ترجمان - آخرين عناوين ادبيات‌وهنر :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/arts-_literature Sat, 24 Oct 2020 01:21:20 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 24 Oct 2020 01:21:20 GMT ادبيات‌وهنر 60 اگر می‌خواهید چیزی بیاموزید باید سر سفرۀ مردگان بنشینید http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9927/ آلن جیکوبز، آتلانتیک — در این دوران، شاید خیلی عجیب باشد که کسی کتابی منتشر کند و در آن به خوانندگانش توصیه کند که نوشته‌های گذشتگان را بخوانند. مگر همین زمانِ حال، با شدت و حدت، همۀ توجه ما را نمی‌طلبد؟ بیماری همه‌گیری دنیا را در نوردیده؛ انتخابات ریاست‌جمهوری تمام توجه آمریکا را به خود جلب کرده؛ و انگار که این‌ها کم باشد، حالا داریم وارد فصل گردبادها هم می‌شویم. همین زمان حال کافی است تا تمام وقتمان را پر کند. دیگر چه کسی وقت دارد که صرفِ گذشته کند؟اما از نظر من اتفاقاً در همین شرایط و دوران است که باید کمی وقت بگذاریم و خودمان را از آتشِ سوزانِ اخبار نگران‌کننده دور نگه داریم. وقتی می‌خواهیم شرایط خودمان را مدیریت کنیم، به دو چیز نیاز داریم: اول به چشم‌انداز و دوم به آرامش. حرف‌های گذشتگان می‌تواند هردوی آن‌ها را در اختیارمان بگذارد، حتی وقتی چیزهایی می‌گویند که دوست نداریم بشنویم؛ حتی وقتی آن سخنان متعلق به کسانی باشد که کارهای بد کرده‌اند. یکی از بهترین راهنمایانی که برای چنین مواجهه‌ای با گذشته می‌شناسم فردریک داگلاس است. برده‌ای فراری که بلیغ‌ترین و پرشورترین حامی لغو برده‌داری بود.روز چهارم جولای۱ ۱۸۵۲، داگلاس در روچستر نیویورک خطابه‌ای با عنوان «معنای چهارم جولای برای سیاه‌پوستان» ایراد کرد. در میان چیزهایی که تاکنون خوانده‌ام، این سخنرانی یکی از بهترین نمونه‌های تسویه‌حساب عاقلانه با گذشته‌ای آزارنده است. داگلاس در ابتدا اقرار می‌کند که پدران بنیانگذار «مردانی بزرگ بودند»، هرچند فوراً این نکته را نیز اضافه می‌کند که «البته موضعی که من ناچارم در برابر آن‌ها اتخاذ کنم، قطعاً چندان همدلانه نیست؛ اما این چیزی از ارزش و ستایشی که برای کارهای بزرگشان قائلم کم نمی‌کند». بله: داگلاس مجبور است آن‌ها را با دیدی انتقادی ببیند، چون آن‌ها هنگام پایه‌ریزی این کشور برده‌داری را از بین نبردند و همین کار آن‌ها موجب شد او به بردگی گرفته شود، کتک‌ بخورد، مورد سوءرفتار قرار بگیرد و تمام حقوق انسانی‌اش از او گرفته شود. برده‌داری مجبورش کرد در غل‌وزنجیر و تحت سایۀ ترس زندگی کند تا اینکه روزی توانست فرار کند. بااین‌حال، «پیش شما آمده‌ام تا برای کارهای نیکی که کردند و اصولی که به پاسداری از آن‌ کوشیدند، یادشان را گرامی بدارم».چه‌چیز باعث می‌شد بنیانگذاران آمریکا در نظر داگلاس ستودنی باشند؟ خب، «آن‌ها کشورشان را بیشتر از منافع شخصی‌شان دوست داشتند» که بسیار پسندیده است؛ گرچه آن‌ها «مردان صلح» بودند، اما «ترجیح می‌دادند به انقلاب تن‌ بدهند تا اینکه در صلح‌ و آرامش خود را به غل‌وزنجیر بسپارند»، که این هم پسندیده است و از قضا ویژگی خود داگلاس هم هست؛ و اینکه «در نظر آن‌ها، هیچ‌چیز نادرستی ’ماندگار‘ نبود»، که بسی ستودنی است. شاید مهم‌تر از همه اینکه «از نظر آن‌ها، ارزش‌های ’غایی‘ عدالت و آزادی و انسانیت بود، نه برده‌داری و ستم». ازاین‌رو، «باید یاد چنین مردانی را گرامی داشت. آن‌ها در روزگار و نسل خود انسان‌هایی بزرگ بودند».در روزگار و نسل خود. اما دستاوردهایشان، هرچند در دوران خودشان خارق‌العاده بود، امروزه دیگر کافی نیست. حتی شاید هیچ‌وقت کافی نبوده، چون خود آن‌ها به ارزش‌هایی از که آن دم می‌زدند، پایبند نبودند. آن‌ها اعلام کردند که تعهدی ’غایی‘ (یعنی مطلق و بی‌چون‌وچرا) به عدالت، آزادی و انسانیت دارند، اما حتی کسانی از میان آن‌ها که خودشان برده نداشتند هم حقوق سیاه‌پوستان را بی‌چون‌وچرا نمی‌دانستند. پس داگلاس چاره‌ای ندارد جز آنکه بی‌پرده بگوید: «چهارم جولای روز شماست، نه روز من. شما باید در آن شادی و پایکوبی کنید و من باید به سوگواری بنشینم».قابل تصور نیست که چقدر برای داگلاس سخت بوده که در ستایش بنیانگذاران آمریکا سخن بگوید. او در خودزندگی‌نامه‌اش خاطره‌ای تعریف می‌کند: دوازده‌ساله بود که کتابی پیدا کرد که در آن یک برده و صاحبش با هم گفت‌وگو می‌کردند. «هرچه بیشتر می‌خواندم، نفرت و انزجارم از کسانی که مرا به اسارت گرفته بودند بیشتر می‌شد. نمی‌توانستم آن‌ها را چیزی جز مشتی راهزن موفق بدانم که خانه‌شان را ترک کرده به آفریقا آمده بودند تا ما را از خانه‌‌هایمان بدزدند و در غربت اسیر کنند. از آن‌ها بیزار بودم؛ بدذات‌ترین و پلیدترین انسان‌های روی زمین بودند». بنیانگذاران هم از این بیزاری معاف نبودند: هرچه نباشد، بسیاری از آن‌ها برده داشتند و برخی دیگر هم برده‌داری را روا می‌داشتند. آن‌ها هم به‌اندازۀ کسانی که ادعا می‌کردند مالک داگلاس هستند، مستحق نکوهش بودند. اما داگلاس در سخنرانی روچستر چنان بر خشمش غلبه می‌کند که می‌گوید: «آن‌ها در روزگار و نسل خود انسان‌هایی بزرگ بودند».چند دهه پیش، جستاری از یک منتقد ادبی فمینیست به نام پاتروسینیو شویکهارت خواندم که می‌گفت فمینیست‌ها باید متون زن‌ستیزانۀ گذشته را بخوانند. او به فمینیست‌ها توصیه می‌کرد با زن‌ستیزی روبه‌رو شوند، اما درعین‌حال در این متون به دنبال چیزی باشند که به آن «لحظۀ آرمان‌شهری» می‌گفت، «هستۀ اصیلی» از تجربۀ انسانی که می‌توان به اشتراک گذاشت و ستود. گمانم داگلاس نیز چنین کاری می‌کند. گناهان و حماقت‌های بنیانگذاران آمریکا چنان بهای سنگینی برای داگلاس و خواهران و برادران سیاه‌پوستش به‌دنبال داشت که اگر آن‌ها را تمام‌وکمال هم تقبیح می‌کرد، حق داشت، اما او چنین نمی‌کند. «آن‌ها در روزگار و نسل خود انسان‌هایی بزرگ بودند».اگر کسی به اندازۀ داگلاس زخم خورده باشد، بسیار بی‌انصافی است که از او لطف و خویشتن‌داری داگلاس را توقع داشته باشیم. من حتی به خودم اجازه نمی‌دهم که چنین چیزی بخواهم. چنین سخنان ستایش‌آمیزی دربارۀ بنیانگذاران آمریکا واقعاً چیزی کم از معجزه ندارد. اما این انصاف بخشی لاینفک از موفقیت شایان‌توجه داگلاس به‌عنوان سخنور بود؛ کسی که می‌توانست نیمه‌معتقدها و مرددها را مجاب کند. او می‌دانست چطور غربال و ارزیابی کند، بازگردد و دوباره بیاندیشد. آرمانی‌ جلوه دادن گذشته یا سیاه‌نماییِ آن به یک اندازه آسان است و در این روزهای پرتنش و هراس‌انگیز بسی وسوسه‌کننده. اما داگلاس الگویی برای گفت‌وگو با گذشته در اختیارمان می‌گذارد که چشم‌پوشی و صداقت، به یک اندازه، در آن حضور داشته باشد. از این جهت است که می‌گویم هنگام رویارویی با گناهان گذشتگان باید فردریک داگلاس را الگوی خود بدانیم.داگلاس وقتی آثار گذشتگان را می‌خواند، حتی وقتی شدیداً مخالف آن‌ها بود، چشم‌اندازهایی برای روزگار خودش می‌یافت و، چون آن گذشتگان از این دار مکافات رفته بودند، خواندن آثارشان به او آرامش ذهنی هم می‌بخشید. هرچه نباشد، مردگان که جواب نمی‌دهند، مگر اینکه خودمان از آن‌ها جواب بخواهیم. این دیدار و مواجهه تحت کنترل ماست. خودمان تصمیم می‌گیریم به اجدادمان توجه کنیم یا نه.وقتی به آن‌ها توجه کنیم، وقتی از این «آتش سوزان» کمی دور شویم، چند نفس عمیق بکشیم و به دنیای گذشتگان قدم بگذاریم، چه بسا نبضمان کمی آرام بگیرد و فرصتی برای اندیشیدن بیابیم. کسی چیزی از ما طلبکار نیست. اگر ما مشتاق باشیم، گذشتگان هم مشتاق‌اند که با ما سخن بگویند. شاید گاهی سخنان توهین‌آمیز بگویند، اما شاید حرف‌های حکیمانه‌ای هم داشته باشند که یا نمی‌دانیم یا فراموش کرده‌ایم.دوهزار سال پیش، هوراس شاعر رومی نامه‌ای منظوم به دوستش نوشت و در آن توصیه کرد: «مکتوبات حکما را دریاب / وز آن‌ها بپرس تا توانی / به طریقی آرام روزگار گذرانی». توصیۀ خوبی بوده و هست.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Jacobs, Alan. Breaking Bread With the Dead: A Reader’s Guide to a More Tranquil Mind. Penguin,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آلن جیکوبز نوشته و در تاریخ ۶ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Hate the Sin, Not the Book» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «اگر می‌خواهید چیزی بیاموزید باید سر سفرۀ مردگان بنشینید» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• آلن جیکوبز (Alan Jacobs) نویسنده، منتقد ادبی و پژوهشگر ادبیات انگلیسی است. او تا به حال چندین کتاب دربارۀ کتاب‌خوانی نوشته است. لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی یکی از کتاب‌های اوست که انتشارات ترجمان علوم انسانی آن را ترجمه و منتشر کرده است.••• این مطلب برگرفته از کتاب جدید جیکوبز به نام سر سفرۀ مردگان: راهنمای خوانندگان برای داشتن ذهنی آرام‌تر است.[۱] چهارم جولای روز استقلال ایالات متحده آمریکا است [مترجم]. ]]> آلن جیکوبز ادبيات‌وهنر Sun, 18 Oct 2020 05:42:57 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9927/ بازیگر معروف، فرزند بازیگر معروف: خویشاوندسالاری در هنر http://tarjomaan.com/neveshtar/9920/ الکساندر لارمن،کریتیک — چند روز پیش خبردار شدم که نویسنده‌ای جوان و مستعد در صدد است تا اولین رمانش را منتشر کند. ظاهراً او ماجرایی جالب و چه‌بسا عجیب دارد؛ قبلاً در کتاب‌فروشی بزرگ و سرشناس «مستر بی» کتاب می‌فروخت و همین چند ماه پیش نخستین مجموعۀ داستان‌کوتاهش را به انتشار رساند. آنجا بود که اسمش به چشمم خورد: نائومی ایشی‌گورو. اولین برداشتم این بود که شاید فقط شباهت اسمی باشد و این فرد نسبتی با نویسندۀ انگلیسی‌ژاپنیِ برندۀ جایزۀ نوبل، سر کازوئو ایشی‌گورو نداشته باشد؛ اما تصورم اشتباه بود. گاردین چند ماه پیش با او دربارۀ نوشته‌هایش مصاحبه کرد. نائومی خیلی راحت در مورد پدر مشهورش صحبت کرد و دربارۀ جایزۀ نوبلش گفت «حتی تلفنی هم فرصت نشد که درست‌وحسابی با هم حرف بزنیم، چون خبرنگارها مثل مور و ملخ ریخته بودند دم خانه‌اش». نائومی همچنین گفت که نویسنده‌بودن پدرش باعث شده که حرفۀ نویسندگی برای او «گزینه‌ای امکان‌پذیر به نظر برسد؛ یعنی حس چیزی دست‌نیافتنی را نداشت» و اینکه «آدم با خودش می‌گوید اگر بخواهم می‌توانم؛ فقط باید سخت کار کنم».کمتر مسئله‌ای وجود دارد که به اندازۀ خویشاوندسالاری، به‌خصوص در حیطۀ هنر و ادب، موجب خشم و دلزدگی شود. بسیاری از کسانی که می‌خواهند نویسنده یا بازیگر شوند همواره این سوءظن را در ذهنشان دارند که این صنعت‌ها مثلِ فروشگاه‌هایی دربسته هستند و ورود به این مشاغل دهان‌پرکن و نان‌وآب‌دار فقط با داشتن نامی مشهور یا آشنایانی سطح بالا امکان‌پذیر است.هنوز ماجرای تأسف‌بار خبرنگار جوان، مکس گوگارتی، را به یاد دارم. او از گاردین پروژه‌ای گرفت تا مجموعه‌ای از یادداشت‌های وبلاگی دربارۀ سفرهایش طی دورۀ یک‌سالۀ استراحت پیش از دانشگاه بنویسد. گوگارتی، که در آن زمان نوزده‌ساله بود، ابتدا به‌خاطر نحوۀ معرفیِ خودش مورد انتقادهای بسیار شدید قرار گرفت، معرفی‌ای که او از خودش ارائه داده بود، تا حدی بی‌پیرایه و به‌شکل تمسخرآمیزی طبقه متوسطی بود: «توی یه رستوران با چندتا آدم دوست‌داشتنی و باحال کار می‌کنم؛ یه نمایشنامه دارم می‌نویسم؛ یه چیزهایی واسه مجموعۀ اسکینز می‌نویسم؛ هرچی پول دستم بیاد خرج غذا و شلوار جین چسبان می‌کنم و می‌خوام یه سفر دوماهۀ کم‌خرج به هند و تایلند رو شروع کنم»، اما بعد کاشف به عمل آمد که پدرش سفرنامه‌نویسی آزادکار است و هر از گاهی هم برای گاردین می‌نویسد؛ این‌طور بود که جهنم به پا شد. اگر توئیتر آن‌موقع وجود داشت، اسمش تا چند روز ترند می‌شد.اتفاقاً یادداشت‌های وبلاگی گوگارتی هیچ‌گاه به مرحلۀ عمل نرسید، اما از همان‌موقع پیشۀ موفقی در حوزۀ رسانه داشته و در بی‌بی‌سی به‌عنوان ویراستار و نویسنده کار کرده است. شاید هنوز هم ستیزه‌جویان اینترنتی دیگری باشند که از روی نارضایتی غرولند کنند که موفقیت او مدیون پدرش است، اما اکثر افراد، پس از گذشت دوازده سال از زمانی که گوگارتی سعی کرد (و موفق نشد) روزنامه‌نگار آزادکار شود، این قضیه را کنار گذاشته‌اند. گذشته از این، خیلی‌های دیگر هم از آن زمان تا امروز آماج چنین انتقاد‌هایی بوده‌اند. آموزش جنسی۱، سریال موفق نتفلیکس، یکی از بدیع‌ترین و بامزه‌ترین برنامه‌هایی است که از آغازبه‌کار نتفلیکس منتشر شده، اما خیلی‌ها دربارۀ اینکه لوری نان ناگهان از کجا وارد صحنه شد ابهاماتی را مطرح کرده‌اند، چون او پیش از گرفتن این پروژۀ بزرگ، موفقیت چشمگیری در سابقه‌اش نداشت. از قضا همین گاردین مصاحبه‌ای با نان انجام داد (این دو ماجرا بخشی از یک الگوی کلی هستند؟) و او یک سری مسائل را شفاف‌سازی کرد. نویسندۀ آن مطلب نکتۀ دیگری هم اضافه کرد: «مادرش بازیگر استرالیایی، شارون لی‌هیل و پدرش کارگران بریتانیایی تئاتر، ترور نان، هستند».با‌این‌حال، لوری نان هم مثل نائومی ایشی‌گورو خیلی راحت دربارۀ استفاده از جایگاه ممتاز و اسم خانوادگی شناخته‌‌شده‌اش برای پیشرفت شغلی صحبت کرد. چنان‌که در مصاحبه‌اش گفت، «حضور در خانواده‌ای هنری باعث شد از کودکی حس کنم که این می‌تونه یک گزینۀ احتمالی برای من باشه. دوستانی دارم که خودشون تو حوزۀ هنر فعال هستند، ولی خانواده‌شون نه؛ برای چنین افرادی ورود به این حیطه، دشوارتر هست. خانواده‌ام قطعاً تشویقم کردند که دنبال علاقه‌ام برم». بدون شک بی‌تأثیر نیست که پدرتان رئیس سابق تئاتر ملی سلطنتی و شرکت سلطنتی شکسپیر باشد، ولی این نکته هم به‌همان‌اندازه مهم است که سریالی که نان ساخته، اثری واقعاً درخشان از آب درآمده است. نام خانوادگی بزرگ شاید درها را باز کرده و امکان برگزاری جلسات اولیه را فراهم نموده باشد، ولی آنچه ضامن موفقیتش بوده استعداد خودش است.مباحث مربوط به خویشاوندسالاری طی نسل‌ها مسئله‌ای محوری در دنیای نویسندگی بوده است. اگرچه اکثر نویسندگان بزرگ بریتانیایی پیش از قرن بیستم (دیکنز، شکسپیر، جین آستن و امثالهم) از خانواده‌ای اهل ادب نبوده‌اند، اما این حرفه در آن زمان خیلی بیشتر از امروز مبتنی بر این بود که به فردی مستعد فرصت دهند تا خودش شایستگی‌اش را به نمایش بگذارد، نه اینکه بخواهد پا جای پای والدین شناخته‌شده‌اش بگذارد. شاید معروف‌ترین مثال آن در ادبیات قرن بیستم، مارتین آمیس است که اولین رمانش، نوشته‌های ریچل۲، در سال ۱۹۷۳ منتشر شد، یعنی زمانی که ۲۴ ساله بود.مارتین آمیس چندین جا توضیح داده که نویسنده‌شدنش چیزی جز «ورود به حرفۀ خانوادگی» نبوده، انگار که ادبیات حرفه‌ای مثل قصابی یا غسالی باشد. او گفته ناگزیر هر ناشری علاقه‌مند است که روی نسل دوم خاندانی اهل قلم سرمایه‌گذاری کند. پدرش کینگزلی یکی از شناخته‌شده‌ترین ادیبان بریتانیا در اوایل دهۀ هفتاد بود و تا زمان مرگش در سال ۱۹۹۵ همچنان جزء نویسندگان مطرح کشور به شمار می‌آمد، پس این حس همگانی وجود داشت که شهرت او راه را برای خلاقیت پسرش هموار کرده است. بی‌دلیل نبود که در مسابقه‌ای که مجلۀ نیواستیتسمن در سال ۱۹۸۰ برگزار کرد، جایزۀ دور از ذهن‌ترین عنوان برای یک کتاب به «مارتین آمیس: راه دشوار من» رسید.با آنکه خویشاوندسالاری عاملی مهم در ادبیات است، در حرفۀ بازیگری از آن هم شایع‌تر است. همیشه خاندان‌های بزرگی وجود داشته‌اند که اعضایشان از سن کم به کارهای سطح‌بالا دست یافته‌اند (فونداها و بریمورها در آمریکا، ردگریوها و فاکس‌ها در بریتانیا) و با توجه به اینکه عدم دستیابی به حرفۀ بازیگری برای علاقه‌مندان این هنر بسیار دلسردکننده است، این باور عمومی همچنان پابرجاست که آدم‌هایی که پارتی‌ دارند و در مؤسسات خصوصی یا آکسفورد و کمبریج تحصیل کرده‌اند، می‌توانند بدونِ هیچ زحمتی بهترین نقش‌ها را برای خودشان بردارند. با نگاهی گذرا به برخی از موفق‌ترین بازیگران امروزی بریتانیا همچون بندیکت کامبربچ، کیت بکینسل، ساموئل وست، دنیل ردکلیف، روری کینیار، هری لوید و هتی موراهان، می‌بینیم که پدر و مادر تک‌تک آن‌ها یا جزء بازیگران شناخته‌شده بوده‌اند (مثل بکینسل، وست، کامبربچ یا کینیار) یا کارگردان بوده‌اند (مثل موراهان)، یا دستی در سطوح بالای صنعت سرگرمی داشته‌اند. مثلاً پدر لوید، جاناتان، رئیس آژانس مشهور استعدادیابی «کرتیس براون» است و والدین ردکلیف کارگزاران مشهوری در انتخاب بازیگر و ادبیات هستند.در آمریکا، وضعیتِ متفاوت و چه‌بسا بدتری حاکم است. شاهد ظهور مایا هاوک، کیت هادسن، داکوتا جانسون، جیدن اسمیت، لیلی‌رُز دپ و خیلی‌های دیگر هستیم و شاید ناگزیر باید بپذیریم که صنعت چندین میلیارد دلاری فیلم بعضی از بهترین نقش‌ها را به فرزندان مشاهیرِ شاغل در این حیطه می‌دهد. از همان نخستین روزهای سینما که جان و لیونل بریمور حرفۀ خود را آغاز کردند، قضیه به همین منوال بوده و این بازیگران کاری کردند که نام‌های پرآوازه‌شان در این صنعت ادامه یابد، کما اینکه امروزه با بازیگری همچون درو بریمور مواجهیم. با وجود تمام حرف‌های مربوط به «برابری» و «انصاف» که در این صنعت در بوق و کرنا می‌شود و جدیدترین تجلی آن در سهمیه‌ای است که تمام فیلم‌های نامزد اسکار باید برآورده کنند، تاکنون کسی تلاشی جدی نکرده است تا با سهمیۀ ویژۀ فرزندان سلبریتی‌ها و بازیگران مخالفت کند. به‌نظر می‌رسد خویشاوندسالاری همچنان حی‌و‌حاضر است و حالاحالاها جا خوش کرده است.این پرسش همچنان پابرجاست که چقدر باید نسبت به این قضیه واکنش نشان دهیم و تکلیفمان در قبال آن چیست. از سویی، شکی نیست که این وضعیت، به‌خصوص در ادبیات و بازیگری، بسیار غیرمنصفانه و دلسردکننده است، چون نام خانوادگی مشهور و خانوادۀ شناخته‌شده روزبه‌روز بیشتر به پیش‌نیازی تبدیل می‌شود که ‌برای آغازبه‌کار در این پیشه‌ها لازم است. اما از میان بازیگران بریتانیایی‌ای که قبلاً یاد کردم، تمامشان (شاید به استثنای شخص شخیص هری‌پاتر، آقای ردکلیف) در حیطۀ کاری خود جزء برجسته‌ترین‌ها به شمار می‌آیند و برای کارهایشان در حوزۀ فیلم و تلویزیون و تئاتر ستوده شده‌اند. می‌توان مثل لوری نان چنین استدلال کرد که بزرگ‌شدن میان بازیگران، نویسندگان و کارگردانانْ اعتمادبه‌نفس و تجربۀ کافی برای آغازبه‌کار را در اختیارشان قرار داده، حال ‌آنکه این تجربه در اختیار دیگران نیست و همین امر نشان می‌دهد که چرا آن‌ها در حوزۀ کاری خود شکوفا شده‌اند و بسیاری دیگر به این موفقیت نایل نیامده‌اند. این هم دور از ذهن نیست که دختر کازوئو ایشی‌گورو در فضایی بزرگ شده باشد که احترام و کنجکاوی نسبت به ادبیات در آن حاکم بوده و همین فضا باعث شده که شغل کتا‌ب‌فروشی را انتخاب کند و حالا هم اولین گام‌هایش را در حیطۀ نویسندگی برداشته است.خویشاوندسالاری کلمۀ زشتی است و خیلی‌ها معتقدند که وضعیتِ نادرست و غیرمنصفانۀ کنونی باید اصلاح شود. من خودم بدون برخورداری از اسمی مشهور یا کمک از خویشاوندی شناخته‌شده وارد حوزۀ ژورنالیسم و نویسندگی شدم و از این جهت نمی‌توانم منکر این احساس باشم که اگر فامیلم مثلاً استاپارد یا منتل بود، زندگی‌ام خیلی راحت‌تر می‌شد. اما اکثر نویسندگان و بسیاری از بازیگران هم بدون برخورداری از این امتیازات وارد پیشۀ خود شده‌اند. شکی در این نیست که فرزندان افراد مشهور، که در هر صورت با ثروت و امتیازهای زیاد به دنیا می‌آیند، می‌توانند بدون زحمت به جایگاه مدنظرشان برسند، اما اگر فقط به لطف نامشان به این جایگاه رسیده باشند، نخواهند توانست آن را حفظ کنند. مثلاً جیسون کانری یا کیمبر ایستوود را در نظر بگیرید؛ هیچ‌کدامشان نتوانستند حرفه‌ای برای خود رقم بزنند که با پدران مشهورشان قابل‌مقایسه باشد.استعداد نهایتاً چیره می‌شود. اگر موروثی باشد، چه بهتر، اما فردی که به سینما می‌رود یا کتاب می‌خرد فقط تا حدی به یک نام پرآوازه توجه می‌کند؛ از آنجا به بعد بحث استعداد است. در نهایت بهتر است آن‌قدرها نگران امتیازاتی (منصفانه یا غیرمنصفانه) نباشیم که افراد مشهور از آن بهره‌مندند، بلکه به جای آن تمرکز خود را معطوف بر این امر کنیم که افرادی که والدین پرآوازه‌ای نداشته‌اند هم بتوانند به این صنعت‌های حصاربندی‌شده دسترسی داشته باشند، وگرنه با چنان فقدان تنوعی روبه‌رو خواهیم بود که شاید حتی گاردین هم دیگر مصاحبه و نوشته‌های اول شخصی از فرزندان افراد مشهور (از جمله بلا مک‌کِی، دختر سردبیر سابق این روزنامه، آلن راسبریجر) منتشر نکند؛ آن‌وقت خدا می‌داند کمبود مطالبمان را چطور باید پر کنیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکساندر لارمن نوشته و در تاریخ ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Is artistic nepotism an evil – or a necessity?» در وب‌سایت کریتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «بازیگر معروف، فرزند بازیگر معروف: خویشاوندسالاری در هنر» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• الکساندر لارمن (Alexander Larman) نویسنده، ژورنالیست و مورخ بریتانیایی است که آخرین کتابش زنان بایرون (Byron’s Women) نام دارد.[۱] Sex Education[۲] The Rachel Papers ]]> الکساندر لارمن ادبيات‌وهنر Wed, 07 Oct 2020 04:54:51 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9920/ چرا باب راس همچنان این‌قدر محبوب است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9915/ مایکل جی. مونی، آتلانتیک — «وقتی نقاشی می‌کنی، هر روز،‌ روز خوبی است». - باب راس (۱۹۴۲-۱۹۹۵)به بوم خالی روی سه پایۀ مقابلم خیره شده بودم و نمی‌توانستم بفهمم چطور ممکن است این –هیچی- به چیزی تبدیل شود که کوچکترین شباهتی به آن نقاشی باب راس داشته باشد که قرار بود از رویش بکشیم. الگویمان یکی از کارهای کلاسیک باب راس بود: منظره‌ای برفی و لبریز از رنگ، جهانی از درخت‌های درخشان و بوته‌های زنده، دور یک آبگیر یخ‌زدۀ خیره‌کننده. نگاه به این نقاشی باعث می‌شود حس کنی در شبی سرد و گزنده کنار آتش نشسته‌ای. اصلاً امکان نداشت بتوانم چیزی شبیه به آن بیافرینم.در اتاقی کنار یک فروشگاه بزرگ لوازم تحریر در حومۀ شمالی دالاس بودم و می‌خواستم کلاسی را شروع کنم که جان فولر مدرسش بود، معلمی با مدرک تأیید‌شدۀ باب راس که یعنی سه هفته را در فلوریدا سپری کرده بود تا تکنیک نقاشی خیس در خیس را که راس در تلویزیون به کار می‌بست، یاد بگیرد. فولر مردی قدبلند و عینکی بود، شصت و چند ساله، با ریش بور و صدایی بم و لحنی دل‌نواز؛ شبیه خودِ راس بود. توضیح داد که چند وجه اشتراک با آقای نقاشِ مو فرفری دارد. مثلاً هر دو سال‌های زیادی را در نیروی هوایی گذرانده بودند و هر دو با درجۀ استوار دوم بازنشسته شده بودند. بعداً فهیمدم که جان بعضی از عبارت‌های باب راس را به کار می‌بَرد و اظهاراتی مثل «اشتباه نمی‌کنیم، فقط اتفاق‌های بامزه پیش می‌آید» را به آموزش‌ها اضافه می‌کند.جان سال‌ها مشتری برنامۀ «لذت نقاشی» باب راس بود، هم در طول زمان پخش اصلی آن در دهۀ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ و هم بعداً وقتی بازپخش شد. چهار سال پیش، تصمیم گرفت مقداری رنگ و یک بوم بخرد و تلاش کند همراه با مجری نقاشی بکشد. آنقدر از این کار خوشش آمد که مقداری آموزش دید. بعد شیفتگی‌اش به جایی رسید که حدود ۴۰۰ دلار، سوای از پول لوازم یا محل اقامت، پرداخت کرد و برای کلاس رسمی «مربی تأییدشدۀ راس» ثبت نام کرد و زیر نظر خودِ باب راس آموزش دید. وقتی با هم ملاقات کردیم، جان تی‌شرتی مشکی با عکسی از چهرۀ باب راس به تن داشت.اگر احیاناً با این اسم آشنایی ندارید، باید بگویم باب راس احتمالاً معروف‌ترین نقاش آمریکایی است. او با موهای خاص، صدای لطیف و عبارت‌های مخصوصش مثل «درخت‌های کوچولوی شاد»، به یک نماد تبدیل شده است. حتی ۲۵ سال بعد از مرگش، هنوز محبوب است، نه‌فقط برای بینندگانی که با علاقه او را به یاد می‌آورند، بلکه برای کودکانی که وقتی اصل برنامه‌اش پخش می‌شد،‌ حتی به دنیا نیامده بودند.شرکت باب راس هنوز در حال رشد است. این شرکت مالک صدها کار اصل باب راس است که آدم‌های زیادی به دنبالشان هستند. (تقریباً غیرممکن است که بتوانید یکی از نقاشی‌هایش را بخرید) کانال رسمی یوتیوب باب راس که شرکتش آن را می‌چرخاند، بیش از ۴ میلیون دنبال‌کننده و در کل بیش از ۳۶۰میلیون بازدید دارد. تصویرش روی اشیای گوناگونی چاپ می‌شود: رنگ و قلم‌مو‌، تستر، جوراب، تقویم، عروسک، زیورآلات، و حتی چیا پت، گیاهی که به شکل موهای معروف او رشد می‌کند. بازی‌های برند و سَری‌های مداد و کتاب‌های کودک. هر سال هالووین که می‌رسد، هزاران آمریکایی کلاه‌گیس‌هایی با موهای فر به سر می‌گذارند و پالت‌های نقاشی به دست می‌گیرند و در قالب شخصیت راس در مهمانی‌ها شرکت می‌کنند. از وقتی ویروس همه‌گیر کرونا پخش شده و مردم جهان داخل خانه‌هایشان خزیده‌اند، ده‌ها میلیون نفر سراغ قسمت‌های قدیمی «لذت نقاشی» رفته‌اند.باب راس مصداق کامل آدمی است که حضورش آرامش‌بخش است.می‌خواستم این ماجرای جادویی‌ را درک کنم. می‌خواستم بفهمم چه چیزی در این مرد و این برنامه وجود دارد که برای آدم‌های زیادی ورای فضا و زمان، جذاب است.اینطوری بود که سر از آن مغازۀ لوازم تحریر درآوردم و قرار بود برای اولین بار از وقتی به مدرسۀ ابتدایی می‌رفتم، نقاشی بکشم. مثل جان، سال‌ها بود باب راس را تماشا می‌کردم. برخلاف جان، هیچ وقت نقاشی همراه با او را امتحان نکرده‌ بودم. همیشه راضی بودم که وقتی نقاش، منظره‌ای آرام از طبیعت را در کمتر از نیم‌ساعت می‌کشید، تماشا کنم و به حرف‌هایش گوش بدهم. اما شاید، با استفادۀ واقعی از تکنیکش، می‌توانستم چیز دیگری یاد بگیرم. شاید با تقلید از باب راس، بهتر می‌توانستم باب راس را درک کنم.جان نُه تکه رنگِ مختلف را در نیم‌دایره‌ای روی کاغذ ضخیمی ریخت که کنار سه‌پایه‌ام بود. قرار بود این کاغذ پالتم باشد. اسامی رنگ‌ها را همانطور که به خاطر می‌آوردم که راس در برنامه‌اش به کار می‌برد: سرخ جوهر روناسی، قهوه‌ای وَن دایک، زرد اُخرایی. جان توضیح داد که چطور رنگ را پخش کنم و آن را به انتهای موهای قلم‌مو بزنم.بعد زمان اولین چرخش قلم‌موی آغشته به رنگ روی بوم فرارسید: مقداری نارنجی روشن به شکل هشت انگلیسی تا نمایانگر خورشید باشد، در خط افق. جان همین حرکت را روی بوم خودش، چند قدم آن طرف‌تر نشان داد، تمام تلاشم را کردم تا از او تقلید کنم. اینکه می‌دیدم رنگ به‌آهستگی روی بوم پخش می‌شود، هم فرح‌بخش و هم ترسناک بود. کار من اولش کمی بی‌ریخت شد.البته جان حتماً متوجه حالت مرددِ چهره‌ام شده بود، چون به من نگاه کرد و یکی از شعارهای محبوب نقاش معروف را نقل کرد: «می‌تونی انجامش بدی!»اولین باری که باب راس را در تلویزیون دیدم خاطرم نیست، اما خاطرات واضحی دارم که وقتی بچه بودم، تماشایش می‌کردم. اگر بین کانال‌ها می‌چرخیدم، هر زمان که موهای فرفری خاص او را می‌دیدم، نمی‌توانستم توقف نکنم. مسحور کارش می‌شدم که قلم‌مو را مثل چوب جادو می‌چرخاند و درخت‌های کاج ظریف و کوهستان‌های باشکوه خلق می‌کرد. با صدای خراش نرم قلمویی که به بوم ضربه می‌زد و با صدای لطیفش هیپنوتیزم می‌شدم، صدایی که فقط یک ذره بلندتر از زمزمه بود و هر قدم را توضیح می‌داد و در هر فرصتی، بیننده را تشویق می‌کرد.در هر قسمت از برنامه، راس هنرش را نه‌فقط به عنوان شیوه‌ای از نقاشی لایه‌لایه، بلکه به مثابۀ شکلی از تسخیر زیبایی جاودانۀ جهان و زیستن آزادانه، صرف‌نظر از چالش‌های زندگی، توضیح می‌داد. همان‌طور که بومش را با نور و رنگ پر می‌کرد، چیزهایی از این قبیل می‌گفت: «این تکه بوم، جهان شماست و روی آن می‌توانید هر کاری که قلبتان می‌خواهد، انجام بدهید». وقتی ابری می‌کشید، ممکن بود بگوید: «ابر یکی از رها‌ترین چیزها در طبیعت است» یا «ابرها شناورند و اوقات خوشی دارند». وقتی کاردکش را از روی لبه می‌چرخاند و کوهی صاف می‌کشید که نوکش برفی بود، گاهی به یک گوشه اشاره می‌کرد و می‌گفت: «این جا یک بز کوهی کوچک زندگی می‌کند، درست همین‌جا. مکانی هم لازم دارد که به آن بگوید خانه، درست مثل بقیۀ ما».برنامه «لذت نقاشی» بار اول، از ۱۹۸۳ تا ۱۹۹۴ پخش شد و بیشتر از ۴۰۰ قسمت داشت. لذت نقاشی هم آموزشی بود و هم به همان‌ اندازه تفکربرانگیز. راس انرژی مثبتِ خالص بود، آن‌هم در جهانی که این‌طور چیزها در آن زیاد پیدا نمی‌شود. بعداً در زندگی شخصی‌ام، وقتی داستان‌نویسی برای مجلات به شغل تمام‌وقتم تبدیل شد، هر وقت نیاز به کمی الهام داشتم، قسمت‌های قدیمی «لذت نقاشی» را تماشا می‌کردم. نوشتن می‌تواند تلاشی در تنهایی باشد و نویسنده‌ها مستعد از دست دادن انگیزه‌هایشان هستند. گاهی وقتی نیاز به کمی تشویق بیرونی دارم، سراغ دوست قدیمی‌ام، باب راس می‌روم. صدای آرامش‌بخشش کمکم می‌کند سریع از سروصدای زندگی بگذرم و بر خلق چیزی جدید تمرکز کنم.از قرار معلوم آدم‌های زیاد دیگری هم چنین احساسی دارند. تا وقتی راس در تلویزیون بود، طرفداران زیاد و پرشوری داشت. در پایان دهۀ ۱۹۸۰، لذت نقاشی ۸۰ میلیون بیننده در سرتاسر جهان داشت و به گفتۀ داستان‌‌های قدیمی روزنامه‌ها، روزی ۲۰۰ نامه دریافت می‌کرد. کمی بعد از شروع پخش برنامه، شرکتی که راس با شرکای تجاری خود راه انداخته بود، شماره تلفن هشتصد را راه‌اندازی کرد که طرفداران می‌توانستند با آن تماس بگیرند تا دربارۀ تکنیک‌های نقاشی سؤال کنند: درخت‌های من تار می‌شود یا رودهایم مضحک به نظر می‌رسند یا رنگ‌هایم طوری با هم مخلوط می‌شود که کارم را خراب می‌کند. گاهی آدم‌ها فقط زنگ می‌زدند تا کلاً دربارۀ زندگی صحبت کنند.با این همه طرفداری که راس داشت، جامعۀ معاصر هنر هیچ وقت او را جدی نگرفت. چون او در تلویزیون بود. چون از تکنیک خیس در خیس استفاده می‌کرد: اینکه لایه‌های رنگ را روی بوم تلنبار کنی،‌ قبل از اینکه هیچ کدام خشک شوند. چون به نظر منتقدان کارش سطحی بود. چون همه‌چیزش همانطوری بود که خودش بود.ظاهراً مشکلی با این قضیه نداشت. در قسمتی از برنامۀ «فیل دوناهو شو»، میزبان جلوی تماشاگران حاضر در استودیو، به نقاش سیخونکی زد.دوناهو فریاد زد: «با صدای بلند اقرار کن که کارهایت را هیچ وقت در هیچ موزه‌ای نگاه نخواهند داشت».راس با لبخند گفت: «نه. خب، شاید نگاه دارند، اما احتمالاً نه در موزۀ اسمیتسونین».دوناهو پرسید: «چرا؟»راس گفت: «هنر من برای همۀ آن‌هایی است که دلشان می‌خواسته رؤیایشان را روی بوم بیاورند. هنر سنتی نیست. هنر فاخر نیست. من هم تلاش نمی‌کنم به کسی بگویم که هست».راس اولین‌بار زمانی وارد جریان اصلی فرهنگ عامه شد که ضبط تبلیغات ام‌تی‌وی را در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ شروع کرد. آن موقع، جذابیت‌اش کمی طنزآلود هم بود. اما با گذشت زمان، ستایش از باب راس تقریباً به شور و شوقی جهانی تبدیل شده است. مستند شبکۀ پی‌بی‌اس در سال ۲۰۱۱ با عنوان «باب راس: نقاش خوشحال»، مصاحبه‌هایی با آدم‌های مشهور از حوزه‌های مختلف را به تصویر کشید که طرفداران بدون خجالتِ او بودند.بِرَد پِیزلی، ستارۀ موسیقی سبک کانتری، رو به دوربین گفت: «قبلاً همیشه باب راس نگاه می‌کردم. چیزی که یادم مانده، حس مثبتش است».جِین سِیمور، بازیگر سریال پزشک دهکده،‌ گفت: «به طور شگفت‌انگیزی نقاشی را راحت جلوه می‌دهد».فیل دوناهو گفت: «ذاتاً هنرمند بود. بدون اینکه جلب توجه کند».حتی در کامنت‌های زیر ویدئوهای یوتیوب که معمولاً یکی از مسموم‌ترین محل‌های گفت‌وگو در اینترنت است، تقریباً همۀ اظهار نظرها آکنده از قدردانی است. زیر ویدئویی که حدوداً ۳۰ میلیون بار دیده شده، نظرات برتر، چیزی با این مضمون هستند که «اگر همۀ معلم‌ها مثل راس بودند، هیچ‌کس شکست نمی‌خورد، هیچ‌کس از نمایش کارش احساس شرمندگی نمی‌کرد،‌ هیچ‌کس وحشت نداشت که در کلاس‌های هنری شرکت کند. او خیلی الهام‌بخش است!» و «نقاشی نمی‌کرد که نشان بدهد چه نقاش خوبی است. نقاشی می‌کرد تا نشان بدهد تو هم می‌توانی نقاش خوبی باشی».راس با برنامۀ لذت نقاشی خود که بالغ بر ۴۰۰ قسمت داشت، بیشتر از ۲۰۰ ساعت در قاب تلویزیون حضور داشت. با این‌همه، در تمام آن مدت، چیز چندانی از زندگی شخصی خود فاش نکرد. می‌گفت که بهترین مادر دنیا را داشته. می‌گفت پدرش نجاری یادش داده. (در همین فرایند بود که تکه‌ای از انگشت اشارۀ دست چپش را از دست داد که گاهی در نماهایی از برنامه که پالتش را نگه داشته بود، قابل رؤیت بود). حیوانات کوچک متنوعی را به بینندگان معرفی می‌کرد که بیشتر سنجاب‌ها و پرنده‌های زخمی بودند که از آن‌ها مراقبت می‌کرد تا سلامتشان را به دست بیاورند. گاهی پسرش،‌ استیو، را دعوت می‌کرد تا نامۀ بیننده‌ای را بخواند یا در یک قسمت، معلم جایگزین باشد. اما در کل، آدمی بسیار گوشه‌گیر بود. به نظرم بخشی از جذبه‌اش،‌ ناشی از این واقعیت بود که زندگی شخصی پیچیده‌اش هیچ وقت با کارش قاطی نشد. قسمت به قسمت، مثل ابوالهول، مرموز باقی ماند.بخش زیادی از چیزی که دربارۀ باب راس می‌دانیم را می‌توان از هنرش حدس زد. همیشه چشم‌اندازهایی از طبیعت را با شکوه تمام نقاشی می‌کرد. مناظرش همیشه مملو از رنگ، آکنده از درخت و کوه و ابر و پر از حیوان بود. تقریباً هیچ وقت آدم‌ها را نکشید.گاهی اشاره می‌کرد که در مرکز فلوریدا بزرگ شده، جایی که می‌گفت یک بار قصد داشته تا در وان خانه، از بچه تمساحی مجروح مراقبت کند یا اینکه ۲۰ سال در نیروی هوایی بوده که ۱۲ سال از آن را در آلاسکا گذرانده. او عاشق کوه‌های برفی شد که بعداً به شکلی بسیار برجسته در هنرش نمود پیدا کرد. در آلاسکا هم بود که نقاشی را یاد گرفت و سریع فهمید که نقاشی را خیلی بیشتر از نیروی هوایی دوست دارد.یک بار در برنامۀ «اورلاندو سنتینل» گفت: «لازمۀ شغل من این بود که آدم بدجنس و سرسختی باشی. خیلی از آن خسته شده بودم. به خودم قول دادم که اگر زمانی بتوانم از نیروی هوایی خلاص شوم، دیگر هیچ‌وقت آن‌طور آدمی نباشم».در سال ۱۹۷۵، شغل نیمه‌وقتش مشروب‌فروشی بود. یک روز، تلویزیون روی کانالی همگانی بود و برنامه‌ای هنری را دید که مجری آن بیل الکساندر، نقاش تلویزیونی بانشاطی بود که لهجۀ آلمانی داشت. الکساندر به شکلی مشابه چیزی که لذت نقاشی به آن تبدیل شد، کل یک نقاشی را در کمتر از ۳۰ دقیقه تمام می‌کرد و تمام مدت با عباراتی مثل «با کل قدرت خلاقیتمان، فردای بهتری خواهیم ساخت!» مخاطبان را تشویق می‌کرد.وقتی راس از نیروی هوای خارج شد، مشغول تدریس کلاس‌هایی در سرتاسر کشور برای شرکت الکساندر شد. در سال ۱۹۸۲، در حال برگزاری کارگاهی پنج‌روزه در ایالت زادگاهش، فلوریدا، بود که با آنت و والت کوالسکی آشنا شد. وقتی بزرگ‌ترین پسر خانوادۀ کوالسکی از دنیا رفت، والت، همسرش آنت را در کلاس نقاشی پنج‌روز با الکساندر ثبت‌نام کرد. آنت از فهمیدن اینکه نقاش آلمانی به‌تازگی بازنشسته شده بود و گیر کسی افتاده بود که تابه‌حال اسمش را نشنیده، دلسرد شد. اگرچه، همان روز اول که با راس ملاقات کرد،‌ در جا میخکوب شد. در پایان آن هفته، این زوج راس را برای شام دعوت کردند و از او خواستند از کارش در شرکت الکساندر استعفا بدهد و وارد تجارت با آن‌ها بشود. می‌خواستند راس کلاس‌هایی در ویرجینیا، محل زندگی خودشان تدریس کند. او هم موافقت کرد.آن‌ها در روزنامه‌ها تبلیغ کردند و راس نمایش‌هایی عمومی برگزار کرد و در مراکز خرید نقاشی کرد. او برای اینکه پول آرایشگاه ندهد، موهایش را فر موقت کرد. بعداً برای بقیه گلایه می‌کرد که چقدر از این ظاهر مو فرفری‌اش بدش می‌آمد، اما نمی‌دانست که دیگر نمی‌تواند تغییرشان بدهد، چون موهایش علامت تجاری‌اش بودند.برنامۀ تلویزیونی سال ۱۹۸۳ شروع شد، وقتی راس و آنت سراغ یک شبکۀ تلویزیونی رفتند تا تبلیغی برای کلاس‌هایشان را ضبط کنند و آن شبکه او را به ضبط برنامه‌ای ۱۳ قسمتی برای یک فصل دعوت کرد. هیچ پولی در میان نبود، اما آن‌ها می‌دانستند که با همین کار می‌توانند تقاضا برای کلاس‌ها را افزایش بدهند. تا فصل دوم که در یک شبکۀ تلویزیونی دولتی در ایندیانا ضبط شد، فرمولی پیدا کرده بودند: پس‌زمینه‌ای با پردۀ مشکی، که فقط راس و سه‌پایه‌اش در فضایی تا حد امکان صمیمی در آن حضور داشتند. کلاً خودجوش به نظر می‌رسید، اما او همیشه نسخه‌ای کامل‌شده از نقاشیِ هر قسمت را درست بیرون کادر نگه می‌داشت که راهنمایش بود. او به آدم‌ها می‌گفت تصمیم گرفته شلوار جین و پیراهن یقه‌دار ساده‌ای بپوشد تا برنامه ویژگی بی‌زمانی خودش را حفظ کند.طی چند سال بعد، شبکه‌های بیشتر و بیشتری سراغ این برنامه رفتند. بینندگان بیشتر، کلاس‌های بیشتر، پیروان بیشتر. تا سال ۱۹۸۷، راس در کل کشور در رفت‌وآمد بود و تقریباً تمام سال به تدریس نقاشی مشغول بود. او و آنت اولین گروه از مربیان تأییدشده را راه انداختند تا از پس تقاضاها بربیایند. هر مربی در هر دو موضوع تکنیک و رویکرد آرامش آموزش می‌دید. طی چند سال بعدی، راس از الکساندر محبوب‌تر شد و در شبکه‌های بیشتری حضور داشت.حالا که به عقب نگاه می‌کنیم، فهمیدن دلیل این محبوبیت آسان است. انرژیِ مثبت‌ باب راس مُسری بود. وقتی کسی بتواند این مقدار از خودش خوشحالی آرامش‌بخش بروز بدهد، آدم‌های دیگر را وا می‌دارد تا توجه ‌کنند و در این سعادت شریک شوند. هر قسمت از برنامه به نظر کامل می‌رسد: آنچه به شکل چند ضربه روی بوم شروع می‌شود، خیلی زود به نگاهی گذرا و رنگارنگ به جهان تبدیل می‌شود. پیام راس پیش‌گویانه بود. بیشتر از یک دهه قبل از اینکه اکثر درمانگران به مراجعانشان بگویند که ذهن‌آگاه باشند و در لحظه حضور داشته باشند، راس به بینندگانش می‌گفت قدر هر دم و بازدم را بدانند.آخرین ضبط‌هایش را که ببینید، متوجه می‌شوید کلاه‌گیس به سر دارد و بیشتر از حد معمول خسته است. اما روحیه‌اش همچنان بالاست. مردم تا روز ۴ جولای ۱۹۹۵، روزی که به دلیل سرطان دستگاه لنفاوی از دنیا رفت، حتی نمی‌دانستند که او بیمار است.قسمت‌های برنامه‌اش همچنان هر روز جایی در جهان در تلویزیون‌های همگانی پخش می‌شود و محبوب‌ترین برنامۀ نقاشی در تاریخ است. راس رنگ روغن و بوم را دوست داشت، و طنین واقعی این علاقه در صفحۀ نمایش پیداست. تا همین امروز، میلیون‌ها نفر به ویدئوهایی که او ساخته است نگاه می‌کنند و ارتباط احساسی عمیقی با آن‌ها حس می‌کنند. برای همین است که محبوبیتش به شکلی روزافزون بیشتر می‌شود.و هنرش در موزۀ اسمیتسونین قرار خواهد گرفت. در جولای ۲۰۱۹، موزۀ تاریخ آمریکای اسمیتسونین اعلام کرد که چهار نقاشی باب راس، سه‌پایه‌اش، دو دفترچۀ یادداشتش و تعدادی از نامه‌های طرفدارانش را به مجموعۀ دائمی خود اضافه می‌کند.امروز، بیش از ۳۰۰۰ مربی رسمی با مجوز باب راس در جهان وجود دارند. هر کسی دلایل خودش را برای پیروی از مسیر راس دارد، اما چند موضوع دائماً مطرح می‌شوند. مربیانی که با آن‌ها صحبت کردم، از احساس رضایت ناشی از سبک نقاشی او گفتند. چند نفر از خوشحالی به دلیل اشتراک پیام‌های تشویق‌کنندۀ او با دانش‌آموزانشان حرف زدند. برای متعصب‌ترین طرفدارانش، میزان محبوبیت او در سال ۲۰۲۰ هیچ جای تعجبی ندارد.حالا بیش از همیشه، در دوران اضطراب و آینده‌های نامشخص زندگی می‌کنیم. جهانمان سرشار از تعارض است. بیشتر سرگرمی‌هایمان پرسروصدا، دلهره‌آور و پرتنش است. باب راس، با تمام سادگی ملایمش، پادزهری برای همۀ این‌هاست. او روی بوم، راه فراری به طبیعتِ رویایی خلق می‌کند، و به ما فراغتی واقعی از تمام دردسرهای جامعۀ مدرن می‌دهد.حتی والت و آنت کوالسکی، آدم‌هایی که کشفش کردند و شریکش شدند، گاهی از این علاقۀ مفرط و ماندگار به هر چیزی که ارتباطی با باب راس دارد، متحیر می‌شوند؛ اگرچه متعدند که او حسابی خوشحال می‌شد که چهره‌اش را روی دستگاه وافل‌ساز ببیند.سال گذشته، والت به نیویورک تایمز گفت: «حتی نمی‌توانیم کامل توضحی بدهیم که قضیۀ باب راس چیست.» آنت توضیح داد: «فقط می‌توانم به روز اولی برگردم که در کلاس با او بودم. حس می‌کنم حالا کل جهان چیزی را می‌بیند که من دیدم».دختر کوالسکی‌ها، جُوان، رئیس شرکت باب است که همچنان در ویرجینیا مستقر است. شمارۀ تماس ۸۰۰ همچنان فعال است و هنوز همان نوع تماس‌گیرنده‌های صمیمی دهۀ ۱۹۸۰ را دارد. بیشتر اوقات، تماس‌گیرنده‌ها پیغامی صوتی دریافت می‌کنند که قول جوابی فوری را به هر سؤالی می‌دهد.هر چه بیشتر به سبک باب راس نقاشی می‌کشم، بیشتر می‌فهمم که تمام آن سال‌ها دربارۀ چه چیزی حرف می‌زد. نقاشی به این شکل، خلق چیزی از هیچ، کار نابی است. همین‌طور آدمی که دارای این حد از انرژی مثبت است.ابتدا، فکر می‌کردم بیشه‌هایی که می‌کشم، بیشتر شبیه فوران‌های آتشفشانی چندرنگ به نظر می‌آیند. بعد نگران شدم که بعضی از درخت‌هایم روی بوم، مثل لکه‌هایی عجیب‌وغریب از کار درمی‌آمدند. در تمام سال‌هایی که باب راس را تماشا می‌کردم، هرگز به‌درستی نفهمیده بودم که چطور دقیق قلم‌موها را پر و خالی می‌کند، گاهی اصلاً درک نمی‌کردم. اگر نوشتنم شبیه نقاشی‌هایم بود، جملاتم این شکلی می‌شد: ‌ااااااین جملۀ بددددی است. اما همزمان که تصویر با برف و آبگیری که نور روی سطحش بازتاب یافته بود، پر می‌شد، می‌توانستم چند قدم به عقب بردارم و ببیینم که چطور بخش‌های مجزا به تصویر بزرگ‌تری اضافه شده بودند که وقتی نقاشی را شروع کردم اصلاً واضح نبودند.مطمئناً اشتباهات زیاد، یا اتفاق‌های بامزه‌ای داشتم. اما چیزی نبود که جان نتواند کمکم کند پاکشان کنم یا با بوته، درخت یا توده‌ای از برف بپوشانمشان. می‌دانم که اصلاً شاهکار نیست، اما خیلی از نتیجۀ کار راضی‌ام. به‌نوعی خودم را غافلگیر کرده‌ام. یک‌جورهایی می‌خواهم دوباره امتحانش کنم.دیدن اینکه نقاشی‌ام روی بوم تکمیل می‌شد،‌ من را یاد چیزی انداخت. حسی داشت که کمی شبیه نوشتن یک داستان بود. گاهی، شاید به نظر غیرممکن برسد که کاغذی سفید را به چیزی تبدیل کنی که آدم‌ها واقعاً از آن لذت ببرند. اما اولین قدم این است که باور کنی می‌توانی انجامش بدهی. تنها راه رسیدن به آن نقطه این است که با مخلوطی از کلمات و علائم نقطه‌گذاری شروع کنی و همچنان که پیش می‌روی، لایه به لایه به ساختن ادامه بدهی.به قول باب راس، حتی شاید چیزی زیبا بسازی.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مایکل جی. مونی نوشته است و در تاریخ ۲۸ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «Why Is Bob Ross Still So Popular?» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۲ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «چرا باب راس همچنان این‌قدر محبوب است؟» و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• مایکل جی. مونی (Michael J. Mooney) روزنامه‌نگاری آمریکایی است که در دالاس زندگی می‌کند. مونی عمدتاً دربارۀ جُرم، سیاست و فرهنگ می‌نویسد. ]]> مایکل جی مونی ادبيات‌وهنر Sat, 03 Oct 2020 04:45:04 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9915/ زیدی اسمیت در کتاب جدیدش با طبع آرام خود از روزگاری پرآشوب می‌نویسد http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9902/ جان ویلیامز، نیویورک‌تایمز — نوابغ کم‌سن‌وسال، حتی آن‌هایی که مدت‌ها با شایستگی در عرصه می‌مانند، گویا مثل آدم‌های عادی مشمول قانون بالارفتن سِن نمی‌شوند. زیدی اسمیت همیشه تصویر دختر بیست‌وچهارساله‌ای را به ذهنمان متبادر می‌کند که رمان دندان سپید۱ را منتشر کرد و در سرتاسر دنیا ستایش شد. اما اسمیت هم مثل بقیۀ انسان‌ها در پیوستار فضا-زمان زندگی می‌کند و حالا در اواسط دهۀ چهل زندگی به سر می‌برد و خلق‌وخو و دیدگاه‌هایش گاهی شبیه آدم‌های ۱۰۵ ساله است (که البته این حُسن اوست).فرزانگی در هیچ دوره‌ای فراوان نبوده است، اگر رایج‌تر بود، این‌قدر ارزشمند نمی‌شد، اما روزگار ما، به شکل ویژه‌ای، برهوتِ فرزانگی است. ما در عصر یقین زندگی می‌کنیم، دست‌کم نعره‌های افراد و گروه‌های مختلفی که روزگار ما را ساخته‌اند، همه حاکی از یقین است. شاید این فی‌نفسه بد نباشد؛ شاید برای بعضی دوران‌ها چنین مقدر شده که جواب آتش ایدئولوژیک، آتش ایدئولوژیک باشد. اما لفظ «مجادله» واژه‌ای پیش‌پا‌افتاده است که نمی‌تواند به‌خوبی لحن فرهنگیِ غالب در این دوران را ادا کند.تمام این‌ها باعث شده است اسمیت با روزگار ما نامتجانس باشد. او در پیش‌گفتار بسیار موجزِ اولین کتاب جستارهایش به نام نظرم تغییر کرد۲ می‌نویسد: «تناقض ایدئولوژیک به نظر من یکی از اصول ایمان است». آن ایمان ظاهراً طی ده سالی که از زمان انتشار کتاب گذشته تزلزلی پیدا نکرده است. اشارات، مجموعه‌ جستارهای جدید و کوتاه اسمیت (که کمتر از ۱۰۰ صفحه است)، دربردارندۀ جستارهایی کاملاً فراخور و بهنگام (که چندین موردش طی چند ماه تاریخیِ اخیر نوشته شده) است و آرامش و عقلانیت همیشگی او را به نمایش می‌گذارد.چنین نوع نگاهی به معنای آن نیست که اسمیت از موضع‌گیری اخلاقی می‌پرهیزد. او در اشارات با قطعیت و صراحت دربارۀ قتل جورج فلوید و میراث برده‌داری و گناه‌های نظام‌مندی که کووید-۱۹ از آن‌ها پرده برداشت سخن می‌گوید. «نقشۀ ویروس در مناطقِ مختلف نیویورک دقیقاً به ترتیبی قرمزتر می‌شود که گویا این درجاتِ مختلفِ سرخی نه نشان از آلودگی و مرگ، که دامنۀ درآمد و رتبه‌بندی مدارس متوسطه را می‌خواهد نشان بدهد ... مرگ برای همه است، اما در آمریکا، مدت‌هاست که روال منطقی کار چنین بوده که بیشترین شانس تعویق مرگ در اختیار کسانی باشد که بهترین پیشنهادها را بدهند».اسمیت در گزنده‌ترین انتقاداتش، یعنی در بحثِ نژاد، دربارۀ آدم‌های بی‌شماری می‌نویسد که «حتی در آبی‌ترین۳ ایالت‌های آمریکا ... با کمال میل صفحه‌شان را در شبکه‌های اجتماعی به مدت یک روز ’سیاه‘ می‌کنند، کتاب‌های نوشتۀ سیاه‌ها را می‌خوانند و خود را در مورد مسائل سیاهپوست‌ها ’تعلیم‘ می‌دهند، اما به شرطی که این تعلیم مستلزم این نباشد که بچه‌های سیاهپوست واقعاً در مدرسه‌هایشان حضور یابند».اما با وجود چنین طعنه‌هایی، اسمیت لحنی آرام و به دور از پرخاش دارد. چنین خلق‌وخویی نه به‌خاطر ترس از مواجهه، بلکه واقعاً زادۀ نوعی حیرت راستین (از نوع جستجوگرانه و بسیار خوبش) است، حیرت از ماهیت تجربه و انسان‌ها، و از جمله خودش. او می‌گوید هنر نویسندگی، گرچه معمولاً آن را با برچسب «آفرینش» تبلیغ می‌کنند، درواقع چیزی است راجع به «کنترل». «بخشی از دانشگاه که در آنجا تدریس می‌کنم واقعاً باید گروه تجربۀ کنترل‌کنندگی نامیده شود».آنچه او، در جایگاه نویسنده و خواننده، می‌یابد -با عبارتی که کاملاً متناسب با خلق‌وخویش است- «مجموعۀ وسیعی از نگرش‌های ممکن» است. اما در دنیای واقعی، زندگانی در چنگال کنترل بند نمی‌شود؛ زندگی «رمزآلود، درهم‌شکننده، آگاهانه و زیرآگاهانه» است و «همین‌طور به‌شکل پیش‌بینی‌ناپذیری برای فرد پیش می‌آید».استعداد رمان‌نویسی اسمیت به مقالاتش جانی تازه می‌بخشد. مثلاً دربارۀ مرکز تخصصی ناخن در محله‌اش می‌نویسد و می‌گوید برای رهایی از استرس به آنجا می‌رود؛ در این بخش، دربارۀ ماساژورش، بن، می‌خوانیم که به‌خاطر کتاب‌خواندن اسمیت در طول جلسات، سربه‌سرش می‌گذارد و هر از گاهی هم می‌پرسد موهایش «اهل کجایند؟». (اسمیت می‌گوید: «جامائیکا و انگلیس، از راه آفریقا». بن جواب می‌دهد: «هاهاها! ترکیب جالبیه!». در پایان مقاله، اسمیت نگاهی از دور به بن می‌اندازد و می‌بیند که آن چهرۀ بشاش و خوش‌بینِ همیشگی به «سیمایی عبوس از حساب‌وکتاب و نگرانی» تبدیل شده و اسمیت چنین می‌پندارد که بن دلواپس این است که با کم‌شدن مشتریانش شاید نتواند از پس هزینه‌های زندگی بربیاید.اضطراب در پس این چند صفحه موج می‌زند. این کتابِ کوچک در (و دربارۀ) برهه‌ای مهم و تاریخی نوشته شده است. (درآمد عاید از حق نشر کتاب به دو مؤسسۀ خیریه به نام «طرح عدالت برابر» و «بودجۀ کمک‌های اورژانسی به مبتلایان کووید-۱۹ در نیویورک» اختصاص خواهد یافت).خود اسمیت در اوایل دوران همه‌گیری از نیویورک خارج شد و بدون اینکه اغراق کند، از کارش اظهار ندامت و عذاب‌وجدان می‌کند. می‌گوید وقتی به آخرالزمان یا هر رویداد مشابهی فکر می‌کند، ناراحت می‌شود که از غریزۀ بقا محروم است. «کتابی مثل جاده۴ برایم کاملاً غیرقابل‌درک است، انگار که مجموعۀ ‌اساطیر اسکاندیناوی به زبان اصلی باشد. همان روز اول -یا چه‌بسا ساعت اول- خودکشی دست خاموشش را به سویم دراز خواهد کرد».در مقاله‌ای تحت عنوان «رنج‌کشیدن همچون مل گیبسون» (عنوان این مقاله برگرفته از یک میم معروف اینترنتی۵است)، متنی برانگیزاننده دربارۀ تصلیب مسیح می‌نویسد، زمانی که به دو فرد مصلوب در طرفین خود نگاه می‌کند و با خود می‌اندیشد که شاید «آلام خودش نهایتاً در مقایسه با آلام دزدها و گداهای سمت چپ و راستش به‌نسبت بهتر باشد، چون آن‌ها از مدت‌ها پیش از تصلیب عذاب کشیده‌اند و (برخلاف مسیح) امیدی به بهبود وضعیتشان پس از مرگ نیز ندارند». این اندیشه در قسمتی از متن پیش کشیده می‌شود که در مورد کلیدواژۀ بیست‌سال نخست قرنِ حاضر است: «امتیاز». اسمیت این واژه را با ایده‌های چندوجهیِ همیشگی‌اش به بحث می‌گذارد: امتیازات خودش را ذکر می‌کند؛ نابرابریِ طولانی‌مدت را تحلیل می‌کند و طرحی کلی از محدودیت‌های توصیفی (و تجربه‌مبنای) امتیاز ارائه می‌دهد، محدودیت‌هایی همچون اینکه نهایتاً کسی را از رنج مصون نمی‌کند و این قضیه گاهی تا سرحد خودکشی پیش می‌رود. در جهان زیدی اسمیت (که از نظر من، همان دنیایی است که همه‌مان در آن زندگی می‌کنیم) پیچیدگی حکم‌فرماست.او با نسل‌های پس از خود همدلی می‌کند که در قرنی پر از دشواری‌ها زاده شدند و حالا در بحران‌های کنونی، نگران آینده‌ای به‌شدت متزلزل هستند. اسمیت در یکی از زیباترین سطرهای کتاب اشارات می‌نویسد: «نوید بی‌پایان به جوانان آمریکایی (نویدی که فیلم‌ها و آگهی‌های بازرگانی و بروشورهای تبلیغاتی دانشگاه‌ها به آن دامن می‌زنند) دروغی پوچ است و چنان مدت مدیدی پابرجا مانده که متوجه شده‌ام دانشجویانم با طنزی سیاه دربارۀ آن شوخی می‌کنند، طنزی که بیشتر فراخور پیرمردها و کهنه‌سربازان جنگ‌ است».شاید بسیار جذاب باشد که گفت‌وگوی اسمیت را با دانشجویانش بشنویم و ببینیم اندیشه‌هایشان کجا با هم هم‌پوشانی دارد کجا به اختلاف می‌خورند. اسمیت در صفحات آخر کتاب، با بیانی موجز، هویت را یکی از «کانون‌های توجه» معرفی می‌کند. در جایی دیگر به نفع همبستگی میان «طبقۀ طاعون‌زده - یعنی تمام مردمانی که، صرف‌نظر از نژادشان، به لحاظ اقتصادی تحت استثمار قرار گرفته‌اند» استدلال می‌کند.اسمیت، با توجه به علاقه‌اش به چیزی که قبلاً آن را «ائتلاف ورای تفاوت‌ها» نامیده بود، نظراتی برای گفتن دارد که خودش آن‌ها را پیش‌پاافتاده می‌خواند، اما حتماً می‌داند که حالا موضوع بحث‌هایی داغ هستند.مثلاً حاضر نیست مفهوم «جرم از روی نفرت» را به‌عنوان تمایزی مطلوب بپذیرد، چون این کار «اهمیت‌بخشیدن به چیزی است که به نظرم صرفاً نوعی جهت‌گیری غلط است» و قدرتی ناروا به تعصب نهفته در پسِ این اصطلاح می‌دهد.اسمیت می‌نویسد: «نفرت از کلیت گروهی خاص پست‌ترین و نامعقول‌ترین، ضعیف‌ترین و مبتذل‌ترین نوع نفرت است. چنین نفرتی نباید هاله‌ای مخصوص به خود بگیرد و از این راه به مقولۀ معرفت‌شناختیِ مجزایی تبدیل شود. چون این دقیقاً همان چیزی است که فرد قاتل به آن باور دارد».اطلاعات کتاب‌شناختی:Smith, Zadie. Intimations: Six Essays. Penguin Books, 2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان ویلیامز نوشته است و در تاریخ ۲۲ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «In ‘Intimations,’ Zadie Smith Applies Her Even Temper to Tumultuous Times» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «زیدی اسمیت در کتاب جدیدش با طبع آرام خود از روزگاری پرآشوب می‌نویسد» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• جان ویلیامز (John Williams) ژورنالیست ادبی و سردبیر بخش مرور کتاب‌های روزانه در نیویورک‌تایمز است.[۱] White Teeth[۲]  Changing My Mind [۳] نشانۀ کمترین میزان درگیری با همه‌گیری کرونا [مترجم]. [۴] The Road رمانی پساآخرالزمانی به قلم کورمک مک‌کارتی [مترجم][۵] میم مزبور طعنه به کسانی است که به اصطلاح خوشی زیر دلشان زده و بابت سختی‌های نداشته اعتراض می‌کنند. تصویر میم به این‌صورت است که، در پشت صحنۀ فیلم مصائب مسیح، مل گیبسون کنار جیمز کاویزل، بازیگر نقش عیسی مسیح (ع)، نشسته است. عیسی چهره‌ای خون‌آلود دارد، ولی ساکت نشسته و گلایه‌ای نمی‌کند، درحالی‌که مل گیبسون با ظاهر تمیز و مرتب از چیزی گلایه می‌کند که در میم‌های مختلف موضوع گلایه فرق دارد [مترجم]. ]]> جان ویلیامز ادبيات‌وهنر Sun, 20 Sep 2020 04:49:58 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9902/ فاجعه را نمی‌توان درک کرد، تا لحظه‌ای که فرا می‌رسد http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9900/ الکساندرا کلیمن، نیویورک‌تایمز — برای بیش از یک سال، هر روز عادت داشتم به اتاق‌ گفت‌وگوی آنلاینی سر بزنم که اعضایش دربارۀ سانحه‌های طبیعی، تصادف‌های وحشتناک و بیماری‌های نوظهور مطلب می‌نوشتند، رویدادهایی که ممکن بود در آینده به فجایعی بزرگ تبدیل شوند. این اتاق گفت‌وگو بیش از ۲۰۰هزار عضو دارد و هر بار که آن را رفرش می‌کنم، می‌دانم دستِ‌کم یک مورد جدید افزوده شده است، حالا یا مقاله‌ای که اطلاعاتم را دربارۀ وضعیتی به‌روز می‌کند که خودم آن را سانحه می‌دانستم یا مطلبی دربارۀ وضعیتِ جدید و ترسناکی که دچار اختلال شده است. در بخشی با عنوان «ملاحظات هفتگی»، کاربران از سراسر جهان اطلاعات به‌روز می‌دهند و امور سادۀ وهم‌انگیز را فهرست می‌کنند: غیبت ناگهانی حشرات در یک منطقۀ روستایی، کمبود سکه، طوفانی ۵۰۰ ساله در زمانی که دریاچه‌های اطراف همگی بالاترین سطح آب را در تاریخ مکتوب خود دارند.این روزها فاجعه برای ثبت کم نیست، اما کمتر پیش می‌آید که گشتن در میان داده‌های آنلاین موجب آگاهی عمیق بشود. هر چه بیشتر می‌خوانم، کمتر روشن می‌شوم. نظریه‌پرداز ادبی، موریس بلانشو جایی که به صورتی غیرمستقیم در نوشتۀ خود به هولوکاست و اعمال ددمنشانۀ قرن بیستم اشاره می‌کرد، گفت: فاجعه «اصلاً از امکان تجربه‌شدن خارج است، و این از محدودیت‌های نوشتن است». فاجعه نه‌تنها در برابر تفسیر، بلکه در برابر نمایش هم مقاومت می‌ورزد: وقتی می‌کوشیم آن را در قالب زبان درآوریم، می‌خواهیم آن را در نظم شسته رفته‌ای بگنجانیم که با طبیعت اولیه‌اش ناسازگار است.این تناقض سرآغاز مجموعۀ مقالاتِ جدیدی با درون‌مایه‌ای مشترک به قلم شاعر امریکایی، الیزا گبرت، است: غیرواقعی‌بودن خاطره. در عصری که تغییر اقلیم، رکود اقتصادی و بحران بهداشت جهانی ضرورت شناخت دقیق مخمصه‌ای را که در آن هستیم بیشتر کرده است، چطور می‌شود کاری کرد که یک فاجعه آنقدر واقعی به نظر برسد که به اقداماتی مؤثر بینجامد؟ گبرت (که ستون‌نویس بخش شعر بوک ریویو است) در اولین مقالۀ خود از تماشای بازآفرینیِ انیمیشنیِ غرق‌شدن تایتانیک می‌گوید، این بازسازی که با فناوری‌های پیشرفته انجام شده بود، نوعی فروکاست هم در خود داشت: «اینجا خبری از ویولون‌نوازی نیست، اصلاً صدایی نمی‌آید. کشتی روشن است، در شب با نور زرد خود می‌درخشد، اما به جز سوسوی چراغ‌های علامت‌زن و صدای احتراق موتور، تنها صدای آب می‌آید، آبی که به بدنۀ کشتی می‌خورد و لب‌پر می‌زند. چیزی نزدیک به سکوت محض، خیلی آرامش‌بخش».گبرت پرتره‌هایی استادانه از تأثیرات لطیف و غریبی می‌کشد که بر رابطۀ روانی ما با رنج حاکم هستند: از حس گناه بازماندگان تا شادمانی آن‌ها، تا تعجب و ناباوری حاصل از صحنه‌های ویرانی، تا شیوۀ مدیریت اضطراب در مواجهه با خطر. از آن تأثیرگذارتر، مهارت او در نرم و منعطف‌کردنِ زبانی سلیس و روشن است تا از آن اشکالی بسازد که بتواند منطق بی‌ثباتِ امر فاجعه‌بار را نشان دهد و به خواننده اجازه دهد تا خودش را با طغیان‌های مداوم تطبیق دهد. جستاری با عنوان «تهدیدها» با مدل‌های علمی‌ای آغاز می‌شود که وقوع زلزله‌ای ناگهانی را در شمال غربی اقیانوسیه پیش‌بینی می‌کنند، به آرامی از اَبَرآتشفشانی بزرگ سخن می‌گوید که زیر پارک ملی یلواستون نیمه‌فعال است و در نهایت به چرنوبیل می‌رسد، جایی که ساکنان نجات‌یافته از همجوشی هسته‌ای اغلب بیشتر از تهدیدهای دیداری می‌ترسیدند (مأموران پاکسازی‌ای که محصولات زراعی را از بین می‌بردند و حیوانات خانگی را می‌کشتند) تا خطر نامرئی تشعشع. گبرت می‌پرسد کدامیک آزاردهنده‌تر است: اینکه ندانیم تهدیدی در کار است یا اینکه بدانیم هست ولی نتوانیم جلوی آن را بگیریم؟ آیا پیش‌بینی نوعی حفاظت است یا تنها دارونمایی آرام‌بخش؟بخش اول این مجموعه روی این مسئله متمرکز است که فاجعه چطور حقیقت را وارونه می‌کند و بخش دوم و سوم تیغ جراحی در دست می‌گیرد و به بررسی خود مفهوم واقعیت می‌نشیند. گبرت به نقاط کور و احساسات اشتباهی توجه می‌کند که تجربۀ ذهنیت‌بنیاد ما را در ارتباط با خود و جهان شکل می‌دهند، از خاطرات اشتباه و بال‌های خیالی تا وِردهای جادویی و ناتوانی در همدلی با دیگران. در مطلبی که عنوان مجموعه برگرفته از آن است، یادداشت‌‌هایی دربارۀ «اثر ماندلا» (اصطلاحی رایج برای خاطرات جمعی خیالی) و انکار هولوکاست با خاطرات خود گبرت از خانۀ مادربزرگش -جایی که با گذشت سال‌ها در ذهن او کاملاً شفاف باقی مانده است- در هم ‌می‌آمیزند. یک جا، مادرش دربارۀ اتاقی در آن خانه صحبت می‌کند که نه گبرت و نه پدرش چیزی از آن نمی‌دانستند. جایی که مادرش اصرار دارد ورودی یک اتاق بوده، او و پدرش تنها کاغذدیواری طرحداری را روی دیواری بزرگ و بدون در و پنجره به یاد می‌آورند. مادرش که بیشتر توضیح داد، گبرت ناگهان دید که تصویری از اتاق در ذهنش ساخته شده است، تصویری از بالا، دورنمایی کلی: «تصویر مثل یک خاطره یا یک رؤیا ساده» بود. تصویر این اتاق گمشده در ذهن او واقعی است یا ساختگی؟ و اگر شک نقطۀ آغاز شناخت ما از واقعیت است، آیا مفاهیم آشنای ثبات یا بهنجاری نیز همینگونه وهمی‌اند؟کتاب گبرت با کنجکاوی گسترده و سبک دایره‌المعارفی خود می‌تواند برای خواننده‌اش تشویش‌برانگیز باشد، به‌ویژه در عصری که مستعد بحران‌هایی واقعی است. هرچند او این کتاب را پیش از همه‌گیری کووید-۱۹ به پایان رساند، در بخشی دربارۀ بیماری‌های عفونی و همه‌گیری‌ها، سروکلۀ بیماری‌های مشترک انسان و دام و دکتر آنتونی فاوچی پیدا می‌شود. اغلب این‌طور به نظر می‌رسد که این مقالات به شکلی مرموز شرایطی را پیش‌بینی می‌کنند که نویسنده نمی‌توانسته از آن‌ها مطلع باشد: شفافیت و پیش‌گویی آن‌ها شبیهِ بصیرت‌هایی دوراندیشانه و گذشته‌نگرانه است، چیزی مثلِ کارت‌پستال‌هایی که از آیندۀ نزدیک ارسال شده‌اند.اما به گمانم گبرت برای این تأثیر رازگونه توضیح دیگری دارد. روز به روز تهدیدها و شکاف‌هایی که نشانگر واقعیت ما هستند بیشتر شناخته می‌شوند، اما شناخت باعث نمی‌شود درک آن‌ها برای ما آسان‌تر ‌شود. یک فاجعۀ بالقوه تنها زمانی که رخ بدهد، برای ما واقعی می‌شود و درست در آن لحظه است که فاجعه درک‌نشدنی، ناممکن و غیرمترقبه جلوه خواهد کرد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Gabbert, Elisa. The Unreality of Memory: And Other Essays. FSG Originals, 2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.   پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکساندرا کلیمن نوشته است و در تاریخ ۱۱ آگوست ۲۰۲۰ با عنوان « Disaster May Upend Reality, but What Is ‘Real’ Anyway?» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «فاجعه را نمی‌توان درک کرد، تا لحظه‌ای که فرا می‌رسد» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• الکساندرا کلیمن (Alexandra Kleeman) نویسندۀ رمان تو هم می‌توانی بدنی مانند من داشته باشی(You Too Can Have a Body Like Mine) است. کتاب سومش، چیز نویی زیر نور خورشید (Something New Under the Sun) در ۲۰۲۱ به بازار خواهد آمد. ]]> الکساندرا کلیمن ادبيات‌وهنر Wed, 16 Sep 2020 04:40:04 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9900/ آیا باید رمان‌های فاکنر را بخوانیم و زندگی‌اش را فراموش کنیم؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9899/ درو گیلپین فاوست، آتلانتیک —ژوئن ۲۰۰۵، اپرا وینفری، در پنجاه‌وپنجمین کتابی که برای باشگاه کتاب‌خوانی تأثیرگذارش برمی‌گزید، دست به انتخابی غیرمنتظره زد: اپرا ماه‌های پیشِ رو را «تابستان فاکنر» نامید و سه رمان از این نویسنده را در کانون توجه قرار داد: گوربه‌گور، خشم و هیاهو و روشنایی ماه اوت. این سه رمان در یک مجموعۀ سه‌جلدیِ مخصوصِ ۱۱۰۰ صفحه‌ای با وزنی بیش از ۹۰۰ گرم در دسترس بود و هست. وب‌سایت اپرا وینفری چند ویدیوی کوتاه از درس‌گفتارهای سه‌ نفر از اساتید ادبیات را در اختیار گذاشت تا خوانندگان بتوانند با کمک آن‌ها قلم بسیار دشوار این نویسنده را بفهمند. سه‌گانۀ فاکنر فوراً به جایگاه دوم در لیست پرفروش‌های آمازون رسید. برخی منتقدین ادبی وینفری را برای معرفی دوبارۀ ویلیام فاکنر به عموم مردم ستودند؛ برخی دیگر هم هر حرفی دربارۀ معرفیِ دوباره یا احیای فاکنر را زیر سؤال بردند و گفتند اصلاً فاکنر هیچ‌گاه از ذهن مردم جدا نشده بود.طی پانزده سالی که از آن روز سپری شده، مسائل مربوط به نژاد و تاریخ -که نقشی محوری در آثار فاکنر داشتند- موضوعیت بیشتری یافته‌اند. امروزه باید چه دیدگاهی به این نویسندۀ پیشگام و برندۀ نوبل داشته باشیم که با تراژدی نژادپرستی در کشور ما در نبرد بود؟ نبردی روشنگرانه و در عین حال، تشویش‌برانگیز؛ نبردی که هم حقایق شگفت‌آور بشری را بازتاب می‌داد و هم محدودیت‌های مردی سفیدپوست و اهلِ جنوب را که در سال ۱۸۹۷ در فضای خفقان‌آور جامعۀ بسته و نژادپرست می‌سی‌سی‌پی زاده شده بود. این روزها که بیداری جدیدی نسبت به مسائل نژادی را تجربه می‌کنیم، فاکنر قطعاً جای کار و بررسی موشکافانه دارد. مایکل گورا، استاد زبان و ادبیات انگلیسی در کالج اسمیت، فاکنر را مهم‌ترین رمان‌نویس قرن بیستم می‌داند. کتاب جدید گورا غم‌انگیزترین واژگان: ویلیام فاکنر و جنگ داخلی۱نام دارد و اثری بسیار غنی، پیچیده و شیواست. او در این کتاب شرح می‌دهد که در قرن بیست‌ویکم چرا و چگونه باید آثار فاکنر را با بازنگری رمان‌هایش از منظر جنگ داخلی («پیکار محوری تاریخ ملت ما») بخوانیم. جنگ داخلی جزء موضوعات آشکارِ آثار فاکنر نیست و «بیش از آنکه به شکل داستان درآید، تلویحاً به آن اشاره می‌شود»؛ به بیان دیگر، در آثار فاکنر، جنگ داخلی هم «همه‌جا» هست و هم «هیچ‌جا» نیست. فاکنر نمی‌تواند از جنگ، پیامدها و معنایش بگریزد و گورا معتقد است ما هم نمی‌توانیم. در رمان تسخیرناپذیران۲(۱۹۳۸)، شخصیت رینگو، بردۀ سابق، در بحبوحۀ کشمکش برای کسب حق رأی در دوران بازسازی ایالات متحده، می‌گوید: «این جنگ هنوز تمام نشده. اتفاقاً تازه درست‌وحسابی شروع شده». به همین دلیل است که برای ما هم (مثل جیسون و کوئنتین کامپسن) کلمه‌های «بود» و «دوباره» واقعاً «غم‌انگیزترین واژگان» هستند. به بیان گورا، «آنچه بود هرگز تمام نمی‌شود».گورا می‌خواهد بداند که با فهم فاکنر چه‌چیز از جنگ داخلی درمی‌یابیم و با فهم جنگ داخلی چه‌چیز از فاکنر. در این راه، گورا هم در نقش مورخ ظاهر می‌شود و هم منتقد ادبی. اما بنا به اعتراف خودش، دست به قلم بردنش نوعی «کنش شهروندی» نیز هست. این کتاب بازنمود تأملات او دربارۀ معنای «جنگ همیشگی» بر سر نژاد است، آن هم نه فقط در تاریخ و ادبیات آمریکا، که در کل روزگار پرتشویش ما. او معتقد است طرز تفکر امروزی ما دربارۀ جنگ داخلی «بیش از همه، حقایقی را دربارۀ خودمان، موجودیت سیاسی‌مان و شکل تاریخمان آشکار می‌سازد».هستۀ مرکزی کتاب گورا روایتی از جنگ داخلی است که برای خلق آن، بازنمودهای جنگ را در سرتاسر آثار داستانی فاکنر حلاجی کرده و «به شکلی کم‌وبیش خطی» بازآراسته است. گورا، در ۱۹ رمان و بیش از ۱۰۰ داستان کوتاه فاکنر، به کاوش لایه‌ها و روابط دوْری و تکرارها و واژگونی‌ها پرداخته و با استفاده از آن‌ها، روایتی خطی از جنگ یوکناپاتافا و رویدادها و شخصیت‌های دنیای آفریدۀ فاکنر موسوم به دنیای «تمبر» برساخته است. فاکنر، بنا به اقتضائات، ترتیب تاریخیِ رویدادها را عوض می‌کرد، چون آنچه در پیِ نمایشش بود «حقیقت روان‌شناختی جبهۀ خانگی ایالات مؤتلفه» و نیز پیامدهای جنگ بود. بنا به استدلال گورا، این کاری است که اسناد واقعی آن دوره سخت بتوانند انجامش دهند. و آن حقیقت روان‌شناختی را هم نمی‌توان از مطالعۀ تاریخ‌نگاری نژادپرستانۀ روزگار فاکنر استخراج کرد؛ اتفاقاً گورا اصرار دارد که فاکنر تاریخ‌نگاری آن روزگار را حتی نخوانده است. در واقع، چنین درکی محصول چیزی است که تونی موریسون آن را «رویکردِ سربرنگرداندن» فاکنر از بار سنگین پیشینۀ ظلم در منطقه‌اش خوانده بود.فاکنر این امتناع را با تجدیدنظر (یعنی بازنگری همان شخصیت‌ها و داستان‌ها) و از طریق پیشایندها و دنباله‌ها و توسعۀ آنچه پیش‌تر گفته بود به مرحلۀ عمل می‌رساند و با این کار، به حقایق پنهان و بعضاً شوک‌آور جنوبِ قصه‌هایش نقب می‌زند. گورا می‌کوشد با بازسازی مجموعه‌آثار ادبی فاکنر، آن‌ها را حلاجی و شفاف‌سازی کند، اما تشریح ادبیِ او وارد حیطۀ مشارکت می‌شود، یعنی خودش به فاکنر می‌پیوندد. گورا، در راهِ کنارآمدن با میراث دردناک نژادپرستی در آمریکا و البته با خود ویلیام فاکنر، روایتی جدید از این داستان‌های مربوط به جنگ داخلی ارائه می‌دهد. شاید قوی‌ترین روایت داستان جنگ داخلی به قلم فاکنر ابشالوم، ابشالوم! (۱۹۳۶) باشد، رمانی که محور آن امتناع کوئنتین از رو برگرداندن است. با آنکه فاکنر اصرار داشت که کوئنتین از زبان خودِ او سخن نمی‌گوید، اما گورا «حرفش را کامل باور» نمی‌کند. تکاپوی کوئنتین برای درک دلیل کشته‌شدن چارلز بُن در واپسین روزهای جنگ با تشریح روایت‌های پیاپی آشکار می‌شود و این شیوه به شیوۀ خود فاکنر بی‌شباهت نیست. کوئنتین از هیچ‌کدام از نسخه‌هایی که از داستان می‌یابد راضی نمی‌شود و دوباره به جست‌وجویش ادامه می‌دهد؛ در این جست‌وجوها هر بار به رازهای نگران‌کننده‌تری از گناه ازلیِ جنوب آمریکا دست می‌یابد: تحریف و انسانیت‌زدایی از قدرت نژاد. نژاد است که ماشه را می‌چکاند. «پس چیزی که تحملش را نداری پیوند میان‌نژادی است، نه ازدواج با محارم». لحظه‌ای بعد از اینکه بُن این حرف را به هنری (هم برادر و هم برادرِ نامزدش) می‌زند، هنری به او شلیک می‌کند.آدم یکه می‌خورد وقتی فکر می‌کند که این رمان همزمان با بربادرفته منتشر شده است. آنچه تحسین مردم را برانگیخت مهتاب و گل‌های ماگنولیا بود، نه تصویر به‌شدت انتقادی فاکنر از میراث پابرجای برده‌داری؛ آن که جایزۀ پولیتزر را برای ادبیات داستانی سال ۱۹۳۷ گرفت مارگارت میچل بود، نه فاکنر. اما دورۀ «آفرینش انفجاری» فاکنر، که در سال ۱۹۲۹ آغاز شده بود و حاصل آن نوشتن ۱۳ کتاب در ۱۳ سال بود، نوع دیگری از توجهات را به خود جلب کرد که دلیل آن، نوآوری‌های فرمی و تجربه‌گریِ ادبی‌اش بود، نه تصویر بی‌پیرایه‌ای که از مسئلۀ نژاد ارائه می‌کرد. در سال ۱۹۳۹، ژان‌پل سارتر در مقاله‌ای فاکنر را به پروست تشبیه کرد و همین امر باعث شد فاکنر در چشم روشنفکران فرانسوی و منتقدان ادبی سرتاسر جهان به شخصیتی بت‌گونه تبدیل شود. درست است که فاکنر پولیتزر را نبرد، اما در مسیر کسب نوبل در سال ۱۹۴۹ گام برمی‌داشت. گورا به «اهمیت روبه‌فزونیِ نژاد» در داستان‌های فاکنر اشاره می‌کند. اما نگرش‌ها و آداب نژادی جامعه با سرعتی بیشتر از خودِ فاکنر در حال تحول و دگرگونی بود. با شتاب‌گیری جنبش حقوق مدنی پس از پایان جنگ جهانی دوم، فاکنر سخنان صریح‌تری دربارۀ تفرقه و نابرابری در آمریکا گفت. گورا، مثل منتقدان آن زمان و منتقدان پس از آن، سخت می‌تواند با دیدگاه‌های دردناک فاکنر دربارۀ ترقی نژادی و عدالت نژادی کنار بیاید. گورا از سخنان پریشان‌کنندۀ فاکنر در جمع دوستانش یا از کلیشه‌ها و پیش‌فرض‌های ناراحت‌کنندۀ او در آثار ادبی‌اش رو بر نمی‌گرداند، مواردی که با تغییر نگرش‌های اجتماعی، حالا ناخوشایندتر به نظر می‌رسد.کار گورا حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. در عصری زندگی می‌کنیم که نویسندگان به‌خاطر بی‌توجهی به مسائلی که امروزه با دیدی تازه به آن‌ها می‌نگریم، شهرت و حیثیت خود را از دست می‌دهند، آثارشان از لیست کتاب‌خوانی حذف می‌شود و دستاوردهایشان رنگ می‌بازد. گورا در ابتدای کتابش ما را به یاد بحث‌های همیشگی دربارۀ جوزف کنراد می‌اندازد که اولین بار در سال ۱۹۷۷ برانگیخته شد، زمانی که چینوآ آچه‌به در مقاله‌ای او را مدافع امپریالیسم خواند. گورا معتقد است امروزه فاکنر «جایگاهی مشابه با کنراد برای ما دارد»، یعنی نیازمند ارزیابی مجدد و درکی به‌روز از کوتاهی‌های نژادپرستانۀ اوست.البته گورا این را می‌پذیرد که فاکنر «همیشه مردی سفیدپوست از جنوبِ تحت قوانین جیم کرو ماند و لزوماً از آن فراتر نرفت. گاهی سخنانش می‌توانند ما را معذب کنند و می‌کنند». داستان‌هایش «تصویری روادارانه از قیم‌مآبی برده‌داران» ارائه می‌دهد. رمان‌ها و داستان‌هایش ستم‌های جسمانیِ برده‌داری را بازنمایی نمی‌کند؛ در آثار او هیچ تصویری از مزایدۀ برده‌ها، جدایی خانواده‌‌ها به خاطر فروش برده یا شلاق‌زدن به برده‌ها وجود ندارد. بسیاری از شخصیت‌های سیاه‌پوست او ناکامل‌اند، هرچند قطعاً هیچ شباهتی به کلیشه‌های کاریکاتوریِ بسیاری از نویسندگان سفیدپوست جنوبی در آن دوران ندارند. فاکنر از سفیدپوستانی می‌نویسد که «جرئت و پایمردیِ ایستادگی دربرابر ... بازسازی» را داشتند. تسخیرناپذیران شخصیت جان سارتوریس را به‌عنوان رهبر گروهی محلی از کوکلاس‌کلان به تصویر می‌کشد که به طرز تحسین‌برانگیزی مصمم‌اند نگذارند «خوش‌نشینان۳سیاهان را برای شورش سازماندهی کنند»؛ منظور سارتوریس از شورش همان ادعای سیاهان برای داشتنِ حق رأی است. گورا خاطرنشان می‌کند که تصویر فاکنر از «رأی‌دهندگان سیاهپوست که همگی بلااستثنا نادان و ساده‌لوح‌اند صرفاً تقلید از دیدگاه دوران بازسازی است که در روزهای کودکی فاکنر و ده‌های بعد از آن بسیار رایج بود». داستان کوتاهی که فاکنر در سال ۱۹۴۳ در ساتردی ایونینگ پست منتشر کرد، تصویری مثبت از نیثن بدفورد، تاجر برده و ژنرال ارتش ایالات مؤتلفه، نشان می‌دهد که از نظر گورا «هضم آن سخت» است. گورا خاطرنشان می‌کند که البته تصویر فاکنر از بردگان فراری و تثبیت رهایی‌شان پا از تاریخ‌نگاری عصر خودش فراتر می‌گذارد و منادیِ تاریخ‌نگاری روزگار ماست. او مدافع جنوبِ قدیم نیست، به‌هیچ روی جنگ را تجلیل نمی‌کند و از این جهت با تقریباً تمام جنوبی‌های سفیدپوست هم‌روزگارش تفاوت دارد.اما سخنان عمومی فاکنر دربارۀ نژاد در دوران اوج‌گیری جنبش حقوق مدنی از خیلی جهات آزارنده‌تر از کوتاهی‌هایی‌ست که گورا در داستان‌هایش شناسایی می‌کند. در سال ۱۹۵۶، فاکنر با حال مستی، در مصاحبه‌ای زننده، که با ساندی تایمز بریتانیا انجام داد، گفت اگر جنوب وادار به لغو برده‌داری شود، احتمال جنگ نژادی وجود دارد. اما سخنانش چنان تقبیح شد که بعدها تکذیبشان کرد. او پیوسته علیه اعدام خودسرانۀ سیاه‌پوستان سخن می‌گفت، از قتل امت تیل در سال ۱۹۵۵ اعلام بیزاری کرد و گفت هر جامعه‌ای که کودک می‌کشد «لیاقت بقا ندارد و احتمالاً پابرجا نخواهد ماند». اما او قبلاً گفته بود که دارودسته‌های سیاه‌کُش «مثل هیأت‌های منصفه‌مان ... معمولاً برحق‌اند». گورا بر این موضع‌گیری‌های ضدونقیض فاکنر، در جایگاه منتقد و مدافعِ همزمان مقاومت سفیدپوستان جنوب در برابر تغییر، تأکید می‌کند.از بسیاری جهات، او نماد سفیدپوست «میانه‌رو» جنوبی بود، هویتی که با اوج‌گیری جنبش حقوق مدنی مورد واکاوی دقیق قرار گرفت. خشونت را تقبیح می‌کرد و لزوم پایان‌دادن به تبعیض نژادی را به رسمیت می‌شناخت، اما آنچه را مارتین لوتر کینگ بعدها «فوریت آتشین لحظۀ حال» نامید رد می‌کرد. اتفاقاً شکست همین میانه‌روها در آزمون اخلاقیات بود که مارتین لوتر کینگ در «نامه‌ای از زندان بیرمنگام» (۱۹۶۳) آن را به باد انتقاد گرفت. فاکنر به شکیبایی و صبر توصیه می‌کرد و با اجبار سفیدپوستان جنوب از طرف دولت فدرال مخالف بود. منتقدانش می‌گفتند انتظار بیشتری از او دارند. مثلاً جیمز بالدوین در مقاله‌ای در سال ۱۹۵۶ دیدگاه‌های او دربارۀ تبعیض‌زدایی را مورد انتقاد قرار داده و می‌گوید فاکنر امیدوار بود به سفیدپوستان جنوبی زمان و فرصت کافی بدهد تا خود را نجات دهند و هویت اخلاقی‌شان را احیا کنند. اما نجات آن‌ها -اگر اصلاً میسر باشد- فقط به قیمت تعویق عدالت برای آمریکایی‌های سیاه‌پوست حاصل خواهد شد و بالدوین صراحتاً این را غیرقابل‌درک می‌دانست.گورا ضعف‌های زیادی از فاکنر را جمع‌آوری و عرضه می‌کند، به‌خصوص اگر او را با پیش‌فرض‌های روزگار و سرزمین خودمان بسنجیم، نه روزگار و سرزمین خودش. اما با وجود پذیرش و اقرار به تمام این‌ها، گورا باز هم فاکنرِ نویسنده را، با نکوهش فاکنر در مقامِ انسان، می‌ستاید. فاکنر «هنگام داستان‌نویسی ... بهتر از خودِ واقعی‌اش می‌شد». گورا می‌گوید فاکنر این توانایی را داشت که «با فکرْ به اعماق وجود دیگران رخنه کند»، یعنی ساکن هستی‌شان شود تا پیش‌فرض‌ها و پیش‌داوری‌هایش را حین به‌تصویرکشیدن ذهن و روحشان از بین ببرد. فاکنر از طریق داستان‌هایش می‌توانست «بیرون از آکسفورد۴ و جفرسون۵بایستد و رفتار مفروض مردمش، رفتاری را که حتی زیر سؤال نمی‌بُرد، با دیدی بی‌طرف بنگرد». چنان‌که گورا این قضیه را نشان می‌دهد، عمل نویسندگی روشن‌بینیِ عجیب و بعضاً عرفانی‌ای به فاکنر می‌دهد. اما این روشن‌بینی همیشه در هوای مسموم می‌سی‌پی‌پی به چالش کشیده می‌شد، هوایی که فاکنر نیز، مثل تمام شخصیت‌هایش، وادار به استشمام آن بود. و دقیقاً همین تنش، همین ترکیب عیب‌ها و نبوغ است که، به نظر گورا، فاکنر را شایستۀ ستودن می‌کند.آیا بازخوانی عیوب فاکنر به‌مثابۀ منبع قدرت ادبی‌اش فقط نوعی تفسیرِ افراطی است؟ یا شاید هم بازگشتی به دیدگاه رمانتیک‌ها باشد که رستگاری را از راه نبوغ ممکن می‌دانستند؟ اصلاً شاید گورا تحت تأثیر چیزی باشد که فاکنر نسل‌های بعدی را به آن ترغیب می‌کرد: اینکه زندگی‌اش را «از تاریخ حذف و محو کنند» و فقط «کتاب‌های چاپ‌شده‌اش» را باقی بگذارند؟ هرچه نباشد، فاکنر روزگاری اعلام کرده بود که می‌خواهد روی قبرش بنویسند: «کتاب‌هایی درست کرد و مُرد».اما گورا بر اهمیت قصه‌گو و قصه به یک اندازه اصرار دارد و صدالبته بر نیروی آفرینشی که فاکنر از بار سنگین نژاد استخراج می‌کرد، باری که او را گریزی از آن نبود. دقیقاً به دلیل کوتاهی‌های فاکنر است (نه به رغم آن‌ها) که باید همچنان درگیر آثارش باشیم: این ضعف‌ها محصول و مظهر میراث ناعدالتی نژادی‌اند که به جامعۀ ما شکل داده است. فاکنر در سخنرانی جایزۀ نوبلش در سال ۱۹۵۰ اعلام کرد تنها موضوع لایقِ نوشتن «دل انسان در ستیز با خودش» است. او هنگام نوشتن از این ستیز، در دل آن می‌زیست. کشمکش‌هایش او را وادار به تجربه‌گری و نوآوری می‌کرد و این امر منجر به بینش زیبایی‌شناختی و اخلاقی‌اش می‌شد. همین دشواری‌ها -«درام و ... نیروی تلاش او برای درنوردیدن تاریخ، گلاویزشدن و نجات و بازگردانی آن به حیطۀ معنا- مسبب ارزشمندیِ فاکنر هستند. آثارش را می‌خوانیم چون ما را به دل تاریکی ملی‌مان، به دل تاریخ شرم‌آوری می‌برد که هنوز نتوانسته‌ایم با آن روبه‌رو شویم یا درکش کنیم. هم گورا و هم فاکنر اتفاق نظر دارند که گذشته‌مان «هرگز تمام نمی‌شود»، یا دست‌کم هنوز تمام نشده است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Gorra, Michael. The Saddest Words: William Faulkner's Civil War. Liveright, 2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.   پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را درو گیلپین فاوست نوشته است و در تاریخ ۱۲ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «What to Do About William Faulkner» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «آیا باید رمان‌های فاکنر را بخوانیم و زندگی‌اش را فراموش کنیم؟» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• درو گیلپین فاوست (Drew Gilpin Faust) از جستارنویسان مجلۀ آتلانتیک، رئیس سابق دانشگاه هاروارد و استاد کنونی همین دانشگاه است. او شش کتاب نوشته که از آن‌ها می‌توان به این جمهوری پرمحنت: مرگ و جنگ داخلی آمریکا (This Republic of Suffering: Death and the American Civil War) اشاره کرد.[۱] The Saddest Words: William Faulkner’s Civil War[۲] The Unvanquished[۳] carpetbaggers[۴] شهری در ایالت می‌سی‌سی‌پی و زادگاه فاکنر [مترجم].[۵] بازنمود شهر آکسفورد در داستان‌های فاکنر [مترجم]. ]]> درو گیلپین فاوست ادبيات‌وهنر Tue, 15 Sep 2020 04:52:01 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9899/ بین آن نامه‌های کهنه دنبال پدرم می‌گشتم http://tarjomaan.com/neveshtar/9836/ الی فیتزجرالد، نیویورکر — پدرم سال ۱۹۸۷ کشته شد. توی تصادفی در یک پیچ بزرگراهی که اسمِ غریب و کلیشه‌ای «بازگشت مردگان» را روی آن گذاشته‌اند. بعد از این تصادف، من بچه‌ای عبوس و بدعنق شدم، یک فضل‌فروشِ لاغر که زندگی‌اش را وقف حرفۀ غُرزدن کرده بود. صندوقی از وسایل پدرم داشتم که آن را به یک بایگانی تبدیل کردم و از همه‌چیز فهرست برداشتم و آن‌ها را از نو دسته‌بندی کردم. پر بود از مدارک زردشده، کارت‌های تبریک، کارنامه‌ها و دیگر چیزهای بی‌دوام و قابل‌اشتعال که زندگی ما را شکل می‌دهند. من هر یک از خرت‌و‌پرت‌ها را مثل یک راهب کوچک با تشریفات جابجا می‌کردم، دست‌خط بی‌قاعده و هیجانی او را می‌خواندم و عرق خشک‌شده‌اش بر لبۀ کلاه بیسبالش را بو می‌کردم. در دریای نامه‌های شخصی‌اش غرق می‌شدم و آن‌ها را زیر و رو می‌کردم تا مرواریدهای معنا را پیدا کنم و به آن‌ها بچسبم، اما چیزی نبود جز چند نامۀ سرزنده و به اندازۀ کارت پستال که وقتی پدر و مادرم در دو پایگاه مختلف نیروی دریایی بودند، با هم ردوبدل کرده بودند. پشت این کارت‌ها با خطی ریزتر و رسمی‌تر نوشته بود «دوستت دارم».عکس‌های نظامی او را با احترام روی یک میز چیده‌ام و فیلم‌های وی‌اچ‌اس تعطیلات خانوادگی‌ای را که با لرزش دست ضبط کرده، با دقت دیده‌ام، از اسباب‌بازی‌های دوران نوپایی من، و از شوخی‌ها و آزار و اذیت‌های معمولِ باباها فیلم گرفته است. کوشیدم این انرژی پدرانۀ عاشقانه را برای همیشه در مغزم حک کنم. نمی‌خواستم شادیِ لحنش را وقتی آواز لانگ آیلند را می‌خواند یا خمیدگی سبیلِ دهۀ هشتادی‌اش را فراموش کنم. می‌خواستم لحن موذیانه‌اش را وقتی صدایم می‌کرد «الیسون» به یاد داشته باشم، همان زمانی که انگشتم را در بینی‌ام کرده بودم و او یواشکی و از سر شیطنت داشت از من فیلم می‌گرفت.اما ذهن ما بایگانی‌کنندۀ دقیقی نیست و وقتی نوجوان بودم، از چهرۀ او در ذهنم فقط شبحی مه‌گرفته باقی مانده بود. وسایل داخل صندوق بوی بابا را از دست داده بودند و دیگر صرفاً نشانه‌های دردآوری از فقدان کودکی بودند. هنوز هم گاه و بی‌گاه به سراغشان می‌رفتم اما با تکریمی از سر خستگی.چیز زیادی برای ادامه نداشتم و این‌طوری بود که یک پدر اختراع کردم. پدرم اثری التقاطی بود از پدرهای کمدی‌های مختلف تلویزیونی: مردی با ریش مرتب و خوش‌خنده که احتمالاً فیلم‌های بروس ویلیس را دوست داشت. من واقعیت (و دوستان خیرخواه مادرم) را نادیده می‌گرفتم و در عوض به انتزاعِ درخشانِ بابای رؤیایی‌ام می‌چسبیدم. هر بار که ترانۀ «دانیل» التون جونز را گوش می‌دادم، همصدا با آن فریاد می‌کشیدم، چون اسم پدرم دانیل بود. کتاب‌هایی دربارۀ بچه‌های یتیم خواندم و در تمام کلاس‌های نویسندگی خلاقی که شرکت کردم، دربارۀ پدرم یا بیشتر دربارۀ دلتنگی برای پدرم نوشتم. وسواسِ فکری‌ام به مرگ در شعرهای احساساتی و ابلهانۀ دورۀ نوجوانی‌ام در دهۀ نود پیداست. اما من دقیقاً چه کسی را از دست داده بودم؟بیشتر خاطراتی که من از پدرم دارم مبهم است مانند نقاشی دختر کوچولوی تنهایی که بارها و بارها تصویر چهره‌ای را رنگ می‌کند و در نهایت جز حلقه‌هایی غریب و انتزاعی چیزی باقی نمی‌ماند.تنها دو جاست که او را شفاف به یاد دارم:چند هفته (یا ماه) قبل از مرگش، داشتیم تابی را با رنگ قرمز رنگ می‌کردیم. بوی رنگ در آن هوای گرفتۀ مریلند و هیکل درشت او که کنارم ایستاده بود و با خوشحالی کار می‌کرد، هنوز در یادم است. اینطور به یاد می‌آورم که هر دو لباس سرهمی پوشیده‌ بودیم، البته این تصور زیادی فانتزی است و احتمالاً واقعی نیست. کارمان که تمام می‌شود- در تصویر نه چندان خوب من- دست به سینه می‌ایستیم، نگاهی به کار خودمان می‌اندازیم و پدرم می‌گوید «دممان گرم».خاطرۀ دوم به علل منحوس‌تری در ذهنم مانده است. کمی قبل از فوت پدرم، در چمن‌های اطراف خانه قورباغه‌ای پیدا کردم و آن را در سطلی فلزی و براق که با خود به ساحل می‌بردیم انداختم تا شنا کند. لبۀ سطل بدن قورباغه را زخمی کرده بود و وقتی درمانده دو طرف سطل را گرفته بودم، جان داد. این اولین مواجهۀ من با مرگ بود، مضمون مکرری که خیلی زود قرار بود دوباره مطرح ‌شود. پدرم من را در آغوش کشید و اشک‌هایم را پاک کرد. دربارۀ از دست دادن حرف‌هایی زد، حرف‌هایی که آرزو می‌کنم کاش به یاد می‌آوردم.اخیراً، عمو تونی یک پیراهن گشاد قدیمی برایم آورد که مال پدرم بوده است. قرمزِ ملایم است، و رنگ و رو رفته. بوی خاک می‌دهد، بویی که با هر بار شستشو کمتر می‌شود. گاهی کششی مالیخولیایی برای پوشیدن آن در خودم احساس می‌کنم. وقتی آن را تنم می‌کنم، برای مدت کوتاهی بویی آشنا مرا فرا می‌گیرد و آرزوی کودکی‌ام برای درست‌کردن یک بابای جادویی دوباره در وجودم شعله می‌کشد.در یکی از این دقایق، تصمیم گرفتم تصور کنم پدرم احتمالاً دربارۀ قورباغه چه چیزی گفته است:«الی کوچولوی من، واقعاً سخت است که کسی ناگهان آدم را ترک کند؛ حتماً تا مدت‌ها غصۀ آن قورباغه را می‌خوری. اما مجبور نیستی تا ابد غصه بخوری. آن قورباغه دوست دارد تو شاد باشی. او همیشه با تو است حتی وقتی فکر می‌کنی که نیست. ما تکه‌هایی از بقیه را با خودمان داریم، مثل سنگ‌های درخشانی که زیر نور رنگ عوض می‌کنند. گاهی تیره‌تر می‌شوند یا ترک برمی‌دارند. شاید زمانی بیاید که تو او را فراموش کنی اما این بدان معنا نیست که او را دوست نداری. این عصر تابستانی رخوت‌انگیز همیشه از آنِ تو و آن قورباغه خواهد بود».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الی فیتزجرالد نوشته است و در تاریخ ۲۱ ژوئن ۲۰۲۰ با عنوان «The Dad Archive» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ مرداد ۱۳۹۹ با عنوان «بین آن نامه‌های کهنه دنبال پدرم می‌گشتم» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• الی فیتزجرالد (Ali Fitzgerald) نویسنده و تصویرساز آمریکایی است که در برلین زندگی می‌کند. فیتزجرالد همکاری طولانی‌مدتی با نیویورکر داشته است و آثارش در کات، نیویورک تایمز، گاردین و دیگر مطبوعات نیز به انتشار رسیده است. ]]> الی فیتزجرالد ادبيات‌وهنر Wed, 29 Jul 2020 06:25:43 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9836/ رمان‌نویسی که، کمی قبل از کرونا، همه‌چیز را پیشگویی کرد http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9754/ آدریان هورتون،‌ گاردین — این ویروس جدید ابتدا در شرق آسیا دیده شد. پیش پای بهار، یک بیماری همه‌گیر سراسر جهان را گرفت. در آمریکا، کسب‌وکارها تعطیل شدند، فرودگاه‌ها خالی شدند، اطلاعات نادرست فراگیر شدند. رئیس‌جمهور، که شخصی تفرقه‌انداز و مشغول تخت برنزه‌کننده‌اش در کاخ سفید است، مدام بی‌پایه اطمینان خاطر می‌دهد و از معاون خشکه‌مقدس دروغ‌گویش می‌خواهد این همه‌گیری را مدیریت کند. این می‌تواند خلاصه‌ای از اتفاقات دو ماه گذشته باشد، اما پیرنگ آخر اکتبر، رمان جدید لارنس رایت، که با هیجان بسیار دست‌به‌دست می‌شود، شباهت غریبی به واقعیت دارد: شیوع جهانی یک بیماری مهلک، بی هیچ درمان شناخته‌شده‌ای، در میان سیل اطلاعات در اواخر دهۀ ۲۰۱۰.«ترسناک است». این جملۀ رایت، نویسندۀ نیویورکر و روزنامه‌نگار برندۀ جایزۀ پولیتزر، است که در مصاحبه‌اش با گاردین دربارۀ آیندۀ سورئال انتشار رمان خود گفت که موضوعش همه‌گیری جهانی است، آن هم دقیقاً همزمان با همه‌گیری در جهان واقعی. «قرار بود این رمان تنها یک هشدار باشد و هنوز این خبرهای هولناک را نشنیده بودیم. هر گاه که روزنامه را باز می‌کنم انگار لای کتاب خودم را باز کرده‌ام. عجیب است». لارنس نگارش رمان را در ۲۰۱۷ آغاز کرد (متن نهایی خود را در تابستان ۲۰۱۹ تحویل داد). آخر اکتبر پیرنگی تحقیق‌شده و دقیق دارد: جهان با بیماری مهلکی -که زیرمجموعۀ آنفولانزای اسپانیایی ۱۹۱۸ است- مواجه می‌شود، داستانی که با نثری بی‌رحمانه و تندوتیز بیان می‌شود. مهارت و تخصص نقاط قوت داستان‌اند؛ قهرمان آمریکایی رایت، دکتر هنری پارسونز، ویروس‌شناسی زیرک است که با احساساتی قوی درگیر کار مراکز کنترل و پیشگیری از بیماری شده است. او، در گذشته‌ای مشکوک، از یک آزمایشگاه سری در فورت دتریک مریلند جدا شده است.هنری، که مرگ‌ومیر گسترده‌ای در یک اردوگاه کار اجباری مردان همجنس‌گرا در اندونزی نظرش را جلب کرده، به جاکارتا می‌رود و در آنجا «ویروس کنگولی» را کشف می‌کند که نام اردوگاه را بر خود دارد و نوع جدید و هولناکی از ویروس همراه با خونرویِ۱ آنفولانزاست. شیوۀ نگارش رایت علمی و خنثاست؛ خواننده به حفره‌های سینه، ریه‌های پر از مایع، بدن‌های کبود بر اثر سیانوز یا کمبود اکسیژن نگاه می‌کند. اردوگاه کنگولی قرنطینه می‌شود و نهادهای بهداشتی مختلف موج‌موج نیرو می‌فرستند، افرادی که مثل هنری، پزشکان همه‌گیری ابولا در ۲۰۱۴ در آفریقای غربی هستند. اما وقتی یک رانندۀ تاکسی، که نادانسته مبتلا بود در کنار سه میلیون فرد دیگر به حج می‌رود، تمام تلاش‌ها برای جلوگیری از شیوع بیماری با شکست مواجه می‌شود. طی چند روز افراد دسته دسته در سراسر جهان می‌میرند.ایدۀ داستانیْ دربارۀ یک همه‌گیری مدرن در ۲۰۱۰ آغاز شد، زمانی که فیلم‌سازی به نام ریدلی اسکات رایت را تشویق کرد فیلم‌نامه‌ای دربارۀ پایان تمدن بنویسد. رایت، که همواره در نقش یک روزنامه‌نگار همه‌گیر‌شناس‌ها، میکروب‌شناس‌ها و ویروس‌شناس‌های «حقیقتاً خلاق و باهوش» را تحسین می‌کرد، گفت: «در ذهن من، احتمال اینکه یک همه‌گیری تمدن را به پایان برساند از هر چیز دیگر بالاتر بود». آن‌ها هرگز چنین فیلمی نساختند، اما او بیان کرد «همیشه دوست داشتم این کار را بکنم و فکر می‌کنم داستان خوبی هم می‌شد. به این نتیجه رسیدم که اگر بنا باشد دست به قلم شوم، اول باید تحقیق کنم، تحقیقاتی که نتوانسته بودم متن آن‌ها را برای نوشتن تکمیل کنم».رایت، که به‌خاطر تحقیقات کامل و باورنکردنی خود در آثار غیرداستانی‌اش شهرت دارد، در تحقیقات برای رمان، رویکردی روزنامه‌نگارانه داشت. تا آنجا که توانست مطالعه کرد و با متخصصان ارتباط گرفت (در بخش تقدیر و تشکر کتاب از متخصصانی از مؤسسات ملی بهداشت، کلمبیا و فایزر نیز تشکر شده بود). منابع او «همان افرادی بودند که در حال ساخت واکسن هستند؛ آن‌ها ذهن‌های برتر جهان‌اند». آن‌ها به رایت کمک کردند راه خود را در هزارتوی پزشکی‌ای پیدا کند که در نیمۀ دوم رمان به آن می‌پردازد، یعنی زمانی که هنری پس از مدت‌ها قرنطینه می‌کوشد نزد خانواده‌اش در آتلانتا باز گردد. همچنین، رمان را با جزئیات علمی قابل دسترس و غنی دربارۀ ویروس‌ها، سلاح‌های بیولوژیک و همه‌گیری‌های گذشته می‌آرایند.رایت ابتدا ویروس کنگولی را ادامۀ آنفولانزای اسپانیایی ۱۹۱۸ می‌دانست که بهار به ایالات متحده هم رسید، در تابستان فروکش کرد و در پاییز با موجی کشنده‌تر بازگشت. عنوان آخر اکتبر به بزرگداشت مرگ‌بارترین ماه در تاریخ آمریکا می‌پردازد که طی آن ۱۹۵۰۰۰ نفر جان باختند. «سؤالی که من از متخصصان می‌پرسیدم این بود: اگر چیزی شبیه آنفولانزای ۱۹۱۸ در تمدن امروز ما سر برآورد، چه می‌شود؟ آیا آمادگی ما برای مقابله با آن بهتر از اجدادمان است؟ معلوم نیست پاسخ این سوال چه باشد».البته ویروس خیالی کنگولی بسیار کشنده‌تر از کووید ۱۹ است و نرخ مرگ و میر آن به سارس (۱۵%) و مرس (حدود ۳۵%) نزدیک‌تر است. آخر اکتبر از بحران نسبیِ کنونی فراتر می‌رود و به سقوط کامل اجتماعی می‌رسد: دولتِ خزیده در پناهگاه، مدرسه‌های غارت‌شده، خودپردازهایی که هیچ یک وجه نقد ندارند. میلیون‌ها تن ازجمله سلبریتی‌هایی چون تیلور سویفت در ایالات متحده می‌میرند. در برنامـۀ تلویزیون ملی از چشم رئیس‌جمهور خون می‌چکد؛ یکی از شخصیت‌ها امواج رادیو را بالا و پایین می‌کند و تنها الکس جونز، نظریه‌پرداز توطئه، را پیدا می‌کند.رایت در نوشتن نتیجۀ ژئوپلیتیک خود به پشتوانۀ تخصصی عمل کرده است که از نوشتن کتاب‌های غیرداستانی قبلی‌اش پیدا کرده. کتاب‌هایی دربارۀ درگیری در خاورمیانه (سیزده روز در سپتامبر۲)، تعصب مذهبی (روشن شدن۳، گزارشی دربارۀ علم‌زدگی، که به یک مستند اچ‌بی‌او در ۲۰۱۵ تبدیل شد) و جنگ بر سر ترور (بلندای برج۴، دربارۀ ارتباط القاعده با یازده سپتامبر که سبب شد در ۲۰۰۷ جایزۀ پولیتزر را از آن خود کند). خود او بیان کرد: «به دشمنی‌ها نگاه کردم، به رقابت‌ها، و تصور کردم چه می‌شد اگر استرس را هم به این فضا اضافه می‌کردیم؛ یک همه‌گیری جهانی را. آن وقت چه می‌شد؟ خیلی ناراحت‌کننده است که این بازی اتهام‌زنی را همین الآن هم تماشا کنیم و ببینیم که دولت‌ها تقریباً همان‌طور عمل می‌کنند که انتظار داشتیم».هرچند تا کنون کتاب رایت، بیش از آنکه به اکنون مربوط باشد، حال و هوایی آخرالزمانی داشته، اما می‌تواند در پیش‌بینی عناصر متعدد همه‌گیری جهانی کووید ما را کمک کند: جرائم نفرت علیه گروه‌های اقلیتی که به‌خاطر شیوع ویروس متهم هستند (در این رمان، مسلمان‌ها)، کمبود دستگاه تنفس، اطمینان‌بخشی‌های بی‌مایه و ناموفق از سوی مدیران. اما او هم مانند بسیاری دیگر از متخصصان بهداشت عمومی شکست در آزمایش گرفتن را پیش‌بینی نمی‌کرد. رایت دربارۀ افتضاح آزمایش گرفتن گفت: «من ترسیده بودم و غمگین بودم، زیرا در تجربۀ من مراکز کنترل و پیشگیری بیماری همواره یکی از مزایای برجستۀ دولت آمریکا بوده‌اند، چیزی که همیشه می‌شد رویش حساب کرد، تخصصشان، صبرشان و اعتبارشان. و اینکه آدم ببیند این‌طور درمانده‌اند، واقعاً ناراحت‌کننده است».او همچنین یکی از پیشرفت‌های امیدبخش این همه‌گیری جهانی را پیش‌بینی نکرده بود: «اتحاد شهروندان برای رعایت فاصله‌گذاری علی‌رغم هزینه‌های فردی، اجتماعی، روحی و مالی بسیاری که همراه داشت».نوعی هیجان وسواسی وجود دارد در خواندن کتابی که سرانگشتی به آتش واقعیت می‌زند و سریع دست پس می‌کشد، واقعیتی که روز‌به‌روز ناملموس‌تر می‌شود اما رایت مراقب است با پیشگویی مشتری جلب نکند. او گفت: «از سر خوش‌شانسی حدس‌هایی زدم، اما عمده آن است که آنچه مردم به‌عنوان پیشگویی می‌خوانند همان چیزهایی است که متخصصان پیش‌بینی می‌کردند و به من گفتند». تخصص، کتاب‌های خلاصه‌نویسی، تمرینات فیلم‌نامه‌نویسی، «تمام این‌ها در دست بودند. هر کسی که علاقه‌مند بود می‌توانست از این اطلاعات استفاده کند و من علاقه‌مند بودم».اما دربارۀ اینکه وضعیت عادیِ جدید را چطور تصور می‌کند، گفت: «فکر می‌کنم بر سر یک چندراهی هستیم. جنگ یا رکود یا همه‌گیری جهانی نوعی عکس رادیولوژی هستند تا ببینید زیر پوست جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید چه می‌گذرد و واقعیت آن را ببینید، کاستی‌ها و توانمندی‌هایش را. فکر می‌کنم کاستی‌ها به‌وضوح آشکارند: تعصب، دشمنی‌های بین‌المللی غیرضروری، عدم آمادگی، بی‌احترامی به دانش، همۀ این‌ها ویرانی‌ای را به بار آورده‌اند که نباید با آن مواجه می‌شدیم».و رایت که می‌داند ممکن است افراد از خواندن دربارۀ همه‌گیری جهانی فرسوده شده باشند، تصدیق می‌کند «بسیاری از افراد از نظر احساسی آمادگی خواندن این کتاب را ندارند» و امیدوار است افراد در حالی آخر اکتبر را به پایان ببرند که به «درک بهتری از بیماری، شیوع و خطرات همه‌گیری‌های جهانی رسیده‌اند و همچنین، مانند من، تحت تأثیر شجاعت و نبوغ کسانی قرار گرفته‌اند که با این بیماری مبارزه می‌کنند. به همین دلیل، کتاب به این افراد تقدیم شده است».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Wright, Lawrence. The End of October. Knopf, 2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آدریان هورتون نوشته است و در تاریخ ۶ مۀ ۲۰۲۰ با عنوان «'It's unnerving': Lawrence Wright on the eerie prescience of his pandemic novel» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۹۹ با عنوان «رمان‌نویسی که، کمی قبل از کرونا، همه‌چیز را پیشگویی کرد» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• آدریان هورتون (Adrian Horton) منتقد هنری و نویسندۀ گاردین است.[۱] hemorrhagic[۲] Thirteen Days in September[۳] Going Clear[۴] The Looming Tower ]]> آدریان هورتون ادبيات‌وهنر Tue, 02 Jun 2020 12:28:21 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9754/ رمانی برای نمک پاشیدن روی زخم‌های باز http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9741/ آلفرد هیکلینگ، گاردین — حرکت بدن در هوا پانزدهمین رمان لایُنل شرایور است. رمانی با طنزی شیطنت‌آمیز که تصویری ناراحت از بردگان ورزش ترسیم می‌کند. در سال ۲۰۱۳ میلادی، برنامۀ ورزشی خود لایُنل شرایور چنین بود: «۱۳۰ شنای سوئدی، ۲۰۰ دراز‌نشست به بغل، ۵۰۰ بشین‌پاشو و ۳۰۰۰ پروانه ... این پروانه‌ها ۳۲ دقیقه و سی ثانیه زمان می‌برند، یا سه پروانه در دو ثانیه». شرایور اخیراً گفته است پس از اینکه دریافت گویا به ورزش بیش از نوشتن متعهد شده است این رمان را نوشت.شخصیت اصلی رمان زنی شصت ساله به نام سرناتا ترپسیکور با صدایی اغواگر است که مشکل زانو دارد. صدای سرناتا در شغل صداپیشگی و خواندنِ کتاب‌های صوتی پول خوبی نصیب او می‌کند. مشکل زانو‌های سرناتا هم ناشی از یک عمر تبعیت از ایدئولوژی ورزش‌ است؛ به‌خصوص این باور که پانزده کیلومتر دویدن کلید سلامت و طول عمر است.بعد‌ها مشخص می‌شود سال‌ها دویدن روی سنگفرش پیاده‌رو‌ها چیزی جز درد‌های سوزناک مفاصل و نیاز به عمل جراحی پروتز زانو برای دوران سالمندی سرناتا به‌ارمغان نیاورده است. از این هم بدتر، شوهر سرناتا نیز به مرض تناسب اندام مبتلا شده است. رمینگتون آلاباستر که کارمند سازمان حمل‌و‌نقل ایالت نیویورک است مجبور به بازنشستگی زود‌هنگام می‌شود و اعلام می‌کند بر‌خلاف گذشته که کم‌تحرک بود و ‌ورزشکار نبود اینک می‌خواهد وقت خود را صرف تمرین برای دوی ماراتون کند. یک خانم مربی جوان و ترگل‌‌ورگل به نام بامبی جناب رمینگتون را قانع می‌کند که چهل کیلومتر دویدن خشک‌و‌خالی در دوی ماراتون دیگر از مد افتاده است و حالا ورزش سه‌گانه مد روز است.تحت مربی‌گری به‌نسبت سخت‌گیرانۀ بامبی، رمینگتون در مسابقۀ دوی متل‌من ثبت‌نام می‌کند (تفاوت این مسابقه با مسابقات آیرون‌من در این است که علاوه بر مجموع دویست کیلومتر شنا و دو و دوچرخه‌سواری، یک بارفیکس هم در خط پایان به آن اضافه شده است). جای تعجب نیست که این موضوع در رابطۀ این زن و شوهر دردسری ایجاد کرد. سرناتا ورزش را چیزی شبیه «خانه‌داری جسم، یا جارو‌کشیدن فرش‌ها» می‌داند و از تقدیس متظاهرانۀ ورزش از‌جانب شوهرش متعجب و بیزار است. سرناتا شاکی است: «متل‌من یه برنامۀ تمرینی نیست. یه فرقه است. مردی که عاشقش شدم دیگه پیش من نیست، فرقه اونو دزدیده».جالب است که با‌توجه‌به برنامۀ تمرینی وسواس‌گونۀ خودش، شرایور جای دیگری اعتراف کرده که خودش هم بخشی از مشکل است. رمان حتی تا آنجا پیش می‌رود که تعریفی امروزی از کلمۀ «مشکل‌زا» ارائه کند: «یک کلمۀ دهن‌پُر‌کن برای هر‌چیزی که خیلی بد است».۱این برداشت را مدیون همسایۀ جوان و بی‌قرار سرناتا هستیم. خانمی به نام تامی که او نیز به شمردن قدم‌های روزانه در دستگاه قدم‌شمارش وسواس دارد. وقتی سرناتا از این شکایت می‌کند که دستمزدش از کتاب‌های صوتی رو به کاهش است، تامی توضیح می‌دهد که توانایی تا‌کنون تحسین‌شدۀ سرناتا در تقلید لهجه‌ها و الگو‌های گفتاریِ غیر‌سفید‌پوست‌ها حالا مشکل‌زاست: «ببین الان وقتی یه سفید‌پوست مانند گروه‌های به‌حاشیه‌رونده‌شده حرف بزنه، به این کارش می‌گن ’ادا ‌در‌آوردن‘ و یه‌جورایی دستبرد فرهنگی۲ هم محسوب می‌شه».البته دیدگاه‌های جدال‌بر‌انگیز خود شرایور دربارۀ تنوع هویتی نیز بر کسی پوشیده نیست. در سال ۲۰۱۶ و طی یک سخنرانی در فستیوال نویسندگان بریسبن ابراز امیدواری کرد نگرانی دربارۀ دستبرد فرهنگی صرفاً «یک تب زودگذر» باشد؛۳ سپس از او انتقاد شد که چرا گفته است ناشران به نوشته‌هایی بیشتر اهمیت می‌دهند که نویسندۀ آن «یک همجنس‌گرا یا تراجنسیتیِ اهل کارائیب باشد که از هفت سالگی ترک تحصیل کرده است و با ویلچر برقی این‌ور و آن‌ور می‌رود». این موضع نقد‌های زیادی متوجه او کرد و بسیاری از دوستانش را از او گرفت (شرایور گفته است با حمایتش از برکسیت خطر از‌دست‌دادن باقی‌ماندۀ خوانندگان لیبرالش را نیز به جان خرید).رمان حرکت بدن در هوا سندی است از اینکه پاسخ طبیعی شرایور به زخمی گشوده نمک‌پاشیدن روی آن است؛ البته اگر نیازی به سند باشد. رمینگتون مدت‌ها بر این باور بود که سالها پیشرفتش در سازمان حمل‌و‌نقل در‌نهایت به مدیر‌عاملی او ختم خواهد شد. ولی یک زن جوان سیاه‌پوست را به او ترجیح دادند که اولویت‌هایش برای سازمان حمل‌و‌نقل شامل راه‌اندازی توالت‌های غیرجنسیتی۴ و اجبار به استفاده از «ضمایر انتخابی»۵ بود. رمینگتون آماده است با برخی از این ابتکارات کنار بیاید («گفتن ’اینکه من رمینگتون هستم و مَرد‘ برایش مهم نبود»)؛ ولی وقتی پرونده‌ای دقیق و مفصل دربارۀ سنجش نور چراغ‌های خیابان بر‌اساس دمای کلوین انجام داد و رؤسایش حتی حاضر نشدند نگاهی به آن بیاندازند، خشمی افسار‌گسیخته از خود نشان داد که به قیمت شغلش تمام شد.هراس اصلی شرایور از این است که اگر مفهوم دستبرد فرهنگی را جدی بگیریم و به‌تمامی اجرا کنیم، خودِ داستان‌نویسی نیز نا‌‌ممکن خواهد شد: «اگر قرار بر این باشد که نویسندگان تخیلاتشان را محدود به تجربۀ شخصی خودشان کنند، تنها گزینۀ ممکن خاطره‌نویسی خواهد بود». طنز عجیب ماجرا اینکه رمان حرکت بدن در هوا از تجربۀ شخصی نویسنده‌ای آمده است که تناوب پروانه‌رفتن‌هایش را زیر‌نظر دارد و به‌خاطر نظراتش دربارۀ تنوع هویتی نیز به او حمله کرده‌اند. بی‌شک این موضوع مشکل‌زاست؛ ولی کمتر نویسنده‌ای می‌تواند مانند شرایور چنین سرگرم‌کننده مشکل‌ساز باشد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Shriver, Lionel. The Motion of the Body Through Space. HarperCollins, 2020پی نوشت‌ها:• این مطلب را آلفرد هیکلینگ نوشته است و در تاریخ ۸ می ۲۰۲۰ با عنوان «The Motion of the Body Through Space by Lionel Shriver review – the cult of fitness» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۲ خرداد ۱۳۹۹ با عنوان «رمانی برای نمک‌پاشیدن روی زخم‌های باز» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• آلفرد هیکلینگ (Alfred Hickling) در گاردین دربارۀ تئاتر و ادبیات می‌نویسد.[۱] problematic[۲] Cultural appropriation[۳] ترجمۀ سخنرانی شرایور در پروندۀ اختصاصی چهاردهمین فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی، به قربانی ات پشت نکن!، منتشر شده است. برای اطلاعات بیشتر دربارۀ این پرونده و خریداری فصلنامه به فروشگاه ترجمان مراجعه کنید.[۴] Gender neutral[۵] Preferred pronouns ]]> آلفرد هیکلینگ ادبيات‌وهنر Mon, 01 Jun 2020 16:50:37 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9741/ «منِ عزیز»: نامه‌های یک رمان‌نویس به خودِ آینده‌اش http://tarjomaan.com/neveshtar/9706/ آن ناپولیتانو، نیویورک تایمز — اگر آتش‌سوزی شود، من و همسرم به خوبی می‌دانیم چه کنیم: بچه‌ها را بغل می‌کنیم و قبل از فرار از آپارتمان، پوشۀ قرمز رنگی را که در کمد پذیرایی است برمی‌داریم. این پوشه بیشتر چیزهایی را که می‌توان انتظار داشت در خود دارد: پاسپورت، اسناد تولد، کارت‌های امنیت اجتماعی و گواهی شهروندی ایالات متحدۀ همسرم. همچنین چهار نامه‌ای که در طول زندگی‌ام برای خود نوشته‌ام؛ شاید کمی عجیب و غریب باشد اما این نامه‌ها به اندازۀ همان مدارک ارزشمند هستند. سه نامه قبل از این باز شده و خوانده شده‌اند اما یکی هنوز مهر و موم است.چهارده ساله بودم که اولین نامه را نوشتم، این ایده را از یک رمان گرفته بودم. داشتم در اتاق خوابم تنهایی امیلی در نیومون۱، مجموعه‌ای از ال. ام. مونتگومری را می‌خواندم که رمان معروف‌تر آن شرلی در گرین گیبلز۲ را نیز نوشته است. کتاب‌های مجموعۀ امیلی سه تا هستند و با اینکه عاشق آن شرلی بودم، با امیلی بیشتر ارتباط برقرار می‌کردم. آنه یک برون‌گرای جسور است اما امیلی تودارتر و جدی‌تر است. من یک بچۀ جدی و کرم کتاب بودم. در واقع، می‌توانم رد کودکی‌ام را در شخصیت‌های ادبی مونث مورد علاقه‌ام پیدا کنم: از تریکسی بلدن تا بتسی و تریسی، امیلی در نیومون تا مورگئین در مه‌گرفتگی‌های آوالون۳ و تمام زن‌های دفترچۀ طلایی۴ دوریس لسینگ. چهارده ساله بودم و تنهایی عمیق امیلی درونم طنین‌ می‌انداخت. وقتی بخشی از رمان دوم را می‌خواندم که در آن امیلی به خودش در آینده نامه می‌نویسد، کتاب را زمین گذاشتم و همان کار را کردم. برایم مثل یک‌جور تلنگر بود، ایدۀ نوشتن نامه مرا به شوق می‌آورد. کار فوق‌العاده‌ای بود و در عین حال بچه‌ای درون‌گرا مانند من می‌توانست بی آن که کسی بو ببرد از پس کار برآید. وضعیت موجود زندگی‌ام را توصیف کردم و از امیدها و آرزوهایم برای خودِ ده سال بعدم گفتم. نوشتن نامه که تمام شد، آن را مهر و موم کردم و از همان لحظه با میل خودم به بازکردنِ آن نامه مبارزه کردم. هنوز یادم هست که در ۱۶، ۱۸ و ۲۰ سالگی چقدر سخت بود که جلوی خودم را بگیرم و نامه را باز نکنم. موضوع همان به تأخیرانداختنِ لذت بود. در آن برهه از زندگی، یک دهه برایم به معنای ابدیت بود. حالا برایم عجیب است. واقعاً فکر می‌کردم بناست چه چیزی در آن صفحات پیدا کنم! حقیقتی دربارۀ خودم که اگر از آن آگاه می‌شدم، می‌توانستم شاد زندگی کنم؟ پاسخی به این سؤال که من که بودم و چه اهمیتی داشتم؟ آن نامۀ مهر و موم شده را با خود به دانشگاه بردم و بعد فارغ‌التحصیل شدم و آن را به اولین آپارتمانم در منهتن آوردم، آپارتمانی دو خوابه که با دوستم در آن زندگی می‌کردم. وارد دورۀ ارشد شدم. هنوز دوست پسر دوران لیسانسم را می‌دیدم، با اینکه او در کنتیکت زندگی می‌کرد و طی این مسافت طولانی برای هر دوی ما دشوار بود. معجزه است که طی این همه سال آن نامه را گم نکرده‌ام اما فکر می‌کنم واقعیت این است که این نامه دغدغۀ مهمی برای من شده بود. صبح روز تولد بیست‌و‌چهار سالگی‌ام آن نامه را باز کردم؛ قبل از خواب نامه را کنار تختم گذاشتم تا صبح که چشم باز می‌کنم اولین چیزی باشد که می‌بینم. از دوست پسرم خواستم از اتاق بیرون برود تا تنهایی آن را بخوانم. مانند حس‌وحال صبح روز کریسمس بود، آن هم برای بچه‌های شش ساله: بسیار جادویی و آبستن هر اتفاقی. اما وقتی نامه را باز کردم، باورم نمی‌شد که چنان چیزهایی نوشته‌ام. خود بیست‌وچهار ساله‌ام ترسیده بود. انگار در چهارده سالگی یک احمق تمام عیار بوده‌ام. خود چهارده ساله‌ام دو دغدغۀ اصلی برای خودِ آینده‌ام داشته: ۱) اینکه چاق نباشد و ۲) اینکه عاشق شده باشد. زبان نامه پرافاده و مکلف بود؛ از خودم «استدعا کرده بودم» که انسان خوب (و لاغری) باشم. حالا نامه به نظرم خنده‌دار می‌آمد و ترحم‌برانگیز. غمگین می‌شوم که می‌بینم این‌قدر اهمیت می‌دادم به اینکه خوش‌اندام باشم و روزی شایستۀ عشق مردی بشوم اما این را هم می‌فهمم (و مستندات کتبی آن را هم دارم) که در چهارده‌سالگی همه احمق هستند، البته هر کس به شیوۀ خاص خود. اما منِ بیست‌وچهارساله ملول و ناامید بود. یک دهه منتظر چه بوده‌ام؟ خود کوچک‌ترم خود بزرگ‌ترم را زمین زده بود. وقتی دوست پسرم صفحات دست‌نوشتۀ مسخرۀ من را خواند، بلند بلند خندید. خشمگین شدم. چند ساعت بعد در همان روز نامه‌ای به خود سی و چهارساله‌ام نوشتم؛ می‌خواستم ثابت کنم فراتر از چیزی هستم که قبلاً نشان می‌دادم. اینکه احمق و پسرندیده نبودم. اگر این نامه‌ها کاغذ کاربن آینده‌ام بودند، می‌خواستم تصریح کنم که دارم انسان اصیلی می‌شوم. اکنون وقتی نامه‌ای را می‌خوانم که آن روز نوشتم، کمی دلگیر می‌شوم. آدم بیست‌و‌چهارساله‌ای که آن را نوشته عمیقاً نگران ده سال آینده است. او باور دارد که خطر جدی است و اگر در این دوره شکست بخورد، تا آخر عمر شکست‌خورده است. نگران است از عهده بر نیاید، هرچند معلوم نیست از عهدۀ چه چیزی یا از نظر چه کسی. دربارۀ انتظارات خود در این ده سال دقیق صحبت می‌کند: اینکه با دوست پسر دوران لیسانسش ازدواج خواهد کرد، اینکه یک بچه خواهند داشت، اینکه «رمان گیگی» را که اکنون در دست دارد تکمیل و منتشر خواهد کرد. اینکه شغلی پیدا خواهد کرد، یا در کار نشر یا در حوزۀ تدریس در دبیرستان تا بتواند در زمان نوشتن از پس قبض‌ها و قسط‌ها برآید. یک علت اینکه احساس بدی به اوی بیست‌و‌چهارساله‌ام دارم این است که هیچ یک از این برنامه‌ها محقق نشدند. دستیار شخصی یک نویسنده شدم و بعد یک نوازندۀ راک و با این کارها از پس پرداخت قبض‌ها برمی‌آمدم. بعد از حدود ده سال با دوست پسر دوران لیسانسم نامزد کردیم و سپس سه ماه قبل عروسی او به این نتیجه رسید که آمادگی ازدواج را ندارد. تنها چیزی که یادم می‌آید به او گفتم این بود که بنا نیست «ازدواج کند»، بناست با من ازدواج کند. فکر می‌کردم این تفکیک کلید حل ماجراست اما او این‌طور فکر نمی‌کرد. از هم جدا شدیم و حدود یک سال آنقدر تحت فشار عصبی بودم که دچار ناراحتی پوستی شدم، «رمان گیگی» را ۸۰ ناشر رد کردند و آخر سر آن را انداختم توی کشو. رمان دیگری نوشتم و اگرچه برای آن ناشر پیدا کردم، آن هم در آخر منتشر نشد. در اوایل دهۀ سی زندگی‌ام، می‌شد دوباره عاشق شوم، عاشق مردی انگلیسی و خوش مشرب که الان همسرم است. اوایل رابطه‌مان بود که سومین رمانم را به ناشری فروختم. آن دهه از زندگی‌ام با برخی اتفاقات نیز همراه بود. پدر و مادرم- بعد از سال‌ها درگیری- اعلام کردند که دارند جدا می‌شوند و بعد طی یک ماه، نظرشان عوض شد. برای اولین بار خواهر ناتنی‌ام را دیدم و با او ارتباط گرفتم. خود بیست و چهار ساله‌ام اشتباه نکرده بود و در آن دهه خطر جدی بود؛ به همین خاطر است که دلم می‌گیرد وقتی به دختر نگرانی فکر می‌کنم که داشت برنامه‌های بی‌ثمر خود را می‌نوشت و دوست پسرش در اتاق کناری منتظرش بود. دهۀ پیش رو می‌‌توانست پر باشد از دودلی و کار سخت و امیدواری و گریه در تنهایی تخت‌خواب؛ چیزهایی که هیچ کس نمی‌توانست ببیند. یکی از درس‌های این نامه‌ها این است که زندگی ما فصل‌های مختلفی دارد و از سر اتفاق، یک نامه نشانگر هر فصل زندگی من است. می‌توانم آشفتگی اوایل بزرگسالی را ببینم،‌ وقتی به نظر می‌رسد هنوز احتمالات بسیاری پیش رو هستند و آدم می‌کوشد بفهمد از کدام دروازه وارد زندگی شود و چطور لای آن را باز نگه دارد تا تنها سرکی بکشد و اگر نخواست برگردد، اما به محض ورود ناگهان یک دریچۀ مخفی زیر پایش باز می‌شود و در تله سقوط می‌کند و از آینده‌ای سر در می‌آورد که برایش برنامه‌ای نداشته. بزرگ‌تر که می‌شویم، انتخاب‌های پیش رویمان کمتر و کمتر می‌شوند. وقتی نامۀ تولد ۳۴ سالگی‌ام را -طبق همان آداب همیشگی تنها و روی تختم- باز کردم، متأهل بودم و نویسنده، وقت خواندن از تعجب سرم را تکان می‌دادم، فاصلۀ زیادی بود بین برنامه‌های من جوان‌تر و واقعیتی که از سر گذرانده بودم. در نامه‌ای که آن روز نوشتم برای فرزندانم آرزوی موفقیت کردم و همچنین آرزو کردم کار و ازدواجم مستحکم‌تر شوند. آرزو کردم به ثبات مالی برسم. آرزو کردم در همان حوزه‌هایی که فعالیت داشتم، آدم بهتری بشوم. اولین باری که برای بازکردن نامه استرس نداشتم، تولد ۴۴ سالگی‌ام بود. حس می‌کردم بالاخره جای خود را در زندگی پیدا کرده‌ام. این بار زنی را که در میان صفحات نامه بود می‌شناختم و همچنین تکه زمین شخصی‌ای را که کوشیده بود در آن زراعت کند. کسی که برای من ۲۴ ساله نامه نوشته بود با آن کسی که برای منِ ۴۴ ساله نامه نوشته بود فرق داشت، اما وجوهی از او در این نامه‌های آخر باقی مانده است. من سخت‌کوشم. وقتی می‌دانم چیزی را می‌خواهم، تسلیم نمی‌شوم (مهم نیست به آن برسم یا نه). هنوز هم رمان می‌خوانم تا به آرامش برسم و از ماجراهایش به وجد می‌آیم؛ خوشحالم که به خود نوجوانم می‌گویم دمت گرم که قلم به دست گرفتی و برای خودت نامۀ سِرّی نوشتی. وقتی خیلی جوان بودم دو هدف را برای زندگی‌ام تعیین کردم: مادر بشوم و نویسنده بشوم. حالا هر دو محقق شده‌اند. یادم نیست برای خود ۵۴ ساله‌ام چه نوشتم؛ شش سال بعد خواهم فهمید. دیگر دلم غنج نمی‌رود که نامه را زودتر باز کنم اما عاشق باز کردن آن هستم. این روزهای تولد هنوز برای من هیجانی شبیه روز اول عید دارند. چه کسی را در آن نامه خواهم یافت؟ شگفت‌زده خواهم شد؟ حوصله به خرج می‌دهم و پیشنویس نامۀ بعدی را آماده می‌کنم، طرح کلی زندگی اکنونم را می‌کشم و زندگی رؤیایی‌ام در ده سال بعد را در ذهن می‌آورم. دوست دارم بدانم تا آخر عمرم چند نامه خواهم نوشت. عاشق تصور پیرترین حالت خودم هستم- چند ساله خواهد بود؟- که نشسته‌ام و این نامه‌ها را می‌خوانم و شاید گاه و بی‌گاه می‌خندم که در تک تک نامه‌ها چقدر جوان بوده‌ام و همه چیز را جدی می‌گرفته‌ام. • نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را آن ناپولیتانو نوشته است و در تاریخ ۲۴ ژانویه ۲۰۲۰ با عنوان «‘Dear Me’: A Novelist Writes to Her Future Self» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ با عنوان «من عزیز: نامه‌های یک رمان‌نویس به خود آینده‌اش» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است. •• آن ناپولیتانو (Ann Nappolitano) رمان‌نویس آمریکایی است. آخرین رمان او با عنوان ادوارد عزیز (Dear Edward) ژانویه ۲۰۲۰ منتشر شد. [۱] Emily of New Moon [۲] Anne of Green Gables [۳] The Mists of Avalon [۴] The Golden Notebook ]]> آن ناپولیتانو ادبيات‌وهنر Mon, 20 Apr 2020 05:39:00 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9706/