ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Thu, 22 Aug 2019 09:52:09 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Thu, 22 Aug 2019 09:52:09 GMT تاریخ‌وسیاست 60 سرانجام دخترانی که بوکوحرام دزدیده بود به کجا رسید؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9495/ لیلی مایر، ان.پی.آر — عایشه سسِی، ژورنالیست بریتانیایی-سیرالئونی، بیش از یک دهه مسئول گزارش‌های مربوط به آفریقا در سی.‌ان‌.ان بود و دربارۀ موضوعاتی از بهار عربی گرفته تا مرگ نلسون ماندلا می‌نوشت.حالا سسی در اولین کتابش، زیر درخت تمر هندی، این فرصت را پیدا کرده است تا مفصلاً داستانی را بکاود که برای کار حرفه‌ای‌ او بسیار مهم بوده، اما علاوه‌برآن، جایگاه ویژه‌ای نیز در دلش داشته است: ربودنِ ۲۷۶ دختر مدرسه‌ای در سال ۲۰۱۴ به دست گروه بوکوحرام (وابسته به داعش) در شهر شبوک در شمال نیجریه.با وجود مبهم‌سازی اخبار از سوی دولت و نیز افول علاقۀ مردم دنیا پس از موجی از فعالیت در شبکه‌های اجتماعی (هشتگ BringBackOurGirls# را به یاد دارید؟)، سسی چندسال پیگیر این داستان بود و آن را تجزیه و تحلیل کرد. ۲۱۹ نفر از این دختران، دو سال در اسارت بودند و ۱۱۲ نفر هنوز هم آزاد نشده‌اند.سسی در کتاب زیر درخت تمر هندی خاطرات دختران آزادشده را با مهارت هرچه بیشتر با تجربۀ ژورنالیستی خود در هم می‌آمیزد.سسی نویسنده‌ای صریح و قاطع است و از همان فصل‌های اول زیر درخت تمر هندی، آمیزه‌ای قوی از گزارشگری و تحلیل اجتماعی را عرضه می‌کند. او که حالا سی.‌ان.‌ان را ترک کرده، آزاد است تا حمایت خود را از تحصیل دختران به‌عنوان مبنای این کتاب قرار دهد. او عزمش را جزم کرده تا نگذارد داستان دختران شبوک در «خلاء نیجریه» به دست فراموشی سپرده شود. در این راستا، او داستان خود را در قالب دو استدلال کلی‌تر و پیوسته به هم ارائه می‌دهد: اول اینکه تبعیض طبقاتی، نژادپرستی و تبعیض جنسیتی مشخص می‌کند چه اخباری و چگونه به دست ما برسد؛ و دوم اینکه مخالفت شدید بوکوحرام با تحصیل دخترانْ نشانه‌ای کاملاً آشکار از یک ضعف بین‌المللی در حمایت از برابری و آزادی زنان است.استدلال دوم شاید آشناتر از اولی باشد. هرچند این نکته کاملاً کلیدی است، وقتی خوانندگان روایتِ ربوده‌شدنِ دختران شبوک را می‌خوانند، بعید است از این مطلب تعجب کنند که «مخالفت خستگی‌ناپذیر بوکوحرام با تحصیل دختران، اساساً تجلی میل آن‌ها برای خاموش‌کردن صدای این دختران است» یا درنتیجۀ مورد قبلی، «محروم‌کردن زنان از اینکه صدایی داشته باشند، به معنای ناتوان‌کردن آن‌ها در به چالش‌کشیدن فعالیت‌ها و هنجارهایی است که آن‌ها را تحت انقیاد درآورده و به آن‌ها آسیب می‌زند». آنچه موجب تمایز کتاب زیر درخت تمر هندی شده است، تحقیقات سسی دربارۀ همدستی دولت نیجریه و رسانه‌های بین‌المللی در سرکوب صدای دختران شبوک و والدینشان و نیز فعالان نیجریه‌ای است که برای آزادی آن‌ها مبارزه می‌کنند.سسی بر این باور است که نقش دولت نیجریه عمدی و تا حدی بدخواهانه است. وقتی دختران شبوک ربوده شدند، رئیس‌جمهور وقت گودلاک جاناتان اعلام کرد که این آدم‌ربایی «حقه‌ای است که هدفش بی‌آبروکردن و نهایتاً کنارزدن او از سِمت خود است». چندین هفته پس از آدم‌ربایی، همسر او، پِیشنس جاناتان، خطاب به مادران بعضی از دختران ربوده‌شده گفت: «ما زنان نیجریه‌ای می‌گوییم که هیچ کودکی ربوده نشده ... دیگر کاری نمانده که بتوانیم انجام دهیم». محمدو بوهاری، جانشین جاناتان، در تبلیغات نامزدی خود قول داد دختران شبوک را بازگرداند، اما به محض رسیدن به ریاست جمهوری، نجات آن‌ها را از فهرست اولویت‌هایش خارج کرد.دختران ربوده‌شده اهل ایالت بورنو بودند، منطقه‌ای که به لحاظ سیاسی به حاشیه رانده شده و کمتر از ۳۰ درصد دخترانِ آنجا وقتی به سن مدرسه می‌رسند، تحصیلات را شروع می‌کنند. سسی می‌گوید آشکار است که تحصیل دختران بورنو هیچگاه اهمیتی برای دولت نیجریه نداشته و البته شکست دولت در حفاظت از مدرسۀ راهنمایی دخترانۀ دولتی در شبوک نیز بر این حدس صحه می‌گذارد. با اینکه همه می‌دانستند بوکوحرام (اصلاً اسم این گروه یعنی «تحصیل حرام است») در شبوک فعال است، اما فقط دو مرد بالای ۶۰ سال از صدها دانش‌آموز دختر شبوکی محافظت می‌کردند.به گفتۀ سسی، بی‌تفاوتی رسانه‌های بین‌المللی به صدای دخترها شاید تا آن حد عمدی نباشد، اما آسیب‌زاتر است. سسی در آن زمان، خبر آزادسازی ۲۱ دختر اول را پوشش داده بود و حالا در کتابش دربارۀ آن قضیه چنین می‌نویسد: «این لحظه‌ای بود که منتظرش بودم، فرصتی برای اینکه توجه مخاطبان را از این دیدگاه آزارنده دور نمایم که ربوده‌شدنِ این دختران، فقط فقدان مشتی آدم بی‌اهمیت بود، سرقتِ کامیونی از بدن‌های سیاهِ بی‌چهره و بی‌نام». اما سسی مجبور شد لابی کند تا بتواند این خبر را پوشش بدهد. سی‌.ان‌.ان هم او را بدون پشتیبانی چندان به شبوک فرستاد. هم داخل و هم خارج از تحریریه، واکنش‌ها به بازگشت دختران مسکوت شد. سسی دلسرد شد، اما بی‌تفاوتی مخاطبان و رئیسانش خبر از چیزی می‌داد که او از قبل می‌دانست: «در بخش اعظم جامعۀ آمریکا، رنج مردمان سیاه و تیره –به‌خصوص زنان سیاه و تیره– به راحتی پذیرفته و فراموش می‌شود».دولت‌های جاناتان و بوهاری در حق دختران شبوک و خانواده‌هایشان کم‌انصافی کردند. سسی معتقد است که بقیۀ ما نیز چنین کردیم. هر چقدر جامعۀ بین‌الملل توجه پایدارتری به تحصیل دختران نشان دهد، گروه‌های تروریستی‌ای مثل بوکوحرام کمتر خواهند توانست «تحصیل و خودمختاری را از آحاد مردم بگیرند تا آن‌ها را فرودست نگه داشته و به آسانی تحت کنترل خود درآورند»، یا به‌طور خلاصه، نخواهند توانست با ارعاب، نیرو جذب کنند و به قدرت برسند. از نظر سسی، فراموشکاری بینندگان آمریکایی نسبت به مخمصۀ دختران شبوک نشان از نوعی کوته‌بینی خطرناک دارد. او می‌نویسد: «وحشت‌هایی که این دختران تحمل کرده‌اند ... [باید] در دل گفت‌وگوهای مربوط به خطرات جهانی پیشِ روی آمریکا جا داشته باشد». گزارشگران، مدیران اجرایی شبکه‌ها و روزنامه‌ها، و مخاطبان اخبار اگر به تلاش دختران سرتاسر دنیا برای تحصیل و رهاسازی خود توجه نشان دهند می‌توانند هم به نجات بقیۀ دختران اسیر شبوک کمک کنند و هم جوامع را در برابر انواع نیروهای واپس‌گرایی و ترس محافظت نمایند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Sesay, Isha. Beneath the Tamarind Tree: A Story of Courage, Family, and the Lost Schoolgirls of Boko Haram. Dey Street Books, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لیلی مایر نوشته است و در تاریخ ۱۰ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «Girls Captured by Boko-Haram Brought into Focus in Beneath The Tamarind Tree» در وب‌سایت ‌ان.پی.آر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «سرانجام دخترانی که بوکوحرام دزدیده بود به کجا رسید؟» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• لیلی مایر (Lily Meyer) نویسنده، مترجم و مرورنویس اهل واشنگتن دی‌.سی. است. نوشته‌های او در نشریاتی همچون آتلانتیک، جوی‌لند، لانگ‌ریدز و نیویورکر منتشر شده است. ]]> لیلی مایر تاریخ‌وسیاست Sun, 18 Aug 2019 04:00:35 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9495/ حکومت بهتر است مثل وِیز باشد: فقط کمک کند به مقصدتان برسید http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9457/ ساموئل موین، نیشن — هروقت باید با ماشین جایی بروم، از مسیریاب وِیز استفاده می‌کنم. این برنامک دردسرهای زیادی را از روی دوشم برمی‌دارد، چون اطلاعاتی را انباشته می‌کند که در دسترس من نیستند و حتی برای توزیع منطقی ترافیک برنامه‌ریزی می‌کند تا خیابان‌ها غلغله نشوند. البته تبلیغ‌های زیادی هم روی موبایلم می‌فرستد، ولی سعی می‌کنم آن‌ها را نادیده بگیرم چون زیاد اذیتم نمی‌کنند.ولی ویز مشخصه‌هایی دارد که محل بحث و سؤال‌اند. اول آن که، به من نمی‌گوید کجا بروم، گویی که انتخاب مقصد تماماً به عهدۀ من است. ویز ارضای میل‌های من را تسهیل می‌کند، چه بجا باشند و چه نابجا. ویز یعنی جرمی بنتامی در زمانۀ مصرف‌کنندۀ دیجیتال: مغازۀ ساندویچی با فروشگاه کتاب‌های ادبی فرقی ندارد. دوم آن که، ویز زیرساخت نمی‌سازد. این برنامک مسیرهای کاربرانش را در جاده‌هایی که فی‌المجلس موجودند برنامه‌ریزی می‌کند، و بدین‌ترتیب این توهم را تشدید می‌کند که آنچه داریم برای نیازهایمان بس است و از دولت کمتر از آنی که شاید بدون ویز مطالبه می‌کردیم، می‌خواهیم. و آنچه بیش از همه مشکل‌ساز است: ویز تکیۀ ما به خودروها را از آنچه هست بیشتر می‌کند، و توجه دسته‌جمعی‌مان را به عواقب این کار برای مسائل اقلیمی (از جمله این که در جامعۀ نابرابر ما چه کسی باید این عواقب را به دوش بکشد) به تعویق می‌اندازد.ولی معایبش هرچه که باشد، ویز نشانۀ یک پیروزی در راستای «مسیریابی‌پذیری»۱ است. کَس سانستاین این واژۀ زمخت را در کتاب جدیدش دربارۀ آزادی عمل می‌آورد تا بگوید رسیدن از اینجا به آنجا، یا به معنای استعاری‌اش دست‌یابی به هدف پس از تعیین آن، گاه چقدر ساده و گاه چقدر دشوار است. به نظر سانستاین، حکومت باید تا آنجا که می‌شود شبیه ویز شود: به مردم کمک کند میل‌ها و رؤیاهایشان را برآورده کنند، به‌ویژه وقتی خودشان سدّ راه این کار شده‌اند. ولی به بحث مسیریابی‌پذیری که وارد شویم، لاجرم با مسئله‌ای بزرگ‌تر مواجهیم: منشأ میل‌های ما چیست، و جامعه چگونه آن‌ها را نه‌تنها با امیال دیگران، بلکه در قالب یک طرح‌وارۀ مشترک حیات جفت‌وجور می‌کند؟ لیبرال‌ها مدت‌هاست از پرداختن به مسألۀ «چیستیِ خواسته‌های مردم» امتناع کرده‌اند، و بر این موضوع چشم بسته‌اند که اکثر موانع مسیر را دولت یا تک‌تک افراد علم نکرده‌اند، بلکه بازارِ مقررات‌زدایی شده و جامعۀ اصلاح‌نشده‌ای رقم زده است که سرکوب سکۀ رایج آن است.سانستاین، متولد سال ۱۹۵۴، چندین دهه است که سرشناس‌ترین استاد حقوق آمریکا بوده است. به پشتوانۀ قوّت دستاوردهایش، به جایگاه یکی از روشنفکران مردمی برجستۀ آمریکا رسید. او یکی از دو نویسندۀ کتاب عالمانه و پرفروش سقلمه (۲۰۰۸) بود. سانستاین و همکارش ریچارد تالر (اقتصاددان دانشگاه شیکاگو) در آن کتاب به دفاع از یک فُرم جدید و ساده‌تر حکمرانی برآمدند که می‌خواهد از طریق اطلاع‌رسانی بر انتخاب‌ها تأثیر بگذارد، چنانکه به‌جای اجبار مستقیم افراد، به آن‌ها سقلمه بزند. سانستاین که دوست و مرشد باراک اوباما بوده است، در دولت او هم خدمت کرد و از ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۱ روی بحث سیاست‌گذاری تنظیمی و تعدیلی کار کرد. همچنین کتابی دربارۀ سه گانۀ «جنگ ستارگان» نوشت، تا شاید در حوزۀ فرهنگ عامه‌پسند هم اعتباری برای خود دست و پا کند، که البته هرچه درباره‌اش کمتر بگوییم بهتر است. سانستاین که روزگاری با مارتا نوسبامِ فیلسوف معاشرت داشت، اکنون همسر نمایندۀ سابق ایالات متحده در سازمان ملل متحد سامانتا پاور است. در نتیجه، هر از گاهی سر و کله‌اش در ستون‌های سخن‌چینی هم پیدا می‌شود، مثل وقتی که هنری کیسینجر در مهمانی مجلل یکی از کتاب‌های او حاضر شد.او که یکی از پرکارترین دانشگاهیان زمانۀ ماست، آن حکمت هراکلیتوس را نقض کرده است که می‌گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند در یک رودخانه دو بار گام بنهد». سانستاین در آغاز حرفه‌اش استاد لیبرال قوانین اداری بود، ولی از اولین سال‌های کارش در دانشگاه شیکاگو، خود را غرق اقتصاد اختیارگرایانه۲ کرده که در همان دانشگاه به شهرت رسید، و تا امروز، جهان‌بینی کمابیش ثابتی را ارائه داده است. اگر یکی از چندین و چند کتابش را تصادفی در بیاورید (به حساب من، سانستاین حدود هشت کتاب ظرف دو سال گذشته منتشر کرده است)، معمولاً گزاره‌های مشابهی را پیدا می‌کنید.بیش و پیش از همه، سانستاین می‌گوید که اساساً حق با فریدریش هایک، آن حکیم اختیارگرا، بود: حکومت، فارغ از این که همیشه میل به ستمگری دارد، قادر نیست اطلاعات را چنان متمرکز کند که بهترین برون‌داد اجتماعی حاصل شود. (این ادعا البته همان دو پرسش جدی و حاد را دوباره مطرح می‌کند: ویز چگونه کار می‌کند؟ و حکومت اصلاً چگونه می‌تواند کاری شایسته و بایسته انجام دهد؟) به همین منوال، سانستاین اصرار دارد که «بازار آزاد» پادشاه است، گرچه دولت را هم تماماً کنار نمی‌گذارد. او در سال‌های اخیر منتقد تند و تیز آن شکاکیّت افراطی به حکومت بوده است که در جنبش تی‌پارتی۳ و تجلی‌های روشن‌فکرانه‌اش به اوج رسید. ولی به‌خاطر ایمانی که به بازار دارد، به بسیاری از شکل‌های مداخلۀ دولت هم شکّاک است، و آنچه بیش از همه وحشت‌زده‌اش می‌کند دورنمای مقررات‌گذاریِ زیاده از حد است. او اصرار دارد که مقصود اصلی قوانین باید بیشینه‌کردن کارآیی باشد.در نظر سانستاین، دلیل وجودی دولت آن است که به شهروندان کمک کند به اهداف خصوصی‌شان دست یابند: از طریق سقلمه‌زنی، دولت می‌تواند به شکلی پدرسالارانه بر تلاش‌های شهروندان برای برآورده کردن این امیال اثر بگذارد و آن‌ها را شکل بدهد، ولی فقط به این شرط که نیاز شهروندان به «آزادی انتخاب» را محترم بشمارد. «آزادی انتخاب» تعبیری است که سانستاین از میلتون فریدمنِ اقتصاددان وام می‌گیرد و مکرّر در کتاب جدیدش از آن استفاده می‌کند. مثلاً یک قانون جدید می‌تواند ملزم کند که میزان کالری اقلام مختلف در فهرست غذای یک فست‌فودفروشی به شما نشان داده شود؛ چنین قانونی موجّه است چون شما فی‌الحال هم مراقب وزنتان هستید، و هنوز هم در آن لحظۀ تقلب در رژیم غذایی‌تان می‌توانید هرچه می‌خواهید سفارش بدهید.در بحث کمک حکومت به مردم جهت تحقق خویشتنشان، سانستاین اصرار دارد که فن‌سالاران باید زمام امور را به دست بگیرند. به وضوح می‌توان دید که او با خاطری آسوده اعتراف می‌کند که به نظرش عرصۀ سیاست‌ورزی چندان به رقابت رؤیاهای دسته‌جمعی از حیات نیک یا فریادزدن آن ستم‌هایی که زیر نقاب تخصص پنهان شده است، ربط ندارد. سانستاین توضیح می‌دهد که: «وقتی در حقایق عینی و علمی غوطه‌ور شوی، اعتقادات سیاسی مردم به نظرت مثل صدای پارازیت پس‌زمینه می‌آید». عطف به سال‌های خدمتش در کاخ‌سفید اوباما، این حرفش چندان هم خالی از تکبّر نیست.وقتی شوق او به هواداری از بازار با غریزه‌های فن‌سالارانه‌اش ترکیب شود، به حمایت وطن‌پرستانه از تمدن آمریکایی در چارچوب سفت و سختِ نهادی فعلی‌اش گره می‌خورد. حق با جیمز مدیسون بود (یا به تعبیر رایج دورۀ نوجوانی سانستاین، مدیسون با حرفش «ترکاند» که): اگر قید و بند از مردم برداشته شود، اساساً خطرناک می‌شوند، و لذا در مردم‌سالاری باید مقدار قابل توجهی آریستوکراسی وجود داشته باشد. سانستاین یک‌بار متنی پرشور و کماکان مفید (کتابی به نام رادیکال‌های رَداپوش۴، ۲۰۰۵) نوشت تا تعصّب ارتجاعی دیوان عالی آمریکا را به چالش بکشد، ولی بعداً از این افراط خود متأسف شد. او با این که هشدار می‌دهد هیچ کس یا نهادی نباید پا از گلیم خود درازتر کند، از قدرت دیوان عالی تمجید می‌کند که مردم‌سالاری را در مرزهای مقتضی خود نگه می‌دارد.می‌توان چندین و چند برداشت دیگر هم از این شمّ محافظه‌کارانۀ او داشت. در سال‌های دولت اوباما، سانستاین در کمیسیون عالی‌رتبه‌ای مشغول کار بود که عملاً به اسم دفاع از کشور، بر نظارت گستردۀ جهانی صحّه گذاشت. همچنین رگۀ محافظه‌کارانه‌اش او را واداشت که خواستار مدارا در پردیس‌های دانشگاهی چپ‌گرایی شود که ادعا می‌شد با تنوع ایدئولوژیک خصومت دارند. او حتی تا آنجا پیش رفت که از وب‌سایت کولت۵ یا «وب تاریک روشنفکری» تمجید کرد که با گروه‌زدگی ترقی‌خواهان مقابله می‌کند. از او پرسیدند آیا رویکردش ذاتاً به سوی نتیجه‌گیری‌های محافظه‌کارانه میل می‌کند؟ او پاسخ داد: «فکر نمی‌کنم سوگیری محافظه‌کارانه داشته باشد. اگر رویکردم در نهایت به سمت محافظه‌کاری می‌رود، درس مهمی برایمان دارد. آن درس هم این است که دیدگاه محافظه‌کارانه صحیح است».به لطف نقش محوری‌اش در حیات فکری آمریکا در سال‌های اخیر، سانستاین که یک دهه در دانشکدۀ حقوق هاروارد تدریس کرده است، شایستۀ توجه محترمانه است. اما یک نکتۀ روشن‌گر را نباید از نظر دور داشت: مردی که در دهۀ ۱۹۹۰ و اوایل دهۀ اول قرن بیست‌ویکم، دائماً مورد تمجید لیبرال‌ها (و هرازگاه تقبیح فاکس‌نیوز) بود، در مبحثی که به سرعت در حال تحول است جلوۀ کاملاً متفاوتی به خود گرفته است. سانستاین، مثل بسیاری از لیبرال‌های چند دهۀ اخیر، موضع ترقی‌خواهانه در مسائل اجتماعی را با اقتصاد اختیارگرایانه به هم می‌آمیزد. او که از قدیم‌الایام فمینیست بوده است، با شور فراوان پیشتاز این بحث شد که برای حیوانات هم حقوق قانونی قائل شویم، و گویا به همین خاطر بود که صلاحیت ورود به دیوان عالی را نیافت. ولی بر اساس رویکرد اختیارگرایانۀ خود در طول جنگ‌ سرد، خواستار تعهد بی‌چون‌وچرا به بازارهای آزاد هم بوده است، و پرچم‌دار یک تشکیلات امنیتی ملی بوده که متعهد به نقش آمریکا در حفاظت از این بازارها در سراسر دنیا باشد.پس جای تعجب نیست که جلوه و محبوبیت روزافزون برنی سندرز که هر دوی این‌ها را به چالش می‌کشد، متانت نئولیبرال سانستاین را برآشفته است. در سال ۲۰۱۵، او در یک حملۀ زیرکانه در بلومبرگ، سندرز را همانند دونالد ترامپ دانست و مدعی شد که تقبیح تشکیلات سیاسی از سوی آن‌ها از آن رو برای بسیاری از رأی‌دهندگان جذاب است که بشر به «تنداندیشی» یا عمل عجولانه و نسنجیده میل دارد. در طرف مقابل، تأمل متین‌تر و محتاطانه‌تر یا «کُنداندیشی» رأی‌دهندگان را به مقاومت در برابر جاذبۀ عوام‌فریبانۀ آن حرف‌ها می‌کشاند. سانستاین در ستون‌نوشته‌های جدیدتر خود گفته است که سندرز از بی‌خِردی مردمی (به‌ویژه جوانانی) بهره می‌گیرد که جلب نامزدهایی می‌شوند که «کسل‌کننده» به نظر نمی‌آیند، اما در عین حال، از ترامپ هم به‌خاطر رد «سوسیالیسم» تقدیر کرده است. گویی وقتی که اقدامات و حرف‌های نسنجیدۀ او به اصول اقتصاد هایکی نزدیک می‌شوند، فارغ از هر خطر و تهدیدی، آن رهبر بزرگ شایان تقدیر است. ولی گویا سانستاین علاقه‌ای هم به بِتو ارورک دارد که به قول او «ملاحت» رونالد ریگان را دارد، چون به‌جای تفرقۀ علنی، شعار وحدت ملی به رأی‌دهندگان تحویل می‌دهد.و اکنون به دربارۀ آزادی عمل می‌رسیم که عنوانش اشاره‌ای به کتاب دربارۀ آزادی جان استوارت میل دارد. سانستاین چنین آغاز می‌کند: «آن‌هنگام که مسیریابی در زندگی دشوار باشد، مردم آزادی کمتری دارند». جناب آقای نظریۀ اجتماعی، وقتش رسیده با ویز آشنا شوید: سانستاین نه علاقه‌ای دارد که بررسی کند انسان‌ها چگونه مکرراً نابجا دنبال ارضای خواسته‌هایشان می‌روند، نه علاقه‌ای به رفع موانع دارد، جز آن موانعی که خود فرد سر راهش قرار می‌دهد. کتاب سانستاین را که بیشتر می‌خوانی، می‌بینی که مقصودش از اندیشیدن به «مسیریابی‌پذیری» همانا دفاع از موضع قدیمی‌اش یعنی «سقلمه‌زنی حکومتی» در برابر طیف متنوعی از اعتراضات فردگرایانه و اختیارگرایانه است؛ صدالبته رویکرد خود او هم قویاً فردگرایانه و اختیارگرایانه است. و گرچه پاسخ‌های معقولی به این دست اعتراضات می‌دهد، اما بر اعتراضات بنیادی‌تری که به روایتش می‌شود، چشم می‌پوشد.آیا «دولتِ سقلمه‌زن» یک سطح شیب‌دار است که به دامن حکومت خودکامه سقوط می‌کند؟ سانستاین پاسخ منفی می‌دهد: همۀ تلاش‌های بشر در زمینه‌ای رُخ می‌دهد که آن زمینه هم انتخاب را محدود می‌کند، و لذا حکومت‌ها می‌توانند به صورت موجّهی در جهت شکل‌دادن به این زمینه عمل کنند. بالاخره اگر حکومتی هم نبود، خود طبیعت محدودیت‌هایی بر آزادی تحمیل می‌کرد و مشوق انتخاب می‌شد. (مثلاً تپه‌ای که در مسیر پیاده‌روی‌ام باشد، به من سقلمه می‌زند که در مسیریابی‌ام آن را دور بزنم). اگر چنین باشد، سیاست‌گذاران می‌توانند در بحث تأثیرگذاری بر تصمیمات مردم هم مداخله کنند، به‌ویژه اگر هدفشان در مقام «معماران انتخاب» کمک به شهروندان برای رسیدن به اهداف خودشان باشد. دولت، مثل ویز، می‌تواند به همه کمک کند به آنجا که می‌خواهند برسند، به شرط آنکه هدف‌های منتخب برنامه‌ریزان را جایگزین مقصد مردم نکند. ولی حتی اگر همۀ این‌ها در مقام پاسخ به منتقدان اختیارگرایانه حکومت هم معقول باشند، سانستاین دو پرسش بزرگ‌تر را نادیده می‌گیرد: آیا تمرکز لیبرال‌ها باید روی این باشد که حکومت را به یک کارکرد شبه‌ویز (کمک به مردم برای رسیدن به آنجا که در زندگی‌شان می‌خواهند) محدود کنند؟ و آیا حقیقتاً موانع اصلی در راه موفقیت، نقاط ضعف فردی‌اند؟دکتر سوس، آن پیامبر مسیریابی‌پذیری، یک‌بار جار زده بود: «عجب جاهایی خواهید رفت!»۶ ولی مثل سایر افراد متأثر از اقتصاد معاصر، علی‌رغم بسیاری از مکاتب نظریۀ اجتماعی که می‌گویند آنچه می‌گوییم یا فکر می‌کنیم که می‌خواهیم بالقوه غیرعقلایی است، سانستاین فرض می‌کند که شاکلۀ ترجیحات آدم‌ها یک جعبۀ سیاه است که نمی‌شود سازوکارش را بررسی کرد.فلسفۀ غربی از قدیم‌الایام اعتماد کورکورانه به میل بشر را ردّ کرده است. سنت مسیحی می‌گوید تمایلات گناه‌کارانه بیشتر همانجا پرسه می‌زنند که آدمی مدعی انتخاب آزادانه است، و بسیاری از نظریه‌پردازان اجتماعی مدرن (در رأس آن‌ها کارل مارکس و زیگموند فروید) اصرار دارند که میل‌های آگاهانۀ آدم را می‌توان به ایدئولوژی و توجیه‌تراشی نسبت داد. ولی سانستاین این سنت‌ها را نادیده می‌گیرد و فرض می‌کند که امیال آدمی از آنِ خود اوست.پس یکی از عجیب‌ترین مشخصه‌های دربارۀ آزادی عمل آن است که سانستاین کتابی دربارۀ آزادی نوشته است اما چشم بر این حقیقت می‌بندد که حتی اگر مداخلۀ حکومت در کار نباشد، موذیانه‌ترین تهدیدها علیه آزادی زمانی پدید می‌آیند که مردم معتقدند دنبال ترجیحات خودِ خودشان می‌روند. خلاف آنچه سانستاین می‌گوید، مسئلۀ اصلی در جامعۀ امروزی این نیست که دولت میل دارد از مرز خود فراتر برود و زیاده از حد مقررات بگذارد؛ بلکه در نبود دولت، «اجبار خصوصی» زمام را به دست می‌گیرد چنانکه به نیروهای قدرتمندی مانند «بازار آزاد» و بی‌عدالتی ساختاری اجازه می‌دهد انسان را، هم در انتخاب اهدافش و هم در تحقق آن‌ها، به برده تقلیل دهد.ترس از زیاده‌روی حکومت چنان چشمان سانستاین را کور کرده است که نمی‌بیند صنعت تبلیغات و انقلاب مصرف‌گرا فی‌الحال دارند همین قدرت خارق‌العاده را اِعمال می‌کنند. مدت‌ها پیش از آن که سانستاین طرح نویی از فعالیت حاکمیت در قالب سقلمه‌زنی بریزد، خیابان مدیسون۷ و شرکت‌های بازاریابی روش‌های بسیار مشابهی برای هدایت مصرف‌کنندگان ساخته و پرداخته بودند. سانستاین در سراسر کتابش به جان استوارت میل اشاره می‌کند، اما گویی خطیرترین استدلال دربارۀ آزادی را ندیده است: آنجا که قدرتمان برای تعیین جریان زندگی‌مان غصب می‌شود، بیش از هر چیز نه از حکومت که از همدیگر باید بترسیم. جان استوارت میل دربارۀ سقلمه‌زنی اجتماعی گفته بود که «خودِ ذهن به یوغ کشیده شده است»:آدمیان حتی در آنچه برای لذت می‌کنند، پیش از هر چیز به فکر هم‌رنگی‌اند؛ می‌پسندند که در جمع باشند؛ فقط در میان آنچه مشترکاً انجام می‌شود، دست به انتخاب می‌زنند: از عجیب بودن سلیقه و غریب بودن رفتار، مثل جرم پرهیز می‌شود: تا آنکه بواسطۀ پیروی نکردن از طبیعت‌شان، دیگر طبیعتی برایشان نمی‌ماند که از آن پیروی کنند: ظرفیت‌های انسانی‌شان می‌پژمرند و کم‌رمق می‌شوند: از هر میل قوی یا لذت طبیعی ناتوان می‌شوند، و عموماً نظر یا احساسی ندارند که از درون‌شان برخاسته باشد یا بتوان گفت از آنِ ایشان است. خُب، آیا این وضع مطلوب طبیعت بشر است، یا نیست؟این که دولت فراتر از مرزهای مقبول خود عمل کند، نه یگانه تهدید علیه آزادی بشر است و نه حتی تهدید اصلی؛ تهدید اصلی قدرت بی‌مهارِ خارج از دولت است. سانستاین در یک قسمت کلیدیِ دربارۀ آزادی عمل، هشدار مشهور آلدوس هاکسلی را نقل می‌کند که می‌گفت: بدترین نوع حکومت خودکامه، «جمعی از بردگان است که نیازی نیست به کاری مجبورشان کنید، چون بردگی‌شان را دوست دارند». ولی سانستاین این امکان و احتمال را (که به دولت منتسب می‌کند) صرفاً به‌منظور یک نتیجه‌گیری خاص مطرح می‌کند: این اعتراض، اعتراض به آن نظریۀ آزادی‌ای نیست که او می‌خواهد در دفاع از سقلمه‌زنی حکومت تدوین کند. ولی در حقیقت این اعتراض به همان نظریه وارد می‌شود. علتش آن نیست که سقلمه‌زنی، مسیری شیب‌دار به سمت خودکامگی است؛ بلکه اگر سقلمه‌زنی صرفاً به مردم کمک کند به سمت مکان‌های مختلف در دنیایی مسیریابی کنند که ظلم اجتماعی برای آن‌ها ساخته است، نتیجه‌اش نه آزادی که متضاد آن است.سانستاین می‌نویسد: «موانع فراروی مسیریابی‌پذیری، بزرگ‌ترین نقطۀ کور در سنت فلسفی غربی بوده‌اند». با وجود این بینش، مع‌الاسف او این شکاف را اساساً با نظریه‌ای پُر می‌کند که می‌گوید حکومت چگونه می‌تواند به صورت موجّه به مردم کمک کند تا از موانع خودساخته (موانعی که خودشان بر خود تحمیل کرده‌اند) عبور کنند. او اصرار می‌کند بهترین کاربُرد اقدام حکومتی زمانی است که نگذارد من به بدترین دشمن خودم تبدیل شوم، مثل همان یادآوری‌های دولت به من برای این که نوشابه و ساندویچ‌های بزرگ را کنار بگذارم تا بدنی خوش‌تراش‌تر داشته باشم.سانستاین اهداف شخصی مردم را بی چون و چرا می‌پذیرد اما بعد غرولند می‌کند که آن‌ها در مسیر تحقق آن اهداف قربانی موانع خودساخته می‌شوند. ابداً روشن نیست که چگونه می‌توان این دو موضع را با هم جمع زد. اگر من دچار بی‌عقلی و نیازمند یاری‌ام، چطور مشکل فقط آنجا رُخ می‌دهد که نوبت به ارضای ترجیحات و تمایلاتم می‌رسد؟ و اگر می‌پذیرید که میل‌های من ارزشمندند، چگونه است که مشکلات سر راه من در ارضای آن میل‌ها مشکل من‌اند، نه مشکل دنیا؟ وسواسی که سانستاین در زمینۀ خودکنترلی دارد موجب می‌شود دربارۀ آزادی عمل کتابی از این جنس باشد: راهنمای هدایت قایقی در آب‌های پُر از کوسه که دائم می‌گوید حکومت باید مسافران را تشویق کند آن‌قدر نوشیدنی مصرف نکنند که از قایق پرت شوند توی آب. سانستاین هیچ توجهی به کوسه‌ها ندارد.هر روایت استواری از تهدیدهای موجود علیه آزادی عمل، باید به این نکته نیز بپردازد که جامعۀ مدنی و قلمروهای خارج از دولت چگونه سر راه تحقق میل‌های فردی‌ ما می‌ایستند. این موانع که از چشم سانستاین دور مانده‌اند، روزگاری مهم‌ترین هدفِ برنامه‌ریزی اجتماعی بودند چون مردم نه‌تنها بی‌آنکه بدانند در قید سلطۀ اجتماعی‌اند بلکه وقتی می‌کوشند خود را از آن قید رها کنند با مخالفت‌های تند و تیز روبرو می‌شوند.ولی در میانۀ تأمل‌های تنگ‌نظرانۀ سانستاین دربارۀ خودکنترلی، چند بینش ارزشمند هم پدیدار می‌شوند که ورای آن مسأله شایان تأمل‌اند، چون همین‌جا است که او از پیش‌فرض‌های اختیارگرایانۀ خود فاصله می‌گیرد. او پشتیبان حکومت است تا نه‌تنها دست‌یابی مردم به اهداف «خودشان» را تسهیل کند، بلکه اهداف موجّهی را خلاف ارادۀ ظاهری مردم بر آن‌ها تحمیل کند. او که همیشه از مداخله می‌ترسید، اینجا از رسم معمولش فاصله می‌گیرد و می‌گوید وقتی مردم دربارۀ خواسته‌شان مردد هستند یا برایشان مهم نیست به چه می‌رسند، دولت می‌تواند دیدگاه خود از زندگی نیک را تحمیل کند. در چنین سناریوهایی، سیاست‌گذاران به‌جای آن که کورکورانه در خدمت آزادی (به معنایی که مردمِ انتخاب‌گر می‌فهمند) باشند، می‌توانند بر اساس «ارزیابی‌های اخلاقی‌شان از گزینه‌ها و پیامدها» سقلمه بزنند.استدلال سانستاین دربارۀ نقشی که حکومت می‌تواند در شکل‌دهی به ترجیحات ‌ما بازی کند، بسیار روشن‌گر است. ولی در نهایت، تمرکز او بر خودکنترلی و ناکامی‌هایش است که پرده از بسیاری چیزها برمی‌دارد چون تماماً محدود به موانع خودساخته‌ای است که سر راه مسیریابی‌پذیری قرار می‌گیرند. شاید گویاترین نمونه آنجا باشد که او شرح می‌دهد فقرا از «مسیریابی‌پذیریِ ناکافی» رنج می‌برند. در حقیقت، فقر تقریباً هیچ‌گاه ناشی از فقدان خودکنترلی نیست: سلطه و استثمار، متهمان اصلی این ماجرایند. لذا عجیب است که سانستاین از بی‌عدالتی ساختاری می‌گذرد تا بگوید فقرا وقتی می‌خواهند «مسیر درست را بیابند»، «پزشک درست را پیدا کنند»، «شغل درست به دست آورند» و «در مراقبت از کودکان کمک بگیرند» نیازمند کمک‌اند. او از استر دافلو (استاد اقتصاد توسعه) بدین مضمون نقل می‌کند که خوار شمردن افراد نیازمند ساده است، اما باید دید که در مقایسه با فقرا، توانمندان در مسیریابی انتخاب‌های زندگی‌شان چقدر کمک می‌گیرند.سانستاین دربارۀ پولدارها خطا نمی‌گوید، اما این که وضع فقرا را در چارچوب «موانع مسیریابی» بیان کنیم مثل این است که بگوییم قربانیان انواع مختلف سرکوب فقط به قدری کمک نیاز دارند تا از زیر بار کمرشکن آن سرکوب جاخالی بدهند، انگار که با یک نظام سازمان‌یافتۀ اجبار با حمایت حکومت مواجه نیستیم که برای تغییرش نیاز به اقدام حکومتی باشد. کمک به مردم برای یافتن «مسیر درست» جهت خروج از فقر یعنی ایجاد شغل‌های خوب در جایی که کمتر شغل خوبی در کار است، ارائۀ خدمات بهداشت و سلامت کافی، و تأمین خدمات همگانی و رایگان مراقبت از کودک؛ که این‌ها هم به نوبۀ خود یعنی اجبار افراد پول‌دار به پرداخت هزینۀ این خدمات. همچنین باید ترابری متناسب با اقلیم ارائه شود، و فرض نکنیم جاده‌های فرسوده تا ابد می‌توانند حمل‌ونقل خصوصی را تاب بیاورند یا سیارۀ زمین رأساً به نجات خودش برمی‌خیزد. اگر اکثر اشکال ناآزادی را صرفاً «موانعی در مسیر فرد» بنامیم، آن‌ها را مبتذل کرده‌ایم. و رسیدگی مناسب به چنین مسائلی مستلزم محدودسازی آزادی آن کسانی است که بیش از همه از امتیازات آزادی بهره‌مندند.برای نتیجه‌گیری‌های بهتر (می‌توانید اسمش را «طرح جدید سبز» بگذارید) لیبرال‌هایی مانند سانستاین باید در مسیری قدم بردارند که پیش‌فرض‌هایشان چندین دهه مانع راهشان شده است. اندیشۀ سانستاین همیشه چیزی شبیه این حُکم است که: مردم زمام‌دار ترجیحات خویش‌اند و مسألۀ اصلی، کمک به افراد برای رسیدن به خواسته‌شان است. ولی اگر نظریه‌ای بزرگ‌تر نداشته باشیم که بگوید میل‌های مردم چگونه شکل می‌گیرند، چه نیروهایی سر راه آن‌ها می‌ایستند و از دست مردم‌سالاری چه کمکی برمی‌آید، رویکرد مسیریابی‌پذیری در همین حدّ می‌ماند که وقتی تایتانیک با تمام قدرت به سمت کوه‌یخ می‌رفت توصیه‌هایی برای مهارش بکنیم.گام اول می‌تواند این باشد که سانستاین از آن برآورد جنگ‌سردیِ خود دست بردارد که حکومت را محتمل‌ترین تهدید علیه آزادی عمل می‌دید، و نمی‌پذیرفت آزادی به معنای حذف اجبار خصوصی علیه مردم نیز هست، هم آنجا که مردم اهدافشان را تعیین می‌کنند و هم آنجا که سعی می‌کنند آن‌ها را محقق سازند. او همچنین باید جان استوارت میل را آن‌گونه که واقعاً هست بپذیرد. این هم یعنی هایک را کنار بگذارد، و اعتمادی را که به ظرفیت دولت در سقلمه‌زنی دارد به سایر شکل‌های مداخله هم بسط بدهد. در حقیقت، چنانکه ویز هم به نوبۀ خود به ما نشان‌ می‌دهد، هیچ دلیلی نداریم که فعالیت غیرمتمرکز را بهتر از برنامه‌ریزی متمرکز بدانیم. به‌واقع، اگر جامعه (از جمله «بازار آزاد») تهدید اصلی علیه آزادی اراده باشد، نقش موجّه دولت به مراتب وسیع‌تر از آنی است که شاگردان هایک تصور کرده‌اند. حکومت باید از سقلمه‌زنی سراغ برنامه‌ریزی برود.همچنین سانستاین باید با محدودیت سقلمه‌های فن‌سالارانه رودررو شود: یعنی محدودیت‌های ناشی از پیوند این سقلمه‌ها با یک نظام سرکوب که کاری به کارش ندارند. تخصص قطعاً نقشی دارد؛ و هرگونه حکمرانی مطمئناً به آن وابسته است. ولی چنانکه می‌دانیم، فن‌سالاران می‌توانند در یک نظام ضداکثریت هم در خدمت سرآمدان ضددموکراتیک باشند، که البته در طی این فرآیند زمینه‌ساز ضربۀ سهمگینی از سوی راست‌گرایان می‌شوند. می‌توانید به ستایش مَدیسون برخیزید؛ ولی نه وقتی که آریستوکراسی را رد می‌کنید و رؤیای یک طبقۀ بامعرفت را در سر دارید که به‌جای تحکیم سلسله‌مراتب، به مردم خدمت کند. بحث «مسیریابی‌پذیری» هم ایدۀ تفکربرانگیزی است،ولی اگر قرار است طرح دوباره‌ای برای آزادی عمل داده شود، «رهایی» چارچوب بهتری است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Sunstein, Cass R. On Freedom. Princeton University Press, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۳ ژوئن ۲۰۱۹ با عنوان «The Nudgeocrat» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ تیر ۱۳۹۸ با عنوان «حکومت بهتر است مثل ویز باشد: فقط کمک کند به مقصدتان برسید» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• ساموئل موین (Samuel Moyn) استاد حقوق و تاریخ در دانشگاه ییل است. آخرین کتاب او نه به قدر کافی: حقوق‌بشر در یک دنیای نابرابر (Not Enough: Human Rights in an Unequal World) توسط انتشارات دانشگاه هاروارد منتشر شده است. برای آشنایی بیشتر با موین می‌توانید مطلب «حرفه: خالی‌کردن باد کلۀ روشنفکران» را در ترجمان بخوانید.[۱] navigability[۲] libertarian economics[۳] Tea Party[۴] Radicals in Robes[۵] Quillette[۶] عنوان کتابی از دکتر سوس [مترجم].[۷] استعاره از صنعت تبلیغات [مترجم]. ]]> ساموئل موین تاریخ‌وسیاست Sun, 14 Jul 2019 03:34:49 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9457/ آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد می‌دهد؟ فرید زکریا توضیح می‌دهد http://tarjomaan.com/neveshtar/9437/ فرید زکریا، فارین افرز — جایی حوالی دو سال گذشته، هژمونی آمریکایی جان باخت. عصر تفوّق ایالات متحده یک دورهٔ کوتاه سرمستی‌آور بود، سه دهه که هر دو وهلهٔ ابتدا و انتهایش از جنس فروپاشی بود. این عصر در میانهٔ سقوط دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ آغاز شد. پایانش، یا به عبارت دقیق‌تر آغاز پایانش، هم سقوط عراق در سال ۲۰۰۳ و تحولات پس از آن بود. اما آیا مرگ جایگاه خارق‌العادهٔ ایالات متحده نتیجهٔ عوامل بیرونی بود، یا واشنگتن با عادات و رفتارهای بدش آن را شتاب بخشید؟ مورخّان تا سال‌های سال دربارهٔ این پرسش بحث خواهند کرد. ولی در این مرحله، فرصت کافی و زاویه‌دید مناسبی داریم تا چند برداشت ابتدایی مطرح کنیم.مثل هر مرگ دیگر، چند عامل در این قضیه دخیل بودند. قوای ساختاری عمیقی در نظام بین‌الملل سرسختانه علیه هر ملتی در کار بودند که چنین قدرتی تل‌انبار می‌کرد. ولی در مورد آمریکا، جای تعجب است که واشنگتن در آن جایگاه بی‌سابقه‌اش، چقدر در ادارۀ هژمونی خویش سوءمدیریت داشت و از قدرتش سوءاستفاده کرد چنانکه متحدانش را از دست داد و دشمنانش را جسورتر ساخت. و اکنون در دورۀ زمام‌داری ترامپ، ایالات متحده گویا علاقه یا حتی ایمانش را به آن ایده‌ها و مقاصدی از دست داده است که ۷۵ سال به حضورش در عرصهٔ بین‌المللی جان می‌بخشیدند.تولد یک ستارههژمونی ایالات متحده در دورهٔ پس از جنگ سرد، از ایام امپراطوری روم بدین سو بی‌نظیر بود. مؤلفان مشتاق‌اند که تاریخ طلوع «قرن آمریکایی» را سال ۱۹۴۵ بدانند، یعنی کمی پس از آنکه هنری لوسِ ناشر این تعبیر را ابداع کرد. ولی دورهٔ پس از جنگ جهانی دوم به‌واقع متفاوت از دورهٔ پس از ۱۹۸۹ بود. حتی پس از ۱۹۴۵ هم فرانسه و انگلستان در نواحی گسترده‌ای از دنیا هنوز شکل امپراطوری‌های خود را حفظ کرده بودند و لذا نفوذ عمیقی داشتند. کمی بعد، اتحاد جماهیر شوروی در قامت یک ابرقدرت رقیب پدیدار شد که نفوذ واشنگتن را در چهارگوشهٔ سیاره به چالش می‌کشید. یادتان باشد که تعبیر «جهان سوم» به سه پاره شدن دنیا دلالت می‌کرد: جهان اول یعنی ایالات متحده و اروپای غربی، و جهان دوم یعنی کشورهای کمونیست. جهان سوم یعنی مابقی نقاط، یعنی هرجا که کشوری میان ایالات متحده و شوروی مردّد بود. آن قرن در نظر عموم مردم دنیا، از لهستان گرفته تا چین، چندان آمریکایی نبود.تفوّق ایالات متحده در دورهٔ پس از جنگ سرد، ابتدائاً چندان آشکار نبود. چنانکه در سال ۲۰۰۲ در نیویورکر نوشتم، این نکته به چشم اکثر طرف‌های درگیر ماجرا نمی‌آمد. در سال ۱۹۹۰، نخست‌وزیر بریتانیا مارگارت تاچر می‌گفت دنیا به سه حوزهٔ سیاسی تحت سلطهٔ دلار، سپس یِن و مارک آلمان تقسیم می‌شود. هنری کیسینجر در کتاب دیپلماسی (۱۹۹۴) طلیعهٔ یک عصر چندقطبی جدید را پیش‌بینی کرد. در ایالات متحده هم کمتر کسی بر طبل فتح می‌کوبید. کارزار انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۹۹۲ آکنده از حس ضعف و فرسودگی بود. پُل سانگاس که امیدوار بود نامزد دموکرات‌ها شود بارها گفت: «جنگ سرد تمام شد؛ ژاپن و آلمان پیروز شدند». تعبیر «قرن اقیانوسیه» هم سر زبان آسیایی‌ها افتاده بود.این تحلیل یک استثناء هم داشت: مقاله‌ای در اوراق این مجله به قلم تحلیل‌گر محافظه‌کار چارلز کروتامر که گویی از آینده خبر می‌داد. مقالهٔ «بُرهۀ تک‌قطبی» در سال ۱۹۹۰ منتشر شد. ولی چنانکه در عنوانش می‌شود دید، حتی همین نگاه فاتحانه هم گسترهٔ محدودی داشت. کروتامر پذیرفت که «بُرههٔ تک‌قطبی کوتاه خواهد بود»، و در ستونی که برای واشنگتن پست نوشت پیش‌بینی کرد که ظرف مدتی کوتاه آلمان و ژاپن (دو «ابرقدرت منطقه‌ای» نوظهور) سیاست‌های خارجی خود را مستقل از ایالات متحده پی خواهند گرفت.سیاست‌گذاران به استقبال افول تک‌قطبی‌گری رفتند که به گمان‌شان قریب‌الوقوع بود. در سال ۱۹۹۱ که جنگ‌های بالکان آغاز شد، ژاک پُس (رییس شورای اتحادیهٔ اروپا) اعلام کرد: «دوران اروپا رسیده است» و توضیح داد: «اگر اروپاییان فقط قادر به حل یک مسأله باشند، مسألهٔ یوگسلاوی است. یوگسلاوی یک کشور اروپایی است و به عهدهٔ آمریکایی نیست». ولی روشن شد که فقط ایالات متحده ترکیب قدرت و نفوذ لازم را داشت تا مداخلهٔ مؤثری کند و بحران را فیصله دهد.به همین منوال، رو به پایان دههٔ ۱۹۹۰ که می‌رویم، در ایامی که یک سلسله وحشت‌زدگی اقتصادی موجب شد اقتصادهای آسیای شرقی فرو بپاشند، فقط ایالات متحده می‌توانست نظام مالی بین‌المللی را تثبیت کند. آمریکا یک طرح نجات مالی ۱۲۰ میلیارد دلاری بین‌المللی تدارک دید تا به یاری کشورهایی برود که بیشترین ضربه را خورده بودند، و بدین‌ترتیب بحران حل و فصل شد. مجلهٔ تایم سه آمریکایی، رابرت روبین (وزیر خزانه‌داری) و الان گرینسپن (رییس فدرال‌رزرو) و لورنس سامرز (معاون وزیر خزانه‌داری) را با این تیتر روی جلد خود کار کرد: «کمیتهٔ نجات دنیا».آغازی بر یک پایانهژمونی آمریکا در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ رشد می‌کرد ولی به چشم کسی نمی‌آمد. به همین منوال در اواخر دههٔ ۱۹۹۰ هم قوایی رشد می‌کردند که تیشه به ریشهٔ آن هژمونی می‌زدند، در حالی که مردم از ایالات متحده به‌عنوان «ملت ضروری» و «یگانه ابرقدرت دنیا» یاد می‌کردند. بیش و پیش از همه، چین داشت اوج می‌گرفت. اکنون با نگاهی به گذشته ساده می‌توان گفت پکن می‌رفت که یگانه رقیب جدی واشنگتن شود، ولی این امر رُبع قرن پیش هویدا نبود. رشد سریع چین از دههٔ ۱۹۸۰ آغاز شد، اما آن زمان به‌اصطلاح از ته چاه بیرون می‌آمد. کمتر کشوری بوده است که بتواند آن فرآیند را بیش از چند دهه ادامه بدهد. مخلوط عجیب و غریب سرمایه‌داری و لنینیسم در چین شکننده به نظر می‌آمد، که قیام میدان تیان‌آنمن هم شاهدی بر آن بود.اما اوج‌گیری چین دوام یافت، و آن کشور به یک قدرت جدید در نقشه تبدیل شد که توان و جاه‌طلبی کافی داشت تا رقیب ایالات متحده گردد. روسیه هم به نوبهٔ خود از یک کشور ضعیف و خَموش در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ گذشت تا یک قدرت انتقام‌جو شود، مُزاحمی با توانایی و شیّادی کافی که معادلات را به هم بزند. با حضور دو بازیگر مهم جهانی خارج از سیستم بین‌المللی دست‌ساز ایالات متحده، دنیا به فاز پساآمریکایی وارد شده بود. امروز ایالات متحده کماکان قدرتمندترین کشور این سیاره است، اما در دنیایی از قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای که توان مقابله دارند و مکرر هم مقابله می‌کنند.حملات یازده سپتامبر و اوج‌گیری تروریسم اسلامی، سکه‌ای بود که در افول هژمونی ایالات متحده دو رو داشت. این حملات در ابتدا گویا واشنگتن را مصمّم و قدرتش را بسیج کردند. در سال ۲۰۰۱، ایالات متحده که حجم اقتصادش بیش از مجموع پنج کشور بعدی بود، تصمیم گرفت بودجهٔ دفاعی سالانهٔ خود را پنجاه میلیارد دلار افزایش دهد، که این رقم بیش از کل بودجهٔ دفاعی سالانهٔ انگلستان بود. واشنگتن هنگام مداخله در افغانستان توانست حمایتی مهیب (از جمله از طرف روسیه) جلب کند. دو سال بعد و علی‌رغم مخالفت‌های بسیار، واشنگتن باز هم توانست یک ائتلاف بزرگ بین‌المللی برای هجوم به عراق درست کند. سال‌های آغازین این قرن حدّ اعلای امپراطوری آمریکا بود: واشنگتن می‌کوشید ملت‌های کاملاً غریبه‌ای (افغانستان و عراق) را از نو بسازد که هزاران کیلومتر دورتر بودند، و مابقی دنیا از سر اکراه تن می‌داد یا علناً مخالفت می‌کرد.عراق مشخصاً یک نقطهٔ عطف شد. ایالات متحده علی‌رغم بدگمانی‌هایی که مابقی دنیا ابراز می‌کرد، وارد جنگی شد که می‌توانست از آن بپرهیزد. سعی کرد امضاء سازمان ملل متحد را هم برای مأموریت خود بگیرد، اما وقتی دید که آن کار چقدر زحمت دارد، کلاً بی‌خیال سازمان شد. از دکترین پاول هم چشم پوشید: این ایدهٔ ژنرال کالین پاول، وقتی رییس ستاد کل نیروهای مسلح در جنگ خلیج بود، که می‌گفت جنگ به شرطی می‌ارزد که پای منافع ملی حیاتی در میان باشد و از پیروزی قطعی مطمئن باشیم. دولت بوش اصرار داشت که با تعداد کمی نیرو و تدبیر می‌توان بر چالش اشغال عراق فائق شد. گفته می‌شد که عراق خرجش را می‌دهد. و همین‌که پای واشنگتن به بغداد رسید، تصمیم گرفت دولت عراق را نابود کند، ارتشش را منحل و نظام اداری‌اش را تصفیه کند، که منجر به آشوب شد و هیزمی بر آتش ناآرامی ریخت. این خطاها تک به تک قابل حل بودند، اما در کنار هم موجب شدند که عراق یک شکست مفتضحانهٔ پرهزینه شود.پس از یازده سپتامبر، واشنگتن تصمیمات مهم با پیامدهای دامنه‌داری گرفت که همچنان دست از سرش برنداشته‌اند، ولی همهٔ این تصمیمات عجولانه و از سر ترس بودند. خود را در خطر مهلکی می‌دید که باید هرچه می‌تواند برای دفاع از خود بکند: از هجوم به عراق تا خرج مبالغ بی‌حساب برای امنیت میهنی تا به‌کارگیری شکنجه. آمریکا از دید مابقی دنیا با همان تروریسمی دست‌وپنجه نرم می‌کرد که آن‌ها سال‌ها با آن زیسته بودند، اما مثل شیر زخمی به هر سو پنجه می‌انداخت تا اتحادها و هنجارهای بین‌المللی را تکه‌پاره کند. تعداد توافق‌نامه‌های بین‌المللی که دولت بوش پسر در دو سال اول کار خود از آن‌ها کنار کشید، در طول تاریخ آمریکا بی‌سابقه بود. (صدالبته که ترامپ در دورهٔ ریاست‌جمهوری‌اش این رکورد را شکسته است). رفتار آمریکا در خارج از سرزمین خود در دولت بوش، اقتدار اخلاقی و سیاسی ایالات متحده را خُرد و خاکشیر کرد چنانکه متحدان قدیمی‌اش مانند کانادا و فرانسه می‌دیدند با جوهره، وجه اخلاقی و سبک سیاست‌خارجی آمریکا تعارض دارند.گل به خودیخُب، چه چیزی هژمونی آمریکا را فرسود: اوج گرفتن هماوردان جدید یا زیاده‌روی امپریالیستی؟ مثل هر پدیدهٔ عظیم و غامض تاریخی، احتمالاً همهٔ این موارد در کار بودند. اوج‌گیری چین یکی از آن تغییرات شالوده‌ساز در حیات بین‌الملل بود که قدرت بی‌رقیب هر که را هژمون بود، هرقدر هم در دیپلماسی‌اش کاربلد بود، می‌فرسود. ولی بازگشت روسیه، ماجرای پیچیده‌تری بود. شاید یادمان برود، ولی در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ رهبران مسکو مصمّم بودند کشورشان دموکراسی لیبرال، ملت اروپایی و به نوعی متحد غرب شود. ادوارد شواردنادزه که در آخرین سال‌های حیات شوروی وزیر خارجه بود، از جنگ ایالات متحده در بازهٔ ۹۱-۱۹۹۰ علیه عراق حمایت کرد. و پس از فروپاشی شوروی، آندری کوزیرف (اولین وزیر خارجهٔ روسیه) در مسلک لیبرال از شواردنادزه هم پرشورتر بود، و بین‌الملل‌گرا و حامی شدید حقوق‌بشر بود.اینکه چه کسی روسیه را از دست داد، پرسشی است که باید در مقاله‌ای دیگر به آن پرداخت. ولی شایان ذکر است که گرچه واشنگتن قدری جایگاه و احترام برای مسکو قائل شد (مثلاً «گروه هفت» را به «گروه هشت» کشور صنعتی بسط داد)۱، هرگز دغدغه‌های امنیتی روسیه را جدی نگرفت. آمریکا مشغول توسعهٔ سریع و شدید ناتو شد. این فرآیند شاید برای کشورهایی مثل لهستان ضروری بود که در طول تاریخشان ناامن و در معرض تهدید مسکو بوده‌اند، اما نسنجیده ادامه یافت بی‌آنکه توجهی به حساسیت‌های مسکو شود و اکنون حتی به مقدونیه هم بسط پیدا کرده است. امروزه رفتار تجاوزکارانهٔ رییس‌جمهور روسیه ولادیمیر پوتین هرگونه اقدامی علیه کشورش را موجّه جلوه می‌دهد، اما می‌ارزد که بپرسیم: در بدو امر، کدام نیروها باعث اوج گرفتن پوتین و سیاست‌خارجی‌اش شدند؟ بی‌تردید اکثر آن‌ها به داخل روسیه مربوطند، اما ایالات متحده هم اقداماتی اثرگذار داشته است که گویا اثرشان مخرّب بوده‌اند یعنی هیزمی بر آتش کینه و انتقام‌جویی در روسیه ریخته‌اند.بزرگ‌ترین خطایی که ایالات متحده در بُرههٔ تک‌قطبی‌اش هم در قبال روسیه و هم به طور کلی‌تر مرتکب شد این بود که از «توجه کردن» دست کشید. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، آمریکایی‌ها می‌خواستند به خانه برگردند، و البته برگشتند. در جریان جنگ سرد، ایالات متحده عمیقاً متوجه رویدادهای آمریکای مرکزی، آسیای جنوب‌شرقی، تنگهٔ تایوان و حتی آنگولا و نامیبیا بود. در میانهٔ دههٔ ۱۹۹۰، تمام توجهش را به دنیا از دست داد. مخابره‌های دفاتر خارجی ان‌بی‌سی از ۱۰۱۳ دقیقه در سال ۱۹۸۸ به ۳۲۷ دقیقه در ۱۹۹۶ کاهش یافت. (امروز سه شبکهٔ اصلی روی‌هم‌رفته تقریباً همان مقدار زمانی را به اخبار دفاتر خارجی‌شان اختصاص می‌دهند که هریک از شبکه‌ها در سال ۱۹۸۸ اختصاص می‌داد). هر دوی کاخ سفید و کنگره در دورهٔ زمامداری بوش پدر هیچ میلی به تلاش بلندپروازانه برای دگرگون‌سازی روسیه نداشتند، یعنی هیچ علاقه‌ای به راه انداختن یک نسخهٔ جدید از طرح مارشال یا ورود عمیق به مسائل آن کشور نداشتند. حتی در میانهٔ آن بحران اقتصادی خارجی که در زمان دولت کلینتون رُخ داد، سیاست‌گذاران آمریکایی باید سریع به صف شده و فی‌البداهه تدبیری می‌اندیشیدند چون می‌دانستند که کنگره هیچ منابعی برای نجات مکزیک یا تایلند یا اندونزی کنار نمی‌گذارد. آن‌ها صدالبته توصیه می‌کردند، توصیه‌هایی آن‌چنان که اجرایشان به کمک چندانی از سوی واشنگتن نیاز نداشت، اما نگرششان مثل کسی بود که دور از آتش ایستاده و آرزوی صحّت و عافیت می‌کند، نه نگرش ابرقدرتی که درگیر کار شود.از همان خاتمهٔ جنگ جهانی اول، ایالات متحده می‌خواسته است که دنیا را دگرگون کند. در دههٔ ۱۹۹۰ این کار میسّرتر از همیشه به نظر می‌آمد. کشورهای سراسر سیارهٔ خاکی به سوی مسیر آمریکایی حرکت می‌کردند. جنگ خلیج گویا نقطهٔ عطف جدیدی برای نظم جهان‌گستر بود، از این نظر که: پی آن جنگ رفتند تا یک هنجار را حفظ کنند، دامنه‌اش محدود بود، قدرت‌های بزرگ بر آن صحّه گذاشتند، و طبق قوانین بین‌المللی مشروعیت داشت. ولی دقیقاً در ایام همین تحولات مثبت، ایالات متحده بی‌توجه شد. سیاست‌گذاران ایالات متحده در دههٔ ۱۹۹۰ کماکان می‌خواستند دنیا را دگرگون کنند، اما نه با هزینه‌ای گزاف. آن‌ها منابع یا سرمایهٔ سیاسی آن را نداشتند که آستین بالا بزنند و مشغول کار شوند. از جمله به همین دلیل بود که توصیهٔ واشنگتن به کشورهای خارجی همیشه یک چیز بود: شوک‌درمانی اقتصادی و دموکراسی فوری. هر نسخهٔ کُندتر یا پیچیده‌تر، یا به تعبیر دیگر هر تدبیری شبیه شیوه‌ای که خود غرب برای لیبرال کردن اقتصادش و دموکرات کردن سیاستش اجرا کرده بود، نامقبول بود. پیش از یازده سپتامبر، تاکتیک آمریکایی در مقابله با چالش‌ها اساساً حمله از راه دور بود. رویکردهای دوقلوی «تحریم اقتصادی» و «حملات دقیق هوایی» هم از آن هم تاکتیک ناشی می‌شدند. الیوت کوهن، استاد علوم سیاسی، تعبیری دربارهٔ نیروی هوایی داشت که می‌شود اینجا از او وام گرفت؛ آن هم اینکه هر دوی آن رویکردها شبیه به عاشقی مدرن‌اند: کامیابی بدون تعهد.میل ایالات متحده به پول خرج کردن و بار به دوش گرفتن محدود بود، اما هرگز تأثیری روی شعارهایش نداشت. به همین دلیل، در مقاله‌ای برای مجلهٔ نیویورک تایمز در سال ۱۹۹۸ نوشتم که سیاست‌خارجی ایالات متحده چنین تعریف می‌شد: «شعار دگرگونی می‌دهد اما در عمل تطبیق می‌پذیرد». و گفتم که نتیجهٔ ماجرا، «یک هژمونی توخالی» است. آن توخالی بودن هم تا کنون ادامه داشته است.ضربهٔ نهاییدولت ترامپ، سیاست‌خارجی ایالات متحده را از این هم توخالی‌تر کرده است. غریزه‌های ترامپ جکسونی‌اند۲، از این نظر که به دنیا بی‌توجه است جز آنکه اعتقاد دارد اکثر کشورها از ایالات متحده سوءاستفاده می‌کنند. او یک ملی‌گرا است، یک حفاظت‌گرا، و یک پوپولیست، که مصمّم است «آمریکا مقدّم» بر همه‌چیز باشد. ولی صادقانه بگوییم: شایسته‌ترین صفت برایش آن است که بگوییم میدان بازی را ترک کرده است. تحت زمام‌داری ترامپ، ایالات متحده از پیمان تجاری اقیانوس آرام، و به طور کلی‌تر از تعامل جدی با آسیا، کنار کشیده است. همچنین دارد خود را از قید مشارکت هفتادساله با اروپا رها می‌کند. در برخوردش با آمریکای لاتین هم یا دنبال سدّ کردن راه مهاجران بوده است، یا به دست آوردن رأی‌های ایالت فلوریداد. حتی توانسته است کانادایی‌ها را هم دلخور کند، که کم شاهکاری نیست. و سیاست‌گذاری خاورمیانه را به اسرائیل و عربستان سعودی سپرده است. به‌جز چند استثناء که از میل‌های ناگهانی او ناشی شده‌اند، مثلاً شوقی که از سر خودشیفتگی دارد تا صلحی با کرهٔ شمالی رقم بزند بلکه جایزهٔ صلح نوبل ببرد، پررنگ‌ترین صفت دربارهٔ سیاست‌خارجی ترامپ یک کلمه است: غایب.در ایامی که انگلستان ابرقدرت زمانه‌اش بود، چندین عامل ساختاری قدرتمند موجب فرسایش هژمونی‌اش شدند: اوج گرفتن آلمان، ایالات متحده، و اتحاد جماهیر شوروی. اما زیاده‌روی و گستاخی هم در از دست رفتن زمام امپراطوری‌اش دخیل بودند. در سال ۱۹۹۰ که یک‌چهارم جمعیت جهان تحت حکومت بریتانیا بودند، اکثر مستعمره‌های بزرگ انگلستان صرفاً قدری خودمختاری محدود طلب می‌کردند، یا به تعبیر رایج آن ایام، «جایگاه حق مالکیت» یا «حکومت خانگی». اگر انگلستان این را به همهٔ مستعمره‌هایش اعطاء می‌کرد، خدا می‌داند که شاید حیات امپراطوری‌اش را چند دهه بیشتر می‌کرد. ولی چنین نکرد، چون به‌جای وفق دادن خویش با منافع آن امپراطوری گسترده‌تر، بر منافع تنگ‌نظرانه و خودخواهانه‌اش اصرار داشت.این را می‌شود با ایالات متحده قیاس کرد. اگر آمریکا در پی‌گیری منافع و ایده‌های گسترده‌تر و وسیع‌تر به صورتی یکنواخت‌تر و منسجم‌تر عمل می‌کرد، می‌توانست نفوذش را تا چند دهه (البته به شکلی متفاوت) تداوم بخشد. گویا بسط هژمونی لیبرال، یک قاعدهٔ ساده دارد: بیشتر لیبرال و کمتر هژمونیک باش. اما ایالات متحده چه بسیار و چه آشکار در پی منافع شخصی تنگ‌نظرانه‌اش رفته است، چنانکه متحدانش را دلخور و دشمنانش را جسور کرده است. بر خلاف وضعی که انگلستان در پایان حکم‌رانی امپراطوری‌اش داشت، ایالات متحده نه ورشکسته است و نه قلمرو امپراطوری‌اش بیش از حد گسترده است. آمریکا کماکان بی‌رقیب در رتبهٔ قدرتمندترین کشور دنیا ایستاده است. و همچنان نفوذی مهیب، بیش از هر ملت دیگر، خواهد داشت. ولی دیگر نمی‌تواند به سیاق سه دههٔ گذشته، نظام بین‌الملل را تعریف کند و در آن دست بالا را داشته باشد.پس آنچه می‌ماند، ایده‌های آمریکایی است. ایالات متحده یک هژمون منحصربفرد بوده است، از این جهت که نفوذش را بسط داد تا یک نظم جهانی جدید تأسیس کند، نظمی که رؤیایش در سر رییس‌جمهور وودرو ویلسون بود و رییس‌جمهور فرانکلین روزولت نقشهٔ کامل‌تری از آن ساخت و پرداخت. این همان دنیایی است که پس از سال ۱۹۴۵ نیمه‌کاره بود، همانی که گاهی «نظم لیبرال بین‌الملل» می‌نامند، که اتحاد جماهیر شوروی از آن کنار کشید تا قلمروی از آن خویش بسازد. ولی دنیای آزاد از دل جنگ سرد جان به در بُرد، و پس از یازده سپتامبر هم توسعه یافت چنانکه عمدهٔ زمین را در بر گرفت. طی ۷۵ سال گذشته، ایده‌های زیربنایی‌اش مایهٔ ثبات و رونق شده‌اند. اکنون مسأله این است که با افول قدرت آمریکا، آیا آن نظام بین‌المللی که تحت‌الحمایهٔ آمریکا بود (قوانین، هنجارها و ارزش‌ها) جان سالم به در می‌بَرد؟ یا آمریکا شاهد و ناظر زوال امپراطوری ایده‌هایش هم خواهد بود؟پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرید زکریا نوشته است و ابتدا در شمارهٔ جولای و اوت ۲۰۱۹ مجلهٔ فارین افرز با عنوان «The Self-Destruction of American Power» به انتشار رسیده است و سپس در تاریخ ۱۱ ژوئن ۲۰۱۹ با همین عنوان در وب‌سایت این مجله منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ تير ۱۳۹۸ با عنوان «فرید زکریا: آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد داد؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• فرید زکریا (Fareed Zakaria) نویسنده، کارشناس و ژونالیستی هندی-آمریکایی است. او برنامهٔ «فرید زکریا جی.پی.اس» را در شبکهٔ سی.ان.ان اجرا می‌کند و برای مطبوعات معتبری چون نیوزویک، تایم و واشنگتن پست می‌نویسد. آخرین کتاب او در دفاع از تحصیلات لیبرال (In Defense of a Liberal Education) سال ۲۰۱۵ منتشر شده است.[۱] از سال ۲۰۱۴ عضویت روسیه در این گروه تعلیق شده و دوباره گروه هفت شده است [مترجم].[۲] یک فلسفهٔ سیاسی رایج در قرن نوزدهم ایالات متحده که حق رأی را به اکثر مردان سفیدپوست بالای ۲۱ سال بسط داد و ساختاری جدید برای تعدای از نهادهای فدرال رقم زد [مترجم]. ]]> فرید زکریا تاریخ‌وسیاست Sat, 22 Jun 2019 06:38:32 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9437/ جمهوری دروغ‌ها: سرنوشت تئوری‌های توطئه http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9429/ مارتا تول، ان.پی.آر — آمریکا از زمان پایه‌گذاری‌اش زمین حاصلخیری برای باور به توطئه‌ بوده است. اگرچه در هر نسلی شایعه‌پراکنانی وجود دارند، اما امروزه این نظریه‌پردازان را با قدرتِ خاص رسانه‌های اجتماعی به افرادی برجسته تبدیل می‌کنیم.آنا مِرلَن، روزنامه‌نگاری در گروه رسانه‌ای گیزمودو، دلمشغولی امروز ما را به تئوری‌های توطئه‌ در انواع و اقسام جریان‌های سیاسی، در کتاب جمهوری دروغ‌ها: نظریه‌پردازان آمریکایی توطئه و به‌قدرت رسیدن حیرت‌انگیزشان بررسی می‌کند. در سرتاسر کتاب، مرلن دربارهٔ جمعی از کسانی صحبت می‌کند که باورهایشان هم افراطی و هم اشتباه است.مرلن توضیح می‌دهد که تفکر توطئه‌ای امروز از دو خاستگاه برآمده است: ۱) ساختار طبقاتی بیش‌ازپیش انعطاف‌ناپذیر که «افراد زیادی را محبوس در شرایطشان رها می‌کند... آدم‌هایی که محتاج‌اند کسی را برای سرزنش پیدا کنند» و ۲) محرومیت حقوقی و طردِ اجتماعی فزاینده که باعث می‌شود آدم‌ها احساس کنند «از نظام‌های قدرت بیرون نگه داشته‌ شده‌اند». مرلن می‌گوید تئوری‌های توطئه در دوران‌هایی که تغییر اجتماعی سریع است، گل می‌کنند، «یعنی مواقعی که خودمان را دوباره ارزیابی می‌کنیم و چه بسا در این فرایند با سؤالات ناخوشایندی مواجه ‌شویم».برای توضیح اینکه تئوری‌های توطئه در سرتاسر تاریخ با ما بوده‌اند، مرلن به امپراتوری نرون برمی‌گردد که معروف است همان وقتی که رم داشت در آتش می‌سوخت، ویولن می‌زد. با این حال، این روایت از ویولن‌زدنِ نرون ظاهراً فقط به یک منبع واحد منتسب است: تاسیتوس، که سال‌ها بعد از اینکه رم به خاکستر تبدیل شد، این رخدادها را ثبت کرد.مرلن خوانندگان را با تئوری‌های معروف توطئه در تاریخ آمریکا آشنا می‌کند که بعضی‌هایشان راست و بقیه دروغ هستند. زنان با دروغ‌های مرگبار در دادگاه‌های جادوگری سِیلِم۱ در ماساچوست قرن هفدهم محکوم و اعدام می‌شدند، بااین‌حال، به نظر می‌آید لی هاروی اسوالد در قتل جان اف. کندی به تنهایی عمل کرده باشد.۲ این ادعا صحت دارد که دولت آمریکا سال‌ها درگیر آزمایش‌های پزشکی وحشتناکی بود که بدون رضایت بر روی هزاران زندانی، کودک معلول و بیمارانی با بیماری‌های لاعلاج انجام می‌شد؛ همین‌طور، «آزمایش‌های تاسکیگی»۳ بدنام نیز واقعیت دارند که در آن بیماری سیفلیسِ مردان سیاه‌پوست درمان نمی‌شد، حتی مدت‌ها بعد از اینکه درمانی به شکل پنی‌سیلین در دسترس بود. باراک اوباما در آمریکا به دنیا آمده است، علیرغم اینکه کارزار فریب‌کارانۀ دونالد ترامپ برخلافش پافشاری می‌کرد. مرلن می‌گوید مخفی‌کردن توطئه‌های عظیم و واقعی دشوار است و به واترگیت، رسوایی مک‌فارلین (ایران-کنترا) در دورهٔ ریگان، و این حقیقت اشاره می‌کند که آژانس امنیت ملی در حال جاسوسی از آمریکایی‌ها بوده است.مرلن فصلی از کتاب را به «پرچم‌های دروغین»۴ اختصاص می‌دهد که از تئوری‌های توطئه پشتیبانی می‌کنند؛ عملیات‌هایی که می‌گویند قربانیان صحنه‌سازی می‌کنند تا توجه‌ها را به خودشان یا مسئله‌ای جلب کنند. مرلن توطئه‌های هر دو جناح چپ و راست را شرح می‌دهد. او جزئیات هولناکی دربارهٔ توطئه‌هایی ارائه می‌دهد که قتل‌های سندی هوک۵ و فکت‌های مربوط به کشتارهای جمعی‌ای مانند هولوکاست را انکار می‌کنند؛ توطئه‌هایی که ادعا می‌کنند شواهدی دارند که آدم فضایی‌ها به شکل‌های مختلف و گاهی به عنوان بخشی از برنامه‌های دولت، در بین ما زندگی می‌کنند؛ تئوری‌های ملی‌گرایانهٔ معتقد به برتری نژاد سفید که مدعی هستند گرفتار –خودتانِ نام ببرید– مسلمانان، یهودی‌ها یا رنگین‌پوست‌ها شده‌ایم. این کتاب فصل کاملی دربارهٔ چیزی معروف به «دولت پنهان» یا «راشاگِیت» دارد. مرلن که خودش یهودی است، یهودسیتزی را ریشهٔ همه نوع ادعاهای توطئه‌ای متفاوت و بی‌ربط می‌داند.از ترس یک پوشش خبری ناعادلانه برای تئوری‌های نژادپرستانه، ضدزن، همجنسگراهراسانه، یهودستیزانه، متعصبانه، آسیب‌زننده و خطرناک، ظاهراً عاقلانه است که اینجا بیشتر از این برای چنین تئوری‌هایی رسانه فراهم نشود. اگر جزئیات بیشتری دربارهٔ نمایشی از تحریف‌های تکان‌دهندهٔ واقعیت می‌خواهید، کتاب را بخوانید. همین کافی است که بگوییم، دروغ‌هایی که تئوریسین‌ها به آنها دامن می‌زنند، آسیبی واقعی و ماندگار به جا می‌گذارند. کافی است نگاهی به شیوع دوبارۀ سرخک بیندازید تا هم قاطعیت علم دروغی که مخالفان واکسن به آن استناد می‌کنند و هم آسیب‌های ناشی از آن را ببینید.روایت‌های مرلن مخوف هستند و همین‌طور اخطارهایش مبنی بر اینکه باورهای حاشیه‌ای گرایش دارند به جریان اصلی تبدیل شوند. اگرچه تئوری‌های دروغ اوج و حضیض دارند، مرلن مشکل بزرگ‌تر را ظهور روزافزون و مؤثر این تئوری‌ها در دورانِ بازگشتِ «بسیار واقعی» ناسیونالیسم و نژادپرستی سفید می‌داند.جمهوری دروغ‌ها می‌توانست با تحلیل عمیق‌تری از میزان اثر این تئوری‌ها و اهمیتی که جامعۀ ما به آن‌ها می‌دهد، تقویت شود. این تئوری‌ها در گفتمان سیاسی ما چه جایی دارند؟ آیا وقتی صحبت از دروغ‌ها در برابر واقعیت می‌کنیم، سیب و پرتقال را با هم مقایسه می‌کنیم یا سیب و کامیون کمپرسی را؟ معادل‌های غلط چقدر قانع‌کننده هستد؟‌ یا، آن‌طور که مرلن خودش بعد از شرکت در یک گردهمایی وحشتناک ناسیونالیست‌های معتقد به برتری نژاد سفید در جنوب شرقی کنتاکی، می‌گوید: «این چه چیزی بود که امروزم را صرف تماشایش کردم؟»روایت مرلن نشان‌دهندهٔ «عطشی نگران‌کننده برای تلافی، تمایلی به تنبیه دشمنان و تارومارکردن بدکاران» است که «فرصت‌طلبان آن را تحریف کرده‌اند». او همواره طرفداران بیشتری برای تئوری‌های توطئه پیدا می‌کند؛ اما چندان نقشهٔ راهی برای مبارزه با باورهای غلط فراهم نمی‌کند. در بخش سخن آخر، مرلن می‌گوید که «هیچ ترمزی وجود» ندارد؛ هیچ ابزاری وجود نداشت تا جلوی ادگار ولش مسلحی را بگیرد که با این باور اشتباه که یک حلقهٔ هرزه‌نگاری کودک در حال فعالیت است، شتابان به یک پیتزافروشی در واشینگتن دی. سی. رفت. مرلن از خبرنگاران می‌خواهد کارشان را مسئولانه انجام بدهند و منتقدانشان را درک کنند.او می‌گوید، تئوری‌های توطئه نه بیماری، بلکه نشانۀ بیماری هستند:«این‌ دیدگاه‌ها در جامعه‌ای که درونش پرورش پیدا می‌کنند کارکرد دارند. ظاهراً بیشترین کشش‌ها به توطئه،‌ در انزوا شکوفا می‌شود. به نحوی، این سخت‌ترین موقعیت برای مقابله است... این امکان وجود دارد که تئوری‌های توطئه مرکز توجهشان را از دست بدهند، اگر ما... یک جامعهٔ عادلانه‌تر، برابرتر، از نظر اقتصادی امن‌تر و از نظر سیاسی فراگیرتر [بسازیم]... تا وقتی که منصف‌تر نباشیم، بدبینی در کشورمان کمتر نخواهد شد».خب، بله. بهتر است امیدوار باشیم که در درستی این تجویز شک و تردیدی وجود ندارد. اطلاعات کتاب‌شناختی:Merlan, Anna. Republic of Lies: American Conspiracy Theorists and Their Surprising Rise to Power. Metropolitan Books, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۲۰ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «'Republic Of Lies' Explores The Fixation With Conspiracy Theories» در وب‌سایت ان.پی.آر منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «جمهوری دروغ‌ها: سرنوشت تئوری‌های توطئه» منتشر کرده است.•• مارتا آن تول (Marta Ann Toll) داستان‌نویس و مرور‌نویس کتاب است که در ان.پی.آر کار می‌کند. علاوه بر این، آن تول برنامه‌ای رادیویی مخصوص معرفی و نقد کتاب دارد و مدیر یک طرح انسان‌دوستانه برای کمک به بی‌خانمان‌هاست.[۱] the Salem witch trials[۲] اشاره به این تئوری توطئۀ رایج در آمریکا که لابی‌ها یا گروه‌های سیاسی مخفی ترتیب قتل جان اف.کندی را داده‌اند [مترجم].[۳] Tuskegee experiments[۴] False Flag[۵] یک تیراندازی مرگ‌بار در پیش‌دبستانی‌ای به نام سندی هوک در ایالت کانکتیکات در سال ۲۰۱۲ که منجر به مرگ ۲۰ کودک ۶ تا ۷ ساله و ۶ بزرگسال شد. قاتل پس از تیراندازی خودکشی کرد و تئوری‌ توطئه‌های فراوانی در این باره مطرح شد که انگیزۀ این قتل‌ها چه بوده است و آیا قاتل به تنهایی چنین تصمیمی گرفته است، یا مهرۀ یک گروه یا تشکیلات مخفی بوده است [مترجم]. ]]> مارتا تول تاریخ‌وسیاست Sat, 15 Jun 2019 03:02:50 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9429/ چارۀ کشور بحران‌زده چیست؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9420/ آناند گیریداراداس، نیویورک‌تایمز— اگر تا به حال در عروسی یا همایش یا در یکی از پروازهای فرودگاه اوهر شیکاگو گیر آدمی افتاده‌اید که دربارۀ هر موضوعی نظریه‌ای دارد و بعد از جدا شدن از او با خود گفته‌اید که «تجربۀ جالبی بود»، کتاب مناسبی برای شما سراغ دارم.کتاب آشوب جِرِد دایموند از جنس کتاب‌هایی است که در پی ارائۀ تصویری بزرگ‌ و تبیین همه‌چیزند. من زیاد سفر می‌کنم و از این دست کتاب‌ها زیاد دیده‌ام: در کتاب‌فروشی‌ فرودگاه‌ها، جایی که نویسندگانی همچون استیون پینکر و یووال نوا هراری (که هر دو «آشوب» را تحسین کرده‌اند) و البته دایموند شایستگی تخصیص قفسه‌هایی ثابت به خود را دارند؛ همین‌طور در هوا، جایی که متوجه شده‌ام بخش نامتناسبی از خوانندگانی که در سکوت ۳۰ هزارپایی مطالعه می‌کنند ترجیح می‌دهند آثار نویسندگانی را بخوانند که از بالا به موضوع نگاه می‌کنند.شروع کردم به کاوش جدیدترین اثر دایموند، چون مجذوب این نظریه‌اش شدم که روش تک‌تک انسان‌ها در مقابله با بحران می‌تواند برای کشورهای بحران‌زده آموزنده باشد. سپس طولی نکشید که اولین اشتباه به چشمم خورد؛ خیلی زود به دهمی رسیدم. سپس به موارد جدی‌تر برخوردم. کم‌کم خطاها، تعمیم‌ها، نقاط کور و از قلم‌افتادگی‌ها درستی انتخاب چنین کتابی را برای انتشار زیر سؤال بردند. به این فکر افتادم که اصلاً چرا به برخی افراد، و فقط برخی، میدان و مسئولیت می‌دهیم تا دربارۀ هرچیزی نظریه‌پردازی کنند.دایموند نظریۀ جالبی مطرح می‌کند – او استاد جغرافیا در دانشگاه کالیفرنیا، لس‌آنجلس و مؤلف چندین کتاب ازجمله اسلحه، میکروب و فولاد۱، برندۀ جایزۀ پولیتزر، است. انسان‌ها همواره دچار بحران‌هایی شخصی می‌شوند. چیزهای زیادی آموخته‌ایم از اینکه افراد برای مقابله با چنین مواقعی چه تغییری می‌کنند – یا نمی‌کنند. حال اگر این درس‌ها را در مورد کشورهای گرفتار در باتلاق مشکلات به کار بگیریم چه اتفاقی می‌افتد؟دایموند با بهره‌گیری از کار درمانگران بیان می‌کند که راز موفقیت افراد در مقابله با بحران «تغییر انتخابی»۲ است. افرادی که با موفقیت بر مشکلی فائق می‌شوند تمایل دارند با شناسایی و تفکیک مشکل مشخص کنند که «چه بخش‌هایی از شخصیتشان از قبل به خوبی کار می‌کنند و نیاز به تغییر ندارند و چه بخش‌هایی از کار افتاده‌اند و باید عوض شوند». سؤال دایموند این است که آیا در خصوص کشورها هم می‌توان چنین کاری کرد؟ باور خودش این است که می‌توان و در پی آزمودن نظریه‌اش با اعمال دوازده عامل بر بحران‌های ملی است که تأثیرشان بر حل بحران‌های شخصی معلوم شده است. برخی عوامل به‌راحتی اعمال می‌شوند – مثلاً همان‌طور که اشخاص ابتدا باید بپذیرند که دچار بحران شده‌اند، ملت‌ها نیز باید ابتدا دربارۀ معضلات خود به اجماع برسند. برخی مقایسه‌ها دشوارتر به نظر می‌آیند –مثلاً معادل کمک دوستان صمیمی در سطح کشورها کمک مادی و مالی از طرف هم‌پیمانان کشور خواهد بود. دایموند با در دست داشتن چنین چارچوبی بررسی سازگاری آن با تاریخ واقعی کشورهای مختلف را شروع می‌کند.دایموند از روش موردپژوهی استفاده می‌کند. او با بررسی فنلاند، ژاپن، شیلی، اندونزی، آلمان، استرالیا و آمریکا راه‌کارهای این کشورها را براساس فهرست ۱۲تایی‌اش ارزیابی می‌کند. ژاپن در دوران امپراتور مِیجی، که نیاز داشت در عین حفظ هستۀ فرهنگی خود درهایش را به روی دنیا باز کند، راهی پیدا کرد تا «بسیاری از ویژگی‌های غربی را بگیرد اما آن‌ها را متناسب با اوضاع و احوال ژاپنی‌ها اصلاح کند». پس از جنگ جهانی دوم، آلمان مسئولیت کامل اعمالش را پذیرفت و در نتیجه موفق شد خودش را متحول کند. آمریکا، تا حدی به‌دلیل بی‌اعتنایی به درس‌های دیگر کشورها، همچنان برای حل مسائل خود تقلا می‌کند.دایموند در پایان هر فصل، که هرکدام تاریخچه‌ای کوتاه است، گونه‌ای از این پرسش را مطرح می‌کند که: «بحران اندونزی چگونه در چارچوب ما می‌گنجد؟» و این یک نشانه است. در اینجا تحقیق را «چارچوب» به پیش می‌برد و همه‌چیز در خدمت چارچوب است. با افرادی مواجه می‌شویم که تصویر کاملی از آن‌ها ارائه نمی‌شود، چراکه فقط چارچوب اهمیت دارد. داستان‌هایی که دربارۀ هر کدام از کشورها می‌شنویم اغلب جانبدارانه و جهت‌دارند، چون فقط چارچوب اهمیت دارد. کشورهایی که در آن‌ها نژادپرستی و رواداری و تبعیض جنسیتی و برابری از مدت‌ها پیش با هم در تنش بوده‌اند در قالب موضوعی کاملاً واحد مطرح شده‌اند قبل از آنکه به‌نحوی شگفت‌انگیز به موضوعی متضاد تبدیل شوند، چراکه این چارچوب فقط می‌تواند ساختارهای یکپارچه را پردازش کند. وقتی تمرکز روی چارچوب باشد، فکت‌ها اهمیت خود را از دست می‌دهند. کتاب دایموند مملو از خطاست. او درمورد سال رأی‌گیری برکسیت دچار اشتباه می‌شود. او مدعی است که در دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان «تعطیلی دولت نداشتیم». در حالی که چندین بار چنین اتفاقی افتاد. به‌بیان او فوتبال استرالیایی ورزشی است که «در استرالیا ابداع شده و در هیچ جای دیگر بازی نمی‌شود». اما در جاهای دیگر نیز فوتبال استرالیایی بازی می‌کنند؛ طبق گزارش «لیگ فوتبال استرالیایی» این نوع فوتبالْ ورزش ملی جمهوری نائورو [در اقیانوسیه] است و در کشورهای چین، کانادا، فرانسه، ژاپن، ایرلند و آمریکا نیز بازی می‌شود.دایموند می‌گوید حملۀ تروریستی سال ۱۹۷۶ در واشنگتن دی‌.سی.، که یک مأمور سابق اهل شیلی را هدف گرفته بود، «تا پیش از حمله به برج‌های مرکز تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱، تنها مورد شناخته‌شده از قتل شهروند آمریکایی در خاک آمریکا به دست یک تروریست خارجی» بود. این ادعا بمب‌گذاری سال ۱۹۹۳ در مرکز تجارت جهانی را به‌کلی نادیده گرفته است، که در آن شش نفر کشته شدند. دایموند «لی کوآن یِو» را «نخست‌وزیر سنگاپور» می‌خواند، در حالی که او دیگر چنین مقامی ندارد، به‌خصوص حالا که مرده است.حال می‌رسیم به تعمیم‌ها. دایموند می‌گوید در برهه‌ای از جنگ جهانی دوم، مردم فنلاند در مقابل جنگ‌طلبی شوروی «یکدل و یکصدا سازش بیشتر را رد کردند». کل ملت، یکصدا! نمونه‌ای دیگر از موافقت ۱۰۰درصدی جامعه را در مورد استرالیا می‌بینیم، جایی که می‌گوید «استرالیایی‌هایی که دربارۀ قانون اساسی فدرال تبادل نظر می‌کردند بر سر موضوعات زیادی به بحث پرداختند اما درمورد منع ورود همۀ نژادهای غیرسفید به استرالیا یکصدا بودند». ولی واقعیت این است که بر سر این موضوع نیز بحث کردند و حتی یکی از طرح‌دهندگان به‌نام اندرو اینگلیس کلارک، دادستان کل تاسمانی،‌ تلاشی ناموفق داشت در به تصویب رساندن نسخه‌ای سازگاریافته از متمم چهاردهم قانون اساسی آمریکا که تبعیض نژادی را ممنوع می‌کرد.دایموند با این ادعا که آلمان از نظر اجتماعی لیبرال‌تر شده مدعی می‌شود: «دیگر از تنبیه بدنی کودکان خبری نیست؛ در واقع، قانون این کار را ممنوع کرده است!» اما یک اندیشمند جدی چطور ممکن است تصویب قانون را با پایبندی به آن اشتباه بگیرد؟ سازمانی که اثربخشی این قانون را ارزیابی می‌کند به این نتیجه رسیده که تصویب آن تنبیه بدنی را کاهش داده اما ریشه‌کن نکرده است. همچنین با خواندن دایموند ظاهراً‌ می‌فهمیم که مردم شیلی چه شناختی از هویت خود دارند (خود را با اروپا و ایالات متحده یکی می‌دانند، نه آمریکای لاتین)؛ و چگونه همۀ «مردم اندونزی هویت ملی خود را بدیهی می‌دانند». (به‌جز گروه‌های جدایی‌طلب؟)گاهی به نظر می‌رسد منبع مطالب کتاب چشمه‌ای خشک از تحقیقی مادام‌العمر است نه جدیدترین فکت‌ها. مثلاً دایموند به ما می‌گوید آمریکایی‌ها همیشه مردمانی بسیار سیار بوده‌اند و «بعید» است «نقل مکان نکنند». لابد او از جدیدترین آمار منتشرشده که خلاف این را می‌گوید بی‌خبر است: «آمریکایی‌های کمتری برای پیدا کردن مشاغل بهتر در کشور نقل مکان می‌کنند». این را رادیو ان‌پی‌آر با استناد به پژوهش ادارۀ آمار آمریکا اعلام کرد که می‌گوید شمار آمریکایی‌هایی که در هر سال نقل مکان می‌کنند از دهۀ ۱۹۴۰ تاکنون تا نصف کاهش یافته است.خطاهای کتاب به‌مراتب بیشتر از چیزی است که در این مجال بگنجند و خیلی از آن‌ها را نادیده می‌گیرم چون نمی‌خواهم مته به خشخاش بگذارم. اهمیت این خطاها به‌خاطر ماهیت خود کتاب است. اگر نتوانیم در مطالب جزئی و معمولی به کسی اعتماد کنیم، چگونه می‌توانیم در موارد دیگر اعتماد کنیم، در حالی که نویسندگان کتاب‌های کلان‌نگر (در باب ادعاهای بزرگ که راستی‌آزمایی‌شان دشوار است) به‌شدت نیازمند اعتماد ما هستند؟ مثلاً در باب ادعاهایی مانند اینکه لغو سیاست «استرالیای سفید» چگونه «از پنج علت ناشی شد» (نه چهار و نه شش تا یا هر رقمی که در نظر بگیرید). یا اینکه چگونه عشق فنلاندی‌ها به زبان مادری خود باعث شد به جنگیدن و کشته‌شدن در راه فنلاند تن در دهند. یا اینکه توکیو شهری پاک است «چون کودکان ژاپنی یاد می‌گیرند تمیز و مرتب باشند» (و مثلاً نه به این دلیل که، طبق تحقیق، این شهر ۳٫۹ درصد از بودجۀ خود را صرف بهداشت عمومی و فاضلاب می‌کند، در حالی که این رقم در بودجۀ ۲۰۱۸ شهر نیویورک ۱٫۹ درصد بود که به ادارۀ بهداشت تخصیص داده شد).با اینکه فهرست منابع در آخر کتاب آمده است، دایموند به ندرت از این کتاب‌ها نقل قول می‌کند. او بیشتر به نقل‌ قول از دوستان بسیارش علاقه‌مند است. «چرا ژاپن چنین مواضعی را دنبال می‌کند؟ دوستان ژاپنی‌ام سه توضیح برای این موضوع پیشنهاد می‌کنند». یا در مورد کودتای شیلی می‌گوید: «...کودتای ۱۹۷۳ که بسیاری از دوستان شیلیایی‌ام اجنتاب‌ناپذیر توصیفش می‌کنند». اول اینکه ما چرا باید برای شنیدن نظریه‌های تصادفی دوستان کسی پول بدهیم؟ دوم اینکه کودتا چطور ممکن است اجتناب‌ناپذیر باشد؟ آیا منظور این است که دسیسه‌ای چنین دقیق و ظریف در هیچ شرایطی ممکن نبود خراب شود؟حال که از دوستانمان حرف می‌زنیم، نویسندگان جوان‌تر زیادی را می‌شناسم، به‌خصوص از میان زنان و رنگین‌پوستان، که باهوش، بافکر، تودار و فوق‌العاده دقیق‌اند و حاضرند دست به هر کاری بزنند تا روزنه‌ای باز شود برای چاپ کتاب با ناشری جدی – آن‌ها با تمام وجود می‌دانند که اگر کارشان به این شلختگی بود، زندگی کاری‌شان پیش از آنکه حتی آغاز شود پایان می‌یافت.در اینجا نوعی مشکل سیستمی نیز وجود دارد. وقت آن رسیده که دسته‌ای از ما که به نویسندگی در حوزۀ غیرداستانی مشغولیم بر این خواسته پافشاری کنیم که راستی‌آزمایی حرفه‌ای بخشی جدایی‌ناپذیر از صنعت چاپ و نشر شود، همانند تبلیغات، بازاریابی و طراحی لباس – و این کار با هزینۀ ناشر انجام شود نه مؤلفی که معلوم است پولش را خرج بهداشت و درمان خواهد کرد. در عصر توییت‌ها، نباید سرنوشت کتاب‌ این باشد که روزبه‌روز بیشتر و بیشتر توییت‌گونه شود – شاید مبتنی بر فکت یا هرچه. کتاب باید جایگاهی متمایز داشته باشد، باید برجسته باشد. یکی دیگر از مشکلات کتاب آشوب مشکلی است که نمی‌توان راستی‌آزمایی کرد اما، خوشبختانه، در دنیای ادبیات در حال حل شدن است. تا همین اواخر، تصویر پیش‌فرض انسان‌ها در بخش اعظم زندگی آمریکایی و نویسندگی آمریکایی سفید و مردانه بود. امروزه نوشته‌های زیادی این تصویر پیش‌فرض را می‌شکنند و زاویۀ دید را پیچیده‌تر می‌کنند. و در این میان، آشوب یادمان می‌اندازد که چرا این موضوع اهمیت دارد.هنگامی که دایموند «ارزش‌های اجتماعی بسیار تساوی‌طلبانه» را نوعی منش جمعی توصیف می‌کند که در استرالیا «عوض نشده»، برخلاف اینکه فصلی در باب تاریخچۀ نژادپرستی قانونی کشور نوشته است، تعریفی از تساوی‌طلبی را مد نظر دارد که فقط درمورد مردمان سفیدپوست صدق می‌کند. وقتی می‌گوید «منزلت اجتماعی در ژاپن بیشتر به تحصیلات بستگی دارد تا وراثت و پیوند خانوادگی»، معنا و مفهوم زن بودن را نادیده گرفته است. در جای دیگر اعتراف می‌کند: «البته فهرستی که من از مشکلات آمریکا ارائه می‌کنم جامع نیست. مشکلاتی که نیاورده‌ام شامل روابط نژادی و نقش زنان می‌شود». یعنی مشکلاتی که گریبانگیر بیشتر آمریکایی‌هاست.در اواخر کتاب، با دیدن این اظهار نظر دایموند دلم برایش سوخت: «یک شب با دو تن از دوستانم که زن بودند هم‌صحبت شدم، یکی در سنین ۲۰ به بالا و از نظر روان‌شناختی ساده‌لوحی خوش‌بین و دیگری در سنین ۷۰ به بالا و شخصی باهوش بود». چیزی که باعث شد دایموند زن جوان را «از نظر روان‌شناختی ساده‌لوح» بداند این بود که با مردی آشنا شده بود که مدت‌ها طول کشید تا به بدطینتی‌اش پی ببرد. (اگر این کار جرم است، پس همۀ ما را حبس کنید). نسبت به دایموند، که سنش از هشتاد گذشته بود، دلسوزی عجیبی پیدا کردم چون مسلماً نمی‌فهمد که، در سال ۲۰۱۹، مرد نویسندۀ جاافتاده‌ای مثل او چقدر در درک تفاوت‌ها ناتوان است که راه می‌افتد و به زنی جوان که در زندگی خود مرتکب خطاهایی کاملاً عادی می‌شود انگ «ساده‌لوحی روان‌شناختی» می‌زند. اما او از اینکه به دورانی دیگر تعلق دارد به خود می‌بالد. می‌گوید دست‌نوشته‌هایش را کسی دیگر تایپ می‌کند. او در استفاده از رایانه به کمک همسر و منشی‌اش متکی است و همواره معتقد است مشغول شدن با بازی‌های ویدیویی «گوشی‌گیری» است، ولو آنکه بحث از بازی‌های آنلاین با امکان پشتیبانی از بازیکن‌های بیشماری باشد که در جاهایی قرار دارند که هر روز آمریکایی‌های بیشتری برای تعامل اجتماعی به آنجا می‌روند. دایموند همچنین بر این نظر است که گوشی‌ها آمریکا را به نابودی می‌کشانند، چون مردم هر چهار دقیقه یک‌بار گوشی خود را چک می‌کنند. اما باید بگویم که من خودم هنگام خواندن کتاب دایموند دقیقاً همین کار را می‌کردم، چون بسیاری از مطالبی که می‌خواندم درست به نظر نمی‌آمدند و فکر می‌کنم این خودش پیشرفتی است که بتوانی اعتبار نظریه‌های کلی‌نگر را از اتاق خوابت با جست‌وجوی گوگل به چالش بکشی.چند وقت پیش در ساحل نشسته و کتابی از جیل لپور دربارۀ تاریخ جدید آمریکا می‌خواندم با عنوان این حقایق۳. بلندپروازی این کتاب کمتر از آشوب نیست. ولی این هم نوع جدیدی از کتاب بزرگ برای عصری جدید است. ما اکنون خیلی بیشتر می‌دانیم. داستان‌هایی را می‌دانیم که روایت نشده‌اند، دیدگاه‌هایی که مغفول مانده‌اند. لپور با تغییرِ پیوستۀ منظرگاه خود موفق می‌شود داستان‌های زیادی بیان کند. او هیچ‌گونه چارچوب پیش‌پاافتاده‌‌ای و هیچ نظریۀ فهرست‌واری برای آزمودن ندارد. او داستان‌هایی زمینی از مردمانی نامدار و گمنام می‌گوید و به‌حدی اطمینان خاطر دارد که اجازه می‌دهد ایده‌ها شکل بگیرند. نگاه جیل در نوشتن از پایین به بالاست، نه از بالا به پایین.اطلاعات کتاب‌شناختی:Diamond, Jared. UPHEAVAL: Turning Points for Nations in Crisis. Little, Brown and Company. 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آناند گیریداراداس نوشته است و در تاریخ ۱۷ مۀ ۲۰۱۹ با عنوان «What to Do When You’re a Country in Crisis» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «چارۀ کشور بحران‌زده چیست؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• آناند گیریداراداس (Anand Giridharadas) برای نیویورک‌تایمز مطلب می‌نویسد و جدیدترین کتابش برنده همه‌چیز را می‌برد: تظاهر نخبگان به تغییر دنیا (Winners Take All: The Elite Charade of Changing the World) است.[۱] Guns, Germs and Steel[۲] selective change[۳] These Truths ]]> آناند گیریداراداس تاریخ‌وسیاست Mon, 10 Jun 2019 03:59:22 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9420/ ویژه‌نامه: هفتادویک سال آوارگی، در سرزمین مادری http://tarjomaan.com/report/9414/ • خدا می‌داندچطور پدری که درختان زیتونش را برای حفظ جان کودکانش رها کرد، در خیابان‌های شیکاگو جان داد؟اینال هندی، نویسندۀ فلسطینی ساکن آمریکا، از مردی سیه‌چرده و لاغر می‌گوید که از روستای پدری‌اش در قدس، به آمریکا، سرزمین فرصت‌ها مهاجرت کرد تا بتواند زندگی بهتری برای خودش بسازد. اما طعم زیتون‌ها و انجیرهای باغ اجدادی‌اش را هیچ‌گاه از یاد نبرد. مردی که تا دیروقت در یک رستوان فست‌فود کار می‌کرد تا شکم شش بچه‌اش را سیر کند و یک شب، برای ۴۸.۵ دلار به سینۀ او شلیک کردند. مردی که پدرش بود.• داستان سرزمین ناامیدی که شکست نمی‌خوردبرج‌های دیده‌بانی برای حومۀ مجاور به‌تلویح پیامی می‌فرستند: دست‌ها روی سر، گفتم روی سر، آرام آرام برو عقبهمیشه و همه‌جا ناامیدها شکست می‌خورند و بازی را می‌بازند. اما جایی هست که ناامید است، اما نه می‌ترسد، نه تسلیم می‌شود، و نه شکست می‌خورد: جوانی که به جنگ می‌رود و می‌داند زورش کمتر از دشمن است، زن سالخورده‌ای که خاطره‌ها را با خود زمزمه می‌کند و شک ندارد این مرورِ گذشته دردی را دوا نمی‌کند، یا دختربچه‌ای که آرزویش را روی کاغذ می‌نویسد اما باورش نمی‌کند؛ نام اینجا فلسطین است. • برخیز و بکش: روایتی از ترور‌های موسادکتاب برگمن، با دسترسی‌هایش به اسناد و جاسوسان، پرده از عملیات‌های آدم‌کشی موساد برمی‌داردژانویۀ ۲۰۱۰، مأموران موساد، در پوشش گردشگرهایی معمولی، هتلی را در دوبی محاصره کردند و یکی از نظامیان فلسطینی را در اتاقش ترور کردند. شاید این ترور به‌خودیِ‌خود امری نبود که بخواهد جهانی شود، اما انتشار فیلم دوربین‌‌های هتل، روزنامه‌های دنیا را به ترورهای مخفیانۀ این رژیم حساس کرد. رونن برگمن، که دسترسی گسترده‌ای به اسناد و استادبزرگ‌های موساد داشته، در کتاب جدیدش، نشان داده نه‌تنها سران عرب، که پلیس‌های بریتانیایی، محققان آلمانی و دانشمندان ایرانی قربانی‌های این سازمان‌اند. • پرونده: شهر خدانزدیک به هفت دهه از اعلام موجودیت رژیم اشغالگر قدس گذشته است، اما همچنان بحث بر سر ماهیت این رژیم و نسل‌کشی گسترده فلسطینی‌ها مثل همان روزهای اول داغ داغ است. اگرچه، روزی نیست که از اوضاع نابسامان نوار غزه، درگیری در مناطق اشغالی یا تصمیم اسرائیل برای ساخت شهرک‌های جدید چیزی نشنویم، اما روز قدس بهانه‌ای است که این تاریخ مصیبت‌بار را یکجا پیش چشممان حاضر می‌کند. ویژه‌نامه پیش رو روایت‌هایی کمتر شنیده‌شده از ابعاد تاریک این چالش را منعکس می‌کند.• پرونده: جنبش بایکوت اسرائیلبیش از ده سال قبل در ۹ جولای ۲۰۰۵، پس از سال‌ها گفت‌وگوی بی‌حاصل برای صلح، گروهی از اعضای جامعۀ مدنی فلسطین زمزمه‌های بایکوت اسرائیل را آغاز کردند. جنبش بایکوت، محروم‌سازی و تحریمِ اسرائیل، علی‌رغم مخالفت‌ها در مسیرش بسیار موفق بوده است. به‌عبارت‌دیگر جنبشی که زمانی حاشیه‌ای تلقی می‌شد، یک دهه پس از آغازش به تهدیدی راهبردی برای اسرائیل بدل شده است. ویژه‌نامۀ پیش‌ِ رو نگاهی است به ریشه‌های تاریخی این جنبش و بررسی ابعاد مختلف بایکوت علمی و فرهنگی رژیم صهیونیستی.• پرونده: ۶۷سال مبارزهاز ۱۹۴۸ که رسماً موجودیت کشوری به نام اسرائیل در سازمان ملل تصویب شد، اصلی‌ترین چالش سیاسی معاصر به وجود آمد. شاید هیچ یک از موضوعات سیاسی امروز به اندازۀ موضوع اسرائیل و فلسطین با اهمیت نبوده است. به طوری که خود سرمنشأ تحولات سیاسی دیگر شده باشد. در ویژه‌نامۀ پیش‌رو علاوه‌بر ترجمۀ دو مصاحبه از ایلان پاپه، استاد تاریخ دانشگاه اگزتز انگلستان، که ملیت اسرائیلی دارد، معرفی کتاب چالش اعراب و اسرائیل نوشتۀ او، یادداشتی دربارۀ پیامدهای برگزاری رفراندوم سراسری در سرزمین‌های اشغالی با استناد به مصاحبۀ اشلومو سند، استاد دانشگاه تل‌آویو، یادداشتی دربارۀ جنگ غزه از منظرحقوق بین‌الملل‌ بشر‌دوستانه و مجموعۀ نقاشی‌های لطیفه یوسف دربارۀ غزه را خواهید خواند. همچنین دکتر برهانی، استاد دپارتمان مطالعات فلسطین دانشگاه تهران با مشورت پاپه، ۱۰ کتاب برای پژوهش و ترجمه در این زمینه معرفی کرده‌اند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Fri, 31 May 2019 05:53:54 GMT http://tarjomaan.com/report/9414/ وضع دنیا نه بدتر شده نه بهتر، نه همان است که بود http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9375/ جورج سایلابا، بفلر — چارلز دیکنز نخستین بند از رمان داستان دو شهر را با این جمله آغاز می‌کند: «بهترین روزگار و بدترین ایام بود.» و درادامه می‌نویسد: «دوران عقل و زمان جهل بود. روزگار اعتقاد و عصر بی‌باوری بود. موسم نور و ایام ظلمت بود. بهار امید بود و زمستان ناامیدی. همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود، همه به سوی بهشت می‌شتافتیم و همه در جهت عکس ره می‌سپردیم.»۱ سال‌های اول قرن بیست‌ویکم دست‌کم از این لحاظ شبیه سال‌های آخر قرن هجدهم به نظر می‌رسد. اطمینان به پیشرفت‌ها و تهدید فجایع همواره جای خود را با یکدیگر عوض می‌کنند؛ نویدهای بهبود و پیشرفتِ بی‌پایان با هشدارهایی دربارۀ زوال نهایی پاسخ داده می‌شوند؛ هر استیون پینکر۲ برای خود مخالفی همتراز مانند وندل بِری۳ دارد.بحث فقط بر سر درستیِ این پیش‌بینی‌های متناقض نیست – فقط آن دسته از طرف‌های بحث تأیید یا رد پیش‌گویی‌هایشان را به چشم خود خواهند دید که بیشتر از دیگران عمر کنند. در هر حال، آینده آزمایشی علمی نیست که در آن شرایط اولیۀ آزمایش ثابت نگه داشته می‌شوند و متغیرها یکی پس از دیگری تغییر می‌کنند. ما مجبوریم سیاست‌های اساسی بلندمدتی برگزینیم چون امیدوار نیستم تا چندین و چند دهۀ آتی بهتربودنِ گزینه‌های دیگر بر ما آشکار خواهد شد. (بله، خودم می‌دانم: ضمیر «ما» خیالی خوشایند است؛ انتخاب چنین سیاست‌هایی در دست نخبگان قدرت خواهد بود. اما بیایید وانمود کنیم در جامعه‌ای دموکراتیک زندگی می‌کنید).حساب و کتاببحث بر سر پیشرفت – دست‌کم می‌توان گفت که – بحث دربارۀ فناوری است: اینکه فناوری چه کار کرده است، احتمالاً چه کار خواهد کرد و با چه هزینه‌هایی کار خواهد کرد؟ این دیدگاه درست و بدیهی به نظر می‌رسد، اما اینطور نیست. اقتصاد نئوکلاسیک مهارت خاصی در نادیده‌گرفتن هزینه و فایده‌ای دارد که عاید کسانی می‌شود که از قدرت بازار کمتری برخوردارند، کسانی مثل کشاورزان و ماهیگیرانی که فقط برای گذران زندگی کار می‌کنند، بومیانی که به زمینشان وابسته‌اند و ساکنان آتی مناطق ساحلی (حدود ۵۰درصد جمعیت آمریکا) که احتمالاً دوست ندارند مجبور شوند بین مهاجرت به مناطق غیرساحلی و زندگی در خانۀ قایقی یکی را انتخاب کنند. همان‌طور که یک پیشنهاد در قاموس دولتی‌ها نه به دلیل مقبولیتش در بین جمع کثیری از مردم بلکه فقط به این خاطر که امید می‌رود حامیان کلیدی کنگره را جذب کند «به‌لحاظ سیاسی شدنی» است، فناوری نیز از نظر یک اقتصاددان «ماندنی» است، نه به این دلیل که رفاه بشر را بیشتر می‌کند بلکه فقط به این دلیل که می‌تواند به قدر کافی سرمایه‌گذارانی را جذب کند که انتظار دارند از آن فناوری سود کسب کنند. از نظر خیرخواهی، هیچ‌یک از این دو فرایندِ تصمیم‌گیری مطلوب نیست.کتاب جدید استیون پینکر با عنوان اینک روشنگری: در دفاع از خرد، علم، اومانیسم و پیشرفت۴ باب جدیدترین مرحلۀ این منازعه را باز کرده است. بیشترین بخشِ کتاب تخصیص یافته است به ارائۀ ده‌ها نمودار دربارۀ هرچیزی که بر روی زمین یافت می‌شود: نرخ مرگ‌ومیر ناشی از وسائل نقلیه، پوپولیسم، سلاح‌های هسته‌ای، تنهایی، اوقات فراغت، سواد زنان، کار کودکان، سرانۀ جهانی مصرف کالری، دی‌اکسید کربن منتشرشده به‌ازای هر دلار تولید ناخالص داخلی و مرگ‌ومیر ناشی از صاعقه. همچنین پینکر در این کتاب بحث و جدلی محکم علیه مذهب، پست‌مدرنیسم و (تأسف‌بارتر از همه) نیچه به راه انداخته است. پینکر معمولاً منطقی است اما قوۀ تخیل نادری دارد، به‌طوری‌که در بحث نابرابری، حرف‌های پیش‌پاافتادۀ هَری فرانکفورت، فیلسوف لیبرتاریان آمریکایی را تأیید می‌کند: «از دیدگاه اخلاقی، مهم این نیست که همه به طور یکسان داشته باشند؛ از لحاظ اخلاقی مهم این است که هرکسی به‌اندازۀ کافی داشته باشد.».... او همچنین مغرورانه از نائومی کلاین به‌خاطر رد تدریجی‌گرایی در موضوع تغییرات اقلیمی انتقاد می‌کند، چراکه گویی به‌جای ارائۀ دلیل منطقی و دقیق صرفاً به نطق آتشین پرداخته است.گرِگ ایستربروک در کتاب خود با عنوان اوضاع بهتر از چیزی است که به نظر می‌رسد از همان روش داده‌محورِ پینکر (منهای نمودارها) استفاده می‌کند و به همان نتیجه می‌رسد: تقریباً همه‌چیز رو به بهبودی است، مهم نیست که همه چه فکری می‌کنند. او در دیباچۀ کتاب، حامیان غفلت‌زدۀ ساندرز و ترامپ را متوجه نابجا بودن خشمشان می‌کند. آمریکا در سال ۲۰۱۶ مشکل چندانی نداشت (خواننده به یاد هیلاری کلینتون می‌افتد.): «درواقع آمریکا در بهترین وضعیت خود تا آن زمان قرار داشت... سطح استانداردهای زندگی، درآمد سرانه، قدرت خرید، سلامت، امنیت، آزادی و طول عمر در بالاترین حد خود بود و زنان، اقلیت‌ها و همجنسگرایان از آزادی بی‌سابقه‌ای برخوردار بودند».حال سؤال این است که براساس کدام مدرک «در هیچ برهه از تاریخ آمریکا رفاه مردم بهتر از سال ۲۰۱۶ نبود» و (به‌ادعای ایستربروک) در هیچ برهۀ زمانی «وضعیت هر عضوی از جمعیت جهان نیز بهتر از این نبود»؟ در ابتدا «شاخص فلاکت» را داریم: حاصل جمع نرخ بیکاری و نرخ تورم. رقم این شاخص در سال ۲۰۱۶ در پایین‌ترین سطح خود در نیم‌قرن گذشته قرار داشت. نرخ سوءتغذیۀ جهانی به پایین‌ترین سطح و تولید سرانۀ غذا به بالاترین سطح در تاریخ رسیده است. نفتْ فراوان و ارزان شده است؛ همین‌طور مواد معدنی اساسی. آلودگی هوا و آب در کشورهای توسعه‌یافته کاهش یافته است. تقریباً در همۀ کشورها نرخ مرگ‌ومیر ناشی از بیماری‌های عفونی به‌سرعت پایین آمده و میانگین عمر به بیشترین حد خود در تاریخ رسیده است. سرانۀ تولید ناخالص داخلی تقریباً هر سال رکورد می‌زند. میزان فقر مطلق در پایین‌ترین سطح است. سرانۀ جهانی مخارج نظامی کاهش یافته است. نرخ جرم و جنایت با شیب تندی پایین آمده و در همۀ کشورها، به‌استثنای افغانستان، عراق، سوریه و سودان، احتمال مرگ افراد در اثر خشونت کمتر از همیشه است. مسافرت با خودرو و هواپیما ایمن‌تر از پیش شده است. تحصیل دختران تقریباً جهانی و فراگیر شده است. این‌ها را منابع مختلفی می‌گویند، از جمله نشریۀ ساینس و نیچر، سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (فائو)، وزارت کشاورزی آمریکا، سازمان بهداشت جهانی، ادارۀ آمار آمریکا، کنسر ژورنال فور کلینیشنز۵ و انبوهی دیگر از منابع معتبر ایستربروک. برداشت آمیختهکشاورزی با فناوری نوین محور اصلی تابلوی ایستربروک را تشکیل می‌دهد. نیم‌قرن پیش، ۵۰ درصد انسان‌ها دچار سوءتغذیه بودند و وقوع قحطی و مرگ‌ومیر جمعی در هیچ‌جا دور از انتظار نبود. نورمن بورلاگ، طلایه‌دار «انقلاب سبز» در کشاورزی و «شاخص‌ترین چهرۀ قرن بیستم»، وارد صحنه شد. به‌لطف گونه‌های گیاهی قوی‌تر و بارورتری که بورلاگ به وجود آورد، هندوستان، آفریقا، برزیل و دیگر مناطق پرجمعیت جهان تولیدات غذایی خود را به‌طورچشمگیری گسترش دادند، درآمد کشاورزان را بالا بردند (آن دسته از کشاورزانی که توان مالی بهره‌مندی از کودهای گران‌قیمت برای گونه‌های پرمحصول را داشتند) و حتی از آفت‌کش‌ها کمتر استفاده کردند. ایستربروک تأیید می‌کند که انقلاب سبز طبق برآوردهای سال ۱۹۹۷ جان یک میلیارد انسان را نجات داده بود. او می‌گوید: «با گذشت دو دهه، این رقم ممکن است به دو میلیارد رسیده باشد». (به‌هرحال، کمی دشوار است که از طرفی این ادعا را بپذیریم و از طرف دیگر شاهد این باشیم که ایستربروک هشدارهای دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ دربارۀ قحطی بزرگ و قریب‌الوقوع را بی‌اعتبار می‌شمارد. اگر مداخلۀ معجزه‌وار بورلاگ جان یک میلیارد انسان را نجات داد، مسلماً این بدین معنی است که بیم‌دهندگانی که پیش‌بینی می‌کردند درصورت جلوگیری از چنین معجزه‌ای یک میلیارد نفر خواهند مرد، کاملاً راست می‌گفتند).فناوری‌های نوین هرچقدر هم که مطلوب باشند، به‌ندرت موهبتی ناب و خالص به حساب می‌آیند. نجات زندگی یک یا دو میلیارد انسان به خیلی از عوارض جانبی زیانبار می‌ارزد. ما باید عوارض جانبی این فناوری‌ها را نیز بپذیریم. در زیر گزیده‌ای از مقالۀ سایدور رحمان، دانشمند هندی، را می‌خوانیم که به‌سال ۲۰۱۵ در ایشن ژورنال آو واتر، اینوایرنمنت اَند پلوشن۶ منتشر شده است:انقلاب سبزْ هندوستان را از کشوری با کسری مواد غذایی به کشوری با مازاد غله تبدیل کرده است... [اما] تقویت کشاورزی در طول این سال‌ها در مجموع به تخریبِ اکوسیستم ظریفِ کشاورزی منجر شده است. بالارفتن هزینۀ تولید و کاهش بازده اقتصادی روش‌های کشاورزی بر وضعیت اجتماعی و اقتصادی کشاورزان تأثیر می‌گذارد. از بین رفتن حاصلخیزی خاک، فرسایش خاک، سطح سمیت خاک، کاهش روزافزون منابع آبی، آلودگی آب‌های زیرزمینی، درجۀ شوری آب‌های زیرزمینی، افزایش موارد ابتلا به بیماری‌های انسانی و دامی و گرم‌شدن جهانی برخی از اثرات منفی روی‌آوردنِ بیش‌ازحدِ کشاورزان به فناوری‌های کشاورزی برای به موفقیت رساندن انقلاب سبز هستند. مصرف بی‌رویه و نامناسب مواد شیمیایی موجب آلودگی خاک، هوا و آب و غذا و علوفۀ حیوانات می‌شود. ... پیمایش‌ها و مطالعات علمی گوناگونی که روی پس‌مانده‌های آفت‌کش‌ها و کودها در ۴۵ سال گذشته انجام گرفته‌اند نشان می‌دهند که آثار کودها و آفت‌کش‌ها در شیر، محصولات لبنی، آب، علوفه و غذاهای دامی و دیگر محصولات غذایی بیش از حد مجاز است. ... میزان آسیب سیستماتیکی که در جریان انقلاب سبز بر خاک، آب‌های زیرزمینی و اکوسیستم وارد شده است باید اندازه‌گیری شود. اگر تدابیری به‌موقع، مناسب و پایدار برای کاهش آسیب‌های ناشی از انقلاب سبز اندیشیده نشوند... ممکن است این انقلاب به پیامدهایی برگشت‌ناپذیر بینجامد.ایستربروک از تمسخر نگرانی‌های مطرح‌شده دربارۀ کمیابی منابع لذت می‌برد، همان‌طور که از دست‌انداختنِ نگرانی درمورد کمیابی غذا خوشش می‌آید. موضع عمومی وی با این جمله بیان می‌شود: «همه‌چیز خوب است (جز گرم‌شدن جهانی)» - و او دربارۀ گرم‌شدن جهانی نسبتاً خوشبین است. البته منبع اصلی نفت است. ایستربروک به ما اطمینان می‌دهد که آن‌هایی که با این هشدار هراس‌افکنان که سوخت‌های فسیلی تا ابد دوام نخواهند آورد ترس به دل خود راه می‌دهند، نگرانی بیجا دارند. «موریس اِیدلمن، اقتصاددان دانشگاه ام‌آی‌تی که در نخستین سال‌های پس از جنگ جهانی چهره‌ای تاثیرگذار بود، استدلال می‌کند که هیچکدام از منابع طبیعت، دست‌کم تا هزار سال دیگر، تمام شدنی نیستند، چون قیمت و فناوری در مقایسه با انسان خواهند توانست مقادیر بیشتری از سازه‌های جغرافیایی استخراج کنند. تجربه این نظر را تأیید می‌کند».آیا این‌طور است؟ مضحک به نظر می‌رسد؟ (همچنین این گفته بوی حرف‌های جولیان سایمون را می‌دهد، کسی که ستایشگران سرمایه‌داری همیشه او را در مقابل هواداران محیط زیست علم می‌کنند و بسیاری از اقتصاددانان معتقدند شرط‌بندی مشهورش با پال ارلیک۷ را (دربارۀ آیندۀ هولناک کمبود شدید منابع در پی افزایش جمعیت جهان) از خوش‌اقبالی‌اش برده است. بدیهی است که قیمت نفت بسیار پایین است و ذخایر نفتی شناسایی‌شده بسیار زیاد است. اما آیا این بدان معنی است که نفت و گاز «در مقیاس زمانی انسان منابعی تمام‌نشدنی‌اند»؟نه لزوماً. نخست اینکه در این ارقام تمایزی بین نفت سبک و انواع دیگر نفت دیده نمی‌شود. استخراج و پالایش نفت سبک آسان و نسبتاً تمیز است. دیگر مقدار باقیماندۀ نفت سبک نامحدود نیست؛ درواقع، مقدار چندان زیادی باقی نمانده است. موضوع نفت سنگین، سنگ نفت و ماسه‌های قیردار بحث دیگری است. دست‌کم می‌توان گفت که تاکنون تهیه و پالایش آن‌ها دشوار و همراه با آلودگی بوده است.رونق شبه‌گوندرمجموع، دلایل ایستربروک چقدر می‌تواند اقناع‌کننده باشد؟ آمارها دروغ نمی‌گویند، اما میانگین‌ها ممکن است گمراه‌کننده باشند. ممکن است درآمد ۲۰درصدِ بالایی جدول توزیع درآمد به‌سرعت افزایش یافته باشد، اما نرخ رشد دستمزد برای کسانی که ۹۰ درصدِ پایینی را تشکیل می‌دهند از سال ۱۹۸۰ سالانه ۶/۰ درصد بوده است و تعداد افرادی که از بدنۀ نیروی کار خارج شده‌اند در چهل سال گذشته تا این حد زیاد نبوده است. بخش داخلی کشور، که زمانی پر شده بود از شهرهای کوچکی که مملو بودند از کشاورزان مستقل، صنعتگران، کارگران کارخانه‌ها، تاجران و مدیران، اکنون به منطقۀ ارواح تبدیل شده است که پر است از مزارع بدهکار بزرگ، که ایستربروک بهره‌وری عظیم آن‌ها را می‌ستاید (بهره‌وری در نتیجۀ استفاده از مقادیر هنگفتی از آفت‌کش‌ها و کودها که به رودخانۀ میسیسیپی و رودخانه‌های دیگر و خلیج مکزیک می‌ریزند و در آنجا منطقۀ مرده‌ای به‌مساحت ۹۰۰۰ مایل مربع – به‌اندازۀ ایالت نیوجرسی – ایجاد کرده‌اند). ساکنان قبلی این شهرهای کوچک به‌طور بی‌سابقه‌ای خودشان را می‌کشند و به مواد مخدر معتاد می‌کنند. در پیمایش جدیدی که فدرال رزرو آمریکا انجام داده است، ۴۰ درصد از بزرگسالان این کشور گفتند نمی‌توانند از عهدۀ هزینۀ ۴۰۰دلار در وضعیت اضطراری برآیند – نوعی وضعیت بی‌ثباتی که فاجعه‌بار می‌شد اگر جمهوری‌خواهانِ موافق اکثریت را در سنا حفظ و قانون اوباماکر را لغو می‌کردند. با این کار ده‌ها میلیون نفر از بیمۀ سلامت، که دست‌کم برخی از وضعیت‌های اضطراری مذکور را پوشش می‌دهد، محروم می‌شدند.با وجود ریشخند ایستربروک به این ادعای ساندرز که «آمریکایی‌ها با آلاینده‌های ناشی از طمع شرکت‌ها «مسموم» می‌شوند» (او با توجه به بالا بودن شاخص امید به زندگی به‌تمسخر می‌گوید: «اگر جسم ما در حال مسموم شدن است، عمر بیشتر راه جالبی برای نشان دادن آن است»)، مجلۀ تایم سال گذشته براساس پژوهشی از هفته‌نامۀ لَنست گزارش داد که ۱۵۵۰۰۰ مورد مرگ زودرس در آمریکا ناشی از آلودگی هوا بوده است. پژوهشگران همچنین اشاره کردند که برآورد این آمار احتمالاً با چشم‌پوشی همراه بوده است و داده‌هایی در تأیید قرارگیری مرگبار در معرض مواد مختل‌کنندۀ غدد داخلی، مواد پیشگیرندۀ شعله، آفت‌کش‌ها و آلاینده‌هایی دیگر در دست ندارند.پشت‌سر گذاشتن پرتگاه‌هاپدیده‌ای هست به‌نام «افتادن از پرتگاه»، که در آن محصول یا تکنیک جدیدی در یکی دو نسل بسیار عالی عمل می‌کند و همۀ رقبا را پشت سر می‌گذارد، سپس کم‌کم نتیجۀ منفی از خود نشان می‌دهد یا کلاً از کار می‌افتد. همان‌طور که اشاره شد، انقلاب سبز را می‌توان نمونۀ چنین وضعی دانست. جنگل‌کاری صنعتی نمونۀ دیگری است، که در برخی موارد به شکست انجامیده است، چون سیستم پشتیبانیِ بوم‌شناختی پیچیده که لازمۀ جنگلی سالم است در جنگلی که به‌صورت تجاری مدیریت می‌شود از بین می‌رود. همچنین قیمت نفت آنقدر بی‌ثبات و میزان ذخایر آنقدر فرضی است که بعید نیست پرتگاهی، یا حداقل دست‌اندازی بزرگ در جاده، در انتظارمان باشد.ایستربروک به‌گفتۀ خودش می‌خواهد خوش‌بینی را « از لحاظ روشنفکری دوباره معتبر» کند (همان رسالتی که در اثر قبلی‌اش در سال ۲۰۰۴ با عنوان پارادکس پیشرفت۸ در پیش گرفته بود)؛ او تأکید می‌کند که خوش‌بینی به‌معنی خوشنودی از خود نیست. لزوماً این‌طور نیست. اما خوش‌بینی ممکن است به‌معنی اطمینان به امکان حل مشکلات بزرگ بشریت یا به‌معنی اطمینان به امکان حل آن‌ها با انجام بسیاری از همان کارهایی باشد که در حال حاضر و با همین افرادی که در رأس کارند انجام می‌دهیم. ایستربروک پیوسته به خوانندگانش اطمینان می‌دهد که «نیروهای بازار» همه‌چیز را در اختیار دارند. او به‌طنز می‌گوید: «اگر برای زلزله‌شناسی سه‌بعدی آژانس دولتی ایجاد شده بود، چنین آژانسی ساختمان‌های باابهت می‌ساخت، صدها معاون مدیر استخدام می‌کرد، برای افزایش بودجۀ سالانه لابی‌گری می‌کرد و هرگز نفتی تولید نمی‌کرد». این شوخ‌طبعیِ همیشگیِ آزادی‌خواهان را نشان می‌دهد. «تولید نفت و گاز در آمریکا و دیگر کشورها بیشتر به این دلیل افزایش یافته است که طرح‌های خصوصی از نظام‌های سیاسیِ کُند به‌مراتب بهتر عمل می‌کنند که گرفتارِ دوست‌گماری، نارضایتی ناشی از گروه‌بازی و عدم فهم اصول پایه‌ای اقتصاد شده‌اند». پشت این حرف‌های پرطمطراق دربارۀ هوش برتر بازارها حالت مزمنی از فساد سازمان‌یافته وجود دارد. طرح‌های ابتکاری دولت هرگز در ایالات متحده امکان رقابت موفق با شرکت‌های خصوصی را پیدا نکرده‌اند، چون در این کشور کسب‌وکارْ صاحب دولت است. عدم درک این نکته منجر به ناتوانی در فهم اصول پایه‌ای سیاست در یک نظام مبتنی بر دموکراسی کاپیتالیستی می‌شود. از طرف دیگر، ایستربروک تغییرات اقلیمی را جدی می‌گیرد و با گنجاندن فصلی در دفاع از «درآمد پایۀ همگانی»۹ در اواخر کتاب خوانندگانش را غافلگیر می‌کند.کتاب اوضاع بهتر از چیزی است که به نظر می‌رسد با همۀ ناهمگونی‌های ایدئولوژیک کتاب مفیدی است. این اثر به افراد شکاک به فناوری جرأت و آمادگی می‌بخشد. به‌خصوص اینکه مؤکداً به ما یادآور می‌شود که نیروهایی بزرگ با قدرت ایستایی عظیمی در کارند و هریک برای خود تجربۀ انباشتۀ وسیعی با ایده‌هایی دربارۀ نحوۀ حل مسائل اساسی آینده دارند، مسائلی مانند غذا، بهداشت، انرژی و حمل‌ونقل. هرگونه طرح انقلابی که ارزش بررسی داشته باشد به‌ناچار با برنامه‌های تفصیلی موقت شروع خواهد شد.آیندۀ حساب‌شدهبرنامه‌های تفصیلی برای یوول نوا هراری، آینده‌پژوه نامدار، چندان جذاب نیستند. ایستربروک جدی، منطقی و ازمدافتاده است؛ هراری دمدمی، دارای قوۀ تخیل، به‌روز و بیشتر متمایل به بیان جملاتی گیج‌کننده مانند این است که ایستربروک خوابش را هم نمی‌بیند: «وقتی دادگاه تفتیش عقاید اسپانیایی و کاگ‌ب جای خود را به گوگل و بایدو می‌دهند، بعید نیست که موهوم‌بودن «ارادۀ آزاد» برملا شود و لیبرالیسم مزیت‌های عملی خود را از دست بدهد». هراری، مورخ اسرائیلی لاغراندام، با کتاب انسان خردمند (۲۰۱۴)، که مروری است کلی بر تاریخ گونۀ ما انسان‌ها، و انسان خداگونه (۲۰۱۷)، که نگاهی است به آیندۀ (یا شاید ناآیندۀ) گونۀ ما، افق جدیدی باز کرد. هر دو کتاب به سبکی بی‌قیدوبند اطلاعاتی قابل‌ملاحظه و جالب و ایده‌هایی بسیار جدی در بر دارند؛ به همین خاطر حدود دوازده میلیون نسخه فروش داشته‌اند. وقتی این‌همه خواننده با دقت به همۀ حرف‌های فردی گوش می‌دهند، کیست که بتواند در مقابل وسوسۀ نصیحت دادن (یا به‌توصیف خود هرارای، «روشنی» دادن) به چنین خوانندگانی مقاومت کند؟در فیلم فارغ‌التحصیل۱۰ تاجری دانا آهسته در گوش داستین هافمن [بازیگر نقش بنجامین برَداک] می‌گوید «پلاستیک!» و با این کارش دورنمایی جدید از آینده به روی او می‌گشاید. چشم‌انداز هراری را نیز می‌توان در یک واژۀ جادویی خلاصه کرد، که به اندازۀ «پلاستیک» ناگیرا به نظر می‌رسد اما ناظر بر آینده نیز هست. روزی خواهد رسید (در برخی موارد هم آن روز رسیده است) که بسیاری از کارهایمان به‌وسلیۀ الگوریتم‌ها انجام خواهند پذیرفت، ازجمله: حفظ سلامتی‌مان، مدیریت کسب‌وکارمان، پیشبرد جنگ‌هایمان، انتخاب رهبرانمان، انجام پژوهش‌های علمی‌مان،شکل‌گیری ذائقۀ زیباشناختی‌مان، مدیریت آموزش‌مان، انجام درمان‌های روانی‌مان، ترتیب‌دادن دوستی‌هایمان، برنامه‌ریزی برای تعطیلاتمان، تمیزکردن خانه‌هایمان، راندن خودروهایمان و انتخاب سرگرمی خانگی‌مان!الگوریتم‌ها روش‌های تعمیم‌یافتۀ حل مسأله‌اند – اگر بخواهید توضیح بدهید، احتمالاً در قرن بیستم گیر می‌کنید و باید فوراً راه‌اندازی مجدد کنید. الگوریتم‌هایی برای تشخیص طبی، جست‌وجو در پایگاه‌های دادۀ اسناد حقوقی، بازی شطرنج، پختن سوپ سبزی و، مشهورتر از همه، جست‌وجو در گوگل وجود دارند. همیشه الگوریتم‌هایی در کار بوده‌اند – یک میلیون سال پیش در علفزارهای گرمسیری الگوریتم‌هایی برای دوری از حیوانات شکارچی وجود داشتند. اما به‌لطف دو پیشرفت تاریخی در قرن بیست‌ویکم، الگوریتم‌ها آمادۀ تسلط بر دنیا شده‌اند.اولی انقلاب زیست‌فناوری است. دیگر آن بحث‌های قدیمی دربارۀ منحصربه‌فرد بودن انسان مطرح نیستند، چون رفته‌رفته دانشمندان چگونگی کار پیوستۀ اندام‌ها و دستگاه‌های داخلی بدن را بهتر درک می‌کنند و نحوۀ ترمیم و حتی تعویض آن‌ها را یاد می‌گیرند. هیچ‌کس مخالف به‌کارگیری مهندسی زیستی برای درمان و کمک به قربانیان بیماری‌ها یا تصادفات نیست، اما همان‌طور که هراری اشاره می‌کند، این فناوری به‌خودی خود در این نقطه – یا هر مرحلۀ دیگر – متوقف نخواهد شد. بهبود و ارتقا، چه از راه ارتقای بدنی کامل و چه مهندسی ژنتیکِ سفارشی برای آیندۀ ما قابل تصور است. البته آیندۀ «ما» تعبیر مناسبی نیست: دست‌کم تا مدتی فقط ثروتمندان توان خرید قدرت‌های فوق‌بشری و مصونیت در برابر درد و مرگ را خواهند داشت. «اگر مراقب نباشیم، نوادگان متنفذان سیلیکون‌ولی و میلیاردرهای مسکو ممکن است به گونه‌ای متمایز و برتر از دهاتی‌های اهل آپالاشیا [حوزه‌ای فرهنگی در شرق آمریکا] و روستاییان سیبریایی تبدیل شوند».ذهن مهم نیستانقلاب فناوری اطلاعات نیز دوشادوش انقلاب زیست‌فناوری پیش می‌رود و به‌سختی می‌توان تشخیص داد که کدام‌یک نگران‌کننده‌تر است. یکی از جنبه‌های انقلاب فناوری اطلاعات مینیاتوری‌شدن آن است: امروزه قدرت محاسباتی هرگوشی هوشمندی بیشتر از فضاپیمایی است که در سال ۱۹۶۹ روی ماه فرود آمد. یادگیری ماشینی جنبه‌ای دیگر از این انقلاب است. هراری ماجرای شگفت‌انگیزی تعریف می‌کند. گوگل تصمیم گرفت قهرمان یکه‌تاز شطرنج رایانه‌ای، استاک‌فیش ۸، را با برنامه‌ای جدید به‌نام آلفازیرو به چالش بکشد. استاک‌فیش می‌توانست هفتاد میلیون حرکت را در یک ثانیه پیش‌بینی کند؛ سرعت آلفازیرو فقط یک‌هزارم این رقم بود، اما در برنامه‌ریزی این نرم‌افزار نوعی اصول یادگیری ماشینی به کار رفته بود. در طراحی آلفازیرو هیچ‌گونه استراتژی یا سابقۀ بازی‌های پیشین تعبیه نشده بود تا در تجزیه و تحلیل استفاده کند. فقط قواعد بازی را به این نرم‌افزار گفته بودند و چهار ساعت فرصت داده بودند تا خودش شطرنج یاد بگیرد. آلفازیرو استاک‌فیش را با نتیجۀ ۲۸ برد و ۷۲ تساوی شکست داد.هراری بین هوش۱۱ و خودآگاهی۱۲ تمایز قائل می‌شود. ما عادت کرده‌ایم این دو را یکی بدانیم، اما ممکن است هرگز ماشین خودآگاه وجود نداشته باشد. ولی این به آن معنی نیست که هوش‌های مصنوعی با یادگیری نخواهند توانست ما را بهتر از خودمان بشناسند – یا، در هر صورت، به حدی بشناسند که بسیاری از کارهای میان‌فردی را در صنایع خدماتی انجام دهند.در این صورت، حضور انسان‌ها کاملاً غیرضروری خواهد بود. هراری بارها به خوانندگانش هشدار می‌دهد که شاید مسألۀ سیاسی آینده نه ظلم یا استثمار بلکه بی‌اهمیتی باشد. بازآموزی مستمر با هزینۀ عمومی – راه‌کار اسکاندیناوی – ممکن است به کاهش مشکل نینجامد: افراد زیادی نخواهند توانست یاد بگیرند کاری را انجام دهند که ماشین نمی‌تواند بهتر و ارزان‌تر انجام بدهد. راه‌حل انسانیْ درآمد پایۀ همگانی یا خدمات پایۀ همگانی رایگان (آموزش، بهداشت، حمل‌ونقل و...) خواهد بود. هراری از پذیرش راه‌حل غیرانسانی– که در آن افراد غیرلازم بیشماری، عمدتاً از کشورهای فقیر، می‌میرند – با این لطیفۀ بیمزه امتناع می‌کند: «آیا رأی‌دهندگان آمریکایی موافق این کار هم خواهند بود که این مالیات‌ها برای حمایت از مردم بیکار کشورهایی فرستاده شود که رئیس‌جمهور ترامپ «آشغال‌دانی»۱۳ معرفی کرده است؟ اگر چنین باوری دارید، می‌توانید به این موضوع نیز معتقد باشید که بابانوئل و خرگوش عید پاک مشکل را حل می‌کنند».‌ این نمونۀ دیگری است که نشان می‌دهد هراری – علاوه بر عدم توصیۀ مردم به همکاری برای اهداف سیاسی یا حتی توصیف آن‌ها - در کتاب ۲۱ درس برای قرن بیست‌ویکم، با همۀ هوش و استعداد خود، از محدوده‌های اخلاقی سخنرانی در کنفرانس تِد خارج نمی‌شود: هرگز جرائم قدرت‌های بزرگ شرکتی، مالی و دولتی را تشریح نکنید یا دیگران را به اقدام علیه آن‌ها ترغیب نکنید، قدرت‌هایی که، درهرحال، دوستانی بسیار خوب برای برگزارکنندگان خوب سخنرانی‌های تد هستند.نمی‌توانید در اینجا به سرانجام برسانید فکر نمی‌کنم کریس هجز [گزارشگر و نویسندۀ دگراندیش آمریکایی] تاکنون برای ایراد سخنرانی تد دعوت شده باشد. مطمئناً اگر دعوت شده بود، یکی از کارکنان به‌خاطر این کار اخراج می‌شد. هرچه هراری طناز و خونسرد باشد، همان‌قدر هجز آتشین و سخنور است. کتاب جدیدش با عنوان آمریکا: تور خداحافظی گاهشمار زوال، تابلوی بی‌هنجاری و پرترۀ پژمردگی است. هجز در این اثر همانند کتاب‌های دیگرش، بیرون می‌آید و مردمان بی‌کس یا لگدمال‌شده را پیدا می‌کند، حرف‌هایشان را گزارش می‌کند و شرح گرفتاری آن‌ها را به متن خطابۀ سیاسی تبدیل می‌کند. شخصیت‌های این کتاب عبارتند از قماربازان، معتادان، طرفداران جنبش [ضدفاشیستیِ] اَنتیفا، بقاگرایان۱۴، زندانیان و شهر اسکرانتون در ایالت پنسیلوانیا.هجز استعداد خاصی در دراماتیک‌کردن این برخوردها دارد. در نیوجرسی با روسپی معتادی برخورد می‌کنیم که شنیدن تجربه‌های تلخش بسیار دردناک است. به مدرسه‌ای در سان‌فرانسیسکو می‌رویم که در آن به دانش‌آموزان یاد می‌دهند که قلدری کلامی می‌تواند به آن‌ها احساس قدرت بدهد. بازیگران فیلم‌های مستهجن از انواع مختلف رفتارهای جنسی نامتعارف می‌گویند. هجز در «همایش تدارک‌گران»۱۵ در شهر لوگانِ ایالت یوتا شرکت می‌کند که در آن بقاگرایان مسیحی دیوانه‌وار از شکل و شمایل مسیح و مریم مقدس می‌گویند و توضیح می‌دهند که باید برای آخرالزمان چه غذاها و سلاح‌هایی ذخیره کنیم. زندانیانی در ایالت‌های اوهایو و آلاباما بیرحمی بدیع پلیس و نگهبانان و، گاهی بدتر از آن، بردگی مکررشان بابت بدهی را شرح می‌دهند. در ابتدا به میان‌پرده‌های واعظانۀ هجز اعتراض داشتم، که اغلب پرقدرتند ولی در بیشتر موارد بیش از حد طولانی می‌شوند. این بخش‌ها افزون بر ارائۀ اطلاعات و تجزیه و تحلیل کارکرد دیگری نیز دارند. خواننده نیاز دارد از سختی و خشونت صحنه‌هایی که هجز به تصویر می‌کشد رهایی یابد. هنگام خواندن کتاب آمریکا از خود می‌پرسیدم: «آیا این همان کشوری است که گرِگ ایستربروک اصرار دارد اوضاعش هرگز بهتر از این نبوده است؟» شهردار اسکرانتون، شهری که زمانی مرکزی صنعتی بود، تأسف می‌خورد که: «ما فقط دولت، آموزش و درمان داریم و اگر به همۀ شهرها نگاه کنید، این وضعیت همۀ آن‌هاست. واقعاً در هیچ‌جا ساخت و تولیدی دیده نمی‌شود». پس اطمینان ایستربروک از اینکه سطح تولید در آمریکا به بالاترین میزان خود رسیده است چه می‌شود؟ هجز می‌گوید: «تقریباً در همۀ نوزده هزار شهرداری کشور، کاهش یا رکود درآمدهای مالیات بر دارایی، در عین افزایش هزینه‌ها، به حد بحرانی رسیده است». در کتاب اوضاع بهتر از چیزی است که به نظر می‌رسد به این نکته اشاره‌ای نشده است. «ایالات متحده ۸۰ درصد از مواد افیونی جهان را مصرف می‌کند. ... در این کشور، مصرف بیش از حد مواد مخدر شایع‌ترین علت مرگ در سنین زیر پنجاه سال است... . آمار مرگ‌ومیر ناشی از اوِردوز از سال ۱۹۹۹ تاکنون چهار برابر شده است». آمار خودکشی از ابتدای قرن تا ۳۰ درصد افزایش داشته است. ایستربروک به ضربۀ تجارت بر اتحادیه‌های تجاری اشاره نمی‌کند، درحالی‌که هجز به‌نقل از اقتصاددانانی همچون آن کیس و انگس دیتون (که دومی برندۀ جایزۀ نوبل است) می‌گوید: «ساختارهای سنتیِ حمایت اجتماعی و اقتصادی به‌تدریج تضعیف شدند؛ دیگر ممکن نبود کسی شغل تولیدی پدر یا پدربزرگش را دنبال کند یا عضو اتحادیه شود و کارش را با دستمزدهای پلکانی اتحادیه آغاز کند... . فروپاشی طبقۀ کارگر سفیدپوست با تحصیلات دبیرستانی پس از دوران طلایی‌اش در دهۀ ۱۹۷۰ به آسیب‌های گوناگونی انجامید... [و] از نظر ما احتمالاً همین نیروهای اجتماعی تدریجی و انباشتی می‌توانند افزایش بیماری و مرگ‌ومیر، به‌خصوص نقش آن‌ها در خودکشی، را توضیح دهند». این شبیه وضعیت کشوری دردمند است، نه کشوری که هرگز دردی تجربه نکرده است.حال سؤال این است که آیا اوضاع بهتر می‌شود یا بدتر؟ ظاهراً هم بهتر می‌شود و هم بدتر – اوضاع برای افراد مختلف در جاهای مختلف متفاوت خواهد بود. پس بهترین پاسخ به این پرسش کدام است: جمع‌آوری آمار یا عملی‌کردن سناریوهای علمی-تخیلیِ آرمان‌شهری و ویران‌شهری یا گزارش مفصل دربارۀ زندگی افراد دردمند؟ هر سه مورد. بین طرفداران هر سه رویکرد اختلاف نظرهای سیاسی واقعی و غالباً شدیدی وجود خواهد داشت. اما حضور گسترده و مسلطِ متنفذان توانگر، ناخردگرایان و اقتدارگرایان در سیاست معاصر آمریکا، با چشم‌انداز زنندۀ خودشان از آینده، باید بقیۀ ما را وادار کند حرف‌های یکدیگر را بشنویم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Easterbrook, Gregg. It's Better Than It Looks: Reasons for Optimism in an Age of Fear. Hachette UK, 2018Harari, Yuval Noah. 21 Lessons for the 21st Century. Random House, 2018Hedges, Chris. America: The farewell tour. Simon and Schuster, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جورج سایلابا نوشته است و در تاریخ ۱۹ فوریۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Nothing Before Us» در وب‌سایت بفلر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ با عنوان «اوضاع نه بدتر شده نه بهتر، نه همانی که بود» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• جورج سایلابا (George Scialabba) منتقد کتاب و نویسنده است. نوشته‌های او در بفلر، بوستون گلوب، نیشن، دیسنت، آمریکن پراسپکت و برخی دیگر از نشریات در دسترس خوانندگان قرار می‌گیرد. وی همچنین نویسندۀ کتاب‌هایی چون برای جمهوری (For the Republic) و اندیشمندان برای چه کاری خوب هستند؟ (What Are Intellectuals Good For) می‌باشد.[۱] برگرفته از ترجمهٔ ابراهیم یونسی.[۲] دانشمند علوم شناختی که در کتاب جدیدش با عنوان اینک روشنگری خوشبینانه ادعا می‌کند که اوضاع کنونی جهان بهتر از همیشه است [مترجم].[۳] نویسندهٔ آمریکایی، فعال محیط زیست و منتقد فرهنگی است [مترجم].[۴] Enlightenment Now: The Case for Reason, Science, Humanism, and Progress[۵] Cancer Journal for Clinicians[۶] Asian Journal of Water, Environment and Pollution[۷] در این شرط‌بندی، ارلیک پیش‌بینی کرد که قیمت پنج فلز (مس، کروم، نیکل، قلع و تنگستن) در دههٔ ۱۹۸۰ افزایش خواهد یافت و سایمون برخلاف او پیش‌بینی کرد که قیمت هر پنج فلز کاهش خواهد یافت [مترجم].[۸] The Progress Paradox[۹] Universal Basic Income[۱۰] The Graduate[۱۱] intelligence[۱۲] consciousness[۱۳] shithole countries[۱۴] survivalists[۱۵] prepper ]]> جورج سایلابا تاریخ‌وسیاست Tue, 30 Apr 2019 04:25:20 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9375/ میشل اوباما چطور به ستارۀ راک تبدیل شد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9361/ دیوید اسمیت، گاردین — هیچ کس نمی‌توانست میشل اوباما را متهم کند که در سایهٔ همسرش زندگی می‌کند. با این حال، اندک افرادی گمان می‌کردند که او ملکهٔ روایت غیرداستانی آمریکا شود.کتاب زندگی‌نامهٔ بانوی اول سابق آمریکا، شدن۱، به هیچ وجه صرفاً ضمیمه‌ای بر سال‌های حضورش در کاخ سفید نیست. بلکه این کتاب پدیده‌ای ادبی را آشکار می‌کند و برای زندگی حرفه‌ای او نقطهٔ عطفی به شمار می‌رود. این کتاب در صدر فهرست پرفروش‌ترین‌هاست و در طول تورهای تبلیغاتی استادیوم‌ها را پر می‌کند. میشل مانیا اوباما هم همین‌طور. ماه گذشته با حضور غیرمنتظره در مراسم جایزهٔ گرمی توجه را از بزرگ‌ترین ستاره‌های موسیقی به سوی خود معطوف کرد.لیزا ماسکاتین دربارهٔ میشل اوباما می‌گوید:‌ «او امروز ستارهٔ راک است. الان سلبریتی سیاسی است». ماسکاتین یکی از مالکان کتاب‌فروشی پالتیکز اند پروز۲ در واشنگتن است و پیش‌تر نویسندهٔ سخنرانی‌های هیلاری کلینتون بوده.این درست است که، بعد از مرگ فرانکلین روزولت در ۱۹۴۵، بانوی اول سابق، النور روزولت، رئیس کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل شد و بیوهٔ جان اف. کندی دو دهه از عمرش ویراستار کتاب بود. البته هیلاری کلینتون در حزب دموکرات به شخصیت سیاسی مقتدری مبدل شد، یعنی سناتور، وزیر امور خارجه و دو بار نامزد پست ریاست‌جمهوری.اما میشل اوباما، بانوی اول سابق مشهور، در حال ساختن موقعیتی مناسب است و زندگی حرفه‌ای او بعد از حضور در کاخ سفید احتمالاً اکنون در آغاز راه است.کتاب شدن، که در نوامبر منتشر شد، در هفتهٔ نخست بیش از ۱.۴ میلیون نسخه فروخت و اکنون به یکی از کتاب‌های پرفروش این دهه تبدیل شده است. بر اساس گزارش سی.ان.ان، این کتاب در تمامی قطع‌ها در سایت آمازون طی ۴۷ روز متوالی پرفروش‌ترین کتاب بوده است. این مدت، بعد از رمان اروتیک پنجاه سایۀ گری۳ در ۲۰۱۲، طولانی‌ترین زمانی است که یک کتاب پرفروش بوده است. اخیراً رقبا آن را از جایگاه اول پایین کشیدند، اما این هفته به صدر فهرست کتاب‌های غیرداستانی بازگشت.این کتاب ۴۲۶صفحه‌ای، که انتشارات پنگوئن راندوم هاوس منتشر کرده، برخلاف بسیاری از زندگی‌نامه‌های خودنگاشت، به لحاظ سیاسی صادقانه و از نظر شخصی افشاگر است. میشل اوباما با نوشتن این مسائل که به همراه باراک اوباما به مشاور ازدواج مراجعه کرده و بعد از یک بار سقط جنین برای باردارشدن با مشکل مواجه شده و دست آخر برای بارداری دو دخترشان از لقاح مصنوعی (آی. وی. اف)۴ استفاده کرده کار مهمی انجام می‌دهد.نخستین بانوی اول آفریقایی‌آمریکایی به این مسئله هم اشاره کرده است که دونالد ترامپ را به خاطر پافشاری‌اش بر نظریه‌های توطئه در مورد محل تولد همسرش «هرگز نمی‌بخشد»، مسئله‌ای که زندگی خانوادگی او را در معرض خطر «تندروها و آدم‌های عجیب و غریب» قرار داد. با این حال، کتاب تعادلی ظریف ایجاد کرده و به پرخاشگری ضد ترامپ تبدیل نشده است.این کتاب سال گذشته در کتاب‌فروشی پالتیکز اند پروز، که مؤسسه‌ای در واشنگتن است، پرفروش‌ترین کتاب شد. ماسکاتین می‌گوید: «زندگی‌نامه‌های سیاسی معمولاً آن‌قدرها هم جالب نیستند، چرا که اغلب برای تصحیح مدارک یا تحکیم میراث فردی نوشته می‌شوند. اما اوباما توانسته داستان خودش را بگوید، او زن باهوشی است و می‌داند چه می‌خواهد بگوید. به قدر کافی تلاش کرده تا کتابش لذت‌بخش و گیرا و سرگرم‌کننده شود».میشل اوباما تصادفاً از وضعیت سیاسی کنونی هم سود برده است. ماسکاتین می‌گوید: «افراد در زمانهٔ ترامپ اشتیاق به گذشته دارند، با اینکه فقط چند سال گذشته است نوعی نوستالژیِ خانوادهٔ اوباما وجود دارد. دلشان برای زن و شوهری در کاخ سفید تنگ شده که کارها را جدی می‌گرفتند. به این علت، مردم از هر چیزی مربوط به این خانواده باشد بیشتر می‌خواهند».اوباما یک تور کتاب طولانی را شروع کرد که جمعیت عظیمی را جلب کرد و در ۱۴ آوریل به ورزشگاهِ اُ۲ لندن هم رسید. در این شهر بود که میشل اوباما در مصاحبه‌ای با استیون کولبرت، مجری سرشناس برنامهٔ تلویزیونی، شرکت کرد. محبوبیت میشل اوباما هم این‌گونه است که جمعیت برای دیدن پرترهٔ او که ایمی شرالدِ هنرمند کشیده گروه گروه به گالری ملی پرترهٔ اسمیتسونین در واشنگتن می‌روند. این گالری، که پرتره‌ای از باراک اوباما هم دارد، در سال ۲۰۱۸ حدود یک میلیون بازدیدکننده بیشتر از سال ۲۰۱۷ داشت.قدرت ستاره‌بودن اوباما تضمین‌کنندهٔ افزایش تعداد مخاطبان هر برنامهٔ تلویزیونی یا مراسم اهدای جایزه است. در مراسم گرمی در لس‌آنجلس، او دست در دست لیدی گاگا، جیدا پینکت اسمیت و جنیفر لوپز روی صحنه آمد. کمی بعد، با منتشرکردن تصویر پیامی که بین او و مادرش ردوبدل شده بود روی خنده‌دار ماجرا را نشان داد. مادرش، ماریان رابینسون، پرسیده بود: «آیا با این ستاره‌های واقعی حرف هم زدی یا بلافاصله بعد از اینکه کارت تمام شد فرار کردی؟»میشل اوباما در توییتر ۱۲.۲ میلیون فالوئر دارد. فالوئرهای لارا بوش، بانوی اول پیش از او، ۲۷۸۰۰۰ نفرند و ملانیا ترامپ، بانوی اول بعدی، ۱۱.۶ میلیون فالوئر دارد.حالت چهره‌اش در روز معرفی رسمی ترامپ در ژانویهٔ ۲۰۱۷ گویاتر از هر چیزی بود که کتابش می‌توانست بگوید، اما به نظر می‌رسد میشل اوباما زندگیِ بعد از حضورش در کاخ سفید را پذیرفته است. روزهای پایانی سال گذشته، به همراه ستارگان بسیاری، تلاش کرد که آمریکایی‌های بیشتری را متقاعد کند که رأی دهند و در یک ابتکار آموزشی جهانی شرکت کرد تا دختران تحصیلات بیشتری داشته باشند.او و باراک اوباما، که مشغول نوشتن زندگی‌نامه است و برای مبارزات انتخاباتی میان‌دوره‌ای ۲۰۱۸ به میدان سیاست بازگشت، با کمپانی نتفلیکس به توافق رسیده‌اند تا برنامه‌ای تولید کنند.میشل اوباما، که فقط ۵۵ سال دارد و پیش‌تر وکیل و رئیس بیمارستان بوده است، در حال شکستن قالب بانوهای اول قبلی است. بتی کارولی، مورخ و زندگی‌نامه‌نویس بانوهای اول، می‌گوید: «اگر کتابش را با ۶ یا ۷ کتاب بانوهای اول قبلی مقایسه کنید، مسلماً متفاوت است. الگوی کتاب‌های قبلی عموماً این بوده که ۷۰ درصدشان در کاخ سفید می‌گذشت و ۳۰ درصدشان مربوط به دورهٔ رشد و بزرگ‌شدن فرد می‌شد. در کتاب میشل اوباما کاملاً برعکس است. من در مقام مورخ ناامید شدم، چرا که دوست داشتم از تصمیماتی که او بر آن‌ها تأثیر گذاشته بیشتر بدانم. اما ۷۰ درصد دربارهٔ دورهٔ رشد و بزرگ‌شدن، والدین و تحصیلاتش در واقع او را شخصی مجزا معرفی کرده است. اگر اتفاق بدی برای باراک اوباما بیفتد، میشل اوباما به‌تنهایی شخصیت موفقی خواهد شد. اما نمی‌توان این حرف را دربارهٔ لارا بوش زد».نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که اگر میشل اوباما سال آینده نامزد ریاست‌جمهوری شود، ترامپ را شکست خواهد داد، اما او دائماً ورود به عرصهٔ سیاست را منتفی دانسته است. کارولی می‌گوید: «میشل اوباما اشاره کرده است که سعی می‌کند تغییر ایجاد کند؛ بازنشسته نمی‌شود تا به تفریحگاهی در کالیفرنیا برود. او گفته که می‌خواهد منبع الهامی برای زنان باشد و این‌طور هم شده است».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب دیوید اسمیت نوشته است و در تاریخ ۹ مارس ۲۰۱۹ با عنوان «Michelle Obama: how the former first lady soared to 'rock star' status» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ فروردین ۱۳۹۸ با عنوان «میشل اوباما چطور به ستارهٔ راک تبدیل شد؟» و ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر کرده است.•• دیوید اسمیت (David Smith) مسئول دفتر گاردین در واشنگتن است.[۱] Becoming[۲] Politics and Prose[۳] Fifty Shades of Grey[۴] in vitro fertilisation (IVF) ]]> دیوید اسمیت تاریخ‌وسیاست Wed, 10 Apr 2019 04:04:28 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9361/ گزیده‌های تاریخ و سیاست در سال ۱۳۹۷ http://tarjomaan.com/report/9314/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟کسی دیگر به‌دنبال فضیلت و رستگاری نیست، چرا که دنیای جدید بر قدرت، لذت و سود برپا شده استهر کس به فکر خودش است و نهایتاً تا آنجا به شما اهمیت می‌دهد که در خوشبختی‌اش سهمی داشته باشید. اگر از خودخواهیِ آدم‌های این دوره‌زمانه شکایت دارید، دیوید ووتن می‌داند تقصیر را باید به گردن چه کسی انداخت. او در کتاب جدیدش می‌گوید با ظهور ماکیاوللی، هابز و آدام اسمیت جهانی به وجود آمد که رؤیایی مانند رستگاری جای خود را به جست‌وجوی واقعیاتی همچون قدرت، لذت و سود سپرد و این‌چنین جهان جدید شکل گرفت.• بازگشت دین: چرا جوامع دوباره به ایمان رو آورده‌اند؟ایمان، در روزگار جدید، امید است و آزادی، نه یأس و سرکوبسال ۱۹۶۱، یوری گاگارین به فضا رفت و از آن بالا پیامی به زمین فرستاد: «خدایی وجود ندارد». آن ایام، هر گامی که علم به جلو برمی‌داشت، دین ده‌ها قدم عقب می‌نشست. مؤمنان آیندۀ جامعه‌شان را تهی از دین و ایمان می‌دیدند: «همگی سکولار خواهیم شد». اما وقتی به اوضاع امروز جهان نگاه می‌کنیم، گویا اوضاع وارونه شده است: حالا این دین است که مهره‌های شطرنج سیاست و اجتماع را حرکت می‌دهد. این دگرگونی چگونه رخ داد؟• گفت‌وگو با فرانسیس فوکویاما: بعد از «پایان تاریخ» چه خواهد آمد؟فوکویاما می‌گوید دموکراسی به‌سبک آمریکا شاید پایان تاریخ باشد، اما با بحران جدید چه می‌توان کرد؟فوکویاما را هر جا پیدا می‌کنند فوراً از او می‌پرسند «آیا انتخاب ترامپ هیچ تغییری در باور او به نظریۀ ’پایان تاریخ‘ ایجاد نکرده؟». او هم بی‌حوصله و خسته می‌گوید: نه، نکرده. فوکویاما گرچه از ترامپ عصبانی است، اما بحران این روزهای جهان غربی را چیز دیگری می‌داند: آدم‌ها در دوران جدید دچار بحران هویت‌اند. او در کتاب جدیدش می‌پرسد: «لیبرال‌دموکراسی شاید بتواند صلح و رونق به ارمغان بیاورد، اما اگر صلح و رونق بی‌هویتی را درمان نکند، چه؟»• دنیای ما را احساسات ساخته است، نه عقلانیتمروری بر تازه‌ترین کتاب ویلیام دیویس، حالت‌های عصبی: احساسات چگونه بر دنیای ما مسلط شددر انتخابات، کسی رأی می‌آورد که احساسات بیشتری را تحریک کند یا کسی که آمارها و برنامه‌هایی منطقی‌تر ارائه می‌کند؟ ویلیام دیویس، در کتاب جدیدش، می‌گوید دستگاه عصبی درد و استرس و ترس تولید می‌کند و آنچه تصمیم‌های سیاسی و اجتماعی ما را تعیین می‌کند نه عقل، که همین دستگاه عصبی است. این احساسات، گرچه گاهی مردم را از یکدیگر فراری می‎دهد، اما در بسیاری از اوقات هم ما را به دورِ همدیگر جمع می‌کند. در این وضعیت، چه کاری از دست عقل و خردِ برمی‌آید؟• اگر حکومت را به جای مردم به دست متخصصان بسپاریم اوضاع بهتر می‌شود؟این روزها، خیلی‌ها در جهان از دموکراسی و شرکت در انتخابات ناامید شده‌اند، اما چه راه بهتری وجود دارد؟هر وقت زمان انتخابات می‌رسد، آدم‌های تحصیل‌کرده با خودشان می‌گویند «چرا بی‌سوادها هم باید به اندازۀ من حق رأی داشته باشند؟ آن‌ها که از سیاست سر درنمی‌آورند». این سؤال همان‌قدر که درست به نظر می‌رسد، اشتباه هم هست: هرطور حساب کنیم، متخصص‌ها دربارۀ اوضاع و احوال مملکت‌داری دانش بیشتری دارند تا مردم کوچه و بازار. اما چه کسی تعیین می‌کند فرد متخصص کیست و تخصصش باید در چه زمینه‌ای باشد؟ کتاب جدید دیوید رانسیمن دنبال حل همین تناقض‌هاست.• چرا مهندسان سیاست‌مداران خوبی نمی‌شوند؟برای رئیس‌جمهور شدن، توانایی جمع و تفریق داده‌ها کافی نیستگمانه‌زنی‌هایی وجود دارد دربارۀ اینکه مارک زاکربرگ، مخترع فیس‌بوک، درصدد است تا در انتخابات سال ۲۰۲۰ نامزد ریاست‌جمهوری آمریکا شود. او مداوماً سفر می‌کند و در سخنرانی‌هایش وعده می‌دهد که برای همه‌چیز راه‌حل‌های فنی دارد. اما سابقۀ رئیس‌جمهور شدنِ یک مهندس در ایالات متحده، سابقۀ روشنی نیست. اولین و آخرین رئیس جمهور مهندس آمریکا، هربرت هوور، آدمی بود بسیار شبیه به زاکربرگ: بی‌روح، بدون توان همدلی، ناتوان در سخنرانی و البته احمق در سیاست. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Fri, 22 Mar 2019 08:13:05 GMT http://tarjomaan.com/report/9314/ بهتر است قبل از آدمکشی کمی مطالعه کنید http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9304/ تام استیونسن، تایمز لیترری ساپلمنت — قوام نکرومه از حداقل پنج سوءقصد جان به در برد. سه ‌مورد اول بمب‌گذاری در ماشین یا خانه‌اش بود. در سوءقصد دیگر، نارنجکی به سوی او پرتاب کردند که موجب آسیب‌هایی جزئی شد. در ژانویۀ ۱۹۶۴ هم مهاجمی وارد کاخ ریاست‌جمهوری غنا (به نام کاخ فلگ‌استف) شد و از فاصلۀ نزدیک پنج گلوله به سمت او شلیک کرد. یک نفر از گارد امنیتی کشته شد، ولی به نکرومه آسیبی نرسید. نیویورک تایمز گزارش داد: «اوضاع در آرکا به حالت عادی درآمد». مشکل بسیاری از این سوءقصدها این است که سوژه حاضر به مردن نیست. نمونۀ جدیدترِ این مسئله سوءقصد به جان کاندیدای وقت ریاست‌جمهوری، ژائیر بولسونارو، در شهر ژوئیز دفورای برزیل در سپتامبر ۲۰۱۸ بود. در دیدار بولسونارو با مردم، آدلیو بیسپو دِ اولیویرا او را با چاقو زد و کبد و ریه‌هایش را سوراخ کرد. اما بولسونارو بهبود یافت و در کمتر از دو هفته، تبلیغات انتخاباتی خود را از سر گرفت. و از قضا در ماه اکتبر در انتخابات ریاست‌جمهوری برزیل پیروز شد. تروریست‌ها دائماً کشندگی آلات قتالۀ خود را بیش‌ازحد تصور می‌کنند و کشتن یک انسان را از آنچه واقعاً هست آسان‌تر می‌پندارند. پژوهشی در باب ترور کتابچه‌ای است دربارۀ قتل‌های محرمانۀ سیاسی که سازمان سیا آن را بدون درج نام نویسنده منتشر کرد. این کتابچه که در سال ۱۹۵۳ نوشته و در ۱۹۹۷ از حالت طبقه‌بندی خارج شد، به عنوان یک «سند آموزشی» برای عملیات بی.‌پی.‌ساکسِس۱ (اسم رمز یکی از عملیات‌های سیا در دوران آیزنهاور با هدفِ براندازی دولت گواتمالا) ایجاد شده بود. سیا قصد داشت رئیس‌جمهور منتخب گواتمالا، خاکوبو آربنز را ترور کند و نهایتاً در کودتای ۱۹۵۴ رژیمی نظامی را برپا کرد که جان ده‌ها هزار نفر را گرفت. اما پژوهشی در باب ترور فقط نوعی راهنمای عملی نیست، بلکه کاوشی دانشورانه و بعضاً هولناک دربارۀ ترورهای سیاسی است که نویسندۀ آنْ نوزده صفحه را به تعمق در مورد ظرافت‌های آدمکشی اختصاص می‌دهد.نویسندۀ کتابچه در ابتدا ترورها را بر اساس سطح هوشیاری سوژه طبقه‌بندی می‌کند، یعنی اصولاً اینکه آیا انتظار آن را دارند و دارای محافظ هستند یا خیر. سپس در ادامه، دسته‌بندی دیگری می‌کند بر اساس اینکه قتل باید مخفی باشد یا به عنوان ترور دیده شود، و نیز اینکه آیا جان قاتل بعد از ترور ارزشی دارد یا نه. از قضا شخصیت «آدمکش تنها» صرفاً زادۀ داستان‌های خیالی نیست. در حالت ایدئال، آدمکش باید تنها عمل کند تا احتمالِ لو رفتن نقشه پایین بیاید. شرایط مختلف نیازمند انواع مختلفی از آدمکش‌هاست. همۀ آن‌ها نیازمند شجاعت، عزم و نبوغ هستند، اما در مواردی که قرار نیست قاتل از صحنه فرار کند، به آدمی افراطی نیاز دارید. «سیاست، دین و انتقام تنها انگیزه‌های ممکن هستند». بخش اعظم این کتابچه به تکنیک «تیر خلاص» اختصاص داده شده است. همه‌نوع قتلی مدنظر قرار گرفته و بر اساس قطعیت مرگ بررسی می‌شود؛ تحلیلگر معتقد است سوءقصدکنندگانی که ممکن است بر اثر فشارهای کاری «دچار پریشانی احساسی باشند»، خیلی اوقات این نتیجه -یعنی قطعیت مرگ- را آنطور که باید و شاید مدنظر قرار نمی‌دهند. به گفتۀ این کتابچه، انتخاب استاندارد سلاح‌های گرم و مواد منفجره، بیش از حد تصور دشوار و ناقص است. مطالعات معاصر هم با این گفته اتفاق نظر دارند: دفتر ملی پژوهش اقتصادی که سازمان غیرانتفاعی مستقلی در ماساچوست است، در سال ۲۰۰۷ پیمایشی از سوءقصدها به جان رهبران ملی در بازۀ زمانی سال ۱۸۷۵ به بعد اجرا کرد. مشخص شد که از ۲۹۸ رخداد، تنها پنجاه‌ونه درصد آن‌ها به کشته‌شدن هدف انجامیده است. سلاح‌های گرم و مواد منفجره با اختلاف زیاد پرطرفدارترین روش‌ها بودند که در بیش از ۸۵ درصد از سوءقصدها مورد استفاده قرار گرفته‌اند. سلاح‌های گرم دارای نرخ موفقیت ۳۰ درصد بودند، درحالیکه این رقم برای مواد منفجره تنها ۷ درصد بود. تحلیلگر سیا می‌گوید: «سلاحِ مشخصاً مرگبارِ مسلسل نتوانست تروتسکی را بکشد، درحالی‌که یک وسیلۀ ورزشی این کار را انجام داد».من طی چندسال اخیر از سه ترور سیاسی گزارش تهیه کرده‌ام: ترور دادستان کل مصر، هشام برکات در سال ۲۰۱۵ در قاهره،؛ ترور آندری کارلوف، سفیر روسیه در آنکارا، در سال ۲۰۱۶؛ و نهایتاً ترور جمال خاشقچی در کنسولگری عربستان سعودی در استانبول در سال گذشته. شرایط و روش‌های هریک از این‌ها متفاوت بود. در قاهره، گروهی از اخوان‌المسلمینی‌های جوان عملیاتی پیچیده را برای قتل دادستان کل -که در آن زمان یکی از شخصیت‌های محوری دیکتاتوری مصر بود- طراحی و اجرا کردند. یک تیم نظارتی حرکات برکات را به مدت چندین هفته زیر نظر داشتند. تیمی جداگانه مواد منفجرۀ قوی از جنس نیترات آمونیوم و استون پروکسید آماده می‌کردند. این گروه ماشینی مستعمل و پر از مواد منفجره را در مسیر روزانۀ دادستان کل به سوی محل کارش پارک کردند و هنگام عبور ماشین او، آن را منفجر نمودند. طراحان این نقشه دقیق و سازمان‌یافته بودند (کسانی که بمب را منفجر کردند، تا چند روز قبل از عملیات نمی‌دانستند سوژه کیست). اما نهایتاً افراد خیلی زیادی دخیل بودند که منجر به دستگیری و اعدام تقریباً تمام جوخه شد. آن‌ها خوش‌شانس هم بودند. تحلیلگر سیا خاطرنشان می‌کند: «تأخیرِ زمانی یا تله‌ها احتمال فراوانی برای کشتن فردی اشتباه را به همراه دارند»، یا شاید هم کشتن هیچکس. هشت نفر دیگر هم در این حمله مجروح شدند و تنها برکات، چند ساعت بعد، در بیمارستان در اثر جراحات وارده مرد.ترور سفیر کارلوف ساده‌تر بود. حمایت روسیه از طرفداران اسد در سوریه باعث اعتراضات زیادی در ترکیه شده بود و دیپلمات‌های روسیه عموماً در ملاء عام ظاهر نمی‌شدند. البته در دسامبر ۲۰۱۶، چندین ماه از پایان جنگ حلب گذشته بود و این خشم تا حدی فروکش کرده بود. کارلوف را به افتتاحیۀ یک نمایشگاه عکاسی در مرکز آنکارا دعوت کرده بودند. به تعبیر پژوهشی در باب ترور، او هم از خطر بالقوه آگاه بود و هم «تحت‌الحفظ». مولود مرت آلتینتاش که پلیس بود، خارج از شیفت کاری خود، با نشان انتظامی‌اش وارد گالری شد و خود را به‌عنوان محافظ سفیر جا زد. او منتظر ماند تا کارلوف مشغول سخنرانی شود و بعد چندین گلوله به پشت او شلیک کرد. عکس‌های زننده‌ای مربوط به قبل از تیراندازی وجود دارد که آلتینتاش به آرامی پشت‌ سر کارلوف ایستاده و ظاهری آراسته و تمیز دارد. بعد از آن هم او قصد فرار نداشت. قاتل چند بیت از یک نشید (ترانۀ) محبوب جهادگرایان را خواند و فریاد زد «حلب را فراموش نکنید» و سپس با شلیک نیروهای پلیس ترکیه کشته شد. هنوز کاملاً روشن نیست که آیا قاتل بخشی از یک سازمان بزرگ‌تر بوده یا نه، و اگر بوده، کدام سازمان؟ شاید دلیل این مسئله آن باشد که او ظرافت‌های پژوهشی در باب ترور را رعایت کرده، یعنی کارش را به‌تنهایی انجام داده و هیچ ردی از هرگونه دستوری از خود به جای نگذاشته است. اما او سراغ تفنگ رفت، سلاحی که نویسنده می‌گوید زیاد از آن استفاده می‌کنند و دربارۀ کارآمدی آن بیش از حد اغراق شده است. بدتر، اینکه از یک هفت‌تیر استفاده کرد و به گفتۀ کتابچه، ترورهایی که با استفاده از هفت‌تیر انجام می‌شوند، «شانس موفقیتشان هم اندازۀ شانس شکستشان است». اگر اجبار بر استفاده از هفت‌تیر است، نویسنده توصیه به استفاده از فشنگ‌های قوی‌تر می‌کند تا «جراحت گسترده‌تری» ایجاد کند. ظاهراً آلتینتاش این توصیه را نادیده گرفته بود. قضیۀ خاشقجی بسیار بدتر اجرا شد. خاشقجی یکی از برجسته‌ترین منتقدان محمد بن‌سلمان، ولیعهد عربستان بود و وقتی به کنسولگری عربستان در استانبول رفت تا ازدواجش را ثبت کند، به او گفتند چهار روز دیگر برگردد. سپس برای او کمین کرده، او را کشتند و جسدش را تکه‌تکه بیرون بردند. این قتل چنان گستاخانه بود که حکومت عربستان سرانجام وادار به پذیرش آن شد. رهبر این عملیات یکی از مأموران امنیتی ولیعهد بود، عملیات در کنسولگری خودِ عربستان رخ داد و گروه از هواپیماهای حکومت سعودی استفاده کرد که به آسانی قابل ردیابی بود. آن‌ها یک پاتولوژیست کالبدشکافی و یک بدل نه‌چندان شبیه را به همراه داشتند. بدتر از همه اینکه وسایلی برای ضبط در کنسولگری پنهان شده بود و کارهای قاتلان ثبت و ضبط شد. اینکه سعودی‌ها اصول صحیح ترور را اینچنین بی‌پروایانه زیرپا گذاشتند، آن‌هم در استانبول، شهری که در آن می‌توان با چندصد دلار یک قاتلِ تفنگ‌به‌دست و یک موتورسوار را استخدام کرد، قضیه را عجیب‌تر می‌کند. نهایتاً آنچه قرار بود یک ترور مخفی باشد، به یک قضیۀ بین‌المللی تبدیل شد. علت شهرت‌یافتن این ماجرا تا حدی این بود که ماوقع شبیه به داستان یک فیلم هیجانی در فرودگاه بود.یکی از اولین نمودهای ترور در ادبیات انگلیسی در پردۀ اول نمایشنامۀ مکبث است که در آنجا توصیه‌ای محتاطانه با آن همراه می‌شود: «اگر ماجرا با کشتن او پایان یابد، بهتر است هرچه سریعتر انجام گردد». واژۀ انگلیسی assassin (به معنی آدمکش سیاسی) از کلمۀ عربی «حشاشین» به معنی «حشیشی‌ها» آمده است. لفظ حشاشین به‌صورت توهین‌آمیز برای ارجاع به اسماعیلیان نزاری مورد استفاده قرار می‌گرفت. این فرقۀ شیعی در ایران قرن یازدهم به خاطر نفوذ به اردوگاه‌های دشمن و کشتن فرماندهانشان با خنجر شهرت یافته بودند. (در عربی، برای assassination لفظی متفاوت به نام «اغتیال» به کار می‌برند که به معنای «کشتن با فریب» یا «بیشه‌های انبوه که شیر در آن مخفی می‌شود» است). با این تاکتیک، اسماعیلیانِ پیرو حسن صباح دولت کوچکی در قزوین امروزی برپا کردند و آن را با استحکامات کوهستانی خود حفظ نمودند. وقتی هولاکوخان قلعۀ آن‌ها در الموت را در سال ۱۲۵۶ تسخیر کرد، دوران آن‌ها به سر آمد. رویکرد اسماعیلیان احتمالاً به مذاق تحلیل‌گر سیا خوش می‌آمده، چرا که او استفاده از سلاح‌های تیغه‌ای را تأیید می‌کند. او می‌نویسد: «یکی از روش‌های مطمئن این است که هم رگ‌های گردنی ژوگولار و هم کاروتید را در دو طرف نای قطع کنیم.» سم چطور؟ متخصص سیا نمی‌توانست جزئیات عجیب سوءقصد به جان سرگی اسکریپال در سالزبری (جاسوس سابق روسیه که بعدها جاسوس دوجانبۀ بریتانیا و روسیه شد) و دخترش یولیا را تصور کند. او می‌نویسد سم‌ها می‌توانند بسیار مؤثر باشند، اما داشتن آن‌ها جرم است. سمی‌کردن دستگیرۀ در با یک عامل شیمیایی نوویچوک۲ متعلق به اواخر دوران شوروی (به احتمال زیاد A-۲۳۴) هرچند خلاقانه بود، اما خیلی راحت ردپا را به روسیه رساند. مأموران دخیل -یعنی آناتولی چپیگا و الکساندر میشکین- در سفر از لندن به ویلتشایر چندین‌بار مورد عکس‌برداری قرار گرفتند و مأموریت مخفی هردوشان لو رفت. هردوی آن‌ها در عملی نابخردانه سم را در یک صندوق جمع‌آوری خیرات گذاشته بودند. نوویچاک به‌جز اینکه باعث کشف مهاجمان شد، تأثیرش هم کمتر از چیزی بود که آدمکش‌ها امید داشتند. هیچ‌یک از اسکریپال‌ها نمردند (هرچند سم باعث مرگ یک قربانی نامرتبط به نام دان سرجس شد). پژوهشی در باب ترور مورفین را به جای این‌جور سم‌ها پیشنهاد می‌کند: «دو دانه کافی‌ است».آدمکش‌ها معمولاً به جای روش‌های پیش‌پاافتاده اما مؤثر، دست‌به‌دامان روش‌های عجیب و آنچنانی شده‌اند. موساد سعی کرد با انفجار گوشیِ تلفن رهبران فلسطینی را ترور کند. در سال ۱۹۷۸، گئورگی مارکوف، نویسندۀ مخالف بلغاری، در لندن با یک چتر آلوده به سم رایسین کشته شد. به گفتۀ کتابچه، رایج‌ترین روش ترورْ تصادف ساختگی است. بهترین حالت این روش «سقوط از ارتفاع ۷۵ فوت یا بیشتر بر روی یک سطح سخت» است. این کار اگر درست انجام شود، کمتر باعث جنجال شده و سرنخ چندانی هم باقی نمی‌ماند. اگر بتوان سوژه را به محل مناسب کشاند، هل‌دادن از یک پنجرۀ بدون حفاظ یا چاه آسانسور حالت آرمانی است. پل هم کار را راه می‌اندازد، به شرطی که روی آب نباشد. قربانی را باید با گرفتن قوزک‌هایش از روی لبۀ پل به پایین پرتاب کرد. آنگاه قاتل می‌تواند فرار کند یا نقش یک شاهد وحشت‌زده را بازی نماید. نویسندۀ کتابچه توصیه می‌کند که اگر عادات سوژه این امکان را فراهم می‌کند، او را از قبل مست کنید.من مدت‌ها به این فکر بوده‌ام که آدمکش‌ها به خصوص در مواردی که کارشان نباید شناسایی شود، خفه‌کردن را دست‌کم گرفته‌اند. مزایای این روش مشخص است: تقریباً بی‌صداست، آدمکش نیاز به هیچ ابزاری ندارد؛ هیچ آلت قتاله‌ای هم وجود ندارد که کشف شود. متخصص سیا در این مورد بدبین است و روش زمخت‌ترِ ضربه به شقیقه با استفاده از «چکش، تبر، آچار، پیچ‌گوشتی، سیخ، چاقوی آشپزخانه، چراغ رومیزی، یا هرچیز سخت، سنگین و دم‌دستی» را ترجیح می‌دهد. او می‌نویسد که کشتن یک آدم با دست خالی هم امکان‌پذیر است، «اما کمتر کسی آنقدر مهارت دارد که این کار را با موفقیت انجام دهد». در این حوزه، پیشرفت‌هایی از دهۀ ۱۹۵۰ انجام شده است. رشد جوجیتسوی برزیلی در جهان نشان داده که با کمی آموزش، حتی فردی نه‌چندان‌قوی هم می‌تواند از تکنیک ماتا لیو یا خفه‌کردن از عقب بیشترین بهره را ببرد. این تکنیک ساده است. از پشت‌سر سوژه، یک دست از زیر چانه‌اش رد می‌شود تا مفصلِ جلوی آرنج چانه را بپوشاند، درعین‌حال دست دیگر هم در پشت گردن سوژه، به‌صورت علامت + بر روی دست مقابل قرار می‌گیرد. وقتی این قفل انجام شود، دفاع مؤثری وجود ندارد. سوژه طی چهار یا شش ثانیه بیهوش می‌شود و در کمتر از یک دقیقه می‌میرد.ترور از سال ۱۹۸۱ طبق قانون ایالات متحده ممنوع بوده است. به‌همین‌خاطر، ترورها در آمریکا «قتل هدفمند» نامیده شده و اکثرشان با استفاده از پهپاد MQ-9 انجام می‌گیرند. طی دو دهۀ گذشته، آمریکا با استفاده از پهپادها کارزارِ گسترده‌ای را برای آدمکشی در جهان به راه انداخته که نظیر آن قبلاً سابقه نداشته است. در افغانستان، پاکستان، یمن، لیبی و سومالی، حملات پهپادهای آمریکایی هزاران نفر را کشته‌ است که نام اکثرشان هیچگاه فاش نشده است. دولت آمریکا لیست‌های ترور مخفیانه‌ای دارد که با فعالیت پهپادها تیک می‌خورند (ن.ک Clive Stafford Smith, TLS, June 30, 2017). زندگی در یکی از جاهایی که برنامۀ ترور توسط پهپادهای آمریکایی در جریان است، بدین معناست که هر لحظه ممکن است موشکی از آسمان روی سرتان بیفتد. باراک اوباما تا حد زیادی مسئول توسعۀ قتل‌های پهپادی است که در دوران ریاست‌جمهوری‌اش انجام شدند. گرچه آمریکا حامی اصلی ترور پهپادی است، دولت‌های دیگر هم چنین کارهایی می‌کنند. در سال ۲۰۱۵، دولت بریتانیا دو شهروند بریتانیایی به نام ریاد خان و روح‌الامین را با حملۀ پهپادها در سوریه به قتل رساند. این تکنولوژی جدید باعث شده تا تمایل به غلو در مورد دقت و کارآمدی افزایش یابد. حمله با پهپاد هم چندان تفاوتی ندارد و حداقل به اندازۀ موادمنفجرۀ سنتی، احتمال کشتن افراد اشتباه وجود دارد. آمریکا در تلاش برای ترور ایمن الظواهری، رهبر القاعده، با پهپاد، تاکنون حداقل ۱۰۵ نفر از جمله هفتادوشش کودک را کشته، درحالیکه ظواهری همچنان زنده است.پهپادها راه‌حل‌هایی برای برخی مشکلات سنتی ترور ارائه داده‌اند. در فاصلۀ نزدیک، آدمکش‌ها معمولاً سرانجام ناخوشایندی دارند. ترور عمدتاً ابزار دولت‌های سرکوبگر است که هرچند شاید اهمیتی به قتل‌عام نظامیان و غیرنظامیان حریف ندهند، اما ترجیح می‌دهند سربازان خودشان زنده بمانند. مسئلۀ وجدان هم مطرح است. کتابچۀ سیا حرف چندانی راجع به این موضوع ندارد، اما این را می‌گوید که قتل کاری ناخوشایند است و «افرادی که دارای حساسیت اخلاقی هستند، نباید سراغ آن بروند». با پهپاد، عملیات‌گر در فاصلۀ هزاران مایل از قربانی قرار دارد و وقایع را روی مانیتور می‌بیند. تنها هواپیما هدف را «می‌بیند». تکنولوژی موردنیاز برای پهپادهای مستقل درحال‌حاضر وجود ندارد، اما پژوهشگران دفاع و صنایع پیشرفته درحال تلاش برای رسیدن به آن هستند. فرض بر این است که یک پهپاد مستقل هر دستوری را که برنامه‌ریزش تعریف کند، انجام خواهد داد. ماشین‌ها حساسیت اخلاقی ندارند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Collins, Ron and Carl Whitman. The Secret CIA Assassination Manual: A Study of Assassination. Lulu.com, 2015پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تام استیونسن نوشته است و در تاریخ ۸ ژانویۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Finer points of murder» در وب‌سایت تایمز لیترری ساپلمنت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ اسفند ۱۳۹۷ با عنوان «بهتر است قبل از آدمکشی کمی مطالعه کنید» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• تام استیونسن (Tom Stevenson) متخصص خاورمیانه و گزارشگر تایمز لیترری ساپلمنت در روابط بین‌الملل است. نوشته‌های او در لس‌آنجلس ریویو آو بوکس و دیگر مطبوعات نیز به چاپ می‌رسد.[۱] PBSUCCESS[۲] لفظاً به معنای تازه‌وارد؛ نوعی عامل اعصاب است که دولت شوروی و روسیه بین سال‌های ۱۹۷۱ تا ۱۹۹۳ می‌ساخت [مترجم]. ]]> تام استیونسن تاریخ‌وسیاست Mon, 25 Feb 2019 03:43:45 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9304/