يکشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۳ ۰۹:۲۹
 
فیلسوفان، آموزۀ حقوق بشر را عمدتاً از دو جنبه نقد کرده‌اند: ادعای «جهان‌شمول‌گرایی» و ادعای «عینیت اخلاقی». گونه‌های مختلفی از نقد‌های فلسفی بنیادین بر آموزه‌های حقوق بشر وارد شده است.
تخمین زمان مطالعه : ۸ دقيقه
 
 

این نقد‌ها با ارزیابی انتقادی نظریه‌های فیلسوفان حامی این آموزه، فرق دارند. چرا که بحثشان بر سر اعتبار فلسفیِ «حقوق بشر» به عنوان یک آموزهٔ اخلاقی، است. این نقد‌ها درصدد نشان دادن مغالطه‌هایی فلسفی در مبانی حقوق بشرند. دو دسته از این تحلیل‌های انتقادی بسیار محل توجه‌اند: یکی ادعای جهانشمولی حقوق بشر را به چالش می‌کشد، و دیگری این ادعا را که حقوق بشر دارای «عینی» است، برنمی‌تابد.

نسبی‌انگاری اخلاقی
حامیان فلسفیِ حقوق بشر ضرورتاً متعهد به فرمی از جهان‌شمول‌انگاری (یونیورسالیسم) اخلاق هستند. حقوق بشر به عنوان آموزه و اصل اخلاقی جهان‌شمول معتبری دانسته می‌شود. با این حال جهانشمول‌انگاری اخلاق از دیرباز مورد انتقاد نسبی‌انگاران اخلاق بوده است. نسبی انگاران اخلاق احتجاج می‌کنند که گزاره‌های درست اخلاقیِ دارای اعتبار جهانشمول وجود ندارند. از نظر نسبی‌انگاران اخلاق، به عبارت دیگر، اصلاً چیزی به عنوان آموزهٔ اخلاقیِ با اعتبار جهانشمول وجود ندارد. نسبی‌انگاران، اخلاقیات را پدیده‌هایی اجتماعی و تاریخی می‌دانند. از دید آنان، باور‌ها و اصول اخلاقی از نظر تاریخی و اجتماعی محتمل الوقوع‌اند، و اعتبار آن‌ها تنها مختص فرهنگ‌ها و جوامعی است که این اصول از آن‌ها ناشی شده‌اند، و جوامعی که این باور‌ها را وسیعاً پذیرفته‌اند. نسبی‌انگاران اخلاق، تنوع عقاید و رسوم رایج در جهان امروز را شاهدی تجربی بر مدعای خود می‌گیرند. حتی در جوامعی مانند ایالات متحده یا بریتانیا، باور‌ها، اصول و کنش‌های اخلاقی بنیادی افراد بسیار متنوع‌اند. پس جوامع پیچیدهٔ معاصر به گونه‌ای فزآینده واجد ویژگی تکثرگرایی و چندفرهنگی انگاشته می‌شوند. در نظر بسیاری از فیلسوفان، خصیصهٔ چند فرهنگی چنین جوامعی حیطه و محتوای اصول تنظیم کنندهٔ سیاست حاکم بر این جوامع را به شدت محدود می‌کند. در مورد حقوق بشر، نسبی انگاران بر مواردی مانند ویژگی فردگرایانهٔ آموزه حقوق بشر ایراد می‌گیرند. بسیاری از نسبی انگاران معتقدند حقوق بشر بی‌جهت به جوامع و فرهنگ‌های اخلاقاً فردگرا گرایش دارند، و این ناگزیر به طرد ارزش‌های اخلاقیِ اشتراکی بسیاری از جوامع آسیایی و آفریقایی می‌انجامد. این وضع در بهترین حالت به حشو و زاید بودن برخی مواد حقوق بشر برای چنین جوامعی منجر می‌شود، و در بد‌ترین حالت می‌تواند در صورت اِعمال کامل و ایجابی این حقوق، با نهادن ارزش‌های یک تمدن به جای ارزش‌های تمدنی دیگر، به حال آن جوامع مضر باشد. و لذا شکلی از امپریالیسم فرهنگی و اخلاقی باشد.


جدل فلسفی میان مطلق‌انگاران و نسبی‌انگاران اخلاقی بسیار پیچیده‌تر از آن است که بتوان در اینجا خلاصه‌اش کرد. با این حال، برخی پاسخ‌های فوری به نقد نسبی‌انگاری حقوق بشر حاضر و آماده‌اند. نخست اینکه، صِرف خاطر نشان کردن تنوع اخلاقی و قوام مفروض فرهنگ‌ها و جوامع خاص، به خودی خود، نه نقدی بر جهانشمول انگاری است و نه توجیهی فلسفی برای نسبی‌انگاری فراهم می‌آورد. بالآخره، فرهنگ‌ها و جوامعی بوده‌اند، و هستند، که رفتارشان با مردم خود بسیار بد‌تر ازآن بوده که مطلوب کسی باشد. آیا نسبی‌انگاری حقیقتاً از ما می‌خواهد که اعمال آلمان نازی، یا دیگر رژیم‌های سرکوب‌گر را به رسمیت بشناسیم و به آن‌ها آن احترام بگذاریم؟ به این ترتیب دشوار بتوان شک کرد که نسبی‌انگاری با حقوق بشر ناسازگار است. در بادی امر، چنین می‌نماید که این مطلب به نفع استدلال‌های حامی مطلق‌انگاری حقوق بشر باشد؛ چرا که جای تردید است که اگر محیط اجتماعی اقتضا کند، نسبی‌انگاری پیدا شود که حاضر باشد از حقوق بشری خود صرف نظر کند. به همین ترتیب، استدلال‌های نسبی‌انگارانه معمولاً توسط نخبگان سیاسی حاکم بر کشورهایی مطرح می‌شود که سرکوب سازمان یافتهٔ مردمشان، اعتراض حامیان حقوق بشر را برانگیخته است.

رشد سازمان‌های خودجوش دفاع از حقوق بشر در بسیاری از کشورهای جهان که فرهنگ‌هایشان با حقوق بشر ناسازگار شمرده می‌شوند، پرسش‌های بسیاری را در مورد اعتبار و صداقت این حاکمان نسبی انگار «بومی» بر‌می‌انگیزد. آموزهٔ نسبی انگاریِ اخلاقی، در بد‌ترین حالت می‌تواند برای مشروعیت بخشی به نظام‌های سیاسی سرکوب‌گر به کارگرفته شود. اما نگرانی مربوط به ناسازگاری مفروض میان حقوق بشر و نظام‌های اخلاقی اشتراک‌گرا مسالهٔ معتبرتری به نظر می‌‌رسد. حقوق بشر به گونه‌ای انکار ناپذیر صاحبان این حقوق را به عنوان اشخاص منفرد درنظر می‌گیرد. این عمدتاً ناشی از ریشه‌های غربی حقوق بشر است. با این حال منصفانه خواهد بود اگر بگوییم «نسل سوم» حقوق بشر با مبانی حیات اشتراکی و جمعی بسیاری افراد بسیار همنوا‌تر است.

با عنایت به آثار فیلسوفان سیاسی مانند «ویل کیملیکا»، اکنون توجه فزآینده‌ای به متناسب نمودن اصول حقوق بشر با اموری مانند حقوق اشتراکی اقلیت‌ها می‌شود، مثلاً، دعاوی اقلیت‌ها در مسائلی مانند حقوق مالکیت اشتراکی زمین، محل توجه است. اگرچه حقوق بشر از نظر فلسفی، مبتنی بر آموزهٔ اخلاقی فردگرا باقی می‌مانند، اما شکی نیست که جهت اِعمال مناسب حقوق بشر بر جوامع اشتراک گرا‌تر، تلاش‌هایی صورت گرفته است. دیگر نمی‌توان در مورد حقوق بشر ادعا کرد که «کور-فرهنگ» است.

نقدهای معرفت‌شناختی بر حقوق بشر
دومین دسته از نقدهای فلسفی مهم به حقوق بشر، فرض وجود «مبنای عینی» این حقوق را به عنوان حقوقی اخلاقی به چالش می‌‌کشد. این طریق نقد را می‌توان به سان رودی انگاشت که نهرهای فلسفی بسیاری بدان می‌ریزند. اساس تلاش برای انکار عینیت حقوق بشر مبتنی بر این ادعاست که اصول و مفاهیم اخلاقی خصیصه‌ای ذاتاً سوبژکتیو (ذهنی) دارند. مطابق این دیدگاه، منشاء باورهای اخلاقی، تعیین صحیح یک ارادۀ هدفمند عقلانی، یا حتی شهود یافتن از ارادهٔ یک موجود الهی نیست، بلکه باور‌های اخلاقی، بیان‌هایی بنیادی از ترجیحات جزئیِ شخصی هستند. پس این دیدگاه منکر وجود مبنایی اصولی برای مفهوم حقوق اخلاقی است: یعنی منکر این است که یک دسته اصول اخلاقی پیشینی و عقلانی باشند که بتوان آموزهٔ اخلاقی صحیح و مشروعی را از آن‌ها استخراج کرد. این دیدگاه در فلسفه مدرن، بیش از همه یادآور دیدگاهای فیلسوف اسکاتلندی قرن هجدهمی «دیوید هیوم» است. روایت‌های جدید‌تر این دیدگاه در آثار کسانی مانند «سی. ال. استراسون»، «لودویگ ویتگنشتاین»، «ج. ال. مکی»، و «ریچارد رورتی» یافت می‌شود.

رورتی (۱۹۹۳) استدلال کرده است که حقوق بشر مبتنی بر به کارگیری خرد نیستند، بلکه نگاهی احساسی به آدمی‌اند. او تأکید می‌کند که حقوق بشر به طور عقلانی قابل دفاع نیست و محاجه می‌کند که فرد نمی‌تواند با توسل به نظریهٔ اخلاقی و احکام عقلانی، مبنایی اخلاقی برای حقوق بشر دست و پا کند، زیرا باور‌ها و کنش‌های اخلاقی نهایتاً با توسل به دلیل یا نظریۀ اخلاقی انگیخته نمی‌شوند، بلکه ریشه در احساس همذات‌پنداریِ همدلانه با دیگران دارند: اخلاق از دل برمی‌خیزد و نه از عقل. رورتی با این دیدگاه شکاکانه دربارهٔ مبنای فلسفی حقوق بشر، وجود این حقوق را «چیزی خوب و مطلوب» می‌داند. چیزی که همهٔ ما از وجود آن سود می‌بریم. نقد او به حقوق بشر از عداوت‌اش با این آموزه‌ها ناشی نمی‌شود. در نظر رورتی، با توسل عاطفی به تشخیص رنج غیر ضروری دیگران بهتر می‌توان به حقوق بشر خدمت کرد تا با استدلال دربارهٔ چیستی خردورزی درست.


تاکید رورتی بر همذات پنداری عاطفی با دیگران ملاحظهٔ درستی است. این رویکرد می‌تواند مؤیدی افزوده بر استدلال‌هایی باشد که کسانی مانند «گویرث» ارایه کرده‌اند. با این حال، چنان که اخیراً کسانی مانند «مایکل فریمن» خاطر نشان کرده‌اند، «استدلال رورتی... توجیه را با انگیزش اشتباه می‌گیرد. همدلی یک عاطفه است. اینکه آیا عملی که ما بر پایهٔ عواطفمان انجام می‌دهیم موجه است یا نه، بستگی به دلیل آن عمل دارد. رورتی خواهان حذف نظریه‌های متافیزیکی اثبات نشده از فلسفه است، اما در نقدش بر حقوق بشر بسیار فرا‌تر می‌رود، و استدلال را حذف می‌کند.» (۲۰۰۲: ۵۶) رویکرد خود رورتی به مبانی و حیطهٔ معرفت اخلاقی نهایتاً او را از ادعای اینکه حقوق بشر پدیده‌ای اخلاقاً مطلوب است منع می‌کند، چرا که او صریحاً منکر اعتبار اتکا به معیارهای مستقل مورد نیاز برای چنین قضاوتی است. آنچه از رورتی انتظار داریم، دلیل مستقلی برای پذیرش نتیجه‌گیری‌اش است. اما این دقیقاً‌‌ همان چیزی است که به نظر او فلسفه اخلاق از عرضهٔ آن عاجز است. از رورتی که بگذریم، نقد عینیت اخلاق، سنتی دیرینه و بسیار جا افتاده در فلسفهٔ اخلاق مدرن دارد.

نمی‌توان به درستی گفت که بالآخره عینیت‌گرایان حریف فلسفیشان را «خاک کرده‌اند» یا ذهنیت‌گرایان (سوبژکتیویست‌ها). حقوق بشر مبتنی بر ادعای عینیت اخلاقی است که می‌تواند برپایهٔ رویکرد علاقه و یا رویکرد اراده باشد. بنابراین هر نقدی بر عینیت‌گرایی اخلاقی، متوجه دفاع فلسفی از حقوق بشر نیز خواهد بود. چنان که در بالا اشاره کردم، فیلسوفانی مانند «آلن گویرث» و «جان فینیس»، به شیوه‌های مجزا و متفاوت خود، درصدد تثبیت قوت عقلانی و عینی حقوق بشر بوده‌اند. لذا به خوانندهٔ علاقمند به دنبال کردن بیشتر این درونمایهٔ خاص توصیه می‌شود که تحلیل فلسفی دقیقی از آثار هر یک، یا هردو، این فیلسوفان داشته باشد.


*یادداشت پیش رو ترجمه بخش پنجم مقاله «حقوق بشر» نوشتهٔ «اندرو فاگان» است که در دانش‌نامهٔ اینترنتی فلسفه منتشر شده است.

کد مطلب: 6270