ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Sat, 14 Jan 2017 08:59:26 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 14 Jan 2017 08:59:26 GMT تاریخ‌وسیاست 60 آیا بزرگ‌سالی سن مشخصی دارد؟ http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6dmmgiaw.html مقدمۀ مترجم: ازجمله موضوعاتی که در رابطه با اطفال بزهکار مطرح می شود، تعیین حداقل سن مسئولیت کیفری است. یعنی از چه سنی می توان فرد را دارای آن حد از توانایی ذهنی و ادراکی دانست که بتوان جرم ارتکابی توسط وی را به او منتسب و نتایج آن را متوجه وی کرد. تصمیم‌گیری در این مورد، ازجمله موضوعات بحث‌برانگیز در بسیاری از نظام های کیفریِ دنیاست و اختلاف‌نظرهای فراوانی درمورد آن وجود دارد. ازجمله دلايل صحت اين ادعا آن است كه در هیچ‌یک از اسناد بین‌المللی حداقلِ سن مسئوليت كيفري تعيين نشده است. درواقع كشورهاي مختلف به هيچ نقطۀ مشتركي در اين مورد نرسیده‌اند و نتوانسته‌اند در اَسناد بین‌المللی مختلفي كه درمورد حقوق كودك به تصويب رسيده است سني را به‌عنوان حداقل سن مسئوليت كيفري مشخص كنند. تعيين حداقل سن مسئوليت كيفري، عميقاً ريشه در باورهاي مذهبي، سنت‌های جامعه، عرف‌های اجتماعي و ارزش‌های فرهنگي دارد كه از كشوري به كشورِ ديگر بسيار متفاوت است.در قانون مجازات اسلامی سال ۱۳۹۲، برخلاف قانون مجازات اسلامی سال ۱۳۷۰، مسئولیت کیفری اطفال، بدون آنکه تفاوتی از حیث جنسیت وجود داشته باشد، تابع نظامِ تدریجی شده و برای گروه‌های سنی مختلف اطفال، واکنش های متفاوتی در نظر گرفته شده است. در این قانون، قانون‌گذارْ اطفال را به سه گروه تقسیم کرده است: نُه تا دوازده سال؛ دوازده تا پانزده سال؛ پانزده تا هجده سال. عمدۀ تدابیری که برای گروه نخست در نظر گرفته شده است تدابیر تربیتی و اصلاحی است. برای گروه دوم، علاوه‌بر تدابیر اصلاحی، برخی تدابیر تأدیبی‌تنبیهی نیز اعمال می‌شود. تدابیر گروه آخر نیز بنابر جرم ارتکابی متفاوت است. شدیدترین آن‌ها پنج سال نگهداری در کانون اصلاح و تربیت و خفیف‌ترین آن‌ها نیز پرداخت جزای نقدی است. نیوریپابلیک — سه جوان را مدنظر قرار دهید: جوانی هجده‌ساله که می‌تواند رأی دهد، اما نمی‌تواند به‌نحوی قانونی نوشیدنی الکلی خریداری کند؛ جوانی بیست‌ویک‌ساله که می‌تواند نوشیدنی الکلی بخرد، اما نمی‌تواند ماشین اجاره کند۱؛ جوانی بیست‌وپنج‌ساله که می‌تواند ماشین اجاره کند، اما همچنان از بیمۀ سلامتِ پدرومادرش استفاده می‌‌کند. کدام‌یک از این جوانان بزرگ‌سال محسوب می‌شوند؟ همۀ آن‌ها؟ هیچ‌کدام؟ برخی از آن‌ها؟ یا اینکه سن بزرگ‌سالی از فردی به فرد دیگر فرق می‌کند؟این پرسش‌های مهم اخیراً، در نظام‌‌های مسئولیت کیفری، بسیار مورد توجه قرار گرفته‌اند. سال گذشته، در برخی از ایالت‌های آمریکا -ازجمله ورمانت، ایلینوی، نیویورک و کنتیکت- درمورد قوانین سن مسئولیت کیفریِ افرادی که در سال‌های پایانی نوجوانی‌ و اوایل دهۀ سوم زندگی‌شان هستند، بحث‌های جدی‌ای درگرفت. در بیست‌ودو ایالت آمریکا، اطفال با هر سنی -حتی آن‌هایی که سنشان کمتر از ده سال است- برای برخی جرائمِ خاص تحت پیگرد قضایی قرار می‌گیرند. کمپین «سن‌ را بالا ببر»۲ در سراسر آمریکا درصدد ایجاد تغییراتی قانونی است تا همۀ مجرمانی که زیر هجده سال هستند نوجوان محسوب شوند. اما برخی از وکلای مدافع و سیاست‌گذاران بر این باورند که حتی هجده سال نیز برای احراز مسئولیت کیفری خیلی زود است و افراد تا قبل از سن بیست‌وپنج‌سالگی نباید کاملاً بزرگ‌سال تلقی شوند. برخی شواهد، ازجمله تصویربرداری‌های مغزی و ام‌.آر.ای، از این دیدگاه حمایت می‌کند. کاترین لیبل و کریستین بولیو، متخصصان مغز و اعصاب، در سال ۲۰۱۱ نتایج تحقیقات خود را بر روی ۱۰۳ جوانِ بین پنج تا سی‌وپنج سال منتشر کردند. هر یک از افرادِ موضوعِ این پژوهش، در طی شش سال، تحت آزمایش‌های گوناگون و اسکن‌ مغز قرار داشتند. محققان در پی مشاهدۀ تغییر در مادۀ سفید مغز۳ بودند؛ مادۀ سفید مغز مسئول کنترل رانه‌های عصبی و همچنین دیگر کارکردهای شناختیِ مغز است. اکثر افراد موضوع این پژوهش، ازجمله آن‌هایی که سی‌و‌دو سالشان بود، در طول این شش سال و بین فواصل زمانی مختلفی که از مغزشان اسکن می‌شد، اتصالات مادۀ خاکستری مغزشان افزایش پیدا کرده بود. در میان افراد بین بیست تا سی سال، در برخی قسمت‌های مغز، این اتصالات تا چهاردرصد و در بین افراد ده تا بیست سال افزایش اتصالات تا شش‌درصد بود. در پژوهش جداگانۀ دیگری که بر روی ۴۰۳ کودک و بزرگ‌سال انجام شد، محققان دریافتند که حجم مادۀ سفید مغز تا سی‌وهفت‌سالگی به بیشترین میزان خودش می‌رسد. این تحقیقات همگی نشان می‌دهند که رشد و بلوغ مغز در دهۀ سوم و حتی چهارم زندگیِ انسان ادامه پیدا می‌کند.کاترین لبل، استادیار رادیولوژی در دانشگاه کلگری، بیان می‌کند: «همه می‌دانند که آدمی در طول حیات خود تغییرات رفتاری زیادی را تجربه می‌کند. به‌مدد تکنیک‌های نوینِ تصویربرداری، که در پانزده سال گذشته پدید آمده است، اکنون می‌توانیم این تغییراتِ بسیار نامحسوس را درک کنیم.»محققان اکنون از اصطلاح «پسا نوجوانی» یا «نوجوانی بلندمدت» برای توصیف این دوره از زندگی فرد در دهۀ سوم و اوایل دهۀ چهارم زندگی‌اش استفاده می‌کنند. فهم علت کشیده‌شدن این گروه سنی به جرم و جنایت، همان‌قدر که وابسته به درک تغییرات بیولوژیک است، به فهم تغییرات اجتماعی این افراد نیز وابسته است. افرادی که «ارتباطشان با اجتماع قطع شده»، یعنی نه در مدرسه تحصیل می‌کنند و نه کار می‌کنند، بیشتر در معرض نقض قوانین هستند. اگرچه امروزه، نسبت‌به دهه‌های پیشین، تعداد زنان جوانی که از جامعه منقطع هستند کمتر است، ازطرف‌دیگر، تعداد مردان جوانی که دچار این وضعیت هستند بیشتر شده است.در دهۀ شصت میلادی، فمینیسم و پیدایش قرص‌های کنترل بارداری از ارتباط جنسیِ پیش‌ از ازدواج قبح‌زدایی کرد. از آن زمان به بعد، زنان جوانْ بیشتر بر تحصیل و کار تمرکز می‌کنند و کمتر به مادر‌شدن و ازدواج فکر می‌کنند. زوج‌ها با پیدایش این قرص‌ها توانستند فرزند‌دار‌شدن را به تعویق بیندازند. بین ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۶، میانگین سن ازدواج برای خانم‌ها از بیست به بیست‌وهفت‌سالگی و برای مردان از بیست‌وسه به بیست‌ونه‌سالگی رسیده است. اکنون تعداد کمی از خانواده‌ها هستند که کار تمام‌وقت را وظیفۀ جوانان می‌دانند و، با کوچک‌شدن بخش تولید، فرصت‌های شغلیِ کمتری برای جوانان فاقد مدرک دانشگاهی وجود دارد. امروزه از هر هفت نفر مرد آمریکاییِ بین شانزده تا بیست‌وچهار سال، یک نفر نه کار می‌کند و نه در مدرسه تحصیل می‌کند. بیست‌وشش‌درصد مردان جوان و سیاه‌پوست آمریکا دچار این وضعیت هستند.تری موفیت، استاد روان‌شناسی و علوم‌ اعصاب دانشگاه دوک، می‌گوید: «محققان به همان چیزی رسیده‌اند که والدین قبلاً آن را به دست آورده بودند.» موفیت می‌گوید: «وقتی والدینِ من در دهۀ پنجاه میلادی دبیرستانشان را به اتمام رساندند، بلافاصله ازدواج کردند، اولین فرزندشان را به دنیا آوردند و سراغ کاری رفتند که سال‌های متمادی به آن مشغول بودند. اکنون ما مفهوم بزرگ‌سالی‌ای را درک می‌کنیم که به‌تدریج پدید می‌آید.»متخصصان پیش‌ازاین بر این باور بودند که بزرگ‌سالانِ مجرم یا آن‌ دسته از افرادی که برای اولین بار در دهۀ سوم زندگی‌شان به دردسر می‌افتند بیشتر برآمده از خانواده‌های مرفه هستند و هوش بالایی هم دارند. تحقیقات جدیدْ این فرضیه‌ها را به چالش کشیده است. موفیت، در طی چندین دهه، نزدیک به هزار نفر از کسانی را که در سال ۱۹۲۷ در نیوزیلند به دنیا آمده بودند مورد مطالعه قرار داده است. او در مقاله‌ای که در ماه مارس به همراه عده‌ای دیگر از نویسندگان منتشر کرده است بیان می‌کند که موضوع پژوهش او کسانی بودند که، در بیست‌سالگی یا بیشتر از آن، در نیوزیلند، برای بار اول، به‌عنوان بزرگ‌سالان قانونی، مجرم شناخته شده بودند. موفیت بیان می‌کند این افراد شباهت‌های بسیاری با آن دسته از افرادی دارند که برای اولین بار، به‌عنوان نوجوانان قانونی، مجرم شناخته شدند. هر دو گروهْ چالش‌های مشابهی داشتند، ازجمله اینکه پدرومادرهایی با درآمدهای پایین داشتند، دارای مشکلات رفتاری بودند که ریشه در کودکی آن‌‌ها داشت و ضریب هوشی پایین‌تر از میانگین داشتند. به نظر می‌رسد که بسیاری از جرائم رایج میان افرادی که در دهۀ سوم زندگی‌شان هستند، همچون رانندگی در مستی، مرتبط با مشکلات کنترل عصبی است و این مشکلات عموماً در نوجوانان وجود دارد.اگر انسان‌ها در دهۀ بیستم زندگی‌شان از حیث اجتماعی و زیستی بسیار شبیه بزرگ‌سالان هستند، آیا براساس قانون باید آن‌ها را کاملاً بزرگ‌سال در نظر گرفت؟ بسیاری از وکلای مدافع که مستقیماً با انبوه مردم در ارتباط‌اند پاسخشان منفی است. یوتام زیرا مدیر مؤسسۀ روکاست. این مؤسسه‌ برای جوانان بزهکار هفده تا بیست‌وچهار سالِ ماساچوست خدمات مشاوره‌ای و تحصیلی و آموزش‌های شغلی فراهم می‌کند. او می‌گوید: «سالیان سال است که این ایده وجود دارد که برای دستیابی به امنیت عمومی باید نوجوانان و جوانان بزهکار را حبس کرد و از جامعه دور نگه داشت... واقعیت ناراحت‌کننده این است که، بعد از اینکه این گروه را حبس می‌کنید، هیچ‌چیزی بهتر نمی‌شود. امنیت عمومی واقعاً ارتقا نمی‌یابد. دادستان‌ها دوباره و چندباره به طرح شکایت از افراد مشابهی می‌پردازند و هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند.»یوتام زیرا در گزارشی دربارۀ جایگزین‌های کیفردهیِ این گروه سنی معتقد است می‌توان سه اصلاح ایجاد کرد: جوانانی را که در دهۀ سوم زندگی‌شان هستند در گروه نوجوانان قرار دهیم، همان‌طور که در آلمان و هلند چنین رویه‌ای وجود دارد؛ در دسترس قرار‌دادن قضاتی که به مجرمانِ جوان سخت نمی‌گیرند و همچنین فراهم‌کردن شرایط دسترسی به وکلای مدافع ویژه و برنامه‌های آزادی مشروطی که به توان‌بخشی این گروه سنی کمک می‌کنند؛ ایجاد نظام کیفری کاملاً جدید براساس تعریف نوینی از بزرگ‌سالی در دادگاه‌های خانواده و کیفری و همچنین استفاده از قضات و دادستان‌های آموزش‌دیدۀ خاصی که کمتر حکم به حبس بدهند.طبق اطلاعات به‌دست‌آمده از برنامۀ سیاست عدالت کیفری و مدیریت در دانشگاه هاروارد، در بین سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۳، در سرتاسر ایالات‌ متحده، میزان حبس افرادِ بین هجده تا بیست‌وچهار سال ۲۸درصد کاهش داشته است. حتی برخی از ایالت‌های آمریکا خواستار برداشتن گام‌هایی فراتر از این هم هستند. در ماه ژوئن، فرماندارِ ورمانت، پیتر شوملین، قانونی را امضا کرد که براساسِ آن محاکمۀ بزهکارانی که هنوز به بیست‌ودوسالگی نرسیده‌اند، به‌جای دادگاه‌های کیفری، در دادگاه‌های خانواده انجام شود، دادگاه‌هایی که تمرکز اصلی‌شان توان‌بخشی است و نه کیفردهی.در دیگر ایالت‌ها، رویه‌ها قدری سخت‌تر است. در ماه فوریه، نمایندۀ دموکرات ایالت ایلینوی، لورا فاین، دو پیش‌نویس از قانونی ارائه کرد که به‌منظور بالابردن سن مسئولیت کیفری تدارک دیده شده بود. این پیش‌نویس‌ها، هم درمورد جرائم بود و هم درمورد جنایت‌ها و سن مسئولیت کیفری را به بیست‌ویک سال می‌رساند. اما وی نتوانست برای تصویبِ آن‌ها حمایت جمهوری‌خواهان را کسب کند. فاین پس از رد‌شدن پیش‌نویس‌هایش بیان کرد: «ما ناامید نیستیم؛ درنهایت، این طرح‌ها تصویب می‌شود. باگذشت زمان مردم دربارۀ این مسائل بیشتر خواهند فهمید و این ایده را درک خواهند کرد.»در سال ۲۰۰۷، ایالت کنتیکت سن مسئولیت کیفری را تا هجده‌سالگی بالا برد و فرماندار دموکرات این ایالت، دانل مالوی، پیشنهاد کرد یک ‌بار دیگر سن مسئولیت کیفری برای همۀ جرائم، مگر جنایت‌های بسیار شدید، به بیست‌ویک سال افزایش پیدا کند. این پیشنهاد تصویب نشد، اما در این ایالت، برای افراد هجده تا بیست‌وپنج سال، زندان مجزایی ایجاد شد تا این گروه از دیگر مجرمان جدا نگه‌ داشته شوند.اتفاقات مشابهی نیز در نیویورک رخ داد. سال گذشته، فرماندار دموکرات، اندرو کومو، از قوانینی حمایت کرد که سن مسئولیت کیفری را، برای اکثر جرائم، از شانزده به هجده سال افزایش می‌داد. طبق این قوانین، دادگاه‌هایی تخصصی برای مجرمان جوان ایجاد می‌شود و حتی به برخی از جوانانی که سنشان بیست‌وسه سال است اجازه داده می‌شود همچنان در زندان‌های مخصوص نوجوانان باقی بمانند. اما قانون‌گذاران جمهوری‌خواه، دادستان‌ها و حتی برخی از وکلای مدافع با این طرح مخالفت کردند و این طرح از دستور کار خارج شد. بعدها، فرماندار کومو دستوری اجرایی صادر کرد که براساس آن، برای نوجوانانی که به‌عنوان بزرگ‌سالْ مجرم شناخته شده بودند، زندان‌‌های مجزایی ایجاد شد.زندان‌های جوانان، اگرچه ازنظر سیاسی امری مطبوع است، در جلوگیری از تکرار جرمِ این دسته از مجرمان موفقیت چندانی کسب نکرده است. تحقیقات نشان می‌دهند که حتی بازداشت در زندان‌های مخصوص نوجوانان «جرم‌خیز»۴ است، یعنی امکان وقوع جرم توسط فرد بازداشت‌شده را در آینده افزایش می‌دهد. افرادی که برای مدتی در زندان‌های مخصوص نوجوانان بازداشت بوده‌اند، در مقایسه با افردی که جرم مشابهی مرتکب شده‌اند اما حبس نشده‌اند، احتمالاً در آینده بیشتر مرتکب جرم می‌شوند. صرف‌نظر از سیاست‌ها در این مورد، یکی از چالش‌های اعلام افراد هجده تا بیست‌و‌پنج سال به‌عنوان افراد کاملاً بزرگ‌سال این است که علم نشان می‌دهد برخی از افرادِ این گروه سنی از دیگر افراد همسن‌وسال خود بسیار بالغ‌تر هستند و تغییرات مغزی کمتری دارند و برخی دیگر نیز مغزشان همچنان در حال تکامل است. لبل، پژوهشگر مغز، بیان می‌کند: «شما نمی‌توانید به اسکن مغزی فردی که نمی‌شناسید نگاه کنید و بگویید او هجده سال دارد. می‌توانید هر سنی را انتخاب کنید: از پنج تا سی سال. سپس خواهید دید که مغز افراد بسیار گوناگون است.»موفیتِ روان‌شناس، معتقد است که تحقیقات جدید خیلی واضح نیست. او می‌گوید: «در نظام کیفری ما این قاعده وجود دارد که با همه باید به‌نحو برابر و منصفانه رفتار شود. همواره نوعی از مجرمان وجود دارند که در سنین پایین شروع به ارتکاب جرم می‌کنند و زندگی مجرمانه را به‌عنوان سبک زندگیِ خود برمی‌گزینند... همچنین گروه بزرگ‌تری از جوانان نیز وجود دارند که به‌خاطر جوانی به دردسر می‌افتند و باعث ایجاد مزاحمت برای دیگران می‌شوند. باید توجه داشت که جوانان همیشه همین‌طور بوده و هستند. نباید با ایجاد سابقۀ کیفری برای این افراد مانع دستیابی آن‌ها به شغل در آینده شویم.»پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۱۶ با عنوان Should 25-Year-Olds Be Tried as Juveniles در وب‌سایت نیوریپابلیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا بزرگ‌سالی سن مشخصی دارد؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] در بسیاری از کشورها، ازجمله ایالات‌متحده، علی‌رغم اینکه سنِ گرفتن گواهی‌نامۀ رانندگی هفده سالِ تمام است، سن قانونی اجارۀ ماشین ۲۵ سال تمام است.[۲] Raise the Age[۳] مادۀ سفیدْ یکی از بخش‌های سیستم عصبی مرکزی است. سیستم عصبی مرکزی از دو ناحیه تشکیل شده است: مادۀ سفید و مادۀ خاکستری. این ماده بخش اصلی مغز و بخش سطحی نخاع را تشکیل می‌دهد. [مترجم][۴] criminogenic ]]> دانا گلداستین تاریخ‌وسیاست Wed, 11 Jan 2017 05:00:23 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6dmmgiaw.html جایی که چپ‌ و راست به هم می‌رسند: انکار http://tarjomaan.com/vdcj.heofuqe8hsfzu.html لوس آنجلس ریویو آو بوکز — فرهنگ آکسفورد در ماه جاری واژۀ «پساحقیقت»۱ را به‌عنوان واژۀ سال برگزید، واژه‌‌ای که آن را این‌گونه تعریف می‌‌کند: «مرتبط با یا ناظر بر شرایطی که در آن تأثیر واقعیت‌های عینی در شکل‌دهی به افکار عمومی کمتر از توسل به هیجانات و اعتقادات شخصی است.» بنا به مقاله‌ای در گاردین، آکسفورد به اوج‌گیری استفاده از واژۀ پساحقیقت -علی‌الخصوص دررابطه‌ با تصمیم تکان‌دهندۀ بریتانیایی‌ها دربارۀ برکسیت و نیز انتخاباتِ به همان اندازه تکان‌دهندۀ آمریکایی‌ها- استناد نموده و اشاره کرده است که این «واژۀ سال» درنهایت «بازتاب‌دهندۀ سالی است که زبان از سر گذرانده است».آوازۀ اصطلاح پساحقیقت مهر تأییدی است قاطع بر فراگیرشدن انکارگرایی. به‌عنوان یک ترقی‌‌خواه، همواره منکران و انکارگرایی را با ایدئولوگ‌‌های راست افراطی در یک ردیف می‌‌دانستم. منکرانْ خشک‌مغزانی بودند که تغییرات اقلیمی را باور نداشتند و در برابر خروارها دادۀ علمیِ تجربی، سرسختی به خرج می‌دادند یا آن‌هایی بودند که تکامل را نفی می‌‌کردند، چون با تفسیر ظاهری‌شان از انجیل هم‌‌خوانی نداشت. بااین‌همه، طی انتخابات این دورۀ آمریکا، شاهد ظهور شکلی دیگر و نامحسوس‌‌تر از انکارگرایی در میان طیف‌‌هایی از لیبرال‌‌های حزب دموکرات بودم.این جریانِ انکارگرایی شاید به‌اندازۀ جریانی که دامن راست افراطی را گرفته نیهیلیستی نباشد، اما هنوز هم متضمن نوعی سرباززدن از پذیرش واقعیت است. برخلاف انکارگراییِ راست، که به دستاویزهایی چون مذهب تمسک می‌‌جوید، مشخصۀ انکارگرایی چپ نوعی از بیش‌عقل‌گرایی۲ است که بر واقعیت‌‌هایی اتکا می‌‌کند که به‌گونه‌‌ای دلخواهانه گزینش و ردیف شده‌‌اند. این جریانِ انکارگرایی یکی از عواملی بود که باعث شد دموکرات‌‌ها این انتخابات را واگذار کنند و نیز همین جریان علت بُهت لیبرال‌‌ها از این شکست است.یکی از نخستین واقعیاتی که انکارگرایانِ لیبرال تن به پذیرش آن ندادند این بود که ترامپ به‌عنوان مدعی نامزدیِ جمهوری‌‌خواهان تهدیدی واقعی و محتمل به حساب می‌آمد و این انکار، نه علی‌‌رغم جایگاه او به عنوان تاجری مشهور، بلکه علتِ همین تاجر بودنِ ترامپ بود. فرقی نمی‌کند چه نظری دربارۀ نحوۀ مدیریت او بر کسب‌وکارش داشته باشیم؛ هتل‌‌ها، زمین‌‌های گلف و ساختمان‌‌های مسکونیِ او در سراسر آمریکا پخش شده‌‌اند. این‌ها ستون‌‌های واقعی امپراتوری تجاری او هستند. باوجوداین، رسانه‌‌ها کاردانیِ او در مقام یک تاجر را در طی مبارزات انتخاباتی در معرض تردید و چالش قرار می‌‌دادند.همچنین وی یکی از پربیننده‌‌ترین نمایش‌‌های واقع‌نما را در تلویزیون داشت. بار دیگر، صرف‌نظر از اینکه این برنامه جالب بود یا ناخوشایند، نمایش مزبور در طول سال‌‌ها یکی از پربیننده‌‌ترین برنامه‌‌های تلویزیون شبکه‌‌ای بود و تهیه‌‌کنندگانش به‌وضوح ترامپ را تجسم جهان کسب‌وکار قلمداد می‌‌کردند. خواه نخبگان جهان کسب‌وکارْ وی را همچون یکی از خود می‌‌دانستند یا خیر، غالب آمریکایی‌‌ها به‌مرور او را شمایلی از کسب‌وکار آمریکایی در نظر آوردند. از دید روزنامۀ نیویورک تایمز، پرفروش‌‌ترین کتاب ترامپ، یعنی هنر معامله، قطعاً او را یاری نمود تا رد و نشان خود را بر روح و روان عامۀ آمریکاییان بر جای بگذارد.واقعیت دومی که منکران لیبرال از پذیرش آن خودداری کردند این بود که درمورد هیلاری کلینتون، در مقام نامزد ریاست‌جمهوری، مسائل و مشکلاتی واقعی و اساسی وجود داشت. این مسائل ربطی به صلاحیت‌های گسترده و جنسیت او نداشت. ازجملۀ این مسائل تعلل او برای به‌رسمیت‌‌شناختن جنبش زندگی سیاهان اهمیت دارد و تلاش‌‌های صورت‌‌گرفته در آمریکا برای افزایش حداقل دستمزد بود. مسئلۀ دیگر نیز به پس‌‌گرفتن ادعاهایش دربارۀ متوقف‌‌کردن کار شرکت‌‌های زغال‌‌سنگ مربوط بود. او مجبور شد به‌خاطر افشاگری دربارۀ اینکه وی، برای بانک‌‌های سرمایه‌‌گذار، سخنرانی‌‌هایی کرده است اما رونوشت آن سخنان را منتشر نمی‌‌کند، این سخنان را پس بگیرد. در همین حال، طی رقابت‌‌‌‌های درون‌حزبیِ دموکرات‌‌ها برای انتخابات ریاست‌جمهوری، سندرز، با سخنان صادقانه‌‌اش دربارۀ نابرابری اقتصادی و ضرورت تن‌‌دادن واشنگتن به اولویت این مسئله، جان تازه‌‌ای در حزب دمیده بود و نوجوانان و جوانانِ ناراضی و رأی‌دهندگانِ متعلق به طبقات متوسط و پایین‌‌تر را جذب کرد. وی همچنین سرعت عمل بیشتری برای توجه به مسائل نژادی داشت و، با درنظرگرفتن مشارکت او در پیکار برای حقوق بشر، توجه او به این مسائل اصیل‌تر بود.همۀ این‌ها ضرورتاً به این معنا نیست که کلینتون نباید نامزد حزب دموکرات می‌‌شد، بلکه به این معناست که نامزدی او نباید قطعی حساب می‌شد. بسیاری از مردم، در سمت چپ و راست طیف، احساس می‌‌کردند که سیاست‌‌های واشنگتن کاملاً ناکارآمد و بی‌‌ثمر است و مأیوسانه به‌دنبال تغییر بودند. فرقی نمی‌‌کند که مردمْ رئیس‌جمهور اوباما را به‌خاطر ناتوانی در ایجاد تغییری معنادار در مسائل لاینحل سرزنش می‌‌کردند یا مخالفان کارشکن‌جمهوری‌‌خواهش را؛ آنان خواهان نامزدی جسور بودند که آشکارا علیه منافع تثبیت‌‌شدۀ یک گروه خاص سخن بگوید. در جناح راست مردم جذب ترامپ شدند، کسی که با تقبیح مهاجران و دیوسازی از مکزیکی‌‌ها و مسلمانان از ترس‌‌های موجود دربارۀ اقتدار سیاسی و اقتصادی آمریکا بهره گرفت و در آتش آن دمید. در همین حین، در جناح چپ، سندرز به‌گونه‌‌ای نیرومند نهادهای مالی و به‌‌ویژه بانک‌های سرمایه‌گذار را رسوا ساخت و نقش آن‌ها را در تقویت رکود اخیر و استمراربخشیدن به نابرابری‌های اقتصادی برملا کرد.ترامپ نمایندۀ کسب‌وکار بزرگ است و سندرز یکی از سوسیالیست‌های مادام‌‌العمر و این موضوع آن‌ها را در قطب‌‌هایی متضاد قرار می‌‌دهد. باوجوداین چنین تصوری دربارۀ هیچ‌کدام از آن‌ها وجود نداشت که زیر دِین منافع خاص شرکت‌‌ها هستند. چنین چیزی را نمی‌‌توان دربارۀ کلینتون گفت. هرچه سکوت او دربارۀ سخنرانی‌‌هایش برای بانک‌‌ها و ایمیل‌‌هایش طولانی‌تر می‌شد، بیش‌ازپیش پویش ترامپ را قادر می‌ساخت که دربارۀ پیوندهای او با صاحبان منافعِ خاص گمانه‌زنی کند. کلینتون مواضعی را برگزید که عملگرا و مرکزگرا بودند. به‌دنبال این موضع‌گیری‌ها، حزب دموکرات، که مطمئن بود او رقیب مطمئن و پیش‌‌بینی‌‌پذیرِ نامزد‌جمهوری‌‌خواهان یعنی ترامپِ ورّاج و پیش‌‌بینی‌‌ناپذیر است، کلینتون را برگزید و با این کار چشم بر احساسات میلیون‌‌ها رأی‌‌دهندۀ ناراضی بست.من از نزدیک شاهد این انکارگرایی بودم. هنگامی که ترامپ نامزدی خود را اعلام کرد و شمار آرای او از رقبای‌جمهوری‌‌خواهش فزونی گرفت، لیبرال‌‌ها او یا طعنه‌‌هایش را جدی نگرفتند. آن‌ها، به‌جای اعتراض به دعوت از او برای مجریگری برنامۀ زنده «سَتِردی نایت»، آن را به دستاویزی برای تمسخرِ او تبدیل کردند، گویی ترامپ، خودْ طنز آن برنامه بود و نه طنزپردازش. هنگامی که ترامپ به‌عنوان نامزد‌جمهوری‌‌خواهان انتخاب شد، برخی از حامیان کلینتون حتی شادمان به نظر می‌‌رسیدند زیرا، باتوجه‌به بی‌‌کفایتی‌‌های بی‌‌شمارِ ترامپ و صلاحیت‌‌های گستردۀ کلینتون، نامزدی ترامپ به‌معنای پیروزی قاطع کلینتون بود. استهزا و تمسخر آنان تنها متوجه ترامپ و حامیانش نبود، بلکه شامل حال سندرز و طرف‌دارانش نیز می‌‌شد که با اصطلاحاتی کلیشه‌ای نظیر «برادران برنی» خوانده می‌‌شدند.بااینکه احتمال نامزدی سندرز را اندک می‌‌دانستم، در انتخاباتِ درون‌‌حزبیِ دموکرات‌‌ها به وی رأی دادم، آن هم به‌عنوان راهی برای ابراز حمایت از آرمان‌‌های او و با این امید که، حتی اگر در انتخابات اولیه کامیاب نشود، آرمان‌‌های او برجای خواهد ماند. هنگامی که کلینتون به‌عنوان نامزد دموکرات‌‌ها انتخاب شد، به حمایت از او برخاستم، اما ضرورتاً حامی تمام مواضعش نبودم. در آن زمان اغلب هر نقد یا دغدغه‌‌ای دربارۀ سخنان یا اعمال کلینتون بی‌‌درنگ با این سه نکته در دفاع از او مواجه می‌‌شد: ۱. نباید به هیچ روی کلینتون را نقد کرد، چون باید در حمایت از نامزدمان متحد شویم؛ ۲. هر نقدی از کلینتون صرفاً لفافه‌‌ای برای زن‌‌ستیزی است، زیرا این انتقادات درمورد نامزدهای مرد مطرح نمی‌‌شود؛ ۳. هر نقدی از کلینتون در برابر خطاهای پرشمار ترامپ محلی از اعراب ندارد.از سرگذراندن چندبارۀ چنین دفاع‌هایی در طول انتخابات یادآور تجربۀ دیگرم در بیش از هشت سال پیش بود، هنگامی که باراک اوباما در انتخابات درون‌‌حزبی دموکرات‌‌ها با کلینتون رقابت می‌‌کرد. شیوه‌‌ای که اوباما از طریق آن پایۀ مردمی حزب دموکرات را تحکیم می‌‌بخشید مغفول ماند. این شیوه با شیوه‌‌های سندرز در این انتخابات متفاوت نبود و درعوض با پرسش‌‌هایی در این باره مواجه شد که «وی در مقام سناتور چه کرده است»، نه پرسش دربارۀ اینکه او نمایندۀ چه آرمان‌هایی است. یکی از حامیان کلینتون [در انتخابات قبلی] تا بدانجا پیش رفت که به من بگوید رئیس‌جمهورشدن یک زن مهم‌‌تر از رئیس‌جمهورشدن یک سیاه‌پوست است. اکنون، در این انتخابات، به‌عنوان زنی رنگین‌‌پوست، گاه من را خائنی می‌‌دیدند که رک‌وراست پشت کاندیدای مؤنث درنمی‌‌آید.انکار (denial) در انگلیسی دو معنا دارد: یکی «عملِ اعلام‌‌کردنِ ناراستی یک چیز» و دیگری «خودداری از دادن چیزی که دیگری تقاضا کرده یا میل دارد». در طی این انتخابات، مبارزۀ انتخاباتی دموکرات‌‌ها با هر دوِ این تعریف‌ها هم‌‌خوانی داشت. دموکرات‌‌ها، با خلق یک حباب توهم بزرگ لیبرالی و مسدودکردنِ راهِ کسانی که دیدگاه‌‌ها و انتظارات جسورانه‌تری داشتند، تمام‌‌عیارترین اتاق اکوی ضدصدا را ایجاد کردند. تا هنگامی که آن‌ها این حباب را نترکانند –امری که امیدواریم با این شکست تراژیک محقق شده باشد- نخواهند توانست صداهای متفاوت و متعارض را در میان گروه‌‌های مختلفِ هوادارِ خویش بشنوند و بپذیرند، هوادارانی که برای پیمودن مسیر در آینده ضروری هستند.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۵ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان The Perils of Denialism on the Left در وب‌سایت لوس آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۷ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان جایی که چپ‌ و راست به هم می‌رسند: انکار ترجمه و منتشر کرده است.* کاویتا داس دربارۀ فرهنگ، نژاد، تغییر اجتماعی، فمینیسم و تداخل آن‌ها با یکدیگر می‌نویسد. وی یکی از نویسندگان ان‌.بی.سی نیوز ایشین امریکا، رومپوس و آئروگرام است. وی مشغول نگارش زندگی­نامه لَکشمی شانکار، خوانندۀ هندی و نامزد جایزۀ گرمی، است که انتشارات هارپر کولنیز ایندیا آن را منتشر خواهد کرد.[۱] post-truth[۲] hyper-rationalism ]]> کاویتا داس تاریخ‌وسیاست Sun, 01 Jan 2017 10:06:12 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.heofuqe8hsfzu.html عالی‌جناب پازنر، هیولای حقوق‌دان http://tarjomaan.com/vdce.78vbjh8xw9bij.html نیویورک‌تایمز — هرچند وقت یک‌بار عوامل محیطی و عوامل طبیعی دست به دست هم می‌دهند و خصوصیاتی چون نبوغ عجیب‌وغریب، دل‌بستگی هرکول‌مانند به انجام کارهای توان‌فرسا و بلندهمتیِ مهارنشدنی را در فردی بی‌همتا درهم‌می‌آمیزند. پیکاسو را در هنر، محمد علی کلی را در بوکس یا روث را در ادبیات مدنظر قرار دهید. اگر میل شدید به بحث‌برانگیزشدن، فارغ از قیدِ محدودیت‌های متعارف تعاملاتِ انسانی، را هم اضافه کنید، در حوزۀ علم حقوق، می‌رسید به قاضی ریچارد پازنر از دادگاه استیناف حوزۀ هفتم ایالات متحده در شیکاگو.طی نیم‌قرنِ گذشته در سیستم حقوقی امریکا هیچ شخصیتی غالب‌تر یا بحث‌‌برانگیزتر از پازنر وجود نداشته است. او مؤلف بیش از پنجاه کتاب و بیش از پانصد مقاله بوده و حدود سه‌هزار بار، به‌نمایندگی از اکثر قاضیان یک پرونده، رأی دادگاه را نوشته است. حتی رئیس دیوان عالی، اولیور وندل هولمزِ پسر، که اغلب پازنر را با او مقایسه می‌کنند، در وسعت و آثارِ تولیدی با او برابری نمی‌کند.بیوگرافی‌ای که ویلیام دومنرسکی نگاشته، نخستین کتابی است که بدین شکل به پازنر پرداخته است. دومنرسکی در کتابش از تعداد زیادی مصاحبه‌ و نیز از دسترسی به مکاتبات پازنر در دانشگاه شیکاگو کمک می‌گیرد. کتاب ریچارد پازنر مردی را به تصویر می‌کشد که قصد دارد به‌طور خودآگاهانه (به‌قول خودش) یک «قهرمان فکری پرومتئوسی۱» باشد که جهان حقوق را با ارادۀ محض از نو می‌سازد. دومنرسکی در پی یافتن پاسخ این پرسش است که انگیزۀ این شخصیت استثنایی چیست و چه هدفی را دنبال می‌کند؟پازنر، در سال ۱۹۳۹ در نیویورک‌سیتی، از والدینی متولد شد که کمونیست یا حداقل می‌توان گفت از طرف‌داران کمونیسم بودند. او دیدگاه‌های چپ‌لیبرالِ سنتی خودش را تا دوران بزرگ‌سالی و حتی در دوران منشیگری شیرِ لیبرالِ دیوان عالی کشور، قاضی ویلیام برنان، حفظ کرد. اما او بی‌قرار و حتی گاهی اوقات بی‌حوصله بود. به این فکر می‌کرد که حقوق را رها کند و برای تحصیلات عالیه سراغ ادبیات برود. به هر طریق، او در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ به علم اقتصاد گرایش پیدا کرد. بدین‌ترتیب، فصلی از کتاب اندیشۀ حقوقی ورق خورد.پازنر به‌عنوان یک استاد جوانِ حقوق در اواخر دهۀ شصت و اوایل دهۀ هفتاد، به بی‌باک‌ترین مبلغ کشور برای آوردنِ اقتصاد مدرن به حیطۀ علم حقوق تبدیل شد. بعد از اینکه رونالد ریگان در سال ۱۹۸۱ او را به مسند قضاوت منصوب کرد، پازنر بسیاری از همان ایده‌ها را در عملِ قضاوت وارد کرد. در هر دو نقش، پازنر پیشتاز تبدیل‌کردن ایده‌های اقتصادی به زبان میانجی در حیات فکری حوزۀ علم حقوق بوده است.اگر رابطۀ پازنر با علم اقتصاد تابه‌حال عامل اساسیِ شهرت او بوده است، رویکرد متمایز او به تفکر اقتصادی در علم حقوق است که چیستان اصلیِ حرفۀ اوست. در اواخر دهۀ ۱۹۷۰ پازنر شروع کرد به ارائۀ استدلال دربارۀ اینکه قانون نباید آن‌طور که لیبرال‌های سنتی می‌گویند از حقوق حفاظت کند یا آن‌طور که فایده‌گراها پیشنهاد می‌دهند خوشبختی را رواج دهد، بلکه قانون باید درصدد بیشینه‌سازی ثروت در جامعه باشد.اما ایدۀ بیشینه‌سازی ثروت، به‌قول معروف، احمقانه است. پازنر دریافت که نظریۀ او مردمِ غیرمولد را به لحاظ اخلاقی خارج از موضوع، یا بدتر، تلقی کرده و منابع اجتماعی‌ِ صرف‌شده برای افراد فقیر را هدررفته درنظر می‌گیرد. او استدلال می‌کرد که پرسش‌های مربوط به توزیع ثروت یک جامعه، از همه جهت، کاملاً از تجزیه‌تحلیل‌های حقوقی کنار گذاشته شده بودند. پازنر نظریۀ «بیشینه‌سازیِ ثروت» را درست همان زمانی اتخاذ کرد که، طبق اطلاعات فعلی ما، سیاست‌های دولتیِ بازارگرا شروع به تشدید نابرابری‌های اجتماعی‌اقتصادی کردند. پازنر، در کمال رسوایی، ایده‌ای را در سر می‌پروراند که درعین‌حال فکر می‌کرد نامحتمل است: او فکر می‌کرد اگر متجاوز جنسی، بیشتر از آنکه به قربانی صدمه بزند، از اقدام خودش لذت ببرد مجازات‌نکردنِ جرمِ تجاوز به عنف بهترین کار خواهد بود. او استدلال می‌کرد که علت جرم‌انگاریِ تجاوز به عنف این بوده است که رابطۀ جنسی را به اَشکالی مانند ازدواج سوق دهند، چون در چنین روابطی به زنان همچون دیگر کارگران جنسی پاداش داده می‌شود. او پیشنهاد می‌کرد که با نگاه سهل‌تر و بازتری به مفهوم «فروش نوزادان» بنگریم.ممکن است چنین ایده‌هایی پازنر را از دستیابی به فرصت‌های بیشتر در دیوان عالی کشور محروم کرده باشند، اما اشتباهات او نه‌تنها سیاسی بلکه نظری نیز بودند. مسئلۀ اصلی این بود که او یکی از راه‌های دستیابی به ارزش یعنی دلار را جانشین خودِ ارزش کرد. او به‌جای آنکه ثروت را وسیله بداند، آن را هدف می‌پنداشت.در سال‌های اخیر، عمدتاً پازنر افراطی‌ترین نسخه‌های نظریه‌پردازیِ اقتصادیِ خود را تکذیب کرده است. در تعداد حیرت‌انگیزی از کتاب‌ها، او از رویکردی به حقوق و سیاست‌گذاریِ دولتی دفاع کرده که به‌مراتب التقاطی‌تر است. او استیضاح رئیس‌جمهور بیل کلینتون را تأیید کرد، اما معتقد بود که مجلس سنا حق داشت او را مجرم نشناسد. او استدلال‌های حقوقی دیوان عالی کشور در انتخابات سال ۲۰۰۰ را رد کرد اما دادگاه را، برای پایان‌دادن به یک بحران انتخاباتی بی‌ثبات‌کننده، تشویق کرد. بعد از یازدهم سپتامبر تصمیم‌گیرندگان را ترغیب کرد که هنگام نقد دولت بوش به‌خاطر واکنش‌های شدیداً احمقانۀ این رئیس‌جمهورْ خطرات مهم بحران امنیت ملی را جدی بگیرند. در سال‌های اخیر او حتی رویکرد چپ به برخی موضوعات داشته است، موضوعاتی همچون ازدواج هم‌جنس‌گرایان، قوانین اوراق هویت رأی‌دهندگان، حقوق مرتبط با اسلحه، حق سقط جنین و اقتصاد کینزی.ذهن متعصب پازنر هنوز در معرض نمایش زنده است، مثلاً اصرار دارد که قضات هیچ تعهد اخلاقی یا سیاسی‌ای به وفاداری به متن قانون اساسی یا به پیروی‌کردن از رویۀ قضایی برجای‌مانده از پرونده‌های پیشین ندارند. قضاوت پازنری تنها به عواقب اجتماعی توجه می‌کند. مشکل اینجاست که خود قانون (همان‌طور که پازنر به‌خوبی می‌داند) دقیقاً تلاشی است برای حل‌وفصل اختلافات بر سر معنا و مفهوم آن عواقب. کتاب‌های اخیر و حتی برخی نظرات قضایی او گاه تا حد حساب‌کتاب‌های خاص و غیرقابل‌تعمیمی نزول کرده‌اند که از روایت اجتماعی جالب اما مختصِ خودِ او حاصل شده‌اند.بیوگرافی دومنرسکی جزئیات جالبی را درمورد این مرد برملا می‌کند. ما می‌بینیم که پازنر در خلوت از همکارانش به‌شدت انتقاد می‌کند. می‌بینیم که خودش را «هیولا» می‌خواند و به موازین اخلاقیِ قراردادی به دیدۀ تحقیر می‌نگرد. از «راست‌گراهای احمق» می‌نویسد و درعین‌حال برای چپ‌ها هم احترامی قائل نیست.درنهایت تفاوت بین پازنر و پیکاسو، علی یا روث این است که روش انتخابی پازنر چندان مناسبِ حرفه‌اش نیست. آن‌طور که دومنرسکی می‌گوید، تعداد کمی از قضات تمایل داشته‌اند آن نظریات اقتصادی‌ای را بپذیرند که پازنر با طرحشان مشهور شده است. معلوم است که گردآوری هزینه‌ها و فایده‌ها روشی نیست که بتواند قاضی‌ها را ذی‌نفوذ کند. خود پازنر به‌طور اسف‌انگیزی از این موضوع آگاه است. این قضیه نقصی بزرگ در تفکر اوست، بااین‌حال عامل مهمی در حسن‌شهرتِ زندگیِ او هم هست: هزینه‌فایده را برآورد کرد، فهمید به درد نمی‌خورد و بااین‌حال بر آن پافشاری کرد.اطلاعات کتاب‌شناختی:دومنرسکی، ویلیام. ریچارد پازنر، انتشارات دانشگاه آکسفورد٬ ۲۰۱۶Domnarski, William. RICHARD POSNER, Oxford University Press. 2016پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۷ اکتبر ۲۰۱۶ با عنوان The Provocative Life of Judge Richard Posner در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۲ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان عالی‌جناب پازنر، هیولای حقوق‌دان ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Promethean پرومته یا پرومتئوس یکی از خدایان غول‌پیکر اساطیر یونان باستان است. زئوس در عصر آفرینش انسان‌ها، پرومتئوس را برگزید تا همه‌چیز را به انسان بدهد جز آتش. پرومتئوسِ مورداعتماد این کار را کرد و بسیاری از مسائل آدمیان را برطرف کرد. او به انسان‌ها عشق می‌ورزید و نمی‌توانست ناراحتی و رنج آن‌ها را ببیند، به همین علت به‌دور از چشم زئوس آتش را در نی‌ای گذاشته و به انسان داد. وقتی خبر به زئوس رسید او را بر سر قلۀ قاف در قفقاز برد و بست و او را به‌سزای اعمال خود رساند. [مترجم، منبع: ویکی فارسی] ]]> جان فابین ویت تاریخ‌وسیاست Sun, 01 Jan 2017 04:57:45 GMT http://tarjomaan.com/vdce.78vbjh8xw9bij.html آمریکای ترامپ، آمریکای «جانگوی زنجیرگسسته» نیست http://tarjomaan.com/vdce.o8vbjh8we9bij.html نیویورکر — در دسامبر ۱۹۷۲، بلافاصله پس از یکی دیگر از فاجعه‌های ریاست‌‌جمهوری امریکا، یعنی انتخاب دوبارۀ ریچارد نیکسون با اختلاف بسیار زیاد آرا، پالین کیل که آن زمان یکی از دو منتقد فیلم نیویورکر بود یکی از معروف‌‌ترین اظهارات را در فرهنگ سیاسی مدرن بیان داشت که البته برداشت نادرستی از آن معروف شده است. به‌گزارش ایزریل شنکر در تایمز، در نشست سالانۀ انجمن زبان مدرن و در مباحثه‌‌ای با منتقد مشهور، لسلی فیدلر، کیل گفت: «من در دنیایی خاص زندگی می‌‌کنم. تنها یک نفر را می‌‌شناسم که به نیکسون رأی داد. نمی‌‌دانم آن‌ها کجایند. خارج از فهم من هستند. اما گاهی اوقات که در سالن نمایش هستم، می‌‌توانم حضورشان را حس کنم.»پس از بارهاوبارها دهان‌به‌دهان شدن، این عبارت را شاهدی بر بی‌خبری محض دانستند، انگار که کیل پیروزی نیکسون را باور نداشت زیرا هیچ‌کس را نمی‌‌شناخت که از وی حمایت کرده باشد. درواقع منظور او عکس این تلقی بود: او تصریح می‌‌کرد که به‌عنوان شخصیتی رسانه‌‌ای در نیویورک در یک حباب زندگی می‌‌کند و تنها از طریق هنری که زندگی‌‌اش را وقف آن کرده بود، یعنی سینما، می‌‌توانست رویدادها را درک کند. یعنی آيا داشت به «هری کثیف» فکر می‌‌کرد که اوایل آن سال آن را «اثر تبلیغی فوق‌‌العاده‌‌ای برای قدرت دستیار حقوقی پلیس» نامیده بود؟ یا به «سگ‌‌های پوشالی» سم پکینپا که آن را «اثری کلاسیک و فاشیستی» می‌‌دانست؟ یا به «پدرخواندۀ» فرانسیس فورد کاپولا که نشان می‌‌داد جنایتِ سازماندهی‌‌شده «وا زَدن امریکاگرایی نیست» بلکه «آن چیزی است که می‌‌ترسیم خودِ امریکاگرایی باشد»؟من هم در نیویورک زندگی می‌‌کنم؛ تنها یک نفر را می‌‌شناسم که به دونالد ترامپ رأی داده یا دست‌‌کم تنها یک نفر که این رأیِ خود را تأیید کرده است. من هم مثل کیل ترغیب می‌‌شوم که نشانه‌‌های امریکایی را که نمی‌‌شناسم در فضای سینمایی یا محیط پیرامون سینما بیابم. شاید واکنش زشت در مقابل بازآفرینی فیلم «شکارچیان شبحِ» امسال یک نشانه بود. «شکارچیان روحِ» اصلی فیلم چندان خوبی نبود، اما شمایلی از عصر ریگان بود، هم از نظر تحسین اطمینان‌‌بخشِ این فیلم و هم شمایل‌‌نگاری تصادفیِ آن. دامن‌زدن این فیلم به احساس نوستالژیک تندوتیز در قبال سال ۱۹۸۴، ایدئالی را نشان می‌‌دهد که حتی در میان کسانی رواج دارد که هیچ تجربۀ دست‌‌اولی از آن زمان ندارند. علاقه‌‌مندان نسخۀ اولیه به این خاطر به خشم آمدند که برخی نقش‌‌ها، که پیش‌ازاین به مردان واگذار می‌‌شد، به زنان داده شده بود. لسلی جونز، زن سیاه‌‌پوست نقش‌اول، مورد آزار نژادپرستانه واقع شده است. فیلم نتوانست ائتلاف چندان بزرگی از بینندگان ایجاد کند تا نبود طرف‌داران ناخرسندِ مرد جبران شود. این چیزها را می‌‌توان در کنار هم پیش‌‌هشداری ناخوشایند دربارۀ نژاد ریاست‌‌جمهوری دانست.شاید منظور کیل، که از ارتباط مجازی جزئی خود با رأی‌‌دهندگان به نیکسون صحبت می‌‌کرد، چیزی ساده‌‌تر و عجیب‌‌تر بود: اینکه وقتی به سینما می‌‌رفت و هم‌زمان همان فیلم‌‌هایی را می‌‌دید که باقی مردم در دیگر نقاط کشور تماشا می‌‌کردند حضور آن‌ها را به‌نوعی احساس می‌‌کرد. الان هم شرایط می‌‌تواند همان‌گونه باشد. عمومیت فیلم‌‌های مبتنی بر «ابرقهرمان، انسان را بر آن می‌‌دارد که آن‌ها را شاهد عطشی گسترده برای حضور مردی قوی بداند، فیلم‌‌هایی که در آن‌ها بت‌‌های شخصیتْ خطرات فاجعه‌‌آمیز را نقش بر آب می‌‌کنند.بااین‌همه، نگرانی بسیاری از منتقدان دربارۀ تعداد و حجم چنین مناظر خشن و عظیمی صرفاً شاهدی دیگر بر وجود «اتاق اِکو»۱ است که ثابت شد جریان اصلی رسانه طی این چرخۀ انتخاباتی به‌طرز حیرت‌‌آوری در چنبرۀ آن بود. به این معنا، شاید قوی‌‌ترین شاخص سینمایی بحرانِ موجودْ زنجیره‌‌ای از فیلم‌‌های هالیوودی و غیرهالیوودیِ اخیر باشد که آشکارا سیاسی هستند و با خودپسندیْ «اجماع‌نظر لیبرال‌ها» را منعکس می‌کنند. فیلم‌‌هایی چون «پسربچگی»، «نورافکن»، «رکود بزرگ» و «باشگاه خریداران دالاس»، که شایستگی بی‌چون‌وچرایی دارند، ناآرامی‌‌های جدی را با همدلی‌‌های بجا و واقعیات دلگرم‌‌کننده بازنمایی می‌‌کنند، اما در آن‌ها خبری از عمق و وزن نظرِ مخالفان نیست. مهم‌‌تر آنکه تسکین‌بخشیِ سیاسیِ چنین فیلم‌‌هایی تقریباً همیشه با نوعی زیبایی‌‌شناسی ساده‌فهم، صادقانه، مطمئن و محترمانه همراه است. این فیلم‌‌ها برای این طراحی شده‌‌اند که مایۀ آرامش باشند و نه تحریک؛ تأییدکننده باشند و نه درک‌‌کننده.نتایج انتخابات امسال خارج از پردۀ سینما رخ داد: در حاشیۀ جریان اصلیِ رسانه و در سایۀ فرهنگ بالادستی. معلوم می‌‌شود که دموکرات‌‌ها، یعنی حزب هالیوود، این بار نتوانستند مطالب خود را در حجم بالا در فضای اینترنت پخش کنند و آن‌قدر به عمق نرفتند که احساساتِ در تب‌وتاب امریکایی را درک کنند، احساساتی که داشت به نقطۀ جوش می‌‌رسید. شکست سیاسی هیلاری کلینتون در سطح وسیع‌‌تر شکست صنعت فرهنگ لیبرال را نشان می‌‌دهد. تنها می‌‌توانم امیدوار باشم کسانی از ما، که از انتخاب ترامپ هراسان و پریشان هستند، آماده باشند پیش‌‌فرض‌‌های خود را به چالش بکشند، نه در این باره که عدالت چیست، بلکه دربارۀ جهانی که در آن برای عدالت خواهیم جنگید. در این چالش، مسئله تنها محتوا و پرداختن به موضوعاتی گسترده‌‌تر نیست، بلکه نوعی نگاه هنرمندانه است. کیل در مقدمۀ ریلینگ، مجموعۀ مطالب خود که در سال ۱۹۷۶ منتشر شد، تأیید کرد که ترس‌‌های ناشی از جنگ ویتنام و زشتی دورۀ نیکسون، به‌دنبال خود، فورانی خارق‌‌العاده از خلاقیتِ محققانه، نکته‌‌سنج و جسورانه در فیلم‌‌سازی امریکا ایجاد کرده است. شاید بار دیگر سینما ثابت کند که شیوه‌‌ای مهم در درک گسترده و البته مقاومت است.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۰ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان What the Movies Miss About Trump’s America در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۷ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آمریکای ترامپ، آمریکای «جانگوی زنجیرگسسته» نیست ترجمه و منتشر کرده است.* ریچارد برودی در ۱۹۹۹ نوشتن در نیویورکر را آغاز کرد و در نگارش مقالاتی دربارۀ کارگردانانی چون فرانسیس تروفو، ژان لوک گدار و ساموئل فولر همکاری داشته است. وی در وبلاگ خود در newyorker.com دربارۀ فیلم‌‌ها می‌‌نویسد.[۱] echo chamberاتاقی مخصوص که صدا در آن منعکس می شود و در تکنیک های ضبط صدا از آن استفاده می شود. استعاره از محیطی دربسته است که فقط صداهای بخصوصی در آن منعکس می شود. ]]> ریچارد برودی تاریخ‌وسیاست Tue, 27 Dec 2016 09:46:02 GMT http://tarjomaan.com/vdce.o8vbjh8we9bij.html از تاریخ چه آموخته‎ایم؟ احتمالاً هیچ http://tarjomaan.com/vdci.vavct1ar3bc2t.html نیویورک ریویو آو بوکز — سدۀ بیستم هنوز فاصلۀ چندانی از ما نگرفته است، اما اکنون کشمکش‎ها، دستاوردها، آرمان‎ها و هراس‎های آن در حال فرورفتن در ظلمت کژحافظه۱ هستند. ما در غرب باشتاب کوشیده‎ایم، تا آنجا که می‎توانیم، از زادوتوشۀ اقتصادی، فکری و نهادی سدۀ بیستم چشم بپوشیم و دیگران را نیز تشویق کرده‎ایم چنین کنند. پس از سال ۱۹۸۹، با اعتمادبه‌نفسی بی‌حدوحصر و بدون تأمل کافی، سدۀ بیستم را پشت سرگذاشتیم و جسورانه با گام‎هایی بلند به سدۀ پس‌ازآن درآمدیم، با پیله‎ای از حقایق خودخواسته و نصفه‌ونیمه که بر گرد خویش تنیده بودیم: پیروزمندی غرب، پایان تاریخ، لحظۀ تک‎قطبی آمریکا، پیشروی ناگزیر جهانی‎سازی و بازار آزاد.این باور که گذشته‌ها گذشته و دوران جدید سر رسیده است، تنها شامل حال جزمیات و نهادهای منسوخ کمونیسم در روزگار جنگ سرد نمی‎گردد. طی دهۀ نود و دوباره پس از واقعۀ یازدهم سپتامبر، چندین بار شگفت‎زده شدم، چون مردمانِ این عصر برای نفهمیدن بستر تنگناهای عصر حاضر، هم داخل و هم خارج؛ برای گوش‎نکردن با گوش جان به رهبران خردمندترِ دهه‎های متقدم‎تر؛ برای تلاش فعالانه در جهت فراموش‌کردن و نه به‌یادآوردن؛ و برای انکار تداوم و ادعای نوبودگی، هرجا که از دستشان برآید، پافشاری‌های مفرط به خرج می‎دهند. ما با لجاجت هرچه‌بیشتر بر این اعتقاد پای فشرده‎ایم که گذشته برای آموختن به ما چیز جالب چندانی در چنته ندارد. ادعا می‎کنیم که جهانِ ما جهانی جدید است و تهدیدها و فرصت‎های آن بی‎سابقه هستند.این شاید مایۀ شگفتی نباشد. شناخت و فهم گذشتۀ متأخر از تمامی ادوارِ دیگر دشوارتر است. افزون‌براین، از سال ۱۹۸۹ جهانْ دگرگونی‌های قابل‌ملاحظه‎ای را از سر گذرانده است. چنان دگرگونی‎هایی همواره، برای کسانی که به یاد دارند اوضاعْ پیش‌تر چگونه بود، آشفته‎کننده‎اند. در دهه‎های متعاقب انقلاب فرانسه، بسیاری از مفسران کهن‎سال‎تر بر حلاوت زندگی۲ در رژیم معدوم پیشین حسرت می‎خوردند. یک قرن بعد، یادمان‎ها و خاطرات عصر پیش از جنگِ نخست جهانی در اروپا عموماً تمدنی ازدست‌رفته را به تصویر می‎کشیدند (و هنوز هم به تصویر می‎کشند)، تصویر جهانی که پندارهای آن، تقریباً به‌معنای واقعی، پاره‌پاره شده بود: «دیگر چنان معصومیتی نخواهد بود.»۳اما تفاوتی وجود دارد. معاصران انقلاب فرانسه شاید بر دنیای پیش از انقلاب حسرت خورده باشند، اما آن را به فراموشی نسپردند. آنان در طول بیشترِ سدۀ نوزدهم همچنان دل‎مشغول آرمان‎ها و معنای تحولاتی بودند که در سال ۱۷۸۹ آغاز شده بود. مباحثات سیاسی و فلسفی روشنگری هنوز در شعله‎های آتش انقلاب خاکستر نشده بود. برعکس، انقلاب و پیامدهای آن به‌گونه‎ای وسیع به همان روشنگری‎ای منتسب می‎شد که اکنون، هم در نظر دوست و هم در نظر دشمن، همچون منبع مورداجماع آموزه‎های سیاسی و برنامه‎های اجتماعیِ پی‎گرفته‌شده در سدۀ بعدی ظهور کرده است.بر همین منوال، شکل خاصی که جهان پس از جنگ باید به خود می‎گرفت در همه جا در زیر سایۀ سنگین تجربه و اندیشۀ سدۀ نوزدهم فهمیده و به چالش کشیده می‎شد؛ این در حالی ‌بود که همگان پس از سال ۱۹۱۸ متفق‎القول بودند که دیگر اوضاع به‌شکل سابق نخواهد بود. سنگ بناهای جهان سیاسی در سدۀ بیستم همگی مخلوقات سدۀ نوزدهم بودند: اقتصاد نئوکلاسیک، لیبرالیسم، مارکسیسم (و فرزندخواندۀ کمونیستش)، «انقلاب»، بورژوازی و پرولتاریا، امپریالیسم و «صنعتی‎گرایی». بااین‌حال، حتی آنانی که هم‎نوا با ویرجینیا وولف معتقد بودند که «در دسامبر ۱۹۱۰ یا حدود آن، سرشت انسان دگرگون شد» -و بر آن بودند که تحول فرهنگی پایان قرن در اروپا شرایط دادوستد فکری را مطلقاً تغییر داده است- بخش معتنابهی از توان خویش را مصروف نبردی فرضی با اسلاف خویش نمودند.۴ سایۀ گذشته بر سر امروز به‌شدت سنگینی می‎کرد.برخلاف گذشتگان، ما امروز با سدۀ پیش به‌گونه‎ای سرسری برخورد می‎کنیم. مسلماً یادبود این سده را در همه جا پاس می‎داریم: معابد، کتیبه‎ها، «یادمان‌های تاریخی» و حتی پارک‎هایی با اهدافِ تاریخی، همگی یادآور «همان گذشته» هستند. اما آن سدۀ بیستمی که عزم خود را جزم کرده‎ایم تا یاد آن را گرامی داریم، به‌گونه‎ای شگفت، تصویری تار و مبهم دارد. بخش چشمگیری از یادمان‌های رسمی خاطرات سدۀ بیستم، آشکارا، هم نوستالژیک هستند و هم ظفرنمون -یعنی به تجلیل مردان شهیر و پیروزی‎های پرآوازه می‎پردازند- اما، از حیثی دیگر و به‌گونه‎ای فزاینده، فرصت‎هایی برای یادآوری گزینشی برخی مصائب هستند.ازاین‌قرار، سدۀ بیستم در راه تبدیل‎شدن به «تالاری از خاطرات اخلاقی» است: مجمعی از هراس‎های تاریخی که از حیث آموزشی سودمندند و ایستگاه‎های بین راهیِ آن عناوینی چون «مونیخ» یا «پرل هاربر»، «آشویتس» یا «گولاگ»، «ارمنستان» یا «بوسنی» یا «رواندا» را بر خود دارند. دراین‌میان برای کسانی که درس‎های این سده را به فراموشی سپرده‎اند یا آن‌هایی که نتوانستند از آن درس گیرند، یازدهم سپتامبر چونان نغمه‌ای پایان‎بخش یا ضمیمه‌ای خون‌بار است که پس از این سده نواخته شد. مشکلِ این بازنمایی ظریف از سدۀ پیش، به‌مثابۀ دوران وحشت‎زای منحصربه‌فردی که ما اکنون خوشبختانه از آن بیرون جسته‎ایم، توصیفی که از قرن بیستم می‌کند نیست؛ از جهات مختلف، این دوران عصری به‌واقع هولناک بود، عصر خشونت و رنجِ همگانی که شاید در تاریخ بشر نظیر نداشته باشد. مشکلْ پیامِ آن است، یعنی این پیام که «ما همۀ این‌ها را اکنون پشت سر گذاشته‎ایم» و معنای آن صریح است: ما، که از خطاهای گذشته خلاصی یافته‎ایم، می‌توانیم به عصری متفاوت و بهتر گام بگذاریم.اما این نوع یادمان رسمیْ فهم و آگاهی ما از گذشته را ارتقا نمی‎بخشد، بلکه به‌مثابۀ جایگزین و بدیل آن ایفای نقش می‎کند. ما، به‌جای آموزش تاریخ به کودکان، آن‌ها را به دیدن موزه‎ها و یادبودهای تاریخی می‎بریم. بدتر آنکه، آن‌ها را تشویق می‎کنیم گذشته و درس‎های آن را بر روی بردار مصائب نیاکانشان درک کنند. ازاین‌قرار، امروزه، تفسیر «معمول» از گذشتۀ متأخرْ متشکل از پاره‎های چندگانۀ گذشته‎های مجزاست، که هرکدام از آن‌ها (گذشته‎های یهودی، لهستانی، صرب، ارمنی، آلمانی، آسیایی‌آمریکایی، ایرلندی، اقلیت‌های جنسی و...) هرکدام نشان «قربانی‎بودگی» را به‌شیوه‎ای خاص و مصرانه بر پیکر خویش دارند.موزاییکِ حاصل از این امر ما را به گذشته‎ای مشترک پیوند نمی‎دهد، بلکه ما را از گذشتۀ مشترکمان جدا می‎سازد. روایت‎های ملی‎ای که زمانی در مدرسه تدریس می‎شد، هرچقدر هم دارای نقص بودند، هرچقدر هم نقطۀ تمرکز آن‌ها گزینشی و پیامشان ابزاری بود، دستِ‎کم این امتیاز را داشتند که ارجاع‎هایی به گذشته را برای تجربۀ امروزینِ ملت فراهم می‎آوردند. تاریخ سنتی، آن‌گونه که به چندین‌وچند نسل از بچه‌مدرسه‎ای‎ها و دانشجویان تدریس می‎شد، از طریق ارجاع به گذشته، معنایی به اکنون می‎بخشیدند: نام‎ها، مکان‎ها، کتیبه‎ها، ایده‎ها و اشارات امروز را می‎توان در درون روایتی به‌یادسپرده‌شده از دیروز جای داد. بااین‌حال، در روزگار ما، این روند معکوس شده است. اکنون گذشته معنای خود را تنها از طریق ارجاع به دغدغه‎های کنونی پرشمار و اغلب متضادِ ما به دست می‎آورد.بدون تردید این سرشت گذشته، که به‎گونه‎ای آزاردهنده بیگانه است، تا اندازه‎ای پیامد شیبِ تند تغییرات در دورۀ معاصر است. «جهانی‎سازی»، به‌معنای واقعی، زندگی انسان‎ها را به‌شیوه‎هایی تحت تأثیر قرار می‎دهد که به‌سختی در مخیلۀ پدران و مادران یا پدربزرگان و مادربزرگان ما می‎گنجید. بخش عظیمی از آنچه در طول دهه‎ها، و حتی سده‎ها، آشنا و دیرپا به نظر می‎رسید اکنون به‌گونه‎ای شتابان به ورطۀ فراموشی درمی‎افتد. تو گویی که گذشته، به‌واقع، کشوری دیگر است: مردمان در این کشور کارها را به‌گونه‎ای دیگر انجام می‎داده‌اند.گسترش ارتباطات نمونه‎ای تمام‎عیار را پیش چشم می‎نهد. تا واپسین دهه‎های سدۀ بیستم، اغلبِ مردمان جهان دسترسی محدودی به اطلاعات داشتند، اما به‌یمن آموزش در سطح ملی، رادیو و تلویزیونِ تحت نظارت دولت و فرهنگ چاپی مشترک، مردمان در درون یک دولت، ملت یا اجتماع همگی این امکان را پیدا کردند که از امور یکسان زیادی مطلع گردند. امروز این ماجرا برعکس شده است. بیشترِ مردمانِ جهان، بیرون از منطقۀ جنوب صحرای آفریقا، به مقادیر بی‎کرانی از داده‎ها دسترسی دارند. لیکن در غیاب هرگونه فرهنگ مشترکی که فراتر از گروهی کوچک از نخبگان وجود داشته باشد، و حتی در میان آن‌ها هم همیشه وجود ندارد، اطلاعات و ایده‎های پاره‎پاره‎ای که مردم برمی‎گزینند یا با آن مواجه می‎گردند تحت سیطرۀ مجموعۀ متنوعی از سلایق، امیال و منافع قرار دارد. در گذر سالیان، هریک از ما مشترکات کمتری با جهان‎های به‌سرعت روبه‌تکثیرِ معاصران خویش داریم؛ جهان پیشینیانمان که جای خود دارد.همۀ این‌ها قطعاً حقیقت دارد و حاوی دلالت‎های آزاردهنده‎ای برای حکمرانی دموکراتیک در آینده است. بااین‌حال، تغییراتِ برآشوبنده، حتی دگرگونی‌های جهانی، به‌خودیِ‌خود بی‎سابقه نیست. «جهانی‎سازیِ» اقتصادی در اواخر سدۀ نوزدهم کمتر از این آشوبناک نبود، جز اینکه تعدادی بسیار اندک‎تری از مردمان پیامدهای آن را در همان ابتدا احساس و درک می‎کردند. آنچه دربارۀ عصر کنونی دگرگونی‎ها اهمیت دارد این است که چقدر سهل‌انگارانه، نه‌فقط کردوکارهای گذشته را، بلکه نفْس خاطرۀ آن را هم فروگذاشته‎ایم. جهانی که به تازگی پشت سر گذاشته‌ایم، هم‌اکنون نصفه و نیمه به خاطرمان مانده است.پس چیست آن چیزی که ما در شتاب خویش برای پشت‌سرگذاشتن سدۀ بیستم گم کرده‎ایم؟ دستِ‌کم در آمریکا معنای جنگ را فراموش کرده‎ایم؛ این دلیلی دارد. در بیشتر اروپای قاره‎ای، آسیا و آفریقا سدۀ بیستم به‌مثابۀ چرخه‎ای از جنگ‎ها تجربه شد. در سدۀ پیش، جنگْ حاکی از تهاجم، اشغال، آوارگی، محرومیت، نابودی و کشتار جمعی بود. کشورهایی که در جنگ می‎باختند اغلبْ جمعیت، قلمرو، منابع، امنیت و استقلال خویش را هم می‎باختند. لیکن حتی آن کشورهایی که علی‎الظاهر پیروز از کار درمی‎آمدند تجربیاتی مشابه داشتند و معمولاً جنگ را همان‌گونه به خاطر می‎آوردند که بازندگان آن. ایتالیای پس از جنگ جهانی اول، چینِ پس از جنگ جهانی دوم و فرانسۀ پس از هر دو جنگ نمونه‎هایی گویا هستند: همۀ این کشورها «برنده» بودند و همۀ آن‌ها از پای درآمدند. بنابراین هستند کشورهایی که جنگ را بردند، اما «صلح را باختند» و فرصت‎های ناشی از پیروزی‎هایشان را بر باد دادند. متفقینِ غربی در ورسای و اسرائیل در دهه‎های متعاقبِ پیروز‎ی‎اش در ۱۹۶۷، هنوز هم، گویاترین نمونه‎های این امر هستند.افزون‌براین، جنگ در سدۀ بیستم کراراً به‌معنای جنگ داخلی بود: جنگی که اغلب تحت لوای اشغال یا «آزادسازی» صورت می‎گرفت. جنگ داخلی نقشی چشمگیر در «پاک‌سازی قومیِ» گسترده ایفا می‎کرد و موجب جابه‌جایی‎های جمعیت در سدۀ بیستم، از هندوستان و ترکیه تا اسپانیا و یوگوسلاوی می‎شد. جنگ داخلی همانند اشغال خارجی یکی از خاطره‎های «مشترک» هولناک در صد سال گذشته است. در بسیاری از کشورها «پشت‌سرگذاشتن گذشته»، یعنی توافق بر سر به‌محاق‎بردن یا فراموشی (یا انکار) خاطرۀ متأخر ستیز خانمان‎سوز و خشونت بین‌گروهی، یکی از اهداف عمدۀ دولت‎های پس از جنگ بوده است، امری که گاهی محقق می‎شد و گاهی بیش‌ازحد حاصل می‎گشت.فاجعۀ جنگ تنها در درون چارچوبِ خودِ آن نمی‎گنجید؛ جنگ پدیده‎های وحشتناکی را به‌دنبال خویش آورد. جنگ جهانی نخست منتهی شد به نظامی‎سازی بی‎سابقۀ جامعه، پرستش خشونت و نوعی آیین تقدیس مُردگان که بسیار بیشتر از خود جنگ دوام آورد و مسیر را برای فاجعه‎های سیاسی پس از خویش هموار نمود. دولت‎ها و جوامعی که در طی جنگ جهانی دوم یا پس‌ازآن به‌دست هیتلر یا استالین (یا متوالیاً توسط هر دوی آن‌ها) تسخیر شدند نه‌تنها اشغال و استثمار را تجربه کردند بلکه شاهد تباهی و فساد قوانین و هنجارهای جامعۀ مدنی نیز بودند. ساختارهای اصلی حیات متمدنانه از میان رفتند یا عظمتی شیطانی یافتند: ترتیبات، قوانین، آموزگاران، پلیس‎ها و قضات. خودِ دولت نه‌تنها به حفظ امنیت نمی‎پرداخت بلکه تبدیل به منبع اصلی ناامنی شد. رابطه و اعتماد متقابل چه در میان همسایگان و چه همکاران، جامعه یا رهبران از هم فروپاشید. رفتاری که در شرایط متعارف نابهنجار محسوب می‎شد نه‌تنها تبدیل به رفتارهایی بهنجار شدند بلکه گاهی تنها راه برای نجات خانواده و خود بودند، رفتارهایی همچون دزدی، عدم‌صداقت، ریاکاری، بی‎تفاوتی در برابر بدبختی دیگران و بهره‎‎جوییِ فرصت‎طلبانه از مصائب آنان. ترسی همه‎گیرْ نارضایتی یا مخالفت را در نطفه خفه می‎کرد.در یک کلام، جنگ رفتاری را ترویج کرد که در دوران صلحْ غیرقابل‌تصور و معیوب به شمار می‎آمد. این جنگ است، نه نژادپرستی یا ستیز قومی یا غیرت مذهبی که به قساوت منتهی می‎شود. جنگ، جنگ تمام‌عیار، پیش‌شرط اصلی تبهکاری جمعی در عصر مدرن بوده است. نخستین اَشکال اولیۀ اردوگاه‎های زندانیان را بریتانیایی‎ها در دوران جنگ بوئر در سال‎های ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۲ برپا کردند. بدون جنگ جهانی اول هیچ‌گاه نسل‎کشی ارامنه رخ نمی‎داد و بسیار نامحتمل بود که کمونیسم یا فاشیسم بتوانند اختیار دولت‎هایی مدرن را در دست بگیرند. بدون جنگ جهانی دوم هیچ هولوکاستی در کار نمی‎بود. اگر کامبوج به‌جد در جنگ ویتنام درگیر نمی‎شد هرگز نامی از پل پوت نمی‎شنیدیم. البته درباره تأثیرات خردکنندۀ جنگ بر روی خودِ سربازان معمولی نیز مستندات بسیاری موجود است.۵ایالات متحده تقریباً از همۀ این مسائل به دور ماند. آمریکایی‎ها سدۀ بیستم را در فضایی بسیار مثبت‎تر پشت سر گذاشتند و شاید تنها کسانی در جهان بودند که چنین تجربه‎ای داشتند. آمریکا در معرض هیچ تهاجمی قرار نگرفت. شمار بسیار زیادی از شهروندانش یا بخش وسیعی از قلمروش را در نتیجۀ اشغال یا تجزیه از دست نداد. اگرچه آمریکا در جنگ‎های نواستعمارگرانه در سرزمین‎های دوردست (در ویتنام و اکنون عراق) خوار و خفیف شده، هرگز از تمامی تبعات یک شکست نظامی آسیب ندیده است.۶ مردم آمریکا علی‎رغم تذبذبشان در قبال اقدامات اخیر دولتشان هنوز هم اغلب احساس می‎کنند که جنگ‎هایی که کشورشان به راه انداخته است عمدتاً «جنگ‎هایی خوب» بوده است. آمریکا، از رهگذر نقش خویش در دو جنگ جهانی و دستاوردهای حاصل از آن‌ها، بهرۀ بسیاری برد و از این حیث هیچ وجه مشترکی با بریتانیا ندارد، بریتانیایی که تنها کشور بزرگ دیگری است که آشکارا از دل آن نبردها پیروزمند بیرون آمد، لیکن به‌بهای ورشکستگی تقریبی و ازدست‌دادن امپراتوری خویش. همچنین آمریکا در مقایسه با دیگر جنگ‌سالاران بزرگ سدۀ بیستم به‌نسبت سربازان کمتری را در میدان نبرد از دست داد و به‌ندرت شاهد تلفات غیرنظامیان بود.شایسته است این تضاد را از نظر آماری بررسی کنیم. در جنگ جهانی اول تعداد کشتگان جنگی‎ای که آمریکا به خود دید اندکی کمتر از ۱۲۰هزار نفر بود. این ارقام در انگلستان، فرانسه و آلمان به‌ترتیب ۸۸۵هزار، ۱.۴میلیون و بیش از ۲میلیون نفر بود. در جنگ جهانی دوم، درحالی‌که آمریکا حدود ۴۲۰هزار نفر از نیروهای نظامی خود را در جنگ از دست داد، ژاپن ۲.۱میلیون نفر، چین ۳.۸میلیون نفر، آلمان ۵.۵میلیون نفر و اتحاد جماهیر شوروی تخمیناً ۱۰.۷میلیون نفر از نیروهای خویش را از دست دادند. یادنامۀ کهنه‎سربازان جنگ ویتنام در واشنگتن دی.سی حاکی ازمرگ ۵۸هزارو۱۹۵ آمریکایی در طی جنگی است که پانزده سال به طول کشید: اما ارتش فرانسه دو برابر این تعداد را در نبردی شش‌هفته‎ای طی ماه‎های می و ژوئن ۱۹۴۰ از دست داد. در پرتلفات‎ترین عملیات ارتش آمریکا در سدۀ بیستم، یعنی حمله به آردن از دسامبر ۱۹۴۴ تا ژانویۀ ۱۹۴۵( موسوم به «نبرد بالج»)، ۱۹هزارو۳۰۰ سرباز آمریکایی کشته شدند. در ۲۴ ساعت نخست جنگ سُم (یکم جولای ۱۹۱۶)، ارتش بریتانیا بیش از ۲۰هزار کشته برجای گذاشت. در نبرد استالینگراد ارتش سرخ ۷۵۰هزار تن از سربازان خود را از دست داد و ورماخت (قوای متحد آلمان نازی) نیز همین تعداد کشته داد.بدین‌سان، به‌استثنای نسلی از مردانی که در جنگ جهانی دوم به میدان جنگ رفتند، ایالات متحدۀ آمریکا از نبرد یا ازدست‌دادن نیروهایش، به‌گونه‎ای که ابداً قابل‌قیاس با تلفات نیروهای نظامی دیگر کشورها باشد، هیچ خاطره‎ای ندارد. اما اینْ تلفاتِ نیروهای غیرنظامی است که دیرپاترین داغ خود را بر حافظۀ ملی می‎گذارد. درواقع همین جاست که آن تضادْ خلجان ذهنیِ بیشتری به‌دنبال می‎آورد. تنها در جنگ جهانی دوم بریتانیایی‎ها ۶۷هزار کشتۀ غیرنظامی داشتند. در اروپای قاره‎ای، فرانسه شاهد کشته‎شدن ۲۷۰هزار نفر از غیرنظامیان خود بود. یوگوسلاوی شاهد مرگ بیش از نیم‌میلیون غیرنظامی بود. همچنین آلمان ۱.۸میلیون، لهستان ۵.۵میلیون و شوروی بنا بر تخمین ۱۱.۴میلیون نفر تلفات غیرنظامی داشتند. حدود ۵میلیون‌و۸۰۰هزار نفر از این ارقام نجومی به کشته‎گان یهودی اختصاص دارد. دورتر، در چین، آمار کشتگان از ۱۶میلیون نفر می‎گذرد. تلفات غیرنظامی آمریکا (به‌جز ناوگان تجاری) در هر دو جنگ جهانی به کمتر از ۲هزار نفر می‎رسید.درنتیجه، امروزه ایالات متحده تنها دموکراسی پیشرفته در جهان است که، در آن، چهره‎های عمومی از نیروهای نظامی تمجید و تجلیل می‎کنند، احساسی که در اروپای پیش از ۱۹۴۵ نیز آشنا بود، اما اکنون تقریباً ناشناخته است. در آمریکا سیاست‌مدارانْ خود را در میان نمادها و سازوبرگ‎های دال بر کفایت نظامی محصور می‎کنند، حتی در سال ۲۰۰۸ سخن‎گویان آمریکا هریک از متحدان این کشور را، که برای ورود به درگیری نظامی درنگ می‎کردند، به صلابه می‎کشیدند. به‌اعتقاد من اینْ یادآوری تضادآمیزِ جنگ و تبعات آن، و نه هرگونه تفاوت ساختاری میان آمریکا و دیگر کشورهایی که از جهات دیگر با آن مشابه هستند، است که روشن‎کنندۀ علت واکنش‎های متفاوت آنان به چالش‎های کنونی در سطح بین‎المللی است. درواقع این ادعای خودبینانۀ نومحافظه‎کارانه که «جنگ و نزاع اموری هستند که آمریکایی‎ها، برخلاف اروپاییان ساده‎لوح با آن رؤیاهای صلح‎طلبانه‎شان، آن را درک می‎کنند» به‌نظر من کاملاً غلط است: این اروپاییان (در کنار آسیایی‎ها و آفریقایی‎ها) هستند که جنگ را به‌نحو احسن درک می‎کنند. بیشتر آمریکاییان به‌اندازۀ کافی بخت‌یار بوده‎اند که در جهلی سرخوشانه دربارۀ ‌معنای حقیقی جنگ زندگی کنند.همین تضاد مشترک می‎تواند تبیینگرِ ویژگی متمایز موجود در بیشتر نوشته‎های آمریکاییان دربارۀ جنگ سرد و پیامدهای آن باشد. احساس غالب در روایات اروپاییان از خزان کمونیسم، از هر دو طرف پردۀ آهنین سابق، احساس آسودگی حاصل از خاتمۀ فصلی طولانی و ناخوشایند است. اما اینجا در آمریکا داستان یادشده با مضمونی ظفرنمون به ثبت رسیده است.۷ و چرا که نه؟ برای بسیاری از سخن‎گویان و سیاست‎گذاران آمریکا، پیغام سدۀ بیستم این است که جنگْ راه‌حل مسائل است. اشتیاق گستردۀ ما برای جنگ در عراق در سال ۲۰۰۳ (علی‎رغم مخالفت نیرومند با آن در اغلب کشورهای دیگر) در همین جا نهفته است. از نظر واشنگتن جنگ به‌عنوان یکی از گزینه‌ها باقی می‎ماند و، در آن موقعیت، نخستین گزینه بود. برای بقیۀ جهانِ توسعه‎یافته، جنگ تبدیل به آخرین راه‌حل شده است.۸غفلت از تاریخ سدۀ بیستم صرفاً به بروز اشتیاقی ندامت‎بار برای جنگ مسلحانه نمی‌انجامد؛ این غفلت به ‌اشتباه در تشخیص دشمن نیز منتهی می‎شود. ما دلیل خوبی داریم برای اینکه همین اکنون تمامی فکروذکرمان را مشغول تروریسم و چالش آن کنیم. لیکن، پیش از عزم بر به‌ راه‎انداختن جنگی صدساله برای پاک‎کردن چهرۀ زمین از لوث وجود تروریست‎ها، بگذارید نکته‌ای را در نظر آوریم: تروریست‎ها پدیده‎های جدیدی نیستند. حتی اگر ترورها یا تلاش‎های صورت‎گرفته برای سوءقصد به جان رؤسای جمهور و پادشاهان را از قلم بیندازیم و خود را محدود به مردان و زنانی کنیم که، به‌دنبال اهداف سیاسی خویش، غیرنظامیانِ بی‌خبر از همه ‌جا را به قتل رسانده‎اند، [آنگاه می‎توانیم بگوییم که] تروریست‎ها برای یک قرنِ تمام در کنار ما بوده‎اند.تروریست‎های آنارشیست، تروریست‎های روس، تروریست‎های هندی، تروریست‎های عرب، تروریست‎های باسک، تروریست‎های مالایی، تروریست‎های تامیل و چندین و چند گروه تروریست دیگر وجود داشته‎اند. تروریست‎های مسیحی، تروریست‎های یهودی و تروریست‎های مسلمان وجود داشته و هنوز هم وجود دارند. بودند تروریست‎های («پارتیزان») یوگوسلاو که در جنگ جهانی دوم از مخالفانشان انتقام می‎گرفتند، بودند تروریست‎های صهیونیست که بازارهای اعراب در فلسطین را پیش از سال ۱۹۴۸ منفجر می‎کردند، و بودند تروریست‎های ایرلندی مزدور آمریکا در لندن عهد مارگارت تاچر و مجاهدین مسلح‎شده از سوی آمریکا در دهۀ ۱۹۸۰ در افغانستان، وقس‌علی‌هذا.هرکس در اسپانیا، ایتالیا، آلمان، ترکیه، ژاپن، بریتانیا یا فرانسه زیسته باشد، بگذریم از سرزمین‎هایی که عادتاً بیشتر در معرض خشونت بوده‎اند، نمی‎تواند از حضور فراگیر تروریست‎ها در طول سدۀ بیستم و پس‌ازآن غفلت کند، تروریست‎هایی که به تفنگ، بمب، سلاح‎های شیمیایی، ماشین‎ها، قطارها، هواپیماها و بسیاری چیزهای دیگر توسل می‎جویند. تنها چیزی که در سال‎های اخیر دگرگون شده رونمایی از تروریسم آدم‌کُش در یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ داخل قلمروِ ایالات متحده است. حتی این رخداد هم کاملاً بی‎سابقه نبود: ابزارها کاملاً جدید و سطح کشتار بی‎مانند بود، اما تروریسم در خاک آمریکا در طول سدۀ بیستم به‌هیچ‌روی ناشناخته نبود.اما تکلیف این ادعا چه می‎شود که امروزه تروریسم متفاوت است و عبارت است از «برخورد فرهنگ‎ها» که آتش آن را غلیان مهلک مذهب و سیاست‎های اقتدارگرایانه تیزتر می‎کند: «فاشیسم اسلامی»؟ این نیز تفسیری است که به‌مقدار معتنابهی مبتنی بر خوانش نادرست تاریخ سدۀ بیستم است. در اینجا پای نوعی خلط سه‎گانه در میان است. نخستین خلط مبحثْ حاصل یک‌کاسه‌کردن «فاشیسم‎های ملیِ فوق‎العاده متنوع در اروپای میان دو جنگ» با «آزردگی‎ها، مطالبات و راهبردهای بسیار متفاوت جنبش‎ها و قیام‎های (به همان اندازه نامتجانسِ) مسلمانان در عصر خود ما» است و نیز حاصل حمل اعتبار اخلاقی پیکارهای ضدفاشیستیِ گذشته بر ماجراجویی‎های نظامیِ خود ما که با انگیزه‎هایی مشکوک‎تر صورت می‎گیرند.خلطِ دوم در این زمینه ناشی از یکی‎کردن مجموعه‎ای از تروریست‌های برخاسته از خاستگاه‌های مذهبی و نیز بدون وابستگی دولتی، با تهدیدی است که در سدۀ بیستم دولت‌های ثروتمند و مدرنِ تحت اختیارِ احزاب سیاسی تمامیت‎خواه ایجاد می‎کردند، دولت‎هایی که متعهد به هجوم خارجی و نابودی جمعی مردم بودند. نازیسم تهدیدی برای کلیت هستی ما بود و اتحاد شوروی نیمی از اروپا را به اشغال درآورد. اما القاعده چطور؟ مقایسۀ این‌ها با هم مایۀ وهن شعور آدمی است، چه برسد به خاطرۀ کسانی که با دیکتاتورها مبارزه کرده‎اند. حتی آنان که مدعی وجود چنین شباهت‎هایی هستند به نظر نمی‎رسد که به این ادعای خود باور داشته باشند. گذشته از همۀ این‌ها، اگر اسامه بن‌لادن واقعاً با هیتلر یا استالین قابل مقایسه بود، آیا ما واقعاً پاسخ یازدهم سپتامبر را با حمله به... بغداد می‎دادیم؟اما سخت‎ترین اشتباه آنجاست که شکل را جای محتوا بگیریم، یعنی آنکه تمامی تروریست‎ها و تروریسم‎های گوناگون عصرمان، همراه با اهداف متضاد و گاه متعارضشان را صرفاً با کنش‌هایشان تعریف کنیم. این تقریباً بدان می‎ماند که کسی بریگادهای سرخ ایتالیایی، دارودستۀ بادر ماینهوف در آلمان، ارتش جمهوری‎خواه ایرلند، سازمان اتا در باسک، جدایی طلبان یورا در سوئیس و جبهۀ ملی آزادی‎بخش کرس را با هم یک‌کاسه کند، تفاوت‎هایشان را به‌بهانۀ بی‎اهمیت‌بودن نادیده گیرد و این ملغمۀ حاصل از درهم‎آمیزی مثله‎سازان ایدئولوژیک، بمب‎اندازان و جنایتکاران سیاسی را «افراط‌گرایی اروپایی» (یا شاید هم «فاشیسم مسیحی»؟) بنامد... و آنگاه جنگی بی‎امان، مسلحانه و بی‌سرانجام را علیه آن به راه اندازد.این انتزاع دشمنان و تهدیدها از بافت خودشان، -این ساده‌انگاری که ما در گوش خودمان خوانده‌ایم تا باور کنیم که درگیر جنگی هستیم با «فاشیست‎های مسلمان» و «افراط‎‎‎‎گرایانی» از فرهنگی بیگانه که در «اسلامستان»ی دور از ما ساکن‌اند و از ما به‌خاطر آنچه که هستیم نفرت دارند و به‌دنبال نابودی «شیوۀ زندگی ما» هستند- نشانه مطمئنی است دال بر اینکه ما درس اصلی سدۀ بیستم را به فراموشی سپرده‌ایم: اینکه جنگ و وحشت و جزمیت چه ساده می‎توانند ما را وادارند که دست به دیوسازی از دیگران بزنیم، منکر اشتراک آن‌ها با ما در انسانیت یا برخورداری‌شان از حمایت قانونی شویم و اعمالی زننده در حق آن‌ها مرتکب شویم.در غیر این صورت چگونه می‎توانیم تسامح کنونی‎مان در برابر اِعمال شکنجه را توضیح دهیم؟ چون مطمئناً از آن لذت می‌بریم. سدۀ بیستم با کنوانسیون‌های لاهه۹ دربارۀ قوانین جنگ آغاز شد. اکنون در سال ۲۰۰۸، قرن بیست‌ویکم بازداشتگاه گوانتانامو را در کارنامۀ خود دارد. اینجا و در دیگر زندان‎ها(ی سری) ایالات متحده روزانه دست به شکنجۀ تروریست‎ها یا مظنونین به اَعمال تروریستی می‎زند. البته برای این امر نیز پیش‎نمونه‎ای قرن بیستمی وجود دارد و فقط به دیکتاتورها منحصر نمی‎شود. بریتانیایی‎ها تروریست‎ها را در مستعمره‎های شرق آفریقا تا دهۀ ۱۹۵۰ شکنجه می‎کردند. فرانسوی‎ها تروریست‎های الجزایری را در «جنگ کثیف» برای فرانسوی نگه‎داشتن الجزایر شکنجه می‎کردند.۱۰در اوج جنگ الجزایر رمون آرونْ دو جستار تأثیرگذار را به نگارش درآورد و فرانسه را به خروج از الجزایر و گردن‎نهادن به استقلال آن ترغیب نمود؛ وی تأکید می‎کرد که این جنگی است بیهوده که فرانسه نمی‎تواند در آن پیروز شود. چند سال بعد، از آرون پرسیدند که چرا، هنگام مخالفت با سلطۀ فرانسه بر الجزایر، وی صدای خویش را برای هم‎نوایی با مخالفان توسل به شکنجه در الجزایر بلند نکرد. آرون پاسخ داد: «آخر اگر مخالفت خود را با شکنجه اعلام می‎کردم چه حاصلی‎ داشت؟ من هرگز کسی را ندیده‎ام که طرف‌دار شکنجه ‌کردن باشد.»۱۱اما زمانه عوض شده است. امروزه در آمریکا بسیاری از مردمِ محترم و اندیشمند هستند که طرف‌دار شکنجه‌اند، البته شکنجه‌ای که در شرایط مقتضی و در حق کسانی صورت گیرد که سزاوار آن هستند. پرفسور آلن درشوویتز از دانشکدۀ حقوق هاروارد می‎نویسد: «تحلیل سادۀ هزینه‌فایده دربارۀ بهره‎گیری از این نوع شکنجۀ غیرکشنده [برای دستیابی به اطلاعاتِ حساس از زندانیان] آن را اجتناب‎ناپذیر می‎نمایاند.» پرفسور جین بتک الشتاین از دانشکدۀ علوم دینی دانشگاه شیکاگو اذعان می‎‎کند که شکنجه همچنان چیزی وحشتناک باقی می‎ماند و «به‌طور کلی ... ممنوع» است. لیکن هنگام استنطاق «زندانیان در شرایطی که درگیر جنگی مرگبار و پرمخاطره با دشمنانی هستیم که هیچ حدومرزی نمی‌شناسند، لحظاتی وجود دارد که این قانون را می‎توان زیر پا گذاشت».۱۲این اظهارنظرهای موحش را سناتور نیویورک چارلز شومر (که دموکرات است) تکرار می‎کند، کسی که در یکی از جلسات استماع سنا که در سال ۲۰۰۴ برگزار شد ادعا نمود که «احتمالاً افراد کمی در این اتاق یا در آمریکا هستند که خواهند گفت هرگز نباید به شکنجه متوسل شد». قطعاً آنتونین اسکالیا، یکی از قضات دیوان عالی، ازاین‌دست افراد نیست، کسی که در فوریۀ ۲۰۰۸ در شبکۀ چهار رادیو بی.بی.سی اظهار داشت که چرند است اگر بگوییم که شما نمی‎توانید شکنجه کنید. به‌تعبیر اسکالیا:همین‌که این را بپذیرید، بازی عوض می‌شود. تهدید چقدر باید به ما نزدیک باشد؟ شدت‌وحدّت درد چقدر می‎تواند باشد؟ من فکر نمی‎کنم که این‌ها اصلاً پرسش‎های ساده‎ای باشند... اما مطمئناً می‎دانم که نمی‎توانید بیایید و با اعتمادبه‌نفس و رضایت خاطری در حد اعلا بگویید: «اوه، این شکنجه است و بنابراین چیز خوبی نیست.»۱۳اما دقیقاً همین ادعا که «این شکنجه است و بنابراین چیز خوبی نیست» است که تا همین اواخر وجه ممیز دموکراسی‎ها از دیکتاتوری‌ها بود. ما به‌خاطر شکست‌دادن «امپراتوریِ شرور» شوروی به خود مباهات می‎کنیم و به‌واقع چنین است. اما شاید باید بار دیگر خاطرات آن کسانی را بخوانیم که به‌دست همان امپراتوری خسران دیدند -خاطرات اوجن لوبل، آرتور لاندن، جو لنگر، لنا کنستانته و بی‌شمار کسان دیگر- و آنگاه بدرفتاری‎های موهنی را که در حق آن‌ها روا داشته شده بود با رفتارهایی که جرج بوش و کنگرۀ آمریکا مجاز دانسته و مهر تأیید بر آن‌ها زده بودند مقایسه کنیم. آیا چندان تفاوتی دارند؟۱۴شکنجه قطعاً «اثر می‎کند». چنان‌که تاریخ دولت‎های پلیسی در سدۀ بیستم نشان می‎دهد، تحت شکنجۀ بسیار شدید اغلب افراد هر چیزی می‎گویند (ازجمله گاهی حقیقت را). اما درنهایت حاصل آن چیست؟ به‌لطف اطلاعات استخراج شده از تروریست‎های تحت شکنجه، ارتش فرانسه در سال ۱۹۵۷ در نبرد الجزایر پیروز شد. تنها کمی بیش از چهار سال بعد، جنگ به پایان رسید، الجزایر استقلال یافت و «تروریست‎ها» برنده شدند. اما فرانسه هنوز هم داغ و خاطرۀ جنایاتی را که به‌نام این کشور انجام گرفت با خود دارد. شکنجه واقعاً خوب نیست، به‌ویژه برای حکومت‎های جمهوری. چنان‌که آرون چندین دهه پیش اشاره کرد، «شکنجه و دروغْ ملازم جنگ‌اند... آنچه باید انجام می‎دادیم خاتمه‌بخشیدن به جنگ بود».۱۵ما در حال رفتن به قهقرا هستیم. تمایزات سفسطه‎بازانه‎ای که امروزه، در جنگ، خودِ ما بر ضد ترور برقرار می‌کنیم تمایزات جدیدی نیستند: تمایز میان حکومت قانون و شرایط «استثنایی»، میان شهروندان (که برخودار از حقوق و حمایت قانونی هستند) و ناشهروندانی که هر کاری می‎توان در حقشان کرد، میان افراد عادی و «تروریست‎ها»، و میان «ما» و «آن‌ها». سدۀ بیستم شاهد احضار همۀ آن‌ها بود. این‌ها عیناً همان تمایزاتی هستند که مجوز بدترین اعمال خوفناک گذشتۀ متأخر را صادر کردند: اردوگاه‎های زندانیان، نفی بلد، شکنجه و قتل؛ جنایت‎هایی که ما را وامی‎دارند تا با خود نجوا کنیم که «دوباره هرگز». بنابراین چیزی که فکر می‎کنیم از گذشته آموخته‎ایم دقیقاً چیست؟ آیین خودمحق‌بینِ خاطره و یادبودهای ما چه فایده‎ای می‎تواند داشته باشد اگر ایالات متحده بتواند اردوگاه خاص خویش را بسازد و مردم را در آنجا شکنجه کند؟به‌نظر من، به‌جای گریز از خاطره سدۀ بیستم، باید به عقب برگردیم و دقیق‎تر بدان بنگریم. ما باید دوباره یا شاید برای نخستین بار بیاموزیم که چگونه جنگْ هم برندگان و هم بازندگان را به مرتبۀ توحش و پستی درمی‎افکند و چه بر سرمان می‎آید آنگاه که، پس از به‌راه‌انداختن لاقیدانه و ناموجه جنگ، ترغیب می‎شویم تا دشمنمان را در معرض بزرگ‎نمایی یا دیوسازی قرار دهیم تا استمرار پایان‎ناپذیرِ همان جنگ را موجه سازیم. شاید اکنون بتوانیم این پرسش را پیشِ روی رهبران بلندپروازمان بگذاریم: پدر (یا شاید هم مادر)، برای جلوگیری از جنگ چه می‎کنی؟پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱ می ۲۰۰۸ با عنوان What Have We Learned, If Anything در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۷ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان از تاریخ چه آموخته‎ایم؟ احتمالاً هیچ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] mis-memory[۲] douceur de vivre[۳] دیگر معصومیتی نخواهد بودنه پیش و نه پس‌ازآنچنان‌که خویش را به گذشته مبدل نمودبی یک کلام، مردانْ باغچه­‌ها را آراسته رها می­‌کنندهزاران زناشوییتنها لمحه‌­ای بیشتر می‌­پایندهرگز، دیگر بار، چنان معصومیتی نخواهد بود.فیلیپ لارکین[۴] برای مثال ر.ک به: Lytton Strachey, Eminent Victorians, first published in 1918[۵] ر.ک:Vernichtungskrieg: Verbrechen der Wehrmacht 1941–1944, edited by Hannes Heer and Klaus Naumann (Hamburg: Hamburger Edition, 1995).بسیاری از سربازهای آلمانی در جبهۀ شرقی و در یوگوسلاوی بدترین جنایت­‌های خود را برای سرگرمی اعضای خانواده و دوستانشان ثبت نمودند. زندان­بان­‌های آمریکایی در ابوغریب نوادگان مستقیم آن‌ها هستند.[۶] بااین‌حال، جنوبِ مغلوب، درواقع، تبعات مشابهی را پس از جنگ داخلی از سرگذراند. تحقیر، انزجار و ارتجاعِ متعاقب آن، استثنایی آمریکایی است که قاعده را به تصویر می­‌کشند.[۷] ر.ک به بحث من در:The Cold War: A New History (Penguin, 2005) by John Lewis Gaddis, in The New York Review, March 23, 2006.[۸] بااین‌همه باید اشاره کرد که نسل جوان‌­تری از سیاست‌مداران در انگلستان، که با تونی بلر آغاز می‌­شوند، نشان داده‌­اند که همانند معاصران آمریکایی­شان به درس­‌های سدۀ بیستم بی‌اعتنا هستند.[۹] Hague Conventions[۱۰] ر.ک:Caroline Elkins, Imperial Reckoning: The Untold Story of Britain’s Gulag in Kenya (Henry Holt, 2005); Marnia Lazreg, Torture and the Twilight of Empire: From Algiers to Baghdad (Princeton University Press, 2008); and Darius Rejali, Torture and Democracy (Princeton University Press, 2007).[۱۱] Raymond Aron, La Tragédie Algérienne (Paris: Plon, 1957), L’Algérie et la République (Paris: Plon, 1958), and Le Spectateur engagé (Paris: Julliard, 1981), p. 210.برای گزارشی دست‌اول از شکنجه، ر.ک:Henri Alleg, The Question (Bison, 2006; originally published in 1958 as La Question).کتاب La Torture dans la République، نوشتۀ پیر ویدال ناکتِ فقید، گزارشی است تیزبینانه از اینکه چگونه شکنجه باعث تباهی نظام سیاسی­‌ای می­‌شود که آن را تجویز می­‌کند. این کتاب که برای نخستین بار در سال ۱۹۶۳ به انگلیسی منتشر شد مدت­‌ها چاپ نشده است. باید آن را دوباره ترجمه کرد و از هریک از اعضای کنگره و نامزدهای ریاست‌جمهوری در آمریکا خواست تا آن را بخوانند.[۱۲] Alan M. Dershowitz, Why Terrorism Works: Understanding the Threat, Responding to the Challenge (Yale University Press, 2002), p. 144; Jean Bethke Elshtain, “Reflections on the Problem of ‘Dirty Hands,'” in Torture: A Collection, edited by Sanford Levinson (Oxford University Press, 2004), pp. 80–83.[۱۳] گفتۀ سناتور شومر در اینجا نقل شده است: The Wall Street Journal, November 2, 2007. برای اظهارات قاضی اسکالیا ر.ک:www.usatoday.com/news/washington/2008-02-13-scalia_N.htm.[۱۴] Lena Constante, The Silent Escape: Three Thousand Days in Romanian Prisons (University of California Press, 1995); Jo Langer, Une Saison à Bratislava (Paris: Seuil, 1981); Eugen Loebl, My Mind on Trial (Harcourt Brace Jovanovich, 1976); Artur Gerard London, L’Aveu, dans l’engrenage du Procès de Prague (Paris: Gallimard, 1971).[۱۵] Le Spectateur engagé, pp. 210–211. ]]> تونی جات تاریخ‌وسیاست Tue, 27 Dec 2016 05:13:00 GMT http://tarjomaan.com/vdci.vavct1ar3bc2t.html پوپولیسم از کدام «مردم» سخن می‌گوید؟ http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9x7pr4a.html گاردین — وقتی دانشمندان علوم سیاسی از پوپولیسم می‌نویسند، غالباً می‌کوشند تا در ابتدا تعریفی از آن ارائه دهند، چنان‌که گویی پوپولیسم مانند آنتروپی یا فوتوسنتر واژه‌ای علمی است. اما این کار اشتباه است. هیچ مجموعه‌ویژگیِ‌ خاصی وجود ندارد که تعریف‌کنندۀ جنبش‌ها، احزاب و مردمی باشد که «پوپولیست» نامیده می‌شوند؛ افراد و احزاب مختلفی که در این دسته قرار می‌گیرند با یکدیگر شباهت‌های خانوادگی دارند، اما هیچ مجموعه‌ویژگیِ کلی و فراگیری وجود ندارد که در همۀ آن‌ها مشترک باشد.بااین‌همه، نوع خاصی از سیاستِ پوپولیستی وجود دارد که در قرن نوزدهم از ایالات متحده سرچشمه گرفت، در قرن بیستم و بیست‌ویکم در آنجا دوباره ظاهر شد و در دهۀ هفتاد نیز در اروپای غربی پدیدار گشت. در چند دهۀ گذشته، دغدغه‌های این احزاب و کمپین‌ها هم‌گرا شده‌اند و به‌دنبال رکود بزرگ [سال ۲۰۰۸] به اوج رسیدند.نمی‌توان نوع پوپولیسمی را که در سرتاسر تاریخ امریکا جریان داشت و به اروپا نیز منتقل شد، صرفاً از منظر راست، چپ یا میانه تعریف کرد: این پوپولیسم هم شامل دونالد ترامپ می‌شود و هم برنی سندرز، هم جبهۀ ملی در فرانسه و هم پودموس در اسپانیا. احزاب پوپولیست هم جناح راستی‌اند، هم چپی و هم میانه‌رو. پوپولیسم ایدئولوژی نیست، بلکه منطق سیاسی است، یعنی طرز تفکری دربارۀ سیاست است. مایکل کازینِ تاریخ‌دان در کتاب خود دربارۀ پوپولیسم امریکایی به‌نام مرام پوپولیستی۱، آن را نوعی زبان توصیف می‌کند، «زبانی که سخنورانِ آنْ مردم عادی را جمع شریف و برتری می‌دانند که تنها به طبقه محدود نمی‌شوند. آن‌ها مخالفانِ نخبه‌شان را خودخواه و غیردموکراتیک می‌دانند و می‌کوشند مردم عادی را علیه نخبگان بسیج کنند».این تعریف شروع خوبی است. به‌دنبال وصف افرادی چون رونالد ریگان یا ولادیمیر پوتین نیست که گاهی هر دو «پوپولیست» خطاب شده‌اند، اما منطقِ احزاب، جنبش‌ها و نامزدها را توضیح می‌دهد: از «حزب مردم» ایالات متحده در سال ۱۸۹۲ گرفته تا «جبهۀ ملی» مارین لوپن در ۲۰۱۶. بااین‌همه، توصیفات کازین را گامی پیش‌تر می‌برم و میان پوپولیست‌های جناح چپ، مانند برنی سندرز و پابلو ایگلسیاس در پودموس، و پوپولیست‌های جناح راست، مانند ترامپ و لوپن، تمایز می‌گذارم.پوپولیست‌های جناح چپ از مردم در برابر نخبگان یا هیئت حاکمه دفاع می‌کنند. سیاست آن‌ها سیاست عمودیِ بخش‌های پایین و میانۀ جامعه است که علیه بخش‌های بالای جامعه صف‌آرایی می‌کند. پوپولیست‌های جناح راست از مردم در برابر نخبگانی دفاع می‌کنند که به‌خاطر جانب‌داری از گروه سومی در جامعه ملامت می‌شوند، گروهی که فی‌المثل مهاجران، اسلام‌گرایان، یا مبارزان افریقایی امریکایی را دربرمی‌گیرد. پوپولیسم جناح راست آهنگی با سه نوا می‌نوزاند: به طبقات بالا نظر می‌کند، اما نگاهی بالا به پایین به گروه‌های غیرخودی دارد.پوپولیسمِ جناح چپ از منظر تاریخی به جنبش‌های سوسیالیست یا سوسیال‌دموکرات شباهت دارد. این نوع پوپولیسمْ سیاستی از جنس مبارزۀ طبقاتی نیست و لزوماً نمی‌خواهد سرمایه‌داری را منسوخ کند. همچنین، به سیاست مترقیانه یا لیبرال که می‌کوشد علائق طبقات و گروه‌های مقابل را با هم آشتی دهد هم شبیه است. این نوع پوپولیسم در محور سیاستِ خودْ خصومتی بنیادی را میان مردم و نخبگان فرض می‌گیرد.دراین‌میان، پوپولیسمِ جناح راست با محافظه‌کاری‌ای شباهت دارد که عمدتاً با مقابلۀ طبقات مرفه علیه منتقدان و مخالفان فرودستشان شناخته می‌شود. همچنین، نسخه‌های امریکایی و اروپای غربیِ پوپولیسم چیزی مشابه با محافظه‌کاریِ اقتدارگرایانه است که هدفش ازبین‌بردن دموکراسی است. این پوپولیسم در بافتی دموکراتیک عمل می‌کند.درست همان‌طور که ایدئولوژی مشترکی وجود ندارد که پوپولیسم را تعریف کند، هیچ سازۀ واحدی نیز وجود ندارد که «مردم» را پوشش دهد. «مردم» ممکن است کارگران یقه‌آبی باشند یا مغازه‌داران یا دانشجویانی که زیر فشار بدهی و قرض رفته‌اند؛ ممکن است فقیر یا از طبقۀ متوسط باشند. همین‌طور، «هیئت حاکمه» نیز هویت واحدی ندارد. این مصادیق دقیقِ «مردم» و «نخبگان» نیست که پوپولیسم را تعریف می‌کند، بلکه آنچه پوپولیسم را تعریف می‌کند جدال و کشاکش میان این دو (یا درمورد پوپولیسم جناح راست، کشمکش میان سه گروه) است.خود این کشمکش موجب می‌شود که پوپولیست‌ها از نخبگان، مجموعه مطالباتی داشته باشند، مطالباتی که پوپولیست‌ها یقین دارند هیئت حاکمه به برآورده‌کردن آن‌ها علاقه‌ای ندارد. سندرز خواستار «بیمۀ درمانی برای همه» و حداقل دستمزد پانزده دلار در ساعت بود. اگر او خواهان این بود که «لایحۀ مراقبت مقرون‌به‌صرفه»۲ هزینه‌های مربوط به سمعک را پوشش دهد یا حداقلِ دستمزد از ۷ دلار و ۲۵ سنت به ۷ دلار و ۷۵ سنت افزایش یابد، این خواستۀ او به‌معنای ناسازگاری و برخورد میان مردم و هیئت حاکمه نبود. اگر ترامپ خواستار افزایش نگهبانان در مرز مکزیک بود یا اگر حزب راست‌گرای مردم در دانمارک صرفاً به‌دنبال کاهش میزان پناهندگی بود، این خواسته‌ها میان مردم و نخبگان شکافی ایجاد نمی‌کرد. اما وعدۀ ساخت دیواری که دولت مکزیک باید هزینه‌اش را بپردازد یا متوقف‌ساختن کلیِ مهاجرت، این‌ها هستند که مرز را می‌سازند.چنین مطالباتی است که ناسازگاری و برخورد میان مردم و هیئت حاکمه را تعریف می‌کند. اگر همه یا حتی بخشی از این مطالبات برآورده شود یا اگر پوپولیست‌ها آن‌ها را به‌مثابۀ نوعی بلندپروازی رها کنند، مانند سیریزا که با خواسته‌های خود برای مذاکرۀ دوباره بر سر بدهی‌های یونان چنین کرد، در آن صورت جنبش پوپولیستی احتمالاً از بین می‌رود یا به حزبی سیاسی یا نامزدی عادی تغییر شکل می‌دهد. در این معنا، جنبش‌های پوپولیستیِ امریکایی و اروپای غربی زمانی شکوفا می‌شوند که در جناح مخالف باشند و وقتی وارد سیستم حکومت شوند دچار بحران هویت می‌شوند.کمپین‌ها و احزاب پوپولیستی اغلب مانند علامت هشدارِ بحران سیاسی عمل می‌کنند. در اروپا و ایالات متحده جنبش‌های پوپولیستی در آن زمان‌هایی بسیار موفق بوده‌اند که مردمْ هنجارهای سیاسیِ رایج را، که هیئت حاکمه و سران سیاسیِ وقت از آن‌ها دفاع و حمایت می‌کنند، مغایر با امیدها، هراس‌ها و دغدغه‌هایشان می‌دانستند. پوپولیست‌ها این دغدغه‌های مغفول را به زبان می‌آورند و آن‌ها را در قالب سیاستی مطرح می‌کنند که مردم را علیه نخبگانِ انعطاف‌ناپذیر می‌شوراند. بدین‌طریق، پوپولیست‌‌ها به کاتالیزورهایی برای تغییر سیاسی بدل می‌شوند.کمپین‌ها و احزاب پوپولیست بالطبع از طریق برخی مطالبات خود به مشکلات اشاره می‌کنند، مطالباتی که احتمالاً در شرایط سیاسی وقت تحقق نمی‌یابند. درمورد برخی پوپولیست‌های جناح راست، این مطالبات با تعصب همراه است یا هنجارهای دموکراتیک را به چالش می‌کشد. در موارد دیگر، توده‌ای از اطلاعات غلط بر آن‌ها سایه افکنده است. اما همچنان به پارگی‌هایی در تاروپود خِرَد سیاسیِ پذیرفته‌شده اشاره دارند. در چند دهۀ اخیر، که جهش عظیم پس از جنگ پایان یافته است، احزاب اصلی در هر دو سوی اقیانوس اطلس با آغوش باز برنامۀ نئولیبرالِ تحرک آزاد سرمایه و کار را برای رسیدن به شکوفایی و آبادانی پذیرفتند. رهبران سیاسی نیز از افزایش مهاجرت استقبال کردند... تا وقتی که متوجه شدند رأی‌دهندگان امریکایی از مهاجرت غیرقانونی آشفته ‌شده‌اند و رأی‌دهندگان اروپایی هم از جوامع مهاجری که آن‌ها را زمینۀ جرم و بعدها تروریسم می‌پنداشتند برآشفته‌اند. در اروپای قاره‌ای، احزاب اصلیْ ایدۀ پول واحد را پذیرفتند تا زمانی که فهمیدند طی رکود بزرگ ۲۰۰۸، این موضوع وضعیتی نامطلوبی پیدا کرده است. در ایالات متحده هر دو حزبْ توافقات «تجارت آزاد» را پذیرفتند تا وقتی که دریافتند بسیاری از عموم مردم از این توافقات حمایت نمی‌کنند.مارین لوپن، رهبر جبهه ملی فرانسه در چند دهۀ آخرِ قرن نوزدهم، زمانی که حزب مردم در صحنۀ سیاست امریکا ظهور کرد، اروپا شاهد ظهور احزاب سوسیال دموکرات بود که از نظریۀ سوسیالیسم کارل مارکس الهام گرفته بودند. طی هفتاد سال بعد، اروپا به خانه‌ای برای صف‌آرایی احزاب چپ، میانه و راست بدل شد، اما چیزی نظیر پوپولیسم آمریکایی تا دهۀ ۱۹۷۰ در آنجا دیده نمی‌شد.مانند حزب مردمِ اصلی در ایالات متحده، احزاب اروپایی در عرصه‌های انتخاباتی عمل می‌کنند و از «مردم» در برابر «هیئت حاکمه» یا «نخبگان» دفاع می‌کردند. جبهۀ ملی فرانسه می‌گوید نمایندۀ «مردم فرودست» و «اعضای فراموش‌شده» دربرابر «کاست»۳ است. در فنلاند، حزب فنلاندی‌ها می‌گوید خواستار «دموکراسی‌ای است که بر رضایت مردم بنا شده باشد و از نخبگان یا بوروکرات‌ها منبعث نشود». در اسپانیا، پودموس دربرابر «کاست» از «مردم» دفاع می‌کند. در ایتالیا بپّه گریلّو در جنبش پنج‌ستاره از آنچه «سه ویرانگر» می‌نامد شدیداً انتقاد می‌کند: ژورنالیست ها، مدیران صنعتی و سیاست‌مداران. در هلند حزب آزادی‌خواهِ خیرت ویلدرس۴ خود را نمایندۀ هنک و اینگرید۵ در مقابل «نخبگان سیاسی» معرفی می‌کند.اولین احزاب پوپولیست اروپایی جناح راستی‌ها بودند. آن‌ها نخبگان را متهم می‌کردند که با کمونیست‌ها، اعانه‌بگیران یا مهاجران با ملاطفت برخورد می‌کنند. درنتیجه، در اروپا دانشگاهیان و سیاست‌مدارانِ چپ و میانه‌رو اصطلاح «پوپولیست» را به‌معنایی منفی به کار می‌گرفتند. اما در دهۀ اخیر در اسپانیا و یونان چند حزب سیاسی پوپولیست ظهور کردند که خشم خود را به‌سمت هیئت حاکمۀ کشورشان یا رؤسای اتحادیۀ اروپا در بروکسل نشانه گرفتند.تفاوت عمدۀ میان پوپولیست‌های ایالات متحده و اروپا این است که، درحالی‌که احزاب و کمپین‌های امریکایی به‌سرعت می‌آیند و می‌روند، برخی احزاب پوپولیست اروپایی چندین دهه در قدرت حضور داشتند. اصلی‌ترین دلیل آن این است که بسیاری از ملت‌های اروپایی نظام‌های چند حزبی دارند و بسیاری از کشورها واجد سیستم نمایندگی تناسبی‌اند. این موضوع اجازه می‌دهد احزابِ کوچک‌تر، حتی وقتی سهمشان از آرا به ده‌درصد نمی‌رسد، باز هم جای پایی در قدرت به دست بیاورند.جنبش‌های پوپولیستی اغلب خودشان به اهداف و مقاصد خود دست نمی‌یابند. احزاب اصلی ممکن است خواسته‌های آن‌ها را بپذیرند یا به‌کل رد کنند. اما آن‌ها آب را گل‌آلود می‌کنند: نشان می‌دهند که ایدئولوژی سیاسی حاکم به‌خوبی عمل نمی‌کند و جهان‌بینی معیار از کار افتاده است.احدالناسی انتظار نداشت که دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۶ نامزدیِ جمهوری‌خواهان برای ریاست‌جمهوری را به دست آورد و حتی خودش هم انتظار چنین اتفاقی را نداشت. به همین ترتیب هیچ‌کس، حتی برنی سندرز، هم انتظار نداشت که در انتخابات درون‌حزبی دموکرات‌ها این سناتورِ ایالت ورمانت تا ماه ژوئن و انتخابات ایالت کالیفرنیا همچنان در گردونۀ رقابت با هیلاری کلینتون بماند.موفقیت ترامپ را نخست به معرکه‌گیر‌بودن و شهرتش نسبت دادند، اما وقتی که یکی پس از دیگری در رأی‌گیری‌های درون‌حزبی ایالت‌ها پیروز شد اهالی سیاست دریافتند که او از مخالفت نژادپرستانه با ریاست‌جمهوری باراک اوباما سود می‌برد یا از همدلی پنهان با فاشیسم در میان امریکایی‌های سفیدپوستِ طبقۀ کارگر بهره می‌گیرد. موفقیت سندرز حدس و گمان کمتری برانگیخت، اما مفسران عموماً او را به‌عنوان شخصی آرمان‌گرا نادیده می‌گرفتند و به ایدئالیسم خیالیِ رأی‌دهندگانی اشاره می‌کردند که اکنون در حوالی سی‌سالگی‌اند. اگر هم این توضیح برای موفقیت او کافی نبود، بر ضعف هیلاری کلینتون تأکید می‌کردند که در جایگاه پیشتاز قرار داشت.اما منطقی‌تر است که موفقیت ترامپ و سندرز را جدیدترین فصل از تاریخ پوپولیسم امریکایی بدانیم. درحالی‌که ریشه‌های پوپولیسم به انقلاب امریکا برمی‌گردد، این جریان درواقع با حزب مردم در دهۀ ۱۸۹۰ آغاز شد که مقدمۀ جنبش‌هایی شد که از آن زمان تاکنون گهگاه خودی نشان داده‌اند. برعکسِ اروپا، در ایالات متحده این کمپین‌ها به‌شکلی ناگهانی و غیرمنتظره فوران می‌کردند. به‌رغم اینکه معمولاً این کمپین‌ها عمر کوتاهی داشتند، تأثیر بسیاری بر جای می‌گذاشتند و، گرچه شاید در زمان خود نامتعارف به نظر می‌رسیدند، در تاروپود سیاسی ملت جای می‌گرفتند.درحالی‌که تاریخ سیاست امریکایی به‌واسطۀ کشمکش‌های مختلف (بر سر برده‌داری، ممنوعیت مشروبات الکلی، سقط جنین، مداخلات بین‌المللی و...) شکاف خورده است اما، در بازه‌های طولانی، تحت سیطرۀ اتفاق‌نظری پنهان دربارۀ نقش دولت در اقتصاد و مسائل بین‌المللی بوده است.سیاست امریکایی به‌گونه‌ای ساخته شده است که این جهان‌بینی‌های حاکم و متداول را حفظ می‌کند. ویژگی‌های سرشت‌نمای آن، ازجمله روش‌های انتخاباتیِ ریختن همۀ امتیازها به سبد برنده و پیروزی تنها یک‌نفر و نیز حوزه‌های انتخاباتی تک‌نماینده، همگی باعث ترویج سیستم دو حزبی شده‌اند. نامزدهای احزاب ثالث اغلب به این دلیل که «حزب سوم شانس پیروزی ندارد، اما با ورودش شانس دیگران را پایین می‌آورد» چندان موردتوجه نیستند. به‌علاوه، رأی‌دهندگان و رؤسای حزب، طی تصمیم در این باره که چه کسی در انتخابات مقدماتی حزب کاندید شود، معمولاً قابلیت شخص برای انتخاب‌شدن را مد نظر قرار می‌دهند و، در انتخابات مرحلۀ نهایی، نامزدها عموماً سعی می‌کنند حد وسط را نگه دارند و از اینکه برچسب «افراطی» بخورند اجتناب می‌کنند. درنتیجۀ این گرایش دو حزبیِ متمایل به مرکز، اختلافات سیاسیِ شدید بر سر مسائل اجتماعی و ‌اقتصادی اساسی، به‌ویژه در انتخابات ریاست‌‌جمهوری، از تب‌وتاب می‌افتد و حتی نادیده گرفته می‌شود.اما گاهی، در مواجهه با تغییرات دراماتیک جامعه و اقتصاد یا تغییر در جایگاه امریکا در جهان، رأی‌دهندگان ناگهان به برخی سیاست‌مداران یا جنبش‌ها توجه نشان می‌دهند، به کسانی که موضوعاتی را مطرح می‌کنند که احزاب اصلیْ کم‌اهمیت جلوه می‌دهند یا به‌کل نادیده می‌گیرند.ظهور حزب مردم اولین بمباران اصلی علیه جهان‌بینی کاپیتالیستیِ اقتصاد آزاد بود؛ جنبشِ «ثروتمان را به اشتراک بگذاریم» -که فرماندار لوئیزیانا، هوی لانگ، به‌دنبال انتخاب فرانکلین روزولت در سال ۱۹۳۲ آن را پدید آورد- روزولت را وادار کرد به بی‌عدالتی اقتصادی بپردازد. این جنبش‌ها در کنار هم چارچوبی ایجاد کردند که برنی سندرز، که خود را «سوسیال‌دموکرات و پیشرو» نامیده بود، طی کمپین خود در سال ۲۰۱۶ همان چارچوب را اتخاذ کرد. به همین ترتیب، کمپین‌های پوپولیستی جورج والاس در دهۀ شصت و پت بوچانان در دهۀ نود پیش نشانه‌ای بودند بر نامزدی دونالد ترامپ.پوپولیست‌های حزب مردم، در طول دوران شکوفایی خود در اواخر قرن نوزدهم، تأثیر ژرفی بر عرصۀ سیاست‌های امریکایی و، چنان‌که روشن شد، بر سیاست‌های امریکای لاتین و اروپا داشتند. این امر منطق پوپولیسم را گسترش داد: «مردمی» که علیه نخبگانی صف‌آرایی می‌کردند که به اصلاحات ضروری توجه نداشتند. در سیاست امریکایی، این صف‌آرایی اولین نشانۀ بی‌کفایتی و نابسندگیِ دیدگاه‌های دو حزب اصلی درخصوص دولت و اقتصاد بود.پوپولیست‌ها اولین گروهی بودند که از دولت خواستند صنایع کلیدیِ اقتصاد، مانند راه‌آهن، را تحت نظارت خود درآورد و حتی ملی‌ و دولتی کند. آن‌ها می‌خواستند دولتْ نابرابری اقتصادی را کاهش دهد، وضعیتی که کاپیتالیسم وقتی به حال خود رها شده بود ایجادش کرده بود. همچنین می‌خواستند از قدرتِ تجارت به‌عنوان عاملی تعیین‌کننده در نتایج انتخابات بکاهند. پوپولیسم تأثیر بی‌واسطه‌ای بر سیاست‌های برخی از دموکرات‌های پیشرو و مترقی داشت و حتی بر جمهوری‌خواهانی مانند تئودور روزولت نیز تأثیر گذاشت. عاقبت، بسیاری از برنامه‌های پوپولیستی در «نیو دیل» فرانکلین دلانو روزولت ادغام شد و در چشم‌انداز لیبرالیسمِ آن جای گرفت.به‌روایت مشهور، در ماه مه سال ۱۸۹۱ ماجرا به همین ترتیب ادامه یافت و برخی از اعضای ائتلافِ کشاورزانِ کانزاس، که از اجلاس ملی در سینسیناتی راهی خانه شده بودند، پیشنهاد کردند که از اصطلاح «پوپولیست» برای توصیف دیدگاه‌های سیاسی خودشان و دیگر گروه‌های ائتلافی در غرب و جنوب استفاده کنند. سال بعد، گروه‌های ائتلافی با سازمان «شوالیه‌های کارگران»، که در آن زمان اصلی‌ترین سازمان کارگری در ایالات متحده بود، دست به دست هم دادند تا حزب مردم را شکل دهند، حزبی که طی حدوداً دو سالِ بعد توانست اساسی‌ترین فرضیاتی را که راهبر جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها در واشنگتن بود به چالش بکشد. این حزب عمر کوتاهی داشت، اما الگوی آن مبنایی را برای پوپولیسم در ایالات متحده و اروپا ایجاد کرد.در آن زمان، جمهوری‌خواهان و دموکرات‌های پیشگام در ایالات متحده به‌دلیل پیشرفت‌هایی در صنایع و امور مالی شادمان بودند. آن‌ها به بازار خودگردان به‌عنوان ابزار رونق و فرصت‌های فردی باور داشتند و گمان می‌کردند دولت باید نقشی حداقلی داشته باشد. گروور کلیولند، که از ۱۸۸۴ تا ۱۸۸۸ و سپس از ۱۸۹۲ تا ۱۸۹۶ رئیس‌جمهور بود، «نظام آقا بالاسری» و پدرسالاریِ دولت را به نقد کشید. او در نطق تحلیف دورۀ دوم خود اعلام کرد که مداخله در بخش دولتی «روح امریکاباوریِ اصیل را خاموش می‌کند»؛ او اظهار کرد که «حمایت از مردم در دستورالعمل آن‌ها نمی‌گنجد». نقش اصلی دولت حفظ «واحد پولی مطلوب و ثابت» از طریق حفظ ارزش پایۀ طلا بود.اما در طول این سال‌ها، کشاورزان جنوب و مناطق دشت بزرگ از افت شدید قیمت‌‌ محصولات کشاورزی رنج می‌بردند. از سال ۱۸۷۰ تا ۱۸۹۰ قیمت محصولات کشاورزی تا دوسوم در مناطق غرب میانه و جنوب کاهش یافت. مناطق دشت بزرگ، که در اوایل دهۀ هشتاد پررونق بودند، به‌خاطر خشک‌سالی شدید در اواخر دهۀ هشتاد آسیب دیدند. اما راه‌آهن‌ها، که از وضعیت انحصاری بهره می‌بردند، با بی‌رحمی، قیمت حمل‌ونقلِ محصولات کشاورزی را افزایش دادند. دخل‌وخرج بسیاری از کشاورزان جنوب و ایالت‌های دشت بزرگ۶ جور درنمی‌آمد. مزارع کوچک خانوادگی جای خود را به مزارع «پررونق» داد که اغلب تحت تملک شرکت‌های پایه در شرق قرار داشتند. دستمزدها با ورود مهاجران از چین، ژاپن، پرتغال و ایتالیا که دستمزد پایینی می‌گرفتند تهدید می‌شد. کشاورزانی که زمین‌های خود را نگه داشته بودند زیر بار قرض رفته بودند. در کانزاس ۴۵درصد از زمین را بانک‌ها صاحب می‌شدند.اولین پوپولیست‌ها خود را نمایندۀ «مردم» و از آن جمله کشاورزان و کارگران یقه آبی و مخالف با «قدرت پول» یا «حکومت اغنیا» می‌دانستند. این موضوع در برنامه‌های اولیۀ آنان منعکس شده بود که عبارت بود از: تأسیس و به‌رسمیت‌شناختن اتحادیه‌های کارگری درکنار درخواست کنترل و نظارت بر راه‌آهن و نیز پایان‌دادن به معاملات سودجویانۀ زمین و شیوه‌های آسان پول‌دارشدن (از طریق تغییر یا وضع مکملی برای پایۀ طلا) به‌قصد برداشتن بار بدهی و قرضی که کشاورزان از آن رنج می‌بردند. به‌جز چند رهبر از احزاب مختلف، پوپولیست‌ها سوسیالیست نبودند. آن‌ها بیشتر به‌دنبال اصلاح کاپیتالیسم بودند تا الغای آن و نمایندۀ آن‌ها در این اصلاحاتْ طبقۀ کارگر سوسیالیست نبود، بلکه مفهومِ نه‌چندان دقیقِ «مردم» بود.وقتی احزاب اصلی مطالبات آنان را، که همچنین شامل مالیات بر درآمد تصاعدی و اصلاحات سیاسی برای ایجاد رأی‌گیری مخفی و انتخابات مستقیم سناتورها بود، رادیکال و دور از دسترس تلقی کردند، حزب مردم در سال ۱۸۹۲ تأسیس شد و برای ریاست‌جمهوری نامزدی را برگزید. در سخنرانی اولِ حزب اعلام شد: «ما می‌کوشیم حکومت جمهوری را به‌ 'مردم دشت' برگردانیم که طبقۀ ایشان خاستگاه آن حکومت بوده است... ما باور داریم که قدرت‌ حکومت، یا به‌بیان‌دیگر قدرت‌ مردم، باید گسترش پیدا کند... به‌سرعتِ تمام و تا آنجا که قضاوت مردمِ خردمند و آموخته‌های تجربه اجازه می‌دهد، تا جایی که ظلم، بی‌عدالتی و فقرْ عاقبت در این سرزمین محو شود.»در جنبش پوپولیستی همواره شاخۀ‌ محافظه‌کار‌تری نیز وجود دارد. در جنوب، برخی گروه‌ها با ائتلاف ملیِ مشابهی، که متعلق بود به کشاورزان سیاه‌پوست، همکاری کردند، اما دیگران چنین نکردند. پوپولیست‌ها خواستار خروج مهاجران چینی بودند. این مهاجران را تجارت‌های مختلف به منطقه وارد کرده بود تا در مزارع غربی و راه‌آهن‌ها کار ارزان ایجاد شود. حمایت پوپولیست‌ها از این خط‌مشی اغلب لحنی نژادپرستانه داشت. اما در دهۀ ۱۸۸۰ و اوایل دهۀ ۱۸۹۰، سیاست پوپولیستی ابتدائاً سطوح بالا و متمولان را نشانه گرفته بود.در انتخابات سال ۱۸۹۲ حزب مردم به‌شکلی چشمگیر خوب عمل کرد. نامزد ریاست‌جمهوریِ آنان، که به‌طرز تأسف‌باری فاقد نقدینگی و سرمایه بود، هشت‌درصد از آرا را به دست آورد و در پنج ایالت پیروز شد. در انتخابات سال ۱۸۹۴ نامزدهای حزب مردم در مجلس نمایندگان ده‌درصد از آرا را از آنِ خود کردند. حزبْ چهار نمایندۀ کنگره، چهار سناتور، ۲۱ مدیر ایالتی و ۴۶۵ نمایندۀ مجلس ایالتی انتخاب کرد. حزبِ مردم، که اعضای آن از مناطق جنوبی و غربی بودند، همراه با گروور کلیولند، که بسیار نامحبوب بود، گویا در مسیر خود قرار گرفته بود تا در مقام حزب دوم اصلیْ دموکرات‌ها را به چالش بکشد. بااین‌همه، انتخابات سال ۱۸۹۴ آخرین حرکت حزب از آب درآمد.در پایان، پوپولیست‌ها به‌واسطۀ پویایی نظام دوحزبی به پایان راه خود رسیدند. در ایالت‌های مناطق دشت بزرگ، خشم مردم علیه کلیولند باعث شد رأی‌دهندگان به‌سمت جمهوری‌خواهانی روی بیاورند که قابلیت انتخاب بیشتری داشتند. در جنوب، دموکرات‌ها با ترکیب اعضای جدید و در واکنش به خواست برخی پوپولیست‌ها برای به‌دست‌آوردن رأی سیاه‌پوستان، با اتهام خبیثانۀ نژادپرستی، حزب مردم را مغلوب کردند.همان‌طور که منتقدان لیبرال بعدها اشاره کردند، در حزب مردم رگه‌هایی از یهودستیزی، نژادپرستی و بومی‌گرایی به‌ویژه نسبت‌به چینی‌ها وجود داشت، اما این‌ها در بهترین حالت عوامل ثانوی و فرعی بودند. تا پیش از فروپاشی جنبش، حزب مردمِ اصلی در ابتدا جنبشی با گرایش چپ بود. اولین نمونه‌های اصلی پوپولیسم جناح راست در دهۀ ۱۹۳۰ با کشیش کاتولیک و مجری برنامۀ رادیویی، پدر چارلز کاگلین، ظهور کرد و سپس در دهۀ ۱۹۶۰ با کمپین‌های ریاست‌جمهوریِ جورج والاس.والاس، فرماندار دموکرات آلاباما، به فروپاشی ائتلاف «نیو دیل» فرانکلین روزولت و ایجاد مبنایی برای صف آرایی دوباره با ریگان در ۱۹۸۰ یاری رساند. او نوعی پوپولیسم راست جدید را ایجاد کرد که دونالد وارنِ جامعه‌شناس آن را «رادیکالیسم امریکایی متوسط» نامید. این پوپولیسم به حزب جمهوری‌خواه پیوست و به مبنای چالش دونالد ترامپ با راست‌کیشیِ جمهوری‌خواهانه در سال ۲۰۱۶ بدل شد.«نیو دیل» فرانکلین روزولت بر ائتلافی ضمنی میان لیبرال‌ها و دموکرات‌های محافظه‌کار جنوب مبتنی بود که این دومی با هرگونه قانونی که بتواند برتری سفیدپوستان را به چالش بکشد مخالف بود. جمهوری‌خواهان در قالب حزب آبراهام لینکلن، به‌نحو سنتی پذیرای حقوق شهروندی سیاه‌پوستان بودند و رهبران جمهوری‌خواه در کنگره از لایحۀ رئیس‌جمهور دموکرات، لیندون جانسون، در سال ۱۹۶۴ و ۱۹۶۵ مبنی‌ بر حقوق شهروندی و حق رأی حمایت کردند. سناتور جمهوری‌خواه آریزونا، بری گلدواتر در ابتدا مخالف بود، اما در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۹۶۴ جانسون به‌سادگی او را مغلوب کرد. اما پیروزی جانسون نشانۀ حمایت گسترده از لوایح حقوق شهروندیِ وی نبود. بعد از اینکه او لایحۀ حق رأی را از تصویب گذراند و قانونی معروف به «جنگ با فقر» را ارائه کرد، واکنش عمومیِ شدیدی ایجاد شد. والاس این واکنش را به کارزاری پوپولیستی بدل کرد.والاس نهایتاً نام خود را به‌عنوان هوادار بزرگ جداسازی نژادی ثبت کرد، اما در ابتدا دموکراتی پوپولیست بود که نژاد برایش اهمیتی فرعی و ثانوی داشت. او در آغاز در ۱۹۵۸، در مقام دموکرات معتقد به «نیو دیل» روزولت، برای فرمانداری خیز برداشت و در برابر نامزدِ تحت حمایت کوکلاکس کلان شکست خورد. پس‌ازآن، عهد کرد که: «دیگر هرگز به خاطرِ کاکاسیاه‌ها نخواهم باخت.»در سال ۱۹۶۲، والاس بار دیگر وارد عرصه شد و این بار در مقام حامی شعار «جداسازی اکنون، جداسازی فردا، جداسازی همیشه» پیروز شد. در، ۱۹۶۳ وقتی تلاش کرد مانع از ثبت‌نام دو دانشجوی سیاه‌پوست در دانشگاه آلاباما شود، رسوا و بدنام شد. در ۱۹۶۴ در انتخابات درون‌حزبی دموکرات‌ها در ویسکانسین، ایندیانا و مریلند شرکت کرد و حدود یک‌سوم آرا را برد: تا حد ۴۳درصد در مریلند که رأی ۱۵ تا ۲۳ بخش را در اختیار داشت. در سال ۱۹۶۸ به‌عنوان نامزد مستقل دربرابر ریچارد نیکسونِ جمهوری‌خواه و هیوبرت هامفری دموکرات در انتخابات شرکت کرد. در اوایل اکتبر، والاس در رأی‌گیری از هامفری پیش بود. در پایان کار، او ۱۳.۵درصد آرا را به دست آورد و توانست رأی پنج ایالت را در جنوب کسب کند. در ۱۹۷۲ به‌عنوان یک دموکرات در انتخابات شرکت کرد و شانس کسب نامزدی را به دست آورد، اما در ماه می، وقتی در حال راه‌اندازی کمپین برای انتخابات مقدماتی مریلند بود، به جانش سوءقصد کردند و دچار معلولیت شد.والاس بر مخالفت خود با تلفیق نژادی تأکید کرد، اما این مخالفت را در چارچوب دفاع از مردم عادی آمریکا (یعنی سفیدپوستان) در برابر استبداد بوروکرات‌های واشنگتن مطرح کرد. دولت حداکثری خواستِ خود را بر افراد عادی تحمیل می‌کرد. والاس در برنامۀ تلویزیونی «میت د پرس»۷ در ۱۹۶۷ نامزدی خود را چنین خلاصه کرد:در این کشور در برابر دولت حداکثری موضع‌گیری می‌کنند. این جنبشِ مردم است... و فکر می‌کنم اگر سیاست‌مداران مانع آن شوند احتمالاً همین انسان‌های کوچه و خیابان بسیاری از آن‌ها را در خیابان زیر می‌گیرد: همین فرد شاغل در کارخانۀ نساجی، در کارخانۀ فولادسازی، آرایشگر، همین پلیسی که مشغول انجام وظیفه است... همین خرده کاسب‌ها.والاس مخالف انتقال دانش‌آموزان از محلات مختلف بود، یعنی عمل انتقال دانش‌آموزان به مدارس ایالتیِ خاص به‌منظور جبران جداسازی نژادی، زیرا این کار نظم محلات طبقۀ کارگر را بر هم می‌زد. همین‌طور به لیبرال‌های سفیدپوست مروج آن برنامه حمله می‌کرد. او آن‌ها را آدم‌های دورویی می‌دانست که نمی‌گذاشتند کودکان خودشان درگیر شرایطی شوند که، به‌گفتۀ آن‌ها، کودکان خانواده‌های محروم‌تر باید تحمل کنند. او می‌گفت: «آن‌ها بر روی رودخانۀ پوتوماک پلی ساختند برای همۀ لیبرال‌های سفیدپوستی که به ویرجینیا می‌گریزند.»بااین‌همه، والاس یک محافظه‌کار سیاسی نبود. او در مسائل خانگی، که مستقیماً به نژاد ارتباط نداشت، مانند یک دموکرات معتقد به «نیو دیل» روزولت عمل می‌کرد. او در بروشور کمپین خود در ۱۹۶۸ به این افتخار می‌کرد که در آلاباما میزان بودجۀ آموزش‌وپرورش، کمک‌های رفاهی، جاده‌ها و کشاورزی را افزایش داده است.در سال ۱۹۷۶، دونالد وارن پژوهشی را درباب «رادیکال‌های امریکایی متوسط»۸ به انتشار رساند. وارن براساس مطالعات وسیعِ صورت‌گرفته میان سال‌های ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ و در سال ۱۹۷۵، گروه سیاسی متمایزی را تعریف کرد که نه چپ بود و نه راست، و نه لیبرال بود و نه محافظه‌کار. وارن می‌نویسد رادیکال‌های امریکایی متوسط «حس می‌کردند طبقۀ متوسط به‌طور جدی نادیده گرفته شده است». آن‌ها «دولت را نهادی می‌دانستند که هم‌زمان اغنیا و فقرا را دربرمی‌گیرد».رادیکال‌های وارن درمورد فقر و مسائل نژادی موضعی محافظه‌کار داشتند. آن‌ها انتقال دانش‌آموزان و سازمان‌های رفاه را تحت عنوان نمونه‌هایی از این وضعیت که «ثروتمندان به مطالبات فقرا توجه می‌کنند، اما مردمِ با درآمد متوسط باید صورت‌حساب‌ها را بپردازند» رد می‌کردند. آن‌ها مخالف دولت ملی‌ بودند، اما گمان می‌کردند بنگاه‌های تجاری نیز «قدرت بسیار زیادی دارند» و «بسیار بزرگ» بوده‌اند. آن‌ها با بسیاری از برنامه‌های لیبرال موافق بودند و می‌خواستند دولت اشتغال را برای همه تضمین کند. آن‌ها از کنترل قیمت‌ها (اما نه دستمزدها) و بیمۀ درمانی، برخی از انواع بیمۀ سلامت ملی، کمک دولت فدرال برای تحصیل و امنیت اجتماعی حمایت می‌کردند.وارن دریافت که رادیکال‌ها نمایندۀ حدود یک‌چهارم از رأی‌دهندگان بودند. آن‌ها به‌طور میانگین بیشتر شامل مردان بودند تا زنان؛ تحصیلات دبیرستان داشتند، اما فاقد تحصیلات کالج بودند؛ درآمد آن‌ها در حد متوسط یا کمی کمتر از آن بود؛ شغل‌های مهارتی یا نیمه‌مهارتیِ یدی (یقه‌آبی) داشتند یا شغلِ منشی‌گری یا فروشندگی؛ و گروهی بودند که بالاترین احتمال را داشت که به جورج والاس رأی بدهند.به‌بیان‌دیگر، پایگاه والاس در بین رأی‌دهندگانی بود که خود را طبقۀ متوسط می‌دانستند، یعنی معادل امریکاییِ «مردم». آن‌ها اعتقاد داشتند که در جدال با پایینی‌ها و بالایی‌ها گرفتار شده‌اند.چهل سال بعد، ترامپ خود را دشمن معاملات تجاری آزاد، فروشگاه‌های خارج از کنترل و مهاجرت‌های غیرقانونی معرفی کرد و همین‌طور کارزار خود را کمپین «اکثریت خاموش» (اصطلاحی برگرفته از نیکسون علیه «علایق خاص» و «هیئت حاکمۀ» هر دو حزب) نامید. ترامپ سال گذشته اعلام کرد که «اکثریت خاموش بازگشته است و این‌بار خاموش نیست، بلکه بی‌باک و ستیزه‌جوست». در تجمعات، کمپین او پلاکاردهایی داشت که رویشان نوشته بود: «اکثریت خاموش با ترامپ همراه است.»در ژانویه، درست قبل از اینکه ایالت آیوا گردهمایی انتخاباتی تشکیل دهد، کمپین ترامپْ تبلیغی تلویزیونی به‌نام «هیئت حاکمه» به راه انداخت. ترامپ، که پشت میز نشسته بود، به دوربین نگاه کرد و گفت: «هیئت حاکمه، رسانه‌ها، صاحبان منافع ویژه، دلالان سیاسی، پول‌دهندگان به کمپین‌ها، همگی علیه من هستند. من کمپین را با هزینۀ خودم به راه انداختم. هیچ‌چیزی به کسی بدهکار نیستم. تنها به مردم امریکا بدهکارم که کاری بزرگ را به انجام برسانم. آن‌ها واقعاً تلاش می‌کنند من را متوقف کنند.»پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۳ اکتبر ۲۰۱۶ با عنوان Us v Them: the birth of populism در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۴ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان پوپولیسم از کدام «مردم» سخن می‌گوید؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Populist Persuasion[۲] Affordable Care Act[۳] منظور طبقه مرفه مسلط بر جامعه است که راه ورود دیگران به این طبقه را می‌بندد. [مترجم][۴] Geert Wilders[۵] Henk and Ingridدو اسم رایج در این کشور. در فرهنگ ما می‌توان دارا و سارا را مثال زد. [مترجم][۶] ازجمله کانزاس، تگزاس، نبراسکا، داکوتای شمالی و... [مترجم][۷] Meet the Press[۸] MARs ]]> جان بی جودیس تاریخ‌وسیاست Sat, 24 Dec 2016 04:53:03 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9x7pr4a.html ویژه نامه: مهاجران http://tarjomaan.com/vdce.v8vbjh8wn9bij.html آنچه در پس ترس اروپا از مهاجران نهفته استحساسیت مفرط به تهدید مهاجران چه چیزی دربارۀ ضعف اروپا به ما می‌گوید؟اسلاوی ژیژک معتقد است ترس اروپایی‌ها زوایای پنهانی از شخصیت اروپاییان را روشن می‌سازد. از نظر او سؤال اصلی این نیست که مهاجران تهدیدی برای اروپا هستند یا خیر؛ بلکه باید پرسید این حساسیت مفرط به تهدید مهاجران چه چیزی دربارۀ ضعف اروپا به ما می‌گوید؟مهاجران تا کجا انسان به حساب می‌آیند؟گفت‌وگوی گری گاتینگ با جوزف کارِنز دربارۀ مهاجرت در دنیای بستۀ کنونی جوزف کارنز، مدافع ایدۀ «مرزهای باز» است. به باور او این که مهاجران بدون اجازه در جایی ساکن شده‌اند نباید آن‌ها را از حقوق اولیۀ محروم کند. در دنیای ما، شهروندی منزلتی موروثی است. و به دنیا آمدن در کشوری ثروتمند درست مثل به دنیا آمدن در میان اشراف قرون وسطا است.اروپای پیر، مسلمانان جوانبا وجود رشد اقتصادی کُند، افزایش سن جمعیت و بحران مهاجرت آیا اتحادیۀ اروپا دوام خواهد آورد؟نایل فرگوسن، استاد تاریخ دانشگاه هاروارد بر این باور است که دوران جدید مهاجرت به اروپا بر محور تناقضی اساسی آغاز شده است. اروپا در بیرون از مرزهای آن، جذاب و خواستنی به نظر می‌رسد؛ اما از درون، زشت و ترسناک است. هر چند مخالفت با یکپارچگی اروپا ناخوشایند است اما وحدت اروپا به لحاظ نهادی، پروژه‌ای ناتمام است.شاید آرنت درست می‌گفتاستراتژیست‌ها می‌گویند حضور در جنگی که دشمنانتان می‌خواهند در آن شرکت کنید، اشتباه استاز نظر مایکل ایگناتیف، استاد دانشگاه کانادایی، در مبارزه با افراطی‌گرایی، امیددادن به مردمِ مستأصل، به معنی نیکوکاری نیست؛ بلکه نوعی آینده‌نگری است. او می‌گوید آمریکا باید دربارۀ آورگان مسئولیت‌پذیری بیشتری نشان دهد و باید در مرکز هر راهبرد امریکایی و اروپایی، سیاستی برای پناهندگی وجود داشته ‌باشد که تسلیم ترس نشود‌.زیگمونت باومن: بحران پناهندگان بحران انسانیت استگفت‌وگوی برد اونز با زیگمونت باومنتا پیش از نیمۀ دوم قرن ۲۰، عمده‌ترین مهاجرت‌های جهانی، از اروپا به سایر نقاط دنیا بود. نزدیک به ۶۰ میلیون اروپایی، به سایر مناطق جهان مهاجرت کردند. اما در دهه‌های اخیر، این روند بالعکس شد. حالا مردمان جنگ‌زده، به امیدِ حداقلی از امنیت، پشت دروازه‌های اروپا بست نشسته‌اند. چیزی که به قول زیگمونت باومن اروپا را شدیداً ترسانده است.ما پناهندگانهانا آرنت این نوشتار را در ۱۹۴۳ منتشر کرد، زمانی که با یهودیانِ آلمانی، در فرانسه و آمریکا همان‌طوری رفتار می‌شد که در آلمان رفتار شده بود. آرنت از منظر یک یهودیِ آواره و پناهنده نوشته است، اما چه تفاوتی می‌کند اگر امروز با گسترشِ دوبارۀ بحرانِ مهاجرت، آن‌را از منظر یک عراقی، سوری یا فلسطینی بخوانیم. خانواده‌های فراملیمهاجرت چنان عمومی شده است که دیگر باید یکی از موضوعاتِ مطالعات خانواده باشدکودکی را تصور کنید که در آمریکای لاتین زندگی می‌کند و مسئولیتِ بزرگ‌کردن او را به مادربزرگش سپرده‌اند. مادر این کودک در ایتالیا از پیرمردی مراقبت می‌کند، زیرا فرزندانِ پیرمرد در استرالیا زندگی می‌کنند. این وضعیت پیچیدگیِ مسئلۀ «مراقبت» در جهانِ جهانی‌شدۀ ما را نشان می‌دهد. این خانواده‌های دور از هم را چطور باید فهمید؟اسلام‌هراسی جایگزین یهودستیزی شده استامروزه شکل و هدف نژادپرستی عوض شده است: مهاجران مسلمان جای یهودیان نشسته‌انداستعمارگری قرن ۱۹ از طریق فتوحاتش در خارج اروپا به دنبال «تمدن‌سازی» بود؛ ولی امروز با همان ارزش‌ها به دنبال مبارزه با یک دشمن داخلی است. انزو تراورسو، در کتاب جدیدش از شباهت‌های میان اسلام‌هراسیِ امروز با یهودستیزیِ قدیم پرده برمی‌دارد. او می‌گوید شاید این‌بار مسلمانان مجبور باشند ستاره و هلالی زردرنگ روی لباسشان بدوزند.اسلام چگونه اروپا را ساخت؟اروپا را اساساً اسلام تعریف‌ کرده است؛ اکنون نیز اسلام آن را بازتعریف می‌کنداواخر دوران باستان، شمال افریقا مرکز مسیحیت بود. اما با پیشرفت اسلام در شمال افریقا  مسیحیت از بین رفت. به قول ادوراد سعید، اسلام طرفِ مقابلِ اروپا را به او نشان داد و اروپا را از نظر فرهنگی تعریف کرد. این روزها مهاجرت انسانی مجدداً باعث پیوند شمال افریقا و آسیا با اروپا شده است، اسلام مجدداً دست به بازتعریف اروپا زده است.انسان‌ها چگونه در سراسر زمین پراکنده شدند؟کهن‌ژن‌شناسی به ما کمک می‌کند از رازِ بزرگِ دوران ماقبلِ تاریخ پرده برداریمعلم باستان‌شناسی در آستانۀ انقلابی بزرگ است. پنج سال پیش، فناوری‌های جدید امکانِ بازسازی و مطالعۀ دی‌.ان‌.ای اجساد پیشاتاریخی را ممکن کردند. داده‌های اندک‌شماری که تا امروز از این مطالعات منتشر شده، خبر از تغییر دانسته‌های ما دربارۀ الگوهای مهاجرت، آمیزش‌های نژادی و تصوراتمان دربارۀ جهان پیشاتاریخ می‌دهد.• ویژه‌نامه: دیوار • پرونده کتاب: جمهوری اسلامی فرانسه • روزگاری که اروپا عاشق اسلام بود • تنهاترین شهر دنیا کجاست؟ • از رنجِ نوستالژی دل بکن • آمریکایی‌های پرشین ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Thu, 22 Dec 2016 09:08:59 GMT http://tarjomaan.com/vdce.v8vbjh8wn9bij.html دونالد ترامپ و سیلیکون وَلِی دو روی یک‌ سکه‌اند http://tarjomaan.com/vdca.anak49nu65k14.html گاردین — رهبرانِ سیلیکون وَلِی دیداری رسمی با دونالد ترامپ خواهند داشت. انتظار می‌رود که لری پیج، تیم کوک، ایلان ماسک و شریل سندبرگ همگی حضور داشته باشند. دستور جلسه مشخص نیست، اما از شرایط برمی‌آید که جلسۀ پرتنشی باشد. از هرچه بگذریم، مدیرانِ سیلیکون ولی خودشان را برای حمایت از کلینتون کشتند و آشکارا دربارۀ خطراتی فریاد کشیدند که رئیس‌جمهور‌شدنِ ترامپ می‌تواند به بار آورد. ترامپ نیز در طول کارزارِ انتخاباتی‌اش مرتباً به سیلیکون ولی می‌تازید و می‌گفت خجالت‌آور است که آهن‌پاره‌هایشان را آن سوی دریاها می‌سازند و از کشورهای بیگانه وارداتِ مهندس راه انداخته‌اند.اما دنیای تکنولوژی دلیلی برای ترسیدن از ترامپ ندارد. اگر انتصاباتِ او برای کابینه‌اش معنایی داشته باشد، این است که او ازقرارمعلوم دلش می‌خواهند همچون یکی از بنیادگرایان بازارِ آزاد حکومت کند، مالیات‌ها را قطع کند و مقررات‌زدایی را تا مغز استخوان ادامه دهد. نشاندنِ آن خروس‌جنگی‌های بازنشسته روی صندلی‌های کلیدیِ کابینه نیز نشانۀ آن است که ترامپ دولتِ تجسسگری را، که میراثِ اوباماست، با پرخاشگری گسترش خواهد داد. این مژدۀ سرمست‌کننده‌ای برای کمپانی‌هایی مانند پالانتیر است که به سیا، ان.‌اس.‌ای و دیگر آژانس‌های امنیتیْ لوازمِ پردازش داده می‌فروشند. پالانتیر را پیتر تیل راه‌ انداخت، میلیاردری که همکارانش در سیلیکون ولی را طلاق داد تا ترامپ را به آغوش بکشد. تیل حالا در صدرِ تیم انتقالی نشسته است و مأموریتِ خود را برای جذبِ دایره‌ای از هم‌پیمان‌های تکنولوژیک در مدارِ ترامپ آغاز کرده است. او و رفقایش قرار است پول‌های کلانی به جیب بزنند.این تازه اول سورو‌سات است، بسته به اینکه تمایلِ ترامپ به سرکوب‌های داخلی تا کجا باشد، احتمال آن می‌رود که سیلیکون ولی حتی از فرصت‌های خیره‌کننده‌تری در بازار بهره‌مند شود. برای مثال، برپا‌کردنِ سازوکاری برای ثبتِ احوال تمام مسلمانانی که در ایالات متحده زندگی می‌کنند بی‌تردید نیازمند زیرساخت‌ها و مهارت‌های تکنولوژیک شایان‌توجهی است. اینترسپت از نُه شرکتِ کلان تکنولوژیک پرسید که آیا در ساختِ چنین سازوکاری برای ثبت احوال مسلمانان شرکت می‌کنند یا نه که تنها جوابِ توییتر منفی بود. آن‌طور که معلوم است، کاسۀ این خشمِ پرهیزکارانه دارد لبریز می‌شود.اما دلیلی دیگر و عمیق‌تر وجود دارد که ثابت می‌کند چرا ترامپ و تکنولوژی شدیداً با همدیگر سازگار خواهند بود. ماجرا فقط این نیست که مدیرعاملانِ شرکت‌های تکنولوژیک در دوران ترامپ به نان‌ونوایی خواهند رسید؛ ماجرا این است که ترامپ تجسمِ نسخه‌ای افراطی از همان جهان‌بینی‌ای است که سیلیکون ولی نمایندۀ آن است.این جهان‌بینی را می‌توان در یک کلمه تلخیص کرد: نئولیبرالیسم. نئولیبرالیسم می‌تواند خیلی معناها داشته باشد: می‌تواند برنامه‌ای اقتصادی باشد یا طرحی سیاسی باشد یا مرحله‌ای از سرمایه‌داری از دهۀ ۱۹۷۰ بدین سو به حساب آید. اما اگر به ریشۀ قصه برگردیم، نئولیبرالیسم ایده‌ای است که می‌گوید همه‌چیز را باید همچون یک کسب‌و‌کار اداره کرد، اینکه استعاره‌ها، سنجه‌ها و ورزه‌های بازار باید در تمام حوزه‌های زندگی بشر تسری داده شود.هیچ صنعتی به‌اندازۀ سیلیکون ولی در ایمان به بشارتِ این منجی نئولیبرال نقش نداشته است. کارآفرینانِ آن دائماً راه‌های تازه‌ای پیدا می‌کنند تا زندگی ما را به درون بازار بکشند. چند دهه قبل، خبرگرفتن از دوستانتان هیچ ارزشِ اقتصادی‌ای نداشت، اما حالا؟ اساسِ شرکتی ۳۵۰میلیارد دلاری است. عکس‌‌های داخل آلبوم، ترجیحاتمان برای انتخاب همدم، عادات زشتمان و حتی گتره‌ای‌ترین و مضحک‌ترین افکارمان حالا همگی معدن‌هایی از داده‌هایی بالقوه ارزشمند هستند که برای عایداتِ تبلیغاتی‌شان حفاری می‌شوند. ما را تشویق می‌کنند که خودمان را قطعه‌ای از سرمایۀ انسانی تصور کنیم که باید بلاانقطاع ارزشِ خود را ارتقا دهد: فیدخوان‌ها و پروفایل‌های بیشتری بسازیم و فالوئرها، لایک‌ها و فیوهای بیشتری را جلب کنیم.اگر سیلیکون ولی زندگیِ ما را به نوعی کسب‌و‌کار تبدیل کرده است، حالا ترامپ امیدوار است که حکومت را به کسب‌و‌کار تبدیل کند. مانند همۀ ایده‌های دیگرِ ترامپ، این چیزی برآمده از ذهنِ خودش نیست. در طول دهه‌ها، سیاست‌مدارانِ نئولیبرال، در هر دو حزب، این تلقی را تقویت می‌کردند که حکومت نباید صرفاً حامیِ کسب‌و‌کار باشد، بلکه خودش باید همچون نوعی کسب‌و‌کار عمل کند. استدلال می‌کردند که خدمات عمومی باید خصوصی‌سازی شود یا حداقل «کارامدی» بخش خصوصی را الگوی خودش قرار دهد. ادعا می‌کردند که تجارتْ والاترین شکلِ کوشش بشری است و، حال که چنین است، نقش حکومت تقویت و تقلید از آن است.درواقع، این ایده‌ها در چهار دهۀ گذشته چنان مسلط شدند که امروزه همۀ سیاست‌مدارانِ متعارفْ روی آن‌ها توافق دارند. اما هیچ‌کس به‌اندازۀ ترامپ آن‌ها را عملی نکرده است. دستور‌العملِ اصلی ترامپیسم این است: گزارۀ سیاسی‌ای را، که در لفافه یا به‌صورتِ مشروط از آن استفاده می‌کنند، انتخاب کنید و آن را با بیشترین صراحتِ ممکن فریاد بکشید. آنچه دیگر سیاست‌مداران با اشارت‌های چشم و ابرو توضیح می‌دهند، ترامپ با نعره‌هایی از ته حلق می‌گوید. او چیزی را که پشت پرده است در چشم همه فرو می‌کند، و هر چیزی را، که پیش‌ازاین پنهان بوده است، آشکار می‌سازد.نژادپرستی، زن‌ستیزی، ترس‌های اسلام‌هراسانه پیش از آمدن ترامپ، در تاروپود زندگی آمریکایی تنیده بودند، اما او آن‌ها را جمع کرد و بی‌تعارف آن‌ها را به عرصۀ سیاست آورد، چیزی که به‌ندرت اتفاق می‌افتاد. به همین ترتیب، پیش‌فرض‌هایی که می‌گویند حکومت باید شبیه به کسب‌و‌کار باشد، به‌شکلی وسیع در دایرۀ سیاست‌مداران مطرح بوده است، اما ترامپ آن را به حد نهایی خودش رساند و منطقِ نئولیبرالیسم را چنان موبه‌مو به کار بست که وضعیت تقریباً شبیه جُک شده بود.او کارزار انتخاباتی‌اش را با محوریت این ادعا ساخته بود که بزرگ‌ترین دلیلِ شایستگی‌اش برای مقام ریاست‌جمهوریْ موفقیت او در کسب‌و‌کار است. او قول داد با آوردن نظم و سازوکارِ کسب‌و‌کار به میدان حکومت‌داریْ آمریکا را دوباره باشکوه کند. او غارتگری‌ِ کمپانی‌های آمریکایی را محکوم می‌کرد و به‌شکلی پوپولیستی با تفنگ آب‌پاش به تجارت آزاد شلیک می‌کرد. همچنین سرمایه‌گذاری در خارج از خاک آمریکا را نکوهش می‌نمود و به وال‌استریت به‌خاطرِ آسیب‌زدن به قشر کارگر ناسزا می‌گفت. اما، با همۀ این‌ها، راه‌حلِ نهایی او برای این گناهانی که کسب‌و‌کار مرتکب شده بود کسب‌و‌کارِ بیشتر و بیشتر بود: او قراردادهایی را که مدیرعامل‌ها و رهبران کشورهای بیگانه بسته بودند پاره می‌کرد و، با استعدادِ خودش در مذاکره، شرایطِ قرارداد جدید را برای کارگران آمریکایی روی میز می‌گذاشت.ترامپ، از لحظۀ پیروزی، رتوریک انتخاباتی‌اش را به واقعیت نزدیک‌تر کرده است. او حکومت را بیش از هر زمان دیگری به نوعی کسب‌و‌کار شبیه کرده است. کابینۀ او، ثروتمندترین کابینۀ تاریخ بشر است. او یکی از مدیرانِ صنعتِ فست‌فود را برای وزارت کار انتخاب کرده است، میلیاردری در صنایع آلومینیم را به‌عنوان وزیر خزانه‌داری معرفی کرده است و مدیرعامل اکسون موبیل را برای وزارت خارجه برگزیده است. جدای از این‌ها، قصد دارد تا به‌شخصه از مقام ریاست‌جمهوری منفعت کسب کند و قطع رابطه با امپراتوری تجاری‌اش را نمی‌پذیرد. ترامپ حکومت را «شبیه» کسب‌و‌کار اداره نخواهد کرد، او حکومت را تبدیل به کسب‌و‌کار خواهد کرد.لیبرال‌ها خیلی زود حرکاتِ ترامپ را محکوم می‌کنند و آن‌ها را به پای این خواهند گذاشت که او خیلی از بیرون گود به مسائل نگاه می‌کند. آن‌ها ترامپ را مثل کسی تصویر می‌کنند که اساساً از مرحله پرت است، «جمهوری‌خواهی کله‌پوک» و قلدر که به‌قدرت‌رسیدنش نتیجۀ نقشه‌ای است که روسیه کشیده است. اما واقعیت این است که ترامپ عمیقاً، تا آنجا که ممکن است، آمریکایی است. او سیاست‌هایش را از آن سوی مرزها وارد نکرده است، بلکه صرفاً منطقِ حکومت در جامعۀ آمریکایی را به نهایتِ رادیکال خود رسانده است. هرچه باشد، ۶۲میلیون نفر از آمریکایی‌ها آماده بوده‌اند تا به کسی در مقام ریاست‌جمهوری اعتماد کنند که شهرتش عمدتاً به‌خاطر بازیِ نقش تاجر میلیاردر در تلویزیون بوده است. دلیل این مسئله این است که آن‌ها اصولِ انتزاعی بازار را به‌عنوان اصول کل زندگی‌شان پذیرفته‌اند. ممکن است بپذیریم که ترامپ در کارزار انتخاباتی‌اش خارج از گود به نظر می‌رسیده، اما جاذبه‌اش در صمیم قلب همگان ریشه داشته است.اگر ترامپ تجسمی از ایده‌های نئولیبرالیسم باشد، پیروزی او درعین‌حال انعکاسی است از شورش علیه سیاست‌های نئولیبرال. سرمایه‌داری افسارگسیخته، که از نئولیبرالیسم تغذیه کرده، عصری از مارپیچ‌های نابرابری را به بار آورده است: درآمدهای راکد، چشم‌انداز روبه‌افول زندگی و سیستم سیاسی روبه‌رشدی که دموکراسی را پشت سر نهاده است و کمابیش آشکارا به الیگارشی تبدیل شده است. این چیزها مردم را به خشم آورده است و ترامپ بر موج این خشم نشسته و انتخاب شده است.طنز تلخ این است که ترامپْ بحرانی را که او را به قدرت رسانده است تشدید خواهد کرد. درمان او برای فاجعۀ اجتماعی‌ای که نئولیبرالیسم به بار آورده است جریان شدیدتری از نئولیبرالیسم است. ترامپ مثل دکتری دیوانه است که، وقتی می‌بیند داروی تجویزی‌اش مریض را تا دم مرگ رسانده است، تصمیم می‌گیرد دوز دارو را دو برابر کند تا شاید حال بیمارش بهتر شود.آیا زنده خواهیم ماند؟ این بستگی به منازعۀ سیاسی‌ای دارد که پیشِ روست: نه‌تنها در خیابان‌ها و ادارات دولتی بلکه در سطح ایده‌ها و افکار هم همین‌طور. شکست نئولیبرالیسم نه‌تنها نیازمند خلق جنبش‌های جدید است، بلکه نیازمند ایجاد نوعی عقل سلیم تازه است. کانون این عقل سلیم باید آن باشد که دموکراسی، در مقایسه با بازار، راه بهتری برای حکومت‌کردن است. اینکه همه‌چیز فروشی نیست.پی‌نوشت‌‌:* این مطلب در تاریخ ۱۳ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان Neoliberalism turned our world into a business. And there are two big winners در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان دونالد ترامپ و سیلیکون وَلِی دو روی یک‌ سکه‌اند ترجمه و منتشر کرده است. ]]> بِن تارنوف تاریخ‌وسیاست Mon, 19 Dec 2016 09:34:51 GMT http://tarjomaan.com/vdca.anak49nu65k14.html ایر فورس وان؛ سفر در اوج قدرت http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8wf9bij.html گاردین — اسطوره‌ها، در آغاز خود، دربارۀ وقایع و تجاربی داستان می‌گفتند که، در غیر آن صورت، برای ما مرموز باقی می‌ماند: دنیا چگونه به‌وجود آمد، بعد از مرگ ما چه اتفاقی می‌افتد. اولین اسطوره‌ها غالباً داستان‌هایی خوش‌بینانه بودند، اما اجداد ما آرزو داشتند که آن‌ها را باور کنند. بعدها، ادیان استقرار یافتند.اسطوره‌پردازانِ اولیه از ما انتظار داشتند تا داستان‌سرایی‌های خدایان دربارۀ بهشت و جهنم را عیناً باور کرده و از فرامین زورگویانۀ آن‌ها اطاعت نماییم. امروزه، مردم بی‌اعتقاد، خودِ دین را هم نوعی اسطوره می‌پندارند، یعنی دروغی تسلی‌بخش. در کاربرد عام، اسطوره بهترین واژه‌ای است که به باورهای غلط مرسوم، بامزه و خنده‌دار ارجاع دارد، مواردی نظیر تمساح‌های آلبینو در فاضلاب‌های منهتن یا مخفی‌شدن جام مقدس در زیر فروشگاهی در پاریس.در جامعۀ ما، اسطوره‌ها را روزنامه‌نگاران، متخصصانِ توجیه‌گری و تبلیغات‌چیان می‌سازند. گاهی هدف از این کارْ تجلیل انسانی ناکامل است: سلبریتی‌ها و حتی سیاست‌مداران باید «کاریزما» داشته باشند. این واژه در ابتدا به ارتباط مستقیم فرد مؤمن با منبع الهی ارجاع داشت. اسطوره هم به اشیای مصنوعْ جلال و شکوه فراطبیعی‌ای می‌بخشد. در دهۀ ۱۹۵۰، خودروِ سیتروئن دی‌اس را Déesse به معنای ایزدبانو می‌نامیدند: ایزدبانویی از جنس فلز براق و چرم دباغی‌شده که چنان ایرودینامیک پرانحنایی داشت که به قول رولاند بارت در اسطوره‌ها۱ گویی «از آسمان نازل شده است»، نه اینکه در بزرگراه آن را برانند. کنایهْ دفاع ما در برابر این شعارهای تبلیغاتی است: اسطوره‌ها را باید واکاوی کرد تا نقشه‌های آب‌زیرکاهانه‌ای که برای ما دارند برملا شود.ایر فورس وان، هواپیمای ریاست‌جمهوری آمریکا، را در نظر بگیرید. البته این را نباید با ایر فورس1 اشتباه گرفت. ایر فورس1 نوعی کفشِ ورزشیِ نایک است که به‌شوخی این‌گونه نامگذاری شده تا به جهش عمودی یک جت در هنگام تیک‌آف تشبیه گردد. شاید هم این هواپیما جذابیتِ ورزشی این کفش را تقلید می‌کند؟ روی بدنۀ سفید و درخشان این هواپیما، شعار مغرورانۀ «ایالات متحده آمریکا» درج شده و خطی آبی زیر آن کشیده شده که همتای آرم نایک بوده و ادای احترامی به ایزدبانوی پیروزی۲ در یونان باستان است. ایر فورس وان، بیش از اینکه یک وسیلۀ حمل‌ونقل باشد، ابزاری برای پروپاگانداست و تأثیرگذاری آن بستگی به القای حضور یک خدایگان دارد.تا وقتی ایدۀ انزوای آمریکا غالب بود، ریاست‌جمهوری یک شغل دفتری محدود به واشنگتن.دی‌.سی بود. اما وقتی ایالات متحده پس از سال ۱۹۴۵ به قدرتی جهانی رسید، رئیس‌جمهور پا به هوا گذاشت و شروع به سفر با هواپیمایی کرد که به نمادِ قدرت همه‌جاحاضر و مهیب این امپراتوری بزرگ تبدیل گشت. ایر فورس وان مجهز به سیستم‌های مراقبتی‌ای است که دنیای پایین را، که بر فراز آن پرواز می‌کند، مورد شنود قرار می‌دهد؛ ظاهراً می‌تواند موشک شلیک کند و در برابر یک انفجار اتمی دوام بیاورد. این هواپیما سندی بر سلطه‌گری است. حتی اگر برتری آمریکا را قبول نکنیم، عظمت آمریکا باعث می‌شود تا سر تحسین فرود بیاوریم: هواپیمای ۷۴۷ اختصاصی فعلی به بلندای یک ساختمان شش‌طبقه و به طول یک زمین راگبی است.رئیس‌جمهور روی زمین با کادیلاک سیاهی به نام «هیولا»۳ سفر می‌کند که آمادۀ دفع هرگونه مهاجمی با نارنجک‌های موشکی، شات‌گان‌های دست‌کش و توپ‌های گاز آشک‌آور است. اما او، در آسمان، هیولایش را با یک پرنده عوض می‌کند: ایر فورس وان، آمریکاست با بال‌هایش، نسخه‌ای مکانیزه از عقابی که نماد ایالات متحده است: پرنده‌ای شکاری که در چنگال راست خود شاخه‌ای از زیتون صلح و در دیگر چنگال، تیرهای نوک‌تیز و جنگی دارد. این عقاب بر نشان بزرگ کشور مشاهده می‌گردد.باراک اوباما در حال سخنرانی پس از فرود در تل‌آویو، اولین دیدار او از تل‌آویو، ۲۰ مارس ۲۰۱۳؛ عکس از: الیور وایکن، EPAرئیس‌جمهور بوش پدر، ایر فورس وان دوطبقۀ کنونی را تحویل گرفت و آن را جایگزین هواپیمای ۷۰۷ کوچک‌تری کرد که از رونالد ریگان به ارث برده بود. او خاطرنشان کرد که این هواپیما نماد «سلطنت» آمریکاست. قطعاً یک لغزش زبانیِ فرویدی -جمهوری‌‌ها نباید «سلطنتی» باشند، و ایالات متحده قرار بود بهشتِ مردمان عادی باشد- اما این لغزی نادرست نیست. ایر فورس وان یک ارابۀ فاتحان است، نسخه‌ای تقویت‌شده و غول‌پیکر از کالسکه‌های طلایی یا بنتلی‌های خزنده‌ای که «ملکه» با متانت در آن‌ها گشت می‌زند. لیندن جانسن، برای تأثیرگذاری بیشتر، یک «صندلی پادشاهی» هیدرولیک در ایر فورس وان خود نصب کرد که او را قادر می‌ساخت تا هنگام سخنرانی برای اعضای کنگره، که به کابینش دعوت شده بودند، روی هوا معلق بماند.ایر فورس وان، همچون کشوری که رئیس‌جمهورِ آن را حمل می‌کند، استثنایی است و همواره کنترل‌کنندگانِ ترافیک هوایی هستند که استثنائات را برایش تمهید می‌کنند. آن‌ها کارهای دیگر را معلق می‌کنند تا ایر فورس وان بتواند به‌طور آنی مسیر حرکت خود را به دست آورد. اعداد موجود در کد ارتباط مخابراتی این هواپیما نیز خاص و انحصاری هستند، نه چینش مجموعه‌ای از اعداد؛ ادعا می‌شود که این شماره استثنایی است، نه اینکه در میان جمعی از مواردِ برابرْ اول باشد. اما درواقع این عدد صحیحِ تکیْ گمراه‌کننده است: در اینجا اولین مورد از دروغ‌های کوچک این اسطوره را می‌بینیم. ایر فورس وان بدلی دارد که، همچون معاون رئیس‌جمهور، محافظی سودمند در برابر اتفاقات بد است. اما، در راستای حفظ اسطورۀ برتریِ آمریکا، هواپیمای دوم هرگز ایر فورس تو۴ خوانده نمی‌شود و هر یک از آن‌ها که رئیس‌جمهور را حمل کند در آن مدت ایر فورس وان نام می‌گیرد.شاید جورج دبلیو بوش تنها رئیس‌جمهوری باشد که از هر دو هواپیما در یک سفر استفاده کرده است. در جشن شکرگزاری سال ۲۰۰۳، او به بغداد پرواز کرد و دو ساعت برای دوربین‌ها فیگور گرفت درحالی‌که ظرف‌های گوشت بوقلمون را به نیروهایی که برای او می‌جنگیدند می‌داد. او، برای اینکه سفرش فاش نشود، ابتدا برای تعطیلات به مزرعه خود در تگزاس رفت، سپس با ایر فورس وان اول به واشنگتن بازگشت، هرچند نمی‌توان رسماً آن را ایر فورس وان نامید، چون او تظاهر می‌کرد که درون هواپیما نیست: دلیل این سفر هم یک‌سری تعمیرات عادی عنوان شد. هواپیمای دوم، با سوخت و آذوقه کامل، در یک آشیانه منتظر و آماده پرواز به‌سوی عراق بود. بوش با استفاده از یک کلاه بیس‌بال، به‌عنوان استتار، از پله‌های عقب که هیچ رئیس‌جمهوری از آن‌ها استفاده نمی‌کند وارد هواپیما شد. این حرکت مخفیانه میان هواپیماها مانوری عجیب بود و هیچ شباهتی با خرامیدن مغرورانه و همیشگی او نداشت. بوش با ایر فورس وان‌های دوقلویش قایم‌موشک‌بازی می‌کرد. این دو نسخگی نشانۀ دورویی و تحصیلِ معناهای دوگانه‌ای است که همانند تمام اسطوره‌ها بین حقیقت و دروغ در نوسان است.این هواپیما ویژگی‌های آمریکا را به امانت می‌گیرد -اندازه، قدرت، برتری تکنولوژیک- اما آیا هیچ رئیس‌جمهوری جرئت می‌کند این ویژگی‌ها را از هواپیما به امانت بگیرد؟ گرچه آمریکایی‌ها عادت دارند رئیس‌جمهورشان را «قدرتمندترین مرد در دنیا» توصیف کنند، اما این ادعایی توخالی است، چون تنها راه مشهودکردن این قدرتْ بازکردن چمدان کدهای هسته‌ای است که با زنجیر به دست دستیاری نظامی بسته شده که همیشه رئیس‌جمهور را همراهی می‌کند. قدرت تا وقتی نشان داده نشود و اعمال نگردد بی‌معناست: قدرت‌نمایی بدن‌نمایانۀ ولادیمیر پوتین و تمرینات سرسختانۀ جودوی او هم به همین صورت‌اند. رؤسای جمهور آمریکا معمولاً می‌دوند تا آمادگی جسمانی‌شان را نشان دهند، هرچند جیمی کارتر یک بار که به دویدن رفته بود به‌طور شرم‌آوری زمین خورد. بهترین فرصت یک رئیس‌جمهور برای متجسم‌کردن آمریکای مطمئن و پرانرژی هنگام پایین‌آمدن از پله‌های ایر فورس وان با حالتی پرانرژی است. اما ارتفاع این پله‌ها و شیب زیادشان یادآور این است که ریاست جمهوری، سِمَتی سرمست‌کننده و غرورآور است که یک زمین‌خوردنِ ساده آن را تخریب می‌کند. در سال ۱۹۷۵، در شهر بارانی سالزبورگ، جرالد فورد که به دست‌وپاچلفتی‌بودن مشهور بود هنگام خروج از هواپیما بر روی پلۀ خیس لیز خورد و افتاد روی زمینِ آسفالت. این اتفاق موجب شد تا همسرِ رئیس‌جمهور چترش را جلوی او بگیرد تا یکی از مأموران او را به‌زحمت سرپا کند.رئیس‌جمهور فورد هنگام خروج از ایر فورس وان به زمین می‌خورد، سال ۱۹۷۵. عکس: والی مک‌نامی / کوربیس از گتی ایمیجزدونالد ترامپ وقتی سال گذشته کاندیداتوری خود را برای نامزدی حزب جمهوری‌خواه اعلام کرد، به‌منظور جلوگیری از خطر، از پله ‌برقیِ طلاپوشی‌شده در مقر خود در نیویورک استفاده کرد تا به سمت لابی‌ای برود که عکاسان در آنجا جمع شده بودند. راه‌پله‌ها زحمت زیادی می‌خواستند، که این کار بیهوده است و شاید برای او افت داشته باشد؛ اما ترامپ امیدوار بود که پله برقی او را همچون فرشتۀ نجات‌بخشی با یال طلایی با متانت از آن بالاها به پایین بیاورد.از یک جهت، اسطورۀ هوایی آمریکا با تناقضی فاحش روبه‌روست: ایر فورس وان فرماندۀ کل را حمل می‌کند، اما خود هواپیما تحت فرمان او نیست. وقتی باراک اوباما برای اولین‌بار سوار هواپیما شد، با خلبان دست داد و او را تحسین کرد که این کار را «مانند سام شپارد در فیلم ’مردان واقعی‘» انجام می‌دهد. در این اقتباس سینمایی از کتاب تام وولف در مورد فضانورد ناسا، شپارد در نقش چاک ییگر دیوار صوتی را می‌شکند ولی درعین‌حال کم‌حرف، بی‌غرور و به شکلی استعاری، متواضع می‌ماند. در واقع خلبانی که ایر فورس وان را هدایت می‌کند در دورۀ فعالیتش لقب «تاپ گان» می‌گیرد. خوشبختانه اوباما با فردی متواضع و مانند شپارد روبه‌رو شد، نه فردی شبیه تام کروز که نقش خلبان پرشروشور و مغرور نیروی دریایی به نام ماوریک را در فیلم «تاپ گان» به کارگردانی تونی اسکات بازی می‌کند.اوباما با شوخی محترمانه و جالبی در مورد عدم آمادگی خود -حداقل از نظر جسمانی- برای این سمت سخن گفت. آمریکایی‌ها می‌خواهند که رئیس‌جمهورشان هم یک جنگ‌سالار و هم یک منجی باشد و این انتظاراتِ غیرممکنْ ریاست جمهوری را به یک اسطوره تبدیل کرده است، بیشتر شبیهِ ایفای نقشِ قهرمان در فیلم‌های اکشن، نه شغلی سخت و پیچیده برای کارگزاری که در هنر سازش تعلیم دیده است.دسامبر سال گذشته، وقتی از ترامپ پرسیدند که کدام رئیس‌جمهور را بیش از همه تحسین می‌کند، او احترام چرب و نرم مرسوم را به لینکلن، کندی یا ریگان ادا نکرد و گفت که الگوی او جیمز مارشال است. او توضیح داد که منظورش شخصیت «هریسون فورد در هواپیما»ست: فورد در فیلم ۱۹۹۷ ولفگانگ پیترسن به نام «ایر فورس وان» نقش رئیس‌جمهوری را بازی می‌کند که نامش تداعی‌گر قدرت نظامی و پیش‌درآمدی بر مارشال‌های هوایی‌ای است که پس از اتفاقات ۱۱ سپتامبر، با سلاح‌های آماده، شروع به پرواز با هواپیماهای غیرنظامی کردند. داستان پیشینۀ شخصیت مارشال نشان از این دارد که زمانی خلبان هلیکوپترهای جنگی در ویتنام بوده و از یکی از پیشینیانش مدال افتخاری را به‌خاطر شجاعتش در جنگ دریافت کرده است. به همین خاطر او آماده است تا با مبارزۀ دست‌خالی، یا نبرد با تفنگ، تروریست‌های قزاقستانی را که پس از دیداری در مسکو هواپیما را تسخیر می‌کنند از پا درآورد؛ او حتی، در یکی از موقعیت‌های اضطراری، خودش هواپیما را هدایت می‌کند.واکنش هریسون فورد به تحسین ترامپ تمسخرآمیز، ناراحت‌کننده و کمی مضطرابه بود. او گفت: «دونالد! اون یه فیلم بود! توی دنیای واقعی این‌طور نیست. اما خب تو از کجا خبر داری؟» ترامپ، که اهمیتی به اعتراضات ناشی از زیرپاگذاشتن حق کپی‌رایت نمی‌دهد، از موسیقی حماسی جری گلداسمیت در این فیلم برای جو دادن به حضور خود در کمپین‌ها استفاده می‌کند. وقتی او در ماه ژوئیه برای کنوانسیون جمهوری‌خواهان به کلیولند وارد شد، با شیپورهایی از او استقبال کردند که یادآور موسیقی پخش‌شده همراه با صحنه‌های مبارزۀ فورد با هواپیماربایان بود. تنها کاری که او کرد این بود که از هلیکوپتری که نامش بر روی آن درج گشته پیاده شد، اما موسیقی گلداسمیت به این کارِ ساده شکوهی بخشید که هرگز سزاوار آن نبود.به‌راحتی می‌توان فهمید چرا ترامپ چنین اشتیاقی دارد: در ابتدای فیلمِ «ایر فورس وان»، مارشال نقش رئیس‌جمهوری را بازی می‌کند که همۀ ما دوست داریم مثل او باشیم، مردی که قوۀ مجریه و تشکیلات آن مجوزی برای خیال‌پردازی‌هایش است. او هنگام بازگشت به فرودگاه در مسکوی یخ‌بسته، در راه خانه، هوس سفری انحرافی به سرش می‌زند: «بیایید به باربادوس برویم». به‌لحاظ نظری، قدرت واقعی این است، مسئولیت نباید هیچ محدودیتی برای او ایجاد کند؛ هواپیما ‌مانند قالی سحرآمیز است. اما وقتی مارشال کنترلِ ایر فورس وان را از دست می‌دهد، قدرتش را نیز همراه آن از دست می‌دهد. او از دست تروریست‌ها در کابین وسایل قایم می‌شود و گوشی تلفن همراهی پیدا می‌کند که از طریق آن سعی می‌کند کابینۀ خود را در جریان مشکلِ پیش‌آمده بگذارد. او مجبور است مرکز تلفن کاخ سفید را بگیرد و وقتی خودش را به زن تلفنچی معرفی می‌کند، آن زن حاضر نمی‌شود تلفن او را وصل کند، چرا که آقای رئیس‌جمهور، از پشت گوشی، بیشتر شبیه خیال‌پردازی دیوانه‌وضع به نظر می‌رسد. تا سال قبل، همگی چنین دیدگاهی به ترامپ داشتند؛ امروز می‌دانیم که دنیای واقعی تا این حد منطقی نیست، یا در برابر توهماتی که فورد امید داشت، مصونیت ندارد.هرگونه جنون یا حماقتی که عامل کارهای ترامپ باشد، بعید است میل به دنیاگردی از داخل ایر فورس وان جزء انگیزه‌هایش باشد. او همین حالا صاحب یک هواپیماست، یک ۷۵۷ کارکرده که روی بدنۀ آن، نام خانوادگی او درج شده است. سفرهای درون‌کشوری ترامپ در این هواپیما باعث شده تا او، قبل از موعد، شبیه به رئیس‌جمهورها شود. اما کلینتون کمپین خود را در آوریل ۲۰۱۵ با یک سفر جاده‌ای آغاز کرد. این کار تکرار سفرهای اسطوره‌ای و جسورانۀ پیش‌گامان در واگن‌های بسته به اسبشان است: او از نیویورک به آیووا را با کمپر شورولت باشکوه، راننده‌دار و زره‌پوش پیمود و در فست‌فودهای بین‌راهی ظاهر شد تا از او عکس بگیرند.بیل و هیلاری کلینتون در سال ۱۹۹۶ در حال گوش دادن به گزارش هوایی. عکس: رابرت مک‌نیلی / APاوباما چند روز پس از شروع سفر هیلاری کلینتون، در مراسم شامی برای خبرنگاران کاخ سفید، تواضع ریاکارانۀ او را به سخره گرفت. او در بحث از فراز و نشیب‌های اقتصاد گفت: «دوستی دارم که سالانه چندین میلیون دلار درآمد داشت. حالا او در یک ون در آیووا زندگی می‌کند.» اما اوباما ماه ژوئیۀ گذشته هیلاری را به ایر فورس وان دعوت کرد تا با او به تجمعی انتخاباتی در کارولینای شمالی پرواز کند. ترامپ، در یک پست توئیتر، این استفادۀ سوگیرانه از هواپیما را مورد انتقاد قرار داد و ادعا کرد که سفر رایگان هیلاری نیم‌میلیون دلار برای پردازندگان مالیات هزینه در بر دارد. این حرکت اوباما حقیقتاً معنای قانونی سنگینی داشت. تاکنون هیچ رئیس‌جمهوری به یک کاندیدای جانشین، که همان‌وقت معاون رئیس‌جمهور نبوده، پیشنهاد سوارشدن به هواپیما را نداده بود. به قول یکی از تحلیلگران، این کار یعنی اوباما «آماده است تا کلیدهای ایر فورس وان را تحویل دهد». شاید این انتقال باید بخشی از مراسم معارفه در ژانویۀ سال آینده می‌بود.ایر فورس وان در آشیانه‌ای ملقب به «بارگاه»۵، در حفاظتِ تک‌تیراندازها و سگ‌های شناسایی و دور از دسترس هرکس که واکاوی امنیتی نشده، نشانۀ انحصاریِ ممتازی است که ترامپِ پوپولیست تظاهر می‌کند از آن متنفر است. ترامپ با زیرکی همیشگی خود، درهای جت خود را به صورتِ نمادین، به روی همگان گشود و به لطف یک گردش ویدئویی پست‌شده روی یوتیوب، نوعی برتری به دست آورد.او آماندا میلر را به‌عنوان میزبان (به یاد زمانی که مهمانداران هواپیما به این نام خوانده می‌شدند) منصوب کرده است. میلر در برنامۀ تلویزیونی «کارآموز» دستیار ترامپ بود. (او اولین‌بار نظر ترامپ را به‌عنوان خدمتکاری ۱۵ ساله در یکی از باشگاه‌های گلفش جلب کرده بود و پس از فارغ‌التحصیلی در رشتۀ تجارت مد، ترامپ او را به‌عنوان بازاریاب شرکت استخدام کرد). میلر با یک دست بر روی کمر مثل بازیگری جوان در مراسم فرش قرمز، با رضایت کامل، تجملات هواپیما را می‌ستاید: صندلی‌های دارای روکش طلای ۲۴ عیار، زیرسری‌هایی که بر آن‌ها نشان ساختگی خانوادۀ ترامپ گلدوزی شده، دیوارهای ابریشمی برای اتاق‌خواب رئیس، پنل‌های سقف اولتراسوئد، کابین‌های چوبی قهوه‌ای رنگ، و اتاقک دوش. حال از ما هم انتظار می‌رود این خودنمایی را تحسین کنیم؛ در غیر این صورت، خودمان را به‌عنوان بازنده محکوم کرده‌ایم.هواپیمای ترامپْ فاقد تأسیسات پزشکی اورژانسی‌ای است که در ایر فورس وان تعبیه شده‌اند. ایر فورس وان تخت جراحی‌ای دارد که به‌طور ماهرانه‌ای در دیواری مانند یک تخت تاشو نصب شده است. اما میلر، به‌جای آن، پیشنهاد یک دست مبل فنری موهن در اتاق خواب مهمانان را می‌دهد. او در پایان سفر، روی یک مبل دراز کشیده، خودش را با ذرت مکزیکی مشغول می‌کند و با خیال راحت به تماشای یک فیلم از میان آرشیو چندین‌هزارتایی فیلم‌های ترامپ می‌پردازد. ما فقط یک سری سروصدا می‌شنویم، صدای تفنگ و شکستن شیشه: شاید دارد هریسون فورد را نگاه می‌کند که در فیلم «ایر فورس وان»، به کارگردانی پیترسن، در حال مبارزه با هواپیماربایان است.من بشخصه برای سرگرمی در داخل هواپیما هرگز چنین فیلمی را انتخاب نمی‌کنم، چون صحنۀ اوج این فیلمْ سقوط هواپیماست. ایر فورس وان، با مشکل موتور، انفجار منبع سوخت و آسیب به بالۀ عقب، سرانجام به درون دریای خزر سقوط کرده و تکه‌تکه می‌شود. فورد به‌موقع با ورود به یک توربوپراپ هرکول معلق در هوا نجات می‌یابد. در آن لحظه، خلبان توربوپراپ با شادمانی اعلام می‌کند که این هواپیما اینک ایر فورس وان است و در عین حال، موسیقی منتخب ترامپ برای آخرین‌بار در طول فیلم پخش می‌شود. جانشینی در آمریکای فرضاً غیرسلطنتی این‌گونه عمل می‌کند: هواپیمایی نابود شد، زنده باد هواپیمای بعدی.در سال ۲۰۱۲ از اوباما پرسیدند اگر مجدداً به‌عنوان رئیس‌جمهور انتخاب نشود، دلش برای چه چیز تنگ می‌شود. او پاسخ داد «هواپیما واقعاً خوبه، جداً خوبه. هواپیمای فوق‌العاده‌ایه». حال که به‌زودی حق استفاده از این هواپیما را از دست خواهد داد، حتماً از استفادۀ مجدد از پروازهای تجاری وحشت دارد. این مانند فرودی اضطراری برای غرور رئیس‌جمهوری‌اش است. البته جوایزی جهت دلداری وجود دارد. وقتی بیل کلینتون کاخ سفید را ترک کرد، به‌جای ایر فورس وان، یک کاخ هوایی مجلل به دست آورد، یک بوئینگ ۷۵۷ که صاحبش دوست میلیاردر و اهل‌حالش یعنی ران برکل بود. برکل سرمایه‌گذاری خطرپذیر بود که به گفتۀ مقاله‌ای جدید در مجلۀ جی‌کیو، به‌خاطر کمک دوستانۀ کلینتون در جذب مشتریان بین‌المللی، ۱۵ میلیون دلار به او داده بود؛ خدمات ‌پرواز موجود در جتِ برکل باعث شده بود تا کارمندان این سرمایه‌دار آن را «ایر فاک وان»۶ بنامند. همان‌طور که ترامپ هم درک می‌کند، قدرت مطلق می‌تواند به معنای افراط و ولخرجی نامحدود باشد.با توجه به اینکه آمریکایی‌ها برای انتخابات ریاست جمهوری جدیدی آماده می‌شوند، هواپیمای ریاست جمهوری جدیدی هم سفارش داده شده است. سال گذشته، دبورا لی جیمز، منشی نیروی هوایی، اعلام کرد که بوئینگ VC25-A فعلی جای خود را به یک بوئینگ ۷۴۷-۸ مسافربری خواهد داد که «وقتی کاملاً آمادۀ مأموریت شود ... قابلیت‌های لازم جهت اجرای مأموریت پشتیبانی ریاست جمهوری را خواهد داشت و هم‌راستا با منافع عمومی ملی، بازتاب‌دهندۀ مقام ریاست جمهوری ایالات متحدۀ آمریکا خواهد بود».این جمله، با قرار دادن واژۀ اجرا۷ میان دو کلمۀ مأموریت، ترکیبی از پرخاشگری و تبلیغات مذهبی۸ است و خلاصه تمام تناقضات موجود در اسطوره‌ای را نشان می‌دهد که کشور را حفظ کرده و حس هدفمندی مسیحایی آن را تأمین می‌نماید. اما آیا تقویت تکنولوژی این هواپیما مشکلات ریاست جمهوری را حل خواهد کرد؟ منصب ریاست جمهوری‌ ایالات متحده به لطف ستون‌هایی نظیر ایر فورس وان، در ظاهر، قدرتی مغلوب‌نشدنی دارد، اما در عمل، درگیری‌های متعصبانه و افسون‌زدایی سریع رأی‌دهندگانی که می‌خواهند خواسته‌هایشان سریعاً برآورده شود باعث محدودیت و حتی تضعیف این منصب می‌شود.جورج دبلیو بوش، در سال ۲۰۰۵ بر فراز شهر نیو اورلئان در ایالت لوئیزیانا، از پنجرۀ ایر فورس وان به بیرون می‌نگرد و آسیب به‌وجودآمده توسط طوفان کاترینا را ارزیابی می‌کند. عکس: جیم واتسن / AFP / گتی ایمیجزجیمز نوید داده که ایر فورس وان جدید به‌گونه‌ای طراحی شود که مانند یک «جایگزین هوایی کاخ سفید» عمل کند. این یک پیش‌دستی نظامی و واکنشی به دورنمای جنگ هسته‌ای یا هرنوع فاجعۀ ویرانگر دیگر بر روی زمین است. در فیلم «روز استقلال1»، یک اشعۀ مرگبار فرازمینیْ کاخ سفید را به خاکستر تبدیل می‌کند. بیل پولمن در نقش رئیس‌جمهور ویتمور با ایر فورس وان فرار می‌کند و در پایگاهی در نوادا لباس خلبان جنگی به تن کرده و حمله‌ای را برای نابودی فضایی‌ها رهبری می‌کند. واقعیتْ کوبنده و لغزان است و نمی‌تواند با اسطوره برابری کند. پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر، رئیس‌جمهور بوش کل روز را بین فلوریدا و نبراسکا در آسمانی در پرواز بود که از هرگونه رفت‌وآمد دیگری تخلیه شده بود. او، که در «مرکز فرمان سیار» ایر فورس وان جایش امن بود، هیچ دستور منسجمی نداد و بعدها زیرکانه توضیح داد که دلیل او برای ماندن در هواپیما این بوده که نمی‌خواسته به «آدم‌بدها» لذت کشتنش را ببخشد. ایر فورس وان رئیس جمهور را از آسیب به‌دور نگه می‌دارد، اما کاری می‌کند که او از دسترس هم خارج بماند. دریاهای درخشان و کوه‌های صورتی، که در سرود میهن‌پرستانۀ معروف از آن‌ها تجلیل می‌شود، بسیار پایین‌تر از او هستند و خود آمریکایی‌ها هم بالکل نامرئی می‌مانند.جیمز اذعان می‌کند که «هواپیمای ریاست جمهوری یکی از بارزترین نمادهای ایالات متحده در داخل و خارج از وطن است». این درست، اما هواپیما نمادی عجیب یا بدیُمن برای یک کشور است، چرا که یک کشور قطعاً از زمین تشکیل شده، نه فضای آسمان. ایر فورس وانْ رعدآسا، پیش‌تاز، مهیب و مملو از جنگ‌افزار است و تراوشاتی نادرست دربارۀ عظمت آمریکا القا می‌کند. بدتر اینکه فیلم پیترسن میدان اعمال دیوانه‌وار و جسورانه یک ابرقهرمان یا، اگر شانس یار باشد، یک شیرزن با یک دست لباس مرتب و تر و تمیز است. بی‌منطقیِ اسطوره باعث می‌شود تا در زمانی پر از رنج و آسیب روحی مانند امروز، جذابیتی غیرقابل مقاومت داشته باشد: همۀ ما در معرض این خطر هستیم که دودِ سفیدِ نمادینی که ایر فورس وان پشت‌سر خود به‌جای می‌گذارد ما را مسحور خود کند.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۸ آگوست ۲۰۱۵ با عنوان Air Force One: the ultimate power trip در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ آذر ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان ایر فورس وان؛ سفر در اوج قدرت ترجمه و منتشر کرده است.* پیتر کنراد متولد استرالیا است و از سال ۱۹۷۳ در دانشکدۀ کلیسای مسیح در آکسفورد ادبیاتِ انگلیسی تدریس می‌کند. او ۱۹ کتاب دربارۀ طیفی از موضوعات منتشر کرده است. از میان مشهورترین آن‌ها می‌توان به دوران مدرن، اماکن مدرن؛ نغمۀ عشق و مرگ: معنای اپرا؛ و مطالعاتی بر هیچکاک و آرسن ولز اشاره کرد. آخرین کتاب او خلقت: هنرمندان، خدایان و خاستگاه‌ها نام دارد. کتاب جدید پیتر کنراد به نام جنون اسطوره: قصه‌های زمان ما از اپل تا داعش ماه بعد در انتشارات تیمز و هادسن منتشر می‌شود.[۱] Mythologies[۲] ایزدبانوی پیروزی در نزد یونانیان باستان، Nike نام داشته است [مترجم].[۳] The Beast[۴] Air Force Two[۵] sanctuary[۶] Air Fuck One[۷] واژه execute به‌جز اجرا، به معنای اعدام نیز هست [مترجم].[۸] منظور استفاده از واژۀ mission است که به‌جز مأموریت، معنای تبلیغات دینی نیز دارد [مترجم]. ]]> پیتر کنراد تاریخ‌وسیاست Wed, 14 Dec 2016 05:11:51 GMT http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8wf9bij.html آیا اعتراضات خیابانی هنوز تأثیرگذار است؟ http://tarjomaan.com/vdce.n8vbjh8wv9bij.html نیویورک‌تایمز — این هفتمین گفت‌وگو از مجموعه گفت‌وگوهایی است که با فیلسوفان و منتقدان، دربارۀ مسئلۀ خشونت انجام شده است. در این قسمت با نیکولاس میرتزوف، استاد رسانه، فرهنگ و ارتباطات در دانشگاه نیویورک صحبت کرده‌ایم. میرتزوف نویسندۀ کتاب جهان را چگونه ببینیم۱ و چند کتاب دیگر است. ناتاشا لنارد: معمولاً در گزارش‌هایی که از اعتراضات می‌بینیم یا می‌شنویم با عباراتی ازاین‌دست مواجه می‌شویم، «به خشونت کشیده شد»، یعنی «تظاهرات به خشونت کشیده شد» یا «رخدادها به خشونت کشیده شد». منظور از این عبارات معمولاً واردشدنِ خسارت به اموال عمومی، درگیری فیزیکی بین معترضان و پلیس و استفادۀ پلیس از زور است. این عبارت که «تجمّعی به خشونت کشیده شد» به چه معناست؟ از نظر من، این عبارت ظاهراً به این معناست که موقعیتی که به آن اعتراض شده است، مثلاً خشونت مفرط نیروهای پلیس یا نژادپرستی، از ابتدا خشونت‌آمیز نبوده است.نیکولاس میرتزوف: خشونت در هرکجا که باشد همواره حامل یک پیام است. ازآنجاکه شکل‌های بسیاری از اعمال انسانی را می‌توان خشونت‌آمیز توصیف کرد، هرگاه شخص یا گروه معینی بدین شیوه توصیف شود، آن لحظه یک لحظۀ حساس سیاسی خواهد بود. تعریف خشونت به‌مثابۀ انتخابی شخصی، چنانکه گویی یکی از اقلام خرید ماست، خشونت‌های نظام‌مند یا ساختاری، همچون فقر و نژادپرستی را مخفی نگاه می‌دارد. این تعریف، در یک قرارداد اجتماعی تلویحی که بر اساس آن شهروندان در ازای برخورداری از امنیت از خشونت چشم‌پوشی می‌کنند، حکومت را یگانه به‌کاربرندۀ مشروع خشونت معرفی می‌کند. بنابراین، خشن بودن در اعتراض به حق انحصاری حکومت در خشونت، نوعی خیانت محسوب می‌شود.این نظریۀ حکومت، زیربنای پوشش رسانه‌ها و گزارش‌های دولتی از اعتراض‌های سیاسی است؛ گزارش‌هایی که در آن‌ها حکومت همواره به خاطر ناشایست‌دانستنِ شکایت معترضان به خشونت متوسّل می‌شوند. در دهۀ ۱۹۶۰ میلادی دکتر مارتین لوترکینگ موفق شد پوشش رسانه‌ای از خشونت مفرط علیه تظاهرکنندگان در بیرمنگام را برای رساندن پیام خود به‌عنوان شکلی از شهادت به کار گیرد: «ما با ظرفیتی که در رنج‌کشیدن داریم و با پشتکار و مقاومت بر شما پیروز خواهیم شد... ما چنان قلب و وجدان شما را به قضاوت خواهیم کشید که درنهایت شما را شکست خواهیم داد.»امروز اگر پلیس با سگ‌های خود به تظاهرکنندگان حمله کند، خبر آن دیگر یک خبر ملّی نیست. عجیب آنکه الگوی لوترکینگ، که اغلب به‌عنوان شخصی خائِن و کمونیست مورد توهین قرار می‌گیرد، برای سرزنش‌کردن معترضان امروزی که خواستار عدم خشونت در اعتراضات (به معنای انطباق با قوانین پلیس) هستند استفاده می‌شود. منظور لوترکینگ از عدم خشونت، هرگز انطباق با حکومت و سازش با آن نبوده است. اما امروز وقتی واژۀ خشونت استفاده می‌شود، منظور از آن، شکست اخلاقی و سیاسی مردم است، مردمی که مجاز به استفاده از زور نیستند. هرگاه مردم فلسطین علیه اشغال سرزمینشان دست به اعتراض می‌زنند، برخی محافل، بدون توجّه به آنچه رخ داده، اعتراض آنان را خشونت‌آمیز توصیف می‌کنند. بنابراین، ترجیح می‌دهم از به کار بردن این واژه در ارتباط با اعتراضات خودداری کنم.لنارد: دربارۀ تصاویری که اخیراً منجر به اعتراضات بسیاری شده است: فکر می‌کنید چرا برای درک جور و ستمی که ستمدیدگان سیاه‌پوست تحمّل می‌کنند متکی به تصاویری هستیم که بدن‌های سیاه و بی‌جان آن‌ها را به تصویر می‌کشد؟ درحالی‌که ظاهراً برای برانگیختن خشم عمومی، به تماشای ویدئوی کشتار سفیدپوستان در حادثۀ تیراندازی مدرسه احتیاجی نیست.میرتزوف: ممی تیل‌مابلی اصرار می‌کرد جنازۀ پسرش، که در سال ۱۹۵۴ در می‌سی‌سی‌پی توسط برتری‌طلبان سفیدپوست به قتل رسیده بود، در تابوتی درباز به نمایش گذاشته شود، او با این کار به‌طور شگفت‌انگیزی جلسه را متوقّف کرد و با اصرار از مردم خواست به چیزی که علاقه‌ای به تماشایش نداشتند نگاه کنند. این اهالی فرگوسن بودند که از رفتار بی‌رحمانۀ مأمور پلیس با مایکل براون ۱۸ساله و سیاه‌پوست -که جلوی چشم تعداد زیادی کودک کشته شده بود- به خشم آمده و تصاویر جنازۀ او را در توئیتر به اشتراک گذاشتند. امتناع عمومی از پذیرش گزارش‌های پلیس دربارۀ آنچه اتفاق افتاد و پخش تصاویر مایکل براون و همچنین اعتراضاتی که در پی مرگ او انجام شده بود، باعث به وجود آمدن جنبشی اجتماعی شد. از زمان افسانۀ آنتیگونه تا فرگوسن و خودداری کنونی اسرائیل از تحویل پیکر فلسطینیان برای خاک‌سپاری، این احساس قوی وجود دارد که بر اساس عدالت -و صرف‌نظر از هر قانونی- کسانی که در چنین اعتراضاتی جوان‌مرگ می‌شوند باید به نحوی شایسته به خاک سپرده شوند. انتشار تصاویر، با رضایت خانواده‌ها و انجمن‌های ذی‌ربط، می‌تواند به انجام این کار کمک کند.بنابراین آنچه فعالان در آمریکا انجام دادند شکلی درخشان از اعتراض بود که اصرار داشت نگاهمان را ازآنچه اتفاق افتاده برنگردانیم، بلکه آن را بارها و بارها در نظر آوریم. «تسلیم، شلیک نکنید» این عبارت توجه ما را به لحظۀ پیش از خشونت نهایی معطوف می‌کند، لحظه‌ای که در آن انسانی عاقل (اگر بخواهیم از عبارات قانونی استفاده کنیم) می‌تواند و باید از شلیک کردن منصرف شود، برای مثال تمیر رایسِ دوازده ساله را به خاطر بیاورید. شکل‌گیری این اعتراض‌ها به چالشی برای پلیس تبدیل شد و عملاً بدین معنی بود: «اگر جرئت داری شلیک کن، ما بی‌شماریم».نمایش مرگ دسته‌جمعی، عملی که از جنبش‌های متقدّم به جا مانده است و در آن معترضان به‌صورت گروهی نقش افراد مرده را بازی می‌کنند، درواقع بر این نکته تأکید می‌کند که همۀ ما اهدافی بالقوه هستیم. مرگِ نمایشی، کنشی دیداری است که باعث می‌شود تمام اشخاص آسیب‌پذیر به نظر برسند، اما درعین‌حال باعث به وجود آمدن احساس آزادی می‌شود زیرا شما به همراه دیگران در فضاهایی که به‌طور عادی هرگز در آن‌ها استراحت نمی‌کنید، دراز کشیده و استراحت می‌کنید. این دو شکل از اعتراض آنچه را که من «نگاه پیاپی»۲ می‌نامم به وجود می‌آورند، نگاه پیاپی بازگشت مکرر به محل فاجعه است و تداعی‌گر شوک اولیۀ خشونت است و باعث می‌شود خشونت نظام‌مندی را که منجر به فاجعه شده است درک کنیم.تصاویر پیکر آیلان کردی، کودک سه سالۀ سوری که در دریا غرق شد و جسدش را در سواحل ترکیه پیدا کردند، از سپری که همۀ ما به دور خود می‌کشیم عبور کرد و بارها دیده شد؛ سپری که والتر بنیامین، فیلسوف آلمانی، آن را ناخودآگاهِ بصری۳ می‌نامد. رنجش بیش از حدّ غرب از این واقعه باعث شد چنین به نظر برسد که گویی اولین‌بار است مرگ پناه‌جویان را می‌بینیم، اگرچه غرق‌شدن پناه‌جویان دهه‌هاست اتفاق می‌افتد. تصویر افسر ترکی که جسد او را حمل می‌کرد این احساسات را تشدید کرد، زیرا تمثال مسیحی پیتا۴ را تداعی می‌کرد که در آن مریم مقدّس پیکر بی‌جان عیسی مسیح را حمل می‌کند. ما به بدن بی‌جان آیلان نگاه کردیم و فهمیدیم که او قطعاً به خاطر گناهان ما مرده است.اگرچه، تنها چند ماه بعد مردم بریتانیا رأی به خروج از اتحادیه اروپا دادند، علّت این تصمیم به‌طور عمده ناراحتی شدید از تمام مهاجران، ازجمله پناه‌جویان، بود. معضل همین‌جاست. تصاویرِ خاص ظرفیت عبور از سدِ مقاومت‌های ناخودآگاهِ بصری را دارند، اما دقیقاً ازآنجاکه ناخودآگاه یکی از راه‌های کنار آمدن با خشونت دیوانه‌وارِ زندگی مدرن است، سپر دفاعی ما خیلی زود خود را ترمیم می‌کند. وقتی چنین لحظاتی رخ می‌دهد، تنها در صورتی تغییر ایجاد خواهد شد که مردم برنامه‌های خود را حول اصل کلی‌ای که چنین تصاویری را منتقل می‌کنند سازمان‌دهی کنند.جنبش «زندگی سیاه‌پوستان مهم است» این کار را انجام داده است. اما در مورد آیلان کردی عملاً هیچ پروندۀ کلی‌ای برای رسیدگی به معضل مهاجرت و پناهندگی تشکیل نشد. رسانه‌های غربی نیز تلاش چندانی برای درک ماجرا و ارتباط با جوامع کرد انجام ندادند.لنارد: اما گاهی اوقات خشمی که این تصاویر برمی‌انگیزد می‌تواند زودگذر و کوتاه باشد و توجّه مردم خیلی زود به فاجعۀ بعدی معطوف می‌شود. فکر می‌کنید این موضوع به محدودیت‌های مشاهدۀ از راه دور مربوط می‌شود؟میرتزوف: سؤال شما به تفاوتِ میان کلیک‌گرایی و عمل‌گرایی اشاره دارد. کلیک‌کردن روی شکلک عصبانی در فیس‌بوک یا ریتوئیت ‌می‌تواند سودمند باشد. اما مطمئناً کافی نیست. تفاوت‌هایی در عمل‌گرایی آنلاین وجود دارد که باید به آن‌ها توجّه کرد. به‌عنوان‌مثال، پیدا کردن افرادی که بتوانید با آن‌ها رابطه برقرار کنید و فعالیت از طریق هشتگ‌هایی همچون #زندگی سیاه‌پوستان مهم است، منجر به احتمال تأسیس انجمن‌های جدید و شیوه‌های جدید فعالیت می‌شود. چنین رخدادی وابسته به این است که هم در ارتباطات آنلاین و هم در اجتماعات فیزیکی فعالیت داشته باشیم. گاهی اوقات این دو هم‌زمان اتفاق می‌افتد، مثل زمانی که مردم رخدادها را به‌صورت زنده تماشا می‌کنند. در دیگر اوقات ارتباطات دیجیتال صحنه را برای یک گردهمایی فیزیکی مهیّا می‌سازند، این گردهمایی می‌تواند یک جلسه، یک راهپیمایی، یک اعتراض یا چیزهای دیگر باشد.در این اجتماعات فعّال اینترنتی، مردم معمولاً از همبستگی به واسطۀ محبت سخن می‌گویند. این محبت، عشق رمانتیک بین افراد نیست بلکه نوعی پیوستگی جمعی است که دکتر لوترکینگ آن را «اجتماع محبوب۵» نامیده است. از نظر گریس لی باگ، دوست و همکار لوترکینگ، نتیجۀ به‌وجود‌آمدن این اجتماع چیزی است که او «سازماندهی دوراندیشانه۶» می‌نامد. این نوع سازماندهی به این می‌اندیشد که چگونه باید زندگی را ساخت، نه اینکه چطور باید امرارمعاش کرد. این مبادلات همسو هستند و برای نگاه‌داشتن آن‌ها مقدار زیادی زمان و انرژی مورد نیاز است. اما می‌توانند تغییر ایجاد کنند.جایگزین منفی این است که تنها دنبال‌کننده باشیم. یازده میلیون نفر صفحۀ دونالد ترامپ در توئیتر را دنبال می‌کنند و حس اصلی طرفداران او قطعاً عصبانیت از شرایط موجود است، صفحۀ ترامپ شمایل او را به تصویر می‌کشد و توسط خود او اداره می‌شود. او حتی برای ارجاع به خود از ضمیر سوم شخص استفاده می‌کند. در قرون‌وسطی، شمایل از فرمی که به تصویر می‌کشید متمایز نبود، بلکه همسنگ و معادل آن شخص یا آن شیء بود. امروزه شمایل، عکسی از چهرۀ دونالد ترامپ، هیچ معنا و مفهومی ندارد و حالت و شکلی را به خود می‌گیرد که شخص باورمند (طرفدار) دوست دارد. در حالیکه شمایل مذهبی به واسطۀ ایمان معنا پیدا می‌کرد، آواتارِ امروزی خشم را منتقل می‌کند.امروز روزگار سازماندهی دوراندیشانه است، نه بازنشرهای خشمگینانه.لنارد: ما اکنون در زمان رأی‌دادن اعتراضی یا کاندیداتوری اعتراضی به سر می‌بریم -کمپین‌های سندرز و ترامپ، احزاب پوپولیست چپ و راست که در اروپا در حال پیشرفت هستند، و البته خروج بریتانیا از اتّحادیۀ اروپا. نظر شما دربارۀ طریقۀ به‌کارگیری ایدۀ یک اعتراض در این نوع موقعیت‌های سیاسی چیست؟میرتزوف: اینجا می‌خواهم بین دو نوع شخصیت تمییز قائل شوم: شخصیت معترض و شخصیت مرتجع (منظورم معنای واقعی کلمه است و قصد تحقیر ندارم). هر دو شخصیت، در آنچه نظریۀ سیاسی گاهی عرصۀ عمومی می‌نامد، به رخدادها واکنش نشان می‌دهند. منظور از عرصۀ عمومی مکانی است که در آن مسائل سیاسی به بحث گذاشته شده و در مورد آن‌ها تصمیم‌گیری می‌شود و امروز با رسانه و فضای رسانه‌های اجتماعی همسوست. پیشتر هانا آرنت این فضا را فضای حضور۷ نامیده بود. اینکه چه کسی و طبق چه شرایطی می‌تواند یا نمی‌تواند در این فضا حضور داشته باشد، یک سؤال سیاسی بجا و کلید درک اهمیت دیده‌شدن در جوامع جهانی‌شده است. آنچه اهمیت دارد این نیست که شکل‌های جدیدِ فراوانی از مواد بصری وجود دارد، هرچند این موضوع برای بعضی از ما جذابیت دارد. بلکه مسئلۀ حضور است که عیناً و مجازاً حیاتی است، زیرا وقتی شخصی را سیاه یا فلسطینی بدانند یا هر لقب مشابه دیگری که در جامعه وجود دارد به او نسبت دهند، امکان کشته‌شدن آن شخص وجود دارد.اگرچه آن‌طور که پیداست، سیاست‌های امروزی به‌راحتی نمی‌توانند حول مطالبۀ آنچه جودیت باتلر حق دیده شدن۸ می‌خواند، پیکربندی شوند. اعتراض شکلی از حضور و دیده شدن است که چیزی نادرست را عیان کرده و تلاش می‌کند آن را اصلاح کند. این مطالبه اغلب خطاب به مرجعیت قدرت است، حال چه آن مرجع دولت باشد چه هر شخص دیگری. در سال ۲۰۰۳ تقریباً پانزده میلیون نفر در سراسر دنیا به تصمیم از پیش‌تعیین‌شدۀ جنگ علیه عراق اعتراض کردند. اما جرج بوش آن‌ها را گروهی کوچک خواند و اعتراض آن‌ها را نادیده گرفت. طبق گزارش چیلکات، سیاست آمریکا از همان ابتدا جنگ بود. این تنها یک تصمیم بد نبود. این اتفاق نشان‌دهندۀ آن بود که حضور در عرصۀ عمومی اخیراً چگونه توانایی خود در نفوذ سیاسی را از دست داده است.در مواجهه با شکستِ فضای حضور، دو پاسخ قابل‌توجه وجود داشته است. معترضین سابق و مأیوس یا به خلق سیاست‌های جدید در حیطۀ حضور روی آورده‌اند و یا انگشت اتّهام را به سمت گروه‌های دیگر نشانه رفته‌اند.از زمان انقلاب زاپاتیستا تا پروژۀ جهانی اشغال و جنبش فرانسوی ایستاده در شب، سیاست‌های حضور دیگر در جهت ارائۀ درخواست به قدرت حرکت نمی‌کنند، بلکه در عوض طوری برنامه‌ریزی می‌شوند که مردم بتوانند در مقابل یکدیگر ظاهر شوند. این یعنی معلّق‌کردن قواعد و معیارهای فضای حضور، مخصوصاً معیارهای سلسه‌مراتب نژادی، و سپس خودداری از بیرون‌رفتن از آن فضا. فکر می‌کنم به همین خاطر بود که جنبش «زندگی سیاه‌پوستان مهم است» کمپین‌های مهم انتخاباتی در سال ۲۰۱۶ را به آشوب کشید. این حرکت سعی دارد شیوه‌ای جدید از سیاسی بودن را پدید آورد، یعنی راهی جدید برای دیدن و دیده‌شدن در جهان.اما احتمال دیگر، یعنی مقصر‌دانستن گروه‌های دیگر، واکنشی است به احساس عجز و ناتوانی. همان‌طور که درگذشته دیده‌ایم این واکنش‌ها به شواهد واقعی یا حتی تجربیات محلیِ خاص مربوط نمی‌شود. رأی‌گیری برای خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا بیش از هر چیز دیگری از مخالفت با مهاجرت نشئت گرفته بود. اما افرادی که در این موارد به‌پای صندوق‌های رأی می‌روند اغلب در مناطقی با سطح مهاجرت پایین زندگی می‌کنند. درست همان‌طور که یهودستیزی در زمان گذشته بر اثر مجاورت با مردمان یهودی به وجود نیامده بود.بنابراین شعارهای «کنترل را پس بگیرید۹» در بریتانیا و «آمریکا را بار دیگر بزرگ سازیم۱۰» در ایالات متحده، فراخوانی برای سازماندهی دوبارۀ فضای حضور به‌منظور بیرون‌راندن گروه‌های خاص است.وقتی ترامپ از یک دیوار صحبت می‌کند، هوادارانش درک می‌کنند که منظور او هم یک ساختار فیزیکی است (که ممکن است عملاً ساخته شود یا نشود) و هم مهم‌تر از آن بیرون راندن ذهنی عده‌ای از مشارکت‌های سیاسی و اجتماعی.هیچ نقطۀ اشتراکی بین سیاست‌های حضور و سیاست‌های بیرون‌ راندن وجود ندارد. همان‌طور که آلیسیا گارزا، یکی از بنیان‌گذاران جنبش «زندگی سیاه‌پوستان مهم است» گفته: وقتی در ایالات متحده مردمان سیاه‌پوست به آزادی برسند، همه به آزادی خواهند رسید. یعنی تا زمانی که سیاه‌پوستان آزاد نباشند هیچ‌کس آزاد نخواهد بود. تا زمانی که سیاست‌های بازشناسی وجود نداشته باشد، یعنی سیاست‌هایی که می‌تواند فضایی جدید برای حضور پدید آورد که مبتنی بر بیرون راندن نباشد، هیچ آزادی‌ای وجود نخواهد داشت.اما سیاست‌های احیا‌شدۀ بیرون راندن، گاهی بر آن حس ضرورت در ما چیره می‌شوند. ما در پی راه‌حل‌های مناسب هستیم و چشمِ امید به رهبرانِ استوار داریم. خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا نشان داد دفاع ازآنچه دابلیو.ای.بی. دوبویس دستمزد روانی سفید بودن نامیده، و البتّه مزایای نسبی آن، برای اکثریت مردم اهمیت بیشتری داشت تا برای اقتصاددانان واقعی. اگر هیلاری کلینتون نتواند درک کند که «احمق، مشکل اقتصاد است» دیگر شعار انتخاباتی مناسبی نیست، ممکن است یک پیروزی ارتجاعی دوم نیز اتّفاق بیافتد.گفت‌وگو دربارۀ مدارا و کثرت شکست خورده است. در حال حاضر اقدام مبرمی که مخصوصاً مردمان غیر‌سیاه‌پوست می‌توانند انجام دهند، ایجاد سیاست‌های ضد نژادپرستی است که یک خیر عمومی به شمار می‌رود. همان‌طور که لوترکینگ مدت‌ها پیش دریافته بود، چنین سیاست‌هایی تنها در کنار برنامه‌های ضد جنگ و ضد فقر کارایی خواهند داشت. درنهایت، بحث به اینجا ختم می‌شود: وقتی شخص دیگری را می‌بینیم، آیا او را به‌مثابۀ یک انسان دیگر در نظر می‌آوریم یا خیر؟ انسانی که نه‌تنها ازلحاظ قانونی با ما برابر است، بلکه شخصی است که می‌توانیم به او گوش دهیم، از او یاد بگیریم و عاشقش شویم.پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو در تاریخ ۳ آگوست ۲۰۱۵ با عنوان What Protest Looks Like در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۵ آذر ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا اعتراضات خیابانی هنوز تأثیرگذار است؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] How to See the World[۲] Persistent looking[۳] Optical Unconscious[۴] Pietaیکی از تم‌های هنر مسیحی در نقاشی و مجسمه‌سازی و موسیقی، که پیکر مسیح را پس از آنکه از صلیب پایین آورده شده است، در دامان مریم مقدس ترسیم می‌کند.[۵] The Beloved Community[۶] Visionary Organizing[۷] The space of appearance[۸] The right to appear[۹] Take back Control[۱۰] Make America great again ]]> تاریخ‌وسیاست Mon, 05 Dec 2016 09:32:17 GMT http://tarjomaan.com/vdce.n8vbjh8wv9bij.html