«نقطه»
بررسی کتاب «گل قرمز» نوشتۀ فسی‌والود گارشین
پنجشنبه ۳ دی ۱۳۹۴ ۱۱:۰۴
 
داستان گلِ قرمز وقتی منتشر شد که بسیاری از بزرگ‌ترین داستان‌های روسی به میدان آمده بودند: جنگ‌ و صلح در ۱۸۶۹، آنا کارنینا در ۱۸۷۸، برادران کارامازوف در ۱۸۸۰ و چخوف داشت مشهور می‌شد. طبیعی است وقتی خوانندگانی با چنین آثاری روبرو می‌شوند، داستان‌های گارشین کم‌مایه می‌نمودند، اما گارشین نویسنده‌ای دوست‌داشتنی است.
تخمین زمان مطالعه : ۶ دقيقه
 
فسی‌والود گارشین
 

در ضمیمۀ دومی که حمیدرضا آتش‌برآب بر ترجمه‌اش از «گلِ قرمزِ» فسی‌والود گارشین آورده است، نیکالای میخایلوفسکی دربارۀ گارشین می‌نویسد:
این که او تا چه حد در تخیل ضعیف است، از شرحی کوتاه اما خاصی که در پی می‌آید مشخص است. نامِ خانوادگیِ اولین داستانِ او – چهار روز – ایوانف است؛ قهرمان داستان از خاطرات سرباز ایوانف هم همان نام را دارد. در داستان گماشته و افسر باز هم نام گماشته نیکیتا ایوانف است. قهرمان داستانِ واقعه هم ایوان ایواناویچ نیکیتین نام دارد.... خلاقیت و تخیل [گارشین در انتخاب نام] در حد همان بانوی خانه‌دار بی‌توجهی است که برنامۀ غذایی یک هفته را یکباره به سرآشپز سفارش می‌دهد و فرمایش می‌کند که تمام هفته غذایش کتلت و سوپ ماهی باشد (۳۸۳-۳۸۲).

از همین چند خط به نظر می‌رسد که جناب میخایلوفسکی نظر مساعدی در بارۀ تخیل گارشین ندارد. اما او در ادامۀ مقاله و پس از این چند خط تلاش می‌کند توضیح دهد که چرا گارشین را دوست داریم – یا حداقل کسانی در زمانی که او آن مقاله را می‌نوشته دوست داشته‌اند. قضاوت دربارۀ این‌که در نهایت این مقاله مدح گارشین است یا ذم آن را اما به خواننده واگذار می‌کنم، اما مسئلۀ این است که حرفِ میخایلوفسکی چندان هم بی‌ربط نیست. گارشین که در سال ۱۸۵۵ در دونتسک به دنیا آمده بود پس از این‌که برای مدتی حضور در جنگ را تجربه کرد، در ۱۸۸۷ اولین داستانش را به نام چهار روز منتشر کرد، داستانی کوتاه دربارۀ سربازی که در جنگ زخمی شده و قادر به حرکت نیست و در برابر جسد در حالِ متلاشی شدنِ سربازی که خود او را کشته افتاده است. داستان روایت ِچهار روز خیالبافی و هذیان گفتن‌های این سرباز است تا زمانی که بالاخره دوستانش او را می‌یابند و او از مرگ نجات پیدا می‌کند. همین داستان به یکباره او را به شهرت می‌رساند و باعث می‌شود همه او را به چشمِ نویسنده‌ای حرفه‌ای بنگرند. اما توجه به تاریخ‌ها می‌تواند جالب توجه باشد. این داستان زمانی انتشار پیدا می‌کند که بسیاری از بزرگ‌ترین داستان‌های روسی منتشر شده‌اند: جنگ‌ و صلح در سال ۱۸۶۹، آنا کارنینا در ۱۸۷۸ و برادران کارامازوف در ۱۸۸۰. حدوداً در همین سال‌ها هم هست که چخوف بهترین آثارش را می‌نویسد و شهرتش فراگیر می‌شود. طبیعی است وقتی خوانندگانی با چنین آثاری روبرو می-شوند، داستان‌های گارشین، که حتی اگر با میخایلوفسکی مخالف باشیم که از تخیل بی‌بهره‌اند، بسیار کم‌مایه می‌نمایند. در برابر نبوغ غول‌های قرن نوزدهمی روسیه، هر نویسنده‌ای هرچقدر هم که قدرتمند باشد رنگ می-بازد. بنابراین طبیعی است که حتی اگر گارشین در انتخاب نام‌ها هم خلاقیت بیشتری به خرج داده بود، باز هم تخیلِ او در نظر خوانندگانی که به تازگی خواندنِ اثر مهیبی چون آنا کارنینا را تمام کرده‌اند جلوه‌ای نداشته باشد.

اما اگر بخواهیم کمی منصفانه‌تر به قضیه نگاه کنیم، گارشین دوست‌داشتنی‌تر از چیزی است که این چند سطر از میخایلوفسکی نشان می‌دهد. اولین و مهم‌ترین نکته این است که تنها تخیل نیست که اثری ادبی را به اثری خواندنی و البته دوست‌داشتنی تبدیل می‌کند – اگر این‌گونه بود بخش عمده‌ای از آثار ادبی شناخته‌شدۀ جهان را باید دور می‌انداختیم. از نقاط قوتِ گارشین یکی این است که، هر چقدر هم منتقدان ادبی به پر و پای او بپیچند و – البته به حق – ایرادتی فنی در نوشته‌هایش بیابند، او در داستان‌های خود توانایی خیره‌کننده‌ای در کشاندن خواننده نشان می‌دهد. همین داستانِ چهار روز در این زمینه مثال جالبی است. روایتِ سربازی که چهار روز زخمی و تشنه و گرسنه زیر بوته‌ای در انتظار مرگ یا دوستی که نجاتش دهد افتاده است، طرح چندان قدرتمندی برای داستان نیست. این طرح به راحتی می‌تواند به یک وراجی کسل‌کننده تبدیل شود که حتی کسی رغبت نکند تا صفحۀ سوم داستان پیش برود. اما گارشین این چهار روز را چنان خواندنی در بیست صفحه – البته در ترجمۀ فارسی – روایت می‌کند که به هیچ وجه خواننده متوجه گذر زمان – که البته چندان طولانی هم نیست – نمی‌شود. یا در داستان واقعه، که در آن آدمی که ظاهراً برای خودش کسی است و شخص محترمی هم به حساب می‌آید عاشق یک فاحشه می‌شود و در نهایت خودش را می‌کشد. نمی‌دانم در زمان نگارشِ داستان هم این طرح همین‌طور رقیق و کم‌مایه به نظر می‌رسیده یا فقط الان این‌طور است، اما همین طرح رقیق هم در دستان گارشین بدل به داستانی خواندنی می‌شود که خواننده دوست ندارد به این زودی تمام شود – و البته متاسفانه خیلی زود تمام می‌شود.

اما حتی تمام داستان‌های گارشین هم این‌طور نیست. داستانِ «گلِ قرمز»، که عنوان کتاب هم از آن گرفته شده و البته مشهورترین داستانِ گارشین هم به حساب می‌آید، نشان از تخیلی نه چندان ضعیف دارد که شاید اگر عمر گارشین به آن زودی به اتمام نمی‌رسید، می‌توانست به نویسنده‌ای بزرگ تبدیل شود. داستان، داستانِ مردی دیوانه است که به تیمارستانی منتقل می‌شود. در آن تیمارستان توجهش به دو گلِ خشخاشِ قرمز جلب می‌شود و در ذهن خود به این نتیجه می‌رسد که تمام شر و بدیِ جهان در این دو گلِ قرمز جمع شده است و اگر آن‌ها را از بین ببرد دیگر شر و بدی از جهان رخت برخواهد بست. دیوانۀ داستان بعد از چند بار تلاش ناموفق بالاخره آخرین گلِ قرمز را هم از حیاط زندان می‌چیند و آن را سفت و محکم به سینۀ خود می‌چسباند و می‌میرد، چنان سفت و محکم که حتی برای دفن کردنش نیز نمی‌توانند آن گل را از او جدا کنند و با همان گل دفن می‌شود.

آن‌طور که آتش‌برآب در مقدمۀ مترجم – که مثل همیشه خواندنی است و به سبک خاص خودش با مخاطب قرار دادن «خوانندۀ نازنین» آغاز شده – می‌گوید، گارشین در مجموع سی داستان منتشر کرده است. آتش‌برآب در مجموعۀ «گل قرمز» ده داستان از این سی داستان را انتخاب کرده و با ترجمه‌ای روان و – اگر از چند ایراد ویرایشی و یکی دو کلمۀ عجیب و غریب مثل «گاهاً» بگذریم – ویرایشی خوب ارایه کرده است. کتاب را انتشارات هرمس همین یکی دو ماه پیش به بازار عرضه کرده و برای روسی‌بازهایی مثل ما، فرصتی بی‌نظیر فراهم کرده است تا لذتِ کشفِ یک نویسندۀ روسِ دیگر، نویسنده‌ای که تا پیش از این او را نمی‌شناختیم، را تجربه کنیم. ای کاش آتش‌برآب همت کند و باقیِ داستان‌های گارشین را نیز به فارسی ترجمه کند تا از لذتِ خواندنِ آن‌ها محروم نمانیم.

اطلاعات کتاب‌شناختی:
فسی‌والود گارشین، گل قرمز، ترجمۀ حمیدرضا آتش‌برآب، انتشارات هرمس، ۱۳۹۴


«نقطه» ستونی است که در آن مهدی رعنائی هر بار به موضوعی می‌پردازد، موضوعاتی متنوع از رمان و داستان کوتاه گرفته تا فیلم و سریال. مهدی رعنایی از مترجمان ترجمان و دانشجوی دکتری فلسفه است. او نویسندۀ کتاب‌های استدلال هستی‌شناختی گودل و مرد بیست و چند انگشتی است.

 

کد مطلب: 7590