ترجمان 28 مرداد 1394 ساعت 8:41 http://tarjomaan.com/neveshtar/7355/ -------------------------------------------------- خوشبختی و اخلاق عنوان : بد‌بختی‌ فقرا نتیجۀ ناتوانی‌ خودشان است؟ مروری بر تاریخِ خوشبختی و نواقص تعریفِ جدید آن -------------------------------------------------- ارزش‌های اخلاقی‌ای که در زمان حاضر شالودۀ خوشبختی را تشکیل داده‌اند، چنین چیزهایی‌اند: واقعی باش، قوی باش، فعال و مفید باش. و از همه مهمتر، برای رسیدن به این هدف‌ها به دیگران تکیه نکن، زیرا سرنوشت تو فقط به دست خودت رقم می‌خورد. این رویکردی جدید است. زیرا قبلاً خوشبختی را با این چیزها تعریف نمی‌کردند. نویسندۀ این مطلب، با مروری بر تاریخِ خوشبختی، نواقص تعریفِ جدید آن را گوشزد می‌کند. کارل سدرستورم استادیار مطالعات سازمانی در دانشگاه استوکهلم است، او با همراهی آندره اسپایسر کتاب «سندروم خوبی» و با همراهی پیتر فلمینگ کتاب «کارِ انسان مرده» را منتشر کرده ‌است. متن : کارل سدرستورم، نیویورک تایمز هرگاه از خوشبختی۱ سخن می گوییم دربارۀ چیزی دیگر یعنی اخلاقیات نیز سخن می گوییم. ممکن است ندانیم خوشبختی خود به چه معناست، اما می دانیم از لحاظ تاریخی چگونه برای شرح الگو و قالبی برای زندگی اخلاقی استفاده شده است. همچنان که اشتیاق داریم خوشبختی را هدف غایی خود و در مقیاسی بزرگتر، جامعه قرار دهیم، بی فایده نخواهد بود که قسمتی از تاریخ بسیار غنی و متناقض این مفهوم را بررسی کنیم. این کار می تواند به ما کمک کند تا درک بهتری از زمانۀ خود و ارزش های اخلاقی ای که امروزه به آنها پایبند هستیم داشته باشیم. دارین مک ماهون۲، مورخ، در کتاب خود تاریخچۀ خوشبختی تبیینی ارایه می دهد که نشان می دهد این مفهوم چگونه در طول زمان بیان گردیده و پذیرفته شده است، همانند بسیاری دیگر از تبیین های این چنینی، این تبیین نیز حرکت خود را از زمان پاگیری تمدن غربی در یونان باستان آغاز می کند. ارسطو یکی از اولین کسانی بود که به این موضوع توجه بسیار نشان داد، از نظر او خوشبختی یا سعادت عبارت است از انسانِ خوبی بودن. زندگی سعادتمندانه یا آنچه یونانیان اودایمونیا می خواندند، به زندگی ای اطلاق می شد که اخلاقی و عقلانی باشد و وقف تحصیل فضایل شده باشد. کمی بعد، اپیکوریان خوشبختی را با لذت مرتبط ساختند. آنها معتقد بودند یک زندگی خوب زندگی ای است که وقف چیزهای لذت بخش شده باشد. البته آنها لذت گرا نبودند و در موعظه های خود پیروانشان را به کنترل سخت گیرانۀ امیال فرا می خواندند. اپیکور خود می گفت برای سعادتمند یا شاد بودن به چیزی بیشتر از کمی نان و مقداری آب نیاز ندارد. رواقیون جایگاه رفیعی برای لذت قائل نبودند و می گفتند شرایط زندگی هرچقدر هم که هولناک و دردآور باشد، باز انسان ظرفیتِ سعادتمند بودن را دارد. سال ها بعد مسیحیت، آنطور که در طول قرون وسطا آموخته و اجرا می شد، لذت را به کلی نهی و رنج را راهی مفیدتر به سوی وحدت الهی در زندگی اخروی (اگر نگوییم یک زندگی سعادتمندانه) به شمار آورد. از نظر مسیحیان این وضعیت مطلوب، در زمین ممکن نبود اما به عنوان موهبتی از جانب خداوند در بهشت دست یافتنی بود. گرچه رنسانس یک بار دیگر خوشبختی را از آسمان به زمین بازگرداند، تنها بعد از عصر روشنگری بود که خوشبختی به یک حق تبدیل شد- چیزی که تمام اشخاص قادر بودند آن را طلب کرده و به دست آورند. وقتی توماس جفرسون در اعلامیۀ استقلال نوشت طلب خوشبختی حقی مسلم است منظورش تنها این نبود که انسان باید به دنبال لذت باشد، بلکه قصد داشت بگوید انسان حق دارد لذت را طلب کرده و از آنِ خود کند. اما آنچه امروز در غرب محترم شمرده می شود، رنگ و بوی متفاوتی دارد. بر خلاف پیام مسیحیت، که طبق آن ما خود را رها می کنیم تا به وحدت الهی نائل شویم، امروز از ما خواسته می شود تا در پی وحدت با خود باشیم. برای خوشبخت بودن در زمانی که اصالت و نارسیسیم را ارج می نهیم، باید خودِ درونی و حقیقی خود را ابراز کرده، با احساسات عمیق تر خود ارتباط برقرار کنیم و راهی را که خود تعیین کرده ایم دنبال نماییم. ما همچنین با اپیکوریان، که در بی میلی به انجام کارهای فیزیکی شهره هستند، فاصله زیادی داریم. امروز ما خوشبختی را با ستایش بدن هایمان جستجو می کنیم و عضله هایمان را با دویدن های طولانی، اردوهای طاقت فرسا و وزنه زدن، قوی و ورزیده می نماییم. همچنین بر خلاف یونانیانِ باستان که کار برایشان عار بود، ما باید خوشبختی را با کار و فعالیت جستجو کنیم و به چنگ آوریم. ما باید قیمت بازارها را کنترل کنیم، خودمان را در قالب شرکت ها، موسسات و انجمن ها اداره و مدیریت کنیم و مطابق با یک فرهنگ کارآفرینی زندگی کنیم. وقتی هیچ گناهی بالاتر از بیکاری نیست و رذیلتی منفورتر از تنبلی وجود ندارد، خوشبختی تنها نصیب کسانی می شود که به سختی کار کنند و در خودسازی عزمی راسخ و گرایشی صحیح داشته باشند. اینها برخی از ارزش های اخلاقی ای هستند که به نظر می رسد در زمان حاضر شالودۀ خوشبختی را تشکیل داده اند: واقعی باش، قوی باش، فعال و مفید باش و از همه مهمتر، برای رسیدن به هدف ها به دیگران تکیه نکن، زیرا سرنوشت تو فقط به دست خودت رقم می خورد. این رویکردی عمومی و نسبتاً جدید است. به مردم فقیر و بیکاری که بر اثر رواج این رویکرد کم کم باور می کنند نگون بختی شان نتیجۀ گرایش های نازل و ناتوانی های خودشان است فهمانده شده است که مالکیت و کنترل زندگی خود را در دست بگیرند. آنطور که جب بوش ادعا می کند، آنها به اندازۀ کافی سخت کوش نیستند. وقتی خوشبختی به انتخابی فردی تبدیل می شود، نگرش ها و گرایش های انسان تنها چیزهایی است که اهمیت پیدا می کند و نقش شرایط بیرونی کمرنگ تر می شود. مارتین سِلایمن۳ بنیانگذار روان شناسی مثبت، تلاش زیادی برای اشاعۀ این پیام کرد، او به مطالعاتی ارجاع می داد که طبق آنها کسانی که از تصادفات جاده ای آسیب می بینند، بیشتر یا کمتر از برندگانِ بخت آزمایی ناکام نیستند. حتی اگر این ایده ها از نظر ما جذاب و تاثیرگذار باشد، وقتی بخواهیم خوشبختی را هدف سیاست قرار دهیم، بنیان مفید و سودمندی به دست نمی دهند. اگر همۀ ما، صرف نظر از شرایطی که در آن به سر می بریم، بتوانیم به یک میزان خوشبختی مند باشیم، آنگاه این شرایط به سیاستمدارانی همچون آقای بوش اجازه می دهد که به این بهانه توجه به مسائل بنیادینی چون طبقه، نابرابری اقتصادی و اجتماعی یا فقر را متوقف کنند. علاقۀ ناگهانی نخست وزیر محافظه کار بریتانیا، دیوید کامرون، به مسئلۀ خوشبختی وسوسه کننده و جذاب است. وقتی او چند سال پیش، در سخت ترین شرایط، زمانی که بودجۀ عمومی کاهش پیدا کرده و شرایط بسیاری از مردم بدتر شده بود، مخصوصا کسانی که از کمک های دولتی استفاده می کردند، تصمیم گرفت برای چنین برداشتی از خوشبختی، شاخصی بسازد، این را فهمیدیم. تصادفاً این طرح تحت تاثیر سلایمن و بازتابی از سخن اوست که می گفت: شرایط افراد نقشی در خوشبختی آنها بازی نمی کند. وقتی خوشبختی در مرکز توجه قرار گرفته و پیوسته دربارۀ آن صحبت شود، بیشترین امیدی که می توانیم داشته باشیم این است که صحبت از آن باعث شود مسائل جهانی دیگر نیز مورد توجه قرار گیرند مسائلی همچون برابری، عدالت، حقیقت و اخلاق که به شدت نیاز داریم تا درباره شان حرف بزنیم. بدترین چیزی که می تواند اتفاق بیافتد و متاسفانه هم اکنون در شرف رخ دادن است این است که خوشبختی به اسب تروایی تبدیل شود که برای عادی کردن نابرابری و ظلم از آن استفاده کنند. آنگاه ممکن است مردم فقیر به دوره هایِ آموزشِ خوشبختی فرستاده شوند تا نگرش خود را بهبود دهند، یا مربی خصوصی زندگی برای شان در نظر گرفته شود، چیزی که پل رایان۴ یک بار در برنامۀ ضد فقرِ عجیب خود پیشنهاد کرده بود. ما معتقدیم که هر آمریکایی و به طور کلی هر انسانی حق دارد که جویای خوشبختی باشد، این جمله را جب بوش، فوریه، در یک سخنرانی در دیترویت گفته است. او در این سخنرانی (با عنوان حقِ پیشرفت و ارتقا) برنامۀ خود را برای برخورد با نابرابری ارایه داد. هشیار باشید. وقتی سیاستمداران پیشنهاد می کنند که خوشبختی هدف غایی جامعه باشد، باید به خاطر داشته باشیم که آنها احتمالاً اصلاً دربارۀ خوشبختی حرف نمی زنند. بلکه دربارۀ ایدئولوژی سخن می گویند: یعنی اهداف سیاسی شان در لباسی مبدل. نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. پی نوشت ها: این مطلب راکارل سدرستورم نوشته است و در تاریخ ۱۸ جولای ۲۰۱۵ با عنوان The Dangers of Happiness در وب سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب سایت ترجمان در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۹۴ آن را با عنوان بد بختی فقرا نتیجۀ ناتوانی خودشان است؟ و ترجمۀ امیر قاجارگر منتشر کرده است. کارل سدرستورم (Carl Cederstrom) دانشیار مطالعات سازمانی در دانشکدۀ کسب و کار دانشگاه استکهلم و نویسندۀ کتاب سندروم خوشبختی (The Wellness Syndrome) به همراه آندره سپایسر است. [۱] happiness [۲] Darin M. McMahon [۳] Martin Seligman [۴] Paul Ryan