ترجمان - آخرين عناوين ادبيات‌وهنر :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/arts-_literature Thu, 24 Oct 2019 03:38:18 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Thu, 24 Oct 2019 03:38:18 GMT ادبيات‌وهنر 60 عکاسی از مرگ به من چه آموخت؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9505/ کرولاین کتلین، نیویورک تایمز — یکی از پرستاران یک‌دست روپوش استریل آبی‌‌رنگ، یک ماسک و یک جفت کاوِر نازک کفش به دستم می‌‌دهد. دست‌‌هایم را به مایع ضدعفونی آغشته کرده و نوچی آن را روی دکمه‌‌های دوربینم حس می‌‌کنم. کل فضا را از نظر می‌‌گذرانم و متوجه زنی می‌‌شوم که روی تخت جراحی دراز کشیده‌‌است. به‌‌سرعت در ذهنم بررسی می‌کنم کدام گوشه‌‌ها نور بهتری دارند و کجاها برای عکاسی بیش‌‌ازحد تاریک‌‌اند.تقریباً ماهی سه‌‌بار در سولومینِیشن۱، داوطلب می‌‌شوم؛ یک سازمان غیرانتفاعی که در بیمارستان‌‌های ایالت واشنگتن برای بیماران لاعلاج و خانواده‌‌های کودکان بدحال، جلسات عکاسی مجانی برگزار می‌‌کند. برای هر بیمار، جلسات عکاسی ممکن است در هر مرحله‌‌ای از بیماری ترتیب داده شوند، اما گاهی از ما می‌‌خواهند لحظات پایانی زندگی یک کودک را ثبت کنیم. من هروقت به‌‌عنوان عکاس وارد یکی از اتاق‌‌های بیمارستان می‌‌شوم، آمادۀ توجه به هرچیزی هستم، آمادۀ ثبت اینکه چگونه عشق، فرد درحال مرگ را پاس می‌‌دارد. مشاهدۀ همین لحظات کوتاه به من کمک کرده میرایی خود را بپذیرم.در ماه اکتبر، بعداز سه‌‌سال تحمل سردردهای بی‌‌دلیل، احساس خستگی مفرط، و ازدست‌‌دادن تدریجی حافظه، بالاخره دکترم را متقاعد کردم برایم ام‌‌آرآی تشخیصی بنویسد، که نتیجه‌‌اش یافتن توده‌‌ای بود در لوب آهیانه‌‌ای سمت راست مغزم. سه ماه بعد، بعداز انجام جراحی جمجمه و خارج‌‌ساختن توموری به‌‌اندازۀ یک توپ گلف، روی تخت معاینه منتظر شنیدن جواب پاتولوژی نشسته بودم. پدر و مادرم که خود را با پرواز از آن‌سوی کشور رسانده بودند، همراه من انتظار می‌‌کشیدند. نگاهشان می‌‌کردم، مادرم روی صندلی پا تکان می‌‌داد و پدرم مرتب عینکش را برمی‌‌داشت و می‌‌گذاشت. انتظار داشتم دستان یکدیگر را بگیرند، ولی این‌‌کار را نکردند. بالاخره دکتر وارد شد و خبر داد که، برخلاف آنچه فکر می‌‌کردیم، تومور بدخیم بوده‌‌است.داستان زندگی‌‌ام به‌‌کلی عوض شد. برنامه‌‌هایی که برای آینده داشتم، اینکه می‌‌خواستم مددکار اجتماعی یا عکاس خبری بشوم، جای همه را لیستی از انواع آزمایش و درمان گرفت، برای مبارزه با سرطان مغز از نوع آناپلاستیک آستروسیتومای۲ درجه سه: شش هفته هرروز پرتودرمانی ، شش‌‌ ماه تا یکسال شیمی‌‌درمانی، و احتمالاً یک جراحی جمجمۀ دیگر. در عرض یک‌‌ماه، موهای سمت راست سرم شروع به ریزش کردند و زخم بزرگ روی سرم نمایان شد. من ۲۷ سال دارم. بیماری من لاعلاج است.این واقعیت که من نیز بیمار و جوان هستم نوع رابطه‌‌ام را با بیمارانی که از آن‌ها عکاسی می‌‌کنم متحول ساخته است. در یک جلسۀ عکاسی از یک نوجوان سرطانی که قراربود به‌‌زودی درمانش را متوقف سازند، به او پیشنهاد دادم اگر کلاهش را از سر بردارد من هم کلاهم را برمی‌‌دارم و هردو با هم بی‌‌مو خواهیم ‌‌بود. روزی همراه با زنی درحال زایمان در اتاق عمل بودم، در طبقۀ بالای همان اتاقی که چهارماه قبل خودم را جراحی کرده بودند. امتحانی از تخت خالی نوزاد که با پتوی راه‌‌راه آبی و صورتی پوشانده شده ‌‌بود عکسی گرفتم. زایمان سخت و طولانی به عمل سزارین منتهی شده و مادر از خستگی ازحال رفته بود. سرش برروی تخت جراحی قرار داشت و یک پردۀ پلاستیکی آبی‌‌رنگ شکمش را از دید پنهان کرده‌‌بود. نوزاد نوعی فتق مادرزادی داشت که باعث نقص در ریه‌‌اش شده‌‌بود. دکترها مطمئن نبودند چقدر زنده خواهد ماند، چند دقیقه، چند ساعت، یا چند روز.من در بالای سر مادر با دوربین آماده ایستاده بودم، درحالیکه سعی می‌‌کردم مواظب باشم به هیچیک از تجهیزات پزشکی نخورم. از بالای پرده سرها و شانه‌‌های جراحان را می‌‌دیدم که برروی شکم زن خم شده‌‌ بودند. زن از شدت درد و فشار ناله می‌‌کرد. در یک حرکت پزشکان نوزاد آغشته به‌‌خون را بیرون کشیده و روی دست بلند کردند. مادربزرگ کودک که ازجا بلند شده ‌‌بود تا لحظه‌‌ای نوه‌‌اش را ببیند دستش را روی قلبش فشرد. بلافاصله بچه را در تخت نوزاد قرار دادند و تیمی از پزشکان و جراحان دورش را گرفتند.نوزاد ظاهراً بی‌‌نقص به‌‌نظر می‌‌رسید، ولی نتوانست گریه کند. دهان کوچکش را که بی‌‌صدا باز و بسته می‌‌شد نگاه کردم. فوکوس دوربین را روی دست‌‌های کوچک مشت کرده و موهای فرفری آشفته‌‌اش تنظیم کردم طوری‌‌ که لوله‌‌ها، سیم‌‌ها و دست‌‌های دستکش پوشیده در پس‌‌زمینۀ تار قرار گیرند.دکتر گفت «بچه را پیش مادرش بیاورید».من آنجا بودم وقتی او را روی سینۀ مادرش گذاشتند؛ وقتی تنها چندلحظه بعد پوست صورتی‌‌رنگش شروع به کبود‌شدن کرد و دهانش از تلاش برای نفس‌‌کشیدن باز ایستاد. دستش به آرامی روی صورت مادرش افتاده بود. دکمۀ دوربین را فشار دادم تا این تصویر را ثبت کنم. و بعد زن چنان ناله‌‌ای سر داد که غم سرخوردۀ خودم از نو به دیدارم آمد.اینکه در بدترین روز ممکن دوربین به‌‌دست وارد زندگی دیگران شوی چیز غریبی است. برای چگونه رفتار کردن در این موقعیت هیچ مرجع راهنمایی وجود ندارد. اولین باری که برای عکاسی از لحظات پایان عمر رفته بودم، درکنار خانواده‌‌ای بود که باید با دخترک سه‌‌ساله‌‌شان که به نوعی بیماری نادر متابولیکی مبتلا بود خداحافظی می‌کردند. من معذب و دستپاچه در اطراف آن‌ها پرسه می‌‌زدم و کسی نبود که بگوید کی بهتر است بمانم یا از اتاق بیرون بروم.اغلب از من می‌‌پرسند چرا عکاسی از لحظات پایانی عمر کودکان را برگزیدم. هروقت در یکی از آن اتاق‌‌ها هستم با همۀ وجود تنها درپی یک هدفم؛ درپی یافتن لطیف‌‌ترین و انسانی‌‌ترین لحظات در دل اندوه: با تماشای مادری که گیسوان کودک درحال مرگش را شانه می‌‌کرد، عشق و لطافتی را یافتم که حتی در مرگ نیز همراه ماست. با دیدن بچه‌‌ای که در سوگ خواهرش گریست، ولی بعد درکنار بدن بی‌‌جان او بازی را از سر گرفت، توان فوق‌‌العاده‌‌ای را به یادم آورد که همه از آن برخورداریم، همه ازجمله خانواده و دوستان خودم. آن‌ها نیز می‌‌توانند پس‌‌از مرگ زودهنگام من زندگی را ادامه دهند. هرکس که به اعماق تاریک اندوه سفر کرده باشد، به‌‌خوبی می‌‌داند که همیشه در هولناک‌‌ترین لحظاتمان شعاع‌‌های باریکی از انوار درخشان و پرتوان به سراغمان آمده‌‌اند. من چشمه‌‌های نورم را هرروز باخود همراه می‌‌کنم؛ پرستار بخش مراقبت‌‌های ویژه که اولین‌‌بار کمک کرد بعداز جراحی دوش بگیرم، بسته‌‌های حاوی انواع هدایای ویژۀ شیمی‌‌درمانی که بعداز هر دوره از درمان زهرآلود دریافت می‌‌کردم، و انبوه مواد غذایی که پس‌‌از شنیدن خبر بیماری‌‌ام به درب منزل ما ارسال می‌‌شد. مارتین پرکتِل در کتاب بوی باران برروی خاک۳ می‌‌گوید «ماتم ستایش کردنی است، چراکه راه طبیعی عشق است برای بزرگداشت آنچه از دست می‌‌دهد». در مواجه با واقعیت پایان زودرس عمر، دوست دارم باور کنم که اندوه نه در درد، بلکه در عشق ریشه دارد. بیشتر خانواده‌‌هایی که برایشان عکاسی می‌‌کنم، حتی اسم مرا نمی‌‌دانند. من آن حضور ساکت در پس‌‌زمینه‌‌ام که صرفاً لحظه‌‌ای وارد می‌‌شود برای ثبت تصویری که بعدها عزیز خواهند شمرد. باوجود ساعت‌‌ها همراهی با آن‌ها درکنار بستر فرزند درحال مرگشان، پس‌‌از اتمام کارم دیگر تماسی با ایشان ندارم. بین من و آن‌ها چیزی باقی نیست جز همان تصاویر، جز گواهی ارزشمندی از زندگی درخشانی ازدست رفته ولی بی‌‌اندازه عزیز. شب‌ها، وقتی تنها پای کامپیوتر مشغول کار برروی عکس‌‌ها هستم، اغلب شمعی روشن می‌‌کنم و موزیکی پخش می‌‌کنم. فایل عکس‌‌ها را باز می‌‌کنم، نور و اندازۀ عکس‌‌ها را تنظیم می‌‌کنم، با توجه و دقت بسیار به هریک می‌پردازم. مجموعۀ عکس‌‌های هرکودک را در پوشه‌‌ای جداگانه برای موسسه ارسال می‌‌کنم که آن‌ها را در قالب آلبوم عکس همراه با هدایایی برای خانواده‌‌ها می‌‌فرستد. سپس، پیش‌‌ از آنکه کامپیوتر را خاموش کرده و به رختخواب بروم، چند لحظه‌‌ای، تنها رودرروی عکس‌‌ها می‌‌نشینم. می‌‌کوشم سنگینی بار هر فقدان را حس کنم، بار سهمگینی که با چیزی جز عظمت عشق هر خانواده به فرزندش قابل قیاس نیست.در دل امید دارم کسی نیز همین کار را برای من انجام خواهد داد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کرولاین کتلین نوشته است و در تاریخ ۱۸ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «What I Learned Photographing Death» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ شهریور ۱۳۹۸ با عنوان «عکاسی از مرگ به من چه آموخت؟» و ترجمۀ سارا زمانی منتشر کرده است.•• کرولاین کتلین (Caroline Catlin) نویسنده و عکاس ساکن سیاتل است.[۱] Soulumination[۲] Anaplastic astrocytoma: تومور مغزی متشکل از آستروسیدها [مترجم].[۳] The Smell of Rain on Dust ]]> کرولاین کتلین ادبيات‌وهنر Mon, 02 Sep 2019 04:46:16 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9505/ چرا بیشتر کتاب‌هایی را که می‌خوانیم فراموش می‌کنیم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9499/ جولی بک، آتلانتیک — خاطرات پاملا پُل دربارۀ مطالعه بیش از آنکه رنگ‌وبوی واژگان را داشته باشد، حال وهوای تجربۀ خواندن را دارد. پُل دبیر بخش بررسی کتاب نیویورک تایمز است و انصافاً زیاد کتاب می‌خواند؛ او می‌گوید «تقریباً همیشه به یاد دارم که کجا بودم و کتاب چه شکلی بود. جزئیات ظاهری آن در ذهنم است. ویراستش را یادم می‌آید؛ جلد کتاب را هم؛ اغلب محل خرید را هم فراموش نمی‌کنم یا اینکه چه کسی آن را به من داد. چیزهای دیگر است که یادم نمی‌آید و این افتضاح است».مثلاً پُل به من گفت که اخیراً خواندن زندگینامۀ بنجامین فرانکلین اثر والتر ایزاکسون را تمام کرده است. می‌گوید: «زمان خواندن کتاب، همه چیز را دربارۀ بن فرانکلین نمی‌دانستم، اما چیزهای زیادی می‌دانستم و به‌طور کلی با سیر حوادث انقلاب امریکا آشنا بودم. حالا، پس از دو روز، احتمالاً نتوانم چیزی از سیر حوادث انقلاب امریکا برایتان بگویم».شکی نیست که بعضی افراد می‌توانند یک‌بار کتابی را بخوانند یا فیلمی را ببینند و پی‌رنگ آن را به خوبی در حافظه بسپارند. اما برای بسیاری از افراد، تجربۀ مصرف کالای فرهنگی مثل پر کردن وان حمام است، در آن غوطه‌ور می‌شوند و بعد تماشا می‌کنند که با برداشتن درپوش خروجی تا قطرۀ آخر آب تخلیه می‌شود. شاید یک فیلم ته وان باقی بماند اما دیگر فیلم‌ها همگی می‌روند.فریا سانا، ‌استادیار روانشناسی در دانشگاه آتاباسکا در کانادا می‌گوید: «حافظه اغلب محدودیتی ذاتی دارد. در اصل یک گلوگاه است».آنچه «منحنی فراموشی»۱ نام دارد در ۲۴ ساعت اول پس از یادگیری تندترین شیب را دارد. اینکه دقیقاً چقدر فراموش می‌کنید، از نظر درصدی متغیر است. اما اگر آن را مرور نکنید، بخش زیادی از مطلب در گذر از روز اول جان سالم به در نمی‌برد و روزهای بعد بخش‌های بیشتری از دست می‌روند و آخر سر شما می‌مانید و کسری از آنچه آموخته‌اید.احتمالاً حافظه همیشه همین‌گونه بوده است. اما جَرد هوروات، محقق دانشگاه ملبورن، می‌گوید نحوۀ کنونی مصرف اطلاعات و تفریحات نظرمان را دربارۀ نوع حافظۀ ارزشمند تغییر داده است و حافظۀ‌ ارزشمند دیگر آنی نیست که کمک کند پی‌رنگ فیلمی را به یاد آوریم که شش ماه پیش دیده‌ایم.در عصر اینترنت، حافظۀ بازیابی۲، توانایی به‌یادآوردنِ خودبه‌خود اطلاعات در ذهن، ضرورت کمتری دارد. هنوز هم به درد اراجیف کافه می‌خورد یا فهرست کارهای روزانه‌تان اما به گفتۀ هوروات، آنچه «حافظۀ شناختی»۳ نام دارد، از اهمیت بالاتری برخوردار است. او می‌گوید «تا وقتی یادتان باشد آن اطلاعات کجاست و چطور می‌توان به آن دسترسی پیدا کرد، دیگر نیازی نیست آن را به خاطر بسپارید».تحقیقات نشان داده‌اند که اینترنت مثل حافظۀ جانبی۴ عمل می‌کند. براساس یک مطالعه «وقتی افراد امید دارند پس از گذشت زمان به اطلاعات خود دسترسی داشته باشند،‌ میزان بازیابی اطلاعات در آن‌ها پایین‌تر است». اما حتی پیش از ظهور اینترنت، محصولات سرگرمی به عنوان حافظۀ جانبی عمل می‌کردند. اگر بتوانید جمله‌ای از یک کتاب را به سرعت پیدا کنید، لازم نیست آن را به حافظه بسپارید. از وقتی فیلم‌های ویدئویی به بازار آمدند، می‌توانید تقریباً بدون هیچ دردسری فیلم یا برنامۀ تلویزیونی را مرور کنید. دیگر اصلاً این موضوع مطرح نیست که اگر نتوانید اثری فرهنگی را به یاد آورید، برای همیشه آن را از دست می‌دهید.اینترنت با خدمات جاری و مدخل‌های ویکی‌پدیا،‌ احتمال ‌به‌یادآوری اطلاعات فرهنگی را حتی بیش از این‌ها افزایش داده است. اما این به معنی آن نیست که پیش از این همه‌چیز را به یاد می‌آوردیم.افلاطون از اولین افراد مشهوری بود که وقتی خطر بیرونی‌سازی حافظه مطرح شد،‌ روی ترش کرد. در گفت‌وگویی که افلاطون میان سقراط و فایدروسِ اشراف‌زاده می‌نویسد، سقراط داستانی دربارۀ خدایگان تئوس می‌گوید که «کاربرد نامه را کشف کرد». تاموس، پادشاه مصر، به تئوس می‌گوید:این کشف تو در روح یادگیرندگان فراموشی به بار می‌آورد، زیرا دیگر از حافظۀ خود استفاده نمی‌کنند؛ آن‌ها به حروف و واژگان نوشته‌شدۀ بیرونی اعتماد خواهند کرد و خودشان چیزی به یاد نخواهند آورد.(البته همین نظرات افلاطون به این خاطر در دسترس ما هستند که آن‌ها را نگاشته است).هوروات می‌گوید: «در این گفت‌وگو، سقراط از نوشتن متنفر است زیرا می‌پندارد که حافظه را می‌کشد. درست هم می‌گوید. نوشتن بی‌شک حافظه را از بین برده است. اما تمام چیزهای باورنکردنی‌ای را به یاد آورید که امروز به خاطر نوشتن، در دست داریم. من که هرگز نوشتن را با یک حافظۀ بازیابی بهتر عوض نمی‌کنم». شاید اینترنت هم مبادلۀ مشابه‌ای را پیشنهاد می‌دهد: می‌توانید به هر میزان اطلاعات که می‌خواهید دسترسی داشته باشید و از آن استفاده کنید اما بیشتر آن را در خاطر نگه نخواهید داشت.واقعیت این است که مردم اغلب بیش از آنچه بتوانند در مغز خود نگه دارند، اطلاعات وارد آن می‌کنند. سال گذشته، هوروات و همکارانش در دانشگاه ملبورن دریافتند افرادی که بیش از حد برنامه‌های تلویزیونی می‌بینند،‌ محتوای برنامه‌ها را خیلی سریع‌تر از کسانی فراموش می‌کردند که هفته‌ای یک قسمت را تماشا می‌کردند. کسانی که زیاد تلویزیون می‌دیدند بلافاصله پس از برنامه در یک آزمون شرکت می‌کردند و بالاترین امتیاز را در این آزمون می‌گرفتند اما ۱۴۰ روز بعد، امتیاز آن‌ها کمتر از کسانی بود که هفتگی به تماشای تلویزیون می‌نشستند. همچنین طبق گزارش خودشان، میزان لذت آن‌ها از تماشای برنامه کمتر از کسانی بود که روزی یک بار یا هفته‌ای یک بار آن را تماشا می‌کردند.افراد در مواجهۀ با مکتوبات نیز افراط می‌کنند. در ۲۰۰۹، به طور میانگین هر امریکایی روزانه با ۱۰۰،۰۰۰ واژه درگیر می‌شد،‌ حتی اگر تمام این واژه‌ها را نمی‌خواند. به‌سختی می‌توان تصور کرد که این رقم طی این نه سال کاهش یافته باشد. نیکیتا بکشانی در «اختلال زیادخوانی»۵، مقاله‌ای در مورنینگ نیوز به تحلیل این آمار می‌پردازد. او می‌نویسد: «خواندن واژۀ ظریفی است اما رایج‌ترین نوع خواندن احتمالاً خواندن به معنای مصرف کردن است: جایی که ما می‌خوانیم، به‌ویژه در اینترنت، تا صرفاً اطلاعات کسب کنیم. اطلاعاتی که تبدیل به دانش نمی‌شود مگر آنکه تثبیت شود».یا آن‌گونه که هوروات بیان می‌کند: «این نوعی غلغلک لحظه‌ای است و بعد غلغلکی دیگر می‌خواهید. موضوع اصلاً آموختن نیست. موضوع تجربۀ لحظه‌ای حس آموختن است».درسی که از مطالعه زیادخوانی او می‌گیریم این است که اگر می‌خواهید چیزهایی را که می‌خوانید و می‌بینید به‌یاد آورید، آن‌ها را از باقی چیزها فاصله دهید. در مدرسه اعصابم خرد می‌شد که در کلاس انگلیسی هر هفته مجبور بودیم تنها سه فصل را بخوانیم و نه بیشتر، اما دلیلی منطقی پشت این کار بود. هوروات می‌گوید هرچه خاطرات را بیشتر تکرار کنید، بیشتر تثبیت می‌شوند. اگر کتابی را پشت سر هم-بگوییم یک نفس- بخوانید، دارید تمام مدت داستان را در حافظه فعال۶ خود نگه می‌دارید. او می‌گوید: «در واقع هرگز دوباره به آن دسترسی نخواهید داشت».سانا می‌گوید اغلب وقتی می‌خوانیم، دچار نوعی «احساس فصاحت» کاذب می‌شویم. اطلاعات جریان دارند و وارد ذهن ما می‌شوند، آن‌ها را می‌فهمیم، به‌نظر می‌رسد این مجموعه اطلاعات به آرامی در یک کلاسور جمع می‌شوند تا در پوشه‌های مختلف ذهنمان جای بگیرند؛ «اما در حقیقت این اطلاعات تثبیت نمی‌شوند مگر اینکه خودتان تلاش کنید و تمرکز کنید و برخی راهبردها را به کار بگیرید که کمک کند آن‌ها را به یاد آورید».افراد وقتی مطالعه می‌کنند یا چیزی را برای کار خود می‌خوانند احتمالاً همین کار را می‌کنند اما بعید است در اوقات فراغتشان از سریال دختران گیلمور۷ یادداشت بردارند تا بعد خود را امتحان کنند. سانا می‌گوید: «شاید ببینید و بشنوید اما احتمالاً توجه ندارید و گوش نمی‌دهید. به نظرم اغلب اوقات ما این‌گونه هستیم».البته تمام خاطرات سرگردان هم فراموش نمی‌شوند. بعضی از آن‌ها شاید مخفی باشند، دور از دسترس، تا اینکه سرنخی آن‌ها را تحریک کند و بازیابی شوند-شاید با بخش «آنچه گذشت دختران گیلمور» یا مکالمه‌ای دربارۀ یک کتاب با دوستی که او هم آن را خوانده. سانا می‌گوید: «اساساً حافظه سراسر ارتباطات است».شاید این توضیح خوبی باشد برای اینکه چرا پُل و دیگران فضای خواندن کتاب را به یاد می‌آورند اما محتوای آن را خیر. پُل یک «کتاب کتاب‌ها» را از دوران دبیرستان خود نگه داشته است -نوعی حافظۀ جانبی- که در آن اسم تمام کتاب‌هایی را که می‌خواند می‌نویسد. «کتاب کتاب‌ها دسترسی سریع فراهم می‌کند تا بدانم در هر لحظه از زندگی‌ام در چه شرایط روان‌شناختی یا کدام مکان جغرافیایی بوده‌ام». پُل این مطلب را در زندگی‌ام با کتاب کتاب‌ها۸ توضیح می‌دهد، کتابی که دربارۀ کتاب کتاب‌هایش نوشته است. «هر مدخل خاطره‌ای را از غیب حاضر می‌کند که در غیر این صورت از دست می‌رفت یا با گذشت زمان محو می‌شد».یان کروچ در مطلبی برای نیویورکر با عنوان «نفرین خواندن و فراموش کردن»۹ می‌نویسد «خواندن وجوه بسیار دارد که شاید یکی از آن‌ها ترکیب توصیف‌ناپذیر و ذاتاً ناپایدار فکر و احساس و دستکاری‌های حسی‌ای باشد که در لحظه اتفاق می‌افتد و بعد محو می‌شود. پس چه مقدار از خواندن صرفاً نوعی خودشیفتگی است -نشانه‌ای از اینکه شما که بودید و در زمان مواجهۀ با یک متن به چه می‌اندیشیدید؟»به‌نظر من، خودشیفتگی نیست که فصل‌های زندگی را با هنری که آن‌ها را ایجاد کرده به یاد آورید- بهارِ رمان‌های عاشقانه، زمستانِ داستان‌های جنایی. اما این واقعیت هم مطرح است که اگر فرهنگ را با این امید مصرف کنید که کتابخانه‌ای ذهنی بسازید تا هر زمان به آن رجوع کنید، احتمالاً راه به جایی نمی‌برید.کتاب‌ها، فیلم‌ها، برنامه‌ها و ترانه‌ها فایل‌هایی نیستند که در مغزمان آپلود کنیم، بلکه بخشی از تابلوفرش زندگی هستند که در کنار چیزهای دیگر بافته شده‌اند. از دور شاید دیدن یک رشته نخ دشوار باشد اما آن نخ به هر حال سر جای خودش نشسته.هوروات می‌گوید: «خنده‌دار است که فکر کنیم خاطرات کاملاً پاک می‌شوند، آن‌ها وارد ذهن شما می‌شوند و به‌همین‌خاطر است که الان یک حافظه دارید. اما در واقع مجموع آن‌ها با هم یک چیز را می‌سازد و آن همه چیز ماست».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جولی بک نوشته است و در تاریخ ۲۶ ژانویۀ ۲۰۱۸ با عنوان «Why We Forget Most of the Books We Read» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ شهریور ۱۳۹۸ با عنوان «چرا بیشتر کتاب‌هایی که می‌خوانیم را فراموش می‌کنیم؟» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• جولی بک (Julie Beck) از دبیران ارشد آتلانتیک است و دربارۀ خانواده و آموزش برای این نشریه می‌نویسد.[۱] forgetting curve[۲] Recall memory[۳] Recognition memory[۴] externalized memory[۵] ‌Binge-reading disorder[۶] Working memory[۷] Gilmore Girls[۸] My Life With Bob[۹] The Curse of Reading and Forgetting ]]> جولی بک ادبيات‌وهنر Sat, 24 Aug 2019 05:08:22 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9499/ تونی موریسون: از آبی‌ترین چشم تا دهانی پر از خون http://tarjomaan.com/neveshtar/9487/ دُوایت گارنر، نیویورک تایمز — تونی موریسون در شاهکار خود، دلبند، نوشت که روزی روزگاری در آمریکا، یک روزنامه عکسی از چهرۀ یک سیاه‌پوست چاپ کرد. این عکس باعث شد عده‌ای از خوانندگان احساسی پیدا کنند که شانه به شانۀ وحشت می‌زد.هیچ دلیل خوشحال‌کننده یا شرافتمدانه‌ای پشتِ چاپ آن عکس نبود. حتی دلیلش آن نبود که آن سیاه‌پوست را به قتل رسانده بودند یا «مثله کرده بودند، یا چاقو زده بودند، یا سوزانده بودند، یا به زندان انداخته بودند، یا شلاق زده بودند، یا محکوم کرده بودند، یا کتک زده بودند، یا به او تجاوز کرده بودند، یا به او خیانت کرده بودند». چرا که این قبیل چیزها آنقدری ارزش نداشت که به خبر تبدیل شود. دلیل چاپ آن عکس این بود که صفحه بیشتر عجیب‌و‌غریب به نظر برسد.موریسون، در مسیر زندگی ادبیِ طولانی و خارق‌العادۀ خود، که شامل بردن جایزۀ نوبل ادبی سال ۱۹۹۳ نیز می‌شد، کوله‌باری از خبر دربارۀ زندگی سیاه‌پوستان در آمریکا (و همین‌طور دربارۀ زندگی خودش) را به گوش میلیون‌ها خواننده در سراسر جهان رساند. بسیاری از این خبرها، چیزهایی ناخوشایند و حساسیت‌برانگیز بودند دربارۀ پیامد‌هایی که نژادپرستی دارد. خبرهایی که جلوی روی ما مغاکی ژرف می‌کَندند و مزۀ دهانمان را تلخ ‌می‌کردند. حالا موریسون در ۸۸سالگی از دنیا رفته است.موریسون استعدادهای فوق‌العاده‌ای داشت، و مانند چند نویسندۀ هم‌دورۀ خودش، زبان را به قدرت اراده تبدیل کرد. نثر او ممکن است پخته و غنی باشد، یا کال و عامه‌پسند، سرخوش و راحت یا نامتعارف و مرموز، و همۀ این‌ها اغلب در یک صفحۀ واحد. او فولکلور، ضرباهنگ‌های انجیلی، رؤیاها، همسُرایی‌ها و جرعه‌های سوزناکی از وجدان تاریخی را از صافی خود می‌گذراند و در کار خود وارد می‌کرد. از میان یازده رمانی که نوشته است، در بهترین‌هایش –از جمله، آبی‌ترین چشم، سولا، و سرود سلیمان- مادۀ خام وجود را به آثار هنریِ عمیق تبدیل کرده است.نیاکان معنوی او فراوان بوده‌اند و سرآمد. در داستان‌های موریسون غمناکی و نرمیِ رالف الیسون را حس می‌کنید، گرما و معماگونگیِ طنزِ پیچیدۀ زورا نیل هارستون را، هوشِ انفجاریِ جیمز بالدوین را و افت‌و‌خیزهای رفت‌و‌برگشتیِ ویلیام فاکنر را. اما موریسون آهنگِ منحصربه‌فرد خودش را هم دارد. او یکی از بزرگترین غول‌های داستان‌نویسی در قرن بیستم بود.با نام کلوی آردلیا وافورد در شهر لورِین ایالت اوهایو به دنیا آمد. شهری که پدرش در آن جوشکاری می‌کرد و خودش وقتی داشت دو فرزندش را دست‌تنها بزرگ می‌کرد، همانجا اولین رمانش، آبی‌ترین چشم، را نوشت. هر روز ۴ بامداد بیدار می‌شد تا بنویسد.یک جا گفته است آبی‌ترین چشم را به این دلیل نوشته که دوست داشته است همچین رمان‌هایی بخواند. داستان این رمان در سال ۱۹۴۱ اتفاق می‌افتد و دربارۀ زندگیِ دختر آفریقایی‌آمریکایی جوانی به نام پکولا است. پکولا نژادپرستی را در خودش درونی کرده و فکر می‌کند به خاطر پوستِ تیره‌اش جذاب و دوست‌داشتنی نیست. همان‌طور که خود موریسون در مقدمۀ یکی از چاپ‌های بعدی آن نوشته است، آبی‌ترین چشم رمانی است که می‌خواهد نشان بدهد «مورد تنفر بودن چه جوری است. مورد تنفر بودن به خاطر چیزهایی که نه کنترلی روی آن‌ها داریم و نه می‌توانیم تغییرش بدهیم».آبی‌ترین چشم هم مثل بسیاری از رمان‌های بعدی او از چشم‌اندازهای مختلفی روایت می‌شود، و از جمله از چشمِ یک راویِ دانای کلِ سوم شخص. در سال ۱۹۹۳، موریسون در مصاحبه‌ای با الیسا شاپل در پاریس ریویو، از اهمیتِ وجود صداهای مختلف در داستان‌نویسی‌اش حرف می‌زند.می‌گوید: «مهم است که نگاهی کلیت‌ساز نداشته باشیم. در ادبیات آمریکایی، خیلی کلی‌سازی کرده‌ایم، انگار که فقط یک نگاه وجود دارد. ما توده‌ای ناشناس از آدم‌ها نیستیم که همیشه یک‌جور رفتار می‌کنند».در همان مصاحبه، موریسون دربارۀ سختی‌های برخی از رمان‌های بعدی‌اش حرف می‌زند که ساختارهایی غیرخطی و چندلایه دارند و با زبانی فوق‌العاده پرحرارت نوشته شده‌اند. دربارۀ آدم‌هایی که از او می‌پرسند چرا کتاب‌هایی نمی‌نویسد که همه بتوانند بفهمند، می‌گوید: «فکر نمی‌کنم منظورشان این باشد، منظورشان بیشتر این است که قرار نیست دربارۀ سفید‌پوست‌ها هم بنویسی؟» و اضافه می‌کند: «من قرار است اینجا در حاشیه بایستم و صبر کنم تا مرکز دنبال من بیاید».مرکز او را پیدا کرد. حتی پیش از اینکه اوپرا وینفری به قهرمانی مادام‌العمر تبدیل شود، موریسون به سطحِ نادری از موفقیت ادبی و تجاری دست پیدا کرده بود. سرود سلیمان به‌عنوان کتابِ اصلی باشگاه کتابِ ماه۱ در سال ۱۹۷۷ تبدیل شد. اولین رمان از نویسنده‌ای سیاهپوست که بعد از پسر بومی ریچارد راست در سال ۱۹۴۰، انتخاب شده بود.موریسون علاوه بر نوبل، جایزۀ پولیتزر را نیز برده است (برای دلبند)، همین‌طور جایزۀ ملی منتقدان کتاب (برای سرود سلیمان). در یکی از نظرسنجی‌های نیویورک‌ تایمز بوک ریویو در سال ۲۰۰۶ که بین ۱۲۴ نفر از نویسندگان، منتقدان و سردبیران برجسته انجام شد، دلبند عنوان «بهترین اثر داستانی آمریکایی در ۲۵سال گذشته» را به خود اختصاص داد.موریسون در مقام یک رمان‌نویس، می‌دانست که بعضی از زخم‌ها را دوباره باید باز کرد تا درمان شوند. او عفونت‌های چندش‌آورِ زیر پوست زندگی آمریکایی را بهتر از اکثر مردم می‌فهمید. علاوه‌براین، به‌شکلی زیرپوستی حرف آیریس مورداک را درک کرده بود که نایس بودن فرق دارد با خوب بودن.دریایی از طنز و شوخی زیرِ سطح کارهای موریسون موج می‌زند. (یک جا گفته است: «قهقهه یکی از راه‌های به دست گرفتن زمام امور است»). بااین‌حال، او اغلب دربارۀ تنهایی می‌نوشت. بسیاری از صحنه‌های بهترین رمان‌های او طنینی از انزوا در خود دارند. او در رمان جاز می‌نویسد: «گویی من به درد مبتلا شده‌ام، طعمش زیر زبانم مزه می‌کند».در اوج دلبند، صحنه‌ای است که در ادبیات پنجاه سال گذشتۀ آمریکا بی‌مانند است. برده‌ای فراری، وقتی می‌بیند قرار است گیر بیفتد، گلوی دختربچه‌اش را با اره دستی می‌برد، تا دوباره او را زیر یوغ بردگی نکشانند.موریسون نویسنده‌ای پرشور و تراز اول است، نه‌فقط وقتی دربارۀ نژاد می‌نویسد، بلکه در بسیاری از موضوعات. رمان بچه‌قیر دربارۀ رابطه‌ای عاشقانه میان آفریقایی‌آمریکایی‌هایی است از دنیاهایی جدا از هم: جادین فارغ‌التحصیل سوربن است و مدلِ لباس، اما سان فقیر و بیچاره. اما رمان دربارۀ دنیای طبیعی این‌طور نوشته‌هایی نیز دارد:زنبورهای ایل‌دی شوالیه نه نیش می‌زنند، نه عسل دارند. چاق و تنبل‌اند و به هیچ چیز علاقه‌ای ندارند. علی‌الخصوص هنگام ظهر. ظهر که می‌شود، طوطی‌ها می‌خوابند و مارهای زنگی زیر درخت‌ها می‌لولند تا جای خنک‌تری زیر خاک پیدا کنند. ظهر که می‌شود آبِ بارانِ صبحگاهی که روی ارکیده‌ها باقی‌مانده داغ می‌شود. بچه‌ها انگشتانشان را توی گل‌ها فرو می‌کنند و جیغ می‌زنند، انگار به آب جوش دست زده باشند.موریسون منتقدانی هم داشت، مخصوصاً وقتی به رمان‌های آخرش می‌رسیم. تردیدی نیست که نثر او گاهی به سمتِ تظاهر تغییر جهت می‌دهد. رمانِ بهشت او، به‌طور ویژه، به خاطر موعظه‌های معلم‌منشانه و از بالایش مثال‌زدنی است. موریسون در جایگاهی بود که می‌توانست رمانی نه‌چندان محشر بنویسد، بدون آنکه کسی احساس کند از بزرگی‌اش چیزی کم شده است.هدف این‌چنین مطلبی که ساعاتی پس از مرگ او نوشته می‌شود، تلنگرهایی است دربارۀ یک زندگی معنی‌دار، در فراز و نشیب افتخارات. اما وقتی می‌خواهیم دربارۀ موریسون چنین کاری انجام بدهیم، حس متفاوتی دارد. افتخارات حاشیۀ زندگی اویند. این نویسنده تخیل ما آمریکایی‌ها را طوری گسترش داده است که ما تازه در آغاز راه فهمیدنِ آن هستیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دُوایت گارنر نوشته است و در تاریخ ۶ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «Toni Morrison, a Writer of Many Gifts Who Bent Language to Her Will» در وب‌سایت ‌نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «تونی موریسون: از آبی‌ترین چشم تا دهانی پر از خون» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.•• دُوایت گارنر (Dwight Garner) منتقد کتاب در نیویورک تایمز است. او سال‌ها سردبیر نیویورک‌تایمز ریویو آو بوکس بوده است. نوشته‌های او در هارپرز، اسلیت و دیگر مطبوعات نیز به چاپ رسیده است.[۱] Book-of-the-Month Club ]]> دُوایت گارنر ادبيات‌وهنر Wed, 07 Aug 2019 10:38:05 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9487/ هر چیزی حکمتی دارد؟ سرطان‌گرفتن مادری جوان چطور؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9485/ بیل گیتس، گیتس نوتس — مدت‌ها از خود می‌پرسیدم «چرا؟» چرا آدم‌ها در چنبرۀ فقر گرفتار می‌مانند؟ چرا پشه‌ها مالاریا را گسترش می‌دهند؟ کنجکاوی و تلاش برای توضیح جهان پیرامون‌ بخشی از چیزی ا‌ست که زندگی را جالب می‌کند. همچنین برای دنیا هم خوب است؛ اکتشافات علمی به این دلیل روی داده‌اند که کسی مصرانه خواسته است تا معما‌یی را حل کند. البته سرشت بشر هم هست، اگر با پرسش‌های دنباله‌دار یک کودک پنج سالۀ کنجکاو دست‌و‌پنجه نرم کرده باشید می‌دانید چه می‌گویم.اما همان‌طور که کیت باولر در شرح‌حال شگفت‌انگیزش، هر اتفاقی دلیلی دارد و سایر دروغ‌هایی که عاشقشان بودم، نشان می‌دهد برخی از «چرا»ها را نمی‌شود با واقعیات عینی به‌شکلی قانع‌کننده پاسخ داد. باولر ۳۵ سال داشت و با عشق دوران دبیرستانش ازدواج کرده بود و پسر کوچکش را بزرگ می‌کرد که تشخیص دادند سرطان مرحلۀ چهار روده دارد. وقتی مریض شد نمی‌خواست بداند چه چیزی باعث شده است سلول‌های بدنش جهش یافته و خارج از کنترل تکثیر شوند. پرسش‌های عمیق‌تری داشت: چرا من؟ آیا این آزمونی برای شخصیت من است؟کتاب دربارۀ جست‌وجوی او برای یافتن پاسخ این سوال است؛ جوابی که هم‌راستا با اعتقادات عمیق مذهبی اوست. این استاد دانشگاه دوک دایوینیتی اسکول در کارولینای شمالی در خانواده‌ای منونایت۱ پرورش یافت و تاریخچه‌ای بر انجیل کامیابی۲ نوشت. باوری رایج میان برخی مسیحیان که خداوند مؤمنان را با ثروت و تندرستی پاداش می‌دهد. پیش از بیماری، باولر مؤمن به انجیل کامیابی نبود ولی آن را رد هم نمی‌کرد. می‌نویسد «انجیل کامیابی خودم را داشتم، علف هرزی شکوفا که کنار بقیه رشد کرده بود. باور داشتم خداوند راهی پیش پایم خواهد گذاشت» بعد تشخیص سرطان دادند، «دیگر به آن باور ندارم».با توجه به موضوع، تعجب نکردم که کتاب باولر در جاهایی غم‌بار می‌شد، اما انتظار نداشتم خنده‌دار هم باشد. گاهی هر دو در یک پاراگراف. در صحنه‌ای، باولر در‌می‌یابد احتمالی سه درصدی هست که سرطان او با درمانی تجربی بهبود یابد. چند هفته بعد از مطب پزشک با خبری خوب تماس می‌گیرند: او جزء آن سه درصد است. «شروع کردم جیغ‌کشیدن: سرطان من جادویی است! سرطان من جادویی است!» رو به همسرش می‌کند: «شاید شانسی داشته باشم. این حرف را به‌سختی و میان هق‌هق گریه گفتم... محکم بغلم کرد، صورتش را روی سرم گذاشت و بعد رهایم کرد تا ترانۀ «چشم ببر»۳ را بخوانم و توی هوا مشت بزنم. آخر اینجور آدمی هستم».پرسش‌های محوری این کتاب حقیقتاً در وجودم طنین انداختند. از طرفی خیلی نهیلیستی است که فکر کنیم هر نتیجه‌ای صرفاً اتفاقی ا‌ست. ناچارم باور کنم دنیا جای بهتری‌ است وقتی ما اخلاقی عمل می‌کنیم و فکر می‌کنم آدم‌هایی که کارهای خوب انجام می‌دهند، روی‌هم‌رفته سزاوار سرنوشتی هستند کمی بهتر از آن‌هایی که چنین نمی‌کنند.ولی وقتی چنین باوری را به سرحد خود برسانیم، به دیدگاهی علت و معلولی می‌رسیم که می‌تواند آزاردهنده شود. باولر برخی از حرف‌هایی را نقل می‌کند که افراد خوش‌نیت به او گفته‌اند ولی ناخواسته آزاردهنده بوده است، مثل: «این اتفاق یک آزمون است و تو را قوی‌تر خواهد کرد». من نیز دیده‌ام که این خط فکری چگونه اعضای خانوادۀ مرا هم متأثر کرده است. تمام چهار جد من اعضای متعهد یک فرقۀ مسیحی بودند که باور داشتند ناخوشی بدین سبب است که لابد کاری انجام داده‌ای که مستحق آن شده‌ای. وقتی یکی از پدربزرگ‌هایم بیماری سختی گرفت، تلاش می‌کرد بفهمد چه کار اشتباهی انجام داده است. چیزی به ذهنش نرسید، پس زنش را سرزنش کرد. و در حالی از دنیا رفت که فکر می‌کرد زنش با ارتکاب گناهی موجب بیماری او شده است.باولر پرسش «چرا» را به‌شکلی قانع‌کننده پاسخ می‌دهد: با انکار فرض پیشین. چنانکه از عنوان کتاب پیداست، او این ایده را رد می‌کند که برای هر اتفاقی علتی وجود دارد. البته او جایگزین نهیلیستی را نیز پس می‌زند. در یک مصاحبۀ تلویزیونی می‌گوید «اگر فقط یک چیز را می‌توانستم انتخاب کنم، این بود که آدم‌ها از هیاهو بر سر علل رنج دیگران دست بردارند و با عشق به آن‌ها کمک کنند». او حتی ضمیمه‌ای افزوده است شامل شش راهی که می‌توانید دوست یا عزیز بیمارتان را حمایت کنید. ارزش چند چوب الف را دارد تا بعداً راحت‌تر مطالبش را پیدا کنید.این کتاب به دسته‌ای از کتاب‌ها تعلق دارد که چند کتاب محشر دیگر را هم در خود جا داده است: کتاب‌هایی مانند آن هنگام که نفس هوا می‌شود۴ از پل کالانیتیو و مرگ با تشریفات پزشکی۵ از آتول گاواندی. باولر صریح و غیراحساساتی می‌نویسد. نمی‌گوید زندگی‌اش نامنصفانه بوده و او لیاقت بهتر از این‌ها را داشته است. صرفاً چیزی را می‌گوید که رخ داده.آخرش را لو نمی‌دهم جز اینکه باولر در مقام یک نویسنده صادق‌تر از این است که پاسخ‌های ساده و راه‌حل‌های جادویی ارائه کند. وقتی کتاب را تمام کردم رفتم در اینترنت ببینم چه می‌کند. خوشحال شدم وقتی دیدم هنوز وبلاگی به‌روز دارد دربارۀ ایمان و اخلاق و میرایی. الهام‌بخش است دیدن اینکه این زن اندیشمند با صداقت و طنازی با موضوعاتی چنین سهمگین مواجه شده است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Bowler, Kate. Everything Happens for a Reason: And Other Lies I've Loved. Random House, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را بیل گیتس نوشته است و در تاریخ ۲۱ مۀ ۲۰۱۸ با عنوان «Not everything happens for a reason» در وب‌سایت ‌گیتس نوتس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «هر چیزی حکمتی دارد؟ سرطان‌گرفتن مادری جوان چطور؟» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• بیل گیتس (Bill Gates) مؤسس و مدیرعامل سابق شرکت مایکروسافت است.[۱] Mennonite: [۲] Prosperity Gospel[۳] Eye of the Tiger: ترانۀ مشهور فیلم راکی [مترجم].[۴] When Breath Becomes Air[۵] Being Mortal: این کتاب توسط انتشارات ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است. ]]> بیل گیتس ادبيات‌وهنر Tue, 06 Aug 2019 04:58:28 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9485/ حتی در دوران پیروزی، خوابِ شکست‌هایمان را می‌بینیم http://tarjomaan.com/neveshtar/9483/ ریچارد روسو، لیترری‌هاب — اواخر دهۀ ۱۹۷۰، اندکی پس از آنکه تدریس را آغاز کردم، خوابی دیدم: داشتم به سمت کلاس می‌رفتم و، در انتهای راهرویی که گویی پایانی نداشت، با گروهی از دانشجویانم روبه‌رو شدم که از کلاس خارج می‌شدند. انگار می‌دانستم دانشجویان من هستند. وقتی رسیدم، یادداشتی روی در دیدم که می‌گفت کلاس من به ساختمانی دیگر منتقل شده است، بنابراین دوباره به راه افتادم. به آنجا که رسیدم، دوباره یادداشتی دیدم؛ بازهم باید به جایی دیگر می‌رفتم. همین اتفاق بارها و بارها می‌افتاد تا بالاخره، بی‌رمق، از خواب بیدار می‌شدم. معنای رؤیا سخت آشکار بود؛ من، به معنای واقعی کلمه، نمی‌توانستم به دانشجویانم برسم. ریشه‌‌اش هم روشن بود؛ اگرچه سخت تلاش می‌کردم تا مدرس خوبی باشم، اما می‌دانستم که چیزهای زیادی را باید فرابگیرم.با اینکه اکنون دهه‌ها از دورانی گذشته است که کارم تدریس بود، هنوز هم هر پاییز؛ اول ترم، همان رؤیا به سراغم می‌آید، گو اینکه، ظاهراً معنایش تغییر ظریفی کرده‌ است. آن رؤیا پیشتر زادۀ تردید در توانایی‌هایم بود، اکنون فقط رنگ‌ ‌و بویی پاییزی دارد؛ یعنی انگار غباری از پشیمانی و سودازدگی بر آن نشسته است. اگرچه تدریس را از دست دادم، اما راستش خلق‌و‌خویم هم به زندگی دانشگاهی نمی‌خورد و، زمانی که فرصتی مناسب دست داد، با خوشحالی رهایش کردم. حالا هم گهگاهی که زندگی نویسندگی مرا غرق در تنهایی و انزوا می‌کند، برای آنکه حالم بهتر شود، می‌نشینم و به تمامی جلسات دپارتمان زبان انگلیسی فکر می‌کنم که دیگر مجبور نبودم در آن‌ها شرکت کنم. اما این را هم می‌دانم که زمانی تدریس را رها کردم که مدرس بهتری شده بودم. شاید به همین دلیل است که رؤیایم اکنون حالتی اتهام‌آمیز به خود گرفته؛ انگار پُست نگهبانی را ترک کرده‌ باشم. اگر کمی بیشتر برای تدریس وقت می‌گذاشتم، شاید منفعتی به حال دانشجویانم داشت. من به آن‌ها خیانت کردم.رؤیای مکرر دیگری هم دارم؛ این‌ یکی خاص‌تر است و آزاردهنده‌تر. خواب خانه‌ای را در خیابان هِلوینگ در گلاورسویلِ شهر نیویورک می‌بینم که ۱۸ سال نخست زندگی‌ام را آنجا گذرانده‌ام. پدربزرگ و مادربزرگِ مادر‌ی‌ام در طبقۀ اول آپارتمان، و من و مادرم بالای سر آن‌ها، در طبقۀ دوم، زندگی می‌کردیم. پس از آنکه در سال ۱۹۶۷ شروع به تحصیل در دانشگاه آریزونا کردم، بسیاری تابستان‌ها به همان خانۀ خیابان هِلوینگ بازمی‌گشتم تا با مادربزرگ و پدربزرگم زندگی کنم و به همراه پدرم کار ساخت‌و‌ساز جاده انجام دهم. آن‌وقت‌ها پدربزرگ بیمار بود و بنابراین خرده‌کاری‌ها را من راست‌و‌ریس می‌کردم (نقاشی، رسیدگی به حیاط، جاانداختن و درآوردن پنجره‌های طوفان‌گیر). از طرف دیگر، مادرم هم در غرب زندگی می‌کرد و ناامیدانه زور می‌زد تا برای خودش زندگی‌ای بسازد، اما اندکی بعد به خانه بازگشت و در همان واحد طبقۀ بالا ساکن شد.پدربزرگم که از دنیا رفت، مادربزرگ با حقوق بخور و نمیر او زندگی‌اش را می‌چرخاند. مادر، جایی به عنوان کتابدار، استخدام شد و توانست برای مدتی اموراتش را بگذراند، اما در نهایت مجبور شد اسباب و اثاثیه‌اش را جمع کند و پیش مادربزرگم برود تا بتوانند طبقۀ بالا را اجاره بدهند و پشیزی دستشان را بگیرد. همان‌وقت‌ها بود که من هم ازدواج کردم و سر خانه و زندگی خودم رفتم، و بااینکه همچنان، هروقت می‌توانستم، به خانۀ خیابان هلوینگ سر می‌زدم، اما معمولاً آنقدری نبود که بتوانم کمکی کنم. به مرور زمان، خانه رو به ویرانی نهاد؛ سایه‌بان‌ها شکم دادند، رنگ‌ها طبله کردند؛ پوست پوست شدند و سقف هم به تعمیر اساسی نیاز داشت. وقتی آن دو دیگر نتوانستند از عهدۀ هزینه‌های بازسازی برآیند، آپارتمانی، نزدیک جایی که خودم زندگی می‌کردم، برای مادرم پیدا کردیم و مادربزرگم، که حالا در میانۀ هشتاد سالگی بود، خانه‌ای در همسایگی خاله‌ام گرفت. خانۀ خیابان هلوینگ به همان چندرغازی فروخته شد که در شهری کارخانه‌ای و روبه‌زوال که همه خانه‌هایش عین هم هستند، بابت خانه پرداخت می‌کنند.در خواب تکراری‌ام دربارۀ خیابان هلوینگ، همیشه به خانه سر می‌زنم، اما هیچوقت آنجا زندگی نمی‌کنم. پدربزرگم مرده، اما مادربزرگ‌ زنده است و آپارتمان زیرپله را، درست مانند آنچه در واقعیت بود، با مادرم قسمت کرده‌اند. با توجه به این بازۀ زمانی، می‌باید همسر و دخترهایم نیز با من می‌بودند، اما در خواب همیشه تنهایم. از همان آغاز رؤیا، اضطراب دارم و دقیقاً می‌دانم چه کارهایی باید در خانه انجام شود، می‌دانم قبلاً کجاها را تعمیر می‌کردم و این را هم می‌دانم که نگهداری از خانه حالا دیگر از توان مادر و مادربزرگ خارج است. بیرون باران بی‌امانی می‌بارد. برق قطع می‌شود و من، چراغ‌قوه به دست، به سوی جعبۀ فیوز عهد دقیانوس در اتاق زیرشیروانی می‌روم. در تاریکی از پله‌های پشتی بالا می‌خزم تا به طبقۀ دوم برسم، سپس پله‌هایی تنگ‌تر را بالا می‌روم و از اتاق زیر شیروانی سر در می‌آورم. چراغ‌قوه را که روشن می‌کنم، نورش به سرعت حفره‌ای را توی سقف نشان می‌دهد که آب، سیل‌آسا، از آن جاری است. جعبۀ مقوایی‌ فیوزهای یدک را برمی‌دارم، اما جعبۀ فیوز فلزیِ زیر لبۀ شیروانی را که باز می‌کنم، می‌بینم غرق آب است. حتی در خواب هم می‌دانم دست‌زدن به هرکدام از فیوزها همان و برق‌گرفتگی و مرگ همان، اما این را هم می‌دانم که چاره‌ای ندارم جز آنکه برق را وصل کنم. وقتی انگشتم نخستین فیوز را لمس می‌کند، از خواب می‌پرم و می‌بینم انگشتانم دارند از رعشۀ این برق‌گرفتگی خیالی می‌لرزند.اگرچه اسیر داستانی ترسناک هستم، اما، خیلی زود، این ترس‌ شکل و شمایل اندوهی عمیق را به خود می‌گیرد که با واقعیت ناهمخوان است. از زمانی که خانۀ خیابان هلوینگ را فروختیم، تا امروز دو مالک داشته است. یکی از مالک‌ها، بنا به گفتۀ خاله‌ام، پول هنگفتی صرف تعمیر آنجا کرد. خانه، احتمالاً، الان حال و روز بهتری نسبت به دوران پس از مرگ پدربزرگ دارد. اما خُب، هیچکدام از این‌ها اهمیتی ندارد. مهم این است که من، در خوابم، اجازه دادم خانۀ پدربزرگم، مأمن کودکی‌ام، تبدیل به ویرانه شود. او این خانه را وقتی خرید که والدین من داشتند از یکدیگر جدا می‌شدند و او می‌دانست من و مادرم به جایی برای زندگی نیاز داریم، و حالا من اینگونه لطفش را جبران کرده بودم. جایی که باید پناهگاه مادربزرگم در کهنسالی و خانۀ امید مادرم در زمان در به دری می‌بود، حالا، به لطف من، تبدیل شده بود به کمینگاه مرگ‌. حتی همخوان نبودن رؤیا با واقعیت هم تسلایی در پی ندارد.خانه، برای خودِ رؤیابینِ من، نمایانگر تعهد اخلاقی شکست خورده‌ای است، و تردید ندارم موضوع تنها خانواده‌ام نیست، بلکه همسایه‌ها را هم در بر می‌گیرد. خیابان هلوینگ مثلِ یک جزیرۀ‌ طبقه متوسط پایین بود که نخستین موج مهاجران، از بخش‌های گوناگون اروپا، بدانجا آمدند، فرهنگ امریکایی را پذیرفتند و آمریکایی‌ایتالیایی‌ها، آمریکایی‌ایرلندی‌ها و آمریکایی‌لهستانی‌ها را شکل دادند؛ همان کارگران کم‌درآمدی که دسته دسته برای جنگ در اروپا و اقیانوس آرام ثبت نام کرده بودند، و با این باور به خانه بازگشتند که، با پیروزی‌شان در نبردی که می‌باید در آن پیروز می‌شدند، آمریکا و همۀ آمریکایی‌ها دیگر روی دور پیشرفت می‌افتند. آن‌ها عمیقاً اعتقاد داشتند که اقبالشان بلند بوده است. اگرچه به خودم می‌گویم بیشتر عمر نویسندگی‌ام را صرف نوشتن دربارۀ همین مردم کرده‌ام، اما این‌طور هم می‌توان گفت که من، به محض آنکه موقیعتی دست داد، خیابان هلوینگ را کنار گذاشتم، درست مانند کاری که بعدها با دانشگاه کردم. نویسنده‌ای سختکوش شدم، جایزه بردم، ثروتمند شدم، خیالم راحت شد که خانواده‌ام در امنیت و ناز و نعمت باشند، اما خانۀ خیابان هلوینگ را نادیده گرفتم، و حالا سقفش دهان باز کرده و باران، شُرشُر، به درونش می‌بارد.آن‌هایی که دست به کارهایی هولناک می‌زنند، معمولاً تا آخر عمر آن کارها گریبان‌گیرشان می‌شوند، اما در مورد بقیۀ ما، به‌نظرم می‌رسد، احتمالاً کارهایی که انجام نداده‌ایم گریبانمان را می‌گیرند؛ وقت‌هایی که می‌باید گشاده‌دست می‌بودیم و نبودیم، وقت‌هایی که به بهانۀ پرمشغله بودن، خودمان را به آن راه زده‌ایم، یا مواقع دیگری که بی‌دریغ، خودخواه بوده‌ایم. حتی اگر خیلی خوب زندگی کرده باشیم، باز هم محکومیم به حدس و گمانه‌زنی در این‌باره که آیا خوب زیسته‌ایم؟دو سالِ گذشته را مشغول نوشتن رمان احتمال‌اش هست ...۱ بودم؛ که از بسیاری جهات مداقه‌ای است دربارۀ پشیمانی. در همان اثنا به این هم فکر می‌کردم که آیا نباید به مرز جنوبی۲ بروم و بر آلامِ زائدالوصفِ مردمی مرهم گذارم که چیزی بیش از آزادی و امنیت نمی‌خواهند؛ آزادی و امنیتی که ساکنان خیابان هلوینگ -از جمله پدربزرگ خودم؛ مردی که هیچگاه پُستش را ترک نکرد- حاضر بودند جانشان را برای تأمین آن فدا کنند. بخش منطقی و بیدار مغزم اطمینان می‌دهد که من نه‌تنها در مرز، بلکه اصولاً در این راه، فایده‌ای به حال کسی ندارم. اینکه دارم کاری را انجام می‌دهم که برایش به دنیا آمده‌ام کمی تسلایم می‌دهد. اما به‌نظر می‌رسد بخش ناخودآگاه و رها از منطقِ مغزم، سخت بر روایت دیگری تأکید دارد؛ روایتی که آشکارا انگیزه‌هایم را به پرسش می‌کشد و حتی بر شرافتم به دیدۀ تردید می‌نگرد. اگرچه ناخوشایند است، اما به گمانم باید دقیقاً همینگونه باشد؛ کجا نوشته است که وقتی این‌همه کار روی زمین مانده، مایی که زندگی روی خوش نشانمان داده است باید بنشینیم و بیاساییم؟پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ریچارد روسو نوشته است و در تاریخ ۱۸ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «Richard Russo: On the Moral Power of Regret» در وب‌سایت لیترری‌هاب منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «حتی در دوران پیروزی، خوابِ شکست‌هایمان را می‌بینیم» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• ریچارد روسو (Richard Russo) نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس آمریکایی است. رمان او به نام امپراطوری سقوط می‌کند (Empire Falls) برندۀ جایزۀ پولیتزر سال ۲۰۰۲ در شاخۀ داستان شد. بعدها شبکۀ اچ.بی.اُ سریالی بر اساس این رمان ساخت. یکی از داستان‌های کوتاه او به نام «اسب‌سوار» نیز در فهرست بهترین داستان‌های کوتاه سال ۲۰۰۷ قرار گرفته است.[۱] Chances Are[۲] مرز مکزیک [مترجم]. ]]> ریچارد روسو ادبيات‌وهنر Mon, 05 Aug 2019 04:48:40 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9483/ تقدیم به پدرم، که نسبتی با من نداشت http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9480/ ریچل کوک، گاردین — خودتان را در آیینه ورانداز کنید. چه می‌بینید؟ خیال می‌کنید چه کسی هستید؟ دخترک در تاریکی شب وقتی پدر و مادرش خواب بودند، دزدکی می‌رفت کنج راهرو و مدت‌ها به انعکاس تصویرش در آیینۀ دستشویی خیره می‌شد. دنی احساس می‌کرد تافتۀ جدابافته است؛ هرچند که آن زمان عقلش به این چیزها قد نمی‌داد و از بیان احساسش عاجز بود. شاید اگر به اندازۀ کافی به خودش زل می‌زد، چهره‌ای تازه از پس انعکاس چهره‌اش در آیینه بیرون می‌آمد: چهره‌ای واقعی‌تر که بازتابی شفاف از احساساتش نسبت به خود بود.هرچه بزرگ‌تر می‌شد، این بیگانه‌انگاری -که همیشه همراهش بود- بیشتر و بیشتر جان گرفت. آن‌طور که خودش می‌گوید، «اوضاع جوری بود که انگار خودِ حقیقی‌ام در آن سوی دیواری نامرئی گیر افتاده بود، جداشده و بازمانده از خودم»، اما هنوز دلیل آن را نمی‌دانست. در محلۀ کودکی‌هایش در نیوجرسی، دنی تنها کودک خانواده‌ای از یهودیان ارتدوکس بود. قلادۀ سگش را می‌گرفت و خیابان‌ها را به امید آن‌که همسایگانش او را به خانه‌شان دعوت کنند بالا و پایین می‌کرد. گاهی فکر می‌کند نکند دنبال دست‌و‌پا کردن خانوادۀ جدیدی برای خودش بوده است؟ آیا بقیۀ مردم هم او را آدم متفاوتی می‌دیدند؟ خب، آن‌ها قطعاً گول ظاهر او را خورده بودند. هرچه نباشد موهای بور داشت و چشمان آبی. روزی در اواخر دهۀ ۱۹۶۰، خانم کوشنر –مادربزرگ جراد کوشنر، داماد ترامپ- که از دوستان خانوادگی شاپیروها بود و دوران جنگ را در لهستان سپری کرده بود، دنی را گوشه‌ای کشید و در حالی‌که بازوانش را چسبیده بود به او گفت: «کوچولوی موطلایی، اگر توی گتوی ما بودی می‌توانستی از نازی‌ها برایمان نان و غذا جور کنی».شاپیرو چندین کتاب خاطرات پرفروش نوشته است، و این سهم او در بازار سهامِ بازکردن گره‌های پیچیدۀ زندگی در اجتماع بوده است. به قول خودش: «همیشه تلاشم بر این بوده تا از دل موضوعات بی‌سروته، معنایی بیرون بکشم. و به بی‌نظمی و آشفتگی سروسامان بدهم».اما در گذر سال‌ها (شاپیرو حالا در دهۀ پنجم زندگی است)، خودش نیز می‌پذیرد که همیشه رازی را در قلبش داشته است: چیزی که پیشتر چیزی از آن سر درنمی‌آورد. اما در ژوئن ۲۰۱۶، معما حل شد. شاپيرو تصادفاً دلیل ازخودبیگانگی و رنگ طلاییِ موهایش را فهمید. هرچند که همۀ چیزهای دیگری که خیال می‌کرد می‌داند، حالا دود شده بود و به هوا رفته بود.شاپیرو در کتاب خاطرات جدیدش، وراثت، می‌نویسد: «به سرم زده بود که واقعی نیستم. من ابله و دیرباور بودم. حساب هیچ‌چیز را نکرده بودم» خیال می‌کنی که هستی؟ این سؤالی بود که او هم پاسخش را می‌دانست و هم جوابی برایش نداشت.والدین شاپیرو در سال ۲۰۱۶ دیگر زنده نبودند: پدر دوست‌داشتنی‌اش که دنی شیفته‌اش بود؛ و مادر بدعنق و سخت‌گیرش که هرگز با او صمیمی نبود. در تابستان آن سال، شوهرش مایکل که دربارۀ اصل و نسب دنی کنجکاو شده بود، یک کیت آزمایش دی‌ان‌اِی را به مراکز تشخیصی فرستاد. این کیت‌ها امروزه از جمله محبوب‌ترین هدایای سال نو در آمریکا محسوب می‌شوند (پارسال ۱۲ میلیون کیت در آمریکا فروخته شده است؛ و جمعا ۲۶ میلیون نفر آزمایش دی‌ان‌اِی داده‌ و دی‌ان‌اِی خود را به یکی از چهار مرکز برجستۀ ذخیره‌سازی و بانک دی‌ان‌اِی اهدا کرده‌اند). چند هفته بعد، آن‌ها ایمیلی حاوی نتایج آزمایش دریافت کردند. دنی و همسرش مایکل از نتایج آزمایش متحیر شده بودند: پاسخ موسسۀ انسستری نشان می‌داد که تنها ۵۲ درصد از دی‌ان‌اِی شاپیرو به دودمان اشکنازی با اصالت اروپای شرقی برمی‌گردد و رگه‌هایی از نژادهای فرانسوی، ایرلندی، انگلیسی و آلمانی در مابقی آن دیده می‌شود. این نتیجه زن و شوهر را کاملاً دلواپس کرد تا آنکه تصمیم گرفتند که نتایج تست دی‌ان‌اِی دنی را با خواهر ناتنی‌اش، سوزی مقایسه کنند. در اینجا بود که مایکل فهمید که این دو زن در واقع هیچ ارتباط نسبی و خویشاوندی‌ای با هم ندارند.این اتفاق می‌توانست فقط دو معنا داشته باشد: یا سوزی دختر واقعی آقای شاپیرو نبود، یا آنکه خود دنی دختر این مرد نبود. دنی توی دلش می‌دانست که آقای شاپیرو پدر سوزی است. سوزی شبیه او بود، اما دنی به هیچ‌کدام از اعضای خانواده شباهت نداشت. اما چطور چنین چیزی امکان‌پذیر بود؟ پس تکلیف پدر عزیزدُردانه و دوست‌داشتنیِ او چه می‌شد؟ پس از این، همه چیز به سرعت پیش رفت. اطلاعات نسب‌شناسی انسستری نشان می‌داد که او یک عمو‌زاده دارد که البته شاپیرو او را نمی‌شناخت. طولی نکشید که مشخص شد مادرِ او دو برادرِ در قید حیات دارد، یکی از آن‌ها دانشجوی پزشکی در فیلادلفیا بود؛ شهری که شاپیرو به خاطرش می‌آورد، چون پدر و مادرش یک بار در گذشته برای درمان ناباروری به آنجا سفر کرده بودند ( مادر دنی تا وقتی زنده بود، فقط دو بار به این موضوع اشاره کرده بود و همیشه هم طوری حرف زده بود که ماجرا کش پیدا نکند). آیا ممکن بود مردی که دنی در کتابش او را بن‌ولدن نامیده، اهداکنندۀ اسپرم باشد و اسپرم او با پدر دنی مخلوط شده باشد؟ (کلینیک‌ها، که در آن دوران بی‌حساب و کتاب بودند، اغلب این کار را برای بهبود نتایج خود می‌کردند؛ بعد هم به بیماران از همه جا بی‌خبر گفته می‌شد که بروند خانه و خیالشان تخت باشد) بله، چنین اتفاقی بسیار محتمل بود. دنی آن مرد را در اینترنت پیدا کرد، ویدیویی از او نیز در وب‌سایتش دید، گویی داشت تصویر خودش را در آن مرد می‌دید: مردی با همان رنگ پوست و شکل چانه، و با همان چشم‌ها، صدا و حرکات دست.من و دنی از طریق اسکایپ با هم گپ زدیم؛ او در اتاق هتلش در نیویورک بود، یعنی آخرین مقصد سفرهایش به دور آمریکا برای معرفی این کتاب تازه. لبخند او را پس تصویر می‌بینم. اما درست همان وقت که دنی پی به حقیقت برد، احساس درد و تنهایی سرتاسر وجودش را فراگرفت. چرا والدین دنی رازی به این بزرگی را در سینۀ خود نگه داشتند تا رهسپار گور شدند؟اما دنی حالا می‌داند که واقعاً تنها نیست. او می‌گوید، «این دهمین کتاب من است. و من هرگز چیزی شبیه به این را تجربه نکرده‌ بودم. همه چیز در تور کتاب‌گردی‌ام طبق روال پیش رفت. همه‌چیز فوق‌العاده بود. حالا می‌توانستم تقریباً از همه چیز سر دربیاورم و آدم‌هایی مثل خودم را بشناسم. در هر دسته از مخاطبانم، تعداد قابل توجهی وجود دارند که سر از راز خانوادگی خودشان درآورده‌اند: فرزندخوانده‌هایی که روحشان از این موضوع خبردار نبوده؛ فرزندان حاصل از اسپرم‌های اهدایی که هرگز از این موضوع اطلاع نداشتند؛ پدر و مادرهایی که تصمیم گرفته‌ بودند تا حقیقت را برای فرزندشان فاش نکنند، اما حالا به این تشخیص رسیده بودند که مخفی کردن این راز دیگر فایده‌ای ندارد؛ و پیرمردهایی که بعید است خوانندۀ کتاب‌های من باشند، اما اسپرم خود را به‌طور ناشناس اهدا می‌کردند، و حالا فرزندان خونی‌شان سراغ‌شان آمده بودند یا گمان می‌کردند حالا فرصت خوبی دست داده که با فرزندان هم‌خونشان دیدار کنند».به گفتۀ شاپیرو، «امروزه در آمریکا روز به روز به تعداد کسانی که به حقیقت هویتی خود پی می‌برند افزوده می‌شود. کیت‌های تشخیص فراگیر شده‌ و بگویی‌نگویی به یک وسواس ملی تبدیل شده‌اند. به لحاظ آماری چیزی در حدود ۲ درصد از افرادی که آزمایش دی‌ان‌اِی می‌دهند پی به ان.پی.ای بودن خودشان می‌برند؛ که مقصود از این اصطلاح کسانی هستند که والدین واقعی‌شان، نه خانوادۀ فعلی‌شان، که کسان دیگری هستند. اگر فرض بگیریم که سال گذشته ۱۲ میلیون کیت در آمریکا به فروش رفته باشد، بنابراین حدود ۲۴۰.۰۰۰ نفر فهمیده‌اند که والدین فعلی‌شان، نسبتی با آن‌ها ندارند. و این آمار فقط شامل کسانی است که تن به آزمایش داده‌اند».شاپیرو می‌گوید «کتاب او» دربارۀ مسئله‌ای «فراگیر» حرف می‌زند که در کمال تعجب، نوشته‌ها و مستنداتی که دربارۀ آن داریم، بسیار ناچیز و کم‌شمارند؛ علی‌الخصوص دربارۀ تلقیح با اسپرم‌های اهدایی است. گرچه وراثت کتابی کاملاً شخصی است که تنها به نقل ماجرای خود شاپیرو می‌پردازد، اما پس از گذشت چند ماه از پایان نگارش کتاب، شاپیرو بیش از پیش متمرکز بر مساله‌ای شده است که به زعم خود، آن را اصول اخلاقی‌ای می‌داند که در زمینۀ تلقیح با اسپرم‌های اهدایی در طول سال‌های متمادی، نادیده انگاشته شده است.شاپیرو ادامه می‌دهد که «در دورۀ پدر و مادرم، قانونی در این زمینه وجود نداشت. من با افراد زیادی به گفت‌وگو نشسته‌ام که فهمیده‌اند فرزندان حاصل از اسپرم اهدایی هستند، این اتفاق همیشه می‌افتد. اما حالا هم اوضاع چندان بر وفق مراد نیست. البته اهداکنندگان بریتانیایی دیگر نمی‌توانند ناشناس بمانند (قوانین مرتبط در این کشور در سال ۲۰۰۵ تغییر کرد). اما در آمریکا و کانادا همچنان افراد می‌توانند به‌صورت ناشناس اسپرم‌های خود را اهدا کنند.«بسیاری از اهداکنندگان گزینۀ «ناشناس بماند» را علامت می‌زنند. این شیوه باید تغییر کند، تا حدی به خاطر عواقبی که برای فرزندان خونی‌ خواهد داشت -در کتاب من خواهید فهمید که پی بردن به اینکه فرزند آدم ناشناسی هستید چه احساسی دارد- و البته به این خاطر که ماه پشت ابر نخواهد ماند و حقیقت آشکار می‌شود. تلقی نادرستی در بین عموم دربارۀ آزمایش دی‌ان‌اِی وجود دارد. پدر (زیستی) من این آزمایش را نداده بود. اما برادرزاده‌اش تست دی‌ان‌اِی داده بود و من او را پیدا کردم. دورۀ ناشناس‌ماندن به سر رسیده است. در شرایطی که دنیا عوض شده و علم متحول شده است، آیا ضمانت ناشناس ماندن از سوی بانک‌های اسپرم به اهداکنندگان اعتباری دارد؟»شاپیرو در طول چند هفتۀ اخیر، با مراکز اخلاق زیستی در دانشگاه‌های استنفورد و هارواد گفت‌‌و‌گو کرده است. «موضوع پیچیده‌ای است. مسئولیت اخلاقی فردی که زمانی اسپرم خود را اهدا کرده است چیست؟ و مسئولیت اخلاقی کسی که متوجه می‌شود نسبتی خونی با آن اهداکننده دارد چیست؟ چندسال بعد مردم با خودشان خواهند گفت که، خدای من، چنین چیزی در مخیله‌ام نمی‌گنجد. علم ما را به سویی می‌کشد که چنین رمز و رازهایی در آن جایی ندارد. اما اکنون، ما در مسیر پرپیچ و خم رسیدن به این نقطه قرار داریم».بخت با شاپیرو یار بود. او پس از این شوک ابتدایی، تجربه‌ای خوشایند داشت. او میل داشت که پدر زیستی‌اش را ببیند، و پدرش نیز هرچند با تردید اما سرانجام این خواسته را پذیرفت. آن‌ها با هم خوب بودند و ارتباطشان -رفاقتی گرم- تابه‌حال ادامه یافته است. به گفتۀ شاپیرو، «او کار درستی کرد. او انسانی دوست‌داشتنی است و من تکه‌هایی از خودم را در او یافتم. اما قبل از این‌ها ماجراهای زیادی به گوشم رسیده بود، که تعدادی‌شان تعریفی نداشتند. درواقع، اگر پدر واقعی‌ام را پیدا می‌کردم، و آدم بدعنقی بود و سبک وسیاق متفاوتی از من داشت و زندگی‌اش با افکار من نمی‌ساخت، اوضاع فرق می‌کرد. اگر دلش نمی‌خواست که هرگز مرا ببیند. خیلی برایم سخت می‌شد». دیدار با بن به دنی کمک کرد که دست آخر خود را انسانی کامل احساس کند.این کشف سر آخر باعث نشد که احساس او نسبت به مردی که او را بزرگ کرده تغییر کند. «این حرف مردم که این مرد هنوز هم پدرت است، کفرم را درمی‌آورد. اما درستی این حرف را باور داشتم که می‌گفتند: هیچ‌کس به اندازۀ او دوستت نداشت. در ابتدا برایم سخت بود که این احساس را از خودم دور کنم که پدر و مادرم در حقم اجحاف کرده‌اند، اما پذیرفتم که آن‌ها مقصر نبوده‌اند و زمانه باعث شده بود که تن به این کار بدهند. حتماً این لاپوشانی برایشان آسان نبوده است». نازایی آن‌ها، و رازی که در دل داشتند، شکلی تازه به روابط آن‌ها داده بود. «پدرم قبل از ازدواج با مادرم و به خاطرِ متارکه با همسر قبلی‌اش، به‌طور حتم مردی سرخورده و غمگین بود و مادرم هم از اختلالاتِ شخصیتی رنج می‌برد. اما چه چیزی باعث شد که من را به کمک اسپرم‌های مرد دیگری به دنیا بیاورند و بعد ماجرا را پنهان کنند؟ این تصمیم فقط اوضاع را بدتر می‌کرد. حالا که به رفتار خشم‌آلود و تحقیرآمیز مادرم در قبالِ پدرم فکر می‌کنم، می‌فهمم که به این راحتی‌ها هم نبوده است».شاپیرو به پدرش که از نظر زیستی نسبتی با او نداشت، نزدیک‌تر بود تا با مادرش. زنی که همیشه توی گوش دخترش می‌خواند که به خاطر او است که به این دنیا آمده است. «اما فارغ از هرچیز، من او را حتی بیشتر از قبل دوست دارم. من بیشتر با او صحبت می‌کنم؛ و بیشتر از قبل او را در اطراف خودم احساس می‌کنم. حالا به این نتیجه رسیده‌ام که برای دوست داشتن و دلبسته بودن به کسی، همیشه لازم نیست که نسبت خونی با او داشته باشید. هرچه می‌گذرد باورم به این قوانین کمرنگ‌تر می‌شود. پدر و مادر من یک قصه سر هم کردند. آن‌ها دلواپس فکر و خیال مردم بودند، و نگران بودند که مبادا من با فهمیدن حقیقت ماجرا آن‌ها را آنچنان که باید دوست نداشته باشم، اگرچه من چنین چیزی را نمی‌توانم تصور کنم».این احساس به دیگر اعضای خانوادۀ او نیز تسری یافت. اولین بار که پس از فاش‌شدن حقیقت، عمه شرلیِ دوست‌داشتنی و عموزاده‌هایش را در کنارِ پدر خود دید، بیشتر از همیشه احساس نزدیکی با آن‌ها داشت. به قول خودش «حالا بین ما حقیقت حاکم شده بود. حقیقتی فاش و عمیقاً شفاف».اما تکلیف یهودی‌بودنش چه می‌شد؟ همۀ ما دربارۀ زندگی خودمان قصه می‌بافیم: قصه‌هایی که سینه به سینه به ما می‌رسند، یا خودمان سر همشان می‌کنیم، و با گذشت سال‌ها به آن شاخ و برگ می‌دهیم. قصه‌بافی در برخی جوامع جزئی ضروری از احساس هویت افراد به‌شمار می‌رود. شاپیرو در کتاب وراثت، تمام تصور و برداشت خود از یهودیت را توصیف می‌کند: تعدادی ادعیه و اذکار عبری که مدام در ذهنش می‌چرخیدند؛ و تصویر خویشاوندانش که روبه دیوارِ خانه‌ زاری و ندبه می‌کردند؛ و شاید بیش از هرچیز، شرم عجیب و غریبی که وقتی مردم اصرار می‌کردند که قیافه‌اش به یهودی‌ها نمی‌خورد احساس می‌کرد. او می‌گوید: «ارتباط من با یهودیت پیچیده‌تر از چیزی است که بتوانم به زبان بیاورم». «شاید اینکه کسی به شما بگوید که شباهتی با یهودی‌ها ندارید قند توی دلتان آب کند، اما این جمله من را ناراحت می‌کرد».آیا او اکنون در مورد این جنبه از هویت خود احساس متفاوتی دارد؟ آری، اما نه آن‌طور که انتظارش را دارید. «پس از آنکه کتابم را به اتمام رساندم، به ضیافت شام باشکوهی در نیویورک دعوت شدم که توسط یک سازمان یهودی ترتیب داده شده بود. و آنجا، من خودم را در آیینه‌ای در اتاق رقص هتل ورانداز کردم و همان زنی را در پس آن دیدم که دیگران در نگاه اول می‌بینند. مردم زبان ناخودآگاه پنهانی دارند. قوم و خویشم همیشه به چشم غریبه به من نگاه کرده بودند، اما حالا دلیلش را درک مي‌کنم، و این مایۀ آسودگی خاطرم است». کمی ترديد مي‌کند. «منظورم این است که من آزادم که به شیوۀ خودم یهودی باشم». ماجرای شاپیرو از آن ماجراهای با پایان خوش نیست؛ او آدمی نیست که مسائلش را لابه‌لای زرورق پنهان کند. اما حق با خاخامی بود که به دنی گفته بود کشف او به شعرهای الیزابت برت براوانینگ می‌ماند.او وراثت را به «پدرش» تقدیم کرده است. اینکه نمی‌گوید منظورش کدام پدر است، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد: کسانی که همواره پیوندهای خویشاوندی را از روابط دیگر پایاتر و قوی‌تر می‌دانند، باید کتاب او را بخوانند و آرام‌آرام سعۀ صدرشان را بیشتر کنند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Shapiro, Dani. Inheritance: A Memoir of Genealogy, Paternity, and Love. Knopf, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ریچل کوک نوشته است و در تاریخ ۹ ژوئن ۲۰۱۹ با عنوان «Dani Shapiro: Science will bring an end to these family secrets» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۲ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «تقدیم به پدرم، که نسبتی با من نداشت» و ترجمۀ مرتضی امیرعباسی منتشر کرده است.•• ریچل کوک (Rachel Cooke) نویسنده و روزنامه‌نگار بریتانیایی است. کوک به خاطر مصاحبه‌های مطبوعاتی مشهورش نامزد جایزۀ مطبوعات بریتانیا در شاخۀ «مصاحبه‌گرِ سال» در سال ۲۰۰۶ و نامزد جایزۀ پی.پی.اِی در شاخۀ «نویسندۀ سال» در سال ۲۰۱۰ شده است. تنها کتاب او کارِ درخشان او: ده زن پنجاه‌سالۀ خارق‌العاده (Her brilliant career: ten extraordinary women of the fifties) نام دارد. ]]> ریچل کوک ادبيات‌وهنر Sat, 03 Aug 2019 04:51:25 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9480/ وقتی فرزندمان را از دست می‌دهیم، زندگی دردناک‌تر از مرگ می‌شود http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9469/ الکس ویچل، نیویورک تایمز — تراژدی خدعه‌های بی‌شماری در آستین دارد. در تمام طول عمر از این تراژدی‌ها می‌ترسیم، و امید داریم که سر راهمان قرار نگیرد. پس چرا درباره‌اش بخوانیم؟ چرا درگیرش شویم؟چون مردم دنیا به دو دسته تقسیم می‌شوند. دستۀ اول هرگز تجربۀ یک مرگ تراژیک و نابهنگام را نداشته‌اند. دستۀ دوم داشته‌اند. و اگر جزو دستۀ دوم باشی، داغش تا ابد می‌ماند. غافلگیر شده‌ای؛ هیچ ریسمانی نبوده است که به آن چنگ بیاندازی. فقط پیامدهای ماجرا نصیبت شده است.در ماه می سال ۲۰۱۵، جیسون گرین و همسرش استیسی که ساکن بروکلین بودند، می‌خواستند استراحتی بکنند. جیسون دختر دوساله‌اش گرتا را پیش سوزان، مادر استیسی، بُرد تا آخر هفته را آنجا بماند. سوزان و گرتا عاشق هم بودند و این قرار هیجان‌زده‌شان می‌کرد. سوزان در آپروست‌ساید زندگی می‌کرد، نزدیک هتل اسپلاند که یک مجتمع اقامتی مجلّل برای سالمندان است، و در محوطه‌اش نیمکت گذاشته‌اند. یک روز صبح که سوزان و گرتا با هم می‌دویدند، روی یکی از این نیمکت‌ها نشستند. یک آجرِ لق‌شده از طبقۀ هشتم سقوط کرد، روی سر گرتا افتاد و بعد به پاهای مادربزرگش خورد. سوزان خوب شد. گرتا جانش را از دست داد.چقدر بعید! و انگار که آن تراژدیِ کمرشکنِ خانوادگی بس نباشد، ماجرا سوژۀ اخبار هم شد: مهندسی که برای بازرسی ساختمان استخدام شده بود گواهی داده بود که نِمای ساختمان امن است ولی ادارۀ تحقیق شهرداری فهمید که آن بازرس در حقیقت هرگز پا به آنجا نگذاشته بود.با وجود آن‌همه پوشش رسانه‌ای دربارۀ واقعه، اکثر کسانی که می‌شناختم آن را دنبال نکردند. شاید من به این دلیل خبرش را دنبال کردم که نزدیک اسپلاند (که اکنون تعطیل شده است) زندگی می‌کنم، و یک‌بار هم به فکر افتاده بودم که مادرم را آنجا بگذارم. ولی دلیل واقعی پی‌گیریِ اخبارِ ماجرا این بود که من هم داغی در سینه‌ام داشتم. وقتی که خواهر کوچکم، فیبی، چهل‌ساله بود، و دو پسر چهارساله و هشت‌ماهه داشت، پزشکان گفتند مبتلا به مرحلۀ چهارم سرطان سینه است. سرطان به ریه و کبد و استخوان‌ها و مغزش رسید و در سال ۲۰۱۲ مُرد. جزئیات قصه فرق دارند، ولی اثر ویرا‌نگرش یکی است. البته مرگ یک کودک واقعاً جهنمی است که همتا ندارد.جیسون گرین، وقتی که دخترش مُرد، ۳۳ ساله بود و دبیر مجلۀ موسیقی دیجیتال پیچ‌فورک. دربارۀ شغلش، روزنامه‌نگاری موسیقی، می‌گوید: «مسیر حرفه‌ای که انتخاب کرده‌ام عبث است. دورنمای پیشرفتم، جایی است بین یک گلف‌باز حرفه‌ای در شهری کوچک تا شعبده‌باز جشن‌های تولد».ولی وقتی در دوباره ستاره‌ها را دیدیم، از مرگ ناگهانی، روابط خانوادگی، ازدواج، معنویت و التیام می‌نویسد، سبُکی و چابکی قلمش آشکار می‌شود. همین‌که او توانسته است زبان روانش را در چنین دوره‌ای حفظ کند معجزه است و از عهدۀ هرکسی برنمی‌آید. روایتی که او از سوگ و پذیرش آفریده است، چنان خواندنی است که مخاطب را با خود می‌کِشد و اصلاً خودخواهانه نیست؛ حتی در آن فصل‌هایی که او و استیسی تلاش می‌کنند با رهاکردنِ روند معمولِ زندگی و رفتن به جاهایی مثل گردشگاه کریپالو سنتر در ماساچوست و تفرّج‌گاه گلدن ویلو در مکزیک، کمی آسوده باشند. من این ماجراجویی‌ها را یک‌جور هوسرانی بازماندگان می‌دانم، همین قطعه‌های متن بود که می‌بلعیدم تا (بالاخره!) دلیل اصلی مرگ‌های نابهنگام را کشف کنم، آن طلسم جادویی سوگ را، آن واسطۀ کاربلدی را که می‌تواند از همه‌چیز پرده بر دارد.وقتی روشن می‌شود که گرتا قرار است بمیرد، بیمارستان از گرین و استیسی می‌خواهد به اهدای عضو فکر کنند. آن‌ها اجازه‌اش را می‌دهند. استیسی به شوهرش می‌گوید: «لازم دارم که این اتفاق، معنایی داشته باشد. شاید با این کار، مرگش بیهوده نباشد».آن‌ها بالاخره به خانه برمی‌گردند: «هیچ‌یک از چیزهای اینجا از مرگ گرتا خبر ندارند... نه اسب کوچولوی قرمزش با آن لبخند احمقانه‌اش، نه سطل اسباب‌بازیِ زیر صندلیِ اتاق نشیمن... ما خبر را مثل آبله‌مرغان به تک‌تک اتاق‌ها می‌رسانیم».در مراسم دفن گرتا، استیسی بی‌مقدمه تصمیم می‌گیرد حرف بزند. گرین می‌نویسد: «صورتش رنگ‌پریده است، ولی چشمانش برق می‌زند. هرچه و هرکه در طول عمرش بوده است (دختر، خواهر، همکار، همسر، مادر) به چشمم می‌آید. در این لحظه بی‌اندازه زیبا شده است». استیسی دربارۀ رابطۀ محبت‌آمیز دخترش با مادرش حرف می‌زند: «هیچ‌چیز نمی‌خواست جز اینکه با مامان‌بزرگش، سوزی، وقت بگذراند. بهترین روزهایش این روزها بود. با این جمله حرفش را تمام می‌کند، چشم‌هایش پر از اشک شده‌اند و صدایش می‌لرزد. می‌نشیند. سنگینیِ این حرف‌ها بی‌رمقش کرده است».خود گرین هم بی‌رمق شده است، و خشمگین از اینکه باید مخمصۀ خانواده‌اش را دائماً توضیح بدهد. «گرتا قربانی یک حادثه شد... باید یاد بگیرم که این اطلاعات دردآور و نامقبول را بارها و بارها بگویم... من یادآور ناخوشایندترین پیغام تاریخ بشرم: کودکان (فرزندان شما و من) لزوماً زنده نمی‌مانند». در کریپالو، او و استیسی با زوج دیگری آشنا می‌شوند که کودک نوپایشان مُرده است. گرین می‌نویسد: «مَه غلیظی از شرم اجتماعی روی سر همۀ آدم‌های این جمع پرسه می‌زند، انگار که نسخۀ معکوس و شبح‌زده‌ای است از قرارهای ملاقات تازه‌پدرها یا محفل تازه‌مادرها. کودکانی که پدر و مادرشان را از دست بدهند یتیم‌اند؛ همسران سوگوار، بیوه‌اند. ولی به پدر یا مادری که بچه از دست داده است، چه می‌گویید؟ به نظرم، هزار نکتۀ باریک‌تر از مو در این حقیقت هست که زبانمان واژه‌ای برای این وضعیت ندارد. این وضعیت ناگفتنی است، و به تبع آن، ما هم قرار نیست وجود داشته باشیم».ولی وجود دارند چون اگر فقط یک چیز بی‌رحم‌تر از مرگ باشد، آن چیز زندگی است، به‌ویژه برای جوانان. یکی از دوستان نزدیک گرین، بعدها به او یادآوری کرد که پس از مُردن گرتا به او گفته بود: «می‌خواهیم دوستانی پیدا کنیم که بچه‌هایشان مُرده باشند». خود گرین می‌گوید: «یادم نمی‌آید چنین چیزی گفته باشم، ولی شنیدنشان پس از چند ماه مرا به فکر می‌اندازد: حتی آن هنگام، بخش کوچکی از وجودم داشت برنامه‌های درازمدت برای بقا می‌ریخت». روشن است که بقا مانع رنج نمی‌شود، رنج‌هایی مثل زدن اتهام‌های بی‌اساس اما دائمی به خویش. او پانزده ماه پس از مرگ گرتا به دخترش می‌گوید: «خیلی متأسفم دخترکم. اگر زیر فشار کم نیاورده بودیم، تو هنوز اینجا بودی».این زوج دوباره باردار می‌شوند. این‌بار پسری در راه دارند. وقتی برای سونوگرافی می‌روند، هریسون می‌نویسد: «حس عجیبی در رگ‌هایم جاری است. نمی‌شود رویش اسمی گذاشت: وحشت هست، ولی لذت هم هست. شاید مثل وقتی که اولین سری آنتی‌بیوتیک وارد بدن فرد مبتلا به بیماری عفونی می‌شود، یا یک خط کُد که سیستم خراب را دوباره آنلاین می‌کند».بنا به ضرورت، گرین عمدتاً سرش به کار خودش است. استیسی زن خوب و نجیبی است که قوی به نظر می‌رسد: قهرمانانه است که او همچنان به کارش یعنی مشاورۀ شیردهی مشغول است. ولی شخصیتی که می‌خواهم بیشتر بشناسم، سوزان است. گرین در توضیح اتفاقات پس از حادثه می‌نویسد: «سوزان پای تخت‌خواب گرتا نشسته است و آرام گریه می‌کند. چرا من جای تو نبودم؟ سؤالش را از کس خاصی نمی‌پرسد. نیم‌نگاهی به او می‌اندازم. دلش چنان شکسته است که دست کمی از خورشید ندارد: نمی‌توانم نگاهش کنم. هیچ‌کس جوابی به حرف‌هایش نمی‌دهد، ولی در ذهنم می‌گذرد که می‌شد این پاسخ را به او داد: نباید این اتفاق برای تو می‌افتاد. نباید برای گرتا می‌افتاد. نباید برای هیچ‌کس بیفتد».سرتاسر کتاب، گرین هرازگاه ما را با اندوه سوزان آشنا می‌کند. ولی خوشبختانه، پس از تولد هریسون، سوزان به جایی نزدیک آن‌ها در بروکلین اثاث‌کشی می‌کند. گرین می‌گوید: ساختمان جدیدش «بزرگ و دلباز است، یک ساختمان کاملاً معمولی، با یک مجموعۀ اداری بزرگ در طبقۀ سوم. هریسون دوست دارد روی نیمکت‌های آنجا بازی کند. دوست دارد عینک‌های مادربزرگش را کف زمین بیاندازد و بزند زیر خنده». بعد اضافه می‌کند: «ولی این دو تا تقریباً هیچ‌گاه بیرون نمی‌روند. سوزان هنوز تاب و توان ندارد که دست به چنین کاری بزند» حال او را شاید فقط بشود تصور کرد. گرین هم نمی‌خواهد داستان او را تعریف کند.با همۀ این‌ها، گرتا از پیش چشم گرین کنار نمی‌رود. پس از تولد هریسون، گرین به گرتا می‌گوید: «کنار هریسون بمان؛ باشد؟ چیزهای زیادی در زندگی‌اش هست که فقط تو می‌توانی یادش بدهی. او به تو نیاز دارد». بعد می‌رسد به خواهش ازلی و قول ابدی داغدیده‌ها: «و... لطفاً، کنار من بمان. من هم به تو نیاز دارم، و هرجا که می‌روم دنبال تو می‌گردم».اطلاعات کتاب‌شناختی:Greene, Jayson. Once More We Saw Stars: A Memoir. Knopf, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکس ویچل نوشته است و در تاریخ ۱۳ مۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Grieving the Death of a Child in Once More We Saw Stars» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «وقتی فرزندمان را از دست می‌دهیم، زندگی دردناک‌تر از مرگ می‌شود» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• الکس ویچل (Alex Witchel) ستون‌نویس نیویورک تایمز است. در کنار روزنامه‌نگاری سه کتاب نیز به انتشار رسانده است که آخرین آن‌ها همه‌چیز رفته‌ است: خاطراتی از زوال عقل مادرم (All Gone: A Memoir of My Mother's Dementia) نام دارد. ]]> الکس ویچل ادبيات‌وهنر Wed, 24 Jul 2019 04:41:12 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9469/ دو کتاب‌باز به هم دل بستند، اما زن رازی شرم‌آور داشت http://tarjomaan.com/neveshtar/9452/ کارلا ماری-رز دروس، نیویورک تایمز — طی شش سالِ پس از بیست سالگی، آدم دیگری شدم که خودم هم نمی‌شناختم. پیش از آن، همیشه اهل مطالعه بودم. بچه که بودم هفته‌ای چندبار به کتابخانه می‌رفتم و شب‌ها چندین ساعت بیدار می‌ماندم و زیر پتو با چراغ قوه کتاب می‌خواندم. آنقدر زیاد کتاب می‌گرفتم و سریع آن‌ها را پس می‌دادم که یک بار کتابدار با پرخاش گفت: «اگر نمی‌خوای بخونی، این همه کتاب را نبرخونه». کتاب‌ها را در دستش گذاشتم و گفتم: «همه را خوندم».در مقطع کارشناسی رشتهٔ زبان انگلیسی خواندم و بعد هم کارشناسی ارشد ادبیات گرفتم. اما خیلی زود، بعد از این که پایان‌نامهٔ سیمی‌شده‌ام کنار مدرک تحصیلی‌ام در قفسهٔ کتاب‌ها جا گرفت، دیگر کتاب نخواندم. به تدریج اتفاق افتاد، همان‌طور که کسی درمان می‌شود یا می‌میرد.وقتی در وب‌سایت اُ.کی.کوپید پروفایل خود را می‌ساختم (با نام مستعار: دوشیزه کتاب‌دوست۵۲۵۹۸)، بخش «کتاب‌های مورد علاقه» را پر کردم و سلیقه‌ام را در ادبیات نشان دادم: صد سال تنهایی، ضیافت متحرک۱، سپید دندان، همنام۲، جهان شناخته‌شده۳، خدای چیزهای کوچک۴، چطور جو را بشناسیم۵. اما هول برم داشت وقتی متوجه شدم بیش از دو سال از خواندن برخی عنوان‌ها و بیش از پنج سال از خواندن برخی دیگر می‌گذرد.با وجود افتخارات قبلی، کوشیدم شخصیت کتاب‌دوستم را حفظ کنم. به کلوپ‌های کتاب‌خوانی در سایت میت‌آپ پیوستم، البته هرگز در بحث‌ها شرکت نکردم. هرگز اجازه نده بروم کازو ایشیگورو را از کتابخانه امانت گرفتم، آخر همه داشتند آن را می‌خواندند؛ با یک هفته تأخیر نخوانده تحویلش دادم و جریمه هم شدم.هنوز هم کتاب‌خوانی را دوست داشتم. کتاب‌ها و کتاب‌فروشی‌ها در نظرم گرانقدر بودند. هربار یک کتاب‌فروشی پیدا می‌کردم، ساعت‌ها بین قفسه‌ها می‌گشتم، انگار به دوستان قدیمی برخورده بودم، جلدهایی را که خوانده بودم برمی‌داشتم و آن‌هایی را که نخوانده بودم می‌خریدم.وقتی دوست پدرم کتابی را از جول اوستین برای کریسمس به من هدیه داد، من هم در مقابل یک بخشش۶ تونی موریسون را به او هدیه دادم. یک مجموعه داستان‌های کوتاه داستایووسکی را هم خریدم. اما هیچ کدام را نخواندم.دیوید اولین دوستم در اُ.کی.کوپید بود -اولین قرار اینترنتی‌ام. قدبلند و خوشایند بود، هر چند دست‌وپا چلفتی. پشت سر هم از او سؤال پرسیدم تا راحت باشد و گفت‌وگویمان پیش برود و همچنین حواسش را پرت کنم (یک حقهٔ درون‌گرایانهٔ قدیمی).در پروفایلش گفته بود اهل مطالعه است، به همین خاطر از آخرین کتابی پرسیدم که خوانده است. چهره‌اش باز شد و انگشتانش به حرکت درآمدند. در همان چند هفتهٔ اول آشنایی متوجه شدم دیوید بسیار بیشتر از من کتاب می‌خواند، تقریباً یک یا دو کتاب در هفته. ظاهراً زوج مناسبی نبودیم: من، دختری ۱۵۵ سانتی و سیاه‌پوست با مادری کارائیبی و او، پسری ۱۸۴ سانتی اهل اوهایو. اما کم‌کم که با هم آشنا شدیم، ایمان مشترک و علاقهٔ دوسویه‌مان به کتاب‌ها فاصلهٔ میانمان را پر کرد.اولین‌باری که دیوید به خانه‌ام آمد، کتابخانه‌هایمان را با هم مقایسه کردیم. فقط چهار عنوان کتاب مشترک داشتیم که دو تا از آن‌ها مجموعه آثار سی. اس. لوئیس بودند. دیوید تاریخ و آثار غیرداستانی را دوست داشت و من به نویسندگان داستان با موضوعات رنگین‌پوست‌ها و مهاجران علاقه داشتم.چند ماه بعد، وقتی کم‌کم وارد گفت‌وگو دربارهٔ ازدواج شدیم، موضوع تلفیق کتابخانه‌هایمان را مطرح نکردم -نه به این خاطر که می‌ترسم روزی مجبور باشم آن‌ها را از هم جدا کنم بلکه به‌این‌خاطر که دوست داشتم داستان‌های خودم را داشته باشم و با دیگران به اشتراک بگذارم.در هفتمین دیدارمان به کتابخانهٔ مرکزی شهر رفتیم.دو خودکار و دسته‌ای کاغذ یادداشت چسبی از کیفش بیرون آورد و گفت: «من یک بازی دارم. بیا کتاب‌هایی را که خوانده‌ایم پیدا کنیم و برای خوانندهٔ بعدی آن‌ها یادداشت بگذاریم».بیش از یک ساعت بین ردیف‌ها چرخ زدیم. دست آخر، وسط کتاب‌های شعر روی زمین نشستیم و من برای او شعری از لیندا پاستان خواندم. گوش داد، سرش را به پایین خم کرد، چانه‌اش به سینه‌اش خورد و بعد پرسید: «این چیزی است که می‌پسندی؟»آن سال بهار که برای گشت‌وگذار رفته بودیم بیرون از شهر، گفتم: «اگر چیزی را به تو بگویم، می‌توانی درباره‌ام قضاوت نکنی؟»دیوید داشت فهرست کتاب‌هایی را تهیه می‌کرد که می‌خواست در تابستان بخواند، مکث کرد، نگاهی به من انداخت و ابروهایش را با تعجب بالا برد.- گفتم: «امسال من فقط یک کتاب خواندم. خواندن سه تای دیگر را هم شروع کردم اما تمام نشدند».گفت: «الان شش ماه از سال می‌گذره».- «بله».«یک کتاب؟»- «بله».«آخر تو کتاب دوست داری. کتاب‌فروشی‌ها را دوست داری. کتابخانه‌ها را دوست داری».- «حالا قرارهایمان به هم می‌خورد؟»«نه، اما خب. کتاب بخوان!»دردآور بود و خودم به خوبی از این دورویی در زندگی‌ام خبر داشتم. از ارزش کتاب‌فروشی‌ها در عصر فروشگاه‌های آنلاین دفاع می‌کردم و هر وقت می‌شد کتابی می‌خریدم اما به ندرت می‌شد که آن‌ها را بخوانم. آن‌ها را هر جایی در خانه‌ام می‌گذاشتم و طوری بود که انگار خانه‌ام کتاب پوشیده؛ درست مثل آدمی که لباس می‌پوشد. کتاب‌های مختلف روی صندلی‌ها برج درست کرده بودند و کنار دستهٔ کاناپه افتاده بودند.در زبان ژاپنی این پدیده واژه‌ای خاص دارد: تسوندوکو. خریداری کتاب‌هایی که هرگز خوانده نمی‌شوند.وسط طبقات قفسهٔ کتابم شکم داده است. نه فقط به این خاطر که جنس چوبش نامرغوب است، بلکه از این جهت که هر طبقه دو ردیف کتاب را در خود جای داده، ردیف بیرونی و ردیف داخلی.اگر دنبال کتاب‌های دوران دانشگاه باشم، خودم می‌دانم که باید در ردیف داخلی پیدایش کنم. اگر دنبال نسخه‌ای جدیدتر باشم، لبهٔ قفسه را نگاه می‌کنم. دور و بر قفسهٔ کتابم کپه‌کپه کتاب‌هایی با دسته‌بندی‌های مختلف روی هم تلنبار شده‌اند: کتاب‌هایی که خوانده‌ام. کتاب‌هایی که می‌خواهم بخوانم.کتاب‌هایی که خواندنشان را شروع کردم اما تمام نکردم چون دوستشان نداشتم. کتاب‌هایی که خواندنشان را شروع کردم و دوستشان داشتم اما چون محتوای جنسی یا خشونت‌آمیز داشتند ادامهٔ خواندن را شایسته ندانستم. در این دستهٔ آخر تنها دو کتاب از فیلیپ راث قرار گرفته است.آخرین باری که از یک کتابفروشی یک‌دلاری خرید کردم، پنج کتاب برای خودم و دو کتاب برای دیوید خریدم. دستور او که گفته بود «کتاب بخوان» مدام دور سرم می‌چرخید. یک روز عصر یکی از کتاب‌های با جلد سخت را که از آنجا خریده بودم برداشتم، عنوان شاعرانه‌اش جذبم کرده بود.طول کشید در جریان قصه قرار بگیرم. راوی بنا بود مردی باشد مسن اما بیشتر شبیه تصور زنی جوان از یک پیرمرد بود. هر بار که تحریک می‌شدم تسلیم شوم و کتاب را ببندم، یاد دیوید می‌افتادم. او به تازگی خواندن شوخی بی‌پایان۷ را آغاز کرده بود.دو فصل اول را هر طور بود پشت سر گذاشتم و در فصل سوم به یک راوی جدید برخوردم. تغییر زاویه دید را دوست داشتم. کتاب را با خودم سر کار بردم و وقت نهار مطالعه کردم. در مسیر پیاده‌روی تا خانه هم خواندن را ادامه دادم، گاهی سرم را بلند می‌کردم تا مطمئن شوم به کسی نمی‌خورم و کفپوش پیاده‌روی مقابلم ناهمواری ندارد.احساس غرور می‌کردم وقتی می‌دیدم بیشتر هم‌نسلانم که وقت راه رفتن در پیاده‌رو سرشان پایین بود، فقط داشتند صفحات اینستاگرام را بالا و پایین می‌کردند. اما من داشتم می‌خواندم. داشتم کتاب می‌خواندم.دیوید پیام داد: «حالت چطوره؟»پاسخ دادم: «خوب. کمی خسته‌ام. دیشب تا دیروقت بیدار بودم و کتاب می‌خواندم و کتابم تمام شد». سعی می‌کردم عادی جلوه کنم اما واقعاً به خودم افتخار می‌کردم. آخرین باری که شب تا صبح بیدار مانده بودم که کتاب بخوانم دوازده ساله بودم و مشغول خواندن زنان کوچک.رقابتی در کار نبود اما نوعی فشار بود. حس می‌کردم دیوید دارد من را هل می‌دهد تا هر چه بیشتر شبیه آدمی باشم که قبلاً بودم و شبیه آدمی که دوست داشتم باشم. هر گاه او بحث را عوض می‌کرد تا دربارهٔ کتاب غیرداستانی فعلی خود حرف بزند، دربارهٔ ظهور سیلیکون‌ولی یا فیلسوفان محیط زیست، من برای او از داستان می‌گفتم، از مردانی که در جعبه پنهان می‌شدند و کشورشان را ترک می‌کردند و بعد بیرون می‌آمدند و به پرنده تبدیل می‌شدند. به او یادآوری می‌کردم که گاهی تنها راه برای توضیح جهانی که در آن زندگی می‌کنیم این است که لباس داستان بر تنش بدوزیم.یک بار از دیوید پرسیدم، از چه چیزی در من خوشش می‌آید.مکثی کرد و بعد گفت: «تو بدبینی من را کم می‌کنی. با تو جهان را جایی پرجاذبه‌تر می‌یابم».یک سال و اندی از رفتنمان به کتابخانه می‌گذشت، دیوید پیشنهاد داد دوباره آنجا برویم. از کنار قفسه‌ها که رد می‌شدیم، پرسید بازی سال گذشته را یادم هست یا نه، همان که در کتاب‌های مورد علاقه‌مان یادداشت می‌گذاشتیم.گفتم: «بله، یادم هست».کتابی را از قفسه بیرون کشید، روی زمین زانو زد و آن را باز کرد. داخل کتاب، یادداشت او بود: «کارلا، تو همانی هستی که دنبالش بودم. با من ازدواج می‌کنی؟»نامهٔ خواستگاری‌اش بیش از یک سال بود که لای صفحات شاهزادهٔ شورشی۸ مانده بود.گفتم: «بله. با تو ازدواج می‌کنم».در میان سالن داستان یکدیگر را در آغوش کشیدیم، اطرافمان پر بود از داستان‌های دیگران و ما بنا بود داستان خود را آغاز کنیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کارلا ماری-رز دروس نوشته است و در تاریخ ۲۲ فوریه ۲۰۱۹ با عنوان «How Bibliophiles Flirt» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ تیر ۱۳۹۸ با عنوان «دو کتاب‌باز به هم دل بستند، اما زن رازی شرم‌آور داشت» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• کارلا ماری-رز دروس (Karla Marie-Rose Derus) نویسنده‌ای ساکن لس‌آنجلس است.[۱] A Moveable Feast[۲] The Namesake[۳] The Known World[۴] The God of Small Things[۵] How to Read the Air[۶] A Mercy[۷] Infinite Jest[۸] The Rebel Princess ]]> کارلا دروس ادبيات‌وهنر Mon, 08 Jul 2019 04:38:31 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9452/ رولف دوبلی: کمتر بخوانید ولی دوباره بخوانید http://tarjomaan.com/neveshtar/9440/ رولف دوبلی — ما به درستی کتاب نمی‌خوانیم و کتاب‌خوانی را به نحو گزیده و با دقت کافی به انجام نمی‌رسانیم. باید کتاب‌ها را به گونهٔ متفاوت بخوانیم و برای این کار، چارچوب راهنما و پیشروی خود را به شما پیشنهاد می‌کنم. بگذارید با یک مثال ساده مسئله را توضیح دهم. هر بلیت قطار چند سفره در سوئیس شش بخش جداگانه دارد. پیش از آغاز سفر، شما کارت خود را در یک دستگاه نارنجی‌رنگ قرار می‌دهید که تاریخ و زمان سفر را روی آن درج می‌کند و بخش کوچکی از گوشه سمت چپ کارت را برمی‌دارد. زمانی که هر شش بخش کارت مورد استفاده قرار گیرد، اعتبار بلیت به پایان رسیده و بلیت بی‌ارزش به شمار می‌رود. به همین ترتیب، برای خواندن کتاب‌ها نیز بلیتی را با پنجاه بخش متفاوت در نظر بگیرد. درست به شیوه بلیت‌های قطار، در اینجا نیز پیش از هر بار خواندن کتاب، باید یکی از این بخش‌ها را ثبت کنید؛ اما بر خلاف بلیت چند سفری، این تنها بلیت شما خواهد بود و نمی‌توانید در صورت تمایل یکی دیگر تهیه کنید. زمانی که اعتبار این بلیت به اتمام رسد، شما قادر به باز کردن هیچ کتاب دیگری نخواهید بود و با وجود اینکه در سیستم حمل نقل، امکان فرار از باجه ثبت بلیت وجود دارد، در اینجا هیچ تقلبی ممکن نیست. شاید بپرسید که تنها پنجاه کتاب برای تمام عمر؟ این موضوع احتمالاً برای بسیاری افراد اهمیت چندانی ندارد، اما برای شما که در حال خواندن این مقاله هستید، چشم‌انداز وحشتناکی است. چطور ممکن است حتی فردی نیمه متمدن زندگی خود را با این تعداد محدود کتاب به سر برد؟ کتابخانه خصوصی من شامل سه هزار کتاب است که تقریباً یک سوم آن‌ها خوانده شده‌اند، یک سوم از آن‌ها نیمه‌خوانده مانده‌اند و یک سوم دیگر نیز اساس دست‌نخورده هستند. کتاب‌های جدیدی نیز هر سال به طور مرتب به این تعداد اضافه می‌شوند، آن‌ها را دسته‌بندی می‌کنم و خود را از شر برخی خلاص می‌سازم. کتابخانه من در مقایسه با فردی چون اومبرتو اکو با کتابخانه‌ای به بزرگی سی هزار کتاب، نمونه‌ای پیش‌پاافتاده محسوب می‌شود. بااین‌حال و علی‌رغم تعداد محدود کتاب‌ها، محتوای آن‌ها صرفاً به صورتی مبهم به یادم مانده است. در واقع وقتی به جلد آن‌ها نگاه می‌کنم، نوشته‌های هر کتاب به صورت ابری گذرا و آشفته از ذهنم می‌گذرد که با احساسات مبهمی آمیخته‌اند. گاه صحنه‌ای از کتابی در نظرم مجسم می‌شود و گاهی نیز جمله‌ای همچون قایقی پارویی و روان در مه، به آرامی می‌آید و ناپدید می‌شود. به ندرت می‌توانم یک کتاب را به اختصار جمع‌بندی کنم. برخی از کتاب‌ها در قفسه هستند که نمی‌توانم با اطمینان بگویم که آیا تا به حال آن‌ها را خوانده‌ام یا نه. این کتاب‌ها را باید باز کنم و صفحات علامت‌گذاری‌شده و یادداشت‌های پراکنده در حاشیه کتاب را جستجو کنم. در چنین لحظاتی نمی‌دانم حافظهٔ ضعیف من خجالت‌آورتر است یا کتاب‌هایی که آشکارا تأثیر اندکی بر من نهاده‌اند. البته زمانی که از رویارویی بسیاری از دوستانم با تجربه‌ای مشابه آگاهی یافتم تا حدودی احساس آسودگی کردم. این وضعیت نه تنها در خصوص کتاب‌ها، بلکه درباره مقالات، گزارش‌ها، پژوهش‌ها و متون ادبی نیز صدق می‌کند که زمانی با لذت خوانده شده‌اند، اما اغلب آن‌ها به نحو شرم‌آوری به سختی به یاد آورده می‌شوند. حال پرسش اینجا است که اگر محتوای کتاب‌ها تا بدین حد کم به خاطر می‌مانند، اساساً اهمیت مطالعه در چیست؟ تردیدی نیست که مطالعه لذتی زودگذر را به دنبال خواهد داشت؛ اما این لذت زودگذر را می‌توان از خوردن یک شیرینی لذیذ هم به دست آورد، بی‌آنکه از آن انتظار داشته باشیم تا شخصیت ما را شکل دهد. به راستی چرا اثر کتاب‌ها مدت کوتاهی با ما می‌ماند؟ دلیل این امر را باید در نادرستی شیوه خواندن کتاب جستجو کرد. کتاب‌خوانی ما به حد کافی گزیده و دقیق نیست. ما به خود اجازه می‌دهیم که مانند سگی آموزش‌ندیده در میان متون مختلف سرگردان شویم و به جای آموزش شیوۀ یافتن شکار ارزشمند و کمیاب، آزادانه به هر سو گردش کنیم. در واقع مهم‌ترین و ارزشمندترین منبع خود را برای چیزهایی که سزاوار آن نیستند، به هدر می‌دهیم. امروز من به گونه‌ای سراسر متفاوت با سالیان پیش کتاب می‌خوانم. بی تردید میزان کتاب خواندنم با گذشته یکسان است، اما اینک کتاب‌های کمتر و بهتری را می‌خوانم و هر یک را نیز دو بار مطالعه می‌کنم. در واقع به شدت گزیده‌خوان شده‌ام و تنها با کمتر از ده دقیقه، درباره خواندن یا نخواندن هر کتاب تصمیم می‌گیرم. تصور بلیت چند سفری در این سخت‌گیری مرا یاری می‌کند. از خود می‌پرسم آیا کتابی که من در دست دارم ارزش قربانی کردن یکی از بخش‌های بلیت را دارد؟ پاسخ در موارد اندکی مثبت است. کتاب‌هایی که خوانده می‌شوند هم بر اساس اصول معین‌شده، بلافاصله مورد بازخوانی قرار می‌گیرند. به راستی چرا نباید هر کتاب را دو بار خواند؟ در موسیقی ما هر قطعه را بارها و بارها گوش می‌دهیم. نوازندگان نیز به خوبی می‌دانند که نواختن استادانه یک قطعه تنها پس از بازخوانی چندباره آن و تمرکز کامل میسر می‌گردد، آن هم پیش از اینکه نوازنده با عجله در پی قطعهٔ دیگری باشد. چرا نباید با کتاب‌ها نیز همین گونه رفتار کرد؟ تأثیر دومین مطالعهٔ کتاب، صرفاً دو برابر نخستین بار نیست، بلکه بسیار بیشتر است. من بر اساس تجربه شخصی، آن را بیش از ده بار بیشتر از اولین خوانش کتاب مؤثر می‌دانم. به این صورت که اگر بعد از خواندن اول ۳ درصد از کتاب را به یاد می‌آورم، پس از دومین نوبت، میزان یادآوری به ۳۰ درصد می‌رسد. این نکته مرا بارها و بارها متعجب ساخته است که وقتی به آرامی و با تمرکز مطالعه می‌کنیم تا چه حد دومین مطالعه را خوانشی جدید می‌یابیم و درکی عمیق‌تر از نتایج چنین خواندنی به دست می‌آوریم. هنگامی که داستایفسکی در ۱۸۶۷ به تابلو «جسمِ درگذشته مسیح در آرامگاه» در شهر بال نگاه کرد، چنان مسحور نقاشی شد که همسرش به ناچار پس از نیم ساعت او را از مقابل تصویر کنار کشید. جالب آنکه او دو سال بعد از این زمان همچنان می‌توانست نقاشی را در رمان خود به تفصیل شرح دهد. آیا عکسی فوری با یک گوشی آیفون قادر است چنین تأثیری داشته باشد؟ احتمالاً پاسخ منفی است، زیرا نویسنده بزرگ باید خود را در نقاشی غرق کند تا بتواند در آینده به نحوی سازنده از آن در آثار خویش بهره گیرد. واژه کلیدی در اینجا غوطه‌وری است که درست در نقطه مقابل موج‌سواری قرار می‌گیرد. اجازه دهید بحث را با اشاره به چهار نکته به پایان برم. نخست در باب اثربخشی که تا حدود زیادی امری فنی به نظر می‌رسد. آیا داوری کتاب‌ها کاری درست است؟ پاسخ مثبت است. این نوع مطالعه بر سودمندی و برخورد غیر احساساتی متمرکز است. اجازه دهید احساسات را برای فعالیت‌های دیگر نگاه داریم. فکر می‌کنم اگر کتاب، به دلیل فقر محتوا یا خواندن نادرست، اثری در مغز باقی نگذارد، زمان را هدر داده‌ایم. در واقع به لحاظ کیفی، کتاب با خوردن شیرینی لذیذ، پرواز بر فراز آلپ یا لذت رابطه جنسی تفاوتی بنیادین دارد. دوم آنکه کتب جنایی، پلیسی و معمایی از این قاعده مستثنا هستند؛ زیرا معمولاً کسی نمی‌تواند برای بار دوم آن‌ها را بخواند. به راستی چگونه می‌توان قاتلی شناخته‌شده را بار دیگر ملاقات کرد. سوم آنکه باید برای خود تصمیم بگیرید که چه تعداد جایگاه کتاب در بلیت کتاب‌خوانی در اختیارتان قرار دارد. من برای ۱۰ سال آینده خود را به ۱۰۰ کتاب محدود کرده‌ام که به طور متوسط سالانه ده کتاب را شامل می‌شود. این تعداد برای نویسنده‌ای چون من به نحو جنایت‌کارانه‌ای اندک است. اما همانطور که گفتم، من کتاب‌های عالی را دو و گاهی سه بار، با لذت فراوان و اثربخشی ده برابری می‌خوانم. و در نهایت، اگر هنوز جوان هستید، باید در یک سوم اول از دوران فعال کتاب‌خوانی خود، بی‌توجه به کیفیت، هر مقدار کتاب ممکن را، اعم از رمان، داستان‌های کوتاه، شعر و کتب غیر داستانی، ببلعید. خودتان را با خواندن سرگرم کنید. رمز این توصیه در نوعی بهینه‌سازی ریاضی به نام «مسئله منشی» نهفته است. این مسئله در صورت‌بندی کلاسیک آن، درباره استخدام بهترین منشی از میان داوطلبان متعدد است. در راه‌حل پیشنهادی، باید از طریق گفتگو با ۳۷ درصد اول داوطلبان، تصویری کلی از توزیع کیفی آن‌ها به دست آورید و سپس همه این افراد را رد کنید. می‌توانید توضیحات بیشتر را در سایت ویکی‌پدیا مطالعه کنید. بر این اساس، با خواندن گسترده کتاب‌ها (به معنای آماری کلمه) و آزمودن آن‌ها در یک سوم نخست از دوران کتاب‌خوانی خود، تصویری از توزیع کیفی آثار به دست خواهید آورد و توان داوری شما تقویت می‌گردد. به این ترتیب در ادامه می‌توانید با شدت زیاد گُزیده بخوانید. پس از حدود سن چهل سالگی به بعد بلیت کتاب‌خوانی خود را تهیه کنید و پس از آن، به دقت به این اصول وفادار بمانید. چراکه به هر حال پس از رسیدن به چهل سالگی، زمان محدودتر از آن است که برای خواندن کتاب‌های ضعیف و کم‌مایه صرف شود. • نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را رولف دوبلی نوشته است و آن را در وب‌سایت شخصی‌اش با عنوان «read less but read it twice» منتشر کرده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ تیر ۱۳۹۸ با عنوان «رولف دوبلی: کمتر بخوانید ولی دوباره بخوانید» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است. •• رولف دوبلی (Rolf Dobelli) نویسنده‌ای سوئیسی است که با کتاب هنر شفاف اندیشیدن (The Art of Thinking Clearly) به شهرتی جهانی رسید. این کتاب در ایران با ترجمهٔ عادل فردوسی‌پور منتشر شده است. ]]> رولف دوبلی ادبيات‌وهنر Tue, 25 Jun 2019 04:52:55 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9440/ کاستیکا براداتان، راوی فیلسوفان شهید http://tarjomaan.com/news/9407/ ♦ جان‌دادن در راه ایده‌ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان ازجمله کتاب‌های براداتان است که انتشارات ترجمان علوم انسانی آن را به‌زودی با ترجمۀ محمد معماریان منتشر خواهد کرد. چند پرده از ایدۀ اصلی کتاب او را می‌توانید در مطالب پیش‌رو بخوانید. برای خواندن، بر روی تیتر مطالب کلیک کنید. • شکست مقدمۀ پیروزی نیست، مقدمۀ شکستی دیگر استدر برابر مرگ، این شکست نهایی و عظیم، بازی نمی‌کنید که پیروز شوید، بازی می‌کنید که یاد بگیرید چگونه ببازیدشنیدن این ضرب‌المثل قدیمی که «هر شکست مقدمۀ پیروزی است» ما را کسل می‌کند؛ یا باورش نمی‌کنیم یا اگر آن را درست بدانیم، فکر می‌کنیم برای نابغه‌هایی است که ناگهان نیروهایی ماورایی به کمکشان آمده. اما کسانی که این ضرب‌المثل را ساخته‌اند از بُن اشتباه می‌کردند. تاریخ انسان‌ها، از آدم ابوالبشر تا کنون، تاریخ شکست‌هایی یکی پس از دیگری است. هیچ وقت نبوده که این شکست‌ها انسان را تهدید نکنند، آن‌قدر که به آن عادت کرده‌ایم. اما می‌شود دیگر شکست نخوریم؟• وقتی واژه‌ها جواب نمی‌دهند، باید مُردفلسفه دغدغه‌ای عقلانی است، اما زمانی چهرۀ جسمانی خود را نشان می‌دهد که فیلسوف برای ایده‌اش جان بدهداگر از آریستوفان، طنزپرداز یونانی، می‌پرسیدید سقراط چگونه آدمی است، برایتان فردی را تصویر می‌کرد که چنان از مسائل واقعیِ انسان‌ها دور است که بر «ابرها» راه می‌رود. برای انسان‌های امروزی هم، واژۀ «فیلسوف» تداعی‌کنندۀ لفاظی‌های پرطمطراقی است که جز انتزاعیاتی پوچ چیزی به دیگران نمی‌دهد. واقعاً هم شاید این کلماتِ دهان‌پرکن کاری از پیش نبرند. اما فیلسوف نیز چندان از این ناکارآمدی بی‌خبر نیست، به همین خاطر جانش را کف دست می‌گیرد و به کوچه و بازار می‌آید.• آیا مرگ می‌تواند زندگی‌مان را از پوچی نجات دهد؟وقتی به مرگ فکر می‌کنیم، تیشه به ریشۀ چیزهایی می‌زنیم که قرار نیست معنابخشِ زندگی‌هایمان باشندمرگ واقعی‌ترین رخداد زندگی ماست: تجربۀ پایانی که مطمئن نیستیم بعد از آن چه بر سرمان می‌آید. این اتفاق ممکن است سرمنشأ پوچیِ وهم‌انگیزی باشد که سایه‌اش را بر کل عمر پهن می‌کند؛ اما شاید هم، سرچشمه‌ای شود برای هر معنای حقیقی‌ای که فرد تجربه می‌کند. این جدال فرساینده بر سر معنای زندگی، از دوران باستان، در قلب فلسفۀ غرب بوده است و کتابی تازه، دوباره آن را زنده کرده است.• فیلسوفان همیشه داستان گفته‌اند، اما از نوعی دیگرفلسفه‌ورزی انسان‌ها نه با استدلال عقلانی، بلکه با قطعه‌ای ادبی شروع می‌شوددر سنت دانشگاهیِ عصر ما، آنچه می‌خواهد فلسفه را از هر دانش دیگری جدا کند استدلال عقلانی است. اما وقتی به آثار بزرگ‌ترین فیلسوفان جهان سرک می‌کشیم، چیز دیگری فاش می‌شود: فلسفه از اساس به شعر و داستان آمیخته شده، تاحدی که گاه نمی‌توان فرق فیلسوف و شاعر را فهمید: «تمثیل غار» افلاطون قصه‌ای خیالی است، و داستان «ابراهیم نبی» جان کلامِ فلسفۀ کیرکگور محسوب می‌شود. از سوی دیگر، واقعاً چه کسی می‌گوید اشعار شاعرانی همچون دانته و گوته ربطی به فلسفه ندارند؟• آیا می‌شود تاریخ انسان خردمند را وارونه کرد؟تواضع راه است و حقیقت هدف. اولی زحمت است و دومی پاداشتاریخِ بشر دست‌کمی از کشتارگاه ندارد و این کشتارگاه محصول میل بی‌پایان ما به قدرت است. قدرت تنها زمین بازیِ ناپلئون و استالین‌ نیست، همانطور که محدود به جنگ و میدان‌های سیاست‌ورزی نیست. قدرت مثل آب است، در هر رخنه‌ای که بتواند، نفوذ می‌کند و ما را در بازیِ دو سر باخت خود گرفتار می‌کند. اما آیا راهی برای بیرون رفتن هست؟ شیوه‌ای از زندگی وجود دارد که ما را از شر قدرت رها کند؟• انسان چیست؟ انبوهی از دیوانگی، با اندکی عقلمی‌توانیم چیزهایی خارق‌العاده بسازیم، تنها برای آنکه از تخریبشان لذت ببریمخیال کنید صبح از خواب بیدار شده‌اید و ناگهان همه‌چیز به بهترین شکلِ ممکن خود تبدیل شده؛ در عصر طلایی به سر می‌برید و حالا دیگر وقت خوشگذرانی است. اما چند روز که می‌گذرد، کسی بی‌مقدمه فریاد می‌کشد: «خب، حالا که چی؟». اینجاست که همه با پیدانکردن یک جواب قانع‌کننده جا می‌خورند، لذت آن چند روزِ شیرین به تلخی بدل می‌شود، و پرسشی کور از درون آدم‌ها سر بر می‌آورد: «چرا نباید این آرمان‌شهرِ دوست‌داشتنی را ویران کنیم؟».• چیزهای زیادی هست که فلسفه می‌تواند از فیلم بیاموزددرست است که فیلم استدلال فلسفی نمی‌آورد، اما می‌تواند کاری کند که مسائل فلسفی را «حس» کنیمبرخی از فیلسوفان می‌گویند فلسفه میدانِ برهان‌آوری عقلی است، نه بازی با احساسات و هیجانات، و به همین دلیل نباید فیلم‌ها را وارد بحث‌های فلسفی کرد. اما واقعیت آن است که سردرگمی‌ها، شعف‌ها و غم‌ها بخشی جدانشدنی و پراهمیت از حیات انسانی‌اند، مسائلی که جایشان در بحث‌های فلسفی معمولاً خالی است. اینجاست که اتفاقاً یک فیلم می‌تواند به ما نشان دهد، به‌عنوان یک موجود بشری، قرارگرفتن در موقعیتی فلسفی چه حال و هوایی دارد.• بالا رفتن از دیوارِ ذهنآیا دیوارها برای امنیت ساخته شده‌اند یا برای احساس امنیت؟شاید دیوار برلین مدت‌ها پیش فروریخته باشد، اما بسیاری از مردم آلمان هنوز هم در میان خود احساس اختلاف و جدایی می‌کنند: درواقع، دیوار برلین هنوز در ذهن آن‌ها دست‌نخورده و سالم باقی مانده است. دیوارها در مقام سازه‌های معماری می‌توانند بسیار چشم‌نواز باشند، اما همین دیوارها می‌توانند در مقام چیزهایی که در ذهن ما سکنا گزیده‌اند و فرهنگ‌ها را شکل می‌دهند، حتی از سازه‌های معماری هم شگفت‌انگیزتر باشند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان ادبيات‌وهنر Fri, 24 May 2019 07:03:01 GMT http://tarjomaan.com/news/9407/