چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۲ ۱۱:۱۶
 
مدرنیته‌ای که ما می‌شناسیم، غالباً مدرنیتۀ اروپایی است، اما این مقاله نشان می‌دهد که مدرنیته در خلال مباحثات دینی در آمریکا نیز داستانی پرفراز و نشیب داشته است.
تخمین زمان مطالعه : ۲ دقيقه
 
آمریکانیسم و مدرنیسم: پیوستگی یا ناپیوستگی؟
 
نویسنده: مارگرت ماری ریِر / مترجم: علیرضا کاظمی

مهمترین کشوری که اکنون در سرتاسر جهان، مدعی بسط و گسترش ارزش‌های دنیای مدرن محسوب می‌شود و از این جهت، خصومت قابل توجهی با انقلاب اسلامی، به‌عنوان انقلابی در برابر ارزش‌های دنیای مدرن دارد، ایالات متحدۀ امریکاست. بنابراین ما از یک سو، با مدرنیته و ارزش‌های آن مواجهیم و از سوی دیگر، با ایالات متحدۀ آمریکا، به‌عنوان کشوری که در 4 ژوئیۀ 1776، از استقلال سیزده ایالت متسعمرۀ بریتانیا به استقلال رسید، تقابل داریم. در عین حال، ایالات متحدۀ آمریکا، بعد از جنگ دوم جهانی و در امان ماندن از تخریب‌های آن، با تاسیس نهادهایی مانند سازمان ملل، به‌عنوانِ سرزمین صلح و سازندگی و منجی جهان معرفی گردید. تقابل ما با ایالات متحدۀ آمریکا نیز از 1960/1340 به بعد شدت یافت. رضاخان، رسماً نمایندۀ بریتانیا محسوب می‌شد، در حالی‌که حکومتِ محمدرضا پهلوی، به‌عنوان متحد اسرائیل و ژاندارم امریکا در خاورمیانه شناخته می‌شد. بنابراین این پرسش، برای کسانی که به این مواجهه علاقه‌مندند، مطرح است که در فاصلۀ دو قرنی که ایالات متحده از تاسیس تا اوج قدرت جهانی در بسط و گسترش فرهنگ مدرن، رسید، بر سر مدرنیته چه آمد و اکنون ما با چه چیزی مواجهیم؟ مدرنیتۀ اروپایی یا مدرنیتۀ آمریکایی؟ البته روشن است که برای شناخت مدرنیته، بایستی به سراغ اروپا، متفکرین و تحولات آن رفت، اما نبایستی از تحولات این دو سده چشم پوشید. شناخت ما ایرانیان از مدرنیته، عمدتاً شناخت اروپایی است و از آمریکا، به‌عنوان یک دشمن، تصور سیاسی داریم. در ایران تقریباً می‌دانیم که مدرنیته، بیش از هر چیز، برآمده از نوعی تعیین تکلیف با دیانت رایج در اروپا، بالاخص مسیحیت بوده است. برای این‌ منظور تنها کافی است تا به منازعات مشهور میان کلیسا و کشیش‌های شوریده از آن در جریان نهضت اصلاح دینی توجه کنیم. اساساً علم مدرن که از مهمترین بنیادهای مدرنیته محسوب می‌شود، حاصل تنازعی میانِ عقل بشری و آموزه‌هایی از مدرسی‌گرایان قرون وسطی بود.  رنسانس و سپس روشنگری، سرتاسر آغشته به منازعاتی است که از ویلیام اوکامی در فلسفه، لئوناردو داوینچی در هنر و از همه مهمتر، مارتین لوتر در کلیسا آغاز شد و در اوج آن، کوپرنیک، هیوم، گالیله، دکارت، نیوتن، کانت و در نهایت، داروین، هگل و مارکس قرار داشتند و از قضا همۀ آنها، تاملاتی راجع به دین و سیر تحولات آن در نسبت به دنیای علمی جدید داشته‌اند. اکنون این پرسش مطرح است که اگر مدرنیته، ذاتاً حاصل منازعاتی بر سر حدود و صغور دین بوده است و ما با ایالات متحده دشمنی داریم، این مدرنیته در ایالات متحده چگونه شکل گرفته، تغییر یافته و عرضه می‌شود؟ مقالۀ زیر، کوشیده تا به تحولات مدرنیته در آمریکا، با برقراری نسبتی میان فرهنگ اصلیِ آمریکا که به‌عنوان آمریکانیسم شناخته می‌شود و مدرنیته، بالاخص با نسبتی که با دین برقرار ساخته، توجه نشان دهد.
کد مطلب: 5124