ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Sat, 04 Apr 2020 07:47:21 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 04 Apr 2020 07:47:21 GMT تاریخ‌وسیاست 60 از شرکت‌های خصوصی جنگ تا دموکراسی خدایان http://tarjomaan.com/report/9681/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.جنگیدن بدون افتخار• شرکت آشوب: با G4S بزرگترین کارفرمای تأمین امنیت جهان آشنا شویدسربازان G4S به جاهایی می‌روند که دولت‌ها و ارتش‌ها نمی‌توانند یا نمی‌خواهند بروندشرکت غول‌آسای «امنیت جهانی» G4S سومین کارفرمای بزرگ بخش خصوصی در دنیاست. سه‌برابر ارتش بریتانیا نیرو دارد و هر جا پای امنیت، خشونت و خونریزی در میان باشد، ردپایش را می‌شود دید. از جنگ‌های قبیله‌ای در سرتاسر آفریقا، تا عراق و افغانستان جنگ‌زده. از مین‌روبی و خنثی‌سازی مهمات عمل‌نکرده، تا تأمین امنیت المپیک لندن، مدیریت زندان‌های فوق‌امنیتی خصوصی، محافظت از زاغه‌های تسلیحات هسته‌ای و نقل و انتقال بین‌المللی طلا، جواهر و اسلحه. یک روزنامه‌نگار با به خطر انداختن جان خود، سفری به دنیای درونی این شرکت کرده است.بیشتر لیبرال و کمتر هژمونیک باش• آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد می‌دهد؟ فرید زکریا توضیح می‌دهدعصر تفوّق ایالات متحده یک دورهٔ کوتاه سرمستی‌آور بود که ابتدا و انتهایش از جنس فروپاشی بودفرید زکریا، ژورنالیست و کارشناس سیاست خارجی آمریکاست که او را بیشتر به‌واسطهٔ نظراتش در دفاع از لیبرال دموکراسی و آزادی می‌شناسند. او هر هفته برنامهٔ تلویزیونی پربیننده‌ای در شبکهٔ سی.ان.ان اجرا می‌کند و به‌طور مستمر برای واشنگتن پست، تایم و بسیاری از مطبوعات دیگر می‌نویسد. زکریا در جدیدترین یادداشتش، همچون تحلیلگرانی از طیف‌های گوناگون، معتقد است ایالات متحده هر روز بیشتر از جایگاه سابقش در نظام بین‌المللی فاصله می‌گیرد و می‌پرسد: با افول قدرت آمریکا، آیا شاهد زوال امپراطوری ایده‌هایش هم خواهیم بود؟بومرنگ امپریالیسم• هیتلر با اروپا همان کاری را کرد که بقیۀ اروپایی‌ها با مستعمره‌هایشان می‌کردندوقتی روش‌های سرکوب استعماری در خود کشورهای استعمارگر به کار گرفته می‌شوندآیا سرکوب فقط بر سرکوب‌شدگان اثر می‌گذارد؟ احتمالاً نه. همانطور که سرکوب‌شده در فرایند ظلم و ستمی که به او می‌شود تغییر می‌کند، سرکوبگر هم با تمرین تحقیر و طرد، شخصیت تازه‌ای پیدا می‌کند. تاریخ امپریالیسم بهترین شاهد این ماجراست: روش‌هایی که دولت‌های استعمارگر برای کنترل و ادامۀ سلطۀ خود بر کشورهای مستعمره اجرا می‌کردند، مثل یک بومرنگ، حالا در خود کشورهای اروپایی اجرا می‌شود. از نژادپرستی نهادینه‌شده که در آفریقا اختراع شد تا نئولیبرالیسم که در شیلی آزمایش شد.چرا دموکراسی‌ها شکست می‌خورند؟• دموکراسی از آن خدایان است و بستعجبی ندارد که آدمیان نمی‌توانند دموکراسی را حفظ کنندپُل وودراف، استاد فلسفه و مطالعات کلاسیک، در کتاب «اولین دموکراسی: چالش ایده‌ای باستانی» می‌نویسد «در دموکراسی چنان که باید و شاید، همۀ بزرگسالان می‌توانند آزادانه نظر بدهند، یعنی به گفت‌وگو دراین‌باره بپیوندند که چطور باید زندگی جمعی‌مان را سامان بدهیم. و هیچ‌کس به حال خود رها نمی‌شود تا از آن قدرت بی‌مهاری بهره ببرد که به نخوت و سوءاستفاده می‌انجامد». آیا چیزی معقول‌تر از این به گوشتان خورده است؟ اما مگر ما معقولیم؟ ]]> پربازدیدهای ترجمان تاریخ‌وسیاست Mon, 16 Mar 2020 04:39:30 GMT http://tarjomaan.com/report/9681/ جهانی‌شدن پیام‌آور صلح بود، اما میدان جنگ شد http://tarjomaan.com/neveshtar/9659/ هنری فارِل و آبراهام ال. نیومن، فارن‌افیرز — در سال ۱۹۹۹، توماس فریدمن، روزنامه‌نگار آمریکایی، مرگ نظام ژئوپولتیکِ جنگ سرد را اعلام کرد. او نوشت جهان «از نظامی که حول دیوارها بنا شده بود به نظامی رسیده است که هر روز بیشتر‌ و بیشتر بر محور شبکه‌ها ساخته می‌شود». از آنجا که کسب‌وکارها به دنبال بهره‌وری و سود بودند، رزمایش‌ها و خودنمایی‌های قدرت‌های بزرگ برای همدیگر رفته‌رفته رنگ می‌باخت. دوران هماهنگی و سازگاری فرا رسیده بود، دورانی که در آن نگرانی اصلی دولت‌ها نحوۀ مدیریت نیروهای بازار بود نه کنترل همدیگر. فریدمن درست می‌گفت که پا به دنیایی جهانی‌شده گذاشته بودیم، اما در اینکه چنین دنیایی چه شکلی خواهد بود اشتباه می‌کرد. جهانی‌شدن، به‌جای آزادسازی دولت‌ها و کسب‌وکارها، آن‌ها را بیشتر در هم تنید. با گسترش شبکه‌های دیجیتال و جریان‌های مالی و زنجیره‌های تأمین در سراسر جهان، کشورها -به‌ویژه آمریکا- شروع کردند به استفاده از این پدیده‌ها به‌عنوان تورهایی برای به دام انداختن یکدیگر. امروزه، آژانس امنیت ملی آمریکا در قلب اینترنت کمین کرده و هر پیامی که رد و بدل می‌شود را شنود می‌کند. وزارت خزانه‌داری آمریکا از نظام مالی بین‌المللی برای مجازات دولت‌های سرکش و نهادهای مالی خطاکار استفاده می‌کند. واشنگتن، برای پیشبردِ جنگ تجاری خود با چین، چند شرکت‌ عظیم و کل نظام اقتصادی برخی کشورها را با هدف قرار دادن نقاط آسیب‌پذیرشان در زنجیره‌های جهانی تأمین زمین‌گیر کرده است. کشورهای دیگری نیز وارد گود این بازی شده‌اند: ژاپن از قدرتش در کنترل مواد شیمیایی پایه استفاده کرده است تا صنعت الکترونیک کرۀ جنوبی را در بن‌بست نگه دارد و پکن نیز ممکن است درنهایت بتواند از راه دسترسی‌ به شرکت هواوی، غول مخابراتی چین، به سیستم ارتباطات نسل پنجم جهان نفوذ کند.به‌بیان ساده، جهانی‌شدن ثابت کرده است که نیرویی برای آزادسازی نیست، بلکه منبع جدیدی برای آسیب‌پذیری، رقابت و کنترل است؛ شبکه‌ها نشان داده‌اند که، درمقایسه با زنجیره‌های جدید، مسیرهای کمتری برای آزادی فراهم می‌کنند. اما دولت‌ها و جوامع زمانی به این واقعیت پی برده‌اند که دیگر برای بازگشت خیلی دیر شده است. در چند سال گذشته، پکن و واشنگتن بارزترین نمونۀ دولت‌هایی بوده‌اند که فهمیده‌اند وابستگی متقابل چه خطراتی با خود دارد و سرآسیمه می‌کوشند تا کاری بکنند. اما نظام‌‌‌ اقتصادی کشورهایی مانند چین و ایالات متحده به حدی در هم تنیده‌ که بدون ایجاد هرج‌ومرج جدایی‌پذیر نیستند. دولت‌ها توانایی آن را ندارند که از لحاظ اقتصادی خودکفا شوند یا توان ناچیزی در این زمینه دارند. طرفداران جنگ ممکن است در پکن و واشنگتن از جنگ سردی نوین سخن بگویند، اما امروزه هیچ راهی برای تقسیم دنیا به بلوک‌های رقیب وجود ندارد. کشورها همچنان روابطی در هم تنیده با هم خواهند داشت، هرچند این روابط خطراتی در بر دارد؛ و دوران جدیدی پدید خواهد آمد که شاید بشود آن را عصر «جهانی‌شدگی زنجیره‌ای»۱ نامید. در جهانی‌شدگی زنجیره‌ای، کشورها به‌واسطۀ وابستگی متقابل به هم پیوند خواهند خورد و این وابستگی آن‌ها را وسوسه خواهد کرد از طریق جاسوسی و فشار اقتصادی رقبای خودشان را در تنگنا قرار دهند، در عین حال که سعی می‌کنند حملات متقابل و مشابه رقبا را دفع کنند.از برخی جهات، جهانی‌شدگی زنجیره‌ای باعث می‌شود چنین جنگ سردی ساده به نظر برسد. نظام‌های اقتصادی اردوگاه‌های غرب و شوروی نقاط تماسِ مشترکِ اندکی داشتند و ازاین‌رو فرصت‌های کمی برای فشار اقتصادی به دست می‌دادند (بنابراین سیاست‌گذارانِ هر دو جبهه به خطرِ وجودیِ تسلیحات هسته‌ای پی برده و برای محدودسازی آن استراتژی‌هایی توسعه داده بودند). اما وضعیت امروز بسیار پیچیده‌تر شده است. قدرت‌های جهانی در چنان شبکه‌های مالی، تجاری و اطلاعاتی‌ای گرفتار شده‌اند که کاملاً به آن‌ها واقف نیستند و این مهارناپذیری ریسکِ اشتباهات فاحش را بالا برده، اشتباهاتی که ممکن است جرقۀ رویارویی‌هایی خطرناک باشد.پذیرش و درک واقعیتِ جهانی‌شدگی زنجیره‌ای باید اولین گام در کاهش ریسک‌هایی از این دست باشد. سیاست‌گذاران نباید دل خوش کنند به توهم انزوای کامل یا اتحاد بی‌خطر. خواه و ناخواه، ایالات متحده با رقبایش پیوند خورده است. چون نمی‌تواند این پیوندها را بشکند، مجبور است راه مهارشان را یاد بگیرد.تنگه‌ها و موانعتحلیل‌گران ده‌ها سال جهانی‌شدن را امتداد طبیعیِ آزادی بازار می‌شمردند. این نگاه تا آنجا پیش می‌رفت که شبکه‌های اقتصاد بین‌المللی به اخلافاتی منجر می‌شد، اختلافاتی که عمدتاً بین گروه‌های بهره‌مند از بازارهای باز و گروه‌های مخالف بازارهای باز رخ می‌دهد. اما آن طرز تفکر این واقعیت را نادیده می‌گرفت که خودِ جهانی‌شدن می‌تواند به گونۀ جدیدی از کشمکش و تعارض ختم شود. با گسترش شبکه‌های اقتصادی و اطلاعاتی، بسیاری از آن‌ها حول نقاط کنترل واحدی به هم پیوستند و برخی دولت‌ها یاد گرفتند که از این مراکز قدرت به‌عنوان سلاح در برابر رقبایشان استفاده کنند.یکی از نخستین شبکه‌هایی که باید دستخوش چنین تحولی می‌شد سیستم زیربناییِ تراکنش‌های مالی بین‌المللی بود. در دهۀ ۱۹۷۰، شکل‌گیری شبکه‌ای به‌نام جامعه جهانی ارتباطات مالی بین بانکی (سوئیفت) انجام تراکنش‌های بین‌بانکی را در سراسر دنیا آسان‌تر کرد و سیستم تسویۀ دلاری به بانک‌ها امکان داد تا سیل پرداختی‌هایی را که با دلار آمریکا انجام می‌شد مدیریت کنند. وقتی هم بانک‌ها و هم افراد این سیستم پیام‌رسانیِ جدید را پذیرفتند، مبادلات بین‌المللی بیشتر و بیشتر به یک ارز واحد -دلار آمریکا- وابسته شد و اهرم قوی‌تری در اختیار واشنگتن برای اعمال فشار بر نظام اقتصاد جهانی قرار داد. شبکۀ بعدی زنجیرۀ تأمین بین‌المللی بود. در دهۀ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، تولیدکنندگان لوازم الکترونیکی شروع کردند به برون‌سپاریِ فرایند تولید خود به شرکت‌های تخصصی مانند فاکس‌کان و این کار به خلق ده‌ها یا حتی صدها تأمین‌کننده منجر شد. سپس در نخستین دهۀ قرن حاضر، رایانش ابری کارکردهای اصلی اینترنت را در سیستم‌هایی متمرکز کرد که چند شرکت بزرگ، مانند آمازون و مایکروسافت، آن‌ها را پشتیبانی می‌کنند. حالا همۀ پول‌ها، کالاها و اطلاعات از گذرگاه‌های مراکز اقتصادی حیاتی عبور می‌کرد. فقط چند قدرتِ ممتاز بر چنین مراکزی حکمرانی می‌کردند و از فرصتِ محروم‌کردن دیگران یا جاسوسی از آن‌ها برخوردار بودند.آمریکا پیش از اکثر کشورهای دیگر به وجود چنین فرصت‌هایی پی برد، چون بسیاری از شبکه‌ها در قلمروی این کشور قرار داشت. از زمان حملات یازده سپتامبر ۲۰۰۱، وزارت خزانه‌داری آمریکا با بهره‌گیری از وابستگی دنیا به دلار نظام اقتصاد جهانی را تبدیل کرده است به ماشینی برای کنترل و تحریم بازیگران سرکشی مانند القاعده و کرۀ شمالی و وادارکردن بانک‌ها به پیشبرد اهداف خودش از راه تهدید به تحریم. آژانس امنیت ملی آمریکا (سیا) اینترنت را به دستگاهی برای نظارت جهانی بدل کرده و به شبکه‌های شرکت‌های مخابراتی مانند اِی‌تی اَند تی و وِرایزن نفوذ کرده و برنامه‌هایی مخفی به اجرا درآورده است که می‌تواند به شناسایی گلوگاه‌های ارتباطی و بهره‌برداری از آن‌ها علیه دوست و دشمن کمک کند.همین اواخر، کشورهای دیگری سعی کردند از قافله عقب نمانند. چین، که تازه به اقتصاد جهانی‌شده پیوسته بود، توانست در واکنش به این نوع تحقیرها خطاکاران را از بازار داخلی ارزشمندش محروم کند. و هرچند اتحادیۀ اروپا نقش مهمی در شبکه‌های اقتصاد جهانی بازی می‌کرد، فاقد نهادهای متمرکز بود، نهادهایی مثل دفتر کنترل دارایی‌های خارجیِ وزارت خزانه‌داری آمریکا که واشنگتن توانسته بود آن‌ها را به ابزار قدرت تبدیل کند.اما اکنون چین، به‌خاطر ترس و فرصت‌طلبی، به دنبال مصون‌سازیِ خود در برابر حملات شبکه‌ای است و برای خودش شبکه‌هایی برای مقابله با رقبایش می‌سازد. مثلاً شرکت هواوی در پیِ ساخت شبکۀ مخابراتی نسل پنجمِ دنیا (G۵) با حمایت ضمنیِ پکن است. اگر هواوی بر شبکۀ G۵ جهان مسلط شود، دولت چین می‌تواند از دسترسی‌اش به این شرکت برای نفوذ در ارتباطات سراسر دنیا استفاده کند و قدرت‌های جدیدش را در این شبکه برای مقابله با رقبایش به کار بگیرد. به‌بیان دیگر: چین می‌تواند همان کاری را با آمریکا بکند که آمریکا مدت‌هاست در حق چین انجام می‌دهد.این نشان می‌دهد که چرا واشنگتن سخت تلاش می‌کند تا برنامه‌های بلندپروازانۀ هواوی را ناکام کند. دولت ترامپ شرکت هواوی را از بازارهای ایالات متحده محروم کرده، بر متحدان آمریکا فشار آورده تا از به‌کارگیری زیرساخت‌های G۵ این شرکت دوری کنند و شرکت‌های آمریکایی را از فروش نیمه‌رساناهای پیشرفته به هواوی منع کرده است که به راحتی نمی‌توانند از جای دیگری تهیه کنند. دولت چین در پاسخ به این اقدامات تهدید کرده است که شرکت‌های آمریکایی مانند فِدِکس و شرکت‌های مستقر در کشورهای هم‌پیمان واشنگتن، مانند بانک بریتانیایی اچ‌اس‌بی‌سی، را در لیست سیاه قرار می‌دهد. هرچند دولت ترامپ به‌عنوان بخشی از توافق تجاری با پکن فشارهایش بر هواوی را کاهش داد، احتمالاً یک ائتلاف دوحزبی در کنگره در تلاش است تا این امتیازات را تضعیف کند.پای اروپا نیز به نوعی نزاع بر سر شبکه‌ها کشیده شده، که تا حدی ناشی از کارزار آمریکا علیه ایران بوده است. از سال ۲۰۱۸ آمریکا از برجام ، توافقی بین‌المللی که فعالیت‌های هسته‌ای ایران را محدود می‌کرد، خارج شد. از آن زمان به بعد آمریکا از کنترلش بر سیستم تسویۀ دلاری برای محدودکردن دسترسی ایران به منابع اقتصاد جهانی استفاده کرده و شرکت‌های اروپایی‌ای را که با ایران وارد تجارت می‌شوند تهدید به تحریم کرده است.دولت‌های اروپایی نگرانند که این تدابیر مقدمه‌ای باشد برای کارزاری گسترده‌تر از سوی آمریکا برای فشار بیشتر. به‌هرحال، هزینۀ اقتصادی منزوی‌کردنِ ایران برای کشورهای اروپایی شاید چندان قابل‌توجه نباشد در مقایسه با خساراتی که ممکن است به‌دنبال استفادۀ آمریکا از تاکتیک‌هایی مشابه برای وادارکردن این کشورها برای جدایی از روسیه به وجود بیاید. مثلاً ممکن است خرید گاز طبیعی و مواد اولیۀ دیگر از روسیه دشوارتر شود. برخی سیاست‌گذاران اروپایی به این فکر افتاده‌اند که چگونه می‌توانند دفاعی بازی کنند. یک راه‌کار این است که از روابط اقتصادی ایالات متحده با اروپا علیه خودش استفاده کنند، مثلاً با لغو حق فعالیت شرکت‌های آمریکایی در اتحادیۀ اروپا درصورتی که رعایت تحریم‌های آمریکا از سوی آن‌ها به کشورهای عضو اتحادیه آسیب بزند.قدرت‌های کوچک‌تر نیز در حال پیوستن به این جنگ هستند. ژاپن، برآشفته از احکام دادگاه‌های کرۀ جنوبی که شرکت‌های ژاپنی را به‌خاطر استفاده از کار اجباری در جنگ جهانی دوم محکوم کرده‌اند، در ماه ژوئیه تهدید کرد صنعت فناوری کرۀ جنوبی را با محدودکردن صادرات مواد شیمیاییِ تخصصی در تنگنا قرار خواهد داد، موادی که شرکت‌های بزرگی مثل سامسونگ به آن‌ها متکی‌اند. کرۀ جنوبی در مقابل تهدید کرد به توقف صادراتِ نفت گرمایشی که خانه‌ها و شرکت‌های ژاپنی در زمستان به آن وابسته‌اند. این منازعه نشانگر قدرتی است که دولت‌ها می‌توانند با هدف قراردادن پیوندی حیاتی در زنجیرۀ تأمین بین‌المللی به دست بگیرند.واکنش‌های زنجیره‌ای در چنین چشم‌اندازی، اشتباهات فاحش می‌تواند آغازگر گرداب‌هایی فزاینده باشد و بدگمانیِ متقابل به خصومت بینجامد. برای نمونه، ممکن است یک دولت شرکتی را هدف قرار دهد که برخلاف انتظارش نقشی حیاتی در شبکۀ صنعتی وسیعی بازی می‌کند و با این کار به‌اشتباه خسارت اقتصادی گسترده‌ای به بار بیاورد و جرقۀ تلافی‌جویی از جانب کشورهای دیگر را بزند. همگام با رشد روزافزونِ شبکه‌های جهانی، به‌لطف پیشرفت‌هایی مانند فناوری اینترنت اشیا، خطراتی از این دست نیز رشد خواهند کرد.ازاین‌رو، تعجبی ندارد که برخی کشورها می‌خواهند با شکستن پیوندهای خود با چنین شبکه‌هایی خود را از قید جهانی‌شدگی زنجیره‌ای آزاد کنند. تحلیل‌گران آمریکایی از گسست بزرگ از اقتصاد چین سخن می‌گویند، اما درک روشنی از پیامدهای این گسستگی ندارند. چین هم، به‌نوبۀ خود، منابعش را به صنعت بومی نیمه‌رساناها تزریق می‌کند، صنعتی که می‌تواند از این کشور در برابر تهدیدهای آمریکا محافظت کند. کرۀ جنوبی به دنبال توسعه و تقویت بخش صنایع شیمیایی خود بوده است تا وابستگی‌اش را به ژاپن کمتر کند. در این اثنا، روسیه در پروژه‌ای آرمانگرایانه به دنبال خلق چیزی است که خودش «اینترنت خویش‌فرما»۲ می‌نامد: اینترنتی که می‌تواند از مداخلۀ احتمالی خارجی جلوگیری کند و به مسکو امکان پایش ارتباطات شهروندانش را بدهد.در برخی مناطق، شاید بتوان تا حد معینی حایل‌بندی کرد. مثلاً در زمینۀ تدارکات دفاعی، کشورها می‌توانند به‌منظور افزایش استقلال خود، با تغییر مسیرِ بخش‌هایی از زنجیرۀ تأمین‌شان ریسک جاسوسی و خرابکاری را به حداقل برسانند. ایالات متحده پیشاپیش تغییراتی انجام داده است تا توان چین در به خطر انداختنِ فناوری نظامی‌اش را محدود کند؛ ازجمله، شرکت‌هایی را که روابطی با ارتش آزادی‌بخش خلق چین دارند شناسایی کرده و آن‌ها را از چرخۀ تأمینِ نظامیانِ خود حذف کرده است. مسلماً کشورهای دیگر نیز از این الگو پیروی خواهند کرد.اما، جز در جنگ‌های تمام‌عیار، برای دولت‌ها ناممکن خواهد بود اقتصاد ملی خود را به‌صورت مستقل بازآفرینی کنند، آن‌گونه که قبل از ظهور پدیدۀ جهانی‌شدگی رایج بود. گذشته از این‌ها، کشورهای امروزی نه‌تنها از سیستم‌های اقتصاد جهانی، زنجیره‌های تأمین و شبکه‌های اطلاعاتی استفاده می‌کنند، بلکه به آن‌ها متکی‌اند. شاید واشنگتن بتواند ساختار تدارکات نظامی خود را تغییر دهد، اما اگر سعی کند اقتصاد مصرف‌کنندگانش را به نحوی مشابه بازسازی کند با مقاومت انبوه و هرج‌ومرج اقتصادی روبرو خواهد شد، چراکه این کار به براندازیِ همۀ صنایع و بالارفتن بی‌سابقۀ هزینه‌ها برای مردم عادی خواهد انجامید.گره‌هایی که محکم‌تر‌ می‌شوندآمریکا باید، به‌جای خارج شدن از شبکه‌های جهانی، همزیستی با آن‌ها را یاد بگیرد. این کار برای ایالات متحده هم قدرت‌هایی جدید و هم آسیب‌پذیری‌هایی بزرگ ایجاد خواهد کرد و لازم است سیاست‌گذاران هر دو را به‌دقت مدیریت کنند. مقاماتِ ایالات متحده باید به یاد داشته باشند که گرفتارکردنِ تعمدیِ رقبای این کشور در دام سیستم‌های مالی و اطلاعاتی‌ای که در تسلطِ آمریکاست، ممکن است واکنش شدید دیگر کشورها را برانگیزد و تشویقشان کند تا آن‌ها نیز ایالات متحده را در شبکه‌های خودشان گرفتار کنند؛ یا وادارشان کند برای همیشه از تیررس این کشور دور شوند.واشنگتن مجبور است نگران پیامدهای پیش‌بینی‌نشدۀ دیگری نیز باشد. مثلا وقتی وزارت خزانه‌داری این کشور در آوریل ۲۰۱۸ اعلام کرد علیه آلِگ دِریپاسکا، تاجر متنفذ روسی، و امپراتوری عظیم آلومینیوم‌سازی او تحریم‌هایی را اعمال خواهد کرد، ظاهراً غافل از آن بود که با این کار چه هرج‌ومرجی در زنجیرۀ تأمین صنعت خودروسازی و هواپیماسازی به وجود خواهد آمد، صنایعی که به محصولات ساخت شرکت‌های دریپاسکا وابسته‌اند. (دولت ترامپ پس از لابی‌گری شرکت‌ها و دولت‌های اروپایی اجرای این تحریم‌ها را به تعویق انداخت و بعداً‌ همه را لغو کرد) وقتی دولت‌هایی که از هوش کمتری برخوردارند در پی استفاده از این شبکه‌ها در راستای اهداف خودشان‌ باشند، ریسک چنین اشتباهاتی بیشتر و بیشتر خواهد شد.برای پرهیز از چنین مشکلاتی، سیاست‌گذاران نه‌تنها باید نحوۀ کارکرد شبکه‌های جهانی را به‌خوبی درک کنند، بلکه باید بر چگونگی ارتباط هریک با شبکه‌های دیگر نیز واقف باشند. و چون آژانس‌های دولتی، سازمان‌های بین‌المللی و شرکت‌های تجاری نقشه‌هایی ناقص و پراکنده از این روابط دارند، کارِ سخت را باید خودِ واشنگتن انجام بدهد. برای این منظور لازم است سرمایه‌گذاری‌های انبوهی در بخش‌های مختلف بوروکراسی فدرال انجام شود که در دهه‌های اخیر، با افزایش مقبولیتِ نظریه‌های نئولیبرال و طرف‌دارِ بازار و کاهش محبوبیتِ مقررات و نظارت، رو به ضعف گذاشته‌ است.هدف کلی دولت باید این باشد که موانع سنتیِ موجود بین مسائل اقتصادی و امنیتی را از میان بردارد. مثلاً وزارت بازرگانی آمریکا می‌تواند به‌منظور پرداختن به مسائل امنیتی توسعه یابد یا پنتاگون می‌تواند در بخش خصوصیِ بیرون از صنایع دفاعی سهیم شود. کنگره نیز می‌تواند، به‌نوبۀ خود، «دفتر ارزیابی فناوری» را برای مطالعۀ فناوری‌های نوپدید و نحوۀ مدیریت آن‌ها از نو برپا کند، دفتری که در دهۀ ۱۹۹۰ در نتیجۀ دعواهای گروهی تعطیل شد. درنهایت، دولت باید آژانس‌هایی تخصصی تأسیس کند که براساس اطلاعاتی که از دولت و بخش خصوصی می‌گیرند به بررسی تهدیدهای مرتبط با شبکه‌های خاص، مانند زنجیره‌های تأمین جهانی، بپردازند. سیاست‌گذارانِ آمریکایی در «آژانس امنیت سایبری و امنیت زیرساخت‌ها» از الگوی ارزشمندی در این زمینه برخوردارند.قانون‌گذاران مجبور خواهند شد عمیق‌تر از دهه‌های پیشین در اقتصاد مداخله کنند. واشنگتن با انجام اصلاحاتی در فرایند کاریِ کمیتۀ سرمایه‌گذاری خارجی آمریکا، (سیفیوس)، که کارش بررسی پیامدهای امنیتیِ ورود جریان‌های سرمایۀ خارجی به ایالات متحده است در این باره گام مفیدی برداشته است. در سال ۲۰۱۸، کنگرۀ آمریکا قانونی با توافق هر دو حزب تصویب کرد که وزارت بازرگانی را ملزم می‌کند در مقررات اعطای مجوز به شرکت‌هایی که در حوزه‌های گوناگون فناوری‌های پیشرفته فعالیت می‌کنند، از جمله در حوزۀ هوش مصنوعی و یادگیری ماشینی، تجدید نظر کند. کنگره همچنین دولت ترامپ را وادار کرد به احیای قانونی که از مدت‌ها پیش مسکوت مانده بود و مقامات آمریکایی را ملزم می‌کرد به شناسایی گروه‌ها و شرکت‌های نظامی چینی که در ایالات متحده فعالیت دارند. برخی دولت‌های دیگر نیز از واشنگتن تبعیت کرده‌اند. اتحادیۀ اروپا فرایند خودش را برای مطالعۀ دقیق سرمایه‌گذاری‌های خارجی آغاز کرده است و بعضی از مقامات این اتحادیه در حال بحث هستند بر سر اینکه آیا، در حوزه‌های حساسی مانند فناوری دفاعی، زیرساخت‌های انرژی، رسانه‌ها و مخابرات، محدودیت‌هایی روی روابط خود با چین اعمال کنند یا نه.اما بررسی دقیق سرمایه‌گذاری‌های خارجی کافی نیست. قانون‌گذارانِ ایالات متحده باید به فکر محافظت از بازارهای حساسِ داخلی درمقابل سوءاستفاده‌های خارجی نیز باشند. واشنگتن در بعضی بخش‌ها مجبور خواهد بود دسترسی به برخی گروه‌های موثق را محدود کند. سیاست‌گذاران می‌توانند استفاده از شبکه‌های اجتماعی برای تضعیف نظام سیاسی آمریکا را برای دشمنان این کشور سخت‌تر کنند، مثلاً با مسدودکردنِ تبلیغات سیاسی در پلتفرم‌هایی که گروه‌های جمعیتیِ معینی را هدف قرار می‌دهند. شاید لازم باشد دولت در مواردی اقدامات بیشتری انجام بدهد. سیاست‌گذاران می‌توانند با ساخت سیستم‌های کمکیِ اضافه در نقاط کلیدیِ زیرساخت‌های حیاتی کشور -مانند سیستم‌های مخابراتی، برقی و آبی- به این شبکه‌ها کمک کنند تا حملات خارجی را به سلامت پشت سر بگذارند.دست آخر، دولت‌ها باید یاد بگیرند با یکدیگر به شیوه‌هایی نوین گفت‌وگو کنند. در طول جنگ سرد، شوروی و آمریکا با بهره‌گیری از آثار پژوهش‌گرانِ حوزه‌های مختلف، که مفاهیمی مانند نابودی حتمیِ طرفین۳ و بازدارندگیِ ضربۀ دوم۴ را به وجود آورده بودند، برای پرهیز از بحران زبان مشترکی بین خود ایجاد کردند. اکنون نیز چین، ایالات متحده، اتحادیۀ اروپا و قدرت‌های دیگر باید اقدام مشابهی انجام دهند. دانشگاهیان می‌توانند نقش مهمی در ساخت این زبان جدید بازی کنند، همان کاری که در دوران جنگ سرد کردند. اما تنها در صورتی می‌توانند در این امر موفق شوند که از حصار رشتۀ خود بیرون بیایند و روی فصل‌های مشترکِ مسائل اقتصادی و امنیتی تمرکز کنند و با متخصصانی همکاری داشته باشند که مبانی فنیِ شبکه‌های جهانی را به‌خوبی می‌فهمند. بیشتر کارشناسانِ امنیت ملی دانش چندانی دربارۀ زیرساخت‌های پشتیبانِ اینترنت ندارند. اگر این کارشناسان برای درک چنین سیستم‌هایی مهندسان را به همکاری بگیرند، فرایند پشتیبانی آسان‌تر خواهد بود.کاهش تنش‌هازبان مشترک باید نخستین گام برای رسیدن به مقررات مشترک باشد. تدوین چنین مقرراتی برای مسیر پیش رو آسان نیست، چون تعارض شبکه‌ای و پیامدهای آن وضعیتی آشفته و پیش‌بینی‌ناپذیر دارد. درحالی‌که مقرراتِ تلویحیِ جنگ سرد را عمدتاً سیاست‌مداران، رهبران نظامی و فیزیکدانان هسته‌ای به وجود آوردند، همتای چنین مقرراتی در قرن بیست‌ویکم لزوماً مشارکتِ مجموعه‌ای از جوامع را می‌طلبد که گسترده‌تر و متخاصم‌ترند و نه‌تنها مقامات دولتی بلکه کسب‌وکارها و سازمان‌های غیردولتی را نیز شامل می‌شود.دولت‌ها باید در مراکز حساس شبکه‌های دیگران با احتیاط گام بردارند، مراکزی مانند سیستم سوئیفت یا نقاط کانونیِ ساختار مخابراتی دنیا. این مراکز، همانند سیستم‌های فرماندهی و کنترل هسته‌ای، قدرت تهاجمی و دفاعی عظیمی به دولت‌های کنترل‌کننده می‌دهند. به‌همین دلیل تلاش‌های چین برای استفاده از شرکت هواوی به‌منظور از بین بردن تسلط آمریکا بر ارتباطات جهانی بسیار تحریک‌آمیز است.حال آمریکا باید بداند که تلاش‌هایش برای تبدیل شبکه‌های مالی و اطلاعاتی جهان به نوعی جنگ‌افزار برای خود، تهدیدی برای کشورهای دیگر است، پس باید این رفتارش را تعدیل کند. خویشتن‌داری نه‌تنها به تقویت ثبات کمک می‌کند، بلکه به برآورده‌شدنِ منافع خاص این کشور نیز می‌انجامد. سیاست‌گذاران آمریکایی باید به یاد داشته باشند که تدابیر تنبیهی‌شان ممکن است کشورها را وادار کند به شبکه‌هایی بپیوندند که خارج از حیطۀ کنترل واشنگتن قرار دارند و با این کار دست آمریکا را از منابع مهمِ نفوذ کوتاه کنند. دونالد ترامپ در اکتبر ۲۰۱۹ تهدید کرد که اگر نیروهای ترکیه به‌ هر طریقی در حمله به شمال شرق سوریه از حد خودشان تجاوز کنند، اقتصاد این کشور را با اعمال تحریم‌های مالی و تعرفه‌های سنگین نابود خواهد کرد. در آن زمان، ترکیه از قبل شروع کرده بود به زمینه‌چینی برای جداسازیِ برخی از تراکنش‌های مالی بین‌المللیِ خود از دلار آمریکا و سیستم تسویۀ دلاری با پذیرش برخی از جایگزین‌های پیشنهادی روسیه برای سیستم سوئیفت. گرچه ترامپ خیلی زود از تهدید خود عقب‌نشینی کرد، اما این تهدید رهبران ترکیه را نگران کرده بود، چون بیم آن می‌رفت که کنگره برای وضع تحریم‌های اساسی‌تر و بلندمدت‌تر پافشاری کند. و هرچند ترکیه و دیگر قدرت‌های متوسط احتمالاً خود را از سیستم مالیِ تحت تسلطِ آمریکا جدا نخواهند کرد، ولی به‌یقین می‌توانند بانک‌هایشان را متقاعد کنند تا بیشتر از شبکه‌هایی استفاده کنند که از دسترس واشنگتن دور باشد. ایالات متحده نباید، جز در وضعیت فوق‌العاده، از چنین تاکتیک‌هایی علیه چین، روسیه یا قدرت‌های بزرگ دیگر استفاده کند، چون ممکن است این کشورها حملات فلج‌کنندۀ اقتصادی را فقط با اقدامات اقتصادی جواب ندهند بلکه از قدرت نظامی‌شان نیز استفاده کنند.دولت‌ها باید سعی کنند تصمیماتی شفاف و قابل‌پیش‌بینی بگیرند.این روزها فرستادنِ علائم مغشوش، همانند عصر هسته‌ای، می‌تواند به پیامدهای فاجعه‌باری بینجامد. ناتوانی اخیر آمریکا در تصمیم‌گیری دربارۀ اینکه آیا هدف از وضع تحریم‌ها علیه ایران تغییر رفتار این کشور بود یا تغییر حکومت، ممکن است به تقویت ایرانیانی بینجامد که مشتاق‌اند به تلافی‌جویی از طریق تهدیدِ خطوطِ کشتی‌رانی منطقه‌ و هم‌پیمانان آمریکا. ایالات متحده و دیگر قدرت‌ها باید، به‌منظور کاستن از احتمال تشدیدِ اشتباهیِ تنش‌ها، در تصمیم‌گیری برای اقدامات تهاجمی یا تدافعی از ساختارهایی قانون‌محور مانند کمیتۀ سیفیوس استفاده کنند و تصمیم‌های خود را آشکارا اعلام کنند.آمریکا همچنین باید در برابر کشورهایی که تلاش دارند از آسیب‌پذیری خود درمقابل جهانی‌شدگی زنجیره‌ای بکاهند، از واکنش تند پرهیز کند؛ در مواردی مثل سرمایه‌گذاری چین در بخش نیمه‌رساناها، تلاش روسیه برای توسعۀ جایگزین‌هایی برای شبکه‌های اقتصاد جهانی و تلاش کشورهای عضو اتحادیۀ اروپا برای دورکردنِ شرکت‌های خود از دامنۀ نفوذ بیش‌ازحدِ آمریکا. حالا واشنگتن باید بداند که می‌تواند از اقدامات دیگر کشورها برای دستیابی به احساس امنیت سود ببرد، همان‌طور که پس از دستیابی برخی کشورهای دیگر به سلاح هسته‌ای این را فهمید، بی‌آنکه این‌ کار به جنگ ختم شود.درس بزرگ‌ترِ عصر هسته‌ای این است که خطراتِ وجودی لازم نیست فلج‌کننده باشند. درواقع، آمریکا می‌تواند با برنامه‌ریزی دقیق، ریسک‌های جهانی‌شدگی زنجیره‌ای را مدیریت کند و درعین‌حال از مزایای آن سود ببرد. قصور ایالات متحده در این زمینه، او را به دنیایی خطرناک‌تر خواهد کشاند، دنیایی که در آن گره‌های وابستگیِ متقابلِ اقتصادی نه‌تنها منافع آمریکا را در تنگنا قرار خواهد داد، بلکه آن‌ها از بین خواهد برد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را هنری فارل و آبراهام ال. نیومن نوشته‌اند و در تاریخ ۳۰ ژانویه ۲۰۲۰ با عنوان «Chained to Globalization» در وب‌سایت فارن افرز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ اسفند ۱۳۹۸ با عنوان «جهانی‌شدن پیام‌آور صلح بود، اما میدان جنگ شد» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• هنری فارل (Henry Farrell) استاد علوم سیاسی و امور بین‌الملل در دانشگاه جرج واشنگتن است. آبراهام ال. نیومن (Abraham L. Newman) استاد مدرسۀ خدمات خارجی ادموند والش در دانشگاه جرج‌تاون است. فارل و نیومن مشترکاً کتابی نوشته‌اند با عنوان دربارۀ حریم خصوصی و قدرت (Of Privacy and Power) که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد.[۱] chained globalization[۲] sovereign Internet[۳] mutual assured destruction[۴] second-strike deterrence ]]> هنری فارل و آبراهام نیومن تاریخ‌وسیاست Sat, 22 Feb 2020 05:22:47 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9659/ شرکت آشوب: با G4S بزرگترین کارفرمای تأمین امنیت جهان آشنا شوید http://tarjomaan.com/neveshtar/9641/ ویلیام لانگِویشه، ونیتی‌فر —۱. مرگ روی رود نیلاواخر پاییز سال گذشته و با شروع فصل بی‌آبی در کشور جدیدالتأسیس سودان جنوبی، سربازی مزدور به‌نام پیِر بویز هدایت یک تیم مین‌یاب را از جوبا، پایتخت این کشور، به سمت غرب به عهده داشت. این تیم می‌خواست چند هفته بدون ‌سلاح در بیابان‌های دورافتاده و پرخطر بماند. بویز مردی آرام از قومیت آفریکانر است که ۴۹ سال دارد. او متخصص مهمات است و زمانی جوان‌ترین سرهنگِ ارتش آفریقای جنوبی بوده است. ریش خاکستری انبوهش باعث می‌شود کمتر شبیه یک نظامی باشد. او پس از ترک ارتش، یک مغازۀ رختخواب‌فروشی در ساحل عاج باز کرد و در آنجا به فروشندۀ مشهورِ محصولات سیلی پاسچرپدیک تبدیل شد. بعدها یک بارِ ورزشی نیز باز کرد. اما چندی بعد برای نجات زندگی زناشویی‌اش و ساختنِ محیطی بهتری برای دختر کوچکش هر دو کسب‌وکارش را فروخت. دخترش رشد کرد و بالید، اما زندگی زناشویی‌اش به سامان نرسید. بویز به کاری بازگشت که بهتر از هر چیز دیگری در آن سررشته داشت و در نخستین مأموریت نظامیِ خصوصی‌اش پس از سقوط قذافی، به لیبی رفت تا در آنجا شش‌ماه به کاوش انبارهای مهمات، مخصوصاً موشک‌های زمین‌به‌هوا، مشغول شود. این کار در آن سرزمین پرآشوب بسیار خطرناک بود، قرارداد بعدی‌اش که او را به درگیری‌های مناطق شرق کنگو کشاند نیز دستِ کمی از مأموریت اول نداشت. از آنجا نیز به سودان جنوبی آمد تا برای شرکت G4S عملیات نقشه‌کشی میدان مین و انهدام مهمات انجام دهد؛ G4S یک شرکت امنیتی بزرگ است که هیئت مستقرِ سازمان ملل برای انجام چنین وظایفی از آن کمک می‌گیرد.مقر شرکت G4S در نزدیکی لندن قرار دارد و سهامش در بازار بورس آنجا معامله می‌شود. هرچند این شرکت معمولاً برای عموم ناشناخته است، اما با بیش از ۶۲۰۰۰۰ نیرو در ۱۲۰ کشور جهان فعالیت دارد. شرکت G4S در سال‌های اخیر از لحاظ بزرگی به سومین کارفرمای بخش خصوصی در دنیا بدل شده است، پس از والمارت و شرکت تایوانی فاکس‌کان که یک شرکت خوشه‌ای تولیدکنندۀ قطعات الکترونیکی است. اینکه چنین مؤسسۀ خصوصی عظیمی یک شرکت امنیتی است، به خودی خود نشان می‌دهد که دوران ما چگونه دورانی است. اکثر کارکنان G4S را نگهبانان رده‌پایین تشکیل می‌دهند، اما روزبه‌روز بر تعداد متخصصان نظامی این شرکت نیز افزوده می‌شود که به «محیط‌هایی پیچیده» اعزام می‌شوند تا وظایفی را عهده‌دار شوند که ارتشیان کشورهای محل مأموریت مهارت یا ارادۀ انجام آن‌ها را ندارند. بویز به بزرگی شرکت فکر نمی‌کرد. از نظر او، شرکت عبارت بود از چند نفری که دور از وطن در قرارگاه جوبا جمع شده بودند، طی قراردادی شش‌ماهه به‌قیمت ۱۰۰۰۰دلار در ماه، به‌ازای چند کار صحرایی مشخص که باید به انجام می‌رساندند. او احساس می‌کرد دیگر کم‌کم دارد برای زندگی در چادر و خاک‌ پیر می‌شود، ولی شرکت G4S را دوست داشت و علی‌رغم خستگی به کارش باور داشت. تیم بویز هنگام عزیمت به غرب هفت نفر بود: چهار مین‌یاب، یک راننده، یک افسر رابط و یک پزشک. پزشک اهل زیمبابوه بود. بقیۀ افراد از سربازان ارتش آزادی‌بخش خلق سودان بودند که موقتاً به مأموریت شرکت G4S گماشته شده بودند، که طبق معیارهای محلی مزد خوبی می‌داد - حدود ۲۵۰ دلار در ماه. آن‌ّها دو لندکروزر قدیمی در اختیار داشتند که در عقب یکی از آن‌ها تخت درست کرده بودند و به‌عنوان آمبولانس از آن استفاده می‌کردند.ماشین بویز در چهار مایلی شهر جوبا خراب شد و بویز با بی‌سیم کمک خواست. جوبا شبکۀ مسکونیِ ویرانه‌ای درکنار رود نیل است، روستایی عظیم با چند صدهزار نفر جمعیت. این شهر از آب شهری، شبکۀ فاضلاب و برق محروم است. مقر شرکت به مرکز شهر نزدیک است. بالاخره سروکلۀ یک بی‌سیم‌چی با کت‌وشلوار صورتی و کراوات پیدا شد و به بویز اطلاع داد که برای حل مشکلْ مکانیک اعزام خواهد شد. زمان رسیدنِ مکانیک مسئلۀ دیگری بود که بویز آن را نپرسیده بود. او ساعت‌ها با افرادش در کنار جاده منتظر ماند. سپس بی‌سیم‌چی دوباره تماس گرفت و این بار از انفجاری مرگ‌بار در بازار محلی خبر داد که در اثر انفجار مهمات انجام گرفته و همه‌چیز را به هم ریخته. سازمان ملل از شرکت G4S خواست تا سریعاً وارد عمل شود. بویز آمبولانس را برداشت و به‌سرعت به سمت شهر رفت.بازار شهر سوقِ سیتا نام دارد و روی تقاطع چندین پیاده‌رو و جادۀ خاکی در محله‌ای موسوم به خور ویلیام واقع شده است - ناحیه‌ای مملو از آشغال با خانه‌های محقر و آلونک‌های گِلی که عمدتاً سکونت‌گاه سربازانی فقرزده و خانواده‌هایشان است و در مرکز آسایشگاه‌های فرسودۀ متعلق به ارتش آزادی‌بخش خلق سودان قرار دارد. آنجا برخی از کودکان -احتمالاً بی‌خانمان- روز خود را صرف جمع‌آوری ضایعات فلزی برای فروش به دست‌فروشان اوگاندایی می‌کنند، که گهگاهی سوار بر کامیون از راه می‌رسند و ضایعات را به قیمت ناچیز می‌خرند یا درعوض گانجا می‌دهند که نوعی ماریجوانای قوی و ظاهراً آغشته به مواد شیمیایی است. معمولاً در بین ضایعات جمع‌آوری‌شده مواد منفجرۀ عمل‌نکرده نیز دیده می‌شود. آن روز صبح نیز دست‌فروشان اوگاندایی طبق معمول از راه رسیده بودند و -براساس محتمل‌ترین سناریو- پسربچه‌ای شاید ۱۰ساله که سعی داشته مهمات را باز کند تصادفاً چاشنی را فعال می‌کند. انفجار به مرگ او و سه‌پسربچۀ دیگر که تقریباً هم‌سن‌وسالش بودند و نیز یک بزرگسال اوگاندایی منجر شده بود.بویز ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر به سوق سیتا رسید، یعنی پنج‌ساعت پس از وقوع انفجار. تا آن موقع اجساد به سردخانه منتقل شده بودند و از آن کشتار فقط یک چالۀ کوچک انفجاری و چند کفش خون‌آلود به جا مانده بود. مسئلۀ فوری برای بویز از بین بردن مهمات قبل از تاریک شدن هوا بود، یعنی فقط سه‌ساعت دیگر، چون محل انفجار خیلی خطرناک بود و نمی‌شد آن را به محاصره درآورد. درحالی‌که در لابلای مهمات و جنگ‌افزارها به‌آرامی گام برمی‌داشت حساب می‌کرد: سه خمپارۀ ۸۳میلیمتری، دو خمپارۀ ۶۲میلیمتری، هفت کلاهک راکت ۱۰۷میلیمتری، یک راکت کامل ۱۰۷میلیمتری (چاشنی‌گذاری و شلیک شده و بنابراین مستعد انفجار)، هفت گلولۀ ۳۷میلیمتری ضدتانک آتش‌زا، یک نارنجک دستی که فیوزش کنده شده بود و یک آرپی‌جی که فرورفتگی عمیقی روی آن وجود داشت. بویز به افرادش دستور داد جعبۀ فلزی نازکی از آمبولانس بیاورند و ابتدا آن را با چند اینچ ماسه پر کنند تا بستری ثابت‌ برای مهمات فراهم شود. چند ساعت طول کشید تا او مواد منفجره را به‌آرامی داخل جعبه بگذارد و در این مدت قطعات را در دل لایه‌ای از شن می‌پوشاند. هوا گرگ‌ومیش بود که با بار مهمات حرکت کرد و مواظب بود که جعبه در خیابان‌های پر از دست‌انداز جوبا تکان نخورد و درنهایت بار را به زاغه‌ای تحویل داد که برای این منظور در پایگاه لجستیک شرکت G4S در ضلع شمالی شهر ساخته شده بود.صبح روز بعد بویز و تیمش به محل انفجار برگشتند و به کار پاکسازی ادامه دادند، خرده‌های فلزی را یک‌جا جمع و مهمات سبک زیادی پیدا کردند. دو روز بعد، وقتی او را دیدم همچنان با جدیت مشغول کار بود. مردی ریشو با عینک آفتابی و دستمال سر، همراه یکی از مین‌یاب‌ها زیر گرمای سوزان کار می‌کرد، درحالی‌که بقیۀ اعضای تیم خانه‌به‌خانه به دنبال مهمات بیشتر می‌گشتند و سعی داشتند هویت قربانیان را شناسایی کنند. بویز مرا به محوطۀ کارش دعوت کرد و گفت: «احتمالاً امن است - فقط لطفاً پاهایت را محکم روی زمین نکوب». کنار چالۀ انفجار ایستادیم. حدسش این بود که چاله حاصل انفجار خمپاره‌ای با اندازۀ متوسط است. همکار مین‌یابش با دستگاه ردیاب که صدای بلندی داشت مسیری را روی زمین جارو کرد. بویز مسیر را بررسی و یک قاشق، یک مهره، یک میخ، انبوهی سیم‌پیچ و چند فشنگ کلاشنیکف پیدا کرد. درحالی‌که خم‌ شده بود و عرق می‌ریخت گفت: «هرچه بیشتر پایین بروید، چیزهای بیشتر و بیشتری پیدا می‌کنید». اما شانس یافتن چیزی بزرگ‌تر زیاد نبود. جست‌وجوی خانه‌به‌خانه هم نتیجۀ بهتری نداشت. صبح آن روز تیم جست‌وجو پنج خمپارۀ عمل‌نکرده پیدا کرده بودند، اما دوتا از آن‌ها قبل از جمع‌آوری گم شده بود. اکثر ساکنان اظهار بی‌اطلاعی کرده بودند، تعدادی نیز پول خواسته بودند. بویز بیش از آنکه بخواهد شوخی کند، با لحنی خسته گفت: «می‌دانی که نقطۀ نهایی نقشه‌های راهبردی در آفریقا این است که ’چی به من می‌رسد؟‘» چهار روز از حادثه گذشته بود و هویت جان‌باختگان همچنان نامعلوم بود و دولت سودان جنوبی را نمی‌شد از خواب بی‌خیالی بیدار کرد. حالا عملیات در اولویت قرار گرفته بود، چون از نظر سازمان ملل تا وقتی که تشریفات اداری به اتمام نرسد، هیچ مأموریتی انجام‌شدنی نیست. درحالی‌که بویز مشغول تأمین امنیت بازار بود، مدیران شرکت G4S به این نتیجه رسیدند که کسی به سردخانه برود تا شاید چیزی دستگیرش شود. آن‌ها مرد حیاتیِ شرکت را برای این منظور به کار گرفتند، مرد بلندقد و ۳۴ ساله‌ای از قبیلۀ دینکا به‌نام مِیکث کول که اولین بار در سال ۱۹۸۷ در ۹سالگی به جنگ رفت و اکنون -که در لباس غیرنظامی به‌عنوان ستوان در ارتش آزادی‌بخش خلق سودان خدمت می‌کند- افسر رابط و کارچاق‌کن شرکت G4S است. مردم سودان جنوبی اغلب از قبیلۀ دینکا هستند، که مردمانش مادرزادی حاکم‌مآب به دنیا می‌آیند و یاد می‌گیرند کارهای نوکرمآبانه را خوار بشمارند، اما کول فقط عضو قبیلۀ دینکا نیست، عضو شبکۀ اجتماعی لینکدین هم هست. او در صفحۀ خود G4S را یک شرکت تفریحی معرفی کرده است، اما این فقط ردگم‌کنی است. اگر ایدۀ تجاری خوبی دارید، می‌توانید مستقیماً با او تماس بگیرید. کول فراتر از وظایفش در مقر فرماندهی شرکت، کارآفرینی پرانرژی است. یکی از فعالیت‌های اقتصادی کول مالکیت یک شرکت دفع فاضلاب و تخلیۀ مخازن فاضلاب برخی تأسیسات شهری و دفع مواد زائد در بیرون شهر است. همچنین می‌تواند شریک خوبی در کارهای دیگر باشد. او دست‌کم چهار زبان بلد است. قابل اعتماد است. متأهل است و سه فرزند کوچک دارد که در کنیا زندگی می‌کنند، چون آنجا مدارس بهتری پیدا می‌شود. کول ۲۰سال از عمرش را در آرزوی آزادسازی در جنگی به‌شدت خشونت‌بار -با دومیلیون نفر کشته و خیل عظیمی از جمعیت‌های آواره- سپری کرد، اما به نظر می‌رسد نمی‌داند ممکن است دچار آسیب روانی شده باشد.کول از من خواست همراهش به سردخانه بروم. سردخانه در ساختمانی کوچک در پشت به‌اصطلاح «بیمارستان آموزشی جوبا» قرار دارد، ساختمانی غرق در کمبود. پس از پارک‌کردن لندکروزر مسیر کوتاهی را پیاده رفتیم و به گروه کوچکی از افراد ماتم‌زده نزدیک شدیم که در ایوانی بتونی به انتظار نشسته بودند. در کنار آن‌ها نیز آمبولانسی قدیمی ایستاده بود و درِ عقبی‌اش باز بود، طوری که فضای خالی داخل و کف فلزیِ فرسوده‌اش پیدا بود. کول ماجرا را بی‌سروصدا فهمید. وقتی خبر انفجار در سراسر جوبا پخش شد، موجب نگرانی ناگهانی مردم نشد چون این روزها کودکان زیادی خودسر شده‌اند و جدیداً تعداد زیادی به جنگ رفته‌اند. اما خانواده‌ای در خور ویلیام پس از آنکه چهار روز خبری از دو نفر از نزدیکانشان نشد، بسیار نگران شدند و دو نفر از فامیل -یک زن و یک مرد- را به سردخانه فرستادند. این خانواده از قبیلۀ نوئر هستند، دشمن دیرینۀ دینکاها که در ظاهر وارد بدنۀ دولت شده‌اند -و برخی نیز به گارد ریاست‌جمهوری پیوسته‌اند- اما رفته‌رفته به حاشیه رانده شده‌اند. زن ۲۰ساله بود و مرد مسن‌تر به نظر می‌رسید. در سردخانه، مرد به زن گفت بیرون بماند و خودش تنها وارد ساختمان شد.مرد در آنجا با جنازۀ بچه‌ها روبرو شد که کنار هم آرمیده بودند. پسربچۀ دیگر را هم شناخت. او بچۀ یکی از اهالی محله بود اما اسمش را نمی‌دانست. بقایای تکه‌پارۀ مرد اوگاندایی و پسرک چهارم را به جای دیگری برده بودند، همان پسربچه‌ای که ظاهراً باعث انفجار شده بود. مرد ترتیب انتقال سه جسد باقیمانده را به محله داد تا فوراً دفن شوند. سردخانه برق و سرمایش کافی نداشت، بنابراین فرایند تجزیه به‌سرعت پیش می‌رفت و بوی تند و زننده‌ای فضای سردخانه را گرفته بود. کول اسامی مرده‌ها را از کارکنان بیمارستان گرفت. مرد اوگاندایی مالائو دانیل نام داشت و ۲۴ساله نشان می‌داد. اسم پسری که تکه‌تکه شده بود و او را به جای دیگر برده بودند جیمز فاری لادو، حدوداً ده‌ساله و از قبیلۀ مانداری ساکن در زمین‌های گاوداریِ شمال شهر بود. دو پسرک دیگر به‌نام‌های گارمای بیلیو و لیم سیل هر دو ۱۳ ساله، اهل خور ویلیام و از بستگان آن زن و مرد بودند. اسم پسر آخری، دوست و همسایۀ بچه‌های دیگر، همچنان ناشناس ماند.در باز شد. کارکنان سردخانه با ماسک‌ جراحی جسد بچه‌ها را روی برانکارهای فلزی آوردند و به پشت آمبولانسِ منتظر انداختند. اجساد برهنه بودند، از گرسنگی لاغر و نحیف شده بودند و سنشان کمتر از ۱۳سال به نظر می‌آمد. برانکاردها به خونشان آغشته شد و رد خون قطره قطره روی زمین کشیده می‌شد. شل و ول افتاده بودند، دهانشان گویی با فریادی وحشتناکی باز مانده بود ودندان‌های سفیدشان با رنگ پوستشان تقابل شدیدی داشت. راننده درهای آمبولانس را بست و آمادۀ رفتن شد. زنی که از بستگان بچه‌ها بود زد زیر گریه و شانه‌هایش به تکان‌خوردن افتاد. مرد نیز با حالتی درمانده و دست به سینه ایستاده بود. کول از آن‌ها خواست سوار ماشینش شوند، به زن کمک کرد روی صندلی جلویی بنشیند سپس آمبولانس را دنبال کرد. من و مردی که از بستگان بچه‌ها بود روی نیمکت‌های کناریِ پشت ماشین نشستیم. در محلۀ خور ویلیام، در آن‌سوی سربازخانه‌های ارتش آزادی‌بخش، آمبولانس از تپه‌ای کوچک بالا رفت و برای مراسم تدفین زیر سایۀ درختی ایستاد؛ ما هم از تپۀ کوچک دیگری مشرف به اردوگاه نوئرها بالا رفتیم. به محض اینکه به کلبه‌ها نزدیک شدیم، زن شیون سر داد. انبوهی از زنان از خانه‌هایشان بیرون ریختند و در اطراف مادران داغ‌دیده‌ای که بیهوش نقش زمین شدند جیغ و داد راه انداختند.صحنۀ دلخراشی بود. کول هنوز اسم دوست ناشناس پسربچه‌ها را نمی‌دانست. از زنانی که در اطراف جمعیت عزادار ایستاده بودند پرس‌وجو کرد. آن‌ها نیز به کلبه‌های اطراف اشاره می‌کردند و می‌گفتند ممکن است مردانِ آنجا او را بشناسند. من و کول ماشین را همانجا گذاشتیم و پیاده به سمت کلبه‌ها رفتیم. افرادی برای دیدن ما بیرون آمدند. آن‌ها از گارد ریاست‌جمهوری و نوئری بودند. فقط چندتایی از آن‌ها یونیفرم به تن داشتند و چندنفرشان هم مست بودند. آن‌ها با کول محتاطانه حرف می‌زدند، دینکای بلندقامتی که سؤال‌هایی می‌پرسید که ممکن بود تله باشد. درنهایت یکی از آن‌ها خودش جلو آمد و گفت که آن پسر معروف به غفور بود و مادرش چند روزی است گم شده. همین اطلاعات برای کول کافی بود و به سمت ماشین برگشتیم. مردان محله نیز پابه‌پای ما حرکت کردند و جمعیت بیشتر و بیشتر شد. خُلق مردم به تندی گرایید، ابتدا زیاد مشخص نبود اما بعداً به ما اتهام می‌زدند که اجازه داده‌ایم پسربچه‌ها کشته شوند. کول به‌آرامی دربارۀ نقشش توضیح می‌داد، حتی هنگامی که سوار لندکروزر شده بودیم و پس از چند بار تلاش، ماشین روشن شد. مردم ماشین را محاصره کرده بودند، اما بالاخره راه را باز کردند و ما آرام آرام دور شدیم و پس از عبور از اردوگاه‌های ارتش آزادی‌بخش به طرف مرکز شهر رفتیم.در یکی از خیابان‌های اصلی کاروانی از آمبولانس‌ها در جهت مخالف از کنارمان رد شدند. آن‌ها حامل قربانیان حملاتِ شب گذشتۀ شورشیان به روستاهای اطراف بودند. شورشیان از اعضای گروهی منفور به‌نام مورل‌ها و تحت فرماندهی دیوید یائویائو بودند، نامزد سیاسی پیشین که به‌خاطر شکست در انتخابات تقلبی خشمگین بود. افراد تحت امر یائویائو احتمالاً بیش از آنکه به سیاست علاقمند باشند، در پی به‌دست‌آوردن زنان، کودکان و احشام بودند. کشور سودان جنوبی فقط دو سال پس از استقلال رسمی دچار فروپاشی شد، اما حالا اسامی قربانیان سوق سیتا را می‌شد وارد فرم‌های سازمان ملل کرد و آن روز برای شرکت G4S روز موفقیت‌آمیزی بود.۲. قواعد بازینقشه‌هایی که سراسر جهان را طوری نشان می‌دهند که گویی به کشورهایی دارای حاکمیت مستقل تقسیم شده، کشورهایی که هرکدام مرزهای مشخص و دولتی مرکزی دارند، مبتنی بر الگویی سازمان‌یافته‌اند که در واقعیت، خیلی جاها هرگز نتوانسته است عملی شود. به همین دلیل این نقشه‌ها اکنون رفته‌رفته منسوخ می‌نماید. این موضوع ارتباط نزدیکی دارد با جهانی‌شدن، ارتباطات، حمل‌ونقل سریع، دسترسی آسان به فناوری‌های ویرانگر. علاوه‌براین‌ها، واقعیت این است که همۀ نظام‌ها درنهایت از پا درمی‌آیند و حقیقت آنکه آینده را نمی‌توان در کلاس‌های درس ساخت. به‌ هر دلیلی، ادارۀ دنیا در همه‌جا سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود و رفته‌رفته دولت‌ها دیگر نمی‌توانند مداخله کنند.طبیعتاً جای خالی ناشی از عقب‌نشینی دولت‌ها را شرکت‌های امنیتیِ خصوصی پر کرده‌اند. با توجه به دقیق‌نبودنِ تعاریف و هزاران شرکت خرده‌پا که وارد این کسب‌وکار می‌شوند شناسایی حجم این صنعت ممکن نیست، اما شمار محافظان امنیتی به‌تنهایی در آمریکا ممکن است به دومیلیون نفر برسد، نیرویی بزرگ‌تر از کل نیروی پلیس، و در جنگِ عراق پیمانکاران نظامیِ بخش خصوصی گاهی پرشمارتر از سربازان آمریکایی می‌شدند، همانند وضعیت کنونی افغانستان. گفته می‌شود ارزش بازار شرکت‌های امنیتی خصوصی در دنیا سالانه بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار است و انتظار می‌رود این رقم در سال‌های آینده بیشتر هم بشود. برپایۀ یک تخمین محتاطانه، این صنعت در حال حاضر حدود ۱۵میلیون نفر را به استخدام خود درآورده است. منتقدان نگران اثر تفرقه‌افکنانۀ صنعتی‌ هستند که ثروتمندان را از پیامدهای حرص و طمعشان دور نگه می‌دارد و در نهایت به شرکت‌های چندملیتی خاصی به‌ویژه در حوزۀ نفت و معدن امکان می‌دهد فقرا را لگدمال کنند. همچنین مردم اصولاً به ماهیتِ سودمحورانۀ این صنعت اعتراض دارند، هدفی که منجر به سوءاستفاده می‌شود و در مقایسه با اهداف والای منتسب به دولت انگیزه‌های بی‌ارزشی به نظر می‌آید. بااین‌حال تاریخ بارها و بارها نشان داده است که دولت‌های ملی و طالبان قدرت ملی معمولاً دست به سوءاستفاده‌هایی به‌مراتب بزرگ‌تر از شرکت‌های امنیتی بخش خصوصی می‌زنند. به‌علاوه، نکتۀ مهم در درک این صنعت آن است که: رشد و توسعۀ شرکت‌های امنیتی خصوصی قطعاً موضوعی فراسیاسی است. این شرکت‌ها خدماتی ارائه می‌کنند که افرادی با هر گرایش سیاسی بتوانند خریدارش باشند.G4S عمدتاً به‌خاطر اندازه‌اش برجسته شده است. برای تجسم بزرگی آن می‌توان گفت که نیرویی سه‌برابر ارتش بریتانیا را به کار گرفته است (هرچند اکثراً غیرمسلح‌اند) و درآمد سالانۀ آن به ۱۲میلیارد دلار می‌رسد. بااین‌حال، دفاتر مرکزی شرکت در انگلستان بسیار کوچک‌اند. مقر این دفاتر ساختمانی نقلی در کراولی، یک شهرک خدماتی آرام در نزدیکی فرودگاه گاتویک و طبقۀ پنجم ساختمانی مدرن با چند مستأجر در مرکز لندن در نزدیکی ایستگاه ویکتوریاست. هر دو محل با روشنایی زیاد نورپردازی شده‌اند و به‌شدت کنترل می‌شوند و مأموران بدرقه همه را تا بیرون از قسمت پذیرش همراهی می‌کنند. این کار ظاهراً به‌خاطر تظاهرات همیشگی‌ای است که برخی کنشگران بریتانیایی در برنامۀ پرکار اعتراضاتشان می‌گنجانند.اکنون به نظر می‌رسد موضوع منازعۀ اصلی،‌ نقش شرکت در اسرائیل باشد. G4S در اسرائیل در پست‌های بازرسی و زندان‌ها دوربین مداربسته نصب می‌کند و در فلسطین امنیت سوپرمارکت‌ها را در مقابل شهرک‌های یهودی‌نشین تأمین می‌کند.تظاهرکنندگان نمی‌توانستند هدفی دشوارتر برای نگرانی‌های خود پیدا کنند. چون G4S یک شرکت سهامی عام است، زیر فشار سهامداران قرار دارد، اما سرمایه‌گذاران باید بدانند که علت وجودیِ شرکت ایستادگی درمقابل آشفتگی و مشکلات است. باید گفت که همیشه اینگونه بوده است. این سازمان بیش از یک‌قرن پیشینه دارد و تأسیس آن به سال ۱۹۰۱ برمی‌گردد، وقتی‌که یک تاجر پارچه در دانمارک یک شرکت نگهبانی ِ ۲۰نفره به‌نام «کوپنهاگن فردریکسبرگ نایت‌واچ»۱ بنیان نهاد. این شرکت اندکی پس از تأسیس، به تملّک حسابدار شرکت درآمد، مردی به‌نام ژولیوس فیلیپ سورنسن که اولین قانون از سه قانون اصلی شرکت را خوب درک کرد، این سه قانون همچنان هم در شاکلۀ شرکت جاری اند. قانون شمارۀ ۱ می‌گوید در کسب‌وکاری که از واحدهایی با ارزش افزودۀ کم ساخته می‌شود (نیروی کار متشکل از نگهبان‌های شیفت شب) توسعۀ حجم شرکت ضروری است و بهترین روش برای این منظور جذب شرکت‌های موجود است که کارکنان و مشتریانشان را با خود می‌آورند.پس از تأسیس شرکت اولیه با هدف نگهبانی شبانه، ماجرای ادغام‌ها، جدایی‌ها و تغییر نام‌ها داستانی پیچیده دارد اما می‌توان آن را در چند عنصر اصلی خلاصه کرد. دانمارک در جنگ جهانی اول بی‌طرف ماند و از راه فروش محصولات و خدماتش به هر دو طرف جنگ رشد و توسعه یافت. کسب‌وکار فیلیپ سورنسن رونق گرفت و پس از جنگ نیز به بالندگی خود ادامه داد. دو دهه بعد، سرنوشت شرکت در زمان اشغال دانمارک به‌دست نازی‌ها روشن نیست، یعنی سوابقی از آن دوره در دسترس نیست. ژولیوس فیلیپ سورنسن هنگام مرگ در سال ۱۹۵۶ مردی ثروتمند بود، درست زمانی که خانواده‌اش با فروش بنگاه‌های امنیتی خُرد در انگلیس وارد بازار آنجا شدند. این خانواده در سال ۱۹۶۸ با ادغام چهار بنگاه بریتانیایی شرکتی موسوم به گروه ۴ را شکل داد، با مدیریت یک وارث جوان از نسل سوم خانواده به‌نام یورگن فیلیپ‌سورنسن. گروه ۴ با پیروی از قانون اولِ توسعه در زمانی کوتاه با پوشش خدماتی مانند مدیریت نقدینگی و خودروهای زره‌پوش و با ورود به بازارهای مختلف در دهۀ ۱۹۸۰ از جمله بازارهای جنوب آسیا و قارۀ آمریکا بزرگ‌تر شد. این شرکت با اینکه در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ در کار زندان خصوصی و خدماتِ حمل و نقلِ زندانی در بریتانیا پیشگام بود، پس از فرار هشت زندانی فقط چند هفته پس از انعقاد قرارداد و شورش در مرکز نگهداری مهاجران که به‌دست شرکت اداره می‌شد، اعتبارش خدشه‌دار شد. مدتی گروه۴ موضوع طنز و تمسخر مطبوعات بود. چندسال بعد که شرکت زمام قلمرو حفاظتیِ خود را محکم‌تر کرده بود، یورگن فیلیپ‌سورنسن اظهار کرد که هرچند گروه۴ عملکردی ضعیف داشته، اما به‌طورکلی دولت بریتانیا -با فرارها و شورش‌های بیشتر و با صرف هزینۀ هنگفت‌تر- عملکرد بدتری از خود نشان داده است. از اینجا به قانون دوم صنعتِ موردنظر می‌رسیم: امنیت به‌طورذاتی کاری آشفته است، اما یک شرکت برای توجیه پیشنهادهای خود باید عملکردی بهتر از دولت داشته باشد.این شرکت تا سال ۲۰۰۲، با یک ادغام دیگر و تغییر نام به گروه۴ فالک۲، ۱۴۰هزار نفر را به کار گرفته بود، در بیش از ۵۰ کشور فعالیت داشت و درآمد سالانه‌اش به ۵/۲ میلیارد دلار می‌رسید. شرکت همچنان به خریداری و تملّک بنگاه‌های دیگر ادامه داد، از جمله شرکت آمریکایی واکنهات که در زمینۀ امنیت و زندان خصوصی فعالیت می‌کرد. سپس در ژوئیۀ ۲۰۰۴ با یک غول بریتانیایی به‌نام سکیوریکور ادغام شد که خودش در سال ۱۹۳۵ با هدف ارائۀ خدمات نگهبانی شبانه تأسیس شده بود. شرکت خوشه‌ایِ حاصل این کار، گروپ ۴ سکیوریکور (به‌اختصار G4S)، با جهشی رو به جلو در صنعت تأمین امنیت، ۳۴۰هزار نفر را به استخدام خود درآورد که در ۱۰۸ کشور جهان فعالند و سالانه ۳/۷ میلیارد دلار درآمدزایی دارند. رئیس جوان و پرانرژی شرکت سکیوریکور، نیکولاس باکِلز، در شرکت جدید مدیر عامل شد. باکلز در آن زمان ۴۴ساله بود، مردی پرجذبه از خانواده‌ای معمولی که با فولکس قورباغه‌ای سر کار می‌رفت. او ۲۰ سال پیش به‌عنوان حسابدار پروژه به سکیوریکور پیوسته بود و با شخصیت قدرتمندش خود را بالا کشیده بود. او در سال ۲۰۰۶، یعنی دوسال پس از ادغام شرکت، هنگامی که سکان شرکت را با قدرت تمام به دست گرفته بود، وجهۀ شرکت را با نام جدید G4S بازسازی کرد و بدون هیچ محدودیتی به روند توسعۀ آن شتاب بخشید: ۴۰۰هزار، ۵۰۰هزار، چرا به یک‌میلیون پرسنل فکر نکند؟ باکلز می‌خواست G4S را به بزرگ‌ترین کارفرمای خصوصی تاریخ بدل کند.با گذشت زمان مشخص می‌شد که شاید باکلز زیادی اعتماد به نفس دارد، اما قیمت سهام به این بلندپروازی پاسخ مثبت داد و G4S را دُردانۀ بازار بورس لندن کرد. رشد و توسعۀ شرکت ادامه یافت. خدمات اصلی این شرکت نگهبانی بود - نگهبانی برای شرکت‌ها، ساختمان‌های دولتی، محوطۀ دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، مناطق محصور و دروازه‌دار، مجتمع‌های مسکونی، کنسرت‌های موسیقی، رویدادهای ورزشی، کارخانه‌ها، معادن، میدان‌های نفتی و پالایشگاه‌ها، فرودگاه‌ها، بندرها، نیروگاه‌های هسته‌ای و تأسیسات سلاح هسته‌ای. اما خدمات دیگری هم ارائه می‌کرد، همچون پشتیبانی پلیسی، گشت‌زنی، جوخه‌های واکنش سریع، فوریت‌های پزشکی، مقابله با حوادث، نصب تجهیزات دزدگیر و آژیر آتش‌نشانی، سیستم‌های کنترل دسترسی الکترونیکی (ازجمله در پنتاگون)، نرم‌افزارهای امنیتی، نظارت بر امنیت فرودگاه‌ها، امنیت سیستم حمل‌ونقل اتوبوس و قطار (ازجمله کنترل فرار از پرداخت کرایه)، مدیریت مهندسی و ساخت، مدیریت تأسیسات، مدیریت زندان (از زندان با شدیدترین تدابیر امنیتی گرفته تا بازداشتگاه‌های مهاجران و اطفال)، انتقال متهم، انتقال زندانی، استرداد مهاجران و پایش و ردیابی الکترونیکی افرادی که در بازداشت خانگی به سر می‌برند یا با قرار موقت آزاد می‌شوند. علاوه بر این، شرکت G4S یک شاخۀ مدیریت نقدینگی جهانی داشت برای خدمت‌رسانی به بانک‌ها، فروشگاه‌ها و دستگاه‌های خودپرداز، تأمین خودروهای زرهی و ساختمان‌های امن به‌منظور نگهداری و دسته‌بندی پول‌ها و تأمین امنیت انتقال بین‌المللیِ جواهرات و وجوه نقد.اما همۀ این‌ها برای باکلز کافی نبود. او با میل خود به توسعه‌طلبی، می‌کوشید نه‌تنها در سطح بلکه در عمق نیز پیشرفت کند. او فهمید که G4S در کسب‌وکار مدیریت ریسک فعالیت می‌کند و مشکل ارزش افزودۀ پایین (نگهبانی‌های شبانۀ تکی) به این خاطر بود که عمدۀ عملیاتش در کشورهایی صورت می‌گرفت که از قبل آرام بودند. واضح بود که محصولی با ارزش افزودۀ بیشتر را می‌توان در جاهایی با ریسک بالاتر فروخت؛ مثلاً در آفریقا یا در کشورهای جنگ‌زدۀ جنوب غربی آسیا و خاورمیانه. این نکته در قانون سوم خلاصه شده است: بین سطح ریسک و سود همبستگی مستقیم وجود دارد. در آن زمان، کشمکش در افغانستان چندین سال در غلیان بود، اختلاف در عراق به اوج خود نزدیک می‌شد و پیمانکاران پول‌های هنگفتی از صندوق‌های انگلیسی و آمریکایی به جیب می‌زدند. در سال ۲۰۰۸، باکلز فوراً تشکیلات بریتانیاییِ آرمرگروپ را به‌قیمت ۸۵ میلیون دلار خریداری کرد، که در ابتدای کار یک شرکت امنیت شخصی باکیفیت بود و خیلی زود وارد بغداد شده بود. این شرکت در بغداد به یک نیروی نظامی تمام‌عیار بدل شده بود و نه‌فقط مأموریت‌های سنتی خود بلکه فعالیت‌های پرخطر را نیز دنبال می‌کرد، کارهایی مثل اسکورت کاروان و دفاع از پایگاه‌های نظامی. اینگونه شرکت‌ها ارتباطی با تصویر کاریکاتوری ما از سربازان مزدور ندارند - قاتلان ماهری که غارت و ویرانی به بار می‌آورند و رژیم‌ها را سرنگون می‌کنند- اما به‌شدت درگیرِ جنگ شده‌اند. هنگامی که G4S شرکت آرمرگروپ را ‌خرید، ۳۰ نفر از کارکنان آرمرگروپ در عراق کشته شده بودند.آرمرگروپ یک رستۀ مین‌یاب و تخریب‌چی داشت. یکی از متخصصان این شرکت به‌نام دامیان واکر، از فرماندهان سابق ارتش بریتانیا، اکنون در لندن مدیر توسعۀ کسب‌وکار شرکت G4S است. واکر مردی ۴۱ساله با جثه‌ای کوچک اما خوش‌چهره است که هیچ‌وقت ازدواج نکرده، چون مأموریت‌های مکررش هرگونه رابطۀ عاشقانه‌ را در زندگی‌اش مختل می‌کند. او پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه منچستر در رشتۀ مهندسی عمران، برای مدتی در مرکز خدمات مشتری شرکت بارکلی‌کارت مشغول به کار شد، از آن کار خسته شد، به ارتش بریتانیا پیوست، دوسال به‌عنوان مهندس نظامی مشغول آموزش شد سپس با ناتو به کوزوو رفت و در چندهفتۀ اول بیشتر روی اجسادی کار می‌کرد که احتمالاً گرفتار تلۀ انفجاری شده بودند. این اتفاق گاهی در ایرلند شمالی هم پیش می‌آمد. واکر در سال‌های بعد در بوسنی و افغانستان در دوره‌های آموزشی (تجسس و مین‌یابی زیرآبی) خدمت کرد و دوباره به بریتانیا برگشت. در این اثنا، به‌خاطر عملیات‌های متعددی که انجام داده بود، از ملکۀ انگلستان مدال شجاعت گرفت، مثلاً به‌خاطر استفاده از ابزار چندکارۀ لدرمن برای غیرفعال کردن یک بمب آمریکاییِ عمل‌نکرده در یک کارخانۀ مواد شیمیایی در کوزوو و خنثی‌سازی یک بمب آلمانی به‌جامانده از جنگ جهانی دوم که در حیاط خانه‌ای از شهر ریدینگ در غرب لندن پیدا شده بود و خطر زیادی برای خود واکر داشت. او در سال ۲۰۰۳ ارتش را ترک کرد، به استرالیا رفت و یک سال برای یکی از دوستانش کار کرد که در کار فروش لباس مخصوص خنثی‌سازی بمب و آموزش تخریب بود. در ژانویۀ ۲۰۰۵ به آرمرگروپ پیوست و از طرف این شرکت برای مدیریت برنامۀ انهدامِ مهماتِ ضبط‌شده به عراق اعزام شد. آن‌ روزها عراق در کوران جنگ بود و بغداد امنیت نداشت. واکر ۱۶ماه آنجا ماند و در این مدت در اردوگاه حفاظت‌شدۀ شرکت در نزدیکی منطقۀ سبز بغداد زندگی می‌کرد، اما مرتباً به مناطق خطرناک می‌رفت، ترجیحاً با خودروهای غیرزرهی. گاهی رهگذران دیوارهای اردوگاه را به رگبار می‌بستند و یک روز صبح جنازۀ مردی عراقی را بیرون دروازه پیدا کردند که چاقویی در بدنش فرورفته بود و یادداشتی که هشدار می‌داد دفعۀ بعدی نوبت افراد داخل اردوگاه خواهد بود. واکر این را بلوف تلقی کرد. او نیز مثل دیگر پیمانکاران آرمرگروپ سه سلاح حمل می‌کرد: یک تپانچه، یک تیربار دستی ام‌پی‌۵ و یک کلاشنیکف. این تجهیزات تضمین می‌کرد که به‌جای اسیرشدن خواهد مرد.در سال ۲۰۰۵ جنگ داخلی دیرینه در سودان با انعقاد یک قرارداد صلح به پایان رسید و ارتش شمال با عقب‌کشیدن نیروهای خود، عملاً استقلال را به کشور جدید‌التأسیس سودان جنوبی واگذار کرد. در سال ۲۰۰۶ سازمان ملل طی قراردادی آرمرگروپ را مأمور جست‌وجوی مهمات عمل‌نکرده در آن کشور کرد و نقشه‌کشی و پاکسازی میدان‌های مین را آغاز کرد. واکر برای شروع عملیات جوبا از ابتدا به یکی دیگر از افراد چیره‌دست شرکت ملحق شد.مأموریت سختی بود؛ زندگی در چادر و زیر حملات هوایی و نزاعِ جنگجویان شورشی سابق که به نظر می‌رسید بیشترشان را ارتش آزادی‌بخش خلق سودان فقط به‌خاطر نامطلوب‌بودنشان دست‌چین کرده بود و حالا باید ساماندهی می‌شدند، تاحدی آموزش می‌دیدند و به‌سرعت وارد میدان می‌شدند. همۀ این کارها به‌دست پیمان‌کاران خارجی انجام می‌شد که بیشترشان اگر از دستشان برمی‌آمد می‌خواستند از آنجا بروند. اردوگاه اولیه در شرق نیل و خارج از شهر قرار داشت با ماشین راه زیادی تا آنجا نبود. اوضاع منطقه بدوی بود و غذای اصلی از حبوبات و برنج تشکیل می‌شد. درمقایسه، بغداد شهری مجلل به حساب می‌آمد. یک‌ روز صبح پس از تیراندازی شبانه فهمیدند که روستای بالای جاده غارت شده و در آتش سوخته است. ارتش آزادی‌بخش ادعا کرد که حمله‌کنندگان احتمالاً اوگاندایی و از «ارتش مقاومت خدا»۳ بوده‌اند؛ توضیحی متعارف برای تفرقه در سودان جنوبی. شب بعد روستای دیگری در همان نزدیکی ویران شد. واکر تصمیم گرفت تغییر موقعیت دهد. دولت موقت در پاسخ به این تصمیم واکر کارکنان آرمرگروپ را آوارگان جنگی معرفی کرد و به آن‌ها اجازه داد در محلی امن‌تر چادر بزنند، روی زمینی تنگ و باریک بین محلۀ جزامی‌ها و یک میدان مین. آنجا چندماه خانۀ آرمرگروپ در سودان جنوبی شد تا وقتی که شرکت بتواند در شهر خانه‌ای مخروبه بگیرد. این همان عملیاتی بود که G4S در سال ۲۰۰۸ واردش شد، وقتی که باکلز تصمیم گرفت با رفتن به جنگ کارش را گسترش بیشتری بدهد. واکر آرمرگروپ را آن موقع ترک کرده بود تا به مسیر شغلی ایمن‌تری بیاندیشد، اما متقاعد شد برگردد تا طی سه‌سال آینده رئیس شرکت G4S در سودان جنوبی باشد، برای نخستین بار ماشین مین‌روب به کار بگیرد، سرپرست انتقال به مرکز فرماندهی کنونی باشد، از دست بدترین سربازان ارتش آزادی‌بخش رهایی یابد، بر کارایی ۱۹ تیم حاضر در میدان نظارت کند، مشغول تخریب مهمات شود و زمین‌هایی را که پیش‌تر خطرناک اعلام شده بود به نحوی مؤثر مین‌زدایی کند.‌۳. مرکز فرماندهیجوبا از اولین سفر واکر تاکنون تغییر کرده است. این شهر اکنون بزرگ‌تر شده است، با خیابان‌هایی سنگ‌فرش‌شده و ساختمان‌های دولتی جدید، ازجمله یک مقر فرماندهی برای ارتش آزادی‌بخش که آمریکا آن را تأمین مالی کرده است، کاخ ریاست‌جمهوری که با هزینۀ ۲۴میلیون دلار نوسازی شده است و یک پایانۀ هواپیمایی وی‌آی‌پی که با جادۀ آسفالت از جادۀ عمومی فرسوده جدا می‌شود، با فرش‌های قرمزی که برای راحتی شخصیت‌های برجسته پهن می‌شوند.بااین‌حال، در خیابان‌های بیرون از محدودۀ شرکت G4S به‌سختی می‌توان جایی عاری از گل‌ولای پیدا کرد، خیابان‌هایی که هنگام بارندگی با لاستیک خودروهای درحال تقلا برای عبور کنده شده و با آفتاب سوزان استوایی پخته و سفت شده‌اند. خود پادگان دیوارهایی بلند از جنس بلوک سیمانی دارد که بالای آن‌ها سیم خاردار کشیده‌اند؛ محدودۀ باریکی است و پیمودنِ آن با پای پیاده یک دقیقه طول می‌کشد. G4S ملک را از یک کلیسای لوتری کوچک اجاره کرده که در دورترین نقطه با حصاری از جنس خیزران از آن جدا شده است. پادگان یک پارکینگ خاکی بزرگ دارد که یک دوجین لندکروزر را در خود جای می‌دهد. تابلوی نصب‌شده در دروازۀ پادگان سرعت مجاز را ۱۰مایل در ساعت نشان می‌دهد، گرچه وضعیت موجود به‌سختی نصف این سرعت را ممکن می‌کند. این سرعت مجاز از قوانین لندن و در جهتِ تلاش شرکت برای یکدستی است. همین‌طور گهگاهی مدیران سلامت و ایمنی برای بازرسی و تأیید استانداردها با هواپیما به آنجا می‌آیند. مدیر فعلی زنی است که در شرکت هتل‌های اینترکانتیننتال کاری مشابه انجام می‌دهد. برخی از مردان از او دوری می‌کنند، چون برای استقلالشان ارزش قائلند و پذیرفته‌اند که اوضاع میدان جنگ نه بهداشتی است نه ایمن. اما خود پادگان ظاهراً وضعیت قابل‌قبولی دارد، با دو ژنراتور بزرگ که خیلی کم پیش می‌آید هر دو با هم از کار بیفتند، یک چاه اختصاصی با آب نسبتاً تمیز و یک مخزن فاضلاب که بوی گند نمی‌دهد، تجهیز شده است. درون دیوارهای خارجی، بخشی از محوطۀ پارکینگ به یک اتاق کوچک بی‌سیم با دیوارهای فولادی منتهی می‌شود، و دو کانتینر بزرگ که به شکل چند دفتر کار درآمده‌اند، با میز و رایانه و نمودارهایی روی دیوار. همچنین یک دیش ماهواره‌ای وجود دارد که اتصال اینترنت کم‌سرعتی فراهم می‌کند. آسایشگاه‌ها کمی دورتر در آن سوی محوطۀ پارکینگ قرار دارند و شامل دوازده کانتینرِ کوچکِ تک‌نفره و سه خانۀ پیش‌ساختۀ کوچک و هم‌اندازه می‌شوند که همگی به‌شکل بلوک‌های مجزا درست شده‌اند‌، با سقف‌های چپری پوشیده شده‌ و با پیاده‌روهای شنی به هم وصل شده‌اند. روشنایی اتاق‌ها با نور مهتابی است و کف‌ مشمعی اتاق‌ها تاب برداشته است. فضای هر اتاق تقریباً با اثاثیۀ خودش پر شده‌ است: تختخوابی باریک که بالایش پشه‌بند نصب شده، میز، صندلی، قفسه، یخچالی کوچک، کولری پرسروصدا که درست کار نمی‌کند، روشویی، کاسه توالت و دوش آب سردی که چکه می‌کند. یکی از اتاق‌ها را برای اقامت در آن کشور به من پیشنهاد کردند. روی دیوار اتاق عکس‌ مدل‌های برهنه چسبانده شده بود که یکی از آن‌ها نژاد اوراسیایی داشت و به طرز فریبنده‌ای خجالتی به نظر می‌رسید. صاحب عکس‌ها جوانی مشهور از کشور استونی بود که پیش‌تر در آنجا ساکن بود و قصد داشت با دوست‌دخترش ازدواج کند و برای تحصیل در رشتۀ فیلم‌سازی به لس‌آنجلس بروند، اما پیش از این کار، سال گذشته با یک شرکت مین‌روبی در لیبی قرارداد بست و سال ۲۰۱۲ در سن ۳۱ سالگی در اثر انفجار یک مین ضدتانک ساخت چین کشته شد؛ ابزاری شیطانی و مجهز به چاشنی مجاورتیِ مغناطیسی که به‌سادگی با نزدیک‌شدنِ جوان به آن فعال شده بود. پس از این حادثه هیچ‌یک از کارکنان G4S آن پوسترها را از روی دیوار پایین نکشیدند.معمولاً در روزهای کاریِ هفته تقریباً نصف پادگان پر می‌شود. اما در آخر هفته ازدحام زیاد می‌شود، چون افرادی از دوردست‌ها به آنجا سرازیر می‌شوند تا یکی دو روز استراحت کنند. هنگامی که جوبا آرام است و می‌توان شبانه با جرئت به خرج داد و بیرون رفت، چند نفری برای سرگرمی به بارهای موسیقی زنده در شهر می‌روند اما بیشتر افراد در داخل محدودۀ سیم‌خاردار می‌مانند و با خیال آسوده استراحت می‌کنند. مرکز اجتماعیِ پادگان آشپزخانه‌ای با سقف فلزی است که از بالای دیواری زرد و روشن به بیرون باز است. شرکت آشپز ندارد، بنابراین افراد خودشان خرید می‌کنند و گروهی آشپزی می‌کنند. شنبه‌شب‌ها شب‌های خاصی است، چون روزهای یک‌شنبه هیچ کاری انجام نمی‌دهند. افراد برای مقابله با پشه‌های ناقل مالاریا پیراهن آستین بلند می‌پوشند و پس از شام در بار کوچکِ پادگان در فضای باز دور هم جمع می‌شوند و در حالی که قطرات عرق زیر گرمای جهنمی روی پوستشان می‌درخشد مشروب می‌خورند.مردانی جدی هستند و گفت‌وگوی خودمانی‌شان اغلب بر سر موضوعات فنیِ میدان جنگ، مشکلات سودان جنوبی یا ماجراهایی دربارۀ مرگ‌ومیر و جراحت هم‌قطارانشان است؛ اشتباهاتی که مرتکب شده‌اند و مخاطراتی که هیچ‌وقت از بین نمی‌روند. اما شنبه‌شب‌ها، آن‌ها نیز خود را به بی‌خیالی می‌زنند و شروع می‌کنند به دست انداختن یکدیگر. وقتی آنجا بودم جوانی پرانرژی و اهل آفریقای جنوبی به‌نام آدریان مک‌کِی را برای این کار انتخاب کرده بودند که از روی صمیمیت «اِیدی» صدایش می‌کردند. او وقتی برای مرخصی به خانه می‌رفت حسابی سرش گرم دخترها بود. یکی از آن دخترها از او خواسته بود شهریۀ دانشگاهش را پرداخت کند، او نیز (پس از کلی تأمل) تصمیم به قطع رابطه با او گرفته بود. مک‌کی حدوداً ۳۰ساله بود. او پیشتر سرباز ارتش بریتانیا بود و این کار اولین قرارداد غیرنظامی‌اش بود که با شرکت G4S بست. یک روز که تازه وارد منطقه شده بود به همراه یک تیم از شانۀ تپه‌ای در نزدیکی اوگاندا می‌گذشتند که به‌محض دیدن رود نیل که مه غلیظی پایین‌دست آن را پوشانده بود فریاد زد: «نگاه کنید! دریا!» این جمله در تاریخ G4S بی‌سابقه بود. معلوم شد که مک‌کی نمی‌داند سودان جنوبی در خشکی محصور شده و به دریا راه ندارد و فکر می‌کند در سودان دیگری (کشوری در شمال) است و تاکنون نمی‌دانسته در کجای نقشه قرار دارد. بویز می‌گوید: «برای این شغل لازم نیست باهوش‌ترین فرد گروه باشی». و احتمالاً راست می‌گفت. براساس مقدار مهمات تخریب‌شده، مک‌کی کارآمدترین نفر در میدان بود.اواخر همان شب بریتانیایی‌ها آهنگ‌های دست‌جمعی مبتذل می‌خواندند. یادم می‌آید که یکی از آن‌ها دربارۀ دختر یک کشیش بود که در یک پارتی نظامی از لوستر آویزان شده بود. چه روزهایی بود در فالکلند، عراق، کردستان، کامبوج، افغانستان، بوسنی، کوزوو، کویت، موزامبیک، موریتانی، آنگولا، لیبی، لبنان و کنگوِ خراب‌شده. جنگ زیاد هم بد نیست. برخی از مردان زندگی مجردی پیشه می‌کنند و با زنان محلی دمخور می‌شوند که این وضع به شرطی خوب پیش می‌رود که با شغلشان تداخل نداشته باشد. در این میان ایدز نگرانی بزرگی است. همین‌طور آوردن زنان روسپی برای شب، هرچند فقط به‌خاطر دزدی، نگران‌کننده است. صبح روز یکشنبه، عبادت‌کنندگان در کلیسای مجاور سرود «مسیح دوستم دارد» را همخوانی می‌کردند و محکم بر طبل می‌کوبیدند. خوشگذران‌های شب پیش که از خواب بیدار شده بودند قهوۀ غلیظ می‌خوردند و حرفی نمی‌زدند. نطقشان بسته بود. بعضی از آن‌ها به تماشای مسابقۀ کامیون‌های غول‌پیکر در تلویزیون آفریقای جنوبی نشسته بودند. معلوم بود که فکر نمی‌کنند مسیح دوستشان دارد یا جهان باید توجهی به نیازهایشان بکند.این از ویژگی‌های سربازهای خصوصی است. چنین شغلی عاری از وهم و خوش‌خیالی است. افراد شرکت G4S می‌دانند که نمی‌توانند قهرمانانه به خانه برگردند یا حتی انتظار داشته باشند اگر بمیرند نامی از آن‌ها بماند. آن‌ها همان خطرات همتایان خود در بین سربازان متعارف را با هزینۀ کمتر به جان خواهند خرید -منطق کسب‌وکار چنین حکم می‌کند- اما کسی از شجاعت و فداکاری آن‌ها حرفی نخواهد زد. گذشته از این‌ها: خارج از محافلِ کوچک خودشان، با تردید و بی‌اعتمادی با آن‌ها برخورد خواهد شد. در سودان جنوبی در این باره صحبت نمی‌کنند، اما به‌وضوح در فرهنگشان دیده می‌شود. همچنین، گرچه خنثی‌سازی انواع و اقسامِ مواد منفجره ممکن است منجر به مرگشان شود -و انهدام آن‌ها رضایت‌بخش است- می‌دانند که برخلاف شغل پاکسازی میدان جنگ، در عصری کار می‌کنند که در سراسر دنیا مین‌گذاری سریع‌تر از مین‌یابی صورت می‌گیرد. مشکل فقط این نیست که مین‌ها بادوام‌تر و مؤثرتر شده‌اند، بلکه در پنهان‌شدن نیز خیلی خوب عمل می‌کنند. تنها در سودان جنوبی، تلاش‌های مشترک شرکت G4S و دیگر گروه‌های مین‌روب که زیر نظر سازمان ملل کار می‌کنند، پس از هفت سال منجر شده است به پاکسازی فقط ۸۳۵ مایل مربع از زمین‌های مشکوک و این درحالی است که بخش‌های وسیعی هنوز باقی مانده‌اند. از این گذشته، روزبه‌روز بر میدان‌های مین افزوده می‌شود؛ در برخی از این میدان‌ها مین‌هایی کاشته می‌شوند که ارتش آزادی‌بخش از خودِ گروه‌های مین‌روب ضبط می‌کند. مردان G4S با توجه به این واقعیت‌ها و نبود هدفی والا و الهام‌بخش -عیسی مسیح یا پرچم ملی- با تاریخ کاری ندارند بلکه حواس خود را روی وظایف ملموس و عاجل جمع می‌کنند.در کوهستان‌های نزدیک اوگاندا، یکی از تیم‌های G4S طی چهار فصل خشک با ماشین‌های مین‌روب مشغول پاکسازی چندین میدان مین به مساحت ۷.۳ مایل مربع بوده است، مین‌هایی که از دهۀ ۱۹۹۰ و جنگ شمال و جنوب به جا مانده‌اند. در انتهای این منطقه ویرانۀ یک کلینیک پزشکی قرار دارد و از هر دو طرف مین‌گذاری شده است. زمانی یک مسیرِ پوشیده از گیاه جادۀ اصلی به اوگاندا را ساخته بود، اما این جاده پر شده بود از مین‌های ضدتانک که برخی از آن‌ها هنوز هم در لابلای علف‌های کنار جاده به کمین نشسته‌اند. این راه به رود خروشان آسوا و پلی تخریب‌شده می‌رسد. کنار آن در داخل گل و لای یک مین دیده می‌شود که در اثر طغیان آب رویش باز شده است. آن سوی کلینیک جمعیتی نزدیک به ۲۰۰۰ نفر زندگی می‌کردند که امروز کاملاً ناپدید شده‌اند. بعضی افراد محلی هنوز هم جرئت به خرج داده با کمان و نیزه به شکار و ماهیگری می‌روند و نگهبانی می‌دهند تا میمون‌ها باغ‌هایشان را غارت نکنند، اما مین‌ها مثلِ سربازانی کوچک و خشن کمین کرده‌اند و از تسلیم شدن امتناع می‌ورزند. این سرزمین همچنان خطرناک است.به‌دست‌آوردن آمار قربانیان در سراسر کشور دشوار است، هرچند مسلماً برخی اتفاقات گزارش نمی‌شوند چون بسیاری از آسیب‌پذیرترین مردمان، روستاییانی دورافتاده، فعالانه علیه دولت به شورش برخاسته‌اند. اما کلینیک آسوا جدا نیفتاده است و در نزدیکی یگانه بزرگراه سنگفرش‌شدۀ سودان جنوبی قرار دارد، مسیری دوباندی که با حمایت مالی آمریکا ساخته شده و جوبا را به مرز اوگاندا وصل می‌کند. پس از کشته‌شدن دو نفر در آنجا در اثر انفجار مین، سازمان ملل در واکنش به این اتفاق شرکت G4S را وارد عمل کرد، شرکتی که از آن زمان تاکنون از ماشین‌های مین‌روب برای پاک‌سازی منطقه و آزادسازی آن برای استفادۀ عادی بهره برده است. ماشین‌های مین‌روب بولدوزر یا تراکتورهایی زرهی‌اند که زنجیرهای سنگین یا تیلر چرخانی را به جلو هل می‌دهند و در مسیرشان هرچیزی را به‌عمق چند اینچ خرد می‌کنند. این ماشین‌ها فقط در مقایسه با پیشرفت مشقت‌بارِ انسان‌های مین‌یاب سریع عمل می‌کنند، انسان‌هایی که با مین‌روب‌های دستی کار می‌کردند و با میله‌هایی در دست روی خاک زانو می‌زدند.۳/۷ مایل مربع یعنی زمینی به وسعت ۱۹میلیون متر مربع. چون هر متر مربع می‌تواند حدود شش مین کوچک در خود جای دهد، پس G4S برای پاکسازی ۱۱۴ میلیون موقعیت احتمالی مین قرارداد بست؛ معنای این قرارداد پاکسازی در زمین‌هایی سوزان، پر فراز و نشیب، پر از پرتگاه، با پوشش گیاهی و علف‌زارهای بلند، پر از پشۀ مالاریا و مار بود. بنابراین باید با ترفندی نقشه را بازبینی می‌کردند و ناحیه‌هایی را که لازم نبود ماشین‌ها به آنجا بروند مشخص می‌کردند. یکی از مدیران شرکت به‌نام جان فوران برای نظارت بر این مأموریت اعزام شد. فوران یک ایرلندی خوش‌خلق است که ۵۸ سال دارد. او در ابتدا شاگرد نجار بود و خدمت ۳۰‌ساله‌اش در ارتش بریتانیا را با سربازی شروع و با درجۀ سرگردی تمام کرد. هنگامی که سرجوخه بود، در جزایر فالکلند جنگید و در آنجا به‌خاطر بیرون کشیدن سربازان زخمی از میدان مین در زیر آتش دشمن نشان شجاعت ارتش انگلیس را کسب کرد. طی سال‌های بعد در ۱۴ کشور و در مناطق مختلف درگیری به کار مهندسی رزمی مشغول بود. او در شرکت G4S به‌خاطر ذکاوت و صلاحیت اخلاقی‌اش جایگاه قابل توجهی داشت. در نخستین ماه‌های حضورش در پروژۀ آسوا به نحوۀ زندگی و جابجایی روستاییانِ اطراف دقت می‌کرد، آن‌ها را همراهی می‌کرد و از خود می‌پرسید: دوست دارند کجا بروند؟ کجا آزادانه شکار می‌کنند؟ کجا ماهیگیری می‌کنند؟ کجا کشاورزی کرده‌اند؟ اکنون درختانِ کجا را می‌بُرند؟ همچنین می‌پرسید: از لحاظ نظامی چه کاری منطقی است و هم‌اکنون چه کسانی در روستاها حضور دارند؟ چه چیزی به یاد می‌آورند؟ گاهی مردم سردرگم می‌شدند یا پول می‌خواستند یا از خطرات آشکاری که در نزدیکیِ مسیرِ همیشگی‌شان بود بی‌خبر بودند یا به‌دروغ ادعا می‌کردند در زمینشان مین هست تا مأموران آنجا را با دستگاه شخم بزنند. اما فوران تا پایان فصل اول توانست بخش‌های وسیعی را امن تشخیص دهد و از فهرست جست‌وجو خط بزند. او با استفاده از روشِ مشاهده‌ایِ خودش توانسته تقریباً ۱۱میلیون متر مربع از ۱۹میلیون مترمربع زمین‌های اولیه را امن کند، بدون اینکه حتی بیلی به زمین زده شود. بااین‌حال، هشت میلیون متر مربع یا به عبارتی ۴۸ میلیون محل احتمالی مین‌گذاری شده باقی می‌ماند که باید به صورت مکانیکی مین‌روبی شود.پایگاهی موقتی برای عملیات‌های زمینی خاکی جلوی خرابه‌های کلینیک آسوا برپا شده است. با چند سایه‌بانِ چادری و یک توالت صحرایی در پشت. هنگام ورودم به آنجا، با شروع فصل چهارم، G4S به‌صورت مکانیکی سه میلیون متر مربع از مشکوک‌ترین زمین‌ها را پاکسازی کرده بود: اطراف کلینیک و کنار نهرها و آبگذرها را. در طول این عملیات ۶۶۰ مین منفجر و ۲۳۱ بمب عمل‌نکرده کشف شده بود. دستگاه مین‌روب اصلی یک مینی‌ماین‌وولفِ ۲۴۰ با کنترل از راه دور بود که از یک تانک زرهی به‌نام کاسپر هدایت می‌شد که پشت سرش حرکت می‌کرد و حامل خدمۀ مین‌روب و اپراتور دستگاه ماین‌وولف بود. فرمانده عملیات مردی کم‌حرف و اهل بوسنی به‌نام حجرالدین عثمانوویچ بود که تا سن ۴۳سالگی تقریباً تمام عمرش را در جنگ سپری کرده و آسیب‌های روانی زیادی دیده بود که هنوز هم آثارش در او مشهود بود اما به شغلش لطمه نمی‌زد. او بی‌امان کار می‌کرد. انگلیسی را بریده بریده صحبت می‌کرد. توصیه‌های ایمنی ضروری را با حالتی حاکی از عذرخواهی به من می‌گفت. از روی فهرست برای می‌خواند: «بسیار خوب. ۱- در میدان مین ندوید. ۲- در میدان مین چیزی از روی زمین برندارید. ۳- از مسیر خود دور نشوید. ۴- حواس مأموران مین‌یاب را هنگام کارکردن پرت نکنید. ۵- درصورت انفجار، همان‌جا که هستید بمانید. جابجا نشوید. خودتان را وارسی کنید. تکان نخورید. منتظر دستور باشید. ۶- اگر مطمئنید کجا هستید (در منطقۀ پاکسازی‌شده یا پاکسازی‌نشده) بایستید. حرکت نکنید. منتظر بمانید. کمک بخواهید». او سپس دربارۀ برنامۀ انتقال مجروح توضیح داد. با این مضمون: ۱- خونسرد باشید. ۲- داخل کاسپر از میدان مین خارج شوید. ۳- در لندکروزر روی برانکارد دراز بکشید. ۴- به بیمارستان سازمان ملل در جوبا بروید. ۵- نمیرید.میدان مین بی‌اندازه داغ بود و باعث می‌شد تیم عملیات مرتباً عقب‌نشینی کنند، حتی آفریقایی‌هایی که به آن آب‌وهوا عادت کرده بودند. شب‌ها زیر سایه‌بان چادر غذا می‌خوردیم و در آسایشگاهی خفه‌کننده با دیوارهایی از بلوک بتنی می‌خوابیدیم که از کارکنان تُرک یک شرکت راه‌سازی به جا مانده بود. عثمانوویچ از گذشتۀ خود خیلی صحبت می‌کرد و می‌گفت آرزو دارد روزی برای همیشه به بوسنی برگردد و احتمالاً کسب‌وکاری راه بیندازد. اما به ماهیت دولت در آن کشور شک داشت -درمورد مقررات و فساد- و همین او را از برگشتن به زادگاهش باز می‌داشت. حقیقت این بود که به اندازۀ کافی از ماندن در آسوا و زدودن مین‌های اطراف کلینیک احساس رضایت می‌کرد. در روزهای یکشنبه که تعطیل بود، اغلب با ماشین از دل میدان‌های مین می‌گذشت و کنار پل تخریب‌شده در خلوت خود ماهیگیری می‌کرد. اگر می‌توانست، هرگز به جوبا نمی‌رفت. او در آنجا زندگی‌ای بسیار جداافتاده داشت، در محلی ناشناس از آفریقا که غیرآفریقایی‌های انگشت‌شماری پایشان به آنجا می‌رسد. شاید بزرگ‌ترین شانس در زندگی این سرباز فرهنگی است که انسان‌ها را به اندازۀ کافی تنها می‌گذارد.‌۴. مسألۀ کنترل و نظارتحال می‌رسیم به حقیقت چهارم دربارۀ کسب‌وکار امنیت خصوصی، قانون ۴: اگر شرکت شما با صدها هزار نیرو در سراسر دنیا گسترده شده و با خرید شرکت‌های مختلف به سرعت رشد یافته است و شما وارد کسب‌وکار پرمخاطره‌ای شده‌اید و سعی می‌کنید با دنبال‌کردن مشاغل پرارزش و پرریسک‌تر سود خود را افزایش دهید و از طرفی هم بسیاری از عملیات‌های میدانی شما در مناطق دورتر انجام می‌شوند، در حفظ کنترل و نظارت با چالش‌هایی مواجه خواهید شد. به نظر می‌رسد نیکولاس باکلز که شیفتۀ ارقام فزاینده شده بود، خیلی دیر به این درک رسیده است، اگر رسیده باشد. در ماه اکتبر ۲۰۱۱ هشداری جدی به وجود آمد، وقتی که برخی سهامدارانِ عمده جلوی تلاش او برای خرید یک شرکت عظیم خدماتی به ارزش ۳/۸ میلیارد دلار را گرفتند -معامله‌ای که می‌توانست G4S را به مجموعه‌ای با ۲/۱ میلیون پرسنل تبدیل کند- و اعتقاد او به توسعه را زیر سؤال بردند. آن‌ها از خود می‌پرسیدند در شرکتی که کنترل نقشی اساسی بازی می‌کند، آیا زمینه برای بزرگ شدنِ بی‌اندازه مهیاست؟ بااین‌حال باکلز همچنان رویکرد تهاجمی و پرتکاپوی خود را حفظ کرد. شرکت G4S در سال ۲۰۱۰ با امضای قراردادی متعهد به تأمین ۲۰۰۰ مأمور حفاظتی برای المپیک ۲۰۱۲ لندن شد: پیشنهادی ممکن که می‌توانست باعث ترقی نام و نشان شرکت شود. اما در اواخر ۲۰۱۱ دولت انگلیس به این نتیجه رسید که نیروی بیشتری برای این رویداد لازم خواهد شد و G4S در اقدامی متهورانه -بی‌توجه به زمان بسیار کوتاه باقیمانده- قراردادی به ارزش ۴۳۹ میلیون دلار برای تأمین ۱۰۴۰۰ نیروی حفاظتی در طول بازی‌ها امضا کرد. بدیهی است که این افراد باید با لباس یکدست و نو ظاهر می‌شدند و مرتب و منظم، آموزش‌دیده، به‌دور از تبعیض، بشاش، تمیز، مؤدب، سالم، قوی‌بنیه، درصورت لزوم بی‌باک، ازلحاظ نژادی متنوع، آشنا به زبان انگلیسی، به‌دور از مواد مخدر و الکل، وقت‌شناس، فرمانبردار و شاید اهل کلیسا می‌بودند. برای خود G4S هم دقیقاً معلوم نبود برای پیدا کردن چنین افرادی چه برنامه‌ای دارد، افرادی که راغب و قادر باشند این کارِ تمام‌وقت را فقط در مدت کوتاه بازی‌های المپیک انجام دهند. نتیجه این شد که درست چندهفته قبل از شروع بازی‌ها G4S ناگزیر اعتراف کرد که در بهترین حالت فقط می‌تواند ۷۰۰۰ محافظ را به‌موقع تأمین کند و دولت انگلیس برای تکمیل نیروهای امنیتی ۳۵۰۰ سرباز را وارد عمل کرد. همۀ این‌ها در بحبوحۀ فریادهای خشم پارلمان و مطبوعات اتفاق افتاد. باکلز در تیررس افکار عمومی قرار گرفت و در صحن مجلس عوام مجبور شد توهین‌های سیاست‌مدارانِ خودنما را تحمل و با خواری عذرخواهی کند و درمقابل دوربین اذعان کند که برنامۀ امنیتی‌اش «بلبشویی خفت‌بار» از آب درآمده است. شرکت G4S بابت جریمه‌ها، غرامت‌ها و ناتوانی در وصول دریافتی‌ها در این معامله، ۱۳۵میلیون دلار ضرر کرد.شکست‌های دیگری نیز در کار بوده‌اند که بیشترشان بااینکه اتفاقاتی ساده بودند، گاهی به مرگ انجامیده‌اند: مثلاً در کنیا دو خودروی زرهی G4S با همکاری افرادی از خود شرکت ربوده شدند. در کانادا، یکی از نگهبانان شرکت که به‌تازگی اخراج شده بود، با استفاده از کدهایی که هنگام انجام وظیفه به دست آورده بود به دستگاه‌های خودپرداز دستبرد ‌زد. در پاپوا گینۀ نو، تعدادی از نگهبانان شرکت در یکی از مراکز نگهداری مهاجران، متهم به شرب خمر و آزار و اذیت زنان محلی شده‌اند. یکی از سرنگهبانان شرکت G4S در همان مرکز، پیامی در فیسبوک گذاشت با این مضمون: «یکی از این احمق‌ها ناخن‌گیر قورت داد. از خنده روده‌بر شدم». در ایالت تنسی، نگهبانان G4S به سه نفر از معترضان، از جمله یک راهبۀ ۸۲ساله، اجازه دادند از حریم بیرونی تأسیسات سلاح هسته‌ای عبور کنند و دوساعت در داخل تأسیسات بگردند. همچنین در سراسر دنیا بارها و بارها پیش آمده که نگهبانان G4S را در حال خواب دیده‌اند. در انگلیس، کارکنان G4S در یک مرکز نگهداری مهاجران به‌منظور بازگرداندن مردی که به‌طور قانونی درخواست پناهندگی سیاسی کرده بود، دست به جعل اسناد می‌زنند. در فرودگاه هیترو، مردی که قرار بود به آنگولا دیپورت شود، به‌خاطر ممانعت مأموران G4S در یک هواپیمای مسافربری می‌میرد. و این قصه سر دراز دارد. برخی از این حوادث از برخی دیگر پردردسرترند، اما در همۀ آن‌ها این بن‌مایۀ مشترک دیده می‌شود که وظیفۀ نگهبانی، مثل کار پلیس، همیشه بهترین آدم‌ها را به خود جذب نمی‌کند.بااین‌حال، برخی حوادث دیگر پرسش‌هایی جدی دربارۀ محدودیت‌های ذاتی کنترل و نظارت به وجود می‌آورند، به‌ویژه برای شرکتی که وظایفی عمومی بر عهده دارد و ماهیتاً با شکاکیت و بی‌اعتمادی سروکار دارد. در کانادا، یکی از اعضای خدمۀ پنج‌نفرۀ یک خودروی زرهیِ شرکت G4S به چهار نفر دیگر گروه شلیک می‌کند و پس از کشتن سه نفر از آن‌ها پول‌ها را برمی‌دارد و از صحنه می‌گریزد. در اسکاتلند یکی از نگهبانان G4S هنگام انجام وظیفه در یک کنفرانس پزشکی پس از اعتراض یکی از شرکت‌کنندگان زن به‌خاطر اجبارش به ارائۀ برگۀ عبور، او را با کپسول آتش‌نشانی به باد کتک گرفت و ‌کشت. مهم‌تر از همۀ این‌ها حوادثی است که در نواحی پرخطرِ زندان‌های خصوصی و عملیات‌های نظامی رخ می‌دهند، چون این‌ها دقیقاً مناطقی‌اند که شدیدترین شکلِ مدیریت عملیاتی را می‌طلبند.یکی از موارد نگران‌‌کننده در سال ۲۰۰۹ و یک‌سال پس از خریداری مؤسسۀ آرمرگروپ رخ داد، یعنی وقتی که یکی از کارکنان G4S در بغداد ایمیلی ناشناس به دفتر لندن ارسال کرد و دربارۀ یکی از سربازان سابق ارتش بریتانیا و پیمانکاری غیرنظامی به‌نام دنیل فیتسیمونز که اخیراً در عراق به کار گرفته شده است هشدار داد. این مخبر در گزارش خود نوشت که رفتار فیتسیمونز قابل پیش‌بینی نیست، چون یک نفر را در عراق با مشت زده و از شغل قبلی‌اش اخراج شده است و در انگلیس متهم به اسلحه‌کشی و ضرب‌وشتم شده است و تهدیدی برای اطرافیانش محسوب می‌شود. معلوم شد که وی به اختلال استرسی پس از آسیب روانی دچار شده است. طبق گزارش بی‌بی‌سی، مأمور موردنظر نوشته بود: «من نگران آنم که این فرد به‌زودی امکان استفاده از سلاح خواهد داشت و در میان مردم ظاهر خواهد شد. من به این دلیل از این موضوع حرف می‌زنم که احساس می‌کنم مردم را نباید در معرض چنین خطری قرار دارد». هیچکس از شرکت G4S به این پیام پاسخی نداد. آن شخص یک روز قبل از ورود فیتسیمونز ایمیل دیگری با این مضمون فرستاد: «با اینکه در مورد مشکلات مربوط به جنایتکاری خشن به‌نام دنی فیتسیمونز هشدار داده بودم، اما معلوم می‌شود که توصیۀ مرا جدی نگرفته‌اید و همچنان او را در منصبی خطیر به کار می‌گیرید. به شما گفتم که او همچنان یک تهدید به شمار می‌آید، ولی شما کاری نکردید». باز هم پاسخی دریافت نشد.اندکی بعد، فیتسیمونز به بغداد رسید، به اردوگاه G4S رفت و در آنجا به او سلاح دادند. روز بعد که مست کرده بود دعوا کرد و دو تن از سربازان G4S را، یکی اسکاتلندی و دیگری استرالیایی، به ضرب گلوله کشت و به دنبال یک عراقی افتاد که زخمی‌اش کرده بود. فیتسیمونز دستگیر، محاکمه و به ۲۰سال حبس در یکی از زندان‌های عراق محکوم شد و اکنون دوران محکومیتش را سپری می‌کند. شرکت G4S در مقابلِ مادر سرباز اسکاتلندی که خواهان مشخص شدن مسئول مرگ فرزندش بود، واکنشی ناشیانه نشان داد. سخنگوی شرکت ادعا کرد که گزینش فیتسیمونز «مطابق با شیوۀ کار شرکت تکمیل نشده بود»، اما سپس با تناقض‌گویی افزود که این شیوه از آن زمان تاکنون سخت‌گیرانه‌تر شده است. درمورد ایمیل‌های ناشناس نیز گفت با اینکه شرکت از ادعاهای مطرح‌شده آگاه بود، اما «هیچ‌یک از کارکنان بخش منابع انسانی ما چنین ایمیل‌هایی دریافت نکرده‌اند». به نظر می‌رسید این پاسخ ساخته و پرداختۀ وکلایی باشد که بیشتر نگرانِ پیامدهای اظهارات علنی بودند. اما خیلی‌ها فکر می‌کردند که در این مورد، نظارت و کنترل از دست شرکت در رفته است.ورود به مناطق جنگی ذاتاً قماری پرخطر است. یکی از پرمخاطره‌ترین تعهدات شرکتْ کار برای شرکت نفتی شِوْرون اویل در نیجریه، در منطقۀ دلتای نیجر است. در آنجا شورون در جوارِ روستاییان شورشی کار می‌کند، روستاییانی که در قلبِ آلودگی زندگی می‌کنند، درحالی‌که شرکتْ نفت و ثروت کشور را صادر و به دولت فاسد نیجریه حق امتیاز پرداخت می‌کند. پس از آنکه در سال ۲۰۰۲ ششصد زن پالایشگاهی را اشغال کردند، شورون برای شدیدترکردن تدابیر امنیتی با یک شرکت امنیتی از آفریقای جنوبی به‌نام گرِی۴ قرارداد بست. گری پیشتر به تملک شرکت سیکیوریکور درآمده بود که بعدها با گروپ۴ ادغام شد تا شرکت G4S را خلق کند. درنهایت این قرارداد که توافقی پرسود بود، به یک عملیات ضدشورش تبدیل شد. امروزه G4S در مأموریت‌های خود از قایق‌های گشت‌زنی واکنش سریع و مسلح به مسلسل استفاده می‌کند که خدمۀ خارجی دارند و حامل پرسنل نیروی دریایی نیجریه هستند که در صورت نیاز تیراندازی می‌کنند. تدابیر مشابهی برای جوخه‌های واکنش سریع در خشکی پیش‌بینی شده است. نیروهای نیجریه‌ای اصولاً از دولت دستور می‌گیرند، اما دستمزدشان را G4S پرداخت می‌کند. این وضعیت یادآور سودان جنوبی است که در آن سربازان کادر ارتش آزادی‌بخش که در فهرست دستمزد شرکت G4S قرار دارند عملاً تحت کنترل و نظارت شرکت‌اند، هرچند بدیهی است که احتمال شکست فضاحت‌بار G4S در نیجریه به‌مراتب بیشتر است.تاکنون که اتفاقی نیفتاده است، اما همچنان درمورد کنترل‌پذیری وضعیت و خود G4S تردید وجود دارد. در ماه مه گذشته، نیکولاس باکلز که توفان المپیک و همۀ رسوایی‌های قبل و پس از آن را به‌سلامت و با موفقیت پشت سر گذاشته بود، بعد از صدور اخطار کاهش سود توسط شرکت و افت ۱۵درصدی ارزش سهام شرکت، از سمت خود کناره‌گیری کرد. فردی سنتی و رسمی از بیرون سازمان به‌نام اشلی المانزا۵ جانشین باکلز شد و اعلام کرد قصد دارد شرکت را تا آفریقا و آمریکای جنوبی توسعه دهد. در این میان، دولت آفریقای جنوبی در اکتبر ۲۰۱۳ کنترل زندان فوق‌امنیتی G4S را به دست گرفت، با این ادعا که بر نگهبانان نظارت نمی‌شد و تعدادشان کم بود، به‌طوری که شکنجۀ زندانیان برایشان عادی شده بود. G4S این ادعاها را رد کرد اما برخی از سهامداران در سطح بالاتر همچنان نگران این موضوع بودند.۵. روز خوش‌اقبالیکارکنان G4S در سودان جنوبی از درد و رنج‌های لندن بی‌خبرند. به نظر می‌رسد این افراد به قدر کافی شرکت را دوست دارند و به آیندۀ آن امیدوارند، چون با این همه جنگ و کشمکش در دنیا آن‌ها هیچ‌وقت بیکار نخواهند شد. فقط در خود جوبا، تیم‌های پاکسازی مهمات جنگی می‌توانند سال‌ها با سرعت تمام کار کنند. پیر بویز هم پس از اتمام پاکسازیِ محل انفجاری که در بازار رخ داده بود به این نتیجه رسید، درست وقتی که G4S او را به محدودۀ خور ویلیام اعزام کرد تا هرگونه مواد منفجرۀ عمل نکرده را از بین ببرد. تیم بویز در عرض چند روز بمب‌های عمل‌نکردۀ فراوانی یافتند. اغلب آن‌ها را باید با حفاری از دل زمین بیرون می‌کشیدند. چندین خمپاره‌ در خیابان‌ها فرو رفته بود که معمولاً ماشین‌ها از رویشان رد می‌شدند. یکی از آن‌ها را ظاهراً برای تزئين لای دیوار آلونکی کار گذاشته بودند. یکی دیگر راکتی حاوی مواد منفجرۀ قوی بود که برای نگه‌داشتن سرپوش بشکۀ آب در حیاط یک خانه استفاده می‌شد. بدترین مورد سنگر بزرگی بود که ظاهراً از زمان جنگ باقی مانده بود، سنگری چنان عمیق که می‌شد یک تانک رزمی در آن پنهان کرد. این سنگر در حیاط یک خانه محصور شده بود و از آن برای دفع زباله استفاده می‌کردند، ازجمله فضولات انسانی و، به‌گفتۀ خانواده، برخی مهمات جنگی سنگین. بویز حالش به هم خورد. گفت: «آن‌ها مهمات را داخل توالت می‌ریزند و بعد، از شما انتظار دارند بیایید و تمیزش کنید». به فرماندۀ گروه مین‌یاب گفت: «علامت‌گذاری کن، گزارش کن و بگو آن را پر کنند. درش را با بتن ببندید. هیچ‌کس این کار را نمی‌کند، اما محض احتیاط به مردم بگو روی آن ساختمان نسازند. خیلی خطرناک است. من افرادم را داخل آن گودال نمی‌فرستم و برای تمیزکردنِ کثافت آن‌ها اینجا نیامده‌ام. بس است! همینطوری ولش کنید!» آن لحظه از لحظات نادری بود که بویز از کوره در رفته بود. او معمولاً با مردم سودان جنوبی مؤدبانه رفتار می‌کرد، نگران امنیت آن‌ها بود و در کارش بسیار سخت‌کوش بود.درعوض مردم سودان جنوبی چندان قدرنشناس نیستند. یک روز عصر در بازار سوق سیتا، مردی با اشاره به پشتۀ آواری که بویز جمع کرده بود پرسید آیا می‌تواند چیزی از روی آن‌ها بردارد؟ بویز گفت: «هرچیزی که می‌خواهی بردار. این‌ها دیگر مال من نیست». آن مرد بالا رفت، کمی فکر کرد، سعی کرد برخی از اشیا را جابجا کند، دوباره سراغ بویز آمد، از او سیگاری گرفت، سپس توی صورتش نگاه کرد، فحشش داد و راهش را کشید و رفت. بویز شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «احساس می‌کنم به اینجا تعلق نداریم. مشکل نژاد نیست، بلکه مشکل این است که ما اهل سودان جنوبی نیستیم». در کنار ساختمانی که بویز ماشینش را پارک کرده بود، مردی دیگر با یک صندلی پلاستیکی در دست نزدیک آمد و به محل پارک ماشین اشاره کرد و گفت: «می‌خواهم آنجا بنشینم». بویز فهمید که آن مرد می‌خواهد بگوید اینجا کشور اوست و می‌تواند هرکاری که دلش می‌خواهد انجام دهد. بویز ماشین را جابجا کرد.در ماه دسامبر، سودان جنوبی گرفتارِ جنگ داخلی شد. این دیگر از آن حملات معمول شورشیان نبود، بلکه اختلافی بزرگ بین دینکاها و نوئرها به راه افتاده بود که کشور را از هم پاشید. ماجرا از وقتی شروع شد که نوئرهای گارد ریاست‌جمهوری که ماه‌ها حقوق نگرفته بودند به خلع‌سلاح خود اعتراض کردند. آن‌ها همان سربازان ساکن در اردوگاه خور ویلیام بودند؛ پدران و خویشاوندان همان پسربچه‌هایی که هنگام جست‌وجو در لابلای آشغال‌ها مرده بودند. درگیری به‌سرعت از محلۀ خور ویلیام به بخش‌های وسیعی از جوبا و سپس به مناطق دوردست سرایت کرد. با تغییر ماهیتِ تمردهای درون ارتش آزادی‌بخش خلق سودان به یک نزاع قومی بی‌رحمانه، کشتار گستردۀ غیرنظامیان آغاز شد و هزاران آوارۀ جنگی به پایگاه‌های سازمان ملل پناه بردند. یکی از پایگاه‌ها به اشغال شورشیان درآمد. شخصی که پیشتر معاون رئیس جمهور بود با استفاده از فرصتِ پیش آمده وارد عمل شد و هدایت شورش را به دست گرفت.بویز چنین دردسری را پیش‌بینی کرده بود. او گفته بود: «من پیشگو نیستم، اما می‌توانم بگویم که اتفاق بدی در راه است». هنگامی که آتش جنگ داخلی در جنوب فوران کرد، بویز در شهرک شمالی بِنتیو بود و چندروز تا جوبا راه داشت. بنیتو شهری گل‌آلود و مرکز یکی از ایالت‌های سودان جنوبی به‌نام یونیتی است و به‌خاطر میادین نفتیِ اطرافش شهری مهم قلمداد می‌شود. این شهر یک باند پرواز خاکی و یک پایگاه کوچک متعلق به سازمان ملل دارد که به‌دست سربازان مغولستانی حفاظت می‌شود. اردوگاه بویز زمینی را در نزدیکی باند پرواز اشغال کرده بود، نزدیک پاسگاهی مغولی که تعدادی سرباز و خودروی زرهی جنگی در خود جای داده بود و اطرافش حصاری از سیم‌خاردار و یک دروازه کشیده بودند. با افزایش تنش‌ها، بویز تصمیم گرفت تا اردوگاه را جمع و به پاسگاه نقل مکان کند که چندصد یارد از اردوگاه فاصله داشت. کار جمع‌آوری چادرها در گرگ و میش هوا در حال تمام‌شدن بود که ناگهان فرودگاه زیر آتش سنگین تیربار قرار گرفت. بویز و افرادش که در معرض دید بودند پشت یک مخزن فایبرگلاس بزرگ پناه گرفتند که نمی‌توانست از آن‌ها درمقابل ترکش و گلوله محافظت کند، اما شاید به مخفی‌شدنشان از دید دشمن کمک می‌کرد. سربازان مغولی در پاسگاه به داخل خودروهای زرهی‌شان خزیده بودند و سرآسیمه با تیربارهای روی خودروها شلیک می‌کردند. شب فرارسید. تبادل آتش سبک و سنگین می‌شد، گاهی هم از خمپاره و آرپی‌چی استفاده می‌شد. در دور دست یک انبار مهمات آتش گرفت و راکت‌هایی از آن به هوا شلیک شد.سپس ناگهان چهار پنج سرباز از دل تاریکی ظاهر شدند و تفنگ‌هایشان آمادۀ شلیک بود. ظاهراً نوئری بودند، شاید به همین دلیل بود که برخی از مین‌یاب‌های بویز که همگی دینکا بودند به گریه افتادند. هزاران نفر دقیقاً به این شکل می‌مردند. فرماندۀ گروه دهانۀ تفنگش را روی صورت بویز گذاشت و ۲۰ ثانیۀ تمام نگه داشت، این مدت ۶۰برابر طولانی‌تر به نظر آمد، سپس به انگلیسی روان گفت: «امروز روز شانس شماست» و با سربازانش از آنجا دور شد. بویز صبرش سرآمده بود. تصمیم گرفت به امنیت نسبیِ پاسگاه مغولستانی‌ها پناه ببرد، بنابراین افرادش را سوار دو لندکروزرِ تیم کرد و با چراغ خاموش از دل آتش و از روی اجساد رد شد، دروازه‌های پاسگاه را شکست و در لابلای خودروهای زرهی پناه گرفت.دیگر بدتر از این نمی‌شد. اواخر شب که اوضاع آرام‌تر شده بود، افراد در قالب کاروانی زرهی به پایگاه سازمان ملل رفتند. درنهایت G4S یک هواپیما چارتر کرد و آن‌ها را به جوبا انتقال و آنجا در قرارگاه مرکزی کنار کسانی جای داد که از میدان جنگ آمده بودند. میکث کول چندنفر از اعضای خانواده‌اش را در کشتارها از دست داده بود، اما دیگران جان سالم به در برده بودند. خور ویلیام ویران شده بود و دوباره مواد منفجره همه‌جا را فراگرفته بود؛ ۳۰هزار نفر که عمدتاً نوئری بودند به دو اردوگاه پناهندگانِ سازمان ملل در جوبا پناه برده بودند که یکی از آن‌ها پایگاه لجستیک شرکت G4S در ضلع شمالی شهر بود. چند روز بعد، بیشتر آن‌ها را با هواپیما به انتبه و از آنجا به نایروبی و خانه‌هایشان منتقل کردند. افراد انگشت‌شماری در جوبا ماندند تا پادگان خالی نماند و G4S سر پا بماند.حقوق افرادی که به خانه فرستاده بودند پرداخت می‌شد و از آن‌ها خواسته شده بود در حالت آماده‌باش به سر برند. آن‌ّها می‌دانستند که به‌احتمال زیاد باز خواهند گشت، و در واقع در ماه فوریه برگشتند. اگر هم چنین نمی‌شد، به‌زودی آن‌ها را به محل دیگری اعزام می‌کردند. سازمان‌های بزرگی مثل G4S اکنون به بخشی از نظم بین‌المللی بدل شده‌اند، پایدارتر از برخی دولت‌های ملی، ثروتمندتر از بسیاری کشورها و کارآمدتر از بیشترشان. درواقع می‌توان ادعا کرد که نیروهای حافظ صلح سازمان ملل اگر از بهترین شرکت‌های فعال در حوزۀ امنیت خصوصی به کار گرفته می‌شدند، اثربخش‌تر و کم‌هزینه‌تر می‌بودند. اگر مسئولیت در سودان جنوبی با G4S بود، بعید بود پایگاه‌ سازمان ملل اشغال شود. موضوع ایدئولوژی نیست و این کار ذاتاً نه خوب است و نه بد. مدیریت جهان رفته‌رفته دشوارتر می‌شود، جهانی که فوق‌العاده بزرگ است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویلیام لانگویشه نوشته است و در تاریخ ۱۸ مارس ۲۰۱۴ با عنوان «THE CHAOS COMPANY» در وب‌سایت ونیتی‌فر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «شرکت آشوب: با G4S بزرگترین کارفرمای تأمین امنیت جهان آشنا شوید» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• ویلیام لانگویشه (William Langewiesche) نویسندۀ آمریکایی و خبرنگار بین‌المللی مجلۀ ونیتی‌فر است. در کنار خبرنگاری لانگویشه برای سال‌ها خلبان بوده است. نوشته‌های او علاوه بر ونیتی‌فر در آتلانیتک، نیویورک تایمز و دیگر مطبوعات نیز به انتشار رسیده است.[۱] Copenhagen-Frederiksberg Nightwatch[۲] Group4 Falck[۳] یک گروه شبه‌نظامی اوگاندایی با ایدئولوژی مسیحی که در پی استقرار حکومت دینی بر مبنای ده فرمان است [مترجم].[۴] Gray[۵] Ashley Almanza ]]> ویلیام لانگویشه تاریخ‌وسیاست Sat, 01 Feb 2020 05:00:28 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9641/ آیا مدل‌های ریاضیاتی بالاخره می‌توانند موفق به پیش‌بینی تاریخ شوند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9622/ لورا اسپینی، گاردین — نشریۀ علمی نیچر در نخستین شمارۀ خود در سال ۲۰۱۰ پیشرفت خیره‌کننده‌ای برای دهۀ پیش رو پیش‌بینی کرد. این پیش‌بینی می‌گفت تا سال ۲۰۲۰ ابزارهای آزمایشی متصل به اینترنت جست‌وجوهای ما را مستقیماً با پایش سیگنال‌های مغزی‌مان استنباط خواهند کرد. در زمینۀ کشاورزی محصولاتی خواهیم داشت که زیست‌توده‌شان را در عرض سه‌ ساعت دوبرابر می‌کنند. بشر راه پایان‌دادن به وابستگی‌اش به سوخت‌های فسیلی را پیدا خواهد کرد.اما چند هفته بعد، نامه‌ای در همان نشریه سایۀ تردید بر این آیندۀ روشن افکند. این نامه هشدار می‌داد که همۀ این پیشرفت‌ها ممکن است با افزایش بی‌ثباتی سیاسی از مسیر خود منحرف شود، وضعیتی که انتظار می‌رفت در حوالی سال ۲۰۲۰ در آمریکا و اروپای غربی به اوج خود برسد. همچنین توضیح می‌داد که جوامع بشری دوره‌های پیش‌بینی‌پذیرِ رشد را طی می‌کنند که در این دوره‌ها، جمعیت افزایش می‌یابد و جامعه رونق می‌گیرد. سپس دوره‌های زوال را داریم که به همان اندازه پیش‌بینی‌پذیرند. این «چرخه‌های زمینی» دو سه قرن به طول می‌انجامند و با آشفتگی گسترده‌ای -از شورش‌های کارگری گرفته تا انقلاب- به اوج خود می‌رسند.در ادامۀ نامه آمده بود که در چند قرن اخیر شمار شاخص‌های اجتماعیِ نگران‌کننده -مانند نابرابری ثروت و بدهی دولت- در کشورهای غربی رو به افزایش گذاشته است، که حاکی از نزدیک شدن این جوامع به یک دورۀ آشوب است. نگارندۀ نامه در ادامه پیش‌بینی می‌کرد که این اغتشاشات در آمریکای ۲۰۲۰ به‌شدتِ جنگ داخلی آمریکا نخواهد بود، اما بدتر از خشونت‌های اواخر دهۀ ۱۹۶۰ و اوایل دهۀ ۷۰ خواهد بود. در آن سال‌ها، نرخ قتل به‌سرعت بالا رفت، تظاهرات در مخالفت با جنگ ویتنام و حمایت از حقوق مدنی شدت گرفت و در سراسر کشور هزاران بمب‌گذاری به‌دست تروریست‌های داخلی انجام شد. نویسندۀ این هشدارنامۀ صریح و ناگوار، نه تاریخدان، بلکه زیست‌شناس بود. پیتر تورچین در چند دهۀ نخست فعالیت‌های علمی‌اش از ریاضیات پیچیده‌ بهره برده بود تا نشان بدهد چگونه روابط شکار و شکارچی نوساناتی در جمعیت حیواناتِ حیات وحش پدید می‌آورد. او یافته‌هایش را در نشریه‌های نیچر و ساینس منتشر کرده و در حوزۀ خود اسم و رسمی کسب کرده بود، اما تا اواخر دهۀ ۱۹۹۰ به همۀ پرسش‌های بوم‌شناختی موردعلاقه‌اش پاسخ داد. در این برهه بود که فهمید به تاریخ علاقه‌مند شده است: آیا ظهور و افول جوامع بشری را نیز می‌شود با یک مشت متغیر و چند معادلۀ دیفرانسیل توضیح داد؟تورچین می‌خواست بداند که آیا تاریخ نیز، مانند علم فیزیک، از قوانین معینی پیروی می‌کند یا نه. او در سال ۲۰۰۳ کتابی با عنوان پویایی‌های تاریخی۱ منتشر کرد و در آن متوجه وجود چرخه‌های قرنی در فرانسه و روسیه از بدو شکل‌گیری‌شان تا پایان قرن هجدهم شد. همان سال رشتۀ دانشگاهی جدیدی را به‌نام کلیودینامیکس۲ بنیان نهاد که به دنبال کشف علت‌های پایۀ این الگوهای تاریخی و مدل‌سازی آن‌ها با استفاده از ریاضیات است، به‌همان روشی که می‌توان تغییرات اقلیمی کرۀ زمین را مدل‌سازی کرد. او هفت سال بعد نخستین نشریۀ رسمی این رشته را راه‌اندازی کرد و به کمک همکارانش یک پایگاه داده برای اطلاعات تاریخی و باستان‌شناختی تأسیس کرد، که اکنون داده‌های بیش از ۴۵۰ جامعۀ تاریخی را در خود دارد. از این پایگاه داده می‌توان برای مقایسۀ جوامع مختلف در گسترۀ وسیعی از زمان و مکان بهره برد و دربارۀ بی‌ثباتی‌های سیاسی آینده پیش‌بینی‌هایی طرح کرد. تورچین در سال ۲۰۱۷ کارگروهی متشکل از مورخان، نشانه‌شناسان، فیزیکدانان و متخصصان دیگری تشکیل داد تا براساس اسناد تاریخی به پیش‌بینی آیندۀ جوامع بشری کمک کنند.روش تورچین برای مطالعۀ تاریخ، که در آن از نرم‌افزارهای کامپیوتری برای کشف الگوهایی در انبوه داده‌های تاریخی استفاده می‌شود، تنها در سال‌های اخیر و به لطف رشد قدرت رایانشیِ ارزان‌قیمت و توسعۀ مجموعه‌داده‌های تاریخی عظیم مقدور شده است. اکنون این رویکرد «کلان‌داده‌ای»۳ روزبه‌روز در رشته‌های تاریخی رواج و محبوبیت بیشتری می‌یابد. تیم کولر، باستان‌شناس دانشگاه ایالتی واشنگتن، معتقد است ما اکنون در «دوران طلایی» این رشته به سر می‌بریم، چون پژوهشگران می‌توانند یافته‌های پژوهشی‌شان را با سهولت بی‌سابقه‌ای به اشتراک بگذارند و از آن‌ها دانش واقعی استخراج کنند. تورچین بر این باور است که می‌توان در آینده نظریه‌های تاریخی را با پایگاه‌داده‌های بزرگ آزمود و نظریه‌هایی را که با داده‌ها همخوانی ندارند -و بسیاری از آن‌ها هم به‌خوبی جاافتاده‌اند- دور ریخت. بنابراین فهم ما از گذشته به نظریه‌هایی سوق خواهد یافت که به حقیقت عینی نزدیک‌ترند.برخی معتقدند پیش‌بینی تورچین در سال ۲۰۱۰ در مجلۀ نیچر حالا بیشتر به علم غیب شبیه است. موتور جست‌وجویی که امواج مغزی‌تان را رمزگشایی می‌کند در سال ۲۰۲۰ وجود نخواهد داشت، مگر اینکه در لحظۀ آخر معجزه‌ای رخ بدهد. محصولاتی که زیست‌توده‌شان را در عرض سه‌ساعت دوبرابر می‌کنند هم وجود نخواهد داشت یا هرگونه بودجۀ انرژی که عمدتاً با منابع تجدیدپذیر تأمین ‌شود. درعوض، آشوبی قریب‌الوقوع در نظم سیاسی آمریکا یا بریتانیا روزبه‌روز محتمل‌تر به نظر می‌رسد. شاخص شکنندگی دولت‌ها۴، براساس محاسبات سازمان آمریکایی و غیرانتفاعی صندوق صلح، روندی قهقرایی را به سوی بی‌ثباتی در این دو کشور نشان می‌دهد، برخلاف بیشتر کشورهای دیگر دنیا که همواره روندی رو به بهبود داشته‌اند. جورج لوسون، که در مدرسۀ اقتصاد لندن به مطالعۀ اختلافات سیاسی مشغول است، با اشاره به دورۀ زمانی ۱۷۷۰ تا ۱۸۷۰، که طی آن شورش‌های خشونت‌بار به سرنگونی حکومت‌های پادشاهی از فرانسه تا قارۀ جدید می‌انجامید، می‌گوید: «ما در عصری به سر می‌بریم که به شکل شایان‌توجهی متلاطم است، طوری که فقط با عصر انقلاب‌های اقیانوس اطلس همتایی می‌کند».از نظر تورچین، پیش‌بینی‌اش دربارۀ سال ۲۰۲۰ فقط آزمونی برای یک نظریۀ جنجالی نیست، بلکه می‌تواند مقدمه‌ای برای آینده نیز باشد: دنیایی که در آن پژوهشگران همانند هشدارهای جدی هواشناسی، برای اوضاع اجتماعی و سیاسی آینده هم گزارش وضعیت ارائه می‌کنند و برای پشت سر گذاشتن چنین اوضاعی توصیه‌هایی می‌دهند.از دیدگاه بیشتر دانشگاهیانی که به مطالعۀ گذشته می‌پردازند، توضیح علت وقوع رویدادی در گذشته بسیار متفاوت است از پیش‌بینی زمان و نحوۀ وقوع دوبارۀ آن رویداد در آینده. تیمور کوران، اقتصاددان و استاد علوم سیاسی دانشگاه دوک، می‌گوید: «ما نمی‌توانیم قانون بسازیم».اتفاقی نیست که ریاضی‌دانان و زیست‌شناسانی مانند تورچین همواره این نگرش را به چالش می‌کشند. فصل مشترک رویکرد آن‌ها علمِ پیچیدگی است که به ما می‌آموزد هر سامانه‌ای، حتی اگر فقط از ترکیب چند جزء انگشت‌شمار تشکیل شده باشد، می‌تواند الگوهای رفتاری پیچیده‌ای پدید بیاورد، چرا که اجزای تشکیل‌دهندۀ آن به روش‌های گوناگونی با هم برهم‌کنش دارند. مثلاً از برهم‌کنش خورشید، سطح زمین و جو زمین آب‌وهوا تولید می‌شود. این برهم‌کنش‌ها را می‌توان به‌زبان ریاضی و در قالب مجموعه معادلات یا قوانینی بیان کرد که رفتار سامانه را در شرایط مختلف پیش‌بینی می‌کنند. اساساً پیش‌بینی آب‌وهوا به این صورت انجام می‌شود.ریشۀ علم پیچیدگی به فیزیک و مطالعۀ رفتار ذرات بنیادی برمی‌گردد، اما در طول قرن گذشته کم‌کم به سایر رشته‌های مطالعاتی نیز گسترش یافته است. تا اواخر دهۀ ۱۹۵۰، زیست‌شناسان سلولی معدودی می‌پذیرفتند که تقسیم سلولی را می‌توان به‌زبان ریاضی توصیف کرد؛ فرضشان این بود که این کار به‌شکلی تصادفی رخ می‌دهد. ولی اکنون این نگرش در میان آن‌ها به واقعیتی بدیهی تبدیل شده و مدل‌های ریاضی آن‌ها برای تقسیم سلولی به درمان بهتر سرطان انجامیده است. دانشمندان بوم‌شناس نیز پذیرفته‌اند که در طبیعت الگوهایی هست که می‌توان به‌زبان ریاضی توصیفشان کرد. موش‌های قطبی خودکشی دسته‌جمعی نمی‌کنند، آن‌گونه که والت دیزنی می‌گفت۵، بلکه چرخه‌هایی قابل‌پیش‌بینی از افزایش و کاهش جمعیت را تجربه می‌کنند که هر چهار سال یک‌بار در اثر برهم‌کنش با حیوانات شکارگر و احتمالاً با منبع غذایی خودشان تکرار می‌شود. ماری گِلمَن، فیزیکدان برندۀ جایزۀ نوبل، در سال ۲۰۰۸ اعلام کرد که دیر یا زود قوانین حاکم بر تاریخ نیز کشف خواهد شد. اما این اتفاق رقم نخواهد خورد، مگر اینکه همۀ کسانی که به مطالعۀ گذشته می‌پردازند -مورخان، جمعیت‌شناسان، اقتصادانان و دانشمندان دیگر- به این تشخیص برسند که کارکردن در محدوده‌های تخصصی‌شان هرچند لازم است اما کافی نیست. به‌گفتۀ گلمن، ما از ضرورت بررسی اجمالیِ کلیت موضوع غفلت کرده‌ایم.بسیاری از تاریخ‌دانان اتخاذ این رویکرد ریاضیاتی در مطالعۀ تاریخ را مشکل‌آفرین می‌دانند. آن‌ها معتقدند که می‌توان از گذشته درس گرفت، اما در حدی بسیار محدود؛ مثلاً تاریخچۀ اختلافات ایرلند شمالی می‌تواند به روشن‌تر شدن تنش‌های کنونی کمک کند. امروزه تاریخ‌دانان اندکی در پی قوانینی کلی هستند که برای جوامع و قرون مختلف جوابگو باشد یا بتوان از آن‌ها برای پیش‌بینی آینده به‌نحوی معنادار استفاده کرد. مورخان علمیِ قرن نوزدهم، عمدتاً با الهام از داروینیسم اجتماعی، چنین هدفی در سر داشتند، ولی امروزه این رویکرد را بسیار ناقص و مرتبط با روایت‌های امپریالیستی تلقی می‌کنند.جو گولدی، تاریخ‌دان و استاد دانشگاه متودیست جنوبی در تگزاس، می‌گوید: «ما جامعۀ دانشمندان علوم اجتماعیِ مدرن در تلاشی ۶۰ساله و هماهنگ کوشیده‌ایم نژادپرستی، تبعیض جنسیتی و اروپامحوری عمومی را از این روایت‌ها بزداییم». او اضافه می‌کند که مورخان از این می‌ترسند که رویکردهای ریاضی آن‌ها را به عقب خواهد راند. همچنین آن بی‌اعتمادی قدیمی بین علوم طبیعی و علوم انسانی هنوز پابرجاست. وقتی گولدی و دیوید آرمیتاژ، استاد تاریخ دانشگاه هاروارد، سال ۲۰۱۴ در کتابشان با عنوان مانیفست تاریخ۶ استادان رشتۀ خود را به پذیرش کلان‌داده و اتخاذ نگاهی بلندمدت به گذشته فراخواندند، با حملۀ شدید مجلۀ آمریکن هیستوریکال ریویو۷، نشریۀ آمریکایی پیشگام در حوزۀ تاریخ، مواجه شدند. گولدی می‌گوید: «این شاید یکی از خشن‌ترین حملات ۳۰ سال گذشته بود». نوعی حس درونی، هم در میان تاریخ‌دانان و هم در بین بسیاری از مردم عادی، می‌گوید انسان‌ها را نمی‌توان به معادلات و نقاط داده فروکاست. یک معادله چگونه می‌تواند شخصیتی مثل ژاندارک یا اُلیور کراموِل را پیش‌بینی کند؟ دِرمد مک‌کالاک۸، استاد تاریخ دانشگاه آکسفورد، این دیدگاه را چنین خلاصه می‌کند: «تاریخ علم نیست. تاریخ ریشه در رفتار انسان دارد، که به‌طرز هولناکی پیش‌بینی‌ناپذیر است».تورچین در مخالفت با این نگرش می‌گوید: «این استدلال کاملاً نادرست است. چون سامانه‌های اجتماعی آنقدر پیچیده‌اند که برای فهمشان به مدل‌های ریاضی نیاز داریم». تورچین از اوایل دهۀ ۱۹۹۰ استاد گروه بوم‌شناسی و زیست‌شناسی تکاملی دانشگاه کانتیکت بوده و اکنون نیز به مرکز علوم پیچیدگی۹ در وین پیوسته است. نکتۀ مهم این است که قوانین به‌دست‌آمده قوانینی احتمالی‌اند، نه قطعی، یعنی همواره عنصر احتمال و تصادفی‌بودن را در خود دارند. البته این به معنی بی‌ارزش بودن آن‌ها نیست: اگر پیش‌بینی هواشناسی به شما بگوید ۸۰درصد احتمال دارد باران ببارد، چترتان را برمی‌دارید. پیتر ریچرسون، پژوهشگری برجسته در حوزۀ تکامل فرهنگی از دانشگاه کالیفرنیا در دیویس، می‌گوید الگوهای تاریخی مانند چرخه‌های قرنی وجود دارند و تورچین «یگانه تبیین علّی معقول» را دربارۀ آن‌ها ارائه داده است. (همچنین ریچرسون اشاره می‌کند که در حال حاضر نظریۀ تورچین تنها تبیین موجود در این حوزه است؛ این رشته مبحثی نوپاست و ممکن است نظریه‌های مختلفی در آن مطرح شود.)برخی مورخان نیز بر این باورند که کار تورچین -که نه‌فقط تاریخ و ریاضیات، بلکه پژوهش‌های اقتصاددانان، جامعه‌شناسان دیگر و دانشمندان محیط زیست را نیز در هم می‌آمیزد؛ راه‌کاری اصلاحی و ضروری که به دنبال چندین دهه تخصص‌گرایی در این رشته‌های مطالعاتی لازم است. گری فاینمن، باستان‌شناس موزۀ تاریخ طبیعی فیلد در شیکاگو، به دنبال کارگاهی در سال ۲۰۱۶ با حضور تورچین و همکارانش، می‌نویسد: «ما در رشته‌های تاریخی و اجتماعی به‌شدت نیازمند چنین تلاش‌های جامع‌نگر، تطبیقی و همیاری‌محوری هستیم». برخی دیگر به هیجان آمده‌اند از بینش‌های جدیدی که با مطالعۀ جوامع انسانی با استفاده از همان روش سامانه‌های زیستی پیچیده به دست می‌آید. بعضی از مدیران سیلیکون ولی نیز علاقۀ وافری به پیش‌بینی‌های توچین پیدا کرده‌اند. تورچین می‌گوید: «آن‌ها مطلب را می‌گیرند، اما دو پرسش برایشان مطرح می‌شود. چگونه می‌توانند از این موقعیت پول دربیاورند؟ و کی باید در نیوزیلند برای خودشان زمین بخرند؟وقتی تورچین در اواخر دهۀ ۱۹۹۰ شروع کرد به جست‌وجوی توصیف‌هایی ریاضی برای تاریخ، فهمید که دو دهه قبل‌تر پژوهشگر دیگری زمینه را برای او فراهم کرده است. جک گلدستون، ریاضی‌دانی که به تاریخ روی آورد، در دوران دانشجویی در دانشگاه هاروارد از ریاضیات برای تدوین اندیشه‌های الکسی دو توکویل به صورت قانون استفاده کرده بود. او اخیراً به من گفت: «سعی کردم استدلال‌های دو توکویل را به مجموعه‌ای از معادلات تبدیل کنم، اما نمرۀ خوبی نگرفتم». گلدستون نخستین فردی بود که علمِ پیچیدگی‌ را در مطالعۀ تاریخ بشر به کار بست و نتیجه گرفت که بی‌ثباتی سیاسی پدیده‌ای چرخه‌ای است. در نتیجۀ این کار توصیفی ریاضی از انقلاب به دست داد -نصف مدلی که تورچین می‌خواست برای تبیین تحولات اجتماعی تکمیل کند.وقتی گلدستون تحقیقاتش را در میانه‌های دهۀ ۷۰ شروع کرد، انقلاب در تصور رایج آن دوران نوعی مبارزۀ طبقاتی بود. اما گلدستون دو نکته مطرح کرد که با این نگرش سازگار نبود. اول اینکه برخی افراد که از یک طبقه یا حتی از یک خانواده بودند، اغلب سر از جبهۀ مقابل در می‌آوردند. و نکتۀ دوم اینکه انقلاب‌ها در دوره‌های تاریخی خاصی متراکم شده بودند -قرن‌های ۱۴ و ۱۷ و اواخر قرن ۱۸ تا اوایل قرن ۱۹- اما دلیل روشنی برای به جوش آمدن تنش‌های طبقاتی در آن دوران خاص، و نه در دوره‌های تاریخی دیگر، وجود نداشت. او گمان کرد که باید نیروهای عمیق‌تری در کار باشند و تصمیم گرفت این نیروها را بشناسد.خوشبختانه، گلدستون به‌لطف بی‌پولی‌اش دستیار آموزشی یکی از جمعیت‌شناسان دانشگاه هاروارد به‌نام جورج ماسنیک شد، کسی که چشم گلدستون را به روی تأثیر ژرف اجتماعی، سیاسی و اقتصادیِ ازدیاد جمعیت در آمریکای پس از جنگ جهانی دوم باز کرد. ازدیاد ناگهانی جمعیت جوان با تنش‌های جدیدی در جامعه همراه شد، ازجمله افزایش فشار بر بازار کار و میل شدید به ایدئولوژی‌های افراطی. گلدستون به این فکر می‌کرد که آیا ممکن است این انفجارهای جمعیتی نقشی در دوره‌های آشوب جوامع دیگر داشته باشد. او در دهۀ ۸۰ شروع کرد به ترکیب آرشیو اطلاعات مربوط به رشد جمعیت در دهه‌های پیش از وقوع انقلاب‌های اروپایی.چند سال پیش‌تر، اطلاعات در سطح موردنیاز گلدستون در دسترس نبود، اما «گروه بررسی تاریخ جمعیت و ساختار اجتماعی کیمبریج»۱۰ در انگلستان علاوه بر گروه‌های مشابه دیگر در سراسر اروپا تلاش سختی را برای بازسازی تاریخچۀ جمعیتی براساس منابعی مانند دفتر ثبت وقایع حیاتی آغاز کرده‌اند. مشوق دیگر گلدستون انتشار اطلس تاریخی جمعیت جهان۱۱ اثر کالین مک‌ایودی و ریچارد جونز در سال ۱۹۷۸ بود، که «هم‌زمانی شگفت‌انگیزی» را در افزایش زاد و ولد و انفجارهای جمعیتیِ اروپا و آسیا در طول هزاران سال نشان می‌داد. او پس از چند ماه کلنجار رفتن با اعداد و ارقام، سرانجام لحظۀ کشف را تجربه کرد: «حیرت‌انگیز بود: واقعاً افزایشی ناگهانی در رشد جمعیت سه نسل قبل از وقوع هر شورش یا انقلاب بزرگ تاریخی مشاهده می‌شد».توماس مالتوس در قرن هجدهم استدلال کرد که بالاخره سرعت رشد جمعیت از منابع رشد پیشی می‌گیرد و در غبار سمّی کشمکش و بیماری‌ فرو می‌افتد، تا وقتی که دوباره به تناسبی کنترل‌پذیر برسد و فاز رشد جدیدی را آغاز کند. گلدستون نظریه‌اش را از مالتوس وام گرفت، اما نکتۀ مهم این است که گریزناپذیری شوم چنین چرخه‌ای را در آن حذف کرد. در این نظریه ادعا شده بود که رشد جمعیت بر جوامع انسانی فشار می‌آورد و هر جامعه این فشار را به روش پیچیده و اختصاصیِ خود تحمل می‌کند. گلدستون این وضعیت را به زمین‌لرزه تشبیه می‌کند. نیروهای لرزه‌ای تا زمان لرزش در زیر زمین انباشته می‌شود، اما اینکه ساختمان‌های روی زمین پابرجا می‌مانند، فرو می‌ریزند یا در حد متوسط آسیب می‌بینند به وضعیت ساختشان بستگی دارد. به‌همین دلیل انقلاب‌ها در یک دورۀ تاریخی خاصی بیشتر می‌شوند، اما در دوره‌ای دیگر آشفتگی‌ها نمی‌تواند همۀ جوامع را از پا در آورد.گلدستون دریافت که عناصر مختلف یک جامعه -دولت، نخبگان، توده‌ها- واکنش متفاوتی به این فشارها نشان می‌دهند، اما برهم‌کنش نیز دارند. به‌عبارت دیگر، او با سامانۀ پیچیده‌ای سر و کار داشت که می‌شد رفتارش را به‌بهترین شکل به زبان ریاضی نشان داد. مدل او برای علت وقوع انقلاب‌ها شامل مجموعه‌ای از معادلات می‌شود، که می‌توان به زبان ساده این‌گونه بیان کرد: جمعیت پیوسته رشد می‌کند و به مرحله‌ای می‌رسد که در آن زمین دیگر توان تأمین منابع مورد نیازش را ندارد. سطح استاندارد زندگی توده‌ها پایین می‌آید و احتمال بسیج خشونت‌آمیز مردم بالا می‌رود. دولت سعی می‌کند با این وضع مقابله کند -مثلاً با تعیین سقف برای اجاره‌بها- اما چنین تدابیری به نارضایتی نخبگانی می‌انجامد که منافع مالی‌شان آسیب می‌بیند. از آنجا که نخبگان نیز همواره رو به فزونی‌اند و بر سر منبع محدودِ مشاغل بلندپایه و پول و نفوذ رقابتی تنگاتنگ دارند، طبقه‌شان به پذیرش ضرر و زیانِ بیشتر تمایل چندانی نشان نمی‌دهد. بنابراین دولت مجبور می‌شود برای آرام‌کردن توده‌ها به خزانه دست ببرد و درنتیجه بدهی ملی افزایش می‌یابد. هرچه دولت مقروض‌تر شود، در مقابلِ فشارهای بیشتر انعطاف‌پذیری کمتری خواهد داشت. درنهایت، آن دسته از نخبگانی که به حاشیه رانده شده‌اند در مقابل دولت به حمایت از توده‌ها برمی‌خیزند، خشونت گسترش می‌یابد و دولت آنقدر ضعیف شده است که نمی‌تواند جلویش را بگیرد.گلدستون راه‌هایی برای اندازه‌گیری پتانسیل بسیج تودۀ مردم، رقابت نخبگان و توان پرداخت دیون دولت پیشنهاد داد و مفهومی تعریف کرد به‌نام «شاخص تنش سیاسی»۱۲ -به‌اختصار پسی (psi) یا Ψ- که حاصل‌ضرب سه مولفۀ بالا بود. او نشان داد که مقدار پسی (Ψ) پیش از انقلاب فرانسه، جنگ داخلی انگلستان و دو نزاع بزرگ دیگر در قرن هفدهم -بحران عثمانی در آسیای صغیر و اختلافات سلسلۀ مینگ تا کینگ در چین- بالا رفته بود. اما در هر مورد، یک عامل دیگر نیز در کار بود: شانس و تصادف. شکافی کوچک -مانند قحطی یا تهاجم خارجی- که در مواقع دیگر به‌آسانی قابل ترمیم است، هنگام افزایش پسی به فوران اختلاف و خشونت می‌انجامد. نمی‌توان محرک اولیۀ چنین فورانی را پیش‌بینی کرد و به زمان دقیق وقوع بحران پی‌ برد، ولی می‌توان فشارهای ساختاری و درنتیجه ریسک چنین بحرانی را اندازه گرفت.مدل گلدستون ساده بود و خودش هم این را تأیید می‌کند. او می‌توانست با این مدل نشان دهد که بالا بودن شاخص تنش سیاسی وقوع انقلاب‌های تاریخی را پیش‌بینی می‌کند، اما راهی برای پیش‌بینی وقایع آتی نداشت. این بستگی داشت به ترکیب دقیق سه مؤلفۀ شاخص پسی و نحوۀ تعامل آن‌ها با نهادهای جامعۀ مورد نظر. تلاش‌های گلدستون، گرچه ناقص بود، باعث شد انقلاب را از منظری جدید و نگران‌کننده ببیند: نه‌ به‌عنوان نوعی اصلاحات دموکراتیک برای رژیمی منسوخ، فاسد و انعطاف‌ناپذیر، بلکه واکنشی در برابر نوعی بحران بوم‌شناختی -ناتوانی جامعه در تحمل رشد سریع جمعیت- که به‌ندرت به حل بحران می‌انجامد.این الگوها به گذشته محدود نمی‌شد. هنگامی که گلدستون آخرین سطور شاهکارش، انقلاب و شورش در دنیای مدرن نخستین۱۳، را می‌نگاشت، اتحاد جماهیر شوروی در حال فروپاشی بود. او اشاره می‌کند که مقدار پسی در بلوک شوروی در دو دهۀ منتهی به ۱۹۸۹ به‌طور چشمگیری افزایش یافته بود و در کشورهای در حال توسعه نیز همواره بالا بوده است. او همچنین می‌نویسد: «بسی مایۀ تعجب است که امروزه ایالات متحده با چه سرعتی، از لحاظ مالیۀ دولتی و نگرش نخبگانش، همان مسیری را طی می‌کند که دولت‌های مدرن نخستین را به سوی بحران سوق داد».وقتی کتاب گلدستون در سال ۱۹۹۱ منتشر شد، تاریخ‌دانان جبهه گرفتند. لورنس استون، مورخ بریتانیایی، در نیویورک ریویو آو بوکس اثر گلدستون را این‌گونه توصیف کرد: «بیش‌ازحد جسورانه و مبهم در ساخت مفهومی به‌نام شاخص تنش سیاسی، که به اندازۀ تک‌شاخ واقعی است». خود گلدستون اعتراف می‌کند که کتاب در حد انتظارش اثرگذار نشد. او می‌گوید: «من و کتابم هر دو مغفول ماندیم». او بعدها در یکی از روزهای ۱۹۹۷ تماسی از پیتر تورچین دریافت کرد.در آن زمان، تورچین دوره‌ای از عمرش را سپری می‌کرد که به‌طنز «بحران میان‌سالی» می‌نامد؛ همان روزهایی که در سن چهل‌سالگی زیست‌شناسی را رها کرد و به تاریخ گروید. یکی از علل جذب او به این پرسش که چرا جوامع از درون فرو می‌ریزند این است که فروپاشیِ یکی از آن‌ها را به چشم خود دیده بود. او در روسیه به دنیا آمد اما خانواده‌اش در سال ۱۹۷۸ به آمریکا مهاجرت کردند و تورچین تا ۱۹۹۲ به مسکو برنگشت. او به یاد می‌آورد که «در آن سال همه‌چیز کاملاً از هم پاشیده بود. ماه دسامبر بود؛ «روزگاری تیره و خوفناک. آدم‌های مست و لایعقل همه‌جا ولو بودند». او و همسرش در مسیرشان به سمت بازار از کنار ماشینی که منفجر شده بود گذشتند و اعضای مافیا را دیدند که از دکه‌دارانِ وحشت‌زده به‌زور پول می‌گرفتند، درحالی‌که پلیس تماشا می‌کرد. این تصاویر در ذهن تورچین ماندگار شد.تورچین می‌گوید وقتی با کتاب گلدستون آشنا شدم، دیدم «قابل‌توجه» است، اما مدل پیشنهادی‌اش ناقص بود: «او چگونگی ورود جوامع به بحران را توصیف می‌کند، ولی از نحوۀ خروجشان بحث نمی‌کند». بنابراین تورچین تصمیم گرفت این مدل را تکمیل کند و دریابد که آیا چنین الگویی در دامنۀ زمانی و مکانیِ وسیع‌تر نیز کاربرد دارد یا نه. گلدستون بر دوران مدرنِ اولیه تمرکز کرده بود -دوره‌ای در حدود چهار قرن که از ۱۵۰۰ میلادی شروع می‌شد- تورچین نقطۀ شروع پیمایش خود را تا ۸۰۰۰ سال قبل و عصر نوسنگی به عقب برد. او برای این کار باید مقادیر عظیمی داده جمع‌آوری می‌کرد و از این نظر خوش‌اقبال بود: رویکرد کمیّتیِ تاریخ که در دهۀ ۱۹۷۰ با دفاتر ثبت وقایع حیاتی آغاز شده بود، در دهه‌های اخیر شتاب چشمگیری گرفته بود.گرچه تاریخِ مکتوب تکه‌تکه و پراکنده مانده بود، اکنون می‌شد دربارۀ چند و چون انقراض مردمانی که پیش‌تر زندگی می‌کردند حرف‌هایی نو زد، حتی اگر اثری مکتوب از آن‌ها در دست نبود. و فراتر از آن، از دیدگاه ریاضی‌دانان، می‌شد این حرف‌ها را با عدد و رقم بیان کرد. برای مثال، نمونه‌های یخی به دست‌ آمده از سرزمین گرینلند نمایندۀ دقیقی برای فعالیت اقتصادی در اروپا از آب در آمد، چون لایه‌های همیشه‌منجمدِ زمین آلودگی را در خود محبوس و نوساناتِ آلودگی را در طول قرن‌ها ثبت می‌کند. بزرگی و ساختار ویلاهای اشراف‌زادگان نشان از رقابت نخبگان و گنجینه‌های سکه حکایت از دلواپسی دربارۀ کشمکش‌های قریب‌الوقوع دارد، درحالی‌که ناهنجاری‌های اسکلتی سوءتغذیه را آشکار می‌کند؛ متغیری که نشان‌دهندۀ استاندارد زندگی است. از مدت‌ها پیش به ارزش اطلاعاتی این متغیرهای نماینده پی برده بودند، اما اکنون داده‌های کمّیِ چندین دهه و گاهی چندین قرن نیز به آن‌ها اضافه شده بود، درنتیجه می‌شد روندهای تاریخی را در طول زمان تشخیص داد. هرچه نمایندۀ بیشتری برای متغیری خاص در دست داشتید، می‌توانستید از گذشته تصویری روشن‌تر ترسیم کنید.تورچین در سال ۲۰۰۳ در کتاب پویایی‌‌های تاریخی الگوی چرخه‌های قرنی را در جوامعی نشان داد که از هزارۀ اول پیش از میلاد تا حول و حوش ۱۸۰۰ تطور یافته و به فرانسه و روسیۀ امروزی تبدیل شده بودند. او همچنین نشان داد که لرزه‌های کوتاه‌تری نیز بر ثبات این جوامع افتاده که نزدیک به ۵۰ سال طول می‌کشد. وی این دوره‌های کوتاه را «چرخه‌های پدر و پسری»۱۴ نامید: وقتی یک نسل متوجه وجود بی‌عدالتی شده، اقدام به اصلاح آن با روشی خشونت‌آمیز کرده است، نسل بعدی که تربیت‌یافتۀ همین وضع بوده از خشونت طفره رفته، سپس نسل سوم همه‌چیز را از نو شروع کرده است.بسیاری از پژوهشگران همان اندازه که چند سال پیش به گلدستون ایراد می‌گرفتند، به کار تورچین نیز با دیدۀ تردید نگریستند. جوزف تِینر، تاریخ‌دان و انسان‌شناس دانشگاه ایالتی یوتا، در نشریۀ نیچر نوشت: «مورخان مهمی مدت‌هاست نظریه‌های چرخه‌ای را بی‌اعتبار کرده‌اند». اما تورچین تازه اول راه بود. او همۀ انرژی‌اش را صرف جمع‌آوری داده‌ها کرد و در سال ۲۰۱۰ به همراه دو انسان‌شناس دانشگاه آکسفورد پایگاه سشات۱۵ را به‌منظور ساماندهی داده‌ها برای استفاده در مطالعات تطبیقی جوامع راه‌اندازی کرد. سشات یک پایگاه داده شامل اطلاعات تاریخی و باستان‌شناختی است که به‌نام الهۀ نگارش و ثبت وقایع در اساطیر مصر باستان نام‌گذاری شده است.سشات آماج همان انتقاداتی شد که به‌طورکلی کلان داده را نشانه رفته است. مخالفان می‌گویند، صِرف زیاد بودن حجم داده‌ها به‌معنی قابلیت اطمینان بیشتر نیست. برعکس، چنین پایگاهی خطر سوگیری تفسیری را از طرف نخستین ثبت‌کنندگان اطلاعات تاریخی افزایش می‌دهد و داده‌ها را عاری از بافت تاریخی در نظر می‌گیرد. بنیانگذاران سشات در پاسخ می‌گویند که عموماً هرگونه مطالعۀ تاریخ مشکل سوگیری را دارد و فقط تجزیه و تحلیل مقادیر عظیم داده به دوری از چنین عامل مختل‌کننده‌ای امکان می‌دهد و نشان‌هایی از نزدیکی به حقیقت را در خود دارد.تاکنون بنیانگذاران سشات با همراهی بیش از ۹۰ همکار متخصص دیگر -شامل تاریخ‌دانان، باستان‌شناسان و انسان‌شناسانی برجسته- داده‌های مربوط به جوامع ساکن در مناطق پایین‌دست رشته‌کوه آند تا آبگیر کامبوج و ایسلند تا مصر علیا را گردآوری کرده‌اند. تورچین با تحلیل این داده‌ها نشان داد که همان چرخه‌های دوگانه -چرخۀ قرنی و چرخۀ پدر و پسری- با الگوهای بی‌ثباتی در اروپا و آسیا تا دوران کشاورزان اولیه هم‌خوانی دارد. این چرخه‌ها در روم، چین و مصر باستان -در جوامع پیشاصنعتیِ مورد مطالعۀ تورچین- وجود داشت.پرسش بعدی بسیار روشن بود: آیا چنین چرخه‌هایی در جوامع صنعتی مدرن نیز دیده می‌شود؟ تورچین شاخص پسی را برای نشان دادن نیروهای شکل‌دهندۀ بازار کار مدرن به‌روزرسانی کرد و متغیرهای نمایندۀ جدیدی متناسب با دنیای صنعتی‌شده برگزید. این متغیرها عبارت بودند از دستمزد واقعی برای قابلیت بسیج توده‌ها، نرخ اطالۀ بررسی در مجلس سنا و شهریۀ دانشگاه ییل برای رقابت نخبگان و نرخ بهره برای توان پرداخت دیون دولت. او سپس مقدار شاخص پسی در ایالات متحده را از سال ۱۷۸۰ تا امروز محاسبه کرد. مقدار این شاخص در دورانی موسوم به «عصر احساسات خوب»۱۶ در حوالی سال ۱۸۲۰ پایین بود، در دهۀ ۱۸۶۰ -دوران جنگ داخلی آمریکا- بالا رفت و بار دیگر در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم پایین آمد. از سال ۱۹۷۰ به بعد نیز همواره بالا رفته بود. اما این بدین معنی نیست که محکوم بودیم به بحران. جوامع زیادی از فاجعه اجتناب کرده بودند، و تورچین می‌خواست مدلی بسازد برای درک اینکه آن جوامع چگونه موفق به چنین کاری شده‌اند.تورچین در اواخر دهۀ ۱۹۸۰ به جنگل‌های لوئیزیانا سفر کرده بود، جایی که در آن با حمایت مالی صنعت چوب به پژوهش دربارۀ هجوم پرهزینۀ آفتی به‌نام سوسک کاج جنوبی پرداخت. در آن زمان، روش متعارف برای کنترل این آفت سمپاسی‌کردن منطقۀ آلودگی بود. تورچین نشان داد که این کار فقط مدت هجوم را زیاد می‌کند، چون گونۀ دیگری از سوسک را نیز می‌کشت که شکارچی طبیعیِ سوسک کاج بود. قطع درختان آفت‌زده و حذف آن‌ها روش بهتری بود. او نشان داد که به‌منظور کاهش شدت بحرانِ یک سامانۀ بوم‌شناختی پیچیده و افزایش هرچه‌بیشتر شانس بازیابی آن، می‌توان در خودِ سامانه مداخله کرد.تورچین امیدوار است بتواند استراتژی‌های مشابهی برای فرونشاندن بحران‌های جوامع انسانی کشف کند. اگر رویکردی که تورچین و گلدستون به‌منظور الگوسازی برای تاریخ به کار می‌گیرند درست باشد، این بدان معناست که آن‌ها نه‌تنها می‌توانند به‌درستی بپرسند که در سال ۲۰۲۰ چه اتفاقاتی منتظر ماست، بلکه می‌توانند جویای حوادثی نیز باشند که تا چند قرن آتی منتظر ماست. نباید از این علم جدید انتظار غیب‌گویی داشته باشیم، اما می‌توان در شناسایی و رفع تهدیدهای ساختاری‌ای که ثبات جوامع ما را به خطر می‌اندازند از آن کمک گرفت.با اینکه جوامع گرایش دارند از مسیری که گلدستون ترسیم کرد وارد بحران شوند، تورچین دریافت که خروجشان ممکن است از مسیرهای مختلفی اتفاق بیفتد، از بازیابی سریع گرفته تا فروپاشی کامل. به‌همین دلیل بحران باعث می‌شود جامعه درمقابل آشفتگی بیرونی فوق‌العاده حساس شود. در این وضعیت، اگر هیچ اتفاق بی‌ثبات‌کنندۀ دیگری رخ ندهد، جامعه می‌تواند خود را باز یابد -همان‌گونه که انگلستان پس از انقلاب بدون خونریزی ۱۶۸۸ خود را بازیافت. ولی ممکن است یک شوک خفیفِ اضافی جامعه را به پیامدی وخیم‌تر یا حتی فروپاشی بکشاند. اتحاد جماهیر شوروی پیش از فاجعۀ هسته‌ای چرنوبیل در سال ۱۹۸۶ رو به افول گذاشته بود، اما شاید میخائیل گورباچف پر بیراه نگفته باشد وقتی سقوط شوروی را ناشی از آن حادثه دانسته بود. تورچین و همکارانش برای درک بهتر این فاز از چرخه قصد دارند جوامعی متشکل از هزاران یا میلیون‌ها نفر را با کامپیوتر شبیه‌سازی کنند - این کار را مدل‌سازی عامل‌بنیان۱۷ می‌نامند- و طوری برنامه‌نویسی کنند که رفتارشان منطبق بر قوانینی باشد که از جوامع واقعی استنباط کرده‌اند. آن‌ها می‌توانند این جوامع شبیه‌سازی‌شده را در معرض تنش قرار بدهند، مثلاً با تزریق زادوولد ناگهانی به‌صورت مجازی، و اثرات آن را بر دولت، نخبگان و توده‌ها مشاهده کنند. وقتی مقدار پسی به سطح بسیار خطرناکی رسید، می‌‌توانند یک شوک - مثلاً در قالب حملۀ خارجی- به مدل اضافه کنند یا تاب‌آوری جامعه را با تقویت زیرساخت‌ها افزایش بدهند تا ببینند جامعه چه واکنشی نشان می‌دهد. می‌توانند پرسش‌هایی از این دست بپرسند: برای سوق دادن یک جامعۀ بحران‌زده به سوی فروپاشی کامل چه کاری لازم است؟ چه مداخلاتی جامعه را به سرانجامی با خونریزی کمتر هدایت می‌کند؟ چرا برخی جوامع نسبت به جوامع دیگر تاب‌آوری بیشتری دارند؟البته، تجربۀ ما دربارۀ بحران اقلیمی نشان می‌دهد که حتی اگر بتوانیم آینده را مثل آب‌وهوا پیش‌بینی کنیم و به مجموعه‌ای از تدابیر پیشگیرانه برای دفع خطر فروپاشی اجتماعی دست یابیم، این بدان معنی نیست که از چنان ارادۀ سیاسی‌ای برخوردار خواهیم بود که به چنین توصیه‌هایی عمل کنیم. درست است که معمولاً جوامع انسانی همواره در بازسازی خود پس از فجایع اجتماعی عملکرد بهتری درمقایسه با پیشگیری از فجایع داشته‌اند، اما استثناهایی نیز وجود دارد. تورچین به برنامۀ «نیو دیل‌» آمریکا در دهۀ ۱۹۳۰ اشاره می‌کند که در آن دوران نخبگان آمریکایی رضایت دادند ثروت فزایندۀ خود را عادلانه‌تر تقسیم کنند، در عوضِ این تضمین ضمنی که «مبانی نظام سیاسی-اقتصادی به چالش کشیده نشود». به‌گفتۀ تورچین، جامعۀ آمریکا توانست با این پیمان خود را از وضعیتی بالقوه انقلابی بیرون بکشد.گلدستون در ادامه می‌خواهد این پیام را به گوش همگان برساند که این‌گونه پیمان‌ها باز هم می‌توانند کارساز باشند. او اکنون استاد سیاست عمومی در دانشگاه جورج میسونِ ایالت ویرجینیا و مشاور شورای ملی اطلاعات آمریکاست۱۸ -سازمانی که به تبیین استراتژی‌های بلندمدت آمریکا می‌پردازد- اما می‌گوید ایده‌هایش تاکنون تأثیر چندانی نداشته‌اند. در کارگاهی که آوریل گذشته در دانشگاه پرینستون با موضوع فروپاشی اجتماعی برگزار شد، شخصی از وی پرسید که چرا جوامع تاریخی اغلب اقدام و واکنشی از خود نشان نداده‌اند، حتی در مواردی که نشانه‌های بحرانی قریب‌الوقوع انکارناپذیر بوده است؟ او پاسخ داد که چون قشر نخبگان، که در سایۀ ثروت و مزیت‌های ویژۀ خود از آشوب در امان مانده‌اند، تا مدتی پس از آغاز فروپاشی همچنان به زندگی مجلل خود ادامه می‌دهند. تورچین بر این باور است که تاریخ‌دانان نیز به‌زودی علم پیچیدگی را با آغوش باز خواهند پذیرفت، همان‌طور که زیست‌شناسان نیم‌قرن پیش پذیرفتند. آن‌ها خواهند فهمید که این علم به ما امکان می‌دهد تا با ژرف‌بینی و دورنگری، الگوهایی را تشخیص بدهیم که به چشم بشر دیده نمی‌شود. درواقع، این اتفاق آغاز شده است. در چند سال اخیر، نهادهایی با هدف تشویق سیاست‌گذاران به اندیشیدن دربارۀ درس‌های بلندمدت تاریخ شکل گرفته‌اند، از جمله «مرکز مطالعۀ ریسک وجودی»۱۹ در دانشگاه کیمبریج. در نشست پرینستون یک تحلیل‌گرِ ریسک از مرکز تحقیق و توسعۀ مهندسی ارتش آمریکا حضور داشت که به این پرسش فکر می‌کند که چگونه می‌توان ایالات متحده را با نگاه به گذشته در برابر تهدیدهای آتی تاب‌آورتر کرد.همۀ این‌ها از نظر تورچین پیشرفت‌های دلگرم‌کننده‌ای است، اما سال ۲۰۲۰ فرا رسیده است و خطوط ایدئولوژیک چنان بین نهادهای قانون‌گذار، چه در آمریکا و چه در انگلستان، جدایی انداخته است که نمی‌توانند کارایی مناسبی از خود نشان دهند. در هر دو کشور، نخبگان ناراضی قدرت را به‌نام مردم به دست گرفته‌اند، درحالی‌که به علل اساسی بیماری جامعه نمی‌پردازند: نابرابریِ رو به گسترش، نخبگانی خودبین و دولتی شکننده.گلدستون می‌خواهد تسلی خاطر بدهد. او می‌گوید: «هیچ‌کس در دهۀ ۱۹۳۰ نمی‌توانست تصور کند اروپا تا دهۀ ۱۹۶۰ چقدر ثروتمند خواهد شد یا اینکه کشورهای این قاره متحد خواهند شد. ممکن است اوضاع یکی دو دهه بدتر شود، ولی احتمالاً پس از پشت سر گذاشتن بحران خیلی بهتر خواهد شد». این تسلی در ذات نگاه چرخه‌ای به تاریخ نهفته است: در پس هر سقوط صعودی دیگر است، همان‌طور که در پس هر صعود سقوطی دیگر خواهد آمد. روزی اوضاع دوباره ختم به خیر خواهد شد، البته برای آن دسته از ما که زنده خواهند بود تا آن روز را ببینند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لورا اسپینی نوشته است و در تاریخ ۱۲ نوامبر ۲۰۱۹ با عنوان «History as a giant data set: how analysing the past could help save the future» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ دی ۱۳۹۸ با عنوان «آیا مدل‌های ریاضیاتی بالاخره می‌توانند موفق به پیش‌بینی تاریخ شوند؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• لورا اسپینی (Laura Spinney) نویسنده و روزنامه‌نگار علمی اهل بریتانیاست که برای نشریه‌های مختلفی از جمله نیچر، اکونومیست، نیوساینتیست و نشنال جئوگرافیک مطلب نوشته است. کتاب او با عنوان سوار رنگ‌پریده (Pale Ride) به همه‌گیری جهانی آنفلوانزا در سال ۱۹۱۸، معروف به آنفلوانزای اسپانیایی، می‌پردازد.[۱] Historical Dynamics[۲] Cliodynamics: رشته‌ای تلفیقی برای مطالۀ پویایی‌های تاریخی با استفاده از مدل‌های ریاضیاتی. لفظاً یعنی «اسطوره-پویاشناسی»[۳] big data[۴] Fragile States Index[۵] اشاره به طرح خودکشی دسته‌جمعی موش‌های قطبی در سکانسی از مستند «برهوت سفید» (White Wilderness) که شرکت والت دیزنی در سال ۱۹۵۸ پخش کرد [مترجم].[۶] The History Manifesto[۷] The American Historical Review[۸] Diarmaid MacCulloch[۹] Complexity Science Hub[۱۰] Cambridge Group for the History of Population and Social Structure[۱۱] Atlas of World Population History[۱۲] political stress indicator[۱۳] Revolution and Rebellion in the Early Modern World[۱۴] fathers-and-sons cycles[۱۵] Seshat[۱۶] Era of Good Feelings[۱۷] agent-based models[۱۸] National Intelligence Council[۱۹] Centre for the Study of Existential Risk ]]> لورا اسپینی تاریخ‌وسیاست Sun, 05 Jan 2020 05:07:58 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9622/ پرونده: دولت ترور http://tarjomaan.com/report/9621/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• پایان نظم انگلیسی-آمریکاییبرای دهه‌ها، تعریف آمریکایی-انگلیسی از دموکراسی و آزادیْ جهان را تعریف می‌کرد. اما امروز چه؟پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا و انگلیس به نمادهایی استثنایی از آزادی تبدیل شدند، مظهرِ کامل ارزش‌های جهان‌وطن و انسان‌گرایانۀ غربی. آرمانی که نه تنها بسیاری از کشورهای غیرغربی، بلکه حتی غنی‌ترین ملت‌های اروپایی نیز به دنبال رسیدن به آن بودند. اما حالا این دو کشور، دست به تخریبِ همان چیزی زده‌اند که خودشان طی چند دهه ساخته‌اند. گویی رهبرانِ ساختنِ نظم پس از جنگ، رهبری ویرانی آن را نیز به دست گرفته‌اند.• این جهان دیگر روی صلح را نخواهد دیدگفت‌وگوی شان ایلینگ با مارک دنربعد از حملات ۱۱ سپتامبر ایالات متحدۀ آمریکا جنگ علیه تروریسم را آغاز کرد. آنچه قرار بود مبارزه‌ای سریع و قاطع برای مجازات مسئولان این حمله باشد، امروز تبدیل شده است به جنگی با سایه‌ها در سراسر جهان. تعقیب و گریزی که به بیش از ۱۰۰ کشور جهان کشیده شده است و هیچ نشانه‌ای از پایان آن در دست نیست. آخرین کتاب مارک لنر، «مارپیچ»، تلاشی است برای فهم این جنگ همیشگی.• چرا کارتر و هیچ رئیس جمهور دیگری نتوانست خاورمیانه را تغییر دهد؟گفت‌وگو با اندرو بچویچدو اتفاق در ۱۹۷۹ امریکا را به سیاست کنونی‌اش در خاورمیانه کشاند: انقلاب ایران و حملۀ شوروی به افغانستان. این دو اتفاق این دیدگاه را نزد رهبران سیاسی امریکا تثبیت کرد که باید حامی سیاست دسترسی به خلیج فارس نفت‌خیز بود. هر رئیس‌جمهوری پس از کارتر نیز چنین باوری داشته‌است. به اعتقاد اندرو بچویچ، استاد روابط بین‌الملل، فهم این نکته مهم است که این جنگ ابتدا بر سر نفت بود اما با گذشت زمان به امری بیش از آن مبدل گشت.• الیور استون: جنگ به روایت والت‌دیزنیگفت‌وگوی برد اوانز با الیور استونالیور استون ۱۵ ماه در جنگ ویتنام جنگید. ۲۰ سال بعد، تصمیم گرفت فیلمی دربارۀ آن جنگ بسازد، چون انگار هیچکس در آمریکا نمی‌دانست آنجا چه گذشته. اما «جوخه» تنها فیلم او دربارۀ جنگ نبود. استون می‌گوید هالیوود غیر‌واقعی‌ترین تفسیرِ ممکن از جنگ را به واقعی‌ترین شکل ممکن ارائه می‌دهد: روایتِ آمریکایی‌های قهرمان و دشمنان رذل آن‌ها و در میان این اسطوره‌سازی‌ها سینما کارکرد خود برای مبارزه با خشونت را از دست داده است.• آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد می‌دهد؟ فرید زکریا توضیح می‌دهدعصر تفوّق ایالات متحده یک دورهٔ کوتاه سرمستی‌آور بود که ابتدا و انتهایش از جنس فروپاشی بودفرید زکریا، ژورنالیست و کارشناس سیاست خارجی آمریکاست که او را بیشتر به‌واسطهٔ نظراتش در دفاع از لیبرال دموکراسی و آزادی می‌شناسند. او هر هفته برنامهٔ تلویزیونی پربیننده‌ای در شبکهٔ سی.ان.ان اجرا می‌کند و به‌طور مستمر برای واشنگتن پست، تایم و بسیاری از مطبوعات دیگر می‌نویسد. زکریا در جدیدترین یادداشتش، همچون تحلیلگرانی از طیف‌های گوناگون، معتقد است ایالات متحده هر روز بیشتر از جایگاه سابقش در نظام بین‌المللی فاصله می‌گیرد و می‌پرسد: با افول قدرت آمریکا، آیا شاهد زوال امپراطوری ایده‌هایش هم خواهیم بود؟• اگر آن شهرها را از میان نمی‌بردم، چه کسی اردوگاه‌ آوارگان می‌ساخت؟وقتی خلبان یک بمب‌افکن آمریکایی از اردوگاهی سر در می‌آورد که قرار بود بمبارانش کندرمان جدید محمد حنیف، نویسندۀ پاکستانی-بریتانیایی، کمدی سیاهی است از ویرانی‌هایی که سیاست خارجی ایالات متحده در خاورمیانه به بار آورده است. داستان در هم پیچیده‌ای از یک خلبان آمریکایی که پس از سقوط بمب‌افکنش مجبور می‌شود در میان مردمی زندگی کند که قرار بود قتل‌عامشان کند. موقعیتی غریب از مواجهۀ سربازی که مجبور به اطاعت است و مردمی که دنبال راه نجاتی می‌گردند.• امریکا خودش را گروگان تروریسم نگه داشته استاحتمال کشته‌شدن امریکایی‌های مسلمان، از احتمال کشته‌شدن امریکایی‌ها به‌دست اسلامگرایان افراطی بیشتر استآمارها نشان می‌دهند از هر یک‌میلیون مسلمان امریکایی، یک نفر به‌خاطر نفرت آمریکایی‌های غیرمسلمان از باورهای او کشته‌ می‌شود. در حالی‌که از هر هفده‌میلیون امریکایی یک نفر به‌دست اسلامگرایان افراطی کشته شده است. بااین‌حال استاد جامعه‌شناسی دانشگاه کارولینای شمالی معتقد است برای بسیاری از امریکایی‌ها آمارها مهم به نظر نمی‌رسند. و آن‌ها بیشتر مایلند روی خشونتی متمرکز شوند که نامش را تروریسم اسلامی می‌گذارند.• خدا می‌داندچطور پدری که درختان زیتونش را برای حفظ جان کودکانش رها کرد، در خیابان‌های شیکاگو جان داد؟اینال هندی، نویسندۀ فلسطینی ساکن آمریکا، از مردی سیه‌چرده و لاغر می‌گوید که از روستای پدری‌اش در قدس، به آمریکا، سرزمین فرصت‌ها مهاجرت کرد تا بتواند زندگی بهتری برای خودش بسازد. اما طعم زیتون‌ها و انجیرهای باغ اجدادی‌اش را هیچ‌گاه از یاد نبرد. مردی که تا دیروقت در یک رستوان فست‌فود کار می‌کرد تا شکم شش بچه‌اش را سیر کند و یک شب، برای ۴۸.۵ دلار به سینۀ او شلیک کردند. مردی که پدرش بود.• هیروشیما را به یاد آورنولیبرالیسم استعاره‌ای از بمب اتم است: تجسمی از تخریب جهانی امر اجتماعی، سیاسی و اخلاقیبمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی عده‌ای را به جشن و پایکوبی برانگیخت، آنانی که استدلال می‌کردند تنها راه تسلیم‌کردن ژاپن استفاده از بمب اتم است. عدۀ دیگری در بمب اتم چیزی نمی‌دیدند مگر پیشرفت علم و قدرت شگفت‌انگیز آن. رایج‌ترین دلیلی که برای استفاده از بمب اتم آورده می‌شد این بود که تنها راه شکست ژاپن و حفظ جان سربازان آمریکایی استفاده از بمب اتم است. اما همان زمان هم تعدادکثیری از سیاست‌مدارن و حتی رهبران نظامی مخالف استفاده از بمب اتم بودند و استدلال می‌کردند که برای پایان دادن به جنگ هیچ ضرروتی برای استفاده از بمب اتم نیست. امروزه ثابت شده که استدلال این دسته از مخالفان کاملاً درست بوده است.• تاریخ شست‌وشوی مغزی؛ از هیتلر تا «وست‌ورلد»مروری بر کتاب «برنامه‌ریزی انسان؛ شست‌وشوی مغزی، آدم‌های ماشینی و نبود آزادی در آمریکا» نوشتۀ اسکات سلیسکرچگونه ممکن است کسی بخواهد با شیوۀ زندگی آمریکایی مخالفت کند؟ از نظر اغلب آمریکایی‌ها، چنین چیزی فقط وقتی ممکن است که مغزِ آن آدم را شست‌و‌شو داده باشند. بدین‌ترتیب، از زمان جنگ جهانی دوم، به‌طور مداوم با دسته‌های مختلفی از موجودات مواجه می‌شویم که شست‌و‌شوی مغزی شده‌اند و، ازقضا، نقطۀ اشتراکشان دشمنی با آمریکاست: از نازی‌ها تا کمونیست‌ها تا تروریست‌ها و حالا ماشین‌ها. این اسطوره چه فایده‌ای برای آمریکا داشته است؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Sat, 04 Jan 2020 03:53:32 GMT http://tarjomaan.com/report/9621/ سکولاریسم در نهایت چیزی جز حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس نیست http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9597/ جان گری، نیواستیتسمن — در داستان بورخس‌گونۀ «پونتیوس پیلاتس»۱ نوشتۀ روژه کایوا، نویسندۀ سورئالیست و نظریه‌پرداز ادبی، فرماندار رومی یهودیه به‌جای به صلیب‌کشیدنِ عیسی، او را آزاد می‌کند و تحت حمایت لژیون سلطنتی قرار می‌دهد. بدین‌گونه پیامبر فرهمند یهودی به موعظه ادامه می‌دهد و در کهن‌سالی از جهان می‌رود؛ آوازۀ تقدس او همه‌جا می‌پیچد و مدفن او به زیارتگاه دوستدارانش بدل می‌شود. این تصمیم پیلاتس که در پی یک بی‌خوابی شبانه گرفته می‌شود، در نهایت سبب می‌شود که دین مسیحیت به وجود نیاید.اگر گفتۀ تام هولاند درست باشد، اگر مسیحیت نبود، تمدن سکولار و مدرنی هم در کار نمی‌بود. جهان لیبرال غربی، محصول دیانت مسیحی است و هرچند ایمانِ الهام‌بخش خود را نفی می‌کند، همچنان به مدعای جهان‌شمولی ارزش‌های غربی ادامه می‌دهد:در واقع، به نظر می‌رسد که مسیحیت برای ادامۀ رشد و گسترشِ بنیادهای اعتقادی‌ خود به آدم‌های مسیحی نیازی ندارد ... ردپای عناصر مسیحی هنوز آنچنان در پیش‌فرض‌ها و اخلاقیات افراد حضور دارد که برخی حتی در شناسایی حضور این عناصر ناکام می‌مانند. این عناصر همچون ذرات ریز غبار با چشم غیرمسلح قابل دیدن نیستند، حال آنکه توسط همه، باورمندان مسیحی، خداناباوران و حتی آن‌ها که نسبت به دین بی‌تفاوت‌اند، با هر دم و بازدم تنفس می‌شوند.لیبرال‌های سکولار مسیحیت را به‌مثابۀ داستانی تخیلی کنار گذارده‌اند، اما ارزش‌ها و دیدگاه تاریخی آن‌ها از پایه مسیحی باقی مانده است. مسیحیت داستان مرگ پسر خدا بر صلیب است. در دنیای رومی، به صلیب کشیده‌شدن سرنوشت جنایتکاران و کسانی بود که اقتدار امپراطوری را به چالش می‌کشیدند. مسیحیت با خود انقلابی اخلاقی به همراه آورد و ناتوانان را همچون فرزندان خدا نگریست که شایستۀ بالاترین احترام در جامعه‌اند. تاریخ نیز در نگاه مسیحی روایتی است از گناه و رستگاری که در آن خداوند، از طریق پسرش، در کنار فرودستان ایستاده است.جنبش‌های ترقی‌خواهانۀ مدرن این تاریخ مقدس را دوباره زنده کردند، هر چند جای خدا را «انسانیت» یا نمایندگان خودخوانده و منصوب آن گرفته است که به نمایندگی از فرودستان سخن می‌گویند. امروز در مقایسه با دوران فراگیریِ مسیحیت، جهان غربی از بسیاری جهات با جزم بیشتری به عدالت و حقانیت خود باور دارد. جنگجویان عدالت اجتماعی که تمدن غرب را محکوم می‌کنند و خواستار اعتراف این تمدن به گناهانش و توبه از کارهای نادرستش هستند، بدون تکیه بر میراث معنوی مسیحی هرگز امکان ظهور نداشتند. همان‌طور که تام هولاند می‌نویسد، «اگر جز این بود، هرگز کسی از این خواب گران بیدار نمی‌شد».هولاند می‌گوید وقتی دربارۀ دنیای باستان مطالعه کرد، دیدگاهش دربارۀ مسیحیت عوض شد. هولاند هم وقتی نوجوان بود، همچون بسیاری دیگر، خدای کتاب مقدس را «دشمنِ قسم‌خوردۀ آزادی و شادی» می‌دید؛ و پس از خواندن ظهور و سقوط امپراطوری روم۲ (۱۷۷۶) نوشتۀ ادوارد گیبون، با خوشحالی پذیرفت که پیروزی مسیحیت به معنای آغاز «عصر خرافات و ساده‌لوحی» بوده است. البته هولاند، بر خلاف بسیاری، در افکار نوجوانانۀ تحقیرآمیزش نسبت دینی که طبق تعالیم آن پرورش یافته بود باقی نماند و ستایش دوران نوجوانی او از فرهنگ پاگانی، در برابر بیست سال پژوهش و نگارش دربارۀ دوران کلاسیک باستان رنگ باخت.سزار روم یک میلیون نفر از گال‌ها را کشت و یک میلیون تن دیگر را به بردگی گرفت. در سراسر جهان رومی، کودکان گریان را می‌دیدی که کنار جاده‌ها، توده‌های زباله یا فاضلاب‌ها چمباتمه زده‌اند؛ کودکانی که رهایشان کرده بودند تا بمیرند. دخترانی که نجات پیدا می‌کردند، معمولاً یا برای بردگی پرورش می‌یافتند یا به فاحشه‌خانه‌ها فروخته می‌شدند. البته این سنگدلی رومی‌ها نبود که بیزاری هولاند را بر می‌انگیخت، بلکه مسئلۀ اصلی‌اش این بود که «نزد رومیان، این مسئله اساساً بی‌معنا بود که ممکن است ضعفا یا فرودستان کمترین ارزشی داشته باشند». هولاند دریافت که ارزش‌های امروزی‌ نه از تمدن کلاسیک و دور از «طبیعت انسانی»، بلکه برآمده از ارزش‌های دوران مسیحی هستند.کتاب سلطنت۳ اوج کار هولاند تا به امروز است. آثار دیگر او از جمله روبیکون: پیروزی و تراژدی جمهوری روم۴ و آتش ایرانی: نخستین امپراتوری جهانی و نبرد برای غرب۵ جوایز شایان‌توجهی به دست آورده‌‌اند و کتاب‌هایی همچون هزاره: پایان جهان و برساختن عالم مسیحی۶، در سایه شمشیر: نبرد برای امپراتوری جهانی و پایان جهان باستان۷ و دودمان: ظهور و سقوط نظام سزاری۸ او را به یکی مشهورترین مورخان عامه‌پسند بدل ساخته‌اند. اینک هولاند با سلطنت که شاهکاری از پژوهش و داستان‌سرایی است، جاه‌طلبی و ارائه فراگیر تاریخ را فراسوی آثار پیشین خود ادامه داده است.آن گونه که هولاند نشان می‌دهد، چیرگی مسیحیت نوعی گسست در پیوستگی تاریخی تمدن غربی است. این ایده که همۀ انسان‌ها ماهیتاً با هم برابرند یا هر شخصی دارای ارزشی ذاتی است، اصلاً بدیهی نیست و این ارزش‌ها که مورد توجه متفکران سکولار امروزی است، با دستان مسیحیت در مرکز دنیای غربی جای گرفته‌ است (البته هولاند دربارۀ چگونگی گسترش این ارزش‌ها در یهودیت توضیح چندانی نداده است). از دید او انسان‌گراییِ‌ لیبرال، در نهایت، نوعی حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس است.هولاند در تحلیل خود بر داستان به ‌صلیب کشیدن مسیح تمرکز می‌کند. این داستان با نشان‌دادنِ خداوند در چهرۀ انسانی فروشکسته و شکنجه‌دیده، پرستشِ پاگانیِ زندگی و زیبایی را زیر و رو می‌کند؛ اما اگر فقط همین باشد، ممکن است سبب دستِ‌کم گرفتن انقلاب اخلاقی‌اش شود که مسیحیت به وجود آورد. در حقیقت، ماهیت اخلاق در پی این دگردیسی تغییر یافت. مثلاً در ارسطو نمی‌توان ردی از فروتنی یا عشق برادرانه یافت. ارسطو در اخلاق از «انسان‌هایی که دارای روح‌های بزرگ» هستند ستایش می‌کند که کارشان تأمل دربارۀ جهان است و بزرگیِ خودشان را پاس می‌دارد. به‌این‌ترتیب، نوع‌دوستی که امروزه قلب اخلاق شناخته می‌شود، در دنیای باستان ارزش چندانی نداشته است. پیروان مکتب رواقی تشویق شده‌اند که وظایف عمومی را انجام بدهند و اپیکوریان هم چگونگی شادمانه‌زیستن را به دیگران تعلیم داده‌اند؛ اما در هیچ یک، کمک به انسان‌های دردمند از طریق اعمالی همچون فداکاری، ضروری یا پسندیده نبوده است. این واقعیت که مسیحیان حاضر بودند به خاطر ایمان خود از جانشان بگذرند، از نظر صاحب‌قدرتان رومی، آن‌ها را به فرقه‌ای عجیب و شرور تبدیل می‌کرد.هولاند از رابطۀ میان مسیح و مذهبی که بنا بود برآورد، سخن چندانی نمی‌گوید. به نوشتۀ او «هیچ‌چیز به اندازۀ شخص مسیح غیرعادی نبوده است»؛ اما عیسی به چه دلیل این‌قدر غیرعادی بوده است؟ در زمان حضور او در یهودیه پیامبران بسیاری در این منطقه حضور داشتند و ممکن است بر حسبِ اتفاق او در یادها مانده و دیگران از یاد رفته باشند. تصویر مسیحی از شخصِ عیسی و آموزه‌های او ممکن است شباهت چندانی به واقعیت تاریخی نداشته باشد. چنانکه در متونی که از زمان کشف «طومارهای دریای مرده» به دست ما رسیده، عیسی را در چهره‌های گوناگونی مشاهده می‌کنیم. در حقیقت دینی که بعدتر مسیحیت نامیده شد، بیشتر اختراع پُل و آگوستین است و به احتمال زیاد برای خود عیسی ناشناخته بوده است.این سخن هولاند آنگاه که به بحث از چگونگی آفرینش ارزش‌های مدرن غربی به دستِ مسیحیت می‌رسد، استحکام خود را نشان می‌دهد. به طور مثال، همۀ مسیحیان ایدۀ گناه نخستین بشر را نپذیرفته‌اند. پلاگیوس (۴۱۸-۳۶۰ پس از میلاد) بر این باور است که تنها دلیل بدکاری انسان‌ها عادت به انجام اشتباه از دوران کودکی است. دیدگاهی که در دوران جدید هم از سوی نسل‌های پیاپی متفکران لیبرال تکرار شده است، بی‌آنکه از این الهی‌دان انگلیسی سخنی شنیده باشند. هولاند در ادامه از فیلسوف مدرسی قرون میانی، پیر آبلار، نمونه‌ای را مطرح می‌کند که چگونه باور به منطقی بودن جهانِ ساختۀ خداوند و ادارۀ آن با قوانینِ قابل فهم توسط بشر که الهام‌بخش تأسیس دانشگاه‌‌ها در سراسر جهان مسیحی بوده است، به بدعت‌گذار خوانده شدن او انجامید. در حقیقت آبلار همچون متفکران دوران روشنگری، کسی بود که ذهن اروپایی را با روح پیشرفت پیوند زد.در بخش‌های پایانی کتاب، هولاند از وحشت فاتحان مسیحی می‌گوید، وقتی که به میزانِ قربانی‌کردنِ انسان‌ها در مکزیک آگاهی یافتند، و همین‌طور آزمایش قرن شانزدهمی کمونیسم تئوکراتیک را در شهر آلمانی مونستر روایت می‌کند. هولاند پیامدهای اخلاقی و حیوان‌صفتانۀ ماشینیسم ماتریالیستی را توسط مارکی دو ساد، به عنوان متفکری از دوران روشنگری که ارزش‌های مسیحی را نفی کرده است، بررسی می‌کند و به مسیحیت‌ستیزی لنین و هیتلر، مسیحیت ضد نازی تالکین، ماهیت مسیحیِ خداناباوری جان لنون و نقش مسیحیت در ایجاد فرهنگ اخلاقی منتهی به جنبش MeToo# می‌پردازد. حال آنکه بینش‌ها و تصاویر درخشان دیگر نیز به فراوانی در اثر او یافت می‌شود.سلطنت تاریخی پرمایه و چشم‌نواز از جهان مسیحی به خواننده عرضه می‌کند. بااین‌حال، آنچه این کتاب را جذاب کرده، تخریب ویران‌کنندۀ‌ تاریخ مقدسِ انسان‌گراییِ سکولار است. هولاند می‌گوید داستان عامه‌پسند سکولاریسم، خودش را این‌گونه خلاصه می‌کند که:پیروزی کلیسا، هر آنچه برای جامعه‌ای متمدن و مدنی لازم بود، در نطفه خفه کرد. تاریکی بر اروپا فرود آمده بود. برای دورانی هزار ساله و بیش از آن، پاپ‌ها و دستگاه تفتیش عقاید برای از میان بردنِ کوچک‌ترین نشانه‌های کنجکاوی، پژوهش یا تفکر کوشیدند ... اینکه هیچ بخشی از چنین روایتی با واقعیت مطابق نیست، مانع از شهرت و پذیرش عمومی آن نشده است.این همان اسطورۀ کسالت‌آور و معروفی است که احتمالاً هیچ میزان از شواهد تاریخی قادر به نفی آن نبوده است. به نوشتۀ هولاند، در واقع این کلیسا، اسقف‌های مسیحی و عالمان الهی بودند که با بردگی بومیانِ آمریکای‌ لاتین مخالفت کردند و این ارسطو بود که برای دفاع از این کار فراخوانده شد. لیبرال‌های سکولار فوراً به این نکته اشاره خواهند کرد که برده‌داری در سراسر تاریخ مسیحیت وجود داشته است. البته همین طور است، اما این واقعیت نکتۀ اصلی هولاند را تغییر نمی‌دهد. حتی اگر مسیحیتِ حاکم همۀ انواع شرارت‌ها را رسمیت بخشیده باشد، باز هم معیاری برای نیکوکاری ساخته است که در جهان پیشامسیحی یافتنی نیست.البته مسیحیت شرهای جدید و ویژۀ خود را نیز آفرید. فراگیری پیام مسیحی و پافشاری بر اینکه همۀ انسان‌ها در پیشگاه خداوند برابرند، هجوم وحشیانه به ادیان دیگر را در پی داشته است. مسیحیان مدعی مالکیت انحصاری حقیقت، بدون هیچ نمونۀ مشابه پیش از آن هستند و نتیجۀ این ادعا سرکوب بی‌سابقۀ دیگران بوده است. به نوشته هولاند «کلیسایی که خود را جهانی اعلام می‌کند، ظاهراً برای کسانی که رنج نجا‌ت‌بخش آن را نمی‌پذیرفتند، جایی نداشت».جهان پیشامسیحی هم بی‌شک رواداری را به معنای مدرن به کار نمی‌بست. چنانکه در داستان مرگ سقراط به‌خوبی نشان داده شد که این جهان هیچ درکی از آزادی اندیشه به عنوان گونه‌ای حق انسانی نداشته است. بااین‌حال، جهان‌بینی چندخدایی یونانی-رومی نیاز انسان‌ها به طیف متنوعی از مذاهب، اسطوره‌ها و اوهام را به رسمیت می‌شناخت. مسیحیت این رواداری باستانی را از میان برد و با این کار جهان مدرن را بنیان گذارد.«مسیحیت به دو شیوه گسترش می‌یابد: دگردیسی و سکولاریزاسیون». این تعبیرِ نغز را که هولاند از یک مورخ بی‌نام هندی نقل می‌کند، استدلال اصلی سلطنت را به طور خلاصه نشان می‌دهد. اینکه مدرنیتۀ سکولار، نه نفی مسیحیت، بلکه تداوم آن به صورت دیگری است. خداناباوریِ راست‌کیش با این ادعای پر سر و صدا که بی حضور مسیحیت، چه میزان متمدن‌تر بودیم، از خود نپرسیده است که همین تصور تمدن از کجا سرچشمه می‌گیرد. در این مورد نیچه به حقیقت نزدیک‌تر است که می‌گوید اگر از برآمدن مسیحیت پشیمان شده‌اید، باید از ظهور لیبرالیسم، حقوق بشر و اعتقاد به پیشرفت نیز پشیمان شوید.هولاند خوانندۀ اثر خود را با طرح پرسشی رها می‌کند. اینکه اگر دین به عنوان سرچشمۀ ارزش‌های لیبرال، در غرب رو به نابودی است، چه آینده‌ای می‌توان برای این ارزش‌ها انتظار داشت؟ به نوشتۀ او:اگر انسان‌گراییِ سکولار نه از خرد یا از علم، بلکه از روند دگردیسی مسیحیت سرچشمه گرفته باشد (روندی که در نگاه شمار بسیاری از مردمان اروپا و آمریکا، خدایی مرده را بر جای گذارده است)، آیا این ارزش‌ها اساساً چیزی بیش از سایه‌ای از پیکری بی‌جان هستند؟ اگر بنیاد این اخلاقیات اسطوره نیست، پس چیست؟به نظر می‌رسد که هولاند در پی نشان دادن این امر است که ارزش‌های لیبرال از فرو ریختن پایه‌های مسیحی خود جان سالم به در نخواهند برد. این دیدگاه منحصر به مؤمنان مسیحی نیست و کسانی چون نویسندۀ نهیلیست فرانسوی، میشل ولبک نیز مانند برخی دیگر از متفکران خداناباور یا ندانم‌انگار، در همین چارچوب می‌اندیشند. بااین‌حال، تصور می‌کنم که این برداشت، خوانشی نادرست از وضعیت کنونی است.درست است که ارزش‌های لیبرال، آنگونه که پیشتر درک می‌شدند، در حال خروج از صحنه هستند؛ اما سرچشمۀ افول این ارزش‌ها پیچیده‌تر از فقدان صرف ایمان مسیحی است. امروزه مسیحیت بیرون از جهان غرب، در سطح گسترده‌ای دارد احیا می‌شود. به عنوان نمونه، در روسیۀ پساکمونیستی، کلیسای ارتدوکس بار دیگر با قدرت ظاهر شده است؛ اما الگوی خاص توسعه‌ای که مسیحیت از طریق آن ارزش‌های لیبرال را در اروپای غربی ایجاد کرد، در کلیسای ارتدوکس شرقی تکرار نشد و مسیحیتِ نوخاسته در روسیه، هیچ نشانی از لیبرالیسم بر خود ندارد. امری که به دلایل دیگری دربارۀ آفریقا نیز صادق است. در جهان غربی، لیبرالیسم همراه با ایمان مسیحی در حال ناپدید شدن نیست، اما پیوسته بر تعصب و جزم‌اندیشی آن افزوده می‌شود. لیبرال‌های افراطی امروز به نحوی طعنه‌آمیز، مشابهت نه چندان اندکی با مسیحیانی دارند که رواداری متکثر جهان باستان را از میان بردند. آن‌ها نیز با نظارت بر دیدگاه‌های دیگران، بستن باب گفتگو و طرد باورها و ارزش‌هایی جز آنچه از آن خودشان است، به مانند مسیحیان نخستین، خود را بازیگران داستان گناه و رستگاری می‌دانند.داستان روژه کایوا چشم‌اندازی واقعی‌تر از تاریخ را در برابر دیدگان خواننده قرار می‌دهد. برآمدن مسیحیت تنها یک تصادف بود و جهان لیبرال غربی نتیجۀ تصادفیِ این تصادف. البته دستان خدا را می‌توان در تصمیم پیلاتس برای به صلیب کشیدنِ مسیح مشاهده کرد. چنانکه کلیساهای قبطی و اتیوپی، پونتیوس پیلاتس را به سبب نقش محوری‌اش در روایت مسیحی، به‌منزلۀ یک قدیس گرامی می‌دارند؛ اما اگر این رویدادها و موارد پس از آن‌ها در نظمی از پیش مقدر سامان نیافته باشند، چیرگی مسیحیت نتیجۀ بخت بلند آن بوده است. در حقیقت اگر یکی از این بی‌شمار رویداد احتمالی رخ نداده بود، اروپا احتمالاً با آمیزه‌ای از فرقه‌های چندخدایی و فلسفۀ کلاسیک شکل‌ می‌گرفت و مسیحیت هرگز در سراسر جهان گسترش نمی‌یافت.چنین دنیایی شاید از برخی جهات بر جهان واقعی و کنونی برتری داشت؛ اما چشم‌اندازی برای برابری انسانی و پیشرفت اخلاقی که غرب مدرن را شکل داده است، در آن پیدا نمی‌شد. اگر لیبرال‌های سکولار سلطنت را بخوانند -که باید بخوانند- شاید اندکی بر این نکته بیندیشند که ژرف‌ترین ارزش‌های خود را با بخت و اقبال و در چارچوب دینی به دست آورده‌اند که آن را کوچک می‌شمارند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Holland, Tom. Dominion: The Making of the Western Mind. Little, Brown & Co, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Why the liberal West is a Christian creation» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۹۸ با عنوان «سکولاریسم در نهایت چیزی جز حاشیه‌نویسی بر کتاب مقدس نیست» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است.•• جان گری (John Gray) استاد بازنشستۀ علوم سیاسی و یکی از پرآوازه‌ترین منتقدان کتاب در زمینۀ فلسفۀ سیاسی است. ترجمان مرور کتاب‌های متعددی را از گری منتشر کرده است و به عنوان مثال: «چرا لیبرال‌ها طرفدار نظریۀ توطئه شده‌اند؟»، «خداناباورها ارزش‌هایشان را از کجا می‌آورند؟» و «ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟»[۱] Pontius Pilate[۲] Decline and Fall of the Roman Empire[۳] Dominion[۴] Rubicon: The Triumph and Tragedy of the Roman Republic (2003)[۵] Persian Fire: The First World Empire and the Battle for the West (2005)[۶] Millennium: The End of the World and the Forging of Christendom (2008)[۷] In the Shadow of the Sword: The Battle for Global Empire and the End of the Ancient World (2012)[۸] Dynasty: The Rise and Fall of the House of Caesar (2015) ]]> جان گری تاریخ‌وسیاست Sun, 08 Dec 2019 04:37:11 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9597/ بحران محیط زیست ادامۀ داستانی است که با برده‌داری و استعمار آغاز شد http://tarjomaan.com/interview/9586/ گفت‌وگوی لین فیلِی با نائومی کلاین،‌ نیشن — در ماه اگوست که با نائومی کلاین گفت‌وگو کردم، سیزده روز از آغاز سفر «گرتا تونبرگ» با قایقِ مسابقه‌ای و پاکِ «مالیزا» روی اقیانوس اطلس گذشته بود. این فعال زیست‌محیطیِ شانزده سالۀ سوئدی به دلیل آلودگی کربنی هواپیماها، از سفر هوایی به نیویورک پرهیز کرد و برای شرکت در اجلاس آب‌وهوایی سازمان ملل در منهتن، با قایق سفر کرد. اثر جدید کلاین با نام سوزان: پروندۀ (شعله‌ور) نیو دیل سبز۱، با تصویری از تونبرگ و بحث درباره جنبش آب‌و‌هوایی جوانان آغاز می‌شود. به نوشتۀ کلاین، کودکان در دهه‌های گذشته صرفاً ابزاری برای زبان‌بازی‌ دربارۀ تغییرات آب‌و‌هوایی بوده‌اند؛ اما همان‌طور که در این گفت‌وگو اشاره می‌کند «آشکار است که این بحث‌های بی‌فایده در برانگیختن تصمیم‌گیرندگان برای برداشتن گام‌های ضروری مؤثر نبوده است». حالا، کودکان دیروز و جوانانِ بالغِ امروز دیگر نمی‌خواهند در این بحث‌ها نقش پیاده‌ نظام را بر عهده داشته باشند. «آن‌ها اینک برای خود سخن می‌گویند، اعتصاب و راهپیمایی می‌‌کنند و ناکامی سیاستمداران را داوری و قضاوت می‌کنند».مقالات جمع‌آوری‌شده در کتاب سوزان جملگی پیرامون یک چالش محوری گرد آمده‌اند: اینکه بحران آب‌و‌هوایی را نمی‌توان جدای از تاریخِ صدها سالۀ استثمار انسان‌ها نگریست. استعمار، نسل‌کشی بومیان، برده‌داری و آسیب به محیط‌زیست همگی در این تاریخ مشارکت داشته‌اند. کلاین می‌نویسد که این فرآیندهای تاریخی نه‌تنها صنایع استخراج معادن و در نهایت، تغییرات آب‌وهوایی را سبب شده‌اند، بلکه نوعی طرز تفکر استخراج را ایجاد کرده‌اند، «شیوه‌ای که بر مبنای آن دنیای طبیعی و اکثر ساکنان این طبیعت به‌عنوان منابعی برای بهره‌برداری و سپس دورانداختن در نظر گرفته می‌شوند». درحال‌حاضر، فعالان آب‌وهوایی باید با هر دو این‌ها مبارزه کنند. لازم است جهان‌بینی خود را در همۀ سطوح تغییر دهیم.از دید کلاین «نیو دیل سبز»۲ دقیقاً به همین معناست. این طرح که توسط فعالان زیست‌محیطی صورت‌بندی شده و الکساندریا اوکازیو کورتس و اد مارکی، نمایندگان کنگرۀ آمریکا، آن را پیشنهاد کرده‌اند، راهی برای دگردیسی زیرساخت‌ها ارائه می‌کند، طوری که با مقیاس و سرعت مورد نیاز برای مقابله با تغییرات آب‌و‌هوایی تناسب داشته باشد؛ و هم‌زمان، مدل اقتصادی و جهان‌بینیِ زیربناییِ منتهی به این تغییرات آب‌و‌هوایی را نیز دگرگون می‌کند. مخالفان این طرح ممکن است آن را فهرستی آشفته و دلبخواهی از طرح‌‌های توسعه بنامند، اما در نگاه کلاین، جذابیت نیو دیل سبز در این پیش‌فرض نهفته است که طرح‌های مندرج در آن، از انرژی‌های تجدیدپذیر تا مراقبت‌های بهداشتی جهانی، هر چیزی که باشند، طرح‌هایی بی‌ارتباط با هم نیستند. تحلیل زیست‌محیطی و بی‌عدالتی اقتصادی به طور جدایی‌ناپذیری به هم مرتبط‌اند و از این رو، راه‌حل‌هایشان باید در چارچوبی کل‌نگر ارائه شوند. نیو دیل سبز راهی است برای پاک‌سازی طبیعت و آغاز روند جبران جنایاتی که کشورهای ما مرتکب شده‌اند.ما دربارۀ سیاستِ بحران زیست‌محیطی و اهمیت بسیار زیاد انتخابات ۲۰۲۰ آمریکا گفت‌وگو کردیم. البته متن پیش رو برای رسایی بیشتر و حجم متناسب تا حدودی ویرایش شده است.لین فیلی: بسیاری از مقالات کتاب بر آنچه «داستان‌های ژرف» نامیده‌ای متمرکز هستند؛ داستان‌هایی که با تمایل افراد برای مقابله با بحران زیست‌محیطی تداخل دارند. ماجرای این داستان‌ها چیست و چگونه مانع اقدام مؤثر در برابر بحران می‌شوند؟نائومی کلاین: برخی از این داستان‌ها، روایت‌‌هایی اقتصادی از نئولیبرالیسم هستند، در مورد اینکه چگونه تلاش برای همکاری افراد با یکدیگر، موجب نادرست از کار درآمدن همه چیز ‌شد و ایده‌ای که می‌گفت اگر از جلوی راهِ بازار کنار برویم و اجازه دهیم کارها را با جادوی خودش پیش ببرد، عواید اقتصادی در نهایت تا سطوح پایین جامعه نیز توزیع خواهد شد. من در طول سال‌های گذشته دربارۀ چگونگی مقابلۀ بسیار شدید راست‌کیشی نئولیبرال (خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، مالیات‌های پایین، کاهش هزینه‌های دولت در جامعه) با هر آنچه برای رویارویی با بحران زیست‌محیطی نیاز است، بسیار نوشته‌ام.اما داستان ژرف‌تر به رابطۀ ما با جهان طبیعی مرتبط است. در کشورهای استعمارگرنشینی‌ مانند آمریکا، کانادا (جایی که خودم به دنیا آمدم) و استرالیا، قاره‌های جدیدی «کشف شدند» و این همزمان بود با محدودیت‌های طبیعی‌ای که اروپا با آن‌ها مواجه شده بود؛ اروپاییان جنگل‌های وسیع خود را قطع کرده بودند، ذخایر ماهی‌شان را نابود و حیوانات شگفت‌انگیزِ این منطقه را تا دانۀ آخر شکار کرده بودند. از همین رو، اروپاییان این سرزمین‌ها را به‌مثابۀ «اروپایی وسعت‌‌یافته» می‌نگریستند. چنانکه اگر به تصور کاشفان اروپایی از این «شاخ نعمتِ»۳ طبیعی توجه کنید، آشکارا این تصور را می‌بینید که «دیگر هرگز دچار کمبود منابع طبیعی نخواهیم شد».پس روشن است که ایدۀ طبیعتِ نامحدود به داستان‌هایی مربوط به کشورهای استعمارگر‌نشین باز می‌گردد و درست به همین دلیل است که مقاومت در برابر اقدامات اصلاحی در این کشورها نیرومندتر از هر جای دیگر است. چراکه این اقدامات نه تنها تهدیدی علیه جهان‌بینی راست‌گرایی است که به عملکرد مطلوب و همیشگی بازار ایمان دارد، بلکه مخاطره‌ای اساسی پیش روی روایت‌های ملی مردمان ساکن در این کشورها قرار می‌دهد.تغییرات آب‌وهوایی جهان‌بینی سخت‌کوش و سلطه‌گر این مردمان را مورد تهدید قرار می‌دهد. حقیقت این است که هر کسی که در فرهنگ غربی بزرگ شده باشد، مستعد داشتنِ این جهان‌بینی است. به اعتقاد من باید ماهیت این روایت‌ها را شناسایی کنیم و جنبۀ دیریاب آن‌ها را درک کنیم تا ژرفای بحرانی که در آن افتاده‌ایم را به درستی دریابیم. به‌علاوه، برای خروج از این بحران به داستان‌های جدید یا کاملاً متفاوتی نیاز داریم که البته برخی از آن‌ها اساساً جدید نیستند.فیلی: در کتاب نوشته‌ای که هرچه رؤیاهای پنهانِ ذهنیتِ استعماری در بحران زیست‌محیطی بیشتر آشکار ‌شود، شاهد «تجدید حیات زشت‌ترین چهره‌های این روایت» از جمله اکوفاشیسم و ناسیونالیسم قومی خواهیم بود. پیوند میان بحران آب‌وهوایی و احیای گرایش‌های نژادپرستانه سفید را چگونه می‌بینی؟کلاین: در یک سطح، پیوند میان این دو کاملاً روشن است. اینک با بیشترین تعداد از چنین جنبش‌هایی از زمان جنگ جهانی دوم به‌این‌سو رویاروییم. مهاجرت‌های عظیم در دوران‌های بحرانی به یکی از واقعیت‌های روزمرۀ زندگی بدل شده است. آسیب‌های زیست‌محیطی از علل مستقیم مهاجرت است و به طور غیرمستقیم نیز با افزایش زمینۀ منازعات مسلحانه، افزایش بیشتر مهاجرت را سبب می‌شود. بحران آب‌وهوایی در بسیاری از موارد با شکل‌های گوناگون خشونت مرتبط است و به عنوان عاملی تسریع‌کننده عمل می‌کند. فشار‌های ناشی از این تغییرات آب‌وهوایی اساساً مشکلات موجود را تشدید می‌کنند و به جابجایی توده‌های انسانی می‌انجامند.ما با انتخابی بسیار واضح در نحوۀ برخورد با این واقعیت مواجه هستیم. آیا به طور کامل مرزهای خود را دوباره تعریف خواهیم کرد؟ آیا درک خواهیم کرد که این بحرانی است اساساً برآمده از جهان برخوردار غربی که بیش از همه فقیرترین مردمان این سیاره آن را احساس می‌کنند؟ آیا مایلیم آغوش خود را باز کنیم و مرزها را به روی افراد بیشتری بگشاییم؟ یا در پی تقویت مرزها هستیم و صرفاً به کشورهای خودمان اعتنا خواهیم کرد؟خیزش اکوفاشیسم نشان می‌دهد که دومین گزینه‌‌ را برگزیده‌ایم. وقتی شرایط مثل اوضاع فعلی می‌شود -هزاران نفر در مدیترانه غرق می‌شوند، و مردم در کمپ‌های آوارگان، از تگزاس تا لیبی، در مانوس و نائورو، با شرایطی شرم‌آور ادامۀ حیات می‌دهند- باید نظریاتی باشد که این توحش را توجیه کند؛ نظریه‌هایی که زندگیِ برخی از انسان‌ها را بیش از دیگران ارزشمند بداند و سلسله‌مراتب خشن حیات را بار دیگر بر زندگی مردمان زمین تحمیل کند. بنابراین همان‌گونه که نژادپرستیِ شبه‌علمی به‌عنوان ابزاری برای توجیه درنده‌خویی برده‌داری و تصاحب استعماری سرزمین‌ها ظهور یافت، اکنون در برابر ظهور مجدد این جهان‌بینی‌های وحشی هستیم؛ جهان‌بینی‌هایی که قرار است قربانی‌شدنِ انسان‌های امروز و فردا را در مواجهه با آسیب‌های زیست‌محیطی موجه سازد.فیلی: نوشته‌ای که در دراز مدت، تغییرات آب‌وهوایی همه را در معرض خطر قرار می‌دهد؛ حال آنکه آثار کوتاه مدت آن تبعیض‌آمیز است...کلاین: بله تبعیض‌آمیز است. گاهی دونالد ترامپ را مخالف اصل وجود تغییرات آب‌وهوایی قلمداد می‌کنند؛ اما فکر نمی‌کنم که او حقیقتاً این تغییرات را نفی کند، بلکه با آگاهی کامل از شرایط موجود، بر این باور است که خودش نهایتاً در امان خواهد بود. درست به همین دلیل است که می‌کوشد با خرید گرینلند از مزیت‌های آب‌شدنِ یخ‌ها برای استخراج نفت و گاز استفاده کند. کسی که به وقوع تغییرات آب‌وهوایی باور ندارد، به خرید گرینلند علاقه‌مند نیست. گرینلند تنها از این جهت برای او جالب است که یخ‌های منطقه در حال آب‌شدن است و مسیرهای تجاری و ذخایر سوخت فسیلیِ آنجا قابل بهره‌برداری خواهد شد. فقط نوعی بی‌اعتنایی در کار است، چون تصور می‌کند در نهایت، ثروتش او را نجات خواهد داد. برخی مانند جف بزوس حتی فراتر رفته و خیال ایستگاه‌های فضایی یا کلنی‌هایی در مریخ را در سر می‌پرورانند و گروهی هم خودشان را در عمارت‌هایی روی زمین تصور می‌کنند که آن‌ها را در برابر بالا آمدن آب حفاظت می‌کند. ترامپ در زمرۀ همین برج‌عاج‌نشینان است.فیلی: مقالۀ تو با نام «فصل دود» روایتی شخصی از تابستان ۲۰۱۷ است که در ساحل آفتابی بریتیش کلمبیا سپری کرده‌ای؛ اما این نوشته با دیگر متون کتاب از آن جهت متفاوت است که پسرت، توما، در مرکز مقاله قرار گرفته است. چرا این شیوۀ رواییِ شخصی را انتخاب کردی و پسرت چه نقشی در ایده‌های تو دربارۀ بحران زیست‌محیطی دارد؟کلاین: معمولاً وقتی به فاجعه فکر می‌کنیم، رویدادهای عظیم را در نظر می‌گیریم. من در طول سال‌های گذشته در این باره زیاد نوشته‌ام؛ اما تجربۀ زندگی در میان دود، برای بیش از یک ماه، مرا متوجه این مسئله کرد که چه گسترۀ وسیعی از این قاره در میان دود در حال خفگی است. مسئله‌ای که از قضا چندان دراماتیک و تحریک‌کننده نیست. این شرایط صرفاً گونه‌ای ناامیدیِ سطح پایین است؛ تجلی مادیِ عدم امکان. تصمیم گرفتم این متن را به صورت دفترچه خاطرات و نه نوعی گزارش بنویسم تا در درازای آن یأس و آزاردهندگی به‌خوبی ثبت شود. مطمئن نبودم که این متن به چه نیتی نوشته می‌شود و تصوری از احتمال انتشار آن نداشتم. این متن یقیناً یکی از غم‌انگیز‌ترین نوشته‌های من است. مرا متهم می‌كنند كه فقط به این دلیل ابراز امیدواری می‌کنم که هنوز به طور کامل تسلیم نشده‌ام. آیا این واقعاً همان چیزی است که این روزها به آن امید می‌گویند؟اما در نوشتن دربارۀ پسرم، توما، احساساتی واقعاً متفاوت دارم. تصور می‌کنم ما همیشه در مورد زندگی خودمان و چیزهایی که می‌دانیم می‌نویسیم. بی‌تردید نوشته‌های تحلیلی دربارۀ تغییرات زیست‌محیطی مورد نیاز است و بسیار دربارۀ آن نوشته‌اند. به‌علاوه، به مقالات عملی خوب نیز در این باره نیاز داریم؛ اما آدم‌هایی که واقعاً تلاش می‌کنند تا به قلب‌ها نفوذ کنند و به مردم انگیزه بدهند، نباید خودشان را خارج از بحران قرار دهند. باید خودمان را وسطِ اتفاقات جای دهیم و به دیگران کمک کنیم تا راه‌هایی بیابند برای ابراز اندوه و عصبانیت و امید و عشق خود به آنچه در پی حفاظت از آن هستند. چیزی که با پذیرفتن مخاطرات و دست به کار شدنمان امکان‌پذیر است.البته واقعاً دوست ندارم هیچ نوع سلسله‌مراتبی در این زمینه ایجاد شود و مادران در مقایسه با دیگران، صرفاً به آن جهت که مادر هستند، واجد نوعی دغدغۀ مضاعف قلمداد شوند. گونه‌ای سیاسی‌سازیِ نقشِ مادری در دوران ما وجود دارد (تلقی مادر به‌مثابۀ نگهبانی سخت‌گیر) که به‌هیچ‌وجه آن را دوست ندارم. من کسی هستم که بسیار دیر مادر شدم و در ۴۲ سالگی توما را به دنیا آوردم. این در حالی است که از یک دهه پیش از این زمان، در فضای کنشگران زیست‌محیطی با افرادی مواجه بوده‌ایم که پیوسته (دستِ‌کم آن‌گونه که من احساس می‌کردم) پدر یا مادر بودن را به‌عنوان ابزاری برای اعمال اقتداری سطح بالاتر از دیگران به کار می‌گرفتند؛ اما من به این نوع اقتدار بیشتر نسبت به دیگران، به سبب مادر بودن، باور ندارم. می‌دانم که بسیاری از کسانی که سخت‌تر از دیگران برای حفاظت از کودکان ما در حال مبارزه هستند، پدر یا مادر نیستند. بنابراین با آنکه دربارۀ پسرم و برخی تجربیات خاص به عنوان مادر نوشته‌ام، اما واقعاً نمی‌خواهم این نوشته به عنوان قلمرویی خاصِ مادرها قلمداد شود.فیلی: در این نوشته‌ها به این مسئله پرداخته‌ای که سرنوشت و موفقیت نیو دیل سبز با اقدامات جنبش‌های اجتماعی رقم خواهد خورد؛ اما کتاب را با بحث از انتخابات ۲۰۲۰ آمریکا به پایان رسانده‌ای. ارتباط و اهمیت این انتخابات را با عدالت زیست‌محیطی چگونه ارزیابی می‌کنی؟کلاین: مخاطرات مرتبط با این انتخابات به شدت جدی است. به همین دلیل است که این کتاب را نوشتم و سپس تصمیم گرفتم آن را کنار بگذارم و در عمل، هر کاری از دستم برمی‌آید انجام دهم تا مردم را به حمایت از نامزدی که بیشترین علاقه را به چارچوب نیو دیل سبز دارد، تشویق کنم؛ به این هدف که در انتخاب مقدماتی و درون حزبی و سپس در انتخابات نهایی، چنین نامزدی برنده شود.این مهم‌ترین فصل انتخاباتی در زندگی من است و از همین رو به آمریکا نقل ‌مکان کردم. می‌خواهم هر چه در توان دارم برای اطمینان از بهترین نتیجۀ ممکن انجام دهم. البته نمی‌خواهم درباره توانایی خودم اغراق کنم. تنها می‌خواهم ناظر بیرونی نباشم و در متن وقایع تلاش کنم. [می‌خندد] البته نباید این را می‌گفتم، چون شبیه حرف‌های بتو اورورک۴ شد!فکر می‌کنم به شدت نیازمند داستانی جدید و هدفی مشترک هستیم. نیو دیل سبز بهترین گزینۀ ممکن در جهت این هدف عمومی است که قدرت انتخاباتی مردم را پشت‌ جنبش‌های اجتماعی بیاوریم. جنبش‌هایی که از پایین سازماندهی می‌شوند و در پی تحقق دیدگاه‌های خود هستند. چیزی که نمی‌توان با تکیه بر سیاست‌مداری تنها به آن دست یافت.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با نائومی کلاین و در تاریخ ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Naomi Klein Knows a Green New Deal Is Our Only Hope Against Climate Catastrophe» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ آذر ۱۳۹۸ با عنوان «بحران محیط زیست ادامۀ داستانی است که با برده‌داری و استعمار آغاز شد» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است.•• نائومی کلاین (Naomi Klein) نویسنده، روزنامه‌نگار و کنشگر کانادایی که از منتقدان جهانی‌سازی است. از جمله آثار او می‌توان به دکترین شوک و نه به لوگو اشاره کرد.••• لین فیلی (Lynne Feeley) نویسنده و روزنامه‌نگاری اهل سیاتل است که مقالات او در نشریاتی همچون امریکن هیستوری و لس‌انجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است.[۱] On Fire: The (Burning) Case for a Green New Deal[۲] Green New Deal: طرحی پیشنهادی در ایالات متحده با هدف بررسی و ارائۀ راه‌حل‌هایی برای نابرابری اقتصادی و تغییرات زیست‌محیطی. نام این طرح از ترکیب سبز با «نیو دیل» شکل گرفته است. نیو دیل اصلاحات اجتماعی و اقتصادیِ گسترده‌ای بود که در دورۀ ریاست جمهوری فرانکلین روزولت، در پاسخ به بحران اقتصادی بزرگ آمریکا در دهه ۱۹۳۰ اجرا شد [مترجم].[۳] نمادی برای فراوانی به شکل شاخی بزرگ، پر از میوه و سبزی‌ها، گل و گیاه، آجیل و دیگر خوراکی‌ها. سرچشمه آن به اساطیر یونان بازمی‌گردد و هنوز هم به عنوان نماد در آمریکای شمالی و در روز شکرگزاری مورد استفاده قرار می‌گیرد [مترجم].[۴] Beto O'Rourke؛ از جمله نمایندگان کنگره آمریکا در حزب دموکرات که نامزد انتخاب ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۲۰ شده است [مترجم]. ]]> نائومی کلاین تاریخ‌وسیاست Wed, 27 Nov 2019 04:51:30 GMT http://tarjomaan.com/interview/9586/ داستان مادرانی که برای سیرکردن کودکانشان می‌جنگند http://tarjomaan.com/neveshtar/9572/ مگی مایکل، آسوشیتد پرس — مادر جوان، به خواهش دکتر، روی ترازو رفت. حتی با احتساب چادر مشکی‌اش، فقط ۳۸ کیلو وزن داشت. امّ‌مزراح باردار است، بااین‌حال خودش را گرسنگی می‌دهد تا شکم فرزندانش را سیر نگه دارد.و این فداکاری شاید آن‌قدرها هم نتواند کودکانش را نجات دهد.ده‌ دوازده تا تصویر از کودکان نزاری که تابه‌حال به بیمارستان الصدقۀ عدن آمده‌اند دیوارهای مطب دکتر را پوشانده‌اند، تصاویر کودکانی که ماحصل جنگ سه‌سالۀ یمن‌اند، جنگی که میلیون‌ها نفر را به اوج قحطی رسانده است.دربرابر گرسنگی‌ای که جان هزاران نفر را گرفته، تنها سنگر ممکن مادرهایی همچون ام‌مزراح‌اند. آن‌ها چند وعده را یکی می‌کنند و خودشان را به خواب می‌زنند تا به‌هم‌پیچیدن معده فراموششان شود. این مادران چهرۀ استخوانی و بدن‌های نزار خود را از چشم دیگران لای چادر و عباهایی گل‌وگشاد می‌پوشانند.پزشک از مادر می‌خواهد از ترازو پایین بیاید و پسرش مزراح را نگه دارد. مزراح، در هفده‌ماهگی، ۵.۸ کیلوگرم وزن دارد، یعنی حدوداً نصف آن وزن متعادلی که باید در این سن داشته باشد.پسرک تمام نشانه‌های «سوءتغذیۀ حاد و شدید» را داراست، یعنی در وخیم‌ترین مرحلۀ گرسنگی است. ساق و کف پاها متورم شده‌اند، چون به اندازۀ لازم پروتئین به مزراح نرسیده است. وقتی دکتر انگشتش را روی پوست پای بچه فشار می‌دهد، قسمت تورفته به جای خودش برنمی‌گردد.حدوداً ۲.۹ میلیون زن و کودک یمنی به‌شدت دچار سوءتغذیه‌اند. ۴۰۰هزار کودک دیگر، دقیقاً در اوضاعی مثل وضع مزراح، دارند برای زندگی‌شان می‌جنگند.قریب به یک‌سوم جمعیت یمن -یعنی ۸.۴ میلیون از ۲۹ میلیون نفر- یا گرسنگی می‌کشند یا ادامۀ زندگی‌شان به امدادهای غذایی گره خورده است. سال گذشته، این عدد به‌اندازۀ یک‌چهارم افزایش پیدا کرد [و به ۱۰.۵ میلیون نفر رسید].آژانس‌های امدادرسانی هشدار می‌دهند که چیزی نمانده تا آن بخش دیگرِ یمن هم به‌طور دست‌جمعی به‌خاطر قحطی به کام مرگ بیفتند. مردم، بیشتر و بیشتر، وابستۀ امدادهایی می‌شوند که تا الآن هم به دستشان نرسیده است. جنگ، به‌شکلی طاقت‌فرسا، سه سال طول کشیده: جنگی بین حوثی‌های معترض و شیعۀ یمن که شمال کشور را در دست دارند و ائتلاف سعودی، که آمریکا پشتیبانش است و به آن سلاح می‌دهد. ائتلاف می‌خواهد، با حملات هوایی بی‌امان، معترضین را تسلیم حکومت کند.از زمانی که دیگر مقامات نتوانسته‌اند گفت‌وگو کنند، معلوم نیست چه تعدادی جان سپرده‌اند. صندوق «نجات کودکان»، با علم به اینکه ۳۰ درصد از این بچه‌ها بدون درمانِ سوءتغذیۀ حاد و شدیدشان می‌میرند، تخمین زد که احتمالاً ۵۰‌هزار کودک در سال ۲۰۱۷ ازسرِ بیماری یا گرسنگی حاد جان داده‌اند.استفن اندرسون، سرپرست برنامۀ جهانی غذا در یمن، به ما گفت: «با کمال تأسف، امروز باید یمن را بزرگ‌ترین فوریتِ انسانی جهان بخوانیم». نزدیک به ۱۸ میلیون نفر از این مردمان نمی‌دانند وعدۀ بعدی غذایشان را از کجا باید به دست آورند.حتی پیش از جنگ هم، فقیرترین ملت جهان عرب برای سیرکردن شکم خود باید دست‌وپا می‌زد. یمن سرزمین کوه و بیابان‌هایی است که منابع آبی‌اش دارند روزبه‌روز کاهش می‌یابند، و فقط ۲ تا ۴ درصد از زمین‌هایش زیر کشت‌اند. بنابراین همۀ غذا و مایحتاج ضروری باید از خارجِ کشور وارد شود.جنگ همه‌چیز را با خاک یکسان کرده و همین یمن را تا خرخره در قحطی فرو برده است. هواپیماهای جنگیِ ائتلاف بیمارستان‌ها، مدارس، مزارع، کارخانه‌ها، پل‌ها و جاده‌ها را به آتش کشیده‌اند.این ائتلاف همچنین تحریمی دریایی‌زمینی‌هوایی بر مناطق تحت کنترل حوثی‌ها تحمیل کرده است، مناطقی همچون فرودگاه دریای سرخ حدیده، که روزگاری درگاه ورودی ۷۰ درصد از واردات یمن بود. اینک، مایحتاجِ به‌مراتب کمتری وارد خاک یمن می‌شود، چراکه با استقرار ناوهای ائتلاف در ساحل، فقط به کمک‌ها و کشتی‌های تجاریِ تأییدشده و منتسب به سازمان ملل اجازۀ عبور داده می‌شود، آن هم با معطلی‌های طولانی. حمایت‌های ایالات متحده از اقدامات ائتلاف چشمگیر بوده: دادن سرنخ‌های اطلاعاتی و مهمات چندمیلیون‌دلاری؛ پشتیبانی‌هایی همچون سوخت‌رسانیِ هوابه‌هوا به جنگنده‌های ائتلاف. وزارت امور خارجۀ ایالات متحده می‌گوید واشنگتن چیزی نزدیک به ۸۵۴ میلیون دلار فراهم کرده تا برای بهبود وضع انسانی در یمن هزینه کند.بیشتر جاها، در مغازه‌ها غذا پیدا می‌شود، اما مردم به‌راحتی نمی‌توانند از پس هزینه‌ها برآیند. زیرا ازطرفی پرداخت حقوق‌ها به تعویق افتاده و پیداکردن کار دشوار شده و، از طرف دیگر، ارزش پول ملی سقوط کرده.ام‌مزراح و شوهرش، که سه دختربچۀ دیگر به‌جز مزراح دارند، معمولاً در روز تنها یک وعده غذا می‌خورند، که برای آن هم غالباً به نان و چای بسنده می‌کنند. آسوشیتد پرس او را با لقبش می‌شناسد. خود را به این نام معرفی کرده -که «مادر مزراح» معنا می‌دهد- تا آبرویش حفظ شود.در عدن، وقتی دکتر به او گفت سوءتغذیه شاید بچه را بکشد، به خودش لرزید. پدر و مادر مستأصل ماندند. می‌شد جای سوختگی سیگار را روی شکم بچه دید. پدر افسرده‌حال دست‌به‌دامن رسمی یمنی شده بود که «میثم» یا «داغ‌زدن» نام داشت: سوزاندن برای راندن اجنه.مادر زیرلب گفت: «نمی‌دانم چه چیزی درست است. حالش خوب بود و بازی می‌کرد، بعد یک‌دفعه مریضی‌اش شروع شد، شیرم را نخورد و بازی را گذاشت کنار».آسوشیتد پرس سرتاسر یمن جنوبی را طی کرد، جایی که حکومت تحت‌حمایتِ ائتلاف بر آن تسلط دارد. از ۱۰۷ منطقۀ سراسر کشور، محدوده‌های متعددی را به چشم دیدیم که، بنابر هشدار سازمان ملل، به احتمال قوی، چیزی نمانده تا در یک قحطی تمام‌عیار بیفتند.مرگ، به‌خاطر قحطیویدئویی که به‌دست یک پزشک گرفته شده فضلِ هشت‌ماهه را نشان می‌دهد که دارد روزهای پایانی عمرش را سپری می‌کند.بچه پاهایش را از درد به هم می‌مالد. گریه می‌کند، اما آن‌قدر بدنش آب از دست داده که چشمانش اشکی برای جاری‌شدن تولید نمی‌کنند. شکمش مثل یک بادکنک متورم شده. روی سینه‌اش که ضربان تندی دارد، می‌توانی به‌سادگی دوازده ردیف دنده‌های بیرون‌زدۀ او را بشماری. والدین افسرده‌دلش سر بچه را حنای سیاه گرفته‌اند، رنگی که برای درمانی محلی استفاده می‌شود.فضل در میان صحرا به دنیا آمد. مادرش، فاطما حلبی، هشت ماهش بود که به‌خاطر حملۀ نیروهای حکومت به حوثی‌ها به‌همراه هزاران نفر مجبور به فرار از ناحیۀ موزع شد.با جدایی از همسرش، حلبی از چهار فرزند خود مراقبت می‌کند و تنها دارایی‌اش دو بز در دره‌ای بزرگ است، در دشت لم‌یزرعی که از کوه سرازیر می‌شود و تا شهرِ مخا، تا ساحل دریای سرخ، کشیده می‌شود.تاریخ هم گواهی می‌دهد که این دشت‌های بی‌آب‌وعلف سرزمین مرگ‌اند. بیش از ۴۰۰ سال پیش، حاکمی مسلمان بیشتر جمعیت یهودی یمن را به‌جرم تغییرندادن مذهبشان به‌اجبار به این منطقه فرستاد. به گفتۀ تاریخ‌نویس‌ها، دو سوم آن‌ها از گرمای سوزان و نداری تلف شدند.حلبی و کودکانش، وقتی می‌خواهند مسیر مستقیمی را طی کنند، میان خاربوته‌ها پنهان می‌شوند تا از دیدرسِ توپ و هواپیماها در امان بمانند. روزی از روزهای آوریل سال گذشته، هنگامی که وقت زایمانش رسید، تنهای تنها، زیر درختی فضل را به دنیا آورد. و سپس از حال رفت.دست آخر، فاطما و شوهرش دوباره به هم رسیدند و در کلبه‌ای متروک در دره ساکن شدند.فاطما روی زمین نشسته است و دور مچ تحلیل‌رفته‌اش طنابی محکم بسته. چادر آبی‌اش از شانۀ استخوانی او پایین افتاده و از درون همان سرپناه موقت برایمان حرف می‌زند.با جمله‌هایی کوتاه و بی‌رمق سخن می‌گوید. وقتی از او می‌پرسیم آن روز چه خورد، می‌گوید: «بُر»، واژه‌ای عربی و محلی به‌معنای آرد. «صبر کردیم. باید شکم بچه‌ها را سیر می‌کردیم». وقتی گرسنه می‌شود، دراز می‌کشد و تلاش می‌کند خوابش ببرد.معمولاً فاطما و شوهرش همان یک وعده غذا را صبح‌ها می‌خورند، و تا صبح روز بعد غذایی در کار نیست.نمی‌تواند فضل را شیر بدهد؛ شیر بُز یا شتر به او می‌دهد، که مواد مغذی شیر مادر یا شیرخشک را ندارد. نوزاد یک‌ریز در تب می‌سوزد و اسهال می‌گیرد. مادر هم پی‌درپی پول قرض می‌کند و طفل را به بیمارستان مخا می‌برد.دکتری به نام عبدالرحیم احمد می‌گوید بیمارستان در ده ماه گذشته ۶۰۰ مورد سوءتغذیه به خود دیده است، اما امکانات به‌قدری اندک است که حتی مسکّن سردرد هم پیدا نمی‌شود. هیچ مرکز درمانیِ تغذیه‌ای در کار نیست. هیچ‌یک از دکترها برای درمان سوءتغذیه دوره ندیده‌اند.و البته ۴۰هزار آواره هم روی دست شهر مخا مانده است.وقتی سوءتغذیه بدون درمان می‌ماند و کهنه می‌شود، باعث می‌شود بدن ذخیرۀ کربوهیدرات، چربی و پروتئینش را از دست بدهد. بدن شروع می‌کند به خوردن خودش. مغز برای دریافت انرژی دست‌وپا می‌زند، قلبْ کوچک و تنگ می‌شود، پوست چروک می‌افتد و بدن درمعرض عفونت بی‌پناه می‌ماند. کلیه و ریه کارکرد صحیحشان را متوقف می‌کنند، ازهمین‌رو سموم داخل بدن بیشتر می‌شوند و بدن درون دور باطلی از بیماری فرومی‌غلطد.آخرین بار ۲۹ نوامبر بود که بیمارستانْ فضل را معاینه کرد. در هشت‌ماهگی، ۲.۹ کیلوگرم وزن داشت، یعنی یک‌سوم وزنی که باید داشته باشد. دور بازویش، که معیار سنجش سوءتغذیه است، ۷ سانتی‌متر بود و معنایی جز سوءتغذیۀ حاد و شدید نداشت.والدین فضل او را به خانه بردند، چون توان پرداخت هزینۀ بستری بیمارستان را نداشتند.تازه به آغوش مادربزرگش رفته بود که آخرین نفسش را کشید. والدین درمانده‌اش روی زمین خوابشان برده بود. مادربزرگ بیدارشان کرد و به آن‌ها گفت که پسربچه‌شان از دنیا رفته.تنها تصویری که از فضل، در عمر کوتاه و سرشار از درد و گرسنگی، به جا ماند همان ویدئویی است که مسئول مرکز تغذیه از او گرفت. مادر و پدرش موبایل یا دوربین ندارند.حلبی می‌گوید «گاهی اوقات، صبح‌ها از خواب می‌پرم و یادم می‌افتد که دیگر فضل بین ما نیست و جز گریه کاری از دستم برنمی‌آید. چه کسی برای بچه‌هایش گریه نمی‌کند؟».آزاد، اما همچنان گرسنهحتی در بخش‌هایی از یمن، که از دست حوثی‌ها درآمده، گرسنگی باقی مانده یا حتی وخیم‌تر شده است.اواخر فوریه، مادرانِ طفل‌به‌دوش هجوم آوردند به مرکز تغذیه در بیمارستان اصلی خوخه، شهری کوچک بر کرانۀ دریای سرخ. و انتظار داشتند سهمیۀ ماهانۀ شیرخشک بچه و مواد غذایی را از آنجا بگیرند.اما دست‌خالی برگشتند.مواد غذایی مرکز، هفته‌ها پیش، ته کشیده بود. بعضی از زن‌ها، پوشیده در عبای مشکی، با بی‌حالی هل می‌دادند و فشار می‌آوردند. اما اغلب ضعیف‌تر از آن بودند که حال شکایت داشته باشند و بی‌سروصدا این‌پا و آن‌پا می‌کردند.نیروهای تحت‌حمایت ائتلاف، با پیشرَوی در ساحل، خوخه را در دسامبر از دست حوثی‌ها درآورد. شهر، در دستان معترضان، مستقیماً از شمال وصل می‌شد به فرودگاه حدیده، بزرگ‌ترین مجرای ورودی کمک‌های بین‌المللی به یمن.اکنون که مسیر به فرودگاه قطع شده، هیچ امکاناتی حتی از جنوب هم نمی‌رسد.عبدالله دوبالا، مسئول سلامت شهر خوخه، می‌گوید «ما هیچ واکسنی در اختیار نداریم. کمبود دارو داریم. کمک‌ها قطع شده‌اند». با فرار خانواده‌های جنگ‌زده به خوخه، که کودکان بی‌جان و گرسنه‌تری همراه خود آورده‌اند، فشارها بر روی مرکز بیشتر شده.تخمین پزشکان می‌گوید ۴۰ درصد از کودکان شهر از سوءتغذیه رنج می‌برند. کودکانِ پابرهنه تمام راهروهای مرکز را پر کرده‌اند؛ بسیاری‌شان ضعف دارند و تحلیل رفته‌اند؛ برخی گرفتارِ مالاریا، و یکسری هم مبتلا به وبا. بعضی‌ها به‌زحمت می‌توانند روی پا بایستند.جلیلۀ نه‌ماهه، که دنده‌هایش به‌شکل بدی از قفسۀ سینه بالاتر آمده و دیدگانش از کاسۀ تورفتۀ چشم بیرون زده، در دامن مادرش عایشه افتاده است.دختربچه مالاریا گرفته و دارد وزن کم می‌کند. فقط ۴.۵ کیلوگرم است. حال‌آنکه یک دختر نه‌ماهه باید ۶ تا ۸ کیلوگرم وزن داشته باشد.مادرش هم مردنی و نزار است و، به‌خاطر سیرکردن خانواده‌ای که تعدادش دائماً بیشتر می‌شود، پیکرش تحلیل رفته است.عایشه هر سال یک بچه به دنیا آورده. جلیله چهاردهمین فرزند اوست. شوهر نجارش شغلی پیدا نمی‌کند. حتی رجوع به بیمارستان هم برایشان گران است. و اگر هم بخواهد به بیمارستان برود، باید منتظر برادرش بماند تا او را با موتورسیکلت به آنجا برساند.«من هرچه گیر بیاید می‌خورم یا اینکه صبر می‌کنم تا روز بعد. فقط یک وعده غذا در روز». این حرف‌ها از زبان عایشه است.گرسنگی مادران، در این کشور جنگ‌زده، بی‌وقفه ادامه پیدا می‌کند.گرسنگی مادرانماجرا فقط دربارۀ رنج‌دیدگانی نیست که از خانه به مرکز کشیده شده‌اند.۴۵۰ نفر از ساکنان روستای «قِبلی» هم، که در دره‌ای میان دو کوه محاصره شده‌اند، دارند تلف می‌شوند. پسران و دختران، با پای برهنه در جاده‌های خاکی این‌طرف و آن‌طرف می‌دوند و بازی می‌کنند.اینجا، بیشتر مردان سربازانی‌اند که چند ماه حقوق نگرفته‌اند، یا کشاورزانی‌اند که نمی‌توانند شغلی پیدا کنند.هر پولی که داشته باشند در جست‌وجوی غذا از کفشان می‌رود. نزدیک‌ترین مغازه ۱۳ کیلومتر با آن‌ها فاصله دارد و این معنایی ندارد جز پرداخت بهای گران گاز، اضافه‌بر هزینۀ خود غذا. بماند که قیمت گاز هم در سال گذشته دوبرابر شده.شیرین، که کف خانه نشسته بود، داشت بچه‌هایش را با چند تکه نانِ آغشته به «بسباس»، خورشی از گوجه و سیر، غذا می‌داد. خودش یک لقمه هم نخورد.فهمیده‌اند که امل، دختر یک‌ساله‌شان، مبتلا به سوءتغذیۀ حاد است و دیگر نمی‌تواند روی پا بایستد.خانوادۀ شیرین عمدتاً با نان و چای سر می‌کند. شوهرش از جملۀ همان سربازانِ حقوق‌نگرفته است. پدرش، یک نظامیِ بازنشسته، همچنان مستمریِ ناچیزی می‌گیرد، و با همان اندک دریافتی‌اش به داد نوه و فرزندانش می‌رسد، خانواده‌ای شانزده‌نفره.بنابه گفتۀ رشید الاخوشبی مددکار داوطلب، هیچ کمکی در سال ۲۰۱۶ به روستای قِبلی نرسید. فقط نام چهار خانوادۀ این روستا در فهرست امداد غذایی برنامۀ جهانی غذا وجود دارد. به گمان آن‌ها، اینجا بیشتر خانوارها یک مرد نان‌آور دارند و همین باعث می‌شود آن‌ها را از اولویت خارج کند.در محلۀ اصلی منطقه، الملاح، هیچ کجا پزشکان در بیمارستان دیده نمی‌شوند. کسی حقوقشان را پرداخت نمی‌کند، و بسیاری از کارکنان هم جایی آفتابی نمی‌شوند.ام‌مُلهَم، که روی تخت نشسته بود، آن‌قدر ضعیف بود که نمی‌توانست پسربچۀ سیزده‌ماهه‌اش را بغل کند. وقتی آسوشیتد پرس به دیدن او رفت، سه روز بود که در بیمارستان منتظر نشسته بود تا کسی بیاید و از او آزمایش بگیرد.طفل نوپا یک‌ریز بالا می‌آورْد، سرفه می‌کرد و اسهال گرفته بود. خانواده حتی از پس این هم برنمی‌آمد که روزی یکبار به او شیرخشک بدهد. بدنش تحلیل رفته بود و چشم‌هایش بیرون زده بودند.مادرش نومیدانه نشست، بچه هم در آغوشش.انوار، شوهر ام‌ملهم، گفت: «شیر نمی‌دهد؛ خوب غذا نمی‌خورد و شیر ندارد».ام‌ملهم، حتی وقتی از او سؤال می‌پرسیدیم، یک کلمه هم حرف نزد. ام‌ملهم در دنیای بی‌پایانی از ضعف و گرسنگی گم شده بود.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مگی مایکل نوشته است و در تاریخ ۳ مۀ ۲۰۱۸ با عنوان «One meal a day: Yemeni mothers try to feed their families» در وب‌سایت آسوشیتد پرس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۹۸ با عنوان «داستان مادرانی که برای سیرکردن کودکانشان می‌جنگند» و ترجمۀ علیرضا صالحی منتشر کرده است.•• مگی مایکل (Maggie Michael) روزنامه‌نگار ساکن در قاهره است که حدود ۱۵ سال است به گزارش درگیری‌های جنوب غربی آسیا پرداخته. او در سه سال گذشته چندین بار به یمن سفر کرده و به بیشتر مناطق درگیر این کشور سر زده است. مگی مایکل برای گزارش‌هایش از یمن برندۀ جایزۀ پولیتزر شده است.••• این یادداشت ازجمله مطالب مجموعه‌ای است به نام «جنگ کثیف» که در وب‌سایت آسوشیتد پرس منتشر شده. این مجموعه برندۀ جایزۀ پولیتزر سال ۲۰۱۸ در شاخۀ روزنامه‌نگاری تحقیقی شد. ]]> مگی مایکل تاریخ‌وسیاست Mon, 04 Nov 2019 03:55:00 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9572/ دوقطبی‌های سیاسی چطور شکل می‌گیرند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9548/ ویلیام پارک، بی‌.بی‌.سی — آیا شما هم احساس می‌کنید که بحث‌های سیاسی دارد بیشتر و بیشتر دوقطبی‌ می‌شود؟ در بریتانیا، کشوری که ساکنش هستم، سیاست جداً به بن‌بست رسیده است. احساس می‌کنم دارودسته‌هایی که فرقی با هم ندارند، بحث‌هایی یک‌نواخت را، بدون کوچک‌ترین مصالحه‌ای، پشت سر هم تکرار می‌کنند. وضعیتی ناامیدکننده و بسیار ملال‌آور که از نقطه‌نظر علوم اجتماعی، کمی گیج‌کننده است.اما اگر قطبی‌شدن در مجموع پیش‌بینی‌پذیر باشد چه؟ و اگر این قطبی‌شدنْ نه نتیجۀ نادانی و کوته‌بینی، که واکنشی کاملاً انسانی در برابر نقص‌ها و خطاهایمان باشد چطور؟ برخی از تازه‌ترین پژوهش‌ها نشان می‌دهند که یکی از دلایل قطبی‌شدنی که این روزها شاهدش هستیم در اقلیت‌های معدودی نهفته است که فوق‌العاده تأثیرگذارند.دانشمندان علوم اجتماعی برای مدت‌ها قطبی‌شدن را نتیجۀ افکار غیرمنطقی دانسته‌اند. آن‌ها معتقد بودند که شکی در این نیست که هر انسان عاقلی، هرچه هم اطلاعات نادرست داشته باشد، اشتباهش را می‌پذیرد و بحث و مجادله تمام می‌شود. ولی کسی که لجوجانه به باورهای نادرستش چسبیده، اگر هم شواهدی نشانش دهند، واکنشی آشکارا غیرمنطقی نشان خواهد داد.بااین‌حال، نتایج مطالعه‌ای که تازه منتشر شده خلاف این فرضِ عقل سلیم است. در حقیقت، اگر محدودیت‌های مغز انسان را در نظر بگیریم، قطبی‌شدن ممکن است میان جمعیتی از افراد کاملاً منطقی نیز بروز پیدا کند.یکی از مشکلات مطالعۀ باورهای عقلانی و غیرعقلانی این است که دربارۀ هیچکسی نمی‌توان گفت که کاملاً عاقل است. علاوه‌براین، دشوار است که حدس بزنیم آدم‌ها چه وقت ممکن است واکنش عقلانی یا غیرعقلانی داشته باشند و کنترل این رفتار در آزمایش‌ها آسان نیست. برای همین، گروهی از محققان آمریکایی، ژاپنی، بلژیکی و کره‌ای بر مدل‌هایی کامپیوتری از عامل‌ها تکیه کرده‌اند و این عامل‌ها را طوری برنامه‌ریزی کرده‌اند که رفتار عاقلانه یا غیرعاقلانه داشته باشند.جین یونگ، یکی از نویسندگان این مقاله و پژوهشگر دانشگاه کلرمونت در کالیفرنیا، می‌گوید: «برای هر کدام از این عامل‌ها عقیده‌ای در نظر گرفته شده، ولی می‌توانند پس از تعامل با عامل‌های دیگر عقیده‌شان را عوض کنند». اگر رفتار همۀ این عامل‌ها عقلانی بود، می‌شد انتظار داشت که عقایدشان را در اختیار یکدیگر بگذارند و اگر استدلال بقیه را قوی‌تر از استدلال خودشان یافتند، گاهی عقیده‌شان را تغییر بدهند.محققان حافظۀ این عامل‌ها را دستکاری کردند تا رفتارشان عقلانی یا غیرعقلانی شود. به بعضی از این عامل‌ها حافظه‌ای بی‌نقص عطا کردند و برای بقیه حافظه‌ای خطاپذیرتر در نظر گرفتند. جین یونگ می‌گوید: «عامل‌هایی که حافظه‌ای نامحدود داشتند می‌توانستند هر جور استدلالی را از هر زاویۀ دیدی به خاطر بیاورند. عامل‌هایی هم که امکان فراموشی‌کاری داشتند به دو دسته تقسیم شدند: عامل‌هایی که به‌ صورت تصادفی فراموش می‌کردند و آن‌هایی که استدلال‌های ضعیف یا قدیمی را از خاطر می‌بردند. عامل‌هایی که حافظۀ نامحدود داشتند قطبی نشدند». اما هیچ انسانی حافظه‌ای کاملاً خطاناپذیر ندارد. وقتی این نکته را در نظر بگیریم که بازه‌های توجه، یادآوری‌ و توان‌ ما برای بحث‌کردن می‌تواند تغییر کند، به نتایج جالب‌تری هم می‌رسیم.جین یونگ می‌گوید: «اگر انسان‌هایی عاقل با اندازۀ حافظۀ۱ محدود باشیم، این مسئله باعث دوقطبی شدن عقاید در یک گروه می‌شود. حتی اگر کاملاً عاقل باشیم، باز امکان دارد جامعه‌مان قطبی شود، زیرا استدلال‌های دیگران را فراموش می‌کنیم».به نظر یونگ، این مطالعه می‌تواند راهنمایی برای گفت‌وگو راجع به گروه‌هایی باشد که قطبی شده‌اند. وقتی با کسانی مواجه می‌شویم که عقاید متفاوتی دارند، باید بکوشیم که آن عقاید را به دلیل غیرعقلانی‌بودن کنار نگذاریم. به جای اینکه بخواهیم طرز فکرشان را «تصحیح» کنیم یا از نو آن‌ها را تربیت کنیم، می‌توانیم به این بیندیشیم که چه چیزی ممکن است بر داوری آن‌ها تأثیر گذاشته باشد. حافظۀ ضعیف، فشار عصبی، تردید و تبعیض از جمله چیزهایی‌اند که چه بسا آدم‌ها را از حد وسط دور کنند.غریبه‌هاگاهی ممکن است تقصیر ما باشد که انگیزه یا انرژی کافی برای آزمودنِ باورهایمان را نداریم. اما، اگر اندیشه‌ورانِ تقریباً عقلانی نیز در برابر قطبی‌شدن آسیب‌پذیر باشند، چه چیزی آن‌ها را در این مسیر به جلو می‌راند؟ امبر گافنی، استاد روانشناسی اجتماعی در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در هامبولت، بر این باور است که اقلیت‌های کوچکی که دیدگاه‌های مستحکمی دارند قادرند نقشی مهم و چشمگیر ایفا کنند. اما این تأثیرگذاری به شیوه‌ای نیست که انتظارش را دارید.گافنی می‌گوید: «بیشتر مردم خودشان را رادیکال به حساب نمی‌آورند. ولی احتمال دارد که نقاط اشتراکشان با افراطی‌ها بیش از آن باشد که فکرش را می‌کنند. در گذشته که تی پارتی۲ نفوذ بیشتری داشت، پیام‌های افراطی‌اش ورای تحمل محافظه‌کاران میانه‌رو بود. اما محافظه‌کاران میانه‌رو از جهاتی دیگر به تی پارتی نزدیک شدند».در آمریکا، اعضای تی پارتی و محافظه‌کاران میانه‌رو را جمهوری‌خواه به حساب می‌آورند. در نتیجه، محافظه‌کاران میانه‌رو خودشان را به تی پارتی نزدیک‌تر می‌بینند تا دموکرات‌ها، گرچه ممکن است محافظه‌کاران میانه‌رو اشتراکات بیشتری با دموکرات‌های میانه‌رو داشته باشند. در چنین وضعیتی، دموکرات‌ها به دایرۀ خودی‌ها تعلق نداشتند؛ آن‌ها غریبه‌ محسوب می‌شدند.گافنی می‌گوید: «برگزیدنِ عقایدِ حاشیه‌ای گروهتان اجازه می‌دهد که کلِ گروه را از چیزی که دوست ندارید دور کنید. دموکرات‌ها غیرخودی بودند و جمهوری‌خواهان از تی پارتی استفاده کردند تا از آن‌ها دور شوند».شعارهای تی پارتی فوق‌العاده محافظه‌کارانه است. در خطابه‌ای در یک مجمع بزرگ از هواداران این جنبش، یکی از رهبران تی پارتی چند نمونه از دغدغه‌های مشترکشان را بازگو کرد: «این وضع از آن وقتی که به اوباما رأی دادیم شروع نشد. از وقتی شروع شد که به حذف دعای اجباری در مدارس رأی دادیم، از آن وقتی که سقط جنین را قانونی کردیم، از وقتی که زن و شوهرها اجازه پیدا کردند طلاق بگیرند و از عشقشان به یکدیگر و سوگند ازدواج در محضر خدا چشم بپوشند. این‌ها فقط چند نمونۀ معدود از پشت‌کردن ما به خدا و فرمان‌های اوست».محافظه‌کاران میانه‌رو احتمالاً با این مواضع موافق نیستند. اما مطالعات نشان می‌دهند که اگر با اقلیت‌های افراطی مشارکت داشته باشید، ممکن است باورهایتان دچار تغییرات شگفت‌انگیزی شود. مطالعۀ گافنی بر مبنای کارهای ویلیام کارنو است، کسی که نشان داد پیام واضح، حتی اگر موافقش نباشید، می‌تواند برای تغییر موضوع بحث کافی باشد.ویلیام کارنو در یکی از مطالعاتش، به بررسی گروه‌های اقلیتی از دانشجویان مشغول شد که با خدمت همجنس‌گرایان در ارتش مخالف بودند. اکثریت دانشجویان با این سیاست همراه نشدند، ولی راجع به مسائل دیگری از قبیل اصلاح قانون کنترل اسلحه محافظه‌کارتر شدند.گافنی می‌گوید: «معمولاً دوست نداریم با عقاید حاشیه‌ای همراه شویم؛ دلمان نمی‌خواهد با مواضع گروه اقلیت کنار بیاییم، زیرا شکافی در افکارمان ایجاد می‌کند». اما به باور کارنو، عقاید افراطی بر کل نظام فکری‌ ما فشار می‌آورد. در مواجهه با عقاید افراطی، احتمالاً رفتارتان را بی‌درنگ عوض نمی‌کنید، ولی باورهای دیگرتان تضعیف می‌شوند و چه بسا در آینده تغییر کنند.به‌تازگی اسکات مان، از اعضای پارلمان انگلیس که پیش از این چندان شناخته‌شده نبود، این جملات را توییت کرده است: «هر چاقویی که در انگلیس فروش می‌رود باید توی دسته‌اش ردیاب جی‌پی‌اس داشته باشد. وقت آن رسیده که مانند سلاح گرم، برای چاقو هم پایگاه دادۀ ملی داشته باشیم. اگر کسی با خودش چاقو حمل کند، باید دلیل موجهی برای این کار داشته باشد. معافیت‌های بدیهی برای ماهیگیری و غیره». بهانه‌ای برای اینکه صدها نفر سرگرم برشمردنِ مشکلات این ایده شوند.اگرچه احتمالاً ایدۀ تجهیز چاقوها به ردیاب جی‌پی‌اس هرگز عملی نمی‌شود، اما مثال خوبی است از چیزی که گافنی و کارنو درباره‌اش حرف می‌زنند. چه بسا عقیدۀ بیشتر مردم این باشد که ردیاب جی‌پی‌اس قادر نیست جلوی جرایم مرتبط با چاقو را بگیرد، ولی آیا این توییت نمی‌تواند نقش اسب تروا را بازی کند و ذهن مردم را به سوی مسائلی همچون جرایم خیابانی و نظارت پلیس معطوف سازد؟اندک قدرتمند استثبات و مقاومت در حمایت از عقاید اقلیت کلید تأثیرگذار بودن است. یونگ می‌گوید: «اقلیت‌هایی که شیوۀ رفتار‌شان ثبات دارد یا نفع شخصی‌شان را به پای عقایدشان به خطر می‌اندازند بیشترین نفوذ را دارند. راهب‌های تبتی را در نظر بگیرید که خودشان را آتش می‌زنند، جوهر افراطی کارشان برای آدم‌های محافظه‌کارتر تکان‌دهنده است. اگر عقیده‌ای داشته باشم که چندان هم محکم نباشد و ببینم که کسی چنان رفتاری دارد، به‌یک‌باره به این فکر می‌افتم که شاید در اشتباه باشم و لازم باشد که نظرم را عوض کنم».اندازۀ گروه هم اهمیت دارد. کوچک‌بودن گروه می‌تواند بسیار سودمند باشد. گروه کوچک در مقایسه با گروه‌های بزرگ‌تر شخصیت بیشتری دارد. چه بسا گروه‌های کوچک پیامی واحد و روشن داشته باشند، در حالی که گروه‌های بزرگ‌تر صداهای متعدد و پیام‌های مختلف دارند. این تمایز سبب می‌شود گروه‌های کوچک نفوذ بیشتری داشته باشند، به‌ویژه اگر عقاید قاطعی داشته باشند. همچنین اگر تردید بیشتری میان مردم وجود داشته باشد، تأثیر و نفوذ گروه‌های اقلیت افزایش می‌یابد.گافنی توضیح می‌دهد: «وقتی مردم در تردید باشند، برای تعریف خودشان، از ارزش‌های نیرومند بهره می‌گیرند. اگر آدم‌ها تردیدهای عمیقی دربارۀ خود و انگیزه‌هایشان داشته باشند، انواع گوناگون رهبری جذابیت بیشتری پیدا خواهد کرد. مثلاً ممکن است در جوامع دموکراتیک، رهبران خودکامه مقبولیت یابند». به گفتۀ گافنی، رهبران خودکامه بر این تردید سوار می‌شوند و شعارهایی از این قبیل سر می‌دهند: «داریم هویتمان را از دست می‌دهیم».یونگ می‌گوید: «تأسف‌برانگیز است، زیرا وقتی مردم نسبت به جایگاهشان در جهان مردد باشند، می‌کوشند گروهی را پیدا کنند که بسیار رادیکال باشد و رهبر خودکامه‌اش هنجارها و محدودیت‌های روشنی ترسیم کند. وقتی آدم‌ها نسبت به هویتشان تردید داشته باشند، اهمیت مثبت و منفی کاهش می‌یابد و افراد لزوماً به فکر خوب یا بد بودن کارهایشان نخواهند بود. گروه‌هایی که به حاشیه رانده شده‌اند چنین وضعیتی دارند. سرکوب‌شدگان اکثریت را بد می‌دانند و در نتیجه از نظرشان اقلیت باید خوب باشد».اما خوب است به یاد بیاوریم که می‌شود از همین فرض‌ها برای ایجاد تغییرات مثبت اجتماعی بهره گرفت. به نظر گافنی، بعضی از مهم‌ترین تغییرات مثبت اجتماعی دستاورد اقلیت‌هایی بوده است که انسجام قوی و هویت واضح داشته‌اند.گافنی می‌گوید: «وقتی تغییرات مثبت اجتماعی را می‌بینیم، پی می‌بریم که بسیاری از آن‌ها از اقلیت‌ها آغاز شده‌اند. برای نمونه، جنبش‌های حقوق اجتماعی یا حق رأی زنان را در نظر بگیرید. این‌ها فوق‌العاده مثبت بوده‌اند و از گروه‌های اقلیت آغاز شده‌اند، اقلیت‌هایی غریبه که علیه هنجارها فعالیت می‌کرده‌اند».همۀ ما عضوی از زیرگروه‌های کوچکی هستیم که در دل شبکه‌های پیچیده‌ای در جامعه جا دارند. اقلیت‌های افراطی می‌توانند بر جمعیت بزرگ‌تر تأثیر مثبت یا منفی بگذارند. حتی وقتی هم که ایده‌های رادیکال کسی را به حساب یاوه‌گویی می‌گذارید و از کنارش رد می‌شوید، یادتان باشد که چه بسا این ایده‌های افراطی طرز فکرتان را پیشاپیش تغییر داده باشند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویلیام پارک نوشته است و در تاریخ ۱۲ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «How the views of a few can determine a country's fate» در وب‌سایت بی‌.بی‌.سی فیوچر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «دوقطبی‌های سیاسی چطور شکل می‌گیرند؟» و ترجمۀ حسین رحمانی منتشر کرده است.•• ویلیام پارک (William Park) نویسنده و روزنامه‌نگاری ساکن لندن است که برای بخش‌های مختلف بی‌.بی‌.سی می‌نویسد.[۱] memory span: در روانشناسی و علوم اعصاب، اندازهٔ حافظه به تعداد فقره‌های بلندترین فهرستی گفته می‌شود که شخص بتواند در نیمی از دفعات انجام آزمایش، بلافاصله پس از ارائه با ترتیب درست تکرار کند. این فهرست می‌تواند شامل کلمه، عدد یا حرف باشد [مترجم].[۲] جنبشی اجتماعی در آمریکا که خود را طرفدار قانون اساسی آمریکا معرفی می‌کنند و عقایدی محافظه‌کارانه و پوپولیستی دارند [مترجم]. ]]> ویلیام پارک تاریخ‌وسیاست Wed, 09 Oct 2019 04:14:45 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9548/ حکومت هیچکس: کتابی دربارۀ آنارشیسم http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9545/ تری ایگلتون، گاردین — اولین بمب‌گذار انتحاری در ادبیات انگلیسی یک استاد آنارشیست دیوانه در رمان مأمور مخفی۱ جوزف کنراد است که با جلیقۀ انتحاری‌اش دور لندن می‌چرخد. او که مسحور تصوری از عدم محض است، تنها باید یک توپک لاستیکی را در جیبش فشار دهد تا اکنون را نیست کند و فضایی برای آینده‌ای اتوپیایی بگشاید. رفقای سیاسی‌اش مشتی از هیپی‌های اروپایی شرور هستند که توانسته‌اند ذهن یک پسر جوانِ گرفتار اختلال یادگیری را پُر کنند.خلاصه این که آنارشیسم به نوعی انگشت‌نماست. حتی راث کینا، در تاریخ همدلانه و به شدت اطلاع‌بخشی که از این جنبش به رشتۀ تحریر درآورده، باید اعتراف کند که آنارشیسم هم سهم خودش را از بمب‌گذاران و جانیان دارد. بااین‌حال، او خلاقیت خارق‌العادۀ آن را نیز به تصویر می‌کشد. آنارشیسم در قرن نوزدهم پدید آمد و زاییدۀ افکار مثلثِ نامقدسِ پیر-ژوزف پرودون، سوسیالیست اختیارگرای فرانسوی، و دو انقلابی روسی یعنی میخائیل باکونین و پتر کروپوتکین بود. این جنبش منکر چیزی شد که خود آن را دیدگاه محدود اقتصادی و پرولتاریایی کارل مارکس می‌دانست. ولی این دو کیش چیزهای مشترک زیادی داشتند. هر دو به نزاع طبقاتی، لغو مالکیت خصوصی و برانداختن حکومت معتقد بودند. هر دو نقش حکومت را دفاع از مالکیت خصوصی می‌دانستند، دیدگاهی که آن را در سیسرو نیز می‌توانید ببینید. مارکس تصور می‌کرد که درخت دولت در نهایت خشک می‌شود، در حالی که آنارشیست‌ها معتقد بودند باید به محض این که بتوانند به دولت در این مسیر کمک برسانند.آنجایی که این دو جبهه واقعاً با هم برخورد می‌کنند مسئلۀ قدرت است. از نظر مارکسیست‌ها قدرت در خدمت منافع مادی است و حرف آخر را نمی‌زند. آنارشیست‌ها در مورد منافع مادی با مارکسیست‌ها هم‌نظرند، اما قدرت را بنیادین‌تر از این می‌بینند. سلطه از هر نوعی که باشد باید رد شود. آنارشیسم با دولت بماهو دولت مخالف نیست، فقط با آن شکلش که دولت خودگردان نباشد مخالف است. از نظر خیلی‌ها، دموکراسی نیز در این مجموعه قرار می‌گیرد، چون متضمن جباریت اکثریت بر فرد است. مارکسیست‌ها با لیبرال دموکراسی کار می‌کنند، ولی آنارشیست‌ها نه. از نظر آنان، لیبرال دموکراسی صرفاً نوع ملاطفت‌آمیزی از اجبار است.اما هیچ جامعه‌ای بدون اجبار دوام نمی‌آورد. این که مجبورتان کنند از سمت راست رانندگی کنید یا از همخانه‌تان بخواهید که تا صبح ساز نزند، استبداد به حساب نمی‌آید. قواعد می‌توانند آزادی را تسهیل کنند، همان‌طور که می‌توانند مانع آزادی شوند: اگر همه در جاده در یک سمت رانندگی کنند، احتمال این که سرنوشتم سوار شدن بر ویلچر بشود کمتر خواهد بود. دولت سیاسی در واقع منبعی برای خشونت مهلک است، اما ترتیباتی هم برای کودکان فراهم می‌آورد تا یاد بگیرند که چطور بند کفششان را ببندند. هر قدرتی قدرت سرکوبگر نیست، هر اقتداری هم مضر نیست. اقتداری هم داریم که از آنِ کسانی است که در مقابله با پدرسالاری کارکشته هستند، که باید به ایشان احترام گذاشت. این که به افراد چیزی را که باید بدانند گوشزد کنید همیشه «سلسله‌مراتبی» نیست. دانش هم این‌طور نیست، برخلاف آنچه بعضی از لیبرتارین‌های کم‌هوش باور دارند. بعضی از آنارشیست‌های ضد‌سلسله‌مراتب معتقدند که همۀ عقاید وزن یکسانی دارند، که در این صورت این دیدگاه که همۀ عقاید وزن یکسانی ندارند هم درست است. وقتی نوام چامسکی جوان (یک آنارشیستِ بی‌کم‌وکاست) در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ با اطلاعاتی حیاتی دربارۀ آشفتگی سیاسی در ایالات متحده به اروپا رفت، بعضی از دانشجویان از گوش سپردن به او سر باز زدند، با این عذر که ارائۀ درس‌گفتار شکلی از خشونت است.ولی باز هم آنارشیسم یکی از جسورانه‌ترین و خیال‌انگیزترین جریان‌های سیاسی عصر مدرن بوده است، از کمون پاریس در ۱۸۷۱ ۲ تا جنبش اشغال وال‌استریت در سال‌های ۲۰۱۱-۲۰۱۲ (در نتیجۀ کمون ۲۰ هزار نفر از اهالی پاریس قتل‌عام شدند، واقعیتی که ناراضیان از وحشت انقلابیِ فرانسه عموماً آن را به یاد نمی‌آورند). با پایان قرن نوزدهم، این جنبش حضوری جهانی یافت، از اروگوئه تا ژاپن. با طرد سوسیالیسم حکومتی و طلایه‌داران انقلاب، آنارشیسم خودش را وقف کنش مستقیم، تعاونی‌های خودگردان، آزمایشگری در آموزش، شبکه‌های منعطف و سازمان‌دهی توده‌های مردمی کرد. کتاب کینا مملو از اطلاعات دربارۀ این تاریخ غنی است، و کل آن به شیوه‌ای بی‌طرفانه و بدون ارزش‌گذاری ارائه شده است. البته بعضی از چهره‌های پیشرو آنارشیسم مدرن، مانند اِما گلدمن و پاول گودمن، به نحو در خور گرامی داشته شده‌اند.آنارشیست‌ها برچسب‌های محدودکننده را خوش ندارند، از جمله خود لفظ «آنارشیسم» را. ولی این اصطلاح چندان هم محدودکننده نیست: همان‌طور که کینا اشاره می‌کند، این اصطلاح شامل است بر آنارشیسم نزاع طبقاتی، آنارشیسم اجتماعی، سندیکالیسم آنارشیستی، آنارشی پساچپ، آنارشیسم فردگرایانه و بسیاری اقسام دیگر. آنارشی پساچپ، که یکی از طرفدارانش زمانی حامی چیزی شد که به آن گروچومارکسیسم می‌گفتند، یعنی مکتبی که اساساً تنها مسئله‌اش خوش‌گذراندن است. فعالانی هستند که برای آن‌ها واقعاً نمی‌شود حزب‌ها یا برنامه‌های سیاسی آنارشیستی وجود داشته باشد، چون احزاب و برنامه‌ها از نظرشان بخشی از مسئله هستند، نه راه‌حل. بنابراین سیاست‌های آنارشیستی به شکلی از ضدسیاست تبدیل می‌شوند. تنها با سازمان‌دهی است که می‌شود دولت را سرنگون کرد، اما سازمان‌دهی مخل روحیۀ آزادی‌خواهی است. بنابراین نظم‌شکنی و سرپیچی به دستور کار تبدیل می‌شوند. تنها با ادامۀ جنبش است که می‌توانید از این که خودتان جزئی از سیستم باشید پرهیز کنید. اگر نگاهی افراطی داشته باشیم، آزادی یعنی آزادی از محدودیت‌های افراد دیگر، و بنابراین نوعی فردگرایی لجام‌گسیخته حاصل می‌شود. این دیدگاه متفکر قرن نوزدهمی ماکس اشتیرنر بود، با آن فلسفۀ خودمداری۳ معروفش. (به قول یک ظریف، آدم دلش می‌خواهد بداند خانم اشتیرنر در این باره چه نظری داشته است). اما خودمداری فلسفی در حلقه‌های آنارشیستی طرفداران زیادی ندارد، بر خلاف گونۀ عادی‌اش. آنچه بیشتر رواج دارد این دیدگاه است که طبیعت انسانی ذاتاً خیر است، اما در مواجهه با قدرت‌های بیرونی فاسد می‌شود. یکی از مشکلات بسیار این دیدگاه این است که قدرت به این دلیل خوب کار می‌کند که ما آن را درونی کرده‌ایم، طوری که نقض آن به معنای نقض خودمان است.حکومت هیچ‌کس با مجموعۀ مفیدی از زندگی‌نامه‌های مختصر آنارشیست‌ها پایان می‌یابد، اما میشل فوکو را از قلم می‌اندازد، یکی از تأثیرگذارترین متفکران سیاسی مدرن که اساساً آنارشیست بود. مدخلی برای ادوارد کارپنتر هم وجود ندارد، کسی که حدود سال ۱۹۰۰ در بین مشهورترین نویسندگان آنارشیست بریتانیا قرار داشت و از پیشگامان سیاست‌های مربوط به اقلیت‌های جنسی بود. باید علاقۀ شخصی خودم به این واقعیت را اظهار می‌کردم، چون زمانی، چهار سال سخت را صرف نوشتن یک رسالۀ دکتری دربارۀ کارپنتر کردم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Kinna, Ruth. The Government of No One, The Theory and Practice of Anarchism. Penguin, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تری ایگلتون نوشته است و در تاریخ ۲۲ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «The Government of No One by Ruth Kinna review – the rise of anarchism» در وب‌سایت ‌گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «حکومت هیچکس: کتابی دربارۀ آنارشیسم» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• تری ایگلتون (Terry Eagleton) نظریه‌پرداز و منتقد ادبی مشهور بریتانیایی است. او را مهم‌ترین چپ‌گرای زندۀ بریتانیا می‌دانند. آخرین کتاب او به نام شوخی (Humour) را انتشارات دانشگاه ییل به انتشار رسانده است. مطالب متعددی از ایگلتون در ترجمان منتشر شده است، از جمله: «ابتذال خوشبینی» و «سیاست شوخی».[۱] The Secret Agent[۲] حکومت سوسیالیستی چندماهه‌ای که در سال ۱۸۷۱ در پاریس برقرار شد [مترجم].[۳] egoism ]]> تری ایگلتون تاریخ‌وسیاست Sun, 06 Oct 2019 04:06:40 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9545/