ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Sun, 12 Jul 2020 14:51:35 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 12 Jul 2020 14:51:35 GMT تاریخ‌وسیاست 60 وقتی کلمه‌ها معنایشان را از دست بدهند، سیاست ناممکن می‌شود http://tarjomaan.com/interview/9792/ گفت‌وگوی استفانی دی‌گویر با ماشا گسن، نیشن — ماشا گسن، نویسنده و روزنامه‌نگار روسی‌تبار آمریکایی، امروزه یکی از سرسخت‌ترین منتقدان قدرت حکومتی و اقتدارگرایی است. گسن بیش از بیست سال در مسکو مشغول روزنامه‌نگاری بود اما در سال ۲۰۱۲ از مدیرمسؤولی قدیمی‌ترین مجلۀ روسیه به‌نام وکرگ سوتا۱ اخراج شد چون حاضر نشد رپورتاژ آگهی یک برنامۀ قلابی دربارۀ‌ محیط زیست را کار کند که در آن پوتین مرغ‌های ماهی‌خوار سیبری را که در خطر انقراض‌اند در حیات وحش رها می‌کرد. کمی بعد، گسن با خانواده‌اش به ایالات متحده گریخت. او می‌ترسید که چون دگرباش است، بچه‌هایشان را از آن‌ها بگیرند.مشهورترین کتاب گسن با عنوان آینده تاریخ است: تمامیت‌خواهی چگونه روسیه را دوباره از آن خود کرد۲، در سال ۲۰۱۷ برندۀ جایزۀ ملی کتاب شد. کتاب‌های دیگر او به دامنۀ گسترده‌ای از موضوعات می‌پردازند: از سیاست و فرهنگ روسیه (مرد بی‌چهره: اوج‌گیری عجیب ولادیمیر پوتین۳ در سال ۲۰۱۲ و کلمات بتن‌شکن می‌شوند: شور پوزی‌رایت‌ها۴ در سال ۲۰۱۵) تا علم و ژنتیک (اهمیت خون: از بیماری ارثی تا بچه‌های سفارشی‌ساز؛ چگونه من و دنیا درگیر آیندۀ ژن‌ها شدیم۵ در سال ۲۰۰۸ ). گسن از نویسندگان مجلۀ نیویورکر است و به‌عنوان نویسندۀ برجسته در کالج بارد۶ حضور دارد.روز دوم ژوئن، انتشارات ریورهد بوکز آخرین کتاب گسن را منتشر کرد: جان به در بُردن از استبداد۷. گسن به‌واسطۀ چندین دهه تجربۀ پوشش فوران دوبارۀ تمامیت‌خواهی در روسیه، در جایگاه منحصربه‌فردی قرار گرفته تا به آمریکاییان کمک کند که بفهمند تحت حکومت دونالد ترامپ، چه بلایی دارد سر ایالات متحده می‌آید. گسن فهرستی از تباه‌شدن زبان سیاسی، نهادهای حقوقی و آرمان‌های دموکراتیک ظرف سه‌ سال ‌و ‌نیم اخیر می‌آورد و سپس استدلال می‌کند که ترامپ در پی «چنگ‌اندازی استبدادی»۸ بر آمریکاست. در ایامی که ترامپ هنجارها و نهادهای آمریکایی را به نابودی تهدید می‌کند، گسن نشانمان می‌دهد که اولین گام در مسیر جان به در بُردن، و نهایتاً مقاومت، در برابر یک آیندۀ استبدادی این است که زبانی برای فهم رخدادهای کنونی داشته باشیم.                                                                                         •••استفانی دی‌گویر: در کتاب جان به در بُردن از استبداد گفته‌اید که طی سه و نیم سال گذشته، دونالد ترامپ در پی «چنگ‌اندازی استبدادی» بر آمریکا بوده است. معنی این حرف چیست؟ماشا گسن: از زمان انتخابات، این فکر دست از سرم برنداشته که ما فاقد زبان مناسب جهت توصیف پدیدۀ ترامپ هستیم. در این کتاب سراغ یکی از متفکران سیاسی محبوبم رفته‌ام، بالین ماگیر۹، جامعه‌شناس مجارستانی که دربارۀ دولت مافیایی پساکمونیستی پژوهش می‌کند. ماگیر می‌گوید که پس از فروپاشی بلوک شرق، روزنامه‌نگاران و دانشمندان علوم سیاسی از زبان لیبرال دموکراسی برای توصیف رُخدادهای آن زمان استفاده می‌کردند. ولی به نظر ماگیر، چنین کاری مثل آن است که بپرسیم: «آیا فیل می‌تواند پرواز کند؟ آیا فیل می‌تواند شنا کند؟» البته که می‌توانید به این سؤال‌ها پاسخ بدهید، اما پاسخشان کمکی به توصیف رُخدادها نمی‌کند.ماگیر می‌کوشد چارچوبی برای فهم شرایط دولت پساکمونیستی پرورش دهد. او یک گذار سه‌مرحله‌ای را وصف می‌کند: چنگ‌اندازی استبدادی، راه‌گشایی استبدادی۱۰، قوام‌یابی استبدادی۱۱. منشأ واژۀ «چنگ‌اندازی» اینجاست. من این واژگان را از بلوک پساکمونیستی وام می‌گیرم و می‌گویم که بهتر از زبان لیبرال دموکراسی به درد تحلیل رخدادهای فعلی آمریکا می‌خورد.دی‌گویر: حرفتان این است که شرایط دولت پساکمونیستی به تبیین آمریکای تحت حکومت ترامپ کمک می‌کند؟گسن: من سعی می‌کنم در باب این ایده بسیار محتاط باشم چون روشن است که نمی‌توان مستقیماً این دو تجربه را هم‌پوشان شمرد. بسیاری از شرایط سیاسی، فرهنگی و اقتصادی این دو با هم فرق دارند، اما به‌نظرم نقطۀ شروع مناسبی است. به همین خاطر است که از تعبیر «چنگ‌اندازی استبدادی» استفاده می‌کنم. تمایز میان چنگ‌اندازی استبدادی و راه‌گشایی استبدادی این است که در مرحلۀ چنگ‌اندازی استبدادی کماکان می‌توان با ابزارهای انتخاباتی از شرِّ مستبد خلاص شد. به نظر من، حداقل تا ماه نوامبر، و حداقل در تئوری، ما در نوعی وضعیت چنگ‌اندازی استبدادی به سر می‌بریم.دی‌گویر: برخی مورخان و دانشمندان علوم سیاسی، از جمله خود من، گفته‌اند که تلاش برای فهم ترامپ از طریق مقایسۀ تاریخی او با فاشیسم و تمامیت‌خواهی، نابهنجارساز است. چنین تلاش‌هایی ترامپ را پدیده‌ای ناهنجار جلوه می‌دهند، اما می‌شود گفت او جزئی از یک پروژۀ آمریکایی منحصربه‌فرد به قدمت چندین دهه است. مایلید خوانندگان این کتابتان چه فهمی از رابطۀ ترامپ با تاریخ آمریکا داشته باشند؟گسن: درست است؛ من با این انتقاد موافقم. در این کتاب سعی می‌کنم ترامپ را در چندین زمینه بررسی کنم. مقایسه‌های تاریخی، مزیت‌هایی فکری برایمان به ارمغان می‌آورند. تیم اسنایدر، مورخ دانشگاه ییل و مؤلف در مسیرِ ناآزادی۱۲، چیزی در این مایه گفته که، «نکته‌ای که وضع ما را بهتر از آلمان دهۀ ۱۹۳۰ می‌کند این است که فاشیسم پیشتر رُخ داده و می‌توانیم از آن درس بیاموزیم».در این راستا، از این مزیت خودم بهره می‌گیرم که در مقام روزنامه‌نگار، بیست‌سال پوتین را پوشش داده‌ام. نه اینکه فکر کنم ترامپ شبیه پوتین است، بلکه چون فکر می‌کنم در زمان پوشش پوتین مهارت‌های مشخصی کسب کرده‌ام که با قدری تنظیم و تعدیل می‌توانم برای ترامپ استفاده کنم.شرایط منجر به ظهور ترامپ طی چند دهه خلق شدند. به نظر من، مهم‌ترینشان دگرگونی قدرت و هویت پس از یازده سپتامبر بود، هم تمرکزیافتن قدرت در قوۀ مجریه و هم هزینه‌کردن از حقوق و آزادی‌ها برای «امنیت». پیامد اینها چه بود؟ خلق هویتی از یک ملت که تحت محاصره است. بعد می‌رسیم به یک دیدگاه قدیمی‌تر یعنی کنارآمدنِ نسبتاً راحتِ آمریکاییان با وصلت سیاست و پول و با سیاست‌ورزی تکنوکراتیکِ ایدئولوژی‌زدایی‌شده. به‌نظرم خصوصاً وادی دموکرات‌ها در قلمروی سیاسی آمریکا، شکاکیت عمیقی نسبت به زبانی پیدا کرده‌اند که از آرمان‌ها، رؤیا و آینده می‌گوید.دی‌گویر: ترامپ چگونه توانست از سیاست‌ورزی تکنوکراتیک آمریکاییان بهره ببرد؟گسن: یک راهش این بود که بدیل هیجان‌انگیزی را وعده داد. با وام‌گرفتن از تعبیرات اریک فروم، روانکاو یهودی‌ای که از آلمان نازی گریخت، می‌شود گفت او جاذبۀ یک‌جور آدم عوام‌فریب را دارد که دست به دامن گذشته‌ای تخیلی می‌شود. ترامپ سر می‌رسد و سراغ اضطراب‌های عمیق مردمی می‌رود که حقیقتاً مضطرب‌اند چون بیش از یک نسلشان از ثبات اقتصادی و اجتماعی محروم بوده‌اند. او سراغ آن بی‌ثباتی می‌رود و می‌گوید: «خُب، من شما را به یک گذشتۀ تخیلی برمی‌گردانم». جبهۀ مقابل، چیز چندانی ندارد تا به مصاف این جاذبۀ هیجانی برود. نمی‌توانید با گفتنِ اینکه «من رزومۀ خوبی دارم و اوضاع را درست می‌کنم» به جنگ چنین وعده‌ای بروید.دی‌گویر: بیماری کرونا به زعم برخی افراد آغازی بر پایان ترامپ است، اما شما آن را «فاجعه‌ای تمام‌عیار» برای او می‌دانید. چرا؟گسن: در علوم سیاسی معیار، با نگاهی به فکت‌ها می‌گویید: «خُب، ترامپ بی‌کفایتی خود را ثابت کرده است. او این بیماری عالم‌گیر را درست اداره نکرده است. در رهبری‌کردن ناکام بوده است. تلفات بیش از آنی بوده که باید. ماه نوامبر که موعد انتخابات می‌رسد، سختی‌های اقتصادی بسیار شدید می‌شوند». همۀ این‌ها لابد یعنی پایان کار او.چند هفتۀ پیش، جیم فالوز که روزنامه‌نگار است سر یکی از کلاس‌های من حرف زد. او گفت به نوامبر امید دارد چون احساس می‌کند هنوز قوانین فیزیک صادق‌اند. اگر به نشانگرهای علوم سیاسی معیار دل بدهیم، اوضاعمان خوب است. این تعبیر از ماجرا زیبا است، اما همین‌جاست که با جیم مخالفم گرچه امیدوارم حق با او باشد. اگر به دنیاهای دیگری بنگرید که قوانین فیزیکشان فرق دارد، می‌بینید که در این ماجرا هم تجربۀ تمامیت‌خواهی قرن بیستم واقعاً آگاهی‌بخش است. آنگاه می‌فهمیم مردمی که در اضطراب و وحشت به سر می‌برند، زمینۀ مستعدی برای ظهور رهبری مثل ترامپ‌اند.دی‌گویر: پس ما اکنون در آمریکا زیر سایۀ چیزی از جنس وحشت زندگی می‌کنیم؟گسن: هانا آرنت در ریشه‌های توتالیتاریسم۱۳ می‌گوید تمامیت‌خواهی فقط در کشوری میسر می‌شود که خواه به‌خاطر وسعتش یا به‌خاطر شرایط فرهنگی و هیجانی‌اش امکان جمعیت‌زدایی داشته باشد، یعنی بتواند میلیون‌ها نفر را قربانی کند. او از نقش وحشت و نقش تنهایی در خلق شرایط پیدایش تمامیت‌خواهی حرف می‌زند.این ویروس سر رسیده و شرایطی وحشت‌آفرین را پدید می‌آورد، بی‌آنکه ترامپ مجبور شود کاری کند. همچنین وضعیتِ تنهایی و انفصال سیاسی را نیز ایجاد می‌کند. توان ما برای کنش و عمل کنار یکدیگر جهت اقدامات سیاسی، دچار محدودیت‌های شدید فیزیکی و هیجانی است. ما وارد دوره‌ای آکنده از کمیابی و بی‌ثباتی شده‌ایم.و به‌واسطۀ پوشش ویروس کرونا در رسانه‌ها، همه‌جا و همه‌وقت حرف ترامپ است. بایدن در زیرزمین خانه‌اش جلسه می‌گذارد اما باید خیلی انگیزه داشته باشید که از این قضیه خبردار شوید.دی‌گویر: در یک پانوشت که توضیح داده‌اید چرا از قطعه‌ای از حرف‌های آرنت استفاده کرده‌اید، می‌گویید که حرفتان «این نیست که ترامپ دارد یک رژیم تمامیت‌خواه می‌سازد، بلکه او مشتاق است که تبدیل به یک مستبد بشود، آن‌هم در دنیایی که چندین و چند رژیم تمامیت‌خواه را به خود دیده است». می‌شود قدری دربارۀ این تمایز توضیح بدهید؟گسن: آن پانوشت برای دفع برخی انتقاداتی بود که به نظرم تقریباً غریزی‌اند، اما قدری هم به بیراهه می‌روند. این انتقاد می‌گوید که نباید دستگاه نظریِ تحلیلِ تمامیت‌خواهی را برای ترامپ استفاده کنیم، چون او در حال ساخت رژیمی تمامیت‌خواه نیست. من هم قبول دارم. ترامپ مشغول ساخت یک رژیم تمامیت‌خواه نیست. برای چنین منظوری، خیلی چیزهای دیگری باید اتفاق بیفتند و سر جایشان قرار بگیرند. او باید ابزارهای زیادی در دست داشته باشد که بعید می‌دانم داشته باشد. اما قرن بیستم، که رژیم‌های تمامیت‌خواه زیادی به خود دیده است، آگاهی‌بخش فهم او و فهم ما از ممکنات است. ترامپ می‌تواند دست به دامن جنبۀ عاطفی و احساسی یک رهبر تمامیت‌خواه شود، و می‌شود.دی‌گویر: بخش قابل توجهی از کتاب به انتقاد از روزنامه‌نگارانی اختصاص یافته که ترامپ را پوشش داده‌اند. به نظر شما، اکثر روزنامه‌نگاران رسانه‌های ریشه‌دار در برملاکردن دروغ‌های ترامپ ناکام بوده‌اند. آن‌ها، بنا به نوع آموزشی که دیده‌اند، سعی کرده‌اند بی‌طرف و عینی بمانند. به نظرتان برای پوشش آنچه «سیستمِ» ترامپ نامیده‌اید، روزنامه‌نگاری باید چه تغییری کند؟گسن: کلمۀ کلیدی همان «سیستم» است چون در پرداختن به ترامپ، مشکلات جدی‌ای وجود دارد. نمی‌شود آن را به سبک عینیِ سنتیِ آمریکایی پوشش بدهید، چون مشروعیتی زیاده از حد به دروغ‌های ترامپ می‌دهد. ما این را مکرر در ماجرای کرونا دیدیم. وقتی نیویورک‌تایمز تیتری مانند این می‌زند که «ترامپ می‌گوید دیگر مشکلی برای آزمایش‌دادن نداریم؛ فرماندار مخالف است»، گرنت گونزالس، آشنای قدیمی من که احترام زیادی برایش قائلم، در توییتر نیویورک‌تایمز را به چالش کشید و گفت: «خُب لابد بعد هم می‌خواهند بنویسند: ترامپ می‌گوید زمین تخت است؛ دانشمندان مخالف‌اند».واقعاً باید درک کنیم که پوشش‌دادن ترامپ، مسأله و مشکلی جدی است. راه‌حل درست و درمانی هم ندارد. اصلاً نباید تصور کنیم که اگر روزنامه‌نگاری‌ ما از جنس دیگری بود، کل این شرایطِ ترامپی را ریشه‌کن می‌کردیم. فارغ از اینکه چطور مشق روزنامه‌نگاری کنید، وضعیت ترامپ چندین تله سر راه شما می‌گذارد. روزنامه‌نگاری مناسب شاید آنی باشد که در پی کاهش آسیب‌ها باشد.دی‌گویر: وقتی روایت‌ شما از روزنامه‌نگاری را در این کتاب می‌خواندم، شگفت‌زده شدم که هیچ حرفی از گمراه‌سازی۱۴ نیامده بود. روزنامه‌نگاران چطور می‌توانند با حملۀ روبات‌ها و روایت‌های رایانه‌ای‌ساز کاذبی رقابت کنند که مثلاً در ماجرای کرونا می‌بینیم؟گسن: پوشش‌دادن ترامپیسم دقیقاً به معنای مبارزه با گمراه‌سازی و روبات‌ها نیست. من با این پیش‌فرض، یا شاید بشود گفت حقیقت اثبات‌شده، پیش می‌روم که اکثر آمریکاییان هنوز در یک دنیای رسانه‌ای نسبتاً سالم به سر می‌برند. اکثر آمریکاییان هنوز به طور مرتب در معرض ایده‌ها و نظرات مخالف خود قرار می‌گیرند. اکثر آمریکاییان در دنیای نیویورک‌تایمز، ان‌پی‌آر، وال‌استریت ژورنال و واشنگتن‌پست هستند، که یک وادی گسترده و واقعیت‌محور است و اساساً با آن دنیای دیگر هم‌پوشانی ندارد. اکنون، در جریان عالم‌گیر شدن کرونا، شاهد نشت از آن دنیای دیگر به این دنیای واقعیت‌محور هستیم، که واقعاً اتفاق هولناکی است.دی‌گویر: آیا اصلاً روزنامه‌نگاران باید تلاش کنند که با این دنیای دیگر، که متشکل از هواداران ترامپ است، صحبت کنند؟ گاهی این نوع ژست‌ها را در نیویورک‌تایمز می‌بینید.گسن: برای این سؤال، پاسخی ندارم که به دلم بنشیند. زیاد به این فکر کرده‌ام. مثل بسیاری افراد دیگر، ذهن من هم درگیر مسئلۀ رأی‌دهندگان اوباما-ترامپ بوده است. یعنی آدم‌هایی که آشکارا چنان از سیستم نارو خورده‌اند که عمیقاً حس بی‌اعتمادی و خیانت‌دیدگی دارند، و هر نارنجکی که بتوانند علیه سیستم پرتاب کنند، حتماً استفاده می‌کنند. این وظیفۀ رهبران سیاسی است که سعی کنند با آن‌ها ارتباط بگیرند. در سوی دیگر، به نظرم کسی مثل من که برای نیویورکر می‌نویسد یا کسی که برای نیویورک‌تایمز می‌نویسد، اگر فکر کند که می‌تواند با کسانی ارتباط بگیرد که تا حدی ناراضی و محروم و سرخورده‌اند، دچار خودبزرگ‌بینی است. مگر من کی هستم که گمان کنم می‌توانم این بادکنک بی‌اعتمادی را بترکانم؟ این‌نوع ارتباط‌گرفتن با آن سوی میدان اساساً غلط و کذب نیست، اما احتمالاً نباید اولویت ذهنی‌مان باشد.از این شعار رایج روزنامه‌نگاری که «فقط بگذارید کارمان را بکنیم» خیلی بدم می‌آید چون از این پرسش طفره می‌رود که واقعاً کارمان چیست؟ اما احتمالاً خودم به این سو میل کنم. ما باید تمام تلاشمان را بکنیم تا این واقعیت را با نگاه انتقادی توصیف کنیم و شرح دهیم، با حداکثر توجه به استفاده از زبان، و با ادبیاتی که دقیق و سنجیده انتخاب شده است.دی‌گویر: چرا در فهمیدن و شکست‌دادن ترامپ، زبان اهمیت دارد؟گسن: بدون زبان نمی‌توانیم سیاست‌ورزی کنیم. اگر نتوانیم با همدیگر حرف بزنیم، اگر نتوانیم چیزی بگوییم که دقیقاً یا اساساً منظورمان را برساند، آنگاه نمی‌توانیم به توافق برسیم که چگونه کنار هم زندگی کنیم.چندین دهه به این مسأله فکر کرده‌ام که چطور زبان آن‌قدر مورد سوءاستفاده واقع می‌شود که دیگر به درد سیاست‌ورزی نمی‌خورد. مثلاً رهبری یا رژیمی مانند شوروی، از هر کلمه‌ای معنای متضادش را منظور می‌کرد. این پدیده‌ای اساساً تمامیت‌خواهانه است. این همان است که می‌گوید «جنگ یعنی صلح». ترامپ هر کلمه‌ای استفاده می‌کند منظورش متضاد آن است، خصوصاً در آن بخش‌های زبان که به روابط قدرت اشاره دارند. مثلاً خود را قربانی «شکار جادوگران» جلوه می‌دهد. قوی‌ترین مرد دنیا که نمی‌شود قربانی عملیات شکار جادوگران باشد. او مفهومی مانند «اخبار جعلی» را مصادره می‌کند و از آن علیه اخبار واقعی استفاده می‌کند. همچنین گاهی زبان را به کار می‌گیرد اما هیچ منظوری ندارد، مثل وقتی که می‌گفت مردم مواد ضدعفونی‌کننده بنوشند تا با ویروس کرونا مقابله کنند.گفته‌های ترامپ، پیامدها و عواقبی دارند. وقتی رییس‌جمهور ایالات متحده حرفی دربارۀ تزریق ضدعفونی‌کننده می‌زند، معنایی و اثری دارد. با‌این‌حال، فردا می‌تواند بگوید: «شوخی کردم. منظوری نداشتم». چنین کاری حمله‌ای تمام‌عیار به واقعیت مشترک میان آدم‌ها است، چون ما را به جایی پرتاب می‌کند که هیچ می‌تواند هر معنایی داشته باشد. اگر هیچ هر معنایی داشته باشد، دیگر نمی‌توانیم با هم حرف بزنیم. سیاست‌ورزی هم محال می‌شود.دی‌گویر: همچنین گفته‌اید که نیازمند آرمان‌های اخلاقی هستیم. از نظر شما، آرمان‌ها چه نقشی در سیاست‌ورزی دموکراتیک بازی می‌کنند؟گسن: به گمانم جای همین آرمان‌هاست که در سیاست‌ورزی حزب دموکرات خالی است. جای همین‌هاست که در نگاه تکنوکراتیک به سیاست‌ورزی خالی است. و وحشت‌زده می‌شوم که می‌بینم این نوع زبان سیاست‌ورزی چه فشاری وارد می‌کند، حتی بر سیاست‌مدارانی که به نظرم بسیار آرمان‌گرایند. من به نیوهمپشایر رفتم تا انتخابات درون‌حزبی را در آنجا پوشش بدهم، و هم به حرف‌های الیزابت وارن گوش دادم و هم به برنی سندرز، که به نظرم در صدر سیاست‌مداران آینده‌گرا و آرمان‌مَدار در جبهۀ دموکرات‌ها هستند. راحت می‌شد فهمید که چقدر در شعارهایشان با دیدگاه تکنوکراتیک به سیاست‌ورزی کنار آمده‌اند. در حرف‌هایشان آن جنس خطابۀ رؤیاپردازانۀ بلندپروازانه‌ای را نمی‌بینم که به نظرم وجودش خیلی ضروری است. به‌نظرم ایده‌هایی که دربارۀ آینده دارند عالی‌اند، ولی نوعی خودداری هیجانی و احساسی دارند که به گمانم به بیراهه می‌رود.آرمان‌ها همان چیزی‌اند که می‌توانیم گرد آن‌ها متحد شویم. آرمان‌ها همان چیزی‌اند که باید به مصاف آن بلایی بفرستیم که ترامپ دارد سر این کشور می‌آورد.دی‌گویر: در کتاب گفته‌اید که ترامپ چگونه و چطور تغییری بنیادین در ایدۀ هویت آمریکایی رقم زد، خصوصاً با شعارها و سیاست‌هایش دربارۀ مهاجرت.گسن: ما آشکارا از نژادپرست‌بودن ترامپ حرف می‌زنیم. آشکارا می‌گوییم که او رئیس‌جمهوری است از جنس مردان سفیدپوست برتری‌طلب. ولی به نظرم به قدر کافی در این باره حرف نمی‌زنیم که تعریف «ما» در دورۀ زمامداری ترامپ چقدر و چطور تغییر کرده است. در این باب هم، زیربنای بحث مدت‌ها پیش چیده شده است، ولی به رؤیایی از «ما» در قالب آرمان‌گرایانه نیاز داریم که شوق‌انگیز باشد، که در پی آن بکوشیم، که موجب شود مردم احساس کنند اگر به فلان کس رأی بدهند نه‌تنها وضعشان بهتر می‌شود که خودشان هم بهتر می‌شوند. در مسیرمان به سوی آینده، می‌توانیم بهتر بشویم.ترامپ دست به دامن بدترین خویشتنِ ما می‌شود. او می‌گوید: «با من همراه شوید، قرار است نقاب دورویی را کنار بگذاریم و هر جا را که سابقاً مقدس بود به لجن بکشیم. بیایید با هم از این کار لذت ببریم». در مقابل، باید پیغامی داشته باشید که بگوید «ما می‌توانیم بهتر شویم». پیغامی که بار هیجانی و احساسی مشابه و برابری با آن کلمات داشته باشد.دی‌گویر: آیا اصلاً امیدی به زندگی پس از ترامپ دارید؟گسن: قدری امید دارم. هم به‌خاطر ترامپ و هم در اثر ویروس کرونا اتفاقاتی افتاده‌اند که اثبات‌کنندۀ چیزی‌اند که همیشه می‌دانسته‌ایم: بحران فرصت هم هست. در بحران، اوضاع شتاب می‌گیرد و می‌شود به سرعت به ایده‌هایی خو کرد که مدت‌ها بلااستفاده در اطرافمان بوده‌اند. به‌نظرم به‌واسطۀ ریاست‌جمهوری ترامپ، خیلی سریع به برخی ایده‌هایی خو کردیم که پیش‌تر گمان می‌کردیم خیلی چپ‌گرایانه هستند. همین نکته دربارۀ آن بیماری عالم‌گیر هم صادق است: ایده‌هایی دربارۀ خدمات درمانی، ایده‌هایی دربارۀ درآمد پایۀ همگانی، ایده‌هایی دربارۀ تغییر اقلیم. فهم ما از اینکه چه رابطۀ بی‌رحمانه‌ای با سیاره‌مان داریم، به سرعت بهتر می‌شود. این فرصت‌ها ممکن است گسترده‌تر شده و چیزی در اختیار ما قرار دهند، لذا کاملاً هم نومید نیستم. فقط به‌نظرم باید دربارۀ آنچه ضروری و لازم است، کاملاً شفاف و روشن باشیم. آنچه ضروری و لازم است، راه‌حلی تکنوکراتیک برای بازگرداندن ما به گذشتۀ تخیلی‌مان نیست، منظورم از این گذشتۀ تخیلی همان وضع معمول پیش از ترامپ است. آنچه ضروری و لازم است، خیال‌پردازی دوباره‌ای است که آینده‌گرا باشد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Gessen, Masha. Surviving Autocracy. Riverhead Books, 2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را استفانی دی‌گویر نوشته است و در تاریخ ۳ ژوئن ۲۰۲۰ با عنوان «Masha Gessen on Trump’s ‘Autocratic Attempt’ on America» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «وقتی کلمه‌ها معنایشان را از دست بدهند، سیاست ناممکن می‌شود» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• استفانی دی‌گویر (Stephanie DeGooyer) استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه ویلامیت و نویسنده و روزنامه‌نگار است. حوزۀ تحقیقاتی مورد علاقۀ او تأثیر زبان در تعاملات حقوقی و سیاسی و تأثیر آن بر مسائلی مانند شهروندی و مهاجرت است.[۱] Vorkug sveta[۲] The Future Is History: How Totalitarianism Reclaimed Russia[۳] The Man Without a Face: The Unlikely Rise of Vladimir Putin[۴] Words Will Break Cement: The Passion of Pussy Riot[۵] Blood Matters: From Inherited Illness to Designer Babies, How the World and I Found Ourselves in the Future of the Gene[۶] نهادی برای برقراری پیوند بین دانشگاه و نهادهای مدنی که از چهره‌های تأثیرگذار دعوت می‌کند تا در آنجا کرسی داشته باشند [مترجم].[۷] Surviving Autocracy[۸] autocratic attempt[۹] Bálint Magyar[۱۰] autocratic breakthrough[۱۱] autocratic consolidation[۱۲] The Road to Unfreedom[۱۳] The Origins of Totalitarianism[۱۴] disinformation ]]> ماشا گسن تاریخ‌وسیاست Tue, 30 Jun 2020 05:07:06 GMT http://tarjomaan.com/interview/9792/ برده‌داری و آپارتاید تمام شدند، تحقیر و تبعیض نه http://tarjomaan.com/report/9762/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• نژادپرستی ذاتی نیستگفت‌وگو با فرانسیسکو بتنکورت استادِ کینگز کالج لندن دربارۀ نژادپرستی و تاریخ‌نگاری آنکلمۀ نژاد ابتدا برای اصلاح ویژگی‌های حیوانات یا حتی گیاهان به کار می‌رفت. اما اروپاییان، با گسترش استعمار، آرام‌آرام رنگین‌پوستان را هم نژادبندی کردند. فرانسیسکو بتنکورت معتقد است آنچه اول می‌آید رفتار تبعیض‌آمیز است و سپس نوبت به نظریۀ نژادها می‌رسد. اگر فقط تعصب داشته باشید، نژادپرست نیستید. نژادپرستی برای وقتی است که عمل تبعیض‌آمیز همراه تعصبتان شود. بتنکورت پنج کتابی را معرفی می‌کند که در تحقیق دربارۀ نژادپرستی بیشترین اثر را بر او گذاشته‌اند.• روزگاری که اقتصادِ آزاد برده‌داری می‌کردپدران اقتصاد آزاد برده‌داری را نمونه‌ای عالی از تجارت و نمایشی از آزادی می‌دانستندامروزه یکی‌دانستن آزادی و برده‌داری عجیب و حتی مضحک به‌نظر می‌رسد؛ اما در اواسط قرن هجدهم برخی اروپایی‌ها این‌طور می‌اندیشیدند و برده‌داری را صرفاً «مدلی اقتصادی» می‌دانستند. این‌ها نه تاجران برده بودند و نه ناخداهای کشتی‌های انتقال بردگان؛ بلکه اندیشمندان اقتصادی پیشرو و تأثیرگذاری بودند که به اصول «لِسه فِر» یا همان اقتصاد آزاد پایبند بودند. پدران اقتصاد آزاد تجارت برده را نمونه‌ای عالی از تجارت جهانی می‌دانستند و به آن به‌عنوان نمایشی از آزادی می‌نگریستند.• بردگی انسان‌ها چگونه سرمایه‌داری را آفرید؟تاریخ‌نگاری‌ جدید سرمایه‌داری با دنیای امروز خوب جور درمی‌آیدپرسش‌ از رابطۀ برده‌داری و سرمایه‌داری در ایالات متحده تاریخ‌نگاران را به تکاپو انداخته‌ است. در چند سال اخیر، تاریخ‌نگاران موجی از پژوهش‌ها تولید کرده‌اند که می‌گوید: برده‌داری هم عمیقاً سرمایه‌دارانه بود و هم نقش‌آفرینی بنیادینی در دنیای صنعتی نوظهور داشت. از نظر آن‌ها روابط بازار شاخصۀ برده‌داری در آمریکا بود. باوجوداین، جای تعجب نیست که این حوزۀ پژوهشْ دانشگاهیان و عامّۀ مردم را به یک اندازه برآشفته است.• نیمه‌ای که روایت نشد؛ خاستگاه‌های غیرلیبرال سرمایه‌داریبررسی کتاب‌های امپراتوری پنبه، نیمه‌ای که هرگز روایت نشد، رودخانۀ رویاهای تیره و بهای رهاییمعمولاً فکر می‌کنیم سرمایه‌داری، حوالی ۱۷۸۰ با انقلاب صنعتی ظهور کرد و با فکر کردن به سرمایه‌داری، به‌یاد کارگران کارخانجات می‌افتیم. اما پژوهشگران شاخه‌ای جدید در تاریخ معتقدند که مرحلۀ اولیۀ سرمایه‌داری نه بر نیروی کار آزاد، بلکه بر برده‌داری متکی بود. ما سرمایه‌داری صنعتی را به قرارداد و بازار مرتبط می‌دانیم؛ اما سرمایه‌داری اولیه اغلب بر پایۀ خشونت بود. استادیار تاریخ در دانشگاه یو‌.سی‌.ال‌.ای، گزارشی از مهم‌ترین و جدیدترین تحولات این حوزه ارائه می‌کند.• تونی موریسون: از آبی‌ترین چشم تا دهانی پر از خونبرندۀ جایزۀ نوبل ادبی و یکی از بزرگترین چهره‌های ادبیات جهان در ۸۸ سالگی درگذشتمنتقدی ادبی، وقتی از فرودگاه سوار تاکسی شده بود تا به یک کنفرانس برسد، با رانندۀ تاکسی که زنی سیاه‌پوست بود مشغول گفت‌و‌گو شد. راننده دربارۀ موضوع کنفرانس سوال کرد و او جواب داد، کنفرانس دربارۀ تونی موریسون است و خودِ او قرار است بخش‌هایی از رمان منتشرنشده‌اش را آنجا بخواند. ناگهان راننده، پر از شور و شوق شد و به او گفت «هر طور شده خودم را به این کنفرانس خواهم رساند». تونی موریسون چنین نویسنده‌ای بود. کسی که سیاه‌پوستان آمریکا مثل یک مادر دوستش داشتند.• این جایزۀ لعنتیِ برده‌دارانهگفت‌وگوی استیو رُز با استیو مک‌کوئین دربارۀ تجربۀ سیاه‌پوستان در دنیای هنرهمۀ نامزدهای سال ۲۰۱۶ جایزۀ اسکار سفیدپوست‌ بودند. این اتفاق خشمِ انبوهی از هنرمندان سیاهپوست را برانگیخت. آنان اسکار را به «نژادپرستی» متهم می‌کنند. استیو مک‌کوئین، تنها کارگردانِ سیاهپوستی که موفق به بردن جایزۀ اسکار شده است، در این مصاحبه، دربارۀ فرایندهای حاکم بر دنیای فیلم‌سازی حرف می‌زند؛ اما معتقد است «مشکلِ اصلی جای دیگری است.»• معنای سیاه‌پوست‌بودنپل بیتی، برندۀ جایزۀ من‌بوکر ۲۰۱۶، از رمزورازها و ماجراهای نوشتن رمان فروش کامل می‌گویدپل بیتی، برای رمان فروش کامل برندۀ جایزۀ من‌بوکر ۲۰۱۶ شد. نویسندۀ پنجاه‌وچهارسالۀ اهل لوس‌ انجلس، اولین رمان‌نویس آمریکایی است که برای هجویه‌ای تلخ و گزنده دربارۀ سیاست‌های نژادی آمریکا برندۀ جایزۀ من‌بوکر شده است. از نظر داوران، رمان فروش کامل پل بیتی را در ردیف کسانی چون مارک تواین و جاناتان سویفت قرار می‌دهد. پل بیتی در این نوشتار رمزورازها و ماجراهایی را روایت می‌کند که الهام‌بخش او در نوشتن رمانش بوده‌اند. ]]> ترجمان علوم انسانی تاریخ‌وسیاست Fri, 12 Jun 2020 05:08:35 GMT http://tarjomaan.com/report/9762/ ایالات متحده چطور به سیاست دو حزبی رسید؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9745/ ازرا کلاین، نیویورک تایمز — اولین کار من قانع‌کردن شماست، دربارۀ اینکه یک‌چیزی تغییر کرده است. سیاست آمریکایی توهم آرام‌بخشی از ثبات پیشِ‌روی شما می‌گذارد. از ۱۸۶۴ سلطۀ دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه بر همۀ انتخابات‌ها سنگینی کرده است و این دو حزب در همۀ دوره‌ها در کشمکش کسب قدرت و مقبولیت بوده‌اند. سری به تاریخ آمریکا بزنید و خودتان ببینید که دموکرات‌ها و جمهوری‌خواه‌ها چطور یکدیگر را متهم می‌کنند، در پی تضعیف یکدیگر برمی‌آیند، علیه یکدیگر دسیسه می‌چینند، و حتی به یکدیگر حملۀ فیزیکی می‌کنند. به‌راحتی می‌توان نظری اجمالی به پیشینۀ این وضع انداخت و به این فرض رسید که امروزِ ما بدیل تمام‌عیار گذشتۀ ماست؛ گله‌های ما از سیاست روزگارمان منعکس‌کنندۀ همان گلایه‌هایی است که نسل‌های گذشته از سیاست روزگار خود داشتند. اما دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه امروز شبیه احزاب دموکرات و جمهوری‌خواه گذشته نیستند. ما در وضعی واقعاً بدیع زندگی می‌کنیم.به ۱۹۵۰ برگردیم. در آن سال «کمیتۀ احزاب سیاسی انجمن علوم سیاسی آمریکا» بیانیه‌ای منتشر کرد که شبیه هجویه‌ای بر دوران مدرن بود. این بیانیۀ ۹۸صفحه‌ای با عنوان «به‌سوی نظام دوحزبی مسئولانه‌تر»، با همکاری عدۀ زیادی از برجسته‌ترین دانشمندان علوم سیاسی کشور تألیف شده بود و صفحۀ نخست نیویورک تایمز را نیز به خود اختصاص داد. اوج پیام این بیانیه تشویق یک نظام سیاسی دوقطبی‌شده‌تر است. این بیانیه اظهار تأسف می‌کند که دو حزب یادشده آرا و دیدگاه‌هایی بسیار متشتت در خود دارند و، درعین‌حال، صاحبان این آرا آن‌قدر راحت با هم همکاری می‌کنند که رأی‌دهندگان دچار سردرگمی می‌شوند که دارند به چه کسی رأی می‌دهند و به چه دلیل. نویسندگان بیانیه هشدار داده‌اند که «اگر این احزاب خود را با طرح‌ها و برنامه‌هایشان تعریف نکنند، عامۀ مردم نمی‌توانند از میان آنان دست به انتخابی آگاهانه بزنند».در این متن می‌خوانیم: «این احزاب چندان تلاشی نکرده‌اند که نوعی وحدت درون‌حزبی ایجاد کنند، وحدتی که امروزه این‌همه مطلوب شمرده می‌شود». با ملاحظۀ آرای حزبی و تحقیر مصالحه، که معرف کنگرۀ امروزی است، دشوار می‌توان این عبارت را خواند و منطق پشت آن را درک کرد. خلاصه آنکه امروزه این گزارش می‌تواند شبیه تذکری باشد به ما، برای اینکه بی‌افاده‌تر و پوست‌کلفت‌تر باشیم.اما همان‌گونه که استاد علوم سیاسی دانشگاه کولگیت، سم روزنفلد، در کتاب خود دوقطبی‌سازان: معماران پساجنگ عصر حزبی ما۱ بیان کرده، دلایل خوبی وجود دارد که نگرانِ سردرگمی‌هایی باشیم که این احزاب از اواسط قرن بیستم برای سیاست آمریکا ایجاد کردند. فعالان و سیاستمدارانی هم که طی سال‌ها بی‌وقفه تلاش کرده‌اند نظام حزبی دوقطبی را تحقق بخشند، همانی که امروزه مشاهده می‌کنیم، دلایل قابل‌قبولی برای کارشان داشته‌اند. ارج‌نهادن به منطق استدلال دوقطبی‌کنندگان، به‌رغم خسارت ناشی از موفقیت آنان، راه‌حل مستحکمی است هم برای نگرشی بدیع به گذشته و هم تجویزهای کاملاً مطمئن برای آینده.ما برای فهم دغدغه‌های دانشمندان علوم سیاسی باید نقشی را درک کنیم که قرار بود احزاب سیاسی در یک دموکراسی ایفا کنند. موضوعاتی را در نظر بگیرید که یک شهروند طرح می‌کند تا به رأیی دربارۀ آن‌ها برسد. مثلاً آیا باید با ایران یا عراق یا سوریه یا کرۀ شمالی وارد جنگ شد؟ آیا منطقی است که نظام بهداشت و درمان حول بیمه‌های خصوصی سامان یابد که تحت کنترل مقررات باشند و درعین‌حال تحت اختیار فرد؟ چه بازۀ زمانی‌ای برای حق معنوی مناسب است؛ یک دهه، چهار دهه، یک‌صد سال یا تا وقتی‌که خورشید خاموشی بگیرد و این جهان ناپایدار بر باد رود؟ الگوهای مالیاتی فدرال در طول دهۀ بعد باید معادل ۲۸درصد تولید ناخالص ملی باشد، ۳۱ درصد آن یا ۳۹ درصد؟ سقف مناسب پذیرش پناهندگان در هر سال چه مقدار است؛ و چه مقدار از آن باید برای به‌هم‌پیوستن خانواده‌ها باشد و چه مقدار برای تأمین نیازهای اقتصادی؟ آیا فرارفتن از سقف بدهی واقعاً به خوش‌حسابی آمریکا برای همیشه آسیب می‌زند؟ هیچ‌یک از ما نمی‌توانیم دربارۀ چنین طیف متنوعی از موضوعات تخصص کافی کسب کنیم.احزاب سیاسی راه میان‌بر هستند. گزارش انجمن علوم سیاسی آمریکا، احزاب سیاسی را «ابزار ناگزیر حکمرانی» نامیده است، چون آن‌ها طیف مناسبی از انتخاب‌ها را میان گزینه‌های عملی برای رأی‌دهندگان فراهم می‌کنند. شاید ما سقف درست و دقیق مالیات را ندانیم، و یا اینکه ایجاد منطقۀ پرواز ممنوع بر فراز سوریه درست است یا نه، اما می‌دانیم که آیا حامی حزب دموکراتیم یا حزب جمهوری‌خواه، حزب سبز یا حزب لیبرتارین. انتخاب یک حزب برگزیدن کسانی است که به آن‌ها برای تبدیل ارزش‌هایمان به دستور‌العمل‌های دقیق سیاسی در طیف گسترده‌ای از موضوعات پیشِ‌روی کشور اعتماد داریم. نویسندگان بیانیه می‌نویسند «برای اکثریت عظیمی از آمریکاییان، ارزشمندترین فرصت تأثیرگذاری بر جریان و جهت امور عمومی انتخابی است که آنان می‌توانند از میان احزاب حاضر در انتخابات‌های اصلی داشته باشند».مسئلۀ مهم در ۱۹۵۰ این بود که دو حزب سیاسی اصلی کشور به تمایلات رأی‌دهندگانشان وقعی نمی‌گذاشتند. مستمسک رأی‌دادن یک دموکرات مینه‌سوتایی به هیوبرت هامفری (نامزد لیبرال سنا از حزب دموکرات در ۱۹۵۴) برای دست‌یابی به اکثریت در سنا گروهی بود که استروم تورموند (سناتور کارولینای جنوبی که ازجمله اعضای بسیار محافظه‌کار مجلس سنا بود) هم ازجملۀ آن‌ها بود. احزاب به‌جای دادن فرصت انتخاب واقعی، احساسات و حرف‌های آبکی به خورد آن‌ها می‌دادند.این همان معضلی بود که توجه اعضای انجمن علوم سیاسی آمریکا را به خود جلب کرده بود. احزاب ایالتی سیاست را حول خطوطی سازمان‌دهی می‌کردند که احزاب کشوری آن‌ها را پاک می‌کردند. نویسندگان بیانیه گله داشتند که سازمان‌های حزبی کشوری و ایالتی عمدتاً از هم مستقل‌اند؛ هر یک در فضای خاص خود عمل می‌کنند بی‌آنکه رویکرد مشترک قابل‌اعتنایی به معضلات مربوط به سیاست و راهبرد حزب داشته باشند. کنگرۀ ایالات‌متحده شامل دموکرات‌هایی بود که از بسیاری از جمهوری‌خواهان محافظه‌کارتر بودند و همچنین شامل جمهوری‌خواهانی که به‌اندازۀ چپ‌گراترین دموکرات‌ها لیبرال بودند. آن‌ها از رأی‌دهندگان ارزشمندترین فرصت تأثیرگذاری بر جریان و جهت امور و مسائل عمومی را سرقت می‌کردند.سناتور ویلیام بورا، یک جمهوری‌خواه آیداهویی، در ۱۹۲۳ این مطلب را به‌نحو زننده‌ای بیان کرد: «هر کسی که به رقابت‌های مقدماتی یک جمهوری‌خواه کمک مالی کند، یک جمهوری‌خواه است»؛ «او می‌تواند به تجارت آزاد اعتقاد داشته باشد، و حامی عضویت بی‌قیدوشرط در جامعۀ ملل، حقوق ایالت‌ها، و هر سیاستی باشد که تاکنون حزب دموکرات از آن حمایت کرده است؛ بااین‌حال، اگر او به رقابت‌های مقدماتی نامزد جمهوری‌خواه خود کمک مالی کند، یک جمهوری‌خواه خواهد بود». جمهوری‌خواه بودن به‌معنای محافظه‌کاربودن نیست، بلکه فقط به این معناست که او یک جمهوری‌خواه باشد. وابستگی حزبی فی‌نفسه یک این‌همان‌گویی است، نه نشانۀ محکمی بر پایبندی به اصول و دیدگاه‌ها.در ۱۹۵۰، توماس دیویی، فرماندار سابق نیویورک و نمایندۀ حزب جمهوری‌خواه برای انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۹۴۴، قاطعانه تأیید کرد که اگر معیار یک حزب سیاسی واقعی «نظام یکپارچه‌ای از دیدگاه‌های ملی دربارۀ مسائل اساسی» باشد، هیچ‌یک از دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات واجد چنین معیاری نخواهند بود. دیویی بر آن بود که «این یک نقطۀ قوت قابل‌توجه است، چراکه هیچ دین یا رنگ پوست یا نژاد یا دغدغۀ اقتصادی واحدی وجود ندارد که تعریف‌کنندۀ این یا آن حزب باشد. هر یک از این دو حزب تا حدودی انعکاس حزب دیگر هستند... شاید رمز قدرت عظیم ما تا حدودی در این باشد که تغییر از یک حزب به حزب دیگر، معمولاً، مقتضی استمرار عمل و سیاست این ملت به‌عنوان یک کل دربارۀ بسیاری از امور اساسی بوده است». به نظر وی کسانی هستند که «هر دو حزب را سرزنش می‌کنند و می‌گویند آن‌ها چیزی را نمایندگی نمی‌کنند جز انتخاب میان توییدلدی و توییدلدوم۲». به بیان وی، اگر این منتقدان به آنچه در نظرشان بود می‌رسیدند، «آنگاه هر چیزی واقعاً در جایی که باید قرار می‌گرفت: حزب دموکرات حزبی می‌شد از لیبرال تا رادیکال؛ و حزب جمهوری‌خواه حزبی می‌شد از محافظه‌کار تا واپس‌گرا».در ۱۹۵۹ ریچارد نیکسون، معاون رئیس‌جمهور وقت، -که بعدها در مقام ریاست‌جمهوری درصدد ایجاد سازمان حفاظت از محیط‌زیست برآمد، یک حداقل درآمد پایه را مدنظر قرار داد و یک طرح بهداشت و درمان ملی را پیشنهاد کرد که از طرح سلامت اوباما بسیار جسورانه‌تر بود- با تمسخر دربارۀ کسانی سخن گفت که در پی انشقاق احزاب براساس اعتقاداتشان بودند. او گفت: «بسیار تأسف‌آور خواهد بود، اگر ما دو حزب اصلی‌مان را براساس چیزی تقسیم کنیم که آن را مرزبندی محافظه‌کار-لیبرال می‌خوانیم». قدرت نظام سیاسی آمریکا در این است که «ما معمولاً از نوسان شدید دولت‌های مستقر از یک حد افراطی به حد افراطی دیگر پرهیز کرده‌ایم؛ و دلیل پرهیز ما از این نوسان این است که هر دو حزب برای طیف گسترده‌ای از دیدگاه‌ها و عقاید فضای کافی دارند». در این زمینه، اگرچه با کمی تفاوت، رابرت اف. کندی نیز با نیکسون هم‌نظر بود. گادفری هابسونِ روزنامه‌نگار گفت‌وگویی را بازگو کرده که در آن کندی هشدار داده «کشور پیش از این به‌شکل عمودی دچار انشعاب شده است، میان مناطق، نژادها و گروه‌های قومی»؛ بنابراین «خطرناک خواهد بود که به‌شکل افقی نیز میان لیبرال‌ها و محافظه‌کاران دچار انشعاب شود». به بیان وی، هدف سیاست آرام‌کردن این انشعاب‌هاست، نه پروبال‌دادن به آن‌ها.در ۱۹۵۹ کمیتۀ ملی جمهوری‌خواهان مناظره‌ای داخلی بر سر این موضوع برگزار کرد که آیا این حزب را باید با مجموعۀ متمایزی از ارزش‌های ایدئولوژیک رهبری کرد یا نه. در نشست افتتاحیۀ کمیتۀ برنامه‌ریزی و تحول، که وظیفۀ طراحی دستورکار حزب جمهوری‌خواه را به عهده داشت، این گروه رابرت گلدوین، استاد علوم سیاسی، را دعوت کرد تا این نظریه را طرح و بررسی کند که «برای یک حزب سیاسی بزرگ، نه ممکن است و نه مطلوب که با اصولی ازپیش‌تعیین‌شده هدایت شود». گسست‌های روزگار مدرن به دغدغه‌های گلدوین این قابلیت را داد که آن اصول در ۱۹۵۹ پا بگیرند. او گفت «در هر دو حزب، ازجمله برای لیبرال‌ها و محافظه‌کاران، بسته به جایگاهشان، اختلافات با مصالحۀ درون‌حزبی حل‌وفصل می‌شوند، اختلافاتی که در غیر این صورت به مناقشات رقابتی عمده تبدیل می‌شوند». او هشدار داد که «اگر به اختلافات نظری دامن زده شود، وحدت ملی، تضعیف خواهد شد».این نکته آن‌قدر اهمیت دارد که دربارۀ آن تأمل کنیم. وقتی درون یک حزب اختلافاتی به وجود می‌آید، با جلوگیری و مصالحه به آن رسیدگی می‌شود. احزاب نمی‌خواهند در درون خود به نزاع بپردازند. اما وقتی اختلاف بین احزاب باشد، از طریق منازعه به آن پرداخته می‌شود. بدون محافظت از وحدت حزب، اختلافات سیاسی شعله‌ورتر می‌شود. نمونۀ بارز این مسئله نظام بهداشت و درمان است: دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان میلیاردها دلار خرج آگهی‌های تبلیغاتی در انتخابات می‌کنند تا به اختلافات خود در موضوع بهداشت و درمان تأکید کنند، چون این بحثْ نظر حامیان آن‌ها را به خود جلب می‌کند؛ و آن‌ها امیدوارند نگرش عمومی را علیه رقبایشان برانگیزند. در رأس احزاب، موضوعات مهم طرح و حتی گاهی حل‌و‌فصل می‌شوند اما، در بدنۀ احزاب، اختلافات حول این موضوعات عمیق‌تر و احساسی‌تر می‌شود.این بحث در سخنرانی اعلام نامزدی ریاست‌جمهوری جری گولدواتر در ۱۹۶۴ با شدت و حدت مطرح شد. امروزه این سخنرانی یادآور وعدۀ گولدواتر برای طرح «یک انتخاب، نه یک بازتاب»۳ است. دلیل او برای نامزدی‌اش در انتخابات -که کمتر مشهور، اما پرحرف‌و‌حدیث‌تر است- چند پاراگراف قبل‌تر بیان شده است. گلدواتر با تنفر می‌گوید «من از هیچ‌یک از نامزدهای اعلام‌شدۀ جمهوری‌خواه اعلامیه‌ای برآمده از دل یا دربارۀ مواضع سیاسی نشنیدم که بتواند به مردم آمریکا انتخاب روشنی در انتخابات بعدی ریاست‌جمهوری بدهد». این وعدۀ گلدواتر بود: اگر جمهوری‌خواهان او را نامزد خود در انتخابات کنند، «این انتخابات نه دربارۀ شخصیت نامزدها، بلکه دربارۀ اصول خواهد بود». البته گلدواتر نامزدی جمهوری‌خواهان را برد، اما در انتخابات ریاست‌جمهوری از لیندون جانسون به‌سختی شکست خورد.علاوه‌بر تلاش پرشور جمهوری‌خواهان محافظه‌کار برای کنارزدن جناح میانه‌روِ حزب، میثاق گلدواتر وعده‌ای شدیداً تفرقه‌برانگیز بود. در پی این جریان، جرج رامنی -که بعداً فرماندار میشیگان و پیشاهنگ جمهوری‌خواهی میانه‌رو شد- نامه‌ای دوازده‌صفحه‌ای نوشت و، در آن، اختلاف‌نظرهایش را با گلدواتر ذکر کرد. او در این نامۀ پیش‌گویانه نوشت که «احزاب جزم‌گرای ایدئولوژیک به‌سمت انشقاق در ساختار سیاسی و اجتماعی یک ملت پیش می‌روند و به بحران‌ها و بن‌بست‌های حاکمیتی منجر می‌شوند و بر سر راه مصالحه‌هایی که غالباً برای محافظت از آزادی و پیشرفت ضروری‌اند مانع‌تراشی می‌کنند» (چند دهه پس‌ازآن، پسر او که درمقام فرماندار میانه‌رو و محبوب ماساچوست میراث پدرش را با خود داشت، با معرفی خود به‌عنوان یک «محافظه‌کار تمام‌عیار» پیروز رقابت بر سر نامزدی حزب جمهوری‌خواه برای انتخابات ریاست‌جمهوری شد).شکست انتخاباتی گلدواتر یک عقیدۀ عمومی را جا انداخت: ایدئولوگ‌ها بازندۀ انتخابات هستند. کلینتون روزیتر در کتاب خود، احزاب و سیاست در آمریکا۴، نوشت که «میان دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان نه هیچ اختلاف واقعی‌ای وجود دارد و نه می‌تواند وجود داشته باشد، چون قوانین نانوشتۀ آمریکا احزاب را ملزم می‌کند که اساساً در اصول، سیاست، شخصیت، جاذبه و هدف، همپوشانی داشته باشند، یا به احزابی تبدیل شوند که هیچ امیدی به پیروزی در انتخابات ملی نداشته باشند». چه بهتر که بازتاب یک وضعیت باشند تا یک بازنده.نابسامانی‌های احزاب به‌خوبی در عصر مدرن نمایان شده است. موریس فیورینا، استاد علوم سیاسی دانشگاه استنفورد، یادآوری می‌کند که وقتی جرالد فورد با جیمی کارتر رقابت می‌کرد، فقط ۵۴ درصد رأی‌دهندگان اعتقاد داشتند که حزب جمهوری‌خواه محافظه‌کارتر از حزب دموکرات است. تقریباً ۳۰ درصد گفته بودند که اصلاً هیچ تفاوت ایدئولوژیکی میان این دو حزب وجود ندارد. تصور کنید، در جهانی که تفاوت ایدئولوژیک میان احزاب دموکرات و جمهوری‌خواه آن‌قدر ناچیز بود که نیمی از جمعیت را سردرگم می‌کرد، چقدر هویت حزب باید کم تأثیر باشد.درواقع لازم نیست چنان وضعی را تصور کنیم، ما می‌توانیم آن را به چشم خود ببینیم.نیروی حزب‌گرایی سلبیقبلاً برای رأی‌دهندگان معمول بود که بلیت‌هایشان را پخش کنند: شاید برای ریاست‌جمهوری، لیندون جانسون دموکرات را ترجیح می‌دادید اما، برای فرمانداری، جرج رامنی جمهوری‌خواه را. اگر جزو این دسته افراد می‌بودید -و بیشتر کسانی که می‌شناختید چنین بودند- دشوار بود که از ته دل با یکی از دو حزب خود را معرفی کنید، درمجموع شما بنا به موقعیت‌های مختلف به هر دو حزب رأی می‌دادید. اساتید علوم سیاسی دانشگاه ایموری، آلن آبراموویچ و استیون وبستر، در یک تحلیل خواندنی با عنوان «هر سیاستی ملی است» نشان می‌دهند که چگونه آن رفتار در نیمۀ دوم قرن بیستم از هم پاشید و تقریباً در سرتاسر سال‌های انتقالی هزارۀ جدید ناپدید شد. آن‌ها با توجه به نواحی مورد رقابت انتخابات کنگره دریافتند که از ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۰ همبستگی سهم حزب دموکرات در رقابت‌های انتخاباتی کنگره با سهم حزب دموکرات در آرای رقابت‌های انتخاباتی ریاست‌جمهوری ۵۴ درصد بود. از ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۰ این رقم به ۶۵ درصد رسید. از ۲۰۱۸ این رقم به ۹۷ درصد رسیده است. در چهل سال گذشته، حمایت از نامزد حزب دموکرات برای ریاست‌جمهوری به پیش‌بینی میزان حمایت از نامزدهای این حزب برای کنگره کمک کرد، به‌گونه‌ای که تقریباً به راهنمای کامل این پیش‌بینی تبدیل شده است؛ هرچند عامل کاملاً موثقی برای این پیش‌بینی نیست.پخش‌کردن بلیت مستلزم نقطۀ مبدأیی است که مایۀ خاطرجمعی هر دو حزب سیاسی باشد. در ورای این نقطه، آن خاطرجمعی از میان می‌رود. در میان سؤالاتی که پیمایشگران در هر انتخاباتی از آمریکاییان می‌پرسند، مسئله‌ای است که «دماسنج احساسی» خوانده می‌شود. این دماسنج از افراد می‌خواهد احساساتشان را نسبت به دو حزب سیاسی براساس درجه‌بندی ۱ تا ۱۰۰ بیان کنند؛ ۱، نماد احساس سرد و منفی، و ۱۰۰، نماد گرم و مثبت است. از دهۀ ۱۹۸۰ احساسات جمهوری‌خواهان نسبت به حزب دموکرات و احساسات دموکرات‌ها نسبت به حزب جمهوری‌خواه در سراشیبی سقوط افتاده است.در ۱۹۸۰، رأی‌دهندگان به حزب مخالف نمرۀ ۴۵ داده‌اند. این نمره با نمرۀ اختصاصی آن‌ها به حزب خودشان، که ۷۲ بود، فاصله زیادی داشت اما روی‌هم‌رفته نمرۀ کاملاً قابل‌قبولی بود. اما پس از ۱۹۸۰ این درجات شروع به افت کرد. در ۱۹۹۲، درجۀ حزب مخالف به ۴۰ سقوط کرد. در ۱۹۹۸، این رقم به ۳۸ رسید. و در ۲۰۱۶ این رقم ۲۹ شد. در این میان، دیدگاه‌های هواداران حزبی به حزب خودشان از ۷۲ در ۱۹۸۰ به ۶۵ در ۲۰۱۶ رسید.اما مسئله فقط به هواداران حزب مربوط نیست. استاد علوم سیاسی دانشگاه ایالتی میشیگان، کاروین اسمیت، در مقالۀ مهم خود «دوقطبی‌سازی و افول رأی‌دهندگان سیال آمریکا» بیان کرد که بین سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۴ کسانی که خود را مستقل دانسته‌اند، دربارۀ حزبی که از آن حمایت کرده‌اند، ثابت‌تر از کسانی بوده‌اند که در سال‌های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۶ خود را هواداران سرسخت حزبی معرفی کرده‌اند. باز هم تکرار می‌کنم که مستقلان امروزی، نسبت به هواداران حزبی سال‌های قبل، رأی قابل پیش‌بینی‌تری به یک حزب می‌دهند. این یک واقعیت جالب‌توجه است.اما عجیب این است که، در طول همین دوره، حوزه‌های انتخابیه نسبت به تعهدات حزبی خود با بی‌اعتنایی رفتار می‌کردند. در ۱۹۶۴، ۸۰درصد رأی‌دهندگان گفته بودند که یا جمهوری‌خواه هستند یا دموکرات. در ۲۰۱۲ این رقم به ۶۳ درصد رسید که به قول آبرامویچ و وبستر پایین‌ترین درصد تعیّن حزبی در تاریخ مطالعات انتخابات ملی آمریکا بوده است؛ و همزمان درصد کسانی که خود را مستقل خوانده‌اند شدیداً افزایش یافته است.در نگاه اول، این دو روند با هم تعارض دارند: چگونه حوزه‌های انتخابی هم در رفتار رأی‌دهندگیِ خود حزبی‌تر شده‌اند و هم در عضویت حزبی‌شان مستقل‌تر؟ آیا نباید حمایت منسجم‌تر از یک حزب به تعهد بیشتر به آن حزب منجر شود؟مفهوم کلیدی در اینجا «حزب‌گرایی سلبی» است: رفتار حزبی از احساسات مثبت نسبت به حزب موردحمایتتان ناشی نمی‌شود، بلکه محصول احساسات منفی شما نسبت به حزبی است که با آن مخالفید. اگر تاکنون در انتخاباتی شرکت کرده باشید، شاید احساس بی‌علاقگی به نامزد موردحمایت خود را تجربه کرده باشید، اما از ترس رأی‌آوردن نامزد رقیب که غیرمنطقی یا سوسیالیست بوده، بر اساس حزب‌گرایی سلبی به نامزد موردحمایت اما نامحبوبتان رأی داده باشید. مشخص می‌شود که بسیاری از ما واجد حزب‌گرایی سلبی هستیم. یک نظرسنجی مؤسسۀ پیو در سال ۲۰۱۶ نشان داد که کسانی که خود را مستقل معرفی کرده و تمایل داشته‌اند به این یا آن حزب رأی بدهند، بیشتر بر اساس انگیزش‌های سلبی رفتار کرده‌اند. اکثریت مستقل حامی متمایل به جمهوری‌خواهان یا متمایل به دموکرات‌ها دلیل اصلی تمایل خود را به سیاست‌های حزب دیگر ربط داده‌اند که از نظر آنان برای کشور زیان‌بار است؛ در مقابل، فقط یک سوم از هر گروه گفته‌اند که دلیل آن‌ها حمایت از سیاست‌های حزبی بوده است که به آن رأی داده‌اند.در اینجا می‌توان پنجاه سال اخیر وضعیت سیاسی آمریکا را خلاصه کرد. ما نسبت به حزبی که به آن رأی داده‌ایم ثابت‌قدم‌تر شده‌ایم، اما نه به این دلیل که به آن حزب علاقه‌مندتر شده‌ایم -درواقع، ما نسبت به حزبی که به آن رأی می‌دهیم بی‌علاقه‌تر شده‌ایم- بلکه به این دلیل که بیزاری ما از حزب مقابل بیشتر شده است. حتی اگر امید به تغییر کم‌رنگ شده باشد، ترس و بیزاری بر آن پیشی می‌گیرد.پرسش این است که چرا همۀ این وضعیت‌ها رخ داده است. چه چیزی در وضعیت سیاسی آمریکا چنان تغییر کرده که رأی‌دهندگان در هواداری از حزبشان ثابت‌قدم‌تر شده‌اند؟فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Klein, Ezra. Why We’re Polarized. Avid Reader Press, 2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ازرا کلاین نوشته است و در تاریخ ۲۸ ژانویۀ ۲۰۲۰ با عنوان «Why We’re Polarized, by Ezra Klein: An Excerpt» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ خرداد ۱۳۹۹ با عنوان «ایالات متحده چطور به سیاست دو حزبی رسید؟» و ترجمۀ علی کوچکی منتشر شده است.•• ازرا کلاین (Ezra Klein) از بنیان‌گذاران اصلی وب‌سایت ووکس است. او پیش‌تر از ستون‌نویس‌های وب‌سایت واشنگتن‌پست بود. او نویسندۀ کتاب چرا دوقطبی شده‌ایم (Why We’re Polarized) است.••• این نوشته فصل اول کتاب کلاین، چرا دوقطبی شده‌ایم، است که چنین عنوانی دارد: «چگونه دموکرات‌ها لیبرال شدند و جمهوری‌خواهان محافظه‌کار؟».[۱] The Polarizers: Postwar Architects of Our Partisan Era[۲] Tweedledum & Tweedledee؛ دو شخصیت داستانی کاملاً شبیه به هم در داستان آن سوی آینه (Through the Looking-Glass) اثر لوئیس کارول [مترجم].[۳] این تعبیر برگرفته از عنوان کتاب فیلیس شلفلی، وکیل قانون اساسی و نویسندۀ محافظه‌کار جمهوری‌خواه، است که یکی از دلایل انتشار آن نیز حمایت از نامزدیِ گلدواتر بود. این تعبیر بیانگر آن است که برگزیدن کسی برای ریاست‌جمهوری باید انتخاب اصولی باشد که نامزدهای حاضر در رقابت اعلام می‌کنند، نه بازتاب تمایل سردمداران حزب [مترجم].[۴] Parties and Politics in America ]]> ازرا کلاین تاریخ‌وسیاست Sun, 31 May 2020 13:21:08 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9745/ ملاقات سعید و سارتر، در آپارتمان فوکو http://tarjomaan.com/neveshtar/9728/ ادوارد سعید، لندن ریویو آو بوکس — ژان پل سارتر که روزی روزگاری مشهورترین روشن‌فکر بود، تا همین اواخر از جلوی چشم‌ها رنگ باخته بود. کمی پس از مرگش در سال ۱۹۸۰ آماج حملات بود که در قبال گولاگ‌های شوروی «نابینا» بوده است، و حتی اگزیستانسیالیسم انسان‌گرایش را هم به‌خاطر خوش‌بینی، داوطلب‌مَداری و گسترۀ پرشورش تمسخر می‌کردند. کل فعالیت حرفه‌ای سارتر برای دو دسته توهین‌آمیز بود: یکی به‌اصطلاح فیلسوفان جدید۱ که دستاوردهای میان‌مایه‌شان فقط به‌لطف حرف‌های تند و تیز ضدکمونیستی‌شان توجهات را جلب می‌کرد، و دوم پساساختارگرایان و پست‌مدرنیست‌هایی که (جز چند استثنا) به وادی خودشیفتگی حادّ فناورانه‌ای فرو افتاده بودند که با پوپولیسم سارتر و سیاست‌ورزی قهرمانانۀ مردمی‌اش در تضاد بود. دامنۀ پرابّهت آثار سارتر در مقام رمان‌نویس، جستارنویس، نمایش‌نامه‌نویس، زندگی‌نامه‌نویس، فیلسوف، روشنفکر سیاسی و کنشگر فعال گویی برای بیشتر افراد دافعه داشت تا جاذبه. در میان مرشدان۲ فرانسوی، بیشترین ارجاع و نقل‌قول از او بود اما ظرف بیست سال به جایی رسید که کمتر از همه خوانده و تحلیل می‌شد. موضع‌گیری‌های شجاعانه‌اش در باب الجزایر و ویتنام فراموش شدند. و همین‌طور آثاری که از جانب مظلومان نوشته بود، حضور طوفانی‌اش به‌عنوان یک رادیکال مائوئیست در تظاهرات‌های دانشجویی سال ۱۹۶۸ در پاریس، و همچنین احاطۀ خارق‌العاده و برجستگی ادبی‌اش که به‌خاطرش برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شد و البته آن را نپذیرفت. او یک سلبریتی تاریخ‌گذشته و بدنام شد، البته جز در قلمرو انگلیسی‌زبانان که هیچ‌گاه فلسفه‌اش را جدی نگرفتند و کمی متکبرّانه او را یک رمان‌نویس و خاطره‌نویس گاه‌وبی‌گاه جالب می‌دیدند که به‌قدر کافی ضدکمونیسم نبود، و در جذابیت و گیرایی به پای کامو نمی‌رسید که در استعداد به مراتب عقب‌تر از سارتر بود.بعد، مثل هر پدیدۀ فرانسوی دیگر، مُد دوباره برگشت، یا حداقل از دور می‌توان گفت که چنین شد. چندین کتاب درباره‌اش نوشته شد، و او دوباره (ولو موقتاً) سوژۀ صحبت‌ها شده است، گرچه شاید مطالعه یا تأمل دقیق نثار آثارش نشود. نزد نسل من، او همواره یکی از قهرمانان بزرگ روشنفکری قرن بیستم بوده است، مردی که بصیرت و قوۀ فکری‌اش در خدمت تقریباً تک‌تک آرمان‌های ترقی‌خواهانۀ ایام ما بود. ولی نه از نسل معصومان بود و نه از تبار پیامبران. بلکه آنچه در سارتر می‌ستودیم، تلاش‌هایش برای درک وضعیت‌های مختلف و عنداللزوم ابراز همبستگی با آرمان‌های سیاسی بود. تکبر یا طفره‌روی در مرام او نبود، حتی اگر مرتکب خطا یا اغراق می‌شد. تقریباً هرچه نوشته است به‌خاطر جسارت شدید، رهایی (حتی رها در مطول‌نویسی)، و بخشندگی روحش جالب است.جز یک استثنای آشکار که مایلم اینجا شرح دهم. دو بحث جالب، گرچه شاید دلسردکننده، پیرامون دیدار او از مصر در سال ۱۹۶۷ که ماه گذشته در هفته‌نامۀ الاهرام منتشر شد، مرا به این کار واداشت. یکی در مرور کتاب اخیر برنارد هنری لوی دربارۀ سارتر بود، و دیگری مرور روایت مرحوم لطفی الخولی از آن دیدار (الخولی روشنفکر برجسته‌ای بود که در آن دیدار در زمرۀ میزبانان سارتر بود). تجربۀ شخصی و ناخوشایند من از سارتر یک واقعۀ بسیار کوچک در پهنۀ آن زندگی عظیم بوده اما به‌واسطۀ کنایه‌آمیز و ناگواربودنش شایان ذکر است.اوایل ژانویۀ ۱۹۷۹ بود، و من در خانه‌ام در نیویورک برای یکی از کلاس‌هایم آماده می‌شدم. زنگ در به صدا درآمد و خبر از رسیدن یک تلگراف داد که وقتی بازش می‌کردم با اشتیاق دیدم از پاریس آمده است. «عصور جدید۳ از شما دعوت می‌کند در سمیناری پیرامون صلح در خاورمیانه در پاریس در روزهای سیزدهم و چهاردهم مارس امسال حضور یابید. لطفاً پاسخ دهید. سیمون دوبوار و ژان پُل سارتر». ابتدا گمان کردم شوخی است. فرقی نداشت با اینکه کازیما و ریشارد واگنر دعوت کرده باشند به بایرویت بروم، یا تی. اس. الیوت و ویرجینیا وولف دعوت کرده باشند بعدازظهر را در دفتر مجلۀ دایال بگذرانم. دو روز طول کشید تا با پیگیری از چند دوست در نیویورک و پاریس از صحت دعوت مطمئن شوم، و اندکی بعد پذیرش بی‌قیدوشرطم را مخابره کردم، یعنی بعد از آنکه خبردار شدم کیفیّات حضور۴، حسن‌تعبیر فرانسوی‌ها از مخارج سفر، بر عهدۀ عصور جدید است، همان ماهنامه‌ای که سارتر پس از جنگ تأسیس کرده بود. چند هفته بعد عازم پاریس شدم.عصور جدید نقش خارق‌العاده‌ای در حیات روشنفکری فرانسه، و سپس اروپا و حتی جهان سوم، بازی کرده بود. سارتر جمعی از صاحبان ذهن‌های درخشان را گرد خود جمع کرده بود که همگی‌شان هم با او هم‌رأی نبودند: طبعاً دوبوار، مخالف بزرگ ریمون آرون فیلسوف برجسته و همکلاسی‌اش در مدرسۀ نرمال موریس مرلوپونتی (که چند سال بعد آن مجله را ترک کرد)، و میشل لیریس که قوم‌نگار و آفریقاشناس و نظریه‌پرداز قهّاری بود. هیچ مسئلۀ مهمی نبود که سارتر و حلقه‌اش به آن نپردازند، ازجمله جنگ اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ که برایش نسخه‌ای حجیم از عصور جدید درآوردند، که آن نسخه هم سوژۀ جستاری درخشان به قلم آی. اف. استون شد. آن ماجرا فی‌نفسه مقدمه‌ای مهم بر سفرم به پاریس بود.وقتی رسیدم، نامه‌ای کوتاه و مرموز از سارتر و دوبوار در هتلی که در محلۀ لاتین‌ها رزرو کرده بودم منتظرم بود. پیغامش می‌گفت: «به دلایل امنیتی، جلسات در خانۀ میشل فوکو برگزار خواهد شد». چنان که باید و شاید، آدرسی به من داده بودند و صبح فردا ساعت ده به آپارتمان فوکو رسیدم که دیدم آنجا چند نفر (اما نه سارتر) پرسه می‌زنند. هیچ‌کس توضیح نداد آن «دلایل امنیتی» مرموز چه بود که به تغییر محل جلسات منجر شد، اما متعاقباً حال‌وهوای افکار توطئه‌پندار بر برنامه‌ها سایه افکند. دوبوار با دستار معروفش آنجا بود، و برای مشتاقان نطق می‌کرد که قرار است سفری با کیت میلت به تهران برود که قصد دارند آنجا علیه چادر تظاهرات کنند.۵ کل آن ایده به نظرم متفرعنانه و ابلهانه می‌آمد، و با اینکه مشتاق بودم که حرف‌های دوبوار را بشنوم، متوجه تکبّرش شدم و فهمیدم آنجا جای بحث با او نیست. به‌علاوه، او حدود یک ساعت بعد، درست پیش از آمدن سارتر، رفت و دیگر ندیدیمش.فوکو بی ذره‌ای درنگ برایم روشن کرد که باری به آن سمینار نمی‌افزاید و قرار است مستقیم به کتابخانۀ ملی برود تا به جیرۀ تحقیق روزانه‌اش برسد. خوشحال شدم که کتابم، آغازها۶، را در طبقات کتابخانه‌اش دیدم که لبالب پُر از انبوه محتوا، از جمله مقاله‌ها و ژورنال‌ها، بود که تر و تمیز کنار هم چیده شده بودند. گرچه گپ‌وگفت مهربانانه‌ای داشتیم، مدت‌ها بعد (یا درحقیقت یک دهه پس از مرگش در سال ۱۹۸۴) بود که سر در آوردم چرا آن‌قدر از حرف‌زدن با من دربارۀ مسائل سیاسی خاورمیانه اکراه داشت. هر دوِ دیدیه اریبون و جیمز میلر در زندگی‌نامه‌هایی که از فوکو نوشته‌اند گفته‌اند که او در سال ۱۹۶۷ در تونس درس می‌داد و کمی پس از جنگ ژوئن با عجله آنجا را ترک کرد. فوکو آن زمان گفته بود که دلیل ترک تونس وحشتش از فتنه‌های «یهودستیزانۀ» ضداسرائیلی آن دوران بود که پس از شکست بزرگ اعراب در تک‌تک شهرهای عربی رواج یافت. یک همکار تونسی او در دانشکدۀ فلسفۀ دانشگاه تونس، در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، روایت متفاوتی برایم تعریف کرد: به گفتۀ آن خانم، فوکو به‌خاطر روابط همجنس‌گرایانه‌اش با دانشجویان جوان از آن کشور اخراج شد. هنوز نمی‌دانم کدام‌یک از این دو درست است. در زمان سمینار پاریس، فوکو به من گفت که تازه از اقامت موقت در ایران به عنوان فرستادۀ ویژۀ روزنامۀ کوریره دلا سرا برگشته است. خاطرم هست که در وصف آن آغازین روزهای انقلاب اسلامی می‌گفت: «بسیار هیجان‌انگیز، بسیار غریب، دیوانه‌وار». به گمانم (گرچه شاید اشتباه کنم) شنیدم که می‌گفت در تهران با کلاه‌گیس تغییر قیافه می‌داده است، گرچه کمی پس از انتشار مقاله‌هایش فوراً از هر چیز مربوط به ایران فاصله گرفت. در نهایت، اواخر دهۀ ۱۹۸۰ بود که ژیل دلوز برایم گفت مسئلۀ فلسطین میان او و فوکو که روزگاری صمیمی‌ترین دوستان هم بودند فاصله انداخت: فوکو هوادار اسرائیل بود و دلوز هوادار فلسطینیان.آپارتمان فوکو، با آنکه بزرگ بود و مشخصاً بسیار راحت، رنگ سفید خیره‌کننده‌ای داشت و زاهدانه بود، یعنی مناسب حال فیلسوف خلوت‌گزین و متفکر سخت‌گیری که گویی تنها در آنجا اقامت داشت. چند فلسطینی و یهودی اسرائیلی آنجا بودند. در میانشان ابراهیم دقاق را شناختم که از آن زمان دوست عزیزم در بیت‌المقدس شده است؛ نافذ نزال، آموزگاری در بیرزیت، که در ایالات متحده آشنایی مختصری با او داشتم؛ و یهوشوفات هارکابی، کارشناس برجستۀ اسرائیلی در باب «ذهن عربی» و رئیس سابق سرویس اطلاعات نظامی اسرائیل، که گلدا مئیر اخراجش کرد چون به خطا فرمان آماده‌باش به ارتش داده بود. سه سال قبل، ما دو نفر در مرکز مطالعات پیشرفتۀ علوم رفتاری دانشگاه استنفورد همقطار همدیگر بودیم اما چندان رابطه‌ای نداشتیم. رابطه‌مان مؤدبانه بود اما در آن از صمیمیت خبری نبود. در پاریس که دیدمش، فرآیند تغییر موضعش آغاز شده بود: او می‌رفت که برجسته‌ترین کبوتر صلح در تشکیلات حکومت اسرائیل شود، مردی که کمی بعد علناً از نیاز به تشکیل دولت فلسطینی حرف زد که به عقیدۀ او یک مزیت استراتژیک از منظر اسرائیل بود. سایر شرکت‌کنندگان هم عمدتاً یهودیان اسرائیلی یا فرانسوی بودند، از مذهبی‌های تند و تیز تا سکولارهای دوآتشه، گرچه هریک به شیوۀ خود هوادار اسرائیل بودند. یکی از آن‌ها، الی بن گال، گویی آشنایی قدیمی با سارتر داشت. بعداً به ما گفته شد که او راهنمای سارتر در سفر اخیرش به اسرائیل بوده است.از ساعت قرار خیلی گذشته بود که بالاخره سر و کلۀ مرد بزرگ پیدا شد. از دیدن چهرۀ پیر و نحیف او شوکه شدم. یادم هست فوکو را به او معرفی کردم، که طبعاً نیازی به این کارِ خنده‌دار نبود. همچنین یادم هست دستۀ کوچکی از خدم و حشم که عصای دستش بودند مُدام پیرامون او بودند، کمکش می‌کردند و کارهایش را پیش می‌بُردند. او کار و بار اصلی زندگی آن‌ها شده بود. یکی از آن‌ها دخترخوانده‌اش بود که بعداً فهمیدم مدیر آثار اوست؛ به من گفتند که او اصالتاً الجزایری است. دیگری پیر ویکتور بود، مائوئیست سابق و همراه سارتر ناشر مجلۀ حزب چپ پرولتاریا۷ که دیگر منحل شده است، که آدمی عمیقاً مذهبی و به‌گمانم یک یهودی ارتدوکس شده بود. بعداً شگفت‌زده شدم که از یکی از دستیاران نشریه شنیدم که گفت ویکتور درحقیقت یک یهودی مصری به نام بِنی لِوی است، برادر عادل رفعت (نِه لِوی) که یکی از دو نفر موسوم به «زوج محمود حسین» بود (نفر دوم آن زوج یک مسلمان مصری بود. این دو نفر در یونسکو کار می‌کردند و تحت نام «محمود حسین» مطالعۀ مشهوری تحت عنوان کشمکش طبقاتی در مصر۸ را نوشتند که توسط ماسپرو منتشر شد). هیچ‌جای ویکتور به مصری‌ها نمی‌خورد: به‌نظر یک روشن‌فکر ساحل چپ۹ می‌آمد، نیمی متفکر و نیمی شیّاد. سومی، هلفن فون بولو بود، یک زن سه‌زبانه که کارمند ژورنال بود و همه‌چیز را برای سارتر ترجمه می‌کرد. با آنکه سارتر مدتی را در آلمان گذرانده بود و نه‌تنها دربارۀ هایدگر بلکه پیرامون فاکنر و داس پاسوس نوشته بود، نه آلمانی بود و نه انگلیسی. آن زن دلپذیر و موقر کل دو روز سمینار را کنار دست سارتر ماند، و ترجمه‌های هم‌زمان را در گوش او نجوا می‌کرد. جز یک فلسطینی اهل وین که فقط عربی و آلمانی حرف می‌زد، مابقی بحثمان به انگلیسی بود. نمی‌دانم و نخواهم دانست که سارتر چقدر متوجه صحبت‌ها شد، اما من و مابقی حضّار عمیقاً متحیر ماندیم که او تمام روز اول را ساکت ماند. میشل کنتات، مأخذشناس سارتر، هم آنجا بود اما در صحبت‌ها شرکت نداشت.ناهار که در حالت عادی لابد حدود یک ساعت طول می‌کشد، در یک اتفاقِ به زعم من فرانسوی، برنامه‌ای بسیار استادانه و مفصل در رستورانی دور از آپارتمان فوکو بود. و چون بی‌وقفه باران می‌بارید، بُردن همه با تاکسی، صرف یک غذای چهاربخشی و بعد برگرداندن دسته‌جمع، حدود سه ساعت و نیم طول کشید. درنتیجه، بحث‌های روز اولمان دربارۀ «صلح» خیلی کم طول کشید. مضمون بحث‌ها را ویکتور بدون مشورت‌گرفتن از دیگران (تا جایی که می‌دانم) تعیین کرده بود. از همان اول احساس کردم که او سرخود عمل می‌کند، علتش هم بی‌تردید قرابت او به سارتر بود (که گاهی در گوش هم چیزی زمزمه می‌کردند) و گویا اعتمادبه‌نفسِ عالی‌اش. قرار بود در این موارد بحث کنیم: ۱. ارزش معاهدۀ صلح میان مصر و اسرائیل (ایام کمپ دیوید بود)، ۲. کلاً صلح میان اسرائیل و جهان عرب، و ۳. مسئلۀ بنیادی‌ترِ آیندۀ همزیستی میان اسرائیل و جهان عرب مجاورش. گویا هیچ‌کدام از عرب‌های جمع از این قضیه خشنود نبودند. من احساس می‌کردم معضل فلسطینیان را وانهاده است. کل ماجرا به دل دقاق نمی‌نشست و بعد از روز اول سمینار را ترک کرد.روز که آهسته‌آهسته جلو می‌رفت، آرام آرام متوجه شدم پیشاپیش مذاکرات پشت‌پردۀ فراوانی در جریان بوده تا این سمینار برگزار شود، و آن زد و بندهای قبلی به جرح و تعدیل میزان مشارکت چهره‌های جهان عرب منجر شده بود. کمی دلخور شدم که اصلاً در جریان این قضایا نبوده‌ام. شاید زیاده از حد ابله بودم، زیاده از حد مشتاق آمدن به پاریس بودم تا با سارتر ملاقات کنم. حرف از حضور ایمانوئل لویناس هم بود، اما مثل روشنفکران مصری که قولش را به ما داده بودند، سر و کلۀ او هم پیدا نشد. درعین‌حال، همۀ بحث‌هایمان ضبط می‌شد و متعاقباً در یک شمارۀ ویژه از عصور جدید (سپتامبر ۱۹۷۹) منتشر شد. به نظرم اصلاً رضایت‌بخش نبود، چون همگی به مسئله‌های کمابیش آشنا برای همدیگر می‌پرداختیم اما در واقع تضارب آرا رُخ نمی‌داد.خصوصاً دوبوار مایۀ ناخرسندی‌ام بود که پس از یک مشت یاوه‌سرایی‌های مستبدّانه‌اش دربارۀ اسلام و حجاب زنان، از اتاق بیرون زد. در آن زمان، جای خالی‌اش مایۀ تأسفم نمی‌شد، اما بعد به این نتیجه رسیدم که اگر بود به بحث‌ها جان می‌داد. حضور سارتر، اگر می‌شد اسمش را حضور گذاشت، به‌طرز غریبی منفعلانه و بی‌تأثیر و بی‌روح بود. او ساعت‌های متمادی مطلقاً کلامی نمی‌گفت. سر ناهار روبه‌روی من می‌نشست، با آن ظاهر پریشانش که کماکان میلی به تعامل نداشت، و ردّ تخم‌مرغ و سس مایونز روی صورتش مانده بود. سعی کردم سر صحبت را با او باز کنم اما بی‌سرانجام بود. شاید هم ناشنوا بود، ولی مطمئن نیستم. شبحی از سارتر قدیم پیش روی من نشسته بود، آن بی‌ریختی‌اش که شهرۀ عام و خاص بود، پیپش، و لباس‌های معمولی‌اش که انگار اسباب یک صحنۀ نمایش متروکه باشند دور و برش بودند. در آن ایام من در وادی سیاست فلسطین بسیار فعال بودم: در سال ۱۹۷۹ عضو شورای ملی شده بودم، و در سفرهای مکرّرم به بیروت (که هم‌زمان با جنگ داخلی لبنان بود) برای دیدن مادرم، مرتباً عرفات و اکثر رهبران آن روزگار را می‌دیدم. خیال می‌کردم اگر در چنین برهۀ «حساسی» از رقابت مرگبارمان با اسرائیل با شیرین‌زبانی بتوانم حرفی یا بیانیه‌ای از سارتر در دفاع از فلسطینیان درآورم، دستاورد بزرگی شمرده می‌شود.در طول ناهار و جلسۀ بعدازظهر، پیر ویکتور را یک‌جور سوزنبان آن سمینار می‌دیدم که همۀ قطارها را، از جمله خود سارتر را، هدایت می‌کند. علاوه بر آن پچ‌پچ‌های مرموزشان سر میز، سارتر و ویکتور هرازگاه بلند می‌شدند: ویکتور آن پیرمرد بی‌قرار را گوشه‌ای می‌بُرد، تند تند با او حرف می‌زد، سارتر یکی دو بار سر تکان می‌داد، و بعد برمی‌گشتند. در این میانه، تک‌تک اعضای سمینار می‌خواستند حرف خودشان را بزنند، که در نتیجه استدلال‌کردن محال می‌شد. اما به‌زودی روشن شد که موضوع واقعی جلسه پیش‌بُرد اسرائیل بود، همانی که امروز «عادی‌سازی» نامیده می‌شود، نه عرب‌ها یا فلسطینیان. پیش از من، چندین و چند عرب تلاش کرده بودند تعدادی از روشنفکران بسیار گران‌مایه را متقاعد کنند که آرمان‌شان عادلانه است به این امید که به کسی از جنس آرنولد توین‌بی یا شان مک‌براید تبدیل شوند. کمتر کسی از آن عالی‌مقامان متقاعد شده بود. به نظرم می‌ارزید این زحمت را پای سارتر خرج کنم، به این دلیل ساده که موضعش در قبال الجزایر فراموشم نمی‌شد. آن موضع‌گیری در قامت یک مرد فرانسوی لابد دشوارتر از اتخاذ موضع انتقادی در قبال اسرائیل بود. صدالبته که اشتباه می‌کردم.در ادامۀ آن بحث‌های پرطمطراق و بی‌ثمر، متوجه شدم که دائم به خودم می‌گویم به پاریس آمده‌ام تا به حرف سارتر گوش بسپارم، نه آن‌هایی که نظراتشان را از قبل می‌دانستم و چندان برایم جالب نبود. پس وسط بحث دم غروب پریدم و اصرار کردم که همان‌جا سارتر حرف بزند. خدم و حشم او بهت‌زده شدند. ادامۀ سمینار به تعویق افتاد تا مشورت‌های اضطراری با هم داشته باشند. ماجرا در چشم من هم مضحک بود و هم رقّت‌بار، خصوصاً که گویا خود سارتر نقشی در آن شور و مشورت نداشت. بالاخره پیر ویکتو که دلخوری از چهره‌اش می‌بارید دعوت کرد سر میز برگردیم، و با ابّهتی نظیر یک سناتور رومی گفت: «فردا سارتر صحبت خواهد کرد». ما هم با شوق برنامۀ صبح فردا مرخص شدیم.خُب، البته که سارتر هم حرفی برایمان داشت: حدود دو صفحه متن تایپ‌شدۀ آماده که، تا آنجا که خاطرۀ بیست‌ساله‌ام از آن لحظه یاری می‌کند، شجاعت انور سادات را با مبتذل‌ترین حرف‌های پیش‌پاافتاده می‌ستود. یادم نمی‌آید حرف چندانی دربارۀ فلسطینی‌ها، یا قلمرو، یا گذشتۀ فاجعه‌بار زده باشد. یقین دارم هیچ اشاره‌ای به شهرک‌نشین‌های استعمارگر نکرده بود، که از بسیاری جهات شبیه رویۀ فرانسوی‌ها در الجزایر بودند. آگاهی‌بخشی آن متن در حد و اندازۀ یک گزارش مخابره‌ای رویترز بود، که آشکار بود ویکتور نوشته تا سارتر را که گویی کاملاً تحت انقیاد او بود از مخصمه برهاند. داغان شدم که دیدم این قهرمان روشنفکری در سال‌های آخر عمرش چنین منکوب یک مرشد مرتجع شده، و آن دلاور سابق که علمدار مظلومان بود، غیر از متعارف‌ترین تمجیدهای روزنامه‌نگارانه از یک رهبر مصری که پیش از آن هم شهرۀ عام و خاص بود، حرفی ندارد که بزند. مابقی روز، سارتر سکوتش را از سر گرفت، و مباحثات مثل قبل ادامه یافت. من یاد قصه‌ای افتادم که فارغ از صحت و سقمش می‌گفت سارتر بیست سال پیش برای دیدار فانون که در اثر سرطان خون در بستر مرگ بود به رُم رفت، و شانزده ساعت بی‌وقفه از ماجرای دلخراش الجزایر برای او گفت تا آنکه سیمون بالاخره متقاعدش کرد دست بکشد. آن سارتر برای همیشه از میان ما رفته بود.چند ماه بعد که متن پیاده‌شدۀ سمینار منتشر شد، همان میان‌برنامۀ سارتر را هم خلاصه و حتی بی‌کنایه‌تر کرده بودند. اصلاً نمی‌فهمم چرا؛ سعی هم نکردم از علتش سر در بیاورم. هنوز هم آن نسخۀ عصور جدید را دارم که حاوی حرف‌های همۀ ماست، هنوز نتوانسته‌ام خودم را متقاعد کنم که جز چند چکیده‌اش چیزی از آن بخوانم. آن اوراق به نظرم همین‌قدر بی‌روح و بی‌ثمر می‌آیند. من با همان انگیزه‌ای برای شنیدن حرف‌های سارتر به پاریس رفتم که از سارتر دعوت شده بود به مصر برود، یعنی دیدار و صحبت روشنفکران عرب با او؛ نتیجۀ هر دو واقعه هم دقیقاً یکی بود، جز آنکه در مواجهۀ من با سارتر پای یک میانجی (اگر نگوییم مداخله‌گر) ناخوشایند هم در میان بود: پیر ویکتور که، چنان که سزاوارش بود، به ورطۀ فراموشی درافتاد. آن هنگام گمان می‌کردم مثل فَبریس۱۰ بوده‌ام که ناموفق و ناامید، پی نبرد واترلو رفت.یک نکتۀ دیگر. چند هفته پیش، ازقضا قسمتی از برنامۀ «ملغمۀ فرهنگی»۱۱ را دیدم، برنامۀ گفت‌وگوی هفتگی برنارد پیو که در تلویزیون فرانسه پخش می‌شود و کمی بعد در ایالات متحده روی آنتن می‌رود. موضوع آن برنامه چه بود؟ احیای تدریجی سارتر پس از مرگش در میانۀ تداوم انتقادات از گناهان سیاسی‌اش. برناردهنری لِوی، که از جهت کیفیت افکار و شهامت سیاسی شاید بهترین مصداق از قطب متضاد سارتر باشد، آمده بود تا اثر تحقیقی‌اش در تأیید آن فیلسوف پیر را جار بزند (اعتراف می‌کنم نه آن را خوانده‌ام، و نه به این زودی‌ها قصد خواندنش را دارم). لِوی با لحن بنده‌نوازانه گفت سارتر واقعاً آن‌قدرها هم بد نبود، چون بالأخره نکاتی داشت که همگی ستودنی بودند و تابع اصول نزاکت سیاسی. به زعم لِوی، یک انتقاد درست و درمان به سارتر آن بود که همواره دربارۀ کمونیسم دچار خطا بود (همان انتقادی که پُل جانسون چنان ورد زبان‌ها کرده که دیگر دل‌پیچه‌آور شده است)، و لِوی می‌خواست که این حرفش جبران آن انتقاد باشد. لِوی گفت: «مثلاً سابقۀ سارتر در باب موضوع اسرائیل عاری از هرگونه عیب و نقص است؛ او هرگز پا کج نگذاشت و همواره حامی کامل دولت یهودی بود».بنا به دلایلی که هیچ‌گاه نمی‌توانیم مطمئن شویم چه بوده‌اند، سارتر به‌واقع در هواداری بنیادینش از صهیونیسم راسخ بود. نمی‌دانم و نخواهم دانست علتش چه بود: می‌ترسید یهودی‌ستیز قلمداد شود، یا به‌خاطر هولوکاست احساس گناه می‌کرد، یا دلش رضا نمی‌داد که فلسطینیان را قربانیان بی‌عدالتی اسرائیل و مبارزان علیه آن بداند. فقط می‌دانم که در سالخوردگی گویی شبیه سال‌های قبلش بود: مایۀ یأس و سرخوردگی تلخ تک‌تک عرب‌هایی که او را می‌ستودند، صدالبته جز الجزایری‌ها. برتراند راسل بی‌تردید بهتر از سارتر بود، و در سال‌های آخر عمرش حقیقتاً مواضع انتقادی از سیاست‌های اسرائیل در قبال عرب‌ها اتخاذ کرد (گرچه رالف شونمان، دوست سابق و همکلاسی قدیمی‌ام در پرینستون، او را به این مسیر هدایت کرد، یا به قول بعضی‌ها اغفالش کرد). به گمانم باید بفهمیم که چرا مردان بزرگ وقتی به سالخوردگی می‌رسند، مستعدّ آن می‌شوند که در برابر وسوسه‌های جوان‌ترها یا سیطرۀ یک باور سیاسی صُلب و تغییرناپذیر تسلیم شوند. از استثنای الجزایر که بگذریم، عادلانه‌بودن آرمان عرب‌ها ذره‌ای او را متأثر نمی‌کرد، گرچه نمی‌دانم علتش فقط هواداری از اسرائیل بود یا ناتوانی در همدلیِ فرهنگی یا شاید دینی. از این جهت، او کاملاً خلاف دوست و صنم خودش ژان ژنه بود، که علاقۀ غریبش به فلسطینیان را با اقامت طولانی‌مدت کنار آن‌ها و نگارش دو اثر خارق‌العادۀ چهار ساعت در صبرا و شتیلا۱۲ و زندانی عشق۱۳ ابراز کرد.یک سال پس از آن مواجهۀ مختصر و مأیوس‌کننده در پاریس، سارتر از دنیا رفت. خوب یادم مانده که چقدر سوگوار مرگ او بودم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت:• این مطلب را ادوارد سعید نوشته است و در تاریخ ۱ ژوئن ۲۰۰۰ با عنوان «My Encounter with Sartre» در وب‌سایت لندن ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹ با عنوان «ملاقات سعید و سارتر، در آپارتمان فوکو» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• ادوارد سعید (Edward Said) شرق‌شناس و متفکر شهیر فلسطینی‌آمریکایی بود که جزو بنیان‌گذاران نظریۀ پسااستعماری محسوب می‌شود. وی سال ۲۰۰۳ درگذشت. عمدۀ کتاب‌های سعید به فارسی ترجمه شده است. انتشارات ترجمان علوم انسانی نیز کتاب شکست هژمونی را از او ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Nouveaux Philosophes[۲] maîtres penseurs[۳] Les Temps modernes[۴] les modalités[۵] برای اطلاع بیشتر دربارۀ سفر دوبوار و میلت به تهران، به فصل چهارم کتاب فوکو در ایران، نوشتۀ بهروز قمری تبریزی، مراجعه کنید [ویراستار].[۶] Beginnings[۷] Gauche prolétarienne[۸] La Lutte des classes en Egypte[۹] Left Bank: نوارۀ غربی ساحل رودخانۀ سین در پاریس، که استعاره‌ای از پاریس قدیم یعنی دنیای هنرمندان و نویسندگان و فلاسفه است [مترجم].[۱۰] Fabrice: شخصیت رمان صومعۀ پارم اثر استاندال که تصادفاً سر از نبرد واترلو درمی‌آورد اما از بخت بلندش، با جراحتی در پا، جان به در می‌برد و بعداً مردم او را در زمرۀ شجاع‌ترین فرماندهان ناپلئون می‌شمارند [مترجم].[۱۱] Bouillon de culture: در لغت به معنای «آبگوشت فرهنگ».[۱۲] Quatre Heures à Sabra et Chatila[۱۳] Le Captif amoureux ]]> ادوارد سعید تاریخ‌وسیاست Wed, 13 May 2020 04:26:20 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9728/ نقاشان برجستۀ اروپایی طاعون را چطور به تصویر کشیدند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9726/ جاناتان جونز، گاردین — در کمال تعجب، ظاهراً ما با مردم پانصد سال قبل آرمان مشترکی داریم،‌ افرادی که بدون درکی از بیماری و با حداقلی از درمان با آن مواجه می‌شدند. اما یکشنبه، پاپ فرانسیس خیابان‌های رم -خیابان‌هایی که حالا به‌خاطر ویروس کرونا خالی مانده بودند- را پیاده پشت ‌سر گذاشت تا از ‌کلیسای سن مارسلو در کورسو دیدن کند و به صلیب احترام بگذارد، صلیبی که لابد در برابر طاعون ۱۵۲۲ حافظ رم بود.حالا ظاهراً در همان وضعیت هستیم. در خطر بیماری‌ای که دست بالاتر را دارد و فرضیه‌های ما را با شکست مواجه می‌کند. حتی روش‌های استفاده‌شده ازجمله قرنطینه هم از همان گذشتۀ طاعونی می‌آید، مثل بسیاری از شاهکارهای هنری اروپا. این آثار هنری برجسته مایۀ دلگرمی ما هستند و سبب می‌شوند با نگاه جدیدی به این زمان ناآشنا بنگریم. این آثار حتی برای هماهنگی با شرایط ایده‌هایی کاربردی می‌دهند. در اینجا برخی از این تصاویر عرضه شده‌اند تا شاید راهنمای ما باشند. بالأخره، رامبرانت و تیسین و کاراواجو پیش از ما این مسیر را پشت سر گذاشته‌اند.«تیرها در تاریکی پرتاب می‌شوند». چهار اسب‌سوار آخرالزمانی، اثر آلبرشت دورر. حدود سال‌های ۹۸-۱۴۹۶. عکس: ایج‌فوتواستاک، آلامی استاک فوتو.آلبرشت دورر: چهار اسب‌سوار آخرالزمانی، ۱۴۹۸مرگ، و سه مرید او، جهان را زیر پا می‌گذارند و از پاپ تا رعیت همه را زیر سم اسبان خود در هم می‌کوبند. این حکاکی روی چوب، که کتاب مکاشفۀ یوحنا را تصویرسازی می‌کند، سه عامل قتل بشر را به تصویر می‌کشد: جنگ، قحطی و همه‌گیری. سواری که ترازو دارد احتمالاً طاعون است، هرچند گاه او را همان کمان‌دار می‌دانند، زیرا تیرهای طاعون با چشمان بسته پرتاب می‌شوند: از دوردست و بدون هشدار. در جهان دورر، او ترسناک‌ترینِ سواران بود. در ۱۳۴۷، کشتی‌های جنوایی طاعونی تخریب‌کننده را از کریمه با خود به اروپا آوردند. طی چند سال، مرگ سیاه دست‌کم یک سوم جمعیت قاره را به کام مرگ فرو برد. پس از این همه‌گیری جهانی اولیه، طاعون بارها و بارها به شهرهای اروپایی بازگشت. تست‌های دی‌ان‌ای اخیر اسکلت‌های کشف‌شده در لندن و دیگر جاها نشان می‌دهند که این همه‌گیری طاعون خیارکی بوده، که عاملش باکتری یرسینیا پستیس است.«تاریکی گورستانی». سستی بشر، اثر سالواتور روزا. حدود ۱۶۵۷. عکس: گتی ایمیجز.سالواتور روزا: سستی بشر، حدود ۱۶۵۶هر شهری در اروپای مدرن اولیه در خطر بازگشت همه‌گیری‌هایی بود که ممکن بود ۱۰ تا ۵۰ درصد جمعیت آن را از بین ببرند. گمان می‌شود دست‌کم نیمی از ساکنان ناپل -بیش از ۲۰۰هزار نفر- در ۱۶۵۶ بر اثر طاعون کشته شدند. نقاشی روزا گزارشی از خط مقدم مرگ است. شاید نهایت گزافه‌گویی مرگ باشد: نوزادی تازه متولد شده توافقی را با مرگ امضا می‌کند و اعتراف می‌کند که وجود انسان رنج‌آور و مختصر است. مرگ اسکلتی ترسناک است، با بال‌هایی بلند که در تاریکی گورستانیِ نقاشی به چشم می‌خورند. روزا از طاعون ۱۶۵۶ جان سالم به در برد، اما پسر کوچکش را از دست داد و همچنین برادر و خواهر و همسر و پنج فرزند خواهرش را. نوزادی که در این تصویر است همان پسر کوچک یعنی رزالدو است که تسلیم مرگ شده است.«تصویر تاریک‌روشن». مریم مقدس، اثر تیسین. ۱۵۷۶. عکس: آلامی استاک فوتو.تیسین: مریم مقدس، ۶-۱۵۷۵در صحنۀ تأثربرانگیز اعتراف به گناه نومیدی، پیرمردی برای زنده‌ماندن خود و پسرش در همه‌گیری دعا می‌کند. تیسین این نقاشیِ تاریک‌روشن را زمانی کشید که ونیز بر اثر طاعون رو به نابودی بود. او خود را نیمه‌عریان می‌کشد درحالی‌که در پای تصویر مریم افتاده؛ در این تصویر مریم عیسی را، که جان در بدن ندارد، چون نوزادی در آغوش گرفته است. برای اینکه پیام خود را واضح‌تر بیان کند، تصویری درون تصویر خود می‌آورد: یک پردۀ نقاشی وقفی رایج که حتماً در کلیسا دیده‌اید و دیگری که او و پسرش اورازیو را در حال دعا نشان می‌دهد. این هنرمند ماهر بوم نقاشی خاکستری رنگ خود را به‌سادگی‌ یک مستمند عرضه می‌کند. فایده‌ای نداشت. تیسین و اورازیو هر دو در طاعون ۱۵۷۶ جان باختند.«شهری که در قرنطینه پیشرو بود». مریم مقدس به عیادت قربانیان طاعون می‌رود، ۱۶۶۶.‌ اثر آنتونیو زانچی. عکس: بریجمن ایمیجز.آنتونیو زانچی: مریم دوشیزه به عیادت قربانیان طاعون می‌رود، ۱۶۶۶سن روکو یا روک قدیس یک حافظ در برابر طاعون محسوب می‌شد، زیرا به‌شکلی معجزه‌آسا خود را درمان کرد. ساختمان اسکولا گرند دی سن روکو، برای انجمنی به افتخار او، در شهری ساخته شد که تراکم بالای آن سبب شده بود، به‌رغم پیشروبودن در قرنطینه، به یک کانون بیماری تبدیل شود؛ اصلاً واژۀ «قرنطینه» در واژه‌ای ونیزی به معنای «چهل روز» ریشه دارد، مدت زمانی که کشتی‌ها در ۱۳۴۸ توقیف می‌شدند. اسکولا گرند شاهد رنج‌هایی است که ونیز علی‌رغم تلاش‌های خود متحمل شد. گردشگران به آنجا می‌روند تا نقاشی‌های تینتورتو را از نزدیک ببینند. اما وقتی قرنطینۀ فعلی تمام شود، خوب است کمی در راه‌پله‌های آن تأمل کنیم،‌ جایی که صحنه‌های رقت‌بار زانچی طاعون ویرانگر ۱۶۳۰ را به تصویر کشیده‌اند.«گواهی بر عشق آن‌ها». پرترۀ هندریکا استوفل، اثر رامبرنت. عکس: مجموعۀ هنری شمارۀ 2. آلامی استاک فوتو.رامبرانت: پرترۀ هندریکا استوفل، حدود ۱۶۵۴حقیقت ناراحت‌کننده‌ای است که بخشی از برجسته‌ترین آثار هنری جهان در پی طاعون خیارکی پدید آمدند و هندریکا استوفل یکی از قربانیان این بیماری بود. در پرتره‌ای که رامبرانت دلباخته از او کشیده، او بسیار زنده است و از ژرفای چشمان تیرۀ خود به ما می‌نگرد، نگاهی سراسر صمیمیت و صداقت. استوفل پیش از آنکه شریک زندگی و کار رامبرانت شود، بیوه‌ای بود که کارهای خانۀ او را انجام می‌داد. او از رامبرانت صاحب یک دختر شد و پسر رامبرانت تیتوس را نیز بزرگ کرد. پس از ورشکستگی رامبرانت، استوفل نمایندۀ مالی او شد و او را دوباره سر پا کرد. این نقاشی گواهی عشق آن دو است. سپس در ۱۶۶۳،‌ کشتی‌ای از الجزیره طاعون را به آمستردام آورد و او یکی از قربانیان بود. فقدان او موجب غم و رنجی شد که در خودنگاره‌های آخر رامبرانت شاهد آن هستیم.«محافظ در برابر طاعون». سنت سباستین، اثر گریت وان هونتهورست. ۱۶۲۳. عکس: پیتر هوری، آلامی استاک فوتو.گریت وان هونتهورست: سنت سباستین، حدود ۱۶۲۳سرباز رومی، سباستین، که به‌خاطر عقاید مسیحی خود به تیرباران از فاصلۀ نزدیک محکوم شد، یک قدیس محافظ در برابر طاعون بود و البته موردپسند همجنس‌گرایان. نقاشی هونتهورست می‌تواند هر دو عنصر را ترکیب کند. زادگاه او اوترخت، در هلند، در دهۀ ۱۶۲۰ دچار همه‌گیری طاعون شد. در این اثر، نقاش قدیس را همچون قهرمانی الهام‌بخش تصویر کرده است که توانسته به‌شکلی معجزه‌آسا زنده بماند. تیرهایی که عمیق در بدن او نشسته مانند خیارک‌ها کشنده‌اند، اما سباستین توانست از پس این آزمایش سخت برآید. پوست رنگ‌پریده، فضای تاریک، و خشونت بسیار تصویر الهام‌گرفته از کاراواجو است که هنرش هونتهورست را در سفر به رم به وجد آورد.«تصویر سایه‌وار اعمال نیک». هفت عمل نیک، اثر کاراواجو. ۱۶۰۷. عکس: تصاویر تاریخی، آلامی استاک فوتو.کاراواجو: هفت عمل نیک، ۱۶۰۷یکی از نتایج غم‌انگیز همه‌گیری اصلی اروپا و بازگشت‌های چندین بارۀ آن این بود که نمی‌شد مراسم تدفین جان‌باختگان را به شایستگی برگزار کرد. همان‌طور که کاراواجو در این تصویر سایه‌وار از افراد نیک‌کردار در خیابان‌های محقر ناپل نشان می‌دهد، این «عمل» مهمی برای جامعۀ مسیحی بود. کشیشی چراغی را بالا گرفته و مردی را شبانه تشییع می‌کنند، در‌حالی‌که پاهایش از کفن بیرون افتاده. گیوانی بوکاچیو در شرح عینی مرگ سیاه در فلورانس می‌گوید که چطور مراسم تدفین از رونق افتاد و اجساد در خیابان‌ها جمع می‌شدند. «گودال‌های طاعونی» کشف‌شدۀ مملو از اجساد ثابت می‌کنند که مردگان در گورهای جمعی دفن می‌شدند.«ترس مومی اثر یک راهبه». زمان و مرگ، اثر کاترینا دو جولیانیس. ناپل، پیش از ۱۷۲۷. عکس: سارا لی، گاردین.کاترینا دو جولیانیس: زمان و مرگ، پیش از ۱۷۲۷طاعون خیارکی در اواخر قرن ۱۸ در اروپا رو‌به‌زوال بود. آخرین آسیب‌های آن در ۱۷۲۰ در مارسی بود. این ترس مومی اثر یک راهبه نشان می‌دهد که خاطرۀ سرزمینی که مرگ آن را چپاول کرده در ذهن باقی می‌ماند. مانند آثار اولیه‌ای همچون رقص مرگ هانس هولبین و پیروزی مرگ بروگل ارشد، این اثر نیز نگاهی هولناک به مرگ دارد و آن را آنارشیسمی می‌داند که تمام آرزوهای انسان را بر باد می‌دهد. این اثر و کل سنتی که این اثر بخشی از آن است را می‌توان تا خود مرگ سیاه ردیابی کرد. خاطرۀ این همه‌گیری هرگز از ذهن‌ها پاک نشده است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جاناتان جونز نوشته است و در تاریخ ۱۷ مارس ۲۰۲۰ با عنوان «Plague visionaries: how Rembrandt, Titian and Caravaggio tackled pestilence» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹ با عنوان «نقاشان برجستۀ اروپایی طاعون را چطور به تصویر کشیدند؟» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• جاناتان جونز (Jonathan Jones) منتقد هنری و نویسندۀ گاردین در حوزۀ هنر است. جونز همچنین یکی از اعضای هیئت داوران جایزۀ ترنر سال ۲۰۰۸ بوده است. ]]> جاناتان جونز تاریخ‌وسیاست Mon, 11 May 2020 04:35:42 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9726/ فیلسوفی که خلبانان کامی‌کازه را تا پای مرگ همراهی می‌کرد http://tarjomaan.com/neveshtar/9720/ کریستوفر هاردینگ، ایان —شفق، آن زیباترین دَم،بی ‌هیچ الگو.میلیون‌ها تصویر که پیش چشم می‌آیند و ‌می‌روند.ای مردمان دوست‌داشتنی‌.چه تحمل‌ناپذیر است، مردن در آسمان.تادائو هایاشیِ بیست‌وچهار ساله، چند ساعت پس از نوشتن این چند خط در اواخر جولای ۱۹۴۵، پس از سوخت‌گیری جنگنده‌اش که یک میتسوبیشی ای۶ام زیرو بود، به سوی ناوی آمریکایی رفت تا هواپیمایش را به آن بکوبد. پروازی به سوی نیستی. چند روز پس از این حمله، آمریکا روی هیروشیما و ناکازاکی بمب اتمی انداخت و بدین‌ترتیب، جنگی که همچون نبرد برای بقای ملی به مردم ژاپن معرفی شده بود، با شکست این کشور پایان یافت.در حافظه معاصر غربی که همچنان تحت سلطۀ تبلیغات دوران جنگ دوم جهانی و تصویر ژاپنی‌های دیوانه و موش‌سیما قرار دارد، این هفته‌های پایانی نمایشی از گرداب تعصب و مغزشویی است که با حملۀ انتحاری صدها کامی‌کازه به کشتی‌های آمریکایی مستقر در اطراف جزایر ژاپن به حد نهایی رسیده بود. در اوج این نبرد، سه هزار یورش هوایی و بی‌شمار مأموریت گشت‌زنی صورت گرفت که برای نشان دادن هزینه‌های وحشتناک حملۀ فراگیر به ژاپن طراحی شده‌ بود.البته اغلب این جنگنده‌ها به اهداف تهاجمی یا شناسایی خود دست نیافتند و در دریا گم شدند. بدین‌‌ترتیب جنگ نتوانست درام آخرالزمانی رهبران ژاپن را که با شوقی بی‌پایان به تحقق آن امید داشتند، تحقق ببخشد. در اواخر ۱۹۴۴ و ماه‌های نخست ۱۹۴۵، تنها نبرد مرگ و زندگیِ واقعی، تباهی روزمره‌ای بود که امپراتوری، سربازان و شهروندان خود را در آن غرق کرده بود. سربازان ژاپنی آموزش می‌دیدند تا با تفنگ به سر خود شلیک کنند، با نارنجک‌هایی که ضامن آن‌ها کشیده شده، دیگران را دور خود جمع کنند و مقابل آتش مسلسل متفقین قرار گیرند. غیرنظامیان هم به نوبۀ خود، پس از سقوط ساپیان و اوکیناوا از صخره‌ها پایین ‌پریدند. شهروندان شهرهای بزرگی مانند توکیو و اوزاکا نیز خانه‌هایشان را ویران کردند و با مصالحش سنگر ساختند.اما کلیشه‌های نسنجیده دربارۀ ملی‌گرایی افراطی با تجربۀ بسیاری از خلبانان کامی‌کازه سازگار نیست. جز آن‌ها که با فرمان یک جمله‌ای نظامیان، مشتاقانه جنگنده‌های خود را به ناوهای آمریکایی کوبیدند، دیگران زندگی و مرگ چندان باشکوهی نداشتند؛ رهبران را دشنام دادند، در پادگان‌ها سر به شورش برداشتند یا هواپیماها را به دریا انداختند. برخی سنین‌باری (نوعی نوار یا حمایل که در ژاپن برای جنگجویان دوخته می‌شود و هزار کوک دوخته‌شده بر آن، هر یک با آرزوی خاصی به دست یک زن زده شده است) را بیرون آورده و با انزجار ‌سوزاندند. دستِ‌کم یکی از این خلبانان از مأموریت پروازی خود بازگشت و فرماندهان را به باد انتقاد گرفت.البته در کنار همۀ این‌ها دانشجویان دانشگاه‌ها بودند که صدها هزار نفر از آن‌ها، مانند تادائو هایاشی از زندگی با گوته، فلوبر، کنسرت‌های موسیقی کلاسیک و بحث دربارۀ مارکسیسم بیرون آمده و به خدمت اجباری فراخوانده شدند. سرنوشت حدود هزار نفر از این دانشجویان به مأموریت‌های کامی‌کازه منتهی شد. البته گروهی دیگر از سربازان وظیفه در همین سنین هم تحصیلاتی فراتر از مدارس ابتدایی نداشتند. در ابتدای جنگ بسیاری از این دانشجویان می‌توانستند حین تحصیل، خدمت وظیفه را به انجام رسانند؛ اما از پاییز ۱۹۴۳ تنها دارندگان گواهینامۀ لیسانس در علوم یا آموزش امکان استفاده از چنین مزیتی را داشتند؛ چرا که رهبران ژاپن امید به جذب نیروهای جدید را از دست داده بودند.این دانشجو-خلبانان روزها زیر فشار و آزار (اغلب ناخودآگاه) سربازان ارشد و غیردانشجویی قرار داشتند که از مزیت‌هایشان ناراضی بودند و شب‌ها دست به قلم می‌بردند و نامه‌ و خاطره و شعر می‌نوشتند. در این نوشته‌ها می‌کوشیدند تصور کنند که فردا آنجا را ترک خواهند گفت یا تلاش می‌کردند راهی برای توجیه مرگ خود به همان شیوه‌ای بیابند که رهبران آموزش داده بودند. از خودشان می‌پرسیدند که آیا ژاپن ملتی در معرض زوال نیست که از جنبۀ راهبردی و معنایی به محاصرۀ آمریکا و بریتانیا درآمده است؟ آیا آن‌ها مجبور نبودند در برابر این دو تمدن عظیم که اینک ماهیتی نیهیلیستی یافته و دچار فردگرایی افراطی شده‌اند، از مردم و ارزش‌های خود دفاع کنند؟دانش اغلب این دانشجویان از ایدئولوگ‌ها و مخالفان ستیزه‌جوی ماتریالیسم غربی فراتر بود؛ اما تصویر کاریکاتوری دوران جنگ در تصور انتقادی دوران صلح ریشه داشت. از دهه ۱۸۹۰، محققان ژاپنی هشدار می‌دادند که متافیزیک، معرفت‌شناسی و اخلاق غربی به شدت با فرهنگ تکنولوژیکی ایالات‌متحده و اروپا درآمیخته ‌است؛ چنانکه با ورود این فرهنگ، ژاپن همه چیزش را دست داده و در آستانۀ فراموشی قرار خواهد گرفت.اما چگونه روشنفکران ژاپنی اجازه دادند این نگرانی به فراخوانی نظامی بدل شود؟ تحلیل این روند با نگاه به گذشته بسیار دشوار است، زیرا گرد و غبار درگیری‌ها دیری است فرونشسته. برای بسیاری از دانشجو-سربازانی که ماجرای سال‌های ۱۹۴۴ و ۱۹۴۵ را زیستند، این تمایزگذاری‌ها میسر نبود. آن‌ها در جستجوی معنا به شعارهای توخالی نظامیان پناه بردند و با این کار، پذیرای دیدگاه متفکران پیشگامی شدند که در چارچوب فلسفۀ متمایز ژاپنی‌، به طور فزاینده‌ای، تنها و تنها یک جهت را نشان می‌دادند: میدان نبرد.یکی از بلندپروازانه‌ترین برنامه‌ها برای پایه‌گذاری فلسفۀ ژاپنی، در سرزمینی که تا آن دوران چیزی بدین نام نداشت، در سال ۱۹۴۳ و در دانشگاه محل تحصیل هایاشی پدیدار گشت؛ درست زمانی که او ناگزیر برای خدمت نظام دانشگاه را ترک گفت. آن برنامه پروژه‌ای بود برآمده از اندیشه‌های کیتارو نیشیدا؛ درس‌آموخته مکتب بودیسم ذن ژاپنی و مؤسس آنچه بعدتر در دانشگاه کیوتو امپریال، با نام «مکتب کیوتو» شهرت یافت. او در پی کاری بود که بسیاری از ذن‌بوداییان انجام آن را ناممکن می‌دانستند: توصیف تصویر واقعیت، آن گونه که هنگام تجربۀ مدیتیشن۱ آشکار می‌شود.نیشیدا تلاش کرد پیش‌فرض اساسی فلسفۀ غرب را معکوس کند و نه از «هستی» یا «آنچه هست»، بلکه از «نیستی» بنویسد. او «نیستی» را «نبودِ نسبی» در جهانِ رفته‌ها، هنوز نیامده‌ها یا ممکنات نمی‌دانست و معنایی مطلق از آن می‌خواست: «جای-گاه» یا افقِ ژرف و دسترس‌ناپذیری که «آنچه هست» و «آنچه نیست» هر دو از آن برمی‌خیزند.نیشیدا برای فهم بهتر دانشجویان از این دیدگاه، اغلب خوشه‌ای از دایره‌های کوچک را روی تختۀ کلاس رسم می‌کرد. درست آن گونه که جهان در نظر اغلب مردمان می‌نماید: مجموعه‌ای از چیزها و داوری پیرامون آن‌ها. حال اگر جمله‌ای ساده را، مانند «این گل زرد است»، مد نظر قرار دهیم، معمولاً تمرکز اصلی روی گل خواهد بود و از این طریق، اساسی و نخستین بودن چیزها را تصدیق و تقویت می‌کنیم؛ اما اگر زاویۀ دید خود را تغییر دهیم و بر کیفیت «زرد بودن» متمرکز گردیم، چه به دست خواهیم آورد؟ چه خواهد شد اگر به خود بگوییم «این گل زرد است» و سپس اجازه ‌دهیم توجه‌مان به «زرد بودن» جلب شود؟ از دید نیشیدا آنچه روی می‌دهد بسیار جالب توجه است؛ توجه ما نسبت به «... بودن» گل و «... بودن» خودمان پس می‌نشیند. در حقیقت، با تغییر موضوعِ جمله و مسئلۀ پیش روی خود به «زرد-بودگی» و تلاش برای تکمیل جملۀ «زردبودگی ... است»، تفکر مبتنی بر ذات [و چیز] متوقف می‌شود و اندیشه بر اساس «جای-‌گاه» آغاز می‌شود. البته مقصود آن نیست که پرسش «زردبودگی چیست؟» در قالب «زردبودگی کجاست؟» طرح شود؛ بلکه مقصود این پرسش است که چه پس نشستن عمیق‌تری «زرد بودن» را پدیدار می‌سازد؟در نگاه نیشیدا پاسخ این پرسش نه گونه‌ای آگاهی مبتنی بر تأمل اولیۀ شخص که آن را به مالکیت فرد درمی‌آورد، بلکه نوعی آگاهی است که افراد به مالکیت آن درمی‌آیند. از این رو بهتر است به جای «این فرد چنین و چنان تجربه‌ای دارد»، گفته شود که «این تجربه چنین و چنان افرادی دارد».اما اگر آگاهی افق فراسوی «زرد» است، افق آگاهی چیست؟ جای‌گاه آگاهی کجا است؟ نیشیدا نقطه‌چینی بزرگ به دور مجموعۀ دایره‌ها می‌کشید و آن را «نیستی مطلق» می‌نامید. آنچه هر سطح دیگری از واقعیت را خلق و تفسیر می‌کند. از دید او نیستی مطلق، یا خدا، است و خدا نیستی مطلق است.نمی‌توانیم بدانیم دانشجویان چقدر حرف‌های نیشیدا را می‌فهمیدند. احتمالاً می‌کوشیدند «نیستی مطلق» را به گونه‌ای مشابه بقیۀ چیزها درک کنند؛ آن‌ را به قامت ابژۀ تفکر درآورند، خود را بیرون آن بنشانند و از زوایای گوناگون بدان بنگرند؛ اما چنین تصویری از «نیستی» نمی‌تواند مطلق باشد و تنها یکی دیگر از دایره‌های ترسیم‌شده بر تختۀ کلاس نیشیدا است.این تلاش‌های ناکام برای فهم نیستی احتمالاً برای نیشیدا اهمیت چندانی نداشته است. چراکه «نیستی مطلق» در نهایت ایدۀ دسترسی‌پذیری نیست، بلکه نوعی انگیختگی است؛ خوارداشتِ واقعیِ شعورِ آدمی [و دریدن آشکار مرز عقلانیت]. در محافل ذن‌بودایی عصر نیشیدا، به‌سخره‌گرفتن محدودیت‌های دانایی مفهومی و در مقابل، بزرگداشت کوآن۲، بالشِ مدیتیشن و نگریستن معنادار رویه‌ای مرسوم و بلکه الزامی بود؛ اما نیشیدا و همکارانش در مکتب کیوتو ترجیح می‌دادند پیش از آزمون محدودیت‌ها، این گونه دانایی را کنار نگذارند. آزمونی که می‌توان آن را نوعی تخریب و ساخت‌زدایی نامید. از دید او «نیستی مطلق» قادر بود این کارکرد را بر عهده گیرد. تکیه بر نیستی مطلق بنا بود این فهم را به ارمغان آورد که ایدۀ «دانایی از بیرون» تا حدود زیادی افسانه است.اما مشکلِ «نیستی مطلق» امکانات متفاوت پنهان در آن بود. جنگ همچنان ادامه داشت و بخت پیروزی ژاپن یا حتی دستیابی به صلحی احترام‌آمیز، به تدریج رنگ می‌باخت. میان درک ایده‌ای همچون «نیستی مطلق» و به‌کار‌گرفتن آن به عنوان عاملی برای توجیه عقلانی راهی کوتاه در کار است و ظاهراً نیشیدا و همکارانش این راه را پیمودند و خوانندگان خود را نیز به این کار فراخواندند. بدین گونه مجموعه‌ای از ایده‌های انتزاعی اجازه یافت صورت سیاسی نیرومندی بیابد.البته نیشیدا و دوست و رقیب مشهورش، هاجیمه تانابه۳ که پیش از پیوستن به نیشیدا در کیوتو در کنار با هایدگر آموزش دیده بود، هیچ یک استعداد خود را بی‌قیدوشرط در اختیار رهبران سیاسی ژاپن قرار ندادند. تا آنجا که تانابه از نخستین منتقدان بی‌پروای هایدگر در پیوستن به نازیسم بود؛ اما به‌هرحال این دو در بحران فراگیر ژاپن گرفتار آمده بودند و می‌ترسیدند همچون برخی همکاران دانشگاهی‌شان، از جایگاه دانشگاهی خود اخراج شوند و سر از سلول‌های زندان پلیس مخفی ژاپن درآورند. از همین رو کشف رابطه و سازگاری میان متافیزیک، سیاست و جنگ را آغاز کردند.نیشیدا که زمانی پیرو اندیشه‌های هگل و هایدگر بود، به ریشه‌های ذن‌بودایی خود بازگشت و پرسید که آیا دوگانگی‌های نادرست میان سوژه و ابژه در تفکر بشری (یا همان خوشۀ دایره‌های روی تختۀ کلاس) نباید برای «ستیزه‌جویی امپریالیستی» کشورهای غربی به عنوان نمونه‌ای از سیاست برآمده از فرهنگ و فرهنگ برآمده از خطای ادراکی سرزنش شود؟تانابه از این نیز فراتر رفت و از میزان آشکارگی «نیستی مطلق» در جهان هستندگان پرسید. از دید تانابه نیستی به طور مستقیم در زندگی افراد ظهور نمی‌یابد و باید نوعی میانجی میان «نیستی مطلق» و فرد در کار باشد. او نگریستن پیرامونی را تنها پاسخ ممکن به این پرسش می‌دانست. بدین گونه «خداوند مستقیماً کاری با افراد ندارد. رستگاری فردی تنها به میانجی‌گری ملت و جامعه محقق می‌شود».البته این هنوز مشاهده‌ای بی‌زیان بود دربارۀ اینکه چگونه ژاپن با آنچه تانابه «ذهنیت قبیله‌ای» نامید، عقب نگاه داشته شده است. در نگاه او ژاپنی‌ها مردمانی بودند که در جامعه‌ای بسته رشد کرده بودند و حالا برای گشودگی به جهان می‌جنگیدند. مشکل اما آنجا بود که ژاپنی‌ها انترناسیونالیست‌های ناتوانی بودند. تانابه در این داوری همزمان مدیون بودیسم و هگل است. او زندگی هر فرد را محصول جزر و مد زمان تاریخی می‌دانست که خود بخشی از ظهور متافیزیکی گسترده‌تری است.بااین‌حال، پس از آغاز تأکید تانابه بر نقش ملت به‌عنوان بسترِ بنیادینی که فرد و جامعه در آن با یکدیگر دیدار می‌کنند و افراد در آن برای رستگاری می‌کوشند، شرایط تغییر کرد. از این زاویه شاید ملت درست همان چیزی بود که فلسفه را امکان‌پذیر می‌ساخت. بدین‌گونه سخن از «ملت» به سخن از «ملت ما» و تجسم سمبلیک آن در امپراطور و حتی ضرورت جان‌فشانی در راه هر دوی آن‌ها تغییر یافت. تانابه از این طریق نتیجه گرفت که «ملت ما نمونۀ متعالی وجود است». نتیجه‌ای چنان غریب که شایع شد آموزگار پیشین او، کیتارو نیشیدا، پنهان به دوستی گفته بود که «این حرف‌های جدید تانابه سراسر فاشیستی است!»همان زمانه تیره‌ای که دو فیلسوف شناخته‌شدۀ ژاپنی را به شکل غیرمعمولی در برابر فشارهای سیاسی و عمومی آسیب‌پذیر ‌ساخت، پذیرش ایده‌های بزرگ و مدعاهای جسورانه این دو را برای دانشجویان آسان نمود. تادائو هایاشی در بهار ۱۹۴۳ در درس‌گفتارهای تانابه حضور یافت و با اشتیاق فراوان در خاطرات خود نوشت که «تنها راه رستگاری برای ما، به گفته استاد تانابه، درک ضرورت مرگ است. باید زندگی را آنگونه بزییم که هر لحظه آمادۀ جست‌زدن درون مرگ باشیم. همانطور که استاد تانابه می‌گوید، انسان‌ها و خدا در تماس مستقیم قرار نمی‌گیرند؛ بلکه ملت واسطۀ میان این دو است».چند ماه بعدتر که هایاشی برای خدمت به این ملت آماده می‌شد، تانابه این پیام را برای او و دیگر دانشجویان و سربازان وظیفه نوشت:شما در مسیر آشنایی با روح ارتش امپراتوری هستید ... روحی که نیست جز شکفتگی ناب روح ملت ... راه خویش را در گذر از میان مرگ و زندگی پیش گیرید ... با خدمت به فراخوان شریف پادشاه، به عنوان کسی که خدا و کشور را گرد هم می‌آورد، در آفرینش حیات جاودان کشور مشارکت خواهید کرد. آیا این بالاترین افتخار نیست؟واژگان تانابه در این متن دیگر با زبان سوررئالیستی دستورالعمل‌های آموزشیِ عملیات کامی‌کازه چندان فاصله‌ای نداشت. دستوری که به هدف سرزنش هایاشی‌های این جهان، برای باهوش بودن، به نگارش درآمده بود:تلاش خود را بکنید. خدایان و ارواح دوستان درگذشته‌تان، شما را به دقت می‌نگرند. ضروری است حتی برای لحظه‌ای چشمان خود را نبندید، مبادا هدف را از دست بدهید. بسیاری با چشمان کاملاً باز به هدف برخورد کرده‌اند. آن‌ها به شما خواهند گفت که این کار چه لذتی داشته است.جای تعجب نیست که آخرین نامه‌ها و یادداشت‌های افراد جوانی همچون هایاشی پر از آشفتگی و تناقض است. آن‌ها منابع آموزشی نخبگان را فراخوانده بودند تا موقعیت تراژیک خود را به صورتی معنادار درآورند و البته در اغلب موارد با شکست مواجه شدند. اینان در توجیه‌شده‌ترین حالت، سیاست و فلسفه را کنار گذاردند و در نامه‌ها، خود را وقف خانواده و به ویژه مادران خویش ساختند. یکی از این خلبانان به مادرش نوشته است: «خوشحالم که می‌روم؛ اما وقتی به تو فکر می‌کنم به گریه می‌افتم. می‌خواهم در آغوش تو باشم و در آنجا بخوابم. حرف برای گفتن زیاد است؛ اما باید تمام کنم. فردا آخرین پرواز است. خداحافظ».تانابه که می‌دید دانشجویانش با جنگنده‌های خود به سوی دریا پرواز می‌کنند، در خانه مانده بود و می‌کوشید تصمیم بگیرد که آیا زمان سخن گفتن علیه نبردی فرارسیده که خود از چهره‌های پرنفوذ آن بوده است، یا نه؟ آیا می‌توانست به تسلیم ژاپن کمک کند؟ یا مداخلۀ خارجی ژاپن را در معرض خطری حتی بزرگ‌تر قرار می‌داد؟ او هر چه بیشتر برای یافتن پاسخ منطقی تلاش می‌کرد، از خود و فلسفه بیشتر مأیوس می‌شد. اگر او و فلسفه‌اش در لحظه‌ای که نیاز بود، قادر به ارائه چنین پاسخی نبودند، اساساً چه ارزشی داشتند؟در پایان، فشارها باعث شد چیزی درون او بشکند و خود را غرق در سیلی بیابد که بعدتر آن را «توبه» نامید. این برخوردی خُردکننده با قدرت «نیستی مطلق» بود، آن هم نه به‌عنوان «جای‌گاهی» که نیشیدا از آن سخن گفته بود، بلکه به‌عنوان «قدرتِ دیگری» که بسیاری از بوداییان ژاپنیِ پیرو مکتب شینشو به آن ایمان داشتند. نتیجۀ این تغییر معنای کاملاً جدید و یکسره بیگانه‌ای از «خود» بود؛ «خودی» نه تحت مالکیت، بلکه مفروض و خام. تانابه برای توصیف این حال از کلام پولوس یاری گرفت و نوشت: «ظاهراً گفته‌هایم دیگر حاصل منی جویای فلسفه نیست، بلکه این توبه است که از طریق من می‌اندیشد».تانابه در نهایت پس از انکار مدعاهای پیشین خود دربارۀ ملت ژاپن و تلاش پنهان برای پایان دادن به جنگ، احساس می‌کرد که چیزی فراتر از خِرَد انسانی درون او «خُرد» شده است. او اینک ارادۀ انسان را نیز درهم‌شکسته می‌یافت و نقد مطلق و جدید خرد در او با پذیرش کامل شکست در همۀ زمینه‌ها همراه شده بود. حال همه چیز باید کنار گذارده می‌شد.از دید منتقدان تانابه، این رویدادهای دراماتیک بسیار دیر از راه رسیدند و در حسابرسی اندوه‌بار ژاپنِ پس از جنگ، نام او نیز در میان وکلا، فیلسوفان، رمان‌نویسان و منتقدان فرهنگی‌ای قرار گرفت که می‌توانستند علیه جنگ سخن برانند، اما تصمیم گرفتند که چنین نکنند. نکته ناگوارتر دربارۀ تانابه این بود که او فعالانه در خلق آنچه یکی از منتقدانش «فلسفه مرگ» نامید، مشارکت داشت.اگر بتوان ماجرای تانابه را داستان تحول از ظلمت به نور دانست، بی‌شک زمان‌بندی طرح دیدگاه‌های او محل تردید قرار دارد و کنار گذاردن خرد هم اندکی مبتذل می‌نماید؛ اما این تصویر از تسلیم و بصیرت یا خرد و توجیه، در آن زمان چندان امیدبخش و متقاعدکننده به نظر نمی‌رسید.تانابه تاکید داشت که انسان‌ها در آغاز به خِرد پشت نمی‌کنند. عقلانیت آشکارا شایستگی‌های خاص خود را داراست و این تصور که خرد بخشی بنیادین از کیستی انسان نیست مساوی است با غرق‌شدن در تخیلی ابهام‌آلود. از این رو به جای آنکه خرد را کنار بگذاریم، باید تا منتهای ممکن از آن بهره ببریم تا زمانی که خرد ما را کنار بگذارد. تنها در این حال است که خود را کاملاً فروفتاده می‌یابیم و بدین گونه از گفته‌های شعاری و داستان‌های آسودگی‌بخشی که به خود می‌گوییم، مانند اینکه درون «نیستی مطلق» منحل شده‌ایم، رهایی می‌یابیم. بدین‌گونه، نیستی مطلق بی‌ هیچ مانعی در آنچه باقی مانده جریان می‌یابد.بااین‌حال، مسیر تانابه هنوز به پایان نرسیده بود. او چیزی را درون خود کشف کرد که همواره در پی تجربه یا ایده‌ای جدید، صرف‌نظر از ژرفا یا جذابیت آن، است. تمایل برای مدیریت زندگی از کنار آن، خیلی زود خود را احیا کرد و به جای فداساختن فرد در راهِ بصیرت‌ها، آن‌ها را در زندگی به کار گرفت. از این دوره به بعد، فلسفۀ تانابه فلسفۀ مرگ، یا حتی فلسفۀ مرگ و تولد دوباره نبود. جستجو در پی «فلسفۀ ژاپنی» برای او با تصویری از وضعیت انسانی، گرفتار میان حال جستجوناشده و خُردکنندۀ «توبه» و صورت‌بندی ناخواستۀ پاره‌های برجای‌مانده پایان می‌یابد. روندی میان مرگ و تولد دوباره.درک دلایل تانابه برای اجتناب از عذرخواهیِ آشکار از ملی‌گرایی افراطی‌اش در دوران جنگ چندان آسان نیست؛ اما شاید بخشی از ماجرا را بتوان چنین فهمید: پس از آگوست ۱۹۴۵، تانابه مردمی را در اطراف خود می‌دید که عذرخواهی می‌کنند و با شتاب بر گذشته خط می‌کشند، به این هدف که ظلمت را در قامت نور درآورند؛ اما در خوش‌بینانه‌ترین برداشت، تانابه بر آن بود که چنین چرخش‌هایی چندان پایدار نخواهند بود و تاریکی دیر یا زود باز خواهد گشت.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کریستوفر هاردینگ نوشته است و در تاریخ ۵ دسامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Into nothingness» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹ با عنوان «فیلسوفی که خلبانان کامی‌کازه را تا پای مرگ همراهی می‌کرد» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است.•• کریستوفر هاردینگ (Christopher Harding) مدرس تاریخ آسیا در دانشگاه ادینبورگ است. تخصص او در تاریخ معاصر هند و ژاپن است. داستان ژاپن: در جستجوی یک ملت: ۱۸۵۰ تاکنون (Japan Story: In Search of a Nation, 1850 to the Present) آخرین کتاب اوست.[۱] بازگردان معمول این واژه به مراقبه بیانگر تمام دامنه معنایی مدیتیشن نیست.[۲] داستان‌های خِرَدشکن ذن [مترجم].[۳] Hajime Tananbe ]]> کریستوفر هاردینگ تاریخ‌وسیاست Tue, 05 May 2020 04:52:12 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9720/ چطور سازمان‌های حقوق بشری به متحدان نئولیبرالیسم تبدیل شدند؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9696/ نیو گوردن، لس‌آنجلس ریویو آو بوکس — اواسط دهۀ ۱۹۸۰، رونی برومن که در آن زمان، رئیس سازمان بشردوستانه و پیشرو «پزشکان بدون مرز» بود، گروه حقوق بشریِ جدیدی را تأسیس کرد که «آزادی بدون مرز»۱ نام داشت. در مراسم افتتاحیه، برومن تعدادی سخنران دعوت کرد، از جمله پیتر باوئر، استاد بازنشستۀ دانشکده اقتصاد لندن. با توجه به این که باوئر مدافع سرسخت استعمار اروپا بود، انتخابش به‌عنوان سخنران کار عجیبی بود؛ او یک بار به نشریه‌ای دانشجویی که انگلیسی‌ها را متهم کرده بود که «کائوچو را از مالزی، چای را از هند، و مواد اولیه را از سراسر جهان» می‌گیرند چنین پاسخ داده بود که در واقع «انگلیسی‌ها کائوچو را به مالزی و چای را به هند بُردند». باوئر نه‌تنها اساساً باور نداشت که غرب باعث فقر جهان سوم شده است، بلکه معتقد بود «تماس با غرب» عامل اصلی پیشرفت مادی مستعمرات بوده است.باوئر در مراسم نیز باز بر این نکته تأکید كرد و مدعی شد كه بومیان آمازون دقیقاً به این دلیل جزو فقیرترین مردم جهان هستند كه كمترین «تماس خارجی» را دارند. و ادامه داد که تایوان، هنگ‌کنگ، مالزی، و سنگاپور نمونه‌های ثابت‌شدۀ مزایای اقتصادی چنین تماس‌هایی هستند. او گفت: «هر فکری هم که راجع به استعمار داشته باشیم، نمی‌توان استعمار را مسئول فقر در جهان سوم دانست».جسیکا وایت، در کتاب جدید و روشنگرش، اخلاق بازار: حقوق بشر و ظهور نئولیبرالیسم، این داستان را بازگو می‌کند و می‌پرسد چرا برومن، به عنوان یک فعال برجستۀ حقوق بشر، باوئر را دعوت کرده است -کسی که اکونومیست در توصیفش گفته بود: با کمک خارجی همان قدر خصومت دارد که فردریش هایک با سوسیالیسم- تا در مراسم افتتاحیه یک سازمان حقوق بشری جدید سخنرانی کند. پاسخ او چندوجهی است، اما، وقتی تاریخ‌های نئولیبرالیسم و حقوق بشر را به موازات هم پی می‌گیرد، رفته‌رفته روشن می‌شود که این دو پروژه لزوماً در تقابل با هم نیستند، و در واقع بیشتر از آنچه تصور می‌شود نقاط مشترک دارند.در حقیقت، سازمان آزادی بدون مرز نقشی اساسی در بی‌اعتبار ساختن روایت‌های جهان‌سومی از استثمار اقتصادی بازی کرد. این سازمان بی‌وقفه در حال به چالش کشیدن اتهاماتی بود که می‌گفتند ثروت اروپا متکی بر غارتگری استعماری است و نظام اقتصادی جهان ثروتمندان را ثروتمندتر و فقیران را فقیرتر می‌کند. و گرچه شاید در مقایسه با دیگر گروه‌های حقوق‌بشری برجسته‌ صدایش در انتقاد از جهان‌سوم‌گرایی ضعیف‌تر‌ بود، اما به هیچ وجه خارج از دایرۀ آن‌ها قرار نمی‌گرفت. وایت فاش می‌کند که در نگاه سازمان‌هایی مانند عفو بین‌الملل و دیده‌بان حقوق بشر، به عنوان مثال، مقصر اصلیِ مشکلات دولت‌های پسااستعماری نه اروپا است و نه نظم اقتصادی بین‌المللی، بلکه دیکتاتورهای فاسد و ظالم جهان سوم مقصر اصلی‌اند، کسانی که به دلیل جلوگیری از توسعۀ اقتصاد آزاد حقوق مردمشان را نقض می‌کنند. این رویکرد با اندیشۀ نئولیبرالی کاملاً هماهنگ است.وایت ادعا می‌کند که اگر نئولیبرالیسم را به عنوان یک آموزه صرفاً اقتصادی ببینیم که خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، و بازارهای آزادِ بی‌قید را بر نهادهای عمومی و دولت ترجیح می‌دهد، نخواهیم فهمید که چرا حقوق بشر و نئولیبرالیسم با هم شکوفا شدند. هرچند او تلاش می‌کند خود را از متفکرانی چون وندی براون و میشل فوکو جدا کند، اما در نهایت با تأکید بر بُعد اخلاقی اندیشۀ نئولیبرال پا جای پای آنان می‌گذارد: این ایده که بازار رقابتی نه «صرفاً ابزار مؤثرتری برای توزیع منابع، بلکه نهاد اساسی یک جامعه اخلاقی و «متمدن» و تکیه‌گاه لازمی برای حقوق فردی» بوده است.او فاش می‌کند که چطور ایده‌های نئولیبرالی بر آن منازعۀ شدید بر سر معنای «حقوق بشر» تأثیر گذاشتند، و شرح می‌دهد که چگونه به مرور زمان گروه‌های حقوق‌بشری غربی و نئولیبرال‌ها به تفسیر مشابهی رسیدند، تفسیری که بر آزادی‌های فردی به قیمت حقوق جمعی و اقتصادی تأکید می‌کرد. به علاوه، این تفسیر در تضاد آشکار با بسیاری از رهبران دولت‌های پسااستعماری تازه‌استقلال‌یافته بود.وایت، برای نمونه، توضیح می‌دهد که چگونه درست قبل از تصویب دو میثاق حقوق بشر در سال ۱۹۶۶ - میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی و میثاق بین‌المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی - قوام نکرومه، اولین رئیس‌جمهور غنا پس از استقلال، اصطلاح «استعمار نو» را ابداع می‌کند تا به مجموعۀ سازوكارهایی اشاره كند كه الگوهای استعماریِ استثمار را پس از استقلال صوری تداوم می‌بخشند. نکرومه «بیان کرد که دستیابی به حاکمیت صوریْ مستعمرات سابق را از روابط اقتصادی نابرابر دورۀ استعمار آزاد نکرده و به آن‌ها اجازۀ کنترل سیاسی بر سرزمین‌های خود را نیز نداده است»، و لذا این دولت‌ها را از تأمین حقوق اولیۀ ساکنان خود بازمی‌دارد. او می‌نویسد: «دولتی که در چنگ استعمار نو است بر سرنوشت خود حاکم نیست».نکرومه فکر می‌کرد که دولت‌های پسااستعماری تنها وقتی که به طور کامل منابع طبیعی خود را تحت کنترل داشته باشند می‌توانند روی رفاه مردم خود سرمایه‌گذاری کنند. در این اثنا، تمهیدات اقتصادی استعمار نو نگذاشته بود که دولت‌های آفریقایی بتوانند برای مردم خود آموزش و مراقبت‌های بهداشتی مناسب و همچنین سایر حقوق اقتصادی و اجتماعی را فراهم آورند، که این نشان می‌دهد چگونه این تمهیدات اقتصادی با سیاست‌های بین‌المللی عمیقاً گره خورده‌اند. هر تلاشی برای فهم یکی از آن‌ها بدون دیگری منجر به تصویری تحریف‌شده از واقعیت خواهد شد.لیکن چنین ترکیبی بین اقتصاد و امر سیاسی در اندیشۀ نئولیبرالی حکم ارتداد دارد. در سال ۱۹۲۷، دقیقاً سه دهه قبل از آن كه رهبر جدید غنا كشور خود را به استقلال برساند، مرشدِ هایک، لودویگ فون میزسِ اقتصاددان، پیشاپیش گفته بود كه استعمار از جنگ‌افزارهای برتر «نژاد سفید» برای انقیاد، غارت، و به بردگی گرفتن اقوامِ فروتر استفاده می‌كند. اما میزس مراقب بود که سرکوب استعماری را از اهداف اقتصادی بازار رقابتی تفکیک کند و خاطرنشان می‌کرد که انگلیس از این جهت تفاوت دارد چون شکل استعمارش در تعقیب «اهداف بزرگ تجاری» است. به همین سیاق، اقتصاددان بریتانیایی، لایونل رابینز، نیز سپهر لطیف اقتصاد را از سپهر خشن سیاست جدا می‌کرد و در دهۀ ۱۹۳۰ نوشت: «نه سرمایه‌داری، بلکه سازمان سیاسیِ بی‌سالار جهان بیماری اصلی تمدن ما است».این متفکران دیدگاه کلی بسیاری از اقتصاددانان نئولیبرالی را تعیین کردند که از آن زمان امپریالیسم استعماری را نه به‌مثابۀ شکلی از سرمایه‌داری، بلکه همچون پدیده‌ای متعلق به سیاست تعریف می‌کردند، در حالی که بازار را قلمرو مبادلات آزاد، مسالمت‌آمیز، و سودمندِ متقابل می‌دانستند. در این دیدگاه، این قلمرو سیاسی است که خشونت و قهر ایجاد می‌کند، نه سپهر اقتصادی. با وجود این، در دورۀ استعمارزدایی، نئولیبرال‌ها نیز فهمیدند که باید برای تداوم استثمار اقتصادیِ مستعمرات سابق توجیهات اخلاقی ارائه دهند. وایت می‌گوید آنان، با دریافتن این که حقوق بشر دارد به سرعت به زبان بین‌المللی جدیدی برای سخنان اخلاقی جهانی تبدیل می‌شود، همانند نکرومه، شروع به راه انداختن گفت وگوهای حقوقی کردند؛ اما نئولیبرال‌ها، بر خلاف نکرومه، از این گفت‌وگوها به عنوان سلاحی علیه دولت‌هایی استفاده کردند که سعی در تحت کنترل درآوردن منابع طبیعی خود داشتند و همچنین از این گفت‌وگوها به عنوان سپری در مقابل هر نوع انتقادی بهره بردند که علیه دیدگاه آنان در مورد بازار سرمایه‌داری اقامه می‌شد.رابطۀ آ‌ن‌ها با دولت پیچیده بود، اما واقعاً با آنچه مورد حمایت پیشینیان لیبرالشان بود فرقی نداشت. متفکران نئولیبرال فهمیدند که دولت‌ها برای به اجرا درآوردن انضباط کاری و محافظت از منافع شرکت‌ها ضروری هستند و دولت‌هایی را پذیرفتند که مثلِ کنیز به بازارهای رقابتی خدمت کنند. بااین‌حال، اگر دولتی جدایی حاکمیت سیاسی از مالکیت اقتصادی را از میان ببرد یا با خواسته‌های مردم خود برای ملی‌کردن منابع همساز شود، به ناچار دشمن تلقی خواهد شد. راه‌حل این بود که بر اعمال حاکمیت دولت حد گذاشته شود. همان طور که فریدریش هایک، نویسندۀ راه بردگی۲ می‌گوید، «رام کردن وحشیان» باید با «رام‌کردن دولت» دنبال شود.شکل دادن به دولت به گونه‌ای که یک الگوی اقتصادی نئولیبرالی را پیش ببرد، به‌هرحال می‌تواند اقدامی سبعانه باشد، و پیامدهای آن احتمالاً رنج قابل توجهی برای بخش‌های زیادی از مردم به بار خواهد آورد. زبان حقوق بشر لیبرال، که از هرگونه تعهد به حاكمیت مردمی و خودمختاری اقتصادی رها است، وسیله‌ای در اختیار نئولیبرال‌ها قرار می‌دهد تا مداخلات دگرگون‌کننده‌ای را مشروع سازد كه دولت‌ها را تابع فرامین بازارهای بین‌المللی خواهد کرد. به همین دلیل بود که باید برداشت دیگری از حقوق بشر، بسیار متفاوت با مفهوم مورد نظر نکرومه از حقوق، ارائه می‌شد.در تحلیل تاریخی وایت، ایدئولوگ‌های بازار آزاد بر این اساس قاموسی برای حقوق اتخاذ کردند که دولت نئولیبرال را تقویت می‌کرد، و در عین حال سیاست‌های توده‌ای را، همچون تهدیدی برای آزادی‌های فردی، نوعی بیماری تشخیص می‌داد. به طور خلاصه، اقتصاددانان نئولیبرال متوجه شدند که حقوق بشر می‌تواند نقش مهمی در انتشار ایدئولوژی ایشان ایفا کند، و به قول وایت، «بازارهایی رقابتی با مبنایی اخلاقی و قانونی» فراهم کند.تقریباً در همان زمان که نئولیبرالیسم استیلا پیدا کرد، سازمان‌های حقوق بشری نیز در عرصۀ بین‌المللی شروع به جوانه زدن کردند. در اوایل دهۀ ۱۹۷۰، عفو بین‌الملل و كمسیون بین‌المللی قضات در بسیاری از كشورها در سراسر جهان فعال بودند و دیده‌بان آمریكا (سَلفِ دیده‌بان حقوق بشر) تازه تأسیس شده بود. چنان که ساموئل موین، استاد تاریخ دانشگاه ییل و نویسندۀ کتاب پرفروش آخرین اتوپیا۳ می‌گوید، دقیقاً در این دوره بود که حقوق بشر برای اولین بار به شهرت جهانی دست یافت. وایت معتقد است که همزمانیِ تأثیرگذار شدنِ سازمان‌های حقوق بشری غربی با دورۀ سنگربندی نئولیبرالی تصادفی نیست.اگرچه وایت بر نوشته‌های متفکران پیشرو نئولیبرال تأکید دارد، اما رویکردی کمی ظریف‌تر می‌توانست این تحولات را در قالب بازتاب نوعی لحظۀ اتحاد صورت‌بندی کند، که در آن ظهور نئولیبرالیسم و ظهور سازمان‌های غیردولتی حقوق بشری خود بخشی از تغییرات اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی متعدد بوده است. شیلی نمونۀ خوبی از این اتحاد است و نشان می‌دهد که چگونه ترکیبی از شرایط تاریخی باعث شده اقتصاد نئولیبرال و تصور خاصی از حقوق بشر با هم ادغام شوند.به رغم قدرت‌گیری خونین، اعدام‌های فراقانونی، ناپدیدشدن‌ها و شکنجۀ وحشتناک هزاران نفر از مخالفان، پاسخ هایک به کودتای ۱۹۷۳ پینوشه این بود که «روزی می‌رسد که جهان احیای دوبارۀ شیلی را یکی از معجزات بزرگ اقتصادی زمانۀ ما قلمداد کند». میلتون فریدمن، چهره‌ای کلیدی در مکتب شیکاگو، بعدها همین ارزیابی را تکرار و شیلی را یک «معجزۀ» اقتصادی و سیاسی توصیف کرد. این دو برندۀ جایزه نوبل ناظران بی‌طرفی نبودند، به پینوشه در مورد نحوۀ خصوصی‌سازی خدمات دولتی از جمله آموزش‌وپرورش، مراقبت‌های بهداشتی، و تأمین اجتماعی مشاوره می‌دادند، و این دانشجویان سابق فریدمن، معروف به «پسران شیکاگو»، بودند که مناصب اصلی را در آن رژیم اقتدارگرا گرفتند و تبدیل شدن این ایده‌ها به خط‌مشی را تضمین کردند.آنچه حتی از این هم تعجب‌آورتر است واکنش سازمان‌های حقوق‌بشری به این کودتای خونین در شیلی است. وایت تصدیق می‌کند که نائومی کلاین بخش عمده‌ای از این بحث را در کتاب دکترین شوک بیان کرده است، کتابی که در آن با جزئیات می‌گوید چطور عفو بین‌الملل رابطۀ بین «شوک‌درمانی» نئولیبرالی و خشونت سیاسی را پنهان کرده است. کلاین با بیان این که مخروط جنوبی۴ هم برای نئولیبرالیسم و هم برای فعالیت‌های حقوق‌بشریِ مبنایی یک آزمایشگاه بوده است، می‌گوید عفو بین‌الملل، بر مبنای تعهد خود به بی‌طرفی، دلایل شکنجه و کشتار را پنهان کرد و به‌این‌ترتیب به «ایدئولوژی مکتب شیکاگو کمک کرد تا تقریباً بدون هیچ صدمه‌ای از اولین آزمایشگاه خونین خود فرار کند». هرچند وایت با ارزیابی کلاین موافق است، اما نکته‌ای که می‌خواهد بگوید کمی فرق می‌کند.برای این کار، او نشان می‌دهد که ساموئل موین چقدر با این ادعای کلاین مخالف است که جنبش حقوق بشر در ظهور نولیبرالیسم همدست بوده است؛ موین می‌گفت كه «تقارن زمانیِ ظهورِ حقوق بشر و نئولیبرالیسم غیرقابل اثبات» است و این به اصطلاح «معجزۀ شیلی» درست به همین اندازه همزمان با «ناکامی خود چپ‌ها»ی این كشور بوده است. وایت به شکل متقاعدکننده‌ای می‌گوید که توضیح موین «این سؤال را ایجاد می‌کند که چرا، در دورۀ اوج‌گیری نئولیبرالیسم، سازمان‌های بین‌المللی حقوق بشر شکوفا شدند، سازمان‌هایی که عمدتاً از سرکوبی که علیه چپ‌گراها، اتحادیه‌های صنفی، سازمان‌دهندگان روستاها، و افراد بومی در کشورهایی نظیر شیلی صورت می‌گرفت جان به در بردند».وایت می‌گوید ادارۀ اطلاعات کشور، که تحت نظر سی‌آی‌اِی آموزش دیده بود، دستورالعمل‌هایی دایر بر «نابودی کامل مارکسیسم» داشت، اما چون قرار بود شیلی به عنوان یک ملت متمدن مدرن معرفی شود، دولت کودتا از ادبیات حقوق بشر سرپیچی نمی‌کرد، و در اوج سرکوب نیز به سازمان‌های حقوق بشری خارجی مانند عفو بین‌الملل و کمیسیون بین‌المللی قضات اجازه داد وارد کشور بشوند و آزادی عمل وسیعی داشته باشند.وایت توضیح می‌دهد که سازمان‌های غیردولتی حقوق بشر با تمرکز بر خشونت‌های دولتی در عین حمایت از بازار به عنوان قلمرویی برای آزادی و همکاری داوطلبانه، دوگانگی بزرگ نئولیبرالی بین سیاست‌های قهری و بازارهای آزاد و مسالمت‌آمیز را تقویت کردند. دولت آلنده اسطورۀ بازار به مثابۀ قلمرو روابط داوطلبانه، غیر‌‌قهری و متقابلاً سودمند را به چالش كشید، و این رهبر شیلیایی هزینۀ این کار را با جان خود پرداخت كرد. در مقابل، دولت کودتا با کمک پسران شیکاگو سعی در حمایت از این اسطوره داشت، در حالی که از دولت هم برای تقویت نظم اقتصادی نئولیبرالی استفاده می‌کرد و هم برای نابودکردنِ مقاومت سیاسی جمعی. وایت اذعان می‌کند که سازمان‌های غیردولتی حقوق‌بشری با به چالش کشیدن ابزارهای شکنجه‌گری دولت کودتا مسلماً به مهار بدترین نوع خشونت‌های آن کمک کرده‌اند، اما این کار را به قیمت کنارگذاشتن اقتصاد به عنوان محلی برای مبارزۀ سیاسی انجام دادند.ادعای وایت صرفاً این نیست که سازمان‌های غیردولتی حقوق بشر با منفک کردن دگرگونی‌های اقتصادی کشور با خشونت سیاسی برخورد کردند، چنان که کلاین می‌گوید، بلکه او نشان می‌دهد که شکاف بین روایت عفو بین‌الملل از حقوق بشر و روایت مورد نظر رهبران پسااستعماری، مانند نکرومه، بسیار بزرگ است. در واقع، عفو بین‌الملل حقوق بشر را طوری مطرح می‌کند که مشابهت چندانی با برنامۀ نکرومه برای استقلال اقتصادی ندارد، و حتی این سازمان با مبارزات ضد‌استعماریِ مورد حمایتِ دیپلمات‌های سازمان ملل در جوامع پسااستعماری در طول همان دوره نیز خصومت داشت. داستان حقوق بشر و نئولیبرالیسم در شیلی، چنان که وایت به خوبی نشان می‌دهد، صرفاً داستان نقض گستردۀ حقوق بشر به منظور اصلاح بازار نیست، یا داستان نهادهای غیردولتی حقوق‌بشری که خشونت دولت کودتایی را نقد می‌کردند. داستان نهادینه‌کردنِ دیدگاه محافظه‌کار و بازاریِ حقوق بشر نئولیبرالی هم هست، که حقوق فردی را برجسته می‌کند و همزمان نابرابری‌های موجود در سرمایه‌داری را با محافظت از بازار در مقابل تعدی «توده‌ها» حفظ می‌کند.اگر تحلیل وایت را به لحظۀ کنونی تعمیم دهیم (خود کتاب بر سال‌های بین ۱۹۴۷ تا ۱۹۸۷ تمرکز دارد) و در نظر بگیریم که روابط بین نئولیبرالیسم و حقوق بشر بخشی از یک اتحاد تاریخی بوده است، روشن می‌شود که بسیاری از نهادهای غیردولتی حقوق‌بشری امروزی، اگر نگوییم اکثرشان، بر مبنای این میراث شکل گرفته‌اند. یکی از بروزهای این میراث این است که گروه‌های حقوق‌بشری به ندرت «توده‌ها» را چه رسمی و چه غیررسمی نمایندگی می‌کنند. دیده‌بان حقوق‌بشر را در نظر بگیرید، که مدیرعامل قدیمی آن، کِنِث راث، بودجه‌ای ۷۵ میلیون دلاری و ۴۰۰ نفر را در اختیار دارد. ظرف چهار سال، پولی که راث می‌گیرد از آنچه رابرت موگابه ظرف ۳۰ سال گرفته است بیشتر می‌شود؛ هرچند راث بیشتر عمرش را صرف مبارزه با خطاهای اجتماعی کرده است، ولی هرگز مجبور نبوده برای حفظ مقام خود در انتخاباتی شرکت کند. در واقع، به دلیل ساختار شرکتی سازمان او، تنها جایی که او باید بدان پاسخگو باشد اعضای هیئت دیده‌بان حقوق بشر و حامیان مالی آن است -کسانی که از ترتیبات اقتصادی نئولیبرال منتفع هستند- نه افرادی که این نهاد غیردولتی از حقوق آنها دفاع می‌کند یا، نیاز به گفتن ندارد، «توده‌ها». به‌علاوه، این طور نیست که دیده‌بان حقوق بشر یک استثنا در جهان حقوق بشر باشد، و حتی با این‌که سازمان‌های حقوقی در سراسر جهان می‌گویند منفعتشان در آن چیزی است که «مردم می‌خواهند»، اما حاکمیت مردم در هر معنایی، که در آن مردم بتوانند بر تصمیماتی که بیشترین تأثیر را بر زندگی‌شان می‌گذارد کنترل داشته باشند، اساساً در دستور کار نیست.بدون شک، دیده‌بان حقوق بشر ظرف چند دهۀ گذشته برخی از دهشتناک‌ترین جرایم دولتی را که در سراسر جهان رخ می‌دهند افشا کرده است. فاش‌کردن نقض‌های فاحش کار ساده‌ای نیست و در دوران پسا‌ـ‌حقیقت ما تلاشی بسیار مهم است. اما، حقیقت‌گویی، به خودی خود، راهبردی سیاسی نیست. حتی اگر افشای نقض‌ها جزئی از یک بسیج سیاسی وسیع‌تر دیده شود، باز هم حقایقی که نهادهای غیردولتی‌ای مانند دیده‌بان حقوق بشر آشکار می‌سازند بسیار محدودند. با توجه به این که آنان حقوق بشر را به شیوه‌ای بسیار محدود تفسیر می‌کنند، تفسیری که کاملاً با اندیشۀ نئولیبرالی همسو است، بنابراین راهبردشان نمی‌تواند ابزار دست کسانی بشود که روی ایجاد تغییر اجتماعی عمیق و واقعاً دگرگون‌کننده سرمایه‌گذاری کرده‌اند.از همان اول، اکثر نهادهای غیردولتی حقوق‌بشری با سیاست‌های جنگ سرد هماهنگ بودند و تا دهه‌ها از دفاع از حقوق اقتصادی و اجتماعی امتناع می‌کردند و دلایل بی‌شماری هم برای توجیه این موضع ابداع کردند: از این ادعا که حق آموزش‌وپرورش و مراقبت بهداشتی مثل آزادیِ بیان و آزادی از شکنجه جزو حقوق بشر بنیادی نیست، تا گفتن این که حقوق اقتصادی و اجتماعی تعریف درستی ندارند، و بنابراین کارزار به راه انداختن برای آن‌ها دشوار است. قریب به یک دهه از فروریختن دیوار برلین و کارزارهای جاریِ فعالان جهان سوم زمان بُرد تا بالاخره سازمان‌های حقوق‌بشری برجسته پذیرفتند که حقوق اقتصادی و اجتماعی، نظیر حق مراقبت بهداشتی، آموزش‌وپرورش، و تأمین اجتماعی، واقعاً حقوق بشر هستند، حقوقی که باید دست‌کم بخشی از منابعشان را صرف مبارزه برای آن‌ها بکنند. اما حتی امروز هم، تقریباً ۲۰ سال بعد از این که این امور وارد دستور کار دیده‌بان حقوق بشر شده است، منابع تخصیص‌یافته به حفاظت از این حقوق نسبتاً ناچیز است، و شیوۀ تأمین آن‌ها توسط این سازمان عمیقاً تحت تأثیر این دیدگاه نئولیبرالی است که سیاست و بازار قلمروهای مجزایی هستند و کار حقوق‌بشری نباید در ساختار سرمایه‌دارانۀ بازارهای رقابتی دخالتی داشته باشد. عمداً یا سهواً، سازمان‌هایی نظیر دیده‌بان حقوق بشر نه تنها حامی پندار نئولیبرالی بوده‌اند، بلکه زرادخانۀ ویژه‌ای از حقوق بشر نیز تولید کرده‌اند که به مبارزات اجتماعی به نحوی شکل می‌دهد که به تضعیف کسانی می‌انجامد که می‌خواهند افق سیاسی برابرنگرانه‌تری ایجاد کنند.سال‌ها پیش، راث تلاش کرد رویکرد دیده‌بان حقوق بشر را توجیه کند و مدعی شد اموری که این سازمان به آن‌ها می‌پردازد بر مبنای «روش‌شناسی»اش تعیین می‌شود و «ذات این روش‌شناسی [...] این نیست که مردم را در خیابان بسیج کند، در منازعات وارد شود، بر طرح‌های ملی کلان تأکید کند، یا کمک فنی فراهم آورد، بلکه هستۀ مرکزی این روش‌شناسی توانایی ما برای تحقیق، افشا، و خجالت‌زده کردن است». از دید او، عیار کار حقوق‌بشری آشکار ساختن تبعیض است، و در عین حال ترتیبات نابرابرِ اقتصادی بومی و بین‌المللی که منجر به تبعیض می‌شوند خارج از قلمرو این سازمان قرار دارند. دیده‌بان حقوق بشر نیز، شبیه متفکران نئولیبرالی که در کتاب وایت از آن‌ها بحث شده، فعالیتش را به برابری صوری محدود می‌کند، شکلی از تحقیق را پیش می‌گیرد که بافت ساختاری را نادیده می‌گیرد و در نهایت انکار می‌کند، و در نتیجه صورت‌های مبارزۀ جمعی را نابود می‌کند.در اواخر کتاب، وایت با بازگشتن به بحث رونی برومن و ایجاد سازمان آزادی بدون مرز بازگو می‌کند که او در مصاحبۀ سال ۲۰۱۵ خود، مسائل را چقدر متفاوت از میانۀ دهۀ ۱۹۸۰ می‌فهمد. «من خودم و گروه کوچکی که دور هم جمع کرده‌ام را یک جور نشانه از ظهور نئولیبرالیسم می‌بینم [...] ما باور داشتیم که روشنفکرانی طلایه‌دار هستیم، اما نه،» می‌خندد، «ما صرفاً تابع آن گرایش در حال ظهور بودیم».سخن وایت این است که این ارزیابی، اگر اصلاً درست باشد، بسیار ناچیز است: بشردوستانی که آزادی بدون مرز را تأسیس کردند، صرفاً یک نشانه نبودند، بلکه به صراحت زبان حقوق‌بشری را به کار گرفتند تا با دیدگاه برابری بنیادی‌ای مبارزه کنند که معرف طرح جهان‌سوم‌گرایی بود. برومن و سازمانش از ترتیبات اقتصادی استعمار نو منفعت می‌بردند و وایت می‌نویسد:آن‌ها معاشران بی‌قدرتِ نئولیبرال‌های در حال ظهور نبودند، بلکه همسفرانِ فعال، مشتاق و تأثیرگذار آن بودند. نقش ویژۀ آنان این بود که گفتمان حقوق‌بشری مشخصاً نئولیبرالی را پیش بردند، که در آن نظم بازار رقابتی در کنار ساختار نهادی لیبرال آخرین اتوپیای حقیقی بود.میراث مخربی که وایت به زیبایی آن را وصف می‌کند گویای این است که همگرایی بین نئولیبرال‌ها و فعالان حقوق‌بشر موجب شده است حقوق بشر هر گونه توانایی رهایی‌بخشی حقیقی را از دست بدهد. حقوق صوری بدون بازتوزیع ثروت و دموکراتیک شدن قدرت اقتصادی اساساً به عدالت منتهی نمی‌شود، و این چیزی است که نه فقط از مبارزات جاری دولت‌های پسااستعماری بلکه حتی از نابرابری فزاینده در شمال جهان نیز آموخته‌ایم. پس اگر اهداف یک پندار اتوپیایی شامل توزیع برابر منابع و حاکمیت واقعی مردم است، نیازی فوری به واژگان جدیدی برای مقاوت و روش‌های بدیعی برای مبارزه داریم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Whyte, Jessica. The morals of the market: Human rights and the rise of neoliberalism. Verso Books, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب نیو گوردن نوشته است و در تاریخ ۲۴ ژانویه ۲۰۲۰ با عنوان «How Human Rights Were Defanged from Any Truly Emancipatory Potential» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۹۹ با عنوان «چطور سازمان‌های حقوق بشری به متحدان نئولیبرالیسم تبدیل شدند؟» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• نیو گوردن (Neve Gordon) استاد حقوق بشر و حقوق بشردوستانۀ بین‌المللی در دانشگاه کوئین ماری لندن است. او نویسندۀ کتاب اشغال اسرائیل (Israel’s Occupation)، و نویسندۀ مشترک کتاب حق بشر بر حاکمیت (The Human Right to Dominate) و سپرهای انسانی: تاریخ مردم در خط آتش (Human Shields: A History of People in the Line of Fire) است.[۱] Liberté sans Frontières[۲] The Road to Serfdom[۳] The Last Utopia[۴] بخشی از آمریکای جنوبی، زیر مدار رأس الجدی، شامل آرژانتین، اروگوئه، و شیلی [مترجم]. ]]> نیو گوردن تاریخ‌وسیاست Tue, 07 Apr 2020 05:04:33 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9696/ چگونه افراد هم از دولت متنفرند و هم به آن نیاز دارند؟ http://tarjomaan.com/interview/9695/ گفت‌وگوی شان ایلینگ با سوزان متلر، ووکس — «دولت راه‌حل مشکل نیست؛ دولت خودش مشکل است».سال ۱۹۸۱، رونالد ریگان جملۀ بالا را در سخنرانیِ افتتاحیۀ خود خطاب به ملت بیان کرد. او مشخصاً به نقش دولت۱، در کمک به خروج ایالات‌متحده از بحران اقتصادی، اشاره می‌کرد. ولی این کلمات از آن پس، در حلقه‌های جمهوری‌خواهان، به امری بدیهی تبدیل شده است. دولت یک هیولای همیشگی است، و هدف جناح راست همواره این بوده که دست دولت را از زندگیِ مردم کوتاه کند.اما یک مشکل وجود دارد: بسیاری از کسانی که این جزم را می‌پذیرند همان‌هایی‌اند که بیشترین احتیاج را به دولت دارند. برای مثال، تحقیقات نشان می‌دهند دولت‌های جمهوری‌خواه، به‌شکلی ناسازگار، وابسته به کمک‌های دولت مرکزی‌اند [دولت فدرال]. بااین‌حال، ظاهراً بسیاری از رأی‌دهندگانِ جمهوری‌خواه سرخوشانه از این تناقض بی‌خبرند.سوزان متلر سیاست‌پژوه دانشگاه کرنل در کتاب جدید خود با نام جدایی دولت-شهروند به بررسی این پارادکس می‌پردازد. او در تحقیقش، همان‌طور که متوجه داده‌های تاریخی دولت است، به پیمایش‌های تجارب آمریکاییان از ۲۱ سیاست اجتماعی دولت مرکزی نظر دارد، ازجمله کوپن‌های غذا، امنیت اجتماعی، بهداشت اقشار کم‌درآمد، و کسر سود وام‌های مسکن.یافته‌های او جذاب‌اند: نگرش‌های مردم نسبت به رفاه اجتماعی عامل مهمی در تعیین رأیشان خواهد بود. و جالب‌تر این است که انواع امتیازهای دولتی‌ای که مردم دریافت می‌کنند -چه «مشهود» باشند نظیر کوپن غذا و بهداشت اقشار کم‌درآمد، چه نامشهود نظیر معافیت‌های مالیاتی- اثر می‌گذارد بر تصور آن‌ها از اینکه چقدر شخصاً بر برنامه‌های رفاه اجتماعی متکی‌اند.با متلر تماس گرفتم تا دربارۀ یافته‌هایش صحبت کنم و دراین‌باره که چرا فکر می‌کند جدایی دولت-شهروند تهدیدی واقعی برای دموکراسی آمریکایی است. مطلب زیر متن گفت‌وگوی ماست، با اندکی اصلاحات.شان ایلینگ: کتابتان بر تناقضی تمرکز می‌کند که در کانون سیاست ماست: جدایی شهروندان از دولتی که بدان متکی‌اند. این پارادکس چگونه سر برآورد؟ چگونه مردم این‌چنین با دولتشان بیگانه شدند؟سوزان متلر: ما در وضعیت عجیبی هستیم: مردم باید بیش از پیش بر دولت تکیه کنند، و درعین‌حال نیاز دولت به مردم کمتر و کمتر شده است. الآن پیش خودتان می‌گویید دیدگاه مردم نسبت به دولت دیدگاه مطلوبی است. اما واقع امر عکس آن است. این پارادکسی است که در کتابم با آن کلنجار می‌روم.درواقع نشان می‌دهم اینکه فرد تا چه اندازه واقعاً از خدمات دولت سود می‌برد تأثیر بسیار اندکی دارد در شکل‌گیری نگرش‌هایشان نسبت به دولت. این امر، حتی زمانی که تمام دیگر عوامل را کنترل کنیم، باز هم صادق است.ایلینگ: اما مشخصاً یک مؤلفه‌ای وجود داشت که تفاوت بزرگی ایجاد می‌کرد در اینکه چگونه می‌شود دیدگاه فرد نسبت به دولت را پیش‌بینی کرد؛ درست است؟ متلر: بله. آن مؤلفه همان تلقی‌های مردم از رفاه اجتماعی بود. حدود ۴۴٪ آمریکایی‌ها مخالف [برنامه‌های] رفاه اجتماعی‌اند. و آن‌هایی که بسیار مخالف رفاه‌اند درعین‌حال با قاطعیت به دولتی معتقدند که طبق همان رفاه اجتماعی شکل گرفته است. به اعتقاد آن‌ها، رفاه اجتماعی عادلانه نیست، یا ذی‌نفعان لیاقت آن را ندارند، و اینکه مردمانِ لایق نظیر خودشان چیزی عایدشان نمی‌شود.در جامعه، شاهد انزجار شدید کسانی هستیم که این درک عمیقاً منفی را از رفاه اجتماعی دارند و این درک، بیش از هر چیز دیگری، دیدگاهشان را نسبت به دولت تعیین می‌کند. آن‌ها نسبت به ارتباطشان با دولت مطلع نیستند و ازاین‌رو گمان می‌کنند این امکاناتِ عمومی شامل چیزهایی است که [فقط] «بقیۀ» مردمان دریافت می‌کنند.ایلینگ: باید از مشکلی بگویم که مثل روز روشن است. وقتی دربارۀ رفاه اجتماعی و درک مردم از آن صحبت می‌کنیم، دربارۀ نژاد صحبت می‌کنیم. و آنچه معمولاً بدان پی می‌بریم این است که مردم ضرورتاً منتقد رفاه اجتماعی نیستند، بلکه از اعطای آن به بیگانگان، به «دیگران»، انتقاد دارند. یافته‌های شما نیز همین را نشان می‌دهد؟ متلر: بله. نژاد اهمیت دارد، و بسیاری از دیگر محققان نیز به آن پی برده‌اند. همه‌جا سفیدپوستان به نسبت رنگین‌پوستان دیدگاه‌های مخالفت‌آمیزتری دربارۀ رفاه اجتماعی دارند، عمدتاً به این خاطر که به‌گمانشان رفاه اجتماعی چیزی است که اول‌ازهمه سودش به رنگین‌پوستان می‌رسد.همچنین پی بردم که درآمد نیز بسیار اهمیت دارد. تمام گروه‌های طبقۀ متوسط با مخالفت بسیار زیادی به رفاه اجتماعی نگاه می‌کنند. حتی آمریکایی‌های سیاه‌پوست هم، اگر از طبقۀ متوسط باشند، از آمریکایی‌های سیاه‌پوستِ کم‌درآمد یا پردرآمد انزجار بیشتری نسبت به رفاه اجتماعی دارند. خب، حالا این الگوهای موازی را داریم که هم‌زمان در جریان‌اند. همان‌گونه که اشاره کردید، شاهد سوگیری نژادی هستیم، و بعد دیدگاه‌های مردمان طبقۀ متوسط را داریم. چند دهۀ گذشته به‌ویژه برای طبقۀ متوسط سخت بوده است. بهره‌وریِ کاری بسیار بالاست، افراد ساعات بیشتری به نسبت گذشته کار می‌کنند، و درآمدها ساکن است. بسیاری از این افراد احساس می‌کنند بین دو گروه گیر افتاده‌اند: بین فقیرانی که امتیازهای زیادی دریافت می‌کنند و ثروتمندانی که نیازمند هیچ‌گونه کمکی نیستند.ایلینگ: می‌توانید بگویید در سه یا چهار دهۀ گذشته نگرش عموم مردم نسبت به دولت چقدر رشد کرده؟ و اینکه وضعیت جناح چپ و راست در این مورد چگونه بوده؟متلر: اگر به اواسط سدۀ بیستم بازگردیم، همه نوع پرسش‌نامه‌ای وجود دارد که به‌نحوی در طول زمان پرسیده شده‌اند؛ برای مثال از حدود دهۀ ۱۹۴۰ بدین‌سو، وقتی از اکثر آمریکایی‌ها -مثلاً بیش از ۶۰ یا ۷۰ درصد در دهۀ ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰- می‌پرسیدی چقدر به دولت اطمینان دارید، معمولاً پاسخ‌هایی بسیار مثبت می‌دادند.بعد از جنگ ویتنام و رسوایی واترگیت۲ از آن میزان کاسته شد که شاهد یک افول هستیم. در دهۀ ۱۹۸۰، بهبود اندکی ایجاد شد و در دهۀ ۱۹۹۰ نوسان ناچیزی داشت. پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۹ کشور موقتاً متحد شد، اما اساساً شاهد سیر نزولی در تمامی این شاخص‌ها هستیم.امروزه حدود یک‌پنجم آمریکایی‌ها دیدگاهی مثبت نسبت به دولت دارند. حدود یک‌پنجم معتقدند مقامات عمومی در قبال کسانی مثل آن‌ها احساس مسئولیت می‌کنند، و این کمابیش در همۀ احزاب صادق است. به نظرم دلایل متفاوتی وجود دارد که چرا طیف‌های مختلف سیاسی دولت محبوب نیستند، اما همه‌جا تنفر بسیاری نسبت به دولت دیده می‌شود. ایلینگ: در کتابتان به ادعای «۴۷ درصدِ» مشهور میت رامنی از ۲۰۱۳ استشهاد می‌کنید. رامنی ادعا کرد ۴۷ درصد جمعیت متکی به دولت‌اند و به نامزد دموکرات رأی خواهند داد، فارغ از اینکه چه کسی باشد. اما داده‌ها نشان می‌دهد این به‌اصطلاح «ایالات سرخ» است که کمترین کمک را به صندوق‌های دولت مرکزی می‌کنند و همزمان بیشتر اتکا را بر خدمات آن دارند، و البته تقریباً تمام آن ایالت‌ها به رامنی رأی دادند. خب، آنجا چه خبر است؟متلر: بله، این کاملاً ناامیدکننده است. زمان زیادی را صرف مطالعۀ ایالت کنتاکی کردم تا معنایی برای این امر پیدا کنم. کنتاکی ایالت بسیار فقیری است. وقتی به حوزه‌های کنگره در آنجا نگاه می‌کنید، می‌بینید نیمی از مردمش بیش از ۳۰ یا ۴۰ یا ۵۰ درصد از درآمدشان را از امتیازهای اجتماعی دولت مرکزی کسب می‌کنند.بااین‌حال، همان حوزه‌ها اعضای بسیار محافظه‌کار کنگره را انتخاب می‌کنند، آن‌هایی که وعده می‌دهند دریافت کوپن غذا را مشروط به شرایط شغلی کنند، «لایحۀ مراقبت مقرون‌به‌صرفه»۳ را لغو کنند و امور دیگری از این دست. این واقعاً گیج‌کننده است.به نظرم چند چیز می‌تواند این امر را توضیح دهد. یکی اینکه فهمیدم آن‌هایی که از برنامه‌های اجتماعی مشهودتری نظیر کوپن غذا سود می‌برند، احتمال رأی‌دادنشان، کمتر است.این چندان شگفت هم نیست. می‌دانیم مدت‌هاست که افراد پردرآمد و با منزلت اجتماعی‌اقتصادیِ بالاتر میل بیشتری به رأی‌دادن دارند. آن‌ها مایل‌اند مدیریت گروه‌ها و مقامات عمومی را بیشتر به دست بگیرند و مشارکت بیشتری داشته باشند، و کمتر تمایل دارند با شیوه‌های برخورداری از خدمات اجتماعی آشنا شوند.ایلینگ: باید کمی بیشتر این شکاف مشارکت را توضیح داد. حالا می‌دانیم کسانی که به نقش دولت بر زندگی‌شان از طریق امتیازات اجتماعی آگاه‌اند، و البته قدردانش‌اند، به احتمال بسیار زیاد در سیاست مشارکت نمی‌کنند و احتمال رأی‌دادن آن‌ها که از امتیازات اجتماعی استفاده می‌کنند اما از نقش دولت در تدارکشان مطلع نیستند بیشتر است. چگونه می‌توان این را توجیه کرد؟متلر: آن‌ها که بیشترین مشارکت را در سیاست دارند، یعنی آن‌هایی که معمولاً منابع مالی بیشتر و تحصیلات بالاتر دارند، بر بسیاری از امتیازات اجتماعی دولت متکی‌اند، اما این امتیازات غالباً در آیین‌نامۀ مالیات پنهان‌اند یا بالأخره به‌نحوی تغییر شکل داده‌اند. ازاین‌رو، فکر نمی‌کنند دولت چندان کاری برایشان کرده باشد.اما کسانی که از کمک دولت به خود بیشترین آگاهی را دارند معمولاً از سیاست‌های مشهودتری نظیر کوپن غذا، یارانۀ مسکن، یا بهداشت اقشار کم‌درآمد نفع می‌برند. دلایل این امر نسبتاً روشن است.افراد داراتر وقت بیشتری دارند، در شبکه‌های اجتماعی‌ای عضوند که آن‌ها را به مشارکت تشویق می‌کند، و درعین‌حال مقامات و سازمان‌های عمومی هم آن‌ها را دعوت به مشارکت در انتخابات می‌کنند. البته این‌گونه انگیزه‌ها را برای افراد کم‌درآمد نمی‌بینیم.ایلینگ: بخش اعظم این ماجرا مربوط می‌شود به تلاش‌های بی‌وقفۀ سازمان‌ها و فعالان سیاسی نظیر برادران کوک۴، که هزینه‌های فراوانی کردند تا مردم را قانع کنند دولت دشمن آن‌هاست. آن‌ها مردمی را هدف می‌گیرند که تقریباً هیچ سهم مشترکی در لابی‌های سوءاستفاده‌کننده با آن‌ها ندارند، اما خب پروپاگاندا کار خودش را می‌کند.متلر: من در مقام یک سیاست‌پژوه فکر می‌کردم ممکن است تجارب شخصی افراد مانع از آن شود. اگر دولت کمک کرد از عهدۀ هزینه‌های آموزش یا مراقبت‌های درمانی برآیید یا نگذاشت مادربزرگتان، وقتی شهروند این کشور بود، تهی‌دست شود باید به این اندیشه می‌افتادید که این امور فائق خواهند شد بر پیام‌هایی که از لابی‌ها فرستاده می‌شود.اما فهمیدم آن تجارب شخصی چندان مهم نیستند، مگر کسی آن‌ها را به هم پیوند دهد، مگر کسی این پیوندها را یادآور شود.ایلینگ: خب! منظورم دقیقاً همین است: نیروهای بی‌شماری -اغلب پشت‌صحنه- در کارند که برای مبهم‌ساختن این پیوندها اجیر شده‌اند تا مطمئن شوند مردم پیوندِ این چیزها را با هم پیدا نکنند.متلر: در این مورد کاملاً حق با شماست. ابهامات زیادی وجود دارد و حواس‌ها هم مدام پرت می‌شود. مردم تشویق می‌شوند بر روی مسائل فرعی، نزاع‌های فرهنگی، یا چیزهای دیگری که توجهشان را از این پیوندهای بنیادین دور می‌سازد تمرکز کنند.ایلینگ: غالباً احساس می‌کنم اینجا در یک چرخۀ خودکارِ وحشیانه‌ گیر افتاده‌ایم. بارها در ایالت‌هایی نظیر لویزیانا و کنزاس دیده‌ایم که دولت‌های جمهوری‌خواه سیاست‌های اجتماعی نظیر «لایحۀ مراقبت مقرون‌به‌صرفه» را تضعیف کردند و بعد ناکارآمدی متعاقب آن را دلیلی بر شرارت ذاتی دولت گرفته‌اند.متلر: درست است، و مطلب دیگری هست که باید گفت، و آن اینکه دولت به شیوه‌های بسیار زیادی به داد مردم رسیده و این را هر روز از طریق تمام این امتیازات اجتماعی انجام می‌دهد. اما جمهوری‌خواهان این مطلب را نمی‌گویند، و ازاین‌رو در اینجا سروکارمان با آمریکایی‌هایی می‌افتد که محافظه‌کارانِ فلسفی و لیبرال‌های فایده‌گرا هستند.ایلینگ: منظورتان را توضیح می‌دهید؟متلر: وقتی از مردم پرسش‌هایی کلی در این مورد بپرسیم که دولت تا چه اندازه باید بزرگ باشد یا اینکه خودشان موافق مالیات‌های بیشتر هستند یا نه، در پاسخ بسیار محافظه‌کار به نظر می‌رسند. اما وقتی از آن‌ها پرسش‌های عینی‌تری دربارۀ بودجه‌بندی برای امنیت اجتماعی یا بیمۀ بیکاری بپرسیم، لیبرال به نظر می‌رسند.وقتی واقعاً جزییات را واکاوی کنید، خواهید دید مردم طالب این امتیازات‌اند. اما وقتی بازی سیاست به‌نحوی است که توجه مردم را معطوف به امور انتزاعی می‌کند، محافظه‌کاران پیروز خواهند شد. وقتی لیبرال‌ها بتوانند توجه را به امور مشخص معطوف سازند، آن‌ها پیروز خواهند شد.ایلینگ: به نظرتان این مشکل عمدتاً دربارۀ اطلاعات است؟ فرض کنید می‌توانستید تمام کسانی که درست نمی‌دانند واقعاً دولت چه اقداماتی برایشان انجام داده را جمع کنید و آن‌ها را بنشانید جلوی صحنه و واقعیت امر را به آن‌ها بگویید. به اعتقاد شما، این کار همه‌چیز را تغییر خواهد داد؟متلر: به نظرم اطلاعات می‌تواند کمک کند، اما به نظرم نباید دربارۀ میزان کمک آن غلو کرد. اطلاعات جدید تنها به کسانی کمک می‌کنند که واقعاً پذیرای آن‌اند، حال‌آنکه اکثر افراد چنین نیستند. ما در همین محیطِ تعصب‌آمیز زندگی می‌کنیم، جایی که آنچه برای مردم اهمیت دارد کسی است که پیام را منتقل می‌کند؛ اعتماد چندانی هم در این میان نیست.به این نتیجه رسیده‌ام که روابط مهم‌ترند. و به نظرم سازمان‌ها باید این چیزها را برای مردم در زندگی روزانه‌شان روشن‌تر سازند. همچنین به‌عنوان یک شهروند فکر می‌کنم باید دراین‌باره بازاندیشی کنیم که چگونه دربارۀ زندگی‌مان به بحث می‌پردازیم و دولت چه نقشی در آن داشته است.ایلینگ: فکر می‌کنم جدایی دولت-شهروند دارد وجود لیبرال دموکراسی‌مان تهدید می‌کند، زیرا بنیاد شهروندی را هدف گرفته و تقریباً هرگونه اقدام علیه نابرابری فزایندۀ درآمد را ناممکن می‌سازد. شما هم‌چنین تصوری از آن دارید؟ متلر: با این موافقم که جدایی دولت-شهروند کار را واقعاً بر دولت سخت می‌کند تا اقداماتی سازنده علیه نابرابری اقتصادی انجام دهد، اما مسئله به اینجا ختم نمی‌شود. این جدایی در‌واقع ظرفیت دولت را در انجام چنین کارهایی تضعیف می‌کند.دولت فصل مشترک ماست، ظرفیت مشترک ما در انجام کاری برای غلبه بر آنچه سیاست‌پژوهان «مشکلات کنش جمعی» می‌نامند، مشکلاتی که ذاتاً ما را از همکاری در راه رسیدن به خیر مشترکمان بازمی‌دارند. این مشکلات را نمی‌توان با کلیسا، خانواده، کسب‌وکار، یا دیگر سازمان‌هایمان حل کنیم. آن‌ها نیازمند اقدام دولت‌اند.در ایالات‌متحده، هم سابقۀ دموکراتیک‌بودن دولت را داریم و هم انگیزۀ آن را. این مربوط به همۀ ماست و آنچه می‌توانیم با هم انجام دهیم. حالا اگر هر چه بیشتر ضد دولت شویم، علیه خودمان اقدام کرده‌ایم، علیه قابلیت جمعی خودمان برای انجام هر کاری.حالا اینکه آن قابلیت جمعی چه باشد واقعاً اهمیتی ندارد. می‌تواند اقدام علیه نابرابری اقتصادی باشد، می‌تواند علیه تغییرات آب‌وهوایی باشد، می‌تواند ترمیم زیرساخت‌ها باشد. نمی‌توان بدون دولت هیچ‌یک از این مشکلات را حل کرد. و اگر فرد فرد شهروندان از زندگی عمومی کناره بگیرند، تنها افراد صاحب قدرتِ جامعه کسانی خواهند بود که قدرت اقتصادی فراوان دارند. به همین دلیل است که آن را بسیار مشکل‌آفرین می‌دانم.ایلینگ: حالا چطور از شرّ آن خلاص شویم؟ چطور می‌شود بین شهروندان و دولت پل زد؟متلر: باید روایت را تغییر بدهیم. باید دربارۀ نقشی که دولت در زندگی‌مان داشته بیندیشیم. باید با دوستان و اعضای خانواده دربارۀ نقشی که دولت در زندگی‌شان داشته صحبت کنیم، و کمک کنیم روابط را ببینند.به دانشجویانم می‌گویم با یکی از اعضای خانواده‌شان گفت‌وگو کنند، ترجیحاً مسن‌ترینشان که در ایالات‌متحده بزرگ شده، و از آن‌ها دربارۀ نقش دولت و سیاست‌های عمومی در زندگی‌شان بپرسند. آن‌ها با مطالب متنوعی بازمی‌گردند: اینکه نمی‌دانستند چگونه یک سیاست عمومی، نظیر لایحۀ حمایت از کهنه‌سربازان جنگ جهانی دوم۵، آن شخص را قادر ساخت تا نخستین عضو خانواده باشد که به کالج می‌رود و چگونه این امر سرنوشت خانواده را برای همیشه تغییر داد.بنابراین، باید راهی برای بازسازی معنای دولت به‌عنوان وسیله‌ای خوب در زندگی خود بیابیم، و باید دست از این اندیشه برداریم که دولت دشمن ماست. در غیر این صورت، نمی‌توانیم به‌عنوان یک دموکراسی دست به اصلاحات بزنیم و پیشرفت کنیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Mettler, Suzanne. The government-citizen disconnect. Russell Sage Foundation, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با سوزان متلر و در تاریخ ۱۷ اوت ۲۰۱۸ با عنوان «Why so many people who need the government hate it» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۹۹ با عنوان «جدایی شهروند از دولت: چگونه افراد هم از دولت متنفرند و هم به آن نیاز دارند؟» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام ترجمه و منتشر کرده است.•• سوزان متلر (Suzanne Mettler) استاد سیاست‌گذاری عمومی دانشگاه کرنل است. ازجمله کتاب‌های او می‌توان به مراتب نابرابری (Degrees of Inequality) و جداسازی شهروندان (Dividing Citizens) اشاره کرد.••• شان ایلینگ (Sean Illing) مصاحبه‌کنندۀ رسانۀ آمریکایی ووکس است. او، پیش از شروع کار رسانه‌ای در اینترنت، در دانشگاه سیاست و فلسفه تدریس می‌کرد.[۱] در میان واژگان سیاسی، تفاوت معنایی دقیقی بین دولت (State) و حکومت (Government) وجود دارد. دولت تمامیتی سیاسی و جغرافیایی است که به‌دست حکومت‌های مختلف اداره می‌شود. اما کاربرد این دو واژه در زبان تخصصی و زبان عامه برخلاف یکدیگر است: واژۀ دولت برای قوۀ مجریه به کار برده می‌شود و این همان معنایی است که به کاربردِ اصطلاحیِ حکومت نزدیک‌تر است؛ و برعکس، واژۀ حکومت در زبان عرف به معنای اصطلاحیِ دولت شباهت دارد. به همین دلیل، واژۀ «Government» در این متن، بامسامحه و درنظرگرفتن کاربرد عرفیِ آن، به «دولت» ترجمه شده است و نه «حکومت» [ویراستار].[۲] Watergate scandal: در جریان انتخابات ریاست‌جمهوری ایالات متحده تعدادی از مأموران FBI وارد ساختمان هتل واترگیت محل استقرار ستاد انتخاباتی حزب دموکرات ایالات متحده شدند و دستگاه‌های شنود کار گذاشتند و بعد اسناد و مدارکی را برای اهداف مختلف به سرقت بردند. این اقدام غیرقانونی با پیداشدن یک نوار توسط یکی از مأموران حراست هتل به‌نحو تصادفی لو رفت و روزنامۀ واشنگتن‌پست (به سردبیری بنجامین سی. بردلی) از طریق دو تن از روزنامه‌نگاران خود به نام‌های باب وودوارد و کارل برنستین آن را به اطلاع افکار عمومی‌ رساند. بعدها مشخص شد که چنین اقداماتی قبلاً مکرر انجام گرفته ‌است و تحقیقات بعدی نشان داد که عمق این‌گونه فعالیت‌های جاسوسی بسیار گسترده بود. پس از آنکه مشخص شد کنگره به استیضاح نیکسون رأی خواهد داد، وی در شب ۸ اوت ۱۹۷۴ از سمت خود کناره‌گیری کرد. اگرچه استعفای نیکسون، روند استیضاح را متوقف کرد، اما به پیگیری‌های قضایی پایان نداد. در جریان رسوایی واترگیت، رئیس‌جمهوری وقت ایالات متحده به سه جرم متهم شد: جلوگیری از عدالت، سوءاستفاده از قدرت، و در نهایت تحقیر کنگره. در ۸ سپتامبر ۱۹۷۴ جرالد فورد، جانشین نیکسون، او را عفو کرد [ویکی‌پدیا].[۳] Affordable Care Act (Obamacare)[۴] خانوادۀ کوک یکی از ثروتمندترین خانواده‌های جهان است که دارایی‌شان به بیشتر از ۱۲۰ میلیارد دلار می‌رسد. صنایع پتروشیمی کوک، دومین شرکت خصوصی جهان، ازجمله دارایی‌های این خانواده است [ویکی‌پدیا].[۵] GI Bill ]]> سوزان متلر تاریخ‌وسیاست Mon, 06 Apr 2020 04:41:38 GMT http://tarjomaan.com/interview/9695/ از شرکت‌های خصوصی جنگ تا دموکراسی خدایان http://tarjomaan.com/report/9681/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.جنگیدن بدون افتخار• شرکت آشوب: با G4S بزرگترین کارفرمای تأمین امنیت جهان آشنا شویدسربازان G4S به جاهایی می‌روند که دولت‌ها و ارتش‌ها نمی‌توانند یا نمی‌خواهند بروندشرکت غول‌آسای «امنیت جهانی» G4S سومین کارفرمای بزرگ بخش خصوصی در دنیاست. سه‌برابر ارتش بریتانیا نیرو دارد و هر جا پای امنیت، خشونت و خونریزی در میان باشد، ردپایش را می‌شود دید. از جنگ‌های قبیله‌ای در سرتاسر آفریقا، تا عراق و افغانستان جنگ‌زده. از مین‌روبی و خنثی‌سازی مهمات عمل‌نکرده، تا تأمین امنیت المپیک لندن، مدیریت زندان‌های فوق‌امنیتی خصوصی، محافظت از زاغه‌های تسلیحات هسته‌ای و نقل و انتقال بین‌المللی طلا، جواهر و اسلحه. یک روزنامه‌نگار با به خطر انداختن جان خود، سفری به دنیای درونی این شرکت کرده است.بیشتر لیبرال و کمتر هژمونیک باش• آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد می‌دهد؟ فرید زکریا توضیح می‌دهدعصر تفوّق ایالات متحده یک دورهٔ کوتاه سرمستی‌آور بود که ابتدا و انتهایش از جنس فروپاشی بودفرید زکریا، ژورنالیست و کارشناس سیاست خارجی آمریکاست که او را بیشتر به‌واسطهٔ نظراتش در دفاع از لیبرال دموکراسی و آزادی می‌شناسند. او هر هفته برنامهٔ تلویزیونی پربیننده‌ای در شبکهٔ سی.ان.ان اجرا می‌کند و به‌طور مستمر برای واشنگتن پست، تایم و بسیاری از مطبوعات دیگر می‌نویسد. زکریا در جدیدترین یادداشتش، همچون تحلیلگرانی از طیف‌های گوناگون، معتقد است ایالات متحده هر روز بیشتر از جایگاه سابقش در نظام بین‌المللی فاصله می‌گیرد و می‌پرسد: با افول قدرت آمریکا، آیا شاهد زوال امپراطوری ایده‌هایش هم خواهیم بود؟بومرنگ امپریالیسم• هیتلر با اروپا همان کاری را کرد که بقیۀ اروپایی‌ها با مستعمره‌هایشان می‌کردندوقتی روش‌های سرکوب استعماری در خود کشورهای استعمارگر به کار گرفته می‌شوندآیا سرکوب فقط بر سرکوب‌شدگان اثر می‌گذارد؟ احتمالاً نه. همانطور که سرکوب‌شده در فرایند ظلم و ستمی که به او می‌شود تغییر می‌کند، سرکوبگر هم با تمرین تحقیر و طرد، شخصیت تازه‌ای پیدا می‌کند. تاریخ امپریالیسم بهترین شاهد این ماجراست: روش‌هایی که دولت‌های استعمارگر برای کنترل و ادامۀ سلطۀ خود بر کشورهای مستعمره اجرا می‌کردند، مثل یک بومرنگ، حالا در خود کشورهای اروپایی اجرا می‌شود. از نژادپرستی نهادینه‌شده که در آفریقا اختراع شد تا نئولیبرالیسم که در شیلی آزمایش شد.چرا دموکراسی‌ها شکست می‌خورند؟• دموکراسی از آن خدایان است و بستعجبی ندارد که آدمیان نمی‌توانند دموکراسی را حفظ کنندپُل وودراف، استاد فلسفه و مطالعات کلاسیک، در کتاب «اولین دموکراسی: چالش ایده‌ای باستانی» می‌نویسد «در دموکراسی چنان که باید و شاید، همۀ بزرگسالان می‌توانند آزادانه نظر بدهند، یعنی به گفت‌وگو دراین‌باره بپیوندند که چطور باید زندگی جمعی‌مان را سامان بدهیم. و هیچ‌کس به حال خود رها نمی‌شود تا از آن قدرت بی‌مهاری بهره ببرد که به نخوت و سوءاستفاده می‌انجامد». آیا چیزی معقول‌تر از این به گوشتان خورده است؟ اما مگر ما معقولیم؟ ]]> پربازدیدهای ترجمان تاریخ‌وسیاست Mon, 16 Mar 2020 04:39:30 GMT http://tarjomaan.com/report/9681/ جهانی‌شدن پیام‌آور صلح بود، اما میدان جنگ شد http://tarjomaan.com/neveshtar/9659/ هنری فارِل و آبراهام ال. نیومن، فارن‌افیرز — در سال ۱۹۹۹، توماس فریدمن، روزنامه‌نگار آمریکایی، مرگ نظام ژئوپولتیکِ جنگ سرد را اعلام کرد. او نوشت جهان «از نظامی که حول دیوارها بنا شده بود به نظامی رسیده است که هر روز بیشتر‌ و بیشتر بر محور شبکه‌ها ساخته می‌شود». از آنجا که کسب‌وکارها به دنبال بهره‌وری و سود بودند، رزمایش‌ها و خودنمایی‌های قدرت‌های بزرگ برای همدیگر رفته‌رفته رنگ می‌باخت. دوران هماهنگی و سازگاری فرا رسیده بود، دورانی که در آن نگرانی اصلی دولت‌ها نحوۀ مدیریت نیروهای بازار بود نه کنترل همدیگر. فریدمن درست می‌گفت که پا به دنیایی جهانی‌شده گذاشته بودیم، اما در اینکه چنین دنیایی چه شکلی خواهد بود اشتباه می‌کرد. جهانی‌شدن، به‌جای آزادسازی دولت‌ها و کسب‌وکارها، آن‌ها را بیشتر در هم تنید. با گسترش شبکه‌های دیجیتال و جریان‌های مالی و زنجیره‌های تأمین در سراسر جهان، کشورها -به‌ویژه آمریکا- شروع کردند به استفاده از این پدیده‌ها به‌عنوان تورهایی برای به دام انداختن یکدیگر. امروزه، آژانس امنیت ملی آمریکا در قلب اینترنت کمین کرده و هر پیامی که رد و بدل می‌شود را شنود می‌کند. وزارت خزانه‌داری آمریکا از نظام مالی بین‌المللی برای مجازات دولت‌های سرکش و نهادهای مالی خطاکار استفاده می‌کند. واشنگتن، برای پیشبردِ جنگ تجاری خود با چین، چند شرکت‌ عظیم و کل نظام اقتصادی برخی کشورها را با هدف قرار دادن نقاط آسیب‌پذیرشان در زنجیره‌های جهانی تأمین زمین‌گیر کرده است. کشورهای دیگری نیز وارد گود این بازی شده‌اند: ژاپن از قدرتش در کنترل مواد شیمیایی پایه استفاده کرده است تا صنعت الکترونیک کرۀ جنوبی را در بن‌بست نگه دارد و پکن نیز ممکن است درنهایت بتواند از راه دسترسی‌ به شرکت هواوی، غول مخابراتی چین، به سیستم ارتباطات نسل پنجم جهان نفوذ کند.به‌بیان ساده، جهانی‌شدن ثابت کرده است که نیرویی برای آزادسازی نیست، بلکه منبع جدیدی برای آسیب‌پذیری، رقابت و کنترل است؛ شبکه‌ها نشان داده‌اند که، درمقایسه با زنجیره‌های جدید، مسیرهای کمتری برای آزادی فراهم می‌کنند. اما دولت‌ها و جوامع زمانی به این واقعیت پی برده‌اند که دیگر برای بازگشت خیلی دیر شده است. در چند سال گذشته، پکن و واشنگتن بارزترین نمونۀ دولت‌هایی بوده‌اند که فهمیده‌اند وابستگی متقابل چه خطراتی با خود دارد و سرآسیمه می‌کوشند تا کاری بکنند. اما نظام‌‌‌ اقتصادی کشورهایی مانند چین و ایالات متحده به حدی در هم تنیده‌ که بدون ایجاد هرج‌ومرج جدایی‌پذیر نیستند. دولت‌ها توانایی آن را ندارند که از لحاظ اقتصادی خودکفا شوند یا توان ناچیزی در این زمینه دارند. طرفداران جنگ ممکن است در پکن و واشنگتن از جنگ سردی نوین سخن بگویند، اما امروزه هیچ راهی برای تقسیم دنیا به بلوک‌های رقیب وجود ندارد. کشورها همچنان روابطی در هم تنیده با هم خواهند داشت، هرچند این روابط خطراتی در بر دارد؛ و دوران جدیدی پدید خواهد آمد که شاید بشود آن را عصر «جهانی‌شدگی زنجیره‌ای»۱ نامید. در جهانی‌شدگی زنجیره‌ای، کشورها به‌واسطۀ وابستگی متقابل به هم پیوند خواهند خورد و این وابستگی آن‌ها را وسوسه خواهد کرد از طریق جاسوسی و فشار اقتصادی رقبای خودشان را در تنگنا قرار دهند، در عین حال که سعی می‌کنند حملات متقابل و مشابه رقبا را دفع کنند.از برخی جهات، جهانی‌شدگی زنجیره‌ای باعث می‌شود چنین جنگ سردی ساده به نظر برسد. نظام‌های اقتصادی اردوگاه‌های غرب و شوروی نقاط تماسِ مشترکِ اندکی داشتند و ازاین‌رو فرصت‌های کمی برای فشار اقتصادی به دست می‌دادند (بنابراین سیاست‌گذارانِ هر دو جبهه به خطرِ وجودیِ تسلیحات هسته‌ای پی برده و برای محدودسازی آن استراتژی‌هایی توسعه داده بودند). اما وضعیت امروز بسیار پیچیده‌تر شده است. قدرت‌های جهانی در چنان شبکه‌های مالی، تجاری و اطلاعاتی‌ای گرفتار شده‌اند که کاملاً به آن‌ها واقف نیستند و این مهارناپذیری ریسکِ اشتباهات فاحش را بالا برده، اشتباهاتی که ممکن است جرقۀ رویارویی‌هایی خطرناک باشد.پذیرش و درک واقعیتِ جهانی‌شدگی زنجیره‌ای باید اولین گام در کاهش ریسک‌هایی از این دست باشد. سیاست‌گذاران نباید دل خوش کنند به توهم انزوای کامل یا اتحاد بی‌خطر. خواه و ناخواه، ایالات متحده با رقبایش پیوند خورده است. چون نمی‌تواند این پیوندها را بشکند، مجبور است راه مهارشان را یاد بگیرد.تنگه‌ها و موانعتحلیل‌گران ده‌ها سال جهانی‌شدن را امتداد طبیعیِ آزادی بازار می‌شمردند. این نگاه تا آنجا پیش می‌رفت که شبکه‌های اقتصاد بین‌المللی به اخلافاتی منجر می‌شد، اختلافاتی که عمدتاً بین گروه‌های بهره‌مند از بازارهای باز و گروه‌های مخالف بازارهای باز رخ می‌دهد. اما آن طرز تفکر این واقعیت را نادیده می‌گرفت که خودِ جهانی‌شدن می‌تواند به گونۀ جدیدی از کشمکش و تعارض ختم شود. با گسترش شبکه‌های اقتصادی و اطلاعاتی، بسیاری از آن‌ها حول نقاط کنترل واحدی به هم پیوستند و برخی دولت‌ها یاد گرفتند که از این مراکز قدرت به‌عنوان سلاح در برابر رقبایشان استفاده کنند.یکی از نخستین شبکه‌هایی که باید دستخوش چنین تحولی می‌شد سیستم زیربناییِ تراکنش‌های مالی بین‌المللی بود. در دهۀ ۱۹۷۰، شکل‌گیری شبکه‌ای به‌نام جامعه جهانی ارتباطات مالی بین بانکی (سوئیفت) انجام تراکنش‌های بین‌بانکی را در سراسر دنیا آسان‌تر کرد و سیستم تسویۀ دلاری به بانک‌ها امکان داد تا سیل پرداختی‌هایی را که با دلار آمریکا انجام می‌شد مدیریت کنند. وقتی هم بانک‌ها و هم افراد این سیستم پیام‌رسانیِ جدید را پذیرفتند، مبادلات بین‌المللی بیشتر و بیشتر به یک ارز واحد -دلار آمریکا- وابسته شد و اهرم قوی‌تری در اختیار واشنگتن برای اعمال فشار بر نظام اقتصاد جهانی قرار داد. شبکۀ بعدی زنجیرۀ تأمین بین‌المللی بود. در دهۀ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، تولیدکنندگان لوازم الکترونیکی شروع کردند به برون‌سپاریِ فرایند تولید خود به شرکت‌های تخصصی مانند فاکس‌کان و این کار به خلق ده‌ها یا حتی صدها تأمین‌کننده منجر شد. سپس در نخستین دهۀ قرن حاضر، رایانش ابری کارکردهای اصلی اینترنت را در سیستم‌هایی متمرکز کرد که چند شرکت بزرگ، مانند آمازون و مایکروسافت، آن‌ها را پشتیبانی می‌کنند. حالا همۀ پول‌ها، کالاها و اطلاعات از گذرگاه‌های مراکز اقتصادی حیاتی عبور می‌کرد. فقط چند قدرتِ ممتاز بر چنین مراکزی حکمرانی می‌کردند و از فرصتِ محروم‌کردن دیگران یا جاسوسی از آن‌ها برخوردار بودند.آمریکا پیش از اکثر کشورهای دیگر به وجود چنین فرصت‌هایی پی برد، چون بسیاری از شبکه‌ها در قلمروی این کشور قرار داشت. از زمان حملات یازده سپتامبر ۲۰۰۱، وزارت خزانه‌داری آمریکا با بهره‌گیری از وابستگی دنیا به دلار نظام اقتصاد جهانی را تبدیل کرده است به ماشینی برای کنترل و تحریم بازیگران سرکشی مانند القاعده و کرۀ شمالی و وادارکردن بانک‌ها به پیشبرد اهداف خودش از راه تهدید به تحریم. آژانس امنیت ملی آمریکا (سیا) اینترنت را به دستگاهی برای نظارت جهانی بدل کرده و به شبکه‌های شرکت‌های مخابراتی مانند اِی‌تی اَند تی و وِرایزن نفوذ کرده و برنامه‌هایی مخفی به اجرا درآورده است که می‌تواند به شناسایی گلوگاه‌های ارتباطی و بهره‌برداری از آن‌ها علیه دوست و دشمن کمک کند.همین اواخر، کشورهای دیگری سعی کردند از قافله عقب نمانند. چین، که تازه به اقتصاد جهانی‌شده پیوسته بود، توانست در واکنش به این نوع تحقیرها خطاکاران را از بازار داخلی ارزشمندش محروم کند. و هرچند اتحادیۀ اروپا نقش مهمی در شبکه‌های اقتصاد جهانی بازی می‌کرد، فاقد نهادهای متمرکز بود، نهادهایی مثل دفتر کنترل دارایی‌های خارجیِ وزارت خزانه‌داری آمریکا که واشنگتن توانسته بود آن‌ها را به ابزار قدرت تبدیل کند.اما اکنون چین، به‌خاطر ترس و فرصت‌طلبی، به دنبال مصون‌سازیِ خود در برابر حملات شبکه‌ای است و برای خودش شبکه‌هایی برای مقابله با رقبایش می‌سازد. مثلاً شرکت هواوی در پیِ ساخت شبکۀ مخابراتی نسل پنجمِ دنیا (G۵) با حمایت ضمنیِ پکن است. اگر هواوی بر شبکۀ G۵ جهان مسلط شود، دولت چین می‌تواند از دسترسی‌اش به این شرکت برای نفوذ در ارتباطات سراسر دنیا استفاده کند و قدرت‌های جدیدش را در این شبکه برای مقابله با رقبایش به کار بگیرد. به‌بیان دیگر: چین می‌تواند همان کاری را با آمریکا بکند که آمریکا مدت‌هاست در حق چین انجام می‌دهد.این نشان می‌دهد که چرا واشنگتن سخت تلاش می‌کند تا برنامه‌های بلندپروازانۀ هواوی را ناکام کند. دولت ترامپ شرکت هواوی را از بازارهای ایالات متحده محروم کرده، بر متحدان آمریکا فشار آورده تا از به‌کارگیری زیرساخت‌های G۵ این شرکت دوری کنند و شرکت‌های آمریکایی را از فروش نیمه‌رساناهای پیشرفته به هواوی منع کرده است که به راحتی نمی‌توانند از جای دیگری تهیه کنند. دولت چین در پاسخ به این اقدامات تهدید کرده است که شرکت‌های آمریکایی مانند فِدِکس و شرکت‌های مستقر در کشورهای هم‌پیمان واشنگتن، مانند بانک بریتانیایی اچ‌اس‌بی‌سی، را در لیست سیاه قرار می‌دهد. هرچند دولت ترامپ به‌عنوان بخشی از توافق تجاری با پکن فشارهایش بر هواوی را کاهش داد، احتمالاً یک ائتلاف دوحزبی در کنگره در تلاش است تا این امتیازات را تضعیف کند.پای اروپا نیز به نوعی نزاع بر سر شبکه‌ها کشیده شده، که تا حدی ناشی از کارزار آمریکا علیه ایران بوده است. از سال ۲۰۱۸ آمریکا از برجام ، توافقی بین‌المللی که فعالیت‌های هسته‌ای ایران را محدود می‌کرد، خارج شد. از آن زمان به بعد آمریکا از کنترلش بر سیستم تسویۀ دلاری برای محدودکردن دسترسی ایران به منابع اقتصاد جهانی استفاده کرده و شرکت‌های اروپایی‌ای را که با ایران وارد تجارت می‌شوند تهدید به تحریم کرده است.دولت‌های اروپایی نگرانند که این تدابیر مقدمه‌ای باشد برای کارزاری گسترده‌تر از سوی آمریکا برای فشار بیشتر. به‌هرحال، هزینۀ اقتصادی منزوی‌کردنِ ایران برای کشورهای اروپایی شاید چندان قابل‌توجه نباشد در مقایسه با خساراتی که ممکن است به‌دنبال استفادۀ آمریکا از تاکتیک‌هایی مشابه برای وادارکردن این کشورها برای جدایی از روسیه به وجود بیاید. مثلاً ممکن است خرید گاز طبیعی و مواد اولیۀ دیگر از روسیه دشوارتر شود. برخی سیاست‌گذاران اروپایی به این فکر افتاده‌اند که چگونه می‌توانند دفاعی بازی کنند. یک راه‌کار این است که از روابط اقتصادی ایالات متحده با اروپا علیه خودش استفاده کنند، مثلاً با لغو حق فعالیت شرکت‌های آمریکایی در اتحادیۀ اروپا درصورتی که رعایت تحریم‌های آمریکا از سوی آن‌ها به کشورهای عضو اتحادیه آسیب بزند.قدرت‌های کوچک‌تر نیز در حال پیوستن به این جنگ هستند. ژاپن، برآشفته از احکام دادگاه‌های کرۀ جنوبی که شرکت‌های ژاپنی را به‌خاطر استفاده از کار اجباری در جنگ جهانی دوم محکوم کرده‌اند، در ماه ژوئیه تهدید کرد صنعت فناوری کرۀ جنوبی را با محدودکردن صادرات مواد شیمیاییِ تخصصی در تنگنا قرار خواهد داد، موادی که شرکت‌های بزرگی مثل سامسونگ به آن‌ها متکی‌اند. کرۀ جنوبی در مقابل تهدید کرد به توقف صادراتِ نفت گرمایشی که خانه‌ها و شرکت‌های ژاپنی در زمستان به آن وابسته‌اند. این منازعه نشانگر قدرتی است که دولت‌ها می‌توانند با هدف قراردادن پیوندی حیاتی در زنجیرۀ تأمین بین‌المللی به دست بگیرند.واکنش‌های زنجیره‌ای در چنین چشم‌اندازی، اشتباهات فاحش می‌تواند آغازگر گرداب‌هایی فزاینده باشد و بدگمانیِ متقابل به خصومت بینجامد. برای نمونه، ممکن است یک دولت شرکتی را هدف قرار دهد که برخلاف انتظارش نقشی حیاتی در شبکۀ صنعتی وسیعی بازی می‌کند و با این کار به‌اشتباه خسارت اقتصادی گسترده‌ای به بار بیاورد و جرقۀ تلافی‌جویی از جانب کشورهای دیگر را بزند. همگام با رشد روزافزونِ شبکه‌های جهانی، به‌لطف پیشرفت‌هایی مانند فناوری اینترنت اشیا، خطراتی از این دست نیز رشد خواهند کرد.ازاین‌رو، تعجبی ندارد که برخی کشورها می‌خواهند با شکستن پیوندهای خود با چنین شبکه‌هایی خود را از قید جهانی‌شدگی زنجیره‌ای آزاد کنند. تحلیل‌گران آمریکایی از گسست بزرگ از اقتصاد چین سخن می‌گویند، اما درک روشنی از پیامدهای این گسستگی ندارند. چین هم، به‌نوبۀ خود، منابعش را به صنعت بومی نیمه‌رساناها تزریق می‌کند، صنعتی که می‌تواند از این کشور در برابر تهدیدهای آمریکا محافظت کند. کرۀ جنوبی به دنبال توسعه و تقویت بخش صنایع شیمیایی خود بوده است تا وابستگی‌اش را به ژاپن کمتر کند. در این اثنا، روسیه در پروژه‌ای آرمانگرایانه به دنبال خلق چیزی است که خودش «اینترنت خویش‌فرما»۲ می‌نامد: اینترنتی که می‌تواند از مداخلۀ احتمالی خارجی جلوگیری کند و به مسکو امکان پایش ارتباطات شهروندانش را بدهد.در برخی مناطق، شاید بتوان تا حد معینی حایل‌بندی کرد. مثلاً در زمینۀ تدارکات دفاعی، کشورها می‌توانند به‌منظور افزایش استقلال خود، با تغییر مسیرِ بخش‌هایی از زنجیرۀ تأمین‌شان ریسک جاسوسی و خرابکاری را به حداقل برسانند. ایالات متحده پیشاپیش تغییراتی انجام داده است تا توان چین در به خطر انداختنِ فناوری نظامی‌اش را محدود کند؛ ازجمله، شرکت‌هایی را که روابطی با ارتش آزادی‌بخش خلق چین دارند شناسایی کرده و آن‌ها را از چرخۀ تأمینِ نظامیانِ خود حذف کرده است. مسلماً کشورهای دیگر نیز از این الگو پیروی خواهند کرد.اما، جز در جنگ‌های تمام‌عیار، برای دولت‌ها ناممکن خواهد بود اقتصاد ملی خود را به‌صورت مستقل بازآفرینی کنند، آن‌گونه که قبل از ظهور پدیدۀ جهانی‌شدگی رایج بود. گذشته از این‌ها، کشورهای امروزی نه‌تنها از سیستم‌های اقتصاد جهانی، زنجیره‌های تأمین و شبکه‌های اطلاعاتی استفاده می‌کنند، بلکه به آن‌ها متکی‌اند. شاید واشنگتن بتواند ساختار تدارکات نظامی خود را تغییر دهد، اما اگر سعی کند اقتصاد مصرف‌کنندگانش را به نحوی مشابه بازسازی کند با مقاومت انبوه و هرج‌ومرج اقتصادی روبرو خواهد شد، چراکه این کار به براندازیِ همۀ صنایع و بالارفتن بی‌سابقۀ هزینه‌ها برای مردم عادی خواهد انجامید.گره‌هایی که محکم‌تر‌ می‌شوندآمریکا باید، به‌جای خارج شدن از شبکه‌های جهانی، همزیستی با آن‌ها را یاد بگیرد. این کار برای ایالات متحده هم قدرت‌هایی جدید و هم آسیب‌پذیری‌هایی بزرگ ایجاد خواهد کرد و لازم است سیاست‌گذاران هر دو را به‌دقت مدیریت کنند. مقاماتِ ایالات متحده باید به یاد داشته باشند که گرفتارکردنِ تعمدیِ رقبای این کشور در دام سیستم‌های مالی و اطلاعاتی‌ای که در تسلطِ آمریکاست، ممکن است واکنش شدید دیگر کشورها را برانگیزد و تشویقشان کند تا آن‌ها نیز ایالات متحده را در شبکه‌های خودشان گرفتار کنند؛ یا وادارشان کند برای همیشه از تیررس این کشور دور شوند.واشنگتن مجبور است نگران پیامدهای پیش‌بینی‌نشدۀ دیگری نیز باشد. مثلا وقتی وزارت خزانه‌داری این کشور در آوریل ۲۰۱۸ اعلام کرد علیه آلِگ دِریپاسکا، تاجر متنفذ روسی، و امپراتوری عظیم آلومینیوم‌سازی او تحریم‌هایی را اعمال خواهد کرد، ظاهراً غافل از آن بود که با این کار چه هرج‌ومرجی در زنجیرۀ تأمین صنعت خودروسازی و هواپیماسازی به وجود خواهد آمد، صنایعی که به محصولات ساخت شرکت‌های دریپاسکا وابسته‌اند. (دولت ترامپ پس از لابی‌گری شرکت‌ها و دولت‌های اروپایی اجرای این تحریم‌ها را به تعویق انداخت و بعداً‌ همه را لغو کرد) وقتی دولت‌هایی که از هوش کمتری برخوردارند در پی استفاده از این شبکه‌ها در راستای اهداف خودشان‌ باشند، ریسک چنین اشتباهاتی بیشتر و بیشتر خواهد شد.برای پرهیز از چنین مشکلاتی، سیاست‌گذاران نه‌تنها باید نحوۀ کارکرد شبکه‌های جهانی را به‌خوبی درک کنند، بلکه باید بر چگونگی ارتباط هریک با شبکه‌های دیگر نیز واقف باشند. و چون آژانس‌های دولتی، سازمان‌های بین‌المللی و شرکت‌های تجاری نقشه‌هایی ناقص و پراکنده از این روابط دارند، کارِ سخت را باید خودِ واشنگتن انجام بدهد. برای این منظور لازم است سرمایه‌گذاری‌های انبوهی در بخش‌های مختلف بوروکراسی فدرال انجام شود که در دهه‌های اخیر، با افزایش مقبولیتِ نظریه‌های نئولیبرال و طرف‌دارِ بازار و کاهش محبوبیتِ مقررات و نظارت، رو به ضعف گذاشته‌ است.هدف کلی دولت باید این باشد که موانع سنتیِ موجود بین مسائل اقتصادی و امنیتی را از میان بردارد. مثلاً وزارت بازرگانی آمریکا می‌تواند به‌منظور پرداختن به مسائل امنیتی توسعه یابد یا پنتاگون می‌تواند در بخش خصوصیِ بیرون از صنایع دفاعی سهیم شود. کنگره نیز می‌تواند، به‌نوبۀ خود، «دفتر ارزیابی فناوری» را برای مطالعۀ فناوری‌های نوپدید و نحوۀ مدیریت آن‌ها از نو برپا کند، دفتری که در دهۀ ۱۹۹۰ در نتیجۀ دعواهای گروهی تعطیل شد. درنهایت، دولت باید آژانس‌هایی تخصصی تأسیس کند که براساس اطلاعاتی که از دولت و بخش خصوصی می‌گیرند به بررسی تهدیدهای مرتبط با شبکه‌های خاص، مانند زنجیره‌های تأمین جهانی، بپردازند. سیاست‌گذارانِ آمریکایی در «آژانس امنیت سایبری و امنیت زیرساخت‌ها» از الگوی ارزشمندی در این زمینه برخوردارند.قانون‌گذاران مجبور خواهند شد عمیق‌تر از دهه‌های پیشین در اقتصاد مداخله کنند. واشنگتن با انجام اصلاحاتی در فرایند کاریِ کمیتۀ سرمایه‌گذاری خارجی آمریکا، (سیفیوس)، که کارش بررسی پیامدهای امنیتیِ ورود جریان‌های سرمایۀ خارجی به ایالات متحده است در این باره گام مفیدی برداشته است. در سال ۲۰۱۸، کنگرۀ آمریکا قانونی با توافق هر دو حزب تصویب کرد که وزارت بازرگانی را ملزم می‌کند در مقررات اعطای مجوز به شرکت‌هایی که در حوزه‌های گوناگون فناوری‌های پیشرفته فعالیت می‌کنند، از جمله در حوزۀ هوش مصنوعی و یادگیری ماشینی، تجدید نظر کند. کنگره همچنین دولت ترامپ را وادار کرد به احیای قانونی که از مدت‌ها پیش مسکوت مانده بود و مقامات آمریکایی را ملزم می‌کرد به شناسایی گروه‌ها و شرکت‌های نظامی چینی که در ایالات متحده فعالیت دارند. برخی دولت‌های دیگر نیز از واشنگتن تبعیت کرده‌اند. اتحادیۀ اروپا فرایند خودش را برای مطالعۀ دقیق سرمایه‌گذاری‌های خارجی آغاز کرده است و بعضی از مقامات این اتحادیه در حال بحث هستند بر سر اینکه آیا، در حوزه‌های حساسی مانند فناوری دفاعی، زیرساخت‌های انرژی، رسانه‌ها و مخابرات، محدودیت‌هایی روی روابط خود با چین اعمال کنند یا نه.اما بررسی دقیق سرمایه‌گذاری‌های خارجی کافی نیست. قانون‌گذارانِ ایالات متحده باید به فکر محافظت از بازارهای حساسِ داخلی درمقابل سوءاستفاده‌های خارجی نیز باشند. واشنگتن در بعضی بخش‌ها مجبور خواهد بود دسترسی به برخی گروه‌های موثق را محدود کند. سیاست‌گذاران می‌توانند استفاده از شبکه‌های اجتماعی برای تضعیف نظام سیاسی آمریکا را برای دشمنان این کشور سخت‌تر کنند، مثلاً با مسدودکردنِ تبلیغات سیاسی در پلتفرم‌هایی که گروه‌های جمعیتیِ معینی را هدف قرار می‌دهند. شاید لازم باشد دولت در مواردی اقدامات بیشتری انجام بدهد. سیاست‌گذاران می‌توانند با ساخت سیستم‌های کمکیِ اضافه در نقاط کلیدیِ زیرساخت‌های حیاتی کشور -مانند سیستم‌های مخابراتی، برقی و آبی- به این شبکه‌ها کمک کنند تا حملات خارجی را به سلامت پشت سر بگذارند.دست آخر، دولت‌ها باید یاد بگیرند با یکدیگر به شیوه‌هایی نوین گفت‌وگو کنند. در طول جنگ سرد، شوروی و آمریکا با بهره‌گیری از آثار پژوهش‌گرانِ حوزه‌های مختلف، که مفاهیمی مانند نابودی حتمیِ طرفین۳ و بازدارندگیِ ضربۀ دوم۴ را به وجود آورده بودند، برای پرهیز از بحران زبان مشترکی بین خود ایجاد کردند. اکنون نیز چین، ایالات متحده، اتحادیۀ اروپا و قدرت‌های دیگر باید اقدام مشابهی انجام دهند. دانشگاهیان می‌توانند نقش مهمی در ساخت این زبان جدید بازی کنند، همان کاری که در دوران جنگ سرد کردند. اما تنها در صورتی می‌توانند در این امر موفق شوند که از حصار رشتۀ خود بیرون بیایند و روی فصل‌های مشترکِ مسائل اقتصادی و امنیتی تمرکز کنند و با متخصصانی همکاری داشته باشند که مبانی فنیِ شبکه‌های جهانی را به‌خوبی می‌فهمند. بیشتر کارشناسانِ امنیت ملی دانش چندانی دربارۀ زیرساخت‌های پشتیبانِ اینترنت ندارند. اگر این کارشناسان برای درک چنین سیستم‌هایی مهندسان را به همکاری بگیرند، فرایند پشتیبانی آسان‌تر خواهد بود.کاهش تنش‌هازبان مشترک باید نخستین گام برای رسیدن به مقررات مشترک باشد. تدوین چنین مقرراتی برای مسیر پیش رو آسان نیست، چون تعارض شبکه‌ای و پیامدهای آن وضعیتی آشفته و پیش‌بینی‌ناپذیر دارد. درحالی‌که مقرراتِ تلویحیِ جنگ سرد را عمدتاً سیاست‌مداران، رهبران نظامی و فیزیکدانان هسته‌ای به وجود آوردند، همتای چنین مقرراتی در قرن بیست‌ویکم لزوماً مشارکتِ مجموعه‌ای از جوامع را می‌طلبد که گسترده‌تر و متخاصم‌ترند و نه‌تنها مقامات دولتی بلکه کسب‌وکارها و سازمان‌های غیردولتی را نیز شامل می‌شود.دولت‌ها باید در مراکز حساس شبکه‌های دیگران با احتیاط گام بردارند، مراکزی مانند سیستم سوئیفت یا نقاط کانونیِ ساختار مخابراتی دنیا. این مراکز، همانند سیستم‌های فرماندهی و کنترل هسته‌ای، قدرت تهاجمی و دفاعی عظیمی به دولت‌های کنترل‌کننده می‌دهند. به‌همین دلیل تلاش‌های چین برای استفاده از شرکت هواوی به‌منظور از بین بردن تسلط آمریکا بر ارتباطات جهانی بسیار تحریک‌آمیز است.حال آمریکا باید بداند که تلاش‌هایش برای تبدیل شبکه‌های مالی و اطلاعاتی جهان به نوعی جنگ‌افزار برای خود، تهدیدی برای کشورهای دیگر است، پس باید این رفتارش را تعدیل کند. خویشتن‌داری نه‌تنها به تقویت ثبات کمک می‌کند، بلکه به برآورده‌شدنِ منافع خاص این کشور نیز می‌انجامد. سیاست‌گذاران آمریکایی باید به یاد داشته باشند که تدابیر تنبیهی‌شان ممکن است کشورها را وادار کند به شبکه‌هایی بپیوندند که خارج از حیطۀ کنترل واشنگتن قرار دارند و با این کار دست آمریکا را از منابع مهمِ نفوذ کوتاه کنند. دونالد ترامپ در اکتبر ۲۰۱۹ تهدید کرد که اگر نیروهای ترکیه به‌ هر طریقی در حمله به شمال شرق سوریه از حد خودشان تجاوز کنند، اقتصاد این کشور را با اعمال تحریم‌های مالی و تعرفه‌های سنگین نابود خواهد کرد. در آن زمان، ترکیه از قبل شروع کرده بود به زمینه‌چینی برای جداسازیِ برخی از تراکنش‌های مالی بین‌المللیِ خود از دلار آمریکا و سیستم تسویۀ دلاری با پذیرش برخی از جایگزین‌های پیشنهادی روسیه برای سیستم سوئیفت. گرچه ترامپ خیلی زود از تهدید خود عقب‌نشینی کرد، اما این تهدید رهبران ترکیه را نگران کرده بود، چون بیم آن می‌رفت که کنگره برای وضع تحریم‌های اساسی‌تر و بلندمدت‌تر پافشاری کند. و هرچند ترکیه و دیگر قدرت‌های متوسط احتمالاً خود را از سیستم مالیِ تحت تسلطِ آمریکا جدا نخواهند کرد، ولی به‌یقین می‌توانند بانک‌هایشان را متقاعد کنند تا بیشتر از شبکه‌هایی استفاده کنند که از دسترس واشنگتن دور باشد. ایالات متحده نباید، جز در وضعیت فوق‌العاده، از چنین تاکتیک‌هایی علیه چین، روسیه یا قدرت‌های بزرگ دیگر استفاده کند، چون ممکن است این کشورها حملات فلج‌کنندۀ اقتصادی را فقط با اقدامات اقتصادی جواب ندهند بلکه از قدرت نظامی‌شان نیز استفاده کنند.دولت‌ها باید سعی کنند تصمیماتی شفاف و قابل‌پیش‌بینی بگیرند.این روزها فرستادنِ علائم مغشوش، همانند عصر هسته‌ای، می‌تواند به پیامدهای فاجعه‌باری بینجامد. ناتوانی اخیر آمریکا در تصمیم‌گیری دربارۀ اینکه آیا هدف از وضع تحریم‌ها علیه ایران تغییر رفتار این کشور بود یا تغییر حکومت، ممکن است به تقویت ایرانیانی بینجامد که مشتاق‌اند به تلافی‌جویی از طریق تهدیدِ خطوطِ کشتی‌رانی منطقه‌ و هم‌پیمانان آمریکا. ایالات متحده و دیگر قدرت‌ها باید، به‌منظور کاستن از احتمال تشدیدِ اشتباهیِ تنش‌ها، در تصمیم‌گیری برای اقدامات تهاجمی یا تدافعی از ساختارهایی قانون‌محور مانند کمیتۀ سیفیوس استفاده کنند و تصمیم‌های خود را آشکارا اعلام کنند.آمریکا همچنین باید در برابر کشورهایی که تلاش دارند از آسیب‌پذیری خود درمقابل جهانی‌شدگی زنجیره‌ای بکاهند، از واکنش تند پرهیز کند؛ در مواردی مثل سرمایه‌گذاری چین در بخش نیمه‌رساناها، تلاش روسیه برای توسعۀ جایگزین‌هایی برای شبکه‌های اقتصاد جهانی و تلاش کشورهای عضو اتحادیۀ اروپا برای دورکردنِ شرکت‌های خود از دامنۀ نفوذ بیش‌ازحدِ آمریکا. حالا واشنگتن باید بداند که می‌تواند از اقدامات دیگر کشورها برای دستیابی به احساس امنیت سود ببرد، همان‌طور که پس از دستیابی برخی کشورهای دیگر به سلاح هسته‌ای این را فهمید، بی‌آنکه این‌ کار به جنگ ختم شود.درس بزرگ‌ترِ عصر هسته‌ای این است که خطراتِ وجودی لازم نیست فلج‌کننده باشند. درواقع، آمریکا می‌تواند با برنامه‌ریزی دقیق، ریسک‌های جهانی‌شدگی زنجیره‌ای را مدیریت کند و درعین‌حال از مزایای آن سود ببرد. قصور ایالات متحده در این زمینه، او را به دنیایی خطرناک‌تر خواهد کشاند، دنیایی که در آن گره‌های وابستگیِ متقابلِ اقتصادی نه‌تنها منافع آمریکا را در تنگنا قرار خواهد داد، بلکه آن‌ها از بین خواهد برد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را هنری فارل و آبراهام ال. نیومن نوشته‌اند و در تاریخ ۳۰ ژانویه ۲۰۲۰ با عنوان «Chained to Globalization» در وب‌سایت فارن افرز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ اسفند ۱۳۹۸ با عنوان «جهانی‌شدن پیام‌آور صلح بود، اما میدان جنگ شد» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• هنری فارل (Henry Farrell) استاد علوم سیاسی و امور بین‌الملل در دانشگاه جرج واشنگتن است. آبراهام ال. نیومن (Abraham L. Newman) استاد مدرسۀ خدمات خارجی ادموند والش در دانشگاه جرج‌تاون است. فارل و نیومن مشترکاً کتابی نوشته‌اند با عنوان دربارۀ حریم خصوصی و قدرت (Of Privacy and Power) که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد.[۱] chained globalization[۲] sovereign Internet[۳] mutual assured destruction[۴] second-strike deterrence ]]> هنری فارل و آبراهام نیومن تاریخ‌وسیاست Sat, 22 Feb 2020 05:22:47 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9659/