تصویرساز: فیلیپ بنکن.

فیلسوف‌ها نمی‌توانند دروغ بگویند
آمده‌ام تا اعتراف کنم؛ ماجرای دروغی که ویتگنشتاین را فیلسوف مهمی کرد
ویتگنشتاین نیز مانند سقراط می‌دانست صادق‌بودن با خویشتن مهم‌ترین کار فلسفی است


ویتگنشتاین شش سال از ایام جوانی‌اش را صرفِ تدریس در دبستانی روستایی کرد. یک‌بار که عصبانی شد، پسربچه‌ای را آن‌قدر کتک زد که از هوش رفت. لودویکِ گناهکار دانش‌آموز را به دفتر مدیر بُرد، پزشک را خبر کرد و زد به چاک. بعداً هم هرچه از او پرسیدند، به‌دروغ، چیزی به گردن نگرفت. این اتفاق نقطۀ پایانی بر معلمی او بود و نقطۀ آغازی بر فلسفه‌ورزی‌اش: فیلسوفی که به دیگران دروغ می‌گوید، چگونه می‌تواند در شناختِ حقیقت با خودش صادق باشد؟


تصویرساز: ادمون دهارو.

ترک تحصیل نباید ننگ باشد
گفت‌وگو با اقتصاددانی که معتقد است آموزش عمومی کلاً بی‌فایده است
هشدار: ما با این عقیده مخالفیم


از وقتی یادمان می‌آید، در حال تحصیل بوده‌ایم. دوازده سال از دبستان تا دبیرستان و بعد هم دانشگاه. مداوماً به ما گفته‌اند که اگر درس نخوانی، به جایی نخواهی رسید. اما زندگی واقعی، به خیلی‌هایمان نشان داده است که تحصیلات ربط چندانی ندارد به جایگاهی که در جامعه خواهیم داشت. آیا همین یک نکته، کافی نیست که در فایدۀ آن همه درس‌خواندن شک کنیم؟ اقتصاد می‌گوید کافی است، اما فلسفه مخالف است.


چگونه رؤیایی استعماری مراکش را به خشکسالی کشاند

کشتگاه افسانه‌ای
چگونه رؤیایی استعماری مراکش را به خشکسالی کشاند
مراکش تا رسیدن به آستانۀ «بی‌آبیِ مطلق» تنها دو سال فاصله دارد. این وضعیت تقصیر کیست؟


وقتی فرانسه مراکش را به استعمار خود درآورد، آن‌قدر این سرزمین حاصل‌خیز بود که فرانسویان یاد کشتگاه‌های اسطوره‌ای روم باستان افتادند. سدسازی، کانال‌سازی و کشاورزی صنعتی برای تولید گندم، هندوانه و مرکباتی که باید به اروپا صادر می‌شد شروع شد و شیوۀ سنتی تقسیم آب در مراکش را متلاشی کرد. حالا، هوا هر سال گرم‌تر می‌شود و زمین خشک‌تر و چشم‌انداز آینده یاد تشبیهی را زنده می‌کند که یک‌بار هایدگر بین هولوکاست و کشاورزی صنعتی برقرار کرده بود.


عکاس: مارتین بارو.

شارلاتان یا مهندس؟
اگر حکومت را به جای مردم به دست متخصصان بسپاریم اوضاع بهتر می‌شود؟
این روزها، خیلی‌ها در جهان از دموکراسی و شرکت در انتخابات ناامید شده‌اند، اما چه راه بهتری وجود دارد؟


هر وقت زمان انتخابات می‌رسد، آدم‌های تحصیل‌کرده با خودشان می‌گویند «چرا بی‌سوادها هم باید به اندازۀ من حق رأی داشته باشند؟ آن‌ها که از سیاست سر درنمی‌آورند». این سؤال همان‌قدر که درست به نظر می‌رسد، اشتباه هم هست: هرطور حساب کنیم، متخصص‌ها دربارۀ اوضاع و احوال مملکت‌داری دانش بیشتری دارند تا مردم کوچه و بازار. اما چه کسی تعیین می‌کند فرد متخصص کیست و تخصصش باید در چه زمینه‌ای باشد؟ کتاب جدید دیوید رانسیمن دنبال حل همین تناقض‌هاست.


عکاس: اندیکا رمدیان.

پرونده: باید از تنهایی فرار کرد یا به آن پناه برد؟

آدم‌ها طی روز مجبورند در برابر دیگران نقش‌های مختلفی بازی کنند، نقشِ دوست، همکار، شهروند و حتی نقش پدر و مادر. اما تنها جایی که از نقششان بیرون می‌آیند، و تبدیل می‌شوند به خودِ حقیقی‌شان، «تنهایی» است. بدون تنهایی، همۀ عناصر شخصیت‌ساز ما، یعنی همۀ عشق‌ها و نفرت‌هایمان، تکه‌تکه می‌شود در وجود انبوهی از افرادی که با آن‌ها سروکار داریم و نهایتاً چیزی برای خودمان باقی نمی‌ماند. از سوی دیگر ممکن است، در انزوا و گوشه‌گیری، چیزی جز یأس و افسردگی دستمان را نگیرد. راه چاره چیست؟