ترجمان 5 بهمن 1394 ساعت 11:09 http://tarjomaan.com/barresi_ketab/7779/ -------------------------------------------------- دین در یونان باستان عنوان : نبرد با خدایان؛ خداناباوری در جهان باستان بررسی کتاب «نبرد با خدایان» نوشتۀ تیم ویت‌مارش -------------------------------------------------- تز اصلی مطرح‌شده در کتاب ویت‌مارش این است که خداناباوری در تمام گونه‌های آن و ازجمله خداناباوری مورگن‌بِسِری، محصول دوران جدید نیست؛ بلکه در سنت‌های کهنِ تفکر بشر و یونان باستان ریشه دارد. دورانی که در کتاب ویت‌مارش بررسی شده، مقطعی هزارساله را در بر می‌گیرد که در آن، اجتماعات یونانی‌زبان از بی‌سوادی و بی‌سامانی به در آمده و در قالب دولت‌شهرها سامان یافتند. دولت‌شهرهایی که به ظهور فرهنگی پیشرو انجامیدند، بعدتر در کالبدِ امپراتوری‌های مقدونی و رومی جذب شدند و درنهایت صورت مسیحی به خود گرفتند. در این کتاب، تاریخِ این چرخش‌های مهم سیاسی به تفصیل دنبال شده و تأثیر آن‌ها بر دیدگاه‌های دینی بادقت تفسیر شده است. متن : نیویورک تایمز سیدنی مورگن بِسِر، فیلسوفی بود که برای نسل های متعددی از دانشجویان دانشگاه کلمبیا و ازجمله خود من محبوب بود. او به بیان عبارات کوتاه و ظریفی شهرت داشت که در خود، بصیرت های نابی داشتند. مورگن بسر این روش طنزآمیزِ آموزشی را تا پایان عمر حفظ کرد؛ چنانکه در آخرین لحظات زندگی به یکی از همکارانش گفته بود: چرا خدا این قدر مرا رنج می دهد؟ نکند به خاطر اینکه فکر می کنم وجود ندارد؟ تز اصلی مطرح شده در کتاب ویت مارش این است که خداناباوری در تمام گونه های آن و ازجمله خداناباوری مورگن بِسِری، محصول دوران جدید نیست؛ بلکه در سنت های کهنِ تفکر بشر و یونان باستان ریشه دارد. دورانی که در کتاب ویت مارش بررسی شده، مقطعی هزارساله را در بر می گیرد که در آن، اجتماعات یونانی زبان از بی سوادی و بی سامانی به در آمده و در قالب دولت شهرها سامان یافتند. دولت شهرهایی که به ظهور فرهنگی پیشرو انجامیدند، بعدتر در کالبدِ امپراتوری های مقدونی و رومی جذب شدند و درنهایت صورت مسیحی به خود گرفتند. در این کتاب، تاریخِ این چرخش های مهم سیاسی به تفصیل دنبال شده و تأثیر آن ها بر دیدگاه های دینی بادقت تفسیر شده است. اما بهترین بخشِ نبرد با خدایان، بحث از خداناباوری در میان یونانیان باستان است که نوای آن در میان تمام تحولات سیاسی تا پایان این تمدن به گوش می رسد. اگر به خداناباوران معاصر گوش فرا دهید، احتمالاً طنین این نوای باستانی را خواهید شنید. در اینجا، پیش از همه، با دموکریتوس مواجه خواهیم شد که اصطلاح یونانی اتم را به معنای تقسیم ناپذیر وضع کرد. او واقعیت را چیزی نمی دانست جز چرخش تصادفی ذرات بنیادین در خلأ که با نظریه ای انسان شناسانه در باب منشأ باورهای دینی همراه بود. به گفتۀ دموکریتوس، خدایان به صورت طبیعی در ذهن انسان های بدَوی ایجاد شده اند؛ چراکه آن ها قادر به درک قوانین طبیعت نبودند و لذا به نوعی از داستان پردازیِ خیالی متوسل می شدند. البته عنوان دقیق آثار دموکریتوس همچنان محل اختلاف است؛ اما تبیین طبیعت گرایانۀ او از منشأ باورهای رایج دینی را می توان با یاری از [عنوان کتابِ] دنیل سی دنت شکست طلسم؛ دین به عنوان پدیده ای طبیعی۱ نامید. در نمونه ای دیگر، به کتاب خدا بزرگ نیست؛ چگونه دین همه چیز را مسموم می کند؟ اثر کریستوفر هیچنز بنگرید. لوکرتیوس که در قرن نخست پیش از میلاد می زیست، عنوانی بی طرفانه تر برای شعر بلند خود برگزیده بود: در باب ماهیت چیزها۲؛ اما این شعر با گرایشی همراهی دارد که در عنوان کتاب هیچنس نیز با آن روبه رو هستیم. لوکرتیوس نه تنها بر بی بنیادی باورهایی تأکید می کند که در غفلت از علل طبیعیِ پدیده های مادی شکل گرفته اند؛ بلکه به نتایج آن نیز توجهی ویژه نشان می دهد. از دید او، فرد دین دار با چسبیدن به عقاید دینی دست به اعمال وحشتناکی می زند که در غیر این صورت از آن ها پرهیز می کرد. به نوشتۀ او، به همین دلیل است که آگاممنون در پی پیش گویی یکی از کاهنان، دختر خود را برای دل جویی از آرتمیس قربانی می کند. چنین است شری که دین قادر به ایجاد آن است۳ گرچه دین از آن زمان تغییرات فراوان کرده؛ این نظرگاه بسیار دوام آورده است. درنهایت نیز ولتر را به نقل قول دوبارۀ این جملۀ لوکرتیوس برای فردریک دوم، پادشاه پروس و توصیۀ او به درپیش گرفتن سکولاریسم، متقاعد ساخت. اما در جایی که لوکرتیوس بر غیراخلاقی بودن اعمال انسان ها در چارچوب توهم های دینی تأکید می کند، متفکران خداناباورِ باستانیِ دیگر به جنبۀ غیراخلاقی در رفتار خدایان تأکید می کنند. خدایانی که فعالانه در تراژدی های انسانی مشارکت دارند یا منفعلانه اجازۀ وقوع چنین رویدادهایی را می دهند. به طور مثال، اوریپیدس نوشت که خدایان بزرگ نیستند و اثری با عنوان جنون هرکول سرود که یکسره به انتقاد از زئوس اختصاص داشت: تو واقعاً خدایی دیوانه هستی، یا بهتر است بگویم ذاتاً ظالمی. بدین گونه است که میرایان بر نامیراییان پیشی می گیرند و خدایان بر اموری غافل هستند که مردِ بافضیلت، آن ها را می داند؛ یعنی ارزش زندگیِ بشری و انزجار از رنجِ بی دلیل انسان. پس از اینان پیشاسقراطیان بر صحنه ظاهر می شوند. آنان کسانی اند چون کسنوفانس و آناکساگوراس که از دید من هزاران سال پیش از اسپینوزا، گونه ای از خداناباوری را معرفی کردند. این خداناباوری بر محور یکسانیِ خدا با طبیعت استوار شده است. منظور از طبیعت، به طور خاص، ساختار هوشمند طبیعت است که در قالب قوانین تغییرناپذیر بیان می شود. به نوشتۀ ویت مارش کسنوفانس را نمی توان به صراحت خداناباور خواند. او وجود خدایان را انکار نمی کند؛ ولی آن ها را به صورت بنیادین بازتعریف می کند. نویسنده در ادامه این مسئله را بررسی می کند که اگر طبقِ دیدگاه کسنوفانس، طبیعت را با خدای واحد جایگزین کنیم، آیا چیزی از دست خواهیم داد؟ چنین بازتعریفی نه تنها در اثر برجستۀ اسپینوزا نیز ظاهر می شود؛ بلکه خوانندگان بعدی آثار او از جمله اینشتین را نیز تحت تأثیر قرار می دهد. زمانی که از آلبرت اینشتین دربارۀ خدا می پرسند، او پاسخ می دهد که من به خدای اسپینوزا باور دارم. معنای این سخن آن است که اینشتین اصول راهنمای علم و به طور مثال، هوشمندی زیبای طبیعت را تصدیق می کند. اما دیدگاه مورگن بسر را در کدام یک از آثار یونان باستان می توان یافت؟ تعجبی ندارد نگاهِ او را در شعری طنزآمیز از آریستوفانس یافتم که مانند اوریپیدس در قرن پنجم پیش از میلاد می زیست. در صحنۀ ابتدایی از نمایشنامۀ قهرمانان دو برده در حال گفت وگو دربارۀ بردۀ مغرور دیگری هستند و اینکه چگونه می توانند از شر او خلاص شوند. یکی از آن ها پیشنهاد می کند که به پیشگاه یکی از خدایان بروند و از او یاری بجویند. این پیشنهاد با اعتراض بردۀ دیگر مواجه می شود: آیا تو واقعاً به خدایان اعتقاد داری؟ دلیلت چیست؟ پاسخ بردۀ نخست به این پرسش، جالب توجه است: دلیل من این واقعیت است که دچار نفرین او شده ام. در اینجا، تصور نقشی مشابه برای سیدنی مورگن بسر بسیار ساده است. یونان باستان سرشار از اسطوره ها است و البته ما نیز سرشار از اسطوره هایی دربارۀ یونان باستان هستیم. مطابق یکی از این اساطیر، یونان چنان آکنده از دین بوده که در هر دو حوزۀ مادی و اخلاقی، سیطرۀ امر دینی را شاهد هستیم. این سیطره تا جایی بوده که آیین های دینی تقریباً تمام عرصه های عمومی را همراهی می کرده اند. اما چنین تفسیری، خطایی است آشکار. چنانکه ویت مارش اشاره کرده، دینِ یونانی دربارۀ پرسش هایی که امروزه آن ها را دینی می دانیم و بر آن ها تأکید می کنیم، پیوسته سکوت کرده است. به عنوان یک قاعده، دین یونانی در باب اخلاق و ماهیت جهان حرف چندانی برای گفتن ندارد. اما محققان در طول زمان، مفاهیم ادیان ابراهیمی را به جهان یونانی تحمیل کرده اند و در فهم چگونگی هم زیستی این نظرگاه سکولار با کنش های جدی دینی ناکام مانده اند. حال اگر دین یونانی بر پرسش های اخلاقی و متافیزیکی تأمل نکرده است، پس موضوع آن را چه می توان دانست؟ ویت مارش به گونه ای متقاعدکننده استدلال می کند که دین یونانی بیشتر بیانی است از نوعی حیات مدنی در سطوح محلی، دولت شهری و همچنین در سراسر عرصۀ وسیع تر یونانی مآبی که هریک خدایان و مراسم خاص خود را داشته اند. این کارکرد مدنیِ دین به یونانیان اجازه داده است که برای آزمودنِ عقل در باب پرسش های هستی شناختی و هنجاری فضایی باز کنند. این تلاش ها درنهایت با تأمل درباره ماهیت واقعیت به ظهور فلسفه طبیعی منجر شد که بعدتر آن را علم نامیدند. تفکر در خصوص بهترین شیوه زندگی نیز به شکل گیری فلسفه اخلاق انجامید. هر دوی این عرصه ها برای شکل گیری تفکر سکولار ضروری اند. به نوشتۀ ویت مارش در نوعی اقتصاد سرمایه داریِ پیشرفته که بر ابداعات تکنولوژیک استوار است، دورنگاه داشتن اقتدار فکری و اخلاقی از جایگاه های دینی و بازتخصیص این اقتدار به متخصصان سکولار در علوم و مهندسی، امری ضروری است.اطلاعات کتاب شناختی: ویت مارش، تیم. نبرد با خدایان: خداناباوران در دنیای باستان. انتشارات آلفرد ناف. ۲۰۱۵ Whitmarsh, Tim. Battling the Gods: Atheism in the Ancient World. ALFRED A. KNOPF. 2015پی نوشت ها: * برندۀ نشان برتر ملی در علوم انسانی سال ۲۰۱۵ و نویسندۀ آثاری چون افلاطون در گوگل پلیس؛ چرا فلسفه ادامه می یابد؟ [۱] Breaking the Spell: Religion as a Natural Phenomenon [۲] De RerumNatura [۳] Tantum religio potuit suadere malorum