ترجمان 3 بهمن 1397 ساعت 8:32 http://tarjomaan.com/neveshtar/9272/ -------------------------------------------------- نمرۀ امتحان یا شلوغی موزه؟ عنوان : امتحانات دانشگاهی خسته‌مان کرده‌اند، راه نجاتی وجود ندارد؟ گری گاتینگ هفتۀ پیش در هفتادوشش سالگی درگذشت. او از تجربۀ سال‌ها تدریس در دانشگاه چه آموخته بود؟ -------------------------------------------------- امتحان‌های خسته‌کننده، تکالیف تمام‌نشدنی، و حجم انبوه اطلاعات بیهوده‌ای که هر سال باید از کتاب‌های درسی یاد بگیریم. به‌سختی کتاب‌ها را حفظ می‌کنیم، و به‌راحتی اکثرشان از یادمان می‌رود. این اتفاقات سوهان روح ما دانشجوهاست و بدون آن‌ها قطعاً زندگی بهتری را تجربه خواهیم کرد. گری گاتینگ، استاد فلسفۀ دانشگاه نوتردام، پس از سال‌ها تدریس در دانشگاه محک بهتری برای موفقیت استادها و دانشجوها پیدا کرد. گاتینگ، جمعه‌ای که گذشت، در سن ۷۶سالگی از دنیا رفت. متن : گری گاتینگ، نیویورک تایمز وقتی، برای یک نیم سال دیگر، تدریسم را در دانشگاه نوتردام به پایان رساندم، داشتم فکر می کردم که واقعاً چه چیزی سرِ کلاس به دست آورده ام. طبق دیدگاه متعارف، تدریس انتقال دانش است، حال چه این دانش دانستنِ چگونگی ها (مهارت ها) باشد و چه دانستن چیستی ها (اطلاعات). آزمون ها مهم به حساب می آیند، چون میزان دانشی که دانشجویان از کلاسِ درسشان یاد گرفته اند را اندازه می گیرد. اما واقعاً در همین امتحاناتی که طی یک سال پیش قبول شده ایم، چقدر موفق بوده ایم؟ دلایل جنگ های سی ساله را شرح دهید. ماری ۲۰ سال دارد، و سن آنا دو برابر سن اوست، حال آنا چند سال دارد؟ کمدی های اولیۀ شکسپیر چقدر با عاشقانه های اواخر عمرش تفاوت دارد؟ قانون مندل را به طور مختصر توضیح دهید. درمجموع، تحصیلات کالج این طور به نظر می رسد: تسلط بر بخش اصلی و پیچیدۀ دانش در مدت زمانی بسیار کوتاه، تنها به این خاطر که همه چیزش - البته جز یکسری امور پراکنده اش- را حدوداً بی درنگ از خاطرمان پاک کنیم (برگردیم به جواب سؤالات امتحانی بالا: دلیلش اختلافات مذهبی بود؛ باید یک معادله بسازید؛ کمدی هایش خنده دار بود، اما عاشقانه هایش نه چندان؛ یک ربطی به وراثت ژن های نخودفرنگی داشت). البته معمولاً خواندن و نوشتن و ضرب وتقسیم و جمع وتفریق به همراه امّهات دروس دیگری مثل تاریخ و جغرافیا از ذهن کسی پاک نمی شود، آن هم به این خاطر که این سنخ چیزها یک ریز طی ایمیل زدن و پرداخت قبض و روزنامه خواندن دوره می شوند، نه از این رو که آدم یک بار و برای همیشه مثلاً در کلاس سوم آن ها را یاد گرفته است. این حقیقت دربارۀ کلی از دانش های به مراتب پیچیده ترمان در بزرگ سالی هم صادق است. من چیزهای خیلی زیادی دربارۀ فیلسوف های مشخص می دانم که در کالج یا طی تحصیلات تکمیلی خوانده ام، اما این ها جزو آن دسته ای اند که دائماً در طول تدریس یا تحقیقاتم بهشان رجوع کرده ام. در کل، دانسته هایی به یاد آدم ها می ماند که آن ها را در حرفه شان مکرراً به کار گرفته اند. اما چیزهایی که یک بار می خوانیم، و بارها و بارها از آن ها کار نمی کشیم، غالباً از بین می روند. در بهترین حالت، این یک بار یادگرفتن ها می توانند شهرت فرد تحصیل کرده را نصیبمان کنند (وقتی بگویی سوان، درجواب فوراً می گویم پروست)۱. نتیجه اینکه هدف بسیاری از واحدهای درسی کالج نباید یادگیری دانش باشد، بلکه باید درگیرشدن با تمرین های فکری مشخص باشد. طی چند سال گذشته، توفیق این را داشته ام که سمیناری با دانشجویان ممتازِ سال اولی برگزار کنم که در آن طیف گسترده ای از متون فوق العاده را با هم خواندیم، از افلاطون و توسیدید گرفته تا کالوینو و ناباکوف. مباحثه های بانشاطی بود که دانش کاملی از متن را لازم داشت و دانشجویان هم مقاله های عالی ای نوشتند که ماحصل مطالعات بی واسطه از متون مشخص بود. اما مقدار دانش های جزئی شان بسیار کمتر از جزئیاتِ محتوایی یک سال درسی بود. هدف درس صرفاً این بود که با برخی متن های فاخر مواجه شوند. حال، ارزش این سنخ مواجهه ها چیست؟ این متن ها دانشجویان را به بهترین نحو از امکان های جدید ارضای فکری و زیبایی شناختی آگاه می کنند: تعبیر بهترش لذت بردن است. شاید دانشجوها از همۀ کتاب هایی که ما می خوانیم لذت نبرند، اما یکسری شان را قطعاً دوست دارند و یاد می گیرند که این دست از چیزها (مثل فلسفۀ یونان یا ادبیات مدرن) هم می تواند لذت بخش باشد. شاید دیگر از این امکان بهره نبرند، اما این تجربه همواره بخشی از زندگی شان باقی می ماند، بخشی که شاید بعدها دوباره جوانه بزند، آن وقتی که مرور ترجمۀ جدیدی از هومر یا زندگی نامۀ دیگری از تی.اس. الیوت را ببینند، یا آن وقتی که نمایشنامۀ تارتوف مولیر یا مرغ دریایی چخوف را در تئاتری نزدیک خانه شان بازی کنند.تحصیلات کالج برای تقویت این امکان هاست: زیباییِ کشفی ریاضیاتی، شعف دریافت علمی، هیجان روایتی تاریخی، رازآمیزیِ نظرورزی هایی الهیاتی. ما باید تدریس را نه با حجم دانش منتقل شده بسنجیم، بلکه بایست به نسبتِ هیجان مداومی که خلق می کند درباره اش قضاوت کنیم. دانش، گرچه می آید، اما دیر می رسد. و وقتی سرِ وقت بیاید، از جرقۀ معلم های خوبی که جان دانشجویان را پربار کرده اند، آتش عظیمی شعله ور می سازد. نتایج تدریس در کالج را نباید با امتحان ها سنجید، بلکه باید با محبوبیت موزه ها سنجیدش، با کنسرت های کلاسیک، خانۀ فیلم های هنری، حلقه های کتاب خوانی، و نشریاتی همچون ساینتیفیک امریکن، نیویورک ریویو آو بوکس، اکونومیست، آتلانتیک (برای مثال گفتم). خیلی ها این حرف ها را می زنند به حسابِ نوعی آرمان گراییِ گنگ ومبهم، و من را به ندانستنِ نیازهای ذاتاً حرفه ای و شغلی متهم می کنند و حتی می گویند این نیازها باید سرلوحۀ تدریس های کالج شود. چون دانشجویان به شغل نیاز دارند و صاحب کارها هم به کارمندانی آزموده محتاج اند. حالا لذت های فکری ای که می گویی به درد کدام یکی از این امور واقعی مان می خورد؟ همین که به آدم ها مهارت های موردنیازشان در کار را یاد بدهی، هنر کرده ای. اما آدم ها به چه چیز نیاز دارند تا کارشان را انجام دهند؟ در حرفه هایی مثل پزشکی و مهندسی، یک بخش اصلی از دانش تکنیکی در مدرسه آموزش داده می شود و طی استفاده های مداوم باقی می مانند. گذشته از این، معمولاً گفته می شود که به خلاقیت و تفکر انتقادی محتاجیم: به توانایی تشخیص مفروضات مناقشه پذیر اما ناپیدا، به قابلیت گسترش راه های جدید فهم مسئله، و خلاصه به اندیشیدن ورای آنچه همه می دانند. اما، گذشته از این ها، این میراث فکری ماست که انتقادگری و خلاقیت خلق می کند، میراث فکریِ فیزیک دانان و شاعران، روان شناسان و موسیقی دانان، فیلسوفان و هنرمدان تجسمی. آن ها که خود را درمعرضِ طنینِ این میراث قرار نداده اند منابع بسیار مهمی را در یافتن شیوه های تازۀ تفکر و تماشای جهان از دست داده اند. ازرا پاوند می گفت ادبیات اخباری اند که خبر می مانند۲، و همین امر دربارۀ همۀ دستاوردهای علمی و انسانی عظیم ما صادق است. البته ممکن است بسیاری از صاحب کارها واقعاً هیچ نیازی به کارمندان خلاق و منتقد نداشته باشند. باز در این صورت، تعهد به میراث فکری، برای بسیاری از افراد در طول زندگی شخصی شان، همچنان منبعی خواهد بود برای رضایتی عمیق. تنفر مردم از نخبه گراییْ بسیاری از انسان ها را به این سمت می برد که چنین تعهداتی را صرفاً بگذارند به پای انتخاب های عجیب وغریبِ معدودی از افراد. اما هر کسی که بتواند از این میراث فکری لذت ببرد اقلاً باید فرصت چنین لذتی را داشته باشد (این نکتۀ اخیر درسی است که از نمایشنامه و فیلم تربیت ریتا آموخته ام). دارم به یقین می رسم که تدریس در کالج باید فراهم کردن فرصت برای فعالیت هایی باشد که پنجره ها را به سمت آن لذّات باز کند، نه اینکه صرفاً وسیله ای باشد برای انتقال دانسته ها.پی نوشت ها: این مطلب راگری گاتینگ نوشته است و در تاریخ ۲۲ مۀ ۲۰۱۳ با عنوان Why Do I Teach در وب سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان امتحانات دانشگاهی خسته مان کرده اند، راه نجاتی وجود ندارد؟ و ترجمۀ علیرضا صالحی منتشر کرده است. گری گاتینگ (Gary Gutting) استاد بازنشستۀ فلسفه در دانشگاه نوتردام بود. آخرین کتاب او بحث از خدا: ایمان نزد فیلسوفان (Talking God: Philosophers on Belief) بوده است. گاتینگ جمعۀ گذشته، ۱۸ ژانویۀ ۲۰۱۹، درگذشت.[۱] گویا یعنی شخصیت های رمان ها را ازحفظ به یاد دارم [مترجم]. [۲] به این معنا که هیچ گاه کهنه نمی شوند [مترجم].