داستان دو تولد
تو آمدی که نشانم بدهی درد هرگز بهترین معلم من نبوده است
شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸ ۰۸:۳۰
 
لزلی جمیسون، جستارنویس مشهور آمریکایی، وقتی پس از سال‌ها انتظار باردار شد، برای کارهایی که باید انجام دهد، برنامه‌ریزی دقیقی کرد. اما وقتی جلوتر رفت، فهمید آن شناختی که تا به حال از خودش داشته است، دارد کمرنگ‌ و کمرنگ‌تر می‌شود و شخصیت تازه‌ای جای او را می‌گیرد. همراه با جنینی که در شکم او بزرگ می‌شد، یک «مادر» نیز از میان جان او در حال متولدشدن بود. جمیسون در این جستار با نثری حسی، پرشور و شگفت‌انگیز این فرایند را روایت می‌کند.
تخمین زمان مطالعه : ۳۱ دقيقه
 
عکس: گتی ایمیجز.
 

لزلی جمیسون، آتلانتیک — وقتی اندازۀ دانۀ خشخاش بودی، در دستشویی اتاق هتلی در بوستون نشستم و روی یک نوار که از پیرمردی در داروخانۀ نزدیک پارک فِنوی خریده بودم، ادرار کردم. آن نوار پلاستیکی را روی کاشی‌های یخ کف دستشویی گذاشتم و منتظر ماندم که بگوید تو وجود داری یا نه. بدجور دلم می‌خواست وجود داشته باشی. یک سال بود که اپ بارداری‌ام پشت سر هم پیغام می‌داد و می‌پرسید آیا در شب‌های مناسب رابطه داشته‌ام یا نه، و یک سال بود که هر بار خون می‌دیدم دلم می‌گرفت: سر کار، در خانه، در حمامِ پر از ماسۀ آن ساحل خنک، در شمال مورو بِی. تک‌تک آن لکه‌های کُهنه، داستانی را که چند هفته در خیالم ساخته و پرداخته بودم از بین می‌بُرد: اینکه این ماه قرار است بفهمم بچه‌ای در شکم دارم. بدنم دائم یادم می‌آورد که فرمان دست اوست. ولی آنجا و آن لحظه، تو بالاخره بودی.
 
یک هفته بعد، در سالن سینما به تماشای فیلمی نشستم که فضایی‌ها در تالار چرک سفینه‌شان کارگاه جوجه‌کشی از میزبان‌های زمینی‌شان راه انداخته بودند. بدن‌های سیاه و برّاقِ آن‌ها قفسه‌های سینه را می‌شکست و از پوست‌های پاره می‌گذشت. دغدغۀ یکی از آن روبات‌های شرور این بود که به آدم‌ها کمک کند زنده بمانند. وقتی ناخدای سفینه از او پرسید «به چه چیز معتقدی؟» روبات جواب داد: «خلقت». یک لحظه بعد، سینۀ ناخدا شکافته شد و بچه‌ای که به آن آویزان بود به نمایش درآمد: هولناک، به رنگ قهوه‌ای سوسکی، یک نوزاد.
 
در اولین وقت معاینۀ دوران بارداری‌ام، وقتی در مطب دکتر، پرستار از من خواست روی ترازو بایستم، پس از چند سال اولین بار بود که خودم را وزن می‌کردم. از وزن‌کردن خودم پرهیز داشتم تا بلکه خاطرۀ آن دورانی که وسواس وزن‌کردن داشتم دست از سرم بردارد. ایستادن روی ترازو با میل به اینکه واقعاً وزن اضافه کرده باشم، نسخۀ جدیدی از من بود! یکی از قدیمی‌ترین روایت‌های مادرانه‌ای که شنیده بودم این بود که مادری می‌تواند نسخه‌ای جدید از تو بسازد. ولی این وعده چنان سهل و ساده بود که باورکردنش محال به نظر می‌رسید. منتهی تضمین دیگری بود که همیشه باورش داشتم: اینکه هر جا بروی، همان‌جا هستی.
 
دانشجوی تازه‌وارد کالج که بودم، هر روز صبح به کمد اتاق خوابگاهم می‌رفتم تا روی ترازویی بایستم که آنجا قایم کرده بودم. شرمم می‌آمد که به خودم گرسنگی می‌دهم. لذا برای مراسم وزن‌کشی به جایی تاریک و دور از نگاه دیگران می‌رفتم تا در آن جای دنج میان کاپشن‌های زمستانی تاخورده و مانده در کمد، قایم شوم. از سیزده‌سالگی که رُشدم سرعت گرفت، انگار روی همه سایه انداخته بودم. قرار بود قدِ بلند اعتمادبنفس بیاورد، ولی احساس می‌کردم زیادی‌ام. همیشه زیاد بودم، و همیشه نچسب و خاموش بودم چون انگار سزاوار آن‌همه جایی نبودم که اشغال می‌کردم.
 
در سال‌های پس از آن ایام محدودیت، فهمیدم هروقت می‌خواهم این را برای آدم‌ها بگویم (اینکه احساس می‌کردم نباید آن‌همه جا بگیرم) یا آن را کاملاً می‌فهمند یا اصلاً نمی‌فهمند. و کسی که آن را کامل بفهمد، احتمالاً زن است.
 
آن روزهای گرسنگی پُر بود از کوکاکولای رژیمی و سیگار و آهنگ‌های حزن‌آلود در نپستر؛ هر روز یک سیب و یک تکه جیرۀ کلوچه؛ پیاده‌روی‌های طولانی در شب‌های یخ‌بندان زمستانی به باشگاه؛ و مشکل بینایی چون رگه‌های تیره جلوی دیدم را گرفته بودند. دست‌ها و پاهایم همیشه سرد بودند. پوستم همیشه رنگ‌پریده بود. انگار خون کافی نداشتم که در تنم بچرخد.
 
پانزده سال بعد در ایام حاملگی‌ام، از لثه‌هایم مُدام خون می‌آمد. به گمانم از یک دکتر شنیدم که علتش این است که بدنم خون بیشتری (حدود ۲ کیلوگرم بیشتر) به گردش درمی‌آورد تا نیازهای آن تن و اندام‌های ریزه‌میزۀ دوم داخل بدنم را برآورده کند. به‌خاطر همین خون اضافه ورم کرده بودم. گرمم می‌شد. رگ‌هایم شاهراه‌های بی‌قرار خون‌رسانی بودند که آن شربت سرخ داغ پُرشان کرده بود و سیلابی از ضرورت در آن‌ها جریان داشت.
 
وقتی حدوداً اندازۀ عدس بودی، مجله‌ام مرا برای مأموریتی به زاگرب فرستاد. هواپیمایمان که روی گرین‌لند بود، یک پاکت گُندۀ بیسکوییت چیز-ایتز خوردم و در این فکر بودم که این هفته قرار است مغزت شکل بگیرد یا قلبت. در ذهنم، قلبی از جنس چیز-ایتز رسم کردم که درون من، درون تو، می‌تپد. آن سه‌ماهۀ اول عموماً به حیرت و وحشت گذشت: متحیر از اینکه یک مخلوق کوچولو درون من شکل می‌گرفت، هراسان که مبادا کاری کنم که لق بشوی و از جایت بیُفتی. اگر می‌مُردی و من نمی‌فهمیدم چه می‌شد؟ با وسواس «سقط بدون خونریزی» را گوگل می‌کردم. دستم را روی شکمم می‌گذاشتم تا مطمئن شوم مانده‌ای. برای من دسته‌گُلی از سلول‌ها بودی، یک مُشت ماسۀ نرم که داشت تبدیل به چیزی می‌شد. وقتی فهمیدم قرار است دختر باشی، گریه کردم. انگار تصویری مات بودی که ناگهان شفاف شد. ضمیر «تو» بدنی بود که حول تو شکل می‌گرفت. من بدنی بودم که حول تو شکل می‌گرفت.
 
وقتی به مادرم گفتم با هواپیما به کرواسی می‌روم، از من خواست به ماندن در خانه فکر کنم. گفت: «سخت نگیر». ولی این را هم گفت که وقتی بزرگ‌ترین برادرم را پنج‌ماهه باردار بود، طول یک خلیج را در باری۱ شنا می‌کرد و یک پیرمرد نگران ایتالیایی تمام راه با قایق پارویی دنبالش می‌آمد.
 
در هواپیما به مقصد زاگرب، نوزادی در ردیف جلویی زیر گریه زد، و بعد نوزادی در ردیف پشت سرم. می‌خواستم برایت بگویم: می‌دانم این

آن ایامی که به خودم گرسنگی می‌دادم، دو دفترچه خاطرات داشتم. در یکی فهرست کالری‌های مصرفی روزانه‌ام را می‌نوشتم. دومی، توصیف همۀ غذاهایی بود که خوردنشان را تصور می‌کردم
ضجّه‌زن‌ها هم‌قبیله‌های توئند. می‌خواستم برایت بگویم: دنیا سرشار قصه‌هاست؛ مردانی با عرق‌چین‌های دست‌باف۲ روی سرشان که پروازمان را یک ساعت عقب انداختند چون حاضر نبودند کنار هیچ زنی بنشینند؛ مرد آن سوی راهروی میانی هواپیما که درست بعد از خوردن یک ظرف گندۀ فویل‌پیچی‌شدۀ آش درهم‌جوش سوزن تست قند خون به خودش زد و به تماشای سایۀ کوچک هواپیمایمان نشست که روی صفحۀ آبی کم‌رنگ اقیانوس اطلس شمالی می‌خزید. چه رؤیایی در سر داشت؟ به سوی کدام محبوب می‌شتافت؟ می‌خواستم برایت بگویم، بچه‌جان، چنین چیزهای شگفت‌انگیزی در زندگی دیده‌ام. هنوز بچه نبودی. فقط یک احتمال ممکن بودی. ولی می‌خواستم برایت بگویم هر کسی که ملاقات کنی، دنیایی نامتناهی درونش دارد. این یکی از آن چند وعده‌ای بود که با خیال راحت و وجدان آرام می‌توانستم به تو بدهم.
 
آن ایامی که به خودم گرسنگی می‌دادم، دو دفترچه خاطرات داشتم. در یکی فهرست کالری‌های مصرفی روزانه‌ام را می‌نوشتم. دومی، توصیف همۀ غذاهایی بود که خوردنشان را تصور می‌کردم. یک دفترچه سرشار از آنچه انجام می‌دادم؛ دفترچۀ دیگر آکنده از آنچه رؤیای انجامش را داشتم. جشن‌های خیالی‌ام ترکیبی از فهرست‌های غذای رستوران بود که به دقت با حس نومیدی اشباع می‌شد: ماکارونی و سس پنیر خالی نه، ماکارونی و سس پنیر اضافه؛ همبرگر خالی نه، همبرگر با پنیر چدار آب‌شده و تخم‌مرغ نیمرو؛ کیک شکلاتی که کاکائوی داخلش آب شده و بستنی در قلب چسبناکش روان باشد. آن محدودیت‌ها مرا خیال‌پرداز کرده بود: به امکان یک زندگی دیگر فکر می‌کردم که در آن کاری نکنم جز خوردن. نمی‌خواستم عادی بخورم، می‌خواستم مُدام بخورم. «تمام کردن غذا» هولناک بود، انگار که باید می‌پذیرفتم واقعاً ارضا نشده‌ام.
 
در آن ایام دهانم را با گرما و دود و شیرینی بی‌قند پر می‌کردم: قهوۀ سیاه، سیگار، آدامس نعنایی. چنان نومیدانه میل به خوردن و بلعیدن داشتم که شرمسار می‌شدم. میل داشتن هم یک‌جور اشغال جا بود، ولی زیاد میل داشتن شرم‌آور بود: مثل زیاد بودن من، یا مثل خواستن مردی که مرا نمی‌خواست، که مایۀ خجالتم می‌شد. وقتی به چیزی اشتیاق داری، اگر خودت را از آن محروم کنی کمتر خجالت می‌کشی. به همین خاطر به وضع میل بدون کامیابی عادت کردم. به جایی رسیدم که گرسنگی را به خوردن، و تمنّای حماسی را به عاشقی هرروزه ترجیح می‌دادم.
 
ولی سال‌ها بعد، در ایام بارداری، شبح آن دختر استخوانی، مثل ماری که پوست بیاندازد از من جدا شد. سراغ مافین‌های شکلاتی با ابعادی بی‌سابقه رفتم. در کافۀ نزدیک آپارتمانم، چربیِ یک کروسان بادامی را از روی انگشت‌هایم لیس می‌زدم و می‌شنیدم که یک مهمان‌دار به همکارش می‌گفت: «اون دختر رو می‌شناسی که برونو باهاش قرار می‌ذاشت؟» همکارش نگاهی به موبایلش انداخت و گفت: «می‌دونم حامله‌س ولی... داره چی می‌خوره؟ می‌خواد یه گاو را یک‌جا ببلعه؟»
 
پنج یا شش ماه طول کشید تا اثر بارداری در من ظاهر شد. قبل از آن آدم‌ها می‌گفتند: «اصلاً حامله به نظر نمیای». البته قصدشان تعریف بود. بدن زن را می‌ستایند اگر در حد و مرزش بماند، اگر حتی بزرگ شدن مشروع و موجهش هم نادیدنی بماند.

وقتی اندازۀ ذغال اخته بودی، در زاگرب هر جا که می‌رفتم مشغول خوردن بودم: توت‌فرنگی‌های ریزه‌میزه را مُشت مُشت از بازار کِش می‌رفتم، بعد در هتلم تکه‌های گندۀ کیک شکلاتی سفارش می‌دادم، بعد شکلات‌های اسنیکرز را می‌بلعیدم چون گرسنه‌تر از آن بودم که منتظر کیک بمانم. دست‌هایم همیشه چسبناک بود. احساس می‌کردم یک حیوان شکارچی‌ام. گرسنگی‌ام با آن قلمرویی که قبلاً ساکنش بودم، فرق داشت.
 
از وقتی که قد لیمو بودی تا وقتی که اندازۀ آووکادو شدی، هرچه خیارشور گیرم آمد خوردم چون عاشق مزۀ نمکینش بودم و حس گاز زدنش بین دندان‌هایم. بستنی آب‌شده را مستقیماً از کاسه سر می‌کشیدم. ولی این‌بار چیزی را تمنّا می‌کردم که جایش خالی نبود. تمنّایم تعلق داشت به چیزی. ریشۀ خود واژۀ تمنا (longing) به بارداری برمی‌گردد. لغت‌نامه‌ای در سال ۱۸۹۹ این کلمه را چنین تعریف می‌کند: «یکی از میل‌های عجیب و اغلب هوس‌گونه‌ای که زنان باردار تجربه می‌کنند».
 
وقتی اندازۀ انبه بودی، برای سخنرانی به لوییویل رفتم و بعد از آنکه طبق معمول هر روز یک کاسۀ بزرگ آش جوی دو سر خوردم باز چنان گرسنه شدم که گفتم باید تا یک اغذیه‌فروشی پیاده بروم، بلکه میان‌وعده‌ای بخورم، و در حین پیاده‌روی چنان گرسنه شدم که یک‌جا ایستادم تا خوراکی بخرم: یک تکه ساندویچ اسفناج و پنیر یونانی که روغنش مثل جزیره‌های کنار هم، روی بستۀ کاغذی‌اش لکه انداخته بود و می‌درخشید. وقتی به میان‌وعده رسیدم چنان گرسنه بودم که توان تصمیم‌گیری نداشتم: نیمرو با بیسکوییت، یا سوسیس پنیری، یا چند پن‌کیک لیمویی که رویش پودر قند پاشیده‌اند؟ خُب، همه‌شان را برداشتم.
 
اجازه داشتم هرچه می‌خواهم بخورم. انگار که یک پیش‌گویی محقق شده بود: خوردن همۀ آن فهرست‌غذاهای خیالی که در هفده‌سالگی با وسواس نوشته بودم. الآن که برای خاطر کس دیگری می‌خوردم، کاملاً اجازه‌اش را داشتم. هیچ‌وقت این‌طور که برای خاطر تو خورده‌ام، نخورده بودم.
 
وقتی با جیرۀ بیسکوییت رژیمی و تکه‌های سیب زندگی می‌کردم، تا چند سال پریود نشدم. مایۀ افتخارم بود که خون‌ریزی نداشتم. آن جای خالی مثل پرچم فتح درون من به سر می‌بُرد. خون رفتن از من انگار یک‌جور زیاده‌روی دیگر بود. خون نرفتن، یک‌جور مهار بود، یک مهار خوشایند. همچنین، به معنای دقیق کلمه متضادِ باروری بود. با لاغرکردنِ تنم گویی بر خود جسمانی‌ام چیره شده بودم. گرسنگی دادن به خودم، شاهدی بر تنهایی‌ام بود، بر نفرتم از خویشتن، بر فاصله‌ام از دنیا و در عین حال نزدیکی‌ام به آن در کمال بیچارگی. یک جور بودن که زیاد بود اما کافی نبود.
 
در بیست‌وچهارسالگی، چند سال بعد از آنکه پریودهایم دوباره شروع شد، حامله شدم. وقتی نشانه‌اش را روی آن نوار دیدم، خلاف تصورم دچار ترس یا دلواپسی نشدم، بلکه حیرت کردم. من حامل این زندگی بالقوۀ کوچک بودم. می‌دانستم که باید سقط کنم، ولی بُهتی عمیق به سرعت در اعماق وجودم جا گرفت. همان بُهت بود

در دوران حاملگی، میلی که به مادرم داشتم مثل میلم به میوه بود، یا به دومین تکۀ شکلات، یا به تخم‌مرغ‌های نیمرو و سوسیس و پن‌کیک لیمویی. ته نداشت
که کمندی محکم بر دلم انداخت. آن کمند می‌گفت: روزی می‌آید که برگردی.
 
بعد از سقط بود که بچه‌ها در خیابان به چشمم آمدند. هرکدام از آن بچه‌ها با صورت کوچکش از داخل کالسکه‌اش تماشایم می‌کرد. مرا می‌شناختند. احساسم نه تأسف، که انتظار بود. مسحور شده بودم. نمی‌خواستم بچه‌های دیگران را بغل کنم. می‌دانستم که می‌خواهم بالاخره بچۀ خودم را در آغوش بگیرم: می‌خواستم تماشا کنم که آگاهی‌اش جوانه می‌زند، درست پیش چشم من، ورای من؛ می‌خواستم شگفت‌زده و مسحور آن مخلوقی شوم که از من آمده بود اما من نبود.
 
طی آن یک سالی که سعی می‌کردم حامله شوم، ده سال پس از سقطم، یک‌بار دوستم ریچل برایم تعریف کرد که دیده بود پسر نوزادش از تب تشنج می‌کند. وصف ریچل از وحشتش مقهورم کرد. نمی‌توانستم تمام و کمال درکش کنم. هیچ‌وقت حرف آن‌هایی را نپذیرفته بودم که می‌گفتند وقتی پدر یا مادر بشوی، عشقی را تجربه می‌کنی عمیق‌تر از هر آنچه پیش‌تر حس کرده‌ای. یک بخش دلم می‌گفت بچه‌ای به دنیا بیاور تا بتوانی علیه آن حرف اقامۀ دعوا کنی، تا بگویی: این عشق عمیق‌تر نیست، فقط جنسش فرق دارد. ولی بخش دیگر دلم می‌دانست بعید نیست یکی دیگر از همان آدم‌هایی شوم که می‌گویند: هیچ عشقی چنین عمیق نیست.
 
وقتی بالاخره حامله شدم، پس از آن همه انتظار، قدرشناس‌تر شده بودم. بدنم تصمیم گرفته بود این سبد اندام‌های ریزه‌میزه را به من عطا کند در حالی که به سادگی می‌توانست محرومم سازد. و حکایت من و آن ضربان قلب دومی که در بدنم می‌زد، حکایت ماهی فراموش‌کار و آب دریا نبود. پس از اولین سونوگرافی، وقتی سوار مترو شدم به تک‌تک مسافران نگاه می‌کردم و در ذهنم می‌گفتم: تو روزی روزگاری درون کس دیگری دور خودت حلقه زده بودی.
 
وقتی اندازۀ شلغم شدی، و بعد گریپ‌فروت، و بعد گل‌کلم، می‌خواستم مصالح وجود تو را از جنس لذت بسازم: رگبارهای تابستانی و قهقهه؛ صدای زنانی که مشغول گفت‌وگویی بی‌پایان‌اند. یک شب در استخری زیر درختان اکالیپتوس که صدای نرم به هم خوردن برگ‌هایشان را در نسیم داغ می‌شنیدیم، با دوستم کایل شنا کردیم و رد لگدهای تو مثل موج روی پوستم می‌افتاد. همراه کالین با ماشین به یک خانۀ قدیمی زهوار در رفته، بالای تپه‌ای مشرف بر یک دفتر پُست رفتیم که شاخه‌های درختان اطرافش تق‌تق به پنجره‌هایش می‌زد. زیر نور چراغ، تخم‌مرغ‌هایی خوردیم که زرده‌شان واقعاً زرد روشن بود. او پوست تخم‌مرغ‌های شکسته را در ظرفشویی رها کرد، مثل همان دورانی که همخانه بودیم و قلب هر دویمان شکسته بود.
 
در لس‌آنجلس، یک پناه‌جوی اهل کامرون پیش مادربزرگت زندگی می‌کرد. چه می‌شود گفت؟ تعجبی نداشت. دست‌هایم را از تمنا مشت می‌کردم. چقدر دلم می‌خواست تو و مادربزرگت هزار سال در این دنیا کنار هم باشید، نه یک روز کمتر. در دوران حاملگی، میلی که به مادرم داشتم مثل میلم به میوه بود، یا به دومین تکۀ شکلات، یا به تخم‌مرغ‌های نیمرو و سوسیس و پن‌کیک لیمویی. ته نداشت. برایم تعریف کرد که هنوز یادش هست وقتی دکترش به او گفت من قرار است دختر باشم، به برف‌هایی خیره شد که روی شاخه‌های درختِ پشت پنجرۀ مطب نشسته بود، انگار که تمام تمنایش روی آن شاخه‌ها جمع شده بود: بی‌نهایت زیبا و در عین حال کاملاً عادی.

می‌خواستم محبت‌آمیزترین تکه‌های عشقم به پدرت را نثارت کنم: ماجرای خانه‌ای که در شهرکی کوچک در شمال کانکتیکات اجاره کردیم، تابستانی که تو را حامله بودم، ایامی که روی آن تخت سفید بزرگ دراز می‌کشیدم تا به نالۀ قطارها گوش بدهم و به صدای قطره‌های باران که در جوی کنار خانه می‌ریختند، و تصور کنم به سقف آبی‌رنگ آن مغازۀ هات‌داگ‌فروشی آن سوی خیابان می‌خورند. در یک مغازۀ کوچک کنار جاده همبرگر می‌خوردیم و در دریاچۀ کِریم‌هیل شنا می‌کردیم، که چیزی نمانده بود نوجوان‌های غریق‌نجات بیرون‌مان بیاندازند چون عضو باشگاهشان نبودیم. ما هم البته سزاوار آن آب آبی پررنگ نبودیم، یا آن ساحل‌های پُردرخت، یا آن شناورهای چوبی که نور خورشید بر آن‌ها می‌پاشید. صد البته رنجش‌هایی هم پیش می‌آمد که در گوش هم زمزمه می‌کردیم، یا شب‌هایی که جر و بحث داشتیم. ولی می‌خواهم ما را آن جا تصور کنی: صدای شوخی‌هایمان، در هم تنیدن خنده‌هایمان. می‌خواهم بدانی که با گوشت نیم‌پز آبدار و نور دم غروب ساخته شدی.
 
وقتی بالاخره برای معالجه پیش پزشک رفتم، نیم‌نگاهی به تشخیصش انداختم که روی یکی از فُرم‌های پزشکی‌ام نوشته بود: اختلال تغذیه. هیجانی ناگهانی و سیال به جانم افتاد. آنچه حس می‌کردم، احساس نابسندگی و نابجایی، انگار بالاخره یک نام رسمی پیدا کرده بود، انگار کلمات بالاخره یک ظرف ملموس دور آن علامت‌های ناملموس رنج ساخته بودند. احساس کردم قوام یافته‌ام.
 
آن روان‌پزشکی که مشکلم را تشخیص داد، علاقه‌ای به این قوام نداشت. وقتی از تنهایی‌ام برایش حرف زدم، که لابد اولین دانشجویی هم نبودم که این حرف‌ها را می‌زد، گفت: «باشه، ولی گرسنگی دادن به خودت چطور می‌خواد این مشکل را حل کنه؟» حرفش حق بود. ولی تلاش من برای حل مشکل نبود، برای بیانش بود، یا حتی تشدیدش. اما این تکانه‌های خودشکن را چطور می‌توان به زبان بازیگران معقول و خردمند ترجمه کرد؟ من نتوانسته بودم اختلالم را با «عقل موجه» توجیه کنم، مثل اینکه نتوانم برای غیبتم در مدرسه نامه‌ای از والدینم بیاورم.
 
به مدت ۱۵ سال پس از آن قرار، مُدام دنبال آن نامه می‌گشتم. مُدام سعی می‌کردم خودم را برای دکتر توضیح بدهم، یا با فهرست‌کردن علل اختلالم شرم و خجالتم را از بین ببرم: تنهایی‌ام، افسردگی‌ام، میلم به کنترل. همۀ این دلایل درست بودند، ولی هیچ‌کدام کافی نبود. سال‌ها بعد دربارۀ نوشیدنم نیز همین را می‌گفتم، و متقاعد شدم که قصۀ کل انگیزه‌های بشری همین است: هیچ‌گاه کاری را فقط به یک دلیل نمی‌کنیم.
 
اولین‌بار که دربارۀ اختلالم نوشتم، شش سال پس از آن بود که سراغ کمک پزشک رفتم. فکر می‌کردم اگر آن را در قاب خودخواهی و غرور و تن‌آسائی بگذارم، با همین خودآگاهی می‌توانم خودم را

دلم می‌خواست حاملگی روایت تغییر آیین من باشد تا عاشقش شوم: وعدۀ نابود کردن آن نسخه‌ای از من که اهمیت را معادل رنج می‌دانست، و نشاندن زنی دیگر به جای او
تبرئه کنم، انگار آن‌قدر دست به دامن مریم مقدس شوی که گناهانت بخشیده شوند. هنوز فکر می‌کردم آن اختلال گناهی است که باید بخشیده شود.
 
وقتی اولین تلاش عجولانه‌ام را به یک کارگاه نویسندگی فرستادم، در جریان بحث‌ها یک دانشجوی تحصیلات‌تکمیلی دیگر دستش را بالا آورد و پرسد: آیا صداقت بیش از حد هم داریم؟ آن آقا گفت: «برایم خیلی سخت است که راوی این جستار را بپسندم». طرز بیانش برایم جالب بود، راوی این جستار، انگار که زن راوی غریبه‌ای است که می‌توانیم پشت سرش حرف بزنیم. آن کارگاه اولین کلاس ادبیات غیرداستانی من بود، و با قواعد جانشینی آشنا نبودم: همه‌مان وانمود می‌کردیم در حال نقد زندگی همدیگر نیستیم. بعد از کلاس، همان آقایی که برایش سخت بود راوی مرا بپسندد، مرا برای نوشیدنی دعوت کرد. در ذهنم گفتم «برو به جهنم» ولی حرفی که از دهانم درآمد این بود: «عالیه». هرچه کمتر مرا بپسندی، بیشتر می‌خواهمت.
 
با حامله شدن گویا بالاخره توانستم به‌جای «راوی این جستار» (دختر بیماری که وسواس دردش را دارد و سخت می‌شود پسندیدش) یک نسخۀ باشکوه‌تر از خودم را بنشانم: زنی که مشغول تخریب تنش نبود، بلکه از بدنش استفاده می‌کرد تا بدن دیگری بسازد که قرار بود مراقبش باشد. یک صدای درونی لجوج هم داشتم که کماکان معتقد بود اختلال تغذیه‌ام حول «من» می‌چرخید، حول آنکه خودم را تراش بدهم تا به شکل آن نردۀ بلند درآیم. اکنون حاملگی وعدۀ یک محور جدید را می‌داد: «تو». غریبه‌ها در خیابان دائم به من لبخند می‌زدند.
 
در مرکز مامایی و بیماری‌های زنانی که من می‌روم، همین که یک بیمار حامله شود باید به طبقۀ دوم صعود کند. دیگر به بخش‌های مرسوم بیماری‌های زنان در طبقۀ همکف نمی‌رفتم. در عوض باید ا