ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Sun, 17 Feb 2019 03:49:08 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 17 Feb 2019 03:49:08 GMT تاریخ‌وسیاست 60 پرونده: در آرزوی بازگشت http://tarjomaan.com/report/9293/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• در آرزوی بازگشت چرا یک فرهنگ، آرزوها و آرمان‌های خود را از طریق اشتیاق به گذشته‌ای از دست رفته بیان می‌کند؟هر جامعه‌ای مداوماً با تاریخ خود در حال رفت و برگشت است. اوضاع امروز را با گذشته مقایسه می‌کند، قیمت‌ها را و آدم‌ها را. این دید تاریخی هویت ما را می‌سازد و از خیلی جهات، آینده‌مان را. اما این رابطۀ گذشته و آینده، در برهه‌هایی مداوماً به این نتیجه منتهی می‌شود که چقدر گذشته‌ها بهتر بود از امروز. این نتیجه‌گیری احتمالاً نشانۀ آن است که داریم تاریخ را بیش از حد ساده‌سازی می‌کنیم.• از رنجِ نوستالژی دل بکنبررسی کتاب «تغییر زندگی از طریق جادوی مرتب‌سازی» نوشتۀ ماری کوندودر نوجوانی به مادرم می‌گفتم من مجبور نیستم به چیزی که نمی‌خواهم، پایبند باشم. گرچه هیچ‌گاه ثروتمند نبودیم، اما ته‌مانده‌های شامپو و خمیردندان را دور می‌انداختم. مادرم با کلی زحمت آن‌ها را از داخل زباله‌ها درمی‌آورد و مرا به‌خاطر چنین اسراف‌هایی سرزنش می‌کرد. زندگی آرمانی من در محیط‌ خالی باشگاه‌های یوگا و در حس لذت‌بخش دورانداختن انبوهی از وسایل خلاصه می‌شود. فقط من نیستم که از آزادی زندگی مینیمالیستی لذت می‌برم. روش کُن‌ماری، فلسفه‌ای عملی و پرطرف‌دار برای مرتب‌سازی خانه است که از این روح فرهنگی زمانه نهایت بهره را برده است.• حسرت برای گذشته‌ای که هرگز نبودهآرزوی بازگشت به گذشته ناشی از تحمل‌ناپذیری دوران کنونی استنوستالژی حسرتی غم‌بار و توأمان لذت‌بخش برای گذشته است. در فرهنگ مدرن معمولاً نوستالژی را نکوهش می‌کنند و بازگشت به گذشته را نامطلوب یا نادرست می‌شمارند. اما گذشته‌گرایی این روزها دامان خود مدرنیته را نیز گرفته است. زیگمونت باومن در آخرین کتاب خود چهار دسته از نوستالژی‌های مدرن را برشمرده است: «بازگشت به هابز»، «بازگشت به قبیله»، «بازگشت به نابرابری» و «بازگشت به رحم مادر».• امید از آینده به گذشته هجرت کرده استزیگمونت باومن در یکی از آخرین مصاحبه‌های خود از سرخوردگی بشریت از آینده می‌گویدبعضی معتقدند پیشرفت و امید به بهترشدن شرایط در آینده از بنیادی‌ترین خصوصیات مدرنیته است. زیگمونت باومن می‌گوید بحرانی که امروز دامن اروپا را گرفته است حاصلِ از بین رفتن همین امید است. امروزه احساس ما به آینده مملو از هراس‌های دهشتناک و آخرالزمانی است و تصور خوشبختی از آینده به گذشته نقل‌مکان کرده است. این بازگشتِ ناکجاآبادی دغدغۀ خاطر سال‌های آخر عمر باومن بود. چیزی که خودش «رتروتوپیا» می‌نامید.• شما حاضرید چه چیزی را قربانی کنید؟پیوند ما با گذشته و آینده کاملاً از یکدیگر متمایز نیستند. در پرسش از یکی جوابی به دیگری وجود داردما چه پیوندی با گذشتۀ خود داریم و این ارتباط چه چیزی دربارۀ چگونگی ارتباط ما با آینده می‌گوید؟ نیچه در نظریۀ بازگشت ابدی خود این سؤال را مطرح می‌کند: چه می‌کنید اگر دیوی در روز یا شبی تاریک، به تنهاترین تنهاییِ شما خزیده و بگوید: «این زندگی که در حال زیستنِ آنی و تا امروز زیسته‌ای را باید بارهاوبارها دوباره زندگی کنی»؟ فکر کردن به نظریۀ بازگشت ابدی باعث می‌شود به ارزش کارهایی بیندیشم که تا امروز کرده‌ام و از خود بپرسم آیا این اعمال با گذشت زمان و بارهاوبارها انجام‌شدن، بازهم ارزش و اعتباری خواهد داشت؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Fri, 08 Feb 2019 06:15:47 GMT http://tarjomaan.com/report/9293/ برای فهم سیاست، هری پاتر را فراموش کنید http://tarjomaan.com/neveshtar/9277/ آر. جی. کویین، ژاکوبن — لیبرال‌ها هری پاتر را دوست دارند، چون نشان‌دهندۀ جهانی است که آن‌ها نومیدانه آرزو می‌کنند واقعی می‌بود، جهانی که در آن جادوی عقل، فکت‌ها، و تحصیلات عالی برای زدودن دردهای جامعه کافی است.تردیدی نیست که لیبرال‌های طبقۀ متوسط هری پاتر را، به‌عنوان نوعی نظریۀ سیاسی، دوست دارند. شرم‌آور است و ناامیدکننده که ببینیم بزرگ‌سالانِ بالغ تجربۀ سردرگمی‌شان در دوران کنونی را با این پرسش سپری می‌کنند که آیا «دامبلدور»نامی پیدا می‌شود یا نه. اما این دل‌بستگیِ خاص به هری پاتر ژرف‌تر از طرفداری محض است، چراکه داستان هری پاتر -با آن مفهومی از جادو و جهان جادوگری که آغازگاه داستان است- بر پیرنگی بنا شده که چیزی نیست جز غایت هستی‌شناسی سیاسی لیبرالیسم.لوری پنی در مقاله‌ای که در سال ۲۰۱۶ در مجلۀ بفلر منتشر کرد و در آن به شیفتگی لیبرال‌ها به هری پاتر پرداخت، می‌پرسد: «جادو در بستر این جهان‌های مشترک چه معنایی دارد؟ جادو یعنی قدرت، و برتری». او هری پاتر را همچون ارضای خیال‌پردازی‌های ضدِّخودکامگی نوجوانانی می‌بیند که از واپس‌گرایی به ستوه آمده‌اند.در یک معنا حق با اوست، اما جهان هری پاتری همچنین به‌طور خاص دربرگیرندۀ خیال‌پردازی خودکامگیِ نئولیبرالی نیز هست. «جادو»، آن‌گونه که در دنیای هری پاتر مطرح می‌شود، نیرویی است که به دارنده‌اش اجازه می‌دهد تأثیری عمیق و سنجش‌پذیر بگذارد، آن هم بدون آنکه چیزی را سازمان‌دهی کند یا فدا کند یا اصولاً کار چندانی انجام دهد. جی.‌کی. رولینگ خوانندگانش را به جهانی رؤیایی می‌برد که در آن اگر «مشق‌هایتان را خوب بنویسید»، تبدیل به ابرقهرمانی راستین خواهید شد.برخلاف شیفتگی بریتانیای دوران ویکتوریا به جادوی پلید، و به‌رغم قربانی‌کردن و ازخودبیگانه‌سازیِ روح برای کسب قدرت‌های مرگ‌آور، جهانِ جادویی نئولیبرالِ رولینگ جایی تیره و ترسناک نیست، بلکه گوشۀ دنج آسوده‌ای است که در آن، چیزهایی که مدت‌ها اساطیری پنداشته شده بودند دیگر نه اسطوره، که نیروهای سامان‌دهندۀ واقعیت‌اند، مانند شایسته‌سالاری، تضمین آیندۀ تحصیلات عالی، قدرت اغواکنندۀ فکت‌ها و برحق‌بودن. در دنیای هری پاتر ارتباطی خطی وجود دارد میان بچه‌درس‌خوان‌بودن با میزان قدرت واقعی و دنیوی شما.چنین پنداره‌ای درواقع به مذاق آن نسلی خوش می‌آید که بدان‌ها وعده داده شده بود، اگر معدل بالایی داشته باشند، دنیا را فتح خواهند کرد. اما شیفتگی برخی افراد به نیروهای آن‌جهانی چه معنایی برای دنیای ما دارد؟مارکس سرشار از جادو است و برای اثبات این مدعا آموزۀ بُت‌انگاریِ کالا کافی است. زمانی که به یک میز نگاه می‌کنیم، چنین می‌پنداریم که انگار نوعی ارزش ذاتی در میز بودن آن وجود دارد، و همین ارزش ذاتی شرایط مبنای تولید را معین می‌کند (برای نمونه میزان حقوقی که به کارگران داده می‌شود). اما یک میز، به‌عنوان یک کالای مبادله‌ای چه ارزش ذاتی‌ای دارد؟ اگر کاری را که صرف ساختن میز شده است کنار بگذاریم، ‌چیزی که باقی می‌ماند یک تکه چوب است. خب، پس ارزشِ ورای کار کجا رفت؟ بت‌انگاری -تفکر جادویی- چیزی است که این ناممکن را ممکن کرده است، همان چیزی که به ما می‌قبولاند ارزش مبادله‌ایِ ذاتیِ خود میز است که مبنای رابطۀ میان سازندۀ میز و سرمایه‌دار را رقم می‌زند، و نه سلطۀ اجتماعی.اگر جادو را در یک جامعۀ واقعی پیدا کنید، دیگر به‌دنبال مبهم‌سازی، انکار، و استثمار نمی‌گردید. گذشته از همه‌چیز، مگر امضای قرارداد کار چیست جز مناسکی که به ما امکان می‌دهد رابطۀ کارگر-کارفرما را همچون مبادله‌ای آزاد و برابر ببینیم که حاصل «چیزی» به نام «بازار کار» است؟ بت‌انگاریِ قرارداد سبب می‌شود روابط سلطه با تبدیل شدن به روابط مبادله مخدوش گردد. همگی ما می‌دانیم کارگران و سرمایه‌دارها قدرت‌هایی نابرابر دارند، پس چه دلیل دارد خودمان را با مناسک بی‌معنای قرارداد به زحمت ‌اندازیم؟ برخلاف نظر لوری پنی، جادو صرفاً به معنای قدرت نیست، بلکه منشأِ قدرت موجود را مبهم می‌کند.بدین ترتیب، با دل‌بستگی به دنیای هری پاتری منشأِ چه چیزی مبهم می‌شود؟ طرفداران هری پاتر لزوماً احمق نیستند (چون معدل‌های بالایی دارند!) و از قرار معلوم فکر هم نمی‌کنند جایی در دنیا عصایی جادویی وجود داشته باشد. اما هری پاتر دنیا را آن‌گونه به خوانندگانش می‌نمایاند که خواهانش هستند؛ یعنی جهانی که در آن دوباره سلسله‌مراتبی برحق و شایسته مستقرشده است. این جهان نهایتِ «انتقام بچه‌درس‌خوان‌ها»ست؛ جایی که می‌توان کشیش‌مآبیِ کارشناسان، تکنوکرات‌ها، و سخت‌کوش‌ها را به یک جهان خیالیِ پُر زلم‌زیمبو و لوس عقب نشاند، کشیش‌مآبیِ همان‌هایی که عناصر دموکراتیکِ جوامعشان سبب شد منفور و آزرده‌خاطر شوند. آنجا جایی است که تبار هارواردی، آکسفوردی و کمبریجیِ آنان برای تک‌تک قوانین فیزیک توجیه و تبیین فراهم می‌کند.جهان هری پاتر جایی است که در آن تمامی دنیا را می‌شود تقلیل داد به مجموعه‌ای از مسائل که منتظر راه‌حل‌اند. گرسنگیْ معضل است، اما تنها پیش از آنکه یک آدمِ به‌اندازۀ کافی درس‌خوان بفهمد چگونه می‌توان از بادِ هوا غذا درست کرد. بی‌خانمانیْ بیماری اجتماعی به شمار می‌رود، اما تنها قبل از آنکه درمانش، به‌کمک بحث‌های منطقی و تفکر عمیق، در جایی همین دور و اطراف پیدا شود. در جهان فن‌سالارانۀ هری پاتر، تعداد خوبی از رأی‌دهندگان، که به‌کمک خبره‌ها به تعادل رسیده‌اند، می‌توانند کاری کنند تا مالیات‌دهندگان، بدون هیچ‌گونه تردید و نگرانی برای بی‌غذاماندن دیگران، کم‌ترین سهم را از کمک‌هزینه‌های حمایتی تقبل کنند. آن‌ها می‌توانند، به‌جای رفتن زیر تیغ جراحی، از اپلیکیشن‌های هوشمند پزشکی بهره ببرند که عوارضی ندارد، یا به خودروهای مزخرف ایلان ماسک کمک مالی کنند تا مشکلات گرمایش جهانی را حل کنند، بی‌آنکه نیاز باشد به شرکت نفتی شِل بتازند.هرچند، حقیقت آشکار این است که جوامع ما با مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنند که برای حل‌شدن نیاز به فداکاری قدرتمندترین افراد دارند، فداکاری‌هایی که به‌راحتی زیر بارش نخواهند رفت. فن‌سالارانِ لیبرال گفتمان اجتماعی را همچون نوعی طلسم جادویی طرح می‌کنند و قدرت را در لوای اجماع پنهان و مبهم می‌سازند.تفکر جادویی به تقدس فن‌سالاری محدود نیست. برای مثال، چه کسی جز یک واپس‌گرای ناتوان و ازخودبیگانه، برای گذاشتن تأثیری واقعی بر جهان، «چوب در لانۀ لیبرال‌ها می‌کند»۱؟ زمانی که پل جوزف واتسون۲ و پیروانش سوشی‌شان را در شیر فرومی‌کنند، یا درون سطل‌های زباله‌ بزرگ شهر دراز می‌کشند، از قرار معلوم دلیلش این است که به گمانشان چنین کارهایی باعث می‌شود لیبرال‌هایی که ذائقۀ‌ غذایی حسّاسی دارند یا برای محیط‌زیست نگران‌اند، از خشم به رعشه بیفتند. به‌راستی این چیست مگر نفرینی مدرن که به دست افرادی انجام می‌شود که عطشی سیری‌ناپذیر برای تبدیل‌شدن به جادوگرانی آنلاین دارند؟بابابزرگ‌های مغز فندقی‌ که با چوب گلف به جان قهوه‌سازهایشان می‌افتند۳، درواقع می‌کوشند تا دیگ جوشان خشم سفیدپوستانه‌شان را به زبانِ چیزی مادی و قابل‌سنجش بگویند. اگر نتوانند به طریقی معنادار این کار را انجام دهند، آنگاه روی به مناسک می‌آورند. روی‌آوردن به بازنماییِ چیزی اساسِ بت‌انگاری است: یعنی جایگزین‌شدن یک شیءِ واقعی با نمادی از آن. خوردن قلب یک گاو وحشی برای به‌دست‌آوردن قدرتش چیزی نیست جز نسخه‌ای باستانی از سوزاندن تصویر کیتی گریفین۴ به‌دلیل رفتار رذیلانه با رییس‌جمهور. تفکر جادوییْ نیاز به احیای خصایص نیاکانی‌مان را، به‌شکلی خارق‌العاده، به مجرایی بازنمایی‌شده و بی‌خطر و، در مورد امروزی ما، صادقانه هدایت می‌کند و بدین ترتیب منشأِ آن را مبهم و پنهان می‌سازد.درنهایت، آنچه جادو پیش می‌نهد -که به همان اندازه حقیقی است که در زمان مارکس بود- فداکردن است. مشکلات پیچیدۀ شما ساده می‌شوند و تنها بهایش هم فداکردن توانایی‌تان برای اثرگذاری مادی بر آن‌هاست. توانایی‌تان را از دست می‌دهید، اما در عوض داستان خوبی نصیبتان می‌شود.تهدیدهایی که دموکراسی‌های لیبرال از جانب نیروهای واپس‌گرا با آن‌ها مواجه‌اند پیچیده و خودکرده و صعب‌العلاج‌اند. این تهدیدها با امضای طومارهای بامزۀ اعتراضی، رهبران کاریزماتیک، یا سحر و جادو از میان نمی‌روند. ساده است که دونالد ترامپ و رأی‌دهندگانش را، همچون یک لُرد ولدمورت، اجتماعی اشتراکی بدانیم، یعنی اهریمنی حلول‌کرده در آدم‌ها، که هیچ راه شکستی ندارند، مگر با ظهور قهرمانی برحق. از سوی دیگر، این هم ساده است که بپنداریم منزل شما به این دلیل مصادره شد که حزب دموکرات و جورج سوروس با شیطان معامله کرده‌اند، و بنابراین باید با بازگشت به قدرت مردمی آمریکا با آن‌ها مبارزه کرد. هر دو داستان‌هایی ساده‌اند که به ذهن فراخوانده‌ایم تا از یک‌سو از مواجهه با کلاف سردرگم واقعیت اجتناب کنیم و، از سوی دیگر، برای سرزنش‌کردن لیبرال‌های تکنوکرات و نخبه به کار ببریمشان که، با اجی‌مجی، ما را به این دردسر انداختند.چطور ممکن است قبول کنید تمام چیزهایی که فکر می‌کردید دربارۀ بازار مسکن می‌دانید دروغی بیش نبوده و اکنون در یک خودرو زندگی می‌کنید؟ چه واکنشی به بحران‌های جاودانه‌ای نشان می‌دهید که مردمِ بیشتر و بیشتری را درمی‌نوردند، آن هم در زمانه‌ای که بحران‌هایی جاودانه در اقتصاد ما تنیده شده‌اند؟ داستان‌های خیالی‌ای که ما برای خودمان می‌گوییم به‌طرزی اغواکننده ساده هستند، و هرچه بیشتر به قدرت جعلی چنگ بزنیم، قدرتمندان امنیت بیشتری خواهند داشت. چرا به‌طور خاص به نمادهای هری پاتر چسبیده‌ایم؟ جی.‌کی. رولینگ جهانی خیالی ساخته است، جهانی که در آن یک خیال‌پردازیِ هماهنگ و لیبرال را -که پذیرشش برای ما سهل‌تر است- برمی‌گیرد و به جهانی بسطش می‌دهد که، در آن، سخن نخبگانِ بی‌مایه در حکمِ قانونی طبیعت است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آر. جی. کویین نوشته است و در تاریخ ۴ ژانویۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Politics Is Not Harry Potter» در وب‌سایت ژاکوبن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «برای فهم سیاست، هری پاتر را فراموش کنید» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• آر. جی. کویین (RJ Quinn) نویسنده و کمدین ساکن لندن است.[۱] Triggering the libs: اصطلاحاً به کاری گفته می‌شود که دموکرات‌ها را از کوره به در کند و انجام‌دهنده‌اش از عصبانیت آن‌ها لذت ببرد [مترجم].[۲] Paul Joseph Watson: یکی از چهره‌های نژادپرست راست افراطی در بریتانیا که به دلیل فعالیت‌هایش ، به‌ویژه در یوتیوب، در راستای زیرسؤال‌بردن نژاد سفید مشهور است [مترجم].[۳] اشاره به چالشی با هشتگ ‌boycottkeurig# برای تحریم و ازبین‌بردن قهوه‌سازهای کریگ، که طرفداران شون هنیتی -مجری فاکس‌نیوز و هوادار ترامپ- در توییتر به راه انداختند. این چالش بعد از آن به راه افتاد که کمپانی کریگ، و سپس چند کمپانی دیگر، اعلام کردند، به‌دلیل ماهیت توهین‌آمیز برنامه‌های هنیتی، پخش تبلیغاتشان را در تمامی برنامه‌هایی که او اجرا می‌کند متوقف خواهند کرد [مترجم].[۴] اشاره به تصویری جنجال‌برانگیز که کیتی گریفین، کمدین آمریکایی، منتشر کرد. در این تصویر گریفین لباس نظامی به تن دارد و سرِ خونینِ ترامپ را در دست گرفته است [مترجم]. ]]> آر. جی. کویین تاریخ‌وسیاست Wed, 30 Jan 2019 04:55:42 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9277/ ثروتمندان، برای نابودی آرشیوهای اینترنتی، چقدر حاضرند پول خرج کنند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9280/ ماریا باستیلوس، کلمبیا جرنالیسم ریویو — مجلۀ هونولولو اَدوِرتایزر دیگر وجود ندارد، اما قبلاً در صفحات پشتی‌اش یک ستون منتشر می‌کرد به نام «آمار ادارۀ سلامت» که اطلاعاتی از ادارۀ سلامت هاوایی داشت: جزئیات تولدها، مرگ‌ها و رویدادهای دیگر. این روزنامه، که کار خود را در سال ۱۸۵۶ با نام پسیفیک کامرشال ادورتایزر آغاز کرد، پس از خاتمۀ جنگ جهانی دوم ادغام، خریداری، و فروخته شد و سپس در سال ۲۰۱۰ دوباره با رقیب محلی‌اش هونولولو استاربولتین ادغام شد تا مجلۀ هونولولو استار ادوایزر درآید. اما آرشیو ادورتایزر هنوز روی میکروفیلم در کتابخانۀ ایالتیِ هونولولو نگهداری می‌شود. وقتی آن فیلم‌ها تهیه می‌شدند، مگر کسی فکرش را می‌کرد روزی برسد که سوابق یک اعلامیۀ کوچک تولد به یک مسئله در ابعاد ملی تبدیل شود؟ اما آنجا، در صفحۀ B۶ روز ۱۳ اوت ۱۹۶۱ از نسخۀ یکشنبۀ ادورتایزر، کنار یک فهرست دسته‌بندی‌شده از نجّارها و موم‌کارهای کف خانه، دو خط با حروف ۵.۵ پوینتی چاپ شده که اعلام می‌کند روز ۴ اوت، آقا و خانم باراک اچ. اوباما ساکن پلاک ۶۰۸۵ بزرگراه کالانیاناول صاحب یک پسر شدند.اگر این تکه‌فیلم پلاستیکیِ انکارناپذیر نبود، جنبش موسوم به ولادت‌سنج۱ بسیار ساده‌تر می‌توانست جمع بیشتری از آمریکایی‌ها را متقاعد کند که پرزیدنت باراک اوباما در ایالات متحده به دنیا نیامده است. اما آن حلقۀ کوچک میکروفیلم آنجا بود و هست، حاضر و آماده برای آنکه در زیرزمین کتابخانۀ ایالتی هونولولو روی دستگاه دیده شود: یک سابقۀ غیرقابل‌جعل از «تولدها، ازدواج‌ها و مرگ‌ها» که اظهارات مسئولان هاوایی پیرامون گواهی تولد باراک اوباما را بسیار تقویت کرد. جنیس اوکوبو، سخنگوی ادارۀ سلامت هاوایی، گفت: «ما سوابق حیاتی را نابود نمی‌کنیم. کل کارمان همین است، اینکه سوابق حیاتی را حفظ و نگهداری کنیم».اگر آن آرشیو میکروفیلم نبود، شاید دونالد ترامپ هنوز هم می‌توانست باراک اوباما را متهم کند که در کنیا به دنیا آمده است و، در صورت وجود فساد سیاسی کافی، آن دروغ بعداً می‌توانست به تاریخ رسمی تبدیل شود. چون تاریخْ نبردی است که هر روز درگیرش هستیم. ما می‌جنگیم تا حقیقت را بسازیم: ابتدا با زیستن آن، سپس با ضبط و به‌اشتراک‌گذاری آن، و نهایتاً با حفظ آن (که بسیار تعیین‌کننده هست). بدون آرشیو، تاریخی در کار نیست.طی سال‌های متوالی، مهم‌ترین سابقه‌نگه‌دارهای ما به استفاده از تجهیزات و فناوری‌های خاصی پایبند بودند. برای آرشیوسازان، سال ۱۸۷۰ میلادی طلیعۀ آن شد که همه‌چیز پودر شود. در آن سال بود که کارخانه‌های روزنامه‌های آمریکاییْ تولید کاغذ پنبه‌ای با خمیر چوب را آغاز کردند: با این کار، خیال نسل‌های بعد راحت شد که روزنامه‌های چاپ‌شده پس از این زمان، جنس ظریفی دارند که لبه‌هایش تُرد و شکننده است و کافی است کمی هوا بخورد تا زرد شود. در اواخر دهۀ ۱۹۲۰، شرکت کُداک پیشنهاد داد که میکروفیلم راه‌حل قصه است چون کل یک روزنامه را روی چند اینچ فیلم نازک و منعطف فشرده می‌کند. در نیمۀ دوم آن قرن، برخی از کتابخانه‌ها تماماً روی میکروفرم منتقل شدند، روی حلقه‌های میکروفیلم پیچیده شدند، یا روی صفحات ریز میکروفیش قرار گرفتند، و نسخه‌های خُرد و خاکشیر اصلی دور ریخته یا خمیر شدند. ما برای نجات روزنامه‌ها مجبور بودیم ابتدا نابودشان کنیم.بعد رسانه‌های دیجیتال آمدند که حتی فشرده‌تر از میکروفیلم هستند، و حداقل در ابتدا این فانتزی را پدید آوردند که کل کتابخانه‌ها سر یک سنجاق حفظ شوند. ازقضا، سوابق دیجیتال جدید حتی سریع‌تر از نسخه‌های چاپی تباه می‌شدند. اگر یک صفت همواره دربارۀ اطلاعات صادق باشد، زوال‌پذیری‌اش است. اطلاعات بالفطره فراری است.کِلی شرکی، رسانه‌پژوه و مؤلفی که در اوایل قرن بیست‌ویک در کتابخانۀ کنگره روی پروژۀ حفظ زیرساخت ملی اطلاعات دیجیتال کار می‌کرد، می‌گوید «آدم‌ها خوب حدس می‌زنند که چه چیزی در آینده مهم خواهد بود، اما در حدس‌زدن اینکه چه چیزی مهم نخواهد بود افتضاح‌اند». پس از موارد بدیهی (مثلاً تحلیف رئیس‌جمهور یا ویدئوِ زندۀ رویدادهای تاریخی دنیا)، مجبوریم انتخاب کنیم چه چیزی را ذخیره کنیم. اما نمی‌توانیم همه‌چیز را ذخیره کنیم، و نمی‌توانیم مطمئن باشیم آنچه ذخیره می‌کنیم مدتی طولانی دوام بیاورد. شرکی می‌گوید: «بخش زیادی از رقص‌های مدرن دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ از دست رفته‌اند دقیقاً به این علت که طراحان رقص‌ها گمان می‌کردند نوارهای وی‌اچ‌اسی که می‌سازند آن رقص‌ها را حفظ می‌کنند». او به قانون روتنبرگ اشاره می‌کند: «دادۀ دیجیتال تا ابد دوام می‌آورد، یا تا پنج سال، بسته به اینکه کدام مهلت زودتر برسد». این قانون را جف روتنبرگ، دانشمند علوم رایانۀ بنگاه رَند، در سال ۱۹۹۵ در مقاله‌ای در مجلۀ ساینتیفیک امریکن ابداع کرد. او گفت: «اسناد دیجیتال ما بسیار شکننده‌تر از کاغذند. به‌واقع، سوابق کل بازۀ فعلی تاریخ در خطر است».دَن کوهن که آرشیوساز است می‌گوید، در سوی دیگر، «یکی از تحولات مثبت عصر دیجیتالمان این است که می‌توان بیشتر ذخیره کرد و دسترسی را به میزان بیشتری فراهم کرد». او پانزده سال پیش با همکارش، رُی روزنزویگ، کار روی کتاب تاریخ دیجیتال۲ را آغاز کرد. او می‌گوید «آن هنگام فهم خوبی داشتیم که محتوای دیجیتال‌زاده چقدر شکننده است» و تأکید می‌کند که عموم دلواپسی‌های آرشیوسازان چیز جدیدی نیست: «تاریخ‌نگاران همیشه مجبور بوده‌اند موارد قلابی و نیمه‌حقیقی را الک کنند. وجه وخیم‌تر اوضاعِ امروزی آن است که خلق اسناد قلابی و، به‌ویژه انتشار بسیار گسترده‌تر آن‌ها، به‌مراتب ساده شده است. گول‌زدن مردم، اگر ساده‌تر نشده باشد، مثل قدیم است».حجم روزافزونی از اطلاعات در قرن بیست‌ویکم دیجیتال‌زاده هستند و خواهند ماند، که بالطبع وقتی سِرورها و نرم‌افزارها و فناوری‌های وب و زبان‌های رایانه‌ای دچار مشکل شوند، آن اطلاعات هم مستعد زوال یا نابودی‌اند. اهمیت وظیفۀ آرشیوسازان اینترنت بسیار بیشتر از آنی است که در سال ۲۰۰۱ می‌شد تصور کرد، یعنی زمانی که وب‌سایت آرشیو اینترنت ماشین وِی‌بک۳ را راه انداخت و جمع‌آوری صفحات وب را آغاز کرد. این وب‌سایت اکنون بیش از ۳۰ پتابایت داده دارد که سابقه‌شان به سال ۱۹۹۶ برمی‌گردد (یک گیگابایت معادل حدود ۹ متر کتاب در قفسۀ کتابخانه را نگه می‌دارد. هر پتابایت یک میلیون گیگابایت است). کم نیست مواردی که ماشین وی‌بک یا سایر آرشیوهای عظیم دیجیتال (مثلاً آرشیوهایی که در دست کتابخانه‌های بزرگ ملی و دانشگاهی‌اند) یگانه نسخۀ موجود از یک اثر را روی فضای عمومی اینترنت دارند. پیچیدگی‌ای سیاسی، فرهنگی و حتی حقوقیِ این مسئولیت روزبه‌روز بیشتر می‌شود.تحقیرهای مشهوری که دونالد ترامپ نثار روزنامه‌نگاران می‌کند اشرافی را که از رسانه متنفرند در سال‌های اخیر بی‌پرواتر کرده است. رسانۀ دولتی کرۀ شمالی حدود ۳۵ هزار مقاله‌ای را که از جانگ سونگ تائک (شوهرعمۀ کیم جونگ اون) نام بُرده بودند، پس از اعدام او به‌خاطر خیانت در اواخر ۲۰۰۳، پاک کردند. رییس‌جمهور ترکیه رجب طیب اردوغان پس از کودتای ناکام در جولای ۲۰۱۶ رسانه‌های کشورش را سرکوب کرد، چنان‌که بیش از ۱۵۰ خروجی رسانه‌ای را تعطیل کرد. حکومت مصر در ماه مۀ ۲۰۱۷ به آی.‌اس.‌پی‌ها دستور داد دسترسی به ۲۱ وب‌سایت خبری را مسدود کنند. بحث سرکوب‌های گسترده‌ترِ اطلاع‌رسانی عمومی (مانند ممنوعیت تدریس نظریۀ تکامل در دبیرستان‌های ترکیه یا تلاش اخیر چین برای وادارکردن انتشارات دانشگاه کمبریج به سانسور مقالات ژورنال‌ها) هم بماند.اکنون فرض کنیم رونوشت‌هایی از این محتواهای ممنوعه در آرشیوهای دیجیتال عمومی مانند ماشین وی‌بک وجود دارند. اگر یک حکومت بخواهد اطلاعاتی را از اینترنت حذف کند، اما آرشیوسازان معتقد باشند که آن محتوا حائز منفعت و اهمیت عمومی زیادی است، کتابخانه‌ها و آرشیوها باید چه واکنشی نشان بدهند؟ کتابخانه‌ها چگونه باید میان منفعت عمومی در یک‌سو، و مواردی که مبنای مشروع و موجهی برای ممنوع‌سازی دسترسی دارند (از قبیل صاحبان حقوق مالکیت یا تکثیر و مدافعان حریم خصوصی) در سوی دیگر، توازن برقرار کنند؟ماشین وی‌بک کلاً تابع استانداردهای «سیاست آرشیو اوکلند» است: کتابدارها و آرشیوسازها، هنگام بررسی تقاضای حذف مطالب، به این الگو مراجعه می‌کنند که در دانشگاه برکلیِ کالیفرنیا تدوین شد و ابتدا در سال ۲۰۰۲ منتشر شد. هنگامی‌که حکومت‌ها چنین تقاضاهایی می‌کنند، سیاست اوکلند از «لایحۀ حقوق کتابخانه» (متعلق به انجمن کتابخانه‌های آمریکا که در سال ۱۹۳۹ تصویب شد) چنین نقل می‌کند: «کتابخانه‌ها در اجرای مسئولیت خود مبنی بر تأمین اطلاعات و روشنگری، باید سانسور را به چالش بکشند».همچنین لایحۀ حقوق کتابخانه می‌گوید که «کتاب‌ها و سایر منابع کتابخانه‌ای باید برای منفعت، اطلاع و روشنگریِ همۀ مردمِ آن اجتماعی ارائه شوند که کتابخانه در خدمتشان است. محتوا نباید به‌خاطر خاستگاه یا پیشینه یا دیدگاه‌های افرادی که در خلقشان سهیم بوده‌اند، کنار گذاشته شود». اگر توجه کنیم که اینترنت یک کتابخانه است، و در خدمت آن اجتماعی است که کل بشریت نام دارد، مسئولیت آرشیوسازان دیجیتال چنان خطیر می‌شود که هرچه در بابش بگوییم اغراق نکرده‌ایم.وبلاگ گاکر، تا ژوئن ۲۰۱۶ که به دادگاه اعلام ورشکستگی کرد، شرح و تفسیرهایی هوشمندانه و بی‌قید دربارۀ رویدادهای روز را به مخاطبین انبوهِ چند ده میلیون نفری ارائه می‌داد. آن شرکت قربانی سیلابی از شکواییه‌ها شد، که مدعیان مختلفی داشت اما پول همه را یک نفر داده بود، پیتر تیل: میلیاردری که یکی از مؤسسین پی‌پال بود و حامی ترامپ. او سوژۀ دائمی تمسخر گاکر بود، رسانه‌ای که به گفتۀ او «معادل القاعده است در سیلیکون‌ولی... به نظرم باید آن‌ها را تروریست نامید، نه نویسنده یا گزارشگر». اکثر کسانی که از یک مجله خوششان نمی‌آید، از خواندنش اجتناب می‌کنند و بس. ولی تیل خیلی بیشتر از این حرف‌ها جلو رفت.ضربۀ مرگبار تیل به گاکر با یک شکواییۀ عجیب در ایالت فلوریدا آغاز شد: این شکایت مربوط به یک نوار رابطۀ جنسی بود، تصویرهایی نه‌چندان شفاف از یک دوربین مداربسته که هالک هوگان (کشتی‌گیر سابقاً مشهور) را با هیتر کلم (همسر دوست هوگان که یک چهرۀ رادیویی به اسم بوبا لاو اسپانج بود) نشان می‌داد. با اینکه هوگان پیش مخاطبان گستردۀ رادیویی برنامۀ هاوارد استرن دربارۀ جزئیاتی از رابطۀ خصوصی‌اش حرف زده بود -که چنان نامناسب‌اند که نمی‌شود اینجا گفت- هیئت‌منصفۀ شش‌نفره در بخش پینلاس‌کانتی رأی داد که او، به‌خاطر تجاوز به حریم خصوصی‌اش و واردآمدن فشار عاطفی، باید ۱۴۰ میلیون دلار بگیرد (هوگان و گاکر نهایتاً با ۳۱ میلیون دلار مصالحه کردند). گروه رسانه‌ای گاکر مجبور شد تحت فصل ۱۱ اعلام ورشکستگی کند. وب‌سایت‌های آن به قیمت ۱۳۵ میلیون دلار به یونیویژن فروخته شد، البته به‌استثنای وب‌سایت پرچم‌دارش یعنی Gawker.com که آن شرکت سهامی عام نمی‌خواست ریسک مالکیتش را قبول کند.واگذاری دارایی‌های باقیماندۀ گروه رسانه‌ای گاکر (ازجمله وب‌سایت پرچم‌دارش و آرشیو آن، که بیش از دویست‌هزار مقاله دارد) هنوز در یک دادگاه ورشکستگی در نیویورک در حال بررسی است. تیل در ماه ژانویه پیشنهاد خرید این دارایی‌ها را تسلیم کرد، و پیش از آن به قاضیِ عهده‌دار مزایده شکایت کرده بود که مدیران اموال گاکر اجازۀ این کار را به او نداده‌اند. تیل میلیون‌ها دلار فقط در پروندۀ هوگان خرج کرد، با این هدف علنی که گاکر را نابود کند و شاید دنبال خرید این دارایی‌ها باشد تا نگذارد کارزار مخفیانۀ شکواییه‌هایی که به راه انداخت علنی شود. همچنین شاید بخواهد، با حذف آرشیو آن گروه، کار نابودکردنشان را تمام کند، که در دادگاه و رسانه‌ها بارها گفته‌اند که گمان می‌رود تیل چنین انگیزه‌ای داشته باشد.اگر آرشیو گاکر از بین برود، فارغ از چند سال تمسخر پیتر تیل، چه چیزی از دست می‌رود؟ مقاله‌هایی دربارۀ جنبش «جان سیاه‌پوستان مهم است»۴؛ سوگ شخصی؛ موی دونالد ترامپ؛ جادۀ ابریشم؛ پست‌های وایولنتاکرز در وب‌سایت ردیت.؛مصاحبۀ ای. جی. دلاریو در سال ۲۰۰۳ با مرحوم فرد فلپس؛ یک سلسله گزارش که رفتار بی‌رحمانۀ آمازون با کارکنانش را افشا می‌کرد؛ نامه‌هایی که زندانیان زیر تیغ نوشته بودند. آخرین پست تام اسکوکا دربارۀ خطراتی که پیش روی مطبوعات آزاد قرار دارند، با عنوان «گاکر با چراغ‌گاز به قتل رسید».برخلاف سیاست‌مداران یا سرگرم‌کنندگان، رسالت حرفه‌ای روزنامه‌نگاران این است که حقیقت را بگویند: نه‌فقط به دلایل اخلاقی، بلکه همچنین به این دلیل که اگر چیزهای نادرست را منتشر کنند به‌سادگی علیهشان دادخواست ثبت می‌شود، اخراج می‌شوند یا حرمتشان از بین می‌رود. چند نمونه از محتوای بالقوه خطرناک عبارت‌اند از اتهامات پرسروصدا علیه هاروی واینستین که رونان فارو در نیویورکر و جودی کانتور و مگان توهی در نیویورک‌تایمز گزارش دادند، یا پوشش بدرفتاری‌های جنسی لوئی سی.کی. در تایمز، یا اعتراف تانه‌هیسی کتز در آتلانتیک که نوشت «من باور داشتم بیل کازبی متجاوز است».ریشۀ قبلی هر سه مورد به گاکر برمی‌گشت. یک گزارش بی‌نام در سال ۲۰۱۲ تجربه‌های دو کمدین خانم را شرح می‌داد که لوئی سی.کی. آن‌ها را آزار جنسی داده بود. در سال ۲۰۱۴، گاکر دوباره آتش اتهامات علیه بیل کازبی را پس از سال‌ها سکوت رسانه‌ای شعله‌ور کرد («چه کسی می‌خواهد اتهامات متعدد آزار جنسی بیل کازبی را یادش بیاید؟»). یک گزارش در سال ۲۰۱۵ پیرامون «راز آشکار منفور»، یعنی بدرفتاری جنسی هاروی واینستین، برای افشای حقیقت از خوانندگان کمک می‌خواست. در بسیاری از ماجراهای پرریسک، گاکر اولین ضربه‌ها را زد تا راه را برای «احترام‌پذیری» باز کند. اگر روزنامه‌نگارانی نباشند که چنین ریسک‌هایی بکنند، اصلاً معلوم نیست چنین داستان‌هایی در جریان اصلی رسانه‌ها مطرح شوند یا خیر.اما آن نوع جسارت می‌توانست خطرناک از آب درآید، که در تابستان ۲۰۱۵ هم این اتفاق افتاد: وقتی که گاکر جزئیاتی خصوصی از روابط همجنس‌گرایانۀ یک مدیر متأهل شرکت رسانه‌ای کُنده‌نَست را منتشر کرد. تصمیم انتشار این گزارش با انتقاداتی از داخل و بیرون روبه‌رو شد. مدیریت گاکر آن پُست را حذف کرد و مدیرمسئولش (مکس رید) و دبیر اجرایی‌اش (تامی کرگز) در اعتراض به این کار استعفا کردند.کرگز به من گفت: «شرکتی که کارش بمب‌انداختن باشد، اگر یک بمب به بیراهه برود، نمی‌تواند شروع به لاپوشانی شواهد بکند. هم باید سابقۀ گندکاری‌هاتان بماند، هم سابقۀ فتوحاتتان». به همین منوال، او ترجیح می‌دهد آرشیو گاکر بماند تا سابقه‌ای باشد «از اینکه در یک دوره، زندگی چه شکلی داشت و چطور در اینترنت پوشش داده می‌شد. حذف این‌ها خلأ بزرگی در فهممان به‌جا می‌گذارد».در فهرست ثروتمندانِ آماده‌به‌شلیکی که یک تبر رسانه‌ای هم برای کوبیدن دیگران دارند، چهره‌هایی غیر از پیتر تیل هم دیده می‌شود. جو ریکتز، میلیاردر حامی ترامپ و مالک دی.‌ان.‌ای‌.اینفو و گاتامیست، هر دو رسانه را در نوامبر ۲۰۱۷ قاطعانه تعطیل کرد چون کارکنانش رأی دادند که اتحادیه تشکیل بدهند. ریکتز، در طول مذاکرات، احساسش دربارۀ اتحادیه‌ها را در یک پست وبلاگی کاملاً روشن کرد: «چرا در کسب‌وکارهایی که راه می‌اندازم، مخالف اتحادیه‌ها هستم».همان روزِ اعلام تعطیلی، آرشیوهای هر دو رسانه به یک ضربت ناپدید شدند. متعاقباً روزنامه‌نگاران تازه‌بیکارشده در توییتر همدیگر را راهنمایی می‌کردند که بهترین روش برای استخراج نسخه‌های کارهایشان از حافظۀ موتور جست‌وجوی گوگل چیست، نسخه‌هایی که حداقل به درد استخدامشان در جای دیگری می‌خوردند. آن وب‌سایت‌ها بعداً دوباره بارگذاری شدند (ولی مگر کسی می‌داند تا کِی؟)، اما منظورِ اصلی روشن شده بود. فقط کافی است یک آدم ثروتمند به‌قدر کافی عصبانی شود تا کار صدها نفر را نابود کند و دسترسی میلیون‌ها نفر به اطلاعات را مسدود سازد.از منظر تاریخی، ماشین وی‌بک سعی کرده است از درگیری‌های حقوقی دوری کند، و لذا دستورات روشن و صریحی به صاحبان حقوق و ناشرانی می‌دهد که نمی‌خواهند محتوایشان رصد یا آرشیو شود، و ابزارهایی هم در اختیار آن‌هایی می‌گذارد که مایل‌اند حفظ محتوا را تسهیل کنند. من توضیحی از پروندۀ گاکر را برای بروستر کال (بنیان‌گذار ماشین وی‌بک) فرستادم و پرسیدم اگر یک نفر بخواهد یک آرشیو بزرگِ حائز اهمیت تاریخی را بخرد و هدفش صرفاً نابودسازی آن باشد، چه می‌شود؟ او جواب داد «چنین چیزی بسیار دلهره‌آور است» و مرا به مارک گراهام ارجاع داد که مسئول ماشین وی‌بک است. گراهام به من گفت: «ما این چیزها را دقیق بررسی و پیگیری می‌کنیم».در ماه ژانویه، بنیاد آزادی مطبوعات۵ (یک سازمان غیرانتفاعی وابسته به بنیاد جبهۀ الکترونیک۶) اعلام کرد یک طرح ابتکاری با مشارکت آرشیو اینترنت دارد که می‌خواهد آرشیو آن محتواهایی را تولید و حفظ کند که با «تهدید میلیاردرها» مواجه‌اند، ازجمله گاکر و لس‌آنجلس ویکلی. ماه نوامبر پارسال، اکثر تیم تحریریۀ لس‌آنجلس ویکلی اخراج شدند؛ این اتفاق پس از آن بود که گروهی از سرمایه‌گذارانْ این رسانه را خریدند و مقاله‌نویس روزنامۀ اورنج کانتی رجیستر را، که ازقضا تمایلات آزادی‌خواهانه هم داشت، مدیر آنجا کردند. پارکر هیگنز، مدیر پروژه‌های ویژۀ بنیاد آزادی مطبوعات، می‌گوید: «روشن است که امیدواریم آرشیو اینترنت بتواند تا ابد میزبان این محتوا باشد، و سازمان آن‌ها یک سابقۀ بسیار عالی در حمایت از بیان دارند». اما او اضافه کرد که آن‌ها در حال تدوین برنامه‌های احتیاطی هم هستند تا، اگر مالکان جدید آن رسانه‌ها با تقاضای برداشتن مطلب به مواجهه با این پروژه رفتند، آن برنامه‌ها را پیاده کنند. او می‌گوید: «ما داریم تلاش می‌کنیم که میزبانی مداوم در مجموعۀ آرشیو اینترنت گلوگاه حیاتی این پروژه نباشد، ولی الان آمادگی نداریم که وارد جزئیات بشویم».علاوه‌بر این تلاش‌ها، شواهدی در دست است که نسل بعدی استراتژی‌های آرشیوسازی در مجموعۀ آرشیو اینترنت و جاهای دیگر در حال تدوین و توسعه‌اند. کال در نشست وب غیرمتمرکز۷ در ژوئن ۲۰۱۶ در سان‌فرانسیسکو میزبان وینت سرف و دیگر پیشتازان اینترنت بود. رسالت آن گردهماییْ کندوکاو در طراحی یک اینترنت است که به‌مراتب توزیع‌شده‌تر و غیرمتمرکزتر باشد. شبکه‌های غیرمتمرکز، در برابر سانسور یا دخالت، آسیب‌پذیری کمتری دارند، مثل سامانۀ همتا به همتای «اینترپلَنِتری فایل سیستم» که با ذخیره‌کردن چندین کُپی در چندین رایانه از فایل‌ها حفاظت می‌کند. همراه با فناوری بلاک‌چین که زیربنای ارز رمزپایۀ بیت‌کوین است، سیستم‌ها را می‌توان به‌نحوی طراحی کرد که آرشیوهای نابودنشدنی بسازند به شرط آنکه روی شبکه‌هایی پیاده شوند که به‌قدر کافی استواری داشته باشند.یکی از مشخصه‌های آن اینترنت جدید، که در نشست وب غیرمتمرکز سوژۀ بحث بود و اغلب به آن اشاره می‌شد، این نوع از آرشیوِ «ذاتی»۸ است که در برابر دست‌کاری مقاوم بوده و دائمی است. سرف، که علی‌رغم ریش سفید و حضور موقّرانه‌اش شوخ‌وشنگ هم هست (او بود که گفت «قدرت فاسد می‌کند و پاورپوینت مطلقاً فاسد می‌کند»۹)، از نیاز به انواع جدیدی از «فضای ارجاع» حرف زد که میان همۀ نهادهای همکاری‌کننده مشترک باشد، مثل URLها که اکنون بین همه مشترک‌اند. کال به سبک خاص خود در طرح مطلب میان حضّار، چشم‌اندازش از یک شبکۀ جهانی همتا به همتا را گفت که قابلیت آرشیوسازی ذاتی دارد و تماماً از تکنیک‌هایی استفاده می‌کند که همین حالا هم طراحی‌شده و توسعه‌یافته‌اند. او پرسید: «آیا می‌توانیم وب را روی حالت باز قفل کنیم؟ آیا واقعاً می‌توانید آن را چنان بسازید که باز بودنش قابل‌فسخ نباشد، تا این ارزش‌ها را درون اصل خود وب، ذاتی کنید؟ و من می‌گویم که بله؛ این فرصت ماست».بایگانی‌های ما مادۀ خام تاریخ‌اند، پناهگاه خاطره‌هایمان برای آینده‌اند. ما باید یک حصار امنیتی بی‌خدشه برای آرشیوهای دیجیتالمان بسازیم، و آن‌ها را کاملاً از دست نیروهای متخاصم دور کنیم. خبر خوب اینکه: این کار هنوز هم ممکن است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ماریا باستیلوس نوشته است و در ۱۵ فوریۀ ۲۰۱۸ با عنوان «Erasing history» در وب‌سایت کلمبیا جرنالیسم ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۹ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «ثروتمندان، برای نابودی آرشیوهای اینترنتی، چقدر حاضرند پول خرج کنند؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• ماریا باستیلوس (Maria Bustillos) سردبیر نشریۀ پاپیولاست و نوشته‌های او عمدتاً در گاردین، هارپرز، نیویورک‌تایمز منتشر شده‌اند.[۱] Birther[۲] Digital History[۳] Way back Machine[۴] Black Lives Matter[۵] Freedom of the Press Foundation[۶] Electronic Frontier Foundation[۷] Decentralized Web Summit[۸] baked-in[۹] تقلیدی از این جملۀ مشهور که «قدرت فاسد می‌کند و قدرت مطلق مطلقاً فاسد می‌کند» [مترجم]. ]]> ماریا باستیلوس تاریخ‌وسیاست Tue, 29 Jan 2019 04:53:01 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9280/ برخیز و بکش: روایتی از ترور‌های موساد http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9236/ یان بلک، گاردین — در ژانویۀ ۲۰۱۰، مأموران اسرائیلی از چند سو گرد یک هتل مجلل در دوبی جمع شدند: هدفشان محمود المبحوح بود که برای حماس اسلحه جور می‌کرد، یعنی همان جنبش اسلام‌گرای فلسطینی که کنترل نوار غزه را در اختیار دارد. در این عملیات ۲۷ مأمور سرویس مخفی موساد شرکت داشتند که خود را جهانگرد یا بازیکن تنیس جا زده بودند. این تیم ضربت و دیده‌بان‌هایشان از فرودگاه‌های مختلف اروپا با گذرنامه‌های جعلی به دوبی آمده بودند. ارتباطاتشان از مسیر اتریش می‌گذشت تا رصد نشوند. مبحوح در اتاقش با یک داروی فلج‌کننده کشته شد و جسدش همانجا رها شد تا کارکنان هتل فردای آن روز پیدایش کنند.مشکل آن بود که این قتل موجب شد دنیا در کار موساد سرک بکشد، و یک کشور عرب که سابقۀ همکاری بی‌سر و صدا با اسرائیل را داشت خشمگین شود. دوربین‌های مداربسته تصویر مأمورانی را ضبط کردند که لباس‌های مبدّل خود را عوض می‌کردند و در تعقیب شکارشان بودند. شکار آن‌ها گزینۀ موجهی برای اعدامِ بی‌محاکمه به نظر می‌آمد چون یک سرباز اسرائیلی را کشته بود، و مهم‌تر از آن حلقۀ وصل تدارکاتی با ایران یعنی دشمن قسم‌خوردۀ دولت یهودی بود.روایت رونن برگمن از آدم‌کشی‌های هدفمند کشورش حاوی جزئیات فراوانی پیرامون این مورد و قتل‌های دیگر است. فلسطینی‌های کرانۀ باختری و نوار غزه قربانیان اصلی بوده‌اند، اما حزب‌الله لبنان، مقامات سوری و دانشمندان هسته‌ای ایران (که همگی عضو «محور مقاومت» هستند) نیز تصفیه شده بودند. در سال‌های اخیر، اسرائیل بیش از هر کشور غربیِ دیگری دست به آدم‌کشی زده است. مؤلف می‌نویسد: «اشتباهاتِ گاه و بی‌گاه، اگر هم اثری داشته‌اند، تقویت شهرت موساد به تعرض و بی‌رحمی بوده است؛ که چیز بدی هم نیست وقتی که هدفِ بازدارندگی به‌اندازۀ هدف جلوگیری از اقدام‌های خصمانۀ خاص اهمیت داشته باشد».برگمن یکی از روزنامه‌نگاران تحقیقی برجستۀ اسرائیل است که برای گزارش‌هایش دربارۀ موضوعات پرابهام مشهور است و این روزها برای نیویورک‌تایمز کار می‌کند. او توضیح می‌دهد که دسترسی رسمی به اسناد شاخۀ اطلاعاتی ارتش اسرائیل، موساد یا شین‌بت، وجود ندارد. ولی روشن است که او دسترسی قابل توجهی دارد، چنان‌که به روایت‌های درون‌سازمانی از عملیات‌ها و چندین و چند مصاحبه با استادبزرگ‌های جاسوسی، رابط‌های مأموران، و آدم‌کُش‌هایی ارجاع می‌دهد که مشتاق‌اند داستانشان را تعریف کنند.سابقۀ حکایات این قهرمانی‌های بی‌رحمانه به روزهای ابتداییِ تشکیلات صهیونیستی در فلسطین برمی‌گردد، زمانی که پلیس‌های بریتانیایی و نازی‌ها در اروپای پس از جنگ جهانی دوم به قتل می‌رسیدند. بعد نوبت دانشمندان آلمانی شد که در موشک‌سازی به مصر دوران جمال عبدالناصر کمک می‌کردند. سرویس اطلاعاتی اسرائیل سازمان تازه‌تأسیس آزادی‌بخش فلسطین (فتح) را تحت نظر داشت و پس از جنگ تاریخ‌ساز ۱۹۶۷ آن را جدی‌تر گرفت. حرف‌هایی هم از «جنگ جاسوس‌ها» در دهۀ ۱۹۷۰ زده می‌شود، از جمله قتل‌عام المپیک مونیخ و حذف فلسطینی‌ها که برخی در کار تروریسم بودند و برخی دیگر، مثل غسان کنفانیِ نویسنده، کاری به ترور نداشتند. از همان ابتدا، آن‌هایی که عربی زبان مادری‌شان بود (اسرائیلی‌های اصالتاً عراقی یا مصری) نوعی دارایی اطلاعاتی گران‌بها حساب می‌شدند. تظاهر به استخدام جاسوس برای فریب سرویس‌های اطلاعاتی مقابل نیز رایج بود.شاید این تصویر کلی آشنا باشد، اما افشاگری‌های جالبی هم در کار است: یکی، نقشۀ ساقط‌کردن هواپیمای یاسر عرفات روی مدیترانه در زمان جنگ لبنان در سال ۱۹۸۲. این نقشه دقیقۀ آخر لغو شد چون فهمیدند مسافر عالی‌رتبۀ آن هواپیما برادرِ رهبر فتح بود، پزشکی که کودکان مجروح فلسطینی را همراهی می‌کرد. درون موساد، برخی از افسران از اتحاد استراتژیکشان با شبه‌نظامیان مارونی فالانژ ناخرسند بودند، همان‌هایی که آن سال مرتکب قتل‌عام صبرا و شتیلا شدند.دوراندیشی برگمن فهممان از ماهیت نامتقارن این معارضه (و محدودیت‌های به‌کارگیری زور) را دقیق‌تر می‌کند. اسرائیل با کشتن یکی از رهبران حزب‌الله در سال ۱۹۹۲ پیشتاز استفادۀ مرگ‌بار از پهپادها بود. این «ملت استارت‌آپی» قابلیت‌های فناورانۀ پیشرفته‌ای دارد و از طنز روزگار بعید نیست همین کارشناسان اسرائیلی، آن سیستم نظارتی‌ای را طراحی کرده باشند که تصاویر تیم موساد را در دوبی ثبت کرد. ازقضا قاتلان مبحوح توانستند، پیش از فرارشان، درِ اتاق او را از داخل قفل کنند. یحیی عیاش، که بمب‌گذاران استشهادی فلسطینی را تربیت می‌کرد، با یک دستگاه انفجاری که در موبایلش جاسازی شده بود کشته شد.ولی چنانکه مؤلف نشان می‌دهد، حذف دشمنان گاهی معایبی هم دارد. قتل ابوجهاد (رییس نظامی فتح) در سال ۱۹۸۸ در تونس، درست زمانی که این سازمان عملاً می‌رفت تا اسرائیل را به رسمیت بشناسد، موجب تأسف امنیتی‌های اسرائیل شد. دربارۀ قتل رهبر حماس شیخ احمد یاسین هم شک و تردیدهایی وجود داشت چون نقش ایران را پررنگ‌تر کرد. مرگ عرفات در سال ۲۰۰۴، در جریان انتفاضۀ دوم، پرسش‌های جالبی را پیش می‌کشد. برگمن می‌گوید که حتی اگر پاسخ این پرسش‌ها را هم داشت، دستگاه سانسور نظامی اجازه نمی‌داد درباره‌شان بنویسد. او افشا می‌کند که شش دانشمند هسته‌ای ایران توسط گروه‌های معارض ایرانی که برای موساد کار می‌کردند کشته شدند. با این حال، تمیر پادو (رییس سابق این سرویس) علناً از بنیامین نتانیاهو انتقاد کرد که ذهنش جمهوری اسلامی را ول نمی‌کند، و گفت تهدید حقیقی علیه موجودیت اسرائیل کماکان مسئلۀ حل‌نشدۀ فلسطین است.نویسندگی برگمن به‌سمت سبکی شورانگیز و احساساتی می‌رود، اما جلوی موضع انتقادی او را نمی‌گیرد: او می‌پرسد که آیا رویکرد اسرائیل در پرداختن به مسئلۀ دشمن همسایه‌اش اخلاقی و مؤثر است؟ و نتیجه می‌گیرد که موفقیت‌های اسرائیل در عملیات‌های مخفیانه صرفاً موفقیت عملیاتی بوده‌اند و بس، بی‌آنکه موفقیت در جنگ را تضمین کنند، «انگار که تاریخ متوقف شده است و نیازی نیست که به مسئلۀ فلسطین پرداخته شود».اطلاعات کتاب‌شناختی:Bergman, Ronen. Rise and Kill First: The Secret History of Israel’s Targeted Assassinations. John Murray, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۲۲ جولای ۲۰۱۸ با عنوان «Rise and Kill First: The Secret History of Israel’s Targeted Assassinations» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۹۷ با عنوان «برخیز و بکش: روایتی از ترور‌های موساد» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• یان بلک (Ian Black) دبیر سابق بخش خاورمیانۀ گاردین و پژوهشگر مدعوّ در مرکز خاورمیانۀ مدرسۀ اقتصاد لندن است. او به‌مدت ۳۶ سال است که دبیر سیاسی و بین‌الملل روزنامه‌های متعدد انگلیسی‌زبان است. او نویسندۀ کتابی است به نام دشمنان و همسایگان: عرب‌ها و یهودها در فلسطین و اسرائیل، از ۱۹۱۷ تا ۲۰۱۷ (Enemies and Neighbours: Arabs and Jews in Palestine and Israel, 1917-2017).••• ترجمان، پیش از این، مطلبی را دربارۀ جاسوسی از دانشمندان هسته‌ای ایران منتشر کرده بود که می‌توانید آن را در این لینک بخوانید: «سیا چطور برای دانشمندان هسته‌ای ایران تور پهن می‌کند؟». همچنین، می‌توانید سه پرونده پیرامون درگیری ۷۰سالۀ فلسطینیان و رژیم صهیونیستی را در این لینک مطالعه کنید. ]]> یان بلک تاریخ‌وسیاست Wed, 16 Jan 2019 05:30:43 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9236/ اسطورۀ افسون‌زدایی http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9256/ پیتر جی. لایتهارت، فرست‌تینگز — روزی روزگاری جادو نیرویی عظیم بود، اما دیگر نیست. زمانی بریتانیا پر بود از جن و پری، اما این روزها دیگر کسی اِلف۱ نمی‌بیند.ممکن است فکر کنید بند اولِ نوشتۀ من نقل‌قولی از ماکس وبر یا چارلز تیلور است، اما آن جملۀ اول مضمونی رایج در فرهنگ عامۀ انگلیسی است و جملۀ دوم هم بازگویی‌ای است از جمله‌ای از «حکایتِ همسرِ بث»۲ اثر چاوسر. پایان جادو یکی از درون‌مایه‌های عادیِ داستان‌های پریان است و حتی در قرن چهاردهم، شخصیتِ داستانِ چاوسر با حالی نوستالژیک به زمانی قدیم‌تر و رازآمیزتر چشم دوخته است، «روزهای دور و درخشانِ شاه آرتور».همان‌طور که جیسن ای. جوزفسن-استور در کتاب اسطورۀ افسون‌زدایی۳ (انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۲۰۱۷) می‌گوید، در طول دو قرن گذشته داستان‌های مشابه دربارۀ افسون‌زدایی تبدیل به «اسطوره» شده‌اند. منظور جوزفسن-استورم از «اسطوره» چیزی است که هم «در واقعِ امر کاذب» است و هم «روایتِ فرهنگیِ غالب» را می‌سازد.در واقع، «جادو هیچ‌گاه واقعاً از بین نرفت». به ما گفته‌اند که جنبش اصلاح دین از اروپای غربی افسون‌زدایی کرد، اما لوتر جوهردانِ خود را به سمتِ شیطان پرتاب کرد و پاک‌دینان (پیوریتن‌ها) جادوگران را محاکمه می‌کردند. ظهور علم برای آماج این انتقاد بوده که جادو را از بین برده است، اما نیوتن وقت خود را به کیمیاگری می‌گذراند و شب‌ها وقتِ آزادش را صرفِ اندیشیدن دربارۀ کتاب دانیال۴ می‌کرد. در بین نخبگان مدرنیته همیشه تعدادی مینوباور۵، یزدان‌خرد‌گرا۶، غیب‌دان۷ و جادوگر حضور داشته‌اند.جادو در بین مردم عادی هم رواج داشته است. گئورگ زیمل در انتهای قرن نوزدهم پیش‌بینی کرد که مورخان «به نوادگانِ ما خواهند گفت که باور به هماهنگیِ تمام‌عیار با قوانین علم برای اولین‌بار در قرن ما در همۀ ابعادِ زندگیِ مردم رسوخ کرد» و در نتیجه «خرافه، ترسِ مبهم از امور ماورایی و قدرت‌های روحانی» از بین رفت.آن‌چه زیمل در اطرافِ خود دید البته پیچیده‌تر از این بود. حتی هنگامی‌ که علوم طبیعی در حال رشد بود، بسیاری از افراد تلاش می‌کردند تا با ارواح مردگان تماس برقرار کنند. در اروپا و ایالات متحده، صدها کتاب دربارۀ مینوباوری به صدها هزار خواننده فروخته شد. «مدیوم»۸ تبدیل به «تجارتی خاص، نوعی شغل و گاهی بسیار پردرآمد» شد که در برلین و مونیخ بسیار رواج داشت.ادوارد تیلورِ قوم‌شناس به همین پدیده اشاره کرده و پیشنهاد کرده است که رشتۀ علمی رو به ‌گسترش او ممکن است مجبور به انجام این وظیفۀ «خشن» شود که «بازمانده‌های فرهنگِ خامِ قدیمی را که تبدیل به خرافه‌هایی آسیب‌زا شده است» از بین ببرد و «آن‌ها را از تخریب بازدارد». قوم‌شناسی یک «علم اصلاح‌گر» است که مبارزۀ پروتستانتیسم را علیه خرافه با ابزارهایی به روز شده ادامه می‌دهد.جوزفسن-استورم این پرسش اساسی را مطرح می‌کند: چگونه این اسطوره تبدیل به یکی از اسطوره‌هایی شد که معرفِ زمانۀ مدرن است؟کاتالیزور این اسطوره «یونان‌دوستیِ» آلمانی بود. روشنفکران قرن هجدهمی آلمانی یونان باستان را تمدنِ ایدئال خودشان می‌دانستند، هنگامی که انسان و طبیعت و خدایان با هم یگانه بودند. انسان از آن زمان از باغِ عدنِ آتن بیرون افتاده است و همان‌طور که شیلر در یک سوگنامۀ بسیار مشهور نوشته است، «خدایانِ یونان» منزوی شده‌اند.«مجادلۀ وحدتِ وجود»۹ نقطۀ عطفی در این فرایند بود. گتهولد لسینگِ سالخورده اعلام کرد که نمی‌تواند برداشت‌های ارتدوکس از خدا را «هضم» کند. «یکی و همه» (Hen kai pan) تنها چیزی است که می‌توان دانست. از نظر برخی، اعترافِ وحدتِ وجودیِ لسینگ اثباتی بود برای این‌که خرد منجر به انکار خدا و آزادی می‌شود. فردریش یاکوبی واژۀ «پوچ‌گرایی (نیهیلیسم)» را وضع کرد تا جهانِ جبریِ لسینگ و دیگر اسپینوزایی‌ها را وصف کند.اگر این هر دو جریان را با هم ترکیب کنیم آغازِ اسطورۀ افسون‌زدایی را می‌بینیم: روزی روزگاری خدایان در کیهان مشغولِ کار بودند و انسان‌ها آزاد و شاد پرسه می‌زدند، اما حالا خرد راز را از بین برده است و ما را رها کرده است تا در چرخ‌دنده‌های طبیعتِ بی‌جان خُرد شویم. برخی فکر کرده‌اند که پوچ‌گرایی حتی به قلبِ فلسفه و علم نفوذ کرده است. همان‌طور که خرد و علم پیش می‌روند، جادو و راز از بین می‌روند. از نظر برخی، راه‌حل آسان این بود که ناخرد۱۰ را در پیش بگیریم.ریشه‌های نزدیک‌ترِ این اسطوره متناقض‌نماترند و نویسندگانی آن‌ها را صورت‌بندی کرده‌اند که ارتباطِ نزدیکی با جنبش‌های مینوباورِ زمانۀ خود داشتند.دهه‌ها پیش از وبر، جیمز فریزر پیشنهاد کرد که فرهنگ‌ها از جادو به دین و سپس به علم سیر می‌کنند. روایت بزرگِ فریزر به خاطر این مدعایش تضعیف شده است که هم جادو و هم علم نظمِ معمولِ علی را بدونِ دخالتِ موجوداتِ متشخص و رنگارنگِ باور مذهبی می‌پذیرند. به زبانِ کورت ونه‌گات، از نظر فریزر علم جادویی است که موفق است. فریزر ناپدید شدنِ جادو را اعلام می‌کند و می‌گوید این روند در علم ادامه یافته است.اما جوزفسن-استورم می‌گوید که آیرونیِ عمیق‌تر این است که «ریشۀ ایدۀ افسون‌زدایی نه در جامعه‌شناسی که در فرهنگ عامه (فولکلور) است». فریزر مرگِ جادو را «در مجلدی بیان کرد که در هر صفحه‌اش بازتولدِ جادو را شهادت می‌داد».مانند زیمل، وبر که پدرِ نظریۀ افسون‌زدایی به حساب می‌آید به خوبی آگاه بود که جادو نمرده است. او زمانی را در بینِ جماعتِ «کوه حقیقت» در ازکونا۱۱ در سوییس گذراند و به نشانۀ تایید از کارهای روانشناسِ روان‌‌انگار لودویش کلاگس نقل قول کرد. وبر بعد از اولین دیدارش با اشتفان گئورگِ عارف از مفهومِ اساسیِ «کاریزما»ی او استفاده کرد و با دیگر اعضایِ حلقۀ «آلمانِ مخفیِ» گئورگ آشنا بود.در نظریۀ وبر، جهان زمانی «افسون‌زدایی» می‌شود که اشیاء معنا و قدرتِ درونیِ خود را از دست بدهند، چه با نسبت‌دادنِ علیت به خدایِ علی‌الاطلاقِ ماورایی یا با تبیین‌های فراگیرِ علمی. اما وبر به راحتی تسلیم نشد. جوزفسن-استورم نشان می‌دهد که وبر با عرفان به مثابۀ ابزاری برای مقابله با آثارِ مخربِ افسون‌زدایی بازی می‌کرده است.در روایتِ جوزفسن-استورم، خطِ سیرِ دو قرنِ گذشته بیشتر «نامسیحی‌سازی» بوده است تا «افسون‌زدایی». سکولارسازی و افسون‌زدایی گاهی سلاح‌های «ضدمسیحیِ» در دسترس بوده‌اند؛ به زبانِ ایان هانتر، «واژگانی برای رزم». دقیقاً به همان میزان هم کفر و مینوباوری به عنوان بدیل‌های مسیحیت عرضه شده‌اند.ما باید داستان را درست متوجه شویم تا جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم بفهمیم. انتخاب ما بین مذهبِ «افسون‌زده» و مدرنیتۀ «افسون‌زدوده» نیست. دید ما زمانی درست‌تر خواهد بود که بفهمیم انتخاب بین افسون‌زدگی‌های رقیب است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Josephson-Storm, Jason A. The myth of disenchantment: magic, modernity, and the birth of the human sciences. University of Chicago Press, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پیتر جی. لایتهارت نوشته است و در تاریخ ۵ آوریل ۲۰۱۸ و با عنوان «The myth of disenchantment» در وب‌سایت فرست‌تینگز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۹۷ با عنوان «اسطورۀ افسون‌زدایی» و ترجمۀ مهدی رعنایی منتشر کرده است.•• پیتر جی. لایتهارت (Peter J. Leithart) دانش‌آموختۀ الهیات دانشگاه کمبریج و نویسنده و مبلغ مسیحی است. دفاع از کنستانتین: بامداد یک امپراطور و شامگاه مسیحیت (Defending Constantine: The Twilight of an Empire and the Dawn of Christendom) از مشهوترین کتاب‌های اوست. لایتهارت رئیسِ موسسۀ تئوپولیس است.[۱] Elf[۲] Wife of Bath’s Tale[۳] Myth of Disenchantment[۴] Book of Daniel[۵] Spiritualist: مینوباوران کسانی بودند که معتقد به وجود ارواح و دنیایی مخصوص آن‌ها بودند و مناسکی مانند ارتباط‌گیری و احضار ارواح بین آن‌ها رایج بود [مترجم].[۶] theosophist[۷] occultist[۸] مدیوم یا واسطه کسی است که در جلسات احضار روح یا جن‌گیری واسطۀ احضارکنندگان و دنیای ارواح می‌شود [مترجم].[۹] Pantheism Controversy[۱۰] un-reason[۱۱] Ascona ]]> پیتر لایتهارت تاریخ‌وسیاست Sat, 12 Jan 2019 05:09:06 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9256/ دنیای ما را احساسات ساخته است، نه عقلانیت http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9233/ لیلی مارکاکی، ال.اس.ای — دنیای مدرن سعی داشت خود را روی چیزهایی بنا کند که مستحکم‌ترین و پسندیده‌ترین مفاهیم قلمداد می‌شدند: حقیقت و پیشرفت. فلاسفه و دانشمندان از سدۀ هفدهم به بعد، طبق همین برنامه، برای تعیین قوانین از احساسات انسانی فراتر رفتند تا توصیفی عینی از جهان به دست دهند و «مبنایی برای اجماع صلح‌آمیز» فراهم آورند (ص ۳۵). این نکته دربارۀ توماس هابز نیز صدق می‌کند که رسالۀ سیاسی بلندآوازه‌اش لویاتان را در سال ۱۶۵۱ با این کلمات به پایان می‌رساند: «حقیقتی که مغایر با نفع و خوشی کسی نباشد خوشایند همگان است». اما، در دوران ما، بیشتر به نظر می‌رسد علم و تخصص ظرفیت متحدکردن ما برپایۀ مبنایی مشترک را از دست داده‌اند و اغلب خودِ واقعیت‌های علمی نه به صلح، بلکه به تعارض و کشمکش منتهی شده‌اند. اگر زمانی خرد پادشاه بود، امروز به‌دست احساس سرنگون شده است.همین اساس بحث ویلیام دیویس در کتاب جدیدش است و محور تاریخی را تشکیل می‌دهد که نویسنده در صدد پرده‌برداری از آن برمی‌آید. اینکه واقعیت‌ها دیگر آنی نیستند که پیش‌تر بودند، یکی از معدود چیزهایی است که امروزه بیشتر ما -که شاهد روی کار آمدن دولت دونالد ترامپ بوده‌ایم- هنوز می‌توانیم در موردش هم‌رأی باشیم. و اما این دیدگاه که احساسات اکنون به‌نوعی بر جهان تسلط یافته است شاید در ابتدا برای بعضی‌ها کمی عجب به نظر برسد، چون ظاهراً واقعیت قلمرویی است که هیجان در آن جایی ندارد: اغلب می‌گویند جهان جایی سرد و تاریک است.اما، همان‌طور که از عنوان اصلی کتاب دیویس برمی‌آید، احساس همیشه چیز مثبتی نبوده است و همیشه هم به‌معنای «عشق‌» و «همدلی» نیست. «حالت‌های عصبیِ» دیگری -همچون ترس، درد و تشویش- نیز هستند که از نظر دیویس «قدرت سیاسی‌شان بیشتر از حالت‌های دیگر است» و او به‌خوبی نشان می‌دهد که این حالت‌ها نقشی پیشگام در شکل‌دهی به واقعیت ما دارند.بخش اول کتاب، با یادآوری حادثۀ ایستگاه متروِ آکسفورد سیرکس در روز حراج‌جمعۀ سال گذشته۱، با مهارت تمام ظرفیت ترس را برای بسیج‌‌کردن آشکار می‌کند، حتی زمانی که تهدیدْ واقعی نباشد: «حدود یک‌ساعت پس از تخلیۀ اولیۀ ایستگاه آکسفورد سیرکس [...] نیروهای ضربت به حالت عادی برگشتند. هیچ سلاح یا تروریستی در کار نبود». معلوم شد که این حادثه به‌تعبیر ظریفِ دیویس، «به‌لطف هماهنگیِ تخیل پارانویایی و رسانه‌های اجتماعی، آشوبی خیالی بوده است». ولی اگر احساسات می‌تواند مردم را وادار به فرار کند، از طرفی هم به سازماندهی و تشکیل چیزی به‌نام «جمعیت» تهییج می‌کند:اهمیتِ جمعیت به‌دلیل عمق احساسی است که این‌همه آدم را همزمان در مکانی واحد گرد هم می‌آورد. همانند جنگ که بر تخیل ناسیونالیستی تفوق دارد، جمعیت به هر فردی امکان می‌دهد تا بخشی از چیزی شود که بزرگ‌تر از خودش است (و آن را احساس کند).البته پی‌بردن به اینکه هیجانات انسانی می‌تواند نیرویی قدرتمند و ابزاری برای بسیج‌کردن باشد کشفی تازه نیست، بلکه، همان‌طور که دیویس نشان می‌دهد، پیش از این کسان دیگری به آن پی‌برده بودند، ازجمله ناپلئون که عِده و عُدۀ ارتش خود، متشکل از سربازان وظیفه، را از راه تبدیل احساسات انقلابی مردم به سرمایۀ نظامی کسب کرد. امروزه همین استراتژیِ مهار احساسات همه‌جا در کانون سیاست‌های پوپولیستی جای می‌گیرد، هرچند این روزها معمولاً درد و تشویش را آماج اصلی خود کرده است:مردمی که رنج می‌کشند، رنج عاطفی و جسمی، به دنبال توضیحی برای احساساتشان خواهند گشت. اما از طرفی هم طالب به‌رسمیت‌شناختن این احساسات خواهند بود. یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های سیاسی رهبران پوپولیست، چه رهبران چپ‌گرا و چه راست، توانایی‌شان در بازدید از مناطق محروم و اظهار همدلی با مردمی بوده که غیرخودی و نادیده گرفته شده‌اند. این کاری نیست که چهره‌های سیاسی حرفه‌ای‌تر یا مقبول‌تر بتوانند با همان اعتبارِ متصور خودشان انجام دهند.جدایی ذهن و بدن که دنیای مدرن از سدۀ هفدهم تاکنون بر آن متکی بوده است -و از دید دیویس، تمایز بین جنگ و صلح هم- دیگر نمی‌تواند دوام بیاورد. طبق استدلال محکم این نویسنده در فصل «پیکرۀ سیاسی»۲، بدن انسان‌ها مخصوصاً افراد ناسالم خود را به‌نحوی نشان می‌دهد که برای سیاست امروزی بسیار معنادار است. برپایۀ گزارشی که در مجلۀ اکونومیست منشتر شده و دیویس در این فصل به آن استناد می‌کند: «اگر دیابت در میشیگان فقط ۷درصد کمتر بود، آقای ترامپ در آنجا ۰/۳ درصد کمتر رأی می‌آورد و همین برای برگشتن ورق به‌نفع دموکرات‌ها کافی بود». این فقط یکی از انبوه مثال‌هایی است که در این بخش از کتاب آمده است و بر این نظر قبلی نویسنده صحه می‌گذارد که:سیستم عصبی که مولد درد، برانگیختگی، استرس و هیجان است به اندام اصلی فعالیت سیاسی تبدیل می‌شود. ما درمعرض احساسات مسری قرار داریم، به‌خاطر اینکه موجوداتی بااحساسیم، نه به‌دلیل اینکه روشنفکر، منتقد، دانشمند یا حتی شهروندیم. حتی واکنش‌ها مقابل تخصص، پدیده‌ای که روزبه‌روز برجسته‌تر می‌شود، به همین بُعد جسمانی سیاست پیوند می‌خورد، چون چیزی که فاصله می‌اندازد بین متخصصان و کسانی که متخصصان می‌کوشند معیشتِ آن‌ها را با داده‌هایشان بازنمایی کنند، دانستن و احساس‌کردن این نکته است که «متخصصان و سیاست‌گذاران می‌توانند دربارۀ چیزهایی مثل بیکاری صحبت کنند [...] اما هرگز نخواهند فهمید بیکاربودن چه حسی دارد». این واکنش‌ها از نظر دیویس «شاید مثل انکار غیرعقلانیِ حقیقت به نظر برسد، اما غالباً انکار عمارت سیاسی وسیع‌تری است که از آن بر جامعه حکومت می‌شود».رفته‌رفته معلوم شده است که زیربنای دولت تکنوکراتیک و رویکرد ریاضیاتی آن برای حاکمیت -که دیویس منبع تاریخی‌اش را در کتاب حساب سیاسی۳ (۱۶۷۲) اثر ویلیام پتی می‌یابد- کوششی بوده در جست‌وجوی قدرت، نه صلح. «نیاز به خلق تصویری از جهان نیز ممکن است زادۀ میل به مالکیت آن باشد»: این حقیقتی است که واقعیت‌های تاریخیِ برآمده از استعمار اکنون بیش از پیش تأییدش می‌کنند، اما دیویس آن را با رویکردهای معاصرِ مرتبط با مسئلۀ جنگ نیز پیوند می‌زند. نمونۀ آن را در مقالۀ ۲۰۱۳ والری گراسیموف با عنوان «ارزش علم در دوراندیشی است» می‌بینیم. این ژنرال روس در مقالۀ خود به دفاع از نوعی راهبرد نظامی می‌پردازد که آشکارا از اطلاعات به‌عنوان سلاح اصلی خود استفاده می‌کند. دیویس در فصل «دانش برای جنگ» می‌نویسد که این گزاره -که اکنون به دکترین گراسیموف معروف است- «معانی شایان ‌توجهی برای جایگاهِ دانش و هیجان در جامعه دارد و درنهایت ایدئال دانش تخصصی را به‌عنوان موضوعی که خارج از قلمرو تعارض و اختلاف قرار می‌گیرد به چالش می‌کشد و، به‌جای آن، ایدئال دیگری می‌نشاند که در آن دانش به‌عنوان سلاح به کار می‌رود».البته بازاری‌شدنِ روزافزون دانش نیز به تغییر وضعیت آن کمک کرده است: موضوعی که دیویس در اواخر کتابش به آن می‌پردازد. او در این قسمت می‌گوید: «وقتی دانش را عمدتاً ابزار کسب‌وکار تلقی می‌کنیم، طبیعتاً باید ابزاری تا حد امکان سریع و سازگارشده برای کسب و کنترل آن ایجاد کنیم [...] فنون نظامی با کج‌کردن راهشان به‌سمت دنیای کسب‌وکار [...] نوعی فرهنگ نبرد اقتصادی ایجاد می‌کند» و ما، تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان، را در حالتی از تشویش دائمی رها می‌کنند. شباهت نزدیک این عرصه به نبرد برای استیلای جهانی به‌خوبی در تحلیل جالب دیویس از سیلیکون‌ولی آشکار می‌شود که مرکز استقرار شرکت‌های بزرگ فناوری برتر است، جایی که به زعم نگارندۀ کتاب: «هدف واقعی‌اش فراهم‌کردن زیرساخت‌هایی است که انسان‌ها به‌واسطۀ آن با دنیا مواجه می‌شوند».دست آخر، اگر نویسندۀ حالت‌های عصبی در به‌کرسی‌نشاندن اهمیت سیاسی و اجتماعی احساسات به موفقیتی برسد، در بخش‌های پایانی کتاب است که راه را برای بررسی‌های آتی می‌گشاید. دیویس یادآوری می‌کند که کارآفرینان سرشناسی همچون پیتر تیل، ایلان ماسک و مارک زاکربرگ همگی چشم‌انداز خودشان را از پیشرفت دارند. هرچند ممکن است این چشم‌اندازها بعید و دست‌نیافتنی به نظر برسند -مثل رؤیای زاکربرگ برای دست‌یابی به ارتباط از راه تله‌پاتی- اما باید آن‌ها را جدی گرفت، چراکه این افراد همین الان هم بافت و ساختار واقعیت را به‌نحوی ملموس دگرگون کرده‌اند.شاید نسل جدید کارآفرینانِ ناپلئونیِ فناوری برتر به رؤیای زندگیِ ۱۵۰ یا ۲۰۰ساله یا بیشتر نائل شوند. این «بنیان‌گذاران» ممکن است امپراتوری‌هایی بنا کنند که بیشتر از خودشان دوام بیاورد. شاید برخی از آن‌ها موفق به تشکیل مستعمره در مریخ شوند که ایلان ماسک بر انجام این کار اصرار دارد. اگر آیندۀ پیشرفت این است، پس اکثر مردم را در بر نمی‌گیرد و بیشتر به فرار از سرنوشتی ترغیب می‌کند که در انتظار بقیۀ ماست (ص۲۲۶).پس «بقیۀ ما»‌ باید چگونه پیشرفت کنیم؟ دیویس می‌نویسد: «امروز چالش پیش روی ما این است که چگونه می‌توانیم در آینده دنیایی مشترک تأسیس و کشف کنیم که ساکنانش موجوداتی بااحساس و متفکرند». به‌باور دیویس، پاسخ این سؤال را نباید در نوعی بازگشت به گذشته یا حتی خردورزی جست‌وجو کرد، چون حالا دیگر «فکت‌ها به‌تنهایی نجاتمان نمی‌دهند». شاید راه روبه‌جلو در این باشد که احساساتمان را تصدیق کنیم اما واکنش‌ها و کوشش‌هایمان را در راستای رنج مشترکمان متمرکز و هماهنگ کنیم. اکنون که «در سیارۀ ما قلمروهای سکونت‌پذیر کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود» -سرنوشت جغرافیایی مشترکِ همۀ ما که دیویس نیز تأییدش می‌کند- شاید تنها امیدمان سیاست مبتنی بر بازشناسی «انسانیت مشترک و برابر» باشد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Davies, William. Nervous States: How Feeling Took Over the World. Penguin Random House, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لیلی مارکاکی نوشته است و  در تاریخ ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۸ با عنوان «Book Review: Nervous States: How Feeling Took Over the World by William Davies» در وب‌سایت ال.اس.ای منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ دی ۱۳۹۷ با عنوان «دنیای ما را احساسات ساخته است، نه عقلانیت» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• لیلی مارکاکی ( Lilly Markaki) پژوهشگر دورۀ دکتری در دانشگاه لندن است. او سال ۲۰۱۴ در مقطع کارشناسی ارشد تاریخ هنر از دانشگاه گلاسگو فارغ‌التحصیل شد. پروژۀ پژوهشی او بر مارسل دوشان متمرکز است.[۱] جمعۀ سیاه یا حراج‌جمعه که روزی پرخریدوفروش است در تقویم میلادی به جمعۀ فردای روز شکرگزاری گفته می‌شود و فروشگاه‌ها در این روز کالاهای خود را با تخفیف عرضه می‌کنند. در بلک‌فرایدی سال گذشته (۲۴ نوامبر ۲۰۱۷) پلیس لندن پس از بررسی گزارش‌هایی از تیراندازی در نزدیکی ایستگاه مترو آکسفورد سیرکس و بستن خیابان‌های اطراف ایستگاه درنهایت تیراندازی را تأیید نکرد و اوضاع را عادی اعلام کرد [مترجم].[۲] The Body Politic[۳] Political Arithmetick ]]> لیلی مارکاکی تاریخ‌وسیاست Sun, 23 Dec 2018 04:47:04 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9233/ «در آغاز، همه‌جا آمریکا بود»: تاریخی جدید از آمریکا http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9215/ الکس کارپ، نیویورک ریویو آو بوکس — آمریکا چه بود؟ قدمت این سؤال تقریباً به‌اندازۀ خود جمهوری است. در سال ۱۷۸۹، یعنی همان سالی که جرج واشنگتن نخستین دورۀ ریاست جمهوری‌اش را آغاز کرد، دیوید رمزی، پزشک و سیاستمدار اهل جنوب کالیفرنیا، به صرافت افتاد ملت جدید را، با نظرکردن بر گذشتۀ کوتاه‌اش، دریابد. در آن زمان، تاریخ‌هایی که از آمریکا وجود داشت روایت‌های بومی بودند، یعنی داستان ایالت‌ها یا افسانه‌های پراکندۀ مستعمره‌نشینان. ملت‌ها، در آن دوران، از راه تبار، مذهب، یا خاکِ آبا و اجدادی به یکدیگر مرتبط می‌شدند. رمزی می‌نویسد: «آمریکایی‌ها چیزهایی دربارۀ یکدیگر می‌دانند، اما نه خیلی زیاد». او از سویی معاصرانش را همچون مردمانی نشان داد که علی‌رغم تفاوت‌هایشان یگانه هستند، و از سوی دیگر پیش‌فرض‌هایی را کنار زد که می‌گفتند برای کنار هم نگه‌داشتن مردم چه چیزی لازم است: «هنگامی که جنگ شروع شد، آمریکایی‌ها گروهی کشاورز و بازرگان و مکانیک و ماهیگیر بودند، اما ضروریاتِ کشور روحی تازه در ساکنان دمید و مجبورشان کرد به شیوه‌ای دیگر فکر کنند، سخن بگویند، و دست به عمل بزنند: شیوه‌ای ورای آنچه عادت داشتند». زمانی که رمزِی چنین چیزی را می‌نوشت، قانون اساسی تازه تصویب شده بود و نخستین نظام حاکمیت ملی می‌رفت تا به تأیید عمومی برسد. به قول رمزی «متعاقبش، به‌سرعت توسعه‌ای بزرگ در ذهن انسان محقق شد». در نتیجۀ این کلنجارها، ملت بدل به مجموعه‌ای از قواعد شد؛ آمریکا یک ایده بود، یک مذاکره.همین پرسش از آن زمان تاکنون تاریخ آمریکا را به جنبش واداشته است. جیل لِپُور، مورخ و جستار‌نویس، در سال ۲۰۱۱ در مصاحبه‌ای گفت: «اکنون نیم قرن است که [تاریخ‌نگاران دانشگاهی] تلاش می‌کنند تاریخِ یکپارچۀ ایالات متحده را بنویسند؛ تاریخی که جنبه‌های خوب و بد را با هم درنظر گیرد و تاریخ سیاسی و اجتماعی را به یکدیگر پیوند دهد، یعنی تاریخ رئیس‌جمهورها و برده‌ها». در همین خلال، نسلی از آمریکایی‌ها سربرآورده‌اند که پنداره‌هایشان محدود شده است، محدودیتی که از یک‌سو با افسانه‌های عوام‌گرایانه‌ای اعمال می‌شود، که چشم بر شواهد گذشته بربسته‌اند، و از سوی دیگر با تاریخ‌نگاری‌های دانشگاهی‌ای که قدرت داستان‌ها را نادیده گرفته‌اند. چرا فکت‌ها نمی‌توانند درک مشترک گسترده‌تری از حقایق عینی را برایمان فراهم کنند؟ آن‌هم در زمانه‌ای که بیش از هر وقت دیگری در تاریخ بشر در دسترس هستند.به طور خلاصه، لپور می‌گوید پاره‌ای به این دلیل است که بسیاری از نوشته‌های تاریخی -و چه بسا بسیاری گزارش‌ها به‌طور کلی- تهی‌اند از بیشتر کیفیت‌هایی که از دید خوانندگان، جزءِ جدایی‌ناپذیر تجربه‌اند: «شوخ‌طبعی، هنر، اشتیاق، عشق، مهربانی، غریزۀ جنسی... و ترس، ترور، شکوهمندی و ستمگری»، یعنی چیزهایی که او «تنیده در تار و پود هر دوره، اما ازدست‌رفته برای ما» می‌خواند. او می‌گوید درس‌های تاریخش به او آموخته‌اند که چنین چیزهایی ارزش توضیح ندارند. خودش می‌گوید علاقه‌اش به این موضوعات به دورۀ دانشگاه بازمی‌گردد؛ این‌ها «همچون باری بر دوشم بود، و بنابراین بر آن‌ها متمرکز شدم».تقریباً همان وقتی که رئیس‌جمهور فعلی اعلام کرد که کاندید انتخابات خواهد شد، لپور تصمیم گرفت بر تاریخ ایالات متحده، از ۱۹۴۲ تا کنون، کار کند؛ چیزی که خودش بلندپروازانه‌ترین تاریخ تک‌جلدی آمریکا در تمام اعصار نامیده است. پژواک پرسش رمزی در کتاب لپور، با عنوان این حقایق: تاریخچه‌ای از ایالات متحده، فراوان به گوش می‌رسد و او خود را در نقطۀ مقابل همان پروژۀ تاریخی قرار می‌دهد. آمریکا چه بود؟ در طول مدتی که لپور کتاب را می‌نوشت، بسیاری از مفروضات سفت و سخت پیرامون تاریخ آمریکا، و دربارۀ خودِ ایدۀ آمریکا، بازنگری یا منسوخ شده‌اند (در روز معارفۀ دونالد ترامپ، وقتی از لپور پرسیدند آیا وقتی کتابش چاپ می‌شد، فکر می‌کرد ترامپ رئیس‌جمهور شود؟ پاسخ داد «دیگر آن‌قدری به خودم اعتماد ندارم که جواب این سؤال را بدانم. آیا تنگنای این لحظه از تاریخ ما همین نیست؟ اینکه نمی‌دانیم به چه کسی دربارۀ این موضوع اعتماد کنیم که چگونه آنچه را می‌دانیم، می‌دانیم؟» سپس آهی کشید و ادامه داد: «درست می‌گویم؟»چه چیزی را نگاه داریم و کدام را کنار نهیم؟ آیا این لحظه به‌سادگی می‎‌گذرد یا تا ابد ادامه خواهد یافت؟ «ساختارها و نیروهای عظیم تاریخی در کارند: اندیشه‌ها، شرایط اقتصادی، نظریه‌های معرفت، مادیت، ایدئولوژی، معرفت‌شناسی و اقتصاد. به‌کمک این‌ها می‌توانید گذشته را تحلیل کنید و بفهمید». لپور ادامه می‌دهد: «متأسفانه تنها چیزی که من همیشه خواسته‌ام، فهمیدن مردم است».                                                                                          •••در نزد لپور مسئلۀ تاریخ اساساً مسئلۀ نگارش است: چگونه آنچه را می‌دانیم، می‌دانیم (یا فکر می‌کنیم می‌دانیم)؟ چگونه ژانرها و صور گوناگونْ علائمی متفاوت را مخابره می‌کنند؟ یافتن شکافی میان شواهد و حقایق چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ اثر او به دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک کشمکش برخاسته است: کشاکش میان آنچه خواننده می‌باید برای شکل‌گرفتن داستان بداند، محدودیت‌‌های چیزهای قابلِ دانستن، و نقطۀ تمایز میان شخص با شخصیت. زمانی که او و همکارش رمانی تاریخی نوشتند، که در بوستونِ مستعمره اتفاق می‌افتاد و در آن از گویش همان دوران استفاده شده بود، همکارش گفت این شیوه «روشی متفاوت برای شناختن و بازگوکردن گذشته است». پس از انتشار رمان، دیکشنری انگلیسی آکسفورد پرسش‌هایی دربارۀ ریشۀ کلمات برایشان فرستاد.لپور تاریخ را «ضد رمان» و «همزاد رمان» خوانده است. هم رمان و هم تاریخ، کم‌وبیش همزمان در یک دوره، بدین شکلی درآمدند که امروزه می‌بینیم. هر دو همچون شیوه‌هایی برای معنابخشیدن به جهان در دورۀ تغییرات بزرگ سربرآورده‌ و در خلال دو سدۀ گذشته راه‌هایی موازی را پیموده‌اند. آنچه اغلب میان آن دو بوده مرز خود است: تاریخ در جهان خارج رخ می‌دهد و از کاویدنِ مستندات و بایگانی‌ها و دیگر اسناد پرداخته می‌شود، اما رمان حاصل تجربۀ جهان است.بااین‌حال، تاریخ‌ها دیر زمانی جهان را عمدتاً از خلال زندگی عمومی مردان خارق‌العاده توضیح می‌دادند، و بازگوکردن امر خصوصی و امر روزمره -و زندگی بقیۀ آدم‌ها- را به دیگر شیوه‌های قصه‌گویی می‌سپردند؛ البته اگر چنین قصه‌هایی اساساً موضوعیت می‌داشتند. تاریخ اجتماعی، تاریخ زنان، تاریخ فرهنگی، تاریخ کار، و تاریخ‌ خُردِ دهه‌های گذشته به‌شیوه‌ای از تاریخی اندیشیدن دست یافته‌اند که بیشتر شبیه به گزارش تجربه است؛ آن هم درست در همان حینی که با دیدگاه‌های ضد و نقیضشان پرسش‌های بی‌شماری را بی‌پاسخ گذاشته‌اند، پرسش‌هایی پیرامون اینکه قرار است به چه تاریخ -یا کشور- «یکپارچه‌ای» برسند.لپور از معدود تاریخ‌دان‌هایی است که هنگام نوشتن بدین موضوع توجه می‌کند که صرف‌نظر از اینکه داستان وقایع بزرگ تاریخی بعداً چگونه تعریف می‌شوند، اغلبِ آن‌ها در زمانۀ خود به شکلی افتان و خیزان، سردرگم، مشروط، و درنهایت تا حد زیادی به اتکای بخت و اقبال پیش می‌روند. کتاب این حقایق در زمانه‌ای راهیِ بازار شده است که بسیاری از خوانندگان احساسی ناخوشایند از زیستن در لحظۀ تاریخی‌شان دارند؛ حال این تعبیر هر معنایی می‌خواهد داشته باشد ( توضیحش به‌نوعی همان «تنیده در تار و پود دوره، اما ازدست‌رفته» برای ماست). کتاب همچنین در زمانی منتشر شده است که به نظر می‌رسد مواد خام تاریخْ قدرتشان را از دست داده‌اند. لپور دو سال پیش در نشریۀ نیویورکر نوشت: «دوران فکت دارد به سر می‌رسد».این مسئله، در سطحی، تبیین لحظۀ تاریخی معاصر ماست، یعنی زمانی که فکت‌ها بیش از هر زمان دیگری حضور دارند، و بااین‌حال ماندگاری‌شان در حافظۀ ما کمتر از هر دورۀ دیگری در تاریخ است. لپور چنین چیزی را نه گرایشی زودگذر، بلکه بنابر دلایل عمیق تاریخی چیزی کم‌وبیش بازگشت‌ناپذیر می‌داند. یکی از نتایج آشکار این موضوع را با نگاهی دقیق‌تر به راستی‌آزمایی و بررسی دروغ‌های عمومی درمی‌یابیم، یعنی اینکه گاهی اصلاً به نظر نمی‌رسد که این بررسی‌ها سهمشان را در درستیِ گفتمان عمومی ادا کنند، بلکه بیشتر شبیه به بخشی از تمنایی عجیب و پیچیده‌اند ( لپور در کتابی که تعداد صفحاتش به‌زحمت بیش از سال‌هایی است که به بررسی‌شان نشسته، فرازهای متعددی به ماهیت مدارک، و تقریباً دو صفحۀ کامل، به تاریخچۀ راستی‌آزمایی اختصاص داده است، یعنی پدیده‌ای که خود عمیقاً آمریکایی است). همین امسال، «آزمایشگاه خبرنگاران دانشگاه دوک»۱ نتایج تحقیقی را منتشر کرد که براساس آن از سال ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۸ ماهانه بیش از دو سازمان راستی‌آزمایی تأسیس شده‌اند. تعداد این سازمان‌ها درحال‌حاضر دست‌کم ۱۴۹ عدد است. آیا این مؤسسات راهی هستند برای مرتفع‌کردن اضطراب عمیق‌تری که پیرامون ماهیت منازعات سیاسی‌مان داریم -ما فکت‌های بی‌شماری داریم، اما بااین‌حال هنوز کافی نیستند- یا تصدیق ضمنی این نکته‌اند که خود فکت‌ها بخشی از قدرتشان را از دست داده‌اند؟ما چگونه آنچه را که می‌دانیم، می‌دانیم؟ فهمیدن جهان از خلال داستان‌ به قدمت خود تمدن انسانی است، اما ساختن قصه بر اساس شواهد و ساختن شواهد براساس فکت‌ها پیشرفتی به‌نسبت متأخر است. در جهان قرون وسطا، مدرکِ قابل‌پذیرشْ آزمون بی‌گناهی۲ (مانند گذشتن از آتش یا غرق‌کردن در آب) یا آزمون نبردِ تن‌به‌تن۳ بود، آزمونی مبتنی بر این فرض که اگر دو طرفی که با یکدیگر اختلاف دارند وارد نبردی برابر شوند، خداوند زمینۀ پیروزی طرف حق را فراهم می‌کند. چیزهایی مانند شواهد و مذاکره هیچ موضوعیتی نداشتند چراکه نتیجۀ آزمون، خود، برهان بود. در سال ۱۲۱۵ دستور کلیسا منجر به براندازی آزمون بی‌گناهی شد، و هیئت منصفه کم‌کم جای آزمون را گرفت. قضاوت خداوند تبدیل به قضاوت انسان شد و عصر فکت‌ها آغازیدن گرفت.خیلی زود، دیگر بخش‌های جامعه نیز که در پی کشف حقیقت بودند، درجست‌وجوی پاسخ روی به‌سمت شواهدی آوردند که قابل‌مشاهده یا مستندسازی باشند. علمی سر برآورد که جهان طبیعی را از خلال آزمایش‌های قابل‌مشاهده و تکرارپذیر درمی‌یافت. تاریخ، بدین ترتیب، قصه‌های ساختگی و رمانس‌ها و افسانه‌ها را کنار زد. این تغییر، ارتباط ما با جهان را به‌قدری تحت‌تأثیر قرار داد که در پایان قرن هفدهم، آن‌گونه که تاریخ‌نگاری به‌نام باربارا شاپیرو اشاره کرده، اعضای کلیسای انگلستان به‌دنبال فکت‌هایی برای حل‌و‌فصل اختلافاتِ حول داستان‌های کتاب مقدس می‌گشتند. شاپیرو متوجه شد «علاوه‌بر فکت‌های انسانی و طبیعی، ’فکت‘‌هایی الهی نیز در کارند». خودِ داستان، با اولویت‌بخشیدن به واقعیت‌نمایی، رمانس و حماسه را به‌نفع فُرم‌های غیرداستانی‌تر پشت سر نهاد، فُرم‌هایی همچون سفرنامه، اخبار، و آنچه شاپیرو چنین توصیف می‌کند: «شبه‌تاریخ و شبه‌زندگی‌نامه‌ای که رمان می‌خوانیمش».نیروی فکری غالب در مدرنیته، که شاپیرو آن را «فرهنگ فکت» می‌نامد، جایگزین تمامی عرف‌های پیشین شد و در رأس قرار گرفت. لپور، در مقالۀ سال ۲۰۱۶ خود، داستان گیرایی تعریف می‌کند دربارۀ چوب بیسبالی که وقتی او هشت یا نه‌ساله بود گم شد؛ دقیقاً پیش از آنکه بفهمد پسرک قلدری، که پایین خیابان زندگی می‌کند، ازقضا و به‌شکلی مشکوک چوبی شبیه به آن دارد که بی‌بروبرگرد پایینش با لاک صورتی اسم لپور نوشته شده است. پسرک گفته بود چطور است برای تصاحب چوب بیسبال با هم بجنگند، لپور در عوض پیشنهاد داده بود مسابقۀ دوچرخه‌سواری دهند. لپور می‌نویسد: «قواعد اثبات دعوی در سرزمین کودکی اساساً قرون‌وسطایی است» (درنهایت لپور نه به جنگ تن داد و نه به مسابقه؛ رفت سمت کتابخانه و پسرک قلدر چوب را برای خود نگه داشت). اما چیزی که لپور می‌گوید تنها مختص به دوران کودکی نیست، بلکه به‌شکلی فزاینده شبیه به قواعدی است که بر سیاست‌های کارزار حکم‌فرماست، آن هم در زمانه‌ای که سیاست می‌تواند همچون کارزاری جاودانه رخ نماید. لپور چنین ادامه می‌دهد: «مناظرۀ انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا، خیلی بیشتر شبیه به قضاوت با جنگ تن‌به‌تن است تا با هیئت منصفه». درخلال مناظرات سال ۲۰۱۶، کاندیداها تا جایی که می‌توانستند پشت سر یکدیگر حرف زدند. برنده چگونه تعیین می‌شود؟ نتیجه خود برهان است.من به‌مدت پنج سال در سمت راستی‌آزمای کتاب و مجلات و همچنین ویراستار مقالات در یک مجموعه کتاب تاریخ شفاهی کار می‌کردم، کاری که متضمن آرای ضد و نقیض دربارۀ این بود که قدرت روایت‌های غیرداستانی برخاسته از چیست. راستی‌آزمایی به نویسندگان می‌آموزد هرچه را مبتنی بر شواهد نیست حذف کنند. بااین‌حال قدرت تاریخ شفاهی در دسترسی‌اش به حافظه و باور نهفته است، یعنی چیزهایی که اغلب نه‌تنها به‌درستی قابل راستی‌آزمایی نیستند بلکه حتی گاهی آشکارا نادرست‌اند، اما مستعد پرده‌برانداختن از سوگیری‌ها و تحریف‌های منابع رسمی هستند. تاریخ شفاهی می‌تواند باب معناسازی را بگشاید، تار و پود تجربه را نمایان سازد، و به روشنگری بینجامد. آلساندور پرتللی، تاریخ‌نگار شفاهی، دراین‌باره می‌نویسد: «نه‌تنها کارهایی که مردم انجام داده‌اند، بلکه همچنین کارهایی که می‌خواسته‌اند انجام دهند، آنچه معتقد بوده‌اند دارند انجام می‌دهند، و آنچه الآن فکر می‌کنند انجام داده‌ا‌ند، موضوع تاریخ شفاهی است». این روش تا حد امکان مبتنی بر فکت‌هاست، اما بااین‌حال مراقب است چیزی از افراد خواسته نشود که نتوانند ارائه کنند.در اواخر دهۀ ۱۹۷۰، پرتللی به شهر کوچک و کارگرنشینِ تِرنی در ایتالیا رفت تا دربارۀ قتل کارگر جوانِ کارخانۀ فولاد با اهالی مصاحبه کند، قتلی که سی سال پیش اتفاق افتاده بود. پرتللی دریافت ساکنان، و حتی شاهدان واقعه، بسیاری از جزئیات را اشتباه به یاد می‌آورند، اما در اشتباه‌هایشان از بسیاری جهات متفق‌القول بودند. کارگری که کشته شده بود لوییجی تراستولی نام داشت، و در جریان یک اعتراض ضد ناتو در سال ۱۹۴۹ پلیس به او شلیک کرده بود. برخی شاهدان هنگام صحبت با پرتللی افسر پلیس دیگری را به یاد آوردند که ابتدا قصد شلیک به تراستولی را داشت، اما بعد اسلحه‌اش را پایین آورد. عده‌ای دیگر دیده بودند او نه در گیرودار اعتراض بلکه، همچنان که روزنامه‌ها گفته بودند، مقابل دیوار کارخانه تیر خورده بود (تصویری که به گفتۀ پرتللی سنت‌های سیاسی و دینی شمایل‌نگاری محلی به ذهن آن‌ها متبادر می‌کند). عجیب‌تر از همه این بود که بسیاری شاهدان قتل تراستولی را در واقعه‌ای دیگر به یاد می‌آوردند، یعنی شورشی در سال ۱۹۵۳ که به‌دلیل تعدیل تقریباً ۳۰۰۰ نفر از کارگران کارخانه‌ای در قلب شهر رخ داده بود.در زمان مصاحبۀ پورتللی، ایتالیا دیگر عضو ناتو نبود، اما پورتللی دریافت تعدیل‌ها رشتۀ زندگی شهر و ساکنانش را پاره کرده است (چندین نفر از کارکنان در شرح ماوقع از افعال زمان حال استفاده می‌کردند). ناتوانی در تحت پیگرد قراردادن قاتل تراستولی برای طبقۀ کارگر اهلِ ترنی شرم‌آور بود، طبقه‌ای که به نوشتۀ پورتللی «عزت نفسش برآمده از یک سنت جنگ‌جویی و غرور بود». هنگامی که بقایای سنت‌های آن‌ها با رخداد‌ها از درِ تناقض درآمد، برایشان راحت‌تر این بود که آنچه اتفاق افتاده را تغییر دهند، تا تصویری که از خود دارند را. «خطاها، بدعت‌ها و اسطوره‌ها ما را از خلال و از فراسوی فکت‌ها به معانی‌شان رهنمون می‌شوند». او ادامه می‌دهد: «درواقع اگر منابع شفاهی به ما گزارشی دقیق، موثق، و مبتنی بر فکت از مرگ لوییجی تراستولی می‌دادند، چیز زیادی در موردش نمی‌دانستیم». به نظر می‌رسد این موضوع تنها به ایتالیای پس از جنگ محدود نباشد.فکت، و بنیانش، چیزی نیست جز قراردادی اجتماعی. منظور لپور از اینکه می‌گوید دوران فکت به سر رسیده است این است که این قرارداد در حال فروپاشی است: اینکه سیاستمداران آمریکایی به سطحی نزول کرده‌اند که دربارۀ این بحث می‌کنند که چه چیزی را می‌شود باور کرد، یا از این حرف می‌زنند که چه تغییر چشم‌گیری در چیستی مدرک رخ داده است. این مسئله، بیش از آنکه به نوشتار مربوط باشد، مسئله‌ای سیاسی است. اگر فکت‌ها را به‌جای آنکه وسیله بدانیم، همچون هدف آنچه می‌توانیم بدانیم در نظر گیریم، دچار خطای طبقه‌بندی۴ شده‌ایم. همان زمانی که لپور و همکار نویسنده‌اش، تاریخ‌نگاری به نام جین کامنسکی، رمانشان را منتشر کردند، گزارشگر بوستون گلوب از آن‌ها پرسید بعد از تجربۀ کارکردن، فارغ از قیدوبند بایگانی‌ها و رها از این دغدغه که چه نوع اسنادی ندیده گرفته شده یا کدام زندگی‌ها در تاریخ گم شده‌اند، آیا به نظر آن‌ها داستان ادبی بازنمایی حقیقی‌تری از گذشته به دست می‌دهد؟ کامنسکی پاسخ داد: «من فکر نمی‌کنم داستان حقیقی‌تر از تاریخ باشد، اما فکر هم نمی‌کنم رمان جعلی است. به نظرم به شکل متفاوتی حقیقی است. مثل این است که بپرسید شعر حقیقی‌تر است یا دیوار».                                                                                          •••این حقایق پاسخی به پرسش دیوید رمزی است، پرسشی عمیقاً آشنا و اساساً بیگانه. هنوز به‌راحتی می‌توان تصور کرد آمریکایی‌های نخستین، چیزی را از هیچ خلق کردند، و کاشفانی که از اقیانوس اطلس می‌گذشتند دریا را درنوردیدند تا راهشان را به‌سوی سرزمین‌های وحشی و ناشناخته باز کنند. اما لپور می‌گوید در همان زمانِ سفرِ کریستف کلمب هم، جمعیت قارۀ آمریکا از اروپا بیشتر بود. سه میلیون تاینو۵ تنها در جزیرۀ هیسپانیولا۶ زندگی می‌کردند، نامی که کلمب بر نخستین جزیره‌ای که در آن پهلو گرفت نهاد و معتقد بود کنارۀ آسیاست و مسیر جدیدی به شرق یافته است. او در روزنوشت‌های سفرش نوشته است که به بندگی‌گرفتن بومیان چقدر ساده است، کاری که اسپانیا خیلی زود برای استخراج طلا و کشت نیشکر انجام داد و طی پنجاه سال جمعیت بومیان بیش از ۹۹.۹ درصد کاهش یافت. اما برای به‌رسمیت‌شناختن هیسپانیولا به‌عنوان بخشی از «جهان جدید» و جایی که قرار بود شبیه به هیچ‌جا نباشد، کاشفی دیگر -و بیش از یک دهه- نیاز بود. کمی بعدتر، نقشه‌برداری آلمانی آنجا را به نقشۀ جهان افزود و نامش را «آمریکا» گذاشت. آمریکا پیش از آن یک ایده بود، یک تکه زمین.ما تمایل داریم تاریخ را همچون نوعی سابقه در نظر آوریم، اما تاریخ درواقع یک روایت است. وقتی لپور می‌نویسد سفر کلمب «قاره‌ها را به یکدیگر گره زد»، می‌تواند نشان دهد چگونه، و حتی در کجا، می‌باید به‌دنبال سوابق باقی‌مانده بود. طی سدۀ پس از به‌خشکی‌رسیدنِ کلمب، اروپایی‌ها ۲۰۰ تن طلا و ۱۶۰۰۰ تُن نقره، صرف‌نظر از میزان قاچاق‌شده، از معادن غرب بارِ کشتی‌هایشان کردند و به این سوی آب آوردند. همان‌طور که ثروت به شرق جاری می‌شد، گیاهان و جانوران به غرب برده می‌شدند. جمعیتِ گله‌هایی که اروپاییان آورده بودند، در غیاب شکارچیان طبیعی، هر پانزده ماه دو برابر می‌شد و هشت خوکی که کلمب در سفر دومش -به همراهِ مرغ و خروس و گوسفند و بز و اسب و مشتی دانه- آورده بود، طی اندک سالی، تبدیل به هزاران شدند. ناتوانی و اکراه اروپاییان در فهمیدن زبان‌های بومی، قصه‌ها و شیوۀ زندگی آنان، زمینۀ رشد سوءتفاهمی عمیق را مهیا کرد، یعنی پندارۀ افرادی که در «وضع طبیعی» زندگی می‌کنند. پندارۀ ذهنی‌ای که توماس هابز و جان لاک داشتند براساس آن در اروپا ایدۀ دولت مدرن را می‌ساختند. جان لاک می‌نویسد: «در آغاز همۀ دنیا آمریکا بود».بریتانیا، کم و بیش دیرتر مستعمره‌نشین‌هایش را سامان داد، و دلیل این تأخیر هم زمینه‌سازی برای ایجاد کشوری جدید نبود، بلکه می‌خواست راهبردی متعادل‌تر، نزدیک خانه، در پیش گیرد (یکی از مشاوران ملکه الیزابت بر گزارشی که دربارۀ ابراز علاقۀ بریتانیا به غرب نوشته بود چنین عنوانی نهاد: گفتار در این باب که چگونه علیاحضرت می‌توانند باعث تکدر خاطر پادشاه اسپانیا شوند). بریتانیا همچنین دیرتر به بازار تجارت برده وارد شد، اما خیلی زود بر آن چیرگی یافت. از سال ۱۶۰۰ تا ۱۸۰۰، به‌ازای استقرار هر اروپایی در بریتیش‌آمریکا، پنج آفریقایی به‌زور بدانجا برده شدند. یکی از بازدیدکنندگان ساحل کارولینا دربارۀ آن منطقه چنین نوشته است: «بیشتر شبیه به کشور کاکاسیاه‌هاست تا کشوری که سفیدپوستان در آن ساکن‌اند». در زمان اعلامیۀ استقلال، که بخش بزرگی از فهم عمومی دربارۀ آمریکا به‌شکل سنتی با آن آغاز شد، نزدیک به دو قرن شورش‌های بردگان و جنگ‌ با سرخ‌پوست‌ها اندیشه‌های آزادی، اختیار، استبداد، و انقلاب را به بوتۀ آزمون نهاده بود: چیزهایی که امضاکنندگان ابتکار خود می‌دانستند.در اوایل سال ۱۷۷۶، ابیگل آدامز به همسرش جان، که عضو کنگرۀ قاره‌ای۷ بود، نامه‌ای نوشت و از او خواست: «بانوان را از یاد مبر، و دربرابر آن‌ها بخشنده‌تر و بلندنظرتر از آن باش که نیاکانت بودند». ابیگل به یاد همسرش آورد که او و همکارانش در فیلادلفیا گرد آمده‌اند تا حکومتی به نمایندگی از مردم تأسیس کرده، و شکل حکومتی پیشین را کنار گذارند، چراکه آن حکومت نمایندۀ مردم نبود. ابیگل نوشت: «فراموش مکن تمامی مردها، اگر بتوانند، مستبد می‌شوند».همسرش پاسخ داد: «کاری جز خندیدن از دستم برنمی‌آید».این تنها مورد تضاد میان اعمال و اصول بنیان‌گذاران نیست. اما عاقلانه‌تر آن است که به‌جای آنکه چنین مکالماتی را -همچون نشانه‌هایی از دورویی یا سوء نیت- بی‌اهمیت بدانیم، همچون تضادهایی در نظر گیریمشان که در قلب سرچشمه‌های پیچیدۀ آمریکا جای دارند. خواهی نخواهی، لاینحل‌بودن این تنازعات تبدیل به موتور محرک سیاست آمریکا شده است. در پیش‌نویس نهایی اعلامیۀ استقلال، بند اولیه‌ای را مستثنا کردند که در آن برده‌داری، به‌عنوان یکی از بی‌عدالتی‌هایی که انگلستان در خاطره‌ها ثبت کرده، و تجاوز به «حقوق مقدس زندگی و آزادی» ذکر شده بود. لپور این حرکت را «شکست مهیب ارادۀ سیاسی» در عینِ شجاعت خارق‌العاده می‌نامد. ناگفته نماند که تصویب «این حقایق» - که تمامی انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند، و همگی حقوقی خدشه‌ناپذیر دارند که دولتِ انتخاب‌شده به‌دست مردم می‌باید تضمینش کند- آن‌قدر خوب شنیده شد که برده‌داران جامائیکا آمریکایی‌ها را به‌خاطر شورش برده‌ها ملامت می‌کردند، شورشی که چند هفته پس از امضای بیانیه شعله‌ور شد (هنگام بازنگری قانون اساسی و همچنین در نخستین دور کنگره تلاش‌های جدی برای لغو برده‌داری انجام شد و به نتیجه نرسید. لپور می‌گوید در پایان قرن نوزدهم دو انقلاب در آمریکا اتفاق افتاد، اما تنها یکی از آن‌ها پیروز شد).کارِ لپور نشان می‌دهد همان‌طور که آمریکا یک مکان است، نوعی تخیل نیز هست. ارزش اصلی پروژه‌هایی همچون این حقایق تنها به‌دلیل قراردادن وقایع در بستر تاریخ نیست، بلکه همچنین در پرتویی است که بر غیاب‌ها و زدوده‌های تاریخ می‌افکنند. این پروژه به ما می‌گوید چه چیزی اتفاق افتاد و چه‌چیزها قطعاً اتفاق نیفتاد. می‌گوید کدام مسئله حل شد، کدام به تعویق‌ افتاد، و کدام‌یک به‌شکلی دیگر طرح شد. «نامه‌ای از زندان بیرمنگام»، به قلم مارتین لوتر کینگ جونیور، به جنبش تی‌پارتی بوستون استناد کرد و رونالد ریگان، هنگام اعلام حمایت از بری گلدواتر در سال ۱۹۶۴، به رأی‌دهندگان هشدار داد که بنیان‌گذاران را از یاد نبرند. وانگهی، همان هنگامی که دیوید واکر استینافش را در مخالفت با برده‌داری در آستانۀ جنگ داخلی منتشر کرد، و هم زمانی که الیزابت کدی استنتون۸ پیش‌نویش درخواست برای اصلاحاتش را در سنکا فالز رونمایی کرد، دلیلشان این بود که از یک سو اعلامیۀ استقلال را با درنظرگرفتن مستثناشدگان بازسازی کنند، و از سوی دیگر خود را در مقام اخلاف فلسفی آن مردانی بنشانند که اعلامیه را امضا کرده بودند.آمریکا آن‌قدر که شاهکار بازآفرینی بود، شاهکار آفرینندگی نبود. ادبیاتی که بنیان‌گذاران برای برابری و حقوق به کار بردند راه خود را به کنایات مردم گشود؛ بدین ترتیب ساخته و بازساخته شد و خود را به دو طرف طیف سیاسی کشاند. زمانی که دونالد ترامپ -که بعد کاندیدایی شد که از صندوق‌های رأی بیرون آمد- در اواخر سال ۲۰۱۵ با آلکس جونز، نظریه‌پرداز توطئه و نفرت‌پراکن، مصاحبه کرد، واکنش تشکیلات سیاسی ناباوری بود. اما شاید بهتر بود در واکنششان بازنگری می‌کردند. جونز به ترامپ گفت: «کاری که تو می‌کنی حماسه است». دو آدم خودخواندۀ بی‌نام‌و‌نشان نشسته بودند و صحبت می‌کردند. جونز ادامه داد: «کار تو در سطح جرج واشنگتن است».لپور، هم در کتابش و هم جاهای دیگر، می‌گوید هر نسل می‌باید «راهی برای به‌ارث‌بردن میراثی از انقلاب آمریکا بیابد». او می‌گوید: «ما مردمی هستیم که در یک ایده سهیمیم». ممکن است حق با او باشد؟ هرچه باشد، داستان جذابی است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Lepore, Jill. These Truths: A History of the United States, W. W. Norton & Company, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکس کارپ نوشته است و در تاریخ ۱۹ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «History for a Post-Fact America» در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «در آغاز، همه‌جا آمریکا بود: تاریخی جدید از آمریکا» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• الکس کارپ (Alex Carp) ویراستار تحقیقی وب‌سایت‌های نیویورک ریویو آو بوکس و گرنیکا است.[۱] Duke University Reporters’ Lab: مرکز راستی‌آزمایی وابسته به دانشگاه دوک است [مترجم].[۲] trial by ordeal: محکمه‌ای که در آن فرد متهم کاری خطرناک مثل نوشیدن زهر و راه‌رفتن بر روی آتش انجام می‌دهد تا پس از آن با بهبودی متهم بی‌گناهی‌اش ثابت شود. این محکمه هم در دین زرتشتی و هم در مسیحیت ایام قرون وسطا رواج داشت [مترجم].[۳] trial by combat: محکمه‌ای که در آن، به‌دلیل کافی‌نبودن شواهد برای اثبات دعاوی یکی از طرفین، قاضی شاکی و متهم را ملزم به نوعی دوئل و نبرد تن‌به‌تن می‌کند و فرد پیروز طرف برحق دادگاه اعلام می‌شود. ریشۀ این نوع قضاوت به گذشتگان اقوام ژرمن می‌رسد [مترجم].[۴] category error[۵] Taíno: دسته‌ای از بومیان کاراییب [مترجم].[۶] Hispaniola [۷] Continental Congress: کنگرۀ قاره‌ای یا کنگرۀ فیلادلفیا شامل سیزده نماینده از سیزده مستعمره‌نشین بود که، در زمان انقلاب، ادارۀ حکومت را در دست گرفت [مترجم].[۸] Elizabeth Cady Stanton: از بنیان‌گذاران مبارزه برای حقوق زنان بود، و از چهره‌های تأثیرگذار نخستین کنوانسیون حقوق زنان که در شهر سنکافالز برپا شد [مترجم]. ]]> الکس کارپ تاریخ‌وسیاست Wed, 12 Dec 2018 04:54:41 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9215/ ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9221/ جان گری، نیواستیتسمن — آن‌طور که دیوید ووتن می‌گوید، ما در جهانی زندگی می‌کنیم که با انقلابی فکری ایجاد شده است که سه متفکر در قرن‌های شانزدهم تا هجدهم آن را آغاز کردند. «عنوان کتابم قدرت، لذت، سود است، و این ترتیب از آن روست که مفهوم قدرت را در قرن شانزدهم برای نخستین بار ماکیاوللی پردازش کرد؛ مفاهیم لذت و شادکامی را در قرن هفدهم هابز مورد تجدیدنظری اساسی قرار داد؛ و طرز کار سود در اقتصاد را در قرن هجدهم نخستین بار آدام اسمیت نظریه‌مند کرد». پیش از این متفکران، زندگی بر ایدۀ یک خیر اعلی -هدفی فراگیر برای زندگی انسان- استوار بود. این خیر اعلی از نظر مسیحیت همان رستگاری بود، و از نظر فلسفۀ یونانی‌رومی وضعیتی بود که در آن شادکامی و فضیلت به وحدت برسند. در هر دو، وقتی این خوبیِ برین فراچنگ می‌آمد، زندگی انسان به کمال می‌رسید.اما نزد کسانی که در جهانی زندگی می‌کنند که به‌دست ماکیاوللی و هابز و اسمیت ساخته شده است، خبری از خیر اعلی نیست. اینان، به‌جای رستگاری یا فضیلت، خواهان قدرت، لذت و سود هستند و این‌ها را بی‌اندازه و بی‌حدوحصر می‌خواهند. دلیلش این است که این‌ها چیزهای نادری هستند و به‌شدت ناپایدارند، رقبای زیادی در حسرت آن‌ها هستند و وابسته‌اند به بخت و اقبال؛ سخت به دست می‌آیند و ساده از دست می‌روند. دلیل ژرف‌ترش این است که از نظر این متفکران شکوفایی و کمال انسان را نمی‌توان به دست آورد، بلکه تنها باید به‌دنبالش بود. میل آدمی سیری‌ناپذیر است و ارضای امیال وضعیتی صرفاً خیالی است. هابز لُبّ این نگاه غم‌افزا را چنین بیان کرده است: «چنان‌که در وهلۀ نخست تمایل عام نوع بشر را این می‌دانم: میلی ابدی و توقف‌ناپذیر به قدرت از پی قدرت، میلی که تنها با مرگ فرو می‌نشیند». چنان‌که ووتن متذکر می‌شود، میک جَگِر و کیث ریچاردز نیز در آهنگ «راضی نمی‌شوم»۱ دیدگاه مشابهی را دربارۀ وضعیت انسان بیان می‌کنند. جدا از اینکه این خوانندگان گروه رولینگ استونز خودشان به این آگاه بوده‌اند یا نبوده‌اند، به‌هرحال ترانۀ آن‌ها جهان‌بینی حاکم بر دوران مدرن را به نمایش می‌گذارد.ووتن یک تاریخ‌نگار اندیشۀ بسیار مبتکر است که در باب ظهور علم مدرن مطالب روشنگری نوشته است. کتاب او با عنوان اختراع علم: تاریخی جدید از انقلاب علمی۲ (۲۰۱۵) نشان می‌دهد جهانی که با انباشت سریع دانش شکل گرفته با جهان‌های قدیمی‌تر و پیشامدرن که در آن‌ها تصور می‌شد همۀ چیزهای واقعاً مهم تا آن زمان شناخته شده است به‌صورت بنیادین تفاوت دارد. از نظر ووتن، ظهور علمْ یک کوچِ پارادایمی۳ در نگاه ما به جهان بود، حتی بسیار گسترده‌تر از آن چیزی که تامس کوهن در ساختار انقلاب‌های علمی۴ (۱۹۶۲) درباره‌شان بحث می‌کند. بحث کوهن این بود که وقتی دانش جدیدی در دسترس قرار می‌گیرد، نظریه‌های علمی فقط به‌صورت صعودی رشد نمی‌کنند، بلکه ابتدا میل به حفظ و گسترش خود دارند، اما ناگهان در تحولی انقلابی برانداخته می‌شوند و پارادایمی جدید جای آن‌ها را می‌گیرد.از نظر ووتن، ظهور علم بزرگ‌ترین کوچ پارادایمی بوده است، انقلابی شناختی که طرز فکر انسان‌ها دربارۀ جهان را به‌طور کامل و برگشت‌ناپذیری تغییر داد. بین قرن‌های شانزدهم تا هجدهم، نوشته‌های ماکیاوللی و هابز و اسمیت منجر به استقرار «پارادایم روشنگری» شد، یک نظام اعتقادی دربارۀ انسان‌ها به‌عنوان آفریدگانی خودخواه، که تاآنجاکه با یکدیگر احساس همدلی کنند و بفهمند که رفاهشان وابسته به هم است، اجتماعی هستند، اما ذاتاً تعقیب امیال خودشان آنان را هدایت می‌کند.در این نظام، تنها هدف عقلانی جامعه ارضای بیشینۀ خواسته‌هاست، و تنها راه دست‌یافتن به این مهم یک جامعۀ بازرگانی است، مبتنی بر نوعی اقتصاد بازار، مالکیت خصوصی و دولت محدود. در این دیدگاه، خوب‌بودن صرفاً مجموعه‌ای از راهبردهاست برای تعقیب هر آنچه انسان‌ها بیشترین میل را به آن دارند. بحث‌های اخلاقی از آن جنسی که ارسطو و آکوئیناس می‌کردند متکی بر این باور بود که برای زندگی‌کردن یک طریقۀ واقعاً درست وجود دارد. اما وقتی این باور کنار گذاشته شد، رفتن به‌دنبال خوبی معنای خود را از دست داد. آنگاه تنها چیزی که باقی ماند حساب‌وکتاب منفعت‌گرایانۀ سود و زیان بود.ووتن این کوچ مفهومی را که منجر به زایش زندگی امروزی ما شده است در کتابی توضیح داده که از حیث دامنه بلندپروازانه و خیره‌کننده است. تقریباً یک‌سوم از ۴۰۰ صفحۀ قدرت، لذت، سود را یادداشت‌های علمی و ضمایم آن تشکیل می‌دهد. بااین‌حال، روایتِ مکتوبِ سرزندۀ ووتن هرگز جنب‌وجوش خود را از دست نمی‌دهد. کمتر کتاب دانشگاهی‌ای را می‌توان سراغ گرفت که چنین داستان هیجان‌انگیزی از نحوۀ تغییر جهان به دستِ ایده‌ها ارائه کرده باشد. ولی این داستانی است که بخش بزرگی از آن حذف شده است، و این دیدگاهِ «پارادایم روشنگری» که ووتن ارائه می‌کند هم ناکامل است و هم زمان‌پریش. او نمی‌گوید متفکران روشنگری مجموعه‌ای همگن از ایده‌ها را ترویج می‌کردند. او می‌نویسد: «’روشنگری‘ کلمه‌ای مسئله‌ساز است، چون ساده و مفید است که از روشنگری‌های متعدد سخن بگوییم». تفکر روشنگری پر از «منازعات تلخ» بود، پر از افراطیون و محافظه‌کارانی که دیدگاه‌هایی ناهمسو در باب حدود جامعه‌پذیری انسان داشتند. اما، به‌رغم همۀ این هشدارهای احتیاطی، پارادایم روشنگری ووتن به‌طرزی غیرمعمول تنگ و محدود است:وقتی، در پایان قرن بیستم، فروپاشی کمونیسم ظاهراً منادی یک نظم جهانی جدید شده بود، این نظم جدید بنا بود بر اصول روشنگری استوار شود: بازارهای آزاد، آزادی بیان، جدایی دین از دولت. وقتی از ارزش‌های غربی حرف می‌زنیم، ارزش‌هایی که در ذهن داریم ارزش‌های پدران بنیان‌گذار آمریکاست، که می‌شود همان ارزش‌های روشنگری. وقتی خوبی‌های جامعه‌هایمان را وصف می‌کنیم و وقتی ناکامی‌های آن‌ها را نقد می‌کنیم، استدلال‌هایی را بسیج می‌کنیم که در درون پارادایم روشنگری بالیده‌اند ... در غرب، ارزش‌های روشنگری، بازارهای آزاد و آزادگی سیاسی در هم تنیده و به هم وابسته هستند.ووتن در اینجا نه‌تنها روشنگری را صرفاً در چارچوب استیلای آمریکا تعریف می‌کند -استیلایی که اینک به‌وضوح به تاریخ پیوسته است- بلکه، با تمرکز بر زیرمجموعه‌ای کوچک از ایده‌های لیبرالی، سایر ایده‌ها و جنبش‌هایی را نیز طرد می‌کند که در هر نگاه جامع‌تر و وسیع‌تری به روشنگری بخشی از آن دوره به حساب می‌آیند. بخش بزرگی از اندیشۀ مارکس نقدی بود بر آنچه ووتن آن را پارادایم روشنگری تعریف می‌کند. لیکن نقد مارکس بر اندیشۀ روشنگری خودش در درون روشنگری بود، و جنبش‌هایی که از او الهام گرفتند همواره خود را ادامه‌دهندۀ پروژۀ روشنگری می‌دانستند.وقتی کمونیست‌ها در روسیه و چین تلاش کردند کشورهای خود را از روی الگویی جدید از نو بسازند، باور داشتند که دارند تمدن‌هایی عقب‌افتاده و ازپادرآمده را با تمدنی تعویض می‌کنند که مبتنی بر ایده‌های روشنگرانۀ پیشرفت و عقلانیت است. این در حالی است که می‌بینیم ووتن تنها یک بار از مارکس یاد می‌کند و از روسیه هیچ حرفی نمی‌زند. از چین تنها در بحث قیمت فلزات گران‌بها در قرن هجدهم نامی به میان می‌آید. مارکسیسم در انتهای کتاب به چشم می‌خورد، اما صرفاً به‌عنوان یک قلم از فهرستی بلند از جنبش‌هایی به‌شدت بی‌ربط -«احیاگران دینی، ایدئالیسم، سوسیالیسم و مارکسیسم، داروینیسم اجتماعی، ظهور فلسفه‌های اخلاقی مبتنی بر دیگری‌خواهی، و در قرن بیستم فرویدگرایی و پسامدرنیسم»- که ووتن همۀ آن‌ها را «حملاتی به چارچوب روشنگری» توصیف می‌کند.در حقیقت اکثر این جنبش‌ها مصادیقی از اندیشۀ روشنگری بودند، نه این که رد و طرد آن باشند. داروینیست‌های اجتماعی باور داشتند که دارند علمی روشنگرانه دربارۀ ماهیت انسان ایجاد می‌کنند که مبتنی بر فیزیولوژی است. آگوست کنت، پوزیتیویست بسیار تأثیرگذار قرن نوزدهمی، کسی که کلمۀ «دیگری‌خواهی» را برای تعریف اخلاق سکولار خویش ابداع کرد، کار خود را در امتداد سنت دایرةالمعارفی‌های فرانسوی قرن هجدهم می‌دانست. فروید در پایان عمر خویش پای می‌فشرد که در مطالعۀ ذهن انسان از عقلانیت علمی استفاده کرده است. حتی سرچشمۀ پسامدرن‌های قرن بیستمی و بیست‌ویکمی نیز نیچه است که یک عمر ستایشگر ولتر بود، و ولتر خودش را نقطۀ انتهاییِ روشنگری قرار می‌داد، نه خارج از آن. هیچ یک از این جریان‌ها را نمی‌توان به‌نحوی معقول صرفاً حمله‌کننده به روشنگری توصیف کرد.اندیشۀ روشنگری در اشکال متعددی ادامه یافته است که پارادایم تنگ و محدود ووتن این اشکال را از خود طرد می‌کند. درعین‌حال، جنبش‌های قدرتمندی ظهور کرده‌اند که تنوعی از پروژه‌های ضد‌‌روشنگری را ترویج می‌کنند، و ووتن به آن‌ها نیز توجهی نمی‌کند:روشنگری در برابر همۀ تلاش‌هایی که به قصد از میان بردن آن صورت گرفته مقاومت کرده است. بارها و بارها جنبل و جادوهایی که برای شکست‌دادن آن به کار افتادند برچیده شدند؛ بارها و بارها نیزه‌هایی بر اندام‌های آن وارد کردند. بااین‌حال، همچون خون‌آشام، به زندگی بازگشته است. وقتی در ابتدای قرن بیستم ماکس وبر دفع طلسم جهان را توصیف می‌کرد و می‌گفت ما در درون قفس آهنین عقلانیت ابزاری گرفتاریم، درواقع داشت ارزش‌های روشنگری را توصیف می‌کرد... وبر درست می‌گفت -فارغ از اینکه چقدر برای نجاتمان تلاش کنیم، همواره درون قفس خواهیم ماند.ووتن نیز مانند وبر در عقلانیت زندگی مدرن اغراق می‌کند. درست است، رژیم‌های مروجِ ایدئولوژی‌های ضد‌‌روشنگری تاکنون شکست خورده‌اند. رژیم نازی، که متکی بر ایده‌های ضد‌‌روشنگریِ خون و خاک بود و همچنین زیست‌شناسیِ نژادپرستانۀ به‌ارث‌رسیده از برخی متفکران روشنگری را مطرح می‌کرد، به‌عنوان یک اقتصاد جنگی به‌اندازۀ بریتانیای دموکراتیک کارآمد نبود. داعش نتوانست دولتی مستقر ایجاد کند، چون غرب بر آن برتری تسلیحاتی داشت. اما این نیز درست است که دولت‌های غربی عمیقاً متأثر از طرزفکرهایی هستند که عقل ابزاری را رد می‌کنند.اگر جهان ما صرفاً با آن جنس از عقلانیتی اداره می‌شد که ماکیاوللی و هابز مروج آن بودند، برخی خطاها و حماقت‌های دوره‌های اخیر احتمالاً واقع نمی‌شدند. آیا کسی که از تحلیل هزینه‌‌فایده استفاده می‌کند، ممکن است آن حملۀ ویرانگر به عراق را حتی در خیالاتش تجسم کند؟ فقط ده دقیقه استفاده از عقل ابزاری نشان می‌داد که تأثیر تغییر رژیم در بهترین حالت پیش‌بینی‌ناپذیر است و به احتمال زیاد آشوبی فاجعه‌بار پدید خواهد آورد. ماجراجویی عراق و اجرای دوباره و حتی فاجعه‌بارتر آن در لیبی، بیشتر از آنکه جعل سیاست زور باشد، ملهم از روندهایی در اندیشۀ روشنگری بوده که ووتن آن‌ها را مغفول نهاده است: مشخصاً تأثیرگذاریِ مداوم ایده‌های برآمده از دیانت غربی.یک جزء سازندۀ مهمِ ترکیب فکری‌ای که این «جنگ‌های اختیاری» از آن برخاسته‌اند ایدئولوژی ترویج دموکراسی است: این باور که انسان‌ها در همه‌جا رؤیای رهایی از جباریت را در سر می‌پرورند. این ایمان سکولار، که ریشه در متفکران مرکزی روشنگری دارد، یعنی کسانی چون جان لاک و ایمانوئل کانت -که اندیشۀ سیاسی‌شان با انجیل‌باوریِ جهان‌شمول‌گرایانه شکل گرفته بود- دست‌کم همان‌قدر در سیاست مدرن تأثیرگذار بوده که تحلیل هزینه‌‌فایدۀ منفعت‌گرایانه.آدام اسمیت، سومین متفکرِ انقلابیِ مورد نظر ووتن، نیز متکی بر ایده‌های یکتاپرستانه بود. استدلال او برای مبادلۀ آزاد مبتنی بر باوری مسیحی به مشیت الهی بود که مطابق آن مردمانی با مهارت‌های متفاوت در گوشه‌های متفاوت جهان جای داده شده‌اند تا بتوانند با هم به‌صورت سازنده مبادله کنند. به همین شکل، روشنگری پدران بنیان‌گذار آمریکا نیز متکی بر مفروضات خداباورانه دربارۀ حقوق انسان بود که بر وظایف انسان نسبت‌به خدا استوار شده بودند. وقتی لیبرال‌های قرن بیست‌ویکمی پارسامنشانه ارزش‌های روشنگری را تصدیق می‌کنند، ندانسته همین میراث خداباورانه را به میدان می‌آورند.سایر اقسام اندیشه با ظهور روشنگری به‌کلی ناپدید نشد، بلکه فقط دگردیسی یافتند. اینجا روشنگری شبیه به علم مدرن است. ووتن از این ایده بهره می‌برد که ظهور علم یک انقلاب شناختی بود و الگویی برای کوچی که او ادعا می‌کند در اخلاقیات و سیاست نیز رخ داد، و بدون شک علم جهان را عمیقاً تغییر داد.زندگی‌های ما روزانه با مشتقات تکنولوژیکِ حاصل از پیشرفت شتابندۀ دانش علمی تغییر می‌کند. اما این به معنای پایان‌یافتن اسطوره‌سازی یا جادو‌باوری نیست. کاملاً برعکس: علم خودش به ماشینی برای اسطوره و جادو تبدیل شده است. این باور که علم می‌تواند شرور کهن را بربیندازد خودش به‌وضوح یک‌جور جادوباوری است، و بااین‌حال به‌طور گسترده موردقبول است. چقدر گفته‌ایم که علم می‌تواند قحطی را ریشه‌کن کند؟ شکی نیست که با تکنولوژی‌های جدید ممکن است کمبود مواد غذایی به تاریخ بپیوندد، اما علم نمی‌تواند از قحطی‌های فاجعه‌بار مثلاً از آن جنسی که در حال حاضر یمن را در بر گرفته جلوگیری کند. علت این نوع قحطی‌ها کمبود مادی نیست، بلکه رفتار انسانی است. اگر میلیون‌ها نفر در این کشور بلازده از فرط گرسنگی به سرحد مرگ رسیده‌اند، علتش یک جنگ بی‌محاباست. رشد دانش علمی موجب نمی‌شود انسان‌ها عقلانی‌تر شوند. صرفاً به برخی از آن‌ها قدرت بیشتری می‌دهد تا آنچه می‌خواهند را انجام دهند. علم، به‌جای ازمیان‌بردن رفتار غیرعقلانی، مقیاس و پیامدهای جرم و حماقت انسانی را بالا برده است.این انقلابی که ووتن معتقد است با ظهور علم رخ داده هرگز وجود نداشته است، و این کوچ پارادایمی‌ای که او خیال می‌کند با روشنگری اتفاق افتاده هرگز در کار نبوده است. قفس آهنین وبر -پیروزی برگشت‌ناپذیر عقل ابزاری- یک سراب بود. در ابتدای دوران مدرن تغییرات مفهومی زیادی رخ داد، اما با آن کوچ تمام‌وکمالی که ووتن مفروض می‌گیرد خیلی فاصله داشت. به‌علاوه، سلطۀ کنونی روشنگریِ موردنظر ووتن -که او بیش‌ازحد در آن اغراق می‌کند- برگشت‌ناپذیر نیست. این یکی از ویژگی‌های نظریۀ کوهن است که پارادایم‌ها به‌طور مرتب برانداخته می‌شوند. آیا نمی‌شود که پارادایم روشنگری هم چنین سرنوشتی پیدا کند؟ ووتن به این پرسش بسیار کم پرداخته است:این ویژگی ممکن است بسیار متفاوت باشد. شاید یک روز ربات‌ها همۀ کارهای سخت را انجام دهند، شاید انرژی از منابعی تأمین شود که به‌نحو مؤثری کم‌هزینه باشد، و شاید بیماری و درد با دستکاری‌های ژنتیکی به تاریخ بپیوندند. در آن جهان، پارادایم روشنگری، که با علم به کمبود پدید آمده، با درک اینکه لذت و شادکامی به‌سختی تأمین می‌شود، شاید بی‌ربط به نظر برسد.اینجا ظاهراً ووتن بالأخره رضایت می‌دهد که ممکن است بتوانیم از قفس آهنین فرار کنیم. پیشرفت‌های تکنولوژیک می‌توانند کلیدی در اختیار ما بگذارند. چنین چشم‌اندازی بعید است. محتمل‌تر این است که کمبود پایان نمی‌یابد و تکنولوژی‌های جدیدِ صرفه‌جویی در نیروی کار به سلاحی در منازعات آتی قدرت تبدیل می‌شوند. چنان‌که در گذشته علم به‌عنوان ابزاری در کشمکش‌های انسانی به کار می‌رفت. اگر بنا باشد روشنگری موردنظر ووتن در یک کوچ پارادایمیِ دیگر کنار زده شود، علتش پیشرفت در تکنولوژی نخواهد بود، بلکه الزامات سیاسی چنین خواهند کرد. روشنگری لیبرال وقتی کنار زده می‌شود که دیگر به‌قدر کافی به مردم چیزی را که می‌خواهند ندهد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Wootton, David. Power, Pleasure, and Profit: Insatiable Appetites from Machiavelli to Madison. Harvard University Press, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان گری نوشته است و در تاریخ ۷ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Enlightenment without end» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• جان گری (John Gray) استاد بازنشستۀ علوم سیاسی از مدرسۀ اقتصادی لندن است. گری از برجسته‌ترین مرورنویسان جهان در زمینۀ سیاست و جامعه است. فجر کاذب: توهمات سرمایه‌داری جهانی (False Dawn: the Delusions of Global Capitalism) از جمله کتاب‌های اوست.[۱] I Can’t Get No Satisfaction[۲] The Invention of Science: A New History of the Scientific Revolution[۳] paradigm shift[۴] The Structure of Scientific Revolutions ]]> جان گری تاریخ‌وسیاست Tue, 11 Dec 2018 05:05:04 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9221/ دور نگه‌داشتن سلبریتی‌ها از سیاست یکی از وظایف شهروندی ماست http://tarjomaan.com/neveshtar/9220/ جورج مونبیو، گاردین — انتظار دارید روزنامه‌ها بیشتر با چه دست افرادی گفت‌وگو کنند؟ شاید آن‌هایی که حرفی برای گفتن دارند، یا شاید هم آن‌هایی که تجربه‌هایی غنی‌ و عجیب‌ دارند؟ ممکن است در زمرۀ فیلسوفان، یا کاراگاهان، یا پزشکانِ مناطق جنگی، آوارگان، دانشمندان قطبی، کودکان خیابانی، آتش‌نشان‌ها، ورزشکاران پرش آزاد، فعالان اجتماعی، نویسندگان یا شیرجه‌زن‌ها باشند؟ البته که نه، چرا که روزنامه‌ها بیشتر با هنرپیشه‌ها گفت‌وگو می‌کنند. من کار پژوهشی‌ای در این زمینه انجام نداده‌ام، اما گمان می‌کنم بین یک‌سوم تا نیمی از مصاحبه‌های روزنامه‌های اصلی با افرادی است که زندگی‌شان را از راه فرورفتن در قالب یک نفر دیگر، و صحبت‌کردن از زبان او، می‌گذرانند.این پدیده آنچنان عجیب و غریب است که، اگر این‌چنین نرم‌نرمک به خوردمان نرفته بود، بی‌گمان جا می‌خوردیم. راستش شیوۀ کار رسانه‌ها از نظر من نمادین است. مشکل رسانه عمیق‌تر از اخبار جعلی است؛ کاری که آن‌ها می‌کنند ارائۀ اخبار دربارۀ جهانی جعلی است.من نه می‌گویم روزنامه‌ها با هنرپیشه‌ها مصاحبه نکنند، نه اینکه هنرپیشه‌ها حرفی درخور شنیدن ندارند، اما دل‌مشغولی بیش‌ازحد به موضوعات این صنف سبب می‌شود صداهای دیگر گنگ شوند. یکی از نتایجش این است که هیچ موضوعی موضوعیت نمی‌یابد، مگر زمانی که از دهان یک هنرپیشه خارج شود. فروپاشی اقلیم، آوارگان، حقوق بشر، آزارگری جنسی؛ به نظر می‌رسد هیچ‌یک از این مسائل نمی‌توانند بدون اینکه به هالیوود بروند مطرح شوند.این به معنای کم‌ارزش جلوه‌دادن کار هنرپیشگانی نیست که کمک کرده‌اند تا توجهات بی‌شماری به مشکلات جلب شود؛ به‌ویژه منظورم زنان برجسته و شجاعی است که دست به افشاگری دربارۀ هاروی واینستین زدند و جنبش #من_هم را به راه انداختند. بااین‌حال، از یاد نبریم زنان برجسته و شجاع بسیاری نیز بودند که برای گفتن همان حرف به پا خواستند اما، چون هنرپیشه نبودند، صدایشان شنیده نشد. همه گمان می‌کنند جنبش #من_هم یک سال قبل و به‌دست آن‌هایی راه افتاد که واینستین را متهم کردند، در صورتی‌که جنبش در سال ۲۰۰۶ آغاز شد، همان سال بود که یک فعال اجتماعی به‌نام تارانا برک نام #من_هم را بر آن نهاد. او و میلیون‌ها نفر دیگر تلاش کردند در جایی سخن بگویند که، خواه به‌معنای واقعی یا استعاری، زیر نور صحنه نبود.دستِ‌کم هنرپیشه‌ها در خدمت منافع عمومی هستند. نتایج پیمایش غیرعلمیِ من نشان می‌دهد دستۀ بعدی‌ای را که زیاد با آن‌ها مصاحبه می‌شود می‌توان تحت عنوان «خدمت‌گزار ثروتمندان» طبقه‌بندی کرد، یعنی رستوران‌دارها، طراحان مد، طراحان داخلی و مانند آن‌ها. چنان ارج و قربی بر ما می‌نهند و آنچنان عزت‌تپانمان می‌کنند که انگار مشتری آینده‌شان هستیم. ما در جهانی متظاهرانه زندگی می‌کنیم، جایی که به ما القا می‌کنند صرفاً ناظرانی مات و مبهوت نیستم، بلکه در آن مشارکت داریم.اثر نورافکن در صفحات فرهنگی روزنامه‌ها به‌خودی‌خود بد است، اما زمانی بدتر می‌شود که به صفحات سیاسی هم نفوذ کند. بدین ترتیب موضوعات عمومی، در تمامی طول سال، به‌ویژه در فصل کنفرانس‌های حزبی، همچون نمایش‌های زندگی خصوصی نمایانده می‌شود. برای نمونه برکسیت، چیزی که احتمالاً زندگی تک‌تک شهروندان بریتانیا را تغییر خوهد داد، به یک درام تقلیل می‌یابد، درامی با این قصه که آیا ترزا می شغلش را حفظ خواهد کرد یا نه، چیزی که فعلاً شاید برای هیچ‌کس، حتی خود ترزا می، اهمیتی نداشته باشد.نه می و نه جرمی کوربین تابِ بارِ آن کیش شخصیتی را ندارند که رسانه‌ها می‌خواهند برایشان بسازند. آن‌ها در عرصۀ عمومی محجوب و خام‌دست‌اند و به نظر می‌رسد کانون توجه بودن آزارشان می‌دهد. هر دو حزب با مشکلاتی غول‌آسا دست‌به‌گریبان‌اند و صدها نفر برای سامان‌دهی سیاست‌ها، تاکتیک‌ها و طرح‌هایشان کار می‌کنند. بااین‌حال چنین موضوعات مهم و پیچیده‌ای به قصۀ تقلای شخصی یک نفر تقلیل داده می‌شود. از چشم رسانه‌ها، همه بازیگرند. بدین ترتیب نمایش جای واقعیت را می‌گیرد.حتی اگر گزارش‌های سیاسی به شخصیتِ افراد فروکاسته نشود، عکاسی سیاسی می‌شود. امکان دارد مقاله‌ای در روزنامه به موضوعات عمیق و پیچیده بپردازد، اما معمولاً با تصویر یکی از ده سیاستمداری منتشر می‌شود که عکسشان می‌باید در هر گزارش خبری وجود داشته باشد. همین که تصویر مِی -بوریس جانسون که جای خود دارد- غوغایی عمومی به راه بیندازد کافی است. عکس‌ها هم، مانند هنرپیشه‌ها، دیدگاه ما دربارۀ دیگران را مه‌آلود ساخته، و کاری می‌کنند فراموش کنیم این مقاله دربارۀ زندگی میلیون‌ها نفر است، و نه یک نفر.ناتوانی رسانه‌ها در خلاقیت و ژرفانمایی نه‌تنها ملال‌آور، بلکه خطرناک نیز هست. گونه‌های خاصی از سیاست‌ورزی وجود دارند که به‌تمامی حول شخصیت‌ها سامان یافته‌اند. منظورم آن نوع سیاست‌ورزی است که در آن جای معنا و مدرک و تحلیل با نماد و شعار و هیجان پر شده است، یعنی فاشیسم. اگر روایت‌های سیاسی را مبتنی بر قصه‌های روان‌شناختی سیاستمداران بسازید، حتی اگر خودشان نخواهند، باز هم راه را برای‌ آن‌هایی گشوده‌اید که می‌توانند به شکلی مؤثرتر این بازی را پیش برند.این شیوۀ گزارش‌نویسی همین حالا هم به ظهور آدم‌هایی منجر شده است که اگرچه فاشیست نیستند، اما گرایش‌های عوام‌فریبانه دارند. جانسون، نایجل فراژ و جیکوب ریس‌ماگ، درست مانند دونالد ترامپ، ستارۀ برنامه‌های تلویزیونی واقع‌نما۱ هستند. برنامه‌هایی که در آن به ایفای نقش می‌پردازند [...] برنامه‌های خبری و تحلیل اخبار است. در سیرکِ رسانه، دلقک‌ها ستاره‌اند و دلقک‌ها در سیاست خطرناک‌اند.اثر نورافکن اجازه می‌دهد تعداد معدودی که مورد التفات‌اند اولویت‌ها را تعیین کنند، و این‌گونه است که تقریباً تمامی موضوعات اساسی در تاریکیِ اطراف حلقۀ نور گم می‌شوند. رسانه‌ها روزانه هزاران صفحه کاغذ و هزاران ساعت برنامه منتشر می‌کنند، اما به‌ندرت چیزی از این حجم کاغذ و زمان به موضوعاتی می‌پردازد که واقعاً اهمیت دارند: ازبین‌رفتن محیط‌زیست، نابرابری، محروم‌سازی، ازبین‌بردن دموکراسی با پول. در جهانِ هویت‌های جعلی، چیزهای بی‌اهمیت تبدیل به دغدغۀ ما می‌شوند. عنوان خبری یکی از گزارش‌هایی که هفتۀ گذشته در اخبار بی.‌بی.‌سی کار شد این بود: «مگان خودش درِ ماشین را بست»۲.بی.‌بی.‌سی به‌تازگی اعلام کرده است که دو برنامه را، با موضوع تغییرات اقلیمی، یک‌بار در هفته پخش خواهد کرد. با توجه به بی‌تفاوتی، و گاهی دشمنی آشکاری که بی.‌بی.‌سی در قبال افرادی داشته است که در طول ۲۰ سال گذشته می‌خواسته‌اند به موضوع تغییرات اقلیمی بپردازند، این اقدام را باید یک پیشرفت محسوب کرد. با‌این‌حال، اگرچه اخبار کسب‌و‌کار اهمیتی کمتر از نابودی محیط‌زیست دارد، دم‌به‌دقیقه پخش می‌شود. دلیلش پاره‌ای بدان جهت است که به نظر آن‌هایی که رسانه را می‌گردانند اخبار کسب‌و‌کار محوریت دارند، و پاره‌ای دیگر به این دلیل که کسب‌وکار موضوع موردعلاقۀ آن‌هایی است که در مرکز نورافکن جای خوش کرده‌اند. ما چیزی را می‌بینیم که آن‌ها می‌خواهند ببینیم؛ سایر موضوعات در تاریکی باقی می‌مانند.وظیفۀ تمامی روزنامه‌نگاران این است که نورافکن‌ها را خاموش کنند، پرده‌ها را کنار بزنند و ببینند چه چیزی در گوشه‌های اتاق پنهان شده است. نمونه‌های درخشانی در این زمینه وجود دارند، مانند ماجرای رسوایی ویندراش اسکندال۳ که گزارشش را آمیلیا جنتلمن و دیگران در گاردین منتشر کردند؛ قصۀ مردمانی که آن‌سوی نور نورافکن‌ها زندگی می‌کنند. مقاله با تصویر قربانیان آراسته شده بود، نه سیاستمدارانی که چنین بلایی سر آن‌ها آورده بودند. از آن گذشته، تراژدی زندگی آن‌ها در سایۀ نمایش زندگی یک نفر دیگر قرار نداشت. داستا‌ن‌هایی ازاین‌دست هنوز آن‌قدر قدرت دارند که حاضرانِ در مرکز نورافکن را مجبور به پاسخ‌گویی کنند.وظیفۀ تمامی شهروندان این است که چیزی که دارند می‌بینند را خوب درک کنند. جهانی که تصویر می‌شود با جهانی که در واقع وجود دارد متفاوت است. شخصیتی‌سازیِ موضوعات پیچیده، پس از آنکه اطمینان یابد در درک و واکنش به تنگناها دست و پا می‌زنیم، ما را گمراه و سردرگم می‌کند. به نظر می‌رسد هدف اصلی همین است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جورج مونبیو نوشته است و در تاریخ ۳ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Our cult of personality is leaving real life in the shade» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «دور نگه‌داشتن سلبریتی‌ها از سیاست یکی از وظایف شهروندی ماست» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• جورج مونبیو (George Monbiot) نویسندۀ کتاب‌‌‌های پرفروش وحشیانه: تغییر زمین، دریا و زندگی انسانی (Feral: rewilding the land, sea and human life) و عصر توافق: مانیفستی برای یک نظم جدید جهانی (The Age of Consent: A Manifesto for a New World Order) است. آخرین کتاب او چطور در این مخمصه گرفتار شدیم: سیاست، برابری، طبیعت (How Did We Get into This Mess? Politics, Equality, Nature) نام دارد.[۱] The reality TV: ژانری در برنامه‌سازی تلویزیونی که بر مبنای قرارگرفتن افراد در موقعیت‌های واقعی ساخته می‌شود؛ از فُرم‌های معروف این ژانر مسابقه‌های آشپزی هستند که در منزل شرکت‌کنندگان برگزار می‌شود، یا برنامه‌هایی که شرکت‌کنندگان به نقاط ضعفشان اعتراف می‌کنند و مانند آن [مترجم].[۲] Rachel Meghan Markle: هنرپیشۀ سابق آمریکایی که با پرنس هری ازدواج کرد و با لقب دوشس ساسکس عضو خاندان سلطنتی بریتانیا شد. داستان خبر از این قرار بود که فیلمی از او منتشر شد که، هنگام پیاده‌شدن از خودرو، خودش (به‌جای راننده) در را بست. بعضی‌ها گفتند این نشانۀ فروتنی اوست و عده‌ای دیگر به‌شوخی گفتند شاید مسئول باز و بسته‌کردن در خودرو را اخراج کرده است [مترجم].[۳] Windrush scandal: رسوایی سیاسی در بریتانیا در سال ۲۰۱۸ که طی آن تعدادی افراد کاراییبی/آفریقایی‌بریتانیایی (ویندراش) دستگیر و به اشتباه به کشور اصلی بازگردانده شدند [مترجم]. ]]> جورج مونبیو تاریخ‌وسیاست Sun, 09 Dec 2018 05:06:05 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9220/ همین خشم‌ها علیه بازار، بازار تازه‌ای خواهد ساخت http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9213/ دنیل تی. راجرز، یوروزین — استاد تاریخ اندیشه، دنیل تی راجرز ، توضیح می‌‌دهد که از دهۀ ۱۹۷۰، مفاهیم اشتراک‌‌گرای موجود از خود و از جامعه، جای خود را به فردیت مستقل و حق‌‌بنیاد دادند. و آنچه امروز، درقالب بازگشت سیاست‌‌های همبستگی، شاهدش هستیم، درواقع پس‌‌ضربۀ ناشی از همین امر است. بااینحال اما، به‌‌اعتقاد او، هرچه سیاست به‌‌سوی بازاری‌‌شدن پیش ‌‌می‌‌رود، ازهم‌‌گسست بیشتری بر وضعیت آینده حاکم می‌‌گردد.                                                                                           •••در قطعه‌‌ای به‌‌یادماندنی و تأمل‌‌برانگیز از نوشته‌‌های ویرجینیا وولف، رمان‌‌نویس شهیر، آمده: «در دسامبر ۱۹۱۰ یا همان حول‌وحوش شخصیت انسان تغییر کرد». به‌‌نظر او، از آن پس رابطۀ میان اربابان و خدمتگزاران، زنان و شوهران، والدین و کودکان، دیگر هرگز مثل قبل نشد؛ یا لااقل در انگلستانی که او می‌‌شناخت چنین بود. این گفته البته اشتباه است. شخصیت انسانی به‌‌یکباره تغییر نمی‌کند. جامعه و گفتمان اجتماعی، بسیار پیچیده‌‌تر، و ماهیتاً بسیار متکثرتر، و ناهمگن‌‌تر از آن هستند که به‌‌یکباره متحول شوند. بااین‌حال وولف یک‌‌چیز را به‌‌درستی تشخیص داده بود: وقوع تغییری ناگهانی در نحوۀ بروز تجربۀ مشترک ما در تخیل اجتماعی‌‌مان امکان‌‌پذیر است، تغییری با پیامدهایی کاملاً اساسی، و آغازی تقریباً نامحسوس.امروزه در بررسی تحولات قرن بیستم، مورخان غالباً اوائل دهۀ هفتاد را به‌‌عنوان نقطۀ آغاز تغییر فاز در قرن بیستم معرفی می‌‌کنند. همان زمانی که رونق اقتصادی ناشی از جنگ رفته‌‌رفته فروکش می‌‌کرد، نابرابری شدت می‌گرفت، و رشد اقتصادی در ابعاد وسیع دیگر نمی‌‌توانست معیاری تعیین‌‌کننده‌‌ باشد؛ همان زمانی که نهادهای مدیریت جهانی اقتصاد و سیاست، که با امیدهای بسیار در اواخر ۱۹۴۰ بنیان گردید بودند، تحت فشاری شدید و فزاینده قرار گرفتند، وقتی‌‌که نظم جهانیِ دوران جنگ سرد جای خود را به جهانی می‌‌داد مملو از ستیزه‌‌جویی‌‌ها و جنگ‌‌های بسیار منکسرتر از قبل. از اوایل ۱۹۷۰ به‌‌بعد، کامپیوتر و اینترنت، با محوری‌‌سازیِ تجارت جهانی، همه‌‌چیز را دگرگون ساختند. اما در همین دوره، همزمان، شاهد آغاز تحولی اساسی در ایده‌‌های معطوف ‌‌به اقتصاد، جامعه، تاریخ، قدرت، و سوژۀ انسانی نیز بودیم؛ تحولی قدرتمند، و با دامنه‌‌ای بسیار وسیع.این تغییر در ایده‌‌ها موضوع کتاب من، عصر گسست۱، بود که در ۲۰۱۱ منتشر شد. معنا و دامنۀ واژۀ گسست از آن پس به‌‌حدی تغییر یافته که اکنون تبیین آنچه از آن منظور بوده و آنچه منظور نبوده مفید به‌‌نظر می‌‌رسد. قصد من از توصیف این دوره باعنوان عصر گسست، این نبوده که بگویم در ربع آخر قرن بیستم جامعه به‌‌نسبت قبل پرنزاع‌‌تر گردیده است. وجود خرده‌‌فرهنگ‌‌های به‌‌شدت متعارض، که هریک قویاً از عقاید خود دربارۀ درست و نادرست در برابر دیگری دفاع می‌‌کنند، در تاریخ آمریکا سابقه‌‌ای طولانی دارد. ناپایداری بازار و تغییرات اقتصادی‌ای که منجر به زیان‌‌ها و سودهای کلان می‌شوند، و تبعات بسیار رنگارنگی برای گروه‌‌های اقتصادی متفاوت درپی دارند، در تاریخ سرمایه‌‌داری پدیده‌‌ای همیشگی بوده و هست. یا مثلاً وقتی در دهۀ ۱۹۶۰، مبارزاتِ منجر به ازهمپاشی و براندازی نهادها و قوانین تبعیض نژادی سبب رشد بی‌‌رویۀ ملی‌‌گرایی سفیدپوست می‌‌شد، وقتی‌‌که شهرها درگیر شورش‌‌ها و تظاهرات متعدد بودند و جنگی‌‌ بسیار شوم سیاست آمریکا را دوقطبی کرده بود، جامعۀ آمریکایی به‌‌اندازۀ هر دهۀ دیگری در طول قرن بیستم پرتفرقه بود.همانگونه که در کتابم شرح داده‌‌ام، آنچه در ربع آخر قرن بیستم ازهم‌‌ گسست و تکه‌تکه شد مجموعۀ تعاریف و روابط محوری در تخیل اجتماعی غالب در این دوران بود. رایج است که سال‌‌های میانی قرن بیستم را عصر توده‌‌ها می‌‌نامند، اما توصیف دقیق‌‌تر آن است که بگوییم در سال‌‌های میانی قرن بیستم تخیل جامعه‌‌شناختی هویتی ازآن خود یافت. دراین دوران، تفکر دربارۀ رفتار انسانی برابر بود با تفکر دربارۀ افراد به‌‌مثابۀ آحادِ درون جامعه، که عمیقاً تحت‌‌تأثیر امکانات نهادیِ ارائه شده از سوی جامعه‌‌اند. فهم اقتصاد از اقتصاد کلان آغاز می‌‌شد، و فهم سیاست از شناخت ساختارهای دولت و ملت. برای فهم رفتار انسانی باید به نقش‌‌های اجتماعی، هنجارهای اجتماعی برساخته‌شده، و قدرت تاریخ و فرهنگ پرداخته می‌‌شد. در همۀ این عرصه‌‌ها، «امر اجتماعی»، جایگاهی گسترده و مهم را در تفکر اجتماعی اواسط سدۀ بیستم به‌‌خود اختصاص داده بود.در اواخر قرن بیستم ما، شِمای تفکر اجتماعی اساساً تغییر یافته بود. فشارهایی که هر فرد به‌‌تنهایی باید تحمل می‌‌نمود به‌‌هیچ‌‌وجه کاهش نیافته، و درعوض، رویه‌‌های پیشین تصورِ خود و جامعه، تا حد زیادی از هم گسیخته بود. باور قوی به مفهوم جامعه محوریت خود را در زبان و در تخیل از دست داده بود. ساختارها و نهادها کمتر به‌‌چشم می‌‌آمدند. سخن‌گفتن از قدرت بیش‌‌ازپیش انتزاعی شده و آنچه به‌‌جای این‌ها در مرکز تفکر اجتماعی قرارگرفته بود، نوعی عاملیت فردی بود که مستقل عمل می‌‌کرد، انتخابگر بود و حقوق خود را مطالبه می‌‌کرد. به‌‌مرور، تعداد بیشتری از این عاملانِ فارغ از فشارهای اجتماعی در عرصه‌‌های بیشتری از گفتمان اقتصادی و سیاسی دیده می‌‌شدند. مورخان دیگر کمتر از فشارهای جامعه، و بیشتر از بازیابی «عاملیت» نقش‌‌آفرینان انسانی سخن می‌‌گفتند. اقتصاددانان به‌‌جای مدل‌‌های اقتصاد کلان، به استتناج‌‌های اقتصاد خردی مبنی ‌‌بر انتخاب‌‌‌‌های مرجح و رضایت‌‌مندی کنشگران منفرد روی آوردند. کارشناسان سیاست خارجی گمان کردند که تاریخ را می‌شود فشرده‌‌ ساخت، و تغییر رژیم ساختاری نه به‌‌شکلی تدریجی، بلکه در چشم‌‌برهم‌‌زدنی و با حمله‌‌ای ناگهانی قابل حصول است. در داخل آمریکا، سخن از حقوق سراسر مباحث سیاسی را دربرگرفت. محافظه‌کاران، که زمانی از جدی‌‌ترین مدافعان جامعه، تاریخ و سنت بودند، بیشتر و بیشتر اختیارگرا می‌‌شدند. در پیشروترین سویۀ طیف اندیشۀ چپ، دغدغه‌هایی که روزی همه بر سر آن‌ها همنوا بودند -و بیش‌‌از همه، جنسیت و نژاد- فروشکستند و به هزار گزینۀ کوچکتر تبدیل شدند. انتخاب‌‌ درهمه‌‌جا حضور یافت، گویی‌‌‌‌که طبیعی‌‌ترین کنش انسانی باشد.دراین حین، این تصور مداوماً رو به گسترش بود که مفهومی به‌‌نام قدرتِ «بازار» انسجام‌‌بخش همۀ این امیال و انتخاب‌‌هاست. این واژۀ انتزاعی و مفرد که عملاً به‌‌مثابۀ اسمی با قابلیت کاربرد جهانشمول و قدرتی سحرآمیز تلقی می‌‌شد، درواقع برآیند انبوهی درهم‌‌ریخته از بازارهای جهان واقعی بود. در حوزۀ سیاست عمومی، بهره‌‌برداری از قدرت انگیزه‌‌های بازار به هدفی فراتر از اختلاف‌‌های حزبی بدل شد؛ نه‌‌تنها به‌‌این دلیل که منافع شخصی صاحبان قدرت به‌‌این سو منعطف گشته بود، بلکه چون تحول اساسیِ رخ‌‌داده در زبان و در استعاره‌‌های اجتماعی سبب می‌‌شد این عمل درنزد متخصصان حوزۀ سیاست‌‌گزاری روزبه‌‌روز کارآمدتر، عقلانی‌‌تر، و طبیعی‌‌تر جلوه کند. امروزه بسیاری از نظریه‌‌پردازان از این پدیده باعنوان «نئولیبرالیسم» یاد می‌‌کنند، و این نام‌‌گذاری خالی از فایده هم نیست. اما از سویی، تجمیع تمامی این پدیده‌‌ها تحت یک عنوانِ ایدئولوژیک خطرات خاص خود را نیز دارد. چرا که سبب می‌‌شود انسجام و یکپارچگی بیشتری از آنچه در واقعیت تاریخی رخ‌‌ داده ‌‌است به شیوه‌‌های نوین تفکر نسبت داده شود. اینگونه، تمام بررسی‌‌ها به‌‌سمت یک نقطۀ شروع واحد سوق داده می‌‌شود: مثلاً به‌‌‌‌سوی آرای بنیان‌‌گذاران انجمن حکومت‌ستیزِ مون پله‌رن۲؛ یا به‌‌سوی طبقۀ حاکمی که نگران ازدست‌‌رفتن حاشیۀ سود خود است؛ یا نیازهای کارکردی خودِ سرمایه‌‌داری متأخر. درحقیقت، تحولی که در تخیل اجتماعیِ غالب رخ داد سرچشمه‌‌های متعددی داشت. ازجمله مهمترین آن‌ها می‌‌شود به اختلاف‌‌نظرها و نزاع‌‌های تخصصی مابین اقتصاددانان اشاره کرد. اینکه مدل‌‌های جدیدی مبنی ‌‌بر تئوری انتخاب ظهور کردند و چنین شور و حرارت بی‌‌سابقه‌‌ای در عرصۀ تحلیل‌‌های اقتصادی و اجتماعی به وجود آوردند، حاصل مجموع چنین مناقشاتی بود و نه فقط آرایی که فریدریش هایک و میلتون فریدمن ارائه کردند. منشاء دیگر این تحول را، مستقل از منشاء پیشین، در جنبش‌‌های دانشجویی دهۀ شصت باید جست. این جنبش‌‌ها گرچه ابتدای امر حول محور قدرت و آگاهی جمعی سخن می‌‌گفتند، اما نهایتاً به ایجاد موج جدیدی از اختیارگرایی در فرهنگ سیاسی منجر شدند.برخی از تغییرات رخ‌‌داده در تخیل اجتماعی نیز همزمان با قدرت‌‌گیری سرمایۀ مالی رقم خوردند. در قوانین آمریکا، بازتعریف شرکت سهامی۳ درمقام نمایندۀ تمام‌‌وکمالِ افرادی که از بازده ارزش سهامش سود می‌‌برند، باعث شد یکی از عمیق‌‌ترین نهادهای تثبیت‌‌شدۀ اقتصاد در اواسط قرن بیستم، صرفاً به نوعی داراییِ سرمایه‌‌گذارانه تبدیل شود. همچنین، همگامی رشد قدرت و سرعت پردازش داده‌‌ها و اطلاعات در کامپیوترهای مدرن، با رشد و توسعۀ بازار کالا در ابعاد جهانی، شمار گزینه‌‌های موجود برای انتخاب کالای مصرفی را به‌‌حدی افزایش داد که از پیش ‌‌از این هرگز در تصور بشر نمی‌‌گنجید.نمی‌‌توان گفت دراثر این تغییرات ایدئولوژی نوینی بر دوران حاکم شد که منطق درونی آن اکنون برای ما کاملاً قابل شناخت و تجزیه و تحلیل است. بلکه دراصل، برای بخش شایان‌‌توجهی از جمعیت جهان، اتفاقی که رخ داد این بود که استعاره‌‌های غالب بر تخیل اجتماعی‌‌شان تغییر کرد. اساسی‌‌ترین نحوۀ وقوع این تحول، ازخلال لحظات پرتنشی بود که مدل‌‌های قدیمی‌‌تر شکست می‌‌خوردند و مردم برای یافتن پاسخ در الگویی جدید به هر دری می‌‌زدند. درمقابل، میزان وقوع چنین لحظاتی نیز خود دراثر نوعی نیروی پراکنشی افزایش می‌‌یافت. این نیرو ازآنجا نشأت می‌‌گرفت که مردم تلاش می‌‌کردند تا به درکی از جهانی دست یابند که هردم به جهانی دیگر بدل می‌‌شد، حال‌‌آنکه چنین تلاشی، با گذر از جهان معنایی پیشین مردم، ایده‌‌ها و مباحث مطرح در حوزه‌‌هایی بسیار دورتر را نیز تحت‌‌ تأثیر قرار می‌‌داد، و اینگونه مجموعۀ مدل‌‌های دسترسی‌پذیر و استعاره‌‌های اجتماعی را متحول می‌‌ساخت. سردرگمی، واگیری، و تحقق و توسعۀ صنعتی چیزهایی هستند که تاریخ اجتماعی اندیشه‌‌ها را به‌‌پیش می‌‌برند. زبانِ «جامعه» نیز خود همین‌گونه، دراوایل قرن بیستم، ازدرون فضاهای اجتماعی بسیار، و از خلال تفاوت‌‌ها و تمایزات عمیق سیاسی اجتماعیِ بی‌شمار پدیدار گشت. و اینگونه مسیر تحول زبانِ امر اجتماعی تا انتهای قرن رقم خورد. در کتاب عصر گسست مجموعه‌‌ای از این تحولات را به‌‌دقت مورد بررسی قرار داده‌ام. کتاب به این پرداخته که چگونه اقتصاددانان مدل‌‌های اقتصاد کلان را به‌‌نفع مدل‌‌های اقتصاد خرد کنار نهادند، اینکه زبانِ سخن‌گفتن از قدرت چگونه ضمن فراگیرترشدن نسبت به قبل، به‌‌مرور رقیق‌‌تر شده و از تاریخ و نهادها فاصله گرفته، اینکه چگونه زبانِ ابراز همبستگی که ابتدا بر جنبش‌‌های فمینیستی و حقوق سیاهان حاکم بود، درقالب مجموعه‌‌ای متنوع از هویت‌‌های منتخب تکثر یافت، چگونه زمان فشرده شد، چگونه سخن از حق و حق‌ها به‌‌ همه‌‌جا سرایت یافت، و اینکه چگونه درنهایت فرد انتخابگر، صاحب حق، و فعال در بازار، به‌‌مثابۀ استعارۀ غالب از امری بی‌نهایت پیچیده که 'خود' می‌‌نامیمش، ظهور کرد.با طرح این نظرات، قصدم این نبود که بگویم تغییرات رخ‌‌داده در ایده‌‌ها علت تحولات ساختاری‌‌ای بود که، در ربع آخر قرن بیستم، سیاست و اقتصاد جهانی را دگرگون ساخت. مشخصۀ بارز زمان حال ما فزونی سرعت و قدرت تحرک جهانیِ سرمایه، کالاها، و افرادی است که از بند ثبات مکانی یا روابط اجتماعی عمیق گسسته‌‌اند، و این چیزی نیست که آرایش جدید مجموعه استعاره‌‌های غالب را به‌‌خودی خود سبب گشته باشد. تغییرات رخ‌‌داده در ایده‌‌ها درواقع سبب شدند قوای تغییرات سیاسی-اجتماعی طوری طبیعی جلوه کنند که به‌‌سختی بتوان آن‌ها را به‌‌مثابۀ چیزی فراتر از کارکردهای طبیعی اقتصاد، و تمایلات فردی، دید و تشخیص داد.وقتی عصر گسست در ۲۰۱۱ انتشار یافت، شرحی که از تحولات رخ‌‌داده ارائه می‌‌داد به‌‌نظر خودم تقریباً کامل بود. زبان پیشین همدلی و همبستگی به میزان قابل توجهی از توان افتاده بود. ولی حالا آشکار است که من در اشتباه بودم. از همان سال به ‌‌بعد شاهد تلاش عظیمی برای بازسازی امر اجتماعی بوده‌‌ایم. ملی‌‌گرایی در همه‌‌جا درحال اوج‌‌گیری است. قدرت شعارها و ادعاهای مربوط به همبستگی قومی و نژادی دوچندان گردیده است. خط جدیدی میان خودی‌‌ها و غیرخودی‌‌ها کشیده شده، خطی که حامل بار احساسی سنگینی نیز هست و دو دسته را ازهم جدا می‌‌کند: «مردم» و «دیگرانی» که در میان آن‌ها رخنه کرده و یا در تلاشند از مرزهای آن‌ها به داخل هجوم آورند. برخی ازین جریان‌‌های سیاسیِ همبستگی جاهایی سربرآورده‌‌اند که انتظارش می‌‌رفت: انواع مختلف همبستگی‌‌های ملی بلافاصله پس‌‌از سقوط اتحاد جماهیر شوروی از نو برپا شدند، همان اتفاقی که در جهان اسلام رخ داد پس ‌‌از آنکه دوگانگی‌‌ حاصل از جنگ سرد ازمیان برداشته شد؛ تا پیش‌‌از آن، نیروی دوقطبی جنگ سرد مانع از قدرت‌‌گیری دیکتاتوری‌‌های ملی‌‌گرا می‌‌شد. اما اکنون، به‌‌نحوی مشابه، قدرت‌‌گیری این نوع سیاست همبستگی پرتنش را در آمریکا و اروپای غربی نیز شاهد هستیم. امر اجتماعی، با چهره‌‌ای بسیار خشمگین‌‌تر ازقبل، به صحنه بازگشته‌‌ است.در ایالات متحده، این پدیده‌‌ها با شدت و همت ویژه‌‌ای در حوزۀ انسان‌‌شناسیِ اجتماعی مورد بررسی قرار گرفته‌‌، و نتیجۀ این مطالعات قدرت خشمی را عیان ساخته که در پس این پدیده‌‌ها جای دارد.۴طرفداران دونالد ترامپ از طیف‌‌های گوناگونی برآمده بودند. اما اساسی‌‌ترین نقطۀ اشتراک بخش مهمی از مجموع آرای او خشمی بود که به مهاجران جویای کار، پناهجویان بحران‌‌زده، رقبای بازار جهانی، و سرمایه‌‌گزاران منفعت‌‌طلب داشتند؛ و ویژگی مشترک تمام گروه‌‌های مذکور این است که از مکان ثابت و اصلی خود جدا افتاده‌‌اند. آنچه در تخیل اجتماعی حال حاضر نقشی پررنگ و جایگاهی مهم را به‌‌خود اختصاص داده، خشمی است که این جمعیت متحرک و انتخابگر را آماج خود ساخته است.در آمریکا و سایر کشورهای توسعه‌‌یافته‌‌، تجارت جهانی تهدیدی است برای مشاغل موجود، و همزمان موقعیت و ارزشمندیِ کسانی‌‌ را تهدید می‌‌کند که در سفره‌‌ای که اقتصاد جهانی گسترده سهمی برای خود نمی‌‌بینند. این دسته، به‌‌همین دلیل به تجارت آزاد می‌‌تازند، حتی زمانی‌‌که خود نیز از آن منتفع می‌‌شوند. آن‌ها به خارجی‌‌ها، به مهاجران و اقلیت‌‌های داخلی می‌‌تازند حتی وقتی چنین گروه‌‌هایی حتی در نزدیکی حوزۀ زندگی آن‌ها حضور ندارند. آن‌ها همچنین به طبقۀ بالادستانِ جامعه، به احزاب قدرتمند، و به نهادهای حکومتی در واشنگتن دی‌‌سی و بروکسل نیز می‌‌تازند، چراکه آن‌ها را بسیار دور از تجارب و دغدغه‌‌هایشان، و بالتبع بی‌‌علاقه به شنیدن صدایشان می‌‌بینند.دستۀ مذکور چاره را در نوعی گفتمان همبستگی جسته‌‌اند. در آمریکا، تجمعاتی که ترامپ با زیرکی هرچه تمام‌‌ ترتیب داده ‌‌است به آنها نیرو می‌‌بخشد و پس از هرگردهمایی خشم خود را با خود به خانه می‌‌برند. آن‌ها خود را آمریکای واقعی (یا فرانسه، آلمان، و ایتالیای واقعی) می‌‌نامند، اما فحوای اعتراضشان نشان می‌‌دهد چندان مطمئن نیستند که آیا ادعاهایشان هنوز اعتباری دارد یا نه، و نمی‌دانند آیا در صحنۀ سیاسی موقعیت مستحکمی کسب کرده‌‌اند یا خیر. آن‌ها درواقع پس‌‌ضربه‌‌های همان عصر گسست‌‌اند.بااینحال، مشخص نیست که فوران این خشم در آینده چه عواقبی درپی خواهد داشت. پس‌‌ضربه و واکنش سیاسی کنونی را نمی‌‌توان در قالبی یگانه و مشخص جای داد. مجارستانِ ویکتور اربان۵ و آمریکای ترامپ یکی نیستند. جریان‌‌های پوپولیستی و شبه‌‌پوپولیستی عصر ما، حاصل اوضاع و شرایطی مرتبط باهم‌‌اند، ولی باهم یکی نیستند. گاهی شرایط به‌‌نحوی است که رژیم‌‌های استبدادگر با بهره‌‌جویی از این حس خشم و خیانت توفیق پیدا می‌کنند. چنانچه همین حالا هم در بسیاری از نقاط دنیا، با اتکا به نیروی همبستگی و بی‌‌اعتمادی ناشی از رشد بیگانه‌‌ستیزی، و تعصبات شبه‌‌قومی سلطه یافته‌‌اند. چنین رژیم‌‌هایی، ضدلیبرالیسم بودن، دشمنی شدید با تکثرگرایی فرهنگی، و آرزوی‌‌ رسیدن به دولت، ملت، و قدرتی یکپارچه را مایۀ افتخار خود می‌‌دانند.البته ازین نکته نیز نباید گذشت که در ایالت متحدۀ ترامپ احتمال ظهور رژیمی واقعاً خودکامه و مستبد بسیار ضعیف به‌‌نظر می‌‌رسد. در آمریکا، تکثرگراییِ مبنی بر دموکراسی سابقه‌‌ای بس طولانی‌‌تر از اروپای مرکزی دارد؛ همچنین نظام‌‌ نظارت و توازن قوای مستحکم‌‌تری در این کشور حاکم است. ترامپ بیشتر نمادی از کاریزمای منفی است. او در همراه‌‌سازی حامیانش با طرح‌‌های بی‌‌ثبات و دیدگاه‌‌های متغیرش به‌‌آن اندازه که در نطق‌‌های آتیشن خود بازتاب می‌‌دهد موفق نبوده، ولی همین شعارهای پرشور او آن‌ها را جذب می‌‌کند. ناسازگاری و نامشخصی طرح ترامپ، با خودفرافکنی حامیانش در مواجهه با پدیدۀ ترامپ پیوندی بسیار عمیقی با هم دارند، و همین باعث به‌‌وجود آمدن جامعۀ انتخابگران و حامیانی پرشور شده، اما در عین حال، پایۀ محکمی برای فراگیریِ سیاست‌‌های استبدادی فراهم نساخته ‌‌است.همچنین نگرانی ما از اوج‌‌گیری تمایلات استبدادگرایانه نباید سبب نادیده‌‌انگاشتن موج مقابل شود: در سمت مقابل، سیاست‌‌های مشارکت مدنی با دیدگاه‌‌هایی مترقی‌‌تر و دموکراتیک‌‌تر، و خشمی کم‌‌دامنه‌‌تر نسبت‌‌ به قبل در حال تجدید قوا هستند. در آمریکا جلوه‌‌ای از این را در پدیدۀ برنی سندرز شاهد بودیم، گرچه که جلوه‌‌های آن در جنبش‌‌هایی که ریشه‌‌های عمیق‌‌تری در جامعۀ مدنی دارند آشکارتر نیز هست: جنبش‌‌هایی مثل راهپیمایی زنان۶، #من‌_هم۷، راهپیمایی برای زندگی‌مان۸، و جنبش اعتراضی 'جان سیاه‌پوستان مهم است'۹. تمامی اینها از بازسازی تخیل اجتماعی سخن می‌‌گویند، با زبانی به‌‌غیر از زبان خشم و نفرت. راهپیمایی اعتراضی 'جان سیاهان مهم است'. واشنگتن، ایالات متحده. منبع عکس: آن‌‌اسپلش.عموماً عرصۀ اصلاحات ترقی‌‌جویانه در زمینۀ امر اجتماعی ماهیتی محلی داشته ‌‌است تا ملی. زمانی‌‌که سیاست‌‌های ترقی‌‌جویانه از اواخر قرن نوزدهم پا می‌‌گرفتند، عنصر مکان از اهمیتی حیاتی در آن‌ها برخوردار بود. شکوفاترین بستر برای این‌‌دست سیاست‌‌ها، شهرهایی بودند که در آن‌ها فشار جامعه، قدرت بهره‌‌کشی سرمایۀ بی‌‌نظارت، و فساد سیاسی، عمیق‌‌ترین پیوند را با هم داشته‌‌اند. سیاست‌‌های اجتماعی بیش‌‌ از آنکه از بالا به پایین تسرّی یابند، از بسترهای محلی به سطح سیاست‌‌های کلان ملی راه یافته‌‌اند. نمونۀ مشابه همین امر را در زمان خودمان در رویکرد تِک‌‌هاب۱۰های کالیفرنیا و اروپا شاهدیم. این مراکز با بازخلق تخیلِ خود به‌‌مثابۀ لابراتوارهایی برای ساخت آینده، مستقل عمل کرده و توجهی به سیاست‌‌های کنگره یا پارلمان ندارند. چنین حرکت‌‌هایی گرچه کامل نیستند، ولی در پاسخ به حس گسستی که اکنون وجود دارد، گزینه‌‌ای کاملاً واقعی محسوب می‌‌شوند، درست به‌‌همان اندازه که مدل‌‌های ویران‌‌شهرانه‌‌ای چون مجارستان و لهستان واقعی‌‌اند. بااین‌همه، محتمل‌‌ترین آیندۀ ممکن درنظر من نه تسلط صداهای همبستگی راست‌‌گرا، و نه پیروزی فعالیت‌‌های مدنی چپ‌‌گراست. در ایالات متحده و احتمالاً در سایر نقاط جهان، بیشترین تغییرات احتمالاً به‌‌سمت جدایی و از‌‌هم‌‌پاشیدگیِ بیشتر سیاسی معطوف خواهد بود. شکست و سقوط احزاب سیاسی شتاب بیشتری گرفته، و این به نوبۀ خود ممکن است سیاست دوحزبی حاکم بر آمریکا را دچار گسستی بکند بیش از آنچه اکنون هست. رأی منفی در حال افزایش است. در صحنۀ سیاسی شاهد حضور افراد بی‌‌تجربۀ بیشتری خواهیم بود -کسانی مثل ترامپ و مکرون، که خود را به‌‌مثابۀ شخصیت‌‌هایی کاملاً خودساخته‌‌ جلوه می‌‌دهند- پاک و عاری از ردپای هرگونه نهاد موجود پیش‌‌ از این. چنین افرادی برای لحظه‌‌ای رأی‌‌دهند‌‌گان را مجذوب خود ساخته و سپس آن‌ها را با واقعیات تلخ تنها می‌‌گذارند. ظهور احزاب سیاسی موقتی و ناگهانی بیشتری را شاهد خواهیم بود. همچنین احزاب مجازی بیشتری را با رویکردی مشابه با جنبش پنج ستاره۱۱ خواهیم دید که از دل جهان اینترنتی زاده می‌‌شوند. بیش‌‌ از پیش شاهد سیاست‌‌های مبتنی بر رفراندوم خواهیم بود، که مرتب بین گزینه‌‌های کاملاً متضاد ارائه شده در رفراندوم‌‌ها تغییر خواهند یافت.به ‌‌این دلیل که، اگر سیاست را اساساً یک نظام هم‌‌اندیشی بدانیم، اگر تلقی و تصورمان از سیاست روش نهادی‌‌شدۀ پیچیده‌‌ای باشد درتلاش برای اعمال سیاست از طریق امتیازدادن و امتیازگرفتن، اگر ایجاد هم‌‌پیمانی‌‌ها، انتخابات مردمی، و نظارت‌‌ نهادی بر نتایج آرای مردمی را اساس سیاست بدانیم، آنگاه وجود فُرمی از مفاهیمی چون خیرعمومی و رفاه اجتماعی نیز ضروری خواهد بود. اما اگر سیاست اساساً دربارۀ انتخاب باشد، دربارۀ ابراز و ثبت یک اولویت یا ترجیح، آنگاه فرایندهای هم‌‌اندیشی، طاقت‌‌فرسا و ناامیدکننده خواهند بود و خشم و رنجش می‌‌آفریند. براساس چنین نگرشی، وفاداری‌‌های حزبی صرفاً جنبه‌‌ای ابزاری خواهندداشت: افراد، طی دوره‌‌های مختلف انتخاباتی، به ائتلاف‌‌های سیاسی مختلف پیوسته و از آن‌ها جدا می‌‌شوند. تجربه و تخصص پراکنده می‌‌گردد: هر طیف به‌‌کمک متخصصین حامی خود می‌‌کوشد نسخۀ مدنظرش را واقعیت مطلق، و سیاست‌‌های خود را تنها سیاست‌‌های کارآمد جلوه دهد. تحت چنین شرایطی، باور به‌‌وجود حقیقت از بین نمی‌‌رود، بلکه با افزایش و پراکندگی مدعیان بیان حقیقت، حقیقت نیز متکثر می‌‌شود. و اینگونه، حقیقت نیز، همچون سیاست، بازاری می‌‌شود.اگر چنین روندی بر اوضاع کنونی ما حاکم باشد، پس در آینده شاهد گسست سیاسی بیشتری چه در حوزۀ نهادی و چه در چشم‌‌اندازهای سیاسی خواهیم بود. چنین روندی، متلاشی‌‌شدن احزاب سیاسی، ضعیف‌‌شدن قدرت سیاسی ائتلاف‌های بزرگ، تغییر جهت‌‌‌‌های سریع‌‌تر و شدیدتر در گرایشات سیاسی، و عدم انسجام بیشتری در سیاست‌‌ را در پی خواهد داشت. پروژه‌‌های تغییر رژیم با سرعت بیشتری به‌‌انجام خواهند رسید. انجام برنامه‌‌ریزی‌‌های بلندمدت دشوارتر خواهدگردید. و تمامی این‌ها سبب خواهد شد سیاستی که در آن مسالۀ گزینه و انتخاب بالاترین ارجحیت و اهمیت را داراست، بیش‌‌ازپیش به یک بازار شبیه گردد: بازاری سیال، با سرعت پاسخگویی بالا، با ضرباهنگی برساخته از حباب‌‌های اقتصادی و مُدهای زودگذر، مملو از تبلیغات و مملو از تبلیغات برای خود، جایی که هرکس یک‌‌چیز را ترجیح می‌‌دهد ولی نهایتاً این بازار است که نتیجه را«تعیین می‌‌کند». تلاش‌‌های هم‌‌اندیشانه، که زمانی اصل و اساس سیاست قلمداد می‌‌شدند، نادیده انگاشته خواهند شد. و استعارۀ غالب بر سراسر زبان اجتماعی -یعنی ’بازار‘- حد نهایت قدرت و ظرفیت خود را تحقق خواهد بخشید.این‌ها البته همه حدس‌‌هایی هستند دربارۀ احتمالات آینده: یعنی محبوبیت دیکتاتوری در بعضی نقاط، بازیابی حیات مدنی در برخی دیگر، و از‌‌هم‌‌گسستگی سیاسی در بسیاری دیگر. اما درصورت فراگیری حالت احتمالی آخر، با آیرونیِ تاریخی عظیمی مواجه خواهیم ‌‌شد. چراکه همان قیام آغشته به خشم و عصبانیت برعلیه گسترش ایده‌‌ها و استعاره‌‌های بازار، که شاخصۀ ربع آخر قرن بیستم بود، درواقع بیش‌‌ و پیش از هر چیز جایگاه همان استعاره‌‌ها را در قلب فرهنگ سیاسی زمان ما استحکام خواهد بخشید.مشخصات کتاب‌شناختی:Rodgers, Daniel T. Age of fracture. Harvard University Press, 2011پی‎نوشت‌ها:• این مطلب را دنیل تی. راجرز نوشته است و در تاریخ ۲ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Age of fracture and after» در وب‌سایت یوروزین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «همین خشم‌ها علیه بازار، بازار تازه‌ای خواهد ساخت» و ترجمۀ سارا زمانی منتشر کرده است.•• دنیل تی. راجرز (Daniel T. Rodgers) استاد بازنشستۀ تاریخ اندیشه‌ها در دانشگاه پرینستون است. تقاطعات آتلانتیک: سیاست‌های اجتماعی در دوران پیشرفت (Atlantic Crossings: Social Politics in a Progressive Age) از جمله کتاب‌های اوست.[۱] Age of Fracture[۲] Mont Pelerin Society: سازمانی بین‌المللی است متشکل از اقتصاددانان (شامل ۸ برنده نوبل اقتصاد)، فیلسوفان، تاریخ‌دانان، روشنگران، رهبران کسب و کار و دیگر هواداران لیبرالیسم کلاسیک که با هدف دفاع از آزادی بیان، سیاست‌گذاری‌های اقتصادی بازار آزاد، و ارزش‌های سیاسی جامعه باز در ۱۹۴۷ تشکیل شد [مترجم].[۳] corporation[۴] Arlie Russell Hochschild. Strangers in Their Own Land: Anger and Mourning on the American Right. New Press, 2016; Katherine J. Cramer. The Politics of Resentment: Rural Consciousness in Wisconsin and the Rise of Scott Walker. University of Chicago Press, 2016[۵] Viktor Orbán[۶] the women’s marches[۷] MeToo Movement: حرکت رسانه‌‌ای و اینترنتی درمحکومیت اذیت و آزار جنسی و سایر موارد مشابه [مترجم].[۸] the March for Our Lives: جنبش دانشجویی خواستار اصلاح به قوانین کنترل اسلحه در آمریکا [مترجم].[۹] the Black Lives Matter[۱۰] tech hubs [۱۱] Five Star Movement: یک حزب سیاسی عوام‌گرا در ایتالیا [مترجم]. ]]> دنیل راجرز تاریخ‌وسیاست Wed, 05 Dec 2018 04:57:36 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9213/