پیشگفتار کتاب «شکل‌گیری علم اسلامی»
چهارشنبه ۹ دی ۱۳۹۴ ۱۳:۳۹
 
گفتمان اسلام و علم با ورود علم غربی مدرن به جهان مسلمین، وارد دورۀ جدیدی شد. چون این ورود با استعمار جهان مسلمین هم‌زمان بود، با تعداد زیادی از عوامل دیگر شامل دستورهای اقتصادی و سیاسی و نظامی قدرت‌های استعمارگر نیز همراه شد. این کار باعث تخریب نهادهایی شد که سنت هشت‌صدسالۀ آموزشی اسلامی را ایجاد کرده بودند.
تخمین زمان مطالعه : ۱۱ دقيقه
 
 

این کتاب برایمان داستان شکل‌گیری یا فرایند ساختن سنت علمی اسلامی و رابطه‌اش با اسلام را می‌گوید؛ دینی که تمدنِ خاصی را خلق کرد که آن تمدن متکی بر جهان‌بینی قرآنی بود. این داستان از دیدگاه‌های مختلفِ جامعه‌شناختی تا تاریخی و متافیزیکی تا علمی روایت می‌شود. روش‌شناسیِ به‌کاررفته برای این کار، تا حد زیادی وابسته ‌به این است که رابطۀ میان اسلام و علم را چطور بفهمیم. در سال‌های اخیر، مسئلۀ چشم‌انداز و روش‌شناسی مهم شده است، چون حجم زیادی از کار نظریِ این حوزه را محققانی منتشر می‌کنند که در زمینۀ علم و مسیحیت، الگوی خاصی ایجاد کرده‌اند؛ الگویی که مسائل مربوط‌ به رابطۀ متقابل میان علم و دین را بررسی می‌کند و به‌نظر می‌رسد مقبولیت عام پیدا کرده است. در این الگو که می‌توان آن را «الگوی دوعنصری» نامید، علم و دین را دو هویت یا عنصر مجزا فرض می‌کنند. پس چنین فرض می‌گیرند که این دو عنصر علیه یکدیگر‌ند و این امکان را می‌دهند که تنوعی از الگوهای ممکن رابطۀ متقابل مانند «تضاد»، «استقلال»، «گفتگو» و «یکپارچگی» (Barbour ۲۰۰۰) پیدا شوند. اما این تنوع، درون الگوی دوعنصری است.

به‌بیانی دیگر، این شیوه‌هایِ تبیین رابطۀ میان علم و دین، همگی می‌پندارند که «علم» و «دین» دو عنصر متمایز‌ند که تعداد محدودی الگوی تصورشدنی از رابطۀ متقابل دارند. هریک از این الگوها می‌تواند در ادامه به تنوعی از گزینه‌های محتملِ تعریف‌شده‌ و طبقه‌بندی‌شده‌ و درجه‌بندی‌شده در چهارچوب طیفی از رابطه‌های متقابل ضعیف یا قوی تقسیم شود؛ اما خودِ الگو در پارادایم اساسیِ‌ جاافتاده‌ای باقی می‌ماند که دین و علم را دو عنصر مجزا در نظر می‌گیرد.

الگوی دوعنصری از پس‌زمینۀ فرهنگی و تاریخی و علمی خاصی بیرون آمده و فقراتی از تاریخِ رابطۀ متقابل علم و مسیحیت در جهان غرب تأییدش می‌کند. اما اکنون ادعا می‌کنند که این الگو فراگیر است و می‌تواند برای فهم رابطۀ میان همۀ سنت‌های علمی و همۀ ادیان به‌کار رود (Barbour ۲۰۰۰). این الگو را به‌سبب نقایص خاصی نقد کرده‌اند؛ اما این نقد در بیشتر بخش‌هایش همچنان چهارچوبی دو عنصری دارد (Cantor and Kenny ۲۰۰۱).

چون علم را آن‌طور که امروزه آن را می‌فهمیم، کلاً در سطحی وسیع فعالیتی سازمان‌یافته فرض می‌کنند که ریشه‌هایش به انقلاب علمی اروپا در سدۀ هفدهم برمی‌گردد و نیز چون این سنت خاص علمی، تضادهایی با مسیحیت داشته است، این «الگوی متضاد» هم در جهان پژوهش و هم در حافظۀ عمومی معتبر شده است. به‌علاوه چون علمی که با انقلاب علمیِ اروپا تولید شده، اکنون در همۀ کنارگوشه‌های جهان گسترده شده است، تاریخ خاص رابطۀ متقابل علم و دین نیز به‌نظر می‌رسد توأم با این گسترش علم باشد: تنها تعدیلی که ضروری پنداشته می‌شود، جانشینیِ مسیحیت با اسلام یا دیگر ادیان جهان است.

این الگو را در گذشته نیز به‌کار گرفته‌اند. بنابراین روایت معیار دربارۀ اسلام و علم، به‌دنبالِ نمونه‌هایی از تضاد یا وفاق میان اسلام یا دین و سنت علمی است که در تمدن اسلامی پدیدار شده‌اند. این رویکرد علی‌رغم جهان‌بینی که این دو سنت علمی را ایجاد کرده است، آن‌قدر که میان مبانی فلسفی مدرن و پست‌مدرن تمایز می‌گذارند، میان علم مدرن و پست‌مدرن تمایز قائل نیست.

با فرضِ این پس‌زمینه، باید اولاً پرسشی اساسی مطرح کنیم: آیا الگوی دوعنصری که پس‌زمینۀ علمی و تاریخی و فرهنگی خاصی را مطرح می‌کند، حقیقتاً برای همۀ ادیان و همۀ سنت‌های علمی کاربست‌پذیر است؟ پاسخ بسیار روشن است. این الگو فقط می‌تواند برای همۀ ادیان و همۀ سنت‌های علمی کاربست‌پذیر باشد اگر الف. طبیعت یعنی موضوع علم و رابطه‌اش با خدا و انسان را در همۀ سنت‌های دینی به‌ یک شکل بفهمیم؛ ب. ساختارهای متافیزیکی و معرفت‌شناختی و معنایی که متون منبع اصلیِ همۀ ادیان، متضمن آن‌ها هستند، همسو با انجیل باشد؛ ج) علم در همۀ تمدن‌ها کار و اقدامی باشد که در طیِ قرن‌ها یکسان باقی مانده است.

در واقع، در سرتاسر سنت‌های دینی یا حتی در یک سنت دینی واحد در طول قرن‌ها، نه طبیعت و نه علم و نه رابطۀ متقابل آن‌ها را یکسان نمی‌فهمیدند. الگوی دوعنصری مخصوصاً وقتی مسئله‌زاست که ما آن‌ را به حساب بسط‌وگسترش‌هایی در تاریخِ فلسفۀ علم می‌گذاریم. بیشتر فیلسوفان علم موافق‌اند که آنچه ما اکنون علم می‌نامیم، برچسبی نیست که بتوان آن را بی‌طرفانه برای بررسیِ طبیعت در همۀ سطوح و همۀ تمدن‌ها به‌کار گرفت؛ یعنی اصطلاحِ ساینس، هر تعریفی از آن به‌دست بدهیم، متکی بر تعدادی از پیش‌فرض‌های مفهومی است که برای روح و خلق‌وخوی تاریخی و فرهنگی و اجتماعی هر تمدنی عجیب و جدید است.

همان‌طورکه پیش‌تر ذکر شد، آنچه امروزه به‌عنوان علم می‌شناسیم، عموماً کار یا اقدامی فهمیده می‌شود که از سدۀ هفدهم آغاز شد، بر آزمایش‌ها و نظریات گالیله (۱۵۶۴تا ۱۶۴۲) و کپلر (۱۵۷۱تا۱۶۳۰) و نیوتن (۱۶۴۲تا ۱۷۲۷) بنا شد و بعد به نهادهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و دانشگاهی تمدن غرب راه یافت. درواقع، ظهور این سنت علمی خاص، هر مفهومی از علم را آن‌طور که قبل از سدۀ هفدهم وجود داشت، تغییر داده است. بسیاری از مورخان علم معاصر تمایل دارند تا اصطلاحی متفاوت برای فعالیت علمیِ قبل از ظهور سدۀ هفدهم و دوهزار سال قبل از آن به‌کار گیرند. این اصطلاح به‌جای علم «فلسفۀ طبیعی» است.

تاریخ خاص رابطۀ میان علم مدرن و مسیحیت مخصوصاً برای اسلام تطبیق‌پذیر نیست؛ چون در اسلام نه کلیسا وجود دارد و نه اقتدار کلیسایی که بتواند به رابطۀ متقابل دانشمندان و نهادهای علمی به‌شکل رسمی مداخله کند. در اینجا نه پاپی مثلِ «پاپ پُل سوم» در ۱۵۴۲ هست که بتواند «سازمان مقدس تفتیش عقاید» راه بیندازد و نه کسی که بتواند نمایه‌ای از کتاب‌های‌ ممنوع یا منشورهایی دربارۀ اسلام و علم صادر کند. این بدان معنا نیست که اندیشۀ دینی اسلامی تضادهای درونی ندارد؛ بلکه به‌معنای تأکید بر این است که چرا الگوی دوعنصری که اغلب برای توصیف رابطۀ متقابل میان اسلام و مسیحیت به‌کار می‌رود، بر اسلام و شاید دیگر سنن دینی ‌تطبیق‌پذیر نیست.

یکی از مهم‌ترین جنبه‌های آموزندۀ سنت اسلامی این است که هیچ دانشمند یا عالم دینی مشهوری میانِ سده‌های هشتم تا هفدهم نیست که نیاز به توصیفِ واضح رابطۀ میان اسلام و علم را احساس کرده و کتابی دراین‌باره نوشته باشد. این فقدان در گفتمان «علم و اسلام» به‌عنوان یک رشتۀ علمی متمایز، فی‌نفسه نشان می‌دهد که درطولِ این سده‌های طولانی، یعنی زمانی که در سنت علمی اسلامی، پیشرفته‌ترین کار علمی جهان را انجام می‌دادند، هیچ‌کس احساس نیاز نکرده بود که علم و اسلام را ازطریقِ نوعی ساختِ ظاهری یا بیرونی به‌هم مرتبط کند. وقتی این نیاز و ضرورت پیدا شد، در بستری کاملاً متفاوت و در سطحی کاملاً متمایز ظهور کرد؛ بستری که با ورود علم مدرن به سرزمین‌های اسلامیِ سنتی و در زمانی [شکل گرفت] که اغلب جهان مسلمین استعمار شده بود.

اسلام طبیعت را موجود خودباشنده‌ای نمی‌بیند که بتوان آن را جدا از نگاه همه‌گیرش دربارۀ خدا و انسان و جایگاه کیهان‌شناختی مطالعه کرد؛ جایگاهی که تاریخ بشر در آن شکل می‌گیرد. به‌علاوه علم، یعنی رشته‌ای که طبیعت را بررسی می‌کند، در طبقه‌بندی اسلامی دانش، شاخه‌ای از دانش تلقی شده است که با همۀ دیگر شاخه‌های دانش مرتبط است. منظور از شاخه‌های دیگر، همۀ آن دانش‌هایی است که به مفهوم توحید یا یگانگی خدا مربوط‌اند. پس سنت اسلامی هیچ رشته‌ای از دانش را مستقل از دیگر رشته‌ها تلقی نمی‌کند. به این دلیل، حرفِ ربطِ «و» در عبارت «اسلام و علم» نمی‌کوشد این دو عنصر متمایز را به هم مرتبط سازد؛ بلکه در اینجا حرف ربط است [که بین موضوع و محمول به‌کار می‌رود].

به‌علاوه، تفاوتی اساسی وجود دارد میان علم مدرن و ماهیت علمی که در تمدن اسلامی در طول سده‌های هشتم تا شانزدهم وجود داشت. رویکرد این دو به طبیعت دو شکل متفاوت دارد و ازاین‌رو نمی‌توانیم برای روایت رابطۀ متقابل اسلام با علم مدرن و رابطۀ آن با علم پیشامدرن از روش‌شناسی یکسان استفاده کنیم. این تقسیم‌بندی تصادفی نیست؛ بلکه از ضرورتی تاریخی برخاسته است: سنت علمی اسلامی از درون خاستگاه بزرگ‌تر تمدن اسلامی برآمده و با دیگر رشته‌ها و شاخه‌های دانش، تعاملی نظام‌مند و هماهنگ دارد. این شیوه‌های تعامل در خلأ نیست؛ بلکه درون عالَم فکری بزرگ‌تر اسلام است؛ عالَمی که لبه‌های تیز و صداهای ناموزون داشت؛ اما باوجوداین، عالمی بود که جهان‌بینی قرآنی به آن شکل داده بود.

گفتمان اسلام و علم با ورود علم غربی مدرن به جهان مسلمین، وارد دورۀ جدیدی شد. چون این ورود با استعمار جهان مسلمین هم‌زمان بود، با تعداد زیادی از عوامل دیگر شامل دستورهای اقتصادی و سیاسی و نظامی قدرت‌های استعمارگر نیز همراه شد. این کار باعث تخریب نهادهایی شد که سنت هشت‌صدسالۀ آموزشی اسلامی را ایجاد کرده بودند. ازبین‌بردن نهادهای صدهاساله و بناکردنِ نهادهای علمی جدید با دستورالعمل‌هایی که منافع قدرت‌های استعماری را دنبال می‌کرد، نیروهای عملِ علم در جهان مسلمین را تغییر داد. در این حالت، اسلام با علمی تعامل کرد که مبتنی بر فلسفۀ طبیعتِ بیگانه با مفهوم خودش بود. ما برای تبیین این رابطۀ جدید می‌خواهیم به مفروضات معرفت‌شناختی بنیادین خاصی از علم مدرن و نیز بسط‌وگسترش‌هایی که منجر به ظهور این مفاهیم جدید از طبیعت در جهان غربی پسابیکنی شد، توجه کنیم و ببینیم که چگونه این تغییرات اساسی، گفتمان اسلام و علم را شکل داده‌اند. همچنین آنچه برای هدفمان مهم است، فرایند پیچیده‌ای از استعمار فکریِ ذهن مسلمانان است که حقارتی عمیق توأم با احترام به علم و فناوری غربی ایجاد کرده است. این عوامل دلایل اصلی سلطۀ غرب بر جهان و استعمار سرزمین‌های مسلمانان فهمیده می‌شود.

این کتاب، درنهایت، دورۀ پس از جنگ جهانی دوم را بررسی کرده تا [بتواند] حد خاصی از وضوح و روشنی را در گفتمان اسلام و علم ایجاد کند. این وضوح نوید می‌دهد که چشم‌اندازهایی جدید به آینده باز شوند. شور و حرارت رایج فعالیت فکری در جهان مسلمین، همان‌طورکه در جهانِ شدیداً ساخت‌یافته با علم و فناوری جدید، بازسازی و مجدداً صورت‌بندی شده، با حجم زیادی از خشونت‌ها و بی‌نظمی‌های فکری و فیزیکی همراه شده است؛ اما چنین بی‌نظمیِ بی‌قاعده‌ای برای سنت اسلامی، جدید نیست. این دوره‌های مختلف در تاریخ بوده‌اند، [مثل] وقتی که مسلمانان مجبور شده بودند به سنتِ فکری‌ و سرحداتِ فیزیکی و رابطه‌شان با دیگر اجتماعات و سنت‌ها دوباره شکل دهند. بعضی از این دوره‌ها، به‌طور خاص خشن و با خونریزی زیادی همراه بوده و بقیه‌شان انتقالات فکری ایجاد کرده‌اند؛ اما سرتاسر چهارصد سال گذشتۀ سنت اسلامی، انعطاف‌پذیر باقی مانده و توانسته است با موانع ظاهراً عبورناپذیر کنار آید. این وضعیت، خواه مواجهه‌ای فکری با میراث فلسفه و علم یونانی باشد و خواه تخریب وسیعی که قبایل غارتگرِ آمده از دشت‌های آسیای مرکزی انجام دادند، سنت اسلامی همیشه می‌توانست با چهره‌ای نوشده مجدداً ظهور کند.

نیاز است که گفتمان رایج اسلام و علم را در بستری وسیع‌تر از مواجهۀ اسلام با مدرنیته و چشم‌اندازهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و فکری‌ این گفتمان ببینیم و بنابراین بخش آخر داستانمان را بایستی درون این صحنۀ وسیع‌تر تعریف کنیم. البته این نکته باقی می‌ماند که چون این موقعیت از جنسی دیگر است، بایستی ببینیم سنت اسلامی از این مواجهۀ جدید چطور گذر خواهد کرد. علم و فناوری مدرن، سرتاسر پهنۀ وجود بشری را، از سبکی که انسان‌ها متولد می‌شوند تا سبکی که غذا و سفر و ارتباطاتشان را تدبیر می‌کنند و روابط بین‌فردی‌شان را برقرار می‌سازند و می‌میرند، سریع بازسازی می‌کند. مطمئناً این داستانی مهیج است که توجه زیادی می‌طلبد؛ چون جهان پیرامونمان با نوعی مواجهه که هرگز پیش از این در تاریخ بشری دیده نشده است، دوباره شکل می‌گیرد.

پرسش‌هایی که در فصول بعد بررسی شده‌اند، این‌هاست:
۱. در علم اسلامی، چه چیزی اسلامی بود؟
۲. اسلام چگونه بر مسیر توسعۀ سنت علمی اسلامی تأثیر گذاشت؟
۳. آیا تنشی در سنت اسلامی وجود داشت که بتواند مانع شکوفایی این فعالیت علمی شود؟
۴. این سنت کِی و چرا و چگونه به پایان رسید؟ این دانش علمی چگونه به اروپا رفت؟
۵. واقعیت‌های جدید رابطۀ اسلام و علم چیستند و کدام‌یک در دورۀ بعد از انقلاب علمی ظاهر شده‌اند؟

این کتاب از طریق بررسی این موضوعات و پرسش‌های مرتبط می‌کوشد تا طیفی از دیدگاه‌های اسلامی دربارۀ برخی از مهم‌ترین پرسش‌ها در گفتمان اسلام و علم را ارایه دهد.

این یادداشت پیشگفتار کتاب شکل‌گیری علم اسلامی است که توسط انتشارات ترجمان علوم انسانی منتشر شده است.

کد مطلب: 7743