چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۳ ۱۴:۴۰
 
مقالاتی که دربارهٔ جنسیت و حقوق بشر نظریه‌پردازی می‌‌کنند چنان متحیرانه زیاد شده‌‌اند که حتی فکر شمارش آن‌ها به نظر بیهوده و غیر ممکن می‌‌آید. جنسیت به جریان اصلی تبدیل شده است؛ در بسیاری از مقالات مربوط به حقوق بشر ارجاع به زنان امری کاملاً رایج است و گزارش‌‌های تعصب ساختاری بر مبنای جنسیت - که در اواخر دهه ۱۹۸۰ غالب بود - از اغلب مباحث انتقادی قوانین حقوق بشر رخت بر بسته‌‌اند. این سه دستاورد کاملاً با یکدیگر در تضاد هستند. این مقاله تلاش می‌‌کند این تضاد را به وسیله ترسیم تاریخچه نقد فمینیستی قانون حقوق بشر که در پانزده سال گذشته ظهور یافته است بررسی کند. در ترسیم این تاریخچه سه مرحله در توسعه نقد فمینیستی قوانین حقوق بشر مشخص و توصیف شده است - شمول لیبرال، تعصب ساختاری و جهان سوم.
تخمین زمان مطالعه : ۲ دقيقه
 
 

من در سال ۱۹۹۲ به تحلیل نقد‌های فمینیستی از قوانین حقوق بشر بین‌المللی پرداختم. این پژوهش را در سال ۱۹۸۹ آغاز کرده بودم؛ یعنی درست زمانی که در جست‌وجوی مقالات، کتب‌ و برخی آثار غیر حقوقی در این رابطه بودم. در آن زمان فهمیدم که تقریباً دوازده بخش قابل ملاحظه دانشگاهی در پی تئوریزه کردن حقوق بشر زنان می‌‌باشند. تقریباً همه آن آثار در دهه ۱۹۸۰ نوشته شده بودند. در آن روز‌ها مدافعان حقوق زنان عمدتاً درگیر ماموریت مشترکی برای وارد کردن حقوق زنان در هنجارهای حمایتی حقوق بشر بین‌المللی بودند.

من از انجام این پژوهش دو هدف را دنبال می‌کنم. نخست، کشف فرضیات متفاوت درباره جنیست و حقوق بشر که از این پروژه‌های گوناگون حمایت می‌‌کردند؛ و در مرحلهٔ بعد نشان دادن برخی تنش‌های اساسی بین رویکردهای گوناگون موجود در این حوزه. این مقاله‌‌‌ همان پروژه را با تمرکز بر منابعی که از سال ۱۹۹۲ به بعد پدید آمده‌اند، بازبینی می‌‌کند. سه پیشرفت در دهه گذشته اتفاق افتاده است که من هیچگاه پیش بینی نمی‌‌کردم.

نخست، مقالاتی که درباره جنسیت و حقوق بشر نظریه‌پردازی می‌‌کنند چنان متحیرانه زیاد شده‌اند که حتی فکر شمارش آن‌ها با هر روشی به نظر بیهوده و غیر ممکن می‌‌آید. دوم، جنسیت به جریان اصلی تبدیل شده است؛ در بسیاری از مقالات مربوط به حقوق بشر ارجاع به زنان امری کاملاً رایج است، و موضوعات جنسیتی به طور فزاینده در سازمان‌های بین‌المللی نهادینه شده‌اند. سوم، گزارش‌های تعصب ساختاری بر مبنای جنسیت - که در اواخر دهه ۱۹۸۰ غالب بود- از اغلب مباحث انتقادی قوانین حقوق بشر رخت بر بسته‌اند. این سه دستاورد کاملاً با یکدیگر در تضاد هستند. چطور ممکن است از یک طرف مبحث جنسیت تا این اندازه فراگیر باشد و از طرف دیگر گزارش ساختاری تعصب جنسیتی ناپدید شده باشد؟

این مقاله تلاش می‌‌کند این تضاد را به وسیله ترسیم تاریخچه نقد فمینیستی قانون حقوق بشر که در پانزده سال گذشته ظهور یافته است بررسی کند. برای فهم بهتر موضوع شرحی از ظهور و افول نقد فمینیستی تعصب ساختاری در حقوق بین‌الملل ارایه می‌‌کنم.

متن کامل این مقاله پیش‌تر در پروندهٔ نقد حقوق بشر در سایت ترجمان منتشر شده بود. هم اکنون متن کامل این مقاله به همراه سایر مقالات در قالب کتاب زبان پدری؛ مجموعه مقالاتی دربارۀ حقوق بشر توسط انتشارات ترجمان علوم انسانی منتشر شده است.

کد مطلب: 7134