ترجمان - آخرين عناوين ادبيات‌وهنر :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/arts-_literature Tue, 07 Jul 2020 17:49:44 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Tue, 07 Jul 2020 17:49:44 GMT ادبيات‌وهنر 60 رمان‌نویسی که، کمی قبل از کرونا، همه‌چیز را پیشگویی کرد http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9754/ آدریان هورتون،‌ گاردین — این ویروس جدید ابتدا در شرق آسیا دیده شد. پیش پای بهار، یک بیماری همه‌گیر سراسر جهان را گرفت. در آمریکا، کسب‌وکارها تعطیل شدند، فرودگاه‌ها خالی شدند، اطلاعات نادرست فراگیر شدند. رئیس‌جمهور، که شخصی تفرقه‌انداز و مشغول تخت برنزه‌کننده‌اش در کاخ سفید است، مدام بی‌پایه اطمینان خاطر می‌دهد و از معاون خشکه‌مقدس دروغ‌گویش می‌خواهد این همه‌گیری را مدیریت کند. این می‌تواند خلاصه‌ای از اتفاقات دو ماه گذشته باشد، اما پیرنگ آخر اکتبر، رمان جدید لارنس رایت، که با هیجان بسیار دست‌به‌دست می‌شود، شباهت غریبی به واقعیت دارد: شیوع جهانی یک بیماری مهلک، بی هیچ درمان شناخته‌شده‌ای، در میان سیل اطلاعات در اواخر دهۀ ۲۰۱۰.«ترسناک است». این جملۀ رایت، نویسندۀ نیویورکر و روزنامه‌نگار برندۀ جایزۀ پولیتزر، است که در مصاحبه‌اش با گاردین دربارۀ آیندۀ سورئال انتشار رمان خود گفت که موضوعش همه‌گیری جهانی است، آن هم دقیقاً همزمان با همه‌گیری در جهان واقعی. «قرار بود این رمان تنها یک هشدار باشد و هنوز این خبرهای هولناک را نشنیده بودیم. هر گاه که روزنامه را باز می‌کنم انگار لای کتاب خودم را باز کرده‌ام. عجیب است». لارنس نگارش رمان را در ۲۰۱۷ آغاز کرد (متن نهایی خود را در تابستان ۲۰۱۹ تحویل داد). آخر اکتبر پیرنگی تحقیق‌شده و دقیق دارد: جهان با بیماری مهلکی -که زیرمجموعۀ آنفولانزای اسپانیایی ۱۹۱۸ است- مواجه می‌شود، داستانی که با نثری بی‌رحمانه و تندوتیز بیان می‌شود. مهارت و تخصص نقاط قوت داستان‌اند؛ قهرمان آمریکایی رایت، دکتر هنری پارسونز، ویروس‌شناسی زیرک است که با احساساتی قوی درگیر کار مراکز کنترل و پیشگیری از بیماری شده است. او، در گذشته‌ای مشکوک، از یک آزمایشگاه سری در فورت دتریک مریلند جدا شده است.هنری، که مرگ‌ومیر گسترده‌ای در یک اردوگاه کار اجباری مردان همجنس‌گرا در اندونزی نظرش را جلب کرده، به جاکارتا می‌رود و در آنجا «ویروس کنگولی» را کشف می‌کند که نام اردوگاه را بر خود دارد و نوع جدید و هولناکی از ویروس همراه با خونرویِ۱ آنفولانزاست. شیوۀ نگارش رایت علمی و خنثاست؛ خواننده به حفره‌های سینه، ریه‌های پر از مایع، بدن‌های کبود بر اثر سیانوز یا کمبود اکسیژن نگاه می‌کند. اردوگاه کنگولی قرنطینه می‌شود و نهادهای بهداشتی مختلف موج‌موج نیرو می‌فرستند، افرادی که مثل هنری، پزشکان همه‌گیری ابولا در ۲۰۱۴ در آفریقای غربی هستند. اما وقتی یک رانندۀ تاکسی، که نادانسته مبتلا بود در کنار سه میلیون فرد دیگر به حج می‌رود، تمام تلاش‌ها برای جلوگیری از شیوع بیماری با شکست مواجه می‌شود. طی چند روز افراد دسته دسته در سراسر جهان می‌میرند.ایدۀ داستانیْ دربارۀ یک همه‌گیری مدرن در ۲۰۱۰ آغاز شد، زمانی که فیلم‌سازی به نام ریدلی اسکات رایت را تشویق کرد فیلم‌نامه‌ای دربارۀ پایان تمدن بنویسد. رایت، که همواره در نقش یک روزنامه‌نگار همه‌گیر‌شناس‌ها، میکروب‌شناس‌ها و ویروس‌شناس‌های «حقیقتاً خلاق و باهوش» را تحسین می‌کرد، گفت: «در ذهن من، احتمال اینکه یک همه‌گیری تمدن را به پایان برساند از هر چیز دیگر بالاتر بود». آن‌ها هرگز چنین فیلمی نساختند، اما او بیان کرد «همیشه دوست داشتم این کار را بکنم و فکر می‌کنم داستان خوبی هم می‌شد. به این نتیجه رسیدم که اگر بنا باشد دست به قلم شوم، اول باید تحقیق کنم، تحقیقاتی که نتوانسته بودم متن آن‌ها را برای نوشتن تکمیل کنم».رایت، که به‌خاطر تحقیقات کامل و باورنکردنی خود در آثار غیرداستانی‌اش شهرت دارد، در تحقیقات برای رمان، رویکردی روزنامه‌نگارانه داشت. تا آنجا که توانست مطالعه کرد و با متخصصان ارتباط گرفت (در بخش تقدیر و تشکر کتاب از متخصصانی از مؤسسات ملی بهداشت، کلمبیا و فایزر نیز تشکر شده بود). منابع او «همان افرادی بودند که در حال ساخت واکسن هستند؛ آن‌ها ذهن‌های برتر جهان‌اند». آن‌ها به رایت کمک کردند راه خود را در هزارتوی پزشکی‌ای پیدا کند که در نیمۀ دوم رمان به آن می‌پردازد، یعنی زمانی که هنری پس از مدت‌ها قرنطینه می‌کوشد نزد خانواده‌اش در آتلانتا باز گردد. همچنین، رمان را با جزئیات علمی قابل دسترس و غنی دربارۀ ویروس‌ها، سلاح‌های بیولوژیک و همه‌گیری‌های گذشته می‌آرایند.رایت ابتدا ویروس کنگولی را ادامۀ آنفولانزای اسپانیایی ۱۹۱۸ می‌دانست که بهار به ایالات متحده هم رسید، در تابستان فروکش کرد و در پاییز با موجی کشنده‌تر بازگشت. عنوان آخر اکتبر به بزرگداشت مرگ‌بارترین ماه در تاریخ آمریکا می‌پردازد که طی آن ۱۹۵۰۰۰ نفر جان باختند. «سؤالی که من از متخصصان می‌پرسیدم این بود: اگر چیزی شبیه آنفولانزای ۱۹۱۸ در تمدن امروز ما سر برآورد، چه می‌شود؟ آیا آمادگی ما برای مقابله با آن بهتر از اجدادمان است؟ معلوم نیست پاسخ این سوال چه باشد».البته ویروس خیالی کنگولی بسیار کشنده‌تر از کووید ۱۹ است و نرخ مرگ و میر آن به سارس (۱۵%) و مرس (حدود ۳۵%) نزدیک‌تر است. آخر اکتبر از بحران نسبیِ کنونی فراتر می‌رود و به سقوط کامل اجتماعی می‌رسد: دولتِ خزیده در پناهگاه، مدرسه‌های غارت‌شده، خودپردازهایی که هیچ یک وجه نقد ندارند. میلیون‌ها تن ازجمله سلبریتی‌هایی چون تیلور سویفت در ایالات متحده می‌میرند. در برنامـۀ تلویزیون ملی از چشم رئیس‌جمهور خون می‌چکد؛ یکی از شخصیت‌ها امواج رادیو را بالا و پایین می‌کند و تنها الکس جونز، نظریه‌پرداز توطئه، را پیدا می‌کند.رایت در نوشتن نتیجۀ ژئوپلیتیک خود به پشتوانۀ تخصصی عمل کرده است که از نوشتن کتاب‌های غیرداستانی قبلی‌اش پیدا کرده. کتاب‌هایی دربارۀ درگیری در خاورمیانه (سیزده روز در سپتامبر۲)، تعصب مذهبی (روشن شدن۳، گزارشی دربارۀ علم‌زدگی، که به یک مستند اچ‌بی‌او در ۲۰۱۵ تبدیل شد) و جنگ بر سر ترور (بلندای برج۴، دربارۀ ارتباط القاعده با یازده سپتامبر که سبب شد در ۲۰۰۷ جایزۀ پولیتزر را از آن خود کند). خود او بیان کرد: «به دشمنی‌ها نگاه کردم، به رقابت‌ها، و تصور کردم چه می‌شد اگر استرس را هم به این فضا اضافه می‌کردیم؛ یک همه‌گیری جهانی را. آن وقت چه می‌شد؟ خیلی ناراحت‌کننده است که این بازی اتهام‌زنی را همین الآن هم تماشا کنیم و ببینیم که دولت‌ها تقریباً همان‌طور عمل می‌کنند که انتظار داشتیم».هرچند تا کنون کتاب رایت، بیش از آنکه به اکنون مربوط باشد، حال و هوایی آخرالزمانی داشته، اما می‌تواند در پیش‌بینی عناصر متعدد همه‌گیری جهانی کووید ما را کمک کند: جرائم نفرت علیه گروه‌های اقلیتی که به‌خاطر شیوع ویروس متهم هستند (در این رمان، مسلمان‌ها)، کمبود دستگاه تنفس، اطمینان‌بخشی‌های بی‌مایه و ناموفق از سوی مدیران. اما او هم مانند بسیاری دیگر از متخصصان بهداشت عمومی شکست در آزمایش گرفتن را پیش‌بینی نمی‌کرد. رایت دربارۀ افتضاح آزمایش گرفتن گفت: «من ترسیده بودم و غمگین بودم، زیرا در تجربۀ من مراکز کنترل و پیشگیری بیماری همواره یکی از مزایای برجستۀ دولت آمریکا بوده‌اند، چیزی که همیشه می‌شد رویش حساب کرد، تخصصشان، صبرشان و اعتبارشان. و اینکه آدم ببیند این‌طور درمانده‌اند، واقعاً ناراحت‌کننده است».او همچنین یکی از پیشرفت‌های امیدبخش این همه‌گیری جهانی را پیش‌بینی نکرده بود: «اتحاد شهروندان برای رعایت فاصله‌گذاری علی‌رغم هزینه‌های فردی، اجتماعی، روحی و مالی بسیاری که همراه داشت».نوعی هیجان وسواسی وجود دارد در خواندن کتابی که سرانگشتی به آتش واقعیت می‌زند و سریع دست پس می‌کشد، واقعیتی که روز‌به‌روز ناملموس‌تر می‌شود اما رایت مراقب است با پیشگویی مشتری جلب نکند. او گفت: «از سر خوش‌شانسی حدس‌هایی زدم، اما عمده آن است که آنچه مردم به‌عنوان پیشگویی می‌خوانند همان چیزهایی است که متخصصان پیش‌بینی می‌کردند و به من گفتند». تخصص، کتاب‌های خلاصه‌نویسی، تمرینات فیلم‌نامه‌نویسی، «تمام این‌ها در دست بودند. هر کسی که علاقه‌مند بود می‌توانست از این اطلاعات استفاده کند و من علاقه‌مند بودم».اما دربارۀ اینکه وضعیت عادیِ جدید را چطور تصور می‌کند، گفت: «فکر می‌کنم بر سر یک چندراهی هستیم. جنگ یا رکود یا همه‌گیری جهانی نوعی عکس رادیولوژی هستند تا ببینید زیر پوست جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید چه می‌گذرد و واقعیت آن را ببینید، کاستی‌ها و توانمندی‌هایش را. فکر می‌کنم کاستی‌ها به‌وضوح آشکارند: تعصب، دشمنی‌های بین‌المللی غیرضروری، عدم آمادگی، بی‌احترامی به دانش، همۀ این‌ها ویرانی‌ای را به بار آورده‌اند که نباید با آن مواجه می‌شدیم».و رایت که می‌داند ممکن است افراد از خواندن دربارۀ همه‌گیری جهانی فرسوده شده باشند، تصدیق می‌کند «بسیاری از افراد از نظر احساسی آمادگی خواندن این کتاب را ندارند» و امیدوار است افراد در حالی آخر اکتبر را به پایان ببرند که به «درک بهتری از بیماری، شیوع و خطرات همه‌گیری‌های جهانی رسیده‌اند و همچنین، مانند من، تحت تأثیر شجاعت و نبوغ کسانی قرار گرفته‌اند که با این بیماری مبارزه می‌کنند. به همین دلیل، کتاب به این افراد تقدیم شده است».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Wright, Lawrence. The End of October. Knopf, 2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آدریان هورتون نوشته است و در تاریخ ۶ مۀ ۲۰۲۰ با عنوان «'It's unnerving': Lawrence Wright on the eerie prescience of his pandemic novel» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۹۹ با عنوان «رمان‌نویسی که، کمی قبل از کرونا، همه‌چیز را پیشگویی کرد» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• آدریان هورتون (Adrian Horton) منتقد هنری و نویسندۀ گاردین است.[۱] hemorrhagic[۲] Thirteen Days in September[۳] Going Clear[۴] The Looming Tower ]]> آدریان هورتون ادبيات‌وهنر Tue, 02 Jun 2020 11:28:21 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9754/ رمانی برای نمک پاشیدن روی زخم‌های باز http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9741/ آلفرد هیکلینگ، گاردین — حرکت بدن در هوا پانزدهمین رمان لایُنل شرایور است. رمانی با طنزی شیطنت‌آمیز که تصویری ناراحت از بردگان ورزش ترسیم می‌کند. در سال ۲۰۱۳ میلادی، برنامۀ ورزشی خود لایُنل شرایور چنین بود: «۱۳۰ شنای سوئدی، ۲۰۰ دراز‌نشست به بغل، ۵۰۰ بشین‌پاشو و ۳۰۰۰ پروانه ... این پروانه‌ها ۳۲ دقیقه و سی ثانیه زمان می‌برند، یا سه پروانه در دو ثانیه». شرایور اخیراً گفته است پس از اینکه دریافت گویا به ورزش بیش از نوشتن متعهد شده است این رمان را نوشت.شخصیت اصلی رمان زنی شصت ساله به نام سرناتا ترپسیکور با صدایی اغواگر است که مشکل زانو دارد. صدای سرناتا در شغل صداپیشگی و خواندنِ کتاب‌های صوتی پول خوبی نصیب او می‌کند. مشکل زانو‌های سرناتا هم ناشی از یک عمر تبعیت از ایدئولوژی ورزش‌ است؛ به‌خصوص این باور که پانزده کیلومتر دویدن کلید سلامت و طول عمر است.بعد‌ها مشخص می‌شود سال‌ها دویدن روی سنگفرش پیاده‌رو‌ها چیزی جز درد‌های سوزناک مفاصل و نیاز به عمل جراحی پروتز زانو برای دوران سالمندی سرناتا به‌ارمغان نیاورده است. از این هم بدتر، شوهر سرناتا نیز به مرض تناسب اندام مبتلا شده است. رمینگتون آلاباستر که کارمند سازمان حمل‌و‌نقل ایالت نیویورک است مجبور به بازنشستگی زود‌هنگام می‌شود و اعلام می‌کند بر‌خلاف گذشته که کم‌تحرک بود و ‌ورزشکار نبود اینک می‌خواهد وقت خود را صرف تمرین برای دوی ماراتون کند. یک خانم مربی جوان و ترگل‌‌ورگل به نام بامبی جناب رمینگتون را قانع می‌کند که چهل کیلومتر دویدن خشک‌و‌خالی در دوی ماراتون دیگر از مد افتاده است و حالا ورزش سه‌گانه مد روز است.تحت مربی‌گری به‌نسبت سخت‌گیرانۀ بامبی، رمینگتون در مسابقۀ دوی متل‌من ثبت‌نام می‌کند (تفاوت این مسابقه با مسابقات آیرون‌من در این است که علاوه بر مجموع دویست کیلومتر شنا و دو و دوچرخه‌سواری، یک بارفیکس هم در خط پایان به آن اضافه شده است). جای تعجب نیست که این موضوع در رابطۀ این زن و شوهر دردسری ایجاد کرد. سرناتا ورزش را چیزی شبیه «خانه‌داری جسم، یا جارو‌کشیدن فرش‌ها» می‌داند و از تقدیس متظاهرانۀ ورزش از‌جانب شوهرش متعجب و بیزار است. سرناتا شاکی است: «متل‌من یه برنامۀ تمرینی نیست. یه فرقه است. مردی که عاشقش شدم دیگه پیش من نیست، فرقه اونو دزدیده».جالب است که با‌توجه‌به برنامۀ تمرینی وسواس‌گونۀ خودش، شرایور جای دیگری اعتراف کرده که خودش هم بخشی از مشکل است. رمان حتی تا آنجا پیش می‌رود که تعریفی امروزی از کلمۀ «مشکل‌زا» ارائه کند: «یک کلمۀ دهن‌پُر‌کن برای هر‌چیزی که خیلی بد است».۱این برداشت را مدیون همسایۀ جوان و بی‌قرار سرناتا هستیم. خانمی به نام تامی که او نیز به شمردن قدم‌های روزانه در دستگاه قدم‌شمارش وسواس دارد. وقتی سرناتا از این شکایت می‌کند که دستمزدش از کتاب‌های صوتی رو به کاهش است، تامی توضیح می‌دهد که توانایی تا‌کنون تحسین‌شدۀ سرناتا در تقلید لهجه‌ها و الگو‌های گفتاریِ غیر‌سفید‌پوست‌ها حالا مشکل‌زاست: «ببین الان وقتی یه سفید‌پوست مانند گروه‌های به‌حاشیه‌رونده‌شده حرف بزنه، به این کارش می‌گن ’ادا ‌در‌آوردن‘ و یه‌جورایی دستبرد فرهنگی۲ هم محسوب می‌شه».البته دیدگاه‌های جدال‌بر‌انگیز خود شرایور دربارۀ تنوع هویتی نیز بر کسی پوشیده نیست. در سال ۲۰۱۶ و طی یک سخنرانی در فستیوال نویسندگان بریسبن ابراز امیدواری کرد نگرانی دربارۀ دستبرد فرهنگی صرفاً «یک تب زودگذر» باشد؛۳ سپس از او انتقاد شد که چرا گفته است ناشران به نوشته‌هایی بیشتر اهمیت می‌دهند که نویسندۀ آن «یک همجنس‌گرا یا تراجنسیتیِ اهل کارائیب باشد که از هفت سالگی ترک تحصیل کرده است و با ویلچر برقی این‌ور و آن‌ور می‌رود». این موضع نقد‌های زیادی متوجه او کرد و بسیاری از دوستانش را از او گرفت (شرایور گفته است با حمایتش از برکسیت خطر از‌دست‌دادن باقی‌ماندۀ خوانندگان لیبرالش را نیز به جان خرید).رمان حرکت بدن در هوا سندی است از اینکه پاسخ طبیعی شرایور به زخمی گشوده نمک‌پاشیدن روی آن است؛ البته اگر نیازی به سند باشد. رمینگتون مدت‌ها بر این باور بود که سالها پیشرفتش در سازمان حمل‌و‌نقل در‌نهایت به مدیر‌عاملی او ختم خواهد شد. ولی یک زن جوان سیاه‌پوست را به او ترجیح دادند که اولویت‌هایش برای سازمان حمل‌و‌نقل شامل راه‌اندازی توالت‌های غیرجنسیتی۴ و اجبار به استفاده از «ضمایر انتخابی»۵ بود. رمینگتون آماده است با برخی از این ابتکارات کنار بیاید («گفتن ’اینکه من رمینگتون هستم و مَرد‘ برایش مهم نبود»)؛ ولی وقتی پرونده‌ای دقیق و مفصل دربارۀ سنجش نور چراغ‌های خیابان بر‌اساس دمای کلوین انجام داد و رؤسایش حتی حاضر نشدند نگاهی به آن بیاندازند، خشمی افسار‌گسیخته از خود نشان داد که به قیمت شغلش تمام شد.هراس اصلی شرایور از این است که اگر مفهوم دستبرد فرهنگی را جدی بگیریم و به‌تمامی اجرا کنیم، خودِ داستان‌نویسی نیز نا‌‌ممکن خواهد شد: «اگر قرار بر این باشد که نویسندگان تخیلاتشان را محدود به تجربۀ شخصی خودشان کنند، تنها گزینۀ ممکن خاطره‌نویسی خواهد بود». طنز عجیب ماجرا اینکه رمان حرکت بدن در هوا از تجربۀ شخصی نویسنده‌ای آمده است که تناوب پروانه‌رفتن‌هایش را زیر‌نظر دارد و به‌خاطر نظراتش دربارۀ تنوع هویتی نیز به او حمله کرده‌اند. بی‌شک این موضوع مشکل‌زاست؛ ولی کمتر نویسنده‌ای می‌تواند مانند شرایور چنین سرگرم‌کننده مشکل‌ساز باشد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Shriver, Lionel. The Motion of the Body Through Space. HarperCollins, 2020پی نوشت‌ها:• این مطلب را آلفرد هیکلینگ نوشته است و در تاریخ ۸ می ۲۰۲۰ با عنوان «The Motion of the Body Through Space by Lionel Shriver review – the cult of fitness» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۲ خرداد ۱۳۹۹ با عنوان «رمانی برای نمک‌پاشیدن روی زخم‌های باز» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• آلفرد هیکلینگ (Alfred Hickling) در گاردین دربارۀ تئاتر و ادبیات می‌نویسد.[۱] problematic[۲] Cultural appropriation[۳] ترجمۀ سخنرانی شرایور در پروندۀ اختصاصی چهاردهمین فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی، به قربانی ات پشت نکن!، منتشر شده است. برای اطلاعات بیشتر دربارۀ این پرونده و خریداری فصلنامه به فروشگاه ترجمان مراجعه کنید.[۴] Gender neutral[۵] Preferred pronouns ]]> آلفرد هیکلینگ ادبيات‌وهنر Mon, 01 Jun 2020 15:50:37 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9741/ «منِ عزیز»: نامه‌های یک رمان‌نویس به خودِ آینده‌اش http://tarjomaan.com/neveshtar/9706/ آن ناپولیتانو، نیویورک تایمز — اگر آتش‌سوزی شود، من و همسرم به خوبی می‌دانیم چه کنیم: بچه‌ها را بغل می‌کنیم و قبل از فرار از آپارتمان، پوشۀ قرمز رنگی را که در کمد پذیرایی است برمی‌داریم. این پوشه بیشتر چیزهایی را که می‌توان انتظار داشت در خود دارد: پاسپورت، اسناد تولد، کارت‌های امنیت اجتماعی و گواهی شهروندی ایالات متحدۀ همسرم. همچنین چهار نامه‌ای که در طول زندگی‌ام برای خود نوشته‌ام؛ شاید کمی عجیب و غریب باشد اما این نامه‌ها به اندازۀ همان مدارک ارزشمند هستند. سه نامه قبل از این باز شده و خوانده شده‌اند اما یکی هنوز مهر و موم است.چهارده ساله بودم که اولین نامه را نوشتم، این ایده را از یک رمان گرفته بودم. داشتم در اتاق خوابم تنهایی امیلی در نیومون۱، مجموعه‌ای از ال. ام. مونتگومری را می‌خواندم که رمان معروف‌تر آن شرلی در گرین گیبلز۲ را نیز نوشته است. کتاب‌های مجموعۀ امیلی سه تا هستند و با اینکه عاشق آن شرلی بودم، با امیلی بیشتر ارتباط برقرار می‌کردم. آنه یک برون‌گرای جسور است اما امیلی تودارتر و جدی‌تر است. من یک بچۀ جدی و کرم کتاب بودم. در واقع، می‌توانم رد کودکی‌ام را در شخصیت‌های ادبی مونث مورد علاقه‌ام پیدا کنم: از تریکسی بلدن تا بتسی و تریسی، امیلی در نیومون تا مورگئین در مه‌گرفتگی‌های آوالون۳ و تمام زن‌های دفترچۀ طلایی۴ دوریس لسینگ.چهارده ساله بودم و تنهایی عمیق امیلی درونم طنین‌ می‌انداخت. وقتی بخشی از رمان دوم را می‌خواندم که در آن امیلی به خودش در آینده نامه می‌نویسد، کتاب را زمین گذاشتم و همان کار را کردم. برایم مثل یک‌جور تلنگر بود، ایدۀ نوشتن نامه مرا به شوق می‌آورد. کار فوق‌العاده‌ای بود و در عین حال بچه‌ای درون‌گرا مانند من می‌توانست بی آن که کسی بو ببرد از پس کار برآید. وضعیت موجود زندگی‌ام را توصیف کردم و از امیدها و آرزوهایم برای خودِ ده سال بعدم گفتم. نوشتن نامه که تمام شد، آن را مهر و موم کردم و از همان لحظه با میل خودم به بازکردنِ آن نامه مبارزه کردم. هنوز یادم هست که در ۱۶، ۱۸ و ۲۰ سالگی چقدر سخت بود که جلوی خودم را بگیرم و نامه را باز نکنم. موضوع همان به تأخیرانداختنِ لذت بود. در آن برهه از زندگی، یک دهه برایم به معنای ابدیت بود. حالا برایم عجیب است. واقعاً فکر می‌کردم بناست چه چیزی در آن صفحات پیدا کنم! حقیقتی دربارۀ خودم که اگر از آن آگاه می‌شدم، می‌توانستم شاد زندگی کنم؟ پاسخی به این سؤال که من که بودم و چه اهمیتی داشتم؟آن نامۀ مهر و موم شده را با خود به دانشگاه بردم و بعد فارغ‌التحصیل شدم و آن را به اولین آپارتمانم در منهتن آوردم، آپارتمانی دو خوابه که با دوستم در آن زندگی می‌کردم. وارد دورۀ ارشد شدم. هنوز دوست پسر دوران لیسانسم را می‌دیدم، با اینکه او در کنتیکت زندگی می‌کرد و طی این مسافت طولانی برای هر دوی ما دشوار بود. معجزه است که طی این همه سال آن نامه را گم نکرده‌ام اما فکر می‌کنم واقعیت این است که این نامه دغدغۀ مهمی برای من شده بود.صبح روز تولد بیست‌و‌چهار سالگی‌ام آن نامه را باز کردم؛ قبل از خواب نامه را کنار تختم گذاشتم تا صبح که چشم باز می‌کنم اولین چیزی باشد که می‌بینم. از دوست پسرم خواستم از اتاق بیرون برود تا تنهایی آن را بخوانم. مانند حس‌وحال صبح روز کریسمس بود، آن هم برای بچه‌های شش ساله: بسیار جادویی و آبستن هر اتفاقی. اما وقتی نامه را باز کردم، باورم نمی‌شد که چنان چیزهایی نوشته‌ام. خود بیست‌وچهار ساله‌ام ترسیده بود. انگار در چهارده سالگی یک احمق تمام عیار بوده‌ام. خود چهارده ساله‌ام دو دغدغۀ اصلی برای خودِ آینده‌ام داشته: ۱) اینکه چاق نباشد و ۲) اینکه عاشق شده باشد. زبان نامه پرافاده و مکلف بود؛ از خودم «استدعا کرده بودم» که انسان خوب (و لاغری) باشم.حالا نامه به نظرم خنده‌دار می‌آمد و ترحم‌برانگیز. غمگین می‌شوم که می‌بینم این‌قدر اهمیت می‌دادم به اینکه خوش‌اندام باشم و روزی شایستۀ عشق مردی بشوم اما این را هم می‌فهمم (و مستندات کتبی آن را هم دارم) که در چهارده‌سالگی همه احمق هستند، البته هر کس به شیوۀ خاص خود. اما منِ بیست‌وچهارساله ملول و ناامید بود. یک دهه منتظر چه بوده‌ام؟ خود کوچک‌ترم خود بزرگ‌ترم را زمین زده بود. وقتی دوست پسرم صفحات دست‌نوشتۀ مسخرۀ من را خواند، بلند بلند خندید. خشمگین شدم. چند ساعت بعد در همان روز نامه‌ای به خود سی و چهارساله‌ام نوشتم؛ می‌خواستم ثابت کنم فراتر از چیزی هستم که قبلاً نشان می‌دادم. اینکه احمق و پسرندیده نبودم. اگر این نامه‌ها کاغذ کاربن آینده‌ام بودند، می‌خواستم تصریح کنم که دارم انسان اصیلی می‌شوم.اکنون وقتی نامه‌ای را می‌خوانم که آن روز نوشتم، کمی دلگیر می‌شوم. آدم بیست‌و‌چهارساله‌ای که آن را نوشته عمیقاً نگران ده سال آینده است. او باور دارد که خطر جدی است و اگر در این دوره شکست بخورد، تا آخر عمر شکست‌خورده است. نگران است از عهده بر نیاید، هرچند معلوم نیست از عهدۀ چه چیزی یا از نظر چه کسی. دربارۀ انتظارات خود در این ده سال دقیق صحبت می‌کند: اینکه با دوست پسر دوران لیسانسش ازدواج خواهد کرد، اینکه یک بچه خواهند داشت، اینکه «رمان گیگی» را که اکنون در دست دارد تکمیل و منتشر خواهد کرد. اینکه شغلی پیدا خواهد کرد، یا در کار نشر یا در حوزۀ تدریس در دبیرستان تا بتواند در زمان نوشتن از پس قبض‌ها و قسط‌ها برآید.یک علت اینکه احساس بدی به اوی بیست‌و‌چهارساله‌ام دارم این است که هیچ یک از این برنامه‌ها محقق نشدند. دستیار شخصی یک نویسنده شدم و بعد یک نوازندۀ راک و با این کارها از پس پرداخت قبض‌ها برمی‌آمدم. بعد از حدود ده سال با دوست پسر دوران لیسانسم نامزد کردیم و سپس سه ماه قبل عروسی او به این نتیجه رسید که آمادگی ازدواج را ندارد. تنها چیزی که یادم می‌آید به او گفتم این بود که بنا نیست «ازدواج کند»، بناست با من ازدواج کند. فکر می‌کردم این تفکیک کلید حل ماجراست اما او این‌طور فکر نمی‌کرد. از هم جدا شدیم و حدود یک سال آنقدر تحت فشار عصبی بودم که دچار ناراحتی پوستی شدم، «رمان گیگی» را ۸۰ ناشر رد کردند و آخر سر آن را انداختم توی کشو. رمان دیگری نوشتم و اگرچه برای آن ناشر پیدا کردم، آن هم در آخر منتشر نشد. در اوایل دهۀ سی زندگی‌ام، می‌شد دوباره عاشق شوم، عاشق مردی انگلیسی و خوش مشرب که الان همسرم است. اوایل رابطه‌مان بود که سومین رمانم را به ناشری فروختم.آن دهه از زندگی‌ام با برخی اتفاقات نیز همراه بود. پدر و مادرم- بعد از سال‌ها درگیری- اعلام کردند که دارند جدا می‌شوند و بعد طی یک ماه، نظرشان عوض شد. برای اولین بار خواهر ناتنی‌ام را دیدم و با او ارتباط گرفتم. خود بیست و چهار ساله‌ام اشتباه نکرده بود و در آن دهه خطر جدی بود؛ به همین خاطر است که دلم می‌گیرد وقتی به دختر نگرانی فکر می‌کنم که داشت برنامه‌های بی‌ثمر خود را می‌نوشت و دوست پسرش در اتاق کناری منتظرش بود. دهۀ پیش رو می‌‌توانست پر باشد از دودلی و کار سخت و امیدواری و گریه در تنهایی تخت‌خواب؛ چیزهایی که هیچ کس نمی‌توانست ببیند.یکی از درس‌های این نامه‌ها این است که زندگی ما فصل‌های مختلفی دارد و از سر اتفاق، یک نامه نشانگر هر فصل زندگی من است. می‌توانم آشفتگی اوایل بزرگسالی را ببینم،‌ وقتی به نظر می‌رسد هنوز احتمالات بسیاری پیش رو هستند و آدم می‌کوشد بفهمد از کدام دروازه وارد زندگی شود و چطور لای آن را باز نگه دارد تا تنها سرکی بکشد و اگر نخواست برگردد، اما به محض ورود ناگهان یک دریچۀ مخفی زیر پایش باز می‌شود و در تله سقوط می‌کند و از آینده‌ای سر در می‌آورد که برایش برنامه‌ای نداشته. بزرگ‌تر که می‌شویم، انتخاب‌های پیش رویمان کمتر و کمتر می‌شوند. وقتی نامۀ تولد ۳۴ سالگی‌ام را -طبق همان آداب همیشگی تنها و روی تختم- باز کردم، متأهل بودم و نویسنده، وقت خواندن از تعجب سرم را تکان می‌دادم، فاصلۀ زیادی بود بین برنامه‌های من جوان‌تر و واقعیتی که از سر گذرانده بودم. در نامه‌ای که آن روز نوشتم برای فرزندانم آرزوی موفقیت کردم و همچنین آرزو کردم کار و ازدواجم مستحکم‌تر شوند. آرزو کردم به ثبات مالی برسم. آرزو کردم در همان حوزه‌هایی که فعالیت داشتم، آدم بهتری بشوم.اولین باری که برای بازکردن نامه استرس نداشتم، تولد ۴۴ سالگی‌ام بود. حس می‌کردم بالاخره جای خود را در زندگی پیدا کرده‌ام. این بار زنی را که در میان صفحات نامه بود می‌شناختم و همچنین تکه زمین شخصی‌ای را که کوشیده بود در آن زراعت کند. کسی که برای من ۲۴ ساله نامه نوشته بود با آن کسی که برای منِ ۴۴ ساله نامه نوشته بود فرق داشت، اما وجوهی از او در این نامه‌های آخر باقی مانده است. من سخت‌کوشم. وقتی می‌دانم چیزی را می‌خواهم، تسلیم نمی‌شوم (مهم نیست به آن برسم یا نه). هنوز هم رمان می‌خوانم تا به آرامش برسم و از ماجراهایش به وجد می‌آیم؛ خوشحالم که به خود نوجوانم می‌گویم دمت گرم که قلم به دست گرفتی و برای خودت نامۀ سِرّی نوشتی. وقتی خیلی جوان بودم دو هدف را برای زندگی‌ام تعیین کردم: مادر بشوم و نویسنده بشوم. حالا هر دو محقق شده‌اند.یادم نیست برای خود ۵۴ ساله‌ام چه نوشتم؛ شش سال بعد خواهم فهمید. دیگر دلم غنج نمی‌رود که نامه را زودتر باز کنم اما عاشق باز کردن آن هستم. این روزهای تولد هنوز برای من هیجانی شبیه روز اول عید دارند. چه کسی را در آن نامه خواهم یافت؟ شگفت‌زده خواهم شد؟ حوصله به خرج می‌دهم و پیشنویس نامۀ بعدی را آماده می‌کنم، طرح کلی زندگی اکنونم را می‌کشم و زندگی رؤیایی‌ام در ده سال بعد را در ذهن می‌آورم. دوست دارم بدانم تا آخر عمرم چند نامه خواهم نوشت. عاشق تصور پیرترین حالت خودم هستم- چند ساله خواهد بود؟- که نشسته‌ام و این نامه‌ها را می‌خوانم و شاید گاه و بی‌گاه می‌خندم که در تک تک نامه‌ها چقدر جوان بوده‌ام و همه چیز را جدی می‌گرفته‌ام.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آن ناپولیتانو نوشته است و در تاریخ ۲۴ ژانویه ۲۰۲۰ با عنوان «‘Dear Me’: A Novelist Writes to Her Future Self» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ با عنوان «من عزیز: نامه‌های یک رمان‌نویس به خود آینده‌اش» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• آن ناپولیتانو (Ann Nappolitano) رمان‌نویس آمریکایی است. آخرین رمان او با عنوان ادوارد عزیز (Dear Edward) ژانویه ۲۰۲۰ منتشر شد.[۱] Emily of New Moon[۲] Anne of Green Gables[۳] The Mists of Avalon[۴] The Golden Notebook ]]> آن ناپولیتانو ادبيات‌وهنر Mon, 20 Apr 2020 04:39:00 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9706/ کالبدشکافی تمرین قصه‌گویی است http://tarjomaan.com/neveshtar/9697/ جردن کیسنر، پاریس ریویو — جسدهای زیادی در سال ۲۰۱۸ دیده‌ام. در حال تحقیق روی داستانی دربارۀ پزشک‌ قانونی بودم و به‌ناچار شاهد کالبد‌شکافی و صحنۀ مرگ و بیرون و درون اجساد بسیاری شدم. برای من، برخوردی کاملاً متفاوت با انسان بود: سینه‌های شکافته، تندیس‌وار و خونین، با شگفتی‌های بسیار. استخوانی ظریف شبیه نعل اسب در غضروفی در گلو پنهان است. شکم، با آن سرخی تندش، وقتی نور به آن تابیده می‌شود زیبایی شگفتی دارد. سخت‌شامه، که غلافی است دور مغز و نخاع، چنان سرسختانه به داخل جمجمه می‌چسبد که جز با ابزاری شبیه قلم یا اسکنه جدا نمی‌شود. صدا درون جمجمۀ خالی پژواک می‌یابد. سر‌انجام رنگ پوست عوض می‌شود و باد می‌کند و جدا می‌شود و مثل کاغذ سیگار لوله می‌شود.این اطلاعات به چه کار شخصی می‌آید که هنوز درون بدنِ خودش زندگی می‌کند؟ بدن یعنی چه؟ تقریباً تمام اجسادی که دیدم در پزشک قانونی بودند: طاق‌باز و لخت، با برچسبی دور انگشت پا، به‌ردیف، روی تخت‌های فلزی. پوشاک و سایر متعلقاتشان در کیسه‌ای قهوه‌ای کنارشان بود. روالی استاندارد برای نگهداری اجساد در مرده‌شوی‌خانه اعمال می‌شود؛ بدن فقره‌ای می‌شود که وارد نظام بروکراتیک شده تا دسته‌دسته، مطالعه، فهرست‌بندی و در‌نهایت مرخص شود. در این بستر، اجساد چیزی شبیه افراد هستند و البته شبیه کتاب‌هایی در کتابخانه.گاهی جسدی را پیش از ورود به این مراحل می‌دیدم، پیش از اینکه تبدیل به محصولی چنین خنثی شود. موردی خاص را به یاد می‌آورم؛ به خانۀ زنی رفتم که روی زمین در اتاق‌خواب افتاده بود. آن روز عصر گوش‌به‌زنگ بودم؛ اگر کسی به پزشکیِ قانونی اطلاع می‌داد که باید به صحنۀ مرگ برود و جسدی را دریافت کند، پزشکی قانونی هم به من اطلاع می‌داد که همراهش بروم. داخل سوییت اجاره‌ای‌ام نشسته بودم و چشمم به گوشی موبایل بود، چشم‌انتظار مرگ کسی در آن شهر. این زن هم نخستین مرگِ آن عصر بود؛ من هم سوار ماشین پزشکی قانونی شدم و راهی محلۀ مسکونی و آرامی شدیم که نور‌های چراغ‌گردانِ آبی و قرمز روشنش کرده بود.وضعیت خانۀ زن نقطۀ مقابل مرده‌شوی‌خانه بود: کثیف، ترسناک، هر‌کس در گوشه‌ای مبهوت و حیرانِ چیزی. ساختمان خانه در حال فروپاشی بود و داخل آن نیز مملو از زباله شده بود. در اتاق‌خواب آن زن آن‌قدری فضای خالی وجود نداشت که تیم اورژانس بتواند کارش را انجام دهد. البته نگران ابتلا به ساس و کک هم بودند. پس تصمیم بر این شد او را جا‌به‌جا کنند. شش یا ده تا سگ هم در خانه لای دست و پا می‌چرخیدند. پلیس‌ها بلافاصله ماجرا را از قول خانوادۀ مرحوم نقل کردند: محله‌ای بود که نمی‌شد به‌سادگی به مواد غذایی با‌کیفیت و تازه با قیمت مناسب دسترسی پیدا کرد. آن زن هم مانند بسیاری دیگر از ساکنین آن محله دچار سوء‌تغذیه بود. سوءتغذیه منجر به دیابت نوع دو شده بود و دیابت هم به ناخوشی‌هایی که نیاز به دارو‌های مسکن داشت؛ داروی مسکن هم منجر به اعتیاد شد، اعتیاد به خرید مخدر، مخدر به مشکلات قلب و کبد و هزار جور مشکل دیگر، و آن مشکلات منجر به نیاز به توان‌بخشی و جراحی برای بهبود مشکلات جسمی و بیماری، و آن جراحی‌ها منجر به توان‌بخشیِ بیشتر و الی آخر. محتمل به نظر می‌رسید که از عفونت زخم جراحی مرده باشد، زخمی که سر باز کرده بود ولی پزشک قانونی می‌گفت او در همین چند ساعتی که از بیمارستان مرخص شده مواد کشیده و اُوردوز کرده است. برای اطمینان، جسد را به کالبد‌شکافی ارجاع داد.کالبد‌شکافی تمرین قصه‌گویی است: در غیاب اطلاعات اعتماد‌کردنی، این کار پزشک قانونی است که ماجرای مرگ را بکاود. پزشک‌ قانونی می‌گوید «هر جسدی داستانی دارد، داستانی که خود شخص نمی‌تواند تعریفش کند». وقتی شواهد قطعی از آنچه رخ داده در دست نیست این جسد است که زبان باز می‌کند. در مورد این زن، کالبد‌شکافی مشخص خواهد کرد که او بر اثر اُوردوز مرده است یا عفونت یا حملۀ قلبی یا چیزی دیگر.یکی از قوانین کالبد‌شکافی این است که، پس از یافتن دلیل مرگ، متوقف نشوی. هدف از کالبد‌شکافی ترسیم کل شرایط بدن در آن لحظۀ مشخص است: تمام زوایا، علامت‌ها، نقایص و ویژگی‌ها. «وای، توی بچگی‌هاش تب روماتیسمی داشته». این را پزشک قانونی گفت و به من اشاره کرد تا نزدیک‌تر بیایم و به زخمی ‌بهبود‌یافته در قلب یک زن پنجاه‌و‌چندساله نگاه کنم. یک‌بار دیگر هم پزشکی در عکس قفسۀ سینۀ پیرزنی کوچک‌اندام ده‌‌ها شکستگی بهبود‌یافتۀ دنده‌ها را نشان داد. احتمالاً بسیار زمین می‌خورده. احتمالاً زمانی بسیار طولانی تنها زندگی می‌کرده، زمانی که نمی‌بایست تنها زندگی می‌کرد.این را پیشتر نمی‌دانستم: تجربه‌ها در ژرفای پیکرمان حک شده‌اند. دربارۀ زخم‌ها و سفید‌‌شدن زود‌هنگام مو و لکه‌های آفتاب‌سوختگی می‌دانستم، اینکه ظاهر بازتابی از عادات و تجارب است، اینکه آثار باقی‌ماندۀ آسیب‌ها و بیماری‌ها که ظاهر و حرکت بدن را برای همیشه تغییر می‌دهند. ولی رگ‌هایمان نیز چنین است! حتی انحنای کف پا؛ اینکه کدام‌یک از مفاصل با آرتروز ورم می‌کردند. یک‌بار یک مردم‌شناس در پزشکی قانونی صرفاً با معاینۀ دندان‌های یک اسکلت توانست سن و جنس و رژیم غذایی و وضعیت اقتصادی‌اجتماعی و پیشینۀ پزشکی و تا‌حدودی کشور مبدا را تشخیص دهد. در‌این‌معنا، بدن هم محصول است و هم بایگانی.دریدا می‌گوید بایگانی عملکردی مشابه پروتز دارد؛ حافظۀ مصنوعی است؛ بایگانی از جایی آغاز می‌شود که حافظه شکست می‌خورد و به‌قول لیندا هاویلند، استاد دانشگاه و مربی رقص، «بستری فراهم می‌کند تا عمل یادآوری [به بایگانی‌ها] امانت داده شود، چندی بعد پس گرفته شود، ازنو تولید، و به‌نحوی بازگو شود». دریدا می‌گوید بایگانی نیازمند «مقداری بیرون‌بودگی»۱ است، جایی غیر از خویشتن برای نگهداری اطلاعات و حافظه. از لحاظ تاریخی، ما اینجا را سازه‌ای حقیقی در نظر گرفته‌ایم، فضایی جدا برای محافظت از هر‌آنچه انتخاب شده تا از گذر زمان در امان بماند. «بدون آن بیرون، هیچ بایگانی‌ای در کار نیست».دریدا می‌پرسد ولی این «بیرون» یعنی چه. حتی درون ذهن خودمان هم «بستر، سطح یا فضایی درونی» وجود دارد که تجربه بر آن حک می‌شود یا در آن بایگانی می‌شود، حتی پس از اینکه به دست فراموشی سپرده شود. هاویلند می‌گوید بدن بخشی حیاتی از این دوگانۀ بیرونی-درونی است: یک «بایگانی ذی‌شعور». در این منطق، بدن حامل خویشتن۲ است و حتی خودِ خویشتن است، ولی در‌عین‌حال درون خودش جایی دارد که غیر از خویشتن است. بخشی از چیزهایی که به فراموشی سپرده می‌شوند آنجا هستند.بیش از هر تجربه‌ای، رویارویی با زنی که کف اتاق‌خوابش مرده بود من را به ورطۀ خشم یا سوگ انداخت، جایی که حتی پس از اتمام این سفر گزارشی نیز در آن باقی ماندم. تا آن لحظه، کم‌و‌بیش اوضاع تحت کنترلم بود. اجساد در مرده‌شوی‌خانه همه خارج از متن و بستر هستند، ولی پس از آن زن هر جسدی که می‌دیدم دیگر آن سترونیِ نسبیِ مرده‌شوی‌خانه را نداشت. مرگ او هم خیلی خاص به نظر می‌رسید -چشمم‌ به سینه‌بند‌ش افتاد که روی فرش افتاده بود و به چهرۀ پسرانش وقتی که مؤدبانه از پزشک قانونی اجازه می‌خواستند او را پیش از حمل ببینند- و هم خیلی معمولی بود، بیش‌از‌اندازه حاصل نظام‌هایی غیر‌شخصی، خیلی شبیه خبری تکراری. پس از آن، سرشار از خشم می‌شدم از دیدن نوزادان روی میز کالبد‌شکافی، از دیدن نوجوانانی که خودکشی کرده بودند، از اُوردوز‌ها، از همه. وقتی خودم را درون آینه می‌دیدم و یا وقتی به سایرین نگاه می‌کردم فقط آن حالت نهایی بدن را می‌دیدم. بدن‌های آشنایان و عزیزان، اینک، غریبه و گروتسک و بیچاره و سرد و فاسد و بی‌روح بودند. هر‌که را می‌دیدم روی میز کالبد‌شکافی تجسمش می‌کردم. سعی می‌کردم نگذارم این مسئله رفتارم را عجیب‌و‌غریب کند، ولی باز‌هم از کنار قصابی‌ها رد نمی‌شدم.بغرنجیِ تلقی بدن به‌مثابۀ بایگانی این است که، طی تاریخ، این مقامات و اشخاص مقتدر بوده‌اند که بایگانی‌ها را ترتیب داده‌اند و تصمیم گرفته‌اند که چه چیزی ارزش حضور در بایگانی را دارد و آن‌ها بوده‌اند که می‌دانستند چه چیزی داخل بایگانی هست. ولی اکثر مواردی که چیزی روی بدن ما حک می‌کنند خارج از کنترل ما هستند. هیچ مقامی بشخصه نمی‌تواند روی سوء‌تغذیۀ دوران کودکی ما اثر بگذارد، یا روی اینکه اهل کدام کشور هستیم، روی زخم‌هایمان، ناخوشی‌ها، ویژگی‌های کلی‌مان یا عادات و شرایط اجتماعمان. حتی بخش اعظمی از این دستگاهمان را هرگز ندیده و نخواهیم دید. با‌این‌حال، چنین حس نیرومندی داریم -یا باید داشته باشیم- که عاملیت اصلی بر بدن‌هایمان در اختیار خودمان است. از این حسمان به‌شکلی قانونی حفاظت می‌کنیم، برای کسب سود آن را دست‌کاری می‌کنیم، کسانی را که مصداق بارزِ این حس و این عاملیت هستند گرامی می‌داریم و آن را به فرزندانمان هم می‌آموزیم. تلقی بدن به‌مثابۀ یک بایگانی ذی‌شعور اذعان بر این مسئله است که ما هم حکاکیم و هم کتیبه.چند ماهی طول کشید، ولی بالاخره خاطرۀ واضح آن اجساد محو شد. خوشبختانه، دیگر آدم‌ها را روی میز کالبد‌شکافی تجسم نمی‌کردم. کمتر به آن پیرزنِ ریزجثه با دنده‌های شکسته فکر می‌کردم و یا به آن نوزادی که در آتش‌سوزی جان داده بود. هنوز هم تصاویری زود‌گذر، بیشتر مربوط به صحنه‌های چندش‌آور، گه‌گاه از جلوی چشمانم می‌گذشت، ولی نه به‌اندازۀ سابق. به خودم اجازۀ فراموشی داده بودم و از این کارم ممنون بودم.بیشترین چیزی که بدن ثبت و ضبط می‌کند برای ما ناشناخته است. نمی‌توانیم بفهمیم کدام تجربه‌ها ردی باقی خواهند گذاشت و کدام تجربه‌ها از بین خواهند رفت، به همان نحو که بدن نیز در‌نهایت از بین خواهد رفت. این چیزی است که طی جلسات طب سوزنی به آن فکر می‌کنم. کشیدگی یا دردی که بدنم به‌دور از آگاهیِ خود‌آگاهِ من ترتیب داده است بیرون می‌زند و بهبود می‌یابد. چند سالی می‌شود که برای کشیدگی دردناک مفصلِ فک طب سوزنی انجام می‌دهم. از زمان نوجوانی، با افزایش استرس، دچار این درد می‌شوم. یکی از عضلات فک چنان اسپاسمی داشت که وقتی به پشت دراز می‌کشیدم گردنم می‌لرزید، مانند دست کودکی که از سر ناتوانی می‌لرزد. نام نخستین متخصص طب سوزنی من الیزابت بیشاپ بود (در همان مرکز نام یکی دیگر از متخصصان سونتاگ بود، ولی الیزابت بیشاپ را ترجیح می‌دادم. این متخصصان طب سوزنی هم اسامی جذابی دارند).به پشت روی تخت تاشو دراز کشیدم و مؤدبانه سرزنشم کردند که چرا جوراب‌هایم را در‌نیاورده‌ام. الیزابت بیشاپ فرمان «نفس بکش» داد و سعی کردم به حرفش گوش بدهم. وقتی یک سوزن در ملاجم فرو کرد، سلسله‌ای از ماهیچه‌های سرم که فکم را می‌کشیدند همگی به ناگاه شل شدند. پس از جلسۀ نخست، درد فکم از بین رفت و تا چند ماه دیگر نیز باز‌نگشت.اخیراً سراغ یک متخصص دیگر رفتم که نامش مالی بِورج بود. مالی خونگرم و آرام بود. دفترش با صندلی‌هایی راحت تزئین شده بود و بوی غلیظ عصارۀ گیاهان را می‌داد. با‌این‌حال، این جلسۀ طب سوزنی شدیدتر از موارد پیشین بود: هر سوزنی که فرو می‌کرد موجب چنان انقباضی در عضله می‌شد که چند نفس عمیق می‌کشیدم تا جیغ نزنم.طب سوزنی همیشه دردناک نیست ولی درد مخصوصی دارد. فرو‌کردن سوزن سوزناک نیست، ولی می‌تواند موجب انقباض عضله شود و آن را پیش از شل‌شدنِ نهایی به تپش بیندازد. درد ترسناکی نیست، ولی عجیب است. همان اوایل متوجه شدم، بسته به اینکه به چه فکر می‌کنم، جای سوزن‌های خاصی درد می‌گیرند. وقتی به کار فکر می‌کنم، عضلۀ میان انگشت شست و اشاره درد می‌گیرد. وقتی عصبانی هستم، سوزن روی جناغ سینه‌ام تیر می‌کشد و می‌تپد. بعد هم بر‌طرف می‌شود.بیست دقیقه پس از شروع طب سوزنی توسط مالی بورج، نزدیک زمانی که دیگر درد آرام‌آرام محو می‌شود، بوی مرگ به مشامم رسید. اتاق پر شد از بوی زنی که کف اتاق‌خوابش افتاده بود، بوی مرده‌شوی‌خانه، بوی اتاق کالبد‌شکافی. وحشتناک است، بویی منحصربه‌فرد. بو از کجا می‌آمد؟ سرم، رو‌به‌پایین، درون یک بالشت حلقوی بود و از همان میدان دید محدود دنبال موشی مرده در کف اتاق بودم. پس از اتمام جلسه برخاستم و به اطراف نگاه کردم. حس خوبی نداشتم، زیرا مطمئن بودم حیوانی مرده آن دور‌و‌بر هست. چیزی آنجا نبود. از مالی تشکر کردم و بیرون زدم. همسرم هم، در همان اتاق، جلسۀ طب سوزنی داشت و تا سوار ماشین شدیم، پرسیدم: «یه چیزی تو اون اتاق مرده بود. چطوری تونستی تمرکز کنی؟».خیره به من نگاه کرد. شامۀ او به‌مراتب قوی‌تر از من است، ولی بویی حس نکرده بود، هیچ بویی.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جردن کیسنر نوشته است و در تاریخ ۳ فوریۀ ۲۰۲۰ با عنوان «The Artifact» در وب‌سایت پاریس ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ فروردین ۱۳۹۹ با عنوان «کالبدشکافی تمرین قصه‌گویی است» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• جردن کیسنر (Jordan Kisner) نویسندۀ اغلب نشریات انگلیسی‌زبان ازجمله گاردین و آتلانتیک است. کتاب او جاهای تنگ (Thin Places) مجموعه جستارهای اوست که در مارس ۲۰۲۰ به بازار خواهد آمد.[۱] exteriority[۲] self ]]> جردن کیسنر ادبيات‌وهنر Wed, 08 Apr 2020 03:32:42 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9697/ چرا پس از گذشتن دو ماه هیچ‌چیز از کتاب‌ها یادمان نمی‌ماند؟ http://tarjomaan.com/report/9683/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• رولف دوبلی: کمتر بخوانید ولی دوباره بخوانیدبرخی از کتاب‌ها در قفسه هستند که نمی‌توانم با اطمینان بگویم که آیا تا به حال آن‌ها را خوانده‌ام یا نهپس از مدتی سر وقت کتابخانه و کتاب‌هایمان که می‌رویم اکثرشان دیگر با هم تفاوت زیادی نمی‌کنند، چون تقریباً چیز زیادی از آن‌ها یادمان نمی‌آید؛ محتوای هر کتاب صرفاً به‌صورتی مبهم و آشفته از ذهن ما عبور می‌کند. در چنین مواقعی ابتدا پریشان می‌شویم که مشکل از حافظۀ ضعیف خودمان است یا شاید کتاب‌ها تأثیر اندکی بر ما داشته‌اند. اما وقتی می‌فهمیم بسیاری از دوستانمان هم همین تجربه را دارند کمی احساس آسودگی می‌کنیم. اگر محتوای کتاب‌ها تا بدین حد کم به خاطر می‌مانند، اساساً اهمیت مطالعه در چیست؟ رولف دوبلی، نویسندۀ کتاب «هنر شفاف اندیشیدن»، پیشنهادهایی دارد.• کتاب‌خواندن در چهل‌سالگی چه فرقی با بیست‌سالگی دارد؟وقتی پیر می‌شویم معنا و مفهوم کتاب‌خوانی برایمان عوض می‌شوددر بیست‌سالگی همه‌چیز پیش چشممان ممکن به نظر می‌رسد. زندگی جلوی رویمان است و قرار است نویسنده‌ای معروف، تاجری ثروتمند یا دانشمندی دوران‌ساز شویم. سیری‌ناپذیریم و وقتی سراغ کتاب‌ها می‌رویم با فراغ بال هر چه پیش آید می‌خوانیم. اما وقتی پا به سن می‌گذاریم، وقتی به قفسۀ کتاب‌فروشی‌ها نگاه می‌کنیم، حسرتی شیرین و غمی سنگین بر دلمان می‌نشیند. کتاب‌هایی را می‌بینیم که قبلاً خوانده‌ایم، کتاب‌هایی که می‌دانیم دیگر هرگز نخواهیم خواند و آینده‌ای که دیگر در آن اتفاق عجیبی نخواهد افتاد.• چرا بیشتر کتاب‌هایی را که می‌خوانیم فراموش می‌کنیم؟مردم اغلب بیش از آنچه بتوانند در مغز خود نگه دارند، اطلاعات وارد آن می‌کنندبعضی‌ها هر کتاب را فقط یک‌بار می‌خوانند و بعد از گذشت مدت‌ها تقریباً بی‌هیچ کم‌وکاستی همۀ آن را به یاد می‌آورند. اما بیشتر ما این‌طور نیستیم و این موضوع خیلی ناراحتمان می‌کند و مدام خودمان را بابت روش مطالعه‌مان ملامت می‌کنیم یا حافظۀ ضعیفمان را مقصر می‌دانیم. زمانی که کتابی را خریدیم، اسم کتاب‌فروشی، اینکه چاپ چندم بوده و خیلی جزئیات دیگر را خیلی راحت به‌خاطر می‌آوریم اما آنچه برایمان مهم‌تر است، یعنی محتوای کتاب را نه. آیا در عصر اینترنت این‌همه وسواس و عذاب روحی برای به خاطر سپردن اطلاعات ضروری است؟• دو کتاب‌باز به هم دل بستند، اما زن رازی شرم‌آور داشتطی شش سالِ پس از بیست سالگی، آدم دیگری شدم که خودم هم نمی‌شناختمبعضی‌ها کتاب‌باز نیستند، نه کتاب می‌خرند و نه تظاهر می‌کنند اهل کتاب هستند. اما کتاب‌بازها متفاوت‌اند. کتاب‌ها در نظر آن‌ها ارزشمند است؛ ساعت‌ها بین قفسهٔ کتابفروشی‌ها پرسه می‌زنند، با ولع تمام‌نشدنی کتاب‌های جدید را می‌خرند و در شبکه‌های اجتماعی گروه‌های کتاب‌خوانی را دنبال می‌کنند و در پروفایل خود علاقه‌شان به کتاب را در صدر تمایلاتشان می‌نویسند و از همه مهم‌تر اینکه افراد بیگانه با کتاب را تحقیر و ملامت می‌کنند. اما آیا کتاب‌بازها خود مرتکب گناهی بزرگ نشده‌اند؟ کارلا دِروس کتاب‌بازی است که اعتراف می‌کند.• پیش از عصر دیجیتال هم آدم‌های زیادی کتاب نمی‌خوانده‌اندآیا با فراگیر شدن کتاب‌های الکترونیک و صوتی باید منتظر مرگ کتاب کاغذی باشیم؟سال‌های زیادی از رواج رسانه‌های دیجیتال نمی‌گذرد، اما همین الآن هم خیلی‌ها نوستالژی دورانی را دارند که اینترنت و گوشی هوشمند و شبکۀ اجتماعی وجود نداشت. نوستالژی‌بازها می‌گویند در آن دوران کتاب آنقدر غریب نبود و مردم خوانندگان جدی‌تری بودند. اما مورخی که دربارۀ تاریخ خواندن پژوهش می‌کند تصویر دیگری ارائه می‌دهد. او به جای رمان‌خوان‌های حرفه‌ای که زیر درختان غرق خواندن‌اند، از مردمی می‌گوید که تنها کتابی که می‌شناختند کتاب راهنمای تلفن بود و کتابخانه‌ها را محل شیوع بیماری تلقی می‌کردند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان ادبيات‌وهنر Fri, 27 Mar 2020 05:46:27 GMT http://tarjomaan.com/report/9683/ پنج جستار برگزیدۀ ترجمان در سال گذشته http://tarjomaan.com/report/9682/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• با هر کودک مادری هم زاده می‌شودتو آمدی که نشانم بدهی درد هرگز بهترین معلم من نبوده استلزلی جمیسون، جستارنویس مشهور آمریکایی، وقتی پس از سال‌ها انتظار باردار شد، برای کارهایی که باید انجام دهد، برنامه‌ریزی دقیقی کرد. اما وقتی جلوتر رفت، فهمید آن شناختی که تا به حال از خودش داشته است، دارد کمرنگ‌ و کمرنگ‌تر می‌شود و شخصیت تازه‌ای جای او را می‌گیرد. همراه با جنینی که در شکم او بزرگ می‌شد، یک «مادر» نیز از میان جان او در حال متولدشدن بود. جمیسون در این جستار با نثری حسی، پرشور و شگفت‌انگیز این فرایند را روایت می‌کند.• مرگ را بلعیدم، تا شاید زنده بمانم: زندگیِ یک بیمار سرطانیاحساس می‌کردم داروهایی که قرار است مرا از مرگ برهانند، خودشان دارند جانم را می‌گیرندهیچ بیمار سرطانی‌ای، حتی اگر کاملاً بهبود بیابد، دیگر به همان آدم قبلی تبدیل نمی‌شود. سایۀ مرگ و رنج بی‌حساب درمان، او را خرد می‌کند و از نو می‌سازد. کسی می‌شود که انگار دوباره متولد شده است، البته اگر جان به در ببرد. انی بویر، جستارنویس موفق آمریکایی، از تجربۀ خودش در مبارزه با سرطانی بسیار مهاجم نوشته است. از دورانی که بارها از خودش پرسید آیا تحمل این همه رنج می‌ارزید؟ آیا بهتر نبود به تقدیر تن می‌دادم و مرگ را می‌پذیرفتم؟• وزن من ۲۰۸ کیلوگرم استوقتی غول‌ترین آدمی هستی که اطرافیانت در عمرشان دیده‌اندوقتی در مترو ایستاده‌ایم و میلۀ بالای سرمان را چسبیده‌ایم، افکار رنگ و وارنگ از ذهنمان می‌گذرد. اینکه کاش صندلی‌ای برای نشستن بود، کاش زودتر می‌رسیدیم یا نگرانی بابت اینکه کسی روی کفشِ گران‌قیمت‌مان پا بگذارد یا لباسمان چروک شود. اما تامی تاملینسون، روزنامه‌نگار آمریکایی، فقط به چیزی غریب فکر می‌کرد: اگر تعادلم را از دست بدهم و روی کس دیگری بیفتم، زنده خواهد ماند؟• پیری دورانی است پر از اتفاقات خوب؟ به همین خیال باشیدعمر طولانی موهبت است، ولی آیا واقعاً قدردان آن خواهیم بود؟بشر در هیچ دوره‌ای از تاریخ به اندازۀ امروز سالخورده نبوده است. پیری واقعیت جدیدی است که هنوز اکثر ما آمادۀ رویارویی با آن نیستیم. البته فراوانند نویسندگان خوشحالی که می‌گویند زندگی در دوران پیری رضایت و آرامش بیشتری دارد و نباید دربارۀ این دوران افکار منفی بافت. اما کافی است به جای روان‌شناسی مثبت‌گرا سراغ زیست‌شناسی بروید تا بفهمید بدن سالخورده چقدر غم‌بار است. آرتور کریستال، جستارنویس ۷۱سالۀ آمریکایی، با طنز منحصربه‌فردش دربارۀ پیری و کتاب‌های مربوط به آن نوشته است.• لو اورتنزیو: پزشکی که همه‌چیز را به پای اعتیاد باختاو با مخدرهای ضددرد تا قعر جهنم رفت، ولی حالا به‌دنبال نجات شهرش استچرا بیماران لاعلاجی که چند روزی تا پایان عمرشان باقی نمانده، باید با دردِ بی‌امان شکنجه شوند؟ اخلاق حکم می‌کند که اگر می‌توانیم این دردِ بیهوده را تسکین دهیم، در این کار تردید نکنیم. با همین استدلال بود که از دهۀ ۱۹۸۰ تجویز داروهای مخدر ضددرد رایج شد. اما انسان‌ها در سراسر زندگی درد می‌کشند: درد دندان، شکستگی استخوان یا التهاب مفاصل هم می‌تواند به همان اندازه مهلک باشد. و ماجرا شروع شد. چرا بیماران -و حتی پزشکان- باید درد را تحمل کنند، وقتی مخدرهای دارویی در دسترس است؟  ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان ادبيات‌وهنر Wed, 25 Mar 2020 05:32:05 GMT http://tarjomaan.com/report/9682/ خاطراتِ بی‌خوابی: «شب‌ها حس می‌کردم حیوانی وحشی شده‌ام» http://tarjomaan.com/neveshtar/9657/ هلن براون، تلگراف — در سطر ابتدایی رمانی که سامانتا هاروی با عنوان باد غربی۱ در ۲۰۱۸ منتشر کرد، می‌خوانیم: «گرچه از جنسِ گِل و خاکسترم، خوابم خواب فرشتگان است». این کتاب اثری جنایی-تاریخی است که آن را با سه‌گانۀ تالار گرگ۲ اثر هیلاری منتل مقایسه کرده‌اند. پس از گذشت دو سال، هاروی حالا در یک کافۀ دنج در لندن نشسته، لیوان لاته‌اش را به دست گرفته و می‌گوید: «نویسندۀ این سطر را نمی‌شناسم».چندین‌ماه بی‌خوابیِ مزمن باعث شد تا این نویسندۀ ۴۵ساله خودِ گذشته‌اش را غریبه‌ای دور بداند؛ «یک سلحشورِ خواب». هاروی در کتاب خاطرات جدیدش، پریشان‌حالیِ بی‌شکل: یک سال بی‌خوابی۳، خواننده را به بطنِ بی‌قراری‌ای می‌برد که طی بی‌خوابی اخیرش داشته است.با او وارد گفتگو می‌شوم و از او می‌شنوم که خود را با تعبیرِ «شیاد کوچک» محکوم می‌کند که رمان‌هایش از تجربۀ شادمانۀ بی‌خوابی می‌گوید، بی آنکه ژرفای حقیقی عذاب‌های آن را درک کرده باشد. او در پریشان‌حالی و بی‌کسی شب‌ها، دوران موفق ادبی خودش را واکاوی می‌کرد. دورانی که رمان‌های هوشمندانه و دلسوزانه‌اش را نوشت و نامش در تمام جوایز مطرح از جمله بوکر، اورنج، بیلیز و تیت بلک مطرح شد.هاروی که روزها در دانشگاه بث اسپا نویسندگی خلاق درس می‌دهد، وقتی ساعت ۳ شب می‌شود، حس می‌کند داستان‌نویسی چقدر بیهوده است. به گفتۀ مؤسسۀ ملی سلامت، حدود ۳۰ درصد مردم از اختلال خواب رنج می‌برند و قریب به ۱۰ درصدشان نشانه‌های اختلال عملکرد در طول روز را با بی‌خوابی‌شان مرتبط دانسته‌اند.حدود ۶۳ درصد از زنان و ۵۴ درصد از مردان بریتانیایی حداقل چند شب هفته با بی‌خوابی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. اما هاروی موردی حاد است که شب‌های زیادی را با بی‌خوابی می‌گذراند و بسیاری شب‌ها نیز فقط دمی کوتاه می‌آساید تا از افکارِ بیش از پیش مضطربش رهایی یابد.به من می‌گوید: «فکر کنم همه‌چیز نزدیک به تولد چهل‌سالگی‌ام شروع شد. قبل از شروع بی‌خوابی، چند سالی دچار پریشانی بودم. انگار داشتم به نوک تپه‌ای می‌رسیدم و می‌توانستم برای اولین‌بار سمت دیگرش را به‌وضوح ببینم: مرگ والدینم، زوال و نهایتاً مرگ خودم». بیدارماندن‌ها، که در ابتدا با اضطراب همراه بود، زمانی آغاز شد که هاروی به خانۀ جدیدی در کنار یک جادۀ شلوغ نقل‌مکان کرد و رفت‌وآمد جاده مزاحمش می‌شد.اوضاع زمانی رو به وخامت گذاشت که از نتایج همه‌پرسی اتحادیۀ اروپا در ژوئن ۲۰۱۶ کفری شد. متوجه شد که این دو موضوع را با هم قاطی کرده و دارد با ماشین‌های عبوری، ون‌ها و کامیون‌ها دربارۀ سیاست «جروبحث» می‌کند. گوش‌بند گذاشت و «مصرف الکلش کمی از حد توصیه‌شده بیشتر شد»؛ اما هیچ‌کدامشان کمکی نکرد.آن‌وقت بود که مشکلات خانوادگی وارد صحنه شد. در پاییز سال ۲۰۱۶، رابطۀ خواهرش از هم پاشید. پای پدرش شکست و شریک پدرش به زوال عقل مبتلا شد. هاروی در رمان طبیعت وحشی۴ (۲۰۰۹)، اولین رمانش که جوایزی را نیز به خود اختصاص داد، این بیماری را مورد کندوکاو قرار می‌دهد. سپس پسرعمه‌اش پل درگذشت. مرگ او بر اثر حملۀ صرع بسیار نابهنگام و غریبانه بود. هاروی در این کتاب صدای ضجۀ عمه‌اش را در مراسم خاکسپاری توصیف می‌کند.هاروی از خود می‌پرسد پل که دنیا را گشته بود چطور می‌توانست با چنین روحیه‌ای زندگی کند، درحالی‌که خود هاروی آدمی بزدل بود. پل همان روزی که فوت کرد ۷۰ مایل رکاب زده بود. او می‌نویسد: «صرع می‌توانست هر لحظه او را بکشد»، اما «او همیشه از آن قسر در می‌رفت. اما آن یک‌بار نتوانست فرار کند و مرگ به زندگی‌اش پایان داد».هاروی به من گفت: «پل ۴۱ یا ۴۲ ساله بود، یعنی تقریباً همسن خودم. ما در بزرگسالی با هم صمیمی نبودیم، اما در کودکی چرا. شوکه شدم که زندگی انسان به چه رشتۀ نازکی بسته است. البته این چیز جدیدی نیست، اما خب گاهی به فکرتان می‌رسد. ’اه! خب، همه‌مان بالاخره یک روز می‌میریم!‘ گاهی این بدیهی‌ترین چیزِ دنیا به نظر می‌رسد و گاهی اوقات هم بدجوری زمینتان می‌زند. این حس بحران را تجربه کرده‌اید؟»هاروی با لحنی آرام و محتاط صحبت می‌کند، درست مثل نویسنده‌ای دقیق و ریزبین که ترجیح می‌دهد کلماتش را در محیطی خلوت پیاده کند، نه اینکه آن‌ها را در ضبط صوت من پخش و پلا کند. گرچه زندگی شخصی‌اش موضوع کتابش است، اما باز هم معذبم از او در موردش سؤال کنم: مثل بچه‌ای که دستش را داخل لانۀ قشنگِ یک موش خرما کرده است تا آن را بگیرد.یاد یکی از قسمت‌های سومین رمانش یعنی دزد عزیز۵ می‌افتم که هر انسانی را «تخطی» به زندگی دیگران معرفی می‌کند. او می‌داند که اضطراب معمولاً ریشه در دوران کودکی دارد؛ لذا دربارۀ خاطرات کودکی‌اش حرف می‌زنیم، در مورد اینکه ادبیات چگونه وارد مغز استخوان این دختر طبقۀ کارگر شد، دختری که با خوردن پنکیک‌های کریسپی و مایۀ کاری بسته‌بندی‌شده بزرگ شده بود.هاروی در سال ۱۹۷۵ در نزدیکی میدستون در کنت به دنیا آمد. پدرش بنا بود و برای آرام‌کردن دخترش، با دست‌های پینه‌بسته‌اش موهای طلایی و بلند او را می‌بافت. پدرش «یک تختۀ دارت، یک بار و چند تیرآهن کاذب تودوری در اتاق نشیمن» نصب کرده بود و آن را با اسب‌های اسباب‌بازی و مجسمۀ جان وین آراسته بود. «پدرم در کل اتاق نشمین را به یک میخانه تبدیل کرده بود».مادر هاروی نویسندۀ در سایه بود. می‌گوید: «یادم می‌آید هفت تا هشت ساعت در روز پشت کامپیوتر کهنه و بزرگمان می‌نشست و با صفحه‌کلید آن تایپ می‌کرد. همه‌چیز می‌نوشت، هم رمان و هم غیرداستانی. پیانو هم می‌زد. با خواهرم آنجا می‌نشستیم و تمام آثار سایمون و گارفانکل را به آواز می‌خواندیم». این‌ها همه خیلی دلنشین به نظر می‌رسد.اما او در کتابش از ترومای طلاق والدینش می‌گوید، زمانی که ۱۲ سالش بود. پدرش حضانت سگ «بزرگ و دوست‌داشتنی‌»شان را گرفت و بعد که با همسر دومش آشنا شد و به خانۀ او نقل مکان کرد، سگ بیچاره را در خانۀ قبلی‌اش تنها گذاشت. شرح هاروی از این سگ رهاشده که در فلاکت و کثافت به حال خود وامانده بود و زوزه می‌کشید بسیار غمبار است.سگ صبح روز هالووین مُرد و همان‌شب هاروی همراه پدرش بود. وقتی به خانه رفتند دیدند همسر جدیدش لباس‌های پدرش را از خانه بیرون انداخته است. آن شب، پدر و دختر، خسته، به خانۀ سرد و قدیمی رفتند. ظرف سگ هنوز آنجا بود. با وجود ناراحتی، هاروی کوچولو تصور می‌کرد تختش «یک قایق پارویی در دریای وسیع شب» است و با این فکرها به خواب رفت.می‌گوید: «وقتی آن ماجرا را می‌خوانم، از خودم می‌پرسم که شاید زیادی مکنونات قلبی‌ام را لو داده‌ام و شاید هم نوشته‌ام زیادی حزن‌آور است. من روزهای خوش زیادی در عمرم داشته‌ام! اما این کتاب همان کاری را می‌کند که یک شب بی‌خوابی‌کشیدن با آدم می‌کند. عصارۀ تروماتیک‌ترین تجربیات زندگی‌ام را در فضایی کوچک جا می‌دهد».درضمن، این جزئیات شخصی در کتاب به ایده‌های بزرگتری بسط می‌یابند و هاروی از این طریق می‌تواند در مورد ماهیت زمان، فرهنگ، جنسیت و زبان تعمق کند. مثلاً از او می‌آموزیم که فرانسوی‌ها شب‌های بی‌خوابی را petite nuit به معنای «شب کوچک» می‌نامند، درحالی‌که شب‌بیداری باعث می‌شود شب بلندتر به‌نظر بیاید. این را نیز می‌خوانیم که در زبان پیراهان (زبان اهالی آمازون برزیل) کلمه‌ای در توصیف زمان وجود ندارد و فعل‌ها حالت گذشته یا آینده ندارند. هاروی می‌پرسد آیا این باعث می‌شود تا این جماعت همیشه در زمان حال زندگی کنند؟ رها از حسرت‌های گذشته و نگرانی‌های آینده؟نوشتن کتاب باد غربی هاروی را وادار به پرسیدن همان سؤالات در مورد ذهنیت شخصیت‌های قرون وسطایی‌اش کرد. او در جستاری آنلاین علل مختلف و فراوانِ ترس را در قرن پانزدهم برشمرد: «بیماری، گرسنگی، آب‌وهوا، آتش، اعتراف، مرگ زودهنگام بچه‌ها یا همسر یا پدر، نظارت همیشگی خدا، ستم دستگاه خودکامۀ به‌اصطلاح دادگستری، تاریکی دورنشدنی». اما چنین نتیجه می‌گیرد که این «نگرانی‌های» ملموس شاید با «پریشانی» مدرن تفاوت داشته باشند: پریشانی نوعی «نبرد با اندیشه‌های خودمان است که مدام به خودش باز می‌گردد».هاروی می‌گوید همیشه، حتی در کودکی، «مزاجی مضطرب» داشته است. خواندن فلسفه در دانشگاه یورک لذت تفکر را به او آموخت. می‌گوید: «فلسفه تمام زندگی‌ام را تغییر داد و این حس را در من القا کرد که مشکلی ندارد آدم به خیلی چیزها علاقه داشته باشد و سؤالات بزرگی بپرسد که لزوماً سؤالات مذهبی نیست. این رشته به من کمک کرد این سؤالات را در قالب روایت دربیاورم».او با الهام ویژه از دو رمان (زندگی آرام۶ از لوئی پنی و سرزمین آبی۷ از گراهام سوئیفت) در اواخر دهۀ ۲۰ عمرش شروع به داستان‌نویسی کرد تا به کاوش این پرسش بپردازد که نظریات فلسفی‌ای که خوانده است، چگونه بر انسان‌های پیچیده تأثیر می‌گذارد. رمان سالِ ۲۰۱۲ او تحت عنوان همه‌چیز ترانه است۸ دربارۀ مردی به نام ویلیام است که زندگی قرن بیست‌ویکم را از منظر سقراط، فیلسوف یونان باستان، می‌بیند.سقراط اعدام شد چون همه‌چیز را زیر سؤال بُرد و هاروی می‌خواست بفهمد آیا جامعۀ مدرن نسبت به این‌نوع نگرش مدارای بیشتری دارد یا کمتر؟ در نیمه‌های شب، زیر سؤال بردن همه‌چیز کمکی به هاروی نمی‌کرد. داروهای داروخانه‌ای و تجویزی نیز بی‌فایده بود. او به رفتاردرمانی شناختی (CBT) و کلینیک خواب نیز مراجعه کرد.هاروی طب سوزنی، ذهن‌آگاهی، محرومیت از خواب، یادداشت‌های شکرگزاری، مکمل‌های غذایی، اجتناب از کافئین و قند و دستگاه خواب (که موج‌های آلفا، بتا و تتا منتشر می‌کرد تا مراحل خواب را شبیه‌سازی کند) را امتحان کرد. پاره‌چین ساخت، فرانسوی آموخت، نفس‌هایش را شمرد، آواز سانسکریت خواند و به قسمت‌های در روزگار ما در رادیو ۴ بی‌بی‌سی گوش کرد. هرشب «بیش از شب قبل حس می‌کرد مثل حیوانی وحشی» شده است، موهای خودش را می‌کشید و زوزه سر می‌داد. روزها آرام بود، اما نمی‌توانست بنویسد.اما پزشکان حاضر نمی‌شدند بیماری جان‌کاه او را جدی بگیرند. «جوری با من حرف می‌زدند که قبلاً کسی آن‌طور با من حرف نزده بود. دکترها خیلی نگاه بالا به پایین داشتند. یاد گرفتم که وقتی تمام قوانین و ریتم‌هایی که همۀ عمرت را با آن‌ها سپری کرده‌ای فرو می‌ریزند، دنیا با قوانین جدیدی بر تو هجوم می‌آورد: از اسپرۀ اسطوخودوس استفاده کن، اتاقت را سرد نگه دار، به گوشیت نگاه نکن. اگر این خزعبلات جواب ندهد، تنبیه می‌شوی. آن‌ها از لفظ ’بهداشت خواب‘ استفاده می‌کنند، انگار که اگر نتوانی بخوابی، آدمی غیربهداشتی هستی. به‌خواب‌رونده‌ای کثیف».نوشتن پریشان‌حالی بی‌شکل همچون نوعی «مرهم» آغاز شد و اقرار می‌کند که «بخش‌هایی از آن هست که حتی یادم نمی‌آید آن‌ها را نوشته باشم». نقشه‌ای برای انتشار آن نداشت، اما به گفتۀ خودش، کم‌کم متوجه شد که «وقتی در آن حالتِ گنگ بودم، محتویات درونم به شکلی خالص‌تر بیرون می‌آمد. این کار نوعی لایروبی واقعی از رسوبات وجودتان است. کتاب کم‌کم شکل گرفت. ایدۀ روایت اکنون چنان در من نهادیه شده که به‌طور غریزی دنبال مضامین می‌رفتم و پژواک‌ها را می‌شنیدم. جالب اینجاست که این کار آهنگِ مختصِ خودش را داشت».خاطرات او حاوی گفتگوهایی با دوستان و پزشکان و حتی قطعۀ داستان کوتاهی در مورد مردی بود که هنگام سرقت اسکناس از عابربانک، حلقۀ ازدواج خودش را گم می‌کند. تغییر دیدگاه، لحن و واقعیتْ بازتاب دقیقی از تقلاهای آدمی است که بی‌خواب شده است.«تکه‌تکه کارکردن روی کتاب اصلاً آسان نبود، با خودم فکر کردم: شاید دیگران از این کار تسلی خاطر می‌یابند. نمی‌دانم. اما ما در چنان روزگار پاره پاره، منکسر و پرحرفی زندگی می‌کنیم که انگار هرکاری که بتوانی با کمی فکر و اخلاص انجامش بدهی حس خوبی بهت می‌دهد».هاروی از زاویه‌دید خودپسندانۀ درمان‌شدگان نمی‌نویسد. خواب هنوز هم از چنگش می‌گریزد، هرچند او با دودلی می‌گوید که «اوضاع الان مثل گذشته بد نیست». در پایان کتابش، تصویری را آورده است که فاز بی‌خوابی‌اش را به‌ شکلِ یک موج نشان می‌دهد، موجی که بر فراز دو خانه برمی‌خیزد و وقتی بالای سر او قوس می‌خورد، مجبورش می‌کند جیغ بکشد. اما آب به پوستش نمی‌رسد و نهایتاً خشکِ خشک از میان آن تونل آب بیرون می‌آید.پینوشت‌ها:• این مطلب را هلن براون نوشته است و در تاریخ ۲۱ ژانویه ۲۰۲۰ با عنوان «A year without sleep: 'At night, I felt feral, like a wild animal'» در وب‌سایت تلگراف منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «خاطرات بی‌خوابی: "شب‌ها حس می‌کردم حیوانی وحشی شده‌ام"» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• هلن براون (Helen Brown) روزنامه‌نگار تلگراف است. حوزۀ تخصصی او ادبیات و موسیقی است.[۱] The Western Wind[۲] Wolf Hall[۳] The Shapeless Unease: A Year of Not Sleeping[۴] The Wilderness[۵] Dear Thief[۶] Still Life[۷] Waterland[۸] All is Song ]]> هلن براون ادبيات‌وهنر Wed, 19 Feb 2020 05:18:23 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9657/ یادگیری زبانی تازه مثل شروع رابطه‌ای عاشقانه است http://tarjomaan.com/neveshtar/9637/ ماریانا پوگوسیان، ایان — یادگیری زبانی جدید شباهت زیادی به شروع یک رابطۀ جدید دارد. بعضی‌ها خیلی سریع دوست می‌شوند. برخی دیگر با فرمول‌های جبر و در روزهای امتحانات پایان ترم، دست در گردنتان می‌اندازند و بلافاصله پس از آخرین روز امتحانات، قدم‌زنان از حافظه‌تان خارج می‌شوند. ولی گاهی مواقع، صرفاً از روس تصادف، یا در نتیجۀ یک عمر زندگی ادیسه‌وار، برخی زبان‌ها شما را به لبۀ پرتگاه عشق می‌برند.این‌ها همان زبان‌هایی هستند که شما را می‌بلعند.همۀ وجودتان را در خود فرو می‌برند. هر کاری می‌کنید آن‌ها را از آن خود کنید، فایده‌ای ندارد. ساختارهای ترکیبی را تجزیه و تحلیل می‌کنید. ترکیب‌ها را بلند بلند می‌خوانید. دفتر تمرینتان را با دریایی از حروف جدید پر می‌کنید. بارها و بارها خودکارتان را روی برآمدگی‌ها و فرورفتگی‌های حروف حرکت می‌دهید، انگار دارید در تاریکی با انگشت‌هایتان خطوط صورت عشقتان را دنبال می‌کنید. واژه‌ها روی کاغذ شکوفه می‌کنند. آواها به ملودی تبدیل می‌شوند. جملات عطرآگین می‌شوند، حتی وقتی مثل خشت‌های ساخته شده از نمادهای خارجی با زمختی از دهان شما بیرون می‌افتند. شعرها، ترانه‌ها و تیتر روزنامه‌ها را حفظ می‌کنید تا در غروب خورشید و بار دیگر در سپیده‌دم، آنها را بر زبانتان جاری کنید.فعل‌ها به دنبال قیدها، اسم‌ها به دنبال ضمیرها، کم کم رابطه‌تان عمیق می‌شود. با این همه، هر چه نزدیک‌تر می‌شوید، بیشتر از خلأ سراب‌گون بین خودتان و آن زبان آگاه می‌شوید. این خلأ دانش بسیار گسترده است و یک عمر طول می‌کشد تا آن را پشت سر بگذارید. اما ترسی ندارید زیرا راه وصال معشوق با کنجکاوی و شوقی روشن شده که کاملاً ضروری است. در میان این صامت‌ها و مصوت‌های جدید از کدام حقیقت پرده برمی‌دارید؟ حقایقی دربارۀ جهان؟ یا دربارۀ خودتان؟مانند هر رابطۀ دیگری خوشی بالاخره رخت برمی‌بندد. وقتی دوباره حواستان جمع می‌شود، به تجزیه و تحلیل و حفظ کردن و گوش‌دادن و حرف‌زدن ادامه می‌دهید. ولی لهجه‌تان درست‌ نخواهد شد. اشتباهاتتان اجتناب‌ناپذیرند. قواعد تمام نمی‌شوند، استثناها هم تمامی ندارند. واژه‌ها -ممنون، مبارک باشه، یکی بود یکی نبود- دیگر جادوی قبل را ندارند. اما تعهد شما به آن‌ها و نیازتان به آن‌ها شدیدتر از هر زمان دیگری است. مدت‌ها از خانه دور بودید و حالا دوباره بازگشته‌اید. متعهد و مستعد هستید و به نیک‌خواهی آن‌ها اطمینان دارید. به مناسبت اعجاب‌های جدید شما، زبان با تحفه‌هایی از الهام و ارتباط، نه‌تنها به سراغ دیگران جدید، بلکه به سراغ شمای جدید می‌آید.بسیاری از نویسندگان مشهور از مزایای زبان‌های غیرمادری خود خشنود بوده‌اند. برای مثال، ولادیمیر ناباکوف تنها چند سال پس از زندگی در ایالات متحده، لولیتا (۱۹۵۵) را نوشت: اثری که به‌عنوان نامۀ عاشقانه‌ای چندزبانه به زبان ستایش شد و سبب شد نویسنده‌اش را «استاد نثر انگلیسی» بنامند. ساموئل بکت ایرلندی برای دوری از آشفته‌بازار زبان انگلیسی به فرانسه نوشت. یان مارتل کانادایی نه در نگارش به زبان مادری خود که فرانسه بود،‌ بلکه در انگلیسی به موفقیت رسید، زبانی که به گفتۀ او «فاصلۀ لازم برای نوشتن» را برایش فراهم می‌کند. رمان‌نویس ترک الیف شافاک نیز گفته است که این فاصله در نوشتن به زبان انگلیسی غیرمادری در نهایت او را به مقصد نزدیک‌تر می‌کند.وقتی هاروکی موراکامی سر میز غذاخوری آشپزخانه‌اش نشست تا اولین رمانش را بنویسد، حس کرد زبان مادری‌اش یعنی ژاپنی، مانعی بر سر راهش است. آن‌طور که خودش در ۲۰۱۵ توضیح می‌دهد،‌ افکارش طوری از ذهنش بیرون می‌ریختند که انگار از «طویله‌ای پر از احشام مختلف». بعد کوشید به زبان انگلیسی بنویسد، با همان واژگان محدود و ساختارهای ساده‌ای که بلد بود. وقتی جملات پیوستۀ انگلیسی خود را که «فاقد چربی اضافۀ» زبان ژاپنی بودند، ترجمه کرد (او این کار را «نشاء زدن» می‌نامد)، سبکی بدون آرایه و متمایز خلق شد که در دهه‌های بعد برای او موفقیتی جهانی به همراه آورد. وقتی جومپا لاهیری، نویسندۀ برندۀ جایزۀ پولیتزر، نوشتن به زبان ایتالیایی را آغاز کرد -زبانی که سال‌ها آن را دوست داشت و مشغول فراگیری‌اش بود- حس می‌کرد دارد با دست غیرتخصصی‌اش می‌نویسد. «بی‌پناه»، «نامطمئن» و «دارای امکانات محدود» بود. با این همه، لاهیری در نوشتن به ایتالیایی‌ احساس سبکی و آزادی می‌کرد، انگار تحت حفاظت است و دوباره متولد شده. ایتالیایی سبب شده بود دلیل نوشتن خود را از نو بیابد: «لذت شانه‌به‌شانۀ ضرورت».اما کارهای دلی معمولاً همۀ شواهد را به نفع خود نشان می‌دهند. مادربزرگ من مجموعه نامه‌هایی از من دارد که بعد از ترک ارمنستان و رفتن به ژاپن نوشته‌ام. هر از گاهی،‌ آن دسته نامه را بیرون می‌آورد -نامه‌هایی با تمبرهای ژاپنی که کنار پاسپورتش نگه می‌دارد- و مشغول خواندن می‌شود. او با افتخار می‌گوید تک تک کلمات را از بر است. یک روز که روبه‌روی هم نشسته‌ایم و تنها یک صفحۀ نمایش و یک قاره میانمان فاصله است، مادربزرگ سرش را تکان می‌دهد.انگار که از چیزی بدیمن حرف بزند، در حالی که از پشت عینک بسیار بزرگی که بر چشم دارد جملات من را روی صفحه مرور می‌کند،‌ می‌گوید، یک چیزی عوض شده است. می‌گوید با هر نامه‌ای که می‌فرستادی، تغییری در حال وقوع بود.می‌گویم، معلوم است که عوض شده مامان‌بزرگ. آمدم به ژاپن. به بلوغ رسیدم...با افسوسی معلم‌وار می‌گوید، نه، نوشتن تو عوض شده. ابتدا مسئله فقط غلط‌های املایی تک و توک بودند. بعد فعل‌ها و اسم‌هایی که ناگهان در جایی که نباید قرار می‌گرفتند.سکوت بینمان حاکم می‌شود. با چشمم حرکت حروف انگلیسی روی صفحه کلید را دنبال می‌کنم.مسئلۀ بزرگی نیست، این را بیشتر برای آرام‌کردن خودش می‌گوید، اما مسئله آنقدری جدی هست که من هر بار دچار خطایی می‌شوم که قبلاً نداشتم، قدری تأمل می‌کنم.یک نامۀ دیگر را باز می‌کند.می‌گوید، آهان، بعد هم، نشانه‌گذاری! یکدفعه سر و کلۀ کلی ویرگول پیدا شد. بعد هم یک نقطه در پایان جملاتت.عینکش را بالا می‌برد و روی موهای سفیدش می‌گذارد و دوباره گنجینه‌هایش را در دستمال گردن پدربزرگ مرحومم می‌پیچد.با لبخند آدمی شکست‌خورده بر صورت، می‌گوید: آخرین نامه‌ای که برایم فرستادی نشان می‌داد که همه چیز عوض شده است. با حروف ما می‌نوشتی، واژه‌های ما را به کار می‌بردی اما نوشته‌ات دیگر ارمنی نبود.واقعیت این است که ورود به رابطه‌ای صمیمی با زبان جدید اغلب رنگ همه چیز را عوض می‌کند. چشمانمان انتظار دارند واژگانی جدید ببینند. گوش‌هایمان به صداهای جدید عادت می‌کنند. قلم‌هایمان حروف جدید را به خاطر می‌سپارند. وقتی شیفتگی همۀ حواسمان را می‌گیرد، آناتومی آن زبان در ذهنمان حک می‌شود. راه‌های عصبی طراحی می‌شوند، ارتباطات شکل می‌گیرند. شبکه‌های مغز در هم تلفیق می‌شوند. قشر خاکستری عمیق‌تر می‌شود، قشر سفید تقویت می‌شود. آن وقت در نامه‌هایی که برای مامان‌بزرگ می‌نویسیم، قطراتی از این رنگ جدید پاشیده می‌شود.زبان‌شناسان این پدیده را «دخالت زبان دوم» می‌نامند، وقتی زبان جدید با زبان قدیمی مواجه می‌شود، مانند معشوق جدیدی در حال تغییر دکوراسیون اتاق خواب عمل می‌کند، انگار بخواهد بگوید از این به بعد کارها اینطور انجام خواهند شد. نوشتن، به نوعی این دخالت را (که مامان‌بزرگ خیانت می‌نامد) بیش از صحبت‌‌کردن پدیدار می‌کند. شاید از آن جهت که به گفتۀ گی دو موپاسان وقتی صحبت می‌کنیم، واژه‌هایمان در سیطرۀ حالات چهره و کیفیت صوتمان هستند؛ «اما سیاهی واژه‌ها روی سفیدی صفحه روحی هستند که بدون کالبد رها شده است».هرچند دو دهه از آخرین باری که به ارمنی نوشته بودم می‌گذشت، لزومی نداشت مادربزرگ غصۀ مرگ زبان مادری‌ام را بخورد. درست مانند عشق‌های اول، زبان‌های مادری را هم نمی‌توان فراموش کرد. آن‌ها وفادار و بخشنده‌اند. حتی وقتی صحبت کردنمان روز به روز کمتر و نوشتارمان پر از غلط می‌شود. حتی وقتی حروف زبان مادری غریبه و صداهای آن متروک می‌شوند. هر چه باشد زبان مادری ما را بزرگ کرده است. وقتی هنوز خودمان را نمی‌شناختیم، زبان مادری ما را می‌شناخت. زبان‌های مادری وقتی می‌آموختیم حرف بزنیم، بنویسیم و استدلال کنیم، به تماشای ما نشسته بودند. به ما یاد دادند که عشق بورزیم و افسوس بخوریم. آن‌ها قواعد و انتظارات را به ما آموختند. می‌دانند تا مدت‌ها پس از اینکه در خانۀ خود مهمان می‌شویم، صدایشان در چهاردیواری‌های ما طنین‌انداز خواهد بود: از سبک ترکیب واژه‌هایمان گرفته تا روش نجواکردن دعاهای قدیمی. پس وقتی به آغوش دیگری می‌رویم، در سکوت و بدون ناخرسندی هوای ما را دارند. آنگاه، در تلاقی غفلت و شگفتی، محدودیت و آزادی، احترام و تحسین، خستگی و لذت، می‌بینند نویسندگانشان از چیزی که موراکامی حق ذاتی می‌نامد، بهره‌مند می‌شوند، آن‌ها «امکانات زبان را می‌آزمایند». آنگاه، در گیرودار تعلق و بی‌تعلقی، می‌بینند که دختران و پسرانشان بالیده‌اند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ماریانا پوگوسیان نوشته است و در تاریخ ۴ دسامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Why learning a new language is like an illicit love affair» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «یادگیری زبانی تازه مثل شروع رابطه‌ای عاشقانه است» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• ماریانا پوگوسیان (Marianna Pogosyan) استاد روانشناسی فرهنگی در موسسه آموزش بین‌المللی دانش‌آموزان در آمستردام و دانشکدۀ سیاست، روان‌شناسی، حقوق و اقتصاد (PPLE) دانشگاه آمستردام در هلند است. ]]> ماریانا پوگوسیان ادبيات‌وهنر Sun, 26 Jan 2020 04:36:50 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9637/ زیبایی چیزهای معمولی http://tarjomaan.com/neveshtar/9635/ پیکو آیر، نیویورک تایمز — عاشق شدن راحت‌ترین کار دنیاست. اما همه می‌دانیم که عاشق‌ماندن از سخت‌ترین کارهاست.چطور آن شعله، آن حسِ اکتشاف بی‌پایان چیزهای جدید را زنده نگه می‌داریم وقتی خودمان را گروگان چیزهای عادی کرده‌ایم؟ و چطور باید آن حس انتظار را که به روزهای ماه‌عسل شتابی شیرین می‌بخشد حفظ کنیم؟ طور دیگری بگویم، چطور می‌توانیم مسحور نقطۀ مقابل اکتشاف شویم -یعنی روال عادی- و در ثباتْ محرکی پیدا کنیم که به همان غنای چیزهای تازه باشد؟ داستان هر ازدواجی، احتمالاً، داستان آن چیزی است که بعد از پایانِ تابستانی بی‌پایان رخ می‌دهد.جان باروز، آن سیاح خردمند، گفته است: «برای یادگرفتن چیزی جدید همان مسیری را برو که دیروز رفته‌ای». این سطر را دوست دانشمندی در نیویورک برایم فرستاد، که شنیده بود من ۲۶ سال آزگار را در حاشیۀ شهری گمنام در غرب ژاپن ساکن بوده‌ام، و دورترین جاهایی که طیِ این مدت رفته‌ام عمدتاً آن قدر دور نبوده‌اند که نشود با همین پاهای سایز ۴۱ خودم به آنجا بروم. وقتی از میدتاون منهتن به کیوتو رسیدم، تازه وارد سی سالگی شده بودم و برای هر چیز تازه‌ای که این مکان به‌شدت تصورناپذیر می‌توانست به من یاد بدهد شور و شوق داشتم. خوابش را هم نمی‌دیدم که از هر چیز روزمره و به ظاهر غیرجذاب در محلۀ دورافتاده‌ام، از هر چیزی که خاص نیست، لذت ببرم.البته این وابسته به چشم بیننده و گذران عمر هم هست: وقتی جوان بودیم، می‌خواستیم سرآمد باشیم، نقش خودمان را بر جهان مُهر کنیم، استثنایی باشیم. اما در گذر فصول به تدریج درمی‌یابیم که آنچه در ما خارق‌العاده نیست همه چیز ماست -اینکه به سمت تشکیل خانواده می‌رویم، مریضی را از خودمان دور نگه می‌داریم، به توپ پینگ‌پنگ ضربه می‌زنیم- و حتی در جهان اطراف ما نیز چنین است.بدون شک همان چیزهای عادیِ ماست که به ما اجازه می‌دهد هر روز سر کار برویم، نقاط مشترکی با همسایگانمان پیدا کنیم، و چیزی برای نوشتن داشته باشیم. وقتی هنوز داشتم بزرگ می‌شدم فکر می‌کردم که یک نویسنده باید از غرایب بنویسد و همۀ کارهایی را که او می‌تواند تقریباً بهتر از هر کس دیگری انجام دهد به رخ بکشد؛ پاییزِ عمرم که نزدیک شد، رفته‌رفته به این فکر افتادم که نقطۀ قوت هر کسی فقط آن چیزهایی است که او را از حیث تجربۀ مشترک و اغلب از حیث آسیب‌پذیری با هر کس دیگری یکی می‌کند.اما چیز دیگری مرا به ژاپن آورده بود. برخلاف بریتانیا، که در آن زاده شده‌ام، و بر خلاف ایالات متحده، که در آن بزرگ شده‌ام، شهروندان این وطنِ انتخابی در فرهنگ سنتی و متفاوتشان به این تشویق شده‌اند که ساکت باشند، نامرئی بمانند، و تلاش کنند چهره و صدایشان مثل هر کس دیگری باشد. آنان می‌دانند آنچه دیگران چندان بدان نیازی ندارند، بیان مسائل شخصی با صدای بلند است. چون یاد گرفته بودم که زیاد مَن ‌مَن کنم، وقتی انتخاب کردم که به ژاپن بیایم، فکر می‌کردم رفتن به جایی که بتوانم شنیدن را یاد بگیرم چیز خوبی باید باشد. چون در مدرسه تشویق شده بودم که تلاش کنم فردی مستقل و متمایز باشم، خیلی وحشتناک نبود که یاد بگیرم نوعاً ساکت باشم. فهمیدم برای این که خودم باشم شاید فقط لازم است که بیشتر شبیه هر کسی بشوم که پیرامونم است.وقتی در یک معبد در کیوتو، سه هفته بعد از رسیدنم به آنجا در ۱۹۸۷، با زنی برخورد کردم که بعدها همسرم شد، بدون شک آنچه مرا به او جذب کرد چیزهایی بود که تصور می‌کردم در او متفاوت، بی‌همتا، و حتی بیگانه است، او هم حتماً جذب خارجی‌بودن من شده بود. اما وقتی به فصلی عمیق‌تر در زندگی‌مان وارد شدیم، کم‌کم فهمیدیم که درس آن فصل این است: قدر همه چیز را بدان، چون شاید چندان نپاید؛ از ورمانت تا پکن، مردم از روزهای پاییزی لذت می‌برند دقیقاً برای این که این روزها به ما یادآوری می‌کنند که چه چیزهای فراوانی هستند که نمی‌توانیم آن‌ها را دائمی بدانیم، و چه چیزهای فراوانی هستند که باید همین حالا قدر آن‌ها را بدانیم، مثل همین غروب درخشان آخر مهر.حتماً در هر جای دیگری هم می‌توانستم این را یاد بگیرم، اما در ژاپن با فصل‌ها با چنان شوری برخورد می‌شود و چنان حرمتی برای آن‌ها می‌گذارند که معمولاً شانه به شانۀ مسائلِ دینی می‌زند. هر بار که گیلاس‌ها شکوفه می‌کنند، مردم توی پارک‌ها جمع می‌شوند چون، ظرف حدود ۱۰ روز، این گل‌های صورتی از میان خواهند رفت؛ و هر بار که برگ‌های افرا در آذرماه سرخ می‌شود، دوستان و خانوادۀ ژاپنی‌ام در باغ‌های معابد جمع می‌شوند، درست با همان حسی که مردمان هر کیش و آئینی در معابد و کلیساها گرد هم جمع می‌شوند. تا در قامتِ یک جماعت به هم ملحق شوند؛ تا این کنار هم جمع‌شدن، یادآور چیزی بزرگتر از خود ما باشد و ما را سر جای خودمان بگذارد؛ تا در فصلی با تاریکی فزاینده لحظاتی از روشنایی را به چنگ آوریم.وقتی مادرم را در کالیفرنیای جنوبی می‌بینم نور آفتاب را دوست دارم، اما اینکه اسفند و شهریور آنجا مثل هم است را اصلاً دوست ندارم. ژاپن به من یاد داده که طعم و زیبایی چیزها به پایانشان است. و همین واقعیت که همسرم -و من- همیشه داریم عوض می‌شویم، حتی این که موهایمان دارد می‌ریزد و پیر می‌شویم است که به احساسات من نسبت به او نوعی فوریت می‌بخشد. هر سال پاییز به من یادآوری می‌کند که پیشرفت همیشه در خطی مستقیم حاصل نمی‌شود و اینکه لزوماً عاقل‌تر از سال گذشته -یا ۳۰ قبل- نیستم. هر سال، پاییز همان آهنگ را می‌نوازد، اما برای مخاطبی متفاوت.در اولین سال زندگی‌ام در ژاپن، کتابی نوشتم راجع به کشف وجدآورم از یک عشق، یک زندگی، و یک فرهنگ که امیدوار بودم تا همیشه برای خودم بماند. ناشر تجلیل من از این عاشقانۀ بهاری را در پاییز منتشر کرد. حالا، ۲۸ سال گذشته، و بیشتر عاشق خزان هستم، شاید برای این که در دلش بهاری نهفته است، و خاطراتی، و این آگاهی عمیق که تقریباً هیچ چیز تا همیشه دوام نمی‌آورد. هر روزِ پاییز اندکی ما را به بهار نزدیک‌تر می‌کند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پیکو آیر نوشته است و در تاریخ ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «The Beauty of the Ordinary» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «زیبایی چیزهای معمولی» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• پیکو آیر (Pico Iyer) جستارنویس و داستان‌نویس متولد انگلستان است. نوشته‌هایش دربارۀ سفر او را به شهرت رسانده است. هنر سکون (Art of Stillness) از کتاب‌های اوست. ]]> پیکو آیر ادبيات‌وهنر Wed, 22 Jan 2020 04:34:25 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9635/ جولیان بارنز در رمان جدیدش زندگی شگفت‌انگیز یک جراح را بازآفریده است http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9591/ تیم آدامز، گاردین — در ۱۸۸۱، جان سینگر سارجنت،‌ که آن زمان ۲۵ ساله و ساکن پاریس بود، اولین پرترۀ خود را تقدیم رویال آکادمی کرد. این پرتره که «دکتر پوزی در خانه» نام داشت، اتود کامل و برجسته‌ای از یک مرد جوان ریش‌دار بود که با رب‌دوشامبر سرخ و بلندی بر تن، جلوی پرده‌های مخمل شرابی‌رنگ ایستاده. به نظر می‌رسید الگوی رنگ خونین و شهوانی با موضوع مرتبط باشد. ساموئل ژان دو پوزی که از سلبریتی‌های عصر طلایی پاریس بود، یک جراح اجتماعی و آغازگر پزشکی زنان بود. آدمی که شهرتی جهانی‌ داشت و به همین میزان به زن‌بارگی هم بدنام بود.سارا برنارد، بازیگر مشهوری که زیر تیغ او جراحی شد و نوعی رابطۀ عشقی و دوستی طولانی نیز میانشان بود، او را «دکتر دئو» به معنی دکتر خدا خطاب می‌کرد؛ زیرا پوزی با موفقیت کیست تخمدان او را خارج کرده بود، کیستی «به بزرگی سر یک آدم». اما پوزی در میان بیماران و معشوقه‌هایش بیشتر به «لِ‌اِمور مدیسا» یا «طبیب عشق» شهرت داشت.جولیان بارنز پرترۀ سارجنت را در سال ۲۰۱۵ دید، آن دوره این پرتره را از موزۀ هنر متروپلیتن در نیویورک امانت گرفته بودند و در گالری نشنال پرتری نگهداری می‌کردند. بارنز ابتدا مجذوب آن ردای سرخ و سپس مجذوب زندگی مردی شد که آن را بر تن داشت،‌ مردی که به گفتۀ خود، علی‌رغم علاقۀ بسیارش به این دوره، پیش از آن هرگز نمی‌شناخت. آن کنجکاوی ابتدایی در نهایت به مطالعۀ دقیق و از سر علاقۀ پوزی انجامید، مطالعه‌ای که طی آن دکتر پوزی در میان جمع پرشوری از هنرمندان و زن‌باره‌ها حیات می‌یابد، جمعی شامل هنرشناس سرزنده، کنت رابرت دو مونتسکیو (که دوستش مارسل پروست او را «استاد زیبایی» می‌داند)، ژان لوریان، شایعه‌پرداز گرگ‌صفت، نویسنده و دوئل‌بازی که گاه دشمن او بود و مجموعۀ متغیری از دوستان و همراهان، از جمله برنارتی، اسکار وایلد،‌ سارجنت و جیمز مک‌نیل ویلستر.در این حلقه، هنرمندان گرد هم می‌آمدند، لباس‌های آراسته بر تن می‌کردند،‌ به شایعه‌پراکنی مشغول می‌شدند، دعوا می‌کردند، پرتره می‌کشیدند،‌ اقرارنامه می‌نوشتند و هر لذت دنیاییِ متصوری را امتحان می‌کردند. یک رمان حقیقی با اسم‌های مستعار با عنوان A Rebours (مخالف طبیعت) دربارۀ مونتسکیو در جلسۀ دادگاه اسکار وایلد نقش مهمی داشت، دادگاهی که در آن، این نمایشنامه‌نویس بارها و بارها حاضر نشد آنچه را شاکی «کتابی لواط‌انگیز» می‌دانست، محکوم کند و تنها به این بسنده می‌کرد که قلم ضعیفی دارد.در شرح مصور و بدون مضایقۀ بارنز ثابت می‌شود که پوزی شخصیتی روشنگر در این جمع نادر است. او سیاستمدار و سناتور بود و همچنین جراحی با مهارتی استثنایی که ابتدا تخصصش زخم‌های ناشی از شلیک گلوله بود. او در مقام مدیر بخش جراحی بیمارستان عمومی شهر ابداعاتی را در زمینه استریل‌سازی و هوش‌بری با خود به پاریس آورد و از دوستان هنرمند دعوت کرد تا دیوارهای بخش‌های مختلف بیمارستان را با نقاشی‌های دیواری زینت دهند.او پزشکی زنان را متحول کرد، اولین دستورالعمل‌ها را برای راحتی زنان در معاینه تعیین کرد و رسالۀ دو جلدی تعیین‌کننده‌ای را نوشت که به نوبۀ خود پایه‌گذار این تخصص شد. او در طول زندگی خود زمان کافی را پیدا کرد تا داروین را ترجمه کند،‌ در انواع رشته‌های هنری خبره شود، به جاهای مختلفی از بوینس آیرس تا بیروت، سفر کند‌ و در جنگ جهانی اول سرهنگ دوم شود. ظاهراً پوزی در سراسر زندگی‌اش مردی با جذابیت بی‌پایان بود،‌ به قول آلیس،‌ پرنسس موناکو، او «به شکل حال به هم زنی خوش‌تیپ» بود. چند سال قبل از پرترۀ سارجنت، پوزی با ترزا لو سازالیس ازدواج کرده بود، «دوشیزه‌ای شهرستانی و ۲۳ ساله»،‌ وارث خانواده‌ای که ناگهان از راه‌آهن ثروت هنگفتی به جیب زده بودند. سه بچه داشتند. بزرگ‌ترین آن‌ها، کاترین،‌ رمان‌نویس و خاطره‌نویسی مهارنشدنی،‌ دیدگاه‌های ارزشمندی را دربارۀ ازدواج ناکام والدینش و نظری متفاوت و خصوصی دربارۀ توانایی‌های حیرت‌انگیز و خیانت‌های وقیحانۀ پدرش در اختیار بارنز قرار داد.تمام این علایق و دستاوردها در تقابل بودند با زمینۀ ناپایدار سیاسی. در پایان قرن نوزدهم، فرانسه به واسطۀ گسترش «سیاست بومی‌ برتری خون و خاک» به دسته‌های متخاصم تقسیم شده بود، سیاستی که تبلیغات رسانه‌ای علیه تأثیرگذاری بیگانگان به آن دامن می‌زد. این «نخبگی کلان‌شهریِ» نفرت‌انگیز، ژیگول‌ترین ظهور خود را در حلقۀ پوزی داشت. مشکلْ پرونده دریفوس بود که یک جنگ فرهنگی بی‌رحمانه را به راه انداخته بود، جنگی میان ناسیونالیست‌های کاتولیک محافظه‌کار و لیبرال‌های اروپاییِ شهرنشین که آزاداندیش‌تر بودند و رهاتر زندگی می‌کردند. جنگ عقاید با اخبار جعلی، تقابلِ آرای مختلف و خشونت و آشوبِ گاه و بیگاه عجین شده است. پوزی که‌ اصل و نسبِ ایتالیایی داشت، زبانشناسی دقیق بود و شیفتۀ انگلستان و ملحد. برای او ماجرای دریفوس طبیعی بود و در محاکمه‌ها در کنار سارا برنارد می‌نشست.بارنز این کتاب را در دوره‌ای نوشته است که خود آن را دوران «جدایی مازوخیستی و اشتباه بریتانیا از اتحادیۀ اروپا» توصیف کرده و در کتاب، درک بسیار خوبی از نظایرِ تاریخیِ سیاست چندپارۀ کنونی ما به دست می‌دهد. بارنز می‌نویسد معروف‌ترین شعار دکتر عشق این بود: «میهن‌پرستی یکی از اشکال جهل است». بارنز در سرتاسر این اثر کارآگاهی-زندگی‌نامه‌ای به نادانسته‌هایش به اندازۀ دانسته‌ها توجه دارد. کتاب محدودیت‌های حقیقت‌جویی و همدلی را برجسته می‌کند. لحن او گاهی با لحن رمانِ دیگرش، طوطی فلوبر،‌ در می‌آمیزد که پیش‌نمای وضعیت فعلی نویسنده است و از دشواری‌های دسترسی به گذشته می‌گوید و کورمال کورمال به جایی می‌رود که شاید حقیقت در آن نهفته باشد.در این فضا، بارنز هر از گاه خواننده را مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌پرسد چطور باید دربارۀ زندگی پرمشغله و نومیدانۀ پوزی قضاوت کرد. به مقاله‌ای در یک مجلۀ هنری برمی‌خورد که به راحتی دکتر را به «اعتیاد جنسی» محکوم می‌کند و مدعی می‌شود که «او مدام می‌کوشید از بیماران زن خود سوءاستفاده کند». اگرچه درست است که بسیاری از دوست‌داران پوزی بیمار بودند، بارنز برای این «خشونت قرن بیست‌ویکمیِ زبان و حافظه» شواهد کافی پیدا نمی‌کند؛ به‌جز گناه فرانسوی خیانت، در زندگی پوزی هیچ بدنامی عمومی‌ای وجود نداشت و هیچ اتهام ثبت‌شده‌ای در خصوص سوءاستفادۀ حرفه‌ای از او در دست نیست. بارنز می‌پرسد آیا باید او را با استانداردهای امروزمان دربارۀ تجاوز محکوم کنیم؟ کتاب او ما را قانع می‌کند که نباید چنین کنیم.تنها زنی که در دوران حیات پوزی شواهدی علیه او ارائه کرد، دخترش، کاترین، بود که خود به طور خستگی‌ناپذیری درگیر رابطه‌های متعدد عشق و خیانت بود. همانطور که داستان جلو می‌رود،‌ از طریق گزیده‌هایی از روزنوشته‌های او با بازبینی‌های کاترین دربارۀ مردی مواجه می‌شویم که در کودکی بی‌ برو برگرد او را می‌ستود. امکان ندارد کاترین بتواند تحقیرهای متعددی که پدرش در حق مادر او روا می‌داشت را ببخشد، اما در کنار این‌جور مسائل، نویسنده -و خوانندگان رمان او- مجذوب پوزی باقی می‌ماند، مردی «تحسین‌برانگیز و جذاب» که پایان عمرش نیز همچون زندگی‌اش شگرف بود و در اتاق مشاوره‌اش به دستِ مردی بیمار با شلیک گلوله به قتل رسید،‌ کارمندی که پوزی سهواً او را از نظر جنسی ناتوان کرده بود.اطلاعات کتاب‌شناختی:Barnes, Julian. The Man In The Red Coat. Jonathan Cape, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تیم آدامز نوشته است و در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۱۹ با عنوان «The Man in the Red Coat by Julian Barnes review – out of the surgery, into the boudoir» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ آذر ۱۳۹۸ با عنوان «جولیان بارنز در رمان جدیدش زندگی شگفت‌انگیز یک جراح را بازآفریده است» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• تیم آدامز (Tim Adams) روزنامه‌نگار گاردین است. ترجمان پیش از این «علم آنجاست که انقلاب‌ها رخ می‌دهد»، «بیا گم بشویم» و چند مطلب دیگر را از او منتشر کرده است. ]]> تیم آدامز ادبيات‌وهنر Sun, 01 Dec 2019 03:55:54 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9591/