ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Wed, 18 Apr 2018 18:55:17 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 18 Apr 2018 18:55:17 GMT تاریخ‌وسیاست 60 حرفه، خالی‌کردنِ باد کلۀ روشنفکران http://tarjomaan.com/neveshtar/8943/ یان باسکین، کرونیکل آو هایر اجوکیشن — ساموئل موین، در کمال شگفتی، شبیه نوجوانان است. اما رزومۀ مهیبش خیلی سریع بر این برداشت خط بطلان می‌کشد: موین در ۴۵سالگی، پس از چند دوره تدریس در دانشگاه‌های هاروارد و کلمبیا، اولین ترم کاری خود را در مقامِ استاد تاریخ و حقوق در دانشگاه ییل آغاز کرده است. به‌علاوه، حتی در مقایسه با دیگر پژوهشگران جاافتاده، موین دربارۀ طیف خارق‌العاده‌ای از موضوعات دیدگاه‌های فاضلانه‌ای دارد. زمستان پارسال که با شلوار جین و کفش کانورس در دفترش در دانشکدۀ حقوق هاروارد ولو شده بود، از فیلسوف فرانسوی امانوئل لویناس (موضوع رساله و اولین کتاب موین) تا نظریه‌های اقتصاد سیاسی (که از زمان بحران مالی ۲۰۰۸ توجه بیشتری صرف آن‌ها کرده است) تا رمان خیرخواهان۱ اثر جاناتان لیتل (که موین در مرورش در مجلۀ نیشن گفت «اثر موفقی است که عامدانه تهوع‌آور است و بی‌تردید درخشان») حرف زد.از طرف دیگر، موین به رسانه‌های اجتماعی جوری عادت کرده است که شبیه اکثر نوجوانان است.توماس مینی، دانشجوی سابق موین در دانشگاه کلمبیا، می‌گوید: «برای شما، دیدن صفحۀ فیس‌بوک موین لازم‌تر از اندرونی خانۀ اوست. او اساساً در آن صفحه زندگی می‌کند. انگار دارد مجلۀ خودش را منتشر می‌کند.»اخیراً که به صفحه‌اش سر زدم، لینک‌هایی به این چیزها دیدم: سرمقاله‌ای دربارۀ دفاع «اتحادیۀ آزادی‌های شهروندی آمریکا» از برتری‌طلبان سفیدپوست پس از اتفاقات شارلوتزویل، یک مقالۀ پیچیده که مروری حقوقی بر اقتصاد سیاسی جهانی بود، و یک گفت‌وگو بین سردبیر نیویورکر دیوید رمنیک و مورّخ روشنفکر مارک لیلا دربارۀ کتاب جدید لیلا با عنوان لیبرال قدیم و آینده۲. قسمت نظرات زیر هر پست، انجمنی است برای مباحثه میان کسانی از رده‌های میانی دانشگاه و صنعت نشر که اگر نه چهره به چهره، حداقل به اسم همدیگر را می‌شناسند. طبق عُرفِ رسانه‌های اجتماعی، بحث‌ها به سمت یک اِجماع خودپسندانه پیش می‌رود تا این حد که هرازگاهی امتناع موین از تبیین موضعش دربارۀ مقاله‌های جنجالی می‌تواند باعث بهت و حیرت شود. (یکی از نظردهندگان زیر لینکِ ساموئل به گزیده‌ای از کتاب لیلا، با حالتی عصبی می‌پرسد: «سَم، آیا این یکی از آن پست‌هایی است که صرفاً جهت اطلاع گذاشته‌ای؟ یا تأییدش می‌کنی؟») اما دامنۀ علایق، حجم فعالیت و سطح بالا و نامعمول فرزانگی دنبال‌کنندگان موین، صفحۀ او را به مقصد مطالعۀ جماعت برجسته و روزافزونی از دانش‌پژوهان چپ-لیبرال تبدیل کرده است.همچنین این صفحه، یک نقطۀ شروع مناسب برای درک نفوذ فزایندۀ موین است. در زمان ملاقاتمان، موین مشغول اصلاحات نهایی ناکافی: حقوق‌بشر در یک دنیای نابرابر۳ (انتشارات بلکنپ) بود. انتظار می‌رود این کتاب، که قرار است بهار سال آینده منتشر شود، شهرت او به عنوان یکی از نافذترین منتقدان سیاست‌خارجی «بشردوستانۀ لیبرال» را قوام ببخشد. ولی شهرت موین به جایگاه او نیز پیوند خورده است: الگو و مغناطیسِ نسلی از مورخین و روشنفکران مردمی جوان که او استاد یا مربی بسیاری از آن‌ها بوده است و در دورۀ تدریسش در دانشکدۀ تاریخ دانشگاه کلمبیا در سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۴ جذب مدار او شدند.در فهرست آن‌ها می‌توان این افراد را برشمرد: مینی که نوشته‌هایش در لندن ریویو آو بوکز و نیویورکر منتشر شده است؛ تیموتی شنک، یکی از سردبیران مجلۀ دیسنت و دانشجوی فوق‌دکترا در دانشگاه واشینگتن در سنت‌لوئیس؛ استفن ورتیم، مورّخ روابط بین‌الملل در دانشگاه کمبریج؛ آنا کیلسون، پژوهشگر رقص و سیاست که در هاروارد درس می‌دهد؛ جیمز جی. چپل، مورّخ روشنفکر در دانشگاه دوک؛ دنیل اشتینمتز-جنکینز، فیلسوف دین در دانشگاه ییل؛ و دیوید مارکوس، سردبیر ادبی در مجلۀ نیشن.یاشا مونک، مدرس نظریۀ سیاسی در دانشگاه هاروارد که همراه با موین در سال ۲۰۰۵ یک درس اختیاری ارائه داده بود، می‌گوید: «به سختی می‌توان استاد دیگری در دانشگاه‌های آمریکا یافت که دانشجویانش در دهۀ گذشته سهم بیشتری در غنای تفکر چپ‌گرا داشته باشند.»در نگاه اول، تبیین تأثیر موین دشوار است. گرچه پرانرژی و همواره پاسخگو است (به ندرت بیش از ۱۰ دقیقه طول می‌کشد تا به یک ایمیل جواب بدهد)، چه در نوشته‌هایش و چه در برخورد رودررو، چندان کاریزماتیک نیست. اشتیاق او برای صحبت جدی دربارۀ ایده‌ها و سیاست‌ورزی در مجلات و روزنامه‌های بزرگ و کوچک، گفت‌وگوهای عادی و رسانه‌های اجتماعی، مطمئناً او را مناسب زمانه‌ای کرده است که نوشته‌های پژوهشی محض به تدریج شکل و شمایل کارهای انفرادی را گرفته‌اند. اما بخشی از جاذبۀ موین نیز در همه‌کاره بودن اوست که به‌ویژه برای نسلی جذاب است که در طول جنگ عراق و بحران مالی سال ۲۰۰۸ بالغ شدند و اکنون خود را با ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ مواجه می‌بینند: توانایی ایجاد توازن بین نقد سرسختانۀ لیبرالیسم با امتناع از تن دادن به بدیل‌های ایدئولوژیک معمول برای آن.در نیمۀ اول دوران کار حرفه‌ای موین، نشانه‌ای در دست نبود که بگوید او در مسیر تبدیل‌شدن به یک روشنفکر مردمی یا یک منتقد برجستۀ لیبرالیسم آمریکایی است. مبنای دو کتاب اول او، که هر دو در سال ۲۰۰۵ منتشر شدند، پژوهش‌هایش در دوره‌ای بود که دانشجوی مارتین جی (استاد تاریخ در دانشگاه کالیفرنیا-برکلی) بود. موین در خاستگاه‌های دیگری۴ به رصد سیر رشد فکری لویناس در مقابل گسترش الهیات پروتستان و نظریۀ سیاسی جنگ سرد در اروپای پس از جنگ پرداخت. و در یک جنجال بر سر هولوکاست۵، به بررسی یک بحث دهۀ هفتادی در فرانسه پرداخت که حول اتفاقات اردوگاه زندانیان تربلینکا می‌گذشت. موین سپس مشغول مطالعۀ کلود لوفور شد: فیلسوف سیاسی و چپ‌گرای فرانسوی که لابد به خاطر تفاسیر جنجالی‌اش از استادش موریس مرلوپونتی مشهور شده است.دوازده سال از آن زمان می‌گذرد، و موین می‌گوید که همچنان قصد دارد کتابش دربارۀ لوفور را کامل کند، اما پس از تکمیل آن «مسیر فرعی» که با مرورش بر کتاب ابداع حقوق‌بشر۶ آغاز شد. او مرور خود بر این کتابِ لین هانت، مورخ دانشگاه کالیفرنیا-لس‌آنجلس، را در مجلۀ نیشن منتشر کرده بود. شهرت امروزی موین مدیون همین مسیر فرعی است، که به انتشار روایت تاریخی خودش از حقوق‌بشر انجامید: آخرین آرمان‌شهر۷.تغییر مسیر او به سمت نوشتن دربارۀ حقوق بشر شاید نامأنوس باشد، اما موین از قدیم رابطه‌ای با این موضوع داشت. موین در تابستان ۱۹۹۹، بخاطر تعلق خاطر «رمانتیکش» به ایدۀ «سیاست‌خارجیِ مبتنی بر حقوق بشر»، یک دورۀ کارآموزی را در شورای امنیت ملی دورۀ ریاست‌جمهوری بیل کلینتون گذراند. در آن هنگام، آمریکا درگیر یک مداخلۀ نظامی در بوسنی بود. موین به من گفت: «من تقریباً شبیه همۀ هم‌نسلانم بودم. در دهۀ ۱۹۹۰ به بلوغ سیاسی رسیدم. آن زمان نقطۀ اوج فکری و فرهنگیِ یادآوریِ هولوکاست بود، و لذا این حس را برمی‌انگیخت که دستور کارمان، نهادینه‌سازی این امر مطلق اخلاقی بود: دوباره، هرگز. کوزوو نقش محوری داشت چون زمانی رسیده بود که بالاخره اقدامی انجام شد.»موین در زمان همکاری با مشاور امنیت ملی کلینتون یعنی سندی برگر، وظیفه داشت به تدوین سرمقاله‌هایی مانند «یک جنگ منصفانه و ضروری»۸ کمک کند که به اسم رییس‌جمهور کلینتون در نیویورک‌تایمز منتشر شد و آن مداخلۀ نظامی را اساساً یک جنگ اخلاقی علیه پاک‌سازی قومیتی نشان می‌داد. موین آن سرمقاله را به دیوار اتاقکش چسباند. ولی پس از دورۀ کاری‌اش در کاخ سفید (و به‌ویژه هنگام دانشجویی در دانشکدۀ حقوق هاروارد که در سال ۲۰۰۱ از آن فارغ‌التحصیل شد)، از آن مداخله دل‌چرکین شد چون به این باور رسید که دولت کلینتون قوانین بین‌المللی را دور زد تا در یک جنگ داخلی، جانب یک طرف را بگیرد. موین اکنون می‌گوید: «آن موقع در کاخ سفید سردرگم بودم که در خدمت چه کسی هستم. فکر می‌کردم در خدمت بشریت بودم. اما اکنون با نگاه به گذشته می‌بینم که در خدمت اثبات هژمونی آمریکایی بودم.»مرور او بر کتاب هانت، اولین فرصتی بود که موین برای تدوین این تجدیدنظر به دست آورد. موین مدعی است که روایت هانت، به عنوان یک تلاش تاریخ‌نگارانه، بیش از حد قطعیت دارد. چون خانم هانت مصمّم است که حقوق‌بشر را حدّ اعلای یک سنت خطی بداند که از عصر روشنگری و دورۀ انقلاب‌های دموکراتیک «مثل آبشار» سرازیر شده است، نقش دیگر سنت‌های رادیکال را (از قبیل سوسیالیسم) در جنبش‌های انقلابی متأخر (مثل جنبش‌های ضداستعماری کشورهای حاشیۀ کارائیب) نادیده می‌گیرد.بااین‌حال، چنانکه انتظار می‌رود، آنچه محرک این مقاله است بیشتر اختلافی اخلاقی است تا عدم توافقی دانش‌پژوهانه. در وهلۀ اول، موین مدعی است که هانت آنچه را حتی بسیاری از هواداران حقوق بشر در آن بُرهه پذیرفته‌اند، نادیده می‌گیرد: اینکه این شعار می‌تواند پوششی برای منافع مخوف‌تر باشد، مثل زمانی که جورج دابلیو. بوش به «اتاق‌های تجاوز و تالارهای شکنجۀ» صدام حسین اشاره کرد تا حمایت افکار عمومی را در حمله به عراق جلب کند. به گفتۀ موین، نکتۀ برجسته‌تر آن است که آن اِجماع حقوق بشری که در دهۀ ۱۹۷۰ شکل گرفت، حتی وقتی صادقانه بیان شود، یک فهرست حداقلیِ خنده‌آور است که یکی از دلایل حمایت کشورهای ثروتمند از آن، پیش‌گیری از تقاضای مردم برای الگوهای پرهزینه‌تر عدالت جهانی است (و صفت «آخرین» در عنوان کتاب آخرین آرمان‌شهر هم از همین‌جا می‌آید). موین می‌نویسد: «کتاب هانت برای مخاطبانی است که شکنجه (و دیگر اقدامات مشهود دولت) را دردناک‌ترین توهین به اخلاق می‌دانند. اما این احساسات بشردوستانه چندان قدر و منزلتی نزد کسانی ندارد که معتقدند تمرکز بر شکل‌های مشهود بی‌رحمی، آن خطاکاری‌های ساختاری را که دیدنشان دشوراتر است، پنهان می‌سازد. حتی با وجود اینکه آن خطاهای ساختاری، از قبیل درد گرسنگی یا فرسودگی کار، نیز گاهی اوقات موجب رنج جسمانی می‌شوند.»موضع تقابل‌جویانۀ موین، موجب تعجب برخی دانش‌پژوهان شد (مگر کسی هم هست که فکر کند بیش از حد روی حقوق بشر تمرکز شده است؟) و دیگرانی را برانگیخت. با انتشار آخرین آرمان‌شهر در سال ۲۰۱۰، هوادارن مسلک بشردوستی هم پاتک زدند. جان ایکنبری، استاد سیاست و امور بین‌الملل در دانشگاه پرینستون، موین را متهم کرد که نمی‌فهمد پیش‌درآمدهای عصر روشنگری مانند «حقوق انسان» به چه طرز ظریفی زمینه‌ساز منشورهای حقوق بشری معاصر شده‌اند. (یک سال بعد، موین نظرش دربارۀ ایکنبری را در مجلۀ نیشن مطرح کرد.) برای بلیندا کوپر، مدرس مؤسسۀ مطالعۀ حقوق بشر در دانشگاه کلمبیا، این سؤال مطرح بود که روایت موین از حقوق بشر چرا در دهۀ ۱۹۷۰ خاتمه می‌یابد، در حالی که قوام واقعی آن در مقام یک ایده‌آل بین‌المللی تا اواخر دهۀ ۱۹۹۰ طول کشید (که موین این انتقاد را موجه می‌داند). گری باس، استاد سیاست در دانشگاه پرینستون و مؤلف کتابی دربارۀ خاستگاه‌های مسلک بشردوستی، موین را به چندین و چند خطا (کنارگذاشتن مثال‌های نقض، ترسیم تصویری کاریکاتوری از مخالفان، «تحقیر» جودیت شکلر) متهم کرد که نمی‌شد گفت کدام یک جُرمی بزرگ است و کدام یک خطایی کوچک. موین دو سال پیش در یک مقالۀ مُروری با عنوان «خطاهای تماشایی»۹، دربارۀ کتاب باس یعنی نبرد آزادی۱۰ نوشت.موین می‌گوید سروکله زدن با مرورهای عمدتاً منفی یک‌جور «فرآیند یادگیری» بوده است، اما معتقد است که کتابش صدایی عمومی به او داد که از آن زمان هم شرم و خجالتی در استفاده از آن صدا نداشته است. هجده سال پس از کمک به تنظیم پیش‌نویس سرمقالۀ رییس‌جمهور کلینتون در توجیه مداخلۀ نظامی در بوسنی، موین یک مقالۀ دیگر اما با نام خودش و با یک درس اخلاقی متفاوت برای نیویورک‌تایمز نوشت. او در مقالۀ «مسیر طولانی به سوی جنگ ترامپ»۱۱ که چهار روز پس از شلیک ۵۹ موشک به سوریه با فرمان ترامپ منتشر شد، موین و نویسندۀ همراهش استفن ورتیم نه‌تنها تقاضای هر دو حزب برای «اقدام» در سوریه را تقبیح کردند، بلکه «۱۵ سال اهمال‌کاریِ» مسبوق بر آن را هم نکوهش کردند، ۱۵ سالی که شامل بازه‌هایی هم می‌شود که بشردوستان لیبرالی مانند سامانتا پاور و هیلاری کلینتون زمام امور را در دست داشته‌اند.موین نگران است که نوشته‌های عمومی‌اش «اهمیت فکری کمتری» از کارهای آکادمیک قبلی‌اش داشته باشند، اما به جذابیت قرارگرفتن در بطن یک گفت‌وگوی گسترده‌تر معترف است. او می‌گوید: «در زمانه‌ای که کمتر کسی کتاب‌های دانشگاهی را می‌خواند، به سختی می‌توان تصور کرد که پیشۀ دانشگاهیِ کسی صرفاً نوشتن چیزهایی برای کتابخانه‌ها باشد.»البته تصور آن چندان هم سخت نیست: بسیاری از دانش‌پژوهان راضی‌اند که برای کتابخانه‌ها بنویسند، یا تسلیم این کار شده‌اند. اینکه موین در سال ۲۰۰۷ مسیر دیگری را پیش گرفت، احتمالاً به لطف تجربۀ او در دانشکدۀ تاریخ دانشگاه کلمبیاست که تدریس در آن را در ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۱ آغاز کرد.حداقل از زمان ریچارد هافستدر، این دانشکده مشهور به ساختنِ استادانی بوده است که درگیر مباحثات سیاسی می‌شوند، و موین در یک دورۀ حاصل‌خیز این دانشکده حضور داشت. مارک مازور، نویسندۀ پرکار مجلات و روزنامه‌ها و مؤلف چندین کتاب دربارۀ تاریخ اروپا، در سال ۲۰۰۴ به این دانشکده پیوست. او به موین نشان داد که چگونه می‌توان «با عملیاتی‌کردن آنچه حرفه‌ای‌ها می‌دانند، نوری انتقادی به دوران حاضر تاباند.» در همان بازه، تعدادی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی موین هم کار دانشگاهی‌شان را با مقاله‌نویسی آزاد برای مجلاتی مانند نیشن، بوستون‌ریویو و دیسنت کامل می‌کردند.موین می‌گوید: «در برکلی هرگز نیشن نمی‌خواندم. مارتین جی یا جودیت باتلر یا دیگر اهالی نظریه هرگز به ما نمی‌گفتند برای عموم مردم بنویسیم. ولی در کلمبیا، همه از همان شربتی می‌نوشیدند که من نوش جان می‌کردم. بدتر آنکه، آن‌ها در آیندۀ خود هیچ شغلی نمی‌دیدند، لذا نوشتن را یاد گرفتند و می‌خواستند برای این خروجی‌های مختلف بنویسند.»مجاورت این دانشگاه با صنایع نشر، و با مراکز بحران مالی ۲۰۰۸ و جنبش اشغال وال‌استریت، موین و دانشجویانش را در این راه ثابت‌قدم‌تر کرد، همچنین فقدان مرزبندی درون دانشکدۀ تاریخ هم در آن مؤثر بود چون دانشجویان را تشویق می‌کرد که پروژه‌های جاه‌طلبانه‌ای برای رساله‌هایشان انتخاب کنند.اگر موین در ابتدا از آن محیط متأثر بود، بعداً به یک چهرۀ اثرگذار در آن تبدیل شد. تیموتی شنک می‌گوید که وقتی مقاله‌های او منتشر می‌شدند، «هرچه دستم بود زمین می‌گذاشتم. چه کس دیگری می‌توانست از تبیین دیدگاه‌های جاناتان ایزریل دربارۀ عصر روشنگری، سراغ کاوش در نظرات الین اسکری و بعد ارزیابی عناصر سیاسی قحطی برود؟»موین کمک کرد تا چند نفر از دانشجویانش به ویراستارِ آثارش در مجلۀ نیشن یعنی جان پالاتِلا وصل شوند. صفحات مرور کتابِ پالاتلا به زمینِ تمرین بسیاری از دانشجویان دانشکده تبدیل شد، یعنی مدت‌ها قبل از سالِ پیش که دیوید مارکوس عهده‌دار این بخش مجله شد. در همین حال، موین در فیس‌بوک مقالات و کتاب‌های دانشجویانش را ترویج می‌کرد و همچنین سبکی از گفت‌وشنود را حمایت کرده و پرورش می‌داد که دیوار فیس‌بوک او را، به تعبیر توماس مینی، به «قطب رفت‌وآمد فکری‌ای تبدیل کرد که نسخه‌ای مجازی از قهوه‌خانه‌های وینی است».همان‌طور که مازور در نظر موین الگویی بود برای اینکه چگونه دانش‌پژوهی می‌تواند در بحث‌های عمومی اثرگذار شود، مقالات موین هم برای تعدادی از تاریخ‌نگاران جوانتر دانشگاه کلمبیا مانند شنک مصداق پیوندِ «استواری فکری با جدیت سیاسی» بود. همچنین این مقالات یک درس صریحتر و روشنتر هم داشتند. به تعبیر سیمون تیلور، دانشجوی سابق او، به نظر موین «ایرادی ندارد که آن ادبیات پژوهشی یا کتاب در حال مرور را تکه‌پاره کنید به شرط آنکه واقعاً به نظرتان خطا باشد و دلیل مناسبی برای این فکرتان داشته باشید.»در واقع مقالات موین نسخه‌ای مطمئن و کاربردی برای شکار در عرصۀ دانش‌پژوهی‌اند. ابتدا یک روشن‌فکر لیبرال-چپ و برجسته را پیدا کنید: کسی مثل الین اسکری، جاناتان ایزریل، مایکل والزر، توماس پیکتی). سپس اندیشۀ آن روشن‌فکر را به یک شاخه از ارتدکسیِ چپ-لیبرال ارتباط بدهید: مسلک بشردوستی لیبرال، سکولاریسم عصر روشنگری، «چپ نجیب»۱۲، مارکسیسم نسل هزاره. سپس استدلال آن روشنفکر را طوری جمع‌بندی کنید که نقاط کور و محدودیت‌های آن ارتدکسی را نشان دهد: وسواس فکری دربارۀ برنامه‌ریزی اضطراری، اعتقاد کورکورانه به اسطوره‌شناسی عقلایی، تبعیت از نظریه‌های چپ‌گرای منسوخ، و هرچه در منابع آمده است. در نهایت نتیجه بگیرید که مع‌الاسف اگر واقعاً بخواهیم از پس چالش‌های فعلی‌مان برآییم، باید این مکتب فکری را ناقص بدانیم. (مقاله را بفرستید، سپس همین فرآیند را تکرار کنید.)این شیوۀ خالی‌کردنِ باد بقیه، کمتر به دنبال بسط یک استدلال است، و بیشتر می‌خواهد بادکنک‌های دیگر متفکران را بترکاند. همین رویکرد به موین و شاگردانش امکان داده است که در میدان نبرد چپ-لیبرال که به شدت قشربندی شده است، چست و چالاک بمانند. آن‌ها گویا جایی بین مجلۀ سوسیالیست ژاکوبن و مجلۀ لیبرال و باکلاس نیویورک ریویو آو بوکز قرار می‌گیرند (که معمولاً برای هیچ‌کدام هم چیزی نمی‌نویسند)، اما جالب آن است که نمی‌توان مختصات ایدئولوژیک آن‌ها را به طور دقیق تعیین کرد.البته وقتی کسی وقف این جنس از عدم تعهد شود، محدودیت‌هایی هم پیدا می‌کند. مهم‌ترین محدودیت هم آن است که هیچ دستورکار اثباتیِ روشنی ندارد. جولین بورگ، استادیار تاریخ در بوستون‌کالج و همکلاسی سابق موین در برکلی، می‌گوید: «سَم در تحریک کردن، در اشاره به یک نقطۀ کور به شیوه‌ای که گفت‌وگو و بحث را پیش ببرد، بسیار ماهر است.» اما «وقتی بحث از اینکه او علیه چیست به این می‌رسد که مدافع چیست، ناچار مردد می‌شویم.» ویکتوریا دگرتزیا، تاریخ‌نگار دانشگاه کلمبیا که موین می‌گوید او را به آن دانشکده آورده است، از حملۀ موین به «باد نفخ لیبرال برای حقوق‌بشر» تمجید می‌کند، که در دهۀ ۱۹۹۰ «یک ایدۀ جدید بود که می‌توانستیم پشتش بایستیم و برایش بجنگیم.» اما اضافه می‌کند که «اکنون یک رژیم ارتجاعی داریم که نقد تندتری بر لیبرالیسم دارد. پرسش بزرگی که پیش روی همۀ ماست این است: از اینجا به بعد کدام سمت برویم؟»تابستان که برای بار دوم در یک غذاخوری در منهتن ملاقات کردیم، موین ریش گذاشته بود اما ریش او را پیرتر نکرده بود. البته یک ذره ابهت خاخامی به او داده بود، که مقتضی هم بود چون موین برای یک همایش دربارۀ پانصدمین سالگرد جنبش اصلاحات مذهبی به شهر آمده بود. دین یکی دیگر از موضوعاتی است که موین درباره‌اش بسیار می‌داند: آخرین کتابش که در سال ۲۰۱۵ منتشر شد، دربارۀ ریشه‌های مسیحی گفتمان حقوق بشر است. اما محور گفت‌وگوی ما، دورنمای اصلاحات سیاسی بود: از اینجا باید به کدام سمت برویم؟موین گفت «من در اصل سوسیال‌دموکرات هستم» و افزود که در انتخابات برای برنی سندرز تبلیغ کرده است. چون احساس کرد که جوابش کاملاً رضایت‌بخش نیست، وعده داد که کتاب جدیدش یعنی ناکافی روایتی اثباتی‌تر از نوع سیاست‌ورزی مطلوب او ارائه دهد. ولی وقتی بیشتر از بحث کتابِ خودش، پیرامون «نیودیل»۱۳ حرف زد، چندان هم اثباتی به نظر نمی‌آمد. موین با اشاره به مقاله‌ای انتقادی که دربارۀ مورّخ سرشناس بریتانیایی تونی جات نوشته بود، سلسله‌ای از آه و ناله‌ها را دربارۀ «نوستالژی نسنجیده‌ای» ردیف کرد که برخی دربارۀ دولت رفاه پس از جنگ دارند، که «عمیقاً مخدوش، و در کشور ما، حاوی جنبه‌های نژادپرستانه» بود. او با حسادت اضافه کرد که در نیودیل، «تعداد مردمی که در یک پروژۀ سیاست‌ورزی رهایی‌بخش دخیل شدند، بیش از همیشه بود. پس این یک نقطۀ شروع است.»موین معترف است که میل به منفی‌نگری دارد. «اگر در عصر نیودیل زندگی می‌کردم، شاید همان کاری را می‌کردم که آرتور شلزینگر کرد، یعنی رمانتیزه‌کردن و تجلیل از آن، چون نمی‌دانستیم سرانجامش چیست.» ولی او امروز هیچ پروژۀ سیاسی مشابهی نمی‌بیند که مُهر تأیید بر آن بزند. موین دربارۀ تجربه‌اش از کار در کاخ سفید می‌گوید: «احساس می‌کنم به نوعی گول خوردم، و می‌خواهم اسطوره‌شکنی بکنم تا مردم امیدشان را به اهداف درست ببندند. فقط وقتی عشق بورزید که چیزی در میان باشد که قابلیت عشق‌ورزی را داشته باشد.»این حکم الهام‌بخشی است، که جاذبۀ موین برای آن‌هایی را نشان می‌دهد که معتقدند گزینه‌های سیاسی «واقع‌بینانه»، برای حل‌وفصل پیامدهای چندین دهه اخلاق‌گرایی و سوءمدیریت لیبرال، «ناکافی» هستند: یعنی به قدر کافی بلندپروازانه، یا اندیشمندانه، یا انسانی نیستند. و نیز به همین خاطر، در موج پرآشوبی که پشت سر انتخاب ترامپ به ریاست‌جمهوری رقم خورد، یک ردیّۀ قدرتمند برای استدلال موین مطرح می‌شود. یاشا مونک می‌گوید: «تا زمانی که نظم لیبرال بین‌المللی قدرتمند بود، اشاره به نقص‌ها و دورویی‌های متعددش معقول بود. اما اکنون که دونالد ترامپ به اساسی‌ترین عناصرش حمله می‌کند، این خطر جدی وجود دارد که به زودی چین، روسیه و ایران قوانین بین‌المللی را تعیین کنند. هر چپ‌گرایی که از این خطر غفلت کند، مرتکب خطایی عظیم در ویران‌سازی خودش شده است.»در طول تابستان، آن‌هایی که خواستار پُرکردن سنگرهای لیبرال بودند، از حمایت کسی بهره‌مند شدند که انتظارش نمی‌رفت. مارتین جی، استاد راهنمای سابق موین که با تاریخ‌نگاری‌اش از مکتب فرانکفورت مشهور شده است. او در مجلۀ نیشن استدلال کرد که گرچه همدل آن‌هایی است که رؤیای یک نسخۀ بدیل برای لیبرالیسم را در سر دارند، «در حال حاضر ... محتاطانه‌تر آن است که از آنچه مورد تهدید قرار گرفته، دفاع شود.»پاسخ موین در سرمقاله‌ای آمد که همراه با دیوید پریست‌لند (تاریخ‌نگار دانشگاه آکسفورد) در نیویورک‌تایمز نوشت، آن هم با این عنوان تحریک‌آمیز: «نه ترامپ، که هیستری تهدیدی علیه دموکراسی ماست.»۱۴ موین و پریست‌لند ضمن مقایسۀ «آنتی‌ترامپیسمِ» لیبرال با سیاست‌ورزی ضدکمونیستی در دهۀ ۱۹۵۰، مدعی شدند که «استبدادهراسی» صرفاً موجب تقویت «وضعیت سابق بازارهای آزاد و محافظه‌کاری اجتماعی» می‌شود، طوری که نیاز ضروری و فوری «به جهت‌گیری جدید» را می‌پوشاند. این ستون، که در همان آخرهفته‌ای منتشر شد که تظاهرات برتری‌طلبان سفیدپوست در شارلوتزویل برگزار شد، افراد زیادی را (حتی از گروه‌هایی که معمولاً حامی ایده‌های موین هستند) برانگیخت تا برایش ردیّه بنویسند.ولی آن سرمقاله برای دنبال‌کنندگان موین در رسانه‌های اجتماعی، غافلگیرکننده نبود. موین در مقدمۀ فیس‌بوکی‌اش برای مقالۀ مارتین جی نوشته بود: «یکی از بزرگ‌ترین مورخان اندیشۀ مارکسیستی به خودش اجازه می‌دهد که با تسلیم‌شدن در برابر وحشت‌آفرینی دونالد ترامپ، کودکِ لیبرالِ درونش را که قوز کرده و حالت تدافعی به خود گرفته است، در آغوش بکشد.» زیر آن، در بخش نظرات، دسته‌ای از روشن‌فکرهای چپ-لیبرال مُهر تأیید بر آن قضاوت زدند.کسانی که زیر آن پست نظر داده بودند احتمالاً نمی‌توانند توافق کنند که از اینجا به بعد به کدام سمت بروند. ولی مثل موین و دانشجویانش، آن‌ها نیز گویا بر این عقیده متفق‌اند که وقت خالی کردن باد آن پیکربندی‌های ایدئولوژیکی رسیده است که ما را در اینجا گرفتار کرده‌اند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یان باسکین نوشته و در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «The Disillusionment of Samuel Moyn» در وب‌سایت کرونیکل آو هایر اجوکیشن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۱ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «حرفه، خالی‌کردن باد کلۀ روشنفکران» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر شده است.•• یان باسکین (Jan Baskin) روزنامه‌نگار آمریکایی و یکی از مؤسسان مجلۀ پوینت است. نوشته‌های او در نیشن، لس‌آنجلس ریویو آو بوکز و دیگر نشریات منتشر شده است.[۱] The Kindly Ones: این رمان در سال ۲۰۰۶ به زبان فرانسوی و در سال ۲۰۰۹ به زبان انگلیسی منتشر شد [مترجم].[۲] The Once and Future Liberal[۳] Not Enough: Human Rights in an Unequal World[۴] Origins of the Other[۵] A Holocaust Controversy[۶] Inventing Human Rights[۷] The Last Utopia[۸] A Just and Necessary War[۹] Spectacular Wrongs[۱۰] Freedom’s Battle[۱۱] The Long Road to Trump’s War[۱۲] Decent Left[۱۳] New Deal: برنامۀ اقتصادی و اجتماعی فرانکلین روزولت رییس‌جمهور ایالات متحده بعد از رکود بزرگ این کشور در دهۀ ۱۹۳۰[مترجم].[۱۴] Trump Isn’t a Threat to Our Democracy. Hysteria Is. ]]> یان باسکین تاریخ‌وسیاست Tue, 10 Apr 2018 03:57:25 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8943/ گزیده‌های تاریخ و سیاست در سال ۱۳۹۶ http://tarjomaan.com/report/8903/ • آیا اعتراض فایده‌ای هم دارد؟از ابتدای قرن بیست‌ویکم، به یمن شبکۀ جهانی اینترنت و انفجار وسایل ارتباطی، شاهد بزرگترین تجمع‌های اعتراضی تاریخ بوده‌ایم. اما از قضا این بزرگترین‌ها بی‌فایده‌ترین‌ها نیز بوده‌اند. میلیون‌ها نفر در بیش از شصت کشور جهان علیه آغاز جنگ در عراق راهپیمایی کردند و بمب‌ها تنها چند هفته بعد بر سر این سرزمین فروریختند. میلیون‌ها نفر علیه ترامپ فریاد کشیدند، و او همچنان تئاتر پرهیاهوی خود را ادامه می‌دهد. آیا واقعاً با اعتراض کاری پیش می‌رود؟• عضویت در یک فرقه چه مزه‌ای دارد؟رهبری افسانه‌ای و خودکامه، احاطه شده میان گروهی از حواریون رازآمیز و وفادار، و مجموعه‌ای از پیروان دون‌پایه که مجبورند فرمان‌های عجیب «سازمان» را برای رهاکردن بچه‌هایشان، یا مأموریت‌های طاقت‌فرسای بی‌مزد و مواجب انجام دهند تا به هدفی تخیلی خدمت کرده باشند. این الگوی غالب در فرقه‌هاست. اما چرا آدم‌ها تن به چنین زندگی‌هایی می‌دهند؟ چطور راضی می‌شوند زندگی‌شان را قربانی فرقه کنند؟ کتابی جدید به این مسئله پرداخته است.• آیا اسلام دینی استثنایی است؟چرا خاورمیانۀ مسلمان، که برای قرن‌ها گل سرسبدِ تمدن‌های بشری بود، به وضع دردناک امروز افتاده است؟ تاریخ خون‌بار این منطقه، مشخصاً از سقوط امپراتوری عثمانی به این‌سو، وارد دورۀ جدیدی شده است. طی این سال‌ها، مسلمانان مداوماً در حال آزمون نظام‌های رنگارنگ سیاسی بوده‌اند تا شاید به الگویی واقعاً اسلامی از حکومت برسند. بر همین اساس، باید گفت خاورمیانه هیچ‌گاه راه اروپا را طی نخواهد کرد، چون اسلام دینی است متفاوت.• هوش مسئله‌ای عمیقاً سیاسی استهوش به چه کاری می‌آید؟ پاسخ این سؤال از افلاطون تا امروز این بوده است: سلطه. در این تفکر همواره سلسله‌مراتبی ناگسستنی از نظر هوشی میان انسان‌ها برقرار بوده است. باهوش‌ترین‌ها، از نظر طبیعی، حق یا حتی وظیفه داشته‌اند که بر دیگران فرمان برانند، آن‌ها را به بیگاری بکشند، قتل ‌عام کنند، یا فقیر و مطیع خود نگه دارند. اما این تنها مسیر ممکن برای اندیشیدن دربارۀ هوش نیست.• متفکر قدرتاگر بخواهیم اندیشۀ فیلسوفان بزرگ تاریخ را تنها در یک کلمه خلاصه کنیم، مطمئناً این کلمه برای میشل فوکو «قدرت» خواهد بود. فوکو در طول سال‌های متمادی، بسیار به قدرت اندیشید، تعریف‌های قدیمی ما از این مفهوم را در هم شکست و شیوه‌های زیرکانه و بسیار پنهانِ عملکرد قدرت در جامعه را مرئی کرد. با آنکه سی‌سال از مرگ او می‌گذرد، اما این صورت‌بندی‌ها امروز هم به همان اندازه تازه و کاربردی‌اند.• آزادی مذهبی در اروپا اقتضای دولت‌داری بود نه حاصل آزادفکریروایت غالبی که در تاریخ‌نگاری‌ها ارائه می‌شود می‌گوید، پس از جنگ‌های مذهبیِ خون‌باری که اروپا را درنوردید، متفکران بزرگی مثل لاک، ولتر و دیگران با کوشش‌های خستگی‌ناپذیر و اندیشه‌های مستحکمشان این فکر را جا انداختند که باید در برابر تفاوت‌های مذهبی مداراگر بود. اما پژوهشی در سازوکارهای سیاسی و اجتماعی آن دوران نشان می‌دهد که نهادینه‌شدنِ آزادی مذهبی، درواقع، بیشتر مسئله‌ای بود مربوط به رشد اقتصادی، اخذ مالیات، یا به‌کارگرفتنِ نیروی کار بیشتر.• مروری بر اندیشه‌های ساموئل هانتیگتون، پیامبر عصر ترامپهانتینگتون، استاد علوم سیاسی پرآوازۀ هاروارد، دلدادۀ عظمت آمریکا بود. خود را میهن‌پرست می‌دانست و دربارۀ خطر مهاجران، چندفرهنگ‌گرایی و آرمان‌های لوس لیبرالی هشدار می‌داد. از خیلی جهات او به‌طرز غریبی جنبش ملی‌گرایانۀ سفیدپوستان در ایالات متحده را پیش‌بینی کرده بود و تز برخورد تمدن‌هایش هراس‌های بنیادین آمریکای امروز را نشان می‌داد. بااین‌حال، انصاف نیست، اگر او را کسی شبیه ترامپ بدانیم.• صدسالگی یک انقلابدرست صد سال پیش، در هفدهم اکتبر ۱۹۱۷، انقلابی در روسیه رخ داد که بخش عمده‌ای از زندگی بشر در قرن بیستم را تحت تأثیر خود قرار داد. حاصل این انقلاب به‌دست‌گرفتن قدرت توسط بلشویک‌ها بود. آن‌ها امید داشتند در این دوران تازه راه را برای رسیدن به رؤیای کمونیسم باز کنند. علی‌رغم اینکه سال‌هاست ساختار سرمایه‌داری در روسیه حاکم است، اما هنوز آثار انقلاب اکتبر همه‌جا عیان است. چه در سیاست، چه در اجتماع، چه در هنر و ادبیات. در سالروز پیروزی این انقلاب، مجموعه‌ای از مطالب مرتبط را می‌خوانید.• پروندۀ کتاب: نه کافی نیستنویسندۀ محبوب کانادایی، نائومی کلاین، که پس از نوشتن کتاب‌های «بی‌نشان» و «دکترین شوک» با استقبال فراوانی مواجه شد، با بیشترین سرعت ممکن، کتابی نوشته است به نام «نه کافی نیست». کلاین برای نوشتن هر کتابش حداقل پنج سال وقت می‌گذارد، اما حالا احساس کرده است که باید هرچه زودتر کتابی بنویسد و ترامپ را در بستر ایده‌هایی قرار دهد که در دو دهۀ اخیر به تحقیق دربارۀ آن‌ها پرداخته است.• آن‌ها برای مُردن به خاورمیانه می‌آینداولیویه روآ برای نوشتن کتاب جدیدش، سراغ زندگیِ جوانانی رفته که از اروپا به داعش و دیگر گروه‌های سلفی پیوسته‌اند و نهایتاً خود را در عملیاتی انتحاری منفجر کرده‌اند. روآ دریافت که زندگیِ این جوانان شباهت‌هایی انکارناپذیر با همدیگر داشته: اغلب دورانی از بی‌بند‌و‌باری را گذرانده‌اند، سپس ناگهان نوزایی دینیِ شدیدی را تجربه کرده‌اند و به فاصله‌ای کوتاه به استقبال جنگ و انتحار رفته‌اند، اما آنچه هیچ‌وقت اهمیتی برایشان نداشته، خود اسلام بوده است. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Mon, 19 Mar 2018 09:54:27 GMT http://tarjomaan.com/report/8903/ پروندۀ کتاب: نه کافی نیست http://tarjomaan.com/report/8915/ • «نه» کافی نیستنائومی کلاین کتاب جدیدی منتشر می‌کند که دربارۀ ترامپ استنویسندۀ محبوب کانادایی، نائومی کلاین، که پس از نوشتن کتاب‌های بی‌نشان و دکترین شوک با استقبال فراوانی مواجه شد، با بیشترین سرعت ممکن، کتابی می‌نویسد به نام نه کافی نیست. کلاین برای نوشتن هر کتابش حداقل پنج سال وقت می‌گذارد، اما این روزها احساس کرده است که باید هرچه زودتر کتابی بنویسد و ترامپ را در بستر ایده‌هایی قرار دهد که در دو دهۀ اخیر به تحقیق دربارۀ آن‌ها پرداخته است.• نائومی کلاین: «ترامپ احمق است، اما نباید مهارتش در حماقت را دست‌کم گرفت»آمریکا رئیس‌جمهوری دارد که تجسد بسیاری از چیزهایی است که نائومی کلاین سال‌هاست درباره‌شان می‌نویسدنائومی کلاین نسلِ سوم خانواده‌ای معترض است. پدربزرگ و مادربزرگ او کمونیست‌هایی شورشی بودند و پدر و مادرش در گیرودار جنگ ویتنام، آمریکا را رها کرده و به کانادا مهاجرت کردند. او به یاد می‌آورد که والدینش از بچگی او را در راهپیمایی‌هایی اعتراضی دنبال خود می‌کشیده‌اند. اما نائومی برخلاف آن‌ها خودش را در آرایش و مصرف‌گرایی غرق می‌کرد. آنچه او را به سیاست کشاند، چیزی بود که تا به امروز درباره‌اش می‌اندیشد: یک بحران.• قدرت چطور از فاجعه سود می‌برد؟برشی از کتاب تازۀ نائومی کلاین که به دولت دونالد ترامپ اختصاص داردمشهورترین کتاب نائومی کلاین، دکترین شوک، روزنامه‌نگاری تحقیقیِ بی‌نظیری است دربارۀ طوفان کاترینا. یکی از بازیگران اصلی آن طوفان، مایکل پنس، به لطفِ انتصابات عجیب و غریبِ ترامپ، امروز برای جهان نامی آشناست. پنس از بزرگترین رهبران چیزی است که کلاین «سرمایه‌داری فاجعه‌مدار» می‌نامد. سرمایه‌داری‌ای که حالا نه مناطقِ حاشیه‌ای بحران‌زده، که گویی کل جهان را تهدید می‌کند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Sat, 10 Mar 2018 08:01:22 GMT http://tarjomaan.com/report/8915/ تغییر شیوۀ فهم ما از «مسئولیت» ما را بی‌رحم‌تر کرده است http://tarjomaan.com/interview/8888/ گفت‌وگوی ‌شان ایلینگ با یاشا مونک، ووکس — محافظه‌کارها می‌گویند اگر کسی تصمیم‌های بدی بگیرد، هیچ‌کس -به‌خصوص دولت- مجبور نیست به او کمک کند. یا اساسی‌تر اینکه هر کس تنها مسئول خودش است.لیبرال‌ها عموماً این منطق را رد می‌کنند. مخالفتشان به‌حدی است که از سلامت همگانی یا سایر شبکه‌های حمایتی اجتماعی حمایت می‌کنند زیرا معتقدند دولت تعهدی اخلاقی دارد تا از شهروندانش، به‌خصوص نیازمندان، مراقبت کند.تقریباً همۀ مشاجرات سیاسی برانگیختۀ این دوگانه‌اند.کتابی جدید با عنوان عصر مسئولیت: شانس، انتخاب و دولت رفاه۱، هم روایت محافظه‌کار و هم لیبرال از انتخاب و مسئولیت را به چالش می‌کشد. نویسندۀ آن یاشا مونک، استاد نظریۀ سیاسی در دانشگاه هاروارد و همکار پاره‌وقتِ برنامۀ اصلاح سیاسیِ نیوامریکا است.مونک استدلال می‌کند که چپ و راست برداشتی محدود -و گمراه‌کننده- از مسئولیت شخصی را پذیرفته‌اند.هفتۀ گذشته با او به صحبت نشستم و دربارۀ اینکه برداشتی مثبت از مسئولیت چه شکلی دارد، و چرا تنبیه افراد به‌خاطر انتخاب‌های بدشان اشتباه است، صحبت کردیم. همچنین دراین‌باره بحث کردیم که دولت رفاهی که به‌درستی سازمان یافته چه شکلی است و چرا جناح چپ موفق نشده جناح راست را قانع کند که شبکه‌های حمایت اجتماعیِ قوی‌تر به نفع همه است.گفت‌وگوی ما برای رسیدن به وضوح و اختصار اندکی ویراسته شده است.شان ایلینگ: شاید برای شروع بهتر باشد از تو بخواهم تعریف خودت از مسئولیت و افکارت دربارۀ آن را شرح بدهی.یاشا مونک: نحوۀ تفکر ما دربارۀ مسئولیت در طول زمان تغییر کرده است. بخشی از مشکل این است که به‌مرور زمان این اندیشه واقعاً محدود شده است. وقتی به این فکر می‌کنی که در دهه‌های ۵۰ یا ۶۰، کلمۀ مسئولیت چه چیزهایی را برای مردم تداعی می‌کرده، به‌نظرم اغلب فکرشان به‌سمت وظایفی می‌رفته که نسبت به دیگران داریم. در این سخن مشهور جان اف. کندی که «نپرسید کشورتان برای شما چه‌کار کرده؛ بپرسید شما برای کشورتان چه کار کرده‌اید»، کلمۀ «مسئولیت» نیست، اما شیوه‌ای برای اندیشیدن به مسئولیت وجود دارد: مسئولیتی ورای خودتان، مسئولیت شهر، اجتماع، خانواده و کشورتان.ایلینگ: چگونه مفهوم مسئولیت به مرور زمان محدود شده؟مونک: منظور ما از مسئولیت تغییر کرده، طوری که اکنون وقتی دربارۀ مسئولیت حرف می‌زنیم، منظورمان این است که شما به‌نوعی مجبورید در قبال اعمالتان پاسخگو باشید. قبلاً این‌طور بود که «ببین، تو نسبت به غیر از خودت مسئولی»، و الآن این‌طور است که «بسیار خب، ببین، تو باید از پس نیازهای خودت بربیایی. باید مطمئن باشی پول کافی برای غذاخوردن داری و به‌خاطر بعضی از انتخاب‌های بدت یا به‌خاطر شکست در کار، از دولت یا بقیه چیزی نمی‌خواهی». مسئولیت تبدیل به ایده‌ای محدود و تنبیهی شده؛ ایده‌ای دربارۀ آنچه تو به دیگران بدهکاری نیست، بلکه برای شیرفهم‌شدن توست دربارۀ اینکه دیگران هیچ دینی به تو ندارند.بنابراین، اکنون وقتی دربارۀ مسئولیت حرف می‌زنیم، تمایل داریم وظایفی که هر فرد در قبال کلیت جامعه دارد را کنار بگذاریم. وقتی از عصر مسئولیت می‌گویم، حرفم کمابیش همین است. امروز عصری است که در آن مسئولیت به جایی رسیده که منظور از آن صرفاً مسئولیت شخصی است.ایلینگ: به‌نظرم بخش بزرگی از این ماجرا به مشکلی محوری در لیبرتارینیسم یا لیبرالیسم کلاسیک برمی‌گردد: این مکتب‌ها فلسفۀ حق‌ها هستند، به ما زبانی برای بیان حق‌ها می‌دهند اما زبانی برای بیان وظایف و تعهدات نمی‌دهند. همه‌اش دربارۀ کارهایی است که دولت حق ندارد با ما بکند (که به‌وضوح اهمیت دارند)، اما چیزی دربارۀ بدهی ما به اجتماع خود، به همسایه‌های خود و غیره، نمی‌گوید.مونک: بله، به‌نظرم درست است. روشی برای اندیشیدن به مسئولیت‌ها و تعهدات وجود دارد که همه‌اش دربارۀ این است که «خب، آیا تو انسان خوبی هستی؟ انتخاب‌های درستی کرده‌ای یا نه؟ آیا تقصیر خودت است که نیازمند شده‌ای؟» واقعاً هیچ تفکری دربارۀ اهدافمان از آنچه تلاش می‌کنیم در مقام یک جامعه به آن برسیم، یا اشتراکاتمان در آن نیست.وقتی به سؤالات اساسی‌تر سیاست اقتصادی فکر می‌کنید، درواقع نتیجه می‌گیرید که کاملاً به نفع همه است که قسمت‌هایی از شهرها را احیا کنیم، یا تضمین کنیم افرادی که در گذشته انتخاب‌های بدی داشته‌اند، بتوانند وارد نیروی کار شده و اعضای مولدی برای جامعه باشند.چیزی که همگی باید بتوانیم درباره‌اش توافق کنیم این است که این برداشت بسیار بسیار محدود از مسئولیت و از حقوقمان، باعث شده تمام آن ملاحظات مهم دربارۀ سیاست عمومی از دیدمان دور بمانند.بعد به‌نوعی سؤالی عمیق‌تر وجود دارد که داشتی مطرح می‌کردی: دربارۀ اینکه حقوقمان چیست و وظایفمان کدام است چگونه فکر کنیم؟ دربارۀ نهادهایمان چگونه فکر کنیم؟ایلینگ: به‌گمانم این باعث مطرح‌شدن سؤالی بدیهی می‌شود: چطور می‌توانیم کاری کنیم که نهادهایمان دیدگاهی دربارۀ مسئولیت را بازتاب دهند که ما را متعهد می‌کند تا نه‌فقط به خودمان، بلکه به سایر افراد نیز اهمیت بدهیم؟مونک: کاری که می‌خواستم در این کتاب بکنم این بود که بگویم «چگونه دربارۀ چیزی مثل قوانین دولتی فکر می‌کنیم؟» درحال‌حاضر، ما از حق‌ها و وظیفه‌ها برداشتی پیشاسیاسی داریم. این برداشت می‌گوید «بسیار خب، اگر نیاز تو به‌دلایلی ورای کنترل خودت است -مثلاً به‌این‌دلیل است که تصادف کرده‌ای یا به‌این‌خاطر است که نقص مادرزاد داری- آنگاه چیزی به تو بدهکاریم. اما از طرف دیگر، اگر نیازمندی‌ات به‌خاطر انتخاب‌هایی است که کرده‌ای، آن‌وقت ما هیچ دینی به تو نداریم». درنتیجه، ایده‌مان این می‌شود که بنانهادن یک دولت رفاه قرار است همان مجموعۀ ایده‌های ازپیش‌موجود و پیشاسیاسی دربارۀ کیستی شما، شخصیت شما و انتخاب‌هایی که کرده‌اید را دنبال کند.به‌نظرم این برعکس آن چیزی است که لازم داریم. فکر می‌کنم مقاصد سیاسی‌ای وجود دارند که با هم، در مقام یک جامعه، آن‌ها را دنبال می‌کنیم و باید نهادهای دولت رفاه را به‌منظور خدمت به این مقاصد برپا کنیم.ایلینگ: دولت رفاهی که به‌درستی سازمان یافته چه شکلی است؟ اصول راهنمای آن چه هستند؟مونک: فکر کنم دراین‌صورت وارد بحث پیچیده‌ای می‌شویم که در آن کوتاه‌آمدن‌های زیادی وجود دارد، اما این برای من تصویری از حقیقت موضوع ترسیم می‌کند. نمی‌توانم بگویم «این تنها اصل کاربردی است و سایر چیزها اهمیتی ندارند». اما درحال‌حاضر این‌طور به موضوع فکر می‌کنیم. تمایل داریم به این موضوع در رابطه با قصور و خطا فکر کنیم. می‌گوییم «خب، به اینکه تقصیر خودت باشد یا نه بستگی دارد. اگر تقصیر خودت نیست، پس چیزکی به تو بدهکاریم. اگر تقصیر خودت است، پس دنده‌ات نرم».درعوض، به‌نظرم باید بگوییم نه، ما دولت رفاهی می‌خواهیم که به ما اجازه بدهد به جامعه‌ای از شهروندان آزاد و برابر تبدیل شویم که در آن، همه یک‌اندازه پول نداریم، اما هرکدام از ما می‌تواند در سپهر عمومی همچون شرکت‌کننده‌ای برابر در نظام سیاسی و در دموکراسی‌مان ظاهر شود. جامعه‌ای که در آن با احترام به همدیگر فکر کنیم و همدیگر را از لحاظ اجتماعی برابر بدانیم، جایی‌که هیچ‌کس آن‌قدر فقیر نیست که طرز راه‌رفتنش در خیابان‌ها به او داغ فردوست‌بودن بزند. برای شخص من این ارزشی بااهمیت است.ارزش‌های دیگری هم وجود دارند که بسیار مهم‌اند. ما همچنین اقتصادی شکوفا می‌خواهیم. همین‌طور اقتصادی پویا. و دوست داریم رنج‌کشیدن را، رنج بی‌فایده را، کاهش دهیم. این یکی از اهداف مهم دولت رفاه است. گاهی این چیزها مقاصد متضاد خواهند بود. گاهی ممکن است مجبور شویم اندکی از پویایی اقتصادی را فدای خیر اخلاقی بزرگ‌تر کنیم. همیشه کوتاه‌آمدن و ملاحظاتی وجود خواهند داشت.ایلینگ: برداشت تو از مسئولیت چه کمکی به درک بهتر برخی از موضوعات مورد مناقشۀ فعلی می‌کند؟ به‌طور مشخص منظورم مباحث سلامت همگانی است که توسط برداشت‌های ناهمگون از مسئولیت شخصی زمین‌گیر شده است.مونک: سلامت همگانی مصداق بسیار خوبی است از اینکه چگونه وسوسۀ مسئولیت شخصیْ مباحثۀ سیاسی‌مان را مسموم می‌کند. جمهوری‌خواهان می‌گویند افرادْ مسئول برآوردن نیازهای خود هستند؛ اگر افراد سالم موفق نشوند خود را بیمۀ سلامت کنند و بعد بیمار شوند، این مشکل خودشان است. پاسخ دموکرات‌ها این است که ما به مردم، بدون توجه به انتخاب‌هایی که کرده‌اند، سلامت همگانی را بدهکاریم.حال، من از قضا دراین‌باره با دموکرات‌ها موافقم، اما واقعاً فکر می‌کنم این شکل از چارچوب‌بندی سؤال بسیار محدود است؛ هم از چشم‌اندازی فلسفی و هم دررابطه‌با پیروزی صرف در مباحثه. زیرا مسئله این است که آمریکا برای سلامت همگانی، از سایر کشورهای صنعتی پول بسیار بیشتری می‌پردازد و، با این همه پول، نتایج بدتری برای ما می‌آورد. بنابراین اگر ما به‌جای جزئیاتِ اینکه چه کسی چه انتخابی کرد و چه کسی بدهکار دیگری است، روی این سؤال مربوط به سیستم تمرکز کنیم، آنگاه همزمان هم به موضوعات اساسی‌تری پرداخته‌ایم، هم به‌نحوی متناقض، ممکن است شانس بیشتری برای دیدن اشتراکات داشته باشیم.ایلینگ: در این نکته پراگماتیسمی هست که بسیاری از آنچه در کتاب نوشته‌ای را پشتیبانی می‌کند. تو مشخصاً در جناح چپی، اما این تحلیلی بسیار منصفانه است. تو در کتاب استدلال می‌کنی که هم چپ و هم راست دربارۀ مسئولیت، هرچند به‌سیاقی متفاوت، اشتباه می‌کنند. راست در باتلاق چارچوب تنبیهی فرو رفته، و جناح چپ، به نظر تو، می‌خواهد کلاً منکر پاسخگویی شود.مونک: داستان در جناح راست ساده است، و به‌نوعی فهم اشتباه‌بودن آن هم ساده است. جناح راست می‌پرسد «بسیار خب، آیا تقصیر خودت است که نیازمندی؟ اگر تقصیر خودت است، چشمت کور. ما هیچ‌چیز بدهکارت نیستیم». حتی اگر رنج زیادی می‌بری، حتی اگر بتوانیم به‌سادگی درد تو را چاره کنیم، حتی اگر ممکن باشد که کمک ما به تو پیامدهای ساختاری خوبی داشته باشد، انجام آن وظیفۀ ما نیست. ممکن است کسی بخواهد از روی خیرخواهی این کار را انجام دهد، اما قطعاً دولت نباید این کار را بکند. به‌نظر من این کوته‌بینانه و غیرمولد است و تصور جذابی از جامعه‌ای که می‌خواهیم باشیم نیست.حال، آنچه در جناح چپ رخ داده واقعاً جالب است. بسیاری از افراد در جناح چپ این گزارۀ رفتاری اساسی را در نظر گرفته‌اند که جناح راست در عصر مسئولیت پیشرفت کرده است. آن‌ها به این توافق رسیده‌اند که «بله، انتخاب‌هایی که در گذشته کرده‌ای باید تأثیری روی آنچه امروز به تو بدهکاریم داشته باشد. انتخاب‌های بدی کرده‌ای، کمتر به تو بدهکاریم». اما باوجوداین هنوز درنهایت به‌نفع یک دولت رفاه کامل استدلال می‌کنند، و این کار را با دلیل‌آوردن علیه نسبت‌دادن‌های تجربیِ مسئولیت انجام می‌دهند.ایلینگ: برای روشن‌شدن قضیه، وقتی می‌گویی «دلیل‌آوردن علیه نسبت‌دادن تجربی مسئولیت»، آیا به معنای انکار این است که مردم می‌توانند و باید مسئول آن «انتخاب‌های بدی» که کرده‌اند قلمداد شوند؟مونک: بله، اساساً. آنچه در جناح چپ می‌شنوی این است که افراد ممکن است در عمل‌کردن به مسئولیت‌های شخصی‌شان شکست خورده باشند، اما این به‌هیچ‌وجه تقصیر خودشان نیست. همه قربانی ساختارند، قربانی نیروهایی ورای خودشان، و دلیل اینکه چرا نمی‌توانیم افراد را به‌هیچ‌وجه مسئول قلمداد کنیم این است که عاملیتی ندارند.حال، من درک می‌کنم چرا مردم سعی دارند این‌گونه استدلال کنند. جذابیت آن را درک می‌کنم، اما فکر می‌کنم که معلوم شده این واقعاً ازلحاظ سیاسی بی‌اثر است.ایلینگ: بی‌اثر به این دلیل که اساساً استدلالی نامنسجم است یا به این دلیل که ازلحاظ سیاسی قانع‌کننده نیست؟مونک: احتمالاً هر دو. فقط می‌دانم که در عمل جواب نداده است. وقتی دائم بگویید «ببین، بله، آدم‌های این جامعه فقیرند، اما دلیلش این است که قربانی همه‌چیزند، پس باید برایشان دل بسوزانیم»، اثربخش نیست. افراد جناح مقابل این استدلال به کتشان نمی‌رود. بنابراین اگر می‌خواهید دولت رفاه را حفظ یا تقویت کنید، این راهش نیست.عقیدۀ من این است که اکثر آدم‌ها می‌توانند عاملیت داشته باشند، و اکثر مردم می‌خواهند مسئولیت زندگی‌شان را به عهده بگیرند. می‌خواهند مسئولیت عزیزانشان، جوامعشان و انواع و اقسام چیزها را به عهده بگیرند. بنابراین باید این را بازاندیشی کنیم که چگونه می‌توانیم درعمل افرادی را توانمند کنیم که از به‌عهده‌گرفتن مسئولیت محروم شده‌اند؛ و دربارۀ منظورمان از گفتن مسئولیت، به‌جای پاسخ غریزی چپ‌ها، که صرفاً انکار عاملیت نیازمندان است، ایدۀ مثبت‌تری پیدا کنیم.ایلینگ: بسیار خب، این به نظر من تاحدودی کاریکاتوری است از استدلال‌های هوشمندانه‌تر جناح چپ، اما احتمالاً بحث دربارۀ آن اینجا بی‌فایده است. بگذار این را بپرسم: چه می‌گویی به کسی که مستقیماً استدلال هنجاری لیبرتارینی می‌کند که اگر کسی آگاهانه تصمیم‌های بدی بگیرد، یا اگر به‌سادگی از سخت کارکردن سر باز بزند، باید بهایی برای آن بپردازد، و درواقع اگر بهای آن را نپردازد، انگیزۀ سایر افراد برای سخت کارکردن و انطباق را کمتر می‌کند؟مونک: فکر می‌کنم این استدلالی کاملاً پراگماتیک است. تکرار می‌کنم، به‌عقیدۀ من قرار است کوتاه‌آمدنی در کار باشد میان داشتن یک دولت رفاهِ حقیقتاً سخاوتمند که بی‌توجه به شرایط به مردم کمک می‌کند، که می‌کوشد رنج‌ها را کاهش دهد، و دولت رفاهی که تضمین می‌کند به اندازۀ کافی پول برای یک دولت رفاه پایدار داشته باشیم، که تضمین می‌کند اقتصاد پویایی داشته باشیم. این چیزها ممکن است در تضاد باشند و من این را انکار نمی‌کنم.ایلینگ: خب، دلیل اینکه درنهایت به مشکلی رام‌نشدنی در حیطۀ ارزش برمی‌خوریم همین است. درنهایت مردم مجبورند این استدلال اخلاقی را بپذیرند که کاهش رنج، بی‌توجه به مزایا و مخارجش، حرکتی انسانی و عادلانه است.مونک: قطعاً همین است. همان‌طور که قبلاً اشاره کردم، دلایل عملی هم برای اهمیت‌دادن به این چیزها هست، اما قطعاً این استدلال بُعدی اخلاقی دارد. بخش زیادی از آن به زمینه نیز وابسته است. شاید در بعضی از کشورها، فرهنگ به‌گونه‌ای است که کار ارزش بیشتری دارد و مردم به‌هرحال میل بیشتری به کارکردن دارند، پس انگیزه اهمیت کمتری دارد. شاید در بعضی از کشورها، صرفاً پول بیشتری برای مصرف‌کردن در دولت رفاه وجود دارد، درنتیجه رقابت کمتری با دیگر انواع خیر سیاسی که ممکن است از مصرف آن پول به دست آید در جریان است. بسته به شرایط تجربی و ارزش‌های یک جمعیت یا فرهنگ، طیفی از نتایج گوناگون به دست خواهد آمد.ایلینگ: کتاب تو به‌نوعی تعادلی را میان استدلال اخلاقی و استدلال فایده‌گرایانه نگه می‌دارد.مونک: من دلیلی اخلاقی می‌آوردم مبنی‌براینکه برداشت تنبیهی از مسئولیت شخصی نسبت‌به مردم بی‌رحم است، واقعاً در بسیاری از شرایط نسبت‌به آن‌ها بی‌انصاف است. همچنین استدلالی پراگماتیک می‌کنم، به‌خصوص برای چپ‌ها، مبنی بر اینکه شیوۀ مورد علاقۀ ما برای حرف‌زدن و اندیشیدن به مسئولیت، شیوۀ مورد علاقۀ ما برای دفاع درمقابل این برداشت دست راستی از مسئولیت شخصی، کاراییِ بالایی ندارد. اگر ما واقعاً می‌خواهیم گفت‌وگویی مولد دربارۀ آیندۀ کار، دربارۀ آینده دولت رفاه یا امتیازات اجتماعی داشته باشیم، و اگر می‌خواهیم برندۀ انتخابات باشیم، باید به مسئولیت به‌شیوه‌های بسیار متفاوتی بیندیشیم. باید فکر کنیم به اینکه چگونه می‌توان افراد را ازطریق تواناکردنشان به عاملیت واقعی توانمند کرد، نه اینکه با گفتن اینکه آن‌ها قربانی ساختارند، برایشان بهانه‌تراشی کنیم.ایلینگ: من بیشتر علاقه‌مند به دلیل پراگماتیکی هستم که برای فردی در جناح راست می‌آوری، زیرا درنهایت این همان کسی است که سعی داری مجابش کنی. چپ‌ها هر استدلالی به‌نفع یک دولت رفاه سخاوتمندتر را خواهند پذیرفت، اما راست‌ها باید مجاب شوند که انجام این کار جامعه را ازلحاظ مادی تقویت خواهد کرد.مونک: باشد، بیا این مثال را در نظر بگیریم: رفتار ما با کسی که شغلش را به‌خاطر قصور خودش از دست داده چگونه باید باشد؟ بارها و بارها دیر سر کار حاضر شده و اکنون در محله‌ای بسیار فقیر، بسیار دور از فرصت‌های شغلی گیر کرده است. یک سؤال این است که آیا ما در زمینۀ حمل‌ونقل به او کمکی بدهکاریم؟ می‌توانیم دیدگاه مسئولیت شخصی را اتخاذ کنیم و بگوییم «نه، ما این را به او بدهکار نیستیم چون او انتخاب‌های بدی داشته و دلیل ازدست‌دادن شغلش همین است، پس به ما چه ربطی دارد؟»حال، می‌توانیم اینجا دیدگاهی پراگماتیک‌تر اتخاذ کنیم و بگوییم، «خب، ببین، آن شخص عملاً باید ماشین داشته باشد تا بتواند شغل بعدی را به دست آورد، و واقعاً می‌خواهد شغلی داشته باشد، بنابراین به نفع ماست که به او کمک کنیم تا به آن حمل‌ونقل دسترسی پیدا کند، زیرا معنی‌اش این است که پول در خواهد آورد، مالیات خواهد داد و به جامعه کمک خواهد کرد؛ درغیراین‌صورت بیشتر در افسردگی یا جرم یا مواد مخدر یا هرچیز دیگری غرق می‌شود. اگر این اتفاق بیفتد، درنهایت این جامعه است که هزینۀ آن را می‌پردازد». پس این‌ها ملاحظاتی واقع‌بینانه‌اند که افراد جناح راست باید بتوانند آن‌ها را بفهمند.ایلینگ: درک من این است که تمام استدلال‌های هنجاری و فلسفی دربارۀ مسئولیت، برای خل‌وچل‌هایی مثل ما که علاقه‌مند به این جور چیزها هستیم، فوق‌العاده جذاب است، اما برای اکثر مردم کوچک‌ترین اهمیتی ندارد. اگر قرار است دلیلی ازلحاظ سیاسی قانع‌کننده به‌نفع جامعه‌ای سخاوتمندتر بیاوریم، باید کمتر انتزاعی و بیشتر انضمامی باشد.مونک: کاملاً موافقم. ببین، تو یا می‌توانی این مباحثۀ بسیار پیچیده و جذاب را داشته باشی که فلاسفه عملاً هزاران سال داشته‌اند و درنهایت به سؤالاتی رام‌نشدنی برسی مثل اینکه آیا انسان‌ها دارای اختیارند یا نه، یا می‌توانی تشخیص بدهی که تقریباً همۀ آدم‌ها می‌خواهند زندگی‌ای داشته باشند که در آن خود را مسئول اعمال خود بدانند. اکثر مردم می‌خواهند ادارۀ زندگی‌شان را به دست بگیرند، می‌خواهند مسئولیت دیگران را بپذیرند. ما نیاز داریم دراین‌باره فکر کنیم که چطور می‌شود به آن‌ها در این راه کمک کرد.بنابراین به یکی از جناح راستی‌ها که می‌گوید «من تنها مسئول خودم و اعمال خودم هستم و به سرنوشت دیگران کاری ندارم»، نمی‌توانی با گفتن این پاسخ بدهی که «اینجا یک نکتۀ اخلاقی انتزاعی هست که من ازطریق منطقی شگفت‌انگیز به آن رسیده‌ام و تو تنها درصورتی آن را خواهی فهمید که مثل من ۲۰ سال فلسفه بخوانی». اولاً فکر نمی‌کنم ازلحاظ فلسفی کارایی داشته باشد و ثانیاً در عمل نیز به‌هرحال کارایی ندارد. چیزی که می‌توانی بگویی این است که «وقتی تو واقعاً فکر می‌کنی ما مطلقاً هیچ تعهدی نسبت به دیگران نداریم، دنیا چه شکلی خواهد داشت؟ قرار است وارد چه نوع جهان سیاسی و اخلاقی شوی، و آیا این واقعاً جهانی است که می‌خواهی در آن زندگی کنی؟»به‌نظر من برای اکثر مردم، اگر واقعاً درباره‌اش فکر کنند، جواب منفی خواهد بود.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است میان شان ایلینگ و یاشا مونک که در تاریخ ۳۱ می ۲۰۱۷ با عنوان «To save the welfare state, liberals need a new narrative about personal responsibility» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۶ اسفند ۱۳۹۶ آن را با عنوان «تغییر شیوۀ فهم ما از ’مسئولیت‘ ما را بی‌رحم‌تر کرده است» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• شان ایلینگ (Sean Illing) نویسنده و مصاحبه‌گری است که در ووکس کار می‌کند. او استاد سیاست و فلسفه است و پیش از این در حرفۀ پیراپزشکی فعالیت می‌کرده است.••• یاشا مونک (Yascha Mounk) استاد نظریه‌های سیاسی در هاروارد است. آخرین کتاب او مردم علیه دموکراسی (People Vs. Democracy) در سال ۲۰۱۸ به چاپ خواهد رسید.•••• چند جمله از مقدمۀ این گفت‌گو برای وضوح و اختصار بیشتر حذف شده است.[۱] The Age of Responsibility: Luck, Choice, and the Welfare State ]]> یاشا مونک تاریخ‌وسیاست Sun, 25 Feb 2018 04:03:22 GMT http://tarjomaan.com/interview/8888/ مارک لیلا: لیبرالی که در جناح چپ دشمنان بیشتری دارد تا در جناح راست http://tarjomaan.com/neveshtar/8876/ جی. الیور کانروی، گاردین — مارک لیلا بیشتر زندگی کاری تقریباً چهل‌سالۀ خود را در نوع خاصی از مباحثۀ روشنفکرانۀ فرادانشگاهی سپری کرده است. مقالات شوخ‌طبعانه و فشردۀ او در تحلیل هانا آرنت، دریدا، و راست تندروی فرانسوی، معمولاً در نشریه‌هایی نظیر نیویورک ریویو آو بوکز یا کرونیکل آو هایر اجوکیشن ماهیتاً پرخواننده می‌شود.اما، ۱۰ روز پس از انتخابات ریاست‌جمهوری در نوامبر ۲۰۱۶، لیلا، استاد علوم انسانی در دانشگاه کلمبیا، یادداشتی در روزنامۀ نیویورک تایمز چاپ کرد با عنوان «پایان لیبرالیسم هویتی»۱. آن یادداشت به پرخواننده‌ترین یادداشت سیاسی سال نیویورک تایمز تبدیل شد و نقطۀ گذار لیلا از استاد دانشگاه و روشنفکرِ عمومی پاره‌وقت به یک جدلی۲ بود.این یادداشت که لیبرال دموکرات‌ها مخاطب آن بودند، هم دعوت به تجهیز قوا بود و هم آن‌ها را نکوهش می‌کرد. از دیدگاه لیلا، ورود ترامپ به کاخ سفید، واکنشی علیه دل‌مشغولی جناح چپ آمریکا به سیاست هویتی بود.او می‌نویسد: «لیبرالیسم آمریکایی در نوعی وحشت اخلاقی از هویت نژادی، جنسیتی و جنسی فرو غلطیده است که پیام لیبرالیسم را تحریف کرده است و آن را از تبدیل‌شدن به نیرویی وحدت‌بخش و دارای توان حکمرانی باز داشته است».بی‌درنگ، ۲۴۴۴ خوانندۀ نیویورک تایمز در پاسخ به این یادداشت اظهار نظر کردند. این مباحثه با موجی از واکنش‌ها و ردیّه‌ها پی گرفته شد. ناگهان عکسی معروف از لیلا در همه جا پخش شد که در آن از قاب عینکی گرد و مشکی شبیه به عینک هری پاتر به خواننده چشم دوخته است.در ماه اوت، لیلا با انتشار لیبرال روزگار گذشته و آینده: در پی سیاست هویتی۳ (۲۰۱۷) بر استدلال خود تأکید می‌ورزد، کتابی کوتاه و نخستین کتاب او برای مخاطب عام. او می‌نویسد: «ما به تظاهرکنندگان بیشتری نیاز نداریم. ما به شهرداران بیشتری نیاز داریم». به‌باور لیلا، دموکرات‌ها تنها با ارائۀ چشم‌اندازی سیاسی که خواسته‌های تمام مردم آمریکا را مد نظر قرار دهد، می‌توانند به قدرت سیاسی دست یابند، موج ترامپیسم را معکوس کنند، و به اقلیت‌ها کمک نمایند.لیلا، به‌عنوان فردی لیبرال، می‌خواهد لیبرالیسم را از خطر خود آن نجات دهد.با این وجود، بسیاری از ترقی‌خواهان از رهنمودهای لیلا خرسند نیستند. تصور این امر برای برخی منتقدان آزارنده است که مردی سفیدپوست و میانسال، جناح چپ را تشویق کند تا از فعالیت اجتماعی دوری کند. مسئلۀ خلوص ایدئولوژیک نیز مطرح است: لیلا زندگی کاری خود را به‌عنوان دست‌پروردۀ اندیشمند نومحافظه‌کار، ایروینگ کریستول آغاز کرد. بحث‌انگیزتر از همه اینکه، انتقادات لیلا از سیاست هویتی در زمانی مطرح می‌شود که به‌باور ترقی‌خواهان، گروه‌های اقلیت نیازمند توجه بیشتر هستند، نه کمتر.بنابراین، در مباحثاتِ مربوط به چپ ترقی‌خواه، لیلا به نوعی علامت اختصاری یا فرامفهوم تبدیل شده است، یک کیسه بوکس که استمدادطلبی از او به میانه‌گراییِ۴ خودپسندانۀ بورژوایی تعبیر می‌شود.لیلا بعدتر به یک مصاحبه‌گر می‌گوید که، پس از یادداشتش در پاییز گذشته، «برای اولین بار در توییتر حمامِ اسید را» تجربه کرده است، که در آن کاربران چپ‌گرای توییتر دیدگاه‌های خود را دربارۀ سیاست او با جزئیاتی تحقیرآمیز و اغلب صریح بیان داشته‌اند. یکی از این توییت‌هایی که می‌شود نقلش کرد می‌گوید: «اگر به فرض محال به سرم می‌زد که حرف‌های مارک لیلا را بخوانم، آن‌قدر با چکش توی سر خودم می‌زدم تا این فکر از کله‌ام بیرون بیاید».در ردیّه‌ای بر لیلا که در نشریۀ لس‌آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شد، کاترین فرانک، همکار لیلا در دانشگاه کلمبیا، او را متهم کرد که «برترپنداری نژاد سفید را دوباره قابل‌احترام می‌داند» و او را با دیوید دوک رهبر سابق جنبش [کوکلاکس] کلان مقایسه کرد. در نقدی خصمانه که در روزنامۀ نیویورک تایمز چاپ شد، بورلی گیج، مورخ دانشگاه ییل، کتاب لیلا را نوعی «ترول‌بازی در جامۀ مبدلِ فرزانگی» می‌نامد.در مصاحبه‌ای تازه در دفتر دانشگاهی‌اش در منهتن، لیلای ۶۱ ساله، چنین انتقاداتی را رد می‌کند، و آن‌ها را «خوانش‌های نادرست و عمدی» از اندیشه‌های خود توصیف می‌کند. (در رابطه با توییتر، او تندترین و خنده‌دارترین توییت‌ها را برای سرگرمی خود گردآوری کرده است). کراوات و کت و شلوار مشکی لیلا، در کنار موی ژولیده و عینک غیرمعمول و بیشتر پروفسوری او، نمایندۀ موقعیت جدید او به نظر می‌رسد با دستی در دنیای آکادمیک و دستی در دنیای کارشناسی سیاسی.او می‌گوید، لیبرال روزگار گذشته و آینده متنی آکادمیک نیست؛ کتابِ «مداخله است، همانند موردی روان‌شناختی که شما در کنار او در میان خانواده‌ای از معتادان به مشروبات الکلی می‌نشینید».به‌باور او، لیبرالیسم آمریکایی به یک راهبرد سیاسی بازنده اعتیاد پیدا کرده است و روزنه‌های فرصت برای مداخلۀ ثمربخش دارد بسته می‌شود.شهرستان مکمب در ایالت میشیگان، زادگاه لیلا، درست نزدیک دیترویت، یکی از شهرستان‌های کمربند زنگار۵ بود که دو بار به اوباما رأی دادند قبل از اینکه به ترامپ رأی بدهند، واقعیتی که فرضیۀ «واکنش سفیدپوستانِ»۶ ترقی‌خواهان را با مشکل مواجه می‌کند، فرضیه‌ای که می‌گوید انگیزۀ رأی‌دهندگان به ترامپ نفرت نژادی بوده است.اما مکمب از پیش در جهان علوم سیاسی به‌عنوان کانون پدیدۀ دموکرات‌های ریگان معروف بود: سفیدپوستان طبقۀ کارگر، اعضای اتحادیۀ کارگری و دموکرات‌های مادام‌العمر، که نخست در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ به حزب خود پشت کردند و به نامزد حزب جمهوری‌خواه رأی دادند.مردمِ دور و برِ لیلا این‌ها بودند. پدرش در خط تولید شرکت خودروسازی شورلت کار می‌کرد، سپس طراحی آموخت و به‌عنوان طراح در یک کارگاه ابزار و قطعات مشغول به کار شد. مادرش پرستار بود. مادربزرگ پدری‌اش، یک دموکرات نیو دیل سرسخت، عکسی از فرانکلین روزولت را بر دیوار خانه‌اش زده بود. او هر سال در یکشنبۀ نخل۷ به کلیسا می‌رفت و یک برگ نخل می‌گرفت تا پشت عکس بگذارد. این برگ تمام طول سال در آنجا باقی می‌ماند تا روزی که او برگ جدیدی در آنجا بگذارد. لیلا به من گفت: «اگر قرار باشد جایی عبادت کنم، هنوز در آن محراب عبادت می‌کنم».لیلا از نزدیک شاهد تیرگی روابط بین حزب دموکرات و سفیدپوستان طبقۀ کارگر در میشیگان بود، و محرک این جدایی تا حدودی «حس مردم مبنی بر وجود نخبگان فرهنگی دموکرات بود که به آن‌ها و دین و زندگی خانوادگی و دیدگاه‌های سنتی آن‌ها با دیدۀ تحقیر می‌نگریستند».استن گرینبرگ، متخصص نظرسنجی، در تحقیقی تأثیرگذار در ۱۹۸۵ دربارۀ مکمب، استدلال کرد که رأی‌دهندگان سفیدپوستِ «کمربند زنگار» ایمان خود به حزب دموکرات را به‌دلیل این برداشت از دست دادند که این حزب از دیگر گروه‌ها، سیاه‌پوستان آمریکایی، افراد بسیار تنگدست، مهاجران جدید، و فمینیست‌ها حمایت می‌کند نه از آن‌ها.لیلا در سال ۱۹۷۴ تحصیلات دانشگاهی را در میشیگان در دانشگاه وین استیت آغاز کرد، مطالعات خود را با کوشش پی گرفت، برندۀ بورسیۀ تحصیلی شد و به دانشگاه میشیگان انتقالی گرفت. «ناگهان دیدم فرزندان مدیران شرکت فورد دارند به من دربارۀ طبقۀ کارگر درس می‌دهند». او می‌خواست از دانش سیاست‌گذاری عمومی برای کمک به مردم استفاده کند، بنابراین تصمیم می‌گیرد تا در مدرسۀ علومِ حکومتِ کندی در دانشگاه هاروارد۸ مدرک کارشناسی ارشد بگیرد.استاد لیلا در آنجا دنیل بل جامعه‌شناس مشهور بود که، همانند بسیاری از «اندیشمندان نیویورکی» سرشناس در عصر جنگ سرد، لیبرالی بود که از عناصر چپ ناراضی بود. بل با ایروینگ کریستول، اندیشمند نومحافظه‌کارِ دیگری که سابقاً در جناح چپ قرار داشت، عضو هیئت سردبیری نشریۀ پابلیک اینترست بود، و آن‌ها لیلا را در مقام دبیر تحریریه استخدام کردند. در آن زمان، نومحافظه‌کاری همانند امروز با سیاست خارجی پیوند نداشت؛ نشریۀ پابلیک اینترست برای انتقاداتش از برنامه‌های اجتماعی شکست‌خوردۀ «جامعۀ بزرگ»۹ شناخته می‌شد. بسیاری از نویسندگان این نشریه، همانند لیلا، دموکرات بودند.باوجوداین، در پایان دوران همکاری او با پابلیک اینترست، این نشریه بیش‌ازحد به راست سوق پیدا کرده بود و لیلا دیگر نمی‌توانست از آن خشنود باشد. «نومحافظه‌کاری مرا رها کرد. هنگامی که نومحافظه‌کاری به ماجراجویی خارجی، ’کاهش تمام مزایا‘، و کاهشِ سرسختانۀ مالیات‌ها بسط پیدا کرد، من دیگر اصلاً خودم را در آن سهیم نمی‌دانستم».او هنوز شدیداً حامی اتحادیه و طبقۀ کارگر بود. «من به حزبی [باور داشتم] که به آرمان‌های طبقۀ کارگر نزدیک باشد و بیانگر آن‌ها باشد و علاقه‌ای نداشتم که ارزش‌های آن‌ها را پایمال کنم، حتی اگر همیشه با آن ارزش‌ها موافق نبودم».لیلا در ۱۹۸۴ به همکاری خود با نشریۀ پابلیک اینترست پایان داد تا در دورۀ دکترا تحصیل کند، و از آن زمان موقعیت خود را در دنیای آکادمیک در جایگاه «مورخ اندیشه‌ها» مستحکم کرده است. در مقام اندیشمند، آشنایی او با متفکران محافظه‌کار برای او سودمند بوده است. معروف‌ترین کتاب‌های او عبارت است از ذهن بی‌پروا۱۰ (۲۰۰۱)، دربارۀ اندیشمندان قرن بیستم که جذب حکومت‌های استبدادی شده‌اند؛ خدای مرده‌زاد۱۱ (۲۰۰۸)، دربارۀ دین و غرب مدرن؛ و ذهن درهم‌شکسته۱۲ (۲۰۱۶)، پژوهشی دربارۀ اندیشۀ ارتجاعی.به باور لیلا، ناآشنایی دانشجویان با اندیشه‌های محافظه‌کارانه بسیار برای آن‌ها زیان‌بار است. از دیدگاه او، امروز فعالان ترقی‌خواه برای مبارزه با جناح راست مهارت‌های اندکی دارند، تا حدودی بدان دلیل که آدمی نمی‌تواند با مخالفی مباحثه کند که اندیشه‌های او را نمی‌فهمد. «شما باید از اندیشه‌های واقعی مردم آگاهی داشته باشید و به ظنی خیالبافانه دربارۀ اندیشه‌های آنان متکی نباشید».لیبرال روزگار گذشته و آینده، سیاست مدرن آمریکا را به دو دورۀ تاریخی یا دو «نظام» تقسیم می‌کند: نظام روزولت، که بر وظایف آمریکایی‌ها در قبال یکدیگر در مقام شهروند تأکید داشت. سپس آونگ به‌سوی دیگر چرخید: نظام ریگان دولت را علت مسائل اجتماعی، نه راه‌حل بالقوۀ آن‌ها، می‌نگریست؛ فردگرایی پیروز عرصۀ فرهنگ شد.به‌باور لیلا، دل‌مشغولی جناح چپ به سیاست هویتی تقویت ناآگاهانۀ آن فردگرایی است، «ریگانیسم برای چپ‌گرایان». در لیبرال روزگار گذشته و آینده، او از لیبرالیسم جهانی دفاع می‌کند که از هویت فردی فراتر می‌رود و ائتلاف‌ها را تشکیل می‌دهد. در بندی از کتاب، تدابیر (اگرچه نه اهدافِ) جنبشِ «جان سیاه‌پوستان مهم است»۱۳ به‌عنوان «مثالی درسی دربارۀ چگونگی ایجادنکردن همبستگی» نقد می‌شود.تا-نهیسی کوتس در مقالۀ پرخواننده‌اش با عنوان «نخستین رئیس‌جمهور سفیدپوست»۱۴، که در ماه اکتبر به انتشار رسید، استدلال می‌کند که نقد لیلا بر سیاست هویتیِ ترقی‌خواهانه عملاً سیاست هویتیِ نژاد سفید را توجیه می‌کند: «آنچه خوشایند طبقۀ کارگر سفیدپوست است، گرامی داشته می‌شود. آنچه خوشایند کارگران سیاه‌پوست و تمام دیگر افرادِ خارج از قبیله است به‌صورتی رذیلانه هویت‌گرایانه قلمداد می‌شود».توماس چترتون ویلیامز، روزنامه‌نگاری که به خاطرِ تفاسیرش از مسائل نژادی معروف است، متذکر می‌شود که گزارش لیبرال روزگار گذشته و آینده از تاریخ قرن بیستم، «راهبردِ جنوبی»۱۵ اغواکنندۀ نژادی را نادیده می‌گیرد که جمهوری‌خواهان از آن برای ایجاد اختلاف بین دموکرات‌ها و سفیدپوستان طبقۀ کارگر استفاده کردند. اما ویلیامز به من می‌گوید که او عمدتاً با ارزیابی لیلا از وضعیت سیاست ترقی‌خواه موافق است. از دیدگاه او، واکنش علیه لیلا «مسخره و نشانگر آزمون‌های خلوصِ خودتخریب‌کننده‌ای است که جناح چپ به خودش تحمیل می‌کند».از دیدگاه لیلا، این واکنش منفی تفسیری از وضعیت گفتمان سیاسی است. «ناراحت‌کننده است که شاهد سطح فکری پایین، فقدان ژرف‌اندیشی، و بی‌میلی برای پرداختن به موضوعی بسیار پراگماتیک باشیم که من مطرح کرده‌ام. ما نه‌تنها باید با جمهوری‌خواهان مبارزه کنیم، و با یکدیگر مناقشه کنیم»، بلکه آشکار است که «ما باید با این نوع ابراز خودبینانۀ ایدئولوژی سیاسی نیز مبارزه کنیم».جاناتان راوچ، عضو مؤسسۀ بروکینگز و مدافع حقوق دگرباشان، در نیویورک ریویو آو بوکز از لیلا دفاع می‌کند. راوچ استدلال می‌کند که دموکرات‌ها در دستیابی به قدرت و نگاهداشت آن، به‌ویژه در سطح محلی، به‌نحوی رقت‌انگیز ناموفق هستند، و ترقی‌خواهان این واقعیت را انکار می‌کنند: «در طول هشت سال ریاست‌جمهوری باراک اوباما، دموکرات‌ها در کل بیش از هزار مقام انتخاباتی را از دست داده‌اند، ازجمله سیزده صندلی مجلس سنا، شصت‌ونه صندلی مجلس نمایندگان، دوازده فرمانداری، و بیش از نهصد صندلی قوۀ مقننه».از دیدگاه لیلا، دانیکا روئم، به‌عنوان اولین تراجنسیتی‌ای که اخیراً در انتخابات مجلس ایالتی ویرجینیا پیروز شد، مثالی خوب در این زمینه است که دموکرات‌ها چگونه می‌توانند مسائل هویتی را پیش ببرند:«او مفتخرانه و آشکارا ترنس است، اما پویش سیاسی او دربارۀ ترنس‌بودن نبود. او دربارۀ مسائلی صحبت می‌کرد که بر زندگیِ بیشترِ مردم تأثیر دارد، و فریب دام رقیب خود را نمی‌خورد تا [هویت جنسیتی خود] را به موضوع بحث تبدیل کند».من از لیلا دربارۀ مقالۀ اخیری که در نشریۀ پولیتیکو به‌قلم مایکل کروس منتشر شد نیز پرسیدم. این مقاله با رأی‌دهندگان در غرب پنسیلوانیا مصاحبه کرده است که ترامپ به آن‌ها وعده داده بود تا صنایع فولاد و ذغال‌سنگ را دوباره در آنجا احیا کند. تقریباً تمام افرادی که کروس با آن‌ها صحبت می‌کند، اذعان دارند که ترامپ محتملاً در تحقق وعدۀ خود موفق نخواهد بود، اما آن‌ها محتملاً با این وجود باز هم در ۲۰۲۰ به او رأی می‌دهند.به‌جای نابرابری اقتصادی، مسئله‌ای که به نظر می‌رسد آن‌ها را بیش از هر چیز دیگری خشمگین می‌سازد، بازیکنان فوتبال لیگ ملی هستند که هنگام پخش سرود ملی آمریکا روی زانو نشستند؛ یکی از آن‌ها ماجرا را با ناسزاهای نژادی توصیف می‌کند. لیلا می‌گوید که رأی‌دهندگان سفیدپوست طبقۀ کارگر «رأی می‌دهند تا ابراز وجود کنند. این امر تماماً دربارۀ نمادهاست، و ابراز آنچه آن‌ها هستند، در برابر آنچه آن‌ها فرهنگ متخاصم به شمار می‌آورند ... کسانی که در این کشور از موفقیت برخوردار نیستند، دربارۀ خودشان احساس بدی دارند، و وقتی احساس بدی دارند، حالت تدافعی به خودشان می‌گیرند».«وقتی آدم‌ها در این نوع وضعیت روان‌شناختی قرار می‌گیرند، شما باید قانعشان کنید تا از موضع خود کوتاه بیایند و به آن‌ها نشان دهید که منافع واقعی آن‌ها در کجا نهفته است».پی نوشت ها:• این مطلب در تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Mark Lilla: the liberal who counts more enemies on the left than the right» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «مارک لیلا: لیبرالی که در جناح چپ دشمنان بیشتری دارد تا در جناح راست» منتشر کرده است.•• جی. الیور کانروی (J. Oliver Conroy) نویسنده و روزنامه‌نگار ساکن نیویورک است که عمدتاً دربارۀ سیاست و ایدئولوژی‌های مذهبی، آزادی بیان و حقوق شهروندی می‌نویسد. نوشته‌های او در نشریات مختلف از جمله گاردین و مدیوم به چاپ رسیده است.[۱] The End of Identity Liberalism[۲] polemicist[۳] The Once and Future Liberal: After Identity Politics[۴] centrism: چشم‌اندازی سیاسی شامل پذیرش توازنی از برابری اجتماعی و قشربندی اجتماعی؛ در عین مخالفت با تغییرات سیاسی‌ای که در جامعه گردشی قابل‌توجه به چپ یا راست ایجاد کند [مترجم].[۵] rust belt: مناطقی در آمریکا بیشتر در غرب میانه که زمانی از بخش صنعتی قوی برخوردار بودند اما اکنون از نظر اقتصادی و صنعتی سقوط کرده‌اند [مترجم].[۶] whitelash[۷] Palm Sunday: جشنی در مسیحیت و نماد ورود عیسی به اورشلیم است که مردم با شاخه‌های نخل به استقبال وی رفتند [مترجم].[۸] Kennedy School of Government at Harvard[۹] Great Society: برنامه‌های لیندون جانسون دموکرات برای حذف فقر و بی‌عدالتی نژادی در ۶۵-۱۹۶۴ [مترجم].[۱۰] The Reckless Mind[۱۱] The Stillborn God[۱۲] The Shipwrecked Mind[۱۳] Black Lives Matter[۱۴] The First White President[۱۵] Southern Strategy: راهبرد انتخاباتی جمهوری‌خواهان برای افزایش حمایت سیاسی بین رأی‌دهندگان سفیدپوست در جنوب با توسل به نژادپرستی علیه آفریقایی‌تبارهای آمریکا [مترجم]. ]]> الیور کانروی تاریخ‌وسیاست Sun, 18 Feb 2018 03:44:27 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8876/ بدنام‌ترین روسیه‌شناس آمریکا http://tarjomaan.com/neveshtar/8859/ جردن مایکل اسمیت، کرونیکل آو هایر اجوکیشن — عکسی هست از گورباچف با استیو. عکس دیگری از گورباچف با استیو کنار تعدادی از ناراضیان روسی. و ای بابا، یک عکس از گورباچف با کاترینا، همسر استیو، که دختر خردسالشان را بغل کرده است. حتی یک آهنربای شکل گورباچف روی یخچالشان چسبانده‌اند.غروب یک روز در نیمۀ تابستان که در این آپارتمانِ پُر از کتاب در محلۀ شمال‌غربی منهتن قدم می‌زنی، احساس می‌کنی که انگار مردی که مشهورترین ماه‌گرفتگی دنیا را روی پیشانی دارد شریک سومِ ازدواجِ استیون اف. کوهن با سردبیر و ناشر مجلۀ نیشن یعنی کاترینا وندن هیول است.طی بیش از چهار دهه، کوهن یکی از چهره‌های برجسته در مسائل روسیه بوده که، در حین رفت‌وآمد میان دانشگاه (او اکنون استاد بازنشستۀ دانشگاه‌های پرینستون و نیویورک است) و رسانه‌ها، بر وقایع دنیا هم اثر گذاشته است. کمتر اثر پژوهشی‌ای می‌توان یافت که در اثرگذاری مستقیم سیاسی به پای زندگی‌نامه‌ای برسند که کوهن در سال ۱۹۷۳ از پدر بنیان‌گذار شوروی، نیکلای بوخارین، نوشت. بوخارین و انقلاب بلشویکی۱ به هنگام انتشار در میانۀ جنگ سرد، فقط یک درک جدید از انقلاب روسیه ارائه نمی‌داد، بلکه تأثیر عمیقی بر جریان آن جنگ گذاشت. آناتولی چرنیف، مشاور ارشد سیاست خارجی میخائیل گورباچف، نوشت: «تعدادی از ما این کتاب را خوانده‌ایم، و گورباچف را تشویق کردیم که بخواند. او هم در تعطیلات کتاب را با خود بُرد. آن را دقیق خواند و دائم از آن برایم نقل‌قول می‌کرد... ارزیابی دوباره از نقش و شخصیت بوخارین، دریچه‌ای در سد می‌گشود تا نگاهی دوباره به کل ایدئولوژی‌مان داشته باشیم».علاقۀ گورباچف به ایده‌های کوهن (و به خود او) آن پژوهشگرِ کم‌رتبۀ انقلاب روسیه را به یک روشن‌فکر ویژه تبدیل کرد که در جلساتی با رؤسای دولت حضور می‌یافت. اریک آلترمن، استاد روزنامه‌نگاری در بروکلین‌کالج و ستون‌نویس مجلۀ نیشن که سابقۀ آشنایی چند ده‌ساله‌ای با کوهن دارد، آن کتاب را «یکی از اثرگذارترین کتاب‌های قرن گذشته» می‌نامد. آن کتاب به منزلۀ تحقق «رؤیای همۀ نویسندگانی بود که می‌خواهند نه تنها بر رهبران دنیا، بلکه بر خود تاریخ اثر بگذارند».اما این روزها کوهن به‌خاطر دیدگاه‌هایش دربارۀ یک رهبر دیگر روسیه مشهور است. می‌شود گفت که در ستون‌نویسی‌ها و حضورهای رسانه‌ای‌اش در سال‌های اخیر، او به برجسته‌ترین مدافع ولادیمیر پوتین تبدیل شده است. او در سی.ان.ان اعلام کرد: «پوتین یک گردن‌کلفت نیست. او یک رهبر امپریالیستِ طرفدار شوروی نیست که سعی در بازآفرینی اتحاد جماهیر داشته باشد. او حتی ضدآمریکایی نیست». این دفاعیه شامل حال رئیس‌جمهور ایالات متحده هم شد که حرف‌های خوبی دربارۀ پوتین زده بود. کوهن به فاکس‌نیوز گفت «صدر تهدیدهای امروزی علیه ایالات متحده» ادامۀ تحقیقات دربارۀ پیوندهای ترامپ با روسیه است: «هیچ‌گونه شواهدی دال بر خطاکاری وجود ندارد».چنین نقطه‌نظراتی باعث غضب طیف گسترده‌ای از منتقدان شده است. ایزاک کوتینر در یادداشتی در نیوریپابلیک، کوهن را «آمریکاییِ توجیه‌گر پوتین» نامید. جاناتان چیت در نیویورک مگزین به او چنین لقب داد: «ساده‌لوح» و «یک چپ‌گرای هفتادوچندسالۀ ازمُدافتاده که عادت‌های ذهنیِ چندین دهه ضد-ضدکمونیسم را تمام و کمال به حرفۀ جدیدش یعنی ضد-ضدپوتینیسم آورده است». کتی یانگ در مجلۀ اسلیت گفت کوهن مشغول «تکرار اطلاع‌رسانی‌های نادرست روسی» و «احیای آن‌نوع پروپاگانداها» است. و بسیاری افراد دیگر، حتی در مجله‌ای که همسرش اداره می‌کند، همین نظرات را دارند.ایده‌های کوهن دربارۀ روسیه، که زمانی موجب دعوت او به کمپ‌دیوید شد تا به رئیس‌جمهور وقت آمریکا مشاوره بدهد، اکنون او را جنجالی‌ترین کارشناس این حوزه کرده‌اند. پرسش دشمنان و دوستان او یکی است: چه بر سر استیون اف. کوهن آمده است؟وقتی بوخارین و انقلاب بلشویکی منتشر شد، تنش‌زدایی بین ایالات متحده و شوروی در جریان بود. اما هنوز این دیدگاه بر حوزۀ مطالعات روسیه غلبه داشت که شوروی دولتی تمامیت‌خواه است، که چون منطق کنترلِ مطلق در تاروپود آن جای گرفته است قابلیت اصلاح ندارد. کوهن نوشت: «از نگاه غربی، بلشویسم فقط یک خروجی دارد و آن هم استالینیسم است».کتاب او تیشه به ریشۀ این تصور زد. این اثر نشان می‌داد بوخارین، نظریه‌پرداز مارکسیست و عضو حزب کمونیست روسیه، یک نسخۀ روشمند از شوروی ارائه داد که بدیل آن استالینیسمی بود که در نهایت فاتح شد. یوجین هاسکی، استاد علوم سیاسی در دانشگاه استتسون، می‌گوید: «این حرف بزرگی بود». کتاب بوخارین و انقلاب بلشویکی همانی بود که تاریخ‌نگاری دانش‌پژوهانه باید باشد: استفاده از محتوای منابع اصلی برای بازنگری در فهم گذشته. اما دلالت‌های مهمی نیز برای حال و آینده داشت. اگر تبدیل شوروی به یک رژیم ستمگر حاصل یک تصادف تاریخی بود، نه سرانجام گریزناپذیر یک ایدئولوژی جبرگرا، پس لابد اصلاح هم ممکن بود.اگر گورباچف نبود، این کتاب صرفاً در حد یک اثرِ احترام‌برانگیز باقی می‌ماند. اما برای آن روس‌هایی که دنبال یک بدیل بین سرمایه‌داری و کمونیسم بودند (و اعضای کابینۀ گورباچف در صدر این افراد قرار داشتند)، بوخارین و انقلاب بلشویکی یک نسخه پیشنهاد می‌داد. «در سال‌های پرسترویکا [اصلاحات اقتصادی]، بسیاری از آشنایانم به معنای دقیق کلمه مجذوب مطالعۀ این کتاب بودند». این جمله را گورباچف در مقاله‌ای نوشت که در گلچینی از نظرات ۳۵ چهرۀ برجستۀ سیاسی، فرهنگی و رسانه‌ای روسی به مناسبت هفتادمین سالگرد تولد کوهن منتشر شد. «یادم هست این کتاب، که از بسیاری جهات هم‌نوا با تغییرات اجتماعی آن ایام بود، به یک اثر پرفروش در شوروی تبدیل شد».در یک بازۀ کوتاه و پرشکوه در اواخر دهۀ ۱۹۸۰، اصلاحات انسانی روسیه میسّر به نظر می‌آمد، و کوهن قهرمان گورباچف و اصلاح‌طلبان همقطار او شد. آن‌ها او را مردی می‌دیدند که یک نقشۀ فکری برای دستیابی به یک سوسیالیسم دموکراتیک عرضه کرد که می‌توانست ناجی روسیه شود. کوهن بنا به درخواست رئیس‌جمهور جورج بوش پدر به کمپ‌دیوید رفت. او در آنجا، در یک نبرد فکری، به مصاف استاد دانشگاه هاروارد ریچارد پایپز رفت که بر سیاست خارجی ایالات متحده اثر داشت و مسیر جنگ سرد را تعیین کرد. او مرتب برای نیویورک‌تایمز می‌نوشت، چنانکه نزدیک بود پرینستون را ترک کند تا خبرنگار آن روزنامه در مسکو بشود.اما این‌ها ماجراهای چند دهه پیش هستند. گورباچف‌دوستی از مُد استفاده است. اکنون زمانۀ پوتین است. پوتین، پوتین، پوتین. و کوهن رفیق پوتین نیست، گرچه نقص‌های رهبر روسیه را کم‌رنگ جلوه می‌دهد. دیگر دوران علاقۀ رؤسای جمهور به نظرات کوهن سر رسیده است. ولی او حداقل می‌تواند تمام تلاشش را بکند تا آنچه سال‌هاست جنگ سرد دوم می‌نامند، به جنگی سوزان تبدیل نشود. به نظر کوهن، از همیشه به چنین اتفاقی نزدیک‌تریم، حتی نزدیک‌تر از زمان بحران موشکی کوبا یا عملیات ایبل آرچر. و تصور اینکه او نمی‌تواند مارپیچ نزولی روابط آمریکا-روسیه را متوقف کند کم آزارش نمی‌دهد. یک جنگ هسته‌ای بین روسیه و ایالات متحده بزرگ‌ترین ترس اوست. (خُب، یکی این، و یکی هم به قول منتقدانش آنکه خودش دیگر به درد نخورد).اما هنگام ملاقاتمان در آپارتمانش، این سینه‌سوختگی فوراً به نظر نمی‌آید. او می‌گوید که اهل کنتاکی است و «قدری شکاکیّت دربارۀ هرچیزی جز اسب‌ها و مشروب بربون» را حفظ کرده است. او با شلوار جین و پیراهن سیاه طلایی‌دوز، روی کاناپۀ اتاق نشیمنش مارلبورو می‌کشد. از اینجا می‌شود سرِ درخت‌های سبز سنترال‌پارک را به هنگام غروب دید. او در ۷۸ سالگی، با کله‌ای پُر از موهای جوگندمی، هنوز خوش‌تیپ است. وندن هیول که دائم به اتاق می‌آید و می‌رود، بیست سال جوان‌تر است و انگار زن قهرمان سیاه‌مویی است که از دل داستان‌های تولستوی بیرون آمده باشد.کوهن عمدۀ اوقات خود را به نوشتن برای مجلۀ نیشن می‌گذراند. دخترشان نیکولا، که امشب برای شام اینجاست، دانشجوی حقوق دانشگاه کلمبیاست که پیرامون اصلاح نظام کیفری پژوهش می‌کند. که اگر قرار بود حدس بزنید فرزند کوهن و وندن هیول با زندگی‌اش چه می‌کند، لابد به همین گزینه می‌رسیدید. کوهن افتخارات دخترش را ردیف می‌کند و می‌گوید «افتخار می‌کنم دربارۀ اشتیاق دخترم به عدالت حرف بزنم». زندگی بدی هم نیست.ولی حملات رسانه‌ای نیششان را زده‌اند. وندن هیول می‌تواند بدترین موارد را از بَر تعریف کند. و حتی طرح این انتقادها در نیشن هم شروع شده است، چون دبیران و گزارشگران می‌پرسند آیا جانب‌داری این مجلۀ چپ‌گرای پیشتاز مملکت از دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین در زمینۀ سیاست ایالات متحده-روسیه به خاطر نفوذ کوهن است؟در دانشگاه برای کوهن احترام بیشتری قائل‌اند. کوهی از حسن‌نیت برای او باقی مانده است، که عمدۀ آن به‌خاطر زندگی‌نامه‌ای است که از بوخارین نوشت، اما ثمرۀ مقاله‌هایش دربارۀ تاریخ روسیه نیز هست که در کتاب‌هایی مثل بازنگری تجربۀ شوروی۲ و سرنوشت‌ها و بدیل‌های از دست رفتۀ شوروی۳ گردآوری شده‌اند. رونالد سانی، استاد زبان روسی در دانشگاه میشیگان، می‌گوید: «او، در مقام یک دانشمند تاریخ سیاست، بسیار محترم است».اما از زمانی که کوهن در جایگاهِ برجسته‌ترین روشنفکر مردمی‌ای درآمد که علیه اتهامات کمک روسیه به انتخاب ترامپ موضع می‌گرفت، اوضاع نزد دانش‌پژوهان همقطار او هم عوض شده است. او در برنامه‌هایی مانند برنامۀ تاکر کارلسون در فاکس‌نیوز حاضر شد و گفت ترامپ «شجاعت سیاسی» دارد و به‌خاطر تلاش برای تثبیت روابط خوب با روس‌ها از او «دیوسازی» کرده‌اند. استیون سستانویچ، کارشناس روسیه در دانشگاه کلمبیا، می‌گوید: «او از یک مورّخ فوق‌العادۀ روسیه به یک مفسرّ خبری تبدیل شده است، کسی که بیشتر دربارۀ بحث‌های سیاست‌گذاری ایالات متحده و آنچه به نظرش تباهی این بحث‌هاست حرف می‌زند. ولی اینکه حوزۀ دانشگاهی او نیست؛ حرف‌هایی که می‌زند، محققانه نیستند».هاسکی می‌گوید: «می‌توانم بگویم که او در جریان اصلی نیست». کوهن به‌خاطر تبرئۀ روسیه در ماجرای دخالت‌های نظامی و مداخلۀ انتخاباتی، «آشکارا در حاشیه است. بسیاری افراد تصور می‌کنند که نظراتشْ وجهۀ یک توجیه‌گر روسیه را به او می‌دهند».این نگاه نام کوهن را لکه‌دار کرده است. وندن هیول در سال ۲۰۱۴ مذاکراتی با «انجمن مطالعات اسلاو، اروپای شرقی و اوراسیا» آغاز کرد تا بودجۀ یک بورسیۀ رساله‌نویسی به نام کوهن و مربی‌اش رابرت تاکر را تأمین کند. اما زمانی که تعدادی از اعضای هیئت‌مدیرۀ انجمن از راه‌اندازی یک بورسیه به نام کوهن گله کردند، انجمن هم تأیید آن را به تعویق انداخت. استیون هنسون، رئیس وقت انجمن، به نیویورک‌تایمز گفت: «همه می‌دانند که جنجال‌های سرگیجه‌آوری دربارۀ پروفسور کوهن وجود داشت. در این بافت، کارِ محتاطانه آن بود که با طیف گسترده‌تری از دانش‌پژوهان مشورت شود».کوهن و وندن هیول آن پیشنهاد را پس گرفتند. مدتی بعد انجمن پرسید که آیا آن‌ها حاضرند کماکان بودجه را بدهند اما اسم کوهن را از روی بورسیه بردارند، که این تقاضا یک توهین مضاعف بود.در ژانویۀ ۲۰۱۵، دیوید رنسل (استاد دانشگاه ایندیانا و سردبیر سابق ژورنال آمریکن هیستوریکال ریویو) در نامه‌ای به آن انجمن گفت که برخوردشان با آن مسئله «بوی سانسور گفتمان عمومی را می‌دهد و همۀ افراد نجیب لابد آن را مایۀ شرمساری عمیق انجمنمان می‌دانند». بیش از ۶۰ دانش‌پژوه این نامه را امضا کردند. چند ماه بعد، انجمن بالاخره «برنامۀ بورسیۀ پژوهشی رساله‌نویسی کوهن-تاکر» را تصویب کرد که هنوز هم در حال اجراست.این ماجرا کوهن را بُهت‌زده کرد. او می‌گوید: «من خشمگین شدم». وندن هیول می‌گوید آن کار مثل «فروکردن خار در چشم» ما بود. کوهن فکر می‌کند دانش‌پژوهان جوان می‌ترسند دیدگاه‌هایی مشابه او ابراز کنند. می‌گوید ایمیل‌هایی به این مضمون برایش می‌رسد: «آن‌ها می‌روند که محتاط شوند. و دانش‌پژوهیِ خوب با محتاط‌بودن جور درنمی‌آید».شامگاه یک سه‌شنبه، کوهن وارد استودیوی شبکۀ دابلیو.اِی.بی.سی در مرکز شهر می‌شود. او هر هفته در برنامۀ گفتگومحور «جان بچلور شو» برای بحثی چهل‌دقیقه‌ای حاضر می‌شود، که جمع‌بندی نکات مهم آن در وب‌سایت نیشن منتشر می‌شود. ته‌ریش کوتاهی گذاشته است (یوگنی یفتوشنکو، شاعر افسانه‌ای روس، موی صورت کوهن را «نتراشیدگیِ زنگ‌زدۀ انجیلی» نامیده)، و در آسانسور که بالا می‌رود سیگار الکتریکی می‌کشد.از راهروها که می‌گذریم، چند بار می‌گوید با الیور استون برای بحث دربارۀ پوتین به این برنامه آمده است. او می‌گوید: «این برنامه همه‌جای دنیا نمایش داده شد». برای قسمت صحبت او تصویر بزرگی از پوتین روی دیوار استودیو نصب کرده‌اند. کوهن، با آن زبان روان و شمرده‌اش اینجا آسوده است، طوری که مشغول بذله‌گویی با میزبانش می‌شود. او در دهۀ ۱۹۸۰ مفسر خبری شبکۀ سی.بی.اس بود و مرتب در تلویزیون حاضر می‌شد. صدای خش‌دار و بم او که نتیجۀ چند دهه سیگار کشیدن است، خوراک برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی است. سروکلۀ وندن هیول پیدا می‌شود تا با مهربانی چند عکس از کوهن بگیرد و سپس ایمیل‌هایش را چک می‌کند.کوهن در برنامه همان نظراتی را ابراز می‌کند که او را به یکی از ناپسندترین کارشناسان روسیه در آمریکا تبدیل کرده‌اند. در بحث دربارۀ انقلاب سال ۲۰۱۴ اوکراین که به تهاجم روسیه منجر شد، می‌پرسد: «اگر در کرملین نشسته باشید و این اتفاق را توسعه‌طلبی مخفیانۀ ناتو و همچنین اوکراین ببینید که عملاً همخون روسیه است، هیچ‌کاری نمی‌کنید؟» پوتین «دارد واکنش نشان می‌دهد... گزینه‌های او معدود بودند». و ادامه می‌دهد: «اگر می‌خواهید بپرسید که چه کسی تیشه به ریشۀ دموکراسی اوکراینی زد، آن شخص پوتین نبود». بلکه رهبران غربی بودند.همچنین می‌گوید وحشت آمریکا از مداخلۀ روس‌ها در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۱۶ این کشور خطاست. «چرا آمریکا چیزی را قبول کرد که آشکارا، یا به‌ظاهر، قصه‌ای است که هیچ شواهدی برایش وجود ندارد؟» او دربارۀ پاسخ‌های این سؤال هم گمانه‌زنی می‌کند: پوتین مانعی در برابر هژمونی جهانی آمریکا بود. یا یک سناریوی دیگر: «قوای منحوس، قوای حریص، در رده‌های بالای نظام سیاسی و اقتصاد ما، به اینکه روسیه دشمن باشد نیاز دارند چون بسیار سودآور است» روابط آمریکا-روسیه «در مسکو خراب نشد». بلکه این روابط «در واشنگتن خراب شد».دانش‌پژوهانی که هم‌نظر با این دیدگاه‌ها باشند زیاد نیستند. ولی حتی آن‌هایی که فکر می‌کنند کوهن اکنون اشتباه می‌کند، باید تصدیق کنند که او در گذشته دربارۀ چیزهای فراوانی درست می‌گفته است. علاوه بر دیدگاه‌هایش در دهۀ ۱۹۷۰ دربارۀ امکان‌های اصلاحات در شوروی، ارزیابی او در اواخر ۱۹۸۰ هم درست از آب درآمد که می‌گفت گورباچف یک دموکرات حقیقی است. آن زمان، مقابل او امثال ریچارد پایپز بودند که اعتقاد داشتند گورباچف صرفاً یک گماشتۀ مهربان‌تر و ملایم‌تر حزب کمونیست است. در دهۀ ۱۹۹۰، کوهن از اولین کسانی بود که گفت بوریس یلتسین کسی است که با فسادش ضربۀ عمیقی به روسیه می‌زند. سانی تعریف می‌کند که «عموم دانشگاهیان هوادار یلتسین بودند». و کوهن درست دیده بود که توسعۀ ناتو پس از جنگ سرد، به احیای ملی‌گرایی روسی می‌انجامد.سانی می‌گوید کوهن «تلاش می‌کند یک‌جا با همۀ آسیاب‌ها دربیافتد»، ولی اضافه می‌کند که او «بالنسبه شجاع» است و در مقابله با روایت استاندارد ایالات متحده دربارۀ روسیه «جای همکاران کم‌روتر خود را پُر می‌کند». رابرت لگورد، استاد علوم سیاسی دانشگاه کلمبیا، می‌گوید کارشناسان جدی روسیه «می‌گویند او اشتباه می‌کند، اما او را خائن نمی‌دانند». او خاطرنشان می‌کند «هرکس فکر کند او ابزار دست شوروی‌ها یا روسیه است احمق است».وندن هیول هم زاویه‌دید خودش را مطرح می‌کند: «اگر بخواهید استیو را تعریف کنید، او طرفدار بدیل‌هاست. این ایده که: نپذیر، دنبال بدیل بگرد». دیدگاه‌های کوهن، زندگی را نه‌فقط برای خودش که برای وندن هیول هم سخت کرده‌اند. به تعبیر خودش، با حمایت او از پوتین و ترامپ (حداقل در مسئلۀ روسیه)، «اکنون مسموم‌سازی فضا» برای او مضاعف شده است.پرسنل مجلۀ نیشن علناً علیه میل مجله به روسیه شورش کرده‌اند. کاتا پولیت، ستون‌نویس باسابقۀ نیشن، می‌گوید: «این احساسِ فراگیر وجود دارد که او همیشه درگیر کار مجله بوده و نفوذ فراوانی بر وندن هیول داشته است، اما این نفوذ با [هجوم روسیه به] کریمه افزایش یافته است. دیدگاه او این است که ما در آستانۀ جنگ جهانی سوم هستیم، و من یا دیگران با این دیدگاه موافق نیستیم».وندن هیول اشاره می‌کند که سابقۀ کوهن در نیشن بیشتر از خود اوست، و ادعای کنترل کوهن بر خودش را توهین‌آمیز می‌داند. اما قابل انکار نیست که گل سرسبد مجلات چپ آمریکایی، حامی سیاست دونالد ترامپ در قبال روسیه است. در ماه ژوئن، تعدادی از نویسندگان نیشن در نامه‌ای به وندن هیول گفتند که «مجله نه تنها در زمین دولت ترامپ بازی می‌کند، بلکه احترام به سنت‌های حسنۀ خودش را هم نگه نمی‌دارد».کوهن به این جنجال‌ها اهمیتی نمی‌دهد، جز آنجایی که به وندن هیول آسیب بزند. دوره‌ای که در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ با ناراضیان روسی کار می‌کرد، الهام‌بخشِ این بی‌خیالی‌اش شد. او می‌گوید: «در مقایسه با آنچه در اتحاد جماهیر شوروی می‌گذشت، نارضایتی در آمریکا هیچ هزینۀ خاصی ندارد. من استاد بازنشستۀ دو دانشگاهم. یعنی پیر شده‌ام و خدمات بهداشت و سلامت زیادی گرفته‌ام. مگر می‌خواهند با من چکار بکنند؟»اما این جرقه‌های چموشی، دل‌شکستگی‌اش را پنهان نمی‌کنند. تراژدی کوهن آن است که آن بدیل دموکراتیک شوروی که گورباچف در نظر داشت، هرگز محقق نشد. برعکس، کنترل امپراطوری شوروی از چنگ او رفت و یلتسین به قدرت رسید، اتحاد جماهیر شوروی را تجزیه کرد، و ناظر گذار به‌سوی کشوری شد که بنیانش سرمایه‌داریِ افسارگسیختۀ تُهی از حکومت قانون بود. و یلتسین سپس پوتین را به‌عنوان جانشین خود برگزید. مابقی ماجرا هم هنوز به تاریخ نپیوسته است.هنگام ترک آپارتمانشان، کوهن یک نسخه از کتابش با عنوان قربانیان برمی‌گردند۴ را که دربارۀ بازماندگان گولاگ‌های استالین است به من داد. سوار قطار در مسیر خانه، به متنی که برای امضای کتاب نوشته بود نگاه کردم: «برای جُردن، سرنوشت شادتری برایت آرزومندم. استیو».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱۵ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Is This Professor Putin’s American Apologist» در وب‌سایت کرونیکل آو هایر اجوکیشن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «بدنام‌ترین روسیه‌شناس آمریکا» منتشر کرده است.•• جردن مایکل اسمیت (Jordan Michael Smith) روزنامه‌نگار آمریکایی است که در حوزۀ سیاست خارجی و روابط بین‌الملل می‌نویسد. نوشته‌های او در آتلانتیک، وال‌استریت ژورنال، گاردین و دیگر مطبوعات منتشر شده است.[۱] کتاب بوخارین و انقلاب بلشویکی (Bukharin and the Bolshevik Revolution) را نشر ثالث با ترجمۀ بیژن اشتری منتشر کرده است [مترجم].[۲] Rethinking the Soviet Experience[۳] Soviet Fates and Lost Alternatives[۴] The Victims Return ]]> جردن مایکل اسمیت تاریخ‌وسیاست Sun, 04 Feb 2018 04:22:51 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8859/ مروری بر اندیشه‌های ساموئل هانتیگتون، پیامبر عصر ترامپ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8664/ کارلوس لوزادا، واشنگتن پست — گاهی اوقات، یک پیامبر درست می‌گوید که چه خواهد شد، اما دلش از اینکه چرا باید چنین شود ریش‌ریش است.سخنرانی اخیر رئیس‌جمهور ترامپ در ورشو، که اروپاییان و آمریکاییان را ترغیب به دفاع از تمدن غربی در برابر افراطیان خشونت‌طلب و دارودسته‌های بربر کرد، لاجرم یادآور «برخورد تمدن‌ها»ی ساموئل پ. هانتینگتون بود: این ایده که رقابت ابرقدرت‌ها جای خود را به نبرد میان جهان‌شمول‌گرایی غربی، ستیزه‌جویی اسلامی و جسارت چینی خواهد داد. در کتابی که شرح و بسط مقالۀ مشهور او در سال ۱۹۹۳ بود، هانتینگتون تمدن‌ها را همچون گسترده‌ترین و حیاتی‌ترین سطح هویت تعریف کرد که دین، ارزش‌ها، فرهنگ و تاریخ را در بر می‌گیرند. او نوشت که پرسش کلان، در دنیای پس از جنگ سرد، این نیست که «در کدام جبهه‌اید؟» بلکه این است که «که هستید؟».پس وقتی رئیس‌جمهور [آمریکا] از ملت‌های غرب می‌خواهد «جرئت و ارادۀ دفاع از تمدنمان را بیابید»، وقتی اصرار می‌کند فقط مهاجرانی را بپذیریم که «در ارزش‌های ما سهیم‌اند و مردممان را دوست دارند»، و وقتی اتحاد دو سوی اقیانوس اطلس را ترغیب می‌کند که «هرگز کیستی‌مان را فراموش نکنیم» و به «پیوندهای تاریخ، فرهنگ و خاطره» بچسبیم، تصور می‌کنم هانتینگتون، که پس از سال‌ها تدریس در دانشگاه هاروارد در اواخر سال ۲۰۰۸ درگذشت، از آسمان سری تکان می‌دهد.شاید به‌خاطر این سر تکان دهد که پیش‌بینی‌هایش درست از آب درآمده‌اند، اما در اصل با هول و هراس این حرف‌ها را تأیید می‌کند. لفاظی‌های تمدنی ترامپ نه یگانه دلیل آن هستند که نام هانتینگتون امروز طنین‌انداز می‌شود، و نه حتی جذاب‌ترین دلیل آن. آثار هانتینگتون، که از نیمۀ قرن بیستم تا اوایل قرن بیست‌ویکم را پوشش می‌دهند، به‌مثابۀ استدلالی مفصل دربارۀ معنا و مقصود آمریکایند، استدلالی که بهتر از هر نسخۀ مشابهی می‌تواند تنش‌های عصر ترامپ را تبیین کند. هانتینگتون هم واقعه‌نگار و هم مُنادی نبردهای آمریکا بر سر اصول بنیانی‌اش است، نبردهایی که با صعود ترامپ وخیم شده‌اند. هانتینگتون بومی‌گرایی سفیدپوستان در واکنش به مهاجرت لاتین‌تبارها را پیش‌بینی می‌کند، و صریح بگوییم که هیزم به آتش آن می‌ریزد. او آن ناهمسانی‌ای را میان طبقات کارگر و نخبگان، میان ملی‌گرایی و جهان‌وطنی‌گرایی، ثبت و ضبط می‌کند که در کارزار انتخابات ۲۰۱۶ جلوه‌گر شد. و هشدار می‌دهد که عوام‌فریبان پوپولیست چطور به توده‌های بیگانه‌شده متوسل می‌شوند و بعد عهدشان با آن‌ها را می‌شکنند.این همان ریاست‌جمهوری ترامپ است ولی، بیش از آن، آمریکای هانتینگتون است. ترامپ شاید خود را مردی عمل‌گرا بداند که در بند نفوذ هیچ فکری نیست، اما او بردۀ یک استادِ درگذشتۀ علوم سیاسی است.کتاب‌های هانتینگتون، طی چند دهه، با هم گفت‌وگو می‌کنند: می‌توانید خاستگاه‌های یکی را در پرسش‌های بی‌جواب دیگری بیابید. ولی این کتاب‌ها پرده از تناقضات عمیقی هم برمی‌دارند. بیش از برخورد تمدن‌ها، برخورد هانتینگتون‌ها هویداست. یک هانتینگتون آمریکاییان را مردمانی استثنایی می‌داند که نه با خون بلکه با کیش با هم متحد شده‌اند. هانتینگتون دیگر این ایده را کنار می‌گذارد و از آمریکایی می‌گوید که جوهره‌اش در ایمان، زبان، فرهنگ و مرزهاست. سومی ورود گروه‌ها و هویت‌های جدید به عرصۀ سیاسی را به‌مثابۀ تجدید حیات دموکراسی آمریکایی می‌بیند. و چهارمی چنین هویت‌هایی را مهلک و ضدآمریکایی می‌داند.این آثار تجسم چالش‌های فکری و سیاسی ایالات متحده در عصر ترامپ و پس از آن هستند. در نوشته‌های هانتینگتون، دیدگاه‌های آرمان‌گرایانه از آمریکا با فرومایه‌ترین انگیزه‌ها در هم‌ آمیخته‌اند، و دفاعیه‌های شیوا از ارزش‌های ایالات متحده نشان می‌دهند که ترس از تکثرگرایی در بطن این ملت جای دارد. اینکه کدام دیدگاه پیروز شود تعیین می‌کند که احتمالاً چه کشوری خواهیم شد.برای درک آشفتگی کنونی‌مان، به‌دردبخورترین کتاب‌های هانتینگتون نه برخورد تمدن‌ها و بازسازی نظم جهانی (۱۹۹۶) است، و نه حتی ما که هستیم؟ چالش‌های هویت ملی آمریکا (۲۰۰۴) که گفته می‌شود ریچارد اسپنسر، ملی‌گرای سفیدپوست خودخوانده، هم در زمرۀ هواداران آن است. بلکه سودمندترین اثر او کتابی کمتر شناخته شده است که ۳۶ سال پیش منتشر شد و از آینده خبر می‌داد: سیاست‌ورزی آمریکایی: وعدۀ ناهماهنگی.در این اثر، هانتینگتون می‌گوید تنش محوری در حیات آمریکایی عبارت است از شکاف میان ارزش‌های کیش آمریکایی (آزادی، برابری، فردگرایی، دموکراسی، قانون‌گرایی) و تلاش‌های حکومت برای رعایت این ارزش‌ها. «گاهی این ناهمسانی در حال کمون است؛ سایر اوقات، که شوق آن کیش بالا می‌گیرد، این ناهمسانی بی‌رحمانه جلوه‌گر می‌شود، و در این اوقات، وعدۀ سیاست‌ورزی آمریکایی به محنت و رنج اصلی‌اش دچار می‌شود».خواه سلامت موضوع بحث باشد یا مالیات یا مهاجرت یا جنگ، آمریکایی‌ها همواره، برای به‌چالش‌کشیدن بی‌عدالتی‌های متصور خود، دست به دامن ارزش‌های بنیادین می‌شوند. صرفاً ضرورت یا معقول‌بودن اصلاحات کافی نیست، بلکه مسائل باید در قالب آن کیش بیان و دفاع شوند. به همین خاطر است که مخالفان ترامپ، هنگام حمله به سیاست‌های او، اعلام می‌کنند این سیاست‌ها نه‌تنها نادرست‌اند، بلکه «ما چنین کسانی نیستیم». به تعبیر هانتینگتون، «بحث بر سر اینکه چه چیزی باعث اتحاد آمریکاییان می‌شود برجسته‌ترین عامل تفرقۀ آن‌هاست».این کتابْ جنگ‌های انقلاب [آمریکا]، عصر جکسون، دورۀ ترقی‌خواهان، و دهۀ ۱۹۶۰ را برهه‌های اوج‌گرفتن شوق به آن کیش می‌داند، و توصیف‌های هانتینگتون گویا عصارۀ آمریکای امروزی‌اند. او می‌نویسد که در چنین برهه‌هایی نارضایتی فراگیر است، و مرجعیت و تخصص زیر سؤال می‌روند؛ ارزش‌های سنتیِ آزادی، فردگرایی و برابری و کنترل مردمی بر حکومت بر بحث‌های عمومی سیطره پیدا می‌کنند؛ قطبی‌شدنِ شدید و اعتراض دائمی مشخصۀ سیاست‌ورزی می‌شود؛ خصومت با قدرت، ثروت و نابرابری شدید می‌شود؛ جنبش‌های اجتماعی بر محور آرمان‌هایی همچون حقوق زنان و عدالت کیفری رونق می‌یابند؛ و شکل‌های جدیدی از رسانه پدیدار می‌شوند که خود را وقفِ هواداری و تخاصم در روزنامه‌نگاری می‌کنند.هانتینگتون حتی زمان نبرد بعدی آمریکا را پیش‌بینی می‌کند. او می‌نویسد: «اگر وضع دوره‌ای همچنان حاکم باشد، یک بازۀ ادامه‌دار شوق به آن کیش در دهه‌های دوم و سوم قرن بیست‌ویکم رخ خواهد داد».ما درست طبق زمان‌بندی او پیش می‌رویم.هانتینگتون استدلال می‌کند که شوق ما ماهیت چرخه‌ای دارد. خشم نمی‌تواند تا درازمدت دوام آورد، لذا بدبینی جای آن را می‌گیرد، یعنی این باور که همه فاسدند، و ما یاد می‌گیریم با شکاف میان آرمان‌ها و واقعیت مدارا کنیم. (امروز می‌توانیم این را مرحلۀ «هه‌هه‌هه هیچی مهم نیست» بنامیم.) درنهایت، دورویی چیره می‌شود و ما شکاف را به‌کلی انکار می‌کنیم تا اینکه موج بعدی اخلاق‌طلبی سر برسد. در عصر ترامپ شاهد همزیستی اخلاق‌خواهی، بدبینی و دورویی هستیم. که چندان هم صلح‌آمیز نیست.این کیش مهم است چون نه‌تنها بخش‌بندی‌ها و آرزوهای آمریکا را می‌آفریند، بلکه تعریفی جایگزین و برازنده از معنای آمریکایی‌بودن نیز ارائه می‌دهد. هانتینگتون می‌نویسد مسألۀ این کیشْ هویت قومی یا ایمان دینی نیست، بلکه باور سیاسی است. پاراگراف دوم از اعلامیۀ استقلال چنین شروع می‌شود: «ما این حقایق را بدیهی می‌پنداریم». و هانتینگتون از این قطعه برای تعریف ما استفاده می‌کند. «چه کسی حامل این حقایق است؟ آمریکایی‌ها حامل آن‌اند. آمریکایی‌ها که هستند؟ افرادی که تابع این حقیقت‌هایند. هویت ملی و اصول سیاسی تفکیک‌ناپذیرند».در این روایت، «رؤیای آمریکایی» بیشترین اهمیت را دارد، چون هرگز به‌تمامی محقق نمی‌شود، چون آشتیِ آزادی با برابری هرگز به کمال نمی‌رسد. بااین‌حال، سیاست‌ورزی آمریکایی کتابی سراسر بدبینانه نیست. هانتینگتون در سطرهای پایانی آن می‌نویسد: «منتقدان می‌گویند آمریکا یک دروغ است، چون در واقعیت این ‌همه از آرمان‌هایش دور مانده است... آن‌ها اشتباه می‌کنند. آمریکا یک دروغ نیست، بلکه یک ناامیدی است. ولی فقط از آن رو می‌تواند ناامیدی باشد که امید هم هست».در دو دهۀ بعدی، هانتینگتون امید خود را از کف داد. هانتینگتون در کتاب آخرش، ما که هستیم؟، که تأکید می‌کند بازتاب دیدگاه‌هایش نه‌فقط به‌عنوان یک پژوهشگر بلکه به‌منزلۀ یک میهن‌پرست است، تعریف‌های خود از آمریکا و آمریکاییان را بازبینی می‌کند. کیش، که روزگاری جایگاهی والا داشت، در اینجا صرفاً پیامد جانبی فرهنگ آنگلو-پروتستان (متشکل از زبان انگلیسی، ایمان مسیحی، اخلاقیات کار، و ارزش‌های فردگرایی و اختلاف نظر) است که، اکنون به نظر او، هستۀ حقیقی هویت آمریکایی را شکل می‌دهد.هانتینگتون می‌نویسد چند چیز تهدیدهایی علیه این هسته‌اند: ایدئولوژی چندفرهنگ‌گرایی؛ امواج جدید مهاجران از آمریکای لاتین (به‌ویژه مکزیک) که به اعتقاد هانتینگتون کمتر از مهاجران سابق توان ادغام دارند؛ و تهدید زبان اسپانیایی، که به نظر هانتینگتون بیماری‌ای است که یکپارچگی فرهنگی و سیاسی ایالات متحده به آن مبتلا شده است. او اظهار می‌کند: «چیزی به‌عنوان رؤیای امریکانو [تلفظ اسپانیاییِ «آمریکایی»] در کار نیست. فقط یک رؤیای آمریکایی هست که جامعۀ انگلو-پروتستان آفریده است. آمریکایی‌های مکزیکی‌تبار فقط به شرطی در آن رؤیا سهیم‌اند که رؤیاهای خود را به زبان انگلیسی ببینند».گویا هانتینگتونِ ۱۹۸۱ اشتباه می‌کرد. او یک ‌جا فهرستی از دانشگاهیانی می‌آورد که آمریکاییان را بر اساس باورهای سیاسی‌شان تعریف کرده‌اند، یعنی تعریفی که اکنون آن را نادقیق می‌داند. هانتینگتون در آنجا بدون ذکر نام از پژوهشگری نقل‌قول می‌کند که در جایی به‌شیوایی آمریکاییان را چنین تعریف کرده است: تفکیک‌ناپذیر از حقایق بدیهیِ اعلامیه. اگر آن قطعه از سیاست‌ورزی آمریکایی به خاطرتان نیاید یا زحمت بررسی پانوشت‌ها را به خودتان ندهید، اصلاً نمی‌فهمید که او از خودش نقل‌قول کرده است. در این کتابِ هانتینگتون، که عصبانی‌ترین اثر اوست، اگر بشود یک به‌اصطلاح چشمک پیدا کرد، همین است.هانتینگتون نتیجه می‌گیرد که اصول آن کیش صرفاً «نشانه‌هایی برای نحوۀ سامان‌دهی جامعه» هستند؛ «آن‌ها دامنه، مرزها یا ترکیب جامعه را تعریف نمی‌کنند». او مدعی است که، برای چنین کاری، به تبار و فرهنگ نیاز است. باید به چیزی تعلق داشته باشید. هانتینگتون مدعی است مهاجران آمریکای لاتین و اعقابشان به‌قدر گذشته در سراسر کشور پراکنده نمی‌شوند، او نگران است که شاید آن‌ها فقط به‌دنبال مزایای رفاهی باشند، و هشدار می‌دهد که فرصت‌های کارگران بومی را کمتر می‌کنند. هانتینگتون همچنین پای کلیشه‌ها را میان می‌کشد، حتی به آنچه «سندرم امروزوفرداکردن»۱ مکزیکی‌ها تلقی می‌شود هم استناد می‌کند.شاید مکزیکی‌ها تنبل باشند، جز آنجا که شغل‌های دیگران را اشغال می‌کنند.نمی‌دانم چرا نظر هانتینگتون عوض شد. شاید احساس می‌کرد انتزاعیات آن کیش دیگر نمی‌تواند غوغای کثرت آمریکا را تاب آورد، یا شاید خلط پژوهش و میهن‌پرستی به ضرر هر دوست. به‌هرروی، آن کسی که در دفاع از دیوارهای مرزی و اخراج مهاجران استدلال می‌کند لابد از حلول او در این جسمِ جدید هم خوشش می‌آید، چون هانتینگتون در توصیف تهدید لاتین‌تبارها به تصویرپردازی میلیتاریستی متوسل می‌شود. او می‌نویسد: «مهاجرت مکزیکی‌ها به بازپس‌گیری جمعیتیِ نواحی‌ای منجر می‌شود که آمریکاییان در دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ به‌زور از مکزیک گرفتند» و بیان می‌کند ایالات متحده هم‌اکنون دارد یک «تهاجم جمعیتی غیرقانونی» را تجربه می‌کند.هانتینگتون نخبگان روشنفکر و سیاست‌مداران منعطفی را مقصر می‌داند که «تنوع» را یگانه ارزش والا و جدید آمریکایی می‌دانند، که علتش عمدتاً احساس گناهکاری نابجای آن‌ها در قبال کسانی است که ادعا می‌شود قربانیان سرکوب‌اند. می‌گوید به همین خاطر است که آن‌ها چندفرهنگ‌گرایی را به‌جای یک هویت سنتی‌تر آمریکایی ترویج می‌کنند، و علی‌رغم آنکه مردمْ حمایت‌گرایی را ترجیح می‌دهند، آن‌ها تجارت آزاد و مرزهای نفوذپذیر را می‌پذیرند. این حرف‌ها پیش‌نمایشی غریب و دقیق از نبردهای سال ۲۰۱۶ است. هانتینگتون با نکوهش چندفرهنگ‌گرایی، به‌مثابۀ چیزی «ضد تمدن اروپایی»، خواستار نوعی ملی‌گرایی احیاشده می‌شود که متعهد به حفظ و بهبود «ویژگی‌هایی باشد که آمریکا را از زمان بنیان‌گذاری‌اش تعریف کرده‌اند».چندان جای تعجب نیست که مدت‌ها پیش از آنکه ترامپ راست آلترناتیو را بسازد و هیلاری کلینتون «رقت‌برانگیزهای»۲ آمریکایی را نکوهش کند، هانتینگتون پاتکِ آمریکاییان سفیدپوست علیه چندفرهنگ‌گرایی را پیش‌بینی کرده بود. او می‌نویسد: «یک واکنش بسیار محتمل ظهور جنبش‌های اجتماعی‌سیاسی انحصارطلب است که عمدتاً اما نه کاملاً از مردان سفیدپوست، اغلب از طبقۀ کارگر و متوسط، تشکیل شده‌اند که اعتراض کرده و سعی می‌کنند روند این تغییرات و آن چیزهایی را متوقف یا معکوس کنند که به باور آن‌ها، خواه باورشان دقیق باشد یا نادقیق، تقلیل جایگاه اجتماعی و اقتصادی‌شان، ازدست‌دادن شغل‌هایشان در برابر مهاجران و کشورهای خارجی، تباهی فرهنگشان، جایگزینی زبانشان، و فرسایش یا حتی اضمحلال هویت تاریخی کشورشان است. نژاد و فرهنگ، به‌صورت توأمان، منبع الهام جنبش‌هایی خواهد بود که می‌توانند ضد لاتین‌تبارها، ضد سیاه‌پوستان و ضد مهاجران باشند». هانتینگتون اشاره می‌کند که عناصر افراطی‌تر در چنین جنبش‌هایی می‌ترسند، «به‌جای فرهنگ سفیدپوستان که آمریکا را عظیم کرد، فرهنگ سیاه‌پوستان یا قهوه‌ای‌پوستانی بنشیند که... به نظر این جنبش‌ها، از لحاظ فکری و اخلاقی، پست‌ترند».بله، در ۲۰۰۴، هانتینگتون نسبت به ظهور جریان نژادپرستی هشدار داد که سعی در حفاظت از آن چیزی خواهد داشت که آمریکا را عظیم می‌کند.۳هانتینگتون، پس از بازتعریف جوهرۀ هویت آمریکایی، تداوم برجستگی آن را به جنگ گره می‌زند. او در ما که هستیم؟ می‌نویسد: «انقلاب بود که مردم آمریکا را آفرید، جنگ داخلی هم ملت آمریکا را، و جنگ جهانی دوم تجلی همذات‌پنداری آمریکاییان با کشورشان بود». هویت آمریکایی، که بر پایۀ اصول زاده شد، اکنون با فولاد بقا می‌یابد. وقتی تهدید شوروی عقب رانده شد، ایالات متحده به دشمن جدیدی نیاز داشت، و هانتینگتون اعلام می‌کند: «در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱... اسامه بن‌لادن به جست‌وجوی آمریکا خاتمه داد».او این مناقشه را از مدت‌ها قبل پیش‌بینی کرده بود. هانتینگتون در کتابِ سال ۱۹۹۶ خود، که برخورد تمدن‌ها را جار می‌زند، می‌نویسد که افول کُند غرب در برابر آسیا و جهان اسلام همچنان ادامه خواهد یافت. پویایی اقتصادی است که اوج‌گیری آسیا را پیش می‌بَرد، ولی رشد جمعیت در ملل اسلامی «نوسربازانی برای بنیادگرایی، تروریسم، طغیان و مهاجرت فراهم می‌کند». همان‌قدر که ترامپ سیاست‌مدارانی را مسخره می‌کند که از تقبیح «تروریسم اسلامی رادیکال» امتناع دارند، هانتینگتون هم از آن رهبران آمریکایی مثل بیل کلینتون انتقاد می‌کند که استدلال می‌کردند غرب هیچ مشاجره‌ای با اسلام ندارد، بلکه با افراطیون خشونت‌طلب مشکل دارد. او اشاره می‌کند: «چهارده قرن تاریخ خلاف این را نشان می‌دهد».از برخوردی که هانتینگتون می‌گفت تصویری کاریکاتوری ترسیم شده، انگار که فراخوانی لجوجانه برای دست‌بردن به اسلحه در مقابل مسلمانان است. حرف و استدلال او مطمئناً نه این‌قدر تنگ‌نظرانه است و نه چنین ساده. او احتمالاً بیشتر دلواپس چین است، و می‌ترسد که اگر واشنگتن بخواهد اوج‌گیری پکن به‌عنوان هژمون آسیا را به چالش بکشد، یک «جنگ بزرگ» رخ بدهد. ولی تهدیدی که او از جانب جهان اسلام می‌بیند بسیار فراتر از تروریسم یا افراط‌گرایی دینی است. او نگران تجدید حیات گسترده‌تر اسلامی است، چنان‌که اسلام سیاسی صرفاً یک بخش از «احیای بسیار گستردۀ ایده‌ها، کردارها و شعارها، و تعهد دوبارۀ جمعیت مسلمان به اسلام» باشد. او به پژوهشگرانی استناد می‌کند که دربارۀ گسترش مفاهیم حقوق اسلامی در غرب هشدار می‌دهند، «ماهیتِ ناپذیرا و نامهربان فرهنگ اسلامی» برای دموکراسی را تقبیح می‌کند، و این گمان را مطرح می‌کند که تعداد مسلمانان بر مسیحیان پیشی خواهد گرفت. او می‌گوید: «محمد [ص] در درازمدت پیروز خواهد شد... مسیحیت بیشتر از طریق نوکیشی گسترش می‌یابد، اما اسلام از طریق نوکیشی و تولید نسل».این دیدگاه یادآور شعارهای «برد-باخت» دو نفر است: استراتژیست سیاسی ترامپ، یعنی استیو بنون، که دست پشت پردۀ فرمان ممنوعیت سفری بود که کشورهای عمدتاً مسلمان‌نشین را هدف گرفت، و مشاور سابق امنیت ملی او، یعنی مایکل فلین، که در کتاب خود در سال ۲۰۱۶ طلایه‌دار مناقشۀ چندنسلی ایالات متحده علیه «تمدن ناکام» اسلام بود. هانتینگتون حداقل این‌قدر وقار داشت که به هر دو جانب برخورد بنگرد.او می‌نویسد: «مشکل زیربناییِ غرب بنیادگرایی اسلامی نیست، بلکه اسلام است: یک تمدن متفاوت که مردمش به برتری فرهنگشان معتقدند و ذهنشان گرفتار پستی قدرتشان است. مشکل اسلام سیا یا وزارت دفاع ایالات متحده نیست، بلکه غرب است: یک تمدن متفاوت که مردمش به جهان‌شمولی فرهنگ‌شان معتقدند و باور دارند که قدرت برترشان، حتی اگر در حال افول باشد، وظیفۀ بسط آن فرهنگ در سراسر جهان را به دوششان می‌گذارد».او ارزش‌های غربی را جهان‌شمول نمی‌داند. این ارزش‌ها فقط از آنِ ماست.هانتینگتون آمریکایی را پیش‌بینی می‌کند که گرفتار تردید به خود، ملی‌گرایی سفیدپوستان و خصومت علیه اسلام است، ولی ظهور رهبری از جنس ترامپ در ایالات متحده را پیش‌بینی نمی‌کند.ولی او این جنس را می‌شناخت.به اولین کتاب‌هایش توجه کنید. در سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی (۱۹۶۸) به بررسی این مسئله پرداخت که کشورهای آمریکای لاتین و آفریقا و آسیا، در گیرودار زایش مدرنیزاسیون اقتصادی، چقدر با وفق‌دادن نوع سیاست‌ورزی‌شان و پذیرش گروه‌های جدید با خواسته‌های جدید مشکل داشتند. هانتینگتون توضیح می‌دهد که نتیجۀ ماجرا نه توسعۀ سیاسی بلکه «انحطاط سیاسی» بود.و کدام نوع رهبران تجسم این انحطاط‌اند؟ در سراسر جهانِ درحال‌توسعه، هانتینگتون شاهد «غلبۀ رهبران شخص‌محور و بی‌ثبات» بود، با حکومت‌هایی مملو از «فساد آشکار... نقض خودسرانۀ حقوق و آزادی‌های شهروندی، کاهش استانداردهای کارآمدی و عملکرد بوروکراتیک، بیگانه‌شدگی فراگیر گروه‌های سیاسی شهری، ازدست‌رفتن اقتدار قانونگذاران و دادگاه‌ها، و چندپارگی و گاهی اوقات فروپاشی کامل احزاب سیاسی‌ای که پایگاه وسیعی داشته‌اند».این انقلابی‌های خودخوانده با تفرقه‌انگیزی رونق می‌گیرند. هانتینگتون چنین توضیح می‌دهد: «هدف هر آدم انقلابی قطبی‌سازیِ عرصۀ سیاست است، و لذا او سعی می‌کند، با ساده‌سازی، دراماتیک‌سازی و ملغمه‌سازی از مسائل سیاسی، یک دوگانۀ روشن و شفاف بسازد». چنین رهبرانی با توسل به «جاذبه‌های قومیتی و دینی» و همچنین استدلال‌های اقتصادی رأی‌های جدید روستاییان را جذب می‌کنند، اما چیزی نمی‌گذرد که به آرزوهای آن‌ها خیانت می‌کنند.هانتینگتون می‌نویسد: «شاید یک عوام‌فریب پوپولیست ظاهر شود، پیروانی گسترده اما نه‌چندان سامان‌یافته جلب کند، منافع اغنیا و اشراف را تهدید نماید، با رأی مردم به منصب سیاسی دست یابد، و بعد زرخریدِ همان منافعی شود که هدف حملۀ او بوده‌اند». او توضیح می‌دهد که این منافع شامل منفعت‌های اقوام نزدیک رهبران هم می‌شود، چون برای آن‌ها «هیچ تمایزی میان تعهد و وظیفه در قبال دولت و خانواده وجود ندارد».کتاب سرباز و دولتِ (۱۹۵۷) هانتینگتون مطالعه‌ای دربارۀ روابط شهروندی-نظامی است که برای فهم خودمحوری این رهبران آموزنده است، به‌ویژه آنجا که مؤلفْ حرفه‌ای‌گریِ افسرانِ نظامی را با تکبر قلچماق‌های فاشیست مقایسه می‌کند. هانتینگتون می‌نویسد: «فاشیسم بر قدرت و توانایی برتر رهبر، و وظیفۀ مطلق تبعیت از ارادۀ وی تأکید می‌کند». فاشیست انسانی شهودگرا است که «فایده یا نیاز چندانی برای دانش نظام‌مند و واقع‌گرایی عمل‌گرایانه و تجربی قائل نیست. او پیروزی اراده بر موانع بیرونی را تمجید می‌کند».چنین موانعی در قالب اعتراضات مردمی علیه رهبران غیرمردمی درمی‌آیند. امروزه حتی برخی مؤلفان رگه‌هایی از تسلی را در اوضاع آشوبناک کشورمان می‌بینند و استدلال می‌کنند که آن کنش‌گرایی و انرژی‌ای که انتخاب ترامپ به بار آورد دموکراسی ایالات متحده را تقویت خواهد کرد. ولی هانتینگتون در کتابی با عنوان بحران دموکراسی (۱۹۷۵) به بررسی دورۀ دیگری از خیرش‌های مدنی مشابه می‌پردازد که ماحصل آن چندان دلگرم‌کننده نیست.هانتینگتون می‌نویسد: «دهۀ ۱۹۶۰ شاهد احیای چشمگیر روح دموکراتیک در آمریکا بود». او، که در آن زمان هنوز سیاست‌ورزیِ هویت‌محور را طرد نمی‌کرد، از «میزان مشخصاً بالاتر خودآگاهی» و بسیج سیاه‌پوستان، لاتین‌تبارها، دانشجویان و زنان در آن دوره تمجید کرد و اشاره نمود که «روح برابری [و] انگیزۀ افشا و تصحیح نابرابری‌ها را در این سرزمین گسترده بودند». او توضیح می‌دهد که مشکل آنجا بود که بار بی‌اعتمادی عمومی به نهادهای آمریکایی، هرقدر هم بحق بود، روی خودِ نظام سیاسی فشار می‌آورد. او می‌نویسد: «شادابی دموکراسی در دهۀ ۱۹۶۰ پرسش‌هایی دربارۀ حاکمیت‌پذیریِ دموکراسی در دهۀ ۱۹۷۰ پدید آورد».بزرگ‌ترین پرسش‌ها به بالاترین منصب مربوط می‌شد. هانتینگتون می‌نویسد: «شاید هیچ‌یک از تحولات دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به‌قدر افول اقتدار، جایگاه، نفوذ و اثربخشی ریاست‌جمهوری بر آیندۀ سیاست‌ورزی آمریکایی تأثیر نگذاشتند. او می‌ترسد که مشروعیت‌زدایی از قوۀ مجریه نه‌تنها انسجام ملی که امنیت ملی را هم تهدید کند. «اگر شهروندان آمریکایی به حکومتشان اعتماد نداشته باشند، دوستان خارجی چرا باید چنین کنند؟ اگر شهروندان آمریکایی اقتدار حکومت آمریکایی را به چالش بکشند، چرا حکومت‌های غیردوست نباید چنین کنند؟»هانتینگتون پس از رسوایی واترگیت می‌نوشت، و اکنون نیز کاخ سفید فعلی با یک بحران اعتبار از آنِ خود مواجه است. ترامپ، که ذهنش چنان درگیر فتح انتخاباتی‌اش است که اخیراً یک نقشۀ قاب‌شده از نتایج ۲۰۱۶ در کاخ سفید دیده شده است، بهتر است به این هشدارها دربارۀ حاکمیت‌پذیری توجه کند.هانتینگتون می‌نویسد: «پس از انتخاب به ریاست‌جمهوری، کار ائتلاف انتخاباتی رئیس‌جمهور به یک معنا تمام شده است. فردای انتخاب حجم هواداران اکثریت تقریباً هیچ ربطی به توانایی او در حکومت بر کشور ندارند...، پس آنچه اهمیت دارد توانایی او در بسیج حمایت از جانب رهبران نهادهای کلیدی در جامعه و حکومت است».اینکه ترامپ را یک چهرۀ هانتینگتونی بدانیم به دل نمی‌نشیند. یکی غریزی و ضد روشنفکری است؛ دیگری سنجیده و نظریه‌پرداز بود. از یکی هر از گاه فورانی از حرف‌های گوش‌خراش می‌شنویم؛ دیگری کتاب‌هایی برای عصرهای متوالی می‌نوشت. گمان می‌کنم اگر هانتینگتون در میان ما بود، بیمناک می‌شد از فرماندۀ کل قوایی که نسبت به حملۀ یک قدرت خارجی به نظام انتخاباتی ایالات متحده چنین بی‌تفاوت باشد، و چنین سطح نازلی از اخلاق کاری و احترام به «حکومت قانون» نشان دهد، یعنی چیزهایی که برای هانتینگتون عزیز بودند.آنچه این استاد را پیشگوی دوران ما می‌کند فقط این نیست که دیدگاه او تا حدی در پیام و جاذبۀ ترامپ بازتاب یافته است، بلکه این است که او خطرات سیاست‌ورزی به سبک ترامپ را نیز می‌فهمید.به اعتقاد من، فصل مشترک این دو در نگاهِ محدود و نوستالژیکشان به منحصربه‌فردبودنِ آمریکاست. هانتینگتون، مثل ترامپ، می‌خواست که آمریکا عظیم باشد و به جایی رسید که شوق احیای ارزش‌ها و هویتی را در سر پروراند که به اعتقاد او نه‌تنها این کشور را عظیم کرده بودند، بلکه این ملت را تافتۀ جدابافته می‌کردند. ولی اگر در آن مسیر باید دور خودمان حصار بکشیم، از تازه‌واردان دیوسازی کنیم و خواستار بیعت فرهنگی شویم، آنگاه به‌واقع چقدر با نقاط دیگر فرق داریم؟ رنج اصلی دوران ترامپ آن است که آمریکا، به‌جای آنکه عظیم شود، آن جنبۀ استثنائی‌اش را از دست بدهد و مثل همه شود.و این برخورد تمدن‌ها نیست؛ سقوط تمدنی است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Huntington, Samuel P. The soldier and the state: The theory and politics of civil-military relations. Harvard University Press, 1957Huntington, Samuel P. Political order in changing societies. Yale University Press, 2006Crozier, Michel, and P. Samuel. Huntington, and Joji Watanuki. The crisis of democracy: Report on the governability of democracies to the Trilateral Commission. NewYork (TRIANGLE Papers), 1975Huntington, Samuel P. American politics: The promise of disharmony. Harvard University Press, 1981Huntington, Samuel P. The clash of civilizations and the remaking of world order. Penguin Books India, 1997Huntington, Samuel P. Who are we?: The challenges to America's national identity. Simon and Schuster, 2004پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کارلوس لوزادا نوشته است و در تاریخ ۱۸ ژوئیۀ ۲۰۱۷ با عنوان «Samuel Huntington, a prophet for the Trump era» در وب‌سایت واشنگتن پست منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «مروری بر اندیشه‌های ساموئل هانتیگتون، پیامبر عصر ترامپ» در پنجمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۹۶ آن را با همان عنوان و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• کارلوس لوزادا (Carlos Lozada) روزنامه‌نگار و منتقدِ کتاب آمریکایی است که در واشنگتن پست می‌نویسد.[۱] Mañana Syndrome[۲] هیلاری کلینتون در کارزار انتخاباتی مقابل ترامپ یک ‌بار گفت که بیش از نیمی از هواداران ترامپ در «سبد رقت‌برانگیزها» قرار می‌گیرند [مترجم].[۳] Make America Great Again: شعار تبلیغاتی کارزار انتخاباتی ترامپ [مترجم]. ]]> کارلوس لوزادا تاریخ‌وسیاست Wed, 31 Jan 2018 03:59:55 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8664/ آزادی مذهبی در اروپا اقتضای دولت‌داری بود نه حاصل آزادفکری http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8733/ مارک کویاما، ایان — آزادی مذهبی در غرب به ارزشی نمادین بدل شده است. این آزادی در قانون‌های اساسی جای گرفته و سیاست‌مداران و متفکرانی از تمام طیف‌های سیاسی از آن دفاع می‌کنند و برای بسیاری ارزشی مطلق و ورای چون‌وچراست. اما دربارۀ چگونگی و چرایی پیدایش آن سوءتعابیرِ بسیار باقی است.بنابر روایت سنتی، آزادی مذهب در غرب متعاقب جنگ‌های مذهبی خانمان‌برانداز پدیدار شد. و دلیل‌آوری‌های قدرتمند متفکرانی چون جان لاک، باروخ اسپینوزا، پی‌یر بِل و ولتر به آن سرعت بخشید. واکنش این فلاسفه و نظریه‌پردازان سیاسی به سبُعیت جنگ‌های مذهبی، دفاع از مفاهیم رادیکالِ مدارا و آزادی مذهبی بود. سپس، ایدئال‌های لیبرال این متفکران، متعاقب انقلاب‌های فرانسه و آمریکا، در نهادهای سیاسی غرب ریشه دوانید.در توصیف کلی، این شرحی است که اکثر فلاسفۀ سیاسی و دانشمندان اجتماعی پذیرفته‌اند. اما شواهد از چنین تأکیدی بر قدرت ایده‌ها در شکل‌گیریِ ظهورِ آزادی مذهبی پشتیبانی نمی‌کنند. تأکید بر ایده‌ها نقش تأثیرگذاری را که نهادها ایفا کرده‌اند ناچیز می‌شمارد.ایده‌های فلاسفه واقعاً مهم بود. بِل، در لغت‌نامۀ تاریخی و انتقادی۱ (۱۶۹۷)، اشاره کرد که چنانچه مذهبی ادعا کند تنها ایمان حقیقی است، به‌طور ضمنی دارای حق ایجاد مزاحمت برای دیگر ادیان خواهد بود، و ایمان‌های دیگر نیز دارای حقی یکسان برای داشتن چنین ادعایی هستند. بِل با نشان‌دادن بی‌ثباتی ذاتی این مدعیات برای جامعه، یعنی مدعیاتی که مبتنی‌ بر حقیقتِ مذهبی هستند، استدلال کرد که اگر انسان‌ها دربارۀ مذهب خود دچار اشتباه باشند، به‌سختی می‌توان آن‌ها را گناهکار دانست، اگر به ‌هر نحو در تلاش باشند تا با خلوص نیت اصول آن مذهب را اجرا کنند.لاک استدلال کرد که ایمان حقیقی را نمی‌توان تحمیل کرد. به ‌ادعای او، از این استنباط می‌شود که محدودکردنِ حقوق اقلیت‌های مذهبی فقط بنابر دلایل حکومتی مجاز است، نه دلایل اعتقادی و اخروی. رویکرد ولتر نیز کمتر از این مؤثر نبود، زیرا سرسختانه نمونه‌های آزار مذهبی را شرح داده و مسخره می‌کرد. بارها و بارها متعصبان و مجریان تعصب مذهبی را مضحکه کرد. این‌ها ایده‌هایی متقاعدکننده و پراهمیت‌اند و ارزش مطالعه و بازخوانی مداوم را دارند.اما تمرکز روی این ایده‌ها توضیح کاملی نمی‌دهد که آزادی مذهبی چگونه به غرب آمد. اهمیت فکری بِل، لاک و ولتر به این معنا نیست که ایده‌های آن‌ها، هنگام رشد آزادی مذهبی و درنهایت راه‌یافتن آن به زندگی واقعی و اجتماعی، کلیدی بوده باشند.اخیراً همراه با همکار اقتصاددانم، نوئل جانسون در دانشگاه جورج میسن، کتاب آزار و مدارا (۲۰۱۸) را تکمیل کرده‌ایم، که در آن نشان می‌دهیم ایده‌ها برای تحقق آزادی مذهبی کافی نبوده‌اند. مهم‌تر از آن‌ها، به تغییرات سیاسی و نهادی -به‌ویژه رشد و تقویت توانایی دولت‌ها برای وضع و اجرای قوانین- نیاز بود تا آزادی مذهبی در غرب ممکن و خوشایند شود. نیروی محرکۀ ظهورِ قدرتِ دولت نه ایده‌های بِل و اسپینوزا و لاک بلکه نیاز به تهیۀ منابع برای حکومت‌داری و جنگ بود. به‌وضوح، برای دولت مالی‌نظامیِ در حال ظهور، همسانی مذهبی و آزارهای دینی بیش‌ازاندازه هزینه‌بر و ناکارآمد شدند.یکی از ویژگی‌های اروپای قرون‌ وسطا وجود چندین مرز و قلمرو سیاسی هم‌پوشان بود. این قلمروها، به معنای مدرن کلمه، «دولت» نبودند. از حاکمان انتظار می‌رفت تا تنها به اجرای «قوانین سرزمینی» موجود بپردازند، نه وضع قوانین جدید. معمولاً هیچ مالیاتی افزایش نمی‌یافت و، در زمان‌های عادی، حاکمان از منافع زمین‌های خود گذران می‌کردند. ارتش‌ها دائمی نبودند بلکه، در زمان نیاز، مورد‌به‌مورد آرایش داده می‌شدند. ممکن بود سرزمین‌ها و شهرهای مختلف درون یک پادشاهی تعرفه‌ها، مقررات، نظام اوزان و معیارهای خود را داشته باشند. بوروکراسی به آن معنا وجود نداشت.قوانین در سطحی محلی متغیر بودند و اجرای آن‌ها عموماً به هویت فرد وابسته بود. اشراف اغلب از پرداخت مالیات معاف بودند. حقوق و تکالیف رعایا با شهرنشین‌ها متفاوت بود. دسترسی به تجارت تحت کنترل اصناف بود.احکام و قوانینِ متفاوت برای افرادِ متفاوت را احکام هویتی می‌گویند و این احکام هنجار بودند. سامان‌های سیاسی قرون ‌وسطا بر احکام هویتی متکی بودند، زیرا شکل کم‌خرجی از حکومت‌داری بود. سامان‌های سیاسی قرون ‌وسطا فاقد قدرت اجرای احکام عمومی بودند، بنابراین از این نظر نیز تکیه به احکام هویتی منطقی بود.در سطحی عمیق‌تر، احکام هویتی ملاط استواریِ نظم سیاسی بودند. با برخوردِ متفاوت با افراد، بسته به‌جایگاه قانونی یا مذهبشان، احکام هویتیْ رقابت اقتصادی میان گروه‌ها را محدود کرده و رانت‌هایی اقتصادی به وجود می‌آوردند که نخبگان اقتصادی می‌توانستند آن‌ها را جارو کنند. این رانت‌ها به‌نوبۀخود باعث حفظ نظم سیاسی تبعیض‌آمیز می‌شدند.بسیاری از این قوانین تبعیض‌آمیز بر مذهب استوار بودند. یک نمونه نزول‌خواری یهودیان بود. قانون کلیسا مسیحیان را از قرض‌دادن پول با بهره منع می‌کرد، اما یهودیان مشمول قانون کلیسایی نبودند. با اجرای این ممنوعیت، حاکمان می‌توانستند از منافع انحصاری یهودیانِ نزول‌خوار مالیات بگیرند. درعوض، محافظت در برابر خشونت و حق ادارۀ امور خویش را به یهودیان عرضه می‌کردند.مذهب همچنین منبع بالقوۀ نیرومندی از مشروعیت سیاسی را عرضه می‌کرد. دولت‌های مدرن مشروعیت خود را از نهادهای دموکراتیک یا از طریق فراهم‌آوردن مایحتاج عمومی یا رشد اقتصادی به دست می‌آورند، درحالی‌که دولت‌های پیشامدرن گرایش بیشتری به وابستگی به مذهب داشتند.برای دولت‌های قرون‌ وسطا، وابستگی به نهادهای مذهبی برای انجام وظایف حاکمیتی و فراهم‌کردن مایحتاج عمومی، به‌جای آن‌ها، منطقی بود. نهادهای مذهبی همچون کلیساها و صومعه‌ها در اروپا، و موقوفات و مساجد در جهان اسلام، آموزش، رسیدگی به فقرا و سایر مایحتاج عمومی را تأمین می‌کردند. آن‌ها، در مقایسه با سازمان‌های غیرمذهبی، در شناسایی و کنارگذاشتن مفت‌خورها و جذب کمکِ اعضا عملکرد بهتری داشتند.شراکتی میان کلیسا و دولت با پیامدهایی مهم برای آزادی مذهبی در جهان پیشامدرن شکل گرفت. در ازای اعطای مشروعیت سیاسی به حاکمان، مقامات مذهبی می‌توانستند از حاکمان سکولار بخواهند تا هم‌شکلیِ مذهبی را اجرایی کنند. این دادوستد برای حاکمان سکولار نیز جذابیت داشت، زیرا باور داشتند که رقابت مذهبی موجب بی‌ثباتی سیاسی می‌شود.هم‌شکلیِ مذهبی و در نتیجۀ آن آزار و تعقیبِ مخالفت‌های مذهبی در حکم حفاظت از نظم سیاسی بود. در چنین جهانی، آزادی مذهبی تصورناپذیر بود.ماهیت این دادوستد سیاسی در تکامل دیدگاه‌های مارتین لوتر دربارۀ آزادی مذهبی آشکار است. لوتر، ابتدا، پس از بریدن از رم، از آزادی مذهبی دفاع کرد. او در آثار اولیه‌اش همچون نامۀ سرگشاده به اشرافیت مسیحی۲ (۱۵۲۰) حق هر مؤمنی برای قضاوت شخصی‌اش را به رسمیت شناخت و علیه اجبارِ اعتقادات مذهبی اقامۀ دلیل کرد. اما موضع لوتر عوض شد. جنگ رعایا در سال‌های ۱۵۲۴-۱۵۲۵ دلیل احتمالی این تغییر است. او با آزادی مذهبیِ آناباپتیست‌ها مخالفت کرد و سپس پیروان هولدریش تسوینگلی، همتای اصلاحگرش در سوئیس، را محکوم کرد. نبردهای درونی لوتر بر سر آزادی مذهبی، و آزادی‌های سایر معاصرانش متضمن این هستند که نیروهای قدرتمندی در کار بوده‌اند که انگار اجبار مذهبی را ضروری می‌ساختند. او عاقبت به این باور رسید که هم‌شکلیِ مذهبی -برای لوتریانیسم- باید الزامی باشد.همچنین نمونه‌های ژان کالون و میکائیل سروتوس هم موجود است. سروتوس آزاداندیش بود و در تاریخ پزشکی، به‌دلیل کشف کارکرد گردش خون ریوی، سزاوار توجه است. به‌علاوه، تثلیث را انکار کرد؛ این کار او را بدل به دشمن مشترک کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها ساخت. کالون با مفتشان کاتولیک وین تبانی کرد تا سروتوس را به جرم بدعت مورد تعقیب قرار دهند. زمانی‌که سروتوس به ژنو آمد، کالون برای پیگرد او فشار آورد. سروتوس را زنده‌زنده سوزاندند، درحالی‌که اروپای پروتستان تشویق می‌کرد.سباستین کاستلیو، الهی‌دان فرانسوی، از کالون به‌دلیل اعدام نابحقِ سروتوس انتقاد کرد و از این ‌رهگذر استدلال فکری قدرتمندی به نفع مدارای مذهبی اقامه نمود. استدلال کاستلیو، برای مدارای مذهبی، یک قرن و نیم بیش از لاک و بِل قدمت دارد. اما نوشته‌های او هیچ تأثیر عملی نداشتند و کاستلیو افتخار مبارزه در راه آزادی مذهبی را، که سزاوارش است، به دست نیاورد.به‌هرحال، آزادی مذهبی، در نیمۀ اول قرن شانزدهم، به‌سادگی قابل‌دفاع نبود. این مسئله صرفاً به‌علتِ تعصب نبود. مردم در قرن هجده برای اندیشیدن به استدلال‌های به نفع مدارا باهوش‌تر یا تواناتر از مردمانِ قرن شانزده نبودند. آنچه متفاوت بود نقش پررنگ‌تر مذهب در پایدارنگه‌داشتن نظم سیاسی در قرن شانزده بود.پس چه چیز تغییر کرد؟ چرا آزادی مذهبی به غرب آمد؟ چرا لاک و ولتر بدل به قهرمان‌های آزادی مذهبی شدند اما کاستلیو نشد؟ پاسخ در آن ‌دسته تغییرات نهادیِ بنیادینی است که در دولت‌های اروپایی بین سال‌های ۱۵۰۰-۱۸۰۰ رخ داد.نخستین تغییر دگرگونی در مقیاس دولت‌های اروپایی بود. در قرون‌ وسطای متأخر، حاکمان قرون‌وسطایی شروع کردند به سرمایه‌گذاری برای ساخت ظرفیت‌های حاکمیتی و افزایش منظم‌تر مالیات‌ها؛ هرچند چشمگیرترین پیشرفت‌ها پس از ۱۵۰۰ رخ دادند، آن‌هم در نتیجۀ پیشرفت‌های فناوریِ نظامی که تاریخ‌نگارها به آن انقلاب نظامی می‌گویند. این رقابتِ تسلیحاتی، که با ابداع باروت آغاز شده بود و سراسر قاره را در بر گرفته بود، حاکمان را مجبور کرد تا روی ظرفیت‌های بزرگ‌تر مالی و حاکمیتی سرمایه‌گذاری کنند.برای پرداخت هزینۀ ارتش‌های بزرگ‌تر، مالیات‌های جدید باید افزایش می‌یافتند و نظام دائمی استقراض دولتی برقرار می‌شد. علاوه‌برآن، حرکتی از نظام‌های مالیاتی فئودالی و مرکززدوده و تک‌موردی به‌سوی استانداردسازی و مرکزگرایی به وقوع پیوست. حاکمان، به‌جای آنکه برای افزایش مالیات‌ها روی مالیاتچی‌ها، کلیسا یا شرکت‌های بازرگانی تکیه کنند، روی بوروکراسی‌های عریض‌وطویل سرمایه‌گذاری کردند، تا خود مستقیماً این کار را انجام دهند. این یگانه راه برای برآمدن از پس هزینۀ ارتش‌هایی بود که بی‌وقفه رو به ‌رشد بودند.اندازۀ ارتش‌های اروپایی درکی از مقیاس این دگرگونی در اختیار می‌نهد. ارتش‌هایی که در جنگ‌های صدساله میان انگلستان و فرانسه می‌جنگیدند شمارشان عموماً چندهزار نفر بود. یک بار که فرانسوی‌ها، برای نبرد آزینکورت، نیرویی گرد آوردند که به‌صورت قابل ملاحظه‌ای بیش از ۱۰هزار نفر بود، رویدادی نامعمول به شمار آمد و در هر صورت، این ارتش از ارتشی بسیار کوچک‌تر شکست خورد.در آغاز قرن ۱۸، فرماندهان فرانسوی و انگلیسی ارتش‌های جنگیِ تا ۱۰۰هزار نفری را رهبری می‌کردند. در دورۀ لویی چهاردهم، اندازۀ ارتش کامل فرانسه در میدان نبرد ۴۰۰هزار نفر بود.پرداخت هزینۀ این ارتش‌های عظیم -و نیروهای دریاییِ به ‌همان ‌اندازه هزینه‌بری که دولت‌های قرون جدید ساختند- نیازمند درآمدهای مالیاتی افزایش‌یافته بود. بین انقلاب پرشکوه در سال ۱۶۸۸ تا خاتمۀ جنگ‌های ناپلئونی در سال ۱۸۱۵، درآمد مالیاتی‌ای که دولت بریتانیا اخذ می‌کرد ۱۵ برابر شد. درحالی‌که کل تولید ناخالص داخلی تقریباً سه برابر شده بود، این امر نمایانندۀ پنج‌برابرشدن نسبیِ اندازۀ دولت بود. سایر دولت‌های اروپایی نیز موفق شدند میزان درآمد مالیاتی جمع‌آوری‌شده را به‌شدت افزایش دهند (هرچند برخی، مثل فرانسه، نتوانستند با نرخ مورد نیاز و همگام با مخارج رو به ‌رشد این کار را بکنند).دگرگونی‌های نهادیِ چشمگیری که با این تغییرات همراه بود ظهور چیزی را هویدا می‌کند که با نام دولت مالی‌نظامی شناخته می‌شود؛ پیدایش این دولت‌ها جنگ‌های پرهزینه‌ای در مقیاس بزرگ به جریان انداخت. ظرفیت شگفت‌انگیز نظامی و حاکمیتی دولت‌های قرون جدید همچنین به این معنا بود که آن‌ها، نسبت به اسلاف قرون‌وسطایی خود، توان بیشتری برای تعقیب مؤثرتر بدعت‌گذاران داشتند. حاکمانی مثل فیلیپ دوم از دودمان هابسبورگ در هلند و ماری یکم در انگلستان صدها نفر را به‌خاطر اعتقاداتشان سوزاندند.بااین‌حال، تأثیر درازمدت این تغییراتْ نقش مذهب را به‌عنوان ابزاری برای مشروعیت‌بخشی سیاسی تضعیف کرد و در جایگزینیِ وابستگیِ قدیمی به احکام هویتی با قوانین عمومی‌تر کارکرد داشت. دولت‌های مدرن جدیدی که پس از ۱۶۰۰ در اروپا پدیدار شدند تمامی منابع بدیل قدرت -اشراف و کلیسا- را تحت انقیاد اقتداری مطلق درآوردند. مشروعیت دینی اهمیت کمتری به‌عنوان منبعی برای مشروعیت سیاسی یافت، و دادوستد باشکوهِ میان کلیسا و دولت تضعیف شد. دولت‌ها زمانی‌که تکیۀ کمتری به اقتدار مذهبی کردند، به‌تبع ارزش کمتری برای اجرای هم‌شکلیِ مذهبی قائل شدند.[مورد] کاردینال ریشلیو این پیشرفت‌ها را نشان می‌دهد. ریشلیو قدرتِ مستقلِ اشراف را در فرانسه از میان برداشت؛ قدرت سلطنت را به‌شدت بسط داد؛ و با اینکه کاردینال بود، منافع فرانسه را بالاتر از منافع ایمان کاتولیک قرار داد. بخش حیاتی این دستاورد شامل نابودی قدرت نظامی مستقل هوگنوها، یا پروتستان‌های فرانسوی، بود. ریشلیو، هم‌زمان با درهم‌کوبیدن «دولتِ درونِ دولت» هوگنوها، حق آن‌ها برای پرستش بر اساس کیش پروتستان را نیز تضمین کرد. قرار بود مذهب، به‌جای منبع جایگزین قدرت سیاسی، فعالیتی خصوصی باشد، اما به‌وضوح آزادی مذهبی بیشتر به بهای قدرتِ سیاسیِ مذهب به دست آمد.این فرایند مرکزگرایی و بوروکراتیزه‌شدن پیامدهای مهم دیگری نیز داشت. معنای آن این بود که احکام هویتی باید کنار گذاشته شوند. دولت‌ها به‌جای آن‌ها احکام عمومی‌تری را نهادینه کردند. اصناف امتیازات انحصاری خود را از دست دادند. نظام‌های حقوقی بیش ‌از پیش استاندارد شدند؛ مالیات‌ها منظم‌تر شدند. برای دولت‌هایی که بوروکراسی و مأموران حرفه‌ایِ جمع‌آوری مالیات داشتند، رفتار مساوی با همه صرفاً خرج کمتری داشت. قوانین تبعیض‌آمیز علیه کاتولیک‌ها، پروتستان‌ها یا یهودیان یا به‌مرور زائد شناخته شدند یا سرانجام کنار گذاشته شدند. هرچند این فرایندِ برابری تدریجی و نامنظم بود، اما معلوم شد که بی‌امان است و، در درازمدت، برگشت‌ناپذیر.برخی دولت‌ها کوشیدند تا سخت‌گیرانه هم‌شکلی مذهبی را اجرا کنند. اسپانیای هابسبورگ نهاد تفتیش عقاید را پایه گذاشت و جمعیت یهودی و مسلمانش را اخراج کرد. لویی چهاردهم هوگنوها را از فرانسه بیرون راند. اما این تلاش‌ها، برای بازگشت به جهان قرون‌وسطاییِ همسانی مذهبی، اشتباهات پرخرجی از کار در آمدند و به تضعیف رژیم‌هایی کمک کردند که آن‌ها را مرتکب شده بودند.استقرار دولت‌های نسبتاً قدرتمند و «سکولاری» که دیگر نیازی به مشروعیت مذهبی نداشتند تعادل سیاسی را به نفع آزادی مذهبی تغییر داد و نظام قدیمی احکام هویتی را از بین برد. زمانی‌که این تغییر نهادی رخ داد، نظر نخبگان به نفع آزادی مذهبی تغییر کرد.مورد آزادسازی یهودیان نمونۀ مهمی در اختیار می‌گذارد از اینکه چگونه، از منظر تاریخی، آزادی مذهبی واقعاً به وقوع پیوست. در سال ۱۷۸۲، یوزف دوم امپراتور هابسبورگ یکی از نخستین فرمان‌های مدارا با یهودیان را در اروپای قاره‌ای صادر کرد. این حکمْ حقوق مدنیِ مشخصی به یهودیان می‌داد به این شرط که همچون شهروندانی فعال با بقیۀ جمعیت بجوشند. این فرمان تا عرضۀ برابری کامل برای یهودیان پیش نرفت، اما بازنمودی از تغییری رادیکال در رفتار با یهودیان بود. انگیزۀ آزادسازی، بیش‌ از آنکه تعهدی به اصل برابری مذهبی باشد، از تشخیص این نکته ناشی می‌شد که حفظ وابستگی قدیمی به احکام هویتی هزینه‌های اقتصادی و سیاسی سنگینی را تحمیل می‌کرد. یوزف دوم را نوشته‌های کریستیان ویلهلم فون دوهم اقناع کرده بود. فون دوهم استدلال می‌کرد که مقررات موجودْ سبک زندگی یهودی را به حاشیه رانده و مردم یهودی را، در مقام شهروند و کارگر، عقیم ساخته است. او استدلال کرد که آزادکردن یهودیان از قوانین تبعیض‌آمیز منجر به تقویت توان اقتصادی می‌شود.اصلاحات یوزف جنجال‌برانگیز بودند. اما فرانسۀ انقلابی نیز سیاست مشابهی اتخاذ کرد و خیلی زود آن را به اکثر نقاط اروپا نیز صادر کرد. نتایج این دگرگونی چشمگیر بود. پیش ‌از این، یهودیان از اکثر صنایع و حِرَف بیرون نگه داشته شده بودند؛ آن‌ها از دسترسی به دانشگاه، نهاد قانون و عضویت در اصناف منع شده بودند. درنتیجه، یهودیان عمدتاً محدود شده بودند به تجارت‌هایی از قبیل نزول‌خواری و فروشندگیِ دوره‌گرد، و اکثریت یهودیان اروپای مرکزی در گتوها زندگی می‌کردند و فقیر و بینوا بودند. پس از آزادسازی، این وضع طی یک نسل تغییر کرد. یهودیان در مقیاسی وسیع وارد سطوح بالاتر تحصیلی، صنعتی و بازرگانی شدند.این افزایش آزادی‌های مذهبی همچنین زندگی فرهنگی و فکری اروپا را نیز دگرگون ساخت. طی دورۀ بین قرونِ وسطا و عصر مدرن، فرهنگ روشنفکری یهودی، علی‌رغم نوابغ استثنایی گاه‌به‌گاهی مانند اسپینوزا یا موسی مندلسون، به‌طرق بسیار از فرهنگ فکری اروپای مسیحی عقب افتاده بود. آزادسازی جمعیت یهودی اروپا باعث شکوفایی عظیم دستاوردهای فکری و هنری در میان یهودیان شد، که غنای بسیاری به جامعۀ اروپایی بخشید.تغییرات اقتصادی، و در رأس آن‌ها آغاز رشد اقتصادی مدرن، ظهور آزادی‌های مذهبی را تکمیل کردند. درست مانند مورد یهودیان، آزادیِ بیشتر به اقلیت‌ها اجازۀ شکوفایی داد. پروتستان‌های فرانسوی، که لویی چهاردهم اخراجشان کرده بود، با خود مهارت‌های پیشرفته و تخصصِ صنعتی را به انگلستان، هلند و پروس بردند. طی انقلاب صنعتی بریتانیا، کوئیکرها و سایر مخالفان مذهبی بخش بزرگی از تجار، کارآفرینان و مخترعان را تشکیل می‌دادند.پیامدهای غیرمستقیم حرکت از احکام هویتی به احکام عمومی از این هم مهم‌تر بود. احکام هویتی دامنۀ تجارت و تقسیم کار را محدود کرده بود. زمانی‌که این احکام هویتی برداشته شد -هنگامی‌که اصناف اقتدارشان، و شهرها و ارباب‌ها توان اعمال تعرفه‌های داخلی را از دست دادند- تجارت و بازرگانی وسعت یافت.رشد تجارت به‌نوبۀخود گرایش به لیبرالیسم را تقویت کرد. تجارت، همان‌طور که متفکران عصر روشنگری از قبیل مونتسکیو استدلال کرده بودند، افراد را ترغیب می‌کرد تا به جهان از دریچۀ مجموع-مثبتِ تعامل سودبخش متقابل بنگرند تا دریچۀ مجموع-صفرِ تقابل. شباهتِ آزادی مذهبی به دستورالعمل بی‌نظمی اجتماعی و جنگ داخلی کم ‌و کمتر، و به پیشنهادی برد-برد بیش‌ و بیشتر می‌شد.بحث ما چه دلالت‌هایی برای جهان امروز دارد؟ مهم‌تر از همه شاید نیاز به تشخیص این نکته باشد که ایده‌های لیبرال ضرورتاً مسئول پیدایش جوامع لیبرال نبوده‌اند. درعوض، ظهور گونۀ جدیدی از سازمان‌دهی سیاسی، یعنی دولت مدرن، و بنابر دلایل خودش منجر به این شد که حاکمان احکام عمومی رفتاری را اجرا کنند، احکامی که با تبعیض مذهبی ناسازگار بودند.پروتستان‌ها اغلب اصلاحات مذهبی را خاستگاهِ آزادی مذهبی می‌دانند. اما مثال کالون و کاستلیو می‌گوید که پروتستانتیسم فی‌نفسه رهنمون آزادی مذهبی نبود. اسطوره‌شناسی ملی آمریکا اغلب خاستگاه آزادی مذهبی را به پیوریتن‌هایی نسبت می‌دهد که از تعقیب در انگلستان گریخته و در نیوانگلند سکنی گزیدند. اما باور پیوریتن‌ها به آزادی مذهبی فقط برای پیوریتن‌ها بود؛ آن‌ها، نسبت ‌به بسیاری از دولت‌های اروپایی، مجریان سخت‌گیرترِ هم‌شکلی مذهبی بودند. اتخاذ واقعی روالی معنادار در آزادی مذهبی نه در پی استدلال‌های فلاسفه ایجاد شد و نه به ماهیت باور پروتستان‌ها ربطی داشت، بلکه در پی عدمِ امکانِ سیاسیِ دستیابی به تطابق پس از ۱۶۰۰ به ‌وجود آمد، زیرا پروتستان‌ها بیش ‌از پیش فرقه‌گرا شدند.درنهایت، تاریخِ تثبیت آزادی مذهبی یادآور این است که تعهد به ارزش‌های لیبرال به‌تنهایی برای شکوفایی لیبرالیسم کافی نیست. این امر نیازمند بنیان سیاسی و اقتصادی مناسب است. همان‌طور که تجربۀ آلمان در دهۀ ۱۹۳۰ نشان می‌دهد، تعقیب و آزار مذهبی می‌تواند به‌سرعت دوباره پدیدار شود. نمی‌توانیم صرفاً به ایده‌های لیبرال برای کارسازبودن تکیه کنیم. اگر آزادی مذهبی و سایر دستاوردهای لیبرالیسم برایمان ارزشمندند، مجبوریم توجه خود را معطوف به بنیان‌های نهادیِ آن‌ها کنیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Koyama, Mark, and Noel Johnson. Persecution and Toleration: The Long Road to Religious Freedom. forthcoming, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۲۸ اوت ۲۰۱۷ با عنوان «Ideas were not enough» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «آزادی مذهبی در اروپا اقتضای دولت‌داری بود نه حاصل آزادفکری» در پنجمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۶ آن را با همان عنوان و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• مارک کویاما (Mark Koyama) دانشیار اقتصاد در دانشگاه جورج میسن و از پژوهشگران ارشد مرکز مرکیتس است. او به‌همراه نوئل جانسون آزار و مدارا: راهِ طولانی آزادی مذهبی (Persecution and Toleration: The Long Road to Religious Freedom) (در دست انتشار برای سال ۲۰۱۸) را تألیف کرده است.[۱] Dictionnaire Historique et Critique[۲] Open Letter to the Christian Nobility ]]> مارک کویاما تاریخ‌وسیاست Mon, 22 Jan 2018 03:41:47 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8733/ گرامشی دلدادۀ انقلاب همیشگی بود http://tarjomaan.com/neveshtar/8663/ دانیلا موسی، آلوارو بیانکی، ژاکوبن — هشتاد سال پیش در ۲۷ آوریل ۱۹۳۷، آنتونیو گرامشی که دههٔ آخر عمرش در زندان فاشیست‌ها محبوس بود درگذشت. گرامشی -که بعدها به‌خاطر ایده‌هایِ مندرج در یادداشت‌های زندانش به شهرت رسید- از همان زمانِ جنگ جهانی اول و هنگامی‌ که دانشجوی زبان‌شناسی در دانشگاه تورین بود مساهمت بسیاری در فعالیت‌های سیاسی داشت. آن زمان مقالات گرامشیِ جوان در مجلات سوسیالیستی نه‌تنها جنگ که لیبرال‌های ایتالیایی، ناسیونالیست‌ها و فرهنگ کاتولیک را به تحدی می‌طلبید.در آغاز سال ۱۹۱۷، گرامشی روزنامه‌نگارِ روزنامه‌ای محلی در تورین به اسم اِل گریدو دل‌ پاپولو (فریاد مردم)۱ بود و با شعبهٔ روزنامهٔ آوانتی۲ (در لفظ به معنی «به پیش») در ایالت پیمونت همکاری می‌کرد. در ماه‌های اولِ پس از انقلاب فوریه در روسیه، اخبار کمی دربارهٔ این رخداد در ایتالیا دست‌به‌دست می‌شد و عمدهٔ این اخبار هم به مقالاتِ آژانس‌های خبریِ لندن و پاریس محدود می‌شد. در آوانتی، برخی اخبار انقلاب روسیه در مقالاتی با نام مستعار «یونیور» چاپ می‌شد. یونیور نامِ مستعارِ واسیلیج واسیلویچ سیچملین، یکی از سوسیالیست‌های انقلابی تبعیدشده به ایتالیا، بود.رهبران حزب سوسیالیست ایتالیا (پی.اس.آی) برای اینکه بتوانند اطلاعات موثقی از جریانات انقلاب به دست آوردند به اودینو مورگاری، قائم‌مقام حزب که در لاهه بود، تلگرامی زدند و از او خواستند که به پتروگراد برود و از نزدیک با انقلابیون در ارتباط باشد. سفر مورگاری ناکام بود و او در جولای به ایتالیا بازگشت. روز ۲۰ آوریل، آوانتی یادداشتی به قلم گرامشی دربارهٔ این سفر منتشر کرد که در آن مورگاری را «سفیر سرخ» نامیده بود. شور و هیجان گرامشی نسبت به رخدادهای روسیه را به‌وضوح می‌توان در این یادداشت مشاهده کرد. گرامشی در این مقطع بر این تصور بود که نیروی بالقوهٔ طبقهٔ کارگرِ ایتالیا برای مواجهه با جنگ در پیوند مستقیم با نیروی پرولتاریای روسیه است. او تصور می‌کرد که با شروع انقلاب روسیه تمامی روابط بین‌الملل از اساس زیر و زبر شده است.در این حیص و بیص، آتشِ جنگ جهانی به‌شدت شعله‌ور شده بود و بسیجِ نیروهای نظامی زندگی ایتالیایی‌ها را کاملاً تحت‌الشعاع خود قرار داده بود. آنجلو تاسکا، تراچینی و پالمیرو تولیاتی، رفقا و هم‌مسلکان گرامشی، به خط مقدم نبرد فراخوانده شدند (گرامشی به‌خاطر شرایط نامناسب جسمانی‌اش از خدمت معاف شد). بدین‌ترتیب، روزنامه‌نگاری به «خط مقدم» جبههٔ او بدل شد. گرامشی در مقاله‌اش دربارهٔ مورگاری موافقت خود را با بیانیهٔ سوسیالیست‌های انقلابی روس اعلام کرده بود، بیانیه‌ای که روزنامهٔ کوریره ‌دلا سرا۳ آن را منتشر کرده بود و در آن سوسیالیست‌های روسی خواهان تشکیل اتحادی از نیروهایِ نظامیِ تمامیِ کشورهای اروپایی علیه آلمان، و دفاع در برابر تهاجم این کشور شده بودند. این موضع‌گیری بیانگر موضع رسمی «انقلابیون هوادار دفاع» بود که اکثریت اعضای «کنفرانس روسیهٔ واحدِ شوراها» نیز در ماه آوریل از آن حمایت کرده بودند. چند روز بعد، آوانتی قطعنامهٔ این کنفرانس را، که ترجمهٔ یونیور بود، منتشر کرد.اما به موازات اطلاعات تازه‌ای که از روسیه می‌رسید، گرامشی مشغول بسطِ تفسیر و روایت خاص خود از انقلاب روسیه بود. او در اواخر آوریل ۱۹۱۷ مقاله‌ای با عنوان «یادداشت‌هایی دربارهٔ انقلاب روسیه»۴ در اِل گریدو دل‌ پاپولو به چاپ رساند. برخلاف اکثر سوسیالیست‌های آن زمان که انقلاب روسیه را شکلی تازه از انقلاب فرانسه می‌دانستند، گرامشی این انقلاب را «عملی پرولتاریایی» معرفی می‌کرد که نهایتاً به سوسیالیسم منجر می‌شود.به نظر گرامشی، انقلاب روسیه با مدل ژاکوبن‌ها -که صرفاً «انقلابی بورژوایی» بود- کاملاً متفاوت بود. تفسیر گرامشی از وقایع پتروگراد درواقع برنامه‌ای برای عمل سیاسی در آینده بود. به نظر گرامشی، سوسیالیست‌های انقلابی برای استمرار جنبش و حرکت به‌سوی انقلابِ کارگران باید کاملاً از مدل ژاکوبنی بگسلند. مشخصهٔ مدل ژاکوبنی، در نگاه او، به‌کارگیری سیستماتیک خشونت و کوچک‌شماری فعالیت فرهنگی بود.گرامشی در ماه‌های بعدیِ سال ۱۹۱۷ به‌سرعت اتحاد خود را با بلشویک‌ها اعلام کرد، موضعی که نشان‌دهندهٔ اتحاد او با شاخه‌های رادیکال‌تر و البته ضدجنگ حزب سوسیالیست ایتالیا بود. گرامشی در مقاله‌ای به تاریخ ۲۸ جولای با عنوان «ماکسیمالیست‌های روسی»۵ حمایت همه‌جانبهٔ خود را از لنین و آنچه سیاست «ماکسیمالیستی» می‌خواند اعلام می‌دارد. در نگرهٔ او، سیاست ماکسیمالیستی نشانگر «تداوم انقلاب، ریتم انقلاب و دراصل خودِ انقلاب است». ماکسیمالیست‌ها تجسم ایدهٔ «تعین‌بخش سوسیالیسم» بدون هیچ تعهدی به گذشته هستند.گرامشی به‌تکرار می‌گفت گسست و انقطاع در انقلاب بی‌معنی است و انقلاب باید یکسره بر کل جهان بورژوایی غلبه کند. برای روزنامه‌نگارِ اِل گریدو دل‌ پاپولو، بزرگ‌ترین خطری که در کمین تمامی انقلاب‌ها، بالاخص انقلاب روسیه، نشسته است بسطِ این تلقی است که فرایند انقلاب به نقطهٔ پایان و انتهای خود رسیده است. ماکسیمالیست‌ها مخالف ایدهٔ انقطاع و گسست در انقلاب بودند و به همین دلیل «آخرین حلقهٔ منطقیِ فرایند انقلابی» بودند. به باور گرامشی، فرایندهای انقلاب، در کلیت خود، همچون پاره‌های زنجیر به هم متصل‌اند که در آن قوی‌ترین و مصمم‌ترین حلقه‌های زنجیر می‌توانند ضعیف‌ترین و سردرگم‌ترین پاره‌ها را به حرکت درآوردند.در ۵ اوت، گروهی به نمایندگی از شوراهای روسیه به تورین آمدند که در آن افرادی همچون الکساندر اسمیرنوف و جوزف گلدمبرگ حضور داشتند. دولت ایتالیا به این امید اجازهٔ این سفر را صادر کرده بود که دولت جدید روسیه در جنگ علیه آلمان به کمک آن‌ها بیاید. سوسیالیست‌های ایتالیایی از افکار و ایده‌های هیئت نمایندگی روس، که بیانگر طرز فکر رهبران انقلاب بود، سخت جا خوردند. سردبیر اِل گریدو دل‌ پاپولو در مقاله‌ای به تاریخ ۱۱ اوت چنین می‌نویسد: «هیئت نمایندگی روس از ادامهٔ جنگ به نام انقلاب دفاع می‌کردند و ما در مقابل، با اشتیاق، از آن‌ها پرسیدیم که آیا ادامهٔ جنگ بدین معنی نیست که منافع امپریالیستی و کاپیتالیستی روسیه بر منافع پرولتاریا ارجحیت دارد؟»جدا از این ماجرا، سفر هیئت نمایندگی شوروی به ایتالیا فرصتی کم‌نظیر برای تبلیغ انقلاب بود و سوسیالیست‌های ایتالیایی نیز به‌خوبی از این فرصت بهره بردند. هیئت نمایندگی پس از سفر به رم، فلورانس، بولونیا و میلان بار دیگر به تورین بازگشت. در جلوی ساختمان اِل گریدو دل‌ پاپولو، چهل‌ هزار نفر به استقبال انقلابی‌های روس رفتند و بدین‌ترتیب نخستین راهپیمایی عمومی در تورین پس از آغاز جنگ جهانی اول شکل گرفت. جاجینتو مِناتی سِراتی، که رهبر ماکسیمالیست‌های حزب و مخالف سفت‌وسخت جنگ بود، بر روی بالکن ساختمان سخنرانی گلدمبرگ را ترجمه می‌کرد. سِراتی سخنان گلدمبرگ را این‌گونه ترجمه کرد که روس‌ها خواهان خاتمهٔ فوری جنگ هستند و دستِ آخر نیز «ترجمهٔ» هم‌زمانش را با فریاد «زنده‌باد انقلاب ایتالیا!» به اتمام رساند، فریادی که با شعار «زنده‌باد انقلاب روسیه! زنده‌باد لنین!» جمعیت همراه می‌شد.گرامشی این گردهمایی بزرگ مردم و انقلابیون روسیه را با تب‌وتاب هر چه تمام در صفحات اِل گریدو دل پاپولو منعکس کرد. به نظر گرامشی، این راهپیمایی گام بزرگی در جهت «نمایش هر چه باشکوه‌تر همبستگی پرولتارها و سوسیالیست‌ها با انقلابیون روس» بود. چند روز بعد، این نمایش باشکوه بار دیگر در خیابان‌های تورین تکرار شد.در سحرگاه ۲۲ اوت و در نتیجهٔ بحران طولانی‌مدتی که ناشی از جنگ بود، قحطی نان در تورین فراگیر شد. بعدازظهر همان روز، کارگران در کارخانه‌ها دست از کار کشیدند. ساعت ۵ عصر و با فراگیرشدن اعتصاب، جمعیت خشمگین شروع به غارت نانوایی‌ها و انبارها کرد. این شورش خودانگیخته که توسط هیچ گروهی سازمان‌دهی نشده بود در چشم‌به‌هم‌زدنی فراگیر شده و شهر را در خود فرو برد. حتی شروع به کار مجدد نانوایی‌ها هم نتوانست جلوی این جنبش را بگیرد و حرکت به‌سرعت چهره‌ای سیاسی به خود گرفت.بعدازظهر روز بعد، ارتش مسئول ادارهٔ امور شد و کنترل مرکز شهر را به دست گرفت، اما غارت و سنگربندی خیابانی همچنان در اکناف و اطراف شهر ادامه داشت. در محلهٔ برگو سن‌پائولو، یکی از پایگاه‌های سوسیالیست‌ها، معترضان دست به غارت زدند و کلیسای سن برناردینو را به آتش کشیدند. پلیس جمعیت را به گلوله بست. روز ۲۴ اوت درگیری‌ها به اوج خود رسید؛ معترضان کوشیدند مرکز شهر را تصرف کنند اما ناکام ماندند. چند ساعت بعد، ارتش با سلاح‌های سنگین به سرکوب معترضان پرداخت. آن روز ۲۴ نفر کشته شدند و حدود ۱۵۰۰ نفر دستگیر. اعتصاب روز بعد نیز ادامه پیدا کرد، اما بدون درگیری‌های خیابانی. ۲۵ اوت دو جین از رهبران اصلی سوسیالیست‌ها دستگیر شدند و بدین‌ترتیب شورش خودانگیختهٔ تورینی‌ها خاتمه یافت.اِل گریدو دل‌ پاپولو در روزهای شورش توزیع نشد و فعالیت خود را از ۱ سپتامبر و زیر نظر گرامشی از سر گرفت که جایگزین ماریا جودیچه -مدیر قبلی که اکنون در زندان به سر می‌برد- شده بود. سانسور دولتی اجازه نمی‌داد که روزنامه‌ها مطلقاً به وقایع شورش اشاره‌ای داشته باشند. به همین خاطر گرامشی مجبور شد گفته‌هایش را در لفافهٔ ارجاعی به لنین بپیچد: «کرنسکی نمایندهٔ سرنوشت تاریخی است، اما لنین یقیناً نمایندهٔ دگرگونیِ سوسیالیستی است و ما با تمام وجودمان در کنار او هستیم». این نقل‌قول اشاره‌ای داشت به وقایع ماه جولای در روسیه و آزار و اذیت سیاسی بلشویک‌ها در آن ایام که لنین را مجبور کرده بود به فنلاند پناهنده شود.چند روز بعد، در ۱۵ سپتامبر هنگامی‌که نیروهای ژنرال کورنیلوف به‌سوی پتروگراد لشکر می‌کشند تا انقلابیون را سرکوب کرده و نظم را از نو برقرار کنند، گرامشی بار دیگر به «انقلابی که در وجدان‌ها رخ می‌دهد» اشاره می‌کند و در مقاله‌ای در روز ۲۹ سپتامبر لنین را فردی می‌خواند «که وجدان‌ها را برمی‌آشوبد و روح‌های خفته را نهیب می‌زند». اطلاعاتی که از روسیه به ایتالیا می‌رسید همچنان ناموثق بودند و ترجمهٔ تحریف‌شده‌ای از اخبار توسط یونیور در آوانتی چاپ می‌شد. در این مقطع، گرامشی هنوز ویکتور چرنوف، سوسیالیست انقلابی معروف، را فردی می‌نامید که «برنامه‌ای انضمامی برای عمل دارد، برنامه‌ای کاملاً سوسیالیستی که زیر بار هیچ مصالحه‌ای نمی‌رود و بورژواها هم به هیچ عنوان زیر بار پذیرش آن نمی‌روند، چون این برنامه خواستار واژگونی اصل مالکیت خصوصی است که درواقع جرقهٔ انقلاب سوسیالیستی است».در همین حال، آتش بحران سیاسی در ایتالیا همچنان شعله می‌کشید. پس از شکست ارتش ایتالیا در نبرد کاپورتو در ۱۲ نوامبر، جناح سوسیالیست پارلمان ایتالیا، به رهبری فیلیپو توراتی و کلودیو ترِیوس، از بی‌طرفیِ سال‌های پیشینش فاصله گرفت و در موضعی آشکارا ناسیونالیستی خواهان دفاع از «ملت» در برابر هجوم دشمنان شد. توراتی و تریوس در کریتیکا سوچاله۶ مقاله‌ای منتشر کردند به این مضمون که، به هنگام خطر، پرولتاریا باید به دفاع از کشور برخیزد.جناح انقلابی، در جبههٔ مقابل، بر مواضع پیشین خویش پای می‌فشردند و می‌کوشیدند در مواجهه با موقعیت تازه سازمان‌دهی خود را تجدید کنند. در ماه نوامبر، رهبر این جناح خواهان برگزاریِ نشستی سری برای بحث پیرامون «آیندهٔ جهت‌گیری حزب ما» شد. گرامشی -که به‌مرور جایگاهی مهم در شاخهٔ تورینِ حزب برای خود دست و پا کرده بود- نیز در این نشست شرکت داشت. در این نشست، گرامشی به همراه آمادئو بوردیگا از ضرورت اقدام نظامی دفاع می‌کردند و درمقابل سراتی و دیگر افراد خواهان حفظ موضع بی‌طرفی بودند. این نشست با تأکید مجدد بر اصول انقلابیِ انترناسیونالیسم و مخالفت با جنگ خاتمه یافت، اما در آن هیچ دستورالعمل مشخصی برای آینده تجویز نشد.گرامشی رخدادهای اوتِ تورین را در پرتوِ وقایع انقلاب روسیه تفسیر می‌کرد و پس از بازگشت از نشست سران حزب به این باور رسیده بود که هنگامهٔ عمل فرارسیده است. این شور و شوقِ ناشی از خوش‌بینی و نیز بازتاب‌های قبضه‌شدن قدرت به‌دست بلشویک‌ها در روسیه را می‌توان در مقالهٔ ماه دسامبر او، «انقلاب در برابر سرمایه»، بعینه دید: «انقلاب بلشویکی یقیناً استمرار انقلاب کلی مردم روسیه است».پارتیزان‌های لنین، پس از اینکه مانع رکود انقلاب شده بودند، به قدرت رسیده بودند تا «دیکتاتوری‌شان» را تثبیت کرده و برای پیشرفت همه‌جانبهٔ انقلاب «راه را بر سوسیالیسمی که هدف غایی انقلاب است» باز کنند. گرامشی در سال ۱۹۱۷ تصور دقیقی از تفاوت‌های میان خود انقلابیون نداشت. مضافاً اینکه هستهٔ اصلی عقاید او دربارهٔ انقلاب سوسیالیستی حول این پیش‌فرض شکل گرفته بود که انقلاب سوسیالیستی حرکتی مداوم است که پیوسته «بی‌هیچ خشونتی» به پیش می‌رود.انقلاب بلشویک‌ها با توسل به نیروی فرهنگیِ درونی و فریبنده‌ای شکل گرفته بود که عمدتاً «بر ایدئولوژی‌ها مبتنی بود تا بر واقعیات». به همین دلیل، این انقلاب را نمی‌شد در «پرتوِ نوشته‌های مارکس» فهمید. گرامشی ادامه می‌دهد که «در روسیه سرمایهْ کتاب بورژواها بود و نه کارگران». اشارهٔ گرامشی به گفته‌های مارکس در مقدمه‌ای بر نقد اقتصاد سیاسی است که در آنجا مارکس مدعی می‌شود که ملت‌هایی که در مراحل رشد سرمایه‌داری پیش‌تر رفته‌اند راه را به کشورهای توسعه‌نیافته نشان می‌دهند و این «مراحل طبیعی» پیشرفت را نمی‌توان میان‌بُر زد.منشویک‌ها با محور قراردادن این متن بر آن بودند که روسیه در وهلهٔ اول نیازمند تشکیل طبقه‌ای از بورژواها و حرکت به‌سوی جامعه‌ای تماماً صنعتی است و تنها پس از طی این مراحل است که سوسیالیسم امکان‌پذیر است، اما به گفتهٔ گرامشی، انقلابیونِ تحتِ رهبریِ لنین به معنی دقیق کلمه «مارکسیست نیستند». به عبارت دیگر، گرچه این دسته از انقلابیون «منطق درونی» فکر مارکس را رد نمی‌کنند، اما برخی از گفته‌های او را به یک سو می‌نهند و حاضر به پذیرش این ادعا نیستند که گفته‌های مارکس «مجموعه‌ای از گزاره‌های دگماتیک و مناقشه‌ناپذیر است».به گفتهٔ گرامشی، پیش‌بینی مارکس دربارهٔ پیشرفت سرمایه‌دارانه، که در سرمایه به‌تفصیل از آن سخن رفته است، فقط در شرایط توسعهٔ نرمال و بهنجار صادق است، یعنی شرایطی که شکل‌گیری «ارادهٔ همگانی و عمومی» از طریق «سلسله‌ای درازدامنه از تجربیات طبقاتی» محقق می‌شود؛ اما جنگ این بازهٔ زمانی را به‌نحوی پیش‌بینی‌ناپذیر سرعت می‌بخشد و درواقع کارگران روسیه ظرف مدت سه سال این تأثیرات را به‌نحو شدیدی تجربه کرده‌اند: «هزینهٔ سرسام‌آور زندگی، گرسنگی و مرگِ ناشی از گرسنگی ده‌ها میلیون نفر را به‌یکباره به کام مرگ کشانده بود. همین امر اراده‌ها را به هم پیوند داد، ابتدا به‌صورت مکانیکی و پس از انقلابِ اول به‌صورت معنوی».پروپاگاندای سوسیالیستی این ارادهٔ عمومی و همگانی را تقویت کرد و همین امر این مجال را برای کارگران روسیه مهیا کرد تا در شرایطی استثنایی و در یک چشم‌برهم‌زدنْ تاریخِ کاملِ پرولتاریا را تمام و کامل بزیند. کارگران به تلاش آباء و اجدادشان برای رهایی از «بندهای بردگی» وقوف یافتند و در یک چشم‌برهم‌زدن «آگاهی تازه‌شان» را پروبال دادند و به «شاهدان حی و حاضر جهان آینده بدل شدند». علاوه‌براین، پرولتاریای روسیه زمانی به این آگاهی تازه دست یافت که سرمایه‌داری بین‌المللی در کشورهایی مانند انگلستان در اوجِ قوام خود بود و آنان به همین دلیل توانستند به‌سرعت به بلوغ اقتصادی برسند که شرط لازم جمع‌گرایی اقتصادی است.علی‌رغم اینکه این نویسندهٔ جوانِ اِل گریدو دل‌ پاپولو در سال ۱۹۱۷ دانش اندکی دربارهٔ ایده‌های بلشویک‌ها داشت، اما طبیعتاً خیلی زود مسحور ایدهٔ انقلاب مداوم تروتسکی شد. به نزد گرامشی، لنین و بلشویک‌ها تجسم تمام‌عیار تجدید حیاتِ انقلابِ فسادناپذیر بودند. تمام آرزوی گرامشی این بود که مشابه چنان انقلابی را در ایتالیا به واقعیت بدل کند.بیست سال بعد، گرامشی که محبوس فاشیست‌های ایتالیایی بود درگذشت. اگر از پایان به آغاز نگاه کنیم، شاید تصور کنیم که این سرنوشت تراژیک باعث می‌شود که گرامشی امیدهایی را که به انقلاب اکتبر بسته بود بربادرفته ببیند. یا شاید حتی بپنداریم که یادداشت‌های زندانِ او تمرینی است برای پیداکردن «راهی تازه» برای مقابله با سرمایه‌داری، راهی کم‌تر رادیکال و بیشتر مبتنی بر مذاکره.اما گرامشی هیچ‌گاه تسلیم نشد. او در نوشته‌های زندانش نظریه‌ای دربارهٔ سیاست می‌پروراند که در آن زور و توافقِ نظر هم‌عنان با یکدیگرند و دولت محصول تاریخیِ فرایندهایی از نیروهای درهم‌آمیخته است، فرایندهایی که به‌ندرت شرایطی را پدید می‌آورد که به سود گروه‌های فرودست جامعه باشد. گرامشی بر این باور بود که باید نزاع را به تمامی ساحت‌های حیات گستراند. او دربارهٔ خطرات سازش هژمونیک و «مسخ» سیاسی هشدار می‌داد. او همواره دربارهٔ نقشِ اغلب زیان‌بار روشنفکران در حیات عمومی و نیز اهمیت معرفی مارکسیسم به‌منزلهٔ نوعی جهان‌نگریِ همه‌جانبه می‌اندیشید؛ و چنین امری در نگاه او چیزی نبود مگر فلسفهٔ پراکسیس.با خواندن یادداشت‌های گرامشی در زندان درمی‌یابیم که او هیچ‌گاه دست از این ایده نکشید که انقلاب روسیه مرجعی تاریخی و برنامه‌ای کامل برای رهایی طبقهٔ کارگر است. انقلاب روسیه تا آخرین دمِ حیات گرامشی در آوریل ۱۹۳۷ در سویدای قلب او حی و حاضر بود.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دانیلا موسی و آلوارو بیانکی نوشته‌اند و در تاریخ ۲۵ آوریل ۲۰۱۷ با عنوان «Gramsci and the Russian Revolution» در وب‌سایت ژاکوبن منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «گرامشی دلدادهٔ انقلاب همیشگی بود» در پنجمین شمارهٔ فصلنامهٔ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ دی ۱۳۹۶ آن را با همان عنوان و ترجمۀ سیدعلی تقوی‌نسب منتشر کرده است.•• دانیلا موسی (Daniela Mussi) دانشجوی پست‌دکترا در دانشگاه سائوپوئولوست و آلوارو بیانکی (Bianchi Alvaro) استاد علوم سیاسی در دانشگاه ایالتی کامپیناس است.[۱] Il Grido del Popolo (The Cry of the People)[۲] Avanti (Forward)[۳] Corriere della Sera[۴] Note sulla rivoluzione russa (Notes on the Russian Revolution)[۵] I massimalisti russi (Russian maximalists)[۶] Critica Sociale ]]> دانیلا موسی و آلوارو بیانکی تاریخ‌وسیاست Wed, 17 Jan 2018 04:07:18 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8663/ آیا اعتراض فایده‌ای هم دارد؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8726/ نِیتن هلر، نیویورکر — زمستان ۲۰۰۳، که در خاطر من و شما ثبت شده، تمام دنیا دست به دست هم داد تا اعتراض خود را به وقوع احتمالی جنگ در عراق ابراز کند. چه دورانی بود، چه شور فزاینده‌ای! شور عمومی در ۱۵ فوریه به اوج خود رسید، روزی که میلیون‌ها نفر در بیش از ۶۰ کشور جهان به خیابان‌ها ریختند و فریاد اعتراض سر دادند. «حرف ما را بشنوید!» یکی از شعارنوشته‌هایی بود که در تظاهرات لندن دیده می‌شد. در خیابان‌های نیویورک، تظاهرکنندگان یک کرۀ جغرافیاییِ بادیِ بزرگ را با خود حمل می‌کردند. پیر و جوان، شهروند و غیرشهروند، همه آمده بودند. و تنها چند هفته بعد، ایالات متحده جنگ را آغاز کرده بود.کمتر از ده سال بعد، جنبش اشغال وال‌استریت در واکنش به تخلفات مؤسسه‌های مالی و اعتباری، سلطۀ بی‌چون‌وچرای شرکت‌های بزرگ، و در اعتراض به یغماگران اقتصادی و عاملان اختلاف طبقاتی در نیویورک به وقوع پیوست. در پاییز ۲۰۱۱، تظاهرکنندگان به ‌مدت دو ماه در پارک زوکاتی، واقع در منهتن جنوبی، کنار هم چادر زدند و با هم اجتماع و همکاری کردند. زمانی‌که کمپ‌هایشان در نیویورک برچیده می‌شد، این جنبش به بیش از ۹۰۰ شهر در سراسر دنیا راه یافته بود. هیچ تغییری در سیاست‌های آمریکا ایجاد نشد.اندکی بعد در ۲۰۱۴، در پی تجمع‌های متعدد، جنبش جان سیاه‌پوستان مهم است۱ از ایالت میسوری آغاز شد و به سراسر کشور راه یافت. این ‌بار معترضان علاوه بر شعارنوشته‌ها از هشتگ‌های مختلفی نیز در گسترش پیام خود بهره جستند. پرشمارترین تجمعات اعتراضیِ این جنبش در صفحۀ اول تمام نشریات مهم کشور پوشش خبری یافت. تظاهرکنندگان نام بیش از چهل سیاه‌پوست را، که افسران پلیس بدون هیچ دلیلی آن‌ها را کشته بودند، فریاد می‌زدند و به مرگشان اعتراض می‌کردند. بااین‌همه، بیشتر افسرانِ دخیل حتی متهم نشدند، و از چند افسری هم که مورد محاکمه قرارگرفتند فقط سه تن محکوم شدند. تا این تاریخ، از آن سه نفر فقط یک نفرشان حکم زندان گرفته است.و اما آن شنبۀ به‌یادماندنی در همین ماه ژانویۀ امسال چطور؟ میلیون‌ها نفر در کل آمریکا و در نزدیک به ۷۰۰ شهر در سراسر دنیا برای راهپیمایی زنان۲ گرد هم آمدند تا هم‌زمان هم در حمایت از حقوق زنان، و هم علیه رئیس‌جمهور جدید شعار سردهند. کلاه‌ها۳ عالی بودند، شعارنوشته‌ها از آن‌هم بهتر. بلوارهای شهرهایی چون نیویورک، واشنگتن، لندن -و حتی لس‌آنجلسی که مردمش به‌ندرت پیاده راه می‌روند- همچون رودهایی جاری، مملو از راهپیمایان شده بود. گفته شد که آن شنبه بزرگ‌ترین تظاهرات یک‌روزه در کل تاریخ آمریکا بوده است. دوشنبه فرارسید و دولت روال عادی کار خود را از سر گرفت.قرن‌هاست که میان راست‌ها و همین‌طور چپ‌ها این اعتقاد وجود داشته که هر زمان نارضایتی مدنی به اوج خود رسد، من و شما و هرکه می‌شناسیم می‌توانیم به خیابان‌ها بیاییم و خواستار تغییر اوضاع شویم. متمم اول قانون اساسی۴ از «حق مردم برای برپایی اجتماعات آرام و دادخواهی از حکومت برای جبران خسارات» محافظت کرده و چنین تلاش‌هایی را ارج می‌نهد. از تحریم قانون تمبر۵ در سال‌های دهۀ ۱۷۶۰ گرفته تا راهپیمایی حق رأی زنان در ۱۹۱۳ و راهپیمایی به‌سوی واشنگتن۶ در ۱۹۶۳، تظاهرکنندگان همواره با سربلندی در دل تاریخِ ما گام برداشته‌اند. در این راه ترانه‌های باشکوهی نیز برای ما به ارمغان آوردند، ترانه‌هایی شاید نه‌چندان عالی، ولی شنیدنی. (تام لِرِر، موسیقی‌دان سرشناس آمریکایی، می‌گوید: «دلیل اینکه بیشترِ ترانه‌های عامیانه آن‌قدر ضعیف‌اند این است که ’مردم‘ آن‌ها را ساخته‌اند».) در خارج از کشور، کنشگریِ اجتماعی۷ بهار عربی و جنبش‌های کارگریِ ماکائو را رقم زد.بااین‌همه، سؤال همچنان باقی‌ است: آیا این اعتراض‌ها اخیراً دستاوردی برای ما در بر داشته؟ تلفن‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی سامان‌دهی اعتراضات را آسان‌تر کرده و فعالان مدنی امروزه بیشتر دربارۀ بزرگی و دامنۀ اعتراضات صحبت می‌کنند تا دربارۀ نتایج ماندگار آن‌ها. آیا اعتراض استفادۀ صحیح و مؤثری از هوشیاری سیاسی ماست؟ یا صرفاً نمایشی اجتماعی است که در آن شرکت می‌جوییم تا احساس فضیلت، درستکاری و مفیدبودن داشته باشیم؟کتاب اختراع آینده: پساسرمایه‌داری و جهانی بدون کار۸ (انتشارات ورسو) در ۲۰۱۵ منتشر و همین سال گذشته نسخۀ بازنگری‌شدۀ آن ارائه شد. دلایل انجام این بازنگری برای هر کس که در جریان اخبار و وقایع چند سال اخیر بوده روشن است. نویسندگان کتاب، نیک سِرنیسک و الکس ویلیامز، قدرت راهپیمایی‌ها، اعتراضات مدنی، و دیگر کنش‌هایی را که به‌طور کلی «سیاست مردمی»۹ می‌نامند زیر سؤال برده‌اند. آن دو می‌گویند این‌گونه روش‌ها بیش از آنکه راهکار باشند عادت‌اند. اعتراضْ بیش‌ازاندازه مقطعی و زودگذر است. همچنین، ماهیتِ ساختاریِ مشکلات جهان مدرن را در نظر نمی‌گیرد. به گفتۀ آن دو «دستورکار سیاست مردمیْ تقلیل پیچیدگی‌ها به مقیاسی انسانی است». چنین نگرشی ایدۀ اصالت و اعتبار را ترویج می‌کند، یعنی استدلالی مبتنی بر روایت‌های فردی (عادتی که بین ژورنالیست‌ها نیز رایج است)، و به‌طور کلی ناتوان از تفکر نظام‌مند در باب تغییر است. در ظاهر، جنبشی مانند اشغال وال‌استریت زمانی در هم شکست که پلیس ضد شورش معترضان را از اماکنی که اشغال کرده بودند بیرون راند. ولی، به عقیدۀ نویسندگان کتاب، درواقع این رویۀ جنبش بود که از همان ابتدا موجبات شکست آن را فراهم آورد. رویه‌ای که طی آن ابراز احساساتِ برحق معترضان بر سازوکارهای تغییرِ واقعی اولویت می‌یافت.سرنیسک و ویلیامز می‌نویسند: «این موضوع، بیش از هر چیز، سیاستی است که به سرگرمی بدل شده -مثلاً چیزی مثل ’سیاست همچون تجربۀ مواد مخدر‘ - نه آنچه قادر به تحول جامعه باشد. اگر اعتراضات اخیر را تمرینی برای آگاهی عمومی بدانیم، موفقیتشان در بهترین حالت مخدوش بوده است. پیامِ آن‌ها را رسانه‌های جمعی، که نه هوادار جنبش بلکه شیفتۀ تصاویر تخریب اموال عمومی‌اند، دستکاری کرده‌اند؛ آن‌هم تازه اگر رسانه به نزاعی که هر روز بیشتر تکراری و خسته‌کننده می‌شد می‌پراخت».خسته‌کننده؟ آه. چنین انتقادی از طرفِ سرنیسک و ویلیامز بسیار دردناک است، چرا که آن‌ها نه از سینه‌چاکان راست افراطی‌اند، نه محافظه‌کارانی خشک و سنتی، و نه حتی میانه‌روهایی بزدل. آن‌ها چپ‌های مارکسیستی هستند در آرزوی جهانی بدون مرز و بدون کار یا «پسا-کار»۱۰. آن‌ها معتقدند که جامعه می‌تواند -و باید- در جهت حذف کامل نظام سرمایه‌داری تغییرکند. انتقادشان به اعتراض و کنش مستقیم سیاسی، برخلاف شور رادیکال جاری در میان نسل‌های متمادی، است. برخلاف شعار معروف قدیمیِ «مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد!»، این دو نویسندۀ چپ می‌گویند که، در واقعیت، مردم متحد هم شکست می‌خورند.در نظر آن دو، مشکل اینجاست که چپ گرچه به پیشروبودن خود می‌بالد، غرق در حسرت گذشته است. به گفتۀ آن‌ها، «دادخواست‌ها، اشغال‌ها، اعتصاب‌ها، احزاب پیشرو، گروه‌های همگرا۱۱ و سندیکاها همه برخاسته از شرایط تاریخی خاصی بوده‌اند» و نوسازی این چیزها، در تناسب با جهانِ بین‌المللی‌شده و دیجیتالی‌شدۀ کنونی، ما را از آنچه آن‌ها صراحتاً «چرخۀ بی‌پایان بدبختی» می‌دانند رها خواهد ساخت. اعتراض برای ابرازِ ثبات قدم خوب است. اما تغییرْ کارِ پراگماتیک و به‌روز می‌طلبد. «اختراع آینده» احتمالاً هوشمندانه‌ترین و عاقلانه‌ترین خیالِ واهی‌ای است که در یک کتاب از زمان بحران مالی ۲۰۰۸ تاکنون منتشر شده است.در بخش‌های پرابهام‌تری از کتاب، سرنیسک و ویلیامز گذار به تغییرات پساسرمایه‌داری را در سراسر جامعه ترویج می‌کنند و اغلب با روش‌هایی قاطع و بنیادین. آن‌ها خواهان کاهش زمان هفتۀ کاری، استقرار نوعی درآمد پایۀ همگانی به‌وجهی سخاوتمندانه، و رهایی مردم از قید طرز تفکری هستند که چنین اموری را عجیب و کاهلانه می‌پندارد. آن‌ها مشتاقانه در انتظار روزی‌اند که ربات‌ها در محیط کار جایگزین ما شوند، روزی که هر لحظه نزدیکتر می‌شود. (به گفتۀ آن‌ها، هرچه بیشتر کارها را بر عهدۀ سی-تری.‌پی.‌او۱۲ بگذاریم، راحت‌تر از چنگال ماشین بهره‌کشیِ سرمایه‌داری رها خواهیم شد.) البته آن دو به‌خوبی واقف‌اند که اغلب این ایده‌ها کم از رؤیاپردازی برای آرمان‌شهری خیالی نیست، ولی توصیفشان از چپِ کنشگرِ بی‌فکری که اعمالش صرفاً «مبتنی است بر نقدِ بوروکراسی، ساختار عمودی قدرت، حذف، و نهادینه‌سازی» دقیق و واقعی به ‌نظر می‌رسد. آیا می‌توان بار دیگر اعتراض را به روزهای اوجش بازگرداند؟ یا مردم به‌سادگی فقط مشت‌های خود را در هوا تکان خواهند داد؟از ویژگی‌های عجیب و قابل تأملِ فرهنگ آمریکایی در نیم ‌قرن اخیر این بوده که ایدئال‌های محیط کار و روندهای اعتراضی در این کشور آینۀ تمام‌نمای یکدیگر بوده‌اند. از همان زمان که جهان کسب‌وکار کوشید با ترویج کار انعطاف‌پذیر و غیرحضوری، و با مسطح‌سازی سلسله‌مراتب سازمانی (حتی بعضاً با حذف مدیران) از قید محدودیت‌های سازمانی گذشته رها شود، معترضان نیز کوشیدند به‌واسطۀ سازمان‌دهی مستقیم، آنی و از راه دور، و حرکت به‌سوی جنبش‌های بی‌رهبر یا جنبش‌های «افقی» از کنش‌های نالان گذشته فاصله گیرند. البته این چیزی است که معمولاً در عمل بسیار دشوارتر است تا در نظر؛ چه‌بسا دشوارترین جنبۀ کارِ فاقد رهبر این است که اساساً کاری انجام بگیرد. این پرسشِ آزاردهنده همواره باقی است که چگونه می‌توان افراد را بر سر ذوق آورد، وقتی کسی همچون گاندی جلودارشان نباشد.چنین چالشی محور کتاب تجمع۱۳ (انتشارات آکسفورد)، نوشتۀ مایکل هارت و آنتونیو نِگری، قرارگرفته است. این دو فیلسوفِ سیاسی کوشیده‌اند به پاسخی برای این پرسش دست یابند که چگونه می‌توان جنبش‌های سیاسی را بدون رهبر به‌درستی هدایت کرد. آن‌ها می‌گویند: «از یک‌سو، دوران آن به سر آمده که یک فرد سیاسی پیشرو موفق شود به نام توده‌ها قدرت را از آنِ خود سازد. از سوی دیگر، اشتباه فاحشی است اگر انتقاداتِ بجایِ وارد به امر رهبری را به ‌معنای رد کامل نهاد و سازمان سیاسی پایدار تلقی کنیم». هارت و نِگری نیز به سنت مارکسیسم تعلق دارند و کتابشان در پرداختن به جزئیاتِ جاری در جامعه فقیر و در بحث از نیروهای انتزاعی بس ثقیل است. گاهی به ‌نظر می‌رسد آن دو، به‌جای هنر ممکنات۱۴، دارند از قوانین حاکم بر مکانیک سیالات سخن می‌گویند. («هرچه سرمایه‌داران، تحت قوانین مالی، ظرفیت‌های نوآورانۀ خود را از کف داده و به‌تدریج از دانش اجتماعی‌شدنِ مولّد جا می‌مانند، انبوه خلق صور بیشتری برای تعاون خود خلق کرده و بر توان خلاقۀ خود می‌افزایند...»). نوشتۀ آن‌ها بیشتر مناسب و مورد علاقۀ اساتید دانشگاه و محققان خواهد بود تا معترضی که با شعارنوشتۀ دست‌ساز خود به خیابان می‌رود.جای تأسف است، چرا که، از قرار، هدف اصلی هارت و نِگری توانمندسازیِ همان‌هایی است که «انبوه خلق» می‌نامندشان. بنابر مدل کلاسیک اعتراض، استراتژی (یا ایده و برنامۀ اصلی و کلی) متعلق به رهبران جنبش است، درحالی‌که تدابیر عملی (اقدامات، شعارها، کنش‌های خیابانی) بر عهدۀ مردمی است که در صحنه حضور می‌یابند. از کلیدی‌ترین نظریات هارت و نِگری این است که این فرمول باید جابه‌جا شود: استراتژی باید در اختیار توده‌های معترض، و تاکتیک‌ها و تدابیر باید بر عهدۀ رهبران قرارگیرد. در تئوری، چنین روشی هم سبب چالاکی جنبش می‌شود (هر گاه در صحنۀ عمل مشکل حادی بروز کند، رهبران سریع احضار خواهند شد) و هم سبب هوشیاری جنبش در برابر سلطه (هیچ اقلیتی نمی‌تواند به‌جای جمع تصمیم بگیرد). آن‌ها می‌نویسند: «لازم نیست خط‌مشی و اصول حزب به مردم ابلاغ شود تا فعالیت‌های خود را بر اساس آن شکل دهند. مردم قادرند ستمی که بر ایشان وارد شده، و آنچه را که می‌خواهند تشخیص‌دهند». احتمالاً اطرافیان هارت و نِگری خیلی بابصیرت‌تر از اطرافیان من و شما بوده‌اند.در هر حال، پویش آن‌ها یکی از ویژگی‌های مهم کنشگری معاصر را برجسته می‌سازد. ال.ای کافمن، در کنش مستقیم: اعتراض و بازسازی رادیکالیسم آمریکایی۱۵ (انتشارات ورسو)، جنبش‌های رخ‌داده در نیم ‌قرن گذشته را در قالب فازهای مختلف پروژه‌ای واحد ارزیابی می‌کند، نه شورش‌هایی پراکنده. فرض غالب بر این است که سبک‌های امروزیِ اعتراض پیامدی طبیعی از دهۀ ۱۹۶۰ است. ولی کافمن معتقد است، در پایان آن دهه، رادیکالیسم گویی مورد تصادم شهاب سنگی عظیم قرارگرفت که در اثر آن اتمیزه، پرآشوب و منکسر شد. به ‌نظر او فرهنگ کنونیِ کنش رادیکال ما درواقع از اوایل دهۀ هفتاد آغاز شد، آن هنگام که نسل جدیدی از جوانه‌های سبز از دل خاکستر گذشته سر بر آورد.کافمن یک شکست مشهور را لحظۀ آغاز این رویش می‌داند: تظاهرات بزرگی که سال ۱۹۷۱ در روز جهانی کارگر علیه جنگ ویتنام برگزار شد. همان روزی که ۲۵هزار نفر از جمع معترضان پل‌ها و مسیرهای ارتباطی را در واشنگتن دی.‌سی مسدود ساخته بودند. وجود دستورالعملی حاوی تاکتیک‌های تظاهرات در آن روز نیکسون را قادر ساخت فرمانی صادر کند که پیشاپیش اقدامات پیشگیرانۀ لازم را توسط دادستان کل کشور به نیروهای پلیس، ارتش و گارد ملی برساند. بیش از هفت‌هزار نفر از معترضین دستگیر شدند. مری مک‌گروری، ژورنالیستی که طرفدار پایان جنگ بود، آن روز را چنین توصیف کرده است: «ولنگارترین، ناهماهنگ‌ترین و زیان‌بارترین حرکت صلح‌جویانه‌ای که به بدترین نحو برنامه‌ریزی و اجرا شد».کافمن این را قبول ندارد. به ‌نظر او ترس از تظاهرات لرزه بر اندام دستگاه حاکم انداخت. علاوه‌براین، اقدامات آن روز سرآغاز رویکرد تاکتیک‌محوری شد که ما امروز به‌کار می‌بریم. او می‌نویسد: «تظاهرات روز کارگر آخرین تظاهرات ملی گسترده در مخالفت با جنگ ویتنام، همچنین اولین تجربۀ سرنوشت‌ساز از نوع جدیدی از رادیکالیسم بود». تظاهراتی که، بیش از رهبریِ اخلاقی، به کنش واقعیِ انسداد توجه داشت. در این راه، از هر آنچه -و هر آن‌کس- که به‌نحوی مانعی در برابر قدرت ایجاد می‌کرد استقبال می‌شد. در دستورالعمل تظاهرات آمده بود، «سازمان‌دهی با شماست، به این معنا که هیچ فرماندۀ جنبشی وجود ندارد که راجع به تاکتیک‌هایی که باید اجرا کنید تصمیم بگیرد».نمی‌توان اهمیت تازگیِ چنین ایده‌ای را در آن زمان دست‌کم گرفت. همین‌طور نباید از این غافل شویم که این ایده تا چه حد در ذهنیتی که امروزه از اجتماعات سیاسی داریم نهادینه شده است: اجتماعاتی که اعتراضات «نَرمی» چون فلش‌ماب‌ها و جِرم بحرانی۱۶ را نیز در بر می‌گیرد. در این مدل جدیدِ تاکتیک‌محور، اقتدارْ ناشی از تعداد شرکت‌کنندگان است. در چنین الگویی نیاز به پرنسیب‌های مشترک یا استراتژی‌های دقیقاً هماهنگ‌شده نیست؛ انگیزه‌های شرکت در اعتراضی همگانی می‌تواند کاملاً شخصی و خصوصی باشد. همان‌گونه که سرنیسک و ویلیامز توضیح داده‌اند، «ترجیح سیاست مردمی این است که همۀ اقدامات را خود شرکت‌کنندگان انجام دهند. به‌عنوان نمونه، این سیاست بر کنش مستقیم تأکید دارد و تصمیم‌گیری را امری می‌داند که باید تک‌تک افراد انجامش دهند، نه نمایندگان آن‌ها». این نوع از آزادی، بعد از آن رهنامه‌های پیچیدۀ جنبش‌های اواخر دهۀ ۱۹۶۰، تازگی داشت.کافمن می‌گوید که از دهۀ ۱۹۷۰ جنبش‌هایی که از روش‌های سازمان‌دهی «بدیلِ» متأثر از این الگو پیروی می‌کردند رفته‌رفته در سراسر کشور پدیدار شد، و اغلب این جنبش‌ها هم اهدافی کوچک و محلی را دنبال می‌کردند. برای نمونه، می‌توان به شرکت تعاونی غذایی پارک اسلوپ در نیویورک، فستیوال موسیقی زنان میشیگان و دیگر فعالیت‌های لیبرالی از این دست۱۷ اشاره نمود. در چنین پروژه‌هایی، اهداف و جدال‌های سیاسی از طریق آنچه اغلب سیاست «پیش‌نمایانه»۱۸ نامیده می‌شود ابراز می‌گردند. در سیاست پیش‌نمایانه، کنشگران طبق همان قوانینی که آرزو دارند بر جامعۀ ایدئالشان حاکم باشد رفتار می‌کنند. دهۀ هشتاد با راهگشایی و راهبری فعالانِ کوئیر و پانک -که قبلاً حرکت‌های موفق زیادی را در حاشیه به ثمر رسانده بودند- و با برپایی اعترضات تئاترگونه در مجمع ملی حزب دموکرات در سال ۱۹۸۴ آغازگردید. به آن اعتراضات باید اضافه کرد تلاش‌های جسورانه و بسیار موفق گروه عصیان کُن۱۹ را که خواستار تغییر سیاست‌های معطوف به بیماری ایدز بودند، و همچنین جنبش محیط‌زیستیِ رادیکال و حساب‌شدۀ اول زمین!۲۰ را که «می‌خواست کاری کند که، برای صاحبان قدرت، مقاومت بیش از تسلیم هزینه بردارد».کافمن خط سیر این نوع کنشگری تاکتیکی را تا دورۀ تظاهرات ضد جنگ عراق و پس از آن دنبال می‌کند. او به راهپیمایی عظیم ۱۵ فوریۀ ۲۰۰۳ نیویورک که در اعتراض به جنگ عراق بر پا شد می‌پردازد. این راهپیمایی، که گفته می‌شود بزرگترین رویداد این‌چنینی طی دهه‌های اخیر بوده، بسیار سریع سازمان‌دهی شد. ولی کافمن به‌سادگی از کنار بی‌اثربودن آن می‌گذرد و آن را این‌گونه توجیه می‌کند که «گاهی اعتراض می‌کنید فقط با این هدف که مخالفت همگانیِ موجود علیه سیاست‌هایی را که امیدی به تغییرشان ندارید ثبت کرده باشید».گرچه جنبش‌ها از قید رهبران رها شده، پرقدرت گشته و حافظ استقلال فردی‌اند، ولی هنوز به چیزی حیاتی -یعنی راهی برای موفقیت- دست نیافته‌اند.تاریخ برای کسانی که در قدرت پایدار اعتراض تردید کرده‌اند پاسخی بسیار قاطع در چنته دارد: جنبش حقوق مدنی آمریکا. از اواسط دهۀ ۱۹۵۰ تا اواسط دهۀ ۱۹۶۰، کنشگران موفق شدند طرح‌های تفکیک نژادی را در مدارس و در سیستم حمل‌ونقل عمومی شهری و بین ایالتی، و همچنین الگوهای مالیات ثابت سرانه، تبعیض در استخدام، و بسیاری قوانین نژادپرستانۀ دیگر را براندازند. همۀ این‌ها قدم‌به‌قدم، آن‌هم در مقابله با یک نظام سیاسی بسیار قوی و مستحکم و با وجود خطرات جانی، به دست آمد. عملاً در کل تاریخ ملی آمریکا هیچ جنبش دیگری به این میزان اثربخش نبوده است. جنبش حقوق مدنی پیش از تحول عظیم رادیکالیسم در اواخر دهۀ ۶۰ رخ داد، ولی به نسل جدیدِ مشتاقانِ تغییر نشان داد که با ریختن به خیابان‌ها چه چیزهایی قابل تحقق خواهد بود.چرا اعتراضات جنبش حقوق مدنی کارآمد بود، درحالی‌که کنشگری‌های اخیر این‌همه مشکل دارد؟ این سؤالی است که زینب توفِکسی در کتاب توییتر و گاز اشک‌آور: قدرت و شکنندگی اعتراض‌های شبکه‌ای۲۱ (انتشارات یِیل) به آن پرداخته است. توفکچی دانش‌آموختۀ جامعه‌شناسی است و تحقیقاتش بر تلاقی و ارتباط اعتراض با رسانه‌های دیجیتال تمرکز دارد. او در دهۀ ۱۹۹۰ در چیاپاس مکزیک در کنار زاپاتیست‌ها بوده؛ در زمان انقلاب مصر در میدان تحریر به سر برده؛ در برهۀ جنبش اشغال وال‌استریت در منهتن جنوبی بوده؛ و در میدان تقسیم ترکیه در تظاهرات علیه دولت اردوغان حضور داشته است. او زمان بسیار قابل‌توجهی را نیز در فضاهای مجازیِ اعتراض‌ها سپری کرده، از حضور در قرارهای ملاقاتی آنلاین وبلاگ‌نویسان عرب در تونس گرفته تا ملاقات‌های کافه‌ای با شهروندخبرنگاران خودساختۀ شبکه‌های اجتماعی. بااین‌همه، به ‌نظر او موفقیت این‌جور اعتراضات صددرصد کامل نیست. او می‌نویسد: «جنبش‌های شبکه‌ای نوین از قابلیت گسترش بسیار سریعی برخوردارند و قادرند بدون ساختن فضای سازمانی خاصی تمامی امور لجستیکی خویش را قبل از برپایی اولین اعتراض یا راهپیمایی سامان بخشند. بااین‌حال، همین سرعت خودِ نقطۀ ضعفشان هم هست».به ‌عقیدۀ توفکچی، اعتراضات عصر دیجیتال را نمی‌توان به‌سادگی نسخه‌های سریع‌تر و حساس‌تری از نمونه‌های پیشینشان در اواسط قرن به‌ حساب آورد؛ آن‌ها از اساس متفاوت‌اند. او در میدان تقسیمِ ترکیه شاهد بود که تقریباً همه چیز را گروه‌های تاکتیکی‌ای انجام می‌دادند که کنشگرانشان کاملاً خودجوش و تصادفی بودند، یعنی همان مدل کافمن که به یاری رسانه‌های اجتماعی گسترش و سهولت بیشتری یافته بود. توفکچی می‌نویسد: «سازمان‌های ازپیش‌موجود، چه رسمی و چه غیررسمی، نقش بسیار اندکی در هماهنگی‌ها ایفا می‌کردند. درعوض، مردم برای درخواست کمک در تکمیل کارها، در پارک، داوطلبان را صدا می‌زدند یا با ارسال هشتگ‌های توییتری و پیام‌های واتس‌اَپی آن‌ها را فرامی‌خواندند». او این شیوۀ سازمان‌دهیِ فی‌البداهه را «ادهوکراسی»۲۲ می‌نامد. زمانی حتی جمع‌کردن افراد در یک مکان نیازمند نوعی ساختار هماهنگی سلسله‌مراتبی بود. ولی امروزه هر کسی می‌تواند از طریق توییت یا پست‌های آنلاین بلافاصله هزاران نفر را به حرکت درآورد.توفکچی هم‌زمان درمی‌یابد که در این شیوه، ایجاد و سامان‌بخشی تغییرات تاکتیکی دشوارتر است. جنبش‌های عصر دیجیتال عمدتاً از لحاظ سازمانی کم‌قدرت‌اند و، با اینکه در رساندن صدای اعتراض خود به صاحبان قدرت کارآمدند، در فرجام‌خواهی یا در به‌ثمررساندن مذاکراتِ دشوار و طولانی خوب عمل نمی‌کنند. وقتی جریان اِشغال میدان تقسیم شدت‌گرفت و دولت ترکیه سرانجام تن به مذاکره داد، مشخص نبود چه کسانی باید به‌عنوان نمایندۀ میلیون‌ها معترض در مذاکرات شرکت جوید، و همین باعث شد دولت خود طرف‌های مذاکره‌کننده‌اش را برگزیند. با تجزیۀ جمعیت حاضر در پارک به گروه‌های بحث و جدلِ نامنظم، پلیس موفق شد به جمع معترضان هجوم برده و آن‌ها را متفرق سازد. پس از آن، دولت اعلام کرد که اعتراضات پایان یافته، و واقعاً هم تا حد زیادی همین‌طور شده بود.توفکچی معتقد است عناصر ضروری، ولی غایب در اینجا، الگوهای ارتباطی و ساختارهایی هستند که هر گاه یک گروه ثابت برای مدتی طولانی با هم کار می‌کنند پدیدار می‌شود. این موضوع نقش روغن را در یک ماشینِ خوب روغن‌کاری‌شده بازی می‌کند. و این همان چیزی است که ادهوکراسیِ معاصر از آن محروم است، درحالی‌که پروژه‌هایی همچون جنبش‌های حقوق مدنیِ دورۀ پساجنگ به‌وفور از آن برخوردار بودند. و به ‌نظر توفکچی به همین دلیل است که آن جنبش‌ها، علی‌رغم محدودیت‌های ارتباطی‌شان، عموماً به پیروزی‌های بیشتری می‌رسیدند.توفکچی شرح می‌دهد که چگونه پیش از شروع تحریم یک‌سالۀ اتوبوس‌رانی در شهر مونتگمری۲۳ در دسامبر ۱۹۵۵ هفته‌ها محاسبۀ دقیق انجام شده بود. در بهار همان سال یک دختر پانزده‌سالۀ سیاه‌پوست به نام کلودت کالوین به‌دلیل امتناع از نشستن در قسمت مخصوص سیاه‌پوستان در اتوبوس دستگیر شده بود. بااین‌حال امروزه کمتر کسی او را به یاد دارد. چرا؟ توفکچی با استناد به روایت جو اَن رابینسون [از دیگر فعالان کارزار تحریم] نشان می‌دهد که اعضای انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان۲۴ چگونه طی فرایندی بسیار هوشمندانه به جست‌وجوی نماد مناسبی برای آغاز این کارزار برآمدند. او می‌نویسد: «بعد از هر پروندۀ دستگیری جدید، در سیستم حمل‌ونقل عمومی، سازمان‌های مونتگمری راجع به اینکه آیا موردِ جدید برای راه‌اندازی کمپین به‌قدر کافی مناسب است یا نه به بحث و بررسی می‌نشستند. آن‌ها مصمم بودند تا پیداشدن مناسب‌ترین فرد و فرارسیدن مناسب‌ترین لحظه صبرکنند. «عاقبت ستارۀ خود را یافتند: رزا پارکس زنی میانسال، شرافتمند، و از اعضای جسور نهضت که می‌توانست از هجمۀ موشکافانۀ رسانه‌ها سربلند بیرون آید».در روز پنجشنبه اول دسامبر، هشت‌ ماه پس از اینکه کالوین از نشستن در قسمت مخصوص سیاه‌پوستان سر باز زده بود، رزا پارکس دستگیر شد. همان شب رابینسون، که خود در کالج ایالتی آلاباما استاد بود، اعلامیۀ تحریم را سه بار بر روی سه تک‌برگ نوشت و آن را با به‌کارگرفتنِ تمام دستگاهای کپی موجود در دانشگاه تکثیرکرد تا در سراسر شبکۀ محلی نهادهای اجتماعی سیاهان توزیع‌گردد. قرار بر این بود که تحریم در روز دوشنبه و فقط برای یک روز اجرا شود، ولی تعداد شرکت‌کنندگان به‌قدری زیاد شد که برگزارکنندگان تصمیم گرفتند آن را تمدید کنند. درنتیجه لازم شد ۳۲۵ وسیلۀ نقلیه نیز برای رساندن معترضانِ بی‌اتوبوس به محل‌های کارشان تعبیه شود. به مدد چنین مهندسی دقیقی، تحریم به ‌مدت ۳۸۱ روز ادامه یافت. پارکس محور پوشش‌های خبری شد و کالوین به‌همراه چهار زن دیگر در مقام شاکیان پروندۀ معروف به براودر در برابر گِیل۲۵ به دادگاه رفتند: پرونده‌ای که، پس از ارجاع به دیوان عالی، سرانجام به لغو قانون تفکیک نژادی در اتوبوس منجر شد.آنچه در ماجرای تحریم اتوبوس شایان توجه است نه شور عمومیِ این کارزار بلکه خویشتن‌داری آن است، امری که برخلاف اولی -مشخصاً در دورۀ ما- چندان وجود ندارد. وقتی کالوین دستگیر شد، هیچ پست فیس‌بوکی خشمگینی خبرش را منتشر نکرد. اعضای محلی وقت گذاشتند، صبورانه برنامه‌ریزی کردند، و برای برگزاری چیزی در ابعاد یک نمایش عمومی نیرو جمع کردند. ساختارهای لازم را ایجاد و هر زمان تغییری در برنامه‌هایشان رخ داد، ساختارهای جدید را مطابق با آن تغییرات اصلاح کردند. این اعتراض، از جمیع جهات، بسیار مؤثر و افشاگرانه بود، شاهکاری از نظم و سامان‌دهی. درواقع اعتراضی بود استراتژیک، با تاکتیک‌های متعاقب و مناسبش؛ و همین نقطۀ تمایز اصلی و سرنوشت‌ساز آن است.توفکچی معتقد است چنین دوراندیشی و دقت ‌نظری در پیروزی‌های آن زمان نوعی قانون به ‌حساب می‌آمد. او شرح می‌دهد که چگونه در جریان آماده‌سازی راهپیمایی به‌سوی واشنگتن در ۱۹۶۳ برنامۀ جامعی طراحی و در آن حتی به چاشنیِ ساندویچ‌هایی که قرار بود بین راهپیمایان توزیع شود فکر شده بود. (به‌دلیل گرمای شدید هوا و امکان فاسدشدن، برگزارکنندگان خواسته بودند از سس مایونز در غذاها استفاده نشود.) او به نقش بایارد راستین، یکی از رهبران جنبش، اشاره می‌کند که تمرکز کامل خود را روی تجهیزاتِ صوتی ویژۀ پخش سخنرانی‌های آن روز گذاشته بود. راستین، با پیگیری بسیار، گران‌ترین و باکیفیت‌ترین تجهیزات را فراهم ساخت. او یقین داشت اگر تک‌تک کلمات سخنرانی‌های آن روز با وضوح تمام به گوش تک‌تک ۲۵۰هزار نفر شرکت‌کننده برسد، این رویداد از سطح یک اعتراض صرف به اتفاقی ملی ارتقا خواهد یافت، و همین‌طور هم شد.مارتین لوتر کینگ تا قبل از این راهپیمایی دو بار نسخه‌هایی مشابه از سخنرانی مشهور «رؤیایی دارم» خود را در تجمع‌های مختلف ارائه کرده بود. اولین‌بار نسخه‌ای طولانی‌تر از آن را در کارولینای شمالی در جمعی دوهزارنفره ایراد کرد، و نسخۀ دوم را اوایل همان تابستان در برابر جمعی صدهزارنفره در راهپیمایی بزرگ دیترویت. بااین‌حال تنها نسخه‌ای که همچنان در خاطر همه باقی است همان سخنرانی واشنگتن است و توفکچی دلیل آن را همین بینش راهبردی و دقت ‌نظر افرادی چون راستین می‌داند. سخنرانی کینگ، که در قاب زیبای عمارت یادبودِ لینکلن، در برابر هزاران عکاس و خبرنگار با زاویۀ دید عالی، و به مدد بهترین تجهیزات صوتی و به بهترین نحو اجرا شد، به پدیده‌ای بدل شد بسیار فراتر از آنچه در دیترویت رخ داده ‌بود؛ این سخنرانی اعلانی بود که از تغییری ملی خبر می‌داد، و نه‌تنها حکم شاه‌بیت داستان جنبش را یافت، که اساساً به نقطۀ قوت اصلی آن بدل شد. و درواقع می‌توان گفت به یکی از نادرترین انواع کنش اعتراضی بدل گردید، نوعی که قادر است تاریخ آمریکا را عوض کند.جمع‌بندی توفکچی از جنبش حقوق مدنی اشارتی دارد که چندان دلگرم‌کننده نیستند. کسانی چون کافمن دموکراسی مستقیم را اقدامی جسورانه و پرشور قلمداد می‌کنند: اقشارِ در حاشیه، ستم‌دیده، سرکوب‌شده و ناراضی گرد هم آمده و با اتکا به نیروی بی‌شماربودنشان تغییر ایجاد می‌کنند. توفکچی معتقد است جنبش‌های موفق درواقع ماهیتی پیشا-نهادی۲۶ دارند: آن‌ها به‌شدت سامان‌یافته‌اند؛ به مدد ساختارهای قوی مدیریتی، از لحاظ استراتژیک انعطاف‌پذیرند؛ و با قشری که امروزه نخبگان خطاب می‌شوند رابطۀ حسنه‌ای برقرار می‌کنند. انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان در مونتگمری با وکیل بسیار ثروتمند و پرنفوذی به نام کلیفورد دِر همکاری داشت که فرانکلین روزولت او را به عضویت کمیسیون ارتباطات فدرال منتصب کرده بود. یکی از قضات دیوان عالی که به پروندۀ براودر در برابر گِیل رسیدگی کرد هوگو بِلک، شوهر خواهر کلیفورد دِر، بود. برگزارکنندگان راهپیمایی واشنگتن، برای حل مشکل سیستم صوتی گران‌قیمت راستین که روز قبل از راهپیمایی دستکاری شده بود، به‌سراغ بابی کِندی، دادستان کل آمریکا و برادر رئیس‌جمهور وقت، رفتند. او رستۀ مخابرات ارتش را برای رفع اشکال اعزام کرد. آیا این‌جور چیزها اوج نزدیکی با نهاد قدرت نیست؟! به ‌نظر می‌رسد اعتراضات موفق بیش از آنکه حق را در برابر قدرت طلب‌ کنند آن را از طریق قدرت طلب می‌کنند. (این اصل دربارۀ حرکت‌های موفق پس از دهۀ ۶۰ نیز صادق است، ازجمله جنبش عصیان کن که از ساختارهای هدفی کاملاً مشخص و گروه‌های کاری تخصصی تشکیل یافته بود. بر این اساس، شاید حتی لازم باشد در تفاسیرمان دربارۀ گسترش جنبش‌های به‌ظاهر مردمی یا «آستروتورفِ»۲۷ ثروتمندی چون تی‌ پارتی۲۸ نیز تجدیدنظر کنیم. چرا که، از قرار، جنبش‌های موفق مردمیِ «از پایین» هم آن‌قدرها خالص نیستند.) گرچه دموکراتیزه‌شدنِ تکنولوژیْ ابزاری در اختیار خاموشان جامعه نهاده تا در خیابان‌ها فریاد سر دهند، اما نتایج واقعی همچنان نصیب کسانی می‌شود که از مواهب سنتیِ سازندۀ بدنۀ اصلی سیاست برخوردارند: یعنی زمان، سرمایه، زیرساخت، و پیوند با نهادهای قدرت.جای تعجب نیست که چنین واقعیتی به مذاق چپ‌های انقلابی خوش نیاید. هارت و نِگری، همچون سرنیسک و ویلیامز، به‌تفصیل به سرزنش «نئولیبرالیسم» می‌نشینند: هیولای ترسناکِ همیشه‌حاضر در ادبیات چپ، که متأسفانه دائماً مطرح می‌شود بی‌آنکه تعریفی دقیق و معین داشته باشد. (معنیِ نئولیبرالیسم را تقریباً می‌توان به هر برنامۀ حاوی سیاست‌های بازار آزاد، مثل خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی و...، بسط داد. بر این سیاق، نئولیبرالیسم گستره‌ای به‌ وسعت طرح کاهش هزینه‌های اجتماعی تاچر تا سیاست‌های تجارت جهانی اوباما را در بر می‌گیرد. منع استفاده از این واژه می‌تواند مباحث بی‌نتیجۀ بسیاری را به سرانجام رساند.) به باور آن‌ها، هر کجا که قدرت هست، نئولیبرالیسم هم آنجا کمین کرده تا هر رهگذر خوش‌دلی را به درون خانۀ رؤیایی ولی پوشالی خود بکشاند. هارت و نِگری با «مشارکت در دولت طبق موازین سرمایه‌داری، و ایجاد ساختارهای لازم برای همکاری نیروی کار و صاحبان صنعت» مخالف‌اند، زیرا به ‌نظر آن‌ها این شکل از اصلاح‌طلبی تحقق‌نایافتنی است و همه وعده‌هایش دربارۀ مزایای اجتماعی توهم است». آن‌ها طرفدار فشارِ ستیزه‌گرانه‌ای هستند که نهایتاً به انقلاب و حذف قدرت مرکزی ختم شود (طرحی که احتمالاً در تئوری بسیار جذاب‌تر است تا در عمل). سرنیسک و ویلیامز همکاری با سیاست‌مداران را رد نمی‌کنند، گرچه معتقدند تحول واقعی ناشی از تغییراتی خواهد بود که در توقعات اجتماعی، در برنامه‌های آموزشی، و خلاصه در آن دسته از اموری رخ دهد که اغلب در تلویزیون (آن جعبۀ سخنگوی کذایی) مورد بحث و بررسی منطقی قرار می‌گیرند. این رویکردی بلندپروازانه ولی تصورپذیر است. برای مثال، برنی سندرز کارزاری مردمی به ‌راه انداخت و ناگهان طرح‌های سوسیالیستی لابه‌لای موضوعات برنامه‌های اصلی تلویزیونی جای گرفتند. درست است که تغییر از طریق خط اصلی قدرت میسر می‌شود، ولی این حرف صرفاً به این معناست که هر جنبشی می‌بایست در پیوند با تاروپود نهادی فرهنگ به پیش رود.حال سؤال اینجاست که پس اعتراض به چه کار می‌آید؟ سرنیسک و ویلیامز، با وجود تمام نقدهایی که به آن وارد می‌دانند، حاضر نیستند به‌کلی از ایدۀ اعتراض دست بشویند: آن‌ها اعتراض را «لازم ولی ناکافی» توصیف می‌کنند. بااین‌حال به‌سختی قادرند جایگاه آن را در مبارزات طبقاتی در جهانی پساصنعتی، که سرتاسر آن را گوشی‌های هوشمند به هم پیوسته است، تبیین سازند. آن‌ها می‌پرسند: «اگر دیگر محل کاری وجود نداشته باشد که بتوان نظم آن را برهم زد، پس چه باید کرد؟» احتمالاً دیدگاه آن‌ها از اساس دچار مشکل است. آن دو در بخش عمده‌ای از کتاب تلاش دارند چالش‌های زندگی امروز را با قواعد ویژه‌ای تطبیق دهند که مارکس مشخصاً دربارۀ اقتصاد اروپاییِ قرن نوزده به‌ کار بسته ‌بود، چالش‌هایی از قبیل قلمروِ رو به زوال تولید صنعتی، نیروی کار مازاد جهانی، و باتلاقی از مشکلات اقتصادی‌اجتماعیِ ناشی از مسائل نژادی. آن‌ها پرولتاریا را «گروهی از مردم که برای زنده‌ماندن باید نیروی کار خود را بفروشند» تعریف می‌کنند. باید توجه داشت که گسترۀ شمول چنین تعریفی امروزه بسیار وسیع است و از گارسون‌های رستوران‌های زنجیره‌ای باغ زیتون، تا کُدنویسان ساکن در بنگلور هند، نگهبانان ساختمان، چهره‌های یوتیوبی، تا ۲۲ساله‌های شاغل در گُلدمن ساکس را دربرمی‌گیرد. از چپِ به‌واقع مدرن انتظار می‌رود بتواند خود را از سیطرۀ چارچوب جبرگرایانۀ مارکسیستی مربوط به عصر صنعتی برهاند، چارچوبی که بسیار فراتر از حد و زمان خودش نمادینه ‌شده و بسط یافته است. ولی تا کنون هیچ پارادایم بهتری برای اقتصادِ کار و شورش ارائه نشده است.آنچه اینجا عقیم می‌ماند رؤیایی است که در آن اعتراض به‌مثابۀ بیان سیاست‌های شخصی دیده می‌شود. آن دسته از ما، که در طول هفته غرق در امور روزمره و کار و جلسه‌ایم، با این تصور که می‌توانیم در نقش «انقلابیونِ آخرهفته‌ای»۲۹ -عبارتی که نورمن مِیلر در روایت انتقادی عجیب و خاص خودش در کتاب ارتش‌های شب۳۰ ابداع کرده است- ایفای نقش کنیم فقط خودمان را فریب می‌دهیم. بااین‌حال نمی‌توان گفت آن جوان ۲۴ساله‌ای هم که شغلش را ترک می‌کند تا با چادرزدن در پارک تعهدش را اثبات نماید کار بیشتری انجام می‌دهد. تحقیقات اخیر ثابت کرده که پیامدهای اعتراض از قوانین زندگی پیروی نمی‌کنند، یعنی صرفِ حضورداشتن هشتاد درصد قضیه نیست۳۱! لجستیک و تدارکات نه‌تنها تعیین‌کننده که محدودیت‌آفرین هم هستند و نتایج به چگونگی هماهنگ‌سازی تلاش‌ها از سوی معترضان، و مهارتشان در به‌کارگیری منابع مؤثرِ موجود وابسته‌اند. اگر چنین دیدگاهی دلسردکننده به ‌نظر می‌رسد، حاکی از این است که ایدۀ اعتراضِ خود-بیانگر تا چه حد در هویت سیاسی ما رخنه کرده است. یک نظرسنجی نشان داد که نیمی از حامیان جنبش اشغال وال‌استریت شاغل بودند، یعنی حتی در آن جنبش اقتصادیِ به‌ظاهر رادیکال سهم عمده با طبقۀ متوسط بود. (همچنین، همان‌گونه که بسیاری اشاره کرده‌اند، معترضین عمدتاً سفیدپوست بودند.) این را شاید بتوان چنین تفسیر کرد که در آمریکا حتی سطوح بالاتر نیروی کار هم از شرایط موجود خشمگین‌اند و دیگر این شرایط را برنمی‌تابند. ولی از سویی هم ممکن است پایین‌بودن آستانۀ اجتماعی برای پیوستن به جنبش دلیل آن باشد. در ارتش‌های شب به‌طنز به این نکته اشاره شده که بسیاری از شرکت‌کنندگان، در تظاهرات، روشنفکران مرفهی بودند مردد، خودشیفته، نازک‌نارنجی، و از بسیاری جهات به‌شدت محافظه‌کار. به توصیف مِیلر، «حال‌وهوای آشنای آیوی لیگ۳۲ بر مکالمات آرامِ آنچه بیشتر یک پیاده‌روی بود تا راهپیمایی حاکم بود». او، درحالی‌که دربارۀ خودش حرف می‌زند، در ادامه می‌گوید: «یک چهرۀ آشنا دید. گوردن راگاف از دوستان قدیمی اکتورز استودیو که اکنون در دانشکدۀ نمایش یِیل تدریس می‌کرد؛ آن دو با بی‌خیالی کمی راجع به موضوعات هنری گپ زدند». از اواخر دهۀ ۱۹۶۰، فضای فرهنگی حاکم بر اعتراضات این‌گونه بوده است، حتی پس از اینکه اعتراضِ تاکتیکی از بدنۀ قدرت جدا شد و فاصله گرفت.به‌عنوان شهروند ما دو امکان پیش رو داریم: یکی حضور در پای صندوق‌های رأی و دیگری حضور در خیابان‌ها۳۳ و بسیاری از ما نیاز به استفاده از هر دو را حس می‌کنیم.آیا بهتر نیست کنشگران غیرجدی و غیررسمی با به‌کارگیری مهارت‌های خویش در زمینه‌های تخصصی خودشان به ایجاد تغییر اهتمام ورزند (مثلاً معلمان از طریق آموزش، کدنویسان با کدنویسی و افراد مشهور با مشهوربودنشان) و کنش مستقیم را به سازمان‌های حرفه‌ای واگذارند؟ این ایدۀ غم‌انگیزی به‌ نظر می‌رسد و بیشتر به الگویی برای تلاشی بی‌نظم، سهل‌انگار و ناهماهنگ می‌ماند. فعالیت‌های غیرمستقیم چطور؟ مثلاً نامه‌نگاری، تماس با دفاتر نمایندگان، و انتقاد محترمانه به اعضای کنگره در توییتر. دراین الگو، دیگر از لباس‌های جالب و شعارنوشته‌های زیرکانه، و همراهی و همدلی جمع‌های دوستانه خبری نخواهد بود، ولی شواهد حاکی از ثمربخش‌بودن آن است؛ چرا که حتی بدترین نمایندگان هم همیشه در پی راضی‌نگه‌داشتن رأی‌دهندگان هستند. مارک لیلا در اثر جدیدی به نام لیبرال روزگارهای گذشته و آینده۳۴ (نشر هارپِر) بازگشت به‌سمت فرایندهای دولتی را ضروری دانسته است. لیلا می‌نویسد: «نقش جنبش‌های اجتماعی در تاریخ آمریکا هرچند مهم بوده است، ولی مورخین و فعالین چپ‌گرا این نقش را بسیار بیش از حدِ واقعی‌اش نشان داده‌اند. دوران سیاست‌های جنبشی -لااقل در حال حاضر- به سرآمده است. دیگر راهپیمایی‌کننده نیاز نداریم، درعوض شهرداران بیشتری نیاز داریم». سیاست مردمی، با عقبۀ حاکمیت‌ستیز پنجاه‌ساله‌اش، برداشتِ ویژه‌ای از قهرمانی را تبلیغ می‌کند: اینکه رویارویی با نظام باید به دستِ مردمِ اصیل و واقعی انجام شود. اما این نگرش به حدی رواج یافته که اکنون حتی در نزد بالاترین سطوح حکومت هم جا افتاده است. شاید هم واقعاً بهترین راه‌حل پیش روی ضعفا همین است.یا شاید کنش مستقیم را می‌بایست مستقل از نتایجش ارزش‌گذاری نمود. در جریان راهپیمایی زنان در ژانویۀ امسال، هیچ تقاضای مشخصی مطرح نشد، تظاهرات هیچ دستاورد قاطعی در بر نداشت، و هیچ‌یک از قانونگذاران نیز وادار به پاسخگویی نشدند. ولی همچنان چنین رویدادی را نمی‌شود نوعی شکست قلمداد کرد، رویدادی که میلیون‌ها نفر از تمام قاره‌های جهان، حتی از قطب جنوب، در آن شرکت داشتند؛ در دوره‌ای که هویت مسئله‌ای قبیله‌ای و انزواطلبانه شده است این حرکت در ابعادی گسترده وحدت‌آفرین شد.راهپیمایی زنان دربارۀ هرچه که بود -توانمندسازی، حقوق بشر، نارضایتی و...- اهمیتش برآمده از حضور ماست. حکومتِ مردمی، همواره، آشفته و بی‌نظم، کُند، و دشوار و خسته‌کننده خواهد بود. نفع ما در این است که به صاحبان قدرت و منابع گوشزد کنیم که ما مردم -نه درمقام منِ ناراضی بلکه به‌عنوانِ جمعی هم‌بسته که مخدوم قانونگذاران منتخب است- شاهد و آگاه هستیم. بیش از دو قرن از زمانی‌که این کشور با قدم‌هایی لرزان مسیر خود را آغازکرد می‌گذرد. آن اتحاد و همدلی که مبنای تشکیل آمریکا شد۳۵، با وجود دوری از مقصد آرمانی‌اش، همچنان پابرجاست و افتان و خیزان به ‌پیش می‌رود. راهپیمایی نیز همچنان ادامه دارد و بالاخره روزی فرا می‌رسد که ما نه‌تنها در رؤیاهایمان که در واقعیت نیز به مقصد خواهیم رسید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Srnicek, Nick, and Alex Williams. Inventing the future: Postcapitalism and a world without work. Verso Books, 2015Hardt, Michael, and Antonio Negri. Assembly. Oxford, 2017Kauffman, L. A. Direct Action: Protest and the Reinvention of American Radicalism. Verso Books, 2017Tufekci, Zeynep. Twitter and tear gas: The power and fragility of networked protest. Yale University Press, 2017Lilla, Mark. The Once and Future Liberal: After Identity Politics. Harper, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نیتن هلر نوشته است و در تاریخ ۲۱ اوت ۲۰۱۷ با عنوان «?Is There Any Point to Protesting» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «آیا اعتراض فایده‌ای هم دارد؟» و ترجمۀ سارا زمانی در پنجمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۳ دی ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.•• نیتن هلر (Nathan Heller) از ۲۰۱۱ برای نیویورکر می‌نوشت و در ۲۰۱۳ به تیم نویسندگان مجله پیوست.[۱] Black Lives Matter (B.L.M)[۲] Women’s March[۳] شرکت‌کنندگان در این راهپیمایی کلاه‌هایی به رنگ صورتی –که نماد جنبش زنان است- بر سر گذاشته بودند [مترجم].The First Amendment [۴]: متمم اول قانون اساسی ایالات متحدۀ آمریکا که تضمین‌کنندۀ حقوقی ازجمله آزادی ادیان، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، حق تجمع صلح‌آمیز و حق دادخواهی از حکومت است [مترجم].[۵] the Stamp Act: قانونی مصوب پارلمان بریتانیا که طبق آن از کالاهایی که تمبر ساخت لندن داشتند و در آمریکا به فروش می‌رسیدند مالیات دریافت می‌شد. این قانون به‌شدت مورد اعتراض آمریکایی‌ها بود و درنهایت به انقلاب آمریکا منجر شد [مترجم].the March on Washington [۶]: تظاهرات بزرگ طرفداران جنبش حقوق مدنی آمریکا به رهبری مارتین لوتر کینگ در تاریخ ۲۸ اوت ۱۹۶۳ میلادی [مترجم].[۷] activism[۸] Inventing the Future: Postcapitalism and a World Without Work[۹] folk politics[۱۰] post-work[۱۱] affinity groups[۱۲] C-3PO: ربات هوشمند، شخصیتی خیالی در مجموعه فیلم‌های «جنگ ستارگان» [مترجم].[۱۳] Assembly (Heretical Thought) (2017)[۱۴] اشاره به سخن مشهور بیسمارک، نخستین صدراعظم آلمان، که سیاست را هنر ممکنات نامید [مترجم].[۱۵] Direct Action: Protest and the Reinvention of American Radicalism (2017)[۱۶] Critical Mass: نام یک قرار دوچرخه‌سواری دسته‌جمعی و خودجوش است که در آخرین جمعۀ هر ماه با اهداف سیاسی‌اجتماعی مختلف برگزار می‌شود. این رویداد در ۱۹۹۲ از سانفراسیسکو آغاز شد و اکنون در بیش از ۳۰۰ شهر در سراسر جهان بر پا می‌گردد [مترجم].[۱۷] عبارت متن اصلی چنین است: «Birkenstock «...and other Birkenstocky citadelsBirkenstock نام برند یک نوع صندل و کفش راحتی است که به‌ویژه در میان لیبرال‌ها و طرفداران محیط‌زیست بسیار محبوب است [مترجم].[۱۸] prefigurative[۱۹] AIDS Coalition to Unleash Power (ACT UP)[۲۰] Earth First[۲۱] Twitter and Tear Gas: The Power and Fragility of Networked Protest (2017)[۲۲] adhocracy: یک شکل سازمانی پویا و پیچیده متفاوت از بوروکراسی که اغلب از تجمیع گروه‌های کاریِ ad-hoc (موقت، خلق‌الساعه، و برحسب ضرورت) حاصل می‌شود [مترجم].[۲۳] The Montgomery bus boycott: از مهمترین اقدامات جنبش حقوق مدنی سیاه‌پوستان که در راستای لغو قانون تفکیک نژادی در سیستم حمل‌ونقل عمومی در آمریکا صورت گرفت. این اقدام پس از دستگیری رزا پارکس از چهره‌های سرشناس جنبش در نتیجۀ سرپیچی از قانون تفکیک نژادی در اتوبوس آغاز شد [مترجم].[۲۴] National Association for the Advancement of Colored People (N.A.A.C.P)[۲۵] Browder v. Gayle[۲۶] proto-institutional[۲۷] Astroturf: در لغت به معنای چمن مصنوعی است و در اصطلاح به فعالیت نهادهای سیاسی، تبلیغاتی یا روابط عمومی‌ها برای مخفی‌نگه‌داشتن حامیان مالی یک پروژه، و مردمی و مستقل جلوه‌دادن آن اشاره دارد. این اصطلاح در برابر فعالیت‌های grass root (از پایین) ابداع شده که متضمن حرکت‌های مردمی خودجوش بر پایۀ اجتماعات محلی و بدون وابستگی به منابع مالی و رسمی است [مترجم].[۲۸] Tea Party[۲۹] revolutionaries-for-a-weekend[۳۰] The Armies of the Night[۳۱] اشاره به نقل‌قولی از وودی آلن که گفته: «هشتاد درصد موفقیت در زندگی فقط حضورداشتن است». [مترجم].[۳۲] Ivy League: لیگ دانشگاه‌های آیوی (گیاه پیچک) متشکل از هشت دانشگاه پرآوازه و برتر جهان [مترجم].[۳۳] عبارت اصلی در متن soapbox (جعبۀ صابون) بوده که اصطلاحی است برای ارائه نطق‌های سیاسی‌اجتماعی در کنار خیابان‌ها و معابر عمومی [مترجم].[۳۴] The Once and Future Liberal (2017)[۳۵] اشاره به the Union یا اتحادیۀ متشکل از ایالت‌های شمالی، اصطلاحی که در جریان جنگ داخلی آمریکا به ایالاتی اطلاق می‌شد که تحت رهبری آبراهام لینکلن علیه ایالات جنوبیِ طرفدار برده‌داری جنگیدند [مترجم]. ]]> نیتن هلر تاریخ‌وسیاست Wed, 03 Jan 2018 03:57:22 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8726/