نگاه جدید فلسفۀ آزمایشگاهی به مسائل قدیمی
چهارمین قسمت از مجموعه مباحث فلسفۀ آزمایشگاهی، فلسفۀ کلاسیک و آینده
چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۴ ۱۵:۲۷
 
مدت مدیدی است که فلسفه مسئول تفکر انتزاعی و مسائل نظری است و این کار را با لمیدن در پشت میز انجام داده است. اما اخیراً فلسفۀ آزمایشگاهی از تحقیقات روان‌شناسی، عصب‌شناسی و علوم شناختی، هم چنین از تصویربرداری مغناطیسی (FMRI) و دیگر ابزارهای این علوم برای تحلیل مسائل کهن فلسفه استفاده می‌کند. گروه‌های آموزشی فلسفه اغلب به سبب هزینه‌بر و بی‌فایده بودن ملامت می‌شوند. آیا روش‌های آزمایشگاهی موسوم به فلسفهٔ آزمایشگاهی و طرفداران آن می‌توانند بسترهای جدیدی برای مسائل قدیمی ارایه دهند؟ یا اینکه بی‌اهمیت و مایه اتلاف زمان هستند؟ اتاق مناظرۀ نیویویرک تایمز سوالاتی دربارۀ فلسفۀ آزمایشگاهی، نسبت آن با فلسفۀ کلاسیک و آیندۀ پیش روی آن را در قالب مجموعه‌ای از نوشتار-مباحثه از برخی فیلسوفان معاصر پرسیده است. تیموتی ویلیامسون، استاد فلسفۀ داشگاه آکسفورد؛ برایان لیتر، استاد حقوق دانشگاه شیکاگو؛ کوام آنتونی آپیا، استاد فلسفۀ دانشگاه پرینستون؛ تیم مادلین استاد فلسفۀ داشگاه راتگرز؛ جاشوا نوب، استاد فلسفه و علوم شناختی دانشگاه ییل و ارنست سوسا استاد فلسفۀ دانشگاه راتگرز فیلسوفان مشارکت کننده در این بحث بودند. ترجمۀ این شش نوشتار کوتاه در شش قسمت تنظیم شده است و به مرور در اختیار شما قرار خواهد گرفت. مباحثه را دنبال کنید.
تخمین زمان مطالعه : ۳ دقيقه
 
 
نیویورک‌تایمز — موضوع فلسفه، کلّ واقعیت است. پس هر روشی که ما را در کشف اینکه اشیا چگونه هستند یاری کند، می‌تواند به تحقیقی فلسفی مربوط باشد. فلاسفهٔ فیزیک (مثل فیزیک‌دان‌ها) می‌خواهند چیستی واقعیت فیزیکی را بدانند، فلاسفهٔ ذهن (مثل دانشمندان علوم شناختی) می‌خواهند بدانند ما چگونه دربارهٔ جهان مفهوم‌سازی و تفکر می‌کنیم.

شاید اغلب اوقات فلاسفهٔ علاقه‌مند به ذهن کوشیده‌اند که از یک مورد جزئی، مثلاً ذهن این یا آن فرد، نتایج کلی استخراج کنند. چه بسا فیلسوفی به صرف درون‌کاوی درباب اینکه چگونه فردی دربارهٔ امور می‌اندیشد، به سرعت نتیجه بگیرد که همه به همین شکل می‌اندیشند. یک نتیجهٔ مفید فلسفهٔ آزمایشگاهی این است که دعاوی شتاب‌زده، دربارهٔ اینکه ذهن چگونه عمل می‌کند یا زبان چگونه کار می‌کند را به حوزهٔ داده‌های تجربی در باب این موضوعات محدود می‌کند. این یک انقلاب در روش فلسفه نیست، ولی پیشرفتی طبیعی در معیارهای شواهد است.

اگر فلاسفه بسیاری از این سؤالات را درست مثل دانشمندان طبیعی می‌پرسیدند، ممکن بود این پرسش مطرح شود که چرا باید فلسفه به عنوان رشته‌ای مستقل وجود داشته باشد؟ در همین چند قرن گذشته هر کاری در دانشگاه انجام می‌شد، گرایشی از فلسفه بود که در نهایت عشق به دانایی است. مثلاً کار عظیم «نیوتون» که اصول ریاضی فلسفه طبیعی۱ نام دارد.

از زمانی که رشته‌هایی مثل فیزیک و علوم شناختی، علومی آزمایشگاهی شده‌اند، برخی کارهای فلسفی به دیگر حوزه‌های دانشگاهی مهاجرت کرده‌اند. ولی گروه‌های فلسفه هم چنان مکان‌هایی‌اند که پرسش‌های بنیادین را می‌توان در آنجا پی گرفت، جایی که میل به فهم خالص بیشتر از نتایج عملی، بر همه چیز تقدم دارد.

در ۱۹۶۳ فیزیکدان بزرگ «پل دیراک» مقاله‌ای درباب فیزیک مدرن با توجه خاص به نظریهٔ کوانتوم نوشت. دیراک مشکلات پیش روی درک نظریهٔ کوانتوم را به دو گروه تقسیم کرد. گروه دوم مشکلات، از سنخ ریاضی صرف بودند: وقتی فردی می‌کوشید مسائل را حل کند، مقادیر بی نهایت ظاهر می‌شدند.

گروه اول مشکلات این بود: چگونه فرد می‌تواند برای نظریهٔ کوانتوم کنونی، تصویری سازگار در پس قوانین تشکیل دهد؟ دیراک به فیزیک‌دانان توصیه می‌کرد بر گروه دوم مشکلات تمرکز کنند. او نوشت: «این تنها فیلسوف است که می‌خواهد تصویری راضی‌کننده از جهان داشته باشد و مشکلات گروه اول برای او چالش برانگیز است.»

ممکن است عجیب و چه بسا ناراحت‌کننده باشد که بشنویم فیزیک‌دانی مثل دیراک کاوش برای دریافتی جامع از واقعیت فیزیکی را کنار می‌گذارد: علی‌القاعده این پرسش باید در ذهن یک فیزیک‌دان از زمرهٔ نخستین‌ها باشد؛ اما در واقع هنگامی که میل به چنین فهمی پدید می‌آید و ارزش آن تأیید می‌شود، گروه‌های فلسفه از راه خواهند رسید.

تیم مادلین استاد فلسفه در دانشگاه روتگرز است. او متخصص فلسفهٔ علم، فلسفهٔ فیزیک و مابعدالطبیعه است.

پی‌نوشت‌:
[۱] The Mathematical Principles of Natural Philosophy
کد مطلب: 7272