ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Sat, 18 Mar 2017 14:46:49 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 18 Mar 2017 14:46:49 GMT تاریخ‌وسیاست 60 گزیده‌های ترجمان در سال ۱۳۹۵؛ سیاست http://tarjomaan.com/vdcg.797rak9w3pr4a.html داعش مثل گوگل، شعبه‌ای از تمدن جهانی است تمدن‌های بشری امروز بیش از هر زمان دیگری به هم شبیه‌اندداعش همانقدر دلار، آنتی‌بیوتیک، اینترنت و تویوتا را قبول دارد که ما. بعد از ظهور داعش، بعضی از نویسندگان، دوباره به دفاع از نظریۀ «تضاد تمدن‌ها» برآمده‌اند. اما آن‌ها فراموش کرده‌اند که داعش، در واقع، آنقدر از قواعدِ پذیرفته‌شدۀ جهان امروز ما استفاده می‌کند که در هیچ موضوعِ کلیدی‌ای نمی‌توانیم آن را متعلق به تمدنی غیر از تمدنِ خودمان بدانیم.کدام نظام سیاسیْ «خوش‌بختی» بیشتری ایجاد می‌کند؟چرا دولت رفاه، همچنان مورد حمله قرار می‌گیرددانشمندانِ علوم‌اجتماعی در حوزۀ‌ درحال‌رشدِ «اقتصاد‌ خوش‌بختی» مدعی‌اند زندگی رضایت‌بخش ریشه در شرایط عینی دارد و گرایش‌‌‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعیِ جوامع می‌تواند خوش‌بختی‌ِ فردی را به‌دقت پیش‌بینی کند. از نظر آن‌ها پرسش دربارۀ میزان خوش‌بختی سؤالی تجربی است که می‌توان با بررسیِ داده‌ها بدان پاسخ داد.آیا هانا آرنت صهیونیست بود؟مروری بر کتاب نوشته‌های یهودی که حاوی یادداشت‌های هانا آرنت دربارۀ مسئلۀ یهود استهانا آرنت را نه می‌توان در دسته‌بندی چپ و راست جای داد، نه در دوگانۀ محافظه‌کار و لیبرال. جایگاه خاص او، در نسبتش با یهودیت نیز آشکار است. او یهودی بود و از حامیان ایجاد دولت یهودی. اما در ادامه، رویکردهای رژیم صهیونیستی را متفاوت از آمال خود یافت. جستاری از جودیت باتلر.چرا انتخابات‌ برای دموکراسی بد است؟به نظر می‌رسد امروز انتخابات خودْ مانع دموکراسی استبیشترِ مردم انتخابات را به‌مثابۀ رویه‌ای دموکراتیک ستایش می‌کنند، اما افراد انتخاب‌شده را به دیدۀ حقارت می‌نگرند. با ظهور رسانه‌های جمعی، انتخابات به مسابقۀ کشتی کجی تبدیل شده است که در آن، نامزدها با حرکات نمایشی، مردم را مملو از خشم و احساسات می‌کنند و آنگاه از آن‌ها می‌خواهند رأیی «عقلانی» بدهند. اسم این کار دموکراسی نیست.آمریکای ترامپ، آمریکای «جانگوی زنجیرگسسته» نیستناسازگاری اجماع لیبرال فیلم‌های هالیوود با واقعیت آمریکابرخی از تحلیلگران فکر می‌کنند در آمریکا چیزی به واقعیت تبدیل می‌شود که فیلم‌های هالیوودی پیش‌بینی کرده باشند. اما به‌تعبیرِ ریچارد برودی، منتقد مشهور فیلم، هالیوود «حزب هیلاری کلینتون» بود و شکست او در انتخابات، شکست هالیوود هم بود. چرا و چطور سینمای آمریکا این‌قدر از جامعه‌اش دور افتاد؟کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اندکتانی با انتقال نشانه‌هایی دربارۀ هویت ملی، بیانگر چیزی بیش از ورزش‌دوستی بوده استتاریخ پشت سر کتانی‌ها بسیار پیچیده‌ است. در ابتدا کتانی‌ها، به‌دلیل انعطاف‌پذیری و قابلیتِ بی‌صدا قدم‌برداشتن، محبوبِ دزدها و دیگر مجرمان بودند. به همین دلیل کتانی‌پوشیدن در دوره‌هایی نشانه‌ای از تمایل به بزه و خراب‌کاری قلمداد می‌شد، البته بعدها پای سیاست و نژاد و طبقه نیز به میان آمد.آیا گوگل‌مپس طرف‌دار رژیم صهیونیستی است؟نقشه‌های گوگل و اپل با نامرئی‌کردن روستاهای فلسطینی ویرانی آن‌ها را تسهیل می‌کننددر تصویر آشنایی که فیلم‌ها از «اتاق جنگ» نشان می‌دهند، فرماندهان گردِ میزی جمع شده‌اند که روی آن یک نقشه است. همۀ نقشه‌ها سیاسی‌اند و حتی نقشه‌های گوگل و اپل. مهم‌‌ترین نقشه‌های آنلاینْ جدیدترین شهرک‌های اسرائیلی در مناطقِ اشغالی را نشان می‌دهند، اما روستاهایِ قدیمی فلسطینی را نه.آیا فیس‌بوک طرف‌د‌ار ترامپ بود؟فیس‌بوک بابت ترویج اخبار جعلی مورد انتقاد است، اما دارد از زیر دروغ بزرگ‌تری درمی‌رودپس از رئیس جمهور شدن ترامپ، بسیاری به رفتار سوگیرانۀ فیس‌بوک در طرف‌داری از او اعتراض کردند. تحلیل‌ها نشان می‌دهد الگوریتم‌های نیوزفید در فیس‌بوک خبرهای جعلی‌ای را که به‌نفع ترامپ بوده‌اند به‌طور وسیع بخش کرده و رسوایی‌های مربوط به او را پخش نکرده‌اند. اما این تازه اول داستان است.ژورنالیسم زرد، رئیس‌جمهور نارنجیماهیت تجاری رسانه‌های آمریکا برای دموکراسی فاجعه‌بار استتاریخ ژورنالیسم در امریکا با دیگر لیبرال‌دموکراسی‌ها تفاوت دارد. رسانه‌های آمریکا کمک دولتی نداشتند و مجبور بودند برای جذب تبلیغات به کمپانی‌های اقتصادی روی آورند. این ماجرا از روزنامه شروع شد، در رادیو تداوم یافت و در تلویزیون به اوج رسید. پس تعجب ندارد که برای ترامپ سرودست می‌شکستند.جایی که چپ‌ و راست به هم می‌رسند: انکارچپ‌ها نه واقعیتِ توانایی‌های ترامپ را دیدند، نه واقعیتِ ناتوانی‌های کلینتون راچپ‌گرایان محافظه‌کاران را متهم کرده‌اند که برخی واقعیت‌ها را به‌خاطر منافع‌شان انکار می‌کنند. اما نوعِ بدخیمی از پنهان‌کاری در میان لیبرال‌ها و چپ‌گرایان وجود دارد: انکار‌گراییِ برآمده از محق‌دانستنِ افراطیِ خود. همین انکارگرایی سبب شد ترامپ را دستِ‌کم بگیرند و، به‌جای مبارزه، مسخره‌اش کنند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Sat, 18 Mar 2017 09:10:24 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.797rak9w3pr4a.html گزیده‌های ترجمان در سال ۱۳۹۵؛ حقوق http://tarjomaan.com/vdce.o8vbjh8xx9bij.html آیا حقوق رشته‌ای خسته‌کننده است؟مطالعات حقوقی هماهنگ با نیازهای اجتماعی توسعه پیدا می‌کننداغلب، حقوق را رشته‌ای کسل‌کننده می‌دانند، اما گری اسلپر، حقوق‌دان بریتانیایی، معتقد است این رشته به‌طرز خیره‌کننده‌ای پویاست و شامل موضوعات متنوع و مهیج است. اسلپر پرونده‌های حقوقی را سرشار از درام‌های انسانیِ جالب و غیرعادی‌ می‌داند که خواندن آن‌ها به‌هیچ‌وجه خسته‌کننده نیست.مجازات در عدالت کیفریِ مدرن چه جایگاهی دارد؟نوع بشرْ گونه‌ای تنبیه‌گر است زیرا موجودی اجتماعی استکیفردهی یا مجازات یکی از قدیمی‌ترین نهادهای بشری است. یکی از رایج‌ترین نظریات در حوزۀ فلسفۀ مجازاتْ نظریۀ تلافی‌جویی است. قائلین به نظریۀ تلافی‌جویی بر این باورند که انسان‌ها باید مجازات شوند چون استحقاق آن را دارند. اما آیا این نظریه در نظام مدرن عدالت کیفری نیز همچنان مقبول است؟در زندان‌های دنیا چه می‌گذرد؟مروری بر کتاب ملت‌های دربند نوشتۀ بَز دری‌سینگربَز دری‌سینگر استاد دانشگاه نیویورک است. او رسالت خود را فراتر از دانشگاه می‌داند. او به میان زندانیان می‌آید، برای آن‌ها کلاس‌‌هایی در سطح دانشگاه تشکیل ‌می‌دهد و معتقد است برای زندانی‌ها هر واژه قطره‌ای از آزادی است. کتاب اخیر دری‌سینگر، ملت‌های دربند، گلچینی است از خاطرات بازدید‌هایش از زندان‌های جهان: از آفریقا گرفته تا تایلند و استرالیا.کودک‌سرباز؛ قربانی یا سلحشوراسطوره‌های ما سرشار از قهرمانان نوجوان است، اما رسانه‌ها آنان را قربانیان جنگ می‌‌خواننداغلب ما٬ وقتی به کودکان سرباز فکر می‌کنیم، تصویر کودکی سیاه‌پوست به ذهنمان خطور می‌کند که او را ربوده‌اند و کاری کرده‌اند که وادار به ارتکاب جنایت‌ شود. این دقیقاً همان تصویری است که سازمان‌‌های بشردوست بین‌المللی از این کودکان ارائه می‌کند. اما آیا اینْ همۀ حقیقت دربارۀ سربازکودکان است؟آیا بزرگ‌سالی سن مشخصی دارد؟علم و رویۀ حقوقی دربارۀ تعیین حداقلِ سن مسئوليت كيفری بازاندیشی می‌کنندازجمله موضوعاتی كه در رابطه با نوجوانان و جوانان بزهكار مطرح می‌شود، تعیین حداقل سن مسئوليت كيفری است. يعنی از چه سنی می‌توان فرد را دارای توانايی ادراكی دانست كه بتوان جرم ارتكابی توسط وی را به او منتسب كرد. تصمیم‌گیری در اين باره از موضوعات بحث‌‌برانگیز در نظام‌های كيفری دنياست.عالی‌جناب پازنر، هیولای حقوق‌دانپازنر پیشتاز تبدیل‌کردن ایده‌های اقتصادی به زبان میانجی در حیات فکری حوزۀ علم حقوق بوده استهر از گاهی، عوامل محیطی و طبیعی دست به دست هم می‌دهند و خصوصیاتی ویژه را در فردی درهم‌می‌آمیزند، مثل قاضی پازنر. در نیم‌ قرنِ گذشته در حوزۀ علم حقوق هیچ شخصیتی بحث‌‌برانگیزتر از پازنر وجود نداشته است. ویلیام دومنرسکی، می‌کوشد تصویری بی‌نقص از پازنر ارائه کند.حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورداولین گام برای ایجاد تعادل مدنی احیای گفتمان تکالیف بشر استدرحالی‌که توجهات زیادی صَرف تاریخچۀ حق‌ها شده است، هیچ‌کس هیچ تلاشی نکرده تا چیزی دربارۀ تاریخچۀ تکالیف بشر بنویسد. بی‌تردید، تاریخچۀ تکالیف نقطۀ آغازین ارزشمندی برای شروع بحث از تکالیف در جهان امروز است. نوشتاری از ساموئل موین استاد حقوق و تاریخ دانشگاه هاروارد.سقراط چگونه شهروندی بود؟در فهم متعارف، سقراط را شهید آزادی بیان می‌دانند، اما او حکم مرگ خویش را به‌دلیلی دیگر پذیرفتپس از حدود ۲۴۰۰ سال هنوز به‌خوبی روشن نیست که چرا آتنی‌ها سقراط را گناهکار تشخیص دادند. جوزایا اوبر، استاد دانشگاه استنفورد، می‌گوید محاکمۀ سقراط به پرسش‌هایی دربارۀ تعهد و وظیفۀ شهروندی برمی‌گردد. برای فهم محاکمۀ سقراط به‌ناگزیر باید به سیاست نگاه کرد، اما به‌ شیوه‌ای سنجیده‌تر.دانشجویان حقوق برای موفقیت به چه مهارت‌هایی نیاز دارند؟زندگی دانشجویان حقوق بیرون از کلاس درسبرای بسیاری از دانشجویان حقوق، مسابقات شبیه‌سازی جلسۀ دادگاه اولین فرصت برای تمرین استدلال درمورد یک پروندۀ قضایی است. شرکت در دادگاه تمرینی مهارتی‌تخصصی است که طی آن هر گروه تلاش می‌کند قاضی را مجاب ‌کند به‌نفع آن‌ها رأی دهد. اما علاوه‌براین دانشجویان حقوق برای موفقیت به چه مهارت‌های دیگری نیاز دارند؟وقتی قانونْ دیگر معادل عدالت نیستمصاحبۀ برَد اِوانز با گایاتری چاکراورتی اِسپیواکوقتی گروه‌های مسلط، دسته‌ای از مردم را «پست» می‌شمارند، تلاش می‌کنند که ثابت‌ کنند این مردم نمی‌توانند معقول فکر کنند. بدین‌طریق فرادستان با گرفتن قوۀ فکر از فرودستان، موقعیتِ سرکوب را نهادینه می‌کنند. گایاتری اسپیواک، متفکر هندی، می‌گوید این شیوه‌ای از خشونتِ فکری است که باید با آن مبارزه کرد، مبارزه‌ای که او سال‌هاست در دفاع از اقشار محروم خود را در آن درگیر کرده است. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Fri, 17 Mar 2017 04:30:00 GMT http://tarjomaan.com/vdce.o8vbjh8xx9bij.html گزیده‌های ترجمان در سال ۱۳۹۵؛ تاریخ http://tarjomaan.com/vdcc.oq4a2bq1sla82.html از تاریخ چه آموخته‎ایم؟ احتمالاً هیچاز قرن بیستم جنگ‌ها را نباید از یاد ببریمتردیدی نیست که سرعت تغییرات جهانی آن‌چنان هولناک شده است که انگار دیگر از گذشته چیز چندانی نمی‌توان آموخت. گذشته همچون کابوسی تلخ جلوه می‌کند که رفته و اثری از آن به‌جای نمانده است. تونی جات به ما نهیب می‌زند که اعتقادِ افراطی به تازگی این دورانْ خطرناک است، زیرا جنگ از آنچه فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.اسلام چگونه اروپا را ساخت؟اروپا را اساساً اسلام تعریف‌ کرده است؛ اکنون نیز اسلام آن را بازتعریف می‌کنداواخر دوران باستان، شمال افریقا مرکز مسیحیت بود. اما پیشرفت اسلام در شمال افریقا به ازبین‌رفتن مسیحیت انجامید. به قول ادوراد سعید، اسلام طرفِ مقابلِ اروپا را به او نشان داد. این روزها مهاجرت انسانی مجدداً باعث پیوند شمال افریقا و آسیا با اروپا شده است، اسلام مجدداً اروپا را بازتعریف کرده است.ارتش مفنگی‌هاتاریخ جنگ‌ نشان می‌دهد مصرف مواد محرک‌ برای اهداف سیاسی و نظامی اتفاق رایجی بوده استاستفاده از گیاهان دارویی با اتفاقات سیاسی و نظامی در تاریخ گره خورده است؛ حسن صباح با حشیش از سربازانش پذیرایی می‌کرد و هیتلر عادت به مصرف ماده‎ای داشت که شبیه به هروئین بود. با این توصیف انتشار خبر استفادۀ نیروهای داعش از مواد محرک نباید شگفت‌آور باشد.تاریخِ زشتی می‌گوید چیزی به نام زشتی وجود نداردهنگامی که چیزی را زشت می‌نامیم، داریم چیزی دربارۀ خودمان می‌گوییم«زشت‌ترین بخش بدنت، نه بینی یا انگشت پا، بلکه ذهن توست.» این بخشی از یک ترانه‌ است که یادآوری می‌کند، منبعِ زشتی‌ها، تلقی‌های ذهنی ماست. تاریخ زیبایی‌شناسی نشان‌ می‌دهد که هرچه امروز زشت تلقی می‌شود، ممکن است فردا زیبا باشد.برای خواندن این متن بنشینید مروری بر کتاب اکنون من خودم را می‌نشانم نوشتۀ ویتُلد ریبچنسکی ما در راه رفتن ماهریم و از دراز کشیدن هنگام خواب هم خرسندیم. اما برزخِ میان این دو، یعنی نشستن است که گاهی مشکل‌آفرین می‌شود. انواع متکاها که فرهنگ‌های کف‌نشین استفاده می‌کنند شاهدی بر وجود این مشکل است. تازه وقتی روی صندلی بنشینیم، مشکل جدی‌تر هم می‌شود.بردگی انسان‌ها چگونه سرمایه‌داری را آفرید؟تاریخ‌نگاری‌ جدید سرمایه‌داری با دنیای امروز خوب جور درمی‌آیدپرسش‌ از رابطۀ برده‌داری و سرمایه‌داری در ایالات متحده تاریخ‌نگاران را به تکاپو انداخته‌ است. در چند سال اخیر، تاریخ‌نگاران موجی از پژوهش‌ها تولید کرده‌اند که می‌گوید: برده‌داری در ایالات متحده هم عمیقاً سرمایه‌دارانه بود و هم نقش‌آفرینی بنیادینی در دنیای صنعتی نوظهور داشت.خستگی محصول دوران مدرن نیستدر تاریخ، بسیاری از دوره‌ها «فرساینده‌ترین عصر» معرفی شده‌اندبسیاری معتقدند خستگی از عواقبِ مدرنیته‌ است. بسیاری از مردم هم بر این باورند که قبلاً زندگی ساده‌تر بود. آنا کاترینا شافنر در کتاب تاریخچۀ خستگی می‌گوید نه‌تنها سندروم‌های خستگی مختص عصر حاضر نیست، بلکه بالعکس: خستگی از دوران باستان جزء دغدغه‌های متفکران بوده است.روزگاری که اقتصادِ آزاد برده‌داری می‌کردپدران اقتصاد آزاد برده‌داری را نمونه‌ای عالی از تجارت و نمایشی از آزادی می‌دانستندامروزه یکی‌دانستن آزادی و برده‌داری مضحک به‌نظر می‌رسد؛ اما در اواسط قرن هجدهم برخی اروپایی‌ها این‌طور می‌اندیشیدند. این‌ها نه تاجران برده بودند و نه ناخداهای کشتی‌های انتقال بردگان؛ بلکه اندیشمندان اقتصادی پیشرویی بودند که به اصول «لِسه فِر» یا همان اقتصاد آزاد پایبند بودند.تمدن بدون سیب‎زمینی سرخ‎کرده به کجا خواهد رفت؟سیب‎زمینی احتمالاً یکی از مصائب عصر باستان بوده است؛ اما در دوران مدرن تبدیل به موهبتی شده استچند مطالعه در تاریخ کشاورزی، نتیجۀ بی‌سابقه‌ای را در پی داشتند. آن‌ها دریافتند تمدن در جوامعی که غلاتی مثل گندم کشت می‌کردند، پیش می‌رفت و در جوامعی که گیاهان غده‌ای مثل سیب‌زمینی کشت می‌کردند، عقب می‌ماند. اما به چه دلیل؟آنچه در پس ترس اروپا از مهاجران نهفته استحساسیت مفرط به تهدید مهاجران چه چیزی دربارۀ ضعف اروپا به ما می‌گوید؟در سال‌های اخیر ترسی روزافزون از پناهجویان سرتاسر اروپا را فراگرفته است. با وجود این اسلاوی ژیژک معتقد است این ترس بیش از آنکه پناهجویان و مهاجران را به ما معرفی کند، زوایای پنهانی از شخصیت اروپاییان را روشن می‌سازد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Sat, 11 Mar 2017 10:10:02 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.oq4a2bq1sla82.html اروپا، ترور و آن‌هایی که به دنبال مهاجرت‌ هستند http://tarjomaan.com/vdch.vn6t23nkkftd2.html گاردین — این کتاب کم حجم در پاسخ به حملات تروریستی پاریس در نوامبر سال ۲۰۱۵ و همچنین به دنبال بحران پناهندگان نوشته شده است. در دیدگاه ژیژک اروپا میان «دو نوع تهدید ایدئولوژیک» گیر کرده است: اینکه درهایش را به روی توده‌هایی که از فقر و فلاکت و درگیری به اروپا می گریزند باز کند، یا اینکه پل متحرک را بالا بکشد و اجازه دهد آن‌ها خودشان مشکلات‌شان را رفع و رجوع کنند. ژیژک بیان می‌کند رویکرد نخست، رویکرد مورد علاقۀ «لیبرال‌های دستِ‌چپی» است، او استدلال می‌کند که این رویکرد «لاجرم به طغیان پوپولیستی منجر می‌شود» و به پیروزی احزاب ضد‌مهاجر می‌انجامد. بنابراین، اروپا در مخمصه‌ای مضاعف گیر کرده است. تحلیل‌های ژیژک در این کتاب، که قبل از برگزیده شدن دانلد ترامپ و همچنین رفراندوم برکسیت (خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا) نوشته شده است، مبرم‌تر از همیشه است. او می‌گوید:«ارزش‌های فرهنگی غربی» (مساوات‌طلبی، حقوق بشر، دولت‌رفاه) می‌بایست به عنوان سلاحی علیه بحران واقعی پناهندگان به کار رود: سرمایه‌سالاری جهانی. علوم سیاسی می‌بایست دوباره معطوف به آن‌هایی شود که به پوپولیسم دستِ‌راستی کشیده شده‌اند، اما همۀ جوامع باید به هنجارهای فرهنگی یکسانی همچون آزادی فردی و حقوق زنان احترام بگذارند. در آینده‌ای که خیل گسترده‌ای از انسان‌ها مهاجرت می‌کنند، ژیژک معتقد است یگانه امید ما «همبستگی جهانی استثمارشدگان و مظلومان» است.اطلاعات کتابشناختی: Zizek, Slavoj. Against the Double Blackmail: Refugees, Terror and Other Troubles with the Neighbours. Penguin Press. 2017پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۳ مارس ۲۰۱۷ با عنوان Against the Double Blackmail by Slavoj Žižek review – Europe, terror and those seeking refuge در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان اروپا، ترور و آن‌هایی که به دنبال مهاجرت‌ هستند ترجمه و منتشر کرده است. ]]> پی دی اسمیت تاریخ‌وسیاست Mon, 06 Mar 2017 10:28:33 GMT http://tarjomaan.com/vdch.vn6t23nkkftd2.html کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اند http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dmvgiaw.html آتلانتیک — بااینکه نمایشگاهِ «بیرون از جعبه؛ ظهور فرهنگِ کتانی»۱، از زمان گشایش آن در سال ۲۰۱۳ در تورنتو، در حال گشتن دورِ آمریکاست اما، هفتۀ پیش در آستانۀ افتتاح آن در موزۀ اُکلندِ کالیفرنیا، بحث‌های تندوتیزی دربارۀ مسایل مرتبط با نمایشگاه‌‌‌گردانی برانگیخته است. در این نمایشگاه دو جفت از کتانی‌‌‌های نیو بَلِنس موجود است. این برند به‌تازگی، در ماه نوامبر، پس از حمایتِ آشکارش از سیاست‌‌‌های تجاریِ حمایت‌‌‌گرایانۀ دونالد ترامپ، سیاسی شده است. این حمایت باعث شد که یکی از وبلاگ‌های نئونازیْ نیو بَلِنس را «کفش رسمی سفیدپوستان» معرفی کند. واکنش مشتریان خشمگینْ هجوم به رسانه‌‌‌های اجتماعی بود: به‌اشتراک‌گذاشتن تصاویر و ویدئوهایی از کتانی‌‌‌های نیو بَلِنس که به آتش کشیده شده یا سر از سطل‌‌‌های آشغال و توالت‌‌‌ها درآورده بودند. این شرکت به‌سرعت بیانیه‌‌‌ای صادر کرد و اظهار داشت که «هیچ‌‌‌گونه تعصب و نفرتی را نمی‌پذیرد»، درحالی‌که توأمان سعی داشت مُدعایِ آمریکایی‌بودن محصولاتش را به مردم بقبولاند.حدود یک ماه بعد، نایکی تبلیغ توییتری جدیدی منتشر کرد که، به‌نظر، بیانگر این نکته می‌‌‌رسید که به‌اشتراک‌گذاشتن «نظرات سیاسی» منحرف کردن اذهان از دویدن است، و کفش‌‌‌های نایکی مشخصاً برای دویدن است که طراحی شده‌‌‌اند. مهم نیست که این تبلیغْ درخواستی از مردمِ خسته از انتخاباتِ طرف‌دار هر دو حزب باشد یا تلاشی برای پیشگیری از رسوایی‌هایی همانند نیو بَلِنس؛ موضع غیرسیاسی نایکی، با درنظر‌گرفتن تاریخِ پای‌‌‌پوشی که می‌‌‌فروشد، باورپذیر نیست: کتانی‌‌‌ها همواره بوم‌‌‌هایی برای نقش و نمایش سیاسی بوده‌‌‌اند، چه برندها این را بخواهند و چه نه.الیزابت سِمِلهَک، گردانندۀ نمایشگاه «بیرون از جعبه» به من گفت چیزی که نایکی و نیو بَلِنس قادر به فهم آن نیستند این است که «معنای فرهنگیِ در پس کتانی‌‌‌ها تبادل‌نظری است مداوماً در حال تحول، میان کسانی که آن‌‌‌ها را تولید می‌‌‌کنند و کسانی که آن‌‌‌ها را می‌‌‌پوشند.» او متناسب با موقعیت گفت که هرچند درحال‌حاضر کفش‌‌‌های نیو بَلِنس نمایش داده می‌‌‌شوند، تغییر آن نیز، بسته‌به واکنش بینندگان، ممکن است. سملهک افزود: «من می‌توانم آن مالکیتی را که برندها می‌‌‌خواهند بر پیامشان داشته باشند درک کنم، اما ماهیتِ گفتمانیِ برندسازیْ آشکارا دست‌‌‌کاری در آن را ممکن می‌‌‌کند.» همان‌‌‌گونه که این نمایشگاه نشان می‌‌‌دهد، در طول دویست سال گذشته، کتانی‌‌‌ها بر همه‌‌‌چیز، از هویت ملی، نژاد و طبقه، تا مردانگی و مجرمیت، دلالت داشته‌‌‌اند؛ به‌بیان ساده، آن‌‌‌ها، با نیت یا بدون آن، آهن‌رباهایی برای معانی سیاسی و اجتماعی‌‌‌اند، به‌گونه‌‌‌ای‌که آن‌‌‌ها را از دیگر انواع پای‌‌‌پوش جدا می‌‌‌کند.قدمت کفش‌‌‌های ورزشی‌ای که توان حرکتی را افزایش می‌‌‌دهند و تخت‌‌‌های لاستیکی دارند به قرن نوزدهم بازمی‌‌‌گردد، زمانی که در اصل برای بازی تنیس پوشیده می‌‌‌شدند. البته از همان آغاز، این به‌اصطلاح «کتانی‌‌‌ها» - دلیل نام‌گذاری آن‌‌‌ها گام‌‌‌های بی‌‌‌صداست۲- با دلالت‌‌‌های ضمنیِ بزهکاری آلوده شده بودند، زیرا انتخاب شناخته‌‌‌شدۀ مردم‌‌‌آزارها، زورگیرها و سارقان بود. معلوم شد که رهایی از این بدنامی بسیار مشکل است؛ عنوان مقاله‌‌‌ای جنجالی در نیویورک تایمز در سال ۱۹۷۹ این بود: «کتانیِ مُدِ روز، برای دوندگان و زورگیرها.»روکفشی لاستیکی پیش‌‌‌ولکانش / سازنده: ناشناس / رون وود / فدراسیون هنر آمریکا / موزۀ کفش باتاتا دهۀ ۱۹۲۰ طول کشید تا صنعتی‌‌‌سازی بتواند کفش‌‌‌های کتانی را، در مقیاسی وسیع، قابل‌حصول و خریدن کند. این کفشِ ساق‌‌‌بلندِ نخی و لاستیکی، که زمانی نماد اوقات فراغتِ طبقۀ ممتاز در زمین تنیس بود، خود را با ورزش تیمی جدید و تساوی‌‌‌گرای بسکتبال وفق داد. شرکت کفش لاستیکیِ کانوِرس -که در سال ۱۹۰۸ برای تولید گالش تأسیس شده بود- در سال ۱۹۱۷ از اولین کفش بسکتبال خود، آل استار، رونمایی کرد. در حرکتی نبوغ‌‌‌آمیز در بازاریابی، کانوِرس از مربیان و بازیکنان بسکتبال به‌عنوان سفیرانِ برندِ خود دعوت کرد. یکی از آن‌‌‌ها چاک تیلور بود، اولین ورزش‌کاری که نام یک کتانی از او گرفته شده است.اما سیاست نیز به‌اندازۀ ورزش به ظهور کتانی‌‌‌ها یاری رساند. همانطور که سملهک توضیح می‌‌‌دهد «صلح شکنندۀ پس از جنگ جهانی اول باعث افزایش علاقه به فرهنگ جسمانی و پیوند آن با ملی‌‌‌گرایی و علم اصلاح نژادِ در حال ظهور شد. کشورها شهروندان را به ورزش ترغیب می‌‌‌کردند، نه صرفاً به‌خاطر سلامت جسمی بلکه همچنین به‌منظور آمادگی برای جنگ بعدی. در این نکته که، در اوج فاشیسم، کتانی تبدیل به یکی از مردمی‌‌‌ترین اشکال پای‌‌‌پوش شده بود طعنه‌‌‌ای هم هست.» گردهمایی‌‌‌های ورزشیِ توده‌‌‌ای یکی از ویژگی‌‌‌های زندگیِ فاشیستی در آلمان، ژاپن و ایتالیا بود. اما کتانی‌‌‌ها می‌‌‌توانستند نمایانگر مقاومت نیز باشند. برتری جسی اوئِنز در رقابت‌‌‌های المپیک برلین در سال ۱۹۳۶ میزبانانِ نازیِ این رقابت‌‌‌ها را بیشتر از این جهت آزرد که او با کفش‌‌‌های مخصوص دویدن داسْلِر تمرین کرده بود که ساخت آلمان بود. این شرکت بعدها میان دو برادرِ داسْلِر تقسیم شد که یکی سهم خود را پوما و دیگری آدیداس نامید.در طول جنگ جهانی دوم، زمانی که دولت ایالت متحده لاستیک را جیره‌‌‌بندی کرد، پس از اعتراضات گسترده، کتانی‌‌‌ها را از این جیره‌‌‌بندی معاف کرد. این کفشِ خودمانی، کاربردی و ارزان‌‌‌قیمت، هم در زمین بازی و هم بیرون از آن، بدل به یکی از اصلی‌‌‌ترین اجزای هویت آمریکایی شده بود. تأثیر روبه‌رشدِ تلویزیون در دهۀ ۱۹۵۰ دو سرمشقِ فرهنگی جدید آفرید: ورزش‌کارِ شهیر، و نوجوان. جیمز دین، به‌طوری مؤثر، کفش‌‌‌های چاک تیلور را، به‌عنوان پای‌‌‌پوشِ برگزیدۀ «شورشیان بی‌‌‌دلیلِ»۳ جوان، ازنو برندسازی کرد.کفش ورزشی آل استار ضدلغزندگی ساخت شرکت کفش لاستیکی کانوِرس، از سال ۱۹۲۳. فدراسیون هنر آمریکاکفش‌‌‌های کتانی در تاریخِ جنبشِ حقوق مدنی بدل به پاورقی شدند. در سال ۱۹۶۵، «من جاسوسی می‌‌‌کنم»۴ اولین درام تلویزیونی هفتگی بود که هنرپیشه‌‌‌ای سیاه‌‌‌پوست به‌نام بیل کازبی یکی از نقش‌‌‌های اصلی آن را ایفا می‌‌‌کرد. شخصیت او یک مأمور سی‌‌.‌آی‌.‌‌اِی خوش‌‌‌‌و‌خرم بود که، زیر نقش مربی تنیس پنهان شده بود و از روی عادت، کتانی‌‌‌های آدیداس سفیدی می‌‌‌پوشید که به‌سادگی با نوارهای سه‌‌‌گانۀ چشمگیرش قابل‌شناسایی بود. این کارآگاهِ مُدِ روز، به خاستگاهِ «آب‌‌‌زیرکاه» کتانی‌‌‌ها اشاره می‌کرد و درعین‌حال، خلاصه‌ای از اوضاع و احوال آن روز بود. کفش‌‌‌های کتانی در رقابت‌‌‌های المپیک مکزیکوسیتی در سال ۱۹۶۸ نقش بارزتری داشتند. در این رقابت‌‌‌ها، دوندۀ سرعتِ آمریکایی و برندۀ مدال طلا، تامی اسمیت، و هم‌‌‌تیمی‌‌‌اش جان کارلوس، برندۀ مدال برنز، هنگام بالارفتن از سکوی اهدای مدال، کفش‌‌‌های پوما سوِیدشان را درآوردند و با پاهای پوشیده در جوراب، با سرهای پایین انداخته و مشت‌‌‌های افراشتۀ پوشیده در دستکش سیاه، به‌حالت سلامِ مخصوص جنبش قدرت سیاه۵، قدم بر سکو گذاشتند تا نمادِ فقر آمریکاییانِ آفریقایی‌‌‌تبار باشند. البته جنجالِ پیروِ آن آسیبی به موفقیتِ سوِید نرساند و این کفش‌‌‌ها هنوز هم تولید می‌‌‌شوند.حوالی همان زمان، شورِ دویدنْ پای‌‌‌پوش‌‌‌های ساق‌‌‌کوتاهِ پیشرفته‌‌‌ای را ضرورت بخشید که شباهت کمی به ساق‌‌‌بلندهای بسکتبالِ نخی و لاستیکیِ آشنا داشتند. اما این کفش‌‌‌های آخرین مدلْ تنها برای دویدن نبودند:آن‌‌‌ها بیانیه‌‌‌های رنگی و حسرت‌‌‌آورِ صنعت مُد بودند. در سال ۱۹۷۷ مجلۀ وُگ اعلام کرد «کتانی‌‌‌های دوندگان واقعی» بدل به نمادهای ثروت و موقعیت شده‌‌‌اند و غیرورزش‌کاران مشهوری چون فارا فاسِت و میک جَگِر آن‌‌‌ها را به پا می‌‌‌کنند. به‌دلیل ساخت‌‌‌های سفارشی برای فعالیت‌‌‌ها و همچنین جنسیت‌‌‌های مختلف، مردم به‌جای یک جفت کتانی به یک جاکفشیِ پر از آن‌‌‌ها نیاز پیدا کردند. شرکت‌‌‌های سازندۀ کتانیْ جنبش آزادی زنان را همچون حربه‌‌‌ای تبلیغاتی در آغوش کشیده و کفش‌‌‌هایی را تبلیغ کردند که مخصوص بدن و سبک‌زندگیِ زنانه طراحی شده بودند.کفش‌‌‌های بدون بند وَنس تخته‌‌‌شطرنجی از سال ۲۰۱۴ با طرح رِتروی سال ۱۹۸۰. رون وود / فدراسیون هنر آمریکا / موزۀ کفش باتادرحالی‌‌‌که حومه‌‌‌ها از دونده پر می‌‌‌شدند، شهرهای آمریکا شاهد افزایشی در تعداد بازیکنان بسکتبال بودند، به‌خصوص شهر نیویورک که، در آن، سبک جدید و شجاعانه‌‌‌ای این بازی را تبدیل به نمایشی برای خودنمایی مردانه کرد. درست مثل رقص برِیْک، بسکتبالِ حیاط‌‌‌مدرسه‌‌‌ نیز موفق به آیینی‌کردن رقابتی جسمانی شد که با جریان اصلی فرهنگ (سفیدپوستان) عجین گشت. در دفترچۀ راهنمای «بیرون از جعبه»، بابیتو گارسیا مورخِ کفش‌‌‌های کتانی توضیح می‌‌‌دهد که «در دهۀ ۱۹۷۰ بسکتبالیست‌‌‌های نیویورکی و جماعت هیپ‌هاپْ درک موجود از کتانی‌‌‌ها را به‌نحوی تغییر دادند که دیگر نه امکانات ورزشی بلکه ابزارهایی برای بیان اجتماعی بودند. پیشروان فرهنگ کتانی عمدتاً... کودکان رنگین‌‌‌پوستی بودند که در دوره‌ای از رکود اقتصادیْ بزرگ شده بودند.» فیلم مستند «پوشیدن لباس نو»۶ در سال ۲۰۱۵ نقش پررنگ کفش‌‌‌های کتانی را در تاریخ فرهنگی سیاه‌‌‌پوستانِ شهری برجسته و اخذِ آن توسط سفیدپوستان را نشان می‌‌‌دهد.کتانیِ پارچه‌‌‌ایِ بی‌‌‌آلایش، که از دهۀ ۱۹۶۰ جای خود را در جهان ورزش به طراحی‌‌‌های ارگونومیک و مواد آینده‌‌‌نگرانه داده بود، به‌عنوان کفشِ روزمره، زندگی جدیدی یافت. طی چند دهۀ پس‌ازآن، کتانی‌‌‌های پارچه‌‌‌ای همان‌قدر معرف ورزش‌کاران بودند که معرف طغیان جوانی. جوانان نسل بیت، نوازندگان موسیقی راک و اسکیت‌‌‌بوردبازها آن‌‌‌ها را برگزیدند، نه ضرورتاً به این دلیل که راحت و باحال بودند، بلکه چون ارزان، معمولی و اصیل بوند. کانوِرس، کِدز و وَنسْ اعتبار خیابانی۷ خود را نه از ستاره‌‌‌های ورزشی بلکه از رامونز، سید ویشس و کرت کوبین گرفتند. در سال ۲۰۰۸ کانوِرس خشم طرف‌داران نیروانا را برانگیخت، آن‌هم با عرضۀ نسخۀ مخصوصِ ساق‌‌‌بلندی که، با بی‌‌‌سلیقگی، از خاطراتِ خوانندۀ فقید پوشیده شده بود. آل استار، که سابقاً تنها در رنگ‌‌‌های سیاه و سفید موجود بود، ناگهان در رنگین‌‌‌کمانی از رنگ‌‌‌های مدِ روز ظاهر شد.در اوایل دهۀ هشتاد، خیزشِ ایروبیکْ شرکت نایکی را، که شهرتش را مدیونِ کفش‌‌‌های دو بود، برای تطبیق به دردسر انداخت. در ماهِ فوریۀ ۱۹۸۴ این شرکت اولین ضرر فصلی‌‌‌اش را گزارش کرد، اما در همان سال نیز قراردادی حمایتی با بسکتبالیستِ تازه‌‌‌کار، مایکل جردن، به امضا رساند. می‌‌‌توان گفت که امضای این قرارداد لحظۀ تولد فرهنگ مدرن کتانی است. مایکل جردن در بازی‌‌‌های ان‌.‌‌بی.‌‌‌اِی، در تناقض با قوانین لیگ، کتانی مخصوصش ایر جوردنز را می‌‌‌پوشید. نایکی با کمال میل جریمۀ پنج‌هزاردلاری به‌ازای هر بازی را می‌‌‌پرداخت و هم‌زمان تبلیغاتی پخش می‌‌‌کرد با این ادعا که «ان.‌‌‌بی.‌‌‌اِی نمی‌‌‌تواند مانع شما برای پوشیدن این‌‌‌ها شود.» این‌چنین بود که، وقتی اولین ایر جوردنزها در سال ۱۹۸۵ به فروشگاه‌‌‌ها رسیدند، علی‌‌‌رغم برچسب قیمت ۶۵دلاری، حال‌وهوای متمایزِ اعتراض علیه سیستم را با خود داشتند. اما همه هم نمی‌‌‌خواستند مثل مایکل باشند. درحالی‌‌‌که جردن از قِبَل شراکتش با نایکی ثروتمند شده بود، به سکوت در برابر مسائل سیاسیِ مرتبط با جمعیت آمریکاییان آفریقایی‌‌‌تبار متهم شد. گویا در پاسخ گفته بود: «جمهوری‌‌‌خواه‌‌‌ها هم کتانی می‌‌‌پوشند.»اولین کفش نایکی ایر جوردن متعلق به ۱۹۸۵. فدراسیون هنر آمریکامحبوبیت روزافزونِ کتانی در هر دو سوی مرزِ سیاسیْ زمینه را برای جنگی فرهنگی و تمام‌‌‌عیار بر سر ارتباط این کفش‌‌‌ها با مجرمیت یا عدم آن مهیا کرد. گروه ران دی.‌‌‌ام.‌‌‌سی، یکی از انبوهِ مدافعانِ هیپ‌هاپِ کفش‌‌‌های کتانی، در آهنگ «آدیداس من» (۱۹۸۶) و در برابر تصویر تبهکارانۀ کتانی به‌عنوان «کفش‌‌‌های مُجرم» از آدیداسْ سوپراستارزِ بدون بندش دفاع کرد. آن‌‌‌ها در این آهنگِ رَپ چنین می‌‌‌خوانند: «کتونی‌‌‌هام رو پوشیدم، اما شَر نیستم.» (جایزۀ گروه، قراردادی حمایتی با آدیداس بود که برای اولین بار با یکی از گروه‌های موسیقی منعقد می‌‌‌شد.اما کتانی ایر فورس وانِ تمام‌سفیدِ نایکی، که در همان سالِ عرضۀ «آدیداس من» روانۀ بازار شد، می‌‌‌توانست لایق نام «کفش‌‌‌های مُجرم» باشد. داشتن مقدار کافیِ پول برای بیرون‌رفتن با ایر فورس وان‌‌‌های «تازه» یعنی نو و ساییده‌نشده، در میان موادفروشان خیابانی، به نشان غرور بدل شد. سملهک در دفترچۀ راهنمای نمایشگاه می‌‌‌نویسد: «همانند شمایل چندوجهیِ گاوچران، مواد فروش نیز نماد فردگرایی خشنی بود که مُد آن ابرمردانه و به‌سادگی قابل‌بازاریابی بود... به‌نحوی‌که می‌‌‌شد هم از آمریکایی‌بودن و هم از غرابتِ آن منفعت برد.» ای‌‌.‌اف.‌‌‌وان نه‌تنها بحرانی برای روابط‌عمومی نشد، بلکه بلافاصله بدل به آیتمی کلاسیک شد. افزایش قیمت کتانی‌‌‌ها و پرستیژِ اجتماعی منجر به شکل‌گیری موجی از کتانی‌دزدی شد. رسانه‌‌‌های معترض، در سال ۱۹۹۰ ویدئوهای تبلیغاتی نایکی، به‌کارگردانیِ اسپایک لی را به‌خاطر چندین «قتل به‌خاطر کتانی» مقصر دانستند. بیل کازبی در سال ۲۰۰۴، زمانی که یک پدروارۀ تلویزیونیِ۸ سابقِ محبوب و محترم بود، در سخنرانیِ «پوند کیک»۹ برای انجمن ملی پیشرفت رنگین‌‌‌پوستان۱۰ به سرزنش کتانی‌‌‌های گران‌قیمت پرداخت و والدین آمریکایی آفریقایی‌‌‌تبار را برای دور‌ریختن پول با چنین خریدهای بی‌‌‌ارزشی ملامت کرد.اما رشدِ سفارشی‌‌‌سازی و قابلیت‌‌‌های کلکسیونی، که موتور محرک آن سایت eBay است، تنها باعث بیشترشدن هزینۀ کتانی‌‌‌ها شد. هنرمندان و طراحان ممتاز مُد، همچون پرادا و گوچی، شروع به عرضۀ طرح‌‌‌های خود یا همکاری با برندهای ورزشی در تیراژ محدود کردند. در این بازارِ مختصِ خواص، کتانی‌‌‌ها از ابژه‌‌‌های مصرفی نمادین تبدیل شدند به وسایلی اختصاصی و حامل تفاسیر تک‌‌‌منظورۀ اجتماعی. در یک موردِ مشهور در سال ۲۰۰۵، هنرمندی به‌نام جودی ورتِین کفش‌‌‌های ورزشیِ برینکو را برای کمک به عبورِ غیرقانونی از مرز مکزیک و آمریکا طراحی کرد. او این برینکوها را مجانی بین مهاجران توزیع می‌‌‌کرد و هم‌‌‌زمان، در بوتیکی در سن دیگو، هر جفت آن را به‌قیمت ۲۱۵ دلار به کتانی‌‌‌بازها می‌‌‌فروخت. چند سال بعد، «اوباما فورس وان»، با طراحیِ هنرمندی به‌نام جیم لَسِر، ساختی سفارشی از ای‌‌‌.اف‌‌.‌وان بود که تصویر نیم‌‌‌رخ اوباما را حک شده بر تختِ هر لنگۀ خود داشت. همچنین، مدت‌‌‌ها پیش از ماجرای کالین کاپرنیک، ستارۀ ان.‌‌‌بی.‌‌‌ای دواین وِیْد یک جفت کتانی با شعارِ «جان سیاهان اهمیت دارد»۱۱ عرضه کرده بود.نسخۀ «جان سیاهان اهمیت دارد» متعلق به دواین وِیْد تولید شرکت لی‌نینگز-جوزف گودمن؛ ۲۲ فوریۀ ۲۰۱۵همان‌‌‌طور که می‌‌‌شد انتظار داشت، برخی از این کتانی‌‌‌هایِ بیانیه‌‌‌ای به تُندروی متهم شدند و برخی نیز به کُندروی. سِریِ کتانی‌‌‌هایی که معمار برزیلی، اسکار نیمایر، در سال ۲۰۱۳ برای کانوِرس طراحی کرد حاوی شعارها و نمادهای پنهان حقوق بشری بود. وبلاگ معماری و طراحی گاردین [در این باره] نوشت: «باید به استقبال این قضیه رفت که نیمایر از این فرصت برای بالابردن آگاهی سیاسی استفاده می‌‌‌کند. اما چند دوجین از کارگرهای کارخانه‌‌‌ای در اندونزی، که کتانی‌‌‌های کانوِرس را تولید می‌‌‌کنند، به‌صورت روزمره در جریان این شغل مورد سوءاستفاده قرار گرفته‌‌‌اند؛ می‌‌‌خواهم بدانم او در این باره چه می‌‌‌گوید؟»یکی از مشکلاتی که ممکن است برای کتانی‌‌‌هایی با بارِ اجتماعی به وجود بیاید، این است که نیت، پیام و واقعیت‌‌‌های تولید همیشه به‌راحتیْ هم‌‌‌راستا نمی‌‌‌شوند. تعداد کفش‌‌‌های ورزشیِ سیاسی‌‌‌شده‌‌‌ای را در نظر بگیرید که برای اغلب مردم بسیار گران‌‌‌تر از آن است که بخرند و حتی، برای آن‌‌‌هایی که توانایی خرید آن را دارند، انگیزۀ کمی وجود دارد که آن‌‌‌ها را از جعبه‌‌‌ها بیرون کشیده و ریسکِ ساییده‌شدنشان در خیابان را تقبل کنند. درحالی‌که طراحان این کفش‌‌‌ها آن‌‌‌ها را همچون آثاری کنش‌‌‌گرا می‌‌‌بینند، این کتانی‌‌‌هایِ قیمتی‌‌‌ترْ برای صاحبانشان به‌احتمال زیاد کالاهایی به‌منظورِ سرمایه‌‌‌گذاری‌‌‌اند: میوه‌‌‌های به‌سختی به‌دست‌آمدۀ لیست‌‌‌های انتظار، قرعه‌‌‌کشی‌‌‌ها و صفوف شبانۀ بیرونِ فروشگاه‌‌‌های تخصصی. دفترچۀ راهنمای نمایشگاه «بیرون از جعبه» مقاله‌‌‌ای نیز دربارۀ چگونگی مراقبت از «موزۀ کتانی شخصی» دارد که این سؤال را پیش می‌‌‌کشد: اگر یک جفت کتانیْ درون جعبه پیامی دارد، آیا کسی آن را می‌‌‌شنود؟پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۸ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان Sneakers Have Always Been Political Shoes در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اند ترجمه و منتشر کرده است.* کیمبرلی کریسمن کمپل (Kimberly Chrisman-Campbell)، مورخ مُد و ساکن لوس انجلس است. وی نویسندۀ قربانیان مُد؛ لباس در دربار لویی شانزدهم و ماری آنتوانت است.[۱] Out of the Box: The Rise of Sneaker Culture[۲] در زبان انگلیسی به کفش کتانی sneaker گفته می‌شود که در لغت به‌معنای راه‌رفتنِ آهسته و دزدکی است.[۳] Rebel without a Cause: نام فیلمی است با درخشش جیمز دین که جایگاهی اسطوره‌ای یافته بود.[۴] I Spy[۵] Black Power[۶] Fresh Dressed[۷] street credibility: پذیرفته‌شدن در میان جوانانِ شهریِ مد روز است.[۸] TV dad[۹] Pound Cake speech[۱۰] NAACP[۱۱] Black Lives Matter ]]> کیمبرلی کریسمن کمبل تاریخ‌وسیاست Mon, 20 Feb 2017 05:02:52 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dmvgiaw.html صلح چیست؟ http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8xp9bij.html ایان — بیایید فرض کنیم ناگهان به یک عالِم اجتماعی بدل شده‌‌‌‌اید و می‌‌‌‌خواهید دربارۀ مفهوم صلح و آرامش پژوهش کنید؛ یعنی می‌‌‌‌خواهید دریابید که چه چیزی ما را به جامعه‌‌‌‌ای صلح‌‌‌‌طلب می‌‌‌‌رساند. فرض کنید، طی سال‌‌‌‌ها فعالیت در چهار گوشۀ جهان، شواهدی دال بر خشونت و جنگْ شما را احاطه کرده‌‌‌‌اند. از افراد مختلف دربارۀ ضرب و شتم، دستگیری، قتل و تجاوز چیزهایی شنیده‌‌‌‌اید؛ دربارۀ اخراج‌‌‌‌شدن از کشور و مردانی با نقاب سیاه که از شما غذا و زندگی‌‌‌‌تان را می‌‌‌‌خواهند؛ دربارۀ خشونت خانوادگی، خشونت روستایی و خشونت حکومتی. این داستان‌‌‌‌ها را از پیرزن‌‌‌‌هایی با چشمانی آکنده از اشک و از مردان جوانی که بازوهاشان پر از خالکوبی‌‌‌‌های زندان است شنیده‌‌‌‌اید.[در گذشته] مردانی بودند که، سوار بر اسب، پسرها را به جنگ فرامی‌‌‌‌خواندند و ماشین‌‌‌‌های بزرگ سیاهی که سرمی‌‌‌‌رسیدند تا در ظلمات شب مردم را بربایند؛ دخترانی بودند که، آشفته از تجاوز جنسی، در چشم‌‌‌‌انداز پرسه می‌‌‌‌زدند؛ در اردوگاه‌‌‌‌ها قانون بقای سازگارترین حاکم بود؛ ‌‌‌‌زنان حامله‌‌‌‌ای بودند که آن‌قدر کتک می‌‌‌‌خوردند که بچه‌‌‌‌شان تلف می‌‌‌‌شد و اجساد در زمان قحطی بر روی هم تلنبار می‌‌‌‌شدند؛ مواردی بود که فردی به‌خاطر دزدی شلغم دستگیر و تبعید می‌‌‌‌شد؛ کسانی بودند که به‌خاطر یهودی، مسیحی یا مسلمان بودن مورد ضرب و شتم قرار می‌‌‌‌گرفتند.فرض کنیم در جهانِ اندیشه‌‌‌‌هایی که شما را احاطه کرده‌‌‌‌اند، دربارۀ اینکه چگونه باید این آشوب و نابسامانی را بفهمیم، برآوردهایی صورت می‌‌‌‌گرفت: حضور گونه‌‌‌‌های خاصی از حکومت‌‌‌‌ها، حضور انواع خاصی از تفاوت‌‌‌‌ها و تنوعات اجتماعی، و حضور انواع خاصی از ادیان. همچنین فرض کنیم این داستان‌‌‌‌های آشفته‌‌‌‌کننده سالیان سال بر روی هم تلنبار شده‌‌‌‌اند ‌‌و تنها در برخی مقاطع توجهتان را جلب می‌کنند و شما دیگر نمی‌‌‌‌خواسته‌‌‌‌اید دربارۀ جنگ پژوهش کنید.یکباره کاشف به عمل می‌‌‌‌آید که پژوهش دربارۀ صلح دشوارتر از چیزی است که گمان می‌‌‌‌کردید یا [دست‌‌‌‌کم] برای من این‌گونه بوده است. من انسان‌‌‌‌شناسی‌‌‌‌ام که سال‌‌‌‌ها در میان مردم روستایی زندگی کرده‌‌‌‌ام و سؤال‌‌‌‌هایی اساسی دربارۀ چگونگی عملکرد حافظه در آن گروه‌‌‌‌ها ‌‌‌‌پرسیده‌‌‌‌ام. فکر می‌‌‌‌کردم دربارۀ چگونگی آغاز مطالعۀ صلحْ ایده‌‌‌‌هایی دارم. به‌هرحال، اگرچه داستان‌‌‌‌های مربوط به خشونت پرشمار بودند، گویی اغلب مردم در زندگیْ مشغله‌‌‌‌های دیگری داشتند: آن‌ها در آشپزخانه‌‌‌‌ها یا مزارع کار می‌‌‌‌کردند، آب حمل می‌‌‌‌کردند، تصمیم می‌‌‌‌گرفتند که براساس آب‌وهوا دست به چه کاری بزنند، با مهمان‌‌‌‌ها غذا می‌‌‌‌خوردند، و فضولات دام‌‌‌‌ها را نظافت می‌‌‌‌کردند. مردم در شرایط عادی، حتی اگر گاهی هم خشمگین می‌‌‌‌شدند، هر روز با مشکلات و راه‌‌‌‌حل‌‌‌‌های کاری با یکدیگر روبه‌رو می‌‌‌‌شدند. هم عشق در میانشان بود، هم عیش و هم رنج و اندوه. به‌‌‌‌رغم چیزهایی که در زندگی دیده بودند یا آنچه در بدترین روزهای زندگی به‌دست خودشان رقم می‌‌‌‌زدند، خود را در اصل نجیب و محترم می‌‌‌‌شمردند و از جهان نیز انتظار محبت و احترام متقابل را داشتند.یقیناً، باید راه‌‌‌‌هایی برای جست‌وجوی آن نوع محبت و احترامِ رودررو وجود داشته باشد. یقیناً راه‌‌‌‌هایی برای مطالعۀ قدرت و محدودیت‌‌‌‌های آن وجود دارد، به‌‌‌‌ویژه وقتی مردم با شرایط سخت مواجه می‌‌‌‌شوند. آیا جوامعی وجود دارند که موفق شده باشند، در شرایط بد، خوب از پسِ خوب‌بودن برآمده باشند؟ در پژوهشم دربارۀ حافظه، رویه‌‌‌‌های مقاومت۱ و سماجت۲ را بررسی کرده‌‌‌‌ بودم. آیا ممکن است جوامعی وجود داشته باشند که در برابر خشونت مقاومت کنند و دربارۀ نجابت و احترامْ سماجت به خرج دهند؟ دقیقاً نمی‌‌‌‌دانستم به چه ایده‌‌‌‌ای دست یافته‌‌‌‌ام؛ اما می‌‌‌‌دانستم که می‌‌‌‌خواهم دربارۀ این موضوع پژوهش کنم. خلاصه اینکه آن را صلح و آرامش نامیدم.اما به‌‌‌‌سختی می‌‌‌‌شد صلح را پیدا کرد. به بررسی پژوهش‌‌‌‌های معاصر دربارۀ انسان‌‌‌‌شناسی، جامعه‌‌‌‌شناسی و علوم‌سیاسی پرداختم: مجموعه‌داده‌‌‌‌ها و کتاب‌‌‌‌شناسی‌‌‌‌ها را به‌دقت بررسی کردم و با همکارانی که در مطالعۀ منطقۀ جنجالی «اوراسیا» همراهم بودند و با همکاران دیگر در برنامه‌‌‌‌های مطالعاتی صلح یا نهادهای مربوط به صلح گفت‌وگو کردم. آنچه یافتم این بود: نخست اینکه اغلبِ آثار علوم‌اجتماعی امروز بیشتر به خشونت می‌‌‌‌پردازند تا به صلح؛ دوم اینکه اکثر پژوهش‌‌‌‌های تجربی‌ای که ادعا می‌‌‌‌کنند به صلح و آرامش می‌‌‌‌پردازند، درواقع، دربارۀ ستیز و کشمکش هستند. آن‌ها به رفع و حل تنش‌‌‌‌ها، رفع‌ورجوع امور پس از درگیری، و برنامه‌‌‌‌هایی برای کمک‌‌‌‌رسانی به مردم در مناطق پرتنش می‌‌‌‌پردازند. آن‌ها به قانون و عدالت در بافت ستیز و کشمکش توجه دارند. در کل، این آثار تا جایی پژوهش‌‌‌‌هایی مربوط به صلح به حساب می‌‌‌‌آیند که به رنج میلیون‌‌‌‌ها انسان توجه می‌‌‌‌کنند و از این بابت افسوس می‌‌‌‌خورند. این آثار اغلب صلح را مانند چیزی ترسیم می‌‌‌‌کنند که برای دیگری‌‌‌‌های دور «به ارمغان آورده» شده است، چیزی که از بیرون [به برخی انسان‌‌‌‌ها] بخشیده شده است.این‌‌‌‌ آثار البته آثار مهمی‌‌‌‌اند، اما این چیزی نبود که من در پی آن باشم. من خواستار دانشی اجتماعی بودم که به درون جوامع صلح‌‌‌‌طلب نفوذ کند و به بررسی تعاملات انسانی در سطح رودررو بپردازد. همچنین دراین‌باره صحبت کند که صلح چگونه با طرز کار استوار خویش عمل می‌‌‌‌کند. من خواستار پژوهشی تجربی بودم که پیکرۀ اجتماعی را به‌‌‌‌شکلی دقیق بررسی کند و از سلامت و ثبات درازمدت آن پرسش کند، یعنی پژوهشی که این پرسش را مطرح کند: چگونه محبت و احترامِ همیشگی گاهی در شرایط سخت می‌‌‌‌تواند به مهربانی و نیک‌‌‌‌خواهی فوق‌العاده تبدیل شود؟ اینجا و آنجا نمونه‌‌‌‌های درخشانی از این آثار را یافته‌‌‌‌ام، البته مشخصاً تعداد معدودی از آن‌ها را.در شگفت بودم که چرا اندیشیدن به صلح و آرامش تا این حد دشوار است یا، به‌‌‌‌عکس، چرا اندیشیدن به خشونت تا این حد ساده است؟وقتی نویسندگان و دانشگاهیان دربارۀ خشونت صحبت می‌‌‌‌کنند، گویی خشونت «چیزی» است (واجد حالتی شیءمانند است) و از پس‌‌‌‌زمینه بیرون می‌‌‌‌زند. می‌‌‌‌توان آن را محاسبه کرد (یک شلیک، یک انفجار، یک گلوله، یک مرگ) یا حداقل ما این‌گونه فکر می‌‌‌‌کنیم. می‌‌‌‌توان آن را به آمارها اضافه کرد و در مجموعه‌داده‌‌‌‌ها جای داد. عالمان سیاسی، سرجمع و با حد مقبولی از اطمینان، می‌‌‌‌توانند رفتارهای خشونت‌‌‌‌آمیز را ذیل برخی الگوها جای دهند و از این الگوها استفاده کنند تا، دربارۀ جهان، اظهاراتی را مطرح کنند. خشونت اتفاق می‌‌‌‌افتد: گلوله‌‌‌‌ای شلیک می‌‌‌‌شود، فردی کشته می‌‌‌‌شود، محله‌‌‌‌ای مورد حمله قرار می‌‌‌‌گیرد یا به مرزی تعدی می‌‌‌‌شود. شمار این موارد (n) زیاد می‌‌‌‌شود و داده‌‌‌‌ها شکل می‌‌‌‌گیرند. می‌‌‌‌توان نتیجه گرفت که مثلاً گاهی اوقات خشونت بیشتری اتفاق می‌‌‌‌افتد: وقتی تعداد جوانان بیش‌ازحد معمول باشد، وقتی حکومت ضعیف عمل کند، وقتی منطقه کوهستانی باشد یا وقتی بنزین در منطقه زیاد باشد. خشونت اتفاق می‌‌‌‌افتد و این وحشتناک است؛ این خشونت محاسبه می‌‌‌‌شود و، براساس این شمارش و محاسبه، برای خطوط کلی پیامدهای احتمالی یک سکونت‌گاه محلی و یک نام نسبت داده می‌‌‌‌شود.اما آیا می‌‌‌‌توان صلح را محاسبه کرد و به شماره درآورد؟ در کجا واقع شده است؟ چه وقت اتفاق می‌‌‌‌افتد؟ صلح فاقد آن «حالت شیءمانند» است که بتوان تحلیلش کرد: صلح به چیزی چون نارویداد یا مجموعه‌ای تهی شباهت دارد.شرح و توصیف ماهیت صلح و جوامع صلح‌‌‌‌طلبْ کاری گنگ و نامشخص، یا غیردقیق و سطحی به نظر می‌‌‌‌رسد: از بهشت عدن در کتاب مقدس گرفته تا «آیندۀ تابناکِ» لنین. وقتی کودک بودم، در اتاق انتظار دندان‌پزشک، انجیل مصور کودکان را تورق می‌‌‌‌کردم. صلح دینی به تصویرسازی‌‌‌‌های شادمانۀ مردم سفیدپوست شباهت دارد، مردمی که رو به آسمان به بهشت عدنِ آن تصاویر چشم دوخته بودند. شاید بره‌‌‌‌ای هم با پاهای جمع شده زیر درخت آنجا نشسته بود. صلحْ خوشایند و زرین‌‌‌‌موی و، از اساس، فاقد حلقۀ تاریک حقیقت است.از نظر مارکس و دیگر دوراندیشان قرن نوزدهم نیز فهم صلح سیاسی کار دشواری است. درنهایت، براساس روایت مارکس، صلح یعنی هروقت خواستید بتوانید شکار و ماهیگیری کنید، و بطری شیر را دست‌به‌دست بچرخانید تا هرکس سهم منصفانه‌‌‌‌ای از آن ببرد. این پایان تاریخ است، سرزمین صلح در آخرالزمان؛ هرچه جنگ بوده تمام شده است و اکنون چیزی نمانده جز شیر رایگان. مارکس درمورد مسئلۀ کاپیتالیسم نگاه تیزبین و جهت‌‌‌‌گیری دقیقی داشت و شدیداً خوش‌‌‌‌زبان بود. وقتی بحث تصویرسازی از نتیجۀ عملی کمونیسم به میان ‌‌‌‌آمد، او نیز عملاً به همان ایدۀ بره‌‌‌‌های نشسته زیر درخت باز‌‌‌‌گشت.از منظر این دیدگاه‌‌‌‌ها، صلح تنها از آن جهت «چیز» به حساب می‌‌‌‌آید که فهم‌‌‌‌ناپذیر، ثابت و تغییرناپذیر باشد. همان‌‌‌‌طور که دکارت در گفتاری دربارۀ روش می‌‌‌‌گوید: برخی چیزها (جهان فیزیکی) رامِ علم و قانون علمی‌‌‌‌اند و برخی چیزهای دیگر (شعر، الهیات، جوهرۀ هیجانات و...) این‌گونه نیستند. صلح (یعنی جایی که هیچ اتفاقی رخ نمی‌‌‌‌دهد) با تفکر سادۀ ما چیزی نیست که اساساً بتوان آن را تقسیم و بخش‌‌‌‌بندی کرد و اگر نتوان آن را بخش‌‌‌‌بندی کرد، نمی‌‌‌‌توان مطالعه‌‌‌‌اش‌‌‌‌ کرد، بلکه تنها می‌‌‌‌توان آن را احساس کرد. اینْ مایۀ شرم و ننگی وحشتناک است. در مجموع، چه چیزی مهم‌‌‌‌تر از محتوای واقعیِ صلح است؟ وقتی به چشمان افرادی که از نزدیک با خشونت مواجه شده‌‌‌‌اند نگاه می‌‌‌‌کنید، چه چیزی سودمندتر از این است که بدانیم در عمل برای ایجاد صلح و آرامش به چه تلاش شگفت‌‌‌‌آوری نیاز است یا صلح بر چه عادات نوآورانه (و حتی پیش‌پاافتاده‌‌‌‌ای) وابسته است؟بااین‌همه، به‌‌‌‌رغم ثنویت‌‌‌‌های دکارتی، که همچنان الگوهای علمیِ ما را شکل می‌‌‌‌دهند، درواقع شاید بتوان صلح را تحلیل کرد. چه می‌‌‌‌شود اگر آن را نه مانند چیزی بی‌‌‌‌زمان بلکه امری پویا در نظر بگیریم، نه مانند چیزی در آغاز یا در پایان، بلکه در حال آشکارشدن، چیزی که اثیری و فرازمانی نیست، بلکه از خاک و زمینِ زیسته برمی‌‌‌‌آید؟ چه می‌‌‌‌شود اگر صلح، در عمل، چیزی ناتمام و نخراشیده باشد؟ در این صورت، دانش اجتماعی می‌‌‌‌تواند آن را سامان دهد، می‌‌‌‌تواند از پس پویایی‌‌‌‌ها برآید و بالاخره می‌‌‌‌تواند به تداوم درازمدتِ۳ آن چشم بدوزد و شادمانه به مطالعۀ رفتارهای بالفعل، ناقص و معیوب بپردازد. چنین پژوهشی نیازی به توسل به فرشتگان یا بهشت برین ندارد. در این پژوهش، تنها باید به چهرۀ مردم واقعی و به روابطی توجه کنید که با یکدیگر برقرار می‌‌‌‌کنند یا نمی‌‌‌‌کنند، به داستان‌‌‌‌هایی که بازگو می‌‌‌‌کنند یا نمی‌‌‌‌کنند و به اینکه برای پذیرفتن یا نپذیرفتن فرد غریبه به‌‌‌‌عنوان یکی از خودشان چطور تصمیماتی می‌‌‌‌گیرند.اگر صلح (که براساس شکل عادی و واقعیِ جهانِ اجتماعی تعریف شده) چنین چیزی باشد، چگونه یک اجتماع صلح‌‌‌‌طلب را با دیدنش خواهیم شناخت؟البته، فقدان خشونت شروع مناسبی است. این پژوهش می‌‌‌‌خواهد صلح را به‌‌‌‌صورت سلبی تعریف کند، چیزی مانند تعریف‌کردن سلامتی از منظر نبود بیماری و نه در قالب مجموعۀ درخشانی از نظام‌‌‌‌هایی که از شادابی و طراوتِ زندگی محافظت می‌‌‌‌کنند. بااین‌همه، این تعریفْ کارآمد و سودمند است. برخی از پژوهش‌‌‌‌های اخیری که دربارۀ شبکه‌‌‌‌های اجتماعی صورت گرفته گویا نشان می‌‌‌‌دهند که اگر میان اجتماعاتْ روابط عمیق و همگانی وجود داشته باشد، احتمال وقوع خشونت پایین می‌‌‌‌آید. چنین مطالعه‌‌‌‌ای قابلیت آن را دارد که نوک پیکان را به‌سوی مناطقی با خشونتِ کمتر نشانه بگیرد و حتی به ما کمک کند که بپرسیم چه نوع رابطه‌‌‌‌ای، بیش‌ازهمه، از میزان خشونت خواهد کاست. بنابراین، اگر مثلاً در جامعه بخواهید از میزان دردسر کم کنید، آیا باید سبزیجات مصرفیِ خود را از مردمِ گروه‌‌‌‌های قومی یا دینیِ دیگر بخرید؟ آیا باید با آن‌ها به مدرسه بروید؟ آیا باید به خانه دعوتشان کنید و با آن‌ها هم‌‌‌‌سفره شوید؟گوهرهای دیگری از نمونه‌‌‌‌های فراوانِ (n) جوامع صلح‌‌‌‌طلب نیز وجود دارند. برای مثال، به نظر می‌‌‌‌رسد جوامعی که دخترانش تحصیل‌کرده هستند تمایل کمتری به رفتارهای خشونت‌‌‌‌آمیز دارند. اینْ کشف درخشانی است. سپس به‌‌‌‌طور اتفاقی به آثار یران کاتوناریج۴ دربارۀ «سرزمین‌‌‌‌های محصور صلح» برخوردم، یعنی چند شهر در یوگسلاویِ سابق که، هم در طول جنگ جهانی دوم و هم در جنگ‌‌‌‌های دهۀ نود یوگسلاوی، از خشونت اجتناب می‌‌‌‌کردند. این روستاها چه ویژگی‌‌‌‌های مشترکی داشتند؟ چرا وقتی جنگ در همه‌جا بیداد می‌‌‌‌کرد، این مجموعۀ تهیِ از خشونت دست به مقاومت می‌‌‌‌زد، آن هم نه یک بار بلکه دو بار؟ گویی باز هم بحث شبکه‌‌‌‌ها مطرح می‌‌‌‌شود؛ همچنین داستان‌‌‌‌های مشترکی دربارۀ نیکی و مهربانی غریبه‌‌‌‌ها [بیان می‌شود] که صادقانه دهان‌به‌دهان نقل شده‌‌‌‌اند. مجموعه‌داده‌‌‌‌های گسترده‌‌‌‌ای که روند اکیداً نزولی خشونت، و شاید روزی تا حد صفر، را نشان می‌‌‌‌دهند شروع بسیار مناسبی هستند.اما باز هم، از نظر من، خوب‌نگاه‌کردن به چشمان اشک‌‌‌‌آلود دیگران کاری ضروری است. انبوه داده‌‌‌‌ها برای سیاست‌‌‌‌گذاری مناسب‌‌‌‌اند، اما خود صلح چه؛ صلح رودررو چیست؟ صلح چیست، وقتی جنگ بیداد می‌‌‌‌کند؟ هنوز درست نمی‌‌‌‌دانم؛ اما تازه فهمیده‌‌‌‌ام که کجا در پی آن باشم: در اینکه چگونه یک جامعه حتی مشکلات کوچک خود را حل می‌‌‌‌کند؛ چگونه نابرابری و سهم‌بردن را مدیریت می‌‌‌‌کند؛ چگونه غریبه‌‌‌‌ها را در آستانه‌‌‌‌ها و ورودی‌‌‌‌های متعددش اداره می‌‌‌‌کند؛ چگونه تنوعات و گوناگونی‌‌‌‌ها را تعریف می‌کند و با آن‌ها مواجه می‌‌‌‌شود؛ چگونه این عادت را به وجود می‌‌‌‌آورد که در شرایط دشوار از افراد آسیب‌‌‌‌پذیر محافظت کند؛ و، درنتیجه، چگونه برخی رفتارها در بستر آن به رفتارهایی باورنکردنی بدل می‌‌‌‌شوند. همۀ این رفتارها را می‌‌‌‌توان مورد مشاهده قرار داد. پیاده‌‌‌‌سازیِ هیچ‌‌‌‌یک نیازمند تصویرسازی‌‌‌‌های شادمانه نیست. به‌تعبیردیگر، صلح امری قابل‌شناخت است.کمی بعد از آنکه تصمیم گرفتم مطالعۀ جنگ را کنار بگذارم، داستان لو شومبون سو لینیو۵ و پلتو ویوقه لینیو۶ نظرم را به خود جلب کرد. سال‌‌‌‌ها پیش، عمه‌‌‌‌ام کتابی برایم فرستاده بود به‌نام مبادا خون بی‌‌‌‌گناه ریخته شود؛ داستان روستای لو شومبون و اینکه چگونه نیکی و مهربانی در آنجا اتفاق افتاد. این کتاب توضیح می‌‌‌‌دهد که چگونه چند روستا در منطقۀ ماسیف سنترالِ [توده کوه مرکزی] فرانسه به هزاران یهودی در طول جنگ جهانی دوم پناه دادند و نهایتاً جان آن‌ها را نجات دادند. کتاب که به‌قلم فیلیپ پل هالی در سال ۱۹۷۹ نوشته شده در قفسۀ کتابخانه‌‌‌‌ام خاک می‌‌‌‌خورد اما، اکنون و در جست‌وجوی صلح، آن را در دست گرفته‌ام.هالی فیلسوف بود، اما به چنین داستانی برخورد و تا جایی که می‌‌‌‌توانست با بسیاری از اهالی منطقه مصاحبه کرد. این کار سختی بود: مردم، چنان‌که امروز نیز می‌‌‌‌بینیم، مشتاق نبودند که دربارۀ اتفاقات گذشته صحبت کنند. بااین‌همه هالی، در نوشتارِ خود، شیفته و مسحور ماجرا شده است. کتاب هالی پرمداهنه است (فرشتگان آواز می‌‌‌‌خوانند!) و اثر تاریخ‌دانی کارآزموده نیست. بااین‌همه، او در پی ترسیم چیزی بود که عمیقاً ارزشِ شناختن را داشته و دارد. آن‌ها چه کسانی بودند و چه در ذهن داشتند، آن روستاییانی که دیگران را به‌قیمت به‌خطرانداختن جان خود نجات می‌‌‌‌دادند؟ آن مردمی که محبت و احترام متعارف در آن‌ها به محبتی نادر و فوق العاده بدل شده بود؟ آن‌ها با آتش‌‌‌‌سوزی‌‌‌‌های وحشتناک امتحان خود را پس دادند و در منتها‌‌‌‌الیه آن منحنی زنگوله‌‌‌‌ای، که نمایندۀ «انتخاب عقلانی» است، جای گرفتند. آنان با به‌خطرانداختنِ خود از دیگران محافظت کردند. آن‌ها که بودند؟ از چه چیزی آگاه بودند که دیگران نمی‌‌‌‌دانستند؟می‌‌‌‌دانستم که من نیز تا اینجا مسحور ماجرا بوده‌‌‌‌ام، اما این را هم می‌‌‌‌دانستم که اهمیت این داستان از حیطۀ احساس و عاطفه فراتر می‌‌‌‌رود. اینجا مکانی بود که می‌‌‌‌توانستم به آنجا بروم و شروع کنم به دیدن و شنیدن، کما اینکه چندین بار در گذشته رفته بودم. می‌‌‌‌توانستم با همۀ جزییات ببینم که در آنجا چگونه مردم با غریبه‌‌‌‌ها زندگی می‌‌‌‌کنند. می‌‌‌‌توانستم ببینم که چگونه نابرابری و تنوع را مدیریت می‌‌‌‌کردند و چگونه تصمیماتی می‌گرفتند. همچنین، همان‌‌‌‌طور که در همۀ پژوهش‌‌‌‌های دیگر در نظر داشتم، می‌‌‌‌توانستم به ایمانِ زیسته چشم بدوزم: نه به چیزی که مردمِ مذهبی ادعا می‌‌‌‌کنند به آن وفادارند، بلکه به این مسئله که چگونه آن‌ها مرتباً انتخاب اخلاقی را، با هر ابزاری که در توانشان باشد، جهت می‌‌‌‌دهند. در این اجتماع، چه فرشتگان آواز بخوانند و چه نه، می‌‌‌‌توانستم به عملکردهای مقاومت (مقاومت دربرابر خشونت بیرونی) و سماجت (سماجت در محافظت از غریبه‌‌‌‌ها) بیندیشم. می‌‌‌‌توانستم ببینیم که آیا این نجاتْ حُسن‌اتفاقی باشکوه بود یا چیزی که در رفتارهای اجتماعی ماندگار نقش بسته بود.بنابراین، از پلتو ویوقه لینیو دیدن کردم و داستان مذکورْ کنجکاوی بیشتری در من ایجاد کرد. نخست اینکه در ابتدا متوجه شدم مردم این منطقه، از چندین قرن پیش، از غریبه‌‌‌‌های آسیب‌‌‌‌پذیر محافظت می‌‌‌‌کردند. در اینجا حقیقتی تجربی وجود داشت که اگر هم علت این کار را روشن نمی‌‌‌‌کرد، یقیناً، دربارۀ فرم‌‌‌‌های اجتماعی ماندگار و مستحکم، حرفی برای گفتن داشت.جزئیات مهم بودند: مردمِ این منطقه عمدتاً پروتستان بودند که در طول جنگ‌‌‌‌های مذهبی، که در قرن هفدهم آغاز شده بود، مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند. از آن زمان به‌بعد، ماجراها شروع شد. آن‌ها پروتستان‌‌‌‌هایی را که سعی داشتند از فرانسه فرار کنند پنهان کردند. بعد از انقلاب فرانسه نیز به کشیشان کاتولیک پناه دادند. در قرن نوزدهم، کودکانِ نیازمند را از شهرهای صنعتیِ بزرگ به روستا آوردند و سپس کودکان الجزایری را. بعد، در طول جنگ داخلی اسپانیا، به مادران و کودکانِ اسپانیایی جا دادند و بالاخره در طول جنگ جهانی دوم به یهودیان و (اکثراً کودکان یهودی) پناه دادند. البته افراد دیگری هم به آنجا می‌‌‌‌گریختند: از کمونیست‌‌‌‌ها تا سربازان آلمانی و شمار زیادی از طردشدگان سیاسی.پس از جنگ جهانی دوم، مردمی از مجارستان، شیلی و تبت به این روستا می‌‌‌‌آمدند. آن‌ها دانش‌‌‌‌آموزانی بودند که از کشورهایی در آفریقا، اروپا و خاورمیانه به مدارس شبانه‌‌‌‌روزیِ محلی می‌‌‌‌آمدند. امروزه، در این «پلتو» (فلات)، مرکزی مسکونی برای پناهجویان وجود دارد که ساکنان آن از اروپای شرقی، آفریقای مرکزی و قفقاز شمالی و جنوبی هستند و همگی برای نجات جان خود از کشورشان گریخته‌اند. هنوز هم ماجراهای خشونت‌‌‌‌آمیز در این مناطق به چشم می‌‌‌‌خورد، البته از جنسی متفاوت. اکنون، برای پدر چچنی یا مادر گینه‌‌‌‌ای، درست مانند کودک یهودی جنگ جهانی دوم، امکان رشد و شکوفا‌‌‌‌شدن در آینده وجود دارد. این پدران و مادران و انبوه فرزندانشان داستان‌‌‌‌هایی را دربارۀ جهان‌‌‌‌های ممکنِ صلح و آرامش از پلتو نقل خواهند کرد.بنابراین، حالا دارم متوجه موضوعی می‌‌‌‌شوم که قبلاً هرگز به آن آگاه نبودم: اینکه چه معنایی دارد که از میان جنگل‌‌‌‌ها از کنگو به آنگولا و نامیبیا بروید و برگردید. دارم از مردی با دستان زخم‌‌‌‌خورده و سیاه‌‌‌‌چشم می‌‌‌‌آموزم که چگونه وقتی در این جنگل‌‌‌‌ها وارد روستایی می‌‌‌‌شوید سخاوتمندانه یک بغل میوه و رختخوابی در خانۀ رئیس تقدیم‌‌‌تان می‌‌‌‌شود. دارم در این باره می‌‌‌‌آموزم که چه احساسی دارد وقتی مسلسلی عموی کسی را در قفقاز نقش بر زمین می‌‌‌‌کند یا پای کسی در انفجار بمب از بین می‌‌‌‌رود و اینکه آن کس را تماشا کنید که اکنون با یک پا با فرزندانش سر می‌‌‌‌کند و آن‌ها را روی دامن بی‌‌‌‌پایش با خرسندی می‌‌‌‌بوسد، درحالی‌‌‌‌که هنوز بر جهان فریاد می‌‌‌‌زند. دارم یاد می‌‌‌‌گیرم که چه حس خوبی دارد که در صلح و صفا به این فلات آرام بیایید، اما ترس از آینده همچنان دائمی و آزاردهنده باشد. دارم می‌‌‌‌فهمم که پلتو از مردم واقعی ساخته شده که اغلب بسیار متین و با وقارند، کسانی که شاید کاملاً به ضرورت گوشت «حلال» عادت نکرده باشند یا شاید کمی یکه بخورند که پناهجویان درست نمی‌‌‌‌دانند در فروشگاه یا مطب دندان‌‌‌‌پزشکی چگونه رفتار کنند، یا شاید محلی‌‌‌‌ها چندان راحت نباشند که دستان غریبه‌‌‌‌های سیاه‌‌‌‌مو از روی تشکر دور گردنشان حلقه می‌‌‌‌شود. من همواره شگفت‌‌‌‌زده می‌‌‌‌شوم و اغلب تحت تأثیر قرار می‌‌‌‌گیرم که می‌‌‌‌بینم پناهجویان چگونه از یکدیگر مراقبت می‌‌‌‌کنند و، درنتیجه، خودشان به نجات‌‌‌‌دهندگان یکدیگر بدل می‌‌‌‌شوند. همچنین دارم متوجه می‌‌‌‌شوم که جذاب‌‌‌‌ترین جنبۀ داستانِ این فلات [پلتو] اغلب از سکوت ناشی می‌‌‌‌شود: یعنی نه حرف‌‌‌‌هایی که دربارۀ نیکی و مهربانی گفته شده، بلکه آنچه در زمانۀ آتشْ نشان داده می‌‌‌‌شود.این داستانِ غنی و جذابی است. هنوز نمی‌‌‌‌دانم با آن به کجا راه برده‌‌‌‌ام، اما حدس‌‌‌‌هایی می‌‌‌‌زنم. ولی، گذشته از ویژگی‌‌‌‌های خاص مورد پلتو، این چیزی است که می‌‌‌‌خواهم بگویم. صلح (با جزئیاتی باشکوه و ناتمام)، تا سطح عادات و انتخاب‌‌‌‌های روزمره، امری قابل‌شناخت است. این انتخاب‌‌‌‌ها چه هستند؟ پاسخ این است: قدم‌زدن در خیابان همراه با چهره‌‌‌‌های ناآشنا و حفظ‌کردنِ گشاده‌‌‌‌روییِ همیشگی‌‌‌‌مان؛ خریدن سبدهای میوه از کسی که لهجه‌‌‌‌اش به شما تعلق ندارد؛ مجال‌دادن به کودکان تا با اشک و شادی بفهمند چگونه با تازه‌‌‌‌واردان مدرسه‌‌‌‌شان بازی کنند؛ بازکردنِ درِ خانه‌‌‌‌تان، حتی وقتی توفان از بیرون شما را تهدید می‌‌‌‌کند؛ گوش‌سپردن به ماجرای شفاف رنج دیگران، حتی اگر بر قلب ما سنگینی کند؛ دعوت‌کردن دیگران به خانه، به هم‌‌‌‌سفره‌‌‌‌شدن و باهم‌بودن. به داخل خانه می‌‌‌‌آیند، با چهره‌‌‌‌ای گشوده؛ بدین‌‌‌‌ترتیب، این عادت‌‌‌‌ها، که چشمِ آن‌ها تشخیص می‌‌‌‌دهد، با گذشت زمان به عادت‌‌‌‌هایی ثابت (و قابل شناخت) و یقینی بدل می‌‌‌‌شوند.صلح‌‌‌‌افروزی چگونه است؟ رودرروشدن.* این نوشتار تلخیص شده است.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۶ دسامبر ۲۰۱۲ با عنوان What is peace در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان صلح چیست؟ ترجمه و منتشر کرده است.*‌ مارگرت پکسون (Margaret Paxson)، نویسنده و انسان‌‌‌‌شناسی است که در واشنگتن دی.‌‌‌‌سی زندگی می‌‌‌‌کند و مؤلف کتاب سولاویوو است.[۱] resistance[۲] persistent[۳] longue durée[۴] Vjeran Katunarić[۵] Le Chambon-sur-Lignon[۶] Plateau Vivarais-Lignon ]]> مارگارت پکسن تاریخ‌وسیاست Sun, 12 Feb 2017 04:24:00 GMT http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8xp9bij.html مجازات در عدالت کیفریِ مدرن چه جایگاهی دارد؟ http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dmcgiaw.html ایان — نوع بشرْ گونه‌ای تنبیه‌گر است. ما برای تنبیه کسانی که از ما سوءاستفاده می‌کنند مصر هستیم، شاید به این دلیل که موجوداتی اجتماعی هستیم و برای رسیدن به اهدافمان به همکاریِ دیگران نیاز داریم. کسانی که سواری مجانی می‌گیرند و خود را از آنچه شایسته‌اش نیستند بهر‌ه‌مند می‌سازند مشمول طرد، جریمۀ مالی یا مجازات‌های سخت‌تر می‌شوند. خطاکاریْ احساسات شدیدی را در ما برمی‌انگیزد، چه این خطا در حق خودمان انجام شده باشد چه در حق دیگران. خشم و رنجشِ ما محرک طیف سرگیجه‌آوری از کنش‌هایی تنبیهی می‌شود: تبعید، داغ‌زدن، گردن‌زدن، چهارپاره‌کردن، جریمه‌کردن و بسیاری دیگر. جزئیات هرکدام از این کنش‌ها، بنا به زمان و مکان و فرهنگ، متفاوت است، اما مجازاتْ امری جهان‌شمول نزد انسان‌هاست، چراکه در جریان منافع تکاملی ما بر جا مانده است.بااین‌حال، این انگیزش‌های تکاملیْ راهنمایی خام برای نحوۀ مواجهۀ ما با خطاکاران در جامعۀ معاصر هستند.احساسات اخلاقیِ ما انگیزش‌هایمان را به‌سمت تلافی سوق می‌دهند. «قائلین به نظریۀ تلافی‌جویی در حوزۀ فلسفۀ مجازات»۱ بر این باورند که انسان‌ها باید مجازات شوند چون استحقاق آن را دارند. البته تلافی‌جوییْ یگانه توجیهِ تنبیه نیست. این اقدام برای بازداشتن دیگران از خطا نیز هست، برای اینکه فرد خطاکار از تکرار خطای خود اجتناب کند و شاید هم برای ترمیمِ۲ فرد خطاکار. اما این ملاک‌های نتیجه‌گرا به‌تنهایی نمی‌توانند نظام کنونی عدالت کیفری را توجیه کنند. ما می‌خواهیم مجازات، فارغ از شواهد و مدارک یا تأثیرگذاریِ آن، «متناسب با جرم باشد»، یعنی هرچه جرم شدیدتر باشد مجازات شدیدتر خواهد بود. این رویکرد خالی از جنبه‌های نتیجه‌گرا نسبت‌به مجازات است.بازدارندگی، حداقل کمی، درمورد جرایم مالیْ مؤثر است، اما درمورد انواع گوناگون آزار و تجاوز و نیز قتل‌ها چندان مؤثر نیست و بیشترِ قاتلان بعید است که دوباره مرتکب خطایشان نشوند. بنا به ملاک‌های صرفاً نتیجه‌گرا، ما احتمالاً با قاتلینْ خشن‌تر از آن برخورد می‌کنیم که قابل‌توجیه باشد. البته زندان‌ها در بیشترِ موارد، به‌جای اصلاح مجرمان، آن‌ها را به افراد بدتری تبدیل می‌کنند. اگر آدم‌ها مستحق مجازات تلافی‌جویانه نبودند، احتمالاً افراد بسیار کمتری برای مدت زمان کوتاه‌تری و در شرایطی خیلی بهتر زندانی می‌شدند.بنابراین، توجیه نظام مجازات کنونی بستگی به این دارد که آیا افرادْ مستحق رفتار خشن هستند یا خیر؟ برخی متفکران، ازجمله سام هریس و جان دیلن هینزِ عصب شناس، معتقدند هیچ‌کس مستحق مجازات نیست، چراکه رفتار و انتخاب‌های ما به‌وسیلۀ فرایندهای فیزیکی رخ می‌دهند که قادر به کنترلشان نیستیم. این باور، از اقناع اکثر فیلسوفان، ناتوان بوده است. این فیلسوفانْ انطباق‌گرایانی هستند که معتقدند ارادۀ آزاد و مسئولیت اخلاقی با جبرگرایی قابل‌جمع است. جبرگرایی، درخصوص ارزیابی دلایل و واکنش متناسب، کسی را مجبور یا وادار [به کاری] نمی‌کند. جبرگرایی صرفاً ما را قادر به انجام این واکنش‌ها می‌کند. فکر می‌کنم حق با انطباق‌گرایان باشد: جبرگراییْ آزادی و مسئولیت ما را مخدوش نمی‌کند. اما موانع دیگری برای تسلط بر آزادی و مسئولیت وجود دارند که به‌نظر من جدی‌تر هستند.ما قویاً حس می‌کنیم که اگر افراد، صرفاً به‌دلیل شانس و اقبالشان، مرتکب کار بدی شدند، سزاوار تنبیه نیستند. اقبالْ کِی رفتارِ افراد را توضیح می‌دهد؟ نمودهای شانسیِ محیط درونی یا بیرونی (که روان‌شناسان آن‌ها را «زمینه‌ساز» می‌خوانند) وقتی بر روی کنش آن‌ها تأثیر می‌گذارد که بیش از یک گزینه با ارزش‌ها یا شخصیت آن‌ها سازگار است. اینکه کسی به کمک بیاید یا نتواند کمکی کند مستمراً متأثر از زمینه‌سازهاست. اینکه افراد برای کمک به کسی که چیزی از دستش افتاده توقف کنند یا به دیگران پول خرد بدهند، در محیطی که خوش‌بوست، بیشتر محتمل است تا جایی غیر آن. علاوه‌براین وقتی احساس کنند دو چشمْ آن‌ها را تحت مراقبت دارد درست‌کارانه‌تر رفتار می‌کنند، حتی اگر صرفاً در برابر چشم‌های نقاشی باشند. این نمودهای شانسیِ محیطْ رفتار ما را در همۀ زمان‌ها تغییر می‌دهد.هرگاه وسوسۀ شدیدی برای خطا‌کردن دارید -مثلاً وقتی که با خودروِ دیگری برخورد کرده‌اید و می‌خواهید بدون گذاشتن یادداشت روی شیشۀ جلوِ آن خودرو راه بیفتید یا می‌خواهید کیف پولی را که دیده‌اید از جیب کسی افتاده برای خودتان نگه دارید- احتمالاً در موقعیتی هستید که اقبال می‌تواند تفاوت بزرگی در واکنش شما ایجاد کند. رایحه، تصویر یا صدایی، که یادآور مادرتان یا رئیستان هستند، می‌تواند مرز میان انجام کار درست و نادرست باشد.بااین‌همه همچنان موقعیت‌های زیادی هست که اقبال درمورد آن‌ها چنین نقشی ندارد. برخی افرادْ آن پولِ پیداشده را بدون ثانیه‌ای تردید برای خودشان برمی‌دارند یا، اگر بدانند می‌توانند فرار کنند، از رهگذری زورگیری می‌کنند. بااین‌حال، بیشترِ ما از کسی زورگیری نمی‌کنیم. برای همین در برابر چنان اقبالی مقاوم هستیم. اما این واقعیت که افراد، در واکنش نسبت‌به وسوسه‌های خطا‌کردن، متفاوت هستند نیز ناشی از نوع دیگری از شانس و اقبال است.بسته به آنچه تامس نیگلِ فیلسوف (۱۹۷۹) «اقبال پایه‌ای» می‌خواند، افراد ممکن است به «خوب» و «بد» تقسیم شوند. اقبالِ نهفته در ژن‌های فرد یا در محیطی که در آن بزرگ می‌شود او را به‌سوی شخص خاصی بودن سوق می‌دهد، شخصی که توانایی‌ها، ضعف‌ها، استعدادها و ارزش‌های خاص خود را دارد.برخی فیلسوفان معتقدند که ما می‌توانیم مسئول اقبال پایه‌ایِ خود باشیم. این قطعاً درست است که افرادِ بالغ صرفاً متشکل از ژن‌های خود و محیط سازنده‌شان نیستند. انتخاب‌های آن‌ها نیز در شکل‌گیری شخصیتشان مؤثر بوده است. اما این انتخاب‌ها نیز بر اساس شانس شکل گرفته‌اند. انتخاب‌ها وقتی آسان باشند تنها بیان‌کنندۀ اقبال پایه‌ایِ ما هستند و آنجا که آسان نیستند، در برابر اقبال لحظه‌ای آسیب پذیرند. دراین‌بین انگار اقبال لحظه‌ای و پایه‌ایْ تمام تحسین و سرزنشی را که به‌خاطر کنش‌هایمان سزاوارش هستیم از ما می‌گیرند.البته ممکن است در این مورد با من موافق نباشید که شانس و اقبال، در چیزی که هستیم و اعمالی که انجام می‌دهیم، چنین نقش مهمی دارد. اما بار اثبات بر دوش کسانی است که انکار می‌کنند نه من، چراکه تحمیل مجازات بر افراد، در صورتی که مستحق آن نباشند، به‌مثابۀ تعرض به حقوق بنیادین آن‌هاست. ما باید از چنین آسیب‌های جدی‌ای بپرهیزیم، مگر اینکه دلایلی بسیار قوی برای توجیه چنین رفتاری داشته باشیم. ازآنجاکه مجازات افرادْ دربردارندۀ آسیب به آن‌هاست، باید از مجازات تلافی‌جویانه خودداری کنیم، مگر اینکه بتوانیم استدلالی قابل‌اتکا ارائه کنیم.آیا شکاکیتِ من درمورد مسئولیت به این معناست که باید قاتلین و متجاوزان را رها کنیم؟ البته که خیر. ما، نسبت ‌به محافظت از خود و دیگران، هم حق داریم و هم تکلیف. [بنابراین] کارکردهای دیگرِ مجازات همچنان مشروع می‌مانند: کارکرد بازدارندگی، ناتوان‌ساختن آن‌هایی که بازدارندگی بر آن‌ها اثر نمی‌کند و بازگرداندن مجرمان به زندگی عادی و ترمیم آن‌ها.بااین‌حال، یک نظام عدالت مبتنی بر چنین الزاماتی متفاوت از نظام‌های امروزیِ مجازاتِ تلافی‌جویانه است، به‌ویژه درمورد حبس بلندمدت. البته گاهی میان این دو نظامِ متفاوت هم‌پوشانی وجود دارد؛ چنان‌که باید با محصور نگاه‌داشتنِ برخی افراد نگذاریم مجدداً مرتکب جرم شوند. بازدارندگی محقق نخواهد شد، مگر اینکه شرایط زندان به‌نحوی نامطلوب باشد. ولی برای آن دسته از افرادی که بیمار روانی نیستند، زندانی شدن می‌تواند کوتاه باشد. داده‌های جرم‌شناسیْ آشفته است و به‌سختی می‌توان از آن تفسیری ارائه داد. بااین‌حال دلایلی وجود دارد که گمان کنیم می‌توان تمامی مزایای بازدارندگی را با احکام حبس کوتاه‌تری نیز به دست آورد.با صرف منابع بیشتر بر روی بازگشت به زندگی عادی و ترمیم و اتخاذ سیاست‌هایی در راستای بهبود محیط‌های جرم‌خیز، می‌توان از کاهش مجرمان اطمینان حاصل کرد. البته حتماً طبقه‌ای از مردم باقی خواهند ماند که از جرم بازداشته نمی‌شوند و برخی از آن‌ها خطرناک خواهند بود. ممکن است این افراد به حبس طولانی‌تری نیاز داشته باشند. بااین‌حال، این افراد اندک هستند و نیازی نیست هزینۀ زیادی برای نگه‌داشتن آن‌ها در محیطی محصور و نه تنبیهی صرف شود. ما تمایلی تکاملی‌ داریم که، با کسانی که قوانین اجتماعی را زیر پا گذاشته‌اند، بی‌رحمانه رفتار کنیم. اگر قادر به غلبه بر این تمایل باشیم، آنگاه شروع به اتخاذ واکنش‌هایی نسبت‌به جرم خواهیم نمود که خشونت کمتری دارند اما برای کاستن از هزینه‌های جرم تأثیری به‌مراتب بیشتر دارند.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۹ فوریه ۲۰۱۶ با عنوان Does the desire to punish have any place in modern justice در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان مجازات در عدالت کیفریِ مدرن چه جایگاهی دارد؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Retributivists[۲] Rehabilitate ]]> نیل لوی تاریخ‌وسیاست Wed, 08 Feb 2017 05:26:41 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dmcgiaw.html آیا گوگل‌مپس طرف‌دار رژیم صهیونیستی است؟ http://tarjomaan.com/vdcj.meofuqetvsfzu.html تروث‌آوت — رئیس‌جمهور منتخب دونالد ترامپ اعلام کرده است که دیوید فریدمن را به‌عنوان سفیر آمریکا در اسرائیل نامزد خواهد کرد. فریدمن کسی است که گفته راهکار دو دولتی «صلحی شبیهِ خودکشی» با «اسلام‌گرایان افراطی» است و یهودیان آمریکاییِ حامی این طرح را متهم کرده است که از نازی‌ها بهتر نیستند. در این راستا، این نگرانی وجود دارد که در دولت ترامپ تخریب‌های بیشتری رخ دهد و همین امر موجب می‌شود که تا کارهای در دست اقدام برای حفظ روستاهای فلسطینی در برابر تخریب، بیش از پیش ضرورت پیدا کند.مبارزۀ کنونی برای تقاضای به‌رسمیت‌شناختن وجود این روستاها (مثل سوسیه) در نقشه‌های اپل و گوگل و دولت اسرائیلْ مثال نادری است از ایستادگی معنادار سیاست‌مداران آمریکایی در برابر اسرائیل.برای سالیان متمادی اسرائیل قصد داشته است روستای فلسطینی سوسیه را تخریب کند و حدود ۳۰۰ ساکن آن را جابه‌جا کند. این تلاش برای خلع یدْ مخالفانی نامنتظره داشته است.دایان فاینستین، سناتور کالیفرنیاییِ مشهور به حمایت شدید از اسرائیل، از سال ۲۰۱۵ طی مناظره‌ای مکتوب با بنیامین نتانیاهو نخست‌وزیر اسرائیل مخالفتش با تخریب روستاها را اعلام کرده است.آنا اشو، نمایندۀ دموکرات کالیفرنیا در مجلس نمایندگان، نیز اخیراً توجه را به این موضوع جلب کرد. او نامه‌ای به جان کری وزیر امور خارجۀ آمریکا نوشت و به او توصیه کرد: «اقدامی فوری برای جلوگیری از تخریب روستای فلسطینی سوسیه انجام دهد» و به گفتۀ خاخام اریک اشرمن (بنیان‌گذار سازمان مردم نهاد حقوق بشری بین‌الادیانی اسرائیلی حقل به معنای «مزرعه») فایل داده‌های جی.‌پی.‌اس را به گوگل فرستاد تا بتواند صدها روستای فلسطینی گمشده را روی نقشه‌هایش مکان‌یابی کند. همین‌طور مایک هوندا، نمایندۀ دموکرات کالیفرنیا، از اپل درخواست کرد تا این روستاها را روی نقشه‌هایش نشان دهد.چرا این سیاست‌مدارانِ لیبرالِ جریان اصلی ناگهان تا این اندازه به این روستای کوچک علاقه‌مند شده‌اند؟ و چرا این نقشه‌های فناوری پیشرفته تا این اندازه حیاتی هستند؟همان‌طور که فاینستاین در نامۀ ۲۸ ژوییۀ ۲۰۱۵ به نتانیاهو اشاره کرده است:این روستا حداقل از دهۀ ۱۸۳۰ در تپه‌های جنوب الخلیل وجود داشته است... ساکنان روستا با حسن نیت تلاش کرده‌اند تا به شکلی قانونی در خانه‌هایشان زندگی کنند. مثلاً در اکتبر ۲۰۱۳ ادارۀ مدنی اسرائیل۱ نقشۀ اصلی آماده‌شده با حمایت سازمان مردم نهاد اسرائیلی «خاخام‌های حامی حقوق بشر» را رد کرد. این طرح به ساکنان [سوسیه] اجازه می‌داد تا به شکلی قانونی خانه بسازند و به شبکه‌های موجود آب و نیرو متصل شوند... تخریب سازه‌های مدنی و جابه‌جاکردن خانواده‌های بی‌گناه... امنیت اسرائیل را کاهش می‌دهد و آن را از جامعۀ ملل منزوی می‌کند.اما به نظر می‌رسد این استدلال توان زیادی در برابر تصمیم‌گیری سیاست‌مداران اسرائیلی ندارد.آشکار است که تا زمانی که اسرائیل این مجوزها را رد می‌کند و سازه‌ها را به شکلی دائمی غیرقانونی می‌خواند، می‌تواند ادعا کند که «قانوناً» این روستاها را تخریب می‌کند و در بسیاری موارد به گسترش شهرک‌سازی یهودی ادامه می‌دهد. وزارت خارجۀ آمریکا -و در واقع جامعۀ جهانی- این شهرک‌سازی‌ها را غیرقانونی و مانعی در برابر صلح می‌دانند. پاسخ اخیر اسرائیل این بوده است که آن‌ها را به شکل یکجانبه «قانونی» اعلام کند. بنابراین می‌توانیم این نبرد را بخشی از جنگ دیپلماتیک بر سر این موضوع ببینیم که چه چیزی در واقع قانونی است و چه چیزی صرفاً به‌خاطر منافع یکی از طرف‌های درگیر قانونی در نظر گرفته می‌شود.یکی از محورهای استدلال اسرائیل این است که اراضی مورد سؤال هیچ‌وقت به شکلی واقعی محل زندگی فلسطینی‌ها نبوده‌اند و اینجاست که نقشه‌ها نقشی حیاتی بازی می‌کنند. نتانیاهو در نامۀ ۱۱ اوت ۲۰۱۵ به فاینستاین ادعا می‌کند: «برخلاف ادعاهای فلسطینی‌ها که منطقه برای دهه‌ها مسکونی بوده است، تنها تعداد انگشت‌شماری از سازه‌ها، با استفاده از حکم توافقی که به شکل موقتی اسرائیل را از تخریب این سازه‌ها منع می‌کرد، به توسعۀ ساخت غیرقانونی‌شان ادامه دادند.» در برابر این ادعا، میچل پلیتنیک، نایب رئیس بنیاد صلح خاورمیانه، می‌گوید:به گفتۀ گروه حقوق بشری اسرائیل بتسلم۲ «روستای فلسطینی خربه‌سوسیه حداقل یک قرن عمر دارد. این روستا در نقشه‌هایی از ۱۹۱۷ هم دیده می‌شود، دهه‌ها پیش از آنکه اسرائیل کرانۀ باختری را اشغال کند. در عکس‌های هوایی از ۱۹۸۰ زمین‌های کشاورزی زیر کشت و آغل دام دیده می‌شود و این نشان‌دهندۀ حضور جامعه‌ای فعال در منطقه است».چه کسی راست می‌گوید؟ و چه سندی برای حمایت از دو ادعا وجود دارد؟نقشه‌ها شاهدانی اساسی برای فرهنگ، تاریخ، و حضور انسانی هستند. ضمناً نقشه‌ها تا حد زیادی سیاسی‌شده هستند و بر اساس بینش سیاسی نقشه‌ساز ترسیم می‌شوند. این بینش است که خطوط، ابعاد، فضاها، و وضعیت هر مورد یا حتی موجودیتش را مشخص می‌کند. در جهانی با فناوری پیشرفتۀ ما، که بسیار به رسانه‌های دیجیتال متکی هستیم، تا خودمان را در محیط مکان‌یابی کنیم، تصاویر با یک ضربه به کلید ظاهر و غیب می‌شوند، و این خطرناک است. همین اواخر بود که کرانۀ باختری و غزه ناگهان از نقشه‌های گوگل «غیب» شدند. گوگل اصرار کرد که این صرفاً نتیجۀ یک «اشکال» نرم‌افزاری بوده است.اما آنچه در مورد نابودی این روستاها جریان دارد کاملاً متفاوت است، زیرا اقدامی حساب‌شده است.در اکتبر ۲۰۱۶ گروهی از فلسطینی‌های همکار در «اتحاد بازسازی»۳ در برلینگیمِ کالیفرنیا نامه‌هایی را به دفاتر گوگل و اپل در سیلیکون‌ولی تحویل دادند و تقاضا کردند هر دو نقشه‌هایشان را با داده‌های گمشده بِروز کنند. دانا بارنسکی واکر، بنیان‌گذار و مدیر اجرایی اتحاد، به مجلۀ اینترنتی تروث‌آوت توضیح داد که «در نقشه‌های اپل، حداقل ۵۵۰ روستا از دید جهان مخفی شده‌اند. نقشه‌های گوگل ۲۲۰ روستا (در منطقۀ سی۴) را نشان نمی‌دهد». در حال حاضر نقشه‌های گوگل و اپل شهرک‌های بامجوز و بی‌مجوز اسرائیلی را نشان می‌دهند، که همه بر اساس حقوق بین‌الملل غیرقانونی هستند و سیاست رسمی آمریکا را نقض می‌کنند، و همزمان مناطقی حومه‌ای را خالی نشان می‌دهد که در واقع دربرگیرندۀ صدها روستای فلسطینی است. نقشۀ بالایی چیزی است که نقشۀ گوگل در تپه‌های الخلیل در نزدیکی شهرک اسرائیلی سوسیه نشان می‌دهد. نقشۀ پایینی، که شامل روستای فلسطینی سوسیه و روستاهای همسایه می‌شود، نشان می‌دهد که منطقه در واقع چه شکلی دارد.در یک بیانیۀ مطبوعاتی، که در نوامبر از طرفِ اتحاد بازسازی در اختیار رسانه‌ها قرار گرفت، از نوا شیر، متخصص نقشه‌برداری سیستم اطلاعات جغرافیایی در «بیمکوم: نقشه‌کش‌های حامی حقوق نقشه‌کشی»۵، نقل‌قول شده بود:هزاران کودک و خانواده در منطقۀ سیِ کرانۀ باختری نمی‌توانند خانه‌شان را در نقشه‌های گوگل یا اپل یا ویز (زیرمجموعۀ گوگل) مکان‌یابی کنند... این‌ها مکان‌هایی واقعی هستند. اما در دنیای نقشه‌کشی‌شدۀ مجازی وب پیدا نمی‌شوند. در جامعۀ آنلاین امروزی، این به معنی آن است که وجود ندارید.خاخام اشرمن اصرار می‌کند که این نه مسئله‌ای برای امنیت اسرائیل که مسئله‌ای حقوق بشری است. او به تروث‌آوت گفت: «این مسئله‌ای حقوق بشری است، زیرا تمام توان اسرائیل روی حذف سوسیه از کرۀ زمین متمرکز شده است.» و سوسیه فقط یکی از صدها روستای این‌چنینی است. به گفتۀ اشرمن، این وضعیتی دیرینه است، بعضی روستاها بارها و بارها نابود شده‌اند و این بخشی از پروژۀ سیاسی بزرگ‌تری است که سال‌هاست با نتایجی وخیم در حال اجراست. اشرمن می‌گوید:این آدم‌ها بارها و بارها و بارها منتقل و جابه‌جا شده‌اند. عوارض روانی روی این آدم‌ها ویرانگر است. مسیر افراد به روانکاوی منتهی می‌شود و بچه‌ها... دچار آسیب‌های روانی برای کل زندگی‌شان می‌شوند. آدم‌ها باید بفهمند که اول، این فرایندی مهربانانه و بی‌طرفانه نیست، که فرایندی شدیداً سیاسی است و دوم، این ماجرا ربطی به امنیت ندارد... بخشی از تلاش عمدی سیاسی برای ازجاکندن فلسطینی‌هاست تا امکان گسترش شهرک‌ها را فراهم کند.در یادداشتی جدید، خاخام اشرمن تأکید کرد که تلاش‌های مردمی عنصری کلیدی در مبارزه برای مرئی‌کردن چهرۀ انسانی فلسطینی‌ها هستند:اینجاست که شهروندان معمولی وارد می‌شوند. علاقۀ جدیِ نشان‌داده‌شده از سوی آمریکا و دولت‌های دیگر نتیجۀ مستقیم فشارآوردنِ رأی‌دهنده‌ها به نمایندگانشان برای نشان‌دادن نگرانی‌های آن‌هاست. این بهترین امید ما برای ادامۀ تلاش آمریکا برای حفظ روستاهای فلسطینی است. شهروندان همچنین تلاش می‌کنند این روستاها را مرئی کنند و هویتشان را به آن‌ها بازگردانند.این پرسش که آیا دموکرات‌ها برای جنگیدن با عیان‌ترین اقدامات خشونت‌آمیز خواهند ایستاد یا نه هنوز پاسخ داده نشده است، اما مهم‌ترین نکته این است: سیاست‌مداران به‌ندرت کاری می‌کنند که انتخاب مجددشان را با خطر مواجه کند، مگر اینکه با تلاش‌های مردمی به شکلی مداوم و پرسروصدا تحت فشار قرار بگیرند.در این مورد خاص، ما دربارۀ پاک شدن گروهی از مردم و فرهنگشان صحبت می‌کنیم، که بر این پایه استوار شده است که اصلاً وجود ندارند. این کار انجام می‌شود تا به‌جای آن‌ها شهرک‌هایی غیرقانونی ساخته شود و، در راستای پروژۀ استعماری دیرینه‌ای، جمعیتی جدید راهی این سرزمین شود. در جهان پساحقیقتی که واقعیت‌ها و حقیقت اغلبِ اوقات صرفاً تولیدات قدرتمندانی است که بخشی بزرگ‌تر از جهان را تحت کنترل می‌خواهند، این اقداماتِ انجام‌شده از سوی اتحاد بازسازی و حقل نمونه‌هایی قوی است از این‌که مردم می‌توانند مبارزه کنند و در برابر تحریف و پاکسازی، چه روی نقشه‌ها و چه در خود جهان، دست به مقاومت بزنند.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان By Making Palestinian Villages Invisible, Google and Apple Maps Facilitate Their Demolition در وب‌سایت تروث‌آوت منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا گوگل‌مپس طرف‌دار رژیم صهیونیستی است؟ ترجمه و منتشر کرده است.* دیوید پالومبو-لیو (David Palumbo-Liu)، استاد کرسیِ لویی هیولت نیکسون، ادبیات تطبیقی و همچنین انگلیسی در دانشگاه استنفورد است. او سه کتاب تحقیقی نوشته است و سه مجلد آکادمیک مرتبط با موضوعات مطالعات فرهنگی، مطالعات قومیت، و نظریۀ ادبی تدوین کرده است. کتاب‌های اخیر او رهایی دیگران: ادبیات خواندن در عصر جهانی (انتشارات دانشگاه دوک، ۲۰۱۲)، و مجلدی تدوین‌شده امانوئل والرشتاین و مسئلۀ جهان: نظام، مقیاس، فرهنگ (انتشارات دانشگاه دوک، ۲۰۱۱) هستند. او بخشی از پروژۀ روشنفکری عمومی تروث‌آوت است و در سالون، نیشن، و هافینگتون پست می‌نویسد. می‌توانید حساب توییتر او را در @palumboliu فالو کنید.[۱] واحدی از دولت اسرائیل که وظایف بوروکراتیک دولتی در سرزمین‌های اشغالی ۱۹۶۷ را انجام می‌دهد و تابع ارتش و ادارهٔ امنیت اسرائیل است. [مترجم][۲] B’Tselem[۳] Rebuilding Allianceسازمانی غیرانتفاعی است که به بازسازی خانه‌ها و جوامع در مناطق جنگی و اشغالی می‌پردازد. [مترجم][۴] Area C: یکی از تقسیمات سیاسی کرانهٔ باختری، که ۶۱ درصد اراضی کرانهٔ باختری را شامل می‌شود، حدود ۱۵۰ هزار فلسطینی و حدود ۳۹۰ هزار اسرائیلی ساکن شهرک‌ها در آن زندگی می‌کنند و بر خلاف مناطق آ و ب، کنترل امنیتی و مدنی‌اش تماماً در اختیار اسرائیل است. [مترجم][۵] Bimkom-Planners for Planning Rights ]]> دیوید پالومبو-لیو تاریخ‌وسیاست Tue, 07 Feb 2017 10:17:54 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.meofuqetvsfzu.html فیلسوفِ پیر و جهانِ دیوانه http://tarjomaan.com/vdcj.ieofuqet8sfzu.html ژاکوبن — همزمان با نزدیک شدن نوام چامسکی به نود سالگی، لیست کتاب‌های او همچنان در حال افزایش است. از بخت خوشِ چپ جهانی، همچنان دعوت به مصاحبه را هم قبول می‌کند. چامسکی اوایل این ماه، کمتر از یک هفته پیش از تولد هشتاد‌وهشت سالگی‌اش، برای گفت‌وگویی در دفتر کارش در کمبریج، ماساچوست، حاضر شد. در مصاحبه با وایوز ترایانتافیلو، دانشجوی تحصیلات تکمیلیِ دانشگاه پنسیلوانیا، دربارۀ همه چیز سخن گفت: از سوسیالیسم، طبیعت بشر و آدام اسمیت گرفته تا رئیس‌جمهور منتخبِ ایالات متحده. (متن مصاحبه، برای شیواترشدن، فشرده و ویرایش شده است.)چامسکی، همزمان با انتخاب‌های ترامپ برای کابینه‌اش، وقوعِ دورانی سرشار از تعصب و بَلاگردانی۱ را محتمل می‌داند. اما همچنان انتخاب با ماست: او دربارۀ تاکتیک‌های «تفرقه بینداز و حکومت کن» این‌گونه می‌گوید: موفقیت یا شکستِ چنین تاکتیک‌هایی «معطوف به شکلی از مقاومت است که توسط افرادی مثل خود شما به میدان آورده می‌شود».وایوز ترایانتافیلو: سوسیالیست‌ها چگونه باید در مورد رابطۀ بین اصلاحاتی که نظام تولید کنونی را انسانی می‌کند (همان‌گونه که برنی سندرز پیشنهاد می‌دهد) و هدف بلندمدت براندازیِ تمام‌وکمالِ سرمایه‌داری بیندیشند؟نوام چامسکی: خب، اول از همه ما باید بپذیریم که، همچون اکثر اصطلاحات گفتمان سیاسی، سوسیالیسم نیز معنای خود را از دست داده است. سوسیالیسم در گذشته برای خود معنایی داشت. اگر به اندازۀ کافی به عقب برگردیم، سوسیالیسم اساساً به‌معنای در دست‌گرفتن کنترل تولید توسط تولیدکنندگان، حذف کارِ مزدی و دموکراتیزه‌کردن تمامی سپهرهای زندگی بود: تولید، بازرگانی، آموزش، رسانه، کنترل کارخانه‌ها توسط کارگران، کنترل اشتراکی جوامع و... . این‌ها در گذشته به‌معنای سوسیالیسم بود.اما، برای یک سده، سوسیالیسم از معنا افتاده بود. در واقع، آن کشورهایی که سوسیالیست نامیده می‌شدند ضدسوسیالیستی‌ترین نظام‌های جهان بودند. کارگران در ایالات متحده و انگلیس از حقوق بالاتری نسبت به کارگران روسیه برخوردار بودند و با این همه کماکان از آن نظام‌ها با عنوان سوسیالیسم یاد می‌کردند.تاجایی‌که به برنی سندرز مربوط می‌شود، او شخصی معقول و صادق است و من از او حمایت کرده‌ام. تلقی او از سوسیالیسمْ لیبرالیسمِ نیو دیل۲ است. درواقع، سیاست‌های واقعی او ژنرال آزینهاور را خیلی هم شگفت‌زده نمی‌کند. این که سیاست‌های سندرز، نوعی انقلاب سیاسی نامیده می‌شد نشانه‌ای است از اینکه در اصل، در سی سال اخیر، از زمانی که برنامه‌های نولیبرالی رفته‌رفته بنیان نهاده شدند، طیف سیاسی تا چه اندازه به طرف جناح راست چرخیده است. آنچه سندرز برای آن ندا سر می‌داد بازگرداندنِ چیزی شبیه لیبرالیسم نیو دیل بود که البته چیز بسیار خوبی هم هست.بنابراین به سؤال شما برگردیم. من فکر می‌کنم ما باید بپرسیم: آیا افرادی که برای نوع بشر و زندگی و دغدغه‌هایشان اهمیت قائل‌اند باید به‌دنبال انسانی‌کردن نظام کنونی تولید به شکل‌هایی که شما توصیف کردید باشند؟ و پاسخ این است که صدالبته باید به دنبال چنین چیزی باشند و این برای مردم بهتر است.آیا آن‌ها باید براندازی تمام‌وکمال سازمان اقتصادی سرمایه‌داری را به‌عنوان هدف بلندمدت خود قرار دهند؟ مطمئناً؛ من این‌طور فکر می‌کنم. نظام کنونی دستاوردهای خود را دارد اما مبتنی بر فرض‌هایی کاملاً بی‌رحمانه است، فرض‌هایی ضدانسانی. خود این ایده که باید یک طبقۀ خاص از مردم وجود داشته باشد که به برکتِ در دست‌داشتنِ ثروت امر و نهی کند و یک طبقۀ عظیم دیگر به‌دلیل فقدان دسترسی به ثروت و قدرت اطاعتِ امر کند پذیرفتنی نیست.درنتیجه، مطمئناً این نظام باید برانداخته شود. اما این دو راه‌کار، گزینه‌هایی جایگزینِ یکدیگر نیستند، بلکه کارهایی هستند که باید همراه با یکدیگر انجام شوند.وایوز ترایانتافیلو: یکی از استدلال‌های اصلی که علیه سوسیالیسم به کار می‌رود این است که طبیعت بشر، بنا به تعریف، خودخواه و رقابت‌جوست و درنتیجه ناگزیر به سرمایه‌داری می‌انجامد. شما چه پاسخی دارید؟نوام چامسکی: به یاد داشته باشیم که سرمایه‌داری دوره‌ای بسیار کوتاه از جامعۀ انسانی است. ما درواقع هیچ‌گاه سرمایه‌داری نداشته‌ایم، ما همواره یک یا چند نوع از سرمایه‌داری دولتی داشته‌ایم. دلیلش این است که سرمایه‌داری خیلی زود می‌تواند دست به تخریب خود بزند. بنابراین، طبقات کاسب و تاجر همواره خواهان مداخلات دولتی نیرومندی بوده‌اند تا از جامعه در برابر تأثیرات مخرب نیروهای بازار محافظت کند. اغلب هم کسب‌وکار پیشاهنگ آن مداخلات بوده است، چرا که نمی‌خواستند همه‌چیز نابود شود.پس ما این یا آن نوع از سرمایه‌داری دولتی را در طول دوره‌ای بسیار کوتاه از تاریخ انسان داشته‌ایم و این به ما اساساً هیچ چیزی دربارۀ طبیعت بشر نمی‌گوید. اگر به جوامع انسانی و تعاملات انسانی نگاهی بیندازید، هر چیزی را می‌توانید در آن پیدا کنید. خودخواهی پیدا می‌کنید، نوع‌دوستی پیدا می‌کنید، همدردی هم پیدا می‌کنید.بگذارید آدام اسمیت را درنظر بگیرم، قدیس حامیِ سرمایه‌داری: او در این باره چگونه فکر می‌کرد؟ اسمیت باور داشت که غریزۀ اصلی انسانْ همدردی است. درواقع، نگاهی به واژۀ «دست نامرئی» بیندازید. نگاه کنید به شیوه‌ای که او در واقع از این عبارت استفاده کرد. واقعاً فهمیدنش سخت نیست چرا که هر معنایی از این عبارت را هم که درنظر بگیرید، او در دو کتاب اصلی خود تنها دوبار از این عبارت استفاده کرده است.در کتاب مهمِ اول اسمیت، ثروت ملل، این عبارت تنها یک بار ظاهر می‌شود و تا جایی هم که ظاهر می‌شود نقدی است بر جهانی‌سازی نولیبرالی. آنچه می‌گوید این است که اگر در انگلستان کارخانه‌داران و بازرگانان در خارج سرمایه‌گذاری کنند و از آنجا دست به واردات بزنند، امکان سودبردن آن‌ها وجود دارد اما این به ضرر انگلیس است. اما تعهد آن‌ها نسبت به کشور مادری‌شان کفایت می‌کند و درنتیجه بعید است که آن‌ها چنین کاری کنند. بنابراین، به‌وسیلۀ یک دست نامرئی، انگلیس از تأثیرات آنچه ما جهانی‌سازی نولیبرال می‌نامیم در امان می‌ماند. این یکی از موارد استفاده از این عبارت است.مورد دوم در دومین کتاب مهم اوست، یعنی کتاب نظریۀ احساسات اخلاقی (که خیلی خوانده نشده اما از نظرِ اسمیت کتاب اصلی‌اش بود). در این کتاب، اسمیت یک مساوات‌طلب است؛ او به برابریِ برون‌دادها اعتقاد داشت و نه برابریِ فرصت. اسمیت متفکری است متعلق به روشنگریِ پیشاسرمایه‌داری.او می‌گوید فرض کنید، در انگلستان، یک مالک زمین بخش اعظم زمین را در اختیار دارد و بقیۀ مردم هیچ چیزی ندارند که با آن زندگی کنند. می‌گوید این اصلاً اهمیت ندارد، چرا که مالک ثروتمندِ زمین به برکت همدردی‌اش با بقیۀ مردم منابع را میان آن‌ها توزیع می‌کند، پس به‌وسیلۀ دست نامرئی ما به جامعه‌ای کاملاً مساوات‌طلب می‌رسیم. این همان تصور او از طبیعت بشر است.کسانی که شما سر کلاس‌هایشان می‌نشینید یا کتاب‌هایشان را می‌خوانید به این شکل عبارت «دست نامرئی» را به‌کار نمی‌برند. درواقع، این مسئله تفاوت در مکاتب را نشان می‌دهد و نه طبیعت بشر. آنچه ما واقعاً دربارۀ طبیعت بشر می‌دانیم این است که تمام این احتمالات را در بر دارد.وایوز ترایانتافیلو: آیا شما درافکندن طرح‌های انضمامی را برای نظم سوسیالیستی آتی، یعنی خلق بدیلی قرص‌ومحکم که برای اکثریت مردم جذاب باشد، ضروری می‌دانید؟نوام چامسکی: من فکر می‌کنم مردم به اهداف سوسیالیستی بلندمدت و اصیل (که آن چیزهایی نیستند که معمولاً سوسیالیسم نامیده می‌شوند) علاقه دارند. آن‌ها باید با دقت در این مورد بیندیشند که جامعۀ پیش‌ِ رو چگونه باید کار کند، البته نه با جزئیات مفصل، چرا که بسیاری از مسائل را باید از طریق تجربه آموخت و اینکه ما در هرحال فهم کافی برای طراحیِ با جزئیاتِ جوامع نداریم. اما رهنمودهای کلی را می‌توان طراحی کرد و می‌توان دربارۀ بسیاری از مسائل معین بحث کرد.و این فقط بایستی به بخشی از آگاهی رایج مردم تبدیل شود. این‌گونه است که گذار به سوسیالیسم می‌تواند محقق شود، یعنی زمانی‌که این امر به بخشی از آگاهی و هوشیاری و خواست اکثریتِ بزرگی از جمعیت بدل شود.بنابراین برای مثال یکی از دستاوردهای عمدۀ این مسیر، شاید عمده‌ترین آن‌ها، را در نظر بگیرید: انقلاب آنارشیستی ۱۹۳۶ در اسپانیا. دهه‌ها برای آماده‌سازی آن صرف شد: در آموزش و در کنشگری و تلاش و کوشش -البته بعضی اوقات‌ زیر ضربه قرار گرفت-، اما زمانی‌که لحظۀ موعود همراه با هجوم فاشیستی فرا رسید، مردم می‌دانستند که می‌خواهند جامعه به چه شیوه‌ای سازمان یابد.ما این مورد را به شکل‌های دیگری نیز دیده‌ایم. مثلاً بازسازی اروپا بعد از جنگ جهانی دوم را در نظر بگیرید. جنگ جهانی دوم تأثیراتی واقعاً خسارت‌بار برای بیشتر اروپا به بار آورد. اما این تأثیرات مدت خیلی زیادی آن‌ها را برای بازسازی دموکراسی‌های سرمایه‌داری دولتی عقب نگه نداشت، چرا که این مسئله در ذهن مردم وجود داشت.بخش‌های دیگری از جهان وجود داشتند که کاملاً ویران شده بودند و آن‌ها نتوانستند دست به چنین کاری بزنند. آن‌ها این تصورات را در ذهن خود نداشتند. بخش بزرگی از مسئله آگاهی انسان است.وایوز ترایانتافیلو: سیریزا با ادعای پایبندی به سوسیالیسم به قدرت رسید. اما آن‌ها در نهایت به همکاری با اتحادیۀ اروپا تن دادند و حتی بعد از آنکه مجبور به اجرای سیاست‌های ریاضتی شدند، از قدرت کناره نگرفتند. به نظر شما، چگونه می‌توانیم از چنین نتایجی در آینده جلوگیری کنیم؟نوام چامسکی: به نظر من تراژدی واقعیِ یونان، فارغ از وحشیگریِ بوروکراسی اروپا و بوروکراسی بروکسل (پارلمان اروپا) و بانک‌های شمالی که واقعاً هم وحشیانه بود، این است که می‌شد بحران یونان به مرحلۀ بحرانی نرسد. بسیار ساده می‌شد از همان ابتدا به آن رسیدگی کرد.اما این اتفاق افتاد و سیریزا قدرت را، با وعدۀ جنگیدن با همین نهادهای قدرت، به دست گرفت. درواقع، آن‌ها عملاً همه‌پرسی‌ای به راه انداختند که اروپا را به وحشت انداخت: این فکر که باید به مردم اجازه داد تا دربارۀ چیزی که به سرنوشت خودشان مربوط می‌شود تصمیم‌گیری کنند مورد نفرت نخبگان اروپایی است؛ چطور می‌شود حتی اجازۀ برقراری دموکراسی را داد (حتی در کشوری که زادگاه دموکراسی بوده است)؟در ازای این عمل مجرمانه، یعنی پرسیدن از مردم که چه می‌خواهند، یونان حتی بیش از این‌ها مجازات شد. ترویکا۳، به‌دلیل برگزاری همه‌پرسی، خواسته‌هایش را دشوارتر کرد. وحشت آن‌ها از تأثیر دومینوییِ این همه‌پرسی بود؛ اگر به خواسته‌های مردم توجه کنیم، دیگران هم ممکن است فکرهایی به سرشان بزند و طاعون دموکراسی عملاً گسترش پیدا کند؛ پس باید از همان ابتدا ریشه‌های آن را خشکاند.سپس سیریزا تسلیم شد و از آن مقطع به بعد، دست به انجام کارهایی زده‌ که از نظر من کاملاً غیرقابل قبول‌اند.می‌پرسید که مردم چگونه باید واکنش نشان دهند؟ با خلق چیزی بهتر. این کار ساده نیست، به‌خصوص وقتی که مردم از یکدیگر جدا و ایزوله شده‌اند. یونان، به‌تنهایی، در موقعیتی بسیار آسیب‌پذیر قرار دارد. اگر یونانی‌ها از حمایت چپ پیشرو و نیروهای محبوب در سایر نقاط اروپا بهره‌مند بودند، شاید می‌توانستند در برابر خواسته‌های ترویکا مقاومت کنند.وایوز ترایانتافیلو: نظر شما دربارۀ نظامی که کاسترو در کوبای بعد از انقلاب به وجود آورد چیست؟نوام چامسکی: ما اطلاعی از اینکه اهدافِ واقعی کاسترو چه بودند نداریم. او از همان ابتدا، بر اثر حملۀ بی‌رحمانه و خشنِ ابرقدرت حاکم، به‌شدت محدود شد.باید به خاطر سپرد که عملاً چندماهی بیشتر از به‌قدرت‌رسیدن او نگذشته بود که هواپیماهایی از فلوریدا شروع به بمباران کوبا کردند. در سال اول، دولت آیزنهاور، به‌صورت مخفی اما رسمی، تصمیم گرفت که دولت کوبا را سرنگون خواهد کرد. بعد از آن، ماجرای حمله به خلیج خوک‌ها پیش آمد. دولت کندی از شکست عملیات خشمگین بود و به‌سرعت اقدام به آغاز جنگ تروریستی و اقتصادیِ عظیمی کرد که در طول سالیان شدت گرفت.در چنین شرایطی می‌توان گفت که بقای کوبا شگفت‌انگیز است. این کشور جزیره‌ای کوچک در فاصله‌ای اندک با ساحل یک ابرقدرت عظیم است که تلاش دارد آن را نابود کند و آشکارا، در تمام تاریخ اخیر خود، برای بقا، به ایالات متحده وابسته بوده است. اما، هرطور که بود، آن‌ها جان سالم به در بردند. این درست است که کوبا یک دیکتاتوری بود: خشونت فراوان، زندانیان سیاسی فراوان، کشتار فراوان مردم.به یاد داشته باشیم که حملۀ ایالات متحده به کوبا، به‌صورت ایدئولوژیک، همچون اقدامی ضروری برای دفاع از خود دربرابر شوروی بازنمایی شد. به‌محض آنکه شوروی از میان رفت، حملات سخت‌تر شد. هیچ توضیحی در آن رابطه داده نشد. همین بیانگر آن است که احتمالاً ادعاهای پیشین دولت آمریکا چیزی نبود جز دروغی آشکار، که صدالبته دروغ بودند.اگر به اسناد داخلی ایالات متحده رجوع کنید، آشکارا نشان می‌دهند که تهدید کوبا از چه قرار بود. در اوایل دهۀ شصت، وزارت خارجه با رجوعی به دکترین مونرو، تهدید کوبا را عبارت از سرکشیِ کاسترو در برابر سیاست‌های ایالات متحده تعریف کرد. دکترین مونرو ادعای تسلط بر نیمکرۀ غربی را پایه گذاشت -البته که این دکترین، در آن زمان، اجرا نشد و تنها ادعای آن پایه‌ریزی شد- و کاسترو با موفقیت در مقابل آن ایستادگی می‌کرد.این مسئله چیزی نبود که بشود با آن مدارا کرد. مثل همان مسئلۀ یونان که کسی بگوید بیایید در یونان دموکراسی داشته باشیم و چون این برای ما پذیرفتنی نیست، باید تهدید را ریشه‌کن کنیم. هیچ‌کس نباید از ارباب نیمکره، و در واقع ارباب جهان، سرکشی کند؛ و همین می‌شود علت آن رفتارهای بدوی و وحشیانه.اما واکنش [به این وضع از سوی کوبا] چندگانه است. دستاوردهایی همچون نظام سلامت، سوادآموزی و... وجود داشت. بین‌المللی‌گرایی فوق‌العاده بود. بیخود نیست که نلسون ماندلا برای تحسین کاسترو و تشکر از مردم کوبا، تقریباً به‌محض آزادی از زندان، به کوبا رفت. این واکنشی مربوط به جهان سوم بود و مردم کوبا آن را درک می‌کردند.کوبا نقشی عظیم در رهایی آفریقا و سرنگونی آپارتاید ایفا کرد: اعزام پزشک و معلم به فقیرترین نقاط جهان، به هاییتی، به پاکستانِ پس از زلزله و تقریباً همه‌جای دنیا. بین‌المللی‌گراییِ کوبا خیره‌کننده است. من فکر می‌کنم هیچ مورد مشابهی در تاریخ وجود نداشته باشد.دستاوردهای نظام سلامت هم خیره‌کننده بود. آمار سلامت در کوبا همانند آمار ایالات متحده بود و تنها کافی است که به تفاوت ثروت و قدرت در این دو کشور نگاهی بیندازید.اما، از طرف دیگر، دیکتاتوری‌ای سخت‌گیرانه هم به راه بود. پس هردوِ این‌ها باهم بودند.گذار به سوسیالیسم؟ حتی نمی‌شود سخنی از آن به میان آورد. شرایط این امر را غیرممکن ساخت و البته نمی‌دانیم که در کوبا‌ نیتی هم برای گذار به سوسیالیسم وجود داشت یا خیر.وایوز ترایانتافیلو: در سال‌های اخیر، جنبش‌های متعددی در ایالات متحده به وجود آمدند که شیوۀ جاری سازمان‌دهی اقتصادی و اجتماعی را مورد انتقاد قرار دادند. باوجوداین، اغلبِ آن‌ها، به‌جای اتحاد بر سر چشم‌اندازی مشترک، تنها علیه دشمنی مشترک متحد شدند. در رابطه با وضعیت جنبش‌های اجتماعی و توانایی آن‌ها برای اتحاد چگونه می‌توان اندیشید؟جنبش اشغالِ وال‌استریت را در نظر بگیرید. اشغال نه یک جنبش که یک تاکتیک بود. شما نمی‌توانید تا ابد در پارکی نزدیک وال‌استریت بنشینید. بیش از چند ماه امکان آن وجود ندارد.تاکتیکی بود که من پیش‌بینی نمی‌کردم. اگر مردم از من می‌پرسیدند پاسخ می‌دادم این کار را نکنید.اما این موفقیتی بزرگ هم بود، موفقیتی عظیم با تأثیری عمده بر فکر و کنش مردم. ایدۀ کلی تمرکز ثروت (یک درصدی‌ها و ۹۹ درصدی‌ها) در پس ذهن مردم وجود داشت اما با این جنبش برجسته شد، حتی در رسانه‌های جمعی هم برجسته شد (مثلاً در وال‌استریت ژورنال)؛ و همین به اشکال مختلفی از کنشگرایی منجر شد و به مردم انرژی داد و غیره. اما جنبشی در کار نبود.چپ، در معنایی کلی، بسیار اتمیزه است. ما در جوامعی به‌شدت اتمیزه زندگی می‌کنیم. مردم بسیار تنها هستند: تویی و آی‌پَدت!سیاست‌ها منجر به تضعیف شدیدِ مراکز اصلیِ سازمان‌دهی، مثل جنبش کارگری، شده‌اند و در ایالات متحده این تضعیف به‌مراتب شدیدتر است. این امر حادثه‌ای همچون توفان نبود. سیاست‌گذاری‌ها برای ازمیان‌بردن سازمان‌های طبقۀ کارگر طراحی شده‌اند و دلیل آن صرفاً این نیست که اتحادیه‌ها در راستای حقوق کارگران مبارزه می‌کنند، بلکه آن‌ها در دموکراتیزه‌کردن جامعه هم تأثیرگذارند. اتحادیه‌ها نهادهایی هستند که مردمِ فاقد قدرت می‌توانند در آنجا با هم همراه شوند، از یکدیگر حمایت کنند، از دنیا مطلع شوند، ایده‌هایشان را محک زنند و برنامه‌هایی راه بیندازند؛ و این‌ها همه خطرناک‌اند. مثل همه‌پرسی در یونان. اینکه به مردم اجازۀ چنین کارهایی را بدهید خطرناک است.ما باید به خاطر داشته باشیم که در طول جنگ جهانی دوم و دوران رکود بزرگ، خیزشی در دموکراسی عامه‌پسند و رادیکال، در سراسر جهان، به وجود آمد، اشکال متنوعی به خود گرفت اما در همه‌جا حضور داشت.در یونان انقلاب یونان بود و باید درهم شکسته می‌شد. در کشورهایی همچون یونان با توسل به خشونت در هم شکسته شد. در کشورهایی همچون ایتالیا، که نیروهای ایالات متحده و بریتانیا در ۱۹۴۳ به آن وارد شدند، این امر با حملۀ نظامی، ازبین‌بردن پارتیزان‌های ضد آلمانی، و برقراری دوبارۀ نظم سنتی صورت گرفت. در کشورهایی همچون ایالات متحده با توسل به خشونت درهم شکسته نشد -قدرت سرمایه‌داری چنین توانایی‌ای در اینجا ندارد- اما تلاش‌های فراوانی برای اضمحلال و نابودی جنبش کارگری، در اواخر دهۀ چهل، صورت گرفت. و همین‌طور ادامه پیدا کرد.این سیاست‌ها در دوران ریگان به‌شدت دنبال شد، دوباره در دوران کلینتون دنبال شد و در شرایط فعلی جنبش کارگری به‌شدت ضعیف است (در کشورهای دیگر اشکال مختلفی به خود گرفته است). اما اتحادیه‌ها تنها یکی از نهادهایی بودند که به مردم اجازه می‌داد در کنار هم جمع شوند و با همکاری و حمایتی دوجانبه دست به کنش بزنند، البته که دیگر نهادها عملاً نابود شده‌اند.وایوز ترایانتافیلو: از دونالد ترامپ چه انتظاری می‌توان داشت؟ آیا ظهور او زمینه‌ای را برای بازتعریف و اتحاد جنبش سوسیالیستی پیرامون چشم‌اندازی مشترک در ایالات متحده فراهم می‌آورد؟نوام چامسکی: پاسخ به این پرسش از اساس به شما و دوستانتان بستگی دارد. واقعاً به این بستگی دارد که مردم، به‌خصوص جوانان، چگونه واکنش نشان می‌دهند. فرصت‌های فراوانی وجود دارد و می‌توان از آن‌ها بهره برد. نتایج به‌هیچ‌وجه ناگزیر نیستند.فقط چیزی که وقوعش محتمل است را در نظر بگیرید. ترامپ شدیداً پیش‌بینی‌ناپذیر است. او نمی‌داند که چه برنامه‌هایی دارد. اما، برای مثال، یکی از سناریوهایی که ممکن است رخ دهد این‌گونه است: بسیاری از افرادی که به ترامپ رأی دادند، یعنی افراد طبقۀ کارگر، در سال ۲۰۰۸ به اوباما رأی دادند. شعارهای «امید» و «تغییر» آن‌ها را اغوا کرده بود. آن‌ها نه امیدی دیدند و نه تغییری و سرخورده شدند.این بار به کاندیدای دیگری رأی دادند که ادعای امید و تغییر دارد و قولِ انجام بسیاری از چیزهای فوق‌العاده را داده است. خب مسلماً از انجام آن‌ها باز می‌ماند. پس در چند سال آینده چه رخ می‌دهد، وقتی که او از انجام وعده‌هایش بازمانده و همان مردمِ رأی‌دهنده دوباره سرخوده شده‌اند؟آنچه بیش از همه محتمل است این است که نظام قدرت همان کاری را می‌کند که معمولاً در چنین شرایطی انجام می‌دهد: قربانی‌کردن کسانی که می‌توان گفت بیش از بقیه آسیب‌پذیرند: «آره، شما به چیزایی که بهتون قول داده شده بود نرسیدید و علتِ اون آدمای بی‌مصرفن، مکزیکی‌ها، سیاها، مهاجرای سوری، دغل‌کاری‌های نظام رفاهی. اونا کسایی‌ان که دارن همه‌چی رو نابود می‌کنن. بیاید دخلشونو بیاریم. همجنس‌گراها، اونا کسایی‌ان که مقصرن».این اتفاق محتمل است. بارها و بارها در تاریخ، همراه با پیامدهای ناگواری، رخ داده است. و اینکه آیا این سناریو موفق می‌شود یا نه به نوع مقاومتی برمی‌گردد که توسط افرادی مثل خود شما به کار گرفته می‌شود. پاسخ این پرسش را شما باید بدهید نه من.پی‌نوشت‌‌ها:* این گفت‌وگو در تاریخ ۱۳ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان Socialism in an Age of Reaction در وب‌سایت ژاکوبن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان فیلسوفِ پیر و جهانِ دیوانه ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Scapegoating: بلاگردان یا قربانی کردن حیوانی (عموماً بز) برای دفع بلا. استعاره از دورانی است که مشکلات بر گردن دیگرانی می‌افتد که نقش مستقیمی در آن مشکل ندارند، ازجمله مهاجران [مترجم].[۲] سیاست‌های اقتصادی دولتِ روزولت بعد از جنگ جهانی دوم که، با هدف رسیدن به اشتغال کاملِ جامعه، از کارگران در برابر سرمایه دفاع می‌کرد [مترجم].[۳] Troika: سازمان‌های سه‌گانه‌ای که نمایندۀ اتحادیه اروپا در مراودات خارجی آن محسوب می‌شوند: بانک مرکزی اروپا، صندوق بین‌المللی پول و کمیسیون اروپا [مترجم]. ]]> تاریخ‌وسیاست Sat, 04 Feb 2017 05:22:54 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.ieofuqet8sfzu.html در زندان‌های دنیا چه می‌گذرد؟ http://tarjomaan.com/vdcf.jdciw6dm1giaw.html لوس آنجلس ریویو آو بوکز — من، به‌عنوان کسی که در زندان تدریس کرده‌ام، می‌توانم دیدگاه خانم بَز دری‌سینگر را بفهمم. وقتی به کلاسی پا می‌گذارید و گِردتان را دانشجویانی می‌گیرند که بسیار مشتاق‌تر از دیگر دانشجویانی هستند که بیرون از آنجا داشته‌اید، دشوار است غم‌زده و شگفت‌زده نشوید. این‌ها دانشجویانی‌اند که از بیشترِ دانشجوهای دیگر فکورتر بوده و بیشتر با موضوع درگیر می‌شوند. این‌ها تجربه‌هایی از زندگی دارند که می‌توانند دربارۀ شاهکارهای ادبی به‌ کار ببندند. این‌ها جنایت و مکافات داستایوفسکی را سرسری نمی‌خوانند؛ آن را زندگی می‌کنند. آموزش به‌خودیِ‌خود ارزشمند است، اما برای این زندانی‌ها هر واژهْ قطره‌ای از آزادی است. هر پیشرفتی در فهم و هر قدمی به پیش، برای این دانشجوها، که گزینه‌های محدودتری دارند، معنادارتر است.اما در پایان روز، شما به‌عنوان معلم، [درواقع] گردشگری هستید که کوتاه‌زمانی را به بازدید از زندان گذرانده‌اید و نسیمی از آزادی را به آنجا برده‌اید و در لحظۀ ترک زندان، آن نسیم را با خود می‌برید.بَز دری‌سینگر استاد انگلیسی دانشکدۀ عدالت جزاییِ جان جی در نیویورک است و نیز بنیان‌گذار و مدیر آموزشی «رهگذر زندان به دانشکده»۱ است، برنامه‌ای که کلاس‌هایی در تراز دانشکده برای دانشجویان زندانی در «کانون بازپروری آتیس‌ویل» در شمال نیویورک برگزار می‌کند. برنامۀ او و دیگر برنامه‌های همانندِ آن -ازجمله، برنامه‌ای که رید کالج برگزار می‌کند: «پردیس در میان حصارها»۲- حتی وقتی بر نیروی افزونۀ فرهیختگانی تکیه می‌کند که حاضر‌ند وقتشان را به چک‌وچانه‌زدن با مسئولانِ زندان بگذرانند، درواقع رسالت نابی را به‌ دوش‌ می‌کشد. البته که این برنامه‌ها نمی‌توانند کل نظام را دگرگون کنند، مثلاً نمی‌توانند زندان ریکرز را تعطیل کنند، اما می‌توانند به دانشجویانی که تاحدی در دسترس‌اند دستی برسانند و، به‌قول معروف، سراغ «بهترین بدها» بروند.کتاب تازۀ خانم دری‌سینگر، ملت‌های دربند۳، در اصل، نوعی گلچین است: بخشی خاطرات اوست و بخشی سفرنامۀ او از بازدیدش از زندان‌های جهان: از آفریقا گرفته تا تایلند و استرالیا. قدری نگاه تاریخی و جامعه‌شناختیْ در این اثر موجود است، ولی نکتۀ اصلیِ مدنظر او این‌ها نیست. او از خواننده می‌خواهد بر انسانیت مشترک آدم‌هایی تمرکز کند که او دیده‌ است. این واقعیت که این کتاب تاحدی گلچین و گزیده است نیت‌ها و تعارض‌های شخصیِ ژرفِ او در کانون کتاب را منعکس می‌کند. گرچه کتاب، به‌اندازۀ استدلالی قاطع، کاملاً رضایت‌بخش نیست، اما صداقت و اصالت را یکجا گرد آورده است.برانگیزاننده‌ترین صحنه‌ها آن‌هایی‌اند که او به زندانی‌ها ادبیات درس می‌دهد. بااین‌حال، حتی این صحنه‌ها هم آکنده از تناقض‌اند؛ مثلاً، دانشجویان او در اوگاندا رنج‌بردن و جان‌کندن را تقریباً عادی و پذیرفتنی می‌دانند. اما، در زندانی در استرالیا، دری‌سینگر به کلاسی که تقریباً همۀ شرکت‌کنندگانش سفیدپوست‌اند نوشته‌های مالکوم ایکس و فردریک داگلاس را درس می‌دهد و طنزِ قضیه را درمی‌یابد: این دانشجوها، که همگی در زندانی خصوصی‌اند، ظاهراً بیش از دانشجوهای اوگاندایی مطلب را «می‌گیرند». کلاس در استرالیا «خودش به خودش درس می‌دهد». خانم دری‌سینگر زن خوش‌فکری است؛ او هم به این نکته توجه دارد که این دانشجوها را از پیش به‌عنوان دانشجویان «آماده به دانشگاه» برگزیده‌اند و هم رهیافت شک‌گرایانه‌اش به زندان‌های خصوصی را بیان ‌می‌کند و این نوع زندان‌ها را به‌ پرسش‌ می‌کشد، زندان‌هایی که مجرم‌ها در آن به نوعی «سرمایه» تبدیل می‌شوند. بااین‌همه، دانشجوها به «حساسیت‌های ظریف و نژادی» و جزئیات دیگر توجه دارند و «کاملاً غرق در یادداشت‌برداریِ دقیق و موبه‌مو» از مطالب می‌شوند».داستانِ معلم زندانْ ژانر خاص خودش را دارد. دری‌سینگر آن‌قدر خودآگاه هست که این را بداند. از نظر من، این نکتهْ بخش نجات‌دهندۀ کتاب او است. او می‌داند که مسئلۀ بزرگ‌تری در کار است. وقتی کشور را ترک می‌کند، کلاس تمام می‌شود. برنامه‌هایی که مورد ستایش اوست در دسترس همه نیست. هنوز هم نظام‌ها و قانون‌هایی در کارند که آدم‌ها را ناعادلانه به زندان می‌افکنند. در نقشۀ کلان امور، هر تغییر و تحولی کوچک و گذراست، هرچقدر هم در چشم دانشجویانی که اثر را می‌پذیرند مهم و سرنوشت‌ساز بنماید.دری‌سینگر با زحمت بسیار تلاش می‌کند تا این نکته را نشان دهد، مثلاً در فصل مربوط به تایلند توضیح می‌دهد که برخی قانون‌ها بسیار خشن‌اند، به‌ویژه برای موادمخدری‌ها، درحالی‌که برخی دیگر درمقایسه با ایالات متحده آسان‌گیرانه‌ترند، [مثلاً] محکومان به حبس ابد اغلب زودتر آزاد می‌شوند. درعین‌حال، زنانی که او آنجا می‌بیند به‌طرزعجیبی در آرامش‌اند: اتاق‌های ‌بچه، لباس‌های مناسب و زندان‌بان‌های مهربان [برایشان] هست. نگهبانی توضیح می‌دهد که زن‌ها آرایش می‌کنند و به تختخواب می‌روند تا خواب ببینند که زیبا هستند. کلاس دری‌سینگر نمایش محور است؛ زن‌ها نمایشنامه‌هایی را بازی می‌کنند که نکاتی دربارۀ نقش‌ها و توقع‌های جنسیتی بیاموزند. در پایان فصل، نویسنده پرسشی دربارۀ توان‌بخشی و درمان طرح می‌کند. او می‌نویسد: «ناراحت‌کننده است، آیا این زن‌ها به شفا و درمان نیازمندند یا قانونی که بر آن‌ها فرمان می‌رانَد ؟»اما ناگزیر، کتابی که دربارۀ نظام زندان باشد دربارۀ پیروزمندی‌ها خواهد بود؛ [دربارۀ] کورسوی انسانیت [خواهد بود] و نه بدبینیِ موجود به کوشش برای راست‌گرداندن کل نظام. هدف همواره باید نمایاندنِ این باشد که کسانی که درون زند‌انند همان‌قدر انسانیت دارند که بیرونی‌ها. تجربۀ او از زندان تایلند، که به حضور شاهزاده و نمایشی به افتخار او انجامید، همه تئاتر است (او این را می‌فهمد)، اما دری‌سینگر تعیین می‌کند که «اجرای نمایشْ قدرت دارد»، هم شیوه‌ای نیکوست برای بخشیدن انسانیت زنان به آن‌‌ها و هم هشداری است برای به‌رسمیت‌شناختن پریشا‌ن‌حالی و نادانسته‌بودن خودش. او می‌تواند زن‌ها را ببیند، اما نمی‌تواند بداند چه احساسی دارند.دری‌سینگر آن‌قدر هوشمند هست که بفهمد درونِ نگرشش چه تناقض‌هایی وجود دارد. او چندین بار خاطرنشان می‌کند کسانی که در زندان دیده‌ است به‌علل اقتصادی، نژادی یا اجتماعی آنجا هستند. یک چیز که میان همۀ کشورها مشترک است این است که شهروندان نامحبوبِ کشور، سرانجام، پایشان به زندان‌هایی دور از چشم عموم کشیده می‌شود، [و این] لکۀ ننگی پنهانی [است] بر دامن یک نظام اجتماعی‌سیاسی‌اقتصادیِ به‌ظاهر کامل و بی‌نقص.دری‌سینگر، به‌رغم این همانندی‌ها، کتابش را در مقیاسی ملی سازماندهی می‌کند و بدین‌سان خواننده را وامی‌دارد حبس را در یک زمینۀ ملیِ بنیادین بفهمد، مثلاً، در رواندا، دری‌سینگر یک زندان غرق در شعار آشتی و بخشایش را می‌بیند. او این زندان را پیوند می‌دهد به نیاز اجتماعی و سیاسی کشور به التیام و بهبود، آن‌هم پس از سال‌ها نسل‌کُشی. دری‌سینگر می‌نویسد: «مرز میان آموزش و مغزشویی باریک است» و اذعان می‌کند که آن نوع «شست‌وشوی مغزی» که در بیشتر زندان‌ها رخ می‌دهد، (بیندیشید به برنامۀ دوازده‌گامی، عدالت ترمیمی و حلقه‌های صلح) درجامعه‌ای که هنوز می‌کوشد خودش را بازسازی کند، می‌تواند جایگاه زایایی داشته باشد.این آرزوی همبستگیِ فرهنگی در زندان -که در تعارض با این ایده است که زندانیان باید از بقیۀ ما جدا باشند- تاحدی تبیین‌کنندۀ نقشِ خواندن و آموزش‌دادن در زندان، به‌ویژه برای زندانی‌های آمریکایی، به‌عنوان راهی برای اصلاح است. درحالی‌که متن اصلیِ خواندنیْ زمانی انجیل بود (و هنوز هم در بیشتر زندان‌ها هست) اما اندک‌اندک، به‌جای آن متن الهی، آرمان اجتماعی فهم بشری نشسته‌ است: شکسپیر. برای آموزش‌دادن شکسپیر در زندان، اشتیاقی تقریباً دیوانه‌وار وجود دارد: شکسپیر، قلۀ ادبیات و توانایی انگلیسی، سنجه‌ای است که مردم با آن می‌سنجند چه کسی فرهیخته است و چه کسی نیست. نمایش‌ها، فیلم‌ها و مقاله‌های بسیاری دربارۀ آموزش‌دادن شکسپیر به زندانی‌ها وجود دارد؛ حتی کنفرانس کاملی نیز دربارۀ این موضوع هست. هدف‌های دری‌سینگر، هم فروتنانه‌ترند و هم شخصی‌تر. او حظ می‌کند که دانشجویانش را در آغوش می‌کشد، جایی‌ که می‌تواند صدایشان کند. به‌نظرش، این کاری است دربارۀ آدم‌ها و جان‌کندن‌هایشان. او اذعان می‌کند که کارش، علی‌رغم حیاتی‌بودنش، می‌تواند فقط راه نجات کوچکی باشد برای خود و خانوادۀ افراد که شدیداً جان می‌کنند.من این را هم پسندیدم که این کتاب از اندک شیوه‌های مصالحه‌ای نیز می‌گوید که دری‌سینگر برای رسیدن به هدفش پی می‌گیرد، شیوه‌هایی که او باید به مسئولانی که تصمیم می‌گیرند چه‌کسی اجازۀ ورود به آن قلمرو را دارد خوش‌خدمتی کند. (برای بخش معینی از مردم، ورود به زندان به‌طرز عجیبی دشوارتر از خروج است.)و ازاین‌رو در پایان کتاب از خودم می‌پرسیدم: زندان‌های ملل بیشتر دربارۀ زندانی‌ها بود یا دربارۀ ما خواننده‌ها. این کتابْ مخاطب خاصی را در نظر داشت، مخاطبی که به آموزشِ زندانی‌ها اهمیت می‌دهد، کسی که خواهان یافتن رستگاری است.واپسین فصل دربارۀ نروژ است (با نام «عدالت؟»، نامی که حق مطلب را برای نیت‌های دری‌سینگر ادا می‌کند). زندان نروژی اوج انصاف و برابری است، جایی است که زندانی‌ها و کارگرهایی که آنجا کار می‌کنند کنار هم می‌نشینند و خوراکشان را قسمت می‌کنند. نروژ نه‌فقط نرخ جنایت فوق‌العاده پایین و جُرم‌پیشگی نزدیک به صفر دارد، بلکه فرهنگ زندانی‌ها نیز بازتاب خُلقیات ملیِ جانتلاون است؛ کسی که از «فردگرایی و کامیابی شخصی» بیزار بود. دری‌سینگر این را ویژگی مثبتی می‌داند. هم‌زمان، زنی که با او سخن می‌گوید این ویژگی را، به‌مثابۀ چیزی که مردم را پست نگه‌ می‌دارد، نقد می‌کند. باز هم، این صحنه یادآوری می‌کند که هیچ نظامی کامل نیست: وقتی زندگیِ فردی در خطر باشد، همواره دغدغه‌ها و نقدهایی وجود خواهند داشت. دری‌سینگر نمی‌تواند به نظریه‌ای فراگیر برسد و، به‌عنوان استاد زبان انگلیسی، نه وکیل یا کنشگر، دیدگاهی دانشگاهی را به کار ببندد، دیدگاهی ادبی، اگر بتوانم چنین بگویم ، فکرمی‌کنم معنادارترین تعبیر از دیدگاه اوست.نتیجه اینکه، من می‌توانم بفهمم چرا دری‌سینگر کتاب را چنین چارچوب‌بندی کرده‌ است: نوعی بخور، نیایش کن، مهر بورز۴ برای بخش زندان. این صورت‌بندیْ دست او را باز می‌گذارد تا به همۀ تناقض‌های نگرشش اذعان کند: اینکه او، هم سفیدی را بازمی‌نمایانَد (دری‌سینگر یهودی است) و هم سیاهی را (او در رشتۀ ادبیات آمریکاییانِ آفریقایی‌تبار و [موسیقی] هیپ‌هاپ درس خوانده‌ است)؛ اینکه او هم درون نظام است هم بیرون آن را؛ اینکه هم به نیکیِ سرشت انسان باورمند است و هم هرگونه قرائت رسمی از دین را رد می‌کند؛ اینکه باید با نظام مصالحه کند تا برسد به مردمی که می‌خواهد کمکشان کند و، درعین‌حال، ناچار از مقاومت است. او آن‌قدر آگاه و فروتن هست که هم هم‌دستی‌اش با نظامِ نابودگرِ زندگی‌ها را تشخیص دهد و هم حق انحصاری اش برای مقاومت‌کردن را، مقاومت به‌شیوه‌ای که دانشجویانِ در بندش نمی‌توانند.وقتی در زندان سن کوئنتین۵ درسِ نگارش می‌دادم، اغلب فراموش می‌کردم کجا هستم. کلاسم کلاسی می‌شُد مانند هر کلاس دیگر: پُر از دغدغه‌های فردی و پرش‌هایی که باید اداره می‌شد. هرکس یک فرد بود؛ هیچ «تجربۀ حبسِ» وحدت‌بخشی در کار نبود. کتاب دری‌سینگر ظاهراً نمی‌تواند تعیین کند کجای این تقسیم‌بندی می‌ایستد. آیا ،در نهایت، زایاتر آن است که در پی یافتن نوری در تاریکی باشیم یا بهتر است کل نظام را با خاک یکسان کنیم؟اطلاعات کتاب‌شناختی:دری‌سینگر، بَز. ملت‌های دربند: سیاحت عدالت در زندان‌های سراسر دنیا، آدر پرس، ۲۰۱۶Dreisinger, Baz. Incarceration Nations: A Journey to Justice in Prisons Around the World. Other Press, 2016پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۴ می ۲۰۱۶ با عنوان Inside and Outside: When Tourists Visit Prison در وب‌سایت لوس آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان در زندان‌های دنیا چه می‌گذرد؟ ترجمه و منتشر کرده است.* جسیکا پیشکو (Jessica Pishko) دانش‌آموختۀ مدرسۀ حقوق در دانشگاه هاروارد با مدرکِ JD است و از دانشگاهِ کلمیبیا نیز MFA دریافت کرده است. او چندین نوشته دربارۀ نظام دادگستری و زندان دارد.[۱] Prison-to-College Pipline[۲] Campus Within Walls[۳] Incarceration Nations[۴] اشاره به داستان و فیلم مشهور «بخور، نیایش کن، مهر بورز» (Eat, Pray, Love) که خاطرات سفر یک خانم نویسندۀ آمریکایی است که پس از طلاق به سه کشور مسافرت می‌کند و در هریک چیزی می‌یابد: ایتالیا (خوردن)، هند (نیایش) و اندونزی (عشق).[۵] San Quentin ]]> جسیکا پیشکو تاریخ‌وسیاست Wed, 01 Feb 2017 09:31:38 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.jdciw6dm1giaw.html