ترجمان - آخرين عناوين ادبيات‌وهنر :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/arts-_literature Sun, 17 Feb 2019 03:47:07 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 17 Feb 2019 03:47:07 GMT ادبيات‌وهنر 60 در ساکت‌ترین اتاق جهان می‌توان صدایی شنید http://tarjomaan.com/neveshtar/9268/ الکس رگ‌مورلی، گاردین — علی‌رغم آنکه در حال حاضر بیش از نیمی از جمعیت جهان در شهرهای کوچک و بزرگ زندگی می‌کنند، مردم بیش از پیش در جست‌و‌جوی سکوت هستند. آلودگی صوتی دائماً در صدر اخبار است و، به‌خاطر افرادی که در پی آرامش و سکوت هستند، صنایعی به وجود آمده‌اند که هر چیزی را، از هدفونِ‌ صداگیر گرفته تا یک کنج ساکت، می‌فروشند.نویسندگان نیز این فرصت را غنیمت شمرده‌اند. کتاب راهب بودایی تیک نات هَن با عنوان سکوت: قدرت سکون در جهانِ پرسروصدا۱ در زمره آثار پرفروش ۲۰۱۶ بوده و اثر پژوهشگر نروژی اِرلینگ کاگ با عنوان در جست‌و‌جوی سکوت در جهانی از سروصدا۲ نیز در سال ۲۰۱۷ به‌عنوان یکی از کتب پرفروش شناخته شده ‌است.به‌هر‌حال مطمئن نیستم که جست‌و‌جوی سکوت فایدۀ زیادی داشته باشد. جنگل با وزوز حشرات به همهمه می‌افتد، دامنۀ کوه‌های بایر به ضعیف‌ترین صداها ضریب می‌دهد و سواحل بیابانی هیچ‌گاه خالی از غریو موج‌های اقیانوس نیستند. شاید اصلاً سکوتی وجود نداشته باشد.جان کیج، آهنگساز تجربی، بارها دربارۀ این موضوع سخن گفته است. کیج مدعی بود که در زمان بازدیدش از اتاقک بی‌پژواک دانشگاه هاروارد در سال ۱۹۵۱ به این واقعیت پی برده است. این اتاقک به‌فرمان نیروی هوایی ارتش آمریکا در خلال جنگ جهانی دوم ساخته شده بود. و دراصل، هدف از طراحی آن این بود که خستگی خلبان‌های بمب‌افکن، که ناشی از سروصدای زیاد موتورهای پیستونی این هواپیماها بود، برطرف شود.اتاقک هاروارد قرار بود با جدار ضخیمی از بتن در سمت خارجی، در برابر اصوات بیرون عایق شود و، به‌کمک بیست‌هزار ورقۀ فایبرگلاس برای فروکاستن از پژواک درون اتاقک، یکی از ساکت‌ترین مکان‌های روی زمین باشد. بااین‌حال کیج مدعی بود که هنوز دو صدای متمایز در گوشش طنین‌انداز می‌شد: صدایی بلند ناشی از سیستم عصبی و صوتی آهسته که از گردش خون او به گوش می‌رسید.مطالعۀ روایت کیج از اتاقک بی‌پژواک از همان دوران نوجوانی چشمم را گرفته بود. نه‌فقط من، که بسیاری افراد دیگر هم در پی تکرار تجربۀ بدیل او بوده‌اند. برخی مدعای کیج را از آنچه می‌توانست بشنود به دیدۀ تردید ‌نگریسته‌اند، حال‌آنکه عده‌ای اظهار داشتند مواجهه با سکوت محض آن‌ها را به جنون -حتی به مرز توهم- کشانده است.تصمیم گرفتم خودم به این قضیه پی ببرم. لذا بازدیدی از اتاقک بی‌پژواک، واقع در آزمایشگاه «ارتعاش و صوت‌شناسی کوپر یونیون»۳، برترین دانشگاه علوم و فنون نیویورک، ترتیب دادم. تنها همین یک نمونه از اتاقک بی‌پژواک در این شهر وجود دارد.دکتر مارتین لالس، پژوهشگر پاسخ‌های احساسی مغز به آکوستیک سالن‌های کنسرت، آنجا را با مهربانی به من و دوستم نشان داد. هرچند در مقایسه با [اتاقک] سابق هاروارد -که در حال حاضر تخریب شده- بسیار کوچک‌تر است، اما اتاقک بی‌پژواک در کوپر یونیون نیز به‌دلیل تأثیرات فایبرگلاس با این ورقه‌ها پوشانده شده است.اطراف شما و زیر شبکۀ فلزی‌ای که روی آن ایستاده‌اید، این ورقه‌ها به‌صورت مجزا قرار داده شده‌اند تا مانع از بازگشت امواج صوتی به منابع خود شوند. افزون بر آن، نه‌تنها اتاقک به‌طور کامل در مقابل صداهای خارجی عایق شده، بلکه دیوارهای ضخیمی دارد که در فضای خلأ معلق‌اند، به‌نحوی که افرادی که داخل اتاقک باشند حتی امکان شنیدن زنگ هشدار آتش را نخواهند داشت.ما نتوانستیم از آزمودن عایق صوتی چشم بپوشیم. هر کدام به‌نوبت بیرون اتاق ایستادیم و فریادهای گوش‌خراشی سر دادیم، اما هیچ‌چیز قابل‌شنیدن نبود.تا در اتاق مستقر شدیم، طولی نکشید که تجربۀ من مدعای کیج را تأیید کرد که درواقع سکوتْ خصلت آشکار اتاق نبود. بی‌درنگ من هم مانند او متوجه اصواتی شدم که به‌صورت معمول نمی‌توانستم دریابم، وزوزی در گوش‌هایم و صدای تنفس دوستم.کیج از کشف محال‌بودن سکوت، به‌عنوان مبنایی برای کل زیبایی‌شناسی موسیقایی، بهره برد. در احتمالاً معروف‌ترین قطعۀ هنری‌اش، نوازندگان به مدت چهار دقیقه و ۳۳ ثانیه در سکوت محض به سر می‌برند. باوجود طعن و تمسخر منتقدان محتاط موسیقی، این چهار دقیقه و ۳۳ ثانیه تعلیقی هوشمندانه‌ بر عرف کمابیش نوظهور استماع موسیقی «هنری» در سکوت احترام‌آمیز است. این قطعه با تشویق مخاطبان به تمرکز بر سکوت، به‌جای موسیقی‌ای که انتظارش را دارید، شما را قادر می‌سازد، حتی باوجود سروصدای بیرون سالن کنسرت یا سرفه‌های فرد کناری‌تان، سمفونی تازه‌ای از اصوات زیبا بیابید.۴اما به گمان من کیج از مهم‌ترین نکته دربارۀ اتاق بی‌پژواک غفلت کرده بود. او، بیشتر از تمرکز بر آنچه آنجا وجود داشت، بر چیزی که نتوانست پیدا کند -یعنی سکوت- دقت نظر داشت: وقتی پژواکی وجود نداشته باشد، صداها دست‌خوش تغییر قابل‌توجهی می‌شوند. جرینگ‌جرینگ آشنای ساییده‌شدنِ فلز بر روی فلز به‌صورت تاپ‌تاپ خفه‌ای منتشر شد، تقریباً مثل صدای گرفتۀ چوبی که بر قطعه‌ای نمد ضربه می‌زند. صدای کف‌زدن هم به همان اندازه بی‌رمق بود.این تجربه مثل این بود که آدم یاد فیلمی سورئال بیفتد، اما، به‌جای صداهایی که معمولاً انتظار شنیدنش را دارد، صداهای دوبله‌شدۀ جدیدی را بشنود. نتیجۀ آن مانند داستان‌های تصنعی حملات و توهمات هراسناکی که درباره‌شان خوانده بودم به آن صورت ترسناک نبود، اما عجیب و قطعاً غریب بود.فرصتم در اتاق بی‌پژواک یادآوری مؤثر بود تا دریابم بیشتر اصواتی که می‌شنویم به‌طور غیرمستقیم به ما رسیده و به‌وسیلۀ اشیا و انسان‌های پیرامون به گوش‌ ما بازتاب داده می‌شود. صدا تجربه‌ای مشارکتی است، که پیدایش آن به یک میزان هم توسط محیطی صورت می‌گیرد که در آن زندگی می‌کنیم و هم توسط هر رخدادی که در درجۀ اول آن را تولید می‌کند. اتاقک بی‌پژواک به ما نشان می‌دهد که زندگی در جهانی خالی از انعکاس چگونه خواهد بود: جهانی غریب که صداها بی‌هیچ ‌بازگشتی زایل می‌شوند.دقایقی پس از خروج از اتاق، خودم را در میدان کوپر و در منهتن جنوبی یافتم. دوباره در صدای شهر غرق شدم؛ اما دیگر مانند گذشته ملتفت آن‌ها نبودم. با شنیدن غرش یک کامیون به‌سمت پایین خیابان، به طنینی گوش سپردم که به‌وسیلۀ ساختمان‌های هر دو سمت جاده به‌سمت من بازمی‌گشت.در خیابانی فرعی صحنۀ دل‌پذیرتری چشمم را گرفت؛ به جیک‌جیک آرام پرندگانی پی بردم که به‌وسیلۀ سطوح سخت سنگ‎‌فرش و نمای سنگ خانه‌‌ها منعکس می‌شد. کیج حق داشت بگوید که جست‌و‌جوی سکوت غیرممکن است. اما اتاقک بی‌پژواک به ما می‌آموزد چگونه از بازتاب‌هایی لذت ببریم که بی‌وقفه به ادراک ما از مناظر شهری شکل تازه‌ای می‌بخشند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکس رگ‌مورلی نوشته است و در تاریخ ۲۴ دسامبر ۲۰۱۸ با عنوان «What happened when I walked into the world's quietest place» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «در ساکت‌ترین اتاق جهان می‌توان صدایی شنید» و ترجمۀ عطیه کشت‌کاران منتشر کرده است.•• الکس رگ‌مورلی (Alex Wragge-Morley) استاد تاریخ علم و ایده‌ها در دانشگاه نیویورک است. کتاب اخیر وی علم زیباشناختی: بازنمودن طبیعت در جامعۀ پادشاهی لندن (Aesthetic Science: Representing Nature in the Royal Society of London) نام دارد.[۱] Silence: The Power of Quiet in a World Full of Noise[۲] In Search of Silence in a World of Noise[۳] کوپر یونیون (تأسیس ۱۸۵۹) معروف به موسسه کوپر، دانشگاهی خصوصی است که در محلۀ منهتن شهر نیویورک و با هدف رشد و پیشرفت در علوم و هنر تأسیس شده است [مترجم].[۴] تحلیل دیگری از موسیقی جان کیج را در مطلب «مدرنیسم مبارزه علیه کلیشه‌ها بود، اما خود کلیشه شد» به قلم راجر اسکروتن بخوانید. ]]> الکس رگ‌مورلی ادبيات‌وهنر Tue, 12 Feb 2019 04:47:26 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9268/ رمان جدید میشل ولبک ادامۀ راه همیشگی اوست: جنجال و اشمئزاز http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9287/ اندرو هاسی، نیواستیتسمن — توضیح رویدادهای اخیر فرانسه برای ناظران خارجی دشوار است. خیزش جلیقه‌زردها نشان داده است که تعریف یا درک موضوع به‌ این آسانی نیست، شاید به دلیل خشونت تکان‌دهنده‌ای که این جنبش به آن دامن زده است و شاید هم به‌خاطر اینکه بیرون از فرانسه کسی به‌روشنی سر در نمی‌آورد که آیا این حرکت یک خیزش چپ‌گراست یا راست‌گرا و یا چیزی دیگر. سیاست‌ مبهم و مرموز جلیقه‌زردها با موفقیت چشمگیر میشل ولبک در حوزۀ فرهنگی جور شده است، کسی که رقم فروش هفتمین رمانش، سروتونین۱، در عرض سه‌روز پس از انتشار در چهارم ژانویه به ۹۰هزار نسخه رسید.تصور چنین رقمی برای یک نویسندۀ ادبی در بریتانیا دشوار است: مثل این است که جولیان بارنز یکباره به جایگاه جی.‌کی. رولینگ جهش کرده باشد. در نخستین روزهای انتشار کتاب، چهرۀ نحیف و عبوس ولبک همه‌جا دیده می‌شد: در تلویزیون، در دکه‌های روزنامه‌فروشی و کتابفروشی‌ها. در همین حین، اعلام شد که ولبک نشان لژیون دونور را از دست رئیس جمهور امانوئل مکرون دریافت کرده است. این جایزه بالاترین نشان افتخار فرانسه است که نشان می‌دهد ولبک در دودهۀ گذشته کتاب‌هایی اثرگذار نوشته است که از آینده خبر می‌دهند – به‌ویژه اتمیزه۲ (که به‌سال ۲۰۰۰ در انگلستان منتشر شد) و سکو۳ (۲۰۰۲) – آثاری که نه‌تنها ادبیات فرانسه را متحول کرده‌اند بلکه نحوۀ نگرش مردم فرانسه به خودشان را نیز تغییر داده‌اند. این نشان همچنین او را در قلب هستۀ قدرت‌مدار فرانسه جای می‌دهد، بسیار دورتر از جایگاه طغیان‌گری اولیه‌اش. ولبک اخیراً در عکس‌هایش ظاهری حرفه‌ای به خود گرفته است که با آن مرد ژولیدۀ مست و سیگار به‌دست که تا به امروز چهرۀ عمومی و ثابت او بوده است فاصله زیادی دارد.پیدا کردن نسخه‌ای از کتاب سروتونین چندان آسان نبود. به اولین کتابفروشی که مراجعه کردم موجودی انبارش را صبح همان روز تمام کرده بود و منتظر رسیدن سفارش جدید بود؛ به دومین کتابفروشی رفتم و در صف پشت سر دو خانم میان‌سال و زیبا و دانشجویی شلخته ایستادم که کتاب‌های خود را محکم گرفته بودند.اگر کسی تاکنون مطلبی به‌قلم ولبک یا دربارۀ ولبک خوانده باشد درون‌مایه‌های کتاب جدیدش و پیام آن‌ها را تشخیص خواهد داد: افسردگی، ناتوانی جنسی، میگساری؛ ملغمه‌ای از صحنه‌های وحشیگری، باشگاه‌های هوسرانان و تشریح اندام‌های تناسلی. چند خنده نیز به چشم می‌خورد، اما نه زیاد، که معمولاً باعث آزار کسانی می‌شود که ولبک پست‌تر از خودش تصورشان می‌کند (یعنی بیشتر ما). پس این بهانۀ عجولانه و نه‌چندان محکم برای تجلیل از یک کتاب رمان چه ربطی به فرانسه دارد؟ و موفقیتِ این کتاب چه حرفی دربارۀ جامعۀ فرانسه برای گفتن دارد؟من قبلاً‌ ولبک را دیده بودم. در سال ۱۹۹۶، مدت‌ها پیش از آنکه مشهور شود، به‌واسطۀ یکی از دوستانم با اشعارش آشنا شدم. با ولبک تماس گرفتم و گفتم از کارهایش خوشم می‌آید، بعد شب بلند و سرخوشانه‌ای را در آپارتمانش گذراندیم و به تماشای حذف انگلستان و فرانسه در مسابقات جام ملت‌های اروپا نشستیم. فکر می‌کردم دائم‌الخمری سخت‌گیر اما باذوق است – به‌زبان فرانسه emmerdeur، و به‌عبارت بهتر «آتش‌بیار معرکه». فکر می‌کردم به‌خاطر کیفیت اشعارش به زحمتش می‌ارزد، اشعاری که مرا بیش از همه یاد موریسی در گروه موسیقی اسمیتز می‌انداخت.از آن دیدار بیش از دودهه می‌گذرد و شاید تشبیه من به آتش‌بیار معرکه و شاعر منچستری [موریسی] همچنان پابرجا باشد – اما اکنون بنا به دلایلی کاملاً اشتباه.بخشی از پاسخ در طرح داستانی تازه‌ترین رمان ولبک نهفته است. شخصیت اصلی سروتونین مهندس کشاورزی چهل و شش ساله‌ای است به‌نام فلوران-کلود لابروست. او که درگیر بحران میانسالی است، دائماً به عشق‌های از دست‌رفته‌اش فکر می‌کند. او را به‌منظور کار برای اتحادیۀ اروپا به نرماندی فرستاده‌اند. لابروست در آنجا از نزدیک می‌بیند که این روزها زندگی در فرانسۀ روستایی چقدر فلاکت‌بار شده است. در کتاب توصیف‌های تاثیرگذاری می‌بینیم از صنایع کشاورزی مدرن؛ صحنه‌هایی کابوس‌گونه از مزارع طیور؛ دامدارانی که دراثر مقررات اتحادیۀ اروپا به ورطۀ بیکاری و خودکشی کشیده می‌شوند. اوج داستان هنگامی است که رویارویی خونینی بین کشاورزان مسلح که جاده را بسته‌اند و پلیس ضدشورش رخ می‌دهد.خواننده خیلی زود پی می‌برد که این سناریو شباهت زیادی به شورش جلیقه‌زردها دارد. این یکی از دلایل اصلیِ تحسین‌شدن کتاب است، گویی ولبک علاوه بر رمان‌نویسی، پیشگویی یا پیامبری هم می‌کند.البته ولبک در تشخیص رنج و اندوه کشاورزان فرانسوی یا پیش‌بینی خشونت ناشی از ناامیدی آن‌ها تنها نبوده است. یکی اینکه تی‌.اف.۱ از مهم‌ترین شبکه‌های تلویزیونی فرانسه مرتباً وضعیت فقر در فرانسۀ روستایی را پوشش داده است و پویشی نیز به‌نام SOS Villages به راه انداخته است که هدفش برجسته‌کردن پدیدۀ بیابان‌زایی در مناطق روستایی است. کتاب‌ها و نشریات غیرداستانی هم به کاوش این موضوع پرداخته‌اند. یکی از برجسته‌ترینِ آن‌ها کتابی است که به‌تازگی با عنوان هیچ‌ جامعه‌ای در کار نیست۴ و به‌قلم گریستوف گیلوی منتشر شده است. این کتاب به‌زبان فرانسه نوشته شده اما نویسنده عنوانش را از بخشی از سخنان مارگارت تاچر وام گرفته است: «چیزی به‌نام جامعه وجود خارجی ندارد». گیلوی بر این باور است که فرانسه خیلی وقت پیش از این رقابت‌های سنتی چپ و راست خود را کنار گذاشته و درعوض به جامعه‌ای تبدیل شده است که بین «برندگانِ» جهان‌وطن و «بازندگانِ» روستایی که فرانسۀ حاشیه‌ای را تشکیل می‌دهند تقسیم شده است. طغیان جلیقه‌زردها نتیجۀ اجتناب‌ناپذیرِ همین شکل جدید از جنگ طبقاتی است.سروتونین از جهاتی ولبک را به نقطۀ شروعش برده است. او در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ و پیش از آنکه نویسنده شود دورۀ کشاورزی دید. اظهارات اخیر او در حمایت از برکسیت (که به‌طور تلویحی نشانگر دیدگاه‌های او در تأیید فرکسیت [خروج فرانسه از اتحادیۀ اروپا] نیز هست) برای کسانی که او را از پیش می‌شناسند تعجب‌آور نخواهد بود، چون ولبک سابقۀ کمونیستی داشت و دشمن قسم‌خوردۀ دموکراسی اجتماعی غربی بود که در اتحادیۀ اروپا نمود عینی یافته است. به‌همین دلیل بخش زیادی از کتاب سروتونین رنگ و بوی پروپاگاندایی بسیار قوی و احساسی در ضدیت با اتحادیۀ اروپا دارد. همچنین به همین دلیل است که مطبوعات میانه‌رو فرانسه ولبک را «نماد راست افراطی» می‌دانند.اما واقعیت آنقدرها هم ساده نیست. ولبک، در نوشته‌هایش در کسوت چهره‌ای عمومی، بیش از هرچیز دیگر در حال تجربۀ دگردیسی‌هایی بزرگ است. با این حال، او اکنون جایگاهی بی‌رقیب و تراز اول در ادبیات فرانسه برای خود کسب کرده است و گمان نمی‌کنم از زمانی که برای نخستین بار آثارش را خواندم و ملاقاتش کردم تغییر چندانی کرده باشد: آشوب‌طلب و طنزپردازی همیشه جنجال‌انگیز و غیرعادی که قریحۀ واقعی‌اش این است که همواره در تضاد با دنیای اطراف خود باقی می‌ماند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Houellebecq, Michel. Sérotonine. Groupe Flammarion, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اندرو هاسی نوشته است و در تاریخ ۱۶ ژانویه ۲۰۱۹ با عنوان «How France’s provocateur-in-chief became part of the establishment» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «رمان جدید میشل ولبک ادامۀ راه همیشگی اوست: جنجال و اشمئزاز» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• اندرو هاسی (Andrew Hussey) تاریخ‌نگاری انگلیسی است که متخصص فرهنگ و تاریخ فرانسه است و علاوه بر تدریس در دانشگاه مستندهایی تلویزیونی دربارۀ فرانسه نیز ساخته است.[۱] Sérotonine[۲] عنوان فرانسوی این کتاب Les Particules élémentaires است که در سال ۱۹۹۸ در فرانسه منتشر شد. فرانک وین آن را به انگلیسی ترجمه کرده که با عنوان اتمیزه (Atomized) در انگلستان و ذرات بنیادی (The Elementary Particles) در آمریکا منتشر شده است. ترجمۀ انگلیسی آن برندۀ جایزۀ ادبی ایمپک دوبلین در سال ۲۰۰۲ شد [مترجم]. [۳] Platform[۴] No Society ]]> اندرو هاسی ادبيات‌وهنر Tue, 05 Feb 2019 04:59:31 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9287/ زوزه‌های شب http://tarjomaan.com/neveshtar/9274/ فیلیپ پتی، لفهام — جنگل در تاریکیِ غلیظی فرورفته بود. از برکه‌ای که در آن شنا می‌کردیم تا قسمت بی‌درخت جنگل، جایی که چادر زده بودیم، مسیر را خوب می‌شناختم: یک مایل مستقیم می‌رفتیم، بعد می‌رسیدیم به جادۀ خاکی عریضی که از دل درختان می‌گذشت، سپس گردشگاهی باصفا که در روشنی روز تمام هفته را در آن سیاحت می‌کردیم.اما امشب، در آخرین شب اردوی تابستانی پیشاهنگی ما، با شنیدن چالش پایانی رهبر اردو مو به تنمان سیخ شد: هشت‌نفر از بچه‌ها باید یکی‌یکی به دل جنگل می‌زدند، به ارودگاه می‌رسیدند و سوتشان را به صدا درمی‌آوردند. تک و تنها. در تاریکی. بدون چراغ‌قوه.نفر اول بهترین دوستم بود. او از عهدۀ کار برآمد. صدای سوتش را شنیدم.نفر بعدی منم. رهبر گروه که کشیش پیر و مهربانی است، دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد، آرزوی موفقیت می‌کند و آرام دستور می‌دهد: «حالا برو، راه بیفت!»مسیرْ تنگ شده و به‌شکل مارپیچی خطرناک بین دو پرتگاه به‌سیاهی مرکب چینی درآمده است. هنوز از جایم تکان نخورده‌ام، سفری خوفناک در پیش دارم. برخلاف میلم موفق می‌شوم چندگام بردارم. به‌محض اینکه احساس می‌کنم تیرگی مرا از چشم دیگران دور کرده، می‌دوم ولی از ترس خشکم زده است.هیولاها به رویم زوزه می‌کشیدند ولی پنجه‌هایشان خالی می‌ماند – بس که تند می‌دویدم. چرا از تاریکی می‌ترسیدم و شب عذابم می‌داد؟ پاسخ را در قالب گفت‌وگویی بین شب و روز می‌بینیم.روز: من می‌توانم این پرسش را پاسخ دهم.شب: البته، تو خیلی روشنی. روز: تو هم تاریکی.شب: تو زود می‌آیی.روز: تو دیر می‌آیی.شب: تو چرا تمام روز مردم را خسته می‌کنی؟روز: تو چرا مجبورشان می‌کنی تمام شب بی‌حرکت دراز بکشند؟شب: تو خیلی شفافی!روز: بله، اینجا هیچ مهملی نیست. پیش من گربه گربه است.شب: پیش من – مواظب باش – سگ شاید گرگ باشد، اما من رازآلودگی می‌آورم.روز: رمز و راز، ناراستی، قتل، کابوس، خواب صدساله و حتی مرگ.شب: چقدر ملال‌آوری.روز: همیشه نه. آیا آن مه خیال‌انگیز و روشن را که مشهورم به خلقش دیده‌ای؟ البته که ندیده‌ای. هنگامی که من کار می‌کنم تو چشمانت را بسته‌ای.شب: تو هرگز نمی‌توانی به‌ پای جشن عجایب من برسی!روز: عجایب هفت‌گانۀ جهان زیر نور من ساخته شدند.شب: و شاید شکسپیر آدمی بی‌خواب بود که او را زیر سپر ردای خود گرفتم وقتی که تا سحرگاه با نور شمع آفرینش می‌کرد؟روز: چرا همیشه دنبالم می‌کنی؟ آیا در پی جایی هستی که نور ستارگانت را از آن می‌گیری – از من؟ و دلیل رقابت ما؟شب: راست می‌گویی، خویشاوند دور. آشتی.روز: اکنون دیگر باید بروم، به‌زودی به خواب فرو می‌روم.شب: من هم باید بروم، به‌زودی دوباره متولد می‌شوم. روز خوش، آقا.روز: شب خوش، خانم.شب تعریف‌گریز است. شب نمادی است برای خود. شب شعرِ گریزان است. سیمرغ خاموش. اورسولا کی. لو گویین می‌نویسد: «ما دوست داریم فکر کنیم در روشنایی روز زندگی می‌کنیم، اما نصف دنیا همیشه تاریک است؛ و خیال‌پردازی، مثل شعروشاعری، به زبان شب سخن می‌گوید.» اما از شما می‌پرسم: شب کیست؟زباندر بسیاری از زبان‌ها، ازجمله فرانسوی، اسپانیایی و روسی، روز مرد است اما شب نه. چه چیزی باعث می‌شود شب موجودی مؤنث باشد؟ طبق فرهنگ انگلیسی آکسفوردِ من شب علاوه بر ماده بودن، در ابتدا الهه بود. آیا شب به این دلیل جنسیتی زنانه دارد که مادر رفاه و خوشی‌های ماست و برایمان همخویی و آسایش می‌زاید؟ چون شب برای ما از سینۀ خود خاطراتی از آینده می‌خوراند – خاطراتی که دوست داریم رؤیا بنامیم؟ چون شب به معنی نرفتن به شکار گاو وحشی است؟ چون شبْ تا به سحر از ما پرستاری می‌کند؟ چون شب زخم‌های روز را درمان می‌کند؟چندزبانیِ درونم در این اندیشه فرو می‌رود که شب و روز را ترجمه کن: زبان شب معناگریز و فهم‌ناپذیر است. شب واژگانش را در مدار دوردست نگه می‌دارد و خواهان رابطه‌ای محرمانه با شعبده‌باز مطمئن واژگان است تا مترجمی قانون‌مدار.ارقامجان لیلی [نویسنده و شاعر انگلیسی] می‌گوید: «شب را هزار چشم است». در تخیلات ما یک‌میلیون شب وجود دارند. قصۀ هزار و یک شب برای ما داستان‌سرایی می‌کند. اما فقط در یک شب هرگز از خواب بیدار نمی‌شویم.چشم‌اندازدیدگاه ما دربارۀ شب بسیار شخصی است. این جستار از شبِ من می‌گوید. من تنها می‌توانم از شبی بنویسم که دوست من، حریف من، همدست من، عاشق من یا دشمن من است. امیدوارم مرا ببخشید. امیدوارم بتوانم با این کار دری به روی شما باز کنم تا با شبِ خودتان دیدار و گفت‌وگو –و شاید دلربایی– کنید.تعاریفاین تعریف را پیدا کردم: «دوره‌ای از تاریکی که بین دو روز قرار می‌گیرد شب نامیده می‌شود» (اما حالا باید روز را تعریف کنیم). و این تعریف: «شب زمانی است که هیچ نوری از خورشید دریافت نمی‌شود» (اکنون این سؤال پیش می‌آید که آیا هنگام خورشیدگرفتگی شب است؟).در کیهان‌شناسی من، تاریکی و شب از بی‌نظمی فعال، و از فضایی محدود پدید آمدند. تعجب ندارد که ما با ترک این دنیا از انتقال روح خود از روی رود استیکس۱ به قلمرو تیره‌گون مردگان وحشت داریم.گذارهاپیش از بالارفتن پرده گرگ‌ومیش است و پس از افتادنش سپیده‌دم. این تغییر صحنه بین پرده‌های نمایش مسحورم می‌کند. شب دوبار لباس عوض می‌کند: قبل و بعد از تک‌گویی دراز و مبهمش. گرگ‌ومیش و سپیده‌دم ذوق‌زده‌ام می‌کنند، چون درطی این مراحل حس‌هایم دیگر به جاذبه پاسخ نمی‌دهند، چشم‌انتظاری‌هایم شدیدتر می‌شوند؛ سرگردان از خود می‌پرسم: «بعد از این چه خواهد شد؟»گرگ‌ومیش موهبت طبیعت است که مرا آمادۀ استقبال از شب یا پس‌زدن آن می‌کند؛ تا کارهای شبانه‌ام را سامان بدهم، پیش از خودکشی یا پس از اینکه دکتر می‌گوید: «فقط یک ماه دیگر وقت داری». سپیده‌دم به من امکان می‌دهد وداعم را با شب طولانی کنم، همین‌طور فرایند بیداری‌ام را با فجر که رنگ آزادی و نوزایی دارد. حال دنیایی را تصور کنید که محروم از چنین گذارهای ظریفی است، دنیایی که شب در یک آن به‌سرعتِ تیغ گیوتین محو می‌شود و روز در یک چشم برهم زدن ظاهر می‌شود. دیوانه می‌شویم؛ می‌میریم.من اینجا در روز بارها و بارها سرنوشتم را حجاری می‌کنم، اما در شب سرگرم بازآفرینی زندگی در ذهنم می‌شوم. شب‌های من نیز همچون رمانی خوش‌ساخت آغاز، بدنه و پایانی دارد. آرزو دارم آن‌ها را با لذت و خوشی بخوانم یا، گاهی ورق‌زنان، با آن‌ها بازی کنم؛ یا اگر لازم شد کتاب را داخل شعله‌های آتش بیندازم و بجنگم. با شب به جنگ برخیزم و فریاد بزنم: «بیا جلو، روزم را بساز!»این که با شب چه کار باید کرد بستگی به این دارد که چه درکی از شب داریم. اگر من شب را معبد می‌بینم، ممکن است با تصاویری از امنیت و راحتی لانه‌ای فراهم کنم که به‌زودی خودم را درونش جا می‌دهم و می‌خوابم یا ممکن است درحالی‌که روی زمین خالی دراز کشیده‌ام به چشمانم دستور بدهم کاملاً باز بمانند. اگر شب را نوعی مسیر ببینم، ممکن است به دل این مسیر پرخطر بزنم، در آن سیاحت کنم، گم بشوم یا خوابگردی و بندبازی کنم. اگر شب استاد رمزگشایی از شگفتی‌ها باشد، می‌توانم آکوردیون بی‌پایانش را بگیرم و شروع کنم به نواختن آهنگ ترانۀ بی‌پایانش. از پشت میزتحریرم برمی‌خیزم و یک صفحه دیسک روی گرامافون می‌گذارم؛ آهنگ «سونات مهتاب» اثر بتهوون که در سال ۱۸۰۱ ساخت و یک سال بعد به شاگردش کنتس جولیتا گیچاردی تقدیم کرد و ویلهلم کمپف تفسیرش کرده است. جای بسی شگفتی است که صفحۀ هشتادسالۀ من، میراث والدینم، حتی یک خراش برنداشته است. برای ورود به فصل بعدی به این آهنگ نیاز دارم، آهنگی که با نت‌های مکرر منتهای سکوت شروع می‌شود. نقطۀ شروعم با سرخوشی است. وقتی در آغوشش می‌گیرم، خوابم توأم با سرخوشی است. از پای درآمده‌ام. بیایید، مرا جایی ببرید، هرجایی! من به‌راحتی قانع می‌شوم و تسلیم خواهم شد زیرا به هر دو شما اعتماد دارم، شب و خواب.«به خواب فرو رفتن» عبارتی خوش‌ساخت است؛ درحالی‌که روی فلات مرتفع روز سیر می‌کنیم بی‌خبر به سوی پرتگاه این فلات می‌رویم. و فرو می‌افتیم. به داخل درۀ شب، یا به دشت سردش، یا جنگل بکرش‌، یا بیابانش. این یک انتخاب است: اگر بخوابم، هرگز نخواهم فهمید شب در کسوت موجودی زنده که روی دوپای خود می‌ایستد چه‌چیزی برای پیشکش دارد. چیزی که خواهم فهمید فقط چیزی است که شب هنگامی که با او می‌خوابم پیشکش می‌کند: یکی از هزاران هزار چیزی است که قادر است هدیه کند.ما نزدیک به یک‌سوم عمرمان را در خواب می‌گذرانیم و یک‌سومِ این مدت نیز رؤیا می‌بینیم. یکی از رؤیاهای محبوب من زیاد تکرار می‌شود: خواب می‌بینم داخل خانه‌ای کوچک در خیابان لاپلاس پاریس رفته‌ام، که در آن چهل‌وپنج سال کارگاه هنری غیرقانونی و دوست‌داشتنی‌ای را اشغال کرده‌ام. (گفته بودند که برای زندگی‌کردن خیلی کوچک است.) فقط اینکه خانه همیشه عوض می‌شود و استودیو هیچ‌وقت همان قبلی نیست. چنین رؤیایی را ورلن [شاعر فرانسوی] نیز تجربه کرده بود: «همواره این رؤیای عجیب و اثرگذار را می‌بینم/ رؤیای زنی ناشناس که دوستش دارم و دوستم دارد/ و او هربار همانی نیست که پیشتر بود/ کاملاً زنی دیگر هم نیست».دربارۀ موضوع عجیب لذت جسمانی‌ای که رؤیاها ارزانی‌مان می‌کنند، هرگز نمی‌توانم خودم آن را برانگیزم. لحظه‌های جنسی لطیف و شیرین به‌میل خود می‌آیند. همین‌طور لذت ذهنی. از فراخوانده شدن سر باز می‌زند، مگر اینکه خودش بخواهد. هیچ‌وقت خواب نمی‌بینم که روی سیم مرتفع راه می‌روم، کاری که لذت زندگی‌ام است. نزدیک‌ترین تجربه‌ام رؤیای پرواز انسان است: خواب می‌بینم بر بالای تپه‌ای گِرد ایستاده‌ام و بااینکه بال ندارم به پایین تپه می‌دوم، از زمین بلند می‌شوم و به پرواز درمی‌آیم – عکس مشهور اوتو لیلیِنتال را تصور کنید که هنگام پرواز آزمایشی با یکی از کایت‌های اختراع خود در سال ۱۸۹۵ گرفته شده است (و از نخستین عکس‌های گرفته‌شده از پرواز هوانوردان به شمار می‌رود). رؤیای چنین شادی نایابی معمولاً به این شکل است که بالا می‌روم و اوج می‌گیرم و طولی نمی‌کشد که تا نزدیکی لبۀ پرتگاه فرود می‌آیم، سپس با شیرجۀ دوباره به هوا پرواز می‌کنم (انسان عادی در آن لحظه به کام مرگ سقوط می‌کند).شب در گوشم نجوا می‌کند: «چرا، چرا، چرا؟ چون نمی‌خواهم سرخوشی هوایی روزانه‌ات به‌هنگام بندبازی را با تکرار آن در قلمرو خودم خراب کنم».موومان سوم و پایانیِ سونات آغاز می‌شود، سفری تندوتیز که در نزدیکی نقطۀ پایانی به سوی چند نت منحرف می‌شود و از پله‌های سکوت پایین می‌آید. (توصیه می‌کنم در اینترنت تفسیر کمپف از موومان سوم را جست‌وجو کنید: هفت دقیقه و سی‌وسه ثانیه اجرای باشکوه که در طول آن احساسات غنایی و استادی بتهوون در چهرۀ رهبر ارکستر نمایان می‌شود.)من به‌دعوت درنگِ بالا (موسیقی تصویرساز است) نسخه‌ای از یکی از نقاشی‌های شب رالف آلبرت بلِیکلاک [نقاش آمریکایی] را به‌نام «مهتاب، اردوگاه سرخ‌پوست‌ها»۲ پیش رویم می‌گذارم. درختانی بلند و خوش‌جامه در قطعه‌ای از خاکِ سیاه ریشه دوانده‌اند، جایی که سایۀ ایستادۀ انسانی دیده می‌شود. در زمینۀ رودی نیمه‌بیدار و با جریانی آرام مسیرش را پی می‌گیرد – با نگاهی دوباره شعله‌های کم‌نور آتشی محقر کنار چادری در سمت راست و چند نفر دیگر مشخص می‌شود. نسیم ملایمی که در شاخه‌ها احساس می‌کنم مرا به یاد این شعر والتر د لا مِر [شاعر و نویسندۀ بریتانیایی] می‌اندازد: «اینک ماه آرام و ساکت/ با پای‌افزار سیمینش شب را درمی‌نوردد». اجازه می‌خواهم واژۀ ماه را با رود جایگزین کنم تا شعر با نقاشی رازآلود من هماهنگ شود.شب حق انتخاب نیز به انسان می‌دهد. می‌توانید از خوابیدن خودداری کنید؛ سروری مفرط که برای من مزۀ تند زنجبیل و انبه و توتیای دریایی را می‌دهد. بیدارماندن یعنی فریب‌دادنِ روز بی‌شهامت و بی‌سخاوت برای ربودن بخشی از زمان آن. به معنایی، بیدارماندن فریب‌دادن شب نیز هست، چون از ما انتظار دارد بخوابیم.وقتی با بی‌صبری کودکانه، نه بچگانه، تاریکیِ بلندپرواز را همبازی خود می‌گیرم و تمام شب بیدار می‌مانم، نوشتن را برمی‌گزینم. احساسات یک یاغی بر من چیره می‌شود، اما تا وقتی چشمانم به خواب نروند تسلیم را فراموش می‌کنم.گزینۀ دیگر را «نصف-نصف» می‌نامم: در میانۀ شبْ بی‌برنامه بیدار می‌شوم،‌ چون قابل برنامه‌ریزی نیست. میل به ادامه‌دادن کاری که با پایان‌یافتن روز ناتمام مانده است باعث می‌شود ناگهان بیدار شوم و بی‌صبرانه کارم را از سر بگیرم. مثلاً دیروز ساعت چهار صبح ترفندی را اصلاح کردم که شب قبلش فکرم را مشغول کرده بود.با زیاد نخوابیدن، از شب به نفع خودم استفاده می‌کنم. شب همدستم می‌شود. حاصل چیست؟ نتایج همیشه عالی‌اند. ولی مانند قاپیدن چوبی که شعبده‌باز نامرئی به هوا پرتاب می‌کند، وقتی شب به من علامت می‌دهد که بخوابم درخواستش را می‌گیرم و معمولاً اجابت می‌کنم، به‌احترام نصیحت فرانسیس کوارلز [شاعر انگلیسی]: شب را به‌اندیشه از پا در نیاور.به‌وقت رقص با شب و خواب، سبک دلخواهم گونه‌ای رقص دوگام است که مرا به خواب می‌برد. ذهنم را رها می‌کنم تا به کاوش مشغول شود و فتح کند. همواره کارهایی باورنکردنی می‌کند و نشان می‌دهد ضرب‌المثل انگلیسی قرن‌شانزدهمی که می‌گوید «شب با خود حکمت می‌آورد»۳ چقدر حکیمانه است. فعالیت بخش‌هایی از مغز که تفکر ما را به امور آشنا و منطقی محدود می‌کنند در مرحلۀ رِم۴ خواب بسیار کم می‌شود. من با بهره‌گیری از این پدیده در خوابم به حل مسأله می‌پردازم.دستور کار ساده است: وقتی که چیزی نمانده خوابم ببرد، یک مسألۀ حل‌نشده، فقط یکی، زیر بالشم می‌گذارم. به‌محض اینکه خواب عمیق ذهنم را از دنیای بیرون فارغ می‌کند، ناخودآگاهم سکان را به دست می‌گیرد و مسیر درست را تعیین می‌کند. جواب مسأله از فضای بیرون به حرکت در می‌آید و وارد گرداب درونم می‌شود. هنگامی که این حرکت از جنبش می‌ایستد، بیدار می‌شوم. چشمانم باز می‌شوند. باید بی‌درنگ جواب آمادۀ ناخودآگاهم را یادداشت کنم (به‌خاطر همین همیشه کنار تختم قلم و کاغذ دارم) وگرنه همه‌چیز زیر نور مهتاب بر باد می‌رود.اما شب قادر و بزرگ‌تر از آن است که انسان جرأت تحمیل سلیقه، سمت‌وسو یا حتی زمان‌بندی به‌دلخواه خود داشته باشد. هرچه پیش آید می‌پذیرم و صبر می‌کنم. به‌محض دریافت هدیۀ شب (اغلب به‌شکل چیزی مرئی، عکس، نقاشی یا صحنه‌ای متحرک)، پاسخم رایحه‌ای دلخواه است – مثلاً برای رنگی خاص. دعوت من باید به‌ظرافت کایت‌سواری باشد که برای ایجاد تغییری نامحسوس در جهت‌گیری‌ها وزنش را اندکی جابجا می‌کند – اگر خدا بخواهد و بادهای شبانه همیاری کنند. چون اگر رایحه بی‌حرمتی کند، ممکن است شب قلم‌مو‌هایش را جمع کند، پردۀ نقاشی‌اش را لوله کند و بی‌خبر کارگاه هنری‌ام را ترک کند.اکنون به قطعه‌ای از مودست موسورگسکی [آهنگساز روس] گوش می‌دهم که در سال ۱۸۶۷ ساخت اما در تمام عمرش هیچ‌وقت آن را نشنید: آهنگ «شبی بر فراز کوه سنگی»، داستان وحشت، خیانت، خشونت و مرگ. متن توفانی موسیقی، نقاشی‌های سیاه فرانسیسکو گویا [نقاش اسپانیایی] از جادوگرانِ درحال رقصِ بدریخت و گروتسک را تداعی می‌کند. تسلیم موسیقی، تصاویر آن و ترس می‌شوم.ترس شبانه؛ بی‌اختیار شدن؛ شب را مرگ دیدن؛ ترس از مردن؛ ترس از اتصال کوتاه، از شوک الکتریکی، از شکنجه؛ ترس از ناشناخته‌ها، از رویارویی‌های آن‌دنیایی، از هیولاها؛ ترس از کابوس‌های شبانه.کابوس‌هایی که خفگی، بی‌وزنی و سنگینیِ حرکت، یا برعکس، حرکت ناگهانی با خود دارند. گاهی مانند بادکنک بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوم یا تمام خونم مکیده می‌شود یا به اغما می‌روم. و ترس از کابوس در کابوس.دیشب به حبس نامشروط محکوم شدم. به‌طور اتفاقی، درِ سلولم نیمه‌باز رها شده بود. آیا تله بود؟ پاورچین پاورچین بیرون رفتم و وارد راهرویی دراز شدم که تبدیل به دالانی شد که به دالان‌های بیشتر و بیشتری ختم می‌شد. گویی چیزی وادارم می‌کرد راهم را ادامه بدهم. درحالی‌که شب در آن زیرزمینِ غول‌مانندش دالان‌های بیشتری پیشِ رویم می‌گذارد (که برخی را با ناخن‌‌هایم می‌کَنم، مثل کرم)، به یک چندراهی می‌رسم، گویی درون نقاشی‌های گوستاو دوره از دوزخ دانته یا تصویری خیالی از موریس اِشر [نقاش هلندی] هستم. کدام دالان را انتخاب کنم؟ حدس می‌زنم. اگر سعی کنم از همان راهی که آمدم برگردم، به دالان‌های بیشتری کشیده می‌شوم، به شریان‌های تاریک بیشتر، به صدها عدد از آن‌ها، مانند نمودارهای سرخرگی و سیاهرگی که در کلاس‌های آناتومی مجبورم می‌کردند مطالعه کنم.تمیزدادن واقعیت از خیال در دل کابوس چنان طاقت‌فرساست که عرق از سر و رویم جاری می‌شود. یقین دارم هیچ راه برگشتی نیست، اما همچنان برای خلاص‌شدن از این کابوس شبانه می‌جنگم. غرق مرور افکارم هستم و چیزی به پایان آهنگ رعدآسا نمانده که ناقوس‌های کلیسا زنگ آرامش سر می‌دهند – توفان پشت سر گذاشته شده است. گاهی شب همچون کفتاری بدطینت گاز می‌گیرد و رها نمی‌کند. تصور کنید تمساحی به‌شدت گرسنه شما را تا ته مردابش بکشد، شش‌هایتان را با آب گل‌آلود پرکند، شما را یکجا ببلعد و راحت هضمتان کند. اما درحالی‌که باحرارت زیاد مبارزه می‌کنید، بدانید که شب نمی‌تواند، نمی‌خواهد و نخواهد خواست شما را نابود کند. او می‌خواهد شما برای کابوس‌های آتی زنده بمانید؛ و با اضطراب، وحشت و شکنندگی شما سرگرم شود.آیا شب‌ها کابوس می‌بینید؟ من می‌بینم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فیلیپ پتی نوشته است و برای اولین بار در شمارۀ زمستان ۲۰۱۹ لهفام کوارترلی با عنوان «Nocturnal Howling» به انتشار رسیده است و سپس در وب‌سایت همین مجله بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «زوزه‌های شب» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• فیلیپ پتی (Philippe Petit) بندباز و اهل فرانسه است. او نود بار در سراسر دنیا بندبازی کرده است. و هنرمند مستقر در کلیسای جامع سنت جان در نیویورک و مؤلف ده کتاب است، ازجمله کتاب‌های دسترسی به ابرها: بندبازی من بین برج‌های دوقلو (To Reach the Clouds: My High-Wire Walk Between the Twin Towers) و خلاقیت: جنایت بی‌نقص (Creativity: The Perfect Crime).[۱] استیکس (Styx) در اساطیر یونانی الهه و رودی است که مرز بین زمین و عالم زیرزمینی مردگان را تشکیل می‌دهد [مترجم].[۲] Moonlight, Indian Encampment[۳] این ضرب‌المثل (Night brings councel) از منظومۀ حماسی ملکۀ پریان اثر ادموند اسپنسر به سال ۱۹۵۰ در زبان انگلیسی رایج شد. این اصطلاح را معمولاً در مواردی استفاده می‌کنند که کسی بخواهد تصمیم مهمی بگیرد یا مسألۀ دشواری را حل کند. منظور ضرب‌المثل این است که خواب و آرامش و خلوت شب باعث می‌شود ذهن انسان خوب کار کند [مترجم]. [۴] REM ]]> فیلیپ پتی ادبيات‌وهنر Sun, 27 Jan 2019 05:13:58 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9274/ آیا کاریکاتورها می‌توانند ما را از غم نجات دهند؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9261/ دن واسرمن، بوستون گلوب — سوگوارانی که در مراسم ختم، هفتم، یا تشییعِ کسی شرکت می‌کنند غالباً سعی می‌کنند لطیفه‌هایی التیام‌بخش از فرد درگذشته نقل کنند. اما این حکایات و لطیفه‌ها معمولاً طفره‌ می‌روند از اشاره به جزئیات دقیق فوت او، یا سختی‌های حمل‌شده بر آدم‌هایی که او را پرستاری می‌کردند.کاریکاتوریستی به نام رُز چَست، در کتاب خاطرات مصور خود، به نام نمی‌شود دربارۀ موضوع خوشایندتری صحبت کنیم؟۱، در ذکر خاطرات خود از سال‌های آخر زندگی پدر و مادرش، ادب را کنار می‌گذارد و دربارۀ مسائل عمیق و خنده‌دارتری صحبت می‌کند که غالباً نویسندگان به آن‌ نمی‌پردازند.چست، که کاریکاتوریست مجلۀ نیویورکر است، گزارشی ملموس، پرمایه، و به‌شدت خنده‌دار از زوال جسمی و روحی و فوت پدر و مادرش در دو سال آخر زندگی‌شان رقم زده و از تلاش‌های دلسوزانه و مشفقانۀ خود برای تحمل‌پذیر کردن روندِ سفر ابدیِ آن‌ها گفته است.این کتاب، مجموعه‌ای از یادداشت‌های روزانه است، اما می‌تواند به‌عنوان یک کتاب راهنمای خودیاری هم باشد، برای آن‌هایی که دچار مصائب سال‌های آخر زندگی پدر و مادرشان هستند. اولین کسی که این کتاب به دردش می‌خورد خودِ چست است، فرزند پدر و مادری به‌شدت عصبی که در سال پنجم تحصیلشان همدیگر را دیده و در بیست‌سالگی ازدواج کرده بودند. زمانی که آن‌ها دیگر قادر به مراقبت از خودشان نبودند، کار چست این شد که آن‌ها را از منزل بروکلین‌شان -که ۴۸ سال باهم در آن خانه زندگی کرده بودند- به‌زور بلند کند و به خانۀ سالمندان ببرد. در این کتاب از آن خانه سالمندان تحت عنوان «همان‌جا» یاد شده است.دردسر چست فقط این نبود که خواهر و برادری نداشت که بار این وظایف را با آن‌ها قسمت کند. وقتی والدینش داشتند به تولد ۹۰ سالگی‌شان نزدیک می‌شدند، او بیشتر از یک دهه بود که به ملاقاتشان نرفته بود. چست، در خاطرات دوران کودکی‌اش، مادرش الیزابت را با اوقات‌تلخی‌ها و خشم‌هایش یاد می‌کرد. «انفجار چست» لقبی بود که مادرش باافتخار به طغیان‌‌های خودش لقب داده بود.حتی به شوهرش، جورج، که مردی ‌خون‌گرم اما بی‌دست‌وپا بود می‌پرید. مردی که از اداره‌کردن امور سادۀ روزمره مثل عوض‌کردن یک لامپ هم ناتوان بود. پدر و مادرش بار خود را بر گردن یکدیگر می‌انداختند و دراین‌بین وجود دخترشان را هم پر کرده بودند با ترس از مردم و مخاطراتی که بیرون از چاردیواری آن‌ها در کمین است. چست در ۱۶سالگی به کالج گریخت و سپس وقتی متأهل شده بود و صاحب فرزند بود به ایالت کنتیکت نقل‌مکان کرد.وجه تسمیۀ کتاب هم از امتناع آن‌ها از بحث دربارۀ سال‌های پیشِ‌رو و عجزشان اتخاذ شده. فقط یک سری از اتفاقات و وضعیت‌های اورژانسی پزشکی موجب فروریختن این دیوارهای حاشا می‌شد. در چنین مقطعی، دختر گزیری از برعهده‌گرفتن زندگی پدر و مادرش نداشت و آن‌ها هم چاره‌ای نداشتند جز پذیرش این نقش دخترشان. و هیچ‌کدامشان هم از این تقسیم کار جدید خاطر خوشی نداشتند.به‌رغم اینکه خودش کوله‌باری پر از تشویش داشت، اما در جمع‌وجورکردن اوضاع پدر و مادرش موفق بود و توانست توجهی را که آن‌ها لازم داشتند نصیبشان کند. قلم او برایش از مهم‌ترین ابزارهای نجات‌بخش بود. یادداشت برمی‌داشت و طرح می‌زد. آن‌قدر طرح می‌کشید تا بتواند سلامت عقلش را برای رتق‌وفتق امور جماعتی که متولی‌شان شده بود حفظ کند. داروهایشان، وقت دکترشان، مراقبت‌های خانه‌شان و...چست در نوشتارش مماشات و کنایه‌گویی را چندان برنمی‌تابد. حتی فضولات پیرها را تشریح می‌کند: ترکیبی از چرک و کثافات و چربی که در خانۀ افراد سالخورده جمع می‌شود، وقتی که دیگر توانایی یا رغبت انجام نظافت‌‌های روتین زندگی را ندارند. خوانندگان را در خانۀ سالمندان گردشی می‌دهد و آن‌ها را متوجه نوشتۀ دلکش و درعین‌حال سورئال روی تابلوی اعلانات می‌کند: «امشب تم سالن غذاخوریِ شام فضای باز است». او طرح‌هایی از ارتباط والدینش با واقعیات زندگی می‌کشید که این واقعیات روزبه‌روز به خیال و وهم آمیخته می‌شدند. زمانی که پدر و مادرش به «همان‌جا» نقل‌مکان می‌کنند، او به جایگاه اجتماعی شهروندان ارشد در این‌گونه اتاق‌های نشیمن اشاره می‌کند: برپایی مجدد دبیرستان، با این تفاوت که اینجا به‌جای بچه‌ها بیماران آلزایمری دوست‌نداشتنی حضور دارند.این کاریکاتوریست البته از خودش هم فروگذار نمی‌کند. صراحتاً به ترس مداومش از تمام‌شدن پول والدینش اشاره می‌کند. حتی به حسادتش اذعان می‌کند، وقتی می‌بیند مادرش گویی به بهیار خانۀ سالمندان بیشتر علاقه دارد تا به او. چست ماتریسی از نقش دخترپرستار ساخته بود که حاصل تضاد بین شخصیت روحانی «گالانت» و شخصیت شاخ‌دار «گوافوس» بود.۲ اولی والدینش را برای تمام آسیب‌هایی که به جوانیِ او وارد آورده بودند بخشیده بود و دومی از چرندی که چهل سال پیش رخ‌داده هنوز با غیظ فراوان به خود می‌پیچید. خوانندگان مجلۀ نیویورکر حتماً قلم خش‌دار و عصبی چست را خواهند شناخت، قلمی که به‌خوبی در این قالب ساده کاربرد داشته، تا شهرفرنگی از نقوش غریب ساخته شود و در آن والدینی را ببینی، که ابتدا ذره‌ذره و سپس به‌یک‌باره از دست می‌روند. در کارش، سیاه‌قلم را با رنگ‌آمیزی رقیقی غنا بخشیده که سبب شده گویی طرح‌ها از صفحه بیرون بزنند. حتی گاهی در استفاده‌ای غریب مضمونی دردناک را با طراحی پاستل نقش‌بندی کرده است.در میانه‌های کتاب، چست مدیوم‌ها را تغییر می‌دهد. یک سری عکس رنگی می‌آورد، عکس از وسایلی که والدینش برجا گذاشته بودند؛ والدینی که اهل جمع‌کردن خرت‌وپرت و اشیای بی‌ارزش بودند؛ عکس‌هایی از کشوهای فراموش‌شده در طول زمان، که لوازم‌التحریرهای نیمه‌استفاده در آن بود؛ عکس از کابینت داروها، که پر بود از ملزومات داروییِ یک خانۀ چند ده‌ساله؛ کمدها و میزهایی پر از ابزارهای فراموش‌شده؛ عینک‌ها و سالنامه‌ها و کیف‌دستی‌ها. چست علاقه‌ای به نگه‌داشتن خود این اشیا نداشت، ولی دست پدر و مادرش را احساس می‌کرد که از گور تاریخ بیرون مانده بود. برای او و خوانندگانش، این عکس‌ها در ثبت لایه‌های زیرین زندگی خانوادگی این زوج موفق بوده‌اند.دو سال پس از فوت پدرشان، این دختر در کنار بستر مادر ناتوان می‌نشست. مادری تند و متحکّم، که در اغلبِ سالیان زندگی چست، او را مرعوب کرده بود. چست این‌بار هم سراغ قلمش می‌رود، اما این مرتبه خبری از غلو و ساده‌سازی کاریکاتورکشیدن برای خوشایند ارائۀ واقع‌گرایانه نیست. نه خبری از شوخی هست و نه خبری از بعد کمیک.دو ماه تمام، او نقاشی‌‌های سیاه‌قلمی از الیزابتِ خفته کشید، ده‌دوازده طرحی که در کتاب هم آمده؛ طرح‌هایی از جزئیات دهان و ابروهای او؛ ابروهای درهم‌کشیدۀ او. پرترۀ نهایی، با این کلمات پایان داده شده: «مادرم در ساعت ۲:۲۸ از دنیا رفت».در خاتمۀ کتاب، این کاریکاتوریست به تصویر کمد رجوع می‌کند؛ این‌بار تصویر از کمد خودش، که در آن خاکستر والدینش را نگه می‌دارد. او حضورشان را موجب تسلا می‌یابد. هرچند که همچنان در حال التیام‌دادن زخم‌هایی‌ است که در کودکی از آن‌ها خورده. اما او راهی برای مراقبت از والدینش یافت و، درواقع، در این امر داشت از خودش مراقبت می‌کرد. سرویس‌های برگزاری یادبود به‌دنبال فراهم‌آوردن چیزی هستند که هم، برای سخنرانان مراسم یادبود، راهنما باشد و هم، برای عزاداران، تسلا. سوگنامۀ مصور و فاخرِ چست، در عین ویرانگری، بسیار مایۀ قوت قلب است؛ هر دو نیاز را توأمان برآورده می‌سازد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Chast, Roz. Can't We Talk about Something More Pleasant?: A Memoir. Bloomsbury Publishing USA, 2014پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دن واسرمن نوشته است و در تاریخ ۳ مۀ ۲۰۱۴ با عنوان «Can’t We Talk About Something More Pleasant? by Roz Chast» در وب‌سایت بوستون گلوب منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ دی ۱۳۹۷ با عنوان «چگونه می‌شود از غم‌انگیزترین لحظه‌ها کاریکاتور کشید؟» و ترجمۀ حمید ضرابی منتشر کرده است.•• دن واسرمن (Dan Wasserman) از سال ۱۹۷۵ است که برای صفحۀ سردبیری بوستون گلوب کارتون می‌کشد. او تابه‌حال دو مجموعۀ نقاشی به نام‌ها «قاب شده بودیم» و «خط کاغذ» منتشر کرده است. مشهور است که نقاشی‌کشیدن واسرمن سریع‌تر از تایپ‌کردن اوست.[۱] Can’t We Talk About Something More Pleasant[۲] گالانت و گوافوس دو شخصیت کمیک و کارتونی آمریکایی‌اند. گالانت نقش شخصیت خوب ماجرا را بر عهده دارد و گوافوس همواره خطا می‌کند. گری کلیولند مایرز نویسندۀ این داستان‌های کمیک است [مترجم]. ]]> دن واسرمن ادبيات‌وهنر Tue, 15 Jan 2019 04:53:33 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9261/ وقتی به‌جای تجربه‌کردن زندگی از آن عکس می‌گیریم، چه چیزی را از دست می‌دهیم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9244/ ربکا مک‌میلان، کانورسیشن — در کنفرانسی در ۱۴ ژوئن، نیکولا مندلسون، یکی از مدیران فیس‌بوک، پیش‌بینی کرد که این شبکۀ اجتماعی در ظرف پنج سال آینده «تماماً ویدئو» خواهد شد.او گفت: «سال‌به‌سال شاهد کاهش متن‌ها هستیم. اگر قرار بود شرط ببندم، می‌گفتم: ویدئو، ویدئو، ویدئو».در این حین، مقاله‌ای که به‌تازگی در نیویورک تایمز منتشر شده است، زندگی گروهی از جوانان اهل مهمانی را گزارش می‌کند که اسم خودشان را گروه «اسنپ پک» گذاشته‌اند. این گروه برنامۀ شب‌هایشان را حول محورِ گرفتنِ عکس‌هایی تنظیم می‌کنند که بتوانند با دنبال‌کنندگانشان به اشتراک بگذارند. گزارشگر توضیح می‌دهد:برای آن‌ها، گرفتن عکس و ویدئو از طریق اینستاگرام و اسنپ‌چت راهی برای به‌یاد‌سپردن شب نیست، بلکه رویداد اصلی شب است.این دو روایت به نتیجۀ یکسانی منجر می‌شود: تصاویر دارند مسلط می‌شوند.تصاویر، بیش‌از‌پیش، به بخش مهمی از رابطه با دیگران، تأییدشدن و ثبت‌کردن تجربه‌های جدید تبدیل شده‌اند. و بااینکه ممکن است به نظر بیاید که بارانِ رنگ‌ها و پیکسل‌ها و صورت‌ها و چشم‌اندازها فقط تخیلات ما را غنی‌تر می‌کند و رابطه‌مان را با جهان بهبود می‌بخشد، به نظر می‌رسد که خلاف این موضوع در حال رخ‌دادن است.مری پایلونِ روزنامه‌نگار، در مقاله‌اش «اینستاگرام تعطیلات را نابود می‌کند»، شرح داد که چگونه، زمانی‌که از معبدی در کامبوج بازدید می‌کرده، دریایی از گردشگرانْ مشغول گرفتنِ عکس بی‌نقص و به‌اشتراک‌گذاشتن آن بودند و عجیب آنکه «هیچ‌ کس واقعاً حضور نداشت».درحقیقت، میل شدید و ناگزیر به نشان‌دادن بی‌درنگ و الکترونیکیِ خودْ پدیده‌ای است که منحصراً دوران دیجیتال ما ممکن کرده است. بله، داشتن قابلیتِ به‌اشتراک‌گذاری تصاویرِ بیشتر با مخاطب گسترده‌تر مزیت‌هایی هم دارد، اما تمایل روزافزون به ثبت و ارسال این تصاویر جای تمرکز ساده و رابطۀ مستقیم انسانی را گرفته است.باوجوداینکه ممکن است ارزیابی دقیق این تغییر دشوار باشد، پژوهشگران در رشته‌های متفاوت در حال مشاهده و فهمیدن پیامدهای آن‌اند. زندگی در حباب خودنگرشری ترکلِ روان‌شناس در کتاب باهم تنها۱ می‌نویسد: در قرن بیست‌ویکم «زندگی در حباب رسانه طبیعی شده است».با کمک تلفن‌ها و کامپیوترهایمان، فارغ از اینکه کجاییم یا پیش چه کسی هستیم، دائماً با دیگران در ارتباطیم و با آن‌ها تعامل می‌کنیم. اما عکس‌گرفتن و تولید ویدئو بخش اصلی این تبادل دیجیتالی شده است.جان آر. سولر، استاد روان‌شناسی، عکاسی و به‌اشتراک‌گذاری مداوم عکس را در حکم طلب تأیید تفسیر می‌کند. او می‌نویسد:هر وقت عکسی را به اشتراک می‌گذاریم، امیدواریم دیگران جنبه‌هایی از هویتمان را که در آن تصویر جای داده‌ایم تأیید کنند. دانستن اینکه دیگران می‌توانند این تصویر را ببینند قدرت عاطفی بیشتری به آن می‌بخشد. گرفتن بازخورد از دیگران این حس را به وجود می‌آورد که عکس واقعی‌تر است.در جست‌وجوی تأیید دیجیتالی، حتی تجربه‌های معمولی هم به خوراک عکس تبدیل می‌شوند.به‌جای اینکه حضور داشته باشیم، یعنی جایی که هستیم باشیم (و واقعاً مشاهده‌اش کنیم)، مایلیم که از همۀ تجربه‌های زیسته به‌مثابۀ فرصتی برای بازنمایی و بیان بصریِ خودمان بهره ببریم. بخشی از مشکل این نوع از مستندنگاریِ مصرانه مرز باریک بین بازنمایی یا بیان و بازاریابی یا کالایی‌کردن زندگی روزمره -مثل گروه «اسنپ پک»- است.اساساً احتمال دارد مجموعه‌ عکس‌های شخصی، که از طریق اپلیکیشن‌هایی مثل اینستاگرام و فیس‌بوک تبلیغ می‌شوند، به ابزاری برای خودتبلیغی بدل شوند. توانایی سنجش مداوم بازخورد عمومی برای هر عکسی که ارسال شده کاربران را قادر می‌کند، و شاید تشویقشان می‌کند، که، در نهایت صرفاً برای به‌حداکثررساندن واکنش مثبت، بازنمایی بصری زندگی خودشان را دستکاری کنند.تریسی الووی، استاد روان‌شناسی دانشگاه فلوریدای شمالی، می‌نویسد: «هر فرد خودشیفته به برکه‌ای نیاز دارد که تصویرش را منعکس کند. درست مثل نارسیس، که به برکه‌ای خیره شد و زیبایی‌اش را تحسین کرد، شبکه‌های اجتماعی، مثل فیس‌بوک، به برکۀ دوران مدرن ما تبدیل شده‌اند».الووی و گروهش، در پژوهشی در سال ۲۰۱۴، ارتباط بین استفاده از فیس‌بوک و همدلی را بررسی کردند. آنان دریافتند، باوجوداینکه عواملی در شبکه‌های اجتماعی وجود دارد که رابطۀ اجتماعی را تقویت می‌کند، ویژگی‌های تصویرمحورِ پلتفرم -قابلیت به‌اشتراک‌گذاری تصویر و ویدئو- خصوصاً درخودفرورفتگیِ ما را بیشتر می‌کند.خلاقیت به تمرکز نیاز دارداما اینکه بارها از تجربه‌هایمان در زمان واقعی فاصله بگیریم تا گوشی‌های هوشمندمان را درآوریم -و بعد تصویر را قاب‌بندی کنیم، عکاسی کنیم، از فیلترها استفاده کنیم و آن را ارسال کنیم- تأثیر نامطلوبی دارد و توجهمان را برهم‌ می‌زند. منظورم از توجه نه‌فقط توانایی مشاهدۀ دقیق بلکه توانایی تمرکز و دقت طولانی‌مدت هم هست.نیکلاس کار، نویسندۀ حوزۀ فناوری، در کتابش، کم‌عمق‌ها: اینترنت با مغز ما چه می‌کند؟۲، دربارۀ انعطاف‌پذیری عصبی۳ صحبت می‌کند، که توانایی شبکۀ عصبی ما برای تغییر در برابر واکنش به محرک‌هاست.او به‌ویژه دربارۀ شیوه‌هایی بحث می‌کند که ذهنمان، در واکنش به مشغولیت بی‌وقفه با فناوری دیجیتال، تحول پیدا کرده است. دربارۀ جست‌وجو در اینترنت می‌نویسد: «وقفه‌‌های پی‌درپیْ افکارمان را پراکنده و حافظه‌مان را ضعیف و ما را عصبی و مضطرب می‌کند». وقفه‌های مکرر برای ارسال تصاویر و دنبال‌کردن نحوۀ پذیرفته‌شدنشان هم به همین ترتیب احتمال دارد توجهمان را منحرف کند و اضطراب را افزایش دهد.درنتیجه، احتمال دارد جنبه‌های دیگر محیط و تجربه‌هایمان را از دست بدهیم. درحالی‌که ممکن است در انجام‌دادن هم‌زمان چند وظیفه پیشرفت کنیم، توانایی‌مان برای تمرکز عمیق در زمان‌های طولانی تضعیف شده است.کار در ادامه می‌گوید:آن کارکردهای ذهنی که در رقابتِ «بقای پرمشغله‌ترین» سلول‌های مغز می‌بازند آن‌هایی‌اند که زمینه را برای تفکر آرام و خطی آماده می‌کنند، یعنی آن کارکرد‌هایی که ما برای عبور از روایتی بلند یا استدلالی پیچیده استفاده می‌کنیم، همان‌هایی که وقتی می‌خواهیم دربارۀ تجربه‌ها بیندیشیم یا در مورد پدیده‌ای درونی یا بیرونی تأمل کنیم از آن‌ها کمک می‌گیریم.به عبارت دیگر، به نظر می‌آید آن نوع از توجهی که ما، از طریق به‌اشتراک‌گذاری معمول تصویر، دائماً تقویت می‌کنیم به قیمت آن نوع از توجهی تمام می‌شود که ما نیاز داریم تا، مثلاً، به کتاب‌ها معطوف کنیم. اسون بیرکرتس، نویسندۀ کتاب عوض‌کردن موضوع: هنر و توجه در عصر اینترنت۴، ادبیات را به تمرکز پیوند می‌دهد و تأکید می‌کند که «آثار هنری شاهکارهای تمرکزند».او در ادامه می‌گوید: «تخیل ابزار تمرکز است».خلأ همدلی؟در پژوهشی که در سال ۲۰۱۳ انجام شد و رمان‌نویس‌ها از آن استقبال کردند، پژوهشگران مؤسسۀ آموزشی نیو اسکول۵ رابطه‌ای بین خواندن رمان و افزایش همدلی گزارش کردند.احتمال دارد بسیاری از استادان ادبیات (ازجمله خود من) به چنین تحقیقی بی‌اعتنایی نشان دهند، چرا که این پژوهش چیزی را تأیید می‌کند که ما سال‌هاست می‌گوییم. آثار ادبی برای ما فرصتی فراهم می‌آورند تا خلاقانه به تجربیات دیگران از جهان فکر کنیم (به‌جای اینکه نگاهی اجمالی به آن‌ها بیندازیم یا به‌سرعت مرورشان کنیم). اما فقط وقتی می‌توانیم از این فرصت استفاده کنیم که قادر باشیم توجه کنیم، یعنی زمانی‌که به خودمان اجازه می‌دهیم که سرعتمان را به قدری کم کنیم که چیزی را که مشاهده می‌کنیم جذب کنیم.باوجوداینکه برخی با این پژوهش مخالفت‌ کردند، صرف زمان برای پرداختن به نثر، شعر و حتی عکاسی بی‌تردید برای من و دانشجویانم این امکان را فراهم کرده است که بسیاری از تجربه‌ها را به‌دقت بررسی کنیم. همچنین ما را وادار کرده است که با قصد قبلی بر این تمرکز کنیم که چگونه این تجربه‌ها در رویدادهای کنونی اهمیت دارند.مثلاً کتاب تحسین‌شدۀ کلودیا رنکینِ شاعر، شهروند: یک ترانۀ آمریکایی۶، به ذهنم می‌‌رسد که هم از تصویر و هم از متن استفاده می‌کند تا به واقعیت‌های نژادپرستی معاصر آمریکا در شکل‌های بی‌شمارش بپردازد و خوانندگان را مجبور می‌کند نابرابری‌هایی که شرایط امروزی ما را ساخته است ارزیابی کنند.بیرکرتس اشاره می‌کند: «بیش‌ازپیش معتقدم که هنر، از طریق تخیل، راه ضروریِ مقابله با بحران وفور اطلاعات است».اگر بیش‌ازحد سرگرم گرفتن و تبلیغ عکسیم، یا اگر بیش‌ازحد آشفته‌ایم چرا که داریم سیل عکس‌های دیگران را دنبال می‌کنیم، بعید است از «زندگی در حباب رسانه» خارج شویم.دلمان برای اتفاقات اطرافمان تنگ می‌شود. و قادر نخواهیم بود همدلی و توجهی را به دنیا عرضه کنیم که دنیا نیاز دارد و سزاوارش است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ربکا مک‌میلان نوشته است و در تاریخ ۲۸ ژوئن ۲۰۱۶ با عنوان «What’s lost when we photograph life instead of experiencing it» در وب‌سایت کانورسیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ دی ۱۳۹۷ با عنوان «وقتی به‌جای تجربه‌کردن زندگی از آن عکس می‌گیریم، چه چیزی را از دست می‌دهیم؟» و ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر کرده است.•• ربکا مک‌میلان (Rebecca Macmillan) دانشجوی دکتری ادبیات انگلیسی در دانشگاه تگزاس است. رسالۀ دکتری او دربارۀ رابطۀ شعر معاصر و تصویر است.[۱] Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other[۲] The Shallows: What the Internet is Doing to Our Brains[۳] neuroplasticity[۴] Changing the Subject: Art and Attention in the Internet Age[۵] New School for Social Research[۶] Citizen: An American Lyric ]]> ربکا مک‌میلان ادبيات‌وهنر Tue, 01 Jan 2019 05:08:57 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9244/ پرسیدن سوالی فلسفی از پروفسور هایدگر در توئیتر http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9234/ ریچ کوهن، جوئیش‌ریویو — سال بلو در رمان هرتزوگ مردی را به تصویر می‌کشد که به جنون رسیده و کنترل ذهنش را با نامه‌نوشتن بازمی‌باید، «نامه به روزنامه‌ها، چهره‌های سرشناس، دوستان و اقوام و سرانجام به مرده‌ها؛ مرده‌های گمنامِ خودی و دست‌آخر به مردگان مشهور».جامعه‌ای که به جنون رسیده و خود را در تب‌و‌تاب یک انقلاب یا هیاهوی یک جنگ گم کرده است، کنترل سرگذشتش، یعنی آشناترین عنصری که در ذهن افرادش دارد را با خَلق ادبیات بازمی‌جوید: رمان‌ها، تاریخچه‌ها و شعرها. یک فرد یا ملت از طریق نوشتن و خواندن است که می‌تواند به بخش خاموش مغزش دست پیدا کند. ادبیات همچون ندایی در بحبوحۀ آشوب به ما می‌فهماند که هستیم و چه باید بکنیم. کسی که مطالعه می‌کند از تمرکز و توجه متفاوتی برخوردار است و ذهنی دگرگونه دارد.چه اتفاقی می‌افتد وقتی افراد از نامه نوشتن دست می‌کشند، یا وقتی کتاب‌ها در جامعه اهمیت خود را از دست می‌دهند و کتاب‌خواندن به یک سرگرمی غریب و غیرمتعارف تبدیل می‌شود؟ آنگاه که شبکه‌های اجتماعی در درجۀ اول اهمیت و بعد از آن به‌ترتیب بازی‌های ویدیئویی، نتفلیکس و آمازون‌پرایم، کانال‌های تلویزیونی و فیلم‌های سینمایی قرار می‌گیرند و در آخر کتاب‌خواندن؟ چه می‌شود وقتی نویسندگان و اندیشمندان ما گفتنی‌هایشان را به‌جای آنکه روی صفحۀ کاغذ بیاورند، در فیس‌بوک، اسنپ‌چت و توییتر بیان ‌می‌کنند؟گفته‌اند که هرتزوگ بزرگ‌ترین رمان سال بلو است. این کتاب که در سال ۱۹۶۴ چاپ شد و به‌مدت ۴۲ هفته در فهرست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز جای داشت، داستان مردی است که همسرش به او خیانت کرده است. موزس هرتزوگ که استاد دانشگاه و انسانی فرهیخته است درمی‌یابد که همسرش مادلین پونتریتر با بهترین دوست او ولنتاین گِرتباخ رابطه داشته است. گرتباخ که برای هرتزوگ دوستی محرم اسرار و خردمند بوده ناگهان در ذهنش به یک شارلاتان پست تبدیل می‌شود. این رمان علاوه‌بر این ماجرا، دربارۀ زنان و مردان، رابطۀ جنسی، نیویورک، شیکاگو و حال و هوای گرفتۀ آن‌ها هم هست. این کتاب پر از شخصیت است، دوستان دوران بچگی، روانپزشک فریب‌کار، وکیل حقه‌باز و زنی که صاحبِ یک گل‌فروشی است و لباس‌هایش هرتزوگ را به خواب و خیال می‌اندازد. در یکی از تکان‌دهنده‌ترین قسمت‌های کتاب، بلو سخنان مادرش دربارۀ جایگاه انسان در جهانِ آفریدگار را به‌ یاد می‌آورد. این پیش‌آمد به‌قدری واقعی و خاص است که به‌نظر می‌رسد برگرفته از زندگی خود بلو است:به‌خاطر آورد که در ساعات پایانی یک روز عصر، مادرش او را به سمت پنجره اتاق نشیمن برد تا پاسخ سؤالش را بدهد. او سؤالی درباره تورات پرسیده بود: حضرت آدم چگونه از خاک زمین آفریده شد. من شش یا هفت ساله بودم و او می‌خواست این مسأله را برای من ثابت کند. لباسی قهوه‌ای و خاکستری، به رنگ پرندگان آوازخوان به‌تن داشت. موهایش پرپشت و مشکی بود با موجی از رگه‌های خاکستری‌رنگ. می‌خواست از پنجره چیزی به من نشان بدهد. تنها روشنایی، نوری بود که از سپیدی برف خیابان می‌تابید. هر پنجره قابی رنگی داشت، زرد، کهربایی، سرخ، و در شیشۀ سرد پنجره پیچ و تاب‌هایی نمایان بود. کنار جدول خیابان، تیرهای قهوه‌ای و کلفت چراغ‌برقِ آن زمان، قد علم کرده بودند. بالای آن‌ها پر از میله بود با عایق‌های سبز شیشه‌ای و روی میله‌های متقاطعی که سیم‌های یخ‌زده و خمیده را بالا نگه داشته بود گنجشک‌های قهوه‌ای جمع شده بودند. سارا هرتزوگ دستش را باز کرد و گفت: «خوب نگاه کن تا ببینی حضرت آدم از چه ساخته شد». سپس کف دستش را با یکی از انگشتانش آنقدر مالید و مالید تا در کف پر چین و چروک دستش، چیز تیره‌ای‌ ظاهر شد، چیزی که به نظر هرتزوگ کاملاً شبیه خاک بود. «می‌بینی؟ حقیقت دارد».بلو برای این دگردیسیِ ادبی اسمی در نظر گرفته بود: «فراخودزندگی‌نامه»، روایتی نه از آنچه در واقعیت رخ داده بود، بلکه از معنایی که داشت و احساسی که برانگیخته بود، همچون احیا و بازیابی لحظه‌ای ازدست‌رفته. داستان‌ زندگی هرتزوگ همان واقعیت‌ زندگی بلو است از پس شیشه‌ای تار‌. او در سال ۱۹۵۶ با ساندرا چاکبازوف، همسر دومش که او را با نام ساشا می‌شناختند ازدواج کرد. ساشا ۱۶ سال از بلو جوان‌تر، زنی زیبا و پیچیده بود. آن‌ها در دفتر فصلنامۀ پارتیزان ریویو۱ که ساشا منشی آنجا بود یکدیگر را دیده بودند. پس از ازدواج به شمال ایالت نیویورک رفتند و در خانه‌ای بزرگ در هادسون ساکن شدند. بلو در کالج بارد تدریس می‌کرد و آنجا با پروفسوری دوست بود به‌نام جک لودویگ که پایی معیوب داشت. بعدها وقتی بلو در میدوِست شغلی پیدا می‌کند، ترتیبی می‌دهد که خانوادۀ لودویگ‌ها نیز با آن‌ها به آنجا بروند. بعد از این، بلو در مینه‌سوتا مشغول به کار می‌شود و تازه آن زمان می‌فهمد که ساشا و جک با هم رابطه‌ای عاشقانه داشته‌اند. ساشا ظاهراً از دست بلو عصبانی بوده و عصبانیتش هم گویا بی‌دلیل نبوده است. او بی‌وفا و بسیار درگیر خودش بود. عصبانیت بلو هنگام توصیف مادلین («هرگز درک نخواهم کرد که زن‌ها چه می‌خواهند... سالاد سبزیجات می‌خورند و خون انسان می‌آشامند») با آگاهی از اینکه خودش نیز درگیر سویی تخیلی از داستانی غم‌انگیز و پیچیده بوده است فروکش می‌کند. بلو منصف نیست، اما ادبیات است دیگر. و کارمایۀ رمان نیز همین است: خشم مردی که زنش به او خیانت کرده، مردی که به جنون می‌رسد، نه‌ صرفاً به‌سبب خیانت یا فروپاشی ازدواجش، بلکه به‌خاطر احساس تحقیر‌شدگی، احساسی که هر انسانی همیشه آن را می‌شناسد. کتاب با این جملۀ مشهور آغاز می‌شود «موزس هرتزوگ با خود فکر کرد اگر عقلم را هم از دست داده‌ باشم، مهم نیست».جک لودویگ، دوست خائن و چلاقِ بلو همان ولنتاین گرتباخِ یک‌پای داستان است («جانور هوس‌بازِ جلفِ خودنما») که نقص پایش اغراق شده است. شیکاگو جایگزین مینه‌سوتا شده، چون کسی این شهر با رودخانۀ پرپیچ‌وخم‌اش را نمی‌شناسد، «شاخۀ جنوبی با انبوهی از گنداب، زیر لایه‌ای لجن طلایی می‌درخشید و کاهلانه حرکت می‌کرد»، درست مثل خودِ بلو.نامه‌ها همچون رودخانۀ پرگل‌ولای شیکاگو، کاهلانه در طول داستان جریان دارند و می‌توان آن‌ها را تجسم حالات ذهنی دانست یا معنای دیگری برایشان قائل شد. هرتزوگ در نامه‌ای به استاد پیرش می‌نویسد: «دکتر مورگنفروی عزیز، آخرین گزارش‌ها از تنگ اُلدووای۲ در شرق آفریقا این فرضیه را پیش می‌کشد که انسان از نسل میمون‌ِ درختیِ بی‌آزار نبوده، بلکه از تکامل گونۀ گوشت‌خوارِ زمینی به‌وجود آمده است؛ جانورانی که گروهی به شکار می‌روند و جمجمۀ طعمه را با چماق یا استخوان ران متلاشی می‌کنند».نامه‌ها نقشی درمانی نیز دارند. هرکس که مدت زمانی طولانی صرف نوشتن کرده باشد - صدها ساعت، به‌قدری که از هوشیاری به سیّالیتی آرام و روان وارد شود - می‌تواند توضیح دهد که قلم (یا صفحه کلید) با بخش دیگری از ذهن یا ذهنی متفاوت مرتبط است، نه آن ذهنی که در طول روز، مدام توی سرتان پچ‌پچ می‌کند. بلو قطعاً این را فهمیده بود. او از این ذهن پنهان استفاده کرد تا هرتزوگ را از دوران بدی که در آن به‌سر می‌برد به‌درآورد و به عرصه‌ای متفاوت وارد کند (گرچه ازدواج بعدی‌اش هم فاجعه‌ای مصیبت‌بار بود).هرتزوگ برای سامان‌دادن به افکارش این نامه‌ها را ‌نوشت و بلو آن کتاب را، همین کتابی که دارید درباره‌اش می‌خوانید. این ساخت دووجهی به رمان قدرتی اسرارآمیز می‌دهد. شما به‌عنوان خوانندۀ رمان مخاطب اصلی مکاتبات دیوانه‌وار موزس هرتزوگ هستید. کتاب به‌نوعی شبیه عروسک‌های تودرتوی روسی است. شما دربارۀ مردی می‌خوانید که ذهنیاتش را در داستانی خالی می‌کند که دربارۀ مردی است که او نیز همین کار را می‌کند. هرتزوگ برای وینوبا بهاو، فیلسوف هندی و شاگرد گاندی می‌نویسد «در مجلۀ آبزرور راجع به کار شما مطالبی خواندم و همان زمان به‌نظرم رسید که دلم می‌خواهد به نهضت شما بپیوندم. من همیشه دوست داشتم زندگی پرمعنا، سودمند و فعالی داشته باشم، ولی هیچ‌وقت نفهمیدم که باید از کجا شروع کنم».اگر این کتاب فقط دربارۀ همین یک مرد بود - یا دو مرد، موزس و بلو - احتمالاً کتابی محدود، جالب و جمع‌وجور از آب درمی‌آمد، اما هرتزوگ وسیع‌تر از این‌هاست، تنها دربارۀ یک مرد یا دسته‌ای از مردان نیست، دربارۀ آمریکایی است که در گیرودار فهم رعب‌آور سرگذشت پساجنگ خود است («ژنرال آیزنهاور عزیز. حتماً در زندگی خصوصی خود، مجال و تمایل آن را دارید که دربارۀ برخی مسائل اندیشه کنید ... فشار جنگ سرد...»). مسائلی که ما را به وضعیت کنونی کشاند. اگر داستان مربوط به دورۀ کنونی بود موزس هرتزوگ به شرایط بحرانی‌اش چگونه واکنش نشان می‌داد؟ مطمئناً ساعت‌ها روی کاغذهای زرد دفترچه‌اش خم نمی‌شد تا چیزهایی را دست‌نویس کند (به‌جز پدر ۸۵ سالۀ من که دارد روی خاطراتش با عنوان سلام، من باید کوهن باشم کار می‌کند، دیگر کسی به این شکل نمی‌نویسد).هرتزوگ پشت لپ‌تاپ یا آیفونش قوز کرده بود، و داشت متن ایمیل یا توییتی را می‌نوشت یا صفحۀ فیس‌بوکش را به‌روز می‌کرد و دوستان و دشمنان، آدم‌های معروف و مشاهیرِ مرده را تگ‌ می‌کرد. برای مثال معروف‌ترین نامۀ رمان را در نظر بگیرید؛ نامۀ هرتزوگِ نیمه‌دیوانه اما هنوز هوشیار در جدل با هایدگر: «پروفسور عزیز، دکتر هایدگر، مایلم بدانم که منظورتان از اصطلاح 'سقوط در اکنون‌زدگی' چیست. این سقوط کی اتفاق افتاد؟ و وقتی که این سقوط رخ داد ما کجا بودیم؟» این نامه فقط ۱۸۴ کاراکتر دارد، که درواقع براساس سیستم جدید توییتر می‌‌توان آن را توییت کرد. اما نامۀ عمیق و موجز هرتزوگ با واژه‌گزینی مناسب و خشم یهودی‌اش که به‌شدت کنترل‌شده است و جهت‌گیری فلسفی دارد، اصلاً شبیه یک توییت نیست. توییت این نامه‌ با کلمه‌های اختصاری و شخص‌ستیزی‌های بی‌فکرانۀ توییت‌ها چیزی شبیه این می‌شد:مارتینِ نازی ۳Dasein@، خیلی دلت می‌خواست جای اشپنگلر یا نیچه باشی، نه؟! بی‌خیال، می‌گی افتادیم تو روزمرگی، ولی کِی و کجا و با کی و چراشو نمی‌گی. خودت تو سال ۳۳ مگه تو همین نکبت نبودی؟ #فلسفه_آلمانی_مزخرفه #کنسرو_کلمبه بیان دیگر، شبکه‌های اجتماعی ادبیات نیستند، و توییت‌کردن نوشتن نیست. پیامک، توییت یا پُست، تکه‌پاره‌های شتاب‌زدۀ معنایند که راه به چاه عمیق ذهن پنهان ما نمی‌برند. نمی‌توانند از شما انسان بهتری بسازند اما قادرند شما را بدتر کنند. هرتزوگ در عصر به‌روزرسانی‌ استتوس‌ها، داستانی با پایان خوش نیست.موزس هرتزوگ در سال ۲۰۱۸، با توییت‌زدن خطاب به رئیس‌جمهورها، فیلسوف‌ها، دوستان و دشمنان، به‌جای نامه‌نوشتن برای آن‌ها، از فردی به‌غایت سرگشته به یک دیوانۀ تمام‌عیار تبدیل می‌شد. در طوفان‌های توییتری که روزانه فضای مجازی را جلو چشم ما زیرورو می‌کنند، برآمده از سیستم‌های آب‌وهوای عجیب و غریبی‌اند که محیط فکری و اخلاقی ما را فرومی‌پاشند.راه‌حل، مثل همیشه، ادبیات است؛ اتاقی آرام در پشت خانه‌ای شلوغ و چراغی که روشنی می‌بخشد. اما نمی‌توانیم به این اتاق برویم چون دیگر زمان و بردباری خواندن آن کتاب‌ها را نداریم. این عادت را ترک کرده‌ایم. کتاب‌ نمی‌خوانیم، پس کتاب‌ها نوشته‌ نمی‌شوند. به آمریکای پساسواد۴ خوش‌آمدید، اینجا ما همه هرتزوگ‌هایی عقل‌ازکف‌داده‌ایم که حس و حال خود را در ناکجاآبادِ فضای مجازی بیرون می‌ریزیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Bellow, Saul. Herzog. penguin random house, 2015پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را استفن ریچ کوهن نوشته است و در پاییز ۲۰۱۸ با عنوان «Tweets and Bellows» در وب‌سایت جوویش ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ دی ۱۳۹۷ با عنوان «پرسیدن سوالی فلسفی از پروفسور هایدگر در توئیتر» و ترجمۀ عرفانه محبی منتشر کرده است.•• ریچ کوهن (Rich Cohen) نویسندۀ آمریکایی مطالب غیرداستانی است. او با مجلات ونیتی فِر و رولینگ‌استون همکاری می‌کند و تازه‌ترین کتابش با عنوان تاکسی‌های شیکاگو: داستان یک نفرین (The Chicago Cubs: Story of a Curse) به چاپ رسیده است.[۱] Partisan Review: فصلنامه‌ ادبی، سیاسی و فرهنگی که در سال ۱۹۳۴ توسط یکی از اعضای حذب کمونیست نیویورک آغاز به کار کرد [مترجم].[۲] Olduvai Gorge: تنگ اُلدووای واقع در شمال تانزانیا که به‌سبب یافت‌شدن سنگواره‌هایی کهن از دودمان انسان در چینه‌های آن، نزد دیرین‌مردم‌شناسان شهرت دارد، چنانچه آن را گهوارۀ بشریت خوانده‌اند [مترجم].[۳] دازاین، واژه‌ای آلمانی و یکی از مفاهیم مهم در فلسفۀ اگزیستانسیالیسم هایدگر است. نویسنده از آن به‌عنوان نام حساب توییتر فرضی هایدگر استفاده کرده است [مترجم].[۴] Post literate: جامعه‌ای فرضی که در آن فناوری چندرسانه‌ای به‌قدری پیشرفت کرده که سواد نوشتن و خواندن دیگر به‌کار نمی‌آید. در این جامعه دیگر نه کتابی نوشته، و نه کتابی خوانده می‌شود. این اصطلاح را اولین بار مارشال مک‌لوهان در سال ۱۹۶۲ در کتاب کهکشان گوتنبرگ استفاده کرد [مترجم]. ]]> ریچ کوهن ادبيات‌وهنر Tue, 25 Dec 2018 04:59:09 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9234/ کلیشه به‌مثابۀ ابزاری سیاسی http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9227/ مارک ابلی، والروس — ازرا پاوند، شاعر معروف، در قرن بیستم دیگران را ترغیب می‌کرد «نوسازی کنند». او از نویسندگان می‌خواست شیوه‌های بیان مبهم و نخ‌نما را کنار گذاشته و قلمروهای بکر زبانی را کشف کنند. پندِ پاوند تأثیری ماندگار بر زبان شعر داشت. دیری نپایید که جستجوی تازگی، تبدیل به نبض تپندۀ ادبیات مدرن شد؛ همچنان که در نقاشی، مجسمه‌سازی و موسیقی کلاسیک چنین شده بود. گرترود استاین در کتاب راه و رسم نوشتن۱ گفت: «جمله می‌باید بی‌قید و بند، و پاراگراف بی‌معنی باشد» اما خوانندگان از همان ابتدا مشکوک بودند.اغلب ما به دنبال شکل‌های جدید زبانی نیستیم و خوشمان هم نمی‌آید که دستِ بر قضا به جمله‌ای بی‌قید و بند و پاراگرافی بی‌معنی بر بخوریم. همان اصطلاحات قدیمی برای‌مان کافی است، چراکه معنایشان را می‌دانیم. حتی اگر من همۀ خوراکی‌ها را با جعبه داخل یخچال بگذارم، باز هم «همۀ تخم مرغ‌ها را در یک سبد» نمی‌گذارم، و اگر شما حتی اهل ترشی انداختن هم نباشید، باز هم بعضی چیزها را «توی آب‌نمک»۲ نگه می‌دارید.آیا این بدان معناست که اصطلاحات قدیمی کلیشه‌ای شده‌اند؟پاسخ، روی‌هم رفته، منفی است. مسئله عمر یک اصطلاح نیست، بلکه زمینه‌ و شیوهۀ بیانش است. اصطلاحات گیرا این قدرت را دارند که زبان را واقعی نگاه دارند. بیان هوشمندانۀ یک اصطلاح آشنا می‌تواند زمینه‌ساز شگفتی خواننده یا شنونده شود. زویی ویلیامز در مقاله‌ای پیرامون خطرات اعتیاد مصرف‌کنندگان به خرید‌های اعتباری، که در سپتامبر ۲۰۱۷ در نشریۀ گاردین منتشر شد، نوشت: «احتیاجی به قناری‌های ناخوش نیست تا بفهمیم با نشت گاز مواجهه‌ایم: باید به فکر فرار از این معدن باشیم». ویلیامز در مقاله‌اش با استفاده از تصویر قدیمی قناری‌های معدن زغال سنگ۳، به بحثش دربارۀ فشار خرد کنندۀ بدهی روح می‌بخشد.کلیشه‌‌ها عکس این را انجام می‌دهند؛ یعنی یک تکه فکر را می‌گیرند، لقمه پیچ‌اش می‌کنند و با پیازداغ فراوان به خوردتان می‌دهند.تشخیص اینکه پشت این کلمات پیش‌پا‌افتاده، مفهوم اصیلی نهفته است، کار ساده‌ای نیست. گاهی سهوی است، اما در اغلب موارد عمدی در کار است. بلیر پاکهام، ترانه‌سرا و خوانندۀ کانادایی، می‌گوید: «هنگام نوشتن ترانه، با توجه به محدودیت‌های زمانی رسانه –حول و حوش سه دقیقه- باید به سرعت زمینه‌چینی کرده و مقدمات را آماده کنید. گاهی کلیشه‌ای که خوب در ترانه نشسته باشد کمک می‌کند. خودِ موسیقی پاپ –موسیقی فراخور روح زمانه؛ چیزی که قرار است پیروز میدان باشد- از نظر منطقی یعنی اینکه همیشه مخاطبان جدیدی می‌آیند که، بدون آنکه روحشان هم از کلمات و جمله‌های کلیشه‌ای خبردار باشد، آماده پذیرش‌اند».دوباره‌گویی می‌تواند راهبردی قدرتمند و باارزش باشد. چنین عباراتی در خدمت تقویت زره زبانی هستند؛ یعنی چیزی که حمله‌ها را می‌تاراند. این زره با درآمیختن کلیشه‌ها و واژگان انتزاعی، سپری رویین می‌سازد. متن زیر را ملاحظه کنید که در وب‌سایت دولت انگلستان آمده: « نخست‌وزیر علاقه‌اش را برای شنیدن دیدگاه‌های اهالی کسب و کار و بررسی تجاربشان ابراز کرد. او همچنین اظهار تمایل کرد تا دیدگاه‌های دولت در خصوص موفقیت برگزیت و تشکیل کشوری را با آن‌ها در میان بگذارد که در آن فرصت رشد و شکوفایی برای تک‌تک شهروندان سرتاسر کشور مهیا است». یا این یکی که برگرفته از سخنرانی مدیرعامل اکسون‌موبیل است: «کار ما این است که، صرف‌نظر از شرایط و قیمت‌ها، در بازار بجنگیم و پیروز شویم. ما می‌باید برای رسیدن به این هدف باارزش‌ترین محصولات را، با پایین‌ترین قیمت، تولید و به بهترین روش در تمام بازار‌های ممکن عرضه کنیم».آسمان ریسمان بافتن و سر شیر و پلنگ بریدن و از این حرف‌ها.بی‌صداقتی دشمن بزرگ شفافیت زبان است. جورج اورول در سال ۱۹۴۶ نوشت: «زمانی که میان نیت واقعی و نیت ظاهری فرد فاصله وجود داشته باشد، با جملات مطول و عبارات ملال‌آوری که می‌گوید، به ماهی مرکبی می‌ماند که جوهر پخش ‌می‌کند». اورول در مقاله‌ای درخشان به نام «سیاست و زبان انگلیسی» مثال‌هایی جاندار دربارۀ «شکاف ملالت‌بار در ادبیات سیاسی» دوران خودش به دست می‌دهد؛ برای نمونه: « قساوت ددمنشانه، پاشنۀ آهنین، استبداد خونخوار، مردم آزاد جهان، دوشادوش هم» اندکی از این اصطلاحات در طول زمان از سکه افتاده‌اند، اما اغلبشان هنوز هم به کار می‌روند. رییس‌جمهورها و نخست‌وزیرها، اگرچه از پشت به یکدیگر خنجر می‌زنند، اما باز لافِ دوشادوشِ هم بودن می‌بافند.در ۱ جولای ۲۰۱۷، همزمان با صد و پنجاهمین سالگرد تولد ملت کانادا، نخست وزیر جاستین ترودو در منطقۀ پارلمان هیل شهر اتاوا برای هزاران نفر سخنرانی کرد. متن سخنرانی او مملو از انتزاعات و کلیشه‌ها بود: « داستان کانادا درواقع داستان مردمانی عادی است که کارهای فوق‌العاده انجام می‌دهند... کانادایی‌ها می‌دانند بهتر همیشه امکان‌پذیر است... اکنون وظیفۀ ما این است که برابری را توسعه دهیم تا اطمینان یابیم تک‌تک کانادایی‌ها امکانی واقعی و منصفانه‌ برای موفقیت دارند». چنین احساساتی قابل ستایش است، و البته به شکل رخوت‌آوری آشنا. کلمات تردو را می‌توان از هزاران سخنرانی دیگر اقتباس کرد، و احتمالاً چنین نیز بوده است. همانطور که اورول می‌گوید: «اگر از اصطلاحات حاضر و آماده استفاده کنید، نه تنها مجبور نیستید به دنبال کلمات مناسب بگردید، بلکه حتی نیازی نیست نگران لحن کلامتان باشید چرا که این عبارات به نحوی جفت و جور شده‌اند که، کم و بیش، خوش آهنگ باشند». بدین ترتیب می‌توان شنونده‌های پرشعف را به رضایتی خوشایند رساند.کلیشه‌ها در فرایند دیگری نیز مفید هستند؛ یعنی می‌توانند خشمی از پیش پرداخته را صیقل دهند. چند هفته پس از نطق ترودو، گِرِگ ابوت، فرماندار تگزاس، در همایش کلانتر‌ها در شهری به نام گریپ‌واین سخنرانی کرد. او گفت: «احترام به مأموران اجرای قانون باید در ملت ما نهادینه شود. نشانی که هر کلانتر یا افسر روی قلب خود می‌پوشد [ابوت به همین شکل گفته]، یادآور اعتماد، تعهد و پیمانی مقدس با تک‌تک ماست. برای آنکه قانون پیشاپیش ما در مقابل تهدیدها بایستد، ‌باید از آن پشتیبانی کنیم. زمان آن رسیده است که ما تگزاسی‌ها، ما امریکایی‌ها، متحد شویم و یکصدا بگوییم دیگر تحمل نمی‌کنیم. دیگر تحمل نمی‌کنیم به آن‌هایی که خدمتگزار ما هستند بی‌احترامی شود، دیگر اجازه نخواهیم داد تاجران اهریمنیِ نفرت از یکدیگر جدایمان کنند». دستور زبان ابوت ضعیف است، اما واژگانش مسیری واضح را می‌پیماید. استفادۀ مکرر او از «باید» که با کلیشه‌هایی همچون «تاجرانِ اهریمنیِ نفرت» آمیخته است، جایی برای هیچگونه ابراز مخالفتی نمی‌گذارد. فرماندار، با آن کت و شلوار و کراوات رسمی‌اش بر روی صحنه، شباهتی آشکار با ماهی مرکبی داشت که جوهر پخش می‌کند.زبان سیاسی دیگری که به همین اندازه دردسر ساز است، «سوت سگ»۴ نام دارد. این اصطلاح در دهۀ ۱۹۸۰ زاده شد، اما در عمل بسیار قدیمی‌تر است. ریشۀ اصطلاح این ایده است که سگ‌ها صداهایی را می‌شنوند و بدان‌ها واکنش نشان می‌دهند که در طول موج‌هایی بالاتر از شنوایی انسان است. اصطلاح سوت سگ در شکل ضمنی یعنی استفاده از پیام‌های رمزی برای انتقال مطلب به مخاطبان هدف، بدون آنکه بقیۀ آدم‌های جامعه از آن خبردار شوند. چنین پیام‌هایی را می‌توان بر کنایه‌ها سوار کرد. در سال ۲۰۱۶، کلی لیِچ، کاندیدای رهبری حزب محافظه‌کار کانادا، به‌دنبال طرفداران احتمالی برای این طرح بود که آیا مهاجران می‌باید از نظر آنچه او «ارزش‌های ضدکانادایی» می‌نامید، ارزیابی شوند یا خیر. مایکل چانگ، یکی از رقبای لیچ برای رهبری حزب، او را به استفاده از «سیاست سوت سگ» متهم کرد. اصطلاح «ارزش‌های ضدکانادایی» با زبان بی‌زبانی به رأی‌دهندگان محافظه‌کار می‌گفت لیچ همان رهبری است که جلوی مهاجرت مسلمانان را خواهد گرفت.اصطلاحات سوت سگی نمونه‌ای از به‌کارگیری ناخوشایند کنایه‌هاست. اما در جامعه‌ای سرکوبگر، واژگان، ایماژها و کنایات می‌توانند نقشی براندازانه برعهده بگیرند. چین در سال ۲۰۱۷ تمام شبکه‌های اجتماعی‌ای را که به «وینی دِ پو»۵ اشاره کرده بودند، مسدود کرد. وینی خرسی است عاشقِ عسل که در سال ۲۰۱۷ کابران شبکه‌های مجازی در چین به شکل گسترده‌ای آن را به‌عنوان کنایه‌ای برای اشاره به رییس جمهور شی جین پینگ به‌کار بردند چرا که او نیز مانند وینی کوتاه قد و خپل است. اگر بلاگرهای چینی تصویر یک خرچنگ رودخانه‌ای را هم منتشر کنند، احتمالاً سانسورشدنش حتمی است. چرا؟ به این دلیل که در زبان چینی واژه هگزی۶ هم به معنای «یکنواخت‌کردن» است و هم «خرچنگ رودخانه‌ای»، تنها در تلفظ تفاوت دارند. پس از آنکه هو جین‌تائو، رییس جمهور پیشین، پیوسته از ارتقای یک جامعۀ «یکنواخت شده» سخن می‌گفت، «خرچنگ رودخانه‌ای» تبدیل به جایگزینی نمادین برای «سانسور شده» گشت.گاهی مرز میان کنایه و کلیشه غیرقابل تشخیص می‌شود. من در فهرست کلیشه‌ها، اصطلاحات زیر را یافتم: «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟»۷، «توبه گرگ مرگ است»۸ «از احساساتت شرمسار نباش»۹، «عقلش پاره‌سنگ برمی‌دارد»۱۰ اما آیا تمام این عبارات کلیشه هستند؟من چنین فکری نمی‌کنم. اگر تمام این عبارات کلیشه بودند هر استفاده‌ای از زبان کنایی برایمان بی‌اندازه دشوار می‌شد. بخشی از تمایز، میان اصطلاح و کلیشۀ ذهنی است، اما بخشی هم به نرخ و نحوۀ استفاده‌اش باز می‌گردد. برای آنکه یک اصطلاح همه فهم شود، می‌باید گاه و بی‌گاه خوانده و شنیده شود. هر چهار عبارت بالا می‌توانند نوآموزان زبان انگلیسی را سردرگم کنند. ما تنها به این دلیل معنای‌شان را می‌فهمیم که پیشتر آن‌ها را دیده‌ایم.شاید ما چشم دیدن کلیشه‌ها را نداشته باشیم، اما تکرار بیش از اندازه یک اصطلاح به کلیشه تبدیل‌اش می‌کند. کلیشه‌ها، بنابر تعریف، تکرارشونده هستند. ما را تشویق می‌کنند که در مسیرهای قابل پیش‌بینی بیاندیشیم و سخن بگوییم. زمانی که در مسیر دست‌انداز وجود داشته باشد، فرار از آن برای خود چالشی می‌شود. ممکن است ما با گفتن: «بالا برویم، پایین بیایم، باز هم باید دل به دریا بزنیم و از جان و دل کار کنیم»۱۱ خودمان را در یک دست‌انداز کلامی گیر بیاندازیم. چقدر طول کشیده تا افرادی که هر روز اصطلاح «خشک کردن باتلاق»۱۲ را می‌شنوند، پی به منظور واقعی گوینده ببرند؟ اگر اصطلاحات کمک‌ می‌کنند خارج از حصارها فکر کنیم، کلیشه‌ها محصورمان می‌کنند.«کاهی که کمر شتر را می‌شکند»۱۳ از آن اصطلاحاتی است که آنقدر استفاده شده که مقبولیت‌اش را از دست داده. با این‌حال این عبارت، به اصطلاح از آن گونه‌های برنده‌ای است که از میان فهرست طولانی عبارت‌های مشابه سربرآورده. شکل قدیمی‌تر آن «پری که کمر اسب را می‌شکند» است. نسخه‌های دیگرش که در طول قرن‌ها ظهور کرده‌اند شامل این عبارات است: « کاهی که کمر الاغ را می‌شکند»، « فلفل‌دانه‌ای که کمر شتر را می‌شکند» و «هندوانه‌ای که کمر میمون را می‌شکند» ( این یکی بیش از بقیه معنی دارد و بنابراین احتمال موفقیتش کمتر است). وب‌سایت خبری سی.‌بی.‌اس، در آگوست سال ۲۰۱۷، تلاش کرد یک اصطلاح را با چیزی خیال‌انگیزتر از کلیشه بیامیزد. خبر این بود که فرماندار جدید بریتیش کلمبیا تصیم داشت «کاه‌های بیشتری از قوانین و مقرارت بر شترِ خط لوله بین کوهستانی» بار بزند. در کمال تأسف، اصلاً اهمیتی ندارد شما چه نگاهی به این خبر دارید، اما خط لوله ربطی به شتر ندارد.با این حال هنوز می‌توان یک کلیشه را واژگون کرد، به شرطی که معنای تحت‌اللفظی و معنای مجازی‌اش را به یاد شنوندگان آورد. یکی از اصطلاحات معمولی که در زبان انگلیس برای بیان به دردسر افتادن کاربرد دارد، اصطلاح «در آب داغ افتادن» است. وقتی سی‌.ان‌.ان در سال ۲۰۱۷ از بیل مکی‌بن، فعال محیط زیست، در مورد دو گزارش جدید دربارۀ شدت تغییرات اقلیمی سوال کرد، پاسخ داد: «این مطالعات بخشی از پیدایی این درک علمی‌اند که ما در آبی افتاده‌ایم داغ‌تر از آنچه فکر می‌کردیم». شاید مکی‌بن به شکلی هوشمندانه از این اصطلاح برای اشاره به گرمایش زمین استفاده کرده است تا با دادن معنای فیزیکی به این اصطلاح قدیمی، توجهات را به اهمیت موضوع جلب کند. شاید هم با پناه بردن به یک کلیشه، پیامش را تضعیف کرده باشد.امروزه از کلیشه‌ها برای اشاره به چیزهایی فراتر از کاربردهای گفتاری یا نوشتاری استفاده می‌شود. ارزش کلیشه‌ها آنقدر به اثبات رسیده که راهشان را به حوزه‌های دیگر نیز گشوده‌اند. گفته می‌شود تبهکاران روس و صحنه‌های تعقیب و گریز عجیب‌و‌غریبِ ما‌شین‌ها تبدیل به کلیشه‌های هالیوود شده‌اند. حضور تبهکاران روس احتمالاً با قطعه آهنگی ترسناک و رمزآلود در گام مینور همراه است که به نوبۀ خود کلیشه‌ای موسیقایی است. صحنه‌های دختر و پسرهای جذابی که والدین‌ درمانده‌شان را نصیحت می‌کنند، کلیشۀ تبلیغات تلویزیونی شده است. تمام این مثال‌ها، همانطور که خودتان هم می‌دانید، اصطلاحاتی غیرکلامی‌اند. دلالت و رنگمایه تمامی‌شان قابل پیش‌بینی است، و تمامی‌شان با استفادۀ پیاپی جا افتاده‌اند.افسوس که به‌کارگیری کلیشه در برخی زمینه‌ها نه استثنا، بلکه قاعده است. اگر حتی یک‌بار به مصاحبه‌ای با ستاره‌های لیگ ملی هاکی گوش کرده باشید، منظورم را می‌فهمید. گُلی که منجر به بردن جام استنلی در سال ۲۰۱۴ شد، به دست الک مارتینز بازیکن دفاع تیم لوس‌آنجلس نایتز در وقت اضافه زده شد. پس از مسابقه، از مارتینز پرسیدند چه شد که لوس‌آنجلس نایتز بعد از عقب افتادن از رقیب‌اش در اواخر وقت دوم بدینجا رسید؟ او گفت: «ما با همفکری از پسش برآمدیم. ما در رختکن رهبر برجسته‌ای داریم، و قبلاً هم در چنین موقعیت‌هایی بوده‌ایم. معلوم است کسی دوست ندارد بعد از دور دوم با این وضعیت به رختکن برود، اما برگشتیم و جنگیدیم».مارتینز، اندکی پس از هیجان‌انگیزترین لحظۀ دوران بازیگری‌اش، اگر نگوییم هیجان انگیزترین لحظه عمرش، داشت از ملال‌انگیزترین عبارات دنیا استفاده می‌کرد: «با همفکری»، «رهبری در رختکن»، «بودن در این موقعیت»، «معلوم است که ... بیرون آمدیم و جنگیدیم». مایۀ تأسف است اما اجتناب از زبان شخصی تبدیل به بخشی از فرهنگ اغلب ورزش‌های حرفه‌ای شده است. یوگی برا، که مدت‌ها توپ‌گیر تیم بیس‌بال نیویورک یانکیز بود، سبکی منحصر به فرد و به‌یاد ماندنی در سخن گفتن داشت؛ آن‌هم نه‌تنها به دلیل اشتباهاتی که مرتکب می‌شد (برای نمونه: «سه تایی جفت شدیم») بلکه چون صاف و ساده و شخصی حرف می‌زد («ما داشتیم تیم آندرداگز را لت و پار می‌کردیم»). بِرا استعدادی نادر در تبدیل‌کردن کلیشه به اصطلاح داشت.کلیشه‌ها جایگاهی برجسته در داستان‌هایی دارند که ورزشکاران برای بقیه تعریف می‌کنند. کلیشه‌ها، برخلاف کلمات انتزاعی، سروکله‌شان در برخی داستان‌هایی که ما دربارۀ خودمان می‌گوییم نیز پیدا می‌شود (شرح مأموریت‌ها مملو از آن‌ها هستند). اما به قول ضرب‌المثلی که دست کم چهار قرن قدمت دارد، «آنچه یکی را نوش است، دیگری را نیش است»۱۴ چیزی که شما با تأسف کلیشه می‌نامید، ممکن است برای من همچون اصطلاحی شورانگیز، گرانقدر باشد. شعار تبلیغاتی باراک اوباما در کمپین تبلیغاتی سال ۲۰۰۸ این بود «بله، ما می‌توانیم». برخی رأی دهنده‌ها فکر کردند کلیشه است. هشت سال بعد، شعار تبلیغاتی دونالد ترامپ این بود: «عظمت امریکا را برگردانید».چنین شعاری جذاب و الهام بخش بود یا کلیشه‌ای خطرناک؟ پاسخ نه تنها به واژگان، بلکه به اعتقادات شخصی شما نیز بستگی دارد.اصطلاحات مثل قطعاتِ موسیقایی تکرار شونده‌اند. نویسنده‌های خوب می‌دانند چگونه آن‌ها را همساز با دیگر عناصر متن به کار گیرند. این تشبیه به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا کلیشه‌ها تا این اندازه آزاردهنده‌اند. کلیشه‌ها مانند آن آواز‌ها یا آهنگ‌هایی هستند که وقتی به کله‌تان می‌آیند دیگر دست از سرتان برنمی‌دارند و ناچارتان می‌کنند بارها و بارها برای خودتان زمزمه‌شان کنید. کلیشه‌ها، در معنای تحت‌اللفظی، یک‌نواخت هستند؛ یک چیز را بارها و بارها تکرار می‌کنند.اصطلاحات، برخلاف کلیشه‌ها، چندصدایی هستند. رنگمایه کلامی‌ای که آن‌ها می‌نمایاند، می‌تواند به اشکالی پیش‌بینی‌ناپذیر ظاهر شود. اصطلاحات تا ابد آمادۀ تغییر شکل‌اند. اصطلاحات با یکی‌کردن تصویری عینی با تصوری ذهنی می‌توانند جای خود را در الگوهای متفاوت بازکنند. وقتی شما عبارتی را به زبان می‌آورید که معنای کناییِ تکان‌دهنده‌ای دارد، کاری می‌کنید که خواننده یا شنونده جهان را از دریچه‌ای بدیع ببیند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Abley, Mark. Watch Your Tongue: What Our Everyday Sayings and Idioms Figuratively Mean. Simon and Schuster, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مارک ابلی نوشته است و در تاریخ ۱۹ نوامبر ۲۰۱۸ با عنوان «Clichés As a Political Tool» در وب‌سایت والروس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «کلیشه به‌مثابۀ ابزاری سیاسی» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• مارک ابلی (Mark Abley) شاعر، محقق و جستارنویس کانادایی است. اینجا به زبان آمد: سفر به زبان‌های در معرض تهدید (Spoken Here: Travels Among Threatened Languages) مشهورترین کتاب اوست که برندۀ چند جایزه شده است.••• این مطلب بریده است از کتاب مراقب حرف‌هایتان باشید: حرف‌ها و اصطلاحات روزمره ما چه معنای مجازی‌ای دارند؟ (Watch Your Tongue: What Our Everyday Sayings and Idioms Figuratively Mean) نوشته مارک ابلِی.[۱] How to Write[۲] put it on the back burner[۳] کارگران معادن زغال‌سنگ در گذشته به همراه خود قناری به داخل معدن می‌بردند. دلیل این بود که آستانه تحمل قناری از انسان پایین‌تر است و بنابراین سریع‌تر نسبت به تجمع گازهای سمی در معدن واکنش نشان می‌دهد. بدین ترتیب زمانی که قناری به بال بال زدن در قفس می‌افتاد، کارگران متوجه می‌شدند باید معدن را ترک کنند. کورت وونه گات، نویسنده آلمانی، در تعبیری مشهور نقش نویسنده‌ها را در جامعه به این قناری‌ها تشبیه کرده است [مترجم].[۴] dog whistle: به آن سوت ماوراء صوت هم می‌گویند. همچنان که در ادامه متن توضیح داده می‌شود، نوعی سوت سوتک‌ است که امواج‌اش فراتر از آستانه شنوایی انسان است، اما برخی حیوانات می‌توانند صدای آن را بشنوند [مترجم].[۵] Winnie the Pooh: شخصیت کارتونی از ساخته‌های کمپانی دیزنی [مترجم].[۶] Hexie [۷] cut off your nose to spite your face[۸] a leopard cannot change its spots[۹] wear your heart on your sleeve[۱۰] a few sandwiches short of a picnic[۱۱] At the end of the day, let’s face the facts: I’m giving it 110 percent.[۱۲] drain the swamp: ریشه اصلی اصطلاح به اقدام به خشک کردن باتلاق‌ها برای مبارزه با مالاریا باز‌گردد. اما در ادبیات سیاسی ایالات متحده در معنای تلاش برای از بین بردن چیزهای ناخوشایند است. مثلا رونالد ریگان جایی گفته بود بیایید باتلاق بروکراسی را خشک کنیم. دونالد ترامپ هم در سخنرانی‌های متعددی از خشک کردن باتلاق مشکلات حکومتی صحبت کرده است. معادل مناسب‌اش در فارسی کشیدن دندان لق است [مترجم].[۱۳] The straw that breaks the camel’s back: در اصل «آخرین کاهی که کمر شتر را شکست» چیزی شبیه به طاق شدن طاقت، یا لبریز شدن کاسه صبر در فارسی. به عمل کوچکی اشاره دارد که باعث واکنش گسترده‌ای می‌شود که در نتیجه اثر آستانه‌ای و روی هم جمع شدن تک تک چیزهای کوچک اتفاق بیافتد. اگر حجم زیادی کاه روی شتر بار زده شود، به آستانه تحمل او می‌رسد؛ یعنی حتی اضافه کردن یک کاه بیشتر کمرش را می‌شکند [مترجم].[۱۴] one man’s meat is another man’s poison ]]> مارک ابلی ادبيات‌وهنر Wed, 19 Dec 2018 05:00:33 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9227/ اگر آن شهرها را از میان نمی‌بردم، چه کسی اردوگاه‌ آوارگان می‌ساخت؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9223/ دینا نیری، گاردین — «به بالا که نگاه می‌کنم، آدم‌هایی را می‌بینم که پول درمی‌آورند. آسمان یا قدّیس یا فرشته‌ای نمی‌بینم. آدم‌ها را می‌بینم که از هر انگیزۀ خیرخواهانه و هر تراژدی انسانی‌ای پول درمی‌آورند». این‌ها را جان یوساریان که خلبان یک بمب‌افکن است می‌گوید، قهرمان رمان تبصرۀ ۲۲ ۱ از جوزف هلر که اولین رمان محمد حنیف، پروندۀ انبه‌های انفجاری۲ را شبیه آن دانسته‌اند. این زمان در فهرست اولیۀ نامزدهای جایزۀ من‌بوکر هم قرار گرفت. مثل هلر، حنیفِ بریتانیایی-پاکستانی هم خلبانی است که طنزپرداز شده است. اما سومین رمان حنیف، پرندگان سرخ۳، بیشترین پیوند را با طنزپردازی کلاسیک هلر از جنگ جهانی دوم دارد.سرگرد اِلی در نیروی هوایی ایالات متحده، خلبان بمب‌افکن است و ابتدای کار خیلی دلش می‌خواهد که «بُزچران‌های منحرف» را در یک کشور گمنام خاورمیانه به آتش بکشد. اسم بمب‌های لیزری‌اش «آرره» و «آرره همینه» است. سرهنگش به او می‌گوید: «جنگی در جریان است، و جنگ قطعاً فرصت است و بس». برای همین او داوطلب مأموریت می‌شود تا مجبور نباشد آخرهفته‌ها را با همسرش بگذراند: «هیچ‌چیز بهتر از این نیست که بارتان را خالی کنید، آن حس شانه‌ خالی ‌کردن». ولی در بیابان سقوط می‌کند، و پس از هشت روز گرسنگی و سرگردانی، به دست نوجوانی سروزبان‌دار به اسم مومو۴ و سگش مات۵ نجات پیدا می‌کند. آن نوجوان و سگش در همان اردوگاه آوارگانی‌ زندگی می‌کنند که او قرار بود بمباران کند.مثل شخصیت میلو مایندربایندر در رمان هلر، مومو هم شخصیت سرمایه‌پرستی است که وفاداری‌اش خریدنی است: نوجوانی بینوا با یک نسخه از مجلۀ فورچون و لهجۀ آمریکایی قلابی. برادر بزرگ‌تر مومو، دادا علی، پس از یک دادوستد مرموز با آمریکایی‌هایی که آشیانۀ هواپیمایی را در نزدیکی آن‌ها اشغال کرده بودند، ناپدید شد. (ساکنان اردوگاه به آنجا «آشیانه» می‌گویند، یک منطقۀ ممنوعه که برایشان در عین جذابیت، هول‌انگیز است.) این از‌دست‌دادن، و رازی که در پس آن است، پی‌رنگ داستان و عمدۀ شخصیت‌پردازی‌ها را پیش می‌برد چنانکه شخصیت مومو غنی‌تر از میلو می‌شود. آن جنبه‌ای از داستان که بیش از همه مخاطب را متأثر و درگیر می‌کند، وضع دل و ذهن مومو است: پسری زرنگ، که بدونِ شرمندگی بلندپرواز است و بانمک و دل‌شکسته. مومو تصوری پیچیده‌تر از کودکان اردوگاه‌های آوارگان به ما می‌دهد: او سیر سیاست و جنگ را می‌فهمد، آمریکا را مستقیماً متهم می‌کند، دروغ‌های نپختۀ آمریکایی‌ها را زیر سؤال می‌برد، و در عوض ایده‌هایش پول می‌خواهد (و روی ایده‌هایش اسم‌هایی می‌گذارد که آمریکایی به نظر می‌آیند: رمل‌های جهانی۶، یا شاهین‌های هوادار شکار اخلاقی۷).ولی همین‌که خواننده به دنیای درونی مومو علاقمند می‌شود، یک مشاور زیباروی آژانس توسعۀ بین‌المللی ایالات متحده۸ (که در این کتاب شخصیتش بیش از همه هجوآمیز است) وارد صحنه می‌شود که می‌خواهد ذهنیت نوجوانان مسلمان را مطالعه کند. آن خانم مشغول «اجرای یک پیمایش روی آن دسته از استراتژی‌های گره‌گشایی پس از مناقشه» است که «شامل تاریخچه‌ها و فولکلورهای محلی» می‌شوند. این خانم با لقب «بانو گل‌اندام»۹ هدفش این است: «از این جامعه به‌عنوان آزمایشگاهی برای آزمون فرضیه‌ام دراین‌باره استفاده کنم که خاطره‌های دسته‌جمعی‌مان به‌واقع سرمایۀ فرهنگی‌مان هستند...». او تجسّم مزخرفات بی‌حاصل و این‌همان‌گویانه است و کیفش پُر از حشیش برای مصرف تفنّنی. گل‌اندام می‌گوید «بیایید قبول کنیم هر دو طرف در این اتفاقات دستی دارند» انگار که می‌خواهد دلداری بدهد؛ جای دیگری می‌گوید سوژه‌‌هایش هنوز تکامل نیافته‌اند. این دوروییِ ترامپی که از دهان شخصیتی که نمایندۀ آکادمی غربی است، بیرون می‌آید هراس‌انگیز می‌شود. مومو فریب «نیرنگ نیکوکارانه» او را نمی‌خورد. کم نبوده‌اند پژوهشگران میدانی‌ای که شکلات آورده‌اند، خواسته‌اند از او جزئیات ماجراها را بیرون بکشند، استراتژی‌های غربیِ مدیریت رنج را به او آموخته‌اند، سپس کتابی به اسم مثلاً راه کوچ‌نشین‌ها۱۰ یا و رمل‌ها گریستند۱۱ نوشته‌اند و او را به حال خود رها کرده‌اند. «اول از آسمان ما را بمباران می‌کنند، بعد به‌سختی تلاش می‌کنند که استرس‌مان را درمان کنند... من اختلال استرس پس از تروما می‌گیرم، او دستمزد یومیه‌اش را به دلار آمریکا می‌گیرد».مشاهدات حنیف از اردوگاه، دقیق‌اند و مو به تن خواننده راست می‌کنند؛ و می‌شود بیخیال آن اصطلاح‌های بریتانیایی شد که هرازگاه نمک کلام سرگرد اِلی می‌شوند (آمریکایی‌ها از «صف»، «پیش‌دانشگاهی۱۲»، «زباله»، «سطل»، «قلع‌اندود»، «آشپزخانه» یا «دکّه» به صورتی که حنیف آورده است، استفاده نمی‌کنند). اِلی که به اردوگاه می‌رسد انتظار دیدن این صحنه را دارد: «صف‌های منظمی که منتظرند جیره‌شان را از بچه‌ پیش‌دانشگاهی‌هایی بگیرند با موهای بافته‌شده و دماغ‌هایی که از آن حلقه گذرانده‌اند». ولی در عوض این را می‌بیند: «دریایی از سقف‌های پلاستیکی آبی موّاج که مثل آسمانی کثیف و کم‌ارتفاع امتداد دارند، آسمانی که توده‌هایی از میله‌های پلاستیکی خاکستری‌رنگ سوراخش کرده و سطل‌آشغال‌های آبی در آن شناور است. سرهنگ اسلاتر گفته بود شیطان از این‌جور جاها مثل چرک بیرون می‌زند. تمام آنچه می‌بینم تلاش بی‌سرانجامی است برای راه‌انداختن باغچه‌های سبزی، میدان‌های تمیز سنگفرش‌دار و درختچه‌هایی در گلدان‌های پلاستیکی کوچک، همین و بس». تعجب می‌کند که این ویرانه را تهدیدی علیه آمریکا می‌دانند. و گرچه در ابتدا برای آرام‌کردن خودش می‌گوید که فقط تابع دستورات بوده و واقعاً آن اردوگاه را بمباران نکرده است، آخر کار امر برایش روشن می‌شود. «اگر آن خانه‌ها را از بین نمی‌بردم، چه کسی پناهگاه درست می‌کرد؟ اگر شهرها را از میان نمی‌بردم، چه کسی اردوگاه‌های آوارگان می‌ساخت؟ ... تمام همدلی و غمخواری دنیا نصیب چه کسی می‌شد؟»سرگرم‌کننده‌ترین بخش‌های رمان جاهایی‌ است که حنیف گند لودگی را درمی‌آورد، در واقع، برخی شخصیت‌های داستانش همین‌اند و بس: بانو گل‌اندام، یا عزیز۱۳ (پدر مومو) که پاچه‌خار چکمه‌سفیدهاست («مگر کسی می‌تواند به آمریکایی‌ها نه بگوید؟»). حقیقت وحشی‌گری جنگ با ضربه‌های سریع و اثرگذار نشان داده می‌شوند: پسری که وقتی می‌خواست تفنگی را از یک خودروی زرهی دربیاورد کشته شد، یا مومو که هر شب منتظر می‌ماند تا گریه‌های مادرش عزیزه تمام شود. حنیف در این صحنه‌ها توقف نمی‌کند؛ بلکه این صحنه‌ها در میانۀ خنده‌ها ضربه‌شان را به شما می‌زنند و می‌روند. اکثرشان را «مات» تعریف می‌کند که شریک اِلی و مومو در روایت داستان است و سرچشمۀ فرزانگی‌اش حس بویایی اوست که به احساسات و انگیزه‌هایش بسط می‌یابد. ترس بوی سیب گندیده می‌دهد، و عشق یک‌طرفه بوی خردل. حسرت هم نان سوخته است. حقه بوی پیاز می‌دهد و توهم بوی سرکه.پرندگان سرخ مثل دو کتاب قبلی حنیف آکنده از کمدی سیاه است، با شوخ‌طبعی دل و رودۀ جنگ را بیرون می‌کشد، و پلیدی بشر را به شیوۀ خاص خود رسم می‌کند. ولی پایۀ طنز او روکشی از روراستی است: خود خواننده شاهد پوچی و بیهودگی‌ای است که شخصیت‌ها به آن معتقدند و با آن روزگار می‌گذرانند؛ اما خود مؤلف مستقیماً به آن‌ها اشاره نمی‌کند. در پرندگان سرخ، سگ مومو فیلسوف و دانای کل است؛ شارح آن منطقِ بی‌منطقِ درونی‌ای که شاید خودمان هم به آن برسیم. مطمئناً می‌شود از بیان مات لذت بُرد و می‌توانست جستارنویس خوبی هم بشود، ولی فقط پند و موعظه از زبانش درمی‌آید. او به ما می‌گوید «اگر با کسانی همکاری کنید که خانه‌تان را ویران می‌کنند، نتایج فاجعه‌باری خواهد داشت»، که صدالبته خودمان آشکارا این را می‌فهمیم. یا مثلاً می‌گوید: «فاجعه‌هایی که آن‌ها با زبان مرتکب شده‌اند». وقتی هم نقش‌آفرین یک طنز تراژیک نیست، چیزهایی از این جنس می‌گوید: «توزیع ثروت در اقتصادهای پساجنگ این‌گونه نیست». حتی یک‌جا هم دربارۀ انسان‌انگاری بحث می‌کند، همان‌طور که اِلی دربارۀ لهجۀ آمریکایی قلابی مومو بحث می‌کند.ولی کسی نگفته است که حنیف باید تابع آداب طنز متعارف غربی باشد. اسب‌ها و سگ‌های داستان‌سرای اورهان پاموک، مثل اکثر حیوانات جادویی ادبیات قدیم فارسی و یونانی، خودارجاع‌اند و پندگو که ادراک‌شان بسیار گسترده‌تر از انسان‌هایی است که در خدمت‌شان‌اند. حنیف در به‌کارگیری ابزارهای ادبیِ شرق و غرب، زبردست و بلندپرواز است. شخصیت‌هایش در مسیر رویاروییِ نهایی‌اند که، طبق سنت باستانی، در آن دنیا دود می‌شود و به هوا می‌رود. این را ترکیب کنید با شوخ‌طبعی تیز هلر یا ایولین وُو۱۴، و دقت و مدرن بودن سم لیپسایت۱۵ یا ولز تاور۱۶، تا به اصالتی رام‌نشدنی برسید. صدای مومو خارق‌العاده است مثل صدای آن برادران وایکینگِ دل‌نشین و «دل‌چسب» در داستان همه‌چیز غارت‌شده، همه‌چیز سوخته۱۷ از تاور. ترکیب سبک‌هایی از ماورای اقیانوس‌ها و قرن‌ها، غافلگیرکننده و برازنده.پرندگان سرخ یک‌جور نقد بُرنده و بی‌رحم از جنگ و نقش آمریکا در ویرانی خاورمیانه است. اثر سنت‌های طنزپردازی مدرن و باستانی را به شیوه‌هایی هیجان‌انگیز ترکیب می‌کند. این رمان دقیقاً معکوس بسیاری از رمان‌های منطقۀ آسیای جنوبی است که هر سال منتشر می‌شوند و همگی به یک ریسمان پوسیده چنگ می‌اندازند: زبان سودازدۀ ظاهراً شرقی که همنشین واقع‌گرایی غربی شده است. بسیار هیجان‌انگیزتر است که نقد تند و تیز سیاست‌خارجی ایالات متحده را از زبان یک سگ فیلسوف و یک نوجوان آواره با ادبیات کوچه‌خیابانی بخوانیم که هر دویشان انگار در نیوجرسی به دنیا آمده‌اند. و پس از همۀ آن خنده‌ها، داستان در خاتمه به قلب خواننده چنگ می‌زند، از زبان زنانی که حنیف بالاخره می‌گذارد حرف بزنند. سکوت همه‌جا را فرا می‌گیرد تا مادری داغدار دعا کند، مادری «که می‌خواهد پسرش برگردد. می‌خواهد با تماشای او که آرام خُروپف می‌کند به خواب برود. می‌خواهد روی نانش بیشتر کره بمالد و بیشتر شکر بریزد... می‌خواهد پیراهن‌هایش را که کف زمین پخش‌وپلا شده‌اند جمع کند و پیش از اینکه روی بقیۀ لباس‌های کثیف بریزد، آن‌ها را بو بکشد».اطلاعات کتاب‌شناختی:Hanif, Mohammed. Red Birds. Bloomsbury Publishing, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دینا نیری نوشته است و در تاریخ ۱۰ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Red Birds by Mohammed Hanif review – a thrilling satire of US foreign policy» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «اگر آن شهرها را از میان نمی‌بردم، چه کسی اردوگاه‌ آوارگان می‌ساخت؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• دینا نیری (Dina Nayeri) رمان‌نویس و جستارنویس ایرانی-آمریکایی است. یک قاشق چای‌خوری از زمین و دریا (A Teaspoon of Earth and Sea) از آثار اوست.[۱] Catch 22[۲] A Case of Exploding Mangoes[۳] Red Birds[۴] Momo[۵] Mutt[۶] Sands Global[۷] Falcons for Ethical Hunting[۸] USAID[۹] Lady Flowerbody[۱۰] The Way of Nomads[۱۱] And the Sands Wept[۱۲] gap-year: معمولاً بازه‌ای یک‌ساله است مابین تمام‌کردن دبیرستان و ورود به دانشگاه [مترجم].[۱۳] Dear[۱۴] Evelyn Waugh[۱۵] Sam Lipsyte[۱۶] Wells Tower[۱۷] Everything Ravaged, Everything Burned ]]> دینا نیری ادبيات‌وهنر Sat, 15 Dec 2018 05:17:01 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9223/ پرونده: زندگی در خانۀ داستان‌ها http://tarjomaan.com/report/9217/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.ماجرای تدریس یک داستان• اورهان پاموک: گاهی تدریس یک رمان، حسی دارد شبیهِ خیانت به ادبیاتپاموک از تجربۀ رمان‌نویسی سخن می‌گوید که از قضای روزگار در جایگاه استادی ادبیات قرار گرفته استدر سال ۱۹۵۷، ولادیمیر ناباکوف برای کرسی استادی ادبیات روسی در دانشگاه هاروارد پیشنهاد شده بود. اما رومن یاکوبسن، زبان‌شناسِ مشهور، از جملۀ مخالفین این تصمیم بود. او به همکارانش گفت «اگر قرار است ادبیات روسی را نویسندگان بزرگ روس تدریس کنند، پس فیل‌ها را هم بیاوریم تا در دانشکدۀ جانورشناسی درس بدهند.» اورهان پاموک که هم رمان‌نویس است و هم استاد ادبیات، از تفاوت‌های فیل‌بودن و استاددانشگاه‌بودن نوشته است.انسانیت با داستان نجات پیدا می‌کند• الیف شافاک از فایدۀ رمان در عصر خشم و وحشت می‌گویدرمان‌ها سؤال مهمی از ما می‌پرسند: آیا تاکنون ماجرا را از چشم دیگران دیده‌ای؟الیف شافاک در فرانسه به دنیا آمد و، پس از طلاق والدینش، همراه مادر به خانۀ‌ مادربزرگش در ترکیه بازگشت. تجربۀ خیابان‌های شلوغ فرانسه و همزمان کوچه‌های آرام و متدین ترکیه در آن سال‌ها آشوبی در الیف به پا کرد. او گرچه از دل غربت به وطن خود بازگشته بود، اما همچنان احساس می‌کرد بی‌خانمان است. تا اینکه در همان ایام کودکی خانۀ اصلی‌اش را در «قصه‌ها» پیدا کرد: قصه‌ها جایی‌اند که می‌توان به سکوت گوش داد و حکمت را پیدا کرد.داستان برای پول• پول در ازای کلمه؛ تاریخچۀ مختصرِ نوشتن برای پولاگر پول همه‌چیز را می‌آلاید، چرا نتواند نوشتن را نیز بیالاید؟بارها به ما گفته‌اند که نویسندگیِ خوب زادۀ عشق است نه آز. اما این تصویرِ رمانتیک از نویسنده‌ای که، بی‌چشم‌داشت به پول، سخت کار می‌کند داستانی بیش نیست، داستانی که ریشه‌های آن به چند هزاره قبل‌تر بازمی‌گردد و امروز نیز با اثرات آن درگیریم. اگر پولْ همه‌چیز را می‌آلاید، چرا نتواند نوشتن را نیز بیالاید؟ داستان شاعر یونانی، سیمونیدس، نخستین نویسنده‌ای که برای هر کلمه پول طلبید، نشان می‌دهد که چگونه کلمه و پول از آنچه به نظر می‌رسد نزدیک‌ترند.در داستان می‌توان رستگار شد• شاید نوشتن، هزاران مردۀ متحرک را دوباره زنده کنداگر کتابی وجود داشته باشد که همه چیز را نوشته باشد، دیگر چیزی برای نوشتن باقی نمی‌ماندمدرنیته دستگاهی نسخه‌بردار است. امروز که نرم‌افزارها دارند همه چیز را در جهان می‌نویسند و آرشیو می‌کنند این دستگاهِ عظیمِ نسخه‌بردار را بهتر می‌فهمیم. اما وقتی همه‌چیز را نرم‌افزارها می‌نویسند، آیا دیگر کاری باقی می‌ماند که نویسنده بتواند انجام دهد؟ شاید تنها راهِ رستگاری از این مهلکه هم «نوشتن» باشد.چگونه داستان بنویسیم؟• هر چه سریع‌تر اشتباه کندر فرآیندهای خلاقانه، اشتباهاتِ جزیی ضروری هستند، پس باید مستقیم به سراغشان رفت و انجامشان دادهر هفته، ایدۀ چند داستان به ذهنمان می‌آید که، به خیال خودمان، اگر نوشته شوند بازار کتاب زیر و رو خواهد شد. اما وقتی دست به قلم می‌بریم،‌ گویا از گردن به بالا فلج می‌شویم و بوی شکست فضا را پر می‌کند. هیوگو لیندگرن، یکی از ویراستاران قدیمی نیویورک‌تایمز،‌ می‌گوید تجربه‌های نویسندگی‌اش حاکی از آن‌اند که این لحظه‌های شکست دقیقاً همان لحظاتی است که نباید قلم را زمین گذاشت. به عقیدۀ او برای خلق اثری خارق‌العاده چاره‌ای از شکست‌خوردن نیست.داستان‌نویسی با طعم بچه‌داری• اگر می‌خواهی نویسندۀ خوبی شوی، بچه‌دار نشونویسندگان در طول عمرشان باید فقط به نوشتن تعهد داشته باشند، اما بچه‌هایشان چه می‌شوند؟اکثر آدم‌هایی که دستشان به نوشتن می‌رود، ایده‌هایی به ذهنشان می‌آید که، اگر کتاب شوند، بازار نشر را می‌لرزانند. اما یک سدّ غول‌آسا پیش پای این افراد است: فرزندانشان. به‌همین‌دلیل، یک نویسندۀ بزرگ به مایکل شیبن گفت «بچه‌دار نشو. هر کدام از فرزندانت، جای یکی از کتاب‌هایی خواهند بود که هرگز چاپ نکرده‌ای». حالا شیبن چهار فرزند دارد و توضیح می دهد که، با نادیده‌گرفتن این نصیحت، چه‌ از دست داده و چه به دست آورده.داستانِ خودت را تعریف کن• داستان‌هایی که دربارۀ خودمان تعریف می‌کنیمبیشتر ما در گروه‌هایی زندگی می‌کنیم که طرز فکرشان با ما مشابه باشد و شیوۀ زندگی‌مان را تأیید کندداستان‌هایی که آدم‌ها دربارۀ خودشان تعریف می‌کنند، با هم فرق دارد. بعضی‌ها دوست دارند مداوم از موفقیت‌هایشان حرف بزنند، بعضی‌ها همیشه از ناکامی‌هایشان می‌گویند، بعضی اتفاقات خنده‌دار و برخی مصیبت‌ها و مشکلاتشان را دست‌مایۀ داستان‌هایشان می‌کنند. به‌هرحال، این داستان‌ها چیزهایی برای گفتن دارند، نه‌فقط برای دیگران، بلکه اغلب برای خودمان. به‌همین دلیل است که اگر به داستان‌های خودمان فکر کنیم، تصویر صاف و ساده‌ای که خودمان و دیگران داریم، تغییر می‌کند.به خانه برگرد، به داستان• غرق شدن در کتاب‌ها چه بر سر مغزتان می‌آورد؟آناکارنینا خودش را پرتاب می‌کند جلوی قطار، و همراه با او شما هم همین‌کار را می‌کنیدهرکس می‌خواهد ما را به کتاب‌خواندن ترغیب کند، معمولاً چند حرف کلیشه‌ای برای گفتن دارد: کتاب دیدت را وسیع می‌کند یا تجربۀ دیگران را در اختیارت می‌گذارد. اما واقعیت این است که این حرف‌ها فایده‌ای ندارد، مگر آنکه یک‌بار، هنگام خواندن یک کتاب، آن صاعقه به عمق جانتان بنشیند. صاعقه‌ای که باعث می‌شود با شخصیت کتابی که می‌خوانید، گریه کنید، بخندید یا خشمگین شوید. مطالعات عصب‌شناختی جدید یافته‌های شگفت‌آوری را دربارۀ حالات مغزی ما هنگام خواندنِ عمیقِ یک کتاب کشف کرده‌اند.داستانِ ندیده‌ها• چطور دربارۀ جاهایی که هرگز نرفته‌ایم حرف بزنیم؟پی‌یر بایار می‌گوید در حرف‌زدن از سفر همیشه داستان‌پردازی و تخیل جای مهمی داردمارکو پولو مشهورترین جهانگردِ تاریخ است. شرح شگفت‌آور سفرهای او به چین و ماچین برای قرن‌ها در ذهن و زبان غربیان زنده بود. اما واقعیت آن است که احتمالاً او هیچ‌گاه از مرزهای قسطنطنیه جلوتر نرفته است. راستش را بخواهید، شاید اصلاً از ونیز هم بیرون نیامده باشد. درواقع این قدرت تخیل و هنر روایتگری اوست که سفرنامۀ او را این‌قدر پرآوازه کرده است. اما نکته اینجاست که هیچ سفرنامه‌ای خالی از داستان نیست.روایتِ داستان• اکثر ما تصمیم خودمان را از قبل گرفته‌ایمتنها دو نوع قصه در کل جهان وجود دارد: قهرمانی که به سفر می‌رود و غریبه‌ای که به شهر می‌آیداغلبِ ما تصمیم خودمان را از پیش گرفته‌ایم، آن هم نه در سایۀ واقعیت‌ها بلکه از طریق ساختن یا توجه به روایت‌ها و داستان‌های کلیشه‌ای. روایت‌هایی که اتفاقات، افراد و خیلی چیزهای دیگر را به تقسیم‌بندی‌هایی ساده و کلیشه‌ای تقلیل می‌دهند. گویی برای کسانی که اسیرِ جریانِ داستان‌ها شده‌اند واقعیت‌ها یا فقدانشان اهمیت کمی دارد. در جهانِ متحول‌شدۀ اینترنت، که اخبار دروغین در رسانه‌های اجتماعی شناور است، تمرکز صِرف بر بررسی واقعیت‌ها رویکردی ساده‌لوحانه است؛ باید روایت‌ها را نیز بازنگری کنیم.عشق به داستان• میل غریزی ما به داستان گمراهمان می‌کندعلاقه به داستان‌سرایی از کجا نشئت گرفته است؟آیا تابحال با گوش کردن به موسیقی از خودتان پرسیده‌اید چطور به اینجا رسیدم؟ ما برای توضیح همه چیز، از ورزش گرفته تا موسیقی، از داستان استفاده می‌کنیم. این علاقه به داستان‌سرایی از کجا نشئت گرفته است؟ پرسش از «چیستی داستان» سؤالی پیچیده است که تاریخی طولانی دارد. اما آیا تمایل بشر به داستان‌سرایی خطری نیز در پی دارد؟داستان در بستر مرگ• نویسندگان بزرگ چطور با مرگ زندگی کردند؟حتی نویسندۀ خداناباوری مثل سوزان سانتاگ در روزهای آخر عمر خود دعا می‌خواندکیتی رویف، نویسندۀ کتاب ساعت بنفش: نویسندگان بزرگ در پایان، اولین‌بار در دوازده سالگی تا پای مرگ رفت. او در طول ذات‌الریۀ علاج‌ناپذیرش، به خواندن دربارۀ نسل‌کشی‌های تاریخ روی آورد. گویا خواندن دربارۀ مرگ دیگران باعث می‌شد تا وحشتش از مرگ تسلی بیابد. این دغدغه تا امروز با او مانده و در آخرین کتابش دوباره ظاهر شده است. کتابی دربارۀ چگونگی مواجهۀ نویسندگانی مثل ویرجینیا وولف، جان آپدایک، سوزان سانتاگ، زیگموند فروید و دیگران با مرگ.مردن درون داستان• هنر مردنفرهنگِ منکر مرگ مانع رسیدن به مرگ شایسته استفرهنگ انکار مرگ افرادی را پرورش می‌دهد که برای مرگ آماده نیستند؛ افرادی که دلباختگی‌شان به جوانی و سلامتی باعث می‌شود در مواجهۀ با بیماری و کهنسالی پر از دلهره، افسردگی وناامیدی شوند. اما به‌تازگی نویسندگانی خوش‌بین به مرگ تلاش می‌کنند هراسمان از مرگ را کمتر کنند. شاید اگر بخواهیم «مرگ خوب» را همچون بخشی از «زندگی خوب» جانی تازه دهیم، لازم باشد به جایگاه مرگ در داستان‌هایی که دربارۀ خود می‌گوییم بیشتر بیندیشیم.داستان عاشقانه• رمان‌ عاشقانه راهی مطمئن برای نابودکردن عشق استآنچه نیاز داریم، داستان‌هایی عاشقانه است که در عین‌حال، غیررمانتیک هم باشداگر در زندگی‌تان عاشق شده باشید، بی‌تردید این جملۀ خفت‌بار را بارها از پدر و مادر یا دوستانتان شنیده‌اید که «عشق و عاشقی مال تو کتاب‌ها و فیلم‌هاست». آلن دوباتن، معتقد است این جمله خالی از حقیقت نیست. در واقع، بسیاری از رمان‌ها و فیلم‌هایی که به مسئلۀ روابط عاشقانه پرداخته‌اند، از بسیاری از مهم‌ترین جوانب زندگی غفلت کرده‌اند: از کار، خستگی، بچه‌ها، روزمرگی و...تجاوزی به‌خاطر داستان• فرهنگ عامه‌پسند تجاوز را رمانتیزه می‌کنددر داستان‌ها و فیلم‌های عامه‌پسند بسیاری از عشق‌های پرشور با تجربۀ آزار یا تجاوز آغاز می‌شودموج اتهامات جنسی‌ای که این ماه‌ها علیه بسیاری از سلبریتی‌ها به راه افتاده، خیلی‌ها را در بهت و حیرت فرو برده است. اما اگر این تجاوزها نوعی تلاش برای محقق‌کردنِ آموزه‌های داستان‌های عشقی عامه‌پسند در واقعیت باشند چه؟ هر کدام از ما نمونه‌های فراوانی در ذهن داریم از مردانی که در برابر جواب منفی زنی که دوستش دارند، دیوانه‌بازی درمی‌آورند، اصرار می‌ورزند و بالاخره محبوبشان را به دست می‌آورند. شاید فرهنگ تجاوز از همین دلباختگی‌ها شروع شده باشد.ایموجی‌هایی که جای داستان را می‌گیرند• شکلک‌ها، داستان‌های مصور و آیندۀ رمانبا گسترش بی‌سابقۀ گوشی‌های هوشمند، شکلک‌ها به بخشی مهم از ارتباط ما با دیگران تبدیل شده‌اندما روزانه در گوشی‌های همراه و شبکه‌های اجتماعی رنگارنگ صدها پیام برای همدیگر می‌فرستیم، اگر کسی این پیام‌ها را چاپ کند و آن‌ها را پنجاه سال عقب ببرد و به دیگران نشان دهد، حتماً از او خواهند پرسید این شکلک‌ها دیگر چیست؟ اما اگر همین پیام‌ها را به پنجاه سال آینده ببریم، شاید از ما بپرسند این حروفِ الفبایی مزاحم چیستند؟ در واقع، ما همین الان هم کتاب‌هایی داریم که فقط با ایموجی روایت می‌شوند.پزشک‌هایی که داستان می‌خوانند• رنج تو نامی داردتوصیف درد، به روشن‌ترین شکل، تمایل ما را به استعاره‌سازی از تجربه نشان می‌دهدهنر داستان‌گویی و آشنایی با ادبیات به پزشک کمک می‌کند تا برای تبیین بیماری استعاره‌ای را برگزیند که بیشترین کمک را به بیمار می‌کند. پیش از این نیز فروید گفته بود نوع واژگانی که پزشک انتخاب می‌کند بر درک و رویارویی افراد با بیماری تأثیر دارد. با این اوصاف کار یک پزشک واقعاً چیست؟ جز اینکه داستان بیمار را تشخیص دهد و بگوید «رنج تو نامی دارد».داستان‌های فلسفی• فیلسوفان همیشه داستان گفته‌اند، اما از نوعی دیگرفلسفه‌ورزی انسان‌ها نه با استدلال عقلانی، بلکه با قطعه‌ای ادبی شروع می‌شوددر سنت دانشگاهیِ عصر ما، آنچه می‌خواهد فلسفه را از هر دانش دیگری جدا کند استدلال عقلانی است. اما وقتی به آثار بزرگ‌ترین فیلسوفان جهان سرک می‌کشیم، چیز دیگری فاش می‌شود: فلسفه از اساس به شعر و داستان آمیخته شده، تاحدی که گاه نمی‌توان فرق فیلسوف و شاعر را فهمید: «تمثیل غار» افلاطون قصه‌ای خیالی است، و داستان «ابراهیم نبی» جان کلامِ فلسفۀ کیرکگور محسوب می‌شود. از سوی دیگر، واقعاً چه کسی می‌گوید اشعار شاعرانی همچون دانته و گوته ربطی به فلسفه ندارند؟فیلسوف‌های داستان‌نویس• وقتی فیلسوف‌ها هوس رمان‌نویسی می‌کنندبعضی از متفکران، برای بیان اندیشه‌های خود، از تکنیک‌های تخیل و خلاقیت در رمان و داستان بهره گرفته‌اندبعضی‌ها می‌گویند خواندن کتاب‌ِ فلسفیْ کار هرکسی نیست. بسیاری از این کتاب‌ها برای خوانندۀ معمولی متن‌هایی است با مضامین انتزاعی و واژه‌های پرطمقراق، حال‌آنکه خیلی از متفکران، از مارکس گرفته تا آدورنو، برای بیان و شرح ایده‌های فلسفی خود، از تکنیک‌های تخیل و خلاقیت در رمان و داستان بهره گرفته‌اند و آثار درخشانی خلق کرده‌اند. بسیاری از کتاب‌ها، مثل پدیدارشناسی روح هگل و چنین گفت زرتشت نیچه، که شنیدن نام آن‌ها هم ترسناک است، در واقع رمان‌هایی فلسفی هستند.داستان‌های برگزیده• رمان‌هایی که درخور جایزۀ من‌بوکر بودندنامزدهای نهایی جایزۀ من‌بوکر از ماجرای شکل‌گیری رمانشان می‌گویندچندی پیش پل بیتی برای رمان فروشِ کامل برندۀ جایزۀ «من‌بوکر» ۲۰۱۶ شد. اما او در این مسیر تنها نبود و با پنج نویسندۀ دیگر رقابتی تنگاتنگ داشت. مادلین تین، دیوید سالای، دبورا لوی، گرِیم مکری برنت و آتوسا مشفق نویسندگانی هستند که به‌همراه بیتی نامزدهای نهایی جایزۀ من‌بوکر بودند. در این نوشتار این نویسندگان، به صورت مختصر، از منبع الهام، رمزوراز و ماجرای شکل‌گیری و نوشتن رمانشان می‌گویند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان ادبيات‌وهنر Fri, 14 Dec 2018 06:55:16 GMT http://tarjomaan.com/report/9217/ جرالد مورنین: داستان دیوانه‌ترین نویسندۀ زندۀ دنیا http://tarjomaan.com/neveshtar/9207/ مارکی بینلی، نیویورک‌تایمز — شهر گوروک در ایالت ویکتوریا که فقط ۲۰۰ نفر جمعیت دارد، پیش‌تر ایستگاه دلیجان‌ها در جنوب شرقی استرالیا بود. این شهر از آن دست شهرهایی نیست که انتظار رود میزبان همایشی علمی باشد. با خودرو ۵ ساعت تا ملبورن فاصله دارد و مثلِ شهری است که به‌کلی تخلیه شده باشد. در امتداد خیابان اصلی شهر، فقط ردیفی از ویترین‌های خالی دیده می‌شود؛ میخانه محلی هم دو سال پیش تعطیل شده است. پس از چند دقیقه رانندگی به سوی خارج شهر، در هوای گرگ‌ومیش تنها نشانه‌های زندگی کانگوروهایی هستند که از میان علف‌ها سر می‌رسند و در کناره جاده به رهگذران خیره می‌شوند. اما در ماه دسامبر سال پیش، حدود ۴۰ نفر از پژوهشگران، منتقدان، ناشران و خوانندگان عمومی، برای ایراد سلسله سخنرانی‌‌هایی راجع به آثار جرالد مورنین راهی این شهر شدند. این نویسنده که یک دهۀ گذشته را در گوروک زندگی کرده است، ترجیح می‌دهد سفر نکند، به همین دلیل به محققان پیشنهاد کرد که به گوروک سفر کنند تا در باشگاه محلی گلف گرد هم آیند. خودش هفته‌ای یک بار آنجا بازی می‌کند و متصدی دائمی میکدۀ آنجاست.برای مورنین که اخیراً ۷۹ ساله شده، به‌عنوان بزرگترین نویسندۀ انگلیسی‌زبانِ در قید حیات، که بیشترِ مردم حتی اسم او به گوششان نخورده، موقعیت ویژه‌ای در حال رقم خوردن است. حتی در وطن خودش هم افراد کمی او را می‌شناسند؛ در سال ۱۹۹۹ وقتی برندۀ جایزۀ پاتریک وایت برای نویسندگانِ کمتر شناخته‌شدۀ استرالیایی شد، همه کتاب‌هایش از چاپ خارج شده بود. با این حال آثار او را جی.ام. کوتسی و شرلی هزارد و نیز نویسندگان جوان آمریکایی همچون بِن لِرنر و جاشوا کوهن ستوده‌اند. تِژو کول، مورنین را یک «نابغه» و «جانشین شایسته بکت» توصیف کرده است. سال پیش، لَدبروکس۳ شانس مورنین را برای بردن جایزه نوبل ادبیات، ۱ از ۵۰ اعلام کرد، جایگاهی بهتر از کورمَک مک‌کارتی، سلمان رشدی و اِلنا فرانته.کتاب‌های مورنین عجیب‌وغریب و شگفت‌انگیزند و به‌سختی می‌توان آن‌ها را در یک یا دو جمله توصیف کرد. رمان سومش با نام دشت‌ها۱، داستانی حکایت‌گونه و یادآور اثر ایتالو کالوینو در سال ۱۹۸۲ است. پس از این کتاب بود که او به‌اصطلاح از خوشی‌های روایت‌گری مرسوم روی گرداند. آثار متأخر او تقریباً به‌طور کلی فاقد پیرنگ و شخصیت‌اند، و تعمقی جستارگونه در گذشتۀ خود او محسوب می‌شوند. یک اسطوره‌شناسی شخصی‌اند، چیزی نظیر معمولی بودنِ حماسیِ زمان از دست‌رفتۀ پروست، با این تفاوت که گذشتۀ مورنین شامل مسابقات اسب‌دوانی، مجموعه تیله‌های دوران کودکی، مشکلات روابط جنسی ناشی از عقاید کاتولیکی، و گذران زندگی به عنوان یک شوهر خانه‌دار در حومۀ ملبورن در دهۀ ۱۹۷۰ بود.خود مورنین هم کمک چندانی نکرده تا آثارش راحت‌تر به فروش برسند. نامتعارف‌ بودن او حتی با در نظر گرفتن ویژگی‌های نویسندگان منزوی، همچنان بسیار چشم‌گیر است. او هرگز سوار هواپیما نشده است؛ درواقع کم پیش آمده که از ایالت ویکتوریا خارج شود. سخنرانی او در دانشگاه نیوکاسل در سال ۲۰۰۱، در بین هوادارنش به یک‌جور افسانه تبدیل شده است. او در این سخرانی اعتقاد دیرین خود را ابراز کرد: «گزارش یک شخص از کاری که تا به‌ حال انجام نداده، دست کم به روشنی گزارشش از کاری است که انجام داده». و ادامه داد:هروقت به خیابان‌ها یا جاده‌هایی می‌روم که مسیر آن‌ها مستطیل‌شکل طراحی نشده‌، سردرگم و حتی آشفته می‌شوم... در تمام عمرم چند فیلم‌ بیشتر ندیده‌ام و این اواخر اصلاً فیلمی نمی‌بینم... به خاطر ندارم که با ارادۀ خودم به گالری، موزه یا ساختمانی با ارزش تاریخی رفته باشم. هیچ‌وقت عینک آفتابی نزده‌ام. هرگز شناکردن یاد نگرفتم. هیچ‌وقت به خواست خودم پا در دریا یا برکه‌ای نگذاشته‌ام... هرگز به دکمه یا کلید یک کامپیوتر یا ماشین فکس یا تلفن همراه حتی دست هم نزده‌ام. هیچ‌وقت کارکردن با هیچ‌نوع دوربینی را یاد نگرفتم... در سال ۱۹۷۹ تایپ‌کردن را یاد گرفتم، فقط با استفاده از انگشت اشارۀ دست راستم. از آن موقع همۀ داستان‌ها و دیگر نوشته‌هایم را با همین انگشت کذایی و یکی از سه ماشین تحریری که دارم نوشته‌ام.مورنین، مردی پیراسته و محکم با چهره‌ای خشن است؛ به‌خصوص هنگام عکس گرفتن، بی‌میلی شدیدی به لبخندزدن نشان می‌دهد، و نگاه محکمِ خیره به دوربین را ترجیح می‌دهد. در زمان همایش در باشگاه گلف گوروک، با سالنی به سبک وی.اف.دبلیو و دیوارهایی با بلوک‌های سیمانی و رومیزی‌های پلاستیکی با چاپ‌‌های طرح گل، مورنین پشت بار می‌نشست و روزنامه‌ای ورق می‌زد، و در همین حال، نصفه و نیمه به سخنرانی‌هایی با این قبیل موضوعات گوش می‌داد «اراده و بازبینی گذشته‌نگر در کتاب مناطق مرزی۲ جرالد مورنین». او بعدها گفت که خیلی از بحث‌ها را دنبال نمی‌کرده است و با خود فکر می‌کرده که عجب، پس به نظر شما این طور رسیده است. در زمان‌های استراحت، کتاب‌ها را امضا می‌کرد، هر از گاهی دربارۀ جلد کتاب‌ها ناله و شکایت می‌کرد و آبجو و نوشیدنی‌های بدون الکل به اعضای همایش می‌فروخت. هنگام صحبت با ایمره سالوسینزکی، از دوستان قدیمی مورنین و روزنامه‌نگار در سیدنی، به کارکردن او در میکده اشاره کردم، مکثی کرد، سپس گفت: «آره، عجیب است. در این باشگاه گلف متروکه و ملال‌آور، به کسی آبجو سفارش می‌دهید که احتمال دارد برندۀ بعدی جایزه نوبل ادبیات باشد».یکی از کشوهای مربوط به «آرشیو گاه‌شماری» مورنین؛ این آرشیو بیشترِ فضای محل زندگی او را پر کرده‌ است، مکانی که شبیه به انباری است.مورنین یک بار ابراز پشیمانی کرده از این که اجازه نداده بود «ناشران محترم همۀ نوشته‌هایم را به صورت مقاله چاپ کنند». برای او نویسنده همیشه در متن حضور دارد. بنابراین برای پژوهشگرِ با پشتکاری که موضوع رساله‌اش درباره آثار مورنین است، دیدن مورنین و محل زندگی‌اش مسلماً ارزش هرمنوتیکی قابل توجهی خواهد داشت. زندگی مورنین، داستان‌های او، و محل زندگی‌اش به‌طور انکارناپذیری در هم تنیده‌اند: زیبایی و انزوای مناطق ایالت ویکتوریا، دریایی آرام از علفزاران زردرنگ که یادآور تصویر مراتع در کتاب‌های درسی‌ است. از این رو ملاقات او در گوروک هم مانند سفری علمی است و هم خوانشی دقیق از آثار او محسوب می‌شود. چند هفته بعد از اینکه سفرم به گوروک ترتیب داده شد و پیش از اینکه عازم استرالیا شوم، یکی از ناشران آمریکاییِ آثار مورنین به من گفت: چرا برای جرالد یک پیامک نمیفرستی؟ (بعد از اینکه مورنین به گوروک نقل مکان کرد، پسرانش اصرار کردند که او یکی از استراتژی‌های دیرین خود که در سخنرانی نیوکاسل به آن اشاره کرده بود را زیر پا بگذارد و یک تلفن همراه بخرد). مورنین نگران بود چون هیچ خبری از من نشده بود. من به اشتباه گمان کرده بودم که او دوست ندارد خبرنگاری، مگر در واقع ضروری مزاحمش بشود. اما پنج دقیقه بعد از اینکه یک معرفی اجمالی از خودم برایش فرستادم، در پیامی بلند بالا پاسخ داد: «خیلی خوشحالم که پیامی از طرف شما دریافت کردم. به شما قول چیزهای زیادی می‌دهم. در برخی محافل مرا آدمی کناره‌گیر و منزوی می‌شناسند، تنها به خاطر این که در جشنواره‌های ادبی شرکت نمی‌کنم و از صحبت کردن با روشنفکران قلابی [...] که اکثر نویسنده‌ها با آن‌ها حرف می‌زنند طفره می‌روم. اما من با چیزی که آن‌ها می‌گویند خیلی فرق دارم و نظر دیگران برایم اهمیتی ندارد، در برخورد با آدم‌های بی‌تکلف و خالص مثل همین پیرمردهایی که هر هفته با هم گلف بازی می‌کنیم، خوش‌رو و خودمانی‌ام». بعد از فرستادن چند سؤال درباره زمان‌بندی برنامه، او مکالمه را این‌طور تمام کرد «باز هم می‌گویم، قول می‌دهم مصاحبه‌ای داشته باشیم که شبیه هیچ کدام از مصاحبه‌هایی که تا به حال انجام داده‌ای نباشد».در یکی از داستان‌های مورد علاقه‌‌ام از مورنین، «زهر گران‌بها»۳ که در سال ۱۹۸۵منتشر شد، راوی نویسنده‌ای جویای نام است، و نگران این که مبادا الکلی شود. با ناراحتی در یک مغازۀ کتاب دست دوم فروشی پرسه می‌زند و دفترچه‌ای با عنوان «۱۹۰۰-۱۹۴۰... نویسندگانی که ناعادلانه گمنام ماندند» را در دست دارد و نگران میراث خودش است، البته کمی زودهنگام، چرا که هنوز چیزی چاپ نکرده است. پیرنگ به همین منوال پیش می‌رود، تا اینکه شخصیت اصلی صحنه‌ای از آینده‌ای دور را تجسم می‌کند: سال ۲۰۲۰ (داستان در سال ۱۹۸۰ اتفاق می‌افتد). در ذهنش مردی را می‌بیند که روبه‌روی دیواری از قفسه‌های کتاب ایستاده و به جلد پشت آخرین نسخۀ باقی‌مانده از رمانی چشم دوخته که ۴۰ سال پیش نوشته شده است. این مرد کتاب را خوانده است، اما تلاش می‌کند از متن آن چیزی به خاطر بیاورد، هر چیزی، جمله‌ای، تصویری (این کار از تمرین‌های مورد علاقۀ مورنین واقعی است). در ادامه، در پنج صفحۀ‌ عجیب، راوی از موضوع اصلی منحرف می‌شود و مغز انسان را همچون یک صومعۀ کارتوزیان تصور می‌کند که در آن راهبه‌ها وظیفۀ نگهداری از خاطرات را بر عهده دارند. سرانجام به خوانندۀ تصورشده در آینده باز می‌گردد که هیچ چیز از کتاب را به یاد نیاورده است، کتابی که در واقع اثرِ خودِ راوی است: «مرد دوباره جام خود را پر کرد و به مزه‌مزه کردن زهر گران‌بهای قرن بیست‌ویکمی ادامه داد. او به اهمیت فراموشی‌اش پی نبرد، اما من آن را درک کردم. می‌دانم که دیگر هیچ‌کس هیچ چیز از نوشته‌های من به خاطر نمی‌آورد».با اینکه تنها کمتر از دو سال به دیستوپیای تصورشدۀ مورنین باقی مانده، خوشبختانه نشست گوروک هنگامی برگزار شد که موج به تأخیر افتادۀ علاقمندی به آثار او شکل گرفته بود. در ایالات متحده امریکا، سابقۀ انتشار آثار مورنین به‌قدری ناچیز است که می‌شود آن را نادیده گرفت؛ تا اینکه یک انتشارات کوچک، رمان مزرعۀ جو۴ او را در سال ۲۰۱۱ منتشر کرد. این ماه، انتشارات فرار، استراوس و جیرو۵ مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه مورنین با عنوان سیستم استریم۶ و یک رمان تازه از او با عنوان مناطق مرزی را به چاپ خواهد رساند.پیچیدگی دسته‌بندی آثار مورنین مشخص می‌کند که چرا او حتی در میان کتاب‌خوان‌ها، نویسندۀ شناخته‌شده‌ای نیست. پس آیا هنرمندی حاشیه‌ای است؟ یا یک استاد سبک پست‌مدرن است؟ یا هردو؟ یا هیچ‌کدام؟ درست است که مورنین برای پروست احترام زیادی قائل است، اما کاخ‌های تودرتو و استادانۀ حافظۀ او، جنس خاص خودشان را دارند. مورنین در جمله‌بندی‌‌هایش به دقتِ دستوریِ سفت و سختی قائل است، و تکرار را چنان به کار می‌گیرد که به وردگویی شبیه می‌شود (مثل ترجیحش برای تکرار اسم‌ها به جای استفاده از ضمیر)؛ سبکی هیپنوتیزم‌کننده با طنزی خشک، یا دست کم آگاه به شیوه‌هایی که طنزش می‌تواند سرگرم‌کننده باشد. در سال ۱۹۹۰ مجلۀ لندن ریویو آو بوکس نامۀ عجیب‌وغریبی از مورنین چاپ کرد: «سردبیران عزیز، فرانک کرمود جمله‌ای از توماس پینچن نقل می‌کند که به گفتۀ او جمله‌ای بسیار طولانی است (لندن ریویو آو بوکس، ۸ فوریه، ۱۹۹۰). قطعه‌ای که در ادامه نقل می‌شود، یک جمله نیست، بلکه شامل قطعه‌ای ۶۶ کلمه‌ای است که پس از آن یک ویرگول می‌آید و سپس سلسله‌ عبارت‌هایی که نه بخشی از جملۀ قبلی‌اند و نه به‌خودی خود یک جمله محسوب می‌شوند».مورنین زمانی خودش را «نویسنده‌ای تکنیکی» توصیف کرد و منظورش از تکنیکی را این طور توضیح داد: من در بازنمایی «تصاویر ذهنی‌ام که تنها دستمایه‌های من هستند» با سخت‌گیری و دقت همۀ تلاش خود را روی کاغذ سفید به کار می‌بندم. او اغلب از داستان‌های خود با عنوان گزارش یاد می‌کند. به نظر من او بیشتر شبیه کارآگاهی است که در مقابل تابلویی پر از سرنخ‌ها و مدرک‌ها قدم می‌زند. آثار داستانی مورنین معمولاً روند مشابهی دارند؛ به این صورت که اغلب گِرد یک تصویر که نصفه و نیمه به یاد آمده شکل می‌گیرند، تصویری به سادگی رنگ لباس یک سوارکار مسابقه، درحالی که به مسیر مسابقه‌ای پرشور در بندیگو، شهری در ایالت ویکتوریا نگاه می‌اندازد. به دنبال این تصویر خاطراتِ دیگر می‌آیند: حکایت‌ها، ماجرا‌های شخصی، قصه‌های کوتاه خنده‌دار یا غم‌انگیز به صورت داستان در داستان. همۀ این‌ها ممکن است پرت و پراکنده به نظر برسند، تا اینکه وسواس روش‌مند مورنین در بازجویی از خودش آشکار شود. او در دوردست‌ترین خاطراتش به دنبال سرنخ‌ها، معانی پنهان، و جزئیاتی می‌گردد که ممکن است از قلم افتاده باشند. گمراهی‌ها از موضوع اصلی، خود تبدیل به موضوع اصلی می‌شوند و در پایان، از آنچه در کارگاه‌های داستان‌نویسی یاد می‌دهند خبری نیست؛ درعوض در لحظه‌ای هیجان‌انگیز، وقتی که دایره‌ها و فلش‌ها عکس‌های روی دیوار اتاق نشیمن را به هم متصل می‌کنند، شبکه‌ای از پیوندها ایجاد می‌شود که پیش از این دیده نشده بودند.برای تازه‌کارها بهترین نقطۀ شروع برای خواندن آثار مورنین، کتاب جامع سیستم استریم است. برخی از داستان‌های این کتاب فرم‌های قابل تشخیص‌تری دارند، برای نمونه، در داستان «معاملۀ زمین»۷، کل تاریخ استعمار استرالیا به یک حکایتِ کوتاهِ بورخسی دربارۀ امیال و خواسته‌ها تبدیل می‌شود. اکثر داستان‌های دیگر این مجموعه، راویانی خودآگاه دارند که مشتاقانه توجه خواننده را به متن جلب می‌کنند (داستان «پسر آبی»۸ این‌گونه شروع می‌َشود: «چند هفته پیش، شخصی که دارد این داستان را می‌نویسد، داستان دیگری از خودش را برای جمعی از افراد خواند»). همچنین این داستان‌ها را می‌توان به‌صورت خاطراتی تکه‌پاره و اکسپرسیونیستی در ابعاد کوچک خواند. در «آب‌های مخملی»۹ موضوع، عشقی شکست‌خورده است. در یکی از بامزه‌ترین بخش‌های این داستان، راویِ مورنین‌مانندِ خجالتی، برای اینکه دختر مورد علاقه‌اش را تحت تأثیر قرار دهد، درباره فیلمی هنری که در تعطیلات آخر هفته تماشا کرده صحبت می‌کند. متأسفانه این فیلم، «چشمۀ باکره»۱۰ اینگمار برگمان است، و کار به‌جایی می‌کشد که او جزئیات صحنه‌های تجاوز فیلم را برای دختر شرح می‌دهد. داستان «رعیت‌ها دیگر نمی‌آیند»۱۱ ادای احترامی است به رابطۀ‌ پیچیده راوی با عموی جوانش. در تکه‌ای دوست‌داشتنی از تصویرپردازی آغاز داستان، عموی جوان حشره‌ای را در یک لیوان گیر می‌اندازد و آن را به سمت تار عنکبوت پرتاب می‌کند «و سپس دست به کمر می‌ایستد و تماشا می‌کند». کمی بعد، راوی نوجوان قدم‌زدن‌‌هایش با عمو در زمین خانوادگی را به‌یاد می‌آورد، جایی که: مهم‌ترین اتفاق بعدازظهر، نشستنِ او در کنار من بالای تپه بود، راهنمای بازی‌های روزنامه دی اِیج را که تاکرده و در جیبش گذاشته بود بیرون می‌آورد، از میان اسب‌ها اسم یکی را نشان می‌کرد، سپس با رادیو ور می‌رفت تا زمانی که بشود صدای گزارشگر را از میان خش‌خش امواج رادیو و وزوز حشره‌ها در علفزار شنید، از بیش از صد مایل دورتر از اسبی که عمویم در بحبوحۀ پایان بازی مرا متوجهش کرده بود.کوتزی در مجموعۀ مقالات اخیرش در قدردانی بلندبالایی، «جمله‌های حساب‌شدۀ» مورنین را ستوده و او را در زمرۀ نسل آخر نویسندگان استرالیایی‌ای جای داده است که در دورانی به پختگی رسیدند که این کشور «هنوز مستعمرۀ فرهنگی انگلستان بود، کشوری سرکوب‌شده با نگاهی سخت‌گیرانه و بدگمان به خارجی‌ها». استرالیایی‌بودنِ مورنین مشخصاً در رمان دشت‌ها آشکار می‌شود، کتابی که بسیاری آن را شاهکار نویسنده دانسته‌اند. مورنین در این رمان، هنرمندی را در شهری مرزی و اسرارآمیز به تصویر می‌کشد که میان مالکان ثروتمند به‌دنبال یک حامی است و در آرزوی ساخت فیلم از اسرار غیرقابل فیلم‌برداریِ دشت‌هایی به‌سر می‌برد که نام کتاب از آن گرفته شده است. دنیایی که مورنین توصیف می‌کند کشوری خیالی است، جایی که میان هنرمندان مکتب‌های رقیب (هورایزونیت‌ها و هرمن‌‌ها) جدالی در جریان است. مناطق ساحلی محبوبیت خود را از دست داده‌اند، در حالی که مناطق وسیع و ناخوشایند درون‌‌شهری و دور از ساحل که به‌طور آزاردهنده‌ای تیره و تار شده‌اند، به محل سکونت ثروتمندان تبدیل شده است؛ جایی که مالکان در زمین‌های اعیانی خود «به حال ساحل‌نشینان فقیری دل می‌سوزانند تمام روز از خانه‌‌های ساحلی دلمرده‌شان به بی‌آب و علف‌ترین بیابان‌ها خیره می‌شوند»، و «با بهت‌زدگی به‌خاطر کمبود زمین» ابراز ناراحتی می‌کنند.جرالد مورنین بیرون از سازمان محلی کانون مردان، در خیابان اصلی گوروک، ویکتوریا، جنوب شرقی استرالیا. مورگان مگی. نیویورک‌تایمز.سالوسینزکی، استاد سابق ادبیات انگلیسی است و در سال ۱۹۹۳ رساله‌ای درباره مورنین با همکاری انتشارات دانشگاه آکسفورد به چاپ رسانده است. وقتی با او صحبت می‌کردم، به داستان «زهر گران‌بها» اشاره کرد که در کتاب سیستم استریم هم گنجانده شده، و خاطر نشان کرد که عنوان این داستان، عبارتی است که میلتون برای توصیف پول به‌کار برده است، چیزی که «به آن احتیاج داریم تا چیزهایی که می‌خواهیم را به‌دست بیاوریم». سالوسینزکی ادامه داد «به گمانم برای جرالد، نوشتن نوعی زهر گران‌بها است. باری است که به دوش می‌کشد و آزارش می‌دهد، ناچار است مثل یک وظیفه، روابط بین تصاویری که در ذهن دارد را کندوکاو کند. و همیشه هم می‌گوید که وظیفه‌اش را به انجام رسانده است. البته درست است، چون وقتی از زبان دریدایی استفاده می‌کنیم همیشه ضمیمه‌ یا افزوده‌ای وجود دارد، همیشه چیزی ناگفته باقی مانده است».اولین روزی که در گوروک بودم، مورنین به من آدرس داد تا در کانون مردان، واقع در ساختمانی که سابقاً بانک بوده است، به دنبالش بروم. یک توضیح گذرا برای خوانندگان غیراسترالیایی: کانون مردان، کارگاه‌های جمعی‌ای هستند که اعضای آن کارهایی از قبیل تعمیر قفسه‌ یا دوچرخه انجام می‌دهند، درواقع بخشی از برنامۀ ملی سلامت عمومی در استرالیا برای جلوگیری از افسردگی در میان مردان بازنشسته است. مورنین مهارت‌های به‌دردبخوری برای کانون نداشت، اما یک هفته بعد از اینکه به گوروک نقل مکان کرد، مدیر مرکز خدمات محلی از او دعوت کرد تا به این کارگاه بپیوندد. او حالا در آشپزخانه کار می‌کند، توالت را نظافت می‌کند و صندوق‌دار است.مورنین که داشت از پشت پردۀ چیتیِ ویترین به خیابان نگاه می‌کرد، برای استقبال از من بیرون آمد. یک پیراهن شطرنجی پوشیده بود و آن را داخل شلوار کتانی خاکی‌اش زده بود، و پوست شل و سرخگون گلف‌باز میانسال مشتاقی را داشت. سرطان پروستاتش با موفقیت درمان شده بود اما خواب آرام و بی‌وقفه را از او گرفته بود. با این حال سرحال و پرانرژی بود. گفت: «بدن سازگار می‌شود، مثل سربازی که در سنگر است». کانون به‌طور رسمی باز نبود، اما او مرا از میان میزهای کار خاک‌گرفته که رویشان پر از ابزار بود به سمت سالنی ساده هدایت کرد. در آنجا کتری را روی اجاق گذاشت و یک جعبه قهوۀ فوری باز کرد. گفت که سلامتی‌اش بهبود یافته و احساس می‌کند «سرشار از خوش‌بینی است»، نه فقط درباره بهبود سلامتش: «سابقۀ چاپ آثار من پر از تغییرات ناگهانی، بالا و پایین‌ها، سردرگمی‌ها و اشتباهات است، و حالا آخر عمری، انگار همه‌چیز تقریباً دارد درست می‌شود».سپس پاکتی بیرون آورد که در آن تعدادی سؤال ابتدایی نوشته بود تا از من بپرسد. سؤال‌ها این‌ها بودند: «آیا علاقه‌ای به گلف دارید؟»، «آیا به مسابقات اسب‌دوانی علاقه دارید؟»، «پیشنهادتان برای ناهار چیست؟»، و جواب‌های من (نه، کم‌وبیش، هر چه شما بگویید) به نظر او را راضی کرده بود. مورنین در حالی که روی صندلی لم داده بود گفت «شاید احساس کنی زیادی تحت سازماندهی قرار گرفته‌ای، اما من همیشه کارهایم را این‌طوری انجام می‌دهم». در تابلوی اعلانات پشت سرش، عکسی زده شده بود که در آن مردی در یک میخانه از لیوانی به بزرگی یک سطل زباله آبجو می‌خورد و زیر عکس نوشته شده بود «یه لیوان بیشتر نمی‌خورم».مورنین در سال ۲۰۰۹ پس از مرگ کاترین همسرش، که ۴۳ سال با هم زندگی کرده بودند، به گوروک نقل مکان کرد. پسر بزرگشان جایلز، که مورنین مکرراً او را یک تارک دنیا توصیف می‌کند، سال‌ها زودتر به گوروک آمده بود و این شهر را از روی نقشه به‌خاطر خانه‌های ارزانش انتخاب کرده بود. این دیار برای مورنین همیشه جذاب بود، و نخستین باری که به دیدن جایلز آمد، هنگامی که با ماشین از کنار قبرستان شهر گذشت، احساسی به او دست داد که بعدها این‌چنین درباره‌اش نوشت: «آرام و بی‌هیچ کلامی، همانطور که آدم چیزها را در خیالاتش درک می‌کند»: اینجا همان جایی است که خاکستر من به خاکش خواهد پیوست.مورنین به من گفت «فکر کنم احتمالاً متوجه شده‌ای که من عقل سلیم دارم، اما چیزهایی که می‌گویم و باور دارم، چیزهایی است که دیوانه‌ها باور دارند». «من به یک خدای شخصی اعتقاد ندارم، اما به بقای روح ایمان دارم، و اشارات و احساساتی را دریافتی می‌کنم». کاترین هیچ تمایلی به ترک خانه‌شان در حومۀ ملبورن نداشت، اما وقتی پزشکان به او اطلاع دادند که به سرطان ریه مبتلاست، برگشت و به مورنین گفت «حالا می‌توانی بروی و در گوروک زندگی کنی». کمتر از یک سال بعد، او را در قبرستان شهر به خاک سپردند. مورنین گفت «بعد از آن به اینجا آمدم تا با پسرِ تارک دنیایم زندگی کنم». او ادامه داد «ادیبانی که کتاب‌های مرا ستایش می‌کنند، به نظرشان اینکه من باید در چنین جایی زندگی کنم عجیب و ناهماهنگ است. اما من با نویسنده‌ها زیاد قاطی نمی‌شوم، حرف زیادی برای گفتن نداریم. به نظرم بیشترشان پرادعا و متظاهرند. بنابراین از نظر خودم طبیعی‌ترین چیز در دنیا این است که در این دوره از زندگی‌ام اینجا زندگی کنم».مورنین و پسرش در خیابانی مسکونی که چند بلوک از کانون مردان فاصله دارد زندگی می‌کردند. کوچه‌ای خاکی که دو طرفش با ورقه‌های فلزی حصار‌ شده به ورودی پشتی خانه می‌رسید. جای زهوار دررفته‌ای بود. در کنار انباریِ ساخته‌شده از ورقه‌های فلزی، پنج مخزن برای ذخیرۀ آب باران قرار داشت -آب شهر قابل شرب نیست- و در حیاط سیمانی که با دیوار سنگی ناهموار احاطه شده بود تنها یک چوب رخت‌آویز خمیده گذاشته بودند. مورنین در استودیویی پشت خانۀ اصلی زندگی می‌کرد. هر دو ساختمان از بلوک‌های ماسه‌سنگ‌ِ سفید ساخته شده‌ بودند. سنگ‌ها از معدنی در همان نزدیکی استخراج شده و به سکونت‌گاه مورنین حس و حال نوعی پناهگاه زیرزمینی را داده بودند.توضیحِ اینکه کیفیت‌های مشترک بین اتاق مورنین و هر مفهوم شناخته‌شده‌ای از فضای زندگی تا چه حد کم بود، کار دشواری است. نشانه‌های ناچیزی از فضای زندگی وجود داشت: سینک ظرف‌شویی و یک یخچال کوچک، یک حمام نقلی و میز چوبی بچه‌مدرسه‌ای‌ها رو به یک دیوار خالی در کنج اتاق، جایی که مورنین می‌نویسد. بخش عمدۀ اتاق با آرشیوهای مورنین پر شده بود: بیش از دوازده قفسه پرونده، سه تا از دیوارهای اتاق را پر کرده بود، قفسه‌هایی حاوی هزاران صفحه مجله‌، نامه‌، یادداشت سخنرانی‌ها و کاغذپاره‌هایی مربوط به همۀ مراحل زندگی او. یک ردیف کمد فلزی دیگر در وسط اتاق، فضا را به دو بخش تقسیم می‌کرد، مخلوطی از سازمان‌مندی سفت و سخت و تنگناهراسی، انگار که شخص غاصبی بخش متروکی از یک کتابخانۀ پژوهشی را تصرف کرده باشد. تخت خوابی در اتاق نبود. مورنین یک تخت خواب تاشو در حمامش نگه می‌داشت. یک تشکچۀ کهنه به همراه تعدادی پتو روی کمد نگهداری می‌شدند و چیزی شبیه طاق ایجاد کرده بودند.مورنین جمع‌آوری این آرشیو را از ۵۰سال پیش آغاز کرد، هم برای آیندگان و هم برای ارضای حس نظم وسواس‌گونه‌اش. او در رابطه با محتوای آرشیوش دستورات دقیقی تنظیم کرده است، اینکه تا قبل از مرگ خودش و خواهر و برادرانش نباید در دسترس عموم قرار بگیرند. (او در حال حاظر یک برادر دارد که کشیش کاتولیک است، و یک خواهر؛ برادر دیگرش که ناتوانی ذهنی مادرزاد داشت، و مرتباً در بیمارستان بستری می‌َشد در سال ۱۹۸۵ از دنیا رفت). باوجوداین، مورنین کشوی قفسه‌ها را برای من باز کرد تا ببینم درونشان چیست. آرشیوِ گاه‌شماری او پر بود از پوشه‌هایی که هر کدام، یک دوره‌ از زندگی او را پوشش می‌دادند و چنین عنوان‌هایی داشتند: «پیشنهاد یک بیوۀ پولدار را رد کردم»، «با یکی از دانشجویان گستاخم جر و بحث کردم»، «دو زن مرا آزردند»، «به این نتیجه رسیدم که بیشتر کتاب‌ها مزخرف‌اند»، «کلک‌زدن! عاشق این کارم!» و «پیتر کری بالاخره پیدایش شد». آرشیو او همچنین شامل موارد زیر بود: چندین پیشنویس از ۱۳ کتابش؛ نامه‌هایی که به عنوان تحفه‌هایی از زمان حال برای پژوهشگر مورنین در آینده نوشته، او را زن جوانی تصور کرده و در نامه‌ها او را «Fc» خطاب کرده بود، دو حرف اول «future creature» (موجودی در آینده)؛ یک دفترچه حاوی ۲۰هزار کلمه نوشته با عنوان «پروندۀ شرمساری‌هایم»؛ یک گزارش ۴۰هزار کلمه‌ای از اتفاقات معجزه‌آسا و توضیح‌ناپذیر زندگی‌اش؛ شرحی ۷۵هزار کلمه‌ای از روابط‌اش با همه کسانی که در طول زندگی‌اش با آن‌ها ارتباط عاطفی داشته یا مورد توجه‌اش بوده‌اند.او به صندلی مسافرتی بازشده در جلوی میز اشاره کرد و گفت «بفرما بنشین». وقتی نشستم صندلی به‌طرز خنده‌آوری به پایین فرو رفت. در آن جاگیر شدم در حالی که جزئیات ذهن مورنین در کمدهایی از دو طرفم مثل دیواره‌های یک دره قد برافراشته بودند. سپس مورنین فهرستی از موضوعاتی که می‌خواست درباره‌شان صحبت کند بیرون آورد. به‌زودی متوجه شدم که فهرست طوری تنظیم شده که ما در مسیری پادساعت‌گرد دور اتاق حرکت کنیم و در نقاط مختلف برای صحبت درباره چیزهای مهم بایستیم. یکی از اولین چیزهایی که به آن اشاره کرد پوستری بود که در آن رنگ لباس همه قهرمان‌های جام سوارکاری ملبورن از زمان گشایشش در سال ۱۸۶۱ تا سال ۲۰۰۸ نشان داده شده بود. این پوستر بخشی از تمرین‌های تقویت حافظۀ روزانۀ‌ مورنین بود و خودش آن را با مناسک دینی، یا مناجات‌های ساعت‌به‌ساعت کشیش‌های کاتولیک برابر می‌دانست.از پوستر که گذشتیم او در حالی که دستانش را پشت سرش گره کرده بود به من گفت یک سال را انتخاب کنم. من ۱۹۷۰ را انتخاب کردم. مورنین گفت «هزار و نهصد و هفتاد، اسب بغداد نوُت، لباس سبز زمردی با آستین و کلاه سفید راه‌راه». او گفت دوشنبه‌ها کل لیست را به ترتیب از بر می‌خواند و سه‌شنبه‌ها از آخر به اول شروع می‌کند. روزهای دیگر به روش‌هایی که من دقیقاً متوجهشان نشدم به‌صورت پراکنده به سراغ پوستر می‌رود. بعد از آن همین کار را با ۵۰ ایالت آمریکا می‌کند و سپس متونی به زبان مجارستانی می‌خواند، زبانی که در ۵۶سالگی فراگرفته است. او دسته‌ای فلش کارت به من نشان داد. سمت انگلیسی کارتی که برداشتم نوشته شده بود: «غرق در اشتیاق شد».از لحظه‌ای که مورنین را در کانون مردان ملاقات کردم شروع به صحبت کرد. همچنان به حرف زدن ادامه می‌داد، مگر در چند موقعیت استثنا، تا ۱۲ساعت بعد که من به هتلم رفتم که اتاقی بود در بالای یک میخانه در نزدیکی ناتیموک. او در تلاشی بی‌حاصل برای همگام‌شدن با سرعت افکارش، تندتند صحبت می‌کرد، دائماً حرف خودش را با حرف‌های زیر لبی قطع می‌کرد. نقل قولی از نمایشنامه‌نویس نمادگرا آلفرد جری یا داستان سرزنش‌باری از بداقبالی‌اش در برابر زن‌ها را تعریف می‌کرد، و یا از تحلیل چاپ‌شده در مجله پابلیشرز ویکلی در اواسط دهۀ ۸۰ گلایه می‌کرد. با خوش‌اخلاقی می‌پذیرفت که من تک‌گویی‌هایش را قطع کنم و از اینکه بحث انحرافی جدیدی شکل بگیرد خوشنود می‌شد. وقتی می‌خواست به توالت برود، عذرخواهی می‌کرد، در را می‌بست و با صدای بلند به صحبت کردن ادامه می‌داد.شیوۀ صحبت‌کردن مورنین مرا به یاد مایکل کِین، یا دست کم به یاد گانگسترهای شرق لندنی می‌انداخت که کین زمانی نقش آن‌ها را بازی می‌کرد، با این‌که لهجۀ آن‌ها هیچ شباهتی به هم ندارد. صدایش گرفته و تودماغی بود و زمختی صدای خروس را داشت، و جمله‌هایش (در کاربرد روزمره، نه در ادبیات) مکرراً از دانشوریِ استادانه به زبانی عامیانه و کوچه‌بازاری تغییر جهت می‌دادند. آدم خسیسی را می‌شناخت که او را «ذلیلِ پول، و (...)» توصیف می‌کرد،‌ دختری را در جوانی‌اش می‌شناخت که به بی‌بندوباری شهره بود و او را «هرزۀ شرور» می‌نامید. دربارۀ ریموند کاروِر می‌گفت: «او را ملاقات کردم، یک بار به استرالیا آمد. دومین کلمه‌ای که به من گفت (...) بود. با خود گفتم تو برای نوشتن چیزهایی که نوشته‌ای زیادی احمقی».به نقشه‌ای از ایالت ویکتوریا رسیدیم. خانوادۀ مورنین پیش از تولد ۲۰سالگی او دوازده بار جابه‌جا شدند. در گریز از بدهی‌هایی که پدرش در شرط‌بندی‌ مسابقات اسب‌دوانی به بار می‌آورد، در ملبورن بزرگ و اطرافش مکان سکونتشان را تغییر می‌دادند. یکی از دوستان جرالد، از پدرش رینالد به عنوان آدمی «به‌دردنخور» یاد کرد. مورنین روی نقشه خلیج مورنین را نشانم داد، نقطه‌ای در ساحل جنوبی ویکتوریا که گفته می‌شود به نام پدربزرگ مورنین نام‌گذاری شده است که یک تولیدکنندۀ لبنیات بوده است: «یک پیرمرد نچسبِ (...)۱۲. اسمش تام بود. هیچ‌کس از او خوشش نمی‌آمد، به‌جز پدرم، که به دلایلی او را می‌ستود. من ازش بیزار بودم». مورنین با اینکه در بچگی زمان زیادی را آنجا سپری کرده بود، اما هیچ‌وقت شناکردن را یاد نگرفته بود. گفت «می‌ترسم آب برود توی چشمم، به همین خاطر است که دوش حمام هم ندارم». (توضیح می‌دهد که پای روشویی می‌ایستد و خودش را می‌شوید). ادامه می‌دهد «آنجا بود که از دریا متنفر شدم، و یاد گرفتم نگاهم را به سمت خشکی و دشت‌ها بدوزم».در ۱۸ سالگی وارد مدرسۀ علوم دینی شد. تنها سه ماه آنجا دوام آورد و در اوایل ۲۰ سالگی ایمانش را از دست داد. جذابیت، بیشتر از خدا، برایش مفهوم آرمانی یک زندگی نویسندگی رهبانی بود. او کتاب توماس مرتون، راهبۀ آمریکایی را می‌خواند و به زندگیِ بسیار منظم او غبطه می‌خورد. در نوجوانی خیال شاعرشدن در سر داشت، تا حدودی به این خاطر که فکر می‌کرد نثرنویسان، صاحب درکی از رفتارهای انسانی هستند، که به گمانش او از آن بی‌بهره بود. به من گفت «نمی‌دانم آدم‌ها به چه چیزهایی فکر می‌کنند. برای من مثل معما هستند». ۱۳ سال کارمند دولت بود، در مدارس ابتدایی تدریس می‌کرد و در یک دفتر دولتی ویراستار بود. در سال ۱۹۶۶در ۲۷ سالگی با کاترین که او هم آموزگار بود ازدواج کرد. آن‌ها در حومۀ قدیمی شمالی شهر ساکن شدند، جایی که کاترین با تصمیم مورنین موافقت کرد. مورنین تصمیم گرفته بود از کار استعفا دهد تا مراقبت از سه پسرشان را برعهده بگیرد، زمانی خالی برای کار روی داستان‌هایش به‌دست آورد و با کمک‌هزینه‌های گاه و بی‌گاه به درآمد خانواده کمک کند.وقتی کتاب دشت‌ها را منتشر کرد، تدریس نویسندگی خلاق را در جایی شبیهِ کالج‌های منطقه‌ای در استرالیا آغاز کرده بود، اما با وجود موفقیت چشمگیر این رمان، او فاصلۀ نامطمئن‌ خود را از صحنه‌‌های ادبی حفظ کرد. هنوز هم خیلی‌وقت‌ها روی میز اتویی که در آشپزخانه‌اش قرار گرفته می‌نویسد، چون خانه‌ خانوادگیشان همیشه چنان شلوغ بود که برای نوشتن او فضایی وجود نداشت.هلن گارنر، رمان‌نویس، در ایمیلی برایم نوشت که مورنین را نخستین بار در یک جشنوارۀ ادبی در ادِلاید در سال ۱۹۸۶ ملاقات کرد. گارنز از جشنواره جایزه‌ای برنده شد و بعد از مراسم اهدای جوایز، مورنین نزد او رفت و به‌آرامی خود را به او معرفی کرد. سپس با آشفتگی از او پرسید که آیا از قبل به او اعلام شده بود که برندۀ جایزه شده است؟ گارنر پاسخ می‌دهد بله. او به‌خاطر می‌آورد که «صورت مورنین کبود شد و غرولندکنان رویش را برگرداند. در آن لحظه نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان بدهم، فکر می‌کردم نمی‌تواند خشمش از نبردن جایزه را پنهان کند. اما خودش را جمع و جور کرد و توضیح داد که هرگز قبلاً به خارج از محل زندگی‌اش یعنی ایالت ویکتوریا سفر نکرده است، از مسافرت بیزار است و هیچ‌وقت دوست نداشته جایی برود. برخلاف همۀ اصول و تمایلات طبیعی‌اش، این همه راه را تا ادلاید (احتمالاً با قطار) آمده بود، فقط به خاطر اینکه فکر می‌کرد کتابش (که به‌گمانم چشم‌انداز با چشم‌انداز۱۳ بود) شانس بسیار خوبی برای برنده شدن دارد. ... توضیحات او به‌قدری بی‌ریا، و پریشانی‌اش بابت تسلیم شدن و خلاف میل درونی‌اش عمل کردن به‌قدری واقعی بود که با او احساس صمیمیت کردم، و هنوز هم با آشنایی دورادوری که با او دارم نسبت به او چنین احساسی دارم».نقشه مورنین از نیو اِدن (به معنی بهشت نوین)، کشوری خیالی که او خلق کرده است. مورگانا مگی. نیویورک‌تایمز.همین‌طور که دور اتاقش می‌گشتیم مورنین از یک بطری پلاستیکی مایع کدر مشکوکی می‌نوشید. معلوم شد که این مایع ترکیب آب و سرکه است. (دکترش توصیه کرده بود آب بیشتری بنوشد، اما او طعم آب خالی را دوست نداشت). مورنین ساعت ۴:۳۰ به قرار هر روز، سراغ آبجو رفت، آبجویی بی‌رنگ و کمی‌ترش، با درصد الکل بالا که برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها خودش آن را درست می‌کرد و باوجوداین، حالا دیگر به آن علاقمند شده بود. هم‌بازی گلفش، دختر یکی از دوستانش در کانون مردان، ما را برای شام دعوت کرد. قبل از اینکه خانه را ترک کنیم مورنین روی صندلی پشت میزش نشست و چشمانش را مالید. ابروهای نامرتبش بالای انگشتانش پیچ و تاب می‌خورد.مورنین گفت «با وجود اینکه طوری زندگی کرده‌ام که خیلی‌ها آن را زندگی محافظه‌کارانه می‌نامند، اما -نمی‌دانم نقل قول اشتباه است یا نه- چیزی که کافکا زمانی گفته را دوست می‌دارم، «اگر در اتاقت بمانی، جهان به سراغت خواهد آمد و روی زمین در مقابل تو پیچ و تاب خواهد خورد». من به گوروک آمدم با این هدف که در این اتاق بمانم. و جهان دارد در مقابلم پیچ و تاب می‌خورد». او ادامه داد که ناشران، پژوهشگران، روزنامه‌نگاران «همه‌شان آمده‌اند اینجا تا ببینند من چطور زندگی می‌کنم».در حالی که به اطرافم نگاه می‌کردم با خودم فکر کردم که این تنها دلیل آمدن آدم‌ها به اینجا نیست. دیدار من از اتاق مورنین باعث شد به صمیمیت یک جانبه‌ای فکر کنم که بعد از اتمام یک شعر یا رمان بین خواننده و نویسنده رخ می‌دهد، به داشتن آگاهی موقتاً زیسته‌ای که از آن شما نیست. من این فرصت نادر را داشتم تا حس‌وحالِ یک فضای فیزیکی را تجربه کنم. (در آرشیو مورنین، دقیقاً مثل پاراگراف‌های «حساب‌شده»اش، هر چیزی جای خودش را دارد: وقتی پرونده‌های گاه‌شمار‌ی‌اش را نشانم می‌داد، به کمدی اشاره کرد و گفت «همسرم اینجا از دنیا می‌رود»). قدم‌گذاشتن در محدودۀ نفوذناپذیر دنیای مورنین به‌خوبی یادآور طرح‌های داستانی او بود، طوری که احساس می‌کردم درون صفحه‌های یکی از کتاب‌هایش قدم‌ گذاشته‌ام.هم‌بازی گلف مورنین، تامی ویلیامز، به همراه دو فرزندش در خانه‌ای دنج و پر از آثار هنری زندگی می‌کرد که پنج دقیقه تا خانه مورنین فاصله داشت (درکل در گوروک تا همه جا ۵ دقیقه بیشتر فاصله نیست). مورنین در حالی که صندلیِ سر میز را جلو می‌کشید، با سر به سوی من اشاره کرد و گفت «آبجو خانگی مرا امتحان کرد، هیچ نظری نداد. اما آن را زمین گذاشت و ننوشید».ویلیامز که شوکه شده بود به سرعت یک لیوان شراب برایم ریخت.ویلیامز در حالی که میز شام را آماده می‌کرد پرسید «دیدی چطوری زندگی می‌کند؟» مورنین از اینکه او را دست ‌انداخت خوشش آمد. ویلیامز سرش را تکان داد و گفت «یک بار به جرالد گفتم ممکن است نویسندۀ معروفی باشی، اما واقعیت این است که گلف‌باز مزخرفی هستی».محل کار مورنین در خانه‌اش در گوروک. این ماشین تحریر یکی از سه ماشین تحریری است که مورنین رمان‌هایش را با آن‌ها می‌نویسد، تنها با استفاده از انگشت اشاره دست راستش. مورگانا مگی، نیویورک‌تایمز.در طول مدتی که در گوروک بودم پسر مورنین، جایلز، را ملاقات نکردم. مورنین گفت او روزها می‌خوابد و بیشتر وقت‌ها، شب‌ها بیرون می‌رود تا از هورشام، شهری با فاصلۀ ۴۵ دقیقه‌ای از گوروک، تنقلات یا غذای فوری تهیه کند. جدای از اینکه به او می‌گفت «تارک دنیا»، با ملاطفت و ملاحظه از او صحبت می‌کرد. فرزندان مریض‌احوال و مشکل‌دار در تعدادی از داستان‌های او حضور دارند، به‌خصوص در اولین داستان از مجموعۀ سیستم استریم، «وقتی موش‌ها نتوانستند وارد شوند»۱۴، حضورشان پررنگ است. در این داستان شخصیت اصلی، یک معلم سابق مدرسۀ ابتدایی است که شوهری خانه‌دار شده. او تلاش می‌کند برای پسرش که به خاطر بیماری آسم در بیمارستان بستری است، رنج‌کشیدن را توضیح دهد. کاترین، همسر مورنین، در طول زندگی‌اش با بیماری‌های جدی دست و پنجه نرم کرده و اغلب جرالد را در مراقبت از فرزندان تنها ‌گذاشته بود.کریس گریگوری، یکی از دوستان مورنین و شاگرد سابق او، در ایمیلی برایم نوشت «جرالد در شهر روزگار سختی داشت. او از آن آدم‌هایی نیست که مشکلاتش را بازگو کند، من هم از آن آدم‌هایی نیستم که از آدم‌ها درباره مشکلاتشان بپرسم، اما مشخص بود که وضعیت سختی است، کار کردن در گمنامی، مقابله باآدم‌های گردن‌کلفت، کنار آمدن با شرایط گاه دشوارِ خانوادگی و مرگ دردناک همسرش». ایوِر ایندک، ناشر دیرین آثار مورنین در استرالیا، معتقد است حالت بازگشتی داستان‌های او، مدور بودن و ساختار باروکی آن، برای او راهی بود برای کنار آمدن با «دشواری‌های زندگی؛ دشوار از آن جهت که بحران‌های احساسی برایش رخ داده بود». ایندک ادامه داد «اتفاقاتی در گذشتۀ او رخ داده‌اند که هنوز هم با آن‌ها درگیر است».روز آخر اقامتم در گوروک، من و مورنین به آرامگاه کاترین سر زدیم. روی سنگ یادبودِ ساده‌اش، متن زیر نوشته شده بود:مورنین، کاترین مریتولد: آلبری، نیو ساوث ولز، ۳۱ . ۵. ۱۹۳۷ وفات: هیدلبرگ، ویکتوریا، ۱۹. ۲. ۲۰۰۹او دستمالی از جیبش درآورد و بالای سنگ را تمیز کرد. روز آخر ژانویه بود و در استرالیا تابستان بود. و مزرعه‌های گندم و جوِ روچین‌شده‌ای که در مسیر از آن‌ها گذشتیم در آفتاب تابانِ بعدازظهر همچون تصویری با پیکسل‌های مجزا به نظر می‌رسیدند.مورنین با دقت فضاییِ بالا، به نقطه‌ای از زمین اشاره کرد که خاکستر کاترین در زیر آن مدفون شده بود، و با دستش فرم یک جعبه کوچک را نشان داد. سپس گفت «و من در جایی که تو ایستاده‌ای دفن خواهم شد».یک قدم عقب رفتم.چیزهای دیگری هم بود که مورنین می‌خواست به من نشان بدهد: باشگاه گلف، دریاچه‌ای در اطراف شهر. وقتی به کانون مردان برگشتیم مرا به برخی از اعضا از جمله راب، تافی و روسکو که سابقاً رانندۀ کامیون بودند معرفی کرد، با حرکت سر به من اشاره کرد و به آن‌ها گفت «این مرد حالا می‌گه که از خیلی چیزهای استرالیا خوشش آمده، اما به چند عیب مردان استرالیایی هم پی برده. به نظرش اونا بیش از حد فحش می‌دن، خیلی جک بی‌ادبی تعریف می‌کنن و بیش از حد الکل می‌خورن. اما من بهش گفتم، نگران نباش مارک، می‌برمت جایی که هیچ‌ خبری از این چیزها نباشه». مردها زیر لب خندیدند، مورنین انگشتش را مقابل آن‌ها تکان داد و گفت: «پس شما(...) (...)ها بهتره کاری نکنین که من دروغگو از آب در بیام!»مورنین که گفته بود مناطق مرزی آخرین رمانش خواهد بود، به نظر نمی‌رسد دلتنگ زندگی گذشته‌اش باشد. درواقع پیش از این یک بار دیگر نیز از عالم ادبیات کناره گرفته بود. زمانی که در ملبورن زندگی می‌کرد، و کتاب‌هایی که بعد از دشت‌ها نوشته بود، بیشتر و بیشتر تجربی و درون‌نگر شده بود. در آن زمان بیش از پیش حس کرده بود که به شخصیتی حاشیه‌ای تبدیل شده است، تا جایی که در سال ۱۹۹۱ تصمیم گرفت از نوشتن دست بکشد. مورنین در طول یک دهۀ بعد، فقط یک مجموعه داستان کوتاه با نام زمرد آبی منتشر کرد که بیشتر شامل داستان‌های قدیمی‌اش بود. جملۀ پایانی آخرین داستان کتاب یعنی «امور داخلی گالدین»۱۵ این است: «متن این‌جا به پایان می‌رسد». (تنها ۶۰۰ نسخه از این کتاب فروش رفت، و باعث شد تصمیمش را قطعی کند). برای درآمد بیشتر به کار بسته‌بندی روزنامه‌ها و مجلات در ساعات اولیۀ صبح مشغول شد. در سال ۲۰۰۱، بعد از اینکه ایندک، سردبیر یک انتشارات ادبی مستقل، پیشنهاد اعطای خانه‌ای را به او داد، دوباره نوشتن را از سر گرفت.مورنین در طول یک دهۀ از دست‌رفتۀ زندگی‌اش، دقیقاً به چه کاری مشغول بود؟ گویا او در داستان «امور داخلی گالدین»، سرنخی از این موضوع به جا گذاشته است. نیمۀ اول داستان شرح طنزآمیز سفری پر از می گساری، با قایق به سمت تاسمانی است. سفری که به‌قصد سیاحت ادبی انجام می‌شود، که ضمن نق‌زدن‌های یک نویسندۀ بیزار از سفر ادامه می‌یابد. بعد از رسیدن شخصیت اصلی داستان به شهر هوبارت، داستان شکلی فراواقعی به خود می‌گیرد. او در اتاق هتلش بیهوش می‌شود و پس از آن، سروشی غیبی، یک کیف دستی برایش می‌آورد که حاوی هزاران صفحه نوشته است. نوشته‌ها برخلاف آنچه شخصیت اصلی فکر می‌کند، نسخۀ چاپ‌نشدۀ یک داستان نیست، بلکه جزئیات یک بازی پیچیدۀ اسب‌دوانی است که نویسنده‌اش آن را خلق کرده، کسی که در خانه‌اش، به‌تنهایی، دهه‌ها صرف خلق این بازی کرده است. شخصیت اصلی با خود می‌اندیشد «شاید نویسندۀ این صفحات می‌خواسته من را ببیند و متقاعدم کند تا در آینده نوع متفاوتی از داستان را بنویسم».مورنین هرگز مثل پدرش گرفتار قمار نشد، اما محبوب‌ترین خاطرات کودکی‌اش مربوط به زمان‌هایی است که با تیله‌های رنگی‌اش، بازی‌ اسب‌دوانی می‌کرد (او تا به امروز تیله‌ها را نگه داشته، آن‌ها را در شیشه‌ای، در مکانی ویژه پشت میز تحریرش قرار داده است). نیمۀ اول داستانِ «امور داخلی گالدین» به‌وضوح شرح‌ حال خود نویسنده است، اما عجیب‌ترین چیز دربارۀ آن این است که همۀ داستان، جدای از سروش و کیف دستی، داستانی واقعی است. مورنین از سال ۱۹۸۵ در خلوت خود روی نسخه‌‌ای بسیار پیچیده‌تر از بازی اسب‌دوانی دوران کودکی‌اش کار می‌کرد و بیشترِ دوران بازنشستگی‌اش را این‌گونه سپری کرد و بسیاری از بعدازظهرهایش در گوروک به این چیزها گذشت.یکی از تمرین‌هایی که مورنین روزانه برای تقویت حافظه‌اش انجام می‌دهد، به خاطر سپردن رنگ لباس سوارکارانی است که از سال ۱۸۶۱ تا سال ۲۰۰۸ قهرمان جام ملبورن شده‌اند. آن‌ها را در پوستری که در خانه‌اش دارد، در تصویر بالا می‌بینید. مورگانا مگی، نیویورک‌تایمز.او این پروژه را آرشیو استرالیایی نامیده است. در کشوهای مربوط به این پروژه، چنین چیزهایی وجود دارد: نقشه‌های دو کشور خیالی که محل برگزاری مسابقات هستند (به‌علاوۀ جدول زمان‌بندی شبکۀ راه‌آهن اصلی)، طرح‌ مسیرهای مسابقات با جزئیات دقیق همراه با یک دفترچه پر از اسامی و رنگ لباس ۱۵۰۰ سوارکار تمام‌وقت، تصویرسازی‌هایی از سوارکاران، که سرشان عکس‌ کله‌های بریده شده از روزنامه است و پیراهن‌هایشان را خود مورنین کودکانه نقاشی کرده است، فهرست راهنمایی از اسم همۀ اسب‌هایی که مسابقه داده‌اند، همچنین نتایج صدها مسابقه به‌صورت دست‌نویس و بدون فاصله‌گذاری، دقیقاً مثل فرم‌های مسابقه. روش او برای تعیین نتیجۀ مسابقات، به‌قدری پیچیده بود که نمی‌توانم اینجا دقیقاً توضیحش دهم. درواقع برای این کار از کتاب‌ها کمک می‌گرفت: جمله‌ای را به‌صورت تصادفی از یک کتاب انتخاب می‌کرد و این جمله بر اساس تعداد صامت‌ها و مصوت‌هایش برای یک اسب مشخص امتیاز جمع می‌کرد. این روش با یک سیستم ذخیرۀ امتیازات ترکیب شده بود و مورنین می‌توانست به اسب‌های مورد علاقه‌اش از آن ذخیره، امتیاز ببخشد.همان طور که پرونده‌ها را از نظر می‌گذراندیم، به یاد رمان انجمن جهانی بیس‌بال، ثبت رسمی، تحت مالکیت جی. هنری وو۱۶ اثر رابرت کووِر بزرگ افتادم. این کتاب دربارۀ انسان تنهایی است که یک بازی بیس‌بال خیالی خلق می‌کند با بازیکنانی که برایش از آدم‌های واقعی زنده‌تراند. همچنین به یاد آثار هنرمندان هنر حاشیه‌ای همچون هنری دارجر افتادم، که سرایداری منزوی در شیکاگو بود و در خلوتش با هزاران نقاشی و کلاژ، سطور استادانه و وسواس‌گونه‌اش را خلق می‌کرد. وقتی مورنین درباره دنیایی که خلق کرده بود توضیح می‌داد، انگار دربارۀ جایی واقعی صحبت می‌کر‌د: «حالا دیگر در آرکادی جدید، یعنی جزیرۀ کوچک‌تر، فقط ۱۲ مسیر مسابقه وجود دارد. تقریباً پنج روز در هفته در آن‌ها مسابقه برگزار می‌شود». در این لحظه مورنین چشم‌هایش را بست، دستانش را مشت کرد و زد زیر آواز. چیزی که می‌خواند سرود ملی نیو اِدن بود که خودش آن را نوشته و آهنگسازی کرده بود.اقیانوس‌ها کف به‌دهان آورده‌اند، دریانوردان در سفرند، در دریاهای پرخطر، هیچ‌ مأمنی نیست. ...مورنین اذعان کرد که این شعر «بهترین شعری نیست که می‌توانستم بسرایم، درواقع می‌خواستم جوری به‌نظر برسد که انگار آن را در سال ۱۸۸۰ سروده‌اند».مورنین سال‌ها پروژهش‌هایش را حتی از همسرش هم پنهان می‌کرد. او می‌گفت «برای یک پیرمرد یا یک مرد میانسال این بچه‌بازی‌ها مایۀ شرمساری است. ولی این‌ها بچه بازی نیست». برای اینکه به من کمک کند بهتر متوجه شوم، نامه‌ای به من نشان داد که برای «Fc» همان مخلوق آینده‌اش نوشته بود.و در بخشی از آن نامه نوشته: «همۀ داستان‌هایی که تا به امروز خوانده و نوشته‌ام، همۀ این‌ها آماده‌سازی برای این کار بوده، اثر حقیقی زندگی‌ام. در همۀ کتاب‌هایم، دربارۀ محتویات ذهنم نوشته‌ام، همۀ تصاویرم را روی کاغذ آوردم تا خیالم ازشان راحت شود، از جلو چشم‌هایم کنار بروند و ذهنم را برای تصاویر بی‌پایان استرالیا آزاد کنم». گزارش‌های او از داخل کشور، از فضای داخلی خود او، همیشه پیرامون یک تصویر مرکزی دور می‌زند، تصویری که در دوردست‌ترین نقاط آگاهی‌اش سوسو می‌زند، یک جفت سوارکار خیالی که از خط پایان می‌گذرند. چگونه می‌تواند آن‌ها را نادیده بگیرد؟سال آینده، مورنین همزمان با تولد ۸۰ سالگی‌اش، یک کتاب شعر و بخش‌های چاپ‌نشدۀ یکی از رمان‌های قبلی‌اش را به چاپ خواهد رساند. اما جدای از شعرهایش، که آن‌ها را طی چند سال اخیر در گوروک سروده است، مورنین می‌گوید که یک بار دیگر بازنشسته شده است. «اگر فردا از خواب بیدار شوم و فشار عظیمی برای نوشتن احساس کنم، خواهم نوشت. اما احتمالاً چنین احساسی نداشته باشم، می‌توانم بگویم قطعاً نخواهم داشت». به جای آن، بعد از ظهرهایش را با ثبت نتایج مسابقات خیالی برای آرشیوش سپری می‌کند. اما چنان‌که ناشری زمانی خاطر نشان کرد این کار مطمئناً داستانی در دل خود دارد. مورنین برای «Fc» نوشت «البته این آرشیو دربرگیرندۀ چندین، نه، هزاران داستان است. دست کم به تعداد اسب‌ها و سوارکارها و مربیان و مالکان اسب‌ها داستان وجود دارد».بااین حساب فکر نمی‌کنم دیگر بتوانم در دنیای داستان‌های مورنین قدم بگذارم، اما به سراغ داستان‌های بورخس خواهم رفت: داستانی دربارۀ نویسنده‌ای برجسته که کشف می‌کند در نهایت، ناب‌ترین شکل نوشتن، به‌کلی ننوشتن است.مورنین را با احتیاط برانگیختم. همۀ کتاب‌هایش عمیقاً شخصی بوده‌اند، اما به گونه‌ای که هر خواننده‌ای می‌تواند به دنیایش وارد شود. اما در آرشیو استرالیایی، مورنین کشورهایی خلق کرده است که فقط خودش می‌تواند به آن‌ها سفر کند. آیا او دربارۀ اینکه این همه خلاقیت را معطوف چنین کار شخصی‌ای کرده است تردید نکرد؟مورنین لبخند زد. می‌توانست ببیند که پیوند دیگری در حال شکل گیری است. از یکی از قفسه‌هایش یک صفحۀ ماشین‌نویسی‌شده از مجموعۀ شعرهایش بیرون کشید. گفت بخوانمش. این‌جا صحبت‌هایمان متوقف شد.پس از توضیح آرشیو در چندین سطر: «یک جمع‌بندی تمام و کمال/ از یک عمر باور من به ورزش اسب‌دوانی/ به‌عنوان منبع الهامی/ برتر از اپرا، تئاتر، فیلم یا هر چیز دیگر»، شعر این‌گونه تمام می‌شود:ای خواننده، اگر مشتاقیبیشتر بدانی درباره این دنیای خیالی،بیشتر از من و خواهران و برادرانم زنده بمان و به دیدن کتابخانه‌ام بیاآرشیوهای من آنجا هستند. قفسه‌ای در آنجا خواهی یافتپر از انواع جزئیاتی کهاز گنجاندنشان در این شعر وامانده‌امهزاران صفحه خواهی خواند، اما، متأسفانه، نخواهی فهمید،آنچه را که بر من آشکار کرده‌اند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مارک بینلی نوشته است و در تاریخ ۲۷ مارس ۲۰۱۸، با عنوان «Is the Next Noble Laureate in Literature Tending Bar in a Dusty Australian Town» در نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «جرالد مورنین: داستان دیوانه‌ترین نویسندۀ زندۀ دنیا» و ترجمۀ عرفانه محبی منتشر کرده است.•• مارک بینلی (Mark Binelli) نویسنده همکار در نیویورک تایمز است. شهر دیترویت: مکانی دوست‌داشتنی (Detroit City Is the Place to Be) و رمان ساکو (Sacco) از کتاب‌های اوست. او زادۀ دیترویت است و اکنون در نیویورک زندگی می‌کند.[۱] The Plains[۲] Border Districts [۳] Precious Bane[۴] Barley Patch[۵] Farrar, Straus and Giroux: از مشهورترین ناشران دنیای انگلیسی‌زبان [مترجم].[۶] Stream System[۷] Land Deal[۸] Boy Blue[۹] Velvet Waters[۱۰] The Virgin Spring[۱۱] Cotters Come No More[۱۲] این ناسزاها را نویسندۀ اصلی به صورت حذف‌شده آورده است [مترجم].[۱۳] Landscape with Landscape[۱۴] When the Mice Failed to Arrive[۱۵] The Interior of Gaaldine[۱۶] The Universal Baseball Association, Inc., J. Henry Waugh, Prop ]]> مارک بینلی ادبيات‌وهنر Sat, 01 Dec 2018 04:58:49 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9207/