ترجمان 14 بهمن 1394 ساعت 8:58 http://tarjomaan.com/neveshtar/7803/ -------------------------------------------------- جایگاه ادبیات در عصر اشباع داده عنوان : شاید نوشتن، هزاران مردۀ متحرک را دوباره زنده کند اگر کتابی وجود داشته باشد که همه چیز را نوشته باشد، دیگر چیزی برای نوشتن باقی نمی‌ماند -------------------------------------------------- به‌زحمت می‌توان لحظه‌ای از حیات ما را یافت که به‌نحو الکترونیکی آرشیو نشده باشد. این روزها نرم‌افزارها، نقشۀ راهِ تجربه‌ها، ارزش‌ها و باورهایمان را ترسیم می‌کنند. پاسخ نویسنده چه باید باشد؟ تام مک‌کارتی با سیری شگفت‌آور از آثار کلود لوی استروس تا آرزوهای مالارمه و اندیشه‌های دوسرتو، از جایگاه ادبیات در عصر اشباعِ داده می‌گوید. متن : تام مک کارتی، گاردین اگر پنج سال قبل، از من اسم مهم ترین نویسندۀ سال های میانی قرن بیستم در فرانسه را می پرسیدید، دستم را در کلاهی می کردم که مدعیانی مثل کامو، ژنه، دوراس و روب گریه در آن ریخته شده بودند و یکی را شانسی بیرون می کشیدم؛ اما دیگر اینطور نیست. حالا بدون ذره ای تردید پاسخ می دهم: کلود لِوی استروس. شاید انتخابی عجیب باشد: حرفۀ لوی استروس، قوم نگاری بود؛ او نه نمایشنامه ای نوشت و نه رمانی. بااین حال، به نظر من، حساسیت ادبی آثار لوی استروس از تمامی ادیبان تمام عیار معاصر او غنی تر و عمیق تر است. قضیه فقط این نیست که جملات لوی استروس از این نویسندگان بهترند؛ بلکه آثار او انباشته از تأملاتی در باب فعلِ نوشتن هستند. کافی است توصیف شاعرانۀ او از پوسته های جذام وار ساختمان ها یا بلیۀ مافوق طبیعیِ طلوع و غروب آفتاب را به یاد بیاورید. آثار او مملو از درک ساختار، طرح و سیستم اند: نقطه ای که داستان را از آن می آغازد و کَلَک ها و دام هایی که در طول روایت می چیند. مثلاً در کتاب گرمسیری های غمگین۱ راوی از فرهنگی به فرهنگی دیگر و از قاره ای به قارۀ دیگر می تازد و گویی نقشۀ تمامی عالم را از خلال خطوطی ارتباطی از نو رسم می کند: ربطی وجود دارد بینِ ساختارِ متحدالمرکز یا دایره ایِ کلبه های روستا، با روندهای بینِ نسلی ساکنانِ این کلبه ها و اینکه با قبایل دیگر ازدواج می کنند یا نه و همۀ این ها مربوط می شود به توازن یا فقدان توازنِ نظام کاستی در نقاطِ دوردستِ جهان. حتی ورای این ها، گویی این فکرِ تحریک کننده او را وسوسه می کند: اگر می توانست تمامی این مسائل را به همدیگر مرتبط کند و اگر می توانست طرحِ کلِ سیستم را ترسیم کند، آن وقت معناهای اصلیِ۲ جهان شمول ظهور می کرد و خودِ او و خوانندگانش را در رحمتی همه گیر و شهودی غرقه می کرد. من به عنوان رمان نویس، محسورِ هنرِ انسان شناسان شده ام. انسان شناس برای من، تجسدِ تامِ نویسنده است، منهای همۀ مزخرفات و رها از همۀ حجاب ها و پیچیده سازی ها. کارِ انسان شناس، تجسد همان کار نویسنده است؛ اما فقط در حد ضروریات بنیادین. به جهان می نگری و گزارشش می کنی. همه اش همین است: با قبیله ای وقت می گذرانی، روش ماهی گیری و شکارشان را مشاهده می کنی، مناسک، خرافه ها و عقایدشان را درک می کنی و با ناگفته ها و تابوهایشان آشنا می شوی. بعد از یک سال یا همچو زمانی نیز یادداشت هایت را جمع وجور می کنی و به سوی اسکلۀ زهواردرفته ای رهسپار می شوی. از آنجا هم چند قایق تجارتِ کائوچو و اقیانوس پیمایی غول پیکر تو را به جهان پژوهش هایت بازمی گردانند. جهان پژوهش ها جایی است که در آن، رنگ خاکی لباس ها، جای خود را به پیراهن های کتانی و کراوات می دهد و لیکور، جایش را به چای تویینگز و اسکاچ با یخی می دهد که خدمتکارت در سینی چرخ دار برایت سرو می کند. سرآخر هم کتابی دربارۀ مشاهداتت می نویسی: گزارشی عظیم که نقشه ای از جهانی به دست می دهد که تا عمیق ترین و نزدیک ترین سطوح، شاهدش بوده ای. این گزارش، قبیله را توصیف می کند و از نام های رمزی آن سخن می گوید. بی شک، برانسیلاو مالینوفسکی، پدر انسان شناسی مدرن، روش شناسی ای را که بر این رشته تحمیل کرده بود، به مثابه روش شناسی ای اساساً ادبی درک می کرد. نخستین فرمانِ او این بود: همه چیز را بنویسید. استدلالش چنین بود: هرگز نمی دانید که چه چیزی اهمیت خواهد داشت و چه چیزی نه. وقایع یا موقعیت های بسیار کوچک و ناچیز، ممکن است دربردارندۀ کلیدی برای فهم معماهای بزرگ تر فرهنگی باشند؛ پس همه چیز را ثبت کنید، همه چیز را به داده بدل کنید و همه چیز را به متن بیاورید. بدین ترتیب، تفکر مالینوفسکی به نحو چشم گیری به طرزفکر مردی شبیه است که بسیاری او را پدرِ ادبیاتِ مدرن می دانند: استفان مالارمه. مالارمه در اثر دوران ساز خود، کتاب، افزار روحانی۳ که نوعی مقاله-مانیفست است، ادعا می کند که تمامی چیزها وجود دارند تا به یک کتاب منتهی شوند. او با زبانی که گویی ظهور لوی استراوس را پیش بینی می کند، می گوید این کتابِ در پیش، اجتماعی بی عیب ونقص از روابطی جهان شمول خواهد بود که به مناسبتی حیرت انگیز و چشمگیر گردهم آمده اند. در این کتاب، فنِ چاپ خود به نوعی آیین بدل می شود. مالارمه، کتاب را مقبرۀ مینیاتوریِ ارواحِ ما می نامد. مالارمه دهۀ آخرِ عمرِ خود را صرفِ ریختن طرحِ این ابرکتاب کرد: کتاب ها درصورت کنونی شان برای برآوردن وظیفۀ دربرداشتنِ همه چیز، نابسنده اند. مالارمه در پیِ پایان دادن به شکل و صورتِ کلی رسانۀ کتاب و بازآفرینی آن است. او در پیِ ابداعِ راه هایی است که ازطریقِ آن ها بتوان صفحاتِ کتاب را به پرفورمنس، به کردارِ اجتماعی و حتی فعالیتی آیینی بسط داد. مالارمه با این خیال پردازی ها آوانگاردیسمِ قرن بیستمی را بنیان نهاد. نویسنده به مثابۀ قوم نگارِ پیشگام و رمان به مثابۀ گزارشی جهان شمول: چه ایدۀ محبوبی! مشکل اینجاست که مدلِ قوم نگارانه، خود، در گل ولایِ معضلات است: نوعی ناکارامدیِ سیستماتیک بر پیشانی این مدل نقش شده است و این، واقعیتی است که خودِ لوی استروس هم آن را به خوبی دریافته بود. چیزی که آثار لوی استروس را چنین گیرا می کند، گزارشِ رنگارنگش از جشن های نامبیکوارا یا هنرهای بدنیِ کادوئوه نیست؛ بلکه آن حسِ خودتخریبیِ مالیخولایی و پیوستۀ خودِ اوست. استروس در خیابان های شهرِ قدیمی لاهور قدم می زند. این خیابان ها با خطوط برق به دهۀ ۱۹۵۰ زنجیر شده اند. او احساس می کند که برای دیدن لاهورِ واقعی و ناپدیدشده، دیگر خیلی دیر شده است؛ بااین حال، او می داند که قوم نگاری که پنجاه سال پیش از او به آنجا رفته هم حتماً احساسی نظیر او داشته است و کسی که پنجاه سال پس از او به آنجا برود هم، حتماً با خود، آرزو خواهد کرد که کاش پنجاه سال زودتر به آنجا می رفت و چیزهایی را می دید که لوی استروس نتوانسته بود ببیند؛ درحالی که آن چیزها درست جلوی چشمش بودند. این افکار، لوی استروس را به نوشتن در مورد تنگنای دوگانه ای سوق می دهند که انسان شناسی را گرفتار خود کرده است: خلوصی که انسان شناسی در پی دست یافتن به آن است، وضعیتی است که در آن تمامی چارچوب های ادراک، تفسیر یا تحلیل از میان رفته باشند. رمزورازی که انسان شناس را به سوی سوژه اش می کشاند، به محض اعمال این چارچوب ها بر مشاهده، دود می شود و به هوا می رود. زمانی او قبیله ای را مشاهده کرده بود که نمی دانستند نوشتن چیست، رئیس قبیله با این نیت که او را گول بزند و وانمود کند که در کار نوشتن خبره است، خودکار او را گرفته بود و کاغذ را خط خطی کرده بود. استروس در این لحظه تشخیص داده بود که نوشته های خودش هم چیزی بیشتر از صورتی از فریب نیستند؛ نه فقط فریبِ خوانندگان؛ بلکه فریبِ خودش نیز هم. این نوشته ها معنا را بارهاوبارها به نقطۀ ابهام می رسانند و خود را در این تنگنا می بینند که معمایی خلق کنند که دست آخر، معنا بدان حواله می شود. گم شده در فضای مجازیاین معضل ها اساساً ادبی هستند؛ یعنی معضل های ادراک، توصیف و نوشتن. اگر بپذیریم که چنین معضل هایی، انسان شناسی را حتی در میانۀ دوران طلایی اش، به خود گرفتار کرده بودند، باید بپرسیم که امروز انسان شناسی چقدر گرفتار آن ها است؟ از دوران لوی استروس، مشاهده گرانِ قوم نگار، نگاه خود را از جهان بدوی به سوی جهان توسعه یافته معطوف کرده اند. منظور از جهان توسعه یافته، جوامعی است که خود این انسان شناسان شکلشان داده بودند. قبیله، خودِ ماییم. حال که قبیله خود ماییم، قایق حمل کائوچو و کشتی اقیانوس پیما کجاست؟ کجاست عالم مطالعه و فراغت و چای تویینگز؟ دهه ها است که دیگر این تمایز میان حوزۀ مورد مطالعه و خانه، از میان برداشته شده است؛ درحالی که این تمایز، زمانی برای انسان شناسیِ کلاسیک بسیار حیاتی بود. این فروپاشی، هم زمان بوده است با فروپاشی مفهوم آکادمی به مثابه جایگاهِ دانشِ خالص و خدشه ناپذیر. هر آکادمیسینِ معاصرِ اهلِ بریتانیا اذعان می کند که به لطفِ کاهش شدیدِ منابع عمومی و خصوصی سازی فزایندۀ تحصیلات عالی، دانشگاه به کسب وکاری بدل شده است که بازارش هم خوب هم نیست. عکسِ این مطلب نیز صادق است: کسب وکارها، خاصه آن دسته از کسب وکارها که در نوآوری پیشتازند، نقشِ پیشینِ دانشگاه ها به مثابۀ جایگاهِ اصلیِ تولیدِ دانش در جامعه را از آنِ خود کرده اند. اینکه بهترین مهندسان، ریاضی دانان و طراحان بصری، کارشان به استخدام در کسب وکارهای تجاری منتهی می شود، شاید غافل گیرکننده نباشد؛ اما چیزی که باعث می شود دود از سر آدم بلند شود، آماری است که نشان می دهد در زمانۀ ما، بیش از نیمی از فارغ التحصیلانِ انسان شناسی نیز برای کمپانی ها کار می کنند! دربارۀ کمپانی ها مطالعه نمی کنند؛ بلکه برای آن ها کار می کنند: دانش انسان شناسی را به کار می بندند تا به کمپانی ها کمک کنند به نحو عمیق تری در بازار نفوذ کنند، به شهرها کمک کنند که از خود برند بسازند و به دولت ها کمک کنند تا برنامه های سیاسی شان را به نحو بهتری روایت کنند. این عبارت آخر، یعنی روایت، تمامی بحثِ ما را به نقطه ای می کشاند که در واقع هرگز ترکش نکرده بودیم: هر آنچه درخصوص عالَمِ انسان شناسی گفتیم، درخصوص عالمِ ادبیات نیز صادق است. مسئله فقط این نیست که افرادی که مدرک ادبیات دارند، عموماً کارشان به کار برای کمپانی ها کشیده می شود که البته درست است؛ بلکه نکته این است که کمپانی ها در بالاترین سطحِ ظهورشان، به عرصه ای بدل شده اند که روایت ها و داستان ها، استعاره ها و نظامِ نمادها با تمامیِ پویایی و قاطعیتشان، در آنجا تولید می شوند، در آنجا بر روی آن ها کار می شود و در آنجا تحول می یابند. ادبیات داستانیِ رسمی یا به نوستالژیِ آرام بخشِ ملکه ها و شاهان عقب گرد کرده است یا به داستان هایی به اصطلاح معاصر که در همان حال و هوای نوستالژیکِ واقعیتِ آزمون نشده روایت می شوند. در چنین اوضاع و احوالی، مؤسسه های شیک معماری، کمپانی های رسانه ای دیجیتال و مؤسساتِ مشاورۀ برندینگ، وظیفۀ اساسی نویسنده را برای چنین کارهایی به عهده گرفته اند: کندوکاو در پاره های نظم کهن و آزمودن، بازنمود و ابداع فرم های رادیکال و جدید برای نشان دادن و هدایت کردنِ نظم های نوظهور. اگر کسی با بصیرت و نبوغ جیمز جویس در سال ۲۰۱۵ در جهان باشد، احتمالاً برای گوگل کار می کند. اگر چنین کسی در جهان نباشد هم غمی نیست؛ چون وظایف نبوغ و بصیرت را حقوق بگیرانِ کمپانی، به صورت جمعی به انجام می رسانند و چه بسا از آن فراتر نیز می روند. کلود لوی استروس در آمازون در برزیل. ۱۹۳۶به باور من، ظهورِ کاپیتالیسمِ کمپانی محور و آهنگِ پیشرفتِ خیره کننده و تقریباً تصاعدیِ آن، مسئله ای بسیار عظیم بر سر راه نویسنده ایجاد کرده است. این مسئله او را وادار می کند که نقش خود را یکسره بازبینی کند و نقشۀ سرتاسرِ عالم را از نو ترسیم کند. ورای این چارچوب، هیچ فضایی نیست، هیچ قلمروی بکری نیست که در آن زیبایی شناسی خالص و ناب یا تأمل بی طرفانه در کار باشد و هیچ جایی نیست که کاپیتالیسم بر آن اثر نکرده باشد. نویسنده ها از زمانی که کسی در خاطرش ندارد، تا حدودی وابسته به بازار بوده اند. این موقعیت، تماماً یا صراحتاً جدید نیست؛ اما به باور من، دست کم یکی از جنبه های این موقعیت، به نقطۀ اوج خود رسیده است: مسئلۀ اشباعِ داده. ادبیات غرب کمابیش، کمی دیرتر یا زودتر، از اورستیا۴ اثر آیسخولوس آغاز می شود. میراث اورستیا با گزارش جامعش درخصوص نشانه ها و نظام علائمی که از طریق آن، پیام های نشانه ها را تأیید می کند، به عصر ما نیز انتقال یافته است. پیامِ نشانه ها سقوط تروآ است. امّا حالا، دوهزاروخرده ای سال پس از اورستیا، آن نظام، آن رژیم نشانه ها فراگیر و مکرر شده است و به نحوی انکارناپذیر بر همۀ لایه های هستی، مندرج و مستقر شده است. این ایده هم اکنون ایده ای کاملاً عجیب وغریب به نظر می رسد: ما برای ایجاد پیام، به نویسنده، به شخصی خاص یا به استادی ماهر نیاز داریم. بگذریم از اینکه این فرد باید باهوش و اهل کشف و شهود هم باشد.مالینوفسکی نوآموزانِ انسان شناسی را توصیه می کرد به نوشتنِ همه چیز؛ اما حالا همه چیز، از پیش نوشته شده است. دشوار است که لحظه ای از حیاتِ خود را بیابیم که مستند نشده باشد. در هر خیابانی که فکرش را بکنی، قدم می زنی و سه دوربین در آنِ واحد از تو فیلم برداری می کنند. تلفنی که در جیبت داری، موقعیت مکانی ات را هر لحظه شناسایی و تعیین می کند. هر سایتی که به آن سر می زنی، هر کلیدواژه ای که جست وجو می کنی و هر کلیکی که می کنی، آرشیو می شود؛ حتی اگر اطلاعات را پاک کنی یا به سطل زباله بفرستی، باز هم نابود نمی شوند. داده ها در سرزمینی محصور، گرفتار شده اند و در خیابان های بن بستِ مدارشکلی، هنوز می توان بازیافتشان کرد. مالارمه نخستین کسی بود که مقولۀ واقعیتِ مجازی را وارد بحث بوطیقا کرد و در سودای کتاب یا معبد داده ای همه گیر و همه چیزدان بود. این همان چیزی است که ما حالا داریم در میان دیوارهای نازک آن زندگی می کنیم. مالارمه نخستین کسی بود که با صدایی رسا به این آیرونی اشاره کرد که این کتاب فرضی، نقش نویسنده را به امری زائد بدل می کند. این روزها چه کسی طرحِ نسبت های میانِ قبایل ما را ترسیم می کند یا نظام مبادلاتیِ ما یا نظام ارزش ها و باورهایی که به هم پیوندمان می دهند را تشخیص می دهد؟ این نقش را نرم افزار به عهده گرفته است. آنچه را می خریم، فهرست و جدول بندی می کند و با کسانی که می شناسیم، به اشتراک می گذارد. آنچه را آن ها می خرند یا دوست دارند نیز با ما به اشتراک می گذارد. همچنین اند چیزهایی که دیگرانی خریده اند یا دوست داشته اند که ما آنان را نمی شناسیم؛ ولی الگوی خرید یا علایق مشابهی با ما دارند. در همه حال، گزارشی عظیم و فراگیر دربارۀ ما نوشته می شود. این گزارش، ورای نانوشته گی است و این گزارش را نه انسانی رمان نویس که سیستمی بی طرف و خنثی می نویسد که تنها هدفش، استمراربخشیدن به خویش است. سورئالیست ها پیشگام تکنیک نوشتنِ خودبه خود بودند؛ اما حالا نوشتنِ خودبه خود، عجیب به نظر می رسد. مسئله حالا خواندنِ خودبه خود است. متن بزرگ یا گزارش عظیم، همین جا است. همه جا هست؛ اما چه کسی می تواند آن را بخواند؟ از کدام اسکله به سوی کدامین مطالعه باید رفت؟ تمام اسکله ها و تمام مطالعات از پیش در آن نوشته شده اند. این ابَرگزارش را می توان دید؟ می توان بررسی کرد؟ می توان تفسیر کرد؟ پاسخ منفی است. تنها نرم افزاری دیگر قادر بر این کارها است. میشل دوسرتو که شاید در میان مدعیان تاج وتختِ لوی استروس، از همه پیش تر باشد، متفکری ژرف اندیش است که نوشته هایش چنان مرزهای میان انسان شناسی، فلسفه و علوم سیاسی و حتی الهیات را در هم آمیخته اند که عملاً نمی توان آن ها را مقوله بندی کرد. دوسرتو استدلالی مشابه مطرح می کند. او در کتاب اصلی خود کردارِ زندگی روزمره۵ (۱۹۸۰) می گوید که سازوبرگ های اجتماع، قوانین و نهادهایش و همچنین سیستم مبادلاتی و فناوری هایش، بخشی از سیستمِ عظیمِ متن محور، سرمایه داری متن محور و پروژه ای متن محور هستند. مدرنیته، خود، نوشتن است: دوسرتو با ارجاع به این نقل قول فرانسوا فورۀ تاریخ دان، می گوید مدرنیزاسیون نظامی است متن محور که همچون دستگاه عظیم الجثۀ نوشتن در داستان در مستعمرۀ مجازاتِ۶ کافکا، نشان خود را بر هرچه که ذیل ساختار آن قرار گیرد، خواه بی جان و خواه انسان یا به عبارت دیگر بر همه چیز نقش می کند. این دستگاه، اطمینان حاصل می کند که تمامی جنبه های تجربه در مطابقت با سودای غربی برای خواندنِ تولیداتش، به متن بدل می شوند. این دستگاه در خدمت هیچ اپراتوری نیست. نظام متن محور، می خواهد ما را به راه خویش ببرد... . نظامِ متن محور، سوژه هایی را که کنترلش می کردند، به اپراتورهای ماشین نوشتنی بدل کرده است. بدان ها فرمان می دهد و به خدمتشان می گیرد. پرترهٔ استفان مالارمه. اثر ادوارد مَنِت. ۱۸۷۶آیا چیزی می تواند از چنگال این سیستم، از دست این دستگاهِ نسخه بردار۷ بگریزد؟ پاسخ دوسرتو منفی است. حتی بدن های خاموش ما هم به کد بدل شده اند. آن ها هم از پیش تصرف شده و به نگارش درآمده اند. از زمان دوسرتو تابه حال، با ظهور دانش بیوانفورماتیک این وضعیت بغرنج تر هم شده است. دوسرتو ملاحظاتی چشمگیر و جالب توجه را پیش می کشد. او می پرسد چه بر سر بدن ها می آید، هنگامی که به وضعی دچار می شوند که او آن را شرم آور می خواند؛ یعنی هنگامی که بدن ها به الواحی برای انتقالِ داستان های نیمه فراموش شده بدل می گردند. این بدن ها به اعضای خالکوبی شدۀ افراد قبیلۀ کادوئو بی شباهت نیستند؛ همان اعضایی که لوی استراوس دربارۀ آن ها حرف می زد. داستان های نیمه فراموش شده، داستان هایی اند که هنوزکدگشایی نشده اند، در زندگی شناورند و همچون حلقه هایی ناتمام، تناسب یا اعتبار داده هایشان تا حد ارجاعاتی محسوس، تقلیل یافته است. دوسرتو در ادامۀ تأملاتش می گوید که این تکه های ناتمام، خود را در دل متنِ عظیم جا می کنند و به تعبیر او مانند سنگ ریزه های سپیدی که در جنگلِ نشانه ها رها شده باشند، بی هیچ توضیح و تفسیری ردپای خود را بر متنِ عظیم، حک می کنند. دوسرتو جای گیریِ تکه های ناتمام در دل متن را تحولی عاشقانه قلمداد می کند. این حرف ها مبهم می نمایاند و این ابهام عامدانه است؛ اما باید مراقب باشیم که به دامان فانتزی هایی نیفتیم که ساده و واقعیت گریزند و ادبیات را بیانِ فردی یا روحیۀ والای انسانی یا هنر به مثابه رستگاری می دانند. به بیان دیگر، به دامان فانتزی هایی نیفتیم که دیدگاه های محافظه کارانه درخصوص ادبیات، هنوز گرفتارشان هستند. طریق دوسرتو راهی کورمال کورمال به سوی مقاومت در برابر منطق دستگاه یا خلاصی از آن نیست. هرچه می گذرد، او بیشتر درمی یابد که این مقاومت در دل معبد مالارمه نهان شده است. دوسرتو در بخشی از کتاب خود با عنوان پس از بِکِت، امر نام ناپذیر، از ما دعوت می کند که درخصوصِ نقش و جایگاه انسان های در حال مرگ، تأمل کنیم. کسانی که در گوشه های تکنیکی و پنهان، به حال خود واگذاشته شده اند؛ مثلاً در زندان ها، بیمارستان ها و زباله دانی ها، این انسان های درحال مرگ، وجه زندۀ همه چیز را تقلیل می دهند. این، خود می تواند به مانعی بر سر راه زنجیرۀ تولید و مصرف بدل شود. انسانِ درحال مرگ، بدن خود را همچون لوحی رنگ باخته درمی یابد. سرمایه داریِ متن محور، قانونِ خود را بر این لوح مهر و موم کرده است. این، فضایی است نو، اداراک ناپذیر، نفرت انگیز و کماکان معجزه آسا که در آن دوگانۀ مرگ و زندگی از هم می پاشد. کردار زندگی روزمره دستِ آخر همچون گرمسیری های غمگین تأملی است درباب فعلِ نوشتن. این تأمل، تنها تأملی در بابِ فعلِ فرانوشتن به دست سیستمِ متن محوری نیست که همه چیز را کنترل می کند؛ بلکه نوعی مخالفت با ضدنوشتارِ خائنانه است که از دل ویرانیِ نوشتنِ سنتی برخاسته است. به بیان دیگر: تأملی است در باب نوشتن در مراسمِ عزایِ مرگِ نوشتار! دوسرتو از همان آغاز و در همان صفحۀ تقدیم نامه، وضعیت را چنین توصیف می کند: به بیراهه رفتنِ نوشتار از جایگاه خویش... این استعاره و جوششِ شک است که نوشتن را گرفتار خود کرده است. وهم بیهودگی، پیوندی است که نوشتن با تمامی آدمیان برقرار می کند، همانطور که با ازدست رفتنِ تکلیفِ خود برقرار می کند و با مرگ خویش برقرار می کند. او در پایان کتاب، باز به این احساسات بازمی گردد و ادعا می کند: نوشتنِ این کتاب، همچون اجباری بود برای رژه رفتن درون قلمروی دشمن، راه رفتن در همان قلمرویی که از دست رفته است و قدم زدن در ورای حریم صیانت شده و در قلب عالَمی که مرگ، درون مرزهایش بومی شده است. نوشتنِ این کتاب مستلزم آفرینش جملاتی با توسل به قاموسِ مردگان بود، آفرینشی در حدود مرگ و حتی درون قلمروی مرگ. او برای آنکه تردیدی باقی نگذارد که این رژه در قلمروی دشمن از چه تأثیر پذیرفته است و به عبارتی برای روشن کردن اینکه زیر کدامین بیرق می جنگد، چنین می گوید: از زمان مالارمه، تجربیات متن محور در میانۀ دو امر معلق مانده اند: فعل پیشروی و خاکیِ مرگ پرور که بر روی آن، ردپای پرسه گردی های این پیشروی می ماند. ازاین منظر، نویسنده، انسان درحال مرگی است که تلاش می کند سخن بگوید. او انسانی است که در همان حال که می میرد، ردپاهایش را روی صفحات سیاه حک می کند و نه بر صفحات خالی. نویسنده می داند و می تواند شوقی را که از دیگران انتظار دارد، بیان کند. این تنها بازماندۀ شگفت و زودگذر نجاتی است که نصیب او می شود. این نجات، از رهگذر توجهاتی نصیبش می شود که به خود جلب می کند. این ایده ها دشوار و گمراه کننده اند. به کلام درآوردنشان نیز دشوار است. بااین حال، تصور می کنم اگر می خواهیم در این خصوص تأمل کنیم که نوشتن در عصر ما چه معنایی می دهد، بالضروره باید به این ایده ها بیندیشیم. برای نوشتن در سایۀ داده هایی فراگیر و همه چیزدان که از ایده هایی تقلید می کنند که نویسنده ممکن است برای آگاه کردن ما طرح کرده باشد و نیز برای نوشتن در سایۀ کاپیتالیسم تکنولوژیکی که هم خود را می نویسد و هم خود را می خواند، باید چنین کنیم. می توانیم این ایده ها را با توسل به این مدعا که این ها اراجیفی فرانسوی بیش نیستند، خیلی ساده کنار بگذاریم و افسانه هایی عالی درخصوص اصالت و تشخصِ عقایدِ فردی بپرورانیم. بااین حال برای چنین کاری به برف نیاز هست و دیگر برفی در کار نیست که سرمان را در آن فرو کنیم. به جای انکار، می شود با دلواپسی و لذتی مالیخولیایی، به مطالعۀ وضعیتِ مرده وار و فراپارادوکسیکالی پرداخت که در آنیم. اگر دوسرتو بر حق باشد، نوشتن، تنها شانس حقیقی برای رستگاری در چنین وضعیتی است. زندگی بعد از این وضعیت چگونه خواهد بود؟ این مطالعۀ مالیخولایی و لذت بخش چه فرمی باید داشته باشد؟ پاسخ به این سؤالات محال است. من نیز قصد پاسخ گویی ندارم. تنها امید دارم که این چیزها محقق شوند. باشد که هزاران مردۀ متحرک از نو زنده شوند. این متن، چند خط دیگر به پایان می رسد؛ اما پیش از آنکه چنین شود، دوست دارم شما را با صحنه ای از گرمسیری های غمگین تنها بگذارم. در جایی از کتاب، لوی استروس بی آنکه هیچ روزنه ای برای نجات پیشِ رویش باشد، در اعماق آمازون گرفتار است. فصلِ بارندگی است، رود طغیان کرده است و شناسایی راه محال است. تمامی آذوقه ای که همراهش بوده، یعنی غذای کنسروشده، شراب و سیگار را مصرف یا مبادله کرده است. حواسش دیگر سرجایش نیست و کم کم دارد گرفتار وضعی می شود که خودش آن را بی نظمی ذهنی می نامد که انسان شناسان را مبتلا می کند. لوی استراوس در چنین وضعی تصمیم می گیرد نمایشی حماسی بنویسد: درامی به سبک راسین یا پی یر کورنی. شش روز تمام، از صبح تا شام او برپشت کاغذهای یادداشت های تحقیقاتی اش می نویسد. در پیرنگِ نمایش، دو شخصیت حضور دارند: امپراتوری رُمی و قاتل وی. کتاب قرار است کندوکاوی عظیم باشد درباب موضوعاتی همچون افتخار، قدرت، طبیعت و نابودی. روز هفتم، لوی استروس ناامید می شود. هرگز نوشته را به پایان نمی بَرد. بگذارید او را درحال نوشتن تجسم کنیم: سرمازده و گرفتار روماتیسم در بعدازظهری بی پایان. نه، این تصویر را رها کنید. بگذارید کاغذی را تجسم کنیم که بر آن می نویسد: بر یک روی کاغذ، ستون هایی حاوی واژگان و جملات نامبیکوارا، رونوشت هایی از تاتوها، نمودارهایی از طرح کلبه ها و طرح های شماتیک بزرگ تری برای مرتبط ساختن تمامی این ها با ساختار معمای بزرگ تر قبیله و با معمای بزرگ تر انسانیت و در روی دیگر هم یک نمایش. در یک رو مطالعه ای مشاهده محور و علمی و در روی دیگر، هنر حماسی. حال بیاید تجسم کنیم که میکروسکوپی داریم و کاغذ را بزرگ نمایی می کنیم. تا جایی بزرگ نمایی می کنیم که لبۀ نازک کاغذ، وسعت می یابد. این، خود به چنین منظره ای بدل می شود: سرزمینی خمیری و عریان که از آنِ هیچ انسانی نیست. اینجا، به باور من، همان ارض موعود ادبیات معاصر است.پی نوشت ها: این مطلب را تام مک کارتی نوشته است و در تاریخ ۷ مارس ۲۰۱۵ با عنوان The death of writing if James Joyce were alive today he d be working for Google در وب سایت گاردین منتشر شده است و وب سایت ترجمان در تاریخ ۱۴ بهمن ۱۳۹۴ آن را با عنوان شاید نوشتن، هزاران مردۀ متحرک را دوباره زنده کند و ترجمۀ مژگان جعفری منتشر کرده است. تام مک کارتی (Tom McCarthy) رمان نویس است و در سال ۲۰۱۳ برندۀ جایزۀ ویندهم-کمبل شده است. [۱] tristes-tropiques [۲] Master-meaning [۳] The Book, Spiritual Instrument [۴] oresteia [۵] Practice of Everyday Life [۶] Penal Colony [۷] scriptorium