پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۳ ۱۳:۱۰
 
فلسفۀ تحلیلی و قاره‌ای
 
نویسنده: برایان لایتر
مترجم: سید محمد حسین صالحی


فلسفۀ «تحلیلی» امروزه «سبکی» از فلسفه‌ورزی شده است، نه برنامه‌ای فلسفی، آن هم در برابر فلسفه‌ای که کمتر ادبی و منطقی، و بیشتر علاقه‌مند سیاست و فرهنگ است، یعنی فلسفۀ قاره‌ای.
فلسفۀ «تحلیلی» امروزه «سبکی» از فلسفه‌ورزی نام گرفته است، نه برنامه‌ای فلسفی یا مجموعه‌ای از دیدگاه‌های بنیادین. بی‌پرده بگوییم، فیلسوفان تحلیلی به دنبال دقت و وضوح در بحث و استدلال هستند، به راحتی از ابزارهای منطقی استفاده می‌کنند، و اغلب، چه به لحاظ حرفه‌ای و چه به لحاظ فکری، با علوم تجربی و ریاضیات همدلی بیشتری دارند تا با شاخه‌های علوم انسانی. (بی‌انصافی نیست اگر بگوییم با کمال تأسف هر چه می‌گذرد از نقش و برجستگی «وضوح» در فلسفۀ تحلیلی کاسته می‌شود). بنیان‌گذاران این سنت فیلسوفانی مانند «گوتلوب فرِگه»، «برتراند راسل»، «لودویگ ویتگنشتاین» جوان و «جورج ادوارد مور» هستند؛ بقیۀ چهره‌های اصلی عبارتند از «کارنَپ»، «کواین»، «دیویدسون»، «کریپکی»، «راولز»، «دامِت»، «اِستراسون». (برای اطلاع از جایگاه فلسفۀ تحلیلی در بین جریان‌های فکریِ پس از جنگ جهانی دوم ر. ک. مقالۀ روشنگر شورسکی).
در مقابل، فلسفۀ قاره‌ای، گروهی از فیلسوفانِ (در وهلۀ نخست) فرانسوی و آلمانی قرن نوزدهم و بیستم را متمایز می‌کند. این عنوان جغرافیایی غلط‌انداز است: کارنَپ، فرِگه و ویتگنشتاین همه دست‌پروردۀ قارۀ اروپا بودند اما فیلسوف قاره‌ای نیستند. بنیان‌گذار این سنت را معمولاً «هگل» می‌دانند؛ سایر چهره‌های اصلی شامل سایر ایدئالیست‌های آلمانیِ پس از کانت (مثلاً «فیخته» و «شلینگ»)، «شوپنهاور»، «کی‌یرکِگور»، «مارکس»، «نیچه»، «هوسرل»، «هایدگر»، «مرلوپونتی»، «سارتر»، «گادامر»، «هورکهایمر»، «آدورنو»، «مارکوزه»، «هابرماس» و «فوکو» است. تمایز فلسفۀ قاره‌ای به واسطۀ یکی از سه امر زیر صورت می‌پذیرد: گاه به واسطۀ سبک آن (ادبی‌تر است، کمتر تحلیلی است، اتکای کمتری بر منطق صوری دارد [هرچند بخش اعظم به اصطلاح فلسفۀ «تحلیلی» استفاده‌ای از منطق صوری نمی‌کند])، گاه به واسطۀ دغدغه‌های آن (بیشتر به موضوعات سیاسی و فرهنگی، و به تعبیر مسامحی، به وضعیت انسان و «معنای» آن علاقه‌مند است)، و گاه به واسطۀ بعضی از تعهدات بنیادین آن (نسبت به ارتباط فلسفه با وضعیت تاریخی آن خودآگاه‌تر است). با این حال، این به اصطلاح «فلسفۀ قاره‌ای» یکدست نیست؛ در واقع «فلسفۀ تحلیلی» پیش از مرگ آن به دست کواین و «سلارز»، در مقایسه با دو سده فلسفۀ قارۀ اروپا از زمان هگل، نهضت فلسفیِ منسجم‌تری بود. مناسبتر است که فلسفۀ قاره‌ای را مجموعه‌ای از سنت‌های فلسفی تعریف کنیم که تا حدودی با یکدیگر همپوشانی دارند و برخی از شخصیت‌های آن تقریباً هیچ فصل مشترکی با دیگران ندارند.
گرچه به نظر می‌رسد تلقیِ عمومی در علوم انسانی این است که فلسفۀ «تحلیلی» مرده یا در حال مرگ است، اما وضعیت حرفه‌ای فلسفۀ تحلیلی چنین چیزی را تأیید نمی‌کند. در ایالات متحده، «همۀ» دانشگاه‌های آیوی لیگ، «همۀ» دانشگاه‌های برجسته در زمینۀ تحقیقات دولتی، «همۀ» پردیس‌های دانشگاه کالیفرنیا، بیشتر دانشکده‌های ردۀ اول علوم انسانی، و بیشتر پردیس‌های دانشگاه‌های ردۀ دوم در زمینۀ تحقیقات دولتی به گروه‌های فلسفه‌ای مباهات می‌کنند که سرتاپا خود را «تحلیلی» می‌دانند: دشوار بتوان «نهضتی» را تصور کرد که هم به لحاظ حرفه‌ای و هم به لحاظ آکادمیک، چنین سنگربندی مستحکمی کرده باشد.
+ فایل pdf متن کامل مقاله را می‌توانید از قسمت «دریافت متن کامل مقاله» دانلود کنید.
کد مطلب: 6328
 


 
فاطمه قربانی
Germany
۱۳۹۷-۰۸-۰۴ ۰۷:۱۸:۱۵
متن کامل مقاله رو چطوری میشه دسترسی داشت؟ (3893)
فایل pdf متن کامل مقاله را می‌توانید از قسمت «دریافت متن کامل مقاله» در بالای مطلب دانلود کنید.