ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Wed, 22 Feb 2017 09:35:25 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 22 Feb 2017 09:35:25 GMT تاریخ‌وسیاست 60 کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اند http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dmvgiaw.html آتلانتیک — بااینکه نمایشگاهِ «بیرون از جعبه؛ ظهور فرهنگِ کتانی»۱، از زمان گشایش آن در سال ۲۰۱۳ در تورنتو، در حال گشتن دورِ آمریکاست اما، هفتۀ پیش در آستانۀ افتتاح آن در موزۀ اُکلندِ کالیفرنیا، بحث‌های تندوتیزی دربارۀ مسایل مرتبط با نمایشگاه‌‌‌گردانی برانگیخته است. در این نمایشگاه دو جفت از کتانی‌‌‌های نیو بَلِنس موجود است. این برند به‌تازگی، در ماه نوامبر، پس از حمایتِ آشکارش از سیاست‌‌‌های تجاریِ حمایت‌‌‌گرایانۀ دونالد ترامپ، سیاسی شده است. این حمایت باعث شد که یکی از وبلاگ‌های نئونازیْ نیو بَلِنس را «کفش رسمی سفیدپوستان» معرفی کند. واکنش مشتریان خشمگینْ هجوم به رسانه‌‌‌های اجتماعی بود: به‌اشتراک‌گذاشتن تصاویر و ویدئوهایی از کتانی‌‌‌های نیو بَلِنس که به آتش کشیده شده یا سر از سطل‌‌‌های آشغال و توالت‌‌‌ها درآورده بودند. این شرکت به‌سرعت بیانیه‌‌‌ای صادر کرد و اظهار داشت که «هیچ‌‌‌گونه تعصب و نفرتی را نمی‌پذیرد»، درحالی‌که توأمان سعی داشت مُدعایِ آمریکایی‌بودن محصولاتش را به مردم بقبولاند.حدود یک ماه بعد، نایکی تبلیغ توییتری جدیدی منتشر کرد که، به‌نظر، بیانگر این نکته می‌‌‌رسید که به‌اشتراک‌گذاشتن «نظرات سیاسی» منحرف کردن اذهان از دویدن است، و کفش‌‌‌های نایکی مشخصاً برای دویدن است که طراحی شده‌‌‌اند. مهم نیست که این تبلیغْ درخواستی از مردمِ خسته از انتخاباتِ طرف‌دار هر دو حزب باشد یا تلاشی برای پیشگیری از رسوایی‌هایی همانند نیو بَلِنس؛ موضع غیرسیاسی نایکی، با درنظر‌گرفتن تاریخِ پای‌‌‌پوشی که می‌‌‌فروشد، باورپذیر نیست: کتانی‌‌‌ها همواره بوم‌‌‌هایی برای نقش و نمایش سیاسی بوده‌‌‌اند، چه برندها این را بخواهند و چه نه.الیزابت سِمِلهَک، گردانندۀ نمایشگاه «بیرون از جعبه» به من گفت چیزی که نایکی و نیو بَلِنس قادر به فهم آن نیستند این است که «معنای فرهنگیِ در پس کتانی‌‌‌ها تبادل‌نظری است مداوماً در حال تحول، میان کسانی که آن‌‌‌ها را تولید می‌‌‌کنند و کسانی که آن‌‌‌ها را می‌‌‌پوشند.» او متناسب با موقعیت گفت که هرچند درحال‌حاضر کفش‌‌‌های نیو بَلِنس نمایش داده می‌‌‌شوند، تغییر آن نیز، بسته‌به واکنش بینندگان، ممکن است. سملهک افزود: «من می‌توانم آن مالکیتی را که برندها می‌‌‌خواهند بر پیامشان داشته باشند درک کنم، اما ماهیتِ گفتمانیِ برندسازیْ آشکارا دست‌‌‌کاری در آن را ممکن می‌‌‌کند.» همان‌‌‌گونه که این نمایشگاه نشان می‌‌‌دهد، در طول دویست سال گذشته، کتانی‌‌‌ها بر همه‌‌‌چیز، از هویت ملی، نژاد و طبقه، تا مردانگی و مجرمیت، دلالت داشته‌‌‌اند؛ به‌بیان ساده، آن‌‌‌ها، با نیت یا بدون آن، آهن‌رباهایی برای معانی سیاسی و اجتماعی‌‌‌اند، به‌گونه‌‌‌ای‌که آن‌‌‌ها را از دیگر انواع پای‌‌‌پوش جدا می‌‌‌کند.قدمت کفش‌‌‌های ورزشی‌ای که توان حرکتی را افزایش می‌‌‌دهند و تخت‌‌‌های لاستیکی دارند به قرن نوزدهم بازمی‌‌‌گردد، زمانی که در اصل برای بازی تنیس پوشیده می‌‌‌شدند. البته از همان آغاز، این به‌اصطلاح «کتانی‌‌‌ها» - دلیل نام‌گذاری آن‌‌‌ها گام‌‌‌های بی‌‌‌صداست۲- با دلالت‌‌‌های ضمنیِ بزهکاری آلوده شده بودند، زیرا انتخاب شناخته‌‌‌شدۀ مردم‌‌‌آزارها، زورگیرها و سارقان بود. معلوم شد که رهایی از این بدنامی بسیار مشکل است؛ عنوان مقاله‌‌‌ای جنجالی در نیویورک تایمز در سال ۱۹۷۹ این بود: «کتانیِ مُدِ روز، برای دوندگان و زورگیرها.»روکفشی لاستیکی پیش‌‌‌ولکانش / سازنده: ناشناس / رون وود / فدراسیون هنر آمریکا / موزۀ کفش باتاتا دهۀ ۱۹۲۰ طول کشید تا صنعتی‌‌‌سازی بتواند کفش‌‌‌های کتانی را، در مقیاسی وسیع، قابل‌حصول و خریدن کند. این کفشِ ساق‌‌‌بلندِ نخی و لاستیکی، که زمانی نماد اوقات فراغتِ طبقۀ ممتاز در زمین تنیس بود، خود را با ورزش تیمی جدید و تساوی‌‌‌گرای بسکتبال وفق داد. شرکت کفش لاستیکیِ کانوِرس -که در سال ۱۹۰۸ برای تولید گالش تأسیس شده بود- در سال ۱۹۱۷ از اولین کفش بسکتبال خود، آل استار، رونمایی کرد. در حرکتی نبوغ‌‌‌آمیز در بازاریابی، کانوِرس از مربیان و بازیکنان بسکتبال به‌عنوان سفیرانِ برندِ خود دعوت کرد. یکی از آن‌‌‌ها چاک تیلور بود، اولین ورزش‌کاری که نام یک کتانی از او گرفته شده است.اما سیاست نیز به‌اندازۀ ورزش به ظهور کتانی‌‌‌ها یاری رساند. همانطور که سملهک توضیح می‌‌‌دهد «صلح شکنندۀ پس از جنگ جهانی اول باعث افزایش علاقه به فرهنگ جسمانی و پیوند آن با ملی‌‌‌گرایی و علم اصلاح نژادِ در حال ظهور شد. کشورها شهروندان را به ورزش ترغیب می‌‌‌کردند، نه صرفاً به‌خاطر سلامت جسمی بلکه همچنین به‌منظور آمادگی برای جنگ بعدی. در این نکته که، در اوج فاشیسم، کتانی تبدیل به یکی از مردمی‌‌‌ترین اشکال پای‌‌‌پوش شده بود طعنه‌‌‌ای هم هست.» گردهمایی‌‌‌های ورزشیِ توده‌‌‌ای یکی از ویژگی‌‌‌های زندگیِ فاشیستی در آلمان، ژاپن و ایتالیا بود. اما کتانی‌‌‌ها می‌‌‌توانستند نمایانگر مقاومت نیز باشند. برتری جسی اوئِنز در رقابت‌‌‌های المپیک برلین در سال ۱۹۳۶ میزبانانِ نازیِ این رقابت‌‌‌ها را بیشتر از این جهت آزرد که او با کفش‌‌‌های مخصوص دویدن داسْلِر تمرین کرده بود که ساخت آلمان بود. این شرکت بعدها میان دو برادرِ داسْلِر تقسیم شد که یکی سهم خود را پوما و دیگری آدیداس نامید.در طول جنگ جهانی دوم، زمانی که دولت ایالت متحده لاستیک را جیره‌‌‌بندی کرد، پس از اعتراضات گسترده، کتانی‌‌‌ها را از این جیره‌‌‌بندی معاف کرد. این کفشِ خودمانی، کاربردی و ارزان‌‌‌قیمت، هم در زمین بازی و هم بیرون از آن، بدل به یکی از اصلی‌‌‌ترین اجزای هویت آمریکایی شده بود. تأثیر روبه‌رشدِ تلویزیون در دهۀ ۱۹۵۰ دو سرمشقِ فرهنگی جدید آفرید: ورزش‌کارِ شهیر، و نوجوان. جیمز دین، به‌طوری مؤثر، کفش‌‌‌های چاک تیلور را، به‌عنوان پای‌‌‌پوشِ برگزیدۀ «شورشیان بی‌‌‌دلیلِ»۳ جوان، ازنو برندسازی کرد.کفش ورزشی آل استار ضدلغزندگی ساخت شرکت کفش لاستیکی کانوِرس، از سال ۱۹۲۳. فدراسیون هنر آمریکاکفش‌‌‌های کتانی در تاریخِ جنبشِ حقوق مدنی بدل به پاورقی شدند. در سال ۱۹۶۵، «من جاسوسی می‌‌‌کنم»۴ اولین درام تلویزیونی هفتگی بود که هنرپیشه‌‌‌ای سیاه‌‌‌پوست به‌نام بیل کازبی یکی از نقش‌‌‌های اصلی آن را ایفا می‌‌‌کرد. شخصیت او یک مأمور سی‌‌.‌آی‌.‌‌اِی خوش‌‌‌‌و‌خرم بود که، زیر نقش مربی تنیس پنهان شده بود و از روی عادت، کتانی‌‌‌های آدیداس سفیدی می‌‌‌پوشید که به‌سادگی با نوارهای سه‌‌‌گانۀ چشمگیرش قابل‌شناسایی بود. این کارآگاهِ مُدِ روز، به خاستگاهِ «آب‌‌‌زیرکاه» کتانی‌‌‌ها اشاره می‌کرد و درعین‌حال، خلاصه‌ای از اوضاع و احوال آن روز بود. کفش‌‌‌های کتانی در رقابت‌‌‌های المپیک مکزیکوسیتی در سال ۱۹۶۸ نقش بارزتری داشتند. در این رقابت‌‌‌ها، دوندۀ سرعتِ آمریکایی و برندۀ مدال طلا، تامی اسمیت، و هم‌‌‌تیمی‌‌‌اش جان کارلوس، برندۀ مدال برنز، هنگام بالارفتن از سکوی اهدای مدال، کفش‌‌‌های پوما سوِیدشان را درآوردند و با پاهای پوشیده در جوراب، با سرهای پایین انداخته و مشت‌‌‌های افراشتۀ پوشیده در دستکش سیاه، به‌حالت سلامِ مخصوص جنبش قدرت سیاه۵، قدم بر سکو گذاشتند تا نمادِ فقر آمریکاییانِ آفریقایی‌‌‌تبار باشند. البته جنجالِ پیروِ آن آسیبی به موفقیتِ سوِید نرساند و این کفش‌‌‌ها هنوز هم تولید می‌‌‌شوند.حوالی همان زمان، شورِ دویدنْ پای‌‌‌پوش‌‌‌های ساق‌‌‌کوتاهِ پیشرفته‌‌‌ای را ضرورت بخشید که شباهت کمی به ساق‌‌‌بلندهای بسکتبالِ نخی و لاستیکیِ آشنا داشتند. اما این کفش‌‌‌های آخرین مدلْ تنها برای دویدن نبودند:آن‌‌‌ها بیانیه‌‌‌های رنگی و حسرت‌‌‌آورِ صنعت مُد بودند. در سال ۱۹۷۷ مجلۀ وُگ اعلام کرد «کتانی‌‌‌های دوندگان واقعی» بدل به نمادهای ثروت و موقعیت شده‌‌‌اند و غیرورزش‌کاران مشهوری چون فارا فاسِت و میک جَگِر آن‌‌‌ها را به پا می‌‌‌کنند. به‌دلیل ساخت‌‌‌های سفارشی برای فعالیت‌‌‌ها و همچنین جنسیت‌‌‌های مختلف، مردم به‌جای یک جفت کتانی به یک جاکفشیِ پر از آن‌‌‌ها نیاز پیدا کردند. شرکت‌‌‌های سازندۀ کتانیْ جنبش آزادی زنان را همچون حربه‌‌‌ای تبلیغاتی در آغوش کشیده و کفش‌‌‌هایی را تبلیغ کردند که مخصوص بدن و سبک‌زندگیِ زنانه طراحی شده بودند.کفش‌‌‌های بدون بند وَنس تخته‌‌‌شطرنجی از سال ۲۰۱۴ با طرح رِتروی سال ۱۹۸۰. رون وود / فدراسیون هنر آمریکا / موزۀ کفش باتادرحالی‌‌‌که حومه‌‌‌ها از دونده پر می‌‌‌شدند، شهرهای آمریکا شاهد افزایشی در تعداد بازیکنان بسکتبال بودند، به‌خصوص شهر نیویورک که، در آن، سبک جدید و شجاعانه‌‌‌ای این بازی را تبدیل به نمایشی برای خودنمایی مردانه کرد. درست مثل رقص برِیْک، بسکتبالِ حیاط‌‌‌مدرسه‌‌‌ نیز موفق به آیینی‌کردن رقابتی جسمانی شد که با جریان اصلی فرهنگ (سفیدپوستان) عجین گشت. در دفترچۀ راهنمای «بیرون از جعبه»، بابیتو گارسیا مورخِ کفش‌‌‌های کتانی توضیح می‌‌‌دهد که «در دهۀ ۱۹۷۰ بسکتبالیست‌‌‌های نیویورکی و جماعت هیپ‌هاپْ درک موجود از کتانی‌‌‌ها را به‌نحوی تغییر دادند که دیگر نه امکانات ورزشی بلکه ابزارهایی برای بیان اجتماعی بودند. پیشروان فرهنگ کتانی عمدتاً... کودکان رنگین‌‌‌پوستی بودند که در دوره‌ای از رکود اقتصادیْ بزرگ شده بودند.» فیلم مستند «پوشیدن لباس نو»۶ در سال ۲۰۱۵ نقش پررنگ کفش‌‌‌های کتانی را در تاریخ فرهنگی سیاه‌‌‌پوستانِ شهری برجسته و اخذِ آن توسط سفیدپوستان را نشان می‌‌‌دهد.کتانیِ پارچه‌‌‌ایِ بی‌‌‌آلایش، که از دهۀ ۱۹۶۰ جای خود را در جهان ورزش به طراحی‌‌‌های ارگونومیک و مواد آینده‌‌‌نگرانه داده بود، به‌عنوان کفشِ روزمره، زندگی جدیدی یافت. طی چند دهۀ پس‌ازآن، کتانی‌‌‌های پارچه‌‌‌ای همان‌قدر معرف ورزش‌کاران بودند که معرف طغیان جوانی. جوانان نسل بیت، نوازندگان موسیقی راک و اسکیت‌‌‌بوردبازها آن‌‌‌ها را برگزیدند، نه ضرورتاً به این دلیل که راحت و باحال بودند، بلکه چون ارزان، معمولی و اصیل بوند. کانوِرس، کِدز و وَنسْ اعتبار خیابانی۷ خود را نه از ستاره‌‌‌های ورزشی بلکه از رامونز، سید ویشس و کرت کوبین گرفتند. در سال ۲۰۰۸ کانوِرس خشم طرف‌داران نیروانا را برانگیخت، آن‌هم با عرضۀ نسخۀ مخصوصِ ساق‌‌‌بلندی که، با بی‌‌‌سلیقگی، از خاطراتِ خوانندۀ فقید پوشیده شده بود. آل استار، که سابقاً تنها در رنگ‌‌‌های سیاه و سفید موجود بود، ناگهان در رنگین‌‌‌کمانی از رنگ‌‌‌های مدِ روز ظاهر شد.در اوایل دهۀ هشتاد، خیزشِ ایروبیکْ شرکت نایکی را، که شهرتش را مدیونِ کفش‌‌‌های دو بود، برای تطبیق به دردسر انداخت. در ماهِ فوریۀ ۱۹۸۴ این شرکت اولین ضرر فصلی‌‌‌اش را گزارش کرد، اما در همان سال نیز قراردادی حمایتی با بسکتبالیستِ تازه‌‌‌کار، مایکل جردن، به امضا رساند. می‌‌‌توان گفت که امضای این قرارداد لحظۀ تولد فرهنگ مدرن کتانی است. مایکل جردن در بازی‌‌‌های ان‌.‌‌بی.‌‌‌اِی، در تناقض با قوانین لیگ، کتانی مخصوصش ایر جوردنز را می‌‌‌پوشید. نایکی با کمال میل جریمۀ پنج‌هزاردلاری به‌ازای هر بازی را می‌‌‌پرداخت و هم‌زمان تبلیغاتی پخش می‌‌‌کرد با این ادعا که «ان.‌‌‌بی.‌‌‌اِی نمی‌‌‌تواند مانع شما برای پوشیدن این‌‌‌ها شود.» این‌چنین بود که، وقتی اولین ایر جوردنزها در سال ۱۹۸۵ به فروشگاه‌‌‌ها رسیدند، علی‌‌‌رغم برچسب قیمت ۶۵دلاری، حال‌وهوای متمایزِ اعتراض علیه سیستم را با خود داشتند. اما همه هم نمی‌‌‌خواستند مثل مایکل باشند. درحالی‌‌‌که جردن از قِبَل شراکتش با نایکی ثروتمند شده بود، به سکوت در برابر مسائل سیاسیِ مرتبط با جمعیت آمریکاییان آفریقایی‌‌‌تبار متهم شد. گویا در پاسخ گفته بود: «جمهوری‌‌‌خواه‌‌‌ها هم کتانی می‌‌‌پوشند.»اولین کفش نایکی ایر جوردن متعلق به ۱۹۸۵. فدراسیون هنر آمریکامحبوبیت روزافزونِ کتانی در هر دو سوی مرزِ سیاسیْ زمینه را برای جنگی فرهنگی و تمام‌‌‌عیار بر سر ارتباط این کفش‌‌‌ها با مجرمیت یا عدم آن مهیا کرد. گروه ران دی.‌‌‌ام.‌‌‌سی، یکی از انبوهِ مدافعانِ هیپ‌هاپِ کفش‌‌‌های کتانی، در آهنگ «آدیداس من» (۱۹۸۶) و در برابر تصویر تبهکارانۀ کتانی به‌عنوان «کفش‌‌‌های مُجرم» از آدیداسْ سوپراستارزِ بدون بندش دفاع کرد. آن‌‌‌ها در این آهنگِ رَپ چنین می‌‌‌خوانند: «کتونی‌‌‌هام رو پوشیدم، اما شَر نیستم.» (جایزۀ گروه، قراردادی حمایتی با آدیداس بود که برای اولین بار با یکی از گروه‌های موسیقی منعقد می‌‌‌شد.اما کتانی ایر فورس وانِ تمام‌سفیدِ نایکی، که در همان سالِ عرضۀ «آدیداس من» روانۀ بازار شد، می‌‌‌توانست لایق نام «کفش‌‌‌های مُجرم» باشد. داشتن مقدار کافیِ پول برای بیرون‌رفتن با ایر فورس وان‌‌‌های «تازه» یعنی نو و ساییده‌نشده، در میان موادفروشان خیابانی، به نشان غرور بدل شد. سملهک در دفترچۀ راهنمای نمایشگاه می‌‌‌نویسد: «همانند شمایل چندوجهیِ گاوچران، مواد فروش نیز نماد فردگرایی خشنی بود که مُد آن ابرمردانه و به‌سادگی قابل‌بازاریابی بود... به‌نحوی‌که می‌‌‌شد هم از آمریکایی‌بودن و هم از غرابتِ آن منفعت برد.» ای‌‌.‌اف.‌‌‌وان نه‌تنها بحرانی برای روابط‌عمومی نشد، بلکه بلافاصله بدل به آیتمی کلاسیک شد. افزایش قیمت کتانی‌‌‌ها و پرستیژِ اجتماعی منجر به شکل‌گیری موجی از کتانی‌دزدی شد. رسانه‌‌‌های معترض، در سال ۱۹۹۰ ویدئوهای تبلیغاتی نایکی، به‌کارگردانیِ اسپایک لی را به‌خاطر چندین «قتل به‌خاطر کتانی» مقصر دانستند. بیل کازبی در سال ۲۰۰۴، زمانی که یک پدروارۀ تلویزیونیِ۸ سابقِ محبوب و محترم بود، در سخنرانیِ «پوند کیک»۹ برای انجمن ملی پیشرفت رنگین‌‌‌پوستان۱۰ به سرزنش کتانی‌‌‌های گران‌قیمت پرداخت و والدین آمریکایی آفریقایی‌‌‌تبار را برای دور‌ریختن پول با چنین خریدهای بی‌‌‌ارزشی ملامت کرد.اما رشدِ سفارشی‌‌‌سازی و قابلیت‌‌‌های کلکسیونی، که موتور محرک آن سایت eBay است، تنها باعث بیشترشدن هزینۀ کتانی‌‌‌ها شد. هنرمندان و طراحان ممتاز مُد، همچون پرادا و گوچی، شروع به عرضۀ طرح‌‌‌های خود یا همکاری با برندهای ورزشی در تیراژ محدود کردند. در این بازارِ مختصِ خواص، کتانی‌‌‌ها از ابژه‌‌‌های مصرفی نمادین تبدیل شدند به وسایلی اختصاصی و حامل تفاسیر تک‌‌‌منظورۀ اجتماعی. در یک موردِ مشهور در سال ۲۰۰۵، هنرمندی به‌نام جودی ورتِین کفش‌‌‌های ورزشیِ برینکو را برای کمک به عبورِ غیرقانونی از مرز مکزیک و آمریکا طراحی کرد. او این برینکوها را مجانی بین مهاجران توزیع می‌‌‌کرد و هم‌‌‌زمان، در بوتیکی در سن دیگو، هر جفت آن را به‌قیمت ۲۱۵ دلار به کتانی‌‌‌بازها می‌‌‌فروخت. چند سال بعد، «اوباما فورس وان»، با طراحیِ هنرمندی به‌نام جیم لَسِر، ساختی سفارشی از ای‌‌‌.اف‌‌.‌وان بود که تصویر نیم‌‌‌رخ اوباما را حک شده بر تختِ هر لنگۀ خود داشت. همچنین، مدت‌‌‌ها پیش از ماجرای کالین کاپرنیک، ستارۀ ان.‌‌‌بی.‌‌‌ای دواین وِیْد یک جفت کتانی با شعارِ «جان سیاهان اهمیت دارد»۱۱ عرضه کرده بود.نسخۀ «جان سیاهان اهمیت دارد» متعلق به دواین وِیْد تولید شرکت لی‌نینگز-جوزف گودمن؛ ۲۲ فوریۀ ۲۰۱۵همان‌‌‌طور که می‌‌‌شد انتظار داشت، برخی از این کتانی‌‌‌هایِ بیانیه‌‌‌ای به تُندروی متهم شدند و برخی نیز به کُندروی. سِریِ کتانی‌‌‌هایی که معمار برزیلی، اسکار نیمایر، در سال ۲۰۱۳ برای کانوِرس طراحی کرد حاوی شعارها و نمادهای پنهان حقوق بشری بود. وبلاگ معماری و طراحی گاردین [در این باره] نوشت: «باید به استقبال این قضیه رفت که نیمایر از این فرصت برای بالابردن آگاهی سیاسی استفاده می‌‌‌کند. اما چند دوجین از کارگرهای کارخانه‌‌‌ای در اندونزی، که کتانی‌‌‌های کانوِرس را تولید می‌‌‌کنند، به‌صورت روزمره در جریان این شغل مورد سوءاستفاده قرار گرفته‌‌‌اند؛ می‌‌‌خواهم بدانم او در این باره چه می‌‌‌گوید؟»یکی از مشکلاتی که ممکن است برای کتانی‌‌‌هایی با بارِ اجتماعی به وجود بیاید، این است که نیت، پیام و واقعیت‌‌‌های تولید همیشه به‌راحتیْ هم‌‌‌راستا نمی‌‌‌شوند. تعداد کفش‌‌‌های ورزشیِ سیاسی‌‌‌شده‌‌‌ای را در نظر بگیرید که برای اغلب مردم بسیار گران‌‌‌تر از آن است که بخرند و حتی، برای آن‌‌‌هایی که توانایی خرید آن را دارند، انگیزۀ کمی وجود دارد که آن‌‌‌ها را از جعبه‌‌‌ها بیرون کشیده و ریسکِ ساییده‌شدنشان در خیابان را تقبل کنند. درحالی‌که طراحان این کفش‌‌‌ها آن‌‌‌ها را همچون آثاری کنش‌‌‌گرا می‌‌‌بینند، این کتانی‌‌‌هایِ قیمتی‌‌‌ترْ برای صاحبانشان به‌احتمال زیاد کالاهایی به‌منظورِ سرمایه‌‌‌گذاری‌‌‌اند: میوه‌‌‌های به‌سختی به‌دست‌آمدۀ لیست‌‌‌های انتظار، قرعه‌‌‌کشی‌‌‌ها و صفوف شبانۀ بیرونِ فروشگاه‌‌‌های تخصصی. دفترچۀ راهنمای نمایشگاه «بیرون از جعبه» مقاله‌‌‌ای نیز دربارۀ چگونگی مراقبت از «موزۀ کتانی شخصی» دارد که این سؤال را پیش می‌‌‌کشد: اگر یک جفت کتانیْ درون جعبه پیامی دارد، آیا کسی آن را می‌‌‌شنود؟پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۸ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان Sneakers Have Always Been Political Shoes در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اند ترجمه و منتشر کرده است.* کیمبرلی کریسمن کمپل (Kimberly Chrisman-Campbell)، مورخ مُد و ساکن لوس انجلس است. وی نویسندۀ قربانیان مُد؛ لباس در دربار لویی شانزدهم و ماری آنتوانت است.[۱] Out of the Box: The Rise of Sneaker Culture[۲] در زبان انگلیسی به کفش کتانی sneaker گفته می‌شود که در لغت به‌معنای راه‌رفتنِ آهسته و دزدکی است.[۳] Rebel without a Cause: نام فیلمی است با درخشش جیمز دین که جایگاهی اسطوره‌ای یافته بود.[۴] I Spy[۵] Black Power[۶] Fresh Dressed[۷] street credibility: پذیرفته‌شدن در میان جوانانِ شهریِ مد روز است.[۸] TV dad[۹] Pound Cake speech[۱۰] NAACP[۱۱] Black Lives Matter ]]> کیمبرلی کریسمن کمبل تاریخ‌وسیاست Mon, 20 Feb 2017 05:02:52 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dmvgiaw.html صلح چیست؟ http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8xp9bij.html ایان — بیایید فرض کنیم ناگهان به یک عالِم اجتماعی بدل شده‌‌‌‌اید و می‌‌‌‌خواهید دربارۀ مفهوم صلح و آرامش پژوهش کنید؛ یعنی می‌‌‌‌خواهید دریابید که چه چیزی ما را به جامعه‌‌‌‌ای صلح‌‌‌‌طلب می‌‌‌‌رساند. فرض کنید، طی سال‌‌‌‌ها فعالیت در چهار گوشۀ جهان، شواهدی دال بر خشونت و جنگْ شما را احاطه کرده‌‌‌‌اند. از افراد مختلف دربارۀ ضرب و شتم، دستگیری، قتل و تجاوز چیزهایی شنیده‌‌‌‌اید؛ دربارۀ اخراج‌‌‌‌شدن از کشور و مردانی با نقاب سیاه که از شما غذا و زندگی‌‌‌‌تان را می‌‌‌‌خواهند؛ دربارۀ خشونت خانوادگی، خشونت روستایی و خشونت حکومتی. این داستان‌‌‌‌ها را از پیرزن‌‌‌‌هایی با چشمانی آکنده از اشک و از مردان جوانی که بازوهاشان پر از خالکوبی‌‌‌‌های زندان است شنیده‌‌‌‌اید.[در گذشته] مردانی بودند که، سوار بر اسب، پسرها را به جنگ فرامی‌‌‌‌خواندند و ماشین‌‌‌‌های بزرگ سیاهی که سرمی‌‌‌‌رسیدند تا در ظلمات شب مردم را بربایند؛ دخترانی بودند که، آشفته از تجاوز جنسی، در چشم‌‌‌‌انداز پرسه می‌‌‌‌زدند؛ در اردوگاه‌‌‌‌ها قانون بقای سازگارترین حاکم بود؛ ‌‌‌‌زنان حامله‌‌‌‌ای بودند که آن‌قدر کتک می‌‌‌‌خوردند که بچه‌‌‌‌شان تلف می‌‌‌‌شد و اجساد در زمان قحطی بر روی هم تلنبار می‌‌‌‌شدند؛ مواردی بود که فردی به‌خاطر دزدی شلغم دستگیر و تبعید می‌‌‌‌شد؛ کسانی بودند که به‌خاطر یهودی، مسیحی یا مسلمان بودن مورد ضرب و شتم قرار می‌‌‌‌گرفتند.فرض کنیم در جهانِ اندیشه‌‌‌‌هایی که شما را احاطه کرده‌‌‌‌اند، دربارۀ اینکه چگونه باید این آشوب و نابسامانی را بفهمیم، برآوردهایی صورت می‌‌‌‌گرفت: حضور گونه‌‌‌‌های خاصی از حکومت‌‌‌‌ها، حضور انواع خاصی از تفاوت‌‌‌‌ها و تنوعات اجتماعی، و حضور انواع خاصی از ادیان. همچنین فرض کنیم این داستان‌‌‌‌های آشفته‌‌‌‌کننده سالیان سال بر روی هم تلنبار شده‌‌‌‌اند ‌‌و تنها در برخی مقاطع توجهتان را جلب می‌کنند و شما دیگر نمی‌‌‌‌خواسته‌‌‌‌اید دربارۀ جنگ پژوهش کنید.یکباره کاشف به عمل می‌‌‌‌آید که پژوهش دربارۀ صلح دشوارتر از چیزی است که گمان می‌‌‌‌کردید یا [دست‌‌‌‌کم] برای من این‌گونه بوده است. من انسان‌‌‌‌شناسی‌‌‌‌ام که سال‌‌‌‌ها در میان مردم روستایی زندگی کرده‌‌‌‌ام و سؤال‌‌‌‌هایی اساسی دربارۀ چگونگی عملکرد حافظه در آن گروه‌‌‌‌ها ‌‌‌‌پرسیده‌‌‌‌ام. فکر می‌‌‌‌کردم دربارۀ چگونگی آغاز مطالعۀ صلحْ ایده‌‌‌‌هایی دارم. به‌هرحال، اگرچه داستان‌‌‌‌های مربوط به خشونت پرشمار بودند، گویی اغلب مردم در زندگیْ مشغله‌‌‌‌های دیگری داشتند: آن‌ها در آشپزخانه‌‌‌‌ها یا مزارع کار می‌‌‌‌کردند، آب حمل می‌‌‌‌کردند، تصمیم می‌‌‌‌گرفتند که براساس آب‌وهوا دست به چه کاری بزنند، با مهمان‌‌‌‌ها غذا می‌‌‌‌خوردند، و فضولات دام‌‌‌‌ها را نظافت می‌‌‌‌کردند. مردم در شرایط عادی، حتی اگر گاهی هم خشمگین می‌‌‌‌شدند، هر روز با مشکلات و راه‌‌‌‌حل‌‌‌‌های کاری با یکدیگر روبه‌رو می‌‌‌‌شدند. هم عشق در میانشان بود، هم عیش و هم رنج و اندوه. به‌‌‌‌رغم چیزهایی که در زندگی دیده بودند یا آنچه در بدترین روزهای زندگی به‌دست خودشان رقم می‌‌‌‌زدند، خود را در اصل نجیب و محترم می‌‌‌‌شمردند و از جهان نیز انتظار محبت و احترام متقابل را داشتند.یقیناً، باید راه‌‌‌‌هایی برای جست‌وجوی آن نوع محبت و احترامِ رودررو وجود داشته باشد. یقیناً راه‌‌‌‌هایی برای مطالعۀ قدرت و محدودیت‌‌‌‌های آن وجود دارد، به‌‌‌‌ویژه وقتی مردم با شرایط سخت مواجه می‌‌‌‌شوند. آیا جوامعی وجود دارند که موفق شده باشند، در شرایط بد، خوب از پسِ خوب‌بودن برآمده باشند؟ در پژوهشم دربارۀ حافظه، رویه‌‌‌‌های مقاومت۱ و سماجت۲ را بررسی کرده‌‌‌‌ بودم. آیا ممکن است جوامعی وجود داشته باشند که در برابر خشونت مقاومت کنند و دربارۀ نجابت و احترامْ سماجت به خرج دهند؟ دقیقاً نمی‌‌‌‌دانستم به چه ایده‌‌‌‌ای دست یافته‌‌‌‌ام؛ اما می‌‌‌‌دانستم که می‌‌‌‌خواهم دربارۀ این موضوع پژوهش کنم. خلاصه اینکه آن را صلح و آرامش نامیدم.اما به‌‌‌‌سختی می‌‌‌‌شد صلح را پیدا کرد. به بررسی پژوهش‌‌‌‌های معاصر دربارۀ انسان‌‌‌‌شناسی، جامعه‌‌‌‌شناسی و علوم‌سیاسی پرداختم: مجموعه‌داده‌‌‌‌ها و کتاب‌‌‌‌شناسی‌‌‌‌ها را به‌دقت بررسی کردم و با همکارانی که در مطالعۀ منطقۀ جنجالی «اوراسیا» همراهم بودند و با همکاران دیگر در برنامه‌‌‌‌های مطالعاتی صلح یا نهادهای مربوط به صلح گفت‌وگو کردم. آنچه یافتم این بود: نخست اینکه اغلبِ آثار علوم‌اجتماعی امروز بیشتر به خشونت می‌‌‌‌پردازند تا به صلح؛ دوم اینکه اکثر پژوهش‌‌‌‌های تجربی‌ای که ادعا می‌‌‌‌کنند به صلح و آرامش می‌‌‌‌پردازند، درواقع، دربارۀ ستیز و کشمکش هستند. آن‌ها به رفع و حل تنش‌‌‌‌ها، رفع‌ورجوع امور پس از درگیری، و برنامه‌‌‌‌هایی برای کمک‌‌‌‌رسانی به مردم در مناطق پرتنش می‌‌‌‌پردازند. آن‌ها به قانون و عدالت در بافت ستیز و کشمکش توجه دارند. در کل، این آثار تا جایی پژوهش‌‌‌‌هایی مربوط به صلح به حساب می‌‌‌‌آیند که به رنج میلیون‌‌‌‌ها انسان توجه می‌‌‌‌کنند و از این بابت افسوس می‌‌‌‌خورند. این آثار اغلب صلح را مانند چیزی ترسیم می‌‌‌‌کنند که برای دیگری‌‌‌‌های دور «به ارمغان آورده» شده است، چیزی که از بیرون [به برخی انسان‌‌‌‌ها] بخشیده شده است.این‌‌‌‌ آثار البته آثار مهمی‌‌‌‌اند، اما این چیزی نبود که من در پی آن باشم. من خواستار دانشی اجتماعی بودم که به درون جوامع صلح‌‌‌‌طلب نفوذ کند و به بررسی تعاملات انسانی در سطح رودررو بپردازد. همچنین دراین‌باره صحبت کند که صلح چگونه با طرز کار استوار خویش عمل می‌‌‌‌کند. من خواستار پژوهشی تجربی بودم که پیکرۀ اجتماعی را به‌‌‌‌شکلی دقیق بررسی کند و از سلامت و ثبات درازمدت آن پرسش کند، یعنی پژوهشی که این پرسش را مطرح کند: چگونه محبت و احترامِ همیشگی گاهی در شرایط سخت می‌‌‌‌تواند به مهربانی و نیک‌‌‌‌خواهی فوق‌العاده تبدیل شود؟ اینجا و آنجا نمونه‌‌‌‌های درخشانی از این آثار را یافته‌‌‌‌ام، البته مشخصاً تعداد معدودی از آن‌ها را.در شگفت بودم که چرا اندیشیدن به صلح و آرامش تا این حد دشوار است یا، به‌‌‌‌عکس، چرا اندیشیدن به خشونت تا این حد ساده است؟وقتی نویسندگان و دانشگاهیان دربارۀ خشونت صحبت می‌‌‌‌کنند، گویی خشونت «چیزی» است (واجد حالتی شیءمانند است) و از پس‌‌‌‌زمینه بیرون می‌‌‌‌زند. می‌‌‌‌توان آن را محاسبه کرد (یک شلیک، یک انفجار، یک گلوله، یک مرگ) یا حداقل ما این‌گونه فکر می‌‌‌‌کنیم. می‌‌‌‌توان آن را به آمارها اضافه کرد و در مجموعه‌داده‌‌‌‌ها جای داد. عالمان سیاسی، سرجمع و با حد مقبولی از اطمینان، می‌‌‌‌توانند رفتارهای خشونت‌‌‌‌آمیز را ذیل برخی الگوها جای دهند و از این الگوها استفاده کنند تا، دربارۀ جهان، اظهاراتی را مطرح کنند. خشونت اتفاق می‌‌‌‌افتد: گلوله‌‌‌‌ای شلیک می‌‌‌‌شود، فردی کشته می‌‌‌‌شود، محله‌‌‌‌ای مورد حمله قرار می‌‌‌‌گیرد یا به مرزی تعدی می‌‌‌‌شود. شمار این موارد (n) زیاد می‌‌‌‌شود و داده‌‌‌‌ها شکل می‌‌‌‌گیرند. می‌‌‌‌توان نتیجه گرفت که مثلاً گاهی اوقات خشونت بیشتری اتفاق می‌‌‌‌افتد: وقتی تعداد جوانان بیش‌ازحد معمول باشد، وقتی حکومت ضعیف عمل کند، وقتی منطقه کوهستانی باشد یا وقتی بنزین در منطقه زیاد باشد. خشونت اتفاق می‌‌‌‌افتد و این وحشتناک است؛ این خشونت محاسبه می‌‌‌‌شود و، براساس این شمارش و محاسبه، برای خطوط کلی پیامدهای احتمالی یک سکونت‌گاه محلی و یک نام نسبت داده می‌‌‌‌شود.اما آیا می‌‌‌‌توان صلح را محاسبه کرد و به شماره درآورد؟ در کجا واقع شده است؟ چه وقت اتفاق می‌‌‌‌افتد؟ صلح فاقد آن «حالت شیءمانند» است که بتوان تحلیلش کرد: صلح به چیزی چون نارویداد یا مجموعه‌ای تهی شباهت دارد.شرح و توصیف ماهیت صلح و جوامع صلح‌‌‌‌طلبْ کاری گنگ و نامشخص، یا غیردقیق و سطحی به نظر می‌‌‌‌رسد: از بهشت عدن در کتاب مقدس گرفته تا «آیندۀ تابناکِ» لنین. وقتی کودک بودم، در اتاق انتظار دندان‌پزشک، انجیل مصور کودکان را تورق می‌‌‌‌کردم. صلح دینی به تصویرسازی‌‌‌‌های شادمانۀ مردم سفیدپوست شباهت دارد، مردمی که رو به آسمان به بهشت عدنِ آن تصاویر چشم دوخته بودند. شاید بره‌‌‌‌ای هم با پاهای جمع شده زیر درخت آنجا نشسته بود. صلحْ خوشایند و زرین‌‌‌‌موی و، از اساس، فاقد حلقۀ تاریک حقیقت است.از نظر مارکس و دیگر دوراندیشان قرن نوزدهم نیز فهم صلح سیاسی کار دشواری است. درنهایت، براساس روایت مارکس، صلح یعنی هروقت خواستید بتوانید شکار و ماهیگیری کنید، و بطری شیر را دست‌به‌دست بچرخانید تا هرکس سهم منصفانه‌‌‌‌ای از آن ببرد. این پایان تاریخ است، سرزمین صلح در آخرالزمان؛ هرچه جنگ بوده تمام شده است و اکنون چیزی نمانده جز شیر رایگان. مارکس درمورد مسئلۀ کاپیتالیسم نگاه تیزبین و جهت‌‌‌‌گیری دقیقی داشت و شدیداً خوش‌‌‌‌زبان بود. وقتی بحث تصویرسازی از نتیجۀ عملی کمونیسم به میان ‌‌‌‌آمد، او نیز عملاً به همان ایدۀ بره‌‌‌‌های نشسته زیر درخت باز‌‌‌‌گشت.از منظر این دیدگاه‌‌‌‌ها، صلح تنها از آن جهت «چیز» به حساب می‌‌‌‌آید که فهم‌‌‌‌ناپذیر، ثابت و تغییرناپذیر باشد. همان‌‌‌‌طور که دکارت در گفتاری دربارۀ روش می‌‌‌‌گوید: برخی چیزها (جهان فیزیکی) رامِ علم و قانون علمی‌‌‌‌اند و برخی چیزهای دیگر (شعر، الهیات، جوهرۀ هیجانات و...) این‌گونه نیستند. صلح (یعنی جایی که هیچ اتفاقی رخ نمی‌‌‌‌دهد) با تفکر سادۀ ما چیزی نیست که اساساً بتوان آن را تقسیم و بخش‌‌‌‌بندی کرد و اگر نتوان آن را بخش‌‌‌‌بندی کرد، نمی‌‌‌‌توان مطالعه‌‌‌‌اش‌‌‌‌ کرد، بلکه تنها می‌‌‌‌توان آن را احساس کرد. اینْ مایۀ شرم و ننگی وحشتناک است. در مجموع، چه چیزی مهم‌‌‌‌تر از محتوای واقعیِ صلح است؟ وقتی به چشمان افرادی که از نزدیک با خشونت مواجه شده‌‌‌‌اند نگاه می‌‌‌‌کنید، چه چیزی سودمندتر از این است که بدانیم در عمل برای ایجاد صلح و آرامش به چه تلاش شگفت‌‌‌‌آوری نیاز است یا صلح بر چه عادات نوآورانه (و حتی پیش‌پاافتاده‌‌‌‌ای) وابسته است؟بااین‌همه، به‌‌‌‌رغم ثنویت‌‌‌‌های دکارتی، که همچنان الگوهای علمیِ ما را شکل می‌‌‌‌دهند، درواقع شاید بتوان صلح را تحلیل کرد. چه می‌‌‌‌شود اگر آن را نه مانند چیزی بی‌‌‌‌زمان بلکه امری پویا در نظر بگیریم، نه مانند چیزی در آغاز یا در پایان، بلکه در حال آشکارشدن، چیزی که اثیری و فرازمانی نیست، بلکه از خاک و زمینِ زیسته برمی‌‌‌‌آید؟ چه می‌‌‌‌شود اگر صلح، در عمل، چیزی ناتمام و نخراشیده باشد؟ در این صورت، دانش اجتماعی می‌‌‌‌تواند آن را سامان دهد، می‌‌‌‌تواند از پس پویایی‌‌‌‌ها برآید و بالاخره می‌‌‌‌تواند به تداوم درازمدتِ۳ آن چشم بدوزد و شادمانه به مطالعۀ رفتارهای بالفعل، ناقص و معیوب بپردازد. چنین پژوهشی نیازی به توسل به فرشتگان یا بهشت برین ندارد. در این پژوهش، تنها باید به چهرۀ مردم واقعی و به روابطی توجه کنید که با یکدیگر برقرار می‌‌‌‌کنند یا نمی‌‌‌‌کنند، به داستان‌‌‌‌هایی که بازگو می‌‌‌‌کنند یا نمی‌‌‌‌کنند و به اینکه برای پذیرفتن یا نپذیرفتن فرد غریبه به‌‌‌‌عنوان یکی از خودشان چطور تصمیماتی می‌‌‌‌گیرند.اگر صلح (که براساس شکل عادی و واقعیِ جهانِ اجتماعی تعریف شده) چنین چیزی باشد، چگونه یک اجتماع صلح‌‌‌‌طلب را با دیدنش خواهیم شناخت؟البته، فقدان خشونت شروع مناسبی است. این پژوهش می‌‌‌‌خواهد صلح را به‌‌‌‌صورت سلبی تعریف کند، چیزی مانند تعریف‌کردن سلامتی از منظر نبود بیماری و نه در قالب مجموعۀ درخشانی از نظام‌‌‌‌هایی که از شادابی و طراوتِ زندگی محافظت می‌‌‌‌کنند. بااین‌همه، این تعریفْ کارآمد و سودمند است. برخی از پژوهش‌‌‌‌های اخیری که دربارۀ شبکه‌‌‌‌های اجتماعی صورت گرفته گویا نشان می‌‌‌‌دهند که اگر میان اجتماعاتْ روابط عمیق و همگانی وجود داشته باشد، احتمال وقوع خشونت پایین می‌‌‌‌آید. چنین مطالعه‌‌‌‌ای قابلیت آن را دارد که نوک پیکان را به‌سوی مناطقی با خشونتِ کمتر نشانه بگیرد و حتی به ما کمک کند که بپرسیم چه نوع رابطه‌‌‌‌ای، بیش‌ازهمه، از میزان خشونت خواهد کاست. بنابراین، اگر مثلاً در جامعه بخواهید از میزان دردسر کم کنید، آیا باید سبزیجات مصرفیِ خود را از مردمِ گروه‌‌‌‌های قومی یا دینیِ دیگر بخرید؟ آیا باید با آن‌ها به مدرسه بروید؟ آیا باید به خانه دعوتشان کنید و با آن‌ها هم‌‌‌‌سفره شوید؟گوهرهای دیگری از نمونه‌‌‌‌های فراوانِ (n) جوامع صلح‌‌‌‌طلب نیز وجود دارند. برای مثال، به نظر می‌‌‌‌رسد جوامعی که دخترانش تحصیل‌کرده هستند تمایل کمتری به رفتارهای خشونت‌‌‌‌آمیز دارند. اینْ کشف درخشانی است. سپس به‌‌‌‌طور اتفاقی به آثار یران کاتوناریج۴ دربارۀ «سرزمین‌‌‌‌های محصور صلح» برخوردم، یعنی چند شهر در یوگسلاویِ سابق که، هم در طول جنگ جهانی دوم و هم در جنگ‌‌‌‌های دهۀ نود یوگسلاوی، از خشونت اجتناب می‌‌‌‌کردند. این روستاها چه ویژگی‌‌‌‌های مشترکی داشتند؟ چرا وقتی جنگ در همه‌جا بیداد می‌‌‌‌کرد، این مجموعۀ تهیِ از خشونت دست به مقاومت می‌‌‌‌زد، آن هم نه یک بار بلکه دو بار؟ گویی باز هم بحث شبکه‌‌‌‌ها مطرح می‌‌‌‌شود؛ همچنین داستان‌‌‌‌های مشترکی دربارۀ نیکی و مهربانی غریبه‌‌‌‌ها [بیان می‌شود] که صادقانه دهان‌به‌دهان نقل شده‌‌‌‌اند. مجموعه‌داده‌‌‌‌های گسترده‌‌‌‌ای که روند اکیداً نزولی خشونت، و شاید روزی تا حد صفر، را نشان می‌‌‌‌دهند شروع بسیار مناسبی هستند.اما باز هم، از نظر من، خوب‌نگاه‌کردن به چشمان اشک‌‌‌‌آلود دیگران کاری ضروری است. انبوه داده‌‌‌‌ها برای سیاست‌‌‌‌گذاری مناسب‌‌‌‌اند، اما خود صلح چه؛ صلح رودررو چیست؟ صلح چیست، وقتی جنگ بیداد می‌‌‌‌کند؟ هنوز درست نمی‌‌‌‌دانم؛ اما تازه فهمیده‌‌‌‌ام که کجا در پی آن باشم: در اینکه چگونه یک جامعه حتی مشکلات کوچک خود را حل می‌‌‌‌کند؛ چگونه نابرابری و سهم‌بردن را مدیریت می‌‌‌‌کند؛ چگونه غریبه‌‌‌‌ها را در آستانه‌‌‌‌ها و ورودی‌‌‌‌های متعددش اداره می‌‌‌‌کند؛ چگونه تنوعات و گوناگونی‌‌‌‌ها را تعریف می‌کند و با آن‌ها مواجه می‌‌‌‌شود؛ چگونه این عادت را به وجود می‌‌‌‌آورد که در شرایط دشوار از افراد آسیب‌‌‌‌پذیر محافظت کند؛ و، درنتیجه، چگونه برخی رفتارها در بستر آن به رفتارهایی باورنکردنی بدل می‌‌‌‌شوند. همۀ این رفتارها را می‌‌‌‌توان مورد مشاهده قرار داد. پیاده‌‌‌‌سازیِ هیچ‌‌‌‌یک نیازمند تصویرسازی‌‌‌‌های شادمانه نیست. به‌تعبیردیگر، صلح امری قابل‌شناخت است.کمی بعد از آنکه تصمیم گرفتم مطالعۀ جنگ را کنار بگذارم، داستان لو شومبون سو لینیو۵ و پلتو ویوقه لینیو۶ نظرم را به خود جلب کرد. سال‌‌‌‌ها پیش، عمه‌‌‌‌ام کتابی برایم فرستاده بود به‌نام مبادا خون بی‌‌‌‌گناه ریخته شود؛ داستان روستای لو شومبون و اینکه چگونه نیکی و مهربانی در آنجا اتفاق افتاد. این کتاب توضیح می‌‌‌‌دهد که چگونه چند روستا در منطقۀ ماسیف سنترالِ [توده کوه مرکزی] فرانسه به هزاران یهودی در طول جنگ جهانی دوم پناه دادند و نهایتاً جان آن‌ها را نجات دادند. کتاب که به‌قلم فیلیپ پل هالی در سال ۱۹۷۹ نوشته شده در قفسۀ کتابخانه‌‌‌‌ام خاک می‌‌‌‌خورد اما، اکنون و در جست‌وجوی صلح، آن را در دست گرفته‌ام.هالی فیلسوف بود، اما به چنین داستانی برخورد و تا جایی که می‌‌‌‌توانست با بسیاری از اهالی منطقه مصاحبه کرد. این کار سختی بود: مردم، چنان‌که امروز نیز می‌‌‌‌بینیم، مشتاق نبودند که دربارۀ اتفاقات گذشته صحبت کنند. بااین‌همه هالی، در نوشتارِ خود، شیفته و مسحور ماجرا شده است. کتاب هالی پرمداهنه است (فرشتگان آواز می‌‌‌‌خوانند!) و اثر تاریخ‌دانی کارآزموده نیست. بااین‌همه، او در پی ترسیم چیزی بود که عمیقاً ارزشِ شناختن را داشته و دارد. آن‌ها چه کسانی بودند و چه در ذهن داشتند، آن روستاییانی که دیگران را به‌قیمت به‌خطرانداختن جان خود نجات می‌‌‌‌دادند؟ آن مردمی که محبت و احترام متعارف در آن‌ها به محبتی نادر و فوق العاده بدل شده بود؟ آن‌ها با آتش‌‌‌‌سوزی‌‌‌‌های وحشتناک امتحان خود را پس دادند و در منتها‌‌‌‌الیه آن منحنی زنگوله‌‌‌‌ای، که نمایندۀ «انتخاب عقلانی» است، جای گرفتند. آنان با به‌خطرانداختنِ خود از دیگران محافظت کردند. آن‌ها که بودند؟ از چه چیزی آگاه بودند که دیگران نمی‌‌‌‌دانستند؟می‌‌‌‌دانستم که من نیز تا اینجا مسحور ماجرا بوده‌‌‌‌ام، اما این را هم می‌‌‌‌دانستم که اهمیت این داستان از حیطۀ احساس و عاطفه فراتر می‌‌‌‌رود. اینجا مکانی بود که می‌‌‌‌توانستم به آنجا بروم و شروع کنم به دیدن و شنیدن، کما اینکه چندین بار در گذشته رفته بودم. می‌‌‌‌توانستم با همۀ جزییات ببینم که در آنجا چگونه مردم با غریبه‌‌‌‌ها زندگی می‌‌‌‌کنند. می‌‌‌‌توانستم ببینم که چگونه نابرابری و تنوع را مدیریت می‌‌‌‌کردند و چگونه تصمیماتی می‌گرفتند. همچنین، همان‌‌‌‌طور که در همۀ پژوهش‌‌‌‌های دیگر در نظر داشتم، می‌‌‌‌توانستم به ایمانِ زیسته چشم بدوزم: نه به چیزی که مردمِ مذهبی ادعا می‌‌‌‌کنند به آن وفادارند، بلکه به این مسئله که چگونه آن‌ها مرتباً انتخاب اخلاقی را، با هر ابزاری که در توانشان باشد، جهت می‌‌‌‌دهند. در این اجتماع، چه فرشتگان آواز بخوانند و چه نه، می‌‌‌‌توانستم به عملکردهای مقاومت (مقاومت دربرابر خشونت بیرونی) و سماجت (سماجت در محافظت از غریبه‌‌‌‌ها) بیندیشم. می‌‌‌‌توانستم ببینیم که آیا این نجاتْ حُسن‌اتفاقی باشکوه بود یا چیزی که در رفتارهای اجتماعی ماندگار نقش بسته بود.بنابراین، از پلتو ویوقه لینیو دیدن کردم و داستان مذکورْ کنجکاوی بیشتری در من ایجاد کرد. نخست اینکه در ابتدا متوجه شدم مردم این منطقه، از چندین قرن پیش، از غریبه‌‌‌‌های آسیب‌‌‌‌پذیر محافظت می‌‌‌‌کردند. در اینجا حقیقتی تجربی وجود داشت که اگر هم علت این کار را روشن نمی‌‌‌‌کرد، یقیناً، دربارۀ فرم‌‌‌‌های اجتماعی ماندگار و مستحکم، حرفی برای گفتن داشت.جزئیات مهم بودند: مردمِ این منطقه عمدتاً پروتستان بودند که در طول جنگ‌‌‌‌های مذهبی، که در قرن هفدهم آغاز شده بود، مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند. از آن زمان به‌بعد، ماجراها شروع شد. آن‌ها پروتستان‌‌‌‌هایی را که سعی داشتند از فرانسه فرار کنند پنهان کردند. بعد از انقلاب فرانسه نیز به کشیشان کاتولیک پناه دادند. در قرن نوزدهم، کودکانِ نیازمند را از شهرهای صنعتیِ بزرگ به روستا آوردند و سپس کودکان الجزایری را. بعد، در طول جنگ داخلی اسپانیا، به مادران و کودکانِ اسپانیایی جا دادند و بالاخره در طول جنگ جهانی دوم به یهودیان و (اکثراً کودکان یهودی) پناه دادند. البته افراد دیگری هم به آنجا می‌‌‌‌گریختند: از کمونیست‌‌‌‌ها تا سربازان آلمانی و شمار زیادی از طردشدگان سیاسی.پس از جنگ جهانی دوم، مردمی از مجارستان، شیلی و تبت به این روستا می‌‌‌‌آمدند. آن‌ها دانش‌‌‌‌آموزانی بودند که از کشورهایی در آفریقا، اروپا و خاورمیانه به مدارس شبانه‌‌‌‌روزیِ محلی می‌‌‌‌آمدند. امروزه، در این «پلتو» (فلات)، مرکزی مسکونی برای پناهجویان وجود دارد که ساکنان آن از اروپای شرقی، آفریقای مرکزی و قفقاز شمالی و جنوبی هستند و همگی برای نجات جان خود از کشورشان گریخته‌اند. هنوز هم ماجراهای خشونت‌‌‌‌آمیز در این مناطق به چشم می‌‌‌‌خورد، البته از جنسی متفاوت. اکنون، برای پدر چچنی یا مادر گینه‌‌‌‌ای، درست مانند کودک یهودی جنگ جهانی دوم، امکان رشد و شکوفا‌‌‌‌شدن در آینده وجود دارد. این پدران و مادران و انبوه فرزندانشان داستان‌‌‌‌هایی را دربارۀ جهان‌‌‌‌های ممکنِ صلح و آرامش از پلتو نقل خواهند کرد.بنابراین، حالا دارم متوجه موضوعی می‌‌‌‌شوم که قبلاً هرگز به آن آگاه نبودم: اینکه چه معنایی دارد که از میان جنگل‌‌‌‌ها از کنگو به آنگولا و نامیبیا بروید و برگردید. دارم از مردی با دستان زخم‌‌‌‌خورده و سیاه‌‌‌‌چشم می‌‌‌‌آموزم که چگونه وقتی در این جنگل‌‌‌‌ها وارد روستایی می‌‌‌‌شوید سخاوتمندانه یک بغل میوه و رختخوابی در خانۀ رئیس تقدیم‌‌‌تان می‌‌‌‌شود. دارم در این باره می‌‌‌‌آموزم که چه احساسی دارد وقتی مسلسلی عموی کسی را در قفقاز نقش بر زمین می‌‌‌‌کند یا پای کسی در انفجار بمب از بین می‌‌‌‌رود و اینکه آن کس را تماشا کنید که اکنون با یک پا با فرزندانش سر می‌‌‌‌کند و آن‌ها را روی دامن بی‌‌‌‌پایش با خرسندی می‌‌‌‌بوسد، درحالی‌‌‌‌که هنوز بر جهان فریاد می‌‌‌‌زند. دارم یاد می‌‌‌‌گیرم که چه حس خوبی دارد که در صلح و صفا به این فلات آرام بیایید، اما ترس از آینده همچنان دائمی و آزاردهنده باشد. دارم می‌‌‌‌فهمم که پلتو از مردم واقعی ساخته شده که اغلب بسیار متین و با وقارند، کسانی که شاید کاملاً به ضرورت گوشت «حلال» عادت نکرده باشند یا شاید کمی یکه بخورند که پناهجویان درست نمی‌‌‌‌دانند در فروشگاه یا مطب دندان‌‌‌‌پزشکی چگونه رفتار کنند، یا شاید محلی‌‌‌‌ها چندان راحت نباشند که دستان غریبه‌‌‌‌های سیاه‌‌‌‌مو از روی تشکر دور گردنشان حلقه می‌‌‌‌شود. من همواره شگفت‌‌‌‌زده می‌‌‌‌شوم و اغلب تحت تأثیر قرار می‌‌‌‌گیرم که می‌‌‌‌بینم پناهجویان چگونه از یکدیگر مراقبت می‌‌‌‌کنند و، درنتیجه، خودشان به نجات‌‌‌‌دهندگان یکدیگر بدل می‌‌‌‌شوند. همچنین دارم متوجه می‌‌‌‌شوم که جذاب‌‌‌‌ترین جنبۀ داستانِ این فلات [پلتو] اغلب از سکوت ناشی می‌‌‌‌شود: یعنی نه حرف‌‌‌‌هایی که دربارۀ نیکی و مهربانی گفته شده، بلکه آنچه در زمانۀ آتشْ نشان داده می‌‌‌‌شود.این داستانِ غنی و جذابی است. هنوز نمی‌‌‌‌دانم با آن به کجا راه برده‌‌‌‌ام، اما حدس‌‌‌‌هایی می‌‌‌‌زنم. ولی، گذشته از ویژگی‌‌‌‌های خاص مورد پلتو، این چیزی است که می‌‌‌‌خواهم بگویم. صلح (با جزئیاتی باشکوه و ناتمام)، تا سطح عادات و انتخاب‌‌‌‌های روزمره، امری قابل‌شناخت است. این انتخاب‌‌‌‌ها چه هستند؟ پاسخ این است: قدم‌زدن در خیابان همراه با چهره‌‌‌‌های ناآشنا و حفظ‌کردنِ گشاده‌‌‌‌روییِ همیشگی‌‌‌‌مان؛ خریدن سبدهای میوه از کسی که لهجه‌‌‌‌اش به شما تعلق ندارد؛ مجال‌دادن به کودکان تا با اشک و شادی بفهمند چگونه با تازه‌‌‌‌واردان مدرسه‌‌‌‌شان بازی کنند؛ بازکردنِ درِ خانه‌‌‌‌تان، حتی وقتی توفان از بیرون شما را تهدید می‌‌‌‌کند؛ گوش‌سپردن به ماجرای شفاف رنج دیگران، حتی اگر بر قلب ما سنگینی کند؛ دعوت‌کردن دیگران به خانه، به هم‌‌‌‌سفره‌‌‌‌شدن و باهم‌بودن. به داخل خانه می‌‌‌‌آیند، با چهره‌‌‌‌ای گشوده؛ بدین‌‌‌‌ترتیب، این عادت‌‌‌‌ها، که چشمِ آن‌ها تشخیص می‌‌‌‌دهد، با گذشت زمان به عادت‌‌‌‌هایی ثابت (و قابل شناخت) و یقینی بدل می‌‌‌‌شوند.صلح‌‌‌‌افروزی چگونه است؟ رودرروشدن.* این نوشتار تلخیص شده است.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۶ دسامبر ۲۰۱۲ با عنوان What is peace در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان صلح چیست؟ ترجمه و منتشر کرده است.*‌ مارگرت پکسون (Margaret Paxson)، نویسنده و انسان‌‌‌‌شناسی است که در واشنگتن دی.‌‌‌‌سی زندگی می‌‌‌‌کند و مؤلف کتاب سولاویوو است.[۱] resistance[۲] persistent[۳] longue durée[۴] Vjeran Katunarić[۵] Le Chambon-sur-Lignon[۶] Plateau Vivarais-Lignon ]]> مارگارت پکسن تاریخ‌وسیاست Sun, 12 Feb 2017 04:24:00 GMT http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8xp9bij.html مجازات در عدالت کیفریِ مدرن چه جایگاهی دارد؟ http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dmcgiaw.html ایان — نوع بشرْ گونه‌ای تنبیه‌گر است. ما برای تنبیه کسانی که از ما سوءاستفاده می‌کنند مصر هستیم، شاید به این دلیل که موجوداتی اجتماعی هستیم و برای رسیدن به اهدافمان به همکاریِ دیگران نیاز داریم. کسانی که سواری مجانی می‌گیرند و خود را از آنچه شایسته‌اش نیستند بهر‌ه‌مند می‌سازند مشمول طرد، جریمۀ مالی یا مجازات‌های سخت‌تر می‌شوند. خطاکاریْ احساسات شدیدی را در ما برمی‌انگیزد، چه این خطا در حق خودمان انجام شده باشد چه در حق دیگران. خشم و رنجشِ ما محرک طیف سرگیجه‌آوری از کنش‌هایی تنبیهی می‌شود: تبعید، داغ‌زدن، گردن‌زدن، چهارپاره‌کردن، جریمه‌کردن و بسیاری دیگر. جزئیات هرکدام از این کنش‌ها، بنا به زمان و مکان و فرهنگ، متفاوت است، اما مجازاتْ امری جهان‌شمول نزد انسان‌هاست، چراکه در جریان منافع تکاملی ما بر جا مانده است.بااین‌حال، این انگیزش‌های تکاملیْ راهنمایی خام برای نحوۀ مواجهۀ ما با خطاکاران در جامعۀ معاصر هستند.احساسات اخلاقیِ ما انگیزش‌هایمان را به‌سمت تلافی سوق می‌دهند. «قائلین به نظریۀ تلافی‌جویی در حوزۀ فلسفۀ مجازات»۱ بر این باورند که انسان‌ها باید مجازات شوند چون استحقاق آن را دارند. البته تلافی‌جوییْ یگانه توجیهِ تنبیه نیست. این اقدام برای بازداشتن دیگران از خطا نیز هست، برای اینکه فرد خطاکار از تکرار خطای خود اجتناب کند و شاید هم برای ترمیمِ۲ فرد خطاکار. اما این ملاک‌های نتیجه‌گرا به‌تنهایی نمی‌توانند نظام کنونی عدالت کیفری را توجیه کنند. ما می‌خواهیم مجازات، فارغ از شواهد و مدارک یا تأثیرگذاریِ آن، «متناسب با جرم باشد»، یعنی هرچه جرم شدیدتر باشد مجازات شدیدتر خواهد بود. این رویکرد خالی از جنبه‌های نتیجه‌گرا نسبت‌به مجازات است.بازدارندگی، حداقل کمی، درمورد جرایم مالیْ مؤثر است، اما درمورد انواع گوناگون آزار و تجاوز و نیز قتل‌ها چندان مؤثر نیست و بیشترِ قاتلان بعید است که دوباره مرتکب خطایشان نشوند. بنا به ملاک‌های صرفاً نتیجه‌گرا، ما احتمالاً با قاتلینْ خشن‌تر از آن برخورد می‌کنیم که قابل‌توجیه باشد. البته زندان‌ها در بیشترِ موارد، به‌جای اصلاح مجرمان، آن‌ها را به افراد بدتری تبدیل می‌کنند. اگر آدم‌ها مستحق مجازات تلافی‌جویانه نبودند، احتمالاً افراد بسیار کمتری برای مدت زمان کوتاه‌تری و در شرایطی خیلی بهتر زندانی می‌شدند.بنابراین، توجیه نظام مجازات کنونی بستگی به این دارد که آیا افرادْ مستحق رفتار خشن هستند یا خیر؟ برخی متفکران، ازجمله سام هریس و جان دیلن هینزِ عصب شناس، معتقدند هیچ‌کس مستحق مجازات نیست، چراکه رفتار و انتخاب‌های ما به‌وسیلۀ فرایندهای فیزیکی رخ می‌دهند که قادر به کنترلشان نیستیم. این باور، از اقناع اکثر فیلسوفان، ناتوان بوده است. این فیلسوفانْ انطباق‌گرایانی هستند که معتقدند ارادۀ آزاد و مسئولیت اخلاقی با جبرگرایی قابل‌جمع است. جبرگرایی، درخصوص ارزیابی دلایل و واکنش متناسب، کسی را مجبور یا وادار [به کاری] نمی‌کند. جبرگرایی صرفاً ما را قادر به انجام این واکنش‌ها می‌کند. فکر می‌کنم حق با انطباق‌گرایان باشد: جبرگراییْ آزادی و مسئولیت ما را مخدوش نمی‌کند. اما موانع دیگری برای تسلط بر آزادی و مسئولیت وجود دارند که به‌نظر من جدی‌تر هستند.ما قویاً حس می‌کنیم که اگر افراد، صرفاً به‌دلیل شانس و اقبالشان، مرتکب کار بدی شدند، سزاوار تنبیه نیستند. اقبالْ کِی رفتارِ افراد را توضیح می‌دهد؟ نمودهای شانسیِ محیط درونی یا بیرونی (که روان‌شناسان آن‌ها را «زمینه‌ساز» می‌خوانند) وقتی بر روی کنش آن‌ها تأثیر می‌گذارد که بیش از یک گزینه با ارزش‌ها یا شخصیت آن‌ها سازگار است. اینکه کسی به کمک بیاید یا نتواند کمکی کند مستمراً متأثر از زمینه‌سازهاست. اینکه افراد برای کمک به کسی که چیزی از دستش افتاده توقف کنند یا به دیگران پول خرد بدهند، در محیطی که خوش‌بوست، بیشتر محتمل است تا جایی غیر آن. علاوه‌براین وقتی احساس کنند دو چشمْ آن‌ها را تحت مراقبت دارد درست‌کارانه‌تر رفتار می‌کنند، حتی اگر صرفاً در برابر چشم‌های نقاشی باشند. این نمودهای شانسیِ محیطْ رفتار ما را در همۀ زمان‌ها تغییر می‌دهد.هرگاه وسوسۀ شدیدی برای خطا‌کردن دارید -مثلاً وقتی که با خودروِ دیگری برخورد کرده‌اید و می‌خواهید بدون گذاشتن یادداشت روی شیشۀ جلوِ آن خودرو راه بیفتید یا می‌خواهید کیف پولی را که دیده‌اید از جیب کسی افتاده برای خودتان نگه دارید- احتمالاً در موقعیتی هستید که اقبال می‌تواند تفاوت بزرگی در واکنش شما ایجاد کند. رایحه، تصویر یا صدایی، که یادآور مادرتان یا رئیستان هستند، می‌تواند مرز میان انجام کار درست و نادرست باشد.بااین‌همه همچنان موقعیت‌های زیادی هست که اقبال درمورد آن‌ها چنین نقشی ندارد. برخی افرادْ آن پولِ پیداشده را بدون ثانیه‌ای تردید برای خودشان برمی‌دارند یا، اگر بدانند می‌توانند فرار کنند، از رهگذری زورگیری می‌کنند. بااین‌حال، بیشترِ ما از کسی زورگیری نمی‌کنیم. برای همین در برابر چنان اقبالی مقاوم هستیم. اما این واقعیت که افراد، در واکنش نسبت‌به وسوسه‌های خطا‌کردن، متفاوت هستند نیز ناشی از نوع دیگری از شانس و اقبال است.بسته به آنچه تامس نیگلِ فیلسوف (۱۹۷۹) «اقبال پایه‌ای» می‌خواند، افراد ممکن است به «خوب» و «بد» تقسیم شوند. اقبالِ نهفته در ژن‌های فرد یا در محیطی که در آن بزرگ می‌شود او را به‌سوی شخص خاصی بودن سوق می‌دهد، شخصی که توانایی‌ها، ضعف‌ها، استعدادها و ارزش‌های خاص خود را دارد.برخی فیلسوفان معتقدند که ما می‌توانیم مسئول اقبال پایه‌ایِ خود باشیم. این قطعاً درست است که افرادِ بالغ صرفاً متشکل از ژن‌های خود و محیط سازنده‌شان نیستند. انتخاب‌های آن‌ها نیز در شکل‌گیری شخصیتشان مؤثر بوده است. اما این انتخاب‌ها نیز بر اساس شانس شکل گرفته‌اند. انتخاب‌ها وقتی آسان باشند تنها بیان‌کنندۀ اقبال پایه‌ایِ ما هستند و آنجا که آسان نیستند، در برابر اقبال لحظه‌ای آسیب پذیرند. دراین‌بین انگار اقبال لحظه‌ای و پایه‌ایْ تمام تحسین و سرزنشی را که به‌خاطر کنش‌هایمان سزاوارش هستیم از ما می‌گیرند.البته ممکن است در این مورد با من موافق نباشید که شانس و اقبال، در چیزی که هستیم و اعمالی که انجام می‌دهیم، چنین نقش مهمی دارد. اما بار اثبات بر دوش کسانی است که انکار می‌کنند نه من، چراکه تحمیل مجازات بر افراد، در صورتی که مستحق آن نباشند، به‌مثابۀ تعرض به حقوق بنیادین آن‌هاست. ما باید از چنین آسیب‌های جدی‌ای بپرهیزیم، مگر اینکه دلایلی بسیار قوی برای توجیه چنین رفتاری داشته باشیم. ازآنجاکه مجازات افرادْ دربردارندۀ آسیب به آن‌هاست، باید از مجازات تلافی‌جویانه خودداری کنیم، مگر اینکه بتوانیم استدلالی قابل‌اتکا ارائه کنیم.آیا شکاکیتِ من درمورد مسئولیت به این معناست که باید قاتلین و متجاوزان را رها کنیم؟ البته که خیر. ما، نسبت ‌به محافظت از خود و دیگران، هم حق داریم و هم تکلیف. [بنابراین] کارکردهای دیگرِ مجازات همچنان مشروع می‌مانند: کارکرد بازدارندگی، ناتوان‌ساختن آن‌هایی که بازدارندگی بر آن‌ها اثر نمی‌کند و بازگرداندن مجرمان به زندگی عادی و ترمیم آن‌ها.بااین‌حال، یک نظام عدالت مبتنی بر چنین الزاماتی متفاوت از نظام‌های امروزیِ مجازاتِ تلافی‌جویانه است، به‌ویژه درمورد حبس بلندمدت. البته گاهی میان این دو نظامِ متفاوت هم‌پوشانی وجود دارد؛ چنان‌که باید با محصور نگاه‌داشتنِ برخی افراد نگذاریم مجدداً مرتکب جرم شوند. بازدارندگی محقق نخواهد شد، مگر اینکه شرایط زندان به‌نحوی نامطلوب باشد. ولی برای آن دسته از افرادی که بیمار روانی نیستند، زندانی شدن می‌تواند کوتاه باشد. داده‌های جرم‌شناسیْ آشفته است و به‌سختی می‌توان از آن تفسیری ارائه داد. بااین‌حال دلایلی وجود دارد که گمان کنیم می‌توان تمامی مزایای بازدارندگی را با احکام حبس کوتاه‌تری نیز به دست آورد.با صرف منابع بیشتر بر روی بازگشت به زندگی عادی و ترمیم و اتخاذ سیاست‌هایی در راستای بهبود محیط‌های جرم‌خیز، می‌توان از کاهش مجرمان اطمینان حاصل کرد. البته حتماً طبقه‌ای از مردم باقی خواهند ماند که از جرم بازداشته نمی‌شوند و برخی از آن‌ها خطرناک خواهند بود. ممکن است این افراد به حبس طولانی‌تری نیاز داشته باشند. بااین‌حال، این افراد اندک هستند و نیازی نیست هزینۀ زیادی برای نگه‌داشتن آن‌ها در محیطی محصور و نه تنبیهی صرف شود. ما تمایلی تکاملی‌ داریم که، با کسانی که قوانین اجتماعی را زیر پا گذاشته‌اند، بی‌رحمانه رفتار کنیم. اگر قادر به غلبه بر این تمایل باشیم، آنگاه شروع به اتخاذ واکنش‌هایی نسبت‌به جرم خواهیم نمود که خشونت کمتری دارند اما برای کاستن از هزینه‌های جرم تأثیری به‌مراتب بیشتر دارند.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۹ فوریه ۲۰۱۶ با عنوان Does the desire to punish have any place in modern justice در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان مجازات در عدالت کیفریِ مدرن چه جایگاهی دارد؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Retributivists[۲] Rehabilitate ]]> نیل لوی تاریخ‌وسیاست Wed, 08 Feb 2017 05:26:41 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dmcgiaw.html آیا گوگل‌مپس طرف‌دار رژیم صهیونیستی است؟ http://tarjomaan.com/vdcj.meofuqetvsfzu.html تروث‌آوت — رئیس‌جمهور منتخب دونالد ترامپ اعلام کرده است که دیوید فریدمن را به‌عنوان سفیر آمریکا در اسرائیل نامزد خواهد کرد. فریدمن کسی است که گفته راهکار دو دولتی «صلحی شبیهِ خودکشی» با «اسلام‌گرایان افراطی» است و یهودیان آمریکاییِ حامی این طرح را متهم کرده است که از نازی‌ها بهتر نیستند. در این راستا، این نگرانی وجود دارد که در دولت ترامپ تخریب‌های بیشتری رخ دهد و همین امر موجب می‌شود که تا کارهای در دست اقدام برای حفظ روستاهای فلسطینی در برابر تخریب، بیش از پیش ضرورت پیدا کند.مبارزۀ کنونی برای تقاضای به‌رسمیت‌شناختن وجود این روستاها (مثل سوسیه) در نقشه‌های اپل و گوگل و دولت اسرائیلْ مثال نادری است از ایستادگی معنادار سیاست‌مداران آمریکایی در برابر اسرائیل.برای سالیان متمادی اسرائیل قصد داشته است روستای فلسطینی سوسیه را تخریب کند و حدود ۳۰۰ ساکن آن را جابه‌جا کند. این تلاش برای خلع یدْ مخالفانی نامنتظره داشته است.دایان فاینستین، سناتور کالیفرنیاییِ مشهور به حمایت شدید از اسرائیل، از سال ۲۰۱۵ طی مناظره‌ای مکتوب با بنیامین نتانیاهو نخست‌وزیر اسرائیل مخالفتش با تخریب روستاها را اعلام کرده است.آنا اشو، نمایندۀ دموکرات کالیفرنیا در مجلس نمایندگان، نیز اخیراً توجه را به این موضوع جلب کرد. او نامه‌ای به جان کری وزیر امور خارجۀ آمریکا نوشت و به او توصیه کرد: «اقدامی فوری برای جلوگیری از تخریب روستای فلسطینی سوسیه انجام دهد» و به گفتۀ خاخام اریک اشرمن (بنیان‌گذار سازمان مردم نهاد حقوق بشری بین‌الادیانی اسرائیلی حقل به معنای «مزرعه») فایل داده‌های جی.‌پی.‌اس را به گوگل فرستاد تا بتواند صدها روستای فلسطینی گمشده را روی نقشه‌هایش مکان‌یابی کند. همین‌طور مایک هوندا، نمایندۀ دموکرات کالیفرنیا، از اپل درخواست کرد تا این روستاها را روی نقشه‌هایش نشان دهد.چرا این سیاست‌مدارانِ لیبرالِ جریان اصلی ناگهان تا این اندازه به این روستای کوچک علاقه‌مند شده‌اند؟ و چرا این نقشه‌های فناوری پیشرفته تا این اندازه حیاتی هستند؟همان‌طور که فاینستاین در نامۀ ۲۸ ژوییۀ ۲۰۱۵ به نتانیاهو اشاره کرده است:این روستا حداقل از دهۀ ۱۸۳۰ در تپه‌های جنوب الخلیل وجود داشته است... ساکنان روستا با حسن نیت تلاش کرده‌اند تا به شکلی قانونی در خانه‌هایشان زندگی کنند. مثلاً در اکتبر ۲۰۱۳ ادارۀ مدنی اسرائیل۱ نقشۀ اصلی آماده‌شده با حمایت سازمان مردم نهاد اسرائیلی «خاخام‌های حامی حقوق بشر» را رد کرد. این طرح به ساکنان [سوسیه] اجازه می‌داد تا به شکلی قانونی خانه بسازند و به شبکه‌های موجود آب و نیرو متصل شوند... تخریب سازه‌های مدنی و جابه‌جاکردن خانواده‌های بی‌گناه... امنیت اسرائیل را کاهش می‌دهد و آن را از جامعۀ ملل منزوی می‌کند.اما به نظر می‌رسد این استدلال توان زیادی در برابر تصمیم‌گیری سیاست‌مداران اسرائیلی ندارد.آشکار است که تا زمانی که اسرائیل این مجوزها را رد می‌کند و سازه‌ها را به شکلی دائمی غیرقانونی می‌خواند، می‌تواند ادعا کند که «قانوناً» این روستاها را تخریب می‌کند و در بسیاری موارد به گسترش شهرک‌سازی یهودی ادامه می‌دهد. وزارت خارجۀ آمریکا -و در واقع جامعۀ جهانی- این شهرک‌سازی‌ها را غیرقانونی و مانعی در برابر صلح می‌دانند. پاسخ اخیر اسرائیل این بوده است که آن‌ها را به شکل یکجانبه «قانونی» اعلام کند. بنابراین می‌توانیم این نبرد را بخشی از جنگ دیپلماتیک بر سر این موضوع ببینیم که چه چیزی در واقع قانونی است و چه چیزی صرفاً به‌خاطر منافع یکی از طرف‌های درگیر قانونی در نظر گرفته می‌شود.یکی از محورهای استدلال اسرائیل این است که اراضی مورد سؤال هیچ‌وقت به شکلی واقعی محل زندگی فلسطینی‌ها نبوده‌اند و اینجاست که نقشه‌ها نقشی حیاتی بازی می‌کنند. نتانیاهو در نامۀ ۱۱ اوت ۲۰۱۵ به فاینستاین ادعا می‌کند: «برخلاف ادعاهای فلسطینی‌ها که منطقه برای دهه‌ها مسکونی بوده است، تنها تعداد انگشت‌شماری از سازه‌ها، با استفاده از حکم توافقی که به شکل موقتی اسرائیل را از تخریب این سازه‌ها منع می‌کرد، به توسعۀ ساخت غیرقانونی‌شان ادامه دادند.» در برابر این ادعا، میچل پلیتنیک، نایب رئیس بنیاد صلح خاورمیانه، می‌گوید:به گفتۀ گروه حقوق بشری اسرائیل بتسلم۲ «روستای فلسطینی خربه‌سوسیه حداقل یک قرن عمر دارد. این روستا در نقشه‌هایی از ۱۹۱۷ هم دیده می‌شود، دهه‌ها پیش از آنکه اسرائیل کرانۀ باختری را اشغال کند. در عکس‌های هوایی از ۱۹۸۰ زمین‌های کشاورزی زیر کشت و آغل دام دیده می‌شود و این نشان‌دهندۀ حضور جامعه‌ای فعال در منطقه است».چه کسی راست می‌گوید؟ و چه سندی برای حمایت از دو ادعا وجود دارد؟نقشه‌ها شاهدانی اساسی برای فرهنگ، تاریخ، و حضور انسانی هستند. ضمناً نقشه‌ها تا حد زیادی سیاسی‌شده هستند و بر اساس بینش سیاسی نقشه‌ساز ترسیم می‌شوند. این بینش است که خطوط، ابعاد، فضاها، و وضعیت هر مورد یا حتی موجودیتش را مشخص می‌کند. در جهانی با فناوری پیشرفتۀ ما، که بسیار به رسانه‌های دیجیتال متکی هستیم، تا خودمان را در محیط مکان‌یابی کنیم، تصاویر با یک ضربه به کلید ظاهر و غیب می‌شوند، و این خطرناک است. همین اواخر بود که کرانۀ باختری و غزه ناگهان از نقشه‌های گوگل «غیب» شدند. گوگل اصرار کرد که این صرفاً نتیجۀ یک «اشکال» نرم‌افزاری بوده است.اما آنچه در مورد نابودی این روستاها جریان دارد کاملاً متفاوت است، زیرا اقدامی حساب‌شده است.در اکتبر ۲۰۱۶ گروهی از فلسطینی‌های همکار در «اتحاد بازسازی»۳ در برلینگیمِ کالیفرنیا نامه‌هایی را به دفاتر گوگل و اپل در سیلیکون‌ولی تحویل دادند و تقاضا کردند هر دو نقشه‌هایشان را با داده‌های گمشده بِروز کنند. دانا بارنسکی واکر، بنیان‌گذار و مدیر اجرایی اتحاد، به مجلۀ اینترنتی تروث‌آوت توضیح داد که «در نقشه‌های اپل، حداقل ۵۵۰ روستا از دید جهان مخفی شده‌اند. نقشه‌های گوگل ۲۲۰ روستا (در منطقۀ سی۴) را نشان نمی‌دهد». در حال حاضر نقشه‌های گوگل و اپل شهرک‌های بامجوز و بی‌مجوز اسرائیلی را نشان می‌دهند، که همه بر اساس حقوق بین‌الملل غیرقانونی هستند و سیاست رسمی آمریکا را نقض می‌کنند، و همزمان مناطقی حومه‌ای را خالی نشان می‌دهد که در واقع دربرگیرندۀ صدها روستای فلسطینی است. نقشۀ بالایی چیزی است که نقشۀ گوگل در تپه‌های الخلیل در نزدیکی شهرک اسرائیلی سوسیه نشان می‌دهد. نقشۀ پایینی، که شامل روستای فلسطینی سوسیه و روستاهای همسایه می‌شود، نشان می‌دهد که منطقه در واقع چه شکلی دارد.در یک بیانیۀ مطبوعاتی، که در نوامبر از طرفِ اتحاد بازسازی در اختیار رسانه‌ها قرار گرفت، از نوا شیر، متخصص نقشه‌برداری سیستم اطلاعات جغرافیایی در «بیمکوم: نقشه‌کش‌های حامی حقوق نقشه‌کشی»۵، نقل‌قول شده بود:هزاران کودک و خانواده در منطقۀ سیِ کرانۀ باختری نمی‌توانند خانه‌شان را در نقشه‌های گوگل یا اپل یا ویز (زیرمجموعۀ گوگل) مکان‌یابی کنند... این‌ها مکان‌هایی واقعی هستند. اما در دنیای نقشه‌کشی‌شدۀ مجازی وب پیدا نمی‌شوند. در جامعۀ آنلاین امروزی، این به معنی آن است که وجود ندارید.خاخام اشرمن اصرار می‌کند که این نه مسئله‌ای برای امنیت اسرائیل که مسئله‌ای حقوق بشری است. او به تروث‌آوت گفت: «این مسئله‌ای حقوق بشری است، زیرا تمام توان اسرائیل روی حذف سوسیه از کرۀ زمین متمرکز شده است.» و سوسیه فقط یکی از صدها روستای این‌چنینی است. به گفتۀ اشرمن، این وضعیتی دیرینه است، بعضی روستاها بارها و بارها نابود شده‌اند و این بخشی از پروژۀ سیاسی بزرگ‌تری است که سال‌هاست با نتایجی وخیم در حال اجراست. اشرمن می‌گوید:این آدم‌ها بارها و بارها و بارها منتقل و جابه‌جا شده‌اند. عوارض روانی روی این آدم‌ها ویرانگر است. مسیر افراد به روانکاوی منتهی می‌شود و بچه‌ها... دچار آسیب‌های روانی برای کل زندگی‌شان می‌شوند. آدم‌ها باید بفهمند که اول، این فرایندی مهربانانه و بی‌طرفانه نیست، که فرایندی شدیداً سیاسی است و دوم، این ماجرا ربطی به امنیت ندارد... بخشی از تلاش عمدی سیاسی برای ازجاکندن فلسطینی‌هاست تا امکان گسترش شهرک‌ها را فراهم کند.در یادداشتی جدید، خاخام اشرمن تأکید کرد که تلاش‌های مردمی عنصری کلیدی در مبارزه برای مرئی‌کردن چهرۀ انسانی فلسطینی‌ها هستند:اینجاست که شهروندان معمولی وارد می‌شوند. علاقۀ جدیِ نشان‌داده‌شده از سوی آمریکا و دولت‌های دیگر نتیجۀ مستقیم فشارآوردنِ رأی‌دهنده‌ها به نمایندگانشان برای نشان‌دادن نگرانی‌های آن‌هاست. این بهترین امید ما برای ادامۀ تلاش آمریکا برای حفظ روستاهای فلسطینی است. شهروندان همچنین تلاش می‌کنند این روستاها را مرئی کنند و هویتشان را به آن‌ها بازگردانند.این پرسش که آیا دموکرات‌ها برای جنگیدن با عیان‌ترین اقدامات خشونت‌آمیز خواهند ایستاد یا نه هنوز پاسخ داده نشده است، اما مهم‌ترین نکته این است: سیاست‌مداران به‌ندرت کاری می‌کنند که انتخاب مجددشان را با خطر مواجه کند، مگر اینکه با تلاش‌های مردمی به شکلی مداوم و پرسروصدا تحت فشار قرار بگیرند.در این مورد خاص، ما دربارۀ پاک شدن گروهی از مردم و فرهنگشان صحبت می‌کنیم، که بر این پایه استوار شده است که اصلاً وجود ندارند. این کار انجام می‌شود تا به‌جای آن‌ها شهرک‌هایی غیرقانونی ساخته شود و، در راستای پروژۀ استعماری دیرینه‌ای، جمعیتی جدید راهی این سرزمین شود. در جهان پساحقیقتی که واقعیت‌ها و حقیقت اغلبِ اوقات صرفاً تولیدات قدرتمندانی است که بخشی بزرگ‌تر از جهان را تحت کنترل می‌خواهند، این اقداماتِ انجام‌شده از سوی اتحاد بازسازی و حقل نمونه‌هایی قوی است از این‌که مردم می‌توانند مبارزه کنند و در برابر تحریف و پاکسازی، چه روی نقشه‌ها و چه در خود جهان، دست به مقاومت بزنند.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان By Making Palestinian Villages Invisible, Google and Apple Maps Facilitate Their Demolition در وب‌سایت تروث‌آوت منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا گوگل‌مپس طرف‌دار رژیم صهیونیستی است؟ ترجمه و منتشر کرده است.* دیوید پالومبو-لیو (David Palumbo-Liu)، استاد کرسیِ لویی هیولت نیکسون، ادبیات تطبیقی و همچنین انگلیسی در دانشگاه استنفورد است. او سه کتاب تحقیقی نوشته است و سه مجلد آکادمیک مرتبط با موضوعات مطالعات فرهنگی، مطالعات قومیت، و نظریۀ ادبی تدوین کرده است. کتاب‌های اخیر او رهایی دیگران: ادبیات خواندن در عصر جهانی (انتشارات دانشگاه دوک، ۲۰۱۲)، و مجلدی تدوین‌شده امانوئل والرشتاین و مسئلۀ جهان: نظام، مقیاس، فرهنگ (انتشارات دانشگاه دوک، ۲۰۱۱) هستند. او بخشی از پروژۀ روشنفکری عمومی تروث‌آوت است و در سالون، نیشن، و هافینگتون پست می‌نویسد. می‌توانید حساب توییتر او را در @palumboliu فالو کنید.[۱] واحدی از دولت اسرائیل که وظایف بوروکراتیک دولتی در سرزمین‌های اشغالی ۱۹۶۷ را انجام می‌دهد و تابع ارتش و ادارهٔ امنیت اسرائیل است. [مترجم][۲] B’Tselem[۳] Rebuilding Allianceسازمانی غیرانتفاعی است که به بازسازی خانه‌ها و جوامع در مناطق جنگی و اشغالی می‌پردازد. [مترجم][۴] Area C: یکی از تقسیمات سیاسی کرانهٔ باختری، که ۶۱ درصد اراضی کرانهٔ باختری را شامل می‌شود، حدود ۱۵۰ هزار فلسطینی و حدود ۳۹۰ هزار اسرائیلی ساکن شهرک‌ها در آن زندگی می‌کنند و بر خلاف مناطق آ و ب، کنترل امنیتی و مدنی‌اش تماماً در اختیار اسرائیل است. [مترجم][۵] Bimkom-Planners for Planning Rights ]]> دیوید پالومبو-لیو تاریخ‌وسیاست Tue, 07 Feb 2017 10:17:54 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.meofuqetvsfzu.html فیلسوفِ پیر و جهانِ دیوانه http://tarjomaan.com/vdcj.ieofuqet8sfzu.html ژاکوبن — همزمان با نزدیک شدن نوام چامسکی به نود سالگی، لیست کتاب‌های او همچنان در حال افزایش است. از بخت خوشِ چپ جهانی، همچنان دعوت به مصاحبه را هم قبول می‌کند. چامسکی اوایل این ماه، کمتر از یک هفته پیش از تولد هشتاد‌وهشت سالگی‌اش، برای گفت‌وگویی در دفتر کارش در کمبریج، ماساچوست، حاضر شد. در مصاحبه با وایوز ترایانتافیلو، دانشجوی تحصیلات تکمیلیِ دانشگاه پنسیلوانیا، دربارۀ همه چیز سخن گفت: از سوسیالیسم، طبیعت بشر و آدام اسمیت گرفته تا رئیس‌جمهور منتخبِ ایالات متحده. (متن مصاحبه، برای شیواترشدن، فشرده و ویرایش شده است.)چامسکی، همزمان با انتخاب‌های ترامپ برای کابینه‌اش، وقوعِ دورانی سرشار از تعصب و بَلاگردانی۱ را محتمل می‌داند. اما همچنان انتخاب با ماست: او دربارۀ تاکتیک‌های «تفرقه بینداز و حکومت کن» این‌گونه می‌گوید: موفقیت یا شکستِ چنین تاکتیک‌هایی «معطوف به شکلی از مقاومت است که توسط افرادی مثل خود شما به میدان آورده می‌شود».وایوز ترایانتافیلو: سوسیالیست‌ها چگونه باید در مورد رابطۀ بین اصلاحاتی که نظام تولید کنونی را انسانی می‌کند (همان‌گونه که برنی سندرز پیشنهاد می‌دهد) و هدف بلندمدت براندازیِ تمام‌وکمالِ سرمایه‌داری بیندیشند؟نوام چامسکی: خب، اول از همه ما باید بپذیریم که، همچون اکثر اصطلاحات گفتمان سیاسی، سوسیالیسم نیز معنای خود را از دست داده است. سوسیالیسم در گذشته برای خود معنایی داشت. اگر به اندازۀ کافی به عقب برگردیم، سوسیالیسم اساساً به‌معنای در دست‌گرفتن کنترل تولید توسط تولیدکنندگان، حذف کارِ مزدی و دموکراتیزه‌کردن تمامی سپهرهای زندگی بود: تولید، بازرگانی، آموزش، رسانه، کنترل کارخانه‌ها توسط کارگران، کنترل اشتراکی جوامع و... . این‌ها در گذشته به‌معنای سوسیالیسم بود.اما، برای یک سده، سوسیالیسم از معنا افتاده بود. در واقع، آن کشورهایی که سوسیالیست نامیده می‌شدند ضدسوسیالیستی‌ترین نظام‌های جهان بودند. کارگران در ایالات متحده و انگلیس از حقوق بالاتری نسبت به کارگران روسیه برخوردار بودند و با این همه کماکان از آن نظام‌ها با عنوان سوسیالیسم یاد می‌کردند.تاجایی‌که به برنی سندرز مربوط می‌شود، او شخصی معقول و صادق است و من از او حمایت کرده‌ام. تلقی او از سوسیالیسمْ لیبرالیسمِ نیو دیل۲ است. درواقع، سیاست‌های واقعی او ژنرال آزینهاور را خیلی هم شگفت‌زده نمی‌کند. این که سیاست‌های سندرز، نوعی انقلاب سیاسی نامیده می‌شد نشانه‌ای است از اینکه در اصل، در سی سال اخیر، از زمانی که برنامه‌های نولیبرالی رفته‌رفته بنیان نهاده شدند، طیف سیاسی تا چه اندازه به طرف جناح راست چرخیده است. آنچه سندرز برای آن ندا سر می‌داد بازگرداندنِ چیزی شبیه لیبرالیسم نیو دیل بود که البته چیز بسیار خوبی هم هست.بنابراین به سؤال شما برگردیم. من فکر می‌کنم ما باید بپرسیم: آیا افرادی که برای نوع بشر و زندگی و دغدغه‌هایشان اهمیت قائل‌اند باید به‌دنبال انسانی‌کردن نظام کنونی تولید به شکل‌هایی که شما توصیف کردید باشند؟ و پاسخ این است که صدالبته باید به دنبال چنین چیزی باشند و این برای مردم بهتر است.آیا آن‌ها باید براندازی تمام‌وکمال سازمان اقتصادی سرمایه‌داری را به‌عنوان هدف بلندمدت خود قرار دهند؟ مطمئناً؛ من این‌طور فکر می‌کنم. نظام کنونی دستاوردهای خود را دارد اما مبتنی بر فرض‌هایی کاملاً بی‌رحمانه است، فرض‌هایی ضدانسانی. خود این ایده که باید یک طبقۀ خاص از مردم وجود داشته باشد که به برکتِ در دست‌داشتنِ ثروت امر و نهی کند و یک طبقۀ عظیم دیگر به‌دلیل فقدان دسترسی به ثروت و قدرت اطاعتِ امر کند پذیرفتنی نیست.درنتیجه، مطمئناً این نظام باید برانداخته شود. اما این دو راه‌کار، گزینه‌هایی جایگزینِ یکدیگر نیستند، بلکه کارهایی هستند که باید همراه با یکدیگر انجام شوند.وایوز ترایانتافیلو: یکی از استدلال‌های اصلی که علیه سوسیالیسم به کار می‌رود این است که طبیعت بشر، بنا به تعریف، خودخواه و رقابت‌جوست و درنتیجه ناگزیر به سرمایه‌داری می‌انجامد. شما چه پاسخی دارید؟نوام چامسکی: به یاد داشته باشیم که سرمایه‌داری دوره‌ای بسیار کوتاه از جامعۀ انسانی است. ما درواقع هیچ‌گاه سرمایه‌داری نداشته‌ایم، ما همواره یک یا چند نوع از سرمایه‌داری دولتی داشته‌ایم. دلیلش این است که سرمایه‌داری خیلی زود می‌تواند دست به تخریب خود بزند. بنابراین، طبقات کاسب و تاجر همواره خواهان مداخلات دولتی نیرومندی بوده‌اند تا از جامعه در برابر تأثیرات مخرب نیروهای بازار محافظت کند. اغلب هم کسب‌وکار پیشاهنگ آن مداخلات بوده است، چرا که نمی‌خواستند همه‌چیز نابود شود.پس ما این یا آن نوع از سرمایه‌داری دولتی را در طول دوره‌ای بسیار کوتاه از تاریخ انسان داشته‌ایم و این به ما اساساً هیچ چیزی دربارۀ طبیعت بشر نمی‌گوید. اگر به جوامع انسانی و تعاملات انسانی نگاهی بیندازید، هر چیزی را می‌توانید در آن پیدا کنید. خودخواهی پیدا می‌کنید، نوع‌دوستی پیدا می‌کنید، همدردی هم پیدا می‌کنید.بگذارید آدام اسمیت را درنظر بگیرم، قدیس حامیِ سرمایه‌داری: او در این باره چگونه فکر می‌کرد؟ اسمیت باور داشت که غریزۀ اصلی انسانْ همدردی است. درواقع، نگاهی به واژۀ «دست نامرئی» بیندازید. نگاه کنید به شیوه‌ای که او در واقع از این عبارت استفاده کرد. واقعاً فهمیدنش سخت نیست چرا که هر معنایی از این عبارت را هم که درنظر بگیرید، او در دو کتاب اصلی خود تنها دوبار از این عبارت استفاده کرده است.در کتاب مهمِ اول اسمیت، ثروت ملل، این عبارت تنها یک بار ظاهر می‌شود و تا جایی هم که ظاهر می‌شود نقدی است بر جهانی‌سازی نولیبرالی. آنچه می‌گوید این است که اگر در انگلستان کارخانه‌داران و بازرگانان در خارج سرمایه‌گذاری کنند و از آنجا دست به واردات بزنند، امکان سودبردن آن‌ها وجود دارد اما این به ضرر انگلیس است. اما تعهد آن‌ها نسبت به کشور مادری‌شان کفایت می‌کند و درنتیجه بعید است که آن‌ها چنین کاری کنند. بنابراین، به‌وسیلۀ یک دست نامرئی، انگلیس از تأثیرات آنچه ما جهانی‌سازی نولیبرال می‌نامیم در امان می‌ماند. این یکی از موارد استفاده از این عبارت است.مورد دوم در دومین کتاب مهم اوست، یعنی کتاب نظریۀ احساسات اخلاقی (که خیلی خوانده نشده اما از نظرِ اسمیت کتاب اصلی‌اش بود). در این کتاب، اسمیت یک مساوات‌طلب است؛ او به برابریِ برون‌دادها اعتقاد داشت و نه برابریِ فرصت. اسمیت متفکری است متعلق به روشنگریِ پیشاسرمایه‌داری.او می‌گوید فرض کنید، در انگلستان، یک مالک زمین بخش اعظم زمین را در اختیار دارد و بقیۀ مردم هیچ چیزی ندارند که با آن زندگی کنند. می‌گوید این اصلاً اهمیت ندارد، چرا که مالک ثروتمندِ زمین به برکت همدردی‌اش با بقیۀ مردم منابع را میان آن‌ها توزیع می‌کند، پس به‌وسیلۀ دست نامرئی ما به جامعه‌ای کاملاً مساوات‌طلب می‌رسیم. این همان تصور او از طبیعت بشر است.کسانی که شما سر کلاس‌هایشان می‌نشینید یا کتاب‌هایشان را می‌خوانید به این شکل عبارت «دست نامرئی» را به‌کار نمی‌برند. درواقع، این مسئله تفاوت در مکاتب را نشان می‌دهد و نه طبیعت بشر. آنچه ما واقعاً دربارۀ طبیعت بشر می‌دانیم این است که تمام این احتمالات را در بر دارد.وایوز ترایانتافیلو: آیا شما درافکندن طرح‌های انضمامی را برای نظم سوسیالیستی آتی، یعنی خلق بدیلی قرص‌ومحکم که برای اکثریت مردم جذاب باشد، ضروری می‌دانید؟نوام چامسکی: من فکر می‌کنم مردم به اهداف سوسیالیستی بلندمدت و اصیل (که آن چیزهایی نیستند که معمولاً سوسیالیسم نامیده می‌شوند) علاقه دارند. آن‌ها باید با دقت در این مورد بیندیشند که جامعۀ پیش‌ِ رو چگونه باید کار کند، البته نه با جزئیات مفصل، چرا که بسیاری از مسائل را باید از طریق تجربه آموخت و اینکه ما در هرحال فهم کافی برای طراحیِ با جزئیاتِ جوامع نداریم. اما رهنمودهای کلی را می‌توان طراحی کرد و می‌توان دربارۀ بسیاری از مسائل معین بحث کرد.و این فقط بایستی به بخشی از آگاهی رایج مردم تبدیل شود. این‌گونه است که گذار به سوسیالیسم می‌تواند محقق شود، یعنی زمانی‌که این امر به بخشی از آگاهی و هوشیاری و خواست اکثریتِ بزرگی از جمعیت بدل شود.بنابراین برای مثال یکی از دستاوردهای عمدۀ این مسیر، شاید عمده‌ترین آن‌ها، را در نظر بگیرید: انقلاب آنارشیستی ۱۹۳۶ در اسپانیا. دهه‌ها برای آماده‌سازی آن صرف شد: در آموزش و در کنشگری و تلاش و کوشش -البته بعضی اوقات‌ زیر ضربه قرار گرفت-، اما زمانی‌که لحظۀ موعود همراه با هجوم فاشیستی فرا رسید، مردم می‌دانستند که می‌خواهند جامعه به چه شیوه‌ای سازمان یابد.ما این مورد را به شکل‌های دیگری نیز دیده‌ایم. مثلاً بازسازی اروپا بعد از جنگ جهانی دوم را در نظر بگیرید. جنگ جهانی دوم تأثیراتی واقعاً خسارت‌بار برای بیشتر اروپا به بار آورد. اما این تأثیرات مدت خیلی زیادی آن‌ها را برای بازسازی دموکراسی‌های سرمایه‌داری دولتی عقب نگه نداشت، چرا که این مسئله در ذهن مردم وجود داشت.بخش‌های دیگری از جهان وجود داشتند که کاملاً ویران شده بودند و آن‌ها نتوانستند دست به چنین کاری بزنند. آن‌ها این تصورات را در ذهن خود نداشتند. بخش بزرگی از مسئله آگاهی انسان است.وایوز ترایانتافیلو: سیریزا با ادعای پایبندی به سوسیالیسم به قدرت رسید. اما آن‌ها در نهایت به همکاری با اتحادیۀ اروپا تن دادند و حتی بعد از آنکه مجبور به اجرای سیاست‌های ریاضتی شدند، از قدرت کناره نگرفتند. به نظر شما، چگونه می‌توانیم از چنین نتایجی در آینده جلوگیری کنیم؟نوام چامسکی: به نظر من تراژدی واقعیِ یونان، فارغ از وحشیگریِ بوروکراسی اروپا و بوروکراسی بروکسل (پارلمان اروپا) و بانک‌های شمالی که واقعاً هم وحشیانه بود، این است که می‌شد بحران یونان به مرحلۀ بحرانی نرسد. بسیار ساده می‌شد از همان ابتدا به آن رسیدگی کرد.اما این اتفاق افتاد و سیریزا قدرت را، با وعدۀ جنگیدن با همین نهادهای قدرت، به دست گرفت. درواقع، آن‌ها عملاً همه‌پرسی‌ای به راه انداختند که اروپا را به وحشت انداخت: این فکر که باید به مردم اجازه داد تا دربارۀ چیزی که به سرنوشت خودشان مربوط می‌شود تصمیم‌گیری کنند مورد نفرت نخبگان اروپایی است؛ چطور می‌شود حتی اجازۀ برقراری دموکراسی را داد (حتی در کشوری که زادگاه دموکراسی بوده است)؟در ازای این عمل مجرمانه، یعنی پرسیدن از مردم که چه می‌خواهند، یونان حتی بیش از این‌ها مجازات شد. ترویکا۳، به‌دلیل برگزاری همه‌پرسی، خواسته‌هایش را دشوارتر کرد. وحشت آن‌ها از تأثیر دومینوییِ این همه‌پرسی بود؛ اگر به خواسته‌های مردم توجه کنیم، دیگران هم ممکن است فکرهایی به سرشان بزند و طاعون دموکراسی عملاً گسترش پیدا کند؛ پس باید از همان ابتدا ریشه‌های آن را خشکاند.سپس سیریزا تسلیم شد و از آن مقطع به بعد، دست به انجام کارهایی زده‌ که از نظر من کاملاً غیرقابل قبول‌اند.می‌پرسید که مردم چگونه باید واکنش نشان دهند؟ با خلق چیزی بهتر. این کار ساده نیست، به‌خصوص وقتی که مردم از یکدیگر جدا و ایزوله شده‌اند. یونان، به‌تنهایی، در موقعیتی بسیار آسیب‌پذیر قرار دارد. اگر یونانی‌ها از حمایت چپ پیشرو و نیروهای محبوب در سایر نقاط اروپا بهره‌مند بودند، شاید می‌توانستند در برابر خواسته‌های ترویکا مقاومت کنند.وایوز ترایانتافیلو: نظر شما دربارۀ نظامی که کاسترو در کوبای بعد از انقلاب به وجود آورد چیست؟نوام چامسکی: ما اطلاعی از اینکه اهدافِ واقعی کاسترو چه بودند نداریم. او از همان ابتدا، بر اثر حملۀ بی‌رحمانه و خشنِ ابرقدرت حاکم، به‌شدت محدود شد.باید به خاطر سپرد که عملاً چندماهی بیشتر از به‌قدرت‌رسیدن او نگذشته بود که هواپیماهایی از فلوریدا شروع به بمباران کوبا کردند. در سال اول، دولت آیزنهاور، به‌صورت مخفی اما رسمی، تصمیم گرفت که دولت کوبا را سرنگون خواهد کرد. بعد از آن، ماجرای حمله به خلیج خوک‌ها پیش آمد. دولت کندی از شکست عملیات خشمگین بود و به‌سرعت اقدام به آغاز جنگ تروریستی و اقتصادیِ عظیمی کرد که در طول سالیان شدت گرفت.در چنین شرایطی می‌توان گفت که بقای کوبا شگفت‌انگیز است. این کشور جزیره‌ای کوچک در فاصله‌ای اندک با ساحل یک ابرقدرت عظیم است که تلاش دارد آن را نابود کند و آشکارا، در تمام تاریخ اخیر خود، برای بقا، به ایالات متحده وابسته بوده است. اما، هرطور که بود، آن‌ها جان سالم به در بردند. این درست است که کوبا یک دیکتاتوری بود: خشونت فراوان، زندانیان سیاسی فراوان، کشتار فراوان مردم.به یاد داشته باشیم که حملۀ ایالات متحده به کوبا، به‌صورت ایدئولوژیک، همچون اقدامی ضروری برای دفاع از خود دربرابر شوروی بازنمایی شد. به‌محض آنکه شوروی از میان رفت، حملات سخت‌تر شد. هیچ توضیحی در آن رابطه داده نشد. همین بیانگر آن است که احتمالاً ادعاهای پیشین دولت آمریکا چیزی نبود جز دروغی آشکار، که صدالبته دروغ بودند.اگر به اسناد داخلی ایالات متحده رجوع کنید، آشکارا نشان می‌دهند که تهدید کوبا از چه قرار بود. در اوایل دهۀ شصت، وزارت خارجه با رجوعی به دکترین مونرو، تهدید کوبا را عبارت از سرکشیِ کاسترو در برابر سیاست‌های ایالات متحده تعریف کرد. دکترین مونرو ادعای تسلط بر نیمکرۀ غربی را پایه گذاشت -البته که این دکترین، در آن زمان، اجرا نشد و تنها ادعای آن پایه‌ریزی شد- و کاسترو با موفقیت در مقابل آن ایستادگی می‌کرد.این مسئله چیزی نبود که بشود با آن مدارا کرد. مثل همان مسئلۀ یونان که کسی بگوید بیایید در یونان دموکراسی داشته باشیم و چون این برای ما پذیرفتنی نیست، باید تهدید را ریشه‌کن کنیم. هیچ‌کس نباید از ارباب نیمکره، و در واقع ارباب جهان، سرکشی کند؛ و همین می‌شود علت آن رفتارهای بدوی و وحشیانه.اما واکنش [به این وضع از سوی کوبا] چندگانه است. دستاوردهایی همچون نظام سلامت، سوادآموزی و... وجود داشت. بین‌المللی‌گرایی فوق‌العاده بود. بیخود نیست که نلسون ماندلا برای تحسین کاسترو و تشکر از مردم کوبا، تقریباً به‌محض آزادی از زندان، به کوبا رفت. این واکنشی مربوط به جهان سوم بود و مردم کوبا آن را درک می‌کردند.کوبا نقشی عظیم در رهایی آفریقا و سرنگونی آپارتاید ایفا کرد: اعزام پزشک و معلم به فقیرترین نقاط جهان، به هاییتی، به پاکستانِ پس از زلزله و تقریباً همه‌جای دنیا. بین‌المللی‌گراییِ کوبا خیره‌کننده است. من فکر می‌کنم هیچ مورد مشابهی در تاریخ وجود نداشته باشد.دستاوردهای نظام سلامت هم خیره‌کننده بود. آمار سلامت در کوبا همانند آمار ایالات متحده بود و تنها کافی است که به تفاوت ثروت و قدرت در این دو کشور نگاهی بیندازید.اما، از طرف دیگر، دیکتاتوری‌ای سخت‌گیرانه هم به راه بود. پس هردوِ این‌ها باهم بودند.گذار به سوسیالیسم؟ حتی نمی‌شود سخنی از آن به میان آورد. شرایط این امر را غیرممکن ساخت و البته نمی‌دانیم که در کوبا‌ نیتی هم برای گذار به سوسیالیسم وجود داشت یا خیر.وایوز ترایانتافیلو: در سال‌های اخیر، جنبش‌های متعددی در ایالات متحده به وجود آمدند که شیوۀ جاری سازمان‌دهی اقتصادی و اجتماعی را مورد انتقاد قرار دادند. باوجوداین، اغلبِ آن‌ها، به‌جای اتحاد بر سر چشم‌اندازی مشترک، تنها علیه دشمنی مشترک متحد شدند. در رابطه با وضعیت جنبش‌های اجتماعی و توانایی آن‌ها برای اتحاد چگونه می‌توان اندیشید؟جنبش اشغالِ وال‌استریت را در نظر بگیرید. اشغال نه یک جنبش که یک تاکتیک بود. شما نمی‌توانید تا ابد در پارکی نزدیک وال‌استریت بنشینید. بیش از چند ماه امکان آن وجود ندارد.تاکتیکی بود که من پیش‌بینی نمی‌کردم. اگر مردم از من می‌پرسیدند پاسخ می‌دادم این کار را نکنید.اما این موفقیتی بزرگ هم بود، موفقیتی عظیم با تأثیری عمده بر فکر و کنش مردم. ایدۀ کلی تمرکز ثروت (یک درصدی‌ها و ۹۹ درصدی‌ها) در پس ذهن مردم وجود داشت اما با این جنبش برجسته شد، حتی در رسانه‌های جمعی هم برجسته شد (مثلاً در وال‌استریت ژورنال)؛ و همین به اشکال مختلفی از کنشگرایی منجر شد و به مردم انرژی داد و غیره. اما جنبشی در کار نبود.چپ، در معنایی کلی، بسیار اتمیزه است. ما در جوامعی به‌شدت اتمیزه زندگی می‌کنیم. مردم بسیار تنها هستند: تویی و آی‌پَدت!سیاست‌ها منجر به تضعیف شدیدِ مراکز اصلیِ سازمان‌دهی، مثل جنبش کارگری، شده‌اند و در ایالات متحده این تضعیف به‌مراتب شدیدتر است. این امر حادثه‌ای همچون توفان نبود. سیاست‌گذاری‌ها برای ازمیان‌بردن سازمان‌های طبقۀ کارگر طراحی شده‌اند و دلیل آن صرفاً این نیست که اتحادیه‌ها در راستای حقوق کارگران مبارزه می‌کنند، بلکه آن‌ها در دموکراتیزه‌کردن جامعه هم تأثیرگذارند. اتحادیه‌ها نهادهایی هستند که مردمِ فاقد قدرت می‌توانند در آنجا با هم همراه شوند، از یکدیگر حمایت کنند، از دنیا مطلع شوند، ایده‌هایشان را محک زنند و برنامه‌هایی راه بیندازند؛ و این‌ها همه خطرناک‌اند. مثل همه‌پرسی در یونان. اینکه به مردم اجازۀ چنین کارهایی را بدهید خطرناک است.ما باید به خاطر داشته باشیم که در طول جنگ جهانی دوم و دوران رکود بزرگ، خیزشی در دموکراسی عامه‌پسند و رادیکال، در سراسر جهان، به وجود آمد، اشکال متنوعی به خود گرفت اما در همه‌جا حضور داشت.در یونان انقلاب یونان بود و باید درهم شکسته می‌شد. در کشورهایی همچون یونان با توسل به خشونت در هم شکسته شد. در کشورهایی همچون ایتالیا، که نیروهای ایالات متحده و بریتانیا در ۱۹۴۳ به آن وارد شدند، این امر با حملۀ نظامی، ازبین‌بردن پارتیزان‌های ضد آلمانی، و برقراری دوبارۀ نظم سنتی صورت گرفت. در کشورهایی همچون ایالات متحده با توسل به خشونت درهم شکسته نشد -قدرت سرمایه‌داری چنین توانایی‌ای در اینجا ندارد- اما تلاش‌های فراوانی برای اضمحلال و نابودی جنبش کارگری، در اواخر دهۀ چهل، صورت گرفت. و همین‌طور ادامه پیدا کرد.این سیاست‌ها در دوران ریگان به‌شدت دنبال شد، دوباره در دوران کلینتون دنبال شد و در شرایط فعلی جنبش کارگری به‌شدت ضعیف است (در کشورهای دیگر اشکال مختلفی به خود گرفته است). اما اتحادیه‌ها تنها یکی از نهادهایی بودند که به مردم اجازه می‌داد در کنار هم جمع شوند و با همکاری و حمایتی دوجانبه دست به کنش بزنند، البته که دیگر نهادها عملاً نابود شده‌اند.وایوز ترایانتافیلو: از دونالد ترامپ چه انتظاری می‌توان داشت؟ آیا ظهور او زمینه‌ای را برای بازتعریف و اتحاد جنبش سوسیالیستی پیرامون چشم‌اندازی مشترک در ایالات متحده فراهم می‌آورد؟نوام چامسکی: پاسخ به این پرسش از اساس به شما و دوستانتان بستگی دارد. واقعاً به این بستگی دارد که مردم، به‌خصوص جوانان، چگونه واکنش نشان می‌دهند. فرصت‌های فراوانی وجود دارد و می‌توان از آن‌ها بهره برد. نتایج به‌هیچ‌وجه ناگزیر نیستند.فقط چیزی که وقوعش محتمل است را در نظر بگیرید. ترامپ شدیداً پیش‌بینی‌ناپذیر است. او نمی‌داند که چه برنامه‌هایی دارد. اما، برای مثال، یکی از سناریوهایی که ممکن است رخ دهد این‌گونه است: بسیاری از افرادی که به ترامپ رأی دادند، یعنی افراد طبقۀ کارگر، در سال ۲۰۰۸ به اوباما رأی دادند. شعارهای «امید» و «تغییر» آن‌ها را اغوا کرده بود. آن‌ها نه امیدی دیدند و نه تغییری و سرخورده شدند.این بار به کاندیدای دیگری رأی دادند که ادعای امید و تغییر دارد و قولِ انجام بسیاری از چیزهای فوق‌العاده را داده است. خب مسلماً از انجام آن‌ها باز می‌ماند. پس در چند سال آینده چه رخ می‌دهد، وقتی که او از انجام وعده‌هایش بازمانده و همان مردمِ رأی‌دهنده دوباره سرخوده شده‌اند؟آنچه بیش از همه محتمل است این است که نظام قدرت همان کاری را می‌کند که معمولاً در چنین شرایطی انجام می‌دهد: قربانی‌کردن کسانی که می‌توان گفت بیش از بقیه آسیب‌پذیرند: «آره، شما به چیزایی که بهتون قول داده شده بود نرسیدید و علتِ اون آدمای بی‌مصرفن، مکزیکی‌ها، سیاها، مهاجرای سوری، دغل‌کاری‌های نظام رفاهی. اونا کسایی‌ان که دارن همه‌چی رو نابود می‌کنن. بیاید دخلشونو بیاریم. همجنس‌گراها، اونا کسایی‌ان که مقصرن».این اتفاق محتمل است. بارها و بارها در تاریخ، همراه با پیامدهای ناگواری، رخ داده است. و اینکه آیا این سناریو موفق می‌شود یا نه به نوع مقاومتی برمی‌گردد که توسط افرادی مثل خود شما به کار گرفته می‌شود. پاسخ این پرسش را شما باید بدهید نه من.پی‌نوشت‌‌ها:* این گفت‌وگو در تاریخ ۱۳ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان Socialism in an Age of Reaction در وب‌سایت ژاکوبن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان فیلسوفِ پیر و جهانِ دیوانه ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Scapegoating: بلاگردان یا قربانی کردن حیوانی (عموماً بز) برای دفع بلا. استعاره از دورانی است که مشکلات بر گردن دیگرانی می‌افتد که نقش مستقیمی در آن مشکل ندارند، ازجمله مهاجران [مترجم].[۲] سیاست‌های اقتصادی دولتِ روزولت بعد از جنگ جهانی دوم که، با هدف رسیدن به اشتغال کاملِ جامعه، از کارگران در برابر سرمایه دفاع می‌کرد [مترجم].[۳] Troika: سازمان‌های سه‌گانه‌ای که نمایندۀ اتحادیه اروپا در مراودات خارجی آن محسوب می‌شوند: بانک مرکزی اروپا، صندوق بین‌المللی پول و کمیسیون اروپا [مترجم]. ]]> تاریخ‌وسیاست Sat, 04 Feb 2017 05:22:54 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.ieofuqet8sfzu.html در زندان‌های دنیا چه می‌گذرد؟ http://tarjomaan.com/vdcf.jdciw6dm1giaw.html لوس آنجلس ریویو آو بوکز — من، به‌عنوان کسی که در زندان تدریس کرده‌ام، می‌توانم دیدگاه خانم بَز دری‌سینگر را بفهمم. وقتی به کلاسی پا می‌گذارید و گِردتان را دانشجویانی می‌گیرند که بسیار مشتاق‌تر از دیگر دانشجویانی هستند که بیرون از آنجا داشته‌اید، دشوار است غم‌زده و شگفت‌زده نشوید. این‌ها دانشجویانی‌اند که از بیشترِ دانشجوهای دیگر فکورتر بوده و بیشتر با موضوع درگیر می‌شوند. این‌ها تجربه‌هایی از زندگی دارند که می‌توانند دربارۀ شاهکارهای ادبی به‌ کار ببندند. این‌ها جنایت و مکافات داستایوفسکی را سرسری نمی‌خوانند؛ آن را زندگی می‌کنند. آموزش به‌خودیِ‌خود ارزشمند است، اما برای این زندانی‌ها هر واژهْ قطره‌ای از آزادی است. هر پیشرفتی در فهم و هر قدمی به پیش، برای این دانشجوها، که گزینه‌های محدودتری دارند، معنادارتر است.اما در پایان روز، شما به‌عنوان معلم، [درواقع] گردشگری هستید که کوتاه‌زمانی را به بازدید از زندان گذرانده‌اید و نسیمی از آزادی را به آنجا برده‌اید و در لحظۀ ترک زندان، آن نسیم را با خود می‌برید.بَز دری‌سینگر استاد انگلیسی دانشکدۀ عدالت جزاییِ جان جی در نیویورک است و نیز بنیان‌گذار و مدیر آموزشی «رهگذر زندان به دانشکده»۱ است، برنامه‌ای که کلاس‌هایی در تراز دانشکده برای دانشجویان زندانی در «کانون بازپروری آتیس‌ویل» در شمال نیویورک برگزار می‌کند. برنامۀ او و دیگر برنامه‌های همانندِ آن -ازجمله، برنامه‌ای که رید کالج برگزار می‌کند: «پردیس در میان حصارها»۲- حتی وقتی بر نیروی افزونۀ فرهیختگانی تکیه می‌کند که حاضر‌ند وقتشان را به چک‌وچانه‌زدن با مسئولانِ زندان بگذرانند، درواقع رسالت نابی را به‌ دوش‌ می‌کشد. البته که این برنامه‌ها نمی‌توانند کل نظام را دگرگون کنند، مثلاً نمی‌توانند زندان ریکرز را تعطیل کنند، اما می‌توانند به دانشجویانی که تاحدی در دسترس‌اند دستی برسانند و، به‌قول معروف، سراغ «بهترین بدها» بروند.کتاب تازۀ خانم دری‌سینگر، ملت‌های دربند۳، در اصل، نوعی گلچین است: بخشی خاطرات اوست و بخشی سفرنامۀ او از بازدیدش از زندان‌های جهان: از آفریقا گرفته تا تایلند و استرالیا. قدری نگاه تاریخی و جامعه‌شناختیْ در این اثر موجود است، ولی نکتۀ اصلیِ مدنظر او این‌ها نیست. او از خواننده می‌خواهد بر انسانیت مشترک آدم‌هایی تمرکز کند که او دیده‌ است. این واقعیت که این کتاب تاحدی گلچین و گزیده است نیت‌ها و تعارض‌های شخصیِ ژرفِ او در کانون کتاب را منعکس می‌کند. گرچه کتاب، به‌اندازۀ استدلالی قاطع، کاملاً رضایت‌بخش نیست، اما صداقت و اصالت را یکجا گرد آورده است.برانگیزاننده‌ترین صحنه‌ها آن‌هایی‌اند که او به زندانی‌ها ادبیات درس می‌دهد. بااین‌حال، حتی این صحنه‌ها هم آکنده از تناقض‌اند؛ مثلاً، دانشجویان او در اوگاندا رنج‌بردن و جان‌کندن را تقریباً عادی و پذیرفتنی می‌دانند. اما، در زندانی در استرالیا، دری‌سینگر به کلاسی که تقریباً همۀ شرکت‌کنندگانش سفیدپوست‌اند نوشته‌های مالکوم ایکس و فردریک داگلاس را درس می‌دهد و طنزِ قضیه را درمی‌یابد: این دانشجوها، که همگی در زندانی خصوصی‌اند، ظاهراً بیش از دانشجوهای اوگاندایی مطلب را «می‌گیرند». کلاس در استرالیا «خودش به خودش درس می‌دهد». خانم دری‌سینگر زن خوش‌فکری است؛ او هم به این نکته توجه دارد که این دانشجوها را از پیش به‌عنوان دانشجویان «آماده به دانشگاه» برگزیده‌اند و هم رهیافت شک‌گرایانه‌اش به زندان‌های خصوصی را بیان ‌می‌کند و این نوع زندان‌ها را به‌ پرسش‌ می‌کشد، زندان‌هایی که مجرم‌ها در آن به نوعی «سرمایه» تبدیل می‌شوند. بااین‌همه، دانشجوها به «حساسیت‌های ظریف و نژادی» و جزئیات دیگر توجه دارند و «کاملاً غرق در یادداشت‌برداریِ دقیق و موبه‌مو» از مطالب می‌شوند».داستانِ معلم زندانْ ژانر خاص خودش را دارد. دری‌سینگر آن‌قدر خودآگاه هست که این را بداند. از نظر من، این نکتهْ بخش نجات‌دهندۀ کتاب او است. او می‌داند که مسئلۀ بزرگ‌تری در کار است. وقتی کشور را ترک می‌کند، کلاس تمام می‌شود. برنامه‌هایی که مورد ستایش اوست در دسترس همه نیست. هنوز هم نظام‌ها و قانون‌هایی در کارند که آدم‌ها را ناعادلانه به زندان می‌افکنند. در نقشۀ کلان امور، هر تغییر و تحولی کوچک و گذراست، هرچقدر هم در چشم دانشجویانی که اثر را می‌پذیرند مهم و سرنوشت‌ساز بنماید.دری‌سینگر با زحمت بسیار تلاش می‌کند تا این نکته را نشان دهد، مثلاً در فصل مربوط به تایلند توضیح می‌دهد که برخی قانون‌ها بسیار خشن‌اند، به‌ویژه برای موادمخدری‌ها، درحالی‌که برخی دیگر درمقایسه با ایالات متحده آسان‌گیرانه‌ترند، [مثلاً] محکومان به حبس ابد اغلب زودتر آزاد می‌شوند. درعین‌حال، زنانی که او آنجا می‌بیند به‌طرزعجیبی در آرامش‌اند: اتاق‌های ‌بچه، لباس‌های مناسب و زندان‌بان‌های مهربان [برایشان] هست. نگهبانی توضیح می‌دهد که زن‌ها آرایش می‌کنند و به تختخواب می‌روند تا خواب ببینند که زیبا هستند. کلاس دری‌سینگر نمایش محور است؛ زن‌ها نمایشنامه‌هایی را بازی می‌کنند که نکاتی دربارۀ نقش‌ها و توقع‌های جنسیتی بیاموزند. در پایان فصل، نویسنده پرسشی دربارۀ توان‌بخشی و درمان طرح می‌کند. او می‌نویسد: «ناراحت‌کننده است، آیا این زن‌ها به شفا و درمان نیازمندند یا قانونی که بر آن‌ها فرمان می‌رانَد ؟»اما ناگزیر، کتابی که دربارۀ نظام زندان باشد دربارۀ پیروزمندی‌ها خواهد بود؛ [دربارۀ] کورسوی انسانیت [خواهد بود] و نه بدبینیِ موجود به کوشش برای راست‌گرداندن کل نظام. هدف همواره باید نمایاندنِ این باشد که کسانی که درون زند‌انند همان‌قدر انسانیت دارند که بیرونی‌ها. تجربۀ او از زندان تایلند، که به حضور شاهزاده و نمایشی به افتخار او انجامید، همه تئاتر است (او این را می‌فهمد)، اما دری‌سینگر تعیین می‌کند که «اجرای نمایشْ قدرت دارد»، هم شیوه‌ای نیکوست برای بخشیدن انسانیت زنان به آن‌‌ها و هم هشداری است برای به‌رسمیت‌شناختن پریشا‌ن‌حالی و نادانسته‌بودن خودش. او می‌تواند زن‌ها را ببیند، اما نمی‌تواند بداند چه احساسی دارند.دری‌سینگر آن‌قدر هوشمند هست که بفهمد درونِ نگرشش چه تناقض‌هایی وجود دارد. او چندین بار خاطرنشان می‌کند کسانی که در زندان دیده‌ است به‌علل اقتصادی، نژادی یا اجتماعی آنجا هستند. یک چیز که میان همۀ کشورها مشترک است این است که شهروندان نامحبوبِ کشور، سرانجام، پایشان به زندان‌هایی دور از چشم عموم کشیده می‌شود، [و این] لکۀ ننگی پنهانی [است] بر دامن یک نظام اجتماعی‌سیاسی‌اقتصادیِ به‌ظاهر کامل و بی‌نقص.دری‌سینگر، به‌رغم این همانندی‌ها، کتابش را در مقیاسی ملی سازماندهی می‌کند و بدین‌سان خواننده را وامی‌دارد حبس را در یک زمینۀ ملیِ بنیادین بفهمد، مثلاً، در رواندا، دری‌سینگر یک زندان غرق در شعار آشتی و بخشایش را می‌بیند. او این زندان را پیوند می‌دهد به نیاز اجتماعی و سیاسی کشور به التیام و بهبود، آن‌هم پس از سال‌ها نسل‌کُشی. دری‌سینگر می‌نویسد: «مرز میان آموزش و مغزشویی باریک است» و اذعان می‌کند که آن نوع «شست‌وشوی مغزی» که در بیشتر زندان‌ها رخ می‌دهد، (بیندیشید به برنامۀ دوازده‌گامی، عدالت ترمیمی و حلقه‌های صلح) درجامعه‌ای که هنوز می‌کوشد خودش را بازسازی کند، می‌تواند جایگاه زایایی داشته باشد.این آرزوی همبستگیِ فرهنگی در زندان -که در تعارض با این ایده است که زندانیان باید از بقیۀ ما جدا باشند- تاحدی تبیین‌کنندۀ نقشِ خواندن و آموزش‌دادن در زندان، به‌ویژه برای زندانی‌های آمریکایی، به‌عنوان راهی برای اصلاح است. درحالی‌که متن اصلیِ خواندنیْ زمانی انجیل بود (و هنوز هم در بیشتر زندان‌ها هست) اما اندک‌اندک، به‌جای آن متن الهی، آرمان اجتماعی فهم بشری نشسته‌ است: شکسپیر. برای آموزش‌دادن شکسپیر در زندان، اشتیاقی تقریباً دیوانه‌وار وجود دارد: شکسپیر، قلۀ ادبیات و توانایی انگلیسی، سنجه‌ای است که مردم با آن می‌سنجند چه کسی فرهیخته است و چه کسی نیست. نمایش‌ها، فیلم‌ها و مقاله‌های بسیاری دربارۀ آموزش‌دادن شکسپیر به زندانی‌ها وجود دارد؛ حتی کنفرانس کاملی نیز دربارۀ این موضوع هست. هدف‌های دری‌سینگر، هم فروتنانه‌ترند و هم شخصی‌تر. او حظ می‌کند که دانشجویانش را در آغوش می‌کشد، جایی‌ که می‌تواند صدایشان کند. به‌نظرش، این کاری است دربارۀ آدم‌ها و جان‌کندن‌هایشان. او اذعان می‌کند که کارش، علی‌رغم حیاتی‌بودنش، می‌تواند فقط راه نجات کوچکی باشد برای خود و خانوادۀ افراد که شدیداً جان می‌کنند.من این را هم پسندیدم که این کتاب از اندک شیوه‌های مصالحه‌ای نیز می‌گوید که دری‌سینگر برای رسیدن به هدفش پی می‌گیرد، شیوه‌هایی که او باید به مسئولانی که تصمیم می‌گیرند چه‌کسی اجازۀ ورود به آن قلمرو را دارد خوش‌خدمتی کند. (برای بخش معینی از مردم، ورود به زندان به‌طرز عجیبی دشوارتر از خروج است.)و ازاین‌رو در پایان کتاب از خودم می‌پرسیدم: زندان‌های ملل بیشتر دربارۀ زندانی‌ها بود یا دربارۀ ما خواننده‌ها. این کتابْ مخاطب خاصی را در نظر داشت، مخاطبی که به آموزشِ زندانی‌ها اهمیت می‌دهد، کسی که خواهان یافتن رستگاری است.واپسین فصل دربارۀ نروژ است (با نام «عدالت؟»، نامی که حق مطلب را برای نیت‌های دری‌سینگر ادا می‌کند). زندان نروژی اوج انصاف و برابری است، جایی است که زندانی‌ها و کارگرهایی که آنجا کار می‌کنند کنار هم می‌نشینند و خوراکشان را قسمت می‌کنند. نروژ نه‌فقط نرخ جنایت فوق‌العاده پایین و جُرم‌پیشگی نزدیک به صفر دارد، بلکه فرهنگ زندانی‌ها نیز بازتاب خُلقیات ملیِ جانتلاون است؛ کسی که از «فردگرایی و کامیابی شخصی» بیزار بود. دری‌سینگر این را ویژگی مثبتی می‌داند. هم‌زمان، زنی که با او سخن می‌گوید این ویژگی را، به‌مثابۀ چیزی که مردم را پست نگه‌ می‌دارد، نقد می‌کند. باز هم، این صحنه یادآوری می‌کند که هیچ نظامی کامل نیست: وقتی زندگیِ فردی در خطر باشد، همواره دغدغه‌ها و نقدهایی وجود خواهند داشت. دری‌سینگر نمی‌تواند به نظریه‌ای فراگیر برسد و، به‌عنوان استاد زبان انگلیسی، نه وکیل یا کنشگر، دیدگاهی دانشگاهی را به کار ببندد، دیدگاهی ادبی، اگر بتوانم چنین بگویم ، فکرمی‌کنم معنادارترین تعبیر از دیدگاه اوست.نتیجه اینکه، من می‌توانم بفهمم چرا دری‌سینگر کتاب را چنین چارچوب‌بندی کرده‌ است: نوعی بخور، نیایش کن، مهر بورز۴ برای بخش زندان. این صورت‌بندیْ دست او را باز می‌گذارد تا به همۀ تناقض‌های نگرشش اذعان کند: اینکه او، هم سفیدی را بازمی‌نمایانَد (دری‌سینگر یهودی است) و هم سیاهی را (او در رشتۀ ادبیات آمریکاییانِ آفریقایی‌تبار و [موسیقی] هیپ‌هاپ درس خوانده‌ است)؛ اینکه او هم درون نظام است هم بیرون آن را؛ اینکه هم به نیکیِ سرشت انسان باورمند است و هم هرگونه قرائت رسمی از دین را رد می‌کند؛ اینکه باید با نظام مصالحه کند تا برسد به مردمی که می‌خواهد کمکشان کند و، درعین‌حال، ناچار از مقاومت است. او آن‌قدر آگاه و فروتن هست که هم هم‌دستی‌اش با نظامِ نابودگرِ زندگی‌ها را تشخیص دهد و هم حق انحصاری اش برای مقاومت‌کردن را، مقاومت به‌شیوه‌ای که دانشجویانِ در بندش نمی‌توانند.وقتی در زندان سن کوئنتین۵ درسِ نگارش می‌دادم، اغلب فراموش می‌کردم کجا هستم. کلاسم کلاسی می‌شُد مانند هر کلاس دیگر: پُر از دغدغه‌های فردی و پرش‌هایی که باید اداره می‌شد. هرکس یک فرد بود؛ هیچ «تجربۀ حبسِ» وحدت‌بخشی در کار نبود. کتاب دری‌سینگر ظاهراً نمی‌تواند تعیین کند کجای این تقسیم‌بندی می‌ایستد. آیا ،در نهایت، زایاتر آن است که در پی یافتن نوری در تاریکی باشیم یا بهتر است کل نظام را با خاک یکسان کنیم؟اطلاعات کتاب‌شناختی:دری‌سینگر، بَز. ملت‌های دربند: سیاحت عدالت در زندان‌های سراسر دنیا، آدر پرس، ۲۰۱۶Dreisinger, Baz. Incarceration Nations: A Journey to Justice in Prisons Around the World. Other Press, 2016پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۴ می ۲۰۱۶ با عنوان Inside and Outside: When Tourists Visit Prison در وب‌سایت لوس آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان در زندان‌های دنیا چه می‌گذرد؟ ترجمه و منتشر کرده است.* جسیکا پیشکو (Jessica Pishko) دانش‌آموختۀ مدرسۀ حقوق در دانشگاه هاروارد با مدرکِ JD است و از دانشگاهِ کلمیبیا نیز MFA دریافت کرده است. او چندین نوشته دربارۀ نظام دادگستری و زندان دارد.[۱] Prison-to-College Pipline[۲] Campus Within Walls[۳] Incarceration Nations[۴] اشاره به داستان و فیلم مشهور «بخور، نیایش کن، مهر بورز» (Eat, Pray, Love) که خاطرات سفر یک خانم نویسندۀ آمریکایی است که پس از طلاق به سه کشور مسافرت می‌کند و در هریک چیزی می‌یابد: ایتالیا (خوردن)، هند (نیایش) و اندونزی (عشق).[۵] San Quentin ]]> جسیکا پیشکو تاریخ‌وسیاست Wed, 01 Feb 2017 09:31:38 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.jdciw6dm1giaw.html آیا فیس‌بوک طرف‌د‌ار ترامپ بود؟ http://tarjomaan.com/vdci.5avct1aprbc2t.html اسلیت — پس از انتخاب دونالد ترامپ به‌عنوان رییس‌جمهور، فیس‌بوک با انتقاداتی موجه دربارۀ نقشش در انتشار اطلاعات غلط و پروپاگاندا دربارۀ نامزدها روبه‌رو شده است. به‌ویژه، الگوریتم نیوزفید یا خوراک اخبارِ فیس‌بوکْ بازاری پررونق برای اخبار جعلی و عمداً گمراه‌کننده شد که، بنا به تحلیل بازفید، به‌شدت ضد هیلاری کلینتون و به‌نفع ترامپ سوگیری داشت. این جعلیات به‌طورِ متوسط، بیش از گزارش‌های واقعی از همان منابع، توجه کاربران را جلب کردند و تلاش‌های جدی سایت‌های صحت‌سنج مثل اسنوبز۱ برای نقضشان را به حاشیه راندند.اگر کسی بداند فیس‌بوک چگونه کار می‌کند، قطعاً از این ماجرا شگفت‌زده نخواهد شد. آدم‌ها علاقه دارند گزارش‌هایی را بخوانند، لایک کنند و به اشتراک بگذارند که مطلوب احساساتشان باشد و با باورهای فعلی‌شان همخوانی داشته باشد. بدون نیروهای قدرتمند و جبران‌کننده‌ای که به اعتبار و دقت اهمیت بدهند، الگوریتم نیوزفید لاجرم دروغ را ترویج خواهد داد، مخصوصاً دروغ‌هایی که سوگیری‌های پیشینیِ افراد را تقویت کنند. این جعلیات هم لاجرم بر تفکر افراد تأثیر می‌گذارند.باوجوداین، در روزهای بعد از انتخابات، درحالی‌که انتقادها از شرکت فیس‌بوک افزایش یافت، مدیرعامل فیس‌بوک، مارک زاکربرگ، موضوع را کم‌اهمیت دانست و آن را انکار کرد. این موضع تدافعی، بیش از خودِ بحرانِ اخبار جعلی، وضعیت فیس‌بوک را نشان می‌دهد. پاسخ زاکربرگ حکایت از مشکلی عمیق‌تر از هر گزارش ساختگی دارد، مشکلی که با خروج چند وب‌سایت مشکوک از شبکۀ تبلیغات فیس‌بوک حل نخواهد شد. مسئلهْ امتناع فیس‌بوک از مسؤولیت‌پذیری در قبال نقش هر چه بیشترش در رسانه‌های خبری است. احتمال کمی هست که این مشکل از بین برود، حتی اگر اخبار جعلی از بین بروند.زاکربرگ در مصاحبه‌ای عمومی در پنج‌شنبۀ گذشته ادعا کرد که اخبار جعلی فیس‌بوک «مطمئناً» در انتخابات «هیچ اثری نداشته‌اند» و هر نظری خلاف این «ایده‌ای به‌غایت دیوانه‌وار» است. او منتقدان فیس‌بوک را، بابت این فرض که رأی‌دهندگان تحت تأثیر جعلیات قرار می‌گیرند، به خودبرتربینی متهم کرد. همچنین این حرف را رد کرد که یکی از دو طرفْ اخبار جعلیِ بیشتری همخوان کرده است (استفادۀ بیشترِ یکی از دو طرف مستند است). با شدت‌گرفتن انتقادها، روز شنبه او پُستی در صفحۀ شخصی‌اش در فیس‌بوک منتشر کرد که لحنی آشتی‌جویانه‌تر داشت، اما باز هم این گزاره را رد می‌کرد که اخبار جعلی در انتخابات اثر داشته‌اند. او یادآوری کرد که فیس‌بوک همین حالا هم به کاربران امکان می‌دهد اخبار دروغین و جعلی را گزارش کنند و اضافه کرد که «ما روی این موضوع کار خواهیم کرد تا باز هم بهبود پیدا کند». هم‌زمان، تذکر داد که فیس‌بوک باید «بسیار محتاطانه پیش برود»، زیرا «تشخیصِ حقیقت پیچیده است».بله، حقیقتْ پیچیده است و فیس‌بوک باید محتاطانه پیش برود. اما، هم در داخل و هم در خارجِ شرکت، برداشتی رو به‌رشد هست که، باتوجه‌به نقش روزبه‌روز مسلط‌ترِ فیس‌بوک در نشر آنلاین اخبار، شاید فیس‌بوک بیش‌ازحد محتاطانه پیش می‌رود. تکذیب‌های زاکربرگ هم ظاهراً به این آتش دامن می‌زنند.در طول آخر هفته، بعضی از کارمندانِ ناشناس اما بالارتبۀ فیس‌بوک به نیویورک‌تایمز گفتند که نقش شرکت در تبلیغات انتخاباتی را زیر سؤال برده‌اند. دوشنبه، پنج کارمند ناشناسِ دیگر به بازفید گفتند که آن‌ها و یک دوجین کارمند دیگر در فیس‌بوک، «گروه ضربت» مخفی تشکیل داده‌اند تا خواهان اقدامی قوی‌تر علیه اخبار جعلی شوند. در همین حال، یکی از استراتژیست‌های ارشدِ کلینتون به پولیتیکو گفت که رهبرانِ حزب دموکرات به‌دنبال راه‌هایی هستند که فیس‌بوک را وادار به رسیدگی به مشکل کنند. گیزمودو هم به‌نقل از منبعی ناشناس گزارش داد که فیس‌بوک در تابستان اقدامی شدیدتر علیه اخبار جعلی را بررسی کرده بود، اما از ترسِ ناراحت‌کردن محافظه‌کاران دست نگه داشت. فیس‌بوک این را تکذیب کرد و به من گفت که چنین کاری نکرده است. همچنین توضیحی جایگزین برای دست‌کاری‌هایش در نیوزفید در طول تابستان ارائه کرد. (با این کار، فیس‌بوک در موقعیت طنزآمیزی قرار گرفت، چون می‌گفت پست گیزمودو هم یک‌ جور خبر جعلی بوده است.)نهایتاً، دوشنبه شب شرکتْ گامی واقعی برداشت. با تقلید از گوگل، که همان روز گامی مشابه برداشته بود، فیس‌بوک اعلام کرد که استفادۀ سایت‌های خبر جعلی از شبکۀ تبلیغاتش را ممنوع خواهد کرد. شروع خوبی است، اما به‌هیچ‌وجه کافی نیست.عصبانیت از اخبار جعلیْ موجه است. گزارش‌های ساختگی دربارۀ حمایت پاپ از ترامپ یا قتل یکی از مأموران اف‌.بی‌.آی به‌خاطر افشای ایمیل‌های کلینتون شاید بخشی کوچک از کل محتوای سیاسی همخوان‌شده در فیس‌بوک را تشکیل دهد. (زاکربرگ بدون ارائۀ هیچ سندی اعلام کرد که ۹۹درصد محتوای فیس‌بوک «اصالت» دارد.) اما این اخبار و اخباری نظیر آن‌ها آن‌قدر همخوان شده‌اند که به‌سادگی می‌شود تصور کرد که حداقل در تفکر بعضی رأی‌دهندگان تأثیر گذاشته باشند. (حمایت جعلی پاپ حدود یک‌میلیون بار همخوان شد) برعکس، گزارش افشاگرانه و تحقیقیِ مهمِ نیویورک تایمز دربارۀ وضعیت مالیاتیِ ترامپ کمتر از دویست‌هزار بار همخوان شد. حضور اخبار جعلی در کنار اخبار حقیقی، با شکل‌های مشابه، منجر به این حس می‌شود که هرچیزی در نیوزفید می‌خوانید، همان‌قدر که ممکن است حقیقت داشته باشد، ممکن است کاملاً ساختگی باشد.اما در طولانی مدت، شاید در مقایسه با گسل عمیق‌تری که این لرزه‌ها آشکار کرده‌اند، نگرانی از اخبار جعلی در فیس‌بوک عمری کوتاه داشته باشد. این گسلْ شرکتی را نشان می‌دهد که به‌شکلی فزاینده در میان دو چیز درمانده شده است: نخست، تصورش از خود به‌عنوان یکی از پلتفرم‌های بی‌طرفِ فناوری ازیک‌سو؛ دوم، تأثیر ‌انکارناپذیرش در آفرینش، گسترش و مصرف اخبار و رسانه‌های دیگر ازسوی‌دیگر. این باعث شده است زاکربرگ، یکی از قدرتمندترین مدیران جهان، برای حفظ کنترل شرکتش و روایتی که از خودش ارائه می‌کند تقلا کند.البته که او حق دارد از تعیین فیس‌بوک به‌عنوان «داور اعتبار روزنامه‌نگاری» نگران باشد. نیوزفیدی به‌هم‌ریخته و در اختیار همگان، احتمالاً، ترجیح دارد به نیوزفیدی که در آن تنها منابع موردتأیید فیس‌بوک دیده می‌شوند. پس باید پذیرفت که برای فیس‌بوک غیرممکن است که «همۀ» دروغ‌ها را از شبکه‌اش پاک کند و شاید خطرناک باشد که برای انداختن توری این‌قدر وسیع حتی تلاش هم بکند. بااین‌حال، وجود مزارع کلیک۲ در مقدونیه، که مشغول تولید گزارش‌های خبریِ جعلی با هدف سود هستند، نشانۀ واضحی است که فیس‌بوک باید برای رسیدگی به قسمت کوچکی از محتوا که آشکارا ساختگی است کار بیشتری بکند. حتی زاکربرگ هم این را قبول دارد.دربارۀ پاسخ زاکربرگ به مشکل اخبار جعلی، چیزی که عجیب بود این بود که با اطمینان کامل می‌گفت هیچ تأثیری در انتخابات نداشته است. کل بنیاد کسب‌وکار فیس‌بوک این است که آنچه مردم در نیوزفیدشان می‌خوانند می‌تواند روی تصمیم‌هایشان تأثیر بگذارد. در غیر این صورت، دلیل چندانی برای تبلیغ در آنجا باقی نخواند ماند. زاکربرگ، با خوش‌حالیِ بسیار، این تخمینِ شرکت را در بوق‌وکرنا کرده است: فیس‌بوک دومیلیون نفر را به رأی‌دادن تشویق کرده است، افرادی که اگر فیس‌بوک نبود در خانه می‌ماندند. اما او از ما می‌خواهد باور کنیم که گزارش‌های خبریِ جعلی اصلاً هیچ نقشی بازی نکرده‌اند.اگر گزارش گیزمودو دقیق باشد، جنبۀ زشتی از انکار مشکل اخبار جعلی از سوی زاکربرگ را نشان خواهد داد. براساس گزارش، شرکت «می‌دانست» که اخبار جعلی به یک حزبْ کمکی بیشتر از دیگری می‌کند، اما دقیقاً به همین دلیل از اقدام خودداری کرد. این یعنی زاکربرگ صرفاً در مرحلۀ انکار نیست، بلکه اساساً دروغ می‌گوید.اما توضیح دیگری برای موضع محکم او هست که به حدس و گمان یا منابع ناشناس تکیه نمی‌کند. این توضیحْ عبارت است از اینکه زاکربرگ آن‌قدر از پذیرش مسئولیت برای محتوای همخوان‌شده در فیس‌بوک بیزار است (باآنکه مدیر این نوار نقاله است، آن قدر به خم‌شدن زیر بارِ آن بی‌علاقه است) که ترجیح می‌دهد، به‌جای درگیرشدن با علت، معلول را انکار کند.این رفتار، با رویکرد زاکربرگ به سایر مسائلِ عمیق‌تر دربارۀ نقش فیس‌بوک در رسانه، همخوانی دارد، ازجمله این اتهام که فیس‌بوک، با تقویت باورهای کاربران، آن‌ها را در حباب‌های ایدئولوژیک گیر می‌اندازد. زاکربرگ پنج‌شنبه گفت: «همۀ پژوهش‌های ما نشان می‌دهد که چنین چیزی واقعاً مسئله‌ساز نیست.» او به پژوهشی اشاره می‌کرد که در سال ۲۰۱۵ با حمایت مالی فیس‌بوک انجام شد و با انتقادهایی مبنی بر گمراه‌کننده‌بودن مواجه شد. داده‌ها نشان می‌داد که فیس‌بوک واقعاً کاربران را در معرض محتوایی سیاسی می‌گذارد که با هویت حزبیِ آن‌ها مطابقت دارد. اما پژوهش، تاحدی با موضعی تدافعی، نتیجه می‌گرفت که این مسئله، در مقایسه با مسئلۀ انتخابِ خودِ کاربران دربارۀ اینکه با چه محتوایی درگیر شوند، اهمیت کمی دارد. همان‌طور که جفرسون پولی در اسلیت اشاره کرده است، تکرار آزمون و بازتولید یافته‌های فیس‌بوک غیرممکن است، زیرا این شرکت به پژوهشگرانِ مستقل اجازۀ دیدنِ داده‌هایش را نمی‌دهد.بااینکه نتایجِ پژوهشْ مشکوک به نظر می‌رسد، ظاهراً زاکربرگ را کاملاً متقاعد کرده‌است که فیس‌بوک با مشکل «حباب‌های فیلترکننده» (حباب‌هایی که تجربۀ کاربر را قرنطینه می‌کنند) مواجه نیست. این نتیجه‌گیری به کار فیس‌بوک می‌آید، زیرا رسیدگی به چنان موضوعی نیازمند بازاندیشی در ساختار اساسی الگوریتم و تجربۀ کاربرِ آن خواهد بود. از قرار معلوم، این فقط کاربران فیس‌بوک نیستند که با سوگیریِ تأییدی و حصر معرفتی روبه‌رو هستند.اثر موذیانه و نامحسوس‌ترِ دیگری از الگوریتم فیس‌بوک هست که در این ماجرا تقریباً ناگفته مانده است. این اثرْ مشوقی است که فیس‌بوک برای رسانه‌ها (هم رسانه‌های توزیع‌کنندۀ دروغ و هم رسانه‌های حقیقت‌گو) ایجاد می‌کند تا گزارش‌ها را به‌گونه‌ای بنویسند و قاب‌بندی کنند که لایک، کلیک و همخوان‌کردن‌های بیشتری در بین کاربران شبکۀ اجتماعی بگیرند. فیس‌بوک، به‌شیوه‌های واضحی، پوشش خبریِ آنلاین را تغییر داده است، شیوه‌هایی مثل تیترهای فریب‌کارانه یا دامن‌زدن به هیجان با گزارش‌ها و روایت‌های احساساتی که بهتر از آن هستند که کسی دنبال بررسی‌شان برود. با درنظرگرفتن این امر، این توهم که فیس‌بوک پلتفرمی بی‌طرف است باید مدت‌ها پیش نابود می‌شد. اگر قرار بود تلاش کنید رژیمی رسانه‌ای طراحی کنید که سبب رشدِ چیزی مثل پدیدۀ ترامپ بشود، بعید است می‌توانستید چیزی بهتر از رسانه‌های کابلیِ خبریِ ۲۴ساعته و نیوزفید فیس‌بوک فراهم کنید. از حق نگذریم، فیس‌بوک مشکل طعمه‌های کلیک و لایک را پذیرفته است و تلاش‌هایی واقعی برای کاهش مشوق‌های نابجای خودش انجام داده است. زاکربرگ به‌طور مرتب به موضوع اخبار جعلی اشاره داشته است. باوجوداین، چیزی نشان نداده است که حاکی از آگاهی از شیوه‌های دیگری باشد که فیس‌بوک توانسته پوشش سیاسی را مختل کند.درآخر می‌رسیم به اینکه زاکربرگ منکر می‌شود که فیس‌بوکْ یک کمپانیِ رسانه‌ای است . این انکارِ او با انتقادات زیادی مواجه شده است. زاکربرگ، انگار که این باعث حل موضوع شود، می‌گوید: «فیس بوک یک شرکت فناوری است.» استدلال‌های معتبری در هر دو سو وجود دارند و شکی نیست که شرکتْ پایی در هر دو بخش دارد. کاملاً منطقی است که فیس‌بوک بپذیرد که، در بعضی جنبه‌های کلیدی، شرکتی رسانه‌ای است و در بعضی دیگر نیست. اما زاکربرگ حتی این را هم انکار می‌کند. برای او، هیچ بحثی در این زمینه وجود ندارد.در دلایل فیس‌بوک برای اصرار بر رسانه‌ای‌نبودنش که عمیق شوید، لایه‌به‌لایه با انکار مواجه می‌شوید. فیس‌بوک انکار می‌کند که شرکتی رسانه‌ای است، زیرا این به فیس‌بوک اجازه می‌دهد که انکار کند که هم چگونگی توزیع اخبار را شکل می‌دهد و هم نحوۀ گزارش‌دهی، قاب‌بندی، بحث و درک خبر را تحت تأثیر می‌گذارد. این به‌نوبۀخود به فیس‌بوک اجازه می‌دهد انکار کند که افراد یا الگوریتم‌هایش شاید سوگیری‌ای داشته باشند که اخبار را، خوب یا بد، تغییر می‌دهند و دسته‌ای از منافع را به منافع دیگر ترجیح می‌دهد. اگر فیس‌بوک -همان‌طور که اصرار دارد- پلتفرمی بی‌طرف باشد، آنگاه می‌تواند دربارۀ نحوۀ استفادۀ افراد از آن (آنچه منتشر یا همخوان می‌کنند) و تضمین دقت یا انصاف یا فضایل ژورنالیستیِ اخبارِ جاری در آن هیچ‌گونه مسئولیتی نپذیرد.انکار نهایی، یعنی هدف اساسیِ همۀ این‌ها، انکارِ یک چیز است: امکان وجود هرگونه تنشی بین منافع فیس‌بوک و منافع جامعه. فیس‌بوک، به‌قول زاکربرگ، صرفاً ابزاری قدرتمند برای ساختن جهانی بازتر و متصل‌تر است. اگر این به‌معنای انتخاب ترامپ به‌عنوان رئیس‌جمهور آمریکاست، لابد انتخاب او دلایل خوب و موجهی دارد که ربطی به فیس‌بوک ندارند یا، باز به‌قول زاکربرگ، «رأی‌دهندگان براساس تجربۀ زیسته‌شان تصمیم می‌گیرند»؛ انگار که فیس‌بوک بخشی از آن تجربه نیست و انگار که ارزش بازارِ ۳۳۵میلیارددلاریِ آن تابع سطح شگفت‌انگیز ورود موفقیت‌آمیز فیس‌بوک به زندگی روزمرۀ افراد نیست و بالاخره انگار که زندگی آنلاین و آفلاینِ ما حالا به‌شکلی بازگشت‌ناپذیر درهم‌تنیده نیستند.یا زاکربرگ از تناقضات درونی موضعش خبر ندارد یا، به‌احتمال بیشتر، او این تناقض‌ها را تشخیص می‌دهد، اما حاضر نیست بر آن‌ها صحه بگذارد. اگر او باور داشته باشد که مواجهه با اثر فیس‌بوک بر سیاست نیازمند تغییراتی است که به‌سود شرکت ضربه می‌زند، شاید احتیاط او، از دیدگاه کسب‌وکار و نه دیدگاهی اخلاقی، درست باشد. اما این کار، از سوی کسی که حکمتِ بازبودن را موعظه می‌کند، گیج‌کننده است.اما حالا ظاهراً زاکربرگ بابت این ماجرا اعتماد بعضی از کارمندانش را هم از دست داده است. در گذشته به‌ندرت خبری از فیس‌بوک درز کرده است. اما، بعد از ناشیگریِ فیس‌بوک در جنجال خبرهای ترندشده، درزها باز و در مبحث اخبار جعلی دوباره ظاهر شده‌اند. به نظر می‌رسد که حرکت روز دوشنبۀ فیس‌بوک برای محروم‌کردن سایت‌های خبریِ جعلی از تبلیغاتْ نوعی پذیرش این مسئله از سطوح بالای مدیریتِ شرکت است: انکارِ همه‌جانبه دیگر قابل‌دفاع نیست.مسئله حالا این است که فیس‌بوک برای آرام‌کردن منتقدانش تا کجا پیش خواهد رفت. آخرین باری که فیس‌بوک با غوغایی بر سر اثرگذاری‌اش در سیاست آمریکا روبه‌رو بود (جنجال اغراق‌شدۀ مربوط به بخش اخبار ترندشده‌اش) واکنشی بیش‌ازحد شدید داشت که وضعیت را بدتر کرد. ظاهراً این بار احتمال کمتری دارد که چنین اتفاقی بیفتد، به‌ویژه که نیوزفید، برای این شرکت، محصولی به‌مراتب پرارزش‌تر است.محتمل‌تر این است که فیس‌بوک به‌دنبال این برود که موضوع اخبار جعلی را جدا و خنثی کند و هم‌زمان بر ادعای «پلتفرمی فناورانه و خنثی بودن» پافشاری کند. همان‌طور که جان هرمان هفتۀ پیش در نیویورک‌ تایمز نوشته بود، فیس‌بوک شاید همین حالا در حال تکاملی باشد که جاروجنجال فعلی را بی‌اهمیت کند. مثلاً فیس‌بوک با رسانه‌های معتبر شریک شده است تا محتوای ویدئویی تولید کنند، ویدئوهای زنده پخش کنند و «مقاله‌های فوریِ» جذابی در خودِ نیوزفید منتشر کنند. فیس‌بوک از قدرت الگوریتمش استفاده می‌کند تا به این فرم‌ها اولویتی بیشتر از دیگر فرم‌ها (مثل لینک به گزارش‌های ناشران دیگر در سراسر وب) بدهد. می‌توان تصور کرد که فیس‌بوک نهایتاً بیشترِ اخبار جعلی و در کنارش حجم بزرگی از محتوای مشروع تولیدکنندگان خبرِ درجۀ دو و سۀ وب را خفه کند، بدون این که نیاز داشته باشد به‌شکلی فعالانه کاری بیش از نظارت فعلی‌اش انجام دهد.آن‌ها که غوغا می‌کنند تا فیس‌بوک مشکل اخبار جعلی‌اش را درست کند باید مراقب باشند چه چیزی می‌خواهند. شاید در چند سال بفهمند که اخبار جعلی از بین رفته‌اند، اما حباب‌های فیلترکننده، مشوق‌های گمراه‌کننده و تظاهر فیس‌بوک به بی‌طرفیِ الگوریتمی باقی مانده‌اند.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۵ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان The Real Problem Behind the Fake News در وب‌سایت اسلیت منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا فیس‌بوک طرف‌د‌ار ترامپ بود؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Snopes[۲] Click-farmمناطقی که در آن از کارگران ارزان یا از روش‌های دیگر برای کلیک‌کردن دروغین و تقلبی برخی مطالب استفاده می‌شود. ]]> ویل اورِموس تاریخ‌وسیاست Mon, 30 Jan 2017 05:03:12 GMT http://tarjomaan.com/vdci.5avct1aprbc2t.html کودک‌سرباز؛ قربانی یا سلحشور http://tarjomaan.com/vdcg.t97rak9wzpr4a.html ایان — ایدۀ کودکانِ سرباز ایده‌ای نوپاست. سازمان‌های حقوقیِ بین‌المللی تا حدود پایان سدۀ بیستم به این مقوله توجهی نکردند و حتی آن هنگام نیز به‌گونه‌ای محتاطانه و کج‌دارومریز با آن برخورد کردند. کنوانسیون سازمان ملل دربارۀ حقوق کودکان، که در سال ۱۹۸۹ صادر شد، از دولت‌ها می‌‌خواهد که «تمامی تمهیدات ممکن» را اتخاذ نمایند تا کودکان زیر پانزده سال را از حضور مستقیم در جنگ دور نگه دارند. در سال ۲۰۰۰، مجمع عمومی سازمان ملل متعهد شد تا این سن را به هجده سال افزایش دهد و در سال ۲۰۰۲ پروتکل اختیاری دربارۀ درگیری کودکان در نبرد مسلحانه تا اندازه‌‌ای موفق‌آمیز بود. گروه‌های چریکیِ غیردولتی از سربازگیری از میان افراد زیر هجده سال منع شده‌اند، حال‌آنکه دولت‌ها مختارند داوطلبان بالای پانزده سال را نیز به خدمت بگیرند. سربازکودک، به‌عنوان نوعی نابهنجاریِ تبهکارانه و نوعی تخطی از قوانین جنگ، کم‌وبیش ایده‌ای قرن بیست‌ویکمی است.آنچه در تاریخ مغفول است، همدردی و ترحم نسبت به سربازکودک است. نه سازمانی امدادی که در جهت گردآوری پول می‌کوشد و نه گویندۀ خبری که چنگ در تارهای قلب شنوندگان می‌زند، هیچ‌کدام، به‌خوبیِ تصویر کودک نه‌‌ساله‌‌ای که سیگاری بر لب و کلاشینکفی بر دوش دارد، تباهی حاصل از جنگ در دوردست را به نمایش نمی‌گذارند. کتاب خاطرات با عنوان راهی طولانی که رفتم۱، نوشتۀ سربازکودکِ پیشین، اسماعیل به‌آ، داستان سربازگیری اجباری در دوازده‌سالگی، مواد مخدر، اجبار و چهار سال خشونت را پیش از رهایی‌اش به‌دست یونیسف باز می‌‌گوید، داستانی که اکنون برای ما آشناست. بااینکه اکنون بر سر بسیاری از واقعیت‌های کتاب مناقشه است، داستان‌های به‌آ دربارۀ سیرالئون کمک کرد که سربازکودک به‌عنوان کهن‌الگوی بدبختی تثبیت شود.در طی بیست سال گذشته، سازمان‌های غیردولتی در اندازه‌های مختلف تشکیل شده‌اند تا سربازانِ دارای صغر سنی را از میادین جنگ در سراسر جهان خارج کنند. در سال ۱۹۹۸ هشت گروه بزرگ حقوق بشری، ازجمله عفو بین‌الملل و دیدبان حقوق‌بشر، دست به ‌دست هم دادند تا ائتلافِ «توقفِ استفاده از سربازکودک‌ها» را شکل دهند؛ چهار سال بعد، آن‌ها روز دوازدهم فوریه را «روز دست‌‌قرمز» نامیدند تا آگاهی دربارۀ سربازکودکان را افزایش دهند و بهره‌گیری از آن‌ها را متوقف سازند. کنشگری دربارۀ سربازکودک با ویدئوی «کانی ۲۰۱۲»۲ به اوج محبوبیت خود رسید. این ویدئو را گروه میسیونری «کودکان نامرئی» تولید کرد تا پویش خود برای دستگیری جوزف کانی، سردستۀ شورشیان اوگاندایی با عنوان «لشکر مقاومت خداوند» را تقویت نماید.سربازکودکی که تخیل غربیان را به تسخیر درآورده کودکی است که او را می‌ربایند، مغزش را شست‌وشو می‌دهند، معتادش می‌کنند و کاری می‌کنند که وادار به ارتکاب جنایت‌ شود... تا اینکه شما، خیّر غربی، دست‌‌به‌کار می‌شوید و به این تراژدی پایان می‌دهید.به‌قول‌معروف، جنگ جهنم است و هیچ جنگی تاکنون کودکان را، چه به‌عنوان قربانی و چه به‌عنوان رزمنده، معاف نکرده است. توجه اخیرِ ما به عمل سربازسازیِ کودکانْ کمتر مربوط به ماهیت جنگ در دورۀ مدرن و بیشتر مربوط به جهانی‌‌سازیِ آرمان کودکی به‌عنوان دورۀ امن و بی‌دغدغة رشد است. هلن بروکلهرست، استاد روابط بین‌‌الملل دانشگاه سوانزی در ولز، در جستار خود با عنوان «کودکی در نبرد؛ سربازکودک واقعی لطفاً بلند شود» (۲۰۰۹)، می‌‌گوید ظهورِ عبارت «سربازکودک» «نشانگر نقطه‌ای است که، در آن، برداشت جامعه‌ای از کودکی هیچ تناظری با فهم آن جامعه از جنگ نداشته باشد.» وقتی چنین اتفاقی افتاد که ما درست به نقطۀ خاصی رسیده بودیم، نقطه‌ای واقع در دوره‌ای که، در آن، سرمایه‌داریْ کمونیسم را شکست داد و نظریه‌پردازانِ پایان تاریخ شادمانه اعلام داشتند که دیگر جنگی برای به‌راه‌انداختن باقی نمانده است. آنچه می‌ماند آرام‌سازیِ جهان برای ازمیان‌برداشتن گروه‌های دیوانه یا شروری است که از همراهی با این برنامه سر بازمی‌زنند.بدین شیوه، سربازکودک تبدیل می‌شود به نماد تمامی گروه‌های مسلح نامشروع، گروه‌هایی که انگیزه‌هایشان همواره غیرعقلانی‌اند، درست همانند انگیزه‌های سربازکودک‌ها. حضور آن‌ها در جنگ واکنشی نادرست به تروماهایی است که از سر گذرانده‌اند یا نتیجۀ برنامه‌ریزیِ کیش‌مانند ذهنشان یا اینکه بالاجبار و درنتیجۀ تهدید به خشونت از سوی دیکتاتوری سودایی است. سربازکودکان هم مجرم جنگی و هم قربانی آن هستند، درست همان‌طور که تمامی پیکارجویان غیردولتی قربانی یک‌دندگیِ ابلهانۀ خویش هستند. در عصر لیبرال‌دموکراسی و مقاومت بدون خشونت، هر نوع شورشی همان‌قدر غیرطبیعی به نظر می‌آید که نوجوانی با درجۀ ستوانی. ضمن اینکه، ازآنجاکه نمی‌توانم هیچ سند تاریخی‌ای دربارۀ قیام‌های مردمی بیابم که در آن اثبات شده باشد نوجوانان در این قیام‌ها حضور نداشته‌اند (ازجمله قیام‌های صورت‌گرفته در خود آمریکا)، هر انقلابی در میان هر مردمی، به‌صورت بالفعل، نوعی تخطی از قانون بین‌المللی است. در هر جایی از جهان، هنگامی که گروهی شبه‌نظامی متهم به بهره‌‌گیری از سربازکودک‌ها می‌گردد، غرب خود را محق به مداخله و بازگرداندن نظم می‌داند. کانی ۲۰۱۲ لطیفۀ اینترنتی خوبی بود، اما همچنین مستقیماً به اعضای کنگره در هر دو مجلس نمایندگان و سنا و هر دو حزب اشاره داشت که خواهان حضور بیشترِ آمریکا در آفریقای مرکزی بودند.استفاده از کودکان در نبرد ممکن است در تاریخ چندان رایج نبوده باشد، اما رفتن نوجوانان به جنگ امری غیرقانونی یا شگفت‌انگیز نبوده است. یکی از علل اطلاعمان از این امر آن است که «سربازکودکانِ» گذشتة خویش را در تاریخ و افسانه زنده نگه داشته‌ایم. مارک ای درامبل در کتاب خویش با عنوان بازنمایی سربازکودکان در قانون و سیاست بین الملل۳ (۲۰۱۲) چند نمونه را نقل می‌کند: کارل فون کلاوزویتس، ژنرالِ پروسی و نویسندۀ کتاب در باب جنگ۴ (۱۸۳۲)، در دوازده‌سالگی به ارتش پروس پیوست؛ اسکندر کبیر در شانزده‌سالگی نایب‌السلطنه شد و شورش تراکی‌ها را سرکوب کرد؛ ژاندارک نیز در سنین نوجوانی بود که از شاه درخواست کرد تا به او اجازه دهد که در سال ۱۴۲۹ همراه ارتش به اورلئان سفر کند. داود هنگامی که جالوت را کشت و بر تخت نشست حتی از این هم جوان‌تر بود. همچنین نوجوانانی در تی پارتیِ بوستون در ۱۷۷۳ حضور داشتند، ساموئل ماوریکِ هفده‌ساله یکی از پنج مستعمره‌نشینی بود که در کشتار بوستون در ۱۷۷۰ به قتل رسید. درامبل همچنین کنشگر حقوق بشر، کلودت کالوین را که، در پانزده‌‌سالگی و نه ماه پیش از رزا پارکز، از واگذاری صندلی‌‌اش در اتوبوس به یک سفیدپوست خودداری کرده بود، از این زمره می‌‌داند. این فهرست ادامه می‌‌یابد و در ازای نام‌‌هایی که ما می‌‌شناسیم، بسیار کسان دیگری هستند که در زمان گم شده‌‌اند.در این داستان‌‌ها دوران جوانیِ این کودکان حکایت از این نداشت که آرمان آن‌ها فاسد یا منحرف شده است. برعکس، کودکانْ مشتاق نشانه‌‌ای بودند از لطف خداوند یا تاریخ. امروزه حضور سربازکودک‌‌ها بلافاصله به سیاست‌‌زدایی از نزاع منتهی می‌‌شود و آن را تبدیل به مسئله‌‌ای جنایی می‌‌کند، اما حضور سربازکودک‌‌ها در داستان‌‌های جنگیِ کهن مسئلۀ آینده را طرح می‌‌کند، یعنی اکنون. برندگان تاریخ می‌‌توانند حظ وافری از نبردهای گذشته ببرند، آنان می‌‌توانند خود را به‌جای سربازکودکان تازه‌بالغ بگذارند، زیرا می‌‌دانند داستان به چه چیزی ختم می‌‌شود: به دموکراسیِ لیبرالِ سرمایه‌‌دارانه، نظام دولت‌ملت و سازمان ملل. اکنون که ما سربازکودکی را پشت سر گذاشته‌‌ایم، می‌‌توانیم خوش‌‌باورانه بدان به‌مثابۀ بصیرت و شجاعت نیاکانمان بنگریم. به‌هرروی هر کاری که آنان انجام دادند باعث شده است ما به اینجا رسیم.تا زمانی که سربازکودکان از ژئوپولیتیک عصر حاضر تفکیک شوند، روایت‌‌های آن‌ها برای کودکانِ آمریکایی کاملاً مناسب به نظر می‌‌آیند. آن پسرک جادوگر، هری پاتر، را تصور کنید: هری، کودکی که در جنگ یتیم شده و در ده‌سالگی از خویشاوندانِ زنده‌‌ماندۀ خویش گرفته شده، به مدرسه‌ای دورافتاده برده می‌‌شود که تحت مدیریت جنگ‌جویان سابق است. به وی می‌‌گویند که سرنوشت شکوهمندی در پیش دارد و جنگیدن را به او می‌‌آموزند. جنگاوری که پدرومادر او را کشته است بازمی‌‌گردد تا نبرد قدرت را به راه اندازد. در همین هنگام هریِ نوجوان قیام می‌‌کند و واحدی مسلح از هم‌‌مدرسه‌‌ای‌های خویش به راه می‌‌اندازد تا با دشمنان داخلی و خارجی نبرد کند. یکی از سربازکودکان در یکی از نبردهای بعدی کشته می‌‌شود. پس از جنگ، هری و بهترین دوستش ران، که هر دو هنوز نوجوان هستند، به واحد پلیس حکومت جدید می‌‌پیوندند. جی.کی رولینگ، نویسندۀ رمان در سال ۲۰۰۷، هنگامی که پس‌‌گفتارِ آخرین کتاب خویش در این مجموعه‌رمان را برای خبرنگاران به‌تفصیل بازگو می‌‌کرد، گفت: «آن‌ها اکنون متخصص هستند. مهم نیست که چند سال دارند یا دیگر چه کرده‌‌اند.» دادگاه جنایی بین‌‌المللی ممکن است از این ماجرا اعلام برائت کند، اما اعضای این دادگاه عادت ندارند که برندگان را تحت پیگرد قرار دهند.در سناریوهای تخیلیِ «جنگ مشروع»، مانند شورش لرد ولدمورت۵ یا حملۀ کمونیست‌‌ها، آمریکایی‌‌ها کمتر در این باره دچار تعارض ذهنی می‌‌شوند که آیا کودکان می‌‌توانند به انتخاب خود تبدیل به چریک شوند یا نه. اگرچه سرزمین آمریکا از جنگ ۱۸۱۲ به‌بعد به اشغال نیروی بیگانه درنیامده است، این امر مانع از آن نمی‌‌‌شود که تصور کنیم اگر آن‌طور می‌‌شد چه اتفاقی می‌‌افتاد. در فیلم «طلوع سرخ» (۱۹۸۴)، اتحاد جماهیر شوروی و متحدان کوبایی‌‌اش به آمریکا یورش می‌‌برند و آن را به‌سرعت تسخیر می‌‌کنند. (در نسخۀ بازسازی‌‌شدۀ آن در سال ۲۰۱۲ کرۀ شمالی به آمریکا حمله می‌‌کند.) شخصیت‌‌های اصلی این فیلم گروهی پراکنده از دانش‌‌آموزان دبیرستانیِ اهل کلورادو هستند که به تپه‌‌ها پناه می‌‌برند و حمله‌‌ای را علیه نیروهای روسی به راه می‌‌اندازند. گرگینه‌ها۶ (که نامشان را براساس نماد خوش‌یمنی مدرسه‌شان انتخاب کرده‌اند) آموزش می‌‌بییند، می‌‌جنگند و می‌‌میرند، اما به‌واقع کسی این پرسش را مطرح نمی‌کند که آیا آن‌ها باید تسلیم شوند یا اینکه برای بردوش‌گرفتن چنین مسؤولیت‌‌هایی بیش‌ازحد جوان نیستند؟ در پایان فیلم اصلی، یادمانی جنگی به‌یاد گرگینه‌ها برپا می‌‌شود: «در نخستین روزهای جنگ جهانی سوم، چریک‌‌ها، که بیشترشان بچه‌‌ها بودند، اسامی یارانِ از‌دست‌‌رفته‌شان را بر این سنگ حک می‌کردند. آن‌ها اینجا به‌تنهایی جنگیدند و جان خود را فدا کردند تا این کشور از روی زمین محو نشود.»هنگامی که پای میهن در میان است، هیچ نهاد بین‌‌المللی‌‌ای نمی‌‌تواند به نوجوانان ما بگوید که سر جای خود بنشینند.نژاد ازجمله دلایلی است که موجب می‌شود مصرف‌کنندگانِ رسانه‌های غربی بتوانند نوجوانان در کلرادو یا اسکاتلندِ جادویی را راحت‌تر از نوجوانان در سریلانکا یا کلمبیا به‌عنوان قهرمان بپذیرند. اگر ما تنها با تصاویر ساکن این کودکان به‌مثابه سوژۀ همدلی (با نگاه‌‌های معصوم، ساکت و غمگین) رودررو شویم، برایمان دشوارتر است که خود را در وضعیت آنان قرار دهیم و تصور کنیم که انگیزه‌‌های تک‌‌تک آن‌ها چه می‌‌تواند باشد.مجموعۀ هری پاتر آسیب روانی و مادام‌‌العمرِ این کودکان را دست‌ِکم می‌‌گیرد، چه برسد به اینکه آیا این کودکان باید بلافاصله به‌عنوان کارگزاران غیرنظامی ایفای نقش کنند یا نه. معیارهای بین‌‌المللیْ فراخوانی برای بسیج‌‌زدایی۷ از این کودکان و بازادغام آن‌ها در جمعیت غیرنظامی خواهد داد. اما دست‌ِکم در هری پاتر یا، همانند آن، مجموعه‌رمان عطش مبارزه۸، نوشتۀ سوزان کالینز، کودکان در معرض تجربۀ مجموعه‌‌ای از عواطف قرار می‌‌گیرند و وادار می‌‌شوند تا دست به انتخاب بزنند و اهدافی برای خود داشته باشند. در همین حال، تصویری که سازمان‌‌های امدادیِ جهانی از سربازکودکان پیش از بسیج‌‌زدایی می‌‌سازند آن‌ها را به‌مثابۀ افرادی تک‌ساحتی بازنمایی می‌‌کند که به‌سبب اعمالشان درخور سرزنش نیستند، چون تحت اجبار یا شست‌وشوی مغزی بوده‌‌اند. این تصویرِ ساده در خدمت علایق سازمان‌‌های امدادی و مجمع عمومی سازمان ملل است، اما از ما می‌‌خواهد صدای خودِ سربازکودکان را ناشنیده بگذاریم.برای مثال در سال ۲۰۰۹، یونیسف و سریلانکا دست به ‌دست هم دادند تا پویشی رسانه‌‌ای به‌نام «کودک را بازپس دهید» به راه اندازند. هدف از این پویشْ ممانعت از جذب سربازانِ زیر سن قانونی بود، به‌ویژه از سوی گروه شورشی «ببرهای آزادی‌‌خواه تامیل». در پوسترها، عکس‌‌هایی سیاه‌وسفید از چهره‌‌های عبوس سربازکودکان بر روی عکس‌‌های تمام‌رنگیِ پیکرهایشان افکنده می‌‌شود که مشغول وقت‌گذرانی‌های مناسب سنشان هستند. در کنار عکس دختری این نوشته آمده است: «او می‌‌خواهد رقاص باشد، نه سربازکودک.» پسری می‌‌خواهد که کریکت بازی کند. سبک بلاغیِ این نوشتهْ این را پیش‌فرض می‌‌گیرد که سربازکودک‌‌ها ربوده یا مجبور [به شرکت در نبرد] شده‌‌اند. اما، دربارۀ نوجوانانی که به خدمت ببرهای تامیل درآمده‌‌اند، بررسی‌‌هایی صورت‌‌ گرفته که نشان می‌‌دهد چنین امری نسبتاً نادر است. در یکی از این بررسی‌‌ها هجده نفر از نوزده پسر نوجوانِ حاضر در میان این گروه اظهار داشتند که داوطلبانه به آن پیوسته‌‌اند.اما آیا یک کودک می‌‌تواند حقیقتاً برای پیوستن به یک ارتش داوطلب شود؟ حتی هنگامی که سربازکودک‌‌ها با ارادۀ خودشان وارد این جریان می‌‌شوند، تحت مجموعه‌‌ای از شرایط اجباری تن به چنین کاری می‌‌دهند. یونیسف کاری می‌‌کند تا انتخاب‌‌ها ساده به نظر آیند: جنگ یا رقص، جنگ یا بازی، جنگ یا پزشک‌‌شدن. هیچ کودک عاقلی برای خود گزینۀ اول را انتخاب نمی‌‌کند و این نکته همچون شاهدی بر این ادعا آورده می‌شود که آزادیِ آنان در این مورد از آن‌ها گرفته شده است. اما هنگامی که گزینۀ پیشِ روی آنان «سرباز یا قربانی» است، داوطلب‌‌بودن معنایی متفاوت می‌‌گیرد. در شمال شرقی نیجریه، «کارگروه مدنی مشترک»۹ هزاران نوجوان را به خدمت گروه‌‌های خودپدافندی درآورده است که سازمان‌‌دهی شده‌‌اند تا از روستاها دربرابر پیکارجویان بوکوحرام محافظت نمایند. برای این کودکان هیچ راه دیگری وجود ندارد که از این منازعه به دور بمانند. ماه مارس امسال، در مجلۀ دیلی‌بیست، روزنامه‌‌نگار نیجریه‌‌ای، فیلیپ اوباجی جونیور، گزینۀ پیشِ روی این کودکان را با عباراتی خشک و خشن بیان می‌‌کند: «یا با بوکوحرام بجنگ یا به‌دست آن‌ها کشته شو.» قابل درک است که برخی از نوجوانان گزینۀ نخست را برمی‌‌گزینند.اگر پسرک‌‌های سرباز همچون کسانی تصویر می‌‌شوند که ذاتاً آسیب‌‌پذیرند، آنگاه دخترک‌‌های سرباز به‌گونه‌‌ای مضاعف در معرض این آسیب‌‌پذیریِ ذاتی قرار دارند. مصرف‌‌کنندگان رسانه‌‌های غربی آموخته‌‌اند که با شنیدن «زن جوان در معرض خطر» به یاد چه بیفتند: تجاوز جنسی. هنگامی که حامیان حقوق زنان می‌‌گویند چهل‌درصد سربازکودک‌‌ها دختر هستند، بدترین ترس‌‌های مخاطبانِ خویش دربارۀ نقش زنان در جنوب جهان را برمی‌انگیزند. در تلاشی که برای ثبت روایت‌های خودِ دختران صورت گرفته، در سال ۲۰۰۲، گروهی از پژوهشگرانِ محلی تحت سرپرستی ایونه ای. کئیرنس، از اعضای دفتر کواکر در سازمان ملل۱۰، (نمایندۀ جنبش مسیحی کواکر یا «انجمن دوستان» در سازمان ملل) با ۲۴ زن جوانِ درگیر در چهار قلمروِ منازعه مصاحبه‌‌هایی انجام دادند: آنگولا، کلمبیا، فیلیپین و سریلانکا. بدترین ترس‌‌های کئیرنس در آنگولا تصدیق شدند، جایی که در آن دختران بالاجبار به خدمت گرفته می‌‌شدند و از آنان سوءاستفادۀ جنسی می‌‌شد. اما از هجده دخترِ دیگر، هفده تای آن‌ها داوطلبانه به گروه‌‌های چریکی پیوسته بودند و گواهی آن‌ها دربارۀ تصمیم‌‌هایشان در این مورد، روشن می‌کند جای توجه به چه پیچیدگی‌هایی در تصویرسازی ما از سربازکودک‌ها خالی است.برخلاف انتظارات کئیرنس، این مصاحبه‌‌ها نشان دادند که سه مورد از چهار گروه چریکیْ قوانین سفت‌وسختی دربارۀ روابط جنسی میان سربازان وضع کرده بودند، ازجمله رویه‌‌های مشخصی برای جلب و تأیید رضایت زنان. بسیاری از زنانِ جوانی که با آن‌ها مصاحبه شده است فعالیت خود به‌عنوان سرباز را به‌‌مثابۀ فرار از خشونت جنسی و دیگر اشکال استثمار در خانه به‌سوی محیطی نظامی و ساختارمند وصف کرده بودند. این گروه‌‌ها اعمال نظارت بر فعالیت جنسی را معمولاً در قالب جلوگیری اجباری از بارداری یا سقط جنینِ اجباری انجام می‌‌دادند تا آمادگی نیروهای مبارزِ خویش را حفظ کنند. یکی از پیکارجویانِ زنِ سریلانکایی فرار خود از خانه را در آستانۀ تن‌دادن به یک ازدواج اجباری توصیف کرده بود. اظهارات مبارزان فیلیپینی واقعاً تکان‌‌دهنده‌‌اند: دختران از مشارکت در فرهنگی مبتنی بر نقد دوطرفه حکایت می‌کنند، آن‌ها در گروه چریکی خویش وقت فراوانی برای مطالعه دارند و اعضای گروهْ صدای آن‌ها را می‌شنوند. آموزش آن‌ها شامل سخنرانی‌‌ای دربارۀ سیاست‌‌های سخت‌‌گیرانه علیه آزار جنسی می‌‌شد. یکی از مصاحبه‌‌شوندگان می‌‌گفت: «در این سمینار، روشن می‌‌شد که استثمار زنان مطلقاً ممنوع است. من خیلی احساس امنیت کردم؛ هیچ ترسی نداشتم.»برخلاف تصورات غربیان دربارۀ عاملیت سربازکودک‌‌های مؤنث، اکثر کسانی که با آن‌ها مصاحبه شده، برای تبدیل شدن به پیکارجو، انتخاب سنجیده‌ای داشته‌اند. این زنان جوان طیف وسیعی از امنیت و آسیب را تجربه کرده بودند، اما «اجتماع بین‌‌المللی» آن‌ها را به‌زور در درون یک کهن‌‌الگوی قربانی قرار می‌‌دهد که شکل و شمایل یکسانی را بر همه تحمیل می‌‌کند. این فرض که همۀ دخترانِ سرباز همان خشونتی را متحمل می‌‌شوند که جنگ‌جویان آنگولایی در معرض آن قرار دارند سه‌چهارمِ حکایت‌‌های این دختران را از قلم می‌‌اندازد. کئیرنس دربارۀ فیلیپین و کلمبیا می‌‌نویسد: «اگر پای مبارزه هم در میان نبود، دختران زندگی در میان گروه‌‌های نظامی را بر زندگیِ غیرنظامی خویش ترجیح می‌‌دادند.» سازمان‌‌های امدادیْ سیاستِ «جلوگیری، بسیج‌‌زدایی و بازادغام» را پی می‌‌گیرند که به‌هیچ‌وجه دلایل و انگیزه‌های متنوع کودکان برای پیوستن به جنبش‌‌های چریکی را در نظر نمی‌گیرد؛ این سازمان‌ها توجه ندارند که شاید اساساً این دختران تمایلی به بازادغام در جامعۀ غیرنظامی نداشته باشند.سربازکودک ایده‌‌ای متأخر است و ما به‌تازگی شروع به فهم و درک تضادهای آن کرده‌‌ایم. در تخیل غربیان معاصر، شما می‌‌توانید مبارزی شجاع در راه آزادی یا سربازکودکی استثمارشده باشید، اما نمی‌‌توانید هر دوی آن‌ها باشید. تنش میان این دو تصور در شمارۀ سپتامبر گذشتۀ مجلۀ ماری کلر آشکار شد، آنجا که الیزابت گریفین، روزنامه‌‌نگار آمریکایی، دربارۀ زنان وای.پی.جی۱۱ یا واحد حمایت از زنان (نیرویی خودپدافند و متشکل از کردهای سوریِ مارکسیست‌فمینیست که در حال مبارزه با داعش هستند) دست‌به‌قلم شد. بسیاری از زنان جوان کرد ترجیح می‌‌دهند که به‌جای آواره شدن به وای.پی.جی بپیوندند تا با داعش مبارزه کنند، هرچند این گروه رسماً تابع «پروتکل اختیاری» است.نسخۀ اصلی مقالۀ مزبور شامل اسامی برخی از کارآموزان و رزمندگان نوجوان بود که به‌مثابۀ قهرمان از آنان تجلیل می‌‌کرد و ویراستارانِ مجله چنان مجذوب این داستان شده بودند که فراموش کرده بودند در حال تأیید جنایتی جنگی هستند. اکنون یادداشتی نچسب از ویراستاران مجله بر بالای متنِ آنلاین این مقاله درج شده است: «تلاش‌‌های وای.پی.جی قابل‌توجه هستند، لیکن مجلۀ ماری کلر بهره‌‌گیری از سربازکودک‌‌ها را در هیچ شرایطی تأیید نمی‌‌کند. این مقاله برای بازتاب چنین مسئله‌‌ای ویرایش شده است.» شیوه‌ای که برای ویرایش این مقاله به‌منظور بازتاب محکومیت جهانیِ سربازگیری از میان کودکان به کار گرفته شد آن بود که تمامی اشارات به افراد زیر هجده سال در این متن حذف شدند.تصویر صاف و ساده‌‌ای از سربازکودک‌‌ها، که حاصل وضعیت قوانین بین‌‌المللی است، حاکی از آن است که این کودکان یا می‌‌توانند قربانیان آسیب‌‌دیده باشند یا اینکه اصلاً دیده نشوند. هنگامی که رزمندگان واقعی با دستورکار شعاریِ دولت‌ملت‌‌های موجود و سازمان‌‌های فراملی انطباق ندارند، این رزمندگان از صحنۀ داستان محو می‌‌شوند یا داستانشان به‌شیوه‌‌ای مقبول‌‌‌تر نگاشته می‌‌شود. به‌عنوان «سربازکودک»، عاملیت و ارادۀ آن‌ها موضوعیت ندارد، پس چه بهتر که به خدمت گرفته شوند.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱ ژوئن ۲۰۱۶ با عنوان When a child goes to war در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان کودک‌سرباز؛ قربانی یا سلحشور ترجمه و منتشر کرده است.* مالکوم هریس (Malcolm Harris) از نویسندگان و ویراستاران نیو اینکوآیری است. وی در بروکلین نیویورک زندگی می‌‌کند.[۱] A Long Way Gone[۲] کانی ۲۰۱۲ ( Kony ۲۰۱۲) یا جلوی جوزف کانی را بگیرید یک فیلم کوتاه مستند است که در ۵ مارس ۲۰۱۲ منتشر شد.جیسون راسل فیلمساز آمریکایی هدف از تهیه‌ی این فیلم را متوقف کردن جنایات ارتش مقاومت خدا در اوگاندا و بازداشت رهبر آن، جوزف کانی، و محاکمه او در دیوان بین‌المللی کیفری اعلام کرده است. [مترجم][۳] Reimagining Child Soldiers in International Law and Policy[۴] On War[۵] یکی از شخصیت­های اصلی منفی در رمان هری پاتر.[۶] The Wolverines[۷] demobilisation[۸] The Hunger Games [۹]CJTF: Civilian Joint Task Force[۱۰] Quaker[۱۱] YPJ ]]> مالکولم هریس تاریخ‌وسیاست Wed, 25 Jan 2017 05:26:22 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.t97rak9wzpr4a.html ژورنالیسم زرد، رئیس‌جمهور نارنجی http://tarjomaan.com/vdcf.0dciw6dmygiaw.html ژاکوبن — عوامل بی‌شماری در انتخاب دونالد ترامپ نقش داشتند: نژادپرستی، بومی‌گرایی و زن‌ستیزی؛ قدرت‌فزایندۀ رسانه‌های جمعی به‌عنوان ابزاری سیاسی و منشاءِ اطلاع‌رسانی غلط، و نهایتاً مشکلات اقتصادیِ برخاسته از سیاست‌های اقتصادیِ نئولیبرال در دولت‌های جمهوری‌خواه و دموکرات‌.اما، فارغ از تمام این عوامل، نقش رسانه‌های خبری در توانمندسازی ترامپ نیازمند بررسی دقیق و ویژه‌ای است.بنگاه‌های خبری و رسانه‌ای، در هر انتخابات، به برجسته‌سازی و چارچوب‌بندی مباحث سیاسی کمک می‌کنند. اما درمورد ترامپ، این بنگاه‌ها کمک کردند او طبیعی و مشروع جلوه کند، نامزدی که نباید هرگز به کسب چنین قدرتی حتی نزدیک می‌شد. رسانه، از رهگذر یکسان‌سازی خطا [بین دو نامزد] و فقدان پوشش جدی سیاست‌های نامزدها، مجموعه‌ای از سیاست‌های راست افراطی را موضوعیت بخشید که می‌بایست، پیش از آنکه فرصتِ عرض‌اندام بیابند، مشروعیت‌زدایی می‌شدند.پوشش مداومِ رسانه‌های خبری باعث بیشتر به‌چشم‌آمدن ترامپ شد و پیام او را به پیامی محبوب بدل ساخت. بااین‌حال، سود این قضیه دوجانبه بود. حتی وقتی که ترامپ به مطبوعات حمله می‌کرد (تمسخر خبرنگاران و مشاجره با آن‌ها، تهدید به تغییر قوانین مربوط به افترا و تهمت۱، برگزاری تجمعات در شرایطی که گزارشگران محصور بودند و با آنان برخوردهای خشن می‌شد) همچنان به بازارِ فروش رسانه‌های عمده کمک می‌کرد. این امر به‌دلیل آن است که پوشش‌ بنگاه‌های خبری، به‌خصوص شبکه‌های تلویزیونی، از ترامپ و پویش انتخاباتی او به سودی باورنکردنی منجر شد. صیدی که شبکه‌های کابلی از این دورۀ انتخابات نصیبشان شد چقدر بود؟ دوونیم‌میلیارد دلار؛ یک رکوردشکنی.تلاش برای سودآوریْ به ‌تبیین این موضوع کمک می‌کند که چرا رسانه‌ها، به‌خصوص در روزهای نخستِ انتخابات درون‌حزبی، بر پویش انتخاباتی ترامپ تمرکز کردند و نه رقبای او. مطالعه‌ای محاسبه کرده است که، در سال ۲۰۱۵، ۳۲۷ دقیقه از زمان مخابرۀ اخبار شبانه به ترامپ اختصاص یافته است. در مقابل، ۱۲۱ دقیقه به هیلاری کلینتون و ۲۰ دقیقه‌ هم به برنی سندرز اختصاص یافته است. نیو‌یورک تایمز گزارش کرد که ترامپ، در طول پویش انتخابات درون‌حزبی‌اش، نزدیک به دومیلیارد دلار پوشش رسانه‌ایِ رایگان دریافت کرد. سایر تخمین‌ها این رقم را نزدیک به سه‌میلیارد دلار می‌دانند.«به‌دنبال سود بودن» در دی.‌ان.‌ایِ رسانه‌های تجاری است و برای رسانه‌های خبری، که بر پایۀ رتبه‌شان در جلب‌توجه بینندگان عمل می‌کنند، «ترامپِ همیشه بحث‌برانگیز» سرمایه‌ای سودآور بود. در همین رابطه لسلی مونویز، مدیر ارشد شبکۀ سی.‌بی.‌اس، اوایل امسال اذعان کرد: «[نامزدی ترامپ] ممکنه برای آمریکا خوب نباشه، اما بدجوری برای سی.‌بی.‌اس خوبه». و این‌گونه ادامه داد: «ما داریم پول درمیاریم و این لذت‌بخشه... امسال سال خیلی خوبی برای ما می‌شه... یالا دونالد. همین‌طوری ادامه بده.»چنین بی‌تفاوتی بی‌شرمانه‌ای نسبت‌به نقش دموکراتیک مطبوعاتْ آسیب‌های ساختاریِ آشکاری را در نظام رسانه‌ایِ ایالات متحده مطرح می‌سازد. چشم‌انداز رسانه‌های ایالات‌متحده، از دیگر لیبرال‌دموکراسی‌ها متمایز شده است. آمریکا از رسانه‌های دولتیِ قوی و قدرتمند محروم است و به همین ‌دلیل رسانه‌ها به شکل مفرط تجاری شده‌اند.ایالات متحده چگونه چنین نظامی را گسترش داد، نظامی که در بسیاری بخش‌ها تحت سلطۀ شرکت‌هایی بزرگ و انگشت‌شمار است و تعهداتِ مبتنی بر منافع عمومی در ادارۀ آن سهم اندکی دارند؟ آیا این نظم، یعنی نظمی که به‌شدت مرهون نیروهای خشنِ بازار است، همانی است که آمریکایی‌ها می‌خواستند؟نگاهی به مسیر رسانه‌های مدرن، به‌خصوص در دهۀ چهل میلادی، نشان می‌دهد که نظام ایالات متحده صرفاً بر مبنای معیارهای دموکراتیک و دیدگاه‌های عموم آمریکاییان به وجود نیامد. بلکه، در‌‌عوض، از دل مجموعه‌ای از کشمکش‌ها بین فعالان، صنعتگران و قانون‌گذاران، بر سر ماهیت بنیادین و نقش نظام رسانه‌ایِ آمریکا، سر برآورد.درنهایت، منافع تجاری برندۀ این میدان بودند.مطبوعات ارزان۲ و ژورنالیسم زرددر ایالات متحده، برای اولین بار در نیمۀ قرن نوزدهم بود که رسانه‌های سودمحور به سطحی انبوه رسیدند، یعنی زمانی که تغییراتِ فناوری و رشدِ خوانندگانْ «مطبوعات ارزان» را به وجود آورد. همگام با تجاری‌شدن روزنامه‌های ارزان و تیراژ بالا، که آغازِ وابستگی شدید به درآمدهای تبلیغاتی بود، گزارش‌های احساسی یا «ژورنالیسم زرد» گسترش یافت.روزنامه‌نگاران در واکنش به انتقادات عمومی، که تجاری‌شدن کنترل‌نشده را عاملِ تنزلِ صنعت می‌دانست، به‌شکلی فزاینده از هنجارهای حرفه‌ایِ مبتنی بر گزارشگریِ بی‌طرفانه و مستند استقبال کردند. علی‌رغم این موضوع، همچنان صنعت روزنامۀ آمریکا عموماً، برای تأمین کم‌وبیش هشتاددرصدِ درآمدهایش، وابسته به تبلیغات بود، یعنی رقمی بسیار بیشتر از همتایان آن در سراسر جهان.با رواج رادیوی تجاری در دهۀ بیست میلادی، این رسانه تبدیل به جایگزینی برای مطبوعات چاپی شد. رقابت بر سر امواج رادیویی به‌سرعت شتاب یافت و نهایتاً در سال ۱۹۲۷ منجر شد به تأسیس کمیسیون رادیوی فدرال توسط کنگره. این کمیسیون در پی فرآهم‌آوردنِ ثبات در قانون‌گذاری، به‌خصوص در حوزۀ مسائل فنی، بود. قانون ارتباطاتِ ۱۹۳۴ قواعد را برای این رسانۀ جدیدْ برنامه‌ریزی نمود و یک سازمان قانون‌گذاری دائمی‌ را برای مخابرات و رسانه‌های سخن‌پراکنی تأسیس کرد: کمیسیون ارتباطات فدرال (اف‌.سی.‌سی).وظایف اف‌.سی‌.سی در ارتباط با اعطای مجوزها، چنان تعریف شده بود که تضمین کند شبکه‌های خبرپراکنی در خدمت منافع عمومی عمل خواهند کرد. اما دست کمیسیون برای نظارت بر محتوای برنامه‌ها باز نبود، چراکه اِعمال سانسور از سوی اف‌.سی‌.سی ممنوع دانسته شده‌ بود. علاوه‌‌براین، معیارهایی که دریافت‌کنندگان مجوز براساس آن‌ها قضاوت می‌شدند مبهم باقی ماند و ازاین‌رو امکان قضاوت‌های دلبخواهانه فراهم شد. هرکدام از تلاش‌های اف‌.سی‌.سی برای پایه‌گذاری معیارهای مطابق با منافع عمومی با واکنش صنعت تجاریِ خبررسانی مواجه می‌شد. این صنعتْ سازمان را متهم به رفتار قیّم‌مآبانه و نقض آزادیِ بیان می‌کرد. بدین‌ترتیب، سودآوری و خدمات عمومی در مقابل یکدیگر قرار گرفتند.کنگره، از رهگذر قانون ارتباطات، عمدتاً خبررسانی تجاری را تضمین کرد، آن‌هم به‌ضرر شیوه‌های بدیل غیرانتفاعی‌ای که اصلاح‌طلبان و آموزگاران ارائه می‌کردند. درنتیجه، در روزهای ابتداییِ رادیو در آمریکا، برخلاف دیگر ملت‌های دموکراتیک، یک نظام قدرتمندِ خبررسانیِ عمومی‌دولتی شکل نگرفت.تمرکزگرایی در محیطی آغاز شد که فاقد هرگونه بدیل‌های عمومی‌دولتی و نظارت ساختاری بود. در میانۀ دهۀ چهل میلادی، چهار شبکۀ تجاریْ این صنعت را تسخیر کردند: کمپانی خبررسانی ملی (ان.‌بی.‌سی)، نظام خبررسانی کلمبیا (سی.‌بی.‌اس)، نظام خبررسانی مشترک (ام.‌بی.‌سی) و کمپانی خبررسانی آمریکا (اِی.‌بی.‌سی، که تا سال ۱۹۴۳ تحت عنوانِ «شبکۀ آبی» متعلق به ان.‌بی‌.سی بود). هرگاه سؤالاتی دربارۀ رسالت اجتماعیِ نظام‌های خبررسانی عمومی در کشورهای دیگر مطرح می‌شد، مثل بی.‌بی.‌سی (بنگاه خبررسانی بریتانیا) در بریتانیا، مدافعانِ آن نظام‌ها از آمریکا به‌عنوان نمونه‌ای بد یاد می‌کردند که به ما می‌آموزد چه کارهایی را نباید انجام داد.این روزهایِ پیش از ظهور تلویزیون، اغلب با عنوان «دوران طلایی رادیو»، مورد تجلیل قرار می‌گیرد، اما مسئولیت‌های مرتبط با خدمات عمومیِ این رسانه همچنان مبهم باقی مانده‌اند. اغلبِ شبکه‌ها وظیفۀ اصلی خود را فروش زمانِ پخش به سفارش‌دهندگانِ تبلیغات می‌دانستند. این سفارش‌دهندگانْ برنامه‌سازی می‌کردند و محصولات خود را تبلیغ می‌کردند. آن‌ها، که معمولاً «اسپانسر» نامیده می‌شدند، تمامی زمانِ یکی از بخش‌های برنامه‌ها را از پخش‌کننده‌های تجاری می‌خریدند. این پخش‌کننده‌های تجاری نیز عموماً یکی از پخش‌کننده‌های وابسته به شبکه‌های ارتباطی عمده‌ بودند. نمایش‌های تلویزیونی‌‌ای همچون «اپراهای صابونی»۳ -اصطلاحی که درمورد سریال‌های رادیو در دهۀ چهل میلادی به کار می‌رفت و اشاره به شرکت‌های صابون‌سازی‌ای داشت که عموماً اسپانسر این سریال‌ها بودند- به اسپانسرها کنترل آزادانه‌ بر زمان‌های متعددِ پخش تبلیغات و حتی تأثیرگذاری در ساخت برنامه‌ها را اعطا کرد.اف‌.سی‌.سی به‌ندرت مداخله می‌کرد. این سازمان در سال‌های ابتدایی کارش، علی‌رغم حکم قانونیِ آن برای عمل در راستای «منافع، سهولت و الزامات عمومی» (که همیشه تفسیر آن‌ها محل مناقشه بود)، اندک چالش‌هایی را در زمینۀ سیاست‌گذاری تعریف کرد که در مقابل تجاری‌سازی فزایندۀ رادیوی آمریکا قرار می‌گرفت. اِوِرِت پارکر، اصلاحگر کهنه‌کار رسانه‌ها، با گوشزدکردن روابط نزدیکِ اف‌.سی‌.سی با شرکت‌های رسانه‌ای بزرگ، ترکیبِ هیئت تصمیم‌گیریِ اف‌.سی‌.سی پیش از تشکیلش را چنین به مسخره می‌گیرد: «چهار نفر از بازرسان کمیسیون توسط کمپانی اِی‌‌.تی اَند تی بررسی می‌شدند و سه نفر توسط خود شبکه‌ها.» روابط نزدیک پرزیدنت فرانکلین دی. روزولت با شبکه‌های پخش‌کننده نیز لابد در گرم‌ترکردن این رابطه مؤثر بود.در پایان دهۀ سی میلادی، تمامی این اوضاع شروع به تغییر کرد، هنگامی که روزنامه‌ها به خریدن ایستگاه‌های رادیویی روی آوردند یا، در برخی موارد، اقدام به نظارت محتوایی بر برنامه‌سازی کردند. فرانکلین روزولت این ادغامِ رسانه‌ای را تهدیدی برای دموکراسی و چالشی سیاسی برای سیاست‌های نیو دیِل خود قلمداد کرد. او نیازمند واسطه‌ای بود که از طریق آن در این مسیر مداخله کند.روزولت، در جولایِ ۱۹۳۹، لَری فلای را به‌عنوان رئیس اف‌.سی‌.سی منصوب کرد. فلای، به‌عنوان یکی از طرف‌داران مصممِ «نیو دیل» از تگزاس، به انحصار قدرت به‌شدت مشکوک بود. فلای، از میانۀ دهۀ سی تا به انتهای آن، در سمتِ دادستان بخش تِنِسی وَلِی بود و با درگیری در مبارزات بر سر سیاست‌گذاری‌های مترقی برای خود تجربه کسب کرده بود. او در این مقام جدید، به‌عنوان لیبرالی سرسخت که از مبارزۀ [سیاسی] لذت می‌بَرد و ترسی از تحریک صنایع قدرتمند ندارد، شهرتی به‌هم زد. وِندل ویلکی، وکیل شرکت‌های بزرگ و نامزد جمهوری‌خواهان برای ریاست‌جمهوری، فلای را «خطرناک‌ترین فرد در آمریکا» خواند «که می‌تواند رقیب شما شود».فلای با کمک دیگر اعضای مترقی کمیسیون، همانند کلیفورد دِر، اف‌.سی‌.سی را از صرفِ یک «پلیس راهنمایی‌ و رانندگی» که تنها با شرایط فنیِ [برنامه‌‌سازی] سروکار دارد، به نهادی تبدیل کرد که شبکه‌های پخش‌کننده را به‌دلیل عدم‌موفقیت در برآورد‌ساختن مسئولیت‌های خدمات عمومی‌شان مورد بازخواست قرار می‌داد. تحت سرپرستیِ فلای، «نیو دیل» دیرتر از سایر بخش‌های دولت فدرال به حوزۀ رسانه رسید، اما ماندگارتر شد.آخرین نفس‌های «نیو دیِل»در شرایطی که نظام تجاری، در دهۀ چهل میلادی، به‌خوبی استقرار پیدا کرده بود، در طول دوران جنگ جهانی دوم و بلافاصله پس‌ازآن، هجومی سه‌جانبه، از بالا و پایین، علیه رسانه‌های تجاری آغاز شد که رهبری آن را فعالان جنبش‌های مردمی، سیاست‌گذاران مترقی و شنوندگان و خوانندگان معمولی آمریکایی برعهده داشتند که از برخی جنبه‌های بخصوصِ نظام رسانه‌ای‌ نارضایتی داشتند.امروزه بخش اعظم انتقادات آنان به گوش ما آشنا می‌آید: تجاری‌سازی بیش‌ازحد، بازنمایی نادرست از افکار و گروه‌های حاشیه‌ای، فقدان رسانه‌های متعلق به اقلیت‌ها، تمرکز رسانه‌ای و فقدان روزنامه‌نگاریِ محلی.این انتقادات به پیدایش یک جنبش اصلاح رسانه‌ای نوظهور منجر شد که از ائتلافی مرکب از اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌دهندگان به حقوق مدنی، طرف‌داران آزادی‌های مدنی، روشن‌فکران ناراضی، گروه‌های مترقی، آموزگاران و سازمان‌های مذهبی تشکیل می‌شد. این گروه‌ها به یکدیگر پیوسته بودند تا نظام رسانه‌ایِ خود را دموکراتیزه کنند. سیاست‌گذاران، در اثر فشارهای جنبش‌های مردمی، مجبور به مقابله با کمپانی‌های رسانه‌ای شدند و در سراسر دهۀ چهل میلادی، به‌شدت از موازین منافع عمومی دفاع کردند.اف‌.سی‌.سی، که در ۱۹۴۳ علیه شبکه‌های پخش‌کنندۀ زنجیره‌ایْ معیارهای ضدانحصاری تعیین کرده بود، اِن‌.بی.‌‌سی را به خارج‌کردن سرمایه‌های خود از یک شبکۀ بزرگ مجبور کرد، شبکه‌ای که بعدها به شبکۀ اِی‌.بی‌.‌سی بدل گشت. دو ‌سال بعد، دادگاهِ عالیْ حکمی ضدتراست۴ را علیه اسوشیتد پرس صادر کرد که در آن بر نیاز به «منابع خبری گوناگون و رقیب» صحه گذاشته شد.اف‌.سی‌.سی در ۱۹۴۶ کتاب آبیِ خود را منتشر کرد. این کتابْ مسئولیت‌های شبکه‌های خبری را در قبال منافع عمومی بر می‌شمرد. در ۱۹۴۷، کمیسیون هاچینز برای آزادی مطبوعاتْ معیارِ دموکراتیک روزنامه‌نگاری را پایه گذاشت. درنهایت در سال ۱۹۴۹، اف‌.سی‌.سی اصول انصاف۵ در خبررسانی را تصویب کرد که تعهدات مهم درقبال منافع عمومی را برای شبکه‌های خبری ترسیم می‌کرد.هیچ‌کدام از این اقدامات اولیه موفقیت‌آمیز نبودند، اما همگی در پیِ تغییرجهتِ توازن سود و خدمات عمومی در رسانه‌های خبری آمریکا بودند. هریک از آن‌ها به پرسشی اساسی می‌پرداختند: نقش رسانۀ خبری در جامعه‌ای دموکراتیک چیست؟ همچنین، هریک از این اقداماتِ اولیه در حمایت از رویکردی موسع نسبت‌به متمم اول قانون اساسی ظاهر می‌شد که، درعینِ توجه به امتیازات شبکه‌های خبری و ناشران، به حفاظت از حقوق مخاطبان برای دسترسی به اطلاعات متنوع تأکید داشت.درمجموع، این مداخلات از رهگذر سیاست‌گذاری‌ها نمایانگر انگیزه‌ای در سطح وسیع‌تر بود، چشم‌اندازی سوسیال‌ دموکراتیک که، در مقابلِ حقوق مالکیت و الزامات سودآوری، برای رسالتِ خدمات عمومیِ رسانه‌ مزیت و برتری قائل بود. اف‌.سی‌.سی، مشخصاً درمورد رادیو، تلاش کرد دِین شبکه‌های خبری به تودۀ مردم در قبال استفادۀ آزاد و انحصاری از امواج رادیوییِ عمومی را مشخص کند.مثالی برجسته از این تلاش‌های سازمان کتاب آبی بود که به‌دلیل رنگ جلد آن چنین نامیده می‌شد. این سند -که به‌صورت رسمیْ عنوانِ «مسئولیت‌های دارندگان مجوز خبررسانی در قبال خدمات عمومی» را بر خود داشت- دستورالعمل‌های برنامه‌سازی را برای قضاوت دربارۀ رفتارِ شبکه‌های خبررسانی رادیویی، در هنگام تمدید مجوزها، بنا نهاد. همچنین، اولین تلاشِ چشمگیرِ اف‌.سی‌.سی برای وضوح‌بخشیدن به معیارهای خود در باب منافعِ عمومی را شکل داد. کتاب آبیْ ایستگاه‌های خبری را ملزم می‌ساخت که زمان مشخصی را به برنامه‌های محلی، غیرتجاری و تجربی اختصاص دهند و از تبلیغاتِ زیادازحد جلوگیری کنند.اما ایستگاه‌های خبری در برابر این راهبردهای جدید به‌گونه‌ای به مبارزه برخاستند که گویی تهدیدی علیه ماهیتِ وجودی آن‌ها پیدا شده است و بدین‌سان کتاب آبی، تدریجاً، به ابهام و فراموشی افتاد. اغلب، ضدحمله‌ها به حربۀ کمونیست‌دانستنِ رقیب متوسل می‌شدند، آن‌هم از طریق نمایندگان صنایع که دشمنانشان را به ترویج معیارهایی سوسیالیستی‌‌ متهم می‌کردند که رادیوی آمریکا را به‌سمت «بی‌.بی‌.سی‌شدن» پیش خواهد برد.درنهایت، بر اثر مقاومتی سبعانه‌ که منافع کمپانی‌های بزرگ را پیش می‌بُرد، تلاش اصلاحگران، برای شکستن انحصار رسانه‌ها و خلقِ یک نظام خبررسانی، که بیشتر آموزش‌محور باشد، شکست خورد.اندک پیروزی‌های جزئی‌ای هم به دست آمد. رسانه‌های خبریْ اقتباس ایدۀ مسئولیت اجتماعی را آغاز کردند و برخی نهادهای رسانه‌ایِ بدیل، مثل پاسیفیکا رادیو۶، ظهور کردند. سیاست‌های مترقی، همانند «اصول انصاف» -که ایستگاه‌های خبررسانی را ملزم می‌ساخت در بررسی مسائلی که برای اجتماع‌های محلی مهم هستند دیدگاه‌های مخالف یکدیگر را پوشش دهند- باعث ایجاد پتانسیل‌هایی برای دفاع از برنامه‌سازی‌ها مطابق با منافع عمومی شد. همچنین برخی اقدامات پایه‌ای در راستای شکل‌‌دادن به نظامی صورت گرفت که، در پایان دهۀ شصت میلادی، به نظام خبررسانیِ عمومی آمریکا بدل گشت.این اقداماتِ اصلاحیْ پیشرفت معنی‌داری را نشان می‌دادند، اما برای دستیابی به تغییرات ساختاری‌ای که اصلاح‌طلبان در آغاز پی گرفته بودند نابسنده بودند. سیاست‌های هم‌راستا با منافع کمپانی‌ها که در رادیو وجود داشتند به‌صورتی یکپارچه به تلویزیون هم انتقال یافتند، جایی که همان شبکه‌ها (سی‌.بی‌.اس، ان‌.بی‌.سی و اِی‌.بی.‌سی) به‌مدت یک نسل بر تلویزیون تسلط داشتند.تمرکز و تجاری‌سازیْ مظاهرِ نظام رسانه‌ای ایالات متحده باقی ماندند.از پشت عینک سودنتایج بحث‌های سیاست‌گذاری رسانه‌ای، در نیمۀ قرن بیستم، سازشی ضمنی را بین دولت، عموم مردم و نهادهای رسانه‌ای شکل داد که تا به امروز پابرجاست. این توافق در دوران پس از جنگ، برای رسانه‌های آمریکا، با خصلت‌هایی همچون خودتنظیم‌گری، مسئولیت‌ اجتماعیِ تعریف‌شده توسط صنایع و نیز درکی اختیارگرایانه از متمم اول قانون اساسی مشخص می‌شد که به نوعی نظام رسانه‌ای تجاری منجر گردید. این نظام علاوه‌براینکه فاقد رسانه‌‌های غیرتجاری قدرتمند است، از تمرکز شدید هم رنج می‌بَرد.صورت‌بندی ایدئولوژیکی که این نظم را دست‌نخورده باقی می‌گذارد همان چیزی است که نام «اختیارگرایی شرکتی»۷ را بر آن گذاشته‌ام. اختیارگرایی شرکتی، می‌گوید دولت مشروعیت چندانی برای مداخله در بازارهای رسانه ندارد، و بدین‌ترتیب، آزادی‌های فردی را به ماهیت وجودیِ شرکت‌های بزرگ پیوند می‌زند و اغلب در برابر حقوق مخاطبان، اجتماع‌های محلی و جامعه به‌مثابۀ یک کل، حقوق شرکت‌های بزرگ را ارجحیت می‌دهد.در واقعیت، اینکه دولتْ مداخله‌گری نامطلوب است، صرفاً تصوری اختیارگرایانه است: دولت همیشه در امور مختلف درگیر است، از مدیریت امواج رادیویی گرفته تا حمایت از قانون کپی‌رایت و تقویت مقررات مالکیت. پرسش واقعی آن است که دولت چگونه باید در این امور درگیر شود.دولت، در طول دهه‌های گذشته، عموماً برای کمک به منافع شرکت‌های بزرگ و نه منافع عمومی، درگیر امور شده است. سیاست‌گذاری‌های مربوط به بدیل‌های بالقوه، همچون تلویزیون کابلی و ارتباطات ماهواره‌ای، آن بدیل‌ها را تحت کنترل منافع تجاریِ مشابهی قرار دادند و دولت ریگان مصوبات حمایتی از منافع عمومی، همچون «اصول انصاف»، را کنار گذاشت. اشتیاق برای مقررات‌زدایی، که خصلت سیاست‌گذاری‌های رسانه‌ایِ دهۀ هشتاد بود، عمدتاً در دولت‌های جمهوری‌خواه و دموکراتِ بعدی نیز پیگیری شد.اقدام اول عبارت بود از لایحۀ مخابرات سال ۱۹۹۶ که اولین تغییر اساسی در نقطۀ عطفِ ۱۹۳۴ یعنی قانون ارتباطات بود. این مصوبه که به‌ظاهر اقدامی در جهت اصلاح سیاست‌های رسانه‌ای ایالات‌متحده در آغاز دوران دیجیتال بود، در کنگره، با حمایت چشمگیر اعضای دو حزب مواجه شد و بیل کلینتون با امضای خود این مصوبه را به قانون تبدیل کرد. این قانونْ انگیزه‌های بازار را جایگزین مقررات ساختاری کرد، نرخ تلویزیون‌های کابلی را آزاد کرد و محدودیت‌های کلیدی در مالکیت ایستگاه‌های خبررسانی را از میان برداشت؛ همین‌ امر منجر شد به موجی بی‌سابقه‌ در «جنون ادغام شرکت‌ها» و ادغام عظیمی را در پی آورد. قانون مخابراتْ محدودیت ظرفیت در مالکیتِ ایستگاه‌های خبررسانی را، که محدود به چهل ایستگاه بود، از میان برداشت و از این رهگذر به هولدینگ «کلیر چنل» اجازه داد به بیش از هزارودویست ایستگاه (شبکه‌) مخابرۀ سراسری دست پیدا کند. بدین‌ترتیب این هولدینگْ بازارهای عمدۀ رسانه را تسخیر می‌کرد و تنوعِ رویکرد در امواج تلویزیونی و رادیوییِ عمومی را محدود می‌ساخت.چنین تمرکز دیوانه‌واریْ ماهیت ساختاریِ ناکامی‌های رسانه‌های آمریکایی را برجسته می‌سازد. اما چیزی که، بهتر از همه، مشکلات نظام‌مندِ این مجموعه را آشکار می‌سازد منطق بنیادین و تجاریِ آن است. ژورنالیسمِ غیرمسئولانه، بیش از آنکه محصول بدکاریِ چند روزنامه‌نگار یا سازمان‌های خبریِ بد باشد، برآمده از فشارهای حاصل از تجاری‌شدن است که، در میان انواع گوناگون پوشش خبری، به گونه‌های خاصی از آن اولویت می‌بخشند.پوشش خبریِ پویش‌های انتخاباتی نمونه‌هایی از این الگو هستند. خبرهای مرتبط با انتخابات، عموماً، بر جنبه‌های رقابتیِ سیاست تمرکز دارند، یعنی چیزی شبیه به مسابقۀ اسب‌دوانی، و دائماً بر آن تأکید دارند که چه کسی از دیگران جلوتر است و نظرسنجی‌های دقیقه‌به‌دقیقه چه می‌گویند. موضوعات معمول در گزارش‌های خبریِ مربوط به انتخابات عبارت‌اند از: استراتژی‌های پویش‌ها، تازه‌ترین گاف‌های خجالت‌آور و آخرین توهین‌های نامزدها؛ یعنی هیچ خبری از زمینۀ تاریخی یا اطلاعاتی دربارۀ تفاوت‌های حقیقیِ سیاست‌ها با یکدیگر نیست.وسوسۀ سرزنش‌کردن مخاطبان برای دنبال‌کردن مشتاقانۀ این نوع اخبارْ به‌جا به‌نظر می‌رسد، اما رسانه‌های تجاری، صرفاً هر چیزی را که مردم می‌خواهند به آن‌ها نمی‌دهند. در اینجا، معضل بیشتر در سمتِ عرضه است. رسانه‌ها، در درجۀ نخست، برای رضایتِ سفارش‌دهندگانِ تبلیغات و الزامات سودمحورانۀ مالکان طراحی شده‌اند. نمایش پیوستۀ ترامپ در طول فصل تبلیغات انتخاباتی، نه انعکاس میلِ مخاطبان، بلکه همچون طعمه‌ای بود برای جلب توجهِ آنان.چشم مخاطبانْ کالای مطلوبِ تبلیغ‌کنندگان است و رسانهْ دسترسی به این کالا را برایشان فراهم می‌کند. رسانه‌ها مجبورند، برای جلب‌توجهِ ما، سرگرمْ نگاهمان دارند. ترامپ این نقش را فوق‌العاده ایفا می‌کند. او رده‌بندی‌ها را بالا و بازار سفارش تبلیغات را گرم نگه می‌دارد. او برای درآمد رسانه‌های تجاری نقشِ طلای خالص را ایفا می‌کند، فارغ از اینکه تا چه میزان پوشش‌های خبریِ مرتبط با او پوچ و بی‌محتوا باشد.آیا بدیلی وجود دارد؟در طول صدوچند سال گذشته، ایالات متحده بر آن بوده که تجربۀ خود را درخصوص ژورنالیسمِ تجاری‌شده تقویت کند، آن‌هم با درنظرگرفتن اخبار هم به‌عنوانِ کالا و هم خدمتی عمومی. هرچند چنین تقسیم‌بندیِ تمام‌عیاری هیچ‌گاه وجود نداشته است، صنعت اخبار (اغلب از ترس واکنش شدید عمومی و مداخلۀ حکومتی) از مدت‌ها پیش کوشیده است از غلبۀ کاملِ الزامات تجاری بر اصول دموکراتیک ممانعت کند.امروزه، چنان‌که از برآمدن دونالد ترامپ پیداست، هر اثر و نشانی از آن تقسیم‌بندیِ همواره نادقیق به‌سرعت در حال ناپدید‌شدن است. بااینکه رسانه‌‌های خبریِ تلویزیونی رسواترین نمونه هستند، شکل‌های مختلف ژورنالیسم دیجیتالی، که خوانندگان را در معرض تبلیغات ناخواسته و فریبنده قرار می‌دهد، نیز بخشی از مشکل است. همچنان‌که درآمد حاصل از «اخبار سخت» (در مقابل اخبار نرم) در حال کاهش است، تأکید فزاینده بر ژورنالیسم قلابی و کلیک‌خور عمیقاً نگران‌کننده است.آنچه نیاز داریم از نو سوار‌کردن ساختار نظام‌ رسانه‌ای‌مان است، نظام جدیدی که ژورنالیسم را از بند الزامات تجاری رها کند. مدل‌های بدیل، برجامانده از گذشتۀ آمریکا و همچنین باقی کشورها، نشان می‌دهند که نظام‌های متفاوت درواقع امکان‌پذیرند. اما آن‌ها به مداخلات هوشیارانه از رهگذرِ سیاست‌گذاری نیاز دارند تا محرکی برای رسانه‌ای مسئول و آگاهی‌بخش باشند و به‌شکل ساختاری از آن حراست کنند.برای مثال، ایالات متحده می‌توانست مسیر دموکراسی‌های دیگر را در پیش بگیرد و نظام رسانه‌ا‌‌ی عمومیِ قدرتمندتری ایجاد کند. تحقیقات نشان داده‌اند که وجود رسانه‌ها‌ی [متعهد به] خدمات عمومی با بالاتربودن سطح دانش سیاسی همبستگی دارد.ازاین‌رو، چرا «گزینه‌ای عمومی» را معرفی نکنیم؟ یارانه‌های عمومیِ موردنیاز برای چنین گسترشی می‌تواند از طریق بسیاری از راه‌های خلاقانه، ازجمله درآمدهای ناشی از فروش امواج رادیویی یا شروط ادغام، افزایش یابند. اخیراً اصلاحگران رسانه‌ا‌ی در بریتانیا درخواست کرده‌اند گوگل و فیسبوک، برای تهیۀ گزارش در جهتِ خدمات عمومی، کمکِ مالی پرداخت کنند.به‌علاوه می‌توانیم مدل‌های اخبار غیرانتفاعی را امتحان کنیم، مخصوصاً با درنظرگرفتن اینکه بازارْ رسانه‌های خبریِ چاپی را به‌شکلی فزاینده از سودآوری انداخته است. درحالی‌که مجراهای فروش غیرانتفاعی درحال قوت‌گرفتن است، می‌توانیم رشد آن‌ها را با اِعمال اصلاحاتی، که تقویت‌کنندۀ ژورنالیسم خدمات عمومی هستند، افزایش دهیم. این کار می‌تواند شامل مشوق‌های مالیاتی برای نهادهای رسانه‌ایِ گرفتار باشد تا به‌سمت اقداماتی غیرانتفاعی یا با سود کم گذار کنند. برنامه‌های تحقیق و توسعۀ‌ مبتنی بر حمایت حکومتی، که در جهت مدل‌های دیجیتالی جدید فعالیت می‌کنند، می‌توانند فرصت‌های بیشتری را برای آزمایشگری فراهم کنند.بهره‌گیری از زیربنای عمومیِ موجودْ راه دیگری برای اصلاحات است. یک امکانْ تبدیل دفاتر پست به مراکز رسانه‌ایِ محلی است. علاوه‌بر فراهم‌ساختن دسترسی عمومی به اینترنت، این فضاها می‌توانند به تسهیل تولید واقعیِ گزارش‌های محلی، از رهگذر شکل‌های مختلف، یاری رسانند، یعنی شکل‌هایی که به تعهدات خدمات عمومیِ معنا‌دار وفادار بمانند، ازجمله چاپ، رسانۀ دیجیتالی و ایستگاه‌های رادیویی با برد کم.این اقدامات، در ترکیب با برنامۀ احیاشدۀ آنتی‌تراست برای ممانعت و درهم‌شکستن انحصار چندجانبۀ رسانه‌ای، می‌توانند قدرت غول‌های رسانه‌ای را محدود کنند و به اعادۀ رسالت ژورنالیسمِ مبتنی بر خدمات عمومی یاری رسانند. همچنین این اقدامات می‌توانند مانع آن شوند که روند تجاری‌شدنْ دموکراسی را ترامپی۸ و رکن چهارم [یعنی مطبوعات] را فاسد کند.همان‌طور که پویش ترامپ تا حد زیادی روشن می‌کند، امروزه پوششِ مطبوعات از مسائل اجتماعیِ بسیار خطیر مطابقتی با ایدئال‌های بنیادین دموکراتیک ندارد. رسانه‌ها‌ی خبری نباید اجازه داشته باشند با دنبال‌کردن بی‌محابایِ انگیزه‌های منفعت‌طلبانه به دیگران آسیب برسانند، حتی اگر این کار «بدجوری برای سی‌.بی.‌اس خوب» باشد. تاریخِ پیش از «ترامپ‌‌وارکردن رسانه‌ها» نوعی منطق تجاریِ درونی را عیان می‌سازد که درنهایت به‌دنبال سرگرم‌کردن است و نه آگاهی‌بخشی.به‌علاوه، این تاریخ به ما یادآوری می‌کند که نظام کنونی اجتناب‌ناپذیر نبوده است، بدین معنا که مسیرهای دیگری نیز وجود داشته که پیگیری نشده است. در دهۀ ۱۹۴۰، اصلاح‌طلبان از بدیلی در مقابل مدل «اختیارگرایی شرکتی» پشتیبانی کردند. با بازیابی این جنبش فراموش‌شده، می‌توانیم کم‌کم به این تصور برسیم که یک نظام رسانه‌ای بسیار متفاوت ممکن بود و همچنان نیز ممکن است.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۵ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان Yellow Journalism, Orange President در وب‌سایت ژاکوبن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان ژورنالیسم زرد، رئیس‌جمهور نارنجی ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Libel Law[۲] Penny Press[۳] soap opera عموماً برای این عبارت معادل «سریال‌های آبکی» را استفاده می‌کنند که باتوجه‌به توضیحات متن از استفاده از آن چشم پوشیدیم.[۴] Antitrust: ‌قوانینی که برای تضمینِ رقابت میان تولیدکنندگان و به‌سود مصرف‌کنندگان وضع می‌شود. قوانین ضدترا‌ستِ معروف در ایالات متحده عبارت‌اند از: قانون شرمن مصوب ۱۸۹۰، قانون کلایتون مصوب ۱۹۱۴ و قانون کمیسیونِ تجارت فدرال مصوب ۱۹۱۴.[۵] Fairness Doctrine[۶] Pacifica Radio[۷] corporate libertarianism[۸] Trumping democracy ]]> ویکتور پیکارد تاریخ‌وسیاست Sat, 21 Jan 2017 04:50:24 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.0dciw6dmygiaw.html آیا بزرگ‌سالی سن مشخصی دارد؟ http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6dmmgiaw.html مقدمۀ مترجم: ازجمله موضوعاتی که در رابطه با اطفال بزهکار مطرح می شود، تعیین حداقل سن مسئولیت کیفری است. یعنی از چه سنی می توان فرد را دارای آن حد از توانایی ذهنی و ادراکی دانست که بتوان جرم ارتکابی توسط وی را به او منتسب و نتایج آن را متوجه وی کرد. تصمیم‌گیری در این مورد، ازجمله موضوعات بحث‌برانگیز در بسیاری از نظام های کیفریِ دنیاست و اختلاف‌نظرهای فراوانی درمورد آن وجود دارد. ازجمله دلايل صحت اين ادعا آن است كه در هیچ‌یک از اسناد بین‌المللی حداقلِ سن مسئوليت كيفري تعيين نشده است. درواقع كشورهاي مختلف به هيچ نقطۀ مشتركي در اين مورد نرسیده‌اند و نتوانسته‌اند در اَسناد بین‌المللی مختلفي كه درمورد حقوق كودك به تصويب رسيده است سني را به‌عنوان حداقل سن مسئوليت كيفري مشخص كنند. تعيين حداقل سن مسئوليت كيفري، عميقاً ريشه در باورهاي مذهبي، سنت‌های جامعه، عرف‌های اجتماعي و ارزش‌های فرهنگي دارد كه از كشوري به كشورِ ديگر بسيار متفاوت است.در قانون مجازات اسلامی سال ۱۳۹۲، برخلاف قانون مجازات اسلامی سال ۱۳۷۰، مسئولیت کیفری اطفال، بدون آنکه تفاوتی از حیث جنسیت وجود داشته باشد، تابع نظامِ تدریجی شده و برای گروه‌های سنی مختلف اطفال، واکنش های متفاوتی در نظر گرفته شده است. در این قانون، قانون‌گذارْ اطفال را به سه گروه تقسیم کرده است: نُه تا دوازده سال؛ دوازده تا پانزده سال؛ پانزده تا هجده سال. عمدۀ تدابیری که برای گروه نخست در نظر گرفته شده است تدابیر تربیتی و اصلاحی است. برای گروه دوم، علاوه‌بر تدابیر اصلاحی، برخی تدابیر تأدیبی‌تنبیهی نیز اعمال می‌شود. تدابیر گروه آخر نیز بنابر جرم ارتکابی متفاوت است. شدیدترین آن‌ها پنج سال نگهداری در کانون اصلاح و تربیت و خفیف‌ترین آن‌ها نیز پرداخت جزای نقدی است. نیوریپابلیک — سه جوان را مدنظر قرار دهید: جوانی هجده‌ساله که می‌تواند رأی دهد، اما نمی‌تواند به‌نحوی قانونی نوشیدنی الکلی خریداری کند؛ جوانی بیست‌ویک‌ساله که می‌تواند نوشیدنی الکلی بخرد، اما نمی‌تواند ماشین اجاره کند۱؛ جوانی بیست‌وپنج‌ساله که می‌تواند ماشین اجاره کند، اما همچنان از بیمۀ سلامتِ پدرومادرش استفاده می‌‌کند. کدام‌یک از این جوانان بزرگ‌سال محسوب می‌شوند؟ همۀ آن‌ها؟ هیچ‌کدام؟ برخی از آن‌ها؟ یا اینکه سن بزرگ‌سالی از فردی به فرد دیگر فرق می‌کند؟این پرسش‌های مهم اخیراً، در نظام‌‌های مسئولیت کیفری، بسیار مورد توجه قرار گرفته‌اند. سال گذشته، در برخی از ایالت‌های آمریکا -ازجمله ورمانت، ایلینوی، نیویورک و کنتیکت- درمورد قوانین سن مسئولیت کیفریِ افرادی که در سال‌های پایانی نوجوانی‌ و اوایل دهۀ سوم زندگی‌شان هستند، بحث‌های جدی‌ای درگرفت. در بیست‌ودو ایالت آمریکا، اطفال با هر سنی -حتی آن‌هایی که سنشان کمتر از ده سال است- برای برخی جرائمِ خاص تحت پیگرد قضایی قرار می‌گیرند. کمپین «سن‌ را بالا ببر»۲ در سراسر آمریکا درصدد ایجاد تغییراتی قانونی است تا همۀ مجرمانی که زیر هجده سال هستند نوجوان محسوب شوند. اما برخی از وکلای مدافع و سیاست‌گذاران بر این باورند که حتی هجده سال نیز برای احراز مسئولیت کیفری خیلی زود است و افراد تا قبل از سن بیست‌وپنج‌سالگی نباید کاملاً بزرگ‌سال تلقی شوند. برخی شواهد، ازجمله تصویربرداری‌های مغزی و ام‌.آر.ای، از این دیدگاه حمایت می‌کند. کاترین لیبل و کریستین بولیو، متخصصان مغز و اعصاب، در سال ۲۰۱۱ نتایج تحقیقات خود را بر روی ۱۰۳ جوانِ بین پنج تا سی‌وپنج سال منتشر کردند. هر یک از افرادِ موضوعِ این پژوهش، در طی شش سال، تحت آزمایش‌های گوناگون و اسکن‌ مغز قرار داشتند. محققان در پی مشاهدۀ تغییر در مادۀ سفید مغز۳ بودند؛ مادۀ سفید مغز مسئول کنترل رانه‌های عصبی و همچنین دیگر کارکردهای شناختیِ مغز است. اکثر افراد موضوع این پژوهش، ازجمله آن‌هایی که سی‌و‌دو سالشان بود، در طول این شش سال و بین فواصل زمانی مختلفی که از مغزشان اسکن می‌شد، اتصالات مادۀ خاکستری مغزشان افزایش پیدا کرده بود. در میان افراد بین بیست تا سی سال، در برخی قسمت‌های مغز، این اتصالات تا چهاردرصد و در بین افراد ده تا بیست سال افزایش اتصالات تا شش‌درصد بود. در پژوهش جداگانۀ دیگری که بر روی ۴۰۳ کودک و بزرگ‌سال انجام شد، محققان دریافتند که حجم مادۀ سفید مغز تا سی‌وهفت‌سالگی به بیشترین میزان خودش می‌رسد. این تحقیقات همگی نشان می‌دهند که رشد و بلوغ مغز در دهۀ سوم و حتی چهارم زندگیِ انسان ادامه پیدا می‌کند.کاترین لبل، استادیار رادیولوژی در دانشگاه کلگری، بیان می‌کند: «همه می‌دانند که آدمی در طول حیات خود تغییرات رفتاری زیادی را تجربه می‌کند. به‌مدد تکنیک‌های نوینِ تصویربرداری، که در پانزده سال گذشته پدید آمده است، اکنون می‌توانیم این تغییراتِ بسیار نامحسوس را درک کنیم.»محققان اکنون از اصطلاح «پسا نوجوانی» یا «نوجوانی بلندمدت» برای توصیف این دوره از زندگی فرد در دهۀ سوم و اوایل دهۀ چهارم زندگی‌اش استفاده می‌کنند. فهم علت کشیده‌شدن این گروه سنی به جرم و جنایت، همان‌قدر که وابسته به درک تغییرات بیولوژیک است، به فهم تغییرات اجتماعی این افراد نیز وابسته است. افرادی که «ارتباطشان با اجتماع قطع شده»، یعنی نه در مدرسه تحصیل می‌کنند و نه کار می‌کنند، بیشتر در معرض نقض قوانین هستند. اگرچه امروزه، نسبت‌به دهه‌های پیشین، تعداد زنان جوانی که از جامعه منقطع هستند کمتر است، ازطرف‌دیگر، تعداد مردان جوانی که دچار این وضعیت هستند بیشتر شده است.در دهۀ شصت میلادی، فمینیسم و پیدایش قرص‌های کنترل بارداری از ارتباط جنسیِ پیش‌ از ازدواج قبح‌زدایی کرد. از آن زمان به بعد، زنان جوانْ بیشتر بر تحصیل و کار تمرکز می‌کنند و کمتر به مادر‌شدن و ازدواج فکر می‌کنند. زوج‌ها با پیدایش این قرص‌ها توانستند فرزند‌دار‌شدن را به تعویق بیندازند. بین ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۶، میانگین سن ازدواج برای خانم‌ها از بیست به بیست‌وهفت‌سالگی و برای مردان از بیست‌وسه به بیست‌ونه‌سالگی رسیده است. اکنون تعداد کمی از خانواده‌ها هستند که کار تمام‌وقت را وظیفۀ جوانان می‌دانند و، با کوچک‌شدن بخش تولید، فرصت‌های شغلیِ کمتری برای جوانان فاقد مدرک دانشگاهی وجود دارد. امروزه از هر هفت نفر مرد آمریکاییِ بین شانزده تا بیست‌وچهار سال، یک نفر نه کار می‌کند و نه در مدرسه تحصیل می‌کند. بیست‌وشش‌درصد مردان جوان و سیاه‌پوست آمریکا دچار این وضعیت هستند.تری موفیت، استاد روان‌شناسی و علوم‌ اعصاب دانشگاه دوک، می‌گوید: «محققان به همان چیزی رسیده‌اند که والدین قبلاً آن را به دست آورده بودند.» موفیت می‌گوید: «وقتی والدینِ من در دهۀ پنجاه میلادی دبیرستانشان را به اتمام رساندند، بلافاصله ازدواج کردند، اولین فرزندشان را به دنیا آوردند و سراغ کاری رفتند که سال‌های متمادی به آن مشغول بودند. اکنون ما مفهوم بزرگ‌سالی‌ای را درک می‌کنیم که به‌تدریج پدید می‌آید.»متخصصان پیش‌ازاین بر این باور بودند که بزرگ‌سالانِ مجرم یا آن‌ دسته از افرادی که برای اولین بار در دهۀ سوم زندگی‌شان به دردسر می‌افتند بیشتر برآمده از خانواده‌های مرفه هستند و هوش بالایی هم دارند. تحقیقات جدیدْ این فرضیه‌ها را به چالش کشیده است. موفیت، در طی چندین دهه، نزدیک به هزار نفر از کسانی را که در سال ۱۹۲۷ در نیوزیلند به دنیا آمده بودند مورد مطالعه قرار داده است. او در مقاله‌ای که در ماه مارس به همراه عده‌ای دیگر از نویسندگان منتشر کرده است بیان می‌کند که موضوع پژوهش او کسانی بودند که، در بیست‌سالگی یا بیشتر از آن، در نیوزیلند، برای بار اول، به‌عنوان بزرگ‌سالان قانونی، مجرم شناخته شده بودند. موفیت بیان می‌کند این افراد شباهت‌های بسیاری با آن دسته از افرادی دارند که برای اولین بار، به‌عنوان نوجوانان قانونی، مجرم شناخته شدند. هر دو گروهْ چالش‌های مشابهی داشتند، ازجمله اینکه پدرومادرهایی با درآمدهای پایین داشتند، دارای مشکلات رفتاری بودند که ریشه در کودکی آن‌‌ها داشت و ضریب هوشی پایین‌تر از میانگین داشتند. به نظر می‌رسد که بسیاری از جرائم رایج میان افرادی که در دهۀ سوم زندگی‌شان هستند، همچون رانندگی در مستی، مرتبط با مشکلات کنترل عصبی است و این مشکلات عموماً در نوجوانان وجود دارد.اگر انسان‌ها در دهۀ بیستم زندگی‌شان از حیث اجتماعی و زیستی بسیار شبیه بزرگ‌سالان هستند، آیا براساس قانون باید آن‌ها را کاملاً بزرگ‌سال در نظر گرفت؟ بسیاری از وکلای مدافع که مستقیماً با انبوه مردم در ارتباط‌اند پاسخشان منفی است. یوتام زیرا مدیر مؤسسۀ روکاست. این مؤسسه‌ برای جوانان بزهکار هفده تا بیست‌وچهار سالِ ماساچوست خدمات مشاوره‌ای و تحصیلی و آموزش‌های شغلی فراهم می‌کند. او می‌گوید: «سالیان سال است که این ایده وجود دارد که برای دستیابی به امنیت عمومی باید نوجوانان و جوانان بزهکار را حبس کرد و از جامعه دور نگه داشت... واقعیت ناراحت‌کننده این است که، بعد از اینکه این گروه را حبس می‌کنید، هیچ‌چیزی بهتر نمی‌شود. امنیت عمومی واقعاً ارتقا نمی‌یابد. دادستان‌ها دوباره و چندباره به طرح شکایت از افراد مشابهی می‌پردازند و هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند.»یوتام زیرا در گزارشی دربارۀ جایگزین‌های کیفردهیِ این گروه سنی معتقد است می‌توان سه اصلاح ایجاد کرد: جوانانی را که در دهۀ سوم زندگی‌شان هستند در گروه نوجوانان قرار دهیم، همان‌طور که در آلمان و هلند چنین رویه‌ای وجود دارد؛ در دسترس قرار‌دادن قضاتی که به مجرمانِ جوان سخت نمی‌گیرند و همچنین فراهم‌کردن شرایط دسترسی به وکلای مدافع ویژه و برنامه‌های آزادی مشروطی که به توان‌بخشی این گروه سنی کمک می‌کنند؛ ایجاد نظام کیفری کاملاً جدید براساس تعریف نوینی از بزرگ‌سالی در دادگاه‌های خانواده و کیفری و همچنین استفاده از قضات و دادستان‌های آموزش‌دیدۀ خاصی که کمتر حکم به حبس بدهند.طبق اطلاعات به‌دست‌آمده از برنامۀ سیاست عدالت کیفری و مدیریت در دانشگاه هاروارد، در بین سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۳، در سرتاسر ایالات‌ متحده، میزان حبس افرادِ بین هجده تا بیست‌وچهار سال ۲۸درصد کاهش داشته است. حتی برخی از ایالت‌های آمریکا خواستار برداشتن گام‌هایی فراتر از این هم هستند. در ماه ژوئن، فرماندارِ ورمانت، پیتر شوملین، قانونی را امضا کرد که براساسِ آن محاکمۀ بزهکارانی که هنوز به بیست‌ودوسالگی نرسیده‌اند، به‌جای دادگاه‌های کیفری، در دادگاه‌های خانواده انجام شود، دادگاه‌هایی که تمرکز اصلی‌شان توان‌بخشی است و نه کیفردهی.در دیگر ایالت‌ها، رویه‌ها قدری سخت‌تر است. در ماه فوریه، نمایندۀ دموکرات ایالت ایلینوی، لورا فاین، دو پیش‌نویس از قانونی ارائه کرد که به‌منظور بالابردن سن مسئولیت کیفری تدارک دیده شده بود. این پیش‌نویس‌ها، هم درمورد جرائم بود و هم درمورد جنایت‌ها و سن مسئولیت کیفری را به بیست‌ویک سال می‌رساند. اما وی نتوانست برای تصویبِ آن‌ها حمایت جمهوری‌خواهان را کسب کند. فاین پس از رد‌شدن پیش‌نویس‌هایش بیان کرد: «ما ناامید نیستیم؛ درنهایت، این طرح‌ها تصویب می‌شود. باگذشت زمان مردم دربارۀ این مسائل بیشتر خواهند فهمید و این ایده را درک خواهند کرد.»در سال ۲۰۰۷، ایالت کنتیکت سن مسئولیت کیفری را تا هجده‌سالگی بالا برد و فرماندار دموکرات این ایالت، دانل مالوی، پیشنهاد کرد یک ‌بار دیگر سن مسئولیت کیفری برای همۀ جرائم، مگر جنایت‌های بسیار شدید، به بیست‌ویک سال افزایش پیدا کند. این پیشنهاد تصویب نشد، اما در این ایالت، برای افراد هجده تا بیست‌وپنج سال، زندان مجزایی ایجاد شد تا این گروه از دیگر مجرمان جدا نگه‌ داشته شوند.اتفاقات مشابهی نیز در نیویورک رخ داد. سال گذشته، فرماندار دموکرات، اندرو کومو، از قوانینی حمایت کرد که سن مسئولیت کیفری را، برای اکثر جرائم، از شانزده به هجده سال افزایش می‌داد. طبق این قوانین، دادگاه‌هایی تخصصی برای مجرمان جوان ایجاد می‌شود و حتی به برخی از جوانانی که سنشان بیست‌وسه سال است اجازه داده می‌شود همچنان در زندان‌های مخصوص نوجوانان باقی بمانند. اما قانون‌گذاران جمهوری‌خواه، دادستان‌ها و حتی برخی از وکلای مدافع با این طرح مخالفت کردند و این طرح از دستور کار خارج شد. بعدها، فرماندار کومو دستوری اجرایی صادر کرد که براساس آن، برای نوجوانانی که به‌عنوان بزرگ‌سالْ مجرم شناخته شده بودند، زندان‌‌های مجزایی ایجاد شد.زندان‌های جوانان، اگرچه ازنظر سیاسی امری مطبوع است، در جلوگیری از تکرار جرمِ این دسته از مجرمان موفقیت چندانی کسب نکرده است. تحقیقات نشان می‌دهند که حتی بازداشت در زندان‌های مخصوص نوجوانان «جرم‌خیز»۴ است، یعنی امکان وقوع جرم توسط فرد بازداشت‌شده را در آینده افزایش می‌دهد. افرادی که برای مدتی در زندان‌های مخصوص نوجوانان بازداشت بوده‌اند، در مقایسه با افردی که جرم مشابهی مرتکب شده‌اند اما حبس نشده‌اند، احتمالاً در آینده بیشتر مرتکب جرم می‌شوند. صرف‌نظر از سیاست‌ها در این مورد، یکی از چالش‌های اعلام افراد هجده تا بیست‌و‌پنج سال به‌عنوان افراد کاملاً بزرگ‌سال این است که علم نشان می‌دهد برخی از افرادِ این گروه سنی از دیگر افراد همسن‌وسال خود بسیار بالغ‌تر هستند و تغییرات مغزی کمتری دارند و برخی دیگر نیز مغزشان همچنان در حال تکامل است. لبل، پژوهشگر مغز، بیان می‌کند: «شما نمی‌توانید به اسکن مغزی فردی که نمی‌شناسید نگاه کنید و بگویید او هجده سال دارد. می‌توانید هر سنی را انتخاب کنید: از پنج تا سی سال. سپس خواهید دید که مغز افراد بسیار گوناگون است.»موفیتِ روان‌شناس، معتقد است که تحقیقات جدید خیلی واضح نیست. او می‌گوید: «در نظام کیفری ما این قاعده وجود دارد که با همه باید به‌نحو برابر و منصفانه رفتار شود. همواره نوعی از مجرمان وجود دارند که در سنین پایین شروع به ارتکاب جرم می‌کنند و زندگی مجرمانه را به‌عنوان سبک زندگیِ خود برمی‌گزینند... همچنین گروه بزرگ‌تری از جوانان نیز وجود دارند که به‌خاطر جوانی به دردسر می‌افتند و باعث ایجاد مزاحمت برای دیگران می‌شوند. باید توجه داشت که جوانان همیشه همین‌طور بوده و هستند. نباید با ایجاد سابقۀ کیفری برای این افراد مانع دستیابی آن‌ها به شغل در آینده شویم.»پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۱۶ با عنوان Should 25-Year-Olds Be Tried as Juveniles در وب‌سایت نیوریپابلیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا بزرگ‌سالی سن مشخصی دارد؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] در بسیاری از کشورها، ازجمله ایالات‌متحده، علی‌رغم اینکه سنِ گرفتن گواهی‌نامۀ رانندگی هفده سالِ تمام است، سن قانونی اجارۀ ماشین ۲۵ سال تمام است.[۲] Raise the Age[۳] مادۀ سفیدْ یکی از بخش‌های سیستم عصبی مرکزی است. سیستم عصبی مرکزی از دو ناحیه تشکیل شده است: مادۀ سفید و مادۀ خاکستری. این ماده بخش اصلی مغز و بخش سطحی نخاع را تشکیل می‌دهد. [مترجم][۴] criminogenic ]]> دانا گلداستین تاریخ‌وسیاست Wed, 11 Jan 2017 05:00:23 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6dmmgiaw.html