ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Thu, 19 Oct 2017 10:26:58 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Thu, 19 Oct 2017 10:26:58 GMT تاریخ‌وسیاست 60 صدسالگی یک انقلاب http://tarjomaan.com/vdci.ravct1ayubc2t.html • چرا انقلاب روسیه مهم است؟صد سال پیش، قیام بلشویک لنینْ فئودالیسمِ روسیه را واژگون کرد. آن قیام امروز چه معنایی دارد؟هر سال وقتی به سالگرد انقلاب روسیه نزدیک می‌شویم، مردم این کشور از خودشان می‌پرسند که آیا واقعاً باید این انقلاب را گرامی بدارند؟ روسیه سال‌هاست که با قواعد سرمایه‌داری، یا به‌قول چاینا میای‌ویل، سرمایه‌داری گانگستری اداره می‌شود، اما هنوز آثار انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ همه‌جا عیان است. چه در سیاست، چه در اجتماع، چه در هنر و ادبیات. این آثار ما را فرامی‌خوانند به اندیشیدنِ دوباره دربارۀ انقلاب و بیم و امیدهای آن.• عشق لنین به ادبیاتْ انقلاب روسیه را شکل دادلنین از دانشش دربارۀ آثار کلاسیک برای انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ استفادۀ زیادی کردادبیات در فرهنگِ سیاسی‌ای که ولادیمیر لنین در آن بزرگ شد، نقش بسزایی داشت. در رژیم تزاری، انتشار متونِ سیاسی دشوار بود ولی با شعر و رمان سهل‌گیرانه‌تر برخورد می‌شد. سیاست، از همین طریق به ادبیات روسیه نفوذ کرده بود، تاجایی‌که پدر اتحاد جماهیر شوروی، دوست داشت دشمنانش را با شخصیت‌های رمان‌ها مقایسه کند. طارق علی، از شخصیت‌های پیشرویِ چپ، از عشق لنین به ادبیات روسی و نقش آن در انقلاب اکتبر می‌گوید.• رازِ ذهنیت روسیکریستین نف که سه دهه در روسیه روزنامه‌نگار بوده است، در آستانۀ بازنشستگی و خروج از مسکو، دربارۀ ذهنیت یکتای روسی نوشته استپس از فروپاشی اتحاد شوروی، جاده‌های اندکی در روسیه ساخته شده است. اما به تازگی طرح ساخت بزرگراهی مدرن میان مسکو و سن‌پترزبورگ در دست اقدام است. چندی پیش فاز اول این بزرگراه افتتاح شد، اما باوجوداین، رانندگان روسی ترجیح می‌دهند از همان جادۀ قدیمیِ پرترافیک رفت‌وآمد کنند، زیرا فکر می‌کنند اخذ عوارض، اگرچه با نرخی ناچیز، یک‌جور کلاهبرداریِ بی‌شرمانۀ دولتی است. این داستان روسیه است. سرزمینِ تضاد دولت و ملت.• ده کتاب دربارۀ انقلاب روسیه از نظر طارق علیانقلاب ۱۹۱۷ روسیه، جهان را برای همیشه تغییر داد. بازخوانی تاریخ این انقلاب همیشه ضروری استدرست یک‌قرن پیش، در سال ۱۹۱۷، زلزله‌ای عظیم تمام سرزمین‌های شمالی کشور ما را درنوردید. بلشویک‌ها بالاخره در این سال توانستند قدرت سیاسی را در امپراتوری رو به زوالِ روسیه از آن خود کنند و دوران تازه‌ای را برای رسیدن به رؤیای کمونیسم آغاز کنند. طارق علی، نویسندۀ شهیر پاکستانی-بریتانیایی، از انبوه کتاب‌هایی که دربارۀ این انقلاب نوشته شده، ده کتاب را انتخاب کرده است.• لویی آلتوسر: کمونیسم همه‌جا هست، حتی روی پشت‌بام  • اریک هابسبام: ۹۵سال چپ‌گرایی  • هابرماس، یک عمر نظریۀ انتقادی  • اکسل هونت و نسخۀ جدیدی از سوسیالیسم• از عشق و انقلاب؛ آنتونیو گرامشی از زبان نوه‌اش • مقدمۀ مارشال برمن بر مانیفست کمونیست • رؤیای ازدست‌رفتۀ پیامبر  • داستان کافه‌نشینی‌های اگزیستانسیالیستی • گفت‌وگو با دختر چه‌گوارا: انقلاب از جنگل تا بیمارستان  • آیا سوسیالیسم کسالت‌بار است؟ • همه می‌توانند سوسیالیست باشند، حتی بیل گیتس  • پرونده کتاب: هتل بزرگ پرتگاه: زندگانی متفکران مکتب فرانکفورت ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Tue, 17 Oct 2017 09:53:57 GMT http://tarjomaan.com/vdci.ravct1ayubc2t.html هوش مسئله‌ای عمیقاً سیاسی است http://tarjomaan.com/vdch.zn6t23nqvftd2.html ایان — به‌موازاتِ بزرگ‌شدن من در انگلستان در نیمۀ دوم قرن بیستم، مفهوم هوش هم بال و پر پیدا کرد. در آن مقطع، برخورداری از هوش بالا آرزوی همگان بود، موضوع بحث قرار می‌گرفت و مهم‌تر اینکه به‌دقت سنجیده می‌شد. در سن ۱۱سالگی ده‌ها هزار نفر از ما را در سراسر کشور به سالن‌هایی پر از نیمکت هدایت کردند که در آن‌ها بنا بود با آزمون هوش 11-Plus سنجیده شویم. نتایج این امتحانِ چندساعته می‌توانست تعیین کند که چه کسی برای آمادگی ورود به دانشگاه و مشاغل سطح بالا به مدارس گرامر خواهد رفت، چه کسی بناست در هنرستان تحصیل کند و مهارت‌های کاری بیاموزد و چه کسی باید در دبیرستان‌های جدید درس بخواند، ابتدا به تمرین درس‌های پایه بپردازد و سپس به جهان کارهای سطح پایین و یدی فرستاده شود.زمانی‌که من در آزمون هوش شرکت کردم تا جایگاهم در جهان مشخص شود، این ایده که هوش نیز مانند فشار خون و اندازۀ کفش قابل کمّی‌سازی است، به‌سختی، صد سال قدمت داشت؛ اما چنین برداشتی از هوش به‌عنوان عاملی که مرتبۀ فرد را در جهان مشخص می‌کند بسیار قدیمی‌تر است. این فکر مانند رشته‌ای در تفکر غربی، از افلاطون تا نخست‌وزیر کنونی انگلستان، ترزا می، جریان داشته است. درواقع گفتنِ اینکه فردی باهوش نیست هرگز بیانی ساده از توانایی‌های ذهنی او نیست، بلکه همواره نشان از داوری جمعی دربارۀ کارهایی دارد که او مجاز به انجام آن‌هاست. به بیان دیگر، هوش چیزی کاملاً سیاسی است.این رتبه‌بندی بر اساس هوش گاه معقول به نظر می‌رسد، چرا که ما انسان‌ها به پزشکان، مهندسان و حکمرانانی نیاز داریم که احمق و کم‌هوش نباشند، اما ماجرا جنبۀ تاریکی هم دارد؛ زیرا همان‌طور که توانایی عملیِ فرد عاملی تعیین‌کننده است، هوش او (یا فقدان آن) نیز برای تصمیم‌گیری دربارۀ اینکه می‌توانیم چه بر سرش آوریم به کار گرفته می‌شود. در طول تاریخ تمدن غرب، آن‌ها که کم‌هوش تلقی شده‌اند در نتیجۀ این قضاوت مورد بهره‌کشی قرار گرفته‌اند، برده شده‌اند، عقیم شده‌اند و به قتل رسیده‌اند (حتی خورده شده‌اند، اگر موجوداتِ غیرانسانی و حیوانات را نیز در این تحلیل جای دهیم).این داستانی قدیمی و درواقع باستانی است، اما داستان با ورود به قرن بیستم و پیوستن عنصر تازه‌ای به این روند جذاب‌تر هم می‌شود؛ این عنصر تازه هوش مصنوعی است. در سال‌های اخیر، پیشرفت‌های صورت‌گرفته در هوش مصنوعی به سطوح قابل ‌توجهی رسیده‌اند و بسیاری از متخصصان باور دارند که این پیشرفت‌ها به‌زودی از این هم بیشتر خواهند شد. متخصصان این حوزه حیران و هیجان‌زده‌اند و پیام‌های توییتری مداومی دراین‌باره ارسال می‌کنند. برای درک اینکه چرا ما به این مسئله اهمیت می‌دهیم و چرا از آن می‌ترسیم، باید هوش را به‌عنوان مفهومی سیاسی درک کنیم و به‌طور مشخص تاریخ طولانی آن را به‌مثابۀ پایه و اساسی برای سلطه درک نماییم.اصطلاح «هوش» به‌خودی‌خود هرگز در میان فیلسوفان انگلیسی‌زبان متداول نبوده است. البته این اصطلاح هیچ ترجمۀ مستقیمی به دو زبان مهم دیگر در سنت فلسفی غرب، یعنی یونانی و آلمانی، هم ندارد؛ اما بدان معنا هم نیست که فیلسوفان به این مسئله بی‌تفاوت بوده‌اند. درواقع بسیاری از آن‌ها به‌نحو وسواس‌گونه‌ای دل‌مشغولِ هوش یا حداقل بخشی از آن بوده‌اند: عقل یا عقلانیت. درواقع اصطلاح «هوش» برای پنهان‌کردنِ معادلی کهنه‌تر در گفتار سیاسی و عامیانه مطرح شده است. این اصطلاح تنها با رشد رشتۀ نوظهور روان‌شناسی، که تعبیر هوش را از آنِ خود می‌دانست، جایگاه ویژه‌ای یافت. گرچه امروزه بسیاری از محققان از نگرشی وسیع‌تر به هوش پشتیبانی می‌کنند، اما عقل همچنان بخشی از این مفهوم باقی مانده است. لذا زمانی‌که دربارۀ نقش تاریخی هوش سخن می‌گوییم، این پیش‌زمینۀ تاریخی و مفهومی را نیز پیش روی خود خواهیم داشت.داستان هوش با افلاطون آغاز شده است. او در تمام نوشته‌هایش ارزش بسیار والایی برای تفکر قائل است و (از دهان سقراط) اعلام می‌کند که زندگیِ نیازموده ارزش زیستن ندارد. افلاطون در میان جهانی آکنده از اسطوره و رازباوری۱ برخاست تا حرف تازه‌ای بگوید: اینکه حقیقت تنها از راهِ عقل بنا نهاده می‌شود؛ همان دیدگاهی که امروز کارکرد هوش تلقی می‌شود. این نگاهْ افلاطون را به نتیجه‌گیری مشهورش در جمهوری هدایت می‌کند که «حکمران ایدئال» همان «فیلسوف‌شاه» است؛ چرا که تنها فیلسوف می‌تواند بر اساس نظم صحیح اشیا عمل کند. بدین‌گونه افلاطون اعلام می‌کند که تنها باهوش‌ترین فرد شایستۀ حکومت بر دیگران است که درواقع نوعی شایسته‌سالاری بر اساس هوش محسوب می‌شود.این ایده در زمان خود ایده‌ای انقلابی بود. آتن داشت دموکراسی یا همان حاکمیت مردم را تجربه می‌کرد، اما آتنی‌ها برای اینکه عضوی از این «مردم» به شمار آیند باید مذکر می‌بودند و نه ضرورتاً باهوش. در مناطق دیگر نیز طبقۀ حاکم از کسانی تشکیل می‌شد که یا در میان نخبگان موروثی بالیده بودند (آریستوکراسی) یا باور داشتند دستورات الهی را دریافت می‌کنند (تئوکراسی) یا بر اساس زور عریان (تیرانی) به قدرت رسیده بودند.ایدۀ تازۀ افلاطون در گوش‌های مشتاق روشنفکران آن دوران ازجمله شاگرد او، یعنی ارسطو، زنگ زد. البته ارسطو دیدگاهی عمل‌گراتر داشت و متفکری بود با گرایش به تقسیم و طبقه‌بندی. او ایدۀ اولویت عقل را از افلاطون اخذ کرد و آن را برای آنچه باور داشت سلسله‌مراتب طبیعی جامعه است به کار گرفت. ارسطو در کتاب سیاست توضیح می‌دهد: «اینکه برخی باید حکمرانی کنند و دیگران از آن‌ها تبعیت نمایند، صرفاً برآمده از مصلحت و نیاز نیست، بلکه امری ضروری است؛ زیرا برخی افراد از لحظۀ تولد نشان تبعیت و پیروی در خود دارند و برخی نشان حکمرانی». آنچه حکمران را از دیگران متمایز می‌سازد دارابودن «عنصر عقلانی» است. مردان آموزش‌دیده از این ویژگی بیش از سایرین برخوردار هستند و به همین سبب به‌صورت طبیعی حاکم بر زنان‌اند. از آن‌سو مردانی که توانایی استفاده از نیروی بدنشان را دارند طبعاً برده هستند. با پایین‌رفتن از نردبان عقلانیت به حیوانات می‌رسیم. موجوداتی آن‌چنان نادان که بهترین شرایط برایشان این است که تحت کنترل انسان‌ها باشند.بنابراین از سحرگاه تاریخ بشری تا به امروز، ما هوش را برای انسان فرهیخته و مذکر اروپایی به رسمیت شناخته‌ایم. این تحلیل به برهانی منتهی شده است به سود حق سلطۀ مردان سفید بر زنان، طبقات فرودست، مردمان غیرمتمدن و حیوانات. درحالی‌که افلاطون به سود غلبۀ عقل استدلال می‌کرد و آن را در چارچوب نوعی آرمان‌شهر نیازموده جای می‌داد. تنها یک نسل پس از او، ارسطو حاکمیت انسان متفکر را امری بدیهی و طبیعی اعلام کرد.نیازی به گفتن نیست که، بیش از دو هزار سال بعد، قطاری که این فیلسوفان در عرصۀ تفکر به راه انداختند از خط خارج شده است. فیلسوف متأخر و محافظه‌کار استرالیایی، وال پلاموود، می‌نویسد این غول‌های فلسفۀ یونانی مجموعه‌ای از دوگانه‌های به‌هم‌پیوسته را مستقر ساختند که همچنان بر تفکر ما حکم‌فرماست؛ مقولات متضادی چون هوش/بلاهت، عقلانی/احساسی و ذهن/بدن که به‌نحوی آشکار یا پنهان به مقولات دیگری چون مذکر/مؤنث، متمدن/بدوی و انسان/حیوان پیوسته‌اند. این دوگانه‌ها به‌لحاظ ارزشی خنثی نیستند، اما در چارچوب دوگانۀ وسیع‌تری قرار می‌گیرند که ارسطو آن را آشکارا نشان داده است: دوگانۀ سلطه‌گر/سلطه‌پذیر یا ارباب/بنده. این دوگانه‌ها در کنار یکدیگر روابط سلطه‌ای مانند پدرسالاری یا بردگی را به‌عنوان بخشی طبیعی از نظم اشیا آشکار می‌کنند.آغازگرِ فلسفۀ مدرن غربی را اغلب آن دوئالیستِ بزرگ، یعنی رنه دکارت، می‌دانند. دکارت، برخلاف ارسطو، حتی در انتهای زنجیرۀ روبه‌کاهشِ هوش جایی برای حیوانات قائل نبود. بنابر ادعای دکارت، شناخت تنها از آنِ بشر است. سخن او بازتابی از هزار سال الهیات مسیحی بود که در آن هوش به یکی از خواص روح بدل شد؛ بارقه‌ای الهی تنها برای آن‌هایی که آن‌قدر خوش‌شانس هستند که به‌صورت خداوند و مطابق با تصویر او ساخته شوند. دکارت طبیعت را کاملاً بدون عقل تلقی می‌کرد و به همین دلیل آن را فاقد ارزش‌های ذاتی می‌دانست. بدین‌ترتیب، سرکوب و سلطه بر دیگر انواع موجودات بدون هرگونه احساس گناه مشروعیت می‌یافت.این ایده که هوش عامل تعریف‌کنندۀ انسانیت است تا دوران روشنگری نیز ادامه یافت. کانت، که احتمالاً مهم‌ترین متفکر اخلاق از زمان یونان باستان است، با آغوشی باز از این ایده استقبال کرد. از دید کانت، فقط موجودات خردمند از جایگاهی اخلاقی برخوردارند. موجودات عقلانی را باید «اشخاص» نامید و آن‌ها را «غایات فی‌نفسه» تلقی کرد. درحالی‌که موجودات غیرعاقل صرفاً ارزشی نسبی در مقام ابزار دارند و به همین سبب «شیء» خوانده می‌شوند. ما اجازه داریم هرچه می‌خواهیم با این موجودات انجام دهیم.در تلقی کانت، موجود خردمند (که امروز آن را موجود هوشمند می‌نامیم) ارزش و مرتبۀ بی‌نهایتی دارد، درحالی‌که موجود غیرعاقل یا غیرهوشمند چنین ارزشی ندارد. استدلال‌های او در این خصوص بسیار ماهرانه و جالب‌توجه هستند، اما درنهایت کانت نیز به نتیجه‌گیری‌ مشابهی با ارسطو می‌رسد: اینکه در جهان اربابانی بالطبع و بردگانی بالطبع وجود دارند و هوش همان عاملی است که این دو را از یکدیگر متمایز می‌کند.این مسیر تفکر در ادامه گسترش یافته و به جزء محوری منطق استعمار بدل شد. استدلال استعماری بر اساس عقل بدین‌گونه بیان می‌شود که مردمان غیرسفید از هوش کمتری برخوردارند و درنتیجه، فاقد صلاحیت لازم برای حکمرانی بر خویش و سرزمینشان هستند. به‌این‌ترتیب، نابودی فرهنگ این مردمان و تصاحب قلمرو آن‌ها کاملاً مشروع و حتی به‌عنوان نوعی وظیفه بر دوش مردمان سفید گذاشته شده است. به‌علاوه، از آنجا که هوشمندیْ انسانیتِ افراد را تعریف می‌کند، هوشمندیِ کمتر سبب می‌شود این افراد کمتر انسان باشند؛ لذا آن‌ها از منزلت اخلاقی کامل برخوردار نیستند و کشتن یا به‌بردگی‌گرفتن آن‌ها امری مطلوب و پذیرفته است.همین منطق در ارتباط با زنان نیز به کار گرفته می‌شود. زنان بیش از آن دمدمی‌مزاج و احساساتی تلقی می‌شوند که از امتیازات «مرد عاقل» برخوردار باشند. چنان‌که جوآنا بورک از دانشگاه بربک لندن نشان داده است، در بریتانیای قرن نوزدهم، زنان حتی کمتر از حیوانات اهلی تحت محافظت و حمایت قانون قرار داشتند. بر این اساس، شاید جای تعجب نباشد که هوش رسمی در طول دهه‌ها، بیش از آنکه درمانی برای سرکوب زنان باشد، در مقام عامل تشدیدکنندۀ نابرابری عمل کرده است.سر فرانسیس گالتون را اغلب مؤسس دانش اندازه‌گیری ذهن۲ می‌دانند. او تحت تأثیر کتاب منشأ انواع (۱۸۹۵) قرار داشت که عمه‌زاده‌اش، چارلز داروین، به رشتۀ تحریر درآورده بود. این کتاب گالتون را به این باور رساند که توانایی هوشی کاملاً ارثی است و از طریق تولید مثل انتخابی و کنترل موالید افزایش‌پذیر است. گالتون بر همین اساس تصمیم گرفت تا راهی برای شناسایی توانمندترین افراد جامعه بیابد و آن‌ها را به زادوولد بیشتر تشویق کند. در چارچوب این منطق، افراد کم‌هوش‌تر باید از تولید مثل دلسرد می‌شدند و درواقع، از زادوولدِ آن‌ها ممانعت به عمل می‌آمد تا از نوع بشر محافظت شود. به این‌گونه، علم اصلاح نژاد بشر و آزمون هوش هم‌زمان متولد شدند. در دهه‌های بعدی، شمار زیادی از زنان در اروپا و آمریکا به‌اجبار و در پی کسب امتیاز پایین در آزمون‌ها عقیم شدند، روندی که تنها در یک مورد به عقیم‌سازی ۲۰ هزار نفر در کالیفرنیا انجامید.معیارهای هوش برای توجیه برخی از شدیدترین نمونه‌های وحشی‌گری در تاریخ به کار گرفته شده است. بااین‌حال، حاکمیت عقل همواره منتقدان خود را داشته است. از دیوید هیوم تا فردریش نیچه و از زیگموند فروید تا پسامدرنیسم، سنت‌های فلسفی متعددی بوده‌اند که این مفهوم را به چالش‌کشیده‌اند. این سنت‌ها نمی‌پذیرند که ما تا بدان حد که تصور می‌کنیم هوشمند باشیم یا هوش بالاترین فضیلت بشری باشد.شایسته‌سالاریِ مبتنی بر هوش همواره یکی از تلقی‌های مرتبط با ارزش اجتماعی بوده است و البته یکی از اثرگذارترین آن‌ها. ورود به مدارس و حرفه‌های خاصی چون خدمات کشوری بریتانیا بر اساس آزمون‌های هوش صورت می‌گیرد، اما دیگر عرصه‌ها به معیارهای دیگری چون خلاقیت یا روح کارآفرینی اهمیت بیشتری می‌دهند. گرچه ما همواره امیدواریم که مدیران دولتی افراد باهوشی باشند، اما همیشه سیاست‌مدارانِ ظاهراً باهوش‌تر را انتخاب نمی‌کنیم. (آشکار شده است که حتی سیاست‌مدار پوپولیستی مانند دونالد ترامپ نیز احساس نیاز می‌کند تا مدعی شود اعضای کابینه و دولت او از بالاترین میزان هوش در میان تمام ادوار پیشین برخوردارند).البته بسیاری از منتقدان، به‌جای به‌چالش‌کشیدن سلسله‌مراتب هوشمندی، بر حمله به سیستم‌هایی تمرکز می‌کنند که تنها به نخبگان سفید و مذکر اجازۀ ارتقا می‌دهند. آزمون ۱۱-Plus، که من گذراندم، یکی از نمونه‌های جذاب و عمیقاً پنهان از چنین سیستمی است. این آزمون با هدف شناسایی جوانان باهوش از تمام طبقات و نژادها طراحی شده است. بااین‌حال، واقعیت آن است که افراد منتخبِ آن به‌نحو نامتناسبی از طبقات متوسط سفید و برخوردار برخاسته‌اند، طبقاتی که اعضای آن‌ها به این طریق برای موقعیت و مزایای پیشین خود مجدداً تأیید می‌شوند.باری، وقتی به این مسئله می‌اندیشیم که هوش در طول دو هزار سال گذشته برای توجیه امتیاز و سلطۀ گروهی خاص به کار گرفته شده است، آیا تعجبی دارد که چشم‌انداز نزدیک و حتمی از حضور ربات‌های فوق‌ هوشمند ما را به هراس اندازد؟از فیلم «۲۰۰۱؛ یک اودیسۀ فضایی» تا مجموعه فیلم‌های «نابودگر»، نویسندگان دربارۀ قیامِ ماشین‌ها علیه انسان خیال‌پردازی کرده‌اند. حال می‌توانیم علت این دیدگاه را دریابیم. اگر تا پیش از این باور داشتیم که بالاترین مدارج جامعه باید به برجسته‌ترین مغزها واگذار شوند، حال باید انتظار داشته باشیم که توسط ربات‌هایی با توان هوشی بیشتر به موجوداتی زائد بدل گردیم و به پایین هرم جامعه رانده شویم. با پذیرش این ایده که باهوش‌ترین‌ها از حق استثمار و سلطه بر افرادی کم‌هوش‌تر برخوردارند، طبیعی است که از تبدیل‌شدن به بردگان مخلوقات فوق‌العاده باهوش خود در هراس باشیم. درحقیقت اگر موقعیت کنونی، قدرت و ثروت خود را بر اساس هوش توجیه می‌کنیم، آنگاه قابل درک است که هوش مصنوعیِ فرادست خود را به‌منزلۀ خطری وجودی تلقی نماییم.این روایت خاص از برتری و امتیاز می‌تواند توضیح دهد که چرا، آن‌چنان‌که کیت کرافورد متخصص تکنولوژی و محقق اهل نیویورک بیان کرده است، ترس از زیرکیِ هوش مصنوعی بیشتر در میان مردان سفید غربی مشاهده می‌شود. دیگر گروه‌های جنسی یا نژادیْ تاریخی طولانی از سلطۀ گروه‌های برتر و خودمحور را تجربه کرده‌اند و همچنان به نبرد علیه سرکوب و سلطۀ واقعی مشغول‌اند. در مقابل، مردان سفید به قرارگرفتن در رأس سلسله‌مراتب اجتماعی عادت دارند. به همین جهت آن‌ها چیزهای بیشتری برای ازدست‌دادن دارند، اگر موجود جدیدی از راه برسد که دقیقاً در عرصه‌هایی از آن‌ها پیشی بگیرد که سروریِ مردان در آن موجه بوده.قصد من آن نیست که تمام نگرانی‌ها دربارۀ هوش مصنوعی را بی‌بنیاد بخوانم. قطعاً، در کنار مزایای بالقوه، خطرات واقعی نیز در ارتباط با کاربرد هوش مصنوعی پیشرفته وجود دارد؛ اما خطر سلطه و سرکوبی توسط ربات‌ها، مشابه با آنچه استعمارگران اروپایی بر سر مردم بومی استرالیا آوردند، یقیناً در ابتدای فهرست این نگرانی‌ها جای نمی‌گیرد.دغدغۀ آنچه ما با هوش مصنوعی خواهیم کرد از دغدغۀ آنچه هوش مصنوعی ممکن است به‌خودی‌خود انجام دهد مهم‌تر است، چرا که به‌کارگیریِ هوش مصنوعی توسط ما انسان‌ها علیه یکدیگر یا تکیۀ بیش‌ازحد بر آن احتمال بیشتری دارد. مانند داستان «شاگرد جادوگر»، اگر هوش مصنوعی به آسیبی بینجامد، احتمالاً به این سبب است که ما با نیت خیر اهدافی بداندیشانه را برای آن‌ها تعریف کرده‌ایم، نه به این سبب که خود آن‌ها آرزوی تسلط بر ما را داشته‌اند. درواقع بلاهت طبیعی و نه هوش مصنوعی همچنان بزرگ‌ترین خطر است.تأمل و گمانه‌زنی دربارۀ این نکته فی‌نفسه جالب‌توجه است که اگر مقولۀ هوش را به‌نحو دیگری بنگریم، هوش مصنوعی چه وضعیتی خواهد یافت. افلاطون باور داشت که فیلسوفان باید پادشاهی را به ریشخند بگیرند، چرا که آن‌ها به‌طور طبیعی تأمل دربارۀ بشریت را به میل تسلط بر او ترجیح می‌دهند. در سنت‌های دیگر، به‌ویژه سنت‌های شرقی، انسان هوشمند کسی است که دام‌های گستردۀ پیش پای قدرت را به‌عنوان نشانه‌های غرور و پوچی مذمت می‌کند. از دید آن‌ها هوشمند کسی است که ابتذال و رنج روزمرگی را از پیش پای خویش برمی‌دارد.تصور کنید اگر این دیدگاه‌ها گسترش یابد، اگر ما باور پیدا کنیم که مردمان هوشمند آن‌هایی نیستند که ادعای حق حاکمیت دارند، بلکه آن‌هایی هستند که در مکان‌های دورافتاده به مدیتیشن مشغول‌اند تا خود را از امیال این‌جهانی رهایی بخشند؛ یا اگر باور داشته باشیم که باهوش‌ترین‌ها کسانی هستند که برای گستراندن صلح و روشنایی به میان مردم باز می‌گردند، آنگاه با چنین تصویری آیا باز هم از ربات‌های باهوش‌تر از خود احساس ترس خواهیم کرد؟پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را استیون کیو نوشته است و در تاریخ ۲۱ فوریۀ ۲۰۱۶ با عنوان «‌Intelligence: a history» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. این نوشتار برای نخستین‌بار با عنوان «هوش مسئله‌ای عمیقاً سیاسی است» و با ترجمۀ علی حاتمیان در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ مهر ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** استیون کیو (Stephen Cave) مدیر اجرایی و محقق ارشد مرکز آیندۀ هوش لورهولم در دانشگاه کمبریج است. او، که آموزش‌های فلسفی دیده است، در مقام دیپلمات نیز برای بریتانیا خدمت کرده است و متون متنوعی را در موضوعات فلسفی و علمی در نیویورک‌ تایمز، آتلانتیک، گاردین و دیگر مجلات به نگارش درآورده است.[۱] Mysticism[۲] psychometrics ]]> استیون کِیو تاریخ‌وسیاست Mon, 16 Oct 2017 05:32:29 GMT http://tarjomaan.com/vdch.zn6t23nqvftd2.html سیا چطور برای دانشمندان هسته‌ای ایران تور پهن می‌کند؟ http://tarjomaan.com/vdcb.abwurhbz8iupr.html گاردین — یک مأمور سیا آرام به در اتاق هتل کوبید. پس از نطق‌های اصلی، پنل‌های بحث و شام، شرکت‌کنندگان همایش برای استراحت شبانه رفته بودند. رصد سمعی و بصری اتاق نشان می‌داد عوامل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مراقب دانشمندان هسته‌ای بودند، خوابیده‌اند، ولی او هنوز بیدار بود. او با اطمینان خاطر، به تنهایی در را باز کرد.به روایت یک فرد آشنا با این واقعه که حدود یک دهه پیش رُخ داد، آژانس۱ ماه‌ها زمینه‌سازی کرده بود. آژانس از طریق یک شرکت صوری تجاری، بودجه و سامان‌دهی همایش در یک مرکز پژوهش علمی خارجی را ترتیب داده بود که شک و تردیدی برنمی‌انگیخت، سخنرانان و مهمانان را دعوت کرده بود، و مأموران خود را بین خدمتکاران آشپزخانه و دیگر کارمندان جا داده بود، فقط به این خاطر که بتواند آن کارشناس هسته‌ای را به خارج از ایران بکشاند، چند دقیقه او را از نگهبانانش جدا کند، و رودررو به او پیشنهادی بدهد. در دقایق آخر یک مانع می‌رفت که برنامه‌ها را به هم بریزد: هدف هتلش را عوض کرد چون هتل توصیه‌شدۀ کنفرانس ۷۵ دلار گران‌تر از آن رقمی بود که بالادستی‌های او در ایران حاضر بودند پول بدهد.آن مأمور سیا برای نشان‌دادن صمیمیت و حسن‌نیتش، دست روی قلبش گذاشت و گفت: «سلام حبیبی! من از سیا آمده‌ام، و می‌خواهم با من سوار یک هواپیما بشوید و به ایالات متحده بیایید.» مأمور سیا می‌توانست واکنش‌های آن ایرانی را روی صورتش بخواند: مخلوطی از شوک، ترس و کنجکاوی. بنا به تجربۀ پیشین خود با پناهندگان، می‌دانست هزاران سؤال به ذهن آن دانشمند هجوم آورده‌اند: خانواده‌ام چه می‌شود؟ چطور از من حفاظت می‌کنید؟ کجا زندگی خواهم کرد؟ چطور امرار معاش کنم؟ چطور ویزا بگیرم؟ وقت دارم چمدانم را ببندم؟ اگر بگویم نه، چه می‌شود؟همین‌که دانشمند آمد تا سؤال اول را بپرسد، عنصر سیا وسط حرفش پرید و گفت: «اول سطل را یخ بردارید.»«چرا؟»«اگر نگهبان‌ها بیدار شدند، می‌توانید بگویید که می‌خواهید یخ بیاورید.»*****سیا در برنامه‌ای که شاید جسورانه‌ترین و استادانه‌ترین نفوذ به تشکیلات دانشگاهی باشد، مخفیانه میلیون‌ها دلار صرف صحنه‌چینی همایش‌های علمی در سراسر دنیا کرده است. هدفش وسوسۀ دانشمندان ایرانی به بیرون‌کشاندن آن‌ها از وطن‌شان به جایی بود که بتوان به آن‌ها دسترسی داشت، جایی که افسران اطلاعاتی‌اش بتوانند تک‌به‌تک سراغ‌شان بروند و برای پناهندگی روی آن‌ها فشار بیاورند. به بیان دیگر، آژانس راهی یافته بود تا توسعۀ سلاح‌های هسته‌ایِ ایران را به تأخیر بیاندازد: بهره‌گیری از وجهۀ بین‌المللی تشکیلات دانشگاهی، و گذاشتن یک کلاه بزرگ سر نهادهایی که میزبان همایش‌ها بودند و استادانی که در آن‌ها شرکت و سخنرانی می‌کردند. روح شرکت‌کنندگان همایش هم خبر نداشت که بازیگر نمایشی‌اند که شبیه‌سازی واقعیت است اما از دوردست‌ها صحنه‌چینی شده است. می‌شود بحث کرد که آیا آن مأموریت امنیت ملی می‌تواند گمراه‌سازی این دسته از استادان را توجیه کند یا خیر، اما تردیدی نیست که اکثر دانشگاهیان از اینکه نقش یک ساده‌لوح را در این طرح سیا بازی کرده‌اند برمی‌آشوبند.همایش‌ها بیش از هر عرصۀ دانشگاهی دیگری، مستعد جاسوسی‌اند. این مراسم‌هایِ آیینیِ اجتماعی و فکری، به مدد جهانی‌سازی، همه‌جا رواج پیدا کرده‌اند. مثل پاتوق‌های میزبانی تورهای تنیس یا گلف جهانی، این همایش‌ها نیز هرجا که اقلیم مساعدی داشته باشد سر بر می‌آورند و جماعت هواپیماسوار را جلب می‌کنند. حتی اگر هم پول‌وپله کم داشته باشند، پرستیژی دارند که جبرانش می‌کند. گرچه محققان دائم با وسایل الکترونیکی با هم صحبت می‌کنند، جلسات مجازی اصلاً و ابداً جایگزین دورهمی با همتایان، شبکه‌سازی برای شغل‌یابی، امتحان‌کردن جدیدترین ابزارک‌ها و ارائۀ مقالاتی نیست که بعدتر در مجلدات مشروح همایش چاپ می‌شوند. دیوید لاج، رمان‌نویس مشهور انگلیسی، در رمان دنیای کوچک۲ (۱۹۸۴) که تقلیدی خنده‌دار از حیات دانشگاهی بود نوشت: «جاذبۀ همایش‌های دوره‌ای: شیوه‌ای است برای تبدیل کار به تفریح، ترکیب حرفه‌ای‌گری و گردشگری، و همۀ این‌ها به خرج یک نفر دیگر. مقاله‌ای بنویسید تا دنیا را ببینید!»نه فقط تعداد برندگان جوایز نوبل یا اساتید آکسفورد، که تعداد جاسوسان حاضر در همایش هم می‌تواند معیار اهمیتش باشد. افسران اطلاعاتی آمریکایی و خارجی به همان دلیل روانۀ همایش‌ها می‌شوند که مسئولان جذبِ نیروی ارتش روی محلات کم‌درآمد تمرکز می‌کنند: اینجا بهترین زمین برای شکار است. در هر پردیس دانشگاهی شاید فقط یک یا دو استاد برای یک سرویس اطلاعاتی جذاب باشند، اما در یک همایش مناسب (مثلاً دربارۀ فناوری پهپادها یا شاید هم داعش) یک دوجین از آن‌ها پیدا می‌شود.یک مأمور سابق سیا گفت: «هر سرویس اطلاعاتی دنیا همایش برگزار می‌کند، حامی همایش‌ها می‌شود، و دنبال راهی برای فرستادن افرادی به همایش‌ها می‌گردد.»مارک گلوتی، محقق ارشد در مؤسسۀ روابط بین‌الملل پراگ و مشاور ویژۀ سابق وزارت خارجۀ بریتانیا، می‌گوید: «نیروگیری یعنی فرآیند طولانی اغواء. گام اول، برنامه‌ریزی برای رفتن به کارگاهی است که هدف در آن حضور دارد. حتی اگر فقط حرف‌های عادی بزنید، دفعۀ بعد می‌توانید بگویید: شما را در استانبول ندیده بودم؟»اف‌.بی‌.آی در سال ۲۰۱۱ دربارۀ همایش‌ها به دانشگاهیان هشدار داد، و این سناریو را ذکر کرد: «دعوت‌نامۀ ناخواسته‌ای برای ارسال مقاله به یک همایش بین‌المللی به یک پژوهشگر می‌رسد. او مقاله‌ای می‌فرستد که پذیرفته می‌شود. در همایش، میزبان‌ها یک نسخۀ ارائه‌اش را می‌گیرند. میزبان‌ها یک فلش به لپ‌تاپ او وصل می‌کنند و بدون اطلاع او، هرچه فایل و اطلاعات را روی رایانه‌اش باشد دانلود می‌کنند.»اف.‌بی.‌آی و سیا هم سرازیر همایش‌ها می‌شوند. یک مأمور سابق اف.‌بی.‌آی می‌گوید که در دورهمی‌ها در آمریکا، «افسران اطلاعاتی خارجی سعی می‌کنند آمریکایی‌ها را تور کنند؛ ما سعی می‌کنیم آن‌ها را تور کنیم.» سیا به چند طریق درگیر همایش‌هاست: افسران خود را به آن‌ها می‌فرستد؛ از طریق شرکت‌های صوری در محدودۀ واشنگتن میزبان همایش‌ها می‌شود تا مجموعه‌های اطلاعاتی بتوانند چیزی از دریای حکمت دانشگاهی صید کنند؛ و همایش‌های جعلی راه می‌اندازد تا به پناهندگان بالقوه از کشورهای متخاصم دست پیدا کند.سیا همایش‌های آتی در سراسر دنیا را رصد کرده و نمونه‌های جالب را شناسایی می‌کند. فرض کنید یک همایش بین‌المللی در پاکستان دربارۀ فناوری سانتریفیوژ برگزار می‌شود: سیا مأمور خود را تحت پوشش می‌فرستد، یا استادی را که شاید به آن همایش برود به خدمت می‌گیرد تا برایش گزارش بیاورد. اگر خبردار شود که یک دانشمند هسته‌ای ایرانی در همایش شرکت می‌کند، روی او کلید می‌کند تا در نشست سال بعد نیروگیری کند.اطلاعات حاصل از همایش‌های دانشگاهی ممکن است سیاست‌گذاری‌ها را شکل دهد. در اقناع دولت جورج دابلیو بوش به اینکه صدام همچنان تسلیحات کشتار جمعی در عراق می‌سازد (که غلط از آب درآمد)، همایش‌ها نقش داشتند. جان کیریاکو، افسر سابق ادارۀ ضدتروریسم سیا، در یادداشتی به سال ۲۰۰۹ نوشت: «جاسوس‌ها و خبرچین‌های ما متوجه شدند که دانشمندان عراقیِ متخصص در شیمی، زیست‌شناسی، و تا حد کمتری انرژی هسته‌ای، همچنان در سمپوزیوم‌های بین‌المللی حاضر می‌شدند. آن‌ها مقاله ارائه می‌دادند، به ارائه‌های دیگران گوش می‌سپردند، یادداشت‌های حجیم برمی‌داشتند، و به اردن برمی‌گشتند که از آنجا می‌توانستند زمینی به عراق برگردند.»شاید برخی از آن جاسوس‌ها به نتایج غلط رسیده بودند چون تحصیلات عالیه در شیمی، زیست‌شناسی یا انرژی هسته‌ای نداشتند. بدون این تخصص، شاید آن مأموران بحث را درست نمی‌فهمیدند یا لو می‌رفت که قلابی‌اند. در همایش‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در وین حول موضوعاتی از قبیل هیدرولوژی ایزوتوپ‌ها و انرژی گداخت هسته‌ای، «شاید تعداد افسران اطلاعاتی که در تالارها پرسه می‌زدند بیشتر از دانشمندان واقعی بود.» این را جین کویل می‌گوید که از ۱۹۷۶ تا ۲۰۰۶ برای سیا کار کرده است، و اضافه می‌کند: «فقط یک مشکل کوچک بود: اگر قرار است یکی از آدم‌های سیا را به این همایش‌ها بفرستید، باید بتواند مثل آن‌ها حرف بزند. اعزام یک دانش‌آموختۀ تاریخ سخت است که فقط می‌تواند بگوید: «بله من دکترای فیزیک پلاسما دارم.» به‌علاوه، دنیای این رشته‌ها بسیار کوچک است. اگر بگویید از مؤسسۀ فِرمی در شیکاگو آمده‌اید، می‌گویند: لابد باب، فرد و سوزی را می‌شناسی.»کویل می‌گوید که در عوض، آژانس می‌تواند یک استاد مناسب را از طریق «ادارۀ منابع ملی» به خدمت بگیرد. این اداره، سرویس پنهانی سیا در داخل کشور است که «رابطه‌ای کاری» با تعدادی از دانشمندان دارد: «اگر همایشی در وین پیدا کنند می‌توانند بگویند: پروفسور اسمیت، شرکت شما در این همایش طبیعی به نظر می‌آید.»«اسمیت هم مثلاً می‌گوید: من در آن شرکت می‌کنم، و به شما خبر می‌دهم با چه کسانی حرف زده‌ام. اگر به یک ایرانی بخورم، مسیرم را عوض نمی‌کنم. اگر او بگوید که «دوست دارم شرکت کنم ولی بودجۀ مسافرت دانشگاهمان خیلی کم است»، سیا یا اف.‌بی.‌آی شاید بگوید: «خُب، می‌دانید، شاید بتوانیم پول بلیط‌ شما را بدهیم، البته بلیط قسمتِ ارزان‌قیمت.»*****دل‌دادن و قلوه‌گرفتنِ جاسوس و استاد اغلب با مواجهه‌ای ظاهراً تصادفی در یک همایش دانشگاهی شروع می‌شود، که در این حرفه به آن «برخورد» می‌گویند. یکی از عناصر سیا که قبلاً در مأموریت‌های خارجی فعال بود برایم توضیح داد که «برخورد» چطور کار می‌کند. فرض کنیم اسمش آر. است.آر. به من گفت: «من یک عالم آدم را در همایش‌ها نیروگیری کردم. در این کار ماهر بودم، و کار سختی هم نیست.»او در بین مأموریت‌هایش، به فهرستی از همایش‌های آتی نگاه می‌انداخت، یکی را انتخاب می‌کرد، و روی دانشمندی انگشت می‌گذاشت که حداقل دوبار در سال‌های قبل در همان رویداد با او حرف زده بود و احتمال داشت در آن همایش شرکت کند. آر. از کارآموزان سیا و آژانس امنیت ملی می‌خواست که پروفایلی از هدف تهیه کنند: به کدام دانشگاه رفته است، اساتیدش چه کسانی بوده‌اند، و مواردی از این دست. سپس به دفتر مرکزی پیغام می‌داد تا بودجۀ سفر را تقاضا کند. فوت کوزه‌گری آن بود که پیغامش قدری قانع‌کننده باشد که هزینه‌ها را جور کند، اما آن‌قدر وسوسه‌انگیز نباشد که سایر مأمورانی که آن را می‌خوانند و به همایش نزدیک‌ترند دنبال همان هدف بروند.بعد باید پوشش را درست می‌کرد، که معمولاً بازرگان بود. اسمِ یک شرکت را از خودش درمی‌آورد، وب‌سایت آماده‌ای برایش می‌ساخت و کارت ویزیت چاپ می‌کرد. برای آن شرکتی که وجود خارجی نداشت، صورت‌حساب و تلفن و سوابق کارت اعتباری دست و پا می‌کرد. برای معرفی خودش هم سراغ یکی از هفت اسم مستعارش می‌رفت.آر. سررشته‌ای از علم نداشت. برای بازکردنِ سر حرف نمی‌توانست چیزی دربارۀ فرضیۀ ریمان بگوید. در عوض، خوب می‌دانست دانشمندان اکثراً درون‌گراهایی‌اند که در روابط اجتماعی سررشته ندارند. برای همین راهش را به سمت هدف کج می‌کرد که در گوشۀ سالن دورهمی همایش ایستاده و می‌گفت: «شما هم مثل من از شلوغی بدتان می‌آید؟» بعد هم راهش را می‌گرفت و می‌رفت. آر. گفت: «این برخورد گذراست. فقط صورتتان در ذهن طرف می‌ماند.» هیچ‌کس دیگر نباید متوجه برخورد شود. یک خطای آماتوری آن است که جلوی دیگرانی سراغ هدف بروید که شاید مراقبان او از کشورش باشند. مراقبان لابد این گفت‌وگو را گزارش می‌دهند که امنیت هدف را به خطر می‌اندازد و موجب می‌شود دفعۀ بعد که سراغش می‌روید، میل یا توان هم‌صحبتی نداشته باشد.در مابقی طول همایش، آر. «با انرژی فراوان این سو و آن سو پرسه می‌زد» تا در هر فرصتی به هدف برخورد کند. با هر تماس، که در اصطلاحات سیا «وقت‌گذراندن با هدف» نام دارد و جزء عملکرد شغلی او حساب می‌شود، خودش را در دل استاد بیشتر جا می‌داد. او که کارش را بلد بود مثلاً می‌گفت مقاله‌ای عالی دربارۀ فلان موضوع خوانده است که اسم نویسنده یادش نیست. آن دانشمند هم می‌گفت: «نویسنده‌اش منم!» و گل از گلش می‌شکفت.پس از چند روز، آر. دانشمند را به ناهار یا شام دعوت می‌کرد و پیشنهادش را ارائه می‌داد: شرکتش به حوزۀ تخصصی آن دانشمند علاقمند است و می‌خواهد از کارش حمایت کند. او توضیح داد: «همۀ دانشگاهیانی که تا حالا دیده‌ام، همیشه در تلاشند کمک‌هزینه‌ای برای ادامۀ پژوهششان بیابند. همۀ حرف‌هایشان در این باره است.» آن دو دربارۀ یک پروژۀ خاص و البته قیمتش توافق می‌کردند، که بسته به کشور دانشمند متفاوت بود: «هزار تا پنج هزار دلار برای یک پاکستانی. برای کره بیشتر.» همین‌که پولی از سیا به یک استاد خارجی برسد، حتی اگر او در ابتدا از منبع بودجه بی‌خبر باشد، تحت کنترلشان قرار می‌گیرد چون افشاء این رابطه می‌تواند شغل یا حتی زندگی‌اش در میهن خودش را به خطر بیاندازد.همایش‌های علمی چنان کششی برای عناصر امنیتی دارند که یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های مأموران سیا، مداخلۀ همکارانی است که می‌خواهند برای هدف آن‌ها دام پهن کنند. یک افسر سابق سیا با نام مستعار اشمائیل جونز در کتاب عامل انسانی: درون فرهنگ اطلاعاتی بدکارکرد سیا۳ (۲۰۰۸) نوشت: «ما این‌طوری سرازیر برنامه‌هایی از این دست می‌شویم.»جونز تعریف می‌کند که در یک همایش در سال ۲۰۰۵ در پاریس که انتظار داشت «میعادگاه دیدار دانشمندان تسلیحاتی از کشورهای سرکش» باشد، وقتی نگاهش به آن طرف اتاق افتاد و دو مأمور سیا را دید (که خودشان استاد بودند) دلش گرفت. سعی کرد از دید آن‌ها دور بماند و مشغول پرسه‌زنی در همایش شد: به اتیکت‌های اسامی نگاه می‌کرد تا برای «کسانی که شاید منابع خوبی باشند» تور بیاندازد، کسانی که ترجیحاً از کرۀ شمالی، ایران، لیبی، روسیه یا چین باشند.کرتسن گیسر گفت: «تعجب می‌کنم که حضور اطلاعاتی‌ها در این همایش‌ها این‌قدر علنی است. یک عالم آدم می‌چرخند، از یک عالم جایی که فقط اسم اختصاری دارند.» گیسر، رییس سیاست‌گذاری امنیت مجازی وزارت خارجۀ آلمان، و من در ششمین همایش بین‌المللی سالانۀ تعامل سایبری صحبت می‌کردیم که آوریل ۲۰۱۶ در دانشگاه جورج‌تاون در واشینگتن‌ دی.‌سی. برگزار شد. آثار هنریِ مذهبی، پنجره‌هایی با شیشه‌های رنگی و نقل‌قول‌های کلاسیکی که در تالار گستون ردیف شده بودند، مثل یک استتار استادانه برای مدیران ان.‌اس.‌ای۴ و اف‌.بی.‌آی عمل می‌کردند که ناطقان اصلی برنامه بودند؛ برنامه‌ای پیرامون مبارزه با یکی از هولناک‌ترین چالش‌های قرن بیست‌ویکم: حملات سایبری.در آنجا رمزشکن ارشد سابق ان.‌اس‌.ای سخنرانی کرد، همچنین رییس سابق شورای ملی اطلاعات، معاون وزارت امنیت ایتالیا، و مدیر مرکزی که برای سرویس اطلاعاتی سوئد پژوهش‌های محرمانه انجام می‌دهد. اتیکت‌های اسامی تقریباً همۀ آن ۷۰۰ شرکت‌کننده نشان می‌داد که برای حکومت ایالات متحده، سفارت‌خانه‌های خارجی، پیمان‌کاران اطلاعاتی یا فروشندگان محصولات سایبری کار می‌کردند، یا اینکه در دانشگاه‌ها تدریس می‌نمودند.شاید همۀ حضور اطلاعاتی‌ها هم علنی نبود. به طور رسمی ۴۰ کشور (از برزیل تا موریس، صربستان و سریلانکا) در آن همایش نماینده داشتنند، اما روسیه نه. ولی در انتهای بالکن مرد جوان باریک‌اندامی می‌پلکید که کیفی در دست داشت و به پنل‌ها گوش می‌داد. یقه‌اش به اتیکت اسم آراسته نبود. سراغش رفتم، خودم را معرفی کردم، و اسمش را پرسیدم. گفت «الکساندر» و پس از مکثی کوتاه، «بلوزوف.»«از این همایش خوشتان آمده است؟»او گفت «نه» و سعی کرد جلوی سؤال‌های بیشترم را بگیرد. «من از سفارت روسیه‌ام. نظری ندارم. فقط می‌خواهم باخبر بشوم، همین.»یک کارت ویزیت به او تقدیم کردم و کارت ویزیتش را خواستم که بی‌ثمر بود. «من فقط یک ماه است که اینجایم. هنوز کارت‌هایم چاپ نشده‌اند.»اصرار کردم و از شغلش در سفارت پرسیدم. (با نگاهی به راهنمای دیپلماتیک فهمیدم که «دبیر دوم» است.) نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «ببخشید. باید بروم.»*****وقتی سیا نظر یک استاد مثلاً پروفسور جان بوث را می‌خواهد، به او تلفن می‌کند تا ببیند که آیا وقت سخنرانی در یک همایش را دارد یا خیر. اما خبری از اسم آژانس در دعوت‌نامه و دستوکار رسمی همایش نیست، همایشی که همیشه یک پیمان‌کار مستقر در واشنگتن را به عنوان حامی خود معرفی می‌کند.سیا با پنهان‌کردن نقشش، کار دانش‌پژوهان برای طرح نظراتشان را ساده‌تر می‌کند. ارائه در همایش می‌تواند به اعتبار رزومۀ علمی‌شان بیافزاید بدون اینکه افشاء کنند به سیا مشاوره داده‌اند، چون این کار شاید رابطۀ آن‌ها با برخی همکاران دانشگاهی‌شان و همچنین کشور محل اجرای تحقیقاتشان را به خطر بیاندازد.بوث استاد بازنشستۀ علوم سیاسی در دانشگاه نورث‌تگزاس است که در مطالعات آمریکای لاتین تخصص دارد، یعنی منطقه‌ای که مقاماتش از تاریخ درس گرفته‌اند دلواپس کارهای سیا باشند. بوث در مارس ۲۰۱۶ به من گفت «اگر قصد بازگشت به آمریکای لاتین را داشتید باید مراقب می‌بودید» که اثری از چنین ارائه‌هایی «در روزمه‌تان نیامده باشد.» او گفت: «وقتی به یکی از این همایش‌ها می‌روید، اگر مسئولان آژانس‌های اطلاعاتی یا دفاعی در آنجا باشند، ردّش روی رزومۀ علمی‌تان نمی‌ماند. این یک برگ انجیر برای پوشاندن عورت است. هنوز هم دانشگاه قدری سوگیری علیه این کارها دارد. من وقتی در نشست‌های مطالعات آمریکای لاتین پرسه می‌زنم، نمی‌گویم به همایشی رفته‌ام که سیا برگزار کرده است.»سیا همایش‌هایی دربارۀ مسائل سیاست ‌خارجی برگزار می‌کند تا تحلیلگرانش که اغلب در دریایی از اطلاعات محرمانه غوطه‌ورند، بتوانند از دانش‌پژوهانی درس بگیرند که تصویر بزرگ ماجرا را درک کرده و با اطلاعات عمومی در آن زمینه آشنایند. اساتید شرکت‌کننده معمولاً علاوه بر مخارج سفر، یک هزار دلار دستمزد می‌گیرند. این جلسات، با ارائه‌های پژوهشی و سپس پرسش و پاسخ، مثل هر جلسۀ دانشگاهی دیگرند، با این استثنا که در اتیکتِ نام بسیاری از شرکت‌کنندگان (که گمان می‌رود تحلیل‌گران سیا هستند) فقط اسم کوچکشان دیده می‌شود.از ده همایش اطلاعاتی که بوث در سال‌های متوالی شرکت کرده است (آخرین آن‌ها نشستی در سال ۲۰۱۵ پیرامون ورود موج کودکان آوارۀ آمریکای مرکزی به ایالات متحده بود)، سیا و دفتر مدیر اطلاعات ملی (اُ.دی.ان.آی) فقط یک یا دو مورد را مستقیماً برگزار کردند. مابقی به شرکتی به نامِ سنتراتکنولوژی برون‌سپاری شد که در صنعت رو به رشد واسطه‌ها (یا در زبان جاسوسی «فیوزهای خودکار») در محدودۀ واشنگتن پیشتاز است و همایش‌ها را برای سیا برگزار می‌کند.سیا بودجه و فهرستی از شرکت‌کنندگان را به سنتراتکنولوژی می‌دهد که در مرکز همایش‌های این شرکت در آرلینگتون (ایالت ویرجینیا) جمع می‌شوند. به گفتۀ وب‌سایت این شرکت، آنجا «محلی ایدئال برای همایش‌ها، جلسات، بازی‌ها و فعالیت‌های مشارکتی مشتریانمان است.»رابرت جرویس، استاد سیاست بین‌الملل دانشگاه کلمبیا و مشاور قدیمی سیا، می‌گوید: «اگر دستی بر آتش داشته باشید، وقتی سنترا را ببینید می‌فهمید که احتمالاً سیا یا اُ.دی.ان.آی است. آن‌ها به‌واقع احساس می‌کنند که یک پوشش رقیق کار برخی از دانشگاهیان را راه می‌اندازد.»سنتراتکنولوژی که در سال ۱۹۹۷ تأسیس شده است، بیش از ۲۰۰میلیون دلار از قراردادهای حکومتی دریافت کرده است، از جمله ۴۰میلیون دلار از سیا برای پشتیبانی اداری از قبیل گردآوری و ویراستاری پیغام‌ها و اسناد طبقه‌بندی‌شده برای مطالعۀ پنج‌سالۀ کمیتۀ اطلاعاتی سنا دربارۀ برنامۀ شکنجۀ آژانس. در سال ۲۰۱۵، افسران اطلاعاتی سابق به رده‌های مدیریتی آن پیوستند. هارولد رُزنبائوم، بنیان‌گذار و مدیرعامل آن، مشاور علم و فناوری سیا بوده است. معاون ارشدش ریک بوگوسکی رئیس بخش کره در آژانس اطلاعات دفاعی بوده است. معاون پژوهشی‌اش جیمز هریس به مدت ۲۲ سال برنامه‌های تحلیلی را در سیا مدیریت می‌کرده است. پگی لیونز، مدیر ارتباطات جهانی شرکت، مدیر و افسر قدیمی سیا بوده که چندین مأموریت در آسیای شرقی داشته است. دیوید کانین، مدیر تحلیل‌های شرکت، ۳۱ سال تحلیلگر سیا بوده است.سامیت گنگالی استاد علوم سیاسی دانشگاه ایندیانا نیز مثل بوث در چند همایش سنتراتکنولوژی سخنرانی کرده است. او می‌گوید: «هرکسی که با سنترا کار می‌کند می‌داند که آن‌ها عملاً برای حکومت ایالات متحده کار می‌کنند. اگر اسم سیا را بیاورد، کسانی هستند که اعتراض کنند. من برای همکارانم در این باره لاپوشانی نمی‌کنم. اگر رنجیده شوند، مشکل از خودشان است. من یک شهروند آمریکایی‌ام و احساس می‌کنم که باید بهترین مشاورۀ ممکن را به حکومتم بدهم.»یک استاد علوم سیاسی دیگر که چهار ارائه در سنتراتکنولوژی داشته است گفت که به او گفته بودند این شرکت نمایندۀ «مشتریانی» است که نامشان معلوم نیست. او نفهمید آن مشتریان آژانس‌های اطلاعاتی ایالات متحده‌اند تا اینکه دید اتیکت نام‌های مخاطبانش فقط اسم کوچکشان را دارد. او بعداً در یک همایش دانشگاهی به یکی دو نفر از همان‌ها برخورد. آن‌ها اتیکت اسم نداشتند و در فهرست برنامه نبودند.سنتراتکنولوژی سعی می‌کند ارتباطات خود با سیا را پنهان نماید. این شرکت در سال ۲۰۱۵ زندگی‌نامۀ مدیرانش را از وب‌سایت خود حذف کرد. در فهرست «مشتریان برجسته» در آن وب‌سایت، وزارت امنیت داخلی و اف.‌بی.‌آی و ارتش و ۱۶ شاخۀ دیگر از دولت فدرال دیده می‌شوند، اما خبری از سیا نیست. به رُزنبائوم تلفن کردم و دربارۀ برگزاری همایش‌ها توسط سنترا برای سیا پرسیدم. او گفت: «اشتباه تماس گرفته‌اید. ما ربطی به این قضیه نداریم.» و بعد گوشی را گذاشت.به دفاتر سنترا در طبقۀ پنجم ساختمانی در برلینتگون (ایالت ماساچوست) سر زدم که در حومۀ شمال‌شرقی بوستون قرار دارد. در برگۀ ورود از بازدیدکنندگان می‌پرسید که شهروند کدام کشورند و «نوع بازدید» آن‌ها چیست: طبقه‌بندی‌شده یا خیر. مسئول میز پذیرش به مدیر منابع انسانی شرکت، دایان کالپیتز، خبر داد. او مؤدبانه سؤالم را شنید، با رُزنبائوم چک کرد، و به من گفت که سنترا در این زمینه نظری نمی‌دهد. او گفت: «روشن بگویم، مشتریانمان ترجیح می‌دهند ما با رسانه‌ها صحبت نکنیم.»برای دانشگاهیان ایرانی که به غرب می‌گریزند، همایش‌های دانشگاهی یک نسخۀ امروزی از قطارهای زیرزمینی‌اند. سیا از این نقطه‌ضعف کمال بهره‌برداری را کرده است. دیوید آلبرایت، از مؤسسۀ امنیت علم و بین‌الملل، به من گفت که از زمان پرزیدنت جورج دابلیو. بوش، حکومت ایالات متحده «پول بی‌کرانی» را برای تلاش‌های مخفیانه خرج کرده است تا توسعۀ تسلیحات هسته‌ایِ ایران را به تأخیر بیاندازد. یک برنامه، «عملیات فرار مغزهای سیا» بود که می‌خواست دانشمندان هسته‌ای برجستۀ ایران را به پناهندگی وادارد.یک افسر اطلاعاتی سابق به من گفت که چون رفتن سراغ این دانشمندان در ایران دشوار بود، سیا آن‌ها را به شرکت در همایش‌هایی در کشورهای دوست یا بی‌طرف ترغیب می‌کرد. آژانس ضمن مشورت با اسرائیل، یک کاندید را انتخاب می‌کرد. سپس همایشی در یک مؤسسۀ علمی معتبر از طریق یکی از آن فیوزهای خودکار راه می‌انداخت، یعنی نوعاً یک بازرگان که با مبلغی بین پانصد هزار تا دو میلیون دلار از بودجه‌های آژانس، هزینۀ سمپوزیوم را می‌پرداخت. بعضی وقت‌ها آن بازرگان صاحب یک شرکت فناوری بود، یا آژانس یک شرکت صوری می‌ساخت تا حمایت او برای آن مؤسسۀ پژوهشی موجه و مقبول باشد، مؤسسه‌ای که خبر نداشت دست سیا در کار است. آن افسر سابق به من گفت: «دانشگاهیان هرچه بی‌خبرتر باشند، ماجرا برای همه امن‌تر می‌شود.» آن فیوزهای خودکار می‌دانستند که به سیا کمک می‌کنند، اما از دلیل کارشان خبر نداشتند، و آژانس هم از هرکدام فقط یک‌بار استفاده می‌کرد.محور آژانس یکی از جنبه‌های فیزیک هسته‌ای بود که کاربردهای غیرنظامی داشت و با علایق پژوهشی آن هدف ایرانی هم قرابت داشت. دانشمندان هسته‌ای ایران نوعاً مناصب دانشگاهی هم داشتند. مثل هر استاد دیگری، آن‌ها هم از سیر و سیاحت لذت می‌بُردند. حکومت ایران گاهی اوقات به آن‌ها اجازه می‌داد که همراه تعدادی مراقب به همایش‌ها بروند تا از آخرین پژوهش‌ها باخبر شوند و با تأمین‌کنندگان فناوری‌های مدرن ملاقات کنند، که البته سفرشان بار تبلیغاتی هم داشت.رونن برگمن به من گفت: «از دیدگاه ایرانی‌ها، فرستادن دانشمندان به همایش‌هایی دربارۀ استفاده‌های صلح‌آمیز انرژی هسته‌ای مشخصاً سودمند بود.» برگمن یک روزنامه‌نگار برجستۀ اسرائیلی و مؤلف جنگ محرمانه با ایران: ۳۰ سال کشمکش مخفیانه علیه خطرناک‌ترین قدرت تروریستی دنیا۵ است که اکنون مشغول نوشتن تاریخچه‌ای از سرویس اطلاعات مرکزی اسرائیل (موساد) است. به گفتۀ او، «آن‌ها می‌گویند: بله، ما دانشمندانمان را به همایش‌ها می‌فرستیم تا از فناوری صلح‌آمیز برای مقاصد صلح‌آمیز استفاده کنیم.»وقتی یک افسر سیا برای این مأموریت منصوب می‌شود، در نقش دانشجو، مشاور فنی یا غرفه‌دار ظاهر می‌شود. اولین وظیفه‌اش آن است که مراقبان را از دانشمند دور کند. در یک مورد، سیا خدمتکاران آشپزخانه را استخدام کرد تا غذای مراقبان را مسموم کنند تا با اسهال و استفراغ از پا بیافتند. امید داشتند که آن‌ها غذای هواپیما یا خوراک ناآشنای محلی را علت بیماری‌شان حساب کنند.با قدری شانس، افسر می‌توانست چند دقیقه با دانشمند تنها شود و پیشنهادش را به او عرضه کند. او با خواندن پرونده‌ها و هم‌صحبتی با «عناصر دسترسی‌دار» نزدیک به آن دانشمند، روی وضعیت او سوار می‌شد. بدین‌ترتیب، اگر آن دانشمند می‌گفت که مطمئن نیست واقعاً با سیا سروکار دارد، افسر می‌توانست بگوید که همه‌چیز حتی خصوصی‌ترین جزئیات را دربارۀ او می‌داند و می‌توانست حرفش را اثبات کند. یک افسر به یکی از آن گزینه‌های پناهندگی گفته بود: «می‌دانم سرطان بیضه داشته‌ای و بیضۀ چپت را خارج کرده‌اند.»حتی پس از قبول پناهندگی، ممکن بود آن دانشمند نظرش عوض شود و فرار کند. آن افسر سابق به من گفت: «شما همواره درگیر نیروگیری دوبارۀ آن آدم هستید.» وقتی که او در یک ماشین مطمئن به سمت فرودگاه سوار می‌شد، سیا برای تدارک ویزاها و اسناد پروازی با آژانس‌های اطلاعاتی همسو هماهنگی می‌کرد. همچنین تمام تلاش خود را می‌کرد تا همسر و فرزندان او را هم خارج کند؛ اما برای معشوقه‌ها، که یک‌بار یکی از دانشمندان تقاضا کرده بود، چنین نمی‌کرد. آژانس تدارکات اقامت آن دانشمند و خانواده‌اش را می‌دید و مزایای درازمدت (از جمله پرداخت هزینۀ دانشگاه و تحصیلات تکمیلی فرزندانش) را در اختیارش می‌گذاشت.آن افسر سابق آشنا با این عملیات به من گفت تعداد کافی از دانشمندان (از طریق همایش‌ها یا روش‌های دیگر) به ایالات متحده پناهنده شدند که برنامۀ تسلیحات هسته‌ای ایران به مانع بخورد. او گفت یک مهندس که سانتریفیوژها را برای برنامۀ هسته‌ای ایران مونتاژ می‌کرد، به یک شرط حاضر به پناهندگی شد: اینکه برای دکترا به ام.‌آی.‌تی برود. متأسفانه سیا او را بدون مدارکش مثل دیپلم و رونوشت‌هایش، از ایران خارج کرده بود. در ابتدا ام.‌آی.‌تی تقاضای سیا برای بررسی پروندۀ او را نپذیرفت. اما آژانس اصرار کرد، و آن دانشکدۀ معتبر مهندسی هم پذیرفت که با کنارگذاشتن رویه‌های متعارف بررسی‌هایش، از سیا تمکین کند. ام.‌آی.‌تی یک گروه از اساتید دانشکده‌های مرتبط را جمع کرد تا با او مصاحبه کنند. او در امتحان شفاهی نمرۀ عالی آورد، پذیرفته شد، و دکترایش را گرفت.مدیران ام.‌آی.‌تی منکر اطلاع از این قضیه‌اند. گنگ چِن، رییس دانشکدۀ مهندسی مکانیک، گفت: «من کاملاً از این قضیه بی‌خبرم.» با این حال، دو استاد بخش‌های اصلی این قصه را تأیید کردند. محمد سهیمی، استاد مهندسی نفت در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی که توسعۀ هسته‌ای و سیاسی ایران را دنبال و مطالعه می‌کند، به من گفت یک پناهنده از برنامۀ هسته‌ای ایران، مدرک دکترای مهندسی مکانیک خود را از ام‌.آی‌.تی گرفته است. تیموتی گاتوفسکی، استاد مهندسی مکانیک ام.‌آی.‌تی، گفت: «مرد جوانی را می‌شناختم که اینجا در آزمایشگا‌همان کار می‌کرد. به طریقی خبردار شدم که در ایران روی سانتریفیوژها کار کرده بود. پیش خودم فکر می‌کردم: اینجا چه خبر شده است؟»در سال ۲۰۱۵ که ایران پذیرفت توسعۀ تسلیحات هسته‌ای را محدود کند تا تحریم‌های بین‌المللی برداشته شود، ضرورت نیروگیری تشکیلات اطلاعاتی آمریکا از پناهندگان فعال در این برنامه، قدری کاهش یافت. اما اگر رئیس‌جمهور ترامپ این توافق را کنار بگذارد یا به دنبال مذاکرۀ مجدد برود، توافقی که ماه سپتامبر در سخنرانی در مجمع عمومی ملل متحد آن را نکوهش کرد، همایش‌های صحنه‌چینی‌شده به دستِ سیا برای جذب دانشمندان هسته‌ای مهم ایران شاید دوباره در خفا جان بگیرند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Golden, Daniel. Spy Schools: How the CIA, FBI, and Foreign Intelligence Secretly Exploit America's Universities. Henry Holt, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را دنیل گولدن نوشته است و در تاریخ ۱۰ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «The science of spying: how the CIA secretly recruits academics» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «سیا چطور برای دانشمندان هسته‌ای ایران تور پهن می‌کند؟» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.** دنیل گولدن (Daniel Golden) روزنامه‌نگار پرسابقۀ آمریکایی، برندۀ جایزۀ پولیتزر و از دبیران ارشد سایت پروپابلیکا است. حوزۀ کاری گولدن عمدتاً بر دانشگاه‌ها متمرکز است. نام کتاب دیگر او چنین است: قیمت پذیرش گرفتن: چطور طبقۀ حاکم آمریکا راه ورودش به دانشگاه‌های نخبه را می‌خرد و چه کسانی بیرون دروازه می‌مانند (The Price of Admission: How America's Ruling Class Buys Its Way into Elite Colleges—and Who Gets Left Outside the Gates).*** این نوشته گزیده‌ای است از کتاب مدرسۀ جاسوسی: چطور سیا، اف.بی.‌آی و امنیت خارجی، مخفیانه دانشگاه‌های آمریکا را استثمار می‌کنند نوشتۀ دنیل گولدن.**** این مطلب صرفا بیانگر نظرات نویسنده است و وب‌سایت ترجمان با رعایت اصل امانتداری آن را ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Central Intelligence Agency: آژانس اطلاعات مرکزیْ هم‌چنین مشهور با سرواژه سیا[۲] Small World[۳] The Human Factor: Inside the CIA’s Dysfunctional Intelligence Culture[۴] National Security Agency: آژانس امنیت ملی ایالات متحده آمریکا[۵] The Secret War With Iran: The 30-Year Clandestine Struggle Against the World’s Most Dangerous Terrorist Power ]]> دنیل گولدن تاریخ‌وسیاست Sat, 14 Oct 2017 04:52:47 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.abwurhbz8iupr.html ادوارد سعید را به یادآور http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23nq6ftd2.html اچ‌آلتر — «انسانیتْ تنها -و حتی می‌گویم آخرین- مقاومتی است که امروز در برابر اقدامات و بی‌عدالتی‌های غیرانسانی‌ای داریم که تاریخ انسان را لکه‌دار می‌کند.»ادوارد سعید(۱۹۳۵-۲۰۰۳)پایان سپتامبر چهاردهمین سال بدون ادوارد سعید خواهد بود؛ نظریه‌پرداز ادبی و روشنفکری با دامنۀ وسیعی از دغدغه‌ها. سعید یکی از چهره‌های بنیان‌گذار حوزۀ نظریۀ انتقادی پسااستعماری، و مدافعی قدرتمند برای حقوق سیاسی و انسانی مردم فلسطین بود. اثر برجستۀ او، شرق‌شناسی، کتابی بود در مطالعۀ فرهنگ‌های شرقی از سوی غرب، و در کل، این چارچوب را ارائه کرد که غرب چگونه شرق را می‌فهمد و بازنمایی می‌کند.جای خالی هوش بسیار سعید و و انرژی پایان‌ناپذیر او بسیار به چشم می‌آید. بسیاری از چیزهایی که سعید درباره‌شان نوشت -از بازنمایی‌های فرهنگی شرق تا مسئلۀ فلسطین- همچنان موضوعاتی داغ باقی مانده‌اند. برای گرامی‌داشت سعید و یادآوری عظمت آثارش با محققانی در سراسر جهان گفت‌وگو می‌کنیم و از آن‌ها یک سؤال می‌پرسیم:این ماه، وقتی به چهاردهمین سالگرد ادوارد سعید می‌رسیم، دوباره به آثارش نگاهی می‌اندازیم. به نظر شما در این دوران مرتبط‌ترین و مهم‌ترین موضوع در آثار ادوارد سعید یا دربارۀ آثار او چیست؟• جودیت باتلر، فیلسوف و نظریه‌پرداز جنسیت، استاد دانشکدۀ ادبیات مقایسه‌ای و برنامۀ نظریۀ انتقادی دانشگاه کالیفرنیا: سعید تأثیر تخیل را می‌فهمید.«سعید می‌توانست جهانی را تخیل کند که در آن استعمار به پایان برسد و نوعی رابطۀ برابری در عینِ تفاوت جای آن را در اراضی فلسطینی بگیرد. به نظر او تأثیر تخیل باید جایگاهی حیاتی در سیاست داشته باشد، زیرا بدون بینشی «غیرواقع‌گرایانه» از آینده، هیچ حرکتی در جهت صلح بر اساس راه‌حلی عادلانه و پایدار نمی‌توانست اتفاق بیفتد.او در میانۀ تعارض‌ها می‌زیست، و نیرویِ هنر و ادبیات، آرشیو، شواهد، و جذابیت‌های عمومی را به کار می‌گرفت تا از جهان بخواهد که آینده‌ای را تخیل کنند که در آن برابری، عدالت، و آزادی در نهایت بر فرمان‌بری، سلب مالکیت، و خشونت پیروز شوند. گاهی فکر می‌کنم شاید او برای این جهان بیش از حد خوب بود، اما این ناسازگاری بین آنچه او می‌توانست تخیل کند و آنچه در واقع وجود داشت تا حدی به خاطر قدرت نوشته‌های او و حضورش در جهان است.• لاله خلیلی، پژوهشگر و استاد سیاست خاورمیانه، سواز، لندن: آهنگ نرم و درخشندگی پیامبرانۀ نثر سعید«ظاهراً شرق‌شناسی سعید هیچ‌گاه موضوعیتش را از دست نمی‌دهد، با اینکه دهه‌ها از انتشارش گذشته است. در واقع، به نظر می‌رسد که دگرگونی‌ها (و شکست در دگرگونی‌ها) که از قیام‌های عربی ۲۰۱۱ در خاورمیانه رخ داده است، به سیاست‌گذاران و تحلیل‌گران شرق‌شناس بهانۀ دیگری داده است تا همان کلیشه‌های قدیمی را تکرار کنند.اما من، هر چه مسن‌تر، می‌شوم عمیقاً قدردان بینش سعید دربارۀ ادبیات و هنرها می‌شوم. آثار او دربارۀ آغازها -و پایان‌ها- و خوانش نزدیکِ او از رمان‌ها و داستان‌ها که به شکلی خارق‌العاده بلندنظرانه است، بینشی که او دربارۀ سیاست و اجتماع از ساده‌ترین جمله‌ها و پاراگراف‌های ادبیات کلاسیک انگلیسی یا فرانسوی به دست می‌دهد، او را بیش از پیش حائز اهمیت می‌کند. و همان‌طور که روز به روز نوشته‌های گزاف‌تر آکادمیک و غیرآکادمیک را می‌خوانیم، بیش از پیش قدردان آهنگ نرم و درخشندگی پیامبرانۀ نثر او می‌شویم».• ایلان پاپه، مورخ و استاد کالج علوم اجتماعی و مطالعات بین‌المللی دانشگاه اکستر: شرق‌شناسی و فرهنگ و امپریالیسم امروز هم همچنان موضوعیت دارند.«من فکر می‌کنم که دو دستاورد مهم سعید در دانش، امروز هم به همان اندازۀ دوران زندگی‌اش، موضوعیت دارند. آثار اصلی او، شرق‌شناسی و فرهنگ و امپریالیسم، که گفتمان نژادپرستانه، تقلیل‌گرا، و آسیب‌زنندۀ غربی دربارۀ شرق را نشان داد، همچنان بخشی حیاتی از زندگی ماست. این دو کتاب هنوز بهترین ابزارهای تحلیلی‌ای هستند که در اختیار داریم تا بفهمیم که چگونه هم تجاوز غرب در خاورمیانه (اشغال عراق و افغانستان) و هم واکنش‌های به آن همچنان از طریق قدرت این گفتمان، «قابل‌قبول» و «مشروع» جلوه می‌کنند و حمایت می‌شوند.به همین شکل، پیام سعید در کتاب‌ها و مقالات مختلفش دربارۀ فلسطین همچنان معتبر است. در این آثار او سطح جعل و جهل دربارۀ رنج‌هایی را به معرض نمایش گذاشت که مردمی به مدت بیش از یک قرن متحمل شده بودند. او هشدار داد که این وضعیت بر خاورمیانه و فراتر از آن اثر خواهد گذاشت. هر دوی این دستاوردها دربارۀ قدرت و دانش هستند و میراث او همچنان با ماست. به حقیقت قدرت بده تا شاید بتوانی از دانش برای صلح و آشتی استفاده کنی، و آن را در اختیار ذی‌نفعان بدبین رها کن و تعارض همچنن ادامه پیدا خواهد کرد.»• آوی شلایم، مورخ و استاد ممتاز روابط بین‌الملل، دانشگاه آکسفورد: روشنفکری که هرگز امید همزیستی و صلح را رها نکرد.«ادوارد سعید محققی پرکار و به طرز خارق‌العاده‌ای همه‌کاره بود. کتاب او شرق‌شناسی پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک در پس برداشت‌های غربی از «شرق» را افشا کرد و به شکل‌گیری زیرمجموعه‌ای متمایز از چیزی کمک کرد که بعداً مطالعات پسااستعماری نامیده شد. علاوه بر فعالیت‌های ادبی، سعید پیانیستی در سطح برگزاری کنسرت، و منتقدی پیشرو در عرصۀ موسیقی بود. و البته، روشنفکری با دستی بر آتش سیاست، و شیواترین سخنگوی فلسطینیان سلب‌مالکیت‌شده.اگرچه دعوت سعید به سازش و همزیستی مسالمت‌آمیز برای او رنجش اعراب رادیکال و عده‌ای از طرفداران اسراییلی‌اش را به دنبال داشت، او هرگز مبارزه را رها نکرد. بر عکس، سعید از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا به بیان چشم‌انداز فراگیرش ادامه بدهد. او نوشت جهان باید ببیند که «ایدۀ فلسطینی ایده‌ای از زندگی در کنار هم، احترام به دیگران، و به رسمیت‌شناسیِ مشترک است». همین یک جمله اساس تفکر ادوارد سعید را در بر دارد. این منسجم‌ترین موضوعِ نوشته‌های مفصل او دربارۀ این مبحث از مسئلۀ فلسطین تا آخرین مقاله است.سعید چند سال آخر عمرش را صرف این کرد که استراتژیِ کاملاً جدیدی برای صلح و رویکردی جدید بر اساس برابری، آشتی، و عدالت بنا کند. سعید در سال ۱۹۹۹ نوشت «من ... هیچ راه دیگری غیر از این نمی‌بینم که حالا دربارۀ به اشتراک‌گذاشتنِ سرزمینی شروع به صحبت کنیم که ما را در کنار هم چپانده است، و آن را به شیوه‌ای حقیقتاً دموکراتیک با حقوق برابر برای هر شهروند به اشتراک بگذاریم». او روشنفکری بود که یک عمر را صرف دست به گریبان شدن با پیچیدگی‌ها و تناقض‌های تعارض عربی-اسراییلی کرد و با وجود این هرگز امید به همزیستی و صلح را از دست نداد».پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگوها را ایوانا پریچ ترتیب داده است و در تاریخ ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Remembering Edward Said» در وب‌سایت اچ‌آلتر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۹ مهر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «ادوارد سعید را به یاد آور» و با ترجمۀ سهیل جان‌نثاری منتشر کرده است.** ایوانا پریچ (Ivana Perić) فارغ‌التحصیل رشتۀ روزنامه‌نگاری سیاسی و اهل کرواسی است. ]]> ایوانا پریچ تاریخ‌وسیاست Wed, 11 Oct 2017 05:09:03 GMT http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23nq6ftd2.html شیرینی و قدرت http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nm-ftd2.html • جایگاه شِکر در تاریخ جهان مدرنمروری بر زندگیِ فکری سیدنی مینتز و دستاوردهای شگرف او در نوشتن تاریخ دستاوردهایی که مینتز با کتاب خارق‌العادۀ شیرینی و قدرت کسب کرد، فراتر از یک سبک تاریخ‌نویسی جدید بود. این کتاب به ایجاد تغییری بنیادین یاری رساند که عاملیتِ انسانی را در قلب انسان‌شناسی قرار داد و نحوۀ درک ما از تاریخ مدرن را به گونه‌ای ژرف تصحیح کرد. شیرینی و قدرت به شیوه‌هایی که تاکنون از عهدۀ هیچ کتاب دیگری برنیامده است، روشن ساخت که ما چگونه زندگی می‌کنیم و نظام‌های بازار جهانی چگونه ذائقۀ ما را شکل می‌دهند یا بالعکس. یکی از حقه‌های تاریخ این است که چیزهای خارق‌العاده می‌توانند در طول زمان تبدیل به چیزهایی معمولی شوند. مینتز به ما نشان داد که چگونه این چیزها را دوباره خارق‌العاده ببینیم.• آیا شکر پرطرف‌دارترین مادۀ مخدر دنیاست؟درد را تسکین می‌دهد، اعتیادآور است و در درازمدت موجب مشکلات سلامتی می‌شود. پس چه فرقی با دیگر مخدرها دارد؟یک بستنیِ عروسکی می‌تواند مثلِ معجزه‌ای آسمانی بچه‌ای گریان و نالان را آرام کند. یک استکان چای‌نباتِ دلچسب ساعاتِ پایانیِ کاری خسته‌کننده را تحمل‌پذیر می‌کند٬ و یک جعبه شیرینیِ خوش‌آب‌و‌رنگ ممکن است قهری طولانی را به آشتی تبدیل کند. امروزه شیرینیجات یکی از معدود لذاتِ معصومانۀ زندگی میلیون‌ها آدم است. برای شروع بهتر است به این سؤال فکر کنیم: فرق شکر و هروئین در چیست؟ چرا فکر می‌کنیم شکر شیرینیِ زندگی است و هروئین خانمان‌سوز؟• دربارۀ شِکر، با عشق و نفرتدوهزار سال است که شکر به تاریخِ لذت‌ها و دردهای بشری پیوند خورده است شیرینی شگفت‌انگیزترین مزه‌ای است که ما انسان‌ها تجربه می‌کنیم. زندگی ما با شیرینیِ شیر مادر آغاز می‌شود و با شیرینی‌هایی که در مراسم ترحیممان مصرف می‌شود به پایان می‌رسد. به همین خاطر است که فراهم‌شدن امکان تولید انبوه شکر در دوران مدرنْ زندگیِ روزمرۀ ما را نیز تغییر داده است. امروزه عامۀ مردم چنان به شکر وابسته‌اند که هرچه در تولید و توزیع شکر اثر بگذارد به مسئله‌ای سیاسی تبدیل می‌شود. اما این تولید انبوه با رنج عظیم میلیون‌ها انسان ممکن شد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Thu, 21 Sep 2017 20:32:15 GMT http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nm-ftd2.html در میانمار چه می‌گذرد؟ http://tarjomaan.com/vdcj.oeofuqemmsfzu.html ووکس — یک برندۀ جایزۀ نوبل که روزگاری نلسون ماندلای کشورش پنداشته می‌شد، بی‌عمل ایستاده است در حالی که خشونت قومیتی و قساوت‌های دسته‌جمعی کشورش را تکه‌پاره می‌کنند.آنگ سان سو چی، فعال و کنش‌گر دموکراسی، ۱۵ سال (از ۲۱ سال اخیر) را در حبس خانگی نظامی در میانمار گذراند، کشوری که پیش‌تر به نام برمه شناخته می‌شد. او که از اواخر دهۀ ۱۹۹۰ تا اوایل قرن جاری عمدۀ اوقات خود را در حبس به سر می‌بُرد، به خاطر مقاومتش در سکوت مقابل یک حزب نظامی بی‌رحم، شهرتی جهانی کسب کرد. سو چی از ترک کشورش امتناع کرد گرچه این کار به قیمت چشم‌پوشی از زندگی با پسران و همسرش تمام شد که خارج زندگی می‌کردند.به خاطر همین مسلک رواقی بود که با ماهاتما گاندی و نلسون ماندلا مقایسه شد. همچنین به یک نماد فرهنگ عامه‌پسند هم تبدیل شد. بونو از گروه U2 ترانه‌ای به او تقدیم کرد، و ستارگان سینمایی مانند جولیا رابرتز و کوین اسپیسی پرچم‌دار آرمان او شدند. او در سال ۱۹۹۱ برندۀ جایزۀ نوبل شد، اما پس از آزادی در سال ۲۰۱۰، بالاخره در ۲۰۱۲ توانست آن جایزه را بگیرد. حزب او با اختلاف چشم‌گیر در انتخابات سال ۲۰۱۵ برنده شد تا او عملاً شهروندی شود که رهبر کشورش است.ولی اکنون به خاطر امتناع او از صحبت (یا اقدام عملی جهت جلوگیری) از سرکوب اقلیت مسلمان روهینگیای کشورش توسط نظامیان، اعتبارش به سرعت در حال زوال است. فقط در دو هفتۀ گذشته سیلابِ بیش از ۳۰۰ هزار آوارۀ روهینگیا از مرزها به سوی بنگلادش روانه شده‌اند، تا از آنچه گویا سرکوب دهکده‌هایشان توسط ارتش است بگریزند. ارتش هنوز هم بخش‌های مهمی از حکومت برمه، از جمله تشکیلات امنیتی دولت، را کنترل می‌کند.روز دوشنبه زید رعد حسین، کمیسیونر عالی ملل متحد در حقوق بشر، به شورای حقوق بشر آن سازمان در ژنو گفت که این یک «نمونۀ کلاسیک از پاکسازی قومیتی» است.حسین گفت: «من از آن حکومت می‌خواهم عملیات نظامی خشن جاری خود را متوقف کند، همۀ تعرض‌هایی که صورت گرفته را مشخص نماید، و روند تبعیض شدید و فراگیر علیه جمعیت روهینگیا را معکوس نماید.»دالای لاما هم خواستار توقف خشونت شده است. او آخر این هفته گفت: «بودا هم مطمئناً به یاری این مسلمانان بیچاره می‌شتافت. خُب فکر می‌کنم این اتفاق خیلی غم‌انگیز است... خیلی غم‌انگیز.» و روز جمعۀ گذشته، اسقف اعظم دزموند توتو که یک برندۀ دیگر جایزۀ نوبل است، از سو چی خواست سکوتش را بشکند.این دومین موج خشونت به این گستردگی در ۱۲ ماه گذشته است. مردم روهینگیا که از مرز گذشته‌اند، از قتل عام و تجاوز دسته‌جمعی، از روستاهایی که آتش زده و با خاک یکی شدند و آزار بی‌امان، می‌گویند. و همۀ این‌ها به دست ارتش برمه انجام می‌شود. حکایت آن‌ها فقط از طریق کسانی که گریخته‌اند به گوش دنیا می‌رسد، چون گروه‌های امداد بین‌المللی و ملل متحد اجازۀ دسترسی به مردم روهینگیای باقیمانده در میانمار ندارند. مطبوعات نیز تقریباً هیچ‌گونه دسترسی به آن‌ها ندارند، و اخباری که منتشر می‌کنند از قول کسانی است که از مرز عبور کرده‌اند.این خشونت اخیر هم برآمده از خشونت بود: روهینگیا یک دستۀ مسلح کوچک دارند که در ۲۵ آگوست به ایستگاه‌های پلیس حمله کرد. برخی گزارش‌ها حاکی از کشته شدن ۱۱۰ نفر از جمله ۱۲ افسر پلیس است. ولی واکنش وحشیانۀ ارتش علیه تمام مسلمانان روهینگیا مورد انتقاد گستردۀ جامعۀ بین‌المللی قرار گرفته است که آن را بسیار نامتناسب و در مرز قتل‌عام می‌دانند.و با این حال سو چی تقریباً هیچ نگفته و نکرده است.در برابر خشونت، سو چی عمدتاً ساکت بوده استتنها حرف عمومی سو چی دربارۀ این سرکوب فراگیر مردم روهینگیا، انکار به سبک دونالد ترامپ بوده است.او در یک گفت‌وگوی تلفنی با رییس‌جمهور ترکیه رجب طیب اردوغان، اخبار جعلی و اطلاع‌رسانی نادرست را مقصر دانست. (یک وزیر حکومت ترکیه هم انگار توئیتی دربارۀ فاجعه ارسال کرده است، ولی از تصاویر بحران‌های دیگر استفاده نموده است.)دفتر سو چی در بیانیه‌ای گفت: «این نوع اخبار جعلی که گریبان‌گیر معاون نخست‌وزیر هم شده است، صرفاً قلۀ یک کوه‌یخ بزرگ از اطلاع‌رسانی نادرست است، که به صورت حساب‌شده، مشکلات زیادی بین اجتماع‌های مختلف درست می‌کنند و هدف‌شان پیش‌بُرد منافع تروریست‌هاست.»گرچه برخی تصاویر پخش‌شده در رسانه‌های اجتماعی غلط هستند، اصل بحران تماماً واقعیت دارد، و دلواپسی روزافزونی در دنیا ایجاد کرده است.آنتونیو گوترش دبیرکل ملل متحد روز سه‌شنبه در بیانیه‌ای گفت: «مقامات میانمار باید اقدام قاطعی برای خاتمه دادن به چرخۀ شرارت‌بار خشونت و تأمین امنیت و امداد همۀ نیازمندان بکنند.»گوترش تأکید کرد که این وضعیت «خطر تبدیل به یک فاجعۀ بشری را دارد که پیامدهایی برای صلح و امنیت به دنبال خواهد داشت که می‌توانند از مرزهای میانمار هم فراتر بروند.»گرچه سو چی نفوذ قانونی بر رفتار ارتش با اقلیت مسلمان ندارد، بیانیه‌ای از جانب او که صراحتاً خشونت فرقه‌ای و سرکوب را تقبیح کند می‌تواند اثرات زیادی داشته باشد. اولوف بلومکست، یک محقق مؤسسۀ عفو بین‌الملل در لندن، روز سه‌شنبه به من گفت: «ارتش است که کنترل قدرت در بخش‌های بسیار کلیدی از دولت را در دست دارد.»او افزود: «این به معنای آن نیست که سو چی مسؤولیتی ندارد؛ او یک مسؤولیت سیاسی و اخلاقی برای موضع‌گیری جهت ریشه‌کنی خشونت دارد.»برخی احساس می‌کنند که رفتار سو چی فقط مأیوس‌کننده نیست و باید برخورد جدی‌تری با او شود. حتی یک عریضه در وب‌سایت چینچ خواستار پس گرفتن جایزۀ صلح اوست. همین حس و حال در یک مقالۀ گاردین به قلم جورج مونبیو هم تکرار شده است. یک علت ماجرا آن است که این چندمین باری است که او بر وقوع سرکوب علیه این گروه جمعیتی صحّه نگذاشته است، گروهی که به تعبیر ملل متحد «آزاردیده‌ترین اقلیت دنیا» است. او در ماه آوریل در مصاحبه‌ای با بی‌بی‌سی صراحتاً تأکید کرد که اقدامات علیه روهینگیا، پاک‌سازی قومیتی نیستند. و پیش از آن در اکتبر هم که در یک کنفرانس مطبوعاتی گفت «یک کشور به من نشان بدهید که مشکل حقوق‌بشر نداشته باشد» به نظر می‌رسید که این مسأله را رد کرده است. به نظر می‌آید که او هیچ‌گاه میل به انتقاد از اقدامات ارتش نداشته است.روهینیگا چه کسانی‌اند؟روهینگیا یک اقلیت قومی مسلمان‌اند که عمدتاً در ایالت راخین در کشور میانمار زندگی می‌کنند. (میانمار که اکثر جمعیتش بودایی‌اند از هفت ایالت تشکیل شده است. ایالت راخین مجاور خلیج بنگال در مرز با بنگلادش قرار دارد.) طی چند دهۀ گذشته، تبعیض نظام‌مندی علیه مردم روهینگیا در جریان بوده است، و از سال ۱۹۸۲ رهبران ارتش آن‌ها را از شهروندی این کشور محروم کرده‌اند.حکومت میانمار رسماً ۱۳۵ اقلیت قومی را به رسمیت می‌شناسد. جمعیت (حدوداً) ۱ میلیون نفری مردم روهینگیا در زمرۀ این اقلیت‌ها نیستند. آن‌ها مردمی بی‌کشور قلمداد می‌شوند. نخبگان حاکم بودایی حتی واژۀ «روهینگیا» را هم ممنوع کرده‌اند و از جامعۀ بین‌المللی خواسته‌اند از این نام استفاده نشود. آن‌ها در عوض این مردم را «بنگالی» می‌نامند که برچسب مهاجر و خارجی به آن‌ها می‌زند.ولی بسیاری از مردم روهینگیا مدعی‌اند ریشه‌هایی در برمه دارند که به چندین نسل قبل برمی‌گردد. به گفتۀ سازمان دیدبان حقوق‌بشر، چندین موج مهاجرت مردم روهینگیا به کشوری که اکنون میانمار نام دارد، رُخ داده است: در اواخر قرن هجدهم، قرن نوزدهم، دهۀ ۱۹۴۰، دهۀ ۱۹۷۰، و دوباره در دهۀ ۱۹۹۰.طی چند دهۀ گذشته، چندین موج خشونت تیشه به ریشۀ مردم روهینگیا زده است، بویژه پس از صدور یک قانون شهروندی تبعیض‌آمیز توسط ارتش در سال ۱۹۸۲ که این اقلیت مسلمان را از حمایت‌ها و منافع دولتی محروم می‌کرد. بسیاری از آن‌ها در فقر فلاکت‌بار به سر می‌برند.در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، بیش از ۲۵۰ هزار روهینگیایی از میانمار به بنگلادش گریختند تا از تجاوز، خشونت و بیگاری بگریزند. به گفتۀ دیدبان حقوق‌بشر، در سال ۲۰۱۲، خشونت فرقه‌ای بین بودایی‌های ملی‌گرای تندرو و این اقلیت مسلمان به تخریب مساجد، خانه‌ها، کشته شدن چندین نفر و آوارگی بیش از ۱۵۰ هزار نفر از مردم روهینگیا منجر شد. در سال‌های پس از آن ماجرا، جماعت روهینگیای جابجاشده در اردوگاه‌های آوارگان زندگی می‌کرده‌اند.در سال ۲۰۱۵، موزۀ یادبود هولوکاست آمریکا یک تیم حقیقت‌یاب به منطقه اعزام کرد.گزارش این تیم چنین توضیح می‌داد: «ما خودمان شاهد جداسازی فیزیکی مردم روهینگیا بودیم که به یک شکل مُدرن از آپارتاید منجر شده است، و همچنین شاهد تأثیری که سیاست‌های رسمی آزار و اذیت بر آن‌ها دارد. هنگام ترک برمه عمیقاً دلواپس بودیم که بسیاری از پیش‌نیازهای قتل‌عام در آنجا مهیاست.»آنچه ماشۀ جدیدترین سرکوب مردم روهینگیا را کشید، حمله‌ای توسط یک دستۀ کوچک مسلح از مردم روهینگیا به نام «ارتش رستگاری روهینگیا آراکان» (ARSA) در ۲۵ آگوست بود که جان ۱۲ افسر پلیس برمه‌ای را گرفت. به گفتۀ بی‌بی‌سی، این دسته تا امروز حدود ۲۰ افسر برمه‌ای را کشته است. (این دسته قبلاً نام‌های دیگری داشته است.) گفته می‌شود آن‌ها به چاقو و آلات ساده مجهزند.رویدادهای پس از حملات ماه آگوست، نظیر اتفاقات پاییز پارسال هستند: در اکتبر ۲۰۱۶، این دسته ۹ نگهبان مرزی برمه‌ای را کشت. در پی آن، سرکوب مردم روهینگیا توسط ارتش به حرکت دسته‌جمعی حدود ۶۶ هزار نفر از آن‌ها به سمت مرز منجر شد. بنا به همۀ گزارش‌ها، آن‌ها از اقدامات وحشتناک بی‌وقفه می‌گریختند. از آن زمان تا کنون، بسیاری از آن‌ها ساکن اردوگاه‌های کثیف آوارگان در بنگلادش بوده‌اند.گزارشی که فوریۀ امسال توسط دفتر کمیسیونر عالی حقوق‌بشر ملل متحد منتشر شد، از دامنۀ وحشی‌گری‌هایی پرده برمی‌داشت که مردم روهینگیا پس از سرکوب پاییز ۲۰۱۶ تجربه کردند. در ۲۰۴ مصاحبه با آوارگان روهینگیا، جزئیاتی دربارۀ تجاوزهای جنسی گروهی و کشتارهای همگانی (از جمله کودکان) برملا شد. بنا به گفتۀ آوارگان، ارتش عامدانه خانه‌ها، مدارس و ساختمان‌ها را آتش می‌زد و گاهی آن‌ها را مجبور به ورود به این سازه‌های در حال سوختن می‌کرد.«یک موردِ بویژه نفرت‌انگیز، چند کودک (از جمله یک کودک هشت‌ماهه، یک کودک پنج‌ساله و یک کودک شش‌ساله) بودند که با چاقو به قتل رسیدند. یک مادر تعریف کرد که دختر پنج‌ساله‌اش می‌خواست جلوی تجاوز به او را بگیرد که یک مرد چاقوی درازی درآورد و گلویش را بُرید. در یک مورد دیگر، گفته می‌شد یک بچۀ هشت‌ماهه زمانی کشته شد که پنج مأمور امنیتی در حال تجاوز دسته‌جمعی به مادرش بودند.»گزارش کمیسیونر عالی ملل متحد چنین نتیجه می‌گرفت که این وضعیت به «احتمال» بسیار زیاد یک پروندۀ جرائم علیه بشریت است، و ناتوانی ناظران بین‌المللی مستقل برای دسترسی یافتن به منطقه را تقبیح می‌کرد.به تعبیر بلومکست از سازمان عفو بین‌الملل، «آنچه اکنون در هفتۀ اخیر می‌بینیم، تقریباً همان تاریخ است که به شکلی هولناک تکرار می‌شود.»او توضیح داد که پاییز پارسال، عفو بین‌الملل با آوارگان در بنگلادش صحبت کرد، تصاویر ماهواره‌ای از شهرهای ویران‌شده را ضبط کرد، و فهرست آزارها را تهیه کرد، از جمله سربازهایی که مردمی که در تلاش برای فرار بودند را می‌کشتند، و همین‌طور ماجراهای تجاوز و شکنجه. او گفت نکتۀ نگران‌کننده‌تر آن است که تعداد آوارگان این هفته بیشتر از پاییز پارسال است.متیو اسمیت، فعال حقوق‌بشر، روز دوشنبه به مایکل سولیوان خبرنگار ان.پی.آر گفت: «این وحشی‌گری در مخیله نمی‌گنجد. آن‌ها بچه‌ها را می‌کشند. زنان را می‌کشند. سالخوردگان را می‌کشند. مردان و پسران سالم را می‌کشند. همه را از دم تیغ می‌گذرانند.»سروصدا برای اینکه سو چی در دفاع از مردم روهینگیا موضع بگیرد، هر روز بیشتر می‌شوداز اندونزی تا چچن، معترضان در کشورهایی که اکثریت جمعیت‌شان مسلمان است به خیابان‌ها ریخته‌اند تا خشونت علیه مردم روهینگیا را محکوم کنند.عصبانیت علیه خشونت و سکوت سو چی، سیلی از نکوهش‌ها را رقم زده است. روز دوشنبۀ گذشته، ملاله یوسف‌زی (فعال پاکستانی حقوق‌بشر که طالبان به خاطر اقداماتش برای دختران به او شلیک کرد) در توئیتر تأکید کرد که سکوت رهبر برمه، چه نقص‌های ذاتی‌ای دارد.روز جمعۀ گذشته، اسقف اعظم دزموند توتو نیز در توئیتر از سو چی تقاضا کرد از جایگاهش استفاده کند. او نوشت: «اگر قیمت ترقی‌تان به بالاترین منصب در میانمار سکوت‌تان باشد، قیمت بسیار زیادی داده‌اید.»این اولین بار نیست که یکی از کسانی که مثل سو چی برندۀ جایزۀ نوبل شده است، از واکنش او به سرکوب مردم روهینیگیا توسط ارتش انتقاد کرده است.در دسامبر ۲۰۱۶، پس از دو ماه خشونت در پاییز آن سال، بیش از یک دو جین برندگان جایزۀ نوبل و دیگر چهره‌های برجستۀ جهانی، بیانیه‌ای در فیس‌بوک صادر کردند که بر خشونت علیه مردم روهینگیا افسوس می‌خورد، و عدم ایفای نقش رهبری توسط سو چی را نکوهش می‌کرد. آن‌ها نوشتند: «ما سرخورده شده‌ایم که او هیچ ابتکاری به خرج نداده است تا ایفای کامل و برابر حقوق شهروندی مردم روهینگیا تضمین شود.»یانگهی لی، گزارش‌گر ویژۀ ملل متحد در زمینۀ حقوق‌بشر، نیز دوشنبۀ گذشته در گفت‌وگو با بی‌بی‌سی از سو چی خواست بیانیه‌ای بدهد. لی گفت: «او که در عمل رهبر است، باید پا پیش بگذارد. این چیزی است که از هر حکومتی انتظار داریم، که از هرکسی در قلمروش حفاظت کند.»پاسخ سو چی در روز چهارشنبۀ گذشته، که تقصیر حملات را به گردن ارتش می‌انداخت و گویا وزن بیشتری برای اخبار «جعلی» و دلواپسی دربارۀ تروریسم قائل بود تا گزارش‌های واقعی آوارگانی که سرازیر بنگلادش شده‌اند، با استهزاء گروه‌های حقوق‌بشری مواجه شد.تیرانا حسن، مدیر بخش «واکنش به بحران» در سازمان عفو بین‌الملل، در بیانیه‌ای که برای مطبوعات ایمیل کرد گفت: «این یک فاجعۀ حقوق‌بشری و بشری است. آنگ سان سو چی در اولین بیانیه‌اش پیرامون بحران، به جای آنکه قول اقدام عملی برای حفاظت از مردم در ایالت راخین را بدهد، گویا گزارش‌های هولناکی که از آن ناحیه می‌آید را کم‌اهمیت جلوه می‌دهد.»سو چی در سخنرانی پذیرش جایزۀ نوبل در سال ۲۰۱۲، سرنخی از تعهد اخلاقی‌اش مطرح کرد. او گفت: «یک جنبۀ مثبت از زندگی در انزوا آن است که فرصت زیادی داشتم تا دربارۀ معنای کلمات و تصوراتی که داشته‌ام و تمام عمرم پذیرفته‌ام، بیاندیشم. به عنوان یک بودایی، از زمان خردسالی‌ام دربارۀ Dukha شنیده‌ام که اغلب به رنج ترجمه می‌شود.»او از ضرورت التیام رنج، ضرورت تبعیت از حکومت قانون، گفت. و از عشقش به حقوق‌بشر جهان‌شمول و امید به آشتی بین‌المللی گفت. او گفت: «در نهایت، هدفمان باید خلق یک دنیای عاری از آوارگان، بی‌خانمانان و بیچارگان باشد، دنیایی که تک‌تک گوشه‌هایش یک حرم واقعی باشد که ساکنینش آزادی و امکان زندگی صلح‌آمیز داشته باشند.»پی‌نوشت‌ها:*‌ این مطلب را سارا وایلدمن نوشته است و  در تاریخ ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «A Nobel Peace Prize winner is standing idly by as her country moves closer to genocide» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «در میانمار چه ‌می‌گذرد؟» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.** سارا وایلدمن (Sarah Wildman) خبرنگار ووکس است که دربارۀ سیاست خارجی می‌نویسد. او سابقۀ همکاری با نیویورکر، نیویورک تایمز، واشنگتن پست و بسیاری از نشریات معتبر دیگر را دارد. ]]> سارا وایلدمن تاریخ‌وسیاست Sat, 16 Sep 2017 10:16:21 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.oeofuqemmsfzu.html رازِ ذهنیت روسی http://tarjomaan.com/vdci.yavct1aqqbc2t.html اشپیگل — اخیراً در خانه به کتابی برخوردم که برای مدتی طولانی به آن فکر نکرده بودم. نام کتاب روسیه: چهره‌های کشوری پاره‌پاره۱ است. نام کتاب چندان خلاقانه نیست، اما قطعاً درخور است. کتاب به روسیۀ ربع قرن پیش می‌پردازد: نوعی دیوانه‌خانه. اتحاد شوروی تازه فرو پاشیده بود، ثابت شده بود که امیدها به آغازی جدید عمدتاً خیال‌بافی است، کارمندان سابق و تجارِ حیله‌گرْ میراث اتحاد شوروی را برای خودشان برداشته بودند و در حالی که بقیۀ کشور در فقر فرو رفته بود، از ثروت یک‌شبه‌شان لذت می‌بردند. مادربزرگ‌ها برای ساعت‌ها در باد و باران در تالکوچکاها۲ می‌ایستادند و سعی می‌کردند ظرف‌های جهیزیه‌شان را بفروشند و در کنارشان، دانشجوها کلکسیون‌های تمبری که با عشق جمع کرده بودند را تبلیغ می‌کردند. در همین حال، جنگ از کناره‌های مملکت می‌خروشید.در سال ۱۹۹۱، اهالی معمولی روسیه نمی‌توانستند توضیح بدهند روسیه نمایندۀ چیست، از نظر سیاسی به کدام سو می‌رود، و درگیری‌هایش را چگونه می‌شود حل کرد. ما روزنامه‌نگاران هم البته نمی‌توانستیم.حالا همۀ این‌ها جزیی از تاریخ است و با در نظر گرفتنِ همۀ جوانب، این روزها وضع روسیه آن‌قدرها بد نیست. کتابی که در بالا نام بردم را خودم نوشته بودم و در آن هجده نفر را معرفی کرده بودم که می‌خواستند جایگاهشان را در روسیه پیدا کنند. آن‌ها آدم‌های معمول دوران گذار بودند: سیاستمداران و ژنرال‌ها، تاجران و هنرمندها، ایدئالیست‌ها، پوپولیست‌ها، وجنایت‌کارها.بعضی از آن‌ها دیگر زنده نیستند. بعضی‌ها کشته شدند، بعضی‌ها کشور را ترک کردند، و بعضی در دولت رشد کردند. با بررسی آن معرفی‌ها از چشم‌انداز امروز، فهمیدن این امر چندان دشوار نیست که چرا بعضی عقب ماندند، در حالی که دیگران زندگی موفقی را از سر گذراندن. همچنین می‌توانید ببینید که روسیه چگونه توانست دوباره استوار قامت راست کند.یکی از قهرمانان کتاب جوهر دودایف است، که در سال ۱۹۹۱ چچن را مستقل از روسیه اعلام کرد و مردم قفقاز را فراخواند تا در برابر استعمارگران مسکو مقاومت کنند. روسیه به خاطر او جنگی را آغاز کرد و شصت‌هزار سرباز را وارد این جمهوری کوچک کرد. سه ماه بعد از این که با رییس‌جمهورِ چچن صحبت کردم، دفترش که در آن با هم ملاقات کرده بودیم، با خاک یکسان شد. پانزده ماه بعد از آن، یک موشک روسی جان او را گرفت. پانزده سال بعد، صلح در چچن برقرار بود. می‌گویند تا ۱۶۰هزار نفر در جنگ کشته شدند. از آن زمان، هیچ منطقه‌ای تلاش نکرده است تا از روسیه جدا شود.یکی دیگر از قهرمانان کتاب بیوشیمی‌دان و متخصص پوست سرگئی دبوف بود. او هم حالا مرده است. دبوف در سال ۱۹۵۲ به گروه مخفی «آرامگاه لنین» پیوست؛ گروهی از دانشمندان که رهبر انقلاب را، که از مرگش در ۱۹۲۴ در معرض دید عمومی است، مومیایی کردند. دبوف که ضمناً استالین را هم مومیایی کرده بود، برای حدود ۴۰سال هر هفته دو بار بدن لنین را با محلولی سری شستشو می‌داد.بعد اتحاد شوروی و کمونیسم فرو پاشید و رییس‌جمهور بوریس یلتسین بودجۀ گروه مخفی و گارد تشریفاتی مقابل آرامگاه را کاهش داد. لنین از سوی ملت طرد شد و شهروندانی که خواهان خاکسپاری او در گورستانی در سن‌پترزبورگ بودند، دست به اقداماتی زدند. دبوف به من گفت که شوکه شده است: «حذف لنین از تاریخ روسیه... غیرقابل‌قبول است.»جایی برای تأسف در تاریخ روسیه نیست؟این واقعیت که ۲۵ سال بعد رهبر انقلاب هنوز در میدان سرخ نمایش داده می‌شود، و جانشینان دبوف همچنان مشغول کار هستند، ضمناً توضیح می‌دهد که روسیه چگونه راه بازگشت به ثبات را پیدا کرد. رهبر انقلاب اکتبر که مثل استالین خیلی اهمیتی نمی‌داد که چند نفر از مردمش قربانی ایدۀ کمونیسم شوند، هنوز نمادِ سیاسیِ مهمی است. حضور مداوم او آرامش‌بخش پیروان کمونیسم است، اما همچنین نمایانگر این اندیشه در رهبری کرملین است که در تاریخ روسیه چیزی مایۀ تأسف نیست. این بازتابندۀ شیوۀ نگرش به تاریخ در روسیۀ ولادیمیر پوتین است.شخصیت سومی در کتاب هنوز زنده است و حالا ۵۳ سال دارد. او در روز تولد استالین به دنیا آمده بود، رشد کرد و به معاونت نخست‌وزیر رسید، و امروز مسئول صنایع دفاع روسیه است. من دیمیتری روگوزین را وقتی دیدم که ۳۱سال داشت. کمی قبلتر، در کوموسمول، شاخۀ جوانان حزب کمونیست، فعالیت کرده بود. او بعداً سفیر روسیه در ناتو شد و نظامی‌های غربی را با صحبت‌های فی‌البداهه‌اش شوکه کرد. ما اغلب در بروکسل همدیگر را می‌دیدیم.بعد از فروپاشی شوروی، روگوزین مسئول سرنوشت ۲۵میلیون روس‌تباری بود که حالا بیرون مرزهای کشور در دیگر جمهوری‌های شوروی سابق زندگی می‌کردند. او کنگرۀ جوامع روسی را بنیان گذاشت تا از منافع آن‌ها محافظت کند. کنگره‌ای که بدل به برنامه‌ای اثرگذار حولِ مفهوم «جهان روسی» شد؛ جهانی که شامل تمام نقاطی از جهان می‌شود که در آن روس‌ها زندگی می‌کنند و به گفتۀ پوتین باید از آن‌ها دفاع شود. روگوزین حالا شبه‌سخنگویی ناسیونالیست برای دولت است و اخیراً دوباره سیاست‌مداران غربی را «تفاله» خواند.آبادسازی چچن، اعاده حیثیت از تاریخ شوروی، و احیای «جهان روسی» -مشابه کاری که ترامپ حالا با شعار «اول آمریکا»ی خود در ایالات متحد انجام می‌دهد- همه کمک کردند تا روسیۀ جوان حفظ شود. و حق‌شناسی روسی شامل حال پوتین شده است، چیزی که در رضایتِ ۸۰درصدی از رییس‌جمهور دیده می‌شود.روسیۀ نوروسیۀ نو را خیلی جاها می‌توانی ببینی. چند هفته پیش من از شهر کوچکی در غرب روسیه به نام گواردیسک گذشتم که تنها ۱۳هزار ساکن دارد. آخرین باری که شهر را دیده بودم سال ۱۹۹۸ بود، درست بعد از بحران بزرگ روبل که دولت را تا آستانۀ ورشکستگی پیش برد. کارخانۀ کاغذسازیِ شهر بعد از آن بحران تعطیل شد، و کارخانه‌های بتن‌سازی و پنیر هم به دنبالش. نیروگاه‌های حرارتی دیگر زغال‌سنگ نداشتند، و سه‌چهارم شهروندان زیر خط فقر زندگی می‌کردند.حتی فضای بیمارستانِ شهر هم سرد بود و دارو و حتی دستکش برای پرستاران نداشت. پادگان ارتش و زندان که در قلعه‌ای قدیمی واقع شده بود، غذای کمی داشتند. در روستاهای اطراف گواردیسک، تغذیۀ ناکافی و آب آشامیدنی ناسالم به سل و مننژیت منجر شده بود.حالا در ۲۰۱۷ خانه‌های میدان مرکزی تازه رنگ شده‌اند و یک کارخانۀ اثاثیه‌سازی و کارگاه فرآوری گوشت و کارگاهی برای بسته‌بندی مواد باز شده‌اند. یک مرکز جوانان و یک سالن ورزش هست، و قلعه/زندان قرار است بدل به جاذبه‌ای توریستی شود.البته اگر به سمت شرق و میانِ مناطق روستایی‌تر رانندگی کنید، واقعیتی متفاوت، روستاهایی در حال مرگ، ظاهر می‌شود. اما هیچ نشانه‌ای از وضعیتِ اضطراری ملی‌ای نیست که دو دهه پیش روسیه را فلج کرده بود. به‌ویژه در مسکو، که با مناطق ویژۀ پیاده‌روی، سوپرمارکت‌های عظیم، کلوب‌های جاز و تئاترهای آوانگارد، وای‌فایِ خیابان‌ها و حتی زیرزمین‌های مترو، خود را به کلانشهری مدرن تبدیل کرده است.سیاست روسیه حلقۀ بازخورد ندارداما چیزی هست که نه در پایتخت و نه در بقیۀ کشور تغییر نکرده است. اخیراً در حین خواندن اطلاعیه‌ای در آپارتمانم در مسکو به آن برخوردم که نماد پدیده‌ای است که برای سده‌ها بخشی از روسیه بوده است و پس‌زمینۀ رضایتِ ۸۰درصدی از پوتین را فراهم می‌کند.اطلاعیهْ اعلامیۀ شهرداری مسکو دربارۀ برنامه‌اش برای تخریب ۴۵۰۰ آپارتمان مخروبه بود. این ساختمان‌ها هیولاهای پیش‌ساختۀ پنج‌طبقه، زشت و اغلب در حال ریزشی هستند، اما حدود یک‌میلیون نفر از ساکنان مسکو، یعنی حدود یک بیستم کل جمعیت شهر، تحت تأثیر این برنامه قرار خواهند گرفت. مقامات شهر با فشارهای قانونی در پارلمان، بی‌رحمانه و با سرعت نور، طرحشان را پیش برده‌اند و در نیتجه طوفانی از خشم به پا خاسته است؛ حتی در محلۀ من، که هیچکدام از ساختمان‌هایی که قرار است تخریب شوند در آن نیست.اطلاعیه‌ای که به آپارتمان من رسیده بود، از طرف گروهی به نام «مسکویی‌ها علیه تخریب» صادر شده بود. آن‌ها می‌گویند این طرحْ شکلی ننگین از جابه‌جایی اجباری جمعیت است و اینکه طرحْ دربارۀ ساختمان‌های بلند پیش‌ساخته نیست، بلکه هدفِ آن، فراهم کردن زمین برای ساختن ساختمان‌های بلند سودده برای شرکت‌های ساخت‌وساز نزدیک به دولت است. اطلاعیه مدعی بود که ساکنانی که حاضر به جابه‌جایی نشوند به زور تغییر مکان داده خواهند شد، و هیچ هزینۀ جبرانی برای نوسازیِ انجام‌شده از سوی مستأجرها پرداخت نخواهد شد. گروه می‌گفت بسیاری از کسانی که مالک آپارتمان‌هایشان هستند خانه‌ای با ارزشی برابر دریافت نخواهند کرد.همهمه در مسکو بالا گرفته است. دولت که گفته بود می‌خواهد کار خوبی برای ساکنان شهر بکند، ظاهراً از مقاومت کاملاً شگفت‌زده شده است. حتی پوتین مجبور شد مداخله کند و از پارلمان روسیه، دوما، بخواهد تا کمی قانون را تغییر دهند، زیرا انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۱۸ برگزار خواهد شد و او علاقه‌ای به اعتراض شهروندان عصبانی ندارد.این داستانی عادی در روسیه است. حتی وقتی رهبری تلاش می‌کند کاری خوب برای مردمش بکند، اوضاع خوب پیش نمی‌رود: زیرا دولت تصمیم‌ها را خودش می‌گیرد و بعد مثل یک‌جور هدیۀ کریسمس به مردم ارائه‌شان می‌کند و بعد می‌کوشد پروژه‌هایش را به شکلی بلشویک به فرجام برساند. اینکه ممکن است بعضی از مردم اعتراض کنند چیزی نیست که سیاستمداران روسی علاقه‌ای به در نظر گرفتن آن داشته باشند.بحث حول‌وحوش تغییر مکان ساکنان این مجتمع‌های آپارتمانی یک‌بار دیگر نشان می‌دهد که همچنان حلقۀ بازخوردی در نظام سیاسی روسیه وجود ندارد. دولت هیچ تلاش جدی‌ای برای درگیری مردم در تصمیم‌گیری‌هایش نمی‌کند. تصمیم‌های سیاسی یا به شکل لطف یا به شکل ممنوعیت ارائه می‌شوند و ضمناً همین مسئله، به توضیح موج نوی اعتراض‌ها در مسکو و دیگر شهرها کمک می‌کند. در روسیه مردم و دولت به ندرت در کنار هم قرار می‌گیرند.عشق بی‌پاسخ‌ماندهویکتور اروفیف، نویسندۀ روسی، یک بار گفت اینجا کشورِ حصارها است و «وضعیتِ عادیِ حصار هم ’بسته‘ است». او ضمناً پرسید «وطن با شادمانی به شما اجازه می‌دهد دوستش داشته باشید، اما؛ آیا وطن هم شما را دوست دارد؟ آیا روسیه ما را دوست دارد؟» به نظر اروفیف، عشق اهالی روسیه برای روسیه متقابل نیست، و این چیزی است که من در دهه‌های گذشته به کرات به آن برخورده‌ام. اما به نظر او مقصر خود اهالی روسیه هستند؛ زیرا اهمیت چندانی به دولت نمی‌دهند.چند ماه پیش دربارۀ این امر با آندری کونچالوفسکی که فیلم‌ساز و کارگردان تئاتر محترمی است اختلافی پیدا کردم. او امسال ۸۰ ساله می‌شود، بعضی از بهترین فیلم‌های روسیه را ساخته است، و برای مدتی طولانی در هالیوود زندگی کرده است. ما با وجود اختلاف نظرهایمان در چیزهای زیادی نظرات نزدیکی داشتیم. کونچالوفسکی می‌گوید که روس‌ها در طول قرن‌ها روح روستاییِ خودشان را حفظ کرده‌اند، و می‌گوید که روس‌ها هیچ‌وقت به معنای واقعی کلمه شهروند نشده‌اند و همیشه خودشان را در مخالفت با دولت قرار داده‌اند، زیرا دولت همیشه در تلاش است چیزی را از آن‌ها بگیرد. همزمان می‌گوید روس‌ها چنان صبر زیادی دارند که می‌توانند به سادگی بی‌عدالتی را بپذیرند. همچنین معتقد است تفکر روسی مانوی است: روس‌ها فقط سیاه و سفید را می‌شناسند.و بعد کونچالوفسکی گفت که پوتین آن اوایل مثل غربی‌ها فکر می‌کرد، اما در نهایت فهمید که چرا همۀ حاکمان روسی برای رهبری این ملت با مشکل روبه‌رو هستند: زیرا ساکنانش، بر اساس سنتی تغییرناپذیر، آزادانه همۀ قدرتشان را به یک شخص واگذار می‌کنند، و بعد بدون آن که خودشان هیچ کاری بکنند منتظر می‌شوند آن قدرت به وضعیتشان رسیدگی کند.از این نظر، رابطۀ بین مردم و دولت در روسیه از کج‌فهمی گسترده‌ای رنج می‌برد. آیا یک خارجی اجازه دارد چنین چیزی بگوید؟ چنین فکر می‌کنم. بیش از سی سال است که دربارۀ روسیه نوشته‌ام، و نیمی از این زمان را در این کشور زندگی کرده‌ام. برای من آشکار است که چرا لیبرال‌های دور و برِ بوریس یلتسین در دهۀ ۱۹۹۰ ناکام ماندند. لیبرالیسم شانسی در روسیه ندارد. مردم اجازه‌اش را نخواهند داد.رابطۀ عجیبی که بین بسیاری از اهالی روسیه و دولتشان وجود دارد، در جزئیات بی‌شمار روزمره هم دیده می‌شود. دو یا سه سال پیش، شهردار مسکو تلاش کرد مشکل پارک‌کردن را با معرفی نوعی سیستم آنلاین پارکینگ حل کند. قیمت‌ها پایین بود و هزینۀ هر ساعت معمولاً کمتر از یک یورو. مشکل تا حد زیادی کاهش پیدا کرد و سیستم برای همه کار می‌کرد. بعد چه شد؟ اهالی مسکو شروع کردند به پوشاندن شماره‌های ماشینشان تا وسیله‌های بازرسی نتوانند شمارۀ آن‌ها را در حال رانندگی اسکن کنند، و پیداکردن ناقضان را غیرممکن کردند.مثالی دیگر: برای دهه‌ها، خیابان‌های جدید کمی، چه رسد به بزرگراه، در روسیه ساخته شده‌اند. اما حالا برنامه‌هایی برای بزرگراهی جدید بین مسکو و سن پترزبورگ در جریان است. اولین قطعه، که به فرودگاه بین‌المللی شرمتیوف می‌رسد، همین حالا هم بهره‌برداری شده است. اما چون جاده‌ای است که در آن عوارض گرفته می‌شود، با آنکه قیمت‌ها نسبتاً پایین است، چندان از آن استفاده نمی‌شود. رانندگان روسیه فکر می‌کنن این کار یک کلاهبرداری دولتی است و ترجیح می‌دهند در ترافیکِ جادۀ قدیمی معطل شوند.انفعال و بی‌تفاوتیدر روسیه به ندرت به این فکر برمی‌خورید که شهروندان باید برای جامعه کاری کنند و در عوض چیزی به دست آورند. روس‌ها ممکن است بسیار بیشتر از آلمانی‌ها قدر بازیگران و شاعرانشان را بدانند، اما نگاهی شکاک به آدم‌های واقعاً خلاق دارند که به نوبۀ خودشان، تلاش می‌کنند بحث دربارۀ جهت آیندۀ کشور را به پیش ببرند.بوریس آکونین، نویسنده‌ای است که کتابش میلیون‌ها نسخه می‌فروشد اما خارج از کشور زندگی می‌کند زیرا نمی‌تواند سیاست‌های دولتش را تحمل کند. همین وضعیت برای ولادیمیر سوروکین نویسنده هم برقرار است که برای مدتی طولانی به دست سازمان‌های سیاسی نزدیک به دولت آزار و اذیت می‌شد. کیریل سربرنیکف که کارگردانی مشهور در سطح جهان است هم اخیراً و با یورش واحدهای پلیس به تئاترش تحت فشار قرار گرفته است. بالۀ او با نام «نورایف» در تئاتر بلشوی، بعد از مقاومت شدیدِ سیاستمداران محافظه‌کار، سه روز قبل از افتتاح لغو شد. این اتفاق روی من هم اثر گذاشت، زیرا توانسته بودم یکی از بلیط‌های آن روز عصر بلشوی را که سخت هم پیدا می‌شود، به دست بیاورم.این دست‌اندازی‌ها فقط عدۀ کمی از اهالی روسیه را به رنج می‌آورد. جدا از صداهایی تک‌وتوک در میان طبقۀ روشنفکر مسکو، اعتراضی نیست.ویکتور ارافیف یک بار به طعنه گفت «ما مردمی خاص هستیم، ما کسانی را دوست داریم که شبیه خودمان باشند، ما هیچ چیز متفاوتی نمی‌خواهیم». ادامه داد که یک دادستان دولتی که در کل، مردم را می‌ترساند، هنوز به آن‌ها نزدیک‌تر است تا یک الیگارش اصلاح‌شده مثل میخاییل خودوروفسکی که با چشمی باز از نظام پوتین انتقاد می‌کند.اخیراً وقتی در پاسگاه پلیسی در مرکز سن پترزبورگ بودم، به این فکر افتادم که آخر چرا این‌طور است؟ هیچ جای دیگری اینقدر واضح نیست که دولت چگونه تلاش می‌کند شهروندانش حس کنند اهمیتی ندارند. افسر وظیفه حتی سرش را بالا نمی‌آورد وقتی مردم با نگرانی پیشش می‌رفتند، و در برابر ورودیِ دفترها درهای سنگین آهنی گذاشته بودند. درها هر از چندگاهی بر اساس منطقی توضیح‌ناپذیر باز می‌شدند. در دفترها، گزارش‌ها به شکل دستی گرفته می‌شدند. و دیوارها با پرتره‌های فلیکس ژرژینسکی آراسته شده بودند! ژرژینسکی اولین رییس اطلاعات اتحاد شوروی بود. او مردی بود که «وحشت سرخ» را آغاز کرد و ده‌ها هزار نفر را به قتل رساند. یادمانِ او در مقابل ساختمان لوبیانکای مسکو اولین چیزی بود که بعد از پایان اتحاد شوروی سرنگون شد و...، حالا پلیس دوباره پرتره‌هایش را به دیوار آویخته است؟چرا روس‌ها این چیزها را بدون گفتن یک کلمه می‌پذیرند؟انفعال و بی‌تفاوتیِ آن‌ها به شکلی ناخوشایند با تقدیرگرایی و ترس از مسئولیت ترکیب می‌شود و رسیدن به هستۀ واقعیت‌های تاریخی را برای بیشتر آن‌ها غیرممکن می‌کند. بسیاری به این واقعیت اهمیت نمی‌دهند که یادمان‌های جدیدی برای استالین در حال ساخت است. روزنامه‌نگاری در مسکو گفت این کار مثل آن است که یهودی‌ها یادمان‌هایی برای هیتلر بنا کنند.هنوز هم استفادۀ دولت از زور به شکلی متافیزیکی و در مقامِ بخشی از سرنوشت تجربه می‌شود. آلکساندر زیپکو، فیلسوف اجتماعی، می‌گوید اکثریتی عمده از جمعیت هنوز نمی‌تواند بفهمد که در اتحاد شوروی و در نتیجۀ وحشت سرخ، میلیون‌ها نفر جانشان را از دست دادند.دنیس کاراگودین، ۳۵ ساله از شهر تومسک در سیبری، بعد از سال‌ها پژوهش اخیراً کشف کرد که کدام مقامات سرویس مخفی مسئول این بودند که پدر پدربزرگش استپان را در سال ۱۹۳۸ به‌عنوان جاسوس ژاپن اعلام و اعدام کنند. کاراگودین با در دست‌داشتن این اطلاعات شکایتی علیه آن مسئولان ثبت کرد، با این که مدت‌ها از مرگ آن‌ها گذشته است. او اولین شهروند روسیه است که با اعلامیۀ اعادۀ حیثیت رسمی مقامات راضی نشده است. او می‌خواهد اعدام‌کنندگان را، حداقل به شکل نمادین، به حسابرسی بکشاند. اما اصرار او با بدفهمی و بی‌توجهی مواجه شده است. بحث این است: نمی‌توانید چیزی را که به هر حال اتفاق افتاده است عوض کنید.عوام‌فریبی، حقیقت‌پوشی، و دروغچیزهایی که اینجا درباره‌شان نوشته‌ام را ولادیمیر پوتین اختراع نکرده است. او تنها چیزهایی را کشف کرده است که پیش از آن هم وجود داشتند و آن‌ها را در محاسباتش در نظر گرفته است. ترس از مسئولیت شخصی؟ به حاشیه‌راندن افرادی که طرز فکر متفاوتی دارند؟ تسلیم سرنوشت‌شدن؟ احساس حقارت در برابر بقیۀ دنیا؟ این‌ها خصایصی هستند که دولت باید علیه‌شان اقدام کند. در عوض دولت آن‌ها را تقویت می‌کند، زیرا به کارش می‌آیند. من صرفاً در چند سال آخر متوجه شدم که این ماجرا چه‌قدر مرا آزار می‌ده، وقتی که دیدم حتی دوستان روسِ خودم بیشترشان رفته‌رفته تسلیم عوامفریبی رییس‌جمهورشان شده‌اند.پوتین حس تحقیر اهالی روسیه دربارۀ اوکراینی‌ها را مشتعل می‌کند، حتی با این که (اطمینان دارم) روس‌ها حسادت می‌کنند که اوکراینی‌ها حالا موفق شده‌اند به اروپا نزدیک‌تر شوند. او حسی برتری اخلاقی و نظامی بر غرب را در میان روس‌ها تقویت می‌کند. این احساس ارتباط کمی با حقیقت دارد، اما دولت و مردم را بیشتر و بیشتر از جهان خارج منزوی می‌کند. پوتین دارد روسیه را از نظام جهانی منشق می‌کند و مردم از این اتفاق هیجان‌زده‌اند. انگار جاذبه‌ای در یک نمایشگاه است، حتی با این که برای بسیاری از روس‌ها، اروپا و آمریکا نقطۀ مرجع اصلی زندگی است.همان طور که گفتم، پوتین هیچ کدامِ این‌ها را اختراع نکرده است. او فقط یاد گرفته است که چگونه استادانه از آن‌ها استفاده کند و عوام‌فریبی، حقیقت‌پوشی و دروغ را به ذهنیت روسی ارائه کند. این، برای من، مهم‌ترین چیزی است که ۲۵سال بعد از زایشِ دوبارۀ روسیه فهمیده‌ام.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را کریستین نف نوشته است و در تاریخ ۲۲ آگوست ۲۰۱۷ با عنوان «The Mysteries of the Russian Mindset» در وب‌سایت اشپیگل منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «رازِ ذهنیت روسی» و با ترجمۀ سهیل جان‌نثاری منتشر کرده است.** کریستین نف (Christian Neef) که امروز ۶۵ ساله است، برای اولین بار در ۱۹۸۳ گزارشگر خارجی در مسکو شد. او در ۱۹۹۱ به اشپیگل در مسکو پیوست. بعداً به عنوان معاون دبیر خارجی کار کرد و به تازگی بازنشسته شده است.[۱] Russia: Faces of a Torn Country[۲] بازارهای محلی در روسیه [مترجم]. ]]> کریستین نف تاریخ‌وسیاست Sat, 16 Sep 2017 05:01:47 GMT http://tarjomaan.com/vdci.yavct1aqqbc2t.html تونی جات: گزیده‌ای از مطالب پراکنده http://tarjomaan.com/vdce.v8vbjh8pz9bij.html • از تاریخ چه آموخته‎ایم؟ احتمالاً هیچاز قرن بیستم هر چه را فراموش کنیم، جنگ‌ها را نباید از یاد ببریمبله، تردیدی نیست که سرعت تغییرات جهانی آن‌چنان هولناک شده است که انگار دیگر از گذشته چیز چندانی نمی‌توان آموخت. گذشته همچون رؤیایی دور یا کابوسی تلخ جلوه می‌کند که رفته و اثری از آن به‌جای نمانده است. اما واقعیت این نیست. تونی جات به ما نهیب می‌زند که اعتقادِ افراطی به تازگی این دورانْ خطرناک است، زیرا هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد و جنگ از آنچه فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.• تونی جات: تهران بیش از تل‌آویو در معرض تهدید هسته‌ای است آخرین حرف‌های مورخ سرشناسِ انگلیسی دربارۀ آیندۀ اسرائیلیهودی‌های امریکایی که اکثرشان چیزی از تاریخ، زبان‌ها یا مذهب یهود نمی‌دانند، احساس «یهودی‌بودن» می‌کنند. منشأ این احساس، همذات‌پنداری بی‌درنگ آنان با دو چیز است: نخست، آوشویتس که یهودی‌ها را قربانی‌های منحصربه‌فرد تعریف می‌کند؛ دوم، «اسرائیل» که سند بیمۀ آن‌ها و خودِ سلطه‌جوی‌شان است. به‌نظرم این وضعیت خفّت‌بار است: خوش‌حال می‌شوند که به‌نامشان خون عرب‌ها ریخته شود؛ به‌شرط آنکه سایر یهودی‌ها این کار را بکنند. این که ترس نیست؛ چیزی مابین ملی‌گرایی نیابتی و بی‌تفاوتی اخلاقی است.• راه آهن چگونه شهر مدرن را به وجود آورد؟کاری که خطوط آهن کردند فراتر از تسهیل مسافرت بود. آن‌ها نحوۀ نگرش و تصورمان از دنیا را دگرگون کردندراه‌آهن بیش از هر طرح تکنیکی یا نهاد اجتماعی دیگری، نمایندۀ تجدد است. هیچ شکل رقیبی از حمل‌ونقل و هیچ نوآوری تکنولوژیک دیگری نتوانسته به اندازۀ اختراع و به‌کارگیری راه‌آهن موجب تغییر و تحولات شود. کاری که خطوط آهن کردند فراتر از تسهیل مسافرت بود. آن‌ها نحوۀ نگرش و تصورمان از دنیا را دگرگون کردند.• ریل‌ها را بازگردانید قطار مروج زندگیِ جمعی است، اما اتومبیل نمادِ زندگی انفرادیدر قرن نوزدهم، قطارها اصلی‌ترین نمادِ مدرنیته بودند. اما رفته رفته در قرن بیستم با ظهورِ اتومبیل و پیشرفتِ هواپیما و ارزان‌شدنِ قیمتِ نفت، قطار جایگاه خود را از دست داد و حاشیه‌نشین شد. ایستگاه‌های راه‌آهن که قلبِ کلان‌شهرها بودند متروک شدند و بزرگراه‌ها شلوغ. ولی از دست‌دادنِ قطار، یعنی از دست‌دادن زندگیِ جمعی. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Thu, 14 Sep 2017 20:41:43 GMT http://tarjomaan.com/vdce.v8vbjh8pz9bij.html زندگی را از من بگیر، بستنی را نه http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dvmgiaw.html آتلانتیک — در سال ۱۹۴۴، یکی از انیمیشن‌های کمپانی برادران وارنر، با حسن تعبیر، جنگ جهانی دوم را با بانی خرگوشه و بستنی به تصویر کشید. در این انیمیشن بانی خرگوشه در اقیانوس آرام و زیر حمله ژاپنی‌ها یکّه و تنها مانده بود، او یک کامیون بستی را به زور تصرف کرد و شروع به پخش بستنی‌های «گود رومر»۱ می‌کند، بعد مشخص می‌شود بستنی‌ها نارنجک‌هایی هستند که روی آن‌ها روکش شکلاتی کشیده‌اند. تکه‌های بستنی منفجر می‌شود و بانی خرگوشه پا به فرار می‌گذارد و با صدایی کلفت و خشن می‌گوید: «کسب‌وکار عالیه».این انیمیشنِ انگشت‌نما اشکالات شرم‌آور بسیاری داشت. در مکالمه‌های آن لقب‌های نژادپرستانه وجود داشت و صورت سربازان ژاپنی در آن زرد به تصویر کشیده شده بود. فقط یک چیز درست بود و آن تصویرِ «رونق‌گرفتن» بستنی به‌مثابه نوعی سلاح مخفی آمریکایی در طی جنگ است. در واقع بستنی در تلاش‌های این ملت در دوران جنگ نقش قابل توجهی را ایفا کرد و چندین دهه برای پشتیبانی در مجموعه‌های نظامی-صنعتی مورد استفاده قرار گرفت.پیش از جنگ جهانی دوم، نگرانیِ نظامیان دربارۀ غذا به این تنزل پیدا کرده بود که مطمئن شوند سربازان کالری کافی برای پیاده‌روی را مصرف می‌کنند (و غیر نظامیان و پناهندگان کالری کافی برای زنده ماندن و ایستادگی کردن). هربرت هُوِر، اولین رئیس و مشاور «سازمان غذای آمریکا» در دوران جنگ، در طول جنگ جهانی اول این وظیفه را بر عهده داشت. او در اجرای برنامۀ موسوم به «غذا بر جنگ پیروز می‌شود» موفق بود، برنامه‌ای که در آن خانواده‌های آمریکایی را به «قناعت کردن»۲ در وعده‌های غذایی یعنی صرف‌نظر کردن از گندم، شکر، گوشت و چربی تشویق می‌کرد (چیزی که منشأ دوشنبه‌های بدون گوشت و چهارشنبه‌های بدون گندم شد). نتیجۀ این کار افزایش سه برابریِ صادرات غذا بود، که فقط در سال اول جنگ بیش از ۱۸ میلیون تن مواد غذایی خام برای مصرف در دوران جنگ در اختیار آمریکا قرار داد.اما صنعت بستنی، که هنوز در آغاز راهش بود، برای سربازان آن سوی آب چیزی بیش از این‌ها بود: نه فقط کالری، بلکه آسایش. در سال ۱۹۱۸ سرمقاله‌ای در شمارۀ ماه میِ مجلۀ آیس‌کریم ریویو، ماهنامۀ تخصصی صنعت و تجارت، در انتقاد به دسترسی ناچیز به بستنی درخارج از کشور نوشت: «اگر پزشکان انگلیسی می‌دانستند پزشکان ما چه می‌کنند، تمام بیمارستان‌ها برای بیماران خود بستنی تجویز می‌کردند.» نویسندۀ مقاله خواستار مداخلۀ واشنگتن و کمک مالی به کارخانه‌های بستنی‌سازی متفقین در سراتاسر اروپا شد:تمام بیمارستان‌ها در کشور از بستنی به عنوان غذا استفاده می‌کنند و دکترها نمی‌دانند بدون بستنی چکار باید بکنند. اما تکلیف سربازان زخمی و بیمارمان در فرانسه چه می‌شود؟ آیا باید در آرزوی یک ظرف بستنی آمریکایی خوب و قدیمی روی تخت خود دراز بکشند؟ تاکنون چنین بوده است، زیرا بستنی و یخ در فرانسه تابو هستند. مشخص است که این وظیفۀ پزشک ارتش یا افسران مسئول دیگر است که درخواست تأمین بستنی را ارائه دهند.صنعت بستنی قدرت لابی‌گری زیادی نداشت. آمریکایی‌های کم‌شماری یخچال داشتند. بدتر از آن، هور با کم‌اهمیت جلوه‌دادنِ کمبود ذخایر داخلی شکر می‌خواست از ترس و وحشت جلوگیری کند. دیگر شکری برای خود آمریکا باقی نمانده بود، چه رسد به هم‌پیمانانش در فرانسه و انگلستان؛ بدین‌ترتیب ترویج و تشویق بستنی به عنوان نوش‌دارو در دوران جنگ دیگر جوابگو نبود. سازمان غذای هور به‌جای حمایت از تولید بستنی دستور به کاهش تولید در داخل کشور داد و در تابستان سال ۱۹۱۸ چنین دستوری صادر کرد: «بستنی دیگر آنقدر ضروری به‌حساب نمی‌آید و در نتیجه مصرف آزاد شکر در تولید آن توجیهی ندارد.» اگرچه این موضع در دو دهۀ بعدی به‌طور چشمگیری تغییر کرد، اما این تغییر تا حدی به خاطر نقش باورنکردنیِ قانون منع مصرف مشروبات الکلی و رکود بزرگ اقتصادی بود. در سال ۱۹۲۰، زمانی که براساس متمم هجدهم قانون اساسی خرید و فروش مشروبات الکلی غیرقانونی اعلام شد، بسیاری از اولین کارخانه‌های آبجوسازی، ازجمله یونِنگلین و آنهایزر-بوش برای حفظ چرخۀ کار خود به تولید نوشیدنی گازدار و بستنی روی آوردند. در پایان این دهه، آمریکایی‌ها روزانه بیش از یک میلیون گالون بستنی مصرف می‌کردند و اساساً آن را با آسودگی و تفریحی مرتبط می‌دانستندکه سابقاً با الکل به دست می‌آمد.در سال ۱۹۲۹، «ویلیام درِیر»، بستنی‌ساز آمریکایی با عرضۀ بستنی راکی رُد۳ به بازار به عنوان محصولی جذاب و با هدف کمک به مردم برای کنارآمدن با سقوط بازار سهام به پیشبرد این گرایش کمک کرد. این نام اکنون تنها به شکلات با آجیل خرد شده و تکه‌های بزرگ مارشملو اطلاق می‌شود، اما قبلاً نماد آسودگی و نوعی آسان‌گیریِ شیرین همراه با تکه‌های شکستۀ «راکی» بود. زمانی که جنگ جهانی دوم شروع شد، کشورهای طرف درگیری بار دیگر بستنی را ممنوع کردند، انگلیسی‌ها با زدن هویج بر سر چوب‌های مخصوص و استفاده از آن به جای بستنی به این وضع بد دامن می‌زدند. اما در ایالات متحده استفاده از بستنی شدت پیدا کرد. بستنی جزئی لاینفک از زندگی آمریکایی و از آن هنگام به بعد جزئی جدانشدنی از تاکتیک‌های نظامی شده بود.در سال ۱۹۴۲، زمانی که اژدرهای ژاپنی کشتی «یواس‌اس لکسینگتون» و بعد از آن دومین ناو هواپیمابر بزرگِ زرادخانۀ نیروی دریایی را به‌آرامی غرق کردند، خدمه قبل از ترک کشتی به یخچال‌ها هجوم بردند و همۀ بستنی‌ها را خوردند. بازماندگان تعریف می‌کردند که چگونه بستنی را با قاشق درون کلاه‌خود خود می‌ریختند و پیش از آنکه خود را به اقیانوس بیاندازند، آن را لیس می‌زدند. در سال ۱۹۴۳، خدمۀ بمب‌افکن‌های سنگین آمریکایی فهمیدند که می‌توانند پیش از انجام مأموریت با بستن مخلوط‌کننده‌ها به مسلسل عقبی هواپیما بر فراز آسمان دشمن بستنی تولید کنند. در هنگام فرود، خامه در ارتفاع یخ زده و با تکان‌ها و تلاطم‌های موتور، و شاید هم با شلیک مسلسل و انفجارهای هوایی، به هم خورده بود. سربازان نیروی زمینی به گفتۀ خودشان برف و شکلات آب‌شده را در کلاه خود مخلوط می‌کردند تا نوعی بستنی شکلاتی درست کنند.در سال ۱۹۴۵ نیروی دریایی آمریکا یک‌میلیون دلار صرف کرد تا یک سکوی شناور بتنی را به کارخانه بستنی‌سازی شناور تبدیل کند، تا سکو در اکنافِ اقیانوس آرام بکسل شود و بین کشتی‌هایی که قادر به درست کردن بستنی نیستند، بستنی پخش کند. این کشتی بیش از ۲۰۰۰ گالون بستنی حمل می‌کرد و هر هفت دقیقه ۱۰ گالون بستنی بیرون می‌داد. برای عقب نماندن از قافله، ارتش آمریکا کارخانه‌های بستنی‌سازی کوچکی در خط مقدم ساخت و شروع به فرستادن کارتون‌های اختصاصی به سنگرهای انفرادی کرد. این غیر از صدها میلیون گالون مخلوطِ بستنی‌ای بود که سالانه تولید شده و بیش از ۱۳۵ میلیون پوند از آن به صورت بستنی خشک‌شده صادر می‌شد.یک دهه بعد و در طول جنگ کُره گیلاس روی بستنی باب شد، زمانی که ژنرال لوئیس بی پولر تلاش کرد پنتاگن را قانع کند بستنی یک «غذای سوسولی» است و اگر سربازان به دیگر محصولات فرهنگ آمریکایی یعنی آبجو و ویسکی روی آورند، قوی‌تر می‌شوند، پنتاگون در جواب طی یک بیانیۀ رسمی اطمینان داد که سربازان حداقل سه بار در هفته بستنی خورده‌اند.حس خوب بستنی در آمریکا، بیش از نقش آن در شکوفایی نظامی، به تاریخ پایه‌گذاری آن باز می‌گردد. جرج واشنگتن تنها در یک تابستان، حدود ۲۰۰ دلار -بیش از ۵۰۰۰ دلار به پول امروز- خرج بستنی کرد، و توماس جفرسون پیش از آنکه با یک بستنی‌ساز، چهار قالب بستنی و یک دستور طرز تهیه بستنی وانیلی که هنوز در کتابخانه کنگره نگهداری می‌شود، به مانتیسلو بازگردد، در فرانسه در رشته تولید بستنی تحصیل کرده بود. بخشی از اولین وعدۀ غذایی مهاجرینی که به جزیرۀ الیس می‌آمدند به طور سنتی از بستنی تشکیل می‌شد؛ در واقع، دستور این کار را اولین بار کمیسر عالی جزیره صادر کرد و از تابستان سال ۱۹۲۱ تا به امروز نیز این سنت به قوت خود باقی مانده است: «مقامات جزیرۀ الیس با مهربانی و با معرفی لذت بستنی‌های حصیری مهاجران را به سوی شناخت خوبی‌های آمریکا هدایت می‌کنند.»پس چرا بستنی؟ مارگارت ویسر در کتابش با عنوان همه چیز به شام بستگی دارد: تاریخ و اسطوره‌شناسی، افسون و وسواس، و مخاطرات و تابوهای خارق‌العادۀ یک وعدۀ غذای معمولی۴ می‌گوید بستنی باعث ایجاد دو نوع نوستالژی می‌شود. اولی مربوط به خاطرات دوران کودکی است که «باعث می‌شود مردم احساس جوانی کرده و حداقل بطور موقت احساس امنیت و معصومیت داشته باشند»، دومی پیچیده‌تر است: حسی که او «دلتنگی برای دیگر جاها» می‌خواند. این احساس ممکن است برای برخی یادآور خاطرات تعطیلات تابستان یا پیاده‌روی کنار ساحل باشد؛ یا شاید برای طرفداران بستنی هگن‌داست۵، تصویری از تجمل اسکاندیناویایی را تداعی کند، گرچه این نام و علائم روی آن بی‌معنی هستند.پژوهشی که در اتریش، دربارۀ تاثیرات عصب‌شناختی غذا انجام شده است، گویا این دیدگاه را تأیید می‌کند. محققان دریافتند که فقط بستنی می‌تواند واکنش ترس در انسان را –چه در مردها و چه در زن‌ها- (دست‌کم زمانی که با سرنگ خورانده می‌شود) تقلیل دهد، حال آنکه شکلات و ماست به لحاظ آماری نتایج قابل‌توجهی در میان دو جنس به دست نیاوردند. این امر نشان می‌دهد که احساس خرسندیِ بستنی فراگیرتر از آثارِ فیزیولوژیکِ شکر، چربی، دما و شیرینیِ دریافت‌شده است. ظاهراً این پدیده تا حد زیادی روان‌شناختی است، نتیجۀ پیوندهای اکتسابی‌ای که بستنی را با کیک تولد کودکی؛ اولین قرارهای عاشقانه و برای سربازانِ مستقر در منطقه با همان «جای دیگر» و آسودگی خانه ربط می‌دهد.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را مت سیگل نوشته است و در تاریخ ۶ آگوست ۲۰۱۷ با عنوان «How Ice Cream Helped America at War» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «زندگی را از من بگیر، بستنی را نه» و با ترجمۀ امیر قاجارگر منتشر کرده است.** مت سیگل (Matt Siegel) نویسنده‌ای ساکن ویرجینیا است و نوشته‌هایش در پاریس ریویو و فست کمپانی منتشر می‌شود.[۱]“Good Rumor”[۲] Hooverize[۳] Rocky Road[۴] Much Depends on Dinner: The Extraordinary History and Mythology, Allure and Obsessions, Perils and Taboos of an Ordinary Meal[۵] Häagen-Dazs ]]> مت سیگل تاریخ‌وسیاست Wed, 13 Sep 2017 10:35:06 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dvmgiaw.html ابداع سلبریتی: تاریخی متفاوت از عرصۀ عمومی مدرن http://tarjomaan.com/vdcd.50j2yt09fa26y.html لیترری ریویو — تاریخِ درست‌وحسابی نه‌تنها روشنی‌بخش گذشته است، بلکه امروزِ ما را نیز روشن می‌کند. چنین تاریخی به ما اجازه می‌دهد جنبه‌هایی از اوضاع و احوال جاری خود را همچون وضعی برآمده از تحولاتی درک کنیم که عمیق‌تر و غنی‌تر از دانسته‌هایمان هستند. اما همین تحولات وقتی آشکار می‌شوند، چنان واضح به نظر می‌آیند که تعجب می‌کنیم چطور از آن‌ها غافل بوده‌ایم. شاید بتوان گفت که تاریخِ درست و دقیق با آشکارساختن آنچه پیش رویمان پنهان بوده، راهی است برای آن‌که متوجه پاره‌ای از نقص‌هایمان شویم.ابداع سلبریتی آنتوان لیلتی، کتابی است که دقیقاً چنین کاری می‌کند. کتاب واقعه‌نگاری ریشه‌ها و توسعۀ صنعت سرگرمی در دورۀ مدرن است و تبارشناسی‌ای از جهان رسانه‌ای مشاهیر و شخصیت‌هایی به دست می‌دهد که امروزه سرخط‌های خبری را به خود اختصاص داده و مباحث عمومی ما را پر کرده‌اند. بنا به استدلال لیلتی فرهنگ سلبریتی، به هیچ وجه محصولی مختص تحولات قرن بیستم، یا ناشی از نوعی نابهنجاری در عصری که اینقدر ستاره‌زده نبوده نیست، در واقع این فرهنگ از قرن هجدهم همراهمان بوده است. لیلتی می‌نویسد: «سلبریتی یکی از ویژگی‌های شاخص جوامع مدرن است». و از لحظۀ تولد این جوامع حی و حاضر بوده است.در حقیقت، محققان دیگری نیز -از همه شاخص‌تر فرد اینگلس و تام مول- ریشه‌های سلبریتی را تا قرن هجدهم دنبال کرده‌اند، اما هیچ‌یک به شیوۀ جامع و جسورانۀ لیلتی عمل نکرده‌اند. او با درنظرداشتن تحولات دو سوی اقیانوس اطلس در دورۀ حساس شکل‌گیری دنیای مدرن، از ۱۷۵۰ تا ۱۸۵۰، در دامنه و گستره‌ای تحسین‌برانگیز کار کرده است. تمرکز اصلی او بر بریتانیای کبیر و فرانسه است که اصطلاح «سلبریتی» (یا (célébrité در آنجا و در قرن هجدهم، در مقایسه با رقبای قدیمی‌تری همچون شخصیت برجسته (illustriousness)، خوشنام (fame)، پرافتخار (glory) و بلندآوازه (renown)، ظهور کرد. این واژۀ جدید برای توصیف پدیدۀ جدیدی به کار رفت؛ پدیده‌ای که نویسندۀ فرانسوی، نیکولاس شافور۱ آن را چنین تعریف کرد: «مزیت معروف‌بودن نزد کسانی که شما را نمی‌شناسند».شافور با معضل آشنا بود. از نامه‌های او در نیمۀ دومِ قرن هجدهم چنین به نظر می‌رسد که ترقی سریعش در جمهوری پاریسی، در او نوعی بیزاری و نفرت خاص ایجاد کرد. چگونه می‌توان نزد کسانی شناخته‌شده بود که شما را نمی‌شناسند؟ سلبریتی، پنداری از صمیمیت است و در نگاه ناظران توهمی ایجاد می‌کند و به‌رغم همۀ مزیت‌هایش، نوعی بار بر دوش کسانی می‌شود که مورد توجه قرار می‌گیرند. این بار را شافور به طعنه «تنبیه شایستگی و مجازات استعداد» خواند.لیلتی در تجزیه و تشریح شیوه‌های واکنش -چه سلبریتی‌ها و چه هوادارانشان- به این نیروی جدید و تحلیلِ معاصران از آن زبردست است. او با نشان‌دادن اینکه کسانی همچون ولتر، ساموئل جانسون و ژان ژاک روسو، و بعدها بایرون، شاتوبریان و لیست با معضلِ شهرتشان دست به گریبان بودند، چهرۀ جدیدی از این شخصیت‌های نام‌آشنا ارائه می‌کند. در این میان، روسو که موضوع یک فصل طولانی و پرآب‌وتاب قرار گرفته، نقش برجسته‌ای ایفا می‌کند. در این فصل، لیلتی با به‌دست‌دادنِ تفسیری قانع‌کننده، زندگی و کار روسو را همچون تلاشی بی‌نظیر تصویر می‌کند برای کنارآمدن با صعود ناگهانی‌اش در میان سلبریتی‌های اروپایی دهۀ ۱۷۵۰.همچنین لیلتی به دسته‌ای از شخصیت‌ها توجه نشان می‌دهد که امروزه عمدتاً فراموش شده‌اند؛ کسانی همچون وولانژ، هنرپیشۀ جُنگ‌های نمایشی، که وقتی ولتر، در ۱۷۷۸ داشت پیروزمندانه به پاریس بازمی‌گشت، پیش روی تماشاچیان عامه‌پسندِ خود در تئاتر واریتیز آمیوزانت نقش‌های اغراق‌آمیز بازی می‌کرد و قصه‌های پر آب‌وتاب تعریف می‌کرد تا اسباب خوشی جامعۀ اعیان را فراهم کند، خواجگان خوش‌آوازی۲ نیز بودند، از جمله گوستاو فردیناند تندوچی، که چه روی صحنه و چه خارج آن، با جریان دائمی شایعات، رسوایی‌ها و روابط جنسی‌شان، خودش را در مرکز توجهات لندن نگاه می‌داشت. باور غیرقطعی بر آن بود که تندوچی با معشوقه‌اش فرار کرد و پدر فرزندی شد (یک‌بار به یکی از آن دون‌ژوان‌های سرخوش گفته بود: به لطفِ بیضۀ سومی که به طور معجزه‌آسایی از سرنوشت آن دوتا جان سالم به در برده بود). در نهایت، لیلتی به هنرپیشگان، خوانندگان و رقاصان بزرگ تئاتر و اپرا می‌پردازد؛ کسانی همچون فرانسواژوزف تلما، آگوستین وستریس و ماری‌مادلن گیمار.شاید امروز این نام‌ها کمتر از همکاران بریتانیایی‌شان -دیوید گریک و سارا سیدون- که به سرنوشت آنان دچارند ـ برایمان آشنا باشند. اما با آن‌که غالباً فراموش شدن، سرنوشت سلبریتی‌ها است، همۀ آن‌ها در زمانۀ خود شهرت و آوازه‌ای داشته‌اند. هنگامی که تلمای سالخورده سرانجام در ۱۸۲۶ درگذشت، حدود هشتاد هزار نفر در تشییع جنازه‌اش حضور یافتند. پرستندگانِ سیدون نیز چنان او را تعقیب می‌کردند که ناچار می‌شد برای جلوگیری از ورود آن‌ها به خانه‌اش در و پنجره‌ها را قفل کند (و البته ناکام بود). احمق‌ها را که نمی‌شود دک کرد.این پرتره‌های فردی، خواندن کتاب را سرگرم‌کننده کرده است. اما نهایتاً تمرکز لیلتی چندان بر افراد نیست، بلکه بر فرایندها و شیوه‌هایی است که امکانِ مشهورشدن آنان را فراهم کرد: از اقتصاد تئاترها و فروش بلیط تا اختراع آگهی‌های دستی و ظهور برنامه‌ریزان نمایشی که با سرهم‌کردن داستان‌ها و توسعۀ روابط با عموم مردم، هیاهو می‌کردند. در مرکز چنین عمومیتی۳ (این اصطلاح هم واژه‌تراشی‌ای قرن هجدهمی است) چیزی قرار داشت که لیلتی آن را «نخستین انقلاب رسانه‌ها» در چاپ و فرهنگ بصری توصیف می‌کند. انقلابی که باعث ظهور روزنامه‌ها و نشریات شایعه‌پراکنی شد که از شایعات و کاریکاتورهای چهره‌های مشهور، کاسبی می‌کردند. خیمه‌شب‌بازی‌ها و نخستین موزه‌های مومی جهان، سلبریتی‌ها را در قالب سه‌بعدی به نمایش می‌گذاشتند و سوداگران مبتکر از فرصت‌های بازار برای قالب‌کردن تندیس‌های کوچک، مدال‌ها، فنجان‌ها، بشقاب‌ها و دیگر سوغاتی‌هایی بهره می‌بردند که تصویر ستارگان را بر خود داشتند.نوع جدیدی از زندگی‌نامه و شرح‌حال و نیز آگهی‌های فوت، به ارضای تمایل افراد به سردرآوردن از تجربه‌های افراد مشهور کمک کرد؛ خدمات پستیِ در حال گسترش تأثیر مشابهی داشت. لیلتی با استفادۀ ماهرانه از نامه‌های به جا مانده از سلبریتی‌هایی همچون تلما، رد پای نامه‌های هواداران و کوشش‌هایشان -که گاه مضحک و گاه تراژیک است- برای شناخت کسانی که نمی‌شناختند را دنبال می‌کند.نتیجۀ همۀ این ستایش‌ها شکل جدیدی از شکوه بود. برخلاف خوشنامی، شهرت سلبریتی هیچ‌گاه مسئله‌ای صرفاً شخصی و محلی نبود، بلکه از فاصله‌ای دور تحقق می‌یافت؛ و برخلاف افتخارآفرینیِ قهرمانان، بلندآوازگان یا صاحب‌نامان کهن، لزومی نداشت که شهرت سلبریتی، بر پایۀ کارها یا فضیلت‌های بزرگ باشد. در واقع این شهرت به هیچ وجه، به شایستگی یا عظمت، متکی نبود. لیلتی به ظهور تبهکاران و اراذل سلبریتی توجه می‌دهد، کسانی همچون کارتوش۴، ماندرین۵ و تروموی سمی که جذابیتشان به دلیل شخص خودشان بود، فارغ از آن که چه عملی مرتکب شده بودند.لیلتی با ترسیم این تمایزها در اذهان معاصران و تبدیل سلبریتی به مقوله‌ای برای تحلیل، نشان می‌دهد که چگونه سلبریتی اساساً دموکراتیک بود، چون هر کسی می‌توانست به آن دست یابد؛ و دقیقاً با فردگرایی مدرن تطبیق می‌کرد، چون همدلی با افراد را برمی‌انگیخت نه همدلی با طبقات اجتماعی را.اما لیلتی بارها بر سرشت اساساً دو پهلوی چنین شهرتی برای سلبریتی‌ها و به همان اندازه برای جوامعشان تأکید می‌کند. شهرتی از این دست، با تجسم‌بخشی و نامتعارف جلوه‌دادن، افرادِ دور از دسترس را موضوع خیالبافی عموم می‌کند؛ مزایای بسیاری به آنان می‌بخشد، اما با تحمیل هزینه‌هایی هنگفت.این شهرت اگرچه می‌توانست مزیتی برای قدرت سیاسی باشد -نکته‌ای که لیلتی به‌خوبی با بررسی‌های خردمندانه نسبت به شخصیت‌های گوناگونی همچون پاسکواله پائولی، جان ویلکس، جورج واشینگتن، میرابو، ناپلئون و گاریبالدی توضیح می‌دهد- اما می‌توانست کاملاً نابودگر نیز باشد و باعث خصومت شود؛ مثلاً در مورد ماری آنتوانت که به هزینۀ مرگبار شهرتش پی برد.لیلتی نشان می‌دهد که این ملکه، به سلبریتی و برای مدتی به شاهدخت مردم تبدیل شد. اما سلبریتی، شکل مدرنی از یک وضع است؛ و این وضعیت در اثر همطراز قرار دادن او با اهل مد (نویسندگان، هنرپیشگان و حتی تبهکاران) جایگاه سلطنتی‌اش را تضعیف کرد. او موضوع جذابیت و توجه عمومی شد؛ و چون محبوبیت سلبریتی‌ها همواره با احساسات تند و غالباً اروتیک و پیوندهای عاطفی برقرار می‌ماند، همچون احساسات قلبی، ناپایدار است. ماری آنتوانت حتی هنگامی که زندانی و از مقام سلطنتی‌اش خلع شده بود، همچنان یک سلبریتی باقی ماند. اما او دیگر مد روز نبود. در مورد او این شهرت، مرگبار از آب در آمد.لیلتی می‌نویسد: تبلیغاتی که افراد مشهور را در بر گرفته «جنبۀ غیرانتقادی عامۀ مردم است». این یکی از قوت‌های کتاب لیلتی است که نشان می‌دهد این جنبه، بخشی از سیاست عمومی و نگرش عمومی مدرن از هنگام پا گرفتن آن بوده است. لیلتی در پاسخ کسانی که این فضای عمومی را «محلی برای استدلال‌گری عقلانی و دوری از احساسات» در نظر می‌گیرند، فضایی همچون یک سمینار فلسفی، می‌گوید که هیچ‌گاه چنین نبوده است. «در واقعیت، فضای عمومی مدرن در جوامع سرمایه‌داری و رسانه‌ای‌شده، بنا به طبیعتش، لبریز از هوا و هوس و به جهت احساسی، اشباع‌شده با علایق زودگذر و عاطفی هواداران و سلبریتی‌هایی است که آنان دوستشان می‌دارند؛ هوس‌هایی گذرا از عشق تا نفرت».لیلتی استدلال می‌کند که ما باید این واقعیت را بپذیریم که هیچ دلیلی ندارد «به نوستالژی یک دموکراسی آرمانی پناه ببریم که هیچ‌گاه وجود نداشته است»، آن‌هم فقط به این دلیل که هیچ گفتمان عقلانی قوی‌تر از آنی ممکن نیست. زندگی، همان‌طوری که من دارم در ایالات متحده سپری‌اش می‌کنم، یعنی کشوری که در چنگ سلبریتی‌ای است که دولتمرد نیست، اما نقش یک دولتمرد را در تلویزیون (آن هم به‌شکلی افتضاح) بازی می‌کند، آسان است که قدری احساس حماقت کنم. پس از خواندن کتاب لیلتی امیدوار شدم، نه به توانایی‌های عقل، بلکه به چشم‌اندازی که نوید تغییر سلیقه‌ها و مدها را در خود دارد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Antoine, Lilti. The Invention of Celebrity. Polity Press, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را دارن ام. مک‌ماهون نوشته است و در آگوست ۲۰۱۷ با عنوان «Stargazing» در وب‌سایت لیترری ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «ابداع سلبریتی: تاریخی متفاوت از عرصۀ عمومی مدرن» و ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.** دارن ام. مک‌ماهون (Darrin M. McMahon) نویسنده، پژوهشگر و استاد تاریخ در دانشگاه دارتموث آمریکاست.[۱] Sébastien-Roch Nicolas: معروف به Chamfort (۱۷۴۱_۱۷۹۴)، نویسندۀ فرانسوی که به هجویه‌ها و کلمات قصارش معروف بود [مترجم].[۲] Castrati: به پسران خوش‌آوازی گفته می‌شد (به‌ویژه در ایتالیای قرن‌های ۱۶ تا ۱۸) که برای حفظ لطافت صدایشان اخته می‌شدند [مترجم].[۳] publicité[۴] Louis Bourguignon: معروف به Cartouche (۱۶۹۳_۱۷۲۱)، راهزنی معروف در فرانسه بود که بعدها فیلمی فرانسوی بر اساس داستانش ساخته شد [مترجم].[۵] Louis Mandrin: (۱۷۲۵ـ۱۷۵۵)، قاچاقچی و راهزنی معروف که رابین هود فرانسوی نیز خوانده می‌شد [مترجم]. ]]> دارن ام. مک‌ماهون تاریخ‌وسیاست Mon, 11 Sep 2017 05:16:41 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.50j2yt09fa26y.html