ایدئولوژی و پسامارکسیسم

12 اسفند 1391 ساعت 17:45

مولف : ارنستو لاکلائو

مترجم : علی تدین‌راد

لاکلائو در این مقاله می‌کوشد ثمرۀ بیست سال فعالیت فکری و فلسفی‌اش را توضیح دهد و در این راستا پیدایش مفاهیم خصومت و ناهمگنی در بطن پست مارکسیسم -سوای نارضایتی برآمده از تنشی که مارکسیسم میان عینیت و نزاع طبقاتی به نمایش گذاشته- را بررسی کند. لاکلائو نقش حساس «دال تهی» را به مثابه نامی منسجم‌کننده برای خصیصه‌های بنیادین محتمل به جای یک مفهوم با هسته‌ای مشترک مطرح می‌کند. نقطۀ شروع بحث لاکلائو ابهامی است که در برداشت مارکسیستی از تاریخ وجود داشت. مسئله به این شکل است که تاریخ برای مارکس در مرحلۀ اول فرایندی کاملا عینی بود که با تضادهای بین توسعه نیروهای تولید و نظام‌های همبسته روابط تولیدیِ برساخته نظام اجتماعی تعیین شده بود. چکیده این نگاه عینیت‌گرا «مقدمه»‌ای بود بر «نقد اقتصاد سیاسی» که در آن خصومت اجتماعی نقشی به وضوح ثانویه ایفا کرده و صرفا بازتابی تحریف‌شده از یک منطق ضروری بنیادین است. از طرف دیگر، بر این اساس مارکسیسم مدعی این نیز بود که تاریخ بشریت تاریخ تنازعات طبقاتی است. اما چگونه می‌توان این دو دیدگاه را با هم جمع کرد و به وحدت رساند؟


این مقاله پیدایش مفاهیم خصومت (آنتاگونیسم) و ناهمگنی را در بطن پست مارکسیسم بررسی می‌کند؛ سوای از نارضایتیِ برآمده از تنشی که مارکسیسم میان عینیت و نزاع طبقاتی به نمایش گذاشته است. بلاغت گفتمان و بازنمائی روابط خصومت‌آمیز مورد بحث قرار می‌گیرند و در همین راستا نقش حساس «دال تهی» به مثابه نامی منسجم‌کننده برای خصیصه‌های بنیادین محتمل به جای یک مفهوم با هسته‌ای مشترک ارایه می‌شود. بر این مبنا امر سیاسی به مثابه دنیایی از مفصل‌بندی‌های محتمل دیده می‌شود که در عین حال، به مثابۀ تجمعی دوباره برآمده از خواسته‌های متکثر، امری مردمی است. ایدئولوژی وقفه‌ای بازنمایاننده، استعاری و مشروط است که معانی را در چارچوب و قالب‌های خاص تثبیت می‌کند.

ویراستار از من خواست تا از رویکرد نظری‌ای که در خلال آثار متعددِ منتشر شده‌ام در طول بیست سال گذشته پرورده‌ام، گزارشی تهیه کنم. در این راستا قصد دارم مفصل‌بندی‌ای هرچه به‌سامان‌تر از مقوله‌های اصلی مرتبط با نظریۀ گفتمان به گونه‌ای که از سوی من و برخی دیگر از پژوهشگران مفهوم‌سازی شده است ارایه دهم. نقش این مقاله را به جای ایده‌های خاص سازنده آن باید در بازسازی کلی این مفصل‌بندی دید.

نقطه شروع باز‌اندیشی ما ابهامی بود که در برداشت مارکسیستی از تاریخ وجود داشت؛ ابهامی که اغلب هم به آن پرداخته شده اما به نظر ما برخورد نظام‌مند و مناسبی با آن نشده بود. مسئله به این شکل است که تاریخ برای مارکس در مرحلۀ اول فرایندی کاملا عینی بود که با تضادهای بین توسعۀ نیروهای تولید و نظام‌های همبستۀ روابط تولیدیِ برساخته نظام اجتماعی تعیین شده بود.

چکیده این نگاه عینیت‌گرا «مقدمه»‌ای بود بر «نقد اقتصاد سیاسی» که در آن خصومت اجتماعی نقشی به وضوح ثانویه ایفا کرده و صرفا بازتابی تحریف شده از یک منطق ضروری بنیادین است. از طرف دیگر، بر این اساس مارکسیسم مدعی این نیز بود که تاریخ بشریت تاریخ تنازعات طبقاتی است (نقل قولی از بند مشهور «مانیفست»). اما چگونه می‌توان این دو دیدگاه را با هم جمع کرد و به وحدت رساند؟ به جد معتقد بودم که این کار شدنی نیست و آنچه به اصطلاح بحران مارکسیسم گفته می‌شد تا حد زیادی نتیجه این امر امکان ناپذیر بود. تا دهه ۱۹۷۰ این دیدگاه عینیت‌گرا بطور کامل بی‌اعتبار شد. نظریۀ ارزش کار که این دیدگاه بر آن استوار بود، به نظر می‌رسید که به انواع تضادهای نظری مبتلا گردیده بود؛ پیش‌گوئی کلیدی ساده سازی فزاینده ساختار اجتماعی تحت نظام سرمایه‌داری بطور کامل رد شد و پیچیدگی هویت‌های سیاسی و اجتماعی در یک دنیای جهانی شده هرگونه چشم انداز محدود «مبتنی بر طبقه» را به چالش کشید.

اما در مورد دیدگاه دوم که مفهومی متصلب شده از روابط اجتماعی را با تاکید بر محوریت خصومت اجتماعی- نزاع طبقاتی- در اندیشه مارکس به چالش می‌کشد چه باید گفت؟ اگرچه محدودیت‌های «طبقه» در این دیدگاه مسلما به‌‌ همان اندازه می‌تواند به چالش کشیده شود، مرکزیت موقعیت خصومت آمیز به هیچ وجه اهمیت و جایگاه خود را از دست نخواهد داد. در واقع‌شناختی نو از آنچه در یک رابطه خصومت آمیز دخیل است، ضرورت دارد؛ مخصوصا اندیشه‌ای درباره گونه‌ای رابطه که از موقعیت‌های خاص تعیین شده توسط مفهوم عینیت تبعیت نمی‌کند. این نقطه شروع پست مارکسیسم ماست.

بر این اساس چگونه می‌توان فهمید یک رابطه خصومت آمیز به چه شکلی است؟ برای رویکرد عینیت‌گرا این موضوعی اساسا ثانویه بود، چراکه منطق تاریخ سراسر تعیین شده است، اما با خصومت‌ها ساخته نشده است. اما اگر دومی] رویکرد مبتنی بر خصومت [به عنوان ترکیب اصلی بافت اجتماعی دیده شود، تعیین موقعیت هستی‌شناسانه آن به موضوع نظری محوری بدل می‌شود. در «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» ما با اشاره به تمایز کانتی میان تناقض و تضاد واقعی آغاز کردیم، اما هیچیک از این دو قادر نبودند دقیقا آنچه در خصومت اجتماعی محوری است را توضیح دهند. تناقض به گونه‌ای که کانت در نظر دارد، تنها می‌تواند میان مفاهیم واقع شود.

به این دلیل است که فیلسوف ایده آلیستی مانند هگل که واقعیت را به مفهوم تقلیل می‌دهد می‌تواند خصومت‌ها را به مثابه تناقضات در نظر بگیرد؛ اما – چنانچه مکتب Della Volpian در ایتالیا می‌گوید- این موضوع با فلسفه ماده گرایی مانند مارکسیسم که بر خصوصیت فوق ذهنی واقعیت تاکید می‌کند ناسازگار است. اگرچه درباره این موضوع با Della Volpian موافق هستیم، اما نمی‌توانیم از ایده دیگر آن‌ها پیروی کنیم که می‌گوید خصومت‌های اجتماعی می‌بایست در چارچوب مفهوم تضاد واقعی کانتی درک شوند آنهم به این دلیل ساده که تضادهای واقعی در ‌‌نهایت خصمانه نیستند: در برخورد میان دو سنگ هیچ چیز خصمانه‌ای وجود ندارد. بر این اساس اگر تناقض و تضاد واقعی اعتبار چندانی در شرح روشن بینانه آنچه در یک رابطه خصومت آمیز محوریت دارد نداشته باشند، ما چگونه می‌توانیم رویکرد متاخر را درک کنیم؟

در این نقطه بود که رویکرد ما چرخشی رادیکال به خود گرفت. در حالی که هم تناقض و هم تضاد واقعی رابطه‌های عینی هستند- میان عینیت‌های مفهومی در مورد اول و عینیت‌های واقعی در مورد دوم- خصومت‌ها برای ما روابطی عینی نیستند، بلکه نوعی روابط هستند که حدود و مرز‌ها در ساختار هر نوع عینیتی را به نمایش می‌گذارند. اما چگونه؟ از دیدگاه هریک از دو قدرت متخاصم، رقیبش وجودی عینی و در حال کامل کردن هویت نهائی خود نیست، بلکه برعکس، غیرممکن بودن رسیدن به چنان نقطه کمال نهائی را به نمایش می‌گذارد. این بدان معناست که هرچه بیشتر در چشم انداز هریک از دو قدرت متخاصم دقت کنیم، لحظه دقیق برخورد-دور از هر عینیتی- غیرممکن بودن جامعه رو به رسیدن به عینیت کامل را نشان می‌دهد.

برای درک خصومت‌ها به مثابه عینیت، دیدگاه مشاهده‌گری عینی لازم است، کسی که در میان خصومت‌ها با رهایی از آگاهی نسبت به دو قدرت در حال تخاصم، سیمای یک عینیت عمیق‌تر را ببیند. این کاری است که در نیرنگ عقل هگل انجام شده است. اما این دقیقا وسوسه‌ای است که اگر می‌خواهیم خصومت را به مثابه امری سازنده و مرکب و نه اشتقاقی ببینیم، باید در برابر آن مقاومت کنیم.

بر این مبنا، مفهوم خصومت به عنوان یک مرز عینیت‌گرایی تنها یک نقطه شروع است. زنجیره‌ای از مسائل مرتبط به مفهوم «مرز» بلافاصله سر برمی‌کشند. اجازه دهید به برخی از آن‌ها اشاره کنیم. نخست، چگونه یک «مرز» را به طور دقیق بشناسیم؟ اگر آنچه فراسوی مرز است با آنچه در این سوی آن قرار دارد موضوع واحدی است، «مرز» موضوعی ساختگی و بیهوده و صرفا تمایزی درونی در بازنمائی یک فضای واحد خواهد بود. لذا مرز واقعی باید این فضا را منقطع نموده و به شکلی بنیادین با آن «ناهمگن» باشد. از این روی ما مفهوم «ناهمگنی» را مطرح کردیم؛ گرچه از شفافیت به دور است و معنای ضمنی صحیح آن تنها می‌تواند از طریق یک سری تلاش‌هایی برای آشکار ساختن معنای واقعی آن به دست آید.

می‌توانیم با پرسشی استعلایی شروع کنیم: چگونه مرزهای یک موجود می‌توانند چنان واقعا ناهمگن باشند که انقطاعی بنیادین از یک فضای بازنموده ارایه کنند؟ برای چنین انقطاعی یک پیش شرط وجود دارد و آن اینکه شکافی که به وجود می‌آورد نباید همانی باشد که میان حوزه‌های محلی بازنمایی اتفاق می‌افتد- که تمایز‌های خود آن‌ها می‌تواند به خودی خود و تماما قابل بازنمایی باشد- بلکه به جای یک شک و سرگردانی، به‌‌ همان نسبت باید به اصول بازنمایی وارد باشد. این پیش شرط، یک سری از داوطلبان پارادایم‌های احتمالی از یک زمینه هستی‌شناسی بنیادین را محروم می‌سازد.

تمام مفاهیم یک مرز به‌‌ همان اندازه که مبتنی بر تمایزهای ایجابی هستند، با ایده یک مرز بنیادین ناسازگارند. (تمایزهای ایجابی بستری را پیش فرض می‌گیرند که آن‌ها در آن ساخته شده‌اند و لذا آن‌ها نمی‌توانند دریابند که یک مرز بنیادین چیست). اما بر اساس همین استدلال، تناقض‌های دیالکتیکی می‌باید حذف شوند: چنانچه در هر تناقض دیالکتیکی (A ضد A) پیش فرض آن است که من همه چیز را در A که برای گذر به ضدA نیاز است دارم، دیالکتیک‌ها باید یک فضای بازنمائی یگانه‌ای که گذار در آنجای می‌گیرد در نظر گیرند. ناهمگنی در مبنای بنیادین که ما می‌انگاریم، هم با دیالکتیک (مبتنی بر تناقض) و هم تضادهای ساده (مبتنی بر مغایرت) ناسازگار است.

از اینجا ما دوباره به نتیجه‌ای می‌رسیم که پیش‌تر رسیده بودیم: هم تناقض و هم تضاد واقعی با مفهوم مرز که خصومت-به عنوان مفهومی مبتنی بر ناهمگنی بنیادین- نیازمند آن می‌باشد قابل انطباق نیستند. بنابراین آنچه نیاز داریم، یک «بستر هستی‌شناسانه» است به گونه‌ای که نارسائی و عجز ذاتی در توان بازنمائی (لحظه برخورد موجود در خصومت-چنانچه گفتیم-از بازنمائی مستقیم می‌گریزد) خود قابل بازنمایی شود، حتی اگر شده فقط از طریق آثار و شواهد عدم توان بازنمایی در طول یک بازنمایی (مانند پدیده کانتی: یک پدیده که از طریق عدم امکان بازنمایی واضح، خودش را نشان می‌دهد).

اجازه دهید با دقتی بیشتر شرایط استعلایی زمینه‌ای را بررسی کنیم تا بتوانیم در آن به درکی از مفهوم خصومت به عنوان مرز عینیت برسیم. نخستین و مهم‌ترین مورد آن است که آنچه در چنان زمینه‌ای محاط پذیر است باید گسترده‌تر از حوزه روابط عینی باشد (در غیر این صورت باید به امکان جایگزین خاص تناقض ضدیت واقعی/دیالکتیکی محدود شویم). دوم آنچه واقعا در چنان زمینه‌ای می‌تواند نقش ببندد نمی‌باید صرفا چیزی که قابل بازنمایی است باشد، بلکه به‌‌ همان اندازه باید حد نهایی عدم امکان بازنمائی داخلی باشد (در غیر این صورت از حوزه عینیت فرا‌تر نرفته‌ایم). سوم، وجودهای ساخته شده حول مرز عینیت از لحاظ مفهومی نمی‌توانند قابل درک باشند (اگر قابل درک باشند، دوباره عینیت مثبت وجود خواهد داشت). چهارم، هرآنچه بر‌تر از هر هویتی، ورای دیگران قرار گرفته است، نمی‌تواند ذاتی سلسله مراتب درون یک جهان افتراقی قابل تخصیص باشد (که ضرورتا روابط عینی را به جای روابط غیرهمبسته‌ای که ما در جست‌و‌جوی آن هستیم پیش فرض می‌گیرد). شرط نخست با مفهوم «گفتمان» مطابقت یافته است، دومی با «دال تهی»، سومی با مفهوم «اسم» به عنوان زمینه چیز‌ها، چهارمی با مفاهیم «بی‌قراری» و «سرمایه گذاری بنیادین»، که در ادبیات لاکانی با مفهوم موضوع a و از طریق منطق سلطه نشان داده شده است که در ‌‌نهایت همانند هستند. اجازه دهید استدلالمان را حول این چهار شرط خلاصه کنیم.

یک رابطه غیررابطه‌ای به چه معناست؟ یکی اینکه در حوزه عینیت محاط پذیر نیست، زیرا کارکرد آن یقینا واژگون کردن حوزه می‌باشد. یا همینطور بیان وجود‌ها را بی‌ثبات می‌نماید. یک برخورد بین دو نیروی اجتماعی، اگر در سطح مادیت فیزیکی آن‌ها باقی بمانیم، کاملا به حوزه بیان مربوطه تعلق خواهد داشت. این بدین معناست که نفی تکامل حاصل از خصومت خود را از طریق آن حوزه نشان می‌دهد اما شامل چیزهایی فرا‌تر از آن می‌باشد. حضور دیگریِ متخاصم مانع من می‌شود از اینکه کاملا خودم باشم. بنابراین آنچه لازم است یک زمینه هستی‌شناختی است که در آن فاصله از خودم که ناشی از خصومت است بتواند محاط پذیر باشد. این زمینه‌‌ همان چیزی است که ما گفتمان نامیدیم و همانطوری که چندین بار اشاره کرده‌ایم، محدود به گفتار و نوشتار نیست، بلکه تمامی سیستم‌های صورت بندی معنا را در بر می‌گیرد. در چنین معنایی با زندگی اجتماعی هم مرز می‌باشد.

مفهوم بازی‌های زبانی از ویتگنشتاینکه هم کاربرد کلمات و هم کنش‌های پیوسته آن را پوشش می‌دهد، بسیار نزدیک به آن چیزی است که ما به عنوان گفتمان طرح می‌کنیم. اما پروژه ما زمانی با ویتگنشتاین تمایز می‌یابد که سعی می‌کنیم الزامات هستی‌شناختی مقوله‌های زبان‌شناسی (برای مثال دال/مدلول، جانشینی/همنشینی و غیره) را واکاویم. در برخی جنبه‌ها می‌توانیم بگوییم که اگر ما در جست‌و‌جوی زمینه‌ای هستیم که در آن واژگونی هویت‌ها ناشی از روابط خصومت آمیز می‌تواند بازنمایی شود، با در نظر گرفتن اینکه این امر صراحتا شامل فاصله گذاری تمام معانی لفظی به عنوان نتیجه یک حرکت مجازی می‌شود، بلاغت (بیان) باید حوزه‌ای مفید برای جست‌و‌جوی ما باشد. این بدون شک درست است اما باید یک شرط حیاتی هم بیفزاییم و آن اینکه بلاغت یک زیست ادبی خارج از زبان نیست، بلکه یک بخش داخلی از کارکرد زبانی می‌باشد. به عنوان مثال رومن جاکوبسن در یک چرخش قطعی، استعاره و کنایه را به ترتیب به قطب‌های جانشینی و همنشینی زبانی که مبتنی بر روابط جایگزینی و ترکیب‌اند پیوند می‌دهد. این چرخش برای تلاش ما برای ارایه زمینه گفتمانی به عنوان یک زمینه هستی‌شناختی اولیه ضروری می‌باشد.

این قدم نخست در جهت هستی‌شناسی گفتمانی/ بلاغی امری لازم است اما کافی نیست. اگر ما در این نقطه بمانیم، به سادگی یک دیالکتیک یا هستی‌شناسی مثبت را با نشانه‌شناسی جایگزین خواهیم کرد اما چنین جایگزینی‌ای پیشرفت زیادی در جهت تشریح روابط خصومت آمیز به وجود نخواهد آورد. طبق گفته سوسور، زبان نظامی از تفاوت‌هاست و به تبع آن تعاملات داخلیشان، به اندازه روابط متناقض و ضدیت واقعی، عینی هستند که ما این موضوع را رد کردیم. برای هدف ما چیز بیشتری نیاز است.

اجازه دهید برای لحظه‌ای به بلاغت برگردیم. طبق گفته سیسرون، ما باید به زبان مجازی روی آوریم، زیرا نسبت به کلمات در دسترس ما عینیت‌های زیادی در دنیا وجود دارند که باید نامگذاری شوند. این موضوع برای وی، البته یک نقص تجربی است. اما اگر بشود نشان داد که در ساختار صورت بندی معنا، چیزهایی از ماهیت یک عدم امکانی که «سازنده» است وجود دارد، اگر معنا نیازمند حضور چیزی باشد که نتواند به عنوان پیش شرط اصلی خود دلالت کند، می‌توانیم یک قدم پیش‌تر به سوی حل معمایمان حرکت کنیم (برخورد خصومت آمیز که نمی‌تواند مستقیما به عنوان یک موقعیت عینی بازنمایی شود، اگر زبان مدل‌های دیگری غیر از ارایه عینی مستقیم صورت بندی معنا را داشته باشد، شاید بتواند به صورت متفاوتی صورت بندی شود).

گنجینه بلاغت حالتی از صورت بندی دارد که با متمم لفظی/مجازی متفاوت عمل می‌کند. این چیزی است که «دوپهلوگونه» نامیده می‌شود. (یک اصطلاح مجازی که اصطلاح لفظیش با آن تطابق ندارد). انحراف برساخته صورت بندی دوپهلوگونه معناست. به دلایلی نمی‌توانم اکنون تشریح کنم که زمینه‌هایی وجود دارد که فکر کنیم «دوپهلوگونگی» یک استعاره خاص نیست، اما نشانه بلاغی به عنوان مثال در تمام استعاره‌ها حضور دارد. لفظ می‌تواند به سادگی اصطلاحی باشد که آثار بیانش را پنهان می‌کند. بنابراین لفظ می‌تواند برساخته زبان باشد.

چرا؟ زیرا به دلایلی که در جاهای دیگر آورده‌ام، هیچ نظام صورت بندی معنا نمی‌تواند خودش را مسدود کند مگر از طریق جایگزینی دوپهلوگونه. این تمام بحثی است که در آن مقاله مطرح شده و من اینجا تکرار نخواهم کرد. فقط مراحل منطقی آن را نام می‌برم که به این صورت است:

۱- زبان (و با تمام گستره نظام‌های صورت بندی معنا) که انسداد آن اساسا افتراقی است، پیش شرط امکان صورت بندی سراسری معناست
۲- بر این مبنا هر انسدادی نیازمند تاسیس مرزهاست و هیچ مرزی نمی‌تواند کشیده شود بدون اینکه همزمان با آنچه ورای آن است مخالف باشد
۳- اما اگر نظام، نظام تمام تفاوت‌ها باشد، آنچه ورای مرز است می‌تواند تنها به خاطر ماهیت یک «طرد» باشد.
۴- با این حال کارکرد طرد در یک جهت متناقض عمل می‌کند: از یک طرف مانع است که سیستم تفاوت‌ها را به عنوان یک کلیت ممکن می‌سازد، اما از طرف دیگر در برابر عنصر طرد شدن، تفاوت‌های دیگر به ندرت متفرق و جدا، و بلکه هم ارز‌اند. این تنش بطور منطقی اجتناب ناپذیر است، تمامیت نظاممند موضوعی است که همزمان غیرممکن و لازم است. غیرممکن: تنش بین تفرق و هم ارزی فائق آمدنی نیست، هیچ عینیت لفظی‌ای وجود ندارد که با آن کلیت تطابق داشته باشد. لازم: بدون آن عینیت هیچ صورت بندی معنی‌ای وجود نخواهد داشت.
۵ نتیجه: عینیت غیرممکن باید بازنمایی شود، اما این بازنمایی باید اساسا تحریف شده و مجازی باشد. این نقطه‌ای است که در آن «دوپهلوگونگی» وارد صحنه می‌شود. معانی ممکن این ارتباط تحریف شده تنها تفاوت‌های خاص هستند. بنابراین یکی از آن‌ها بدون اینکه از خاص بودن بیفتد، باید آن کلیت غیرممکن را مجسم سازد.

از یک زاویه خاص این امر محصول یک دال تهی است که کلیتی که به طور لفظی غیرممکن است را صورت بندی می‌کند. از زاویه‌ای دیگر، این یک عمل هژمونیک است (یا برساختن دال مرکزی در معنای لاکانی)؛ یک خاص بودگی ویژه بدنه خود را در قالب یک کلیت قیاس ناپذیر منتقل می‌کند.

اکنون ما تمام عناصر لازم برای تعریف آنچه در یک رابطه خصومت آمیز وجود دارد را داریم. لحظه برخورد خصومت آمیز که نمی‌تواند به صورت مستقیم بازنمایی شود، می‌تواند از طریق تولید یک دال تهی (یا دوتا در هر طرف مرز خصومت‌ها) صورت بندی -اگر بخواهید، ایجاب- شود. اردوگاه متعلق به خود یک هویت که بدلیل حضور نیروهای متخاصم نمی‌تواند خود را بر محور خصایص وجودیش به انسداد برساند، باید خود را برای بازنمائی تکامل غیرممکن اجتماع از طریق یک زنجیره هم ارزی میان مضامین درونی و از طریق تولید یک دال تهی بدون هیچ صورت بندی‌ای، صورت بندی کند. آنچه هر دو نیروی منازعه در سمت دیگر مرز خصومت خواهند دید، یک محتوای وجودی خالص نخواهد بود؛ چنان محتوایی تنها می‌تواند ابزاری برای بازنمائی چیزهایی متفاوت از خودش باشد: یک ضد اجتماع.

این شکاف بین ابزار وجودی بازنمائی، حاصل پیامدهای سیاسی متعددی است که مهم‌ترین آن بی‌ثباتی ذاتی هرگونه زنجیره هم ارزی است: هیچ دال تهی‌ای نمی‌تواند کاملا کنترل نماید که کدام حلقه‌ها بخشی از آن زنجیره خواهند بود. اکنون به وضوح می‌بینیم که چگونه مرز عینیت که برخورد خصومت آمیز را بازنمایی می‌کند می‌تواند صورت بندی شود. چنین صورت بندی‌ای شامل یک حرکت دوپهلوگونه دائمی خواهد بود. اگرچه برخورد برنامه مشخصی ندارد، بازنمائی عینی، خود را از طریق واژگونی حوزه عینیت نشان خواهد داد. ما از مفهوم لاکانی در مورد واژگونی امر نمادین توسط امر واقعی خیلی دور نیستیم.

دو شرط استعلائی دیگر وجود دارد که رابطه خصومت آمیز اگر بخواهد از نظر لفظی شفاف و صریح باشد باید آن‌ها را برآورده سازد. نخست، نگرانی در مورد موقعیت نظری دال تهی است. پاسخ به این پرسش به صورت عادی خیلی آسان است: ما با یک مفهوم سر و کار داریم. اگر پرسش در مورد وضعیت مفهوم دال تهی در یک ساختار نظری بود، شکی نبود که آن وضعیت هرچه که باشد، به موجودی از یک ماهیت مفهومی اشاره داریم. اما پرسش این نیست. پرسش در مورد رابطه یک دال تهی است با عینیت‌هایی که آن‌ها را تحت گروه بندی خود جمع می‌کند. ما می‌دانیم که هر گروه بندی مفهومی‌ای باید به مثابه یک «استنتاج» درک شود.

مفهوم چیزهایی را بیان می‌کند که بدون تغییری در هریک از نمونه‌های کاربردش بازتولید شده است. مفهوم یک چیز جهانی است و نمونه‌هایی که آن را تحقق می‌بخشند باید لزوما چیزهای یکسانی را در همه آن‌ها بازتولید نمایند، یک هسته ایجابی مشترک ورای تنوعات ویژه آن‌ها. اکنون چه می‌شود اگر آن هسته مشترک وجود نداشته باشد، اگر زمینه یک رابطه هم ارزی توسط هیچ خصیصه ایجابی‌ای تحت پوشش تقاضاهای اجتماعی فردی مختلف ارایه نشده باشد، بلکه توسط مخالفت مشترک آن‌ها با چیزی که همه آن‌ها را خنثی می‌کند ارایه شده باشد؟ در اینجا به هسته یک رابطه خصومت آمیز می‌رسیم: اجزای هر قطب خصومت با هیچ خصیصه ایجابی مشترکی متحد نیستند (در این مورد ما با یک اتحاد عینی خاص سروکار خواهیم داشت) بلکه با مخالفت همه آن‌ها با نیرویی که با آن مواجه‌اند متحد می‌شوند.

بنابراین، دال تهی-اصطلاحی که اثر کلی اجزا را متحد می‌سازد- نمی‌تواند یک مفهوم باشد؛ بخاطر رابطه‌ای که این دال با نمونه‌هایی که مجددا گروه بندی می‌کند می‌سازد، یکی از استنتاجات مفهومی نیست. همانطوری که می‌دانیم چیزی که در یک استنتاج مفهومی اصل است (حکم قطعی کانت می‌تواند یک بیان نوعی باشد) این است که قاعده باید نسبت به موارد کاربردش مقدم باشد. اما استنتاج از کثیری از پیوندهای هم ارزی تحت یک دال تهی به دلیل ناهمگنی این پیوند‌ها که تنها خصیصه مشترک آن‌ها از یک ماهیت صلبی است، نمی‌تواند کنشی مفهومی باشد. در چنین حالتی اگر ارتباط یک دال تهی با مواردی که تحت پوشش قرار می‌دهد از یک ماهیت مفهومی نباشد، از چه ماهیتی است؟

این یک اسم (اعتبار) است. اجازه دهید که به طور مختصر شرح دهم که چگونه تفاوت بین یک نظم اسمی و مفهومی را می‌بینم. مسئله محوری این است: چگونه اسامی به عینیت‌ها اشاره دارند؟ در کتابم «درباب عقل پوپولیستی» به این مسئله اشاره کرده‌ام، با این بحث که دو رویکرد اصلی- توصیفی و ضدتوصیفی- در مورد این مسئله مهم که سوابق یک وساطت مفهومی را در بر می‌گیرد یا نه راه خود را از هم جدا می‌کنند. موضع توصیفی کلاسیک- در فرمول بندی‌های مختلفش از جان استوارت میل تا برتراند راسل- اثبات می‌کند که هر ارجاع عینی شامل یک وساطت مفهومی است: هر اسمی با یک سری ویژگی‌های توصیفی همراه است، بنابراین وقتی یک عینیت در جهان پیدا می‌کنیم که آن ویژگی‌ها را نشان می‌دهد، آن اسم را برای آن‌ها به کار می‌بریم. بنابراین کاملا در قلمرو حکم قطعی کانت قرار داریم: بدون ویژگی‌های توصیفی که به عنوان یک قاعده برای اختصاص یک نام به یک عینیت کاربرد دارد، آن اختصاص می‌تواند کاملا تصادفی باشد.

چشم انداز دوم رویکرد ضدتوصیفی است، که به فعالیت‌های Saul Kripke و پیروانش ارتباط دارد: در اینجا وساطت مفهومی حضور ندارد، نامگذاری یک غسل تعمید اولیه است که مبتنی بر هیچ قاعده جهانی نیست. نیازی به گفتن نیست که دیدگاه ما که مشخصا از مفهوم استنتاج مفهومی دور می‌شود، آشکارا خود را در اردوگاه ضد توصیفی جای می‌دهد.

اگرچه با یک شرط؛ اگر غسل تعمید اولیه بدون هیچ گونه وساطت مفهومی شامل اختصاص یک نام به یک عینیت باشد یک مشکلی وجود دارد: آیا وحدت یک عینیت چیز معینی است، چنانچه تمبرهای لاستیکی چیزی است که قبل از فرایند نامگذاریش بدست آمده، یا نه، وحدت عینیت از عمل نامگذاری منتج می‌شود؟ هر چیزی که درباره دال‌های تهی تاکنون گفتیم اعلام می‌کند که تنها مفهوم دومی برای ما یک احتمال معتبر می‌باشد. با گذاشتن آن در بیان لاکانی: وحدت عینیت تنها اثر عطف به ماسبق نامگذاری آن است و به سادگی می‌توانیم دلیل آن را ببینیم. اگر اجزای تعیین کننده مختلف یک عینیت برخی ویژگی‌های اصلی مقدم بر نامگذاری آن را به اشتراک گذارند، عمل نامگذاری نسبت به یک وساطت مفهوم می‌تواند امری فرعی باشد. اما اگر آن ویژگی‌ها ناهمگن‌اند و در نتیجه اساسا مشروط، وحدت عینیت زمینه دیگری غیر از عمل نامگذاریش ندارد. این قضیه فرضیه ما را تایید می‌کند که اسم، مبنای چیزهاست و نشان می‌دهد که چرا هیچ استنتاج مفهومی نمی‌تواند نوعی وحدت که توسط یک دال تهی در یک بستر گفتمانی بدست آمده است محسوب شود.

یک نکته ساختاری دیگر در رویکرد ما نیاز به تاکید دارد. ما تاکنون گفته‌ایم که چگونه امر واقعی یک محصول نمادین را دگرگون می‌کند، چگونه مرز عینیت به طور مسبوق به گذشته، و بیش از آن، با تحریف اتحاد درونی‌اش عمل می‌کند. کلید این تحریف را باید در تولید دال‌های تهی یافت. آن‌ها تاثیری پرتوبخش دارند– این ویژگی کلیدی است- که از هر موقعیت ساختاری قابل تعینی فرا‌تر می‌روند. این بدین معناست که سرمایه‌ای که آن‌ها دریافت می‌کنند نمی‌تواند تعین ساختاری دیگری باشد زیرا در آن حالت کاملا عینی بوده و تاثیر متفرق کننده‌ای را به وجود خواهند آورد که از بین خواهد رفت. این امر به دلیل چیزی است که از آن به عنوان «سرمایه گذاری بنیادین» صحبت می‌کنیم. بنیادین است چون کاملا از بیرون می‌آید، و سرمایه گذاری است- تقریبا در معنای اقتصادی آن- زیرا شما یک عنصر ساختاری را با ارزشی وقف می‌کنید که از موقعیتش در ساختار مشتق نمی‌شود. این دلیلی است بر اینکه چرا تمامی تلاش‌ها در ترجیح یک عنصر ساختاری به دیگری-جمله مشهور «تعین کنندگی در لحظه آخر» توسط اقتصاد به عنوان مثال- کاملا مفهومش را از دست می‌دهد. این تعین تنها می‌تواند یک اثر عینی باشد و نمی‌تواند محدویت‌های عینیتی را تشریح کند که از یک حضور متخاصم ناشی می‌شود.

در این حالت، ماهیت یک سرمایه گذاری که کاملا افراطی است چه می‌شود؟ از دیدگاه ما تنها می‌تواند یک ماهیت محرک باشد. این تاکید نیازمند یک هشدار پیشگیرانه است: این اشتباه است که تصور کنیم در حالی که سرمایه گذاری موثر یک نیروی کاملا ناسازگار با فرایند صورت بندی معناست، صورت بندی معنا خواهد توانست در جهت عینیت باشد.

همانطور که سعی کرده‌ام در آثارم نشان دهم، این یک دسته بندی اشتباه است. زیرا نخست، صورت بندی نیازمند محرک است تا آنجا که قطب همنشینی زبان- که سوسور آشکارا شرکت پذیر نامید- نیازمند جایگزین سازهایی است که تنها در قالب یک تجربه منفرد امکان پذیرند، و دوم، محرک نیرویی نیست که کاملا بیرون از صورت بندی ساخته شده باشد، بلکه تنها به واسطه نیروی روانی یک زنجیره صورت بندی معنا وجود دارد. این نکته‌ای است که سعی کردم منطق هژمونی را به موضوع a در تئوری لاکان پیوند دهم، به ویژه به طریقی که در کار Joan Copject ارایه شده است. طبق گفته لاکان، والایش و تصعید، بالا بردن یک عینیت تاشان والای یک چیز است (البته چیز فرویدی) این بدان معناست که یک عینیت جزئی خاص اینکه یک عضوی در درون یک کلیت باشد را متوقف می‌سازد-که آن را به یک لحظه نادر در ساختار جهانی تقلیل می‌دهد- و تبدیل به عضوی می‌شود که کلیت است. اما این چیزی نیست غیر ازنقشی که به دال تهی در شکل گیری یک آرایش هژمونیک اعطا کرده‌ایم.

بنابراین منطق موضوع a و آن هژمونی به سادگی متشابه نیستند: آن‌ها یکسان هستند، همانطوری که هر دو نشان می‌دهند که چگونه اثرات ساختاری که از لحاظ ساختاری معین نیستند امکان پذیرند. درک کامل نتایج این نکته اخیر بسیار مهم است. به منظور داشتن یک اشتراک کامل بین تعین ساختاری و اثرات ساختاری، ساختار باید «خود علت خود» باشد، به عبارت دیگر نوعی از جاودانگی اسپینوزا. و در واقع این چیزی است که توسط تمامی تئوریهایی که حالتی از تولید «بنیاد تزلزل ناپذیر» جامعه را می‌سازند مسلم گرفته شده است. اما به زودی وقتی ما این خود تعینی را از طریق حضور یک دیگری متباین می‌سازیم-همانند آنچه در خصومت است- اثرات ساختاری تمایل دارند که خودشان را از تعین ساختاری متمایز سازند- که مثل آن است که بگوییم دومی یک نظام قدرت است که شبیه تمامی قدرت‌ها، به چیزی خارج از خودش اعمال می‌شود. به عبارت دیگر، زمانی که خود- تعینی پایان یافت، هم شکل بندی ساختاری شرایط وجودی را خواهد طلبید که از خودش سرچشمه نگرفته است. در مورد حالت تولید، این بدان معناست که چنانچه آن شرایط وجودی، خودشان نتیجه هیچ تعینی در نمونه اخیر نیستند، می‌خواهند در کلیت مفصل بندی شده‌ای که به ساختن آن کمک کرده‌اند، درونی باشند. به این دلیل است که مفهوم «حالت تولید» باید جایگزین «نظم هژمونیک» شود.

حالا می‌توانیم به پرسش انتقال از مارکسیسم به پست مارکسیسم بازگردیم. همانطوری که اشاره کردیم نقطه آغاز، تطبیق ناپذیری بنیادین دو مقدمه‌ای بود که بسترهای مارکسیسم کلاسیک را ساخته بود: خوانشی از تاریخ به عنوان داستانی که با تضاد میان توسعه نیروهای تولید و نظام‌های مختلف روابط تولید همبسته شد-توسعه‌ای که بر قوانین ضروری و مفهوم محوری کشمکش طبقاتی متمرکز شده بود - که حداقل بصورت بالقوه امکان نتایج مشروط را بازگذاشت. اگر ماهیت متناقض این دو مقدمه برای مدت طولانی پنهان باقی ماند، علتش شیوه‌ای بود که بدان طریق در گفتمان مارکسیسم مفصل بندی شده بودند: جزء عینی دست بالا را داشت و مرزهایی را برای گسترش کامل منطق ضمنی مفهوم خصومت اجتماعی ایجاد کرد.

تنها می‌توانیم در مورد نقشی که مقوله «ضرورت تاریخ» در مارکسیسم بین الملل دوم بازی کرد بیندیشیم تا مرزهایی را که برای خلاقیت و تخیل سیاسی قرار داد ببینیم. اما زمانی که اعتقاد به آن ضرورت تاریخی تضعیف شد، سدهایی که توسط اصول خشک مارکسیستی ارایه می‌شد در تمامی جهات نقض شد. البته باید اشاره کرده که این یک فروپاشی نبود، اما چیزی بیش از یک طغیان دستوری و منظم بود: این امر به سادگی خود توسعه قوه نهفته در مرکزیت کشمکش طبقاتی به مثابه موتور تغییر تاریخ بود، زمانی که دیگر با فرض یک مرز جبری عینی محدود نبود. حرکت از مارکسیسم به سوی پست مارکسیسم تا حد زیادی داستان این انتقال است.

شاید تاقض نما باشد که نخستین رویداد در این انتقال، مفهومی بود که آن را امکانپذیر کرده بود: مرکزیت کشمکش طبقاتی. اما چگونه؟ دلیل آن را باید در ناهمگنی درونی‌ای یافت که ما به عنوان مفهوم خصومت اجتماعی یافته‌ایم. اگر خصومت به شکل دیالکتیکی تشریح می‌شد (A ضد A) هیچ مشکلی نداشتیم: هم برخورد و هم عاملان برخورد در حرکتی یکسان معین می‌شدند. اما ما تاکنون این دلایل را تشریح کرده‌ایم که چرا یک انتقال دیالکتیکی به طور افراطی ناتوان از توضیح این مسئله است که در یک تقابل خصومت آمیز چه چیزی رخ می‌دهد. اما اگر ما به سوی ناهماهنگی‌ای که در قلب این رابطه خصومت آمیز یافته‌ایم حرکت کنیم و اگر دو قطب آن به یک فضای واحد بازنمایی متعلق نباشند، در این صورت راهی برای ریشه گرفتن مفهوم کشمکش از یک مقوله اجتماعی خاص مانند «طبقه» وجود ندارد.

اجازه دهید ابعاد درست یک رابطه ناهمگن را ببینیم. همانطوری که در جاهای دیگر اشاره کرده‌ام، راهی برای یافتن لحظه ناهمگنی افراطی در یک انتقال دیالکتیک وجود ندارد. اجازه دهید ببینیم برای مثال این مفهوم که روابط سرمایه‌داری تولید ذاتا خصومت آمیزند را ملاحظه کنیم. برای یک مفهوم دیالکتیکی که خصومت را به تناقض تقلیل می‌دهد، نخستین وظیفه باید یافتن حوزه‌های مشابه باشد که در آن تناقض می‌تواند ظاهر شود. برای تحقق این امر باید سرمایه‌داری را به مقوله‌ای اقتصادی تقلیل دهیم-خریدار نیروی کار-و به همین طریق در مورد کارگر-فروشنده نیروی کار. نتیجه این است که این رابطه فی نفسه خصومت آمیز است، زیرا سرمایه‌داری ارزش اضافی را از کارگر استحصال می‌کند. اما این نتیجه توجیه ناپذیر است.

رابطه تنها زمانی خصومت آمیز می‌شود که کارگر در برابر استخراج ارزش اضافی «مقاومت» کند، اگرچه می‌توانیم مقوله «فروشنده نیروی کارگر» را تا جایی که می‌خواهیم تحلیل کنیم اما نخواهیم توانست به طور منطقی از آم مقوله مقاومت را بیرون بیاوریم. بنابراین تقلیل سرمایه‌داری و کارگر به مقوله‌های اقتصادی که ساختن فضای متجانس می‌انجیگری دیالکتیکی به آن نیاز دارد، تفکر درباره موقعیت خصومت آمیز روابط را غیرممکن می‌سازد. چرا باید خصومتی بین کارگران و سرمایه داران وجود داشته باشد؟ بخاطر شیوه‌ای که در آن کارگر بیرون از رابطه تولید جای داده شده است. (این واقعیت که زیر یک سطح مشخص از دستمزد وی نمی‌تواند یک زندگی شرافتمندانه داشته باشد و...). اما در این مورد منازعه ذاتی روابط تولید نیست، بلکه میان روابط تولید و شیوه‌ای است که عاملان اجتماعی بیرون از آن] روابط [برساخته شده‌اند. نتیجه واضح است: دو فضای بازنمائی (کارگران و سرمایه‌داران) به طور افراطی ناهمگن‌اند، بنابراین حوزه‌ای که در آن یک می‌انجیگری دیالکتیکی امکان پذیر باشد، از میان رفته است.

از اینجا نتایج به سرعت از پی هم می‌آیند. زمانی که به این نتیجه رسیدیم که یک خصومت دو فضای ناهمگن بازنمائی را پیش فرض می‌گیرد که به طور دیالکتیکی میانجیگری نشده‌اند، دلیلی ندارد که فرض کنیم آن موقعیت‌ها می‌خواهند در روابط تولید نقاط برجسته مواجهه خصومت آمیز باشند. توسعه سرمایه‌داری بسیاری دیگر را خلق می‌کند: بحران‌های زیست محیطی، عدم تعادل بین بخش‌های مختلف اقتصاد، استثمار امپریالیستی و.... در این مورد مباحث پیرامون منازعه «ضد سرمایه دارانه» زیاد است و نمی‌توان آن‌ها را به مقوله‌ای به سادگی «طبقه» تقلیل داد.

ما می‌خواهیم کثرتی از منازعات داشته باشیم. هرچه بیشتر به عصر جهانی شدن حرکت می‌کنیم، منازعات در جامعه ما رو به ازدیاد می‌گذارد، اما آن‌ها کمتر و کمتر شکل منازعه طبقاتی دارند. بر این اساس آیا می‌توانیم بحث کنیم که در جوامع سرمایه‌داری – چنانچه مارکس در قرن ۱۹ معتقد بود- یک گرایش درونی به ساده سازی ساختار اجتماعی وجود دارد، بر این اساس آیا به سوی موقعیتی پیش می‌رویم که مقابله‌ای ساده میان کارگران و سرمایه داران را به مثابه مرحله پایانی نمایش تاریخ خواهیم داشت؟ مروری کوتاه بر آنچه در جوامع معاصر می‌گذرد کافی است تا این ایراد بدون گرفتاری بیشتری کنار گذاشته شود.

یکی از نتایج تحلیل ما این است که ما باید از تفوق سیاست در ساختاربندی فضاهای اجتماعی دفاع کنیم. دیگر سوالی در این مورد نیست که منطق‌های زیربنایی باید آینده جوامع ما را تعیین کنند. «امر سیاسی» - جهان مشروط مفصل بندی شده- با «امر اجتماعی» محدود شده است-حوزه کنش‌های اجتماعی رسوب یافته- محدود شده است. اما حرکت‌های خودکار اجتماعی اخیر یک تاثیر کاهشی در تعیین ساختاربندی اجتماعات ما دارد. اثرات جهانی شدن دوباره به وضوح در این عرصه قابل مشاهده هستند.

دومین نتیجه این است که بازیگران سیاسی «همیشه» می‌خواهند - تا حدودی- بازیگران عوام پسند باشند. بواسطه یک «مردم» درک می‌کنیم یک بازیگر جمعی، از اجتماع دوباره و هم ارز شمار کثیری از تقاضا‌ها پیرامون یک دال مرکزی یا دال تهی حاصل می‌شود (پیش‌تر این مقوله را توضیح داده‌ایم). دو محدودیت برای پیدایش بازیگران عوام‌پسند وجود دارد که باید به اجمال به آن بپردازیم. محدودیت نخست به بخش‌بندی تقاضاهای اجتماعی مربوط است.

ناهمگنی مرتبط با خصومت‌های اجتماعی هرگز نمی‌تواند زنجیره‌های هم ارزی نهایی را خلق کند مگر در زمان بحران‌های ارگانیک. به این ترتیب اثر «پوپولیستی» یک تقاضا همیشه مرزهایی می‌یابد که از نظر همبستگی متغیر هستند. بنابراین ما تنشی بین توانائی یک گروه برای کنش هژمونیک فرادست دیگر بازیگران و موقعیت عینی آن در یک نظام روابط که محدودیت‌هایی را بر این آغاز هژمونیک قرار می‌دهد، داریم. برای مثال یک اتحادیه تجاری می‌تواند به عنوان یک نقطه اجتماع برای انواع دیگر مطالبات اجتماعی عمل کند، اما این حقیقت که باید از منافع کارگران در یک چارچوب سازمانی دقیق حمایت کند می‌تواند به عنوان مانعی برای جاه‌طلبی‌های هژمونیک آن عمل کند.

تمام دیالکتیک گرامشی بین طبقه صنفی و هژمونیک بهترین بازنمائی از این تنش می‌باشد. (وقتی در مورد محدودیت‌های ساختاری بحث می‌کنیم که با چارچوب‌های خاصی تحمیل شده‌اند، به محدویت ساختاری عینی‌ای که مورد نقد قرار دادیم بر نمی‌گردیم. ما نمی‌گوییم که آن محدودیت‌های ساختاری سنگ زیرین تاریخی‌اند که تناقضاتش می‌تواند دوران موخر را تشریح کند، اما هر موقعیت اجتماعی نتیجه گفت‌و‌گویی میان چارچوب نمادین و یک دیگری ناهمگن که آنرا از اساس سست می‌کند).

ما تاکنون به امکانات و موانع خلق یک بسیج ضد سیستمی پرداخته‌ایم. نتیجه دوم ما در مورد حرکت مخالف است: عکس‌العمل نسبت به تحرکات بسیج‌گرایانه خصومت‌آمیز از سوی آنهایی که در قدرت‌اند. سیاست عمومی آن‌ها را می‌توان در یک فرمول خلاصه کرد: خلع سلاح و فروپاشاندن بسیج‌های ناخوشایند. حرکت ضد سیاسی «عالیه» شامل بدست آوردن- هرچه بیشتر–موقعیتی است که در آن همه علایق صنفی شده و از شکل گیری یک «مردم» جلوگیری شود.

فرمول سنت سیمون: از حکومت افراد به اداره چیز‌ها، بیان واضحی از این روند است. در کتابم درباره پوپولیسم اشاره کرده‌ام که در مکزیک طی حاکمیت] حزب [PRI، حکومت تقریبا هر زمان که با تقاضاهای فردی مواجه می‌شد، انعطاف پذیر بود و آنچه که تحمل نمی‌کرد چیزی است که el paquete می‌نامند (بسته) -که مجموعه‌ای از تقاضا‌های کلی است که به طور هم ارز مفصل بندی شده‌اند و می‌توانند به یک چرخش سیاسی عمده دلالت کنند. اما امکان یک پوپولیسم از موضع قدرت نیز زمانی که یک ابتکار مهم حاوی تغییرات شدید در سیستم نهادی نیازمند یک بسیج توده‌ای باشد، وجود دارد.

در این مرحله می‌توانیم برای آخرین بار به تاریخ مارکسیسم برگردیم تا ببینیم وقته‌های «نهادگرا» و «توده‌ای» چگونه در تولید اثرات سیاسی جاه طلبانه با هم ترکیب شدند. در آغاز، مارکسیسم خلاصه‌ای بود از امتناع از صحه گذاری بر هر نوع تجمع دوباره پوپولیستی. چشم انداز انقلابی حفظ می‌شد، زیرا تنها تمرکز روی دفاع از منافع کارگران و اجازه دادن به «قوانین ضروری تاریخ»، برای اتمام کار به نمایش توده عظیم جمعیت زمانی که فرایند پرولتاریاسازی به یک سطح مشخصی رسیده بود خاتمه می‌داد. ترکیب بین خصیصه فریبنده این پیش گویی و سیاست‌های واقعی که آن را ممکن ساخت-علائق صنفی کارگران- اثرات سیاسی فلج کننده‌ای داشت. موقعیت اتحادیه تجاری دور از هر قسم «حوزهٔ آزادی» بخشی از سیستم نهادی کشور بود، بنابراین وقتی کشور مورد تهدید واقع شد، همانند سال ۱۹۱۴، اتحاد «ملی» بر «ایدئولوژی طبقاتی» چیره شد.

با تقسیم جنبش کارگر و ظهور کمینترن، فقر «طبقه‌گرایی» مطلق با وضوح بیشتر نمایان شد: یک نوسان زیگزاگ بین ماجراجویی و تطابق فرصت طلبانه چپ‌های افراطی با حفظ وضع موجود، علامت تجاری سیاست‌های کمونیستی بود. بولشویک سازی احزاب کمونیست در دهه ۱۹۲۰ سرنوشت این گرایش اساسا ضد هژمونیک را مهر و موم کرد. تنها در موارد معدودی بود که کنترل استالینی آرام بود و برخی جنبش‌های کمونیستی برای گذار خود به یک دال مرکزی اراده جمعی و گسترده ملی محبوب برنامه ریزی کردند که نتیجه چیزی به جز یک شکست فاجعه آمیز بود. مارش بلند مائو و جنگ پارتیزانی تیتو احتمالا دو تجربه موفق مهم بودند که هویت‌های عوام پسند گسترده‌ای را ساختند و محدودیت‌های یک استراتژی منازعه طبقاتی مطلق را نشان دادند. نظریه‌پردازی گرامشی - که روی مفهوم هژمونی و اراده جمعی تمرکز یافته بود- بارز‌ترین مظهر یک استراتژی جایگزین بود که پیروان اندکی پیدا کرد.

نکته‌ای نهایی وجود دارد که باید به آن اشاره کنیم. در مورد ایدئولوژی که در عنوان این مقاله آمده است چطور؟ در حوزه مارکسیستی دو مفهوم اصلی از ایدئولوژی وجود داشته است که به عقیده من هر دو باید رد شوند. اولی مفهوم «آگاهی کاذب» و دومی ایدئولوژی به مثابه سطحی ضروری از هر شکل بندی اجتماعی است. اولی با امکان یک آگاهی درست از راه آشتی بشیریت با خودش پیوند دارد-که در برخی نسخه‌های آن ایدئولوژی مخالف علم است.

ذات گرائی این دیدگاه آن را کاملا بی‌اعتبار ساخته است. در مورد دومی که به مفهوم یک زیربنای طبیعی انعکاس یافته در ایده‌های تحریف شده در اذهان مردم پیوند زیادی یافته است تا برای تئوری پردازی‌های معاصر استفاده زیادی باشد. ما برای کنار گذاشتن مفهوم ایدئولوژی کاملا بی‌میل هستیم. فکر می‌کنم اگر معنای آن معلوم است، حتی اگر چرخشی منحصر به فرد باشد، می‌تواند حفظ شود. همان‌طوری که دیدیم در هر تثبیت متزلزلی از معنا چیزهای اساسا دوپهلویی وجود دارند. هر انسدادی لزوما مجازی است. این بدان معناست که آن شکل‌های گفتمانی که افقی از تمام بازنمایی‌های ممکن در درون یک متن مشخص تاسیس می‌کنند که مرزهایی از آنچه مرزهایی از آنچه «قابل گفتنی» را مستقر می‌سازند، لزوما مجازی‌اند. آن‌ها همان‌طوری که‌ هان بلومبرگ «استعاره‌های مطلق» نامیده است، یک اگر-پس بزرگ هستند. این عملکرد پایانی چیزی است که هنوز می‌خواهم «ایدئولوژیک» بنامم که اگر بیانم واضح باشد کمترین دلالت ضمنی ناچیزی ندارد.

این مقاله ترجمه ای است از:

Laclau, Ernesto. "Ideology and post-Marxism." Journal of Political Ideologies 11.2 (2006): 103-114

 + متن کامل مقاله را با زیرنویس‌ها و پی‌نوشت‌ها در قالب pdf می‌توانید از قسمت «ضمیمه» در بالای صفحه دانلود کنید.


کد مطلب: 201

آدرس مطلب: http://tarjomaan.com/article/201/

ترجمان
  http://tarjomaan.com