بررسی کتاب « معنا در تاریخ؛ دلالتی الهیاتی بر فلسفۀ تاریخ» نوشتۀ کارل لویت
شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ ۱۹:۵۱
 
کارل لویت، با بررسی اندیشه‌های مارکس، هگل و ... ایدۀ ترقی و فلسفۀ تاریخ را نقد کرده است. لویت معتقد است رسیدن به فلسفۀ تاریخ امری غیرممکن است. او در مقابل فلسفۀ تاریخ، الهیات تاریخ یعنی پیش‌فرض‌های عقیدتی برای فهم تاریخ را مطرح می‌کند. معنا در تاریخ تحلیلی است از تفاسیر مترقی مدرن در برابر زمینۀ تفاسیر مسیحی. لویت، در ارزیابی خود به شکلی جذاب از مطالعۀ گذشته‌نگرِ تاریخ اندیشه‌ها -که از بورکهارت آغاز شده و به رویکرد انجیلی به تاریخ ختم می‌شود- استفاده می‌کند.
تخمین زمان مطالعه : ۷ دقيقه
 
 

مصایب تاریخ مدرن، گرایش جدیدی را در تفسیر تاریخ به‌وجود آورده است؛ از آن‌رو که وقایع معاصر نشان داده است که اعتقادات استوار قرون نوزدهم و بیستم در مورد معنای تاریخ، بسیار کمتر از آنچه فرهنگ ما –در دوران طلایی خود– به آن‌ها نسبت می‌داده است، دارای اعتبار درونی هستند.

اثر پرمغز پروفسور لویت، نقش مهم و عمیقی در جهت‌گیری مجدد انسان مدرن نسبت به معمای نمایش تاریخ داشته است. این کتاب، اساساً تحلیلی است از تفاسیر مترقی مدرن در برابر زمینۀ تفاسیر مسیحی. نگارنده، گونه‌ای جالب توجه از مطالعۀ گذشته‌نگرِ تاریخ اندیشه‌ها -که از بورکهارت آغاز گشته و به رویکرد انجیلی به تاریخ ختم می‌شود- را اقتباس می‌کند. در این مطالعه، او به‌طور خاص به بررسی آرای بورکهارت، مارکس، هگل، پرودون، کنت، کندرسه و تورگو، ویکو، بوسوئه، یوآخیم، آگوستین، و اُرسیوس می‌پردازد. حاصل این تحلیل، رد زیرکانه و هنرمندانۀ «ایدۀ ترقی» به‌طور خاص و هر نوع فلسفۀ تاریخ به‌نحو عام است.

نظر مولف بر این است که اساساً فلسفۀ تاریخ یا به‌عبارت دیگر، فرا افکندن معنا بر تاریخ با ردیابیِ انسجام و تعاقب عقلانی، امری ناممکن است. تنها نوعی «الهیات تاریخ» قابل حصول است؛ به این معنا که پیش‌فرض‌هایی عقیدتی برای تحصیل فهمی از تاریخ که چیزی بیشتر از درک فرآیندهای (عینی) تاریخ- به‌عنوان قلمروی معانی- را به دست دهد، لازم است.

نویسنده، یک تاریخ‌ِ اندیشه‌نویس برجسته است و از این‌رو نوشته‌های او سهم عمده‌ای در تحلیل تاریخ «ایدۀ ترقی» دارد. او این فرآیند را به‌عنوان روند دنیوی (سکولار) شدن آخرت‌شناسی دین انجیلی معرفی می‌کند.

در بخش‌ نتیجه‌گیری، وی الهیات تاریخ خود را ارایه می‌دهد؛ که بر طبق آن خوانندگان مختلف براساس پیش‌فرض‌های الهیاتی و فلسفی خودشان واکنش نشان می‌دهند. خوانندۀ فعلی، نتیجه‌گیری‌های سیستماتیک او را به‌نحوی از انحاء، مشکوک می‌یابد؛ زیرا آن نتیجه‌گیری‌ها تاریخ را از طریق معانی تکه‌پاره و ناقص، تفسیر به رأی می‌کنند.

نتیجه‌گیری‌های وی، به‌طور کامل با الهیات «کارل بارت» هم‌خوانی دارد؛ که در آن، بارت معتقد است تجسد (ـِ خدا)، که در اعتقادات مسیحی وجود دارد، نوری است که در ظلمات می‌تابد و بدون چنان وجود تاریخی‌ای، بی‌معنا خواهد بود.

نویسنده مدعی است که «ارادۀ خدا، به‌عنوان یک اصل متعالی، هیچ‌گاه نمی‌تواند متعلَّق تفسیری نظام‌مند قرار گیرد تا بخت و اقبال حکومت‌ها و یا حتی تاریخ نهاد کلیسا را فاش کند. در نگاه مسیحی، تاریخ، حداکثر به این دلیل دارای اهمیتی جدی است که خدا، خود را در قالب انسانی تاریخی متجلی کرده است».

اعتقاد به چنین یکپارچگی مطلقی در تاریخ، که آثار کسانی چون «اشپنگلر» و «توین‌بی» را جزو پرفروش‌ترین‌ها کرده است، بخاطر رهایی‌ای است که آگاهیِ تاریخی از شالوده‌هایش در جهان‌شناسی کلاسیک و الهیات مسیحی بدست می‌آورد.

چنین برداشتی از ایدۀ تجسد، هرآنچه در الهیات مسیحی است که بر طبق آن، مسیح نه تنها «فرزند خدا»، که «آدم دوم» و به‌عبارت دیگر نزول امکان ایده‌آل تاریخی انسان است، را کاملا از بین می‌برد.

این ایده، مدعای سنت ‌پُولس مبنی بر اینکه «ما به‌نحوی مبهم و تاریک، از میان شیشه‌ای نظاره می‌کنیم» را این‌گونه قلب ماهیت می‌سازد که «تاریخ، سراسر ظلمت است، جز برای یگانه نوری که رو به سوی فرجام خود دارد...».

ترجمۀ صفحات ۶۰ و ۶۱ کتاب:

دستور کار هگل در تولید قاعدۀ دینی، «ذیل چارچوب خردِ انسانی و آزادی سکولار» خاص او نیست. این قاعدۀ مشترکِ تمام فلسفه‌های عصر روشنگری است. آنچه هگل را از پیشینیان و جانشینان افراطی‌اش متمایز می‌کند این است که او از طریق بازتفسیرِ مجدد سنت الاهیاتی که تا آن زمان محقق شده بود، مانع دیدگاه خوش‌بینانه به روشنگری شد. استفادۀ او از قاعدۀ عقلانی ترقی، انقلابی نیست، بلکه محافظه‌کارانه است. برای او، ترقی، مطعوف به بالاترین حد پیچیدگی و کمالِ قواعد وضع شده از کل جریان تاریخ است. در نظر عمومِ عقل‌گرایان قرون هفدهم و هجدهم، ترقی به صورت پیشروی بی حد و مرز به سوی معقولیت بیش‌تر و بیش‌تر، آزادی بیش‌تر و بیش‌تر و خوشبختیِ۱ بیش‌تر و بیش‌تر است، زیرا تا این دوره محقق نشده بود.

ج. ب. بوری، در مطالعه‌اش دربارۀ ایدۀ ترقی، نشان داده است که چگونه این ایده در قرن هفدهم ظاهر شده و به ایده‌ای مشترک بسط یافت. باور به ترقی درونی و نامحدود، هر چه بیش‌تر جایگزین مشیت الهی متعالیِ خداوند می‌شود. «این اتفاق رخ نداد تا زمانی که انسان‌ها به‌گونه‌ای احساس استقلالِ از مشیت الهی کردند که می‌توانستند ایده‌ای از ترقی را سازمان‌دهی کنند۲» و برعکس: تا زمانی که آموزۀ مشیت الهی، مسلم و بی چون و چرا بود، آموزۀ ترقی نمی‌توانست برخیزد. در نهایت، با این وجود هرگونۀ آموزۀ ترقی باید کارکردِ مشیت را مفروض بگیرد و این بدان معناست که باید آینده را از پیش بداند و پیش‌بینی کند.

اشاره به ترقی، به‌طور خاص ترقی فکری، اول بار در جدال معروف قدما و متجددین۳ برخاست که برای بیش از یک قرن توسط انسان‌هایی چون فونته نل۴، سوئیفت۵ و لزینگ۶ به‌نحوی پُرشور مطرح شد. تمایز بین «مدرن‌ها» (متجددین) و «سنتی‌ها» (قدما) ظاهراً پرسش از اینکه آیا مدرن‌ها به جایی فراتر از مسیحیت نیز ترقی یافته‌اند را نادیده می‌گیرد. با این حال مطالعۀ دقیق این بحث‌های تقریباً بی‌خطر نشان می‌دهد که مسئلۀ حیاتی آن‌ها خصومت بنیادین بین دورۀ باستان و مسیحیت، بین خرد۷ و مکاشفه (وحی)۸ بود. و با بسط و تبدیلِ کامل ایدۀ مدرنِ ترقی به گونه‌ای از دین، بروزِ برتری مدرن‌ها بر مسیحیت آشکارا اِعمال شد.

مدرنیته از باستانیت کلاسیک و همچنین مسیحیت، ممتاز و متمایز شد. با کندرسه، کنت و پرودون، پرسش از اینکه آیا مدرن‌ها به ورای دورۀ باستان رفته‌اند دیگر چندان جدی نیست؛ اینک مسئله این است که چگونه تعالیم مرکزی و نظام اجتماعی مسیحیت کلاسیک را جایگزین و از دور خارج کنیم.

در همان زمان، آنان هرچند فقط به شکل مبهم، تشخیص دادند که ترقی و پیشرفتِ عصر انقلابی مدرن، صرفاً نتیجۀ دانش جدیدش در علوم طبیعی و تاریخ نیست، بلکه فهمیدند که این ترقی، هنوز هم مشروط به آن پیشترفتی است که مسیحیت، در ورایِ الحاد [دورۀ] کلاسیک به‌دست آورده بود. پس ساختار مبهم آن‌ها از ایدۀ مهمِ ترقی (که به‌همان اندازه که به‌لحاظ منشاء مسیحی است، به‌واسطۀ دلالتش، ضدمسیحی هست)، به طور قطع با تفکرات باستانیان بیگانه است.

در حالی که نقطۀ آغاز مذهب‌هایِ مدرنِ ترقی، پیش‌بینیِ معادشناسانه‌ای از یک رستگاری آینده و به تبع، بینشی نسبت به وضعیت فعلی بشر به‌عنوان وضیعتی از فساد و شرارت است، هیچ‌گونه امید و اشتیاق مشابهی در اثر هیچ نویسندۀ کلاسیکی در وصف زوال آتن یا رم پیدا نمی‌شود. تفسیر معادشناسانۀ تاریخ سکولار از دیدگاه قضاوت [الهی] و رستگاری، هرگز به ذهن مورخان باستان راه نیافت. این نگاه، نتیجۀ دوردست اما مستحکمِ امید مسیحی و انتظار یهودی است.

ترجمهٔ نیکا منصوری غیاثی

اطلاعات کتاب‌شناختی:
لویت، کارل، معنا در تاریخ؛ دلالتی الهیاتی بر فلسفۀ تاریخ، انشارات دانشگاه شیکاگو، ۲۰۱۱

Löwith, Karl. Meaning in history: The theological implications of the philosophy of history. University of Chicago Press, 2011

پی‌نوشت‌ها:
[1] happiness
[2] J. B. Bury, The Idea of Progress (New York, 1932), PP. 22, 73; cf. W.R. Inge, The Idea of Progress (Oxford, 1920) and The Fall of Idols (London, 1940); A.Salmon, “The Religion of Progress,” Social Research, December, 1940
[3] querelle des anciens et des modernes
[4] Fontenelle
[5] Swift
[6] Lessing
[7] reason
[8] revelation

کد مطلب: 220