ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Mon, 19 Feb 2018 08:53:28 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 19 Feb 2018 08:53:28 GMT تاریخ‌وسیاست 60 مارک لیلا: لیبرالی که در جناح چپ دشمنان بیشتری دارد تا در جناح راست http://tarjomaan.com/neveshtar/8876/ جی. الیور کانروی، گاردین — مارک لیلا بیشتر زندگی کاری تقریباً چهل‌سالۀ خود را در نوع خاصی از مباحثۀ روشنفکرانۀ فرادانشگاهی سپری کرده است. مقالات شوخ‌طبعانه و فشردۀ او در تحلیل هانا آرنت، دریدا، و راست تندروی فرانسوی، معمولاً در نشریه‌هایی نظیر نیویورک ریویو آو بوکز یا کرونیکل آو هایر اجوکیشن ماهیتاً پرخواننده می‌شود.اما، ۱۰ روز پس از انتخابات ریاست‌جمهوری در نوامبر ۲۰۱۶، لیلا، استاد علوم انسانی در دانشگاه کلمبیا، یادداشتی در روزنامۀ نیویورک تایمز چاپ کرد با عنوان «پایان لیبرالیسم هویتی»۱. آن یادداشت به پرخواننده‌ترین یادداشت سیاسی سال نیویورک تایمز تبدیل شد و نقطۀ گذار لیلا از استاد دانشگاه و روشنفکرِ عمومی پاره‌وقت به یک جدلی۲ بود.این یادداشت که لیبرال دموکرات‌ها مخاطب آن بودند، هم دعوت به تجهیز قوا بود و هم آن‌ها را نکوهش می‌کرد. از دیدگاه لیلا، ورود ترامپ به کاخ سفید، واکنشی علیه دل‌مشغولی جناح چپ آمریکا به سیاست هویتی بود.او می‌نویسد: «لیبرالیسم آمریکایی در نوعی وحشت اخلاقی از هویت نژادی، جنسیتی و جنسی فرو غلطیده است که پیام لیبرالیسم را تحریف کرده است و آن را از تبدیل‌شدن به نیرویی وحدت‌بخش و دارای توان حکمرانی باز داشته است».بی‌درنگ، ۲۴۴۴ خوانندۀ نیویورک تایمز در پاسخ به این یادداشت اظهار نظر کردند. این مباحثه با موجی از واکنش‌ها و ردیّه‌ها پی گرفته شد. ناگهان عکسی معروف از لیلا در همه جا پخش شد که در آن از قاب عینکی گرد و مشکی شبیه به عینک هری پاتر به خواننده چشم دوخته است.در ماه اوت، لیلا با انتشار لیبرال روزگار گذشته و آینده: در پی سیاست هویتی۳ (۲۰۱۷) بر استدلال خود تأکید می‌ورزد، کتابی کوتاه و نخستین کتاب او برای مخاطب عام. او می‌نویسد: «ما به تظاهرکنندگان بیشتری نیاز نداریم. ما به شهرداران بیشتری نیاز داریم». به‌باور لیلا، دموکرات‌ها تنها با ارائۀ چشم‌اندازی سیاسی که خواسته‌های تمام مردم آمریکا را مد نظر قرار دهد، می‌توانند به قدرت سیاسی دست یابند، موج ترامپیسم را معکوس کنند، و به اقلیت‌ها کمک نمایند.لیلا، به‌عنوان فردی لیبرال، می‌خواهد لیبرالیسم را از خطر خود آن نجات دهد.با این وجود، بسیاری از ترقی‌خواهان از رهنمودهای لیلا خرسند نیستند. تصور این امر برای برخی منتقدان آزارنده است که مردی سفیدپوست و میانسال، جناح چپ را تشویق کند تا از فعالیت اجتماعی دوری کند. مسئلۀ خلوص ایدئولوژیک نیز مطرح است: لیلا زندگی کاری خود را به‌عنوان دست‌پروردۀ اندیشمند نومحافظه‌کار، ایروینگ کریستول آغاز کرد. بحث‌انگیزتر از همه اینکه، انتقادات لیلا از سیاست هویتی در زمانی مطرح می‌شود که به‌باور ترقی‌خواهان، گروه‌های اقلیت نیازمند توجه بیشتر هستند، نه کمتر.بنابراین، در مباحثاتِ مربوط به چپ ترقی‌خواه، لیلا به نوعی علامت اختصاری یا فرامفهوم تبدیل شده است، یک کیسه بوکس که استمدادطلبی از او به میانه‌گراییِ۴ خودپسندانۀ بورژوایی تعبیر می‌شود.لیلا بعدتر به یک مصاحبه‌گر می‌گوید که، پس از یادداشتش در پاییز گذشته، «برای اولین بار در توییتر حمامِ اسید را» تجربه کرده است، که در آن کاربران چپ‌گرای توییتر دیدگاه‌های خود را دربارۀ سیاست او با جزئیاتی تحقیرآمیز و اغلب صریح بیان داشته‌اند. یکی از این توییت‌هایی که می‌شود نقلش کرد می‌گوید: «اگر به فرض محال به سرم می‌زد که حرف‌های مارک لیلا را بخوانم، آن‌قدر با چکش توی سر خودم می‌زدم تا این فکر از کله‌ام بیرون بیاید».در ردیّه‌ای بر لیلا که در نشریۀ لس‌آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شد، کاترین فرانک، همکار لیلا در دانشگاه کلمبیا، او را متهم کرد که «برترپنداری نژاد سفید را دوباره قابل‌احترام می‌داند» و او را با دیوید دوک رهبر سابق جنبش [کوکلاکس] کلان مقایسه کرد. در نقدی خصمانه که در روزنامۀ نیویورک تایمز چاپ شد، بورلی گیج، مورخ دانشگاه ییل، کتاب لیلا را نوعی «ترول‌بازی در جامۀ مبدلِ فرزانگی» می‌نامد.در مصاحبه‌ای تازه در دفتر دانشگاهی‌اش در منهتن، لیلای ۶۱ ساله، چنین انتقاداتی را رد می‌کند، و آن‌ها را «خوانش‌های نادرست و عمدی» از اندیشه‌های خود توصیف می‌کند. (در رابطه با توییتر، او تندترین و خنده‌دارترین توییت‌ها را برای سرگرمی خود گردآوری کرده است). کراوات و کت و شلوار مشکی لیلا، در کنار موی ژولیده و عینک غیرمعمول و بیشتر پروفسوری او، نمایندۀ موقعیت جدید او به نظر می‌رسد با دستی در دنیای آکادمیک و دستی در دنیای کارشناسی سیاسی.او می‌گوید، لیبرال روزگار گذشته و آینده متنی آکادمیک نیست؛ کتابِ «مداخله است، همانند موردی روان‌شناختی که شما در کنار او در میان خانواده‌ای از معتادان به مشروبات الکلی می‌نشینید».به‌باور او، لیبرالیسم آمریکایی به یک راهبرد سیاسی بازنده اعتیاد پیدا کرده است و روزنه‌های فرصت برای مداخلۀ ثمربخش دارد بسته می‌شود.شهرستان مکمب در ایالت میشیگان، زادگاه لیلا، درست نزدیک دیترویت، یکی از شهرستان‌های کمربند زنگار۵ بود که دو بار به اوباما رأی دادند قبل از اینکه به ترامپ رأی بدهند، واقعیتی که فرضیۀ «واکنش سفیدپوستانِ»۶ ترقی‌خواهان را با مشکل مواجه می‌کند، فرضیه‌ای که می‌گوید انگیزۀ رأی‌دهندگان به ترامپ نفرت نژادی بوده است.اما مکمب از پیش در جهان علوم سیاسی به‌عنوان کانون پدیدۀ دموکرات‌های ریگان معروف بود: سفیدپوستان طبقۀ کارگر، اعضای اتحادیۀ کارگری و دموکرات‌های مادام‌العمر، که نخست در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ به حزب خود پشت کردند و به نامزد حزب جمهوری‌خواه رأی دادند.مردمِ دور و برِ لیلا این‌ها بودند. پدرش در خط تولید شرکت خودروسازی شورلت کار می‌کرد، سپس طراحی آموخت و به‌عنوان طراح در یک کارگاه ابزار و قطعات مشغول به کار شد. مادرش پرستار بود. مادربزرگ پدری‌اش، یک دموکرات نیو دیل سرسخت، عکسی از فرانکلین روزولت را بر دیوار خانه‌اش زده بود. او هر سال در یکشنبۀ نخل۷ به کلیسا می‌رفت و یک برگ نخل می‌گرفت تا پشت عکس بگذارد. این برگ تمام طول سال در آنجا باقی می‌ماند تا روزی که او برگ جدیدی در آنجا بگذارد. لیلا به من گفت: «اگر قرار باشد جایی عبادت کنم، هنوز در آن محراب عبادت می‌کنم».لیلا از نزدیک شاهد تیرگی روابط بین حزب دموکرات و سفیدپوستان طبقۀ کارگر در میشیگان بود، و محرک این جدایی تا حدودی «حس مردم مبنی بر وجود نخبگان فرهنگی دموکرات بود که به آن‌ها و دین و زندگی خانوادگی و دیدگاه‌های سنتی آن‌ها با دیدۀ تحقیر می‌نگریستند».استن گرینبرگ، متخصص نظرسنجی، در تحقیقی تأثیرگذار در ۱۹۸۵ دربارۀ مکمب، استدلال کرد که رأی‌دهندگان سفیدپوستِ «کمربند زنگار» ایمان خود به حزب دموکرات را به‌دلیل این برداشت از دست دادند که این حزب از دیگر گروه‌ها، سیاه‌پوستان آمریکایی، افراد بسیار تنگدست، مهاجران جدید، و فمینیست‌ها حمایت می‌کند نه از آن‌ها.لیلا در سال ۱۹۷۴ تحصیلات دانشگاهی را در میشیگان در دانشگاه وین استیت آغاز کرد، مطالعات خود را با کوشش پی گرفت، برندۀ بورسیۀ تحصیلی شد و به دانشگاه میشیگان انتقالی گرفت. «ناگهان دیدم فرزندان مدیران شرکت فورد دارند به من دربارۀ طبقۀ کارگر درس می‌دهند». او می‌خواست از دانش سیاست‌گذاری عمومی برای کمک به مردم استفاده کند، بنابراین تصمیم می‌گیرد تا در مدرسۀ علومِ حکومتِ کندی در دانشگاه هاروارد۸ مدرک کارشناسی ارشد بگیرد.استاد لیلا در آنجا دنیل بل جامعه‌شناس مشهور بود که، همانند بسیاری از «اندیشمندان نیویورکی» سرشناس در عصر جنگ سرد، لیبرالی بود که از عناصر چپ ناراضی بود. بل با ایروینگ کریستول، اندیشمند نومحافظه‌کارِ دیگری که سابقاً در جناح چپ قرار داشت، عضو هیئت سردبیری نشریۀ پابلیک اینترست بود، و آن‌ها لیلا را در مقام دبیر تحریریه استخدام کردند. در آن زمان، نومحافظه‌کاری همانند امروز با سیاست خارجی پیوند نداشت؛ نشریۀ پابلیک اینترست برای انتقاداتش از برنامه‌های اجتماعی شکست‌خوردۀ «جامعۀ بزرگ»۹ شناخته می‌شد. بسیاری از نویسندگان این نشریه، همانند لیلا، دموکرات بودند.باوجوداین، در پایان دوران همکاری او با پابلیک اینترست، این نشریه بیش‌ازحد به راست سوق پیدا کرده بود و لیلا دیگر نمی‌توانست از آن خشنود باشد. «نومحافظه‌کاری مرا رها کرد. هنگامی که نومحافظه‌کاری به ماجراجویی خارجی، ’کاهش تمام مزایا‘، و کاهشِ سرسختانۀ مالیات‌ها بسط پیدا کرد، من دیگر اصلاً خودم را در آن سهیم نمی‌دانستم».او هنوز شدیداً حامی اتحادیه و طبقۀ کارگر بود. «من به حزبی [باور داشتم] که به آرمان‌های طبقۀ کارگر نزدیک باشد و بیانگر آن‌ها باشد و علاقه‌ای نداشتم که ارزش‌های آن‌ها را پایمال کنم، حتی اگر همیشه با آن ارزش‌ها موافق نبودم».لیلا در ۱۹۸۴ به همکاری خود با نشریۀ پابلیک اینترست پایان داد تا در دورۀ دکترا تحصیل کند، و از آن زمان موقعیت خود را در دنیای آکادمیک در جایگاه «مورخ اندیشه‌ها» مستحکم کرده است. در مقام اندیشمند، آشنایی او با متفکران محافظه‌کار برای او سودمند بوده است. معروف‌ترین کتاب‌های او عبارت است از ذهن بی‌پروا۱۰ (۲۰۰۱)، دربارۀ اندیشمندان قرن بیستم که جذب حکومت‌های استبدادی شده‌اند؛ خدای مرده‌زاد۱۱ (۲۰۰۸)، دربارۀ دین و غرب مدرن؛ و ذهن درهم‌شکسته۱۲ (۲۰۱۶)، پژوهشی دربارۀ اندیشۀ ارتجاعی.به باور لیلا، ناآشنایی دانشجویان با اندیشه‌های محافظه‌کارانه بسیار برای آن‌ها زیان‌بار است. از دیدگاه او، امروز فعالان ترقی‌خواه برای مبارزه با جناح راست مهارت‌های اندکی دارند، تا حدودی بدان دلیل که آدمی نمی‌تواند با مخالفی مباحثه کند که اندیشه‌های او را نمی‌فهمد. «شما باید از اندیشه‌های واقعی مردم آگاهی داشته باشید و به ظنی خیالبافانه دربارۀ اندیشه‌های آنان متکی نباشید».لیبرال روزگار گذشته و آینده، سیاست مدرن آمریکا را به دو دورۀ تاریخی یا دو «نظام» تقسیم می‌کند: نظام روزولت، که بر وظایف آمریکایی‌ها در قبال یکدیگر در مقام شهروند تأکید داشت. سپس آونگ به‌سوی دیگر چرخید: نظام ریگان دولت را علت مسائل اجتماعی، نه راه‌حل بالقوۀ آن‌ها، می‌نگریست؛ فردگرایی پیروز عرصۀ فرهنگ شد.به‌باور لیلا، دل‌مشغولی جناح چپ به سیاست هویتی تقویت ناآگاهانۀ آن فردگرایی است، «ریگانیسم برای چپ‌گرایان». در لیبرال روزگار گذشته و آینده، او از لیبرالیسم جهانی دفاع می‌کند که از هویت فردی فراتر می‌رود و ائتلاف‌ها را تشکیل می‌دهد. در بندی از کتاب، تدابیر (اگرچه نه اهدافِ) جنبشِ «جان سیاه‌پوستان مهم است»۱۳ به‌عنوان «مثالی درسی دربارۀ چگونگی ایجادنکردن همبستگی» نقد می‌شود.تا-نهیسی کوتس در مقالۀ پرخواننده‌اش با عنوان «نخستین رئیس‌جمهور سفیدپوست»۱۴، که در ماه اکتبر به انتشار رسید، استدلال می‌کند که نقد لیلا بر سیاست هویتیِ ترقی‌خواهانه عملاً سیاست هویتیِ نژاد سفید را توجیه می‌کند: «آنچه خوشایند طبقۀ کارگر سفیدپوست است، گرامی داشته می‌شود. آنچه خوشایند کارگران سیاه‌پوست و تمام دیگر افرادِ خارج از قبیله است به‌صورتی رذیلانه هویت‌گرایانه قلمداد می‌شود».توماس چترتون ویلیامز، روزنامه‌نگاری که به خاطرِ تفاسیرش از مسائل نژادی معروف است، متذکر می‌شود که گزارش لیبرال روزگار گذشته و آینده از تاریخ قرن بیستم، «راهبردِ جنوبی»۱۵ اغواکنندۀ نژادی را نادیده می‌گیرد که جمهوری‌خواهان از آن برای ایجاد اختلاف بین دموکرات‌ها و سفیدپوستان طبقۀ کارگر استفاده کردند. اما ویلیامز به من می‌گوید که او عمدتاً با ارزیابی لیلا از وضعیت سیاست ترقی‌خواه موافق است. از دیدگاه او، واکنش علیه لیلا «مسخره و نشانگر آزمون‌های خلوصِ خودتخریب‌کننده‌ای است که جناح چپ به خودش تحمیل می‌کند».از دیدگاه لیلا، این واکنش منفی تفسیری از وضعیت گفتمان سیاسی است. «ناراحت‌کننده است که شاهد سطح فکری پایین، فقدان ژرف‌اندیشی، و بی‌میلی برای پرداختن به موضوعی بسیار پراگماتیک باشیم که من مطرح کرده‌ام. ما نه‌تنها باید با جمهوری‌خواهان مبارزه کنیم، و با یکدیگر مناقشه کنیم»، بلکه آشکار است که «ما باید با این نوع ابراز خودبینانۀ ایدئولوژی سیاسی نیز مبارزه کنیم».جاناتان راوچ، عضو مؤسسۀ بروکینگز و مدافع حقوق دگرباشان، در نیویورک ریویو آو بوکز از لیلا دفاع می‌کند. راوچ استدلال می‌کند که دموکرات‌ها در دستیابی به قدرت و نگاهداشت آن، به‌ویژه در سطح محلی، به‌نحوی رقت‌انگیز ناموفق هستند، و ترقی‌خواهان این واقعیت را انکار می‌کنند: «در طول هشت سال ریاست‌جمهوری باراک اوباما، دموکرات‌ها در کل بیش از هزار مقام انتخاباتی را از دست داده‌اند، ازجمله سیزده صندلی مجلس سنا، شصت‌ونه صندلی مجلس نمایندگان، دوازده فرمانداری، و بیش از نهصد صندلی قوۀ مقننه».از دیدگاه لیلا، دانیکا روئم، به‌عنوان اولین تراجنسیتی‌ای که اخیراً در انتخابات مجلس ایالتی ویرجینیا پیروز شد، مثالی خوب در این زمینه است که دموکرات‌ها چگونه می‌توانند مسائل هویتی را پیش ببرند:«او مفتخرانه و آشکارا ترنس است، اما پویش سیاسی او دربارۀ ترنس‌بودن نبود. او دربارۀ مسائلی صحبت می‌کرد که بر زندگیِ بیشترِ مردم تأثیر دارد، و فریب دام رقیب خود را نمی‌خورد تا [هویت جنسیتی خود] را به موضوع بحث تبدیل کند».من از لیلا دربارۀ مقالۀ اخیری که در نشریۀ پولیتیکو به‌قلم مایکل کروس منتشر شد نیز پرسیدم. این مقاله با رأی‌دهندگان در غرب پنسیلوانیا مصاحبه کرده است که ترامپ به آن‌ها وعده داده بود تا صنایع فولاد و ذغال‌سنگ را دوباره در آنجا احیا کند. تقریباً تمام افرادی که کروس با آن‌ها صحبت می‌کند، اذعان دارند که ترامپ محتملاً در تحقق وعدۀ خود موفق نخواهد بود، اما آن‌ها محتملاً با این وجود باز هم در ۲۰۲۰ به او رأی می‌دهند.به‌جای نابرابری اقتصادی، مسئله‌ای که به نظر می‌رسد آن‌ها را بیش از هر چیز دیگری خشمگین می‌سازد، بازیکنان فوتبال لیگ ملی هستند که هنگام پخش سرود ملی آمریکا روی زانو نشستند؛ یکی از آن‌ها ماجرا را با ناسزاهای نژادی توصیف می‌کند. لیلا می‌گوید که رأی‌دهندگان سفیدپوست طبقۀ کارگر «رأی می‌دهند تا ابراز وجود کنند. این امر تماماً دربارۀ نمادهاست، و ابراز آنچه آن‌ها هستند، در برابر آنچه آن‌ها فرهنگ متخاصم به شمار می‌آورند ... کسانی که در این کشور از موفقیت برخوردار نیستند، دربارۀ خودشان احساس بدی دارند، و وقتی احساس بدی دارند، حالت تدافعی به خودشان می‌گیرند».«وقتی آدم‌ها در این نوع وضعیت روان‌شناختی قرار می‌گیرند، شما باید قانعشان کنید تا از موضع خود کوتاه بیایند و به آن‌ها نشان دهید که منافع واقعی آن‌ها در کجا نهفته است».پی نوشت ها:• این مطلب در تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Mark Lilla: the liberal who counts more enemies on the left than the right» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «مارک لیلا: لیبرالی که در جناح چپ دشمنان بیشتری دارد تا در جناح راست» منتشر کرده است.•• جی. الیور کانروی (J. Oliver Conroy) نویسنده و روزنامه‌نگار ساکن نیویورک است که عمدتاً دربارۀ سیاست و ایدئولوژی‌های مذهبی، آزادی بیان و حقوق شهروندی می‌نویسد. نوشته‌های او در نشریات مختلف از جمله گاردین و مدیوم به چاپ رسیده است.[۱] The End of Identity Liberalism[۲] polemicist[۳] The Once and Future Liberal: After Identity Politics[۴] centrism: چشم‌اندازی سیاسی شامل پذیرش توازنی از برابری اجتماعی و قشربندی اجتماعی؛ در عین مخالفت با تغییرات سیاسی‌ای که در جامعه گردشی قابل‌توجه به چپ یا راست ایجاد کند [مترجم].[۵] rust belt: مناطقی در آمریکا بیشتر در غرب میانه که زمانی از بخش صنعتی قوی برخوردار بودند اما اکنون از نظر اقتصادی و صنعتی سقوط کرده‌اند [مترجم].[۶] whitelash[۷] Palm Sunday: جشنی در مسیحیت و نماد ورود عیسی به اورشلیم است که مردم با شاخه‌های نخل به استقبال وی رفتند [مترجم].[۸] Kennedy School of Government at Harvard[۹] Great Society: برنامه‌های لیندون جانسون دموکرات برای حذف فقر و بی‌عدالتی نژادی در ۶۵-۱۹۶۴ [مترجم].[۱۰] The Reckless Mind[۱۱] The Stillborn God[۱۲] The Shipwrecked Mind[۱۳] Black Lives Matter[۱۴] The First White President[۱۵] Southern Strategy: راهبرد انتخاباتی جمهوری‌خواهان برای افزایش حمایت سیاسی بین رأی‌دهندگان سفیدپوست در جنوب با توسل به نژادپرستی علیه آفریقایی‌تبارهای آمریکا [مترجم]. ]]> الیور کانروی تاریخ‌وسیاست Sun, 18 Feb 2018 04:44:27 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8876/ بدنام‌ترین روسیه‌شناس آمریکا http://tarjomaan.com/neveshtar/8859/ جردن مایکل اسمیت، کرونیکل آو هایر اجوکیشن — عکسی هست از گورباچف با استیو. عکس دیگری از گورباچف با استیو کنار تعدادی از ناراضیان روسی. و ای بابا، یک عکس از گورباچف با کاترینا، همسر استیو، که دختر خردسالشان را بغل کرده است. حتی یک آهنربای شکل گورباچف روی یخچالشان چسبانده‌اند.غروب یک روز در نیمۀ تابستان که در این آپارتمانِ پُر از کتاب در محلۀ شمال‌غربی منهتن قدم می‌زنی، احساس می‌کنی که انگار مردی که مشهورترین ماه‌گرفتگی دنیا را روی پیشانی دارد شریک سومِ ازدواجِ استیون اف. کوهن با سردبیر و ناشر مجلۀ نیشن یعنی کاترینا وندن هیول است.طی بیش از چهار دهه، کوهن یکی از چهره‌های برجسته در مسائل روسیه بوده که، در حین رفت‌وآمد میان دانشگاه (او اکنون استاد بازنشستۀ دانشگاه‌های پرینستون و نیویورک است) و رسانه‌ها، بر وقایع دنیا هم اثر گذاشته است. کمتر اثر پژوهشی‌ای می‌توان یافت که در اثرگذاری مستقیم سیاسی به پای زندگی‌نامه‌ای برسند که کوهن در سال ۱۹۷۳ از پدر بنیان‌گذار شوروی، نیکلای بوخارین، نوشت. بوخارین و انقلاب بلشویکی۱ به هنگام انتشار در میانۀ جنگ سرد، فقط یک درک جدید از انقلاب روسیه ارائه نمی‌داد، بلکه تأثیر عمیقی بر جریان آن جنگ گذاشت. آناتولی چرنیف، مشاور ارشد سیاست خارجی میخائیل گورباچف، نوشت: «تعدادی از ما این کتاب را خوانده‌ایم، و گورباچف را تشویق کردیم که بخواند. او هم در تعطیلات کتاب را با خود بُرد. آن را دقیق خواند و دائم از آن برایم نقل‌قول می‌کرد... ارزیابی دوباره از نقش و شخصیت بوخارین، دریچه‌ای در سد می‌گشود تا نگاهی دوباره به کل ایدئولوژی‌مان داشته باشیم».علاقۀ گورباچف به ایده‌های کوهن (و به خود او) آن پژوهشگرِ کم‌رتبۀ انقلاب روسیه را به یک روشن‌فکر ویژه تبدیل کرد که در جلساتی با رؤسای دولت حضور می‌یافت. اریک آلترمن، استاد روزنامه‌نگاری در بروکلین‌کالج و ستون‌نویس مجلۀ نیشن که سابقۀ آشنایی چند ده‌ساله‌ای با کوهن دارد، آن کتاب را «یکی از اثرگذارترین کتاب‌های قرن گذشته» می‌نامد. آن کتاب به منزلۀ تحقق «رؤیای همۀ نویسندگانی بود که می‌خواهند نه تنها بر رهبران دنیا، بلکه بر خود تاریخ اثر بگذارند».اما این روزها کوهن به‌خاطر دیدگاه‌هایش دربارۀ یک رهبر دیگر روسیه مشهور است. می‌شود گفت که در ستون‌نویسی‌ها و حضورهای رسانه‌ای‌اش در سال‌های اخیر، او به برجسته‌ترین مدافع ولادیمیر پوتین تبدیل شده است. او در سی.ان.ان اعلام کرد: «پوتین یک گردن‌کلفت نیست. او یک رهبر امپریالیستِ طرفدار شوروی نیست که سعی در بازآفرینی اتحاد جماهیر داشته باشد. او حتی ضدآمریکایی نیست». این دفاعیه شامل حال رئیس‌جمهور ایالات متحده هم شد که حرف‌های خوبی دربارۀ پوتین زده بود. کوهن به فاکس‌نیوز گفت «صدر تهدیدهای امروزی علیه ایالات متحده» ادامۀ تحقیقات دربارۀ پیوندهای ترامپ با روسیه است: «هیچ‌گونه شواهدی دال بر خطاکاری وجود ندارد».چنین نقطه‌نظراتی باعث غضب طیف گسترده‌ای از منتقدان شده است. ایزاک کوتینر در یادداشتی در نیوریپابلیک، کوهن را «آمریکاییِ توجیه‌گر پوتین» نامید. جاناتان چیت در نیویورک مگزین به او چنین لقب داد: «ساده‌لوح» و «یک چپ‌گرای هفتادوچندسالۀ ازمُدافتاده که عادت‌های ذهنیِ چندین دهه ضد-ضدکمونیسم را تمام و کمال به حرفۀ جدیدش یعنی ضد-ضدپوتینیسم آورده است». کتی یانگ در مجلۀ اسلیت گفت کوهن مشغول «تکرار اطلاع‌رسانی‌های نادرست روسی» و «احیای آن‌نوع پروپاگانداها» است. و بسیاری افراد دیگر، حتی در مجله‌ای که همسرش اداره می‌کند، همین نظرات را دارند.ایده‌های کوهن دربارۀ روسیه، که زمانی موجب دعوت او به کمپ‌دیوید شد تا به رئیس‌جمهور وقت آمریکا مشاوره بدهد، اکنون او را جنجالی‌ترین کارشناس این حوزه کرده‌اند. پرسش دشمنان و دوستان او یکی است: چه بر سر استیون اف. کوهن آمده است؟وقتی بوخارین و انقلاب بلشویکی منتشر شد، تنش‌زدایی بین ایالات متحده و شوروی در جریان بود. اما هنوز این دیدگاه بر حوزۀ مطالعات روسیه غلبه داشت که شوروی دولتی تمامیت‌خواه است، که چون منطق کنترلِ مطلق در تاروپود آن جای گرفته است قابلیت اصلاح ندارد. کوهن نوشت: «از نگاه غربی، بلشویسم فقط یک خروجی دارد و آن هم استالینیسم است».کتاب او تیشه به ریشۀ این تصور زد. این اثر نشان می‌داد بوخارین، نظریه‌پرداز مارکسیست و عضو حزب کمونیست روسیه، یک نسخۀ روشمند از شوروی ارائه داد که بدیل آن استالینیسمی بود که در نهایت فاتح شد. یوجین هاسکی، استاد علوم سیاسی در دانشگاه استتسون، می‌گوید: «این حرف بزرگی بود». کتاب بوخارین و انقلاب بلشویکی همانی بود که تاریخ‌نگاری دانش‌پژوهانه باید باشد: استفاده از محتوای منابع اصلی برای بازنگری در فهم گذشته. اما دلالت‌های مهمی نیز برای حال و آینده داشت. اگر تبدیل شوروی به یک رژیم ستمگر حاصل یک تصادف تاریخی بود، نه سرانجام گریزناپذیر یک ایدئولوژی جبرگرا، پس لابد اصلاح هم ممکن بود.اگر گورباچف نبود، این کتاب صرفاً در حد یک اثرِ احترام‌برانگیز باقی می‌ماند. اما برای آن روس‌هایی که دنبال یک بدیل بین سرمایه‌داری و کمونیسم بودند (و اعضای کابینۀ گورباچف در صدر این افراد قرار داشتند)، بوخارین و انقلاب بلشویکی یک نسخه پیشنهاد می‌داد. «در سال‌های پرسترویکا [اصلاحات اقتصادی]، بسیاری از آشنایانم به معنای دقیق کلمه مجذوب مطالعۀ این کتاب بودند». این جمله را گورباچف در مقاله‌ای نوشت که در گلچینی از نظرات ۳۵ چهرۀ برجستۀ سیاسی، فرهنگی و رسانه‌ای روسی به مناسبت هفتادمین سالگرد تولد کوهن منتشر شد. «یادم هست این کتاب، که از بسیاری جهات هم‌نوا با تغییرات اجتماعی آن ایام بود، به یک اثر پرفروش در شوروی تبدیل شد».در یک بازۀ کوتاه و پرشکوه در اواخر دهۀ ۱۹۸۰، اصلاحات انسانی روسیه میسّر به نظر می‌آمد، و کوهن قهرمان گورباچف و اصلاح‌طلبان همقطار او شد. آن‌ها او را مردی می‌دیدند که یک نقشۀ فکری برای دستیابی به یک سوسیالیسم دموکراتیک عرضه کرد که می‌توانست ناجی روسیه شود. کوهن بنا به درخواست رئیس‌جمهور جورج بوش پدر به کمپ‌دیوید رفت. او در آنجا، در یک نبرد فکری، به مصاف استاد دانشگاه هاروارد ریچارد پایپز رفت که بر سیاست خارجی ایالات متحده اثر داشت و مسیر جنگ سرد را تعیین کرد. او مرتب برای نیویورک‌تایمز می‌نوشت، چنانکه نزدیک بود پرینستون را ترک کند تا خبرنگار آن روزنامه در مسکو بشود.اما این‌ها ماجراهای چند دهه پیش هستند. گورباچف‌دوستی از مُد استفاده است. اکنون زمانۀ پوتین است. پوتین، پوتین، پوتین. و کوهن رفیق پوتین نیست، گرچه نقص‌های رهبر روسیه را کم‌رنگ جلوه می‌دهد. دیگر دوران علاقۀ رؤسای جمهور به نظرات کوهن سر رسیده است. ولی او حداقل می‌تواند تمام تلاشش را بکند تا آنچه سال‌هاست جنگ سرد دوم می‌نامند، به جنگی سوزان تبدیل نشود. به نظر کوهن، از همیشه به چنین اتفاقی نزدیک‌تریم، حتی نزدیک‌تر از زمان بحران موشکی کوبا یا عملیات ایبل آرچر. و تصور اینکه او نمی‌تواند مارپیچ نزولی روابط آمریکا-روسیه را متوقف کند کم آزارش نمی‌دهد. یک جنگ هسته‌ای بین روسیه و ایالات متحده بزرگ‌ترین ترس اوست. (خُب، یکی این، و یکی هم به قول منتقدانش آنکه خودش دیگر به درد نخورد).اما هنگام ملاقاتمان در آپارتمانش، این سینه‌سوختگی فوراً به نظر نمی‌آید. او می‌گوید که اهل کنتاکی است و «قدری شکاکیّت دربارۀ هرچیزی جز اسب‌ها و مشروب بربون» را حفظ کرده است. او با شلوار جین و پیراهن سیاه طلایی‌دوز، روی کاناپۀ اتاق نشیمنش مارلبورو می‌کشد. از اینجا می‌شود سرِ درخت‌های سبز سنترال‌پارک را به هنگام غروب دید. او در ۷۸ سالگی، با کله‌ای پُر از موهای جوگندمی، هنوز خوش‌تیپ است. وندن هیول که دائم به اتاق می‌آید و می‌رود، بیست سال جوان‌تر است و انگار زن قهرمان سیاه‌مویی است که از دل داستان‌های تولستوی بیرون آمده باشد.کوهن عمدۀ اوقات خود را به نوشتن برای مجلۀ نیشن می‌گذراند. دخترشان نیکولا، که امشب برای شام اینجاست، دانشجوی حقوق دانشگاه کلمبیاست که پیرامون اصلاح نظام کیفری پژوهش می‌کند. که اگر قرار بود حدس بزنید فرزند کوهن و وندن هیول با زندگی‌اش چه می‌کند، لابد به همین گزینه می‌رسیدید. کوهن افتخارات دخترش را ردیف می‌کند و می‌گوید «افتخار می‌کنم دربارۀ اشتیاق دخترم به عدالت حرف بزنم». زندگی بدی هم نیست.ولی حملات رسانه‌ای نیششان را زده‌اند. وندن هیول می‌تواند بدترین موارد را از بَر تعریف کند. و حتی طرح این انتقادها در نیشن هم شروع شده است، چون دبیران و گزارشگران می‌پرسند آیا جانب‌داری این مجلۀ چپ‌گرای پیشتاز مملکت از دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین در زمینۀ سیاست ایالات متحده-روسیه به خاطر نفوذ کوهن است؟در دانشگاه برای کوهن احترام بیشتری قائل‌اند. کوهی از حسن‌نیت برای او باقی مانده است، که عمدۀ آن به‌خاطر زندگی‌نامه‌ای است که از بوخارین نوشت، اما ثمرۀ مقاله‌هایش دربارۀ تاریخ روسیه نیز هست که در کتاب‌هایی مثل بازنگری تجربۀ شوروی۲ و سرنوشت‌ها و بدیل‌های از دست رفتۀ شوروی۳ گردآوری شده‌اند. رونالد سانی، استاد زبان روسی در دانشگاه میشیگان، می‌گوید: «او، در مقام یک دانشمند تاریخ سیاست، بسیار محترم است».اما از زمانی که کوهن در جایگاهِ برجسته‌ترین روشنفکر مردمی‌ای درآمد که علیه اتهامات کمک روسیه به انتخاب ترامپ موضع می‌گرفت، اوضاع نزد دانش‌پژوهان همقطار او هم عوض شده است. او در برنامه‌هایی مانند برنامۀ تاکر کارلسون در فاکس‌نیوز حاضر شد و گفت ترامپ «شجاعت سیاسی» دارد و به‌خاطر تلاش برای تثبیت روابط خوب با روس‌ها از او «دیوسازی» کرده‌اند. استیون سستانویچ، کارشناس روسیه در دانشگاه کلمبیا، می‌گوید: «او از یک مورّخ فوق‌العادۀ روسیه به یک مفسرّ خبری تبدیل شده است، کسی که بیشتر دربارۀ بحث‌های سیاست‌گذاری ایالات متحده و آنچه به نظرش تباهی این بحث‌هاست حرف می‌زند. ولی اینکه حوزۀ دانشگاهی او نیست؛ حرف‌هایی که می‌زند، محققانه نیستند».هاسکی می‌گوید: «می‌توانم بگویم که او در جریان اصلی نیست». کوهن به‌خاطر تبرئۀ روسیه در ماجرای دخالت‌های نظامی و مداخلۀ انتخاباتی، «آشکارا در حاشیه است. بسیاری افراد تصور می‌کنند که نظراتشْ وجهۀ یک توجیه‌گر روسیه را به او می‌دهند».این نگاه نام کوهن را لکه‌دار کرده است. وندن هیول در سال ۲۰۱۴ مذاکراتی با «انجمن مطالعات اسلاو، اروپای شرقی و اوراسیا» آغاز کرد تا بودجۀ یک بورسیۀ رساله‌نویسی به نام کوهن و مربی‌اش رابرت تاکر را تأمین کند. اما زمانی که تعدادی از اعضای هیئت‌مدیرۀ انجمن از راه‌اندازی یک بورسیه به نام کوهن گله کردند، انجمن هم تأیید آن را به تعویق انداخت. استیون هنسون، رئیس وقت انجمن، به نیویورک‌تایمز گفت: «همه می‌دانند که جنجال‌های سرگیجه‌آوری دربارۀ پروفسور کوهن وجود داشت. در این بافت، کارِ محتاطانه آن بود که با طیف گسترده‌تری از دانش‌پژوهان مشورت شود».کوهن و وندن هیول آن پیشنهاد را پس گرفتند. مدتی بعد انجمن پرسید که آیا آن‌ها حاضرند کماکان بودجه را بدهند اما اسم کوهن را از روی بورسیه بردارند، که این تقاضا یک توهین مضاعف بود.در ژانویۀ ۲۰۱۵، دیوید رنسل (استاد دانشگاه ایندیانا و سردبیر سابق ژورنال آمریکن هیستوریکال ریویو) در نامه‌ای به آن انجمن گفت که برخوردشان با آن مسئله «بوی سانسور گفتمان عمومی را می‌دهد و همۀ افراد نجیب لابد آن را مایۀ شرمساری عمیق انجمنمان می‌دانند». بیش از ۶۰ دانش‌پژوه این نامه را امضا کردند. چند ماه بعد، انجمن بالاخره «برنامۀ بورسیۀ پژوهشی رساله‌نویسی کوهن-تاکر» را تصویب کرد که هنوز هم در حال اجراست.این ماجرا کوهن را بُهت‌زده کرد. او می‌گوید: «من خشمگین شدم». وندن هیول می‌گوید آن کار مثل «فروکردن خار در چشم» ما بود. کوهن فکر می‌کند دانش‌پژوهان جوان می‌ترسند دیدگاه‌هایی مشابه او ابراز کنند. می‌گوید ایمیل‌هایی به این مضمون برایش می‌رسد: «آن‌ها می‌روند که محتاط شوند. و دانش‌پژوهیِ خوب با محتاط‌بودن جور درنمی‌آید».شامگاه یک سه‌شنبه، کوهن وارد استودیوی شبکۀ دابلیو.اِی.بی.سی در مرکز شهر می‌شود. او هر هفته در برنامۀ گفتگومحور «جان بچلور شو» برای بحثی چهل‌دقیقه‌ای حاضر می‌شود، که جمع‌بندی نکات مهم آن در وب‌سایت نیشن منتشر می‌شود. ته‌ریش کوتاهی گذاشته است (یوگنی یفتوشنکو، شاعر افسانه‌ای روس، موی صورت کوهن را «نتراشیدگیِ زنگ‌زدۀ انجیلی» نامیده)، و در آسانسور که بالا می‌رود سیگار الکتریکی می‌کشد.از راهروها که می‌گذریم، چند بار می‌گوید با الیور استون برای بحث دربارۀ پوتین به این برنامه آمده است. او می‌گوید: «این برنامه همه‌جای دنیا نمایش داده شد». برای قسمت صحبت او تصویر بزرگی از پوتین روی دیوار استودیو نصب کرده‌اند. کوهن، با آن زبان روان و شمرده‌اش اینجا آسوده است، طوری که مشغول بذله‌گویی با میزبانش می‌شود. او در دهۀ ۱۹۸۰ مفسر خبری شبکۀ سی.بی.اس بود و مرتب در تلویزیون حاضر می‌شد. صدای خش‌دار و بم او که نتیجۀ چند دهه سیگار کشیدن است، خوراک برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی است. سروکلۀ وندن هیول پیدا می‌شود تا با مهربانی چند عکس از کوهن بگیرد و سپس ایمیل‌هایش را چک می‌کند.کوهن در برنامه همان نظراتی را ابراز می‌کند که او را به یکی از ناپسندترین کارشناسان روسیه در آمریکا تبدیل کرده‌اند. در بحث دربارۀ انقلاب سال ۲۰۱۴ اوکراین که به تهاجم روسیه منجر شد، می‌پرسد: «اگر در کرملین نشسته باشید و این اتفاق را توسعه‌طلبی مخفیانۀ ناتو و همچنین اوکراین ببینید که عملاً همخون روسیه است، هیچ‌کاری نمی‌کنید؟» پوتین «دارد واکنش نشان می‌دهد... گزینه‌های او معدود بودند». و ادامه می‌دهد: «اگر می‌خواهید بپرسید که چه کسی تیشه به ریشۀ دموکراسی اوکراینی زد، آن شخص پوتین نبود». بلکه رهبران غربی بودند.همچنین می‌گوید وحشت آمریکا از مداخلۀ روس‌ها در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۱۶ این کشور خطاست. «چرا آمریکا چیزی را قبول کرد که آشکارا، یا به‌ظاهر، قصه‌ای است که هیچ شواهدی برایش وجود ندارد؟» او دربارۀ پاسخ‌های این سؤال هم گمانه‌زنی می‌کند: پوتین مانعی در برابر هژمونی جهانی آمریکا بود. یا یک سناریوی دیگر: «قوای منحوس، قوای حریص، در رده‌های بالای نظام سیاسی و اقتصاد ما، به اینکه روسیه دشمن باشد نیاز دارند چون بسیار سودآور است» روابط آمریکا-روسیه «در مسکو خراب نشد». بلکه این روابط «در واشنگتن خراب شد».دانش‌پژوهانی که هم‌نظر با این دیدگاه‌ها باشند زیاد نیستند. ولی حتی آن‌هایی که فکر می‌کنند کوهن اکنون اشتباه می‌کند، باید تصدیق کنند که او در گذشته دربارۀ چیزهای فراوانی درست می‌گفته است. علاوه بر دیدگاه‌هایش در دهۀ ۱۹۷۰ دربارۀ امکان‌های اصلاحات در شوروی، ارزیابی او در اواخر ۱۹۸۰ هم درست از آب درآمد که می‌گفت گورباچف یک دموکرات حقیقی است. آن زمان، مقابل او امثال ریچارد پایپز بودند که اعتقاد داشتند گورباچف صرفاً یک گماشتۀ مهربان‌تر و ملایم‌تر حزب کمونیست است. در دهۀ ۱۹۹۰، کوهن از اولین کسانی بود که گفت بوریس یلتسین کسی است که با فسادش ضربۀ عمیقی به روسیه می‌زند. سانی تعریف می‌کند که «عموم دانشگاهیان هوادار یلتسین بودند». و کوهن درست دیده بود که توسعۀ ناتو پس از جنگ سرد، به احیای ملی‌گرایی روسی می‌انجامد.سانی می‌گوید کوهن «تلاش می‌کند یک‌جا با همۀ آسیاب‌ها دربیافتد»، ولی اضافه می‌کند که او «بالنسبه شجاع» است و در مقابله با روایت استاندارد ایالات متحده دربارۀ روسیه «جای همکاران کم‌روتر خود را پُر می‌کند». رابرت لگورد، استاد علوم سیاسی دانشگاه کلمبیا، می‌گوید کارشناسان جدی روسیه «می‌گویند او اشتباه می‌کند، اما او را خائن نمی‌دانند». او خاطرنشان می‌کند «هرکس فکر کند او ابزار دست شوروی‌ها یا روسیه است احمق است».وندن هیول هم زاویه‌دید خودش را مطرح می‌کند: «اگر بخواهید استیو را تعریف کنید، او طرفدار بدیل‌هاست. این ایده که: نپذیر، دنبال بدیل بگرد». دیدگاه‌های کوهن، زندگی را نه‌فقط برای خودش که برای وندن هیول هم سخت کرده‌اند. به تعبیر خودش، با حمایت او از پوتین و ترامپ (حداقل در مسئلۀ روسیه)، «اکنون مسموم‌سازی فضا» برای او مضاعف شده است.پرسنل مجلۀ نیشن علناً علیه میل مجله به روسیه شورش کرده‌اند. کاتا پولیت، ستون‌نویس باسابقۀ نیشن، می‌گوید: «این احساسِ فراگیر وجود دارد که او همیشه درگیر کار مجله بوده و نفوذ فراوانی بر وندن هیول داشته است، اما این نفوذ با [هجوم روسیه به] کریمه افزایش یافته است. دیدگاه او این است که ما در آستانۀ جنگ جهانی سوم هستیم، و من یا دیگران با این دیدگاه موافق نیستیم».وندن هیول اشاره می‌کند که سابقۀ کوهن در نیشن بیشتر از خود اوست، و ادعای کنترل کوهن بر خودش را توهین‌آمیز می‌داند. اما قابل انکار نیست که گل سرسبد مجلات چپ آمریکایی، حامی سیاست دونالد ترامپ در قبال روسیه است. در ماه ژوئن، تعدادی از نویسندگان نیشن در نامه‌ای به وندن هیول گفتند که «مجله نه تنها در زمین دولت ترامپ بازی می‌کند، بلکه احترام به سنت‌های حسنۀ خودش را هم نگه نمی‌دارد».کوهن به این جنجال‌ها اهمیتی نمی‌دهد، جز آنجایی که به وندن هیول آسیب بزند. دوره‌ای که در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ با ناراضیان روسی کار می‌کرد، الهام‌بخشِ این بی‌خیالی‌اش شد. او می‌گوید: «در مقایسه با آنچه در اتحاد جماهیر شوروی می‌گذشت، نارضایتی در آمریکا هیچ هزینۀ خاصی ندارد. من استاد بازنشستۀ دو دانشگاهم. یعنی پیر شده‌ام و خدمات بهداشت و سلامت زیادی گرفته‌ام. مگر می‌خواهند با من چکار بکنند؟»اما این جرقه‌های چموشی، دل‌شکستگی‌اش را پنهان نمی‌کنند. تراژدی کوهن آن است که آن بدیل دموکراتیک شوروی که گورباچف در نظر داشت، هرگز محقق نشد. برعکس، کنترل امپراطوری شوروی از چنگ او رفت و یلتسین به قدرت رسید، اتحاد جماهیر شوروی را تجزیه کرد، و ناظر گذار به‌سوی کشوری شد که بنیانش سرمایه‌داریِ افسارگسیختۀ تُهی از حکومت قانون بود. و یلتسین سپس پوتین را به‌عنوان جانشین خود برگزید. مابقی ماجرا هم هنوز به تاریخ نپیوسته است.هنگام ترک آپارتمانشان، کوهن یک نسخه از کتابش با عنوان قربانیان برمی‌گردند۴ را که دربارۀ بازماندگان گولاگ‌های استالین است به من داد. سوار قطار در مسیر خانه، به متنی که برای امضای کتاب نوشته بود نگاه کردم: «برای جُردن، سرنوشت شادتری برایت آرزومندم. استیو».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱۵ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Is This Professor Putin’s American Apologist» در وب‌سایت کرونیکل آو هایر اجوکیشن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «بدنام‌ترین روسیه‌شناس آمریکا» منتشر کرده است.•• جردن مایکل اسمیت (Jordan Michael Smith) روزنامه‌نگار آمریکایی است که در حوزۀ سیاست خارجی و روابط بین‌الملل می‌نویسد. نوشته‌های او در آتلانتیک، وال‌استریت ژورنال، گاردین و دیگر مطبوعات منتشر شده است.[۱] کتاب بوخارین و انقلاب بلشویکی (Bukharin and the Bolshevik Revolution) را نشر ثالث با ترجمۀ بیژن اشتری منتشر کرده است [مترجم].[۲] Rethinking the Soviet Experience[۳] Soviet Fates and Lost Alternatives[۴] The Victims Return ]]> جردن مایکل اسمیت تاریخ‌وسیاست Sun, 04 Feb 2018 05:22:51 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8859/ مروری بر اندیشه‌های ساموئل هانتیگتون، پیامبر عصر ترامپ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8664/ کارلوس لوزادا، واشنگتن پست — گاهی اوقات، یک پیامبر درست می‌گوید که چه خواهد شد، اما دلش از اینکه چرا باید چنین شود ریش‌ریش است.سخنرانی اخیر رئیس‌جمهور ترامپ در ورشو، که اروپاییان و آمریکاییان را ترغیب به دفاع از تمدن غربی در برابر افراطیان خشونت‌طلب و دارودسته‌های بربر کرد، لاجرم یادآور «برخورد تمدن‌ها»ی ساموئل پ. هانتینگتون بود: این ایده که رقابت ابرقدرت‌ها جای خود را به نبرد میان جهان‌شمول‌گرایی غربی، ستیزه‌جویی اسلامی و جسارت چینی خواهد داد. در کتابی که شرح و بسط مقالۀ مشهور او در سال ۱۹۹۳ بود، هانتینگتون تمدن‌ها را همچون گسترده‌ترین و حیاتی‌ترین سطح هویت تعریف کرد که دین، ارزش‌ها، فرهنگ و تاریخ را در بر می‌گیرند. او نوشت که پرسش کلان، در دنیای پس از جنگ سرد، این نیست که «در کدام جبهه‌اید؟» بلکه این است که «که هستید؟».پس وقتی رئیس‌جمهور [آمریکا] از ملت‌های غرب می‌خواهد «جرئت و ارادۀ دفاع از تمدنمان را بیابید»، وقتی اصرار می‌کند فقط مهاجرانی را بپذیریم که «در ارزش‌های ما سهیم‌اند و مردممان را دوست دارند»، و وقتی اتحاد دو سوی اقیانوس اطلس را ترغیب می‌کند که «هرگز کیستی‌مان را فراموش نکنیم» و به «پیوندهای تاریخ، فرهنگ و خاطره» بچسبیم، تصور می‌کنم هانتینگتون، که پس از سال‌ها تدریس در دانشگاه هاروارد در اواخر سال ۲۰۰۸ درگذشت، از آسمان سری تکان می‌دهد.شاید به‌خاطر این سر تکان دهد که پیش‌بینی‌هایش درست از آب درآمده‌اند، اما در اصل با هول و هراس این حرف‌ها را تأیید می‌کند. لفاظی‌های تمدنی ترامپ نه یگانه دلیل آن هستند که نام هانتینگتون امروز طنین‌انداز می‌شود، و نه حتی جذاب‌ترین دلیل آن. آثار هانتینگتون، که از نیمۀ قرن بیستم تا اوایل قرن بیست‌ویکم را پوشش می‌دهند، به‌مثابۀ استدلالی مفصل دربارۀ معنا و مقصود آمریکایند، استدلالی که بهتر از هر نسخۀ مشابهی می‌تواند تنش‌های عصر ترامپ را تبیین کند. هانتینگتون هم واقعه‌نگار و هم مُنادی نبردهای آمریکا بر سر اصول بنیانی‌اش است، نبردهایی که با صعود ترامپ وخیم شده‌اند. هانتینگتون بومی‌گرایی سفیدپوستان در واکنش به مهاجرت لاتین‌تبارها را پیش‌بینی می‌کند، و صریح بگوییم که هیزم به آتش آن می‌ریزد. او آن ناهمسانی‌ای را میان طبقات کارگر و نخبگان، میان ملی‌گرایی و جهان‌وطنی‌گرایی، ثبت و ضبط می‌کند که در کارزار انتخابات ۲۰۱۶ جلوه‌گر شد. و هشدار می‌دهد که عوام‌فریبان پوپولیست چطور به توده‌های بیگانه‌شده متوسل می‌شوند و بعد عهدشان با آن‌ها را می‌شکنند.این همان ریاست‌جمهوری ترامپ است ولی، بیش از آن، آمریکای هانتینگتون است. ترامپ شاید خود را مردی عمل‌گرا بداند که در بند نفوذ هیچ فکری نیست، اما او بردۀ یک استادِ درگذشتۀ علوم سیاسی است.کتاب‌های هانتینگتون، طی چند دهه، با هم گفت‌وگو می‌کنند: می‌توانید خاستگاه‌های یکی را در پرسش‌های بی‌جواب دیگری بیابید. ولی این کتاب‌ها پرده از تناقضات عمیقی هم برمی‌دارند. بیش از برخورد تمدن‌ها، برخورد هانتینگتون‌ها هویداست. یک هانتینگتون آمریکاییان را مردمانی استثنایی می‌داند که نه با خون بلکه با کیش با هم متحد شده‌اند. هانتینگتون دیگر این ایده را کنار می‌گذارد و از آمریکایی می‌گوید که جوهره‌اش در ایمان، زبان، فرهنگ و مرزهاست. سومی ورود گروه‌ها و هویت‌های جدید به عرصۀ سیاسی را به‌مثابۀ تجدید حیات دموکراسی آمریکایی می‌بیند. و چهارمی چنین هویت‌هایی را مهلک و ضدآمریکایی می‌داند.این آثار تجسم چالش‌های فکری و سیاسی ایالات متحده در عصر ترامپ و پس از آن هستند. در نوشته‌های هانتینگتون، دیدگاه‌های آرمان‌گرایانه از آمریکا با فرومایه‌ترین انگیزه‌ها در هم‌ آمیخته‌اند، و دفاعیه‌های شیوا از ارزش‌های ایالات متحده نشان می‌دهند که ترس از تکثرگرایی در بطن این ملت جای دارد. اینکه کدام دیدگاه پیروز شود تعیین می‌کند که احتمالاً چه کشوری خواهیم شد.برای درک آشفتگی کنونی‌مان، به‌دردبخورترین کتاب‌های هانتینگتون نه برخورد تمدن‌ها و بازسازی نظم جهانی (۱۹۹۶) است، و نه حتی ما که هستیم؟ چالش‌های هویت ملی آمریکا (۲۰۰۴) که گفته می‌شود ریچارد اسپنسر، ملی‌گرای سفیدپوست خودخوانده، هم در زمرۀ هواداران آن است. بلکه سودمندترین اثر او کتابی کمتر شناخته شده است که ۳۶ سال پیش منتشر شد و از آینده خبر می‌داد: سیاست‌ورزی آمریکایی: وعدۀ ناهماهنگی.در این اثر، هانتینگتون می‌گوید تنش محوری در حیات آمریکایی عبارت است از شکاف میان ارزش‌های کیش آمریکایی (آزادی، برابری، فردگرایی، دموکراسی، قانون‌گرایی) و تلاش‌های حکومت برای رعایت این ارزش‌ها. «گاهی این ناهمسانی در حال کمون است؛ سایر اوقات، که شوق آن کیش بالا می‌گیرد، این ناهمسانی بی‌رحمانه جلوه‌گر می‌شود، و در این اوقات، وعدۀ سیاست‌ورزی آمریکایی به محنت و رنج اصلی‌اش دچار می‌شود».خواه سلامت موضوع بحث باشد یا مالیات یا مهاجرت یا جنگ، آمریکایی‌ها همواره، برای به‌چالش‌کشیدن بی‌عدالتی‌های متصور خود، دست به دامن ارزش‌های بنیادین می‌شوند. صرفاً ضرورت یا معقول‌بودن اصلاحات کافی نیست، بلکه مسائل باید در قالب آن کیش بیان و دفاع شوند. به همین خاطر است که مخالفان ترامپ، هنگام حمله به سیاست‌های او، اعلام می‌کنند این سیاست‌ها نه‌تنها نادرست‌اند، بلکه «ما چنین کسانی نیستیم». به تعبیر هانتینگتون، «بحث بر سر اینکه چه چیزی باعث اتحاد آمریکاییان می‌شود برجسته‌ترین عامل تفرقۀ آن‌هاست».این کتابْ جنگ‌های انقلاب [آمریکا]، عصر جکسون، دورۀ ترقی‌خواهان، و دهۀ ۱۹۶۰ را برهه‌های اوج‌گرفتن شوق به آن کیش می‌داند، و توصیف‌های هانتینگتون گویا عصارۀ آمریکای امروزی‌اند. او می‌نویسد که در چنین برهه‌هایی نارضایتی فراگیر است، و مرجعیت و تخصص زیر سؤال می‌روند؛ ارزش‌های سنتیِ آزادی، فردگرایی و برابری و کنترل مردمی بر حکومت بر بحث‌های عمومی سیطره پیدا می‌کنند؛ قطبی‌شدنِ شدید و اعتراض دائمی مشخصۀ سیاست‌ورزی می‌شود؛ خصومت با قدرت، ثروت و نابرابری شدید می‌شود؛ جنبش‌های اجتماعی بر محور آرمان‌هایی همچون حقوق زنان و عدالت کیفری رونق می‌یابند؛ و شکل‌های جدیدی از رسانه پدیدار می‌شوند که خود را وقفِ هواداری و تخاصم در روزنامه‌نگاری می‌کنند.هانتینگتون حتی زمان نبرد بعدی آمریکا را پیش‌بینی می‌کند. او می‌نویسد: «اگر وضع دوره‌ای همچنان حاکم باشد، یک بازۀ ادامه‌دار شوق به آن کیش در دهه‌های دوم و سوم قرن بیست‌ویکم رخ خواهد داد».ما درست طبق زمان‌بندی او پیش می‌رویم.هانتینگتون استدلال می‌کند که شوق ما ماهیت چرخه‌ای دارد. خشم نمی‌تواند تا درازمدت دوام آورد، لذا بدبینی جای آن را می‌گیرد، یعنی این باور که همه فاسدند، و ما یاد می‌گیریم با شکاف میان آرمان‌ها و واقعیت مدارا کنیم. (امروز می‌توانیم این را مرحلۀ «هه‌هه‌هه هیچی مهم نیست» بنامیم.) درنهایت، دورویی چیره می‌شود و ما شکاف را به‌کلی انکار می‌کنیم تا اینکه موج بعدی اخلاق‌طلبی سر برسد. در عصر ترامپ شاهد همزیستی اخلاق‌خواهی، بدبینی و دورویی هستیم. که چندان هم صلح‌آمیز نیست.این کیش مهم است چون نه‌تنها بخش‌بندی‌ها و آرزوهای آمریکا را می‌آفریند، بلکه تعریفی جایگزین و برازنده از معنای آمریکایی‌بودن نیز ارائه می‌دهد. هانتینگتون می‌نویسد مسألۀ این کیشْ هویت قومی یا ایمان دینی نیست، بلکه باور سیاسی است. پاراگراف دوم از اعلامیۀ استقلال چنین شروع می‌شود: «ما این حقایق را بدیهی می‌پنداریم». و هانتینگتون از این قطعه برای تعریف ما استفاده می‌کند. «چه کسی حامل این حقایق است؟ آمریکایی‌ها حامل آن‌اند. آمریکایی‌ها که هستند؟ افرادی که تابع این حقیقت‌هایند. هویت ملی و اصول سیاسی تفکیک‌ناپذیرند».در این روایت، «رؤیای آمریکایی» بیشترین اهمیت را دارد، چون هرگز به‌تمامی محقق نمی‌شود، چون آشتیِ آزادی با برابری هرگز به کمال نمی‌رسد. بااین‌حال، سیاست‌ورزی آمریکایی کتابی سراسر بدبینانه نیست. هانتینگتون در سطرهای پایانی آن می‌نویسد: «منتقدان می‌گویند آمریکا یک دروغ است، چون در واقعیت این ‌همه از آرمان‌هایش دور مانده است... آن‌ها اشتباه می‌کنند. آمریکا یک دروغ نیست، بلکه یک ناامیدی است. ولی فقط از آن رو می‌تواند ناامیدی باشد که امید هم هست».در دو دهۀ بعدی، هانتینگتون امید خود را از کف داد. هانتینگتون در کتاب آخرش، ما که هستیم؟، که تأکید می‌کند بازتاب دیدگاه‌هایش نه‌فقط به‌عنوان یک پژوهشگر بلکه به‌منزلۀ یک میهن‌پرست است، تعریف‌های خود از آمریکا و آمریکاییان را بازبینی می‌کند. کیش، که روزگاری جایگاهی والا داشت، در اینجا صرفاً پیامد جانبی فرهنگ آنگلو-پروتستان (متشکل از زبان انگلیسی، ایمان مسیحی، اخلاقیات کار، و ارزش‌های فردگرایی و اختلاف نظر) است که، اکنون به نظر او، هستۀ حقیقی هویت آمریکایی را شکل می‌دهد.هانتینگتون می‌نویسد چند چیز تهدیدهایی علیه این هسته‌اند: ایدئولوژی چندفرهنگ‌گرایی؛ امواج جدید مهاجران از آمریکای لاتین (به‌ویژه مکزیک) که به اعتقاد هانتینگتون کمتر از مهاجران سابق توان ادغام دارند؛ و تهدید زبان اسپانیایی، که به نظر هانتینگتون بیماری‌ای است که یکپارچگی فرهنگی و سیاسی ایالات متحده به آن مبتلا شده است. او اظهار می‌کند: «چیزی به‌عنوان رؤیای امریکانو [تلفظ اسپانیاییِ «آمریکایی»] در کار نیست. فقط یک رؤیای آمریکایی هست که جامعۀ انگلو-پروتستان آفریده است. آمریکایی‌های مکزیکی‌تبار فقط به شرطی در آن رؤیا سهیم‌اند که رؤیاهای خود را به زبان انگلیسی ببینند».گویا هانتینگتونِ ۱۹۸۱ اشتباه می‌کرد. او یک ‌جا فهرستی از دانشگاهیانی می‌آورد که آمریکاییان را بر اساس باورهای سیاسی‌شان تعریف کرده‌اند، یعنی تعریفی که اکنون آن را نادقیق می‌داند. هانتینگتون در آنجا بدون ذکر نام از پژوهشگری نقل‌قول می‌کند که در جایی به‌شیوایی آمریکاییان را چنین تعریف کرده است: تفکیک‌ناپذیر از حقایق بدیهیِ اعلامیه. اگر آن قطعه از سیاست‌ورزی آمریکایی به خاطرتان نیاید یا زحمت بررسی پانوشت‌ها را به خودتان ندهید، اصلاً نمی‌فهمید که او از خودش نقل‌قول کرده است. در این کتابِ هانتینگتون، که عصبانی‌ترین اثر اوست، اگر بشود یک به‌اصطلاح چشمک پیدا کرد، همین است.هانتینگتون نتیجه می‌گیرد که اصول آن کیش صرفاً «نشانه‌هایی برای نحوۀ سامان‌دهی جامعه» هستند؛ «آن‌ها دامنه، مرزها یا ترکیب جامعه را تعریف نمی‌کنند». او مدعی است که، برای چنین کاری، به تبار و فرهنگ نیاز است. باید به چیزی تعلق داشته باشید. هانتینگتون مدعی است مهاجران آمریکای لاتین و اعقابشان به‌قدر گذشته در سراسر کشور پراکنده نمی‌شوند، او نگران است که شاید آن‌ها فقط به‌دنبال مزایای رفاهی باشند، و هشدار می‌دهد که فرصت‌های کارگران بومی را کمتر می‌کنند. هانتینگتون همچنین پای کلیشه‌ها را میان می‌کشد، حتی به آنچه «سندرم امروزوفرداکردن»۱ مکزیکی‌ها تلقی می‌شود هم استناد می‌کند.شاید مکزیکی‌ها تنبل باشند، جز آنجا که شغل‌های دیگران را اشغال می‌کنند.نمی‌دانم چرا نظر هانتینگتون عوض شد. شاید احساس می‌کرد انتزاعیات آن کیش دیگر نمی‌تواند غوغای کثرت آمریکا را تاب آورد، یا شاید خلط پژوهش و میهن‌پرستی به ضرر هر دوست. به‌هرروی، آن کسی که در دفاع از دیوارهای مرزی و اخراج مهاجران استدلال می‌کند لابد از حلول او در این جسمِ جدید هم خوشش می‌آید، چون هانتینگتون در توصیف تهدید لاتین‌تبارها به تصویرپردازی میلیتاریستی متوسل می‌شود. او می‌نویسد: «مهاجرت مکزیکی‌ها به بازپس‌گیری جمعیتیِ نواحی‌ای منجر می‌شود که آمریکاییان در دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ به‌زور از مکزیک گرفتند» و بیان می‌کند ایالات متحده هم‌اکنون دارد یک «تهاجم جمعیتی غیرقانونی» را تجربه می‌کند.هانتینگتون نخبگان روشنفکر و سیاست‌مداران منعطفی را مقصر می‌داند که «تنوع» را یگانه ارزش والا و جدید آمریکایی می‌دانند، که علتش عمدتاً احساس گناهکاری نابجای آن‌ها در قبال کسانی است که ادعا می‌شود قربانیان سرکوب‌اند. می‌گوید به همین خاطر است که آن‌ها چندفرهنگ‌گرایی را به‌جای یک هویت سنتی‌تر آمریکایی ترویج می‌کنند، و علی‌رغم آنکه مردمْ حمایت‌گرایی را ترجیح می‌دهند، آن‌ها تجارت آزاد و مرزهای نفوذپذیر را می‌پذیرند. این حرف‌ها پیش‌نمایشی غریب و دقیق از نبردهای سال ۲۰۱۶ است. هانتینگتون با نکوهش چندفرهنگ‌گرایی، به‌مثابۀ چیزی «ضد تمدن اروپایی»، خواستار نوعی ملی‌گرایی احیاشده می‌شود که متعهد به حفظ و بهبود «ویژگی‌هایی باشد که آمریکا را از زمان بنیان‌گذاری‌اش تعریف کرده‌اند».چندان جای تعجب نیست که مدت‌ها پیش از آنکه ترامپ راست آلترناتیو را بسازد و هیلاری کلینتون «رقت‌برانگیزهای»۲ آمریکایی را نکوهش کند، هانتینگتون پاتکِ آمریکاییان سفیدپوست علیه چندفرهنگ‌گرایی را پیش‌بینی کرده بود. او می‌نویسد: «یک واکنش بسیار محتمل ظهور جنبش‌های اجتماعی‌سیاسی انحصارطلب است که عمدتاً اما نه کاملاً از مردان سفیدپوست، اغلب از طبقۀ کارگر و متوسط، تشکیل شده‌اند که اعتراض کرده و سعی می‌کنند روند این تغییرات و آن چیزهایی را متوقف یا معکوس کنند که به باور آن‌ها، خواه باورشان دقیق باشد یا نادقیق، تقلیل جایگاه اجتماعی و اقتصادی‌شان، ازدست‌دادن شغل‌هایشان در برابر مهاجران و کشورهای خارجی، تباهی فرهنگشان، جایگزینی زبانشان، و فرسایش یا حتی اضمحلال هویت تاریخی کشورشان است. نژاد و فرهنگ، به‌صورت توأمان، منبع الهام جنبش‌هایی خواهد بود که می‌توانند ضد لاتین‌تبارها، ضد سیاه‌پوستان و ضد مهاجران باشند». هانتینگتون اشاره می‌کند که عناصر افراطی‌تر در چنین جنبش‌هایی می‌ترسند، «به‌جای فرهنگ سفیدپوستان که آمریکا را عظیم کرد، فرهنگ سیاه‌پوستان یا قهوه‌ای‌پوستانی بنشیند که... به نظر این جنبش‌ها، از لحاظ فکری و اخلاقی، پست‌ترند».بله، در ۲۰۰۴، هانتینگتون نسبت به ظهور جریان نژادپرستی هشدار داد که سعی در حفاظت از آن چیزی خواهد داشت که آمریکا را عظیم می‌کند.۳هانتینگتون، پس از بازتعریف جوهرۀ هویت آمریکایی، تداوم برجستگی آن را به جنگ گره می‌زند. او در ما که هستیم؟ می‌نویسد: «انقلاب بود که مردم آمریکا را آفرید، جنگ داخلی هم ملت آمریکا را، و جنگ جهانی دوم تجلی همذات‌پنداری آمریکاییان با کشورشان بود». هویت آمریکایی، که بر پایۀ اصول زاده شد، اکنون با فولاد بقا می‌یابد. وقتی تهدید شوروی عقب رانده شد، ایالات متحده به دشمن جدیدی نیاز داشت، و هانتینگتون اعلام می‌کند: «در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱... اسامه بن‌لادن به جست‌وجوی آمریکا خاتمه داد».او این مناقشه را از مدت‌ها قبل پیش‌بینی کرده بود. هانتینگتون در کتابِ سال ۱۹۹۶ خود، که برخورد تمدن‌ها را جار می‌زند، می‌نویسد که افول کُند غرب در برابر آسیا و جهان اسلام همچنان ادامه خواهد یافت. پویایی اقتصادی است که اوج‌گیری آسیا را پیش می‌بَرد، ولی رشد جمعیت در ملل اسلامی «نوسربازانی برای بنیادگرایی، تروریسم، طغیان و مهاجرت فراهم می‌کند». همان‌قدر که ترامپ سیاست‌مدارانی را مسخره می‌کند که از تقبیح «تروریسم اسلامی رادیکال» امتناع دارند، هانتینگتون هم از آن رهبران آمریکایی مثل بیل کلینتون انتقاد می‌کند که استدلال می‌کردند غرب هیچ مشاجره‌ای با اسلام ندارد، بلکه با افراطیون خشونت‌طلب مشکل دارد. او اشاره می‌کند: «چهارده قرن تاریخ خلاف این را نشان می‌دهد».از برخوردی که هانتینگتون می‌گفت تصویری کاریکاتوری ترسیم شده، انگار که فراخوانی لجوجانه برای دست‌بردن به اسلحه در مقابل مسلمانان است. حرف و استدلال او مطمئناً نه این‌قدر تنگ‌نظرانه است و نه چنین ساده. او احتمالاً بیشتر دلواپس چین است، و می‌ترسد که اگر واشنگتن بخواهد اوج‌گیری پکن به‌عنوان هژمون آسیا را به چالش بکشد، یک «جنگ بزرگ» رخ بدهد. ولی تهدیدی که او از جانب جهان اسلام می‌بیند بسیار فراتر از تروریسم یا افراط‌گرایی دینی است. او نگران تجدید حیات گسترده‌تر اسلامی است، چنان‌که اسلام سیاسی صرفاً یک بخش از «احیای بسیار گستردۀ ایده‌ها، کردارها و شعارها، و تعهد دوبارۀ جمعیت مسلمان به اسلام» باشد. او به پژوهشگرانی استناد می‌کند که دربارۀ گسترش مفاهیم حقوق اسلامی در غرب هشدار می‌دهند، «ماهیتِ ناپذیرا و نامهربان فرهنگ اسلامی» برای دموکراسی را تقبیح می‌کند، و این گمان را مطرح می‌کند که تعداد مسلمانان بر مسیحیان پیشی خواهد گرفت. او می‌گوید: «محمد [ص] در درازمدت پیروز خواهد شد... مسیحیت بیشتر از طریق نوکیشی گسترش می‌یابد، اما اسلام از طریق نوکیشی و تولید نسل».این دیدگاه یادآور شعارهای «برد-باخت» دو نفر است: استراتژیست سیاسی ترامپ، یعنی استیو بنون، که دست پشت پردۀ فرمان ممنوعیت سفری بود که کشورهای عمدتاً مسلمان‌نشین را هدف گرفت، و مشاور سابق امنیت ملی او، یعنی مایکل فلین، که در کتاب خود در سال ۲۰۱۶ طلایه‌دار مناقشۀ چندنسلی ایالات متحده علیه «تمدن ناکام» اسلام بود. هانتینگتون حداقل این‌قدر وقار داشت که به هر دو جانب برخورد بنگرد.او می‌نویسد: «مشکل زیربناییِ غرب بنیادگرایی اسلامی نیست، بلکه اسلام است: یک تمدن متفاوت که مردمش به برتری فرهنگشان معتقدند و ذهنشان گرفتار پستی قدرتشان است. مشکل اسلام سیا یا وزارت دفاع ایالات متحده نیست، بلکه غرب است: یک تمدن متفاوت که مردمش به جهان‌شمولی فرهنگ‌شان معتقدند و باور دارند که قدرت برترشان، حتی اگر در حال افول باشد، وظیفۀ بسط آن فرهنگ در سراسر جهان را به دوششان می‌گذارد».او ارزش‌های غربی را جهان‌شمول نمی‌داند. این ارزش‌ها فقط از آنِ ماست.هانتینگتون آمریکایی را پیش‌بینی می‌کند که گرفتار تردید به خود، ملی‌گرایی سفیدپوستان و خصومت علیه اسلام است، ولی ظهور رهبری از جنس ترامپ در ایالات متحده را پیش‌بینی نمی‌کند.ولی او این جنس را می‌شناخت.به اولین کتاب‌هایش توجه کنید. در سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی (۱۹۶۸) به بررسی این مسئله پرداخت که کشورهای آمریکای لاتین و آفریقا و آسیا، در گیرودار زایش مدرنیزاسیون اقتصادی، چقدر با وفق‌دادن نوع سیاست‌ورزی‌شان و پذیرش گروه‌های جدید با خواسته‌های جدید مشکل داشتند. هانتینگتون توضیح می‌دهد که نتیجۀ ماجرا نه توسعۀ سیاسی بلکه «انحطاط سیاسی» بود.و کدام نوع رهبران تجسم این انحطاط‌اند؟ در سراسر جهانِ درحال‌توسعه، هانتینگتون شاهد «غلبۀ رهبران شخص‌محور و بی‌ثبات» بود، با حکومت‌هایی مملو از «فساد آشکار... نقض خودسرانۀ حقوق و آزادی‌های شهروندی، کاهش استانداردهای کارآمدی و عملکرد بوروکراتیک، بیگانه‌شدگی فراگیر گروه‌های سیاسی شهری، ازدست‌رفتن اقتدار قانونگذاران و دادگاه‌ها، و چندپارگی و گاهی اوقات فروپاشی کامل احزاب سیاسی‌ای که پایگاه وسیعی داشته‌اند».این انقلابی‌های خودخوانده با تفرقه‌انگیزی رونق می‌گیرند. هانتینگتون چنین توضیح می‌دهد: «هدف هر آدم انقلابی قطبی‌سازیِ عرصۀ سیاست است، و لذا او سعی می‌کند، با ساده‌سازی، دراماتیک‌سازی و ملغمه‌سازی از مسائل سیاسی، یک دوگانۀ روشن و شفاف بسازد». چنین رهبرانی با توسل به «جاذبه‌های قومیتی و دینی» و همچنین استدلال‌های اقتصادی رأی‌های جدید روستاییان را جذب می‌کنند، اما چیزی نمی‌گذرد که به آرزوهای آن‌ها خیانت می‌کنند.هانتینگتون می‌نویسد: «شاید یک عوام‌فریب پوپولیست ظاهر شود، پیروانی گسترده اما نه‌چندان سامان‌یافته جلب کند، منافع اغنیا و اشراف را تهدید نماید، با رأی مردم به منصب سیاسی دست یابد، و بعد زرخریدِ همان منافعی شود که هدف حملۀ او بوده‌اند». او توضیح می‌دهد که این منافع شامل منفعت‌های اقوام نزدیک رهبران هم می‌شود، چون برای آن‌ها «هیچ تمایزی میان تعهد و وظیفه در قبال دولت و خانواده وجود ندارد».کتاب سرباز و دولتِ (۱۹۵۷) هانتینگتون مطالعه‌ای دربارۀ روابط شهروندی-نظامی است که برای فهم خودمحوری این رهبران آموزنده است، به‌ویژه آنجا که مؤلفْ حرفه‌ای‌گریِ افسرانِ نظامی را با تکبر قلچماق‌های فاشیست مقایسه می‌کند. هانتینگتون می‌نویسد: «فاشیسم بر قدرت و توانایی برتر رهبر، و وظیفۀ مطلق تبعیت از ارادۀ وی تأکید می‌کند». فاشیست انسانی شهودگرا است که «فایده یا نیاز چندانی برای دانش نظام‌مند و واقع‌گرایی عمل‌گرایانه و تجربی قائل نیست. او پیروزی اراده بر موانع بیرونی را تمجید می‌کند».چنین موانعی در قالب اعتراضات مردمی علیه رهبران غیرمردمی درمی‌آیند. امروزه حتی برخی مؤلفان رگه‌هایی از تسلی را در اوضاع آشوبناک کشورمان می‌بینند و استدلال می‌کنند که آن کنش‌گرایی و انرژی‌ای که انتخاب ترامپ به بار آورد دموکراسی ایالات متحده را تقویت خواهد کرد. ولی هانتینگتون در کتابی با عنوان بحران دموکراسی (۱۹۷۵) به بررسی دورۀ دیگری از خیرش‌های مدنی مشابه می‌پردازد که ماحصل آن چندان دلگرم‌کننده نیست.هانتینگتون می‌نویسد: «دهۀ ۱۹۶۰ شاهد احیای چشمگیر روح دموکراتیک در آمریکا بود». او، که در آن زمان هنوز سیاست‌ورزیِ هویت‌محور را طرد نمی‌کرد، از «میزان مشخصاً بالاتر خودآگاهی» و بسیج سیاه‌پوستان، لاتین‌تبارها، دانشجویان و زنان در آن دوره تمجید کرد و اشاره نمود که «روح برابری [و] انگیزۀ افشا و تصحیح نابرابری‌ها را در این سرزمین گسترده بودند». او توضیح می‌دهد که مشکل آنجا بود که بار بی‌اعتمادی عمومی به نهادهای آمریکایی، هرقدر هم بحق بود، روی خودِ نظام سیاسی فشار می‌آورد. او می‌نویسد: «شادابی دموکراسی در دهۀ ۱۹۶۰ پرسش‌هایی دربارۀ حاکمیت‌پذیریِ دموکراسی در دهۀ ۱۹۷۰ پدید آورد».بزرگ‌ترین پرسش‌ها به بالاترین منصب مربوط می‌شد. هانتینگتون می‌نویسد: «شاید هیچ‌یک از تحولات دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به‌قدر افول اقتدار، جایگاه، نفوذ و اثربخشی ریاست‌جمهوری بر آیندۀ سیاست‌ورزی آمریکایی تأثیر نگذاشتند. او می‌ترسد که مشروعیت‌زدایی از قوۀ مجریه نه‌تنها انسجام ملی که امنیت ملی را هم تهدید کند. «اگر شهروندان آمریکایی به حکومتشان اعتماد نداشته باشند، دوستان خارجی چرا باید چنین کنند؟ اگر شهروندان آمریکایی اقتدار حکومت آمریکایی را به چالش بکشند، چرا حکومت‌های غیردوست نباید چنین کنند؟»هانتینگتون پس از رسوایی واترگیت می‌نوشت، و اکنون نیز کاخ سفید فعلی با یک بحران اعتبار از آنِ خود مواجه است. ترامپ، که ذهنش چنان درگیر فتح انتخاباتی‌اش است که اخیراً یک نقشۀ قاب‌شده از نتایج ۲۰۱۶ در کاخ سفید دیده شده است، بهتر است به این هشدارها دربارۀ حاکمیت‌پذیری توجه کند.هانتینگتون می‌نویسد: «پس از انتخاب به ریاست‌جمهوری، کار ائتلاف انتخاباتی رئیس‌جمهور به یک معنا تمام شده است. فردای انتخاب حجم هواداران اکثریت تقریباً هیچ ربطی به توانایی او در حکومت بر کشور ندارند...، پس آنچه اهمیت دارد توانایی او در بسیج حمایت از جانب رهبران نهادهای کلیدی در جامعه و حکومت است».اینکه ترامپ را یک چهرۀ هانتینگتونی بدانیم به دل نمی‌نشیند. یکی غریزی و ضد روشنفکری است؛ دیگری سنجیده و نظریه‌پرداز بود. از یکی هر از گاه فورانی از حرف‌های گوش‌خراش می‌شنویم؛ دیگری کتاب‌هایی برای عصرهای متوالی می‌نوشت. گمان می‌کنم اگر هانتینگتون در میان ما بود، بیمناک می‌شد از فرماندۀ کل قوایی که نسبت به حملۀ یک قدرت خارجی به نظام انتخاباتی ایالات متحده چنین بی‌تفاوت باشد، و چنین سطح نازلی از اخلاق کاری و احترام به «حکومت قانون» نشان دهد، یعنی چیزهایی که برای هانتینگتون عزیز بودند.آنچه این استاد را پیشگوی دوران ما می‌کند فقط این نیست که دیدگاه او تا حدی در پیام و جاذبۀ ترامپ بازتاب یافته است، بلکه این است که او خطرات سیاست‌ورزی به سبک ترامپ را نیز می‌فهمید.به اعتقاد من، فصل مشترک این دو در نگاهِ محدود و نوستالژیکشان به منحصربه‌فردبودنِ آمریکاست. هانتینگتون، مثل ترامپ، می‌خواست که آمریکا عظیم باشد و به جایی رسید که شوق احیای ارزش‌ها و هویتی را در سر پروراند که به اعتقاد او نه‌تنها این کشور را عظیم کرده بودند، بلکه این ملت را تافتۀ جدابافته می‌کردند. ولی اگر در آن مسیر باید دور خودمان حصار بکشیم، از تازه‌واردان دیوسازی کنیم و خواستار بیعت فرهنگی شویم، آنگاه به‌واقع چقدر با نقاط دیگر فرق داریم؟ رنج اصلی دوران ترامپ آن است که آمریکا، به‌جای آنکه عظیم شود، آن جنبۀ استثنائی‌اش را از دست بدهد و مثل همه شود.و این برخورد تمدن‌ها نیست؛ سقوط تمدنی است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Huntington, Samuel P. The soldier and the state: The theory and politics of civil-military relations. Harvard University Press, 1957Huntington, Samuel P. Political order in changing societies. Yale University Press, 2006Crozier, Michel, and P. Samuel. Huntington, and Joji Watanuki. The crisis of democracy: Report on the governability of democracies to the Trilateral Commission. NewYork (TRIANGLE Papers), 1975Huntington, Samuel P. American politics: The promise of disharmony. Harvard University Press, 1981Huntington, Samuel P. The clash of civilizations and the remaking of world order. Penguin Books India, 1997Huntington, Samuel P. Who are we?: The challenges to America's national identity. Simon and Schuster, 2004پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کارلوس لوزادا نوشته است و در تاریخ ۱۸ ژوئیۀ ۲۰۱۷ با عنوان «Samuel Huntington, a prophet for the Trump era» در وب‌سایت واشنگتن پست منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «مروری بر اندیشه‌های ساموئل هانتیگتون، پیامبر عصر ترامپ» در پنجمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۹۶ آن را با همان عنوان و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• کارلوس لوزادا (Carlos Lozada) روزنامه‌نگار و منتقدِ کتاب آمریکایی است که در واشنگتن پست می‌نویسد.[۱] Mañana Syndrome[۲] هیلاری کلینتون در کارزار انتخاباتی مقابل ترامپ یک ‌بار گفت که بیش از نیمی از هواداران ترامپ در «سبد رقت‌برانگیزها» قرار می‌گیرند [مترجم].[۳] Make America Great Again: شعار تبلیغاتی کارزار انتخاباتی ترامپ [مترجم]. ]]> کارلوس لوزادا تاریخ‌وسیاست Wed, 31 Jan 2018 04:59:55 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8664/ آزادی مذهبی در اروپا اقتضای دولت‌داری بود نه حاصل آزادفکری http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8733/ مارک کویاما، ایان — آزادی مذهبی در غرب به ارزشی نمادین بدل شده است. این آزادی در قانون‌های اساسی جای گرفته و سیاست‌مداران و متفکرانی از تمام طیف‌های سیاسی از آن دفاع می‌کنند و برای بسیاری ارزشی مطلق و ورای چون‌وچراست. اما دربارۀ چگونگی و چرایی پیدایش آن سوءتعابیرِ بسیار باقی است.بنابر روایت سنتی، آزادی مذهب در غرب متعاقب جنگ‌های مذهبی خانمان‌برانداز پدیدار شد. و دلیل‌آوری‌های قدرتمند متفکرانی چون جان لاک، باروخ اسپینوزا، پی‌یر بِل و ولتر به آن سرعت بخشید. واکنش این فلاسفه و نظریه‌پردازان سیاسی به سبُعیت جنگ‌های مذهبی، دفاع از مفاهیم رادیکالِ مدارا و آزادی مذهبی بود. سپس، ایدئال‌های لیبرال این متفکران، متعاقب انقلاب‌های فرانسه و آمریکا، در نهادهای سیاسی غرب ریشه دوانید.در توصیف کلی، این شرحی است که اکثر فلاسفۀ سیاسی و دانشمندان اجتماعی پذیرفته‌اند. اما شواهد از چنین تأکیدی بر قدرت ایده‌ها در شکل‌گیریِ ظهورِ آزادی مذهبی پشتیبانی نمی‌کنند. تأکید بر ایده‌ها نقش تأثیرگذاری را که نهادها ایفا کرده‌اند ناچیز می‌شمارد.ایده‌های فلاسفه واقعاً مهم بود. بِل، در لغت‌نامۀ تاریخی و انتقادی۱ (۱۶۹۷)، اشاره کرد که چنانچه مذهبی ادعا کند تنها ایمان حقیقی است، به‌طور ضمنی دارای حق ایجاد مزاحمت برای دیگر ادیان خواهد بود، و ایمان‌های دیگر نیز دارای حقی یکسان برای داشتن چنین ادعایی هستند. بِل با نشان‌دادن بی‌ثباتی ذاتی این مدعیات برای جامعه، یعنی مدعیاتی که مبتنی‌ بر حقیقتِ مذهبی هستند، استدلال کرد که اگر انسان‌ها دربارۀ مذهب خود دچار اشتباه باشند، به‌سختی می‌توان آن‌ها را گناهکار دانست، اگر به ‌هر نحو در تلاش باشند تا با خلوص نیت اصول آن مذهب را اجرا کنند.لاک استدلال کرد که ایمان حقیقی را نمی‌توان تحمیل کرد. به ‌ادعای او، از این استنباط می‌شود که محدودکردنِ حقوق اقلیت‌های مذهبی فقط بنابر دلایل حکومتی مجاز است، نه دلایل اعتقادی و اخروی. رویکرد ولتر نیز کمتر از این مؤثر نبود، زیرا سرسختانه نمونه‌های آزار مذهبی را شرح داده و مسخره می‌کرد. بارها و بارها متعصبان و مجریان تعصب مذهبی را مضحکه کرد. این‌ها ایده‌هایی متقاعدکننده و پراهمیت‌اند و ارزش مطالعه و بازخوانی مداوم را دارند.اما تمرکز روی این ایده‌ها توضیح کاملی نمی‌دهد که آزادی مذهبی چگونه به غرب آمد. اهمیت فکری بِل، لاک و ولتر به این معنا نیست که ایده‌های آن‌ها، هنگام رشد آزادی مذهبی و درنهایت راه‌یافتن آن به زندگی واقعی و اجتماعی، کلیدی بوده باشند.اخیراً همراه با همکار اقتصاددانم، نوئل جانسون در دانشگاه جورج میسن، کتاب آزار و مدارا (۲۰۱۸) را تکمیل کرده‌ایم، که در آن نشان می‌دهیم ایده‌ها برای تحقق آزادی مذهبی کافی نبوده‌اند. مهم‌تر از آن‌ها، به تغییرات سیاسی و نهادی -به‌ویژه رشد و تقویت توانایی دولت‌ها برای وضع و اجرای قوانین- نیاز بود تا آزادی مذهبی در غرب ممکن و خوشایند شود. نیروی محرکۀ ظهورِ قدرتِ دولت نه ایده‌های بِل و اسپینوزا و لاک بلکه نیاز به تهیۀ منابع برای حکومت‌داری و جنگ بود. به‌وضوح، برای دولت مالی‌نظامیِ در حال ظهور، همسانی مذهبی و آزارهای دینی بیش‌ازاندازه هزینه‌بر و ناکارآمد شدند.یکی از ویژگی‌های اروپای قرون‌ وسطا وجود چندین مرز و قلمرو سیاسی هم‌پوشان بود. این قلمروها، به معنای مدرن کلمه، «دولت» نبودند. از حاکمان انتظار می‌رفت تا تنها به اجرای «قوانین سرزمینی» موجود بپردازند، نه وضع قوانین جدید. معمولاً هیچ مالیاتی افزایش نمی‌یافت و، در زمان‌های عادی، حاکمان از منافع زمین‌های خود گذران می‌کردند. ارتش‌ها دائمی نبودند بلکه، در زمان نیاز، مورد‌به‌مورد آرایش داده می‌شدند. ممکن بود سرزمین‌ها و شهرهای مختلف درون یک پادشاهی تعرفه‌ها، مقررات، نظام اوزان و معیارهای خود را داشته باشند. بوروکراسی به آن معنا وجود نداشت.قوانین در سطحی محلی متغیر بودند و اجرای آن‌ها عموماً به هویت فرد وابسته بود. اشراف اغلب از پرداخت مالیات معاف بودند. حقوق و تکالیف رعایا با شهرنشین‌ها متفاوت بود. دسترسی به تجارت تحت کنترل اصناف بود.احکام و قوانینِ متفاوت برای افرادِ متفاوت را احکام هویتی می‌گویند و این احکام هنجار بودند. سامان‌های سیاسی قرون ‌وسطا بر احکام هویتی متکی بودند، زیرا شکل کم‌خرجی از حکومت‌داری بود. سامان‌های سیاسی قرون ‌وسطا فاقد قدرت اجرای احکام عمومی بودند، بنابراین از این نظر نیز تکیه به احکام هویتی منطقی بود.در سطحی عمیق‌تر، احکام هویتی ملاط استواریِ نظم سیاسی بودند. با برخوردِ متفاوت با افراد، بسته به‌جایگاه قانونی یا مذهبشان، احکام هویتیْ رقابت اقتصادی میان گروه‌ها را محدود کرده و رانت‌هایی اقتصادی به وجود می‌آوردند که نخبگان اقتصادی می‌توانستند آن‌ها را جارو کنند. این رانت‌ها به‌نوبۀخود باعث حفظ نظم سیاسی تبعیض‌آمیز می‌شدند.بسیاری از این قوانین تبعیض‌آمیز بر مذهب استوار بودند. یک نمونه نزول‌خواری یهودیان بود. قانون کلیسا مسیحیان را از قرض‌دادن پول با بهره منع می‌کرد، اما یهودیان مشمول قانون کلیسایی نبودند. با اجرای این ممنوعیت، حاکمان می‌توانستند از منافع انحصاری یهودیانِ نزول‌خوار مالیات بگیرند. درعوض، محافظت در برابر خشونت و حق ادارۀ امور خویش را به یهودیان عرضه می‌کردند.مذهب همچنین منبع بالقوۀ نیرومندی از مشروعیت سیاسی را عرضه می‌کرد. دولت‌های مدرن مشروعیت خود را از نهادهای دموکراتیک یا از طریق فراهم‌آوردن مایحتاج عمومی یا رشد اقتصادی به دست می‌آورند، درحالی‌که دولت‌های پیشامدرن گرایش بیشتری به وابستگی به مذهب داشتند.برای دولت‌های قرون‌ وسطا، وابستگی به نهادهای مذهبی برای انجام وظایف حاکمیتی و فراهم‌کردن مایحتاج عمومی، به‌جای آن‌ها، منطقی بود. نهادهای مذهبی همچون کلیساها و صومعه‌ها در اروپا، و موقوفات و مساجد در جهان اسلام، آموزش، رسیدگی به فقرا و سایر مایحتاج عمومی را تأمین می‌کردند. آن‌ها، در مقایسه با سازمان‌های غیرمذهبی، در شناسایی و کنارگذاشتن مفت‌خورها و جذب کمکِ اعضا عملکرد بهتری داشتند.شراکتی میان کلیسا و دولت با پیامدهایی مهم برای آزادی مذهبی در جهان پیشامدرن شکل گرفت. در ازای اعطای مشروعیت سیاسی به حاکمان، مقامات مذهبی می‌توانستند از حاکمان سکولار بخواهند تا هم‌شکلیِ مذهبی را اجرایی کنند. این دادوستد برای حاکمان سکولار نیز جذابیت داشت، زیرا باور داشتند که رقابت مذهبی موجب بی‌ثباتی سیاسی می‌شود.هم‌شکلیِ مذهبی و در نتیجۀ آن آزار و تعقیبِ مخالفت‌های مذهبی در حکم حفاظت از نظم سیاسی بود. در چنین جهانی، آزادی مذهبی تصورناپذیر بود.ماهیت این دادوستد سیاسی در تکامل دیدگاه‌های مارتین لوتر دربارۀ آزادی مذهبی آشکار است. لوتر، ابتدا، پس از بریدن از رم، از آزادی مذهبی دفاع کرد. او در آثار اولیه‌اش همچون نامۀ سرگشاده به اشرافیت مسیحی۲ (۱۵۲۰) حق هر مؤمنی برای قضاوت شخصی‌اش را به رسمیت شناخت و علیه اجبارِ اعتقادات مذهبی اقامۀ دلیل کرد. اما موضع لوتر عوض شد. جنگ رعایا در سال‌های ۱۵۲۴-۱۵۲۵ دلیل احتمالی این تغییر است. او با آزادی مذهبیِ آناباپتیست‌ها مخالفت کرد و سپس پیروان هولدریش تسوینگلی، همتای اصلاحگرش در سوئیس، را محکوم کرد. نبردهای درونی لوتر بر سر آزادی مذهبی، و آزادی‌های سایر معاصرانش متضمن این هستند که نیروهای قدرتمندی در کار بوده‌اند که انگار اجبار مذهبی را ضروری می‌ساختند. او عاقبت به این باور رسید که هم‌شکلیِ مذهبی -برای لوتریانیسم- باید الزامی باشد.همچنین نمونه‌های ژان کالون و میکائیل سروتوس هم موجود است. سروتوس آزاداندیش بود و در تاریخ پزشکی، به‌دلیل کشف کارکرد گردش خون ریوی، سزاوار توجه است. به‌علاوه، تثلیث را انکار کرد؛ این کار او را بدل به دشمن مشترک کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها ساخت. کالون با مفتشان کاتولیک وین تبانی کرد تا سروتوس را به جرم بدعت مورد تعقیب قرار دهند. زمانی‌که سروتوس به ژنو آمد، کالون برای پیگرد او فشار آورد. سروتوس را زنده‌زنده سوزاندند، درحالی‌که اروپای پروتستان تشویق می‌کرد.سباستین کاستلیو، الهی‌دان فرانسوی، از کالون به‌دلیل اعدام نابحقِ سروتوس انتقاد کرد و از این ‌رهگذر استدلال فکری قدرتمندی به نفع مدارای مذهبی اقامه نمود. استدلال کاستلیو، برای مدارای مذهبی، یک قرن و نیم بیش از لاک و بِل قدمت دارد. اما نوشته‌های او هیچ تأثیر عملی نداشتند و کاستلیو افتخار مبارزه در راه آزادی مذهبی را، که سزاوارش است، به دست نیاورد.به‌هرحال، آزادی مذهبی، در نیمۀ اول قرن شانزدهم، به‌سادگی قابل‌دفاع نبود. این مسئله صرفاً به‌علتِ تعصب نبود. مردم در قرن هجده برای اندیشیدن به استدلال‌های به نفع مدارا باهوش‌تر یا تواناتر از مردمانِ قرن شانزده نبودند. آنچه متفاوت بود نقش پررنگ‌تر مذهب در پایدارنگه‌داشتن نظم سیاسی در قرن شانزده بود.پس چه چیز تغییر کرد؟ چرا آزادی مذهبی به غرب آمد؟ چرا لاک و ولتر بدل به قهرمان‌های آزادی مذهبی شدند اما کاستلیو نشد؟ پاسخ در آن ‌دسته تغییرات نهادیِ بنیادینی است که در دولت‌های اروپایی بین سال‌های ۱۵۰۰-۱۸۰۰ رخ داد.نخستین تغییر دگرگونی در مقیاس دولت‌های اروپایی بود. در قرون‌ وسطای متأخر، حاکمان قرون‌وسطایی شروع کردند به سرمایه‌گذاری برای ساخت ظرفیت‌های حاکمیتی و افزایش منظم‌تر مالیات‌ها؛ هرچند چشمگیرترین پیشرفت‌ها پس از ۱۵۰۰ رخ دادند، آن‌هم در نتیجۀ پیشرفت‌های فناوریِ نظامی که تاریخ‌نگارها به آن انقلاب نظامی می‌گویند. این رقابتِ تسلیحاتی، که با ابداع باروت آغاز شده بود و سراسر قاره را در بر گرفته بود، حاکمان را مجبور کرد تا روی ظرفیت‌های بزرگ‌تر مالی و حاکمیتی سرمایه‌گذاری کنند.برای پرداخت هزینۀ ارتش‌های بزرگ‌تر، مالیات‌های جدید باید افزایش می‌یافتند و نظام دائمی استقراض دولتی برقرار می‌شد. علاوه‌برآن، حرکتی از نظام‌های مالیاتی فئودالی و مرکززدوده و تک‌موردی به‌سوی استانداردسازی و مرکزگرایی به وقوع پیوست. حاکمان، به‌جای آنکه برای افزایش مالیات‌ها روی مالیاتچی‌ها، کلیسا یا شرکت‌های بازرگانی تکیه کنند، روی بوروکراسی‌های عریض‌وطویل سرمایه‌گذاری کردند، تا خود مستقیماً این کار را انجام دهند. این یگانه راه برای برآمدن از پس هزینۀ ارتش‌هایی بود که بی‌وقفه رو به ‌رشد بودند.اندازۀ ارتش‌های اروپایی درکی از مقیاس این دگرگونی در اختیار می‌نهد. ارتش‌هایی که در جنگ‌های صدساله میان انگلستان و فرانسه می‌جنگیدند شمارشان عموماً چندهزار نفر بود. یک بار که فرانسوی‌ها، برای نبرد آزینکورت، نیرویی گرد آوردند که به‌صورت قابل ملاحظه‌ای بیش از ۱۰هزار نفر بود، رویدادی نامعمول به شمار آمد و در هر صورت، این ارتش از ارتشی بسیار کوچک‌تر شکست خورد.در آغاز قرن ۱۸، فرماندهان فرانسوی و انگلیسی ارتش‌های جنگیِ تا ۱۰۰هزار نفری را رهبری می‌کردند. در دورۀ لویی چهاردهم، اندازۀ ارتش کامل فرانسه در میدان نبرد ۴۰۰هزار نفر بود.پرداخت هزینۀ این ارتش‌های عظیم -و نیروهای دریاییِ به ‌همان ‌اندازه هزینه‌بری که دولت‌های قرون جدید ساختند- نیازمند درآمدهای مالیاتی افزایش‌یافته بود. بین انقلاب پرشکوه در سال ۱۶۸۸ تا خاتمۀ جنگ‌های ناپلئونی در سال ۱۸۱۵، درآمد مالیاتی‌ای که دولت بریتانیا اخذ می‌کرد ۱۵ برابر شد. درحالی‌که کل تولید ناخالص داخلی تقریباً سه برابر شده بود، این امر نمایانندۀ پنج‌برابرشدن نسبیِ اندازۀ دولت بود. سایر دولت‌های اروپایی نیز موفق شدند میزان درآمد مالیاتی جمع‌آوری‌شده را به‌شدت افزایش دهند (هرچند برخی، مثل فرانسه، نتوانستند با نرخ مورد نیاز و همگام با مخارج رو به ‌رشد این کار را بکنند).دگرگونی‌های نهادیِ چشمگیری که با این تغییرات همراه بود ظهور چیزی را هویدا می‌کند که با نام دولت مالی‌نظامی شناخته می‌شود؛ پیدایش این دولت‌ها جنگ‌های پرهزینه‌ای در مقیاس بزرگ به جریان انداخت. ظرفیت شگفت‌انگیز نظامی و حاکمیتی دولت‌های قرون جدید همچنین به این معنا بود که آن‌ها، نسبت به اسلاف قرون‌وسطایی خود، توان بیشتری برای تعقیب مؤثرتر بدعت‌گذاران داشتند. حاکمانی مثل فیلیپ دوم از دودمان هابسبورگ در هلند و ماری یکم در انگلستان صدها نفر را به‌خاطر اعتقاداتشان سوزاندند.بااین‌حال، تأثیر درازمدت این تغییراتْ نقش مذهب را به‌عنوان ابزاری برای مشروعیت‌بخشی سیاسی تضعیف کرد و در جایگزینیِ وابستگیِ قدیمی به احکام هویتی با قوانین عمومی‌تر کارکرد داشت. دولت‌های مدرن جدیدی که پس از ۱۶۰۰ در اروپا پدیدار شدند تمامی منابع بدیل قدرت -اشراف و کلیسا- را تحت انقیاد اقتداری مطلق درآوردند. مشروعیت دینی اهمیت کمتری به‌عنوان منبعی برای مشروعیت سیاسی یافت، و دادوستد باشکوهِ میان کلیسا و دولت تضعیف شد. دولت‌ها زمانی‌که تکیۀ کمتری به اقتدار مذهبی کردند، به‌تبع ارزش کمتری برای اجرای هم‌شکلیِ مذهبی قائل شدند.[مورد] کاردینال ریشلیو این پیشرفت‌ها را نشان می‌دهد. ریشلیو قدرتِ مستقلِ اشراف را در فرانسه از میان برداشت؛ قدرت سلطنت را به‌شدت بسط داد؛ و با اینکه کاردینال بود، منافع فرانسه را بالاتر از منافع ایمان کاتولیک قرار داد. بخش حیاتی این دستاورد شامل نابودی قدرت نظامی مستقل هوگنوها، یا پروتستان‌های فرانسوی، بود. ریشلیو، هم‌زمان با درهم‌کوبیدن «دولتِ درونِ دولت» هوگنوها، حق آن‌ها برای پرستش بر اساس کیش پروتستان را نیز تضمین کرد. قرار بود مذهب، به‌جای منبع جایگزین قدرت سیاسی، فعالیتی خصوصی باشد، اما به‌وضوح آزادی مذهبی بیشتر به بهای قدرتِ سیاسیِ مذهب به دست آمد.این فرایند مرکزگرایی و بوروکراتیزه‌شدن پیامدهای مهم دیگری نیز داشت. معنای آن این بود که احکام هویتی باید کنار گذاشته شوند. دولت‌ها به‌جای آن‌ها احکام عمومی‌تری را نهادینه کردند. اصناف امتیازات انحصاری خود را از دست دادند. نظام‌های حقوقی بیش ‌از پیش استاندارد شدند؛ مالیات‌ها منظم‌تر شدند. برای دولت‌هایی که بوروکراسی و مأموران حرفه‌ایِ جمع‌آوری مالیات داشتند، رفتار مساوی با همه صرفاً خرج کمتری داشت. قوانین تبعیض‌آمیز علیه کاتولیک‌ها، پروتستان‌ها یا یهودیان یا به‌مرور زائد شناخته شدند یا سرانجام کنار گذاشته شدند. هرچند این فرایندِ برابری تدریجی و نامنظم بود، اما معلوم شد که بی‌امان است و، در درازمدت، برگشت‌ناپذیر.برخی دولت‌ها کوشیدند تا سخت‌گیرانه هم‌شکلی مذهبی را اجرا کنند. اسپانیای هابسبورگ نهاد تفتیش عقاید را پایه گذاشت و جمعیت یهودی و مسلمانش را اخراج کرد. لویی چهاردهم هوگنوها را از فرانسه بیرون راند. اما این تلاش‌ها، برای بازگشت به جهان قرون‌وسطاییِ همسانی مذهبی، اشتباهات پرخرجی از کار در آمدند و به تضعیف رژیم‌هایی کمک کردند که آن‌ها را مرتکب شده بودند.استقرار دولت‌های نسبتاً قدرتمند و «سکولاری» که دیگر نیازی به مشروعیت مذهبی نداشتند تعادل سیاسی را به نفع آزادی مذهبی تغییر داد و نظام قدیمی احکام هویتی را از بین برد. زمانی‌که این تغییر نهادی رخ داد، نظر نخبگان به نفع آزادی مذهبی تغییر کرد.مورد آزادسازی یهودیان نمونۀ مهمی در اختیار می‌گذارد از اینکه چگونه، از منظر تاریخی، آزادی مذهبی واقعاً به وقوع پیوست. در سال ۱۷۸۲، یوزف دوم امپراتور هابسبورگ یکی از نخستین فرمان‌های مدارا با یهودیان را در اروپای قاره‌ای صادر کرد. این حکمْ حقوق مدنیِ مشخصی به یهودیان می‌داد به این شرط که همچون شهروندانی فعال با بقیۀ جمعیت بجوشند. این فرمان تا عرضۀ برابری کامل برای یهودیان پیش نرفت، اما بازنمودی از تغییری رادیکال در رفتار با یهودیان بود. انگیزۀ آزادسازی، بیش‌ از آنکه تعهدی به اصل برابری مذهبی باشد، از تشخیص این نکته ناشی می‌شد که حفظ وابستگی قدیمی به احکام هویتی هزینه‌های اقتصادی و سیاسی سنگینی را تحمیل می‌کرد. یوزف دوم را نوشته‌های کریستیان ویلهلم فون دوهم اقناع کرده بود. فون دوهم استدلال می‌کرد که مقررات موجودْ سبک زندگی یهودی را به حاشیه رانده و مردم یهودی را، در مقام شهروند و کارگر، عقیم ساخته است. او استدلال کرد که آزادکردن یهودیان از قوانین تبعیض‌آمیز منجر به تقویت توان اقتصادی می‌شود.اصلاحات یوزف جنجال‌برانگیز بودند. اما فرانسۀ انقلابی نیز سیاست مشابهی اتخاذ کرد و خیلی زود آن را به اکثر نقاط اروپا نیز صادر کرد. نتایج این دگرگونی چشمگیر بود. پیش ‌از این، یهودیان از اکثر صنایع و حِرَف بیرون نگه داشته شده بودند؛ آن‌ها از دسترسی به دانشگاه، نهاد قانون و عضویت در اصناف منع شده بودند. درنتیجه، یهودیان عمدتاً محدود شده بودند به تجارت‌هایی از قبیل نزول‌خواری و فروشندگیِ دوره‌گرد، و اکثریت یهودیان اروپای مرکزی در گتوها زندگی می‌کردند و فقیر و بینوا بودند. پس از آزادسازی، این وضع طی یک نسل تغییر کرد. یهودیان در مقیاسی وسیع وارد سطوح بالاتر تحصیلی، صنعتی و بازرگانی شدند.این افزایش آزادی‌های مذهبی همچنین زندگی فرهنگی و فکری اروپا را نیز دگرگون ساخت. طی دورۀ بین قرونِ وسطا و عصر مدرن، فرهنگ روشنفکری یهودی، علی‌رغم نوابغ استثنایی گاه‌به‌گاهی مانند اسپینوزا یا موسی مندلسون، به‌طرق بسیار از فرهنگ فکری اروپای مسیحی عقب افتاده بود. آزادسازی جمعیت یهودی اروپا باعث شکوفایی عظیم دستاوردهای فکری و هنری در میان یهودیان شد، که غنای بسیاری به جامعۀ اروپایی بخشید.تغییرات اقتصادی، و در رأس آن‌ها آغاز رشد اقتصادی مدرن، ظهور آزادی‌های مذهبی را تکمیل کردند. درست مانند مورد یهودیان، آزادیِ بیشتر به اقلیت‌ها اجازۀ شکوفایی داد. پروتستان‌های فرانسوی، که لویی چهاردهم اخراجشان کرده بود، با خود مهارت‌های پیشرفته و تخصصِ صنعتی را به انگلستان، هلند و پروس بردند. طی انقلاب صنعتی بریتانیا، کوئیکرها و سایر مخالفان مذهبی بخش بزرگی از تجار، کارآفرینان و مخترعان را تشکیل می‌دادند.پیامدهای غیرمستقیم حرکت از احکام هویتی به احکام عمومی از این هم مهم‌تر بود. احکام هویتی دامنۀ تجارت و تقسیم کار را محدود کرده بود. زمانی‌که این احکام هویتی برداشته شد -هنگامی‌که اصناف اقتدارشان، و شهرها و ارباب‌ها توان اعمال تعرفه‌های داخلی را از دست دادند- تجارت و بازرگانی وسعت یافت.رشد تجارت به‌نوبۀخود گرایش به لیبرالیسم را تقویت کرد. تجارت، همان‌طور که متفکران عصر روشنگری از قبیل مونتسکیو استدلال کرده بودند، افراد را ترغیب می‌کرد تا به جهان از دریچۀ مجموع-مثبتِ تعامل سودبخش متقابل بنگرند تا دریچۀ مجموع-صفرِ تقابل. شباهتِ آزادی مذهبی به دستورالعمل بی‌نظمی اجتماعی و جنگ داخلی کم ‌و کمتر، و به پیشنهادی برد-برد بیش‌ و بیشتر می‌شد.بحث ما چه دلالت‌هایی برای جهان امروز دارد؟ مهم‌تر از همه شاید نیاز به تشخیص این نکته باشد که ایده‌های لیبرال ضرورتاً مسئول پیدایش جوامع لیبرال نبوده‌اند. درعوض، ظهور گونۀ جدیدی از سازمان‌دهی سیاسی، یعنی دولت مدرن، و بنابر دلایل خودش منجر به این شد که حاکمان احکام عمومی رفتاری را اجرا کنند، احکامی که با تبعیض مذهبی ناسازگار بودند.پروتستان‌ها اغلب اصلاحات مذهبی را خاستگاهِ آزادی مذهبی می‌دانند. اما مثال کالون و کاستلیو می‌گوید که پروتستانتیسم فی‌نفسه رهنمون آزادی مذهبی نبود. اسطوره‌شناسی ملی آمریکا اغلب خاستگاه آزادی مذهبی را به پیوریتن‌هایی نسبت می‌دهد که از تعقیب در انگلستان گریخته و در نیوانگلند سکنی گزیدند. اما باور پیوریتن‌ها به آزادی مذهبی فقط برای پیوریتن‌ها بود؛ آن‌ها، نسبت ‌به بسیاری از دولت‌های اروپایی، مجریان سخت‌گیرترِ هم‌شکلی مذهبی بودند. اتخاذ واقعی روالی معنادار در آزادی مذهبی نه در پی استدلال‌های فلاسفه ایجاد شد و نه به ماهیت باور پروتستان‌ها ربطی داشت، بلکه در پی عدمِ امکانِ سیاسیِ دستیابی به تطابق پس از ۱۶۰۰ به ‌وجود آمد، زیرا پروتستان‌ها بیش ‌از پیش فرقه‌گرا شدند.درنهایت، تاریخِ تثبیت آزادی مذهبی یادآور این است که تعهد به ارزش‌های لیبرال به‌تنهایی برای شکوفایی لیبرالیسم کافی نیست. این امر نیازمند بنیان سیاسی و اقتصادی مناسب است. همان‌طور که تجربۀ آلمان در دهۀ ۱۹۳۰ نشان می‌دهد، تعقیب و آزار مذهبی می‌تواند به‌سرعت دوباره پدیدار شود. نمی‌توانیم صرفاً به ایده‌های لیبرال برای کارسازبودن تکیه کنیم. اگر آزادی مذهبی و سایر دستاوردهای لیبرالیسم برایمان ارزشمندند، مجبوریم توجه خود را معطوف به بنیان‌های نهادیِ آن‌ها کنیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Koyama, Mark, and Noel Johnson. Persecution and Toleration: The Long Road to Religious Freedom. forthcoming, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۲۸ اوت ۲۰۱۷ با عنوان «Ideas were not enough» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «آزادی مذهبی در اروپا اقتضای دولت‌داری بود نه حاصل آزادفکری» در پنجمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۶ آن را با همان عنوان و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• مارک کویاما (Mark Koyama) دانشیار اقتصاد در دانشگاه جورج میسن و از پژوهشگران ارشد مرکز مرکیتس است. او به‌همراه نوئل جانسون آزار و مدارا: راهِ طولانی آزادی مذهبی (Persecution and Toleration: The Long Road to Religious Freedom) (در دست انتشار برای سال ۲۰۱۸) را تألیف کرده است.[۱] Dictionnaire Historique et Critique[۲] Open Letter to the Christian Nobility ]]> مارک کویاما تاریخ‌وسیاست Mon, 22 Jan 2018 04:41:47 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8733/ گرامشی دلدادۀ انقلاب همیشگی بود http://tarjomaan.com/neveshtar/8663/ دانیلا موسی، آلوارو بیانکی، ژاکوبن — هشتاد سال پیش در ۲۷ آوریل ۱۹۳۷، آنتونیو گرامشی که دههٔ آخر عمرش در زندان فاشیست‌ها محبوس بود درگذشت. گرامشی -که بعدها به‌خاطر ایده‌هایِ مندرج در یادداشت‌های زندانش به شهرت رسید- از همان زمانِ جنگ جهانی اول و هنگامی‌ که دانشجوی زبان‌شناسی در دانشگاه تورین بود مساهمت بسیاری در فعالیت‌های سیاسی داشت. آن زمان مقالات گرامشیِ جوان در مجلات سوسیالیستی نه‌تنها جنگ که لیبرال‌های ایتالیایی، ناسیونالیست‌ها و فرهنگ کاتولیک را به تحدی می‌طلبید.در آغاز سال ۱۹۱۷، گرامشی روزنامه‌نگارِ روزنامه‌ای محلی در تورین به اسم اِل گریدو دل‌ پاپولو (فریاد مردم)۱ بود و با شعبهٔ روزنامهٔ آوانتی۲ (در لفظ به معنی «به پیش») در ایالت پیمونت همکاری می‌کرد. در ماه‌های اولِ پس از انقلاب فوریه در روسیه، اخبار کمی دربارهٔ این رخداد در ایتالیا دست‌به‌دست می‌شد و عمدهٔ این اخبار هم به مقالاتِ آژانس‌های خبریِ لندن و پاریس محدود می‌شد. در آوانتی، برخی اخبار انقلاب روسیه در مقالاتی با نام مستعار «یونیور» چاپ می‌شد. یونیور نامِ مستعارِ واسیلیج واسیلویچ سیچملین، یکی از سوسیالیست‌های انقلابی تبعیدشده به ایتالیا، بود.رهبران حزب سوسیالیست ایتالیا (پی.اس.آی) برای اینکه بتوانند اطلاعات موثقی از جریانات انقلاب به دست آوردند به اودینو مورگاری، قائم‌مقام حزب که در لاهه بود، تلگرامی زدند و از او خواستند که به پتروگراد برود و از نزدیک با انقلابیون در ارتباط باشد. سفر مورگاری ناکام بود و او در جولای به ایتالیا بازگشت. روز ۲۰ آوریل، آوانتی یادداشتی به قلم گرامشی دربارهٔ این سفر منتشر کرد که در آن مورگاری را «سفیر سرخ» نامیده بود. شور و هیجان گرامشی نسبت به رخدادهای روسیه را به‌وضوح می‌توان در این یادداشت مشاهده کرد. گرامشی در این مقطع بر این تصور بود که نیروی بالقوهٔ طبقهٔ کارگرِ ایتالیا برای مواجهه با جنگ در پیوند مستقیم با نیروی پرولتاریای روسیه است. او تصور می‌کرد که با شروع انقلاب روسیه تمامی روابط بین‌الملل از اساس زیر و زبر شده است.در این حیص و بیص، آتشِ جنگ جهانی به‌شدت شعله‌ور شده بود و بسیجِ نیروهای نظامی زندگی ایتالیایی‌ها را کاملاً تحت‌الشعاع خود قرار داده بود. آنجلو تاسکا، تراچینی و پالمیرو تولیاتی، رفقا و هم‌مسلکان گرامشی، به خط مقدم نبرد فراخوانده شدند (گرامشی به‌خاطر شرایط نامناسب جسمانی‌اش از خدمت معاف شد). بدین‌ترتیب، روزنامه‌نگاری به «خط مقدم» جبههٔ او بدل شد. گرامشی در مقاله‌اش دربارهٔ مورگاری موافقت خود را با بیانیهٔ سوسیالیست‌های انقلابی روس اعلام کرده بود، بیانیه‌ای که روزنامهٔ کوریره ‌دلا سرا۳ آن را منتشر کرده بود و در آن سوسیالیست‌های روسی خواهان تشکیل اتحادی از نیروهایِ نظامیِ تمامیِ کشورهای اروپایی علیه آلمان، و دفاع در برابر تهاجم این کشور شده بودند. این موضع‌گیری بیانگر موضع رسمی «انقلابیون هوادار دفاع» بود که اکثریت اعضای «کنفرانس روسیهٔ واحدِ شوراها» نیز در ماه آوریل از آن حمایت کرده بودند. چند روز بعد، آوانتی قطعنامهٔ این کنفرانس را، که ترجمهٔ یونیور بود، منتشر کرد.اما به موازات اطلاعات تازه‌ای که از روسیه می‌رسید، گرامشی مشغول بسطِ تفسیر و روایت خاص خود از انقلاب روسیه بود. او در اواخر آوریل ۱۹۱۷ مقاله‌ای با عنوان «یادداشت‌هایی دربارهٔ انقلاب روسیه»۴ در اِل گریدو دل‌ پاپولو به چاپ رساند. برخلاف اکثر سوسیالیست‌های آن زمان که انقلاب روسیه را شکلی تازه از انقلاب فرانسه می‌دانستند، گرامشی این انقلاب را «عملی پرولتاریایی» معرفی می‌کرد که نهایتاً به سوسیالیسم منجر می‌شود.به نظر گرامشی، انقلاب روسیه با مدل ژاکوبن‌ها -که صرفاً «انقلابی بورژوایی» بود- کاملاً متفاوت بود. تفسیر گرامشی از وقایع پتروگراد درواقع برنامه‌ای برای عمل سیاسی در آینده بود. به نظر گرامشی، سوسیالیست‌های انقلابی برای استمرار جنبش و حرکت به‌سوی انقلابِ کارگران باید کاملاً از مدل ژاکوبنی بگسلند. مشخصهٔ مدل ژاکوبنی، در نگاه او، به‌کارگیری سیستماتیک خشونت و کوچک‌شماری فعالیت فرهنگی بود.گرامشی در ماه‌های بعدیِ سال ۱۹۱۷ به‌سرعت اتحاد خود را با بلشویک‌ها اعلام کرد، موضعی که نشان‌دهندهٔ اتحاد او با شاخه‌های رادیکال‌تر و البته ضدجنگ حزب سوسیالیست ایتالیا بود. گرامشی در مقاله‌ای به تاریخ ۲۸ جولای با عنوان «ماکسیمالیست‌های روسی»۵ حمایت همه‌جانبهٔ خود را از لنین و آنچه سیاست «ماکسیمالیستی» می‌خواند اعلام می‌دارد. در نگرهٔ او، سیاست ماکسیمالیستی نشانگر «تداوم انقلاب، ریتم انقلاب و دراصل خودِ انقلاب است». ماکسیمالیست‌ها تجسم ایدهٔ «تعین‌بخش سوسیالیسم» بدون هیچ تعهدی به گذشته هستند.گرامشی به‌تکرار می‌گفت گسست و انقطاع در انقلاب بی‌معنی است و انقلاب باید یکسره بر کل جهان بورژوایی غلبه کند. برای روزنامه‌نگارِ اِل گریدو دل‌ پاپولو، بزرگ‌ترین خطری که در کمین تمامی انقلاب‌ها، بالاخص انقلاب روسیه، نشسته است بسطِ این تلقی است که فرایند انقلاب به نقطهٔ پایان و انتهای خود رسیده است. ماکسیمالیست‌ها مخالف ایدهٔ انقطاع و گسست در انقلاب بودند و به همین دلیل «آخرین حلقهٔ منطقیِ فرایند انقلابی» بودند. به باور گرامشی، فرایندهای انقلاب، در کلیت خود، همچون پاره‌های زنجیر به هم متصل‌اند که در آن قوی‌ترین و مصمم‌ترین حلقه‌های زنجیر می‌توانند ضعیف‌ترین و سردرگم‌ترین پاره‌ها را به حرکت درآوردند.در ۵ اوت، گروهی به نمایندگی از شوراهای روسیه به تورین آمدند که در آن افرادی همچون الکساندر اسمیرنوف و جوزف گلدمبرگ حضور داشتند. دولت ایتالیا به این امید اجازهٔ این سفر را صادر کرده بود که دولت جدید روسیه در جنگ علیه آلمان به کمک آن‌ها بیاید. سوسیالیست‌های ایتالیایی از افکار و ایده‌های هیئت نمایندگی روس، که بیانگر طرز فکر رهبران انقلاب بود، سخت جا خوردند. سردبیر اِل گریدو دل‌ پاپولو در مقاله‌ای به تاریخ ۱۱ اوت چنین می‌نویسد: «هیئت نمایندگی روس از ادامهٔ جنگ به نام انقلاب دفاع می‌کردند و ما در مقابل، با اشتیاق، از آن‌ها پرسیدیم که آیا ادامهٔ جنگ بدین معنی نیست که منافع امپریالیستی و کاپیتالیستی روسیه بر منافع پرولتاریا ارجحیت دارد؟»جدا از این ماجرا، سفر هیئت نمایندگی شوروی به ایتالیا فرصتی کم‌نظیر برای تبلیغ انقلاب بود و سوسیالیست‌های ایتالیایی نیز به‌خوبی از این فرصت بهره بردند. هیئت نمایندگی پس از سفر به رم، فلورانس، بولونیا و میلان بار دیگر به تورین بازگشت. در جلوی ساختمان اِل گریدو دل‌ پاپولو، چهل‌ هزار نفر به استقبال انقلابی‌های روس رفتند و بدین‌ترتیب نخستین راهپیمایی عمومی در تورین پس از آغاز جنگ جهانی اول شکل گرفت. جاجینتو مِناتی سِراتی، که رهبر ماکسیمالیست‌های حزب و مخالف سفت‌وسخت جنگ بود، بر روی بالکن ساختمان سخنرانی گلدمبرگ را ترجمه می‌کرد. سِراتی سخنان گلدمبرگ را این‌گونه ترجمه کرد که روس‌ها خواهان خاتمهٔ فوری جنگ هستند و دستِ آخر نیز «ترجمهٔ» هم‌زمانش را با فریاد «زنده‌باد انقلاب ایتالیا!» به اتمام رساند، فریادی که با شعار «زنده‌باد انقلاب روسیه! زنده‌باد لنین!» جمعیت همراه می‌شد.گرامشی این گردهمایی بزرگ مردم و انقلابیون روسیه را با تب‌وتاب هر چه تمام در صفحات اِل گریدو دل پاپولو منعکس کرد. به نظر گرامشی، این راهپیمایی گام بزرگی در جهت «نمایش هر چه باشکوه‌تر همبستگی پرولتارها و سوسیالیست‌ها با انقلابیون روس» بود. چند روز بعد، این نمایش باشکوه بار دیگر در خیابان‌های تورین تکرار شد.در سحرگاه ۲۲ اوت و در نتیجهٔ بحران طولانی‌مدتی که ناشی از جنگ بود، قحطی نان در تورین فراگیر شد. بعدازظهر همان روز، کارگران در کارخانه‌ها دست از کار کشیدند. ساعت ۵ عصر و با فراگیرشدن اعتصاب، جمعیت خشمگین شروع به غارت نانوایی‌ها و انبارها کرد. این شورش خودانگیخته که توسط هیچ گروهی سازمان‌دهی نشده بود در چشم‌به‌هم‌زدنی فراگیر شده و شهر را در خود فرو برد. حتی شروع به کار مجدد نانوایی‌ها هم نتوانست جلوی این جنبش را بگیرد و حرکت به‌سرعت چهره‌ای سیاسی به خود گرفت.بعدازظهر روز بعد، ارتش مسئول ادارهٔ امور شد و کنترل مرکز شهر را به دست گرفت، اما غارت و سنگربندی خیابانی همچنان در اکناف و اطراف شهر ادامه داشت. در محلهٔ برگو سن‌پائولو، یکی از پایگاه‌های سوسیالیست‌ها، معترضان دست به غارت زدند و کلیسای سن برناردینو را به آتش کشیدند. پلیس جمعیت را به گلوله بست. روز ۲۴ اوت درگیری‌ها به اوج خود رسید؛ معترضان کوشیدند مرکز شهر را تصرف کنند اما ناکام ماندند. چند ساعت بعد، ارتش با سلاح‌های سنگین به سرکوب معترضان پرداخت. آن روز ۲۴ نفر کشته شدند و حدود ۱۵۰۰ نفر دستگیر. اعتصاب روز بعد نیز ادامه پیدا کرد، اما بدون درگیری‌های خیابانی. ۲۵ اوت دو جین از رهبران اصلی سوسیالیست‌ها دستگیر شدند و بدین‌ترتیب شورش خودانگیختهٔ تورینی‌ها خاتمه یافت.اِل گریدو دل‌ پاپولو در روزهای شورش توزیع نشد و فعالیت خود را از ۱ سپتامبر و زیر نظر گرامشی از سر گرفت که جایگزین ماریا جودیچه -مدیر قبلی که اکنون در زندان به سر می‌برد- شده بود. سانسور دولتی اجازه نمی‌داد که روزنامه‌ها مطلقاً به وقایع شورش اشاره‌ای داشته باشند. به همین خاطر گرامشی مجبور شد گفته‌هایش را در لفافهٔ ارجاعی به لنین بپیچد: «کرنسکی نمایندهٔ سرنوشت تاریخی است، اما لنین یقیناً نمایندهٔ دگرگونیِ سوسیالیستی است و ما با تمام وجودمان در کنار او هستیم». این نقل‌قول اشاره‌ای داشت به وقایع ماه جولای در روسیه و آزار و اذیت سیاسی بلشویک‌ها در آن ایام که لنین را مجبور کرده بود به فنلاند پناهنده شود.چند روز بعد، در ۱۵ سپتامبر هنگامی‌که نیروهای ژنرال کورنیلوف به‌سوی پتروگراد لشکر می‌کشند تا انقلابیون را سرکوب کرده و نظم را از نو برقرار کنند، گرامشی بار دیگر به «انقلابی که در وجدان‌ها رخ می‌دهد» اشاره می‌کند و در مقاله‌ای در روز ۲۹ سپتامبر لنین را فردی می‌خواند «که وجدان‌ها را برمی‌آشوبد و روح‌های خفته را نهیب می‌زند». اطلاعاتی که از روسیه به ایتالیا می‌رسید همچنان ناموثق بودند و ترجمهٔ تحریف‌شده‌ای از اخبار توسط یونیور در آوانتی چاپ می‌شد. در این مقطع، گرامشی هنوز ویکتور چرنوف، سوسیالیست انقلابی معروف، را فردی می‌نامید که «برنامه‌ای انضمامی برای عمل دارد، برنامه‌ای کاملاً سوسیالیستی که زیر بار هیچ مصالحه‌ای نمی‌رود و بورژواها هم به هیچ عنوان زیر بار پذیرش آن نمی‌روند، چون این برنامه خواستار واژگونی اصل مالکیت خصوصی است که درواقع جرقهٔ انقلاب سوسیالیستی است».در همین حال، آتش بحران سیاسی در ایتالیا همچنان شعله می‌کشید. پس از شکست ارتش ایتالیا در نبرد کاپورتو در ۱۲ نوامبر، جناح سوسیالیست پارلمان ایتالیا، به رهبری فیلیپو توراتی و کلودیو ترِیوس، از بی‌طرفیِ سال‌های پیشینش فاصله گرفت و در موضعی آشکارا ناسیونالیستی خواهان دفاع از «ملت» در برابر هجوم دشمنان شد. توراتی و تریوس در کریتیکا سوچاله۶ مقاله‌ای منتشر کردند به این مضمون که، به هنگام خطر، پرولتاریا باید به دفاع از کشور برخیزد.جناح انقلابی، در جبههٔ مقابل، بر مواضع پیشین خویش پای می‌فشردند و می‌کوشیدند در مواجهه با موقعیت تازه سازمان‌دهی خود را تجدید کنند. در ماه نوامبر، رهبر این جناح خواهان برگزاریِ نشستی سری برای بحث پیرامون «آیندهٔ جهت‌گیری حزب ما» شد. گرامشی -که به‌مرور جایگاهی مهم در شاخهٔ تورینِ حزب برای خود دست و پا کرده بود- نیز در این نشست شرکت داشت. در این نشست، گرامشی به همراه آمادئو بوردیگا از ضرورت اقدام نظامی دفاع می‌کردند و درمقابل سراتی و دیگر افراد خواهان حفظ موضع بی‌طرفی بودند. این نشست با تأکید مجدد بر اصول انقلابیِ انترناسیونالیسم و مخالفت با جنگ خاتمه یافت، اما در آن هیچ دستورالعمل مشخصی برای آینده تجویز نشد.گرامشی رخدادهای اوتِ تورین را در پرتوِ وقایع انقلاب روسیه تفسیر می‌کرد و پس از بازگشت از نشست سران حزب به این باور رسیده بود که هنگامهٔ عمل فرارسیده است. این شور و شوقِ ناشی از خوش‌بینی و نیز بازتاب‌های قبضه‌شدن قدرت به‌دست بلشویک‌ها در روسیه را می‌توان در مقالهٔ ماه دسامبر او، «انقلاب در برابر سرمایه»، بعینه دید: «انقلاب بلشویکی یقیناً استمرار انقلاب کلی مردم روسیه است».پارتیزان‌های لنین، پس از اینکه مانع رکود انقلاب شده بودند، به قدرت رسیده بودند تا «دیکتاتوری‌شان» را تثبیت کرده و برای پیشرفت همه‌جانبهٔ انقلاب «راه را بر سوسیالیسمی که هدف غایی انقلاب است» باز کنند. گرامشی در سال ۱۹۱۷ تصور دقیقی از تفاوت‌های میان خود انقلابیون نداشت. مضافاً اینکه هستهٔ اصلی عقاید او دربارهٔ انقلاب سوسیالیستی حول این پیش‌فرض شکل گرفته بود که انقلاب سوسیالیستی حرکتی مداوم است که پیوسته «بی‌هیچ خشونتی» به پیش می‌رود.انقلاب بلشویک‌ها با توسل به نیروی فرهنگیِ درونی و فریبنده‌ای شکل گرفته بود که عمدتاً «بر ایدئولوژی‌ها مبتنی بود تا بر واقعیات». به همین دلیل، این انقلاب را نمی‌شد در «پرتوِ نوشته‌های مارکس» فهمید. گرامشی ادامه می‌دهد که «در روسیه سرمایهْ کتاب بورژواها بود و نه کارگران». اشارهٔ گرامشی به گفته‌های مارکس در مقدمه‌ای بر نقد اقتصاد سیاسی است که در آنجا مارکس مدعی می‌شود که ملت‌هایی که در مراحل رشد سرمایه‌داری پیش‌تر رفته‌اند راه را به کشورهای توسعه‌نیافته نشان می‌دهند و این «مراحل طبیعی» پیشرفت را نمی‌توان میان‌بُر زد.منشویک‌ها با محور قراردادن این متن بر آن بودند که روسیه در وهلهٔ اول نیازمند تشکیل طبقه‌ای از بورژواها و حرکت به‌سوی جامعه‌ای تماماً صنعتی است و تنها پس از طی این مراحل است که سوسیالیسم امکان‌پذیر است، اما به گفتهٔ گرامشی، انقلابیونِ تحتِ رهبریِ لنین به معنی دقیق کلمه «مارکسیست نیستند». به عبارت دیگر، گرچه این دسته از انقلابیون «منطق درونی» فکر مارکس را رد نمی‌کنند، اما برخی از گفته‌های او را به یک سو می‌نهند و حاضر به پذیرش این ادعا نیستند که گفته‌های مارکس «مجموعه‌ای از گزاره‌های دگماتیک و مناقشه‌ناپذیر است».به گفتهٔ گرامشی، پیش‌بینی مارکس دربارهٔ پیشرفت سرمایه‌دارانه، که در سرمایه به‌تفصیل از آن سخن رفته است، فقط در شرایط توسعهٔ نرمال و بهنجار صادق است، یعنی شرایطی که شکل‌گیری «ارادهٔ همگانی و عمومی» از طریق «سلسله‌ای درازدامنه از تجربیات طبقاتی» محقق می‌شود؛ اما جنگ این بازهٔ زمانی را به‌نحوی پیش‌بینی‌ناپذیر سرعت می‌بخشد و درواقع کارگران روسیه ظرف مدت سه سال این تأثیرات را به‌نحو شدیدی تجربه کرده‌اند: «هزینهٔ سرسام‌آور زندگی، گرسنگی و مرگِ ناشی از گرسنگی ده‌ها میلیون نفر را به‌یکباره به کام مرگ کشانده بود. همین امر اراده‌ها را به هم پیوند داد، ابتدا به‌صورت مکانیکی و پس از انقلابِ اول به‌صورت معنوی».پروپاگاندای سوسیالیستی این ارادهٔ عمومی و همگانی را تقویت کرد و همین امر این مجال را برای کارگران روسیه مهیا کرد تا در شرایطی استثنایی و در یک چشم‌برهم‌زدنْ تاریخِ کاملِ پرولتاریا را تمام و کامل بزیند. کارگران به تلاش آباء و اجدادشان برای رهایی از «بندهای بردگی» وقوف یافتند و در یک چشم‌برهم‌زدن «آگاهی تازه‌شان» را پروبال دادند و به «شاهدان حی و حاضر جهان آینده بدل شدند». علاوه‌براین، پرولتاریای روسیه زمانی به این آگاهی تازه دست یافت که سرمایه‌داری بین‌المللی در کشورهایی مانند انگلستان در اوجِ قوام خود بود و آنان به همین دلیل توانستند به‌سرعت به بلوغ اقتصادی برسند که شرط لازم جمع‌گرایی اقتصادی است.علی‌رغم اینکه این نویسندهٔ جوانِ اِل گریدو دل‌ پاپولو در سال ۱۹۱۷ دانش اندکی دربارهٔ ایده‌های بلشویک‌ها داشت، اما طبیعتاً خیلی زود مسحور ایدهٔ انقلاب مداوم تروتسکی شد. به نزد گرامشی، لنین و بلشویک‌ها تجسم تمام‌عیار تجدید حیاتِ انقلابِ فسادناپذیر بودند. تمام آرزوی گرامشی این بود که مشابه چنان انقلابی را در ایتالیا به واقعیت بدل کند.بیست سال بعد، گرامشی که محبوس فاشیست‌های ایتالیایی بود درگذشت. اگر از پایان به آغاز نگاه کنیم، شاید تصور کنیم که این سرنوشت تراژیک باعث می‌شود که گرامشی امیدهایی را که به انقلاب اکتبر بسته بود بربادرفته ببیند. یا شاید حتی بپنداریم که یادداشت‌های زندانِ او تمرینی است برای پیداکردن «راهی تازه» برای مقابله با سرمایه‌داری، راهی کم‌تر رادیکال و بیشتر مبتنی بر مذاکره.اما گرامشی هیچ‌گاه تسلیم نشد. او در نوشته‌های زندانش نظریه‌ای دربارهٔ سیاست می‌پروراند که در آن زور و توافقِ نظر هم‌عنان با یکدیگرند و دولت محصول تاریخیِ فرایندهایی از نیروهای درهم‌آمیخته است، فرایندهایی که به‌ندرت شرایطی را پدید می‌آورد که به سود گروه‌های فرودست جامعه باشد. گرامشی بر این باور بود که باید نزاع را به تمامی ساحت‌های حیات گستراند. او دربارهٔ خطرات سازش هژمونیک و «مسخ» سیاسی هشدار می‌داد. او همواره دربارهٔ نقشِ اغلب زیان‌بار روشنفکران در حیات عمومی و نیز اهمیت معرفی مارکسیسم به‌منزلهٔ نوعی جهان‌نگریِ همه‌جانبه می‌اندیشید؛ و چنین امری در نگاه او چیزی نبود مگر فلسفهٔ پراکسیس.با خواندن یادداشت‌های گرامشی در زندان درمی‌یابیم که او هیچ‌گاه دست از این ایده نکشید که انقلاب روسیه مرجعی تاریخی و برنامه‌ای کامل برای رهایی طبقهٔ کارگر است. انقلاب روسیه تا آخرین دمِ حیات گرامشی در آوریل ۱۹۳۷ در سویدای قلب او حی و حاضر بود.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دانیلا موسی و آلوارو بیانکی نوشته‌اند و در تاریخ ۲۵ آوریل ۲۰۱۷ با عنوان «Gramsci and the Russian Revolution» در وب‌سایت ژاکوبن منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «گرامشی دلدادهٔ انقلاب همیشگی بود» در پنجمین شمارهٔ فصلنامهٔ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ دی ۱۳۹۶ آن را با همان عنوان و ترجمۀ سیدعلی تقوی‌نسب منتشر کرده است.•• دانیلا موسی (Daniela Mussi) دانشجوی پست‌دکترا در دانشگاه سائوپوئولوست و آلوارو بیانکی (Bianchi Alvaro) استاد علوم سیاسی در دانشگاه ایالتی کامپیناس است.[۱] Il Grido del Popolo (The Cry of the People)[۲] Avanti (Forward)[۳] Corriere della Sera[۴] Note sulla rivoluzione russa (Notes on the Russian Revolution)[۵] I massimalisti russi (Russian maximalists)[۶] Critica Sociale ]]> دانیلا موسی و آلوارو بیانکی تاریخ‌وسیاست Wed, 17 Jan 2018 05:07:18 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8663/ آیا اعتراض فایده‌ای هم دارد؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8726/ نِیتن هلر، نیویورکر — زمستان ۲۰۰۳، که در خاطر من و شما ثبت شده، تمام دنیا دست به دست هم داد تا اعتراض خود را به وقوع احتمالی جنگ در عراق ابراز کند. چه دورانی بود، چه شور فزاینده‌ای! شور عمومی در ۱۵ فوریه به اوج خود رسید، روزی که میلیون‌ها نفر در بیش از ۶۰ کشور جهان به خیابان‌ها ریختند و فریاد اعتراض سر دادند. «حرف ما را بشنوید!» یکی از شعارنوشته‌هایی بود که در تظاهرات لندن دیده می‌شد. در خیابان‌های نیویورک، تظاهرکنندگان یک کرۀ جغرافیاییِ بادیِ بزرگ را با خود حمل می‌کردند. پیر و جوان، شهروند و غیرشهروند، همه آمده بودند. و تنها چند هفته بعد، ایالات متحده جنگ را آغاز کرده بود.کمتر از ده سال بعد، جنبش اشغال وال‌استریت در واکنش به تخلفات مؤسسه‌های مالی و اعتباری، سلطۀ بی‌چون‌وچرای شرکت‌های بزرگ، و در اعتراض به یغماگران اقتصادی و عاملان اختلاف طبقاتی در نیویورک به وقوع پیوست. در پاییز ۲۰۱۱، تظاهرکنندگان به ‌مدت دو ماه در پارک زوکاتی، واقع در منهتن جنوبی، کنار هم چادر زدند و با هم اجتماع و همکاری کردند. زمانی‌که کمپ‌هایشان در نیویورک برچیده می‌شد، این جنبش به بیش از ۹۰۰ شهر در سراسر دنیا راه یافته بود. هیچ تغییری در سیاست‌های آمریکا ایجاد نشد.اندکی بعد در ۲۰۱۴، در پی تجمع‌های متعدد، جنبش جان سیاه‌پوستان مهم است۱ از ایالت میسوری آغاز شد و به سراسر کشور راه یافت. این ‌بار معترضان علاوه بر شعارنوشته‌ها از هشتگ‌های مختلفی نیز در گسترش پیام خود بهره جستند. پرشمارترین تجمعات اعتراضیِ این جنبش در صفحۀ اول تمام نشریات مهم کشور پوشش خبری یافت. تظاهرکنندگان نام بیش از چهل سیاه‌پوست را، که افسران پلیس بدون هیچ دلیلی آن‌ها را کشته بودند، فریاد می‌زدند و به مرگشان اعتراض می‌کردند. بااین‌همه، بیشتر افسرانِ دخیل حتی متهم نشدند، و از چند افسری هم که مورد محاکمه قرارگرفتند فقط سه تن محکوم شدند. تا این تاریخ، از آن سه نفر فقط یک نفرشان حکم زندان گرفته است.و اما آن شنبۀ به‌یادماندنی در همین ماه ژانویۀ امسال چطور؟ میلیون‌ها نفر در کل آمریکا و در نزدیک به ۷۰۰ شهر در سراسر دنیا برای راهپیمایی زنان۲ گرد هم آمدند تا هم‌زمان هم در حمایت از حقوق زنان، و هم علیه رئیس‌جمهور جدید شعار سردهند. کلاه‌ها۳ عالی بودند، شعارنوشته‌ها از آن‌هم بهتر. بلوارهای شهرهایی چون نیویورک، واشنگتن، لندن -و حتی لس‌آنجلسی که مردمش به‌ندرت پیاده راه می‌روند- همچون رودهایی جاری، مملو از راهپیمایان شده بود. گفته شد که آن شنبه بزرگ‌ترین تظاهرات یک‌روزه در کل تاریخ آمریکا بوده است. دوشنبه فرارسید و دولت روال عادی کار خود را از سر گرفت.قرن‌هاست که میان راست‌ها و همین‌طور چپ‌ها این اعتقاد وجود داشته که هر زمان نارضایتی مدنی به اوج خود رسد، من و شما و هرکه می‌شناسیم می‌توانیم به خیابان‌ها بیاییم و خواستار تغییر اوضاع شویم. متمم اول قانون اساسی۴ از «حق مردم برای برپایی اجتماعات آرام و دادخواهی از حکومت برای جبران خسارات» محافظت کرده و چنین تلاش‌هایی را ارج می‌نهد. از تحریم قانون تمبر۵ در سال‌های دهۀ ۱۷۶۰ گرفته تا راهپیمایی حق رأی زنان در ۱۹۱۳ و راهپیمایی به‌سوی واشنگتن۶ در ۱۹۶۳، تظاهرکنندگان همواره با سربلندی در دل تاریخِ ما گام برداشته‌اند. در این راه ترانه‌های باشکوهی نیز برای ما به ارمغان آوردند، ترانه‌هایی شاید نه‌چندان عالی، ولی شنیدنی. (تام لِرِر، موسیقی‌دان سرشناس آمریکایی، می‌گوید: «دلیل اینکه بیشترِ ترانه‌های عامیانه آن‌قدر ضعیف‌اند این است که ’مردم‘ آن‌ها را ساخته‌اند».) در خارج از کشور، کنشگریِ اجتماعی۷ بهار عربی و جنبش‌های کارگریِ ماکائو را رقم زد.بااین‌همه، سؤال همچنان باقی‌ است: آیا این اعتراض‌ها اخیراً دستاوردی برای ما در بر داشته؟ تلفن‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی سامان‌دهی اعتراضات را آسان‌تر کرده و فعالان مدنی امروزه بیشتر دربارۀ بزرگی و دامنۀ اعتراضات صحبت می‌کنند تا دربارۀ نتایج ماندگار آن‌ها. آیا اعتراض استفادۀ صحیح و مؤثری از هوشیاری سیاسی ماست؟ یا صرفاً نمایشی اجتماعی است که در آن شرکت می‌جوییم تا احساس فضیلت، درستکاری و مفیدبودن داشته باشیم؟کتاب اختراع آینده: پساسرمایه‌داری و جهانی بدون کار۸ (انتشارات ورسو) در ۲۰۱۵ منتشر و همین سال گذشته نسخۀ بازنگری‌شدۀ آن ارائه شد. دلایل انجام این بازنگری برای هر کس که در جریان اخبار و وقایع چند سال اخیر بوده روشن است. نویسندگان کتاب، نیک سِرنیسک و الکس ویلیامز، قدرت راهپیمایی‌ها، اعتراضات مدنی، و دیگر کنش‌هایی را که به‌طور کلی «سیاست مردمی»۹ می‌نامند زیر سؤال برده‌اند. آن دو می‌گویند این‌گونه روش‌ها بیش از آنکه راهکار باشند عادت‌اند. اعتراضْ بیش‌ازاندازه مقطعی و زودگذر است. همچنین، ماهیتِ ساختاریِ مشکلات جهان مدرن را در نظر نمی‌گیرد. به گفتۀ آن دو «دستورکار سیاست مردمیْ تقلیل پیچیدگی‌ها به مقیاسی انسانی است». چنین نگرشی ایدۀ اصالت و اعتبار را ترویج می‌کند، یعنی استدلالی مبتنی بر روایت‌های فردی (عادتی که بین ژورنالیست‌ها نیز رایج است)، و به‌طور کلی ناتوان از تفکر نظام‌مند در باب تغییر است. در ظاهر، جنبشی مانند اشغال وال‌استریت زمانی در هم شکست که پلیس ضد شورش معترضان را از اماکنی که اشغال کرده بودند بیرون راند. ولی، به عقیدۀ نویسندگان کتاب، درواقع این رویۀ جنبش بود که از همان ابتدا موجبات شکست آن را فراهم آورد. رویه‌ای که طی آن ابراز احساساتِ برحق معترضان بر سازوکارهای تغییرِ واقعی اولویت می‌یافت.سرنیسک و ویلیامز می‌نویسند: «این موضوع، بیش از هر چیز، سیاستی است که به سرگرمی بدل شده -مثلاً چیزی مثل ’سیاست همچون تجربۀ مواد مخدر‘ - نه آنچه قادر به تحول جامعه باشد. اگر اعتراضات اخیر را تمرینی برای آگاهی عمومی بدانیم، موفقیتشان در بهترین حالت مخدوش بوده است. پیامِ آن‌ها را رسانه‌های جمعی، که نه هوادار جنبش بلکه شیفتۀ تصاویر تخریب اموال عمومی‌اند، دستکاری کرده‌اند؛ آن‌هم تازه اگر رسانه به نزاعی که هر روز بیشتر تکراری و خسته‌کننده می‌شد می‌پراخت».خسته‌کننده؟ آه. چنین انتقادی از طرفِ سرنیسک و ویلیامز بسیار دردناک است، چرا که آن‌ها نه از سینه‌چاکان راست افراطی‌اند، نه محافظه‌کارانی خشک و سنتی، و نه حتی میانه‌روهایی بزدل. آن‌ها چپ‌های مارکسیستی هستند در آرزوی جهانی بدون مرز و بدون کار یا «پسا-کار»۱۰. آن‌ها معتقدند که جامعه می‌تواند -و باید- در جهت حذف کامل نظام سرمایه‌داری تغییرکند. انتقادشان به اعتراض و کنش مستقیم سیاسی، برخلاف شور رادیکال جاری در میان نسل‌های متمادی، است. برخلاف شعار معروف قدیمیِ «مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد!»، این دو نویسندۀ چپ می‌گویند که، در واقعیت، مردم متحد هم شکست می‌خورند.در نظر آن دو، مشکل اینجاست که چپ گرچه به پیشروبودن خود می‌بالد، غرق در حسرت گذشته است. به گفتۀ آن‌ها، «دادخواست‌ها، اشغال‌ها، اعتصاب‌ها، احزاب پیشرو، گروه‌های همگرا۱۱ و سندیکاها همه برخاسته از شرایط تاریخی خاصی بوده‌اند» و نوسازی این چیزها، در تناسب با جهانِ بین‌المللی‌شده و دیجیتالی‌شدۀ کنونی، ما را از آنچه آن‌ها صراحتاً «چرخۀ بی‌پایان بدبختی» می‌دانند رها خواهد ساخت. اعتراض برای ابرازِ ثبات قدم خوب است. اما تغییرْ کارِ پراگماتیک و به‌روز می‌طلبد. «اختراع آینده» احتمالاً هوشمندانه‌ترین و عاقلانه‌ترین خیالِ واهی‌ای است که در یک کتاب از زمان بحران مالی ۲۰۰۸ تاکنون منتشر شده است.در بخش‌های پرابهام‌تری از کتاب، سرنیسک و ویلیامز گذار به تغییرات پساسرمایه‌داری را در سراسر جامعه ترویج می‌کنند و اغلب با روش‌هایی قاطع و بنیادین. آن‌ها خواهان کاهش زمان هفتۀ کاری، استقرار نوعی درآمد پایۀ همگانی به‌وجهی سخاوتمندانه، و رهایی مردم از قید طرز تفکری هستند که چنین اموری را عجیب و کاهلانه می‌پندارد. آن‌ها مشتاقانه در انتظار روزی‌اند که ربات‌ها در محیط کار جایگزین ما شوند، روزی که هر لحظه نزدیکتر می‌شود. (به گفتۀ آن‌ها، هرچه بیشتر کارها را بر عهدۀ سی-تری.‌پی.‌او۱۲ بگذاریم، راحت‌تر از چنگال ماشین بهره‌کشیِ سرمایه‌داری رها خواهیم شد.) البته آن دو به‌خوبی واقف‌اند که اغلب این ایده‌ها کم از رؤیاپردازی برای آرمان‌شهری خیالی نیست، ولی توصیفشان از چپِ کنشگرِ بی‌فکری که اعمالش صرفاً «مبتنی است بر نقدِ بوروکراسی، ساختار عمودی قدرت، حذف، و نهادینه‌سازی» دقیق و واقعی به ‌نظر می‌رسد. آیا می‌توان بار دیگر اعتراض را به روزهای اوجش بازگرداند؟ یا مردم به‌سادگی فقط مشت‌های خود را در هوا تکان خواهند داد؟از ویژگی‌های عجیب و قابل تأملِ فرهنگ آمریکایی در نیم ‌قرن اخیر این بوده که ایدئال‌های محیط کار و روندهای اعتراضی در این کشور آینۀ تمام‌نمای یکدیگر بوده‌اند. از همان زمان که جهان کسب‌وکار کوشید با ترویج کار انعطاف‌پذیر و غیرحضوری، و با مسطح‌سازی سلسله‌مراتب سازمانی (حتی بعضاً با حذف مدیران) از قید محدودیت‌های سازمانی گذشته رها شود، معترضان نیز کوشیدند به‌واسطۀ سازمان‌دهی مستقیم، آنی و از راه دور، و حرکت به‌سوی جنبش‌های بی‌رهبر یا جنبش‌های «افقی» از کنش‌های نالان گذشته فاصله گیرند. البته این چیزی است که معمولاً در عمل بسیار دشوارتر است تا در نظر؛ چه‌بسا دشوارترین جنبۀ کارِ فاقد رهبر این است که اساساً کاری انجام بگیرد. این پرسشِ آزاردهنده همواره باقی است که چگونه می‌توان افراد را بر سر ذوق آورد، وقتی کسی همچون گاندی جلودارشان نباشد.چنین چالشی محور کتاب تجمع۱۳ (انتشارات آکسفورد)، نوشتۀ مایکل هارت و آنتونیو نِگری، قرارگرفته است. این دو فیلسوفِ سیاسی کوشیده‌اند به پاسخی برای این پرسش دست یابند که چگونه می‌توان جنبش‌های سیاسی را بدون رهبر به‌درستی هدایت کرد. آن‌ها می‌گویند: «از یک‌سو، دوران آن به سر آمده که یک فرد سیاسی پیشرو موفق شود به نام توده‌ها قدرت را از آنِ خود سازد. از سوی دیگر، اشتباه فاحشی است اگر انتقاداتِ بجایِ وارد به امر رهبری را به ‌معنای رد کامل نهاد و سازمان سیاسی پایدار تلقی کنیم». هارت و نِگری نیز به سنت مارکسیسم تعلق دارند و کتابشان در پرداختن به جزئیاتِ جاری در جامعه فقیر و در بحث از نیروهای انتزاعی بس ثقیل است. گاهی به ‌نظر می‌رسد آن دو، به‌جای هنر ممکنات۱۴، دارند از قوانین حاکم بر مکانیک سیالات سخن می‌گویند. («هرچه سرمایه‌داران، تحت قوانین مالی، ظرفیت‌های نوآورانۀ خود را از کف داده و به‌تدریج از دانش اجتماعی‌شدنِ مولّد جا می‌مانند، انبوه خلق صور بیشتری برای تعاون خود خلق کرده و بر توان خلاقۀ خود می‌افزایند...»). نوشتۀ آن‌ها بیشتر مناسب و مورد علاقۀ اساتید دانشگاه و محققان خواهد بود تا معترضی که با شعارنوشتۀ دست‌ساز خود به خیابان می‌رود.جای تأسف است، چرا که، از قرار، هدف اصلی هارت و نِگری توانمندسازیِ همان‌هایی است که «انبوه خلق» می‌نامندشان. بنابر مدل کلاسیک اعتراض، استراتژی (یا ایده و برنامۀ اصلی و کلی) متعلق به رهبران جنبش است، درحالی‌که تدابیر عملی (اقدامات، شعارها، کنش‌های خیابانی) بر عهدۀ مردمی است که در صحنه حضور می‌یابند. از کلیدی‌ترین نظریات هارت و نِگری این است که این فرمول باید جابه‌جا شود: استراتژی باید در اختیار توده‌های معترض، و تاکتیک‌ها و تدابیر باید بر عهدۀ رهبران قرارگیرد. در تئوری، چنین روشی هم سبب چالاکی جنبش می‌شود (هر گاه در صحنۀ عمل مشکل حادی بروز کند، رهبران سریع احضار خواهند شد) و هم سبب هوشیاری جنبش در برابر سلطه (هیچ اقلیتی نمی‌تواند به‌جای جمع تصمیم بگیرد). آن‌ها می‌نویسند: «لازم نیست خط‌مشی و اصول حزب به مردم ابلاغ شود تا فعالیت‌های خود را بر اساس آن شکل دهند. مردم قادرند ستمی که بر ایشان وارد شده، و آنچه را که می‌خواهند تشخیص‌دهند». احتمالاً اطرافیان هارت و نِگری خیلی بابصیرت‌تر از اطرافیان من و شما بوده‌اند.در هر حال، پویش آن‌ها یکی از ویژگی‌های مهم کنشگری معاصر را برجسته می‌سازد. ال.ای کافمن، در کنش مستقیم: اعتراض و بازسازی رادیکالیسم آمریکایی۱۵ (انتشارات ورسو)، جنبش‌های رخ‌داده در نیم ‌قرن گذشته را در قالب فازهای مختلف پروژه‌ای واحد ارزیابی می‌کند، نه شورش‌هایی پراکنده. فرض غالب بر این است که سبک‌های امروزیِ اعتراض پیامدی طبیعی از دهۀ ۱۹۶۰ است. ولی کافمن معتقد است، در پایان آن دهه، رادیکالیسم گویی مورد تصادم شهاب سنگی عظیم قرارگرفت که در اثر آن اتمیزه، پرآشوب و منکسر شد. به ‌نظر او فرهنگ کنونیِ کنش رادیکال ما درواقع از اوایل دهۀ هفتاد آغاز شد، آن هنگام که نسل جدیدی از جوانه‌های سبز از دل خاکستر گذشته سر بر آورد.کافمن یک شکست مشهور را لحظۀ آغاز این رویش می‌داند: تظاهرات بزرگی که سال ۱۹۷۱ در روز جهانی کارگر علیه جنگ ویتنام برگزار شد. همان روزی که ۲۵هزار نفر از جمع معترضان پل‌ها و مسیرهای ارتباطی را در واشنگتن دی.‌سی مسدود ساخته بودند. وجود دستورالعملی حاوی تاکتیک‌های تظاهرات در آن روز نیکسون را قادر ساخت فرمانی صادر کند که پیشاپیش اقدامات پیشگیرانۀ لازم را توسط دادستان کل کشور به نیروهای پلیس، ارتش و گارد ملی برساند. بیش از هفت‌هزار نفر از معترضین دستگیر شدند. مری مک‌گروری، ژورنالیستی که طرفدار پایان جنگ بود، آن روز را چنین توصیف کرده است: «ولنگارترین، ناهماهنگ‌ترین و زیان‌بارترین حرکت صلح‌جویانه‌ای که به بدترین نحو برنامه‌ریزی و اجرا شد».کافمن این را قبول ندارد. به ‌نظر او ترس از تظاهرات لرزه بر اندام دستگاه حاکم انداخت. علاوه‌براین، اقدامات آن روز سرآغاز رویکرد تاکتیک‌محوری شد که ما امروز به‌کار می‌بریم. او می‌نویسد: «تظاهرات روز کارگر آخرین تظاهرات ملی گسترده در مخالفت با جنگ ویتنام، همچنین اولین تجربۀ سرنوشت‌ساز از نوع جدیدی از رادیکالیسم بود». تظاهراتی که، بیش از رهبریِ اخلاقی، به کنش واقعیِ انسداد توجه داشت. در این راه، از هر آنچه -و هر آن‌کس- که به‌نحوی مانعی در برابر قدرت ایجاد می‌کرد استقبال می‌شد. در دستورالعمل تظاهرات آمده بود، «سازمان‌دهی با شماست، به این معنا که هیچ فرماندۀ جنبشی وجود ندارد که راجع به تاکتیک‌هایی که باید اجرا کنید تصمیم بگیرد».نمی‌توان اهمیت تازگیِ چنین ایده‌ای را در آن زمان دست‌کم گرفت. همین‌طور نباید از این غافل شویم که این ایده تا چه حد در ذهنیتی که امروزه از اجتماعات سیاسی داریم نهادینه شده است: اجتماعاتی که اعتراضات «نَرمی» چون فلش‌ماب‌ها و جِرم بحرانی۱۶ را نیز در بر می‌گیرد. در این مدل جدیدِ تاکتیک‌محور، اقتدارْ ناشی از تعداد شرکت‌کنندگان است. در چنین الگویی نیاز به پرنسیب‌های مشترک یا استراتژی‌های دقیقاً هماهنگ‌شده نیست؛ انگیزه‌های شرکت در اعتراضی همگانی می‌تواند کاملاً شخصی و خصوصی باشد. همان‌گونه که سرنیسک و ویلیامز توضیح داده‌اند، «ترجیح سیاست مردمی این است که همۀ اقدامات را خود شرکت‌کنندگان انجام دهند. به‌عنوان نمونه، این سیاست بر کنش مستقیم تأکید دارد و تصمیم‌گیری را امری می‌داند که باید تک‌تک افراد انجامش دهند، نه نمایندگان آن‌ها». این نوع از آزادی، بعد از آن رهنامه‌های پیچیدۀ جنبش‌های اواخر دهۀ ۱۹۶۰، تازگی داشت.کافمن می‌گوید که از دهۀ ۱۹۷۰ جنبش‌هایی که از روش‌های سازمان‌دهی «بدیلِ» متأثر از این الگو پیروی می‌کردند رفته‌رفته در سراسر کشور پدیدار شد، و اغلب این جنبش‌ها هم اهدافی کوچک و محلی را دنبال می‌کردند. برای نمونه، می‌توان به شرکت تعاونی غذایی پارک اسلوپ در نیویورک، فستیوال موسیقی زنان میشیگان و دیگر فعالیت‌های لیبرالی از این دست۱۷ اشاره نمود. در چنین پروژه‌هایی، اهداف و جدال‌های سیاسی از طریق آنچه اغلب سیاست «پیش‌نمایانه»۱۸ نامیده می‌شود ابراز می‌گردند. در سیاست پیش‌نمایانه، کنشگران طبق همان قوانینی که آرزو دارند بر جامعۀ ایدئالشان حاکم باشد رفتار می‌کنند. دهۀ هشتاد با راهگشایی و راهبری فعالانِ کوئیر و پانک -که قبلاً حرکت‌های موفق زیادی را در حاشیه به ثمر رسانده بودند- و با برپایی اعترضات تئاترگونه در مجمع ملی حزب دموکرات در سال ۱۹۸۴ آغازگردید. به آن اعتراضات باید اضافه کرد تلاش‌های جسورانه و بسیار موفق گروه عصیان کُن۱۹ را که خواستار تغییر سیاست‌های معطوف به بیماری ایدز بودند، و همچنین جنبش محیط‌زیستیِ رادیکال و حساب‌شدۀ اول زمین!۲۰ را که «می‌خواست کاری کند که، برای صاحبان قدرت، مقاومت بیش از تسلیم هزینه بردارد».کافمن خط سیر این نوع کنشگری تاکتیکی را تا دورۀ تظاهرات ضد جنگ عراق و پس از آن دنبال می‌کند. او به راهپیمایی عظیم ۱۵ فوریۀ ۲۰۰۳ نیویورک که در اعتراض به جنگ عراق بر پا شد می‌پردازد. این راهپیمایی، که گفته می‌شود بزرگترین رویداد این‌چنینی طی دهه‌های اخیر بوده، بسیار سریع سازمان‌دهی شد. ولی کافمن به‌سادگی از کنار بی‌اثربودن آن می‌گذرد و آن را این‌گونه توجیه می‌کند که «گاهی اعتراض می‌کنید فقط با این هدف که مخالفت همگانیِ موجود علیه سیاست‌هایی را که امیدی به تغییرشان ندارید ثبت کرده باشید».گرچه جنبش‌ها از قید رهبران رها شده، پرقدرت گشته و حافظ استقلال فردی‌اند، ولی هنوز به چیزی حیاتی -یعنی راهی برای موفقیت- دست نیافته‌اند.تاریخ برای کسانی که در قدرت پایدار اعتراض تردید کرده‌اند پاسخی بسیار قاطع در چنته دارد: جنبش حقوق مدنی آمریکا. از اواسط دهۀ ۱۹۵۰ تا اواسط دهۀ ۱۹۶۰، کنشگران موفق شدند طرح‌های تفکیک نژادی را در مدارس و در سیستم حمل‌ونقل عمومی شهری و بین ایالتی، و همچنین الگوهای مالیات ثابت سرانه، تبعیض در استخدام، و بسیاری قوانین نژادپرستانۀ دیگر را براندازند. همۀ این‌ها قدم‌به‌قدم، آن‌هم در مقابله با یک نظام سیاسی بسیار قوی و مستحکم و با وجود خطرات جانی، به دست آمد. عملاً در کل تاریخ ملی آمریکا هیچ جنبش دیگری به این میزان اثربخش نبوده است. جنبش حقوق مدنی پیش از تحول عظیم رادیکالیسم در اواخر دهۀ ۶۰ رخ داد، ولی به نسل جدیدِ مشتاقانِ تغییر نشان داد که با ریختن به خیابان‌ها چه چیزهایی قابل تحقق خواهد بود.چرا اعتراضات جنبش حقوق مدنی کارآمد بود، درحالی‌که کنشگری‌های اخیر این‌همه مشکل دارد؟ این سؤالی است که زینب توفِکسی در کتاب توییتر و گاز اشک‌آور: قدرت و شکنندگی اعتراض‌های شبکه‌ای۲۱ (انتشارات یِیل) به آن پرداخته است. توفکچی دانش‌آموختۀ جامعه‌شناسی است و تحقیقاتش بر تلاقی و ارتباط اعتراض با رسانه‌های دیجیتال تمرکز دارد. او در دهۀ ۱۹۹۰ در چیاپاس مکزیک در کنار زاپاتیست‌ها بوده؛ در زمان انقلاب مصر در میدان تحریر به سر برده؛ در برهۀ جنبش اشغال وال‌استریت در منهتن جنوبی بوده؛ و در میدان تقسیم ترکیه در تظاهرات علیه دولت اردوغان حضور داشته است. او زمان بسیار قابل‌توجهی را نیز در فضاهای مجازیِ اعتراض‌ها سپری کرده، از حضور در قرارهای ملاقاتی آنلاین وبلاگ‌نویسان عرب در تونس گرفته تا ملاقات‌های کافه‌ای با شهروندخبرنگاران خودساختۀ شبکه‌های اجتماعی. بااین‌همه، به ‌نظر او موفقیت این‌جور اعتراضات صددرصد کامل نیست. او می‌نویسد: «جنبش‌های شبکه‌ای نوین از قابلیت گسترش بسیار سریعی برخوردارند و قادرند بدون ساختن فضای سازمانی خاصی تمامی امور لجستیکی خویش را قبل از برپایی اولین اعتراض یا راهپیمایی سامان بخشند. بااین‌حال، همین سرعت خودِ نقطۀ ضعفشان هم هست».به ‌عقیدۀ توفکچی، اعتراضات عصر دیجیتال را نمی‌توان به‌سادگی نسخه‌های سریع‌تر و حساس‌تری از نمونه‌های پیشینشان در اواسط قرن به‌ حساب آورد؛ آن‌ها از اساس متفاوت‌اند. او در میدان تقسیمِ ترکیه شاهد بود که تقریباً همه چیز را گروه‌های تاکتیکی‌ای انجام می‌دادند که کنشگرانشان کاملاً خودجوش و تصادفی بودند، یعنی همان مدل کافمن که به یاری رسانه‌های اجتماعی گسترش و سهولت بیشتری یافته بود. توفکچی می‌نویسد: «سازمان‌های ازپیش‌موجود، چه رسمی و چه غیررسمی، نقش بسیار اندکی در هماهنگی‌ها ایفا می‌کردند. درعوض، مردم برای درخواست کمک در تکمیل کارها، در پارک، داوطلبان را صدا می‌زدند یا با ارسال هشتگ‌های توییتری و پیام‌های واتس‌اَپی آن‌ها را فرامی‌خواندند». او این شیوۀ سازمان‌دهیِ فی‌البداهه را «ادهوکراسی»۲۲ می‌نامد. زمانی حتی جمع‌کردن افراد در یک مکان نیازمند نوعی ساختار هماهنگی سلسله‌مراتبی بود. ولی امروزه هر کسی می‌تواند از طریق توییت یا پست‌های آنلاین بلافاصله هزاران نفر را به حرکت درآورد.توفکچی هم‌زمان درمی‌یابد که در این شیوه، ایجاد و سامان‌بخشی تغییرات تاکتیکی دشوارتر است. جنبش‌های عصر دیجیتال عمدتاً از لحاظ سازمانی کم‌قدرت‌اند و، با اینکه در رساندن صدای اعتراض خود به صاحبان قدرت کارآمدند، در فرجام‌خواهی یا در به‌ثمررساندن مذاکراتِ دشوار و طولانی خوب عمل نمی‌کنند. وقتی جریان اِشغال میدان تقسیم شدت‌گرفت و دولت ترکیه سرانجام تن به مذاکره داد، مشخص نبود چه کسانی باید به‌عنوان نمایندۀ میلیون‌ها معترض در مذاکرات شرکت جوید، و همین باعث شد دولت خود طرف‌های مذاکره‌کننده‌اش را برگزیند. با تجزیۀ جمعیت حاضر در پارک به گروه‌های بحث و جدلِ نامنظم، پلیس موفق شد به جمع معترضان هجوم برده و آن‌ها را متفرق سازد. پس از آن، دولت اعلام کرد که اعتراضات پایان یافته، و واقعاً هم تا حد زیادی همین‌طور شده بود.توفکچی معتقد است عناصر ضروری، ولی غایب در اینجا، الگوهای ارتباطی و ساختارهایی هستند که هر گاه یک گروه ثابت برای مدتی طولانی با هم کار می‌کنند پدیدار می‌شود. این موضوع نقش روغن را در یک ماشینِ خوب روغن‌کاری‌شده بازی می‌کند. و این همان چیزی است که ادهوکراسیِ معاصر از آن محروم است، درحالی‌که پروژه‌هایی همچون جنبش‌های حقوق مدنیِ دورۀ پساجنگ به‌وفور از آن برخوردار بودند. و به ‌نظر توفکچی به همین دلیل است که آن جنبش‌ها، علی‌رغم محدودیت‌های ارتباطی‌شان، عموماً به پیروزی‌های بیشتری می‌رسیدند.توفکچی شرح می‌دهد که چگونه پیش از شروع تحریم یک‌سالۀ اتوبوس‌رانی در شهر مونتگمری۲۳ در دسامبر ۱۹۵۵ هفته‌ها محاسبۀ دقیق انجام شده بود. در بهار همان سال یک دختر پانزده‌سالۀ سیاه‌پوست به نام کلودت کالوین به‌دلیل امتناع از نشستن در قسمت مخصوص سیاه‌پوستان در اتوبوس دستگیر شده بود. بااین‌حال امروزه کمتر کسی او را به یاد دارد. چرا؟ توفکچی با استناد به روایت جو اَن رابینسون [از دیگر فعالان کارزار تحریم] نشان می‌دهد که اعضای انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان۲۴ چگونه طی فرایندی بسیار هوشمندانه به جست‌وجوی نماد مناسبی برای آغاز این کارزار برآمدند. او می‌نویسد: «بعد از هر پروندۀ دستگیری جدید، در سیستم حمل‌ونقل عمومی، سازمان‌های مونتگمری راجع به اینکه آیا موردِ جدید برای راه‌اندازی کمپین به‌قدر کافی مناسب است یا نه به بحث و بررسی می‌نشستند. آن‌ها مصمم بودند تا پیداشدن مناسب‌ترین فرد و فرارسیدن مناسب‌ترین لحظه صبرکنند. «عاقبت ستارۀ خود را یافتند: رزا پارکس زنی میانسال، شرافتمند، و از اعضای جسور نهضت که می‌توانست از هجمۀ موشکافانۀ رسانه‌ها سربلند بیرون آید».در روز پنجشنبه اول دسامبر، هشت‌ ماه پس از اینکه کالوین از نشستن در قسمت مخصوص سیاه‌پوستان سر باز زده بود، رزا پارکس دستگیر شد. همان شب رابینسون، که خود در کالج ایالتی آلاباما استاد بود، اعلامیۀ تحریم را سه بار بر روی سه تک‌برگ نوشت و آن را با به‌کارگرفتنِ تمام دستگاهای کپی موجود در دانشگاه تکثیرکرد تا در سراسر شبکۀ محلی نهادهای اجتماعی سیاهان توزیع‌گردد. قرار بر این بود که تحریم در روز دوشنبه و فقط برای یک روز اجرا شود، ولی تعداد شرکت‌کنندگان به‌قدری زیاد شد که برگزارکنندگان تصمیم گرفتند آن را تمدید کنند. درنتیجه لازم شد ۳۲۵ وسیلۀ نقلیه نیز برای رساندن معترضانِ بی‌اتوبوس به محل‌های کارشان تعبیه شود. به مدد چنین مهندسی دقیقی، تحریم به ‌مدت ۳۸۱ روز ادامه یافت. پارکس محور پوشش‌های خبری شد و کالوین به‌همراه چهار زن دیگر در مقام شاکیان پروندۀ معروف به براودر در برابر گِیل۲۵ به دادگاه رفتند: پرونده‌ای که، پس از ارجاع به دیوان عالی، سرانجام به لغو قانون تفکیک نژادی در اتوبوس منجر شد.آنچه در ماجرای تحریم اتوبوس شایان توجه است نه شور عمومیِ این کارزار بلکه خویشتن‌داری آن است، امری که برخلاف اولی -مشخصاً در دورۀ ما- چندان وجود ندارد. وقتی کالوین دستگیر شد، هیچ پست فیس‌بوکی خشمگینی خبرش را منتشر نکرد. اعضای محلی وقت گذاشتند، صبورانه برنامه‌ریزی کردند، و برای برگزاری چیزی در ابعاد یک نمایش عمومی نیرو جمع کردند. ساختارهای لازم را ایجاد و هر زمان تغییری در برنامه‌هایشان رخ داد، ساختارهای جدید را مطابق با آن تغییرات اصلاح کردند. این اعتراض، از جمیع جهات، بسیار مؤثر و افشاگرانه بود، شاهکاری از نظم و سامان‌دهی. درواقع اعتراضی بود استراتژیک، با تاکتیک‌های متعاقب و مناسبش؛ و همین نقطۀ تمایز اصلی و سرنوشت‌ساز آن است.توفکچی معتقد است چنین دوراندیشی و دقت ‌نظری در پیروزی‌های آن زمان نوعی قانون به ‌حساب می‌آمد. او شرح می‌دهد که چگونه در جریان آماده‌سازی راهپیمایی به‌سوی واشنگتن در ۱۹۶۳ برنامۀ جامعی طراحی و در آن حتی به چاشنیِ ساندویچ‌هایی که قرار بود بین راهپیمایان توزیع شود فکر شده بود. (به‌دلیل گرمای شدید هوا و امکان فاسدشدن، برگزارکنندگان خواسته بودند از سس مایونز در غذاها استفاده نشود.) او به نقش بایارد راستین، یکی از رهبران جنبش، اشاره می‌کند که تمرکز کامل خود را روی تجهیزاتِ صوتی ویژۀ پخش سخنرانی‌های آن روز گذاشته بود. راستین، با پیگیری بسیار، گران‌ترین و باکیفیت‌ترین تجهیزات را فراهم ساخت. او یقین داشت اگر تک‌تک کلمات سخنرانی‌های آن روز با وضوح تمام به گوش تک‌تک ۲۵۰هزار نفر شرکت‌کننده برسد، این رویداد از سطح یک اعتراض صرف به اتفاقی ملی ارتقا خواهد یافت، و همین‌طور هم شد.مارتین لوتر کینگ تا قبل از این راهپیمایی دو بار نسخه‌هایی مشابه از سخنرانی مشهور «رؤیایی دارم» خود را در تجمع‌های مختلف ارائه کرده بود. اولین‌بار نسخه‌ای طولانی‌تر از آن را در کارولینای شمالی در جمعی دوهزارنفره ایراد کرد، و نسخۀ دوم را اوایل همان تابستان در برابر جمعی صدهزارنفره در راهپیمایی بزرگ دیترویت. بااین‌حال تنها نسخه‌ای که همچنان در خاطر همه باقی است همان سخنرانی واشنگتن است و توفکچی دلیل آن را همین بینش راهبردی و دقت ‌نظر افرادی چون راستین می‌داند. سخنرانی کینگ، که در قاب زیبای عمارت یادبودِ لینکلن، در برابر هزاران عکاس و خبرنگار با زاویۀ دید عالی، و به مدد بهترین تجهیزات صوتی و به بهترین نحو اجرا شد، به پدیده‌ای بدل شد بسیار فراتر از آنچه در دیترویت رخ داده ‌بود؛ این سخنرانی اعلانی بود که از تغییری ملی خبر می‌داد، و نه‌تنها حکم شاه‌بیت داستان جنبش را یافت، که اساساً به نقطۀ قوت اصلی آن بدل شد. و درواقع می‌توان گفت به یکی از نادرترین انواع کنش اعتراضی بدل گردید، نوعی که قادر است تاریخ آمریکا را عوض کند.جمع‌بندی توفکچی از جنبش حقوق مدنی اشارتی دارد که چندان دلگرم‌کننده نیستند. کسانی چون کافمن دموکراسی مستقیم را اقدامی جسورانه و پرشور قلمداد می‌کنند: اقشارِ در حاشیه، ستم‌دیده، سرکوب‌شده و ناراضی گرد هم آمده و با اتکا به نیروی بی‌شماربودنشان تغییر ایجاد می‌کنند. توفکچی معتقد است جنبش‌های موفق درواقع ماهیتی پیشا-نهادی۲۶ دارند: آن‌ها به‌شدت سامان‌یافته‌اند؛ به مدد ساختارهای قوی مدیریتی، از لحاظ استراتژیک انعطاف‌پذیرند؛ و با قشری که امروزه نخبگان خطاب می‌شوند رابطۀ حسنه‌ای برقرار می‌کنند. انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان در مونتگمری با وکیل بسیار ثروتمند و پرنفوذی به نام کلیفورد دِر همکاری داشت که فرانکلین روزولت او را به عضویت کمیسیون ارتباطات فدرال منتصب کرده بود. یکی از قضات دیوان عالی که به پروندۀ براودر در برابر گِیل رسیدگی کرد هوگو بِلک، شوهر خواهر کلیفورد دِر، بود. برگزارکنندگان راهپیمایی واشنگتن، برای حل مشکل سیستم صوتی گران‌قیمت راستین که روز قبل از راهپیمایی دستکاری شده بود، به‌سراغ بابی کِندی، دادستان کل آمریکا و برادر رئیس‌جمهور وقت، رفتند. او رستۀ مخابرات ارتش را برای رفع اشکال اعزام کرد. آیا این‌جور چیزها اوج نزدیکی با نهاد قدرت نیست؟! به ‌نظر می‌رسد اعتراضات موفق بیش از آنکه حق را در برابر قدرت طلب‌ کنند آن را از طریق قدرت طلب می‌کنند. (این اصل دربارۀ حرکت‌های موفق پس از دهۀ ۶۰ نیز صادق است، ازجمله جنبش عصیان کن که از ساختارهای هدفی کاملاً مشخص و گروه‌های کاری تخصصی تشکیل یافته بود. بر این اساس، شاید حتی لازم باشد در تفاسیرمان دربارۀ گسترش جنبش‌های به‌ظاهر مردمی یا «آستروتورفِ»۲۷ ثروتمندی چون تی‌ پارتی۲۸ نیز تجدیدنظر کنیم. چرا که، از قرار، جنبش‌های موفق مردمیِ «از پایین» هم آن‌قدرها خالص نیستند.) گرچه دموکراتیزه‌شدنِ تکنولوژیْ ابزاری در اختیار خاموشان جامعه نهاده تا در خیابان‌ها فریاد سر دهند، اما نتایج واقعی همچنان نصیب کسانی می‌شود که از مواهب سنتیِ سازندۀ بدنۀ اصلی سیاست برخوردارند: یعنی زمان، سرمایه، زیرساخت، و پیوند با نهادهای قدرت.جای تعجب نیست که چنین واقعیتی به مذاق چپ‌های انقلابی خوش نیاید. هارت و نِگری، همچون سرنیسک و ویلیامز، به‌تفصیل به سرزنش «نئولیبرالیسم» می‌نشینند: هیولای ترسناکِ همیشه‌حاضر در ادبیات چپ، که متأسفانه دائماً مطرح می‌شود بی‌آنکه تعریفی دقیق و معین داشته باشد. (معنیِ نئولیبرالیسم را تقریباً می‌توان به هر برنامۀ حاوی سیاست‌های بازار آزاد، مثل خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی و...، بسط داد. بر این سیاق، نئولیبرالیسم گستره‌ای به‌ وسعت طرح کاهش هزینه‌های اجتماعی تاچر تا سیاست‌های تجارت جهانی اوباما را در بر می‌گیرد. منع استفاده از این واژه می‌تواند مباحث بی‌نتیجۀ بسیاری را به سرانجام رساند.) به باور آن‌ها، هر کجا که قدرت هست، نئولیبرالیسم هم آنجا کمین کرده تا هر رهگذر خوش‌دلی را به درون خانۀ رؤیایی ولی پوشالی خود بکشاند. هارت و نِگری با «مشارکت در دولت طبق موازین سرمایه‌داری، و ایجاد ساختارهای لازم برای همکاری نیروی کار و صاحبان صنعت» مخالف‌اند، زیرا به ‌نظر آن‌ها این شکل از اصلاح‌طلبی تحقق‌نایافتنی است و همه وعده‌هایش دربارۀ مزایای اجتماعی توهم است». آن‌ها طرفدار فشارِ ستیزه‌گرانه‌ای هستند که نهایتاً به انقلاب و حذف قدرت مرکزی ختم شود (طرحی که احتمالاً در تئوری بسیار جذاب‌تر است تا در عمل). سرنیسک و ویلیامز همکاری با سیاست‌مداران را رد نمی‌کنند، گرچه معتقدند تحول واقعی ناشی از تغییراتی خواهد بود که در توقعات اجتماعی، در برنامه‌های آموزشی، و خلاصه در آن دسته از اموری رخ دهد که اغلب در تلویزیون (آن جعبۀ سخنگوی کذایی) مورد بحث و بررسی منطقی قرار می‌گیرند. این رویکردی بلندپروازانه ولی تصورپذیر است. برای مثال، برنی سندرز کارزاری مردمی به ‌راه انداخت و ناگهان طرح‌های سوسیالیستی لابه‌لای موضوعات برنامه‌های اصلی تلویزیونی جای گرفتند. درست است که تغییر از طریق خط اصلی قدرت میسر می‌شود، ولی این حرف صرفاً به این معناست که هر جنبشی می‌بایست در پیوند با تاروپود نهادی فرهنگ به پیش رود.حال سؤال اینجاست که پس اعتراض به چه کار می‌آید؟ سرنیسک و ویلیامز، با وجود تمام نقدهایی که به آن وارد می‌دانند، حاضر نیستند به‌کلی از ایدۀ اعتراض دست بشویند: آن‌ها اعتراض را «لازم ولی ناکافی» توصیف می‌کنند. بااین‌حال به‌سختی قادرند جایگاه آن را در مبارزات طبقاتی در جهانی پساصنعتی، که سرتاسر آن را گوشی‌های هوشمند به هم پیوسته است، تبیین سازند. آن‌ها می‌پرسند: «اگر دیگر محل کاری وجود نداشته باشد که بتوان نظم آن را برهم زد، پس چه باید کرد؟» احتمالاً دیدگاه آن‌ها از اساس دچار مشکل است. آن دو در بخش عمده‌ای از کتاب تلاش دارند چالش‌های زندگی امروز را با قواعد ویژه‌ای تطبیق دهند که مارکس مشخصاً دربارۀ اقتصاد اروپاییِ قرن نوزده به‌ کار بسته ‌بود، چالش‌هایی از قبیل قلمروِ رو به زوال تولید صنعتی، نیروی کار مازاد جهانی، و باتلاقی از مشکلات اقتصادی‌اجتماعیِ ناشی از مسائل نژادی. آن‌ها پرولتاریا را «گروهی از مردم که برای زنده‌ماندن باید نیروی کار خود را بفروشند» تعریف می‌کنند. باید توجه داشت که گسترۀ شمول چنین تعریفی امروزه بسیار وسیع است و از گارسون‌های رستوران‌های زنجیره‌ای باغ زیتون، تا کُدنویسان ساکن در بنگلور هند، نگهبانان ساختمان، چهره‌های یوتیوبی، تا ۲۲ساله‌های شاغل در گُلدمن ساکس را دربرمی‌گیرد. از چپِ به‌واقع مدرن انتظار می‌رود بتواند خود را از سیطرۀ چارچوب جبرگرایانۀ مارکسیستی مربوط به عصر صنعتی برهاند، چارچوبی که بسیار فراتر از حد و زمان خودش نمادینه ‌شده و بسط یافته است. ولی تا کنون هیچ پارادایم بهتری برای اقتصادِ کار و شورش ارائه نشده است.آنچه اینجا عقیم می‌ماند رؤیایی است که در آن اعتراض به‌مثابۀ بیان سیاست‌های شخصی دیده می‌شود. آن دسته از ما، که در طول هفته غرق در امور روزمره و کار و جلسه‌ایم، با این تصور که می‌توانیم در نقش «انقلابیونِ آخرهفته‌ای»۲۹ -عبارتی که نورمن مِیلر در روایت انتقادی عجیب و خاص خودش در کتاب ارتش‌های شب۳۰ ابداع کرده است- ایفای نقش کنیم فقط خودمان را فریب می‌دهیم. بااین‌حال نمی‌توان گفت آن جوان ۲۴ساله‌ای هم که شغلش را ترک می‌کند تا با چادرزدن در پارک تعهدش را اثبات نماید کار بیشتری انجام می‌دهد. تحقیقات اخیر ثابت کرده که پیامدهای اعتراض از قوانین زندگی پیروی نمی‌کنند، یعنی صرفِ حضورداشتن هشتاد درصد قضیه نیست۳۱! لجستیک و تدارکات نه‌تنها تعیین‌کننده که محدودیت‌آفرین هم هستند و نتایج به چگونگی هماهنگ‌سازی تلاش‌ها از سوی معترضان، و مهارتشان در به‌کارگیری منابع مؤثرِ موجود وابسته‌اند. اگر چنین دیدگاهی دلسردکننده به ‌نظر می‌رسد، حاکی از این است که ایدۀ اعتراضِ خود-بیانگر تا چه حد در هویت سیاسی ما رخنه کرده است. یک نظرسنجی نشان داد که نیمی از حامیان جنبش اشغال وال‌استریت شاغل بودند، یعنی حتی در آن جنبش اقتصادیِ به‌ظاهر رادیکال سهم عمده با طبقۀ متوسط بود. (همچنین، همان‌گونه که بسیاری اشاره کرده‌اند، معترضین عمدتاً سفیدپوست بودند.) این را شاید بتوان چنین تفسیر کرد که در آمریکا حتی سطوح بالاتر نیروی کار هم از شرایط موجود خشمگین‌اند و دیگر این شرایط را برنمی‌تابند. ولی از سویی هم ممکن است پایین‌بودن آستانۀ اجتماعی برای پیوستن به جنبش دلیل آن باشد. در ارتش‌های شب به‌طنز به این نکته اشاره شده که بسیاری از شرکت‌کنندگان، در تظاهرات، روشنفکران مرفهی بودند مردد، خودشیفته، نازک‌نارنجی، و از بسیاری جهات به‌شدت محافظه‌کار. به توصیف مِیلر، «حال‌وهوای آشنای آیوی لیگ۳۲ بر مکالمات آرامِ آنچه بیشتر یک پیاده‌روی بود تا راهپیمایی حاکم بود». او، درحالی‌که دربارۀ خودش حرف می‌زند، در ادامه می‌گوید: «یک چهرۀ آشنا دید. گوردن راگاف از دوستان قدیمی اکتورز استودیو که اکنون در دانشکدۀ نمایش یِیل تدریس می‌کرد؛ آن دو با بی‌خیالی کمی راجع به موضوعات هنری گپ زدند». از اواخر دهۀ ۱۹۶۰، فضای فرهنگی حاکم بر اعتراضات این‌گونه بوده است، حتی پس از اینکه اعتراضِ تاکتیکی از بدنۀ قدرت جدا شد و فاصله گرفت.به‌عنوان شهروند ما دو امکان پیش رو داریم: یکی حضور در پای صندوق‌های رأی و دیگری حضور در خیابان‌ها۳۳ و بسیاری از ما نیاز به استفاده از هر دو را حس می‌کنیم.آیا بهتر نیست کنشگران غیرجدی و غیررسمی با به‌کارگیری مهارت‌های خویش در زمینه‌های تخصصی خودشان به ایجاد تغییر اهتمام ورزند (مثلاً معلمان از طریق آموزش، کدنویسان با کدنویسی و افراد مشهور با مشهوربودنشان) و کنش مستقیم را به سازمان‌های حرفه‌ای واگذارند؟ این ایدۀ غم‌انگیزی به‌ نظر می‌رسد و بیشتر به الگویی برای تلاشی بی‌نظم، سهل‌انگار و ناهماهنگ می‌ماند. فعالیت‌های غیرمستقیم چطور؟ مثلاً نامه‌نگاری، تماس با دفاتر نمایندگان، و انتقاد محترمانه به اعضای کنگره در توییتر. دراین الگو، دیگر از لباس‌های جالب و شعارنوشته‌های زیرکانه، و همراهی و همدلی جمع‌های دوستانه خبری نخواهد بود، ولی شواهد حاکی از ثمربخش‌بودن آن است؛ چرا که حتی بدترین نمایندگان هم همیشه در پی راضی‌نگه‌داشتن رأی‌دهندگان هستند. مارک لیلا در اثر جدیدی به نام لیبرال روزگارهای گذشته و آینده۳۴ (نشر هارپِر) بازگشت به‌سمت فرایندهای دولتی را ضروری دانسته است. لیلا می‌نویسد: «نقش جنبش‌های اجتماعی در تاریخ آمریکا هرچند مهم بوده است، ولی مورخین و فعالین چپ‌گرا این نقش را بسیار بیش از حدِ واقعی‌اش نشان داده‌اند. دوران سیاست‌های جنبشی -لااقل در حال حاضر- به سرآمده است. دیگر راهپیمایی‌کننده نیاز نداریم، درعوض شهرداران بیشتری نیاز داریم». سیاست مردمی، با عقبۀ حاکمیت‌ستیز پنجاه‌ساله‌اش، برداشتِ ویژه‌ای از قهرمانی را تبلیغ می‌کند: اینکه رویارویی با نظام باید به دستِ مردمِ اصیل و واقعی انجام شود. اما این نگرش به حدی رواج یافته که اکنون حتی در نزد بالاترین سطوح حکومت هم جا افتاده است. شاید هم واقعاً بهترین راه‌حل پیش روی ضعفا همین است.یا شاید کنش مستقیم را می‌بایست مستقل از نتایجش ارزش‌گذاری نمود. در جریان راهپیمایی زنان در ژانویۀ امسال، هیچ تقاضای مشخصی مطرح نشد، تظاهرات هیچ دستاورد قاطعی در بر نداشت، و هیچ‌یک از قانونگذاران نیز وادار به پاسخگویی نشدند. ولی همچنان چنین رویدادی را نمی‌شود نوعی شکست قلمداد کرد، رویدادی که میلیون‌ها نفر از تمام قاره‌های جهان، حتی از قطب جنوب، در آن شرکت داشتند؛ در دوره‌ای که هویت مسئله‌ای قبیله‌ای و انزواطلبانه شده است این حرکت در ابعادی گسترده وحدت‌آفرین شد.راهپیمایی زنان دربارۀ هرچه که بود -توانمندسازی، حقوق بشر، نارضایتی و...- اهمیتش برآمده از حضور ماست. حکومتِ مردمی، همواره، آشفته و بی‌نظم، کُند، و دشوار و خسته‌کننده خواهد بود. نفع ما در این است که به صاحبان قدرت و منابع گوشزد کنیم که ما مردم -نه درمقام منِ ناراضی بلکه به‌عنوانِ جمعی هم‌بسته که مخدوم قانونگذاران منتخب است- شاهد و آگاه هستیم. بیش از دو قرن از زمانی‌که این کشور با قدم‌هایی لرزان مسیر خود را آغازکرد می‌گذرد. آن اتحاد و همدلی که مبنای تشکیل آمریکا شد۳۵، با وجود دوری از مقصد آرمانی‌اش، همچنان پابرجاست و افتان و خیزان به ‌پیش می‌رود. راهپیمایی نیز همچنان ادامه دارد و بالاخره روزی فرا می‌رسد که ما نه‌تنها در رؤیاهایمان که در واقعیت نیز به مقصد خواهیم رسید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Srnicek, Nick, and Alex Williams. Inventing the future: Postcapitalism and a world without work. Verso Books, 2015Hardt, Michael, and Antonio Negri. Assembly. Oxford, 2017Kauffman, L. A. Direct Action: Protest and the Reinvention of American Radicalism. Verso Books, 2017Tufekci, Zeynep. Twitter and tear gas: The power and fragility of networked protest. Yale University Press, 2017Lilla, Mark. The Once and Future Liberal: After Identity Politics. Harper, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نیتن هلر نوشته است و در تاریخ ۲۱ اوت ۲۰۱۷ با عنوان «?Is There Any Point to Protesting» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «آیا اعتراض فایده‌ای هم دارد؟» و ترجمۀ سارا زمانی در پنجمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۳ دی ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.•• نیتن هلر (Nathan Heller) از ۲۰۱۱ برای نیویورکر می‌نوشت و در ۲۰۱۳ به تیم نویسندگان مجله پیوست.[۱] Black Lives Matter (B.L.M)[۲] Women’s March[۳] شرکت‌کنندگان در این راهپیمایی کلاه‌هایی به رنگ صورتی –که نماد جنبش زنان است- بر سر گذاشته بودند [مترجم].The First Amendment [۴]: متمم اول قانون اساسی ایالات متحدۀ آمریکا که تضمین‌کنندۀ حقوقی ازجمله آزادی ادیان، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، حق تجمع صلح‌آمیز و حق دادخواهی از حکومت است [مترجم].[۵] the Stamp Act: قانونی مصوب پارلمان بریتانیا که طبق آن از کالاهایی که تمبر ساخت لندن داشتند و در آمریکا به فروش می‌رسیدند مالیات دریافت می‌شد. این قانون به‌شدت مورد اعتراض آمریکایی‌ها بود و درنهایت به انقلاب آمریکا منجر شد [مترجم].the March on Washington [۶]: تظاهرات بزرگ طرفداران جنبش حقوق مدنی آمریکا به رهبری مارتین لوتر کینگ در تاریخ ۲۸ اوت ۱۹۶۳ میلادی [مترجم].[۷] activism[۸] Inventing the Future: Postcapitalism and a World Without Work[۹] folk politics[۱۰] post-work[۱۱] affinity groups[۱۲] C-3PO: ربات هوشمند، شخصیتی خیالی در مجموعه فیلم‌های «جنگ ستارگان» [مترجم].[۱۳] Assembly (Heretical Thought) (2017)[۱۴] اشاره به سخن مشهور بیسمارک، نخستین صدراعظم آلمان، که سیاست را هنر ممکنات نامید [مترجم].[۱۵] Direct Action: Protest and the Reinvention of American Radicalism (2017)[۱۶] Critical Mass: نام یک قرار دوچرخه‌سواری دسته‌جمعی و خودجوش است که در آخرین جمعۀ هر ماه با اهداف سیاسی‌اجتماعی مختلف برگزار می‌شود. این رویداد در ۱۹۹۲ از سانفراسیسکو آغاز شد و اکنون در بیش از ۳۰۰ شهر در سراسر جهان بر پا می‌گردد [مترجم].[۱۷] عبارت متن اصلی چنین است: «Birkenstock «...and other Birkenstocky citadelsBirkenstock نام برند یک نوع صندل و کفش راحتی است که به‌ویژه در میان لیبرال‌ها و طرفداران محیط‌زیست بسیار محبوب است [مترجم].[۱۸] prefigurative[۱۹] AIDS Coalition to Unleash Power (ACT UP)[۲۰] Earth First[۲۱] Twitter and Tear Gas: The Power and Fragility of Networked Protest (2017)[۲۲] adhocracy: یک شکل سازمانی پویا و پیچیده متفاوت از بوروکراسی که اغلب از تجمیع گروه‌های کاریِ ad-hoc (موقت، خلق‌الساعه، و برحسب ضرورت) حاصل می‌شود [مترجم].[۲۳] The Montgomery bus boycott: از مهمترین اقدامات جنبش حقوق مدنی سیاه‌پوستان که در راستای لغو قانون تفکیک نژادی در سیستم حمل‌ونقل عمومی در آمریکا صورت گرفت. این اقدام پس از دستگیری رزا پارکس از چهره‌های سرشناس جنبش در نتیجۀ سرپیچی از قانون تفکیک نژادی در اتوبوس آغاز شد [مترجم].[۲۴] National Association for the Advancement of Colored People (N.A.A.C.P)[۲۵] Browder v. Gayle[۲۶] proto-institutional[۲۷] Astroturf: در لغت به معنای چمن مصنوعی است و در اصطلاح به فعالیت نهادهای سیاسی، تبلیغاتی یا روابط عمومی‌ها برای مخفی‌نگه‌داشتن حامیان مالی یک پروژه، و مردمی و مستقل جلوه‌دادن آن اشاره دارد. این اصطلاح در برابر فعالیت‌های grass root (از پایین) ابداع شده که متضمن حرکت‌های مردمی خودجوش بر پایۀ اجتماعات محلی و بدون وابستگی به منابع مالی و رسمی است [مترجم].[۲۸] Tea Party[۲۹] revolutionaries-for-a-weekend[۳۰] The Armies of the Night[۳۱] اشاره به نقل‌قولی از وودی آلن که گفته: «هشتاد درصد موفقیت در زندگی فقط حضورداشتن است». [مترجم].[۳۲] Ivy League: لیگ دانشگاه‌های آیوی (گیاه پیچک) متشکل از هشت دانشگاه پرآوازه و برتر جهان [مترجم].[۳۳] عبارت اصلی در متن soapbox (جعبۀ صابون) بوده که اصطلاحی است برای ارائه نطق‌های سیاسی‌اجتماعی در کنار خیابان‌ها و معابر عمومی [مترجم].[۳۴] The Once and Future Liberal (2017)[۳۵] اشاره به the Union یا اتحادیۀ متشکل از ایالت‌های شمالی، اصطلاحی که در جریان جنگ داخلی آمریکا به ایالاتی اطلاق می‌شد که تحت رهبری آبراهام لینکلن علیه ایالات جنوبیِ طرفدار برده‌داری جنگیدند [مترجم]. ]]> نیتن هلر تاریخ‌وسیاست Wed, 03 Jan 2018 04:57:22 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8726/ آیا دولت هند تاج‌محل را تخریب خواهد کرد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/8812/ هریسن اِیکینز، آتلانتیک — احتمالاً هیچ بنایی به‌اندازۀ تاج‌محل با هند و تاریخ هند عجین نبوده است. داستان این بنا تقریباً به‌اندازۀ معماری آن، که مظهر سبک هندی-اسلامی است، مشهور است. در اواسط سدۀ هفدهم، شاه جهان امپراتور داغدار گورکانی پس از وفات «ممتازمحل» همسر محبوب خود، که به هنگام زایمان درگذشت، این آرامگاه عظیم را طی بیست سال و با به‌کارگرفتنِ بیش از بیست هزار کارگر برای یادبود او ساخت.با گذشت زمان، تاج‌محل، با رنگ شیری و دیوارهای مرمرینش که به‌دقت و ظرافت تراشیده و تزیین شده‌اند، نمادی جاویدان برای عشق‌ورزی و ولخرجی گورکانیان شد؛ شاعر بنگالی رابیندرانات تاگور زمانی این بنا را به «قطرۀ اشکی بر گونۀ زمان» توصیف کرد. تاج‌محل که در ۱۹۸۳ به‌عنوان «میراث جهانی یونسکو» انتخاب شد، سالانه بیش از هفت میلیون بازدیدکننده دارد.بااین‌حال، در اکتبر ۲۰۱۷ حاکمان اُتر پرِدش۱، که از حزب مردم هند۲ (بی.جی.پی) هستند، تصمیم گرفتند در بروشور توریستی خود دربارۀ این بزرگ‌ترین ولایت هند اسمی از تاج‌محل نبرند. این اشتباهی سهوی نبود: این اقدامْ تلاش دیرینۀ این حزب در ترویج «هیندوتوه»۳ را نشان می‌دهد. هیندوتوه یک ایدئولوژی است که می‌کوشد ایمان، فرهنگ و تاریخ هندو را در کانون هویت هندی بنشاند. این حزب حضور بیگانگان در سراسر تاریخ هند را برای تمدن هند مخرب می‌دانند، به‌ویژه حضور مسلمانان که پس از مهاجرت از استپ‌های آسیای مرکزی قرن‌ها بر قسمت‌های عظیمی از شبه‌قاره حکم راندند. نارندرا مودی، نخست‌وزیر حزب مردم هند، این دوره از تاریخ را، در کنارِ دورۀ استعمار بریتانیا، دورۀ اسارت خوانده است.بیشتر طعنه‌های حزب مردم هند نسبت‌به تاریخ حکم‌رانی مسلمانان بر مسلمانان هندی امروزی، که پانزده درصد جمعیت هند را تشکیل می‌دهند، تحمیل می‌شود. ملی‌گرایان هندو مدام وفاداری و حقانیت مسلمانان نسبت‌به موطن خود را به چالش می‌کشند، دیدگاهی که تنش‌های اجتماعی ناشی از چندپارگی هند۴ در ۱۹۴۷ آن را تشدید کرد. از رهبری بی.جی.پی هند انتقاد شده که با خطابه‌های تحریک‌کنندۀ خود محرک خشونت علیه مسلمانان بوده است، ازجمله آشوب‌های ضدمسلمانان سالِ ۲۰۰۲ در گجرات، که در آن بیش از هزار نفر کشته شدند (مودی وزیر اعلای۵ وقت در آن ایالت بود). در ۲۰۱۴ یوگی آدیتیانات، برهمنی که همیشه ردایی زعفرانی بر تن دارد و مارس ۲۰۱۷ به‌عنوان وزیر اعلی در ایالت اتر پردش انتخاب شد، در یک همایش سیاسی گفت: «اگر [مسلمانان] یک هندو را بکشند، ما صد مسلمان را خواهیم کشت».از چندین جهت، ظهور برق‌آسای آدیتیانات در سیاست هند نماد استقبال روزافزون حزب مردم هند از مواضع افراطی ملی‌گرایی و نیز افزایش قدرت سیاسی آن است. آدیتیانات، که از برنده‌شدن در انتخابات ۱۹۹۸ پارلمان بدین سو شخصیتی جنجال‌برانگیز بوده است، گروه نظامی «هندو یووه وهینی» را تأسیس کرد که به تحریک تنش‌های اجتماعی و ارتباط با حملات اخیر به مسلمانان متهم شده است. او از حامیان تندروی هیندوتوه است و در ۲۰۰۵ اظهار داشت: «تا زمان تبدیل [اتر پردش] به یک رَشتَرۀ [ملت] هندو از پای نمی‌ایستم». او وعده داد که هند را از لوث دیگر ادیان پاک کند، و این قرن را «قرن هیندوتوه» نامید. پس از آنکه آدیتیانات وزیر اعلی شد، مصرّانه پیگیر سیاست‌هایی شد که با موضع ایدئولوژیک او همسو بود، ازجمله افزایش حمایت‌های قانونی از گاوها که در هندوئیسم مقدس تلقی می‌شوند. از این طرح‌ها به‌خاطر تحریک خشونت علیه مسلمانان انتقاد شده‌است؛ مسلمانان مظنون بودند که گوشت گاو می‌خورند و به‌هدف کشتار به پرورش گله می‌پردازند. این خشونت‌ها به «حلق‌آویزکردن گاوها» معروف است.در همان سالی که آدیتیانات تعبیر قرن هیندوتوه را اعلام کرد، مِنموهِن سینگ نخست‌وزیر وقت کمیسیونی برای مطالعۀ شرایط اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی مسلمانان هند تشکیل داد. این مطالعه نشان داد که «نه‌تنها بخش‌هایی از جامعه، بلکه مؤسسات عمومی و ساختارهای حکومتی نیز» غالباً نسبت‌به مسلمانان سوءظن داشتند. تبریز احمد، که در لکهنو معلم زبان اردو است، به من گفت که حتی مسلمانان به‌هنگام مسابقۀ کریکت هند با پاکستان، همسایۀ هند با اکثریتی مسلمان، تحت فشارند که وفاداری خودشان را اثبات کنند.در بازدید از مسجد جامع لکهنو، از مساجد اصلی پایتخت اتر پردش، با مؤذن آن دراین‌باره صحبت کردم که جماعت او چه برداشتی از حکومت ایالتی حزبِ اخیراً انتخاب‌شدۀ مردم هند دارند. او از خطابه‌های خشونت‌زا و سیاست‌های جدیدی گله داشت که جانب هندوها را گرفته و به‌لحاظ اقتصادی مسلمانان را زمین‌گیر کرده است، به‌ویژه قوانین حمایت از گاوها که بسیاری از کشتارگاه‌های کوچکی که عمدتاً مسلمانان در آن‌ها مشغول به کار بودند را بسته است. او مدام حکومت حزب بی.جی.پی را «موسولمان کا دشمن»، یعنی دشمن مسلمانان، می‌خواند.چالش در هویت هندیِ تاج‌محل چالشی است در هویت هندی مسلمانان، و مضمون همیشگی خطابه‌های حزب مردم هند. آدیتیانات در ژوئن اظهار داشت: «معمولاً به مقامات بیگانه ماکت‌هایی از تاج‌محل و دیگر مناره‌ها را هدیه می‌دهند که بازتاب‌دهندۀ فرهنگ هندی نیست». او مودی را ستود که به‌جای این ماکت‌ها نسخه‌هایی از بهگود گیتا و راماینه که متون مقدس هندوئیسم هستند را هدیه داد. سنگیت سام، از سیاست‌مداران حزب مردم هند، تاج‌محل را «لکۀ ننگ خائنان» بر پیکر هند خواند و افزود: «تاج‌محل نباید جایی در تاریخ هند داشته باشد» زیرا شاه‌جهان «می‌خواست هندوها را نیست و نابود کند». او حتی هشدار داد: «اگر این مردمان بخشی از تاریخ ما هستند، این بسیار غم‌انگیز است و ما این تاریخ را تغییر خواهیم داد». حتی پیروان هیندوتوه استدلال می‌کنند که تاج‌محل در اصل یک معبد هندویی سدۀ دوازدهمی بود که مهاراجۀ جایپور آن را ساخت و نام آن تحریفی از «تِجو مَهالایه» در زبان سنسکریت است به‌معنای «منزلگاه بزرگ تِج» (از اسامی شیوا، خدای هندوها).گرچه حکومت حزب مردم هند به ارزش شگفت معماری آن به‌عنوان یک مقصد توریستی اذعان کرده است، با توجه به جمعیت و قدرت سیاسی فزایندۀ ملی‌گرایی هند سرنوشت آیندۀ آن معلوم نیست. شمس‌الاسلام، استاد دانشگاه دهلی، اظهار داشت که اکنون خودِ موجودیت تاج‌محل در خطر است. گرچه خیال دارودستۀ هندوها برای تخریب آن نامحتمل به نظر می‌رسد، او معتقد است که ممکن است غفلت عامدانه تاج‌محل را برای همیشه ویران کند، زیرا آلودگی هوا و آب به این ساختمان دیرینه خسارت می‌زند.بااین‌حال، این ترس مبالغه‌ای گزاف نیست. ملی‌گرایان هندو مدت‌هاست که ساختمان‌های اسلامی و دیگر مکان‌ها تاریخی را هدف قرار داده‌اند. برای مثال، یک پیمایش نشان داد که ۲۳۰ مکان تاریخی اسلامی تخریب یا ویران شدند، و بسیاری از آن‌ها طی آشوب‌های ۲۰۰۲ گجرات به تلی از خاک و سنگ تبدیل گشتند. احتمالاً مشهورترین مثال آن تخریب مسجد بابری در ۱۹۹۲ در ایدویا است که باعث شورشی اجتماعی در اکناف هند شد و حدود دو هزار کشته برجای نهاد. ملی‌گرایان هندو معتقد بودند این مسجد، که آن را بابور شاه گورکانی در قرن شانزدهم ساخت، بر ویرانه‌های معبدی هندویی، نزدیک مکانی که به‌صورت سنتی آن را زادگاه رامای بزرگ می‌دانند، بنا شده است. محققان این ادعا را به چالش کشیده‌اند. در ۶ دسامبر ۱۹۹۲ رهبران حزب مردم هند به‌همراه پیروان گروه‌های ملی‌گرای هندو «ویشوه هندو پرَشد» و «رَشتریه اِسوایَمسِوَک سنگه» در بیرون آن مسجد گرد هم آمدند تا به نیایش بپردازند. دار و دستۀ پیروانشان نیز سدّ حفاظت را شکستند و آن ساختمان قدیمی را با پتک تکه‌تکه و با خاک یکسان کردند. در سالیان اخیر این مکان جنجال‌برانگیز بوده است. نظامیان اسلامی در ۲۰۰۵ با یک جیپ انتحاری به معبدی هندویی که بر ویرانه‌های مسجد بابور بنا شده بود حمله بردند.به‌دنبال این حمله، دیوان عالی الله‌آباد حامی این عقیده بود که ساختمان معبد مقدم بر مسجد بوده است و در ۲۰۱۰ حکم داد که این مکان باید بین جماعت مسلمان، جماعت هندو، و «نیرموهی اکهره» (یک فرقۀ هندویی) به سه بخش تقسیم شود. البته، سال بعد دیوان عالی‌تری تصمیم آن‌ها را تعلیق نمود و وضع موجود آنجا را حفظ کرد. قرار است که دیوان عالی‌تر از دسامبر ۲۰۱۷ استیناف‌های تصمیم ۲۰۱۰ دادگاه عالی الله‌آباد را بشنود.امروزه در آنجا سوغات‌فروشی‌ها، در کنار بدلیجات دینی هندویی، فیلم‌هایی از تخریب مسجد را روی دی.وی.دی به نمایش می‌گذارند. به‌خاطر حضور گستردۀ نیروهای نظامی جَوی مستبدانه بر آنجا حاکم است. برای ورود به آنجا باید از میان چهار ایست بازرسی محاط در راسته‌های فنسی، با برج‌های نگهبانی و سربازانی مسلح به تفنگ‌های خودکار، عبور کرد. آنجا بیشتر شبیه زندان اُسرای جنگی است تا یک مکان زیارتی-دینی، گرچه مؤمنانش چنان احترامی برای آن قائل‌اند که در میان هزارتوی پیچانی از زنجیرها و سیم‌های خاردار بدانجا رسیدم. هیچ باقیماندۀ مشهودی از مسجد بابری برجای نمانده است.هند موزاییکی است با فرهنگ‌ها و ادیان بسیار که با هم هم‌پوشانی دارند. اما ملی‌گرایان هندو می‌خواهند تعریف محدودی از آن ارائه دهند. علی‌خان محمودآباد، استاد دانشگاه اشوکه، به من گفت: «در هند حتی در سطح روستا نیز تنوع وجود دارد. این بخشی ضروری از این سرزمین است». اما او هشدار داد: «این خطرناک است اگر یک هویت، دیگر هویت‌ها را به حاشیه ببرد». او به من یادآور شد که پاکسازی سرزمین اصلاً یک فرآیند صلح‌آمیز نیست.تاریخ چارچوبی است که یک جامعه از طریقش خود را می‌شناسد و بناهای تاریخی، خوب یا بد، تجلی فیزیکی گذشته‌اند. انکار یا تخریب این بناها نه‌تنها گذشتۀ آن ملت را انکار و مردم را از تاریخشان جدا می‌کند، بلکه باعث می‌شود افراد مرتبط با آن تاریخ نیز دربارۀ هیچ بخشی از هویت ملی ادعایی نداشته باشند. تنها می‌توان به معماری زیبای تاج‌محل، در میان مناقشه بر سر سرنوشت آن در حکومت حزب مردم هند، خیره شد و متعجب ماند که در نبرد هندیان بر سر تاریخ و هویت چه چیزهای دیگری به خطر می‌افتدند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را هریسن ایکینز نوشته و در تاریخ ۲۷ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «How Hindu Nationalists Politicized the Taj Mahal» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «آیا دولت هند تاج‌محل را تخریب خواهد کرد؟» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.•• هریسون ایکینز (Harrison Akins) پژوهشگر مرکز سیاست عمومی در دانشگاه تنسی است.[۱] Uttar Pradesh[۲] Bharatiya Janata Party (BJP)[۳] Hindutva[۴] Partition of India: چند تکه شدن هند براساس دین بود که منجر شد به تشکیل کشورهای قلمرو پاکستان (بعداً جمهوری اسلامی پاکستان و جمهوری خلق بنگلادش) و اتحادیۀ هند (بعداً جمهوری هند). این جدایی در قطع‌نامۀ استقلال هند ۱۹۴۷ ذکر شد و به انحلال امپراطوری هند بریتانیا انجامید. این جدایی باعث آوارگی بیش از ۱۲٫۵ میلیون نفر شد و تخمین کشته‌شده‌ها از ۱۰۰ها هزار نفر تا ۱ میلیون است. طبیعت خشن این جدایی و وقایعی که در حین آن اتفاق افتاد، جوی از نفرت و شک را در روابط میان هند و پاکستان به وجود آورد که هنوز ادامه دارد [ویکی‌پدیا].[۵] chief minister ]]> هریسن ایکینز تاریخ‌وسیاست Wed, 20 Dec 2017 04:54:48 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8812/ به من گفتند تنها بیا: اولین زنی که با یک فرماندۀ ارشد داعش مصاحبه کرد و زنده ماند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8803/ سعاد مخنت، هافینگتون‌پست — ملاقات با داعش، ترکیه، ۲۰۱۴.به من گفتند تنها بیا. نباید کارت شناسایی می‌بُردم و باید تلفن همراه، دستگاه ضبط صدا، ساعت و کیفم را در هتلم در انتاکیۀ ترکیه جا می‌گذاشتم. فقط می‌توانستم دفترچه و خودکار ببرم.در عوض، می‌خواستم با یکی از مهره‌های پرنفوذ حرف بزنم، کسی که بتواند استراتژی درازمدت دولت اسلامی عراق و شام یا داعش را توضیح بدهد. تابستان ۲۰۱۴ بود، سه هفته پیش از آنکه این گروه با انتشار ویدئوی سربُریدن روزنامه‌نگار آمریکایی، جیمز فولی، در اینجا مشهور شود. حتی همان زمان هم حدس می‌زدم که داعش به بازیگر مهمی در دنیای جهاد در جهان تبدیل خواهد شد. من روزنامه‌نگاری بودم که ستیزه‌جویی اسلامی در اروپا و خاورمیانه را برای نیویورک‌تایمز، خروجی‌های خبری مهم آلمانی‌زبان و اکنون واشنگتن‌پست، پوشش می‌دادم؛ دیده بودم که در دنیای خلق‌شدۀ پس از حملات یازده سپتامبر، دو جنگ به رهبری آمریکا، و تحولاتی که اکنون به بهار عربی مشهور شده‌اند این گروه شکل گرفت. سال‌ها بود که با برخی اعضای آتی این گروه حرف می‌زدم.به رابط‌هایم با داعش گفتم که هر سؤالی بخواهم می‌پرسم و قرار نیست تأییدیۀ نقل‌قول‌ها را بگیرم یا مقاله را پیش از انتشار نشانشان بدهم. همچنین باید تضمین می‌کردند که ربوده نشوم. و چون گفته بودند کس دیگری را از واشنگتن‌پست نیاورم، تقاضا کردم رابط مورد اعتمادم همراهم باشد، کسی که کمک کرده بود قرار این مصاحبه را بگذارم.به رهبران داعش گفتم: «من متأهل نیستم. نمی‌توانم با شما تنها باشم.»من، زن مسلمانی از تبار مراکشی-ترکی که در آلمان به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام، بین روزنامه‌نگارانی که جهاد جهانی را پوشش می‌دهند مورد خاصی هستم. اما از همان زمان که به‌عنوان یک دانشجوی کالج شروع به گزارش‌دادن دربارۀ هواپیماربایان یازده سپتامبر کردم، به خاطر پیشینه‌ام، دسترسیِ منحصربه‌فردی به رهبران ستیزه‌جوی زیرزمینی داشته‌ام، مثل همین مردی که می‌خواستم آن روز در ماه جولای در ترکیه ببینم.می‌دانستم که داعش روزنامه‌نگاران را گروگان می‌گیرد. اما نمی‌دانستم رهبری که قرار است ملاقات کنم، مدیر برنامۀ گروگان‌گیریِ این گروه است و بر کار آن قاتلی نظارت داشته که با لهجۀ بریتانیایی در ویدئوهای این گروه ظاهر شد و نزد جهانیان به «جان جهادی» معروف شد. بعداً فهمیدم مردی که تابستان آن سال دیدم، همانی که به ابویوسف مشهور بود، هدایت شکنجۀ گروگان‌ها ازجمله غرق مصنوعی را به عهده داشت.تقاضا کرده بودم که با ابویوسف در طول روز و در یک مکان عمومی دیدار کنم، اما امکان‌پذیر نبود. ملاقات باید شبانه و در مکانی خصوصی انجام می‌شد. چند ساعت قبل از قرار، رابطم ساعت ملاقات را به ۱۱:۳۰ شب تغییر داد. اتفاق خوشایندی نبود. یک سال قبل، نیروهای واحد پلیس ضدتروریستی آلمان درِ خانه‌ام آمدند که بگویند از نقشۀ یک گروه اسلامی خبردار شده‌اند که می‌خواهد با وعدۀ مصاحبۀ اختصاصی مرا به خاورمیانه بکشاند، سپس من را گروگان بگیرد و به ازدواج یک ستیزه‌جو درآورد. حالا آن تهدیدها داشت یادم می‌آمد و در این خیال بودم که شاید این کارم دیوانگی باشد. علی‌رغم فشار عصبی، مسیرم را ادامه دادم. اگر همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، اولین زنِ روزنامه‌نگاری می‌شدم که با یک فرماندۀ ارشد داعش مصاحبه می‌کند و زنده می‌ماند تا ماجرا را تعریف کند.آن روز یکی از روزهای گرم اواخر ماه رمضان بود، و در هتلم در انتاکیه که مشغول تنظیم سؤالات بودم، جین و تی‌شرت پوشیده بودم. پیش از ترک هتل، یک عبایۀ مشکی پوشیدم، یکی از همان لباس‌های سنتی خاورمیانه‌ای که همۀ بدن به جز صورت، دست‌ها و پا را می‌پوشاند. این لباس را یکی از همقطاران ابومصعب الزرقاوی سال‌ها قبل برایم انتخاب کرده بود، همان وقتی که از شهر این رهبر القاعده یعنی زرقای اردن دیدار کردم. آن همقطار زرقاوی با افتخار می‌گفت این عبایه، که قلاب‌دوزی صورتی‌رنگ هم داشت، یکی از بهترین مدل‌های موجود در فروشگاه‌هاست و پارچه‌اش آن‌قدر نازک است که حتی در هوای گرم هم اذیت نمی‌کند. از آن زمان، عبایه‌ام طلسم شانس من شده است. همیشه در مأموریت‌های دشوار آن را می‌پوشم.قرار بود ابویوسف را در مرز ترکیه-سوریه، در نقطه‌ای نزدیک به گذرگاه ریحانلی، ببینیم. آن منطقه را خوب می‌شناختم: مادرم آن حوالی بزرگ شده بود و من هم در کودکی اغلب به آنجا سر می‌زدم.با آنتونی فایولا، همکارم از واشنگتن‌پست، خداحافظی کردم. او در هتل می‌مانْد. شماره تلفن‌هایی را برایش گذاشتم که اگر اتفاقی افتاد بتواند با خانواده‌ام تماس بگیرد. حدود ساعت ۱۰:۱۵ شب، مردی که کمک کرده بود قرار مصاحبه را بگذارم و او را در این مطلب اکرم می‌نامم، آمد هتل دنبال من. پس از چهل دقیقه رانندگی، وارد پارکینگ یک هتل-رستوران در نزدیکی مرز شدیم و منتظر ماندیم. اندکی بعد دو ماشین از دل تاریکی پیدا شدند. رانندۀ خودروی جلویی، از یک هوندای سفید، پیاده شد. من و اکرم سوار شدیم. اکرم پشت فرمان نشست و من در صندلی بغل.سرم را برگرداندم تا به مردی نگاه کنم که برای مصاحبه آمده بود. ابویوسف که در صندلی عقب نشسته بود، بیست و هفت یا هشت ساله به نظر می‌آمد و یک کلاه بیس‌بال سفید و عینک دودی داشت که چشم‌هایش را پوشانده بود. قدبلند و خوش‌بُنیه بود، با ریش کوتاه و موهای مجعدی که تا روی شانه‌اش می‌رسید. با آن پیراهن پولو و شلوار خاکی‌اش، اگر در خیابان‌های اروپا راه می‌رفت اصلاً توی چشم نمی‌زد.سه تلفن همراه قدیمی نوکیا یا سامسونگ روی صندلی کنار او بود. توضیح داد که بنا به دلایل امنیتی، هیچ کسی در موقعیت او از آیفون استفاده نمی‌کند چون رصدش راحت است. یک ساعت دیجیتال مشابه آن‌هایی داشت که دیده بودم سربازان آمریکایی در عراق و افغانستان به دست می‌کنند. جیب راستش برآمده بود که به نظرم تفنگ داشت. در این خیال بودم که اگر پلیس ترکیه جلوی ما را بگیرد، چه می‌شود.اکرم سوییچ ماشین را چرخاند و در تاریکی به موازات مرز در خاک ترکیه شروع به حرکت کردیم. گاهی از روستاهای کوچکی می‌گذشتیم. می‌توانستم صدای باد را بشنوم که به شیشه‌های ماشین می‌خورد. سعی کردم مسیر را به خاطر بسپارم، اما غرق گفت‌وگویم با ابویوسف شدم.او نرم و آرام حرف می‌زد. سعی کرد نسب مراکشی‌اش را پنهان کند و نگوید دقیقاً از کدام نقطۀ اروپا آمده است، اما متوجه شدم ویژگی‌هایش به اهالی شمال آفریقا می‌خورد، و وقتی به‌جای عربی کلاسیک به عربی مراکشی حرف زدم، او متوجه شد و واکنش نشان داد. معلوم شد که در مراکش به دنیا آمده است اما از نوجوانی در هلند زندگی کرده بود. با خنده گفت: «اگر می‌خواهی فرانسوی‌ام را هم امتحان کنی، بگو!» هلندی هم حرف زد. بعداً فهمیدم که مهندسی خوانده است.در طول مسیر، دیدگاهش را توضیح داد: داعش مسلمانان را از فلسطین تا مراکش و اسپانیا آزاد می‌کند و بعد جلوتر می‌رود تا علم‌دار اسلام در سراسر دنیا شود. هرکسی که مقاومت کند، دشمن حساب می‌شود. ابویوسف گفت: «اگر آمریکا گل تقدیممان کند، ما هم گل تقدیمشان می‌کنیم. اما اگر آتش روی ما بریزد، با آتش جوابشان را می‌دهیم، و نه‌فقط اینجا که حتی در خاک خودشان. با هر کشور غربی دیگری نیز همین برخورد را داریم».به من گفت داعش منابع و متخصصین فراوانی دارد. در حقیقت این گروه مدت‌ها پیش از ظهور در عرصۀ دنیا، در سکوت مشغول راه‌اندازی خود بود. افراد تحصیل‌کرده از کشورهای غربی، افسران امنیتی آموزش‌دیده از گارد ریاست‌جمهوری صدام حسین و دستیاران سابق القاعده در جرگۀ اعضایش بودند. پرسید: «فکر می‌کنید خُل‌وچل‌ها به ما می‌پیوندند؟ نه. ما آدم‌هایی از سراسر دنیا داریم. برادران بریتانیایی با مدارک دانشگاهی از تبارهای مختلف داریم: پاکستانی، سومالی، یمنی و حتی کویتی». بعدتر فهمیدم دربارۀ نگهبانانی حرف می‌زد که گروگان‌های داعش لقب «بیتلز» به آن‌ها داده بودند: جانِ جهادی و سه نفر دیگر با لهجۀ بریتانیایی.از او پرسیدم چه چیزی موجب شد به این گروه بپیوندد. ابویوسف گفت از دورویی حکومت‌های غربی به تنگ آمده بود. از اینکه از اهمیت حقوق بشر و آزادی‌های دینی حرف می‌زدند اما ساکنان مسلمانشان را شهروند درجه‌دو حساب می‌کردند. به من گفت: «ببینید در اروپا چطور با ما برخورد می‌شود. می‌خواستم در همان جامعه‌ای بمانم که بزرگ شده بودم، اما احساسم به من می‌گفت: تو فقط یک مسلمانی، یک مراکشی، هرگز پذیرفته نمی‌شوی».گفت حملۀ آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ ناجوانمردانه بود: سلاح کشتار جمعی‌ای در کار نبود، عراقی‌ها در ابوغریب شکنجه شدند، و این قضایا هیچ عواقبی برای آمریکایی‌ها نداشت.به او گفتم: «شما می‌گویید مخالف کشتن افراد بی‌گناهید. پس چرا افراد بی‌گناه را می‌کشید و می‌ربایید؟»چند ثانیه ساکت بود. بعد گفت: «هر کشوری شانس آن را دارد که شهروندانش را آزاد کند. اگر نکند، مشکل خودشان است. ما به آن‌ها حمله نکردیم، آن‌ها به ما حمله کردند».جواب دادم: «وقتی مردم را گروگان می‌گیرید، چه انتظاری دارید؟»آن‌وقت شروع به صحبت دربارۀ پدربزرگ مراکشی‌اش کرد که برای آزادی خود علیه استعمارگران فرانسوی جنگیده بود، و می‌گفت آن جهاد نظیر این جهاد است. او گفت: «همۀ این‌ها نتیجۀ استعمار عراق توسط آمریکاست. اکنون ما مشغول جهادیم تا جهان اسلام را آزاد کنیم».اما پدربزرگ من هم یکی از مبارزان آزادی در مراکش بود. وقتی دختربچه بودم، دربارۀ آن «جهاد» برایم حرف زده بود، دربارۀ اینکه چطور مسلمانان و «برادران یهودیشان» جنگیده بودند تا فرانسوی‌هایی را بیرون کنند که کنترل سرزمین اجدادیشان را در اختیار گرفته بودند. پدربزرگم به من گفته بود: «ما زن‌ها و بچه‌ها، یا غیرنظامی‌ها را نکشتیم. در جهاد اجازۀ این کار را نداریم». شورش او هیچ شباهتی به کارهای وحشتناکی نداشت که داعش مرتکب می‌شد.من گفتم: «ولی او در کشور خودش بود. اینجا که کشور شما نیست».«اینجا زمین مسلمانان است. کشور همۀ مسلمانان است».به او گفتم: «من هم مثل شما در اروپا بزرگ شده‌ام. مثل شما در اروپا درس خوانده‌ام».پرسید: «چرا هنوز معتقدی نظام اروپایی منصفانه و عادلانه است؟»- «بدیل آن چیست؟»- «بدیل آن خلافت است».بحثمان داغ و شخصی شده بود. پیشینۀ او و من تناظرهای زیادی داشت. اما مسیرهای متفاوتی را انتخاب کرده بودیم، و مسیر من آنی نبود که او «راه درست» برای یک زن مسلمان بداند.پرسید: «چرا با خودت این کار را می‌کنی؟ واقعاً معتقدی که غرب به ما احترام می‌گذارد؟ رفتار یکسانی با مسلمان دارد؟ یگانه راه درستْ راه ماست». منظورش راهِ به‌اصطلاح دولت اسلامی بود.به من گفت: «مطالبت را خوانده‌ام. با رئیس القاعده در مغرب اسلامی مصاحبه کرده‌ای. چرا فقط گزارشگر هستی؟ چرا برنامۀ تلویزیونی خودت را در آلمان نداری؟ با این همه جایزه که بُرده‌ای، چرا در حرفه‌ات در آلمان جلو نرفته‌ای؟»نمی‌توانستم تظاهر کنم که منظورش را نمی‌دانم. بزرگ‌شدن و به‌جایی‌رسیدن در حرفه‌ام، به‌عنوان یک مسلمان در اروپا، گاهی اوقات دشوار بود. من روسری نمی‌پوشم. لیبرال و فمینیست حساب می‌شوم. در نوشتن کتابی دربارۀ یافتن آخرین نازی‌های زنده در مراکش همکاری کرده‌ام. چند بورسیۀ معتبر در آمریکا بُرده‌ام. اما ابویوسف حق داشت: من در آلمان برنامۀ تلویزیونی ندارم. اگر یک مهاجر مسلمان یا حتی فرزندِ مهاجران باشید، برای رُشد در کشور من، باید تمکین کنید و ترقی‌خواهی اروپایی را تمجید کنید. اگر حکومت را زیاده از حد علنی نقد کنید یا سؤال‌های جدی دربارۀ هر چیزی (از سیاست‌خارجی تا اسلام‌هراسی) مطرح نمایید، ممکن است ضربۀ شدیدی بخورید.به‌روشنی مخالف ابویوسف بودم که خلافت را راه‌حل می‌دانست. اما این فکر از سرم نمی‌رفت که جوامع و سیاستمداران غربی در مسیر حل‌وفصل آن سیاست‌هایی که مردان جوانی مانند او را رادیکال کرده است چندان قدم برنداشته‌اند. تأسیس سرویس‌های امنیتیِ بیشتر، که محدودیت‌های بیشتری برای مردم ایجاد می‌کنند، راه‌حل نیست؛ شبکه‌های نظارت و رصد جهانی که حریمِ خصوصی افراد بی‌گناه و گناهکار را به یک اندازه به خطر می‌اندازند نیز راه‌حل نیست. ابویوسف از نسل آن مسلمانان جوانی بود که به‌دلیلِ حمله به عراق رادیکال شده بود، همان‌طورکه نسل پیش از او به‌خاطرِ حملۀ شوروی به افغانستان در سال ۱۹۷۹ رادیکال شد. از برخی جهات، او مرا یاد برادر کوچک‌ترم می‌انداخت، و احساس یک خواهر بزرگ‌تر را داشتم که باید از او محافظت کنم. ولی می‌دانستم برای این کار دیر شده است.به او گفتم: «شاید حق با شما باشد که با تبعیض مواجهیم و دنیا منصفانه نیست. اما این جنگی که شما راه انداخته‌اید، جهاد نیست. جهاد آن بود که در اروپا می‌ماندید و حرفه‌تان را پیش می‌بُردید. آن کار به‌مراتب دشوارتر بود. شما ساده‌ترین راهِ خلاص را انتخاب کرده‌اید».برای چند ثانیه، هر دویمان ساکت شدیم.ابویوسف اصرار کرده بود به‌جای اینکه ما را به محل ملاقات اصلی‌مان برگرداند، من را به انتاکیه ببرد، و حالا دیگر به نزدیکیِ هتلم رسیده بودیم. از او تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم. حتی در این ساعت قهوه‌خانه‌ها پُر از مردمی بود که پیش از طلوع خورشید مشغول خوردن بودند، چیزی رایج در ماه رمضان که مسلمان‌ها در طول روز روزه می‌گیرند. از این مصاحبه احساس رضایت می‌کردم، اما نگران هم بودم که ابویوسف با چنان اطمینان و غضبی حرف زد. او گفت: «هرکس به ما حمله کند، در قلبِ کشورش به او حمله می‌کنیم. مهم نیست ایالات متحده باشد، یا فرانسه، یا بریتانیا، یا هر کشور عربی.»پیش خودم فکر می‌کردم که داریم آدم‌ها را یکی پس از دیگری از دست می‌دهیم. این مرد می‌توانست آدم دیگری باشد. می‌توانست زندگی دیگری داشته باشد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Mekhennet, Souad. I Was Told to Come Alone: My Journey Behind the Lines of Jihad. Henry Holt, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب برشی از کتاب جدید سعاد مخنت به نام به من گفتند تنها بیا است که در تاریخ ۱۳ ژوئن ۲۰۱۷ با عنوان «I Was Told to Come Alone» در وب‌سایت هافینگتون‌پست منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۶ آذر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «به من گفتند تنها بیا: اولین زنی که با یک فرماندۀ ارشد داعش مصاحبه کرد و زنده ماند» ترجمه و منتشر کرده است.** سعاد مخنت (Souad Mekhennet) روزنامه‌نگار مسلمان آلمانی است که برای واشنگتن‌پست دربارۀ تروریسم گزارش می‌دهد. او پیش از این با نیویورک‌تایمز کار می‌کرد. بچه‌های جهاد (Children of Jihad) از کتاب‌های اوست. ]]> سعاد مخنت تاریخ‌وسیاست Sun, 17 Dec 2017 04:56:34 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8803/ والت ویتمن روستو: سیاست‌مداری که هیچ‌گاه عذرخواهی نکرد http://tarjomaan.com/neveshtar/8804/ جاناتان استیونسون، نیویورک‌تایمز— همان طور که ژنرال اچ. آر. مک‌مستر، مشاور امنیت ملی، در کتابش قصور در وظیفه۱ نوشته است، رهبران نظامی آمریکا برای مراحل ابتدایی جنگ ویتنام آمادگی نداشتنند. آن‌ها که جنگ جهانی دوم و جنگ کره را از سر گذرانده بودند، برای جنگی متعارف آماده بودند. اما شورشی‌ها و جنگ نامتعارف حکایتی دیگر بود. درنتیجه، آن‌ها به‌‌شدت از خوش‌خیالی‌های مقام‌های غیرنظامی ارشدشان راضی بودند، و هیچ‌کس بیشتر از والت ویتمن روستو دربارۀ جنگ خوش‌خیال نبود.روستو، با مدرک دکتری از دانشگاه ییل و جایزۀ تحقیقاتی رودس، موقعیت آکادمیکش در ام.آی.تی را ترک کرد تا به وزارت خارجۀ جان اف. کندی بپیوندد؛ او بعداً در میانۀ مداخلۀ آمریکا در ویتنام، از آوریل ۱۹۶۶ تا ژانویۀ ۱۹۶۹، مشاور امنیت ملی لیندون جانسون بود. او، بیش از هر کس دیگری، تجسم اطمینانِ بیش از حد استراتژیست‌های غیرنظامی آن دوران بود؛ او، در میان «بهترین‌ها و درخشان‌ترین‌ها»، بهترین و درخشان‌ترین بود. او، که در جنگ جهانی دوم به‌عنوان سرگردی در دفتر خدمات استراتژیک اهداف بمباران را انتخاب می‌کرد، می‌توانست تا حدی مدعی صلاحیت جنگ‌افزار عملیاتی شود. اما به‌مانند بسیاری دیگر از استراتژیست‌های غیرنظامیِ برجستۀ روز، او از نظر تحصیلات و جایگاهْ یک اقتصاددان و یک تکنوکرات بود.روستو در کتاب سال ۱۹۶۰ خود، مراحل رشد اقتصادی: یک مانیفست غیرکمونیست۲، فرض کرده بود که رشدِ بالا بهترین ضامن کشور علیه ظهور سیاسی کمونیسم است، و رشد را به‌عنوان فرایندی چندمرحله‌ای ارائه کرد که به‌شکلی حیاتی به دوره‌ای از «صعود» ناشی از توسعه‌ای سریع در بخش‌های کلیدی اقتصاد وابسته است. این کتاب، با وجود انتقادهایی که به‌خاطر غرب‌محور بودن به آن وارد شد، توجه کندی را به خود جلب کرد. ظرف چند ماه، روستو از ارائۀ پیشنهاد در دانشگاه به طراحی راهبرد آمریکا در ویتنام رسید؛ این راهبرد منتج از ایده‌های او دربارۀ توسعۀ اقتصادی بود.بیشتر استراتژیست‌های غیرنظامی مطرح، که در حوزۀ راهبرد هسته‌ای بسیار مبتکر و توانا بودند، در ویتنام مسیری محتاطانه میان خروج و تشدید درگیری‌ها را برگزیدند، و از مفهوم‌های دهن‌پرکن استراتژیک برای ادامۀ جنگ استفاده نکردند. روستو اما فرق می‌کرد. او فکر می‌کرد که ویت‌کنگ‌ها مانع رسیدن ویتنام جنوبی به مرحلۀ صعود بودند و بنابراین آمریکا باید تمام ابزارهای نظامی و دیپلماتیک لازم را صرف می‌کرد تا از نفوذ چریک‌های ویت‌کنگ جلوگیری کند. این چشم‌انداز، دیدگاهی کوته‌فکرانه، در قالبی جذاب بود که هم در را برای اقدام نظامی گسترده‌تر می‌گشود و هم آن را تا سطح ضمیمۀ سیاست و اقتصاد تقلیل می‌داد.در این راستا، وقتی کار به تشدید عملیات نظامی رسید، از افزایش نقش «مستشاران» نظامی-که همان نیروهای ویژه در صفوف ویتنامی‌ها بودند- در اوایل دهۀ ۱۹۶۰ گرفته، تا بمباران ویتنام شمالی که در ۱۹۶۵ آغاز شد، و تا افزایش پیوستۀ حضور نیروهای اعزامی آمریکا در نبرد در اواسط و اواخر دهۀ ۱۹۶۰، روستو به‌شکلی واکنشی از «پاسخ منعطف» می‌گفت. شکست مستقیم دشمن هیچ‌وقت هدف نبود؛ اقدام نظامی صرفاً شیوه‌ای برای اعمال فشار برای حداکثرساختن تهدید روانی بود، آنچه که بعداً به اسم «تز روستو» شناخته شد.اما نکتۀ تعیین‌کننده این است که روستو چیز زیادی از کارزار جنگ نمی‌دانست. هر سربازی می‌توانست به او بگوید که افزایش بمباران یا تعداد سربازان چیزی مثل افزایش کمک غذایی نیست. و وقتی پای جنگ در میان باشد، کسی نمی‌تواند به همان شکل به داده‌ها اتکا کند. روستو یکی از مشتاق‌ترین دنبال‌کنندگان تعداد جنازه‌های هفتگی بود و تعداد دشمنان کشته‌شده را با پیشرفت نظامی یکی می‌دانست، انگار که در حال خواندن آخرین گزارش‌های تولید غلات باشد.در نوامبر ۱۹۶۷، رابرت مک نامارا، وزیر دفاع، که روزبه‌روز بیشتر احساس خطر می‌کرد، پیشنهاد کرد که اقدامات جنگی دوباره ارزیابی شوند، مسئولیت بیشتر نبرد به نیروهای ویتنام جنوبی سپرده شود -‌سیاستی که بعداً در دوران رئیس‌جمهور ریچارد نیکسون به نام «ویتنامیزاسیون» شناخته شد-، و بمباران نیز متوقف شود. روستو با دو سیاست اول موافقت کرد، اما با سومی مخالفت کرد و رئیس‌جمهور جانسون طرف او را گرفت.درحالی‌که مک‌نامارا با بی‌اعتمادی عمومی روبه‌رو شده بود (او در فوریۀ ۱۹۶۸ پنتاگون را ترک کرد)، روستو به کاوش گزارش‌های اطلاعاتی برای پیداکردن واقعیت‌نماهایی اطمینان‌بخش ادامه می‌داد. در طی حملۀ تت او حتی این امکان را رد کرد که این حملات غافلگیرانه به ویت‌کنگ‌ها روحیه داده باشد و در عوض بر تلفات انبوهی تمرکز کرد که نیروهای آمریکا و ویتنام جنوبی بر آن‌ها وارد کرده بود. او در جلسه‌ای در کاخ سفید به یکی از همکارانش گفت «این پیروزی‌ای بزرگ برای ماست». نبرد متعاقب ۲۴روزه برای هوئه، نبردی دردناک و دشوار که در آن هم نیروهای آمریکایی به پیروزی تاکتیکی دست یافتند، و هم قدرت عزم و استقامت دشمن به‌خوبی نشان داده شد. اما روستو هرگز نبرد را به این شکل نمی‌دید.روستو تا پایان نه تنها پشتیبان رییس‌جمهور، که تکیه‌گاه او باقی ماند. دیوید هالبرستام در بهترین و درخشان‌ترین۳ دربارۀ روستو نوشته است:او زمانی مشاور امنیت ملی رئیس‌جمهور شد که انتقاد و مخالفت با جنگ تازه در حال شکل‌گیری بود، و او در نهایت وظیفۀ محافظت از رئیس‌جمهور در برابر انتقادات، و در برابر واقعیت، را بر عهده گرفت. او بدبینی دیگران را به حاشیه می‌راند و به خوش‌بین‌ها پر و بال می‌داد. نه اینکه طرح و نقشه‌ای در میان باشد؛ او ذاتاً این‌چنین بود.نتیجه این بود که جایگاه روستو به عنوان تهاجمی‌ترین چهرۀ دولت سبب مشغولیت او با سیاست بوروکراتیک و ایجاد روحیه‌ای در او شد که با افزایش ناکامی‌های آمریکا در ویتنام، بی‌طرفی استراژیک او را تضعیف می‌کرد. او بیش از هر کدام از دیگر مشاوران جانسون به فکر این بود که به رسانه‌ها و مردم آمریکا «نوری در انتهای تونل» نشان دهد.دیوید میلن، مورّخ، روستو را «راسپوتین آمریکا» نامیده است. او یکی از اولین حامیان پاسخ‌های منعطف و تعهد فزاینده به ادامۀ جنگ ویتنام بود، اما بسیاری دیگر را نیز می‌توان مانند او نام برد. بااین‌حال، مدت‌ها بعد از آنکه مک نامارا و دیگران با جنگ به مخالفت برخاستند، حتی وقتی شواهد علیه ایدۀ روستو رو به رشد گذاشت، او بر سر نظرات خود باقی ماند.در‌حالی‌که در دهه‌های بعدی بیشتر آن مشاوران از جمله مک نامارا به اشتباه خود اعتراف کردند، روستو، که در سال ۲۰۰۳ فوت کرد، بسیار معنادار از عذرخواهی بابت جنگ یا بازبینی نظرات خودش امتناع کرد.او، تا پایان، جنگجویی سرد باقی ماند. در سال ۱۹۸۶ او به‌شکلی سرسری سقوط سایگون را به کاهش بودجه از سوی کنگره ربط داد. او همچنان اصرار می‌کرد که جنگ ارزشش را داشت. او در کنار عده‌ای مرورگر تاریخی ادعا کرد که جنگ برای دیگر کشورهای آسیای جنوب شرقی زمان خریده بود تا بتوانند دولت‌های متمایل به غرب را تثبیت کنند و تأثیر کمونیست‌ها را تضعیف کنند. به بیان دیگر، او می‌گفت نظریۀ دومینو صحیح بوده. روستو، مثل بسیاری دیگر از مشاوران کندی، در ابتدا بابت لیبرالیسم عملگرا و تکنوکراتش ستوده شد، اما با اصرارش برای تحمیل ایده‌های بی‌سرانجامش بر واقعیت‌های پیچیدۀ آسیای جنوب شرقی ثابت کرد که درست مانند کمونیست‌هایی که به‌شدت مخالفشان بود متعهد به ایدئولوژی بود.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۸ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «The Cold Warrior Who Never Apologized» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان این مطلب را در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۹۶ با عنوان «والت ویتمن روستو: سیاست‌مداری که هیچ‌گاه عذرخواهی نکرد» منتشر کرده است.** جاناتان استیونسون محقق ارشد مؤسسۀ مطالعات راهبردی است. او از ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۳ مدیر امور سیاسی-نظامی خاورمیانه و شمال آفریقا در شورای امنیت ملی بوده است.[۱] Dereliction of Duty[۲] The Stages of Economic Growth: A Non-Communist Manifesto[۳] The Best and the Brightest ]]> جاناتان استیونسون تاریخ‌وسیاست Tue, 12 Dec 2017 10:33:45 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8804/ آنچه یک آمریکایی در استانبول آموخت http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8766/ سوزی هنسن، گاردین — مادرم اخیراً کوهی از دفترچه یادداشت‌های دوران کودکی‌ام را پیدا کرد که پر از نقشه‌هایم برای آینده بود. خیلی بلندپرواز بودم. نوشته بودم که در هر سنی چه کاره خواهم شد: کی ازدواج می‌کنم، کی بچه‌دار می‌شوم و کی سالن رقصم را راه می‌اندازم.وقتی شهرک زادگاهم را ترک کردم و به دانشگاه رفتم، این نوع برنامه‌ریزی‌ها متوقف شد. تجربۀ رفتن به جایی کاملاً جدید مثل دانشگاه، درک مرا از دنیا و قابلیت‌های آن زیر و رو کرد. وقتی پس از دانشگاه به نیویورک رفتم هم دوباره همین اتفاق افتاد، و نیز چند سال بعد، وقتی به استانبول مهاجرت کردم. برای شهرستانی‌ها، هر تغییری چشمگیر است. اما این آخرین حرکت، واقعاً دشوارتر از همه بود. در ترکیه، دگرگونیِ صورت‌گرفته بسیار تشویش‌برانگیزتر بود: پس از مدتی حس کردم که کل بنیان آگاهی‌ام بر یک دروغ استوار بوده است.آمریکایی‌ها با تمام میهن‌پرستی‌شان، به ندرت دربارۀ ارتباط هویت ملی با هویت شخصی‌شان فکر می‌کنند. این بی‌تفاوتی به‌خصوص در روانشناسی سفیدپوستان آمریکا قابل‌توجه است و پیشینۀ آن مختص آمریکاست. البته در سال‌های اخیر، چشم‌پوشی از این هویت ملی سخت‌تر شده است. ما آمریکایی‌ها دیگر نمی‌توانیم به کشورهای خارجی سفر کنیم بدون اینکه متوجه بارِ عجیبی باشیم که بر دوش می‌کشیم. در سال‌های پس از جنگِ عراق و افغانستان و آن همه جنگ‌های بعدی، دیگر نمی‌توان مثل گذشته به راحتی دور تا دور دنیا گشت زد و هوش و منابع کشورها را برای استفادۀ شخصی خود مصادره کرد. آمریکایی‌هایی که در خارج از کشور زندگی می‌کنند، امروزه دیگر آن حس سربلندی و لبخندهای راحت و ملیح را ندارند. دیگر علاقه ندارند بلند صحبت کنند. همیشه خطر مبهمِ شکستن چیزی وجود دارد.چند سال پس از رفتنم به استانبول، دفترچه یادداشتی خریدم و برخلاف آن کودکِ دلگرم، نه نقشه‌هایم، بلکه یک سؤال نوشتم: اگر آمریکایی نباشیم، چه می‌شویم؟ اگر بفهمیم هویتی که تاکنون داشتیم، افسانه‌ای بیش نبوده، آنگاه تکلیف چیست؟ این سؤال را پرسیدم چون سال‌های دور از آمریکا، در قرن بیست‌ویکم، برایم هیاهویی سرخوشانه از خودشناسی و خیال‌پردازی نبود. برای من همه‌چیزْ نابودیِ تصورات بود و حس شرمساری. حتی حالا هم هنوز خودم را نمی‌شناسم.من در وال بزرگ شدم، شهرکی در کنار ساحل جرزی که با ماشین حدوداً دوساعتی تا نیویورک فاصله دارد. بیشتر چشم‌انداز این شهرکْ بتون بود و پارکینگ، تابلوهای پلاستیکی و کافه قنادی‌های دانکن دوناتس. برخلاف اکثر شهرک‌های دلنشین ساحلی در آن اطراف، نه مرکز شهری وجود داشت، نه خیابان اصلی‌ای، نه سینمای قدیمی و کوچکی و نه هیچگونه معماری‌ای که از نوعی تاریخ یا خاطره حکایت کند.والدینِ اکثرِ دوستانم معلم، پرستار، پلیس یا برقکار بودند، به‌جز پدر یکی از آن‌ها که «در شهر» کار می‌کرد و نیز خانواده‌های ایتالیایی که کارهای نه‌چندان قانونی داشتند. پدرم از نسل کارگران مهاجر دانمارکی، ایتالیایی و ایرلندی بود و خاطرات چندانی از اصالت اروپایی‌اش نداشت. خانوادۀ گسترده‌ام دارای یک زمین گلف ارزان و عمومی بود. تابستان‌ها در آنجا هات‌داگ می‌فروختم. چیزهایی که از کودکی دربارۀ سیاست شنیده بودم مربوط به مالیات و مهاجران بود، فقط در همین حد. بیل کلینتون در خانه‌مان چندان محبوب نبود (در سال ۲۰۱۶ هم بیشتر مردم وال به ترامپ رأی دادند).همۀ ما میهن‌پرست بودیم، حتی به فکرم هم نمی‌رسد که چه چیز دیگری می‌توانستیم باشیم، چون کل تجربه‌مان خانگی، داخلی و آمریکایی بود. یکشنبه‌ها کلیسا می‌رفتیم، تا اینکه بازی‌های فوتبالْ زمان کلیسا رفتن را غصب کرد. چیزی به‌عنوان حس قوی مشارکت مدنی را به خاطر نمی‌آورم. درعوض این حس را داشتم که اگر هشیار نباشم، ممکن است مردم چیزهایم را از چنگم درآورند. اهدافمان هم همه محلی بودند: نقش ملکه در مراسم بازگشت به خانه۱، قهرمان منطقه‌ای، کالج ایالتی ترنتون، کباب‌درست‌کردن در حیاط پشتی. بچۀ بی‌کسِ آسیایی که در کلاسمان بود، سخت مطالعه کرد و به برکلی رفت؛ دانش‌آموز هندی هم به ییل رفت. سیاه‌پوستان هیچگاه به وال نمی‌آمدند. کل دنیا سفید و مسیحی بود. کل دنیا ما بودیم.نقشه‌های جهان را مطالعه نمی‌کردیم، چون درس جغرافیای بین‌الملل مدت‌ها قبلْ از برنامۀ درسی بسیاری از ایالت‌ها حذف شده بود. اصلاً چنین حسی وجود نداشت که در این سیاره، آمریکا فقط یکی از آن همه کشور دیگر است. حتی شوروی بیشتر به یک ستارۀ مرگ می‌ماند (که بالای سرمان پرواز می‌کند و کمین کرده تا ما را با لیزر تکه‌تکه کند)، نه کشوری که در آن مردمی زندگی می‌کنند.خاطراتی تلویزیونی از وقایع دنیا دارم. حتی در ذهنم هم این خاطرات در صفحۀ تلویزیون هستند: الیور نورث که در محاکمه‌های ایران-کُنترا شهادت می‌دهد، صورت زخمی و شرورانۀ مانوئل نوریگا، دیکتاتور پاناما؛ تکه‌ویدیوهای بسیار کوتاه و شبیه به فیلم‌های سینمایی از بمباران بغداد در جنگ اول خلیج فارس. تنها چیزی که از آن جنگ با عراق به یاد دارم این است که سرود «درود خداوند بر آمریکا» را در اتوبوس مدرسه می‌خواندیم. منِ ۱۳ ساله ربان‌های زرد و کوچک به لباسم می‌زدم و وقتی ویدیوی این سرود را در شبکۀ ام.تی.وی به یاد می‌آوردم، اشک در چشمانم جمع می‌شد:و من افتخار می‌کنم که آمریکایی‌امجایی که دستِ‌کم می‌دانم آزادماین «دست‌کم» خیلی خنده‌دار است. ما آزاد بودیم، حداقلِ حداقل آزاد بودیم. بقیه همه کودن بودند، چون حتی این چیزِ بدیهی و مسلم را هم نداشتند. نمی‌دانستم آزادی چیست، اما چیزی بود که ما داشتیم و هیچ‌کس دیگر نداشت. آزادی هدیه‌ای خدادادی بود و قدرت برتر ما.وقتی به دبیرستان رفتم، می‌دانستم که کمونیسم از بین رفته است، اما هیچ‌گاه یاد نگرفتم کمونیسم اصلاً چیست (همین‌قدر کفایت می‌کرد که «بد» است). دین، سیاست، نژاد؛ این‌ها همه برایم چیزهای پیچیده‌ای می‌نمود که قطعاً برای کسانی معنایی دارد، اما برای من، برای وال، برای آمریکا، این چیزها هیچ پیوندی با هم نداشت. روحم هم خبردار نبود که اکثر مردم دنیا این پیوند را عمیقاً حس می‌کنند. تاریخ (تاریخ آمریکا، تاریخ جهان) از یک گوشم داخل و از گوش دیگرم خارج می‌شد، بدون اینکه هیچ معنای خاصی برایم داشته باشد.اما نژادپرستی، یهودستیزی و پیش‌داوری؛ این‌ها را حتماً در سطحی از ناخودآگاهم می‌شناختم. این‌ها همه در جاهای مختلف نمود می‌یافت: در ترس از شهر آسبری پارک که اهالی آن سیاه‌پوست بود، در نفرت از شهرک‌های مارلبرو و دیل که به یهودیانشان معروف بودند، در اینکه اهالی آمریکای جنوبی بیگانه به‌نظر می‌رسیدند. بیشترِ ساحل جرزی طوری تفکیک نژادی بود که انگار هنوز دهۀ ۱۹۵۰ است. این پیش‌داوری در ترس از هر چیزِ بیرون از وال نمود می‌یافت، هر چیزِ بیرون از دنیای کوچک و سفیدپوستی که در آن زندگی می‌کردیم. تنها چیزی که شاید بتوان گفت ما را از نژادپرستی مستقیم حفظ می‌کرد، این بود که در شهرک‌های کوچکی همچون وال، بخصوص از دختران انتظار می‌رفت که مهربان یا خوب باشند. این انتظار، در آن سنین کم، تمایلاتمان را نسبت به مردم‌آزاری در روز روشن تعدیل می‌کرد.خوشبختانه مادرم از همان سنین کم اعتیادم را به کتاب‌خوانی پرورش داد، برادر بزرگ‌ترم هم به طور عجیبی سیاست‌های مترقی دارد و و پدرم شب‌ها را با مطالعۀ عتیقه‌جاتِ عجیبِ گلف سپری می‌کرد و غرق در لذت‌های گذشته می‌شد. در این روزهای تقسیم نابرابر ثروت، دلم برای محجوبیت طبقۀ متوسط وال و هوای نمکیِ ساحلِ جرزی تنگ می‌شود. اما در روزهای نوجوانی می‌دانستم که تنها چیزی که می‌تواند مرا از دیوار ترس برهاند، یک دانشگاه خوب است.سرانجام در دانشگاه پنسیلوانیا قبول شدم. در آنجا نیز مانند وال، بی‌علاقگی به دنیای بزرگ‌تر مشهود بود، اما به شکلی دیگر؛ و این در حالی بود که در پنسیلوانیا، بچه‌ها ثروتمند، فرهیخته و غیرسیاسی بودند. در مراسم معارفه، به دانشجویان دانشکدۀ بازرگانی می‌گفتند که آن‌ها «باهوش‌ترین افراد کشور» هستند، چنین چیزی شنیدم. (پسر دونالد ترامپ هم در آن مراسم حضور داشت). در اواخر دهۀ ۱۹۹۰، در دانشگاه پنسیلوانیا همه می‌خواستند بانکدارِ سرمایه‌گذاری شوند و بسیاری از همان‌ها بعدها به کسانی تبدیل شدند که در دهۀ بعدی اقتصاد دنیا را ویران کردند. اما آن‌ها باسوادتر از من بودند؛ در کلاس ادبیات آمریکایی، حتی پیش آمده بود که نام ویلیام فاکنر را هم بشنوند.وقتی صمیمی‌ترین دوستم در وال یک شب اعتراف کرد که اسم جان مک‌انرو و جری گارسیا را نشنیده، چندتا از پسرها در سالن خوابگاهْ ما را احمق و آشغال‌های سفیدپوست خواندند و به‌خاطر مجله‌نخواندن سرزنشمان کردند. احساساتمان جریحه‌دار شد، اما شگفت‌زده هم شدیم. آشغال سفید چیزی بود که ما در مورد مردم دیگر در ساحل جرزی می‌گفتیم. دوست‌پسرم در وال من را متهم می‌کرد که به آن دانشگاه رفته‌ام فقط برای اینکه دوست‌پسری پیدا کنم که فِراری داشته باشد، و گفت که پسرهای دانشگاه پنسیلوانیا کاماروهایی را که ما در دبیرستان می‌راندیم مسخره می‌کنند. طبقه در آمریکا چیزی نبود که به‌شکلی ساختاری یا متفکرانه درکش کنیم، بلکه مجموعه‌ای از میلیون‌ها دال فرهنگی، مادی و کوچک بود که توهین، ازدست‌دادن یا بدست‌آوردنِ هریک از آن‌ها می‌توانست آیندۀ هر کس را به طور کامل متحول کند.سرانجام تصمیم گرفتم که زندگی جدیدی را دنبال کنم که دانشگاه در اختیارم گذاشته بود. پدر و مادر بچه‌هایی که با آن‌ها آشنا شده بودم، پزشک و استاد دانشگاه بودند؛ بسیاری از آن‌ها قبلاً به اروپا هم رفته بودند! آن دانشگاه با تمام بی‌مایگی‌اش، انگار به دنیای بزرگ‌تر یک گام نزدیک‌تر بود.بااین‌حال، در چهار سال کالج به یاد ندارم هیچ‌یک از ما از رویدادهای خارجی آگاه بوده باشد. جنگ در اریتره، نپال، افغانستان، کوزوو، تیمور شرقی، کشمیر؛ بمباران سفارت‌های آمریکا در نایروبی و دارالسلام؛ پاناما، نیکاراگوئه (همیشه کشورهای آمریکای لاتین را با هم قاتی می‌کردم)، اسامه بن‌لادن، بمباران عراق به دستور کلینتون... نچ، اصلاً.صدام حسین را می‌شناختم، چون مثل «کمونیسم»، از نامش شرارت می‌بارید. فیلم «سگ را بجنبان»۲ را به یاد می‌آورم، طنزی که در آن سیاست‌مدارهای آمریکایی جنگی تصنعی را علیه «تروریست‌های» خارجی شروع می‌کنند تا حواس رأی‌دهندگان را از یک رسوایی داخلی پرت کنند؛ در آن زمان بسیاری کلینتون را متهم به همین کار می‌کردند. او طی ماجرای رسوایی مونیکا لوینسکی، دستور حملۀ موشکی به افغانستان را داده بود. من هیچگاه دربارۀ افغانستان فکر نمی‌کردم. چه کشوری در «سگ را بجنبان» بود؟ آلبانی. همۀ ما همان بی‌تفاوتیِ نوعیِ آمریکایی را نسبت به کشوری که برای فیلم انتخاب کرده بودند، داشتیم، جوری که می‌توان آن را در این جملات خلاصه کرد: «یه کشور که رو نقشه هم نیست. مهم نیست چه کشوری رو انتخاب کنن».من دهۀ نودی بودم، دهه‌ای که به گفتۀ روشنفکران برجستۀ آمریکا، در آن «تاریخ» به پایان رسیده بود، آمریکا سرافراز بود و جنگ سرد را قاطعانه برده بود. دیوید اشمیتسِ مورخ می‌نویسد که در آن زمان، در «صفحۀ نقدونظرِ مجلات، نشریات عامه‌پسند و لیستِ پرفروش‌ها» همه‌جا حرف از این ایده بود که آمریکا به‌خاطر «ارزش‌ها و پایبندی راسخ آن به ترویج لیبرالیسم و دموکراسی» پیروز شده است. این تفکراتْ سروصدای محیطی و موسیقی آسانسوریِ سال‌های سرنوشت‌ساز زندگی‌ام بود.اما برای من، قضیه‌ای دیگر هم پیش آمد، تجربه‌ای تصادفی در زیرزمین کتابخانۀ دانشگاه. به جمله‌ای در یک کتاب برخوردم که نویسندۀ مورخ در آن می‌گفت که مدت‌ها قبل در دوران برده‌داری، سیاه‌پوستان و سفیدپوستان هویت خود را در تضاد با یکدیگر تعریف کرده بودند. چراغی که برایم روشن شد این نبود که سیاه‌پوستان هویت خود را در واکنش به ما ایجاد کرده بودند؛ این بود که هویت ما سفیدپوستان در اعتراض آگاهانه به هویت آن‌ها شکل گرفته بود. تا آن‌وقت حتی به فکرم هم نرسیده بود که ما اصلاً هویتمان را تعریف کرده باشیم، چون فکر می‌کردم که سفیدپوستان آمریکایی کاملاً شکل‌گرفته و رهای از هرگونه گذشتۀ پیچیده به دنیا می‌آیند. حتی حالا هم یادم هست که آن آگاهی چطور تنم را لرزاند، از آن لرزه‌هایی که وقتی بهتان دست می‌دهد که به چیزی پی می‌برید که درکتان را از واقعیت گسترش می‌دهد، حالا هر چقدر هم کم. چیزی که خشمم را برانگیخت آن بود که این آگاهی دربارۀ کیستی خودم بود. چقدر چیزها وجود داشت که راجع به خودم نمی‌دانستم؟به‌خاطر همین متن بود که سراغ کتاب‌های جیمز بالدوین رفتم. حس کردم با کسی آشنا شده‌ام که مرا بهتر از خودم می‌شناسد و نقطه‌نظر انتقادی بسیار پیچیده‌تری نسبت به من دارد. به این نوشته‌ها برخوردم:اما من همیشه در آمریکا با چنان فقر عاطفی بی‌انتهایی روبه‌رو شده‌ام و شاهد چنان هراس عمیقی از زندگی انسانی و در ارتباط‌بودن با انسان‌ها بوده‌ام که خیال می‌کنم هیچ آمریکایی‌ای نمی‌تواند ارتباطی زنده و بادوام میان جایگاه اجتماعی و زندگی خصوصی‌اش داشته باشد.و این یکی:تمام ملت‌های غربی گرفتار یک دروغ شده‌اند: دروغِ تظاهرِ به انسان‌دوستی. این بدین معناست که تاریخ آن‌ها هیچ توجیه اخلاقی‌ای ندارد و غرب دارای هیچ مرجعیت اخلاقی‌ای نیست.و نیز این یکی:سفیدپوستان آمریکایی احتمالاً بیمارترین مردم، و قطعاً خطرناک‌ترین مردمِ دنیای امروزند، از هر رنگ و نژاد دیگری که بگیرید.اکنون می‌دانم که چرا این سخن در آن بیست‌ودو سالگی برایم شوکه‌آور بود. البته دلیل اصلی‌اش این نبود که به گفتۀ این نویسنده، من بیمار هستم، هرچند این هم بخشی از آن بود. دلیل اصلی این بود که او دائماً مرا اینطوری خطاب می‌کرد: «سفیدپوست آمریکایی». در واکنش، تهمت او را توجیه کردم. می‌دانستم که هم سفیدپوستم و هم آمریکایی، اما درک من از هویتم چنین نبود. فکر می‌کردم که خودشناسی یعنی جنسیت، شخصیت، دین، تحصیلات و آرزوها. تماماً به فکر این بودم که خودم را پیدا کنم، خودم شوم، خودم را کشف کنم. اما چیزی که نمی‌دانستم این بود که همین کار مهم‌ترین نشانۀ یک سفیدپوست آمریکایی است.در آن زمان هنوز هم دربارۀ جایگاهم در دنیای بزرگ‌تر فکر نمی‌کردم، یا دربارۀ اینکه شاید تاریخی پهناور (یعنی تاریخ سفیدپوستان آمریکایی) با کیستی من در ارتباط باشد. ناآگاهی باعث می‌شد فکر کنم بی‌گناهم، و سفیدپوست آمریکایی مثل مسلمان یا ترک یک‌جور هویت نیست.بالدوین دربارۀ این نوع بی‌اعتنایی می‌نویسد «بچه‌های سفیدپوست به‌طور کلی و صرف‌نظر از فقیر یا غنی‌بودنشان چنان درک سستی از واقعیت به دست می‌آورند که می‌توان آن‌ها را دقیقاً فریب‌خورده خواند».جوانان سفیدپوستِ آمریکایی هم البته دچار درد، ناامنی و اندوه می‌شوند. اما واقعاً به ندرت پیش می‌آید که با کسی مواجه شوند که با لحنی تند و بی‌امان به آن‌ها بگوید که شاید فقط برندگان خوش‌شانسِ یک بازی کثیفِ باشند و نیز اینکه به‌دلیلِ نادانی و قدرت نابجایشان، شاید در دنیای بزرگ‌ترِ اخلاقیات بازنده باشند.در سال ۲۰۰۷، پس از شش سال کار ژورنالیستی در نیویورک، کمک‌هزینۀ تحصیلی نویسندگی‌ای دریافت کردم که مرا ملزم می‌نمود دو سال به ترکیه بروم. همین‌طور برای تنوع درخواست آن را داده بودم. حتی فکرش را هم نمی‌کردم که پذیرفته شوم. حتی وقتی دوستانم به من تبریک می‌گفتند، نگرانی را در چهره‌شان می‌دیدیم، گویی که دیوانه‌ام که این زندگی را رها می‌کنم، گویی که ۲۹ سالگی برای اینکه خود را بیابم، خیلی دیر است. قبلاً حتی به ترکیه سفر هم نکرده بودم.چند هفته قبل از رفتنم، ساعت‌ها دربارۀ اهمیت بین‌المللی ترکیه برای عزیزانم توضیح می‌دادم، و البته آن‌ها هم از این کلیشه‌ها که استانبول پل میان غرب و شرق است، حوصله‌شان سر می‌رفت. به همه می‌گفتم که دلیل انتخاب ترکیه این بوده که می‌خواهم بیشتر دربارۀ دنیای اسلام بدانم. اما دلیل مخفی‌ام این بود که بالدوین در دهۀ ۱۹۶۰ حدود یک دهه در استانبول زندگی کرده بود. مستندی دربارۀ بالدوین دیده بودم که می‌گفت در مقامِ یک سیاه‌پوست همجنس‌گرا، در استانبول بیشتر از پاریس یا نیویورک احساس راحتی می‌کرده است.در آپارتمانم در بروکلین بودم که این حرف را شنیدم؛ چنان برایم بی‌معنا و عجیب بود که گویی حفره‌ای در عالم باز شد. باورم نمی‌شد که نیویورک نسبت به جایی مثل ترکیه آزادی کمتری داشته باشد، چون نمی‌دانستم نیویورک و پاریس در آن دوران چقدر پیش‌داوری داشته‌اند، و البته اینکه فکر می‌کردم با رفتن به شرق، زندگی به سوی گذشته متمایل می‌شود، یعنی در سمت مقابل پیشرفت. تصور بالدوین در ترکیه باعث می‌شد تا مشکل نژادپرستی در آمریکا و نیز خود آمریکا به نوعی در بستری بین‌المللی، مرموز و عذاب‌آور قرار گیرد. شانسم را امتحان کردم، شاید استانبول همان جایی باشد که سازوکار مخفی تاریخ آشکار گردد.در واقع در ترکیه و دیگر جاها، می‌خواستم واقعیتی را درک کنم که هیچ درک تاریخی یا فرهنگی‌ای از آن نداشتم و همین قضیه باعث می‌شد تا حسی تقریباً فیزیکی از رنجش فکری و عاطفی داشته باشم. در جایگاه ژورنالیستی‌ام، تصمیم می‌گرفتم مطلبی دربارۀ ترکیه یا یونان یا مصر یا افغانستان بنویسم و حتماً کسی پیدا می‌شد که بخشی از تاریخ مشترکمان (تاریخ مشترک آن‌ها با آمریکا) را برایم بازگو کند. همیشه هم چیزهایی می‌گفتند که من نمی‌دانستم. اگر چنین تاریخی را نمی‌دانستم، پس چه مطلبی می‌خواستم بنویسم؟فرایند یادگیری‌ام در خارج از آمریکا سه‌لایه بود: هم دربارۀ کشورهای خارجی می‌آموختم، هم دربارۀ نقش آمریکا در دنیا یاد می‌گرفتم و هم رفته‌رفته روان، سرشت و پیش‌داوری‌های خودم را درک می‌کردم. هرچقدر هم که ابعاد غارتگرانۀ کاپیتالیسم را به‌خوبی می‌شناختم، باز هم پیشرفت‌های اقتصادی ترکیه و یونان را واقعاً ترقی و نوعی بلوغ می‌دانستم. هرچقدر هم که درکی عمیق از توطئه‌ها و دخالت‌های آمریکا در مصر به‌خاطر اهداف سیاست خارجی خودش بدست می‌آوردم، باز هم هیچگاه به این فکر نکرده بودم و (نمی‌توانستم درک کنم) که سیاست‌های آمریکا به‌جز ایجاد نفرت و آمریکاستیزی چه تأثیری می‌تواند بر زندگی فرد فرد مصری‌ها داشته باشد. هرچقدر هم که باور داشتم هیچ آمریکایی‌ای برای ملت‌سازی گزینۀ مناسبی نیست، اما هنوز فکر می‌کردم که حضور آمریکایی‌ها در افغانستان اهداف خیرخواهانه‌ای دارد. هرگز نمی‌خواستم قبول کنم یا به فکر گفتنش بیافتم، اما با نگاهی به عقب، می‌دانم که در آن زمان ته دلم باور داشتم که آمریکا پایان زنجیرۀ تکاملیِ تمدن است و بقیه فقط سعی می‌کنند به آمریکا برسند.استثناگرایی آمریکایی فقط آمریکا را به‌عنوان ملتی خاص در میان ملت‌های فرودست تعریف نمی‌کرد؛ بلکه مستلزم این نیز بود که تمام آمریکایی‌ها هم باور کنند نسبت به دیگران برتر هستند. چطور منِ آمریکایی می‌توانستم ملتی خارجی را درک کنم، درحالیکه ناخودآگاه حتی اساسی‌ترین باوری را هم که دربارۀ خودم داشتم برای آن‌ها قائل نبودم؟ این محدودیتی بود فراتر از نژادپرستی، پیش‌داوری و نادانی. این نوعی ملی‌گرایی بود، اما چنان حیله‌گرانه که حتی یاد نگرفته بودم آن را ملی‌گرایی بنامم. این نوعی خودفریبی تمام‌عیار بود که نمی‌توانستم ببینم کجا آغاز می‌شود و کجا به پایان می‌رسد، نمی‌توانستم ریشه‌کنش کنم، نمی‌توانستم از بین ببرمش.چند ماه اول در استانبول، زندگی بی‌در و پیکری داشتم، روزها در شب‌ها حل می‌شد. نه اداره‌ای بود که به آنجا بروم، نه شغلی داشتم که مشغولش باشم؛ سی‌سال هم سن داشتم، سنی که در آن باید مسیر را مشخص کرد: یا باید بزرگ شد یا در حالت کاوش‌گرانه و فارغ بالِ اواخر جوانی ماند. شروعی دوباره در کشوری بیگانه (یافتن دوستان جدید، یادگیری زبانی جدید، مسیریابی در شهر) مرا مجبور می‌کرد گزینۀ دوم را انتخاب کنم. خیلی وقت‌ها تا پاسی از شب بیرون می‌ماندم، مثلاً آن شبی که با مرد جوان ترکی به نام امره نوشیدنی خوردیم. او هم‌دانشگاهیِ یکی از دوستان آمریکایی‌ام بود.یکی از دوستانم گفته بود که امره یکی از باهوش‌ترین افرادیست که تاکنون دیده. آن شب چیزهای زیادی از تحلیل‌هایش دربارۀ سیاست ترکیه آموختم، بخصوص وقتی از او پرسیدم که آیا به حزب عدالت و توسعۀ اردوغان رأی داده است یا نه. او تفی انداخت و عصبانی شد: «مگه تو به جورج دبلیو بوش رأی دادی؟» تا آن لحظه هیچگاه فکر نکرده بودم شاید این دو مثل هم باشند.پس از سه دور نوشیدنی، امره گفت حملات ۱۱سپتامبر را آمریکا طرح‌ریزی کرده است. این را قبلاً شنیده بودم. تئوری‌های توطئه در ترکیه بسیار متداول بود؛ مثلاً وقتی ارتش ادعا کرده بود که پ.ک.ک (گروه ستیزه‌طلب کُرد) به یک پاسگاه پلیس حمله کرده است، برخی ترک‌ها معتقد بودند که خود ارتش این حمله را ترتیب داده است. آن‌ها درحالی چنین باوری داشتند که غیرنظامیان ترکیه‌ای هم کشته شده بودند. یعنی به عبارتی، تفکرشان این بود که نیروهای راست‌گرا همچون ارتشْ اهداف بی‌طرف یا حتی راست‌گرا را هم بمب‌گذاری می‌کنند تا بتوانند آن را به گردن گروه‌های چپ‌گرا همچون پ.ک.ک بیاندازند. برای ترک‌ها، بمب‌گذاری در کشورِ خودشان احتمالی واقعی به شمار می‌رفت.گفتم «بی‌خیال. تو که واقعاً همچین اعتقادی نداری؟»فوراً گفت «چرا که نه؟ باور دارم.»«اما این که یه تئوری توطئه‌اس».خندید. «آمریکایی‌ها همیشه به این چیزا می‌گن تئوری توطئه. عزیزم، بقیۀ دنیا هستن که باید توطئه‌های شما را تحمل کنن».توجهی به او نکردم. گفتم «فک کنم به ژورنالیسم آمریکایی ایمان دارم. اگه واقعاً اینطور بود، بالاخره کسی می‌فهمید».لبخندی زد. «متأسفم. غیرممکنه که هیچ ارتباطی با اون اتفاق نداشته باشن. حالا این جنگ چی؟» این را در رابطه با جنگ در عراق می‌گفت. «غیرممکنه آمریکا نتونه جلوشو بگیره. امکان هم نداره مسلمونا بتونن پیروز بشن».چند هفته بعد، بمبی در محلۀ گون‌گورن در استانبول منفجر شد. بمب دوم هم پس از ساعت ۱۰ شب، در یک سطل آشغال در همان نزدیکی منفجر شد و ۱۷ نفر را کشت و ۱۵۰ نفر را زخمی کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی این کار را کرده است. تمام هفته ترک‌ها بحث می‌کردند: القاعده بوده؟ پ.ک.ک؟ جبهۀ آزادی‌بخش انقلابی خلق (یک گروه رادیکال چپ‌گرا)؟ یا شاید هم دولت پنهان۳؟دولت پنهان (سیستمی متشکل از سازمان‌های شبه‌نظامی مافیاوار که خارج از چارچوب قانون و گاهی هم به دستور ارتش قانونی فعالیت می‌کنند) داستانی کاملاً مجزا بود. ترک‌ها توضیح می‌دادند که دولت پنهان در طول جنگ سرد ایجاد شده تا با کمونیسم مقابله کند، اما بعداً تغییر ماهیت داده است به نیرویی برای نابودی تمام خطراتِ متوجهِ دولت ترکیه. قدرتی که برخی ترک‌ها برای این نهاد قائل بودند گاهی از زودباوری هم فراتر می‌رفت. اما مسئله این بود که ترک‌ها طی سال‌ها با این تفکر زندگی کرده بودند که نیرویی مخفی سرنوشت ملتشان را کنترل می‌کند.حتی شایعاتی وجود داشت که برخی عناصر دولت پنهان طی جنگ سرد ارتباطاتی با سیا داشته‌اند و این هم هرچند شبیه به یک تئوری توطئه بود، اما واقعیتی بود که مردمان ترک با آن زندگی می‌کردند. آن‌همه مداخله‌های نظامی و بین‌المللی آمریکا در آن چند دهه حیرت‌آور است، بخصوص مداخلات مربوط به سال‌هایی که قدرت نظامی آمریکا را نسبتاً معصوم و بی‌طرف می‌دانستند. ترورهای موفقی هم صورت گرفت: پاتریس لومومبا، نخست‌وزیر جمهوری دموکراتیک کنگو در سال ۱۹۶۱؛ ژنرال رافائل تروخیو در جمهوری دومینیکن باز هم در ۱۹۶۱؛ نگو دین دیم، رئیس‌جمهور ویتنام جنوبی در ۱۹۶۳. ترورهای ناموفقی هم بود: کاسترو، کاسترو و کاسترو. ترورهایی بود که خیلی‌ها انتظار و امیدش را داشتند: ناصر، ناصر، ناصر. و البته تغییر برخی رژیم‌ها با حمایت مالی و پشتیبانی و طرح‌ریزی آمریکا: ایران، گواتمالا، عراق، کنگو، سوریه، جمهوری دومینیکن، ویتنام جنوبی، اندونزی، برزیل، شیلی، بولیوی، اوروگوئه و آرژانتین. آمریکایی‌ها نیروهای مخفی پلیس را در همه‌جا از کامبوج تا کلمبیا، فیلیپین تا پرو و ایران تا ویتنام یا آموزش می‌دهند و یا پشتیبانی می‌کنند. بسیاری از ترک‌ها معتقد بودند که آمریکا در کودتاهای نظامی ۱۹۷۱ و ۱۹۸۰ در ترکیه، حداقل در حد ترغیبْ نقش داشته است، اما کمتر چیزی دربارۀ این وقایع در کتاب‌های معمول تاریخ پیدا کردم.ولی چیزی که بعینه می‌دیدم این بود که اثرات این مداخله‌ها با اثرات ۱۱ سپتامبر قابل مقایسه بود، یعنی به همان اندازه عظیم، سرنوشت‌ساز و مخل کشور و زندگی مردم بود. شاید امره به این دلیل باور نداشت ۱۱ سپتامبر اتفاقی سرراست و دارای شواهد و قابل اثبات باشد که تجربه‌اش (واقعیتش) به او آموخته بود چنین اتفاقاتِ تاریخی‌ای خیلی به‌ندرت با فراواقعیت قابل تبیین هستند. نه اینکه فکر کنم نظریۀ امره دربارۀ حملاتْ باورپذیر باشد، اما به نظر رسید که شاید تفاوت چندانی میان این دو دیدگاه نباشد: پارانویای یک خارجی که می‌گفت آمریکایی‌ها ۱۱ سپتامبر را طرح‌ریزی کرده‌اند و پارانویای آمریکا که تمام دنیا باید بهای ۱۱ سپتامبر را با جنگی سراسری و بی‌پایان علیه تروریسم بپردازند.دفعۀ بعدی که یک ترک به من گفت آمریکا در ۱۱ سپتامبر مردم کشور خود را کشته است (این را مرتباً می‌شنیدم؛ این بار از یک دانشجوی جوان دانشگاه بغازیچی استانبول)، ادعایم را دربارۀ اعتقاد به صداقتِ ژورنالیسم آمریکایی تکرار کردم. او با حالتی نسبتاً خواب‌آلود پاسخ داد «خب، درست، ما نمی‌توانیم به ژورنالیسم‌مان اعتماد کنیم. نمی‌توانیم آن را کورکورانه بپذیریم».این «کورکورانه پذیرفتن» باعث شد مکث کنم. بیشتر از یک سال بود که در ترکیه زندگی می‌کردم و می‌دیدم که چگونه پروپاگاندای ناسیونالیستی دیدگاه مردم را نسبت به دنیا و خودشان شکل می‌دهد. حال این سؤال برایم مطرح شد که باور ما به بی‌طرفی و دقت ژورنالیسم از کجا نشأت می‌گیرد؟ اصلاً چرا آمریکایی‌ها بی‌طرف و همه غرض‌ورز باشند؟فکر می‌کردم چون ترکیه نهادهایی ضعیف دارد (مثلاً در مقایسه با نظام دادگستری آمریکا که به نظرم قوی است، دادگستری قابل‌اعتمادی نداشتند)، گویی این حس وجود داشت که حقیقتی وجود ندارد. ترک‌ها علی‌الخصوص نسبت به روایت‌های رسمی تاریخ مشکوک بودند و خیلی راحت روایت‌های دولت را رد می‌کردند. اما آیا ترک‌ها با آن شک‌گرایی زیبا، کمتر از من ملی‌گرا بودند؟بنا به استثناگرایی آمریکایی، کشور من در دنیا بی‌همتا و تنها کشور واقعاً مدرن و آزاد بود. به جای اینکه به فکرم برسد که این استثناگرایی هیچ فرقی با پروپاگاندای ناسیونالیستی دیگر کشورها ندارد، این باور را در خود نهادینه کرده بودم. هیچ‌گاه نهاد ژورنالیسم آمریکایی را بیرون از استانداردهایی که برای خود تعریف کرده بود، زیر سؤال نبرده بودم، که البته فقط با همین کار می‌توان ایرادات و پیش‌داوری‌های آن را تشخیص داد. بلکه این را پذیرفته بودم که این استانداردها بهترین استانداردهایی هستند که می‌توان در هر کشوری یافت.در آخرین سالی که خارج زندگی کردم، دید متفاوتی هنگام خواندن روزنامه‌های آمریکایی داشتم. حالا می‌توانستم ببینم که آن‌ها خارجی‌ها را بسیار بیگانه به شمار می‌آورند، مقالات همیشه از موضع قدرت آمریکا سخن می‌گفت و طوری دربارۀ بقیۀ کشورها سخن می‌گفت که گویی بچه‌های ناخلف آمریکا هستند. با نگرشی انتقادی به سخنان هم‌وطنانم گوش می‌کردم: بحث‌هایمان دربارۀ سیاست خارجی، بعد از ۱۱ سپتامبر با این واژگان مداخله‌گرانه و رسمی و زبان نظامی، بروکراتیک و شرکتی درهم آمیخته شده بود: تلفات جانبی، خطر قریب‌الوقوع، آزادی، آزادی، آزادی.بااین‌حال، آگاه بودم که اگر مدت‌ها قبل تسلیم پیامدهای ناسیونالیسم آمریکایی می‌شدم، روحم هم از چنین چیزی خبردار نمی‌شد، حتی اگر تاریخ بی‌عدالتی در آمریکا را درک می‌کردم، حتی اگر نسبت به حمله به عراق خشمگین بودم. من یک سفیدپوست آمریکایی بودم. هنوز هم طوری این باور بنیادین را نسبت به کشورم داشتم که ناگهان در مقایسه با ترک‌ها حس کردم ناپخته و ساده هستم.خبردار شدم که جماعتی از فعالان و روشنفکران (لیبرال) در ترکیه حتی معنای «ترک‌بودن» را به طرق جدیدی زیر سؤال می‌برند. بسیاری از آن‌ها در مدرسه دربارۀ تاریخشان، دربارۀ آتاتورک اولین رئیس‌جمهور ترکیه، دربارۀ شرارت فرضی ارمنی‌ها، کردها و عرب‌ها، دربارۀ شکنندگی مرزهایشان، حرص و طمع تمام خارجی‌ها و البته دربارۀ نیکیِ تاریخی و ازلی جمهوری ترک شستشوی مغزی شده بودند.«قضیۀ آمریکا فرق دارد». روزی این حرف را گفتم، اما تا وقتی کلمات از زبانم بیرون نمی‌آمد، دقیق متوجه نمی‌شدم چه می‌گویم. هیچگاه کسی از من نخواسته بود این را توضیح دهم. «به ما می‌گویند که برترین کشور دنیا هستیم. اما مسئله این است که ما هرگز این روایت را مثل الانِ شما نمی‌بینیم، چون برای ما، این پروپاگاندا نیست، حقیقت است؛ ناسیونالیسم نیست، میهن‌پرستی است. مسئله این است که ما آن را زیر سؤال نمی‌بریم چون در عین حال به ما هم می‌گویند که چقدر آزاداندیش هستیم، چقدر آزاد هستیم. بهمین خاطر خبر نداریم که باور به اینکه کشورمان برترین کشور دنیاست، مشکل دارد. همه‌چیز دست به دست هم می‌دهد تا متقاعدتان می‌کند که یک آگاهی جمعی در دنیا به این نتیجه رسیده است».یکی از دوستان روزی پاسخ داد «وای، چقدر عجیب. این نوعی بسیار خاموش از فاشیسم است، نه؟»این نوعی خاموش از فاشیسم بود که باعث می‌شد ترکیه را مادونِ وطن خودم ببینم، و نیز باور داشته باشم که کشور بسیار بسیار خیرخواهم نیاتی بسیار خیرخواهانه نسبت به ملت‌های دنیا دارد.در آن شبِ تئوری‌های توطئه، امره مثل بسیاری از خارجی‌های دیگر به این نتیجه رسید که من جاسوس هستم. می‌گفت اطلاعاتی را که تحت عنوان ژورنالیست جمع‌آوری می‌کنم، برای مقاصد دیگری به کار می‌برم. من نمایندۀ آمریکا در دنیایی بزرگ‌تر بودم و دربارۀ خارجی‌ها، دولت‌ها و اقتصادهای دخیل در سیستم و نظمی بزرگ‌تر می‌نوشتم. پس به نوعی یک مأمور بودم. امره به‌مثابۀ یک بیگانه در آمریکا زندگی کرده بود، کسی که قدرت کمتری داشت، کسی که یک مقاله در روزنامه می‌توانست برایش دردسری بزرگ شود، یا یک نظر نابجایش به دخالت صندوق بین‌المللی پول بیانجامد. نگرش، پیش‌داوری و کم‌لطفی من می‌توانست غلط، غیردقیق و مخرب باشد، اما روزنامه‌ها و مجلاتی که برایشان می‌نوشتم، آن را به‌عنوان حقیقت قبول می‌کردند و همین امر، برای همیشه درک خوانندگان را از ترکیه شکل می‌داد.سال‌ها بعد، یک ژورنالیست آمریکایی به من گفت که عاشق کار در یک روزنامۀ بزرگ است، چون کاخ سفید آن را می‌خواند، چون از این طریق «می‌تواند بر سیاست تأثیر بگذارد». امره به من گفته بود که من در چنین جایگاهی به احتمال زیاد گند بزنم. او درواقع به من می‌گفت: جاسوس، مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.اطلاعات کتاب‌شناختی:Hansen, Suzy. Notes on a Foreign Country: An American Abroad in a Post-American World. Farrar, Straus and Giroux, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را سوزی هنسن نوشته است و در تاریخ ۸ آگوست ۲۰۱۷ با عنوان «Unlearning the myth of American innocence» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «آنچه یک آمریکایی در استانبول آموخت» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.** سوزی هنسن (Suzy Hansen) نویسندۀ مجلۀ نیویورک تایمز است که برای نشریات دیگری نظیر ووگ، بوک‌فروم و بافلر نیز می‌نویسد. او درحال حاضر ساکن استانبول است.*** این متن برگرفته است از کتاب یادداشت‌هایی از یک کشور خارجی: یک آمریکایی در خارج از کشور در دنیایی پساآمریکایی نوشتۀ سوزی هنسن.[۱] homecoming queen: نوعی مراسم گردهمایی فارغ‌التحصیلان در آمریکا [مترجم].[۲] Wag the Dog[۳] Deep state ]]> سوزی هنسن تاریخ‌وسیاست Tue, 12 Dec 2017 04:36:10 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8766/