سرمقالۀ هفتمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان
آیا مومیایی منتسب به رضاشاه می‌تواند کمکی به فهم پدیدۀ تلگرام کند؟
شنبه ۲ تير ۱۳۹۷ ۱۱:۰۰
 
ماه‌هاست که همه دارند دربارۀ تلگرام حرف می‌زنند، از بلندپایه‌ترین مسئولین حکومت تا مردم عادی‌ای که در تاکسی و مترو با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم. عده‌ای موافق محدودسازی آن‌اند و دسته‌ای مخالف آن، اما آنچه سوای این موافقت‌ها و مخالفت‌ها باید به آن توجه کرد تجربۀ تاریخی بازگشت‌ناپذیری است که این پیام‌رسان ابزار رقم‌خوردن آن بوده است.
تخمین زمان مطالعه : ۱۳ دقيقه
 
تصویرساز: جان هولکرافت.
 

محمد ملاعباسی، ترجمان — سوم اردیبهشت ماه ۱۳۹۷، خبری منتشر شد که حتی در این زمانۀ خبرزده هنوز عجیب و حیرت‌انگیز بود: هنگام بازسازی بخش غربی حرم حضرت عبدالعظیم مومیایی‌ای پیدا شده بود که احتمال می‌رفت جسد رضاشاه پهلوی باشد. طبق روال، موج گمانه‌زنی‌ها و شوخی‌ها و آه و ناله‌ها چند روزی ادامه داشت، ولی با نامعلوم‌ماندن سرنوشت مومیاییِ جنجالی کم‌کم فروکش کرد. بااین‌حال، آن جسد، با چند ساعت برگشتن به دنیای زندگان، نقبی ژرف و خاک‌آلود به دوران بسیار پرتلاطمی از تاریخ معاصر ایران باز کرد.

سال‌های سلطنت رضاشاه پهلوی در خاطرۀ جمعیِ ایرانیان مثل زخمی باز باقی مانده است. پیوندی ناگسستی میان این دوره با مسائل معاصری مثل خدمت سربازی، راه‌آهن، دانشگاه و حجاب ایجاد شده است و ارزیابی‌های فکری و احساسی ما دربارۀ آن دوره بارها و بارها ویرایش و بازنویسی شده است: ترس، خشم، غرور، ستایش، اسف، انتقام، شرم، و گاهی هم آن چیزِ غریبی که پیرمردها اسمش را گذاشته‌اند «عبرت».

رضاشاه، به تعبیر مهرزاد بروجردی، اولین پادشاه حقیقتاً مدرن ایران است که در کشاکشی خون‌بار تقریباً همۀ جوانب زندگی ایرانیان را دستخوش تغییراتی بازگشت‌ناپذیر کرد. سایۀ تاریک او در تمام این سال‌ها پیش پای دولت‌داران ایرانی خودنمایی کرده است، چنان‌که حتی امروز بسیاری از پیش‌بینی‌های بازنگرانه۱ دربارۀ موفقیت یا شکست طرح‌های دولتی بر اساس عملکرد دولتِ رضاشاهی انجام می‌شود: طرح الف به نتیجه‌ای نخواهد رسید، درست به همان دلیل که سیاست کشف حجاب رضاشاه به جایی نرسید یا طرح ب شدنی است، به همان طریقی که راه‌آهن سراسری رضاشاه ممکن شد.

سنت دولت‌داری رضاشاهی را از منظرهای گوناگونی تشریح کرده‌اند، اما نقطۀ اشتراک تقریباً همۀ این دیدگاه‌ها، اشاره به نوعی «یکسان‌سازی آمرانۀ» بی‌سابقه در سیاست‌های این دوره است. خصلتی که شاید بتوان گفت، فراتر از رؤیاها و تمایلات شخصی رضاشاه، جزئی جدایی‌ناپذیر از تجربۀ مدرنیته در بسیاری از کشورها بوده است.

بی‌تردید تروماتیک‌ترین تجربۀ یکسان‌سازی در ایران معاصر کشف حجاب بوده است. و به نظر می‌رسد حساسیت‌برانگیزیِ شدید این تجربۀ بخصوص دیگرتجارب یکسان‌ساز و تأثیرات چندوجهی آن‌ها را در خاطرۀ تاریخی ما به حاشیه رانده است. طرح‌های یکسان‌ساز اصلی‌ترین تونل‌های ارتباطی دولت با توده‌های مردم بوده‌اند. ایرانیان از مسیر این طرح‌ها بوده است که دولتِ مدرن را شناخته‌اند، قدرت و تأثیر آن را چشیده‌اند، شیوۀ زندگی خود را تغییر داده‌اند، نظم جدید را در رفتارهای روزمرۀ خود درونی و تثبیت کرده‌اند،

سال‌های سلطنت رضاشاه پهلوی در خاطرۀ جمعیِ ایرانیان مثل زخمی باز باقی مانده است
یا در برابر این نظم شوریده‌اند. اما، علاوه‌براین، در خلال همین طرح‌ها بوده است که مردم ما قدرتِ جمعی خود را بازشناخته و دست به انواع و اقسام مقاومت‌ها زده‌اند. درواقع، این طرح‌ها دولت را به پشتِ درِ خانه‌های مردم آورده است و باعث شده تا تک‌تک افراد جامعه به نحوی از انحا با دولت سروکاری پیدا کنند. این رویداد، یعنی ارتباطِ دوسویۀ روزمره بین مردم و دولت، بستر اصلی شکل‌گیری تاریخ معاصر ایران بوده است. دورانی که دولت مواجهۀ مستقیم و روزمره‌ای با زندگی مردم نداشته، معمولاً، آن‌چنان برای ما ناشناخته است که از یاد می‌بریم تا پیش از آغاز قرن معاصر خورشیدی، عملاً، دولت و مسائل آن، اگر هم از دیوارهای چند کاخ و سربازخانه می‌گذشت، به‌سختی از محدودۀ محصور شهرها پا فرا می‌گذاشت. یرواند آبراهامیان در تاریخ ایران مدرن به‌خوبی نشان می‌دهد که دولت، پیش از سلطنت رضاشاه، «عمدتاً ساختاری محدود و قبیلگی بود و با همراهی رؤسای ایل، زمین‌داران، تجار متنفذ و روحانیونِ عالی‌رتبه کار می‌کرد». اما، با عزم آهنین رضاشاه برای استقرار دولتی مدرن و تلاش خستگی‌ناپذیر او برای بسط نفوذ دولت به حیطه‌های فراموش‌شدۀ زندگی روزمرۀ مردم، دوران جدیدی آغاز شد که در آن نه‌تنها معنای «دولت» که معنای «ملت» نیز متحول گشت.

این معنایابی و معنازداییِ درهم‌پیچیده و مداومِ «دولت» و «ملت» در تاریخ معاصرِ ما نکته‌ای است که غالباً در روایت‌های «دولت‌محورِ» تاریخ‌نگاران ایرانی نادیده انگاشته شده است. عمدۀ روایت‌های تاریخی ما نه‌تنها دستگاه حکومت را در نقش قدرقدرتی تصویر کرده‌اند که مسئول همۀ خوب و بدهای اجتماعی در هر دورۀ تاریخی است، بلکه اساساً هر تغییر و تحولی را نیز یا برآمده از تصمیم حکومت‌ها یا ناشی از عکس‌العملی به کنش‌های آن‌ها دانسته‌اند. در این بین، تمرکز بر ماهیت چندوجهی تجربه‌های یکسان‌ساز شاید بتواند مختصری از حقِ تضییع‌شدۀ «مردمِ» ایران در کشاکش‌های تاریخی معاصر را به آن‌ها بازگرداند.

آنچه آن را در این نوشته «تجربۀ یکسان‌ساز» نامیده‌ام هر نوع طرح و برنامۀ پیش‌بینی‌شده یا پیش‌بینی‌نشده‌ای است که نسبتِ بزرگی از جمعیت را درگیرِ وضعیتی مشابه و اساساً «برابر» کند که پیش از آن وجود نداشته است. ازاین‌رو، تجربۀ یکسان‌ساز می‌تواند برآمده از وقایع طبیعیِ همه‌گیری چون «قحطی» و «خشک‌سالی» و «طاعون» باشد، یا رویدادهای انسانی‌ای مثل «جنگ»، «تصویب قانون اساسی»، یا «تأسیس نظام جدید پزشکی». تجربه‌های یکسان‌ساز سلسله‌مراتب‌ها، انطباق‌ها و تنوعاتِ تاریخی‌ای که در گذر زمان مستقر و تثبیت شده‌اند را می‌خراشند و نظمِ واحدِ تازه‌ای را مستقر می‌کنند که عمیقاً فراگیر و گسترده است. برای نمونه می‌توان از جنگ‌های ایران و روس یاد کرد: لشکرکشی به‌منظور برگرداندن سرزمین‌های ازدست‌رفته، همراه‌شدن
تجربۀ یکسان‌ساز هر نوع طرح و برنامۀ پیش‌بینی‌شده یا پیش‌بینی‌نشده‌ای است که نسبتِ بزرگی از جمعیت را درگیرِ وضعیتی مشابه و اساساً «برابر» کند که پیش از آن وجود نداشته است
علما و مردم، برپاشدن شور و هیجان و سپس شکستی سخت دربرابر دشمن. این تجربه نه‌تنها ذهن عباس‌میرزا و دایرۀ کوچکی از نخبگان حکومتیِ اطراف او را به فکر چاره انداخت، بلکه ذهنیتی عمومی از «انحطاط» را به مردم القا کرد. ذهنیتی که رفته‌رفته به روح حاکم بر دغدغه‌های روشنفکران، روحانیون و مردم کوچه و بازار تبدیل شد. تجربۀ یکسان‌سازِ جنگ‌های ایران و روس ایرانیان را فارغ از فقر و غنا و فرادستی و فرودستی‌شان به نتیجۀ واحدی دربارۀ وضعیت اجتماعی خودشان رساند: ما انحطاط پیدا کرده‌ایم. از آن به بعد، نشانه‌های انحطاط همه‌جا جسته می‌شد: از شخص خود شاه، تا دولت‌مردان، علما، روشنفکران، تجار، کسبه و مردم معمولی، هر کدام سهمِ خودشان را در انحطاط کشور به عهده گرفته بودند و سرسختانه بدان عمل می‌کردند. بنابراین تجربۀ یکسان‌ساز لزوماً منجر به فعالیت‌های یکسانی در میان گروه‌های مختلف مردم نمی‌شود. هر کس در این نمایش نقشی به عهده می‌گیرد و جایگاهی مخصوص به خود را رقم می‌زند، اما نکتۀ اصلی در این است که این کنشگری‌های متنوع در بسترِ معناییِ واحدی به هم مرتبط و معنادار می‌شوند و میدانی را می‌سازند که کنشگرانی که پیش از این کاری به کار همدیگر نداشتند در معرض دقت و قضاوت یکدیگر قرار می‌گیرند. اگر تجربۀ یکسان‌ساز «انحطاط» ایجاد نشده بود، اَبَرحرم‌سرای فتحعلی‌شاه مایۀ شرمساری کمتری بود و جوان‌مرگ‌شدن عباس‌میرزا این‌قدر تلخ به نظر نمی‌رسید.

تجربه‌های یکسان‌ساز نقاط عطفِ بازگشت‌ناپذیری در تاریخ به‌جای می‌گذارند. بازسازی‌ها و روایت‌های مداوماً در حال تغییرِ ما از تاریخ از این تجربه‌ها تأثیر می‌پذیرند و بر اساس آن‌ها استوار می‌شوند. تجربه‌های یکسان‌ساز آهنگِ جدیدی در زندگی اجتماعی به راه می‌اندازند، محدودیت‌هایی می‌آفرینند و هم‌زمان امکاناتی را ایجاد می‌کنند و این امکاناتِ تازه گاهی چنان قدرتمندند که، به تعبیر مارشال برمن، مثلِ غول چراغ جادویی می‌مانند که به ارادۀ ما از چراغ بیرون می‌آید، اما پس از آن از اختیارمان خارج می‌شوند. بگذارید با فهمِ جدیدی که در خلال آماده‌سازی یکی از کتاب‌های جدید ترجمان به دست آوردم این مسئله را بیشتر توضیح دهم:

مری هگلاند، انسان‌شناس آمریکایی، که در ماه‌های منتهی به انقلاب اسلامی در روستایی نزدیک شیراز مشغول مطالعۀ میدانی بود، در کتاب مهم خود، روزهای انقلاب، روایت جالب‌توجهی از تأثیرات سیاست اصلاحات ارضی در نیمۀ دوم حکومت پهلوی ارائه می‌دهد. هوگلاند می‌گوید اصلاحات ارضیْ کشاورزان روستاییِ فرودستی را که نظم زندگی خود را با بده‌بستان‌های قبیله‌ای و طایفه‌کشی سامان می‌دادند و نهایتاً با کدخدا یا ارباب سروکله می‌زدند به خرده‌مالکانی تبدیل کرد که مستقیماً با «دولت» مرتبط شده بودند. اگر آن‌ها تا پیش از این بی‌رحمیِ حاکم بر زندگی اجتماعی را از قصور کدخدا یا نابکاری طایفۀ همسایه‌شان می‌دیدند، از آن به بعد، با تشکیلات غول‌آسایی به نام «دولت» مواجه شدند که آن‌ها را از دستِ محدودیت‌های محلی و قوانین ارباب و رعیتی آزاد کرده بود و درعین‌حال کوچک‌ترین اعتراض را با فرستادن ژاندارم و به زور گلوله و حبس و مصادره فیصله می‌داد. بدین‌ترتیب، اصلاحات ارضی نه‌تنها با برهم‌زدن سلسله‌مراتبِ سنتی ارباب و رعیتی به مردم فرصت داد تا خود را در موضعی برابر با اربابان ببینند،
تجربه‌های یکسان‌ساز، درعین‌حال که دولت‌ها را مستقر و قدرتمند و پرنفوذ می‌کنند، مردم را نیز تکان می‌دهند
بلکه علاوه‌برآن، به آن‌ها یاد داد تا از دولت ناراضی باشند، دربارۀ سیاست سخن بگویند و نیک و بد سیاست‌های دولتی را به موضوع گفت‌وگوهای روزمرۀ خود تبدیل کنند. همین موضوعیت‌پیداکردنِ مسائل سیاسی در زندگی روزمرۀ مردم اندک‌اندک آن‌ها را به این نتیجه رساند که درگیرشدن در جریانی مثلِ جنبش انقلابی، که دامنۀ آن از مسائل جاری در روستا بسیار فراتر می‌رفت، می‌تواند معنادار و سودمند باشد. به تعبیر دیگر، آن‌ها در این مسیر نه‌تنها قدرتِ دولت را دریافتند، بلکه خود را نیز به‌مثابۀ نیرویی در برابر آن شناختند. بنابراین، در هر تجربۀ یکسان‌ساز، فقط دولت نیست که نمایشِ قدرت و سامان‌دهی اجرا می‌کند، مخاطبانی نیز حضور دارند که تشویق یا هو می‌کنند و دربارۀ نمایش سخن می‌گویند یا شاید کلِ نمایش را بر هم بزنند.

تجربه‌های یکسان‌ساز بردارهای یک‌طرفه‌ای نیستند که از سوی دولت، طبیعت، یا هر مرجع قدرتمند دیگری بر سر انبوهۀ جمعیت فرود آیند و تأثیری واحد را در آن‌ها به وجود آورند، تجربه‌های یکسان‌ساز، درعین‌حال که دولت‌ها را مستقر و قدرتمند و پرنفوذ می‌کنند، مردم را نیز تکان می‌دهند، ایده‌های تازه به ذهن آن‌ها می‌آورند و شیوه‌های جدیدی از زندگی را شیوع می‌دهند که از آنِ خود آن‌هاست. بنابراین توجه به این نکته اساسی است که هر طرحِ دولتی‌ای که قصدِ آن ایجاد یک «تجربۀ یکسان‌ساز» است لزوماً به این هدف دست نمی‌یابد. چه بسیار قانون‌هایی که مهجور می‌مانند و کسی وقعی به آن‌ها نمی‌گذارد، چه بسیار طرح‌های تشویقی و تنبیهی که تصور می‌شود در صورت اجرا تغییراتی محسوس میان جمعیت انبوهی از مردم به وجود خواهند آورند، اما در عمل هیچ‌چیز را عوض نمی‌کنند. و از سوی دیگر، می‌توان موقعیت‌هایی را تصور کرد که در آغاز قرار نبوده است به تجربه‌ای یکسان‌ساز تبدیل شوند، ولی ناگهان به مسئله‌ای بسیار عمومی تبدیل شده‌اند و جریان رویدادهای اجتماعی را در مسیر تازه‌ای انداخته‌اند. به عبارت دقیق‌تر، راهی برای پیش‌بینی کامل اتفاقاتی که منجر به تجربه‌های یکسان‌ساز می‌شود نداریم، بلکه معمولاً فقط هنگامی از چنین تجاربی آگاه می‌شویم که در میانۀ آن‌ها قرار گرفته باشیم. یعنی روزی چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم که با مردمان بسیاری در ماجرای مشترکی درگیر شده‌ایم که برای ما دغدغه‌ها، تجربه‌ها و مسائل واحدی آفریده است. این پیش‌بینی‌ناپذیربودنِ تجربه‌های یکسان‌ساز در موقعیتِ اجتماعی امروز تشدید شده است. تضعیفِ عمومی دولت‌ها، سرعتِ سرسام‌آور تغییرات و مرکزیت‌یافتنِ تکنولوژی‌های ارتباطی که در سطحی وسیع مردم را به هم مرتبط کرده‌اند شرایطی را فراهم کرده‌اند که گویی هر چیزِ کوچکی ناگهان می‌تواند به مسئله‌ای لاینحل تبدیل شود و هر کنشِ شخصی و محدودی ناگهان به الگوی جمعی یا تجربه‌ای یکسان‌ساز ارتقا یابد.

به گمان من، یکی از بزرگ‌ترین تجربه‌های یکسان‌ساز ما، در سال‌های اخیر، تجربۀ استفاده از نرم‌افزار پیام‌رسانی بوده است که حالا از صدر تا ذیل مملکت همه‌جا صحبت از آن است: تلگرام.

تلگرام،
تجربۀ مشترک ما ایرانیان در استفاده از این پیام‌رسانْ مرحله‌ای از تجدد بومی ما را ساخته است و جزئی از زندگی روزمرۀ معاصر ما شده است
به‌دلیل رواج حیرت‌انگیزی که پیدا کرده است و تجربۀ دیجیتالیِ تازه‌ای که رقم زده است، بی‌گمان در تاریخ‌نگاری معاصر کشور ما جایی برای خود اشغال خواهد کرد. تجربۀ مشترک ما ایرانیان در استفاده از این پیام‌رسانْ مرحله‌ای از تجدد بومی ما را ساخته است و جزئی از زندگی روزمرۀ معاصر ما شده است. به همین دلیل است که هر گونه تصمیم‌گیری دربارۀ آن در ابعادِ یک تصمیم مهم سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جلوه می‌کند. تجربۀ یکسان‌ساز تلگرام فرصتِ برابری ایجاد کرد برای آن قشرهایی از مردم که تا امروز از دنیای مجازی به دور مانده بودند. بسیارند میان‌سالانی که هنوز ایمیل ندارند، نمی‌توانند با سامانه‌های اینترنتی به‌خوبی کار کنند، یا اساساً از فضای مجازی به‌مثابۀ چیزی روزمره و کاربردی استفاده نمی‌کنند، اما با تلگرام سطح تازه‌ای از ارتباطات و اطلاعات را تجربه کردند. تجربه‌ای که هم موجب سردرگمی و پریشانی شده است، هم از هیجان و لذت آکنده بوده است. احساسی برآمده از اینکه شکافِ دیجیتالی ایجادشده میان خودشان با نسل‌های بعدی کاسته شده است و بستر مشترکِ تازه‌ای برایشان ساخته که در آن می‌توانند با دیگران ارتباط بگیرند و در اجتماع دیجیتالی «حضور» داشته باشند. می‌توان دلایل متعددی آورد برای توضیح اینکه چرا تلگرام این‌چنین فراگیر شد، درحالی‌که دیگر پلتفرم‌ها همچنان جز اقشار کوچکی از مردم را نتوانسته‌اند به خود جذب کنند. می‌توان استدلال‌های رنگارنگی آورد دربارۀ اینکه چرا باید تلگرام را محدود کرد یا چرا باید مردم را در استفاده از آن آزاد گذاشت، می‌توان حسِ استیصالِ آدم‌هایی که دلخوشی‌شان به این برنامک بوده است را برجسته کرد و می‌توان از جرم‌خیزی و آشوبناکی آن سخن گفت و این کاری است که مخالفان و موافقان این برنامک، از چند ماه پیش که زمزمه‌های محدودسازی آن به گوش رسید، انجام داده‌اند. اما آنچه نمی‌توان از آن گذشت تجربۀ همسان‌سازی است که تلگرام برای ایرانیان آفریده است. جدا از آنکه استفادۀ مردم از تلگرام تداوم یابد یا کاهش یابد، این تجربه و نقش‌هایی که در نمایش‌نامۀ آن ساخته شده‌اند باقی خواهد ماند. تلگرام مرحله‌ای بازگشت‌ناپذیر از مواجهۀ ایرانیان با دنیای دیجیتال را ساخته است که رفتارهای اجتماعیِ آنلاین ما در آینده را نیز تحت‌تأثیر قرار خواهد داد. مهم است که در کنار نکوهش یا ستایش از محدودسازی دسترسی به این برنامک، به تجربۀ یکسان‌سازی بیندیشیم که مردم ما در خلال استفاده از آن از سر گذرانده‌اند. مطالعۀ این تجربه نه‌تنها در انتخاب‌های فناورانۀ آیندۀ ما مؤثر خواهد بود، بلکه در تاریخ، فرهنگ و سیاست ما نیز جایی خواهد داشت.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب سرمقالۀ محمد ملاعباسی در هفتمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ تیر ۱۳۹۷ آن را با عنوان «تجربه‌های یکسان‌ساز و پدیدۀ تلگرام» منتشر کرده است.
•• محمد ملاعباسی دانش‌آموختۀ دکترای جامعه‌شناسی در دانشگاه تربیت مدرس است. او هم‌اکنون جانشین‌سردبیر سایت و فصلنامۀ ترجمان است.

[۱] Retroactive prediction: پیش‌بینی‌هایی که با توجه به وقایع تاریخی انجام می‌شود. تعبیر «پیش‌بینی بازنگرانه» را از محمد توکلی طرقی وام گرفته‌ام.

کد مطلب: 9279