پنجشنبه ۴ شهريور ۱۳۹۵ ۱۴:۴۳
 
نتایج درخشان علم فیزیک در دورۀ مدرن، تنها محدود به حوزۀ فیزیک نیست، بلکه علوم دیگری را نیزدر بر می‌گیرد. اما فیزیک، با وجود پیشرفت قابل توجه، تنها بخشی از بدنۀ مشترک و بزرگ‌تر دانش است و با ابزارهای فکریِ محدودش -که برای اهداف و مقاصد محدود و خاصی ایجاد شده است- قادر به پرداختن به تمامی موضوعاتِ محوریِ مورد بحث نیست؛ وقتی به این امور می‌اندیشیم درمی‌یابیم که این گرایش در نظر ما نباید به‌کلی مناسب باشد.
تخمین زمان مطالعه : ۶۹ دقيقه
 
 

ارنست ماخ، بخش ملاحظات ضد متافیزیکی مقدماتی و در باب عقاید پیش‌اندیشیده از کتاب تحلیل حواس و رابطۀ امر فیزیکی با امر روانی
ملاحظات ضد متافیزیکی مقدماتی

۱) نتایج درخشان علم فیزیک در دورۀ مدرن، تنها محدود به حوزۀ فیزیک نیست، بلکه علوم دیگری را نیز -که این نتایج را به کار می‌بندند- در بر می‌گیرد. این نتایج باعث شده است که روش‌های فیزیکیِ تفکر و شیوۀ فیزیکیِ فرایندها، در همۀ شاخه‌ها از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار شوند؛ همچنین انتظار می‌رود که کاربست این روش‌ها بزرگترین نیازها و توقعات را برآورده سازد. فیزیولوژی حواس، هماهنگ با تغییر و تحول پژوهشِ مدرن، تدریجاً روش پژوهشِ احساسات فی‌نفسه را رها کرده -روشی که افرادی چون گوته، شوپنهاور و دیگران، و البته یوهانس مولر۱، با بیشترین موفقیت، دنبال می‌کردند- و [بدین ترتیب] شخصیتی منحصراً فیزیکی را نیز فرض کرده است. اما فیزیک، با وجود پیشرفت قابل توجه، تنها بخشی از بدنۀ مشترک و بزرگ‌تر دانش است و با ابزارهای فکریِ محدودش -که برای اهداف و مقاصد محدود و خاصی ایجاد شده است- قادر به پرداختن به تمامی موضوعاتِ محوریِ مورد بحث نیست؛ وقتی به این امور می‌اندیشیم درمی‌یابیم که این گرایش در نظر ما نباید به‌کلی مناسب باشد. فیزیولوژی حواس می‌تواند، بدون چشم‌پوشی از پشتیبانی فیزیک، نه‌تنها روند توسعه و پیشرفت خود را دنبال کند، بلکه همچنین برای علم فیزیک دستیار قدرتمندی باشد. ملاحظات ساده‌ای که در ادامه می‌آید، در خدمت روشن ساختن نسبت میان این دو خواهد بود.

۲) رنگ‌ها، صداها، دماها، فشارها، مکان‌ها، زمان‌ها و غیره به طرق متعددی با یکدیگر مرتبط‌اند و خصلت‌های ذهن، عواطف و اراده‌ها با این‌ها در ارتباط‌اند. بیرون از این ساختار، آنچه نسبتاً باثبات‌تر و پایدارتر است به‌نحو مشهودی در جلو قرار می‌گیرد؛ خودش را در حافظه حک می‌کند و در زبان بیان می‌کند. در درجۀ اول ترکیب معینی از رنگ‌ها، صداها، فشارها و غیره پایداری نسبتاً بیشتری عرضه می‌کنند که عملاً در زمان و مکان به هم پیوسته‌اند و بنابراین نام‌های خاص دارند و اجسام۲ خوانده می‌شوند. چنین ترکیب‌هایی کاملاً پایدار نیستند.

میز من در این لحظه روشن و در لحظه‌ای دیگر تاریک است؛ دمایش متغیر است؛ ممکن است یک لکه جوهر رویش بیفتد؛ یکی از پایه‌هایش ممکن است بشکند؛ ممکن است تعمیر شود؛ برق انداخته شود و اجزای دیگری جایگزین اجزای فعلی‌اش شوند. اما برای من، این میز همان میزی باقی خواهد ماند که روزانه برای نوشتن از آن استفاده می‌کنم.

دوست من ممکن است یک کت جدید بپوشد؛ چهره‌اش ممکن است حالت جدی یا شادابی به خود بگیرد؛ پوست او ممکن است در اثر نور یا عواطف، تغییر رنگ دهد؛ شکل او ممکن است در اثر حرکت دگرگون شود یا آشکارا تغییر کند. با این حال، تعداد ویژگی‌های ثابتی که در او دیده می‌شود، در مقایسه با تعداد تغییرات تدریجی، همواره آنقدر بیشتر است که می‌توان تغییرات را نادیده گرفت. این همان دوستی است که روزانه با او قدم می‌زنم.

کت من ممکن است لکه یا پاره شود. شیوۀ بیان این مطلب توسط من نشان می‌دهد که ما در اینجا با حاصل‌جمعِ ثبات سر و کار داریم، ثباتی که عنصری جدید به آن اضافه می‌شود و آنچه از آن کاسته می‌شود متعاقباً جدا می‌شود.

الفت بیشتر ما با این حاصل‌جمعِ ثبات، و فزونیِ اهمیت آن برای من -که در تقابل با عنصر متغیر قرار دارد- ما را به سمت اقتصادِ تصور و نامگذاریِ ذهنی سوق می‌دهد و این اقتصاد -همانطور که در اندیشه و سخن معمولی خودش را نشان می‌دهد- تا حدودی غریزی و تا حدودی ارادی و آگاهانه است. آنچه در یک تصویر واحد بازنمایانده می‌شود، یک برچسب واحد، یک نام واحد را دریافت می‌کند.

علاوه بر این، ترکیب خاطره‌ها و حالات و احساس‌ها -که در یک بدن معین (بدن انسان) به هم ملحق شده‌اند و «من» یا «اگو»۳ نامیده می‌شود- خودش را به‌عنوان امری نسبتاً پایدار آشکار می‌کند. ممکن است من درگیر این یا آن موضوع باشم؛ ممکن است آرام و شاد یا هیجان‌زده و بدخلق باشم. اما جدا از موارد آسیب‌شناسانه، ویژگی‌هایی برای شناسایی اگو باقی می‌مانند که به‌اندازۀ کافی بادوام‌اند. البته اگو نیز از ثباتی نسبی برخوردار است.

ثبات آشکار اگو عمدتاً مبتنی بر واقعیتی واحد است: تداوم و پیوستگی اگو و کندی و آهستگی تغییراتش. امور دیگری نیز در میان هستند که چارچوب اگو را تقویم می‌کنند: اندیشه‌ها و نقشه‌های متعدد دیروز که تا امروز ادامه یافته‌اند و محیط ما در ساعات بیداری به‌طور مداوم آن‌ها را به ما یادآوری می‌کند (زیرا در رؤیاها اگو می‌تواند بسیار گنگ، مضاعف یا کاملاً ناقص باشد) و عادات اندکی که به‌طور ناخودآگاه و غیرارادی برای دوره‌های زمانی طولانی تداوم یافته‌اند. تفاوت‌های موجود بین اگوهای افراد مختلف بیش از تفاوت بین اگوهای یک فرد در جریان سال‌ها حیات نیست. اگر زنجیرۀ خاطرات وجود نداشت، با صرف نظر از برخی ویژگی‌هایِ فردی اندک، وقتی به نوجوانی‌ام می‌اندیشم، باید آن پسری که آن زمان بودم را شخص دیگری قلمداد می‌کردم. بارها پیش آمده است که وقتی مقاله‌ای را می‌بینم که خودم بیست سال پیش نوشته‌ام، آنقدر به نظرم بیگانه می‌آید که مرا به شگفتی می‌اندازد. ویژگی تدریجی بودن تغییرات بدن نیز در ثبات اگو نقش دارد، اما این نقش بسیار کمتر از آن است که مردم تصور می‌کنند. چنین چیزهایی بسیار کمتر از اگوی عقلانی و اخلاقی تحلیل شده و مورد توجه قرار گرفته است. از حیث شخصی، مردم خود را بسیار کم می‌شناسند.۴ زمانی که این خطوط را در سال ۱۸۸۶ می‌نوشتم، کتاب کوچک و تحسین‌برانگیز ریبو۵ به نام بیماری‌های شخصیت۶ (ویرایش دوم، پاریس، ۱۸۸۸، شیکاگو، ۱۸۹۵) را ندیده بودم. ریبو نقش عمده را در حفظِ پیوستگیِ اگو به حساسیت عام۷ نسبت می‌دهد. در کل، من با نظرات او کاملاً موافقم.۸

اگو و بدن، هر دو، پایداری و ثباتِ کمی دارند. عملاً بسیار در زندگی رخ می‌دهد که ما از مرگ، از نابودی استمرار خویش، هراسان می‌شویم. آنچه برای ما باارزش‌ترین است، در نسخه‌های بی‌شمار محفوظ می‌ماند یا، در موارد فوق‌العاده ممتاز، حتی فی‌نفسه محفوظ می‌ماند. اما در بهترین انسان‌ها، خصیصه‌های فردی‌ای وجود دارد که فقدان آن‌ها نه خودشان و نه دیگران را متأسف نخواهد کرد. در واقع، گاهی مرگ، که به‌مثابۀ آزادی از فردیت دیده می‌شود، ممکن است حتی یک فکر دلپذیر باشد. البته چنین تأملاتی، تاب آوردن مواجهه با مرگ فیزیولوژیک را آسان‌تر نمی‌کند.

پس از آنکه بازبینی اولیه‌ای، با تشکیل مفاهیم جوهری «بدن» و «اگو» (ماده و روح)، حاصل شد، اراده وادار به بررسی دقیق‌تر تغییراتی می‌شود که در این موجوداتِ نسبتاً باثبات رخ می‌دهد. مؤلفۀ تغییر در بدن‌ها و اگو، در واقع، دقیقاً آن چیزی است که اراده۹ را به این بررسی وامی‌دارد. در اینجا، اجزای سازندۀ ترکیب۱۰ نخست به‌مثابۀ ویژگی‌هایش نشان داده می‌شود. میوه شیرین است، اما می‌تواند تلخ هم باشد. همچنین، میوه‌های دیگر نیز ممکن است شیرین باشند. رنگ قرمزی که ما در جست‌وجوی آن هستیم در بسیاری از اجسام یافت می‌شود. مجاورت با برخی اجسامْ خوشایند و مجاورت با برخی دیگر ناخوشایند است. بنابراین، به‌تدریج، ترکیب‌های مختلفی یافت می‌شوند که از عناصر و مؤلفه‌های مشترک ساخته شده‌اند. امرِ مشاهده‌پذیر، شنیدنی و لمس‌کردنی از بدن‌ها جدا است. امر مشاهده‌پذیر به رنگ‌ها و شکل تجزیه می‌شود. همچنین، در تنوع رنگ‌ها نیز -گرچه شاید تعدادشان کمتر باشد- اجزای سازندۀ دیگری چون رنگ‌های اصلی و غیره دیده می‌شوند. ترکیب‌ها قابل تجزیه به عناصر هستند،۱۱ یعنی به اجزای تشکیل‌دهندۀ نهایی‌شان، که تا این لحظه نتوانسته‌ایم بیش از آن تجزیه‌شان کنیم. نیازی نیست که فعلاً به ماهیت این عناصر بپردازیم؛ ممکن است پژوهش‌های آینده نوری بر این موضوع بیفکند. در حال حاضر این واقعیت نباید مزاحم کار ما شود که برای دانشمند، مطالعۀ نسبت‌های میان نسبت‌های این عناصر ساده‌تر از مطالعۀ نسبت‌های مستقیم میان آن‌ها است.

۳) عادت مفیدِ نامگذاری کردنِ چنین ترکیب‌های نسبتاً پایداری با نام‌های واحد و درک آن‌ها با اندیشه‌های واحد -بدون اینکه همواره زحمت تجزیه آن‌ها به عناصر تشکیل‌دهنده‌شان را به خود بدهیم- مستعد ناسازگاری عجیبی با تمایل به مجزا ساختن عناصر سازنده است. به نظر می‌رسد تصویر مبهمی که ما از یک ترکیب پایدارِ مفروض داریم -تصویری که وقتی این یا آن عنصر سازنده را جدا می‌کنیم به‌طور قابل ملاحظه‌ای تغییر نمی‌کند- چیزی است که در خودش وجود دارد. از آنجا که می‌توانیم هر جزءِ سازنده را یکی پس از دیگری برداریم -بدون اینکه ظرفیت تصویر را برای اینکه نمایندۀ تمامیت باشد مخدوش کنیم و تصویر باز هم قابل تشخیص باشد- تصور می‌شود که می‌توان تمامی اجزاء را جدا کرد و باز هم چیزی باقی بماند. بنابراین طبیعتاً مفهوم فلسفی «شیء فی‌نفسه»، که از پدیدارش متفاوت و ناشناختنی است، به میان می‌آید؛ مفهومی که در ابتدا جالب توجه است ولی سپس مشخص می‌شود که مهیب است.۱۲

شیء، جسم و ماده چیزی جدای از عناصر تشکیل‌دهنده‌شان، یعنی رنگ‌ها، صداها و غیره، نیستند و چیزی جدای از به اصطلاح ویژگی‌هایشان نیستند. مسئلۀ شبه فلسفی و متلونِ شئ واحد با ویژگی‌های فراوانش، کاملاً، از یک تفسیر اشتباه از این واقعیت برمی‌خیزد که ادراک کلی و تحلیل دقیق -گرچه هر دو عجالتاً و موقتاً برای بسیاری از مقاصدِ سودمند توجیه‌پذیرند- نمی‌توانند به‌نحوِ همزمان انجام شوند. یک بدن فقط تا زمانی که توجه به جزئیاتش غیرضروری است، واحد و تغییرناپذیر است. بنابراین، اگر از تمامی انحرافات از شکل کروی چشم‌پوشی کنیم و اگر دقت بیشتری ضروری نباشد، هم زمین و هم توپ بیلیارد کره هستند. اما زمانی که مجبور باشیم تحقیقاتمان را در کوه‌شناسی یا مطالعات میکروسکوپی پیش بریم، هردوِ این اجسام دیگر کروی نیستند.

۴) انسان به نحو بارزی این قدرت را دارد که به‌نحو ارادی و آگاهانه دیدگاه خویش را تعیین کند. او می‌تواند در یک زمان، مهم‌ترین ویژگی‌های یک شیء را نادیده بگیرد و بلافاصله پس از آن به ریزترین جزئیاتش توجه کند، برای مثال یک جریانِ ثابت را در نظر بگیرید، مهم نیست جریان چه چیزی (گرمای هوا، الکتریسیته یا یک مایع)، سپس عرض خط فرانهوفر را در اسپکتروم اندازه‌گیری کنید؛ انسان می‌تواند اراده کند که به کلی‌ترین انتزاعات بپردازد یا خودش را درگیر ریزترین جزئیات کند. درجۀ بهره‌مندی حیوانات از این قابلیت بسیار کمتر است. آن‌ها یک دیدگاه را مفروض نمی‌گیرند، بلکه معمولاً بسته به انطباعات حسی‌شان دیدگاهی بر آن‌ها تحمیل می‌شود. نوزادی که پدرش را با کلاه نمی‌شناسد و سگی که اگر صاحبش کت جدیدی بپوشد گیج می‌شود، هر دو تسلیمِ ناسازگاری و تقابل دیدگاه‌ها هستند. چه کسی چنین موقعیت بغرنجی را تجربه نکرده است؟ حتی فیلسوف هم گاه تسلیم نمایش‌ها می‌شود، مثل مسئلۀ مضحکی که در بالا بدان اشارت رفت.

در این مورد اخیر، به نظر می‌رسد شرایطْ زمینه‌ای واقعی برای توجیه ایجاد می‌کنند. رنگ‌ها، صداها و بوی اجسام ناپایدارند، اما محسوس بودنشان -به‌مثابۀ نوعی هستۀ ثابت که به‌راحتی در معرض نابودی نیست- در پشت باقی می‌ماند و به‌مثابۀ وسیله‌ای برای حمل ویژگی‌های فرّار و ناپایدارتری به نظر می‌رسد که به آن منضم شده است. بنابراین، عادتِ فکر ما را محکم به این هسته‌های مرکزی منضم می‌کند، حتی زمانی که تشخیص می‌دهیم که دیدن، شنیدن، بوییدن و لمس کردن بسیار به هم شبیه‌اند. یک ملاحظۀ دیگر این است که پیشرفت فراوان و عجیب و غریب فیزیکِ مکانیکی نوعی واقعیت برتر را به امور زمانی و مکانی در مقایسه با رنگ‌ها، صداها و بوها اختصاص داده است؛ و موافق با این موضوع، اتصالات مکانی و زمانیِ رنگ‌ها، صداها و بوها واقعی‌تر از خود رنگ‌ها، صداها و بوها به نظر می‌رسند؛ گرچه فیزیولوژی حواس نشان می‌دهد که مکان‌ها و زمان‌ها ممکن است همانقدر به‌درستی احساس نامیده شوند که رنگ‌ها و صداها. دربارۀ این موضوع بعداً بحث می‌کنم.

۵) نه‌تنها رابطۀ بدن‌ها و اگو، بلکه خود اگو نیز موجب پدید آمدن شبه مسائل مشابهی می‌شود که ویژگی آن‌ها را می‌توان مختصراً به طریق زیر نشان داد:

بیایید عناصری را که در بالا به آن‌ها اشاره شد با حروف A B C…, K L M…, α β γ... بنامیم و آن ترکیب‌های رنگ‌ها، صداها و غیره را که عموماً بدن [جسم] خوانده می‌شوند، به خاطر روشنی و وضوح بیشتر با A B C ..نشان دهیم؛ ترکیبی که به‌عنوان بدنمان شناخته شده است (که بخشی از یک ترکیب قبلی است که با خصیصه‌های معینی متمایز شده است) را می‌توانیم با... K L M نشان دهیم؛ ترکیب تشکیل‌شده از اراده‌ها، تصاویرِ حافظه و بقیه را با... α β γ نشان می‌دهیم. معمولاً ترکیب α β γ...K L M…، که اگو را می‌سازند در تضاد با ترکیب...... A B C هستند که جهان اشیای فیزیکی را می‌سازند؛ همچنین گاهی α β γ... به‌مثابۀ اگو در نظر گرفته می‌شود و K L M…A B C… به‌مثابۀ جهان اشیای فیزیکی. حال در نظر اول، A B C… مستقل از اگو و در تضاد با آن به‌عنوان یک موجود جداگانه به نظر می‌رسند. اما این استقلال و عدم وابستگی تنها یک امر نسبی است و با توجه بیشتر و دقیق‌تر از بین می‌رود. ممکن است تغییرات زیادی در ترکیب... α β γ رخ دهد، بدون اینکه تغییر محسوسی در... A B C صورت گیرد و بالعکس. اما تغییرات زیادی در... α β γ صورت می‌گیرد از طریق تغییرات در... K L M به... A B C و بالعکس (مثل زمانی که ایده‌های قدرتمند به عرصۀ عمل وارد می‌شوند یا زمانی که محیطِ ما تغییرات قابل توجه در بدن ما ایجاد می‌کند). در عین حال به نظر می‌رسد که گروه... K L M به نحو نزدیک‌تری با... α β γ و... A B C مرتبط است تا آخری با دو گروه دیگر، و نسبت میان آن‌ها خود را در گفتار و اندیشۀ متعارف اظهار می‌کند.

اما اگر به نحو دقیق‌تر نظر شود، به نظر می‌رسد که گروه... A B C همواره باK L M متعین می‌شود. یک مکعب وقتی نزدیک به ما و در دستان ما است بزرگ به نظر می‌رسد و وقتی دور است کوچک به نظر می‌رسد؛ تصویرش برای چشم راست با تصویری که چشم چپ از آن دریافت می‌کند متفاوت است؛ گاهی اوقات دو برابر به نظر می‌رسد و وقتی چشمانمان را می‌بندیم ناپدید می‌شود. بنابراین، به نظر می‌رسد ویژگی‌های یک شیء با بدن خود ما تغییر می‌کند. اما حال همان شئ کجاست که این چنین متفاوت به نظر می‌رسد؟ همۀ آنچه می‌توان گفت این است که با هر K L M متفاوتی، ... A B C متفاوتی متناظر می‌شود.۱۳

یک طریق متداول و عامِ اندیشیدن و سخن گفتنْ در تقابل قرار دادن «پدیدار» با «واقعیت» است. مدادی که روبروی ما است به نظر صاف است؛ اگر آن را در آب فروبریم، شکسته به نظر می‌رسد. در این حالت می‌گوییم مداد خمیده به نظر می‌رسد اما در واقعیت صاف است. اما چه چیزی قانعمان می‌کند که یک حالت و نه حالت دیگر را به‌عنوان واقعیت در نظر بگیریم و دیگری را به سطح ظاهر و پدیدار تنزل دهیم؟ در هر دو مورد، ما با اموری سر و کار داریم که ترکیب‌های مختلفی از عناصر را به ما ارائه می‌کنند، ترکیباتی که در دو مورد به‌طور مختلف مشروط شده‌اند. مدادِ فرورفته در آب دقیقاً به خاطر محیطش خمیده دیده می‌شود اما از حیث بساوایی و از لحاظ متریک صاف است. یک تصویر در یک آینۀ مقعر یا تخت فقط قابل مشاهده است، در حالی که تحت شرایط دیگر، و در شرایط عادی، یک جسم محسوس هم متناظر با تصویر مشهود است. یک سطح درخشان در کنار یک سطح تیره درخشان‌تر به نظر می‌رسد و در کنار یک سطح درخشان‌تر از خود تیره‌تر به نظر می‌رسد. مطمئناً زمانی که به شرایط توجه کافی نداریم و موارد مختلف ترکیب را جایگزین یکدیگر می‌کنیم، انتظارات ما گمراه می‌شود و ما دچار خطای طبیعیِ انتظار آنچه به آن عادت کرده‌ایم می‌شویم، گرچه ممکن است این مورد یک مورد غیر معمول باشد. در این موارد، سخن گفتن از «پدیدار» ممکن است یک معنای عملی داشته باشد، اما نمی‌تواند دارای معنای علمی باشد. به‌طور مشابه، این سؤالِ رایج و متداول که آیا جهان واقعی است یا تنها در رویای ما است، خالی از هرگونه معنای علمی است. حتی وحشی‌ترین رویای ما به اندازۀ هر چیز دیگری واقعیت دارد. اگر رؤیاهای ما قاعده‌مندتر و مرتبط‌تر و باثبات‌تر بودند، برای ما دارای اهمیت عملی بیشتری نیز می‌بودند. در ساعات بیداری ما، رابطۀ میان عناصر و مؤلفه‌ها با یکدیگر در مقایسه با آنچه در رؤیا دیده‌ایم، بسیار تقویت می‌شود. ما رؤیا را به خاطر آنچه که هست تشخیص می‌دهیم. وقتی فرایند برعکس می‌شود، میدان دید روانی محدود می‌شود؛ تضاد و تقابل تقریباً به‌طور کامل مفقود است. جایی که هیچ تضاد و تقابلی وجود ندارد، تمایز بین رؤیا و بیداری، بین پدیدار و واقعیت، کاملاً غیر ضروری و بی‌ارزش است.

مفهوم متداولِ آنتی‌تز بین پدیدار و واقعیت تأثیر بسیار زیادی بر تفکر علمی و فلسفی گذاشته است. این مطلب را مثلاً در اسطورۀ غنی و شاعرانۀ غار افلاطون ملاحظه می‌کنیم، که در آن پشتمان به آتش است و تنها سایۀ آنچه را که می‌گذرد می‌بینیم (Republic, vii. I). اما به لوازم نتایج نهایی این تصور به‌طور کامل اندیشه نشده است؛ این اسطوره تأثیر نامناسبی بر ایده‌های ما دربارۀ جهان گذاشته است. جهان - که ما نیز جزئی از آن هستیم - کاملاً از ما جدا می‌شود و در فاصلۀ بی‌نهایت دور قرار می‌گیرد. به‌طور مشابه، وقتی یک مرد جوان، برای نخستین بار، دربارۀ انکسار نور ستارگان می‌شنود، فکر می‌کند که باید به تمام علم نجوم شک کند، در حالی که تمام آنچه مورد نیاز است این است که اصلاح‌های کوچک و تأثیرگذاری انجام شود تا دوباره همه‌چیز درست شود.

۶) ما یک شیء را مشاهده می‌کنیم که نقطۀS روی آن است. اگر نقطه ٔS را لمس کنیم - یعنی آن را به بدنمان متصل کنیم - تیزی‌ای را حس می‌کنیم. ما می‌توانیم نقطۀS را بدون احساس تیزی ببینیم. اما به محض آنکه تیزی را حس کنیم، نقطۀ S را روی پوست خود می‌یابیم. بنابراین، نقطۀ قابل مشاهده هستۀ ثابتی است که تیزی بر حسب شرایط، و به‌مثابۀ چیزی تصادفی، به آن ضمیمه شده است. در نتیجۀ تکرار رخدادهای مشابه سرانجام خودمان را عادت می‌دهیم که تمام ویژگی‌های اجسام را به‌مثابۀ «تأثیراتی» در نظر بگیریم که از هسته‌های ثابت ناشی می‌شوند و از طریق واسطۀ بدن به اگو منتقل می‌شوند؛ آنچه تأثیر می‌گذارد را احساسات۱۴ می‌نامیم. البته در این فرایند، این هسته‌ها از کل محتوای حسی خود محروم‌اند و به سمبل‌های ذهنی صرف تبدیل می‌شوند. پس این اظهار درست است که جهان فقط از احساسات ما تشکیل می‌شود. در هر مورد ما فقط به احساسات علم داریم و فرضِ هسته‌هایی که به آن‌ها اشاره شد، یا کنش متقابل بین آن‌ها که فرایند احساس از آنجا آغاز می‌شود، تبدیل به چیزی کاملاً بیهوده و زائد می‌شود. چنین دیدگاهی تنها می‌تواند با یک رئالیسم یا نقد فلسفی سرسری متناسب باشد.

۷) معمولاً ترکیب α β ϒ…K L M… به‌مثابۀ اگو با ترکیب A B C… مقایسه می‌شود. در آغاز عادت می‌شود که فقط آن عناصری از A B C… که با شدت بیشتری α β ϒ… را به‌عنوان یک تیزی -یک درد- دگرگون می‌کنند به‌عنوان مؤلفه‌های اگو در نظر گرفته شوند. اما سپس از طریق مشاهداتی از آن دست که الساعه به آن‌ها اشاره شد، به نظر می‌رسد که حق الحاق کردن A B C… به اگو در هیچ کجا متوقف نمی‌شود. مطابق این دیدگاه، اگو می‌تواند آنقدر بزرگ شود که در نهایت همۀ جهان را در بر بگیرد.۱۵ مرزهای اگو دقیقاً خط‌کشی شده نیست؛ حدود آن بسیار مبهم است و به‌طور دلبخواهی تغییر می‌کنند. تنها با ندیده گرفتن این واقعیت و با محدود کردن ناخودآگاهِ آن حدها و توسعۀ همزمان آن‌ها است که، در تعارض دیدگاه‌ها، مشکلات متافیزیکی در این رابطه رخ می‌دهند.

به محض اینکه دریافتیم وحدت‌های مفروض «بدن» و «اگو» موقتی و درگذرند و برای جهت‌گیری‌های موقت و اهداف عملی معینی طراحی شده‌اند (به این ترتیب می‌توانیم بر بدن‌ها تأثیر بگذاریم و در برابر درد و ...از خودمان مراقبت کنیم)، در بسیاری از تحقیقات پیشرفته‌تر علمی، خود را ملزم به رها کردن آن‌ها به‌مثابۀ اموری ناکافی و نامناسب می‌یابیم. در نتیجه، آنتی‌تز بین اگو و جهان، بین احساس (نمود) و شیء از بین می‌رود و باید تنها با ارتباط میان عناصر α β γ ...A B C ...K L M ...، سر و کار داشته باشیم، که این آنتی‌تز تنها یک بیان نسبتاً مناسب و ناکامل آن است. این ارتباط چیزی کمتر یا بیشتر از ترکیب عناصری که در بالا به آن‌ها اشاره شد با عناصر مشابه دیگر (زمان و مکان) نیست. علم باید این ارتباط را به‌سادگی بپذیرد و قبل از آنکه بخواهد وجودش را تبیین کند، جایگاه و حالاتش را در علم معین کند.

در یک آزمون سطحی، به نظر می‌رسد که ترکیب... α β γ از عناصری بسیار ناپایدارتر از... A B C و... K L M، ساخته شده است که در آخری عناصر ظاهراً با ثبات بیشتر و در حالت پایدارتری با یکدیگر پیوند دارند (چنان‌که گویی به هسته‌های جامد پیوسته‌اند). گرچه در بررسی دقیق‌تر، ثابت می‌شود که عناصر تمامی ترکیب‌ها، همگن هستند، اما حتی زمانی که این امر تشخیص داده شد، مفهوم قبلی یک آنتی‌تز بدن و روح دوباره به‌آسانی ظاهر می‌شود. روح‌باورِ فلسفی اغلب از دشواری اعطای دوام و استحکام مورد نیاز، به جهان اجسامی که ساختۀ ذهن اوست، آگاه است؛ ماتریالیست هنگامی که می‌خواهد احساس را به جهان ماده اعطا کند، با یک کمبود و فقدان مواجه است. دیدگاه مونیستی که گسترش یافته است، به‌سادگی تحت تأثیر مفاهیم غریزی قدیمی‌تر و قدرتمندتر ما قرار می‌گیرد و توسط آن‌ها تیره و مبهم می‌گردد.

۸) مشکلی که به آن اشاره شد، مخصوصاً وقتی حس می‌شود که مورد زیر را در نظر بگیریم. در ترکیب... A B C، که آن را جهان ماده نامیده‌ایم، ما نه‌تنها بدن خودمان را (K L M . . .) بلکه بدن اشخاص دیگر و یا حیوانات را (K’ L’ M’ . . ., K” L” M” . . .) به‌عنوان بخشی از آن می‌یابیم، که با تمثیل α’ β’ γ’ . . ., α’’ β’’ γ’’ ... دیگری مشابه α β γ را تصور می‌کنیم که به آن ضمیمه شده است. تا زمانی که با K’ L’ M’ سروکار داریم، خود را در قلمرویی کاملاً آشنا می‌یابیم که هر نقطۀ آن برای حواسمان قابل دسترسی است. گرچه، هنگامی که در جست‌وجوی احساسات یا عواطفی که به بدن... K’ L’ M’ تعلق دارند برمی‌آییم، دیگر آن‌ها را در قلمرو حس نمی‌یابیم: آن‌ها را به اندیشه می‌افزاییم. نه‌تنها قلمرویی که اینک واردش شدیم، بسیار کمتر برایمان آشناست، بلکه گذار به درون آن نسبتاً ناامن است. احساسمان به‌گونه‌ای است که گویا در حال سقوط به پرتگاه بودیم.۱۶ افرادی که تنها این طریق اندیشیدن را می‌پذیرند، هرگز کاملاً از حس ناامنی رها نمی‌شوند و این یکی از سرچشمه‌های زایندۀ مشکلات توهمی است.

اما، ما تنها به این مسیر محدود نیستیم. بیایید نخست روابط دو جانبۀ مولفه‌های ترکیب A B C . . . را بدون توجه به K L M … (بدنمان) در نظر بگیریم. همۀ پژوهش‌های فیزیکی از این سنخ‌اند. توپ سفیدی به یک توپ برخورد می‌کند؛ صدایی شنیده می‌شود. توپ در مقابل یک لامپ سدیم زرد می‌شود، در مقابل لامپ لیتیوم قرمز می‌شود. در اینجا به نظر می‌رسد که