ترجمان - پربيننده ترين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Wed, 23 Aug 2017 16:42:50 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 23 Aug 2017 16:42:50 GMT اقتصادوجامعه 60 روی تاریک آزمون‌های شخصیت http://tarjomaan.com/vdcj.xeofuqemysfzu.html آتلانتیک — من رودخانۀ دانوب هستم.روحم سرزنده و بانشاط است. آرزوی تجربیات جدید و ارتباط عمیق با مردم را دارم. سازگارم، اما یک ایراد دارم: به ندرت خطرات پیشِ رو را می‌بینم. می‌توانم بدون پشیمانی خیانت کنم. در کوزه‌گری هم بسیار ماهر هستم.این را کتاب با خودِ واقعیتان آشنا شوید۱ می‌گوید، یعنی قدیمی‌ترین، بلندترین و مسخره‌ترین آزمون شخصیتی که تا کنون انجام داده‌ام. با خود واقعیتان آشنا شوید که اولین بار در سال ۱۹۳۶ منتشر شد، یک آزمون روانکاوی خانگیِ ۳۳۶ صفحه‌ایست که نوید می‌دهد « شخصیت خواننده را مانند اشعۀ ایکس بررسی می‌کند». این آزمون چنین کاری را از طریق یک سری سؤالات بی‌پایان انجام می‌دهد که هم فضولانه و هم تصادفی هستند. آیا والدینت مرده‌اند؟ آیا تا کنون حس کرده‌ای که از بدنت جدا شده‌ای؟ آیا کارتون‌های میکی‌موس تو را می‌ترسانند؟ نظرت در مورد شیر سرشیرنگرفته چیست؟با جواب‌های «بله» و «خیر»ی که می‌دهید، این کتاب بر اساس پاسخ‌هایتان شما را به بخش‌های جدید هدایت می‌کند. در اواسط راه، شما را به عنوان یکی از پانزده رودخانه (نیل، سن، تیمز، میزوری و غیره) دسته‌بندی می‌کند و سرانجام تحلیل‌های شخصیتی طولانی به شما ارائه می‌دهد. در تبلیغات بخش مقدمه آمده است «وقتی مسیر شخصی‌تان را از میان شبکۀ سؤالات و داده‌ها می‌پیمایید، داستانتان آشکار می‌شود و شخصیتتان تبیین می‌گردد». این کتاب را به عنوان نسخۀ فرویدیِ «ماجراهای خودتان را انتخاب کنید»۲ توصیف کرده‌اند که توصیفی نسبتاً دقیق هم هست: شبیه به کتاب مو به تنتان سیخ کنید۳ است، با این تفاوت که به جای اینکه در پایان از کارناوال وحشت فرار کنید، می‌فهمید که مشکل تعهدپذیری دارید.قطعاً آزمون‌های شخصیت نوعی جذابیت همیشگی داشته‌اند. بخش نیوزفید فیس‌بوک پر از «آزمون‌های بازفید» و دیگر پرسش‌نامه‌های عجیب و غریب است که به شما می‌گویند در کدام شهر باید زندگی کنید، کدام رهبر برکنارشدۀ بهار عربی هستید و به کدام خانۀ مدرسۀ هاگوارتز در دنیای هری پاتر تعلق دارید. اما این آزمون‌های جدید آنلاین روی تاریکی نیز دارند که در نسخه‌های آنالوگ پیشین وجود نداشت. در آستانۀ انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا، یک شرکت سرّی داده‌ها که کمپین دونالد ترامپ آن را به خدمت خود درآورده بود، ادعا کرد که سال‌هاست با استفاده از آزمون‌های مختلف، اطلاعات شخصی میلیون‌ها رأی‌دهنده را جمع‌آوری کرده است. هدف آن: ایجاد نمایه‌های دیجیتال که می‌تواند ارزش‌ها، پریشانی‌ها و آموزه‌های سیاسی آمریکایی‌ها را پیش‌بینی کند (و شاید هم به کار ببندد).حال پاسخ این پرسش که آیا این شرکت، یعنی «کمبریج آنالیتیکا» واقعاً از نمایه‌های پیش‌بینی‌گر برای تأثیرگذاشتن بر مردم استفاده کرده یا خیر، قطعی نیست؛ گزارشات حاکی از آن است که چنین استفاده‌ای (حداقل به شکل مستقیم) صورت نگرفته است. اما به‌هرحال، روش‌های این شرکتْ مقیاس درحال‌رشد تحلیل‌شخصیت‌های آنلاین (و خطرات همراه آن) را برملا می‌کند. شما هرکاری که در اینترنت انجام می‌دهید مانند انجام یک آزمون شخصیت است. هرجا که کلیک می‌کنید، چیزی را در مورد شما آشکار می‌کند. و البته به جز شما کسانی دیگر هم نتایج را می‌بینند.روی عطف کتاب با خودِ واقعیتان آشنا شوید، آینه‌ای نقره‌ای نشان‌دهندۀ افسونِ آزمون شخصیت است: خودتان را آنطور که واقعاً هستید ببینید. اما وقتی آینه دوطرفه باشد، چه می‌شود؟*****ظاهراً هیچ‌کس نمی‌داند آزمون‌های شخصیت کِی برای اولین بار در فرهنگ عامه جا باز کردند. ژورنالیست آتلانتیک، سارا پلسکو خاستگاه آن را حداقل از همان اواخر قرن نوزدهم در آمریکا می‌داند «زمانی‌که مجلات بانوان متداول شدند و نشریات زرد حاضر بودند هرکاری بکنند تا مشتریان را به سوی خود بکشانند». اما این نوع آزمون‌ها (به استثنای افزایش جهشیِ محبوبیت‌شان در دورۀ کوتاه اوج‌گیری مجلات بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم) به طرز قابل توجهی از زمان آزمون‌های مجلۀ زنانۀ کازموپولیتن در دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ تا آزمون‌های همه‌جاموجودِ بازفید به‌طور یکنواخت به روال خود ادامه داده‌اند.این بازۀ زمانی دقیقاً با تاریخچۀ خواهرخواندۀ حساب‌شده و موفقِ آزمون‌های شخصیت همپشویانی دارد: یعنی تست‌های شخصیت. ارزیابی‌های روان‌شناختی پرجزئیاتی همچون «شناخت تیپ شخصیتی مایرز-بریگز»۴ در نیمۀ اول قرن بیستم با هدف ارزیابی و دسته‌بندی کارگران در محیط‌های کار صنعتی پدیدار شد. هرچند جامعۀ علمیْ بسیاری از این تست‌ها از جمله مایرز-بریگز را نامطمئن (یا حتی خطرناک و تبعیض‌آمیز) خوانده، اما آن‌ها هم محبوبیت خود را حفظ کرده‌اند. شاید یکی از دلایل این محبوبیت این باشد که دست‌کم نوعی چارچوب برای مصاحبه‌های دشوار اداری فراهم می‌کنند. امروزه حدود ۱۰۰هزار شرکت، ۲۵۰۰ کالج و دانشگاه و ۲۰۰ آژانس دولتیِ آمریکا، از جمله اکثر شرکت‌های «فورچون ۵۰۰» هنوز هم از مایرز-بریگز استفاده می‌کنند.ارتباط میان آزمون‌های شخصیت و این نوع تحلیل شخصیتِ ظاهراً معتبرتر باعث شده تا آزمون‌های شخصیت هم نوعی وجهه بیابند. درواقع اگر بشود یک جور کیفیت مرموز آزمون‌های شخصیت را توصیف نمود، این است که شکل‌های مختلف آن، مسیری دشوار میان سرگرمی و علم را طی می‌کنند یا حداقل چیزی شبیه به علم درمی‌آیند. «آزمون‌های بازفید به گونه‌ای طراحی شده‌اند که توهم حقیقت یا حقیقت بالقوه را ایجاد کنند». این را کارولین اودانوان، ژورنالیست آمریکایی در رابطه با این آزمون می‌گوید. او به نقل از یکی از ویراستاران بازفید به نام سامر ان. برتن می‌گوید «اونا رو یه جورایی مثل هوروسکوپ می‌نویسن، با تکه‌های جذابی که مردم بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن».با خودِ واقعیتان آشنا شوید این استراتژی را سال‌ها پیش از کلیک‌جمع‌کن‌های امروزی کشف کرده بود. نویسندگان این کتاب، یعنی رمان‌نویس انگلیسی ویلیام جراردی و پرنس اشراف‌زادۀ اسپانیایی، لئوپولد لوئن‌اشتاین (که از قضا پسرش مدیر مالی رولینگ استونز شد) به راحتی نوید چیزی میان بینش‌های عمیق و سرگرمی تضمینی را می‌دهند.اطلاعات محدود موجود دربارۀ استقبال از این کتاب نشان می‌دهد که مردم هیچگاه با خود واقعیتان آشنا شوید را زیاد جدی نگرفته‌اند. مروری کوتاه در شمارۀ مارس ۱۹۳۷ از پیکوا دیلی کال در اوهایو آن را «روشی نسبتاً سرگرم‌کننده برای پر کردن یکی دو ساعت از وقت» می‌خواند و این تیکۀ بی‌مزۀ دهۀ ۱۹۳۰ را نیز در مورد آن می‌گوید که «اگر مناجات‌وار پای آن بنشینید و تمام سؤالات بی‌ربط آن را پاسخ دهید، دیگر هیچ‌گاه چیزهای حقیری نظیر درآمد، مالیات یا برگه‌های آزمون ادارت دولتی شما را نخواهد آزرد». چندین دهه بعد، یکی از ستون‌نویس‌های ایندیپندنت در سفری که با نامزدش به خانۀ والدین خود داشت با این کتاب آشنا شد و وقتی این کتاب به خانوادۀ او اعلام کرد که نامزدش «فاتح زنان» است، این حرف حسابی باعث خندۀ آن‌ها شد.با توجه به اینکه آزمون‌های بازفید در چند سال اخیر واقعاً متداول شده‌اند، سیلی از مقالات تحلیلی سعی بر این داشته تا بفهمد چرا وقتی اینگونه آزمون‌ها مشخصاً هیچ ارتباطی با واقعیت ندارند، باز هم مردم دست‌بردار آن‌ها نیستند. از جمله دلایل ارائه‌شده می‌توان به خودشیفتگی، خودکاوی و ملالت اشاره نمود. لاسکو استدلال می‌کند که مردم صرفاً صحبت‌کردن در مورد خودشان را دوست دارند. شاید همۀ این‌ها تا حدی درست هستند. اما همۀ آن‌ها چیزی عمیق‌تر در مورد ماهیت خودِ شخصیت را از قلم می‌اندازند.*****سیمین وزیر، رئیس آزمایشگاه شخصیت و خودشناسیِ دانشگاه کالیفرنیا در دیویس معتقد است که تست شخصیت مناسب به ندرت چیزی به شما می‌گوید که خودتان از قبل نمی‌دانید. او در این باره تحقیق می‌کند که مردم چگونه کیستی خود را می‌فهمند. او می‌گوید «ما همین‌که در بدنمان هستیم و خودمان هستیم، چیزهای زیادی می‌دانیم». تست‌هایی که نوید می‌دهند حقایقی مخفی را دربارۀ فرد برملا کنند (در روان‌شناسی به این نوع تست‌ها، فرافکنانه می‌گویند) عمدتاً جعلی هستند.وزیر اذعان می‌کند که آنچه این تست‌ها به ما عرضه می‌کنند، نوعی بازتاب است. او می‌نویسد «وقتی یک نفر همان چیزی را که به او می‌گوییم برایمان خلاصه می‌کند، حسی به ما دست می‌دهد که ‘آره، دقیقاً همینو می‌خواستم بگم.’ فکر می‌کنم این دست تست‌ها نوعی از همین ماجرا هستند. وقتی ما در مورد خودمان صحبت می‌کنیم و تعدادی سؤال را در مورد خودمان پاسخ می‌دهیم، تست این اطلاعات را برایمان خلاصه می‌کند. چنین تستی زبانی دقیق یا بهتر را برای خلاصه‌نمودن حرفمان عرضه می‌کند، حتی اگر بر مبنای حرف‌های خودمان باشد».این نوع بازتاب با خودشناسی شبه‌عرفانی که با خود واقعیتان آشنا شوید ادعای آن را می‌کند، تفاوت دارد. این کتاب «خود واقعیتان» را نشان نمی‌دهد، بلکه به شما کمک می‌کند ایده‌ای را که از کیستی خود دارید، به روشنی بیان کنید.شاید این تمایز جزئی به نظر برسد، اما نکته‌ای حیاتی در مورد نحوۀ عملکرد شخصیت در آن نهفته است. تعریف کتابیِ شخصیت تماماً به یک سری الگوها مربوط می‌شود. انجمن روان‌شناسی آمریکا شخصیت را اینگونه تعریف می‌کند: «تفاوت‌های شخصی در الگوهای شاخصِ تفکر، احساس و رفتار». به عبارت دیگر، شخصیت یک چیز مشخص نیست، بلکه نتیجۀ شبکه‌ای پیچیده از گرایشات و عادات است که همگی تحت تأثیر ترکیبی از زیست‌شناسی، مزاج و رفتارِ آموخته‌شده است.این یعنی شخصیت تغییرپذیر است. گرچه روان‌شناسان دربارۀ جزئیات ریز آن با یکدیگر اختلاف نظر دارند، اما چیزی که از آن برمی‌آید این است که شخصیت نوعی تناقض است. مردم معمولاً برداشتی از شخصیت خود دارند، اما این برداشت هرگز کامل نیست. ما هم خود را می‌شناسیم و هم نمی‌شناسیم.به همین دلیل است که مردم آزمون‌های شخصیت را دوست دارند. علاوه بر غرور و خودشیفتگی و تفریح بی‌ضرر، انجام آزمون شخصیت به من کمک می‌کند دیدگاه جدیدی به دست آورم، ببینم که آیا تجربۀ من از خودم با تجربۀ دیگران از من همخوانی دارد؟ به همین دلیل است که گاهی در آینه به خودم زل می‌زنم، حتی بعد از اینکه دوبار چک کرده‌ام که زیپم بسته است و کمی بخاطر کم‌شدن موهایم عصبانی شده‌ام. نوعی تأیید و حتی حیرت و تعجب در این بازتاب وجود دارد. این من هستم که در این دنیاست.از این منظر، آزمون‌های شخصیت حتی مفید هم به نظر می‌رسند، یا حداقل بی‌ضرر هستند. البته شاید در صورتی این‌طور بود که مرا به حال خودم رها می‌کردند و کسی دیگر نتایج را نمی‌دید. اما نیاز روان‌شناختی به خودبازتابی، زمانی پیچیده می‌شود که آینه هم اطلاعات را کش می‌رود تا دیگران از آن استفاده کنند.*****در سال ۲۰۰۸، میخال کوزینسکی به پروژۀ تحقیقاتی‌ای پیوست که در نحوۀ جمع‌آوری اطلاعات دیگران تحول ایجاد کرد. کوزینسکی در دورۀ لیسانسش در مرکز روان‌سنجی دانشگاه کمبریج (دپارتمانی که ارزیابی‌های روان‌شناختی آنلاین را مطالعه می‌کند) به همراه هم‌کلاسی‌اش دیوید استیل‌ول، یک آزمون شخصیت کوتاه را در فیس‌بوک منتشر کرد که به مردم می‌گفت چه رتبه‌ای در میان «پنج ویژگی شخصیتی اصلی» روان‌شناسی دارند: یعنی تجربه‌پذیری۵، وظیفه‌شناسی۶، برون‌گرایی، سازگاری۷ و روان‌رنجوری۸ (یا به اختصار، OCEAN). انجام‌دهندگان آزمون به محض دریافت نتایج، این اختیار را داشتند تا پروفایل فیس‌بوکشان را با کوزینسکی و استیل‌ول به اشتراک بگذارند.طولی نکشید که این دو محققْ بزرگ‌ترین مجموعۀ نمرات روان‌سنجی را که با پروفایل‌های فیس‌بوک جفت بود، جمع‌آوری کردند. کوزینسکی که اکنون استاد رفتار سازمانی در مدرسۀ عالی بازرگانی در استنفورد است، می‌گوید «درگیر کردن مردم به شکل عجیبی آسان است؛ استیل‌ول فقط آن را به دوستانش در فیس‌بوک فرستاد. دوستانش این پرسش‌نامه را انجام دادند و آن را بر روی پروفایلشان به اشتراک گذاشتند. ناگهان دیدیم که هر روز هزاران نفر آن را انجام می‌دهند». طی چند سال، کوزینسکی و استیل‌ول از میلیون‌ها کاربر فیس‌بوک اطلاعات جمع‌آوری کردند.این دو محقق با استفاده از این داده‌ها سیستم جدیدی ساختند که شخصیت مردم را پیش‌بینی می‌کرد. کوزینسکی با دسترسی به ویژگی‌های OCEAN و اطلاعات فیس‌بوکِ سوژه‌هایش توانست خصوصیات مردم را با جزئیات شخصی آنلاینِ موجود از آن‌ها (لایک‌های فیس‌بوکی، جنسیت، سن و غیره) تطبیق دهد. او خیلی زود الگوریتمی به دست آورد که فقط بر مبنای تحلیل لایک‌های فیس‌بوک، می‌توانست نحوۀ تفکر، احساس و رفتار (همان شبکۀ پیچیدۀ گرایشات و عادات) را با دقتی اعجاب‌آور حدس بزند. این مدل با ۷۰ لایک می‌توانست طوری شخصیت فرد را پیش‌بینی کند که یک تست شخصیتی ۱۰۰ سؤالی می‌توانست، یعنی بهتر از دوستان فرد. این مدل همچنین با ۳۰۰ لایک می‌توانست بهتر از شوهر یا همسر فرد، شخصیت را بشناسد.این رویکرد پیش‌بینی‌گر که کوزینسکی طلایه‌دار آن بود، همان چیزی است که در انتخابات آمریکا جنجال زیادی به پا کرد. خود کوزینسکی هیچ ارتباطی با شرکت داده‌هایی که ترامپ آن را اجیر کرده بود، نداشت. مادربرد و داس ماگاتسین گزارش داده‌اند که تحقیقاتِ او را یکی از همکاران جوانش (که با شرکت مادر مستقر در لندن، یعنی گروه آزمایشگاه‌های ارتباط راهبردی یا اس.سی.ال ارتباط داشته) به کمبریج آنالیتیکا آورده است. (البته کمبریج آنالیتیکا هرگونه ارتباط خود و روش‌هایش را با کوزینسکی انکار کرده است). پس از انتخابات، شرکت ابتدا اعلام کرد که برند نمایه‌سازی «روان‌نگاریِ» آن‌ها نقشی مهم در پیروزی ترامپ داشته است، اما سپس اعتراض کرد که هرگز از رویکردشان برای تاثیرگذاشتن بر رأی‌دهندگان استفاده نکرده است.روش‌های پیش‌بینی‌گری مانند روش‌های کوزینسکی و کمبریج آنالیتیکا هر تأثیری که تا کنون داشته‌اند، درها را به سوی مرحله‌ای جدید (و استرس‌زا) از تحلیل شخصیت گشوده‌اند. این امر بر کسی پنهان نیست که داده‌های شخصی را می‌توان به صورت آنلاین به دست آورد و راه‌های زیادی وجود دارد که بتوان با استفاده از این داده‌ها بر مردم تأثیر گذاشت: مثلاً در حوزۀ سیاست، باراک اوباما حتی قبل از اینکه کمبریج آنالیتیکا شکل بگیرد، با استفاده از روان‌سنجی، افراد رأی‌دهنده را مورد هدف قرار داد. درواقع کاری که کوزینسکی انجام داد این بود که فهمید چه مقدار اطلاعات را می‌توان بدست آورد. او با این آزمون‌های شخصیت چیزی را یافت که شاید مستقیم‌ترین مسیر به دل و ذهن مردم باشد.کوزینسکی هیچگاه از کاربران فیس‌بوک نمی‌خواهد تا پروفایل‌هایشان را رو کنند تا آزمون دهند. اما دلالت نگران‌کنندۀ رویکرد او این است که تحلیل شخصیت آنلاین می‌تواند به آسانی مرز میان تمایل و عدم تمایل به مشارکت را برهم زند. وقتی می‌شود الگوریتم‌ها را آموزش داد تا بر اساس هرآنچه انجام می‌دهید، با چنین دقتی، شخصیتتان را بیرون بکشد پس خود اینترنت هم یک آزمون شخصیت است. حداقل تا وقتی که مشاهدۀ هر صفحۀ اینترنت، جست‌وجو و «لایک» را بتوان جمع‌آوری و تطبیق داد، اینگونه است.دلایل موجه زیادی وجود دارد که دربارۀ این تکنولوژی نگرانی داشته باشیم. شرکتی تبلیغاتی را تصور کنید که می‌داند شما به وزنتان توجه زیادی دارید؛ مطمئناً آن‌ها سعی می‌کنند به شما قرص‌های رژیمی بفروشند. یا (همان سناریویی که معمولاً در این نوع بحث به ذهن می‌رسد) یک کمپین سیاسی را تصور کنید که می‌داند شما آدم نگرانی هستید؛ آن‌ها شما را آماج تبلیغات در مورد خطرات داعش می‌کنند. در گزارشی از نیویورک تایمز در مورد کمبریج آنالیتیکا آمده است «شرکت‌های کلان‌داده از سن، درآمد، غلات موردعلاقه و آخرین باری را که رأی دادید، خبر دارند. اما شرکتی که می‌تواند هدف‌قراردادن روان‌شناختی را به حد اعلی برساند، می‌تواند ابزاری بسیار تواناتر باشد: تواناییِ جهت‌دهی رفتار از طریق درک نحوۀ تفکر فرد و هرآنچه از آن‌ها می‌ترسد».کوزینسکی معتقد است که از بین‌رفتن سریع حریم شخصی افراد در فضای مجازی خطرناک است، اما او همچنین خاطرنشان می‌کند که نمایه‌سازی شخصیت فواید بالقوه‌ای نیز دارد. به گفتۀ او، کمپین‌های تبلیغاتی هدفمند می‌تواند کودکان را به سوی ترک سیگار سوق دهد. پیام‌های سیاسی شخصی‌شده می‌تواند رأی‌دهندگان را آگاه نماید، نه اینکه افکار را دستکاری و جهت‌دهی کند.البته برای شرکت‌هایی نظیر کمبریج آنالیتیکا، اغراق در تکنیک‌هایشان دارای منافع تجاری نیز هست. لئونید برشیدسکیِ ژورنالیست معتقد است «آنچه آن‌ها می‌فروشند دقیقاً روغن مار نیست، اما می‌تواند نقش نوش‌دارو را برای نامزدهای هراسانی داشته باشد که چند هفته قبل از انتخابات در نظرسنجی‌ها عقب هستند. اما همچون هوش مصنوعی یا مثلاً «زنجیرۀ بستک»، ]علمِ داده‌ها هنوز جا دارد تا[ اپلیکیشن‌های کشنده‌ای۹ تولید کند که بتوانند پیروزی سیاسی یا موفقیت تجاری را تضمین کنند».بعید می‌دانم این پادکست‌های خسته‌کننده و باشگاه‌های گمنام دوومیدانی که در فیس‌بوک لایک می‌کنم بتوانند به این زودی‌ها افسار زندگی‌ام را به دست شرکتی ناشناس بدهند. اما معتقدم که این خطر جدی است، حداقل این‌قدر جدی هست که حاضر نباشم اطلاعات پروفایلم را برای یک ارزیابی شخصیتی لو بدهم.کوزینسکی چیزی به من گفت که حس نگرانی به من داد و هنوز نتوانسته‌ام آن را هضم کنم. تحقیقاتی دربارۀ اعتماد مردم به الگوریتم‌ها صورت گرفته که چنین است: فردی دربارۀ موضوعی خاص با کارشناس صحبت می‌کند و کارشناس به یکی از این دو روش نوعی بینش دربارۀ آن موضوع ارائه می‌دهد: یا ۱. کارشناس مدت‌ها در مورد این موضوع فکر کرده است و یا ۲. کامپیوتر او راه‌حل را محاسبه کرده است. نتایج نشان می‌دهد که مردم معمولاً به کامپیوتر اعتماد بیشتری دارند. کوزینسکی می‌گوید «الگوریتم‌ها ما را طوری تربیت کرده‌اند که باور کنیم همیشه درست می‌گویند».البته این اعتماد همیشه هم نادرست نیست، این درست. وزیر، روان‌شناس دانشگاه کالیفرنیا، اعتراف می‌کند که خودش هم اگر بداند یک الگوریتم دقیق است، شاید به آن بیشتر از کارشناس اعتماد کند. اما اگر دقیق نباشد چه؟ اگر مثلاً بر مبنای داده‌هایی ساخته شده باشد که محققانِ درمعرض خطا و غرض آن‌ها را جمع‌آوری کرده‌اند، آنگاه تکلیف چیست؟ اصلاً اگر عمداً نادرست باشد، یعنی به‌طور فریب‌آمیزی نادرست باشد، آنگاه تکلیف چیست؟ قابل تصور است که الگوریتم می‌تواند آنقدر در مورد شما بفهمد که به طور دقیق بگوید چه چیز باعث می‌شود فکر، عمل یا احساس خاصی را داشته باشید.همین است که انگیزۀ انجام آزمون شخصیت مرا در شب بیدار نگه می‌دارد. ذهن من طوری سیم‌پیچی شده است که راه‌های تأمل در مورد کیستی خود را بجویم، اما کیستی من تغییرپذیر است و این باعث می‌شود تا پذیرای پیشنهادات باشم. اگر ایمان مردم به الگوریتم‌ها همچنان افزایش یابد، شاید طولی نکشد که به یک کامپیوتر بیشتر از دوستان یا خانواده یا حتی خودم اعتماد کنم تا در مورد شخصیتم به من بگوید.تصور چنین آینده‌ای عجیب است. اما راستی، من رودخانۀ دانوب هستم، سازگارم. مطمئناً با شرایط سازگار می‌شوم.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۳ جولای ۲۰۱۷ با عنوان «The Dark Side of That Personality Quiz You Just Took» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «روی تاریک آزمون‌های شخصیت» ترجمه و منتشر کرده است.* پل بیشلیو (Paul Bisceglio) عضو هیأت تحریریۀ پسیفیک استاندارد و از ویراستاران وب‌سایت لند دَتْ لایو است. او پیش‌تر کارآموز ویراستاری در مجلۀ اسمیتسونین بود.[۱] Meet Yourself As You Really Are[۲] مجموعه کتاب‌های کودکان که در آن، خواننده نقش شخصیت اول را گرفته و تصمیماتی که می‌گیرد، اتفاقات و پی‌رنگ داستان را رقم می‌زند [مترجم].[۳] Give Yourself Goosebumps[۴] Myers-Briggs Type Indicator[۵] openness[۶] conscientiousness[۷] Agreeableness[۸] neuroticism[۹] منظور از اپلیکیشن کشنده، عملکرد یا برنامه‌ای از یک تکنولوژی است که استفاده از آن چنان ضروری یا مطلوب است که نقشی اساسی در آن تکنولوژی دارد [مترجم]. ]]> پل بیشلیو اقتصادوجامعه Tue, 22 Aug 2017 03:56:58 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.xeofuqemysfzu.html ابرثروتمندان چطور طبقۀ جدیدی از روشنفکران را خلق کردند؟ http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23n-wftd2.html نیو ریپابلیک — مارکسیست ایتالیایی، آنتونیو گرامشی، در یکی از زندان‌های موسولینی در دهۀ ۱۹۳۰، به نگارش پاره‌نوشته‌هایی پرداخت که به نظریۀ او دربارۀ روشنفکران تبدیل شد. او به طرح این نکته پرداخت که طبقات جدیدی، همچون بورژوازیِ اروپاییِ پس از انقلاب صنعتی، مجموعه‌ای از متفکران خاص خود را به میدان آوردند که وی آنان را «روشنفکران ارگانیک» می‌خواند، نظریه‌پردازان، فناوران و مدیرانی که «کارگزاران» آن طبقات در جامعۀ جدید شدند. بر خلاف «روشنفکران سنتی» که در ساختار طبقاتی قدیم جای داشتند، روشنفکران ارگانیکْ به طبقۀ بورژوا کمک کردند که اندیشه‌هایشان را به‌عنوان فهم همگانی نامحسوس و بی‌چون‌وچرای رایج در نهادهای اجتماعی بقبولانند.امروزه، نظریۀ گرامشی بر مباحث جاری دربارۀ افول ظاهری «روشنفکر عمومی»۱ در آمریکا سایۀ سنگینی انداخته است. چنین گفته می‌شود که متفکران بزرگْ دیگر آن افسونگری سابق را برای عموم ندارند، چون دانشگاهْ بسیار منزوی، و تفکر آکادمیک بسیار تنگ‌نظر شده است. چنین آه و ناله‌هایی را راسل یاکوبی در آخرین روشنفکران۲ (۱۹۸۷) مکرر نقل کرده است. در این اثر، از تخصص‌گرایی دانشگاهیان، پس از دهۀ ۶۰، گلایه شده و با حالتی نوستالژیک از روشنفکران سنت‌شکن و «مستقل» اوایل قرن بیستم سخن رفته است. نویسندگانی همچون مقاله‌نویس نیویورک تایمز، نیکولاس کریستف، این شرایط تأسف‌بار را به فرهنگ ناظر به برنامه‌های دکتری نسبت می‌دهد، فرهنگی که بنا به ادعای کریستف از «پیچیده‌گویی ویژۀ خواص تمجید می‌کند، در حالی که به تأثیرگذاری و مخاطبان نهاد دانشگاه به دیدۀ تحقیر می‌نگرد». این نقدهای رایج تلویحاً به این نکته اشاره دارند که دانشگاهیان، به‌دلیل همان طرز فکر دانشگاهی‌ای که دارند، نمی‌توانند اندیشه‌هایشان را به مخاطبان گسترده‌تری برسانند.متخصص علوم سیاسی و وبلاگ‌نویس سیاست خارجی، دانیل دبلیو. درزنر، در کتاب خود با نام صنعت ایده‌‌ها۳ توجهش را به شرایطی عطف کرده که ایده‌ها در آن شرایط شکل می‌گیرند، پشتیبانی مالی می‌شوند و انتشار می‌یابند. او با توصیف حوزۀ عمومی در زبان بازار، از این بحث می‌کند که سه عامل اصلیْ سرنوشت روشنفکران امروز را دگرگون کرده است: از میان رفتن اعتماد عمومی به نهادها، تکثرگرایی جامعۀ آمریکایی، و افزایش نابرابری اقتصادی. او به‌درستی مورد سوم را مهم‌ترین عامل معرفی می‌کند: رشد غیرمنتظرۀ ابرثروتمندان آمریکایی، یا همان طبقه‌ای که به پشتیبانی از نوع خاصی از «ایده‌ها» علاقه‌مند است.به نوشتۀ درزنر، ثروتمندانْ به بهای تحلیل رفتن بیش از پیش «روشنفکر عمومی»، نوع جدیدی از متفکر ــ«رهبر فکری»۴ــ را به قدرت رسانده‌اند. درحالی‌که روشنفکران عمومی همچون نوام چامسکی یا مارتا نوسبام اهل شک و تحلیل‌اند، رهبران فکری همانند توماس فریدمن و شریل سندبرگ «یکسویه‌نگری خاص خود را در تبیین جهان گسترش می‌دهند، و آن جهان‌بینی را برای هر کسی که شنوندۀ آنان باشد تبلیغ می‌کنند». با آن که روشنفکران عمومی در پیچیدگی و نقد در رفت و آمدند، رهبران فکری آکنده از تمایلی مبلغانه به «تغییر جهانند». به نظر درزنر، بسیاری از خوانندگانْ «ایده‌های بزرگ» گروه دوم را به پیچیدگی گروه نخست ترجیح می‌دهند. در بازار ایده‌ها، که از پول افراد متنفذ لبریز است، سود فروش کالاهای رهبران فکری، هم به میلیاردرها و هم به جامعه‌ای گسترده‌تر، هر روز بیش‌تر می‌شود» و آن‌ها به «سوپراستارهایی با برند خاصشان تبدیل شده، در فضایی سهیم می‌شوند که قبلاً به متنفذان، مشاهیر و ورزشکاران اختصاص داشت».درزنر تمام تلاشش را به خرج داده تا دربارۀ رهبران فکری به‌عنوان نوع جدیدی از روشنفکر ــ‌روشنفکری که در پی انجام کارکردی متفاوت از کارکرد روشنفکر عمومی است و به همان اندازه نیز مشروعیت داردــ به دیدگاهی واقع‌نگر برسد. او خوشبینانه می‌نویسد: «بی‌تردید این نکته در خور توجه است که میل شدیدی به ایده‌های نو و شیوه‌های پرشور تفکر دربارۀ جهان بروز و ظهور یافته است». او تصدیق می‌کند که ایده‌های مورد اشتیاق و عطش امروز، در بهترین حالت، سطحی و مبتذل و، در بدترین وضع، عمیقاً ضددموکراتیک و گاهی نیز یکسره فریبکارانه‌اند؛ با این حال، چنین به نظر می‌رسد که او عطش یادشده به ایده‌های نو را پیشرفتی مثبت توصیف می‌کند.صنعت ایده‌ها نشان می‌دهد که محکومیتِ رهبران فکری قطعی است. همان‌گونه که درزنر یادآور می‌شود، بعضی از نام‌های شاخص در جریان رهبری فکری به تفکر کم‌مایه و نوکرمآبی بی‌پردۀ‌شان در برابر ثروتمندان شهره‌اند. درزنر به اختصار می‌گوید که بزرگ‌ترین ایده، در مشهورترین کتاب توماس فریدمن، جهان مسطح است۵، این است که «برای رونق بخشیدن به اقتصاد جهانی، فرد باید برندی ویژه و منحصربه‌فرد باشد، برندی مثل مایکل جردن». این ایدهْ بیش‌تر یک اصل تجاری است تا یک بینش فلسفی. اما درزنر توضیح می‌دهد که «تجارت‌پیشگانْ نوشته‌های فریدمن را در این باره می‌ستایند که چگونه فناوری و جهانی‌سازی اقتصادِ جهانی را دگرگون می‌کند» و دلیل این ستایش این است که فریدمن جهان‌بینی آنان را تقویت می‌کند.همچون فریدمن، دو رهبر فکری دیگر، پاراگ و عایشه خان، قدرت جهانی‌ـ‌تاریخی ابداعات تکنولوژیک را جار می‌زنند و از این داد سخن می‌دهند که تکنولوژی در معنای خاصش، به‌عنوان موتور تغییر جهانی، دارد جایگزین علم اقتصاد و جغرافیای سیاسی می‌شود. همان‌گونه که اوجنی موروزوف گفته، به باور پاراگ خان «شاید دموکراسی با جهانی‌سازی و سرمایه‌داری ناسازگار باشد» و استدلال می‌کند که ما باید آغوشمان را به روی سرمایه‌داری اقتدارگرایانۀ سبک چینی باز کنیم. درزنر، در گزارش خود دربارۀ «کانکتوگرافیِ»۶ خان، تفکر او را «گلوبالونی»۷ [به معنای ایده‌پردازی‌های چرند دربارۀ مسائل جهانی] می‌داند و شیوۀ نثر او را شبیه یکی از «گفت‌وگوهای تِد دربارۀ دورهای خوداتکا۸» می‌داند.درزنر در پی بررسی این امر است که چگونه پی‌جویی ثروت، در صنعت جدید ایده‌های سازمانی، از طریق نمایش‌های تلویزیونی، سخنرانی‌های با دستمزد بالا، و افزایش بی‌اندازۀ کتاب رهبران فکری را تشویق می‌کند که تخصصشان را بزرگ جلوه دهند و به بسیاری از فروشگاه‌ها فشار آورند که به فروش آثار تقلبی آنان بپردازند. بدنام‌ترین نمونه، فرید زکریا، مقاله‌نویس و مجری سی.ان.ان است که به سرقت متن‌هایی از دیگر نویسندگان برای تأمین برنامۀ چندبخشی خود متهم شده است. همان‌گونه که نیل فرگوسن با سر به سوی برندسازی رفته است: تبدیل کتاب‌ها به سناریوهایی برای سریال‌های تلویزیون، ایراد سخنرانی‌های پرسود، و نوشتن برای مجموعۀ سرسام‌آوری از نشریات. فرگوسن نیز، مثل دیگر رهبران فکری افراط‌کار، وقتی به دردسر افتاد که مشخص شد داستان او در نیوزویک دربارۀ پرزیدنت اوباما در ۲۰۱۲، پر از اشتباهات و ادعاهای گمراه‌کننده است. فرگوسن در مصاحبه‌ای دربارۀ صنعت ایده‌ها، در مورد تغییر جایگاهش از استاد آکسفورد به رهبری فکری، صادقانه گفت: «همۀ آن کارها را برای پول انجام دادم».درزنر به‌رغم بی‌تابی‌اش نسبت‌به رو کردن فریبکاری‌های رهبران فکری، از توضیح جنبه‌های تاریک‌ترشاهد خود ، طفره می‌رود. هنگام قضاوت در این باره که آیا صنعت ایده‌ها «کارآمد» است یا نه، دست به دامان استعاره‌ای اقتصادی می‌شود: «چه خوب و چه بد، بازار مدرن ایده‌ها، شدیداً شبیه است به بازارهای مالی مدرن. معمولاً این سیستم نتیجه‌بخش است. اما وقتش که برسد، شاید حباب‌های سرمایه‌ای نیز وجود داشته باشد.»نارسایی این استعاره در هیچ جا روشن‌تر از مطالعۀ موردی او دربارۀ ظهور و سقوط نظریۀ استاد مدرسۀ بازرگانی هاروارد، کلایتون کریستنسن، دربارۀ «نوآوری اخلال‌گر» نیست. طرح کریستنسن این بود که «اخلالگرها» ــ‌یعنی شرکت‌هایی که صنایعشان را با فناوری‌ها و الگوهای تجاری نوین زیرورو کرده‌اندــ نسبت‌به شرکت‌هایی مزیت رقابتی دارند که در حال ارتقای تدریجی محصول خود هستند. مثلاً ایربی.ان.بی را می‌توان یک اخلالگر در صنعت هتل‌داری در نظر گرفت، چون این شرکت بر اساس طرحی به‌سرعت رشد کرده که، در این طرح، پایگاه عظیمی از کاربران جذب‌شده، به‌جای خرید و ادارۀ هتل، خانه‌هایشان را به میهمانان اجاره می‌دهند. درزنر استدلال می‌کند که ایدۀ «نوآوری اخلالگر» به این دلیل سیلیکون ولی را به جنب‌وجوش آورد که با جهان‌بینی توانگران مطابقت داشت، جهان‌بینی‌ای که، در آن، موفقیت از آنِ کارآفرینان جسور و خطرپذیر است. کریستنسن برای این شور و شوق برچسب سودآوری ساخت، هشت کتاب تولید کرد، گردهمایی‌ای برای پیشرفت و نوآوری در هاروارد به راه انداخت، و شرکت مشاوره‌ای خود و یک بنگاه سرمایه‌گذاری بوتیک تأسیس کرد.اما در ۲۰۱۴، نزدیک به دو دهه پس از طرح اولیۀ کریستنسن دربارۀ نوآوری اخلالگر در هاروارد بیزینس ریویو، ژیل لپور، مورخ آمریکایی، حیثیت این نظریه را در مقاله‌ای پرخواننده در نیویورکر به باد داد. لپور دریافت که مطالعات موردیِ کریستنسن مبهم و اغراق‌آمیز بوده: سی‌گیت تکنولوژی، شرکتی که همه فکر می‌کردند «اخلالگرها آن را از پا درآورده بودند»، در حقیقت، رونق گرفته و فروش خود را سال بعد از پایان تحقیق کریستنسن دو برابر کرده بود؛ و در این اثنا، شرکت‌های اخلالگری که او کامیابی‌شان را اعلام کرده بود از بازار تجارت خارج شده بودند. مقالۀ لپور حتی نقدی طعنه‌آمیزتر دربارۀ کریستنسن در نشریۀ ام.آی.تی. اسلون منیجمنت ریویو۹ برانگیخت و موجب واکنشی شدید در سیلیکون‌ولی شد.ظاهراً درزنر این مطالعۀ موردی‌اش را نمونۀ اولیه‌ای از چگونگی تنظیم بازار به نفع ایده‌ها می‌داند: یک روشنفکر عمومی، با ترکاندن «حباب سرمایه‌ای» در این فرایند، مانعی بر سر راه یک رهبر فکری است. در نگرش درزنر، این دو گونه اندیشمند، یکدیگر را تعدیل می‌کنند. اما همچون مورد اقتصاد، استعارۀ بازار این باور شبه‌الاهیاتی را با خود دارد که هر چیزی، در نهایت، به تعادل می‌رسد، ایدئولوژی‌ای که شیوۀ بازیگران بزرگ را در سروسامان دادن نظام سرمایه‌داری به نفع خودشان نادیده می‌گیرد. در نهایت، نوآوری اخلالگر به مدت دو دهه، به‌عنوان نظریه‌ای دربارۀ همه چیز، جان سالم به در برده و تا امروز، اخلالگری با سرعتی پرشتاب در حرکت بوده است. هنوز هم میلیاردها دلار به مدارس بازرگانی سرازیر می‌شود تا حرف مفت مشابهی را القا کنند، حال آنکه گروه‌های علوم دانشگاه‌ها ــ‌کانال‌هایی که برای پول‌سازی جنون‌آمیز جهت‌گیری کم‌تری دارندــ برای جذب بودجه دست‌وپا می‌زنند، و رشته‌های علوم انسانی، با جان کندن، از عمر برنامه‌ریزی‌شدۀشان جان سالم به در می‌برند. تأثیر پول ثروتمندان بسیار بیش‌تر از ایجاد مشتی متفکر توخالی بوده است. مؤسساتی نیز که روشنفکران را به انجام پژوهش‌های معنادار قادر می‌سازند، به‌سرعت به‌دست حامیان مالی جدیدشان در حال بازسازی‌اند. در خلال چند دهۀ گذشته، همچنان‌که تأمین بودجه از منابع دولتی و سازمان‌های بشردوستانه ته کشیده، کمیته‌های فکری کوشیده‌اند کسری بودجه را با جذب کمک‌های بلاعوض از شرکت‌ها، دولت‌های خارجی و نخبگان اهل سیاست جبران کنند. اما این اهداکنندگان، به حمایت از کارهایی که به لحاظ فکری معتبر و بی‌طرفانه باشد علاقۀ چندانی ندارند، بلکه آن‌ها در پی ایجاد پشتوانه‌ای سیاسی برای ایده‌های مطلوب خویشند. به عبارت دیگر، آنان خواهان بازگشت سرمایه‌گذاری‌های خود هستند.در نتیجه، کمیته‌های فکری بیش از پیش جانب‌دارتر می‌شوند. همان‌گونه که درزنر نقل می‌کند، وقتی سناتور پیشین، جیم دمینت، در ۲۰۱۲ به ریاست بنیاد هریتج منصوب شد، این بنیاد حول پژوهشی عمل‌گرا می‌چرخید تا رضایت خاطر اهداکنندگان خود را تأمین کند (بنا به گزارش پولیتیکو در آوریل، دمینت سرانجام به این دلیل برکنار شد که کمیتۀ فکری را «بسیار پرطمطراق و سیاسی کرده بود، به بهای خسارت زدن به اهداف پژوهشی و عملی این بنیاد»). در ۲۰۱۲، برادران کخ، دادخواستی علیه مؤسسۀ کاتو اقامه کردند تا کنترل بیش‌تری بر این سازمان به دست آورند، سازمانی که گاه پژوهش‌های آن با سنت جمهوری‌خواه تضاد پیدا می‌کرد. در این اثنا، کمیته‌های فکری لیبرالْ تسلیم نفوذ سازمان‌یافته‌ای شده‌اند که جانب‌داری کمتری دارند، اما به همان اندازه سازشکاری بیش‌تری به خرج می‌دهند: موسسۀ پژوهشی بروکینگز اخیراً یک بسازوبفروش مستغلاتی را شریک ارشد خود کرده است، درحالی‌که وی ۴۰۰/۰۰۰ دلار دریافت کرده تا در مورد طرح‌های توسعه‌ای شرکتش در سان‌فرانسیسکو اعمال نفوذ کند.در دانشگاه‌ها نیز پیامد مشابهی جریان دارد. هر قدر هیأت‌رئیسه‌های دانشگاه‌ها بیش از پیش تحت سلطۀ بانکداران، مدیران صندوق‌های سرمایه‌گذاری تأمینی، و بسازوبفروش‌های مستغلاتی درمی‌آیند، ممنوعیت‌های دیرپای آکادمیک درپژوهش‌های متأثر از صنایع بیشتر کنار گذاشته می‌شوند. حتی امروزه دانشگاه‌های متشخص نیز درهایشان را به روی پژوهش‌های گره‌خورده با صنعت باز کرده‌اند: برای مثال، در دانشگاه برکلیِ کالیفرنیا، پژوهش مورد حمایت بی.پی گزارش جامعی با این نتیجه تهیه کرده است که نشت نفت در دیپ‌واتر هورایزن (سکوی نفتی آتش‌گرفته در مکزیک) به آن وخامت که همه تصور می‌کنند نبوده است. همان‌طور که تاریخ‌دان آمریکایی، فیلیپ میروفسکی، در بازار علم: خصوصی‌سازی علوم آمریکایی۱۰ توضیح می‌دهد، دانشگاه‌ها با اشتیاق، عملیات تحقیق و توسعۀ شرکت‌هایی را در دست می‌گیرند که انجام این تحقیق‌ها در داخل آن شرکت‌ها مقرون به صرفه تلقی نمی‌شود. شرکت‌ها، به این دلیل که تحت تأثیر فشار رقابتی‌اند، چندان تمایلی ندارند که در پژوهش‌های پایه‌ای سرمایه‌گذاری کنند که به کشفیات علمی بزرگ می‌رسند، بلکه بیش‌تر علاقه دارند در پژوهش‌های کاربردی‌ای سرمایه بگذارند که آن‌ها را زودتر به پول می‌رساند.پشتیبانان سازمانی نیز به سهم خود جسورتر شده‌اند و به دانشمندان فشار می‌آورند پژوهش‌هایشان را از آن نتیجه‌گیری‌هایی دور نگه دارند که می‌تواند منافع شرکت‌ها را تهدید کنند و در پی بی‌اعتبار کردن کسانی برمی‌آیند که اصرار دارند مبنی بر فکت‌هایی که به دست می‌آورند صحبت کنند، به‌ویژه در علوم مربوط به آب‌وهوا. این علاوه‌بر پولی است که شرکت‌ها برای دوره‌های تبلیغاتی به نفع سرمایه‌داری و پژوهش دربارۀ کاستی‌های دولت رفاه به پای دانشگاه‌ها ــ‌حتی نخبه‌ترین دانشجویان آن‌هاــ می‌ریزند. همان‌گونه که مایکل مسینگ، سال گذشته در نشریۀ نیویورک ریویو آو بوکز گزارش کرده، دانشکدۀ تربیت معلم دانشگاه کلمبیا کمکی چندین میلیون دلاری را قبول کرد تا برای «چالش‌های مالی‌ای که کشور با آن مواجه است» یک برنامۀ درسی دبیرستانی تهیه کند، دستورالعملی برای این که «چرا لازم است مستمری‌ها را قطع کنیم». درحالی‌که شرکت خدمات مالی بی.بی.اندتی به ده دوازده تا کالج کمک مالی کرده است تا «مبانی اخلاقی سرمایه‌داری» و تفکر آین رند۱۱ را ترویج کنند.این سند در کتاب درزنر به ترسیم تصویری تکان‌دهنده از کشوری کمک می‌کند که، در آن، ابرثروتمندان فعالانه در پی خرابکاری مؤسساتی هستند که در بخش بزرگی از قرن بیستم ستون فقرات اعتماد عمومی و ملی را شکل داده‌اند. ثروتمندان مدرن، به این دلیل که ثروتشان عمدتاً از علوم مالی به دست آمده و دیگر ربط و نسبتی با زیربنای مادی کشور ندارد ــ‌آن‌ها دیگر غول‌های صنعت فولاد یا سلاطین صنعت راه‌آهن نیستندــ، دیگر دارایی‌هایشان را برای حفظ سنت اعانه به نیازهای عمومی به کار نمی‌برند. به جای آن، از ثروت خود به عنوان سلاح، با این هدف استفاده می‌کنند که سرمایه‌ای هرچه بیش‌تر به دست بیاورند و جامعه را مطابق باورهای سیاسی غیردموکراتیک و به دلخواه خود بازسازی کنند. درزنر یادآور می‌شود که «تنها ۳۵ درصد از آمریکاییان ثروتمند از صرف هزینه برای تأمین نیازهای مدارس نمونۀ دولتی حمایت می‌کنند، مغایرتی شدید با حمایت ۷۸ درصدی عامۀ مردم». همچنین طبقۀ ثروتمند نسبت‌به سایر مردم، با شدتی بیش‌تر، از قطع مخارج دولتی و برنامه‌های اجتماعی پشتیبانی می‌کنند، امری که با وسواس آنان به صرف میلیون‌ها دلار برای خرید مشروعیتی دانشگاهی برای سرمایه‌داری بی‌مهار تناسب دارد.مؤسسات پژوهشی روشنفکری در آمریکای پس از جنگ به‌هیچ‌وجه کامل نبودند؛ دانشگاه‌ها و کمیته‌های فکری، بودجه‌ریزی‌های معطوف به نظامی‌گری را از جانب دولت ایالات متحده پذیرفته بودند و غالباً مبانی فکری‌ای برای امپریالیسم آمریکایی فراهم می‌کردند. با این حال، سه دهۀ پس از جنگ جهانی دوم دموکراتیک‌ترین دهه‌ها در تاریخ آمریکا بود، دوره‌ای که، در آن، قدرت شرکت‌ها از جانب یک جنبش کارگری قدرتمند، به مانع خورد و در نتیجه، دسترسی گسترده به آموزش عالی فراهم شد و خدمات اجتماعی توسعه یافت. دانشگاه‌ها و کمیته‌های فکری قادر بودند مبنایی برای اعتماد عمومی تعیین کنند، تا حدودی به این دلیل که محصول معرفتی‌شان مستقیماً مدیون هوس‌های نامتعارف میلیاردرها نبود که بخواهند دیگران به ساز آن‌ها برقصند و ایده‌های سیاسی دست‌پرورده‌هایشان تحقق پیدا کند.با بررسی این چشم‌انداز جدید، روشن است که نقش حقیقی رهبر فکریْ خدمت کردن به‌عنوان روشنفکر ارگانیکی طبقۀ یک‌درصدی است، روشنفکری که به تعبیر گرامشی به آن طبقۀ در حال ظهور «نسبت به کارکرد خاصشان در جامعه، آگاهی می‌بخشد». هدف رهبران فکریْ انعکاس، قاعده‌مندسازی و ترویج توهمات این ابرثروتمندان است: اینکه آن‌ها دارایی‌هایشان را از سر شایستگی کسب کرده‌اند؛ اینکه مراقبت‌های اجتماعی باید بیش‌تر تضعیف شود تا همگان انعطاف بیش‌تری برای «آینده» داشته باشند؛ و وابستگی‌های محلی و دیگر روش‌های زندگی باید با مصرف‌گرایی کام‌جویانه جایگزین شود. رهبر فکریْ این اعتقادات بنیادین را در یک مأموریت بشردوستانۀ عظیم گرد می‌آورد. او پیش‌گویانه اعلام می‌کند که هر مشکلی را با فناوری و پول افراد توانگر می‌توان حل کرد، فقط اگر سنت‌ها، جوامع و هنجارهای دموکراتیکمان را کنار بگذاریم.رهبران فکریِ امروز، چه کارشناس سیاست خارجی خواهان مداخلۀ نظامی باشد، چه پیامبر آیین اقتصادی‌ای که فضیلت‌های تحول‌آفرینی را تبلیغ می‌کند، چه یک نابغه در سیلیکون‌ولی باشد که علم سیاست را به مهندسی فرو می‌کاهد، و چه ستون‌نویس نشریۀ تایمز باشد که از رژۀ مهارنشدنی فناوری خودمختار پشتیبانی می‌کند، همگی در یک جهان‌بینی محوری مشترک‌اند: در اینکه ثروت فراوان و مجاری کسبِ چنان ثروتی نه‌تنها مجاز و مشروع، بلکه حماسی و قهرمانانه است. همان‌طور که درزنر به‌خوبی نشان می‌دهد، به همین دلیل است که صنعت ایده‌ها، در برابر روشنفکر عمومی منتقدتر و شکاک‌تر، طرف رهبر فکری را می‌گیرد: دانشگاهیان تمایل دارند که، در رویدادها، نظریۀ «بزرگ‌مرد» را کنار بگذارند. اگر بازار اندیشه از دوره‌گردهایی پر شده که رویداد عظیم بعدی و اهمیت میلیاردرها را برای «بهتر ساختن جهان» بشارت می‌دهند، به این دلیل است که میلیاردرها خواهان شنیدن چنین بشارتی هستند.هر چه ابرثروتمندان، بیش‌تر روشنفکر آمریکایی و گفتمان سیاسی را تخفیف و تحقیر کرده‌اند، صنعت ایده‌ها نیز راه را به روی نوع متفاوتی از روشنفکر ارگانیک گشوده است، اگرچه این گشایش بسیار ناچیز بوده. تلاش‌های یک‌درصدی‌ها برای اخلال در رسانه‌ها و دانشگاه‌ها، پیامدهای ناخواسته‌ای در رادیکالیزه کردن نسلی از نویسندگان و دانشگاهیان جوان به چپ‌گرایی داشته است، کسانی که در نشریۀ کرونیکل آو هایر اجوکیشن، لقب «روشنفکران عمومی جدید» به آن‌ها داده شده است. چپ‌گرایانی که روزگاری می‌توانستند استاد دانشگاه شوند، در مواجهه با شغل بی‌فروغی که در دانشگاه انتظارشان را می‌کشد، آیندۀ خود را در کسوت سازمان‌دهندگان سیاسی یا نویسنده تصور می‌کنند. به بیان تاریخی، روزگار سختْ فرصتی خوب برای ایده‌ها است؛ و زمانۀ ما نیز استثنایی بر این قاعده نیست. شاید ما در عصر طلایی جدید نشریات زندگی می‌کنیم: در سال‌های اخیر نه‌تنها نشریه‌هایی چون n+1 ، ژاکوبن، لوس آنجلس ریویو آو بوکز و کارنت افِرز پدید آمده‌اند، بلکه نشریات قدیمی‌ای همچون بَفلر و دیسنت نیز احیا شده یا جان تازه‌ای گرفته‌اند.مقصود گرامشی از مفهوم روشنفکر ارگانیک صرفاً توصیف پیامبران بورژوازی اروپایی و سرمایه‌داری صنعتی‌اش نبود. روشنفکر ارگانیک فراتر از هر چیز مفهومی بود برای جناح چپ، عنوانی برای کسانی برآمده از شرایط طبقۀ کارگر که تمایل و قابلیت آن را داشتند که رؤیایشان از جامعه را بیان کنند و آن را در عمل سازمان دهند. او، در رؤیای خود، منجی‌ای را در نظر نداشت که از طبقۀ نخبگان نزول اجلال کرده باشد، بلکه متفکرانی را در نظر داشت که تجربه‌ای از محرومیت اقتصادی داشته باشند و ترجمانی از یک روشنفکر و نیز کشمکش اجتماعی باشد.فعلاً این روشنفکران جدید جناح چپ، در مقام سردبیران، مؤلفان، سازمان‌دهندگان، و منتقدان سمج در اکوسیستمِ رسانه‌های اجتماعی جدید، پا به عرصه گذاشته‌اند. آنان، بیش از هر زمان در نیم قرن اخیر، حضور بیش‌تری در فضای عمومی دارند و نشان داده‌اند که می‌خواهند یاوه‌گویی رهبران فکری را برملا کنند و به سرپوش‌های تصنعی و پوچ مرکز لیبرال حمله برند؛ و از رأی‌دهندگان طبقۀ کارگر در برابر اتهامات نژادپرستی لاعلاج و توده‌گرایی احمقانه دفاع کنند. جریان روشنفکری بُعد مهمی از کشمکشی گسترده‌تر است؛ نظریه‌های خودخواهانه و رمزواژه‌های پوچ رهبران فکری امروز نه‌تنها باید تقبیح شود، بلکه باید آن‌ها را با مفاهیمی غنی جایگزین کرد که به همۀ گونه‌های بشر کمک می‌کند تا از جهان چنان که هست معنایی برگیرند. این کار روشنفکرانه، همپای دیگر صورت‌های سازمان‌دهی، مستلزم شجاعتی شخصی و برجسته است تا پُز بی‌طرفی پژوهشگرانه و آداب و رسوم ساختگی‌ای را رد کند که نقادان را در نقد اندیشه‌های برخوردار از حمایت نخبگان دلسرد می‌کنند.اما دخالت روشنفکران به‌تنهایی هیچ‌گاه کافی نخواهد بود. همان شرایطی که صنعت ایده‌ها را به ما بخشیده، به سختی از قدرت متمرکز اقتصادی و سیاسی جانبداری می‌کند. حتی هنگامی که ما پرتوی نقادانه بر روابط میان یک‌درصدی‌ها و رهبران فکری می‌افکنیم، باید به سازمان‌دهی جهان بیرونی و اجتماعی‌ای بپردازیم که «ایده‌ها»ی نخبگان اقتصادی تأثیرات بسیار زیان‌آورشان را در آنجا وارد می‌کنند. نیروی جدید در ورای متحدسازی دانشگاه‌ها و رسانه‌ها نقطۀ بسیار خوبی برای شروع است، اما این فقط آغاز ماجرا است. آنچه روشنفکران نیاز دارند، همان نیازی است که هر کس دیگری دارد: جامعه‌ای که به شکوفایی انسانی، در برابر منافع خصوصی، اولویت ببخشد و شبکه‌های سیاسی نیرومندی که از منافع عمومی در برابر پیامبران آیندۀ ذره‌وار و بسیار تکنولوژیک حفاظت کند. شاید دست‌یابی به چنان جامعه‌ای دشوار باشد، اما یک نکته هست که در حال حاضر به ما امید می‌دهد: ما در نهایت، به روشنی دریافته‌ایم که دشمنان آن جامعه چه کسانی‌اند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Drezner, Daniel. The ideas industry. Oxford University Press, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۸ ژوئن ۲۰۱۷ با عنوان «The Rise of the Thought Leader» در وب‌سایت نیو ریپابلیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ آن را با عنوان «ابرثروتمندان چطور طبقۀ جدیدی از روشنفکران را خلق کردند؟» ترجمه و منتشر کرده است.** دیوید سِشِنز (David Sessions) دانشجوی دکتری در تاریخ اروپای مدرن در کالج بوستون است. او سردبیر سابق دیلی بیست بوده و نوشته‌هایش در ژاکوبن و نیوزویک منتشر می‌شود.[۱] Public intellectual[۲] The Last Intellectuals[۳] The Ideas Industry[۴] Thought leader[۵] The World Is Flat[۶] Connectography: گویا به معنای تعیین ارتباط مناطق جغرافیایی با هم است [مترجم].[۷] Globaloney[۸] recursive loop[۹] MIT Sloan Management Review[۱۰] Science-Mart: Privatizing American Science[۱۱] Ayn Rand: فیلسوف و رمان‌نویس روسی‌آمریکایی ]]> دیوید سشنز اقتصادوجامعه Tue, 22 Aug 2017 09:29:58 GMT http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23n-wftd2.html علمِ نوظهورِ خیال‌بافی http://tarjomaan.com/vdce.x8vbjh8pp9bij.html دیسکاور — دکتر ادیث بون تصمیم گرفت گریه نکند.در این بعدازظهر پاییزیِ سال ۱۹۵۶، هفت سال زندان انفرادی او ناگهان به پایان رسیده است. فراسوی دروازه‌های زندان، آخرین شلیک‌های پراکندۀ انقلاب مجارستان در خیابان‌های بوداپست طنین‌انداز می‌شود. درون دروازه‌ها، بون با گذر از در جلوی زندان، در آفتاب گیج‌کنندۀ حیاط پدیدار می‌شود. او ۶۸ ساله است، کمی چاق با مفاصلی آماسیده.بون در سال ۱۸۸۹ در بوداپست متولد شد. نشان داد کودکی باهوش اما سرکش است. آرزو داشت مانند پدرش وکیل شود، اما درهای این حرفه به روی زنان بسته بود. گزینه‌های او معلم مدرسه و طبابت بود؛ دومی را پذیرفت.جنگِ بزرگ۱ اندک زمانی پس از فارغ‌التحصیلی او آغاز شد، بنابراین برای کار به بیمارستانی نظامی رفت. شاید همان‌جا بود که با دیدن رنج‌های طبقات فقیر، همدلی‌های کمونیستی‌اش جوانه زد: او سرباز رومانیایی بی‌سوادی را دید که پیش از جنگ چوپان بود و روزهای پیاپی خیره به پنجره می‌گریست، درحالی‌که دست شکسته‌اش را در آغوش گرفته و نگران فرزندان گمشده‌اش بود. آن سرباز فقط یکی از خیل مردانِ درهم‌شکسته بود.بون پس از جنگ، خود را ۱۶ سال وقف کار سیاسی در انگلستان کرد. همین ارتباطاتِ خارجی بنا بود هنگامی‌که در سال ۱۹۴۹ به بوداپستِ کمونیست برگشت، ظن مقامات را برانگیزد. پلیس مخفی در فرودگاه مانع بازگشت او به انگلستان شد.در مرکز فرماندهی، مردی باریک، خوش‌پوش و خوش‌رفتار خود را به او معرفی کرد. او را به دفتر کوچکی برد و به او گفت که آن‌ها می‌دانند که جاسوس و مأمور سرویس مخفی انگلستان است. «تا زمانی‌که به ما نگویید دستوراتتان چه بوده است، این ساختمان را ترک نخواهید کرد.»بون پاسخ داد: «دراین‌صورت احتمالاً باید اینجا بمیرم، چون مأمور سرویس مخفی نیستم.» آنچه پس‌ازآن رخ داد -هفت سال و ۵۸ روز زندان انفرادی- مواد خام فیلم‌های ژانر وحشت است. او را در سلول‌های کثیف و یخ‌زده نگاه داشتند؛ دیوارها یا چکه می‌کردند یا پوشیده از قارچ بودند. عموماً از گرسنگی نیمه‌جان و همیشه در انزوا بود، مگر هنگام برخورد با نگهبان‌ها. بیست و سه مأمور که آموزش درستی نداشتند، با توهین و تهدید از او بازجویی می‌کردند. یکی از این بازجویی‌ها ۶۰ ساعت طول کشید. برای یک دورۀ شش‌ماهه، او را در تاریکی مطلق انداختند.باوجوداین زندانبان‌های بون هیچ اعتراف دروغین یا تقاضایی برای عفو دریافت نکردند؛ تنها پاداش آن‌ها جمع زدن تعداد پاسخ‌های گستاخانۀ او بود. عصبانی‌کردنِ مقامات زندان در معدود موقعیت‌هایی که بون آن‌ها را می‌دید، برایش به تفریح تبدیل شده بود.اما خارق‌العاده‌ترین ترفند بون، شیوه‌اش در بازی با زندانبان‌ها نبود، بلکه در اعمال اقتدار بر خود، در حفاظت لجوجانه از سلامت عقلش بود. در درون آن خلاء اجباری، او آهسته و ثابت‌قدم برای خود جهانی درونی ساخت که نمی‌شد آن را نابود کرد یا از او گرفت. برای شروع، با صدای بلند شعر می‌خواند و ابیاتی را که حفظ بود به هر شش زبانی که می‌دانست ترجمه می‌کرد. سپس شروع به سرودنِ شعرهای آبکی کرد. یکی از آن‌ها که در آن شش ماهِ بی‌نور سروده شده بود، زیبندگیِ نجات‌بخشِ «چوب جادوییِ زادۀ تاریکیِ» ذهنش را می‌ستاید.بون با الهام از شخصیت یکی از زندانیانِ داستانی از تولستوی که به خاطر داشت، خود را به پیاده‌روی‌هایی تخیلی در تمام شهرهایی که دیده بود برد. او در خیابان‌های پاریس و رم و فلورانس و میلان گردش کرد؛ از تیرگارتن در برلین و خانۀ موتزارت در وین بازدید کرد. بعدها، زمانی‌که پاهایش شیار باریکی در بتنِ کنار تختش می‌کند، در ذهنش سفری به خانه‌اش در لندن را آغاز کرد. هر روز فاصلۀ مشخصی را می‌پیمود و هر جایی که توقف می‌کرد را به ذهن می‌سپرد. او چهار بار این سفر را رفت و هر بار زمانی که به کانال مانش می‌رسید، توقف می‌کرد، چون برای شناکردن زیادی سرد به‌نظر می‌آمد.نگهبان‌های بون خشمگین بودند، اما او ثابت کرد که در هنرِ تنهابودنْ مهارت دارد. آن‌ها او را از جهان بریدند و او آن هنر را به کار بست، آرامش را به‌جای دیوانگی، تسلی را به‌جای درماندگی و انزوا را به‌جای زندانی‌بودن برگزید. بون، با فاصلۀ بسیاری از نابودی، به‌قول خودش «کمی عاقل‌تر و سرشار از امید» از زندان قدم به بیرون نهاد.داستان او را حیرت‌انگیز یافتم. درحالی‌که با نگرش او به زندان انفرادی -و توانایی بی‌انتهای او در تحمل آن- بیشتر آشنا می‌شدم، نوعی حسادت خزنده به جانم افتاد. البته به شرایطش حسادت نمی‌کردم. اما به توانایی‌های او رشک می‌بردم. حتی تحمل همان ساعات محدودِ انزواییْ که خواندن سرگذشتش طول کشید، برایم سخت بود.چطور تنها باشیم. و چرا.فکر کردم باید هنری در آن باشد. تمرینی یا کیمیاگریِ مخصوصی که تنهایی را به انزوا و روزهای خالی را به بوم‌های خالی تبدیل می‌کند. هنرِ گمشدۀ کوچکی که سال از پس سال، بیشتر در نورِ خیره‌کنندۀ آینده محو می‌شود.شوک به‌جای تفکرمی‌گویم «متأسفم جولی، اما واقعیت دارد که مردم از رویارویی با ذهنشان وحشت دارند. پژوهشی را خواندم که در آن انتخاب شرکت‌کنندگان این بود که به‌جای تنها ماندن با افکارشان، به خود شوک الکتریکی بدهند.»تابستان سال ۲۰۱۵ است و زمین نیمه‌خالیِ دانشگاه بریتیش کلمبیا از فرط شکوفه خمیده است. جولی، دوستی قدیمی که در محوطه به او برخورده‌ام، نگاه چپ شکاکانه‌ای به من می‌اندازد و می‌گوید کاملاً می‌تواند با افکارش تنها بماند. برای اثبات نظرش قدم‌زنان در جست‌وجوی کافئین، از باغ گل‌های رز خارج می‌شود. من با خشم به گیاهان نگاه می‌کنم.این پژوهش واقعی است. در سال ۲۰۱۴ در مجلۀ ساینس منتشر شده و نویسندۀ آن تیموتی دی. ویلسون و تیم همکارانش در دانشگاه ویرجینیا هستند. پژوهش آن‌ها نشان داد که در تنهایی، اغلب ما پس از شش تا ۱۵ دقیقه شروع می‌کنیم به عصبی‌شدن. شوک‌ها علی‌رغم درد ارجحیت دارند، زیرا هرچیزی -هرچیزی- بهتر از آن چیزی است که ذهن آدم وقتی به حال خود رها می‌شود، سراغ آن می‌رود.یا چنین فرض می‌کنیم.آنچه ذهن در غیاب محرک‌های ستیزه‌جویِ خارجی مثل زنگ تلفن یا قیل‌وقال مردم، به آن مشغول می‌شود، خیال‌بافی۲ است. من عامدانه آن را خوش‌خیم جلوه می‌دهم. خیال‌بافی عبارت بسیار ملایمی است. بااین‌حال به وضعیتی ذهنی ارجاع دارد که اکثر ما -ازجمله خودم- یاد گرفته‌ایم که مثل فکری پلید سرکوبش کنیم. شاید به دلیلِ ترس از گناهِ دستانِ بیکار۳، آن را سرکوب می‌کنیم. دست‌کم از قرون‌وسطا به بعد مبارزه‌ای بی‌امان علیه بیکاری، این آمر به منکر، وجود داشته است.این روزها، جاهایی که سابق‌براین خیال‌بافی می‌کردم، آن لحظه‌های بینابینی که زیر دوش حمام هستم، یا هنگام اتوبوس‌سواری یا پیاده‌روی، گناه و درماندگیِ خاموش چون سگی شکاری مرا دنبال می‌کند؛ نیازی مضطرب به ممانعت از پرسه‌زنی طولانیِ ذهن برای خودش. از ذهن باید کار کشید.به دانشگاه بریتیش کلمبیا آمده‌ام تا بپرسم آیا خیال‌بافی اهمیت دارد؟ و اگر دارد، چرا؟ این دانشگاه آزمایشگاه علوم عصب‌شناختیِ فکر۴ را در خود جای داده است. یکی از تخصص‌های این مرکز «فرایندهای هدایت‌نشدۀ تفکر» است که اصطلاح خاص آن‌ها برای خیال‌بافی و پرسه‌زنی ذهنی به شمار می‌رود.خوراک پژوهش‌های آن‌ها داوطلبانی هستند که خود را حین خیال‌بافی در معرض اسکن‌های مغزی اف.ام.آر.آی قرار می‌دهند. مغز امروز -بیایید هیلی صدایش کنیم- از راه می‌رسد و بلافاصله از او می‌پرسند که آیا در بدنش فلز هست یا نه (دستگاه‌های ام.آر.آی، علاوه بر چیزهای دیگر، آهن‌رباهای بسیار قدرتمندی نیز هستند). هیلی خبر می‌دهد که فلزی در بدن ندارد و بنابراین یک جفت گوشگیر به او داده می‌شود، زیرا سروصدای وحشتناکی در پیش است.هیلی روی تخت روان قرار گرفته و مجری دستگاه «قفس پرنده»ای را روی سر او تنظیم می‌کند. همین قفس پرنده است که در واقع کار اسکن‌کردن را انجام می‌دهد. دوناتِ خاکستریِ غول‌پیکری که او اکنون به درون آن سُر می‌خورد برای خلق میدان مغناطیسی یکپارچه لازم است؛ قفس پرنده انحرافاتِ مغز از آن میدان را ترسیم می‌کند.وقتی مجری دستگاه اسکنر را روشن می‌کند، صدایی کرکننده دارد. نهایتاً ذهن هیلی به صدا عادت می‌کند و همان کاری را انجام می‌دهد که هر ذهنی بدون محرکی جدید انجام می‌دهد؛ پرسه می‌زند. لحظات خیال‌بافی او علامت‌گذاری می‌شوند و پردازش اطلاعات، شش ساعت طول می‌کشد. بعد، بفرما! تک‌نگاره‌ای از یک خیال‌بافی با رنگ‌های آبی کهربایی و قرمز.ناگهانیدرنهایت، این تصاویرها تنها ایده‌ای بسیار ناپخته از آنچه در ذهن یک خیال‌باف می‌گذرد به ما می‌دهند. علی‌رغم قیمت ۹۰۰ دلاری این جلسۀ ۹۰ دقیقه‌ای، محصول آن شبیه به نقاشی کودکان است، تلاشی بدوی برای بازنمایی رقص ۸۶ میلیارد رشتۀ عصبی. (اگر من به شما اسکن مغزی آدمی دلباخته یا ترسیده را نشان بدهم، واقعاً چه چیزی دربارۀ عشق یا ترس می‌آموزید؟) مت دیکسون، دانشجوی دکترایی با موهای نرم بی‌حالت، آن را برایم این‌چنین توصیف می‌کند: «می‌دونی، مثل اینه که داریم عکس فوریِ چیزی رو از راه دور می‌گیریم؛ واقعیه اما مبهم. توی این عکس، می‌بینیم که هر دو ثانیه توی ذهن چه اتفاقی می‌افته، اما ذهن درواقع هر یک‌صدمِ میلی‌ثانیه تغییر می‌کنه.»ما علامت‌هایی آشکارکننده به دست می‌آوریم. می‌دانیم که وقتی ذهن تمرکزش بر جهان خارج را کنار گذارده اما بیدار و هشیار باقی می‌ماند (به بیان دیگر، زمانی که شروع به خیال‌بافی می‌کند)، چیزی را فعال می‌کند که به آن شبکۀ وضعیت اصلی۵ یا دی.ام.ان گفته می‌شود. وضعیت اصلی به‌هیچ‌وجه تجربۀ اغما نیست. مری هلن ایموردینو-یانگ، طی مرور پژوهش‌ها دربارۀ دی.ام.ان دریافت زمانی‌که به چیزها مستقیماً توجه می‌کنیم، شیوۀ خاصی از پردازش عصبی سرکوب می‌شود، و زمانی که ذهن به وضعیت اصلی باز می‌گردد، پدیدار می‌شود. این فعالیت دی.ام.ان در حین خیال‌بافی، خاطرات شخصی را پردازش کرده و منجر به شکل‌گیری هویت می‌شود.خیال‌بافی مجموعه‌ای فشرده و ناهمگون از کارکردهای مغزی را در بر می‌گیرد. بااین‌حال این فعالیتِ ماهرانه زمانی انجام می‌گیرد که ذهن خودآگاه مطلقاً از آن بی‌خبر باقی می‌ماند. افکار ما (گاهی افکار واقعاً درخشان ما) بدون انتظار یا فهم خودمان پدیدار می‌شوند. آن‌ها ناگهان ظاهر می‌شوند. خیال‌بافی می‌تواند تخیل بیهوده، برنامه‌ریزی پیچیده یا خلق ایده‌های خلاقانه باشد. اما کاربرد آن هرچه باشد، محصولات آن سرزده از راه می‌رسند. می‌توانید آن را مثل تپیدن قلب، فعالیتی غیرارادی بخوانید.زمانی‌که کالینا کریستوف، بنیان‌گذار این آزمایشگاه در دانشگاه بریتیش کلمبیا، دانشجو بود، مطالعۀ تفکرِ خودجوش و پرسه‌زنی ذهن محبوبیتی نداشت. و او کماکان معتقد است علیه کار همکارانش تبعیض وجود دارد: به من می‌گوید «فرهنگ ما ارزش زیادی برای کنترل تمام امور قائل است.» فقدان کنترل نامطلوب در نظر گرفته می‌شود و درنتیجه تفکری که کنترل‌نشده است، مظنون واقع می‌شود.دوباره آن دستانِ بیکار.بدون سانسورکریستوف زنی ریزه است با نگاهی آرام که با لحن شمرده‌شمرده‌اش همخوان است. این قطعیت برایش مفید بوده است. حتی زمانی‌که دانشجو بوده، علایقش از همتایانش متفاوت بوده است. درحالی‌که آن‌ها تمایل به مطالعۀ تفکر تحلیلی داشتند، او ترجیح داده به افراد «مسائل بینشی»۶ بدهد، مسائلی که جواب مشخصی ندارند و برای حل شدن نیاز به «لحظۀ کشف»۷ دارند. مثلاً کریستوف به یکی از شرکت‌کنندگان لوله‌ای شیشه‌ای می‌داد که یک توپ مومی درون آن گیر کرده بود، آن‌گاه به شرکت‌کننده توده‌ای از وسایل می‌داد و به او می‌گفت که بدون شکستن شیشه، موم را خارج کند. شرکت‌کننده باید با رسیدن به استفادۀ جدیدی از گیرۀ کاغذ یا تکه‌ای کاغذ، راه خود را در خلال یک جواب «کشف» کند. کریستوف عاشق دیدن این الهامات بود که برای مشاهدۀ آن‌ها نیازی به دستگاه ام.آر.آی نداشت. به من می‌گوید «آنچه تحت تأثیر قرارم داد فقدان کامل منطقِ سنتی بود وقتی افراد به‌سوی راه‌حل‌هایشان پرسه می‌زدند.» ذهن پرسه‌زن مشکلاتِ جهان واقعی را نیز حل می‌کند.ما تمایل داریم حل مسئله را کاربستِ گام‌های منطقی به‌سوی جوابی بدانیم که ازپیش‌معین و ناگزیر است. به‌این‌صورت مدعی کنترل بر امور می‌شویم. اما کریستوف دریافت که افراد مسائل بینشیِ او را درعوض به‌وسیلۀ نوعی فرایندِ تداعی حل می‌کردند که درواقع بسیار شاعرانه بود. راه‌حل‌هایی که شرکت‌کنندگان به آن می‌رسیدند، هرگز ممکن نبود ازطریق منطق خشک استنباط شوند. (معماهای مصور نمونه‌های رایج مسائل بینشی هستند، مثلاً، معنایِ «sta۴nce» چیست؟ جواب: «برای مثال.»۸) کریستوف می‌دید که دوروبرش به‌ندرت کسی هست که علاقه‌ای به این فضای تاریکِ نبوغ بشری داشته باشد.می‌گوید «این سرزمینی کشف‌ناشده بود.»کریستوف پس از اخذ مدرک دکترا از دانشگاه استنفورد و انجام پروژۀ فوق دکترا در دانشگاه کمبریج، به بریتیش کلمبیا رفت و آزمایشگاه خودش را بنا کرد. سرازیر شدن داده‌های اولیۀ اسکن مغزی موجب شد که او ذهن را مثل نوعی نظام ماهیچه‌ایِ وابسته به نیروهای متضاد تصور کند. مثلاً برای خم کردن دست، شما ماهیچه‌ای را خم و ماهیچۀ دیگری را شل می‌کنید؛ برای صاف کردن دست عکس این عمل را لازم دارید. به‌همین‌صورت، بینش جدید کریستوف از ذهنِ کارآمد شامل فعل‌وانفعالْ میان تمرکز و جریان سیال ذهن می‌شد. از یکی یا دیگری بیش‌ازحد کار بکشید و این‌گونه کارکرد کل دستگاه را مختل می‌کنید. می‌گوید «فرهنگ ما همیشه ما را تشویق به تمرین تمرکز کرده، اما از شیوه‌های پردامنۀ تفکری که در انزوا تجربه می‌کنیم، دلسرد می‌کند.»با انزوا و زمان کافی، ذهن به وضعیت اصلی چرخش کرده و میان روابطی پیوند برقرار می‌کند که درابتدا کاملاً تصادفی به‌نظر می‌رسیدند. با کنجکاوی و گشودگی‌ای به مسائل می‌پردازد که اگر به خودمان باشد، ممکن است هرگز پذیرش آن را انتخاب نکنیم. اما این تصادفی‌بودن ضروری است. کریستوف می‌گوید «قدرت ذهن پرسه‌زن دقیقاً در این واقعیت است که هیچ‌چیز را سانسور نمی‌کند. می‌تواند ارتباط‌هایی برقرار کند که خارج از این حالت شما هرگز برقرار نمی‌کردید.»می‌گوید خیال‌بافی ذاتاً فرایندی خلاقانه است زیرا فرد خیال‌باف پذیرای گزینه‌های جدیدِ عجیب است. بینش‌ها و روش‌های تازه‌ای که از پیش در فرهنگ بزرگتر موجود نیستند، ازطریق این شیوۀ انفرادیِ کار فکری آشکار می‌شوند. در قیاس با آن، تفکر تحلیلی و تفکر منطقی، تماماً برمبنای استخراج و نقد ایده‌هاست، تااینکه مغز تبدیل به لیزر هدایت‌شده‌ای شود که با دقتی جراحانه عمل می‌کند. شیوۀ آگاهانه و تحلیلیِ تفکر که مدارسمان استفاده از آن را به ما می‌آموزند، همیشه ایده‌های عجیب و نامحبوبی را که ذهن خیال‌باف ممکن است آن‌ها را امتحان کند، ساکت می‌کند.کریستوف می‌گوید «تفکر تحلیلی برای سنجش گزینه‌ها در یک مسئلۀ به‌خوبی تعریف‌شده ایدئال است.» اما این قدرت نقطه‌ضعف آن نیز هست. او اضافه می‌کند که «تفکر تحلیلی متضاد الهام است.»نوابغِ تنهامشهور است که آلبرت آینشتاین به این جدایی وظایف در مغز توجه کرده بود. او باور داشت که توانایی ذهن خیال‌باف برای پیوند دادن چیزها، درواقع تنها راه به‌سوی ایده‌های تازه است. می‌توان استدلال کرد که نوعی خط مونتاژ وجود دارد که دانش و گفت‌وگو ابتدای خط روی آن ریخته می‌شود و سپس کمی دورتر، مقداری سکوت و خیال‌بافی. هر دو انتهای این کارخانه برای تولید محصول اساسی، یعنی بینش، ضروری‌اند.اسحاق نیوتون روی پژوهش خود در انزوای تقریباً کامل، به‌سختی کار کرد. دوران تنهاییِ کودکی‌اش باعث شد از اوقاتش در کمبریج ناراضی باشد، جایی‌که فیزیک مضحک ارسطویی کماکان تدریس می‌شد. اما در سال ۱۶۶۵ طاعون به کمبریج زد و -شاید تنها چیز شگفت‌انگیزی که از آن فاجعه حاصل شد این بود که- نیوتون مجبور شد به انزوای مزرعۀ خانوادگی‌اش در وولزتورپ پناه ببرد. همان‌جا بود که نیوتون، به‌اجبار بریده از اجتماع دانشگاهی، قوانین حرکت و جاذبه را کشف کرد. همان‌جا بود، در یک باغ و نه سالن کنفرانس، که او سقوط سیبی را دید و در چرایی آن حیران شد.فیزیکدان‌هایی مثل آینشتاین و نیوتون جزو مهم‌ترین متفکران ما هستند و به‌نحو عجیبی از آنچه انزوا برای تفکر جدی به ارمغان می‌آورد آگاه بوده‌اند. فلیسیتی مِلور، پژوهشگری در امپریال کالج لندن، از نسل جدید مؤسسات مطالعات پیشرفته به‌خاطر تأکید بر همکاری و فضاهای اجتماعی، به‌بهای از دست رفتن چنین تأملات گوشه‌گیرانه‌ای، انتقاد می‌کند. پیتر هیگز، پدرخواندۀ برخورددهندۀ بزرگ هادرونی که جایزۀ نوبل نیز برده است، مدافع نظر مِلور است و می‌گوید که کار راهگشای او امروزه غیرممکن می‌بود، زیرا آرامش و انزوایی که او در دهۀ ۱۹۶۰ از آن لذت می‌برده، ناپدید شده است. تنها می‌توانیم تصور کنیم که چگونه اشتراکِ پیش‌ازموقع، می‌تواند جلوی بسطِ نظریۀ میدان واحد را بگیرد یا توضیحی دربارۀ منشأ انفجار پرتوهای گاما را نابود کند.آنچه برای مؤسسات حقیقت دارد، برای افراد نیز دارد. همۀ ما شواهد هرروزه‌ای داریم ازاینکه لحظات تنهایی به ذهن بی‌هدف و نامتمرکز، اجازه می‌دهد تا دستخوش الهام شود. من هم مثل دیگران بهترین ایده‌هایم سر صبح به ذهنم می‌رسند، حتی وقتی روی تخت دراز کشیده‌ام، پیش‌ازآنکه سروصدا و مشاجرۀ جهان روی سرم خراب شود. فکری نو ممکن است زیر دوش به ذهنم خطور کند. مثل این است که مغز اجازه داشته باشد لحظۀ نبوغ‌آسای خود را، پیش‌ازآنکه ایدۀ تفکرِ عرق‌ریزانه و بوروکراتیک، کراوات ببندد و سر راهش قرار بگیرد، تجربه کند.درحالی‌که ما به گپ زدن دربارۀ این‌ها ادامه می‌دهیم، کریستوف به‌سوی فضاهایی حرکت می‌کند که به‌نحو عجیبی فلسفی‌اند: می‌گوید «اگر سبک زندگی ما باعث می‌شود گاهی احساس پوچی کنیم، ممکن است به‌این‌دلیل باشد که به حال خود رها نمی‌شویم، نمی‌توانیم دربارۀ چیزها تعمق کنیم. از آن احساس معنا و شادمانی‌ای که پرسه‌زنی ذهن می‌تواند تولید کند، محروم شده‌ایم.» نگاه ممتد به بیرونِ پنجره‌ای که قطره‌های باران روی آن شره می‌کنند، می‌تواند به‌همان‌اندازۀ خواب آر.ای.ام۹ برای یکپارچه‌کردن افکارمان کلیدی باشد.الیسون گاپنیک، استاد تحسین‌شدۀ روان‌شناسی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا، این مفهوم را از این هم پیش‌تر برده است. او ادعا می‌کند که فشارِ لذتی که ما از یک «لحظۀ کشف» می‌بریم، معادل اوج لذت جنسی برای مغز متفکر است. زیرا علی‌رغم همه‌چیز، اوج لذت جنسی تنها ترفندی انگیزشی است که بدن به کار می‌بندد تا تولید مثل را تضمین کند؛ به‌همین‌ترتیب، لذت «کشف» نیز ممکن است در دی.ان.ای ما جاگذاری شده باشد تا تضمین کند که ما دربارۀ جهان بیشتر می‌آموزیم. این اندیشه‌ای عمیقاً دلگرم‌کننده است. اگر ما این‌گونه تکامل یافته‌ایم تا از لحظه‌ای که ارتباطاتِ تازه شکل می‌گیرند، لذت زیادی ببریم، پس دیگر اجازه دادن به ذهن برای پرسه‌زنی، افراطی گناه‌آلود نیست، بلکه برای موفقیت و بقای ما اساسی است.نقشۀ ساخت ما مقتضیِ آن است.پی‌نوشت‌ها:** این مطلب در تاریخ ۱۲ ژوئن ۲۰۱۷ با عنوان «The New Science of Daydreaming» در وب‌سایت دیسکاور منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «علمِ نوظهورِ خیال‌بافی» ترجمه و منتشر کرده است.* مایکل هریس (Michael Harris) نویسنده و روزنامه‌نگار کانادایی است. او نویسندۀ کتاب پایانِ غیاب: بازپس‌گیریِ آنچه در جهانی از اتصال مدام از دست داده‌ایم (The End of Absence: Reclaiming What We've Lost in a World of Constant Connection) است. نوشته‌های او در وایِرد، سالون و هافینگتون پست منتشر شده‌اند.[۱] جنگ جهانی اول [مترجم].[۲] daydreaming[۳] اشاره‌ای به ضرب‌المثلی مسیحی که می‌گوید: دستان بیکار، کارگاه شیطانند. کنایه از اینکه آدمِ بیکار به انجام اعمال ناشایست کشیده می‌شود [مترجم].[۴] Cognitive Neuroscience of Thought Laboratory[۵] default mode network[۶] insight problems[۷] Aha moment[۸] Sta4nce = for instance[۹] REM مرحله‌ای از خواب که در آن رؤیا می‌بینیم [مترجم]. ]]> مایکل هریس اقتصادوجامعه Wed, 23 Aug 2017 03:59:18 GMT http://tarjomaan.com/vdce.x8vbjh8pp9bij.html