ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Mon, 26 Oct 2020 14:02:16 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 26 Oct 2020 14:02:16 GMT تاریخ‌وسیاست 60 پیامی از کشوری زخم‌خورده http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9930/ کریستینا ریوِرا گِرازا، پاریس ریویو — چهارم سپتامبر ۲۰۱۱، بار دیگر، با تصویر دو جسد که از روی پُلی آن‌ها را به دار کشیده بودند از خواب بیدار شدیم. یک مرد و یک زن. دستان مرد را بسته بودند. مچ دست‌ها و پاهای زن را هم. مثل اتفاقات مشابه فراوانی که می‌افتد، و طبقِ آنچه روزنامه‌ها با سطح مشخصی از نگرانی و دلهره نوشته بودند، نشانه‌هایی وجود داشت از اینکه جسدها شکنجه شده‌اند. روده‌های زن را از شکمش بیرون کشیده بودند. از سه نقطۀ مختلف.نوشتن دربارۀ این‌طور چیزها واقعاً دشوار است. در واقع، اصلاً دلیلِ چنین کارهایی همین است که توانایی سخن‌گفتن را از ما بگیرند. هدفِ نهایی‌شان این است که با به‌کاربستنِ وحشت دیگران را کاملاً فلج کنند؛ حمله‌ای نه فقط علیه جان انسان‌ها، بلکه، فراتر از همه‌چیز، علیهِ «وضع بشری». آدریانا کاوارِرو در وحشت‌گرایی: نامیدنِ خشونت معاصر۱ -کتابی ضروری برای اندیشیدن به این واقعیت، هرچند واقعیتی تقریباً فهم‌ناپذیر- به ما یادآوری می‌کند که ترور آنجا ظاهر می‌شود که بدن در تمنای زنده‌ماندن به خود می‌لرزد و می‌گریزد. بدنی که ترور به آن هجوم آورده، ترس را تجربه می‌کند و چون خودش را در چنگال ترس گرفتار می‌بیند، می‌کوشد که فرار کند. اما وحشت، که ریشه در فعل لاتین هورِر۲ دارد، از ترس بسیار فراتر می‌رود، وحشت مکرراً به ما هشدار می‌دهد که خطر در کمین است و جرئت پشت سر گذاشتن آن را از ما می‌گیرد. وقتی سرِ قطع‌شدۀ مدوسا را جلوی چشممان تاب می‌دهند، وقتی بدنی را می‌بینیم که طوری نابودش کرده‌اند که در تصورمان نمی‌گنجد، دندان‌هایمان قفل می‌شود، ناتوان می‌شویم از این که کلمه‌ای بر زبان بیاوریم، نمی‌توانیم آنچه به آن خیره شده‌ایم را تجزیه و تحلیل کنیم، دهانمان دوخته می‌شود. کاوارِرو معتقد است وحشت ارتباطی ماهوی با تهوع دارد. کسی که وحشت‌زده می‌شود، گیج و افلیج، عاملیت خودش را از دست می‌دهد و یخ‌زده، مثل مجسمه‌ای مرمرین، نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. فردِ وحشت‌زده خیره می‌شود و علی‌رغم این خیرگیِ ممتد، و چه بسا به دلیل این خیرگی ممتد، هیچ کاری از دستش ساخته نیست. چیزی بیش از آسیب‌پذیری –وضعیتی که همۀ ما تجربه می‌کنیم- است، آن‌ها «درمانده» می‌شوند. بیش از آنکه شکننده شوند، مأیوس می‌شوند. این چنین است که وحشت، گذشته از همه چیز، مانعی است برای قدرت، شاید سرسخت‌ترین مانع.آنچه ما مکزیکی‌ها مجبور شده‌ایم در آغاز قرن بیست‌و‌یکم ببینیم –در خیابان‌ها، روی پل‌های پیاده‌گذر، در تلویزیون، یا در روزنامه‌ها- بی‌تردید، یکی از سوزناک‌ترین نمایش‌های معاصر وحشت است. بدن‌هایی که سر تا پایشان را پوست کنده‌اند، قطعه قطعه کرده‌اند و کنار خیابان‌ها انداخته‌اند. بدن‌های نیمه تجزیه‌شده‌ای که از گورهای دسته‌جمعی‌ای بیرون آورده می‌شوند که در آن صدها نفر روی صدها نفر خاک شده‌‌اند. بدن‌هایی که از پشت پیکاپ‌ها وسط خیابان‌های شلوغ پرتاب می‌شوند. بدن‌هایی که روی تل هیزم به آتش کشیده می‌شوند. بدن‌هایی بدون دست، بدون گوش، بدون بینی، بدون پلک. این ذاتِ وحشت است. نسخۀ متأخرِ وحشت مدرنی که چهرۀ بی‌رحمش را در ارمنستان، در آشوویتز یا در کوزُوُ نشان داده است.در مکزیکِ پایان قرن بیستم و ابتدای قرن بیست‌و‌یکم، وحشت پیوند نزدیکی دارد با جنگی که نام بی‌مسمایی بر آن گذاشته‌اند: درگیری‌های نظامی‌ای که وقتی بالا گرفت که رئیس‌جمهور، فیلیپه کالدرون، می‌خواست پیروزی پرحرف‌و‌حدیث خودش در انتخابات سال ۲۰۰۶ را مشروع جلوه دهد. نام آن را جنگ علیه مواد مخدر گذاشتند و هنوز هم آن را با این نام می‌خوانند؛ اما ما نام‌های دیگری برای آن می‌شناسیم، نام‌هایی که به حقیقت نزدیک‌ترند: جنگ علیه مردم مکزیک، جنگ علیه زنان. جنگ علیه هر کسی که باقی مانده. شاید این اوضاع آشوبناک بعد از انتخابات ۲۰۰۶ آشکارتر شده باشد، اما این جنگی که می‌گویم در واقع دهه‌ها قبل آغاز شده است. آدلا سِدیلو، استاد تاریخ مکزیک، به شکل قانع‌کننده‌ای استدلال کرده است که ارتباطی هست بین جنگِ کثیفِ مکزیک در سال‌های دهۀ ۷۰ علیه کسانی که دشمن ملت نامیده می‌شدند، با ظهور اربابان مواد مخدری که کمک کردند تا حزب پی‌.آر.‌آی۳ از سال ۱۹۲۹ قدرت را قبضه کند. کمکی که هروقت شکلِ مشارکت مستقیم نداشته نیز با راهبردهای ضدشورشی به تقویت هژمونی این حزب یاری رسانده است. در واقع، این اولین جنگ مواد مخدری بود که در مکزیک به راه افتاد و تماماً در چهارگوشِ طلایی‌ای درگرفت که شامل ایالت‌های چین‌هواهوا، سونورا، سینالوآ و دورانگو می‌شد. همان اطراف، در مناطقِ دورافتادۀ مکزیک که دولت حضوری حداقلی داشت و علیه فقرا، علی‌الخصوص روستانشینان فقیر، خشونت در جریان بود، همین روستانشینان بودند که جنبش‌های چریکی‌ای مثل «جبهۀ کمونیستی بیست‌و‌سوم سپتامبر» را تشکیل دادند یا از آن‌ها استقبال کردند. اسناد محرمانه نشان می‌دهد که ماشینِ پی‌آرآی بلافاصله با شدت و حدت علیه هر گونه بسیج اجتماعی واکنش نشان داد، و با دست‌و‌دل بازی، نیروهای ضدشورشی‌ای را استخدام کرد که به نوبۀ خود اجازه داشتند تا سهمی از شبکه‌های قاچاق مواد مخدر داشته باشند؛ سهمی که معمولاً به شکل رشوه پرداخت می‌شد. برخلاف روایت‌های رسمی از مکزیکِ قرن بیست‌و‌یکم که این کشور را مکانی باثبات و صلح‌آمیز معرفی می‌کند، تاریخ مکزیک در این سال‌ها را می‌شود به خوبی با ظهور دیکتاتوری‌های نظامی در آمریکای جنوبی مقایسه کرد. سدیلو معتقد است که خشونتِ فراگیر و سرکوب دولتی، موتور محرک مکزیک در دوران جنگ سرد بوده است. در این سال‌ها بود، در نیمۀ دوم قرن بیستم که «دولت پشت پرده»۴ ظهور کرد و پر و بال گرفت و نظام جدیدی از قدرت ساخته شد که قاچاق مواد مخدر نقشی بنیادین در آن ایفا می‌کرد. واضح‌تر بگویم، قصه قصۀ دولتی نیست که به نحوی از انحا نیروهای شیطانی بیرونی به آن نفوذ کرده‌ و فاسدش کرده باشند، قصۀ دولتی است که تمام ردپاهای آن جنگ‌های سِّری‌ای که نیروهای ضدشورش و قاچاق مواد مخدر را به هم وصل کرد، از میان برده است و فقط به همین دلیل است که به اینجا رسیده است. وقتی فیلیپه کالدرون در سال ۲۰۰۶ علیه مواد مخدر اعلام جنگ کرد، پرده‌ای که روی این خشونت مخوف و بی‌حد کشیده شده بود، کنار رفت. خشونتی که به جزء لاینفک زندگی بسیاری از مردم در مناطق فقیرتر کشور تبدیل شده است. حالا وقت آن رسیده بود که طبقات متوسط شهری هم طعم آن را بچشند. حالا همه ما در خط مقدم خواهیم بود. حالا باید نظاره‌گر وحشتی می‌شدیم که به دست دولتی پدید آمده بود که خودش را تمام‌قد وقفِ مزایای اقتصادی جهانی‌شدن و استعمار کرده بود. دولتی که هیچ‌کاری از دستش نمی‌آمد، جز تکرار اداهای پونتیوس پیلاطس،۵ آن فرماندار خائن: استعاره‌ای از آن‌ها که می‌خواهند دستانشان کثیف نشود و نمی‌خواهند یا نمی‌توانند که مسئولیتِ کارهایشان را بپذیرند. بدین‌ترتیب بود که دولت نئولیبرال مکزیک به تعهدات و مسئولیت‌های خودش پشت کرد و تسلیمِ منطقِ مرگ‌بار و سنگدلِ «سود حداکثری» شد. این ماجرا در دوران ریاست جمهوری کارلو سالیناس دِ گورتاری (۱۹۸۸-۱۹۹۴) به اوج خود رسید، زمانی که حقوق اولیۀ زمین و کار که در قانون اساسی ۱۹۱۷ مکزیک تضمین شده است، در فرایند چیزی که اصلاحات سالینو نامیده می‌شد، زیرپا گذاشته شد. من این دولت را که مسئولیت خودش برای حفظ جان اتباعش را زمین گذاشته است، دولت اندورنه‌ای۶ نامیده‌ام.دولت یک اسم است، نه یک فعل؛ دولت، مثل سرمایه، نوعی رابطه است. در آغاز قرن بیست‌و‌یکم، دولت مکزیک که به دست نسلی از تکنوکرات‌های پرشورِ فارغ‌التحصیل آیوی‌لیگ افتاده بود، در سیاستی یک‌جانبه به این نتیجه رسید که سود بر زندگی ارجحیت دارد؛ بنابراین محافظت و مراقبت از بدنِ مردمش را رها کرد و بدین‌ترتیب چیزی به وجود آمد که در اصطلاح جورجو آگامبن «امر گشوده»۷ نامیده می‌شود. دقیقاً همینجا بود، در این لحظۀ بی‌رحمانه، که بدن‌ همۀ مکزیکی‌ها از «آسیب‌پذیر» -موقعیتی رایج در وضع بشری- به «درمانده» -وضعی غیرطبیعی که حاصل شکنجه است- تغییر کرد. دولت اندرونه‌ای، با بی‌اعتنایی و نادیده‌انگاری‌اش، با درک مشوشش از امر سیاسی و حتی امر عمومی، با سستی و بی‌حالی‌اش، بدن‌هایی مثله‌شده‌ تولید کرد: آن تنه‌های تکه‌تکه شده، آن ران‌ها و ساق‌ها، اندورنه‌ای که بیرون ریخته و به دار آویخته شده.تونی‌جات، نویسندۀ انسان‌گرا، در جستاری درخشان، رنجِ خشونت و طردی که مردم تحت حکومتی تمامیت‌‌خواه تجربه می‌کنند را مقایسه کرده است با رنج مردم در جوامعی که بی‌کفایتی دولت به ناامنی و خشونت اجازۀ ظهور می‌دهد. مکزیک بدون تردید، مصداقِ دومی است. در یکی از مصاحبه‌های زندۀ رئیس‌جمهور سابق مکزیک، وینسنت فاکس، سرنخ گویایی افشا شد: او با اشاره به مشکلی که شبکه‌های تلویزیونی با آن درگیر بودند، گفت: «چرا باید برای من مهم باشد؟» این حرف، به‌شکلی ضمنی، خیانت به ایده‌هایی بود که دربارۀ رفاه اجتماعی و اهمیتِ دولت در موضوعات اجتماعی و فرهنگی به زبان می‌آورد. این جملۀ «چرا باید برای من مهم باشد؟» که با لحنی کنایه‌آمیز، از زبانِ رئیس‌جمهور وقت مکزیک گفته شد، امروز هم طنین دارد. در این تعبیر لاابالی، فاکس فُرمِ خاصِ وحشت‌گرایی معاصر مکزیک را تجسم بخشیده است.تاجرانِ بی‌مروتِ جامعۀ پست‌مدرن و جهانی‌شده –و موادمخدری- ما، دست در دستِ مسئولان بخش‌های اجرایی و قضایی حکومت، برنامه‌ریزی کرده‌اند تا روندی طبیعی، اگر نگوییم با مساعدت و سرپرستی، دولتی پونتیوس پلاطیسی بسازند. محصولی که برخی جاها ناشی از نابرابری‌ها و سلسله‌مراتب‌هایی است که بر پایۀ سلبِ مالکیت و بهره‌کشی ایجاد شده است. قاچاقچیان مواد مخدر (نارکوها) ده‌ها سال کار راهبردی کرده‌اندتا خودشان را به‌منزلۀ بخشی حیاتی از زندگی روزمرۀ ما جا بزنند، و در این کار موفق هم شده‌اند. کوریدوها۸ و رمان‌های نارکویی این دوره، غالباً تصویری همدلانه از مردانی ارائه می‌دهد که در فقر بزرگ شدند تا تبدیل به رابین‌هودهایی بشوند که به اجتماعشان خدمت می‌کنند، وقتی که دولت نمی‌تواند و علاقه‌ای هم ندارد که چنین کند. مقالات روزنامه‌ای و رسانه‌ها هم به ساخته‌شدن تصوری فرهنگی کمک کرده‌اند که نارکو را بخشِ مکمل دولت می‌داند. اسوالدو زاوالا در کتابی به نام کارتل‌ها وجود ندارند۹ ادعا می‌کند که کارتل‌ها آنقدر در دم و دستگاه دولت حضوری همیشگی و حیاتی داشته‌اند که دیگر به بخشی از آن تبدیل شده‌اند. فساد حکومت و به موازات آن، و قتل‌هایی که امضای نارکو را داشت، چیزهایی بود که روزگاری انکارکردن آن‌ها ساده بود: اربابان مواد مخدر، صرفاً کارآفرینانی هستند که آماده‌اند به هر کاری که لازم باشد دست بزنند –و این معمولاً جایی است که شرایط انسانی به پایان می‌رسد- تا کسب‌و‌کارشان را تضمین کنند و سوا از همه‌چیز، سودشان را بالا ببرند.در چند دهۀ پایانی قرن بیستم، ما مکزیکی‌ها مجبور شده‌ایم شاهدِ فروکاستنِ بدن به پایه‌ای‌ترین فُرم آن باشیم: بدن همچون تولیدکنندۀ سرمایه، حال چه در کارخانه‌های مقررات‌زدایی شده، چه در شرکت‌های فراملیتی. به موازات آن، وقتی نارکو و دولت –دولت نارکو- از خشونت و شکنجۀ بی‌محابا و نمایشی علیه جمعیت استفاده می‌کنند، بدنِ برهنه نمایان می‌شود. دهان‌های بازمانده، موهای سیخ شده، به سردیِ مجسمه‌ها، فلج‌شده و یخ‌زده، این همۀ کاری بوده است که در مقابل وحشت از دستمان ساخته بوده است. همانطور که کاواررو یادآوری می‌کند، حتی پریمو لِوی هم معتقد است که مهم‌ترین شاهدها، آن‌ها که از مواجهه با وحشت زنده بازگشته‌اند، معمولاً از بازگفتن تجربه‌هایشان ناتوانند. تأکید می‌کنم: این وحشت است و هیچ چیز نیست جز وحشت. دلیلِ وجودش همین است. سرچشمه‌اش همین است. اما در آن سوی طیف، رنج است که می‌ماند. و هر جا که رنجی باشد، صدایی خواهد بود. رنج‌دیدگان وحشت را دیده‌اند و بازگشته‌اند. زبانِ درد به آن‌ها که رنجیده‌اند، به آن‌ها که به رنجیدشان اذعان کرده‌اند و آن را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اند، اجازه می‌دهد تا تجربه‌ای توضیح‌ناپذیر را توضیح دهند. و این کار، نقدی بنیادین علیه سرچشمه‌هایی است که در وهلۀ اول، موجبات این رنج را فراهم کرده‌اند. وقتی همه در سکوت سقوط می‌کنند، وقتی سنگینی واقعیت‌ها از سطح فهم و تصور ما بسیار بیشتر می‌شود، آنگاه این زبان رنج است که به میان می‌آید، رنجی که میان ما مشترک است.اهمیت رنجیدن از همین‌جاست، زیرا هرجا که رنجیدنی باشد، سوگواری نیز خواهد بود: غمی ژرف که ما در اجتماعاتِ احساسی‌مان به یکدیگر پیوند می‌زند و از نو، ما را توانا و مشتاق می‌کند که با زندگی رودررو شویم، حتی وقتی، و به‌ویژه وقتی، که این رویاروی مستلزم بازبینی و تغییرِ ردیکال دنیایی باشد که در آن زندگی می‌کنیم. آنجا که رنجیدنی باشد، انگیزه‌ای سیاسی برای سخن‌گفتن هم وجود دارد: شما باعث رنج‌کشیدن من شدید؛ من همراه با شما رنج کشیده‌ام؛ با شما به سوگ نشسته‌ام. ما عزادارِ خودمانیم. داستان شما، داستان من است و داستان من، داستان شما، چرا که از همان آغاز، از همان چشم‌انداز یکتای –و در عین‌حال عمومیِ- ما رنج‌دیدگان، شما مردمِ کشورِ منید. بااین‌حال، این ضرورتِ زیبایی‌شناختیِ بیان‌کردن، آنهم با استفاده از ابتدایی‌ترین و ازهم‌گسیخته‌ترین زبانِ ممکن، برای من دردناک است. ادموند جابیس حق داشت که گزارۀ آدورنو را نقد کند که گفته بود بعد از وحشت نباید یا نمی‌توان شعر سرود. اتفاقاً، موضوع این است که در همان هنگام که شاهدِ تمامی این وحشت هستیم، باید شعر بسراییم، اما شعری دیگرگون. آیا سرودن می‌تواند جنایات دولت اندورنه‌ای را جبران کند؟ مانند مادران میدان مایو که در مقابلِ قساوت دیکتاتوری نظامی در آرژانتین ایستادند، مانند جنبش آرپیرا در شیلی که تلاش کرد تا با وحشتِ پینوشه مبارزه کند، و مانند بستگانِ مفقودالاثرهای مکزیک که بالای سر گورهای گشوده شده دنبال عزیزانشان می‌گشتند و خواستار عدالت و جبران بودند؟ آیا نوشتن می‌تواند ما را کنار هم نگاه دارد؟ ما، فروشکستگانی که هنوز با خشم و امید زنده‌ایم؟ من معتقدم می‌تواند. حتماً می‌تواند. حداقلش این است که باید بتواند. همان‌طور که روزنامه‌نگاران شجاعی که به صدای صدها هزار قربانی گوش سپردند، به ما نشان داده‌اند، نوشتن به ما ابزارهایی می‌دهد تا بتوانیم آن حفره‌های مسکوتی که در زندگی روزمره با آن مواجهیم را توضیح دهیم. وقتی می‌نویسیم، وقتی با زبان کار می‌کنیم –این محقرترین و قدرتمندترین نیرویی که در دسترس داریم- قدرتِ کلمه‌ها و عبارت‌ها و جمله‌ها را فعال می‌کنیم. می‌نویسیم همانگونه که سوگواری می‌کنیم و سوگواری می‌کنیم همانطور که می‌نویسیم: تمرینی که می‌تواند از «امر گشوده» مکانی امن بسازد. نوشتن با دیگران. سوگواری مانند کسی که به جای امنی پناه آورده است. سوگواری، چیزی که همیشه حالتی متفاوت و رادیکال از سرودن بوده است.سوگواری را نمی‌شود در اول شخص مفرد صرف کرد. ما همیشه برای کسی و همراه کسی سوگواری می‌کنیم. سوگواری ما را به شیوه‌هایی به هم می‌پیوندد که به شکل نکته‌سنجانه و صادقانه‌ای جسمانی است. من هنوز مطمئن نیستم که به کدام دسته باید ملحق شوم، کجا باید خودم را خالی کنم، روی کدام شانه بگریم. می‌دانم که درد معمولاً هم‌پیمانان خودش را پیدا می‌کند. اگر فاسدترین نهادهای کاتولیسیسمِ محافظه‌کار را کنار بگذاریم، می‌بینیم که سنت‌های دینی دیرپا، شواهدی هستند بر کاربردهای سیاسی مؤثری که رنجش اجتماعی در تاریخ ما داشته است. برای نمونه، جنبش استقلال مکزیک را به یاد آورید که اولین مراحل آن مابین سال‌های ۱۸۱۰ و ۱۸۱۵ با تصویری از باکرۀ گوادلوپ۱۰به راه افتاد، دوره‌ای بود که عملیات‌های ضدشورش حمایت‌های گسترده‌ای را به همراه داشت. در میان مثال‌های فراوان، شورش تومبوچیک را به یاد آورید، که از ترزا اورئا، قدیسِ کابورا، الهام می‌گرفت، قدیسی از شمال مکزیک که درست قبل از به فسادکشیده شدن انقلاب در سال ۱۹۱۰، صدای درد و ناکامی، و به همان اندازه، نویدبخشِ امیدهای بسیاری بود. بسیار چیزهاست که باید به یاد آوریم.در ۱۶ جولای ۱۹۹۰، خواهر کوچک من، لیلیانا ریوِرا گرازا، به قتل رسید. کمی بعد از آنکه مرگ او تأیید شد، پلیس مکزیکوسیتی به شواهد کافی دست یافت تا برای یکی از دوست‌پسرهای سابقش که هیچ‌وقت از تهدید و دنبال‌کردن خواهرم دست بر نداشت، قرار بازداشت صادر کند. زندگی خواهرم که دانشجوی درخشان معماری در دانشگاه یو.اِی.ام بود، این‌چنین به پایان خود رسید. آن موقع بیست سالش بود. حتی حالا، که سی سال گذشته است، بزرگی این غم نابودم می‌کند. این جنگ، که هزاران نام دارد و ما را تکه تکه کرده است، برای من از آن روز آغاز شد. سوگواری نیز از همان موقع تغییر و تبدیل‌های پیش‌بینی‌ناپذیرش را شروع کرده است. از انکار کامل، تا خشمِ افسارگسیخته، از کرختی و بی‌حسی، تا غرق‌شدن در خودتخریبی و افسردگی، سوگواری مرا از درون دوباره و دوباره شکل داده و به دیگران پیوسته است. از آن روز اتفاقات بسیاری افتاده است، اما دقیقاً بعد از آن چهره به چهره شدن با وحشت بود که من زبان را برگزیدم. من پیش از آنکه خواهرم با بی‌رحمی به قتل برسد هم می‌نوشتم، اما وقتی آن فقدان جسمانیِ تحمل‌ناپذیر اتفاق افتاد، نوشتن را به‌راستی آغاز کردم و برای او نوشتم. ننوشتم تا از درد خلاص شوم، درست برعکس. نوشتم، و می‌نویسم، تا با دیگران سوگواری کنم، چرا که این تنها راه این‌جهانی‌ای است که برای زنده‌ نگه‌ داشتن او می‌شناسم. نمی‌خواستم از رنج فرار کنم. می‌خواستم با درد و از خلال درد بیاندیشم، می‌خواستم با این درد خواهرم را در آغوش بگیرم، و با شوکی که هنوز این کشور را –این کشورها را- را به لرزه درمی‌آورد، ضربان را به قلب او بازگردانم. وقتی با سر بریدۀ مدوسا رو در رو می‌شویم، دقیقاً در آن لحظه، که بیش از همیشه در معرضِ خطر تبدیل‌شدن به سنگ هستیم، درست همانجا، بگو: اینجا، تو و من و آن‌ها، همۀ ما، در رنجیم. ما سوگواری می‌کنیم، سوگواری ما را تکه تکه می‌کند، اما کنار هم نگه می‌دارد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Garza, Cristina Rivera. Grieving: Dispatches from a Wounded Country. Feminist Press,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کریستینا ریوِرا گِرازا نوشته و در تاریخ ۸ اکتبر ۲۰۲۰ با عنوان «The Language of Pain» در وب‌سایت پاریس ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «پیامی از کشوری زخم‌خورده» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.•• کریستینا ریورا گرازا (Cristina Rivera Garza) نویسنده، شاعر، منتقد و مترجم مکزیکی است. او برای رمان هیچکس گریستنم را نخواهد دید (Nadie me verá llorar) برندۀ چندین جایزۀ ادبی شد. همچین تنها نویسنده‌ای است که دوبار برندۀ جایزۀ ملی خوان وینسنت برای داستان کوتاه در مکزیک شده است.••• این مطلب برشی است از کتابِ کریستینا ریورا گرازا، سوگواری: پیام‌هایی از کشوری زخم‌خورده، که سارا بوکر به تازگی آن را از اسپانیایی به انگلیسی ترجمه کرده است.[۱] Horrorism: Naming Contemporary Violence[۲] horror[۳] مخفف Partido Revolucionario Institucional که در لغت به‌معنی حزب مؤسس انقلابی. حزبی سیاسی است که در ۱۹۲۹ در مکزیک به قدرت رسید و تا سال ۲۰۰۰ به مدت ۷۱ سال یکسره قدرت را در چنگ خود داشت [مترجم].[۴] Deep state[۵] فرماندار رومی که حکم به صلیب کشیدن عیسی را صادر کرد. پلاطیس در غرب استعاره‌ای است از رهبران سیاسی ضعیف و فاقد بینش و اراده.[۶] Visceraless[۷] The Open: نام کتابی از آگامبن. به طور خلاصه، آگامبن به فضایی عاری از قانون و قاعده اشاره دارد. به جایی که نه هیچ مانعی در کار است، نه هیچ رابطه و مراقبتی [مترجم].[۸] Corridor: حکایت‌های سنتی مکزیکی [مترجم].[۹] Los cárteles no existen[۱۰] سال ۱۵۳۱ یکی از سرخپوستان مکزیک مدعی شد که مریم مقدس بر او تجلی کرده است. در محل این تجلی کلیسایی ساخته شد که امروزه پرزائرترین کلیسای کاتولیک در جهان به شمار می‌رود. تصویر باکرۀ گوادلوپ، مهم‌ترین و الهام‌بخش‌ترین تصویر از مریم مقدس در آمریکای لاتین است [مترجم]. ]]> کریستینا ریورا گرازا تاریخ‌وسیاست Tue, 20 Oct 2020 04:38:06 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9930/ مایکل سندل: پوپولیسم شورشی است علیه استبداد شایسته‌سالاری http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9926/ جولیان کومن، گاردین — مایکل سندل ۱۸ ساله بود که اولین درس مهمش را در هنر سیاست یاد گرفت. فیلسوف آینده، در آن زمان، سردستۀ دانش‌آموزان دبیرستان پالیسیدز در ایالت کالیفرنیا بود، یعنی همان ایالتی که رونالد ریگان آن موقع فرماندارش بود. سندل که هیچ‌وقت مشکل اعتمادبه‌نفس نداشت، سال ۱۹۷۱، در برابر ۲۴۰۰ نوجوان متمایل به چپ، ریگان را به مناظره طلبید. تب‌وتاب جنگ ویتنام شور و شوقی به نسل آن‌ها بخشیده بود و فضاهای دانش‌آموزی و دانشجویی، به تمام معنا، برای یک محافظه‌کار میدان مین به حساب می‌آمد. در کمال ناباوری، ریگان دوئل او را پذیرفت و با لیموزینی مشکی و ظاهری آراسته خود را به مدرسه رساند. مواجهه‌ای که در ادامه صورت گرفت توقعاتِ سندلِ جوان را به کلی بر هم زد.مایکل سندل حالا ۶۷ ساله است و از طریق تماس تصویری، از اتاق مطالعه‌اش در بوستون، با ما در ارتباط است. او خاطره‌اش را این‌طور ادامه داد: «فهرست بالا بلندی آماده کرده بودم از سوالاتی که فکر می‌کردم بسیار فیل‌افکن هستند. از ویتنام گرفته تا حق رأی ۱۸ ساله‌ها -که ریگان مخالف آن بود- از سازمان ملل متحد تا تأمین اجتماعی. پیش خودم می‌گفتم با این مخاطبان همدل کار ساده‌ای خواهم داشت. ریگان به همۀ سؤالاتم با خوش‌رویی، مهربانی و احترام پاسخ داد. بعد از یک ساعت فهمیدم که نه‌تنها در این مناظره پیروز نشده‌ام، بلکه شکست خیلی سختی خورده‌ام. او بر ما پیروز شد بدون اینکه ما را با استدلال‌هایش قانع کند. نُه سال بعد دیدیم او با همین ترفند انتخابات آمریکا را هم برد».علی‌رغم این شکست زودهنگام، سندل به یکی از مشهورترین روشنفکران و مناظره‌کنندگان حوزۀ عمومی در جهان انگلیسی زبان بدل شود. او با بورس تحصیلی رودز۱ از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفت و سپس در هاروارد مشغول به کار شد. گاه سندل را این‌گونه توصیف کرده‌اند: «فیلسوفی که وجهۀ جهانی‌اش با ستاره‌های راک برابری می‌کند»، مخاطبان آنلاینی که از محل کارش در هاروارد با آن‌ها در ارتباط است به میلیون‌ها نفر می‌رسد. شنوندگان این فیلسوف مردمی، در رادیو ۴ بی‌بی‌سی‌، با سبک پرسش‌های سقراطی او آشنا می‌شوند، جایی که سندل به نحوی هنرمندانه پیش‌فرض‌های استدلال طرف مقابل را به بوتۀ آزمایش می‌گذارد. علاوه‌بر‌این، درس‌گفتارهای او دربارۀ عدالت به صورت رایگان در یوتیوب قابل دسترس است و میلیون‌ها تماشاگر یوتیوب از این طریق با حرف‌های سطح بالا، مترقی، جدی، آرام و باوقار او آشنا می‌شوند.سندل در سیاست صراحتاً طرف چپ‌ها است. در سال ۲۰۱۲، او به پروژۀ اِد میلیبند، برای بازسازی حزب کارگر، رونقی فکری بخشید. در کنفرانس حزب در آن سال سخنرانی کرد و از محدودیت‌های اخلاقی بازار گفت. سخنرانی و کتاب او آنچه با پول نمی‌توان خرید، که در همان سال چاپ شد، میلیبند را ترغیب کرد تا به نقد «سرمایه‌داری رفاقتی»۲ بپردازد و همین باعث شد رهبر حزب کارگر سهمِ قابل‌توجهی در مباحثات سیاسی بریتانیا، پس از سقوط اقتصادی، داشته باشد.آنچه با پول نمی‌توان خرید سندل را به مرتبه‌ای رساند که می‌توان او را سرسخت‌ترین منتقد آیین بازار آزاد در جهان انگلیسی زبان به حساب آورد. اما حالا که سیاست‌های دوقطبیِ خشن، حزبی و مسموم دارد قوت می‌گیرد، چیزی که سندل به یاد می‌آورد همان برخورد اولیه‌ای است که با ریگان داشت. او می‌گوید: «این برخورد به من یاد داد که به‌دقت گوش سپردن، اهمیتش کمتر از داشتن انسجام در استدلال نیست، ریگان احترام متقابل و پذیرش اختلاف‌ها در حوزۀ عمومی را به من آموخت».عنصر کانونی کتاب جدید سندل این سوال است که چگونه می‌توانیم فضایل شهروندی را احیا کنیم؟ این کتاب همین ماه منتشر شده است. اگر اوضاع آن گونه است که تحلیلگران آمریکایی دارند هشدار می‌دهند، یعنی انتخاباتی «آخرالزمانی» در کشوری از هم گسیخته، پس چگونه ممکن است زندگی عمومی‌ای را احیا کنیم که در آن کمتر خشونت و کینه ببینیم و بیشتر بخشندگی و بلند نظری؟ گویا نقطۀ آغازین، به‌آتش‌کشیدن تمام تکبری است که نسلی از پیشرفت‌گرایان را تداوم بخشیده است.استبداد شایستگی پاسخ سندل به برکسیت و انتخاب دونالد ترامپ است. برای چهره‌هایی مثل باراک اوباما، هیلاری کلینتون، تونی بلر و گوردن براون این کتاب پرچالش و خواندنی خواهد بود. سندل معتقد است، با پیروزی «عصر شایسته‌سالاری»، که قرار بود نوشدارویی باشد برای چالش‌هایی مثل جهانی‌سازی، نابرابری و صنعت‌زدایی، حزب دموکرات و همتایان اروپایی‌اش طبقۀ کارگر غربی و ارزش‌هایش را به امان خدا رها کردند و این رها کردن پیامدهای هولناکی برای خیر عمومی به بار آورد.حرف که می‌زند، لحنش مثل همیشه حالتی افتان و خیزان دارد و جمله‌بندی‌هایش به نحو منحصربه‌فردی شیوا و روان است. اما وقتی دارد از برآمدن چیزی که آن را فردگرایی فاسد چپ‌ها می‌نامد، حرف می‌زند، انزجار را می‌شود در کلامش احساس کرد: «راهکاری که برای مشکلاتی نظیر جهانی‌سازی و نابرابری درنظر گرفته شد، و ما صدای آن را از دوسوی اقیانوس اطلس شنیدیم، این بود که کسانی که سخت‌کوش‌اند و طبق هنجارها عمل می‌کنند مجاز خواهند بود که تا هر جا که تلاش و استعدادشان یاری می‌کند، بالا بروند. این چیزی است که من در کتابم اسمش را ’رتوریک بالارفتن‘ می‌نامم. این آموزه به باوری قلبی بدل شده و یا شاید بتوان گفت اصلی بلامنازع گشته است. چپ‌های میانه‌رو می‌گفتند، ما زمین بازی عادلانه‌ای فراهم می‌کنیم که هر کس در آن شانس برابری داشته باشد. اگر این‌کار را انجام دهیم، چنانکه تاکنون انجام داده‌ایم، کسانی که سخت‌کوش، مستعد و کوشا هستند به جایگاهی که مستحق آنند، دست خواهند یافت».راهی که برای «بالارفتن» پیشنهاد می‌شد این بود که تحصیلات عالی داشته باشید. یا چنانچه وردِ زبان بِلر بود: «تحصیل و تحصیل و تحصیل». سندل به سخنرانی‌ای از اوباما اشاره می‌کند که در آن دانشجویان را این‌گونه خطاب قرار می‌دهد: «ما در یک اقتصاد جهانی قرن بیست‌ویکمی زندگی می‌کنیم. و در اقتصادی جهانی شما می‌توانید به هر جا که بخواهید برسید. شرکت‌ها به دنبال کسانی با بهترین تحصیلات هستند، هر کجا که باشند. اگر تحصیلات چندان خوبی ندارید، برایتان سخت خواهد بود که شغلی پیدا کنید که درآمدش کفاف زندگی‌تان را بدهد». به آن‌هایی که توانایی لازم را داشته باشند، قول می‌دادند که: «این کشور جایی خواهد بود که اگر تلاش کنید به آنچه دوست دارید، خواهید رسید».سندل دو نقد اساسی به این رویکرد دارد. اولی، و صریح‌ترین آن، این است که اسطورهِ «زمین بازی عادلانه» چیزی جز خیالی خوش نیست. او می‌گوید، هرچند دانشجویانش در هاروارد بیش از پیش مجاب شده‌اند که موفقیتشان نتیجۀ تلاش خودشان بوده است، اما دو سوم آن‌ها از پنج دهک اول درآمدی آمده‌اند. این الگو در جامعۀ دانشگاهی شرق آمریکا هم وجود دارد. رابطۀ بین طبقۀ اجتماعی و نمرات اس.ای.تی۳، نمره‌ای که دانش‌آموزان دبیرستان را برای ورود به دانشگاه رتبه‌بندی می‌کند، به خوبی ثابت شده است. او می‌نویسد، در سطحی گسترده‌تر می‌توان گفت چند دهه است که چیزی به نام تحرک اجتماعی منتفی شده است. «آمریکایی‌هایی که در خانواده‌های فقیر به دنیا می‌آیند، به احتمال زیاد در بزرگسالی هم فقیر می‌مانند».اما نکتۀ اصلی استبداد شایستگی چیز دیگری است: سندل مصمم است که به اتفاق نظری حمله کند که سی سال است میان چپ‌های لیبرال حاکم بوده. او می‌گوید، حتی شایسته‌سالاریِ کامل هم چیز بدی خواهد بود: «این کتاب تلاش می‌کند نشان دهد شایسته‌سالاری سویۀ تاریکی دارد، سویه‌‌ای غیراخلاقی». و «آن هم این است، کسانی که بالا نمی‌روند، فقط می‌توانند خودشان را متهم کنند». نخبگان چپِ‌ میانه‌ وفاداری طبقاتی قدیمی‌شان را رها کرده‌اند و بدل به معلمین اخلاق شده‌اند، آن‌ها به اعضای طبقات کارگر کمک می‌کنند جهانی را بسازند که خودشان داشتند آن را می‌ساختند. سندل می‌گوید: «در ماجرای جهانی‌سازی، این احزاب می‌گفتند انتخاب دیگر میان چپ و راست نیست؛ بلکه انتخاب میان’باز‘ و ’بسته‘ بودن است. باز، یعنی مرزها به روی جریان آزاد سرمایه، کالا و آدم‌ها باز باشد». نه‌تنها به این امور به‌عنوان چیزهایی اجتناب‌ناپذیر نگاه می‌شد، بلکه آن‌ها را به گونه‌ای عرضه می‌کردند که ستودنی هم باشد. «هرگونه اعتراضی به آن شما را در جرگۀ آدم‌های اُمُل، متعصب و خصمِ جهان‌وطنی قرار می‌داد».این اصول اخلاقی با موفقیت بی‌رحمانه‌ای در فرهنگ رخنه کرده‌اند: «آن‌هایی که در رأس قرار دارند، همان قدر مستحق جایگا‌هشان هستند که کسانی که جا مانده‌اند. این جاماندگان به اندازۀ کافی تلاش نکرده‌اند، دنبال گرفتن مدرک دانشگاهی نرفته‌اند و از این قبیل حرف‌ها». هر چه طبقۀ متوسط در احزاب میانۀ چپ و نمایندگان آن بیشتر شدند، تمرکزشان هم بیشتر به تحرک اجتماعی در سطوح بالا معطوف شد. «آن‌ها به طبقاتِ متخصص تکیه کردند تا حمایت آن‌ها را به دست آورند و مشخصاً در آمریکا، این طبقات منبعی بودند برای تأمین مالی کارزارهای انتخاباتی. در سال ۲۰۰۸ باراک اوباما اولین نامزد دموکراتی شد که بیشتر از رقیب جمهوری خواهش کمک مالی جذب کرد. این تغییر یک نقطۀ عطف بود، اما در آن زمان توجه کسی را جلب نکرد».این اتفاق برای کارگران یقه آبی پیامی دوپهلو به همراه داشت، یا وضعیت خودشان را بهتر کنند یا بار شکستشان بر دوش خودشان خواهد بود. در نتیجه، بسیاری رأی خود را به جاهای دیگر بردند و احساس کردند که به آن‌ها خیانت شده است. «واکنش پوپولیستی‌ای که در سال‌های اخیر شاهد آنیم طغیانی است علیه استبدادِ شایسته‌سالاری. این احساس را کسانی تجربه می‌کنند که شایسته‌سالاری و کل این پروژۀ سیاسی خوار و خفیفشان کرده است».تحلیل سندل خشماگین و سرزنش‌آلود است. با این اوصاف آیا می‌شود گفت که او با ترامپیسم همدلی دارد؟ «من هیچ همدلی‌ای با ترامپ ندارم، ترامپ شخصیتی خطرناک است. اما کتابم از کسانی که به او رأی دادند، فهمی همدلانه ارائه می‌دهد. در کنار هزاران هزار دروغی که ترامپ می‌گوید، یک چیز دربارۀ او صحیح است و آن‌ هم احساس ناامنی و انزجاری است که دربرابر نخبگان دارد. او فکر می‌کند در طول زندگی‌اش آن‌ها همیشه از بالا به پایین به او نگاه کرده‌اند و این سرنخ بسیار مهمی برای جذابیت سیاسی او به حساب می‌آید».سندل: «آیا من به دموکرات‌ها سخت می‌گیرم؟ بله، چون این آغوش باز و عاری از نقد آن‌ها برای مفروضات بازار و شایسته‌سالاری بود که جاده را برای ترامپ صاف کرد. حتی اگر ترامپ در انتخابات آینده شکست بخورد و به نحوی از آن اتاق بیضی کنار گذاشته شود، حزب دموکرات موفق نخواهد شد مگر اینکه رسالتش را بازتعریف کند. این حزب باید به شکایت‌ها و اعتراضات مشروعی که سیاست‌های مبتنی بر پیشرفتش در دورۀ جهانی‌سازی به وجود آورده، توجه بیشتری داشته باشد».هنوز خیلی چیز برای فهمیدن وجود دارد. تنها راه خروج از بحران، به باور سندل، این است که بساط پیش‌فرض‌های شایسته‌سالارانه‌ای را‌ برچینیم که جامعه‌ را به معدودی برنده و انبوهی از بازنده‌ها تبدیل کرده است. همه‌گیری کووید-۱۹، و به طور مشخص پیدا شدن درکی تازه از ارزش کارِ کم دستمزدِ نه‌چندان ماهرانه، نقطۀ شروعی است برای بازسازی پیش‌فرض‌هایمان. «اکنون لحظۀ مناسبی است برای شروع بحث دربارۀ منزلت شغل، لحظه‌ای برای صحبت دربارۀ پاداش کار، چه از نظر دستمزد و چه از لحاظ احترام. حالا متوجه شده‌ایم که چقدر به دیگران وابسته‌ایم، نه فقط به دکتر و پرستار، بلکه به مأموران پست، مغازه‌داران، انبارداران، رانندگان کامیون، خدمات‌دهندگان درمان در منزل و پرستاران بچه، کسانی که اکثرشان با قراردادهای موقت استخدام می‌شوند. ما آن‌ها را کارگران کلیدی می‌نامیم، با این‌ وجود، اغلب نه حقوقِ خوبی دریافت می‌کنند و نه احترام چندانی دارند».دربارۀ سهم هر کسی که خدماتی ارائه می‌کند در خیر عمومی چگونه باید قضاوت شود؟ و چطور باید پاداش بگیرد؟ لازم است در این موضوعات بازنگری‌ اساسی‌ انجام دهیم. برای مثال، میان پولی که در وال‌استریت یا نیویورک به‌دست می‌آید و سهمی که این سفته‌بازی‌ها در اقتصاد واقعی دارد، هیچ تناسبی نیست. اِعمال مالیات بر گردش مالی به ما اجازه می‌دهد تا سرمایه را به نحو برابرتری توزیع کنیم. اما برای سندل کلمۀ «شرافت» به اندازۀ بحث از دستمزدها مهم است. می‌باید به همان نحو که پول بازتوزیع می‌شود، احترام هم بازتوزیع شود و سهم عمده‌ای از این احترام باید نثار میلیون‌ها نفری شود که کارشان نیازی به مدرک دانشگاهی ندارد.او می‌گوید: «باید در نقشی که دانشگاه‌ به عنوان معیارِ توزیعِ فرصت‌ها دارد، بازاندیشی کنیم، چیزی که تا به حال برایمان بدیهی بوده است. مدرک‌گرایی باید آخرین چیزی باشد که به تعصب تبدیل می‌شود. البته اشتباهی جدی است اگر بخواهیم سرمایه‌گذاری در مقولۀ یادگیریِ حرفه‌ای و کارآموزی را به راست‌گراها واگذار کنیم. باید سرمایه‌گذاری بیشتری کنیم تا توانمندی‌های افرادی که تحصیلات عالی ندارند، تقویت شود، در این صورت است که آن‌ها می‌توانند از پس معاش خود بربیایند. همچنین این سرمایه‌گذاریِ بیشتر بازشناسی عمومی‌ای در پی دارد. یعنی کمک می‌کند برخوردهای عمومی تغییر کند و از کسانی که به دانشگاه نرفته‌اند اما در خیر عمومی سهیم هستند، تقدیر بیشتری به عمل بیاید».افراد فاقد مدرک باید موقعیت و احترام جدیدی پیدا کنند، این احترام و موقعیت می‌باید با تواضع کسانی همراه باشد که در این مسابقۀ به ظاهر شایسته‌سالارانه برنده شده‌اند. سندل خطاب به کسانی که فکر می‌کنند موفقیتشان تنها به‌خاطر شایستگی خودشان بوده، مثل بسیاری از دانشجویانش در هاروارد، این فراز از کتاب جامعه سلیمان۴ را پیشنهاد می‌دهد: «برگشتم، و در زیر نور آفتاب دیدم که همیشه سریع‌ترین دونده برندۀ مسابقه نمی‌شود، همیشه قوی‌ترین سرباز از میدان نبرد پیروز برنمی‌گردد، اشخاص دانا همیشه شکم‌شان سیر نیست و افراد عاقل و ماهر همیشه به ثروت و نعمت نمی‌رسند. بلکه همه چیز به موقعیت و شانس بستگی دارد». سندل می‌گوید: «تواضع فضیلتی شهروندی است که در این لحظه ضروری به نظر می‌رسد، زیرا دربرابر تکبر شایسته‌سالارانه‌ای که ما را از هم جدا کرده، همچون پادزهری فوری عمل می‌کند».استبداد شایستگی، تازه‌ترین حمله از مبارزۀ فکری طولانی‌ مدتی است که سندل علیه فردگرایی خزنده به عهده گرفته است، فردگرایی‌ای که از زمان ریگان و تاچر در دموکراسی‌های غربی فراگیر شده است. او می‌نویسد: «کسی را درنظر بگیرید که خودش را خودساخته و متکی به خود قلمداد می‌کند. این تصویر از خویشتن جذابیت عمیقی دارد، زیرا در این مواجهه احساس قدرت به انسان دست می‌دهد، اینکه ما به‌تنهایی موفق می‌شویم، اگر تلاش کنیم موفق خواهیم شد. این تصویرِ ویژه‌ای از آزادی است، اما تصویری است ناقص که به شایسته‌سالاری رقابتیِ بازار منتهی می‌شود. و آن هم به نوبۀ خود به اختلافات دامن می‌زند و همبستگی را از بین می‌برد».سندل از واژگانی کمک می‌گیرد که مفاهیم لیبرالی خودسامانی را به شیوه‌ای که برای دهه‌ها رایج نبوده است، به چالش می‌کشند. واژگانی مثل «وابستگی»، «بدهکاری»، «رازآلودگی»، «تواضع» و «شانس» در کتاب او پرتکراراند. ادعای تلویحی کتاب این است که آسیب‌پذیری و به رسمیت شناختن متقابل می‌توانند به شالودۀ احساسی جدید از تعلق و اجتماع تبدیل شوند. این تصویر از جامعه با آن چیزی که تاچریسم نام گرفته زمین تا آسمان متفاوت است. تاچریسم بر خوداتکایی، به عنوان فضیلتی بنیادین، تأکید می‌کرد.سندل معتقد است نشانه‌های خوش‌بینانه‌ای در جنبش «تشویق پرستاران»۵ وجود دارد و آن اینکه بالاخره تغییر جهت اخلاقی‌ای صورت گرفته است. جنبش «جان سیاهان مهم است» به سیاست‌های مترقی نیروی اخلاقیِ دوباره‌ای‌ بخشید. این حرکت به جنبشی چندنژادی، چندنسلی تبدیل شد و فضا را برای مقابله با بی‌عدالتی باز کرد. همچنین نشان داد که درمان نابرابری تنها این نیست که موانع موجود در راه موفقیت شایسته‌سالاری را برداریم.در بخش پایانی این کتاب، سندل داستان هِنری آرون را بازگو می‌کند؛ بازیکن سیاه‌پوستِ بیسبال که در جنوبِ پر از تبعیض بزرگ شد و در سال ۱۹۷۴ رکورد بیب روث، آقای گل بیسبال، را شکست. زندگی‌نامه‌نویسِ آرون می‌نویسد، ضربه به توپ بیسبال، نشان‌دهندۀ اولین شایسته‌سالاری در زندگی هِنری است. اما سندل می‌گوید چنین استنباطی غلط است. از نظر او «نکته اخلاقی زندگی آرون این نیست که ما باید شایسته‌سالاری را دوست داشته باشیم، بلکه این است که ما باید نظامِ نابرابری‌های نژادی را خوار بشماریم، نابرابری‌ای که تنها با گل زدن در بیسبال می‌توانیم از آن فرار کنیم».رقابت منصفانه تصویر عادلانه‌ای از جامعه برنمی‌سازد. سندل می‌گوید، این حقیقتی است که حتی اگر ترامپ در انتخابات نوامبر ببازد، جو بایدن و همتایان اروپایی‌اش باید آن را بپذیرند. سندل می‌گوید این سیاستمداران می‌توانند از کار یکی از قهرمانان فکری او الهام بگیرند: آر.اچ تاونی، جامعه‌شناسِ انگلیسی‌ای که طرفدار ایده‌های سوسیالیسم مسیحی است.«تاونی معتقد است برابری فرصت در بهترین حالت بخشی از ماجرا است. جایگزین او تحمیلِ برابری عایدات نیست. بلکه برابری گسترده و دموکراتیکِ شرایط است که شهروندان را در همه شئون توانمند می‌کند. به آن‌ها اجازه می‌دهد تا سرشان را بالا بگیرند و خود را در سرنوشتی مشترک سهیم بدانند. کتاب من از این سنت سرچشمه می‌گیرد».اطلاعات کتاب‌شناختی:,Sandel, Michael J. The Tyranny of Merit: What’s Become of the Common Good? Penguin,2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها• این مطلب را جولیان کومن نوشته و در تاریخ ۶ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Michael Sandel: 'The populist backlash has been a revolt against the tyranny of merit» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «مایکل سندل: پوپولیسم شورشی است علیه استبداد شایسته‌سالاری» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• جولیان کومن (Julian Coman) یکی از دستیاران سردبیر گاردین است و پیش از این سردبیر بخش خبر در آبزرور بوده است. عمدۀ نوشته‌های او دربارۀ سیاست در انگلستان و کتاب‌های مرتبط با این حوزه است.[۱] Rhodes: بورسیه‌ای‌ بین المللی‌ای است که برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد، در مقطع تحصیلات تکمیلی، داده می‌شود.[۲] Predatory capitalism[۳] یکی از دو آزمون استاندارد برای ورود به دانشگاه‌های آمریکا [مترجم].[۴] Ecclesiastes[۵] clap for carers ]]> جولیان کومن تاریخ‌وسیاست Wed, 14 Oct 2020 04:41:47 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9926/ یکی از دوستان نجس خودمان http://tarjomaan.com/neveshtar/9922/ ایزابل ویلکرسن،گاردین — در زمستان سال ۱۹۵۹، پس از آنکه مارتین لوتر کینگ پسر رهبریِ تحریم اتوبوس‌رانی مونتگمری در پی بازداشت رزا پارکس را بر عهده گرفته بود، و پیش از مصائب و فتوحاتی که در ادامۀ راه انتظارش را می‌کشید، همراه با همسرش، کورتا، در فرودگاه پالامِ دهلی نو در هند فرود آمد تا از سرزمین مهاتما گاندی، پدر اعتراض بدون خشونت، دیدار کند. به‌محض رسیدن سرتاپای آن‌ها را حلقه‌های گل پوشاند و کینگ به گزارشگران گفت: «من به سایر کشورها مثل گردشگرها [می‌روم]، اما همچون یک زائر به هند می‌آیم».او مدت‌ها رؤیای رفتن به هند را داشت و کینگ و همسرش یک ماه تمام آنجا ماندند. کینگ می‌خواست سرزمینی را به چشم خویش ببیند که مبارزه‌اش در راه آزادی از حکمرانی بریتانیا الهام‌بخش مبارزۀ خود او برای برقراری عدالت در آمریکا بود. می‌خواست به‌اصطلاح «نجس‌ها» را ببیند، پایین‌ترین کاست در نظام کاستی کهن هند که درباره‌شان مطالعه کرده بود و برایشان دل سوزانده بود؛ مردمی که کماکان به فراموشی سپرده شده بودند حتی پس‌ازآنکه هند استقلالش را به دست آورده بود.او فهمید که مردم هند هم همان مصائب مردم سرکوب‌شدۀ خودش در ایالات متحده را دارند و از تحریم اتوبوسرانی به رهبری او باخبرند. در بمبئی و دهلی، هرکجا می‌رفت، مردم در خیابان‌ها دوروبرش ازدحام می‌کردند و از او امضا می‌خواستند. کینگ و همسرش در مرحله‌ای از سفرشان به جنوبی‌ترین نقطۀ آن کشور سفر کردند؛ به شهر تریواندروم در ایالت کِرالا رفتند و با دانش‌آموزانی دبیرستانی که خانواده‌هاشان نجس بودند، دیدار کردند. مدیر دبیرستان مراسم معارفه را انجام داد.مدیر گفت «جوان‌ها! می‌خواهم یکی از دوستان نجس‌ خودمان از ایالات متحدۀ آمریکا را به شما معرفی کنم».کینگ مبهوت شد. انتظارش را نداشت که این اصطلاح درباره‌اش به کار رود. درحقیقت ابتدا از بابت آن دلخور شده بود. از قاره‌ای دیگر به آنجا پرواز کرده و با نخست وزیر شام خورده بود. ارتباطش را نمی‌فهمید، متوجه نبود که نظام کاستی هند مستقیماً چه ربطی به او دارد، بلافاصله نفهمید که چرا مردم پایین‌ترین کاست در هند او را، یک سیاه‌پوست آمریکایی و بازدیدکننده‌ای برجسته را، همانند خودشان متعلق به کاستی پایین در نظر می‌گیرند. بعدها به خاطر آورد که «یک آن از اینکه با لفظ نجس به من اشاره شده بود بهت‌زده و خشمگین شدم».سپس به واقعیت زندگی مردمی فکر کرد که به‌خاطرشان می‌جنگید: ۲۰ میلیون انسان که قرن‌ها در نازل‌ترین مرتبه در ایالات متحده رها شده بودند، «کماکان در قفس بی‌منفذ فقر درحال خفگی» بودند و در زاغه‌های دورافتاده قرنطینه شده بودند؛ تبعیدیانی در وطن خویش.و با خود گفت: «بله، من یک نجس هستم، و تک‌تک سیاه‌پوستان ایالات متحدۀ آمریکا نجس‌اند». او در آن لحظه فهمید که سرزمین آزادی، نظامی کاستی را تحمیل کرده است که بی‌شباهت به نظام کاستی هند نیست و او تمام عمرش را تحت انقیاد این نظام زیسته است. این بود شالودۀ نیروهایی که او در ایالات متحده با آن‌ها می‌جنگید.آنچه مارتین لوتر کینگ پسر آن روز دربارۀ کشور خویش دریافت، مدت‌ها پیش‌ازآنکه نیاکانِ نیاکانِ ما نخستین نفس‌هایشان را بکشند آغاز شده بود. بیش از ۱۵۰ سال قبل از انقلاب آمریکا، سلسله‌مراتبی انسانی بر خاکِ مورد منازعه‌ای که قرار بود تبدیل به ایالات متحده شود تکامل یافته بود: برداشتی از حقوق مولودی۱، وسوسۀ گسترشی مشروع که بنا بود چرخ آنچه قدیمی‌ترین دموکراسی جهان نامیده می‌شود را به حرکت درآورد و همراه با آن، ارزش و کارایی انسان‌ها را رده‌بندی کند.این آموزه قرار بود ذهن انسان‌ها را منحرف کند، همان‌طور که طمع و صیانت نفس بر وجدان بشری سایه افکند و به مردمان فاتح اجازه داد تا زمین و بدن‌های انسانی‌ای را تصاحب کنند که خود را مجاب کرده بودند حقوقی نسبت به آن‌ها دارند. تصمیم گرفتند که اگر قرار است این سرزمین وحشی را دگرگون سازند و بنا به سلیقۀ خود آن را متمدن سازند، لازم است بر مردمانی که از پیش در آن بوده‌اند چیره شده، آن‌ها را به بردگی بکشند یا از آنجا برانند و کسانی را به آنجا انتقال دهند که موجودات نازل‌تری قلمداد می‌کردند؛ قرار بود آن‌ها را رام کنند تا روی زمین رنج بکشند و گنج‌های نهفته در خاک و سواحل غنی این سرزمین را استخراج کنند.برای توجیه برنامه‌هایشان، مفاهیمی ازپیش‌حاضر دربارۀ مرکزیت خودشان را اخذ کردند و آن‌ها را با تفسیر کتاب مقدس براساس نفع شخصی‌شان تقویت کردند؛ بدین‌ترتیب سلسله‌مراتبی آفریدند از اینکه چه کسی می‌تواند چه کاری را انجام دهد، چه کسی می‌تواند مالک چه چیز باشد، چه کسی در رأس و چه کسی در قعر باشد و چه کسی در میانه. در آنجا نردبانی انسانی با ماهیتی جهانی پدیدار گشت؛ آن‌ها که بر پله‌های بالاتر نردبان بودند از اروپا آمده بودند، اما در میان آن‌ها نیز پله‌هایی وجود داشت: پروتستان‌های انگلیسی روی بالاترین پله‌ها بودند، چون تفنگ‌ها و سرمایۀ آن‌ها بود که درنهایت در جنگ خونین بر سر آمریکای شمالی به پیروزی رسید. سایر آدم‌ها به‌ترتیبی نزولی و براساس نزدیکی‌شان با آن‌هایی که برتر تلقی می‌شدند، رده‌بندی شدند. این رده‌بندی به‌سوی پایین ادامه می‌یافت تا آنکه به پایین‌ترین مرتبه می‌رسید: اسیرانی از آفریقا که به‌منظور ساختن جهان نو و خدمت مادام‌العمر به فاتحین، نسل‌اندرنسل به آنجا منتقل شده بودند (و این انتقال برای ۱۲ نسل ادامه داشت).در آمریکا، یک نظام کاستی براساس ظاهر افراد بسط یافت. یک رده‌بندی درونی، ناگفته، بی‌نام و تأییدنشده از سوی شهروندان معمولی، بااینکه زندگی‌شان را، حتی تا همین امروز، با پیروی از آن سپری می‌کنند و ناخودآگاه براساس آن عمل می‌کنند. کاست دقیقاً مثلِ تیروتخته‌های زیرساخت یک ساختمان است که برای آنان که در آن زندگی می‌کنند قابل‌رؤیت نیست. همین نفس نامرئی‌بودن ‌چیزی است که به آن قدرت و دوام می‌بخشد. کاست عنصر واحدِ همیشه‌حاضری در عملکرد این کشور است، هرچند ممکن است آگاهی دربارۀ آن به وجود آید و سپس از یاد برود، هرچند ممکن است در زمانۀ آشوب متورم شده و خود را دوباره به رخ بکشد و در زمانۀ آرامش نسبی عقب بنشیند.نظام کاستی ساختاری مصنوعی است، رده‌بندی ثابت و ریشه‌دارِ ارزشِ انسان‌ها که برتری مفروض یک گروه را درمقابل ضعف مفروض سایر گروه‌ها تثبیت می‌کند. اساس این رده‌بندی اصل‌ونصب و اغلب ویژگی‌های تغییرناپذیری است که در عالم انتزاع خنثی هستند، اما در سلسله‌مراتبی که از سوی نیاکان یک کاست غالب طراحی شده، بدان‌ها معنایی حیاتی بخشیده می‌شود تا به نفع آن‌ها عمل کند. نظام کاستی از مرزهای انعطاف‌ناپذیر و اغلب قراردادی استفاده می‌کند تا گروه‌های رده‌بندی‌شده را، متمایز از هم و در جایگاه‌های مخصوص خود، دور از یکدیگر نگاه دارد.در طول زمان و در میان فرهنگ‌ها، نظام کاستیِ سه کشورِ بسیار متفاوت، هر یک به‌شیوۀ خود، سرآمد بوده‌اند. نظام کاستی هول‌انگیز آلمان نازی که شتابِ تراژیکی داشت و رسماً به‌طور کامل شکست خورده است. نظام کاستی پابرجای هند که چندین هزاره قدمت دارد. و هرم کاستی تغییرشکل‌دهنده، ناگفته و نژادمحور ایالات متحده. تکیۀ هر یک از این نسخه‌ها بر انگ‌زدن به آن‌هایی بود که نازل‌تر محسوب می‌شدند. هدف از آن توجیه انسان‌زدایی لازم برای نگه‌داشتن پست‌ترین افراد در پایین‌ترین مکان و همچنین عقلانی جلوه‌دادن این پیکربندی بود. یک نظام کاستی از این رو دوام می‌یابد که اغلب همچون ارادۀ الهی توجیه می‌شود و خاستگاه آن متنی مقدس یا قوانین مفروض طبیعت است. و ازطریق فرهنگ تقویت می‌شود و نسل‌به‌نسل منتقل می‌گردد.درحالی‌که ما به زندگی روزمره‌مان ادامه می‌دهیم، کاستْ راهنمای خاموشی در یک سالن تئاتر تاریک است که با چراغ‌قوه‌ای که بر کف راهروها نور می‌افکند، ما را به‌سوی صندلی‌های مشخص‌شده‌مان هدایت می‌کند. سلسله‌مراتب کاستی ربطی به احساسات یا اخلاقیات ندارد، به قدرت مربوط است: کدام گروه‌ها قدرت دارند و کدام ندارند. به منابع مربوط است: چه کسی منابع را کسب و کنترل می‌کند و چه کسی از آن محروم است. به احترام، اقتدار و استحقاق و لیاقت مربوط است: اینکه این‌ها به چه کسی اعطا شده و به چه کسی نشده است.کاست به‌مثابۀ ابزاری برای ارزش‌گذاری دسته‌های کامل انسانی، هر یک از ما را اغلب ورای دسترس خودآگاهی‌مان، هدایت می‌کند. رده‌بندی ناخودآگاهی از ویژگی‌های انسانی را در مغز استخوانمان حک می‌کند و قوانین، انتظارات و کلیشه‌هایی پیش می‌نهد که از آن‌ها برای توجیه سبعیت‌ علیه گروه‌های کاملی از نوع بشر استفاده می‌شود. در نظام کاستی آمریکا، شاخصۀ رده چیزی است که به آن نژاد می‌گوییم، جداسازی انسان‌ها براساس ظاهرشان. در این کشور نژادْ ابزار اصلی و تلۀ مرئی (یا سخنگوی) کاست است.نژاد چرخ زیرین آسیاب در یک نظام کاستی است که وسیله‌ای برای جداسازی انسانی نیاز دارد. اگر ما آموزش دیده باشیم تا انسان‌ها را با زبانِ نژاد ببینیم، درآن‌صورت کاستْ دستورِ زبانِ بنیادینی است که در کودکی آن را درونی می‌کنیم، درست آن‌گونه که زبان مادری را می‌آموزیم. کاست، همانند دستور زبان، نه تنها به راهنمایی نامرئی برای نحوۀ حرف‌زدن ما تبدیل می‌شود، بلکه شیوۀ پردازش اطلاعاتمان -محاسباتی غیرارادی که در یک جمله لحاظ می‌شوند بدون اینکه مجبور به فکرکردن به آن‌ها باشیم- را نیز راهبری می‌کند. بسیاری از ما هرگز سر کلاس دستور زبان حاضر نشده‌ایم، بااین‌حال، قویاً حس می‌کنیم که یک فعل گذرا نیازمند مفعول است، می‌دانیم که فاعل نیازمند مسند است و بدون آنکه لازم باشد فکر کنیم، تفاوت میان سوم شخص مفرد و سوم شخص جمع را می‌دانیم. ممکن است از «نژاد» حرف بزنیم، به انسان‌ها به‌عنوان سیاه‌پوست یا سفیدپوست یا لاتین یا آسیایی یا بومی اشاره کنیم، حال‌آنکه آنچه در زیر هر یک از این واژه‌ها نهفته شده، قرن‌ها تاریخ، و نسبت‌دادن فرضیات و ارزش‌ها به ویژگی‌های جسمانیْ درونِ ساختاری از سلسله‌مراتب انسانی است.ظاهر آدم‌ها -یا درواقع، نژادی که به آن‌ها نسبت داده می‌شود یا پنداشته می‌شود که به آن تعلق دارند- سرنخ مرئی کاست آن‌هاست. یک فلش‌کارتِ تاریخیِ همه‌فهم که نشان می‌دهد چگونه باید با افراد رفتار کرد؛ انتظار می‌رود کجا زندگی کنند یا چگونه مناصبی را اشغال کنند؛ آیا به این بخش از شهر تعلق دارند؟ آیا می‌توانند در اتاق جلسات روی این صندلی بنشینند؟ آیا از آن‌ها انتظار می‌رود دربارۀ این یا آن موضوع با اقتدار صحبت کنند؟ آیا در بیمارستان به آن‌ها مسکن تزریق می‌شود؟ آیا احتمال دارد که محله‌شان چسبیده به مکان دفن زباله‌های سمی باشد یا از شیرهایشان آب ناسالم جاری شود؟ احتمال اینکه در پیشرفته‌ترین کشور دنیا از اتاق زایمان زنده بیرون بیایند بیشتر است یا کمتر؟ آیا ممکن است مقاماتی که مصونیت دارند به آن‌ها شلیک کنند؟کاست و نژاد نه هم‌معنی هستند نه می‌توان آن‌ها را کاملاً از هم جدا کرد. آن‌ها می‌توانند توأمان در فرهنگی واحد وجود داشته باشند و دارند و کارکردشان تقویت یکدیگر است. کاست استخوان است و نژاد پوست. نژاد آن چیزی است که می‌بینیم، خصوصیت‌هایی جسمانی که به آن‌ها معانی قرارداری بخشیده شده و تبدیل به چکیدۀ شخصیت یک فرد شده است. کاست زیرساخت قدرتمندی است که هر گروه را سر جایش نگاه می‌دارد.کاست ثابت و انعطاف‌ناپذیر است. نژاد سیال و سطحی و محکوم به بازتعریف‌های دوره‌ای است تا پاسخ‌گوی نیازهای کاست غالب در جایی باشد که امروزه با نام ایالات متحده می‌شناسیم. بااینکه ملزومات سفیدپوست شمرده‌شدن در طول قرن‌ها تغییر کرده است، واقعیتِ استیلای این کاست از ابتدای شکل‌گیری‌اش ثابت مانده است. هرکس در هر برهه از تاریخ در دایرۀ تعریف سفیدپوست گنجیده باشد، حقوق قانونی و امتیازات کاست غالب به او اعطا شده است. شاید حیاتی‌تر و دردناک‌تر، وضعیت کاست منقاد در آن سوی نردبان باشد که از ابتدا همچون زمینی روان‌شناختی تثبیت شده است که سایر کاست‌ها نمی‌توانند به پایین‌تر از آن سقوط کنند.                                                                                            •••    کاست اصطلاحی نیست که اغلب دربارۀ ایالات متحده به کار رفته باشد. کاستْ زبان هند یا اروپای فئودال دانسته می‌شود. اما برخی انسان‌شناسان و محققان نژاد در ایالات متحده دهه‌هاست از این اصطلاح استفاده می‌کنند. پیش از عصر مدرن، یکی از نخستین آمریکایی‌هایی که ایدۀ کاست را به کار گرفت، چالرز سامنر، مخالف بردگی در دوران پیش از جنگ داخلی و سناتور ایالات متحده بود؛ او در آن زمان علیه جداسازی نژادی در شمال مبارزه می‌کرد. سامنر نوشت «جدایی کودکان در مدارس عمومی بوستون به‌خاطر رنگ یا نژاد ماهیتی کاستی دارد و براین‌اساس نقض برابری است». او از قول یکی از همتایان انسان‌گرایش نقل کرد که «کاست میان مخلوقات تمایز ایجاد می‌کند، حال‌آنکه خداوند هیچ تمایزی میان آن‌ها ننهاده است».ما نمی‌توانیم آشوب‌های فعلی یا تقریباً هیچ‌یک از نقاط عطف تاریخ آمریکا را بفهمیم اگر توضیح درستی برای این هرم انسانی‌ای که درونمان حک شده نداشته باشیم. نظام کاستی و تلاش‌ها برای محافظت، برافراشتن یا الغای این سلسله‌مراتب، بنیان جنگ داخلی آمریکا و جنبش حقوق مدنی یک سده پس از آن است. نظامی است حاکم بر سیاست قرن بیست‌ویکم در ایالات متحده. درست همان‌طور که دی.ان.اِی کتابچۀ دستورات لازم برای رشد سلولی است، کاست نیز سیستم عامل تعامل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در ایالات متحده از زمان تکوینش بوده است.در سال ۱۹۴۴، گونار میردال، اقتصاددان اجتماعی سوئدی و تیمی از مستعدترین پژوهشگران کشور اثری ۲۸۰۰ صفحه‌ای در دو جلد تهیه کردند که شاید هنوز جامع‌ترین مطالعۀ نژاد در ایالات متحده باشد. عنوان آن را یک دوراهی آمریکایی۲ گذاشته بودند. بررسی نژاد توسط میردال او را به‌سوی این نتیجه سوق داد که دقیق‌ترین اصطلاح برای توصیف سازوکارهای جامعۀ ایالات متحده نه نژاد بلکه کاست است -و اینکه شاید این تنها اصطلاحی بود که واقعاً چیزی را مورد توجه قرار می‌داد که رده‌بندی لجوجانۀ ارزش انسانی به نظر می‌رسید.اشلی مونتاگو، انسان‌شناس بریتانیایی-آمریکایی، جزو نخستین افرادی بود که استدلال کرد نژاد اختراعی انسانی -یک برساخت اجتماعی و نه زیست‌شناختی- است و ما در جست‌وجو برای فهم جدایی‌ها و نابرابری‌ها در ایالات متحده، عموماً در باتلاق اسطورۀ نژاد فرو رفته‌ایم. او در سال ۱۹۴۲ نوشت «زمانی‌که از ’مسئلۀ نژاد در آمریکا‘ حرف می‌زنیم، منظور واقعی‌مان نظام کاستی و مشکلاتی است که این نظام در آمریکا به وجود آورده است».برخی از مهم‌ترین طرفداران برتری نژادی سفیدپوستان در قرن قبل، دربارۀ ارتباط میان نظام کاستی هند و همتای آن در جنوب آمریکا، جایی‌که ناب‌ترین نظام کاستی قانونی در ایالات متحده وجود داشت، اشتباه نمی‌کردند. مدیسون گرنت، یکی از مدافعان پرطرفدار اصلاح نژاد، در کتاب پرفروشش در سال ۱۹۱۶، مرگ نژاد عالی۳، نوشت «اسنادِ تلاش‌های جدی طبقات بالای فاتح در هند برای حفاظت از خلوص خونشان تا همین امروز در نظام کاستی به‌دقت سامان‌مند هندوستان، باقی مانده است. در ایالت‌های جنوبی ما، واگن‌های جیم کراو و تبعیض‌های اجتماعی دقیقاً همان هدف را دارند».در سال ۱۹۱۳، بهیمراو آمبدکار، مردی که در ایالت‌های مرکزی هندوستان، در پست‌ترین ردۀ نظام کاستی هند، یعنی نجس‌ها به دنیا آمده بود، از بمبئی به نیویورک رسید. او به ایالات متحده آمد تا در مقام دانشجو در دانشگاه کلمبیا در رشتۀ اقتصاد، با تمرکز بر تفاوت‌های میان نژاد، کاست و طبقه، تحصیل کند. او که تنها چند خیابان دورتر از محلۀ هارلم زندگی می‌کرد، قرار بود با چشمان خویش شرایط همتایانش در ایالات متحده را ببیند. او رسالۀ خود را با فاصله‌ای اندک از اکران فیلم «تولد یک ملت»۴ -ادای دینی فتنه‌انگیز به ایالات مؤتلفه- در سال ۱۹۱۵ در نیویورک به پایان رساند. او بعدها در لندن به تحصیلاتش ادامه داد و به هند بازگشت تا بدل به برجسته‌ترین رهبر نجس‌ها و روشن‌فکری طراز اول شود که به تهیۀ پیش‌نویس قانون اساسی جدید هند کمک کرد. او می‌کوشید تا عبارت تحقیرآمیز «نجس‌ها» را منسوخ کند. او اصطلاح «اریجانز»۵ را که گاندی به آن‌ها داده بود و در نظرشان فخرفروشانه بود را هم نپذیرفت. در عوض، از اصطلاح «دالیت» استقبال کرد که به معنای «مردم درهم‌شکسته» است، چیزی که از صدقه سر نظام کاستی هند واقعاً بودند.دانستن اینکه قرارگرفتن در معرض نظم اجتماعی آمریکا چه تأثیری از لحاظ شخصی بر او گذاشته دشوار است. اما او در طول سالیان همانند بسیاری از دالیت‌ها، به‌دقت به کاست منقاد در ایالات متحده توجه کرد. هندی‌ها مدت‌ها از فلاکت آفریقایی‌های اسیر و نوادگان آن‌ها در ایالات متحده خبردار بوده‌اند. در دهۀ ۱۸۷۰، پس از پایان برده‌داری و طی پنجرۀ کوتاه پیشرفت سیاه‌پوستان که به دوران بازسازی شهرت دارد، یکی از مصلحین اجتماعی هند به نام جیوتیرائو فولیه، مخالفین برده‌داری در ایالات متحده را الهام‌بخش یافت. او ابراز امیدواری کرد که «باشد که هم‌میهنان من نیز رفتار آن‌ها را سرمشق خود قرار دهند».چند ده سال بعد، در تابستان سال ۱۹۴۶، سیاه‌پوستان آمریکایی از سازمان ملل درخواست کردند تا به‌عنوان اقلیت تحت حفاظت قرار بگیرند، آمبدکار به‌بهانۀ این درخواست دست یاری به‌سوی شناخته‌شده‌ترین روشنفکر آمریکایی آفریقایی‌تبار آن زمان، یعنی ویلیام دوبوآ دراز کرد. او به دوبوآ گفت از آن‌سوی اقیانوس‌ها «شاگرد مشکل سیاه‌پوستان» است، و سرنوشت مشترکشان را دریافته است.آمبدکار به دوبوآ نوشت «میان وضعیت نجس‌ها در هند و وضعیت سیاه‌پوست‌ها در آمریکا چنان مشابهتی وجود دارد که مطالعۀ دومی نه‌تنها طبیعی بلکه ضروری است».دوبوآ به آمبدکار پاسخ داد و گفت که او نیز درواقع با او آشناست و «هم‌دلی زیادی با نجس‌ها در هند» دارد. انگار دوبوآ از جانب به‌حاشیه‌رانده‌شدگان در هر دو کشور سخن می‌گفت زمانی‌که از «خودآگاهی دوپارۀ» موجودیت آن‌ها سخن می‌گفت. و دوبوآ بود که چندین دهه قبل به یکی از مضامینِ هندی توسل جسته بود تا دربارۀ «نالۀ تلخ» مردمانش در ایالات متحده حرف بزند: «چرا خداوند مرا در خانۀ خویش طردشده و بیگانه کرده است؟»                                                                                            •••من پس از تقریباً دو دهه بررسی تاریخ جنوب آمریکا در دوران جیم کراو، نظامی کاستی‌ای که از برده‌داری به وجود آمد و تا اوایل دهۀ ۷۰، در طول حیات بسیاری از آمریکایی‌های فعلی ادامه یافت، آغاز به تحقیق دربارۀ نظام کاستی آمریکا کردم. فهمیده بودم کاری که دارم می‌کنم، نوشتن دربارۀ جغرافی یا تغییر مکان نیست، بلکه دربارۀ نظام کاستی آمریکایی است؛ دربارۀ سلسله‌مراتبی مصنوعی که در آن تقریباً همۀ کارهایی که می‌توانستید یا نمی‌توانستید انجام دهید براساس ظاهرتان تعیین شده، و خود را در شمال و جنوب آشکار کرده بود. داشتم دربارۀ مردمانی انگ‌خورده می‌نوشتم -شش میلیون انسان- که می‌خواستند خودشان را از نظام کاستی در جنوب آزاد کنند، اما فهمیدند که این سلسله‌مراتب هرجا که می‌روند دنبال آن‌هاست؛ به‌همان‌ترتیب که سایۀ کاست (همان‌طور که قرار بود به‌زودی کشف کنم) جمعیت پراکندۀ هندی‌ها در جهان را تعقیب می‌کند.نظام کاستی آمریکا طی سال‌های پس از رسیدن نخستین آفریقایی‌ها به مستعمرۀ ویرجینیا در تابستان سال ۱۶۱۹ آغاز شد، زمانی‌که این مستعمره می‌خواست تمایزی بگذراد میان کسانی که می‌شد مادام‌العمر آن‌ها را به بردگی کشید و آن‌هایی که نمی‌شد. به‌مرور زمان، قوانین استعماری به بردگان دربند انگلیسی و ایرلندی امتیازاتی بیش از آفریقایی‌هایی داد که در کنار آن‌ها کار می‌کردند؛ بدین‌گونه اروپایی‌ها در هویتی جدید با هم جوشیدند، هویتی که آن‌ها را به‌مثابۀ سفیدپوست، قطب متضاد سیاه‌پوست، دسته‌بندی می‌کرد. کِنِث ام. استمپ، مورخ آمریکایی، این تعیین نژاد را یک «نظام کاستی» نامید که «آن‌هایی را که ظاهرشان اجازه می‌داد ادعای داشتن نیاکانی از نژاد قفقازی خالص داشته باشند را از آن‌هایی جدا می‌کرد که ظاهرشان نشان می‌داد برخی یا تمام اجدادشان سیاه‌پوست بوده‌اند». اعضای کاست نژاد قفقازی، به‌گفتۀ استامپ، «معتقد به ’برتری نژاد سفید‘ بودند و اتحاد کاستیِ قدرتمندی را برای تضمین این برتری حفظ کردند».زمانی‌که در میانۀ پژوهشم بودم، خبر تحقیقاتم به بعضی از محققان هندی کاست که ساکن ایالات متحده بودند رسید. آن‌ها مرا برای سخنرانی در گردهمایی افتتاحیه‌ای دربارۀ کاست و نژاد در دانشگاه ماساچوست در اِیمهرست دعوت کردند، یعنی جایی که زادگاه ویلیام دوبوآ است و نوشته‌هایش آنجا نگه‌داری می‌شود.در آنجا برای حضار گفتم کتابی ۶۰۰ صفحه‌ای دربارۀ عصر جیم کراو در جنوب آمریکا -زمانۀ برتری عریان نژاد سفید- نوشته‌ام اما واژۀ «نژادپرستی» در هیچ‌کجای روایت من ظاهر نمی‌شود. به آن‌ها گفتم که پس از صرف ۱۵ سال مطالعۀ این موضوع و شنیدن شهادت بازماندگان آن دوران، این را فهمیده‌ام که این اصطلاح ناکافی است. «کاست» اصطلاح دقیق‌تری است و دلایلم را برای آن‌ها بر شمردم. آن‌ها توأمان حیرت‌زده و دلگرم شده بودند. بشقاب‌های غذای هندی که مهربانانه در ضیافت پس از آن پیش رویم گذاشته شده بودند، به‌دلیل انبوه سؤالات و گفت‌وگوهایی تا که پاسی از شب ادامه داشت، سرد شدند.در مراسم اختتامیه، میزبان‌ها تندیس برنزی‌رنگ قدیس نگهبانِ پست‌زادگان هندی، بهیمراو آمبدکار، رهبر دالیتی که دهه‌ها با دوبوآ نامه‌گاری کرده بود را به من هدیه دادند.همچون مراسم تشرف به کاستی بود که به‌نوعی همیشه به آن تعلق داشته‌ام. بارها و بارها داستان‌هایی از آنچه تحمل کرده بودند را برایم بازگو کردند و واکنش من، یادآوری شخصی آن‌ها بود، گویی حتی انتظار پیچ‌وتاب یا نتیجۀ خاصی را می‌کشیدم. مایۀ شگفتی‌شان شدم وقتی توانستم از میان هندی‌های آنجا، بگویم کدام‌یک اصیل‌زاده و کدام‌یک پست‌زاده است؛ این کار را نه از روی ظاهر، آن‌طور که در آمریکا شدنی است، بلکه برمبنای واکنش جهان‌شمول انسان‌ها به سلسله‌مراتب انجام دادم؛ در منش، وجنات و رفتار فردی از کاست‌های بالاتر، یقینی ناگزیر وجود دارد و انتظاری مشهود از مهم تلقی‌شدن.در راه خانه، وقتی حراست فرودگاه چمدانم را برای بازرسی متوقف کرد، دوباره به جهان خودم پرتاب شدم. کارمند ادارۀ امنیت حمل‌ونقل، ازقضا آمریکایی آفریقایی‌تباری بود که به‌نظر می‌رسید در سال‌های ابتدایی دهۀ سوم زندگی است. دستکش چرمی پوشید تا کارش را شروع کند. چمدانم را کاوید و جعبۀ کوچکی از آن زیر بیرون کشید، کاغذهای دورش را باز کرد و آن تندیس آمبدکار که به من اهدا شده بود را کف دستش گرفت.گفت «این چیزیه که اشعۀ ایکس نشون داد». سنگین بود. آن را وارونه و از هر طرف وارسی کرد و نگاه خیره‌اش کفِ تندیس ماند. انگار نگران بود که چیزی درون آن باشد.به من اطلاع داد که «باید از زیر دستگاه ردش کنم». بعد از مدتی برگشت و اعلام کرد که مشکلی نیست و می‌توانم با آن به سفرم ادامه دهم. کارمند حراست به آن صورت عینکی با خط موی پس‌نشسته و چهرۀ راسخ نگاه کرد و انگار کنجکاو بود بداند چرا من چیزی شبیه به توتِمی از فرهنگی دیگر با خود دارم.پرسید «خب حالا این کی هست؟»گفتم «اوه. این مارتین لوتر کینگ هنده».گفت «چه باحال». اینک راضی بود و کمی هم مغرور به نظر می‌رسید.آنگاه دوباره آمبدکار را، انگار که خودِ کینگ باشد، لای کاغذ پیچید و آن را به‌آرامی سرجایش در چمدان گذاشت.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ایزابل ویلکرسن نوشته است و در تاریخ ۲۸ جولای ۲۰۲۰ با عنوان « America's 'untouchables': the silent power of the caste system» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «یکی از دوستان نجس خودمان» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• ایزابل ویلکرسن (Isabel Wilkerson) روزنامه‌نگار ۵۹ سالۀ آمریکایی و نویسندۀ کتاب‌های گرمایِ خورشیدهای دیگر: داستان حماسی مهاجرت بزرگ آمریکا (The Warmth of Other Suns: The Epic Story of America's Great Migration) و کاست: دروغ‌هایی که بین ما تفرقه می‌اندازند (Caste: The Lies That Divide Us) است. ویلکرسن برای کتاب نخستش برندۀ جایزۀ پولیتزر شد.[۱] birthrights[۲] An American Dilemma[۳] The Passing of the Great Race[۴] Birth of a Nation[۵] در لغت به معنی «فرزندان خدا» [مترجم]. ]]> ایزابل ویلکرسن تاریخ‌وسیاست Sun, 11 Oct 2020 04:58:56 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9922/ چطور دوستانم به خدمت‌گزاران پوپولیسم تبدیل شدند؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9892/ نیک کوهن، گاردین — وقتی آن اپلبام ویرانی سیاست دموکراتیک را می‌نگرد، می‌تواند با چنان عمقی آن را درک کند که فقط تعداد انگشت‌شماری از نویسندگان هم‌عصرش از عهدۀ آن برمی‌آیند. اگر از اپلبام سؤال کنید که چه کسی بریتانیا را در بحران بی‌پایان برگزیت انداخت، یا آمریکا را به دولتِ ترامپ مبتلا کرد، یا هلند و مجارستان را به دولت‌هایی تک‌جزبی تبدیل کرد، نیازی ندارد تا جواب این سوالات را در تکه‌های روزنامه جست‌و‌جو کند، بلکه بی‌مقدمه جواب می‌دهد رفقایش این کارها را کرده‌اند، یا به عبارت بهتر، رفقای ‌‌پیشینش. این رفقا حالا از این‌که روزگاری با اپلبام رفاقتی داشته‌اند احساس شرم می‌کنند، و البته این احساس متقابل است.جدیدترین کتاب آن اپلبام، غروب دموکراسی: شکست سیاست و جدایی رفاقت‌ها، به گونه‌ای آغاز می‌شود که رمان‌نویسان می‌توانند آن را قرض بگیرند. در ۳۱ دسامبر سال ۱۹۹۹ آن اپلبام و همسرش، وزیری در دولتِ راستِ میانه‌روی آن موقع لهستان، جشنی برگزار کردند. این جشن به مناسبت بازگشاییِ خانه‌ای اعیانی در غرب لهستان برگزار می‌شد که او و همسرش کمک کرده بودند تا از روی مخروبه‌ها دوباره بازسازی شود. جمعیتی از لهستانی‌ها، بریتانیایی‌ها، آمریکایی‌ها و روس‌ها می‌توانستند بگویند این زوج جهانی ویران را بازسازی کرده‌اند. برخلاف انبوهی از چپ‌های آن زمان، آن‌ها در برابر امپراتوری شوروی ایستادگی کردند و در سقوط استبدادی خفقان‌آور و خشن نقش ایفا کردند. آن‌ها از اقتصاد آزاد، انتخابات آزاد و حکومت قانون حمایت کردند و دموکراسی‌ها را تشویق کردند که در قالب اتحادیۀ اروپا و ناتو به‌یکدیگر بپیوندند. این آرمان‌ها، به طور قطع، بهترین راه‌هایی بودند که این کشورها می‌توانستند با آن، در برابر قدرت روسیه و چین، اسلام‌گرایی و تغیرات اقلیمی، زندگی بهتری را برای مردمشان به ارمغان بیاورند.آن‌ها جوان و خوشحال بودند. می‌توان گفت برندگان تاریخ. اپلبام به یاد می‌آورد که «حوالی ساعت سه صبح یکی از مهمانانِ لهستانیِ خل‌وضع، هفت‌تیری از کیفش بیرون آورد و از فرط هیجان، چند تیر مشقی به سمت آسمان شلیک کرد».اپلبام در مرکز حلقه‌های متداخل مهمانان بود. از نظر آمریکایی‌ها، او یکی از فرزندان تشکیلات جمهوری‌خواه بود. پدرش در واشنگتن دی. سی وکیل بوده و خودش در دانشگاه‌های ییل و آکسفورد تحصیل کرده است. حالا دوستان جمهوری‌خواهش به دو گروه تقسیم شده‌اند: گروه اول، اقلیتی پایبند به اصول اخلاقی هستند که شکست ترامپ را تنها راه حفظ قانون اساسی آمریکا می‌دانند و گروه دوم مابقی هستند که همکاری -کلمه‌ای که اپلبام مدام به کار می‌گیرد- می‌کنند؛ درست همان‌طور که بنا بر تحقیقات تاریخی او، مردم اروپای شرقی با نیروهای متجاوز شوروی پس از ۱۹۴۵ همکاری کردند.حتی در جوانی نشانه‌هایی از روحی پرسشگر در او هویدا بود، این روح پرسشگر بعدها از او مورخی بزرگ به عمل آورد. در حالی که هنوز اروپای شرقی تحت اشغال شوروی بود؛ اپلبام به‌عنوان روزنامه‌نگاری مستقل در این منطقه مشغول به کار شد. کار در آن جا برای خیلی از خبرنگارانِ جوان بسیار کسل‌کننده و همراه با مخفی‌کاری بود. سپس یک حرکت رو به بالای عالی در شغلش داشت و به مجله اکونومیست پیوست. اما آن‌جا هم برایش چندان جذاب نبود و به همین‌خاطر در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ به مجلۀ اسپکتیتور رفت. سبک تفننی محافظه‌کاری انگلیسی او را سر کیف آورد. وقتی سیمون هِفر و همکارانش را می‌دید که سر این رقابت می‌کنند که چه کسی بهتر می‌تواند ادای ایناک پاول۱ را دربیاورد، با خودش فکر می‌کرد «این آدم‌ها خودشان را جدی نمی‌گیرند و هیچ‌وقت هم نمی‌توانند آزاری جدی برسانند». او مشتاق شد راجر اسکروتن، فیلسوف محافظه‌کار، و جان اوسالیوان، نویسندۀ سخنرانی‌های مارگارت تاچر، را بشناسد؛ در آن موقع این شخصیت‌ها بی‌دلیل جدی گرفته شده بودند. در دهۀ ۱۹۸۰ آن‌ها در نزاعی عقیدتی میان اروپای شرقی و قدرت شوروی به اروپای شرقی کمک کرده بودند و این‌طور به نظر می‌رسید که به دموکراسی باور دارند. اپلبام دلیلی نداشت که در این موضوع شک کند. چطور می‌توانست پیش‌بینی کند که اسکروتن و اوسالیوان روزی نشان افتخار ویکتور اوربان را بپذیرند. اوربان مجارستان را به یک دیکتاتوری تبدیل کرد و وضعیت انتخابات (نمایشی)، نظام قضایی و رسانه‌ها در مجارستان به گونه‌ای تغییر کرد که دیگر دست‌کمی از دولت تک‌حزبی کمونیست‌ها نداشت.در تماسی تلفنی‌ای که با اپلبام داشتم، از او پرسیدم زندگی در انگلستانِ راستِ آن موقع چگونه بود؟ او از همان خانه اعیانی ترمیم‌شده در لهستان، جایی میان ورشو و مرز آلمان، که در آن خود را قرنطینه کرده بود، جواب داد: «زندگی جالبی بود».اما دیگر جالب نیست.همسر اپلبام بوریس جانسون را می‌شناخت. آن‌ها هر دو عضو باشگاه بولینگتون در دانشگاه آکسفورد بوده‌اند. اپلبام فکر می‌کرده جانسون به اندازۀ سیکورسکی لیبرالی جهان‌گراست. وقتی در سال ۲۰۱۴ این زوج برای یک شام به دیدار جانسون رفتند، اپلبام همزمان هم به تنبلی و «خودشیفتگی وسواسی» او پی‌برد، و هم به کاریزمای تردیدناپذیرش؛ کاریزمایی که با آن کشورش را فریفت و سپس نابود کرد. آن زمان، جانسون خود را صمیمی نشان می‌داد. به آن‌ها می‌گفت چالش جهانی‌ای که دموکراسی با آن درگیر است او را نگران کرده است و می‌خواهد از «فرهنگِ آزادی، باز بودن و مدارا» دفاع کند. این زوج دربارۀ اروپا پرسیدند و جانسون جواب داد: «هیچ آدم جدی‌ای نمی‌خواهد از اتحادیۀ اروپا خارج شود». این حرف به اندازۀ کافی درست بود؛ البته تا زمانی که جانسون برای برگزیت اعلام نخست‌وزیری کرد. هر دو سرِ طیفِ حزبْ اپلبام را دوستی می‌دانستند که هم نویسندۀ مشترک یک کتاب آشپزی است و هم تاریخ کمونیسم را نوشته است؛ تاریخی که در آن‌ هیچگاه قربانی‌ها فراموش نمی‌شوند.او امروز از نظر راست‌های آمریکا و اروپا شخصیتی مرتد به حساب می‌آید. بسیاری از میهمانانش، اگر پیش اربابان جدیدشان اذعان کنند که روزی با او نان و نمکی خورده‌اند، به حرفۀ خود صدمه می‌زنند.مرتدها نویسنده‌های خوبی می‌شوند. آن‌ها چم‌وخم یک جنبش را بهتر از ناظران بیرونی درک می‌کنند و بهتر می‌توانند از عیوب آن حرف بزنند؛ چراکه آن‌ها را به عینه دیده‌اند. مذاهب می‌توانند کفار را تحمل کنند. آن‌ها صرفاً ناباورانی هستند که هیچگاه مسیر، حقیقت و نور را نمی‌شناخته‌اند. اما مرتد این امتیاز را دارد که از زوایای داخلیِ ماجرا باخبر است. اپلبام می‌تواند بر شناختش تکیه کند و آنچه از مؤمنان می‌داند بگوید و به آن‌ها خیانت کند. با این‌حال، سؤالی که همیشه باقی می‌ماند این است: چه کسی به چه کسی خیانت می‌کند؟ با این‌که اپلبام راست‌ها را ترک کرد و در سال ۲۰۱۵ به محافظه‌کارها در بریتانیا و در ۲۰۱۸ به جمهوری‌خواهان در آمریکا رأی نداد، اما می‌تواند به شکل قانع‌کننده‌ای استدلال کند که راست‌ها به او خیانت کردند.اپلبام به شخصه آدمی است که تمرکز عمیق را با طنزی خوشایند دربارۀ حماقت انسان ترکیب می‌کند. ممکن است وسطِ بحثی بسیار جدی و نفس‌گیر باشید و او ناگهان زیر خنده بزند؛ تنها به این دلیل که خاطره‌ای از ریاکاری یک سیاستمدار یا حماقتِ غیرقابل‌فهم سیاست‌مداری دیگر را به یاد آورده است. به موازات عمیق‌تر شدن بحران غرب، لحن نوشته‌هایش حرارت و جدیت بیشتری به خود گرفت.می‌توانید هزاران بحثی را دنبال کنید که درمورد «علل ریشه‌ای» پدیده‌ای صحبت می‌کنند که ما به سادگی آن را «پوپولیسم» می‌خوانیم. مطالعات آکادمیک همگی اشتباه نیستند؛ با این‌حال تعداد کثیری از آن‌ها به‌طرز مشکوکی ناقص هستند. چپ‌ها می‌گویند این ریاضت اقتصادی و نابرابری بوده که برگزیت و ترامپ را روی کار آورده است، و این روایت ثابت می‌کند که مخالفت آن‌ها با ریاضت اقتصادی و نابرابری همیشه بر حق بوده است. راست‌ها سیاست بیداری۲ و پذیرش گستردۀ مهاجرین را مقصر این اتفاق می‌دانند، مثل تحلیل چپ‌ها این تحلیل هم در جهت خوداقناعی است.هر چند دیر شده، اما اپلبام دنبال راه علاج است. او می‌داند که در پس امر سیاسی امر شخصی نهفته است. می‌فهمد که ملی‌گراییِ ضدانقلاب همینطور در خلأ به وجود نیامده است. سیاستمداران تشنۀ صندلی قدرت هستند، توانگران می‌خواهند همۀ جهان از دستوراتشان پیروی کنند، روزنامه‌نگاران درجه دو له‌له می‌زنند پس از سال‌ها گمنامی آوازه‌ای به دست آورند. اپلبام فهمیده است که معرکه‌گیران توئیتری و دست‌اندرکاران اخبار جعلی، که از آزار رقبایشان لذتی سادیستی می‌برند، قضایا را طوری پیش می‌برند که خودشان را راضی کند.وقتی در خانۀ لهستانی اپلبام بودم برای او از طرح دیوید گودهارت، روزنامه‌نگار و نویسندۀ طرفدار برگزیت، گفتم. اینکه ما در میانۀ قیامی هستیم که از سوی «مردمِ متعلق به جایی» علیه «مردمِ متعلق به هیچ‌جا» به راه افتاده است، چیزی در مایه‌های همان سرزنش‌های قدیمی کمونیستی که می‌گفتند: «جهان‌وطن‌های بی‌ریشه». وقتی اپلبام این را شنید چنان نعره‌ای کشید که صدایش تا چندین مایل اطراف خانه رسید. او گفت، همۀ ماجرای برگزیت دعوای گروهی از نخبگان علیه گروهی دیگر بود. برگزیت پروژه‌ای نخبه‌گرایانه بود. «نقشه این بود که همه را با آن همراه کنند». آیا همۀ آن توری‌های جنوبی که به آن رأی دادند غیر از توده‌‌های ستم‌دیده بودند؟ «و فکر می‌کنی چه کسی این کارزار را تأمین مالی می‌کرد؟»او نسبت به این دیدگاه پیش‌پاافتاده که می‌گوید حامیان ترامپ حزب باد هستند، حساس بود. به همان اندازه به این گزاره هم حساس بود که طرفداران ترامپ با فاکس‌نیوز یا خبرهای آنلاین شستشوی مغزی داده شده بودند. ممکن است این رسانه‌ها تأثیری داشته باشند، اما لفظ «شستشوی ‌مغزی» نمی‌تواند توضیح دهد که جنبش‌های پوپولیستی چگونه راه افتادند؟ رهبران این جنبش‌ها از شهرهای کوچکی نیامده‌اند که فروشگاه‌هایش متروک و خیابان‌هایش جولانگاه اعتیاد است. آن‌ها زادۀ کلان‌شهراند. بعضی از آن‌ها مثل جانسون و دومینیک کامینگز از آکسفورد مدرک دارند. خانم و آقای اپلبام هرچند کشته‌مردۀ حزب نبودند اما با خستگی‌ناپذیری عجیبی برای آن کار می‌کردند. شاید اکنون آن‌ها در مقام نمایندگان مردم عادی ظاهر شده باشند، اما زمانی از اعضای نخبگان روشنفکر و تحصیل‌کرده‌ای بودند که هدفشان اعلان جنگی علیه مابقی نخبگان روشنفکر و تحصیل‌کرده بود.فعالان پوپولیست وقتی می‌بازند، می‌گویند فقط به این دلیل باخته‌اند که به اندازۀ کافی قدرشان دانسته نشده است. رقبای این افراد هیچگاه نباید توانایی تکبر مظلوم‌نمایانۀ آن‌ها را دست‌کم بگیرند.یکی از دوستان نزدیک لهستانی اپلبام، مادر تعمیدی یکی از فرزندانش و میهمانش در جشن سال ۱۹۹۴، بهترین مثال از این دست است. او از آدمی مرفه، اما گمنام به شخصیتی مشهور در ورشو تبدیل شد که مهمانی‌های بزرگ ترتیب می‌داد و موردِ اعتماد حکمرانان جدید لهستان بود. این زن در روزهای حادثۀ هوایی اسمولنسک در آوریل ۲۰۱۰، به آپلبام زنگ می‌زد و اشاره می‌کند که وقت استراحتش رسیده و چشم‌اندازهایی که برای پیشرفت جلوی چشمش داشته را برای آپلبام توضیح می‌دهد. و آنجا به او می‌گوید که در حال ترتیب‌دادن تئوری توطئه‌ای بوده است که ممکن بوده رفاقتشان را در آینده غیرممکن کند.قبل از تلاش برای فهمیدن این ماجرا، اگر خارج از گود هستید، باید نفس عمیقی بکشید. در میان کشته‌شدگان سقوط هواپیما، لخ کاچینسکی، رئیس‌جمهور لهستان، هم حضور داشت. او به همراه یاروسواف کاچینسکی، برادر دوقلویش، رهبری حزب پوپولیست دست‌راستی قانون و عدالت را برعهده داشت. حزب قدرت گرفته بود تا سیاست لهستان را به‌دست بگیرد و بر دادگاه‌ها، رسانه‌ها و ادارات دولتی‌ای که مستقل فرض می‌شدند هم مسلط شود. جعبه سیاه هواپیما نشان داد که خلبان بیش از حد به مهی غلیظ نزدیک شده و این پایان کار بوده است. یاروسواف کاچینسکی و نوچه‌هایش اصرار داشتند که روس‌ها پشت این ماجرا هستند یا رقبای سیاسیِ آن‌ها در ورشو، از جمله شوهر آپلبام، به رئیس‌جمهور اجازه داده‌اند که سوار هواپیمایی اشتباهی شود و آن را یک قتل می‌دانستند. تکرار این دست دروغ‌ها هزینه‌‌ای بود که برای دو چیز پرداخته شد: اگر کسی می‌خواست به حلقه‌های فرماندهیِ حزب قانون و عدالت اضافه شود، یا می‌خواست مناصبی دست یابد که آن‌ها در بخش دولتی تحت اختیار داشتند، باید این دروغ‌ها را تکرار می‌کرد. آن‌طور که آپلبام در مجلۀ آتلانتیک نوشته است: «گاهی هدف این نیست که دروغی را به خورد مردم بدهی، بلکه مقصود این است که مردم را از دروغگو بترسانی». قدرت دروغگو را به رسمیت بشناس، سپس شغلت ارتقا پیدا خواهد کرد؛ بدون این‌که حتی امتحانی را بگذرانی یا درگیر کمترین سطح از رقابت شوی.دیگر رفقای حزب دست به تقویت تئوری‌های توطئۀ یهودستیزانه زدند و این‌گونه وفاداری‌شان را به نظم جدید ثابت کردند. هرچه اوهامِ ذهنیِ آن‌ها تاریک‌تر می‌شد، دولت لهستان برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی بیشتری به آن‌ها اختصاص می‌داد. آپلبام می‌گوید: «آن‌ها به هیچ‌وجه در مضیقه نبودند و هرگز نادیده گرفته نمی‌شدند». بااین‌حال، این افراد با طیب خاطر برای سایت‌های تبلیغاتی‌ای کار می‌کردند که هدفشان ضربه‌زدن به خانوادۀ آ‌پلبام بود. به آپلبام ضربه می‌زدند؛ چون با کسی ازدواج کرده بود که رقیبِ سیاسیِ قانون و عدالت بود، چون در مطبوعات بین‌المللی مقالاتی انتقادی می‌نوشت. آپلبام که تا قبل از این‌که قانون و عدالت در لهستان بر سریر قدرت بنشیند، هیچ‌گاه با نژادپرستی روبه‌رو نشده بود، حالا از طرفِ دست‌نشاندگان رژیم به یهودیِ مخفی‌ای تبدیل شده بود که مشغول لابی‌گری برای «فعالیت‌های ضدلهستانی» است.زمانی بر این باور بودم که سیاست نباید موجب ویرانی رفاقت‌ها شود. اما این آموزه بستگی دارد به این‌که سیاست تو و عزیزانت را به خطر نیندازد. آپلبام نمی‌توانست رفاقتش را با زنانی حفظ کند که دولت مورد حمایتشان، او و شوهرش را مورد تعقیب قرار داده بود. جهان انگلوساکسون چندان تفاوتی با لهستان و مجارستان ندارد. دلیل این‌که بریتانیا در برابر کووید-۱۹ این‌قدر افتضاح عمل کرد این بود که تنها عده‌ای بی‌سروپای نوکرمآب توانستند وارد کابینۀ بوریس جانسون شوند. این عده همان‌هایی بودند که وانمود می‌کردند اجرای بی‌قید و شرطِ برگزیت به کشور صدمه‌ای نمی‌زند. همان‌طور که جانسون حوزۀ عمومی را سیاسی کرد، تظاهر به «ترس از دروغگو» هم راهی به‌نظر می‌رسد که می‌توان با آن مراتب بالاتر اداری را به‌دست آورد. جمهوری‌خواهان آمریکایی مجبورند با تک‌تک دورغ‌هایی که ترامپ گفته، از زمانی که به باراک اوباما تهمت زد که غیرآمریکایی است، دست‌وپنجه نرم کنند. و دربارۀ برهم‌زدن رفاقت‌ها، یهودیانِ بریتانیایی وقتی به‌هم‌زدند که رفقایشان را دیدند که بر کرسی‌های حزب کارگرِ جرمی کوربین تکیه زده‌اند و پیش خودشان فکر می‌کردند: «اگر آن‌ها ما و خانواده‌مان را دستگیر کنند، شما کنار ما خواهید ایستاد، مگر نه؟»منصب‌پرستی۳ عنوان فوق‌العاده جذابی است برای فروختنِ شرافت به پای پول، و اپلبام آنقدر مورخ خوبی هست که سمت آن نرود. به‌علاوه، تحجر و تعصب نژادی، به خودی خود، هیچ‌گاه قدرت آن را نداشته که رفقای اپلبام را از لیبرال دموکراسی دور کند. یکی از آشنایان اپلبام، جزء بزرگترین حامیان اوربان است. پسر او همجنس‌گراست، اما این باعث نشده تا دست از حمایت رژیمی هوموفوب بردارد. لارا اینگراهام، مجری فاکس‌نیوز، هرچند سه بچۀ مهاجر را بزرگ کرده است؛ اما با این‌حال جزء اولین حامیان ترامپ بود.به جای توسل به توضیحات متعارف، اپلبام می‌داند که جامعه‌ای مبتنی بر شایستگی‌ها مطلوب به‌نظر می‌رسد، به شرطِ اینکه بخواهید در کشوری زندگی کنید که آدم‌های بااستعداد آن را اداره می‌کنند. اما اگر خودتان بااستعداد نباشید، چه؟ از ۱۹۵۰ به این طرف، انتقاد از شایسته‌سالاری آن‌قدر شایع شده که مرزهای کلیشه را هم رد کرده است. تا آن‌جا که من خوانده‌ام یا تا آن‌جا که واقعاً نوشته‌اند؛ همه به دنبال بررسی این بوده‌اند که چگونه اظهارات حزبی، در خالص‌ترین شکل خود، می‌خواهند جامعه‌ای غیرشایسته‌سالارانه را حاکم کنند. اپلبام وقتی به رفقایش که حالا نوکر جنبش‌های اقتدارگرا شده‌اند نگاه می‌کند، به پیامدهای شهوت مقام در میان زنان و مردان کینه‌توزی پی‌ می‌برد که معتقدند جهان قدیم هرگز حق آن‌ها را ادا نکرده است.آن‌ها در حد معیارهای معمول از امتیازات برخوردار شده بودند، اما نه در آن حدی که انتظارش را داشتند. زمانی که با اپلبام صحبت می‌کردم حکومتی بریتانیایی را در نظر آوردم؛ حکومتی که آزادی مطبوعات و استقلال دادگاه‌ها و ادارات دولتی را از آنان سلب می‌کند. حتی یک لحظه هم شک نکردم که هزاران خبرنگار، مجری، وکیل و مدیر میان‌مایه خواهند بود که اگر رژیم جدید با دادن شغلی که بر مبنای شایستگی هرگز آن را به‌دست نمی‌آورند، به چرندیاتشان وقعی بگذارد، حاضرند با طیب خاطر برای آن رژیم کار کنند. هانا آرنت دربارۀ کمونیست‌ها و فاشیست‌ها می‌نویسد که آن‌ها «نخبگان بااستعداد درجه یک» را با مَشنگ‌ها و احمق‌ها جایگزین می‌کنند؛ «احمق‌ها و مَشنگ‌هایی که خِنگی و بی‌خلاقیتی‌شان» بهترین تضمین برای وفاداری آن‌ها است. انگار درست دارد لهستان، بریتانیا و آمریکای امروز را توصیف می‌کند.اپلبام می‌‌گوید: «اگر شرایط فراهم باشد؛ هر جامعه‌ای می‌تواند علیه دموکراسی برخیزد»، سپس توضیح می‌دهد که چرا او بهتر از هر نویسندۀ مدرنی این نکته را می‌داند. یکی از پیامدهای سیاسی مهم این چرندیات آزاردهنده -اینکه آدم از خودش بپرسد: چرا من مهم‌تر نیستم؟ چرا بی‌بی‌سی هرگز با من تماس نمی‌گیرد؟- احساس ناامیدی است. اگر شما هم مثل راست‌های آمریکایی معتقدید دشمنانِ از خدا بی‌خبر می‌خواهند کشور مسیحی‌تان را نابود کنند و خباثتشان را با ندادن پاداشی که مستحقش هستید، ثابت ‌کنند، اگر مثل اسکروتن و شلوغ‌بازی‌های خبرگزاری تلگراف در دهۀ ۱۹۹۰ فکر می‌کنید فرهنگ و تاریخ انگیسی به زباله‌دان پرتاب شده و شما هم همراه آن به فنا رفته‌اید، یا اگر با حامیان مستبدهای اروپای شرقی موافقید که نخبه‌ای لیبرال دسیسه کرده تا آتش فرهنگتان را با پذیرفتنِ مسلمانان خاموش کند و تنفرش را با خندیدن به مقدساتتان ثابت کند، پس در این صورت، خوک‌ها می‌تازند و هیچ‌کس جز خودشان جلودارشان نخواهد بود. آن‌ها در ستیز با دشمنی اهریمنی، همه‌جور هزینه‌ای می‌دهند و هر اصلی را زیرپا می‌گذارند.از اپلبام پرسیدم، نباید وقوع این اتفاق را پیش‌بینی می‌کردید؟ نباید تشخیص می‌دادید که جهانی که شما در آن زندگی می‌کنید، آدم‌های اقتدارطلبی هم دارد که به شما و هرچه باور دارید، حمله خواهند کرد؟ مطابق معمول، به جای این‌که کج‌خلقی کند و ابرو درهم بکشد و وانمود کند که همیشه برحق بوده است؛ خندید و پذیرفت که شاید جای آن بوده که سؤالات جدی‌تری را خیلی زودتر از این‌ها از رفقای پیشینش می‌پرسیده.خوانندگان می‌باید خوشحال باشند که اپلبام سر موقع رسیده است. او وضعیت راست‌های پوپولیست را برای ما توضیح داده، خصوصاً که مدتی طولانی درمیان راست‌ها زندگی کرده است. او خودش مطمئن نیست که کتابش بُرّندگی کافی را دارد یا نه. او خبرنگار است نه غیب‌گو. اما من می‌دانم که اگر می‌خواهید به جنگ راست‌های پوپولیست بروید، کتاب او قوی‌ترین اسلحه‌ای است که می‌توانید داشته باشید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Applebaum, Anne. Twilight of Democracy: The Failure of Politics and the Parting of Friends. Allen Lane, 2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.   پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نیک کوهن نوشته است و در تاریخ ۱۲ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «Anne Applebaum: how my old friends paved the way for Trump and Brexit» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۹ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «چطور دوستانم به خدمت‌گزاران پوپولیسم تبدیل شدند؟» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• نیک کوهن (Nick Cohen) دانش‌آموختۀ فلسفه، اقتصاد و سیاست از دانشگاه آکسفورد است و سال‌هاست برای مطبوعات می‌نویسد. نوشته‌های او در گاردین، اسپکتیتور، استندپوینت و دیگر جاها به انتشار رسیده است.[۱] سیاستمدار، دانشمند، شاعر، نویسنده، زبان‌شناس و سرباز بریتانیایی بود [ویکی‌پدیا].[۲] woke politics: اصطلاحی کنایه‌آمیز و جدید است که به سیاست‌های عدالت اجتماعی و عدالت نژادی اشاره دارد [مترجم].[۳] Careerism ]]> نیک کوهن تاریخ‌وسیاست Wed, 09 Sep 2020 04:48:38 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9892/ کتاب‌های تاریخ سال ۲۰۲۰ را چگونه توصیف خواهند کرد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9881/ جیمز وست دیویدسون، آتلانتیک — تاریخ هرگز به پایان نمی‌رسد اما کتاب‌درسی‌های تاریخ بالاخره باید پایانی داشته باشند. با سررسیدن ضرب‌الاجلِ‌ چاپ‌های جدید، همۀ نویسندگان کتاب‌های درسی ناگزیر باید توقف کنند. فصل آخر همیشه به شکلی بلاتکلیف پایان می‌یابد: ناتمام و مبهم. به‌عنوان نویسندۀ چندین کتاب درسی، خود من بارها این موضوع را تجربه‌ کرده‌ام.حالا دیگر واضح است که همۀ ما در یک نقطۀ عطف بزرگ تاریخی زندگی می‌کنیم که تا سال‌ها درباره‌اش مطالعه خواهند کرد. نویسندگان کتاب‌درسی‌های آینده دربارۀ سال ۲۰۲۰ فصلی خواهند نوشت، بازنویسی‌اش خواهند کرد و با هر چاپ جدید کمی ویرایش خواهد شد. آنچه در ادامه می‌خوانید، به معنای دقیق کلمه، پیش‌نویس اولیۀ تاریخ است: چیزی است که اگر همین حالا داشتم فصل آخر یک کتاب تاریخ دبیرستان را تألیف می‌کردم، ممکن بود بنویسم.                                                                                         •••سال ۲۰۲۰ – در اهمیتِ زندگی و نفس‌کشیدنهر طور حساب کنیم، سه سال اول حکومت ترامپ پرآشوب بود. رابرت مولر، مشاور سابق دادستان، در محکوم کردن چندین نفر از نزدیکان ترامپ به جرم رشوه‌دادن به شاهدان، اختلاس بانکی و دروغ‌گفتن به کنگره و اف‌بی‌آی موفق بود (رئیس‌جمهور این اقدامات را به طعنه «شکار ساحره» خواند). تماس تلفنی بحث‌برانگیز دونالد ترامپ با رئیس‌جمهور اوکراین، اکثریت دموکرات مجلس نمایندگان را برآن‌ داشت که او را استیضاح کنند. گرچه محکوم‌کردن او در سنای تحت کنترل جمهوری‌خواهان موفقیت‌آمیز نبود (رجوع کنید به فصل ۳۴) استیضاح یک رئیس‌جمهور پیش از این در تاریخ آمریکا تنها دو بار اتفاق افتاده و هیچ‌کدام نیز به محکومیت منجر نشده‌ است.با‌این‌حال، همۀ این جنجال‌ها و خیلی‌ چیزهای دیگر به زودی زیر سایۀ حوادثی رفتند که در نیمۀ اول سال ۲۰۲۰ پدیدار شد. در فاصلۀ چند ماه، کشور خود را در کوران دو بحران دید که دلایل زمینه‌ایِ آن‌ها سلامت، ثروت و شاید اصل موجودیت ایالات متحده به‌عنوان یک جمهوری دموکراتیک را تهدید کرد.در ابتدا خطر دور به نظر می‌رسید. در آخرین روز سال ۲۰۱۹ مقامات چینی در ووهان اعلام کردند که پزشکان در حال درمان عفونت ریۀ ده‌ها بیمار هستند که به ویروسی ناشناخته آلوده شده‌اند. اولین مرگ دو هفته بعد گزارش شد. مردی شصت‌ویک‌ ساله. در آن زمان سرخط خبرها در آمریکا بیشتر بر روی آتش‌سوزی‌های بزرگ طبیعی در استرالیا می‌چرخید. این آتش‌سوزی‌ها به طور تخمینی یک میلیارد حیوان و چند ده انسان را کشت و هزاران استرالیایی را مجبور کرد تا برای حفظ جانشان از حرارت و دود و شعله فرار کنند.در پایان ژانویه، مقامات چینی کل شهر ووهان را قرنطینه کردند و سازمان بهداشت جهانی «وضعیت اضطرار سلامت عمومی در سطح بین‌المللی» اعلام کرد. عامل بیماری‌ای که دانشمندان آن را کووید-۱۹ نامیدند، نسخۀ جدیدی از کروناویروس بود. متخصصان سلامت درخواست اقدامات عاجل داشتند. باید از مردم تست گرفته‌ می‌شد تا میزان انتشار ویروس مشخص شود. مردم باید «در خانه پناه می‌گرفتند» (در اصل یعنی ماندن در خانه تا جایی که برای یک انسان ممکن است) تا جلوی انتشار ویروس را بگیرند. یکی از مخاطراتِ ویژه آن بود که افرادی که هیچ علامتی از بیماری نداشتند نیز ممکن بود عفونت را گسترش دهند.کووید-۱۹ می‌توانست برای سالمندان یا کسانی که بیماری‌های زمینه‌ای داشتند، مهلک باشد. بیشتر مردم فقط علایم ملایمی مثل تب یا سرفه را تجربه کردند یا اصلاً علامتی نداشتند. اما دیگر افراد با ریه‌هایی که از مایع پر شده بود، برای زنده ماندن دست و پا می‌زدند. با گذشت زمان، پزشکان کشف کردند که عفونت کروناویروس ممکن است به مشکلاتی مانند نارسایی کلیه و سکته مغزی یا قلبی نیز منجر شود.در پایان ژانویه، دانشمندان و بعضی از مسئولان رده‌بالای حکومت ترامپ، دریافتند که این بیماری جدید بسیار جدی‌تر از آنفلوانزاهای معمولی است. آن‌ها به طور خصوصی به رئیس‌جمهور هشدار دادند که کووید-۱۹ می‌تواند به یک «همه‌گیری تمام‌عیار» تبدیل شود که در سراسر کرۀ زمین پخش شده و جان میلیون‌ها آمریکایی را به خطر بیندازد. بااین‌حال رئیس‌جمهور ترامپ خطر را دستِ کم می‌گرفت و تأکید می‌کرد که: «ما بیماری را به طور کامل تحت کنترل داریم» او سفر به آمریکا از مبدأ چین را محدود کرد، اما تا آن موقع کووید-۱۹ تا اروپا گسترش یافته بود و از آن‌جا در راه آمریکا بود.ویروس مناطق مختلفی از کشور را شدیداً درگیر کرد. مناطقی از جمله ایالت واشنگتن، کالیفرنیا و آریزونا. خاصه شهر نیویورک که دورۀ وخیمی از شیوع بیماری را تجربه کرد. در ماه آوریل، بیمارستان‌های شهر لبریز از بیمار بود. یک مرد، ابتلایش به بیماری را این‌گونه توصیف کرد: «راه‌رفتن نفسم را می‌بُرَد. فقط نفس‌نفس می‌زدم. حس می‌کردم دارم خفه می‌شوم». پزشکان، پرستاران و کارکنان پیراپزشکی، شبانه‌روز کار می کردند، و با پوشیدن گان و زدن ماسک و عینک محافظ سعی می‌کردند خودشان مبتلا نشوند. به دلیل ناتوانی بیمارستان‌ها و دولت در تأمین لوازم موردنیاز، بعضی از کارکنان سلامت مجبور شدند بدون محافظت کامل به مراقبت از بیماران بپردازند. هزاران‌هزار دستگاه ونتیلاتور (دستگاهی که از طریق لوله‌ای که وارد گلوی بیمار می‌شود به او اکسیژن‌رسانی می‌کند) مورد نیاز بود. در پایان ماه مه، بیش از صدهزار آمریکایی در اثر این بیماری جان سپردند.مبارزه با کووید-۱۹ دشواری‌هایی اقتصادی به همراه داشت. با ماندن مردم در خانه‌ها، کسب‌و‌کارها و خدمات عمومی کوچک و بزرگ ناگزیر به تعطیلی کشانده شدند. مدارس جزء اولین سازمان‌هایی بودند که با فرستادن دانش‌آموزان به خانه، به بحران واکنش نشان دادند. سپس رستوران‌ها، سالن‌های زیبایی و باشگاه‌ها تعطیل شدند. همین‌طور سینماها، اماکن ورزشی و استادیوم‌ها. کنگره با تصویب چندین لایحه، بودجه‌ای ۳ تریلیون دلاری برای جلوگیری از فروپاشی اقتصاد آماده کرد. بسیاری از آمریکایی‌ها تا هزار و دویست دلار کمک بلاعوض دریافت کردند و کسب‌و‌کارهای کوچک می‌توانستند درخواست استقراض یا وام‌های بدون‌بازپرداخت کنند تا بتوانند کارکنانشان را سر کار نگه دارند.با این همه، میلیون‌ها آمریکایی برای خرید مواد غذایی یا پرداخت اجاره‌بها، پولی در بساط نداشتند. هزاران خودرو در مراکز پخش غذای مجانی صف کشیدند. در انتهای ماه مه، تقریباً یک‌پنجم کارکنان کشور بیکار شده بودند یا پاره‌وقت کار می‌کردند. همه‌گیری باعث بزرگترین سقوط اقتصادی از زمان رکود بزرگ شده بود.دانشمندان برای تولید واکسن اضافه‌کاری می‌کردند، اما حداقل تا یک سال تولید هیچ واکسنی مورد انتظار نبود. همزمان آمریکایی‌ها دربارۀ این‌که بهترین نحوۀ مواجهه با این شرایط چیست دو دسته شدند. متخصصان سلامت تأکید داشتند که مردم باید تا زمان کاهش تعداد مبتلایان به ماندن در خانه ها ادامه دهند. آن‌ها قویاً زدن ماسک در محیط‌های عمومی را توصیه می‌کردند. رئیس‌جمهور ترامپ و متحدانش می‌خواستند هر چه زودتر اقتصاد را مجدداً راه بیندازند، حتی اگر چنین کاری خطر گسترش بیشتر عفونت را به همراه داشته باشد. ترامپ از زدن ماسک در محیط‌های عمومی خودداری می‌کرد.در روز یادبود سال ۲۰۲۰، که آغاز غیررسمی فصل تابستان به حساب می‌آید، دومین رویداد غیرمنتظره کشور را تکان داد. رویدادی که اتفاقاً آن هم با مرگ شخصی همراه بود که نمی‌توانست نفس بکشد.جورج فلوید مرد سیاه‌پوست چهل‌وشش ساله‌ای بود که در شهر مینیاپولیس ایالت مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. به قول یکی از دوستانش یک «غول مهربانِ» با دو متر قد که «کمدینی ذاتی» بود. یک مأمور پلیس بعد از دستگیری و دستبند‌زدن و روی زمین خواباندنِ فلوید، زانوی خود را تقریباً نُه دقیقه روی گردن فلوید گذاشت و همانجا نگه داشت، و با این کار فلوید را به قتل رساند. سه مأمور دیگر در کنار او ایستاده بودند. افراد حاضر در صحنه تقریباً از همۀ ماجرا فیلم گرفتند. عبارت «نمی‌توانم نفس بکشم» مرتباً در بین حرف‌های فلوید تکرار می‌شد.عصر فردا، معترضان در مینیاپولیس دست به راهپیمایی اعتراضی زدند. طی چند روز، دامنۀ اعتراضات به شهرهای بزرگ سراسر کشور از جمله ممفیس، لس‌آنجلس، سنت‌لوییس، آتلانتا و نیویورک کشیده شد. تظاهرکنندگان ماسک زده‌ بودند و به یکدیگر ضدعفونی‌کنندۀ دست می‌دادند تا به این ترتیب حتی در تجمعات بزرگ، از کروناویروس در امان بمانند. در حالی‌که بیشتر معترضان، صلح‌آمیز عمل می‌کردند، بعضی از آن‌ها به خودروهای پلیس و فروشگاه‌ها آسیب زدند. مأموران پلیس وارد میدان شدند و بیشترشان با خشونت تمام واکنش نشان دادند. از گلوله‌های لاستیکی، گاز اشک‌آور، باتوم استفاده می‌کردند و آن‌ها در زاویه‌های بسته جمع می‌کردند تا به صورتِ دسته‌جمعی دستگیرشان کنند.تظاهرکنندگان فقط از مرگ فلوید عصبانی نبودند؛ آن‌ها از این خشمگین بودند که فلوید فقط یکی از سیاه‌پوستانِ بسیاری است که طی این سال‌ها به دستِ پلیس کشته شده‌اند. این الگو بحران دوم را نشان می‌داد: معضلِ نژادپرستی سیستماتیک. تبعیضی که نه فقط مربوط به رفتار چند مأمورِ بدذات، بلکه جزئی از ساختار نظام پلیس در آمریکا بود. به همین دلیل معترضان خواستار اصلاح یا حتی براندازی کل سیستم پلیس آمریکا بودند.هنگامی که جمع بزرگی از تظاهرکنندگان اطراف کاخ سفید در واشنگتن را احاطه کرده بودند، مأموران سرویس مخفی رئیس‌جمهور ترامپ را به پناهگاهی زیرزمینی هدایت کردند. ترامپ که نگران بود ضعیف به نظر بیاید و مصمم بود که بر اوضاع «مسلط» شود، چند روز بعد در سخنرانی‌اش گفت: «من رئیس‌جمهور نظم و قانون شما هستم». همزمان با این سخنرانی، به واحدهای پلیس و گارد ملی واشنگتن‌ دی‌سی دستور داده شد معترضان را با وجود مسالمت‌آمیز بودن اعتراضشان از منطقۀ روبروی کاخ سفید تخلیه کنند تا رئیس‌جمهور بتواند تا کلیسایی در آن نزدیکی قدم بزند و انجیل به دست عکس بیندازد. ژنرال جیمز ماتیس، وزیر دفاع سابق ترامپ، در تقبیح رفتار تفرقه‌انگیزِ ترامپ به دیگر فرماندهان نظامی‌ای ملحق شد که معتقد بودند ترامپ از نیروهای نظامی استفاده می‌کند تا شهروندان را کنترل کند و به دودستگی‌ها دامن بزند.طی دو هفتۀ پس از این ماجرا، اعتراضات بزرگ و بزرگ‌تر شد. صدها هزار نفر از مردم در بیش از دوهزار شهر بزرگ و کوچک به خیابان‌ها آمدند. نکتۀ احتمالاً حیرت‌آورتر اینکه تظاهرات مشابهی در سراسر دنیا گسترش یافت (از فرانسه، سوئد و بریتانیا تا آلمان و کنیا و استرالیا) یک معترض استرالیایی معتقد بود: «در طول عمرم هرگز ندیده بودم در یک اعتراض این‌همه مردم این میزان از احساسات را از خود بروز بدهند». و یک تظاهرکنندۀ اهل دنور نیز چنین اظهار نظر کرد: «من می‌خواهم و نیاز دارم که این‌جا باشم».همگان اهمیت همه‌گیری کروناویروس و اعتراضات برای عدالت نژادی را عمیقاً درک می‌کردند. چرا که هر دوی این موضوعات «اضطراری» به نظر می‌رسیدند. مسئله‌هایی بر سر مرگ و زندگی. تظاهرکنندگان با شعار «نمی‌توانم نفس بکشم» ناله‌های جورج فلوید را طنین‌انداز می‌کردند. کووید-۱۹ نیز جلوی نفس‌کشیدن را می‌گرفت. اگرچه سال ۲۰۲۰ نقطۀ شکست نظام سلامت عمومی آمریکا و نژادپرستی نهادینه‌شده در کشور بود، بااین‌حال، ایجاد شدن این دو بحران لااقل دهه‌ها به طول انجامیده بود. اگر نگوییم بیشتر از آن.از آن‌جایی که بیماری‌هایی که منشأ حیوانی داشتند فرصت‌های جدیدی برای آلوده‌کردن انسان‌ها ‌پیدا کرده بودند، خطر همه‌گیری ویروسی در طول قرن بیست‌و‌یکم بارها رخ نمود. یکی از موارد شیوع قبلی کروناویروس در سال ۲۰۰۳ به شکل یک بیماری با نام سارس (سندرم تنفسی حاد شدید) رخ داد. شیوع هیچ‌کدام از این ویروس‌ها به گستردگی آن‌چه بعدها با ویروس کووید-۱۹ اتفاق افتاد، نبود. اما با ظهور هر نسخۀ جدید از ویروس، دانشمندان هشدار می‌دادند که تا ظهور یک همه‌گیری جدی‌تر فقط زمان لازم است. ویروس ابولا در سال ۲۰۱۴، رئیس‌جمهور وقت، باراک اوباما، را بر آن داشت کارگروه عملیاتی ابولا و همچنین یک صندوق اضطراری ایجاد کند که برای آمادگی در برابر همه‌گیری‌های بعدی طراحی شده بود. دولت ترامپ تیم تأمینِ امنیتِ سلامت جهانی را در سال ۲۰۱۸ منحل کرد.جورج فلوید را در نظر بگیرید. او آخرین نفر از صف طولانی آمریکایی‌های سیاه‌پوستی بود که به دست حکومت آمریکا کشته شده‌اند. علاوه بر کشتار سیاه‌پوستان به دستِ پلیس که کاملاً رایج است، دوران برده‌داری، بازسازی و دهه‌ها جداسازی نژادی، نمونه‌های بی‌شماری از خشونت مرگبار بر علیه سیاه‌پوستان را در طول حیات ایالات متحده ایجاد کرده است. در نیمۀ اول سال ۲۰۲۰ دو مورد دیگر از این گونه وقایع توجه کشور را به خود جلب کرد. در ماه فوریه، در شهر گلین‌کانتی ایالت جورجیا، یک پلیس بازنشسته و پسرش، احمد آربری را تعقیب و به او شلیک کردند. در لوییزویل ایالت کنتاکی بریانا تایلر، تکنسین فوریت های پزشکی، در هجوم پلیس به خانه‌اش در ماه مارس کشته شد. در مینیاپولیس، زادگاه فلوید، مطالعه‌ای از نیویورک‌تایمز در سال ۲۰۲۰ نشان داد که سیاه‌پوستان تنها ۱۹درصد جمعیت شهر را تشکیل می‌دهند، اما ۵۸درصد مواردی که در آن پلیس به زور متوسل می شود را متحمل می‌شوند. راهپیمایی‌های جدید به ده‌ها نمونۀ دیگر از بدرفتاری پلیس با معترضان انجامید که گوشی‌های همراه آن‌ها را ضبط کردند. حتی علی‌رغم اینکه تعدادی از مأموران پلیس در این راهپیمایی‌ها به معترضان ملحق شدند و همراه آن‌ها برای دعاکردن زانو زدند.مثلِ دو موج که از دو جهت مختلف سر می‌رسند تا ساحل را در هم بکوبند، نژادپرستی و کووید-۱۹ هر کدام اثر دیگری را تشدید می‌کرد. به دلایل مختلفی که می‌شود به نژادپرستی ساختاری ربطشان داد، کووید-۱۹ در میان سیاه‌پوستان سه برابر بیشتر از سفیدپوستان قربانی می‌گرفت. به‌عنوان نمونه ویروس در محیط‌های زندگی پرازدحام آسان‌تر منتقل می‌شد. این همان شکلی از سکونت است که تبعیض نژادی بسیاری از سیاه‌پوستان را مجبور به انتخاب آن کرده است. ازدحام بیش از حد، بیکاری، فقر و فشار ناشی از تبعیض، همگی باعث می‌شد که سیاه‌پوستان، در مقایسه با سفیدپوستان، در جامعۀ آمریکا وضع سلامت نامناسب‌تری داشته باشند که این، به خودی خود، سیاه‌پوستان را بیشتر در معرض خطر کووید-۱۹ قرار می‌داد.با وجود همۀ این ملاحظات، باز هم رعایت‌کردن فاصلۀ اجتماعی برای کسانی که در جست‌وجوی دنیای بهتر راهپیمایی می‌کردند، دشوار بود؛ حتی وقتی که از گاز اشک‌آور به سرفه نیفتاده بودند. بسیاری از مأموران پلیس در جریان اعتراضات ماسک نمی‌زدند که این موضوع باعث افزایش خطر انتقال ویروس می‌شد. بااین‌همه، معترضان خطر را به جان خریدند و بسیاری از متخصصان سلامت نیز در نامه‌ای سرگشاده از آن‌ها حمایت کردند. آن نامه «مقابله با نژادپرستی را به‌منزلۀ امری حیاتی برای سلامت عمومی و به‌تبع آن مقابله با همه‌گیری» دارای اولویت دانسته بود.کالبدشکافی نشان داد که جورج فلوید با وجود آنکه علامتی نداشت، هنگام مرگ به کووید-۱۹ آلوده بوده است، و این نشانه‌ای آیرونیک بود از میزان ارتباط این دو بحران به یکدیگر.این بحران‌های دوقلوی زندگی و تنفس، قرار بود چطور حل و فصل شوند؟ دانشمندان از این می‌ترسیدند که با راهپیمایی‌های معترضان و بازگشایی رستوران‌ها و فروشگاه‌ها، تعداد مبتلایان به کووید-۱۹ و همچنین تعداد مرگ و میر دوباره اوج بگیرد. اقتصاددانان هشدار دادند که با اتمام برنامه حمایتی دولت در میانۀ تابستان دشواری‌های اقتصادی تشدید خواهد شد. فعالان محیط زیست نگران این بودند که فجایع طبیعی که گرمایش زمین تشدیدشان می‌کرد، بحران‌های دیگری را هم به این ملغمه بیفزایند. فصل تندبادها و درنتیجه فصل آتش‌سوزی‌های طبیعی زودتر از موعد شروع شده بود. یکی از دانشمندان اقلیم‌شناس این سؤال را مطرح کرد که «در یک همه‌گیری چگونه با آتش‌سوزی طبیعی مقابله می‌کنید؟» او فهمیده بود که کووید-۱۹ در میان آتش‌نشانانی که نزدیک به هم روی زمین کار می‌کنند سریع‌تر منتشر می‌شود. همین‌طور درون پناهگاه‌های اضطراری پرازدحامی که برای کسانی که از آتش گریخته‌اند فراهم می‌شود. آیا نظام سیاسی کشور می‌توانست از این فشارها جان سالم به در ببرد؟ سال انتخابات بود و معلوم نبود نتیجه چه خواهد شد. آیا مقاومت رئیس‌جمهور ترامپ در توجه به همه‌گیری و ضدیت او با معترضان برایش به قیمت انتخاب‌نشدن برای بار دوم تمام می‌شد؟ آیا تهدید کووید-۱۹ رأی دادن را سخت‌تر می‌کرد یا علی‌رغم خطرات، شهروندان بیشتری را پای صندوق‌ها می‌کشاند؟تاریخ با سرعت پیش‌بینی‌ناپذیر خود پیش می رود. آیا آمریکایی‌ها به زودی متحیر می‌شدند از این‌که در مقایسه با وقایع نیمۀ دوم ۲۰۲۰، چقدر رویدادهای نیمۀ اول زودگذر بوده‌اند؟ آیا جوامع دموکراتیک، چه در داخل و چه خارج از ایالات متحده، جان به در می‌بردند؟ اگر پاسخ مثبت بود به چه شکل؟آنچه که قرار بود پیش بیاید به هر شکل که بود، قطعاً واکنش‌هایی جهانی در پی داشت. همه گیری و اعتراضات، هر دو، جهان را با سرعت قابل‌توجهی درنوردیدند. در قرن بیست‌ویکم، رسانه‌های اجتماعی، سفر و تجارت بین‌المللی، به دنیا وحدتی بخشیده بود که هرگز پیش از آن وجود نداشت. حالا تهدیدات مرگ‌بار برای بشر و محیط‌زیست، آن جهان را به مخاطره انداخته بود.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جیمز وست دیویدسون نوشته است و در تاریخ ۹ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «How a History Textbook Would Describe 2020 So Far» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «کتاب‌های تاریخ سال ۲۰۲۰ را چگونه توصیف خواهند کرد؟» و ترجمهٔ یاسین کیانی منتشر کرده است.•• جیمز وست دیویدسون (James West Davidson) مورخ سرشناس آمریکایی است که چند کتاب درسی پرخواننده تألیف کرده است. تاریخی کوتاه از ایالات متحده (A Little History of the United States) و پس از فکت: هنر اکتشافات تاریخی (After the Fact: The Art of Historical Detection) از جمله آثار اوست. ]]> جیمز وست دیویدسون تاریخ‌وسیاست Mon, 31 Aug 2020 05:48:29 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9881/ دموکراسی خوب است، تا وقتی پیروز انتخابات باشیم http://tarjomaan.com/neveshtar/9877/ یان‌ ورنر مولر، بوستون ریویو — هر چه روز انتخابات نزدیک‌تر ‌می‌شود نگرانی‌ها هم بیشتر می‌شود. یکی از نگرانی‌های بخصوص، که با تلاش‌های رؤسای جمهور پیشین برای انتخاب دوباره فرق دارد، این است: اگر دونالد ترامپ انتخابات را ببازد، آیا شکست‌اش در صندوق‌های رأی را خواهد پذیرفت؟ در این‌ صورت باید با رأی مردم جایگاهش را ترک کند، اما به نظر نمی‌رسد که او بی‌سروصدا از موقعیتش دست بردارد. هر چه باشد، او چهارسال پیش، زمانی که برندۀ انتخابات شد، ادعا کرد تقلب گسترده‌ای در رأی‌گیری اتفاق افتاده است و حالا پیش‌بینی می‌کند که وقتی کاخ سفید را ترک کند با اتهامات قضایی روبرو شود. همین پنجشنبۀ گذشته، در توییتی، شایعه‌ کرد که ممکن است انتخابات به تأخیر بیفتد؛ آن هم با این ادعا که اگر انتخابات را به شیوۀ پستی برگزار کنیم، انتخاباتی را تجربه خواهیم کرد که از پرتقلب‌ترین و غیرشفاف‌ترین‌ها در طول تاریخ خواهد شد.البته این نگرانی فقط به ترامپ اختصاص ندارد. زیر سؤال بردن انتخابات یکی از استراتژی‌های رایجی است که پوپولیست‌های اقتدارطلب به کار می‌گیرند. این کار باعث می‌شود یکی از کارکردهای ابتدایی‌ای آسیب ببیند که انتخابات برای آن به وجود آمده، اینکه دربرابر مخالفت‌ها رفتاری غیرخشونت‌آمیز داشته باشیم. از لحاظ نظری، فلسفۀ رأی‌گیری این است که صلح برقرار شود. اندیشمند سیاسی واقع‌گرا، آدام پرزورسکی، انتخابات را وسیله‌ای توصیف می‌کند که می‌شود با آن پرسید چه کسی قدرتمندتر است؛ بدون اینکه حتی یک گلوله شلیک شود. با این حال، پوپولیست‌های اقتدارطلبِ دست راستی باعث شده‌اند این انتظار برآورده نشود. مدل حکمرانیِ سیاسی این افراد خلاصه می‌شود در اینکه جنگ‌های فرهنگی درست کنند، به منازعات دامن بزنند و اختلافات موجود در جامعه را تشدید کنند. حتی زمانی که ترامپ داشت انتخابات را می‌برد، برای هوادارانش چنین توییتی زد: «بازنده‌ها می‌خواهند آنچه دارید را از شما بگیرند، این اجازه را به آن‌ها ندهید، یا قوی و پیروز باشید یا ضعیف باشید و بمیرید».بسیار شبیه به رتوریک ترامپی، این دست جاروجنجال‌ها را هم ‌می‌توان با این نگاه دید که ترامپ می‌خواهد پایگاه رأی خود را محکم نگه دارد. اما نکتۀ دیگری هم در آن هست، اینکه در یک دموکراسی، باختن چیزی به غایت پیچیده است. این‌طور به نظر می‌رسد که بازندگان یک رقابت دموکراتیک می‌باید دو دیدگاه به‌ظاهر متناقض را پیش چشم داشته باشند: اول اینکه سیاست‌های برندگان اشتباه است و دوم اینکه این سیاست‌ها باید به اجرا درآیند (هرچه نباشد، مردم این آدم‌ها را برنده کرده‌اند تا سیاست‌هایشان را به اجرا دربیاورند). برای مواجهه با این چالش باید رویکرد خاصی را به کار گرفت. البته منظورم آن ادب والامنشانه‌ای نیست که اَل ‌گور وقتی که در سال ۲۰۰۰ رقابت را به جورج بوشِ پسر واگذار کرد، از خود نشان داد. بلکه مقصود قسمی از باخت است که منجر به تقویت دموکراسی، به‌مثابۀ یک کل، بشود. همچنین این رویکرد باید بتواند در بلندمدت، شانس سیاسی بازندگان را بیشتر کند. بعضی از اشکال شکست انتخاباتی به تقویت دموکراسی کمک می‌کنند، درحالی که بعضی دیگر فعالانه آن را متزلزل می‌کنند. رهبران پوپولیست امروزی، فارغ از اینکه اصلاً انتخاب شوند یا نه، اغلب نوع خاصی از استراتژیِ شکست را دنبال می‌کنند که به فرایند سیاسی لطمه می‌زند. پوپولیسم، آن‌طور که من آن را می‌فهمم، مسئلۀ رهبرانی است که دست‌ یاری از «مردمی واقعی» می‌طلبند و ادعا دارند تنها صدای صادقانۀ این مردم آن‌ها هستند، حال چه از جناح چپ باشند چه از جناح راست. در نتیجه، ادعایشان این است که همۀ رقبای دیگر هیچ مشروعیتی برای کسب قدرت ندارند. این پوپولیست‌ها رقبایشان را فاسد و اگر بخواهیم اصطلاحی را وام بگیریم، دغل‌کار می‌دانند. و در لفافه می‌گویند آن دسته از شهروندانی که از آن‌ها حمایت نمی‌کنند به هیچ ‌وجه «مردم» به حساب نمی‌آیند. تصادفی نیست که ترامپ به جای اینکه برای سیاست‌های خود استدلال بیاورد، منتقدانش را «غیرآمریکایی» خطاب می‌کند. او قضیه را این‌طور ساده می‌کند که برخی از آمریکایی‌ها در حقیقت به آمریکا تعلق ندارند. به طور مثال فرمول «ماگا۱ عاشق سیاه‌پوستان است» را درنظر بگیرید؛ این جمله به اندازه کافی ثابت کرد که سیاه‌پوستان دیگری‌های بیگانه هستند.پوپولیست‌هایی که اسمشان از صندق رأی بیرون نمی‌آید ظاهراً با تناقض آشکاری روبرو هستند: چطور می‌شود حزبی که خود را یگانه نمایندۀ مشروع مردم می‌داند؛ نتواند اکثریت آرای مردم را به دست بیاورد؟ برای خلاصی از این تناقض روش مشترکی وجود دارد و آن استفاده از این اصطلاح پوپولیستی محبوب است: اکثریت خاموش. این اصطلاح می‌گوید: اگر اکثریت خاموش صدایشان را بلند کنند، رهبران پوپولیست قدرت را به دست خواهند گرفت. همچنین اگر رهبران پوپولیست شکست بخورند، این اصطلاح شکستشان را این‌طور پوشش می‌دهد: این شکست به معنای آن نیست که اکثریت پشتیبان رهبران پیروز هستند، بلکه به این معنا است که صدای اکثریت را خفه کرده‌اند. به طور قطع چیزی یا کسی جلوی صدای اکثریت را گرفته است. بنابراین، رهبران پوپولیست اغلب به طور تلویحی می‌گویند که شکست نخورده‌اند، بلکه نخبگان فاسدی وجود دارند که در پشت پرده، آرای مردم را دستکاری کرده‌اند.ترامپ را می‌توان مثال بارزی از این قضیه دانست. در سال ۲۰۱۶ او داشت بلند بلند فکر می‌کرد که آیا پیروزی هیلاری کلینتون را خواهد پذیرفت یا نه. بسیاری از هوادارانش فهمیدند که منظور او دقیقاً چیست. بر اساس یک نظرسنجی، ۷۰ درصد طرفداران ترامپ فکر می‌کردند که تنها در دو صورت ممکن است هیلاری کلینتون رئیس‌جمهور شود: یا رأی‌گیری غیرقانونی برگزار شود، یا آرا مهندسی شود.به هرحال هرکس می‌تواند نظام انتخاباتی آمریکا را نقد کند، خروارها موضوع برای نقد وجود دارد، از دلسرد کردن رأی‌دهندگان گرفته تا پویش‌های مالی‌ بی‌حدوحصری که به کار گرفته می‌شوند تا نفوذ ثروتمندان را افزایش دهند. البته چنین نقدهایی به تقویت دموکراسی کمک می‌کند. اما آنچه با دموکراسی سر سازگاری ندارد این ادعای پوپولیست‌ها است که می‌گویند اگر در سیستم انتخاباتی‌ای بازنده ‌شوند آن سیستم ضرورتاً فاسد و ناکارآمد است. پوپولیست‌ها به تئوری توطئه متوسل می‌شوند و هر چیزی را که برایشان پیروزی به ارمغان نیاورد نادرست و فاسد می‌خوانند. حتی اگر پوپولیست‌ها نتوانند به اهرم‌های واقعی قدرت نزدیک شوند، این کارشان باعث می‌شود اعتماد مردم نسبت به نهادهای دموکراتیک سلب شود و در نتیجه فرهنگ سیاسی آسیب ببیند.همچنین راه ‌عینی‌تری هم هست که مسئولین و مقامات شکست خورده بتوانند از پیامدهای شکستشان طفره بروند. حزب عدالت و توسعۀ رجب طیب اردوغان را در نظر بگیرید. در سال گذشته این حزب انتخابات شهرداری استانبول را به کاندیدای حزب مخالف، حزب سکولارِ سوسیال دموکرات، واگذار کرد. بلافاصله پس از آن، رهبر اقتدارطلب این کشور شاکی شد که این شکست نتیجۀ «بی‌قاعدگی‌ها» و «دزدی آشکار از صندق‌های رأی» بوده است. نهایتاً در رأی‌گیری دوباره هم حزب رجب طیب اردوغان، این بار حتی با فاصلۀ بیشتری، از حزب رقیب شکست خورد. هرچند این اتفاق به فال نیک گرفته شد که در کشوری مثل ترکیه هم انتخابات می‌تواند از تقلب در امان باشد، اما پس از آن اتفاقی افتاد که توجه مخاطبان خوشبین بین‌المللی را به شدت به خود جلب کرد: آنکارا به شکلی سیستماتیک اختیارات شهردار استانبول را در زمینۀ کنترل منابع و دسترسی به پول کاهش داد.سناریوی مشابهی هم پاییز گذشته در مجارستان به وقوع پیوست. اتحادی از احزاب لیبرال‌ِ چپ توانست انتخابات پایتخت را با اقتدار برنده شود؛ رقیب آن‌ها ویکتور اوربان، نخست‌وزیر اقتدارطلب دستِ ‌راستیِ مجارستان، بود. این کشور به‌خودی‌خود شدیداً تمرکزگراست، با این‌حال زمانی که این اتفاق افتاد حکومت ملی منابع مالی و قدرت ادارات محلی را هم از آن‌ها گرفت. به این ترتیب ائتلاف جدید نتوانست ابتکار عمل چندانی برای حکمرانی بر شهر پیدا کند.راه دوری نرویم. در همین ایالات متحده، وقتی جمهوری‌خواهان ایالت‌هایی را از دست می‌دادند، قانون‌گذاران اختیارات خاصی را از فرمانداری‌های کلیدی سلب می‌کردند و به این ترتیب، دست حزب منتخب را در حنا می‌گذاشتند. آن‌ها با بازنگری در قوانینِ بازی عملاً برنده‌ها را به بازنده تبدیل می‌کردند یا حداقل برندگان را مجبور می‌کردند تا در زمین متفاوتی بازی کنند، نه زمینی که در اصل برای آن پا به میدان گذاشته بودند. چنین سوءاستفاده‌هایی معمولاً در دوره‌هایی رخ می‌دهد که شورای قانون‌گذاری در ایالات متحده با زوال روبه‌روست.این نوع کارشکنی‌ها به هیچ‌وجه قابل قبول نیست: همان‌طور که دنیل آلن، اندیشمند سیاسی، می‌گوید: برای حفظ دموکراسی نوعی «از خود‌گذشتگی رضایت‌مندانه» ضروری است. به این معنا که من شکست را می‌پذیرم تنها به این خاطر که می‌خواهم این بازی ادامه پیدا کند و وحدت نظام سیاسی حفظ شود. تلقی متضاد کارشکنی ممکن است این باشد که بازنده باید همه چیز را ببازد و برود. اما در نظام‌های دموکراتیکی که خوب کار می‌کند چنین مسئله‌ای وجود ندارد. در این نظام‌ها اگر به نحو صحیح ببازیم، معنای تلویحی‌اش آن است که راه پیروزی را هموار کرده‌ایم و مناسبات جدیدی خلق کرده‌ایم تا بتوانیم در آن نظام سیاسی، به عنوان یک کل، زندگی کنیم.به عبارت دقیق‌تر، بازندگان حداقل می‌توانند به پیروزی‌های نسبی‌ای دست یابند، یعنی برندگان را مجبور کنند که امتیازات مهمی به آنان بدهند، حال یا از طریق کارزاری انتخاباتی یا از طریق حضوری قوی در پای صندوق‌های رأی. آن‌ها حتی می‌توانند این ناکامی را به نمایشی از شرافت تبدیل کنند. در انتخابات سال ۱۹۶۴ آمریکا، بَری گولدواتر از لیندون بی. جانسون شکست سختی خورد و تنها توانست آرای ایالات‌ دلِ جنوب۲ و ایالت خودش، یعنی آریزونا، را کسب کند. اما همان‌طور که جفری تالیس و نیکول مِلو، اندیشمندان سیاسی، در پژوهشی مهم نشان داده‌اند، او با شرافت شکست خورد. گولدواتر اصول سیاسی‌اش را حفظ کرد و بستری برای فعالیتِ جنبش محافظه‌کار تشکیل داد. این بستر چنان موفق عمل کرد که دست آخر به پیروزی رونالد ریگان منجر شد. او در این برنامه قسمت‌های خشن‌ترِ محافظه‌کاری را با جذابیت‌های لطیفی پوشانده بود. همان‌طور که مهم است یک فرد چگونه برنده می‌شود، به همان اندازه هم مهم است که چگونه می‌بازد. حتی شکست‌های فاحش هم می‌تواند به پیروزی‌های بلندمدت ختم شود، تنها در صورتی که فرد به شکل درستی ببازد.درست باختن هنری دموکراتیک است. هنری است که شکست را پذیرفتنی می‌کند. این هنر وقتی محقق می‌شود که بازندگانِ دموکراسی به شکست خود اعتراف کنند و بگویند قوانین بازی به اندازۀ کافی عادلانه بوده است و هر کس شانس منصفانه‌ای داشته تا به خواسته‌اش برسد. زمانی که بازندگان به نحوی دموکراتیک نبازند، عملاً ادعا خواهند کرد که رهبری اکثریت را در پای صندوق‌های رأی به دست آورده‌اند. در واقع، بازندۀ صالح تعهد خود به دموکراسی را با تشکیل اپوزیسیونی وفادار نشان می‌دهد. یعنی کسی که به اصول زیربنایی روند دموکراسی وفادار است. «این فرد تنها به این خاطر که باخته، سیستم را زیر سوال نمی‌برد». شکست دموکراتیک، درعین‌حال، وفاداری به نتایج فرایند سیاسی هم هست. «ما فرمانبردار قانون خواهیم بود حتی اگر رقیبمان آن را نقض کند، این کار ما را مطمئن می‌کند که برنامۀ سیاسی ما به مراتب از برنامۀ آن‌ها بهتر بوده است».تفاوت میان رویه‌های خاص و اصول زیربنایی اهمیت دارد. برخلاف تفکر ناظران سیاسی که خود را به پیروی از هنجارهای حاکم عادت می‌دهند، بازندگان مجبور نیستند به هر قیمتی از وضعیت موجود تبعیت کنند. زمانی که قدرت جناح چپ زیاد می‌شود، اگر دموکرات‌ها طرحی برای اصلاح نهادهای موجود بدهند، جمهوری‌خواهان آن را به تمسخر می‌گیرند. مثل طرح تفویض اختیارات ایالتی به واشنگتن دی. سی و پرتو ریکو یا طرح لغو محدودیت‌های رأی‌گیری. اما این تغییرات زمانی می‌تواند محقق شود که همه این اصلِ پایه‌ای را بپذیرند: اگر نمایندگی و حق اساسی رأی‌دهی نباشد، خبری هم از مالیات نیست. یکی از نوآوری‌های عمدۀ دموکراسی مدرن، که مخالف آن چیزی است که در یونان باستان وجود داشت، مفهوم اپوزیسیون وفادار است: اپوزیسیون وفادار به دلایل اصولی با حکومت مخالف است، اما با رویه‌های سیاسی مخالفت متعصبانه نمی‌کند. به عبارت دیگر، ممکن است یک اپوزیسیون دموکراتیک حکومت را نقد کند، اما هیچگاه مشروعیت حکومت را انکار نمی‌کند. در نقطۀ مقابل، حزبی که بر سریر قدرت است می‌باید این نقش ویژۀ اپوزیسیونِ مذکور را به رسمیت بشناسد.وجود اپوزیسیونی وفادار، که مخالف سیستم دموکراتیک نیست، به‌خودی‌خود ضروری است. وقتی وفاداری اپوزیسیون نهادینه شد، یعنی آن‌ها در امور بازی داده شدند و امتیازاتی کسب کردند، آنگاه برنده‌های انتخابات هم وفاداری‌شان را به نظام دموکراتیک ثابت کرده‌اند. نهادینه‌کردن اپوزیسیون می‌تواند اشکال مختلفی به خود بگیرد: مثلاً می‌توان به رهبران اپوزیسیون اجازه داد تا در شورای قانون‌گذاری نظرات خود را بلافاصله اعلام کنند، این کار باعث می‌شود ایده‌های سیاستگذارانۀ جایگزین و متفاوت به چشم بیایند، یا در برابر تشکیل کمیته‌های تحقیق و تفحص کمتر مقاومت نشان داده شود، یا روزهایی را به اپوزیسیون اختصاص داد تا بازندگان انتخابات بتوانند دستورکار مجلس را تعیین کنند، یا حتی کرسی‌های مهمی از کمیسیون‌ها را به رهبران اپوزیسیون داد (جایی که به‌هرحال بخش مهمی از کار اپوزیسیون در آن انجام می‌گیرد). اینجا در ایالات متحده، حکومت و اپوزیسیون مجبور شده‌اند تا در برخی جاها با هم همکاری کنند. چارلز بتی، فیلسوف سیاسی، می‌نویسد: این ترکیب تضاد اصولی و تقابل‌های همکاری‌جویانه با درکی ابتدایی از قوانین دموکراتیک «همچون سازوکارهایی روان‌کننده، فهمی را ایجاد کرده است که جامعه را به سمت نیرویی بزرگتر هدایت می‌کند».باوجوداین، هرچند اپوزیسیون باید حرفش را بزند، اما در نهایت اکثریت باید مسیر خودش را برود. اگر این فهم وجود نداشته باشد، یک اپوزیسیون خلاق ممکن است از این فرصت‌ها استفاده کند برای اینکه گوی قدرت را برباید. برای مثال، ممکن است تلاش کند در برنامه‌‌های تقنینی سنگ‌اندازی کند؛ معمولاً با این استدلالِ پنهان که حکومت فاقد مشروعیت است. مشهور است که تاکتیک‌های میچ مک‌کانل، رهبر مجلس سنا، بر این روش استوار است. پس از اینکه مک‌کانل اعلام کرد هدف اصلی‌اش این بوده که باراک اوباما را به رئیس‌جمهوری یک‌دوره‌ای تبدیل کند، مجموعه‌ای از حربه‌ها را به کار گرفت تا از طریق رویه‌های قانونی –و با نقضِ روحِ همین رویه‌ها- جلوی تلاش‌های رئیس دولت را بگیرد. مک‌کانل به دو معنا بازندۀ بدی است: یکی به این دلیل که از پذیرش شکست سرباز زد، و دیگری به این خاطر که نظام سیاسی را برای اهداف بی‌رحمانۀ حزبی‌اش تحریف کرد؛ حتی شاید بشود گفت به خاطر اهداف شخصی‌اش. یکی از پیامد‌های قدرت گرفتن احزاب دست راستی و دیگر گروه‌های ضدسیستم این است که اپوزیسیون وفادار، در قامت یک نهاد، از بین می‌رود.برای اینکه پوپولیست‌های دست راستی و دیگر رهبران ضدسیستم را بیرون از مسند قدرت نگه داریم؛ احزابی از طیف‌های مختلف، از چپ‌های کمونیست گرفته تا راست‌های میانه‌رو، باید با هم ائتلاف تشکیل بدهند. این موضوع به‌خصوص زمانی واجب است که این احزاب آرای کمتری دارند، چنان که در انتخابات تورینگن، ایالت فدرال آلمانی، اتفاق افتاد. در این انتخابات حزب راست‌گرایِ افراطیِ «آلترناتیو برای آلمان» توانست خیلی خوب عمل کند. اما این رویکردِ همه علیه یکی و یکی علیه همه ممکن است پیامدهای ناخواستۀ زیان‌باری هم داشته باشد. وقتی احزاب گوناگون دست به دست هم می‌دهند تا جلوی پوپولیست‌های دست راستی بایستند، بر رتوریکِ سیاستمداران پوپولیستی هم مهر تأیید می‌زنند: احزاب تاریخ‌ِ‌مصرف‌گذشته تلاش می‌کنند تا امتیازات نامشروع و منافع بادآوردۀ خود را حفظ کنند. آن‌ها کارتلی تشکیل داده‌اند تا یگانه نمایندگان اصیل و حقیقی مردم را از قدرت خلع کنند.پیامد ناخواستۀ دیگری هم هست که چندان آشکار نیست. وقتی این حجم از ائتلاف‌ها شکل بگیرد، این ایده تقویت می‌شود که گزینۀ سیاسی قابل‌اعتنایی باقی نمانده است. رهبران پوپولیست به طرفدارانشان‌ هشدار قدیمی خودشان را یادآوری خواهند کرد که «احزاب صاحب‌‌منصبان» در نهایت می‌خواهند مملکت را غارت کنند. برای مثال، چه کسی فکرش را می‌کرد نخست وزیرِ به اصطلاح چپِ ایتالیا، ماتئو رنتسی، که قول داده بود روتامازیون (یعنی کنارزدن سیستم کهنه) را اجرا کند، بر سر سیستم انتخاباتی جدید با سیلویو برلوسکونی، سیاستمدار عمیقاً فاسد، توافق کند؟ او با انجام این کار عملاً بر حرف بیپ گریلو، سیاستمدار پوپولیست، صحه گذاشت که سیاستمداران سنتی طبقه‌ای فاسد هستند.علاوه‌براین، این دست ائتلاف‌ها پیامد ناخواستۀ خطرناک‌تری هم دارد. اگر همۀ احزاب مستقر در حکومت از همان «صاحب‌منصبان» مذکور باشند و اگر تنها احزاب بیرون از حکومت هم همان احزاب ضدسیستم باشند، پس دیگر اپوزیسیون وفاداری وجود نخواهد داشت و تنها اپوزیسیون موجود همان اپوزیسیونِ ضدسیستم خواهد بود (نازی‌ها برای رقبایشان از اصطلاح سیستم‌پارتئین۳ استفاده می‌کردند و حزب راست‌گرای آلترناتیو هم رقبایش را ملانقطی می‌خواند). ایدۀ بدیلی سیتماتیک، و نه غیرسیستماتیک، از عناصر کلیدی دموکراسی نمایندگی است. اما این ایده در این سناریوها حذف شده است. این اتفاق شاید برای احزاب، به صورت تکی، فقدان بزرگی نباشد، اما پتکی است بر سر خود دموکراسی. فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یان ورنر مولر نوشته است و در تاریخ ۶ آگوست ۲۰۲۰ با عنوان «Democracy for Losers» در وب‌سایت بوستون ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «دموکراسی خوب است، تا وقتی پیروز انتخابات باشیم» و ترجمهٔ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• یان ورنر مولر (Jan-Werner Müller) استاد سیاست در دانشگاه پرینستون است. آخرین کتاب او قواعد دموکراسی (Democracy Rules) به زودی منتشر خواهد شد.[۱] مخفف عبارت Make America Great Again که شعار اصلی ترامپ است [مترجم].[۲] اصطلاحی برای نامیدن منطقه‌ای که شامل جورجیا، آلاباما، می‌سی‌سی‌پی و لوئیزیانا می‌شود [مترجم].[۳] Systemparteien در لغت به معنیِ حزب‌های سیستم [مترجم]. ]]> یان ورنر مولر تاریخ‌وسیاست Tue, 25 Aug 2020 04:27:57 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9877/ وقتی کلمه‌ها معنایشان را از دست بدهند، سیاست ناممکن می‌شود http://tarjomaan.com/interview/9792/ گفت‌وگوی استفانی دی‌گویر با ماشا گسن، نیشن — ماشا گسن، نویسنده و روزنامه‌نگار روسی‌تبار آمریکایی، امروزه یکی از سرسخت‌ترین منتقدان قدرت حکومتی و اقتدارگرایی است. گسن بیش از بیست سال در مسکو مشغول روزنامه‌نگاری بود اما در سال ۲۰۱۲ از مدیرمسؤولی قدیمی‌ترین مجلۀ روسیه به‌نام وکرگ سوتا۱ اخراج شد چون حاضر نشد رپورتاژ آگهی یک برنامۀ قلابی دربارۀ‌ محیط زیست را کار کند که در آن پوتین مرغ‌های ماهی‌خوار سیبری را که در خطر انقراض‌اند در حیات وحش رها می‌کرد. کمی بعد، گسن با خانواده‌اش به ایالات متحده گریخت. او می‌ترسید که چون دگرباش است، بچه‌هایشان را از آن‌ها بگیرند.مشهورترین کتاب گسن با عنوان آینده تاریخ است: تمامیت‌خواهی چگونه روسیه را دوباره از آن خود کرد۲، در سال ۲۰۱۷ برندۀ جایزۀ ملی کتاب شد. کتاب‌های دیگر او به دامنۀ گسترده‌ای از موضوعات می‌پردازند: از سیاست و فرهنگ روسیه (مرد بی‌چهره: اوج‌گیری عجیب ولادیمیر پوتین۳ در سال ۲۰۱۲ و کلمات بتن‌شکن می‌شوند: شور پوزی‌رایت‌ها۴ در سال ۲۰۱۵) تا علم و ژنتیک (اهمیت خون: از بیماری ارثی تا بچه‌های سفارشی‌ساز؛ چگونه من و دنیا درگیر آیندۀ ژن‌ها شدیم۵ در سال ۲۰۰۸ ). گسن از نویسندگان مجلۀ نیویورکر است و به‌عنوان نویسندۀ برجسته در کالج بارد۶ حضور دارد.روز دوم ژوئن، انتشارات ریورهد بوکز آخرین کتاب گسن را منتشر کرد: جان به در بُردن از استبداد۷. گسن به‌واسطۀ چندین دهه تجربۀ پوشش فوران دوبارۀ تمامیت‌خواهی در روسیه، در جایگاه منحصربه‌فردی قرار گرفته تا به آمریکاییان کمک کند که بفهمند تحت حکومت دونالد ترامپ، چه بلایی دارد سر ایالات متحده می‌آید. گسن فهرستی از تباه‌شدن زبان سیاسی، نهادهای حقوقی و آرمان‌های دموکراتیک ظرف سه‌ سال ‌و ‌نیم اخیر می‌آورد و سپس استدلال می‌کند که ترامپ در پی «چنگ‌اندازی استبدادی»۸ بر آمریکاست. در ایامی که ترامپ هنجارها و نهادهای آمریکایی را به نابودی تهدید می‌کند، گسن نشانمان می‌دهد که اولین گام در مسیر جان به در بُردن، و نهایتاً مقاومت، در برابر یک آیندۀ استبدادی این است که زبانی برای فهم رخدادهای کنونی داشته باشیم.                                                                                         •••استفانی دی‌گویر: در کتاب جان به در بُردن از استبداد گفته‌اید که طی سه و نیم سال گذشته، دونالد ترامپ در پی «چنگ‌اندازی استبدادی» بر آمریکا بوده است. معنی این حرف چیست؟ماشا گسن: از زمان انتخابات، این فکر دست از سرم برنداشته که ما فاقد زبان مناسب جهت توصیف پدیدۀ ترامپ هستیم. در این کتاب سراغ یکی از متفکران سیاسی محبوبم رفته‌ام، بالین ماگیر۹، جامعه‌شناس مجارستانی که دربارۀ دولت مافیایی پساکمونیستی پژوهش می‌کند. ماگیر می‌گوید که پس از فروپاشی بلوک شرق، روزنامه‌نگاران و دانشمندان علوم سیاسی از زبان لیبرال دموکراسی برای توصیف رُخدادهای آن زمان استفاده می‌کردند. ولی به نظر ماگیر، چنین کاری مثل آن است که بپرسیم: «آیا فیل می‌تواند پرواز کند؟ آیا فیل می‌تواند شنا کند؟» البته که می‌توانید به این سؤال‌ها پاسخ بدهید، اما پاسخشان کمکی به توصیف رُخدادها نمی‌کند.ماگیر می‌کوشد چارچوبی برای فهم شرایط دولت پساکمونیستی پرورش دهد. او یک گذار سه‌مرحله‌ای را وصف می‌کند: چنگ‌اندازی استبدادی، راه‌گشایی استبدادی۱۰، قوام‌یابی استبدادی۱۱. منشأ واژۀ «چنگ‌اندازی» اینجاست. من این واژگان را از بلوک پساکمونیستی وام می‌گیرم و می‌گویم که بهتر از زبان لیبرال دموکراسی به درد تحلیل رخدادهای فعلی آمریکا می‌خورد.دی‌گویر: حرفتان این است که شرایط دولت پساکمونیستی به تبیین آمریکای تحت حکومت ترامپ کمک می‌کند؟گسن: من سعی می‌کنم در باب این ایده بسیار محتاط باشم چون روشن است که نمی‌توان مستقیماً این دو تجربه را هم‌پوشان شمرد. بسیاری از شرایط سیاسی، فرهنگی و اقتصادی این دو با هم فرق دارند، اما به‌نظرم نقطۀ شروع مناسبی است. به همین خاطر است که از تعبیر «چنگ‌اندازی استبدادی» استفاده می‌کنم. تمایز میان چنگ‌اندازی استبدادی و راه‌گشایی استبدادی این است که در مرحلۀ چنگ‌اندازی استبدادی کماکان می‌توان با ابزارهای انتخاباتی از شرِّ مستبد خلاص شد. به نظر من، حداقل تا ماه نوامبر، و حداقل در تئوری، ما در نوعی وضعیت چنگ‌اندازی استبدادی به سر می‌بریم.دی‌گویر: برخی مورخان و دانشمندان علوم سیاسی، از جمله خود من، گفته‌اند که تلاش برای فهم ترامپ از طریق مقایسۀ تاریخی او با فاشیسم و تمامیت‌خواهی، نابهنجارساز است. چنین تلاش‌هایی ترامپ را پدیده‌ای ناهنجار جلوه می‌دهند، اما می‌شود گفت او جزئی از یک پروژۀ آمریکایی منحصربه‌فرد به قدمت چندین دهه است. مایلید خوانندگان این کتابتان چه فهمی از رابطۀ ترامپ با تاریخ آمریکا داشته باشند؟گسن: درست است؛ من با این انتقاد موافقم. در این کتاب سعی می‌کنم ترامپ را در چندین زمینه بررسی کنم. مقایسه‌های تاریخی، مزیت‌هایی فکری برایمان به ارمغان می‌آورند. تیم اسنایدر، مورخ دانشگاه ییل و مؤلف در مسیرِ ناآزادی۱۲، چیزی در این مایه گفته که، «نکته‌ای که وضع ما را بهتر از آلمان دهۀ ۱۹۳۰ می‌کند این است که فاشیسم پیشتر رُخ داده و می‌توانیم از آن درس بیاموزیم».در این راستا، از این مزیت خودم بهره می‌گیرم که در مقام روزنامه‌نگار، بیست‌سال پوتین را پوشش داده‌ام. نه اینکه فکر کنم ترامپ شبیه پوتین است، بلکه چون فکر می‌کنم در زمان پوشش پوتین مهارت‌های مشخصی کسب کرده‌ام که با قدری تنظیم و تعدیل می‌توانم برای ترامپ استفاده کنم.شرایط منجر به ظهور ترامپ طی چند دهه خلق شدند. به نظر من، مهم‌ترینشان دگرگونی قدرت و هویت پس از یازده سپتامبر بود، هم تمرکزیافتن قدرت در قوۀ مجریه و هم هزینه‌کردن از حقوق و آزادی‌ها برای «امنیت». پیامد اینها چه بود؟ خلق هویتی از یک ملت که تحت محاصره است. بعد می‌رسیم به یک دیدگاه قدیمی‌تر یعنی کنارآمدنِ نسبتاً راحتِ آمریکاییان با وصلت سیاست و پول و با سیاست‌ورزی تکنوکراتیکِ ایدئولوژی‌زدایی‌شده. به‌نظرم خصوصاً وادی دموکرات‌ها در قلمروی سیاسی آمریکا، شکاکیت عمیقی نسبت به زبانی پیدا کرده‌اند که از آرمان‌ها، رؤیا و آینده می‌گوید.دی‌گویر: ترامپ چگونه توانست از سیاست‌ورزی تکنوکراتیک آمریکاییان بهره ببرد؟گسن: یک راهش این بود که بدیل هیجان‌انگیزی را وعده داد. با وام‌گرفتن از تعبیرات اریک فروم، روانکاو یهودی‌ای که از آلمان نازی گریخت، می‌شود گفت او جاذبۀ یک‌جور آدم عوام‌فریب را دارد که دست به دامن گذشته‌ای تخیلی می‌شود. ترامپ سر می‌رسد و سراغ اضطراب‌های عمیق مردمی می‌رود که حقیقتاً مضطرب‌اند چون بیش از یک نسلشان از ثبات اقتصادی و اجتماعی محروم بوده‌اند. او سراغ آن بی‌ثباتی می‌رود و می‌گوید: «خُب، من شما را به یک گذشتۀ تخیلی برمی‌گردانم». جبهۀ مقابل، چیز چندانی ندارد تا به مصاف این جاذبۀ هیجانی برود. نمی‌توانید با گفتنِ اینکه «من رزومۀ خوبی دارم و اوضاع را درست می‌کنم» به جنگ چنین وعده‌ای بروید.دی‌گویر: بیماری کرونا به زعم برخی افراد آغازی بر پایان ترامپ است، اما شما آن را «فاجعه‌ای تمام‌عیار» برای او می‌دانید. چرا؟گسن: در علوم سیاسی معیار، با نگاهی به فکت‌ها می‌گویید: «خُب، ترامپ بی‌کفایتی خود را ثابت کرده است. او این بیماری عالم‌گیر را درست اداره نکرده است. در رهبری‌کردن ناکام بوده است. تلفات بیش از آنی بوده که باید. ماه نوامبر که موعد انتخابات می‌رسد، سختی‌های اقتصادی بسیار شدید می‌شوند». همۀ این‌ها لابد یعنی پایان کار او.چند هفتۀ پیش، جیم فالوز که روزنامه‌نگار است سر یکی از کلاس‌های من حرف زد. او گفت به نوامبر امید دارد چون احساس می‌کند هنوز قوانین فیزیک صادق‌اند. اگر به نشانگرهای علوم سیاسی معیار دل بدهیم، اوضاعمان خوب است. این تعبیر از ماجرا زیبا است، اما همین‌جاست که با جیم مخالفم گرچه امیدوارم حق با او باشد. اگر به دنیاهای دیگری بنگرید که قوانین فیزیکشان فرق دارد، می‌بینید که در این ماجرا هم تجربۀ تمامیت‌خواهی قرن بیستم واقعاً آگاهی‌بخش است. آنگاه می‌فهمیم مردمی که در اضطراب و وحشت به سر می‌برند، زمینۀ مستعدی برای ظهور رهبری مثل ترامپ‌اند.دی‌گویر: پس ما اکنون در آمریکا زیر سایۀ چیزی از جنس وحشت زندگی می‌کنیم؟گسن: هانا آرنت در ریشه‌های توتالیتاریسم۱۳ می‌گوید تمامیت‌خواهی فقط در کشوری میسر می‌شود که خواه به‌خاطر وسعتش یا به‌خاطر شرایط فرهنگی و هیجانی‌اش امکان جمعیت‌زدایی داشته باشد، یعنی بتواند میلیون‌ها نفر را قربانی کند. او از نقش وحشت و نقش تنهایی در خلق شرایط پیدایش تمامیت‌خواهی حرف می‌زند.این ویروس سر رسیده و شرایطی وحشت‌آفرین را پدید می‌آورد، بی‌آنکه ترامپ مجبور شود کاری کند. همچنین وضعیتِ تنهایی و انفصال سیاسی را نیز ایجاد می‌کند. توان ما برای کنش و عمل کنار یکدیگر جهت اقدامات سیاسی، دچار محدودیت‌های شدید فیزیکی و هیجانی است. ما وارد دوره‌ای آکنده از کمیابی و بی‌ثباتی شده‌ایم.و به‌واسطۀ پوشش ویروس کرونا در رسانه‌ها، همه‌جا و همه‌وقت حرف ترامپ است. بایدن در زیرزمین خانه‌اش جلسه می‌گذارد اما باید خیلی انگیزه داشته باشید که از این قضیه خبردار شوید.دی‌گویر: در یک پانوشت که توضیح داده‌اید چرا از قطعه‌ای از حرف‌های آرنت استفاده کرده‌اید، می‌گویید که حرفتان «این نیست که ترامپ دارد یک رژیم تمامیت‌خواه می‌سازد، بلکه او مشتاق است که تبدیل به یک مستبد بشود، آن‌هم در دنیایی که چندین و چند رژیم تمامیت‌خواه را به خود دیده است». می‌شود قدری دربارۀ این تمایز توضیح بدهید؟گسن: آن پانوشت برای دفع برخی انتقاداتی بود که به نظرم تقریباً غریزی‌اند، اما قدری هم به بیراهه می‌روند. این انتقاد می‌گوید که نباید دستگاه نظریِ تحلیلِ تمامیت‌خواهی را برای ترامپ استفاده کنیم، چون او در حال ساخت رژیمی تمامیت‌خواه نیست. من هم قبول دارم. ترامپ مشغول ساخت یک رژیم تمامیت‌خواه نیست. برای چنین منظوری، خیلی چیزهای دیگری باید اتفاق بیفتند و سر جایشان قرار بگیرند. او باید ابزارهای زیادی در دست داشته باشد که بعید می‌دانم داشته باشد. اما قرن بیستم، که رژیم‌های تمامیت‌خواه زیادی به خود دیده است، آگاهی‌بخش فهم او و فهم ما از ممکنات است. ترامپ می‌تواند دست به دامن جنبۀ عاطفی و احساسی یک رهبر تمامیت‌خواه شود، و می‌شود.دی‌گویر: بخش قابل توجهی از کتاب به انتقاد از روزنامه‌نگارانی اختصاص یافته که ترامپ را پوشش داده‌اند. به نظر شما، اکثر روزنامه‌نگاران رسانه‌های ریشه‌دار در برملاکردن دروغ‌های ترامپ ناکام بوده‌اند. آن‌ها، بنا به نوع آموزشی که دیده‌اند، سعی کرده‌اند بی‌طرف و عینی بمانند. به نظرتان برای پوشش آنچه «سیستمِ» ترامپ نامیده‌اید، روزنامه‌نگاری باید چه تغییری کند؟گسن: کلمۀ کلیدی همان «سیستم» است چون در پرداختن به ترامپ، مشکلات جدی‌ای وجود دارد. نمی‌شود آن را به سبک عینیِ سنتیِ آمریکایی پوشش بدهید، چون مشروعیتی زیاده از حد به دروغ‌های ترامپ می‌دهد. ما این را مکرر در ماجرای کرونا دیدیم. وقتی نیویورک‌تایمز تیتری مانند این می‌زند که «ترامپ می‌گوید دیگر مشکلی برای آزمایش‌دادن نداریم؛ فرماندار مخالف است»، گرنت گونزالس، آشنای قدیمی من که احترام زیادی برایش قائلم، در توییتر نیویورک‌تایمز را به چالش کشید و گفت: «خُب لابد بعد هم می‌خواهند بنویسند: ترامپ می‌گوید زمین تخت است؛ دانشمندان مخالف‌اند».واقعاً باید درک کنیم که پوشش‌دادن ترامپ، مسأله و مشکلی جدی است. راه‌حل درست و درمانی هم ندارد. اصلاً نباید تصور کنیم که اگر روزنامه‌نگاری‌ ما از جنس دیگری بود، کل این شرایطِ ترامپی را ریشه‌کن می‌کردیم. فارغ از اینکه چطور مشق روزنامه‌نگاری کنید، وضعیت ترامپ چندین تله سر راه شما می‌گذارد. روزنامه‌نگاری مناسب شاید آنی باشد که در پی کاهش آسیب‌ها باشد.دی‌گویر: وقتی روایت‌ شما از روزنامه‌نگاری را در این کتاب می‌خواندم، شگفت‌زده شدم که هیچ حرفی از گمراه‌سازی۱۴ نیامده بود. روزنامه‌نگاران چطور می‌توانند با حملۀ روبات‌ها و روایت‌های رایانه‌ای‌ساز کاذبی رقابت کنند که مثلاً در ماجرای کرونا می‌بینیم؟گسن: پوشش‌دادن ترامپیسم دقیقاً به معنای مبارزه با گمراه‌سازی و روبات‌ها نیست. من با این پیش‌فرض، یا شاید بشود گفت حقیقت اثبات‌شده، پیش می‌روم که اکثر آمریکاییان هنوز در یک دنیای رسانه‌ای نسبتاً سالم به سر می‌برند. اکثر آمریکاییان هنوز به طور مرتب در معرض ایده‌ها و نظرات مخالف خود قرار می‌گیرند. اکثر آمریکاییان در دنیای نیویورک‌تایمز، ان‌پی‌آر، وال‌استریت ژورنال و واشنگتن‌پست هستند، که یک وادی گسترده و واقعیت‌محور است و اساساً با آن دنیای دیگر هم‌پوشانی ندارد. اکنون، در جریان عالم‌گیر شدن کرونا، شاهد نشت از آن دنیای دیگر به این دنیای واقعیت‌محور هستیم، که واقعاً اتفاق هولناکی است.دی‌گویر: آیا اصلاً روزنامه‌نگاران باید تلاش کنند که با این دنیای دیگر، که متشکل از هواداران ترامپ است، صحبت کنند؟ گاهی این نوع ژست‌ها را در نیویورک‌تایمز می‌بینید.گسن: برای این سؤال، پاسخی ندارم که به دلم بنشیند. زیاد به این فکر کرده‌ام. مثل بسیاری افراد دیگر، ذهن من هم درگیر مسئلۀ رأی‌دهندگان اوباما-ترامپ بوده است. یعنی آدم‌هایی که آشکارا چنان از سیستم نارو خورده‌اند که عمیقاً حس بی‌اعتمادی و خیانت‌دیدگی دارند، و هر نارنجکی که بتوانند علیه سیستم پرتاب کنند، حتماً استفاده می‌کنند. این وظیفۀ رهبران سیاسی است که سعی کنند با آن‌ها ارتباط بگیرند. در سوی دیگر، به نظرم کسی مثل من که برای نیویورکر می‌نویسد یا کسی که برای نیویورک‌تایمز می‌نویسد، اگر فکر کند که می‌تواند با کسانی ارتباط بگیرد که تا حدی ناراضی و محروم و سرخورده‌اند، دچار خودبزرگ‌بینی است. مگر من کی هستم که گمان کنم می‌توانم این بادکنک بی‌اعتمادی را بترکانم؟ این‌نوع ارتباط‌گرفتن با آن سوی میدان اساساً غلط و کذب نیست، اما احتمالاً نباید اولویت ذهنی‌مان باشد.از این شعار رایج روزنامه‌نگاری که «فقط بگذارید کارمان را بکنیم» خیلی بدم می‌آید چون از این پرسش طفره می‌رود که واقعاً کارمان چیست؟ اما احتمالاً خودم به این سو میل کنم. ما باید تمام تلاشمان را بکنیم تا این واقعیت را با نگاه انتقادی توصیف کنیم و شرح دهیم، با حداکثر توجه به استفاده از زبان، و با ادبیاتی که دقیق و سنجیده انتخاب شده است.دی‌گویر: چرا در فهمیدن و شکست‌دادن ترامپ، زبان اهمیت دارد؟گسن: بدون زبان نمی‌توانیم سیاست‌ورزی کنیم. اگر نتوانیم با همدیگر حرف بزنیم، اگر نتوانیم چیزی بگوییم که دقیقاً یا اساساً منظورمان را برساند، آنگاه نمی‌توانیم به توافق برسیم که چگونه کنار هم زندگی کنیم.چندین دهه به این مسأله فکر کرده‌ام که چطور زبان آن‌قدر مورد سوءاستفاده واقع می‌شود که دیگر به درد سیاست‌ورزی نمی‌خورد. مثلاً رهبری یا رژیمی مانند شوروی، از هر کلمه‌ای معنای متضادش را منظور می‌کرد. این پدیده‌ای اساساً تمامیت‌خواهانه است. این همان است که می‌گوید «جنگ یعنی صلح». ترامپ هر کلمه‌ای استفاده می‌کند منظورش متضاد آن است، خصوصاً در آن بخش‌های زبان که به روابط قدرت اشاره دارند. مثلاً خود را قربانی «شکار جادوگران» جلوه می‌دهد. قوی‌ترین مرد دنیا که نمی‌شود قربانی عملیات شکار جادوگران باشد. او مفهومی مانند «اخبار جعلی» را مصادره می‌کند و از آن علیه اخبار واقعی استفاده می‌کند. همچنین گاهی زبان را به کار می‌گیرد اما هیچ منظوری ندارد، مثل وقتی که می‌گفت مردم مواد ضدعفونی‌کننده بنوشند تا با ویروس کرونا مقابله کنند.گفته‌های ترامپ، پیامدها و عواقبی دارند. وقتی رییس‌جمهور ایالات متحده حرفی دربارۀ تزریق ضدعفونی‌کننده می‌زند، معنایی و اثری دارد. با‌این‌حال، فردا می‌تواند بگوید: «شوخی کردم. منظوری نداشتم». چنین کاری حمله‌ای تمام‌عیار به واقعیت مشترک میان آدم‌ها است، چون ما را به جایی پرتاب می‌کند که هیچ می‌تواند هر معنایی داشته باشد. اگر هیچ هر معنایی داشته باشد، دیگر نمی‌توانیم با هم حرف بزنیم. سیاست‌ورزی هم محال می‌شود.دی‌گویر: همچنین گفته‌اید که نیازمند آرمان‌های اخلاقی هستیم. از نظر شما، آرمان‌ها چه نقشی در سیاست‌ورزی دموکراتیک بازی می‌کنند؟گسن: به گمانم جای همین آرمان‌هاست که در سیاست‌ورزی حزب دموکرات خالی است. جای همین‌هاست که در نگاه تکنوکراتیک به سیاست‌ورزی خالی است. و وحشت‌زده می‌شوم که می‌بینم این نوع زبان سیاست‌ورزی چه فشاری وارد می‌کند، حتی بر سیاست‌مدارانی که به نظرم بسیار آرمان‌گرایند. من به نیوهمپشایر رفتم تا انتخابات درون‌حزبی را در آنجا پوشش بدهم، و هم به حرف‌های الیزابت وارن گوش دادم و هم به برنی سندرز، که به نظرم در صدر سیاست‌مداران آینده‌گرا و آرمان‌مَدار در جبهۀ دموکرات‌ها هستند. راحت می‌شد فهمید که چقدر در شعارهایشان با دیدگاه تکنوکراتیک به سیاست‌ورزی کنار آمده‌اند. در حرف‌هایشان آن جنس خطابۀ رؤیاپردازانۀ بلندپروازانه‌ای را نمی‌بینم که به نظرم وجودش خیلی ضروری است. به‌نظرم ایده‌هایی که دربارۀ آینده دارند عالی‌اند، ولی نوعی خودداری هیجانی و احساسی دارند که به گمانم به بیراهه می‌رود.آرمان‌ها همان چیزی‌اند که می‌توانیم گرد آن‌ها متحد شویم. آرمان‌ها همان چیزی‌اند که باید به مصاف آن بلایی بفرستیم که ترامپ دارد سر این کشور می‌آورد.دی‌گویر: در کتاب گفته‌اید که ترامپ چگونه و چطور تغییری بنیادین در ایدۀ هویت آمریکایی رقم زد، خصوصاً با شعارها و سیاست‌هایش دربارۀ مهاجرت.گسن: ما آشکارا از نژادپرست‌بودن ترامپ حرف می‌زنیم. آشکارا می‌گوییم که او رئیس‌جمهوری است از جنس مردان سفیدپوست برتری‌طلب. ولی به نظرم به قدر کافی در این باره حرف نمی‌زنیم که تعریف «ما» در دورۀ زمامداری ترامپ چقدر و چطور تغییر کرده است. در این باب هم، زیربنای بحث مدت‌ها پیش چیده شده است، ولی به رؤیایی از «ما» در قالب آرمان‌گرایانه نیاز داریم که شوق‌انگیز باشد، که در پی آن بکوشیم، که موجب شود مردم احساس کنند اگر به فلان کس رأی بدهند نه‌تنها وضعشان بهتر می‌شود که خودشان هم بهتر می‌شوند. در مسیرمان به سوی آینده، می‌توانیم بهتر بشویم.ترامپ دست به دامن بدترین خویشتنِ ما می‌شود. او می‌گوید: «با من همراه شوید، قرار است نقاب دورویی را کنار بگذاریم و هر جا را که سابقاً مقدس بود به لجن بکشیم. بیایید با هم از این کار لذت ببریم». در مقابل، باید پیغامی داشته باشید که بگوید «ما می‌توانیم بهتر شویم». پیغامی که بار هیجانی و احساسی مشابه و برابری با آن کلمات داشته باشد.دی‌گویر: آیا اصلاً امیدی به زندگی پس از ترامپ دارید؟گسن: قدری امید دارم. هم به‌خاطر ترامپ و هم در اثر ویروس کرونا اتفاقاتی افتاده‌اند که اثبات‌کنندۀ چیزی‌اند که همیشه می‌دانسته‌ایم: بحران فرصت هم هست. در بحران، اوضاع شتاب می‌گیرد و می‌شود به سرعت به ایده‌هایی خو کرد که مدت‌ها بلااستفاده در اطرافمان بوده‌اند. به‌نظرم به‌واسطۀ ریاست‌جمهوری ترامپ، خیلی سریع به برخی ایده‌هایی خو کردیم که پیش‌تر گمان می‌کردیم خیلی چپ‌گرایانه هستند. همین نکته دربارۀ آن بیماری عالم‌گیر هم صادق است: ایده‌هایی دربارۀ خدمات درمانی، ایده‌هایی دربارۀ درآمد پایۀ همگانی، ایده‌هایی دربارۀ تغییر اقلیم. فهم ما از اینکه چه رابطۀ بی‌رحمانه‌ای با سیاره‌مان داریم، به سرعت بهتر می‌شود. این فرصت‌ها ممکن است گسترده‌تر شده و چیزی در اختیار ما قرار دهند، لذا کاملاً هم نومید نیستم. فقط به‌نظرم باید دربارۀ آنچه ضروری و لازم است، کاملاً شفاف و روشن باشیم. آنچه ضروری و لازم است، راه‌حلی تکنوکراتیک برای بازگرداندن ما به گذشتۀ تخیلی‌مان نیست، منظورم از این گذشتۀ تخیلی همان وضع معمول پیش از ترامپ است. آنچه ضروری و لازم است، خیال‌پردازی دوباره‌ای است که آینده‌گرا باشد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Gessen, Masha. Surviving Autocracy. Riverhead Books, 2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را استفانی دی‌گویر نوشته است و در تاریخ ۳ ژوئن ۲۰۲۰ با عنوان «Masha Gessen on Trump’s ‘Autocratic Attempt’ on America» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «وقتی کلمه‌ها معنایشان را از دست بدهند، سیاست ناممکن می‌شود» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• استفانی دی‌گویر (Stephanie DeGooyer) استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه ویلامیت و نویسنده و روزنامه‌نگار است. حوزۀ تحقیقاتی مورد علاقۀ او تأثیر زبان در تعاملات حقوقی و سیاسی و تأثیر آن بر مسائلی مانند شهروندی و مهاجرت است.[۱] Vorkug sveta[۲] The Future Is History: How Totalitarianism Reclaimed Russia[۳] The Man Without a Face: The Unlikely Rise of Vladimir Putin[۴] Words Will Break Cement: The Passion of Pussy Riot[۵] Blood Matters: From Inherited Illness to Designer Babies, How the World and I Found Ourselves in the Future of the Gene[۶] نهادی برای برقراری پیوند بین دانشگاه و نهادهای مدنی که از چهره‌های تأثیرگذار دعوت می‌کند تا در آنجا کرسی داشته باشند [مترجم].[۷] Surviving Autocracy[۸] autocratic attempt[۹] Bálint Magyar[۱۰] autocratic breakthrough[۱۱] autocratic consolidation[۱۲] The Road to Unfreedom[۱۳] The Origins of Totalitarianism[۱۴] disinformation ]]> ماشا گسن تاریخ‌وسیاست Tue, 30 Jun 2020 06:07:06 GMT http://tarjomaan.com/interview/9792/ برده‌داری و آپارتاید تمام شدند، تحقیر و تبعیض نه http://tarjomaan.com/report/9762/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• نژادپرستی ذاتی نیستگفت‌وگو با فرانسیسکو بتنکورت استادِ کینگز کالج لندن دربارۀ نژادپرستی و تاریخ‌نگاری آنکلمۀ نژاد ابتدا برای اصلاح ویژگی‌های حیوانات یا حتی گیاهان به کار می‌رفت. اما اروپاییان، با گسترش استعمار، آرام‌آرام رنگین‌پوستان را هم نژادبندی کردند. فرانسیسکو بتنکورت معتقد است آنچه اول می‌آید رفتار تبعیض‌آمیز است و سپس نوبت به نظریۀ نژادها می‌رسد. اگر فقط تعصب داشته باشید، نژادپرست نیستید. نژادپرستی برای وقتی است که عمل تبعیض‌آمیز همراه تعصبتان شود. بتنکورت پنج کتابی را معرفی می‌کند که در تحقیق دربارۀ نژادپرستی بیشترین اثر را بر او گذاشته‌اند.• روزگاری که اقتصادِ آزاد برده‌داری می‌کردپدران اقتصاد آزاد برده‌داری را نمونه‌ای عالی از تجارت و نمایشی از آزادی می‌دانستندامروزه یکی‌دانستن آزادی و برده‌داری عجیب و حتی مضحک به‌نظر می‌رسد؛ اما در اواسط قرن هجدهم برخی اروپایی‌ها این‌طور می‌اندیشیدند و برده‌داری را صرفاً «مدلی اقتصادی» می‌دانستند. این‌ها نه تاجران برده بودند و نه ناخداهای کشتی‌های انتقال بردگان؛ بلکه اندیشمندان اقتصادی پیشرو و تأثیرگذاری بودند که به اصول «لِسه فِر» یا همان اقتصاد آزاد پایبند بودند. پدران اقتصاد آزاد تجارت برده را نمونه‌ای عالی از تجارت جهانی می‌دانستند و به آن به‌عنوان نمایشی از آزادی می‌نگریستند.• بردگی انسان‌ها چگونه سرمایه‌داری را آفرید؟تاریخ‌نگاری‌ جدید سرمایه‌داری با دنیای امروز خوب جور درمی‌آیدپرسش‌ از رابطۀ برده‌داری و سرمایه‌داری در ایالات متحده تاریخ‌نگاران را به تکاپو انداخته‌ است. در چند سال اخیر، تاریخ‌نگاران موجی از پژوهش‌ها تولید کرده‌اند که می‌گوید: برده‌داری هم عمیقاً سرمایه‌دارانه بود و هم نقش‌آفرینی بنیادینی در دنیای صنعتی نوظهور داشت. از نظر آن‌ها روابط بازار شاخصۀ برده‌داری در آمریکا بود. باوجوداین، جای تعجب نیست که این حوزۀ پژوهشْ دانشگاهیان و عامّۀ مردم را به یک اندازه برآشفته است.• نیمه‌ای که روایت نشد؛ خاستگاه‌های غیرلیبرال سرمایه‌داریبررسی کتاب‌های امپراتوری پنبه، نیمه‌ای که هرگز روایت نشد، رودخانۀ رویاهای تیره و بهای رهاییمعمولاً فکر می‌کنیم سرمایه‌داری، حوالی ۱۷۸۰ با انقلاب صنعتی ظهور کرد و با فکر کردن به سرمایه‌داری، به‌یاد کارگران کارخانجات می‌افتیم. اما پژوهشگران شاخه‌ای جدید در تاریخ معتقدند که مرحلۀ اولیۀ سرمایه‌داری نه بر نیروی کار آزاد، بلکه بر برده‌داری متکی بود. ما سرمایه‌داری صنعتی را به قرارداد و بازار مرتبط می‌دانیم؛ اما سرمایه‌داری اولیه اغلب بر پایۀ خشونت بود. استادیار تاریخ در دانشگاه یو‌.سی‌.ال‌.ای، گزارشی از مهم‌ترین و جدیدترین تحولات این حوزه ارائه می‌کند.• تونی موریسون: از آبی‌ترین چشم تا دهانی پر از خونبرندۀ جایزۀ نوبل ادبی و یکی از بزرگترین چهره‌های ادبیات جهان در ۸۸ سالگی درگذشتمنتقدی ادبی، وقتی از فرودگاه سوار تاکسی شده بود تا به یک کنفرانس برسد، با رانندۀ تاکسی که زنی سیاه‌پوست بود مشغول گفت‌و‌گو شد. راننده دربارۀ موضوع کنفرانس سوال کرد و او جواب داد، کنفرانس دربارۀ تونی موریسون است و خودِ او قرار است بخش‌هایی از رمان منتشرنشده‌اش را آنجا بخواند. ناگهان راننده، پر از شور و شوق شد و به او گفت «هر طور شده خودم را به این کنفرانس خواهم رساند». تونی موریسون چنین نویسنده‌ای بود. کسی که سیاه‌پوستان آمریکا مثل یک مادر دوستش داشتند.• این جایزۀ لعنتیِ برده‌دارانهگفت‌وگوی استیو رُز با استیو مک‌کوئین دربارۀ تجربۀ سیاه‌پوستان در دنیای هنرهمۀ نامزدهای سال ۲۰۱۶ جایزۀ اسکار سفیدپوست‌ بودند. این اتفاق خشمِ انبوهی از هنرمندان سیاهپوست را برانگیخت. آنان اسکار را به «نژادپرستی» متهم می‌کنند. استیو مک‌کوئین، تنها کارگردانِ سیاهپوستی که موفق به بردن جایزۀ اسکار شده است، در این مصاحبه، دربارۀ فرایندهای حاکم بر دنیای فیلم‌سازی حرف می‌زند؛ اما معتقد است «مشکلِ اصلی جای دیگری است.»• معنای سیاه‌پوست‌بودنپل بیتی، برندۀ جایزۀ من‌بوکر ۲۰۱۶، از رمزورازها و ماجراهای نوشتن رمان فروش کامل می‌گویدپل بیتی، برای رمان فروش کامل برندۀ جایزۀ من‌بوکر ۲۰۱۶ شد. نویسندۀ پنجاه‌وچهارسالۀ اهل لوس‌ انجلس، اولین رمان‌نویس آمریکایی است که برای هجویه‌ای تلخ و گزنده دربارۀ سیاست‌های نژادی آمریکا برندۀ جایزۀ من‌بوکر شده است. از نظر داوران، رمان فروش کامل پل بیتی را در ردیف کسانی چون مارک تواین و جاناتان سویفت قرار می‌دهد. پل بیتی در این نوشتار رمزورازها و ماجراهایی را روایت می‌کند که الهام‌بخش او در نوشتن رمانش بوده‌اند. ]]> ترجمان علوم انسانی تاریخ‌وسیاست Fri, 12 Jun 2020 06:08:35 GMT http://tarjomaan.com/report/9762/ ایالات متحده چطور به سیاست دو حزبی رسید؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9745/ ازرا کلاین، نیویورک تایمز — اولین کار من قانع‌کردن شماست، دربارۀ اینکه یک‌چیزی تغییر کرده است. سیاست آمریکایی توهم آرام‌بخشی از ثبات پیشِ‌روی شما می‌گذارد. از ۱۸۶۴ سلطۀ دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه بر همۀ انتخابات‌ها سنگینی کرده است و این دو حزب در همۀ دوره‌ها در کشمکش کسب قدرت و مقبولیت بوده‌اند. سری به تاریخ آمریکا بزنید و خودتان ببینید که دموکرات‌ها و جمهوری‌خواه‌ها چطور یکدیگر را متهم می‌کنند، در پی تضعیف یکدیگر برمی‌آیند، علیه یکدیگر دسیسه می‌چینند، و حتی به یکدیگر حملۀ فیزیکی می‌کنند. به‌راحتی می‌توان نظری اجمالی به پیشینۀ این وضع انداخت و به این فرض رسید که امروزِ ما بدیل تمام‌عیار گذشتۀ ماست؛ گله‌های ما از سیاست روزگارمان منعکس‌کنندۀ همان گلایه‌هایی است که نسل‌های گذشته از سیاست روزگار خود داشتند. اما دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه امروز شبیه احزاب دموکرات و جمهوری‌خواه گذشته نیستند. ما در وضعی واقعاً بدیع زندگی می‌کنیم.به ۱۹۵۰ برگردیم. در آن سال «کمیتۀ احزاب سیاسی انجمن علوم سیاسی آمریکا» بیانیه‌ای منتشر کرد که شبیه هجویه‌ای بر دوران مدرن بود. این بیانیۀ ۹۸صفحه‌ای با عنوان «به‌سوی نظام دوحزبی مسئولانه‌تر»، با همکاری عدۀ زیادی از برجسته‌ترین دانشمندان علوم سیاسی کشور تألیف شده بود و صفحۀ نخست نیویورک تایمز را نیز به خود اختصاص داد. اوج پیام این بیانیه تشویق یک نظام سیاسی دوقطبی‌شده‌تر است. این بیانیه اظهار تأسف می‌کند که دو حزب یادشده آرا و دیدگاه‌هایی بسیار متشتت در خود دارند و، درعین‌حال، صاحبان این آرا آن‌قدر راحت با هم همکاری می‌کنند که رأی‌دهندگان دچار سردرگمی می‌شوند که دارند به چه کسی رأی می‌دهند و به چه دلیل. نویسندگان بیانیه هشدار داده‌اند که «اگر این احزاب خود را با طرح‌ها و برنامه‌هایشان تعریف نکنند، عامۀ مردم نمی‌توانند از میان آنان دست به انتخابی آگاهانه بزنند».در این متن می‌خوانیم: «این احزاب چندان تلاشی نکرده‌اند که نوعی وحدت درون‌حزبی ایجاد کنند، وحدتی که امروزه این‌همه مطلوب شمرده می‌شود». با ملاحظۀ آرای حزبی و تحقیر مصالحه، که معرف کنگرۀ امروزی است، دشوار می‌توان این عبارت را خواند و منطق پشت آن را درک کرد. خلاصه آنکه امروزه این گزارش می‌تواند شبیه تذکری باشد به ما، برای اینکه بی‌افاده‌تر و پوست‌کلفت‌تر باشیم.اما همان‌گونه که استاد علوم سیاسی دانشگاه کولگیت، سم روزنفلد، در کتاب خود دوقطبی‌سازان: معماران پساجنگ عصر حزبی ما۱ بیان کرده، دلایل خوبی وجود دارد که نگرانِ سردرگمی‌هایی باشیم که این احزاب از اواسط قرن بیستم برای سیاست آمریکا ایجاد کردند. فعالان و سیاستمدارانی هم که طی سال‌ها بی‌وقفه تلاش کرده‌اند نظام حزبی دوقطبی را تحقق بخشند، همانی که امروزه مشاهده می‌کنیم، دلایل قابل‌قبولی برای کارشان داشته‌اند. ارج‌نهادن به منطق استدلال دوقطبی‌کنندگان، به‌رغم خسارت ناشی از موفقیت آنان، راه‌حل مستحکمی است هم برای نگرشی بدیع به گذشته و هم تجویزهای کاملاً مطمئن برای آینده.ما برای فهم دغدغه‌های دانشمندان علوم سیاسی باید نقشی را درک کنیم که قرار بود احزاب سیاسی در یک دموکراسی ایفا کنند. موضوعاتی را در نظر بگیرید که یک شهروند طرح می‌کند تا به رأیی دربارۀ آن‌ها برسد. مثلاً آیا باید با ایران یا عراق یا سوریه یا کرۀ شمالی وارد جنگ شد؟ آیا منطقی است که نظام بهداشت و درمان حول بیمه‌های خصوصی سامان یابد که تحت کنترل مقررات باشند و درعین‌حال تحت اختیار فرد؟ چه بازۀ زمانی‌ای برای حق معنوی مناسب است؛ یک دهه، چهار دهه، یک‌صد سال یا تا وقتی‌که خورشید خاموشی بگیرد و این جهان ناپایدار بر باد رود؟ الگوهای مالیاتی فدرال در طول دهۀ بعد باید معادل ۲۸درصد تولید ناخالص ملی باشد، ۳۱ درصد آن یا ۳۹ درصد؟ سقف مناسب پذیرش پناهندگان در هر سال چه مقدار است؛ و چه مقدار از آن باید برای به‌هم‌پیوستن خانواده‌ها باشد و چه مقدار برای تأمین نیازهای اقتصادی؟ آیا فرارفتن از سقف بدهی واقعاً به خوش‌حسابی آمریکا برای همیشه آسیب می‌زند؟ هیچ‌یک از ما نمی‌توانیم دربارۀ چنین طیف متنوعی از موضوعات تخصص کافی کسب کنیم.احزاب سیاسی راه میان‌بر هستند. گزارش انجمن علوم سیاسی آمریکا، احزاب سیاسی را «ابزار ناگزیر حکمرانی» نامیده است، چون آن‌ها طیف مناسبی از انتخاب‌ها را میان گزینه‌های عملی برای رأی‌دهندگان فراهم می‌کنند. شاید ما سقف درست و دقیق مالیات را ندانیم، و یا اینکه ایجاد منطقۀ پرواز ممنوع بر فراز سوریه درست است یا نه، اما می‌دانیم که آیا حامی حزب دموکراتیم یا حزب جمهوری‌خواه، حزب سبز یا حزب لیبرتارین. انتخاب یک حزب برگزیدن کسانی است که به آن‌ها برای تبدیل ارزش‌هایمان به دستور‌العمل‌های دقیق سیاسی در طیف گسترده‌ای از موضوعات پیشِ‌روی کشور اعتماد داریم. نویسندگان بیانیه می‌نویسند «برای اکثریت عظیمی از آمریکاییان، ارزشمندترین فرصت تأثیرگذاری بر جریان و جهت امور عمومی انتخابی است که آنان می‌توانند از میان احزاب حاضر در انتخابات‌های اصلی داشته باشند».مسئلۀ مهم در ۱۹۵۰ این بود که دو حزب سیاسی اصلی کشور به تمایلات رأی‌دهندگانشان وقعی نمی‌گذاشتند. مستمسک رأی‌دادن یک دموکرات مینه‌سوتایی به هیوبرت هامفری (نامزد لیبرال سنا از حزب دموکرات در ۱۹۵۴) برای دست‌یابی به اکثریت در سنا گروهی بود که استروم تورموند (سناتور کارولینای جنوبی که ازجمله اعضای بسیار محافظه‌کار مجلس سنا بود) هم ازجملۀ آن‌ها بود. احزاب به‌جای دادن فرصت انتخاب واقعی، احساسات و حرف‌های آبکی به خورد آن‌ها می‌دادند.این همان معضلی بود که توجه اعضای انجمن علوم سیاسی آمریکا را به خود جلب کرده بود. احزاب ایالتی سیاست را حول خطوطی سازمان‌دهی می‌کردند که احزاب کشوری آن‌ها را پاک می‌کردند. نویسندگان بیانیه گله داشتند که سازمان‌های حزبی کشوری و ایالتی عمدتاً از هم مستقل‌اند؛ هر یک در فضای خاص خود عمل می‌کنند بی‌آنکه رویکرد مشترک قابل‌اعتنایی به معضلات مربوط به سیاست و راهبرد حزب داشته باشند. کنگرۀ ایالات‌متحده شامل دموکرات‌هایی بود که از بسیاری از جمهوری‌خواهان محافظه‌کارتر بودند و همچنین شامل جمهوری‌خواهانی که به‌اندازۀ چپ‌گراترین دموکرات‌ها لیبرال بودند. آن‌ها از رأی‌دهندگان ارزشمندترین فرصت تأثیرگذاری بر جریان و جهت امور و مسائل عمومی را سرقت می‌کردند.سناتور ویلیام بورا، یک جمهوری‌خواه آیداهویی، در ۱۹۲۳ این مطلب را به‌نحو زننده‌ای بیان کرد: «هر کسی که به رقابت‌های مقدماتی یک جمهوری‌خواه کمک مالی کند، یک جمهوری‌خواه است»؛ «او می‌تواند به تجارت آزاد اعتقاد داشته باشد، و حامی عضویت بی‌قیدوشرط در جامعۀ ملل، حقوق ایالت‌ها، و هر سیاستی باشد که تاکنون حزب دموکرات از آن حمایت کرده است؛ بااین‌حال، اگر او به رقابت‌های مقدماتی نامزد جمهوری‌خواه خود کمک مالی کند، یک جمهوری‌خواه خواهد بود». جمهوری‌خواه بودن به‌معنای محافظه‌کاربودن نیست، بلکه فقط به این معناست که او یک جمهوری‌خواه باشد. وابستگی حزبی فی‌نفسه یک این‌همان‌گویی است، نه نشانۀ محکمی بر پایبندی به اصول و دیدگاه‌ها.در ۱۹۵۰، توماس دیویی، فرماندار سابق نیویورک و نمایندۀ حزب جمهوری‌خواه برای انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۹۴۴، قاطعانه تأیید کرد که اگر معیار یک حزب سیاسی واقعی «نظام یکپارچه‌ای از دیدگاه‌های ملی دربارۀ مسائل اساسی» باشد، هیچ‌یک از دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات واجد چنین معیاری نخواهند بود. دیویی بر آن بود که «این یک نقطۀ قوت قابل‌توجه است، چراکه هیچ دین یا رنگ پوست یا نژاد یا دغدغۀ اقتصادی واحدی وجود ندارد که تعریف‌کنندۀ این یا آن حزب باشد. هر یک از این دو حزب تا حدودی انعکاس حزب دیگر هستند... شاید رمز قدرت عظیم ما تا حدودی در این باشد که تغییر از یک حزب به حزب دیگر، معمولاً، مقتضی استمرار عمل و سیاست این ملت به‌عنوان یک کل دربارۀ بسیاری از امور اساسی بوده است». به نظر وی کسانی هستند که «هر دو حزب را سرزنش می‌کنند و می‌گویند آن‌ها چیزی را نمایندگی نمی‌کنند جز انتخاب میان توییدلدی و توییدلدوم۲». به بیان وی، اگر این منتقدان به آنچه در نظرشان بود می‌رسیدند، «آنگاه هر چیزی واقعاً در جایی که باید قرار می‌گرفت: حزب دموکرات حزبی می‌شد از لیبرال تا رادیکال؛ و حزب جمهوری‌خواه حزبی می‌شد از محافظه‌کار تا واپس‌گرا».در ۱۹۵۹ ریچارد نیکسون، معاون رئیس‌جمهور وقت، -که بعدها در مقام ریاست‌جمهوری درصدد ایجاد سازمان حفاظت از محیط‌زیست برآمد، یک حداقل درآمد پایه را مدنظر قرار داد و یک طرح بهداشت و درمان ملی را پیشنهاد کرد که از طرح سلامت اوباما بسیار جسورانه‌تر بود- با تمسخر دربارۀ کسانی سخن گفت که در پی انشقاق احزاب براساس اعتقاداتشان بودند. او گفت: «بسیار تأسف‌آور خواهد بود، اگر ما دو حزب اصلی‌مان را براساس چیزی تقسیم کنیم که آن را مرزبندی محافظه‌کار-لیبرال می‌خوانیم». قدرت نظام سیاسی آمریکا در این است که «ما معمولاً از نوسان شدید دولت‌های مستقر از یک حد افراطی به حد افراطی دیگر پرهیز کرده‌ایم؛ و دلیل پرهیز ما از این نوسان این است که هر دو حزب برای طیف گسترده‌ای از دیدگاه‌ها و عقاید فضای کافی دارند». در این زمینه، اگرچه با کمی تفاوت، رابرت اف. کندی نیز با نیکسون هم‌نظر بود. گادفری هابسونِ روزنامه‌نگار گفت‌وگویی را بازگو کرده که در آن کندی هشدار داده «کشور پیش از این به‌شکل عمودی دچار انشعاب شده است، میان مناطق، نژادها و گروه‌های قومی»؛ بنابراین «خطرناک خواهد بود که به‌شکل افقی نیز میان لیبرال‌ها و محافظه‌کاران دچار انشعاب شود». به بیان وی، هدف سیاست آرام‌کردن این انشعاب‌هاست، نه پروبال‌دادن به آن‌ها.در ۱۹۵۹ کمیتۀ ملی جمهوری‌خواهان مناظره‌ای داخلی بر سر این موضوع برگزار کرد که آیا این حزب را باید با مجموعۀ متمایزی از ارزش‌های ایدئولوژیک رهبری کرد یا نه. در نشست افتتاحیۀ کمیتۀ برنامه‌ریزی و تحول، که وظیفۀ طراحی دستورکار حزب جمهوری‌خواه را به عهده داشت، این گروه رابرت گلدوین، استاد علوم سیاسی، را دعوت کرد تا این نظریه را طرح و بررسی کند که «برای یک حزب سیاسی بزرگ، نه ممکن است و نه مطلوب که با اصولی ازپیش‌تعیین‌شده هدایت شود». گسست‌های روزگار مدرن به دغدغه‌های گلدوین این قابلیت را داد که آن اصول در ۱۹۵۹ پا بگیرند. او گفت «در هر دو حزب، ازجمله برای لیبرال‌ها و محافظه‌کاران، بسته به جایگاهشان، اختلافات با مصالحۀ درون‌حزبی حل‌وفصل می‌شوند، اختلافاتی که در غیر این صورت به مناقشات رقابتی عمده تبدیل می‌شوند». او هشدار داد که «اگر به اختلافات نظری دامن زده شود، وحدت ملی، تضعیف خواهد شد».این نکته آن‌قدر اهمیت دارد که دربارۀ آن تأمل کنیم. وقتی درون یک حزب اختلافاتی به وجود می‌آید، با جلوگیری و مصالحه به آن رسیدگی می‌شود. احزاب نمی‌خواهند در درون خود به نزاع بپردازند. اما وقتی اختلاف بین احزاب باشد، از طریق منازعه به آن پرداخته می‌شود. بدون محافظت از وحدت حزب، اختلافات سیاسی شعله‌ورتر می‌شود. نمونۀ بارز این مسئله نظام بهداشت و درمان است: دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان میلیاردها دلار خرج آگهی‌های تبلیغاتی در انتخابات می‌کنند تا به اختلافات خود در موضوع بهداشت و درمان تأکید کنند، چون این بحثْ نظر حامیان آن‌ها را به خود جلب می‌کند؛ و آن‌ها امیدوارند نگرش عمومی را علیه رقبایشان برانگیزند. در رأس احزاب، موضوعات مهم طرح و حتی گاهی حل‌و‌فصل می‌شوند اما، در بدنۀ احزاب، اختلافات حول این موضوعات عمیق‌تر و احساسی‌تر می‌شود.این بحث در سخنرانی اعلام نامزدی ریاست‌جمهوری جری گولدواتر در ۱۹۶۴ با شدت و حدت مطرح شد. امروزه این سخنرانی یادآور وعدۀ گولدواتر برای طرح «یک انتخاب، نه یک بازتاب»۳ است. دلیل او برای نامزدی‌اش در انتخابات -که کمتر مشهور، اما پرحرف‌و‌حدیث‌تر است- چند پاراگراف قبل‌تر بیان شده است. گلدواتر با تنفر می‌گوید «من از هیچ‌یک از نامزدهای اعلام‌شدۀ جمهوری‌خواه اعلامیه‌ای برآمده از دل یا دربارۀ مواضع سیاسی نشنیدم که بتواند به مردم آمریکا انتخاب روشنی در انتخابات بعدی ریاست‌جمهوری بدهد». این وعدۀ گلدواتر بود: اگر جمهوری‌خواهان او را نامزد خود در انتخابات کنند، «این انتخابات نه دربارۀ شخصیت نامزدها، بلکه دربارۀ اصول خواهد بود». البته گلدواتر نامزدی جمهوری‌خواهان را برد، اما در انتخابات ریاست‌جمهوری از لیندون جانسون به‌سختی شکست خورد.علاوه‌بر تلاش پرشور جمهوری‌خواهان محافظه‌کار برای کنارزدن جناح میانه‌روِ حزب، میثاق گلدواتر وعده‌ای شدیداً تفرقه‌برانگیز بود. در پی این جریان، جرج رامنی -که بعداً فرماندار میشیگان و پیشاهنگ جمهوری‌خواهی میانه‌رو شد- نامه‌ای دوازده‌صفحه‌ای نوشت و، در آن، اختلاف‌نظرهایش را با گلدواتر ذکر کرد. او در این نامۀ پیش‌گویانه نوشت که «احزاب جزم‌گرای ایدئولوژیک به‌سمت انشقاق در ساختار سیاسی و اجتماعی یک ملت پیش می‌روند و به بحران‌ها و بن‌بست‌های حاکمیتی منجر می‌شوند و بر سر راه مصالحه‌هایی که غالباً برای محافظت از آزادی و پیشرفت ضروری‌اند مانع‌تراشی می‌کنند» (چند دهه پس‌ازآن، پسر او که درمقام فرماندار میانه‌رو و محبوب ماساچوست میراث پدرش را با خود داشت، با معرفی خود به‌عنوان یک «محافظه‌کار تمام‌عیار» پیروز رقابت بر سر نامزدی حزب جمهوری‌خواه برای انتخابات ریاست‌جمهوری شد).شکست انتخاباتی گلدواتر یک عقیدۀ عمومی را جا انداخت: ایدئولوگ‌ها بازندۀ انتخابات هستند. کلینتون روزیتر در کتاب خود، احزاب و سیاست در آمریکا۴، نوشت که «میان دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان نه هیچ اختلاف واقعی‌ای وجود دارد و نه می‌تواند وجود داشته باشد، چون قوانین نانوشتۀ آمریکا احزاب را ملزم می‌کند که اساساً در اصول، سیاست، شخصیت، جاذبه و هدف، همپوشانی داشته باشند، یا به احزابی تبدیل شوند که هیچ امیدی به پیروزی در انتخابات ملی نداشته باشند». چه بهتر که بازتاب یک وضعیت باشند تا یک بازنده.نابسامانی‌های احزاب به‌خوبی در عصر مدرن نمایان شده است. موریس فیورینا، استاد علوم سیاسی دانشگاه استنفورد، یادآوری می‌کند که وقتی جرالد فورد با جیمی کارتر رقابت می‌کرد، فقط ۵۴ درصد رأی‌دهندگان اعتقاد داشتند که حزب جمهوری‌خواه محافظه‌کارتر از حزب دموکرات است. تقریباً ۳۰ درصد گفته بودند که اصلاً هیچ تفاوت ایدئولوژیکی میان این دو حزب وجود ندارد. تصور کنید، در جهانی که تفاوت ایدئولوژیک میان احزاب دموکرات و جمهوری‌خواه آن‌قدر ناچیز بود که نیمی از جمعیت را سردرگم می‌کرد، چقدر هویت حزب باید کم تأثیر باشد.درواقع لازم نیست چنان وضعی را تصور کنیم، ما می‌توانیم آن را به چشم خود ببینیم.نیروی حزب‌گرایی سلبیقبلاً برای رأی‌دهندگان معمول بود که بلیت‌هایشان را پخش کنند: شاید برای ریاست‌جمهوری، لیندون جانسون دموکرات را ترجیح می‌دادید اما، برای فرمانداری، جرج رامنی جمهوری‌خواه را. اگر جزو این دسته افراد می‌بودید -و بیشتر کسانی که می‌شناختید چنین بودند- دشوار بود که از ته دل با یکی از دو حزب خود را معرفی کنید، درمجموع شما بنا به موقعیت‌های مختلف به هر دو حزب رأی می‌دادید. اساتید علوم سیاسی دانشگاه ایموری، آلن آبراموویچ و استیون وبستر، در یک تحلیل خواندنی با عنوان «هر سیاستی ملی است» نشان می‌دهند که چگونه آن رفتار در نیمۀ دوم قرن بیستم از هم پاشید و تقریباً در سرتاسر سال‌های انتقالی هزارۀ جدید ناپدید شد. آن‌ها با توجه به نواحی مورد رقابت انتخابات کنگره دریافتند که از ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۰ همبستگی سهم حزب دموکرات در رقابت‌های انتخاباتی کنگره با سهم حزب دموکرات در آرای رقابت‌های انتخاباتی ریاست‌جمهوری ۵۴ درصد بود. از ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۰ این رقم به ۶۵ درصد رسید. از ۲۰۱۸ این رقم به ۹۷ درصد رسیده است. در چهل سال گذشته، حمایت از نامزد حزب دموکرات برای ریاست‌جمهوری به پیش‌بینی میزان حمایت از نامزدهای این حزب برای کنگره کمک کرد، به‌گونه‌ای که تقریباً به راهنمای کامل این پیش‌بینی تبدیل شده است؛ هرچند عامل کاملاً موثقی برای این پیش‌بینی نیست.پخش‌کردن بلیت مستلزم نقطۀ مبدأیی است که مایۀ خاطرجمعی هر دو حزب سیاسی باشد. در ورای این نقطه، آن خاطرجمعی از میان می‌رود. در میان سؤالاتی که پیمایشگران در هر انتخاباتی از آمریکاییان می‌پرسند، مسئله‌ای است که «دماسنج احساسی» خوانده می‌شود. این دماسنج از افراد می‌خواهد احساساتشان را نسبت به دو حزب سیاسی براساس درجه‌بندی ۱ تا ۱۰۰ بیان کنند؛ ۱، نماد احساس سرد و منفی، و ۱۰۰، نماد گرم و مثبت است. از دهۀ ۱۹۸۰ احساسات جمهوری‌خواهان نسبت به حزب دموکرات و احساسات دموکرات‌ها نسبت به حزب جمهوری‌خواه در سراشیبی سقوط افتاده است.در ۱۹۸۰، رأی‌دهندگان به حزب مخالف نمرۀ ۴۵ داده‌اند. این نمره با نمرۀ اختصاصی آن‌ها به حزب خودشان، که ۷۲ بود، فاصله زیادی داشت اما روی‌هم‌رفته نمرۀ کاملاً قابل‌قبولی بود. اما پس از ۱۹۸۰ این درجات شروع به افت کرد. در ۱۹۹۲، درجۀ حزب مخالف به ۴۰ سقوط کرد. در ۱۹۹۸، این رقم به ۳۸ رسید. و در ۲۰۱۶ این رقم ۲۹ شد. در این میان، دیدگاه‌های هواداران حزبی به حزب خودشان از ۷۲ در ۱۹۸۰ به ۶۵ در ۲۰۱۶ رسید.اما مسئله فقط به هواداران حزب مربوط نیست. استاد علوم سیاسی دانشگاه ایالتی میشیگان، کاروین اسمیت، در مقالۀ مهم خود «دوقطبی‌سازی و افول رأی‌دهندگان سیال آمریکا» بیان کرد که بین سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۴ کسانی که خود را مستقل دانسته‌اند، دربارۀ حزبی که از آن حمایت کرده‌اند، ثابت‌تر از کسانی بوده‌اند که در سال‌های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۶ خود را هواداران سرسخت حزبی معرفی کرده‌اند. باز هم تکرار می‌کنم که مستقلان امروزی، نسبت به هواداران حزبی سال‌های قبل، رأی قابل پیش‌بینی‌تری به یک حزب می‌دهند. این یک واقعیت جالب‌توجه است.اما عجیب این است که، در طول همین دوره، حوزه‌های انتخابیه نسبت به تعهدات حزبی خود با بی‌اعتنایی رفتار می‌کردند. در ۱۹۶۴، ۸۰درصد رأی‌دهندگان گفته بودند که یا جمهوری‌خواه هستند یا دموکرات. در ۲۰۱۲ این رقم به ۶۳ درصد رسید که به قول آبرامویچ و وبستر پایین‌ترین درصد تعیّن حزبی در تاریخ مطالعات انتخابات ملی آمریکا بوده است؛ و همزمان درصد کسانی که خود را مستقل خوانده‌اند شدیداً افزایش یافته است.در نگاه اول، این دو روند با هم تعارض دارند: چگونه حوزه‌های انتخابی هم در رفتار رأی‌دهندگیِ خود حزبی‌تر شده‌اند و هم در عضویت حزبی‌شان مستقل‌تر؟ آیا نباید حمایت منسجم‌تر از یک حزب به تعهد بیشتر به آن حزب منجر شود؟مفهوم کلیدی در اینجا «حزب‌گرایی سلبی» است: رفتار حزبی از احساسات مثبت نسبت به حزب موردحمایتتان ناشی نمی‌شود، بلکه محصول احساسات منفی شما نسبت به حزبی است که با آن مخالفید. اگر تاکنون در انتخاباتی شرکت کرده باشید، شاید احساس بی‌علاقگی به نامزد موردحمایت خود را تجربه کرده باشید، اما از ترس رأی‌آوردن نامزد رقیب که غیرمنطقی یا سوسیالیست بوده، بر اساس حزب‌گرایی سلبی به نامزد موردحمایت اما نامحبوبتان رأی داده باشید. مشخص می‌شود که بسیاری از ما واجد حزب‌گرایی سلبی هستیم. یک نظرسنجی مؤسسۀ پیو در سال ۲۰۱۶ نشان داد که کسانی که خود را مستقل معرفی کرده و تمایل داشته‌اند به این یا آن حزب رأی بدهند، بیشتر بر اساس انگیزش‌های سلبی رفتار کرده‌اند. اکثریت مستقل حامی متمایل به جمهوری‌خواهان یا متمایل به دموکرات‌ها دلیل اصلی تمایل خود را به سیاست‌های حزب دیگر ربط داده‌اند که از نظر آنان برای کشور زیان‌بار است؛ در مقابل، فقط یک سوم از هر گروه گفته‌اند که دلیل آن‌ها حمایت از سیاست‌های حزبی بوده است که به آن رأی داده‌اند.در اینجا می‌توان پنجاه سال اخیر وضعیت سیاسی آمریکا را خلاصه کرد. ما نسبت به حزبی که به آن رأی داده‌ایم ثابت‌قدم‌تر شده‌ایم، اما نه به این دلیل که به آن حزب علاقه‌مندتر شده‌ایم -درواقع، ما نسبت به حزبی که به آن رأی می‌دهیم بی‌علاقه‌تر شده‌ایم- بلکه به این دلیل که بیزاری ما از حزب مقابل بیشتر شده است. حتی اگر امید به تغییر کم‌رنگ شده باشد، ترس و بیزاری بر آن پیشی می‌گیرد.پرسش این است که چرا همۀ این وضعیت‌ها رخ داده است. چه چیزی در وضعیت سیاسی آمریکا چنان تغییر کرده که رأی‌دهندگان در هواداری از حزبشان ثابت‌قدم‌تر شده‌اند؟فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Klein, Ezra. Why We’re Polarized. Avid Reader Press, 2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ازرا کلاین نوشته است و در تاریخ ۲۸ ژانویۀ ۲۰۲۰ با عنوان «Why We’re Polarized, by Ezra Klein: An Excerpt» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ خرداد ۱۳۹۹ با عنوان «ایالات متحده چطور به سیاست دو حزبی رسید؟» و ترجمۀ علی کوچکی منتشر شده است.•• ازرا کلاین (Ezra Klein) از بنیان‌گذاران اصلی وب‌سایت ووکس است. او پیش‌تر از ستون‌نویس‌های وب‌سایت واشنگتن‌پست بود. او نویسندۀ کتاب چرا دوقطبی شده‌ایم (Why We’re Polarized) است.••• این نوشته فصل اول کتاب کلاین، چرا دوقطبی شده‌ایم، است که چنین عنوانی دارد: «چگونه دموکرات‌ها لیبرال شدند و جمهوری‌خواهان محافظه‌کار؟».[۱] The Polarizers: Postwar Architects of Our Partisan Era[۲] Tweedledum & Tweedledee؛ دو شخصیت داستانی کاملاً شبیه به هم در داستان آن سوی آینه (Through the Looking-Glass) اثر لوئیس کارول [مترجم].[۳] این تعبیر برگرفته از عنوان کتاب فیلیس شلفلی، وکیل قانون اساسی و نویسندۀ محافظه‌کار جمهوری‌خواه، است که یکی از دلایل انتشار آن نیز حمایت از نامزدیِ گلدواتر بود. این تعبیر بیانگر آن است که برگزیدن کسی برای ریاست‌جمهوری باید انتخاب اصولی باشد که نامزدهای حاضر در رقابت اعلام می‌کنند، نه بازتاب تمایل سردمداران حزب [مترجم].[۴] Parties and Politics in America ]]> ازرا کلاین تاریخ‌وسیاست Sun, 31 May 2020 14:21:08 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9745/ ملاقات سعید و سارتر، در آپارتمان فوکو http://tarjomaan.com/neveshtar/9728/ ادوارد سعید، لندن ریویو آو بوکس — ژان پل سارتر که روزی روزگاری مشهورترین روشن‌فکر بود، تا همین اواخر از جلوی چشم‌ها رنگ باخته بود. کمی پس از مرگش در سال ۱۹۸۰ آماج حملات بود که در قبال گولاگ‌های شوروی «نابینا» بوده است، و حتی اگزیستانسیالیسم انسان‌گرایش را هم به‌خاطر خوش‌بینی، داوطلب‌مَداری و گسترۀ پرشورش تمسخر می‌کردند. کل فعالیت حرفه‌ای سارتر برای دو دسته توهین‌آمیز بود: یکی به‌اصطلاح فیلسوفان جدید۱ که دستاوردهای میان‌مایه‌شان فقط به‌لطف حرف‌های تند و تیز ضدکمونیستی‌شان توجهات را جلب می‌کرد، و دوم پساساختارگرایان و پست‌مدرنیست‌هایی که (جز چند استثنا) به وادی خودشیفتگی حادّ فناورانه‌ای فرو افتاده بودند که با پوپولیسم سارتر و سیاست‌ورزی قهرمانانۀ مردمی‌اش در تضاد بود. دامنۀ پرابّهت آثار سارتر در مقام رمان‌نویس، جستارنویس، نمایش‌نامه‌نویس، زندگی‌نامه‌نویس، فیلسوف، روشنفکر سیاسی و کنشگر فعال گویی برای بیشتر افراد دافعه داشت تا جاذبه. در میان مرشدان۲ فرانسوی، بیشترین ارجاع و نقل‌قول از او بود اما ظرف بیست سال به جایی رسید که کمتر از همه خوانده و تحلیل می‌شد. موضع‌گیری‌های شجاعانه‌اش در باب الجزایر و ویتنام فراموش شدند. و همین‌طور آثاری که از جانب مظلومان نوشته بود، حضور طوفانی‌اش به‌عنوان یک رادیکال مائوئیست در تظاهرات‌های دانشجویی سال ۱۹۶۸ در پاریس، و همچنین احاطۀ خارق‌العاده و برجستگی ادبی‌اش که به‌خاطرش برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شد و البته آن را نپذیرفت. او یک سلبریتی تاریخ‌گذشته و بدنام شد، البته جز در قلمرو انگلیسی‌زبانان که هیچ‌گاه فلسفه‌اش را جدی نگرفتند و کمی متکبرّانه او را یک رمان‌نویس و خاطره‌نویس گاه‌وبی‌گاه جالب می‌دیدند که به‌قدر کافی ضدکمونیسم نبود، و در جذابیت و گیرایی به پای کامو نمی‌رسید که در استعداد به مراتب عقب‌تر از سارتر بود.بعد، مثل هر پدیدۀ فرانسوی دیگر، مُد دوباره برگشت، یا حداقل از دور می‌توان گفت که چنین شد. چندین کتاب درباره‌اش نوشته شد، و او دوباره (ولو موقتاً) سوژۀ صحبت‌ها شده است، گرچه شاید مطالعه یا تأمل دقیق نثار آثارش نشود. نزد نسل من، او همواره یکی از قهرمانان بزرگ روشنفکری قرن بیستم بوده است، مردی که بصیرت و قوۀ فکری‌اش در خدمت تقریباً تک‌تک آرمان‌های ترقی‌خواهانۀ ایام ما بود. ولی نه از نسل معصومان بود و نه از تبار پیامبران. بلکه آنچه در سارتر می‌ستودیم، تلاش‌هایش برای درک وضعیت‌های مختلف و عنداللزوم ابراز همبستگی با آرمان‌های سیاسی بود. تکبر یا طفره‌روی در مرام او نبود، حتی اگر مرتکب خطا یا اغراق می‌شد. تقریباً هرچه نوشته است به‌خاطر جسارت شدید، رهایی (حتی رها در مطول‌نویسی)، و بخشندگی روحش جالب است.جز یک استثنای آشکار که مایلم اینجا شرح دهم. دو بحث جالب، گرچه شاید دلسردکننده، پیرامون دیدار او از مصر در سال ۱۹۶۷ که ماه گذشته در هفته‌نامۀ الاهرام منتشر شد، مرا به این کار واداشت. یکی در مرور کتاب اخیر برنارد هنری لوی دربارۀ سارتر بود، و دیگری مرور روایت مرحوم لطفی الخولی از آن دیدار (الخولی روشنفکر برجسته‌ای بود که در آن دیدار در زمرۀ میزبانان سارتر بود). تجربۀ شخصی و ناخوشایند من از سارتر یک واقعۀ بسیار کوچک در پهنۀ آن زندگی عظیم بوده اما به‌واسطۀ کنایه‌آمیز و ناگواربودنش شایان ذکر است.اوایل ژانویۀ ۱۹۷۹ بود، و من در خانه‌ام در نیویورک برای یکی از کلاس‌هایم آماده می‌شدم. زنگ در به صدا درآمد و خبر از رسیدن یک تلگراف داد که وقتی بازش می‌کردم با اشتیاق دیدم از پاریس آمده است. «عصور جدید۳ از شما دعوت می‌کند در سمیناری پیرامون صلح در خاورمیانه در پاریس در روزهای سیزدهم و چهاردهم مارس امسال حضور یابید. لطفاً پاسخ دهید. سیمون دوبوار و ژان پُل سارتر». ابتدا گمان کردم شوخی است. فرقی نداشت با اینکه کازیما و ریشارد واگنر دعوت کرده باشند به بایرویت بروم، یا تی. اس. الیوت و ویرجینیا وولف دعوت کرده باشند بعدازظهر را در دفتر مجلۀ دایال بگذرانم. دو روز طول کشید تا با پیگیری از چند دوست در نیویورک و پاریس از صحت دعوت مطمئن شوم، و اندکی بعد پذیرش بی‌قیدوشرطم را مخابره کردم، یعنی بعد از آنکه خبردار شدم کیفیّات حضور۴، حسن‌تعبیر فرانسوی‌ها از مخارج سفر، بر عهدۀ عصور جدید است، همان ماهنامه‌ای که سارتر پس از جنگ تأسیس کرده بود. چند هفته بعد عازم پاریس شدم.عصور جدید نقش خارق‌العاده‌ای در حیات روشنفکری فرانسه، و سپس اروپا و حتی جهان سوم، بازی کرده بود. سارتر جمعی از صاحبان ذهن‌های درخشان را گرد خود جمع کرده بود که همگی‌شان هم با او هم‌رأی نبودند: طبعاً دوبوار، مخالف بزرگ ریمون آرون فیلسوف برجسته و همکلاسی‌اش در مدرسۀ نرمال موریس مرلوپونتی (که چند سال بعد آن مجله را ترک کرد)، و میشل لیریس که قوم‌نگار و آفریقاشناس و نظریه‌پرداز قهّاری بود. هیچ مسئلۀ مهمی نبود که سارتر و حلقه‌اش به آن نپردازند، ازجمله جنگ اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ که برایش نسخه‌ای حجیم از عصور جدید درآوردند، که آن نسخه هم سوژۀ جستاری درخشان به قلم آی. اف. استون شد. آن ماجرا فی‌نفسه مقدمه‌ای مهم بر سفرم به پاریس بود.وقتی رسیدم، نامه‌ای کوتاه و مرموز از سارتر و دوبوار در هتلی که در محلۀ لاتین‌ها رزرو کرده بودم منتظرم بود. پیغامش می‌گفت: «به دلایل امنیتی، جلسات در خانۀ میشل فوکو برگزار خواهد شد». چنان که باید و شاید، آدرسی به من داده بودند و صبح فردا ساعت ده به آپارتمان فوکو رسیدم که دیدم آنجا چند نفر (اما نه سارتر) پرسه می‌زنند. هیچ‌کس توضیح نداد آن «دلایل امنیتی» مرموز چه بود که به تغییر محل جلسات منجر شد، اما متعاقباً حال‌وهوای افکار توطئه‌پندار بر برنامه‌ها سایه افکند. دوبوار با دستار معروفش آنجا بود، و برای مشتاقان نطق می‌کرد که قرار است سفری با کیت میلت به تهران برود که قصد دارند آنجا علیه چادر تظاهرات کنند.۵ کل آن ایده به نظرم متفرعنانه و ابلهانه می‌آمد، و با اینکه مشتاق بودم که حرف‌های دوبوار را بشنوم، متوجه تکبّرش شدم و فهمیدم آنجا جای بحث با او نیست. به‌علاوه، او حدود یک ساعت بعد، درست پیش از آمدن سارتر، رفت و دیگر ندیدیمش.فوکو بی ذره‌ای درنگ برایم روشن کرد که باری به آن سمینار نمی‌افزاید و قرار است مستقیم به کتابخانۀ ملی برود تا به جیرۀ تحقیق روزانه‌اش برسد. خوشحال شدم که کتابم، آغازها۶، را در طبقات کتابخانه‌اش دیدم که لبالب پُر از انبوه محتوا، از جمله مقاله‌ها و ژورنال‌ها، بود که تر و تمیز کنار هم چیده شده بودند. گرچه گپ‌وگفت مهربانانه‌ای داشتیم، مدت‌ها بعد (یا درحقیقت یک دهه پس از مرگش در سال ۱۹۸۴) بود که سر در آوردم چرا آن‌قدر از حرف‌زدن با من دربارۀ مسائل سیاسی خاورمیانه اکراه داشت. هر دوِ دیدیه اریبون و جیمز میلر در زندگی‌نامه‌هایی که از فوکو نوشته‌اند گفته‌اند که او در سال ۱۹۶۷ در تونس درس می‌داد و کمی پس از جنگ ژوئن با عجله آنجا را ترک کرد. فوکو آن زمان گفته بود که دلیل ترک تونس وحشتش از فتنه‌های «یهودستیزانۀ» ضداسرائیلی آن دوران بود که پس از شکست بزرگ اعراب در تک‌تک شهرهای عربی رواج یافت. یک همکار تونسی او در دانشکدۀ فلسفۀ دانشگاه تونس، در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، روایت متفاوتی برایم تعریف کرد: به گفتۀ آن خانم، فوکو به‌خاطر روابط همجنس‌گرایانه‌اش با دانشجویان جوان از آن کشور اخراج شد. هنوز نمی‌دانم کدام‌یک از این دو درست است. در زمان سمینار پاریس، فوکو به من گفت که تازه از اقامت موقت در ایران به عنوان فرستادۀ ویژۀ روزنامۀ کوریره دلا سرا برگشته است. خاطرم هست که در وصف آن آغازین روزهای انقلاب اسلامی می‌گفت: «بسیار هیجان‌انگیز، بسیار غریب، دیوانه‌وار». به گمانم (گرچه شاید اشتباه کنم) شنیدم که می‌گفت در تهران با کلاه‌گیس تغییر قیافه می‌داده است، گرچه کمی پس از انتشار مقاله‌هایش فوراً از هر چیز مربوط به ایران فاصله گرفت. در نهایت، اواخر دهۀ ۱۹۸۰ بود که ژیل دلوز برایم گفت مسئلۀ فلسطین میان او و فوکو که روزگاری صمیمی‌ترین دوستان هم بودند فاصله انداخت: فوکو هوادار اسرائیل بود و دلوز هوادار فلسطینیان.آپارتمان فوکو، با آنکه بزرگ بود و مشخصاً بسیار راحت، رنگ سفید خیره‌کننده‌ای داشت و زاهدانه بود، یعنی مناسب حال فیلسوف خلوت‌گزین و متفکر سخت‌گیری که گویی تنها در آنجا اقامت داشت. چند فلسطینی و یهودی اسرائیلی آنجا بودند. در میانشان ابراهیم دقاق را شناختم که از آن زمان دوست عزیزم در بیت‌المقدس شده است؛ نافذ نزال، آموزگاری در بیرزیت، که در ایالات متحده آشنایی مختصری با او داشتم؛ و یهوشوفات هارکابی، کارشناس برجستۀ اسرائیلی در باب «ذهن عربی» و رئیس سابق سرویس اطلاعات نظامی اسرائیل، که گلدا مئیر اخراجش کرد چون به خطا فرمان آماده‌باش به ارتش داده بود. سه سال قبل، ما دو نفر در مرکز مطالعات پیشرفتۀ علوم رفتاری دانشگاه استنفورد همقطار همدیگر بودیم اما چندان رابطه‌ای نداشتیم. رابطه‌مان مؤدبانه بود اما در آن از صمیمیت خبری نبود. در پاریس که دیدمش، فرآیند تغییر موضعش آغاز شده بود: او می‌رفت که برجسته‌ترین کبوتر صلح در تشکیلات حکومت اسرائیل شود، مردی که کمی بعد علناً از نیاز به تشکیل دولت فلسطینی حرف زد که به عقیدۀ او یک مزیت استراتژیک از منظر اسرائیل بود. سایر شرکت‌کنندگان هم عمدتاً یهودیان اسرائیلی یا فرانسوی بودند، از مذهبی‌های تند و تیز تا سکولارهای دوآتشه، گرچه هریک به شیوۀ خود هوادار اسرائیل بودند. یکی از آن‌ها، الی بن گال، گویی آشنایی قدیمی با سارتر داشت. بعداً به ما گفته شد که او راهنمای سارتر در سفر اخیرش به اسرائیل بوده است.از ساعت قرار خیلی گذشته بود که بالاخره سر و کلۀ مرد بزرگ پیدا شد. از دیدن چهرۀ پیر و نحیف او شوکه شدم. یادم هست فوکو را به او معرفی کردم، که طبعاً نیازی به این کارِ خنده‌دار نبود. همچنین یادم هست دستۀ کوچکی از خدم و حشم که عصای دستش بودند مُدام پیرامون او بودند، کمکش می‌کردند و کارهایش را پیش می‌بُردند. او کار و بار اصلی زندگی آن‌ها شده بود. یکی از آن‌ها دخترخوانده‌اش بود که بعداً فهمیدم مدیر آثار اوست؛ به من گفتند که او اصالتاً الجزایری است. دیگری پیر ویکتور بود، مائوئیست سابق و همراه سارتر ناشر مجلۀ حزب چپ پرولتاریا۷ که دیگر منحل شده است، که آدمی عمیقاً مذهبی و به‌گمانم یک یهودی ارتدوکس شده بود. بعداً شگفت‌زده شدم که از یکی از دستیاران نشریه شنیدم که گفت ویکتور درحقیقت یک یهودی مصری به نام بِنی لِوی است، برادر عادل رفعت (نِه لِوی) که یکی از دو نفر موسوم به «زوج محمود حسین» بود (نفر دوم آن زوج یک مسلمان مصری بود. این دو نفر در یونسکو کار می‌کردند و تحت نام «محمود حسین» مطالعۀ مشهوری تحت عنوان کشمکش طبقاتی در مصر۸ را نوشتند که توسط ماسپرو منتشر شد). هیچ‌جای ویکتور به مصری‌ها نمی‌خورد: به‌نظر یک روشن‌فکر ساحل چپ۹ می‌آمد، نیمی متفکر و نیمی شیّاد. سومی، هلفن فون بولو بود، یک زن سه‌زبانه که کارمند ژورنال بود و همه‌چیز را برای سارتر ترجمه می‌کرد. با آنکه سارتر مدتی را در آلمان گذرانده بود و نه‌تنها دربارۀ هایدگر بلکه پیرامون فاکنر و داس پاسوس نوشته بود، نه آلمانی بود و نه انگلیسی. آن زن دلپذیر و موقر کل دو روز سمینار را کنار دست سارتر ماند، و ترجمه‌های هم‌زمان را در گوش او نجوا می‌کرد. جز یک فلسطینی اهل وین که فقط عربی و آلمانی حرف می‌زد، مابقی بحثمان به انگلیسی بود. نمی‌دانم و نخواهم دانست که سارتر چقدر متوجه صحبت‌ها شد، اما من و مابقی حضّار عمیقاً متحیر ماندیم که او تمام روز اول را ساکت ماند. میشل کنتات، مأخذشناس سارتر، هم آنجا بود اما در صحبت‌ها شرکت نداشت.ناهار که در حالت عادی لابد حدود یک ساعت طول می‌کشد، در یک اتفاقِ به زعم من فرانسوی، برنامه‌ای بسیار استادانه و مفصل در رستورانی دور از آپارتمان فوکو بود. و چون بی‌وقفه باران می‌بارید، بُردن همه با تاکسی، صرف یک غذای چهاربخشی و بعد برگرداندن دسته‌جمع، حدود سه ساعت و نیم طول کشید. درنتیجه، بحث‌های روز اولمان دربارۀ «صلح» خیلی کم طول کشید. مضمون بحث‌ها را ویکتور بدون مشورت‌گرفتن از دیگران (تا جایی که می‌دانم) تعیین کرده بود. از همان اول احساس کردم که او سرخود عمل می‌کند، علتش هم بی‌تردید قرابت او به سارتر بود (که گاهی در گوش هم چیزی زمزمه می‌کردند) و گویا اعتمادبه‌نفسِ عالی‌اش. قرار بود در این موارد بحث کنیم: ۱. ارزش معاهدۀ صلح میان مصر و اسرائیل (ایام کمپ دیوید بود)، ۲. کلاً صلح میان اسرائیل و جهان عرب، و ۳. مسئلۀ بنیادی‌ترِ آیندۀ همزیستی میان اسرائیل و جهان عرب مجاورش. گویا هیچ‌کدام از عرب‌های جمع از این قضیه خشنود نبودند. من احساس می‌کردم معضل فلسطینیان را وانهاده است. کل ماجرا به دل دقاق نمی‌نشست و بعد از روز اول سمینار را ترک کرد.روز که آهسته‌آهسته جلو می‌رفت، آرام آرام متوجه شدم پیشاپیش مذاکرات پشت‌پردۀ فراوانی در جریان بوده تا این سمینار برگزار شود، و آن زد و بندهای قبلی به جرح و تعدیل میزان مشارکت چهره‌های جهان عرب منجر شده بود. کمی دلخور شدم که اصلاً در جریان این قضایا نبوده‌ام. شاید زیاده از حد ابله بودم، زیاده از حد مشتاق آمدن به پاریس بودم تا با سارتر ملاقات کنم. حرف از حضور ایمانوئل لویناس هم بود، اما مثل روشنفکران مصری که قولش را به ما داده بودند، سر و کلۀ او هم پیدا نشد. درعین‌حال، همۀ بحث‌هایمان ضبط می‌شد و متعاقباً در یک شمارۀ ویژه از عصور جدید (سپتامبر ۱۹۷۹) منتشر شد. به نظرم اصلاً رضایت‌بخش نبود، چون همگی به مسئله‌های کمابیش آشنا برای همدیگر می‌پرداختیم اما در واقع تضارب آرا رُخ نمی‌داد.خصوصاً دوبوار مایۀ ناخرسندی‌ام بود که پس از یک مشت یاوه‌سرایی‌های مستبدّانه‌اش دربارۀ اسلام و حجاب زنان، از اتاق بیرون زد. در آن زمان، جای خالی‌اش مایۀ تأسفم نمی‌شد، اما بعد به این نتیجه رسیدم که اگر بود به بحث‌ها جان می‌داد. حضور سارتر، اگر می‌شد اسمش را حضور گذاشت، به‌طرز غریبی منفعلانه و بی‌تأثیر و بی‌روح بود. او ساعت‌های متمادی مطلقاً کلامی نمی‌گفت. سر ناهار روبه‌روی من می‌نشست، با آن ظاهر پریشانش که کماکان میلی به تعامل نداشت، و ردّ تخم‌مرغ و سس مایونز روی صورتش مانده بود. سعی کردم سر صحبت را با او باز کنم اما بی‌سرانجام بود. شاید هم ناشنوا بود، ولی مطمئن نیستم. شبحی از سارتر قدیم پیش روی من نشسته بود، آن بی‌ریختی‌اش که شهرۀ عام و خاص بود، پیپش، و لباس‌های معمولی‌اش که انگار اسباب یک صحنۀ نمایش متروکه باشند دور و برش بودند. در آن ایام من در وادی سیاست فلسطین بسیار فعال بودم: در سال ۱۹۷۹ عضو شورای ملی شده بودم، و در سفرهای مکرّرم به بیروت (که هم‌زمان با جنگ داخلی لبنان بود) برای دیدن مادرم، مرتباً عرفات و اکثر رهبران آن روزگار را می‌دیدم. خیال می‌کردم اگر در چنین برهۀ «حساسی» از رقابت مرگبارمان با اسرائیل با شیرین‌زبانی بتوانم حرفی یا بیانیه‌ای از سارتر در دفاع از فلسطینیان درآورم، دستاورد بزرگی شمرده می‌شود.در طول ناهار و جلسۀ بعدازظهر، پیر ویکتور را یک‌جور سوزنبان آن سمینار می‌دیدم که همۀ قطارها را، از جمله خود سارتر را، هدایت می‌کند. علاوه بر آن پچ‌پچ‌های مرموزشان سر میز، سارتر و ویکتور هرازگاه بلند می‌شدند: ویکتور آن پیرمرد بی‌قرار را گوشه‌ای می‌بُرد، تند تند با او حرف می‌زد، سارتر یکی دو بار سر تکان می‌داد، و بعد برمی‌گشتند. در این میانه، تک‌تک اعضای سمینار می‌خواستند حرف خودشان را بزنند، که در نتیجه استدلال‌کردن محال می‌شد. اما به‌زودی روشن شد که موضوع واقعی جلسه پیش‌بُرد اسرائیل بود، همانی که امروز «عادی‌سازی» نامیده می‌شود، نه عرب‌ها یا فلسطینیان. پیش از من، چندین و چند عرب تلاش کرده بودند تعدادی از روشنفکران بسیار گران‌مایه را متقاعد کنند که آرمان‌شان عادلانه است به این امید که به کسی از جنس آرنولد توین‌بی یا شان مک‌براید تبدیل شوند. کمتر کسی از آن عالی‌مقامان متقاعد شده بود. به نظرم می‌ارزید این زحمت را پای سارتر خرج کنم، به این دلیل ساده که موضعش در قبال الجزایر فراموشم نمی‌شد. آن موضع‌گیری در قامت یک مرد فرانسوی لابد دشوارتر از اتخاذ موضع انتقادی در قبال اسرائیل بود. صدالبته که اشتباه می‌کردم.در ادامۀ آن بحث‌های پرطمطراق و بی‌ثمر، متوجه شدم که دائم به خودم می‌گویم به پاریس آمده‌ام تا به حرف سارتر گوش بسپارم، نه آن‌هایی که نظراتشان را از قبل می‌دانستم و چندان برایم جالب نبود. پس وسط بحث دم غروب پریدم و اصرار کردم که همان‌جا سارتر حرف بزند. خدم و حشم او بهت‌زده شدند. ادامۀ سمینار به تعویق افتاد تا مشورت‌های اضطراری با هم داشته باشند. ماجرا در چشم من هم مضحک بود و هم رقّت‌بار، خصوصاً که گویا خود سارتر نقشی در آن شور و مشورت نداشت. بالاخره پیر ویکتو که دلخوری از چهره‌اش می‌بارید دعوت کرد سر میز برگردیم، و با ابّهتی نظیر یک سناتور رومی گفت: «فردا سارتر صحبت خواهد کرد». ما هم با شوق برنامۀ صبح فردا مرخص شدیم.خُب، البته که سارتر هم حرفی برایمان داشت: حدود دو صفحه متن تایپ‌شدۀ آماده که، تا آنجا که خاطرۀ بیست‌ساله‌ام از آن لحظه یاری می‌کند، شجاعت انور سادات را با مبتذل‌ترین حرف‌های پیش‌پاافتاده می‌ستود. یادم نمی‌آید حرف چندانی دربارۀ فلسطینی‌ها، یا قلمرو، یا گذشتۀ فاجعه‌بار زده باشد. یقین دارم هیچ اشاره‌ای به شهرک‌نشین‌های استعمارگر نکرده بود، که از بسیاری جهات شبیه رویۀ فرانسوی‌ها در الجزایر بودند. آگاهی‌بخشی آن متن در حد و اندازۀ یک گزارش مخابره‌ای رویترز بود، که آشکار بود ویکتور نوشته تا سارتر را که گویی کاملاً تحت انقیاد او بود از مخصمه برهاند. داغان شدم که دیدم این قهرمان روشنفکری در سال‌های آخر عمرش چنین منکوب یک مرشد مرتجع شده، و آن دلاور سابق که علمدار مظلومان بود، غیر از متعارف‌ترین تمجیدهای روزنامه‌نگارانه از یک رهبر مصری که پیش از آن هم شهرۀ عام و خاص بود، حرفی ندارد که بزند. مابقی روز، سارتر سکوتش را از سر گرفت، و مباحثات مثل قبل ادامه یافت. من یاد قصه‌ای افتادم که فارغ از صحت و سقمش می‌گفت سارتر بیست سال پیش برای دیدار فانون که در اثر سرطان خون در بستر مرگ بود به رُم رفت، و شانزده ساعت بی‌وقفه از ماجرای دلخراش الجزایر برای او گفت تا آنکه سیمون بالاخره متقاعدش کرد دست بکشد. آن سارتر برای همیشه از میان ما رفته بود.چند ماه بعد که متن پیاده‌شدۀ سمینار منتشر شد، همان میان‌برنامۀ سارتر را هم خلاصه و حتی بی‌کنایه‌تر کرده بودند. اصلاً نمی‌فهمم چرا؛ سعی هم نکردم از علتش سر در بیاورم. هنوز هم آن نسخۀ عصور جدید را دارم که حاوی حرف‌های همۀ ماست، هنوز نتوانسته‌ام خودم را متقاعد کنم که جز چند چکیده‌اش چیزی از آن بخوانم. آن اوراق به نظرم همین‌قدر بی‌روح و بی‌ثمر می‌آیند. من با همان انگیزه‌ای برای شنیدن حرف‌های سارتر به پاریس رفتم که از سارتر دعوت شده بود به مصر برود، یعنی دیدار و صحبت روشنفکران عرب با او؛ نتیجۀ هر دو واقعه هم دقیقاً یکی بود، جز آنکه در مواجهۀ من با سارتر پای یک میانجی (اگر نگوییم مداخله‌گر) ناخوشایند هم در میان بود: پیر ویکتور که، چنان که سزاوارش بود، به ورطۀ فراموشی درافتاد. آن هنگام گمان می‌کردم مثل فَبریس۱۰ بوده‌ام که ناموفق و ناامید، پی نبرد واترلو رفت.یک نکتۀ دیگر. چند هفته پیش، ازقضا قسمتی از برنامۀ «ملغمۀ فرهنگی»۱۱ را دیدم، برنامۀ گفت‌وگوی هفتگی برنارد پیو که در تلویزیون فرانسه پخش می‌شود و کمی بعد در ایالات متحده روی آنتن می‌رود. موضوع آن برنامه چه بود؟ احیای تدریجی سارتر پس از مرگش در میانۀ تداوم انتقادات از گناهان سیاسی‌اش. برناردهنری لِوی، که از جهت کیفیت افکار و شهامت سیاسی شاید بهترین مصداق از قطب متضاد سارتر باشد، آمده بود تا اثر تحقیقی‌اش در تأیید آن فیلسوف پیر را جار بزند (اعتراف می‌کنم نه آن را خوانده‌ام، و نه به این زودی‌ها قصد خواندنش را دارم). لِوی با لحن بنده‌نوازانه گفت سارتر واقعاً آن‌قدرها هم بد نبود، چون بالأخره نکاتی داشت که همگی ستودنی بودند و تابع اصول نزاکت سیاسی. به زعم لِوی، یک انتقاد درست و درمان به سارتر آن بود که همواره دربارۀ کمونیسم دچار خطا بود (همان انتقادی که پُل جانسون چنان ورد زبان‌ها کرده که دیگر دل‌پیچه‌آور شده است)، و لِوی می‌خواست که این حرفش جبران آن انتقاد باشد. لِوی گفت: «مثلاً سابقۀ سارتر در باب موضوع اسرائیل عاری از هرگونه عیب و نقص است؛ او هرگز پا کج نگذاشت و همواره حامی کامل دولت یهودی بود».بنا به دلایلی که هیچ‌گاه نمی‌توانیم مطمئن شویم چه بوده‌اند، سارتر به‌واقع در هواداری بنیادینش از صهیونیسم راسخ بود. نمی‌دانم و نخواهم دانست علتش چه بود: می‌ترسید یهودی‌ستیز قلمداد شود، یا به‌خاطر هولوکاست احساس گناه می‌کرد، یا دلش رضا نمی‌داد که فلسطینیان را قربانیان بی‌عدالتی اسرائیل و مبارزان علیه آن بداند. فقط می‌دانم که در سالخوردگی گویی شبیه سال‌های قبلش بود: مایۀ یأس و سرخوردگی تلخ تک‌تک عرب‌هایی که او را می‌ستودند، صدالبته جز الجزایری‌ها. برتراند راسل بی‌تردید بهتر از سارتر بود، و در سال‌های آخر عمرش حقیقتاً مواضع انتقادی از سیاست‌های اسرائیل در قبال عرب‌ها اتخاذ کرد (گرچه رالف شونمان، دوست سابق و همکلاسی قدیمی‌ام در پرینستون، او را به این مسیر هدایت کرد، یا به قول بعضی‌ها اغفالش کرد). به گمانم باید بفهمیم که چرا مردان بزرگ وقتی به سالخوردگی می‌رسند، مستعدّ آن می‌شوند که در برابر وسوسه‌های جوان‌ترها یا سیطرۀ یک باور سیاسی صُلب و تغییرناپذیر تسلیم شوند. از استثنای الجزایر که بگذریم، عادلانه‌بودن آرمان عرب‌ها ذره‌ای او را متأثر نمی‌کرد، گرچه نمی‌دانم علتش فقط هواداری از اسرائیل بود یا ناتوانی در همدلیِ فرهنگی یا شاید دینی. از این جهت، او کاملاً خلاف دوست و صنم خودش ژان ژنه بود، که علاقۀ غریبش به فلسطینیان را با اقامت طولانی‌مدت کنار آن‌ها و نگارش دو اثر خارق‌العادۀ چهار ساعت در صبرا و شتیلا۱۲ و زندانی عشق۱۳ ابراز کرد.یک سال پس از آن مواجهۀ مختصر و مأیوس‌کننده در پاریس، سارتر از دنیا رفت. خوب یادم مانده که چقدر سوگوار مرگ او بودم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت:• این مطلب را ادوارد سعید نوشته است و در تاریخ ۱ ژوئن ۲۰۰۰ با عنوان «My Encounter with Sartre» در وب‌سایت لندن ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹ با عنوان «ملاقات سعید و سارتر، در آپارتمان فوکو» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• ادوارد سعید (Edward Said) شرق‌شناس و متفکر شهیر فلسطینی‌آمریکایی بود که جزو بنیان‌گذاران نظریۀ پسااستعماری محسوب می‌شود. وی سال ۲۰۰۳ درگذشت. عمدۀ کتاب‌های سعید به فارسی ترجمه شده است. انتشارات ترجمان علوم انسانی نیز کتاب شکست هژمونی را از او ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Nouveaux Philosophes[۲] maîtres penseurs[۳] Les Temps modernes[۴] les modalités[۵] برای اطلاع بیشتر دربارۀ سفر دوبوار و میلت به تهران، به فصل چهارم کتاب فوکو در ایران، نوشتۀ بهروز قمری تبریزی، مراجعه کنید [ویراستار].[۶] Beginnings[۷] Gauche prolétarienne[۸] La Lutte des classes en Egypte[۹] Left Bank: نوارۀ غربی ساحل رودخانۀ سین در پاریس، که استعاره‌ای از پاریس قدیم یعنی دنیای هنرمندان و نویسندگان و فلاسفه است [مترجم].[۱۰] Fabrice: شخصیت رمان صومعۀ پارم اثر استاندال که تصادفاً سر از نبرد واترلو درمی‌آورد اما از بخت بلندش، با جراحتی در پا، جان به در می‌برد و بعداً مردم او را در زمرۀ شجاع‌ترین فرماندهان ناپلئون می‌شمارند [مترجم].[۱۱] Bouillon de culture: در لغت به معنای «آبگوشت فرهنگ».[۱۲] Quatre Heures à Sabra et Chatila[۱۳] Le Captif amoureux ]]> ادوارد سعید تاریخ‌وسیاست Wed, 13 May 2020 05:26:20 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9728/