ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Wed, 22 Jan 2020 19:22:01 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 22 Jan 2020 19:22:01 GMT تاریخ‌وسیاست 60 آیا مدل‌های ریاضیاتی بالاخره می‌توانند موفق به پیش‌بینی تاریخ شوند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9622/ لورا اسپینی، گاردین — نشریۀ علمی نیچر در نخستین شمارۀ خود در سال ۲۰۱۰ پیشرفت خیره‌کننده‌ای برای دهۀ پیش رو پیش‌بینی کرد. این پیش‌بینی می‌گفت تا سال ۲۰۲۰ ابزارهای آزمایشی متصل به اینترنت جست‌وجوهای ما را مستقیماً با پایش سیگنال‌های مغزی‌مان استنباط خواهند کرد. در زمینۀ کشاورزی محصولاتی خواهیم داشت که زیست‌توده‌شان را در عرض سه‌ ساعت دوبرابر می‌کنند. بشر راه پایان‌دادن به وابستگی‌اش به سوخت‌های فسیلی را پیدا خواهد کرد.اما چند هفته بعد، نامه‌ای در همان نشریه سایۀ تردید بر این آیندۀ روشن افکند. این نامه هشدار می‌داد که همۀ این پیشرفت‌ها ممکن است با افزایش بی‌ثباتی سیاسی از مسیر خود منحرف شود، وضعیتی که انتظار می‌رفت در حوالی سال ۲۰۲۰ در آمریکا و اروپای غربی به اوج خود برسد. همچنین توضیح می‌داد که جوامع بشری دوره‌های پیش‌بینی‌پذیرِ رشد را طی می‌کنند که در این دوره‌ها، جمعیت افزایش می‌یابد و جامعه رونق می‌گیرد. سپس دوره‌های زوال را داریم که به همان اندازه پیش‌بینی‌پذیرند. این «چرخه‌های زمینی» دو سه قرن به طول می‌انجامند و با آشفتگی گسترده‌ای -از شورش‌های کارگری گرفته تا انقلاب- به اوج خود می‌رسند.در ادامۀ نامه آمده بود که در چند قرن اخیر شمار شاخص‌های اجتماعیِ نگران‌کننده -مانند نابرابری ثروت و بدهی دولت- در کشورهای غربی رو به افزایش گذاشته است، که حاکی از نزدیک شدن این جوامع به یک دورۀ آشوب است. نگارندۀ نامه در ادامه پیش‌بینی می‌کرد که این اغتشاشات در آمریکای ۲۰۲۰ به‌شدتِ جنگ داخلی آمریکا نخواهد بود، اما بدتر از خشونت‌های اواخر دهۀ ۱۹۶۰ و اوایل دهۀ ۷۰ خواهد بود. در آن سال‌ها، نرخ قتل به‌سرعت بالا رفت، تظاهرات در مخالفت با جنگ ویتنام و حمایت از حقوق مدنی شدت گرفت و در سراسر کشور هزاران بمب‌گذاری به‌دست تروریست‌های داخلی انجام شد. نویسندۀ این هشدارنامۀ صریح و ناگوار، نه تاریخدان، بلکه زیست‌شناس بود. پیتر تورچین در چند دهۀ نخست فعالیت‌های علمی‌اش از ریاضیات پیچیده‌ بهره برده بود تا نشان بدهد چگونه روابط شکار و شکارچی نوساناتی در جمعیت حیواناتِ حیات وحش پدید می‌آورد. او یافته‌هایش را در نشریه‌های نیچر و ساینس منتشر کرده و در حوزۀ خود اسم و رسمی کسب کرده بود، اما تا اواخر دهۀ ۱۹۹۰ به همۀ پرسش‌های بوم‌شناختی موردعلاقه‌اش پاسخ داد. در این برهه بود که فهمید به تاریخ علاقه‌مند شده است: آیا ظهور و افول جوامع بشری را نیز می‌شود با یک مشت متغیر و چند معادلۀ دیفرانسیل توضیح داد؟تورچین می‌خواست بداند که آیا تاریخ نیز، مانند علم فیزیک، از قوانین معینی پیروی می‌کند یا نه. او در سال ۲۰۰۳ کتابی با عنوان پویایی‌های تاریخی۱ منتشر کرد و در آن متوجه وجود چرخه‌های قرنی در فرانسه و روسیه از بدو شکل‌گیری‌شان تا پایان قرن هجدهم شد. همان سال رشتۀ دانشگاهی جدیدی را به‌نام کلیودینامیکس۲ بنیان نهاد که به دنبال کشف علت‌های پایۀ این الگوهای تاریخی و مدل‌سازی آن‌ها با استفاده از ریاضیات است، به‌همان روشی که می‌توان تغییرات اقلیمی کرۀ زمین را مدل‌سازی کرد. او هفت سال بعد نخستین نشریۀ رسمی این رشته را راه‌اندازی کرد و به کمک همکارانش یک پایگاه داده برای اطلاعات تاریخی و باستان‌شناختی تأسیس کرد، که اکنون داده‌های بیش از ۴۵۰ جامعۀ تاریخی را در خود دارد. از این پایگاه داده می‌توان برای مقایسۀ جوامع مختلف در گسترۀ وسیعی از زمان و مکان بهره برد و دربارۀ بی‌ثباتی‌های سیاسی آینده پیش‌بینی‌هایی طرح کرد. تورچین در سال ۲۰۱۷ کارگروهی متشکل از مورخان، نشانه‌شناسان، فیزیکدانان و متخصصان دیگری تشکیل داد تا براساس اسناد تاریخی به پیش‌بینی آیندۀ جوامع بشری کمک کنند.روش تورچین برای مطالعۀ تاریخ، که در آن از نرم‌افزارهای کامپیوتری برای کشف الگوهایی در انبوه داده‌های تاریخی استفاده می‌شود، تنها در سال‌های اخیر و به لطف رشد قدرت رایانشیِ ارزان‌قیمت و توسعۀ مجموعه‌داده‌های تاریخی عظیم مقدور شده است. اکنون این رویکرد «کلان‌داده‌ای»۳ روزبه‌روز در رشته‌های تاریخی رواج و محبوبیت بیشتری می‌یابد. تیم کولر، باستان‌شناس دانشگاه ایالتی واشنگتن، معتقد است ما اکنون در «دوران طلایی» این رشته به سر می‌بریم، چون پژوهشگران می‌توانند یافته‌های پژوهشی‌شان را با سهولت بی‌سابقه‌ای به اشتراک بگذارند و از آن‌ها دانش واقعی استخراج کنند. تورچین بر این باور است که می‌توان در آینده نظریه‌های تاریخی را با پایگاه‌داده‌های بزرگ آزمود و نظریه‌هایی را که با داده‌ها همخوانی ندارند -و بسیاری از آن‌ها هم به‌خوبی جاافتاده‌اند- دور ریخت. بنابراین فهم ما از گذشته به نظریه‌هایی سوق خواهد یافت که به حقیقت عینی نزدیک‌ترند.برخی معتقدند پیش‌بینی تورچین در سال ۲۰۱۰ در مجلۀ نیچر حالا بیشتر به علم غیب شبیه است. موتور جست‌وجویی که امواج مغزی‌تان را رمزگشایی می‌کند در سال ۲۰۲۰ وجود نخواهد داشت، مگر اینکه در لحظۀ آخر معجزه‌ای رخ بدهد. محصولاتی که زیست‌توده‌شان را در عرض سه‌ساعت دوبرابر می‌کنند هم وجود نخواهد داشت یا هرگونه بودجۀ انرژی که عمدتاً با منابع تجدیدپذیر تأمین ‌شود. درعوض، آشوبی قریب‌الوقوع در نظم سیاسی آمریکا یا بریتانیا روزبه‌روز محتمل‌تر به نظر می‌رسد. شاخص شکنندگی دولت‌ها۴، براساس محاسبات سازمان آمریکایی و غیرانتفاعی صندوق صلح، روندی قهقرایی را به سوی بی‌ثباتی در این دو کشور نشان می‌دهد، برخلاف بیشتر کشورهای دیگر دنیا که همواره روندی رو به بهبود داشته‌اند. جورج لوسون، که در مدرسۀ اقتصاد لندن به مطالعۀ اختلافات سیاسی مشغول است، با اشاره به دورۀ زمانی ۱۷۷۰ تا ۱۸۷۰، که طی آن شورش‌های خشونت‌بار به سرنگونی حکومت‌های پادشاهی از فرانسه تا قارۀ جدید می‌انجامید، می‌گوید: «ما در عصری به سر می‌بریم که به شکل شایان‌توجهی متلاطم است، طوری که فقط با عصر انقلاب‌های اقیانوس اطلس همتایی می‌کند».از نظر تورچین، پیش‌بینی‌اش دربارۀ سال ۲۰۲۰ فقط آزمونی برای یک نظریۀ جنجالی نیست، بلکه می‌تواند مقدمه‌ای برای آینده نیز باشد: دنیایی که در آن پژوهشگران همانند هشدارهای جدی هواشناسی، برای اوضاع اجتماعی و سیاسی آینده هم گزارش وضعیت ارائه می‌کنند و برای پشت سر گذاشتن چنین اوضاعی توصیه‌هایی می‌دهند.از دیدگاه بیشتر دانشگاهیانی که به مطالعۀ گذشته می‌پردازند، توضیح علت وقوع رویدادی در گذشته بسیار متفاوت است از پیش‌بینی زمان و نحوۀ وقوع دوبارۀ آن رویداد در آینده. تیمور کوران، اقتصاددان و استاد علوم سیاسی دانشگاه دوک، می‌گوید: «ما نمی‌توانیم قانون بسازیم».اتفاقی نیست که ریاضی‌دانان و زیست‌شناسانی مانند تورچین همواره این نگرش را به چالش می‌کشند. فصل مشترک رویکرد آن‌ها علمِ پیچیدگی است که به ما می‌آموزد هر سامانه‌ای، حتی اگر فقط از ترکیب چند جزء انگشت‌شمار تشکیل شده باشد، می‌تواند الگوهای رفتاری پیچیده‌ای پدید بیاورد، چرا که اجزای تشکیل‌دهندۀ آن به روش‌های گوناگونی با هم برهم‌کنش دارند. مثلاً از برهم‌کنش خورشید، سطح زمین و جو زمین آب‌وهوا تولید می‌شود. این برهم‌کنش‌ها را می‌توان به‌زبان ریاضی و در قالب مجموعه معادلات یا قوانینی بیان کرد که رفتار سامانه را در شرایط مختلف پیش‌بینی می‌کنند. اساساً پیش‌بینی آب‌وهوا به این صورت انجام می‌شود.ریشۀ علم پیچیدگی به فیزیک و مطالعۀ رفتار ذرات بنیادی برمی‌گردد، اما در طول قرن گذشته کم‌کم به سایر رشته‌های مطالعاتی نیز گسترش یافته است. تا اواخر دهۀ ۱۹۵۰، زیست‌شناسان سلولی معدودی می‌پذیرفتند که تقسیم سلولی را می‌توان به‌زبان ریاضی توصیف کرد؛ فرضشان این بود که این کار به‌شکلی تصادفی رخ می‌دهد. ولی اکنون این نگرش در میان آن‌ها به واقعیتی بدیهی تبدیل شده و مدل‌های ریاضی آن‌ها برای تقسیم سلولی به درمان بهتر سرطان انجامیده است. دانشمندان بوم‌شناس نیز پذیرفته‌اند که در طبیعت الگوهایی هست که می‌توان به‌زبان ریاضی توصیفشان کرد. موش‌های قطبی خودکشی دسته‌جمعی نمی‌کنند، آن‌گونه که والت دیزنی می‌گفت۵، بلکه چرخه‌هایی قابل‌پیش‌بینی از افزایش و کاهش جمعیت را تجربه می‌کنند که هر چهار سال یک‌بار در اثر برهم‌کنش با حیوانات شکارگر و احتمالاً با منبع غذایی خودشان تکرار می‌شود. ماری گِلمَن، فیزیکدان برندۀ جایزۀ نوبل، در سال ۲۰۰۸ اعلام کرد که دیر یا زود قوانین حاکم بر تاریخ نیز کشف خواهد شد. اما این اتفاق رقم نخواهد خورد، مگر اینکه همۀ کسانی که به مطالعۀ گذشته می‌پردازند -مورخان، جمعیت‌شناسان، اقتصادانان و دانشمندان دیگر- به این تشخیص برسند که کارکردن در محدوده‌های تخصصی‌شان هرچند لازم است اما کافی نیست. به‌گفتۀ گلمن، ما از ضرورت بررسی اجمالیِ کلیت موضوع غفلت کرده‌ایم.بسیاری از تاریخ‌دانان اتخاذ این رویکرد ریاضیاتی در مطالعۀ تاریخ را مشکل‌آفرین می‌دانند. آن‌ها معتقدند که می‌توان از گذشته درس گرفت، اما در حدی بسیار محدود؛ مثلاً تاریخچۀ اختلافات ایرلند شمالی می‌تواند به روشن‌تر شدن تنش‌های کنونی کمک کند. امروزه تاریخ‌دانان اندکی در پی قوانینی کلی هستند که برای جوامع و قرون مختلف جوابگو باشد یا بتوان از آن‌ها برای پیش‌بینی آینده به‌نحوی معنادار استفاده کرد. مورخان علمیِ قرن نوزدهم، عمدتاً با الهام از داروینیسم اجتماعی، چنین هدفی در سر داشتند، ولی امروزه این رویکرد را بسیار ناقص و مرتبط با روایت‌های امپریالیستی تلقی می‌کنند.جو گولدی، تاریخ‌دان و استاد دانشگاه متودیست جنوبی در تگزاس، می‌گوید: «ما جامعۀ دانشمندان علوم اجتماعیِ مدرن در تلاشی ۶۰ساله و هماهنگ کوشیده‌ایم نژادپرستی، تبعیض جنسیتی و اروپامحوری عمومی را از این روایت‌ها بزداییم». او اضافه می‌کند که مورخان از این می‌ترسند که رویکردهای ریاضی آن‌ها را به عقب خواهد راند. همچنین آن بی‌اعتمادی قدیمی بین علوم طبیعی و علوم انسانی هنوز پابرجاست. وقتی گولدی و دیوید آرمیتاژ، استاد تاریخ دانشگاه هاروارد، سال ۲۰۱۴ در کتابشان با عنوان مانیفست تاریخ۶ استادان رشتۀ خود را به پذیرش کلان‌داده و اتخاذ نگاهی بلندمدت به گذشته فراخواندند، با حملۀ شدید مجلۀ آمریکن هیستوریکال ریویو۷، نشریۀ آمریکایی پیشگام در حوزۀ تاریخ، مواجه شدند. گولدی می‌گوید: «این شاید یکی از خشن‌ترین حملات ۳۰ سال گذشته بود». نوعی حس درونی، هم در میان تاریخ‌دانان و هم در بین بسیاری از مردم عادی، می‌گوید انسان‌ها را نمی‌توان به معادلات و نقاط داده فروکاست. یک معادله چگونه می‌تواند شخصیتی مثل ژاندارک یا اُلیور کراموِل را پیش‌بینی کند؟ دِرمد مک‌کالاک۸، استاد تاریخ دانشگاه آکسفورد، این دیدگاه را چنین خلاصه می‌کند: «تاریخ علم نیست. تاریخ ریشه در رفتار انسان دارد، که به‌طرز هولناکی پیش‌بینی‌ناپذیر است».تورچین در مخالفت با این نگرش می‌گوید: «این استدلال کاملاً نادرست است. چون سامانه‌های اجتماعی آنقدر پیچیده‌اند که برای فهمشان به مدل‌های ریاضی نیاز داریم». تورچین از اوایل دهۀ ۱۹۹۰ استاد گروه بوم‌شناسی و زیست‌شناسی تکاملی دانشگاه کانتیکت بوده و اکنون نیز به مرکز علوم پیچیدگی۹ در وین پیوسته است. نکتۀ مهم این است که قوانین به‌دست‌آمده قوانینی احتمالی‌اند، نه قطعی، یعنی همواره عنصر احتمال و تصادفی‌بودن را در خود دارند. البته این به معنی بی‌ارزش بودن آن‌ها نیست: اگر پیش‌بینی هواشناسی به شما بگوید ۸۰درصد احتمال دارد باران ببارد، چترتان را برمی‌دارید. پیتر ریچرسون، پژوهشگری برجسته در حوزۀ تکامل فرهنگی از دانشگاه کالیفرنیا در دیویس، می‌گوید الگوهای تاریخی مانند چرخه‌های قرنی وجود دارند و تورچین «یگانه تبیین علّی معقول» را دربارۀ آن‌ها ارائه داده است. (همچنین ریچرسون اشاره می‌کند که در حال حاضر نظریۀ تورچین تنها تبیین موجود در این حوزه است؛ این رشته مبحثی نوپاست و ممکن است نظریه‌های مختلفی در آن مطرح شود.)برخی مورخان نیز بر این باورند که کار تورچین -که نه‌فقط تاریخ و ریاضیات، بلکه پژوهش‌های اقتصاددانان، جامعه‌شناسان دیگر و دانشمندان محیط زیست را نیز در هم می‌آمیزد؛ راه‌کاری اصلاحی و ضروری که به دنبال چندین دهه تخصص‌گرایی در این رشته‌های مطالعاتی لازم است. گری فاینمن، باستان‌شناس موزۀ تاریخ طبیعی فیلد در شیکاگو، به دنبال کارگاهی در سال ۲۰۱۶ با حضور تورچین و همکارانش، می‌نویسد: «ما در رشته‌های تاریخی و اجتماعی به‌شدت نیازمند چنین تلاش‌های جامع‌نگر، تطبیقی و همیاری‌محوری هستیم». برخی دیگر به هیجان آمده‌اند از بینش‌های جدیدی که با مطالعۀ جوامع انسانی با استفاده از همان روش سامانه‌های زیستی پیچیده به دست می‌آید. بعضی از مدیران سیلیکون ولی نیز علاقۀ وافری به پیش‌بینی‌های توچین پیدا کرده‌اند. تورچین می‌گوید: «آن‌ها مطلب را می‌گیرند، اما دو پرسش برایشان مطرح می‌شود. چگونه می‌توانند از این موقعیت پول دربیاورند؟ و کی باید در نیوزیلند برای خودشان زمین بخرند؟وقتی تورچین در اواخر دهۀ ۱۹۹۰ شروع کرد به جست‌وجوی توصیف‌هایی ریاضی برای تاریخ، فهمید که دو دهه قبل‌تر پژوهشگر دیگری زمینه را برای او فراهم کرده است. جک گلدستون، ریاضی‌دانی که به تاریخ روی آورد، در دوران دانشجویی در دانشگاه هاروارد از ریاضیات برای تدوین اندیشه‌های الکسی دو توکویل به صورت قانون استفاده کرده بود. او اخیراً به من گفت: «سعی کردم استدلال‌های دو توکویل را به مجموعه‌ای از معادلات تبدیل کنم، اما نمرۀ خوبی نگرفتم». گلدستون نخستین فردی بود که علمِ پیچیدگی‌ را در مطالعۀ تاریخ بشر به کار بست و نتیجه گرفت که بی‌ثباتی سیاسی پدیده‌ای چرخه‌ای است. در نتیجۀ این کار توصیفی ریاضی از انقلاب به دست داد -نصف مدلی که تورچین می‌خواست برای تبیین تحولات اجتماعی تکمیل کند.وقتی گلدستون تحقیقاتش را در میانه‌های دهۀ ۷۰ شروع کرد، انقلاب در تصور رایج آن دوران نوعی مبارزۀ طبقاتی بود. اما گلدستون دو نکته مطرح کرد که با این نگرش سازگار نبود. اول اینکه برخی افراد که از یک طبقه یا حتی از یک خانواده بودند، اغلب سر از جبهۀ مقابل در می‌آوردند. و نکتۀ دوم اینکه انقلاب‌ها در دوره‌های تاریخی خاصی متراکم شده بودند -قرن‌های ۱۴ و ۱۷ و اواخر قرن ۱۸ تا اوایل قرن ۱۹- اما دلیل روشنی برای به جوش آمدن تنش‌های طبقاتی در آن دوران خاص، و نه در دوره‌های تاریخی دیگر، وجود نداشت. او گمان کرد که باید نیروهای عمیق‌تری در کار باشند و تصمیم گرفت این نیروها را بشناسد.خوشبختانه، گلدستون به‌لطف بی‌پولی‌اش دستیار آموزشی یکی از جمعیت‌شناسان دانشگاه هاروارد به‌نام جورج ماسنیک شد، کسی که چشم گلدستون را به روی تأثیر ژرف اجتماعی، سیاسی و اقتصادیِ ازدیاد جمعیت در آمریکای پس از جنگ جهانی دوم باز کرد. ازدیاد ناگهانی جمعیت جوان با تنش‌های جدیدی در جامعه همراه شد، ازجمله افزایش فشار بر بازار کار و میل شدید به ایدئولوژی‌های افراطی. گلدستون به این فکر می‌کرد که آیا ممکن است این انفجارهای جمعیتی نقشی در دوره‌های آشوب جوامع دیگر داشته باشد. او در دهۀ ۸۰ شروع کرد به ترکیب آرشیو اطلاعات مربوط به رشد جمعیت در دهه‌های پیش از وقوع انقلاب‌های اروپایی.چند سال پیش‌تر، اطلاعات در سطح موردنیاز گلدستون در دسترس نبود، اما «گروه بررسی تاریخ جمعیت و ساختار اجتماعی کیمبریج»۱۰ در انگلستان علاوه بر گروه‌های مشابه دیگر در سراسر اروپا تلاش سختی را برای بازسازی تاریخچۀ جمعیتی براساس منابعی مانند دفتر ثبت وقایع حیاتی آغاز کرده‌اند. مشوق دیگر گلدستون انتشار اطلس تاریخی جمعیت جهان۱۱ اثر کالین مک‌ایودی و ریچارد جونز در سال ۱۹۷۸ بود، که «هم‌زمانی شگفت‌انگیزی» را در افزایش زاد و ولد و انفجارهای جمعیتیِ اروپا و آسیا در طول هزاران سال نشان می‌داد. او پس از چند ماه کلنجار رفتن با اعداد و ارقام، سرانجام لحظۀ کشف را تجربه کرد: «حیرت‌انگیز بود: واقعاً افزایشی ناگهانی در رشد جمعیت سه نسل قبل از وقوع هر شورش یا انقلاب بزرگ تاریخی مشاهده می‌شد».توماس مالتوس در قرن هجدهم استدلال کرد که بالاخره سرعت رشد جمعیت از منابع رشد پیشی می‌گیرد و در غبار سمّی کشمکش و بیماری‌ فرو می‌افتد، تا وقتی که دوباره به تناسبی کنترل‌پذیر برسد و فاز رشد جدیدی را آغاز کند. گلدستون نظریه‌اش را از مالتوس وام گرفت، اما نکتۀ مهم این است که گریزناپذیری شوم چنین چرخه‌ای را در آن حذف کرد. در این نظریه ادعا شده بود که رشد جمعیت بر جوامع انسانی فشار می‌آورد و هر جامعه این فشار را به روش پیچیده و اختصاصیِ خود تحمل می‌کند. گلدستون این وضعیت را به زمین‌لرزه تشبیه می‌کند. نیروهای لرزه‌ای تا زمان لرزش در زیر زمین انباشته می‌شود، اما اینکه ساختمان‌های روی زمین پابرجا می‌مانند، فرو می‌ریزند یا در حد متوسط آسیب می‌بینند به وضعیت ساختشان بستگی دارد. به‌همین دلیل انقلاب‌ها در یک دورۀ تاریخی خاصی بیشتر می‌شوند، اما در دوره‌ای دیگر آشفتگی‌ها نمی‌تواند همۀ جوامع را از پا در آورد.گلدستون دریافت که عناصر مختلف یک جامعه -دولت، نخبگان، توده‌ها- واکنش متفاوتی به این فشارها نشان می‌دهند، اما برهم‌کنش نیز دارند. به‌عبارت دیگر، او با سامانۀ پیچیده‌ای سر و کار داشت که می‌شد رفتارش را به‌بهترین شکل به زبان ریاضی نشان داد. مدل او برای علت وقوع انقلاب‌ها شامل مجموعه‌ای از معادلات می‌شود، که می‌توان به زبان ساده این‌گونه بیان کرد: جمعیت پیوسته رشد می‌کند و به مرحله‌ای می‌رسد که در آن زمین دیگر توان تأمین منابع مورد نیازش را ندارد. سطح استاندارد زندگی توده‌ها پایین می‌آید و احتمال بسیج خشونت‌آمیز مردم بالا می‌رود. دولت سعی می‌کند با این وضع مقابله کند -مثلاً با تعیین سقف برای اجاره‌بها- اما چنین تدابیری به نارضایتی نخبگانی می‌انجامد که منافع مالی‌شان آسیب می‌بیند. از آنجا که نخبگان نیز همواره رو به فزونی‌اند و بر سر منبع محدودِ مشاغل بلندپایه و پول و نفوذ رقابتی تنگاتنگ دارند، طبقه‌شان به پذیرش ضرر و زیانِ بیشتر تمایل چندانی نشان نمی‌دهد. بنابراین دولت مجبور می‌شود برای آرام‌کردن توده‌ها به خزانه دست ببرد و درنتیجه بدهی ملی افزایش می‌یابد. هرچه دولت مقروض‌تر شود، در مقابلِ فشارهای بیشتر انعطاف‌پذیری کمتری خواهد داشت. درنهایت، آن دسته از نخبگانی که به حاشیه رانده شده‌اند در مقابل دولت به حمایت از توده‌ها برمی‌خیزند، خشونت گسترش می‌یابد و دولت آنقدر ضعیف شده است که نمی‌تواند جلویش را بگیرد.گلدستون راه‌هایی برای اندازه‌گیری پتانسیل بسیج تودۀ مردم، رقابت نخبگان و توان پرداخت دیون دولت پیشنهاد داد و مفهومی تعریف کرد به‌نام «شاخص تنش سیاسی»۱۲ -به‌اختصار پسی (psi) یا Ψ- که حاصل‌ضرب سه مولفۀ بالا بود. او نشان داد که مقدار پسی (Ψ) پیش از انقلاب فرانسه، جنگ داخلی انگلستان و دو نزاع بزرگ دیگر در قرن هفدهم -بحران عثمانی در آسیای صغیر و اختلافات سلسلۀ مینگ تا کینگ در چین- بالا رفته بود. اما در هر مورد، یک عامل دیگر نیز در کار بود: شانس و تصادف. شکافی کوچک -مانند قحطی یا تهاجم خارجی- که در مواقع دیگر به‌آسانی قابل ترمیم است، هنگام افزایش پسی به فوران اختلاف و خشونت می‌انجامد. نمی‌توان محرک اولیۀ چنین فورانی را پیش‌بینی کرد و به زمان دقیق وقوع بحران پی‌ برد، ولی می‌توان فشارهای ساختاری و درنتیجه ریسک چنین بحرانی را اندازه گرفت.مدل گلدستون ساده بود و خودش هم این را تأیید می‌کند. او می‌توانست با این مدل نشان دهد که بالا بودن شاخص تنش سیاسی وقوع انقلاب‌های تاریخی را پیش‌بینی می‌کند، اما راهی برای پیش‌بینی وقایع آتی نداشت. این بستگی داشت به ترکیب دقیق سه مؤلفۀ شاخص پسی و نحوۀ تعامل آن‌ها با نهادهای جامعۀ مورد نظر. تلاش‌های گلدستون، گرچه ناقص بود، باعث شد انقلاب را از منظری جدید و نگران‌کننده ببیند: نه‌ به‌عنوان نوعی اصلاحات دموکراتیک برای رژیمی منسوخ، فاسد و انعطاف‌ناپذیر، بلکه واکنشی در برابر نوعی بحران بوم‌شناختی -ناتوانی جامعه در تحمل رشد سریع جمعیت- که به‌ندرت به حل بحران می‌انجامد.این الگوها به گذشته محدود نمی‌شد. هنگامی که گلدستون آخرین سطور شاهکارش، انقلاب و شورش در دنیای مدرن نخستین۱۳، را می‌نگاشت، اتحاد جماهیر شوروی در حال فروپاشی بود. او اشاره می‌کند که مقدار پسی در بلوک شوروی در دو دهۀ منتهی به ۱۹۸۹ به‌طور چشمگیری افزایش یافته بود و در کشورهای در حال توسعه نیز همواره بالا بوده است. او همچنین می‌نویسد: «بسی مایۀ تعجب است که امروزه ایالات متحده با چه سرعتی، از لحاظ مالیۀ دولتی و نگرش نخبگانش، همان مسیری را طی می‌کند که دولت‌های مدرن نخستین را به سوی بحران سوق داد».وقتی کتاب گلدستون در سال ۱۹۹۱ منتشر شد، تاریخ‌دانان جبهه گرفتند. لورنس استون، مورخ بریتانیایی، در نیویورک ریویو آو بوکس اثر گلدستون را این‌گونه توصیف کرد: «بیش‌ازحد جسورانه و مبهم در ساخت مفهومی به‌نام شاخص تنش سیاسی، که به اندازۀ تک‌شاخ واقعی است». خود گلدستون اعتراف می‌کند که کتاب در حد انتظارش اثرگذار نشد. او می‌گوید: «من و کتابم هر دو مغفول ماندیم». او بعدها در یکی از روزهای ۱۹۹۷ تماسی از پیتر تورچین دریافت کرد.در آن زمان، تورچین دوره‌ای از عمرش را سپری می‌کرد که به‌طنز «بحران میان‌سالی» می‌نامد؛ همان روزهایی که در سن چهل‌سالگی زیست‌شناسی را رها کرد و به تاریخ گروید. یکی از علل جذب او به این پرسش که چرا جوامع از درون فرو می‌ریزند این است که فروپاشیِ یکی از آن‌ها را به چشم خود دیده بود. او در روسیه به دنیا آمد اما خانواده‌اش در سال ۱۹۷۸ به آمریکا مهاجرت کردند و تورچین تا ۱۹۹۲ به مسکو برنگشت. او به یاد می‌آورد که «در آن سال همه‌چیز کاملاً از هم پاشیده بود. ماه دسامبر بود؛ «روزگاری تیره و خوفناک. آدم‌های مست و لایعقل همه‌جا ولو بودند». او و همسرش در مسیرشان به سمت بازار از کنار ماشینی که منفجر شده بود گذشتند و اعضای مافیا را دیدند که از دکه‌دارانِ وحشت‌زده به‌زور پول می‌گرفتند، درحالی‌که پلیس تماشا می‌کرد. این تصاویر در ذهن تورچین ماندگار شد.تورچین می‌گوید وقتی با کتاب گلدستون آشنا شدم، دیدم «قابل‌توجه» است، اما مدل پیشنهادی‌اش ناقص بود: «او چگونگی ورود جوامع به بحران را توصیف می‌کند، ولی از نحوۀ خروجشان بحث نمی‌کند». بنابراین تورچین تصمیم گرفت این مدل را تکمیل کند و دریابد که آیا چنین الگویی در دامنۀ زمانی و مکانیِ وسیع‌تر نیز کاربرد دارد یا نه. گلدستون بر دوران مدرنِ اولیه تمرکز کرده بود -دوره‌ای در حدود چهار قرن که از ۱۵۰۰ میلادی شروع می‌شد- تورچین نقطۀ شروع پیمایش خود را تا ۸۰۰۰ سال قبل و عصر نوسنگی به عقب برد. او برای این کار باید مقادیر عظیمی داده جمع‌آوری می‌کرد و از این نظر خوش‌اقبال بود: رویکرد کمیّتیِ تاریخ که در دهۀ ۱۹۷۰ با دفاتر ثبت وقایع حیاتی آغاز شده بود، در دهه‌های اخیر شتاب چشمگیری گرفته بود.گرچه تاریخِ مکتوب تکه‌تکه و پراکنده مانده بود، اکنون می‌شد دربارۀ چند و چون انقراض مردمانی که پیش‌تر زندگی می‌کردند حرف‌هایی نو زد، حتی اگر اثری مکتوب از آن‌ها در دست نبود. و فراتر از آن، از دیدگاه ریاضی‌دانان، می‌شد این حرف‌ها را با عدد و رقم بیان کرد. برای مثال، نمونه‌های یخی به دست‌ آمده از سرزمین گرینلند نمایندۀ دقیقی برای فعالیت اقتصادی در اروپا از آب در آمد، چون لایه‌های همیشه‌منجمدِ زمین آلودگی را در خود محبوس و نوساناتِ آلودگی را در طول قرن‌ها ثبت می‌کند. بزرگی و ساختار ویلاهای اشراف‌زادگان نشان از رقابت نخبگان و گنجینه‌های سکه حکایت از دلواپسی دربارۀ کشمکش‌های قریب‌الوقوع دارد، درحالی‌که ناهنجاری‌های اسکلتی سوءتغذیه را آشکار می‌کند؛ متغیری که نشان‌دهندۀ استاندارد زندگی است. از مدت‌ها پیش به ارزش اطلاعاتی این متغیرهای نماینده پی برده بودند، اما اکنون داده‌های کمّیِ چندین دهه و گاهی چندین قرن نیز به آن‌ها اضافه شده بود، درنتیجه می‌شد روندهای تاریخی را در طول زمان تشخیص داد. هرچه نمایندۀ بیشتری برای متغیری خاص در دست داشتید، می‌توانستید از گذشته تصویری روشن‌تر ترسیم کنید.تورچین در سال ۲۰۰۳ در کتاب پویایی‌‌های تاریخی الگوی چرخه‌های قرنی را در جوامعی نشان داد که از هزارۀ اول پیش از میلاد تا حول و حوش ۱۸۰۰ تطور یافته و به فرانسه و روسیۀ امروزی تبدیل شده بودند. او همچنین نشان داد که لرزه‌های کوتاه‌تری نیز بر ثبات این جوامع افتاده که نزدیک به ۵۰ سال طول می‌کشد. وی این دوره‌های کوتاه را «چرخه‌های پدر و پسری»۱۴ نامید: وقتی یک نسل متوجه وجود بی‌عدالتی شده، اقدام به اصلاح آن با روشی خشونت‌آمیز کرده است، نسل بعدی که تربیت‌یافتۀ همین وضع بوده از خشونت طفره رفته، سپس نسل سوم همه‌چیز را از نو شروع کرده است.بسیاری از پژوهشگران همان اندازه که چند سال پیش به گلدستون ایراد می‌گرفتند، به کار تورچین نیز با دیدۀ تردید نگریستند. جوزف تِینر، تاریخ‌دان و انسان‌شناس دانشگاه ایالتی یوتا، در نشریۀ نیچر نوشت: «مورخان مهمی مدت‌هاست نظریه‌های چرخه‌ای را بی‌اعتبار کرده‌اند». اما تورچین تازه اول راه بود. او همۀ انرژی‌اش را صرف جمع‌آوری داده‌ها کرد و در سال ۲۰۱۰ به همراه دو انسان‌شناس دانشگاه آکسفورد پایگاه سشات۱۵ را به‌منظور ساماندهی داده‌ها برای استفاده در مطالعات تطبیقی جوامع راه‌اندازی کرد. سشات یک پایگاه داده شامل اطلاعات تاریخی و باستان‌شناختی است که به‌نام الهۀ نگارش و ثبت وقایع در اساطیر مصر باستان نام‌گذاری شده است.سشات آماج همان انتقاداتی شد که به‌طورکلی کلان داده را نشانه رفته است. مخالفان می‌گویند، صِرف زیاد بودن حجم داده‌ها به‌معنی قابلیت اطمینان بیشتر نیست. برعکس، چنین پایگاهی خطر سوگیری تفسیری را از طرف نخستین ثبت‌کنندگان اطلاعات تاریخی افزایش می‌دهد و داده‌ها را عاری از بافت تاریخی در نظر می‌گیرد. بنیانگذاران سشات در پاسخ می‌گویند که عموماً هرگونه مطالعۀ تاریخ مشکل سوگیری را دارد و فقط تجزیه و تحلیل مقادیر عظیم داده به دوری از چنین عامل مختل‌کننده‌ای امکان می‌دهد و نشان‌هایی از نزدیکی به حقیقت را در خود دارد.تاکنون بنیانگذاران سشات با همراهی بیش از ۹۰ همکار متخصص دیگر -شامل تاریخ‌دانان، باستان‌شناسان و انسان‌شناسانی برجسته- داده‌های مربوط به جوامع ساکن در مناطق پایین‌دست رشته‌کوه آند تا آبگیر کامبوج و ایسلند تا مصر علیا را گردآوری کرده‌اند. تورچین با تحلیل این داده‌ها نشان داد که همان چرخه‌های دوگانه -چرخۀ قرنی و چرخۀ پدر و پسری- با الگوهای بی‌ثباتی در اروپا و آسیا تا دوران کشاورزان اولیه هم‌خوانی دارد. این چرخه‌ها در روم، چین و مصر باستان -در جوامع پیشاصنعتیِ مورد مطالعۀ تورچین- وجود داشت.پرسش بعدی بسیار روشن بود: آیا چنین چرخه‌هایی در جوامع صنعتی مدرن نیز دیده می‌شود؟ تورچین شاخص پسی را برای نشان دادن نیروهای شکل‌دهندۀ بازار کار مدرن به‌روزرسانی کرد و متغیرهای نمایندۀ جدیدی متناسب با دنیای صنعتی‌شده برگزید. این متغیرها عبارت بودند از دستمزد واقعی برای قابلیت بسیج توده‌ها، نرخ اطالۀ بررسی در مجلس سنا و شهریۀ دانشگاه ییل برای رقابت نخبگان و نرخ بهره برای توان پرداخت دیون دولت. او سپس مقدار شاخص پسی در ایالات متحده را از سال ۱۷۸۰ تا امروز محاسبه کرد. مقدار این شاخص در دورانی موسوم به «عصر احساسات خوب»۱۶ در حوالی سال ۱۸۲۰ پایین بود، در دهۀ ۱۸۶۰ -دوران جنگ داخلی آمریکا- بالا رفت و بار دیگر در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم پایین آمد. از سال ۱۹۷۰ به بعد نیز همواره بالا رفته بود. اما این بدین معنی نیست که محکوم بودیم به بحران. جوامع زیادی از فاجعه اجتناب کرده بودند، و تورچین می‌خواست مدلی بسازد برای درک اینکه آن جوامع چگونه موفق به چنین کاری شده‌اند.تورچین در اواخر دهۀ ۱۹۸۰ به جنگل‌های لوئیزیانا سفر کرده بود، جایی که در آن با حمایت مالی صنعت چوب به پژوهش دربارۀ هجوم پرهزینۀ آفتی به‌نام سوسک کاج جنوبی پرداخت. در آن زمان، روش متعارف برای کنترل این آفت سمپاسی‌کردن منطقۀ آلودگی بود. تورچین نشان داد که این کار فقط مدت هجوم را زیاد می‌کند، چون گونۀ دیگری از سوسک را نیز می‌کشت که شکارچی طبیعیِ سوسک کاج بود. قطع درختان آفت‌زده و حذف آن‌ها روش بهتری بود. او نشان داد که به‌منظور کاهش شدت بحرانِ یک سامانۀ بوم‌شناختی پیچیده و افزایش هرچه‌بیشتر شانس بازیابی آن، می‌توان در خودِ سامانه مداخله کرد.تورچین امیدوار است بتواند استراتژی‌های مشابهی برای فرونشاندن بحران‌های جوامع انسانی کشف کند. اگر رویکردی که تورچین و گلدستون به‌منظور الگوسازی برای تاریخ به کار می‌گیرند درست باشد، این بدان معناست که آن‌ها نه‌تنها می‌توانند به‌درستی بپرسند که در سال ۲۰۲۰ چه اتفاقاتی منتظر ماست، بلکه می‌توانند جویای حوادثی نیز باشند که تا چند قرن آتی منتظر ماست. نباید از این علم جدید انتظار غیب‌گویی داشته باشیم، اما می‌توان در شناسایی و رفع تهدیدهای ساختاری‌ای که ثبات جوامع ما را به خطر می‌اندازند از آن کمک گرفت.با اینکه جوامع گرایش دارند از مسیری که گلدستون ترسیم کرد وارد بحران شوند، تورچین دریافت که خروجشان ممکن است از مسیرهای مختلفی اتفاق بیفتد، از بازیابی سریع گرفته تا فروپاشی کامل. به‌همین دلیل بحران باعث می‌شود جامعه درمقابل آشفتگی بیرونی فوق‌العاده حساس شود. در این وضعیت، اگر هیچ اتفاق بی‌ثبات‌کنندۀ دیگری رخ ندهد، جامعه می‌تواند خود را باز یابد -همان‌گونه که انگلستان پس از انقلاب بدون خونریزی ۱۶۸۸ خود را بازیافت. ولی ممکن است یک شوک خفیفِ اضافی جامعه را به پیامدی وخیم‌تر یا حتی فروپاشی بکشاند. اتحاد جماهیر شوروی پیش از فاجعۀ هسته‌ای چرنوبیل در سال ۱۹۸۶ رو به افول گذاشته بود، اما شاید میخائیل گورباچف پر بیراه نگفته باشد وقتی سقوط شوروی را ناشی از آن حادثه دانسته بود. تورچین و همکارانش برای درک بهتر این فاز از چرخه قصد دارند جوامعی متشکل از هزاران یا میلیون‌ها نفر را با کامپیوتر شبیه‌سازی کنند - این کار را مدل‌سازی عامل‌بنیان۱۷ می‌نامند- و طوری برنامه‌نویسی کنند که رفتارشان منطبق بر قوانینی باشد که از جوامع واقعی استنباط کرده‌اند. آن‌ها می‌توانند این جوامع شبیه‌سازی‌شده را در معرض تنش قرار بدهند، مثلاً با تزریق زادوولد ناگهانی به‌صورت مجازی، و اثرات آن را بر دولت، نخبگان و توده‌ها مشاهده کنند. وقتی مقدار پسی به سطح بسیار خطرناکی رسید، می‌‌توانند یک شوک - مثلاً در قالب حملۀ خارجی- به مدل اضافه کنند یا تاب‌آوری جامعه را با تقویت زیرساخت‌ها افزایش بدهند تا ببینند جامعه چه واکنشی نشان می‌دهد. می‌توانند پرسش‌هایی از این دست بپرسند: برای سوق دادن یک جامعۀ بحران‌زده به سوی فروپاشی کامل چه کاری لازم است؟ چه مداخلاتی جامعه را به سرانجامی با خونریزی کمتر هدایت می‌کند؟ چرا برخی جوامع نسبت به جوامع دیگر تاب‌آوری بیشتری دارند؟البته، تجربۀ ما دربارۀ بحران اقلیمی نشان می‌دهد که حتی اگر بتوانیم آینده را مثل آب‌وهوا پیش‌بینی کنیم و به مجموعه‌ای از تدابیر پیشگیرانه برای دفع خطر فروپاشی اجتماعی دست یابیم، این بدان معنی نیست که از چنان ارادۀ سیاسی‌ای برخوردار خواهیم بود که به چنین توصیه‌هایی عمل کنیم. درست است که معمولاً جوامع انسانی همواره در بازسازی خود پس از فجایع اجتماعی عملکرد بهتری درمقایسه با پیشگیری از فجایع داشته‌اند، اما استثناهایی نیز وجود دارد. تورچین به برنامۀ «نیو دیل‌» آمریکا در دهۀ ۱۹۳۰ اشاره می‌کند که در آن دوران نخبگان آمریکایی رضایت دادند ثروت فزایندۀ خود را عادلانه‌تر تقسیم کنند، در عوضِ این تضمین ضمنی که «مبانی نظام سیاسی-اقتصادی به چالش کشیده نشود». به‌گفتۀ تورچین، جامعۀ آمریکا توانست با این پیمان خود را از وضعیتی بالقوه انقلابی بیرون بکشد.گلدستون در ادامه می‌خواهد این پیام را به گوش همگان برساند که این‌گونه پیمان‌ها باز هم می‌توانند کارساز باشند. او اکنون استاد سیاست عمومی در دانشگاه جورج میسونِ ایالت ویرجینیا و مشاور شورای ملی اطلاعات آمریکاست۱۸ -سازمانی که به تبیین استراتژی‌های بلندمدت آمریکا می‌پردازد- اما می‌گوید ایده‌هایش تاکنون تأثیر چندانی نداشته‌اند. در کارگاهی که آوریل گذشته در دانشگاه پرینستون با موضوع فروپاشی اجتماعی برگزار شد، شخصی از وی پرسید که چرا جوامع تاریخی اغلب اقدام و واکنشی از خود نشان نداده‌اند، حتی در مواردی که نشانه‌های بحرانی قریب‌الوقوع انکارناپذیر بوده است؟ او پاسخ داد که چون قشر نخبگان، که در سایۀ ثروت و مزیت‌های ویژۀ خود از آشوب در امان مانده‌اند، تا مدتی پس از آغاز فروپاشی همچنان به زندگی مجلل خود ادامه می‌دهند. تورچین بر این باور است که تاریخ‌دانان نیز به‌زودی علم پیچیدگی را با آغوش باز خواهند پذیرفت، همان‌طور که زیست‌شناسان نیم‌قرن پیش پذیرفتند. آن‌ها خواهند فهمید که این علم به ما امکان می‌دهد تا با ژرف‌بینی و دورنگری، الگوهایی را تشخیص بدهیم که به چشم بشر دیده نمی‌شود. درواقع، این اتفاق آغاز شده است. در چند سال اخیر، نهادهایی با هدف تشویق سیاست‌گذاران به اندیشیدن دربارۀ درس‌های بلندمدت تاریخ شکل گرفته‌اند، از جمله «مرکز مطالعۀ ریسک وجودی»۱۹ در دانشگاه کیمبریج. در نشست پرینستون یک تحلیل‌گرِ ریسک از مرکز تحقیق و توسعۀ مهندسی ارتش آمریکا حضور داشت که به این پرسش فکر می‌کند که چگونه می‌توان ایالات متحده را با نگاه به گذشته در برابر تهدیدهای آتی تاب‌آورتر کرد.همۀ این‌ها از نظر تورچین پیشرفت‌های دلگرم‌کننده‌ای است، اما سال ۲۰۲۰ فرا رسیده است و خطوط ایدئولوژیک چنان بین نهادهای قانون‌گذار، چه در آمریکا و چه در انگلستان، جدایی انداخته است که نمی‌توانند کارایی مناسبی از خود نشان دهند. در هر دو کشور، نخبگان ناراضی قدرت را به‌نام مردم به دست گرفته‌اند، درحالی‌که به علل اساسی بیماری جامعه نمی‌پردازند: نابرابریِ رو به گسترش، نخبگانی خودبین و دولتی شکننده.گلدستون می‌خواهد تسلی خاطر بدهد. او می‌گوید: «هیچ‌کس در دهۀ ۱۹۳۰ نمی‌توانست تصور کند اروپا تا دهۀ ۱۹۶۰ چقدر ثروتمند خواهد شد یا اینکه کشورهای این قاره متحد خواهند شد. ممکن است اوضاع یکی دو دهه بدتر شود، ولی احتمالاً پس از پشت سر گذاشتن بحران خیلی بهتر خواهد شد». این تسلی در ذات نگاه چرخه‌ای به تاریخ نهفته است: در پس هر سقوط صعودی دیگر است، همان‌طور که در پس هر صعود سقوطی دیگر خواهد آمد. روزی اوضاع دوباره ختم به خیر خواهد شد، البته برای آن دسته از ما که زنده خواهند بود تا آن روز را ببینند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لورا اسپینی نوشته است و در تاریخ ۱۲ نوامبر ۲۰۱۹ با عنوان «History as a giant data set: how analysing the past could help save the future» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ دی ۱۳۹۸ با عنوان «آیا مدل‌های ریاضیاتی بالاخره می‌توانند موفق به پیش‌بینی تاریخ شوند؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• لورا اسپینی (Laura Spinney) نویسنده و روزنامه‌نگار علمی اهل بریتانیاست که برای نشریه‌های مختلفی از جمله نیچر، اکونومیست، نیوساینتیست و نشنال جئوگرافیک مطلب نوشته است. کتاب او با عنوان سوار رنگ‌پریده (Pale Ride) به همه‌گیری جهانی آنفلوانزا در سال ۱۹۱۸، معروف به آنفلوانزای اسپانیایی، می‌پردازد.[۱] Historical Dynamics[۲] Cliodynamics: رشته‌ای تلفیقی برای مطالۀ پویایی‌های تاریخی با استفاده از مدل‌های ریاضیاتی. لفظاً یعنی «اسطوره-پویاشناسی»[۳] big data[۴] Fragile States Index[۵] اشاره به طرح خودکشی دسته‌جمعی موش‌های قطبی در سکانسی از مستند «برهوت سفید» (White Wilderness) که شرکت والت دیزنی در سال ۱۹۵۸ پخش کرد [مترجم].[۶] The History Manifesto[۷] The American Historical Review[۸] Diarmaid MacCulloch[۹] Complexity Science Hub[۱۰] Cambridge Group for the History of Population and Social Structure[۱۱] Atlas of World Population History[۱۲] political stress indicator[۱۳] Revolution and Rebellion in the Early Modern World[۱۴] fathers-and-sons cycles[۱۵] Seshat[۱۶] Era of Good Feelings[۱۷] agent-based models[۱۸] National Intelligence Council[۱۹] Centre for the Study of Existential Risk ]]> لورا اسپینی تاریخ‌وسیاست Sun, 05 Jan 2020 06:07:58 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9622/ پرونده: دولت ترور http://tarjomaan.com/report/9621/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• پایان نظم انگلیسی-آمریکاییبرای دهه‌ها، تعریف آمریکایی-انگلیسی از دموکراسی و آزادیْ جهان را تعریف می‌کرد. اما امروز چه؟پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا و انگلیس به نمادهایی استثنایی از آزادی تبدیل شدند، مظهرِ کامل ارزش‌های جهان‌وطن و انسان‌گرایانۀ غربی. آرمانی که نه تنها بسیاری از کشورهای غیرغربی، بلکه حتی غنی‌ترین ملت‌های اروپایی نیز به دنبال رسیدن به آن بودند. اما حالا این دو کشور، دست به تخریبِ همان چیزی زده‌اند که خودشان طی چند دهه ساخته‌اند. گویی رهبرانِ ساختنِ نظم پس از جنگ، رهبری ویرانی آن را نیز به دست گرفته‌اند.• این جهان دیگر روی صلح را نخواهد دیدگفت‌وگوی شان ایلینگ با مارک دنربعد از حملات ۱۱ سپتامبر ایالات متحدۀ آمریکا جنگ علیه تروریسم را آغاز کرد. آنچه قرار بود مبارزه‌ای سریع و قاطع برای مجازات مسئولان این حمله باشد، امروز تبدیل شده است به جنگی با سایه‌ها در سراسر جهان. تعقیب و گریزی که به بیش از ۱۰۰ کشور جهان کشیده شده است و هیچ نشانه‌ای از پایان آن در دست نیست. آخرین کتاب مارک لنر، «مارپیچ»، تلاشی است برای فهم این جنگ همیشگی.• چرا کارتر و هیچ رئیس جمهور دیگری نتوانست خاورمیانه را تغییر دهد؟گفت‌وگو با اندرو بچویچدو اتفاق در ۱۹۷۹ امریکا را به سیاست کنونی‌اش در خاورمیانه کشاند: انقلاب ایران و حملۀ شوروی به افغانستان. این دو اتفاق این دیدگاه را نزد رهبران سیاسی امریکا تثبیت کرد که باید حامی سیاست دسترسی به خلیج فارس نفت‌خیز بود. هر رئیس‌جمهوری پس از کارتر نیز چنین باوری داشته‌است. به اعتقاد اندرو بچویچ، استاد روابط بین‌الملل، فهم این نکته مهم است که این جنگ ابتدا بر سر نفت بود اما با گذشت زمان به امری بیش از آن مبدل گشت.• الیور استون: جنگ به روایت والت‌دیزنیگفت‌وگوی برد اوانز با الیور استونالیور استون ۱۵ ماه در جنگ ویتنام جنگید. ۲۰ سال بعد، تصمیم گرفت فیلمی دربارۀ آن جنگ بسازد، چون انگار هیچکس در آمریکا نمی‌دانست آنجا چه گذشته. اما «جوخه» تنها فیلم او دربارۀ جنگ نبود. استون می‌گوید هالیوود غیر‌واقعی‌ترین تفسیرِ ممکن از جنگ را به واقعی‌ترین شکل ممکن ارائه می‌دهد: روایتِ آمریکایی‌های قهرمان و دشمنان رذل آن‌ها و در میان این اسطوره‌سازی‌ها سینما کارکرد خود برای مبارزه با خشونت را از دست داده است.• آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد می‌دهد؟ فرید زکریا توضیح می‌دهدعصر تفوّق ایالات متحده یک دورهٔ کوتاه سرمستی‌آور بود که ابتدا و انتهایش از جنس فروپاشی بودفرید زکریا، ژورنالیست و کارشناس سیاست خارجی آمریکاست که او را بیشتر به‌واسطهٔ نظراتش در دفاع از لیبرال دموکراسی و آزادی می‌شناسند. او هر هفته برنامهٔ تلویزیونی پربیننده‌ای در شبکهٔ سی.ان.ان اجرا می‌کند و به‌طور مستمر برای واشنگتن پست، تایم و بسیاری از مطبوعات دیگر می‌نویسد. زکریا در جدیدترین یادداشتش، همچون تحلیلگرانی از طیف‌های گوناگون، معتقد است ایالات متحده هر روز بیشتر از جایگاه سابقش در نظام بین‌المللی فاصله می‌گیرد و می‌پرسد: با افول قدرت آمریکا، آیا شاهد زوال امپراطوری ایده‌هایش هم خواهیم بود؟• اگر آن شهرها را از میان نمی‌بردم، چه کسی اردوگاه‌ آوارگان می‌ساخت؟وقتی خلبان یک بمب‌افکن آمریکایی از اردوگاهی سر در می‌آورد که قرار بود بمبارانش کندرمان جدید محمد حنیف، نویسندۀ پاکستانی-بریتانیایی، کمدی سیاهی است از ویرانی‌هایی که سیاست خارجی ایالات متحده در خاورمیانه به بار آورده است. داستان در هم پیچیده‌ای از یک خلبان آمریکایی که پس از سقوط بمب‌افکنش مجبور می‌شود در میان مردمی زندگی کند که قرار بود قتل‌عامشان کند. موقعیتی غریب از مواجهۀ سربازی که مجبور به اطاعت است و مردمی که دنبال راه نجاتی می‌گردند.• امریکا خودش را گروگان تروریسم نگه داشته استاحتمال کشته‌شدن امریکایی‌های مسلمان، از احتمال کشته‌شدن امریکایی‌ها به‌دست اسلامگرایان افراطی بیشتر استآمارها نشان می‌دهند از هر یک‌میلیون مسلمان امریکایی، یک نفر به‌خاطر نفرت آمریکایی‌های غیرمسلمان از باورهای او کشته‌ می‌شود. در حالی‌که از هر هفده‌میلیون امریکایی یک نفر به‌دست اسلامگرایان افراطی کشته شده است. بااین‌حال استاد جامعه‌شناسی دانشگاه کارولینای شمالی معتقد است برای بسیاری از امریکایی‌ها آمارها مهم به نظر نمی‌رسند. و آن‌ها بیشتر مایلند روی خشونتی متمرکز شوند که نامش را تروریسم اسلامی می‌گذارند.• خدا می‌داندچطور پدری که درختان زیتونش را برای حفظ جان کودکانش رها کرد، در خیابان‌های شیکاگو جان داد؟اینال هندی، نویسندۀ فلسطینی ساکن آمریکا، از مردی سیه‌چرده و لاغر می‌گوید که از روستای پدری‌اش در قدس، به آمریکا، سرزمین فرصت‌ها مهاجرت کرد تا بتواند زندگی بهتری برای خودش بسازد. اما طعم زیتون‌ها و انجیرهای باغ اجدادی‌اش را هیچ‌گاه از یاد نبرد. مردی که تا دیروقت در یک رستوان فست‌فود کار می‌کرد تا شکم شش بچه‌اش را سیر کند و یک شب، برای ۴۸.۵ دلار به سینۀ او شلیک کردند. مردی که پدرش بود.• هیروشیما را به یاد آورنولیبرالیسم استعاره‌ای از بمب اتم است: تجسمی از تخریب جهانی امر اجتماعی، سیاسی و اخلاقیبمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی عده‌ای را به جشن و پایکوبی برانگیخت، آنانی که استدلال می‌کردند تنها راه تسلیم‌کردن ژاپن استفاده از بمب اتم است. عدۀ دیگری در بمب اتم چیزی نمی‌دیدند مگر پیشرفت علم و قدرت شگفت‌انگیز آن. رایج‌ترین دلیلی که برای استفاده از بمب اتم آورده می‌شد این بود که تنها راه شکست ژاپن و حفظ جان سربازان آمریکایی استفاده از بمب اتم است. اما همان زمان هم تعدادکثیری از سیاست‌مدارن و حتی رهبران نظامی مخالف استفاده از بمب اتم بودند و استدلال می‌کردند که برای پایان دادن به جنگ هیچ ضرروتی برای استفاده از بمب اتم نیست. امروزه ثابت شده که استدلال این دسته از مخالفان کاملاً درست بوده است.• تاریخ شست‌وشوی مغزی؛ از هیتلر تا «وست‌ورلد»مروری بر کتاب «برنامه‌ریزی انسان؛ شست‌وشوی مغزی، آدم‌های ماشینی و نبود آزادی در آمریکا» نوشتۀ اسکات سلیسکرچگونه ممکن است کسی بخواهد با شیوۀ زندگی آمریکایی مخالفت کند؟ از نظر اغلب آمریکایی‌ها، چنین چیزی فقط وقتی ممکن است که مغزِ آن آدم را شست‌و‌شو داده باشند. بدین‌ترتیب، از زمان جنگ جهانی دوم، به‌طور مداوم با دسته‌های مختلفی از موجودات مواجه می‌شویم که شست‌و‌شوی مغزی شده‌اند و، ازقضا، نقطۀ اشتراکشان دشمنی با آمریکاست: از نازی‌ها تا کمونیست‌ها تا تروریست‌ها و حالا ماشین‌ها. این اسطوره چه فایده‌ای برای آمریکا داشته است؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Sat, 04 Jan 2020 04:53:32 GMT http://tarjomaan.com/report/9621/ سکولاریسم در نهایت چیزی جز حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس نیست http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9597/ جان گری، نیواستیتسمن — در داستان بورخس‌گونۀ «پونتیوس پیلاتس»۱ نوشتۀ روژه کایوا، نویسندۀ سورئالیست و نظریه‌پرداز ادبی، فرماندار رومی یهودیه به‌جای به صلیب‌کشیدنِ عیسی، او را آزاد می‌کند و تحت حمایت لژیون سلطنتی قرار می‌دهد. بدین‌گونه پیامبر فرهمند یهودی به موعظه ادامه می‌دهد و در کهن‌سالی از جهان می‌رود؛ آوازۀ تقدس او همه‌جا می‌پیچد و مدفن او به زیارتگاه دوستدارانش بدل می‌شود. این تصمیم پیلاتس که در پی یک بی‌خوابی شبانه گرفته می‌شود، در نهایت سبب می‌شود که دین مسیحیت به وجود نیاید.اگر گفتۀ تام هولاند درست باشد، اگر مسیحیت نبود، تمدن سکولار و مدرنی هم در کار نمی‌بود. جهان لیبرال غربی، محصول دیانت مسیحی است و هرچند ایمانِ الهام‌بخش خود را نفی می‌کند، همچنان به مدعای جهان‌شمولی ارزش‌های غربی ادامه می‌دهد:در واقع، به نظر می‌رسد که مسیحیت برای ادامۀ رشد و گسترشِ بنیادهای اعتقادی‌ خود به آدم‌های مسیحی نیازی ندارد ... ردپای عناصر مسیحی هنوز آنچنان در پیش‌فرض‌ها و اخلاقیات افراد حضور دارد که برخی حتی در شناسایی حضور این عناصر ناکام می‌مانند. این عناصر همچون ذرات ریز غبار با چشم غیرمسلح قابل دیدن نیستند، حال آنکه توسط همه، باورمندان مسیحی، خداناباوران و حتی آن‌ها که نسبت به دین بی‌تفاوت‌اند، با هر دم و بازدم تنفس می‌شوند.لیبرال‌های سکولار مسیحیت را به‌مثابۀ داستانی تخیلی کنار گذارده‌اند، اما ارزش‌ها و دیدگاه تاریخی آن‌ها از پایه مسیحی باقی مانده است. مسیحیت داستان مرگ پسر خدا بر صلیب است. در دنیای رومی، به صلیب کشیده‌شدن سرنوشت جنایتکاران و کسانی بود که اقتدار امپراطوری را به چالش می‌کشیدند. مسیحیت با خود انقلابی اخلاقی به همراه آورد و ناتوانان را همچون فرزندان خدا نگریست که شایستۀ بالاترین احترام در جامعه‌اند. تاریخ نیز در نگاه مسیحی روایتی است از گناه و رستگاری که در آن خداوند، از طریق پسرش، در کنار فرودستان ایستاده است.جنبش‌های ترقی‌خواهانۀ مدرن این تاریخ مقدس را دوباره زنده کردند، هر چند جای خدا را «انسانیت» یا نمایندگان خودخوانده و منصوب آن گرفته است که به نمایندگی از فرودستان سخن می‌گویند. امروز در مقایسه با دوران فراگیریِ مسیحیت، جهان غربی از بسیاری جهات با جزم بیشتری به عدالت و حقانیت خود باور دارد. جنگجویان عدالت اجتماعی که تمدن غرب را محکوم می‌کنند و خواستار اعتراف این تمدن به گناهانش و توبه از کارهای نادرستش هستند، بدون تکیه بر میراث معنوی مسیحی هرگز امکان ظهور نداشتند. همان‌طور که تام هولاند می‌نویسد، «اگر جز این بود، هرگز کسی از این خواب گران بیدار نمی‌شد».هولاند می‌گوید وقتی دربارۀ دنیای باستان مطالعه کرد، دیدگاهش دربارۀ مسیحیت عوض شد. هولاند هم وقتی نوجوان بود، همچون بسیاری دیگر، خدای کتاب مقدس را «دشمنِ قسم‌خوردۀ آزادی و شادی» می‌دید؛ و پس از خواندن ظهور و سقوط امپراطوری روم۲ (۱۷۷۶) نوشتۀ ادوارد گیبون، با خوشحالی پذیرفت که پیروزی مسیحیت به معنای آغاز «عصر خرافات و ساده‌لوحی» بوده است. البته هولاند، بر خلاف بسیاری، در افکار نوجوانانۀ تحقیرآمیزش نسبت دینی که طبق تعالیم آن پرورش یافته بود باقی نماند و ستایش دوران نوجوانی او از فرهنگ پاگانی، در برابر بیست سال پژوهش و نگارش دربارۀ دوران کلاسیک باستان رنگ باخت.سزار روم یک میلیون نفر از گال‌ها را کشت و یک میلیون تن دیگر را به بردگی گرفت. در سراسر جهان رومی، کودکان گریان را می‌دیدی که کنار جاده‌ها، توده‌های زباله یا فاضلاب‌ها چمباتمه زده‌اند؛ کودکانی که رهایشان کرده بودند تا بمیرند. دخترانی که نجات پیدا می‌کردند، معمولاً یا برای بردگی پرورش می‌یافتند یا به فاحشه‌خانه‌ها فروخته می‌شدند. البته این سنگدلی رومی‌ها نبود که بیزاری هولاند را بر می‌انگیخت، بلکه مسئلۀ اصلی‌اش این بود که «نزد رومیان، این مسئله اساساً بی‌معنا بود که ممکن است ضعفا یا فرودستان کمترین ارزشی داشته باشند». هولاند دریافت که ارزش‌های امروزی‌ نه از تمدن کلاسیک و دور از «طبیعت انسانی»، بلکه برآمده از ارزش‌های دوران مسیحی هستند.کتاب سلطنت۳ اوج کار هولاند تا به امروز است. آثار دیگر او از جمله روبیکون: پیروزی و تراژدی جمهوری روم۴ و آتش ایرانی: نخستین امپراتوری جهانی و نبرد برای غرب۵ جوایز شایان‌توجهی به دست آورده‌‌اند و کتاب‌هایی همچون هزاره: پایان جهان و برساختن عالم مسیحی۶، در سایه شمشیر: نبرد برای امپراتوری جهانی و پایان جهان باستان۷ و دودمان: ظهور و سقوط نظام سزاری۸ او را به یکی مشهورترین مورخان عامه‌پسند بدل ساخته‌اند. اینک هولاند با سلطنت که شاهکاری از پژوهش و داستان‌سرایی است، جاه‌طلبی و ارائه فراگیر تاریخ را فراسوی آثار پیشین خود ادامه داده است.آن گونه که هولاند نشان می‌دهد، چیرگی مسیحیت نوعی گسست در پیوستگی تاریخی تمدن غربی است. این ایده که همۀ انسان‌ها ماهیتاً با هم برابرند یا هر شخصی دارای ارزشی ذاتی است، اصلاً بدیهی نیست و این ارزش‌ها که مورد توجه متفکران سکولار امروزی است، با دستان مسیحیت در مرکز دنیای غربی جای گرفته‌ است (البته هولاند دربارۀ چگونگی گسترش این ارزش‌ها در یهودیت توضیح چندانی نداده است). از دید او انسان‌گراییِ‌ لیبرال، در نهایت، نوعی حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس است.هولاند در تحلیل خود بر داستان به ‌صلیب کشیدن مسیح تمرکز می‌کند. این داستان با نشان‌دادنِ خداوند در چهرۀ انسانی فروشکسته و شکنجه‌دیده، پرستشِ پاگانیِ زندگی و زیبایی را زیر و رو می‌کند؛ اما اگر فقط همین باشد، ممکن است سبب دستِ‌کم گرفتن انقلاب اخلاقی‌اش شود که مسیحیت به وجود آورد. در حقیقت، ماهیت اخلاق در پی این دگردیسی تغییر یافت. مثلاً در ارسطو نمی‌توان ردی از فروتنی یا عشق برادرانه یافت. ارسطو در اخلاق از «انسان‌هایی که دارای روح‌های بزرگ» هستند ستایش می‌کند که کارشان تأمل دربارۀ جهان است و بزرگیِ خودشان را پاس می‌دارد. به‌این‌ترتیب، نوع‌دوستی که امروزه قلب اخلاق شناخته می‌شود، در دنیای باستان ارزش چندانی نداشته است. پیروان مکتب رواقی تشویق شده‌اند که وظایف عمومی را انجام بدهند و اپیکوریان هم چگونگی شادمانه‌زیستن را به دیگران تعلیم داده‌اند؛ اما در هیچ یک، کمک به انسان‌های دردمند از طریق اعمالی همچون فداکاری، ضروری یا پسندیده نبوده است. این واقعیت که مسیحیان حاضر بودند به خاطر ایمان خود از جانشان بگذرند، از نظر صاحب‌قدرتان رومی، آن‌ها را به فرقه‌ای عجیب و شرور تبدیل می‌کرد.هولاند از رابطۀ میان مسیح و مذهبی که بنا بود برآورد، سخن چندانی نمی‌گوید. به نوشتۀ او «هیچ‌چیز به اندازۀ شخص مسیح غیرعادی نبوده است»؛ اما عیسی به چه دلیل این‌قدر غیرعادی بوده است؟ در زمان حضور او در یهودیه پیامبران بسیاری در این منطقه حضور داشتند و ممکن است بر حسبِ اتفاق او در یادها مانده و دیگران از یاد رفته باشند. تصویر مسیحی از شخصِ عیسی و آموزه‌های او ممکن است شباهت چندانی به واقعیت تاریخی نداشته باشد. چنانکه در متونی که از زمان کشف «طومارهای دریای مرده» به دست ما رسیده، عیسی را در چهره‌های گوناگونی مشاهده می‌کنیم. در حقیقت دینی که بعدتر مسیحیت نامیده شد، بیشتر اختراع پُل و آگوستین است و به احتمال زیاد برای خود عیسی ناشناخته بوده است.این سخن هولاند آنگاه که به بحث از چگونگی آفرینش ارزش‌های مدرن غربی به دستِ مسیحیت می‌رسد، استحکام خود را نشان می‌دهد. به طور مثال، همۀ مسیحیان ایدۀ گناه نخستین بشر را نپذیرفته‌اند. پلاگیوس (۴۱۸-۳۶۰ پس از میلاد) بر این باور است که تنها دلیل بدکاری انسان‌ها عادت به انجام اشتباه از دوران کودکی است. دیدگاهی که در دوران جدید هم از سوی نسل‌های پیاپی متفکران لیبرال تکرار شده است، بی‌آنکه از این الهی‌دان انگلیسی سخنی شنیده باشند. هولاند در ادامه از فیلسوف مدرسی قرون میانی، پیر آبلار، نمونه‌ای را مطرح می‌کند که چگونه باور به منطقی بودن جهانِ ساختۀ خداوند و ادارۀ آن با قوانینِ قابل فهم توسط بشر که الهام‌بخش تأسیس دانشگاه‌‌ها در سراسر جهان مسیحی بوده است، به بدعت‌گذار خوانده شدن او انجامید. در حقیقت آبلار همچون متفکران دوران روشنگری، کسی بود که ذهن اروپایی را با روح پیشرفت پیوند زد.در بخش‌های پایانی کتاب، هولاند از وحشت فاتحان مسیحی می‌گوید، وقتی که به میزانِ قربانی‌کردنِ انسان‌ها در مکزیک آگاهی یافتند، و همین‌طور آزمایش قرن شانزدهمی کمونیسم تئوکراتیک را در شهر آلمانی مونستر روایت می‌کند. هولاند پیامدهای اخلاقی و حیوان‌صفتانۀ ماشینیسم ماتریالیستی را توسط مارکی دو ساد، به عنوان متفکری از دوران روشنگری که ارزش‌های مسیحی را نفی کرده است، بررسی می‌کند و به مسیحیت‌ستیزی لنین و هیتلر، مسیحیت ضد نازی تالکین، ماهیت مسیحیِ خداناباوری جان لنون و نقش مسیحیت در ایجاد فرهنگ اخلاقی منتهی به جنبش MeToo# می‌پردازد. حال آنکه بینش‌ها و تصاویر درخشان دیگر نیز به فراوانی در اثر او یافت می‌شود.سلطنت تاریخی پرمایه و چشم‌نواز از جهان مسیحی به خواننده عرضه می‌کند. بااین‌حال، آنچه این کتاب را جذاب کرده، تخریب ویران‌کنندۀ‌ تاریخ مقدسِ انسان‌گراییِ سکولار است. هولاند می‌گوید داستان عامه‌پسند سکولاریسم، خودش را این‌گونه خلاصه می‌کند که:پیروزی کلیسا، هر آنچه برای جامعه‌ای متمدن و مدنی لازم بود، در نطفه خفه کرد. تاریکی بر اروپا فرود آمده بود. برای دورانی هزار ساله و بیش از آن، پاپ‌ها و دستگاه تفتیش عقاید برای از میان بردنِ کوچک‌ترین نشانه‌های کنجکاوی، پژوهش یا تفکر کوشیدند ... اینکه هیچ بخشی از چنین روایتی با واقعیت مطابق نیست، مانع از شهرت و پذیرش عمومی آن نشده است.این همان اسطورۀ کسالت‌آور و معروفی است که احتمالاً هیچ میزان از شواهد تاریخی قادر به نفی آن نبوده است. به نوشتۀ هولاند، در واقع این کلیسا، اسقف‌های مسیحی و عالمان الهی بودند که با بردگی بومیانِ آمریکای‌ لاتین مخالفت کردند و این ارسطو بود که برای دفاع از این کار فراخوانده شد. لیبرال‌های سکولار فوراً به این نکته اشاره خواهند کرد که برده‌داری در سراسر تاریخ مسیحیت وجود داشته است. البته همین طور است، اما این واقعیت نکتۀ اصلی هولاند را تغییر نمی‌دهد. حتی اگر مسیحیتِ حاکم همۀ انواع شرارت‌ها را رسمیت بخشیده باشد، باز هم معیاری برای نیکوکاری ساخته است که در جهان پیشامسیحی یافتنی نیست.البته مسیحیت شرهای جدید و ویژۀ خود را نیز آفرید. فراگیری پیام مسیحی و پافشاری بر اینکه همۀ انسان‌ها در پیشگاه خداوند برابرند، هجوم وحشیانه به ادیان دیگر را در پی داشته است. مسیحیان مدعی مالکیت انحصاری حقیقت، بدون هیچ نمونۀ مشابه پیش از آن هستند و نتیجۀ این ادعا سرکوب بی‌سابقۀ دیگران بوده است. به نوشته هولاند «کلیسایی که خود را جهانی اعلام می‌کند، ظاهراً برای کسانی که رنج نجا‌ت‌بخش آن را نمی‌پذیرفتند، جایی نداشت».جهان پیشامسیحی هم بی‌شک رواداری را به معنای مدرن به کار نمی‌بست. چنانکه در داستان مرگ سقراط به‌خوبی نشان داده شد که این جهان هیچ درکی از آزادی اندیشه به عنوان گونه‌ای حق انسانی نداشته است. بااین‌حال، جهان‌بینی چندخدایی یونانی-رومی نیاز انسان‌ها به طیف متنوعی از مذاهب، اسطوره‌ها و اوهام را به رسمیت می‌شناخت. مسیحیت این رواداری باستانی را از میان برد و با این کار جهان مدرن را بنیان گذارد.«مسیحیت به دو شیوه گسترش می‌یابد: دگردیسی و سکولاریزاسیون». این تعبیرِ نغز را که هولاند از یک مورخ بی‌نام هندی نقل می‌کند، استدلال اصلی سلطنت را به طور خلاصه نشان می‌دهد. اینکه مدرنیتۀ سکولار، نه نفی مسیحیت، بلکه تداوم آن به صورت دیگری است. خداناباوریِ راست‌کیش با این ادعای پر سر و صدا که بی حضور مسیحیت، چه میزان متمدن‌تر بودیم، از خود نپرسیده است که همین تصور تمدن از کجا سرچشمه می‌گیرد. در این مورد نیچه به حقیقت نزدیک‌تر است که می‌گوید اگر از برآمدن مسیحیت پشیمان شده‌اید، باید از ظهور لیبرالیسم، حقوق بشر و اعتقاد به پیشرفت نیز پشیمان شوید.هولاند خوانندۀ اثر خود را با طرح پرسشی رها می‌کند. اینکه اگر دین به عنوان سرچشمۀ ارزش‌های لیبرال، در غرب رو به نابودی است، چه آینده‌ای می‌توان برای این ارزش‌ها انتظار داشت؟ به نوشتۀ او:اگر انسان‌گراییِ سکولار نه از خرد یا از علم، بلکه از روند دگردیسی مسیحیت سرچشمه گرفته باشد (روندی که در نگاه شمار بسیاری از مردمان اروپا و آمریکا، خدایی مرده را بر جای گذارده است)، آیا این ارزش‌ها اساساً چیزی بیش از سایه‌ای از پیکری بی‌جان هستند؟ اگر بنیاد این اخلاقیات اسطوره نیست، پس چیست؟به نظر می‌رسد که هولاند در پی نشان دادن این امر است که ارزش‌های لیبرال از فرو ریختن پایه‌های مسیحی خود جان سالم به در نخواهند برد. این دیدگاه منحصر به مؤمنان مسیحی نیست و کسانی چون نویسندۀ نهیلیست فرانسوی، میشل ولبک نیز مانند برخی دیگر از متفکران خداناباور یا ندانم‌انگار، در همین چارچوب می‌اندیشند. بااین‌حال، تصور می‌کنم که این برداشت، خوانشی نادرست از وضعیت کنونی است.درست است که ارزش‌های لیبرال، آنگونه که پیشتر درک می‌شدند، در حال خروج از صحنه هستند؛ اما سرچشمۀ افول این ارزش‌ها پیچیده‌تر از فقدان صرف ایمان مسیحی است. امروزه مسیحیت بیرون از جهان غرب، در سطح گسترده‌ای دارد احیا می‌شود. به عنوان نمونه، در روسیۀ پساکمونیستی، کلیسای ارتدوکس بار دیگر با قدرت ظاهر شده است؛ اما الگوی خاص توسعه‌ای که مسیحیت از طریق آن ارزش‌های لیبرال را در اروپای غربی ایجاد کرد، در کلیسای ارتدوکس شرقی تکرار نشد و مسیحیتِ نوخاسته در روسیه، هیچ نشانی از لیبرالیسم بر خود ندارد. امری که به دلایل دیگری دربارۀ آفریقا نیز صادق است. در جهان غربی، لیبرالیسم همراه با ایمان مسیحی در حال ناپدید شدن نیست، اما پیوسته بر تعصب و جزم‌اندیشی آن افزوده می‌شود. لیبرال‌های افراطی امروز به نحوی طعنه‌آمیز، مشابهت نه چندان اندکی با مسیحیانی دارند که رواداری متکثر جهان باستان را از میان بردند. آن‌ها نیز با نظارت بر دیدگاه‌های دیگران، بستن باب گفتگو و طرد باورها و ارزش‌هایی جز آنچه از آن خودشان است، به مانند مسیحیان نخستین، خود را بازیگران داستان گناه و رستگاری می‌دانند.داستان روژه کایوا چشم‌اندازی واقعی‌تر از تاریخ را در برابر دیدگان خواننده قرار می‌دهد. برآمدن مسیحیت تنها یک تصادف بود و جهان لیبرال غربی نتیجۀ تصادفیِ این تصادف. البته دستان خدا را می‌توان در تصمیم پیلاتس برای به صلیب کشیدنِ مسیح مشاهده کرد. چنانکه کلیساهای قبطی و اتیوپی، پونتیوس پیلاتس را به سبب نقش محوری‌اش در روایت مسیحی، به‌منزلۀ یک قدیس گرامی می‌دارند؛ اما اگر این رویدادها و موارد پس از آن‌ها در نظمی از پیش مقدر سامان نیافته باشند، چیرگی مسیحیت نتیجۀ بخت بلند آن بوده است. در حقیقت اگر یکی از این بی‌شمار رویداد احتمالی رخ نداده بود، اروپا احتمالاً با آمیزه‌ای از فرقه‌های چندخدایی و فلسفۀ کلاسیک شکل‌ می‌گرفت و مسیحیت هرگز در سراسر جهان گسترش نمی‌یافت.چنین دنیایی شاید از برخی جهات بر جهان واقعی و کنونی برتری داشت؛ اما چشم‌اندازی برای برابری انسانی و پیشرفت اخلاقی که غرب مدرن را شکل داده است، در آن پیدا نمی‌شد. اگر لیبرال‌های سکولار سلطنت را بخوانند -که باید بخوانند- شاید اندکی بر این نکته بیندیشند که ژرف‌ترین ارزش‌های خود را با بخت و اقبال و در چارچوب دینی به دست آورده‌اند که آن را کوچک می‌شمارند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Holland, Tom. Dominion: The Making of the Western Mind. Little, Brown & Co, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Why the liberal West is a Christian creation» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۹۸ با عنوان «سکولاریسم در نهایت چیزی جز حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس نیست» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است.•• جان گری (John Gray) استاد بازنشستۀ علوم سیاسی و یکی از پرآوازه‌ترین منتقدان کتاب در زمینۀ فلسفۀ سیاسی است. ترجمان مرور کتاب‌های متعددی را از گری منتشر کرده است و به عنوان مثال: «چرا لیبرال‌ها طرفدار نظریۀ توطئه شده‌اند؟»، «خداناباورها ارزش‌هایشان را از کجا می‌آورند؟» و «ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟»[۱] Pontius Pilate[۲] Decline and Fall of the Roman Empire[۳] Dominion[۴] Rubicon: The Triumph and Tragedy of the Roman Republic (2003)[۵] Persian Fire: The First World Empire and the Battle for the West (2005)[۶] Millennium: The End of the World and the Forging of Christendom (2008)[۷] In the Shadow of the Sword: The Battle for Global Empire and the End of the Ancient World (2012)[۸] Dynasty: The Rise and Fall of the House of Caesar (2015) ]]> جان گری تاریخ‌وسیاست Sun, 08 Dec 2019 05:37:11 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9597/ بحران محیط زیست ادامۀ داستانی است که با برده‌داری و استعمار آغاز شد http://tarjomaan.com/interview/9586/ گفت‌وگوی لین فیلِی با نائومی کلاین،‌ نیشن — در ماه اگوست که با نائومی کلاین گفت‌وگو کردم، سیزده روز از آغاز سفر «گرتا تونبرگ» با قایقِ مسابقه‌ای و پاکِ «مالیزا» روی اقیانوس اطلس گذشته بود. این فعال زیست‌محیطیِ شانزده سالۀ سوئدی به دلیل آلودگی کربنی هواپیماها، از سفر هوایی به نیویورک پرهیز کرد و برای شرکت در اجلاس آب‌وهوایی سازمان ملل در منهتن، با قایق سفر کرد. اثر جدید کلاین با نام سوزان: پروندۀ (شعله‌ور) نیو دیل سبز۱، با تصویری از تونبرگ و بحث درباره جنبش آب‌و‌هوایی جوانان آغاز می‌شود. به نوشتۀ کلاین، کودکان در دهه‌های گذشته صرفاً ابزاری برای زبان‌بازی‌ دربارۀ تغییرات آب‌و‌هوایی بوده‌اند؛ اما همان‌طور که در این گفت‌وگو اشاره می‌کند «آشکار است که این بحث‌های بی‌فایده در برانگیختن تصمیم‌گیرندگان برای برداشتن گام‌های ضروری مؤثر نبوده است». حالا، کودکان دیروز و جوانانِ بالغِ امروز دیگر نمی‌خواهند در این بحث‌ها نقش پیاده‌ نظام را بر عهده داشته باشند. «آن‌ها اینک برای خود سخن می‌گویند، اعتصاب و راهپیمایی می‌‌کنند و ناکامی سیاستمداران را داوری و قضاوت می‌کنند».مقالات جمع‌آوری‌شده در کتاب سوزان جملگی پیرامون یک چالش محوری گرد آمده‌اند: اینکه بحران آب‌و‌هوایی را نمی‌توان جدای از تاریخِ صدها سالۀ استثمار انسان‌ها نگریست. استعمار، نسل‌کشی بومیان، برده‌داری و آسیب به محیط‌زیست همگی در این تاریخ مشارکت داشته‌اند. کلاین می‌نویسد که این فرآیندهای تاریخی نه‌تنها صنایع استخراج معادن و در نهایت، تغییرات آب‌وهوایی را سبب شده‌اند، بلکه نوعی طرز تفکر استخراج را ایجاد کرده‌اند، «شیوه‌ای که بر مبنای آن دنیای طبیعی و اکثر ساکنان این طبیعت به‌عنوان منابعی برای بهره‌برداری و سپس دورانداختن در نظر گرفته می‌شوند». درحال‌حاضر، فعالان آب‌وهوایی باید با هر دو این‌ها مبارزه کنند. لازم است جهان‌بینی خود را در همۀ سطوح تغییر دهیم.از دید کلاین «نیو دیل سبز»۲ دقیقاً به همین معناست. این طرح که توسط فعالان زیست‌محیطی صورت‌بندی شده و الکساندریا اوکازیو کورتس و اد مارکی، نمایندگان کنگرۀ آمریکا، آن را پیشنهاد کرده‌اند، راهی برای دگردیسی زیرساخت‌ها ارائه می‌کند، طوری که با مقیاس و سرعت مورد نیاز برای مقابله با تغییرات آب‌و‌هوایی تناسب داشته باشد؛ و هم‌زمان، مدل اقتصادی و جهان‌بینیِ زیربناییِ منتهی به این تغییرات آب‌و‌هوایی را نیز دگرگون می‌کند. مخالفان این طرح ممکن است آن را فهرستی آشفته و دلبخواهی از طرح‌‌های توسعه بنامند، اما در نگاه کلاین، جذابیت نیو دیل سبز در این پیش‌فرض نهفته است که طرح‌های مندرج در آن، از انرژی‌های تجدیدپذیر تا مراقبت‌های بهداشتی جهانی، هر چیزی که باشند، طرح‌هایی بی‌ارتباط با هم نیستند. تحلیل زیست‌محیطی و بی‌عدالتی اقتصادی به طور جدایی‌ناپذیری به هم مرتبط‌اند و از این رو، راه‌حل‌هایشان باید در چارچوبی کل‌نگر ارائه شوند. نیو دیل سبز راهی است برای پاک‌سازی طبیعت و آغاز روند جبران جنایاتی که کشورهای ما مرتکب شده‌اند.ما دربارۀ سیاستِ بحران زیست‌محیطی و اهمیت بسیار زیاد انتخابات ۲۰۲۰ آمریکا گفت‌وگو کردیم. البته متن پیش رو برای رسایی بیشتر و حجم متناسب تا حدودی ویرایش شده است.لین فیلی: بسیاری از مقالات کتاب بر آنچه «داستان‌های ژرف» نامیده‌ای متمرکز هستند؛ داستان‌هایی که با تمایل افراد برای مقابله با بحران زیست‌محیطی تداخل دارند. ماجرای این داستان‌ها چیست و چگونه مانع اقدام مؤثر در برابر بحران می‌شوند؟نائومی کلاین: برخی از این داستان‌ها، روایت‌‌هایی اقتصادی از نئولیبرالیسم هستند، در مورد اینکه چگونه تلاش برای همکاری افراد با یکدیگر، موجب نادرست از کار درآمدن همه چیز ‌شد و ایده‌ای که می‌گفت اگر از جلوی راهِ بازار کنار برویم و اجازه دهیم کارها را با جادوی خودش پیش ببرد، عواید اقتصادی در نهایت تا سطوح پایین جامعه نیز توزیع خواهد شد. من در طول سال‌های گذشته دربارۀ چگونگی مقابلۀ بسیار شدید راست‌کیشی نئولیبرال (خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، مالیات‌های پایین، کاهش هزینه‌های دولت در جامعه) با هر آنچه برای رویارویی با بحران زیست‌محیطی نیاز است، بسیار نوشته‌ام.اما داستان ژرف‌تر به رابطۀ ما با جهان طبیعی مرتبط است. در کشورهای استعمارگرنشینی‌ مانند آمریکا، کانادا (جایی که خودم به دنیا آمدم) و استرالیا، قاره‌های جدیدی «کشف شدند» و این همزمان بود با محدودیت‌های طبیعی‌ای که اروپا با آن‌ها مواجه شده بود؛ اروپاییان جنگل‌های وسیع خود را قطع کرده بودند، ذخایر ماهی‌شان را نابود و حیوانات شگفت‌انگیزِ این منطقه را تا دانۀ آخر شکار کرده بودند. از همین رو، اروپاییان این سرزمین‌ها را به‌مثابۀ «اروپایی وسعت‌‌یافته» می‌نگریستند. چنانکه اگر به تصور کاشفان اروپایی از این «شاخ نعمتِ»۳ طبیعی توجه کنید، آشکارا این تصور را می‌بینید که «دیگر هرگز دچار کمبود منابع طبیعی نخواهیم شد».پس روشن است که ایدۀ طبیعتِ نامحدود به داستان‌هایی مربوط به کشورهای استعمارگر‌نشین باز می‌گردد و درست به همین دلیل است که مقاومت در برابر اقدامات اصلاحی در این کشورها نیرومندتر از هر جای دیگر است. چراکه این اقدامات نه تنها تهدیدی علیه جهان‌بینی راست‌گرایی است که به عملکرد مطلوب و همیشگی بازار ایمان دارد، بلکه مخاطره‌ای اساسی پیش روی روایت‌های ملی مردمان ساکن در این کشورها قرار می‌دهد.تغییرات آب‌وهوایی جهان‌بینی سخت‌کوش و سلطه‌گر این مردمان را مورد تهدید قرار می‌دهد. حقیقت این است که هر کسی که در فرهنگ غربی بزرگ شده باشد، مستعد داشتنِ این جهان‌بینی است. به اعتقاد من باید ماهیت این روایت‌ها را شناسایی کنیم و جنبۀ دیریاب آن‌ها را درک کنیم تا ژرفای بحرانی که در آن افتاده‌ایم را به درستی دریابیم. به‌علاوه، برای خروج از این بحران به داستان‌های جدید یا کاملاً متفاوتی نیاز داریم که البته برخی از آن‌ها اساساً جدید نیستند.فیلی: در کتاب نوشته‌ای که هرچه رؤیاهای پنهانِ ذهنیتِ استعماری در بحران زیست‌محیطی بیشتر آشکار ‌شود، شاهد «تجدید حیات زشت‌ترین چهره‌های این روایت» از جمله اکوفاشیسم و ناسیونالیسم قومی خواهیم بود. پیوند میان بحران آب‌وهوایی و احیای گرایش‌های نژادپرستانه سفید را چگونه می‌بینی؟کلاین: در یک سطح، پیوند میان این دو کاملاً روشن است. اینک با بیشترین تعداد از چنین جنبش‌هایی از زمان جنگ جهانی دوم به‌این‌سو رویاروییم. مهاجرت‌های عظیم در دوران‌های بحرانی به یکی از واقعیت‌های روزمرۀ زندگی بدل شده است. آسیب‌های زیست‌محیطی از علل مستقیم مهاجرت است و به طور غیرمستقیم نیز با افزایش زمینۀ منازعات مسلحانه، افزایش بیشتر مهاجرت را سبب می‌شود. بحران آب‌وهوایی در بسیاری از موارد با شکل‌های گوناگون خشونت مرتبط است و به عنوان عاملی تسریع‌کننده عمل می‌کند. فشار‌های ناشی از این تغییرات آب‌وهوایی اساساً مشکلات موجود را تشدید می‌کنند و به جابجایی توده‌های انسانی می‌انجامند.ما با انتخابی بسیار واضح در نحوۀ برخورد با این واقعیت مواجه هستیم. آیا به طور کامل مرزهای خود را دوباره تعریف خواهیم کرد؟ آیا درک خواهیم کرد که این بحرانی است اساساً برآمده از جهان برخوردار غربی که بیش از همه فقیرترین مردمان این سیاره آن را احساس می‌کنند؟ آیا مایلیم آغوش خود را باز کنیم و مرزها را به روی افراد بیشتری بگشاییم؟ یا در پی تقویت مرزها هستیم و صرفاً به کشورهای خودمان اعتنا خواهیم کرد؟خیزش اکوفاشیسم نشان می‌دهد که دومین گزینه‌‌ را برگزیده‌ایم. وقتی شرایط مثل اوضاع فعلی می‌شود -هزاران نفر در مدیترانه غرق می‌شوند، و مردم در کمپ‌های آوارگان، از تگزاس تا لیبی، در مانوس و نائورو، با شرایطی شرم‌آور ادامۀ حیات می‌دهند- باید نظریاتی باشد که این توحش را توجیه کند؛ نظریه‌هایی که زندگیِ برخی از انسان‌ها را بیش از دیگران ارزشمند بداند و سلسله‌مراتب خشن حیات را بار دیگر بر زندگی مردمان زمین تحمیل کند. بنابراین همان‌گونه که نژادپرستیِ شبه‌علمی به‌عنوان ابزاری برای توجیه درنده‌خویی برده‌داری و تصاحب استعماری سرزمین‌ها ظهور یافت، اکنون در برابر ظهور مجدد این جهان‌بینی‌های وحشی هستیم؛ جهان‌بینی‌هایی که قرار است قربانی‌شدنِ انسان‌های امروز و فردا را در مواجهه با آسیب‌های زیست‌محیطی موجه سازد.فیلی: نوشته‌ای که در دراز مدت، تغییرات آب‌وهوایی همه را در معرض خطر قرار می‌دهد؛ حال آنکه آثار کوتاه مدت آن تبعیض‌آمیز است...کلاین: بله تبعیض‌آمیز است. گاهی دونالد ترامپ را مخالف اصل وجود تغییرات آب‌وهوایی قلمداد می‌کنند؛ اما فکر نمی‌کنم که او حقیقتاً این تغییرات را نفی کند، بلکه با آگاهی کامل از شرایط موجود، بر این باور است که خودش نهایتاً در امان خواهد بود. درست به همین دلیل است که می‌کوشد با خرید گرینلند از مزیت‌های آب‌شدنِ یخ‌ها برای استخراج نفت و گاز استفاده کند. کسی که به وقوع تغییرات آب‌وهوایی باور ندارد، به خرید گرینلند علاقه‌مند نیست. گرینلند تنها از این جهت برای او جالب است که یخ‌های منطقه در حال آب‌شدن است و مسیرهای تجاری و ذخایر سوخت فسیلیِ آنجا قابل بهره‌برداری خواهد شد. فقط نوعی بی‌اعتنایی در کار است، چون تصور می‌کند در نهایت، ثروتش او را نجات خواهد داد. برخی مانند جف بزوس حتی فراتر رفته و خیال ایستگاه‌های فضایی یا کلنی‌هایی در مریخ را در سر می‌پرورانند و گروهی هم خودشان را در عمارت‌هایی روی زمین تصور می‌کنند که آن‌ها را در برابر بالا آمدن آب حفاظت می‌کند. ترامپ در زمرۀ همین برج‌عاج‌نشینان است.فیلی: مقالۀ تو با نام «فصل دود» روایتی شخصی از تابستان ۲۰۱۷ است که در ساحل آفتابی بریتیش کلمبیا سپری کرده‌ای؛ اما این نوشته با دیگر متون کتاب از آن جهت متفاوت است که پسرت، توما، در مرکز مقاله قرار گرفته است. چرا این شیوۀ رواییِ شخصی را انتخاب کردی و پسرت چه نقشی در ایده‌های تو دربارۀ بحران زیست‌محیطی دارد؟کلاین: معمولاً وقتی به فاجعه فکر می‌کنیم، رویدادهای عظیم را در نظر می‌گیریم. من در طول سال‌های گذشته در این باره زیاد نوشته‌ام؛ اما تجربۀ زندگی در میان دود، برای بیش از یک ماه، مرا متوجه این مسئله کرد که چه گسترۀ وسیعی از این قاره در میان دود در حال خفگی است. مسئله‌ای که از قضا چندان دراماتیک و تحریک‌کننده نیست. این شرایط صرفاً گونه‌ای ناامیدیِ سطح پایین است؛ تجلی مادیِ عدم امکان. تصمیم گرفتم این متن را به صورت دفترچه خاطرات و نه نوعی گزارش بنویسم تا در درازای آن یأس و آزاردهندگی به‌خوبی ثبت شود. مطمئن نبودم که این متن به چه نیتی نوشته می‌شود و تصوری از احتمال انتشار آن نداشتم. این متن یقیناً یکی از غم‌انگیز‌ترین نوشته‌های من است. مرا متهم می‌كنند كه فقط به این دلیل ابراز امیدواری می‌کنم که هنوز به طور کامل تسلیم نشده‌ام. آیا این واقعاً همان چیزی است که این روزها به آن امید می‌گویند؟اما در نوشتن دربارۀ پسرم، توما، احساساتی واقعاً متفاوت دارم. تصور می‌کنم ما همیشه در مورد زندگی خودمان و چیزهایی که می‌دانیم می‌نویسیم. بی‌تردید نوشته‌های تحلیلی دربارۀ تغییرات زیست‌محیطی مورد نیاز است و بسیار دربارۀ آن نوشته‌اند. به‌علاوه، به مقالات عملی خوب نیز در این باره نیاز داریم؛ اما آدم‌هایی که واقعاً تلاش می‌کنند تا به قلب‌ها نفوذ کنند و به مردم انگیزه بدهند، نباید خودشان را خارج از بحران قرار دهند. باید خودمان را وسطِ اتفاقات جای دهیم و به دیگران کمک کنیم تا راه‌هایی بیابند برای ابراز اندوه و عصبانیت و امید و عشق خود به آنچه در پی حفاظت از آن هستند. چیزی که با پذیرفتن مخاطرات و دست به کار شدنمان امکان‌پذیر است.البته واقعاً دوست ندارم هیچ نوع سلسله‌مراتبی در این زمینه ایجاد شود و مادران در مقایسه با دیگران، صرفاً به آن جهت که مادر هستند، واجد نوعی دغدغۀ مضاعف قلمداد شوند. گونه‌ای سیاسی‌سازیِ نقشِ مادری در دوران ما وجود دارد (تلقی مادر به‌مثابۀ نگهبانی سخت‌گیر) که به‌هیچ‌وجه آن را دوست ندارم. من کسی هستم که بسیار دیر مادر شدم و در ۴۲ سالگی توما را به دنیا آوردم. این در حالی است که از یک دهه پیش از این زمان، در فضای کنشگران زیست‌محیطی با افرادی مواجه بوده‌ایم که پیوسته (دستِ‌کم آن‌گونه که من احساس می‌کردم) پدر یا مادر بودن را به‌عنوان ابزاری برای اعمال اقتداری سطح بالاتر از دیگران به کار می‌گرفتند؛ اما من به این نوع اقتدار بیشتر نسبت به دیگران، به سبب مادر بودن، باور ندارم. می‌دانم که بسیاری از کسانی که سخت‌تر از دیگران برای حفاظت از کودکان ما در حال مبارزه هستند، پدر یا مادر نیستند. بنابراین با آنکه دربارۀ پسرم و برخی تجربیات خاص به عنوان مادر نوشته‌ام، اما واقعاً نمی‌خواهم این نوشته به عنوان قلمرویی خاصِ مادرها قلمداد شود.فیلی: در این نوشته‌ها به این مسئله پرداخته‌ای که سرنوشت و موفقیت نیو دیل سبز با اقدامات جنبش‌های اجتماعی رقم خواهد خورد؛ اما کتاب را با بحث از انتخابات ۲۰۲۰ آمریکا به پایان رسانده‌ای. ارتباط و اهمیت این انتخابات را با عدالت زیست‌محیطی چگونه ارزیابی می‌کنی؟کلاین: مخاطرات مرتبط با این انتخابات به شدت جدی است. به همین دلیل است که این کتاب را نوشتم و سپس تصمیم گرفتم آن را کنار بگذارم و در عمل، هر کاری از دستم برمی‌آید انجام دهم تا مردم را به حمایت از نامزدی که بیشترین علاقه را به چارچوب نیو دیل سبز دارد، تشویق کنم؛ به این هدف که در انتخاب مقدماتی و درون حزبی و سپس در انتخابات نهایی، چنین نامزدی برنده شود.این مهم‌ترین فصل انتخاباتی در زندگی من است و از همین رو به آمریکا نقل ‌مکان کردم. می‌خواهم هر چه در توان دارم برای اطمینان از بهترین نتیجۀ ممکن انجام دهم. البته نمی‌خواهم درباره توانایی خودم اغراق کنم. تنها می‌خواهم ناظر بیرونی نباشم و در متن وقایع تلاش کنم. [می‌خندد] البته نباید این را می‌گفتم، چون شبیه حرف‌های بتو اورورک۴ شد!فکر می‌کنم به شدت نیازمند داستانی جدید و هدفی مشترک هستیم. نیو دیل سبز بهترین گزینۀ ممکن در جهت این هدف عمومی است که قدرت انتخاباتی مردم را پشت‌ جنبش‌های اجتماعی بیاوریم. جنبش‌هایی که از پایین سازماندهی می‌شوند و در پی تحقق دیدگاه‌های خود هستند. چیزی که نمی‌توان با تکیه بر سیاست‌مداری تنها به آن دست یافت.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با نائومی کلاین و در تاریخ ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Naomi Klein Knows a Green New Deal Is Our Only Hope Against Climate Catastrophe» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ آذر ۱۳۹۸ با عنوان «بحران محیط زیست ادامۀ داستانی است که با برده‌داری و استعمار آغاز شد» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است.•• نائومی کلاین (Naomi Klein) نویسنده، روزنامه‌نگار و کنشگر کانادایی که از منتقدان جهانی‌سازی است. از جمله آثار او می‌توان به دکترین شوک و نه به لوگو اشاره کرد.••• لین فیلی (Lynne Feeley) نویسنده و روزنامه‌نگاری اهل سیاتل است که مقالات او در نشریاتی همچون امریکن هیستوری و لس‌انجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است.[۱] On Fire: The (Burning) Case for a Green New Deal[۲] Green New Deal: طرحی پیشنهادی در ایالات متحده با هدف بررسی و ارائۀ راه‌حل‌هایی برای نابرابری اقتصادی و تغییرات زیست‌محیطی. نام این طرح از ترکیب سبز با «نیو دیل» شکل گرفته است. نیو دیل اصلاحات اجتماعی و اقتصادیِ گسترده‌ای بود که در دورۀ ریاست جمهوری فرانکلین روزولت، در پاسخ به بحران اقتصادی بزرگ آمریکا در دهه ۱۹۳۰ اجرا شد [مترجم].[۳] نمادی برای فراوانی به شکل شاخی بزرگ، پر از میوه و سبزی‌ها، گل و گیاه، آجیل و دیگر خوراکی‌ها. سرچشمه آن به اساطیر یونان بازمی‌گردد و هنوز هم به عنوان نماد در آمریکای شمالی و در روز شکرگزاری مورد استفاده قرار می‌گیرد [مترجم].[۴] Beto O'Rourke؛ از جمله نمایندگان کنگره آمریکا در حزب دموکرات که نامزد انتخاب ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۲۰ شده است [مترجم]. ]]> نائومی کلاین تاریخ‌وسیاست Wed, 27 Nov 2019 05:51:30 GMT http://tarjomaan.com/interview/9586/ داستان مادرانی که برای سیرکردن کودکانشان می‌جنگند http://tarjomaan.com/neveshtar/9572/ مگی مایکل، آسوشیتد پرس — مادر جوان، به خواهش دکتر، روی ترازو رفت. حتی با احتساب چادر مشکی‌اش، فقط ۳۸ کیلو وزن داشت. امّ‌مزراح باردار است، بااین‌حال خودش را گرسنگی می‌دهد تا شکم فرزندانش را سیر نگه دارد.و این فداکاری شاید آن‌قدرها هم نتواند کودکانش را نجات دهد.ده‌ دوازده تا تصویر از کودکان نزاری که تابه‌حال به بیمارستان الصدقۀ عدن آمده‌اند دیوارهای مطب دکتر را پوشانده‌اند، تصاویر کودکانی که ماحصل جنگ سه‌سالۀ یمن‌اند، جنگی که میلیون‌ها نفر را به اوج قحطی رسانده است.دربرابر گرسنگی‌ای که جان هزاران نفر را گرفته، تنها سنگر ممکن مادرهایی همچون ام‌مزراح‌اند. آن‌ها چند وعده را یکی می‌کنند و خودشان را به خواب می‌زنند تا به‌هم‌پیچیدن معده فراموششان شود. این مادران چهرۀ استخوانی و بدن‌های نزار خود را از چشم دیگران لای چادر و عباهایی گل‌وگشاد می‌پوشانند.پزشک از مادر می‌خواهد از ترازو پایین بیاید و پسرش مزراح را نگه دارد. مزراح، در هفده‌ماهگی، ۵.۸ کیلوگرم وزن دارد، یعنی حدوداً نصف آن وزن متعادلی که باید در این سن داشته باشد.پسرک تمام نشانه‌های «سوءتغذیۀ حاد و شدید» را داراست، یعنی در وخیم‌ترین مرحلۀ گرسنگی است. ساق و کف پاها متورم شده‌اند، چون به اندازۀ لازم پروتئین به مزراح نرسیده است. وقتی دکتر انگشتش را روی پوست پای بچه فشار می‌دهد، قسمت تورفته به جای خودش برنمی‌گردد.حدوداً ۲.۹ میلیون زن و کودک یمنی به‌شدت دچار سوءتغذیه‌اند. ۴۰۰هزار کودک دیگر، دقیقاً در اوضاعی مثل وضع مزراح، دارند برای زندگی‌شان می‌جنگند.قریب به یک‌سوم جمعیت یمن -یعنی ۸.۴ میلیون از ۲۹ میلیون نفر- یا گرسنگی می‌کشند یا ادامۀ زندگی‌شان به امدادهای غذایی گره خورده است. سال گذشته، این عدد به‌اندازۀ یک‌چهارم افزایش پیدا کرد [و به ۱۰.۵ میلیون نفر رسید].آژانس‌های امدادرسانی هشدار می‌دهند که چیزی نمانده تا آن بخش دیگرِ یمن هم به‌طور دست‌جمعی به‌خاطر قحطی به کام مرگ بیفتند. مردم، بیشتر و بیشتر، وابستۀ امدادهایی می‌شوند که تا الآن هم به دستشان نرسیده است. جنگ، به‌شکلی طاقت‌فرسا، سه سال طول کشیده: جنگی بین حوثی‌های معترض و شیعۀ یمن که شمال کشور را در دست دارند و ائتلاف سعودی، که آمریکا پشتیبانش است و به آن سلاح می‌دهد. ائتلاف می‌خواهد، با حملات هوایی بی‌امان، معترضین را تسلیم حکومت کند.از زمانی که دیگر مقامات نتوانسته‌اند گفت‌وگو کنند، معلوم نیست چه تعدادی جان سپرده‌اند. صندوق «نجات کودکان»، با علم به اینکه ۳۰ درصد از این بچه‌ها بدون درمانِ سوءتغذیۀ حاد و شدیدشان می‌میرند، تخمین زد که احتمالاً ۵۰‌هزار کودک در سال ۲۰۱۷ ازسرِ بیماری یا گرسنگی حاد جان داده‌اند.استفن اندرسون، سرپرست برنامۀ جهانی غذا در یمن، به ما گفت: «با کمال تأسف، امروز باید یمن را بزرگ‌ترین فوریتِ انسانی جهان بخوانیم». نزدیک به ۱۸ میلیون نفر از این مردمان نمی‌دانند وعدۀ بعدی غذایشان را از کجا باید به دست آورند.حتی پیش از جنگ هم، فقیرترین ملت جهان عرب برای سیرکردن شکم خود باید دست‌وپا می‌زد. یمن سرزمین کوه و بیابان‌هایی است که منابع آبی‌اش دارند روزبه‌روز کاهش می‌یابند، و فقط ۲ تا ۴ درصد از زمین‌هایش زیر کشت‌اند. بنابراین همۀ غذا و مایحتاج ضروری باید از خارجِ کشور وارد شود.جنگ همه‌چیز را با خاک یکسان کرده و همین یمن را تا خرخره در قحطی فرو برده است. هواپیماهای جنگیِ ائتلاف بیمارستان‌ها، مدارس، مزارع، کارخانه‌ها، پل‌ها و جاده‌ها را به آتش کشیده‌اند.این ائتلاف همچنین تحریمی دریایی‌زمینی‌هوایی بر مناطق تحت کنترل حوثی‌ها تحمیل کرده است، مناطقی همچون فرودگاه دریای سرخ حدیده، که روزگاری درگاه ورودی ۷۰ درصد از واردات یمن بود. اینک، مایحتاجِ به‌مراتب کمتری وارد خاک یمن می‌شود، چراکه با استقرار ناوهای ائتلاف در ساحل، فقط به کمک‌ها و کشتی‌های تجاریِ تأییدشده و منتسب به سازمان ملل اجازۀ عبور داده می‌شود، آن هم با معطلی‌های طولانی. حمایت‌های ایالات متحده از اقدامات ائتلاف چشمگیر بوده: دادن سرنخ‌های اطلاعاتی و مهمات چندمیلیون‌دلاری؛ پشتیبانی‌هایی همچون سوخت‌رسانیِ هوابه‌هوا به جنگنده‌های ائتلاف. وزارت امور خارجۀ ایالات متحده می‌گوید واشنگتن چیزی نزدیک به ۸۵۴ میلیون دلار فراهم کرده تا برای بهبود وضع انسانی در یمن هزینه کند.بیشتر جاها، در مغازه‌ها غذا پیدا می‌شود، اما مردم به‌راحتی نمی‌توانند از پس هزینه‌ها برآیند. زیرا ازطرفی پرداخت حقوق‌ها به تعویق افتاده و پیداکردن کار دشوار شده و، از طرف دیگر، ارزش پول ملی سقوط کرده.ام‌مزراح و شوهرش، که سه دختربچۀ دیگر به‌جز مزراح دارند، معمولاً در روز تنها یک وعده غذا می‌خورند، که برای آن هم غالباً به نان و چای بسنده می‌کنند. آسوشیتد پرس او را با لقبش می‌شناسد. خود را به این نام معرفی کرده -که «مادر مزراح» معنا می‌دهد- تا آبرویش حفظ شود.در عدن، وقتی دکتر به او گفت سوءتغذیه شاید بچه را بکشد، به خودش لرزید. پدر و مادر مستأصل ماندند. می‌شد جای سوختگی سیگار را روی شکم بچه دید. پدر افسرده‌حال دست‌به‌دامن رسمی یمنی شده بود که «میثم» یا «داغ‌زدن» نام داشت: سوزاندن برای راندن اجنه.مادر زیرلب گفت: «نمی‌دانم چه چیزی درست است. حالش خوب بود و بازی می‌کرد، بعد یک‌دفعه مریضی‌اش شروع شد، شیرم را نخورد و بازی را گذاشت کنار».آسوشیتد پرس سرتاسر یمن جنوبی را طی کرد، جایی که حکومت تحت‌حمایتِ ائتلاف بر آن تسلط دارد. از ۱۰۷ منطقۀ سراسر کشور، محدوده‌های متعددی را به چشم دیدیم که، بنابر هشدار سازمان ملل، به احتمال قوی، چیزی نمانده تا در یک قحطی تمام‌عیار بیفتند.مرگ، به‌خاطر قحطیویدئویی که به‌دست یک پزشک گرفته شده فضلِ هشت‌ماهه را نشان می‌دهد که دارد روزهای پایانی عمرش را سپری می‌کند.بچه پاهایش را از درد به هم می‌مالد. گریه می‌کند، اما آن‌قدر بدنش آب از دست داده که چشمانش اشکی برای جاری‌شدن تولید نمی‌کنند. شکمش مثل یک بادکنک متورم شده. روی سینه‌اش که ضربان تندی دارد، می‌توانی به‌سادگی دوازده ردیف دنده‌های بیرون‌زدۀ او را بشماری. والدین افسرده‌دلش سر بچه را حنای سیاه گرفته‌اند، رنگی که برای درمانی محلی استفاده می‌شود.فضل در میان صحرا به دنیا آمد. مادرش، فاطما حلبی، هشت ماهش بود که به‌خاطر حملۀ نیروهای حکومت به حوثی‌ها به‌همراه هزاران نفر مجبور به فرار از ناحیۀ موزع شد.با جدایی از همسرش، حلبی از چهار فرزند خود مراقبت می‌کند و تنها دارایی‌اش دو بز در دره‌ای بزرگ است، در دشت لم‌یزرعی که از کوه سرازیر می‌شود و تا شهرِ مخا، تا ساحل دریای سرخ، کشیده می‌شود.تاریخ هم گواهی می‌دهد که این دشت‌های بی‌آب‌وعلف سرزمین مرگ‌اند. بیش از ۴۰۰ سال پیش، حاکمی مسلمان بیشتر جمعیت یهودی یمن را به‌جرم تغییرندادن مذهبشان به‌اجبار به این منطقه فرستاد. به گفتۀ تاریخ‌نویس‌ها، دو سوم آن‌ها از گرمای سوزان و نداری تلف شدند.حلبی و کودکانش، وقتی می‌خواهند مسیر مستقیمی را طی کنند، میان خاربوته‌ها پنهان می‌شوند تا از دیدرسِ توپ و هواپیماها در امان بمانند. روزی از روزهای آوریل سال گذشته، هنگامی که وقت زایمانش رسید، تنهای تنها، زیر درختی فضل را به دنیا آورد. و سپس از حال رفت.دست آخر، فاطما و شوهرش دوباره به هم رسیدند و در کلبه‌ای متروک در دره ساکن شدند.فاطما روی زمین نشسته است و دور مچ تحلیل‌رفته‌اش طنابی محکم بسته. چادر آبی‌اش از شانۀ استخوانی او پایین افتاده و از درون همان سرپناه موقت برایمان حرف می‌زند.با جمله‌هایی کوتاه و بی‌رمق سخن می‌گوید. وقتی از او می‌پرسیم آن روز چه خورد، می‌گوید: «بُر»، واژه‌ای عربی و محلی به‌معنای آرد. «صبر کردیم. باید شکم بچه‌ها را سیر می‌کردیم». وقتی گرسنه می‌شود، دراز می‌کشد و تلاش می‌کند خوابش ببرد.معمولاً فاطما و شوهرش همان یک وعده غذا را صبح‌ها می‌خورند، و تا صبح روز بعد غذایی در کار نیست.نمی‌تواند فضل را شیر بدهد؛ شیر بُز یا شتر به او می‌دهد، که مواد مغذی شیر مادر یا شیرخشک را ندارد. نوزاد یک‌ریز در تب می‌سوزد و اسهال می‌گیرد. مادر هم پی‌درپی پول قرض می‌کند و طفل را به بیمارستان مخا می‌برد.دکتری به نام عبدالرحیم احمد می‌گوید بیمارستان در ده ماه گذشته ۶۰۰ مورد سوءتغذیه به خود دیده است، اما امکانات به‌قدری اندک است که حتی مسکّن سردرد هم پیدا نمی‌شود. هیچ مرکز درمانیِ تغذیه‌ای در کار نیست. هیچ‌یک از دکترها برای درمان سوءتغذیه دوره ندیده‌اند.و البته ۴۰هزار آواره هم روی دست شهر مخا مانده است.وقتی سوءتغذیه بدون درمان می‌ماند و کهنه می‌شود، باعث می‌شود بدن ذخیرۀ کربوهیدرات، چربی و پروتئینش را از دست بدهد. بدن شروع می‌کند به خوردن خودش. مغز برای دریافت انرژی دست‌وپا می‌زند، قلبْ کوچک و تنگ می‌شود، پوست چروک می‌افتد و بدن درمعرض عفونت بی‌پناه می‌ماند. کلیه و ریه کارکرد صحیحشان را متوقف می‌کنند، ازهمین‌رو سموم داخل بدن بیشتر می‌شوند و بدن درون دور باطلی از بیماری فرومی‌غلطد.آخرین بار ۲۹ نوامبر بود که بیمارستانْ فضل را معاینه کرد. در هشت‌ماهگی، ۲.۹ کیلوگرم وزن داشت، یعنی یک‌سوم وزنی که باید داشته باشد. دور بازویش، که معیار سنجش سوءتغذیه است، ۷ سانتی‌متر بود و معنایی جز سوءتغذیۀ حاد و شدید نداشت.والدین فضل او را به خانه بردند، چون توان پرداخت هزینۀ بستری بیمارستان را نداشتند.تازه به آغوش مادربزرگش رفته بود که آخرین نفسش را کشید. والدین درمانده‌اش روی زمین خوابشان برده بود. مادربزرگ بیدارشان کرد و به آن‌ها گفت که پسربچه‌شان از دنیا رفته.تنها تصویری که از فضل، در عمر کوتاه و سرشار از درد و گرسنگی، به جا ماند همان ویدئویی است که مسئول مرکز تغذیه از او گرفت. مادر و پدرش موبایل یا دوربین ندارند.حلبی می‌گوید «گاهی اوقات، صبح‌ها از خواب می‌پرم و یادم می‌افتد که دیگر فضل بین ما نیست و جز گریه کاری از دستم برنمی‌آید. چه کسی برای بچه‌هایش گریه نمی‌کند؟».آزاد، اما همچنان گرسنهحتی در بخش‌هایی از یمن، که از دست حوثی‌ها درآمده، گرسنگی باقی مانده یا حتی وخیم‌تر شده است.اواخر فوریه، مادرانِ طفل‌به‌دوش هجوم آوردند به مرکز تغذیه در بیمارستان اصلی خوخه، شهری کوچک بر کرانۀ دریای سرخ. و انتظار داشتند سهمیۀ ماهانۀ شیرخشک بچه و مواد غذایی را از آنجا بگیرند.اما دست‌خالی برگشتند.مواد غذایی مرکز، هفته‌ها پیش، ته کشیده بود. بعضی از زن‌ها، پوشیده در عبای مشکی، با بی‌حالی هل می‌دادند و فشار می‌آوردند. اما اغلب ضعیف‌تر از آن بودند که حال شکایت داشته باشند و بی‌سروصدا این‌پا و آن‌پا می‌کردند.نیروهای تحت‌حمایت ائتلاف، با پیشرَوی در ساحل، خوخه را در دسامبر از دست حوثی‌ها درآورد. شهر، در دستان معترضان، مستقیماً از شمال وصل می‌شد به فرودگاه حدیده، بزرگ‌ترین مجرای ورودی کمک‌های بین‌المللی به یمن.اکنون که مسیر به فرودگاه قطع شده، هیچ امکاناتی حتی از جنوب هم نمی‌رسد.عبدالله دوبالا، مسئول سلامت شهر خوخه، می‌گوید «ما هیچ واکسنی در اختیار نداریم. کمبود دارو داریم. کمک‌ها قطع شده‌اند». با فرار خانواده‌های جنگ‌زده به خوخه، که کودکان بی‌جان و گرسنه‌تری همراه خود آورده‌اند، فشارها بر روی مرکز بیشتر شده.تخمین پزشکان می‌گوید ۴۰ درصد از کودکان شهر از سوءتغذیه رنج می‌برند. کودکانِ پابرهنه تمام راهروهای مرکز را پر کرده‌اند؛ بسیاری‌شان ضعف دارند و تحلیل رفته‌اند؛ برخی گرفتارِ مالاریا، و یکسری هم مبتلا به وبا. بعضی‌ها به‌زحمت می‌توانند روی پا بایستند.جلیلۀ نه‌ماهه، که دنده‌هایش به‌شکل بدی از قفسۀ سینه بالاتر آمده و دیدگانش از کاسۀ تورفتۀ چشم بیرون زده، در دامن مادرش عایشه افتاده است.دختربچه مالاریا گرفته و دارد وزن کم می‌کند. فقط ۴.۵ کیلوگرم است. حال‌آنکه یک دختر نه‌ماهه باید ۶ تا ۸ کیلوگرم وزن داشته باشد.مادرش هم مردنی و نزار است و، به‌خاطر سیرکردن خانواده‌ای که تعدادش دائماً بیشتر می‌شود، پیکرش تحلیل رفته است.عایشه هر سال یک بچه به دنیا آورده. جلیله چهاردهمین فرزند اوست. شوهر نجارش شغلی پیدا نمی‌کند. حتی رجوع به بیمارستان هم برایشان گران است. و اگر هم بخواهد به بیمارستان برود، باید منتظر برادرش بماند تا او را با موتورسیکلت به آنجا برساند.«من هرچه گیر بیاید می‌خورم یا اینکه صبر می‌کنم تا روز بعد. فقط یک وعده غذا در روز». این حرف‌ها از زبان عایشه است.گرسنگی مادران، در این کشور جنگ‌زده، بی‌وقفه ادامه پیدا می‌کند.گرسنگی مادرانماجرا فقط دربارۀ رنج‌دیدگانی نیست که از خانه به مرکز کشیده شده‌اند.۴۵۰ نفر از ساکنان روستای «قِبلی» هم، که در دره‌ای میان دو کوه محاصره شده‌اند، دارند تلف می‌شوند. پسران و دختران، با پای برهنه در جاده‌های خاکی این‌طرف و آن‌طرف می‌دوند و بازی می‌کنند.اینجا، بیشتر مردان سربازانی‌اند که چند ماه حقوق نگرفته‌اند، یا کشاورزانی‌اند که نمی‌توانند شغلی پیدا کنند.هر پولی که داشته باشند در جست‌وجوی غذا از کفشان می‌رود. نزدیک‌ترین مغازه ۱۳ کیلومتر با آن‌ها فاصله دارد و این معنایی ندارد جز پرداخت بهای گران گاز، اضافه‌بر هزینۀ خود غذا. بماند که قیمت گاز هم در سال گذشته دوبرابر شده.شیرین، که کف خانه نشسته بود، داشت بچه‌هایش را با چند تکه نانِ آغشته به «بسباس»، خورشی از گوجه و سیر، غذا می‌داد. خودش یک لقمه هم نخورد.فهمیده‌اند که امل، دختر یک‌ساله‌شان، مبتلا به سوءتغذیۀ حاد است و دیگر نمی‌تواند روی پا بایستد.خانوادۀ شیرین عمدتاً با نان و چای سر می‌کند. شوهرش از جملۀ همان سربازانِ حقوق‌نگرفته است. پدرش، یک نظامیِ بازنشسته، همچنان مستمریِ ناچیزی می‌گیرد، و با همان اندک دریافتی‌اش به داد نوه و فرزندانش می‌رسد، خانواده‌ای شانزده‌نفره.بنابه گفتۀ رشید الاخوشبی مددکار داوطلب، هیچ کمکی در سال ۲۰۱۶ به روستای قِبلی نرسید. فقط نام چهار خانوادۀ این روستا در فهرست امداد غذایی برنامۀ جهانی غذا وجود دارد. به گمان آن‌ها، اینجا بیشتر خانوارها یک مرد نان‌آور دارند و همین باعث می‌شود آن‌ها را از اولویت خارج کند.در محلۀ اصلی منطقه، الملاح، هیچ کجا پزشکان در بیمارستان دیده نمی‌شوند. کسی حقوقشان را پرداخت نمی‌کند، و بسیاری از کارکنان هم جایی آفتابی نمی‌شوند.ام‌مُلهَم، که روی تخت نشسته بود، آن‌قدر ضعیف بود که نمی‌توانست پسربچۀ سیزده‌ماهه‌اش را بغل کند. وقتی آسوشیتد پرس به دیدن او رفت، سه روز بود که در بیمارستان منتظر نشسته بود تا کسی بیاید و از او آزمایش بگیرد.طفل نوپا یک‌ریز بالا می‌آورْد، سرفه می‌کرد و اسهال گرفته بود. خانواده حتی از پس این هم برنمی‌آمد که روزی یکبار به او شیرخشک بدهد. بدنش تحلیل رفته بود و چشم‌هایش بیرون زده بودند.مادرش نومیدانه نشست، بچه هم در آغوشش.انوار، شوهر ام‌ملهم، گفت: «شیر نمی‌دهد؛ خوب غذا نمی‌خورد و شیر ندارد».ام‌ملهم، حتی وقتی از او سؤال می‌پرسیدیم، یک کلمه هم حرف نزد. ام‌ملهم در دنیای بی‌پایانی از ضعف و گرسنگی گم شده بود.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مگی مایکل نوشته است و در تاریخ ۳ مۀ ۲۰۱۸ با عنوان «One meal a day: Yemeni mothers try to feed their families» در وب‌سایت آسوشیتد پرس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۹۸ با عنوان «داستان مادرانی که برای سیرکردن کودکانشان می‌جنگند» و ترجمۀ علیرضا صالحی منتشر کرده است.•• مگی مایکل (Maggie Michael) روزنامه‌نگار ساکن در قاهره است که حدود ۱۵ سال است به گزارش درگیری‌های جنوب غربی آسیا پرداخته. او در سه سال گذشته چندین بار به یمن سفر کرده و به بیشتر مناطق درگیر این کشور سر زده است. مگی مایکل برای گزارش‌هایش از یمن برندۀ جایزۀ پولیتزر شده است.••• این یادداشت ازجمله مطالب مجموعه‌ای است به نام «جنگ کثیف» که در وب‌سایت آسوشیتد پرس منتشر شده. این مجموعه برندۀ جایزۀ پولیتزر سال ۲۰۱۸ در شاخۀ روزنامه‌نگاری تحقیقی شد. ]]> مگی مایکل تاریخ‌وسیاست Mon, 04 Nov 2019 04:55:00 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9572/ دوقطبی‌های سیاسی چطور شکل می‌گیرند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9548/ ویلیام پارک، بی‌.بی‌.سی — آیا شما هم احساس می‌کنید که بحث‌های سیاسی دارد بیشتر و بیشتر دوقطبی‌ می‌شود؟ در بریتانیا، کشوری که ساکنش هستم، سیاست جداً به بن‌بست رسیده است. احساس می‌کنم دارودسته‌هایی که فرقی با هم ندارند، بحث‌هایی یک‌نواخت را، بدون کوچک‌ترین مصالحه‌ای، پشت سر هم تکرار می‌کنند. وضعیتی ناامیدکننده و بسیار ملال‌آور که از نقطه‌نظر علوم اجتماعی، کمی گیج‌کننده است.اما اگر قطبی‌شدن در مجموع پیش‌بینی‌پذیر باشد چه؟ و اگر این قطبی‌شدنْ نه نتیجۀ نادانی و کوته‌بینی، که واکنشی کاملاً انسانی در برابر نقص‌ها و خطاهایمان باشد چطور؟ برخی از تازه‌ترین پژوهش‌ها نشان می‌دهند که یکی از دلایل قطبی‌شدنی که این روزها شاهدش هستیم در اقلیت‌های معدودی نهفته است که فوق‌العاده تأثیرگذارند.دانشمندان علوم اجتماعی برای مدت‌ها قطبی‌شدن را نتیجۀ افکار غیرمنطقی دانسته‌اند. آن‌ها معتقد بودند که شکی در این نیست که هر انسان عاقلی، هرچه هم اطلاعات نادرست داشته باشد، اشتباهش را می‌پذیرد و بحث و مجادله تمام می‌شود. ولی کسی که لجوجانه به باورهای نادرستش چسبیده، اگر هم شواهدی نشانش دهند، واکنشی آشکارا غیرمنطقی نشان خواهد داد.بااین‌حال، نتایج مطالعه‌ای که تازه منتشر شده خلاف این فرضِ عقل سلیم است. در حقیقت، اگر محدودیت‌های مغز انسان را در نظر بگیریم، قطبی‌شدن ممکن است میان جمعیتی از افراد کاملاً منطقی نیز بروز پیدا کند.یکی از مشکلات مطالعۀ باورهای عقلانی و غیرعقلانی این است که دربارۀ هیچکسی نمی‌توان گفت که کاملاً عاقل است. علاوه‌براین، دشوار است که حدس بزنیم آدم‌ها چه وقت ممکن است واکنش عقلانی یا غیرعقلانی داشته باشند و کنترل این رفتار در آزمایش‌ها آسان نیست. برای همین، گروهی از محققان آمریکایی، ژاپنی، بلژیکی و کره‌ای بر مدل‌هایی کامپیوتری از عامل‌ها تکیه کرده‌اند و این عامل‌ها را طوری برنامه‌ریزی کرده‌اند که رفتار عاقلانه یا غیرعاقلانه داشته باشند.جین یونگ، یکی از نویسندگان این مقاله و پژوهشگر دانشگاه کلرمونت در کالیفرنیا، می‌گوید: «برای هر کدام از این عامل‌ها عقیده‌ای در نظر گرفته شده، ولی می‌توانند پس از تعامل با عامل‌های دیگر عقیده‌شان را عوض کنند». اگر رفتار همۀ این عامل‌ها عقلانی بود، می‌شد انتظار داشت که عقایدشان را در اختیار یکدیگر بگذارند و اگر استدلال بقیه را قوی‌تر از استدلال خودشان یافتند، گاهی عقیده‌شان را تغییر بدهند.محققان حافظۀ این عامل‌ها را دستکاری کردند تا رفتارشان عقلانی یا غیرعقلانی شود. به بعضی از این عامل‌ها حافظه‌ای بی‌نقص عطا کردند و برای بقیه حافظه‌ای خطاپذیرتر در نظر گرفتند. جین یونگ می‌گوید: «عامل‌هایی که حافظه‌ای نامحدود داشتند می‌توانستند هر جور استدلالی را از هر زاویۀ دیدی به خاطر بیاورند. عامل‌هایی هم که امکان فراموشی‌کاری داشتند به دو دسته تقسیم شدند: عامل‌هایی که به‌ صورت تصادفی فراموش می‌کردند و آن‌هایی که استدلال‌های ضعیف یا قدیمی را از خاطر می‌بردند. عامل‌هایی که حافظۀ نامحدود داشتند قطبی نشدند». اما هیچ انسانی حافظه‌ای کاملاً خطاناپذیر ندارد. وقتی این نکته را در نظر بگیریم که بازه‌های توجه، یادآوری‌ و توان‌ ما برای بحث‌کردن می‌تواند تغییر کند، به نتایج جالب‌تری هم می‌رسیم.جین یونگ می‌گوید: «اگر انسان‌هایی عاقل با اندازۀ حافظۀ۱ محدود باشیم، این مسئله باعث دوقطبی شدن عقاید در یک گروه می‌شود. حتی اگر کاملاً عاقل باشیم، باز امکان دارد جامعه‌مان قطبی شود، زیرا استدلال‌های دیگران را فراموش می‌کنیم».به نظر یونگ، این مطالعه می‌تواند راهنمایی برای گفت‌وگو راجع به گروه‌هایی باشد که قطبی شده‌اند. وقتی با کسانی مواجه می‌شویم که عقاید متفاوتی دارند، باید بکوشیم که آن عقاید را به دلیل غیرعقلانی‌بودن کنار نگذاریم. به جای اینکه بخواهیم طرز فکرشان را «تصحیح» کنیم یا از نو آن‌ها را تربیت کنیم، می‌توانیم به این بیندیشیم که چه چیزی ممکن است بر داوری آن‌ها تأثیر گذاشته باشد. حافظۀ ضعیف، فشار عصبی، تردید و تبعیض از جمله چیزهایی‌اند که چه بسا آدم‌ها را از حد وسط دور کنند.غریبه‌هاگاهی ممکن است تقصیر ما باشد که انگیزه یا انرژی کافی برای آزمودنِ باورهایمان را نداریم. اما، اگر اندیشه‌ورانِ تقریباً عقلانی نیز در برابر قطبی‌شدن آسیب‌پذیر باشند، چه چیزی آن‌ها را در این مسیر به جلو می‌راند؟ امبر گافنی، استاد روانشناسی اجتماعی در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در هامبولت، بر این باور است که اقلیت‌های کوچکی که دیدگاه‌های مستحکمی دارند قادرند نقشی مهم و چشمگیر ایفا کنند. اما این تأثیرگذاری به شیوه‌ای نیست که انتظارش را دارید.گافنی می‌گوید: «بیشتر مردم خودشان را رادیکال به حساب نمی‌آورند. ولی احتمال دارد که نقاط اشتراکشان با افراطی‌ها بیش از آن باشد که فکرش را می‌کنند. در گذشته که تی پارتی۲ نفوذ بیشتری داشت، پیام‌های افراطی‌اش ورای تحمل محافظه‌کاران میانه‌رو بود. اما محافظه‌کاران میانه‌رو از جهاتی دیگر به تی پارتی نزدیک شدند».در آمریکا، اعضای تی پارتی و محافظه‌کاران میانه‌رو را جمهوری‌خواه به حساب می‌آورند. در نتیجه، محافظه‌کاران میانه‌رو خودشان را به تی پارتی نزدیک‌تر می‌بینند تا دموکرات‌ها، گرچه ممکن است محافظه‌کاران میانه‌رو اشتراکات بیشتری با دموکرات‌های میانه‌رو داشته باشند. در چنین وضعیتی، دموکرات‌ها به دایرۀ خودی‌ها تعلق نداشتند؛ آن‌ها غریبه‌ محسوب می‌شدند.گافنی می‌گوید: «برگزیدنِ عقایدِ حاشیه‌ای گروهتان اجازه می‌دهد که کلِ گروه را از چیزی که دوست ندارید دور کنید. دموکرات‌ها غیرخودی بودند و جمهوری‌خواهان از تی پارتی استفاده کردند تا از آن‌ها دور شوند».شعارهای تی پارتی فوق‌العاده محافظه‌کارانه است. در خطابه‌ای در یک مجمع بزرگ از هواداران این جنبش، یکی از رهبران تی پارتی چند نمونه از دغدغه‌های مشترکشان را بازگو کرد: «این وضع از آن وقتی که به اوباما رأی دادیم شروع نشد. از وقتی شروع شد که به حذف دعای اجباری در مدارس رأی دادیم، از آن وقتی که سقط جنین را قانونی کردیم، از وقتی که زن و شوهرها اجازه پیدا کردند طلاق بگیرند و از عشقشان به یکدیگر و سوگند ازدواج در محضر خدا چشم بپوشند. این‌ها فقط چند نمونۀ معدود از پشت‌کردن ما به خدا و فرمان‌های اوست».محافظه‌کاران میانه‌رو احتمالاً با این مواضع موافق نیستند. اما مطالعات نشان می‌دهند که اگر با اقلیت‌های افراطی مشارکت داشته باشید، ممکن است باورهایتان دچار تغییرات شگفت‌انگیزی شود. مطالعۀ گافنی بر مبنای کارهای ویلیام کارنو است، کسی که نشان داد پیام واضح، حتی اگر موافقش نباشید، می‌تواند برای تغییر موضوع بحث کافی باشد.ویلیام کارنو در یکی از مطالعاتش، به بررسی گروه‌های اقلیتی از دانشجویان مشغول شد که با خدمت همجنس‌گرایان در ارتش مخالف بودند. اکثریت دانشجویان با این سیاست همراه نشدند، ولی راجع به مسائل دیگری از قبیل اصلاح قانون کنترل اسلحه محافظه‌کارتر شدند.گافنی می‌گوید: «معمولاً دوست نداریم با عقاید حاشیه‌ای همراه شویم؛ دلمان نمی‌خواهد با مواضع گروه اقلیت کنار بیاییم، زیرا شکافی در افکارمان ایجاد می‌کند». اما به باور کارنو، عقاید افراطی بر کل نظام فکری‌ ما فشار می‌آورد. در مواجهه با عقاید افراطی، احتمالاً رفتارتان را بی‌درنگ عوض نمی‌کنید، ولی باورهای دیگرتان تضعیف می‌شوند و چه بسا در آینده تغییر کنند.به‌تازگی اسکات مان، از اعضای پارلمان انگلیس که پیش از این چندان شناخته‌شده نبود، این جملات را توییت کرده است: «هر چاقویی که در انگلیس فروش می‌رود باید توی دسته‌اش ردیاب جی‌پی‌اس داشته باشد. وقت آن رسیده که مانند سلاح گرم، برای چاقو هم پایگاه دادۀ ملی داشته باشیم. اگر کسی با خودش چاقو حمل کند، باید دلیل موجهی برای این کار داشته باشد. معافیت‌های بدیهی برای ماهیگیری و غیره». بهانه‌ای برای اینکه صدها نفر سرگرم برشمردنِ مشکلات این ایده شوند.اگرچه احتمالاً ایدۀ تجهیز چاقوها به ردیاب جی‌پی‌اس هرگز عملی نمی‌شود، اما مثال خوبی است از چیزی که گافنی و کارنو درباره‌اش حرف می‌زنند. چه بسا عقیدۀ بیشتر مردم این باشد که ردیاب جی‌پی‌اس قادر نیست جلوی جرایم مرتبط با چاقو را بگیرد، ولی آیا این توییت نمی‌تواند نقش اسب تروا را بازی کند و ذهن مردم را به سوی مسائلی همچون جرایم خیابانی و نظارت پلیس معطوف سازد؟اندک قدرتمند استثبات و مقاومت در حمایت از عقاید اقلیت کلید تأثیرگذار بودن است. یونگ می‌گوید: «اقلیت‌هایی که شیوۀ رفتار‌شان ثبات دارد یا نفع شخصی‌شان را به پای عقایدشان به خطر می‌اندازند بیشترین نفوذ را دارند. راهب‌های تبتی را در نظر بگیرید که خودشان را آتش می‌زنند، جوهر افراطی کارشان برای آدم‌های محافظه‌کارتر تکان‌دهنده است. اگر عقیده‌ای داشته باشم که چندان هم محکم نباشد و ببینم که کسی چنان رفتاری دارد، به‌یک‌باره به این فکر می‌افتم که شاید در اشتباه باشم و لازم باشد که نظرم را عوض کنم».اندازۀ گروه هم اهمیت دارد. کوچک‌بودن گروه می‌تواند بسیار سودمند باشد. گروه کوچک در مقایسه با گروه‌های بزرگ‌تر شخصیت بیشتری دارد. چه بسا گروه‌های کوچک پیامی واحد و روشن داشته باشند، در حالی که گروه‌های بزرگ‌تر صداهای متعدد و پیام‌های مختلف دارند. این تمایز سبب می‌شود گروه‌های کوچک نفوذ بیشتری داشته باشند، به‌ویژه اگر عقاید قاطعی داشته باشند. همچنین اگر تردید بیشتری میان مردم وجود داشته باشد، تأثیر و نفوذ گروه‌های اقلیت افزایش می‌یابد.گافنی توضیح می‌دهد: «وقتی مردم در تردید باشند، برای تعریف خودشان، از ارزش‌های نیرومند بهره می‌گیرند. اگر آدم‌ها تردیدهای عمیقی دربارۀ خود و انگیزه‌هایشان داشته باشند، انواع گوناگون رهبری جذابیت بیشتری پیدا خواهد کرد. مثلاً ممکن است در جوامع دموکراتیک، رهبران خودکامه مقبولیت یابند». به گفتۀ گافنی، رهبران خودکامه بر این تردید سوار می‌شوند و شعارهایی از این قبیل سر می‌دهند: «داریم هویتمان را از دست می‌دهیم».یونگ می‌گوید: «تأسف‌برانگیز است، زیرا وقتی مردم نسبت به جایگاهشان در جهان مردد باشند، می‌کوشند گروهی را پیدا کنند که بسیار رادیکال باشد و رهبر خودکامه‌اش هنجارها و محدودیت‌های روشنی ترسیم کند. وقتی آدم‌ها نسبت به هویتشان تردید داشته باشند، اهمیت مثبت و منفی کاهش می‌یابد و افراد لزوماً به فکر خوب یا بد بودن کارهایشان نخواهند بود. گروه‌هایی که به حاشیه رانده شده‌اند چنین وضعیتی دارند. سرکوب‌شدگان اکثریت را بد می‌دانند و در نتیجه از نظرشان اقلیت باید خوب باشد».اما خوب است به یاد بیاوریم که می‌شود از همین فرض‌ها برای ایجاد تغییرات مثبت اجتماعی بهره گرفت. به نظر گافنی، بعضی از مهم‌ترین تغییرات مثبت اجتماعی دستاورد اقلیت‌هایی بوده است که انسجام قوی و هویت واضح داشته‌اند.گافنی می‌گوید: «وقتی تغییرات مثبت اجتماعی را می‌بینیم، پی می‌بریم که بسیاری از آن‌ها از اقلیت‌ها آغاز شده‌اند. برای نمونه، جنبش‌های حقوق اجتماعی یا حق رأی زنان را در نظر بگیرید. این‌ها فوق‌العاده مثبت بوده‌اند و از گروه‌های اقلیت آغاز شده‌اند، اقلیت‌هایی غریبه که علیه هنجارها فعالیت می‌کرده‌اند».همۀ ما عضوی از زیرگروه‌های کوچکی هستیم که در دل شبکه‌های پیچیده‌ای در جامعه جا دارند. اقلیت‌های افراطی می‌توانند بر جمعیت بزرگ‌تر تأثیر مثبت یا منفی بگذارند. حتی وقتی هم که ایده‌های رادیکال کسی را به حساب یاوه‌گویی می‌گذارید و از کنارش رد می‌شوید، یادتان باشد که چه بسا این ایده‌های افراطی طرز فکرتان را پیشاپیش تغییر داده باشند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویلیام پارک نوشته است و در تاریخ ۱۲ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «How the views of a few can determine a country's fate» در وب‌سایت بی‌.بی‌.سی فیوچر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «دوقطبی‌های سیاسی چطور شکل می‌گیرند؟» و ترجمۀ حسین رحمانی منتشر کرده است.•• ویلیام پارک (William Park) نویسنده و روزنامه‌نگاری ساکن لندن است که برای بخش‌های مختلف بی‌.بی‌.سی می‌نویسد.[۱] memory span: در روانشناسی و علوم اعصاب، اندازهٔ حافظه به تعداد فقره‌های بلندترین فهرستی گفته می‌شود که شخص بتواند در نیمی از دفعات انجام آزمایش، بلافاصله پس از ارائه با ترتیب درست تکرار کند. این فهرست می‌تواند شامل کلمه، عدد یا حرف باشد [مترجم].[۲] جنبشی اجتماعی در آمریکا که خود را طرفدار قانون اساسی آمریکا معرفی می‌کنند و عقایدی محافظه‌کارانه و پوپولیستی دارند [مترجم]. ]]> ویلیام پارک تاریخ‌وسیاست Wed, 09 Oct 2019 05:14:45 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9548/ حکومت هیچکس: کتابی دربارۀ آنارشیسم http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9545/ تری ایگلتون، گاردین — اولین بمب‌گذار انتحاری در ادبیات انگلیسی یک استاد آنارشیست دیوانه در رمان مأمور مخفی۱ جوزف کنراد است که با جلیقۀ انتحاری‌اش دور لندن می‌چرخد. او که مسحور تصوری از عدم محض است، تنها باید یک توپک لاستیکی را در جیبش فشار دهد تا اکنون را نیست کند و فضایی برای آینده‌ای اتوپیایی بگشاید. رفقای سیاسی‌اش مشتی از هیپی‌های اروپایی شرور هستند که توانسته‌اند ذهن یک پسر جوانِ گرفتار اختلال یادگیری را پُر کنند.خلاصه این که آنارشیسم به نوعی انگشت‌نماست. حتی راث کینا، در تاریخ همدلانه و به شدت اطلاع‌بخشی که از این جنبش به رشتۀ تحریر درآورده، باید اعتراف کند که آنارشیسم هم سهم خودش را از بمب‌گذاران و جانیان دارد. بااین‌حال، او خلاقیت خارق‌العادۀ آن را نیز به تصویر می‌کشد. آنارشیسم در قرن نوزدهم پدید آمد و زاییدۀ افکار مثلثِ نامقدسِ پیر-ژوزف پرودون، سوسیالیست اختیارگرای فرانسوی، و دو انقلابی روسی یعنی میخائیل باکونین و پتر کروپوتکین بود. این جنبش منکر چیزی شد که خود آن را دیدگاه محدود اقتصادی و پرولتاریایی کارل مارکس می‌دانست. ولی این دو کیش چیزهای مشترک زیادی داشتند. هر دو به نزاع طبقاتی، لغو مالکیت خصوصی و برانداختن حکومت معتقد بودند. هر دو نقش حکومت را دفاع از مالکیت خصوصی می‌دانستند، دیدگاهی که آن را در سیسرو نیز می‌توانید ببینید. مارکس تصور می‌کرد که درخت دولت در نهایت خشک می‌شود، در حالی که آنارشیست‌ها معتقد بودند باید به محض این که بتوانند به دولت در این مسیر کمک برسانند.آنجایی که این دو جبهه واقعاً با هم برخورد می‌کنند مسئلۀ قدرت است. از نظر مارکسیست‌ها قدرت در خدمت منافع مادی است و حرف آخر را نمی‌زند. آنارشیست‌ها در مورد منافع مادی با مارکسیست‌ها هم‌نظرند، اما قدرت را بنیادین‌تر از این می‌بینند. سلطه از هر نوعی که باشد باید رد شود. آنارشیسم با دولت بماهو دولت مخالف نیست، فقط با آن شکلش که دولت خودگردان نباشد مخالف است. از نظر خیلی‌ها، دموکراسی نیز در این مجموعه قرار می‌گیرد، چون متضمن جباریت اکثریت بر فرد است. مارکسیست‌ها با لیبرال دموکراسی کار می‌کنند، ولی آنارشیست‌ها نه. از نظر آنان، لیبرال دموکراسی صرفاً نوع ملاطفت‌آمیزی از اجبار است.اما هیچ جامعه‌ای بدون اجبار دوام نمی‌آورد. این که مجبورتان کنند از سمت راست رانندگی کنید یا از همخانه‌تان بخواهید که تا صبح ساز نزند، استبداد به حساب نمی‌آید. قواعد می‌توانند آزادی را تسهیل کنند، همان‌طور که می‌توانند مانع آزادی شوند: اگر همه در جاده در یک سمت رانندگی کنند، احتمال این که سرنوشتم سوار شدن بر ویلچر بشود کمتر خواهد بود. دولت سیاسی در واقع منبعی برای خشونت مهلک است، اما ترتیباتی هم برای کودکان فراهم می‌آورد تا یاد بگیرند که چطور بند کفششان را ببندند. هر قدرتی قدرت سرکوبگر نیست، هر اقتداری هم مضر نیست. اقتداری هم داریم که از آنِ کسانی است که در مقابله با پدرسالاری کارکشته هستند، که باید به ایشان احترام گذاشت. این که به افراد چیزی را که باید بدانند گوشزد کنید همیشه «سلسله‌مراتبی» نیست. دانش هم این‌طور نیست، برخلاف آنچه بعضی از لیبرتارین‌های کم‌هوش باور دارند. بعضی از آنارشیست‌های ضد‌سلسله‌مراتب معتقدند که همۀ عقاید وزن یکسانی دارند، که در این صورت این دیدگاه که همۀ عقاید وزن یکسانی ندارند هم درست است. وقتی نوام چامسکی جوان (یک آنارشیستِ بی‌کم‌وکاست) در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ با اطلاعاتی حیاتی دربارۀ آشفتگی سیاسی در ایالات متحده به اروپا رفت، بعضی از دانشجویان از گوش سپردن به او سر باز زدند، با این عذر که ارائۀ درس‌گفتار شکلی از خشونت است.ولی باز هم آنارشیسم یکی از جسورانه‌ترین و خیال‌انگیزترین جریان‌های سیاسی عصر مدرن بوده است، از کمون پاریس در ۱۸۷۱ ۲ تا جنبش اشغال وال‌استریت در سال‌های ۲۰۱۱-۲۰۱۲ (در نتیجۀ کمون ۲۰ هزار نفر از اهالی پاریس قتل‌عام شدند، واقعیتی که ناراضیان از وحشت انقلابیِ فرانسه عموماً آن را به یاد نمی‌آورند). با پایان قرن نوزدهم، این جنبش حضوری جهانی یافت، از اروگوئه تا ژاپن. با طرد سوسیالیسم حکومتی و طلایه‌داران انقلاب، آنارشیسم خودش را وقف کنش مستقیم، تعاونی‌های خودگردان، آزمایشگری در آموزش، شبکه‌های منعطف و سازمان‌دهی توده‌های مردمی کرد. کتاب کینا مملو از اطلاعات دربارۀ این تاریخ غنی است، و کل آن به شیوه‌ای بی‌طرفانه و بدون ارزش‌گذاری ارائه شده است. البته بعضی از چهره‌های پیشرو آنارشیسم مدرن، مانند اِما گلدمن و پاول گودمن، به نحو در خور گرامی داشته شده‌اند.آنارشیست‌ها برچسب‌های محدودکننده را خوش ندارند، از جمله خود لفظ «آنارشیسم» را. ولی این اصطلاح چندان هم محدودکننده نیست: همان‌طور که کینا اشاره می‌کند، این اصطلاح شامل است بر آنارشیسم نزاع طبقاتی، آنارشیسم اجتماعی، سندیکالیسم آنارشیستی، آنارشی پساچپ، آنارشیسم فردگرایانه و بسیاری اقسام دیگر. آنارشی پساچپ، که یکی از طرفدارانش زمانی حامی چیزی شد که به آن گروچومارکسیسم می‌گفتند، یعنی مکتبی که اساساً تنها مسئله‌اش خوش‌گذراندن است. فعالانی هستند که برای آن‌ها واقعاً نمی‌شود حزب‌ها یا برنامه‌های سیاسی آنارشیستی وجود داشته باشد، چون احزاب و برنامه‌ها از نظرشان بخشی از مسئله هستند، نه راه‌حل. بنابراین سیاست‌های آنارشیستی به شکلی از ضدسیاست تبدیل می‌شوند. تنها با سازمان‌دهی است که می‌شود دولت را سرنگون کرد، اما سازمان‌دهی مخل روحیۀ آزادی‌خواهی است. بنابراین نظم‌شکنی و سرپیچی به دستور کار تبدیل می‌شوند. تنها با ادامۀ جنبش است که می‌توانید از این که خودتان جزئی از سیستم باشید پرهیز کنید. اگر نگاهی افراطی داشته باشیم، آزادی یعنی آزادی از محدودیت‌های افراد دیگر، و بنابراین نوعی فردگرایی لجام‌گسیخته حاصل می‌شود. این دیدگاه متفکر قرن نوزدهمی ماکس اشتیرنر بود، با آن فلسفۀ خودمداری۳ معروفش. (به قول یک ظریف، آدم دلش می‌خواهد بداند خانم اشتیرنر در این باره چه نظری داشته است). اما خودمداری فلسفی در حلقه‌های آنارشیستی طرفداران زیادی ندارد، بر خلاف گونۀ عادی‌اش. آنچه بیشتر رواج دارد این دیدگاه است که طبیعت انسانی ذاتاً خیر است، اما در مواجهه با قدرت‌های بیرونی فاسد می‌شود. یکی از مشکلات بسیار این دیدگاه این است که قدرت به این دلیل خوب کار می‌کند که ما آن را درونی کرده‌ایم، طوری که نقض آن به معنای نقض خودمان است.حکومت هیچ‌کس با مجموعۀ مفیدی از زندگی‌نامه‌های مختصر آنارشیست‌ها پایان می‌یابد، اما میشل فوکو را از قلم می‌اندازد، یکی از تأثیرگذارترین متفکران سیاسی مدرن که اساساً آنارشیست بود. مدخلی برای ادوارد کارپنتر هم وجود ندارد، کسی که حدود سال ۱۹۰۰ در بین مشهورترین نویسندگان آنارشیست بریتانیا قرار داشت و از پیشگامان سیاست‌های مربوط به اقلیت‌های جنسی بود. باید علاقۀ شخصی خودم به این واقعیت را اظهار می‌کردم، چون زمانی، چهار سال سخت را صرف نوشتن یک رسالۀ دکتری دربارۀ کارپنتر کردم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Kinna, Ruth. The Government of No One, The Theory and Practice of Anarchism. Penguin, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تری ایگلتون نوشته است و در تاریخ ۲۲ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «The Government of No One by Ruth Kinna review – the rise of anarchism» در وب‌سایت ‌گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «حکومت هیچکس: کتابی دربارۀ آنارشیسم» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• تری ایگلتون (Terry Eagleton) نظریه‌پرداز و منتقد ادبی مشهور بریتانیایی است. او را مهم‌ترین چپ‌گرای زندۀ بریتانیا می‌دانند. آخرین کتاب او به نام شوخی (Humour) را انتشارات دانشگاه ییل به انتشار رسانده است. مطالب متعددی از ایگلتون در ترجمان منتشر شده است، از جمله: «ابتذال خوشبینی» و «سیاست شوخی».[۱] The Secret Agent[۲] حکومت سوسیالیستی چندماهه‌ای که در سال ۱۸۷۱ در پاریس برقرار شد [مترجم].[۳] egoism ]]> تری ایگلتون تاریخ‌وسیاست Sun, 06 Oct 2019 05:06:40 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9545/ چرا لیبرال‌ها طرفدار نظریۀ توطئه شده‌اند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9531/ جان گری، نیواستیسمن — تا همین اواخر، موضع لیبرال‌ها این بود که توطئه‌ای در کار نیست: هیچ توطئه‌ای، در هیچ مقیاسی، که اهمیت تاریخی داشته باشد. تاریخ یعنی بازه‌های طولانی آشوب و بلاهت، جز فُرجه‌های هرازگاه که چهره‌های عاقلی مثل خودشان زمام‌دار بوده‌اند. در گذر ایام، عقل قوی‌تر می‌شد و هماوردی برای قدرت لیبرال‌ها نمی‌ماند. لیبرال‌ها، در رأس همۀ احزاب جریان اصلی، اعتقاد داشتند که تاریخ یعنی فرآیند تدریجیِ ارتقای مرحله به مرحله. مطلوبشان خواه نوع بهتری از سرمایه‌داری بود یا نسخۀ به‌روزشده‌ای از سوسیال‌دموکراسی، آن‌ها مشتاق تداوم پیشرفت عقل بودند، صدالبته به رهبری خودشان. این فرآیند به معنای جبری‌اش حتمی‌الوقوع نبود، اما در درازمدت از هر سدی می‌گذشت. حتی اگر قوای تاریکی تمهیدی می‌اندیشیدند که جلوی پیشرفت را بگیرند، سرنوشتی جز ناکامی در انتظارشان نبود.ظرف چند سال گذشته، دیدگاه لیبرال متفاوتی گسترش یافته است. انتخاب دونالد ترامپ، رأی به برکسیت و پیشروی پوپولیسم لرزه به جان «ایمان به عقل» انداخته است. متعاقباً لیبرال‌ها نیز برای تبیین تغییراتِ جاری در سیاست‌ورزی که با نظریۀ تاریخی‌شان جور درنمی‌آید، سراغ قوای پنهانی رفته‌اند. ذهنیت توطئه‌پندار اکنون میان همان جماعت درست‌اندیشی رواج یافته است که دو یا سه سال قبل، این ایده را که «سیاست به دست بازیگران پنهان شکل می‌گیرد» توهم می‌شمردند. در این جهان‌بینی جدید لیبرال، نه‌تنها پیشرفت متوقف شده است بلکه به روش‌های مخفیانه، عامدانه، تیشه به ریشه‌اش می‌زنند و روندش را معکوس می‌کنند.این باور که نیروهایی پنهان زمامدار رویدادهای بشری‌اند، خطرناک‌ترین سم در عرصۀ سیاست‌ورزی است. نورمن کوهن در کتاب مجوز نسل‌کُشی۱ (۱۹۶۷) مطالعه‌ای گران‌سنگ دربارۀ آن متن جعلی مشهور سال ۱۹۰۳ یعنی پروتکل‌های بزرگان صهیون۲ انجام داد. متنی که به احتمال زیاد ساخته و پرداختۀ یکی از افسران سرویس مخفی تزار بوده است. کوهن نشان داد این متن خوراک توهمات نظریۀ توطئۀ عظیمی شد که ماهیت ضدیهودی داشت و در پی سلسله‌ای از تحولات کلان سیاسی به هولوکاست منجر شد. منطق چنین نظریه‌های توطئه‌ای در واقع، قتل‌عام است، و بدین‌ترتیب، پروتکل‌ها به کار توجیه پروژۀ نابودسازی‌ای آمدند که در تاریخ نظیر نداشت. به گفتۀ کوهن، میلیون‌ها نفر بنا به این اعتقاد کشته شدند که «یهودیان، همۀ یهودیان در هرجای دنیا، جزئی از یک نهاد توطئه‌انگیزند که می‌خواهد مابقی بشریّت را ویران کرده و سپس بر آن سلطه یابد». احیای دیدگاه‌های منکر هولوکاست نشان‌دهندۀ ظهور دوبارۀ این خیال مسموم است، نه‌تنها در راست افراطی -که این خیال را هرگز به طور کامل کنار نگذاشت- بلکه همچنین در میان کسانی که خود را مترقی می‌شمارند.ولی نظریۀ توطئه نه محدود به راست افراطی ضدیهودی است، نه محدود به نسل جدید ضدیهودیان که در بخش‌هایی از جناح چپ‌ ظهور کرده‌ است. لیبرال‌ها از قدیم به گزارش‌های مرگ‌ومیر دسته‌جمعی در رژیم‌های مترقی انگ می‌زده‌اند که چنین آمارهایی کار پروپاگاندا است. یک نمونه از ‌این انگ‌زنی‌ها، در اوایل دهۀ ۱۹۳۰ میلادی رُخ داد: ارگان‌های محترم افکار عمومی لیبرال‌ها این حقیقت را نمی‌پذیرفتند که قحطی عظیمی در اتحاد جماهیر شوروی رخ داده است. آن قحطی نه یک فاجعۀ طبیعی، بلکه ساخته و پرداختۀ آدمیزاد بود، فاجعه‌ای که ثمرۀ سیاست‌های استالین بود: ازدست‌رفتن محصولات و احشام در جریان اشتراکی‌کردن شدید کشاورزی، تقاضای استرداد حجم هنگفتی از محصولات از کشاورزان، و صادرات وسیع غله برای کسب ارز خارجی. قحطی سال‌های ۱۹۳۲ و ۱۹۳۳ دست‌ساز دولت شوروی بود.«گرسنگی یا مرگِ ناشی از گرسنگی در کار نیست؛ بلکه مرگ‌ومیر گسترده در نتیجۀ بیماری‌های ناشی از سوءتغذیه جاری است». این حرف عجیب، از گزارش ۳۰ مارس ۱۹۳۳ نیویورک تایمز، زمانی منتشر شد که میلیون‌ها نفر در شوروی از گرسنگی جان می‌دادند. چون قحطی در آن ایام و تا سال‌ها بعد لاپوشانی شد، نمی‌شود گفت دقیقاً چند نفر تلف شدند. ولی اینکه آمار تلفات به میلیون‌ها نفر می‌رسید در آن زمان برای برخی افراد روشن بود، از جمله روزنامه‌نگار آمریکایی یوجین لیونز که آن نقل‌قول را در فصلی از کتاب مأموریت در آرمان‌شهر۳ (۱۹۳۷) با عنوان «لشگر مطبوعاتی یک قحطی را پنهان می‌کنند» آورده است.کتاب لیونز به دلایل متعددی قابل توجه است. او در این کتاب، صحنه‌های روزمره‌ای از شوروی را گزارش می‌کند که خودش و سایر خبرنگاران در مخابره‌هایشان نیاورده بودند: «صدها آوارۀ چرک» از نواحی ویران‌شده که حوالی ایستگاه‌های قطار اردوگاه می‌زدند، با چنان سرعتی که پلیس نمی‌توانست پاکسازی‌شان کند؛ سربازهایی که با هفت‌تیرهای پُر، روستاییان را در خیابان‌های مسکو می‌چرخاندند، «منظره‌ای چنان عادی که فقط نیم‌نگاه بی‌قید جماعت در پیاده‌روها را جلب می‌کرد»؛ هزاران بچۀ سرراهی بی‌خانمان «که برخی از آن‌ها گویی نوزاد بودند»، بچه‌هایی که به‌خاطر مرگ والدین‌شان در جریان اشتراکی‌سازی مزارع یتیم شده بودند، و نگهبانانی از سرویس‌های امنیتی آن‌ها را «عین حیواناتِ مبهوتی که بی‌حال به فضای پیرامون خیره شده‌اند» مراقبت می‌کردند.فصلی با عنوان «دو به‌علاوۀ دو می‌شود پنج» (عبارتی که جورج اورول در رمان ۱۹۸۴ استفاده کرده بود) نشان می‌دهد که ذهن تناقض‌پذیر شوروی چقدر عجیب و غریب بود. در میان کتاب‌هایی که بازدیدکنندگان خارجی از تجربۀ شوروی نوشته‌اند، مأموریت در آرمان‌شهر افشاگرتر از همه است. ولی مهم‌ترین بخش کتاب که به درد امروز می‌خورد آنجاست که لیونز دسیسه‌ای را افشا می‌کند: او و سایر اعضای لشگر مطبوعاتچی‌های خارجی، در توطئه‌ای موفق، اعتبار آن خبرنگاری را که قحطی ۳۳-۱۹۳۲ را گزارش داده بود خدشه‌دار کردند و زمینه‌ساز اخراج او از شوروی شدند.                                                                                          •••لیونز چپ‌گرا بود و نقش فعالی در دفاع از ساکو و ونزتیِ آنارشیست۴ داشت و به عنوان خبرنگار آمریکایی برای آژانس خبری تاس شوروی کار می‌کرد. او در سال ۱۹۲۸ که خبرنگار یونایتدپرس شد، امیدهای زیادی به رژیم شوروی بسته بود. او اولین روزنامه‌نگار غربی بود که اجازۀ مصاحبۀ شخصی با استالین را پیدا کرد. کار که به دوران قحطی کشید، امیدهای او دود شده بودند. اینکه او با همدستی سایر خبرنگاران خارجی به لاپوشانی ماجرا پرداخت، اصلاً و ابداً به دلیل همدلی ایدئولوژیک با آرمان شوروی نبود؛ بلکه مثل آن‌ها می‌ترسید اجازۀ کار در شوروی را از دست بدهد و به غرب برگردد، که آنجا در میانۀ رکود بزرگ با خطر بیکاری و فقر روبرو بود. رعایت‌نکردن خط قرمزهای شوروی همان و مرگ شغل و حرفه همان. فارغ از همدلی‌های سیاسی، تعداد بسیار کمی از روزنامه‌نگاران حاضر بودند چنین خطری را به جان بخرند.لیونز آن توطئه را صریح و بدون دخیل‌کردن احساسات و هیجانات روایت می‌کند. اولین گزارش معتبر از قحطی را گرت جونز در منچستر گاردین منتشر کرد. او روزنامه‌نگاری اهل ولز و منشی سابق لوید جورج بود که هنگام اقامت در مسکو مخفیانه به اوکراین سفر کرد و مشاهداتش را ثبت نمود. جونز که تک‌وتنها در میان روستاها و مزرعه‌های اشتراکی قدم می‌زد، ضجۀ مردم را می‌شنید: «نانی نیست؛ ما داریم می‌میریم».در یکی از سفرهایش با قطار، یک خُرده‌نان خشک را از بار و بُنۀ خودش در تُف‌دان انداخت، ولی یک مسافر دیگر فوراً آن را درآورد و خورد. پاداش جونز برای آن گزارش‌ها این بود که تا ابد از ورود به شوروی منع شد. بهانۀ اخراجش آن بود که گزارشگر نامطمئنی است و نمی‌توان به صداقتش اعتماد کرد. این پیغامی بود که لیونز و لشگر مطبوعاتی‌ها پس از ملاقات با یک افسر ارشد مطبوعاتی شوروی در اتاق یک هتل دریافت کردند. آن افسر همچنین آن‌ها را متقاعد کرد که در نابودکردن اعتبار جونز تبانی کنند. لیونز می‌نویسد: «طی آن همه سال دستکاری در حقایق محضِ خوشایند رژیم‌های دیکتاتوری، زیرکشیدن جونز برایمان بی‌رحمانه‌ترین کار ناخوشایندی بود که پیش آمد... ولی او را زیر کشیدیم، متفق‌القول و با حرف‌های مبهم و دوپهلوی تقریباً یکسان... آن کار چرک که تمام شد، کسی وُدکا سفارش داد... مهمانی هم تا اولین ساعات بامداد طول کشید».در پی اخراج از اتحاد جماهیر شوروی، جونز به‌عنوان گزارشگر محلی در کاردیف کار می‌کرد. سپس در نتیجۀ یک ملاقات تصادفی با ویلیام رندالف هرست که از افراد ذی‌نفوذ مطبوعات بود و خانه‌ای ییلاقی در نزدیکی شهر داشت، دوباره حرفۀ خبرنگار خارجی را سر گرفت. جونز در جریان کارش به چین رفت تا از مناقشۀ چین-ژاپن گزارش بدهد و در حین سفر به نقطه‌ای دورافتاده از آن کشور به دست راهزنان ربوده و کشته شد. برخی می‌گفتند که شوروی در مرگ او دست داشت، ولی شواهد روشنی در دست نبود. شاید واقعاً هنگام سفر در قلمرویی که حساب و کتاب و قانونی نداشت، بدشانسی آورده باشد.فارغ از چندوچون مرگش، جونز قربانی توطئه‌ای شد که لیونز در کتابش ثبت کرده است. لیونز و خبرنگاران همقطارش تا چند دهه به پنهان‌کردن دامنۀ قحطی مصنوعی شوروی در بازۀ ۳۳-۱۹۳۲ کمک کردند. سلب اعتبار از جونز هم بخشی ضروری از این عملیات بود، اما نگرش لیبرال‌های آن زمانه نیز مددکار این فریب شد.لوئی فیشر، روزنامه‌نگار اثرگذار آمریکایی که در سال ۱۹۳۲ از شوروی بازدید کرد، مروّج این روایت رسمی شد که اختلال‌های احتمالی در تأمین غذا نتیجۀ برداشت ناکافی و عملیات‌های خراب‌کاری‌ به دستِ نیروهای ضدشوروی بوده است. (فیشر قاطعانه منکر وجود قحطی‌زدگی و گرسنگی در روسیه بود). فیشر هرگز عضو حزب کمونیست نبود، بلکه به اجتماع گسترده‌تر مسافران لیبرال چپ‌گرا در بازۀ بین دو جنگ جهانی تعلق داشت که به اعتقادشان شوروی تجسم آرمان پیشرفت بشری بود و لذا باید از آن مقابل هرگونه گزارش آسیب‌زننده محافظت کرد. فقط وقتی که جنگ سرد ریشه دواند و لژیون‌های همدلان سابق به خطای خود اعتراف کردند، فیشر مسیر خود را عوض کرد و به چیزی اعتراف کرد که از همان اول کار می‌دانست. گویی تا آن زمان تصور می‌کرد تلفات انسانی تجربۀ شوروی به ثمره‌اش می‌ارزید.این دیدگاه طیف گسترده‌ای از همدلان شوروی هم بود که با به‌اصطلاح «سیاست گام به گامِ فاجعه‌بار»۵ (تعبیر جورج اورول در مقاله‌ای در سال ۱۹۴۵) هم‌رأی بودند: این نظریه می‌گفت پیشرفت بشری از مسیر رویدادهای عظیمی می‌گذرد که غالباً شامل دیکتاتوری‌ها و کشتارهای جمعی هم می‌شود. برخی از این معتقدانِ به این نظریه سوسیالیست‌هایی مثل سیدنی و بئاتریس وب بودند، و مابقی (از جمله محافظه‌کارانی مثل آنتونی ادن) برای کشور خود سرمایه‌داری، ولی در روسیه کمونیسم را می‌پسندیدند. از دید همۀ آن‌ها، اتحاد جماهیر شوروی اساساً یک رژیم مترقی اما گاه‌به‌گاه بلندپرواز بود. پس می‌شود گفت «سیاست گام به گام فاجعه‌بار» عملاً یعنی پیاده‌کردن همان نگاه بهبودگرای۶ لیبرال، اما دربارۀ آن بخشی از بشریّت که بسیار عقب‌مانده تلقی می‌شد.کارزار پنهان‌سازی قحطی شوروی نتیجه‌بخش بود چون به این لیبرال‌ها همانی را می‌گفت که مایل به شنیدنش بودند. طنز ماجرا اینجاست که موفقیتش تا حدی مدیون یک توطئه بود، همان توطئه‌ای که لیونز و همکارانش در مسکو تدارک دیدند، و از جنس همان توطئه‌هایی که لیبرال‌ها اصرار داشتند رُخ نمی‌دهد. درعین‌حال، وقتی که همین جماعت لیبرال به گزارش‌های مرگ دسته‌جمعی ناشی از گرسنگی انگ می‌زدند که جعلیات یک حقۀ راست‌گرایانه است و باید انکارش کرد، می‌شد دید که تصور وجود توطئه‌ای به ذهنشان خطور کرده است. در نظر این لیبرال‌ها، قحطی شوروی نوعی اخبار جعلی بود.                                                                                          •••سبک سوءظن در سیاست‌ورزی آمریکایی۷ از ریچارد هافستدر مطالعه‌ای جامع و مانع دربارۀ نظریۀ توطئه در وادی سیاست است. تحلیل هافستدر که ابتدا در قالب یک جستار در سال ۱۹۶۴ در مجلۀ هارپرز منتشر شد، نشان داد ذهنیتی که به‌واسطۀ شک‌های بدبینانه شکل گرفته بود چگونه نه‌تنها خوراک هواداران بَری گلدواتر (نامزد راست‌گرای حزب جمهوری‌خواه برای ریاست‌جمهوری) را تأمین می‌کرد، بلکه هیزمی بود در خدمت آتشی که سایر جریان‌ها در طیف‌های تندروتر راست آمریکایی به پا کرده بودند. جستار هافستدر که به حق و انصاف از آن تقدیر شده است، حاوی بینش‌هایی حیاتی است که امروز هم در تحلیل وادی سیاست‌ورزی به کار می‌آیند. اما این بینش‌ها درعین‌حال برای لیبرال‌ها هم به همین میزان صادق‌اند، چرا که در بین این جماعت هم باور به سازمان‌دهی مخفیانۀ تحولات سیاسی اخیر در اروپا و ایالات متحده رایج شده است. رییس‌جمهور اسبق جیمی کارتر در ماه ژوئن امسال صراحتاً گفت ترامپ با مداخلۀ روسیه در انتخابات ۲۰۱۶ برنده شده است. در بریتانیا هم کسانی از جمله بن بردشاو (نمایندۀ پارلمان) و کارول کدوالادر (روزنامه‌نگار آبزرور) ادعاهای کمابیش مشابهی دربارۀ همه‌پرسی برکسیت مطرح کرده‌اند. بیجا نیست که بگوییم لیبرال‌ها در تلاش برای تبیین دگردیسی‌های سیاسی چند سال گذشته، حداکثر توفیقشان در حد طرح این جنس نظریه‌ها بوده است.صدالبته این نظریه‌ها بهره‌ای هم از حقیقت بُرده‌اند. کسی که ذره‌ای روسیۀ ولادیمیر پوتین را بشناسد نمی‌تواند در این امر تردید جدی داشته باشد که روسیه سعی کرده است در وادی سیاست غربی‌ها مداخله کند. بر اساس شواهد قاطع، پیوندهایی میان روسیه و احزاب راست افراطی اروپایی وجود دارد، از جمله قرار و مَدارهای تأمین مالی، و نشانه‌هایی در دست است مبنی بر آنکه روسیه از رسانه‌های اجتماعی برای هدف‌گیری رأی‌دهندگان به ترامپ و خروج انگلستان از اتحادیۀ اروپا استفاده کرده است. دولت روسیه یکی از پیشتازان در عرصۀ توسعۀ جنگ‌افزارهای ارتباطی و اطلاعاتی بوده است. ولی هیچ‌یک از مداخلات روسیه، چه منفرد و چه در مجموع، به آن پایه نمی‌رسند که نشان دهند روسیه تحولات فاحش اخیر را مهندسی کرده است. دامنه، عمق و تداوم بی‌اعتمادی عمومی به سرآمدان لیبرال و حاکم بر جامعه واقعاً عظیم‌تر از آن است که چنین روایت‌هایی معتبر باشند.                                                                                          •••این بی‌اعتمادی با اطلاعات گمراه‌کننده در جنگ عراق آغاز شد، با بحران مالی جهانی افزایش یافت، و با تکرار متوالی «پروژۀ ترس» در جنگ اطلاع‌رسانی حول همه‌پُرسی برکسیت به اوج رسید. در اروپا، پیش‌روی مداوم احزاب پوپولیست در کشورهای مختلف از جمله ایتالیا و مجارستان، بازتاب بی‌اعتمادی به نخبگان لیبرال است. در همۀ این موارد، این نخبگان کنار گذاشته شدند چون از فیصله‌دادن به بحرانی که به نظر مردم دست‌پُخت خودشان بود ناتوان بودند. رسیدن نظام مالی تا مرز فروپاشی کامل و مشکلات مزمن مهاجرت همگی دست‌ به دست هم دادند تا اعتبار جریان میانۀ لیبرال را نابود کنند. چنین رُخدادهایی با تیشه‌زدن به ریشۀ اقتدار و مرجعیّت این طیف سیاسی، چنان آسیبی به آن‌ها وارد آورده‌اند که از دست هیچ مداخله‌ای از بیرون برنمی‌آمد. ولی می‌شود شرط بست که کثیری از لیبرال‌ها کماکان باور داشته باشند انحلال آن نظم سیاسی که به باور ایشان ابدی بود، دست‌پُخت دسیسه‌های قوای بیرونی است. هیچ‌چیز آن‌ها را متقاعد نخواهد کرد که به دست خودشان مُهر «باطل شد» بر شناسنامه‌شان زده‌اند. دیوید کامرون، با شور ابلهانه‌ای که نوعاً در این جماعت دیده می‌شود، گفته است که برکسیت نتیجۀ «پوپولیسم» بود. نیک کلگ، شریک او در دولت ائتلافی سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۵، گویا با او هم‌نظر است. انگار هیچ‌یک از آن دو به این احتمال نمی‌اندیشد که عکس‌العمل‌های پوپولیستی شاید مولود سیاست‌های خودشان بوده است.به همین دلیل است که نظریۀ توطئه برای لیبرال‌ها جذاب است. نظریۀ توطئه آن‌ها را از مسئولیت مشکلاتی که به وجود آمده است تبرئه می‌کند. یک دهه سیاست‌های ریاضتی، با حمایت لیبرال‌های تمامی جناح‌ها، به کاهش خدمات عمومی و زیرساخت‌ها منجر شد که به بخش عمدۀ جمعیت بریتانیا ضربه زد. همچنین لیبرال‌های تمامی جناح‌ها مروّج مهاجرت در مقیاس کلان بوده‌اند. هرکس که می‌گفت این روند در کنار مزایایش هزینه‌هایی نیز به‌ویژه برای کارگران فقیر دارد، برچسب نژادپرست می‌خورد و تقبیح می‌شد. اوج‌گیری حزب استقلال انگلستان و سپس حزب برکسیت، نتیجۀ قابل پیش‌بینی این قضایا بود. پوپولیسم ساخته و پرداختۀ ذهن یک طبقۀ سیاسی لیبرال است که تقصیر افول خود را به گردن حماقت رأی‌دهندگان می‌اندازد. اگر طبق ادعای ولادیمیر پوتین ایدۀ لیبرال جان باخته است، این لیبرال‌ها بوده‌اند که در مقامِ نوچه‌های بی‌فکر او دست به کار شده‌اند و آن را کشته‌اند.مطمئناً لیبرال‌ها دست رد به سینۀ هر ایده‌ای خواهند زد که مدعی شود خودشان سقوطشان را رقم زده‌اند. به خیالشان اگر هم قصوری داشته‌اند، این بوده که به قدر کافی لیبرال نبوده‌اند. در نظرشان، آنچه ناکامی‌های لیبرالیسم را التیام می‌دهد لیبرالیسمِ بیشتر است. اگر بخواهند خلاف این بیاندیشند، باید بپذیرند که دیدشان به سیاست‌ورزی از بیخ و بُن مخدوش بوده است. مگر می‌شود خردمندترین طبقۀ نخبگان حاکم در طول تاریخ (یعنی همان توصیفی که لیبرال‌ها از خودشان دارند) دنیای پیرامونشان را درک نکنند؟ لیبرال‌ها، مثل همان بومی‌پرستانی که هدف حملۀ لیبرال‌هایند، با این باور تسلا می‌یابند که نیروهای خارجی دست‌اندرکار براندازی جوامعشان شده‌اند.                                                                                          •••همقطاران روزگار لیونز اعتقاد داشتند اوباش خراب‌کارِ ضدشوروی بودند که دستاوردهای تماشایی کمونیسم شوروی را از بین می‌بُردند. به همین منوال، لیبرال‌های امروزی هم مایلند چنین بیاندیشند که قدرت‌های خارجی مداخله‌گر و چهره‌های پرافاده‌ای مثل استیو بنون (مشاور سابق ترامپ) در مسیر پیشرفت دائمی غرب خرابکاری کرده‌اند. آن‌ها بر مشکلات عمیق سرمایه‌داری بازارمحور چشم می‌بندند، و نارضایتی عمومی را نتیجۀ شیّادی‌های موذیانه می‌دانند، نه پیامد پیش‌بینی‌پذیرِ یک اقتصاد و نظام سیاسی ناکارآمد.اکنون که بخش‌ بزرگی از مردم به نخبگان لیبرال مظنون‌اند و خود لیبرال‌ها نیز مفتون تصور نقشه‌چینی‌های تیره و تار شده‌اند، ما به عصر جدیدی از تفکر توطئه‌مَدار وارد شده‌ایم. ذهنیت بدبین فقط به سیاست‌ورزی محدود نمی‌شود. جنبش ضدواکسیناسیون و منکران تغییر اقلیم نیز نظرات علمی مبنادار و محکم را فریب‌کاریِ جماعتی از ذی‌نفعان موذی می‌شمارند. در همین راستا، جایی هم که توطئه‌ای در کار نیست تصور توطئه می‌رود. اینکه سیاست‌مداران برجسته و نیروهای پلیس ادعای موهوم وجود حلقه‌ای از سرآمدان بچه‌باز در وست‌مینستر را معتبر شمردند، اتفاق معنادار و مهمی افتاد: این اتهام نه‌تنها زندگی افرادی را ویران کرد که به غلط متهم شده بودند، بلکه از گسترش ذهنیتی حکایت می‌کرد که مثل ایام قرون وسطی دنبال یافتن ساحره‌هاست.آزار و اذیت دانشگاهیانی که از خط اصلی فکر غالب در زمینۀ مثلاً نژاد، جنسیت و امپریالیسم فاصله می‌گیرند، به درستی برچسب «نفی آزادی بیان» خورده و تقبیح شده است. ولی از یک منظر بنیادین‌تر، این آزار و اذیت همانا تلاشی است برای ریشه‌کنی شر: شناسایی، تنبیه و نفرین آن جرایمی در ساحت اندیشه که گمان می‌شود ساختارهای سرکوب را بنا می‌کنند. قسمت طنز و پُرکنایۀ ماجرا هم آنکه لیبرال‌های تند و تیز غالباً رهبری این تفتیش عقاید را بر عهده دارند.سخت می‌توان پایانی برای این عصر تصور کرد. بدبینی و سوءظن اختلال روانی آن‌هایی نیست که عقل از کفشان رفته است، بلکه این وضعیت ذهنی گریبان‌گیر آن کسانی می‌شود که جز عقل چیزی برایشان نمانده است. سوءظن غالباً اعتراضی است به بی‌اهمیت بودن خویش: اگر احساس کنی آزار و اذیت می‌شوی بهتر از آن است که احساس کنی نادیده‌ات می‌گیرند. سوءظن، در نقش یک سازوکار تدافعی روانی، ذهن وامانده‌ای را نشان می‌دهد که خیالات کج و معوج خویش را بر دنیایی غامض فرافکنی می‌کند که رازهایش گشودنی نیستند. در ایام تحولات عظیم سیاسی، شکّ بدبینانه می‌تواند به یک بیماری مُسری تبدیل شود. بهترین مصداقش، اوج‌گیری ادبیات پروتکل‌ها در یکی از احزاب تاریخی بریتانیا است. شاید بشود گفت که پروژۀ کوربین اکنون شکست خورده است، اما این حقیقت که او در آستانۀ صعود به بلندترین قلۀ سیاسی حزب کارگر بود نشانۀ آن است که جوامع لیبرال می‌توانند با چه شتابی به وادی سیاست‌ورزی مبتنی بر نفرت و توهم سقوط کنند.خطر جدی آن است که فناوری‌های جدید می‌توانند شکّ مزمن را مثل شیوه‌ای عقلایی از زندگی جلوه دهند. ویدئوهای دیپ‌فیک۸ که با استفاده از هوش مصنوعی تصاویر اشخاص واقعی را در وضعیت‌های جعلی خلق می‌کنند محیط رسانه‌ای را از آنچه هست خیانت‌بارتر می‌کنند. استفادۀ گسترده از فناوری‌های واقعیت مجازی و واقعیت افزوده می‌تواند مرز میان دنیاهای واقعی و خیالی را چنان مبهم کند که دیگر مرزی نماند. یکی دیگر از پارادوکس‌های عمیق‌تر زمانۀ ما این است: پیشرفت پرشتاب در علم و فناوری بود که فرهنگ پساحقیقت را به وجود آورد.اگر هم علاجی برای این مخمصمه باشد، لیبرال‌ها از عرضۀ آن ناتوان‌اند. این جماعت که ردّ پای توطئه‌چینان را در اغتشاش جوامعشان می‌بینند، مبتلا به همان بیماری‌اند که علیه آن می‌خروشند. و لیبرال‌ها چون میل ندارند که بپذیرند چرا پای پیشرفت لنگ می‌زند، بدترین نوع جادو و جنبل را در پیش گرفته‌اند. ولی آن نیروهای تیره و تار که به زعم لیبرال‌ها مشغول توطئه و دسیسه در محیط پیرامون آن‌هایند، سایه‌های یک چیزند: مقاومت [مردم] در برابر واقعیتی که در وجود خود این لیبرال‌هاست.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان گری نوشته است و در تاریخ ۱۴ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «Why liberals now believe in conspiracies» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «چرا لیبرال‌ها حالا طرفدار نظریۀ توطئه شده‌اند؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• جان گری (John Gray) استاد بازنشستۀ فلسفه و علوم سیاسی است. او که یکی از شناخته‌شده‌ترین منتقدان لیبرالیسم در بریتانیا به شمار می‌رود، در نیواستیتسمن، نیویورک ریویو آو بوکس و دیگر مطبوعات معرفی و نقد کتاب می‌نویسد. ترجمان تا امروز مطالب متعددی از گری منتشر کرده است، برای دسترسی به برخی از آن‌ها به پروندۀ «جان گری: گزیده‌ای از مطالب پراکنده» مراجعه کنید.[۱] Warrant for Genocide[۲] The Protocols of the Elders of Zion[۳] Assignment in Utopia[۴] دو آنارشیست آمریکایی ایتالیایی‌تبار که در جریان یک سرقت مسلحانه در سال ۱۹۲۰ به‌خاطر قتل یک نگهبان و یک مأمور پرداخت محکوم و هفت سال بعد با صندلی برقی اعدام شدند [مترجم].[۵] catastrophic gradualism[۶] meliorism[۷] The Paranoid Style in American Politics[۸] Deepfake ]]> جان گری تاریخ‌وسیاست Tue, 24 Sep 2019 07:39:56 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9531/ در هند، علم، شبه‌علم و اسطوره به خدمت سیاست آمده‌اند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9520/ سرینات پرور، نیچر — بریتانیا در ۱۹۴۷ از هند خارج شد. تجزیه‌ای خونین این شبه‌قاره را به دو دولت تقسیم کرد: جمهوری اسلامی پاکستان، و جمهوری هند. هند اگرچه فرقه‌های دینی بسیاری را در خود جای داده، حکومتی سکولار است. یا می‌کوشد باشد: چیزی که برای هند ماند نه جدایی دین از سیاست، بلکه پذیرفتن همۀ سنت‌ها با آغوش باز بود.بااین‌حال، از دهۀ ۱۹۹۰ بدین سو ملی‌گرایی هندو به‌سرعت در هند قدرت را به دست گرفت. در ۲۰۱۴ «حزب مردم هند» (بَهاراتیا‌ جاناتا) برای نخستین‌بار اکثریت پارلمان را کسب کرد و نارندرا مودی نخست‌وزیر شد. در ۲۰۱۹ این حزب با حاشیۀ آرای بیشترِ ۳۷.۵% انتخاب شد. جنبۀ جالب‌توجه روایت‌های این حزب ملی‌گرا تطابق علم، شبه‌علم و اسطوره با پیام‌های سیاسی است. بانو سوبرامانیام، محقق مطالعات زنان، جنسیت و سکسوالیته، در علم مقدس به واکاوی این روایت‌های درهم‌آمیخته می‌پردازد.به اعتقاد او، این شکل ملی‌گرایی از مجرای تقویت یک ایدۀ وسوسه‌انگیز طرفدارانی به دست آورده است: ایدۀ هندِ مبتنی بر تمدن باستان که در آن علم، فناوری و فلسفه شکوفا شد، هندی که می‌توان شکوهش را با اتکا بر گذشتۀ آن احیا نمود. سوبرامانیام می‌نویسد این ایده به نوعی «دین علمی‌شده» و «علم دینی‌شده» انجامیده که موجد «رؤیای هندوستان به‌مثابه یک مدرنیتۀ کهن» است.هند در تمایل به ترکیب سنت با سیاست تنها نیست. آن سوی مرزها در پاکستان، قانون‌گذاری مبتنی بر تفسیری خاص از اعتقادات اسلامی است. و در ایالات متحده طیف محافظه‌گرایی مدت‌ها با بنیادگرایی مسیحی و نفی تکامل عجین بوده است. اما چنان‌که مثال‌های بحث‌شده در علم مقدس نشان می‌دهد، پیچیدگی فزایندۀ این ترکیب در هند شایان‌توجه است.هند باستان مملو از پیشرفت‌های علمی بود، در حوزه‌هایی از علم هیئت و ریاضیات گرفته تا فلزکاری و جراحی. متن سانسکریت سوشروته سمهیته۱، که تاریخ آن به هزارۀ نخست میلادی بازمی‌گردد، به بحث دربارۀ فنون پیوند پوست و بازسازی بینی می‌پردازد. در دوران حکومت استعماری این دستاوردها به همراه نظام‌های معرفتی سنتی هند کاملاً کنار نهاده شد. بااین‌حال، برخی از اظهارات ملی‌گرایانه دربارۀ تاریخ این دستاوردها را بزرگ‌نمایی یا تحریف می‌کند. سوبرامانیام نشان می‌دهد که چگونه علم مدرن در اساطیر هندویی ادغام شده‌اند: برای مثال، مودی گفته است گنیشه، خدای فیل‌سر، نتیجۀ یک جراحی زیبایی باستانی است. دعاوی دیگری نیز برای مدرن جلوه دادنِ اعمال باستان مطرح شده است. برای نمونه، مودی در سخنرانی‌هایش گفته است یوگا می‌تواند از مجرای تقویت وجدان اجتماعی به حل بحران اقلیم کمک کند.در دل علم مقدس چندین مطالعۀ موردی هست که تعامل زیست‌شناسی، سیاست عمومی و سنت‌های باستان در هند امروز را نشان می‌دهد، امری که سوبرامانیام آن را ذیل «زیست‌ملی‌گرایی» چارچوب‌بندی می‌کند. یکی از آن‌ها بازاریابی واستو شاسترا۲ است که لفظاً به معانی «علم معماری» است، سنتی که بی‌شباهت با فنگ شویی چینی نیست و در وداها سرچشمه دارد؛ قدیمی‌ترین متون مقدس هندویی که تاریخ آن به بیش از سه هزار سال پیش برمی‌گردد. این نظام اعتقادی مدعی است ساخت اتاق‌ها و ورودی‌ها به شیوه‌هایی مشخص باعث هارمونی و بیشترشدنِ آسایش می‌شود. گاه به معمارها فشار اقتصادی وارد می‌شود تا سازه‌هایی طراحی کنند که با «واستو» سازگار باشد، و تغییر مدل ساختمان‌های موجود در شهرهایی نظیر بنگلور و بمبئی عملی رایج است.چندین نفر از مقامات منتخب در سالیان اخیر نسبت به واستوی دفاترشان سختگیری کرده‌اند. حتی سوبرامانیام یادآور می‌شود در ۲۰۱۵ نخست‌وزیر ایالت تِلِگانه، ک. چاندراسکهار رائو، یک مشاور واستو به‌عنوان «مشاور معماری» حکومت استخدام نمود. اکنون قرار است دبیرخانۀ این ایالت ویران شود و یک دبیرخانۀ واستو جدید بدیل آن شود. یکی دیگر از مثال‌های سوبرامانیام نشان می‌دهد که اهداف علمی و دینی می‌توانند به نحوی در هم ادغام شوند که تأثیرات مثبت‌تری داشته باشد. «پروژۀ دولتی کانال کشتی‌رانی ستهوسامودرام» که در ۲۰۰۵ راه‌اندازی شد، به دنبال لایروبی گذرگاهی بود که از میان تل‌آب‌های آهکی جزایر سواحل هند و سری‌لانکا می‌گذشت. محققان محیط زیست که به تخریب این زیست‌بومِ شکننده متعرض بودند، خود را همسو با رهبران هندو یافتند که این مکان را مقدس می‌دانند. (در حماسۀ رامایانا آمده است که این تل‌آب‌ها را خدای راما و ارتش میمون‌های او به‌مثابۀ نوعی پل ساختند). در نهایت، «پیمایش باستان‌شناختی هند»، دادگاه عالی و پارلمان وارد این مباحثه شدند. در ۲۰۰۹ کار بر روی این پروژه متوقف شد.همچنین، سوبرامانیام بررسی می‌کند چگونه ممکن است از مطالعات علمی برای شکل‌دهی به تصورات مربوط به نظام‌های اعتقادی و فرهنگ استفاده یا سوءاستفاده شود. مورد مد نظر او نظریۀ مهاجرت آریایی‌هاست که مطابق آن خالقان فرهنگ ودایی -یکی از مؤلفه‌های مهم هندوییسم- حدود ۴۰۰۰ سال پیش در هند پراکنده شدند. بسیاری از ملی‌گرایان، کسانی که معتقدند سرچشمه‌های هندوییسم بسیار قدیمی‌تر است، مدعی شده‌اند پژوهش‌های ژنتیکی بطلان این نظریۀ را نشان داده است. اما به نحوی روزافزون مطالعاتی نظیر فراتحلیلی که در ۲۰۱۷ انجام شد، هجوم‌هایی مرتبط را در حدود ۴۰۰۰ سال پیش نشان می‌دهند.۳بحث‌های سوبرامانیام غنی، متنوع و آگاه به شیوه‌هایی پیچیده و رفت‌وبرگشتی است که از مجراهای علم، کاست، طبقه، پدرسالاری، استعمار و سرمایه‌داری به سیاست و فرهنگ هند شکل می‌بخشد. علم مقدس از تحقیقات متنوعی مدد می‌گیرد، و درعین‌حال می‌داند بیشترشان از ارزش‌های اروپامحور و روشنگری‌محور نشأت می‌گیرند. این کتاب می‌توانست از پرداختن به گفتمان جدیدتر در زبان‌های محلی هندی بهره گیرد، از جمله آثار مربوط به یا به قلم چهار متفکر و نویسنده‌ای که ترورشان در چند سال گذشته با حواشی خشونت‌آمیزتر ملی‌گرایی هندویی پیوند خورده است. روزنامه‌نگاری به نام گاوری لانکش، پزشک و فعال اجتماعی‌ای به نام نارندرا دابهُلکار، سیاستمداری به نام گویند پانسارا و محققی به نام م. م. کالبورگی که همگی یا به زبان کانارایی می‌نوشتند که عمدتاً در ایالت کارناتاکا صحبت می‌شود، یا به زبان مِراتهی که زبان رسمی ایالت مِهاراشترا است. در این زبان‌های محلی است که ظاهراً شدیدترین پیکارها دربارۀ هویت هندی در حال شکل‌گیری است.علم مقدس نوآورانه نیز هست. سوبرامانیام متن آکادمیک خود را با پرده‌هایی از یک افسانۀ خیالی پرطراوت‌تر کرده است. این افسانه بر محور یک سیارۀ خیالی می‌چرخد که ساکنان آن طوری تغییر می‌کنند که به تفاوت‌هایشان احترام بگذارند و ملایمت و نشاط و عدالت را انتخاب کنند. نگارش او بافتاری شبیه داستان‌هایی از حماسه‌های هندی و پورانه‌ها دارد، مجموعۀ بزرگی از ادبیات کلاسیک که عمدتاً به زبان سانسکریت‌اند و گهگاه از آن‌ها برای اهداف محدود سیاسی استفاده شده است. سوبرامانیام با یادآوری روح گستردۀ این آثار به دنبال احیای آن‌هاست.مهم‌تر از همه، علم مقدس نشان می‌دهد که چگونه علم به‌هنگام مواجه هند با چالش‌های عظیم اجتماعی و اقتصادی به جریان می‌افتد. با امواج گرما و کمبود آب که دلالت روشنی بر تغییرات تشدیدشوندۀ اقلیمی‌اند، با اعتراض کشاورزان علیه بدترشدن شرایط، و مرگ کودکان به خاطر فقدان مداخلات سلامت‌محور اساسی، یک دوراهی در پیش است. آیا هندِ اسیر در روایت‌های ملی‌گرایی می‌تواند ارزیابی آگاهانه و دقیقی از موقعیت خود داشته باشد، یا تنها آنچه را خواهد دید که می‌خواهد ببیند؟اطلاعات کتاب‌شناختی:Subramaniam, Banu. Holy Science: The Biopolitics of Hindu Nationalism. University of Washington Press, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سرینات پرور نوشته است و در تاریخ ۲۴ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «Science and the rise of nationalism in India» در وب‌سایت نیچر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ با عنوان «در هند، علم، شبه‌علم و اسطوره به خدمت سیاست آمده‌اند» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.•• سرینات پرور (Srinath Perur) روزنامه‌نگار، نویسنده و مترجمی ساکن هندوستان است که نوشته‌هایش در ان.پی.آر، گرانتا و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است.[۱] Sushruta Samhita [۲] vaastu shaastra[۳] نک. M. Silva et al. BMC Evol. Biol. 17, 88; 2017 ]]> سرینات پرور تاریخ‌وسیاست Wed, 11 Sep 2019 05:10:16 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9520/ هیتلر با اروپا همان کاری را کرد که بقیۀ اروپایی‌ها با مستعمره‌هایشان می‌کردند http://tarjomaan.com/neveshtar/9501/ کانر وودمن، ورسو — هرگز نباید فراموش کرد که استعمار [...] نوعی اثر بومرنگی شایان توجه بر سازوکارهای قدرت در غرب داشته است [...] مجموعۀ کاملی از الگوهای استعماری به خود غرب بازگشتند.میشل فوکوبنا به تصور غالب، امپریالیسم چیزی است که روی یک «دیگری» اعمال می‌شود. کشورهای سلطه‌گر -طی ۵۰۰ سال گذشته، اکثراً کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی- سلطۀ نظامی و سیاسی و فرهنگی بر جمعیت‌های خارجیِ محروم از قدرت اعمال می‌کنند. این جمعیت‌های خارجی، در معنای فوق، کسانی هستند که آثار منفی و ماندگار امپریالیسم بر آن‌ها تحمیل می‌شود. امپریالیسم چیزی است که در «آنجا»، در مستعمرات، اتفاق می‌افتد؛ وقتی بحث از تاریخ و کردار استعمار است، سیاست‌های داخلی کشورهای امپریالیست از حیث سیاسی و تحلیلی چندان جالب توجه نیست.اما در واقع امر، رویۀ ۵۰۰ سالۀ امپریالیسم آثاری عمیق و پایدار بر خودِ مراکز متروپلیس۱ نیز داشته است. از نمادپردازی‌های تصویری‌مان تا غذایی که می‌خوریم، از ترکیب قومی‌مان تا ایدئولوژی‌های نژادپرستانه‌مان، مردمان اروپایی تا اعماق زندگی خود از تاریخ و حضور امپریالیسم تأثیر پذیرفته‌اند. این مسائل معطوف به سازوکار مشخصی است که امپریالیسم از طریق آن عمیقاً به ساختار سیاسی و اجتماعی کشورهای اجراکنندۀ آن شکل داده است: اثر بومرنگی امپریالیسم.به طور مشخص‌تر، «اثر بومرنگی امپریالیسم» اصطلاحی است برای شیوۀ استفادۀ امپراتوری‌ها از مستعمراتشان به عنوان آزمایشگاهِ روش‌های ضد‌ـ‌شورش، کنترل و سرکوب اجتماعی، روش‌هایی که می‌توانند بعداً به خود متروپلیسهای امپراتوری بازگردند و علیه به‌ حاشیه ‌رانده ‌شده‌ها، تحت‌انقیادها و فرودستانِ داخلی نیز به کار گرفته شوند. به سبب محدودیت‌های اخلاقی و قانونیِ ناچیز در مستعمرات، امپراتوری‌ها دستشان برای آزمودن تکنولوژی‌ها و سلسله‌مراتب اجتماعی جدید بر جمعیت‌های مستعمره باز است. و وقتی این‌ تکنیک‌ها خوب پرورده شدند، گردش اطلاعات و کارکنان در سطح امپراتوری، این روش‌های سرکوب را در کل مستعمرات پخش می‌کند و در نهایت هم به خود سرزمین اصلی می‌رسند.طی دورۀ اوج امپریالیسم اروپایی در قرون نوزدهم و بیستم، تکنیک‌ها و ایدئولوژی‌ها و رویه‌های بسیاری که در مستعمرات تکمیل شده بودند به اروپا بازگردانده شدند و علیه جمعیت‌های حاشیه‌ای، مخالفان و رانده‌شدگان به کار رفتند. بعضی مواقع، کل نهادهای مستعمراتی به صورت معکوس به متروپلیس صادر شدند. در مواقعی دیگر، برخی از تاکتیک‌های ضد‌ـ‌شورش علیه جمعیت‌های مهاجری به کار گرفته شدند که از جنگ‌های مستعمراتی فرار کرده و در سرزمین‌های مرکزی امپراتوری ساکن شده بودند. در دورۀ نو‌امپریالیسم کنونی، بومرنگ کماکان به نحوی عمیق بر ذهنیاتِ کشورهای سفیدپوستِ اکثریت تأثیر می‌گذارد و زمین منازعه میان چپِ طبقۀ کارگر و طبقات حاکم را ساختاربندی می‌کند.بومرنگ امپریالیسم و آلمان نازیاصطلاح «بومرنگ امپریالیسم»، و نظریات سیاسیِ ملازم با آن، نخستین بار وقتی ظهور کرد که دانشوران، روشنفکران و فعالان اجتماعی سعی کردند با تجربۀ تاریخی هولوکاست در جنگ دوم جهانی دست‌وپنجه نرم کنند. بعضی‌ها می‌پرسیدند، چطور ممکن است یکی از مراکز جهانیِ نوآوریِ هنری و علمی و سیاسی -آلمان دورۀ وایمار- به دام یکی از فراگیرترین نسل‌کشی‌های تاریخ بشر بیفتد؟بعضی‌ها، با توضیحی که هنوز هم رایج است، دنبال این بودند که بگویند هیتلر و آلمان نازی استثنا بودند. هولوکاست یک اتفاق غریب بود، انحرافی بود از سنت‌های انسان‌گرایی و دموکراسیِ روشنگرانۀ اروپایی؛ یک روان‌پریشی جمعی در ملت آلمان، شاید. بقیه می‌گفتند ظهور حزب نازی با سلسله‌ای از حوادث تاریخیِ تأسف‌بار قابل توضیح است: قرارداد ورسای؛ رکود بزرگ، ناکامی اپوزیسیونِ پیشرو آلمان.روشنفکران خاصی بودند که عمیق‌تر شدند، دنبال این رفتند که از ساختار اندیشه و عمل اروپایی که نه فقط جمعیت آلمان، بلکه بخش‌های بزرگی از اروپا را مستعد فاشیسم و اتاق‌های گاز کرده بود پرده بردارند. آنان آلمان نازی را در درون پیوستاری از تاریخ اروپا قرار دادند، که در آن تنها از این جهت استثنا به حساب می‌آمد که رویۀ اروپاییِ از پیش موجود را به شکلی مشخصاً افراطی به نمایش می‌گذاشت. شاید معروف‌ترینِ آنان ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو باشند، که در کتاب دیالکتیک روشنگری، هولوکاست را در تضادها و تنش‌های مدرنیتۀ روشنگرانه و صنعت‌گرایی سرمایه‌دارانه جای دادند.دو تن دیگر به نقاط دیگری نگریستند و جایگاه آلمان نازی را در گذشته و اکنون امپریالیسم اروپایی مشخص کردند. نظریه‌پرداز سیاسی، هانا آرنت، در ریشه‌های توتالیتاریسم می‌گوید که تأکید بر نژاد و گسترش قلمرو -دو رویۀ ذاتی امپریالیسم- بنیادهای فاشیسم اروپایی را ریختند. تمامیت‌خواهی در اروپا پیامد چیزی بود که آرنت به آن «بومرنگ امپریالیسم» می‌گفت. به طور مشابه، امه سزر ، شاعر و نظریه‌پرداز فرانسوی، نیز در گفتار دربارۀ استعمار۲ می‌گوید که هیتلر «شیوه‌های استعماری‌ای را در اروپا به کار بست که پیش از آن فقط برای [مستعمرات] نگه داشته شده بودند» و آنچه به نظر می‌رسید انحرافی متعلق به عصر بربری پیشا‌‌مدرن است -یعنی هولوکاست- را قاطعانه در سنت امپریالیستی اروپا جای داد.طبق این دیدگاه، روش‌های هیتلر چیزهای ناآشنایی برای جامعۀ اروپا نبودند. تفاوت عمدۀ کار هیتلر در این بود که این روش‌ها را علیه جمعیت‌های اروپایی به کار گرفت، و در درون خود اروپا. از نگاه جنوبِ جهانی، که قرن‌ها از شدیدترین غارتگری‌های امپریالیسم اروپایی رنج کشیده بود، آلمان نازی اصلاً چیز عجیبی نبود. حدود ۵۰ میلیون نفر از بومیان آمریکایی بر اثر استعمار اسپانیا جان باخته بودند؛ بیش از ۱۰ میلیون نفر از آفریقاییان از اقیانوس اطلس گذر داده شده بودند تا در کارائیب و دیگر نقاط در بردگی زندگی کنند؛ ده‌ها میلیون تن بدون این که نامی از آن‌ها برده شده باشد بر اثر قحطی‌هایی که بریتانیا در هند پدید آورد از میان رفته بودند.اصطلاح «بومرنگ امپریالیسم» راهی بود برای توصیف این که چطور برخی از سازوکارهای مورد استفادۀ آلمان نازی در آزمایشگاه‌های مستعمراتی توسعه یافته بودند، و چطور رویۀ امپریالیسم شرایط زمینه‌ای برای چنان رخداد هراسناکی را فراهم کرده بود.بومرنگ امپریالیسم و ساخت تاریخی نژاد(پرستی)آنچه شاید قدرتمندترین ابزار ایدئولوژیک و مادیِ تولیدشده به دست طبقۀ حاکم اروپایی باشد نیز در مستعمرات ریشه دارد: ایدئولوژی و کردار نژاد(پرستی). دسته‌بندی نژادی جمعیت جهان -طبقه‌بندی سلسله‌مراتبی انسان‌ها طبق گروه‌بندی ویژگی‌های ظاهراً جسمانی و فرهنگی- طی دوران تجارت برده و استعمارِ اکثریت غالب جنوب جهانی توسعه یافت. این ابزار در درون تصویر اروپاییان از خودشان جای گرفت، از جمله طبقات کارگر اروپایی، که رفته‌رفته دیگر خودشان را «سفید» می‌دانستند. ساخت تاریخی نژاد یکی از تحولات عمیقاً تأثیرگذار مدرنیته بوده است. نژاد یک اختراع استعماری بود که هنوز هم در سراسر جهان همچون بومرنگ در حرکت است.اما برای این که متوجه این موضوع بشویم، باید به یاد داشته باشیم که نژاد صرفاً مجموعه‌ای از پیش‌داوری‌ها نیست که در ذهن افراد جا خوش کرده باشد. نژاد ابتدا‌ئاً مجموعه‌ای از کردارهای مادی بود که در درون ساختارها و تاریخ‌های استعماری جای داشت. چنان که دانشور هلندی، گلوریا وکر، می‌گوید، «در نژاد بحث ما فقط ایدئولوژی و باورها و گزاره‌ها نیست»، بلکه «در اعمال نیز خودش را نشان می‌دهد، در شیوۀ سازمان‌یافتن و انجام‌شدن امور». نژادبندی‌کردنِ جمعیت‌های تحت استعمار برای توجیه انقیاد آنان ضروری بود؛ اما از طریق رویه‌های امپریالیستیِ نظارت و سلطه و خشونت نیز تولید می‌شد. بنابراین، واردات ساخت اجتماعی نژاد از مستعمره به متروپلیس با واردات تکنیک‌های سرکوب درهم‌تنیده است و تا حدی از آن قوام‌ گرفته است. این که می‌گوییم نژاد امری مادی است بدین معناست.در میانۀ جنبش‌های ضد‌‌استعماری بزرگ دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، روشنفکران کشورهای تحت استعمار، به‌ویژه در دنیای فرانسه‌زبان، دربارۀ تأثیرات استعمارگری بر اربابان امپریالیست نظریه‌پردازی کردند. تحقیرکردن، سلب انسانیت از دیگران و بدنام‌کردن انسان‌های دیگر چیزی نیست که بر روان سرکوبگران آثار ناخواستۀ منفی نداشته باشد. چنان که آلبرت میمی، روشنفکر فرانسوی، در ۱۹۵۷ نوشته بود، «وضعیت استعماری، همان طور که استعمارشدگان را می‌سازد، استعمارگران را نیز می‌سازد».بومرنگ امپریالیسم حتی در تلقی اروپایی سفیدپوست از خودش در روابط جنسی نیز تأثیرگذار بود. چنان که آن لورا استولر نشان داده است، تمایلات جنسی انسان سفید تا حدی در تقابل با زنِ تحت استعمار -غیرمعمول، همواره در دسترس، و از نظر نژادی همیشه ترسان- شکل گرفت. در سطح دولت‌ها، روش‌های امپریالیستیِ کنترلِ روابط جنسی گاهی اوقات به عنوان مدل‌هایی برای قشربندی جنسیتی در کشور استعمارگر نیز استفاده می‌شدند. برای مثال، روش‌های معاینه و تحدید کارگران جنسی که در ۱۸۵۷ در هنگ‌کنگ تحت استعمار بنا شدند، با تصویب قانون بیماری‌های واگیردار در ۱۸۶۴ راه خود را به بریتانیا نیز باز کردند.امروز، بومرنگ امپریالیسم فقط چرخه‌ای در کتاب‌های تاریخ نیست. میراث امپراتوری‌های رسمی -که به مدت پنج قرن سیاست‌های جهانی را مدیریت می‌کردند، رشد اقتصادی را ساختاربندی می‌کردند و بر فرهنگ جهانی تأثیر می‌گذاشتند- کماکان تأثیری عمیق بر جوامع اروپایی دارد.در واقع، مناسبات امپریالیستی سلطه بین شمال و جنوب جهانی هنوز ادامه دارد. از سلطۀ فرانسه بر آفریقای فرانسه‌زبان و مداخلات نظامی دائمی بریتانیا-‌آمریکا، تا تأثیرگذاری غرب بر نهادهای مالی بین‌المللی و فعالیت‌های معدنی اروپایی‌-‌آمریکایی در سرزمین‌های خارجی، امپریالیسم و میراث آن هنوز هم کاملاً با ماست. افراد زیادی در جنوب جهانی، از قوام نکرومه۳ تا توما سانکارا۴، دریافته‌اند که استعمار به نو‌‌امپریالیسم دگردیسی یافته است: شاید دیگر پرچم فرانسه در شهر آفریقایی فادا افراشته نشود، اما بهره‌کشی اقتصادی، دخالت نظامی و فریب‌های دیپلماتیک هنوز هم هستند.به همین قرینه، آثار نو‌امپریالیسم نیز مجدداً همچون بومرنگ، سطح جهان را درمی‌نوردند. شکلی از سرمایه‌داری و نئو‌لیبرالیسم که معرف زمانۀ ماست، اولین بار در دهۀ ۱۹۷۰ در شیلی آزمایش شده بود، وقتی که دولت ایالات متحده حکومت چپ‌گرای سالوادور آلنده را سرنگون کرد و اقتصاددانان آمریکایی گرد هم جمع شدند تا به دیکتاتوری نظامی تازه‌‌مستقرشده مشاوره دهند. نئو‌‌لیبرالیسم، که بر همه چیز در غرب تأثیر گذاشته است، از افزایش نابرابری تا افول دورنمای زندگی، از عمیق‌ترین تلقی‌های ما دربارۀ جهان تا شیوۀ ارتباط ما با یکدیگر، تا حدی محصول اثر بومرنگی (نو)امپریالیسم است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کانر وودمن نوشته است و در تاریخ ۲۲ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «The Imperial Boomerang: How colonial methods of repression migrate back to the metropolis» در وب‌سایت ورسو منتشر شده و اولین بخش از مقاله‌ای ۵بخشی است که به تدریج در ورسو منتشر خواهد شد. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ شهریور ۱۳۹۸ با عنوان «هیتلر با اروپا همان کاری را کرد که بقیۀ اروپایی‌ها با مستعمره‌هایشان می‌کردند» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• کانر وودمن (Connor Woodman) پژوهشگر و نویسندۀ چپ‌گرا است. موضوع مورد علاقۀ او شیوه‌های جدید سرکوب و نظارت است و نوشته‌هایش در مجلاتی مانند ژاکوبین به انتشار رسیده‌اند.[۱] metropolitan: در کاربرد عام، متروپلیس به معنای کلان‌شهر است، اما در مباحث استعماری به کشور استعمارگر در مقام مقایسه با مستعمره‌اش متروپلیس می‌گویند. به همین دلیل این کلمه ترجمه نشده و صرفاً به فارسی ترانویسی شده است [مترجم].[۲] Discourse on Colonialism[۳] Kwame Nkrumah: از اولین رهبران سیاسی کشور غنا که علیه استعمار مبارزه می‌کرد [مترجم].[۴] Thomas Sankara:از رهبران چپ‌گرا و بنیان‌گذاران کشور بورکینافاسو [مترجم]. ]]> کانر وودمن تاریخ‌وسیاست Mon, 26 Aug 2019 04:57:28 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9501/