ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Tue, 12 Dec 2017 14:05:47 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Tue, 12 Dec 2017 14:05:47 GMT تاریخ‌وسیاست 60 والت ویتمن روستو: سیاست‌مداری که هیچ‌گاه عذرخواهی نکرد http://tarjomaan.com/vdcb.gbwurhbwaiupr.html جاناتان استیونسون، نیویورک‌تایمز— همان طور که ژنرال اچ. آر. مک‌مستر، مشاور امنیت ملی، در کتابش قصور در وظیفه۱ نوشته است، رهبران نظامی آمریکا برای مراحل ابتدایی جنگ ویتنام آمادگی نداشتنند. آن‌ها که جنگ جهانی دوم و جنگ کره را از سر گذرانده بودند، برای جنگی متعارف آماده بودند. اما شورشی‌ها و جنگ نامتعارف حکایتی دیگر بود. درنتیجه، آن‌ها به‌‌شدت از خوش‌خیالی‌های مقام‌های غیرنظامی ارشدشان راضی بودند، و هیچ‌کس بیشتر از والت ویتمن روستو دربارۀ جنگ خوش‌خیال نبود.روستو، با مدرک دکتری از دانشگاه ییل و جایزۀ تحقیقاتی رودس، موقعیت آکادمیکش در ام.آی.تی را ترک کرد تا به وزارت خارجۀ جان اف. کندی بپیوندد؛ او بعداً در میانۀ مداخلۀ آمریکا در ویتنام، از آوریل ۱۹۶۶ تا ژانویۀ ۱۹۶۹، مشاور امنیت ملی لیندون جانسون بود. او، بیش از هر کس دیگری، تجسم اطمینانِ بیش از حد استراتژیست‌های غیرنظامی آن دوران بود؛ او، در میان «بهترین‌ها و درخشان‌ترین‌ها»، بهترین و درخشان‌ترین بود. او، که در جنگ جهانی دوم به‌عنوان سرگردی در دفتر خدمات استراتژیک اهداف بمباران را انتخاب می‌کرد، می‌توانست تا حدی مدعی صلاحیت جنگ‌افزار عملیاتی شود. اما به‌مانند بسیاری دیگر از استراتژیست‌های غیرنظامیِ برجستۀ روز، او از نظر تحصیلات و جایگاهْ یک اقتصاددان و یک تکنوکرات بود.روستو در کتاب سال ۱۹۶۰ خود، مراحل رشد اقتصادی: یک مانیفست غیرکمونیست۲، فرض کرده بود که رشدِ بالا بهترین ضامن کشور علیه ظهور سیاسی کمونیسم است، و رشد را به‌عنوان فرایندی چندمرحله‌ای ارائه کرد که به‌شکلی حیاتی به دوره‌ای از «صعود» ناشی از توسعه‌ای سریع در بخش‌های کلیدی اقتصاد وابسته است. این کتاب، با وجود انتقادهایی که به‌خاطر غرب‌محور بودن به آن وارد شد، توجه کندی را به خود جلب کرد. ظرف چند ماه، روستو از ارائۀ پیشنهاد در دانشگاه به طراحی راهبرد آمریکا در ویتنام رسید؛ این راهبرد منتج از ایده‌های او دربارۀ توسعۀ اقتصادی بود.بیشتر استراتژیست‌های غیرنظامی مطرح، که در حوزۀ راهبرد هسته‌ای بسیار مبتکر و توانا بودند، در ویتنام مسیری محتاطانه میان خروج و تشدید درگیری‌ها را برگزیدند، و از مفهوم‌های دهن‌پرکن استراتژیک برای ادامۀ جنگ استفاده نکردند. روستو اما فرق می‌کرد. او فکر می‌کرد که ویت‌کنگ‌ها مانع رسیدن ویتنام جنوبی به مرحلۀ صعود بودند و بنابراین آمریکا باید تمام ابزارهای نظامی و دیپلماتیک لازم را صرف می‌کرد تا از نفوذ چریک‌های ویت‌کنگ جلوگیری کند. این چشم‌انداز، دیدگاهی کوته‌فکرانه، در قالبی جذاب بود که هم در را برای اقدام نظامی گسترده‌تر می‌گشود و هم آن را تا سطح ضمیمۀ سیاست و اقتصاد تقلیل می‌داد.در این راستا، وقتی کار به تشدید عملیات نظامی رسید، از افزایش نقش «مستشاران» نظامی-که همان نیروهای ویژه در صفوف ویتنامی‌ها بودند- در اوایل دهۀ ۱۹۶۰ گرفته، تا بمباران ویتنام شمالی که در ۱۹۶۵ آغاز شد، و تا افزایش پیوستۀ حضور نیروهای اعزامی آمریکا در نبرد در اواسط و اواخر دهۀ ۱۹۶۰، روستو به‌شکلی واکنشی از «پاسخ منعطف» می‌گفت. شکست مستقیم دشمن هیچ‌وقت هدف نبود؛ اقدام نظامی صرفاً شیوه‌ای برای اعمال فشار برای حداکثرساختن تهدید روانی بود، آنچه که بعداً به اسم «تز روستو» شناخته شد.اما نکتۀ تعیین‌کننده این است که روستو چیز زیادی از کارزار جنگ نمی‌دانست. هر سربازی می‌توانست به او بگوید که افزایش بمباران یا تعداد سربازان چیزی مثل افزایش کمک غذایی نیست. و وقتی پای جنگ در میان باشد، کسی نمی‌تواند به همان شکل به داده‌ها اتکا کند. روستو یکی از مشتاق‌ترین دنبال‌کنندگان تعداد جنازه‌های هفتگی بود و تعداد دشمنان کشته‌شده را با پیشرفت نظامی یکی می‌دانست، انگار که در حال خواندن آخرین گزارش‌های تولید غلات باشد.در نوامبر ۱۹۶۷، رابرت مک نامارا، وزیر دفاع، که روزبه‌روز بیشتر احساس خطر می‌کرد، پیشنهاد کرد که اقدامات جنگی دوباره ارزیابی شوند، مسئولیت بیشتر نبرد به نیروهای ویتنام جنوبی سپرده شود -‌سیاستی که بعداً در دوران رئیس‌جمهور ریچارد نیکسون به نام «ویتنامیزاسیون» شناخته شد-، و بمباران نیز متوقف شود. روستو با دو سیاست اول موافقت کرد، اما با سومی مخالفت کرد و رئیس‌جمهور جانسون طرف او را گرفت.درحالی‌که مک‌نامارا با بی‌اعتمادی عمومی روبه‌رو شده بود (او در فوریۀ ۱۹۶۸ پنتاگون را ترک کرد)، روستو به کاوش گزارش‌های اطلاعاتی برای پیداکردن واقعیت‌نماهایی اطمینان‌بخش ادامه می‌داد. در طی حملۀ تت او حتی این امکان را رد کرد که این حملات غافلگیرانه به ویت‌کنگ‌ها روحیه داده باشد و در عوض بر تلفات انبوهی تمرکز کرد که نیروهای آمریکا و ویتنام جنوبی بر آن‌ها وارد کرده بود. او در جلسه‌ای در کاخ سفید به یکی از همکارانش گفت «این پیروزی‌ای بزرگ برای ماست». نبرد متعاقب ۲۴روزه برای هوئه، نبردی دردناک و دشوار که در آن هم نیروهای آمریکایی به پیروزی تاکتیکی دست یافتند، و هم قدرت عزم و استقامت دشمن به‌خوبی نشان داده شد. اما روستو هرگز نبرد را به این شکل نمی‌دید.روستو تا پایان نه تنها پشتیبان رییس‌جمهور، که تکیه‌گاه او باقی ماند. دیوید هالبرستام در بهترین و درخشان‌ترین۳ دربارۀ روستو نوشته است:او زمانی مشاور امنیت ملی رئیس‌جمهور شد که انتقاد و مخالفت با جنگ تازه در حال شکل‌گیری بود، و او در نهایت وظیفۀ محافظت از رئیس‌جمهور در برابر انتقادات، و در برابر واقعیت، را بر عهده گرفت. او بدبینی دیگران را به حاشیه می‌راند و به خوش‌بین‌ها پر و بال می‌داد. نه اینکه طرح و نقشه‌ای در میان باشد؛ او ذاتاً این‌چنین بود.نتیجه این بود که جایگاه روستو به عنوان تهاجمی‌ترین چهرۀ دولت سبب مشغولیت او با سیاست بوروکراتیک و ایجاد روحیه‌ای در او شد که با افزایش ناکامی‌های آمریکا در ویتنام، بی‌طرفی استراژیک او را تضعیف می‌کرد. او بیش از هر کدام از دیگر مشاوران جانسون به فکر این بود که به رسانه‌ها و مردم آمریکا «نوری در انتهای تونل» نشان دهد.دیوید میلن، مورّخ، روستو را «راسپوتین آمریکا» نامیده است. او یکی از اولین حامیان پاسخ‌های منعطف و تعهد فزاینده به ادامۀ جنگ ویتنام بود، اما بسیاری دیگر را نیز می‌توان مانند او نام برد. بااین‌حال، مدت‌ها بعد از آنکه مک نامارا و دیگران با جنگ به مخالفت برخاستند، حتی وقتی شواهد علیه ایدۀ روستو رو به رشد گذاشت، او بر سر نظرات خود باقی ماند.در‌حالی‌که در دهه‌های بعدی بیشتر آن مشاوران از جمله مک نامارا به اشتباه خود اعتراف کردند، روستو، که در سال ۲۰۰۳ فوت کرد، بسیار معنادار از عذرخواهی بابت جنگ یا بازبینی نظرات خودش امتناع کرد.او، تا پایان، جنگجویی سرد باقی ماند. در سال ۱۹۸۶ او به‌شکلی سرسری سقوط سایگون را به کاهش بودجه از سوی کنگره ربط داد. او همچنان اصرار می‌کرد که جنگ ارزشش را داشت. او در کنار عده‌ای مرورگر تاریخی ادعا کرد که جنگ برای دیگر کشورهای آسیای جنوب شرقی زمان خریده بود تا بتوانند دولت‌های متمایل به غرب را تثبیت کنند و تأثیر کمونیست‌ها را تضعیف کنند. به بیان دیگر، او می‌گفت نظریۀ دومینو صحیح بوده. روستو، مثل بسیاری دیگر از مشاوران کندی، در ابتدا بابت لیبرالیسم عملگرا و تکنوکراتش ستوده شد، اما با اصرارش برای تحمیل ایده‌های بی‌سرانجامش بر واقعیت‌های پیچیدۀ آسیای جنوب شرقی ثابت کرد که درست مانند کمونیست‌هایی که به‌شدت مخالفشان بود متعهد به ایدئولوژی بود.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۸ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «The Cold Warrior Who Never Apologized» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان این مطلب را در تاریخ ؟؟؟ با عنوان «والت ویتمن روستو: سیاست‌مداری که هیچ‌گاه عذرخواهی نکرد» منتشر کرده است.** جاناتان استیونسون محقق ارشد مؤسسۀ مطالعات راهبردی است. او از ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۳ مدیر امور سیاسی-نظامی خاورمیانه و شمال آفریقا در شورای امنیت ملی بوده است.[۱] Dereliction of Duty[۲] The Stages of Economic Growth: A Non-Communist Manifesto[۳] The Best and the Brightest ]]> جاناتان استیونسون تاریخ‌وسیاست Tue, 12 Dec 2017 10:33:45 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.gbwurhbwaiupr.html آنچه یک آمریکایی در استانبول آموخت http://tarjomaan.com/vdci.qavct1ayqbc2t.html سوزی هنسن، گاردین — مادرم اخیراً کوهی از دفترچه یادداشت‌های دوران کودکی‌ام را پیدا کرد که پر از نقشه‌هایم برای آینده بود. خیلی بلندپرواز بودم. نوشته بودم که در هر سنی چه کاره خواهم شد: کی ازدواج می‌کنم، کی بچه‌دار می‌شوم و کی سالن رقصم را راه می‌اندازم.وقتی شهرک زادگاهم را ترک کردم و به دانشگاه رفتم، این نوع برنامه‌ریزی‌ها متوقف شد. تجربۀ رفتن به جایی کاملاً جدید مثل دانشگاه، درک مرا از دنیا و قابلیت‌های آن زیر و رو کرد. وقتی پس از دانشگاه به نیویورک رفتم هم دوباره همین اتفاق افتاد، و نیز چند سال بعد، وقتی به استانبول مهاجرت کردم. برای شهرستانی‌ها، هر تغییری چشمگیر است. اما این آخرین حرکت، واقعاً دشوارتر از همه بود. در ترکیه، دگرگونیِ صورت‌گرفته بسیار تشویش‌برانگیزتر بود: پس از مدتی حس کردم که کل بنیان آگاهی‌ام بر یک دروغ استوار بوده است.آمریکایی‌ها با تمام میهن‌پرستی‌شان، به ندرت دربارۀ ارتباط هویت ملی با هویت شخصی‌شان فکر می‌کنند. این بی‌تفاوتی به‌خصوص در روانشناسی سفیدپوستان آمریکا قابل‌توجه است و پیشینۀ آن مختص آمریکاست. البته در سال‌های اخیر، چشم‌پوشی از این هویت ملی سخت‌تر شده است. ما آمریکایی‌ها دیگر نمی‌توانیم به کشورهای خارجی سفر کنیم بدون اینکه متوجه بارِ عجیبی باشیم که بر دوش می‌کشیم. در سال‌های پس از جنگِ عراق و افغانستان و آن همه جنگ‌های بعدی، دیگر نمی‌توان مثل گذشته به راحتی دور تا دور دنیا گشت زد و هوش و منابع کشورها را برای استفادۀ شخصی خود مصادره کرد. آمریکایی‌هایی که در خارج از کشور زندگی می‌کنند، امروزه دیگر آن حس سربلندی و لبخندهای راحت و ملیح را ندارند. دیگر علاقه ندارند بلند صحبت کنند. همیشه خطر مبهمِ شکستن چیزی وجود دارد.چند سال پس از رفتنم به استانبول، دفترچه یادداشتی خریدم و برخلاف آن کودکِ دلگرم، نه نقشه‌هایم، بلکه یک سؤال نوشتم: اگر آمریکایی نباشیم، چه می‌شویم؟ اگر بفهمیم هویتی که تاکنون داشتیم، افسانه‌ای بیش نبوده، آنگاه تکلیف چیست؟ این سؤال را پرسیدم چون سال‌های دور از آمریکا، در قرن بیست‌ویکم، برایم هیاهویی سرخوشانه از خودشناسی و خیال‌پردازی نبود. برای من همه‌چیزْ نابودیِ تصورات بود و حس شرمساری. حتی حالا هم هنوز خودم را نمی‌شناسم.من در وال بزرگ شدم، شهرکی در کنار ساحل جرزی که با ماشین حدوداً دوساعتی تا نیویورک فاصله دارد. بیشتر چشم‌انداز این شهرکْ بتون بود و پارکینگ، تابلوهای پلاستیکی و کافه قنادی‌های دانکن دوناتس. برخلاف اکثر شهرک‌های دلنشین ساحلی در آن اطراف، نه مرکز شهری وجود داشت، نه خیابان اصلی‌ای، نه سینمای قدیمی و کوچکی و نه هیچگونه معماری‌ای که از نوعی تاریخ یا خاطره حکایت کند.والدینِ اکثرِ دوستانم معلم، پرستار، پلیس یا برقکار بودند، به‌جز پدر یکی از آن‌ها که «در شهر» کار می‌کرد و نیز خانواده‌های ایتالیایی که کارهای نه‌چندان قانونی داشتند. پدرم از نسل کارگران مهاجر دانمارکی، ایتالیایی و ایرلندی بود و خاطرات چندانی از اصالت اروپایی‌اش نداشت. خانوادۀ گسترده‌ام دارای یک زمین گلف ارزان و عمومی بود. تابستان‌ها در آنجا هات‌داگ می‌فروختم. چیزهایی که از کودکی دربارۀ سیاست شنیده بودم مربوط به مالیات و مهاجران بود، فقط در همین حد. بیل کلینتون در خانه‌مان چندان محبوب نبود (در سال ۲۰۱۶ هم بیشتر مردم وال به ترامپ رأی دادند).همۀ ما میهن‌پرست بودیم، حتی به فکرم هم نمی‌رسد که چه چیز دیگری می‌توانستیم باشیم، چون کل تجربه‌مان خانگی، داخلی و آمریکایی بود. یکشنبه‌ها کلیسا می‌رفتیم، تا اینکه بازی‌های فوتبالْ زمان کلیسا رفتن را غصب کرد. چیزی به‌عنوان حس قوی مشارکت مدنی را به خاطر نمی‌آورم. درعوض این حس را داشتم که اگر هشیار نباشم، ممکن است مردم چیزهایم را از چنگم درآورند. اهدافمان هم همه محلی بودند: نقش ملکه در مراسم بازگشت به خانه۱، قهرمان منطقه‌ای، کالج ایالتی ترنتون، کباب‌درست‌کردن در حیاط پشتی. بچۀ بی‌کسِ آسیایی که در کلاسمان بود، سخت مطالعه کرد و به برکلی رفت؛ دانش‌آموز هندی هم به ییل رفت. سیاه‌پوستان هیچگاه به وال نمی‌آمدند. کل دنیا سفید و مسیحی بود. کل دنیا ما بودیم.نقشه‌های جهان را مطالعه نمی‌کردیم، چون درس جغرافیای بین‌الملل مدت‌ها قبلْ از برنامۀ درسی بسیاری از ایالت‌ها حذف شده بود. اصلاً چنین حسی وجود نداشت که در این سیاره، آمریکا فقط یکی از آن همه کشور دیگر است. حتی شوروی بیشتر به یک ستارۀ مرگ می‌ماند (که بالای سرمان پرواز می‌کند و کمین کرده تا ما را با لیزر تکه‌تکه کند)، نه کشوری که در آن مردمی زندگی می‌کنند.خاطراتی تلویزیونی از وقایع دنیا دارم. حتی در ذهنم هم این خاطرات در صفحۀ تلویزیون هستند: الیور نورث که در محاکمه‌های ایران-کُنترا شهادت می‌دهد، صورت زخمی و شرورانۀ مانوئل نوریگا، دیکتاتور پاناما؛ تکه‌ویدیوهای بسیار کوتاه و شبیه به فیلم‌های سینمایی از بمباران بغداد در جنگ اول خلیج فارس. تنها چیزی که از آن جنگ با عراق به یاد دارم این است که سرود «درود خداوند بر آمریکا» را در اتوبوس مدرسه می‌خواندیم. منِ ۱۳ ساله ربان‌های زرد و کوچک به لباسم می‌زدم و وقتی ویدیوی این سرود را در شبکۀ ام.تی.وی به یاد می‌آوردم، اشک در چشمانم جمع می‌شد:و من افتخار می‌کنم که آمریکایی‌امجایی که دستِ‌کم می‌دانم آزادماین «دست‌کم» خیلی خنده‌دار است. ما آزاد بودیم، حداقلِ حداقل آزاد بودیم. بقیه همه کودن بودند، چون حتی این چیزِ بدیهی و مسلم را هم نداشتند. نمی‌دانستم آزادی چیست، اما چیزی بود که ما داشتیم و هیچ‌کس دیگر نداشت. آزادی هدیه‌ای خدادادی بود و قدرت برتر ما.وقتی به دبیرستان رفتم، می‌دانستم که کمونیسم از بین رفته است، اما هیچ‌گاه یاد نگرفتم کمونیسم اصلاً چیست (همین‌قدر کفایت می‌کرد که «بد» است). دین، سیاست، نژاد؛ این‌ها همه برایم چیزهای پیچیده‌ای می‌نمود که قطعاً برای کسانی معنایی دارد، اما برای من، برای وال، برای آمریکا، این چیزها هیچ پیوندی با هم نداشت. روحم هم خبردار نبود که اکثر مردم دنیا این پیوند را عمیقاً حس می‌کنند. تاریخ (تاریخ آمریکا، تاریخ جهان) از یک گوشم داخل و از گوش دیگرم خارج می‌شد، بدون اینکه هیچ معنای خاصی برایم داشته باشد.اما نژادپرستی، یهودستیزی و پیش‌داوری؛ این‌ها را حتماً در سطحی از ناخودآگاهم می‌شناختم. این‌ها همه در جاهای مختلف نمود می‌یافت: در ترس از شهر آسبری پارک که اهالی آن سیاه‌پوست بود، در نفرت از شهرک‌های مارلبرو و دیل که به یهودیانشان معروف بودند، در اینکه اهالی آمریکای جنوبی بیگانه به‌نظر می‌رسیدند. بیشترِ ساحل جرزی طوری تفکیک نژادی بود که انگار هنوز دهۀ ۱۹۵۰ است. این پیش‌داوری در ترس از هر چیزِ بیرون از وال نمود می‌یافت، هر چیزِ بیرون از دنیای کوچک و سفیدپوستی که در آن زندگی می‌کردیم. تنها چیزی که شاید بتوان گفت ما را از نژادپرستی مستقیم حفظ می‌کرد، این بود که در شهرک‌های کوچکی همچون وال، بخصوص از دختران انتظار می‌رفت که مهربان یا خوب باشند. این انتظار، در آن سنین کم، تمایلاتمان را نسبت به مردم‌آزاری در روز روشن تعدیل می‌کرد.خوشبختانه مادرم از همان سنین کم اعتیادم را به کتاب‌خوانی پرورش داد، برادر بزرگ‌ترم هم به طور عجیبی سیاست‌های مترقی دارد و و پدرم شب‌ها را با مطالعۀ عتیقه‌جاتِ عجیبِ گلف سپری می‌کرد و غرق در لذت‌های گذشته می‌شد. در این روزهای تقسیم نابرابر ثروت، دلم برای محجوبیت طبقۀ متوسط وال و هوای نمکیِ ساحلِ جرزی تنگ می‌شود. اما در روزهای نوجوانی می‌دانستم که تنها چیزی که می‌تواند مرا از دیوار ترس برهاند، یک دانشگاه خوب است.سرانجام در دانشگاه پنسیلوانیا قبول شدم. در آنجا نیز مانند وال، بی‌علاقگی به دنیای بزرگ‌تر مشهود بود، اما به شکلی دیگر؛ و این در حالی بود که در پنسیلوانیا، بچه‌ها ثروتمند، فرهیخته و غیرسیاسی بودند. در مراسم معارفه، به دانشجویان دانشکدۀ بازرگانی می‌گفتند که آن‌ها «باهوش‌ترین افراد کشور» هستند، چنین چیزی شنیدم. (پسر دونالد ترامپ هم در آن مراسم حضور داشت). در اواخر دهۀ ۱۹۹۰، در دانشگاه پنسیلوانیا همه می‌خواستند بانکدارِ سرمایه‌گذاری شوند و بسیاری از همان‌ها بعدها به کسانی تبدیل شدند که در دهۀ بعدی اقتصاد دنیا را ویران کردند. اما آن‌ها باسوادتر از من بودند؛ در کلاس ادبیات آمریکایی، حتی پیش آمده بود که نام ویلیام فاکنر را هم بشنوند.وقتی صمیمی‌ترین دوستم در وال یک شب اعتراف کرد که اسم جان مک‌انرو و جری گارسیا را نشنیده، چندتا از پسرها در سالن خوابگاهْ ما را احمق و آشغال‌های سفیدپوست خواندند و به‌خاطر مجله‌نخواندن سرزنشمان کردند. احساساتمان جریحه‌دار شد، اما شگفت‌زده هم شدیم. آشغال سفید چیزی بود که ما در مورد مردم دیگر در ساحل جرزی می‌گفتیم. دوست‌پسرم در وال من را متهم می‌کرد که به آن دانشگاه رفته‌ام فقط برای اینکه دوست‌پسری پیدا کنم که فِراری داشته باشد، و گفت که پسرهای دانشگاه پنسیلوانیا کاماروهایی را که ما در دبیرستان می‌راندیم مسخره می‌کنند. طبقه در آمریکا چیزی نبود که به‌شکلی ساختاری یا متفکرانه درکش کنیم، بلکه مجموعه‌ای از میلیون‌ها دال فرهنگی، مادی و کوچک بود که توهین، ازدست‌دادن یا بدست‌آوردنِ هریک از آن‌ها می‌توانست آیندۀ هر کس را به طور کامل متحول کند.سرانجام تصمیم گرفتم که زندگی جدیدی را دنبال کنم که دانشگاه در اختیارم گذاشته بود. پدر و مادر بچه‌هایی که با آن‌ها آشنا شده بودم، پزشک و استاد دانشگاه بودند؛ بسیاری از آن‌ها قبلاً به اروپا هم رفته بودند! آن دانشگاه با تمام بی‌مایگی‌اش، انگار به دنیای بزرگ‌تر یک گام نزدیک‌تر بود.بااین‌حال، در چهار سال کالج به یاد ندارم هیچ‌یک از ما از رویدادهای خارجی آگاه بوده باشد. جنگ در اریتره، نپال، افغانستان، کوزوو، تیمور شرقی، کشمیر؛ بمباران سفارت‌های آمریکا در نایروبی و دارالسلام؛ پاناما، نیکاراگوئه (همیشه کشورهای آمریکای لاتین را با هم قاتی می‌کردم)، اسامه بن‌لادن، بمباران عراق به دستور کلینتون... نچ، اصلاً.صدام حسین را می‌شناختم، چون مثل «کمونیسم»، از نامش شرارت می‌بارید. فیلم «سگ را بجنبان»۲ را به یاد می‌آورم، طنزی که در آن سیاست‌مدارهای آمریکایی جنگی تصنعی را علیه «تروریست‌های» خارجی شروع می‌کنند تا حواس رأی‌دهندگان را از یک رسوایی داخلی پرت کنند؛ در آن زمان بسیاری کلینتون را متهم به همین کار می‌کردند. او طی ماجرای رسوایی مونیکا لوینسکی، دستور حملۀ موشکی به افغانستان را داده بود. من هیچگاه دربارۀ افغانستان فکر نمی‌کردم. چه کشوری در «سگ را بجنبان» بود؟ آلبانی. همۀ ما همان بی‌تفاوتیِ نوعیِ آمریکایی را نسبت به کشوری که برای فیلم انتخاب کرده بودند، داشتیم، جوری که می‌توان آن را در این جملات خلاصه کرد: «یه کشور که رو نقشه هم نیست. مهم نیست چه کشوری رو انتخاب کنن».من دهۀ نودی بودم، دهه‌ای که به گفتۀ روشنفکران برجستۀ آمریکا، در آن «تاریخ» به پایان رسیده بود، آمریکا سرافراز بود و جنگ سرد را قاطعانه برده بود. دیوید اشمیتسِ مورخ می‌نویسد که در آن زمان، در «صفحۀ نقدونظرِ مجلات، نشریات عامه‌پسند و لیستِ پرفروش‌ها» همه‌جا حرف از این ایده بود که آمریکا به‌خاطر «ارزش‌ها و پایبندی راسخ آن به ترویج لیبرالیسم و دموکراسی» پیروز شده است. این تفکراتْ سروصدای محیطی و موسیقی آسانسوریِ سال‌های سرنوشت‌ساز زندگی‌ام بود.اما برای من، قضیه‌ای دیگر هم پیش آمد، تجربه‌ای تصادفی در زیرزمین کتابخانۀ دانشگاه. به جمله‌ای در یک کتاب برخوردم که نویسندۀ مورخ در آن می‌گفت که مدت‌ها قبل در دوران برده‌داری، سیاه‌پوستان و سفیدپوستان هویت خود را در تضاد با یکدیگر تعریف کرده بودند. چراغی که برایم روشن شد این نبود که سیاه‌پوستان هویت خود را در واکنش به ما ایجاد کرده بودند؛ این بود که هویت ما سفیدپوستان در اعتراض آگاهانه به هویت آن‌ها شکل گرفته بود. تا آن‌وقت حتی به فکرم هم نرسیده بود که ما اصلاً هویتمان را تعریف کرده باشیم، چون فکر می‌کردم که سفیدپوستان آمریکایی کاملاً شکل‌گرفته و رهای از هرگونه گذشتۀ پیچیده به دنیا می‌آیند. حتی حالا هم یادم هست که آن آگاهی چطور تنم را لرزاند، از آن لرزه‌هایی که وقتی بهتان دست می‌دهد که به چیزی پی می‌برید که درکتان را از واقعیت گسترش می‌دهد، حالا هر چقدر هم کم. چیزی که خشمم را برانگیخت آن بود که این آگاهی دربارۀ کیستی خودم بود. چقدر چیزها وجود داشت که راجع به خودم نمی‌دانستم؟به‌خاطر همین متن بود که سراغ کتاب‌های جیمز بالدوین رفتم. حس کردم با کسی آشنا شده‌ام که مرا بهتر از خودم می‌شناسد و نقطه‌نظر انتقادی بسیار پیچیده‌تری نسبت به من دارد. به این نوشته‌ها برخوردم:اما من همیشه در آمریکا با چنان فقر عاطفی بی‌انتهایی روبه‌رو شده‌ام و شاهد چنان هراس عمیقی از زندگی انسانی و در ارتباط‌بودن با انسان‌ها بوده‌ام که خیال می‌کنم هیچ آمریکایی‌ای نمی‌تواند ارتباطی زنده و بادوام میان جایگاه اجتماعی و زندگی خصوصی‌اش داشته باشد.و این یکی:تمام ملت‌های غربی گرفتار یک دروغ شده‌اند: دروغِ تظاهرِ به انسان‌دوستی. این بدین معناست که تاریخ آن‌ها هیچ توجیه اخلاقی‌ای ندارد و غرب دارای هیچ مرجعیت اخلاقی‌ای نیست.و نیز این یکی:سفیدپوستان آمریکایی احتمالاً بیمارترین مردم، و قطعاً خطرناک‌ترین مردمِ دنیای امروزند، از هر رنگ و نژاد دیگری که بگیرید.اکنون می‌دانم که چرا این سخن در آن بیست‌ودو سالگی برایم شوکه‌آور بود. البته دلیل اصلی‌اش این نبود که به گفتۀ این نویسنده، من بیمار هستم، هرچند این هم بخشی از آن بود. دلیل اصلی این بود که او دائماً مرا اینطوری خطاب می‌کرد: «سفیدپوست آمریکایی». در واکنش، تهمت او را توجیه کردم. می‌دانستم که هم سفیدپوستم و هم آمریکایی، اما درک من از هویتم چنین نبود. فکر می‌کردم که خودشناسی یعنی جنسیت، شخصیت، دین، تحصیلات و آرزوها. تماماً به فکر این بودم که خودم را پیدا کنم، خودم شوم، خودم را کشف کنم. اما چیزی که نمی‌دانستم این بود که همین کار مهم‌ترین نشانۀ یک سفیدپوست آمریکایی است.در آن زمان هنوز هم دربارۀ جایگاهم در دنیای بزرگ‌تر فکر نمی‌کردم، یا دربارۀ اینکه شاید تاریخی پهناور (یعنی تاریخ سفیدپوستان آمریکایی) با کیستی من در ارتباط باشد. ناآگاهی باعث می‌شد فکر کنم بی‌گناهم، و سفیدپوست آمریکایی مثل مسلمان یا ترک یک‌جور هویت نیست.بالدوین دربارۀ این نوع بی‌اعتنایی می‌نویسد «بچه‌های سفیدپوست به‌طور کلی و صرف‌نظر از فقیر یا غنی‌بودنشان چنان درک سستی از واقعیت به دست می‌آورند که می‌توان آن‌ها را دقیقاً فریب‌خورده خواند».جوانان سفیدپوستِ آمریکایی هم البته دچار درد، ناامنی و اندوه می‌شوند. اما واقعاً به ندرت پیش می‌آید که با کسی مواجه شوند که با لحنی تند و بی‌امان به آن‌ها بگوید که شاید فقط برندگان خوش‌شانسِ یک بازی کثیفِ باشند و نیز اینکه به‌دلیلِ نادانی و قدرت نابجایشان، شاید در دنیای بزرگ‌ترِ اخلاقیات بازنده باشند.در سال ۲۰۰۷، پس از شش سال کار ژورنالیستی در نیویورک، کمک‌هزینۀ تحصیلی نویسندگی‌ای دریافت کردم که مرا ملزم می‌نمود دو سال به ترکیه بروم. همین‌طور برای تنوع درخواست آن را داده بودم. حتی فکرش را هم نمی‌کردم که پذیرفته شوم. حتی وقتی دوستانم به من تبریک می‌گفتند، نگرانی را در چهره‌شان می‌دیدیم، گویی که دیوانه‌ام که این زندگی را رها می‌کنم، گویی که ۲۹ سالگی برای اینکه خود را بیابم، خیلی دیر است. قبلاً حتی به ترکیه سفر هم نکرده بودم.چند هفته قبل از رفتنم، ساعت‌ها دربارۀ اهمیت بین‌المللی ترکیه برای عزیزانم توضیح می‌دادم، و البته آن‌ها هم از این کلیشه‌ها که استانبول پل میان غرب و شرق است، حوصله‌شان سر می‌رفت. به همه می‌گفتم که دلیل انتخاب ترکیه این بوده که می‌خواهم بیشتر دربارۀ دنیای اسلام بدانم. اما دلیل مخفی‌ام این بود که بالدوین در دهۀ ۱۹۶۰ حدود یک دهه در استانبول زندگی کرده بود. مستندی دربارۀ بالدوین دیده بودم که می‌گفت در مقامِ یک سیاه‌پوست همجنس‌گرا، در استانبول بیشتر از پاریس یا نیویورک احساس راحتی می‌کرده است.در آپارتمانم در بروکلین بودم که این حرف را شنیدم؛ چنان برایم بی‌معنا و عجیب بود که گویی حفره‌ای در عالم باز شد. باورم نمی‌شد که نیویورک نسبت به جایی مثل ترکیه آزادی کمتری داشته باشد، چون نمی‌دانستم نیویورک و پاریس در آن دوران چقدر پیش‌داوری داشته‌اند، و البته اینکه فکر می‌کردم با رفتن به شرق، زندگی به سوی گذشته متمایل می‌شود، یعنی در سمت مقابل پیشرفت. تصور بالدوین در ترکیه باعث می‌شد تا مشکل نژادپرستی در آمریکا و نیز خود آمریکا به نوعی در بستری بین‌المللی، مرموز و عذاب‌آور قرار گیرد. شانسم را امتحان کردم، شاید استانبول همان جایی باشد که سازوکار مخفی تاریخ آشکار گردد.در واقع در ترکیه و دیگر جاها، می‌خواستم واقعیتی را درک کنم که هیچ درک تاریخی یا فرهنگی‌ای از آن نداشتم و همین قضیه باعث می‌شد تا حسی تقریباً فیزیکی از رنجش فکری و عاطفی داشته باشم. در جایگاه ژورنالیستی‌ام، تصمیم می‌گرفتم مطلبی دربارۀ ترکیه یا یونان یا مصر یا افغانستان بنویسم و حتماً کسی پیدا می‌شد که بخشی از تاریخ مشترکمان (تاریخ مشترک آن‌ها با آمریکا) را برایم بازگو کند. همیشه هم چیزهایی می‌گفتند که من نمی‌دانستم. اگر چنین تاریخی را نمی‌دانستم، پس چه مطلبی می‌خواستم بنویسم؟فرایند یادگیری‌ام در خارج از آمریکا سه‌لایه بود: هم دربارۀ کشورهای خارجی می‌آموختم، هم دربارۀ نقش آمریکا در دنیا یاد می‌گرفتم و هم رفته‌رفته روان، سرشت و پیش‌داوری‌های خودم را درک می‌کردم. هرچقدر هم که ابعاد غارتگرانۀ کاپیتالیسم را به‌خوبی می‌شناختم، باز هم پیشرفت‌های اقتصادی ترکیه و یونان را واقعاً ترقی و نوعی بلوغ می‌دانستم. هرچقدر هم که درکی عمیق از توطئه‌ها و دخالت‌های آمریکا در مصر به‌خاطر اهداف سیاست خارجی خودش بدست می‌آوردم، باز هم هیچگاه به این فکر نکرده بودم و (نمی‌توانستم درک کنم) که سیاست‌های آمریکا به‌جز ایجاد نفرت و آمریکاستیزی چه تأثیری می‌تواند بر زندگی فرد فرد مصری‌ها داشته باشد. هرچقدر هم که باور داشتم هیچ آمریکایی‌ای برای ملت‌سازی گزینۀ مناسبی نیست، اما هنوز فکر می‌کردم که حضور آمریکایی‌ها در افغانستان اهداف خیرخواهانه‌ای دارد. هرگز نمی‌خواستم قبول کنم یا به فکر گفتنش بیافتم، اما با نگاهی به عقب، می‌دانم که در آن زمان ته دلم باور داشتم که آمریکا پایان زنجیرۀ تکاملیِ تمدن است و بقیه فقط سعی می‌کنند به آمریکا برسند.استثناگرایی آمریکایی فقط آمریکا را به‌عنوان ملتی خاص در میان ملت‌های فرودست تعریف نمی‌کرد؛ بلکه مستلزم این نیز بود که تمام آمریکایی‌ها هم باور کنند نسبت به دیگران برتر هستند. چطور منِ آمریکایی می‌توانستم ملتی خارجی را درک کنم، درحالیکه ناخودآگاه حتی اساسی‌ترین باوری را هم که دربارۀ خودم داشتم برای آن‌ها قائل نبودم؟ این محدودیتی بود فراتر از نژادپرستی، پیش‌داوری و نادانی. این نوعی ملی‌گرایی بود، اما چنان حیله‌گرانه که حتی یاد نگرفته بودم آن را ملی‌گرایی بنامم. این نوعی خودفریبی تمام‌عیار بود که نمی‌توانستم ببینم کجا آغاز می‌شود و کجا به پایان می‌رسد، نمی‌توانستم ریشه‌کنش کنم، نمی‌توانستم از بین ببرمش.چند ماه اول در استانبول، زندگی بی‌در و پیکری داشتم، روزها در شب‌ها حل می‌شد. نه اداره‌ای بود که به آنجا بروم، نه شغلی داشتم که مشغولش باشم؛ سی‌سال هم سن داشتم، سنی که در آن باید مسیر را مشخص کرد: یا باید بزرگ شد یا در حالت کاوش‌گرانه و فارغ بالِ اواخر جوانی ماند. شروعی دوباره در کشوری بیگانه (یافتن دوستان جدید، یادگیری زبانی جدید، مسیریابی در شهر) مرا مجبور می‌کرد گزینۀ دوم را انتخاب کنم. خیلی وقت‌ها تا پاسی از شب بیرون می‌ماندم، مثلاً آن شبی که با مرد جوان ترکی به نام امره نوشیدنی خوردیم. او هم‌دانشگاهیِ یکی از دوستان آمریکایی‌ام بود.یکی از دوستانم گفته بود که امره یکی از باهوش‌ترین افرادیست که تاکنون دیده. آن شب چیزهای زیادی از تحلیل‌هایش دربارۀ سیاست ترکیه آموختم، بخصوص وقتی از او پرسیدم که آیا به حزب عدالت و توسعۀ اردوغان رأی داده است یا نه. او تفی انداخت و عصبانی شد: «مگه تو به جورج دبلیو بوش رأی دادی؟» تا آن لحظه هیچگاه فکر نکرده بودم شاید این دو مثل هم باشند.پس از سه دور نوشیدنی، امره گفت حملات ۱۱سپتامبر را آمریکا طرح‌ریزی کرده است. این را قبلاً شنیده بودم. تئوری‌های توطئه در ترکیه بسیار متداول بود؛ مثلاً وقتی ارتش ادعا کرده بود که پ.ک.ک (گروه ستیزه‌طلب کُرد) به یک پاسگاه پلیس حمله کرده است، برخی ترک‌ها معتقد بودند که خود ارتش این حمله را ترتیب داده است. آن‌ها درحالی چنین باوری داشتند که غیرنظامیان ترکیه‌ای هم کشته شده بودند. یعنی به عبارتی، تفکرشان این بود که نیروهای راست‌گرا همچون ارتشْ اهداف بی‌طرف یا حتی راست‌گرا را هم بمب‌گذاری می‌کنند تا بتوانند آن را به گردن گروه‌های چپ‌گرا همچون پ.ک.ک بیاندازند. برای ترک‌ها، بمب‌گذاری در کشورِ خودشان احتمالی واقعی به شمار می‌رفت.گفتم «بی‌خیال. تو که واقعاً همچین اعتقادی نداری؟»فوراً گفت «چرا که نه؟ باور دارم.»«اما این که یه تئوری توطئه‌اس».خندید. «آمریکایی‌ها همیشه به این چیزا می‌گن تئوری توطئه. عزیزم، بقیۀ دنیا هستن که باید توطئه‌های شما را تحمل کنن».توجهی به او نکردم. گفتم «فک کنم به ژورنالیسم آمریکایی ایمان دارم. اگه واقعاً اینطور بود، بالاخره کسی می‌فهمید».لبخندی زد. «متأسفم. غیرممکنه که هیچ ارتباطی با اون اتفاق نداشته باشن. حالا این جنگ چی؟» این را در رابطه با جنگ در عراق می‌گفت. «غیرممکنه آمریکا نتونه جلوشو بگیره. امکان هم نداره مسلمونا بتونن پیروز بشن».چند هفته بعد، بمبی در محلۀ گون‌گورن در استانبول منفجر شد. بمب دوم هم پس از ساعت ۱۰ شب، در یک سطل آشغال در همان نزدیکی منفجر شد و ۱۷ نفر را کشت و ۱۵۰ نفر را زخمی کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی این کار را کرده است. تمام هفته ترک‌ها بحث می‌کردند: القاعده بوده؟ پ.ک.ک؟ جبهۀ آزادی‌بخش انقلابی خلق (یک گروه رادیکال چپ‌گرا)؟ یا شاید هم دولت پنهان۳؟دولت پنهان (سیستمی متشکل از سازمان‌های شبه‌نظامی مافیاوار که خارج از چارچوب قانون و گاهی هم به دستور ارتش قانونی فعالیت می‌کنند) داستانی کاملاً مجزا بود. ترک‌ها توضیح می‌دادند که دولت پنهان در طول جنگ سرد ایجاد شده تا با کمونیسم مقابله کند، اما بعداً تغییر ماهیت داده است به نیرویی برای نابودی تمام خطراتِ متوجهِ دولت ترکیه. قدرتی که برخی ترک‌ها برای این نهاد قائل بودند گاهی از زودباوری هم فراتر می‌رفت. اما مسئله این بود که ترک‌ها طی سال‌ها با این تفکر زندگی کرده بودند که نیرویی مخفی سرنوشت ملتشان را کنترل می‌کند.حتی شایعاتی وجود داشت که برخی عناصر دولت پنهان طی جنگ سرد ارتباطاتی با سیا داشته‌اند و این هم هرچند شبیه به یک تئوری توطئه بود، اما واقعیتی بود که مردمان ترک با آن زندگی می‌کردند. آن‌همه مداخله‌های نظامی و بین‌المللی آمریکا در آن چند دهه حیرت‌آور است، بخصوص مداخلات مربوط به سال‌هایی که قدرت نظامی آمریکا را نسبتاً معصوم و بی‌طرف می‌دانستند. ترورهای موفقی هم صورت گرفت: پاتریس لومومبا، نخست‌وزیر جمهوری دموکراتیک کنگو در سال ۱۹۶۱؛ ژنرال رافائل تروخیو در جمهوری دومینیکن باز هم در ۱۹۶۱؛ نگو دین دیم، رئیس‌جمهور ویتنام جنوبی در ۱۹۶۳. ترورهای ناموفقی هم بود: کاسترو، کاسترو و کاسترو. ترورهایی بود که خیلی‌ها انتظار و امیدش را داشتند: ناصر، ناصر، ناصر. و البته تغییر برخی رژیم‌ها با حمایت مالی و پشتیبانی و طرح‌ریزی آمریکا: ایران، گواتمالا، عراق، کنگو، سوریه، جمهوری دومینیکن، ویتنام جنوبی، اندونزی، برزیل، شیلی، بولیوی، اوروگوئه و آرژانتین. آمریکایی‌ها نیروهای مخفی پلیس را در همه‌جا از کامبوج تا کلمبیا، فیلیپین تا پرو و ایران تا ویتنام یا آموزش می‌دهند و یا پشتیبانی می‌کنند. بسیاری از ترک‌ها معتقد بودند که آمریکا در کودتاهای نظامی ۱۹۷۱ و ۱۹۸۰ در ترکیه، حداقل در حد ترغیبْ نقش داشته است، اما کمتر چیزی دربارۀ این وقایع در کتاب‌های معمول تاریخ پیدا کردم.ولی چیزی که بعینه می‌دیدم این بود که اثرات این مداخله‌ها با اثرات ۱۱ سپتامبر قابل مقایسه بود، یعنی به همان اندازه عظیم، سرنوشت‌ساز و مخل کشور و زندگی مردم بود. شاید امره به این دلیل باور نداشت ۱۱ سپتامبر اتفاقی سرراست و دارای شواهد و قابل اثبات باشد که تجربه‌اش (واقعیتش) به او آموخته بود چنین اتفاقاتِ تاریخی‌ای خیلی به‌ندرت با فراواقعیت قابل تبیین هستند. نه اینکه فکر کنم نظریۀ امره دربارۀ حملاتْ باورپذیر باشد، اما به نظر رسید که شاید تفاوت چندانی میان این دو دیدگاه نباشد: پارانویای یک خارجی که می‌گفت آمریکایی‌ها ۱۱ سپتامبر را طرح‌ریزی کرده‌اند و پارانویای آمریکا که تمام دنیا باید بهای ۱۱ سپتامبر را با جنگی سراسری و بی‌پایان علیه تروریسم بپردازند.دفعۀ بعدی که یک ترک به من گفت آمریکا در ۱۱ سپتامبر مردم کشور خود را کشته است (این را مرتباً می‌شنیدم؛ این بار از یک دانشجوی جوان دانشگاه بغازیچی استانبول)، ادعایم را دربارۀ اعتقاد به صداقتِ ژورنالیسم آمریکایی تکرار کردم. او با حالتی نسبتاً خواب‌آلود پاسخ داد «خب، درست، ما نمی‌توانیم به ژورنالیسم‌مان اعتماد کنیم. نمی‌توانیم آن را کورکورانه بپذیریم».این «کورکورانه پذیرفتن» باعث شد مکث کنم. بیشتر از یک سال بود که در ترکیه زندگی می‌کردم و می‌دیدم که چگونه پروپاگاندای ناسیونالیستی دیدگاه مردم را نسبت به دنیا و خودشان شکل می‌دهد. حال این سؤال برایم مطرح شد که باور ما به بی‌طرفی و دقت ژورنالیسم از کجا نشأت می‌گیرد؟ اصلاً چرا آمریکایی‌ها بی‌طرف و همه غرض‌ورز باشند؟فکر می‌کردم چون ترکیه نهادهایی ضعیف دارد (مثلاً در مقایسه با نظام دادگستری آمریکا که به نظرم قوی است، دادگستری قابل‌اعتمادی نداشتند)، گویی این حس وجود داشت که حقیقتی وجود ندارد. ترک‌ها علی‌الخصوص نسبت به روایت‌های رسمی تاریخ مشکوک بودند و خیلی راحت روایت‌های دولت را رد می‌کردند. اما آیا ترک‌ها با آن شک‌گرایی زیبا، کمتر از من ملی‌گرا بودند؟بنا به استثناگرایی آمریکایی، کشور من در دنیا بی‌همتا و تنها کشور واقعاً مدرن و آزاد بود. به جای اینکه به فکرم برسد که این استثناگرایی هیچ فرقی با پروپاگاندای ناسیونالیستی دیگر کشورها ندارد، این باور را در خود نهادینه کرده بودم. هیچ‌گاه نهاد ژورنالیسم آمریکایی را بیرون از استانداردهایی که برای خود تعریف کرده بود، زیر سؤال نبرده بودم، که البته فقط با همین کار می‌توان ایرادات و پیش‌داوری‌های آن را تشخیص داد. بلکه این را پذیرفته بودم که این استانداردها بهترین استانداردهایی هستند که می‌توان در هر کشوری یافت.در آخرین سالی که خارج زندگی کردم، دید متفاوتی هنگام خواندن روزنامه‌های آمریکایی داشتم. حالا می‌توانستم ببینم که آن‌ها خارجی‌ها را بسیار بیگانه به شمار می‌آورند، مقالات همیشه از موضع قدرت آمریکا سخن می‌گفت و طوری دربارۀ بقیۀ کشورها سخن می‌گفت که گویی بچه‌های ناخلف آمریکا هستند. با نگرشی انتقادی به سخنان هم‌وطنانم گوش می‌کردم: بحث‌هایمان دربارۀ سیاست خارجی، بعد از ۱۱ سپتامبر با این واژگان مداخله‌گرانه و رسمی و زبان نظامی، بروکراتیک و شرکتی درهم آمیخته شده بود: تلفات جانبی، خطر قریب‌الوقوع، آزادی، آزادی، آزادی.بااین‌حال، آگاه بودم که اگر مدت‌ها قبل تسلیم پیامدهای ناسیونالیسم آمریکایی می‌شدم، روحم هم از چنین چیزی خبردار نمی‌شد، حتی اگر تاریخ بی‌عدالتی در آمریکا را درک می‌کردم، حتی اگر نسبت به حمله به عراق خشمگین بودم. من یک سفیدپوست آمریکایی بودم. هنوز هم طوری این باور بنیادین را نسبت به کشورم داشتم که ناگهان در مقایسه با ترک‌ها حس کردم ناپخته و ساده هستم.خبردار شدم که جماعتی از فعالان و روشنفکران (لیبرال) در ترکیه حتی معنای «ترک‌بودن» را به طرق جدیدی زیر سؤال می‌برند. بسیاری از آن‌ها در مدرسه دربارۀ تاریخشان، دربارۀ آتاتورک اولین رئیس‌جمهور ترکیه، دربارۀ شرارت فرضی ارمنی‌ها، کردها و عرب‌ها، دربارۀ شکنندگی مرزهایشان، حرص و طمع تمام خارجی‌ها و البته دربارۀ نیکیِ تاریخی و ازلی جمهوری ترک شستشوی مغزی شده بودند.«قضیۀ آمریکا فرق دارد». روزی این حرف را گفتم، اما تا وقتی کلمات از زبانم بیرون نمی‌آمد، دقیق متوجه نمی‌شدم چه می‌گویم. هیچگاه کسی از من نخواسته بود این را توضیح دهم. «به ما می‌گویند که برترین کشور دنیا هستیم. اما مسئله این است که ما هرگز این روایت را مثل الانِ شما نمی‌بینیم، چون برای ما، این پروپاگاندا نیست، حقیقت است؛ ناسیونالیسم نیست، میهن‌پرستی است. مسئله این است که ما آن را زیر سؤال نمی‌بریم چون در عین حال به ما هم می‌گویند که چقدر آزاداندیش هستیم، چقدر آزاد هستیم. بهمین خاطر خبر نداریم که باور به اینکه کشورمان برترین کشور دنیاست، مشکل دارد. همه‌چیز دست به دست هم می‌دهد تا متقاعدتان می‌کند که یک آگاهی جمعی در دنیا به این نتیجه رسیده است».یکی از دوستان روزی پاسخ داد «وای، چقدر عجیب. این نوعی بسیار خاموش از فاشیسم است، نه؟»این نوعی خاموش از فاشیسم بود که باعث می‌شد ترکیه را مادونِ وطن خودم ببینم، و نیز باور داشته باشم که کشور بسیار بسیار خیرخواهم نیاتی بسیار خیرخواهانه نسبت به ملت‌های دنیا دارد.در آن شبِ تئوری‌های توطئه، امره مثل بسیاری از خارجی‌های دیگر به این نتیجه رسید که من جاسوس هستم. می‌گفت اطلاعاتی را که تحت عنوان ژورنالیست جمع‌آوری می‌کنم، برای مقاصد دیگری به کار می‌برم. من نمایندۀ آمریکا در دنیایی بزرگ‌تر بودم و دربارۀ خارجی‌ها، دولت‌ها و اقتصادهای دخیل در سیستم و نظمی بزرگ‌تر می‌نوشتم. پس به نوعی یک مأمور بودم. امره به‌مثابۀ یک بیگانه در آمریکا زندگی کرده بود، کسی که قدرت کمتری داشت، کسی که یک مقاله در روزنامه می‌توانست برایش دردسری بزرگ شود، یا یک نظر نابجایش به دخالت صندوق بین‌المللی پول بیانجامد. نگرش، پیش‌داوری و کم‌لطفی من می‌توانست غلط، غیردقیق و مخرب باشد، اما روزنامه‌ها و مجلاتی که برایشان می‌نوشتم، آن را به‌عنوان حقیقت قبول می‌کردند و همین امر، برای همیشه درک خوانندگان را از ترکیه شکل می‌داد.سال‌ها بعد، یک ژورنالیست آمریکایی به من گفت که عاشق کار در یک روزنامۀ بزرگ است، چون کاخ سفید آن را می‌خواند، چون از این طریق «می‌تواند بر سیاست تأثیر بگذارد». امره به من گفته بود که من در چنین جایگاهی به احتمال زیاد گند بزنم. او درواقع به من می‌گفت: جاسوس، مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.اطلاعات کتاب‌شناختی:Hansen, Suzy. Notes on a Foreign Country: An American Abroad in a Post-American World. Farrar, Straus and Giroux, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را سوزی هنسن نوشته است و در تاریخ ۸ آگوست ۲۰۱۷ با عنوان «Unlearning the myth of American innocence» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «آنچه یک آمریکایی در استانبول آموخت» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.** سوزی هنسن (Suzy Hansen) نویسندۀ مجلۀ نیویورک تایمز است که برای نشریات دیگری نظیر ووگ، بوک‌فروم و بافلر نیز می‌نویسد. او درحال حاضر ساکن استانبول است.*** این متن برگرفته است از کتاب یادداشت‌هایی از یک کشور خارجی: یک آمریکایی در خارج از کشور در دنیایی پساآمریکایی نوشتۀ سوزی هنسن.[۱] homecoming queen: نوعی مراسم گردهمایی فارغ‌التحصیلان در آمریکا [مترجم].[۲] Wag the Dog[۳] Deep state ]]> سوزی هنسن تاریخ‌وسیاست Tue, 12 Dec 2017 04:36:10 GMT http://tarjomaan.com/vdci.qavct1ayqbc2t.html فراموشی: خطر فرهنگ‌هایی که به جنگ گذشتۀ خودشان می‌روند http://tarjomaan.com/vdcb.9bwurhbz0iupr.html جان گری، نیواستیتسمن — در یک نگاه مدرن فراگیر، که به نظر خیلی‌ها چنان بدیهی است که نمی‌توانند به هیچ شیوۀ دیگری فکر کنند، گذشته باری است که باید دور انداخته شود تا نوع جدیدی از زندگی بتواند به میدان بیاید. انسان‌های مدرن همیشه در حال گذار به مکانی دیگر هستند، مکانی که هر چه بیشتر در سفر طی می‌کنند، دورتر به نظر می‌رسد.این نوعی نگاه است که همان‌طور که فرانسیس اوگورمن اشاره می‌کند جنبه‌ای خنده‌دار دارد:نگرانی دربارۀ صورت‌های چندگانۀ آینده همۀ ما را درون جوکی قرار می‌دهد که، می‌شود گفت، هنوز به پایان نرسیده است. از این دید، عادت‌های معاصر ذهن، جوکی بدون پایان‌بندی، جوکی بدون جوک... هستند. با این واژگان، تجربۀ معاصربودگی، تجربۀ صبر برای دانستن و هرگز نفهمیدنِ این است که پنگوئن‌ها در بار چه کردند.۱در شیوۀ زندگی آینده‌محوری که اوگورمن شرح می‌دهد، ما همه در موقعیتِ هام در آخرِ بازی۲ ساموئل بکت قرار داریم، که وقتی با این پرسش مواجه می‌شود که آیا به زندگیِ آینده باور دارد، پاسخ می‌دهد «زندگی من همیشه همان بود».اوگورمن، مورخ فرهنگی و استاد ادبیات انگلیسی در ادینبورا، که مشخصاً بر حساسیت‌های عصر ویکتوریا تمرکز کرده است، باور دارد که ارزش‌زدایی نظام‌مند از گذشته به‌شکل جدی از سدۀ نوزدهم آغاز شد، گرچه سابقه‌ای طولانی‌تر دارد. امروز، حمله به گذشته نشانه‌ای از اعتبارِ روشنفکری است. هر کسی که فکر می‌کند که تاریخ غیر از زیان با سود هم سر و کار دارد ارتجاعی است: «در میان روشنفکران لیبرال ترجیح بر نوع جدیدی از تاریخ ویگ است: تاریخی که در آن گذشته باید پیش از هر چیز به این هدف بررسی شود که اشکالاتش نشان داده شود...».در این چشم‌انداز که حالا چشم‌اندازی متعارف است، ارزش‌ها و ساختارهای گذشته «همیشه مؤلفه‌ای از قدرت‌اند، طوری که هر چیز مسلطی بنا به تعریف سرکوبگر است. تنها استثنا سلطۀ خود ایده‌های لیبرال است که فرض می‌شود هیچگاه نمی‌توانند سرکوبگر باشند». در سده‌های ۱۸ و ۱۹، تاریخ ویگ به معنی تاریخی بود که به شکل روایتی از بهبودِ مداوم نوشته می‌شد. امروز به معنی تاریخی است که به‌شکل تلاش برای عیب‌جویی و اتهام‌زنی نوشته می‌شود و در آن شرهای انسانی جهانی به‌صورت تولیدات انحصاریِ قدرت غربی ارائه می‌شوند.شنیدن صدای گروه‌های سرکوب‌شده و به حاشیه رانده‌شده -اقلیت‌های قومی و جنسی، فرودستانِ امپراتوری- شاید بخش لازمی از پرسشگری تاریخی باشد. اما بازیابی این هویت‌های مسدودشده، براساس شیوۀ کار کنونیِ بسیاری از مورخ‌ها، ظاهراً نیازمند آن است که دیگر هویت‌ها -مثلاً محلی، ملی و مذهبی- به‌شکلی انتقادی نابود شوند و به سوراخ حافظه۳ فرستاده شوند. فراموشیِ گذشته باید به‌شکلی فعالانه ترویج شود تا آینده‌ای ظاهر شود که در آن انسان‌ها بتوانند زندگی‌شان را به شیوه‌ای که می‌خواهند شکل دهند. همان‌طور که دیوید ریف در نقد قدرتمندش به یادبودها در ستایش فراموشی: حافظۀ تاریخی و وارونگی‌هایش۴ (۲۰۱۶) گفته است، شاید یک وقت‌هایی کنار گذاشتن گذشته لازم باشد تا انسان‌ها بتوانند به‌شکلی صلح‌آمیز با خود زندگی کنند.اما نتیجۀ نهایی ارزش‌زدایی نظام‌مند از گذشته وضعیتی از گیجی است که با وضعیت مبتلایان به بیماری آلزایمر کم‌شباهت نیست. آن‌طور که اوگورمن می‌گوید «شاید ما به این دلیل از زوال عقل وحشت می‌کنیم که گسترده است و اثراتی فاجعه‌بار دارد. اما این ترس به خاطر این هم هست که ما در وضعیتی نیمه‌هوشیار به سر می‌بریم، همچون شهروندانِ وظیفه‌شناسِ مدرنیته‌ای که دارد به‌سمت ما می‌آید، که همین حالا هم تلویحاً حی و حاضر است». یک فراموشیِ جمعیِ ارادی، بیش از آنکه به ابنای بشر امکان دهد تا هویت‌های جدیدی بسازند، آن‌ها را بی‌هویت رها می‌کند.نیروهای زیادی ترکیب شده‌اند تا این وضعیت را پدید آورند. اوگورمن، با تیزبینی، یکی از منابع روایت مدرن را در مسیحیت اولیه تشخیص می‌دهد. مسیحیت که خود را حامل «بشارت‌ها» معرفی کرده بود، «فهمِ زندگی انسانی بر مبنای حفظ گذشته‌ای محلی را متلاشی کرد... ایمان جدید، که در ابتدا لاجرم فرقۀ جدیدی در خاورمیانه به‌نظر می‌رسید و پسر یوسف نجار آن را به راه انداخته است، نه‌تنها علیه تعلق خاطر به چیزی که در گذشتۀ دور اتفاق افتاده بود موضع گرفت... بلکه صراحتاً ذهن پیروانش را به‌سوی آینده تغییر جهت داد».اینجا اوگورمن تعلیمات اصلی عیسی [ع] را در ادامۀ سنت‌های کاریزماتیک یهودیت می‌بیند و آن را با مذهب جهانی‌ای که پولس و آگوستین اختراع کردند ادغام می‌کند. اما نکتۀ او همچنان معتبر است. مسیحیت همیشه شامل «آدابی آموزنده برای رد تاریخ» بوده، آداب اعتراف و توبه که بناست گناهان دیروز را پاک کنند.روایت مسیحی رستگاری که در آن گناهان و شرهای گذشته می‌توانند با یک اقدام دراماتیک برای نوسازی اخلاقی بی‌اثر شوند الهام‌بخش جنبش‌های انقلابی مدرن بسیاری بوده است. اوگورمن می‌نویسد «مسیحیت فرایند حرکت‌دادن ما به‌سوی آینده را آغاز کرد... انقلاب فرانسه از ۱۷۸۹ تا ۱۸۱۵ (که به‌شکلی طنزآمیز و خشونت‌بار علیه مسیحیتِ متعلق به گذشته بود) انتظارات سکولار از ارزش‌های نسبی فردا و دیروز را تثبیت کرد». وقتی ژاکوبن‌ها به کلیساها حمله می‌کردند و گورستان‌ها را تخریب می‌کردند، در حال اجرای دوبارۀ رسمی مسیحی بودند که در آن تاریخ می‌توانست متوقف و از گناه پالوده شود، و از نو بیاغازد.اما اوگورمن این نکته را متذکر نمی‌شود که مُد فعلی برای نابودی مجسمه‌ها (ژنرال‌های کنفدراسیون در آمریکا یا چهره‌های امپراتوری در انگلیس) هم نوعی رسم توبه و تطهیر از گناهان است. اما تاریخ هرگز متوقف یا از نو آغاز نمی‌شود. انقلاب فرانسه ترور، جنگ‌های ناپلئونی، و احیای سلطنت را به جهان عرضه کرد. لذا نابودی مجسمه‌ها گذشته یا اشتباه‌های کنونی را اصلاح نمی‌کند، بلکه تنها جامعه را قطبی می‌کند و تعارض اجتماعی را شدت می‌دهد. بت‌شکن‌ها این رسم را برای این به جا می‌آورند تا صلاحیت برترشان را به رخ خودشان و جهان بکشند.روایت مدرن شاید نسخه‌ای توخالی از افسانه‌ای مذهبی باشد، اما مذهب به‌تنهایی نمی‌تواند مسئول فراموشی جمعی رایج باشد. فرایند مداوم ازدست‌رفتن حافظه برای کاپیتالیسم معاصر حیاتی است. به گفتۀ اوگورمن:میل مشتاقانۀ مدرنیتۀ کاپیتالیست به فراموشی است. می‌خواهد به‌سوی ویژگی‌های ایدئولوژیک و چیزهایی ناشناخته که قرار است بیایند کشیده شود، به‌سوی حجابی روی تاریخ‌ها، روایت‌های فرهنگی از گذشته، محصولات و دستاوردهایی که گذشتگان برای ما به جا گذاشته‌اند، و هویت‌های شکل‌گرفته در طول زمان.جابه‌جایی، سیالیت، و نوآوری‌های بی‌وقفه، امور حاکم بر اقتصاد پرسرعتی هستند که زندگی‌هایمان را شکل می‌دهند. هر کسی که بی‌جهت به مکان یا حرفه‌ای مشخص وابسته است یا با جامعه‌ای خاص برای خود هویت می‌سازد، در خطر این است که در منطقه‌ای متروک رها شود تا بپوسد و به زودی فراموش شود. در این محیط، کاراکتر ایدئال کسی است که هیچ هویت مشخصی نداشته باشد، و بسته‌ای از امیال و ادراکات باشد که بدون نیاز به ساختن روایتی منسجم از زندگی، به فرصت‌های زودگذر پاسخ دهد. در جهانی که ظاهراً پر از فرصت‌های بی‌نهایت است، تطبیق‌پذیریِ بی‌نهایت باید ارزش برتر باشد.غرب مدرن همیشه تحت حکومت چیزی نبوده است که اوگورمن «اسارت ما به دست فراموشی» می‌نامد. حتی در عصر ویکتوریا، چهره‌های مؤثری وجود داشتند که «مخالفان آینده» به شمار می‌رفتند. ویلیام موریس و جان راسکین به‌سادگی با برچسبِ نوستالژی‌باز تمسخر می‌شوند و هیچ‌کدامشان هیچ جایگزین عملی‌ای برای صنعت‌گرایی ستیزه‌جوی زمانشان ایجاد نکردند. اما وقتی موریس در اخباری از هیچ کجا۵ (۱۸۹۰) «دستاورد بزرگ سدۀ نوزدهم» را با تعبیرِ «تولید مقادیر بی‌اندازه‌ای از وسایل بی‌ارزش» توصیف کرد، نشان داد که نگاهی موشکافانه به آینده دارد.کلمۀ کلیدی در اینجا «وسایل» است. موریس فهمید که قطع ارتباط مدرن از گذشته اثر موقتی‌کردنِ دائمیِ حال را دارد. در همان حال که فرایند تغییر شتاب می‌گیرد، آینده‌ای که همۀ فعالیت‌ها به‌سمت آن است نامعین‌تر و در نهایت غیرقابل تعریف‌تر می‌شود. هر ایدۀ واضحی دربارۀ مقصد رنگ می‌بازد، و همۀ آنچه باقی می‌ماند حسی از جابه‌جایی است.حالا این لیبرال‌ها هستند که این پیشروی به‌سوی آینده‌ای نامعلوم را جشن می‌گیرند. آن‌ها که حالا هم نشان‌دهندۀ فراموشی تاریخی‌ای هستند که می‌خواهند به دیگران تحمیل کنند، تصور می‌کنند جامعه‌ای که مشغولِ تخریبِ گذشته‌اش باشد، جامعه‌ای با برابری و نظم خواهد بود. اما همان‌طور که اوگورمن می‌گوید، آن کسی که در ابتدای قرن بیستم فریفتۀ تخریب بود باهوش‌تر از این به نظر می‌آمد. فیلیپو توماسو مارینتی در مانیفست آینده‌گرایی۶ (۱۹۰۹) پرسشی استفهامی پرسید: «چرا باید به گذشته بنگریم، وقتی که آنچه می‌خواهیم شکستن درهای رازآلود غیرممکن است؟ زمان و مکان دیروز مُردند. ما همین حالا هم در مطلق زندگی می‌کنیم، زیرا سرعتی ابدی و حاضر در همه جا خلق کرده‌ایم».ده سال بعد مارینتی بدل به نویسندۀ مشترک مانیفست فاشیست، سند بنیان‌گذارِ جنبش موسولینی، شد. برای کسی که می‌خواست همۀ موزه‌ها و کتابخانه‌ها را ویران و ونیز را خراب کند -و با ادعای این که پاستاخوردن مردانگی را از بین می‌برد خواهان ممنوعیت آن بود- فاشیسم در عمل باید نوعی ناامیدی به شمار می‌رفت. اما حداقل حرکتی جسورانه به جلو بود. مدرنیته برای مارینتی پیگیری خشن آینده‌ای مبهم بود بدون سر و صدای خاصی دربارۀ کسانی که طیِ این رژه به جلو له می‌شدند، و فاشیسم تجسم این انگیزه بود.کتاب فراموشی که ترکیبی از تاریخ روشنفکری، نقادی فرهنگی و زندگی‌نامۀ خودنوشت است، در ایده و بینش، غنی‌تر از آن است که با جزییات خلاصه شود. فراموشی یک کتاب قطور آکادمیک حوصله‌سربر دیگر در نارضایتی از مدرنیته نیست. در عوض، مثل کتاب قبلی اوگورمن، نگرانی: تاریخی ادبی و فرهنگی۷ (۲۰۱۵)، تعمقی در وضعیت معاصر است که شیوۀ تفکر خوانندگان دربارۀ زندگی‌شان را تغییر خواهد داد. اوگورمن که به شیوه‌ای جذاب و درگیرکننده و تقریباً جدلی می‌نویسد، جهان‌بینی مسلطی را واژگون می‌کند که در آن «حال» فقط در رابطه با آینده‌ای معنی پیدا می‌کند که به‌شکل فزاینده گریزان است. کتابی با بینشی چنین تیزبینانه و این‌قدر بدیع از آن اتفاقاتِ خوبِ کمیاب است. آن را بخوانید و آنچه را یاد گرفته‌اید به‌سادگی فراموش نخواهید کرد.خواهید دید که چگونه علاقۀ اوگورمن به شالوده‌شکنیِ حافظۀ تاریخی تحریک شد وقتی او به همراه دوست دخترش از موکنای۸ بازدید کرد و چیزی را دید که می‌گفتند قبر آگاممنون است. او به ما می‌گوید که هیچکس در مدرسۀ دولتی‌اش در وست میدلندز به او چیزی دربارۀ یونان باستان نیاموخته بود، چه رسد به چیزی از فرهنگ موکنایی، اما تجربۀ ایستادن «در میان قبرهایی با اصالتی تقریباً فراموش‌شده، و با داستان‌هایی که دیگر هیچکس نمی‌تواند به یاد بیاورد که حقیقت دارند یا نه»، فرایند تأمل دربارۀ این را آغاز کرد که چگونه فرهنگِ حافظۀ جهانِ باستان با رژیم مدرن فراموشیِ اجباری متفاوت است.دربارۀ سکتۀ مغزی اوگورمن در سال ۱۹۹۸ در آشپزخانه‌اش در آکسفورد خواهید خواند، که بعد از آن سلامتِ کامل خود را بازیافت، «به‌جز حافظه‌ای که به‌طور معنی‌داری تضعیف شده، و دست‌خطی که به‌طور عجیبی کمی تغییر کرده است». یاد خواهید گرفت که چگونه کتابِ آسیاب رودخانۀ فلاس۹ «فرهنگی را که با گذشته‌اش قطع رابطه کرده است... در تاریخچۀ محلیِ زنی شکست‌خورده در عشق منعکس می‌کند»؛ چگونه هم روانکاوی فرویدی و هم رفتاردرمانیِ شناختی گذشته را «عرصه‌ای از تیره‌روزی» می‌بینند؛ چگونه اولین جاده‌ها، راه‌آهن‌ها، و بازارهای بورس حسی از زمانی با شتاب فزاینده تولید کردند؛ چگونه سریالی‌شدن رمان‌های دیکنز اشتیاق خوانندگانش به آینده را تقویت کرد، و چیزهای دیگری که جالب و محرک فکر هستند.اوگورمن این را می‌پذیرد که درمانی برای فراموشی مدرن نیست. هر گونه یادآوریِ دستاوردهای گذشته فقط می‌تواند مانعی برای جامعه‌ای باشد که خودش را براساس تصویری از آینده تعریف می‌کند. تخریبِ طالبان‌گونۀ بناهای باستانی در انقلاب فرهنگیِ مائو انحراف نبود، زیرا فرهنگ سنتی چین را به‌منزلۀ اثری از سرکوب کنار راند. طرد گذشته در بسیاری از رژیم‌های تمامیت‌خواهِ سدۀ گذشته هم به‌طور مشابه تجربه شد. حالا غرب لیبرال در میانۀ انقلاب فرهنگی خود است. در بحث‌های تندی که دربارۀ مهاجرت در جریان است و در حمله به مصادره‌های فرهنگی در دانشگاه‌ها، تاریخ غرب به عنوان قلمرویی از جنایت و وحشی‌گری رد می‌شود.اوگورمن این تحول را در قالب رشد چندفرهنگی‌گرایی قرار می‌دهد. او می‌نویسد که تفکرِ لیبرال در موقعیتی قرار گرفته است که فرض می‌گیرد:که همۀ فرهنگ‌ها، گوناگونی همۀ شیوه‌های زندگی، همه به میزانی مساوی قابل‌قبول هستند و باید در همۀ زمان‌ها تأیید شوند... چندفرهنگی‌گرایی، گرچه معمولاً به‌طور ضمنی فرض می‌کند که، ازآنجاکه هر فرهنگی شایستۀ احترام یا حداقل آزادی از قضاوت است، تعدادی فرهنگ می‌توانند درعین‌حال که هویت‌هایشان را حفظ می‌کنند، در یک فضای میزبان در هماهنگی همزیستی داشته باشند. این مفهوم هماهنگی-مشترک-با-هویت گهگاه در ذهن افراطی‌ترین لیبرال‌ها با ادعاهای جسورانه‌تری ترکیب می‌شود که می‌گویند «هویت فرهنگی» و «ملی» افسانه، خودآگاهی کاذب، یا ابزارهایی ایدئولوژیک برای تفرقه‌اندازی هستند.اوگورمن در برابر چنین پس زمینه‌ای نتیجه می‌گیرد که «احیای عدم تساهل و در بعضی موارد فاشیسم به معنای واقعی کلمه» صورت گرفته است، ازجمله «تأیید ایدئولوژی نازی که در قالب برتری‌جویی سفید از نو پیکربندی شده است». اما این نوعی اغراق‌آمیز از لیبرالیسم است که جوامع معاصر را در برابر تجدید حیات راست افراطی آسیب‌پذیر کرده است. ذهنیتی شبیه به مارینتی در نسل کنونی لیبرال‌های افراطی دوباره ظاهر شده است که با سنت‌های تساهل و آزادی بیان با تحقیر برخورد می‌کند و شبیه به همانی است که همیشه معرف راست افراطی بوده است.تخریب هویت‌های فرهنگی و ملی از لحاظ اخلاقی و سیاسی درست است، اگر و تنها اگر نتیجۀ آن بهتر از جوامع لیبرالی باشد که واقعاً وجود داشته‌اند. اما این جوامع زیستگاه‌هایی به‌شدت شکننده هستند که مرتباً با جنگ و بحران اقتصادی از هم گسیخته می‌شوند. امروز، آن‌ها ضمناً تحت تهدید ایدئولوژی‌ای هم هستند که با گذشتۀ آن‌ها می‌جنگد. جوامعی که میراث تاریخی‌شان را به این شکل رد کنند، خود را در برابر نیروهای سیاهی که در حال ظهور دوباره‌اند بی‌دفاع می‌گذارند. همان‌طور که اگر جورج سانتایانا امروز زنده بود ممکن بود بگوید: آن‌ها که گذشته را تخریب می‌کنند محکوم به تکرار آن هستند.اطلاعات کتاب‌شناختی:O’Gorman, Francis. Forgetfulness: Making the Modern Culture of Amnesia. Bloomsbury, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را جان گری نوشته و در تاریخ ۱۶ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «Forgetfulness: the dangers of a modern culture that wages war on its own past» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ؟؟؟ ۱۳۹۶ آن را با عنوان «فراموشی: خطر فرهنگ‌هایی که به جنگ گذشتۀ خودشان می‌روند» و ترجمۀ سهیل جان‌نثاری منتشر کرده است.** جان گری (John Gray) منتقد ارشد کتاب در نیواستیتسمن است. آخرین کتاب او روح ماریونت: تأمل کوتاهی در آزادی انسانی (The Soul of the Marionette: A Short Enquiry into Human Freedom) نام دارد.[۱] موقعیتی که برخی از جک‌های مشهور انگلیسی در آن اتفاق می‌افتد [مترجم].[۲] Endgame[۳] اشاره به رمان ۱۹۸۴ جورج اورول. سوراخ حافظه بخشی از سازوکاری بود که مأموران وزارت حقیقت برای تحریف گذشته استفاده می‌کردند [مترجم].[۴] In Praise of Forgetting: Historical Memory and Its Ironies [۵] News from Nowhere [۶] Manifesto of Futurism[۷] Worrying: a Literary and Cultural History [۸] Mycenae: یک محوطهٔ باستانی در یونان [مترجم].[۹] The Mill on the Floss ]]> جان گری تاریخ‌وسیاست Sun, 10 Dec 2017 10:18:23 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.9bwurhbz0iupr.html اسلام سیاسی بعد از بهار عربی: کشاکش جهاد و دموکراسی http://tarjomaan.com/vdcg.y97rak9uqpr4a.html اولیویه روآ، فارن افرز — واژۀ «اسلام‌‌گرایی» و مترادف تلطیف‌‌شدۀ آن یعنی «اسلام سیاسی» پس از انقلاب ۱۹۷۹ ایران بسیار مصطلح شد و خیلی زود به پای ثابت گفتمان سیاسی معاصر تبدیل گشت. این دو اصطلاح را برای توصیف پدیده‌‌ای ظاهراً جدید ابداع کردند: جنبش‌‌های سیاسی به رهبری مسلمانانِ غیرروحانی و تحصیل‌‌کرده‌‌ای که خواهان «اسلامی‌‌سازی مجدد» کشورهای مسلمان (و نیز اجتماعات مسلمان در دیگر کشورها) بودند، چرا که به نظر آن‌‌ها این مردمان دیگر آن‌‌طور که باید مسلمان نبودند. این جنبش‌‌ها از طریق انواع مدرن بسیج‌‌های مردمی (مثلاً ایجاد شاخه‌‌هایی برای جوانان، زنان و کارگران) شریعت را ترویج می‌‌دادند. آن‌‌ها ساختار سازمانی ترکیبی‌‌ای به خود می‌‌گرفتند، چیزی میان یک انجمن اخوت سنتی صوفی (که، در آن، اعضا مراحل مختلف تشرف را پشت سر می‌‌گذارند) و یک حزب سیاسی مدرن (که در آن یک مجلس شورا رهبری را منصوب می‌‌کند تا بر کمیته‌‌های فنی مخصوص حوزه‌‌های خاصِ سیاست‌‌گذاری نظارت نماید). اسلام‌‌گرایان دو هدف کلی داشتند: پرورش جنبشی اجتماعی که با سازمان‌‌های اجتماعی و نهادهای خیریه همکاری کند؛ و برپایی جنبشی سیاسی که در انتخابات رقابت کند، و درعین‌‌حال اعضای آن وارد دیوان‌‌سالاری دولتی شوند.با آغاز دهۀ ۱۹۷۰، این‌‌گونه سازمان‌‌ها دیگر چیز چندان جدیدی نبودند. اولین و مشهورترین گروه اسلام‌‌گرا اخوان‌‌المسلمین بود که در سال ۱۹۲۸ در مصر تأسیس شد و به تدریج شاخه‌‌هایی را در سرتاسر دنیای عرب برپا نمود. به مرور زمان، سازمان‌‌های مشابهی در دیگر مناطق اهل سنت شکل گرفت. اما روحانیت و مبارزان شیعۀ ایرانی که در سال ۱۹۷۹ شاه ایران را برکنار کردند، تصویر اسلام سیاسی را در ذهن عموم مردم رقم زدند؛ شاید به این دلیل که آن‌‌ها اولین اسلام‌‌گرایانی بودند که یک دولت مدرن را کنترل می‌‌کردند. به قدرت رسیدن آن‌‌ها واژۀ «اسلام‌‌گرا» را در رسانه، دانشگاه‌‌ها، و دولت مصطلح نمود.متأسفانه امروزه خبرنگاران، دانش‌‌پژوهان و سیاست‌‌مداران این اصطلاح را به‌‌شکلی بسیار آزادانه به‌‌کار می‌‌گیرند و آن را به طیف وسیعی از اشخاص و گروه‌‌ها پیوند می‌‌زنند، از راشد الغنوشی رهبر حزب النهضۀ «دموکرات‌‌های مسلمان» در تونس تا ابوبکر بغدادی خلیفۀ خودخواندۀ داعش. چنین کاری مثل این است که تعبیر «سوسیالیست» را هم برای برنی سندرز، سناتور آمریکایی، و هم برای کیم جونگ اون رهبر کرۀ شمالی به کار ببریم.کتاب بازنگری در اسلام سیاسی مجموعه‌‌ای از مقالات تأمل‌‌برانگیز و پرمحتوا با جمع‌‌آوری شادی حمید و ویلیام مک‌‌کنتس، دو تن از متخصصان برجستۀ آمریکایی در این حوزه، است. یکی از ویژگی‌‌های فراوان این کتاب این است که با شناسایی آنچه مؤلفان آن را «اسلام‌‌گرایان جریان‌‌اصلی»۱ می‌‌نامند مباحثۀ مربوط به اسلام سیاسی را غنا می‌‌بخشد. منظور حمید و مک‌‌کنتس از این اصطلاحْ حزب‌‌های اسلام‌‌گرایی است «که، در چارچوب سیاست نهادی عمل کرده و با کمال میل در داخل ساختارهای موجود دولتی، حتی ساختارهای ظاهراً سکولار به فعالیت می‌‌پردازند». از گروه‌‌هایی که در این تعریف می‌‌گنجند می‌‌توان به اخوان‌‌المسلمین در مصر و اردن، حزب اصلاح در یمن، حزب عدالت و رفاه در اندونزی و بسیاری موارد دیگر اشاره نمود.تعریف حمید و مک‌‌کنتس جنبش‌‌هایی نظیر «تبلیغی جماعت» در جنوب آسیا را از قلم می‌‌اندازد، جنبشی که نه با سیاست بلکه با تبلیغ به‌دنبال اسلامی‌‌سازی جامعه است. تعریف آن‌‌ها همچنین شامل گروه‌‌های تندرو نیز نمی‌‌شود، یعنی گروه‌‌هایی نظیر القاعده که جهاد خشونت‌آمیز را تبلیغ و اجرا می‌کنند. اما بااین‌‌حال، تمرکز کتاب بر اسلام‌‌گرایان جریان اصلی کاملاً ‌بجاست، چون با وجود اینکه گروه‌‌های تروریستی در صدر اخبار هستند، گروه‌‌های میانه‌‌رو دارای حمایت بسیار بیشتر و عمیق‌‌تری در میان مسلمانان‌اند و به همین خاطر می‌‌توان آن‌‌ها را در بلندمدت چالشی جدی‌‌تر برای انواع دولت‌‌های سکولار به شمار آورد. این گروه‌‌ها جنبش‌‌های اجتماعی حقیقی هستند که اهدافی ملموس و کوتاه‌‌مدت دارند: آن‌‌ها حتی اگر هم حامی ایدۀ خلافت جهانی باشند، آن را رؤیایی دور و دراز می‌‌دانند. آن‌‌ها در همین زمان و مکان خواهان ادغام در نهادهای موجود و ایجاد حمایت و اعتماد با برپایی بنیادهای خیریه‌‌ای هستند که کم‌‌کاری دولت را در جهان اسلام برطرف می‌‌کنند. آن‌‌ها می‌‌خواهند تا با حسن‌‌نیتی که این کار ایجاد می‌‌کند، مردم را مجاب به «بازگشت» به اسلام از طریق تقوا نمایند: یعنی کارهایی نظیر حضور در مسجد، عبادت در فضاهای عمومی و رعایت‌کردن حجاب در میان زنان. آن‌‌ها مخالفتی آشکار با مشروعیت دولت‌‌های سکولار نمی‌‌کنند، بلکه سعی می‌‌کنند بر آن‌‌ها تأثیر بگذارند؛ آن‌‌ها هرگاه اجازه یابند، وارد عرصۀ انتخابات می‌‌شوند و پذیرای پیوستن به ائتلافات سیاسی هستند. آن‌‌ها همچنین تکفیر (مرتد دانستن دیگر مسلمانان) را رد می‌‌کنند و قیام مسلحانه را (به‌‌جز علیه اسرائیل) توصیه نمی‌‌کنند. آن‌‌ها به‌ندرت و فقط هنگامی که به آن‌‌ها حمله شود سلاح به دست می‌‌گیرند. گرچه قدرت‌‌های غربی را متهم به استعمار نو و «تهاجم فرهنگی» می‌‌کنند، اما همیشه راه را برای ارتباط و مذاکره باز می‌‌گذارند. (لازم به ذکر است که منتقدان و مخالفان این گروه‌‌ها مدت‌‌هاست که آن‌‌ها را، معمولاً بدون شواهد، متهم به داشتن اهداف پنهان و مبهم‌‌گویی برای سرپوش‌‌گذاشتن بر مقاصد و باورهای بسیار رادیکال‌‌تر می‌‌کنند).این تصویری نسبتاً آشناست. اما در سال‌‌های اخیر، آنچه حمید و مک‌‌کنتس آن را «شوک‌‌های دوگانه» می‌‌خوانند، این تصویر آشنا را در قابی ناآشنا قرار داده است. منظور از شوک‌‌های دوگانه کودتای نظامی ۲۰۱۳ در مصر و ظهور داعش در ۲۰۱۴ است. کودتای مصر یک دولت اسلامی منتخب مردم را سرنگون کرد و شبه‌‌دولت داعش هم پس از توحش مرگبار این گروهک در عراق و سوریه به وجود آمد. البته شوکی قدیمی‌‌تر نیز وجود داشت: بهار عربی ۱۱-۲۰۱۰ که باعث شد اسلام‌‌گرایانِ جریان اصلی به نفوذ و قدرت بیشتری نسبت‌به قبل برسند.اما این شوک‌‌ها به هیچ وجه ماهیت و خطِ مشی اسلام‌‌گرایی را روشن ننمود، بلکه برعکس باعث ابهام بیشتر ماجرا شد. حمید و مک‌‌کنتس می‌‌نویسند «پس از دهه‌‌ها گمانه‌‌زنی دربارۀ اینکه وقتی اسلام‌‌گرایان به قدرت برسند چه‌‌کار خواهند کرد، تحلیل‌‌گران، دانشگاهی‌‌ها -و خود اسلام‌‌گرایان- سرانجام به پاسخی رسیدند. و این پاسخ سردرگم‌‌کننده است».تقابل زمینه و ذاتبرای روشن‌‌شدن موضوع، نویسندگان بازنگری در اسلام سیاسی کاملاً خردمندانه مباحثات نظری دربارۀ ایدئولوژیِ اسلام‌‌گرایی را کنار گذاشته و به‌‌جای آن به بررسی فعالیت‌‌ها و سیاست‌‌های احزاب اسلام‌‌گرا در سال‌‌های اخیر می‌‌پردازند. این کتاب فصل‌‌هایی را به تحولات نُه کشور در خاورمیانه، شمال آفریقا و آسیا اختصاص می‌‌دهد. تجربیات این کشورها دربرگیرندۀ طیفی کامل است. پس از انقلاب‌‌های ۱۱-۲۰۱۰، اسلام‌‌گرایان در مصر، مراکش و تونس توانستند در انتخابات پیروز شوند، اما در لیبی، سوریه و یمن فوراً درگیر جنگ‌‌های شدید داخلی شدند. در اردن و کویت شورشی صورت نگرفت، اما احزاب اسلام‌‌گرا در این دو کشور (که طی سالیان متمادی در انتخابات شرکت نموده و در چارچوب نهادهای موجود فعالیت کرده‌‌اند) نیز از خیزش‌‌های دیگر کشورها جانی تازه گرفتند. همین قضیه دربارۀ احزاب اسلام‌‌گرا در پاکستان و جنوب شرق آسیا نیز صادق بود.با وجود این گوناگونی، تحلیل‌‌های صورت‌‌گرفته دربارۀ اسلام سیاسی در این کشورها معمولاً در یکی از این دو دسته قرار می‌‌گیرد. دستۀ اول را می‌‌توان «دیدگاه زمینه‌‌گرا» نامید. بنا به این دیدگاه، سیاست‌‌ها و فعالیت‌‌های جنبش‌‌های اسلام‌‌گرا کمتر تحت‌تأثیر ایدئولوژی و بیشتر متأثر از رویدادهاست. این دیدگاه گروه‌‌های اسلام‌‌گرا را انفعالی و سازش‌‌کار می‌‌داند. بدین‌‌ترتیب مثلاً سرکوب شدید اخوان‌‌المسلمین مصر در دهۀ ۱۹۶۰ را دلیلِ اتخاذِ رویکردی محتاطانه‌‌تر در رهبری این جنبش و حاشیه‌‌ای‌شدن افراطی‌‌گری می‌‌داند. همان‌طورکه استیون بروک، دانشمند علوم سیاسی، در فصل اول کتاب بازنگری در اسلام سیاسی خاطرنشان می‌‌کند، فرصت‌‌های سیاسی‌‌ای که با جنبش‌‌های ۱۱-۲۰۱۰ به‌‌دست آمد باعث شد تا این گروه وارد صحنۀ انتخابات شود. زمینه‌‌گرایان معتقدند که گروه‌‌های اسلام‌‌گرا می‌‌خواهند با شرایط و هنجارهای خاص هر کشور تطابق یابند (این را مثلاً می‌‌توان در به رسمیت شناختن پادشاهی‌‌های اردن و مراکش مشاهده نمود). هدف اصلی این گروه‌‌ها دوام نقش خود به‌‌عنوان بازیگران سیاسی و سازمان‌‌هایی منسجم است. استفادۀ آن‌‌ها از نطق دینی چیزی بیشتر از «حرف مسلمانی» (به بیان فرانسوا بورگا، دانشمند علوم سیاسی فرانسوی) نیست، یعنی روشی نیست برای ابراز هویتی منحصربه‌‌فرد و صورت‌‌بندی گلایه‌‌ها به‌‌خصوص علیه غرب.طرز تفکر دوم را می‌‌توان «دیدگاه ذات‌‌باورانه» نامید. بنا به این دیدگاه، اسلام‌‌گرایان دارای بنیادی ایدئولوژیک هستند و هرگونه سازگاری که با اصول یا نهادهای سکولار نشان دهند صرفاً نوعی تاکتیک است: حتی مشارکت آن‌‌ها در سیاست‌‌های انتخاباتی نیز آن‌‌ها را از دعوت به جهاد خشونت‌‌بار منع نمی‌‌کند. طبق این دیدگاه، برداشتِ واقعیِ اسلام‌‌گرایان از دموکراسی این است که «یک نفر، یک رأی، یک بار». به بیان دیگر، اسلام‌‌گرایان صندوق آرا را صرفاً مسیری برای رسیدن به قدرت می‌‌دانند؛ وقتی به قدرت برسند، دین‌‌سالاری را جایگزین دموکراسی می‌‌کنند. یکی از نتایجِ این استدلالْ تفکری است که، بر مبنای آن، الهیات اسلامی هیچ تفکیکی میان دین و سیاست قائل نمی‌‌شود (منتقدان و نیز برخی از پیروان اسلام‌‌گرایی این تفکر را به زبان می‌‌آورند)؛ به همین خاطر یک اسلام‌‌گرای حقیقی نمی‌‌تواند بایدهای ایدئولوژیک خود را به‌‌خاطر نگرشی عمل‌‌گرایانه‌‌تر یا دموکراتیک‌‌تر کنار بگذارد. البته در سال‌‌های اخیر اسلام‌‌گرایانِ جریان اصلی صرفاً آن مسیر اول را رفته‌‌اند. آن‌‌ها هم پس از پیروزی، مثلاً در تونس، و نیز پس از شکست، مثلاً در مصر، چنین کردند. در هر دو مورد، محدودیت‌‌های سیاسی بر تعهدات ایدئولوژیک چربید. اسلام‌‌گرایان مصری و تونسی دریافتند که اعضایشان بیشتر به داشتن شغل، غذا و منزل اهمیت می‌‌دهند تا مثلاً نقش اسلام در قانون اساسی. آن‌‌ها در مصر این درس را به سختی آموختند. ابتدا دولت مرسی (که پیش‌‌تر رهبر ارشد اخوان‌‌المسلمین بود) نشان داد که تمایل دارد در چارچوب نهادهای موجود فعالیت کند؛ درواقع همین تمایل چیزی بود که باعث شد اسلام‌‌گرایان در انتخابات پیروز شوند. اما وقتی مرسی اقتدار خود را افزایش داد و نتوانست امنیت و شکوفایی اقتصادی را به ارمغان بیاورد، حمایت مردمی از دولت او به‌سرعت کم شد و بیشتر مصری‌‌ها پس از کودتای فتاح السیسی، وزیر دفاع در ۲۰۱۳، بازگشت حکومت نظامی را با آغوش باز پذیرفتند. مونیکا مارکس در فصل دوم کتاب توضیح می‌‌دهد که در تونس، اسلام‌‌گرایانِ جریان اصلیِ حزب النهضه خیلی ماهرانه‌‌تر خود را سازگار کردند و، در سال ۲۰۱۳ در پیِ خشم عمومی به‌‌خاطر کاهش امنیت و بی‌‌ثباتی اقتصادی، ائتلاف حاکم خود را منحل کردند. این کار از رویارویی و تقابل آن‌‌ها با سکولاریست‌‌ها جلوگیری کرد، درحالی‌که چنین تقابلی ممکن بود دوام بلندمدت حزب را به خطر بیاندازد.در بسیاری از کشورها، احزاب اسلام‌‌گرا همچنین دریافتند که سیاست‌‌های دینی منحصر به آن‌‌ها نیست: در مصر در سال ۲۰۰۲، سَلفی‌‌ها که تا آن زمان آرام بودند حزب خود را تشکیل داده و بخشی از آرای پیروانشان را به خود اختصاص دادند. درعین‌حال، اسلام‌‌گرایانْ موردتأیید نهادهای مذهبی همچون دانشگاه الازهر قاهره نبودند. و حتی احزاب سکولار همچون حزب ندای تونس هم غالباً برخی هنجارهای اسلامی را تبلیغ می‌‌کردند تا اعتبار فرهنگی خود را تقویت نمایند. جوزف چینیونگ لیو، دانشمند علوم سیاسی، در فصل یازدهم کتاب نشان می‌‌دهد که در جنوب شرق آسیا هم تقریباً تمام احزاب و چهره‌‌های سیاسیْ اسلامی‌‌سازی مجدد را در دستورکار خود قرار داده‌‌اند و این کار باعث کناررفتنِ نمادهای اسلام‌‌گرایی شده است.اتفاقات پس از بهار عربی ۱۱-۲۰۱۰ در مورد مباحثۀ میان قائلین به زمینه‌‌گرایی و ذات‌‌باوری حکمی روشن به دست نداده است. اما همان‌طورکه کتاب بازنگری در اسلام سیاسی نشان می‌‌دهد، شواهد زیادی بر دیدگاه زمینه‌‌گرا صحه می‌‌گذارد. حمید و مک‌‌کنتس می‌‌نویسند «دموکراسی تمام احزاب اسلام‌‌گرا و غیراسلام‌‌گرا را تقویت و ترغیب می‌‌کند تا به‌دنبال یک مرکز باشند، حال این مرکز هرجا که باشد». النهضۀ تونس مجاب‌‌کننده‌‌ترین شاهد این استدلال است. این حزب، پس از پیروزی در انتخابات عمومی مجلس در سال ۲۰۱۱، تا سال‌‌ها هم در درون خود و هم با مخالفان در حال کشمکش بر سر متن قانون اساسی جدید بود. نتیجۀ این کشمکش‌‌ها شاید سکولارترین سند قانون اساسی در هر دولت عربی باشد، قانونی که حتی حامی «آزادی عقاید» است، یعنی حق داشتن یا نداشتن هرگونه اعتقادات دینی و آزادی برای تغییر مذهب. این حقی گسترده‌‌تر نسبت‌به «آزادی دینی» است. آزادی دینی به غیرمسلمانان اجازه می‌‌دهد آداب دین خود را اجرا کنند، اما حق ترغیب مسلمانان به گرویدن به دین خود را به آن‌‌ها نمی‌‌دهد. درضمن آزادی دینیْ آتئیست‌‌ها و دیگر افراد دارای ذهنیت سکولار را به رسمیت نمی‌‌شناسد. پیتر مندویل، پژوهشگر روابط بین‌‌الملل در فصل دوازدهِ این کتاب خاطرنشان می‌‌کند، کنار گذاشتن داوطلبانۀ قدرت حاکم از سوی النهضه نشان می‌‌دهد که ترس شایع از «یک نفر، یک رأی، یک بار» معمولاً بی‌‌اساس است. درضمن در مصر هم اسلام‌‌گرایان نبودند که در سال ۲۰۱۳ حکومت دموکراتیک را سرنگون کردند، بلکه اتحادی نامأنوس میان رهبران نظامی، سکولاریست‌‌ها و سلفی‌‌ها بود. به‌‌هرحال، مرسی هم توان مقابله با کودتای السیسی را نداشت، چنانچه می‌‌توان در واکنش بسیار صلح‌‌آمیز و البته کاملاً بی‌‌ثمرِ حامیان او مشاهده نمود. اما ارتشْ حدود هزار نفر از این افراد صلح‌‌جو را پس از تسخیر یک میدان عمومی در قاهره کشت.مسجد و دولتهدف نویسندگان بازنگری در اسلام سیاسی این است که از بحث‌‌های طولانی و آشنای مربوط به صداقت اسلام‌‌گرایان فراتر روند. این پژوهشگران در پی آن‌اند که بفهمند تبدیلِ احزاب سیاسی از بازیگران حاشیه‌‌ای و محدود به اپوزیسیون به بازیگران سیاسی واقعی برای آن‌‌ها چه معنایی دارد؟ سؤال اکنون دیگر این نیست که «اسلام دربارۀ سیاست چه می‌‌گوید؟»، بلکه این است که «اسلام‌‌گرایان چگونه سیاست را اجرا می‌‌کنند؟».پاسخ النهضه به این سؤال تغییری اساسی در ساختار و هویت این حزب بود: از سال ۲۰۱۶، این گروهْ دیگر خود را یک حزب اسلام‌‌گرا ننامید. الغنوشی در مجله‌‌ای می‌‌نویسد که النهضه «دیگر برچسب ’اسلام‌‌گرایی‘ را در توصیف رویکرد خود نمی‌‌پذیرد، چرا که مفهوم اسلام‌‌گرایی را تندروهای رادیکال در سال‌‌های اخیر بدنما کرده‌‌اند». او ادامه می‌‌دهد «تونس نهایتاً کشوری دموکراتیک است، نه دیکتاتوری؛ این یعنی النهضه بالاخره می‌‌تواند حزبی سیاسی باشد که بر دستورکار اجرایی و چشم‌‌انداز اقتصادی خود متمرکز است، نه جنبشی اجتماعی که علیه سرکوب و دیکتاتوری مبارزه می‌‌کند».اما سؤال اینجاست که اگر حزبی نظیر النهضه دیگر سعی نکند قانون مدنی را بر اساس شریعت شکل دهد، پس اصلاً کجایش اسلامی است؟ پاسخ (که هنوز هم برای بسیاری از اعضا بحث‌‌برانگیز است) این است که گرچه جنبش و حزب اینک رسماً منفک هستند، اما هدف از مشارکت حزب در سیاست همانا حفظ جنبش از سیاست است. وقتی حزب النهضه به یک بازیگر سیاسی عادی در یک نظام سیاسی عادی تبدیل شود، این امر کمک می‌‌کند تا جنبش النهضه مأموریت خود را اجرا کند، یعنی پرورش جامعه‌‌ای که در آن، دین گرچه در نهادهای دولتی نهادینه نیست، اما در دل زندگی روزمره جای دارد. این رویکرد مشابه با مفهوم لیبرال و غربیِ جدایی کلیسا و دولت است، البته بیشتر به مفهوم آمریکاییِ حفظ دین از دخالت دولت شبیه است تا تفکر فرانسویِ حفظ دولت از دین. در بستر اسلامی نیز این جدایی را هم نهادهای دولتی و قانون اساسی و هم به‌‌شکل ریشه‌‌ای‌‌تر، خود احزاب اسلام‌‌گرا باید اعمال کنند.این تغییری اساسی است و می‌‌توان آن را به مثابۀ تعریف مجدد و جزئی‌‌تر دین به عنوان مجموعه‌‌ای از عقاید و آداب دانست که در چارچوب یک جامعۀ سکولار وجود دارند. النهضه این را پذیرفته است که با وجود فرهنگ اسلامی تونس، سرنوشت این کشور این نیست که ایدئولوژی اسلامی نیز داشته باشد. الغنوشی در نشان‌‌دادن این حرکت اعلام می‌‌کند که النهضه اکنون «حزب دموکرات‌‌های مسلمان» شده است. او با این تعریف عمداً مقایساتی را با احزاب دموکراتیک مسیحی اروپا برمی‌‌انگیزد.اما مقایسات به همین حد خلاصه می‌‌شود. از اواسط دهۀ ۱۹۴۰ تا اواسط دهۀ ۱۹۷۰، احزاب دموکراتیک مسیحی راه‌‌هایی یافتند تا ارزش‌‌های عمدتاً دینی را سکولاریزه کنند تا بتوانند به حامیان بیشتری در میان رأی‌‌دهندگان سکولار برسند. در کشورهای عمدتاً پروتستان و کاتولیک، این‌‌دست احزاب ارزش‌‌هایی را تبلیغ می‌‌کردند که از دکترین اجتماعی کلیسا دربارۀ مسائل مرتبط با خانواده، همکاری میان کارگران و کسب‌‌وکارها و امنیت اجتماعی برآمده بود. اما باوجودیکه این احزاب هنوز وجود دارند (و حتی در آلمان بسیار موفق هم هستند)، جنبش اجتماعی دموکرات مسیحی شبیهِ آنچه النهضه و دیگر گروه‌‌های اسلام‌‌گرا برای مأموریتشان لازم می‌‌بینند، نیست. در کشورهایی نظیر آلمان، دموکرات‌‌های مسیحی حزب دارند، اما جنبش ندارند. جنبش‌‌های اجتماعی کاتولیکی هم که در کشورهای اروپایی نظیر ایتالیا فعالیت دارند، هیچگونه ارتباطی با احزاب سیاسی ندارند. در اروپا، سکولاریسم هم در عرصۀ سیاسی و هم در پهنۀ اجتماعی پیروز شده: پس از جنگ جهانی دوم، کشورهای غربی، به‌‌خصوص در مسائل مربوط به سکسوالیته، جنسیت و خانواده، بیشتر و بیشتر از دیدگاه‌‌های مسیحی جدا شدند. از این جهت، جالب است که الغنوشی و دیگر اسلام‌‌گرایان جریان اصلی به دنبال مقایسۀ خود با دموکرات‌‌های مسیحی باشند، چراکه با استانداردهای اسلام‌‌گرایانه به‌‌سختی می‌‌توان آن‌‌ها را الگوی موفقیت دانست.بعید است که در کشورهای مسلمان، سکولاریزه‌‌شدن سیاست‌‌های اسلام‌‌گرا، حداقل در آیندۀ نزدیک، دوری از ارزش‌‌های سنتی را نیز با خود بیاورد. (بعید است تونس در آیندۀ نزدیک ازدواج دگرباشان را قانونی کند.) اما جدایی مسجد و دولت خطر حاد و کوتاه‌‌مدت‌‌تری برای احزاب اسلام‌‌گرایی نظیر النهضه به همراه دارد: این کار ممکن است باعث هموار کردن راه برای تندروهای جهادگرایی شود که معمولاً خودشان را «بیگانگانی در این دنیا» می‌‌خوانند. این عبارت برگرفته از یک نشید یا ترانه است که در محاکمۀ اعضای اخوان‌‌المسلمین مصر در دهۀ ۱۹۶۰ طرفداران زیادی یافت. منظور از این عبارت این است که جهادگرایان یک ایدئولوژی ناب هستند و نمی‌‌پذیرند در هنجارها و نهادهای سکولار جای بگیرند، به همین خاطر آن‌‌ها تنها اسلام‌‌گرایان حقیقی و شاید تنها مسلمانان راستین باشند. خطر اینجاست که اگر اسلام‌‌گرایان جریان اصلی حاضر شوند به بهای جدایی اهداف سیاسی از اهداف دینی و اجتماعی‌‌شان، در دولتی سکولار جای گیرند (همچون تونس) و یا به‌خاطر زیاده‌‌روی‌‌شان و واکنش سرکوبگرانۀ دولت علیه آن‌‌ها از دولت طرد شوند (همچون مصر)، آنگاه مسلمانان جوانی که در پی هویت دینی و سیاسی «اصیل» هستند، ممکن است در جایی دیگر به‌دنبال آن بروند. و جهادگرایان در انتظار آن‌‌ها خواهند بود.اطلاعات کتاب‌‌شناختی:Hamid, Shadi, and William McCants, eds. Rethinking Political Islam. Oxford University Press, 2017پی‌نوشت‌ها:* الیویه روآ (Olivier Roy)، اسلام‌‌شناس فرانسوی، استاد مرکز مطالعات پیشرفتۀ رابرت شومن و نویسندۀ کتاب جهاد و مرگ: جذابیت جهانی دولت اسلامی (Jihad and Death: The Global Appeal of Islamic State) است.** این مطلب در شمارۀ نوامبر و دسامبر نشریۀ فارن‌‌افرز چاپ شده و در تاریخ ۱۶ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «Political Islam After the Arab Spring» در وب‌‌سایت این مجله نیز منتشر شده است و وب‌‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «اسلام سیاسی بعد از بهار عربی: کشاکش جهاد و دموکراسی» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.[۱] Mainstream Islamists ]]> اولیویه روآ تاریخ‌وسیاست Sun, 03 Dec 2017 05:24:15 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.y97rak9uqpr4a.html صدسالگی یک انقلاب http://tarjomaan.com/vdci.ravct1ayubc2t.html • چرا انقلاب روسیه مهم است؟صد سال پیش، قیام بلشویک لنینْ فئودالیسمِ روسیه را واژگون کرد. آن قیام امروز چه معنایی دارد؟هر سال وقتی به سالگرد انقلاب روسیه نزدیک می‌شویم، مردم این کشور از خودشان می‌پرسند که آیا واقعاً باید این انقلاب را گرامی بدارند؟ روسیه سال‌هاست که با قواعد سرمایه‌داری، یا به‌قول چاینا میای‌ویل، سرمایه‌داری گانگستری اداره می‌شود، اما هنوز آثار انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ همه‌جا عیان است. چه در سیاست، چه در اجتماع، چه در هنر و ادبیات. این آثار ما را فرامی‌خوانند به اندیشیدنِ دوباره دربارۀ انقلاب و بیم و امیدهای آن.• عشق لنین به ادبیاتْ انقلاب روسیه را شکل دادلنین از دانشش دربارۀ آثار کلاسیک برای انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ استفادۀ زیادی کردادبیات در فرهنگِ سیاسی‌ای که ولادیمیر لنین در آن بزرگ شد، نقش بسزایی داشت. در رژیم تزاری، انتشار متونِ سیاسی دشوار بود ولی با شعر و رمان سهل‌گیرانه‌تر برخورد می‌شد. سیاست، از همین طریق به ادبیات روسیه نفوذ کرده بود، تاجایی‌که پدر اتحاد جماهیر شوروی، دوست داشت دشمنانش را با شخصیت‌های رمان‌ها مقایسه کند. طارق علی، از شخصیت‌های پیشرویِ چپ، از عشق لنین به ادبیات روسی و نقش آن در انقلاب اکتبر می‌گوید.• رازِ ذهنیت روسیکریستین نف که سه دهه در روسیه روزنامه‌نگار بوده است، در آستانۀ بازنشستگی و خروج از مسکو، دربارۀ ذهنیت یکتای روسی نوشته استپس از فروپاشی اتحاد شوروی، جاده‌های اندکی در روسیه ساخته شده است. اما به تازگی طرح ساخت بزرگراهی مدرن میان مسکو و سن‌پترزبورگ در دست اقدام است. چندی پیش فاز اول این بزرگراه افتتاح شد، اما باوجوداین، رانندگان روسی ترجیح می‌دهند از همان جادۀ قدیمیِ پرترافیک رفت‌وآمد کنند، زیرا فکر می‌کنند اخذ عوارض، اگرچه با نرخی ناچیز، یک‌جور کلاهبرداریِ بی‌شرمانۀ دولتی است. این داستان روسیه است. سرزمینِ تضاد دولت و ملت.• ده کتاب دربارۀ انقلاب روسیه از نظر طارق علیانقلاب ۱۹۱۷ روسیه، جهان را برای همیشه تغییر داد. بازخوانی تاریخ این انقلاب همیشه ضروری استدرست یک‌قرن پیش، در سال ۱۹۱۷، زلزله‌ای عظیم تمام سرزمین‌های شمالی کشور ما را درنوردید. بلشویک‌ها بالاخره در این سال توانستند قدرت سیاسی را در امپراتوری رو به زوالِ روسیه از آن خود کنند و دوران تازه‌ای را برای رسیدن به رؤیای کمونیسم آغاز کنند. طارق علی، نویسندۀ شهیر پاکستانی-بریتانیایی، از انبوه کتاب‌هایی که دربارۀ این انقلاب نوشته شده، ده کتاب را انتخاب کرده است.• لویی آلتوسر: کمونیسم همه‌جا هست، حتی روی پشت‌بام  • اریک هابسبام: ۹۵سال چپ‌گرایی  • هابرماس، یک عمر نظریۀ انتقادی  • اکسل هونت و نسخۀ جدیدی از سوسیالیسم• از عشق و انقلاب؛ آنتونیو گرامشی از زبان نوه‌اش • مقدمۀ مارشال برمن بر مانیفست کمونیست • رؤیای ازدست‌رفتۀ پیامبر  • داستان کافه‌نشینی‌های اگزیستانسیالیستی • گفت‌وگو با دختر چه‌گوارا: انقلاب از جنگل تا بیمارستان  • آیا سوسیالیسم کسالت‌بار است؟ • همه می‌توانند سوسیالیست باشند، حتی بیل گیتس  • پرونده کتاب: هتل بزرگ پرتگاه: زندگانی متفکران مکتب فرانکفورت ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Tue, 17 Oct 2017 09:53:57 GMT http://tarjomaan.com/vdci.ravct1ayubc2t.html هوش مسئله‌ای عمیقاً سیاسی است http://tarjomaan.com/vdch.zn6t23nqvftd2.html ایان — به‌موازاتِ بزرگ‌شدن من در انگلستان در نیمۀ دوم قرن بیستم، مفهوم هوش هم بال و پر پیدا کرد. در آن مقطع، برخورداری از هوش بالا آرزوی همگان بود، موضوع بحث قرار می‌گرفت و مهم‌تر اینکه به‌دقت سنجیده می‌شد. در سن ۱۱سالگی ده‌ها هزار نفر از ما را در سراسر کشور به سالن‌هایی پر از نیمکت هدایت کردند که در آن‌ها بنا بود با آزمون هوش 11-Plus سنجیده شویم. نتایج این امتحانِ چندساعته می‌توانست تعیین کند که چه کسی برای آمادگی ورود به دانشگاه و مشاغل سطح بالا به مدارس گرامر خواهد رفت، چه کسی بناست در هنرستان تحصیل کند و مهارت‌های کاری بیاموزد و چه کسی باید در دبیرستان‌های جدید درس بخواند، ابتدا به تمرین درس‌های پایه بپردازد و سپس به جهان کارهای سطح پایین و یدی فرستاده شود.زمانی‌که من در آزمون هوش شرکت کردم تا جایگاهم در جهان مشخص شود، این ایده که هوش نیز مانند فشار خون و اندازۀ کفش قابل کمّی‌سازی است، به‌سختی، صد سال قدمت داشت؛ اما چنین برداشتی از هوش به‌عنوان عاملی که مرتبۀ فرد را در جهان مشخص می‌کند بسیار قدیمی‌تر است. این فکر مانند رشته‌ای در تفکر غربی، از افلاطون تا نخست‌وزیر کنونی انگلستان، ترزا می، جریان داشته است. درواقع گفتنِ اینکه فردی باهوش نیست هرگز بیانی ساده از توانایی‌های ذهنی او نیست، بلکه همواره نشان از داوری جمعی دربارۀ کارهایی دارد که او مجاز به انجام آن‌هاست. به بیان دیگر، هوش چیزی کاملاً سیاسی است.این رتبه‌بندی بر اساس هوش گاه معقول به نظر می‌رسد، چرا که ما انسان‌ها به پزشکان، مهندسان و حکمرانانی نیاز داریم که احمق و کم‌هوش نباشند، اما ماجرا جنبۀ تاریکی هم دارد؛ زیرا همان‌طور که توانایی عملیِ فرد عاملی تعیین‌کننده است، هوش او (یا فقدان آن) نیز برای تصمیم‌گیری دربارۀ اینکه می‌توانیم چه بر سرش آوریم به کار گرفته می‌شود. در طول تاریخ تمدن غرب، آن‌ها که کم‌هوش تلقی شده‌اند در نتیجۀ این قضاوت مورد بهره‌کشی قرار گرفته‌اند، برده شده‌اند، عقیم شده‌اند و به قتل رسیده‌اند (حتی خورده شده‌اند، اگر موجوداتِ غیرانسانی و حیوانات را نیز در این تحلیل جای دهیم).این داستانی قدیمی و درواقع باستانی است، اما داستان با ورود به قرن بیستم و پیوستن عنصر تازه‌ای به این روند جذاب‌تر هم می‌شود؛ این عنصر تازه هوش مصنوعی است. در سال‌های اخیر، پیشرفت‌های صورت‌گرفته در هوش مصنوعی به سطوح قابل ‌توجهی رسیده‌اند و بسیاری از متخصصان باور دارند که این پیشرفت‌ها به‌زودی از این هم بیشتر خواهند شد. متخصصان این حوزه حیران و هیجان‌زده‌اند و پیام‌های توییتری مداومی دراین‌باره ارسال می‌کنند. برای درک اینکه چرا ما به این مسئله اهمیت می‌دهیم و چرا از آن می‌ترسیم، باید هوش را به‌عنوان مفهومی سیاسی درک کنیم و به‌طور مشخص تاریخ طولانی آن را به‌مثابۀ پایه و اساسی برای سلطه درک نماییم.اصطلاح «هوش» به‌خودی‌خود هرگز در میان فیلسوفان انگلیسی‌زبان متداول نبوده است. البته این اصطلاح هیچ ترجمۀ مستقیمی به دو زبان مهم دیگر در سنت فلسفی غرب، یعنی یونانی و آلمانی، هم ندارد؛ اما بدان معنا هم نیست که فیلسوفان به این مسئله بی‌تفاوت بوده‌اند. درواقع بسیاری از آن‌ها به‌نحو وسواس‌گونه‌ای دل‌مشغولِ هوش یا حداقل بخشی از آن بوده‌اند: عقل یا عقلانیت. درواقع اصطلاح «هوش» برای پنهان‌کردنِ معادلی کهنه‌تر در گفتار سیاسی و عامیانه مطرح شده است. این اصطلاح تنها با رشد رشتۀ نوظهور روان‌شناسی، که تعبیر هوش را از آنِ خود می‌دانست، جایگاه ویژه‌ای یافت. گرچه امروزه بسیاری از محققان از نگرشی وسیع‌تر به هوش پشتیبانی می‌کنند، اما عقل همچنان بخشی از این مفهوم باقی مانده است. لذا زمانی‌که دربارۀ نقش تاریخی هوش سخن می‌گوییم، این پیش‌زمینۀ تاریخی و مفهومی را نیز پیش روی خود خواهیم داشت.داستان هوش با افلاطون آغاز شده است. او در تمام نوشته‌هایش ارزش بسیار والایی برای تفکر قائل است و (از دهان سقراط) اعلام می‌کند که زندگیِ نیازموده ارزش زیستن ندارد. افلاطون در میان جهانی آکنده از اسطوره و رازباوری۱ برخاست تا حرف تازه‌ای بگوید: اینکه حقیقت تنها از راهِ عقل بنا نهاده می‌شود؛ همان دیدگاهی که امروز کارکرد هوش تلقی می‌شود. این نگاهْ افلاطون را به نتیجه‌گیری مشهورش در جمهوری هدایت می‌کند که «حکمران ایدئال» همان «فیلسوف‌شاه» است؛ چرا که تنها فیلسوف می‌تواند بر اساس نظم صحیح اشیا عمل کند. بدین‌گونه افلاطون اعلام می‌کند که تنها باهوش‌ترین فرد شایستۀ حکومت بر دیگران است که درواقع نوعی شایسته‌سالاری بر اساس هوش محسوب می‌شود.این ایده در زمان خود ایده‌ای انقلابی بود. آتن داشت دموکراسی یا همان حاکمیت مردم را تجربه می‌کرد، اما آتنی‌ها برای اینکه عضوی از این «مردم» به شمار آیند باید مذکر می‌بودند و نه ضرورتاً باهوش. در مناطق دیگر نیز طبقۀ حاکم از کسانی تشکیل می‌شد که یا در میان نخبگان موروثی بالیده بودند (آریستوکراسی) یا باور داشتند دستورات الهی را دریافت می‌کنند (تئوکراسی) یا بر اساس زور عریان (تیرانی) به قدرت رسیده بودند.ایدۀ تازۀ افلاطون در گوش‌های مشتاق روشنفکران آن دوران ازجمله شاگرد او، یعنی ارسطو، زنگ زد. البته ارسطو دیدگاهی عمل‌گراتر داشت و متفکری بود با گرایش به تقسیم و طبقه‌بندی. او ایدۀ اولویت عقل را از افلاطون اخذ کرد و آن را برای آنچه باور داشت سلسله‌مراتب طبیعی جامعه است به کار گرفت. ارسطو در کتاب سیاست توضیح می‌دهد: «اینکه برخی باید حکمرانی کنند و دیگران از آن‌ها تبعیت نمایند، صرفاً برآمده از مصلحت و نیاز نیست، بلکه امری ضروری است؛ زیرا برخی افراد از لحظۀ تولد نشان تبعیت و پیروی در خود دارند و برخی نشان حکمرانی». آنچه حکمران را از دیگران متمایز می‌سازد دارابودن «عنصر عقلانی» است. مردان آموزش‌دیده از این ویژگی بیش از سایرین برخوردار هستند و به همین سبب به‌صورت طبیعی حاکم بر زنان‌اند. از آن‌سو مردانی که توانایی استفاده از نیروی بدنشان را دارند طبعاً برده هستند. با پایین‌رفتن از نردبان عقلانیت به حیوانات می‌رسیم. موجوداتی آن‌چنان نادان که بهترین شرایط برایشان این است که تحت کنترل انسان‌ها باشند.بنابراین از سحرگاه تاریخ بشری تا به امروز، ما هوش را برای انسان فرهیخته و مذکر اروپایی به رسمیت شناخته‌ایم. این تحلیل به برهانی منتهی شده است به سود حق سلطۀ مردان سفید بر زنان، طبقات فرودست، مردمان غیرمتمدن و حیوانات. درحالی‌که افلاطون به سود غلبۀ عقل استدلال می‌کرد و آن را در چارچوب نوعی آرمان‌شهر نیازموده جای می‌داد. تنها یک نسل پس از او، ارسطو حاکمیت انسان متفکر را امری بدیهی و طبیعی اعلام کرد.نیازی به گفتن نیست که، بیش از دو هزار سال بعد، قطاری که این فیلسوفان در عرصۀ تفکر به راه انداختند از خط خارج شده است. فیلسوف متأخر و محافظه‌کار استرالیایی، وال پلاموود، می‌نویسد این غول‌های فلسفۀ یونانی مجموعه‌ای از دوگانه‌های به‌هم‌پیوسته را مستقر ساختند که همچنان بر تفکر ما حکم‌فرماست؛ مقولات متضادی چون هوش/بلاهت، عقلانی/احساسی و ذهن/بدن که به‌نحوی آشکار یا پنهان به مقولات دیگری چون مذکر/مؤنث، متمدن/بدوی و انسان/حیوان پیوسته‌اند. این دوگانه‌ها به‌لحاظ ارزشی خنثی نیستند، اما در چارچوب دوگانۀ وسیع‌تری قرار می‌گیرند که ارسطو آن را آشکارا نشان داده است: دوگانۀ سلطه‌گر/سلطه‌پذیر یا ارباب/بنده. این دوگانه‌ها در کنار یکدیگر روابط سلطه‌ای مانند پدرسالاری یا بردگی را به‌عنوان بخشی طبیعی از نظم اشیا آشکار می‌کنند.آغازگرِ فلسفۀ مدرن غربی را اغلب آن دوئالیستِ بزرگ، یعنی رنه دکارت، می‌دانند. دکارت، برخلاف ارسطو، حتی در انتهای زنجیرۀ روبه‌کاهشِ هوش جایی برای حیوانات قائل نبود. بنابر ادعای دکارت، شناخت تنها از آنِ بشر است. سخن او بازتابی از هزار سال الهیات مسیحی بود که در آن هوش به یکی از خواص روح بدل شد؛ بارقه‌ای الهی تنها برای آن‌هایی که آن‌قدر خوش‌شانس هستند که به‌صورت خداوند و مطابق با تصویر او ساخته شوند. دکارت طبیعت را کاملاً بدون عقل تلقی می‌کرد و به همین دلیل آن را فاقد ارزش‌های ذاتی می‌دانست. بدین‌ترتیب، سرکوب و سلطه بر دیگر انواع موجودات بدون هرگونه احساس گناه مشروعیت می‌یافت.این ایده که هوش عامل تعریف‌کنندۀ انسانیت است تا دوران روشنگری نیز ادامه یافت. کانت، که احتمالاً مهم‌ترین متفکر اخلاق از زمان یونان باستان است، با آغوشی باز از این ایده استقبال کرد. از دید کانت، فقط موجودات خردمند از جایگاهی اخلاقی برخوردارند. موجودات عقلانی را باید «اشخاص» نامید و آن‌ها را «غایات فی‌نفسه» تلقی کرد. درحالی‌که موجودات غیرعاقل صرفاً ارزشی نسبی در مقام ابزار دارند و به همین سبب «شیء» خوانده می‌شوند. ما اجازه داریم هرچه می‌خواهیم با این موجودات انجام دهیم.در تلقی کانت، موجود خردمند (که امروز آن را موجود هوشمند می‌نامیم) ارزش و مرتبۀ بی‌نهایتی دارد، درحالی‌که موجود غیرعاقل یا غیرهوشمند چنین ارزشی ندارد. استدلال‌های او در این خصوص بسیار ماهرانه و جالب‌توجه هستند، اما درنهایت کانت نیز به نتیجه‌گیری‌ مشابهی با ارسطو می‌رسد: اینکه در جهان اربابانی بالطبع و بردگانی بالطبع وجود دارند و هوش همان عاملی است که این دو را از یکدیگر متمایز می‌کند.این مسیر تفکر در ادامه گسترش یافته و به جزء محوری منطق استعمار بدل شد. استدلال استعماری بر اساس عقل بدین‌گونه بیان می‌شود که مردمان غیرسفید از هوش کمتری برخوردارند و درنتیجه، فاقد صلاحیت لازم برای حکمرانی بر خویش و سرزمینشان هستند. به‌این‌ترتیب، نابودی فرهنگ این مردمان و تصاحب قلمرو آن‌ها کاملاً مشروع و حتی به‌عنوان نوعی وظیفه بر دوش مردمان سفید گذاشته شده است. به‌علاوه، از آنجا که هوشمندیْ انسانیتِ افراد را تعریف می‌کند، هوشمندیِ کمتر سبب می‌شود این افراد کمتر انسان باشند؛ لذا آن‌ها از منزلت اخلاقی کامل برخوردار نیستند و کشتن یا به‌بردگی‌گرفتن آن‌ها امری مطلوب و پذیرفته است.همین منطق در ارتباط با زنان نیز به کار گرفته می‌شود. زنان بیش از آن دمدمی‌مزاج و احساساتی تلقی می‌شوند که از امتیازات «مرد عاقل» برخوردار باشند. چنان‌که جوآنا بورک از دانشگاه بربک لندن نشان داده است، در بریتانیای قرن نوزدهم، زنان حتی کمتر از حیوانات اهلی تحت محافظت و حمایت قانون قرار داشتند. بر این اساس، شاید جای تعجب نباشد که هوش رسمی در طول دهه‌ها، بیش از آنکه درمانی برای سرکوب زنان باشد، در مقام عامل تشدیدکنندۀ نابرابری عمل کرده است.سر فرانسیس گالتون را اغلب مؤسس دانش اندازه‌گیری ذهن۲ می‌دانند. او تحت تأثیر کتاب منشأ انواع (۱۸۹۵) قرار داشت که عمه‌زاده‌اش، چارلز داروین، به رشتۀ تحریر درآورده بود. این کتاب گالتون را به این باور رساند که توانایی هوشی کاملاً ارثی است و از طریق تولید مثل انتخابی و کنترل موالید افزایش‌پذیر است. گالتون بر همین اساس تصمیم گرفت تا راهی برای شناسایی توانمندترین افراد جامعه بیابد و آن‌ها را به زادوولد بیشتر تشویق کند. در چارچوب این منطق، افراد کم‌هوش‌تر باید از تولید مثل دلسرد می‌شدند و درواقع، از زادوولدِ آن‌ها ممانعت به عمل می‌آمد تا از نوع بشر محافظت شود. به این‌گونه، علم اصلاح نژاد بشر و آزمون هوش هم‌زمان متولد شدند. در دهه‌های بعدی، شمار زیادی از زنان در اروپا و آمریکا به‌اجبار و در پی کسب امتیاز پایین در آزمون‌ها عقیم شدند، روندی که تنها در یک مورد به عقیم‌سازی ۲۰ هزار نفر در کالیفرنیا انجامید.معیارهای هوش برای توجیه برخی از شدیدترین نمونه‌های وحشی‌گری در تاریخ به کار گرفته شده است. بااین‌حال، حاکمیت عقل همواره منتقدان خود را داشته است. از دیوید هیوم تا فردریش نیچه و از زیگموند فروید تا پسامدرنیسم، سنت‌های فلسفی متعددی بوده‌اند که این مفهوم را به چالش‌کشیده‌اند. این سنت‌ها نمی‌پذیرند که ما تا بدان حد که تصور می‌کنیم هوشمند باشیم یا هوش بالاترین فضیلت بشری باشد.شایسته‌سالاریِ مبتنی بر هوش همواره یکی از تلقی‌های مرتبط با ارزش اجتماعی بوده است و البته یکی از اثرگذارترین آن‌ها. ورود به مدارس و حرفه‌های خاصی چون خدمات کشوری بریتانیا بر اساس آزمون‌های هوش صورت می‌گیرد، اما دیگر عرصه‌ها به معیارهای دیگری چون خلاقیت یا روح کارآفرینی اهمیت بیشتری می‌دهند. گرچه ما همواره امیدواریم که مدیران دولتی افراد باهوشی باشند، اما همیشه سیاست‌مدارانِ ظاهراً باهوش‌تر را انتخاب نمی‌کنیم. (آشکار شده است که حتی سیاست‌مدار پوپولیستی مانند دونالد ترامپ نیز احساس نیاز می‌کند تا مدعی شود اعضای کابینه و دولت او از بالاترین میزان هوش در میان تمام ادوار پیشین برخوردارند).البته بسیاری از منتقدان، به‌جای به‌چالش‌کشیدن سلسله‌مراتب هوشمندی، بر حمله به سیستم‌هایی تمرکز می‌کنند که تنها به نخبگان سفید و مذکر اجازۀ ارتقا می‌دهند. آزمون ۱۱-Plus، که من گذراندم، یکی از نمونه‌های جذاب و عمیقاً پنهان از چنین سیستمی است. این آزمون با هدف شناسایی جوانان باهوش از تمام طبقات و نژادها طراحی شده است. بااین‌حال، واقعیت آن است که افراد منتخبِ آن به‌نحو نامتناسبی از طبقات متوسط سفید و برخوردار برخاسته‌اند، طبقاتی که اعضای آن‌ها به این طریق برای موقعیت و مزایای پیشین خود مجدداً تأیید می‌شوند.باری، وقتی به این مسئله می‌اندیشیم که هوش در طول دو هزار سال گذشته برای توجیه امتیاز و سلطۀ گروهی خاص به کار گرفته شده است، آیا تعجبی دارد که چشم‌انداز نزدیک و حتمی از حضور ربات‌های فوق‌ هوشمند ما را به هراس اندازد؟از فیلم «۲۰۰۱؛ یک اودیسۀ فضایی» تا مجموعه فیلم‌های «نابودگر»، نویسندگان دربارۀ قیامِ ماشین‌ها علیه انسان خیال‌پردازی کرده‌اند. حال می‌توانیم علت این دیدگاه را دریابیم. اگر تا پیش از این باور داشتیم که بالاترین مدارج جامعه باید به برجسته‌ترین مغزها واگذار شوند، حال باید انتظار داشته باشیم که توسط ربات‌هایی با توان هوشی بیشتر به موجوداتی زائد بدل گردیم و به پایین هرم جامعه رانده شویم. با پذیرش این ایده که باهوش‌ترین‌ها از حق استثمار و سلطه بر افرادی کم‌هوش‌تر برخوردارند، طبیعی است که از تبدیل‌شدن به بردگان مخلوقات فوق‌العاده باهوش خود در هراس باشیم. درحقیقت اگر موقعیت کنونی، قدرت و ثروت خود را بر اساس هوش توجیه می‌کنیم، آنگاه قابل درک است که هوش مصنوعیِ فرادست خود را به‌منزلۀ خطری وجودی تلقی نماییم.این روایت خاص از برتری و امتیاز می‌تواند توضیح دهد که چرا، آن‌چنان‌که کیت کرافورد متخصص تکنولوژی و محقق اهل نیویورک بیان کرده است، ترس از زیرکیِ هوش مصنوعی بیشتر در میان مردان سفید غربی مشاهده می‌شود. دیگر گروه‌های جنسی یا نژادیْ تاریخی طولانی از سلطۀ گروه‌های برتر و خودمحور را تجربه کرده‌اند و همچنان به نبرد علیه سرکوب و سلطۀ واقعی مشغول‌اند. در مقابل، مردان سفید به قرارگرفتن در رأس سلسله‌مراتب اجتماعی عادت دارند. به همین جهت آن‌ها چیزهای بیشتری برای ازدست‌دادن دارند، اگر موجود جدیدی از راه برسد که دقیقاً در عرصه‌هایی از آن‌ها پیشی بگیرد که سروریِ مردان در آن موجه بوده.قصد من آن نیست که تمام نگرانی‌ها دربارۀ هوش مصنوعی را بی‌بنیاد بخوانم. قطعاً، در کنار مزایای بالقوه، خطرات واقعی نیز در ارتباط با کاربرد هوش مصنوعی پیشرفته وجود دارد؛ اما خطر سلطه و سرکوبی توسط ربات‌ها، مشابه با آنچه استعمارگران اروپایی بر سر مردم بومی استرالیا آوردند، یقیناً در ابتدای فهرست این نگرانی‌ها جای نمی‌گیرد.دغدغۀ آنچه ما با هوش مصنوعی خواهیم کرد از دغدغۀ آنچه هوش مصنوعی ممکن است به‌خودی‌خود انجام دهد مهم‌تر است، چرا که به‌کارگیریِ هوش مصنوعی توسط ما انسان‌ها علیه یکدیگر یا تکیۀ بیش‌ازحد بر آن احتمال بیشتری دارد. مانند داستان «شاگرد جادوگر»، اگر هوش مصنوعی به آسیبی بینجامد، احتمالاً به این سبب است که ما با نیت خیر اهدافی بداندیشانه را برای آن‌ها تعریف کرده‌ایم، نه به این سبب که خود آن‌ها آرزوی تسلط بر ما را داشته‌اند. درواقع بلاهت طبیعی و نه هوش مصنوعی همچنان بزرگ‌ترین خطر است.تأمل و گمانه‌زنی دربارۀ این نکته فی‌نفسه جالب‌توجه است که اگر مقولۀ هوش را به‌نحو دیگری بنگریم، هوش مصنوعی چه وضعیتی خواهد یافت. افلاطون باور داشت که فیلسوفان باید پادشاهی را به ریشخند بگیرند، چرا که آن‌ها به‌طور طبیعی تأمل دربارۀ بشریت را به میل تسلط بر او ترجیح می‌دهند. در سنت‌های دیگر، به‌ویژه سنت‌های شرقی، انسان هوشمند کسی است که دام‌های گستردۀ پیش پای قدرت را به‌عنوان نشانه‌های غرور و پوچی مذمت می‌کند. از دید آن‌ها هوشمند کسی است که ابتذال و رنج روزمرگی را از پیش پای خویش برمی‌دارد.تصور کنید اگر این دیدگاه‌ها گسترش یابد، اگر ما باور پیدا کنیم که مردمان هوشمند آن‌هایی نیستند که ادعای حق حاکمیت دارند، بلکه آن‌هایی هستند که در مکان‌های دورافتاده به مدیتیشن مشغول‌اند تا خود را از امیال این‌جهانی رهایی بخشند؛ یا اگر باور داشته باشیم که باهوش‌ترین‌ها کسانی هستند که برای گستراندن صلح و روشنایی به میان مردم باز می‌گردند، آنگاه با چنین تصویری آیا باز هم از ربات‌های باهوش‌تر از خود احساس ترس خواهیم کرد؟پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را استیون کیو نوشته است و در تاریخ ۲۱ فوریۀ ۲۰۱۶ با عنوان «‌Intelligence: a history» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. این نوشتار برای نخستین‌بار با عنوان «هوش مسئله‌ای عمیقاً سیاسی است» و با ترجمۀ علی حاتمیان در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ مهر ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** استیون کیو (Stephen Cave) مدیر اجرایی و محقق ارشد مرکز آیندۀ هوش لورهولم در دانشگاه کمبریج است. او، که آموزش‌های فلسفی دیده است، در مقام دیپلمات نیز برای بریتانیا خدمت کرده است و متون متنوعی را در موضوعات فلسفی و علمی در نیویورک‌ تایمز، آتلانتیک، گاردین و دیگر مجلات به نگارش درآورده است.[۱] Mysticism[۲] psychometrics ]]> استیون کِیو تاریخ‌وسیاست Mon, 16 Oct 2017 05:32:29 GMT http://tarjomaan.com/vdch.zn6t23nqvftd2.html سیا چطور برای دانشمندان هسته‌ای ایران تور پهن می‌کند؟ http://tarjomaan.com/vdcb.abwurhbz8iupr.html گاردین — یک مأمور سیا آرام به در اتاق هتل کوبید. پس از نطق‌های اصلی، پنل‌های بحث و شام، شرکت‌کنندگان همایش برای استراحت شبانه رفته بودند. رصد سمعی و بصری اتاق نشان می‌داد عوامل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مراقب دانشمندان هسته‌ای بودند، خوابیده‌اند، ولی او هنوز بیدار بود. او با اطمینان خاطر، به تنهایی در را باز کرد.به روایت یک فرد آشنا با این واقعه که حدود یک دهه پیش رُخ داد، آژانس۱ ماه‌ها زمینه‌سازی کرده بود. آژانس از طریق یک شرکت صوری تجاری، بودجه و سامان‌دهی همایش در یک مرکز پژوهش علمی خارجی را ترتیب داده بود که شک و تردیدی برنمی‌انگیخت، سخنرانان و مهمانان را دعوت کرده بود، و مأموران خود را بین خدمتکاران آشپزخانه و دیگر کارمندان جا داده بود، فقط به این خاطر که بتواند آن کارشناس هسته‌ای را به خارج از ایران بکشاند، چند دقیقه او را از نگهبانانش جدا کند، و رودررو به او پیشنهادی بدهد. در دقایق آخر یک مانع می‌رفت که برنامه‌ها را به هم بریزد: هدف هتلش را عوض کرد چون هتل توصیه‌شدۀ کنفرانس ۷۵ دلار گران‌تر از آن رقمی بود که بالادستی‌های او در ایران حاضر بودند پول بدهد.آن مأمور سیا برای نشان‌دادن صمیمیت و حسن‌نیتش، دست روی قلبش گذاشت و گفت: «سلام حبیبی! من از سیا آمده‌ام، و می‌خواهم با من سوار یک هواپیما بشوید و به ایالات متحده بیایید.» مأمور سیا می‌توانست واکنش‌های آن ایرانی را روی صورتش بخواند: مخلوطی از شوک، ترس و کنجکاوی. بنا به تجربۀ پیشین خود با پناهندگان، می‌دانست هزاران سؤال به ذهن آن دانشمند هجوم آورده‌اند: خانواده‌ام چه می‌شود؟ چطور از من حفاظت می‌کنید؟ کجا زندگی خواهم کرد؟ چطور امرار معاش کنم؟ چطور ویزا بگیرم؟ وقت دارم چمدانم را ببندم؟ اگر بگویم نه، چه می‌شود؟همین‌که دانشمند آمد تا سؤال اول را بپرسد، عنصر سیا وسط حرفش پرید و گفت: «اول سطل را یخ بردارید.»«چرا؟»«اگر نگهبان‌ها بیدار شدند، می‌توانید بگویید که می‌خواهید یخ بیاورید.»*****سیا در برنامه‌ای که شاید جسورانه‌ترین و استادانه‌ترین نفوذ به تشکیلات دانشگاهی باشد، مخفیانه میلیون‌ها دلار صرف صحنه‌چینی همایش‌های علمی در سراسر دنیا کرده است. هدفش وسوسۀ دانشمندان ایرانی به بیرون‌کشاندن آن‌ها از وطن‌شان به جایی بود که بتوان به آن‌ها دسترسی داشت، جایی که افسران اطلاعاتی‌اش بتوانند تک‌به‌تک سراغ‌شان بروند و برای پناهندگی روی آن‌ها فشار بیاورند. به بیان دیگر، آژانس راهی یافته بود تا توسعۀ سلاح‌های هسته‌ایِ ایران را به تأخیر بیاندازد: بهره‌گیری از وجهۀ بین‌المللی تشکیلات دانشگاهی، و گذاشتن یک کلاه بزرگ سر نهادهایی که میزبان همایش‌ها بودند و استادانی که در آن‌ها شرکت و سخنرانی می‌کردند. روح شرکت‌کنندگان همایش هم خبر نداشت که بازیگر نمایشی‌اند که شبیه‌سازی واقعیت است اما از دوردست‌ها صحنه‌چینی شده است. می‌شود بحث کرد که آیا آن مأموریت امنیت ملی می‌تواند گمراه‌سازی این دسته از استادان را توجیه کند یا خیر، اما تردیدی نیست که اکثر دانشگاهیان از اینکه نقش یک ساده‌لوح را در این طرح سیا بازی کرده‌اند برمی‌آشوبند.همایش‌ها بیش از هر عرصۀ دانشگاهی دیگری، مستعد جاسوسی‌اند. این مراسم‌هایِ آیینیِ اجتماعی و فکری، به مدد جهانی‌سازی، همه‌جا رواج پیدا کرده‌اند. مثل پاتوق‌های میزبانی تورهای تنیس یا گلف جهانی، این همایش‌ها نیز هرجا که اقلیم مساعدی داشته باشد سر بر می‌آورند و جماعت هواپیماسوار را جلب می‌کنند. حتی اگر هم پول‌وپله کم داشته باشند، پرستیژی دارند که جبرانش می‌کند. گرچه محققان دائم با وسایل الکترونیکی با هم صحبت می‌کنند، جلسات مجازی اصلاً و ابداً جایگزین دورهمی با همتایان، شبکه‌سازی برای شغل‌یابی، امتحان‌کردن جدیدترین ابزارک‌ها و ارائۀ مقالاتی نیست که بعدتر در مجلدات مشروح همایش چاپ می‌شوند. دیوید لاج، رمان‌نویس مشهور انگلیسی، در رمان دنیای کوچک۲ (۱۹۸۴) که تقلیدی خنده‌دار از حیات دانشگاهی بود نوشت: «جاذبۀ همایش‌های دوره‌ای: شیوه‌ای است برای تبدیل کار به تفریح، ترکیب حرفه‌ای‌گری و گردشگری، و همۀ این‌ها به خرج یک نفر دیگر. مقاله‌ای بنویسید تا دنیا را ببینید!»نه فقط تعداد برندگان جوایز نوبل یا اساتید آکسفورد، که تعداد جاسوسان حاضر در همایش هم می‌تواند معیار اهمیتش باشد. افسران اطلاعاتی آمریکایی و خارجی به همان دلیل روانۀ همایش‌ها می‌شوند که مسئولان جذبِ نیروی ارتش روی محلات کم‌درآمد تمرکز می‌کنند: اینجا بهترین زمین برای شکار است. در هر پردیس دانشگاهی شاید فقط یک یا دو استاد برای یک سرویس اطلاعاتی جذاب باشند، اما در یک همایش مناسب (مثلاً دربارۀ فناوری پهپادها یا شاید هم داعش) یک دوجین از آن‌ها پیدا می‌شود.یک مأمور سابق سیا گفت: «هر سرویس اطلاعاتی دنیا همایش برگزار می‌کند، حامی همایش‌ها می‌شود، و دنبال راهی برای فرستادن افرادی به همایش‌ها می‌گردد.»مارک گلوتی، محقق ارشد در مؤسسۀ روابط بین‌الملل پراگ و مشاور ویژۀ سابق وزارت خارجۀ بریتانیا، می‌گوید: «نیروگیری یعنی فرآیند طولانی اغواء. گام اول، برنامه‌ریزی برای رفتن به کارگاهی است که هدف در آن حضور دارد. حتی اگر فقط حرف‌های عادی بزنید، دفعۀ بعد می‌توانید بگویید: شما را در استانبول ندیده بودم؟»اف‌.بی‌.آی در سال ۲۰۱۱ دربارۀ همایش‌ها به دانشگاهیان هشدار داد، و این سناریو را ذکر کرد: «دعوت‌نامۀ ناخواسته‌ای برای ارسال مقاله به یک همایش بین‌المللی به یک پژوهشگر می‌رسد. او مقاله‌ای می‌فرستد که پذیرفته می‌شود. در همایش، میزبان‌ها یک نسخۀ ارائه‌اش را می‌گیرند. میزبان‌ها یک فلش به لپ‌تاپ او وصل می‌کنند و بدون اطلاع او، هرچه فایل و اطلاعات را روی رایانه‌اش باشد دانلود می‌کنند.»اف.‌بی.‌آی و سیا هم سرازیر همایش‌ها می‌شوند. یک مأمور سابق اف.‌بی.‌آی می‌گوید که در دورهمی‌ها در آمریکا، «افسران اطلاعاتی خارجی سعی می‌کنند آمریکایی‌ها را تور کنند؛ ما سعی می‌کنیم آن‌ها را تور کنیم.» سیا به چند طریق درگیر همایش‌هاست: افسران خود را به آن‌ها می‌فرستد؛ از طریق شرکت‌های صوری در محدودۀ واشنگتن میزبان همایش‌ها می‌شود تا مجموعه‌های اطلاعاتی بتوانند چیزی از دریای حکمت دانشگاهی صید کنند؛ و همایش‌های جعلی راه می‌اندازد تا به پناهندگان بالقوه از کشورهای متخاصم دست پیدا کند.سیا همایش‌های آتی در سراسر دنیا را رصد کرده و نمونه‌های جالب را شناسایی می‌کند. فرض کنید یک همایش بین‌المللی در پاکستان دربارۀ فناوری سانتریفیوژ برگزار می‌شود: سیا مأمور خود را تحت پوشش می‌فرستد، یا استادی را که شاید به آن همایش برود به خدمت می‌گیرد تا برایش گزارش بیاورد. اگر خبردار شود که یک دانشمند هسته‌ای ایرانی در همایش شرکت می‌کند، روی او کلید می‌کند تا در نشست سال بعد نیروگیری کند.اطلاعات حاصل از همایش‌های دانشگاهی ممکن است سیاست‌گذاری‌ها را شکل دهد. در اقناع دولت جورج دابلیو بوش به اینکه صدام همچنان تسلیحات کشتار جمعی در عراق می‌سازد (که غلط از آب درآمد)، همایش‌ها نقش داشتند. جان کیریاکو، افسر سابق ادارۀ ضدتروریسم سیا، در یادداشتی به سال ۲۰۰۹ نوشت: «جاسوس‌ها و خبرچین‌های ما متوجه شدند که دانشمندان عراقیِ متخصص در شیمی، زیست‌شناسی، و تا حد کمتری انرژی هسته‌ای، همچنان در سمپوزیوم‌های بین‌المللی حاضر می‌شدند. آن‌ها مقاله ارائه می‌دادند، به ارائه‌های دیگران گوش می‌سپردند، یادداشت‌های حجیم برمی‌داشتند، و به اردن برمی‌گشتند که از آنجا می‌توانستند زمینی به عراق برگردند.»شاید برخی از آن جاسوس‌ها به نتایج غلط رسیده بودند چون تحصیلات عالیه در شیمی، زیست‌شناسی یا انرژی هسته‌ای نداشتند. بدون این تخصص، شاید آن مأموران بحث را درست نمی‌فهمیدند یا لو می‌رفت که قلابی‌اند. در همایش‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در وین حول موضوعاتی از قبیل هیدرولوژی ایزوتوپ‌ها و انرژی گداخت هسته‌ای، «شاید تعداد افسران اطلاعاتی که در تالارها پرسه می‌زدند بیشتر از دانشمندان واقعی بود.» این را جین کویل می‌گوید که از ۱۹۷۶ تا ۲۰۰۶ برای سیا کار کرده است، و اضافه می‌کند: «فقط یک مشکل کوچک بود: اگر قرار است یکی از آدم‌های سیا را به این همایش‌ها بفرستید، باید بتواند مثل آن‌ها حرف بزند. اعزام یک دانش‌آموختۀ تاریخ سخت است که فقط می‌تواند بگوید: «بله من دکترای فیزیک پلاسما دارم.» به‌علاوه، دنیای این رشته‌ها بسیار کوچک است. اگر بگویید از مؤسسۀ فِرمی در شیکاگو آمده‌اید، می‌گویند: لابد باب، فرد و سوزی را می‌شناسی.»کویل می‌گوید که در عوض، آژانس می‌تواند یک استاد مناسب را از طریق «ادارۀ منابع ملی» به خدمت بگیرد. این اداره، سرویس پنهانی سیا در داخل کشور است که «رابطه‌ای کاری» با تعدادی از دانشمندان دارد: «اگر همایشی در وین پیدا کنند می‌توانند بگویند: پروفسور اسمیت، شرکت شما در این همایش طبیعی به نظر می‌آید.»«اسمیت هم مثلاً می‌گوید: من در آن شرکت می‌کنم، و به شما خبر می‌دهم با چه کسانی حرف زده‌ام. اگر به یک ایرانی بخورم، مسیرم را عوض نمی‌کنم. اگر او بگوید که «دوست دارم شرکت کنم ولی بودجۀ مسافرت دانشگاهمان خیلی کم است»، سیا یا اف.‌بی.‌آی شاید بگوید: «خُب، می‌دانید، شاید بتوانیم پول بلیط‌ شما را بدهیم، البته بلیط قسمتِ ارزان‌قیمت.»*****دل‌دادن و قلوه‌گرفتنِ جاسوس و استاد اغلب با مواجهه‌ای ظاهراً تصادفی در یک همایش دانشگاهی شروع می‌شود، که در این حرفه به آن «برخورد» می‌گویند. یکی از عناصر سیا که قبلاً در مأموریت‌های خارجی فعال بود برایم توضیح داد که «برخورد» چطور کار می‌کند. فرض کنیم اسمش آر. است.آر. به من گفت: «من یک عالم آدم را در همایش‌ها نیروگیری کردم. در این کار ماهر بودم، و کار سختی هم نیست.»او در بین مأموریت‌هایش، به فهرستی از همایش‌های آتی نگاه می‌انداخت، یکی را انتخاب می‌کرد، و روی دانشمندی انگشت می‌گذاشت که حداقل دوبار در سال‌های قبل در همان رویداد با او حرف زده بود و احتمال داشت در آن همایش شرکت کند. آر. از کارآموزان سیا و آژانس امنیت ملی می‌خواست که پروفایلی از هدف تهیه کنند: به کدام دانشگاه رفته است، اساتیدش چه کسانی بوده‌اند، و مواردی از این دست. سپس به دفتر مرکزی پیغام می‌داد تا بودجۀ سفر را تقاضا کند. فوت کوزه‌گری آن بود که پیغامش قدری قانع‌کننده باشد که هزینه‌ها را جور کند، اما آن‌قدر وسوسه‌انگیز نباشد که سایر مأمورانی که آن را می‌خوانند و به همایش نزدیک‌ترند دنبال همان هدف بروند.بعد باید پوشش را درست می‌کرد، که معمولاً بازرگان بود. اسمِ یک شرکت را از خودش درمی‌آورد، وب‌سایت آماده‌ای برایش می‌ساخت و کارت ویزیت چاپ می‌کرد. برای آن شرکتی که وجود خارجی نداشت، صورت‌حساب و تلفن و سوابق کارت اعتباری دست و پا می‌کرد. برای معرفی خودش هم سراغ یکی از هفت اسم مستعارش می‌رفت.آر. سررشته‌ای از علم نداشت. برای بازکردنِ سر حرف نمی‌توانست چیزی دربارۀ فرضیۀ ریمان بگوید. در عوض، خوب می‌دانست دانشمندان اکثراً درون‌گراهایی‌اند که در روابط اجتماعی سررشته ندارند. برای همین راهش را به سمت هدف کج می‌کرد که در گوشۀ سالن دورهمی همایش ایستاده و می‌گفت: «شما هم مثل من از شلوغی بدتان می‌آید؟» بعد هم راهش را می‌گرفت و می‌رفت. آر. گفت: «این برخورد گذراست. فقط صورتتان در ذهن طرف می‌ماند.» هیچ‌کس دیگر نباید متوجه برخورد شود. یک خطای آماتوری آن است که جلوی دیگرانی سراغ هدف بروید که شاید مراقبان او از کشورش باشند. مراقبان لابد این گفت‌وگو را گزارش می‌دهند که امنیت هدف را به خطر می‌اندازد و موجب می‌شود دفعۀ بعد که سراغش می‌روید، میل یا توان هم‌صحبتی نداشته باشد.در مابقی طول همایش، آر. «با انرژی فراوان این سو و آن سو پرسه می‌زد» تا در هر فرصتی به هدف برخورد کند. با هر تماس، که در اصطلاحات سیا «وقت‌گذراندن با هدف» نام دارد و جزء عملکرد شغلی او حساب می‌شود، خودش را در دل استاد بیشتر جا می‌داد. او که کارش را بلد بود مثلاً می‌گفت مقاله‌ای عالی دربارۀ فلان موضوع خوانده است که اسم نویسنده یادش نیست. آن دانشمند هم می‌گفت: «نویسنده‌اش منم!» و گل از گلش می‌شکفت.پس از چند روز، آر. دانشمند را به ناهار یا شام دعوت می‌کرد و پیشنهادش را ارائه می‌داد: شرکتش به حوزۀ تخصصی آن دانشمند علاقمند است و می‌خواهد از کارش حمایت کند. او توضیح داد: «همۀ دانشگاهیانی که تا حالا دیده‌ام، همیشه در تلاشند کمک‌هزینه‌ای برای ادامۀ پژوهششان بیابند. همۀ حرف‌هایشان در این باره است.» آن دو دربارۀ یک پروژۀ خاص و البته قیمتش توافق می‌کردند، که بسته به کشور دانشمند متفاوت بود: «هزار تا پنج هزار دلار برای یک پاکستانی. برای کره بیشتر.» همین‌که پولی از سیا به یک استاد خارجی برسد، حتی اگر او در ابتدا از منبع بودجه بی‌خبر باشد، تحت کنترلشان قرار می‌گیرد چون افشاء این رابطه می‌تواند شغل یا حتی زندگی‌اش در میهن خودش را به خطر بیاندازد.همایش‌های علمی چنان کششی برای عناصر امنیتی دارند که یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های مأموران سیا، مداخلۀ همکارانی است که می‌خواهند برای هدف آن‌ها دام پهن کنند. یک افسر سابق سیا با نام مستعار اشمائیل جونز در کتاب عامل انسانی: درون فرهنگ اطلاعاتی بدکارکرد سیا۳ (۲۰۰۸) نوشت: «ما این‌طوری سرازیر برنامه‌هایی از این دست می‌شویم.»جونز تعریف می‌کند که در یک همایش در سال ۲۰۰۵ در پاریس که انتظار داشت «میعادگاه دیدار دانشمندان تسلیحاتی از کشورهای سرکش» باشد، وقتی نگاهش به آن طرف اتاق افتاد و دو مأمور سیا را دید (که خودشان استاد بودند) دلش گرفت. سعی کرد از دید آن‌ها دور بماند و مشغول پرسه‌زنی در همایش شد: به اتیکت‌های اسامی نگاه می‌کرد تا برای «کسانی که شاید منابع خوبی باشند» تور بیاندازد، کسانی که ترجیحاً از کرۀ شمالی، ایران، لیبی، روسیه یا چین باشند.کرتسن گیسر گفت: «تعجب می‌کنم که حضور اطلاعاتی‌ها در این همایش‌ها این‌قدر علنی است. یک عالم آدم می‌چرخند، از یک عالم جایی که فقط اسم اختصاری دارند.» گیسر، رییس سیاست‌گذاری امنیت مجازی وزارت خارجۀ آلمان، و من در ششمین همایش بین‌المللی سالانۀ تعامل سایبری صحبت می‌کردیم که آوریل ۲۰۱۶ در دانشگاه جورج‌تاون در واشینگتن‌ دی.‌سی. برگزار شد. آثار هنریِ مذهبی، پنجره‌هایی با شیشه‌های رنگی و نقل‌قول‌های کلاسیکی که در تالار گستون ردیف شده بودند، مثل یک استتار استادانه برای مدیران ان.‌اس.‌ای۴ و اف‌.بی.‌آی عمل می‌کردند که ناطقان اصلی برنامه بودند؛ برنامه‌ای پیرامون مبارزه با یکی از هولناک‌ترین چالش‌های قرن بیست‌ویکم: حملات سایبری.در آنجا رمزشکن ارشد سابق ان.‌اس‌.ای سخنرانی کرد، همچنین رییس سابق شورای ملی اطلاعات، معاون وزارت امنیت ایتالیا، و مدیر مرکزی که برای سرویس اطلاعاتی سوئد پژوهش‌های محرمانه انجام می‌دهد. اتیکت‌های اسامی تقریباً همۀ آن ۷۰۰ شرکت‌کننده نشان می‌داد که برای حکومت ایالات متحده، سفارت‌خانه‌های خارجی، پیمان‌کاران اطلاعاتی یا فروشندگان محصولات سایبری کار می‌کردند، یا اینکه در دانشگاه‌ها تدریس می‌نمودند.شاید همۀ حضور اطلاعاتی‌ها هم علنی نبود. به طور رسمی ۴۰ کشور (از برزیل تا موریس، صربستان و سریلانکا) در آن همایش نماینده داشتنند، اما روسیه نه. ولی در انتهای بالکن مرد جوان باریک‌اندامی می‌پلکید که کیفی در دست داشت و به پنل‌ها گوش می‌داد. یقه‌اش به اتیکت اسم آراسته نبود. سراغش رفتم، خودم را معرفی کردم، و اسمش را پرسیدم. گفت «الکساندر» و پس از مکثی کوتاه، «بلوزوف.»«از این همایش خوشتان آمده است؟»او گفت «نه» و سعی کرد جلوی سؤال‌های بیشترم را بگیرد. «من از سفارت روسیه‌ام. نظری ندارم. فقط می‌خواهم باخبر بشوم، همین.»یک کارت ویزیت به او تقدیم کردم و کارت ویزیتش را خواستم که بی‌ثمر بود. «من فقط یک ماه است که اینجایم. هنوز کارت‌هایم چاپ نشده‌اند.»اصرار کردم و از شغلش در سفارت پرسیدم. (با نگاهی به راهنمای دیپلماتیک فهمیدم که «دبیر دوم» است.) نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «ببخشید. باید بروم.»*****وقتی سیا نظر یک استاد مثلاً پروفسور جان بوث را می‌خواهد، به او تلفن می‌کند تا ببیند که آیا وقت سخنرانی در یک همایش را دارد یا خیر. اما خبری از اسم آژانس در دعوت‌نامه و دستوکار رسمی همایش نیست، همایشی که همیشه یک پیمان‌کار مستقر در واشنگتن را به عنوان حامی خود معرفی می‌کند.سیا با پنهان‌کردن نقشش، کار دانش‌پژوهان برای طرح نظراتشان را ساده‌تر می‌کند. ارائه در همایش می‌تواند به اعتبار رزومۀ علمی‌شان بیافزاید بدون اینکه افشاء کنند به سیا مشاوره داده‌اند، چون این کار شاید رابطۀ آن‌ها با برخی همکاران دانشگاهی‌شان و همچنین کشور محل اجرای تحقیقاتشان را به خطر بیاندازد.بوث استاد بازنشستۀ علوم سیاسی در دانشگاه نورث‌تگزاس است که در مطالعات آمریکای لاتین تخصص دارد، یعنی منطقه‌ای که مقاماتش از تاریخ درس گرفته‌اند دلواپس کارهای سیا باشند. بوث در مارس ۲۰۱۶ به من گفت «اگر قصد بازگشت به آمریکای لاتین را داشتید باید مراقب می‌بودید» که اثری از چنین ارائه‌هایی «در روزمه‌تان نیامده باشد.» او گفت: «وقتی به یکی از این همایش‌ها می‌روید، اگر مسئولان آژانس‌های اطلاعاتی یا دفاعی در آنجا باشند، ردّش روی رزومۀ علمی‌تان نمی‌ماند. این یک برگ انجیر برای پوشاندن عورت است. هنوز هم دانشگاه قدری سوگیری علیه این کارها دارد. من وقتی در نشست‌های مطالعات آمریکای لاتین پرسه می‌زنم، نمی‌گویم به همایشی رفته‌ام که سیا برگزار کرده است.»سیا همایش‌هایی دربارۀ مسائل سیاست ‌خارجی برگزار می‌کند تا تحلیلگرانش که اغلب در دریایی از اطلاعات محرمانه غوطه‌ورند، بتوانند از دانش‌پژوهانی درس بگیرند که تصویر بزرگ ماجرا را درک کرده و با اطلاعات عمومی در آن زمینه آشنایند. اساتید شرکت‌کننده معمولاً علاوه بر مخارج سفر، یک هزار دلار دستمزد می‌گیرند. این جلسات، با ارائه‌های پژوهشی و سپس پرسش و پاسخ، مثل هر جلسۀ دانشگاهی دیگرند، با این استثنا که در اتیکتِ نام بسیاری از شرکت‌کنندگان (که گمان می‌رود تحلیل‌گران سیا هستند) فقط اسم کوچکشان دیده می‌شود.از ده همایش اطلاعاتی که بوث در سال‌های متوالی شرکت کرده است (آخرین آن‌ها نشستی در سال ۲۰۱۵ پیرامون ورود موج کودکان آوارۀ آمریکای مرکزی به ایالات متحده بود)، سیا و دفتر مدیر اطلاعات ملی (اُ.دی.ان.آی) فقط یک یا دو مورد را مستقیماً برگزار کردند. مابقی به شرکتی به نامِ سنتراتکنولوژی برون‌سپاری شد که در صنعت رو به رشد واسطه‌ها (یا در زبان جاسوسی «فیوزهای خودکار») در محدودۀ واشنگتن پیشتاز است و همایش‌ها را برای سیا برگزار می‌کند.سیا بودجه و فهرستی از شرکت‌کنندگان را به سنتراتکنولوژی می‌دهد که در مرکز همایش‌های این شرکت در آرلینگتون (ایالت ویرجینیا) جمع می‌شوند. به گفتۀ وب‌سایت این شرکت، آنجا «محلی ایدئال برای همایش‌ها، جلسات، بازی‌ها و فعالیت‌های مشارکتی مشتریانمان است.»رابرت جرویس، استاد سیاست بین‌الملل دانشگاه کلمبیا و مشاور قدیمی سیا، می‌گوید: «اگر دستی بر آتش داشته باشید، وقتی سنترا را ببینید می‌فهمید که احتمالاً سیا یا اُ.دی.ان.آی است. آن‌ها به‌واقع احساس می‌کنند که یک پوشش رقیق کار برخی از دانشگاهیان را راه می‌اندازد.»سنتراتکنولوژی که در سال ۱۹۹۷ تأسیس شده است، بیش از ۲۰۰میلیون دلار از قراردادهای حکومتی دریافت کرده است، از جمله ۴۰میلیون دلار از سیا برای پشتیبانی اداری از قبیل گردآوری و ویراستاری پیغام‌ها و اسناد طبقه‌بندی‌شده برای مطالعۀ پنج‌سالۀ کمیتۀ اطلاعاتی سنا دربارۀ برنامۀ شکنجۀ آژانس. در سال ۲۰۱۵، افسران اطلاعاتی سابق به رده‌های مدیریتی آن پیوستند. هارولد رُزنبائوم، بنیان‌گذار و مدیرعامل آن، مشاور علم و فناوری سیا بوده است. معاون ارشدش ریک بوگوسکی رئیس بخش کره در آژانس اطلاعات دفاعی بوده است. معاون پژوهشی‌اش جیمز هریس به مدت ۲۲ سال برنامه‌های تحلیلی را در سیا مدیریت می‌کرده است. پگی لیونز، مدیر ارتباطات جهانی شرکت، مدیر و افسر قدیمی سیا بوده که چندین مأموریت در آسیای شرقی داشته است. دیوید کانین، مدیر تحلیل‌های شرکت، ۳۱ سال تحلیلگر سیا بوده است.سامیت گنگالی استاد علوم سیاسی دانشگاه ایندیانا نیز مثل بوث در چند همایش سنتراتکنولوژی سخنرانی کرده است. او می‌گوید: «هرکسی که با سنترا کار می‌کند می‌داند که آن‌ها عملاً برای حکومت ایالات متحده کار می‌کنند. اگر اسم سیا را بیاورد، کسانی هستند که اعتراض کنند. من برای همکارانم در این باره لاپوشانی نمی‌کنم. اگر رنجیده شوند، مشکل از خودشان است. من یک شهروند آمریکایی‌ام و احساس می‌کنم که باید بهترین مشاورۀ ممکن را به حکومتم بدهم.»یک استاد علوم سیاسی دیگر که چهار ارائه در سنتراتکنولوژی داشته است گفت که به او گفته بودند این شرکت نمایندۀ «مشتریانی» است که نامشان معلوم نیست. او نفهمید آن مشتریان آژانس‌های اطلاعاتی ایالات متحده‌اند تا اینکه دید اتیکت نام‌های مخاطبانش فقط اسم کوچکشان را دارد. او بعداً در یک همایش دانشگاهی به یکی دو نفر از همان‌ها برخورد. آن‌ها اتیکت اسم نداشتند و در فهرست برنامه نبودند.سنتراتکنولوژی سعی می‌کند ارتباطات خود با سیا را پنهان نماید. این شرکت در سال ۲۰۱۵ زندگی‌نامۀ مدیرانش را از وب‌سایت خود حذف کرد. در فهرست «مشتریان برجسته» در آن وب‌سایت، وزارت امنیت داخلی و اف.‌بی.‌آی و ارتش و ۱۶ شاخۀ دیگر از دولت فدرال دیده می‌شوند، اما خبری از سیا نیست. به رُزنبائوم تلفن کردم و دربارۀ برگزاری همایش‌ها توسط سنترا برای سیا پرسیدم. او گفت: «اشتباه تماس گرفته‌اید. ما ربطی به این قضیه نداریم.» و بعد گوشی را گذاشت.به دفاتر سنترا در طبقۀ پنجم ساختمانی در برلینتگون (ایالت ماساچوست) سر زدم که در حومۀ شمال‌شرقی بوستون قرار دارد. در برگۀ ورود از بازدیدکنندگان می‌پرسید که شهروند کدام کشورند و «نوع بازدید» آن‌ها چیست: طبقه‌بندی‌شده یا خیر. مسئول میز پذیرش به مدیر منابع انسانی شرکت، دایان کالپیتز، خبر داد. او مؤدبانه سؤالم را شنید، با رُزنبائوم چک کرد، و به من گفت که سنترا در این زمینه نظری نمی‌دهد. او گفت: «روشن بگویم، مشتریانمان ترجیح می‌دهند ما با رسانه‌ها صحبت نکنیم.»برای دانشگاهیان ایرانی که به غرب می‌گریزند، همایش‌های دانشگاهی یک نسخۀ امروزی از قطارهای زیرزمینی‌اند. سیا از این نقطه‌ضعف کمال بهره‌برداری را کرده است. دیوید آلبرایت، از مؤسسۀ امنیت علم و بین‌الملل، به من گفت که از زمان پرزیدنت جورج دابلیو. بوش، حکومت ایالات متحده «پول بی‌کرانی» را برای تلاش‌های مخفیانه خرج کرده است تا توسعۀ تسلیحات هسته‌ایِ ایران را به تأخیر بیاندازد. یک برنامه، «عملیات فرار مغزهای سیا» بود که می‌خواست دانشمندان هسته‌ای برجستۀ ایران را به پناهندگی وادارد.یک افسر اطلاعاتی سابق به من گفت که چون رفتن سراغ این دانشمندان در ایران دشوار بود، سیا آن‌ها را به شرکت در همایش‌هایی در کشورهای دوست یا بی‌طرف ترغیب می‌کرد. آژانس ضمن مشورت با اسرائیل، یک کاندید را انتخاب می‌کرد. سپس همایشی در یک مؤسسۀ علمی معتبر از طریق یکی از آن فیوزهای خودکار راه می‌انداخت، یعنی نوعاً یک بازرگان که با مبلغی بین پانصد هزار تا دو میلیون دلار از بودجه‌های آژانس، هزینۀ سمپوزیوم را می‌پرداخت. بعضی وقت‌ها آن بازرگان صاحب یک شرکت فناوری بود، یا آژانس یک شرکت صوری می‌ساخت تا حمایت او برای آن مؤسسۀ پژوهشی موجه و مقبول باشد، مؤسسه‌ای که خبر نداشت دست سیا در کار است. آن افسر سابق به من گفت: «دانشگاهیان هرچه بی‌خبرتر باشند، ماجرا برای همه امن‌تر می‌شود.» آن فیوزهای خودکار می‌دانستند که به سیا کمک می‌کنند، اما از دلیل کارشان خبر نداشتند، و آژانس هم از هرکدام فقط یک‌بار استفاده می‌کرد.محور آژانس یکی از جنبه‌های فیزیک هسته‌ای بود که کاربردهای غیرنظامی داشت و با علایق پژوهشی آن هدف ایرانی هم قرابت داشت. دانشمندان هسته‌ای ایران نوعاً مناصب دانشگاهی هم داشتند. مثل هر استاد دیگری، آن‌ها هم از سیر و سیاحت لذت می‌بُردند. حکومت ایران گاهی اوقات به آن‌ها اجازه می‌داد که همراه تعدادی مراقب به همایش‌ها بروند تا از آخرین پژوهش‌ها باخبر شوند و با تأمین‌کنندگان فناوری‌های مدرن ملاقات کنند، که البته سفرشان بار تبلیغاتی هم داشت.رونن برگمن به من گفت: «از دیدگاه ایرانی‌ها، فرستادن دانشمندان به همایش‌هایی دربارۀ استفاده‌های صلح‌آمیز انرژی هسته‌ای مشخصاً سودمند بود.» برگمن یک روزنامه‌نگار برجستۀ اسرائیلی و مؤلف جنگ محرمانه با ایران: ۳۰ سال کشمکش مخفیانه علیه خطرناک‌ترین قدرت تروریستی دنیا۵ است که اکنون مشغول نوشتن تاریخچه‌ای از سرویس اطلاعات مرکزی اسرائیل (موساد) است. به گفتۀ او، «آن‌ها می‌گویند: بله، ما دانشمندانمان را به همایش‌ها می‌فرستیم تا از فناوری صلح‌آمیز برای مقاصد صلح‌آمیز استفاده کنیم.»وقتی یک افسر سیا برای این مأموریت منصوب می‌شود، در نقش دانشجو، مشاور فنی یا غرفه‌دار ظاهر می‌شود. اولین وظیفه‌اش آن است که مراقبان را از دانشمند دور کند. در یک مورد، سیا خدمتکاران آشپزخانه را استخدام کرد تا غذای مراقبان را مسموم کنند تا با اسهال و استفراغ از پا بیافتند. امید داشتند که آن‌ها غذای هواپیما یا خوراک ناآشنای محلی را علت بیماری‌شان حساب کنند.با قدری شانس، افسر می‌توانست چند دقیقه با دانشمند تنها شود و پیشنهادش را به او عرضه کند. او با خواندن پرونده‌ها و هم‌صحبتی با «عناصر دسترسی‌دار» نزدیک به آن دانشمند، روی وضعیت او سوار می‌شد. بدین‌ترتیب، اگر آن دانشمند می‌گفت که مطمئن نیست واقعاً با سیا سروکار دارد، افسر می‌توانست بگوید که همه‌چیز حتی خصوصی‌ترین جزئیات را دربارۀ او می‌داند و می‌توانست حرفش را اثبات کند. یک افسر به یکی از آن گزینه‌های پناهندگی گفته بود: «می‌دانم سرطان بیضه داشته‌ای و بیضۀ چپت را خارج کرده‌اند.»حتی پس از قبول پناهندگی، ممکن بود آن دانشمند نظرش عوض شود و فرار کند. آن افسر سابق به من گفت: «شما همواره درگیر نیروگیری دوبارۀ آن آدم هستید.» وقتی که او در یک ماشین مطمئن به سمت فرودگاه سوار می‌شد، سیا برای تدارک ویزاها و اسناد پروازی با آژانس‌های اطلاعاتی همسو هماهنگی می‌کرد. همچنین تمام تلاش خود را می‌کرد تا همسر و فرزندان او را هم خارج کند؛ اما برای معشوقه‌ها، که یک‌بار یکی از دانشمندان تقاضا کرده بود، چنین نمی‌کرد. آژانس تدارکات اقامت آن دانشمند و خانواده‌اش را می‌دید و مزایای درازمدت (از جمله پرداخت هزینۀ دانشگاه و تحصیلات تکمیلی فرزندانش) را در اختیارش می‌گذاشت.آن افسر سابق آشنا با این عملیات به من گفت تعداد کافی از دانشمندان (از طریق همایش‌ها یا روش‌های دیگر) به ایالات متحده پناهنده شدند که برنامۀ تسلیحات هسته‌ای ایران به مانع بخورد. او گفت یک مهندس که سانتریفیوژها را برای برنامۀ هسته‌ای ایران مونتاژ می‌کرد، به یک شرط حاضر به پناهندگی شد: اینکه برای دکترا به ام.‌آی.‌تی برود. متأسفانه سیا او را بدون مدارکش مثل دیپلم و رونوشت‌هایش، از ایران خارج کرده بود. در ابتدا ام.‌آی.‌تی تقاضای سیا برای بررسی پروندۀ او را نپذیرفت. اما آژانس اصرار کرد، و آن دانشکدۀ معتبر مهندسی هم پذیرفت که با کنارگذاشتن رویه‌های متعارف بررسی‌هایش، از سیا تمکین کند. ام.‌آی.‌تی یک گروه از اساتید دانشکده‌های مرتبط را جمع کرد تا با او مصاحبه کنند. او در امتحان شفاهی نمرۀ عالی آورد، پذیرفته شد، و دکترایش را گرفت.مدیران ام.‌آی.‌تی منکر اطلاع از این قضیه‌اند. گنگ چِن، رییس دانشکدۀ مهندسی مکانیک، گفت: «من کاملاً از این قضیه بی‌خبرم.» با این حال، دو استاد بخش‌های اصلی این قصه را تأیید کردند. محمد سهیمی، استاد مهندسی نفت در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی که توسعۀ هسته‌ای و سیاسی ایران را دنبال و مطالعه می‌کند، به من گفت یک پناهنده از برنامۀ هسته‌ای ایران، مدرک دکترای مهندسی مکانیک خود را از ام‌.آی‌.تی گرفته است. تیموتی گاتوفسکی، استاد مهندسی مکانیک ام.‌آی.‌تی، گفت: «مرد جوانی را می‌شناختم که اینجا در آزمایشگا‌همان کار می‌کرد. به طریقی خبردار شدم که در ایران روی سانتریفیوژها کار کرده بود. پیش خودم فکر می‌کردم: اینجا چه خبر شده است؟»در سال ۲۰۱۵ که ایران پذیرفت توسعۀ تسلیحات هسته‌ای را محدود کند تا تحریم‌های بین‌المللی برداشته شود، ضرورت نیروگیری تشکیلات اطلاعاتی آمریکا از پناهندگان فعال در این برنامه، قدری کاهش یافت. اما اگر رئیس‌جمهور ترامپ این توافق را کنار بگذارد یا به دنبال مذاکرۀ مجدد برود، توافقی که ماه سپتامبر در سخنرانی در مجمع عمومی ملل متحد آن را نکوهش کرد، همایش‌های صحنه‌چینی‌شده به دستِ سیا برای جذب دانشمندان هسته‌ای مهم ایران شاید دوباره در خفا جان بگیرند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Golden, Daniel. Spy Schools: How the CIA, FBI, and Foreign Intelligence Secretly Exploit America's Universities. Henry Holt, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را دنیل گولدن نوشته است و در تاریخ ۱۰ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «The science of spying: how the CIA secretly recruits academics» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «سیا چطور برای دانشمندان هسته‌ای ایران تور پهن می‌کند؟» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.** دنیل گولدن (Daniel Golden) روزنامه‌نگار پرسابقۀ آمریکایی، برندۀ جایزۀ پولیتزر و از دبیران ارشد سایت پروپابلیکا است. حوزۀ کاری گولدن عمدتاً بر دانشگاه‌ها متمرکز است. نام کتاب دیگر او چنین است: قیمت پذیرش گرفتن: چطور طبقۀ حاکم آمریکا راه ورودش به دانشگاه‌های نخبه را می‌خرد و چه کسانی بیرون دروازه می‌مانند (The Price of Admission: How America's Ruling Class Buys Its Way into Elite Colleges—and Who Gets Left Outside the Gates).*** این نوشته گزیده‌ای است از کتاب مدرسۀ جاسوسی: چطور سیا، اف.بی.‌آی و امنیت خارجی، مخفیانه دانشگاه‌های آمریکا را استثمار می‌کنند نوشتۀ دنیل گولدن.**** این مطلب صرفا بیانگر نظرات نویسنده است و وب‌سایت ترجمان با رعایت اصل امانتداری آن را ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Central Intelligence Agency: آژانس اطلاعات مرکزیْ هم‌چنین مشهور با سرواژه سیا[۲] Small World[۳] The Human Factor: Inside the CIA’s Dysfunctional Intelligence Culture[۴] National Security Agency: آژانس امنیت ملی ایالات متحده آمریکا[۵] The Secret War With Iran: The 30-Year Clandestine Struggle Against the World’s Most Dangerous Terrorist Power ]]> دنیل گولدن تاریخ‌وسیاست Sat, 14 Oct 2017 04:52:47 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.abwurhbz8iupr.html ادوارد سعید را به یادآور http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23nq6ftd2.html اچ‌آلتر — «انسانیتْ تنها -و حتی می‌گویم آخرین- مقاومتی است که امروز در برابر اقدامات و بی‌عدالتی‌های غیرانسانی‌ای داریم که تاریخ انسان را لکه‌دار می‌کند.»ادوارد سعید(۱۹۳۵-۲۰۰۳)پایان سپتامبر چهاردهمین سال بدون ادوارد سعید خواهد بود؛ نظریه‌پرداز ادبی و روشنفکری با دامنۀ وسیعی از دغدغه‌ها. سعید یکی از چهره‌های بنیان‌گذار حوزۀ نظریۀ انتقادی پسااستعماری، و مدافعی قدرتمند برای حقوق سیاسی و انسانی مردم فلسطین بود. اثر برجستۀ او، شرق‌شناسی، کتابی بود در مطالعۀ فرهنگ‌های شرقی از سوی غرب، و در کل، این چارچوب را ارائه کرد که غرب چگونه شرق را می‌فهمد و بازنمایی می‌کند.جای خالی هوش بسیار سعید و و انرژی پایان‌ناپذیر او بسیار به چشم می‌آید. بسیاری از چیزهایی که سعید درباره‌شان نوشت -از بازنمایی‌های فرهنگی شرق تا مسئلۀ فلسطین- همچنان موضوعاتی داغ باقی مانده‌اند. برای گرامی‌داشت سعید و یادآوری عظمت آثارش با محققانی در سراسر جهان گفت‌وگو می‌کنیم و از آن‌ها یک سؤال می‌پرسیم:این ماه، وقتی به چهاردهمین سالگرد ادوارد سعید می‌رسیم، دوباره به آثارش نگاهی می‌اندازیم. به نظر شما در این دوران مرتبط‌ترین و مهم‌ترین موضوع در آثار ادوارد سعید یا دربارۀ آثار او چیست؟• جودیت باتلر، فیلسوف و نظریه‌پرداز جنسیت، استاد دانشکدۀ ادبیات مقایسه‌ای و برنامۀ نظریۀ انتقادی دانشگاه کالیفرنیا: سعید تأثیر تخیل را می‌فهمید.«سعید می‌توانست جهانی را تخیل کند که در آن استعمار به پایان برسد و نوعی رابطۀ برابری در عینِ تفاوت جای آن را در اراضی فلسطینی بگیرد. به نظر او تأثیر تخیل باید جایگاهی حیاتی در سیاست داشته باشد، زیرا بدون بینشی «غیرواقع‌گرایانه» از آینده، هیچ حرکتی در جهت صلح بر اساس راه‌حلی عادلانه و پایدار نمی‌توانست اتفاق بیفتد.او در میانۀ تعارض‌ها می‌زیست، و نیرویِ هنر و ادبیات، آرشیو، شواهد، و جذابیت‌های عمومی را به کار می‌گرفت تا از جهان بخواهد که آینده‌ای را تخیل کنند که در آن برابری، عدالت، و آزادی در نهایت بر فرمان‌بری، سلب مالکیت، و خشونت پیروز شوند. گاهی فکر می‌کنم شاید او برای این جهان بیش از حد خوب بود، اما این ناسازگاری بین آنچه او می‌توانست تخیل کند و آنچه در واقع وجود داشت تا حدی به خاطر قدرت نوشته‌های او و حضورش در جهان است.• لاله خلیلی، پژوهشگر و استاد سیاست خاورمیانه، سواز، لندن: آهنگ نرم و درخشندگی پیامبرانۀ نثر سعید«ظاهراً شرق‌شناسی سعید هیچ‌گاه موضوعیتش را از دست نمی‌دهد، با اینکه دهه‌ها از انتشارش گذشته است. در واقع، به نظر می‌رسد که دگرگونی‌ها (و شکست در دگرگونی‌ها) که از قیام‌های عربی ۲۰۱۱ در خاورمیانه رخ داده است، به سیاست‌گذاران و تحلیل‌گران شرق‌شناس بهانۀ دیگری داده است تا همان کلیشه‌های قدیمی را تکرار کنند.اما من، هر چه مسن‌تر، می‌شوم عمیقاً قدردان بینش سعید دربارۀ ادبیات و هنرها می‌شوم. آثار او دربارۀ آغازها -و پایان‌ها- و خوانش نزدیکِ او از رمان‌ها و داستان‌ها که به شکلی خارق‌العاده بلندنظرانه است، بینشی که او دربارۀ سیاست و اجتماع از ساده‌ترین جمله‌ها و پاراگراف‌های ادبیات کلاسیک انگلیسی یا فرانسوی به دست می‌دهد، او را بیش از پیش حائز اهمیت می‌کند. و همان‌طور که روز به روز نوشته‌های گزاف‌تر آکادمیک و غیرآکادمیک را می‌خوانیم، بیش از پیش قدردان آهنگ نرم و درخشندگی پیامبرانۀ نثر او می‌شویم».• ایلان پاپه، مورخ و استاد کالج علوم اجتماعی و مطالعات بین‌المللی دانشگاه اکستر: شرق‌شناسی و فرهنگ و امپریالیسم امروز هم همچنان موضوعیت دارند.«من فکر می‌کنم که دو دستاورد مهم سعید در دانش، امروز هم به همان اندازۀ دوران زندگی‌اش، موضوعیت دارند. آثار اصلی او، شرق‌شناسی و فرهنگ و امپریالیسم، که گفتمان نژادپرستانه، تقلیل‌گرا، و آسیب‌زنندۀ غربی دربارۀ شرق را نشان داد، همچنان بخشی حیاتی از زندگی ماست. این دو کتاب هنوز بهترین ابزارهای تحلیلی‌ای هستند که در اختیار داریم تا بفهمیم که چگونه هم تجاوز غرب در خاورمیانه (اشغال عراق و افغانستان) و هم واکنش‌های به آن همچنان از طریق قدرت این گفتمان، «قابل‌قبول» و «مشروع» جلوه می‌کنند و حمایت می‌شوند.به همین شکل، پیام سعید در کتاب‌ها و مقالات مختلفش دربارۀ فلسطین همچنان معتبر است. در این آثار او سطح جعل و جهل دربارۀ رنج‌هایی را به معرض نمایش گذاشت که مردمی به مدت بیش از یک قرن متحمل شده بودند. او هشدار داد که این وضعیت بر خاورمیانه و فراتر از آن اثر خواهد گذاشت. هر دوی این دستاوردها دربارۀ قدرت و دانش هستند و میراث او همچنان با ماست. به حقیقت قدرت بده تا شاید بتوانی از دانش برای صلح و آشتی استفاده کنی، و آن را در اختیار ذی‌نفعان بدبین رها کن و تعارض همچنن ادامه پیدا خواهد کرد.»• آوی شلایم، مورخ و استاد ممتاز روابط بین‌الملل، دانشگاه آکسفورد: روشنفکری که هرگز امید همزیستی و صلح را رها نکرد.«ادوارد سعید محققی پرکار و به طرز خارق‌العاده‌ای همه‌کاره بود. کتاب او شرق‌شناسی پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک در پس برداشت‌های غربی از «شرق» را افشا کرد و به شکل‌گیری زیرمجموعه‌ای متمایز از چیزی کمک کرد که بعداً مطالعات پسااستعماری نامیده شد. علاوه بر فعالیت‌های ادبی، سعید پیانیستی در سطح برگزاری کنسرت، و منتقدی پیشرو در عرصۀ موسیقی بود. و البته، روشنفکری با دستی بر آتش سیاست، و شیواترین سخنگوی فلسطینیان سلب‌مالکیت‌شده.اگرچه دعوت سعید به سازش و همزیستی مسالمت‌آمیز برای او رنجش اعراب رادیکال و عده‌ای از طرفداران اسراییلی‌اش را به دنبال داشت، او هرگز مبارزه را رها نکرد. بر عکس، سعید از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا به بیان چشم‌انداز فراگیرش ادامه بدهد. او نوشت جهان باید ببیند که «ایدۀ فلسطینی ایده‌ای از زندگی در کنار هم، احترام به دیگران، و به رسمیت‌شناسیِ مشترک است». همین یک جمله اساس تفکر ادوارد سعید را در بر دارد. این منسجم‌ترین موضوعِ نوشته‌های مفصل او دربارۀ این مبحث از مسئلۀ فلسطین تا آخرین مقاله است.سعید چند سال آخر عمرش را صرف این کرد که استراتژیِ کاملاً جدیدی برای صلح و رویکردی جدید بر اساس برابری، آشتی، و عدالت بنا کند. سعید در سال ۱۹۹۹ نوشت «من ... هیچ راه دیگری غیر از این نمی‌بینم که حالا دربارۀ به اشتراک‌گذاشتنِ سرزمینی شروع به صحبت کنیم که ما را در کنار هم چپانده است، و آن را به شیوه‌ای حقیقتاً دموکراتیک با حقوق برابر برای هر شهروند به اشتراک بگذاریم». او روشنفکری بود که یک عمر را صرف دست به گریبان شدن با پیچیدگی‌ها و تناقض‌های تعارض عربی-اسراییلی کرد و با وجود این هرگز امید به همزیستی و صلح را از دست نداد».پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگوها را ایوانا پریچ ترتیب داده است و در تاریخ ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Remembering Edward Said» در وب‌سایت اچ‌آلتر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۹ مهر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «ادوارد سعید را به یاد آور» و با ترجمۀ سهیل جان‌نثاری منتشر کرده است.** ایوانا پریچ (Ivana Perić) فارغ‌التحصیل رشتۀ روزنامه‌نگاری سیاسی و اهل کرواسی است. ]]> ایوانا پریچ تاریخ‌وسیاست Wed, 11 Oct 2017 05:09:03 GMT http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23nq6ftd2.html شیرینی و قدرت http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nm-ftd2.html • جایگاه شِکر در تاریخ جهان مدرنمروری بر زندگیِ فکری سیدنی مینتز و دستاوردهای شگرف او در نوشتن تاریخ دستاوردهایی که مینتز با کتاب خارق‌العادۀ شیرینی و قدرت کسب کرد، فراتر از یک سبک تاریخ‌نویسی جدید بود. این کتاب به ایجاد تغییری بنیادین یاری رساند که عاملیتِ انسانی را در قلب انسان‌شناسی قرار داد و نحوۀ درک ما از تاریخ مدرن را به گونه‌ای ژرف تصحیح کرد. شیرینی و قدرت به شیوه‌هایی که تاکنون از عهدۀ هیچ کتاب دیگری برنیامده است، روشن ساخت که ما چگونه زندگی می‌کنیم و نظام‌های بازار جهانی چگونه ذائقۀ ما را شکل می‌دهند یا بالعکس. یکی از حقه‌های تاریخ این است که چیزهای خارق‌العاده می‌توانند در طول زمان تبدیل به چیزهایی معمولی شوند. مینتز به ما نشان داد که چگونه این چیزها را دوباره خارق‌العاده ببینیم.• آیا شکر پرطرف‌دارترین مادۀ مخدر دنیاست؟درد را تسکین می‌دهد، اعتیادآور است و در درازمدت موجب مشکلات سلامتی می‌شود. پس چه فرقی با دیگر مخدرها دارد؟یک بستنیِ عروسکی می‌تواند مثلِ معجزه‌ای آسمانی بچه‌ای گریان و نالان را آرام کند. یک استکان چای‌نباتِ دلچسب ساعاتِ پایانیِ کاری خسته‌کننده را تحمل‌پذیر می‌کند٬ و یک جعبه شیرینیِ خوش‌آب‌و‌رنگ ممکن است قهری طولانی را به آشتی تبدیل کند. امروزه شیرینیجات یکی از معدود لذاتِ معصومانۀ زندگی میلیون‌ها آدم است. برای شروع بهتر است به این سؤال فکر کنیم: فرق شکر و هروئین در چیست؟ چرا فکر می‌کنیم شکر شیرینیِ زندگی است و هروئین خانمان‌سوز؟• دربارۀ شِکر، با عشق و نفرتدوهزار سال است که شکر به تاریخِ لذت‌ها و دردهای بشری پیوند خورده است شیرینی شگفت‌انگیزترین مزه‌ای است که ما انسان‌ها تجربه می‌کنیم. زندگی ما با شیرینیِ شیر مادر آغاز می‌شود و با شیرینی‌هایی که در مراسم ترحیممان مصرف می‌شود به پایان می‌رسد. به همین خاطر است که فراهم‌شدن امکان تولید انبوه شکر در دوران مدرنْ زندگیِ روزمرۀ ما را نیز تغییر داده است. امروزه عامۀ مردم چنان به شکر وابسته‌اند که هرچه در تولید و توزیع شکر اثر بگذارد به مسئله‌ای سیاسی تبدیل می‌شود. اما این تولید انبوه با رنج عظیم میلیون‌ها انسان ممکن شد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Thu, 21 Sep 2017 20:32:15 GMT http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nm-ftd2.html در میانمار چه می‌گذرد؟ http://tarjomaan.com/vdcj.oeofuqemmsfzu.html ووکس — یک برندۀ جایزۀ نوبل که روزگاری نلسون ماندلای کشورش پنداشته می‌شد، بی‌عمل ایستاده است در حالی که خشونت قومیتی و قساوت‌های دسته‌جمعی کشورش را تکه‌پاره می‌کنند.آنگ سان سو چی، فعال و کنش‌گر دموکراسی، ۱۵ سال (از ۲۱ سال اخیر) را در حبس خانگی نظامی در میانمار گذراند، کشوری که پیش‌تر به نام برمه شناخته می‌شد. او که از اواخر دهۀ ۱۹۹۰ تا اوایل قرن جاری عمدۀ اوقات خود را در حبس به سر می‌بُرد، به خاطر مقاومتش در سکوت مقابل یک حزب نظامی بی‌رحم، شهرتی جهانی کسب کرد. سو چی از ترک کشورش امتناع کرد گرچه این کار به قیمت چشم‌پوشی از زندگی با پسران و همسرش تمام شد که خارج زندگی می‌کردند.به خاطر همین مسلک رواقی بود که با ماهاتما گاندی و نلسون ماندلا مقایسه شد. همچنین به یک نماد فرهنگ عامه‌پسند هم تبدیل شد. بونو از گروه U2 ترانه‌ای به او تقدیم کرد، و ستارگان سینمایی مانند جولیا رابرتز و کوین اسپیسی پرچم‌دار آرمان او شدند. او در سال ۱۹۹۱ برندۀ جایزۀ نوبل شد، اما پس از آزادی در سال ۲۰۱۰، بالاخره در ۲۰۱۲ توانست آن جایزه را بگیرد. حزب او با اختلاف چشم‌گیر در انتخابات سال ۲۰۱۵ برنده شد تا او عملاً شهروندی شود که رهبر کشورش است.ولی اکنون به خاطر امتناع او از صحبت (یا اقدام عملی جهت جلوگیری) از سرکوب اقلیت مسلمان روهینگیای کشورش توسط نظامیان، اعتبارش به سرعت در حال زوال است. فقط در دو هفتۀ گذشته سیلابِ بیش از ۳۰۰ هزار آوارۀ روهینگیا از مرزها به سوی بنگلادش روانه شده‌اند، تا از آنچه گویا سرکوب دهکده‌هایشان توسط ارتش است بگریزند. ارتش هنوز هم بخش‌های مهمی از حکومت برمه، از جمله تشکیلات امنیتی دولت، را کنترل می‌کند.روز دوشنبه زید رعد حسین، کمیسیونر عالی ملل متحد در حقوق بشر، به شورای حقوق بشر آن سازمان در ژنو گفت که این یک «نمونۀ کلاسیک از پاکسازی قومیتی» است.حسین گفت: «من از آن حکومت می‌خواهم عملیات نظامی خشن جاری خود را متوقف کند، همۀ تعرض‌هایی که صورت گرفته را مشخص نماید، و روند تبعیض شدید و فراگیر علیه جمعیت روهینگیا را معکوس نماید.»دالای لاما هم خواستار توقف خشونت شده است. او آخر این هفته گفت: «بودا هم مطمئناً به یاری این مسلمانان بیچاره می‌شتافت. خُب فکر می‌کنم این اتفاق خیلی غم‌انگیز است... خیلی غم‌انگیز.» و روز جمعۀ گذشته، اسقف اعظم دزموند توتو که یک برندۀ دیگر جایزۀ نوبل است، از سو چی خواست سکوتش را بشکند.این دومین موج خشونت به این گستردگی در ۱۲ ماه گذشته است. مردم روهینگیا که از مرز گذشته‌اند، از قتل عام و تجاوز دسته‌جمعی، از روستاهایی که آتش زده و با خاک یکی شدند و آزار بی‌امان، می‌گویند. و همۀ این‌ها به دست ارتش برمه انجام می‌شود. حکایت آن‌ها فقط از طریق کسانی که گریخته‌اند به گوش دنیا می‌رسد، چون گروه‌های امداد بین‌المللی و ملل متحد اجازۀ دسترسی به مردم روهینگیای باقیمانده در میانمار ندارند. مطبوعات نیز تقریباً هیچ‌گونه دسترسی به آن‌ها ندارند، و اخباری که منتشر می‌کنند از قول کسانی است که از مرز عبور کرده‌اند.این خشونت اخیر هم برآمده از خشونت بود: روهینگیا یک دستۀ مسلح کوچک دارند که در ۲۵ آگوست به ایستگاه‌های پلیس حمله کرد. برخی گزارش‌ها حاکی از کشته شدن ۱۱۰ نفر از جمله ۱۲ افسر پلیس است. ولی واکنش وحشیانۀ ارتش علیه تمام مسلمانان روهینگیا مورد انتقاد گستردۀ جامعۀ بین‌المللی قرار گرفته است که آن را بسیار نامتناسب و در مرز قتل‌عام می‌دانند.و با این حال سو چی تقریباً هیچ نگفته و نکرده است.در برابر خشونت، سو چی عمدتاً ساکت بوده استتنها حرف عمومی سو چی دربارۀ این سرکوب فراگیر مردم روهینگیا، انکار به سبک دونالد ترامپ بوده است.او در یک گفت‌وگوی تلفنی با رییس‌جمهور ترکیه رجب طیب اردوغان، اخبار جعلی و اطلاع‌رسانی نادرست را مقصر دانست. (یک وزیر حکومت ترکیه هم انگار توئیتی دربارۀ فاجعه ارسال کرده است، ولی از تصاویر بحران‌های دیگر استفاده نموده است.)دفتر سو چی در بیانیه‌ای گفت: «این نوع اخبار جعلی که گریبان‌گیر معاون نخست‌وزیر هم شده است، صرفاً قلۀ یک کوه‌یخ بزرگ از اطلاع‌رسانی نادرست است، که به صورت حساب‌شده، مشکلات زیادی بین اجتماع‌های مختلف درست می‌کنند و هدف‌شان پیش‌بُرد منافع تروریست‌هاست.»گرچه برخی تصاویر پخش‌شده در رسانه‌های اجتماعی غلط هستند، اصل بحران تماماً واقعیت دارد، و دلواپسی روزافزونی در دنیا ایجاد کرده است.آنتونیو گوترش دبیرکل ملل متحد روز سه‌شنبه در بیانیه‌ای گفت: «مقامات میانمار باید اقدام قاطعی برای خاتمه دادن به چرخۀ شرارت‌بار خشونت و تأمین امنیت و امداد همۀ نیازمندان بکنند.»گوترش تأکید کرد که این وضعیت «خطر تبدیل به یک فاجعۀ بشری را دارد که پیامدهایی برای صلح و امنیت به دنبال خواهد داشت که می‌توانند از مرزهای میانمار هم فراتر بروند.»گرچه سو چی نفوذ قانونی بر رفتار ارتش با اقلیت مسلمان ندارد، بیانیه‌ای از جانب او که صراحتاً خشونت فرقه‌ای و سرکوب را تقبیح کند می‌تواند اثرات زیادی داشته باشد. اولوف بلومکست، یک محقق مؤسسۀ عفو بین‌الملل در لندن، روز سه‌شنبه به من گفت: «ارتش است که کنترل قدرت در بخش‌های بسیار کلیدی از دولت را در دست دارد.»او افزود: «این به معنای آن نیست که سو چی مسؤولیتی ندارد؛ او یک مسؤولیت سیاسی و اخلاقی برای موضع‌گیری جهت ریشه‌کنی خشونت دارد.»برخی احساس می‌کنند که رفتار سو چی فقط مأیوس‌کننده نیست و باید برخورد جدی‌تری با او شود. حتی یک عریضه در وب‌سایت چینچ خواستار پس گرفتن جایزۀ صلح اوست. همین حس و حال در یک مقالۀ گاردین به قلم جورج مونبیو هم تکرار شده است. یک علت ماجرا آن است که این چندمین باری است که او بر وقوع سرکوب علیه این گروه جمعیتی صحّه نگذاشته است، گروهی که به تعبیر ملل متحد «آزاردیده‌ترین اقلیت دنیا» است. او در ماه آوریل در مصاحبه‌ای با بی‌بی‌سی صراحتاً تأکید کرد که اقدامات علیه روهینگیا، پاک‌سازی قومیتی نیستند. و پیش از آن در اکتبر هم که در یک کنفرانس مطبوعاتی گفت «یک کشور به من نشان بدهید که مشکل حقوق‌بشر نداشته باشد» به نظر می‌رسید که این مسأله را رد کرده است. به نظر می‌آید که او هیچ‌گاه میل به انتقاد از اقدامات ارتش نداشته است.روهینیگا چه کسانی‌اند؟روهینگیا یک اقلیت قومی مسلمان‌اند که عمدتاً در ایالت راخین در کشور میانمار زندگی می‌کنند. (میانمار که اکثر جمعیتش بودایی‌اند از هفت ایالت تشکیل شده است. ایالت راخین مجاور خلیج بنگال در مرز با بنگلادش قرار دارد.) طی چند دهۀ گذشته، تبعیض نظام‌مندی علیه مردم روهینگیا در جریان بوده است، و از سال ۱۹۸۲ رهبران ارتش آن‌ها را از شهروندی این کشور محروم کرده‌اند.حکومت میانمار رسماً ۱۳۵ اقلیت قومی را به رسمیت می‌شناسد. جمعیت (حدوداً) ۱ میلیون نفری مردم روهینگیا در زمرۀ این اقلیت‌ها نیستند. آن‌ها مردمی بی‌کشور قلمداد می‌شوند. نخبگان حاکم بودایی حتی واژۀ «روهینگیا» را هم ممنوع کرده‌اند و از جامعۀ بین‌المللی خواسته‌اند از این نام استفاده نشود. آن‌ها در عوض این مردم را «بنگالی» می‌نامند که برچسب مهاجر و خارجی به آن‌ها می‌زند.ولی بسیاری از مردم روهینگیا مدعی‌اند ریشه‌هایی در برمه دارند که به چندین نسل قبل برمی‌گردد. به گفتۀ سازمان دیدبان حقوق‌بشر، چندین موج مهاجرت مردم روهینگیا به کشوری که اکنون میانمار نام دارد، رُخ داده است: در اواخر قرن هجدهم، قرن نوزدهم، دهۀ ۱۹۴۰، دهۀ ۱۹۷۰، و دوباره در دهۀ ۱۹۹۰.طی چند دهۀ گذشته، چندین موج خشونت تیشه به ریشۀ مردم روهینگیا زده است، بویژه پس از صدور یک قانون شهروندی تبعیض‌آمیز توسط ارتش در سال ۱۹۸۲ که این اقلیت مسلمان را از حمایت‌ها و منافع دولتی محروم می‌کرد. بسیاری از آن‌ها در فقر فلاکت‌بار به سر می‌برند.در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، بیش از ۲۵۰ هزار روهینگیایی از میانمار به بنگلادش گریختند تا از تجاوز، خشونت و بیگاری بگریزند. به گفتۀ دیدبان حقوق‌بشر، در سال ۲۰۱۲، خشونت فرقه‌ای بین بودایی‌های ملی‌گرای تندرو و این اقلیت مسلمان به تخریب مساجد، خانه‌ها، کشته شدن چندین نفر و آوارگی بیش از ۱۵۰ هزار نفر از مردم روهینگیا منجر شد. در سال‌های پس از آن ماجرا، جماعت روهینگیای جابجاشده در اردوگاه‌های آوارگان زندگی می‌کرده‌اند.در سال ۲۰۱۵، موزۀ یادبود هولوکاست آمریکا یک تیم حقیقت‌یاب به منطقه اعزام کرد.گزارش این تیم چنین توضیح می‌داد: «ما خودمان شاهد جداسازی فیزیکی مردم روهینگیا بودیم که به یک شکل مُدرن از آپارتاید منجر شده است، و همچنین شاهد تأثیری که سیاست‌های رسمی آزار و اذیت بر آن‌ها دارد. هنگام ترک برمه عمیقاً دلواپس بودیم که بسیاری از پیش‌نیازهای قتل‌عام در آنجا مهیاست.»آنچه ماشۀ جدیدترین سرکوب مردم روهینگیا را کشید، حمله‌ای توسط یک دستۀ کوچک مسلح از مردم روهینگیا به نام «ارتش رستگاری روهینگیا آراکان» (ARSA) در ۲۵ آگوست بود که جان ۱۲ افسر پلیس برمه‌ای را گرفت. به گفتۀ بی‌بی‌سی، این دسته تا امروز حدود ۲۰ افسر برمه‌ای را کشته است. (این دسته قبلاً نام‌های دیگری داشته است.) گفته می‌شود آن‌ها به چاقو و آلات ساده مجهزند.رویدادهای پس از حملات ماه آگوست، نظیر اتفاقات پاییز پارسال هستند: در اکتبر ۲۰۱۶، این دسته ۹ نگهبان مرزی برمه‌ای را کشت. در پی آن، سرکوب مردم روهینگیا توسط ارتش به حرکت دسته‌جمعی حدود ۶۶ هزار نفر از آن‌ها به سمت مرز منجر شد. بنا به همۀ گزارش‌ها، آن‌ها از اقدامات وحشتناک بی‌وقفه می‌گریختند. از آن زمان تا کنون، بسیاری از آن‌ها ساکن اردوگاه‌های کثیف آوارگان در بنگلادش بوده‌اند.گزارشی که فوریۀ امسال توسط دفتر کمیسیونر عالی حقوق‌بشر ملل متحد منتشر شد، از دامنۀ وحشی‌گری‌هایی پرده برمی‌داشت که مردم روهینگیا پس از سرکوب پاییز ۲۰۱۶ تجربه کردند. در ۲۰۴ مصاحبه با آوارگان روهینگیا، جزئیاتی دربارۀ تجاوزهای جنسی گروهی و کشتارهای همگانی (از جمله کودکان) برملا شد. بنا به گفتۀ آوارگان، ارتش عامدانه خانه‌ها، مدارس و ساختمان‌ها را آتش می‌زد و گاهی آن‌ها را مجبور به ورود به این سازه‌های در حال سوختن می‌کرد.«یک موردِ بویژه نفرت‌انگیز، چند کودک (از جمله یک کودک هشت‌ماهه، یک کودک پنج‌ساله و یک کودک شش‌ساله) بودند که با چاقو به قتل رسیدند. یک مادر تعریف کرد که دختر پنج‌ساله‌اش می‌خواست جلوی تجاوز به او را بگیرد که یک مرد چاقوی درازی درآورد و گلویش را بُرید. در یک مورد دیگر، گفته می‌شد یک بچۀ هشت‌ماهه زمانی کشته شد که پنج مأمور امنیتی در حال تجاوز دسته‌جمعی به مادرش بودند.»گزارش کمیسیونر عالی ملل متحد چنین نتیجه می‌گرفت که این وضعیت به «احتمال» بسیار زیاد یک پروندۀ جرائم علیه بشریت است، و ناتوانی ناظران بین‌المللی مستقل برای دسترسی یافتن به منطقه را تقبیح می‌کرد.به تعبیر بلومکست از سازمان عفو بین‌الملل، «آنچه اکنون در هفتۀ اخیر می‌بینیم، تقریباً همان تاریخ است که به شکلی هولناک تکرار می‌شود.»او توضیح داد که پاییز پارسال، عفو بین‌الملل با آوارگان در بنگلادش صحبت کرد، تصاویر ماهواره‌ای از شهرهای ویران‌شده را ضبط کرد، و فهرست آزارها را تهیه کرد، از جمله سربازهایی که مردمی که در تلاش برای فرار بودند را می‌کشتند، و همین‌طور ماجراهای تجاوز و شکنجه. او گفت نکتۀ نگران‌کننده‌تر آن است که تعداد آوارگان این هفته بیشتر از پاییز پارسال است.متیو اسمیت، فعال حقوق‌بشر، روز دوشنبه به مایکل سولیوان خبرنگار ان.پی.آر گفت: «این وحشی‌گری در مخیله نمی‌گنجد. آن‌ها بچه‌ها را می‌کشند. زنان را می‌کشند. سالخوردگان را می‌کشند. مردان و پسران سالم را می‌کشند. همه را از دم تیغ می‌گذرانند.»سروصدا برای اینکه سو چی در دفاع از مردم روهینگیا موضع بگیرد، هر روز بیشتر می‌شوداز اندونزی تا چچن، معترضان در کشورهایی که اکثریت جمعیت‌شان مسلمان است به خیابان‌ها ریخته‌اند تا خشونت علیه مردم روهینگیا را محکوم کنند.عصبانیت علیه خشونت و سکوت سو چی، سیلی از نکوهش‌ها را رقم زده است. روز دوشنبۀ گذشته، ملاله یوسف‌زی (فعال پاکستانی حقوق‌بشر که طالبان به خاطر اقداماتش برای دختران به او شلیک کرد) در توئیتر تأکید کرد که سکوت رهبر برمه، چه نقص‌های ذاتی‌ای دارد.روز جمعۀ گذشته، اسقف اعظم دزموند توتو نیز در توئیتر از سو چی تقاضا کرد از جایگاهش استفاده کند. او نوشت: «اگر قیمت ترقی‌تان به بالاترین منصب در میانمار سکوت‌تان باشد، قیمت بسیار زیادی داده‌اید.»این اولین بار نیست که یکی از کسانی که مثل سو چی برندۀ جایزۀ نوبل شده است، از واکنش او به سرکوب مردم روهینیگیا توسط ارتش انتقاد کرده است.در دسامبر ۲۰۱۶، پس از دو ماه خشونت در پاییز آن سال، بیش از یک دو جین برندگان جایزۀ نوبل و دیگر چهره‌های برجستۀ جهانی، بیانیه‌ای در فیس‌بوک صادر کردند که بر خشونت علیه مردم روهینگیا افسوس می‌خورد، و عدم ایفای نقش رهبری توسط سو چی را نکوهش می‌کرد. آن‌ها نوشتند: «ما سرخورده شده‌ایم که او هیچ ابتکاری به خرج نداده است تا ایفای کامل و برابر حقوق شهروندی مردم روهینگیا تضمین شود.»یانگهی لی، گزارش‌گر ویژۀ ملل متحد در زمینۀ حقوق‌بشر، نیز دوشنبۀ گذشته در گفت‌وگو با بی‌بی‌سی از سو چی خواست بیانیه‌ای بدهد. لی گفت: «او که در عمل رهبر است، باید پا پیش بگذارد. این چیزی است که از هر حکومتی انتظار داریم، که از هرکسی در قلمروش حفاظت کند.»پاسخ سو چی در روز چهارشنبۀ گذشته، که تقصیر حملات را به گردن ارتش می‌انداخت و گویا وزن بیشتری برای اخبار «جعلی» و دلواپسی دربارۀ تروریسم قائل بود تا گزارش‌های واقعی آوارگانی که سرازیر بنگلادش شده‌اند، با استهزاء گروه‌های حقوق‌بشری مواجه شد.تیرانا حسن، مدیر بخش «واکنش به بحران» در سازمان عفو بین‌الملل، در بیانیه‌ای که برای مطبوعات ایمیل کرد گفت: «این یک فاجعۀ حقوق‌بشری و بشری است. آنگ سان سو چی در اولین بیانیه‌اش پیرامون بحران، به جای آنکه قول اقدام عملی برای حفاظت از مردم در ایالت راخین را بدهد، گویا گزارش‌های هولناکی که از آن ناحیه می‌آید را کم‌اهمیت جلوه می‌دهد.»سو چی در سخنرانی پذیرش جایزۀ نوبل در سال ۲۰۱۲، سرنخی از تعهد اخلاقی‌اش مطرح کرد. او گفت: «یک جنبۀ مثبت از زندگی در انزوا آن است که فرصت زیادی داشتم تا دربارۀ معنای کلمات و تصوراتی که داشته‌ام و تمام عمرم پذیرفته‌ام، بیاندیشم. به عنوان یک بودایی، از زمان خردسالی‌ام دربارۀ Dukha شنیده‌ام که اغلب به رنج ترجمه می‌شود.»او از ضرورت التیام رنج، ضرورت تبعیت از حکومت قانون، گفت. و از عشقش به حقوق‌بشر جهان‌شمول و امید به آشتی بین‌المللی گفت. او گفت: «در نهایت، هدفمان باید خلق یک دنیای عاری از آوارگان، بی‌خانمانان و بیچارگان باشد، دنیایی که تک‌تک گوشه‌هایش یک حرم واقعی باشد که ساکنینش آزادی و امکان زندگی صلح‌آمیز داشته باشند.»پی‌نوشت‌ها:*‌ این مطلب را سارا وایلدمن نوشته است و  در تاریخ ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «A Nobel Peace Prize winner is standing idly by as her country moves closer to genocide» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «در میانمار چه ‌می‌گذرد؟» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.** سارا وایلدمن (Sarah Wildman) خبرنگار ووکس است که دربارۀ سیاست خارجی می‌نویسد. او سابقۀ همکاری با نیویورکر، نیویورک تایمز، واشنگتن پست و بسیاری از نشریات معتبر دیگر را دارد. ]]> سارا وایلدمن تاریخ‌وسیاست Sat, 16 Sep 2017 10:16:21 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.oeofuqemmsfzu.html