ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Wed, 26 Apr 2017 14:43:05 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 26 Apr 2017 14:43:05 GMT تاریخ‌وسیاست 60 چرا مداخلات نظامی بشردوستانه به بیراهه می‌روند؟ http://tarjomaan.com/vdce.n8vbjh8ep9bij.html ایان — بشریت به دورانی جدید و روشن‌تر وارد شده است که وجه ممیز آن اجماع بر حقوق بشرِ جهان‌شمول است. حقوق بشر امروز از جایگاهی رفیع برخوردار است. قساوت‌های گسترده مجاز نیستند. حق حاکمیت دیگر از دولت‌های ناقضِ این معیارها حمایت نخواهد کرد. این چیزی است که مدافعان خوش‌نیت حقوق بشر می‌گویند. اما آن‌ها را باور نکنید. دو دهه تجربه نشان داده است که برنامه‌های حمایت از افراد در برابر قتل‌عام‌ها چنان آکنده از نقایص عملی و سیاسی‌ا‌ند که شاید بهتر باشد از چنین ایدئالی دست بکشیم.شناخته‌شده‌ترین برنامه در این زمینه نظریۀ «مسئولیت حمایت»۱ است. این نظریه به دولت‌هایی که دست به کشتار شهروندان خود می‌زنند هشدار می‌دهد که در صورت ضرورت، با کمک نیروی نظامی، جلویشان را خواهند گرفت و حق حاکمیت دیگر به آن‌ها مصونیت نخواهد بخشید.سازمان ملل در اجلاس جهانی خود، در سال ۲۰۰۵، سند مسئولیت حمایت را به تصویب رساند. نزدیک به ۲۰۰ کشور این سند را امضا کردند. بسیاری از دانشمندان، فعالان و سازمان‌های مردم‌نهاد این نظریه را سرلوحۀ خود قرار داده‌اند. آن‌ها به این سند به‌عنوان مدرکی اشاره می‌کنند که دال بر تبدیل مسئولیت حمایت به هنجاری قابل‌اجرا در سطح بین‌المللی است.متأسفانه این ادعاهای پرآب‌و‌تاب در واقعیت مبنایی ندارند. به‌عنوان مثال، سند مسئولیت حمایت قابلیت اجرایی شدن ندارد. دولت‌ها به‌طور معمول معاهدات و اعلامیه‌های پرشکوه حقوق بشری را امضا می‌کنند و بعد همان‌گونه که خوشایندشان است عمل می‌نمایند. به‌عنوان نمونه زبانِ پر‌طمطراق منشور ملل متحد، اعلامیۀ جهانی حقوق بشر، کنوانسیون منع نسل‌کشی و توافق بین‌المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را در نظر بگیرید. واژه‌پردازی با‌شکوه این اسناد بستر تفاسیر بسیار متعددی را فراهم می‌آورد. با علم به این موضوع، دولت‌ها به وقت لازم به این اسناد ملحق می‌شوند و به‌طور صوری مقرراتی را به رسمیت می‌شناسند که قصد پاسداشت آن را ندارند. وقتی که از این مفاد تخطی می‌کنند، می‌توانند در معنای متن خدشه وارد کنند یا، از آنجا که این اسناد فاقد قدرت اجرایی هستند، به‌سادگی نسبت به آن بی‌اعتنا باشند. فقدان مکانیسم اجرایی در توافقات حقوق بشری را به‌سختی می‌توان ناشی از سهو و غفلت دانست. دولت‌ها به‌سهولت از امضای اسنادی که شامل تکالیف مشخص و قابل‌اجرا باشد سر باز خواهند زد.نظریۀ مسئولیت حمایت نیز از چنین خلائی میان ایدئال و اجرا رنج می‌برد. وقتی که در نقطه‌ای از زمین خون عده‌ای بی‌گناه ریخته می‌شود، موانع زیادی در برابر اجرای شرایط مربوط به این نظریه سر بر می‌آورند، به‌ویژه ضرورت تأیید شورای امنیت سازمان ملل. حاکمی ظالم و خون‌ریز، که یکی دو دوست در شورای امنیت داشته باشد، خیالش تخت می‌ماند. [...]تغییر مأموریت۲ دیگر ضعف ذاتی مداخلۀ بشردوستانه است. به یک مورد جدید اشاره می‌کنیم: قطعنامۀ شمارۀ ۱۹۷۳ شورای امنیت استفاده از نیروی نظامی در لیبی را تأیید نمود تا از غیرنظامیانی که مورد حملۀ ارتش معمر قذافی قرار داشتند حمایت کند. عملیات نجات متعاقب آن به‌سرعت به یک عملیات «تغییر رژیم» [سیاسی] تبدیل شد که کم‌کم دارد به عراق بعد از ۲۰۰۳ شبیه می‌شود. در نتیجه شاید این اولین و آخرین مداخلۀ بشردوستانۀ‌ مسلحانه‌ای باشد که با حمایت سازمان ملل انجام می‌گیرد. بعد از فروپاشی لیبی، برزیل الحاقیه‌ای را برای مسئولیت حمایت به سازمان ملل پیشنهاد کرد که عنوان آن «مسئولیت در حین حمایت»۳ بود. این پیشنهاد بازتاب این نگرانی دولت‌های کوچک بود که دولت‌های قدرتمندتر از آرمان‌های بشردوستانه به‌عنوان دستاویزی برای سرنگونی دولت‌هایی استفاده خواهند کرد که مطلوب آن‌ها نیستند.جنگ ۲۰۱۱ لیبی ضعف دیگر مداخلۀ بشردوستانه را نیز آشکار کرد: تکبر. نابودی رژیمی که به حق‌ها تجاوز می‌کند نسبتاً آسان است؛ اما ساختن نظامی حداقل نیمه‌معقول، بعد از جنگ، چالش‌های عظیمی در بر دارد و منابع متعددی می‌طلبد. بااین‌حال، بدون برنامۀ مداوم و درازمدتِ دولت‌سازی و بازسازی اقتصادی، عملاً حقوق بشر کارآمدی در کار نخواهد بود و مداخلۀ بشردوستانه به عملیاتی مخرب بیشتر شباهت خواهد داشت.این درسی است که باید از وضعیت لیبی بعد از مداخلۀ بشردوستانه یاد بگیریم، کشوری که به عرصه‌ای برای خونریزی بدل شد. جنگی خروشان در میان شبه‌نظامیان خودسر و دو دولتی برپاست که هر یک مدعی این‌اند که حق مشروع حکمرانی انحصاراً برای آن‌هاست. در میان این زد‌و‌خوردها، داعش و تشکیلات جنایت‌کار دیگر هم شعبه‌های خود را به راه انداخته‌اند. قدرت‌های همسایه، که برنامه‌هایشان با یکدیگر تعارض دارد، به تجهیز مشتریان مسلح خود می‌پردازند. ممکن است لیبی به‌صورت یک کشور یکپارچه باقی نماند. لیبیایی‌های آسیب‌پذیرتر رنج بیشتر‌ی را از تجزیه و فروپاشی این کشور خواهند دید. و مراکش، که همین حالا هم به خاطر آثار جانبی ماجرای لیبی عرصۀ تاخت‌و‌تاز تروریست‌ها و اسلام‌گرایان افراطی است، به جایی به‌مراتب خطرناک‌تر بدل خواهد شد.در نهایت باید گفت مداخلۀ بشردوستانه، علی‌رغم تصورات مدافعان آن، در دموکراسی‌های غربی که ضرورتاً سیاهی‌لشکر اصلی آن هستند از حمایت عمومی برخوردار نیست. نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که تنها اقلیتی از افکار عمومی غربی طرفدار مداخلۀ بشردوستانۀ نظامی هستند، به این دلیل که این مداخلات می‌توانند به هرج‌و‌مرج و خون‌ریزی منجر شوند. تعجب‌‌برانگیز نیست که هیچ تظاهراتی در خیابان‌های اروپا و آمریکا برای مداخله در سوریه صورت نگرفته است.سران آمریکایی و اروپایی این بدگمانی علیه مداخلۀ نظامی بشردوستانه را به‌خوبی درک می‌کنند. به همین دلیل است که چنین مداخلاتی در بوسنی، کوزوو و لیبی با تکیه بر نیروی هوایی و در ارتفاع بالا انجام گرفت. چنین مداخله‌ای میزان تلفات برای نیروهای مداخله‌گر را تقریباً به صفر می‌رساند. اما همچنین جنگ را طولانی می‌کند و در نتیجه زمان بیشتری برای کشتار بیشتر و سریع‌تر در اختیار جنایت‌کاران می‌گذارد، دقیقاً همان چیزی که در کوزوو و لیبی روی داد.قبول که مداخلۀ نظامی نمایانندۀ گام بزرگی رو به جلو است، اما متأسفانه دولت‌های غربی نتوانسته‌اند حتی در انواع ساده‌ترِ حمایت از حقوق بشر، که در بوق‌و‌کرنا کرده‌اند، نتیجۀ درخوری بگیرند. امروزه، با کمی استثنا، این دولت‌ها، که پیش از این از تأمین مالی مناسب کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان۴ باز ماندند، می‌کوشند تا مهاجران و پناهندگانی را که از میدان‌های درگیری در سوریه، عراق و افغانستان می‌گریزند از مرزهای خود بیرون نگاه دارند. بر دوش داشتن بار سنگین تأمین غذا و پناهگاه برای میلیون‌ها مردمی که از جنگ و خشونت گریخته‌اند کمیساریای عالی پناهندگان را به صدور درخواست‌های شکوه‌آمیزی برای حمایت مالی واداشته و ناگزیر از تقلیل دوره‌ایِ مواد ضروری برای پناهندگان سوری کرده است، پناهندگانی که اکنون به چهار میلیون نفر رسیده‌اند و همچنان بر تعداد آن‌ها افزوده می‌شود.به دلایلی که ذکر شد، امید به برنامۀ مداخلۀ بشردوستانه با مشروعیت جهانی، با حداقل استحکام و فرایندهای استوار برای اجرایی شدن و برای ساختن دولتی متناسب و عادلانه بعد از جنگ، بسیار کم است. آری، ما اینجا و آنجا شاهد مداخلاتی معمول خواهیم بود، اما وقتی نجات‌دهندگان مستقیماً به نیروی خشن و نادقیق نظامی متوسل می‌شوند، باید در انتظار لیبی‌های بیشتر بود.· بخش کوتاهی از این متن حذف شده است.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۹ مارس ۲۰۱۶ با عنوان Why humanitarian intervention goes horribly wrong در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان چرا مداخلات نظامی بشردوستانه به بیراهه می‌روند؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] ‘The Responsibility to Protect’ (R۲P) doctrine[۲] Mission creep[۳] Responsibility While Protecting[۴] UNHCR ]]> راجان منِن تاریخ‌وسیاست Mon, 24 Apr 2017 10:02:40 GMT http://tarjomaan.com/vdce.n8vbjh8ep9bij.html کشاندن پای تاریخ به عرصۀ حقوق بین‌الملل http://tarjomaan.com/vdcd.o0j2yt0o9a26y.html کریتیکال لگال ثینکینگ — منظور ما از چرخش به‌سمت تاریخ در حقوق بین‌الملل چیست؟ درواقع دربارۀ بدنه‌ای روبه‌رشد از دانش صحبت می‌کنیم که وظیفه دارد تاریخ را به‌انحای مختلف وارد حقوق بین‌الملل کند: بازگویی تاریخ حقوق بین‌الملل، مطالعۀ حقوق بین‌الملل درون بستر تاریخ مدرن، مؤثر قراردادن فلسفه‌های غیراروپامحور تاریخ مدرن و بحران آن بر تئوری حقوق بین‌الملل، و تاریخمندکردن گفتمان حقوق بین‌الملل.همچنین می‌توان گفت ما در حال تجربۀ نوعی چرخش یا تغییر فکری هستیم، چراکه حالت پیش‌فرضِ تئوریِ حقوق بین‌الملل طی قرن‌ها ایستا و سیستمی بوده است. درضمن، حقوق بین‌الملل همواره به تاریخ خودش و به جایگاهی که در تاریخ جهانِ مدرن دارد با اکراه پرداخته است. چنین رویکردی را می‌توان در درس‌نامه یا برنامۀ آموزشی حقوق بین‌الملل و در کتاب‌راهنمای استانداردی مشاهده کرد که به‌طور معمول فصل‌ها یا دوره‌هایی را به منابع، اشخاص و بازشناسی اختصاص می‌دهند و تنها تعداد کمی از صفحات ابتدایی خود را صَرف تاریخ حقوق بین‌الملل می‌کنند.و منظور ما از «سیاستِ» چرخش به‌سمت تاریخ چیست؟ در اینجا «سیاست» اشاره دارد به فعل و انفعال بین منافع و موقعیت‌های متفاوت در میانۀ فعالیتی پرتنش. «سیاست» در قلمرو آکادمیک این‌گونه تعبیر می‌شود: گفتمانی که در کوتاه‌مدت و بلندمدت برمبنای تاریخ و مناقشۀ سیاسی شکل می‌گیرد. در زمینۀ اخیر، وقتی از سیاستِ چرخش تاریخی صحبت می‌کنیم، به گفت‌وگوی عقلانی‌ای اشاره داریم که به‌طور صریح یا ضمنی میان رویکردهای جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل و چشم‌انداز‌های اروپامحور حقوق بین‌الملل در حال شکل‌گیری است.جورج گالیندو گفته است: کتاب مدنیت‌بخشِ ملایم ملت‌ها۱، اثر مارتی کاسکنیِمی، آغازگر چرخش به‌سمت تاریخ در حقوق بین‌الملل بود. گفتۀ گالیندو بدین معنا صحیح است که اثر کاسکنیمی یکی از کمک‌های اصلی به این حوزه بوده است. اما هنگام تعریف خطوط ترازِ سنت‌های فکری ممکن نیست بتوان به یک مؤسسِ واحد اشاره کرد. و اما سهم رویکردهای جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل در کشاندن پای تاریخ به عرصۀ حقوق بین‌الملل چیست؟در ادامه، نخست سه کتاب را بررسی می‌کنم که به‌ترتیب نوشتۀ آنگی، راجگوپل و پاهوجا هستند. این کتب با رویکردهای متمایز جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل نگاشته شده‌اند. سپس این کتاب‌ها را با اثر چهارم از فاسبندر و پیترز مقایسه خواهم کرد، آثاری که از چشم‌اندازی اروپامحور کمک مهمی به دانش حقوقی بین‌الملل می‌کنند. درنهایت، با ستفاده از مطالب کتاب خودم وارد گفت‌وگویی انتقادی با کتاب ساموئل موین خواهم شد. این گفت‌وگو انفصالی موازی در رشتۀ حقوق بشر را نشان می‌دهد.اولین کتابْ اثر پیشگامانۀ آنتونی آنگی به‌نام امپریالیسم، حاکمیت و ساخت حقوق بین‌الملل۲ است. کمک اصلی این کتاب این بوده است که تاریخ استعمار را به رشتۀ حقوق بین‌الملل وارد کرده است و، با روشی جسورانه، از استعمار به‌عنوان «خاستگاه حقوق بین‌المللِ مدرن» یاد می‌کند.این کتابْ تاریخی از حقوق بین‌الملل مدرن ارائه می‌دهد که با کارهای فرانسیسکو دِ ویتوریا در قرن شانزدهم آغاز می‌شود. سپس سیاست استعماری قرن نوزدهم، جامعۀ ملل، و فرایند استعمار زدایی در قرن بیستم را پشت سر می‌گذارد و با جنگ علیه تروریسم در قرن بیستم پایان می‌یابد. این تاریخی از حقوق بین‌الملل است که بیش از پنج یا شش قرن طول می‌کشد.دومین کتابی که می‌توان از آن نام برد حقوق بین‌الملل از پایین؛ توسعه، جنبش‌های اجتماعی و مقاومت جهان سوم۳ اثر بالاکریشنان راجگوپل است. تحولی که این کتاب ایجاد کرد این بود که: از حقوق بین‌المللی که تصور می‌شد ساخته‌و‌پرداختۀ وکلا و دیپلمات‌هاست به‌سمت مفهومی پیش‌رفت که، در آن، جنبش‌های اجتماعی‌ای حقوق بین‌الملل و حقوق بشر را ایجاد می‌کنند که در برابر ظلم و ستمِ استعماری مقاومت می‌کنند.این کتاب نیز وضع تاریخی‌ای را صورت‌بندی می‌کند که با جامعۀ ملل در دهۀ ۱۹۲۰ شروع می‌شود، با برتون وودز و کنفرانس‌های باندونگ در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ ادامه می‌یابد و با انجمن زنان کارگر هندی در دهۀ ۱۹۷۰ به پایان می‌رسد.کتاب سوم استعمارزدایی از حقوق بین‌الملل: توسعه، رشد اقتصادی و سیاست جهان‌شمولی۴ اثر ساندیا پاهوجا است. این کتاب مسیری را بررسی می‌کند که حقوق بین‌الملل بعد از جنگ جهانی دوم به‌دنبال نخستین نطق رئیس‌جمهور ایالات متحده هری ترومن برگزید، مسیری که به روند استعمارزدایی و ظهور و تکثیر گفتمان توسعه منتهی شد. این رویکرد تاریخمند به حقوق بین‌المللْ بر روی موضوعات ملت، منابع طبیعی و اقتصاد سیاسی تمرکز دارد. کتاب پاهوجا در سال ۲۰۱۲ برندۀ جایزۀ انجمن آمریکایی حقوق بین‌الملل شد.نخستین صفت مشترک این سه کتاب اتخاذ متدولوژی‌ای است که متکی است بر استراتژی پسااستعماریِ مطالعۀ حقوق بین‌الملل درون بستر جغرافیا و تاریخِ استعمار مدرن و استعمار نوِ کنونی. آن‌ها همچنین وجه اشتراک مهم دیگری هم دارند: این رویکردهای جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل، با اتخاذ رویکردی دوگانه و سیستمیک و تاریخی، در برانگیختن این چرخش تاریخی دخیل بوده‌اند. آن‌ها نه‌تنها مکتب فکری دیگری خلق کردند، بلکه حقوق بین‌الملل مدرن را بازتعریف کردند. به این معنا با رُز پارفیت موافقم؛ او آنگی و بی.‌اس‌ چیمنی را، که یکی دیگر از پژوهشگران اصلیِ رویکردهای جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل است، «مورخان» تمام‌عیار توصیف می‌کند.بر این اساس می‌توان رویکردهای جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل را در ارتباط با چرخش به‌سمت تاریخ فهمید. همان‌قدر که کتاب‌های آنگی، راجگوپل و پاهوجا کمک‌های عمده‌ای به این جنبش فکری کردند، منطقی است اگر بگوییم رویکردهای جهان‌سومی به حقوق بین‌المللْ خودشان را به‌کمک تاریخیگریِ گفتمان حقوقی بین‌المللی شکل داده‌اند یا اینکه این رویکردها از دل یک نظریۀ تاریخیِ حقوق بین‌الملل به وجود آمده‌اند. اینْ افق نظریِ پروژۀ فکریِ رویکردهای جهان‌سومی است دربارۀ حقوق بین‌الملل: حقوق بین‌الملل بخشی از تاریخ مدرنیته می‌شود، تاریخی که استعمار در آن نقشی محوری و بنیادی بازی می‌کند.حالا نگاهی بیندازیم به چشم‌اندازی اروپامحور: کتاب چهارم کتاب‌راهنمای تاریخ حقوق بین‌المللِ۵ آکسفورد است که ویراستۀ باردو فاسبندر و آن پیترز است. این کتاب‌راهنما چکیده‌ای است بالغ بر ۱۲۰۰صفحه از تمامِ انواع گفتمان‌های تاریخ حقوق بین‌الملل. کتاب حاضر کمک‌های افرادی را برمی‌شمرد که به رویکردهای جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل قائل هستند، افرادی نظیر آنتونی آنگی، آپندرا باکسی، جیمز توگاثی، متیو کریون، لیلیانا ابرگن و آرنولف بکر لورکا. باوجوداین، بخش عمده‌ای از آنْ دربرگیرندۀ نوشته‌های مؤلفین اروپایی است که به موضوعات و چهره‌های مهمِ نظریۀ حقوق بین‌الملل در زمینۀ تاریخ اروپایی پرداخته‌اند. [در این راستا] گفتمان‌های جهان‌سومی به مشارکت طلبیده شدند، اما این گفتمان‌ها را در حاشیه نگاه می‌دارند. ناهید سامور، ضمن اشاره‌ به خارج‌کردنِ حقوق بین‌المللِ اسلامی از تاریخ حقوق بین‌الملل، این‌طور نتیجه می‌گیرد که: «بنا به اصل تعریفی که ویراستاران ارائه داده‌اند، این آن چیزی نیست که یک رویکرد تاریخی جهانی به حقوق بین‌الملل باید مثل آن به نظر برسد.» طبق آنچه استفان بی‌کرمز نوشته است، باوجوداینکه بخش‌های سوم و چهارم این کتاب به «مناطق» جهان و «تعامل» آن‌ها با اروپا اختصاص پیدا کرده‌اند «اساس طرح و ساختار کتاب، به‌جای غلبه بر تجزیه‌تحلیل اروپامحور، آن‌ها را استمرار می‌بخشند».در مقدمۀ این کتاب‌راهنما پاراگرافی هست که به‌طور خاص به روش تفکر عمیقی می‌پردازد که این مجلد حجیم را شکل می‌دهد. بونچاره دسوزا سانتوس، با مفهوم «تفکر عمیق»، به روش تفکر ویژۀ غربی اشاره می‌کند، روشی که تمایزات میان دیدگاه‌های اروپایی و غیراروپایی را معین می‌کند، چنین تمایزاتی را به حد افراط می‌کشاند و، بین این دو، چنان سلسله‌مراتبی ایجاد می‌کند که چشم‌انداز اروپایی همیشه در صدر قرار می‌گیرد، درحالی‌که نظراتِ دیگر مهمل و متناقض قلمداد می‌شوند.در همان پاراگراف، به‌منظور ارزیابی پژوهش‌‌های جدیدی که میان حقوق بین‌الملل و «قدرت وحشیانۀ» استعمار ارتباط برقرار می‌کند، این‌طور عنوان می‌شود که «هرچند این پژوهش‌ها با حسن‌نیت هدایت شدند، درضمن به یک معنا اروپامحورند». این کتاب‌راهنما برای اشاره به کسانی که فکر می‌کنند «تمایز میان اروپایی‌ها و دیگران» سراسر حقوق بین‌الملل را دربرگرفته است این‌طور می‌افزاید: جوآنی از نظر ما به‌درستی خاطرنشان می‌کند که این «ضدِروایتْ» چیزی را که می‌خواهد محکوم کند درواقع استمرار می‌بخشد و اساساً اثرات سنت‌گرایانۀ «تاریخ‌نگاری سنت‌گرای کلاسیک» را بازتولید می‌کند.چیزی که در این دو جمله مطرح می‌شود عبارت است از اینکه: افراد فعال در خط سیر فکریِ شبیه به رویکردهای جهان‌سومیْ مفهومی واپس‌گرایانه از حقوق بین‌الملل را اقتباس می‌کنند. گذشته‌ازاین، به‌گفتۀ این کتاب‌راهنما، بلاهت اندیشمندانی که رویکرد جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل دارند به‌گونه‌ای است که تمام پروژۀ فکری ایشان را به‌طور کامل باطل خواهد کرد و این پروژه را دقیقاً به موضع معرفتی‌ای تقلیل می‌دهد که با آن مخالف هستند: اروپامحوری. ماهیت این انتقاد در مقایسه با رویکردهای جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل آنچنان بدیهی است که برای تقویتِ آن تنها به یک پاراگراف نیاز است.خلاصۀ کلام اینکه این کتاب اولاً، نخستین اثری است که، درعین اروپامحوربودن، مدعی تلاش برای ساختن تاریخی غیراروپامحور و واقعاً جهانی از حقوق بین‌الملل است؛ ثانیاً، یکی از نخستین آثاری است که رویکردهای جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل را، به‌خاطر احمقانه و واپس‌گرایانه و اروپامحوربودن، مردود شمرده است. ناهید سامور معتقد است: «به نظر می‌رسد این کتاب‌راهنما بار دیگر نشان می‌دهد که نظراتِ غالبْ از توجه به نظرات به‌حاشیه‌رانده‌شده بازمانده‌اند.» آن‌شارلوت مارتینو، باتوجه‌به فصل خاصی از این کتاب که در آن اروپامحوری به بهترین حالت شرح داده شده است، این‌طور نتیجه‌گیری می‌کند: «این خلاصه‌ یا کاریکاتوری است از ایدۀ اروپامحوری که هنوز خودش را واقعی و جهانی می‌پندارد.»برویم سراغ کتاب پنجم، آخرین آرمان‌شهر؛ حقوق بشر در تاریخ۶ اثر ساموئل موین. نخستین استراتژی موین این است که تاریخ‌های اخیر حقوق بشر را به نقصان متهم می‌کند. طبق نظر او، روشی که این استدلال‌ها با آن ساخته شده‌اند دچار ضعف است. بااین‌حال نظر موین نسبتاً غیرقابل‌قبول است، چون گفتمان او معمولاً از ادعاهایی سرشار از لفاظی ساخته شده است. به‌گفتۀ فیلیپ آلستون، تزِ موین «با سرسختی، گزینشگری و بدون کوچک‌ترین ظرافتی به سرمنزل مقصود می‌رسد». من با جورج گالیندو موافقم که می‌گوید در گفتمان تاریخیِ موین نوعی ناسازگاری وجود دارد، چون او مدعی است نوشته‌هایش موافقِ اصولی است که مکتب تاریخ فکری کوزلک بنانهاده است اما آن‌ها را به کار نمی‌برد.دومین مشکلِ کتابِ موین این است که او، درحالی‌که قصد دارد «تاریخی حقیقی از حقوق بشر» در اختیار ما قرار دهد، کارش به جایی می‌رسد که چنین تاریخی را نابود می‌کند. از نظر موین، قبل از دهۀ ۱۹۷۰ یا ماورای حال حاضر، هیچ تاریخ حقوق بشری وجود ندارد. مفهوم او از حقوق بشر آن‌قدر مضیق است که در کل تاریخ غرب، چه در انقلاب فرانسه و اعلامیۀ حقوق انسان و چه در اعلامیۀ جهانی حقوق بشر، و حتی در مبارزات ضداستعماری هم نمی‌تواند سوابقش را پیدا کند. به‌طور کلی ساختار تاریخ موین از طریق روشی تقلیل‌گرا بنا نهاده می‌شود، روشی که در نظر دارد هر رویداد تاریخیِ دیگر و هر پیشینۀ نظری‌ای به‌جز حال حاضر را از سنت حقوق بشر خارج کند. این امر در دو ایراد بعدی، که برای این کتاب مطرح شده، آشکار است.مشکل سوم این است که، علی‌رغم اینکه این کتاب را تاریخی جهانی و حقیقت‌مدار از حقوق بشر می‌پندارند، نه‌تنها دیدگاهش اروپامحور است بلکه آمریکامحور است. موین به‌عنوان مشخصه‌های مهم تاریخِ خودش بر موارد زیر تأکید می‌کند: نخستین خطابۀ رئیس‌جمهور کارتر و بعدازآن سیاست خارجی او، به‌علاوۀ مبارزات برای دموکراسی در کشورهای پرده آهنین۷ و به‌رسمیت‌شناختن نهادهایی مثل سازمان عفو بین‌الملل. در انجام این کار، موین اعتبار یا ارزشی افراطی و حتی خلاف واقع برای دولت کارتر به‌عنوان دیدبان حقوق بشر قائل است، مخصوصاً اگر در نظر بگیریم که در همان زمان ایالات متحده تعدادی از رژیم‌های خودکامه یا دیکتاتوری را در سرتاسر جهان و ازجمله در آمریکای لاتین حمایت می‌کرد. بالاتر از همۀ این‌ها، می‌توان گفت نظریۀ موین حتی به‌عنوان یک دیدگاه حقوق بشریِ آمریکامحور هم قابل‌توصیف نیست، چون دیگر مشخصه‌های این سنت ریشه‌دارِ حقوق بشری در ایالات متحده را دربرنمی‌گیرد، مشخصه‌هایی مثل اعلامیۀ استقلال، قانون اساسی ایالات متحده که بسیار مشابه اعلامیه بود، مبارزات علیه برده‌داری در قرن نوزدهم، و جنبش حقوق مدنی و مارتین لوتر کینگ در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰.و اما نوبت می‌رسد به مشکل چهارم که آنتونی آنگی قبلاً به آن اشاره کرده است. این مشکل مربوط به این است که موین تعدادی از رویدادهایی را که با روند استعمارزدایی در ارتباط‌اند، به این بهانه که متعلق به سنت حقوق بشر نیستند، رد می‌کند، مثل: تصویب کنوانسیون سازمان ملل علیه نسل‌کشی، و مبارزۀ ضدآپارتاید در آفریقای جنوبی. این طردکردن از نظر موین قابل‌توجیه است، چون این رویدادها را تنها می‌توان به‌عنوان بخشی از مبارزات ملی‌گرایانه علیه استعمار تلقی کرد، چنان‌که گویی استعمارزدایی و حق تعیین سرنوشت و عدم‌تبعیض‌نژادی ذاتاً با حقوق بشر ناسازگار بودند.درنهایت، ششمین کتاب حقوق بشر از چشم‌اندازی جهان‌سومی؛ نقد، تاریخ و حقوق بین الملل۸ است که نویسندۀ همین مطلب آن را ویراسته است. علت اینکه وسط این بحث از چنین کتابی صحبت می‌کنیم این است که، از سه بخش این کتاب، دو بخشِ آن به بازنویسی تاریخ حقوق بشر اختصاص پیدا کرده است. این بخش‌ها برمبنای فلسفۀ‌تاریخی ایجاد شده‌اند که می‌پندارد بحران مدرنیته قبلاً با فتح آمریکا و غلبه بر نسل‌کشی استعماری تمام شده است. این کتاب در ابتدا تاریخ‌های دیرین و اروپامحورِ حقوق بشری و همچنین تاریخ‌های آمریکامحور مدل دهۀ هفتاد، همچون آنچه اخیرا در آخرین آرمان‌شهر نوشته شده است، را به پرسش کشیده و تکمیل‌ می‌کند.کتاب حاضر سپس این ایده را مطرح می‌کند که در تاریخ مدرن حداقل دو جریان حقوق بشری وجود دارد: یکی جریانی است که در اروپا و از دل مبارزات علیه استبداد و توتالیتاریسمْ توسعه پیدا کرد و جریان دیگری که به‌واسطۀ پیش‌روی استعمار و مبارزات علیه آن شکل گرفت. این تاریخِ متفاوتْ با فتح آمریکا و آثار لاس‌کاساس، سوئارز، ویتوریا و سِپولوِدا شروع می‌شود و امروزه در مبارزاتی ادامه پیدا می‌کند که با جنبش‌های اجتماعی پیش‌می‌روند، جنبش‌های اجتماعی‌ای که‌ در جهان سوم یا در جهان جنوب۹ در برابر جهانی‌سازی نئولیبرال و استعمار نو مقاومت می‌کنند. این نوع از جهانی‌سازی و استعمار با امپراتوری‌های معاصر، شرکت‌های چندملیتی و مؤسسات مالی بین‌المللی به حرکت درمی‌آیند. در این جریان، یک سنت فکری متفاوت با تئوری ضداستعماریِ حقوق بشر وجود دارد که از آثار نویسندگانی چون این‌ها به دست آمده است: گومن پوما، توسن لووِرتور، سوجورنر تروث، ماهاتما گاندی، مارتین لوتر کینگ، سیلویا وینتر، ریگوبرتا منچو، دومیتیلا چونگارا و آپندرا باکسی.مکاتب متفاوت فکری نسبت به اروپامحوری به‌تندی انتقاد کرده‌اند، نظیر مطالعات طبقۀ فرودست و مطالعات پسااستعماری، فلسفۀ آفریقایی و کارائیبی و آتلانتیک سیاه، معرفت‌شناسی‌های جنوبی، و تئوری استعمارزدا. بااین‌حال، آن‌گونه‌که در تاریخ‌نگاری‌های اخیرِ حقوق بین‌الملل و حقوق بشر بیان می‌شود، آگاهی‌‌ اروپایی مشخصاً اروپامحور باقی مانده است. این شرایط حتی بعد از آنکه انتقادات اروپایی نسبت‌به اروپامحوری مطرح شدند هم برقرار است، مثل انتقاداتی که مارتی کاسکنیمی و، تاحد مشخصی، تفکر پست‌مدرنْ آن‌ها را صورت‌بندی کردند.در طرف دیگرِ این بحث، رویکرد جهان‌سومی به حقوق بین‌الملل قرار دارد. این رویکردْ تاریخ‌ها و استانداردهای جایگزین را شرح می‌دهد، به پیش‌برد گفت‌وگوهای پربار جنوب‌جنوب ادامه می‌دهد و، درعین‌حال، خواستار آن است که ادعای جهان‌شمولیِ اروپامحوری به پایان برسد و چشم‌اندازهای غیراروپامحور دیگر به حاشیه رانده نشوند. بنابراین، چشم‌اندازهای غیراروپامحور، ضداستعماری و جهان‌سومی به دنبال آن‌اند که اعتبار سیاسی و فکری خودشان را به ثبوت رسانده و شرایط گفت‌وگویی انتقادی و هم‌تراز با همتایان اروپایی خود را فراهم کنند، گفت‌وگویی که در آن تمام شرکت‌کنندگان خودشان را رویکردهای هم‌شأنی می‌دانند که از قلمروهای مختلفِ جهان گرد آمده‌اند، نه از مرکز جهان. تمام این‌ها درون یک منطق شکل می‌گیرند: منطقِ تقویت ظرفیت جنبش‌های اجتماعی، حقوق بین‌الملل و حقوق بشر برای مقاومت در عرصه‌های سیاسی و حقوقی در برابر خشونتی که دولت و امپریالیسم اعمال می‌کنند، چه در زمان حال و چه در قرن‌های آتی.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۷ مارس ۲۰۱۵ با عنوان Six Books: International Law, Human Rights and the Politics of the Turn to History در وب‌سایت کریتیکال لگال ثینکینگ منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان کشاندن پای تاریخ به عرصۀ حقوق بین‌الملل ترجمه و منتشر کرده است.[۱] The Gentle Civilizer of Nations[۲] Imperialism, Sovereignty and the Making of International Law[۳] International Law from Below: Development, Social Movements and Third World Resistance[۴] Sundhya Pahuja’s Decolonizing International Law: Development, Economic Growth and the Politics of Universality[۵] Oxford Handbook of the History of International Law[۶] The Last Utopia: Human Rights in History[۷]Iron Curtain : پردۀ آهنین نام بخش‌بندی مرزی اروپای پس از جنگ جهانی دوم بود که در جنگ سرد به دو بخش اروپای غربی و کشورهای عضو پیمان ورشو تقسیم شده بود. با پایان جنگ سرد در ۱۹۹۱ پردۀ آهنین نیز برچیده ‌شد. [مترجم][۸] Human Rights from a Third World Perspective. Critique, History and International Law[۹] the Global South«جهان جنوب» واژه‌ای است که امروز به‌جای جهان سوم به کار می‌رود و به‌‌معنای کشورهای کمترتوسعه‌یافته است. این کشورها اکثراً در نیم‌کرۀ جنوبی قرار دارند. [مترجم] ]]> خوزه مانوئل بارتو تاریخ‌وسیاست Wed, 19 Apr 2017 04:12:55 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.o0j2yt0o9a26y.html نوشته‌های ژیژک دربارۀ اسلام اصلاً چپ‌‌گرایانه نیست http://tarjomaan.com/vdce.e8vbjh8ef9bij.html قنطره — حملۀ ویرانگر تروریستی به دفتر سردبیری مجلۀ طنز شارلی ابدو در پاریس باعث شد اسلاوی ژیژک، فیلسوف کثیرالارجاع، کتابی با عنوان اندیشه‌‌های کفرآمیز؛ اسلام و مدرنیته۱ به‌زبان آلمانی منتشر کند.این کتاب به دو بخش تقسیم می‌‌شود: بخش اول با عنوان «اسلام به‌‌مثابۀ شیوۀ زندگی» به مباحث این روزها دربارۀ اسلام کنونی می‌‌پردازد. بخش دوم با عنوان «نگاهی به پیشینۀ اسلام» به بررسی برخی از جوانب بنیادی‌‌تر اسلام، ازجمله جوانب روان‌‌تحلیلگرانه، می‌‌پردازد.او در مقدمۀ این دو بخش به هم‌بستگی ظاهریِ سران دولت‌ها اشاره می‌کند که، پس از حملات به پاریس، علیه تروریسم، اعلام اتحاد کردند. او این اتحاد را ریاکارانه می‌‌داند. ژیژک می‌‌نویسد: «در آن یکشنبه، بزرگان سیاسی سراسر جهان، از دیوید کامرون و بنیامین نتانیاهو گرفته تا سرگی لاوروف و محمود عباس، دست به دست هم دادند. اگر از ریا فقط یک تصویر وجود داشت، همین بود.» ژیژک این پرسش را هم اضافه می‌کند که چرا این ترورْ علیه فرانسه رخ داد نه آمریکا؟ به‌‌هرحال، تروریست‌‌ها نگران اشغال عراق به‌رهبری آمریکا بودند. اما اگر قصد ژیژک این است که امپریالیسم آمریکا را علیه خاورمیانه مدنظر قرار دهد، نباید امپریالیسم فرانسه علیه بسیاری از کشورها و مناطق مسلمان و از همه مهم‌‌تر الجزایر، لیبی و مالی را فراموش کند؛ نقش فرانسه در جنگ سوریه که به همان اندازه مهم است به کنار.لیبرال‌‌های چپ مغرضدر سراسر این کتاب، ژیژک لیبرال‌‌های چپ را برای سوگیری در محکومیت این دست حملات تقبیح می‌‌کند. او آن‌ها را متهم می‌‌کند که، در اعلام محکومیت، محتاط بوده‌اند تا مبادا به نژادپرستی متهم شوند. او معتقد است این جماعت مسئولیت غرب در قبال خشونت‌‌ها و کشتارها در به‌‌اصطلاح جهان سوم را یادآور می‌‌شوند تا مسلمانان را آزرده نسازند. ناتوانی جناح چپ در نقد اسلام و هر انتقاد از اسلام را «نژادپرستی اسلام‌‌هراسانه» خواندن از دیگر مباحث اصلی ژیژک است: او این امر را مشکلی آسیب‌‌شناختی می‌‌داند.«عکس ریاکاری»: «تفکر یعنی فرارفتن از وضع تأثربرانگیز هم‌بستگی عمومی که پس از این حملات فوران کرد و در ۱۱ ژانویۀ ۲۰۱۵ به اوج رسید. در آن یک‌‌شنبه، بزرگان سیاسی سراسر جهان، از دیوید کامرون و بنیامین نتانیاهو گرفته تا سرگی لاوروف و محمود عباس، دست به دست هم دادند. اگر از ریا فقط یک تصویر وجود می‌‌داشت، همین بود.»به‌گمان ژیژک، با اسلام بیش‌ازحد مدارا می‌‌کنند، اما او نمی‌‌گوید درعوض باید چه کار کرد. باید اقلیت مسلمان را تحت فشاری شدیدتر قرار داد؟ پاسخ روشنی نمی‌‌دهد. درعوض، به ما می‌گوید که بنیادگرایی واکنشی «افسون‌گرانه۲» به لیبرالیسم و نمودهای آن در دیگر نقاط جهان است. گرچه لیبرالیسمْ خود را جنبشی واقع‌گرا علیه بنیادگرایی می‌‌داند، معایبش مستعد آنند که به‌مثابۀ مددرسان تفکر افراطی و بنیادگرایی معنا شوند. به‌اعتقاد ژیژک، به همین دلیل است که لیبرالیسم بر چپ رادیکال و مواضع بنیادینش بر حفظ ارزش‌‌ها و دستاوردهای آن متکی است.تحلیل متناقضژیژک در اثر خود، نقدِ بسیار نقل‌شدۀ هورکهایمر از فاشیسم را دربارۀ لیبرال‌دموکراسی به کار می‌گیرد و مدعی می‌‌شود این گفته که «آن‌ها که نمی‌‌خواهند سرمایه‌‌داری را به نقد بکشند، باید درباب فاشیسم هم سکوت کنند» دربارۀ بنیادگرایی کنونی نیز صادق است: «آن‌ها که نمی‌‌خواهند لیبرال‌دموکراسی را به نقد بکشند، باید درباب بنیادگرایی مذهبی نیز سکوت کنند.»ازیک‌سو، ژیژک لیبرالیسم را چارۀ آن بنیادگرایی‌ای می‌‌داند که چپ‌‌گرایان رادیکالْ به صورتِ غیرمستقیم حامی آن‌‌اند، اما، از سوی دیگر در انتقادش بر نظام سیاسی، لیبرالیسم را از مسئولیت معاف نمی‌‌کند. این امر تحلیل او را بیش‌ازپیش متناقض می‌‌سازد، زیرا همان‌‌طور که گفته شد او تدارک اپوزیسیونی راسخ‌‌تر برای بنیادگرایی را به رادیکالیسم چپ‌گرا نسبت می‌‌دهد.در بخش دوم، ژیژک به تصویری روان‌‌تحلیل‌گرانه از اسلام می‌‌پردازد و بحثش را از خداشناسی اسلامی آغاز می‌‌کند. او به تشریح تفاوت خداشناسی اسلامی با خداشناسی دیگر ادیان وحیانی می‌‌پردازد: «برخلاف دو دین صاحبِ کتاب دیگر، یعنی یهودیت و مسیحیت، اسلامْ خدا را با منطقی پدرانه مطرح نمی‌‌کند: الله پدر یا حتی پدری نمادین نیست؛ خدا یکتاست. لم یلد و لم یولد است. خانوادۀ مقدس در اسلام جایی ندارد. به همین دلیل است که اسلام بر این واقعیت تأکید بسیار دارد که محمد [ص] یتیم بود.»بالاکشیدن پل متحرک: اروپا با پی‌گیری سیاستِ طرد می‌‌تواند خود را منطقه‌ای همگن نشان دهد، تفکری که حتی متفکران چپ‌‌گرا و فیلسوفان اجتماعی‌ای نظیر اسلاوی ژیژک مستعد پذیرش آن‌‌اند. تارکان تکهمان‌‌طور که ژیژک قبلاً یادآور شد، این خداشناسی در دیگر ادیان دیده نمی‌‌شود. در اصل، هیچ شأن مقدسی به اهل‌‌بیت پیامبر منسوب نبود. اما این مسئله مانع از آن نشد که بعداً اهل‌‌بیت پیامبر جانشینان برحق وی در خلافت قلمداد نشوند. مکتب فکری تشیع بعداً این حق را از آموزه‌‌های خود دانست و بدین طریق قداست را به اهل‌بیت پیامبر نسبت داد.بنابراین، یقیناً می‌‌توان معنایی از قداست اهل‌‌بیت را در اسلام کنونی، گرچه در موضعِ اقلیت، مشاهده نمود و ژیژک می‌‌توانست به‌‌سادگی بدان اشاره کند و رویکردی متمایزشده را به خوانندگان معرفی نماید. تاآنجاکه به نهادینه‌‌سازی۳ اسلام مربوط است، ژیژک شباهت‌های معدودی بین نهادهای اسلامی و مسیحی می‌یابد. وجود یک «امت» (جماعت ایمانی) و مفاهیم ضدملی در اسلام پدیدارهایی هستند که مانع نهادینه‌‌سازی واقعی می‌‌شوند. در این زمینه او همچنین یادآور می‌‌شود که اسلام، برخلاف دیگر ادیان نهادینه‌‌شده، بر تفکر «ایثارگرانۀ» انسان استوار نیست.غالباً از ژیژک انتقاد می‌‌شود که تحلیل‌‌هایی بسیار مختصر راجع‌به موضوعاتی پوپولیستی و وسیع می‌‌نویسد و به همین دلیل تحلیل‌‌هایش سطحی و متناقض‌‌اند. برخی از این انتقادات اغراق است، اما برای مثال، بخش نخست کتاب او فاقد آن موضع چپ‌‌گرایانه‌ای است که در بیشتر آثار پیشین او دیده می‌‌شود و از مشخصات نگرش او شده است. درعوض، ژیژک متنی تعجب‌‌برانگیز منتشر کرده و خواستار محدودیت تحرک پناهندگان در اروپا و همچنین مدافع بسیاری از مواضع اروپامحور می‌‌شود.دوگانگی منظرمثال دیگرْ تعمد ژیژک در همنشینیِ دو اصطلاح «اسلام» و «مدرنیته» است گویی، در فرایند تشدید احساسات برافروختۀ عموم، آن دو کاملاً متضاد هستند. این نوشتار، علی‌‌رغم نقد لیبرالیسم، متأثر از نوعی جهان‌‌بینی دوقطبی است. ژیژک جهان را به «ما»، یعنی غرب لیبرال علی‌‌رغم ریاکاری و تاریخ امپریالیستی آن، و «آن‌ها»، یعنی جهان اسلام و بنیادگرایی به‌مثابۀ قطب مخالف، تقسیم می‌‌کند. توصیف او از اسلام صرفاً تاحدی جانب انصاف را نسبت‌به ناهمگنی این دین رعایت می‌‌کند و در مجموع به‌‌خاطر یکدست‌‌کردن کل اسلام باید آن را رد کرد.چند قسمتی که تصویری متمایزشده از اسلام ارائه می‌‌دهد بیشتر شبیه تلاش نویسنده برای اعتباربخشی به اثر خود است و موضع اساسی مقاله را تغییر نمی‌‌دهد.ژیژک مدام به عناصر پدرسالارانۀ اسلام اشاره می‌‌کند. در بیشتر موارد این کار او موجه است: اسلام ساختارهایی پدرسالارانه دارد که تا حدی بازتاب زندگی پدرسالارانۀ عصر نزول قرآن بود. اما روشن نیست چرا ژیژک مثلاً فمنیست‌‌های مسلمانی را نادیده می‌‌گیرد که با نگاهی تاریخی به قرآن‌‌پژوهی پرداخته و نگرش‌های کاملاً متفاوتی را عرضه می‌کند.دیگر ویژگی بارز نوشتۀ ژیژک تأکید بر مرجعیت و اقتداری است که به ادعای او، پیامبر [ص] بر زنانش داشت. این امر احتمالاً درمورد نقش رهبری او و برخی آرمان‌‌ها صادق است، اما نمی‌‌توان از حق بهره‌مندی جنسیِ نامحدود از زنان سخن گفت. مسئله را این واقعیت روشن می‌کند که اسلام، نخست، چندزنی را در فرهنگ عرب محدود ساخت و نهایتاً به تک‌‌همسری توصیه نمود. در آن زمان این کار بیانگر تغییری بزرگ در ماهیت روابط بود. بنابراین، باید در بستر تاریخی مرتبط با وضعیت فرهنگ عربِ آن زمان به نگاه پیامبر [ص] به زنان پرداخت.اطلاعات کتاب‌شناختی:Žižek, Slavoj. Blasphemische Gedanken: Islam und Moderne. Ullstein eBooks, 2015پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۰ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان A Eurocentric perspective در وب‌سایت قنطره منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۸ فروردین ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان نوشته‌های ژیژک دربارۀ اسلام اصلاً چپ‌‌گرایانه نیست ترجمه و منتشر کرده است.* این متن را روث مارتین (Ruth Martin) از آلمانی به انگلیسی ترجمه کرده است.[۱] Blasphemische Gedanken: Islam und Moderne[۲] mystificatory[۳] institutionalisation ]]> تارکان تِک تاریخ‌وسیاست Mon, 17 Apr 2017 04:23:04 GMT http://tarjomaan.com/vdce.e8vbjh8ef9bij.html همه اکنون همسایه‌ایم http://tarjomaan.com/vdca.enak49nyy5k14.html لوس آنجلس ریویو آو بوکز — گسترش‌ وسایل جهانی ارتباطات بی‌سابقه بوده است. در ۲۹ اکتبر ۱۹۶۹، اولین پیام از کامپیوتری در دانشگاه کالیفرنیا در لوس‌‌ انجلس به مؤسسۀ تحقیقاتی استنفورد فرستاده شد. نقشه‌ای متعلق به دسامبر سال ۱۹۶۹، که مربوط است به آنچه نهایتاً تبدیل به اینترنت شد، شبکه‌ای را شامل تنها چهار کامپیوتر نشان می‌دهد. در آگوست ۱۹۸۱ تنها ۲۱۳ هاستِ اینترنت وجود داشت. اولین سایت اینترنتی در سال ۱۹۹۱ ساخته شد.در سال ۲۰۱۵، تقریباً سه‌میلیارد کاربر اینترنت وجود داشته است. چیزی در حدود دومیلیارد گوشی هوشمند در سرتاسر جهان وجود دارد که پیش‌بینی شده است تعداد آن در سال ۲۰۲۰ به چهار میلیارد عدد برسد. برآورد شده است که تماشای تمامی فیلم‌هایی که ظرف یک ماه به شبکه‌های جهانی وارد می‌شوند حدود شش‌میلیون سال طول خواهد کشید. اگر فیس‌بوک کشوری بود که به‌تعداد کاربرانش جمعیت داشت، از چین هم پرجمعیت‌تر می‌شد.مارشال مک‌لوهان، استاد رسانه، در سال ۱۹۶۲ چنین پیشرفت‌هایی را در کتاب آینده‌نگرِ خود، کهکشان کوتنبرگ۱، پیش‌بینی کرد. او در این کتاب می‌نویسد: «به‌هم‌وابستگی جدیدِ الکترونیکیْ جهان را، به‌شکل دهکده‌ای جهانی، از نو می‌سازد». تیموتی گارتن اش، استاد دانشگاه آکسفورد و بنیاد هوور در دانشگاه استنفورد، در کتاب آخر خود، آزادی بیان؛ ده اصل برای جهانِ به‌هم‌پیوسته۲، مک‌لوهان را به‌خاطر «بینش فوق‌العاده و پیش‌گویانه‌اش» می‌ستاید. اما به‌جای عبارت «دهکدۀ جهانی۳»، که از نظر او بیش‌ازحد جزئی و همگن و همسان‌خواه۴ است، اصطلاح «جهان‌شهر»۵ را ترجیح می‌دهد که «تمامیت این ’جهان‌چون‌شهر۶‘ پیوسته و آشفته» را که «در جهان‌های به‌هم‌آمیختۀ حقیقی و مجازی وجود دارد» دربرمی‌گیرد.گارتن اش، نویسندۀ نُه کتاب دیگر، مقاله‌نویس ثابت نیویورک ریویو آو بوکز و برندۀ جایزۀ جورج اورول، اثر جدید و جذاب خود را با این جمله آغاز می‌کند: «همه اکنون همسایه‌ایم». دغدغۀ این نویسندۀ بریتانیایی آن است که چگونه همه می‌توانند در این جهان‌شهر بر سر مسئلۀ پیچیدۀ آزادی بیان با هم تفاهم داشته باشند. او تصدیق می‌کند که ما در جهانی پر از تعارض و تفاوت زندگی می‌کنیم که نباید به جهانی بی‌روح، تک‌صدا، غیرخلاق و غیرآزاد تبدیل شود. گارتن اش معتقد است: «برای اینکه به‌خوبی با یکدیگر در این جهان‌چون‌شهر زندگی کنیم، باید آزادی‌بیانِ بیشتر و شایسته‌تری داشته باشیم.» هدف او به‌طور خلاصه این است که «چارچوبی برای تعارض متمدنانه و توأم با صلحْ متناسب با این جهانِ همسایه‌ها و بادوام در آن» بیابد. برای انجام این کار، گارتن اش مفهومی فراگیر و معقول از مفهوم آزادی بیان ارائه می‌دهد که از ناپختگی و کلیشه به دور است.به‌زعم گارتن اش، مسئله این است که «بدون اینکه متوجه شویم، جنگ قدرتِ عظیمی بر سر شکل، شرایط و محدودیت‌های آزادی بیانِ جهانی در جریان است: پیرامون ما، داخل آن جعبۀ تویِ جیب‌هایمان و احتمالاً حتی درون ذهنمان». او این موضوع را «قدرت کلمه» می‌نامد که «نه‌تنها شامل تصاویر، صداها، نماد‌ها، اطلاعات و دانش می‌شود، بلکه ساختارها و شبکه‌های ارتباطات» را هم دربرمی‌گیرد. در قرن ۲۱، تکنولوژی‌های ارتباطی‌ای که سابق بر این آزاد و رها بودند به‌وسیلۀ قدرت‌های عمومی و خصوصی در کنترل گرفته شده و محدود شده‌اند. درواقع، «اَعمال درونی و گاهی مخفیانۀ ابرقدرت‌های خصوصی می‌توانند تأثیرگذارتر از تصمیمات قانون‌گذاران و اداره‌کنندگان باشد». دیگر «مسئلۀ تنها یک دولت ملیِ خاص نیست که به شما بگوید در یک کشور قادر به انتشار یا پخش چه چیزی هستید یا نیستید، یا ماجرا این نیست که مالک روزنامه‌ای تصمیم بگیرد که چه چیزهایی را چاپ خواهد کرد یا نخواهد کرد، یعنی مسائلی که قلمروِ کلاسیک آثار قرن بیستم در حوزۀ آزادی بیان بوده‌اند».با درنظرگرفتن جهان‌شهرِ به‌هم‌پیوستۀ جدید، چالش بنیادی این است که آیا معیارهای آزادی بیان و تبادل آزاد اطلاعات در سرتاسر جهان به سطح مدل متمم اول۷ قانون اساسی امریکا، که گارتن اش آن را «سیستماتیک‌ترین قانون موافق آزادی بیان در جهان» می‌داند، خواهد رسید یا تسلیم مدل جورج اورولی خواهد شد که، در آن، پیوندِ شوم سانسور دولتی و اداره‌کنندگان خصوصیْ جلوی آزادی بیان را گرفته است و تبادل آزاد اطلاعات را سرکوب می‌کند.گارتن اش، برای نگاهی دقیق‌تر به اینکه مدل اورولی درواقع چگونه چیزی است، نظام حزبیِ فعلی در چین را توصیف می‌کند که مدعی است حق دارد تمامی سخنان داخل مرزهای خود را براساس قانون «حفظ حاکمیت فضای مجازی» کنترل کند. مسلماً قانون اساسی چین، در بند ۳۵ خود، از این اصل حمایتِ ظاهری می‌کند که «شهروندان جمهوری خلق چین دارای آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی گردهمایی، آزادی انجمن، آزادی اجتماع و آزادی تظاهرات هستند». بااین‌حال در واقعیتِ امر، نشریۀ رسمی «ادارۀ اطلاع‌رسانی شورای دولت چین» در سال ۲۰۱۰ به‌طرز تکان‌دهنده‌ای اعلام کرد:«هیچ نهاد یا شخصی مجاز نیست اطلاعاتی را که دارای محتویات زیر هستند تولید، تکثیر، افشا یا تبلیغ کند: مخالفت با اصول اساسی بیان‌شده در قانون اساسی؛ به‌خطرانداختن امنیت ملی، افشای اسرار دولتی، براندازی قدرت دولت و به‌خطرانداختن اتحاد ملی؛ آسیب‌زدن به شرافت و منافع دولت؛ تحریکِ تبعیض یا عداوت قومی و به‌خطرانداختن وحدت قومی؛ به‌خطرانداختن سیاست مذهبی دولت به‌وسیلۀ اشاعۀ ایده‌های ارتدادی یا خرافاتی؛ شایعه‌پراکنی در جهت اخلال در نظم و ثبات اجتماعی؛ انتشار مطالب مستهجن، پورنوگرافی، قمار، خشونت، وحشیگری و ترور یا مشارکت در جرم؛ تحقیر یا افترا، تجاوز به حقوق قانونی و منافع دیگران؛ و دیگر محتویات ممنوع‌شده به‌وسیلۀ قانون و مقررات اداری.»چین تشکیلات سازمانیِ خصوصی/عمومیِ پرشاخ‌وبرگی ایجاد کرده است که تمامی ترافیک اینترنت را «از طریق بوروکراسی سانسور و تبلیغات گسترده‌ توسط چند اداره» مسدود، فیلتر یا هدایت می‌کنند. تحقیقی گسترده در دانشگاه هاروارد این موضوع را «در تاریخ مکتوب جهان بی‌سابقه» خواند. در سال ۲۰۱۱، سیزده‌درصد از رسانه‌های اجتماعیْ سانسور شده‌اند که رقمی شگفت‌آور است. تعداد کارکنان سازمان‌های گوناگون کنترل‌کنندۀ اینترنت در محدودۀ بیست‌هزار تا پنجاه‌هزار نفر برآورد شده است. یکی از اسناد داخلی حزب در سال ۲۰۱۳، به‌نحو اهانت‌باری، از اعضای حزب خواست که مراقب هفت مفهومِ خطرناک باشند، ازجمله «ترویج ایدۀ غربی روزنامه‌نگاری که این اصل را به چالش می‌کشد که رسانه‌ها و کارِ نشر باید تابع اصول حزب باشد» و «ترویج (ارزش‌های جهان‌شمول) در تلاش برای تضعیف مبانی نظری رهبری حزب».اما کتاب گارتن اش، پیش از آنکه باقیِ ما بیش‌ازحد مغرور شویم، سؤالاتی جدی‌ مطرح می‌کند، سؤالاتی دربارۀ اینکه دموکراسی‌های غربی چه برخورد یا سوءبرخوردی با آزادی بیان داشته‌اند. هر جامعه‌ای، ازجمله هر جامعۀ دموکراتیکی، گرفتار سانسور است. برای مثال، دولت اوباما با توجیه «امنیت ملی»، بیش از همۀ رؤسای جمهورِ پیش از خود بر روی هم، افشاگران را براساس قانونِ جاسوسی سال ۸۱۹۱۷ تحت پیگرد قانونی قرار داده است و احتمال دارد ادوارد اسنودن، افشاگر آژانس امنیت ملی امریکا را نیز به آن فهرست ننگین اضافه کند.گارتن اش به فراتر از ایالات متحده نیز نگاهی می‌اندازد تا محدودیت‌های آزادی بیان بیرون از رژیم‌های استبدادی را بیشتر بررسی کند. مادۀ نوزده میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی۹ جسورانه اعلام می‌کند: «همهْ حق آزادی بیان دارند» که شامل «آزادی جست‌وجو، دریافت و انتقال هر نوع اطلاعات و ایده» می‌شود. بااین‌حال، این اعلامیۀ گستردهْ تابع چندین محدودیتِ صریح است، «ازقبیل محدودیت‌هایی که قانون و ضرورت تصریح کرده است: الف) برای احترام به حقوق یا حیثیت دیگران؛ ب) برای حفاظت از امنیت ملی یا نظم عمومی یا سلامت و اخلاق عمومی». به‌علاوه، بند بیستمْ شامل این فرمان می‌شود که «هرگونه تبلیغ برای جنگ» و «هرگونه حمایت از خصومت‌های ملی، نژادی یا مذهبی که به‌منزلۀ تحریکِ به تبعیض، خصومت یا خشونت باشد» «براساس قانون ممنوع خواهد بود».صیانت از آزادی بیان در مادۀ دهم کنوانسیون اروپایی حقوق بشر محدودیت‌های بیشتری را به‌خاطر «تمامیت ارضی»، «پیشگیری از بی‌نظمی یا جرم» و «حفظ مرجعیت و بی‌طرفی قوۀ قضائیه» اعمال می‌کند.مادۀ چهارم کنوانسیون بین‌المللیِ رفع تمامی اَشکال تبعیض نژادی۱۰، که در سال ۱۹۶۵ تصویب شده است، تمامی کشورهای عضو را ملزم می‌کند که «همۀ تبلیغات و سازمان‌هایی را که براساس ایده‌ها یا نظریه‌های برتری یک نژاد یا گروهی از افراد که دارای رنگ پوست و ریشۀ نژادی مشترک هستند یا آن‌هایی که در جهت ترویج یا توجیه هرگونه عداوت و تبعیض نژادی تلاش می‌کنند» محکوم کنند. محکوم‌کردن چنین افکاری می‌تواند ستودنی باشد، اما این کنوانسیون فراتر رفته و به دولت‌ها دستور می‌دهد انتشار این ایده‌ها را «قانوناً مجازات‌پذیر» کنند. تاکنون چندین کشور از طریق تصویب و اجرای قوانین نفرت‌پراکنی۱۱ این کار را انجام داده‌اند.گارتن اش نشان می‌دهد در دموکراسی‌های کمال‌یافته، که در آن‌ها حاکمیت قانون و نیز رسانه‌های متنوع و جامعۀ مدنیِ توسعه‌یافته وجود دارد، «معایب قوانین نفرت‌پراکنی، ازجمله نتایج ناخواسته‌اش، بر مزایای آن، چنان‌که در نیم قرن اخیر به اجرا درآمده‌اند، چربیده است». او، به‌وسیلۀ چندین نمونۀ نگران‌کننده، از ادعای خودش حمایت می‌کند.برای مثال، از سال ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۱، سالانه به‌طور متوسط صد محکومیت در فرانسه وجود داشته که در سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ به ۲۰۸ مورد افزایش یافته است. بریژیت باردو، بازیگر زن فرانسوی، پنج بار به‌جرم تحریک به نفرت نژادی محکوم شده است، چون او حملاتی انتقادی به مسلمانان داشت که با ماجرای روش ذبح حیوانات توسط مسلمانان شروع می‌شد. روشن‌فکر برجسته، ادگار مورن، به‌دلیل حملۀ شدید به رفتار اسرائیل با فلسطینی‌ها محکوم شناخته شد و کریستین وانست، یکی از اعضای پارلمان، برای بیان «دیدگاه‌های هوموفوبیایی» گناه‌کار دانسته شد، گرچه هر دوِ این احکام در دادگاه تجدید نظر لغو شدند.گارتن اش استاندارهای دوگانۀ فوق‌العاده ذهنی‌ای را آشکار می‌کند که نقش مهمی در تنبیه نفرت‌پراکنی بازی می‌کنند. در سال ۲۰۰۶، سِر اقبال سکرانی دبیر کل شورای مسلمانان بریتانیا -که یک بار دربارۀ سلمان رشدی، که به‌خاطر انتشار کتاب آیات شیطانی، فتوایی علیهش صادر شده بود، گفت که مرگ احتمالاً برای او زیاده خوب بوده است- انتشار کاریکاتورهای دانمارکی‌ از چهرۀ پیامبر اسلام را محکوم کرد. یک ماه از این اظهارنظر نگذشته بود که، به‌صورت علنی، اعلام کرد که هم‌جنس‌گرایان «مضر» و «ناقل بیماری‌اند». آبراهام فاکسمن و کریستوفر وولف، از اتحادیۀ ضد افترا۱۲، استدلال می‌کنند که یوتیوب حق داشت کاری با ویدئوی جنجالیِ «معصومیت مسلمانان» نداشته باشد، اما اصرار داشتند که فیس‌بوک باید مطالب مربوط به انکار هولوکاست را حذف کند، زیرا نفرت‌پراکنی محسوب می‌شوند.مسلماً نشانه‌های امیدوارکننده‌ای از حرکت به‌سمت نظامی آزادتر و بازتر وجود دارد. برای مثال، گارتن اش تصمیم دادگاه حقوق بشر کانادا در سال ۲۰۰۹ را توصیف می‌کند که می‌گوید مادۀ سیزده قانون حقوق بشر، که کنترل نفرت‌پراکنی در سطح اینترنت را الزامی می‌داند، صیانت از آزادی بیان در منشور حقوق و آزادی‌های کانادا۱۳ را نقض می‌کند. ادعای اصلی کتاب این است که «باید محدودسازی آزادی بیان به‌واسطۀ اقدامات اجرایی دولت‌ها و شرکت‌ها را به حداقل ممکن برسانیم، اما به همان نسبت، هنجارها و رویه‌های مشترکی را گسترش دهیم که ما را قادر می‌کنند تا، به بهترین شکل، از این آزادیِ ضروری بهره ببریم».گارتن اش، پس از گذراندن نُه ماه بر سر نوشتن کتابی دربارۀ آزادی بیان در قرن بیستم، از خود پرسید: «اگر موضوع تو جهان پس از گوتنبرگ است، چطور می‌توانی تنها به‌طریق کهنۀ گوتنبرگی دربارۀ آن بنویسی؟» درنتیجه، به‌همراه تیمی در دانشگاه آکسفورد، سایتی آزمایشی ساخت که مطالعات موردی، مصاحبه‌های تصویری، تحلیل‌ها و تفسیرهای شخصی از سرتاسر جهان را عرضه می‌کند که بیشترشان به سیزده زبان ترجمه شده است.گارتن اش از قاهره به برلین، از پکن به دهلی، از نیویورک به یانگون سفر کرد و دربارۀ آزادی بیان گفت و شنید. این تجربه بر محتوای کتابش تأثیر گذاشت و آن را تغییر داد، بدین صورت که نهایتاً تصمیم گرفت آن را حول ده اصل و ازنو سازمان‌دهی کند. اولین اصل او، تحت عنوان «مایۀ حیاتی»، مبیّن مفهوم بنیادی اوست: «ما، یعنی همۀ انسان‌ها، باید آزاد و قادر به بیان دیدگاه‌های خودمان باشیم و اطلاعات و ایده‌ها را، فارغ از مرزها، دنبال و دریافت کرده و به دست آوریم.» این اصل ریشه در لب مطلبِ مادۀ نوزده میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی در سال ۱۹۶۶ دارد. گارتن اش توضیح می‌دهد که چرا این اصل، اولین است: «آزادی بیان صرفاً یک آزادی در میان آزادی‌های بسیار دیگر نیست، بلکه چیزی است که دیگر آزادی‌ها مبتنی بر آن هستند.»کاربرد عبارت «انسان‌ها» صرفاً بلاغی نیست. از نظر گارتن اش منظور از «ما» «همۀ مردم» است و شرکت‌ها نباید مصداق آن تلقی شوند. در ایالات متحده، «کشوری دارای واضح‌ترین و باثبات‌ترین آزادی بیان در جهان، پول است که، به‌واسطۀ کمپین‌های سیاسی، بیداد می‌کند». در سرزمینِ متمم اول، «قدرتِ محدودکننده، تحریف‌کننده و مخربِ پول است که تنها و بزرگ‌ترین علت نگرانی برای آزادی بیان است. پول سخن می‌گوید، آن هم با صدایی بسیار بلند».بقیۀ این ده اصل بر روی بحث‌انگیزترین مسائل آزادی بیان در جهانِ امروز تمرکز دارند. چگونه با سخنان خطرناکی که مروج خشونت‌اند مقابله کنیم؟ آیا می‌توان آزادی بیان را سانسور نکرد، اما محدود کرد؟ آیا باید مدنیت را به‌وسیلۀ قانون تحمیل کنیم؟ آیا شوخی و هنرِ زننده و توهین‌آمیز اجازۀ بیان دارد؟ آیا احترام به ادیان مستلزم قوانینی است که سخنانِ حمله‌کننده به ادیان را ممنوع کند؟ آیا می‌توانیم از حریم خصوصی و شهرت شخصی افراد محافظت کنیم، اما بررسی عمومی مسائل موردعلاقۀ عموم را [نیز] تضمین کنیم؟ آیا امنیت ملی، به‌واسطۀ حفاظت از افشاگران و درزدهندگان [اطلاعات]، آسیب دیده یا از کمک آن‌ها بهره‌مند شده است؟ چگونه باید آزادی بیان در اینترنت را حفظ کنیم، آن‌هم در اینترنتی که عمدتاً در دستان کمپانی‌های خصوصی‌ای است که مقید به متمم اول [قانون اساسی] نیستند؟گارتن اش، با نثری روشن و جذاب و پر از نمونه‌های جالب و مبتنی بر تحقیقات جامع و بجا، از جنبۀ بین‌المللی به این سؤالات و سؤالات بیشتری می‌پردازد. برای خوانندگانی که عادت داشته‌اند آزادی بیان را صرفاً در محدودۀ عموماً خودستایانۀ تجربۀ امریکایی بررسی کنند (نقد من تحت عنوان «مخالفت بزرگ توماس هیلی»۱۴ و همچنین مرورم بر «موسیقی مدیسونیِ برت نوبورن»۱۵ را ببینید)، این کتاب مسائل چالش‌برانگیزی در زمینۀ طیف گسترده‌ای از دیگر کشورها و سنت‌ها مطرح می‌کند.فصلی با عنوان «شجاعت» دهمین اصل را ترسیم می‌کند: «ما برای خودمان تصمیم می‌گیریم و با عواقبش روبه‌رو می‌شویم». گارتن اش به‌موازات رویکرد بین‌المللی خود، پس از اشاره به نمادهای سنت غربی، از جمله پریکلس، جان لیلبرن، جان میلتون، جان استوارت میل و قاضی لوئیس براندیس، داستان یک قهرمان مدرن آزادی بیان، لیو شیائوبو را می‌افزاید که در سال ۲۰۰۹ به‌اتهام «براندازی حکومت» به یازده سال زندان محکوم شد. لیو در سخنان پایانی خود در دادگاه گفت در انتظار روزی است که «کشورِ ما سرزمین آزادی بیان شود: کشوری که در آن کلام همۀ شهروندان دارای احترام برابری باشد، کشوری که در آن ارزش‌ها و ایده‌ها و باورها و دیدگاه‌های متفاوت سیاسی بتوانند ضمن همزیستی مسالمت‌آمیز با هم رقابت کنند». قاضی سخنان لیو را قبل از پایان قطع می‌کند، که همین بر اهمیت آن کلمات صحه می‌گذارد. آنچه نوشته بود و می‌خواست بگوید این بود که «امیدوارم من آخرین قربانی پیشینۀ طولانی برخورد با کلام به‌عنوان جرم در چین باشم. آزادی بیانْ بنیاد حقوق بشر است و همین‌طور ریشۀ طبیعت انسانی و مادر حقیقت. ازبین‌بردن آزادی بیان به‌معنای تحقیر حقوق بشر، فرونشاندن طبیعت انسان و سرکوب حقیقت است».گارتن اش، در پایان، خواستار «ایدئالیسم واقع‌گرا و واقع‌گرایی ایدئالیستی» است. کتاب تأثیرگذار او گواهی بر این باورِ اوست که «بحثِ جاری بر سر محدودیت‌ها و شرایط راهگشا برای آزادی بیانْ خود یک عنصر حیاتی آزادی بیان است». چالشی که گارتن اش مطرح می‌کند مهم است، اما نتایج این بحثِ حیاتی فقط در دست ناظران هوشمندی مانند او نیست. این مسئولیت مشترک همۀ ماست. پرسشی که او از ما دارد این است که آیا آمادۀ این تکلیف هستیم؟اطلاعات کتاب‌شناختی:Ash, Timothy Garton. Free Speech: Ten Principles for a Connected World. Yale University Press, 2016پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۶ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان Free Speech in the Post-Gutenberg World در وب‌سایت لوس آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان همه اکنون همسایه‌ایم ترجمه و منتشر کرده است.*استفان رودْ (Stephen Rohde) وکیل قانون اساسی، سخنران، نویسنده و فعال سیاسی است.[۱] The Gutenberg Galaxy[۲] Free Speech: Ten Principles for a Connected World[۳] global village[۴] conformist[۵] cosmopolis[۶] world-as-city[۷] First Amendment[۸] Espionage Act of 1917[۹] International Covenant on Civil and Political Rights[۱۰] International Convention on the Elimination of Racial Discrimination[۱۱] hate speech[۱۲] Anti-Defamation League[۱۳] Canada’s Charter of Rights and Freedoms[۱۴] Thomas Healy’s The Great Dissent[۱۵] Burt Neuborne’s Madison’s Music ]]> استفان رود تاریخ‌وسیاست Sat, 08 Apr 2017 03:58:09 GMT http://tarjomaan.com/vdca.enak49nyy5k14.html گزیده‌های ترجمان در سال ۱۳۹۵؛ سیاست http://tarjomaan.com/vdcg.797rak9w3pr4a.html داعش مثل گوگل، شعبه‌ای از تمدن جهانی است تمدن‌های بشری امروز بیش از هر زمان دیگری به هم شبیه‌اندداعش همانقدر دلار، آنتی‌بیوتیک، اینترنت و تویوتا را قبول دارد که ما. بعد از ظهور داعش، بعضی از نویسندگان، دوباره به دفاع از نظریۀ «تضاد تمدن‌ها» برآمده‌اند. اما آن‌ها فراموش کرده‌اند که داعش، در واقع، آنقدر از قواعدِ پذیرفته‌شدۀ جهان امروز ما استفاده می‌کند که در هیچ موضوعِ کلیدی‌ای نمی‌توانیم آن را متعلق به تمدنی غیر از تمدنِ خودمان بدانیم.کدام نظام سیاسیْ «خوش‌بختی» بیشتری ایجاد می‌کند؟چرا دولت رفاه، همچنان مورد حمله قرار می‌گیرددانشمندانِ علوم‌اجتماعی در حوزۀ‌ درحال‌رشدِ «اقتصاد‌ خوش‌بختی» مدعی‌اند زندگی رضایت‌بخش ریشه در شرایط عینی دارد و گرایش‌‌‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعیِ جوامع می‌تواند خوش‌بختی‌ِ فردی را به‌دقت پیش‌بینی کند. از نظر آن‌ها پرسش دربارۀ میزان خوش‌بختی سؤالی تجربی است که می‌توان با بررسیِ داده‌ها بدان پاسخ داد.آیا هانا آرنت صهیونیست بود؟مروری بر کتاب نوشته‌های یهودی که حاوی یادداشت‌های هانا آرنت دربارۀ مسئلۀ یهود استهانا آرنت را نه می‌توان در دسته‌بندی چپ و راست جای داد، نه در دوگانۀ محافظه‌کار و لیبرال. جایگاه خاص او، در نسبتش با یهودیت نیز آشکار است. او یهودی بود و از حامیان ایجاد دولت یهودی. اما در ادامه، رویکردهای رژیم صهیونیستی را متفاوت از آمال خود یافت. جستاری از جودیت باتلر.چرا انتخابات‌ برای دموکراسی بد است؟به نظر می‌رسد امروز انتخابات خودْ مانع دموکراسی استبیشترِ مردم انتخابات را به‌مثابۀ رویه‌ای دموکراتیک ستایش می‌کنند، اما افراد انتخاب‌شده را به دیدۀ حقارت می‌نگرند. با ظهور رسانه‌های جمعی، انتخابات به مسابقۀ کشتی کجی تبدیل شده است که در آن، نامزدها با حرکات نمایشی، مردم را مملو از خشم و احساسات می‌کنند و آنگاه از آن‌ها می‌خواهند رأیی «عقلانی» بدهند. اسم این کار دموکراسی نیست.آمریکای ترامپ، آمریکای «جانگوی زنجیرگسسته» نیستناسازگاری اجماع لیبرال فیلم‌های هالیوود با واقعیت آمریکابرخی از تحلیلگران فکر می‌کنند در آمریکا چیزی به واقعیت تبدیل می‌شود که فیلم‌های هالیوودی پیش‌بینی کرده باشند. اما به‌تعبیرِ ریچارد برودی، منتقد مشهور فیلم، هالیوود «حزب هیلاری کلینتون» بود و شکست او در انتخابات، شکست هالیوود هم بود. چرا و چطور سینمای آمریکا این‌قدر از جامعه‌اش دور افتاد؟کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اندکتانی با انتقال نشانه‌هایی دربارۀ هویت ملی، بیانگر چیزی بیش از ورزش‌دوستی بوده استتاریخ پشت سر کتانی‌ها بسیار پیچیده‌ است. در ابتدا کتانی‌ها، به‌دلیل انعطاف‌پذیری و قابلیتِ بی‌صدا قدم‌برداشتن، محبوبِ دزدها و دیگر مجرمان بودند. به همین دلیل کتانی‌پوشیدن در دوره‌هایی نشانه‌ای از تمایل به بزه و خراب‌کاری قلمداد می‌شد، البته بعدها پای سیاست و نژاد و طبقه نیز به میان آمد.آیا گوگل‌مپس طرف‌دار رژیم صهیونیستی است؟نقشه‌های گوگل و اپل با نامرئی‌کردن روستاهای فلسطینی ویرانی آن‌ها را تسهیل می‌کننددر تصویر آشنایی که فیلم‌ها از «اتاق جنگ» نشان می‌دهند، فرماندهان گردِ میزی جمع شده‌اند که روی آن یک نقشه است. همۀ نقشه‌ها سیاسی‌اند و حتی نقشه‌های گوگل و اپل. مهم‌‌ترین نقشه‌های آنلاینْ جدیدترین شهرک‌های اسرائیلی در مناطقِ اشغالی را نشان می‌دهند، اما روستاهایِ قدیمی فلسطینی را نه.آیا فیس‌بوک طرف‌د‌ار ترامپ بود؟فیس‌بوک بابت ترویج اخبار جعلی مورد انتقاد است، اما دارد از زیر دروغ بزرگ‌تری درمی‌رودپس از رئیس جمهور شدن ترامپ، بسیاری به رفتار سوگیرانۀ فیس‌بوک در طرف‌داری از او اعتراض کردند. تحلیل‌ها نشان می‌دهد الگوریتم‌های نیوزفید در فیس‌بوک خبرهای جعلی‌ای را که به‌نفع ترامپ بوده‌اند به‌طور وسیع بخش کرده و رسوایی‌های مربوط به او را پخش نکرده‌اند. اما این تازه اول داستان است.ژورنالیسم زرد، رئیس‌جمهور نارنجیماهیت تجاری رسانه‌های آمریکا برای دموکراسی فاجعه‌بار استتاریخ ژورنالیسم در امریکا با دیگر لیبرال‌دموکراسی‌ها تفاوت دارد. رسانه‌های آمریکا کمک دولتی نداشتند و مجبور بودند برای جذب تبلیغات به کمپانی‌های اقتصادی روی آورند. این ماجرا از روزنامه شروع شد، در رادیو تداوم یافت و در تلویزیون به اوج رسید. پس تعجب ندارد که برای ترامپ سرودست می‌شکستند.جایی که چپ‌ و راست به هم می‌رسند: انکارچپ‌ها نه واقعیتِ توانایی‌های ترامپ را دیدند، نه واقعیتِ ناتوانی‌های کلینتون راچپ‌گرایان محافظه‌کاران را متهم کرده‌اند که برخی واقعیت‌ها را به‌خاطر منافع‌شان انکار می‌کنند. اما نوعِ بدخیمی از پنهان‌کاری در میان لیبرال‌ها و چپ‌گرایان وجود دارد: انکار‌گراییِ برآمده از محق‌دانستنِ افراطیِ خود. همین انکارگرایی سبب شد ترامپ را دستِ‌کم بگیرند و، به‌جای مبارزه، مسخره‌اش کنند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Sat, 18 Mar 2017 08:10:24 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.797rak9w3pr4a.html گزیده‌های ترجمان در سال ۱۳۹۵؛ حقوق http://tarjomaan.com/vdce.o8vbjh8xx9bij.html آیا حقوق رشته‌ای خسته‌کننده است؟مطالعات حقوقی هماهنگ با نیازهای اجتماعی توسعه پیدا می‌کننداغلب، حقوق را رشته‌ای کسل‌کننده می‌دانند، اما گری اسلپر، حقوق‌دان بریتانیایی، معتقد است این رشته به‌طرز خیره‌کننده‌ای پویاست و شامل موضوعات متنوع و مهیج است. اسلپر پرونده‌های حقوقی را سرشار از درام‌های انسانیِ جالب و غیرعادی‌ می‌داند که خواندن آن‌ها به‌هیچ‌وجه خسته‌کننده نیست.مجازات در عدالت کیفریِ مدرن چه جایگاهی دارد؟نوع بشرْ گونه‌ای تنبیه‌گر است زیرا موجودی اجتماعی استکیفردهی یا مجازات یکی از قدیمی‌ترین نهادهای بشری است. یکی از رایج‌ترین نظریات در حوزۀ فلسفۀ مجازاتْ نظریۀ تلافی‌جویی است. قائلین به نظریۀ تلافی‌جویی بر این باورند که انسان‌ها باید مجازات شوند چون استحقاق آن را دارند. اما آیا این نظریه در نظام مدرن عدالت کیفری نیز همچنان مقبول است؟در زندان‌های دنیا چه می‌گذرد؟مروری بر کتاب ملت‌های دربند نوشتۀ بَز دری‌سینگربَز دری‌سینگر استاد دانشگاه نیویورک است. او رسالت خود را فراتر از دانشگاه می‌داند. او به میان زندانیان می‌آید، برای آن‌ها کلاس‌‌هایی در سطح دانشگاه تشکیل ‌می‌دهد و معتقد است برای زندانی‌ها هر واژه قطره‌ای از آزادی است. کتاب اخیر دری‌سینگر، ملت‌های دربند، گلچینی است از خاطرات بازدید‌هایش از زندان‌های جهان: از آفریقا گرفته تا تایلند و استرالیا.کودک‌سرباز؛ قربانی یا سلحشوراسطوره‌های ما سرشار از قهرمانان نوجوان است، اما رسانه‌ها آنان را قربانیان جنگ می‌‌خواننداغلب ما٬ وقتی به کودکان سرباز فکر می‌کنیم، تصویر کودکی سیاه‌پوست به ذهنمان خطور می‌کند که او را ربوده‌اند و کاری کرده‌اند که وادار به ارتکاب جنایت‌ شود. این دقیقاً همان تصویری است که سازمان‌‌های بشردوست بین‌المللی از این کودکان ارائه می‌کند. اما آیا اینْ همۀ حقیقت دربارۀ سربازکودکان است؟آیا بزرگ‌سالی سن مشخصی دارد؟علم و رویۀ حقوقی دربارۀ تعیین حداقلِ سن مسئوليت كيفری بازاندیشی می‌کنندازجمله موضوعاتی كه در رابطه با نوجوانان و جوانان بزهكار مطرح می‌شود، تعیین حداقل سن مسئوليت كيفری است. يعنی از چه سنی می‌توان فرد را دارای توانايی ادراكی دانست كه بتوان جرم ارتكابی توسط وی را به او منتسب كرد. تصمیم‌گیری در اين باره از موضوعات بحث‌‌برانگیز در نظام‌های كيفری دنياست.عالی‌جناب پازنر، هیولای حقوق‌دانپازنر پیشتاز تبدیل‌کردن ایده‌های اقتصادی به زبان میانجی در حیات فکری حوزۀ علم حقوق بوده استهر از گاهی، عوامل محیطی و طبیعی دست به دست هم می‌دهند و خصوصیاتی ویژه را در فردی درهم‌می‌آمیزند، مثل قاضی پازنر. در نیم‌ قرنِ گذشته در حوزۀ علم حقوق هیچ شخصیتی بحث‌‌برانگیزتر از پازنر وجود نداشته است. ویلیام دومنرسکی، می‌کوشد تصویری بی‌نقص از پازنر ارائه کند.حقوق بشر بدون تکالیفْ شکست می‌خورداولین گام برای ایجاد تعادل مدنی احیای گفتمان تکالیف بشر استدرحالی‌که توجهات زیادی صَرف تاریخچۀ حق‌ها شده است، هیچ‌کس هیچ تلاشی نکرده تا چیزی دربارۀ تاریخچۀ تکالیف بشر بنویسد. بی‌تردید، تاریخچۀ تکالیف نقطۀ آغازین ارزشمندی برای شروع بحث از تکالیف در جهان امروز است. نوشتاری از ساموئل موین استاد حقوق و تاریخ دانشگاه هاروارد.سقراط چگونه شهروندی بود؟در فهم متعارف، سقراط را شهید آزادی بیان می‌دانند، اما او حکم مرگ خویش را به‌دلیلی دیگر پذیرفتپس از حدود ۲۴۰۰ سال هنوز به‌خوبی روشن نیست که چرا آتنی‌ها سقراط را گناهکار تشخیص دادند. جوزایا اوبر، استاد دانشگاه استنفورد، می‌گوید محاکمۀ سقراط به پرسش‌هایی دربارۀ تعهد و وظیفۀ شهروندی برمی‌گردد. برای فهم محاکمۀ سقراط به‌ناگزیر باید به سیاست نگاه کرد، اما به‌ شیوه‌ای سنجیده‌تر.دانشجویان حقوق برای موفقیت به چه مهارت‌هایی نیاز دارند؟زندگی دانشجویان حقوق بیرون از کلاس درسبرای بسیاری از دانشجویان حقوق، مسابقات شبیه‌سازی جلسۀ دادگاه اولین فرصت برای تمرین استدلال درمورد یک پروندۀ قضایی است. شرکت در دادگاه تمرینی مهارتی‌تخصصی است که طی آن هر گروه تلاش می‌کند قاضی را مجاب ‌کند به‌نفع آن‌ها رأی دهد. اما علاوه‌براین دانشجویان حقوق برای موفقیت به چه مهارت‌های دیگری نیاز دارند؟وقتی قانونْ دیگر معادل عدالت نیستمصاحبۀ برَد اِوانز با گایاتری چاکراورتی اِسپیواکوقتی گروه‌های مسلط، دسته‌ای از مردم را «پست» می‌شمارند، تلاش می‌کنند که ثابت‌ کنند این مردم نمی‌توانند معقول فکر کنند. بدین‌طریق فرادستان با گرفتن قوۀ فکر از فرودستان، موقعیتِ سرکوب را نهادینه می‌کنند. گایاتری اسپیواک، متفکر هندی، می‌گوید این شیوه‌ای از خشونتِ فکری است که باید با آن مبارزه کرد، مبارزه‌ای که او سال‌هاست در دفاع از اقشار محروم خود را در آن درگیر کرده است. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Fri, 17 Mar 2017 03:30:00 GMT http://tarjomaan.com/vdce.o8vbjh8xx9bij.html گزیده‌های ترجمان در سال ۱۳۹۵؛ تاریخ http://tarjomaan.com/vdcc.oq4a2bq1sla82.html از تاریخ چه آموخته‎ایم؟ احتمالاً هیچاز قرن بیستم جنگ‌ها را نباید از یاد ببریمتردیدی نیست که سرعت تغییرات جهانی آن‌چنان هولناک شده است که انگار دیگر از گذشته چیز چندانی نمی‌توان آموخت. گذشته همچون کابوسی تلخ جلوه می‌کند که رفته و اثری از آن به‌جای نمانده است. تونی جات به ما نهیب می‌زند که اعتقادِ افراطی به تازگی این دورانْ خطرناک است، زیرا جنگ از آنچه فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.اسلام چگونه اروپا را ساخت؟اروپا را اساساً اسلام تعریف‌ کرده است؛ اکنون نیز اسلام آن را بازتعریف می‌کنداواخر دوران باستان، شمال افریقا مرکز مسیحیت بود. اما پیشرفت اسلام در شمال افریقا به ازبین‌رفتن مسیحیت انجامید. به قول ادوراد سعید، اسلام طرفِ مقابلِ اروپا را به او نشان داد. این روزها مهاجرت انسانی مجدداً باعث پیوند شمال افریقا و آسیا با اروپا شده است، اسلام مجدداً اروپا را بازتعریف کرده است.ارتش مفنگی‌هاتاریخ جنگ‌ نشان می‌دهد مصرف مواد محرک‌ برای اهداف سیاسی و نظامی اتفاق رایجی بوده استاستفاده از گیاهان دارویی با اتفاقات سیاسی و نظامی در تاریخ گره خورده است؛ حسن صباح با حشیش از سربازانش پذیرایی می‌کرد و هیتلر عادت به مصرف ماده‎ای داشت که شبیه به هروئین بود. با این توصیف انتشار خبر استفادۀ نیروهای داعش از مواد محرک نباید شگفت‌آور باشد.تاریخِ زشتی می‌گوید چیزی به نام زشتی وجود نداردهنگامی که چیزی را زشت می‌نامیم، داریم چیزی دربارۀ خودمان می‌گوییم«زشت‌ترین بخش بدنت، نه بینی یا انگشت پا، بلکه ذهن توست.» این بخشی از یک ترانه‌ است که یادآوری می‌کند، منبعِ زشتی‌ها، تلقی‌های ذهنی ماست. تاریخ زیبایی‌شناسی نشان‌ می‌دهد که هرچه امروز زشت تلقی می‌شود، ممکن است فردا زیبا باشد.برای خواندن این متن بنشینید مروری بر کتاب اکنون من خودم را می‌نشانم نوشتۀ ویتُلد ریبچنسکی ما در راه رفتن ماهریم و از دراز کشیدن هنگام خواب هم خرسندیم. اما برزخِ میان این دو، یعنی نشستن است که گاهی مشکل‌آفرین می‌شود. انواع متکاها که فرهنگ‌های کف‌نشین استفاده می‌کنند شاهدی بر وجود این مشکل است. تازه وقتی روی صندلی بنشینیم، مشکل جدی‌تر هم می‌شود.بردگی انسان‌ها چگونه سرمایه‌داری را آفرید؟تاریخ‌نگاری‌ جدید سرمایه‌داری با دنیای امروز خوب جور درمی‌آیدپرسش‌ از رابطۀ برده‌داری و سرمایه‌داری در ایالات متحده تاریخ‌نگاران را به تکاپو انداخته‌ است. در چند سال اخیر، تاریخ‌نگاران موجی از پژوهش‌ها تولید کرده‌اند که می‌گوید: برده‌داری در ایالات متحده هم عمیقاً سرمایه‌دارانه بود و هم نقش‌آفرینی بنیادینی در دنیای صنعتی نوظهور داشت.خستگی محصول دوران مدرن نیستدر تاریخ، بسیاری از دوره‌ها «فرساینده‌ترین عصر» معرفی شده‌اندبسیاری معتقدند خستگی از عواقبِ مدرنیته‌ است. بسیاری از مردم هم بر این باورند که قبلاً زندگی ساده‌تر بود. آنا کاترینا شافنر در کتاب تاریخچۀ خستگی می‌گوید نه‌تنها سندروم‌های خستگی مختص عصر حاضر نیست، بلکه بالعکس: خستگی از دوران باستان جزء دغدغه‌های متفکران بوده است.روزگاری که اقتصادِ آزاد برده‌داری می‌کردپدران اقتصاد آزاد برده‌داری را نمونه‌ای عالی از تجارت و نمایشی از آزادی می‌دانستندامروزه یکی‌دانستن آزادی و برده‌داری مضحک به‌نظر می‌رسد؛ اما در اواسط قرن هجدهم برخی اروپایی‌ها این‌طور می‌اندیشیدند. این‌ها نه تاجران برده بودند و نه ناخداهای کشتی‌های انتقال بردگان؛ بلکه اندیشمندان اقتصادی پیشرویی بودند که به اصول «لِسه فِر» یا همان اقتصاد آزاد پایبند بودند.تمدن بدون سیب‎زمینی سرخ‎کرده به کجا خواهد رفت؟سیب‎زمینی احتمالاً یکی از مصائب عصر باستان بوده است؛ اما در دوران مدرن تبدیل به موهبتی شده استچند مطالعه در تاریخ کشاورزی، نتیجۀ بی‌سابقه‌ای را در پی داشتند. آن‌ها دریافتند تمدن در جوامعی که غلاتی مثل گندم کشت می‌کردند، پیش می‌رفت و در جوامعی که گیاهان غده‌ای مثل سیب‌زمینی کشت می‌کردند، عقب می‌ماند. اما به چه دلیل؟آنچه در پس ترس اروپا از مهاجران نهفته استحساسیت مفرط به تهدید مهاجران چه چیزی دربارۀ ضعف اروپا به ما می‌گوید؟در سال‌های اخیر ترسی روزافزون از پناهجویان سرتاسر اروپا را فراگرفته است. با وجود این اسلاوی ژیژک معتقد است این ترس بیش از آنکه پناهجویان و مهاجران را به ما معرفی کند، زوایای پنهانی از شخصیت اروپاییان را روشن می‌سازد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Sat, 11 Mar 2017 09:10:02 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.oq4a2bq1sla82.html اروپا، ترور و آن‌هایی که به دنبال مهاجرت‌ هستند http://tarjomaan.com/vdch.vn6t23nkkftd2.html گاردین — این کتاب کم حجم در پاسخ به حملات تروریستی پاریس در نوامبر سال ۲۰۱۵ و همچنین به دنبال بحران پناهندگان نوشته شده است. در دیدگاه ژیژک اروپا میان «دو نوع تهدید ایدئولوژیک» گیر کرده است: اینکه درهایش را به روی توده‌هایی که از فقر و فلاکت و درگیری به اروپا می گریزند باز کند، یا اینکه پل متحرک را بالا بکشد و اجازه دهد آن‌ها خودشان مشکلات‌شان را رفع و رجوع کنند. ژیژک بیان می‌کند رویکرد نخست، رویکرد مورد علاقۀ «لیبرال‌های دستِ‌چپی» است، او استدلال می‌کند که این رویکرد «لاجرم به طغیان پوپولیستی منجر می‌شود» و به پیروزی احزاب ضد‌مهاجر می‌انجامد. بنابراین، اروپا در مخمصه‌ای مضاعف گیر کرده است. تحلیل‌های ژیژک در این کتاب، که قبل از برگزیده شدن دانلد ترامپ و همچنین رفراندوم برکسیت (خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا) نوشته شده است، مبرم‌تر از همیشه است. او می‌گوید:«ارزش‌های فرهنگی غربی» (مساوات‌طلبی، حقوق بشر، دولت‌رفاه) می‌بایست به عنوان سلاحی علیه بحران واقعی پناهندگان به کار رود: سرمایه‌سالاری جهانی. علوم سیاسی می‌بایست دوباره معطوف به آن‌هایی شود که به پوپولیسم دستِ‌راستی کشیده شده‌اند، اما همۀ جوامع باید به هنجارهای فرهنگی یکسانی همچون آزادی فردی و حقوق زنان احترام بگذارند. در آینده‌ای که خیل گسترده‌ای از انسان‌ها مهاجرت می‌کنند، ژیژک معتقد است یگانه امید ما «همبستگی جهانی استثمارشدگان و مظلومان» است.اطلاعات کتابشناختی: Zizek, Slavoj. Against the Double Blackmail: Refugees, Terror and Other Troubles with the Neighbours. Penguin Press. 2017پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۳ مارس ۲۰۱۷ با عنوان Against the Double Blackmail by Slavoj Žižek review – Europe, terror and those seeking refuge در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان اروپا، ترور و آن‌هایی که به دنبال مهاجرت‌ هستند ترجمه و منتشر کرده است. ]]> پی دی اسمیت تاریخ‌وسیاست Mon, 06 Mar 2017 09:28:33 GMT http://tarjomaan.com/vdch.vn6t23nkkftd2.html کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اند http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dmvgiaw.html آتلانتیک — بااینکه نمایشگاهِ «بیرون از جعبه؛ ظهور فرهنگِ کتانی»۱، از زمان گشایش آن در سال ۲۰۱۳ در تورنتو، در حال گشتن دورِ آمریکاست اما، هفتۀ پیش در آستانۀ افتتاح آن در موزۀ اُکلندِ کالیفرنیا، بحث‌های تندوتیزی دربارۀ مسایل مرتبط با نمایشگاه‌‌‌گردانی برانگیخته است. در این نمایشگاه دو جفت از کتانی‌‌‌های نیو بَلِنس موجود است. این برند به‌تازگی، در ماه نوامبر، پس از حمایتِ آشکارش از سیاست‌‌‌های تجاریِ حمایت‌‌‌گرایانۀ دونالد ترامپ، سیاسی شده است. این حمایت باعث شد که یکی از وبلاگ‌های نئونازیْ نیو بَلِنس را «کفش رسمی سفیدپوستان» معرفی کند. واکنش مشتریان خشمگینْ هجوم به رسانه‌‌‌های اجتماعی بود: به‌اشتراک‌گذاشتن تصاویر و ویدئوهایی از کتانی‌‌‌های نیو بَلِنس که به آتش کشیده شده یا سر از سطل‌‌‌های آشغال و توالت‌‌‌ها درآورده بودند. این شرکت به‌سرعت بیانیه‌‌‌ای صادر کرد و اظهار داشت که «هیچ‌‌‌گونه تعصب و نفرتی را نمی‌پذیرد»، درحالی‌که توأمان سعی داشت مُدعایِ آمریکایی‌بودن محصولاتش را به مردم بقبولاند.حدود یک ماه بعد، نایکی تبلیغ توییتری جدیدی منتشر کرد که، به‌نظر، بیانگر این نکته می‌‌‌رسید که به‌اشتراک‌گذاشتن «نظرات سیاسی» منحرف کردن اذهان از دویدن است، و کفش‌‌‌های نایکی مشخصاً برای دویدن است که طراحی شده‌‌‌اند. مهم نیست که این تبلیغْ درخواستی از مردمِ خسته از انتخاباتِ طرف‌دار هر دو حزب باشد یا تلاشی برای پیشگیری از رسوایی‌هایی همانند نیو بَلِنس؛ موضع غیرسیاسی نایکی، با درنظر‌گرفتن تاریخِ پای‌‌‌پوشی که می‌‌‌فروشد، باورپذیر نیست: کتانی‌‌‌ها همواره بوم‌‌‌هایی برای نقش و نمایش سیاسی بوده‌‌‌اند، چه برندها این را بخواهند و چه نه.الیزابت سِمِلهَک، گردانندۀ نمایشگاه «بیرون از جعبه» به من گفت چیزی که نایکی و نیو بَلِنس قادر به فهم آن نیستند این است که «معنای فرهنگیِ در پس کتانی‌‌‌ها تبادل‌نظری است مداوماً در حال تحول، میان کسانی که آن‌‌‌ها را تولید می‌‌‌کنند و کسانی که آن‌‌‌ها را می‌‌‌پوشند.» او متناسب با موقعیت گفت که هرچند درحال‌حاضر کفش‌‌‌های نیو بَلِنس نمایش داده می‌‌‌شوند، تغییر آن نیز، بسته‌به واکنش بینندگان، ممکن است. سملهک افزود: «من می‌توانم آن مالکیتی را که برندها می‌‌‌خواهند بر پیامشان داشته باشند درک کنم، اما ماهیتِ گفتمانیِ برندسازیْ آشکارا دست‌‌‌کاری در آن را ممکن می‌‌‌کند.» همان‌‌‌گونه که این نمایشگاه نشان می‌‌‌دهد، در طول دویست سال گذشته، کتانی‌‌‌ها بر همه‌‌‌چیز، از هویت ملی، نژاد و طبقه، تا مردانگی و مجرمیت، دلالت داشته‌‌‌اند؛ به‌بیان ساده، آن‌‌‌ها، با نیت یا بدون آن، آهن‌رباهایی برای معانی سیاسی و اجتماعی‌‌‌اند، به‌گونه‌‌‌ای‌که آن‌‌‌ها را از دیگر انواع پای‌‌‌پوش جدا می‌‌‌کند.قدمت کفش‌‌‌های ورزشی‌ای که توان حرکتی را افزایش می‌‌‌دهند و تخت‌‌‌های لاستیکی دارند به قرن نوزدهم بازمی‌‌‌گردد، زمانی که در اصل برای بازی تنیس پوشیده می‌‌‌شدند. البته از همان آغاز، این به‌اصطلاح «کتانی‌‌‌ها» - دلیل نام‌گذاری آن‌‌‌ها گام‌‌‌های بی‌‌‌صداست۲- با دلالت‌‌‌های ضمنیِ بزهکاری آلوده شده بودند، زیرا انتخاب شناخته‌‌‌شدۀ مردم‌‌‌آزارها، زورگیرها و سارقان بود. معلوم شد که رهایی از این بدنامی بسیار مشکل است؛ عنوان مقاله‌‌‌ای جنجالی در نیویورک تایمز در سال ۱۹۷۹ این بود: «کتانیِ مُدِ روز، برای دوندگان و زورگیرها.»روکفشی لاستیکی پیش‌‌‌ولکانش / سازنده: ناشناس / رون وود / فدراسیون هنر آمریکا / موزۀ کفش باتاتا دهۀ ۱۹۲۰ طول کشید تا صنعتی‌‌‌سازی بتواند کفش‌‌‌های کتانی را، در مقیاسی وسیع، قابل‌حصول و خریدن کند. این کفشِ ساق‌‌‌بلندِ نخی و لاستیکی، که زمانی نماد اوقات فراغتِ طبقۀ ممتاز در زمین تنیس بود، خود را با ورزش تیمی جدید و تساوی‌‌‌گرای بسکتبال وفق داد. شرکت کفش لاستیکیِ کانوِرس -که در سال ۱۹۰۸ برای تولید گالش تأسیس شده بود- در سال ۱۹۱۷ از اولین کفش بسکتبال خود، آل استار، رونمایی کرد. در حرکتی نبوغ‌‌‌آمیز در بازاریابی، کانوِرس از مربیان و بازیکنان بسکتبال به‌عنوان سفیرانِ برندِ خود دعوت کرد. یکی از آن‌‌‌ها چاک تیلور بود، اولین ورزش‌کاری که نام یک کتانی از او گرفته شده است.اما سیاست نیز به‌اندازۀ ورزش به ظهور کتانی‌‌‌ها یاری رساند. همانطور که سملهک توضیح می‌‌‌دهد «صلح شکنندۀ پس از جنگ جهانی اول باعث افزایش علاقه به فرهنگ جسمانی و پیوند آن با ملی‌‌‌گرایی و علم اصلاح نژادِ در حال ظهور شد. کشورها شهروندان را به ورزش ترغیب می‌‌‌کردند، نه صرفاً به‌خاطر سلامت جسمی بلکه همچنین به‌منظور آمادگی برای جنگ بعدی. در این نکته که، در اوج فاشیسم، کتانی تبدیل به یکی از مردمی‌‌‌ترین اشکال پای‌‌‌پوش شده بود طعنه‌‌‌ای هم هست.» گردهمایی‌‌‌های ورزشیِ توده‌‌‌ای یکی از ویژگی‌‌‌های زندگیِ فاشیستی در آلمان، ژاپن و ایتالیا بود. اما کتانی‌‌‌ها می‌‌‌توانستند نمایانگر مقاومت نیز باشند. برتری جسی اوئِنز در رقابت‌‌‌های المپیک برلین در سال ۱۹۳۶ میزبانانِ نازیِ این رقابت‌‌‌ها را بیشتر از این جهت آزرد که او با کفش‌‌‌های مخصوص دویدن داسْلِر تمرین کرده بود که ساخت آلمان بود. این شرکت بعدها میان دو برادرِ داسْلِر تقسیم شد که یکی سهم خود را پوما و دیگری آدیداس نامید.در طول جنگ جهانی دوم، زمانی که دولت ایالت متحده لاستیک را جیره‌‌‌بندی کرد، پس از اعتراضات گسترده، کتانی‌‌‌ها را از این جیره‌‌‌بندی معاف کرد. این کفشِ خودمانی، کاربردی و ارزان‌‌‌قیمت، هم در زمین بازی و هم بیرون از آن، بدل به یکی از اصلی‌‌‌ترین اجزای هویت آمریکایی شده بود. تأثیر روبه‌رشدِ تلویزیون در دهۀ ۱۹۵۰ دو سرمشقِ فرهنگی جدید آفرید: ورزش‌کارِ شهیر، و نوجوان. جیمز دین، به‌طوری مؤثر، کفش‌‌‌های چاک تیلور را، به‌عنوان پای‌‌‌پوشِ برگزیدۀ «شورشیان بی‌‌‌دلیلِ»۳ جوان، ازنو برندسازی کرد.کفش ورزشی آل استار ضدلغزندگی ساخت شرکت کفش لاستیکی کانوِرس، از سال ۱۹۲۳. فدراسیون هنر آمریکاکفش‌‌‌های کتانی در تاریخِ جنبشِ حقوق مدنی بدل به پاورقی شدند. در سال ۱۹۶۵، «من جاسوسی می‌‌‌کنم»۴ اولین درام تلویزیونی هفتگی بود که هنرپیشه‌‌‌ای سیاه‌‌‌پوست به‌نام بیل کازبی یکی از نقش‌‌‌های اصلی آن را ایفا می‌‌‌کرد. شخصیت او یک مأمور سی‌‌.‌آی‌.‌‌اِی خوش‌‌‌‌و‌خرم بود که، زیر نقش مربی تنیس پنهان شده بود و از روی عادت، کتانی‌‌‌های آدیداس سفیدی می‌‌‌پوشید که به‌سادگی با نوارهای سه‌‌‌گانۀ چشمگیرش قابل‌شناسایی بود. این کارآگاهِ مُدِ روز، به خاستگاهِ «آب‌‌‌زیرکاه» کتانی‌‌‌ها اشاره می‌کرد و درعین‌حال، خلاصه‌ای از اوضاع و احوال آن روز بود. کفش‌‌‌های کتانی در رقابت‌‌‌های المپیک مکزیکوسیتی در سال ۱۹۶۸ نقش بارزتری داشتند. در این رقابت‌‌‌ها، دوندۀ سرعتِ آمریکایی و برندۀ مدال طلا، تامی اسمیت، و هم‌‌‌تیمی‌‌‌اش جان کارلوس، برندۀ مدال برنز، هنگام بالارفتن از سکوی اهدای مدال، کفش‌‌‌های پوما سوِیدشان را درآوردند و با پاهای پوشیده در جوراب، با سرهای پایین انداخته و مشت‌‌‌های افراشتۀ پوشیده در دستکش سیاه، به‌حالت سلامِ مخصوص جنبش قدرت سیاه۵، قدم بر سکو گذاشتند تا نمادِ فقر آمریکاییانِ آفریقایی‌‌‌تبار باشند. البته جنجالِ پیروِ آن آسیبی به موفقیتِ سوِید نرساند و این کفش‌‌‌ها هنوز هم تولید می‌‌‌شوند.حوالی همان زمان، شورِ دویدنْ پای‌‌‌پوش‌‌‌های ساق‌‌‌کوتاهِ پیشرفته‌‌‌ای را ضرورت بخشید که شباهت کمی به ساق‌‌‌بلندهای بسکتبالِ نخی و لاستیکیِ آشنا داشتند. اما این کفش‌‌‌های آخرین مدلْ تنها برای دویدن نبودند:آن‌‌‌ها بیانیه‌‌‌های رنگی و حسرت‌‌‌آورِ صنعت مُد بودند. در سال ۱۹۷۷ مجلۀ وُگ اعلام کرد «کتانی‌‌‌های دوندگان واقعی» بدل به نمادهای ثروت و موقعیت شده‌‌‌اند و غیرورزش‌کاران مشهوری چون فارا فاسِت و میک جَگِر آن‌‌‌ها را به پا می‌‌‌کنند. به‌دلیل ساخت‌‌‌های سفارشی برای فعالیت‌‌‌ها و همچنین جنسیت‌‌‌های مختلف، مردم به‌جای یک جفت کتانی به یک جاکفشیِ پر از آن‌‌‌ها نیاز پیدا کردند. شرکت‌‌‌های سازندۀ کتانیْ جنبش آزادی زنان را همچون حربه‌‌‌ای تبلیغاتی در آغوش کشیده و کفش‌‌‌هایی را تبلیغ کردند که مخصوص بدن و سبک‌زندگیِ زنانه طراحی شده بودند.کفش‌‌‌های بدون بند وَنس تخته‌‌‌شطرنجی از سال ۲۰۱۴ با طرح رِتروی سال ۱۹۸۰. رون وود / فدراسیون هنر آمریکا / موزۀ کفش باتادرحالی‌‌‌که حومه‌‌‌ها از دونده پر می‌‌‌شدند، شهرهای آمریکا شاهد افزایشی در تعداد بازیکنان بسکتبال بودند، به‌خصوص شهر نیویورک که، در آن، سبک جدید و شجاعانه‌‌‌ای این بازی را تبدیل به نمایشی برای خودنمایی مردانه کرد. درست مثل رقص برِیْک، بسکتبالِ حیاط‌‌‌مدرسه‌‌‌ نیز موفق به آیینی‌کردن رقابتی جسمانی شد که با جریان اصلی فرهنگ (سفیدپوستان) عجین گشت. در دفترچۀ راهنمای «بیرون از جعبه»، بابیتو گارسیا مورخِ کفش‌‌‌های کتانی توضیح می‌‌‌دهد که «در دهۀ ۱۹۷۰ بسکتبالیست‌‌‌های نیویورکی و جماعت هیپ‌هاپْ درک موجود از کتانی‌‌‌ها را به‌نحوی تغییر دادند که دیگر نه امکانات ورزشی بلکه ابزارهایی برای بیان اجتماعی بودند. پیشروان فرهنگ کتانی عمدتاً... کودکان رنگین‌‌‌پوستی بودند که در دوره‌ای از رکود اقتصادیْ بزرگ شده بودند.» فیلم مستند «پوشیدن لباس نو»۶ در سال ۲۰۱۵ نقش پررنگ کفش‌‌‌های کتانی را در تاریخ فرهنگی سیاه‌‌‌پوستانِ شهری برجسته و اخذِ آن توسط سفیدپوستان را نشان می‌‌‌دهد.کتانیِ پارچه‌‌‌ایِ بی‌‌‌آلایش، که از دهۀ ۱۹۶۰ جای خود را در جهان ورزش به طراحی‌‌‌های ارگونومیک و مواد آینده‌‌‌نگرانه داده بود، به‌عنوان کفشِ روزمره، زندگی جدیدی یافت. طی چند دهۀ پس‌ازآن، کتانی‌‌‌های پارچه‌‌‌ای همان‌قدر معرف ورزش‌کاران بودند که معرف طغیان جوانی. جوانان نسل بیت، نوازندگان موسیقی راک و اسکیت‌‌‌بوردبازها آن‌‌‌ها را برگزیدند، نه ضرورتاً به این دلیل که راحت و باحال بودند، بلکه چون ارزان، معمولی و اصیل بوند. کانوِرس، کِدز و وَنسْ اعتبار خیابانی۷ خود را نه از ستاره‌‌‌های ورزشی بلکه از رامونز، سید ویشس و کرت کوبین گرفتند. در سال ۲۰۰۸ کانوِرس خشم طرف‌داران نیروانا را برانگیخت، آن‌هم با عرضۀ نسخۀ مخصوصِ ساق‌‌‌بلندی که، با بی‌‌‌سلیقگی، از خاطراتِ خوانندۀ فقید پوشیده شده بود. آل استار، که سابقاً تنها در رنگ‌‌‌های سیاه و سفید موجود بود، ناگهان در رنگین‌‌‌کمانی از رنگ‌‌‌های مدِ روز ظاهر شد.در اوایل دهۀ هشتاد، خیزشِ ایروبیکْ شرکت نایکی را، که شهرتش را مدیونِ کفش‌‌‌های دو بود، برای تطبیق به دردسر انداخت. در ماهِ فوریۀ ۱۹۸۴ این شرکت اولین ضرر فصلی‌‌‌اش را گزارش کرد، اما در همان سال نیز قراردادی حمایتی با بسکتبالیستِ تازه‌‌‌کار، مایکل جردن، به امضا رساند. می‌‌‌توان گفت که امضای این قرارداد لحظۀ تولد فرهنگ مدرن کتانی است. مایکل جردن در بازی‌‌‌های ان‌.‌‌بی.‌‌‌اِی، در تناقض با قوانین لیگ، کتانی مخصوصش ایر جوردنز را می‌‌‌پوشید. نایکی با کمال میل جریمۀ پنج‌هزاردلاری به‌ازای هر بازی را می‌‌‌پرداخت و هم‌زمان تبلیغاتی پخش می‌‌‌کرد با این ادعا که «ان.‌‌‌بی.‌‌‌اِی نمی‌‌‌تواند مانع شما برای پوشیدن این‌‌‌ها شود.» این‌چنین بود که، وقتی اولین ایر جوردنزها در سال ۱۹۸۵ به فروشگاه‌‌‌ها رسیدند، علی‌‌‌رغم برچسب قیمت ۶۵دلاری، حال‌وهوای متمایزِ اعتراض علیه سیستم را با خود داشتند. اما همه هم نمی‌‌‌خواستند مثل مایکل باشند. درحالی‌‌‌که جردن از قِبَل شراکتش با نایکی ثروتمند شده بود، به سکوت در برابر مسائل سیاسیِ مرتبط با جمعیت آمریکاییان آفریقایی‌‌‌تبار متهم شد. گویا در پاسخ گفته بود: «جمهوری‌‌‌خواه‌‌‌ها هم کتانی می‌‌‌پوشند.»اولین کفش نایکی ایر جوردن متعلق به ۱۹۸۵. فدراسیون هنر آمریکامحبوبیت روزافزونِ کتانی در هر دو سوی مرزِ سیاسیْ زمینه را برای جنگی فرهنگی و تمام‌‌‌عیار بر سر ارتباط این کفش‌‌‌ها با مجرمیت یا عدم آن مهیا کرد. گروه ران دی.‌‌‌ام.‌‌‌سی، یکی از انبوهِ مدافعانِ هیپ‌هاپِ کفش‌‌‌های کتانی، در آهنگ «آدیداس من» (۱۹۸۶) و در برابر تصویر تبهکارانۀ کتانی به‌عنوان «کفش‌‌‌های مُجرم» از آدیداسْ سوپراستارزِ بدون بندش دفاع کرد. آن‌‌‌ها در این آهنگِ رَپ چنین می‌‌‌خوانند: «کتونی‌‌‌هام رو پوشیدم، اما شَر نیستم.» (جایزۀ گروه، قراردادی حمایتی با آدیداس بود که برای اولین بار با یکی از گروه‌های موسیقی منعقد می‌‌‌شد.اما کتانی ایر فورس وانِ تمام‌سفیدِ نایکی، که در همان سالِ عرضۀ «آدیداس من» روانۀ بازار شد، می‌‌‌توانست لایق نام «کفش‌‌‌های مُجرم» باشد. داشتن مقدار کافیِ پول برای بیرون‌رفتن با ایر فورس وان‌‌‌های «تازه» یعنی نو و ساییده‌نشده، در میان موادفروشان خیابانی، به نشان غرور بدل شد. سملهک در دفترچۀ راهنمای نمایشگاه می‌‌‌نویسد: «همانند شمایل چندوجهیِ گاوچران، مواد فروش نیز نماد فردگرایی خشنی بود که مُد آن ابرمردانه و به‌سادگی قابل‌بازاریابی بود... به‌نحوی‌که می‌‌‌شد هم از آمریکایی‌بودن و هم از غرابتِ آن منفعت برد.» ای‌‌.‌اف.‌‌‌وان نه‌تنها بحرانی برای روابط‌عمومی نشد، بلکه بلافاصله بدل به آیتمی کلاسیک شد. افزایش قیمت کتانی‌‌‌ها و پرستیژِ اجتماعی منجر به شکل‌گیری موجی از کتانی‌دزدی شد. رسانه‌‌‌های معترض، در سال ۱۹۹۰ ویدئوهای تبلیغاتی نایکی، به‌کارگردانیِ اسپایک لی را به‌خاطر چندین «قتل به‌خاطر کتانی» مقصر دانستند. بیل کازبی در سال ۲۰۰۴، زمانی که یک پدروارۀ تلویزیونیِ۸ سابقِ محبوب و محترم بود، در سخنرانیِ «پوند کیک»۹ برای انجمن ملی پیشرفت رنگین‌‌‌پوستان۱۰ به سرزنش کتانی‌‌‌های گران‌قیمت پرداخت و والدین آمریکایی آفریقایی‌‌‌تبار را برای دور‌ریختن پول با چنین خریدهای بی‌‌‌ارزشی ملامت کرد.اما رشدِ سفارشی‌‌‌سازی و قابلیت‌‌‌های کلکسیونی، که موتور محرک آن سایت eBay است، تنها باعث بیشترشدن هزینۀ کتانی‌‌‌ها شد. هنرمندان و طراحان ممتاز مُد، همچون پرادا و گوچی، شروع به عرضۀ طرح‌‌‌های خود یا همکاری با برندهای ورزشی در تیراژ محدود کردند. در این بازارِ مختصِ خواص، کتانی‌‌‌ها از ابژه‌‌‌های مصرفی نمادین تبدیل شدند به وسایلی اختصاصی و حامل تفاسیر تک‌‌‌منظورۀ اجتماعی. در یک موردِ مشهور در سال ۲۰۰۵، هنرمندی به‌نام جودی ورتِین کفش‌‌‌های ورزشیِ برینکو را برای کمک به عبورِ غیرقانونی از مرز مکزیک و آمریکا طراحی کرد. او این برینکوها را مجانی بین مهاجران توزیع می‌‌‌کرد و هم‌‌‌زمان، در بوتیکی در سن دیگو، هر جفت آن را به‌قیمت ۲۱۵ دلار به کتانی‌‌‌بازها می‌‌‌فروخت. چند سال بعد، «اوباما فورس وان»، با طراحیِ هنرمندی به‌نام جیم لَسِر، ساختی سفارشی از ای‌‌‌.اف‌‌.‌وان بود که تصویر نیم‌‌‌رخ اوباما را حک شده بر تختِ هر لنگۀ خود داشت. همچنین، مدت‌‌‌ها پیش از ماجرای کالین کاپرنیک، ستارۀ ان.‌‌‌بی.‌‌‌ای دواین وِیْد یک جفت کتانی با شعارِ «جان سیاهان اهمیت دارد»۱۱ عرضه کرده بود.نسخۀ «جان سیاهان اهمیت دارد» متعلق به دواین وِیْد تولید شرکت لی‌نینگز-جوزف گودمن؛ ۲۲ فوریۀ ۲۰۱۵همان‌‌‌طور که می‌‌‌شد انتظار داشت، برخی از این کتانی‌‌‌هایِ بیانیه‌‌‌ای به تُندروی متهم شدند و برخی نیز به کُندروی. سِریِ کتانی‌‌‌هایی که معمار برزیلی، اسکار نیمایر، در سال ۲۰۱۳ برای کانوِرس طراحی کرد حاوی شعارها و نمادهای پنهان حقوق بشری بود. وبلاگ معماری و طراحی گاردین [در این باره] نوشت: «باید به استقبال این قضیه رفت که نیمایر از این فرصت برای بالابردن آگاهی سیاسی استفاده می‌‌‌کند. اما چند دوجین از کارگرهای کارخانه‌‌‌ای در اندونزی، که کتانی‌‌‌های کانوِرس را تولید می‌‌‌کنند، به‌صورت روزمره در جریان این شغل مورد سوءاستفاده قرار گرفته‌‌‌اند؛ می‌‌‌خواهم بدانم او در این باره چه می‌‌‌گوید؟»یکی از مشکلاتی که ممکن است برای کتانی‌‌‌هایی با بارِ اجتماعی به وجود بیاید، این است که نیت، پیام و واقعیت‌‌‌های تولید همیشه به‌راحتیْ هم‌‌‌راستا نمی‌‌‌شوند. تعداد کفش‌‌‌های ورزشیِ سیاسی‌‌‌شده‌‌‌ای را در نظر بگیرید که برای اغلب مردم بسیار گران‌‌‌تر از آن است که بخرند و حتی، برای آن‌‌‌هایی که توانایی خرید آن را دارند، انگیزۀ کمی وجود دارد که آن‌‌‌ها را از جعبه‌‌‌ها بیرون کشیده و ریسکِ ساییده‌شدنشان در خیابان را تقبل کنند. درحالی‌که طراحان این کفش‌‌‌ها آن‌‌‌ها را همچون آثاری کنش‌‌‌گرا می‌‌‌بینند، این کتانی‌‌‌هایِ قیمتی‌‌‌ترْ برای صاحبانشان به‌احتمال زیاد کالاهایی به‌منظورِ سرمایه‌‌‌گذاری‌‌‌اند: میوه‌‌‌های به‌سختی به‌دست‌آمدۀ لیست‌‌‌های انتظار، قرعه‌‌‌کشی‌‌‌ها و صفوف شبانۀ بیرونِ فروشگاه‌‌‌های تخصصی. دفترچۀ راهنمای نمایشگاه «بیرون از جعبه» مقاله‌‌‌ای نیز دربارۀ چگونگی مراقبت از «موزۀ کتانی شخصی» دارد که این سؤال را پیش می‌‌‌کشد: اگر یک جفت کتانیْ درون جعبه پیامی دارد، آیا کسی آن را می‌‌‌شنود؟پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۸ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان Sneakers Have Always Been Political Shoes در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اند ترجمه و منتشر کرده است.* کیمبرلی کریسمن کمپل (Kimberly Chrisman-Campbell)، مورخ مُد و ساکن لوس انجلس است. وی نویسندۀ قربانیان مُد؛ لباس در دربار لویی شانزدهم و ماری آنتوانت است.[۱] Out of the Box: The Rise of Sneaker Culture[۲] در زبان انگلیسی به کفش کتانی sneaker گفته می‌شود که در لغت به‌معنای راه‌رفتنِ آهسته و دزدکی است.[۳] Rebel without a Cause: نام فیلمی است با درخشش جیمز دین که جایگاهی اسطوره‌ای یافته بود.[۴] I Spy[۵] Black Power[۶] Fresh Dressed[۷] street credibility: پذیرفته‌شدن در میان جوانانِ شهریِ مد روز است.[۸] TV dad[۹] Pound Cake speech[۱۰] NAACP[۱۱] Black Lives Matter ]]> کیمبرلی کریسمن کمبل تاریخ‌وسیاست Mon, 20 Feb 2017 04:02:52 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dmvgiaw.html صلح چیست؟ http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8xp9bij.html ایان — بیایید فرض کنیم ناگهان به یک عالِم اجتماعی بدل شده‌‌‌‌اید و می‌‌‌‌خواهید دربارۀ مفهوم صلح و آرامش پژوهش کنید؛ یعنی می‌‌‌‌خواهید دریابید که چه چیزی ما را به جامعه‌‌‌‌ای صلح‌‌‌‌طلب می‌‌‌‌رساند. فرض کنید، طی سال‌‌‌‌ها فعالیت در چهار گوشۀ جهان، شواهدی دال بر خشونت و جنگْ شما را احاطه کرده‌‌‌‌اند. از افراد مختلف دربارۀ ضرب و شتم، دستگیری، قتل و تجاوز چیزهایی شنیده‌‌‌‌اید؛ دربارۀ اخراج‌‌‌‌شدن از کشور و مردانی با نقاب سیاه که از شما غذا و زندگی‌‌‌‌تان را می‌‌‌‌خواهند؛ دربارۀ خشونت خانوادگی، خشونت روستایی و خشونت حکومتی. این داستان‌‌‌‌ها را از پیرزن‌‌‌‌هایی با چشمانی آکنده از اشک و از مردان جوانی که بازوهاشان پر از خالکوبی‌‌‌‌های زندان است شنیده‌‌‌‌اید.[در گذشته] مردانی بودند که، سوار بر اسب، پسرها را به جنگ فرامی‌‌‌‌خواندند و ماشین‌‌‌‌های بزرگ سیاهی که سرمی‌‌‌‌رسیدند تا در ظلمات شب مردم را بربایند؛ دخترانی بودند که، آشفته از تجاوز جنسی، در چشم‌‌‌‌انداز پرسه می‌‌‌‌زدند؛ در اردوگاه‌‌‌‌ها قانون بقای سازگارترین حاکم بود؛ ‌‌‌‌زنان حامله‌‌‌‌ای بودند که آن‌قدر کتک می‌‌‌‌خوردند که بچه‌‌‌‌شان تلف می‌‌‌‌شد و اجساد در زمان قحطی بر روی هم تلنبار می‌‌‌‌شدند؛ مواردی بود که فردی به‌خاطر دزدی شلغم دستگیر و تبعید می‌‌‌‌شد؛ کسانی بودند که به‌خاطر یهودی، مسیحی یا مسلمان بودن مورد ضرب و شتم قرار می‌‌‌‌گرفتند.فرض کنیم در جهانِ اندیشه‌‌‌‌هایی که شما را احاطه کرده‌‌‌‌اند، دربارۀ اینکه چگونه باید این آشوب و نابسامانی را بفهمیم، برآوردهایی صورت می‌‌‌‌گرفت: حضور گونه‌‌‌‌های خاصی از حکومت‌‌‌‌ها، حضور انواع خاصی از تفاوت‌‌‌‌ها و تنوعات اجتماعی، و حضور انواع خاصی از ادیان. همچنین فرض کنیم این داستان‌‌‌‌های آشفته‌‌‌‌کننده سالیان سال بر روی هم تلنبار شده‌‌‌‌اند ‌‌و تنها در برخی مقاطع توجهتان را جلب می‌کنند و شما دیگر نمی‌‌‌‌خواسته‌‌‌‌اید دربارۀ جنگ پژوهش کنید.یکباره کاشف به عمل می‌‌‌‌آید که پژوهش دربارۀ صلح دشوارتر از چیزی است که گمان می‌‌‌‌کردید یا [دست‌‌‌‌کم] برای من این‌گونه بوده است. من انسان‌‌‌‌شناسی‌‌‌‌ام که سال‌‌‌‌ها در میان مردم روستایی زندگی کرده‌‌‌‌ام و سؤال‌‌‌‌هایی اساسی دربارۀ چگونگی عملکرد حافظه در آن گروه‌‌‌‌ها ‌‌‌‌پرسیده‌‌‌‌ام. فکر می‌‌‌‌کردم دربارۀ چگونگی آغاز مطالعۀ صلحْ ایده‌‌‌‌هایی دارم. به‌هرحال، اگرچه داستان‌‌‌‌های مربوط به خشونت پرشمار بودند، گویی اغلب مردم در زندگیْ مشغله‌‌‌‌های دیگری داشتند: آن‌ها در آشپزخانه‌‌‌‌ها یا مزارع کار می‌‌‌‌کردند، آب حمل می‌‌‌‌کردند، تصمیم می‌‌‌‌گرفتند که براساس آب‌وهوا دست به چه کاری بزنند، با مهمان‌‌‌‌ها غذا می‌‌‌‌خوردند، و فضولات دام‌‌‌‌ها را نظافت می‌‌‌‌کردند. مردم در شرایط عادی، حتی اگر گاهی هم خشمگین می‌‌‌‌شدند، هر روز با مشکلات و راه‌‌‌‌حل‌‌‌‌های کاری با یکدیگر روبه‌رو می‌‌‌‌شدند. هم عشق در میانشان بود، هم عیش و هم رنج و اندوه. به‌‌‌‌رغم چیزهایی که در زندگی دیده بودند یا آنچه در بدترین روزهای زندگی به‌دست خودشان رقم می‌‌‌‌زدند، خود را در اصل نجیب و محترم می‌‌‌‌شمردند و از جهان نیز انتظار محبت و احترام متقابل را داشتند.یقیناً، باید راه‌‌‌‌هایی برای جست‌وجوی آن نوع محبت و احترامِ رودررو وجود داشته باشد. یقیناً راه‌‌‌‌هایی برای مطالعۀ قدرت و محدودیت‌‌‌‌های آن وجود دارد، به‌‌‌‌ویژه وقتی مردم با شرایط سخت مواجه می‌‌‌‌شوند. آیا جوامعی وجود دارند که موفق شده باشند، در شرایط بد، خوب از پسِ خوب‌بودن برآمده باشند؟ در پژوهشم دربارۀ حافظه، رویه‌‌‌‌های مقاومت۱ و سماجت۲ را بررسی کرده‌‌‌‌ بودم. آیا ممکن است جوامعی وجود داشته باشند که در برابر خشونت مقاومت کنند و دربارۀ نجابت و احترامْ سماجت به خرج دهند؟ دقیقاً نمی‌‌‌‌دانستم به چه ایده‌‌‌‌ای دست یافته‌‌‌‌ام؛ اما می‌‌‌‌دانستم که می‌‌‌‌خواهم دربارۀ این موضوع پژوهش کنم. خلاصه اینکه آن را صلح و آرامش نامیدم.اما به‌‌‌‌سختی می‌‌‌‌شد صلح را پیدا کرد. به بررسی پژوهش‌‌‌‌های معاصر دربارۀ انسان‌‌‌‌شناسی، جامعه‌‌‌‌شناسی و علوم‌سیاسی پرداختم: مجموعه‌داده‌‌‌‌ها و کتاب‌‌‌‌شناسی‌‌‌‌ها را به‌دقت بررسی کردم و با همکارانی که در مطالعۀ منطقۀ جنجالی «اوراسیا» همراهم بودند و با همکاران دیگر در برنامه‌‌‌‌های مطالعاتی صلح یا نهادهای مربوط به صلح گفت‌وگو کردم. آنچه یافتم این بود: نخست اینکه اغلبِ آثار علوم‌اجتماعی امروز بیشتر به خشونت می‌‌‌‌پردازند تا به صلح؛ دوم اینکه اکثر پژوهش‌‌‌‌های تجربی‌ای که ادعا می‌‌‌‌کنند به صلح و آرامش می‌‌‌‌پردازند، درواقع، دربارۀ ستیز و کشمکش هستند. آن‌ها به رفع و حل تنش‌‌‌‌ها، رفع‌ورجوع امور پس از درگیری، و برنامه‌‌‌‌هایی برای کمک‌‌‌‌رسانی به مردم در مناطق پرتنش می‌‌‌‌پردازند. آن‌ها به قانون و عدالت در بافت ستیز و کشمکش توجه دارند. در کل، این آثار تا جایی پژوهش‌‌‌‌هایی مربوط به صلح به حساب می‌‌‌‌آیند که به رنج میلیون‌‌‌‌ها انسان توجه می‌‌‌‌کنند و از این بابت افسوس می‌‌‌‌خورند. این آثار اغلب صلح را مانند چیزی ترسیم می‌‌‌‌کنند که برای دیگری‌‌‌‌های دور «به ارمغان آورده» شده است، چیزی که از بیرون [به برخی انسان‌‌‌‌ها] بخشیده شده است.این‌‌‌‌ آثار البته آثار مهمی‌‌‌‌اند، اما این چیزی نبود که من در پی آن باشم. من خواستار دانشی اجتماعی بودم که به درون جوامع صلح‌‌‌‌طلب نفوذ کند و به بررسی تعاملات انسانی در سطح رودررو بپردازد. همچنین دراین‌باره صحبت کند که صلح چگونه با طرز کار استوار خویش عمل می‌‌‌‌کند. من خواستار پژوهشی تجربی بودم که پیکرۀ اجتماعی را به‌‌‌‌شکلی دقیق بررسی کند و از سلامت و ثبات درازمدت آن پرسش کند، یعنی پژوهشی که این پرسش را مطرح کند: چگونه محبت و احترامِ همیشگی گاهی در شرایط سخت می‌‌‌‌تواند به مهربانی و نیک‌‌‌‌خواهی فوق‌العاده تبدیل شود؟ اینجا و آنجا نمونه‌‌‌‌های درخشانی از این آثار را یافته‌‌‌‌ام، البته مشخصاً تعداد معدودی از آن‌ها را.در شگفت بودم که چرا اندیشیدن به صلح و آرامش تا این حد دشوار است یا، به‌‌‌‌عکس، چرا اندیشیدن به خشونت تا این حد ساده است؟وقتی نویسندگان و دانشگاهیان دربارۀ خشونت صحبت می‌‌‌‌کنند، گویی خشونت «چیزی» است (واجد حالتی شیءمانند است) و از پس‌‌‌‌زمینه بیرون می‌‌‌‌زند. می‌‌‌‌توان آن را محاسبه کرد (یک شلیک، یک انفجار، یک گلوله، یک مرگ) یا حداقل ما این‌گونه فکر می‌‌‌‌کنیم. می‌‌‌‌توان آن را به آمارها اضافه کرد و در مجموعه‌داده‌‌‌‌ها جای داد. عالمان سیاسی، سرجمع و با حد مقبولی از اطمینان، می‌‌‌‌توانند رفتارهای خشونت‌‌‌‌آمیز را ذیل برخی الگوها جای دهند و از این الگوها استفاده کنند تا، دربارۀ جهان، اظهاراتی را مطرح کنند. خشونت اتفاق می‌‌‌‌افتد: گلوله‌‌‌‌ای شلیک می‌‌‌‌شود، فردی کشته می‌‌‌‌شود، محله‌‌‌‌ای مورد حمله قرار می‌‌‌‌گیرد یا به مرزی تعدی می‌‌‌‌شود. شمار این موارد (n) زیاد می‌‌‌‌شود و داده‌‌‌‌ها شکل می‌‌‌‌گیرند. می‌‌‌‌توان نتیجه گرفت که مثلاً گاهی اوقات خشونت بیشتری اتفاق می‌‌‌‌افتد: وقتی تعداد جوانان بیش‌ازحد معمول باشد، وقتی حکومت ضعیف عمل کند، وقتی منطقه کوهستانی باشد یا وقتی بنزین در منطقه زیاد باشد. خشونت اتفاق می‌‌‌‌افتد و این وحشتناک است؛ این خشونت محاسبه می‌‌‌‌شود و، براساس این شمارش و محاسبه، برای خطوط کلی پیامدهای احتمالی یک سکونت‌گاه محلی و یک نام نسبت داده می‌‌‌‌شود.اما آیا می‌‌‌‌توان صلح را محاسبه کرد و به شماره درآورد؟ در کجا واقع شده است؟ چه وقت اتفاق می‌‌‌‌افتد؟ صلح فاقد آن «حالت شیءمانند» است که بتوان تحلیلش کرد: صلح به چیزی چون نارویداد یا مجموعه‌ای تهی شباهت دارد.شرح و توصیف ماهیت صلح و جوامع صلح‌‌‌‌طلبْ کاری گنگ و نامشخص، یا غیردقیق و سطحی به نظر می‌‌‌‌رسد: از بهشت عدن در کتاب مقدس گرفته تا «آیندۀ تابناکِ» لنین. وقتی کودک بودم، در اتاق انتظار دندان‌پزشک، انجیل مصور کودکان را تورق می‌‌‌‌کردم. صلح دینی به تصویرسازی‌‌‌‌های شادمانۀ مردم سفیدپوست شباهت دارد، مردمی که رو به آسمان به بهشت عدنِ آن تصاویر چشم دوخته بودند. شاید بره‌‌‌‌ای هم با پاهای جمع شده زیر درخت آنجا نشسته بود. صلحْ خوشایند و زرین‌‌‌‌موی و، از اساس، فاقد حلقۀ تاریک حقیقت است.از نظر مارکس و دیگر دوراندیشان قرن نوزدهم نیز فهم صلح سیاسی کار دشواری است. درنهایت، براساس روایت مارکس، صلح یعنی هروقت خواستید بتوانید شکار و ماهیگیری کنید، و بطری شیر را دست‌به‌دست بچرخانید تا هرکس سهم منصفانه‌‌‌‌ای از آن ببرد. این پایان تاریخ است، سرزمین صلح در آخرالزمان؛ هرچه جنگ بوده تمام شده است و اکنون چیزی نمانده جز شیر رایگان. مارکس درمورد مسئلۀ کاپیتالیسم نگاه تیزبین و جهت‌‌‌‌گیری دقیقی داشت و شدیداً خوش‌‌‌‌زبان بود. وقتی بحث تصویرسازی از نتیجۀ عملی کمونیسم به میان ‌‌‌‌آمد، او نیز عملاً به همان ایدۀ بره‌‌‌‌های نشسته زیر درخت باز‌‌‌‌گشت.از منظر این دیدگاه‌‌‌‌ها، صلح تنها از آن جهت «چیز» به حساب می‌‌‌‌آید که فهم‌‌‌‌ناپذیر، ثابت و تغییرناپذیر باشد. همان‌‌‌‌طور که دکارت در گفتاری دربارۀ روش می‌‌‌‌گوید: برخی چیزها (جهان فیزیکی) رامِ علم و قانون علمی‌‌‌‌اند و برخی چیزهای دیگر (شعر، الهیات، جوهرۀ هیجانات و...) این‌گونه نیستند. صلح (یعنی جایی که هیچ اتفاقی رخ نمی‌‌‌‌دهد) با تفکر سادۀ ما چیزی نیست که اساساً بتوان آن را تقسیم و بخش‌‌‌‌بندی کرد و اگر نتوان آن را بخش‌‌‌‌بندی کرد، نمی‌‌‌‌توان مطالعه‌‌‌‌اش‌‌‌‌ کرد، بلکه تنها می‌‌‌‌توان آن را احساس کرد. اینْ مایۀ شرم و ننگی وحشتناک است. در مجموع، چه چیزی مهم‌‌‌‌تر از محتوای واقعیِ صلح است؟ وقتی به چشمان افرادی که از نزدیک با خشونت مواجه شده‌‌‌‌اند نگاه می‌‌‌‌کنید، چه چیزی سودمندتر از این است که بدانیم در عمل برای ایجاد صلح و آرامش به چه تلاش شگفت‌‌‌‌آوری نیاز است یا صلح بر چه عادات نوآورانه (و حتی پیش‌پاافتاده‌‌‌‌ای) وابسته است؟بااین‌همه، به‌‌‌‌رغم ثنویت‌‌‌‌های دکارتی، که همچنان الگوهای علمیِ ما را شکل می‌‌‌‌دهند، درواقع شاید بتوان صلح را تحلیل کرد. چه می‌‌‌‌شود اگر آن را نه مانند چیزی بی‌‌‌‌زمان بلکه امری پویا در نظر بگیریم، نه مانند چیزی در آغاز یا در پایان، بلکه در حال آشکارشدن، چیزی که اثیری و فرازمانی نیست، بلکه از خاک و زمینِ زیسته برمی‌‌‌‌آید؟ چه می‌‌‌‌شود اگر صلح، در عمل، چیزی ناتمام و نخراشیده باشد؟ در این صورت، دانش اجتماعی می‌‌‌‌تواند آن را سامان دهد، می‌‌‌‌تواند از پس پویایی‌‌‌‌ها برآید و بالاخره می‌‌‌‌تواند به تداوم درازمدتِ۳ آن چشم بدوزد و شادمانه به مطالعۀ رفتارهای بالفعل، ناقص و معیوب بپردازد. چنین پژوهشی نیازی به توسل به فرشتگان یا بهشت برین ندارد. در این پژوهش، تنها باید به چهرۀ مردم واقعی و به روابطی توجه کنید که با یکدیگر برقرار می‌‌‌‌کنند یا نمی‌‌‌‌کنند، به داستان‌‌‌‌هایی که بازگو می‌‌‌‌کنند یا نمی‌‌‌‌کنند و به اینکه برای پذیرفتن یا نپذیرفتن فرد غریبه به‌‌‌‌عنوان یکی از خودشان چطور تصمیماتی می‌‌‌‌گیرند.اگر صلح (که براساس شکل عادی و واقعیِ جهانِ اجتماعی تعریف شده) چنین چیزی باشد، چگونه یک اجتماع صلح‌‌‌‌طلب را با دیدنش خواهیم شناخت؟البته، فقدان خشونت شروع مناسبی است. این پژوهش می‌‌‌‌خواهد صلح را به‌‌‌‌صورت سلبی تعریف کند، چیزی مانند تعریف‌کردن سلامتی از منظر نبود بیماری و نه در قالب مجموعۀ درخشانی از نظام‌‌‌‌هایی که از شادابی و طراوتِ زندگی محافظت می‌‌‌‌کنند. بااین‌همه، این تعریفْ کارآمد و سودمند است. برخی از پژوهش‌‌‌‌های اخیری که دربارۀ شبکه‌‌‌‌های اجتماعی صورت گرفته گویا نشان می‌‌‌‌دهند که اگر میان اجتماعاتْ روابط عمیق و همگانی وجود داشته باشد، احتمال وقوع خشونت پایین می‌‌‌‌آید. چنین مطالعه‌‌‌‌ای قابلیت آن را دارد که نوک پیکان را به‌سوی مناطقی با خشونتِ کمتر نشانه بگیرد و حتی به ما کمک کند که بپرسیم چه نوع رابطه‌‌‌‌ای، بیش‌ازهمه، از میزان خشونت خواهد کاست. بنابراین، اگر مثلاً در جامعه بخواهید از میزان دردسر کم کنید، آیا باید سبزیجات مصرفیِ خود را از مردمِ گروه‌‌‌‌های قومی یا دینیِ دیگر بخرید؟ آیا باید با آن‌ها به مدرسه بروید؟ آیا باید به خانه دعوتشان کنید و با آن‌ها هم‌‌‌‌سفره شوید؟گوهرهای دیگری از نمونه‌‌‌‌های فراوانِ (n) جوامع صلح‌‌‌‌طلب نیز وجود دارند. برای مثال، به نظر می‌‌‌‌رسد جوامعی که دخترانش تحصیل‌کرده هستند تمایل کمتری به رفتارهای خشونت‌‌‌‌آمیز دارند. اینْ کشف درخشانی است. سپس به‌‌‌‌طور اتفاقی به آثار یران کاتوناریج۴ دربارۀ «سرزمین‌‌‌‌های محصور صلح» برخوردم، یعنی چند شهر در یوگسلاویِ سابق که، هم در طول جنگ جهانی دوم و هم در جنگ‌‌‌‌های دهۀ نود یوگسلاوی، از خشونت اجتناب می‌‌‌‌کردند. این روستاها چه ویژگی‌‌‌‌های مشترکی داشتند؟ چرا وقتی جنگ در همه‌جا بیداد می‌‌‌‌کرد، این مجموعۀ تهیِ از خشونت دست به مقاومت می‌‌‌‌زد، آن هم نه یک بار بلکه دو بار؟ گویی باز هم بحث شبکه‌‌‌‌ها مطرح می‌‌‌‌شود؛ همچنین داستان‌‌‌‌های مشترکی دربارۀ نیکی و مهربانی غریبه‌‌‌‌ها [بیان می‌شود] که صادقانه دهان‌به‌دهان نقل شده‌‌‌‌اند. مجموعه‌داده‌‌‌‌های گسترده‌‌‌‌ای که روند اکیداً نزولی خشونت، و شاید روزی تا حد صفر، را نشان می‌‌‌‌دهند شروع بسیار مناسبی هستند.اما باز هم، از نظر من، خوب‌نگاه‌کردن به چشمان اشک‌‌‌‌آلود دیگران کاری ضروری است. انبوه داده‌‌‌‌ها برای سیاست‌‌‌‌گذاری مناسب‌‌‌‌اند، اما خود صلح چه؛ صلح رودررو چیست؟ صلح چیست، وقتی جنگ بیداد می‌‌‌‌کند؟ هنوز درست نمی‌‌‌‌دانم؛ اما تازه فهمیده‌‌‌‌ام که کجا در پی آن باشم: در اینکه چگونه یک جامعه حتی مشکلات کوچک خود را حل می‌‌‌‌کند؛ چگونه نابرابری و سهم‌بردن را مدیریت می‌‌‌‌کند؛ چگونه غریبه‌‌‌‌ها را در آستانه‌‌‌‌ها و ورودی‌‌‌‌های متعددش اداره می‌‌‌‌کند؛ چگونه تنوعات و گوناگونی‌‌‌‌ها را تعریف می‌کند و با آن‌ها مواجه می‌‌‌‌شود؛ چگونه این عادت را به وجود می‌‌‌‌آورد که در شرایط دشوار از افراد آسیب‌‌‌‌پذیر محافظت کند؛ و، درنتیجه، چگونه برخی رفتارها در بستر آن به رفتارهایی باورنکردنی بدل می‌‌‌‌شوند. همۀ این رفتارها را می‌‌‌‌توان مورد مشاهده قرار داد. پیاده‌‌‌‌سازیِ هیچ‌‌‌‌یک نیازمند تصویرسازی‌‌‌‌های شادمانه نیست. به‌تعبیردیگر، صلح امری قابل‌شناخت است.کمی بعد از آنکه تصمیم گرفتم مطالعۀ جنگ را کنار بگذارم، داستان لو شومبون سو لینیو۵ و پلتو ویوقه لینیو۶ نظرم را به خود جلب کرد. سال‌‌‌‌ها پیش، عمه‌‌‌‌ام کتابی برایم فرستاده بود به‌نام مبادا خون بی‌‌‌‌گناه ریخته شود؛ داستان روستای لو شومبون و اینکه چگونه نیکی و مهربانی در آنجا اتفاق افتاد. این کتاب توضیح می‌‌‌‌دهد که چگونه چند روستا در منطقۀ ماسیف سنترالِ [توده کوه مرکزی] فرانسه به هزاران یهودی در طول جنگ جهانی دوم پناه دادند و نهایتاً جان آن‌ها را نجات دادند. کتاب که به‌قلم فیلیپ پل هالی در سال ۱۹۷۹ نوشته شده در قفسۀ کتابخانه‌‌‌‌ام خاک می‌‌‌‌خورد اما، اکنون و در جست‌وجوی صلح، آن را در دست گرفته‌ام.هالی فیلسوف بود، اما به چنین داستانی برخورد و تا جایی که می‌‌‌‌توانست با بسیاری از اهالی منطقه مصاحبه کرد. این کار سختی بود: مردم، چنان‌که امروز نیز می‌‌‌‌بینیم، مشتاق نبودند که دربارۀ اتفاقات گذشته صحبت کنند. بااین‌همه هالی، در نوشتارِ خود، شیفته و مسحور ماجرا شده است. کتاب هالی پرمداهنه است (فرشتگان آواز می‌‌‌‌خوانند!) و اثر تاریخ‌دانی کارآزموده نیست. بااین‌همه، او در پی ترسیم چیزی بود که عمیقاً ارزشِ شناختن را داشته و دارد. آن‌ها چه کسانی بودند و چه در ذهن داشتند، آن روستاییانی که دیگران را به‌قیمت به‌خطرانداختن جان خود نجات می‌‌‌‌دادند؟ آن مردمی که محبت و احترام متعارف در آن‌ها به محبتی نادر و فوق العاده بدل شده بود؟ آن‌ها با آتش‌‌‌‌سوزی‌‌‌‌های وحشتناک امتحان خود را پس دادند و در منتها‌‌‌‌الیه آن منحنی زنگوله‌‌‌‌ای، که نمایندۀ «انتخاب عقلانی» است، جای گرفتند. آنان با به‌خطرانداختنِ خود از دیگران محافظت کردند. آن‌ها که بودند؟ از چه چیزی آگاه بودند که دیگران نمی‌‌‌‌دانستند؟می‌‌‌‌دانستم که من نیز تا اینجا مسحور ماجرا بوده‌‌‌‌ام، اما این را هم می‌‌‌‌دانستم که اهمیت این داستان از حیطۀ احساس و عاطفه فراتر می‌‌‌‌رود. اینجا مکانی بود که می‌‌‌‌توانستم به آنجا بروم و شروع کنم به دیدن و شنیدن، کما اینکه چندین بار در گذشته رفته بودم. می‌‌‌‌توانستم با همۀ جزییات ببینم که در آنجا چگونه مردم با غریبه‌‌‌‌ها زندگی می‌‌‌‌کنند. می‌‌‌‌توانستم ببینم که چگونه نابرابری و تنوع را مدیریت می‌‌‌‌کردند و چگونه تصمیماتی می‌گرفتند. همچنین، همان‌‌‌‌طور که در همۀ پژوهش‌‌‌‌های دیگر در نظر داشتم، می‌‌‌‌توانستم به ایمانِ زیسته چشم بدوزم: نه به چیزی که مردمِ مذهبی ادعا می‌‌‌‌کنند به آن وفادارند، بلکه به این مسئله که چگونه آن‌ها مرتباً انتخاب اخلاقی را، با هر ابزاری که در توانشان باشد، جهت می‌‌‌‌دهند. در این اجتماع، چه فرشتگان آواز بخوانند و چه نه، می‌‌‌‌توانستم به عملکردهای مقاومت (مقاومت دربرابر خشونت بیرونی) و سماجت (سماجت در محافظت از غریبه‌‌‌‌ها) بیندیشم. می‌‌‌‌توانستم ببینیم که آیا این نجاتْ حُسن‌اتفاقی باشکوه بود یا چیزی که در رفتارهای اجتماعی ماندگار نقش بسته بود.بنابراین، از پلتو ویوقه لینیو دیدن کردم و داستان مذکورْ کنجکاوی بیشتری در من ایجاد کرد. نخست اینکه در ابتدا متوجه شدم مردم این منطقه، از چندین قرن پیش، از غریبه‌‌‌‌های آسیب‌‌‌‌پذیر محافظت می‌‌‌‌کردند. در اینجا حقیقتی تجربی وجود داشت که اگر هم علت این کار را روشن نمی‌‌‌‌کرد، یقیناً، دربارۀ فرم‌‌‌‌های اجتماعی ماندگار و مستحکم، حرفی برای گفتن داشت.جزئیات مهم بودند: مردمِ این منطقه عمدتاً پروتستان بودند که در طول جنگ‌‌‌‌های مذهبی، که در قرن هفدهم آغاز شده بود، مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند. از آن زمان به‌بعد، ماجراها شروع شد. آن‌ها پروتستان‌‌‌‌هایی را که سعی داشتند از فرانسه فرار کنند پنهان کردند. بعد از انقلاب فرانسه نیز به کشیشان کاتولیک پناه دادند. در قرن نوزدهم، کودکانِ نیازمند را از شهرهای صنعتیِ بزرگ به روستا آوردند و سپس کودکان الجزایری را. بعد، در طول جنگ داخلی اسپانیا، به مادران و کودکانِ اسپانیایی جا دادند و بالاخره در طول جنگ جهانی دوم به یهودیان و (اکثراً کودکان یهودی) پناه دادند. البته افراد دیگری هم به آنجا می‌‌‌‌گریختند: از کمونیست‌‌‌‌ها تا سربازان آلمانی و شمار زیادی از طردشدگان سیاسی.پس از جنگ جهانی دوم، مردمی از مجارستان، شیلی و تبت به این روستا می‌‌‌‌آمدند. آن‌ها دانش‌‌‌‌آموزانی بودند که از کشورهایی در آفریقا، اروپا و خاورمیانه به مدارس شبانه‌‌‌‌روزیِ محلی می‌‌‌‌آمدند. امروزه، در این «پلتو» (فلات)، مرکزی مسکونی برای پناهجویان وجود دارد که ساکنان آن از اروپای شرقی، آفریقای مرکزی و قفقاز شمالی و جنوبی هستند و همگی برای نجات جان خود از کشورشان گریخته‌اند. هنوز هم ماجراهای خشونت‌‌‌‌آمیز در این مناطق به چشم می‌‌‌‌خورد، البته از جنسی متفاوت. اکنون، برای پدر چچنی یا مادر گینه‌‌‌‌ای، درست مانند کودک یهودی جنگ جهانی دوم، امکان رشد و شکوفا‌‌‌‌شدن در آینده وجود دارد. این پدران و مادران و انبوه فرزندانشان داستان‌‌‌‌هایی را دربارۀ جهان‌‌‌‌های ممکنِ صلح و آرامش از پلتو نقل خواهند کرد.بنابراین، حالا دارم متوجه موضوعی می‌‌‌‌شوم که قبلاً هرگز به آن آگاه نبودم: اینکه چه معنایی دارد که از میان جنگل‌‌‌‌ها از کنگو به آنگولا و نامیبیا بروید و برگردید. دارم از مردی با دستان زخم‌‌‌‌خورده و سیاه‌‌‌‌چشم می‌‌‌‌آموزم که چگونه وقتی در این جنگل‌‌‌‌ها وارد روستایی می‌‌‌‌شوید سخاوتمندانه یک بغل میوه و رختخوابی در خانۀ رئیس تقدیم‌‌‌تان می‌‌‌‌شود. دارم در این باره می‌‌‌‌آموزم که چه احساسی دارد وقتی مسلسلی عموی کسی را در قفقاز نقش بر زمین می‌‌‌‌کند یا پای کسی در انفجار بمب از بین می‌‌‌‌رود و اینکه آن کس را تماشا کنید که اکنون با یک پا با فرزندانش سر می‌‌‌‌کند و آن‌ها را روی دامن بی‌‌‌‌پایش با خرسندی می‌‌‌‌بوسد، درحالی‌‌‌‌که هنوز بر جهان فریاد می‌‌‌‌زند. دارم یاد می‌‌‌‌گیرم که چه حس خوبی دارد که در صلح و صفا به این فلات آرام بیایید، اما ترس از آینده همچنان دائمی و آزاردهنده باشد. دارم می‌‌‌‌فهمم که پلتو از مردم واقعی ساخته شده که اغلب بسیار متین و با وقارند، کسانی که شاید کاملاً به ضرورت گوشت «حلال» عادت نکرده باشند یا شاید کمی یکه بخورند که پناهجویان درست نمی‌‌‌‌دانند در فروشگاه یا مطب دندان‌‌‌‌پزشکی چگونه رفتار کنند، یا شاید محلی‌‌‌‌ها چندان راحت نباشند که دستان غریبه‌‌‌‌های سیاه‌‌‌‌مو از روی تشکر دور گردنشان حلقه می‌‌‌‌شود. من همواره شگفت‌‌‌‌زده می‌‌‌‌شوم و اغلب تحت تأثیر قرار می‌‌‌‌گیرم که می‌‌‌‌بینم پناهجویان چگونه از یکدیگر مراقبت می‌‌‌‌کنند و، درنتیجه، خودشان به نجات‌‌‌‌دهندگان یکدیگر بدل می‌‌‌‌شوند. همچنین دارم متوجه می‌‌‌‌شوم که جذاب‌‌‌‌ترین جنبۀ داستانِ این فلات [پلتو] اغلب از سکوت ناشی می‌‌‌‌شود: یعنی نه حرف‌‌‌‌هایی که دربارۀ نیکی و مهربانی گفته شده، بلکه آنچه در زمانۀ آتشْ نشان داده می‌‌‌‌شود.این داستانِ غنی و جذابی است. هنوز نمی‌‌‌‌دانم با آن به کجا راه برده‌‌‌‌ام، اما حدس‌‌‌‌هایی می‌‌‌‌زنم. ولی، گذشته از ویژگی‌‌‌‌های خاص مورد پلتو، این چیزی است که می‌‌‌‌خواهم بگویم. صلح (با جزئیاتی باشکوه و ناتمام)، تا سطح عادات و انتخاب‌‌‌‌های روزمره، امری قابل‌شناخت است. این انتخاب‌‌‌‌ها چه هستند؟ پاسخ این است: قدم‌زدن در خیابان همراه با چهره‌‌‌‌های ناآشنا و حفظ‌کردنِ گشاده‌‌‌‌روییِ همیشگی‌‌‌‌مان؛ خریدن سبدهای میوه از کسی که لهجه‌‌‌‌اش به شما تعلق ندارد؛ مجال‌دادن به کودکان تا با اشک و شادی بفهمند چگونه با تازه‌‌‌‌واردان مدرسه‌‌‌‌شان بازی کنند؛ بازکردنِ درِ خانه‌‌‌‌تان، حتی وقتی توفان از بیرون شما را تهدید می‌‌‌‌کند؛ گوش‌سپردن به ماجرای شفاف رنج دیگران، حتی اگر بر قلب ما سنگینی کند؛ دعوت‌کردن دیگران به خانه، به هم‌‌‌‌سفره‌‌‌‌شدن و باهم‌بودن. به داخل خانه می‌‌‌‌آیند، با چهره‌‌‌‌ای گشوده؛ بدین‌‌‌‌ترتیب، این عادت‌‌‌‌ها، که چشمِ آن‌ها تشخیص می‌‌‌‌دهد، با گذشت زمان به عادت‌‌‌‌هایی ثابت (و قابل شناخت) و یقینی بدل می‌‌‌‌شوند.صلح‌‌‌‌افروزی چگونه است؟ رودرروشدن.* این نوشتار تلخیص شده است.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۶ دسامبر ۲۰۱۲ با عنوان What is peace در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان صلح چیست؟ ترجمه و منتشر کرده است.*‌ مارگرت پکسون (Margaret Paxson)، نویسنده و انسان‌‌‌‌شناسی است که در واشنگتن دی.‌‌‌‌سی زندگی می‌‌‌‌کند و مؤلف کتاب سولاویوو است.[۱] resistance[۲] persistent[۳] longue durée[۴] Vjeran Katunarić[۵] Le Chambon-sur-Lignon[۶] Plateau Vivarais-Lignon ]]> مارگارت پکسن تاریخ‌وسیاست Sun, 12 Feb 2017 03:24:00 GMT http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8xp9bij.html