ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Wed, 19 Dec 2018 03:25:14 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 19 Dec 2018 03:25:14 GMT تاریخ‌وسیاست 60 «در آغاز، همه‌جا آمریکا بود»: تاریخی جدید از آمریکا http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9215/ الکس کارپ، نیویورک ریویو آو بوکس — آمریکا چه بود؟ قدمت این سؤال تقریباً به‌اندازۀ خود جمهوری است. در سال ۱۷۸۹، یعنی همان سالی که جرج واشنگتن نخستین دورۀ ریاست جمهوری‌اش را آغاز کرد، دیوید رمزی، پزشک و سیاستمدار اهل جنوب کالیفرنیا، به صرافت افتاد ملت جدید را، با نظرکردن بر گذشتۀ کوتاه‌اش، دریابد. در آن زمان، تاریخ‌هایی که از آمریکا وجود داشت روایت‌های بومی بودند، یعنی داستان ایالت‌ها یا افسانه‌های پراکندۀ مستعمره‌نشینان. ملت‌ها، در آن دوران، از راه تبار، مذهب، یا خاکِ آبا و اجدادی به یکدیگر مرتبط می‌شدند. رمزی می‌نویسد: «آمریکایی‌ها چیزهایی دربارۀ یکدیگر می‌دانند، اما نه خیلی زیاد». او از سویی معاصرانش را همچون مردمانی نشان داد که علی‌رغم تفاوت‌هایشان یگانه هستند، و از سوی دیگر پیش‌فرض‌هایی را کنار زد که می‌گفتند برای کنار هم نگه‌داشتن مردم چه چیزی لازم است: «هنگامی که جنگ شروع شد، آمریکایی‌ها گروهی کشاورز و بازرگان و مکانیک و ماهیگیر بودند، اما ضروریاتِ کشور روحی تازه در ساکنان دمید و مجبورشان کرد به شیوه‌ای دیگر فکر کنند، سخن بگویند، و دست به عمل بزنند: شیوه‌ای ورای آنچه عادت داشتند». زمانی که رمزِی چنین چیزی را می‌نوشت، قانون اساسی تازه تصویب شده بود و نخستین نظام حاکمیت ملی می‌رفت تا به تأیید عمومی برسد. به قول رمزی «متعاقبش، به‌سرعت توسعه‌ای بزرگ در ذهن انسان محقق شد». در نتیجۀ این کلنجارها، ملت بدل به مجموعه‌ای از قواعد شد؛ آمریکا یک ایده بود، یک مذاکره.همین پرسش از آن زمان تاکنون تاریخ آمریکا را به جنبش واداشته است. جیل لِپُور، مورخ و جستار‌نویس، در سال ۲۰۱۱ در مصاحبه‌ای گفت: «اکنون نیم قرن است که [تاریخ‌نگاران دانشگاهی] تلاش می‌کنند تاریخِ یکپارچۀ ایالات متحده را بنویسند؛ تاریخی که جنبه‌های خوب و بد را با هم درنظر گیرد و تاریخ سیاسی و اجتماعی را به یکدیگر پیوند دهد، یعنی تاریخ رئیس‌جمهورها و برده‌ها». در همین خلال، نسلی از آمریکایی‌ها سربرآورده‌اند که پنداره‌هایشان محدود شده است، محدودیتی که از یک‌سو با افسانه‌های عوام‌گرایانه‌ای اعمال می‌شود، که چشم بر شواهد گذشته بربسته‌اند، و از سوی دیگر با تاریخ‌نگاری‌های دانشگاهی‌ای که قدرت داستان‌ها را نادیده گرفته‌اند. چرا فکت‌ها نمی‌توانند درک مشترک گسترده‌تری از حقایق عینی را برایمان فراهم کنند؟ آن‌هم در زمانه‌ای که بیش از هر وقت دیگری در تاریخ بشر در دسترس هستند.به طور خلاصه، لپور می‌گوید پاره‌ای به این دلیل است که بسیاری از نوشته‌های تاریخی -و چه بسا بسیاری گزارش‌ها به‌طور کلی- تهی‌اند از بیشتر کیفیت‌هایی که از دید خوانندگان، جزءِ جدایی‌ناپذیر تجربه‌اند: «شوخ‌طبعی، هنر، اشتیاق، عشق، مهربانی، غریزۀ جنسی... و ترس، ترور، شکوهمندی و ستمگری»، یعنی چیزهایی که او «تنیده در تار و پود هر دوره، اما ازدست‌رفته برای ما» می‌خواند. او می‌گوید درس‌های تاریخش به او آموخته‌اند که چنین چیزهایی ارزش توضیح ندارند. خودش می‌گوید علاقه‌اش به این موضوعات به دورۀ دانشگاه بازمی‌گردد؛ این‌ها «همچون باری بر دوشم بود، و بنابراین بر آن‌ها متمرکز شدم».تقریباً همان وقتی که رئیس‌جمهور فعلی اعلام کرد که کاندید انتخابات خواهد شد، لپور تصمیم گرفت بر تاریخ ایالات متحده، از ۱۹۴۲ تا کنون، کار کند؛ چیزی که خودش بلندپروازانه‌ترین تاریخ تک‌جلدی آمریکا در تمام اعصار نامیده است. پژواک پرسش رمزی در کتاب لپور، با عنوان این حقایق: تاریخچه‌ای از ایالات متحده، فراوان به گوش می‌رسد و او خود را در نقطۀ مقابل همان پروژۀ تاریخی قرار می‌دهد. آمریکا چه بود؟ در طول مدتی که لپور کتاب را می‌نوشت، بسیاری از مفروضات سفت و سخت پیرامون تاریخ آمریکا، و دربارۀ خودِ ایدۀ آمریکا، بازنگری یا منسوخ شده‌اند (در روز معارفۀ دونالد ترامپ، وقتی از لپور پرسیدند آیا وقتی کتابش چاپ می‌شد، فکر می‌کرد ترامپ رئیس‌جمهور شود؟ پاسخ داد «دیگر آن‌قدری به خودم اعتماد ندارم که جواب این سؤال را بدانم. آیا تنگنای این لحظه از تاریخ ما همین نیست؟ اینکه نمی‌دانیم به چه کسی دربارۀ این موضوع اعتماد کنیم که چگونه آنچه را می‌دانیم، می‌دانیم؟» سپس آهی کشید و ادامه داد: «درست می‌گویم؟»چه چیزی را نگاه داریم و کدام را کنار نهیم؟ آیا این لحظه به‌سادگی می‎‌گذرد یا تا ابد ادامه خواهد یافت؟ «ساختارها و نیروهای عظیم تاریخی در کارند: اندیشه‌ها، شرایط اقتصادی، نظریه‌های معرفت، مادیت، ایدئولوژی، معرفت‌شناسی و اقتصاد. به‌کمک این‌ها می‌توانید گذشته را تحلیل کنید و بفهمید». لپور ادامه می‌دهد: «متأسفانه تنها چیزی که من همیشه خواسته‌ام، فهمیدن مردم است».                                                                                          •••در نزد لپور مسئلۀ تاریخ اساساً مسئلۀ نگارش است: چگونه آنچه را می‌دانیم، می‌دانیم (یا فکر می‌کنیم می‌دانیم)؟ چگونه ژانرها و صور گوناگونْ علائمی متفاوت را مخابره می‌کنند؟ یافتن شکافی میان شواهد و حقایق چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ اثر او به دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک کشمکش برخاسته است: کشاکش میان آنچه خواننده می‌باید برای شکل‌گرفتن داستان بداند، محدودیت‌‌های چیزهای قابلِ دانستن، و نقطۀ تمایز میان شخص با شخصیت. زمانی که او و همکارش رمانی تاریخی نوشتند، که در بوستونِ مستعمره اتفاق می‌افتاد و در آن از گویش همان دوران استفاده شده بود، همکارش گفت این شیوه «روشی متفاوت برای شناختن و بازگوکردن گذشته است». پس از انتشار رمان، دیکشنری انگلیسی آکسفورد پرسش‌هایی دربارۀ ریشۀ کلمات برایشان فرستاد.لپور تاریخ را «ضد رمان» و «همزاد رمان» خوانده است. هم رمان و هم تاریخ، کم‌وبیش همزمان در یک دوره، بدین شکلی درآمدند که امروزه می‌بینیم. هر دو همچون شیوه‌هایی برای معنابخشیدن به جهان در دورۀ تغییرات بزرگ سربرآورده‌ و در خلال دو سدۀ گذشته راه‌هایی موازی را پیموده‌اند. آنچه اغلب میان آن دو بوده مرز خود است: تاریخ در جهان خارج رخ می‌دهد و از کاویدنِ مستندات و بایگانی‌ها و دیگر اسناد پرداخته می‌شود، اما رمان حاصل تجربۀ جهان است.بااین‌حال، تاریخ‌ها دیر زمانی جهان را عمدتاً از خلال زندگی عمومی مردان خارق‌العاده توضیح می‌دادند، و بازگوکردن امر خصوصی و امر روزمره -و زندگی بقیۀ آدم‌ها- را به دیگر شیوه‌های قصه‌گویی می‌سپردند؛ البته اگر چنین قصه‌هایی اساساً موضوعیت می‌داشتند. تاریخ اجتماعی، تاریخ زنان، تاریخ فرهنگی، تاریخ کار، و تاریخ‌ خُردِ دهه‌های گذشته به‌شیوه‌ای از تاریخی اندیشیدن دست یافته‌اند که بیشتر شبیه به گزارش تجربه است؛ آن هم درست در همان حینی که با دیدگاه‌های ضد و نقیضشان پرسش‌های بی‌شماری را بی‌پاسخ گذاشته‌اند، پرسش‌هایی پیرامون اینکه قرار است به چه تاریخ -یا کشور- «یکپارچه‌ای» برسند.لپور از معدود تاریخ‌دان‌هایی است که هنگام نوشتن بدین موضوع توجه می‌کند که صرف‌نظر از اینکه داستان وقایع بزرگ تاریخی بعداً چگونه تعریف می‌شوند، اغلبِ آن‌ها در زمانۀ خود به شکلی افتان و خیزان، سردرگم، مشروط، و درنهایت تا حد زیادی به اتکای بخت و اقبال پیش می‌روند. کتاب این حقایق در زمانه‌ای راهیِ بازار شده است که بسیاری از خوانندگان احساسی ناخوشایند از زیستن در لحظۀ تاریخی‌شان دارند؛ حال این تعبیر هر معنایی می‌خواهد داشته باشد ( توضیحش به‌نوعی همان «تنیده در تار و پود دوره، اما ازدست‌رفته» برای ماست). کتاب همچنین در زمانی منتشر شده است که به نظر می‌رسد مواد خام تاریخْ قدرتشان را از دست داده‌اند. لپور دو سال پیش در نشریۀ نیویورکر نوشت: «دوران فکت دارد به سر می‌رسد».این مسئله، در سطحی، تبیین لحظۀ تاریخی معاصر ماست، یعنی زمانی که فکت‌ها بیش از هر زمان دیگری حضور دارند، و بااین‌حال ماندگاری‌شان در حافظۀ ما کمتر از هر دورۀ دیگری در تاریخ است. لپور چنین چیزی را نه گرایشی زودگذر، بلکه بنابر دلایل عمیق تاریخی چیزی کم‌وبیش بازگشت‌ناپذیر می‌داند. یکی از نتایج آشکار این موضوع را با نگاهی دقیق‌تر به راستی‌آزمایی و بررسی دروغ‌های عمومی درمی‌یابیم، یعنی اینکه گاهی اصلاً به نظر نمی‌رسد که این بررسی‌ها سهمشان را در درستیِ گفتمان عمومی ادا کنند، بلکه بیشتر شبیه به بخشی از تمنایی عجیب و پیچیده‌اند ( لپور در کتابی که تعداد صفحاتش به‌زحمت بیش از سال‌هایی است که به بررسی‌شان نشسته، فرازهای متعددی به ماهیت مدارک، و تقریباً دو صفحۀ کامل، به تاریخچۀ راستی‌آزمایی اختصاص داده است، یعنی پدیده‌ای که خود عمیقاً آمریکایی است). همین امسال، «آزمایشگاه خبرنگاران دانشگاه دوک»۱ نتایج تحقیقی را منتشر کرد که براساس آن از سال ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۸ ماهانه بیش از دو سازمان راستی‌آزمایی تأسیس شده‌اند. تعداد این سازمان‌ها درحال‌حاضر دست‌کم ۱۴۹ عدد است. آیا این مؤسسات راهی هستند برای مرتفع‌کردن اضطراب عمیق‌تری که پیرامون ماهیت منازعات سیاسی‌مان داریم -ما فکت‌های بی‌شماری داریم، اما بااین‌حال هنوز کافی نیستند- یا تصدیق ضمنی این نکته‌اند که خود فکت‌ها بخشی از قدرتشان را از دست داده‌اند؟ما چگونه آنچه را که می‌دانیم، می‌دانیم؟ فهمیدن جهان از خلال داستان‌ به قدمت خود تمدن انسانی است، اما ساختن قصه بر اساس شواهد و ساختن شواهد براساس فکت‌ها پیشرفتی به‌نسبت متأخر است. در جهان قرون وسطا، مدرکِ قابل‌پذیرشْ آزمون بی‌گناهی۲ (مانند گذشتن از آتش یا غرق‌کردن در آب) یا آزمون نبردِ تن‌به‌تن۳ بود، آزمونی مبتنی بر این فرض که اگر دو طرفی که با یکدیگر اختلاف دارند وارد نبردی برابر شوند، خداوند زمینۀ پیروزی طرف حق را فراهم می‌کند. چیزهایی مانند شواهد و مذاکره هیچ موضوعیتی نداشتند چراکه نتیجۀ آزمون، خود، برهان بود. در سال ۱۲۱۵ دستور کلیسا منجر به براندازی آزمون بی‌گناهی شد، و هیئت منصفه کم‌کم جای آزمون را گرفت. قضاوت خداوند تبدیل به قضاوت انسان شد و عصر فکت‌ها آغازیدن گرفت.خیلی زود، دیگر بخش‌های جامعه نیز که در پی کشف حقیقت بودند، درجست‌وجوی پاسخ روی به‌سمت شواهدی آوردند که قابل‌مشاهده یا مستندسازی باشند. علمی سر برآورد که جهان طبیعی را از خلال آزمایش‌های قابل‌مشاهده و تکرارپذیر درمی‌یافت. تاریخ، بدین ترتیب، قصه‌های ساختگی و رمانس‌ها و افسانه‌ها را کنار زد. این تغییر، ارتباط ما با جهان را به‌قدری تحت‌تأثیر قرار داد که در پایان قرن هفدهم، آن‌گونه که تاریخ‌نگاری به‌نام باربارا شاپیرو اشاره کرده، اعضای کلیسای انگلستان به‌دنبال فکت‌هایی برای حل‌و‌فصل اختلافاتِ حول داستان‌های کتاب مقدس می‌گشتند. شاپیرو متوجه شد «علاوه‌بر فکت‌های انسانی و طبیعی، ’فکت‘‌هایی الهی نیز در کارند». خودِ داستان، با اولویت‌بخشیدن به واقعیت‌نمایی، رمانس و حماسه را به‌نفع فُرم‌های غیرداستانی‌تر پشت سر نهاد، فُرم‌هایی همچون سفرنامه، اخبار، و آنچه شاپیرو چنین توصیف می‌کند: «شبه‌تاریخ و شبه‌زندگی‌نامه‌ای که رمان می‌خوانیمش».نیروی فکری غالب در مدرنیته، که شاپیرو آن را «فرهنگ فکت» می‌نامد، جایگزین تمامی عرف‌های پیشین شد و در رأس قرار گرفت. لپور، در مقالۀ سال ۲۰۱۶ خود، داستان گیرایی تعریف می‌کند دربارۀ چوب بیسبالی که وقتی او هشت یا نه‌ساله بود گم شد؛ دقیقاً پیش از آنکه بفهمد پسرک قلدری، که پایین خیابان زندگی می‌کند، ازقضا و به‌شکلی مشکوک چوبی شبیه به آن دارد که بی‌بروبرگرد پایینش با لاک صورتی اسم لپور نوشته شده است. پسرک گفته بود چطور است برای تصاحب چوب بیسبال با هم بجنگند، لپور در عوض پیشنهاد داده بود مسابقۀ دوچرخه‌سواری دهند. لپور می‌نویسد: «قواعد اثبات دعوی در سرزمین کودکی اساساً قرون‌وسطایی است» (درنهایت لپور نه به جنگ تن داد و نه به مسابقه؛ رفت سمت کتابخانه و پسرک قلدر چوب را برای خود نگه داشت). اما چیزی که لپور می‌گوید تنها مختص به دوران کودکی نیست، بلکه به‌شکلی فزاینده شبیه به قواعدی است که بر سیاست‌های کارزار حکم‌فرماست، آن هم در زمانه‌ای که سیاست می‌تواند همچون کارزاری جاودانه رخ نماید. لپور چنین ادامه می‌دهد: «مناظرۀ انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا، خیلی بیشتر شبیه به قضاوت با جنگ تن‌به‌تن است تا با هیئت منصفه». درخلال مناظرات سال ۲۰۱۶، کاندیداها تا جایی که می‌توانستند پشت سر یکدیگر حرف زدند. برنده چگونه تعیین می‌شود؟ نتیجه خود برهان است.من به‌مدت پنج سال در سمت راستی‌آزمای کتاب و مجلات و همچنین ویراستار مقالات در یک مجموعه کتاب تاریخ شفاهی کار می‌کردم، کاری که متضمن آرای ضد و نقیض دربارۀ این بود که قدرت روایت‌های غیرداستانی برخاسته از چیست. راستی‌آزمایی به نویسندگان می‌آموزد هرچه را مبتنی بر شواهد نیست حذف کنند. بااین‌حال قدرت تاریخ شفاهی در دسترسی‌اش به حافظه و باور نهفته است، یعنی چیزهایی که اغلب نه‌تنها به‌درستی قابل راستی‌آزمایی نیستند بلکه حتی گاهی آشکارا نادرست‌اند، اما مستعد پرده‌برانداختن از سوگیری‌ها و تحریف‌های منابع رسمی هستند. تاریخ شفاهی می‌تواند باب معناسازی را بگشاید، تار و پود تجربه را نمایان سازد، و به روشنگری بینجامد. آلساندور پرتللی، تاریخ‌نگار شفاهی، دراین‌باره می‌نویسد: «نه‌تنها کارهایی که مردم انجام داده‌اند، بلکه همچنین کارهایی که می‌خواسته‌اند انجام دهند، آنچه معتقد بوده‌اند دارند انجام می‌دهند، و آنچه الآن فکر می‌کنند انجام داده‌ا‌ند، موضوع تاریخ شفاهی است». این روش تا حد امکان مبتنی بر فکت‌هاست، اما بااین‌حال مراقب است چیزی از افراد خواسته نشود که نتوانند ارائه کنند.در اواخر دهۀ ۱۹۷۰، پرتللی به شهر کوچک و کارگرنشینِ تِرنی در ایتالیا رفت تا دربارۀ قتل کارگر جوانِ کارخانۀ فولاد با اهالی مصاحبه کند، قتلی که سی سال پیش اتفاق افتاده بود. پرتللی دریافت ساکنان، و حتی شاهدان واقعه، بسیاری از جزئیات را اشتباه به یاد می‌آورند، اما در اشتباه‌هایشان از بسیاری جهات متفق‌القول بودند. کارگری که کشته شده بود لوییجی تراستولی نام داشت، و در جریان یک اعتراض ضد ناتو در سال ۱۹۴۹ پلیس به او شلیک کرده بود. برخی شاهدان هنگام صحبت با پرتللی افسر پلیس دیگری را به یاد آوردند که ابتدا قصد شلیک به تراستولی را داشت، اما بعد اسلحه‌اش را پایین آورد. عده‌ای دیگر دیده بودند او نه در گیرودار اعتراض بلکه، همچنان که روزنامه‌ها گفته بودند، مقابل دیوار کارخانه تیر خورده بود (تصویری که به گفتۀ پرتللی سنت‌های سیاسی و دینی شمایل‌نگاری محلی به ذهن آن‌ها متبادر می‌کند). عجیب‌تر از همه این بود که بسیاری شاهدان قتل تراستولی را در واقعه‌ای دیگر به یاد می‌آوردند، یعنی شورشی در سال ۱۹۵۳ که به‌دلیل تعدیل تقریباً ۳۰۰۰ نفر از کارگران کارخانه‌ای در قلب شهر رخ داده بود.در زمان مصاحبۀ پورتللی، ایتالیا دیگر عضو ناتو نبود، اما پورتللی دریافت تعدیل‌ها رشتۀ زندگی شهر و ساکنانش را پاره کرده است (چندین نفر از کارکنان در شرح ماوقع از افعال زمان حال استفاده می‌کردند). ناتوانی در تحت پیگرد قراردادن قاتل تراستولی برای طبقۀ کارگر اهلِ ترنی شرم‌آور بود، طبقه‌ای که به نوشتۀ پورتللی «عزت نفسش برآمده از یک سنت جنگ‌جویی و غرور بود». هنگامی که بقایای سنت‌های آن‌ها با رخداد‌ها از درِ تناقض درآمد، برایشان راحت‌تر این بود که آنچه اتفاق افتاده را تغییر دهند، تا تصویری که از خود دارند را. «خطاها، بدعت‌ها و اسطوره‌ها ما را از خلال و از فراسوی فکت‌ها به معانی‌شان رهنمون می‌شوند». او ادامه می‌دهد: «درواقع اگر منابع شفاهی به ما گزارشی دقیق، موثق، و مبتنی بر فکت از مرگ لوییجی تراستولی می‌دادند، چیز زیادی در موردش نمی‌دانستیم». به نظر می‌رسد این موضوع تنها به ایتالیای پس از جنگ محدود نباشد.فکت، و بنیانش، چیزی نیست جز قراردادی اجتماعی. منظور لپور از اینکه می‌گوید دوران فکت به سر رسیده است این است که این قرارداد در حال فروپاشی است: اینکه سیاستمداران آمریکایی به سطحی نزول کرده‌اند که دربارۀ این بحث می‌کنند که چه چیزی را می‌شود باور کرد، یا از این حرف می‌زنند که چه تغییر چشم‌گیری در چیستی مدرک رخ داده است. این مسئله، بیش از آنکه به نوشتار مربوط باشد، مسئله‌ای سیاسی است. اگر فکت‌ها را به‌جای آنکه وسیله بدانیم، همچون هدف آنچه می‌توانیم بدانیم در نظر گیریم، دچار خطای طبقه‌بندی۴ شده‌ایم. همان زمانی که لپور و همکار نویسنده‌اش، تاریخ‌نگاری به نام جین کامنسکی، رمانشان را منتشر کردند، گزارشگر بوستون گلوب از آن‌ها پرسید بعد از تجربۀ کارکردن، فارغ از قیدوبند بایگانی‌ها و رها از این دغدغه که چه نوع اسنادی ندیده گرفته شده یا کدام زندگی‌ها در تاریخ گم شده‌اند، آیا به نظر آن‌ها داستان ادبی بازنمایی حقیقی‌تری از گذشته به دست می‌دهد؟ کامنسکی پاسخ داد: «من فکر نمی‌کنم داستان حقیقی‌تر از تاریخ باشد، اما فکر هم نمی‌کنم رمان جعلی است. به نظرم به شکل متفاوتی حقیقی است. مثل این است که بپرسید شعر حقیقی‌تر است یا دیوار».                                                                                          •••این حقایق پاسخی به پرسش دیوید رمزی است، پرسشی عمیقاً آشنا و اساساً بیگانه. هنوز به‌راحتی می‌توان تصور کرد آمریکایی‌های نخستین، چیزی را از هیچ خلق کردند، و کاشفانی که از اقیانوس اطلس می‌گذشتند دریا را درنوردیدند تا راهشان را به‌سوی سرزمین‌های وحشی و ناشناخته باز کنند. اما لپور می‌گوید در همان زمانِ سفرِ کریستف کلمب هم، جمعیت قارۀ آمریکا از اروپا بیشتر بود. سه میلیون تاینو۵ تنها در جزیرۀ هیسپانیولا۶ زندگی می‌کردند، نامی که کلمب بر نخستین جزیره‌ای که در آن پهلو گرفت نهاد و معتقد بود کنارۀ آسیاست و مسیر جدیدی به شرق یافته است. او در روزنوشت‌های سفرش نوشته است که به بندگی‌گرفتن بومیان چقدر ساده است، کاری که اسپانیا خیلی زود برای استخراج طلا و کشت نیشکر انجام داد و طی پنجاه سال جمعیت بومیان بیش از ۹۹.۹ درصد کاهش یافت. اما برای به‌رسمیت‌شناختن هیسپانیولا به‌عنوان بخشی از «جهان جدید» و جایی که قرار بود شبیه به هیچ‌جا نباشد، کاشفی دیگر -و بیش از یک دهه- نیاز بود. کمی بعدتر، نقشه‌برداری آلمانی آنجا را به نقشۀ جهان افزود و نامش را «آمریکا» گذاشت. آمریکا پیش از آن یک ایده بود، یک تکه زمین.ما تمایل داریم تاریخ را همچون نوعی سابقه در نظر آوریم، اما تاریخ درواقع یک روایت است. وقتی لپور می‌نویسد سفر کلمب «قاره‌ها را به یکدیگر گره زد»، می‌تواند نشان دهد چگونه، و حتی در کجا، می‌باید به‌دنبال سوابق باقی‌مانده بود. طی سدۀ پس از به‌خشکی‌رسیدنِ کلمب، اروپایی‌ها ۲۰۰ تن طلا و ۱۶۰۰۰ تُن نقره، صرف‌نظر از میزان قاچاق‌شده، از معادن غرب بارِ کشتی‌هایشان کردند و به این سوی آب آوردند. همان‌طور که ثروت به شرق جاری می‌شد، گیاهان و جانوران به غرب برده می‌شدند. جمعیتِ گله‌هایی که اروپاییان آورده بودند، در غیاب شکارچیان طبیعی، هر پانزده ماه دو برابر می‌شد و هشت خوکی که کلمب در سفر دومش -به همراهِ مرغ و خروس و گوسفند و بز و اسب و مشتی دانه- آورده بود، طی اندک سالی، تبدیل به هزاران شدند. ناتوانی و اکراه اروپاییان در فهمیدن زبان‌های بومی، قصه‌ها و شیوۀ زندگی آنان، زمینۀ رشد سوءتفاهمی عمیق را مهیا کرد، یعنی پندارۀ افرادی که در «وضع طبیعی» زندگی می‌کنند. پندارۀ ذهنی‌ای که توماس هابز و جان لاک داشتند براساس آن در اروپا ایدۀ دولت مدرن را می‌ساختند. جان لاک می‌نویسد: «در آغاز همۀ دنیا آمریکا بود».بریتانیا، کم و بیش دیرتر مستعمره‌نشین‌هایش را سامان داد، و دلیل این تأخیر هم زمینه‌سازی برای ایجاد کشوری جدید نبود، بلکه می‌خواست راهبردی متعادل‌تر، نزدیک خانه، در پیش گیرد (یکی از مشاوران ملکه الیزابت بر گزارشی که دربارۀ ابراز علاقۀ بریتانیا به غرب نوشته بود چنین عنوانی نهاد: گفتار در این باب که چگونه علیاحضرت می‌توانند باعث تکدر خاطر پادشاه اسپانیا شوند). بریتانیا همچنین دیرتر به بازار تجارت برده وارد شد، اما خیلی زود بر آن چیرگی یافت. از سال ۱۶۰۰ تا ۱۸۰۰، به‌ازای استقرار هر اروپایی در بریتیش‌آمریکا، پنج آفریقایی به‌زور بدانجا برده شدند. یکی از بازدیدکنندگان ساحل کارولینا دربارۀ آن منطقه چنین نوشته است: «بیشتر شبیه به کشور کاکاسیاه‌هاست تا کشوری که سفیدپوستان در آن ساکن‌اند». در زمان اعلامیۀ استقلال، که بخش بزرگی از فهم عمومی دربارۀ آمریکا به‌شکل سنتی با آن آغاز شد، نزدیک به دو قرن شورش‌های بردگان و جنگ‌ با سرخ‌پوست‌ها اندیشه‌های آزادی، اختیار، استبداد، و انقلاب را به بوتۀ آزمون نهاده بود: چیزهایی که امضاکنندگان ابتکار خود می‌دانستند.در اوایل سال ۱۷۷۶، ابیگل آدامز به همسرش جان، که عضو کنگرۀ قاره‌ای۷ بود، نامه‌ای نوشت و از او خواست: «بانوان را از یاد مبر، و دربرابر آن‌ها بخشنده‌تر و بلندنظرتر از آن باش که نیاکانت بودند». ابیگل به یاد همسرش آورد که او و همکارانش در فیلادلفیا گرد آمده‌اند تا حکومتی به نمایندگی از مردم تأسیس کرده، و شکل حکومتی پیشین را کنار گذارند، چراکه آن حکومت نمایندۀ مردم نبود. ابیگل نوشت: «فراموش مکن تمامی مردها، اگر بتوانند، مستبد می‌شوند».همسرش پاسخ داد: «کاری جز خندیدن از دستم برنمی‌آید».این تنها مورد تضاد میان اعمال و اصول بنیان‌گذاران نیست. اما عاقلانه‌تر آن است که به‌جای آنکه چنین مکالماتی را -همچون نشانه‌هایی از دورویی یا سوء نیت- بی‌اهمیت بدانیم، همچون تضادهایی در نظر گیریمشان که در قلب سرچشمه‌های پیچیدۀ آمریکا جای دارند. خواهی نخواهی، لاینحل‌بودن این تنازعات تبدیل به موتور محرک سیاست آمریکا شده است. در پیش‌نویس نهایی اعلامیۀ استقلال، بند اولیه‌ای را مستثنا کردند که در آن برده‌داری، به‌عنوان یکی از بی‌عدالتی‌هایی که انگلستان در خاطره‌ها ثبت کرده، و تجاوز به «حقوق مقدس زندگی و آزادی» ذکر شده بود. لپور این حرکت را «شکست مهیب ارادۀ سیاسی» در عینِ شجاعت خارق‌العاده می‌نامد. ناگفته نماند که تصویب «این حقایق» - که تمامی انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند، و همگی حقوقی خدشه‌ناپذیر دارند که دولتِ انتخاب‌شده به‌دست مردم می‌باید تضمینش کند- آن‌قدر خوب شنیده شد که برده‌داران جامائیکا آمریکایی‌ها را به‌خاطر شورش برده‌ها ملامت می‌کردند، شورشی که چند هفته پس از امضای بیانیه شعله‌ور شد (هنگام بازنگری قانون اساسی و همچنین در نخستین دور کنگره تلاش‌های جدی برای لغو برده‌داری انجام شد و به نتیجه نرسید. لپور می‌گوید در پایان قرن نوزدهم دو انقلاب در آمریکا اتفاق افتاد، اما تنها یکی از آن‌ها پیروز شد).کارِ لپور نشان می‌دهد همان‌طور که آمریکا یک مکان است، نوعی تخیل نیز هست. ارزش اصلی پروژه‌هایی همچون این حقایق تنها به‌دلیل قراردادن وقایع در بستر تاریخ نیست، بلکه همچنین در پرتویی است که بر غیاب‌ها و زدوده‌های تاریخ می‌افکنند. این پروژه به ما می‌گوید چه چیزی اتفاق افتاد و چه‌چیزها قطعاً اتفاق نیفتاد. می‌گوید کدام مسئله حل شد، کدام به تعویق‌ افتاد، و کدام‌یک به‌شکلی دیگر طرح شد. «نامه‌ای از زندان بیرمنگام»، به قلم مارتین لوتر کینگ جونیور، به جنبش تی‌پارتی بوستون استناد کرد و رونالد ریگان، هنگام اعلام حمایت از بری گلدواتر در سال ۱۹۶۴، به رأی‌دهندگان هشدار داد که بنیان‌گذاران را از یاد نبرند. وانگهی، همان هنگامی که دیوید واکر استینافش را در مخالفت با برده‌داری در آستانۀ جنگ داخلی منتشر کرد، و هم زمانی که الیزابت کدی استنتون۸ پیش‌نویش درخواست برای اصلاحاتش را در سنکا فالز رونمایی کرد، دلیلشان این بود که از یک سو اعلامیۀ استقلال را با درنظرگرفتن مستثناشدگان بازسازی کنند، و از سوی دیگر خود را در مقام اخلاف فلسفی آن مردانی بنشانند که اعلامیه را امضا کرده بودند.آمریکا آن‌قدر که شاهکار بازآفرینی بود، شاهکار آفرینندگی نبود. ادبیاتی که بنیان‌گذاران برای برابری و حقوق به کار بردند راه خود را به کنایات مردم گشود؛ بدین ترتیب ساخته و بازساخته شد و خود را به دو طرف طیف سیاسی کشاند. زمانی که دونالد ترامپ -که بعد کاندیدایی شد که از صندوق‌های رأی بیرون آمد- در اواخر سال ۲۰۱۵ با آلکس جونز، نظریه‌پرداز توطئه و نفرت‌پراکن، مصاحبه کرد، واکنش تشکیلات سیاسی ناباوری بود. اما شاید بهتر بود در واکنششان بازنگری می‌کردند. جونز به ترامپ گفت: «کاری که تو می‌کنی حماسه است». دو آدم خودخواندۀ بی‌نام‌و‌نشان نشسته بودند و صحبت می‌کردند. جونز ادامه داد: «کار تو در سطح جرج واشنگتن است».لپور، هم در کتابش و هم جاهای دیگر، می‌گوید هر نسل می‌باید «راهی برای به‌ارث‌بردن میراثی از انقلاب آمریکا بیابد». او می‌گوید: «ما مردمی هستیم که در یک ایده سهیمیم». ممکن است حق با او باشد؟ هرچه باشد، داستان جذابی است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Lepore, Jill. These Truths: A History of the United States, W. W. Norton & Company, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکس کارپ نوشته است و در تاریخ ۱۹ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «History for a Post-Fact America» در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «در آغاز، همه‌جا آمریکا بود: تاریخی جدید از آمریکا» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• الکس کارپ (Alex Carp) ویراستار تحقیقی وب‌سایت‌های نیویورک ریویو آو بوکس و گرنیکا است.[۱] Duke University Reporters’ Lab: مرکز راستی‌آزمایی وابسته به دانشگاه دوک است [مترجم].[۲] trial by ordeal: محکمه‌ای که در آن فرد متهم کاری خطرناک مثل نوشیدن زهر و راه‌رفتن بر روی آتش انجام می‌دهد تا پس از آن با بهبودی متهم بی‌گناهی‌اش ثابت شود. این محکمه هم در دین زرتشتی و هم در مسیحیت ایام قرون وسطا رواج داشت [مترجم].[۳] trial by combat: محکمه‌ای که در آن، به‌دلیل کافی‌نبودن شواهد برای اثبات دعاوی یکی از طرفین، قاضی شاکی و متهم را ملزم به نوعی دوئل و نبرد تن‌به‌تن می‌کند و فرد پیروز طرف برحق دادگاه اعلام می‌شود. ریشۀ این نوع قضاوت به گذشتگان اقوام ژرمن می‌رسد [مترجم].[۴] category error[۵] Taíno: دسته‌ای از بومیان کاراییب [مترجم].[۶] Hispaniola [۷] Continental Congress: کنگرۀ قاره‌ای یا کنگرۀ فیلادلفیا شامل سیزده نماینده از سیزده مستعمره‌نشین بود که، در زمان انقلاب، ادارۀ حکومت را در دست گرفت [مترجم].[۸] Elizabeth Cady Stanton: از بنیان‌گذاران مبارزه برای حقوق زنان بود، و از چهره‌های تأثیرگذار نخستین کنوانسیون حقوق زنان که در شهر سنکافالز برپا شد [مترجم]. ]]> الکس کارپ تاریخ‌وسیاست Wed, 12 Dec 2018 04:54:41 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9215/ ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9221/ جان گری، نیواستیتسمن — آن‌طور که دیوید ووتن می‌گوید، ما در جهانی زندگی می‌کنیم که با انقلابی فکری ایجاد شده است که سه متفکر در قرن‌های شانزدهم تا هجدهم آن را آغاز کردند. «عنوان کتابم قدرت، لذت، سود است، و این ترتیب از آن روست که مفهوم قدرت را در قرن شانزدهم برای نخستین بار ماکیاوللی پردازش کرد؛ مفاهیم لذت و شادکامی را در قرن هفدهم هابز مورد تجدیدنظری اساسی قرار داد؛ و طرز کار سود در اقتصاد را در قرن هجدهم نخستین بار آدام اسمیت نظریه‌مند کرد». پیش از این متفکران، زندگی بر ایدۀ یک خیر اعلی -هدفی فراگیر برای زندگی انسان- استوار بود. این خیر اعلی از نظر مسیحیت همان رستگاری بود، و از نظر فلسفۀ یونانی‌رومی وضعیتی بود که در آن شادکامی و فضیلت به وحدت برسند. در هر دو، وقتی این خوبیِ برین فراچنگ می‌آمد، زندگی انسان به کمال می‌رسید.اما نزد کسانی که در جهانی زندگی می‌کنند که به‌دست ماکیاوللی و هابز و اسمیت ساخته شده است، خبری از خیر اعلی نیست. اینان، به‌جای رستگاری یا فضیلت، خواهان قدرت، لذت و سود هستند و این‌ها را بی‌اندازه و بی‌حدوحصر می‌خواهند. دلیلش این است که این‌ها چیزهای نادری هستند و به‌شدت ناپایدارند، رقبای زیادی در حسرت آن‌ها هستند و وابسته‌اند به بخت و اقبال؛ سخت به دست می‌آیند و ساده از دست می‌روند. دلیل ژرف‌ترش این است که از نظر این متفکران شکوفایی و کمال انسان را نمی‌توان به دست آورد، بلکه تنها باید به‌دنبالش بود. میل آدمی سیری‌ناپذیر است و ارضای امیال وضعیتی صرفاً خیالی است. هابز لُبّ این نگاه غم‌افزا را چنین بیان کرده است: «چنان‌که در وهلۀ نخست تمایل عام نوع بشر را این می‌دانم: میلی ابدی و توقف‌ناپذیر به قدرت از پی قدرت، میلی که تنها با مرگ فرو می‌نشیند». چنان‌که ووتن متذکر می‌شود، میک جَگِر و کیث ریچاردز نیز در آهنگ «راضی نمی‌شوم»۱ دیدگاه مشابهی را دربارۀ وضعیت انسان بیان می‌کنند. جدا از اینکه این خوانندگان گروه رولینگ استونز خودشان به این آگاه بوده‌اند یا نبوده‌اند، به‌هرحال ترانۀ آن‌ها جهان‌بینی حاکم بر دوران مدرن را به نمایش می‌گذارد.ووتن یک تاریخ‌نگار اندیشۀ بسیار مبتکر است که در باب ظهور علم مدرن مطالب روشنگری نوشته است. کتاب او با عنوان اختراع علم: تاریخی جدید از انقلاب علمی۲ (۲۰۱۵) نشان می‌دهد جهانی که با انباشت سریع دانش شکل گرفته با جهان‌های قدیمی‌تر و پیشامدرن که در آن‌ها تصور می‌شد همۀ چیزهای واقعاً مهم تا آن زمان شناخته شده است به‌صورت بنیادین تفاوت دارد. از نظر ووتن، ظهور علمْ یک کوچِ پارادایمی۳ در نگاه ما به جهان بود، حتی بسیار گسترده‌تر از آن چیزی که تامس کوهن در ساختار انقلاب‌های علمی۴ (۱۹۶۲) درباره‌شان بحث می‌کند. بحث کوهن این بود که وقتی دانش جدیدی در دسترس قرار می‌گیرد، نظریه‌های علمی فقط به‌صورت صعودی رشد نمی‌کنند، بلکه ابتدا میل به حفظ و گسترش خود دارند، اما ناگهان در تحولی انقلابی برانداخته می‌شوند و پارادایمی جدید جای آن‌ها را می‌گیرد.از نظر ووتن، ظهور علم بزرگ‌ترین کوچ پارادایمی بوده است، انقلابی شناختی که طرز فکر انسان‌ها دربارۀ جهان را به‌طور کامل و برگشت‌ناپذیری تغییر داد. بین قرن‌های شانزدهم تا هجدهم، نوشته‌های ماکیاوللی و هابز و اسمیت منجر به استقرار «پارادایم روشنگری» شد، یک نظام اعتقادی دربارۀ انسان‌ها به‌عنوان آفریدگانی خودخواه، که تاآنجاکه با یکدیگر احساس همدلی کنند و بفهمند که رفاهشان وابسته به هم است، اجتماعی هستند، اما ذاتاً تعقیب امیال خودشان آنان را هدایت می‌کند.در این نظام، تنها هدف عقلانی جامعه ارضای بیشینۀ خواسته‌هاست، و تنها راه دست‌یافتن به این مهم یک جامعۀ بازرگانی است، مبتنی بر نوعی اقتصاد بازار، مالکیت خصوصی و دولت محدود. در این دیدگاه، خوب‌بودن صرفاً مجموعه‌ای از راهبردهاست برای تعقیب هر آنچه انسان‌ها بیشترین میل را به آن دارند. بحث‌های اخلاقی از آن جنسی که ارسطو و آکوئیناس می‌کردند متکی بر این باور بود که برای زندگی‌کردن یک طریقۀ واقعاً درست وجود دارد. اما وقتی این باور کنار گذاشته شد، رفتن به‌دنبال خوبی معنای خود را از دست داد. آنگاه تنها چیزی که باقی ماند حساب‌وکتاب منفعت‌گرایانۀ سود و زیان بود.ووتن این کوچ مفهومی را که منجر به زایش زندگی امروزی ما شده است در کتابی توضیح داده که از حیث دامنه بلندپروازانه و خیره‌کننده است. تقریباً یک‌سوم از ۴۰۰ صفحۀ قدرت، لذت، سود را یادداشت‌های علمی و ضمایم آن تشکیل می‌دهد. بااین‌حال، روایتِ مکتوبِ سرزندۀ ووتن هرگز جنب‌وجوش خود را از دست نمی‌دهد. کمتر کتاب دانشگاهی‌ای را می‌توان سراغ گرفت که چنین داستان هیجان‌انگیزی از نحوۀ تغییر جهان به دستِ ایده‌ها ارائه کرده باشد. ولی این داستانی است که بخش بزرگی از آن حذف شده است، و این دیدگاهِ «پارادایم روشنگری» که ووتن ارائه می‌کند هم ناکامل است و هم زمان‌پریش. او نمی‌گوید متفکران روشنگری مجموعه‌ای همگن از ایده‌ها را ترویج می‌کردند. او می‌نویسد: «’روشنگری‘ کلمه‌ای مسئله‌ساز است، چون ساده و مفید است که از روشنگری‌های متعدد سخن بگوییم». تفکر روشنگری پر از «منازعات تلخ» بود، پر از افراطیون و محافظه‌کارانی که دیدگاه‌هایی ناهمسو در باب حدود جامعه‌پذیری انسان داشتند. اما، به‌رغم همۀ این هشدارهای احتیاطی، پارادایم روشنگری ووتن به‌طرزی غیرمعمول تنگ و محدود است:وقتی، در پایان قرن بیستم، فروپاشی کمونیسم ظاهراً منادی یک نظم جهانی جدید شده بود، این نظم جدید بنا بود بر اصول روشنگری استوار شود: بازارهای آزاد، آزادی بیان، جدایی دین از دولت. وقتی از ارزش‌های غربی حرف می‌زنیم، ارزش‌هایی که در ذهن داریم ارزش‌های پدران بنیان‌گذار آمریکاست، که می‌شود همان ارزش‌های روشنگری. وقتی خوبی‌های جامعه‌هایمان را وصف می‌کنیم و وقتی ناکامی‌های آن‌ها را نقد می‌کنیم، استدلال‌هایی را بسیج می‌کنیم که در درون پارادایم روشنگری بالیده‌اند ... در غرب، ارزش‌های روشنگری، بازارهای آزاد و آزادگی سیاسی در هم تنیده و به هم وابسته هستند.ووتن در اینجا نه‌تنها روشنگری را صرفاً در چارچوب استیلای آمریکا تعریف می‌کند -استیلایی که اینک به‌وضوح به تاریخ پیوسته است- بلکه، با تمرکز بر زیرمجموعه‌ای کوچک از ایده‌های لیبرالی، سایر ایده‌ها و جنبش‌هایی را نیز طرد می‌کند که در هر نگاه جامع‌تر و وسیع‌تری به روشنگری بخشی از آن دوره به حساب می‌آیند. بخش بزرگی از اندیشۀ مارکس نقدی بود بر آنچه ووتن آن را پارادایم روشنگری تعریف می‌کند. لیکن نقد مارکس بر اندیشۀ روشنگری خودش در درون روشنگری بود، و جنبش‌هایی که از او الهام گرفتند همواره خود را ادامه‌دهندۀ پروژۀ روشنگری می‌دانستند.وقتی کمونیست‌ها در روسیه و چین تلاش کردند کشورهای خود را از روی الگویی جدید از نو بسازند، باور داشتند که دارند تمدن‌هایی عقب‌افتاده و ازپادرآمده را با تمدنی تعویض می‌کنند که مبتنی بر ایده‌های روشنگرانۀ پیشرفت و عقلانیت است. این در حالی است که می‌بینیم ووتن تنها یک بار از مارکس یاد می‌کند و از روسیه هیچ حرفی نمی‌زند. از چین تنها در بحث قیمت فلزات گران‌بها در قرن هجدهم نامی به میان می‌آید. مارکسیسم در انتهای کتاب به چشم می‌خورد، اما صرفاً به‌عنوان یک قلم از فهرستی بلند از جنبش‌هایی به‌شدت بی‌ربط -«احیاگران دینی، ایدئالیسم، سوسیالیسم و مارکسیسم، داروینیسم اجتماعی، ظهور فلسفه‌های اخلاقی مبتنی بر دیگری‌خواهی، و در قرن بیستم فرویدگرایی و پسامدرنیسم»- که ووتن همۀ آن‌ها را «حملاتی به چارچوب روشنگری» توصیف می‌کند.در حقیقت اکثر این جنبش‌ها مصادیقی از اندیشۀ روشنگری بودند، نه این که رد و طرد آن باشند. داروینیست‌های اجتماعی باور داشتند که دارند علمی روشنگرانه دربارۀ ماهیت انسان ایجاد می‌کنند که مبتنی بر فیزیولوژی است. آگوست کنت، پوزیتیویست بسیار تأثیرگذار قرن نوزدهمی، کسی که کلمۀ «دیگری‌خواهی» را برای تعریف اخلاق سکولار خویش ابداع کرد، کار خود را در امتداد سنت دایرةالمعارفی‌های فرانسوی قرن هجدهم می‌دانست. فروید در پایان عمر خویش پای می‌فشرد که در مطالعۀ ذهن انسان از عقلانیت علمی استفاده کرده است. حتی سرچشمۀ پسامدرن‌های قرن بیستمی و بیست‌ویکمی نیز نیچه است که یک عمر ستایشگر ولتر بود، و ولتر خودش را نقطۀ انتهاییِ روشنگری قرار می‌داد، نه خارج از آن. هیچ یک از این جریان‌ها را نمی‌توان به‌نحوی معقول صرفاً حمله‌کننده به روشنگری توصیف کرد.اندیشۀ روشنگری در اشکال متعددی ادامه یافته است که پارادایم تنگ و محدود ووتن این اشکال را از خود طرد می‌کند. درعین‌حال، جنبش‌های قدرتمندی ظهور کرده‌اند که تنوعی از پروژه‌های ضد‌‌روشنگری را ترویج می‌کنند، و ووتن به آن‌ها نیز توجهی نمی‌کند:روشنگری در برابر همۀ تلاش‌هایی که به قصد از میان بردن آن صورت گرفته مقاومت کرده است. بارها و بارها جنبل و جادوهایی که برای شکست‌دادن آن به کار افتادند برچیده شدند؛ بارها و بارها نیزه‌هایی بر اندام‌های آن وارد کردند. بااین‌حال، همچون خون‌آشام، به زندگی بازگشته است. وقتی در ابتدای قرن بیستم ماکس وبر دفع طلسم جهان را توصیف می‌کرد و می‌گفت ما در درون قفس آهنین عقلانیت ابزاری گرفتاریم، درواقع داشت ارزش‌های روشنگری را توصیف می‌کرد... وبر درست می‌گفت -فارغ از اینکه چقدر برای نجاتمان تلاش کنیم، همواره درون قفس خواهیم ماند.ووتن نیز مانند وبر در عقلانیت زندگی مدرن اغراق می‌کند. درست است، رژیم‌های مروجِ ایدئولوژی‌های ضد‌‌روشنگری تاکنون شکست خورده‌اند. رژیم نازی، که متکی بر ایده‌های ضد‌‌روشنگریِ خون و خاک بود و همچنین زیست‌شناسیِ نژادپرستانۀ به‌ارث‌رسیده از برخی متفکران روشنگری را مطرح می‌کرد، به‌عنوان یک اقتصاد جنگی به‌اندازۀ بریتانیای دموکراتیک کارآمد نبود. داعش نتوانست دولتی مستقر ایجاد کند، چون غرب بر آن برتری تسلیحاتی داشت. اما این نیز درست است که دولت‌های غربی عمیقاً متأثر از طرزفکرهایی هستند که عقل ابزاری را رد می‌کنند.اگر جهان ما صرفاً با آن جنس از عقلانیتی اداره می‌شد که ماکیاوللی و هابز مروج آن بودند، برخی خطاها و حماقت‌های دوره‌های اخیر احتمالاً واقع نمی‌شدند. آیا کسی که از تحلیل هزینه‌‌فایده استفاده می‌کند، ممکن است آن حملۀ ویرانگر به عراق را حتی در خیالاتش تجسم کند؟ فقط ده دقیقه استفاده از عقل ابزاری نشان می‌داد که تأثیر تغییر رژیم در بهترین حالت پیش‌بینی‌ناپذیر است و به احتمال زیاد آشوبی فاجعه‌بار پدید خواهد آورد. ماجراجویی عراق و اجرای دوباره و حتی فاجعه‌بارتر آن در لیبی، بیشتر از آنکه جعل سیاست زور باشد، ملهم از روندهایی در اندیشۀ روشنگری بوده که ووتن آن‌ها را مغفول نهاده است: مشخصاً تأثیرگذاریِ مداوم ایده‌های برآمده از دیانت غربی.یک جزء سازندۀ مهمِ ترکیب فکری‌ای که این «جنگ‌های اختیاری» از آن برخاسته‌اند ایدئولوژی ترویج دموکراسی است: این باور که انسان‌ها در همه‌جا رؤیای رهایی از جباریت را در سر می‌پرورند. این ایمان سکولار، که ریشه در متفکران مرکزی روشنگری دارد، یعنی کسانی چون جان لاک و ایمانوئل کانت -که اندیشۀ سیاسی‌شان با انجیل‌باوریِ جهان‌شمول‌گرایانه شکل گرفته بود- دست‌کم همان‌قدر در سیاست مدرن تأثیرگذار بوده که تحلیل هزینه‌‌فایدۀ منفعت‌گرایانه.آدام اسمیت، سومین متفکرِ انقلابیِ مورد نظر ووتن، نیز متکی بر ایده‌های یکتاپرستانه بود. استدلال او برای مبادلۀ آزاد مبتنی بر باوری مسیحی به مشیت الهی بود که مطابق آن مردمانی با مهارت‌های متفاوت در گوشه‌های متفاوت جهان جای داده شده‌اند تا بتوانند با هم به‌صورت سازنده مبادله کنند. به همین شکل، روشنگری پدران بنیان‌گذار آمریکا نیز متکی بر مفروضات خداباورانه دربارۀ حقوق انسان بود که بر وظایف انسان نسبت‌به خدا استوار شده بودند. وقتی لیبرال‌های قرن بیست‌ویکمی پارسامنشانه ارزش‌های روشنگری را تصدیق می‌کنند، ندانسته همین میراث خداباورانه را به میدان می‌آورند.سایر اقسام اندیشه با ظهور روشنگری به‌کلی ناپدید نشد، بلکه فقط دگردیسی یافتند. اینجا روشنگری شبیه به علم مدرن است. ووتن از این ایده بهره می‌برد که ظهور علم یک انقلاب شناختی بود و الگویی برای کوچی که او ادعا می‌کند در اخلاقیات و سیاست نیز رخ داد، و بدون شک علم جهان را عمیقاً تغییر داد.زندگی‌های ما روزانه با مشتقات تکنولوژیکِ حاصل از پیشرفت شتابندۀ دانش علمی تغییر می‌کند. اما این به معنای پایان‌یافتن اسطوره‌سازی یا جادو‌باوری نیست. کاملاً برعکس: علم خودش به ماشینی برای اسطوره و جادو تبدیل شده است. این باور که علم می‌تواند شرور کهن را بربیندازد خودش به‌وضوح یک‌جور جادوباوری است، و بااین‌حال به‌طور گسترده موردقبول است. چقدر گفته‌ایم که علم می‌تواند قحطی را ریشه‌کن کند؟ شکی نیست که با تکنولوژی‌های جدید ممکن است کمبود مواد غذایی به تاریخ بپیوندد، اما علم نمی‌تواند از قحطی‌های فاجعه‌بار مثلاً از آن جنسی که در حال حاضر یمن را در بر گرفته جلوگیری کند. علت این نوع قحطی‌ها کمبود مادی نیست، بلکه رفتار انسانی است. اگر میلیون‌ها نفر در این کشور بلازده از فرط گرسنگی به سرحد مرگ رسیده‌اند، علتش یک جنگ بی‌محاباست. رشد دانش علمی موجب نمی‌شود انسان‌ها عقلانی‌تر شوند. صرفاً به برخی از آن‌ها قدرت بیشتری می‌دهد تا آنچه می‌خواهند را انجام دهند. علم، به‌جای ازمیان‌بردن رفتار غیرعقلانی، مقیاس و پیامدهای جرم و حماقت انسانی را بالا برده است.این انقلابی که ووتن معتقد است با ظهور علم رخ داده هرگز وجود نداشته است، و این کوچ پارادایمی‌ای که او خیال می‌کند با روشنگری اتفاق افتاده هرگز در کار نبوده است. قفس آهنین وبر -پیروزی برگشت‌ناپذیر عقل ابزاری- یک سراب بود. در ابتدای دوران مدرن تغییرات مفهومی زیادی رخ داد، اما با آن کوچ تمام‌وکمالی که ووتن مفروض می‌گیرد خیلی فاصله داشت. به‌علاوه، سلطۀ کنونی روشنگریِ موردنظر ووتن -که او بیش‌ازحد در آن اغراق می‌کند- برگشت‌ناپذیر نیست. این یکی از ویژگی‌های نظریۀ کوهن است که پارادایم‌ها به‌طور مرتب برانداخته می‌شوند. آیا نمی‌شود که پارادایم روشنگری هم چنین سرنوشتی پیدا کند؟ ووتن به این پرسش بسیار کم پرداخته است:این ویژگی ممکن است بسیار متفاوت باشد. شاید یک روز ربات‌ها همۀ کارهای سخت را انجام دهند، شاید انرژی از منابعی تأمین شود که به‌نحو مؤثری کم‌هزینه باشد، و شاید بیماری و درد با دستکاری‌های ژنتیکی به تاریخ بپیوندند. در آن جهان، پارادایم روشنگری، که با علم به کمبود پدید آمده، با درک اینکه لذت و شادکامی به‌سختی تأمین می‌شود، شاید بی‌ربط به نظر برسد.اینجا ظاهراً ووتن بالأخره رضایت می‌دهد که ممکن است بتوانیم از قفس آهنین فرار کنیم. پیشرفت‌های تکنولوژیک می‌توانند کلیدی در اختیار ما بگذارند. چنین چشم‌اندازی بعید است. محتمل‌تر این است که کمبود پایان نمی‌یابد و تکنولوژی‌های جدیدِ صرفه‌جویی در نیروی کار به سلاحی در منازعات آتی قدرت تبدیل می‌شوند. چنان‌که در گذشته علم به‌عنوان ابزاری در کشمکش‌های انسانی به کار می‌رفت. اگر بنا باشد روشنگری موردنظر ووتن در یک کوچ پارادایمیِ دیگر کنار زده شود، علتش پیشرفت در تکنولوژی نخواهد بود، بلکه الزامات سیاسی چنین خواهند کرد. روشنگری لیبرال وقتی کنار زده می‌شود که دیگر به‌قدر کافی به مردم چیزی را که می‌خواهند ندهد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Wootton, David. Power, Pleasure, and Profit: Insatiable Appetites from Machiavelli to Madison. Harvard University Press, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان گری نوشته است و در تاریخ ۷ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Enlightenment without end» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• جان گری (John Gray) استاد بازنشستۀ علوم سیاسی از مدرسۀ اقتصادی لندن است. گری از برجسته‌ترین مرورنویسان جهان در زمینۀ سیاست و جامعه است. فجر کاذب: توهمات سرمایه‌داری جهانی (False Dawn: the Delusions of Global Capitalism) از جمله کتاب‌های اوست.[۱] I Can’t Get No Satisfaction[۲] The Invention of Science: A New History of the Scientific Revolution[۳] paradigm shift[۴] The Structure of Scientific Revolutions ]]> جان گری تاریخ‌وسیاست Tue, 11 Dec 2018 05:05:04 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9221/ دور نگه‌داشتن سلبریتی‌ها از سیاست یکی از وظایف شهروندی ماست http://tarjomaan.com/neveshtar/9220/ جورج مونبیو، گاردین — انتظار دارید روزنامه‌ها بیشتر با چه دست افرادی گفت‌وگو کنند؟ شاید آن‌هایی که حرفی برای گفتن دارند، یا شاید هم آن‌هایی که تجربه‌هایی غنی‌ و عجیب‌ دارند؟ ممکن است در زمرۀ فیلسوفان، یا کاراگاهان، یا پزشکانِ مناطق جنگی، آوارگان، دانشمندان قطبی، کودکان خیابانی، آتش‌نشان‌ها، ورزشکاران پرش آزاد، فعالان اجتماعی، نویسندگان یا شیرجه‌زن‌ها باشند؟ البته که نه، چرا که روزنامه‌ها بیشتر با هنرپیشه‌ها گفت‌وگو می‌کنند. من کار پژوهشی‌ای در این زمینه انجام نداده‌ام، اما گمان می‌کنم بین یک‌سوم تا نیمی از مصاحبه‌های روزنامه‌های اصلی با افرادی است که زندگی‌شان را از راه فرورفتن در قالب یک نفر دیگر، و صحبت‌کردن از زبان او، می‌گذرانند.این پدیده آنچنان عجیب و غریب است که، اگر این‌چنین نرم‌نرمک به خوردمان نرفته بود، بی‌گمان جا می‌خوردیم. راستش شیوۀ کار رسانه‌ها از نظر من نمادین است. مشکل رسانه عمیق‌تر از اخبار جعلی است؛ کاری که آن‌ها می‌کنند ارائۀ اخبار دربارۀ جهانی جعلی است.من نه می‌گویم روزنامه‌ها با هنرپیشه‌ها مصاحبه نکنند، نه اینکه هنرپیشه‌ها حرفی درخور شنیدن ندارند، اما دل‌مشغولی بیش‌ازحد به موضوعات این صنف سبب می‌شود صداهای دیگر گنگ شوند. یکی از نتایجش این است که هیچ موضوعی موضوعیت نمی‌یابد، مگر زمانی که از دهان یک هنرپیشه خارج شود. فروپاشی اقلیم، آوارگان، حقوق بشر، آزارگری جنسی؛ به نظر می‌رسد هیچ‌یک از این مسائل نمی‌توانند بدون اینکه به هالیوود بروند مطرح شوند.این به معنای کم‌ارزش جلوه‌دادن کار هنرپیشگانی نیست که کمک کرده‌اند تا توجهات بی‌شماری به مشکلات جلب شود؛ به‌ویژه منظورم زنان برجسته و شجاعی است که دست به افشاگری دربارۀ هاروی واینستین زدند و جنبش #من_هم را به راه انداختند. بااین‌حال، از یاد نبریم زنان برجسته و شجاع بسیاری نیز بودند که برای گفتن همان حرف به پا خواستند اما، چون هنرپیشه نبودند، صدایشان شنیده نشد. همه گمان می‌کنند جنبش #من_هم یک سال قبل و به‌دست آن‌هایی راه افتاد که واینستین را متهم کردند، در صورتی‌که جنبش در سال ۲۰۰۶ آغاز شد، همان سال بود که یک فعال اجتماعی به‌نام تارانا برک نام #من_هم را بر آن نهاد. او و میلیون‌ها نفر دیگر تلاش کردند در جایی سخن بگویند که، خواه به‌معنای واقعی یا استعاری، زیر نور صحنه نبود.دستِ‌کم هنرپیشه‌ها در خدمت منافع عمومی هستند. نتایج پیمایش غیرعلمیِ من نشان می‌دهد دستۀ بعدی‌ای را که زیاد با آن‌ها مصاحبه می‌شود می‌توان تحت عنوان «خدمت‌گزار ثروتمندان» طبقه‌بندی کرد، یعنی رستوران‌دارها، طراحان مد، طراحان داخلی و مانند آن‌ها. چنان ارج و قربی بر ما می‌نهند و آنچنان عزت‌تپانمان می‌کنند که انگار مشتری آینده‌شان هستیم. ما در جهانی متظاهرانه زندگی می‌کنیم، جایی که به ما القا می‌کنند صرفاً ناظرانی مات و مبهوت نیستم، بلکه در آن مشارکت داریم.اثر نورافکن در صفحات فرهنگی روزنامه‌ها به‌خودی‌خود بد است، اما زمانی بدتر می‌شود که به صفحات سیاسی هم نفوذ کند. بدین ترتیب موضوعات عمومی، در تمامی طول سال، به‌ویژه در فصل کنفرانس‌های حزبی، همچون نمایش‌های زندگی خصوصی نمایانده می‌شود. برای نمونه برکسیت، چیزی که احتمالاً زندگی تک‌تک شهروندان بریتانیا را تغییر خوهد داد، به یک درام تقلیل می‌یابد، درامی با این قصه که آیا ترزا می شغلش را حفظ خواهد کرد یا نه، چیزی که فعلاً شاید برای هیچ‌کس، حتی خود ترزا می، اهمیتی نداشته باشد.نه می و نه جرمی کوربین تابِ بارِ آن کیش شخصیتی را ندارند که رسانه‌ها می‌خواهند برایشان بسازند. آن‌ها در عرصۀ عمومی محجوب و خام‌دست‌اند و به نظر می‌رسد کانون توجه بودن آزارشان می‌دهد. هر دو حزب با مشکلاتی غول‌آسا دست‌به‌گریبان‌اند و صدها نفر برای سامان‌دهی سیاست‌ها، تاکتیک‌ها و طرح‌هایشان کار می‌کنند. بااین‌حال چنین موضوعات مهم و پیچیده‌ای به قصۀ تقلای شخصی یک نفر تقلیل داده می‌شود. از چشم رسانه‌ها، همه بازیگرند. بدین ترتیب نمایش جای واقعیت را می‌گیرد.حتی اگر گزارش‌های سیاسی به شخصیتِ افراد فروکاسته نشود، عکاسی سیاسی می‌شود. امکان دارد مقاله‌ای در روزنامه به موضوعات عمیق و پیچیده بپردازد، اما معمولاً با تصویر یکی از ده سیاستمداری منتشر می‌شود که عکسشان می‌باید در هر گزارش خبری وجود داشته باشد. همین که تصویر مِی -بوریس جانسون که جای خود دارد- غوغایی عمومی به راه بیندازد کافی است. عکس‌ها هم، مانند هنرپیشه‌ها، دیدگاه ما دربارۀ دیگران را مه‌آلود ساخته، و کاری می‌کنند فراموش کنیم این مقاله دربارۀ زندگی میلیون‌ها نفر است، و نه یک نفر.ناتوانی رسانه‌ها در خلاقیت و ژرفانمایی نه‌تنها ملال‌آور، بلکه خطرناک نیز هست. گونه‌های خاصی از سیاست‌ورزی وجود دارند که به‌تمامی حول شخصیت‌ها سامان یافته‌اند. منظورم آن نوع سیاست‌ورزی است که در آن جای معنا و مدرک و تحلیل با نماد و شعار و هیجان پر شده است، یعنی فاشیسم. اگر روایت‌های سیاسی را مبتنی بر قصه‌های روان‌شناختی سیاستمداران بسازید، حتی اگر خودشان نخواهند، باز هم راه را برای‌ آن‌هایی گشوده‌اید که می‌توانند به شکلی مؤثرتر این بازی را پیش برند.این شیوۀ گزارش‌نویسی همین حالا هم به ظهور آدم‌هایی منجر شده است که اگرچه فاشیست نیستند، اما گرایش‌های عوام‌فریبانه دارند. جانسون، نایجل فراژ و جیکوب ریس‌ماگ، درست مانند دونالد ترامپ، ستارۀ برنامه‌های تلویزیونی واقع‌نما۱ هستند. برنامه‌هایی که در آن به ایفای نقش می‌پردازند [...] برنامه‌های خبری و تحلیل اخبار است. در سیرکِ رسانه، دلقک‌ها ستاره‌اند و دلقک‌ها در سیاست خطرناک‌اند.اثر نورافکن اجازه می‌دهد تعداد معدودی که مورد التفات‌اند اولویت‌ها را تعیین کنند، و این‌گونه است که تقریباً تمامی موضوعات اساسی در تاریکیِ اطراف حلقۀ نور گم می‌شوند. رسانه‌ها روزانه هزاران صفحه کاغذ و هزاران ساعت برنامه منتشر می‌کنند، اما به‌ندرت چیزی از این حجم کاغذ و زمان به موضوعاتی می‌پردازد که واقعاً اهمیت دارند: ازبین‌رفتن محیط‌زیست، نابرابری، محروم‌سازی، ازبین‌بردن دموکراسی با پول. در جهانِ هویت‌های جعلی، چیزهای بی‌اهمیت تبدیل به دغدغۀ ما می‌شوند. عنوان خبری یکی از گزارش‌هایی که هفتۀ گذشته در اخبار بی.‌بی.‌سی کار شد این بود: «مگان خودش درِ ماشین را بست»۲.بی.‌بی.‌سی به‌تازگی اعلام کرده است که دو برنامه را، با موضوع تغییرات اقلیمی، یک‌بار در هفته پخش خواهد کرد. با توجه به بی‌تفاوتی، و گاهی دشمنی آشکاری که بی.‌بی.‌سی در قبال افرادی داشته است که در طول ۲۰ سال گذشته می‌خواسته‌اند به موضوع تغییرات اقلیمی بپردازند، این اقدام را باید یک پیشرفت محسوب کرد. با‌این‌حال، اگرچه اخبار کسب‌و‌کار اهمیتی کمتر از نابودی محیط‌زیست دارد، دم‌به‌دقیقه پخش می‌شود. دلیلش پاره‌ای بدان جهت است که به نظر آن‌هایی که رسانه را می‌گردانند اخبار کسب‌و‌کار محوریت دارند، و پاره‌ای دیگر به این دلیل که کسب‌وکار موضوع موردعلاقۀ آن‌هایی است که در مرکز نورافکن جای خوش کرده‌اند. ما چیزی را می‌بینیم که آن‌ها می‌خواهند ببینیم؛ سایر موضوعات در تاریکی باقی می‌مانند.وظیفۀ تمامی روزنامه‌نگاران این است که نورافکن‌ها را خاموش کنند، پرده‌ها را کنار بزنند و ببینند چه چیزی در گوشه‌های اتاق پنهان شده است. نمونه‌های درخشانی در این زمینه وجود دارند، مانند ماجرای رسوایی ویندراش اسکندال۳ که گزارشش را آمیلیا جنتلمن و دیگران در گاردین منتشر کردند؛ قصۀ مردمانی که آن‌سوی نور نورافکن‌ها زندگی می‌کنند. مقاله با تصویر قربانیان آراسته شده بود، نه سیاستمدارانی که چنین بلایی سر آن‌ها آورده بودند. از آن گذشته، تراژدی زندگی آن‌ها در سایۀ نمایش زندگی یک نفر دیگر قرار نداشت. داستا‌ن‌هایی ازاین‌دست هنوز آن‌قدر قدرت دارند که حاضرانِ در مرکز نورافکن را مجبور به پاسخ‌گویی کنند.وظیفۀ تمامی شهروندان این است که چیزی که دارند می‌بینند را خوب درک کنند. جهانی که تصویر می‌شود با جهانی که در واقع وجود دارد متفاوت است. شخصیتی‌سازیِ موضوعات پیچیده، پس از آنکه اطمینان یابد در درک و واکنش به تنگناها دست و پا می‌زنیم، ما را گمراه و سردرگم می‌کند. به نظر می‌رسد هدف اصلی همین است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جورج مونبیو نوشته است و در تاریخ ۳ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Our cult of personality is leaving real life in the shade» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «دور نگه‌داشتن سلبریتی‌ها از سیاست یکی از وظایف شهروندی ماست» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• جورج مونبیو (George Monbiot) نویسندۀ کتاب‌‌‌های پرفروش وحشیانه: تغییر زمین، دریا و زندگی انسانی (Feral: rewilding the land, sea and human life) و عصر توافق: مانیفستی برای یک نظم جدید جهانی (The Age of Consent: A Manifesto for a New World Order) است. آخرین کتاب او چطور در این مخمصه گرفتار شدیم: سیاست، برابری، طبیعت (How Did We Get into This Mess? Politics, Equality, Nature) نام دارد.[۱] The reality TV: ژانری در برنامه‌سازی تلویزیونی که بر مبنای قرارگرفتن افراد در موقعیت‌های واقعی ساخته می‌شود؛ از فُرم‌های معروف این ژانر مسابقه‌های آشپزی هستند که در منزل شرکت‌کنندگان برگزار می‌شود، یا برنامه‌هایی که شرکت‌کنندگان به نقاط ضعفشان اعتراف می‌کنند و مانند آن [مترجم].[۲] Rachel Meghan Markle: هنرپیشۀ سابق آمریکایی که با پرنس هری ازدواج کرد و با لقب دوشس ساسکس عضو خاندان سلطنتی بریتانیا شد. داستان خبر از این قرار بود که فیلمی از او منتشر شد که، هنگام پیاده‌شدن از خودرو، خودش (به‌جای راننده) در را بست. بعضی‌ها گفتند این نشانۀ فروتنی اوست و عده‌ای دیگر به‌شوخی گفتند شاید مسئول باز و بسته‌کردن در خودرو را اخراج کرده است [مترجم].[۳] Windrush scandal: رسوایی سیاسی در بریتانیا در سال ۲۰۱۸ که طی آن تعدادی افراد کاراییبی/آفریقایی‌بریتانیایی (ویندراش) دستگیر و به اشتباه به کشور اصلی بازگردانده شدند [مترجم]. ]]> جورج مونبیو تاریخ‌وسیاست Sun, 09 Dec 2018 05:06:05 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9220/ همین خشم‌ها علیه بازار، بازار تازه‌ای خواهد ساخت http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9213/ دنیل تی. راجرز، یوروزین — استاد تاریخ اندیشه، دنیل تی راجرز ، توضیح می‌‌دهد که از دهۀ ۱۹۷۰، مفاهیم اشتراک‌‌گرای موجود از خود و از جامعه، جای خود را به فردیت مستقل و حق‌‌بنیاد دادند. و آنچه امروز، درقالب بازگشت سیاست‌‌های همبستگی، شاهدش هستیم، درواقع پس‌‌ضربۀ ناشی از همین امر است. بااینحال اما، به‌‌اعتقاد او، هرچه سیاست به‌‌سوی بازاری‌‌شدن پیش ‌‌می‌‌رود، ازهم‌‌گسست بیشتری بر وضعیت آینده حاکم می‌‌گردد.                                                                                           •••در قطعه‌‌ای به‌‌یادماندنی و تأمل‌‌برانگیز از نوشته‌‌های ویرجینیا وولف، رمان‌‌نویس شهیر، آمده: «در دسامبر ۱۹۱۰ یا همان حول‌وحوش شخصیت انسان تغییر کرد». به‌‌نظر او، از آن پس رابطۀ میان اربابان و خدمتگزاران، زنان و شوهران، والدین و کودکان، دیگر هرگز مثل قبل نشد؛ یا لااقل در انگلستانی که او می‌‌شناخت چنین بود. این گفته البته اشتباه است. شخصیت انسانی به‌‌یکباره تغییر نمی‌کند. جامعه و گفتمان اجتماعی، بسیار پیچیده‌‌تر، و ماهیتاً بسیار متکثرتر، و ناهمگن‌‌تر از آن هستند که به‌‌یکباره متحول شوند. بااین‌حال وولف یک‌‌چیز را به‌‌درستی تشخیص داده بود: وقوع تغییری ناگهانی در نحوۀ بروز تجربۀ مشترک ما در تخیل اجتماعی‌‌مان امکان‌‌پذیر است، تغییری با پیامدهایی کاملاً اساسی، و آغازی تقریباً نامحسوس.امروزه در بررسی تحولات قرن بیستم، مورخان غالباً اوائل دهۀ هفتاد را به‌‌عنوان نقطۀ آغاز تغییر فاز در قرن بیستم معرفی می‌‌کنند. همان زمانی که رونق اقتصادی ناشی از جنگ رفته‌‌رفته فروکش می‌‌کرد، نابرابری شدت می‌گرفت، و رشد اقتصادی در ابعاد وسیع دیگر نمی‌‌توانست معیاری تعیین‌‌کننده‌‌ باشد؛ همان زمانی که نهادهای مدیریت جهانی اقتصاد و سیاست، که با امیدهای بسیار در اواخر ۱۹۴۰ بنیان گردید بودند، تحت فشاری شدید و فزاینده قرار گرفتند، وقتی‌‌که نظم جهانیِ دوران جنگ سرد جای خود را به جهانی می‌‌داد مملو از ستیزه‌‌جویی‌‌ها و جنگ‌‌های بسیار منکسرتر از قبل. از اوایل ۱۹۷۰ به‌‌بعد، کامپیوتر و اینترنت، با محوری‌‌سازیِ تجارت جهانی، همه‌‌چیز را دگرگون ساختند. اما در همین دوره، همزمان، شاهد آغاز تحولی اساسی در ایده‌‌های معطوف ‌‌به اقتصاد، جامعه، تاریخ، قدرت، و سوژۀ انسانی نیز بودیم؛ تحولی قدرتمند، و با دامنه‌‌ای بسیار وسیع.این تغییر در ایده‌‌ها موضوع کتاب من، عصر گسست۱، بود که در ۲۰۱۱ منتشر شد. معنا و دامنۀ واژۀ گسست از آن پس به‌‌حدی تغییر یافته که اکنون تبیین آنچه از آن منظور بوده و آنچه منظور نبوده مفید به‌‌نظر می‌‌رسد. قصد من از توصیف این دوره باعنوان عصر گسست، این نبوده که بگویم در ربع آخر قرن بیستم جامعه به‌‌نسبت قبل پرنزاع‌‌تر گردیده است. وجود خرده‌‌فرهنگ‌‌های به‌‌شدت متعارض، که هریک قویاً از عقاید خود دربارۀ درست و نادرست در برابر دیگری دفاع می‌‌کنند، در تاریخ آمریکا سابقه‌‌ای طولانی دارد. ناپایداری بازار و تغییرات اقتصادی‌ای که منجر به زیان‌‌ها و سودهای کلان می‌شوند، و تبعات بسیار رنگارنگی برای گروه‌‌های اقتصادی متفاوت درپی دارند، در تاریخ سرمایه‌‌داری پدیده‌‌ای همیشگی بوده و هست. یا مثلاً وقتی در دهۀ ۱۹۶۰، مبارزاتِ منجر به ازهمپاشی و براندازی نهادها و قوانین تبعیض نژادی سبب رشد بی‌‌رویۀ ملی‌‌گرایی سفیدپوست می‌‌شد، وقتی‌‌که شهرها درگیر شورش‌‌ها و تظاهرات متعدد بودند و جنگی‌‌ بسیار شوم سیاست آمریکا را دوقطبی کرده بود، جامعۀ آمریکایی به‌‌اندازۀ هر دهۀ دیگری در طول قرن بیستم پرتفرقه بود.همانگونه که در کتابم شرح داده‌‌ام، آنچه در ربع آخر قرن بیستم ازهم‌‌ گسست و تکه‌تکه شد مجموعۀ تعاریف و روابط محوری در تخیل اجتماعی غالب در این دوران بود. رایج است که سال‌‌های میانی قرن بیستم را عصر توده‌‌ها می‌‌نامند، اما توصیف دقیق‌‌تر آن است که بگوییم در سال‌‌های میانی قرن بیستم تخیل جامعه‌‌شناختی هویتی ازآن خود یافت. دراین دوران، تفکر دربارۀ رفتار انسانی برابر بود با تفکر دربارۀ افراد به‌‌مثابۀ آحادِ درون جامعه، که عمیقاً تحت‌‌تأثیر امکانات نهادیِ ارائه شده از سوی جامعه‌‌اند. فهم اقتصاد از اقتصاد کلان آغاز می‌‌شد، و فهم سیاست از شناخت ساختارهای دولت و ملت. برای فهم رفتار انسانی باید به نقش‌‌های اجتماعی، هنجارهای اجتماعی برساخته‌شده، و قدرت تاریخ و فرهنگ پرداخته می‌‌شد. در همۀ این عرصه‌‌ها، «امر اجتماعی»، جایگاهی گسترده و مهم را در تفکر اجتماعی اواسط سدۀ بیستم به‌‌خود اختصاص داده بود.در اواخر قرن بیستم ما، شِمای تفکر اجتماعی اساساً تغییر یافته بود. فشارهایی که هر فرد به‌‌تنهایی باید تحمل می‌‌نمود به‌‌هیچ‌‌وجه کاهش نیافته، و درعوض، رویه‌‌های پیشین تصورِ خود و جامعه، تا حد زیادی از هم گسیخته بود. باور قوی به مفهوم جامعه محوریت خود را در زبان و در تخیل از دست داده بود. ساختارها و نهادها کمتر به‌‌چشم می‌‌آمدند. سخن‌گفتن از قدرت بیش‌‌ازپیش انتزاعی شده و آنچه به‌‌جای این‌ها در مرکز تفکر اجتماعی قرارگرفته بود، نوعی عاملیت فردی بود که مستقل عمل می‌‌کرد، انتخابگر بود و حقوق خود را مطالبه می‌‌کرد. به‌‌مرور، تعداد بیشتری از این عاملانِ فارغ از فشارهای اجتماعی در عرصه‌‌های بیشتری از گفتمان اقتصادی و سیاسی دیده می‌‌شدند. مورخان دیگر کمتر از فشارهای جامعه، و بیشتر از بازیابی «عاملیت» نقش‌‌آفرینان انسانی سخن می‌‌گفتند. اقتصاددانان به‌‌جای مدل‌‌های اقتصاد کلان، به استتناج‌‌های اقتصاد خردی مبنی ‌‌بر انتخاب‌‌‌‌های مرجح و رضایت‌‌مندی کنشگران منفرد روی آوردند. کارشناسان سیاست خارجی گمان کردند که تاریخ را می‌شود فشرده‌‌ ساخت، و تغییر رژیم ساختاری نه به‌‌شکلی تدریجی، بلکه در چشم‌‌برهم‌‌زدنی و با حمله‌‌ای ناگهانی قابل حصول است. در داخل آمریکا، سخن از حقوق سراسر مباحث سیاسی را دربرگرفت. محافظه‌کاران، که زمانی از جدی‌‌ترین مدافعان جامعه، تاریخ و سنت بودند، بیشتر و بیشتر اختیارگرا می‌‌شدند. در پیشروترین سویۀ طیف اندیشۀ چپ، دغدغه‌هایی که روزی همه بر سر آن‌ها همنوا بودند -و بیش‌‌از همه، جنسیت و نژاد- فروشکستند و به هزار گزینۀ کوچکتر تبدیل شدند. انتخاب‌‌ درهمه‌‌جا حضور یافت، گویی‌‌‌‌که طبیعی‌‌ترین کنش انسانی باشد.دراین حین، این تصور مداوماً رو به گسترش بود که مفهومی به‌‌نام قدرتِ «بازار» انسجام‌‌بخش همۀ این امیال و انتخاب‌‌هاست. این واژۀ انتزاعی و مفرد که عملاً به‌‌مثابۀ اسمی با قابلیت کاربرد جهانشمول و قدرتی سحرآمیز تلقی می‌‌شد، درواقع برآیند انبوهی درهم‌‌ریخته از بازارهای جهان واقعی بود. در حوزۀ سیاست عمومی، بهره‌‌برداری از قدرت انگیزه‌‌های بازار به هدفی فراتر از اختلاف‌‌های حزبی بدل شد؛ نه‌‌تنها به‌‌این دلیل که منافع شخصی صاحبان قدرت به‌‌این سو منعطف گشته بود، بلکه چون تحول اساسیِ رخ‌‌داده در زبان و در استعاره‌‌های اجتماعی سبب می‌‌شد این عمل درنزد متخصصان حوزۀ سیاست‌‌گزاری روزبه‌‌روز کارآمدتر، عقلانی‌‌تر، و طبیعی‌‌تر جلوه کند. امروزه بسیاری از نظریه‌‌پردازان از این پدیده باعنوان «نئولیبرالیسم» یاد می‌‌کنند، و این نام‌‌گذاری خالی از فایده هم نیست. اما از سویی، تجمیع تمامی این پدیده‌‌ها تحت یک عنوانِ ایدئولوژیک خطرات خاص خود را نیز دارد. چرا که سبب می‌‌شود انسجام و یکپارچگی بیشتری از آنچه در واقعیت تاریخی رخ‌‌ داده ‌‌است به شیوه‌‌های نوین تفکر نسبت داده شود. اینگونه، تمام بررسی‌‌ها به‌‌سمت یک نقطۀ شروع واحد سوق داده می‌‌شود: مثلاً به‌‌‌‌سوی آرای بنیان‌‌گذاران انجمن حکومت‌ستیزِ مون پله‌رن۲؛ یا به‌‌سوی طبقۀ حاکمی که نگران ازدست‌‌رفتن حاشیۀ سود خود است؛ یا نیازهای کارکردی خودِ سرمایه‌‌داری متأخر. درحقیقت، تحولی که در تخیل اجتماعیِ غالب رخ داد سرچشمه‌‌های متعددی داشت. ازجمله مهمترین آن‌ها می‌‌شود به اختلاف‌‌نظرها و نزاع‌‌های تخصصی مابین اقتصاددانان اشاره کرد. اینکه مدل‌‌های جدیدی مبنی ‌‌بر تئوری انتخاب ظهور کردند و چنین شور و حرارت بی‌‌سابقه‌‌ای در عرصۀ تحلیل‌‌های اقتصادی و اجتماعی به وجود آوردند، حاصل مجموع چنین مناقشاتی بود و نه فقط آرایی که فریدریش هایک و میلتون فریدمن ارائه کردند. منشاء دیگر این تحول را، مستقل از منشاء پیشین، در جنبش‌‌های دانشجویی دهۀ شصت باید جست. این جنبش‌‌ها گرچه ابتدای امر حول محور قدرت و آگاهی جمعی سخن می‌‌گفتند، اما نهایتاً به ایجاد موج جدیدی از اختیارگرایی در فرهنگ سیاسی منجر شدند.برخی از تغییرات رخ‌‌داده در تخیل اجتماعی نیز همزمان با قدرت‌‌گیری سرمایۀ مالی رقم خوردند. در قوانین آمریکا، بازتعریف شرکت سهامی۳ درمقام نمایندۀ تمام‌‌وکمالِ افرادی که از بازده ارزش سهامش سود می‌‌برند، باعث شد یکی از عمیق‌‌ترین نهادهای تثبیت‌‌شدۀ اقتصاد در اواسط قرن بیستم، صرفاً به نوعی داراییِ سرمایه‌‌گذارانه تبدیل شود. همچنین، همگامی رشد قدرت و سرعت پردازش داده‌‌ها و اطلاعات در کامپیوترهای مدرن، با رشد و توسعۀ بازار کالا در ابعاد جهانی، شمار گزینه‌‌های موجود برای انتخاب کالای مصرفی را به‌‌حدی افزایش داد که از پیش ‌‌از این هرگز در تصور بشر نمی‌‌گنجید.نمی‌‌توان گفت دراثر این تغییرات ایدئولوژی نوینی بر دوران حاکم شد که منطق درونی آن اکنون برای ما کاملاً قابل شناخت و تجزیه و تحلیل است. بلکه دراصل، برای بخش شایان‌‌توجهی از جمعیت جهان، اتفاقی که رخ داد این بود که استعاره‌‌های غالب بر تخیل اجتماعی‌‌شان تغییر کرد. اساسی‌‌ترین نحوۀ وقوع این تحول، ازخلال لحظات پرتنشی بود که مدل‌‌های قدیمی‌‌تر شکست می‌‌خوردند و مردم برای یافتن پاسخ در الگویی جدید به هر دری می‌‌زدند. درمقابل، میزان وقوع چنین لحظاتی نیز خود دراثر نوعی نیروی پراکنشی افزایش می‌‌یافت. این نیرو ازآنجا نشأت می‌‌گرفت که مردم تلاش می‌‌کردند تا به درکی از جهانی دست یابند که هردم به جهانی دیگر بدل می‌‌شد، حال‌‌آنکه چنین تلاشی، با گذر از جهان معنایی پیشین مردم، ایده‌‌ها و مباحث مطرح در حوزه‌‌هایی بسیار دورتر را نیز تحت‌‌ تأثیر قرار می‌‌داد، و اینگونه مجموعۀ مدل‌‌های دسترسی‌پذیر و استعاره‌‌های اجتماعی را متحول می‌‌ساخت. سردرگمی، واگیری، و تحقق و توسعۀ صنعتی چیزهایی هستند که تاریخ اجتماعی اندیشه‌‌ها را به‌‌پیش می‌‌برند. زبانِ «جامعه» نیز خود همین‌گونه، دراوایل قرن بیستم، ازدرون فضاهای اجتماعی بسیار، و از خلال تفاوت‌‌ها و تمایزات عمیق سیاسی اجتماعیِ بی‌شمار پدیدار گشت. و اینگونه مسیر تحول زبانِ امر اجتماعی تا انتهای قرن رقم خورد. در کتاب عصر گسست مجموعه‌‌ای از این تحولات را به‌‌دقت مورد بررسی قرار داده‌ام. کتاب به این پرداخته که چگونه اقتصاددانان مدل‌‌های اقتصاد کلان را به‌‌نفع مدل‌‌های اقتصاد خرد کنار نهادند، اینکه زبانِ سخن‌گفتن از قدرت چگونه ضمن فراگیرترشدن نسبت به قبل، به‌‌مرور رقیق‌‌تر شده و از تاریخ و نهادها فاصله گرفته، اینکه چگونه زبانِ ابراز همبستگی که ابتدا بر جنبش‌‌های فمینیستی و حقوق سیاهان حاکم بود، درقالب مجموعه‌‌ای متنوع از هویت‌‌های منتخب تکثر یافت، چگونه زمان فشرده شد، چگونه سخن از حق و حق‌ها به‌‌ همه‌‌جا سرایت یافت، و اینکه چگونه درنهایت فرد انتخابگر، صاحب حق، و فعال در بازار، به‌‌مثابۀ استعارۀ غالب از امری بی‌نهایت پیچیده که 'خود' می‌‌نامیمش، ظهور کرد.با طرح این نظرات، قصدم این نبود که بگویم تغییرات رخ‌‌داده در ایده‌‌ها علت تحولات ساختاری‌‌ای بود که، در ربع آخر قرن بیستم، سیاست و اقتصاد جهانی را دگرگون ساخت. مشخصۀ بارز زمان حال ما فزونی سرعت و قدرت تحرک جهانیِ سرمایه، کالاها، و افرادی است که از بند ثبات مکانی یا روابط اجتماعی عمیق گسسته‌‌اند، و این چیزی نیست که آرایش جدید مجموعه استعاره‌‌های غالب را به‌‌خودی خود سبب گشته باشد. تغییرات رخ‌‌داده در ایده‌‌ها درواقع سبب شدند قوای تغییرات سیاسی-اجتماعی طوری طبیعی جلوه کنند که به‌‌سختی بتوان آن‌ها را به‌‌مثابۀ چیزی فراتر از کارکردهای طبیعی اقتصاد، و تمایلات فردی، دید و تشخیص داد.وقتی عصر گسست در ۲۰۱۱ انتشار یافت، شرحی که از تحولات رخ‌‌داده ارائه می‌‌داد به‌‌نظر خودم تقریباً کامل بود. زبان پیشین همدلی و همبستگی به میزان قابل توجهی از توان افتاده بود. ولی حالا آشکار است که من در اشتباه بودم. از همان سال به ‌‌بعد شاهد تلاش عظیمی برای بازسازی امر اجتماعی بوده‌‌ایم. ملی‌‌گرایی در همه‌‌جا درحال اوج‌‌گیری است. قدرت شعارها و ادعاهای مربوط به همبستگی قومی و نژادی دوچندان گردیده است. خط جدیدی میان خودی‌‌ها و غیرخودی‌‌ها کشیده شده، خطی که حامل بار احساسی سنگینی نیز هست و دو دسته را ازهم جدا می‌‌کند: «مردم» و «دیگرانی» که در میان آن‌ها رخنه کرده و یا در تلاشند از مرزهای آن‌ها به داخل هجوم آورند. برخی ازین جریان‌‌های سیاسیِ همبستگی جاهایی سربرآورده‌‌اند که انتظارش می‌‌رفت: انواع مختلف همبستگی‌‌های ملی بلافاصله پس‌‌از سقوط اتحاد جماهیر شوروی از نو برپا شدند، همان اتفاقی که در جهان اسلام رخ داد پس ‌‌از آنکه دوگانگی‌‌ حاصل از جنگ سرد ازمیان برداشته شد؛ تا پیش‌‌از آن، نیروی دوقطبی جنگ سرد مانع از قدرت‌‌گیری دیکتاتوری‌‌های ملی‌‌گرا می‌‌شد. اما اکنون، به‌‌نحوی مشابه، قدرت‌‌گیری این نوع سیاست همبستگی پرتنش را در آمریکا و اروپای غربی نیز شاهد هستیم. امر اجتماعی، با چهره‌‌ای بسیار خشمگین‌‌تر ازقبل، به صحنه بازگشته‌‌ است.در ایالات متحده، این پدیده‌‌ها با شدت و همت ویژه‌‌ای در حوزۀ انسان‌‌شناسیِ اجتماعی مورد بررسی قرار گرفته‌‌، و نتیجۀ این مطالعات قدرت خشمی را عیان ساخته که در پس این پدیده‌‌ها جای دارد.۴طرفداران دونالد ترامپ از طیف‌‌های گوناگونی برآمده بودند. اما اساسی‌‌ترین نقطۀ اشتراک بخش مهمی از مجموع آرای او خشمی بود که به مهاجران جویای کار، پناهجویان بحران‌‌زده، رقبای بازار جهانی، و سرمایه‌‌گزاران منفعت‌‌طلب داشتند؛ و ویژگی مشترک تمام گروه‌‌های مذکور این است که از مکان ثابت و اصلی خود جدا افتاده‌‌اند. آنچه در تخیل اجتماعی حال حاضر نقشی پررنگ و جایگاهی مهم را به‌‌خود اختصاص داده، خشمی است که این جمعیت متحرک و انتخابگر را آماج خود ساخته است.در آمریکا و سایر کشورهای توسعه‌‌یافته‌‌، تجارت جهانی تهدیدی است برای مشاغل موجود، و همزمان موقعیت و ارزشمندیِ کسانی‌‌ را تهدید می‌‌کند که در سفره‌‌ای که اقتصاد جهانی گسترده سهمی برای خود نمی‌‌بینند. این دسته، به‌‌همین دلیل به تجارت آزاد می‌‌تازند، حتی زمانی‌‌که خود نیز از آن منتفع می‌‌شوند. آن‌ها به خارجی‌‌ها، به مهاجران و اقلیت‌‌های داخلی می‌‌تازند حتی وقتی چنین گروه‌‌هایی حتی در نزدیکی حوزۀ زندگی آن‌ها حضور ندارند. آن‌ها همچنین به طبقۀ بالادستانِ جامعه، به احزاب قدرتمند، و به نهادهای حکومتی در واشنگتن دی‌‌سی و بروکسل نیز می‌‌تازند، چراکه آن‌ها را بسیار دور از تجارب و دغدغه‌‌هایشان، و بالتبع بی‌‌علاقه به شنیدن صدایشان می‌‌بینند.دستۀ مذکور چاره را در نوعی گفتمان همبستگی جسته‌‌اند. در آمریکا، تجمعاتی که ترامپ با زیرکی هرچه تمام‌‌ ترتیب داده ‌‌است به آنها نیرو می‌‌بخشد و پس از هرگردهمایی خشم خود را با خود به خانه می‌‌برند. آن‌ها خود را آمریکای واقعی (یا فرانسه، آلمان، و ایتالیای واقعی) می‌‌نامند، اما فحوای اعتراضشان نشان می‌‌دهد چندان مطمئن نیستند که آیا ادعاهایشان هنوز اعتباری دارد یا نه، و نمی‌دانند آیا در صحنۀ سیاسی موقعیت مستحکمی کسب کرده‌‌اند یا خیر. آن‌ها درواقع پس‌‌ضربه‌‌های همان عصر گسست‌‌اند.بااینحال، مشخص نیست که فوران این خشم در آینده چه عواقبی درپی خواهد داشت. پس‌‌ضربه و واکنش سیاسی کنونی را نمی‌‌توان در قالبی یگانه و مشخص جای داد. مجارستانِ ویکتور اربان۵ و آمریکای ترامپ یکی نیستند. جریان‌‌های پوپولیستی و شبه‌‌پوپولیستی عصر ما، حاصل اوضاع و شرایطی مرتبط باهم‌‌اند، ولی باهم یکی نیستند. گاهی شرایط به‌‌نحوی است که رژیم‌‌های استبدادگر با بهره‌‌جویی از این حس خشم و خیانت توفیق پیدا می‌کنند. چنانچه همین حالا هم در بسیاری از نقاط دنیا، با اتکا به نیروی همبستگی و بی‌‌اعتمادی ناشی از رشد بیگانه‌‌ستیزی، و تعصبات شبه‌‌قومی سلطه یافته‌‌اند. چنین رژیم‌‌هایی، ضدلیبرالیسم بودن، دشمنی شدید با تکثرگرایی فرهنگی، و آرزوی‌‌ رسیدن به دولت، ملت، و قدرتی یکپارچه را مایۀ افتخار خود می‌‌دانند.البته ازین نکته نیز نباید گذشت که در ایالت متحدۀ ترامپ احتمال ظهور رژیمی واقعاً خودکامه و مستبد بسیار ضعیف به‌‌نظر می‌‌رسد. در آمریکا، تکثرگراییِ مبنی بر دموکراسی سابقه‌‌ای بس طولانی‌‌تر از اروپای مرکزی دارد؛ همچنین نظام‌‌ نظارت و توازن قوای مستحکم‌‌تری در این کشور حاکم است. ترامپ بیشتر نمادی از کاریزمای منفی است. او در همراه‌‌سازی حامیانش با طرح‌‌های بی‌‌ثبات و دیدگاه‌‌های متغیرش به‌‌آن اندازه که در نطق‌‌های آتیشن خود بازتاب می‌‌دهد موفق نبوده، ولی همین شعارهای پرشور او آن‌ها را جذب می‌‌کند. ناسازگاری و نامشخصی طرح ترامپ، با خودفرافکنی حامیانش در مواجهه با پدیدۀ ترامپ پیوندی بسیار عمیقی با هم دارند، و همین باعث به‌‌وجود آمدن جامعۀ انتخابگران و حامیانی پرشور شده، اما در عین حال، پایۀ محکمی برای فراگیریِ سیاست‌‌های استبدادی فراهم نساخته ‌‌است.همچنین نگرانی ما از اوج‌‌گیری تمایلات استبدادگرایانه نباید سبب نادیده‌‌انگاشتن موج مقابل شود: در سمت مقابل، سیاست‌‌های مشارکت مدنی با دیدگاه‌‌هایی مترقی‌‌تر و دموکراتیک‌‌تر، و خشمی کم‌‌دامنه‌‌تر نسبت‌‌ به قبل در حال تجدید قوا هستند. در آمریکا جلوه‌‌ای از این را در پدیدۀ برنی سندرز شاهد بودیم، گرچه که جلوه‌‌های آن در جنبش‌‌هایی که ریشه‌‌های عمیق‌‌تری در جامعۀ مدنی دارند آشکارتر نیز هست: جنبش‌‌هایی مثل راهپیمایی زنان۶، #من‌_هم۷، راهپیمایی برای زندگی‌مان۸، و جنبش اعتراضی 'جان سیاه‌پوستان مهم است'۹. تمامی اینها از بازسازی تخیل اجتماعی سخن می‌‌گویند، با زبانی به‌‌غیر از زبان خشم و نفرت. راهپیمایی اعتراضی 'جان سیاهان مهم است'. واشنگتن، ایالات متحده. منبع عکس: آن‌‌اسپلش.عموماً عرصۀ اصلاحات ترقی‌‌جویانه در زمینۀ امر اجتماعی ماهیتی محلی داشته ‌‌است تا ملی. زمانی‌‌که سیاست‌‌های ترقی‌‌جویانه از اواخر قرن نوزدهم پا می‌‌گرفتند، عنصر مکان از اهمیتی حیاتی در آن‌ها برخوردار بود. شکوفاترین بستر برای این‌‌دست سیاست‌‌ها، شهرهایی بودند که در آن‌ها فشار جامعه، قدرت بهره‌‌کشی سرمایۀ بی‌‌نظارت، و فساد سیاسی، عمیق‌‌ترین پیوند را با هم داشته‌‌اند. سیاست‌‌های اجتماعی بیش‌‌ از آنکه از بالا به پایین تسرّی یابند، از بسترهای محلی به سطح سیاست‌‌های کلان ملی راه یافته‌‌اند. نمونۀ مشابه همین امر را در زمان خودمان در رویکرد تِک‌‌هاب۱۰های کالیفرنیا و اروپا شاهدیم. این مراکز با بازخلق تخیلِ خود به‌‌مثابۀ لابراتوارهایی برای ساخت آینده، مستقل عمل کرده و توجهی به سیاست‌‌های کنگره یا پارلمان ندارند. چنین حرکت‌‌هایی گرچه کامل نیستند، ولی در پاسخ به حس گسستی که اکنون وجود دارد، گزینه‌‌ای کاملاً واقعی محسوب می‌‌شوند، درست به‌‌همان اندازه که مدل‌‌های ویران‌‌شهرانه‌‌ای چون مجارستان و لهستان واقعی‌‌اند. بااین‌همه، محتمل‌‌ترین آیندۀ ممکن درنظر من نه تسلط صداهای همبستگی راست‌‌گرا، و نه پیروزی فعالیت‌‌های مدنی چپ‌‌گراست. در ایالات متحده و احتمالاً در سایر نقاط جهان، بیشترین تغییرات احتمالاً به‌‌سمت جدایی و از‌‌هم‌‌پاشیدگیِ بیشتر سیاسی معطوف خواهد بود. شکست و سقوط احزاب سیاسی شتاب بیشتری گرفته، و این به نوبۀ خود ممکن است سیاست دوحزبی حاکم بر آمریکا را دچار گسستی بکند بیش از آنچه اکنون هست. رأی منفی در حال افزایش است. در صحنۀ سیاسی شاهد حضور افراد بی‌‌تجربۀ بیشتری خواهیم بود -کسانی مثل ترامپ و مکرون، که خود را به‌‌مثابۀ شخصیت‌‌هایی کاملاً خودساخته‌‌ جلوه می‌‌دهند- پاک و عاری از ردپای هرگونه نهاد موجود پیش‌‌ از این. چنین افرادی برای لحظه‌‌ای رأی‌‌دهند‌‌گان را مجذوب خود ساخته و سپس آن‌ها را با واقعیات تلخ تنها می‌‌گذارند. ظهور احزاب سیاسی موقتی و ناگهانی بیشتری را شاهد خواهیم بود. همچنین احزاب مجازی بیشتری را با رویکردی مشابه با جنبش پنج ستاره۱۱ خواهیم دید که از دل جهان اینترنتی زاده می‌‌شوند. بیش‌‌ از پیش شاهد سیاست‌‌های مبتنی بر رفراندوم خواهیم بود، که مرتب بین گزینه‌‌های کاملاً متضاد ارائه شده در رفراندوم‌‌ها تغییر خواهند یافت.به ‌‌این دلیل که، اگر سیاست را اساساً یک نظام هم‌‌اندیشی بدانیم، اگر تلقی و تصورمان از سیاست روش نهادی‌‌شدۀ پیچیده‌‌ای باشد درتلاش برای اعمال سیاست از طریق امتیازدادن و امتیازگرفتن، اگر ایجاد هم‌‌پیمانی‌‌ها، انتخابات مردمی، و نظارت‌‌ نهادی بر نتایج آرای مردمی را اساس سیاست بدانیم، آنگاه وجود فُرمی از مفاهیمی چون خیرعمومی و رفاه اجتماعی نیز ضروری خواهد بود. اما اگر سیاست اساساً دربارۀ انتخاب باشد، دربارۀ ابراز و ثبت یک اولویت یا ترجیح، آنگاه فرایندهای هم‌‌اندیشی، طاقت‌‌فرسا و ناامیدکننده خواهند بود و خشم و رنجش می‌‌آفریند. براساس چنین نگرشی، وفاداری‌‌های حزبی صرفاً جنبه‌‌ای ابزاری خواهندداشت: افراد، طی دوره‌‌های مختلف انتخاباتی، به ائتلاف‌‌های سیاسی مختلف پیوسته و از آن‌ها جدا می‌‌شوند. تجربه و تخصص پراکنده می‌‌گردد: هر طیف به‌‌کمک متخصصین حامی خود می‌‌کوشد نسخۀ مدنظرش را واقعیت مطلق، و سیاست‌‌های خود را تنها سیاست‌‌های کارآمد جلوه دهد. تحت چنین شرایطی، باور به‌‌وجود حقیقت از بین نمی‌‌رود، بلکه با افزایش و پراکندگی مدعیان بیان حقیقت، حقیقت نیز متکثر می‌‌شود. و اینگونه، حقیقت نیز، همچون سیاست، بازاری می‌‌شود.اگر چنین روندی بر اوضاع کنونی ما حاکم باشد، پس در آینده شاهد گسست سیاسی بیشتری چه در حوزۀ نهادی و چه در چشم‌‌اندازهای سیاسی خواهیم بود. چنین روندی، متلاشی‌‌شدن احزاب سیاسی، ضعیف‌‌شدن قدرت سیاسی ائتلاف‌های بزرگ، تغییر جهت‌‌‌‌های سریع‌‌تر و شدیدتر در گرایشات سیاسی، و عدم انسجام بیشتری در سیاست‌‌ را در پی خواهد داشت. پروژه‌‌های تغییر رژیم با سرعت بیشتری به‌‌انجام خواهند رسید. انجام برنامه‌‌ریزی‌‌های بلندمدت دشوارتر خواهدگردید. و تمامی این‌ها سبب خواهد شد سیاستی که در آن مسالۀ گزینه و انتخاب بالاترین ارجحیت و اهمیت را داراست، بیش‌‌ازپیش به یک بازار شبیه گردد: بازاری سیال، با سرعت پاسخگویی بالا، با ضرباهنگی برساخته از حباب‌‌های اقتصادی و مُدهای زودگذر، مملو از تبلیغات و مملو از تبلیغات برای خود، جایی که هرکس یک‌‌چیز را ترجیح می‌‌دهد ولی نهایتاً این بازار است که نتیجه را«تعیین می‌‌کند». تلاش‌‌های هم‌‌اندیشانه، که زمانی اصل و اساس سیاست قلمداد می‌‌شدند، نادیده انگاشته خواهند شد. و استعارۀ غالب بر سراسر زبان اجتماعی -یعنی ’بازار‘- حد نهایت قدرت و ظرفیت خود را تحقق خواهد بخشید.این‌ها البته همه حدس‌‌هایی هستند دربارۀ احتمالات آینده: یعنی محبوبیت دیکتاتوری در بعضی نقاط، بازیابی حیات مدنی در برخی دیگر، و از‌‌هم‌‌گسستگی سیاسی در بسیاری دیگر. اما درصورت فراگیری حالت احتمالی آخر، با آیرونیِ تاریخی عظیمی مواجه خواهیم ‌‌شد. چراکه همان قیام آغشته به خشم و عصبانیت برعلیه گسترش ایده‌‌ها و استعاره‌‌های بازار، که شاخصۀ ربع آخر قرن بیستم بود، درواقع بیش‌‌ و پیش از هر چیز جایگاه همان استعاره‌‌ها را در قلب فرهنگ سیاسی زمان ما استحکام خواهد بخشید.مشخصات کتاب‌شناختی:Rodgers, Daniel T. Age of fracture. Harvard University Press, 2011پی‎نوشت‌ها:• این مطلب را دنیل تی. راجرز نوشته است و در تاریخ ۲ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Age of fracture and after» در وب‌سایت یوروزین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «همین خشم‌ها علیه بازار، بازار تازه‌ای خواهد ساخت» و ترجمۀ سارا زمانی منتشر کرده است.•• دنیل تی. راجرز (Daniel T. Rodgers) استاد بازنشستۀ تاریخ اندیشه‌ها در دانشگاه پرینستون است. تقاطعات آتلانتیک: سیاست‌های اجتماعی در دوران پیشرفت (Atlantic Crossings: Social Politics in a Progressive Age) از جمله کتاب‌های اوست.[۱] Age of Fracture[۲] Mont Pelerin Society: سازمانی بین‌المللی است متشکل از اقتصاددانان (شامل ۸ برنده نوبل اقتصاد)، فیلسوفان، تاریخ‌دانان، روشنگران، رهبران کسب و کار و دیگر هواداران لیبرالیسم کلاسیک که با هدف دفاع از آزادی بیان، سیاست‌گذاری‌های اقتصادی بازار آزاد، و ارزش‌های سیاسی جامعه باز در ۱۹۴۷ تشکیل شد [مترجم].[۳] corporation[۴] Arlie Russell Hochschild. Strangers in Their Own Land: Anger and Mourning on the American Right. New Press, 2016; Katherine J. Cramer. The Politics of Resentment: Rural Consciousness in Wisconsin and the Rise of Scott Walker. University of Chicago Press, 2016[۵] Viktor Orbán[۶] the women’s marches[۷] MeToo Movement: حرکت رسانه‌‌ای و اینترنتی درمحکومیت اذیت و آزار جنسی و سایر موارد مشابه [مترجم].[۸] the March for Our Lives: جنبش دانشجویی خواستار اصلاح به قوانین کنترل اسلحه در آمریکا [مترجم].[۹] the Black Lives Matter[۱۰] tech hubs [۱۱] Five Star Movement: یک حزب سیاسی عوام‌گرا در ایتالیا [مترجم]. ]]> دنیل راجرز تاریخ‌وسیاست Wed, 05 Dec 2018 04:57:36 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9213/ چگونه برده‌داری الهام‌بخش مدیریت مدرن شد؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9206/ کیتلین سی. روزنتال، بوستون ریویو — سال ۱۹۱۱، کمیتۀ ویژه‌ای در کنگره تشکیل شد تا تأثیر رویه‌های کسب‌وکار مدرن را بر زندگی کارگران بررسی کند. توجه خاص این کمیته به چیزی بود که مدیریت علمی خوانده می‌شد، تکنیکی که به‌دنبال ارزیابی و افزایش بهره‌وری کارگر بود. صریح‌ترین مدافع این سیستم، مهندس مکانیکی به نام فردریک وینزلو تیلور۱ بود که شاهکارش، اصول مدیریت علمی۲، را تازه منتشر کرده بود. کتاب تیلور به معیاری الهام‌بخش برای حرفۀ مدیریت تبدیل شد. درواقع، تأثیر او امروز هم همچنان ادامه دارد. مقالاتی که به تاریخ پیشگامان مدیریت می‌پردازند غالباً با او آغاز می‌شوند و تلاش‌هایش را برای به‌کاربردن معیارهای دقیق، حتی برای فرایندهای ابتدایی، تحسین می‌کنند.باوجوداین، زمانی‌که تیلور و دیگران برای شهادت‌دادن در ۱۹۱۱ فرا خوانده شدند، لحنشان به‌هیچ‌وجه الهام‌بخش نبود. و منتقدان مدیریت علمی به نقطۀ ارجاع بسیار متفاوتی اشاره می‌کردند: برده‌داری. آهنگری کارکشته از کارخانۀ اسلحه‌سازی واترتاون در ماساچوست به کمیته گفت که از نظرش در مدیریت علمی «انگار به بردگی کشیده شده‌ایم». او گفت مدیران کنترل بی‌حدی اِعمال می‌کنند «وقتی سرِ کارمانیم، همه جا دنبالمان می‌آیند... و وقتی خم می‌شویم تا چند مفتول برداریم، با زمان‌سنج بالای سرمان می‌ایستند... . این‌ کارها برای آدم تحمل‌ناپذیر است». رئیس اتحادیۀ ماشین‌کاران گفت که این سیستم «انسان‌ها را تا حدِ بردگی واقعی و دستمزدهای کم پایین آورده است» و اینکه سیستم «چنان جوِ سوءظنی را در میان افراد پدید آورده است که هرکس دیگران را خائن یا جاسوسِ احتمالی قلمداد می‌کند». نزدیک به جلسات استماع، با اینکه کمیته اقدام چندانی نکرد، با این مسئله موافق بود که بخش‌هایی از این سیستم «مثل تازیانۀ نگهبانِ برده‌ها بر تن سیاهان» عمل می‌کند، «چرا که کارگران را در حالت تشویشی مداوم نگه می‌دارد».البته، تیک‌تاک‌کردن زمان‌سنج از ضربۀ شلاق تازیانه -یا تازیانه و ساعتی که هم‌زمان به کار می‌رفتند، که در برخی کشتزارها این‌گونه بود- بسیار متفاوت است. اما، بااین‌حال، چیزی افشاگر و عمیقاً نگران‌کننده در این تشبیه وجود دارد، مخصوصاً به این دلیل که طرفداران مدیریت علمی گاهی از سبک گفتار برده‌داری هم استفاده می‌کردند، و آن هم نه برای اینکه سیستم را محکوم کنند، بلکه برای ستایش از آن. یکی از همکاران تیلور، اسکادر کلایس، می‌گفت که مدیریت علمی صرفاً نوعی نظام «همکاری یا دموکراسی» است، اما تعریف کلایس از دموکراسی آشکارا غیردموکراتیک بود: او مدیریت علمی را به‌مثابۀ سیستمی توصیف می‌کرد که «متشکل از فردی تواناست که رهبری را به دست می‌گیرد تا در مواردی که در مقام قدرت مافوق است ’فرمان‌هایی‘ صادر کند و دیگران به فرمان‌هایش گردن نهند: این رابطه رابطۀ ارباب و برده است، فارغ از اینکه در غیر این صورت چه بنامندش». از دید مدیر، کنترلْ مشخصۀ اصلی مدیریت علمی بود. مناسبات کنترل در طول زمان ممکن بود تغییر کنند: «همیشه تراشکار می‌توانست راه‌های بهتری را به سرپرست نشان دهد». اما، از دید کارگران، تغییرات زودگذر سود کمی داشتند. وقتی راهی بهتر را به سرپرست نشان می‌دادند، قدرت خودشان را واگذار می‌کردند. آنان خودشان را قابل جایگزینی نشان می‌دادند.جالب‌ترین شباهت بین برده‌داری و مدیریت علمی را می‌توان در «ایدۀ وظیفه» یافت، چیزی که تیلور «برجسته‌ترین عامل در مدیریت علمی مدرن» توصیف می‌کرد. سیستمِ وظیفه‌ای با افکارِ هنری لورنس گانت ارتباط نزدیکی دارد، کسی که امروزه به‌خاطر نمودار گانت مشهور است، ابزاری برای زمان‌بندی که هنوز هم نام او را بر خود دارد. در طول دوران شکوفاییِ مدیریت علمی، گانت یک «سیستم وظیفه‌ای و پاداشی» ایجاد کرد که یک وظیفۀ ثابت و دستمزدی مشخص به‌ازای ساعت کار را با پاداش‌هایی برای کار اضافی جفت‌وجور کرد. در این سیستم، کارگران دستمزدی پایه به‌علاوۀ مقداری اضافی برای تولید بیشتر از حداقلی مشخص دریافت می‌کنند. با ترکیب وظیفه‌ای انجام‌شدنی (به‌جای وظیفه‌ای حداکثری) با پاداش، کارگران از امنیتِ حداقلِ دستمزد برخوردار می‌شوند، اما همچنین تشویق می‌شوند که بیش از آن تلاش کنند.نه گانت و نه تیلور، با اینکه جزئیات تازه‌ای ارائه کردند، سیستم وظیفه‌ای۳ را پدید نیاوردند. این سیستم پیشینه‌ای بسیار قدیمی‌تر دارد، و یکی از شیوه‌های اصلی سامان‌دهی کار در دوران برده‌داری بود. در چارچوب سیستم وظیفه‌ای، به برده «وظیفه» یا سهمی مشخص می‌دهند که از او انتظار می‌رود تا پایان روز انجامش دهد؛ این شیوه در تقابل با سیستم گروهی۴ بود، که در آن بردگان زیر نظارت دائمی برای مدت مشخصی کار می‌کردند. در برخی موارد، برده‌دارانی که از سیستم وظیفه‌ای بهره می‌بردند حتی پاداش‌هایی ماهانه برای دستاوردی می‌دادند که بیشتر از اهداف مشخص‌شده بود. آن برده‌داران به‌گونه‌ای تطمیع می‌کردند که نه‌فقط شبیه روش‌های گانت بلکه شبیه روش‌های اقتصاد گیگی۵ امروز هم بود. درواقع، به‌استثنای دستمزد پایه و این توانایی بسیار مهم که کارگران می‌توانستند کارشان را رها کنند، سیستم جدید گانت تقریباً در تمام جنبه‌ها همان سیستمی بود که بعضی از برده‌داران به کار می‌بردند، واقعیتی که گانت برای پنهان‌کردنش هیچ تلاشی نکرد، بلکه اذعان کرد «بسیاری از افراد» از واژۀ «وظیفه»، به‌دلیل ارتباطش با برده‌داری، بیزارند، و این اشارۀ ضمنیِ منفی را «نقطه ضعف اصلی» این سیستم قلمداد می‌کرد.اگر ریشه‌های گانت در جنوب آمریکا را در نظر بگیریم، این مسئله کمتر تعجب‌آور است. گانت در آستانۀ جنگ داخلی آمریکا در خانواده‌ای برده‌دار در مریلند به دنیا آمد. پدرش، ورجیل گانت، مالک بیش از شصت مرد و زن و کودک بود. همان‌طور که گانت می‌نویسد: «اصطلاح ’ارباب سختگیر‌‘۶ در زبان ما اصطلاحی قدیمی است؛ نماد زمانی است، که خوشبختانه حالا دیگر گذشته است، که انسان‌ها مجبور بودند کار کنند، نه برای منافع خودشان بلکه برای منافع کسی دیگر». هدف گانت این نبود که به این سیستم قدیمی پایان دهد، بلکه می‌خواست با نیازهای مدرن سازگارش کند. همان‌طور که توضیح می‌دهد: «سیاست کلیِ گذشته واداشتن بود، اما دوران فشار باید جایش را به دانش بدهد و سیاستِ آیندۀ آموزش و راهنمایی به‌ سود همۀ ذی‌نفعان خواهد بود».به تعبیری، مدیریت علمی، درحالی‌که خودِ نهاد برده‌داری را کنار می‌گذارد، عیناً چکیدۀ تکنیک‌هایش را بازسازی می‌کند. لفاظی گانت لزوماً دربارۀ فاصله‌گرفتن نبود، بلکه دربارۀ پیشرفت بود؛ ظاهراً دوست داشت بگوید که «مدیریت علمی نشانۀ گامی بلند رو به جلو از کار برده‌وار است». جیمز میپس داج، تولیدکننده‌ای اهل فیلادلفیا و کسی که خیلی زود طرفدار تیلور شد، در ۱۹۱۳ توضیح داد که «نمی‌توانیم بگوییم اولین نفری که منشأ ایدۀ مدیریت علمی را [از بردگی] جدا کرد، چه کسی بود، چرا که این ایده در اولین فریادِ از سر عذابی به دنیا آمد که از لبان برده‌ای شلاق‌خورده خارج شده بود». ارجاع داج ارجاعی استعاری به گذشته‌ای مبهم و دور بود، جایی که برده‌داری رواج داشت، نه به جنوب برده‌دار. اما فهمیده بود که «نسل حاضر» وارث «رابطۀ ارباب و برده از گذشته» است و کار مدیریت علمی را فراتر رفتن از این رابطه می‌دید.آلریش بانل فیلیپسِ مورخ، که در ۱۹۱۸ به تاریخ‌نگاری مشغول بود، به شباهت‌هایی بین مدیریت علمی و برده‌داری اذعان کرد. همان‌طور که دنیل جوزف سینگل متذکر می‌شود، وقتی فیلیپس پیچیدگی استراتژی‌های مدیریت جنوبی را توصیف می‌کرد، ترجیح می‌داد به مجموعه مقالاتی در مجلۀ ساوثرن پلنتر۷ نوشتۀ اچ. دابلیو. ویک ارجاع دهد، کسی که «تحلیلش از موضع و جنبش» شبیه برخی از پیشرفته‌ترین مطالعات صنعتی زمان خودش بود. شاید دیدگاه‌های خوش‌بینانۀ خودِ فیلیپس نسبت به برده‌داری او را قادر کرده بود که چنین پیوندهایی را ببیند. آثار او که یکی از بانفوذترین مورخان برده‌داری است آکنده از تعصب نژادی بود. مشهور است که برده‌داری را نوعی «مدرسه» برای برده وصف می‌کرد و توصیفاتش از روابط متقابل بین کشتکاران و بردگانشان شباهت‌های چشمگیری به شیوه‌هایی داشت که تیلور روابط متقابل ایدئالش را بین مدیران و کارگران توصیف می‌کرد. در ۱۹۱۱، در چندین ماه برگزاری جلسات استماع کنگره دربارۀ مدیریت علمی، تیلور تلاش کرد سیستمش را از برده‌داری دور کند. او این کار را با توصیف سیستم خود به‌مثابۀ مدرسه‌ای برای کارگرانی انجام داد که نمی‌دانستند چگونه کار کنند: این سیستم «کارکشیدن از سیاهان نیست؛ لطف است؛ آموزش است؛ انجام‌دادن کاری است که، اگر من پسربچه‌ای بودم که سعی داشت یاد بگیرد که چگونه کاری انجام دهد، خودم خیلی دوست داشتم با من بکنند. این‌طور نیست که صدای تازیانه‌ای را بالای سر کسی در بیاورید و بگویید: 'لعنتی، گمشو آن‌طرف'».نیم قرن پس از فیلیپس، کیت آفهاوزر دوباره توصیف کرد که نظریه و عمل برده‌داران با سیستم مدیریت علمی تیلور تا چه حد سازگار بود. در طول یک دهه بحث داغ دربارۀ ماهیت برده‌داری جنوبی، آفهاوزر استدلال کرد که شباهت‌های زیادی وجود دارد، نه‌فقط بین ابزار کشتکاران و ابزاری که مدیران علمی طرفدارش بودند، بلکه در مناسبات قدرتی که آن ابزارها نشان می‌دهند. او می‌نویسد: «تا جایی که به انضباط در محیط کار مربوط می‌شود، ... رابطۀ ارباب-برده کاملاً شبیه رابطۀ سرمایه‌دار-دستمزد-کارگر در شرکت‌هایی است که به‌صورت علمی مدیریت می‌شوند». دو دهه بعد از آفهاوزر، مارک اسمیتِ مورخ دوباره جنبه‌هایی از مدیریت کشتزارها را که بسیار شبیه مدیریت علمی بودند توصیف کرد. او با اشاره به استفادۀ گسترده از ساعت برای ارزیابیِ مقدار کاری که برده می‌توانست انجام دهد، بر نقش انضباطِ زمانی بر کشتزار تمرکز کرد.به‌رغم این تحقیق و موارد دیگر، شباهت‌های موجود بین رویه‌های مدیریت کسب‌وکار امروزی و برده‌داری را در جریان اصلی بحث‌ها دربارۀ تاریخِ دادوستد در ایالات متحده پیوسته نادیده گرفته‌اند. تا جایی که در ۲۰۰۳ استاد مدیریت، بیل کوک، استدلال کرد که ناکامی متخصصان مدیریت، در مد نظر داشتنِ این تاریخ، شانه به شانۀ «انکار» می‌زند. کوک می‌نویسد اطلاعات دربارۀ رویه‌های کسب‌وکار برده‌داری در منابع منتشرشده به‌طور گسترده‌ای در دسترس بوده است و بنابراین تعمداً به آن‌ها بی‌اعتنایی کرده‌اند.در برخی موارد، شواهد برده‌داری را می‌توان عیناً از فحوای کلام متوجه شد. مثال گانت را در نظر بگیرید که سیستم وظیفه و پاداشش بسیار شبیه سیستمی بود که برخی برده‌داران از آن بهره می‌بردند. هنوز هم گاهی شرح حال گانت را در کتاب‌های مدیریت مدرن و راهنماهای وب می‌نویسند. در عبارتی، که آن‌قدر زیاد تکرار شده که دشوار است بتوان گفت نویسندۀ اصلی‌اش کیست، گانت گفته است که در خانوادۀ کشاورز ثروتمندی در مریلند متولد شده است، اما «سال‌های اولیۀ زندگی‌اش نشان از فقر داشت، چون جنگ داخلی تغییراتی در دارایی‌های خانواده پدید آورد». آن «تغییرات»، که به‌سادگی حذف شده‌اند، را بیش از شصت برده‌ای ایجاد کردند که از کشتزار گریختند و آزادی‌شان را به دست آوردند. میراث برده‌داری هم‌زمان به رسمیت شناخته و زدوده شده است.فراتر رفتن از انکار ایجاب می‌کند که نه‌فقط اذعان کنیم که برده‌داران گونه‌ای از مدیریت علمی را به کار می‌گرفتند، بلکه دربارۀ فرض‌های استوار در رابطۀ بین سرمایه‌داری و کنترلْ بازاندیشیِ کلی‌تری انجام دهیم. با اینکه استثناهای زیادی وجود دارند، تاریخ رویه‌های کسب‌وکار -دست‌کم آن‌هایی که مخاطب عام دارند- تمایل دارند که داستانِ موفقیت فردی و همچنین اجتماعی باشند. داستان‌هایی که بازگو می‌کنند داستان‌های بُرد-بُردند، بازرگانان سود کسب می‌کنند و مشتریان، کارگران، و جوامع هم در همین راستا فایده می‌برند. البته این مسئله ممکن است حقیقت داشته باشد. این دگرگونی از درنظرگرفتنِ تجارت به‌مثابۀ مجموع-صفر تا مجموع-مثبت یکی از مهم‌ترین تحولاتی است که اساس پیدایش سرمایه‌داری را تشکیل داده است. اما سرمایه‌داری این برد-برد را اجتناب‌ناپذیر نمی‌کند.بزرگ‌ترکردن کیک باعث نمی‌شود طرز تقسیم‌شدنش هم تضمین شود. قسمت‌کردن پاداش‌ها به این بستگی دارد که قوانین چطور نوشته شده‌اند یا، به‌ عبارت دیگر، به این بستگی دارد که بازارها چگونه اداره می‌شوند. برده‌‌داری نشان می‌دهد که چگونه مجموعه‌ای‌ از قوانین ویژه مدیریت دقیقی را میسر ساخت، اما بازدهی‌اش را با هزینه‌هایی هولناک همراه کرد. همچنین برده‌داری روشن کرد که چگونه انواع خاصی از توسعۀ بازار -که اجازه می‌دهد حیاتِ انسانی به کار پیوند بخورند و فروخته شود- ممکن است نابرابری نژادی تولید کند. رشد اقتصادی ممکن است با گسترش آزادی و فرصت توأم شود. اما، مثل مورد برده‌داری، توسعۀ آزادی‌های بازار برای افرادی معدود ممکن است به محدودیت همۀ انواع آزادیِ دیگران وابسته باشد. رشد ممکن است با حق انتخاب همراه باشد، اما ممکن است بر خشونت و بی‌عدالتی استوار شود.برخی از انواع مدیریت زمانی شکوفا می‌شود که مدیران از سطح بالایی از کنترل بر کارگرانشان برخوردار می‌شوند. پیدایش مدیریت علمی در اواخر قرن نوزدهم را باید لحظۀ نوآوری و همچنین لحظۀ پیدایش دوبارۀ تکنولوژی‌های قدیمیِ کنترل در نظر گرفت. کارگران، با بسته‌شدن مرز، فرصت‌های کمتری برای ترک کارخانه و برگشتن به زندگی کشاورزی داشتند. با مهاجرت و نابرابری‌های فزاینده، تولیدکنندگان به نیروی کار فراوان دسترسی یافتند. دوران تراست۸ و انحصارْ انتخاب‌های خارجی را محدود کرد و تبانیْ باعث می‌شد که حتی اگر کارگران می‌توانستند به‌شکل قانونی به جای دیگری بروند، شرایط لزوماً بهتر نبود. فقط در چنین شرایطی، برای مدیرانی همچون تیلور، معقول بود که برای محاسبۀ اینکه «قدرت انسان چه کسری از اسب بخار است» تلاش کنند، با این انتظار که این بیشترین میزان کار را می‌توان از دستمزد ساعتی، یا شاید دستمزد و «پاداش»، حاصل کرد.روایت‌های مدرن از پیشرفت سرمایه‌داری غالباً تأکید می‌کنند که بسیاری از نتایجِ مجموع-مثبت از انتخاب‌های فردی ناشی شده‌اند. این روایت‌ها می‌گویند که تصمیمات آزاد، حتی خودخواهانه، با رشد و نوآوری همراه است. غالباً می‌پندارند ثروت عظیمی که افراد معدودی انباشته‌اند شرایط را برای عدۀ کثیری بهتر کرده است. کتاب جدید من، تبیین برده‌داری، مثل آثار مورخانی چون دیانا ریمی بری و کلوین شرمرهورن، نشان می‌دهد که برده‌داری در قرن‌های هجدهم و نوزدهم را می‌توان با جست‌وجوی سود منطبق کرد. بازارهای آزاد برای برده‌داران رونق یافتند و کنترل برده‌داران بر مردان، زنان و کودکانْ تولید را تسریع کرد، هم با بالابردن سرعت کار و هم با منتقل‌کردنش به سرزمین‌های جدید و حاصلخیزتر. دخل‌وتصرف برده‌داران در سرمایۀ انسانی از آن ثروت عظیمی ساخت، هم از طریق ترفندهای مالی و هم از طریق تولیدمثل انسانی.زمانی‌که مجلۀ هاروارد بیزنس ریویو مراسم نودمین سال انتشارش را در ۲۰۱۲ برگزار کرد، تیلور در هر سه مقالۀ مهمی حضور داشت که، برای قابلیت مدیران در دگرگون‌کردن اقتصادِ گسترده‌تر، نقطۀ ارجاع الهام‌بخشی ارائه می‌کردند. تاریخ کسب‌وکار برده‌داری در کشتزارها نقطۀ ارجاعی بسیار متفاوت ارائه می‌کند، داستانی عبرت‌آموز که ما را مطلع می‌کند وقتی همه چیز، ازجمله جان‌ها، در معرض فروش‌اند در جست‌وجوی سود بودن به چه می‌ماند. میراث کسب‌وکار آمریکایی هم شامل داستان‌های نوآوری می‌شود و هم شامل خشونت بی‌حد. اکثراً این دو به‌شدت درهم‌تنیده‌اند. این مسئله به شیوه‌هایی خاص دربارۀ مدیریت علمی صادق بود و در مورد برده‌داری در کشتزارها انکار ناپذیر. در نظر گرفتنِ این تاریخ‌های آزارنده به ما کمک می‌کند ارتباطِ عمیقِ سرمایه‌داری با کنترل را ببینیم و، شاید، حتی راهی بیابیم که انسانی‌تر باشد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Rosenthal, Caitlin. Accounting for Slavery: Masters and Management. Harvard University Press, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب برگرفته‌ای است از کتاب تبیین برده‌داری: اربابان و مدیریت (Accounting for Slavery: Masters and Management) نوشتۀ کیتلین روزنتال که در تاریخ ۲۰ اوت ۲۰۱۸ با عنوان «How Slavery Inspired Modern Business Management» در وب‌سایت بوستون‌ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۷ آذر ۱۳۹۷ آن را با عنوان «چگونه برده‌داری الهام‌بخش مدیریت مدرن شد؟» و ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر شده است.•• کیتلین روزنتال (Caitlin Rosenthal) استاد تاریخ در دانشگاه برکلی کالیفرنیا است. حوزۀ پژوهشی او تاریخ برده‌داری و تاریخ اقتصادی است.[۱] Frederick Winslow Taylor[۲] The Principles of Scientific Management[۳] task system[۴] gang system[۵] gig economy: اقتصادی که در آن از نیروی کار ماهر برای شغل‌های موقت، به‌جای استخدام دائمی، استفاده می‌شود [مترجم].[۶] task master[۷] Southern Planter[۸] trust: اتحاد چند شرکت که کالایی مشابه تولید می‌کنند و در بازار قدرت زیادی دارند [مترجم]. ]]> کیتلین روزنتال تاریخ‌وسیاست Wed, 28 Nov 2018 04:40:29 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9206/ جولیا کریستوا، فمنیست پیشرو یا جاسوس؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9195/ کوین ویلیامسون، کامنتری — جولیا کریستوا، یکی از برجسته‌ترین روشنفکران جهان، مدت‌هاست خود را دشمن تمامی نظام‌های توتالیتر معرفی کرده است. اما دولت بلغارستان این روزها داستان دیگری می‌گوید: اینکه کریستوا –که اکنون رئیس نشان شوالیۀ ادب و هنر و نشان شایستگی فرانسه است، و همچنین برندۀ جایزۀ بین‌المللی هولبرگ (اغلب او را برندۀ جایزۀ واسلاو هاول نیز می‌دانند که درست نیست) و استاد مدعو دانشگاه کلمبیا- در دورۀ کمونیستی مأمور دستگاه اطلاعاتی بوده است؛ کمیتۀ ترسناکی برای امنیت ملی که با کا.گ‌.ب همکاری داشته است. دولت صوفیه اسناد مرتبط با این موضوع را در ماه مارس منتشر کرد که به جزئیات زندگی حرفه‌ای مأموری با نام مستعار «سابینا» می‌پرداخت؛ شخصی که مقامات کمونیست را از اقدامات مهاجران بلغاری، روشنفکران مائویست، فعالان فلسطینی و دیگران مطلع می‌ساخت.کریستوا با قاطعیت این اتهامات را رد می‌کند. منتقدان او استدلال می‌کنند که بعید است دولت بلغارستان پرونده‌ای هشتاد صفحه‌ای را برای شرمسارکردن یک زن آکادمیک ۷۶ ساله که در دوران معاصر اهمیت سیاسی خاصی هم ندارد، سرهم کرده باشد. پروفسور ریچارد ولین۱ از مرکز تحصیلات تکمیلی سانی در نیویورک امریکا که آثار متعددی دربارۀ کریستوا نگاشته آشکارا اذعان می‌کند که «کریستوا دروغ می‌گوید». و می‌افزاید ادعای دولت بلغارستان دربارۀ او از ناکجا نیامده است: کریستوا اخیراً در مجله‌ای بلغاری شروع به نوشتن کرد و سیاست دولت بلغارستان این است که پروندۀ چهره‌های سرشناسی را که در دوران کمونیستی به سازمان‌های اطلاعاتی دولتی خدمت کرده‌اند منتشر کند. این سیاست توسط «کامداس۲»، کمیتۀ افشای اسناد و اعلان وابستگی شهروندان بلغار به امنیت ملی و سازمان‌های اطلاعاتی ارتش ملی بلغارستان، صورت می‌گیرد.اما آنچه کریستوا در خفا انجام داده یا نداده است کمتر از آنچه‌ آشکارا انجام داده است دردسرساز است. او به مدت چند دهه اعتبار و قدرت فکری خود در مقامِ نویسنده (و مبلغ) را به برخی از سرکوب‌گرترین و شوم‌ترین رژیم‌های نیمۀ دوم قرن بیستم سپرده است. و او این کار را به‌عنوان کسی با تجربۀ اول شخص از سوسیالیسم حقیقی چنانکه در خفقان‌آور‌ترین رژیم اروپای شرقی تحقق یافت انجام داده است.کریستوا که زمانی مطالعۀ آثارش در دانشگاه ناگزیر بود (در دهۀ ۱۹۹۰ در حداقل چهار کلاس مکلف به مطالعۀ آثار او شدم) به مرور کم‌رنگ شد: تعدادی رمان نوشته بود که در مجموع مورد توجه قرار نگرفت و با انتقاد از منقادشدنِ هویت فردی ذیل استلزاماتِ سیاست‌های هویتی، در جناح مقابلِ رفقای فمنیست خودش قرار گرفت. کریستوا در کنار فوکو و رولان بارت و چند نفر دیگر، متعلق به دوران تندروی‌های پست‌مدرنیستی است. دورانی که در آن، دانشگاهیانِ آمریکایی نیز از نثرِ مملو از ژارگون (و عموماً نامفهوم) بت‌های روشنفکریِ اروپای قاره‌ای، به ویژه بت‌های فرانسوی، تقلید می‌کردند. کتاب مراقبت و تنبیه موقعیتی را داشت که بعدها سرمایه در قرن بیست‌ویکم از آن بهره‌مند شد: کتابی که بیشتر از خوانده شدن، خریده می‌شود؛ تاریخچۀ مختصر زمان۳ برای دانشجویان دورۀ ریاست جمهوری ریگان. انقلاب در زبان شاعرانه۴ شاید به اندازۀ قطعۀ مشهور فوکو شکوه چندانی نیافریده باشد اما خوانندۀ کریستوا میزهای قهوه بسیاری را مزین کرده بود و چه کسی می‌توانست در مقابل «تجربۀ قضیب به‌مثابۀ امر بیگانه»۵ تاب آورد؟کریستوا سال ۱۹۶۵ با بورس تحصیلی به فرانسه آمد. اندکی بعد از اکول نرمال به سوربن رفت و زیر نظر کلود لوی استروس و ژاک لکان و در سبک فکری رایجِ زمان خود به تحقیق پرداخت: روانکاوی، پست‌مدرنیسم، نشانه‌شناسی، فمنیسم، و البته سیاست‌های رادیکال چپ. کیفرخواست روشنفکران فرانسوی نیمۀ قرن بیستم برای حمایت آشکار و پنهان از دیکتاتوری کمونیستی در سراسر جهان مانند جریمۀ سرعت غیرمجاز در مسابقات اتوموبیل‌رانی ناسکار است، اما پیشینۀ سیاسی کریستوا و مجله‌ای که او مدت‌ها با آن همکاری می‌کرد، تل کل۶، نشانۀ شایان توجهی از ضعف روشنفکران غربی در مقابل توتالیتاریسم است، از توتالیتاریسم مارکسیست-لنینیست گرفته تا استالینیست و مائوئیست، تنها شرط لازم این بود که ظاهری ناآشنا و پر زرق‌و‌برق داشته باشد. کریستوا طرفدار دوآتشۀ حزب کمونیست فرانسه بود که احتمالاً خدمت‌گزارترین در میان همۀ احزاب کمونیست اروپای غربی بود؛ حزبی که تا وقتی آدولف هیتلر به کار مسکو می‌آمد تسلیم خواسته‌های او بود و بعدها توجیه‌کننده حملۀ شوروی به چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ تحت عنوان پیشگیری ضروری از «ضد انقلاب». برای تل کل که سردبیر آن فیلیپ سولرز۷ (که کریستوا در سال ۱۹۶۷ با او ازدواج کرد) به زبان آشنای این دوره مخالفت خود با هر چیز «ضدانقلابی» را اعلام می‌کرد و وفاداری خود به «نظریۀ مارکسیست-لنینیست» را به‌منزلۀ «تنها نظریۀ انقلابی زمانۀ ما» اعلام می‌کرد، هیچکدام از خشونت‌های حزب کمونیست آنقدرها هم بزرگ نبود. بعدها مائو استالین را از جرگۀ فکری تل کل بیرون راند. پروفسور ولین، مورخِ اندیشه‌ها، این داستان را در کتاب باد از جانب شرق۸ خود که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد، شرح می‌دهد:در نتیجۀ رویدادهای مه ۱۹۶۸ و خط و ربطِ آن‌ها با مائويست‌ها، روشنفکران فرانسوی از مدل سیاسی اقتدارگرای ژاکوبین-لنینیستی که قبلاً طرفدار آن بودند وداع کردند. آن‌ها رفتار ماندارین‌مانند خود را نیز ترک گفته و فضایل فروتنی دموکراتیک را در خود پروراندند. آن‌ها در ماه‌های پس از مه خود را با اشکال و شیوه‌های جدید مبارزۀ اجتماعی هماهنگ کردند. آگاهی حاصل از اعتراضات ماه مه دربارۀ بی‌عدالتی‌های ناشی از سیاست‌های بالا به پایین، آن‌ها را به سمت فضایل «جامعه» و مبارزۀ سیاسی از پایین پیش برد. در نتیجه حیات روشنفکری فرانسوی کاملاً تغییر شکل داد. مدل سارتری از روشنفکر پذیرفته شد، اما محتوای آن کاملاً تغییر کرد. بصیرت پیداکردن به ضعف‌های پیشگام‌گرایی سیاسی، نویسندگان و متفکران فرانسوی را وادار ساخت تا در میراث دریفوسیِ روشنفکر جهان‌وطن بازاندیشی کنند: روشنفکری که با به نمایش‌گذاشتن حقیقت ازلی اخلاق، صاحبان قدرت را شرمسار می‌کند ... مائوئیست‌هایی که شدند دگماتیست‌های سیاسی و مؤمنان راستین. اما به زودی دریافتند که معرکۀ ایدئولوژیکِ پساچینی آن‌ها با روح آزادی‌خواهی ماه مه ناسازگار است. هنگامی که فریفتن خود با شعارهای انقلابی را کنار گذاشتند، درک کاملاً جدیدی از سیاست یافتند. در نتیجه ایدۀ انقلاب فرهنگی کاملاً تغییر کرد. این دیگر ارجاعی به رویکردی منحصراً چینی نبود. در عوض به رویکردی کاملاً جدید به سیاست دلالت داشت: رویکردی که هدفِ به‌دست‌گرفتن قدرت سیاسی را رها کرده بود و به جای آن به دنبال ایجاد انقلابی دموکراتیک در آداب و رسوم، عادات، جنسیت، نقش‌های جنسیتی و هویت اجتماعی به طور کلی بود.تیم کریستوا-سولرز عناصر فکری قابل توجهی از مائوئیسم در خود داشت، اما دارای عناصری سطحی نیز بود: سولرز بر نوع پوشش مائوئیستی تأثیر گذاشت و کریستوا، یکی از مهمترین متفکران فمنیست زمان خود، مقالاتی در دفاع از شیوۀ چینیِ بستن پا نگاشت و آن کار را فرم زنانۀ رهایی توصیف کرد. در اظهارنظری که آدم را یاد سناتور الیزابت وارن و جدِ جعلی‌اش «شاهزاده چروکی» می‌اندازد، فخر فروخت که زنی است که «استخوان گونه‌اش را مدیون برخی از اجداد آسیایی‌اش است». علی‌رغم آنکه تقریباً هیچ دانشی از زبان چینی نداشت و آشنایی‌اش با فرهنگ چین بسیار اندک بود، کتابی دربارۀ زنان چینی منتشر کرد که بسیار خوانده و به زبان‌های دیگر ترجمه شد و در آن مدعیات غیرقابل‌دفاعی دربارۀ ویژگی «مادرانۀ» فرهنگ سنتی چین مطرح کرد. تل کل خط فکری‌ای را پیش گرفت که بزدلانه و بی‌قیدوشرط طرفدار مائو بود و حتی تا آنجا پیش رفت که فقدان روانکاوهای حرفه‌ای در چین را ناشی از این واقعیت دانست که مائوئیسم مرد چین را از «بیگانگی» بیرون آورده است؛ مارکسیست سنتی آنچه روح سرمایه‌داری را به وجود می‌آورد تشخیص داده و خدمات حرفه‌ای بهداشت روانی را غیرضروری کرده است.پروفسور ولین می‌گوید که او را به خاطر خدمت در کمیتۀ امنیت ملی «مقصر» نمی‌داند. «بلغارستان ظالم‌ترین دیکتاتوری در اروپای شرقی بود». شاید خبرچینی برای دولت بلغارستان شرطی برای پذیرش کریستوا برای تحصیل در فرانسه بوده باشد و این که او خانوادۀ آسیب‌پذیری داشت که هنوز در دولت پلیسی بلغارستان زندگی می‌کردند. ولین می‌گوید «نمی‌دانم چرا او اعتراف نکرد».اما این پایان داستان کریستوا نیست. ولین می‌افزاید: «آنچه که به خاطرش او را مقصر می‌دانم پیوستن او به حزب کمونیست است». کریستوا اول به منافع مسکو خدمت کرد و بعد به منافع رئیس مائو. برخلاف بسیاری از همکاران فرانسوی‌اش مهاجران بلغاری در وضعیتی بودند که می‌توانستند تجربیات مستقیم بهتری به دست آورند. باوجوداین، کریستوا و تیم تل کل، در اواسط دهۀ ۱۹۷۰، از چین مائوئیستی بازدید کردند، و در آنجا روستاهای معمولی پوتمکین را دیدند و به خانه بازگشتند تا دربارۀ حکمت و کارایی هلمزمن بزرگ۹ بنویسند. ولین می‌گوید وقتی به سال ۱۹۷۴ می‌رسیم، دیگر همه می‌دانستند که انقلاب فرهنگی یک بازی قدرت و نوعی فروپاشی در تمامی سطوح بوده است، بهانه‌ای در دست مقامات چینی برای پاکسازی رقبای خود. «افرادی که به آنجا فرستاده شده بودند خاطراتی نوشتند و در سال ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ به زبان فرانسوی منتشر کردند... کریستوا می‌دانست که این رژیم‌ها تا چه حد سرکوب‌گر هستند. او مجبور به پذیرفتن کمونیسم نبود. هیچ‌کس او را مجبور به این کار نکرده بود».اگر این موضوع تنها سوالی دربارۀ یک روشنفکر بلغاری-فرانسوی بود که برای محافل آکادمیک و فمنیستی مبهم مانده است، در آن صورت جذابیتی نداشت و صرفاً یکی از رسوایی‌های روشنفکران فرانسوی بود که موجب حسادت نویسندگان و دانشگاهیان انگلیسی‌زبان می‌شود. (آخرین باری که مجادله‌ای ملی در آمریکا بر سر یک کتاب به وجود آمد چه زمانی بود؟ کتاب منحنی زنگی۱۰؟).اما حمایت کریستوا از آنچه که بر اساس آمار تقریبی، مرگبارترین رژیم قرن بیستم به شمار می‌آمد، تنها تکه‌سنگی در دیوار بزرگ فریب خوردن روشنفکران غربی بود از نظام‌های توتالیتر، به ویژه آن‌هایی که ویترین‌های جذابی داشتند. (جرمی جنینگز در مجلۀ استندپوینت مائوئیسمِ کریستوا را «یک‌خرده رادیکالِ شیک، یک خرده انقلابی و یک خرده شرقی» توصیف می‌کند). گاهی اوقات این فریب‌خوردن از جانب حزب راست بوده است، مانند فاشیسم ایتالیا که در آن ازرا پوند و فریدریش هایک دولت آگوستو پینوشه را تحسین کردند؛ دولتی که سرکوبگری سیاسی‌اش موجب شد تا چهره‌هایی مانند مارگارت تاچر نیز آن را سرزنش کنند. اما اغلبِ این فریب خوردن‌ها از جانب حزب چپ بوده است: لینکلن استفنز پس از بازگشت از اتحاد جماهیر شوروی اعلام کرد «آینده را دیدم و خوب کار می‌کرد». گزارش نادرست والتر دورانتی در نیویورک تایمز که با افتخار جایزۀ پولیتزر را به خاطر آن دریافت کرد. موازنۀ اخلاقی و شور سبک‌سرانه و علنی روشنفکران غربی، از چپ گرفته تا لیبرال،‌ نسبت به لنین و استالین. علاقۀ مجلۀ نیو ریپابلیک به کمونیست‌های دورانِ ریاست جمهوری هنری والاس. انکار نسل‌کشی کامبوج توسط نوام چامسکی به‌عنوان ابداع تبلیغاتی آمریکا. ادای احترام به فیدل کاسترو. در آغوش‌کشیدن هوگو چاوز از سوی سردمداران هالیوود تا مقامات منتخب دموکرات. شعارهای «هو، هو، هوشی مین/ ان.‌ال.‌اف۱۱ برنده میشه» در خیابان‌های نیویورک در سال ۱۹۶۸. ده میلیون تی‌شرت چه‌گوارا.پروفسور ولین می‌گوید: «روشنفکرانی در غرب وجود دارند که تسلیم نشدند». «جورج اورول، سوزان سانتاگ، و دیگرانی که عبرت گرفتند. بسیاری از چپ‌های فرانسوی که در دهۀ ۱۹۶۰ برای انقلاب فرهنگی ضعف می‌کردند، در دهۀ ۱۹۷۰ سر عقل آمدند». اما کسانی که فریب خوردند چه؟ «آن‌ها اغلب در سیاست نپخته بودند و راه‌حل‌هایی کل‌نگرانه و ایده‌آل –راه‌حل‌های کلی- ارائه می‌داند برای اتفاقاتی که چنین راه‌حل‌هایی طلب نمی‌کنند».ایدئولوژی‌های سیاسی، خود را به دو روش مهم تعریف می‌کنند: اول، مخالفت با مهم‌ترین و برجسته‌ترین رقبای ایدئولوگ مستقیم خود؛ دوم، تلاش برای تمایز نهادن میان خودشان و ایدئولوژی‌ها و جناح‌های هم‌جوار خود. دشمن از نظر رادیکال‌های قرن بیستم مانند جولیا کریستوا، سرمایه‌داری بود و برجسته‌ترین بدیل سرمایه‌داری کمونیسم بود. اینکه آیا دنبال‌کردن انسان آرمانی جدید و جامعۀ جدید آرمان‌شهری کریستوا در قالبِ سوسیالیسم بوروکراتیک و سنتی شوروی درآمد و یا به صورت مدرن‌تر و آنارشیستی‌ترِ انقلاب فرهنگی، مورد اختلاف جناح‌های هم‌جوار بود؛ چیزی که شاید از بیرون بی‌معنا به نظر برسد اما منبع شور -و خشمِ- همه‌گیر در فضای رادیکال بود.غرب بسیار خوش‌شانس است که لذت‌پرستی و مادی‌گرایی‌اش آن را در برابرِ رادیکالیسم ابتدای قرن بیست‌ویکم -جهادگرایی- واکسینه کرده است؛ چیزی که خریدار چندانی در غرب ندارد، مگر در جوامع مهاجرپذیر، و بیشتر در اروپا. اما افراط‌گرایی اسلامی تنها رقیب لیبرالیسم دموکراتیک در جهان نیست: به موازات آنکه شی جین پینگ موضع خود را در پکن تقویت می‌کند (پروژه‌ای که به مراتب فراتر است از حذف محدودیت زمانی ریاست جمهوری او)، روشنفکران غربی با مرجعیت اخلاقی و آگاهی سیاسی کجا هستند تا نقد معناداری از آنچه او نمایندگی می‌کند ارائه دهند؟ چپ در اروپا و در دنیای انگلیسی زبان هیچ‌گاه برای سهل‌گیری در مقابل ناسیونالیسم خشن چینی خود را مجبور به محاسبه -یا تخمین زدن احتمالات- ندانسته است و حتی تکنوکرات‌های لیبرالی مانند توماس فریدمن آرزوی تبدیل آمریکا به «یک روز همچون چین بودن» را در سر دارند و با اکراه توانایی دولت چین را برای اقدام‌کردن بدون مزاحمت دموکرات‌ها می‌ستایند.و اگر چپ و چپ میانه برای دفاع روشنفکرانه از لیبرالیسم دموکراتیک آماده نباشد، راست حتی کمتر از آن‌ها آماده است زیرا خود را عمیقاً گرفتار نوعی از ملی‌گرایی اقتدارگرا کرده است که مجری آن پکن است. درست مانند چپ قرن بیستم، راست قرن بیست‌و‌یکم در جستجوی متحدان و منابع الهام‌بخش در خارج از کشور رفته است و مرد قدرتمند روسیه، ولادیمیر پوتین، خاندان سیاسی لوپنِ فاشیست در فرانسه، حزب آلترناتیو برای آلمان، نئوناسیونالیسم، نئومکارتیسم و سیاست‌های نژادی-هویتی را برگزیده است. پوپولیست‌های دست راستیِ اروپا بسط ید عملی (یا قدرت کشتار) مائو را ندارند، اما همان نقشی را برای روشنفکران رادیکال راست بازی می‌کنند که زمانی مائویسم برای روشنفکران چپ رادیکال بازی می‌کرد.روشن نیست که کریستوا از اشتباهات سیاسی خود درس گرفته یا حتی تا به حال آن‌ها را واقعاً خطا می‌دانسته است یا نه. همکاری ادعا شدۀ او با پلیس مخفی بلغارستان، هرچند مبتذل به نظر می‌رسد، بزرگترین اشتباه او نیست. اما این اتهام، و نه واقعیات مربوط به حمایت طولانی‌مدت او از اعمال غیرانسانی سیاسی، مایۀ خجالت او است. او با این کار به نمونۀ بارزی از گرایش به رادیکالیسم تبدیل شده است و هم‌فکر معنوی پیشگامانِ غربی‌ای است که با چشمک‌زدن استالینیست‌ها را «لیبرال‌هایی که عجله‌ دارند» خطاب می‌کردند. اما رادیکالِ شیک سبکی نیست که فقط پیشرو باشد. شی جین پینگ عجله دارد، مارین لوپن هم همین‌طور و توجه هر دوی آن‌ها بیشتر به نتیجه است تا «نقاط اشتراکات» یا اینکه چه کسی از چه ضمیری استفاده می‌کند و وسواس‌های عامه‌پسند روشنفکران معاصر ما.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کوین ویلیامسون نوشته است و در آوریل ۲۰۱۸ با عنوان «Agent Kristeva» در وب‌سایت کامنتری منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ آبان ۱۳۹۷ با عنوان «جولیا کریستوا، فمنیست پیشرو یا جاسوس؟» و ترجمۀ حمیدرضا محمدی منتشر کرده است. •• کوین ویلیامسون (Kevin Williamson) روزنامه‌نگار محافظه‌کار آمریکایی است که در نشنال ریویو می‌نویسد.[۱] Richard Wolin[۲] ComDos[۳] A Brief History of Time: کتاب مشهور استیون هاوکینگ که بین دانشجویان بسیار محبوب است [مترجم].[۴] Revolution in Poetic Language: مشهورترین کتاب کریستوا [مترجم].[۵] Experiencing the Phallus as Extraneous[۶] Tel Quel[۷] Philippe Sollers[۸] Wind from the East[۹] Great Helmsman: معمار اصلی انقلاب فرهنگی چین [مترجم].[۱۰] The Bell Curve: کتابی نوشتۀ ریچارد هرنستاین، چارلز موری که اولین بار در سال ۱۹۹۴ به انتشار رسید. این کتاب به دلیل مرتبط دانستن سطح هوش با نژاد، بسیار مجادله‌برانگیز شد [مترجم].[۱۱] مخفف جبهۀ آزادی‌بخش ملی (National Liberation Front) که اینجا به جنبش هو شی مین در ویتنام اشاره دارد [مترجم]. ]]> کوین ویلیامسون تاریخ‌وسیاست Mon, 19 Nov 2018 04:46:29 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9195/ پرونده: چه کسی خاطرات جنگ را فراموش می‌کند؟ http://tarjomaan.com/report/9193/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• چه می‌شد اگر...؟گمانه‌زنی‌های تاریخی درس‌های مهمی دربارۀ تاریخ به ما می‌دهند و تمرینی مفید برای مورخان هستندچه می‌شد اگر هیتلر جنگ جهانی را به راه نمی‌انداخت؟ چه می‌شد اگر ژاپن ایالات متحده را اشغال می‌کرد؟ چه می‌شد اگر کسی هواپیما را اختراع نمی‌کرد؟ خلافِ واقع‌ْها، هم همدم نویسندگان داستان‌های علمی‌تخیلی‌اند و هم همراهِ میهمانی‌روهای وراج. اما اگر سنجیده آن‌ها را طراحی کنیم درس‌های مهمی دربارۀ تاریخ به ما می‌دهند.• از تاریخ چه آموخته‎ایم؟ احتمالاً هیچاز قرن بیستم هر چه را فراموش کنیم، جنگ‌ها را نباید از یاد ببریمبله، تردیدی نیست که سرعت تغییرات جهانی آن‌چنان هولناک شده است که انگار دیگر از گذشته چیز چندانی نمی‌توان آموخت. گذشته همچون رؤیایی دور یا کابوسی تلخ جلوه می‌کند که رفته و اثری از آن به‌جای نمانده است. اما واقعیت این نیست. تونی جات به ما نهیب می‌زند که اعتقادِ افراطی به تازگی این دورانْ خطرناک است، زیرا هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد و جنگ از آنچه فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.• هیروشیما را به یاد آورنولیبرالیسم استعاره‌ای از بمب اتم است: تجسمی از تخریب جهانی امر اجتماعی، سیاسی و اخلاقیهفتادسال از بمباران اتمی هیروشیما گذشت. ترکیبی از مطالعات علمی، محاسبات استراتژیک و خشونت نظامی دست‌اندر کار این فاجعه بود. اما آیا ما نیز در برابر آن مسئولیتی داریم؟ نویسندۀ این یادداشت کوبنده، به ما گوشزد می‌کند که «بله». شیفتۀ زیبایی بی‌نقص سلبریتی‌ها و انفجارهای هیجان‌انگیز هالیوودی نشوید. هیروشیما در کمین شماست.• تاریخِ شفاهی کسانی که بمب اتم را ساختندزندگی‌نامه آنهایی که حتی فقط برای یک روز در ساخت اولین بمب اتم همکاری کردندبمب‌های اتمی که ایالات متحده در ۱۹۴۵ دو تا از آن‌ها را بر سر ژاپن ریخت، برای همیشه مسیر تاریخ بشر را تغییر دادند. نه‌تنها به‌خاطر عواقب جنگ جهانی دوم، بلکه ازاین‌رو که تهدید به جنگ اتمی، به سیاست‌ها و فرهنگ جهانی شکل تازه‌ای داد. دور از انتظار نیست که تاریخ‌دانان ساخت بمب اتم را لحظه‌ای حیاتی برای نوع بشر بدانند و حتی از مطالعۀ زندگی و تجربیاتِ افراد شرکت‌کننده در این پروژه نگذرند.• تراژدی غرور در جنگ‌های قرن بیستمبررسی کتاب غرور: تراژدیِ جنگ در قرن بیستم نوشتۀ آلیستر هورنالیستر هورن، مورخ برجستۀ بریتانیایی در کتاب جدیدش، غرور: تراژدی جنگ در قرن بیستم، مدعی می‌شود که در طول قرون و اعصار، جنگ‌ها اغلب به‌سبب غرور زیاد یکی از طرفین به شکست یا پیروزی انجامیده‌اند. اما آیا این داوری درست است؟ در جنگ‌هایی مانند نبرد میان هیتلر و استالین، که هر دو سوی نبرد، مغرورانه می‌جنگیدند، وضعیت چگونه است؟• زندگی پس از آرماگدون: اثر روانی عمیق جنگ جهانی دومبررسی کتاب ترس و آزادی: چگونه جنگ جهانی دوم ما را دگرگون کرد نوشتۀ کیت لووشاید فقط برخورد یک شهاب‌سنگ غول‌آسا، یا هجوم زامبی‌ها و آدم‌فضایی‌ها بتواند زندگیِ بشر را بیش از جنگ جهانی دوم تغییر دهد. جنگی که در آن صدمیلیون سرباز جنگیدند و بیش از هر ستیزِ دیگری در طول تاریخ کشته و زخمی بر جای گذاشت. اما این‌ها سطحی‌ترین تأثیرات این جنگ است. ترس‌ها، امیدها، آرمان‌شهرها و ویران‌شهرهایی که این جنگ در ذهنِ انسان‌ها کاشت یا خراب کرد، هنوز که هنوز است دارد بر زندگی ما تأثیر می‌گذارد.• بعدظهر سگی: اختلال استرسی پس از حادثهبررسی کتاب فلسفۀ جنگ و تبعید نوشتۀ نولن گرتزآیا با اخلاق عرفی می‌توان «اختلال استرسی پس از حادثه» که اصطلاحی برای شناسایی پیامدهای روان‌شناختی ناشی از جنگ است را فهمید؟ آیا پدیده‌ای به نام «جنگ مشروع» وجود دارد؟ نظریۀ جنگ مشروع و علم اخلاق غربی چه ارتباطی با هم دارند؟• کودک‌سرباز؛ قربانی یا سلحشوراسطوره‌های ما سرشار از قهرمانان نوجوان است، اما رسانه‌ها آنان را قربانیان جنگ می‌‌خواننداغلب ما٬ وقتی به کودکان سرباز فکر می‌کنیم، تصویر کودکی سیاه‌پوست به ذهنمان خطور می‌کند که او را ربوده‌اند، مغزش را شست‌وشو داده‌ند، معتادش کرده‌اند و کاری کرده‌اند که وادار به ارتکاب جنایت‌ شود. این دقیقاً همان تصویری است که سازمان‌‌های بشردوست بین‌المللی و سازمان ملل از این کودکان ارائه می‌کند٬ تصویری تک‌ساحتی از کودکانی فاقد اراده‌ که قربانی شرایط محیطشان شده‌اند. اما آیا اینْ همۀ حقیقت دربارۀ سربازکودکان است؟• خصوصی‌سازی جنگ: بازگشت مزدوران نظامیدو قرن از جایگزینی ارتش‌های ملی با جنگجویان خصوصی می‌گذرد. حالا، مزدوران به عرصه برگشته‌اندگرچه امروزه، مزدوران نظامی یادآور شرارت، خیانت و قتل و غارت هستند؛ اما همیشه اینچنین نبوده است. در بیشتر دوره‌های تاریخی، این پیشه به‌عنوان حرفه‌ای شریف، اما خونین شناخته می‌شده است. از زمانی که ارتش‌های ملّی به‌عنوان ابزار اصلیِ جنگاوری، جایگزین جنگجویان خصوصی شدند، دو قرن می‌گذرد. حال، ارتش‌های خصوصی دوباره به عرصه برگشته‌اند. در دسترس بودنِ ابزارهای جنگی برای هرکسی که بتواند پولش را بپردازد، می‌تواند چهرۀ جنگ، انگیزۀ جنگیدن و آیندۀ جنگ را دگرگون سازد.• جنگ و پیامدهای آن کسب‌و‌کاری سودآور استکمپانی‌هایی که با دمیدن در آتش جنگ سود برده‌اند، حالا از بحران امنیتی اروپا نیز متنفع می‌شونددو موسسۀ تحقیقاتی ضد جنگ در اروپا، جدیداً گزارشی را منتشر کردند از فعالیت‌ کمپانی‌های اسلحه‌سازی در طول جنگ‌ سوریه و عراق و بحرانِ پناه‌جویان در اروپا. این گزارش حاکی از آن است که این کمپانی‌ها یکی از جدی‌‌ترین گروه‌هایی هستند که تلاش می‌کنند مرزهای اروپا را در خطر امنیتی شدید نشان دهند. چرا که «حفاظت از مرزها» بازار جدیدی است که در آن سودِ کلانی خوابیده است.• الیور استون: جنگ به روایت والت‌دیزنیگفت‌وگوی برد اوانز با الیور استونالیور استون ۱۵ ماه در جنگ ویتنام جنگید. ۲۰ سال بعد، تصمیم گرفت فیلمی دربارۀ آن جنگ بسازد، چون انگار هیچکس در آمریکا نمی‌دانست آنجا چه گذشته. اما «جوخه» تنها فیلم او دربارۀ جنگ نبود. استون می‌گوید هالیوود غیر‌واقعی‌ترین تفسیرِ ممکن از جنگ را به واقعی‌ترین شکل ممکن ارائه می‌دهد: روایتِ آمریکایی‌های قهرمان و دشمنان رذل آن‌ها و در میان این اسطوره‌سازی‌ها سینما کارکرد خود برای مبارزه با خشونت را از دست داده است.• ارتش آمریکا در جستجوی چی‌توزبرشی از کتابِ آشپزخانۀ آماده به رزم نوشتۀ آناستاسیا مارکس دِسالسدویک روز صبح وقتی آناستازیا دسالسدو به ظرفِ غذای مدرسۀ دخترش نگاه کرد، دید همۀ موادِ غذایی‌ای که برایش گذاشته است، به نوعی محصولِ آزمایش‌ها و پروژه‌های ارتش برای تأمین غذای سربازان در جنگ بوده است. با خودش فکر کرد: انگار همۀ ما داریم مثلِ سربازها غذا می‌خوریم. اما چطور به اینجا رسیده‌ایم؟• ارتش مفنگی‌هاتاریخ جنگ‌ نشان می‌دهد مصرف مواد محرک‌ برای اهداف سیاسی و نظامی اتفاق رایجی بوده استاستفاده از گیاهان دارویی با اتفاقات سیاسی و نظامی در تاریخ گره خورده است؛ حسن صباح با حشیش از سربازانش پذیرایی می‌کرد، وایکینگ‌ها معجونی را سر می‎کشیدند که باعث می‎شد موجوداتی فراانسانی به نظر آیند و هیتلر عادت به مصرف ماده‎ای داشت که شبیه به هروئین بود. با این توصیف انتشار خبر استفادۀ نیروهای داعش از مواد محرک نباید شگفت‌آور باشد.• فوتبال و بیسکویت همه جا با رئیس‌جمهور امریکا هستندمروری بر کتاب قدرقدرت: تهور، پایداری و مخاطرات هستی در عصر هسته‌ای نوشتۀ دن زکاز ابتدای عصر هسته‌ای، بارهاوبارها در فیلم‌ها دیده‌ایم که سلاح‌های هسته‌ای با سهولتی دلهره‌آور منفجر می‌شوند. در فرهنگ عامیانه، سلاح‌های هسته‌ای با کلید، دکمه یا با ساعت‌های شمارش معکوس منفجر می‌شوند. اما ماجرا در واقعیت قدری پیچیده‌تر، ولی به همین هولناکی است. در دنیای واقعی دکمه‌ای در کار نیست. البته یک کیف هست، کیفی که رئیس‌جمهور همه ‌جا آن را با خود می‌بَرد و درونش دستورالعمل جنگ هسته‌ای است. دَن زَک در کتاب جدیدش، «قدرقدرت»، ماجراهای جالبی از تاریخچۀ این کیف نقل می‌کند.• دو لیبرالیسم مبتنی بر ترسیک طرح لیبرالی درصدد کاهش هراسی است که انسان‌ها خود [از طریق جنگ] برای یکدیگر فراهم می‌کنندریشۀ تفکر لیبرال، ترس است نه عشق به آزادی و امید به ترقی. ترس از دیگر انسان‌ها و ترس از صدماتی که آن‌ها در جنگ‌های خارجی و داخلی به هم وارد می‌کنند.• برابری به قیمت خوندر طول تاریخ، بلایا و جنگ‌ها پس از خود برابری بیشتری به جا گذاشته‌اند. آیا می‌توانیم بدون خشونت هم به این نتیجه برسیم؟در طول تاریخ سرچشمه‌های اصلی نابرابری تغییر کرده‌اند، ولی پیامد کلی آن یکسان مانده: بسط شکاف میان غنی و فقیر. این بدین معنی نیست که تاریخ همواره در یک جهت پیش رفته است. گویا تاریخ هرازگاهی دکمۀ ریست را فشرده تا نابرابری را به‌طرزی چشمگیر، ولو موقت، کاهش دهد. بااین‌همه، بررسی این دوره‌های تاریخی دلالت‌های دلهره‌آوری دارد: هربار که شکاف میان غنی و فقیر کاهش چشمگیری یافته است، به‌خاطر بلایا، جنگ‌ها و شوک‌های خشونت‌باری بوده که اتفاق افتاده‌اند. آیا می‌توانیم بدون خشونت هم به این نتیجه برسیم؟• شاید آرنت درست می‌گفتاستراتژیست‌ها می‌گویند حضور در جنگی که دشمنانتان می‌خواهند در آن شرکت کنید، اشتباه استاز نظر مایکل ایگناتیف، استاد دانشگاه و سیاستمدار کانادایی، در مبارزه با افراطی‌گرایی، امیددادن به مردمِ مستأصل، به معنای نیکوکاری نیست؛ بلکه نوعی آینده‌نگری است. او می‌گوید آمریکا باید دربارۀ آورگان مسئولیت‌پذیری بیشتری نشان دهد و معتقد است باید در مرکز هر راهبرد امریکایی و اروپایی، سیاستی برای پناهندگی وجود داشته ‌باشد که تسلیم ترس نشود‌. به باور ایگناتیف اولویتی مهمتر از این برای آخرین سال ریاست‌جمهوری اوباما وجود ندارد.• والت ویتمن روستو: سیاست‌مداری که هیچ‌گاه عذرخواهی نکردروستو درست مانند کمونیست‌هایی که به‌شدت مخالفشان بود، متعهد به ایدئولوژی بوددر کتاب‌های درسی، والت ویتمن روستو عمدتاً با نظریاتش دربارۀ مراحل رشد و توسعۀ اقتصادی شناخته می‌شود. اما او همچنین یکی از استراتژیست‌های برجسته در دوران ریاست‌جمهوری کندی بود که در دهۀ ۶۰ میلادی و به‌ویژه در خلال جنگ ویتنام نقش مؤثری در شکل‌گیری سیاست خارجۀ ایالات متحده در جنوب شرق آسیا داشت. روستو از معدود کسانی بود که تا آخر عمر بر درست‌بودن سیاست‌هایش در جنگ پافشاری‌ ‌کرد و هیچ‌گاه بابت آن‌ها عذرخواهی نکرد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Fri, 16 Nov 2018 06:02:46 GMT http://tarjomaan.com/report/9193/ ترامپ چگونه به بازارِ نفرت رونق می‌بخشد؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9180/ یان هیوز، اپن دموکراسی — آیا می‌توان سیاست‌ورزی را متحول کرد چنانکه بر مدار ارزش‌هایی مانند همدلی، همبستگی و عشق بچرخد؟ برخی مفسران ترقی‌خواه پاسخ مثبت می‌دهند و طرح‌های مختلفی برای عملی‌کردن این ایده‌ها ارائه داده‌اند. اما واقعیت سیاست امروزی، که آکنده از نفرت و نامداراست، گویا فاقد همدلی و عشق است. در جوامع مختلف، یکی پس از دیگری، ترس‌آفرینیْ علیه فقرا، مهاجران، اقلیت‌ها و هرکسی که جزو گروه غالب نیست، شتابان به پیش می‌رود.همیشه در طول تاریخ، هوس‌ها هم‌پای سیاست‌گزاری‌ها به عرصۀ سیاست‌ جان بخشیده‌اند، اما نمی‌توانیم فرض بگیریم که این هوس‌ها همواره مثبت‌اند. پس لازم است که بفهمیم هیجانات منفی چگونه در عرصۀ سیاست‌ورزی جاگیر می‌شوند و سیاست‌مداران چگونه از این احساسات برای پیش‌بُرد دستورکارهای خود بهره می‌برند. نفرت از کجا می‌آید و چرا در تاریخ سیاسی معاصر چنین نقشی بازی کرده است؟به نظر رابرت استرنبرگِ روان‌شناس، تنفر یک هیجان منفرد نیست، بلکه از سه مؤلفۀ متمایز تشکیل شده است. اولین مؤلفه نفی صمیمیت است. به‌جای میل به نزدیکی به دیگران، تنفر یک‌جور حس بیزاری را به جان ما می‌اندازد، یعنی تکانه‌ای برای فاصله‌انداختن بین خودمان با دیگریِ منفور.مؤلفۀ دوم عنصر هوس‌آلود نفرت است: نفرت ما را با ترکیبی از خشم آتشین و ترس مرعوب‌کننده پُر می‌کند. مؤلفۀ سومی که استرنبرگ مطرح می‌کند عنصر شناختی نفرت است، یعنی داستان‌هایی که به گوش خودمان می‌خوانیم تا احساس بیزاری، عصبانیت، و اضطرابی را توجیه کنیم که تنفر در ما برانگیخته است.تراژدی ماجرا اینجاست که بر اساس شواهد فراوان می‌توانیم بفهمیم آتش تنفر چگونه به دامن بخش‌های گسترده‌ای از جامعه می‌افتد و آن‌ها را می‌بلعد. من، در کتاب جدیدم ذهن‌های آشفته۱، برخی از مخوف‌ترین فاجعه‌های قرن بیستم را بررسی کرده‌ام از جمله: هولوکاست، گولاگ‌های استالین، قحطی بزرگ مائو، و مزرعه‌های کشتار پُل پوت در کامبوج. از خلال این مثال‌ها، یک نکته به‌وضوح دیده می‌شود: نقش حیاتی‌ای که نفرت‌افروزان در پروراندن هریک از این اتفاق‌های هولناک بازی کرده‌اند. هیتلر، استالین، مائو و پُل پوت همگی توانایی عجیب و غریبی در برانگیختن هر سه مؤلفه‌ای داشته‌اند که استرنبرگ برای نفرت مطرح کرده است.هدف اولِ هر یک از این ستمگران تشدید آن حس جداافتادگی و دیگری‌بودن بود، که نسبت به گروه نامطلوبی که هدف گرفته بودند احساس می‌شد، خواه آن دیگری، یهودی باشد یا کولاک۲ یا «کارگران سرمایه‌دار راه‌آهن»۳ یا سایر «دشمنان ملت». هدف دومشان برانگیختن احساس خشم و ترس علیه آن گروه نامطلوب بود. و هدف سومشان انتشار داستان‌هایی بود که با بیانی غلط و ساده‌انگارانه توضیح می‌دادند چرا آن گروه نامطلوبْ هدف مشروع نفرت مردم قرار گرفته است.این داستان‌ها تنوع فراوانی داشتند، اما مؤلفه‌های مشخصی هم میانشان مشترک بود: «ظاهر و عادات دشمن منزجرکننده است»، «دشمن مبتلا به بیماری است و بیماری را منتشر می‌کند»، «دشمن بخشی از توطئه‌ای است که می‌خواهد ما را کنترل کند»، «دشمن مجرم است»، «دشمن اغواگر و تجاوزگر است»، «دشمن حیوان، حشره، یا میکروب است»، «دشمنْ دشمن خداست»، «دشمن قاتلی است که از کشتن لذت می‌برد»، «دشمن سر راه ما که می‌خواهیم عظمت را به کشورمان برگردانیم ایستاده است».مأموریتِ نفرت‌افروزانِ تاریخ تفرقه‌افکنی و هدف‌گرفتن یک گروهِ بلاگردان برای مقاصد سیاسی‌شان بوده است. این جماعت آن داستان‌ها را بی‌وقفه تکرار می‌کردند تا به بینشی تبدیل شود که برای عموم مردم مقبول باشد. آن‌ها در این راه از پروپاگاندا (یا رسانه‌های «اخبار جعلی» زمانۀ خودشان) هم استفاده می‌کردند، اما از ترس‌ها و تعصب‌های موجود در جامعه‌هایشان نیز بهره می‌گرفتند.در ابتدا، غیورترین هوادارانشان از میان کسانی می‌آمدند که با احساس تنفر رهبران همراه بودند. پس اولین قدم یک ستمگر به‌سوی قدرتْ برانگیختن تنفر میان کسانی است که همان جهان‌بینی کج و معوج او را دارند. اما نفرت‌افروزان نه‌تنها برای دشمنان منتخب خود سیاه‌نمایی می‌کنند، بلکه هستۀ اصلی هوادارانشان را هم انسان‌هایی استثنایی جلوه می‌دهند که سرمشق اخلاق و «آدم‌های خوب» هستند. چنین رهبر زهرآگینی هرچه تنفر بیشتری را نثار «دشمن» کرده و در عین حال حلقۀ هوادارانش را بستاید، هستۀ معتقدان حقیقی‌اش مستحکم‌تر می‌شود.یک ستمگر، همین‌که ستایش یک هستۀ اصلی از معتقدان حقیقی‌اش را به دست آورد، کارش این می‌شود که تنفر علیه گروه هدف را تا جایی که می‌تواند در جامعه بگستراند. اینکه آیا او در این مأموریت موفق شود یا خیر، تا حد زیادی وابسته به آن چیزی است که ادوارد گلیزرِ روان‌شناس «تقاضا برای نفرت» می‌نامد. گلیزر توضیح می‌دهد که نفرت‌افروزان، با نشر داستان‌های آکنده از نفرت، عرضۀ نفرت را افزایش می‌دهند اما تمایل جامعه به پذیرش این داستان‌هاست که طرف تقاضای این معادله را می‌سازد.در تمایل جامعه به پذیرش دروغ‌های یک نفرت‌افروز، عوامل متعددی مؤثرند. دشواری اقتصادیْ نقشی محوری بازی می‌کند. جامعه‌ای که بخش زیادی از مردمش در امرار معاش روزمره با مشکل مواجه‌اند مستعد قبول توضیحات ساده‌انگارانه و درمان‌های نادرست است. تفاوت‌های فرهنگی نیز می‌توانند مهم باشند. جماعت اکثریت، که مهاجرت قابل‌توجه یا تغییر جمعیت‌شناختی را تجربه کنند، شاید در واکنشی تدافعی بر «خارجی‌هایی» غضب کنند که از جهت فرهنگی یا دینی با آن‌ها متفاوت‌اند.جغرافیا نیز می‌تواند حائز اهمیت باشد. تحقیقات نشان می‌دهند که تعصباتْ زمانی قوی‌ترند که، به‌جای تجربۀ فردی، مبتنی بر شنیده‌ها یا اخبار دست‌دوم باشند. این یافته می‌تواند روشنگر این حقیقت باشد که پوپولیسمِ بیگانه‌هراسِ امروزه، قوی‌تر از همه‌جا، در ناحیه‌هایی مانند اروپای شرقی یا مناطق روستایی آمریکا ریشه دوانده است که کمترین سهم از مهاجران را دارند. گویا اغلب بیش از همه متعهد به نابودی کسانی هستیم که هرگز ندیده‌ایم.آن نماد مشهور مثلث که برای ایمنی از آتش‌سوزی استفاده می‌شود می‌تواند سه مؤلفه‌ای را تبیین کند که زمینه‌ساز هر آتشی هستند: جرقه، سوخت و اکسیژن. در وادی سیاست، نفرت‌افروزان مثل جرقه‌اند، معتقدان حقیقی و متعصب‌شان سوخت‌اند، و شرایطی که در کل جامعه تقاضا برای نفرت را می‌سازد همان اکسیژنی است که امکان می‌دهد آتش زیر خاکستر تنفر شعله‌ور، بزرگ و منتشر شود.برای اینکه مثال‌هایی از این پدیده را در دنیای امروزی بیابیم، لازم نیست سراغ دوردست‌ها برویم. مثلاً در ایالات متحده، رئیس‌جمهور ترامپ ماهرانه با احساس رنجشِ بخش گسترده‌ای از آمریکاییان سفیدپوست روستایی هم‌نوا شد، چنانکه علناً به مهاجران برچسبِ «تجاوزکار» و «قاتل» زد و مطبوعات را «دشمن ملت» نامید. نابرابری و تغییر جمعیت‌شناختی، شرایطی ساخته و پرداخته‌اند که وقتی ترامپ تند و تیز تقصیر را به گردن عده‌ای می‌اندازد، مخاطبانی حاضر و آماده دارد. تعداد لازم از افراد صاحب‌نفوذ نیز (خواه از سر منفعت‌جوییِ شخصی یا باور به دستورکار گسترده‌تر او) به اندازۀ کافی هستند که به رئیس‌جمهور قدرت بدهند و رسانه‌های اجتماعی نیز، که مثل مجموعه‌ای از سیلوهای مجزا از هم‌اند، در شعله‌های تفرقه بیشتر می‌دمند.در مجارستان نیز ویکتور اُربان نفرت‌افروزی را وسیلۀ رأی‌آوردن کرده است. او از مهاجران دیوسازی می‌کند چنانکه می‌گوید آن‌ها جرم و وحشت، بی‌نظمی گسترده، و «اوباشی که زنان و دخترانمان را شکار می‌کنند» با خود آورده‌اند. او به آوارگان و مهاجران برچسب‌های مختلفی زده است از جمله آلوده‌کننده، دیگریِ دور، و تهدیدی علیه فرهنگ و دین مجارستان. چنانکه گفته است: «توده‌هایی که از تمدن‌های دیگر می‌آیند شیوۀ زندگی‌مان، فرهنگمان، عُرفمان و سنت‌های مسیحی‌مان را به خطر می‌اندازند». اُربان بر پیروزی‌های انتخاباتی‌اش تکیه کرده است تا دموکراسی مجارستان را از درون تُهی کند. در سال ۲۰۱۸، مؤسسۀ خانۀ آزادی۴ مجارستان را حائز «کمترین دموکراسی» در میان ۲۸ عضو اتحادیۀ اروپا نامید.ویرانی‌ای که نفرت‌افروزان به بار می‌آورند برای هر کس که اندکی دانش تاریخی داشته باشد هویداست؛ نفوذ جاری‌شان هم به همین مقیاس برای بینندگان اخبار روزانه آشکار است. آن‌ها از طریق لفّاظی‌هایشان، آونگ ادارۀ امور بشری را از مصالحه به‌سمت معارضه، از شمول به دیوسازی، و از غمخواری به بی‌رحمی می‌چرخانند.این مسئله راه‌حل ساده‌ای ندارد، اما بی‌تردید، مؤثرترین روش برای کاهش نفوذ و اثرگذاری نفرت‌افروزان تقویت دموکراسی است. تقویت هنجارها و نهادهای دموکراتیک از آن رو می‌تواند مؤثر باشد که به هر سه ضلع مثلث یعنی رهبران زهرآگین، پیروان مستعد، و محیطِ زمینه‌ساز می‌پردازد.دموکراسی افراد صاحب‌قدرت را محدود می‌کند. دموکراسی دامنۀ توسل به خشونت توسط رهبران ظالم را کاهش می‌دهد. دموکراسی سوءاستفاده از قدرت دولت علیه افراد و علیه زیرمجموعه‌های جامعه را ممنوع می‌کند. و دموکراسی صاحبان قدرت را ذیل حکومت قانون می‌آورد. دموکراسی بدین‌ترتیب محدودیتی نیرومند برای اقدامات ویرانگر نفرت‌افروزان و پیروانشان ایجاد می‌کند. اگر یک دموکراسی درست کار کند، می‌تواند به آن دلواپسی‌های اجتماعی و اقتصادی‌ای بپردازد که به نفرت‌افروزان امکان می‌دهند به قدرت برسند و در قدرت بمانند.در یک دورۀ بحرانی پیشین، دکتر مارتین لوتر کینگ در پاسخ به تنفر گفت: «من تصمیم گرفته‌ام به عشق بچسبم؛ نفرتْ باری است که طاقت کشیدنش را ندارم». در دوران تفرقۀ امروزمان، بهتر است آن نصیحت را در نظر داشته باشیم: وقتی نفرت‌افروزان اصل بنیان‌های دموکراسی را نشانه رفته‌اند نیرومندترین عملِ عشق‌محور آن است که در هر فرصتی علیه نفرت رأی بدهیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Hughes, Ian. Disordered Minds: How Dangerous Personalities Are Destroying Democracy. John Hunt Publishing, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یان هیوز نوشته است و در تاریخ ۲ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Entrepreneurs of hate» در وب‌سایت اپن دموکراسی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۹۷ با عنوان «ترامپ چگونه به بازارِ نفرت رونق می‌بخشد؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• یان هیوز (Ian Hughes) دانشمند، مشاور سیاست‌گزاری علمی و نویسنده است. آخرین کتاب او ذهن‌های آشفته: شخصیت‌های خطرناک چگونه در حال ویران کردن دموکراسی‌اند (Disordered Minds: How Dangerous Personalities Are Destroying Democracy) سپتامبر ۲۰۱۸ منتشر شده است.[۱] Disordered Minds[۲] Kulak: در دوران شوروی به روستاییان ثروتمند و معمولاً ملّاک گفته می‌شد [مترجم].[۳] در چین دوران مائو به آن افرادی گفته می‌شد که در نظام بازار محتمل بود به فشار نیروهای بورژوا تمکین کنند [مترجم].[۴] Freedom House ]]> یان هیوز تاریخ‌وسیاست Sun, 04 Nov 2018 04:47:38 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9180/ گفت‌وگو با فرانسیس فوکویاما: بعد از «پایان تاریخ» چه خواهد آمد؟ http://tarjomaan.com/interview/9169/ گفت‌وگوی ایوان گلدشتاین با فرانسیس فوکویاما، کرونیکل آو هایر اجوکیشن — فرانسیس فوکویاما از صحبت دربارۀ پایان تاریخ خسته است. او سی سال قبل مقاله‌ای فنی در یک ژورنال نه‌چندان پرخوانندۀ سیاست‌گذاری نوشت و یک‌شبه سوژۀ بحث‌های روشنفکری شد. حرف او که می‌گفت پیروزی لیبرال‌دموکراسی به‌سبک غربی نشانۀ «خاتمۀ تکامل ایدئولوژیک نوع بشر» است همچنان اعلامیۀ نمادین دنیای پس از جنگ سرد مانده است. او از آن هنگام تاکنون مدافع آن حرف بوده است. مرتباً از او می‌پرسند که آیا فلان یا بهمان واقعه (۱۱ سپتامبر، بحران مالی سال ۲۰۰۸، انتخاب دونالد ترامپ) نظریۀ او را نقض کرده است؟ پاسخ او منفی است.از نگاه فوکویاما، این سردرگمی حاصل بدخوانی (یا نخواندن) آخرین فصل‌های کتاب سال ۱۹۹۲ او با عنوان پایان تاریخ و انسان واپسین۱ است. آنجا بود که دغدغه‌اش دربارۀ توانایی لیبرال‌دموکراسی‌ها و اقتصادهای بازار در ارضای میل انسان به بازشناسی را مطرح کرد. لیبرال‌دموکراسی می‌تواند صلح و رونق به ارمغان بیاورد، اما اگر صلح و رونق کافی نباشد چه؟فوکویاما در کتاب جدیدش هویت: تقاضای کرامت و سیاست‌های رنجش۲ به همین پرسش بازمی‌گردد. به گفتۀ او، پاسخ این سؤال همین الان هم ما را احاطه کرده است: جهش جهانیِ سیاست‌های هویتی، که به‌نوبۀخود هیزم بر آتش ملی‌گرایی پوپولیستی، اقتدارگرایی، مناقشۀ دینی و افول دموکراسی ریخته‌ است. او می‌نویسد: «تقاضای بازشناسیِ هویتِ فردْ مفهومی اصلی است که نخ تسبیح بخش عمده‌ای از رخدادهای سیاست‌ورزی امروز دنیاست».این استاد علوم سیاسی دانشگاه استنفورد از خانه‌اش در شهر کارمل (ایالت کالیفرنیا)، در مصاحبه با کرونیکل ریویو دربارۀ سیاست‌های هویتی، سیاست‌های جهانی، شاگردی پل دو مان و آلان بلوم، و این نکته حرف زد که رهبران آموزش عالی چگونه و چرا در دفاع از آرمان‌های بنیادین ناکام مانده‌اند.ایوان گلدشتاین: بگذارید از همانجا شروع کنیم که شما کتاب هویت را شروع کرده‌اید: دونالد ترامپ. این کتاب، پاسخ و واکنشی به انتخاب اوست. ذکر او در کتاب پایان تاریخ و انسان واپسین هم آمده بود.فرانسیس فوکویاما: یکی از استدلال‌هایم در پایان تاریخ این بود که خوب است دموکراسی با اقتصاد بازار پیوند بخورد چون مثل اسفنجی برای جذب انرژی‌های جاه‌طلبانۀ کسانی عمل می‌کند که، بدون آن، ژولیوس سزار یا آدولف هیتلر می‌شوند. در این بستر است که نام دونالد ترامپ را می‌آورم. نظام سیاسی‌مان باید قادر به جذب و ایمن‌سازی چنین کسانی باشد. آن هنگام به نظر می‌آمد نظاممان چنین می‌کرد. ترامپ می‌توانست سرمایه‌گذار املاک، یا علاوه‌برآن آدم سرگرم‌کننده‌ای باشد. این‌ها برایش کافی نبود و وارد سیاست‌ شد. حالا به یک مشکل واقعی برخورده‌ایم. سیستم قانون‌اساسی‌محورمان چنان طراحی شده بود که جلو اوج‌گیری افراد بسیار جاه‌طلب را بگیرد و با سیستمی از کنترل‌های مختلف آن‌ها را محدود کند. ما اکنون در بوتۀ آزمون این قضیه‌ایم.گلدشتاین: آیا خوش‌بین هستید؟فوکویاما: بعد از نوامبر از من بپرسید.گلدشتاین: شما منتقد آنید که کشمکش‌های سیاسی در قاب مناقشه‌های اقتصادی نشانده می‌شوند. به نظرتان، هویت بهتر می‌تواند سیاست‌ را تبیین کند؟فوکویاما: سابقۀ این مضمون به افلاطون برمی‌گردد که از بخش سوم روح می‌گفت که خواستار بازشناسی کرامت شخص است. در ایام امروزین، آن حرف به قالب سیاست‌های هویتی درآمده است. ما خودمان را دارای خویشتنِ درونیِ پنهانی در داخل وجودمان می‌دانیم که سیاه‌نمایی می‌شود، نادیده گرفته می‌شود، حرفش شنیده نمی‌شود. مسئلۀ بخش عظیمی از سیاست مدرنْ این خویشتن است که می‌خواهد کشف شود، کسی علناً مدعی تملکش شود و نظام سیاسی به رسمیتش بشناسد.بخش فراوانی از این کشمکش‌های بازشناسی ناشی از آن جنبش‌های اجتماعی‌اند که ظهورشان در دهۀ ۱۹۶۰ شروع شد، ازجمله سیاه‌پوستان، زنان، دگرباشان جنسی، سرخ‌پوست‌ها و معلولان. چپ‌ها پذیرای این گروه‌ها شدند که موجب واکنش راست‌ها شد. آن‌ها می‌گویند: ما چطور؟ آیا ما سزاوار بازشناسی نیستیم؟ آیا طبقۀ نخبگان ما را نادیده نگرفته و تلاش‌هایمان را کم‌رنگ نشان نداده است؟ این مبنای پوپولیسم امروزی است.گلدشتاین: آیا اینکه گروه‌های اقلیت خواستار بازشناسی شوند، بالذات مشکل‌آفرین است؟فوکویاما: قطعاً خیر. تک‌تک این تلاش‌ها موجه‌اند. مشکل آنجاست که چطور بی‌عدالتی را تفسیر کرده و سعی در حلش کنیم، که معمولاً به چندپاره‌سازی جامعه می‌انجامد. مثلاً در قرن بیستم، پایگاه چپ‌ها حول طبقۀ کارگر و استثمار اقتصادی بود، نه استثمار گروه‌های هویتی خاص. این نکته، پیامدهای زیادی برای راه‌حل‌های ممکن جهت حل بی‌عدالتی دارد. به عنوان نمونه، وقتی فقر را شاخص یک گروه خاص بسازیم، یک مشکل آن است که حمایت از دولت رفاه تضعیف می‌شود. چیزی مثل طرح بیمۀ همگانی اوباما را در نظر بگیرید که به نظرم یک سیاست مهم بود. بسیاری از مخالفانش آن را یک سیاست ویژۀ نژادهای خاص می‌فهمیدند. یعنی انگار یک رئیس‌جمهور سیاه‌پوست می‌خواست کاری برای رأی‌دهندگان سیاه‌پوستش بکند. ما باید به آن روایتی برگردیم که کمتر بر گروه‌های باریک و بیشتر بر اجتماع‌های بزرگ‌تر تمرکز دارد، به‌ویژه آن اجتماعی که «مردم آمریکا» می‌نامیم.گلدشتاین: گرایش‌های خاص در میان دانشگاهیان تا چه حد این چندپارگی در سیاست‌ورزی‌مان را وخیم‌تر کرده است؟فوکویاما: این پرسش غامضی است چون رسانه‌های محافظه‌کار روی واقعه‌های خاص دست می‌گذارند و بزرگشان می‌کنند انگار که نمایندۀ کل تحصیلات عالی‌اند. دوستانم می‌گویند: روشن است که آزادی بیانی در دانشگاه‌ها نمانده است. این حرف به گمانم زیاده‌روی است. ولی اصل آن پرسش مهم است. آنچه در دانشگاه‌ها رُخ می‌دهد، ضرب‌آهنگ بحث را برای بسیاری نهادهای نخبۀ دیگر تعیین می‌کند. آنچه میان دانشگاهیان رُخ می‌دهد نهایتاً باواسطه به مابقی جامعه می‌رسد.گلدشتاین: شما برخی از تحولات حوزۀ دانشگاه را به «چرخش درمانی» در حیات آمریکایی ربط می‌دهید.فوکویاما: شروع ماجرا به دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ برمی‌گردد، یعنی زمانی که هویت علَم‌دار شد. مردم احساس ناکامی می‌کردند. احساس می‌کردند خویشتن‌هایی حقیقی دارند که از بازشناخت محروم‌ مانده است. به‌واسطۀ فقدان یک چارچوب فرهنگی مشترک که سابقاً دین عهده‌دارش بود، مردم سردرگم بودند. روان‌شناسی و روانکاوی این خلأ را پُر کردند. در حرفۀ پزشکی، معالجۀ سلامت روانی یک رسالت درمانی است، و این حرف که هدف جامعه اخلاقاً باید بهبود عزت‌نفس مردم باشد موجه شد.این به رسالت دانشگاه‌ها هم وارد شد، و متعاقباً تدوین معیارهای آموزشی (برخلاف معیارهای درمانی) با هدف بهبود حس دانشجویان نسبت‌به خودشان دشوار شد. همین نکته به بسیاری از مناقشات دربارۀ چندفرهنگ‌گرایی دامن زد. این قضیه به روشنی در استنفورد هویدا شد.گلدشتاین: در آن کتاب از یک رهبر اتحادیۀ دانشجویان سیاه‌پوست استنفورد در دهۀ ۱۹۸۰ نقل‌قولی می‌آورید که گفته است برنامۀ درسی مبتنی بر تمدن غربیِ دانشگاه «چنان ضربه‌های روانی و هیجانی به افراد می‌زند که هنوز شناخته نشده‌اند».فوکویاما: آن رهبر دانشجویی به‌جای اینکه بگوید می‌خواهیم مؤلفان حاشیه‌ای را به‌خاطر اهمیت آموزشی و تاریخی و فرهنگی‌شان بخوانیم، این قاب‌بندی را انتخاب می‌کند که کنار گذاشتن آن مؤلفان به عزت‌نفس افراد ضربه می‌زند: چون همقطاران من به قدر کافی در این حوزه نماینده ندارند، حس چندان خوبی نسبت به خودم ندارم. این هم بخشی از آن انگیزه‌ای است که مدیران و اساتید را به گسترش برنامۀ درسی برمی‌انگیزد تا آن رسالتی را پیاده کنند که همه خوب می‌فهمیم ماهیت درمانی دارد. اما به نظر من، این کار سدّ مسیر آن می‌شود که دانشگاه‌ها رسالت‌های آموزشی‌شان را ایفا کنند. آنچه موجب می‌شود دانشجویان حس خوبی به خودشان پیدا کنند لزوماً همانی نیست که به درد آموزششان می‌خورد.گلدشتاین: آیا سیاست‌های هویتی را تهدیدی علیه آزادی بیان می‌دانید؟فوکویاما: چارلز موری زمستان امسال در استنفورد سخنرانی کرد. من طرف صحبت او بودم. یک تجمع اعتراضی رُخ داد اما او آنچه را می‌خواست بالأخره گفت. چارلز موری به من گفت که سراسر کشور سخنرانی داشته است، و ماجرای میدل‌بری گرچه اتفاق بدی بود، ولی مصداق عام استقبال از او در دانشگاه‌ها نیست.لذا دربارۀ جواب سؤالتان دودل هستم. صحبت دربارۀ بسیاری چیزها در دانشگاه دشوار است، ولی بعید است بگویم با بحران عمومی آزادی بیان مواجهیم. ما هنوز می‌توانیم دربارۀ بسیاری مسائل مباحثه کنیم.گلدشتاین: نقش رسانه‌های اجتماعی چطور؟فوکویاما: رسانه‌های اجتماعی دقیقاً برای سیاست‌های هویتی ساخته و پرداخته شده‌اند. به شما اجازه می‌دهند خودتان را در یک گروه هویتی حصر کنید، برای هرچه می‌گویید تأیید بگیرید، و مجبور نشوید با کسانی بحث و جدل کنید که طرز فکر متفاوتی دارند. سخت بتوان گفت علت کدام است و معلول کدام. قبلاً فکر می‌کردم که موتور ماجرا خود جامعه است و فناوری صرفاً شتاب‌دهندۀ آن است. ولی به این فکر افتاده‌ام که رابطۀ علّی در جهت دیگر است: اگر اینترنت و رسانه‌های اجتماعی نبودند به این جایی که هستیم نمی‌رسیدیم. مورخانی که در آینده می‌آیند باید این ماجرا را رمزگشایی کنند.گلدشتاین: در سال‌های اخیر جنبشی با هدف افزایش «تنوع دیدگاه» در محافل دانشگاهی راه افتاده است. آیا کمبود نسبیِ اساتیدِ محافظه‌کار مشکل‌‌آفرین نیست؟فوکویاما: اگر واژۀ «محافظه‌کار» را به معنای درستش بفهمید، یعنی متفکرانی که ایده‌های متفاوتی دارند و صرفاً ایدئولوگ نیستند، ما مطمئناً به تعداد بیشتری از آن‌ها نیازمندیم.گلدشتاین: شما سابقاً محافظه‌کار بودید. آیا هرگز شده بود احساس کنید که دانشگاه پذیرای شما نیست یا برایتان محرومیتی ایجاد می‌کند؟فوکویاما: نه. هرگز. تا حدی به این دلیل که من هرگز رویکرد حزبی تند و تیز نداشتم. من در دو مجلۀ پابلیک‌اینترست و کامنتری در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ از لحاظ ایدئولوژیک با نومحافظه‌کاران همسو بودم. برای وال‌استریت ژورنال می‌نوشتم. هیچ کس سعی نکرد صدایم را خفه کند. چون در دانشکده‌های سیاست‌گذاری درس می‌دادم، قدری مداراگرتر از مثلاً برخی دانشکده‌های خاص علوم‌انسانی بودند.گلدشتاین: به اعتقاد شما می‌توان سیاست‌های هویتی را به‌سوی یک فهم گسترده‌تر از هویت مشترک هدایت کرد. دانشگاه‌ها در این زمینه چه نقشی می‌توانند ایفا کنند؟فوکویاما: دانشگاه‌ها فراموش کرده‌اند که باید به نخبگان آمریکایی دربارۀ نهادهایشان آموزش بدهند. این قضیه در استنفورد واقعاً مرا غافلگیر کرده است. همۀ کارهایی که استنفورد به خیال خود می‌کند، فلان چیز جهانی و بهمان کار جهانی است. ما دانشجویان را آماده می‌کنیم که رهبران جهانی بشوند. به‌سختی می‌توان نشانه‌ای از تعهد به ترویج حکم‌رانی مبتنی بر قانون اساسی، حکومت قانون یا برابری دموکراتیک، در کشورمان یافت. حرفم این نیست که تک‌تک دانشجویان باید کلاس حکومت آمریکایی را بگذرانند؛ چنین طرحی به دلایل متعدد جواب نخواهد داد. ولی دانشگاه‌ها باید رهبران آیندۀ کشور خودمان را بهتر آماده کنند.گلدشتاین: شما، به‌عنوان یک دانشمند علوم سیاسی، پیشینۀ نامتعارفی دارید. مدرک کارشناسی‌تان را در ادبیات کلاسیک در دانشگاه کرنل گرفتید، ارشد خود را در ادبیات تطبیقی در دانشگاه ییل گذراندید که پیش پل دو مان درس می‌خواندید. سپس مدتی را در پاریس گذراندید که سر کلاس‌های رولان بارت و ژاک دریدا نشستید. از این سیر و سیاحتتان در قلمروِ شالوده‌شکنی خاطره‌ای دارید؟فوکویاما: به این نتیجه رسیدم که تماماً مزخرف است. آن‌ها هوادار یک نوع نسبی‌گرایی نیچه‌ای بودند که می‌گفت حقیقتی در کار نیست و هیچ استدلالی برتر از استدلال دیگر نیست. با این حال، اکثرشان متعهد به یک دستورکارِ اساساً مارکسیستی بودند. این دو کاملاً تناقض‌آمیز به نظر می‌آمد. اگر شما واقعاً یک نسبی‌گرای اخلاقی باشید، دلیلی ندارید که ناسیونال‌سوسیالیسم یا برتری نژادی اروپاییان را هم تأیید نکنید چون هیچ چیز صحیح‌تر از چیز دیگر نیست. به این فکر افتادم که این مسیر ورشکسته است و تصمیم گرفتم مسیرم را به‌سمت علوم سیاسی ببرم.گلدشتاین: دکترایتان را در دانشگاه هاروارد خواندید. در آنجا با ساموئل هانتینگتون آشنا شدید که برخی می‌گویند «پیامبر عصر ترامپ» است، چون گفته می‌شود پیش‌بینی‌کننده و مشوق اوج‌گیری بومی‌گرایی سفیدپوست‌محور بوده است. آیا کتاب ما کیستیم؟۳ که هانتینگتون در اواخر عمرش پیرامون مهاجرت نوشت، شما را دل‌زده نکرد؟فوکویاما: من با دید کلی او به مهاجرت که یک نگاه ارتجاعی بود مخالف بودم، چون شواهدی تجربی مبنی بر بدبودن مهاجرت نمی‌بینم. به نظرم در کل پدیدۀ خوبی است. اتهامی که به‌ناحق به او زده‌اند نژادپرستی است. او نمی‌گفت مهاجران بدند چون اروپاییان سفیدپوست نیستند. او می‌گفت اروپاییانِ سفیدپوست یک فرهنگ خاص داشتند که به آمریکای شمالی آوردند که در کارکرد آتی نهادهای لیبرال‌دموکرات در ایالات متحده بسیار اهمیت داشت. با این دیدگاه، موافقم.گلدشتاین: سر جنگ عراق، مشاجره‌ای علنی میان شما و همقطاران نومحافظه‌کارتان رُخ داد. جداکردن صفتان از آن‌ها چه حسی داشت؟فوکویاما: حس رهایی داشت. دو چیز موجب شد که دیگر محافظه‌کار نباشم. یکی جنگ عراق بود؛ دیگری بحران مالی سال ۲۰۰۸. خاستگاه هر دوِ آن‌ها ایده‌های محافظه‌کارانه‌ای بود که من حامی‌شان بودم، و هر دو فاجعۀ تمام‌عیار بود. این‌گونه بود که به بازنگری اساسی در موارد بسیار رسیدم.جوان‌تر که هستید، شاید فکر کنید ایده‌های مستقلی از آنِ خود دارید، ولی به تأیید دوستان و همکارانتان وابسته‌اید. وقتی جدا شدم، رها شدم چون دائم نگران نبودم که: جماعت مجلۀ کامنتری دربارۀ این یا آن چه می‌گویند؟گلدشتاین: در کتاب آمریکا بر سر تقاطع۴ که سال ۲۰۰۶ دربارۀ نومحافظه‌کاری نوشتید، گفتید که اعتراض‌های دانشجویی دهۀ ۱۹۶۰ چگونه دیدگاه‌های نومحافظه‌کاران متقدمی مانند دنیل بل، نیتان گلزر و سیمور مارتین لیپست را شکل دادند، یعنی کسانی که مخالف دانشجویان رادیکال بودند. ماجراهای دانشگاه کرنل در سال ۱۹۶۹ تأثیر عظیمی بر آلان بلوم، مرشد شما که آن زمان استاد دانشگاه بود، داشت. در سال‌های اخیر شاهد احیای کنشگری دانشجویی هستیم که شاید از دهۀ ۱۹۶۰ بدین‌سو نظیر نداشته. آیا باید در آینده چشم‌انتظار آن باشیم که جماعتی از دانشگاهیانِ لیبرالْ راست‌گرا شوند؟فوکویاما: می‌بینم که تقدیرمان گرفتاری در چرخۀ ابدی تکرار است. سیاست‌ورزی در دانشگاه چندان ترقی نکرده است. اکنون شاهد بازگشت بسیاری از همان ایده‌ها هستیم. ولی این‌بار، به واکنشی ارتجاعی دامن می‌زند که چندان مولد نیست چون مهارش در دست راست‌گرایانی است که متفکر نیستند. در دهۀ ۱۹۸۰، متفکران محافظه‌کار، ولی جدی، زیاد داشتیم. امروز کسی از آن جنس میان راست‌ها نمی‌بینم. این خیلی بد است چون به ایده‌های خوب از آدم‌های فکور در دو طرف نیازمندیم.گلدشتاین: امروزه اکثریت جمهوری‌خواهان و مستقل‌های متمایل به راست فکر می‌کنند که آموزش عالی تأثیری منفی بر کشور دارد. آیا پیدایش تصورِ این مشکل تقصیر خود آموزش عالی است؟فوکویاما: در مواجهه با آن جنس تهدیدها علیه آزادی بیان که واکنش‌های ارتجاعی محافظه‌کارانه را برمی‌انگیزند، بسیاری از اساتید و مدیران معمولاً موضع‌گیری نمی‌کنند. و آن‌ها اخلاقاً باید موضع‌گیری کنند. من رئیس دانشگاه شیکاگو [روبرت زیمر] را تحسین می‌کنم که در صف اول این مسائل است. ما رؤسای دانشگاه بیشتری مثل او نیاز داریم. آن‌ها باید بگویند که با این چرندیات کنار نمی‌آیند. ما دانشگاهی هستیم، ما متعهد به مباحثۀ آزاد ایده‌هاییم، لذا همین کار را هم می‌کنیم.گلدشتاین: می‌خواهم صحبت را با یک نکتۀ شخصی پایان بدهم. پدربزرگ، مادربزرگ و عمویتان در طول جنگ جهانی دوم در اردوگاه‌های بازداشتیان۵ بودند. آیا، در عصر ترامپ، به آن سابقۀ خانوادگی بیشتر فکر می‌کنید؟فوکویاما: از یازده سپتامبر به بعد، که برخی اجتماع‌های قومیتی به‌خاطر تحولات کشورهای دیگر مورد سوءظن گسترده قرار گرفتند، زیاد به آن فکر می‌کرده‌ام. اوضاع بسیار وخیم‌تر شده است، چون رئیس‌جمهوری داریم که به اعتقاد من نژادپرست است و مطمئناً مایل به پذیرش حمایت نژادپرستان بوده است. اینکه او این هیولای بیگانه‌هراسیِ آشکار را بیدار کرده است، بسیار خطرناک است. این اتفاق مرا بسیار عصبانی می‌کند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Fukuyama, Francis. Identity: The demand for dignity and the politics of resentment. Farrar, Straus and Giroux, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگوی ایوان گلدشتاین با فرانسیس فوکویاما است و در تاریخ ۲۷ اوت ۲۰۱۸ با عنوان «What Follows the End of History? Identity Politics» در وب‌سایت کرونیکل آو هایر اجوکیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ آبان ۱۳۹۷ با عنوان «گفت‌وگو با فرانسیس فوکویاما: بعد از 'پایان تاریخ' چه خواهد آمد؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• یوشی‌هیرو فرانسیس فوکویاما (Yoshihiro Francis Fukuyama) فیلسوف آمریکایی، متخصص اقتصاد سیاسی، رئیس گروه توسعهٔ اقتصادی بین‌المللی مدرسه مطالعات پیشرفته بین‌المللی پال ایچ. نیتس دانشگاه جونز هاپکینز و نویسندهٔ کتاب مشهور پایان تاریخ و انسان واپسین (The End of History and the Last Man) است. کتاب اخیر او هویت: تقاضای کرامت و سیاست‌های رنجش (Identity: The Demand for Dignity and the Politics of Resentment) نام دارد.••• ایوان گلدشتاین (Evan Goldstein) دبیر بخش مرورکتاب وب‌سایت کرونیکل آو هایر اجوکیشن است.•••• متن این مصاحبه ویرایش شده است تا طول مناسب‌تر و شفافیت بیشتری داشته باشد [مصاحبه‌کننده].[۱] The End of History and the Last Man[۲] Identity: The Demand for Dignity and the Politics of Resentment[۳] Who Are We[۴] America at Crossroads[۵] Internment Camps: در طول جنگ جهانی دوم، بیش از یکصدهزار آمریکایی ژاپنی‌تبار در ایالات متحده به اردوگاه‌های بازداشت فرستاده شدند [مترجم]. ]]> فرانسیس فوکویاما تاریخ‌وسیاست Wed, 24 Oct 2018 04:47:59 GMT http://tarjomaan.com/interview/9169/ اگر حکومت را به جای مردم به دست متخصصان بسپاریم اوضاع بهتر می‌شود؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9162/ دیوید رانسیمن، گاردین — دموکراسیْ ملال‌آور، کینه‌توز، خودفریب، پارانویک، ناپخته و اغلب بی‌ثمر است. بیشتر با اتکا به افتخارات گذشته زنده است. این وضعیت اسفناک بازتاب چیزی است که ما به آن تبدیل شده‌ایم. اما دموکراسی کنونی هویت ما نیست. تنها نظامی برای حکومت‌کردن است که ما آن را ساخته‌ایم و می‌توانیم تغییرش دهیم. پس چرا چیزی بهتر را جایگزین آن نکنیم؟این استدلال در سال‌های اخیر جلوۀ بیشتری یافته است، چون سیاست دموکراتیک پیش‌بینی‌ناپذیرتر شده و نتایج آن برای خیلی‌ها عمیقاً هشداردهنده است. ابتدا برکسیت، سپس دونالد ترامپ، به علاوۀ خیزش پوپولیسم و گسترش تفرقه، موجب آغاز جست‌وجویی محتاطانه برای جایگزین‌های احتمالی شده است. اما نظام‌های رقیبی که پیرامون ما به چشم می‌خورند جذابیت اندکی دارند. صورت‌های ناخوشایند اقتدارگرایی قرن بیست‌ویکمی در بهترین حالت تنها جایگزینی محدود و عمل‌گرایانه برای دموکراسی فراهم می‌کنند. رهبران مستبد جهان هنوز خواسته‌های افکار عمومی را ارضا می‌کنند و در رژیم‌های اقتدارگرای رقابتی مثل مجارستان و ترکیه به برگزاری انتخابات تشریفاتی ادامه می‌دهند. از ترامپ تا رجب طیب اردوغان چندان نمی‌توان انتظار جهش به آینده‌ای درخشان‌تر داشت.جایگزین بسیار جزم‌اندیشانه‌تری هم وجود دارد که ریشه‌هایش به قرن نوزدهم بازمی‌گردد. چرا بازی رأی‌دهی را به کل کنار نگذاریم؟ تظاهر به احترام به دیدگاه‌های مردم عادی را بس کنید. ارزشش را ندارد، چون مردم به اشتباهاتشان ادامه می‌دهند. در عوض متخصصان را محترم بدارید. این گزینه واقعاً رادیکال است. پس بهتر نیست امتحانش کنیم؟نام این دیدگاه دربارۀ سیاست اپیستوکراسی است: حاکمیت دانایان. نگرشی یکسره مغایر با دموکراسی، چون بر این استدلال اتکا دارد که حق مشارکت در تصمیم‌گیری سیاسی به این بستگی دارد که آیا شما می‌دانید دارید چه کار می‌کنید یا نه. فرض بنیادی دموکراسی همواره این بوده است که میزان دانایی شما اهمیتی ندارد: شما اختیار تصمیم‌گیری دارید چون باید با عواقب آن‌چه انجام می‌دهید زندگی کنید. در آتن باستان، این اصل در انتخاب صاحب منصبان از طریق قرعه‌کشی بازتاب می‌یافت. هر کسی می‌توانست این کار را انجام دهد چرا که همه -البته همۀ کسانی که زن، خارجی، تهیدست، برده یا کودک نبودند- عضوی از دولت به شمار می‌رفتند. امروز دیگر ما افراد را برای نقش‌های مهم، به استثنای انتخاب اعضای هیئت منصفه در بعضی کشورها، به‌صورت تصادفی برنمی‌گزینیم. اما این ایدۀ اساسی را با واگذاردن حق رأی به شهروندان بدون بررسی صلاحیت آنان برای این کار تأیید می‌کنیم.منتقدان دموکراسی -که افلاطون نخستینشان بود- همواره به این نکته اشاره کرده‌اند که دموکراسی به معنای حاکمیت‌یافتن ناآگاهان یا بدتر از آن حاکمیت شارلاتان‌هایی است که مردمِ ناآگاه فریبشان را می‌خورند. وقتی در کمبریج، شهر حامیان پرشور [باقی‌ماندن در اتحادیۀ] اروپا و محل استقرار دانشگاهی برگزیده، حضور داشتم، پژواک‌هایی از این بحث را پس از رأی‌‌گیری برکسیت می‌شنیدم. این اظهارات معمولاً آهسته و به‌نجوا بیان می‌شدند -باید آدم شجاعی باشید که در یک جامعۀ دموکراتیک خود را یک اپیستوکرات نشان دهید- اما بی‌شک وجود داشتند. افرادی بسیار باهوشی که زیر لب مشغول غرولند کردن دربارۀ این بودند که وقتی از مردم عادی سوالی را می‌پرسید که فهمی از آن ندارند، همین می‌شود. دومینیک کامینگز، سازندۀ شعار «کنترل را پس بگیر» که به پیروزی رفراندوم یاری رساند، دریافت که منتقدانش چندان از اشاره به این نکته در مواجهه با او شرمگین نیستند. آن‌ها می‌گفتند برکسیت اتفاق افتاد چون افراد شرور به مردم نادان دروغ گفتند. این هم از دموکراسی.این ادعا که طرفداران دموکراسی مایل‌اند تحت حکومت احمق‌ها و نادان‌ها قرار گیرند، منصفانه نیست. هیچ یک از مدافعان دموکراسی مدعی این نبوده است که حماقت و نادانی فضلیت‌اند. اما حقیقت این است که دموکراسی تمایزی میان دانایی و فقدان دانایی قایل نمی‌شود. برای دموکراسی تواناییِ اندیشیدن هوشمندانه دربارۀ مسائل دشوار اهمیتی ثانویه دارد. ملاحظۀ نخست در دموکراسی این است که فرد خود درگیر نتیجۀ رفتارش باشد. دموکراسی تنها در پی آن است که رأی‌دهندگان آن قدر در زمینۀ رفتارشان حضور داشته باشند که متحمل رنج ناشی از خطاهایشان شوند.پرسشی که اپیستوکراسی برمی‌انگیزد این است: چرا تبعیضی مبتنی بر دانایی را به کار نمی‌بندیم؟ چه چیز خاصی در اعطای حق مشارکت به همگان وجود دارد؟ در پس چنین نگرشی این اندیشۀ جذاب قرار دارد که به جای زیستن با خطاهایمان، بهتر است با همۀ توانمان از بروز خطا در همان وهلۀ اول جلوگیری کنیم. به این ترتیب اینکه چه کسی عهده‌دار مسئولیت می‌شود، اهمیت خود را از دست خواهد داد.این بحث برای مدتی بیش از دو هزار سال و بیشتر اوقات به صورتی بسیار جدی مطرح بوده است. تا پایان قرن نوزدهم توافق معمولاً بر این بود که دموکراسی ایدۀ بدی است: در دموکراسی همیشه این خطر وجود دارد که قدرت در دستان افرادی قرار گیرد که نمی‌دانند دارند چه می‌کنند. البته این اجماع بیشتر میان روشنفکران برقرار بود. در مورد اینکه مردم عادی دربارۀ این مسئله چه می‌اندیشیدند، دانش اندکی داریم. کسی نظر آن‌ها را نمی‌خواست.در طول قرن بیستم اجماع روشنفکران تغییر یافت. دموکراسی خود را به‌مثابۀ شرایط پیش‌فرض سیاست تثبیت کرد و محسناتش بر نقاط ضعفش چربید. اکنون رخدادهای قرن بیست‌ویکم برخی از تردیدهای اولیه را زنده کرده است. حالا به نظر می‌رسد که دموکراسی‌ها دارند باعث وقوع چیزهای کاملاً احمقانه‌ای می‌شوند. شاید هیچ کس نتواند خطاهای دموکراسی‌ها را تاب بیاورد. اپیستوکراسی دوباره در عصر ترامپ، تغییرات آب و هوایی و سلاح‌‌های هسته‌ای قدرت‌نمایی می‌کند.پس چرا ما به نگرش‌های شایسته‌ترین افراد در ارزیابی آن‌چه انجام می‌دهند، وزن بیشتری نمی‌دهیم؟ پیش از پاسخ دادن به این پرسش، تمایز قایل شدن میان اپیستوکراسی و چیزی که اغلب با آن اشتباه گرفته می‌شود، اهمیت دارد: تکنوکراسی. این دو متفاوت‌اند. اپیستوکراسی یعتی حاکمیت کسانی که صاحب بیشترین دانایی هستند. تکنوکراسی حاکمیت مکانیک‌ها و مهندس‌هاست. یک تکنوکرات کسی است که می‌داند دستگاه‌ها چطور کار می‌کنند.در نوامبر ۲۰۱۱ دموکراسی یونان به حالت تعلیق درآمد و دولت منتخب با کابینه‌ای متشکل از متخصصان جایگزین شد، وظیفۀ این کابینه تثبیت اقتصاد درحال فروپاشی یونان پیش از برگزاری انتخابات جدید بود. اما این تجربه‌ای از نوع تکنوکراسی بود نه اپیستوکراسی. مهندسان در اینجا همان اقتصاددانان بودند. حتی اقتصاددانان بسیار شایسته هم غالباً نمی‌دانند بهترین کاری که می‌توان انجام داد چیست. چیزی که آن‌ها می‌دانند این است که چگونه می‌توان با یک نظام پیچیده، که خود در ساختن آن مؤثر بوده‌اند، کار کرد؛ آن‌ هم تا آن‌جا که این نظام در مسیر پیش‌بینی شده عمل می‌کند. تکنوکرات‌ها کسانی هستند که می‌فهمند چه چیز می‌تواند دستگاه را در بهترین حالت نگه دارد. اما درعین‌حال نگه‌داشتن دستگاه می‌تواند بدترین کار ممکن باشد. تکنوکرات‌ها نمی‌توانند کمکی به حل این مسئله بکنند.هم دموکراسی‌های انتخابی و هم اقتدارگرایی عمل‌گرا فضای قابل توجهی را به تکنوکراسی اختصاص می‌دهند. هر نظام ظرفیت تصمیم‌گیری را به صورت فزاینده به دست متخصصان تعلیم‌دیده می‌سپارد، به ویژه هنگامی که با مسائل اقتصادی مواجه می‌شود. اداره‌کنندگان بانک‌های مرکزی قدرت گسترده‌ای در طیف وسیعی از نظام‌های سیاسی در سراسر جهان دارند. به همین خاطر تکنوکراسی در واقع جایگزینی برای دموکراسی نیست. تکنوکراسی، همانند پوپولیسم، بیشتر چیزی است که به نظام‌های سیاسی افزوده می‌شود. آن‌چه اپیستوکراسی را متمایز می‌سازد این است که این نظام برای تصمیم «درست» در مقابل تصمیمِ از نظر تکنیکی بجا اولویت قایل می‌شود. اپیستوکراسی می‌کوشد پاسخی برای این سوال که باید به کجا برویم پیدا کند. تکنوکرات تنها می‌تواند به ما بگوید چگونه باید به آن‌جا برسیم.عملکرد اپیستوکراسی در عمل چگونه است؟ بارزترین مشکل این است که چه کسانی را باید در زمرۀ دانایان به حساب آورد؟ برای خبره بودن هیچ شرایط رسمی‌ای وجود ندارد. شناسایی تکنوکراتِ شایسته بسیار آسان‌تر است. تکنوکراسی بیشتر شبیه لوله‌کشی است تا فلسفه. وقتی یونان به دنبال متخصصان اقتصادی رفت تا سر و سامانی به اوضاع آشفتۀ مالی‌اش بدهند، به گلدمن ساکس و دیگر بانک‌های بزرگ رسید، جایی که تکنسین‌ها در آن گرد آمده بودند. وقتی یک دستگاه خراب می‌شود اغلب رد آثار کسانی که قرار است تعمیرش کنند بر آن دیده می‌شود.از نظر تاریخی بعضی از اپیستوکرات‌ها مشکل شناسایی آگاه‌ترین افراد را با دفاع از صلاحیت‌های غیرفنی برای سیاست رفع کرده‌اند. اگر چیزی به اسم دانشگاه زندگی وجود داشته باشد، این دانشگاه همان جایی است که اپیستوکرات‌ها می‌خواهند تصمیم‌‌گیرندگان سیاسی مدارج بالا را در آنجا گرفته باشند. اما از آن‌جا که چنین دانشگاهی وجود ندارد، اپیستوکرات‌ها مجبورند به آزمون‌های ناپختۀ لیاقت و شایستگی بسنده کنند. فیلسوف قرن نوزدهمی جان استوارت میل به نفع نظام رأی‌دهی‌ای استدلال می‌کرد که به طبقات مختلف مردم بر حسب کاری که انجام می‌دادند، تعداد متفاوتی حق رأی اعطا می‌کرد. افراد حرفه‌ای و دیگر افراد دارای تحصیلات عالی هر کدام صاحب شش رأی یا بیشتر می‌شدند؛ کارگران فاقد مهارت یک حق رأی داشتند. میل همچنین سخت کوشش کرد که به زنان حق رای داده شود، در زمانی که این دیدگاه، نگرشی عمیقاً غیر معمول بود. او این کار را به خاطر اعتقاد به برابری زنان و مردان نکرد. دلیل پافشاری او این بود که فکر می‌کرد برخی زنان، به ویژه زنان تحصیل‌کرده، بر بسیاری از مردان برتری دارند. میل هوادار سفت و سخت تبعیض بود، البته تا زمانی که این تبعیض بر پایه‌ای درست بنا شود.نظام میل از منظری قرن بیست‌ویکمی به شدت غیر دموکراتیک به نظر می‌آید. چرا یک وکیل باید حق رأی بیشتری از یک کارگر داشته باشد؟ میل با معکوس‌کردن این پرسش به آن پاسخ خواهد داد: چرا یک کارگر باید حق رأیی مساوی با یک وکیل داشته باشد. میل نه تنها دموکراتی صاف و ساده نبود، بلکه تکنوکرات هم به شمار نمی‌رفت. شایستگی وکیلان برای برخورداری از حق رأی اضافی‌ به خاطر این نیست که تخصص در حقوق جایگاه ویژه‌ای در سیاست دارد. نه، وکلا حق رأی اضافی‌شان را به این خاطر به دست می‌آورند که نیازمند افرادی هستیم که صلاحیت خود را برای اندیشیدن به پرسش‌هایی که جواب‌های ساده ندارند، نشان داده‌اند. میل تلاش می‌کرد تا حداکثر دیدگاه‌های متفاوتِ ممکن در نظام انعکاس یابند. حکومتی که صرفاً از اقتصاددانان یا متخصصان حقوق تشکیل شود موجب وحشت او می‌شد. کارگر همچنان یک حق رأی خود را در اختیار دارد. به کارگران ماهر دو حق رأی اختصاص داده می‌شود. اما حتی با وجود اینکه کاری مثل بنایی یک مهارت به شمار می‌رود، باز مهارتی محدود است. عنصر مورد نیاز وسعت نظر بود. میل باور داشت که صاحبان برخی دیدگاه‌ها وزن بیشتری را به خود اختصاص می‌دادند صرفاً به این خاطر که آن‌ها به مرور زمان در معرض پیچیدگی بیشتری قرار گرفته‌اند.جیسون برنان، که فیلسوفی قرن بیست‌ویکمی است، کوشیده است با یاری جستن از متفکرانی مثل میل مفهوم اپیستوکراتیکِ سیاست را احیا کند. برنان در کتاب علیه دموکراسی۱ که در سال ۲۰۱۶ انتشار یافت، تأکید می‌کند که درک بسیاری از مسائل سیاسی واقعاً برای خیل وسیعی از رأی دهندگان دشوار است. مسئلۀ ناگوارتر این ‌است که رأی‌دهندگان فهمی از اینکه آگاهی آن‌ها تا چه اندازه ناچیز است، ندارند: آن‌ها فاقد قابلیت داوری به شیوه‌ای پیچیده‌اند چرا که بیش از حد دلبستۀ راه‌حل‌های ساده‌انگارانه‌ای هستند که به نظرشان درست می‌رسد.برنان می‌نویسد: «فرض کنید ایالت متحده همه‌پرسی‌ای داشت دربارۀ اینکه آیا به تعداد مهاجران بیشتری اجازۀ ورود به کشور داده شود یا نه. فهم درست یا نادرست بودن این ایده به دانش زیادی در حوزۀ علوم اجتماعی نیاز دارد. لازم است فرد بداند چگونه مهاجرت می‌تواند بر آمار جرم، دستمزدهای محلی، رفاه مهاجران، رشد اقتصادی، درآمدهای مالیاتی، هزینه‌های رفاهی و مواردی مثل این‌ها اثر بگذارد. بسیاری از آمریکایی‌ها فاقد چنین دانشی هستند؛ در واقع شواهد نشان می‌دهند که آن‌ها دچار خطای سیستماتیک‌اند».به عبارت دیگر مسئله تنها این نیست که آن‌ها نمی‌دانند؛ حتی مسئله این هم نیست که آن‌ها نمی‌‌دانند که نمی‌دانند؛ مسئله این است که آن‌ها در شیوۀ تأملشان دربارۀ این باور مستحکم که حق با آن‌هاست در اشتباه‌اند.برنان مثل میل بر این باور نیست که دشوار بودن موقعیت شغلی فرد، می‌تواند او را برای مواجهه با مسائل پیچیده آماده کند. بخت و اقبال و شرایط اجتماعی تا حد زیادی در این میان دخیل‌اند. او یک امتحان واقعی را ترجیح می‌دهد، امتحانی که «باعث کنار گذاشتن شهروندانی می‌شود که در معرض اطلاعات بسیار نادرستی دربارۀ انتخابات قرار گرفته‌اند یا نسبت به آن بی‌اطلاع‌اند، یا کسانی که فاقد دانش پایه‌ای در علوم اجتماعی‌اند». البته این راه حل بی‌آن‌که مسئلۀ اساسی را حل کند، آن را یک مرحله به عقب می‌اندازد: چه کسی امتحان می‌گیرد؟ برنان در یک دانشگاه تدریس می‌کند، بنابراین اعتقاد اندکی به بی‌طرفیِ بیشتر دانشمندان اجتماعی دارد، کسانی که ایدئولوژی‌ها و انگیزه‌های خاص خودشان را دارند. او همچنین دانشجویانی را دیده است که خود را با عجله برای امتحان آماده می‌کنند، چیزی که می‌تواند سوگیری‌ها و نقاط کور خاص خود را به وجود آورد. اما او هنوز هم برآن است که میل در طرح این نکته بر حق بود که هر چه فرد از نردبان تحصیلی بالاتر رود، باید حق رأی بیشتری به دست آورد: پنچ رأی اضافه برای فارغ‌التحصیلی از دبیرستان، پنچ رأی دیگر برای مدرک کارشناسی و پنچ رأی اضافه‌تر برای مدرک کارشناسی ارشد.برنان از اینکه چنین ایده‌‌ای امروز، ۱۵۰ سال پس از آن‌که میل ارائه‌اش کرده است، تا چه میزان ممکن است تحریک‌آمیز باشد آگاه است. در میانۀ قرن نوزدهم این ایده که مقام‌های سیاسی باید اعتبار آموزشی و تحصیلی داشته باشند چندان مناقشه‌برانگیز نبود؛ امروز این ایده به سختی معتبر دانسته می‌شود. برنان باید با این واقعیت نیز مواجه شود که علوم اجتماعی معاصر شواهد بسیاری فراهم آورده که نشان می‌دهند تحصیل‌کردگان به اندازۀ دیگر افراد، حتی گاه بیش‌تر از آن‌ها، در معرض گروه‌زدگی۲ هستند. دانشمندان سیاسی لری بارتلز و کریستوفر آکن در کتاب سال ۲۰۱۶ خود دموکراسی برای واقع‌گرایان۳ به این نکته اشاره کرده‌اند: «مدارک تاریخی تردید اندکی باقی می‌گذارند که تحصیل‌کردگان، از جمله افراد دارای تحصیلات عالی، به همان میزانی در تفکر اخلاقی و سیاسی دچار خطا می‌شوند که هر کس دیگر». مدارک دانشگاهی سوگیری‌های شناختی را از میان نمی‌برند. چند نفر از فارغ‌ التحصیلان علوم اجتماعی دربارۀ مسئلۀ مربوط به مهاجرت بر اساس ترجیحات ارزشی‌شان داوری خواهند کرد به جای آن‌که آزمون‌های دشواری را که برنان عرضه می‌کند مبنای قضاوت قرار دهند؟ نکتۀ طعنه‌آمیز این است که اگر در امتحان رأی‌دهی برنان این سوال مطرح می‌شد که آیا افراد دارای تحصیلات بیشتر شایستۀ حق رأی بیشتر هستند یا خیر، پاسخِ از لحاظ فنی صحیح به آن شاید پاسخ منفی بود. بستگی به این دارد که چه کسی امتحان را تصحیح کند.بااین‌حال برنان بر این نکته اصرار می‌ورزد که دفاع از اپیستوکراسی از یک لحاظ نسبت به زمانی که میل آن را مطرح کرد بسیار قانع‌کننده‌تر شده است. علتش هم این است که میل در سپیده‌دم دموکراسی می‌نوشت. میل این مباحث را پیش از وقوع رخدادی نوشت که تبدیل به قانون دوم اصلاحات در سال ۱۸۶۷ شد، رخدادی که میزان حق رأی در بریتانیا را تا حدود دو و نیم میلیون رأی‌دهنده (از کل جمعیت ۳۰ میلیون نفری) افزایش داد. دفاع میل از اپیستوکراسی مبتنی بر این باور بود که اپیستوکراسی به مرور زمان به دموکراسی تبدیل خواهد شد. کارگری که امروز یک رای دارد، وقتی که یاد گرفته باشد چگونه به طرزی خردمندانه از رأیش استفاده کند، فردا حق رأی بیشتری به دست خواهد آورد. میل یکی از باورمندان بزرگ به قدرت تربیتی مشارکت دموکراتیک بود.برنان معتقد است که ما اکنون شواهدی به مدت بیش از صد سال دال بر نادرستی دیدگاه میل در اختیار داریم. رأی‌دهی برای ما زیان‌آور است. رأی‌دهی مردم را آگاه‌تر نمی‌کند و اگر تغییری در آن‌ها به وجود آورد این است که آن‌ها را احمق‌تر می‌کند، چرا که دموکراسی به پیش‌داوری‌ها و نادانی‌های مردم به نام دموکراسی شأن و منزلت می‌بخشد. برنان می‌نویسد «مشارکت سیاسی برای بیشتر مردم امری ارزشمند نیست. برعکس برای اکثر ما خیری محدود به ارمغان می‌آورد و به جای آن ما را خرفت و فاسد می‌گرداند. ما را به دشمنانی مدنی تبدیل می‌کند که از یکدگیر نفرت داریم». مشکل دموکراسی این است که در آن هیچ دلیلی برای آگاه‌تر شدن نداریم. دموکراسی به ما می‌گوید همین طور که هستیم خوبیم. در حالی که چنین نیست.سرانجام اینکه بحث برنان بیشتر تاریخی است تا فلسفی. اگر از کیفیت ظهور دموکراسی ناآگاه بودیم، امیدوار بودن به آن و بهترین انگاشتنش می‌توانست معنایی داشته باشد. اما برنان تأکید می‌کند که ما به این مسئله آگاهیم و بهانه‌ای برای اینکه همچنان خودمان را گول بزنیم نداریم. برنان فکر می‌کند که ما باید ایپستوکرات‌هایی مثل خودش را در جایگاهی مشابه با موقعیت دموکرات‌ها در میانۀ قرن نوزدهم در نظر بگیریم. بسیاری از مردم چیزی که برنان از آن پشتیبانی می‌‌کند را مذموم و منفور می‌دانند، درست مثل وضعیتی که دموکراسی در آن زمان داشت. ما هنوز فرصتی برای دموکراسی قائلیم، منتظریم که ببینیم چطور از آب در خواهد آمد. چرا نباید فرصتی به اپیستوکراسی بدهیم، حالا که می‌دانیم آزمایش دموکراسی در چه وضعیتی قرار دارد؟ چرا فکر می‌کنیم که دموکراسی تنها آزمایشی است که برای همیشه مجاز به انجام آنیم، حتی پس از آن‌که دموکراسی از پا افتاده باشد؟این پرسشی جدی است و نشان می‌دهد که چگونه دیرپایی دموکراسی جلوی توانایی ما را در اندیشیدن به احتمالِ چیزی متفاوت می‌گیرد. چیزی که در آغاز صورتی ظاهراً متهورانه از سیاست بود تبدیل به مظهر احتیاط‌کاری شده است. اما همچنان دلایل خوبی برای احتیاط در کنار گذاشتن دموکراسی وجود دارد. اپیستوکراسی است که ایده‌ای متهورانه باقی می‌ماند. در اپیستوکراسی به طور خاص دو خطر وجود دارد.خطر اول این است که ما با اصرار بر جست‌وجوی بهترین کارهایی که می‌توان انجام داد، استانداردهای مورد انتظار از سیاست را بسیار بالا می‌بریم. گاه مسئلۀ مهم‌تر پرهیز از انجام بدترین کارهاست. حتی اگر دموکراسی در بیشتر موارد برای رسیدن به پاسخ‌های درست نامناسب باشد، در نقش بر آب کردن پاسخ‌های غلط خوب عمل می‌کند. به علاوه دموکراسی در رسوا کردن کسانی که می‌پندارند همیشه از همه بهتر می‌دانند، سودمند است. سیاست دموکراتیک بر این فرض مبتنی است که هیچ پاسخ ثابتی به هیچ پرسشی وجود ندارد و با اعطای حق رأی به همه، حتی نادانان، از صحت این فرض اطمینان حاصل می‌کند. تصادفی بودن دموکراسی -که کیفیت اساسی آن است- ما را از گیر افتادن در دام ایده‌های به‌راستی بد مصون نگه می‌دارد. این یعنی هیچ چیز برای مدتی طولانی دوام نمی‌آورد، چرا که چیزی دیگر رخ خواهد داد که آن را متوقف می‌کند.ایراد اپیستوکراسی بیشتر به خاطر بخش دوم این‌ کلمه است تا بخش اولش؛ مشکل بیشتر ناشی از قدرت (کراتوس) است تا آن‌که مربوط به دانش (اپیستم) باشد. معطوف‌کردن قدرت به دانش خطر پدید آمدن هیولایی را به همراه دارد که نمی‌توان آن را از مسیرش منحرف ساخت، حتی وقتی به راه خطا می‌رود؛ و این اتفاقی است که رخ خواهد داد. چون هیچ کس و هیچ چیز مصون از خطا نیست، ندانستن پاسخ درست دفاعی مهم در برابر کسانی است که باور دارند دانایی‌شان به آن‌ها برتری می‌بخشد.واکنش برنان به این استدلال‌ (که روایتی از آن در کتاب سال ۲۰۰۷ دیوید استلند اقتدار دموکراتیک۴ آمده است) بر هم زدن صورت مسئله است. او می‌گوید با توجه به این که دموکراسی هم گونه‌ای از کراتوس است، چرا به همان میزان که از خودرأیی اپیستوکرات‌ها نگرانیم، بابت محافظت از افراد در برابر بی‌کفایتی دموس (توده مردم) نگرانی‌ای احساس نمی‌کنیم؟ اما این‌ها دو نوع متفاوت از قدرت‌اند. ظلم و تعدی ناشی از نادانی و سفاهت با ستم ناشی از دانایی و خرد متفاوت‌اند، دقیقاً به این خاطر که نادانی و سفاهت حاصل عدم صلاحیت‌اند: تودۀ مردم مداوماً نظرشان را تغییر می‌دهند.دفاع دموکراتیک در برابر اپیستوکراسی یک‌جور دفاع از دموکراسی در برابر اقتدارگرایی عمل‌گراست. باید از خودتان بپرسید هنگامی که همه چیز به راه خطا می‌رود، شما کجا قرار دارید. شاید در یک دموکراسی خطاها سریع‌تر و بیشتر رخ دهند، اما این موضوع دیگری است. به جای در نظر گرفتن دموکراسی به‌مثابۀ فرمی از سیاست که حداقلِ بدی‌ها را دارد، می‌توانیم آن را وقتی در بدترین حالت خود قرار دارد، بهترین بدانیم. بین اظهار نظر مشهور وینستون چرچیل و اظهار نظر نه چندان مشهور و مشابه توکویل که صد سال پیش از آن گفته شده اما مناسبت بیشتری دارد، تفاوتی هست. توکویل گفته بود در دموکراسی آتش بیشتری افروخته می‌شود اما آتش‌های بیشتری نیز فرونشانده می‌شوند.متهورانه بودن اپیستوکراسی از سابقۀ تاریخی‌ای که برنان از آن برای دفاع از اپیستوکراسی استفاده می‌کند نیز آشکار است. حیات دموکراسی در طول یک قرن یا بیشتر کاستی‌های آن را آشکار کرده است اما این را نیز به ما آموخته است که می‌توانیم با این کاستی‌ها سر کنیم. ما به آشفتگی عادت داریم و وابسته به منافعمان هستیم. اپیستوکرات بودن پیش از دموکراسی، مثل رویکرد میل، با اینکه امروز در زمانۀ تثیبت دموکراسی اپیستوکرات باشیم بسیار متفاوت است. اکنون می‌دانیم که چه چیزی می‌دانیم، نه فقط دربارۀ کاستی‌های دموکراسی، بلکه دربارۀ بردباری‌مان در برابر کاستی‌هایش.ماکس وبر، جامعه‌شناس بزرگ آلمانی، که در آغاز قرن بیستم می‌نوشت، این نکته را مسلم می‌انگاشت که حق رأی عام، به خاطر قدرتی که به توده‌های بی‌فکر می‌بخشد، ایده‌ای خطرناک است. اما او استدلال می‌کرد که همین‌که حق رأی به همگان داده شد، هیچ سیاستمدار عاقلی نباید حتی به فکر از بین بردن آن بیفتد: پس زدن آن نیز وحشتناک خواهد بود. تنها چیزی که اعطای حق رأی به همه بدتر است این است که به بعضی از مردم بگوییم آن‌ها دیگر واجد شرایط نیستند. صرف نظر از این که چه کسی امتحان می‌گیرد، چه کسی بناست به ما بگوید در امتحان مردود شده‌ایم؟ میل درست می‌گفت: دموکراسی پس از اپیستوکراسی می‌آید نه پیش از آن. نمی‌توان این تجربه را در حالت معکوسش به اجرا درآورد.سوگیری‌های شناختی‌ای که قرار است اپیستوکراسی ما از از شر آن‌ها نجات دهند چیزهایی هستند که در نهایت آن را از میان خواهند برد. زیان‌گریزی۵ باعث می‌شود محروم شدن از چیزی که صاحب آنیم اما همیشه درست کار نمی‌کند را دردناک‌تر از برخوردار نشدن از چیزی بدانیم که آن را نداریم اما ممکن است خوب کار کند. شبیه یک جک قدیمی است: سوال: «راه دوبلین را بلدی؟» جواب: «خب، نمی‌خواهم از این‌جا شروع کنم». چگونه به سیاستی بهتر دست یابیم؟ شاید نباید از این‌جا شروع کنیم. اما اینجا جایی است که در آن قرار داریم.اما باز هم باید به غیر از امتحان گرفتن راه‌های دیگری برای تلاش در جهت تزریق دانایی بیشتر به سیاست‌های دموکراتیک وجود داشته باشد. در قرن بیست‌ویکم هستیم و ابزارهای جدیدی در اختیار داریم. اگر بسیاری از مشکلات دموکراسی ناشی از تجارت سیاستمدارانی باشد که در انتخابات برای به دست آوردن رأی مثل فروشنده‌های دوره‌گرد عمل می‌کنند، وضعیتی که موجب شلوغ‌کاری و هیجان در فرایند تصمیم‌گیری می‌شود، شاید بهتر باشد بکوشیم آن‌چه را که مردم در شرایط آرام‌تر و تأملی‌تر برمی‌گزیدند شبیه‌سازی کنیم. برای مثال شاید بتوان از علایق و ترجیحات شناخته‌شدۀ مردم حدس زد که اگر دسترسی بهتری به دانش مورد نیازشان داشتند چه چیزی را برمی‌گزیدند. در این صورت می‌شد انتخابات‌هایی ساختگی به اجرا درآوریم که همچون انتخابات واقعی درون‌دادهایی از دیدگاه‌های مختلف دارند، اما عاری از حواس‌پرتی‌ها و دستکاری‌های دموکراسی در عمل هستند.پیشنهاد برنان این است: «می‌توانیم پیمایش‌هایی انجام دهیم که ترجیحات سیاسی و خصایص جمعیت‌شناختی شهروندان را ردیابی می‌کنند و در عین حال دانش سیاسی عینی آن‌ها را می‌آزمایند. هنگامی که این اطلاعات را در اختیار داشته باشیم، می‌توانیم با شبیه‌سازی دریابیم که چه رخ می‌داد اگر خصوصیات جمعیت‌شناختی رأی‌دهندگان ثابت باقی می‌ماند اما همۀ شهروندان می‌توانستند نمرات خوبی از آزمون دانش سیاسی عینی بگیرند. می‌توانیم با درجۀ بالایی از اطمینان مشخص کنیم که «اگر ’ما مردم‘ می‌دانستیم دربارۀ چه چیزی داریم حرف می‌زنیم، آن‌گاه معلوم می‌شد که ’ما مردم‘ چه می‌خواهیم».در چنین سیستمی منزلت امر دموکراتیک -این ایده که شهروندان باید اجازۀ بیان دیدگاه‌هایشان را داشته باشند و سیاستمداران باید آن‌ها را جدی بگیرند- رخت برمی‌بندد. هر کدام از ما به واحدهای اطلاعاتی در یک تمرین یادگیری ماشین۶ تنزل داده می‌شویم. اما مطابق نظر برنان نتایج آن باید مایۀ پیشرفت باشند.در سال ۲۰۱۷ یک شرکت فن‌آوری دیجیتال در آمریکا به نام «کیمرا سیستمز» اعلام کرد که در حال توسعۀ یک سیستم هوش مصنوعی به نام نایجل۷ است. کار نایجل این بود که بر اساس چیزهایی که دربارۀ ترجیحات شخصی رأی‌دهندگان می‌دانست، به آن‌ها کمک کند بفهمند بهتر است چطور در یک انتخابات رأی بدهند. سازندۀ آن، منیر شیتا، اعلام کرد که «نایجل سعی می‌کند اهداف شما و واقعیتی مشابه با وضعیت شما را شناسایی کند و به صورت مداوم مسیرهای پیش رو برای به دست آوردن اهدافتان را شبیه‌سازی کند. نایجل پیوسته می‌کوشد شما را به سمت و سوی درست هدایت کند».این سامانه نسخه‌ای شخصی‌شده‌تر از چیزی است که برنان پیشنهاد می‌کند و ضمناً برخی از منزلت‌های دموکراتیک را به کار می‌بندد. نایجل نمی‌کوشد کشف کند چه چیزی برای همگان بهتر است، تنها به دنبال این است که بهترین انتخاب برای شما چیست. روایت شما از واقعیت را می‌پذیرد. با این حال نایجل می‌داند شما در گرفتن نتایج سیاسیِ درست از ترجیحات خود عاجزید. شما به کمک احتیاج دارید، به کمک ماشینی که به اندازۀ کافی رفتار شخصی شما را دیده است که بفهمد به دنبال چه چیزی هستید. سیری۸ کتاب‌هایی را که احتمالاً مورد علاقۀ شماست به شما پیشنهاد می‌کند. نایجل در کار توصیۀ احزاب و جایگاه‌های سیاسی است.آیا این وضعیت بد است؟ از نظر خیلی‌ها این وضعیت شبیه نوعی هجو دموکراسی است چرا که با ما مثل بچه‌های سردرگم رفتار می‌کند. اما از نظر شیتا این سیستم باعث تقویت دموکراسی می‌شود چون به خواسته‌های ما اهمیت می‌دهد.سیاستمداران دموکرات اهمیتی زیادی به آن‌چه ما واقعاً می‌خواهیم نمی‌دهند. به آن چیزی اهمیت می‌دهند که می‌توانند ما را قانع کنند می‌خواهیمش، بنابراین چنین سامانه‌ای می‌تواند برای آن‌ها جذابیت بیشتری داشته باشد. نایجل به رأی‌دهنده اولویت می‌دهد. در عین حال، تلاش می‌کند با محافظت از ما در برابر سردرگمی‌ها و بی‌توجهی‌های خودمان، خودفهمی‌مان را اصلاح کند. برنان در روایتش ایدۀ اولیۀ میل را دربارۀ اینکه رأی‌دهی می‌تواند تجربه‌ای تربیتی باشد، به نحوی مؤثر رد می‌کند. نایجل می‌کوشد ما را در مسیر خودشناسی بیندازد. احتمال دارد سرانجام یاد بگیریم که واقعاً چه کسی هستیم.با این وجود، نقص مهلک چنین رویکردی این است که ما یاد می‌گیریم کسی هستیم که خودمان فکر می‌کنیم هستیم، یا کسی هستیم که دوست داریم باشیم. بدتر از آن، یاد می‌گیریم کسی هستیم که دوست داریم هم‌اکنون باشیم، نه کسی یا چیزی که ممکن است درآینده به آن تبدیل شویم. نایجل، مثل گروه‌های متمرکز، تصویر مجموعه‌ای از نگرش‌ها را در یک لحظه از زمان فراهم می‌کند. خطر هر سیستم آموزش ماشینی این است که حلقه‌های بازخورد تولید می‌کند. نایجل با محدودکردن داده‌ها به رفتار قبلی‌مان، چیزی دربارۀ اینکه سایر مردم چه می‌اندیشند یا حتی چیزی دربارۀ دیگر راه‌های نگریستن به جهان به ما یاد نمی‌دهد. نایجل صرفاً بایگانی نگرش‌های ما را برای یافتن ثابت‌ترین شیوۀ بیان هویت‌هایمان می‌کاود. اگر به چپ تمایل داشته باشیم، سرانجام تمایل بیشتری به آن خواهیم یافت. اگر راست‌گرا باشیم، سرانجام راست‌گراتر خواهیم شد. دامنۀ تقسیم‌بندی‌های اجتماعی و سیاسی می‌تواند وسعت یابد. نایجل طراحی شده است تا این چرخه را در ذهن ما ببندد.حلقه‌های بازخورد تنگناهایی فنی دارند. سیستم‌ها می‌توانند برای ورود دیدگاه‌های بدیل، برای اعلام هنگامی که داده‌ها تقویت می‌شوند یا صرفاً از شواهد تصادفی استفاده می‌کنند، تنظیم شوند. می‌توانیم با تغییر داده‌ها از این خطر که در جهت‌گیری‌های خودمان محدود شویم، بکاهیم. برای مثال می‌توانیم به نایجل اطمینان بدهیم وب‌سایت‌هایی را می‌بینیم که به جای تقویت ترجیحات ما، آن‌ها را به چالش می‌کشند. از سوی دیگر در مدل برنان، انباشت ترجیحات ما می‌تواند نتیجۀ این باشد که احتمالاً نایجل به جای اینکه ویژگی‌های هویتی ما را تعدیل کند، دربارۀ آن‌ها اغراق کرده است. یک نایجلِ نایجل - ماشینی که به سایر ماشین‌ها کمک می‌کند اهدافشان را بهتر نظم و ترتیب دهند، می‌تواند تحریف‌ها را از دموکراسی مصنوعی‌ای که ساخته‌ایم بزداید. در نهایت نایجل خدمتگزار ماست، نه اربابمان. این ما هستیم که همیشه می‌توانیم به او بگویم چه کاری انجام دهد.اما ایپستوکراسی در قرن بیست‌ویکم با یک مشکل بنیادی دیگر نیز مواجه است: ما آن کسی نخواهیم بود که به نایجل می‌گوید چه کار کند. تکنیسین‌ها کسانی خواهند بود که این سیستم را می‌سازند. آن‌ها متخصصانی هستند که ما برای نجات یافتن از حلقه‌های بازخورد به آن‌ها اتکا داریم. به همین دلیل فهم اینکه اپیستوکراسی قرن بیست‌ویکمی چگونه می‌تواند از سقوط به دامان تکنوکراسی اجتناب کند دشوار است. وقتی خطایی رخ دهد دانایان قدرتی برای درست‌کردن آن نخواهند داشت. تنها مهندسانی که ماشین‌ها را ساخته‌اند در این مورد صاحب صلاحیت‌اند و این یعنی مهندسان قدرت را در اختیار خواهند داشت.در هفته‌های اخیر شمه‌ای از چیزی که می‌تواند به حاکمیت مهندسان شباهت داشته باشد دیدیم. این کابوس اقتدارگرایانۀ بیداد و خشونت نیست. تصویری است از سردرگمی و آشفتگی. قدرت مهندسان هرگز به صورت کامل آشکار نمی‌شود، چرا که بیشتر مردم از کار آن‌ها سر در نمی‌آورند. دیدن مارک زاکربرگ که به پشتی‌اش تکیه داده و با سؤال‌های حاکی از بی‌اطلاعاتی نمایندگان مردم در کنگره دست به گریبان است، تصویری اجمالی است از آیندۀ تکنوکراتیکی که در آن دموکراسی با حریف قدرتمندش مواجه خواهد شد. اما این جایگزینی رادیکال برای سیاست دموکراتیک نیست. فقط تحریف آن است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Runciman, David. How democracy ends. Basic Books, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دیوید رانسیمن نوشته است و در تاریخ ۱ مۀ ۲۰۱۸ با عنوان «Why replacing politicians with experts is a reckless idea»‌ در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «اگر حکومت را به جای مردم به دست متخصصان بسپاریم اوضاع بهتر می‌شود؟» و ترجمۀ سالار کاشانی منتشر کرده است.•• دیوید رانسیمن (David Runciman) استاد علوم سیاسی، تاریخ و رئیس گروه مطالعات سیاسی و بین‌الملل دانشگاه کمبریج است. رانسیمن همچنین مجری پادکست «حرف‌زدن دربارۀ سیاست‌ها» است، که به مصاحبه با صاحب‌نظران سیاسی پیرامون اتفاقات جاری دنیای سیاست می‌پردازد. چگونه دموکراسی پایان می‌یابد (How Democracy Ends) آخرین کتابی است که از رانسیمن منتشر شده است.••• این مطلب برگرفته است از کتاب دموکراسی چگونه پایان می‌یابد، نوشتۀ دیوید رانسیمن، که ۱۰ مۀ سال ۲۰۱۸ به‌دست انتشارات بیسیک‌بوکس منتشر شد.[۱] Against Democracy[۲] groupthink[۳] Democracy for Realists[۴] Democratic Authority[۵] loss aversion[۶] machine-learning[۷] Nigel[۸] Siri: هوش مصنوعی نصب‌شده بر روی گوشی‌های آیفون [مترجم]. ]]> دیوید رانسیمن تاریخ‌وسیاست Wed, 17 Oct 2018 07:15:35 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9162/