ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Sat, 24 Jun 2017 03:09:03 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 24 Jun 2017 03:09:03 GMT تاریخ‌وسیاست 60 ویژه‌نامه: شهر خدا http://tarjomaan.com/vdcb.abwurhbsfiupr.html • تحقیرْ بخشی از مأموریت توستبچه‌های شهرک‌نشینان روی دیوار مسجد فلسطینی‌ها ادرار می‌کردند و فرش‌هایش را آتش می‌زدندافسر ارتش اسرائیل، از اِران نوزده‌ساله که تازه می‌خواست به ارتش بپیوندد، در اولین جلسۀ توجیهی، پرسیده بود: اگر فلسطینی‌ای را در مناطق اشغالی ببیند که چاقو دارد و در حال دویدن است، چه‌کار باید بکند؟ پاسخ روشن بود: «باید به مرکز بدنش شلیک کنیم قربان.» افسر این بار پرسید: اگر یک شهرک‌نشین را با همین وضع ببیند چه؟ پاسخ این بود که نمی‌توانی هیچ کاری بکنی. حتی حق نداری به آن‌ها دست بزنی.• تونی جات: تهران بیش از تل‌آویو در معرض تهدید هسته‌ای استآخرین حرف‌های مورخ سرشناسِ انگلیسی دربارۀ آیندۀ اسرائیلتونی جات، جستارنویس و مورخ سرشناسِ انگلیسی، به عنوانِ متخصص تاریخ اروپا شهرتی جهانی داشت. او که در جوانی صهیونیستی مارکسیست بود تنها بعد از دو سال زندگی در اسرائیل تصمیم به ترکِ آنجا گرفت و تا زمان مرگش در سال ۲۰۱۰ هیچ‌گاه از نقد آن دست نکشید. گفتگوی پیش‌رو یک ماه پیش از فوت جات انجام شده است و بیانگر آخرین دیدگاه او است را دربارۀ موقعیت اسرائیل در جهان و سیاست‌های منطقه‌ای این کشور به ویژه درقبال ایران.• آیا گوگل‌مپس طرف‌دار رژیم صهیونیستی است؟نقشه‌های گوگل و اپل با نامرئی‌کردن روستاهای فلسطینی ویرانی آن‌ها را تسهیل می‌کننددر تصویر آشنایی که فیلم‌ها از «اتاق جنگ» نشان می‌دهند، فرماندهان همیشه گردِ میزی جمع شده‌اند که روی آن یک نقشه پهن شده است. همین تصویرْ گویای جایگاهی است که نقشه‌ها در بازی تاج‌وتختِ جهانی ایفا می‌کنند. همۀ نقشه‌ها سیاسی‌اند و این مسئله حتی دربارۀ نقشه‌های گوگل و اپل نیز صادق است. مهم‌‌ترین نقشه‌های آنلاینْ جدیدترین شهرک‌های اسرائیلی در مناطقِ اشغالی را نشان می‌دهند، اما روستاهایِ قدیمی فلسطینی را نه.• اپلیکیشن‌های اشغالگرفلسطینی‌ها با «اپلیکیشن‌های آزادی‌بخش» می‌توانند اخبار آمدوشد در ایست‌بازرسی‌ها را دریافت کنندمخابرات علاوه‌براینکه به فلسطینی‌ها امکان برقراری ارتباط با یکدیگر و با جهانِ فراسویِ دیوارها را می‌دهد، به وجه مهمی از توسعه و رشد اقتصادی فلسطین بدل شده است. حداقل ده‌درصد تولید ناخالص ملی در کرانۀ باختری و غزه و سی‌درصد درآمدهای مالیاتی حکومت خودگردان را شرکت مخابرات تأمین می‌کند. اما مخابرات برای مردمِ فلسطین وجهۀ ناپیدای دیگری هم دارد: ابزاری برای ادامۀ اشغالگریِ اسرائیل.• فلسطینی‌ها داوطلبانه ترک وطن کردندمروری بر کتاب ده افسانه دربارۀ اسرائیل نوشتۀ ایلان پاپه رژیم اشغالگر قدس، مجموعۀ درهم تنیده‌ای از روایت‌های تاریخی تولید کرده است که وظیفۀ آن‌ها تحریف وقایع به سود این رژیم است. ایلان پاپه، مورخ برجستۀ مسائل اسرائیل و فلسطین، کتاب جدید خود را به بررسی ده نمونه از این «افسانه‌ها» اختصاص داده است. پاپه می‌گوید جابه‌جایی وسیع فلسطینیان بخشی جدایی‌ناپذیر از طرح‌های بنیان‌گذاران اسرائیل برای آیندۀ این سرزمین‌ها بوده است و این مصداقِ کاملی است از یک جنایت علیه بشریت.• غزه؛ انباری برای جمعیت اضافه و آزمایشگاهی برای سلاح‌های تازهگفت‌وگوی الیاس ایسکوئیث با ماکس بلومنتالاسرائیل با بحرانی جمعیت‌شناختی روبه‌روست، زیرا نام «دولت یهودی» را به دنبال خود می‌کشد و برای آنکه دولتی یهودی باشد، می‌خواهد اکثریتِ جمعیتی که درون مرزهایش زندگی می‌کنند یهودی باشند. جداسازیِ خشونت‌بار جمعیتی با استراتژی‌هایی مثل محاصرۀ همه‌جانبۀ غزه و ساختنِ دیوار حائل به این منظور بوده‌اند. اما راه‌حل نهایی، در جنگ‌ها بهتر محقق می‌شود: «بکشید، بکشید، بکشید، هر روز، از صبح تا شب.»• شهرِکشتار؛ صبرا و شتیلاگفت‌وگوی امی گودمن با نوام چامسکی، آوی شلایم، رشید خالدی و آلن سیگل در سپتامبر ۱۹۸۲ بیش از ۲۰۰۰ فلسطینی با حملۀ نیروهای میلیشیای مسیحی و با همدستی ارتش اسرائیل در کمپ‌های صبرا و شتیلا کشته شدند. کشتاری که آن را یکی از فجیع‌ترین قتل‌عام‌های تاریخ می‌دانند. متن حاضر گفت‌وگویی است میان نوام چامسکی، آوی شلایم، تاریخدان و استاد دانشگاهِ آکسفورد و رشید خالدی، استاد مطالعاتِ عرب دانشگاه کلمبیا.• دیوار امنیتی لازم ندارید؟کمپانی اسرائیلی که نوار غزه را حصارکشی کرده، به دیوارِ مکزیکِ ترامپ چشم دوخته استمگال نام یک کمپانیِ اسرائیلی است که تخصص آن در زمینۀ ساخت و تأمین تجهیزاتِ لازم برای دیوارهای امنیتی است و ساختِ دیوار حائل بینِ نوار غزه و سرزمین‌های اشغالی را به عهده داشته است. به یمنِ جنگ‌ها و بحران‌های فراگیر این دوره، کسب و کار این کمپانی رونق فراوانی پیدا کرده است و آیندۀ روشنی نیز در پیش است. آخر بعید نیست ترامپ رئیس‌جمهور شود.• صبرا و شتیلا را به یادآورمشاهدات روبرت فیسک، از نخستین خبرنگاران شاهد فاجعۀ صبرا و شتیلاروبرت فیسک از نخستین خبرنگارانی بود که در ۱۷ سپتامبر ۱۹۸۲ به لبنان رفت و از نزدیک، شاهد کشتار وحشیانه‌ای بود که در صبرا ‏و شتیلا به‌وقوع پیوست. او در حال حاضر کتاب می‌نویسد و به به ستون نویسی در روزنامه ایندیپندنت اشتغال دارد. متن حاضر بخشی از کتاب کشورِ شفقت اوست. ‏• گزارش تصویری: زندگی در فلسطین هيچ چالشی در تاریخ معاصر مانند مسئله فلسطين توجه گروه‌های مختلف را به خود جلب نکرده است. روزی نیست که خبری از کشتار فلسطینی‌ها به دست اسرائیلی‌ها و عملیات شهادت‌طلبانهٔ فلسطینی‌ها علیه اسرائیل در رسانه‌های دنیا مخابره نشود. آنچه خواهید دید گلچینی است از تصاویر؛ از حمله وحشیانه سال ۲۰۱۲ رژیم صهیونیستی به غزه تا افزایش موج مقاومت و عملیات‌های شهادت‌طلبانه در میان فلسطینیان.• ویژه‌نامه: جنبش بایکوت اسرائیل• ویژه‌‌نامه: «۶۷سال مبارزه» • ویژه‌نامه: هانا آرنت در اورشلیم ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Wed, 21 Jun 2017 21:49:23 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.abwurhbsfiupr.html فلسطینی‌ها داوطلبانه ترک وطن کردند http://tarjomaan.com/vdch.kn6t23nmwftd2.html ورسو — این متن گزیده‌ای است از کتاب جدید ایلان پاپه، ده افسانه دربارۀ اسرائیل، که وب‌سایت ورسو برای گرامی‌داشت روز نکبت منتشر کرده است. در این کتاب که در پنجاهمین سالگرد اشغال منتشر می‌شود، مورخ رادیکال اسراییلی بحث‌برانگیزترین ایده‌های مرتبط با اصل و هویت دولت معاصر اسراییل را بررسی می‌کند. از جملۀ این ایده‌ها این افسانه است که فلسطینی‌ها در سال ۱۹۴۸ به شکل داوطلبانه وطنشان را ترک کردند.دو پرسش مرتبط با این فرض وجود دارد و اینجا هردویشان مورد بررسی قرار می‌گیرند. اول: آیا اراده‌ای برای بیرون راندن فلسطینی‌ها وجود داشت؟ دوم: آیا آن‌طور که در افسانه‌های صهیونیست‌ها برشمرده می‌شود، در آستانۀ جنگ ۱۹۴۸ از فلسطینی‌ها خواسته شد تا داوطلبانه خانه‌هایشان را ترک کنند؟ در کتاب نور مصالحه، اخراج فلسطینیان۱، محوریت‌داشتنِ ایدۀ جابه‌جایی در اندیشۀ صهیونیستی به شکل بسیار قانع‌کننده‌ای بررسی شده است.اینجا من تنها نقل قول‌هایی را اضافه می‌کنم تا بر این نکته تأکید کنم که ایدئولوگ‌ها و رهبران صهیونیست نمی‌توانستند بدون خلاص شدن از جمعیت بومی، حال چه با توافق چه با زور، پیاده‌سازی موفقیت‌آمیز پروژه‌شان را تجسم کنند. اخیراً بعد از سال‌ها انکار، مورخان صهیونیستی مثل آنیتا شاپیرا۲ پذیرفته‌اند که قهرمانانشان، رهبران جنبش صهیونیستی، با جدیت به انتقال فلسطینی‌ها فکر می‌کردند. اما آنها مستأصلانه به این واقعیت چنگ زده‌اند که بین انتقال «اجباری» و «داوطلبانه» نوعی ابهام وجود داشته است.درست است که در دیدارهای عمومی، تمام ایدئولوگ‌ها و رهبران صهیونیست دربارۀ انتقال با توافق صحبت می‌کردند. اما حتی آن سخنرانی‌ها هم واقعیتی تلخ را آشکار می‌کنند: چیزی شبیه به انتقال داوطلبانه وجود ندارد. شیوۀ عمل چنین نبوده است و این بازی با کلمات است.این ایده که فلسطینی‌ها داوطلبانه رفتند تنها فرضیۀ غلط مرتبط با جنگ ۱۹۴۸ نیست. سه مورد دیگر هم هستند که اغلب پخش می‌شوند تا با ارائۀ توضیحاتی اهمیت رویدادهای آن سال را تقلیل دهند. اولین مورد این است که فلسطینی‌ها مقصر هر چه بر سرشان آمد هستند، زیرا طرح تقسیم نوامبر ۱۹۴۷ سازمان ملل را رد کردند. این ادعا ماهیت استعماری جنبش صهیونیستی را نادیده می‌گرد. آنچه واضح است این است که پاکسازی قومی فلسطینیان به هیچ شکل نمی‌تواند به عنوان «تنبیه» توجیه شود که به‌دلیل ردکردن طرح صلح سازمان ملل بر سرشان آمده. آن هم طرح صلحی که بدون هیچ مشاوره‌ای با خود فلسطینی‌ها طراحی شده بود.دو فرضیۀ دیگر مرتبط با ۱۹۴۸ این است که اسراییل، داوودی در نبرد با جالوت عرب بود، و این که بعد از جنگ اسراییل دست صلح دراز کرد اما فلسطینی‌ها و بقیۀ جهان عرب دستش را پس زدند. پژوهش دربارۀ فرضیۀ اول ثابت کرده است که فلسطینیان اصلاً هیچ قدرت نظامی‌ای نداشتند و دولت‌های عرب تنها یگان‌های کوچکی از سربازها فرستادند که در مقایسه با نیروهای یهودی کوچک‌تر بودند ، و تجهیزات کمتری داشتند و آموزش بسیار کمتری دیده بودند. علاوه‌براین، اعزام این نیروها به فلسطین نه به‌عنوان واکنشی به بیانیۀ بنیان‌گذاری دولت اسراییل، که در پاسخ به عملیاتی صهیونیستی بود که در فوریۀ ۱۹۴۸ آغاز شده بود، به ویژه بعد از کشتار مشهور آوریل ۱۹۴۸ در روستای دیر یاسین در نزدیکی قدس.۳و دربارۀ سومین افسانه که اسراییلی‌ها دست صلح را بعد از جنگ دراز کردند، اسناد خلافش را نشان می‌دهند. در واقع رهبران مصالحه‌ناپذیر اسراییل به وضوح از ورود به مذاکرات بر سر آیندۀ فلسطین بعد از قیمومیت یا بررسی بازگشت مردم اخراج‌شده یا فرار کرده خودداری کردند. در حالی که دولت‌های عرب و رهبران فلسطینی حاضر بودند در ابتکار صلح جدید و منطقی‌تری از سازمان ملل شرکت کنند، رهبران اسراییلی در سپتامبر ۱۹۴۸ چشمشان را به روی قتل میانجی سازمان ملل، کنت برنادوت، به دست تروریست‌های یهودی بستند. وقتی مذاکرات جدید در پایان ۱۹۴۸ آغاز شد، آن‌ها هر پیشنهاد جدیدی برای صلح از سوی نهاد جانشین برنادوت، کمیسیون آشتی فلسطین۴، را رد کردند.در نتیجه، همان مجمع عمومی سازمان مل که در نوامبر ۱۹۴۷ با اکثریت دو سوم به طرح تقسیم رأی داده بود، در دسامبر ۱۹۴۸ بدون اعتراضی به طرح صلحی جدید رأی داد. این قطعنامۀ ۱۹۴ بود که در یازدهم دسامبر تصویب شد، و سه پیشنهاد داشت: مذاکرۀ مجدد تقسیم فلسطین به شکلی که تطابق بهتری با واقعیت‌های جمعیتی واقعاً موجود داشته باشد، بازگشت کامل و بدون شرط تمام پناهندگان، و بین‌المللی‌کردن قدس.۵سخت‌سری اسراییل ادامه پیدا کرد. همان‌طور که آوی شلایمِ مورخ، در کتابش دیوار آهنین نشان داده است، بر خلاف این افسانه که فلسطینی‌ها هیچ وقت فرصت خودداری از صلح را از دست نداده‌اند، این اسراییل بود که به شکلی مداوم پیشنهادهای روی میز را رد کرد.۶ این با رد پیشنهاد صلح و ایده‌های جدید دربارۀ موضوع پناهندگان شروع شد که توسط حاکم سوریه حسنی الزعیم در سال ۱۹۴۹ مطرح شد، و با رد اعلام آمادگی‌های جمال عبدالناصر برای ایجاد صلح در اوایل دهۀ ۱۹۵۰ از سوی بن گوریون ادامه پیدا کرد. خودداری اسراییل از نشان‌دادن هرگونه انعطاف در مذاکراتش با ملک حسین در ۱۹۷۲ (با میانجی‌گیریِ هنری کیسینجر دربارۀ کرانۀ باختری) مشهور است، و همچنین امتناعش از توجه به هشدار سال ۱۹۷۱ رییس‌جمهور مصر، سادات، مبنی بر این که اگر به شکل دوجانبه دربارۀ صحرای سینا مذاکره نکنند او مجبور می‌شود بر سر آن وارد جنگ شود؛ کاری که دو سال بعد انجام داد و ضربه‌ای شدید به حس امنیت و شکست‌ناپذیری اسراییل وارد کرد.همۀ این افسانه‌ها پیرامون ۱۹۴۸ ترکیب می‌شوند تا تصویری از دولت یهودی بسازند که با هرگونه ناهنجاری می‌ستیزد و به فلسطینیان یاری می‌رساند و آن‌ها را تشویق می‌کند که بمانند و صلح کنند، اما متوجه می‌شود که در طرف دیگر [یعنی طرف فلسطینی] «شریکی نیست». بهترین راه مقابله با این تصویرْ شرح مجدد، صبورانه، و نظام‌مند رویدادهایی است که بین ۱۹۴۶ و ۱۹۴۹ در فلسطین واقع شدند.از دیدگاه کنونی ما هیچ راه گریزی نداریم جز اینکه اقدامات اسراییل در روستاهای فلسطین را به‌عنوان جنایت جنگی تعریف کنیم. در واقع به عنوان جنایت علیه بشریت. اگر کسی این واقعیت سخت را نادیده بگیرد، هرگز نخواهد فهمید که چه چیزی در پس رفتار اسراییل با فلسطینی و فلسطینی‌ها به عنوان نظامی سیاسی و یک جامعه وجود دارد. جنایتی که رهبران جنبش صهیونیستی انجام دادند، و بر پایۀ آن، دولت اسراییل را ساختند، پاکسازی قومی بود. این نه فقط حرف، که کیفرخواستی با پیامدهای بزرگ سیاسی، حقوقی، و اخلاقی است. تعریف این جرم پس از جنگ داخلی بالکان در دهۀ ۱۹۹۰ واضح شد: پاکسازی قومی هر اقدامی از سوی یک گروه قومی برای بیرون راندن گروه قومی دیگری است که با هدف تبدیل منطقه‌ای با قومیت‌های ممزوج به منطقه‌ای با قومیتی خالص است. چنین اقدامی پاکسازی قومی است، بدون توجه به ابزارهایی که برای اجرایش استفاده می‌شوند: از ترغیب و تهدید تا اخراج و قتل عام.علاوه بر این، خود عمل است که تعریفش را مشخص می‌کند و بدین‌ترتیب سیاست‌هایی مشخص توسط جامعۀ بین‌المللی به عنوان پاکسازی قومی قلمداد شده‌اند، حتی با این که یک طرح بالادستی برای اجرایشان کشف یا افشا نشده است. در نتیجه، قربانیان پاکسازی قومی هم شامل کسانی می‌شود که خانه‌هایشان را از سر ترس رها کرده‌اند، و هم آن‌ها که در بخشی از عملیاتی به زور اخراج شده‌اند. تعریف‌ها و ارجاع‌های مرتبط در وب‌سایت‌های وزارت خارجۀ آمریکا و سازمان ملل یافته می‌شوند.۷این‌ها تعاریف اولیه‌ای است که دیوان بین‌المللی لاهه در قضاوت افراد مسئول برنامه‌ریزی و اجرای چنین عملیاتی در نظر می‌گیرد. بررسی نوشته‌ها و افکار رهبران صهیونیست اولیه نشان می‌دهد که در ۱۹۴۸ این جنایت اجتناب‌ناپذیر بود. هدف صهیونیسم تغییر نکرده بود: به دنبال این بود که تا هر جا می‌تواند از فلسطینِ تحت قیمومیت را بگیرد و بیشتر روستاها و محله‌های شهری فلسطینی‌ها را از فضای در نظر گرفته شده برای دولت یهودی آینده حذف کند. اجرا نظام‌مندتر و گسترده‌تر از آن بود که در برنامه پیش‌بینی شده بود. ظرف هفت ماه، ۵۳۱ روستا تخریب شدند و یازده محلۀ شهری تخلیه شدند. اخراج دسته جمعی با کشتار، تجاوز، و زندانی‌کردنِ مردان بالای ده سال در اردوگاه‌های کار برای دوره‌های بیش از یک سال همراه بود.۸پیامد سیاسی این مسئله آن است که اسراییل منحصراً مقصر ایجاد مسئلۀ پناهندگان فلسطینی است. این تقصیر برایش مسئولیت حقوقی و اخلاقی هم دارد. پیامد حقوقی مسئله آن است که حتی اگر بعد از گذشت این دوران طولانی، کسانی که مرتکب عملی شده‌اند که جنایت علیه بشریت قلمداد می‌شود، مشمول مرور زمان شوند، خود عمل همچنان جنایتی است که هیچکس به خاطرش به دادگاه کشیده نشده است. پیامد اخلاقی‌اش آن است که دولت یهودی -البته مثل خیلی دولت‌های دیگر- از گناه زاده شد اما این گناه یا جنایت را هرگز قبول نکرد. بدتر از این، در میان حلقه‌های مشخصی در اسراییل هنوز این گناه پذیرفته می‌شود، اما همزمان و کاملاً با در نظرگرفتنِ گذشته و به عنوان سیاستی برای آینده علیه فلسطینی‌ها در هر کجا که باشند توجیه می‌شود. جنایت امروز هم در حال انجام است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Pappe, Ilan. Ten Myths About Israel. Verso Books, ۲۰۱۷پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۰ می ۲۰۱۷ با عنوان «Myth: The Palestinians Voluntarily Left Their Homeland in 1948» در وب‌سایت ورسو منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «فلسطینی‌ها داوطلبانه ترک وطن کردند» ترجمه و منتشر کرده است.** ایلان پاپه (Ilan Pappe) مورخ و فعال اجتماعی اسراییلی است. او استاد دانشکدۀ علوم اجتماعی و مطالعات بین‌الملل و رییس مرکز اروپایی مطالعات فلسطین در دانشگاه اکستر بریتانیاست. پاکسازی قومی فلسطین (The Ethnic Cleansing of Palestine) مشهورترین کتاب اوست.[۱] Nur Masalha, Expulsion of the Palestinians: The Concept of “Transfer” inZionist Political Thought, 1882–1948, Washington: Institute for PalestineStudies, 1992.[۲] Anita Shapira, Land and Power, New York: Oxford University Press, 1992, pp. 285–6[۳] Pappe, The Ethnic Cleansing of Palestine[۴] Palestine Concilliation Comission[۵] Avi Shlaim, The Iron Wall: Israel and the Arab World, London: Penguin, 2014[۶] همان[۷] US State Department, Special Report on Ethnic Cleansing, May 10, 1999[۸] در کتاب The Ethnic Cleansing of Palestine این را شرح داده‌ام. ]]> ایلان پاپه تاریخ‌وسیاست Wed, 21 Jun 2017 06:55:09 GMT http://tarjomaan.com/vdch.kn6t23nmwftd2.html کمدی بازجویی از صدام حسین http://tarjomaan.com/vdca.ynak49nmu5k14.html لوس آنجلس ریویو آو بوکز — ژانر جنگ عراق چیست؟ صدها کتابی که در ۱۵ سال اخیر دربارۀ این موضوع نوشته شده‌اند چه نقطۀ اشتراکی دارند؟ شاید ابتدا روایت‌های مختصری بخوانید از سربازان و دربارۀ سربازان، داستان‌های مردان و چند زنی که هم در میدان جنگ و هم پس از بازگشت به وطن می‌کوشیدند تا جان و منزلت خود را حفظ کنند. شاید هم مطالب گیرای جغرافیای سیاسی نوشتۀ روزنامه‌نگاران و مورخان را برگزینید، از هزارتوهای ایدئولوژی، قدرت و پول.در این ژانر در حال گسترش، کتاب جان نیکسون به نام گفت‌وگو با رئیس‌جمهور به نوعی منحصربه‌فرد است، چون بیش از هر چیز به یک کمدی کاری شباهت دارد. تک‌تیرانداز آمریکایی۱ و سی دقیقۀ بامداد۲ را فراموش کنید؛ شاید شبیه‌ترین مورد به داستان نیکسون از ملاقات‌هایی که به ناکجا کشانده می‌شوند و ناظرانی که نسبت به یکدیگر دچار سوءتفاهم می‌شوند، سریال اداره۳ باشد.معناباختگی بوروکراتیک از همان ابتدای ماجرا آغاز شده و همین‌طور بیشتر می‌گردد. در سال ۲۰۰۳، نیکسون، تحلیلگر سیا، در عراق مستقر می‌شود تا نشست‌های اطلاعاتی را سامان بخشد. او که از پنج سال قبل کهنه‌سرباز آژانس بود، قبلاً در لنگلی فعالیت می‌کرد و از همانجا عراق را به طور کلی و صدام را به طور خاص زیر نظر داشت. وقتی نیروهای آمریکایی در ۱۳ دسامبر ۲۰۰۳ صدام را تحت رهبری یکی از بادیگاردهای سابق او دستگیر کردند، نیکسون نامزد ایدئالی برای بازجویی او بود. او طبیعتاً از شانس صحبت‌کردن طولانی با شخصیتی جهان‌مشهور هیجان‌زده بود. امید داشت تا سوالاتی را که سال‌ها در ذهنش بود از صدام بپرسد و بینش‌های ارزشمندی دربارۀ پیشینه و انگیزه‌هایش به دست آورد. اما فقط نیکسون چنین شور و اشتیاقی داشت. سایرین ظاهراً بازجویی از این «هدف ارزشمند» را در بهترین حالت، اسباب زحمت می‌دانستند. نیکسون می‌نویسد:فکرش را هم نمی‌کردم که دولتمان هرگز خود را برای زنده دستگیر کردن صدام آماده نکرده باشد. مسئولین آمریکایی این را نتیجه‌ای بدیهی می‌دانستند که صدام خودکشی می‌کند اما نمی‌گذارد دستگیرش کنند، یا در حال فرار کشته می‌شود. وقتی او را زنده دستگیر کردند، هیچکس نمی‌دانست چه‌کار کند.این نمونه‌ای از بی‌کفایتی‌هایی بود که جنگ را برافروخت، که مواردی زیادی از این دست در کتاب می‌آید.پس از یک هفته سردرگمی که طی آن فرصت‌های مهمی برای کسب اطلاعات بر باد رفت، نیکسون بازجویی خود را آغاز می‌کند. اما هنوز هم دست او بسته است: به او دستور می‌دهند دربارۀ تروریسم از صدام سؤال نپرسد.وقتی اف‌بی‌آی وارد کار شود خودشان این قضیه را بررسی می‌کنند و پروندۀ جنایی‌ای علیه صدام تشکیل می‌دهند.چیزی راجع به تروریسم پرسیده نشود؟ مگر اصلاً به خاطر همین امر اینجا نیستند؟ نیکسون ناامید می‌شود، اما درمی‌یابد که این فرصتی است تا بر شخصیت و پیشینۀ صدام تمرکز کند، بدون اینکه نگران کسب اطلاعات درست در مدت تعیین‌شده باشد. این رویکرد آزادانه به مذاق نیکسون خوش می‌آید، چرا که علاقۀ او به صدام از باب پژوهش است. اما همکاران او به ندرت به این مسئله علاقه دارند.تصویری که نیکسون در اینجا ترسیم می‌کند بسیار جذاب است و جزئیاتی را عرضه می‌کند که در دیگر منابع به طور نادرست تفسیر شده‌اند یا کلاً از قلم افتاده‌اند. مثلاً مشهور بود که صدام در روستای دورافتادۀ تکریت در شمال بغداد بزرگ شده است. پس از اینکه صدام در سنی کم پدرش را از دست داد، عمویش سرپرستی و تربیت او را به عهده گرفت. نظریۀ رایج در جامعۀ اطلاعاتی این بود که پدرخواندۀ صدام ظالم بود و او را از همان سنین کم کتک می‌زد؛ در واقع تحمل همین آزارها بود که صدام را به دیکتاتوری ظالم تبدیل کرد.در اینکه صدام فردی بدکار بود، شکی نیست، اما دلیلش این نبود. نیکسون درمی‌یابد که صدام عاشق پدرخوانده‌اش بوده، «مهربان‌ترین مردی که می‌شناخته». این شاید تفاوتی کوچک باشد، اما حاکی از تنبلی گسترده‌تر رهبران آمریکا برای درک صدام از روی زندگی خودش است، یعنی در بستری که او را شکل داد، نه از روی روانشناسی عامه‌پسند یک ابرشرور. درواقع همین دیدگاه دکتردُوم‌مانند از صدام بود که از زمان ریاست‌جمهوری بوش پدر، سیاست‌های آمریکا را در عراق شکل داد و بی‌شک ضررهای آن بیشتر از فوایدش بود.ارتش را در نظر بگیرید. دیدگاه رایج این بود که ارتش عراق عملاً خود صدام بود، گارد مخوف جمهوری که حاضر بودند به هر قیمتی از رهبرشان دفاع کنند. اما به گفتۀ نیکسون، صدام اطلاع چندانی از چند و چون عملکرد ارتش نداشت:صدام در سال‌های اخیر خود، ظاهراً به اندازۀ دشمنان انگلیسی و آمریکایی خود از اتفاقات درون عراق بی‌خبر بود. . . صدام احترام زیادی برای ارتش قائل بود، اما درکش از امور نظامی بسیار ابتدایی بود. او ظاهراً چیز چندانی از جنگ هشت‌سالۀ عراق با ایران نیاموخته بود.اما نیروهای آمریکایی قضیه را طور دیگری می‌دیدند. حکومت ائتلاف موقت عراق به رهبری ال. پل برمر، در تلاششان برای «بعثی‌زدایی» و رهایی کامل کشور از شر صدام، افراد رتبه‌بالای ارتش عراق را از صحنه خارج کردند. هزاران ژنرال، سرهنگ و سروان همگی اخراج و مجبور شدند به دنبال کار بگردند. گرچه ارتش بدون نقص نبود، اما نسبتاً باثبات بود و ثبات آن هم تا حدی مدیون این بود که صدام آن را ریز به ریز رصد نمی‌کرد. اگر زیرساخت‌های فرماندهی به روال سابق باقی می‌ماند، می‌توانست برای حکومت ائتلاف موقت حکم زیربنایی برای برقراری جامعه‌ای باثبات را در عراق داشته باشد. اما در عوض، خیابان‌ها پر از افسران نظامی ناراضی شد که به دنبال استفاده از مهارت‌هایشان بودند. درواقع همین اتفاق هم افتاد: بسیاری از آن‌ها جذب نیروهای شورشی شدند که ادغام شده و داعش را به وجود آورد. شاید در رابطه با تاریخ، نگاه به عقب و انتقاد کردن خیلی آسان باشد، اما به احتمال زیاد این تصمیم (از طرف برمر که دستورات دونالد رامسفلد را اجرا می‌کرد) نقش زیادی در تقویت داعش ایفا کرد، داعشی که تا به امروز هم شهروندان عراق را به وحشت می‌اندازد.اگر صدام بر فعالیت‌های نظامی نظارت نمی‌کرد، پس چه کاری انجام می‌داد؟ یکی از کارهایش رمان‌نوشتن بود. او خود را فردی ادیب می‌دانست و پیرمرد و دریا را کتاب مورد علاقۀ خود معرفی می‌کرد. او به نیکسون می‌گوید «یک مرد، یک قایق و یک ریسمان ماهی‌گیری. این‌ها تنها محتوای کتاب هستند، اما چه چیزها که دربارۀ وضعیت انسان به ما نمی‌گویند. داستان شگفت‌آوری است». در هفته‌های منتهی به حملۀ آمریکا به عراق، صدام وقتش را نه صرف آماده‌سازی برای جنگ، بلکه به مرور دست‌نوشتۀ آخرین کتاب حماسی‌تاریخی‌اش می‌گذراند، و آن را برای یکی از وزرایش فرستاده بود تا آن را نقد کند. رومی‌ها وقتی شهرشان سوخت، کمانچه می‌زدند. صدام هم وقتی بغداد وارد جنگ شد، روی داستانش کار می‌کرد.صدام به گفتۀ همه، سرطانی بر پیکرۀ سیاسی عراق بود. این در مورد صدام درست است، اما توصیف درستی از بیمار نیست. در یکی از قسمت‌های انیمیشن سیمپسن‌ها، آقای برنز نزد پزشک می‌رود و می‌فهمد که «بیمارترین مرد در ایالات متحده» است، بطوریکه دارای تمام بیماری‌های شناخته‌شدۀ علم و نیز چند بیماری مختص خودش است. منتها بیماری‌ها آنقدر زیادند که همدیگر را کنترل می‌کنند و به همدیگر اجازه نمی‌دهند بر سلامتی آقای برنز تأثیری بگذارند. می‌توان این وضعیت را هماهنگی بیماری‌ها نامید که بی‌شباهت به وضعیت سیاسی عراق نیست، دولتی پیچیده که جنگ‌افروزان ایالات متحده از درک آن عاجز بودند، بد هم عاجز بودند.البته که صدام خود را سرطان نمی‌دید. او رهبری بزرگ بود که عراق نیاز داشت، وارث شکوه بین‌النهرین. اما او بیماری‌های دیگری را که کشور به آن‌ها مبتلا بود، با تیزبینی خیلی بیشتری نسبت به هرکس دیگر در دستگاه مدیریتی بوش تشخیص می‌داد. صدام بیش از ایران و بیش از اکثریت شیعه، از تندروهای وهابی هراس داشت که در حال شهرت یافتن در دنیای عرب بودند. نگرانی صدام از این بنیادگرایان این بود که ایدئولوژی آن‌ها مذهبی بود، نه ملی؛ و همین امر آن‌ها را قادر می‌ساخت تا جوامع به‌حاشیه‌رانده‌شده را در کشورهای مختلفی که رهبران مستبد دارند، جذب کنند. با توجه به اینکه او ناسیونالیستی دوآتشه بود که سودای شکوه عراق را در سر می‌پروراند، خطری را که گروه‌های افراطی فراملی برای کشورش ایجاد می‌کردند، بسیار دقیق‌تر از رهبران گوشه‌گرفته درک می‌کرد. رهبر عراق از صحنه خارج شود و ارتشش فروپاشی شود، بنیادگرایان مانند ملخ به کشور هجوم خواهند آورد. گذر زمان ثابت کرده که از این لحاظ حق کاملاً با صدام بود.بدین‌ترتیب، ایالات متحده قبل از جنگْ اطلاعاتی ناقص دربارۀ وضعیت سیاسی داشت. اما وقتی صدام دستگیر و کاملاً بازجویی شد، آیا رهبران بهتر از پیش مجهز نبودند تا به شورش روبه‌رشد رسیدگی کنند؟ پاسخ به این سؤال همان نقطه‌ایست که کتاب نیکسون نه فقط جذاب بلکه دیوانه‌وار می‌شود.نیکسون پس از پایان فرایند بازجویی به آمریکا باز می‌گردد و دوباره مشغول کار دفتری‌اش در لنگلی می‌شود. فصل‌های پایانی کتابْ شرح چندین رویارویی با مقامات کاخ‌سفید در زمان بوش و آگاهی‌بخشی به رئیس‌جمهور در رابطه با مسائلی است که در عراق شکل می‌گرفت. در هر موضوع پیش‌آمده، چه ظهور مقتدی صدر، روحانی شیعه، و چه حاکمیت عراق، بوش هر بار نشان می‌دهد که هیچ علاقه‌ای به ظرافت‌ها و ریزه‌کاری‌های سیاست خارجی ندارد. اگر مسئله‌ای قطعی و روشن نیست، او علاقه‌ای به آن ندارد. این جهان‌بینی به خوبی مستند شده است. اما نیکسون آدم منحصربفردی است که هم با جرج دبلیو.بوش در یک اتاق گفت‌وگو کرده است و هم با دشمن قسم‌خورده‌اش. طبق نوشتۀ او، ظاهراً آن‌ها برای یکدیگر ساخته شده‌اند:یکی از کنایه‌های بزرگ جنگ عراق این بود که دیکتاتور خونخوار، صدام حسین و مبارز آزادی‌طلب، جرج دبلیو بوش از خیلی جهات شبیه به یکدیگر بودند. هردو رفتاری مغرورانه و آمرانه داشتند. هردو نسبت به دنیای بیرون نسبتاً غافل و به ندرت به خارج از کشورشان سفر کرده بودند. هردو معمولاً امور را «سیاه و سفید»، «خوب و بد» و «با یا علیه» می‌دیدند و وقتی بدیل‌های متعددی پیشِ رویشان قرار می‌گرفت، آزرده می‌شدند. هردو اطراف خود را با مشاورانی سازشگر شلوغ کرده بودند و چندان تحمل مخالفت را نداشتند.اصرار بوش بر پاسخ‌های آسان برای نیکسون دلسردکننده است، اما آنچه واقعاً خشم او را برمی‌انگیزد، تمایل سی‌آی‌اِی برای تحقق این دست پاسخ‌هاست. هدف سی‌آی‌اِی از همان ابتدا آگاهی‌بخشی به رئیس‌جمهور و توانمندساختن او در انجام وظایفش بوده است. به گفتۀ نیکسون، سی‌آی‌اِی قبلاً مانند پزشکی با بیمار با رئیس‌جمهور برخورد می‌کرد و حقایق تلخ را به‌خاطر سلامت خودش به او می‌گفت. اما اینک رویکرد «خدمتگزارانه» بهترین روش به حساب آمده و رئیس‌جمهور نه مانند یک بیمار، بلکه بیشتر شبیه به یک مشتری به شمار می‌آید. بنا به گفتۀ نیکسون «وقتی رئیس‌جمهورْ تعصبات قوی، فراخنای توجه کوتاه و وقت کمی تا انتخابات بعدی دارد، رویکرد خدمتگزارانه می‌تواند نتایج فاجعه‌باری به دنبال داشته باشد». این نیروی محرکۀ هم‌وابسته به طوفانی از غرور، سوءمدیریت و اطلاعات گمراه‌کننده منجر گردید که به میراث جنگ عراق تبدیل شد. نیکسون می‌نویسد:گزارشات کنارگذاشته‌شده ناگهان به عنوان اطلاعات موثق مطرح شد. دوران ضعف تحلیلی آغاز شده بود و عراق اولین قربانی آن بود. این امر باعث شد تا سی‌آی‌اِی در فاجعۀ عراق همدست باشد.این امر امروزه چه جایگاهی برای سی‌آی‌اِی رقم می‌زند؟ فرض کنیم آژانس دربارۀ رویکرد خدمتگزارانه تجدیدنظر کرده و نگرشی واقع‌بینانه‌تر و عملی‌تر در مورد آگاهی‌بخشی به رئیس‌جمهور اتخاذ نماید. آیا رئیس‌جمهور اصلاً به آن گوش خواهد داد؟ یا اطلاعات موثق و غیرموثق را به عنوان اخباری جعلی رد خواهد کرد؟اطلاعات کتابشناختی:Nixon, John. Debriefing the President: The Interrogation of Saddam Hussein. Random House, ۲۰۱۷.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۴ فوریه ۲۰۱۷ با عنوان «The CIA Comedy of Saddam Hussein» در وب‌سایت لوس آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «کمدی بازجویی از صدام حسین» ترجمه و منتشر کرده است.* آدام فلمینگ پتی (Adam Fleming Petty) ساکن ایندیاناپولیس است. نوشته‌های او در میلیونز، کریستین کوریِر و کالچرال سوسایتی منتشر شده است. او در حال حاضر مشغول نوشتن یک رمان است.[۱] American Sniper[۲] Zero Dark Thirty[۳] The Office ]]> آدام فلمینگ پتی تاریخ‌وسیاست Mon, 19 Jun 2017 06:00:46 GMT http://tarjomaan.com/vdca.ynak49nmu5k14.html ده کتاب دربارۀ انقلاب روسیه از نظر طارق علی http://tarjomaan.com/vdce.w8vbjh8nv9bij.html گاردین — بنا به نظر اکثر تاریخ‌نگاران، با گذشت صد سال از انقلاب روسیه، تاریخ رأی خود دربارۀ این انقلاب را صادر کرده است. اکتبر ۱۹۱۷ اینک به گذشته تعلق دارد و دیگر تکرار نخواهد شد، مانند گیوتین‌ها در پاریسِ سال ۱۷۹۳ یا اعدام چارلز اول در مقابل چشم همگان جلوی کاخ وست‌مینستر. تاریخ تکرار نمی‌شود، حتی به‌صورت کمدی هم تکرار نمی‌شود، ولی پژواک آن باقی می‌ماند.در کتاب دوراهی‌های لنین: تروریسم، جنگ، امپراتوری، عشق، انقلاب۱ می‌خواستم لنین را در مقام یک استراتژیست و اندیشمند سیاسی که استعدادی شگرف داشت در بستر مناسب تاریخی‌اش قرار دهم، شخصی که بیش از هر چهرۀ تاریخیِ دیگری به قرن اخیر شکل داد. دستیابی به این منظور به معنی مطالعۀ دقیق دو جریان اندیشۀ سیاسی بود: آنارکوتروریسم۲ و سوسیال دموکراسی اروپایی. لنین این دو جریان را جذب کرد و برای خلق سنتزی نو از آن‌ها برگذشت.لنین نه قدیس بود و نه مستبدی تمامیت‌خواه، یعنی همان دو نقشی که پس از مرگ او در سال ۱۹۲۴ به او نسبت دادند. زیر آشوب و فلاکتِ حاصل از جنگ داخلی وحشتناک میان ارتش سرخ و ارتش سفید (که بریتانیا، ایالات متحده، فرانسه و متحدانشان از آن حمایت می‌کردند) رگه‌هایی از عقل نهان بود.لنین هرگز سرِ این رشتۀ عقلانیت را گم نکرد و در سال‌های آخر عمر، که سکته او را فلج کرد و در بستر بیماری مطالعه می‌کرد، با قدرت بازگشت تا ناکامی‌های جناح خویش را اعلام دارد و بر این نکته اصرار ورزید که اگر انقلاب مدام نوسازی نشود شکست خواهد خورد. به‌تکرار می‌گفت «بلشویکی که خیال‌پردازی نمی‌کند بلشویکِ بدی است». رؤیای خود او دولتی الگوبرداری‌شده از کمون شکست‌خوردۀ پاریس در سال ۱۸۷۱ بود. همین رؤیا پس‌زمینۀ رمان من به نام هراس از آیینه‌ها۳ بود که اندکی پس از فروپاشی دیوار برلین نگارش آن را آغاز کردم (و اخیراً انتشارات ورسو آن را بازنشر کرد). در دهه‌های بعدی نیز تراژدی این انقلاب هیچ‌گاه کاملاً از ذهنم بیرون نرفت زیرا اکتبر ۱۹۱۷ برای نسل من رویدادی تعیین‌کننده بود و در سال ۱۹۶۸ اشباح آن در خیابان‌های پاریس، سایگون و پراگ در گشت‌وگذار بود.خواندن تاریخ‌نگاری‌های مربوط به رویدادهای انقلاب ۱۹۱۷ و نوشته‌های خود لنین، بدون نیتی ابزارگرایانه، خاطراتی بسیار و لحظاتی از کشف و شهود را به خاطرم می‌آورد. دو کتاب از چهار کتابی که ضروری می‌دانم را نویسندگان روس و دو کتاب دیگر را نویسندگانی اهل آمریکای شمالی نوشته‌اند. تمامی این کتاب‌ها در وسعت بخشیدن به فهم خواننده مفید هستند.۱. تاریخ انقلاب روسیه نوشتۀ لئون تروتسکی۴این کتاب شرحی پُرشور و جانبدارانه از انقلاب روسیه است که یکی از شرکت‌کنندگان برجسته در انقلاب آن را به زیبایی و طی دوران تبعید در جزیرۀ پرینکیپو در ترکیه نوشت و هنوز هم یکی از بهترین گزارش‌ها از انقلاب ۱۹۱۷ است. هیچ ضدانقلاب، محافظه‌کار یا لیبرالی نتوانسته است با این روایت به رقابت برخیزد.۲. انقلاب روسیه ۱۹۱۷: گزارشی شخصی نوشتۀ نیکلای سوخانف۵خواندن این کتاب برای تمام تاریخ‌نگاران اولیۀ انقلاب ضروری بود. سوخانف، این منشویک چپ‌گرا که با لنین مخالف بود، هم در فوریه و هم در اکتبر سال ۱۹۱۷ در پتروگراد بود. او یکی از معدود شاهدان عینی موثق، اگر نگوییم تنها شاهد موثق، است که ورود لنین به ایستگاه قطار فنلاند را ثبت کرده است و ساعتی بعد لنین را تا ستاد مرکزی بلشویک‌ها همراهی کرد. شرح فروتنانۀ او از قیام فوریه سبک نوشتاری او را می‌رساند:سه‌شنبه، ۲۱ فوریۀ ۱۹۱۷. در دفترم در بخشِ ترکستانِ [وزارت کشاورزی] نشسته بودم. پشت یک پارتیشن دو تایپیست از مشکلات مربوط به غذا، صف‌های خرید، نارضایتی میان زنان و تلاش برای حمله به یک انبار سخن‌چینی می‌کردند. یکی از این زنان ناگهان گفت ’می‌دونی چیه؟ اگه از من بپرسی می‌گم این شروع یه انقلابه!‘ این دختران نمی‌دانستند انقلاب چیست. من نیز آن‌ها را باور نداشتم.۳. ده روزی که دنیا را لرزاند نوشتۀ جان رید۶یک آمریکایی از ساحل شرقی، رادیکال، جسور و ماجراجو که برای پوشش خبریِ انقلاب اعزام شده بود. او مسحور این انقلاب شد و گزارش‌هایش گردآوری شده و کتابی شد که در آمریکا و خارج از آن تإثیری شگرف برجای گذاشت. وارن بیتی دهه‌ها بعد فیلمی از روی آن ساخت به‌نام «سرخ‌ها»۷ که هیجان‌انگیزترین قسمت آن حضور شاهدانی بود که جان رید را می‌شناختند.۴. از میان انقلاب روسیه نوشتۀ آلبرت ریس ویلیامز۸ریس پیش از اینکه رید وارد پتروگراد شود آنجا حضور داشت و برای همتایان مهارناپذیرتر و فعال‌تر خود نقش یک آموزگار آرامش‌بخش را ایفا می‌کرد. کتاب او از برخی جهات اثر مستدل‌تری است و از چندین گفت‌وگو با لنین و سایر بلشویک‌ها و نیز مخالفان آنها بهره می‌برد.۵. سال اول انقلاب روسیه نوشتۀ ویکتور سرژ۹این کتاب نخستین اثر غیرادبی سرژ بود و در سال‌های پایانی دهۀ بیست قرن بیستم نگاشته شد و به گفتۀ خود سرژ در قالب «بخش‌هایی جدا از هم که هر کدام از آن‌ها را می‌توان جداگانه تکمیل کرد و سریعاً به خارج از کشور فرستاد». این کتاب هم شاهدی بر محبوبیت انقلاب است و هم شاهدی بر فشارهایی است که به پتروگرادِ سرخ در رویارویی با ضدانقلابِ سفید تحمیل شده بود. زمانی که در سال ۱۹۳۶ به او اجازۀ ترک روسیۀ استالین را دادند وی در حال نگارش سال دوم بود. پلیس مخفی تصمیم گرفت این دست‌نوشته‌ها را به همراه دست‌نوشته‌های یک رمان کامل نزد خود نگه دارد که هر دو بعدها در بایگانی پلیس ناپدید شدند.۶. کمیساریای روشنگری نوشتۀ شیلا فیتزپاتریک۱۰شرحی جذاب از سازمانی که سیاست‌های فرهنگی و آموزشیِ انقلاب را پس از سال ۱۹۱۷ به اجرا در آورد. کمیسر هم آناتول لوناچارسکی بود که توصیف وی از خود به‌عنوان «بلشویکی در میان روشنفکران و روشنفکری در میان بلشویک‌ها» کمی اغراق‌شده می‌نمود زیرا کمیتۀ مرکزی تحت سلطۀ روشنفکرانی مانند لنین، بوخارین و تروتسکی بود.۷. خودزندگی‌نامۀ یک زن کمونیست و رهاگشتۀ جنسی نوشتۀ الکساندرا کولونتای۱۱کولونتای که مخالف سرسخت جنگ جهانی اول بود راه خود را از میانه‌روهای طرفدار جنگ جدا کرد و به بلشویک‌ها پیوست و به چهره‌ای مهم در جنبش آزادی زنان تبدیل شد و تمام عمر برای آن مبارزه کرد. او نخستین زنی بود که به‌عنوان سفیر منصوب و به نروژ فرستاده شد. کولونتای چنین نوشت:دریافتم که بدین‌ترتیب به پیروزی دست یافته‌ام، نه فقط برای خودم که برای تمامی زنان ... گاهی که به من می‌گویند انتخاب یک زن برای چنین سِمتِ معتبری عالی است، مدام با خود می‌اندیشم که در تحلیل نهایی ... چیزی که اینجا اهمیت بسزایی دارد این است که یک زن مانند من که انتقام خویش را از استانداردهای دوگانه گرفته و هرگز آن را پنهان نکرده است، به داخل طبقه‌ای پذیرفته شده است که تا همین امروز وفادارانه به دفاع از سنت و شبه‌اخلاق می‌پردازد.۸. ریشه‌های انقلاب: تاریخچه‌ای از جنبش‌های پوپولیست و سوسیالیست در روسیۀ قرن نوزدهم نوشتۀ فرانکو ونتوری۱۲ونتوری اجازۀ دسترسی به بایگانی‌های مهر و موم شده در مسکو را داشت که حاوی مدارکی دربارۀ آنارکوتروریسم بودند و از این اجازه به‌خوبی بهره برد. هنگامی که از محدودیت‌های ایجاد شده برای همتایان خود در شوروی آزرده خاطر گشت، شاهکاری تاریخی دربارۀ نیاکان بلشویک‌ها خلق کرد.۹. به سوی آتش: امپراتوری، جنگ و پایان روسیۀ تزاری نوشتۀ دومینیک لیوِن۱۳فصل اول فقط به شرح این نکته می‌پردازد که چرا انقلاب در شُرُف وقوع بود. شرحی استادانه از یک امپراتوریِ رو به زوال و تزاری که «حفره‌ای در مرکز تصمیم‌گیری ایجاد کرد که خود قادر به پُر کردن آن نبود».۱۰. وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی/تزهای آوریل نوشتۀ ولادیمیر ایلیچ لنین۱۴لنین دوران بحران افکارش را در قالب فشردۀ تزهایی صریح و موجز شرح داد که با لحنی قاطع نوشته شده بودند. او از بکارگیری کلمات زائد نفرت داشت. لنین در تزهای آوریل به نفع یک انقلاب سوسیالیستی و علیه «راست‌کیشیِ مارکسیستی» استدلال کرد. این موفقیتی برای این رویکرد سیاسی در رابطه با تودۀ کارگران بود که اکثریت اقشار شهری را جذب بلشویک‌ها کرد. موفقیت لنین مارکسیسم را جهانی ساخت و مانیفست کمونیست پُرتیراژترین کتاب پس از انجیل شد.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۲ آوریل ۲۰۱۷ با عنوان «Top 10 books about the Russian Revolution» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «ده کتاب دربارۀ انقلاب روسیه از نظر طارق علی» ترجمه و منتشر کرده است.** طارق علی (Tariq Ali) متولد سال ۱۹۴۳ در لاهور پاکستان، رمان‌نویس، تاریخ‌دان، روزنامه‌نگار، فیلم‌ساز و فعال سیاسیِ پاکستانی-بریتانیایی است. طارق علی از اعضای شورای سردبیری نشریۀ نیو لفت ریویو و از نویسندگان مارکسیست تأثیرگذار و مشهور حال حاضر است.*** از این ده کتاب، کتاب‌های اول، دوم و دهم به فارسی برگردانده شده‌اند.[۱] The Dilemmas of Lenin: Terrorism, War, Empire, Love, Revolution[۲] Anarcho-terrorism[۳] Fear of Mirrors[۴] History of the Russian Revolution by Leon Trotsky[۵] Russian Revolution 1917: A Personal Record by NN Sukhanov[۶] Ten Days That Shook the World by John Reed[۷] Reds[۸] Through the Russian Revolution by Albert Rhys Williams[۹] Year One of the Russian Revolution by Victor Serge[۱۰] The Commissariat of Enlightenment by Sheila Fitzpatrick[۱۱] The Autobiography of a Sexually Emancipated Communist Woman by Alexandra Kollontai[۱۲] Roots of Revolution: A History of the Populist and Socialist Movements in 19th-century Russia by Franco Ventury[۱۳] Towards the Flame: Empire, War and the End of Tsarist Russia by Dominic Lieven[۱۴] The Tasks of the Proletariat in the Present Revolution/April Theses by Vladimir Ilyich Lenin ]]> طارق علی تاریخ‌وسیاست Fri, 09 Jun 2017 23:07:21 GMT http://tarjomaan.com/vdce.w8vbjh8nv9bij.html بدیو: ماکرون اسم رمز بحران است http://tarjomaan.com/vdci.ravct1awrbc2t.html ورسو — متیو دوژان۱: روز هفتم مِی قریبِ ۱۲ میلیون فرانسوی در انتخابات رأی ندادند، بیشترین میزان از سال ۱۹۶۹. شما این نارضایتی از دو کاندیدای نهایی انتخابات ریاست‌جمهوری را چطور تفسیر می‌کنید؟آلن بدیو۲: در سنت پارلمانی و انتخاباتی فرانسه، دور دوم انتخابات ریاست‌جمهوری قرار است به معنی مخالفت کاندیدای جناح به‌اصطلاح «چپ» با کاندیدای راست سنتی باشد. در واقع، فقط بدین طریق است که توهم انتخاب سرراست میان دو جناح کاملاً متفاوت سیاسی جان می‌گیرد؛ اما این بار، دو عامل جلوی این توهم را گرفت. نخست اینکه، اولاند و والس در دوران مسئولیتشان هیچ کاری نکردند جز اینکه از سر اکراه از راست‌ها تقلید کردند. دیگر اینکه، هر کدام از دو حزب اصلی دچار انشعاباتی شده‌اند. به این دو دلیل، هیچ‌کدام از دو حزب اصلی نتوانستند به دور دوم انتخابات راه پیدا کنند و در غیاب دوگانۀ تخیلی، منسوخ و بی‌خطرِ راست و چپ، ما مجبور به انتخاب میان راست افراطی – که در شرایط نرمال از حضور در قدرت منع می‌شوند – و نئولیبرالیسم متمایل به راست-مرکز۳ شدیم که ناگهان سروکله‌اش پیدا شده بود. کثیری از مردم چنان انتخابی را پس زدند و به جای آن از منطق «نه این، نه آن» تبعیت کردند.دوژان: معنای ماکرون چیست؟بدیو: ماکرون نامی است بر بحرانِ هر گونه سیاستی که هدفش این است که گرایش‌های سیاسی را در فضای انتخاباتی «نمایندگی» کند. این امر، آشکارا، بدین خاطر است که فرضیۀ کمونیسم و احزاب هوادار آن از عرصه حذف شده‌اند و همین امر کم‌کم واقعیت پارلمانتاریسم را آشکار کرده است؛ یعنی اینکه پارلمانتاریسم صرفاً گروه‌هایی را «نمایندگی می‌کند» که همگی حول محور سرمایه‌داری نئولیبرال جمع آمده‌اند و فقط تفاوت‌هایی جزیی با یکدیگر دارند. پارلمانتاریسم هیچ استراتژی بدیلی ندارد. راست افراطی، در سبعانه‌ترین شکلش در دونالد ترامپ یا در پتنیسمِ۴ نو نوار شدۀ مارین لوپن، از این وضعیت نهایت استفاده را می‌برد؛ چون آن‌ها، در عین اینکه از اجماع نئولیبرالیستی تبعیت می‌کنند، وانمود می‌کنند که یگانه کسانی هستند که این اجماع را شکسته‌اند.در واقع، راست‌های افراطی – که در درون این اجماع سرمایه‌داری قرار دارند و به هیچ عنوان آن را به پرسش نمی‌کشند – به جای جریان جهانی‌شدن سرمایه در دنیای معاصر از ناسیونالیسم متعفنی دفاع می‌کنند که بی‌باک‌تر و جسورتر است. ماکرون به‌نوبۀ خود تجسم سرراست و تمام‌عیار اجماع نئولیبرالیستی است. او نسخۀ بدل نئولیبرالیسم است. اربابان حقیقی ما، یعنی الیگارشی سوداسالار، باعجله او را سر هم کرده‌اند تا همین کار را به انجام برساند.دوژان: در مقایسه با سال ۲۰۰۲ فراخوان اتحاد در مقابل «جبهۀ ملی» نتوانست به موفقیت کامل دست پیدا کند. این ضعف و فتور جبهۀ جمهوری‌خواهان را چطور تبیین می‌کنید؟ فکر نمی‌کنید که این امر نشانگر آن است که خواست‌های سیاسی سرکوب‌شده‌ای وجود دارد؟بدیو: در میان جوانان تحصیل‌کرده و نیز افرادی که در وضعیت فعلی به‌درستی می‌توان آن‌ها را قشر پرولتاریا نامید - مخصوصاً کارگرانی که خانواده‌شان مهاجرند و نیز فرزندانشان - کم‌کم این مطالبه شکل گرفته است که باید در مقابل این اجماع نئولیبرالیستیْ سیاستی تهاجمی در پیش گرفته شود، البته یک سیاست تهاجمی واقعی و نه سیاستی جعلی و به نحو شرم‌آوری هویت‌طلبانه مانند آنچه جبهۀ ملی پیشنهاد می‌کند. در واقع، ملانشون۵ و حزب «فرانسۀ تسلیم‌ناپذیر»۶ نیروی خود را از همین مطالبه می‌گیرند. برنامۀ این جنبش به هیچ عنوان برانگیزاننده نیست و فرسنگ‌ها از هر شکلی از کمونیسم فاصله دارد. علاوه بر این، این حزب حول طرحی پارلمانتاریستی، یعنی جمهوری ششم، شکل گرفته است که کاملاً غیر انقلابی و مبهم است؛ اما در زمانۀ انتخابات، باید به آنچه نصیبتان می‌شود رضا بدهید. این تمنای سرکوب‌شده خود را بار دیگر به‌وضوح در دور دوم انتخابات و با نفی تمام‌عیار توهم نئولیبرال، یعنی ماکرون، نشان داد. به هر حال، کاچی بهتر از هیچی است و این تنها چیزی است که در کل این نمایش انتخابات ارزش توجه داشت.دوژان: زمانی که مارین لوپن به کارخانۀ ویرلپول در آمیان رفته بود که در آستانۀ برون‌سپاری۷ کارهایش بود، گفت: «من اینجا هستم؛ در جایگاه درستم؛ دقیقاً در جایی که باید باشم.» آیا مسئلۀ نزاع طبقاتی و مقاومت در برابر جهانی‌سازی چنان توسط چپ‌ها به دست فراموشی سپرده شده است که حالا راست‌ها باید مدعی انحصاری آن باشند؟بدیو: این دقیقاً مصداق همان چیزی است که چند لحظه پیش گفتم. به نظرم حق با آن‌هایی است که می‌گویند باید از دال «چپ» دست بکشیم، چون این عنوان این روزها به لفظی گنگ و مبهم بدل شده است. میتران پس از کم‌تر از دو سال، آشکارا، قافیه را واگذار کرد. ژوسپن می‌گفت «امکان ندارد ما بار دیگر به دوران اقتصاد مدیریت‌شده بازگردیم.» اولاند، که آوارگان کولی را آزار می‌داد و عاجز از این بود که مسئلۀ انبوه بی‌کاران را حل کند، فقط بلد بود پرچم فرانسه را بالا ببرد؛ چون ادعا می‌کرد «فرانسه در حال جنگ است.» آن‌ها با استراتژی سیاسیِ مبتنی بر مبارزه و کاملاً ضد سرمایه‌داری چه کار باید می‌کردند؟دوژان: ماکرون به هنگام بگومگو با کارگران کارخانۀ ویرلپول به آن‌ها گفت نمی‌تواند کاری برای حفظ شغلشان بکند. نظر شما دربارۀ این گفته‌ها چیست؟بدیو: ماکرون هنوز استعداد سیاستمداران حرفه‌ای چپ را به دست نیاورده است؛ آن‌هایی که به کارگران قول می‌دهند که کاری برایشان می‌کنند و بعدها با افسوس می‌گویند که نمی‌توانند به قولشان عمل کنند چون «شرایط» دستشان را بسته است. ماکرون محصول تمام‌عیار اجماع نئولیبرالیستی‌ای است که نخ‌هایش در دستان الیگارشی اقتصادی است. ماکرون فکر می‌کند با گردن نهادن به اصول اساسی این اجماع می‌تواند از پرسش‌های کارگران قسر در برود. البته این اعتراف او کاملاً درست است و البته لاجرم باعث کاهش محبوبیت او می‌شود. مخلص کلام آنکه ماکرون هنوز کاملاً فلسفۀ وجودی خودش را نمی‌داند؛ او قرار است نمایندۀ این فکر باشد که شرایط - یعنی همان اربابان سرمایه - او را مجبور به اتخاذ تصمیم‌هایی می‌کنند؛ اما در عین حال باید این باور را به مردم حقنه کند که خودش هم از این شرایط ناراضی است و دوست دارد اوضاع به گونۀ دیگری رقم بخورد. نگران نباشید؛ او کم‌کم کارش را یاد می‌گیرد.دوژان: ملانشون با گفتن اینکه مأموریتش – به همان معنی‌ای که شانتال موف و لاکلائو از آن سخن می‌گویند - «متحد کردن مردم» در مقابل الیگارشی است، پدیدۀ این انتخابات بود. شما فکر می‌کنید این استراتژی مناسبی برای از نو ساختن چپ رادیکال [چپ‌ترین چپ‌ها]۸ است؟بدیو: چپ رادیکال تا جایی وجود دارد که اصولش – همان چیزی که «ایدۀ کمونیسم» می‌ناممش - صراحتاً به میان انداخته شود؛ تا بدانجا که فعالیت‌هایش از منظر راهبردی از رخدادهای تصادفی انتخاباتی مستقل باشد و تا بدانجا که بتواند رابطه‌ای کاملاً سازمان‌یافته و تثبیت‌شده با توده‌های مردم، و در هلۀ نخست با پریکاریا و پرولتارهای آواره، برقرار کند. در واقع، سیاه‌کاری‌هایِ ماکرون هیچ رد پایی از چنین اصولی ندارد و نیز آن پوپولیسمی که از آن سخن گفتید. ما در ابتدای راه صورت‌بندی مجدد مقولات فعالیت سیاسی رهایی‌بخش هستیم. به تعبیری ما اکنون بسی بیش از لنینِ ۱۹۱۷ به مارکسِ ۱۸۴۰ نزدیکیم.دوژان: به نظر شما می‌توان گفت آن دسته از احزاب دولتی‌ای که به دور دوم انتخابات راه نیافته‌اند، محکوم به این هستند که در زباله‌دان تاریخ بپوسند؟بدیو: چنانکه احتمالاً می‌دانید سرنوشت آن‌ها برای من اهمیت چندانی ندارد؛ اما یاد گرفته‌ام که در سازوکارهای انتخاباتی‌ای که «دموکراسی» می‌خوانندش، به هیچ وجه، نیروی الیگارشی سرمایه‌داری و ظرفیت‌های پروژه‌های سیاسی مختلف آن را برای فریب دست کم نگیریم. نگاهی به حزب سوسیالیست و سلف آن «سفیو»۹ بیندازید: پس از هدایت جنگ استعماری خفت‌بار در الجزایر و سپس لیسیدن چکمه‌های دوگل در جریان کودتای ۱۹۵۸ به نظر می‌رسید که دیگر کار این حزب تمام شده است. آن زمان به نظر می‌رسید که حزب کمونیسم دارد هدایت چپ‌ها را در دست می‌گیرد. انتخابات ۱۹۶۹ را به یاد بیاورید: گاستون دیفه از «سفیو» حدود ۵ درصد آراء را به دست آورد، کم‌تر از آمون در انتخابات فعلی، و حزب کمونیسم توانست از موهبت تحریم انتخابات در دور دوم بهره‌مند شود. آن‌ها می‌گفتند پمپیدو و پوئر سر و ته یک کرباس‌اند (افرادی که در این دوره از انتخابات رأی سفید دادند یا انتخابات را تحریم کردند، نیز دربارۀ کاندیداهای فعلی همین فکر را می‌کردند). اما تنها دوازده سال بعد، حزب سوسیالیست موقعیت خود را به عنوان یکی از احزاب بزرگ دولت تثبیت کرد تا جایی که توانست مجموعاً بیست سال ریاست‌جمهوری را در چنگ خود داشته باشد. در مقابل، حزب کمونیسم – که به این تصمیم تلخ گردن نهاد که دیگر حزبی بیرون از سیستم نباشد و به همین دلیل در چند دولت مشارکت داشت – از هم وارفت، کوچک شد و به شرایطی رسید که احیایش تقریباً ممتنع شد. البته به‌موازات اینکه ما وارد سومین سکانس فرضیۀ کمونیسم وارد می‌شویم - یعنی پس از پیدایش کمونیسم در قرون نوزدهم و نیز ناکامی آن در تحقق یک دولت کمونیستی در قرن بیستم - تمامی این رخدادهای تصادفی در نهایت به زباله‌دان تاریخ انداخته خواهند شد. اما هنوز تا رسیدن به آن مرحله راه بسیار زیادی مانده است. فرضیۀ کمونیسم، از زمان نخستین ظهور آن از تمامی آنچه در طول هزار سال گذشته به‌مثابۀ سیاست معرفی می‌شد گسسته است. کمونیسم عمری به کوتاهی دو سده دارد. مائو می‌گفت بزرگ‌ترین ناکامی کمونیست‌ها ناشکیبایی‌های آن‌هاست. پس بگذارید دربارۀ افتادن به زباله‌دان تاریخ بیشتر صبر کنیم. انتخابات زیادی پیش روی ماست و هر انتخاباتی به معنی سرخوردگی، انتخاب‌های غلط و پرده‌دری‌های بی‌شمار دیگری است.دوژان: اعتراضات ۱ می نشان داد که پنج سال پیش رو برای ماکرون دورانی آرام و بی‌دردسر نخواهد بود. فکر می‌کنید بی‌ثباتی شدید سیاسی، که در طی نبرد علیه اصلاحات قانون کار به اوج خود رسید، با همین شدت و حدت ادامه پیدا خواهد کرد؟بدیو: من نمی‌دانم این «بی‌ثباتی شدید سیاسی»ای که شما از آن سخن می‌گویید کجا اتفاق افتاده که من ندیدیم. چیزی که شاهدش بودیم صرفاً چند راه‌پیمایی اتحادیه‌های تجاری بود با ابعادی بسیار کوچک‌تر از چیزی که چند سال پیش در قضیۀ قانون بازنشستگی رخ داده بود. بله، اینجاوآنجا زدوخوردهایی با پلیس درگرفت که مرا به یاد روزگار خوش جوانی‌ام می‌انداخت و نشان می‌داد هنوز شعلۀ شجاعت عصیانگرانه تماماً نمرده است، اما در وضعیت کنونی این درگیری‌ها نه‌تنها پیامد سیاسی خاصی نداشت، بلکه حتی می‌توان مدعی شد اثرات منفی‌ای هم داشته است. می‌توان از جنبش «ایستاده در شب» هم نام برد که چیزی نبود مگر جنبشی محدود و البته تقلیدی تااندازه‌ای کورکورانه از اجتماعات عظیم میدانی که پیش از این در مصر، یونان، اسپانیا، ترکیه، هنگ‌کنگ و حتا آمریکا شاهدش بودیم. نیروی تمامی این اجتماعات عظیم یا به‌واسطۀ قدرت فزون‌یافتۀ راست‌های افراطی خاموش شد یا توسط نیروی نظامی – السیسی، اردوغان و ترامپ – یا در نتیجۀ سرخوردگی ناشی از تسلیم شدن به بازی انتخابات، مانند سیریزا و پودموس. صادقانه بگویم، من در فرانسه از هر نشانه‌ای که بیانگر بسیج سیاسی پایدار علیه دولت ماکرون باشد استقبال می‌کنم و البته فکر می‌کنم ارزش این را دارد که به‌دقت بررسی شود. صبر یعنی اینکه بدانیم تا چه اندازه در مسیرمان به پیش رفته‌ایم و پیشرفت حقیقی را نیز ارج نهیم، ولو این پیشرفت اندک باشد.پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو در تاریخ ۲۵ می ۲۰۱۷ با عنوان «Badiou: Macron is the Name of a Crisis» در وب‌سایت ورسو منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «بدیو: ماکرون اسم رمز بحران است» ترجمه و منتشر کرده است.** این گفت‌وگو را دیوید بِرادر به انگلیسی ترجمه کرده است.[۱] Mathieu Dejean[۲] Alain Badiou[۳] centre-Right[۴] Pétainismنوعی سیاست‌ورزی منتسب به مارشال پتن، رئیس دولت ویشی در زمان جنگ جهانی دوم، که محافظه‌کاری و ناسیونالیسم افراطی از مشخصه‌های آن است. [مترجم][۵] ژان-لوک ملانشن جمهوری‌خواه سوسیالیست و ماتریالیست تاریخی است که اساساً تحت تأثیر ژان ژورس قرار دارد. او حامی افزایش حقوق کارگران و بسط برنامه‌های رفاه اجتماعی فرانسه است. [ویکی‌پدیا][۶] France Insoumise[۷] Outsourcingبرون‌سپاری (به انگلیسی: Outsourcing) به واگذاری انجام فرایندها یا فعالیت‌های داخلی یک کسب‌وکار به یک تأمین‌کننده خارجی تحت قرارداد مشخص اطلاق می‌شود.[۸] la gauche de la gauche[۹] SFIOمخفف (French Section of the Workers' International) حزبی سوسیالیستی که در ۱۹۰۵ تأسیس شد و در سال ۱۹۶۹ جای خود را حزب سوسیالیست فعلی داد. [ویکی‌پدیا] ]]> تاریخ‌وسیاست Tue, 06 Jun 2017 09:03:30 GMT http://tarjomaan.com/vdci.ravct1awrbc2t.html چرا کارتر و هیچ رئیس جمهور دیگری نتوانست خاورمیانه را تغییر دهد؟ http://tarjomaan.com/vdcj.yeofuqeiisfzu.html ووکس — اهداف راهبردی امریکا در خاورمیانه کدام است؟ طی سه دهۀ گذشته، این اهداف تا چه حد به صورت منسجم تعریف و دنبال شده‌اند؟ معیارهای موفقیت چیست؟ آیا اکنون نسبت به ۱۵ یا ۲۰ سال گذشته در وضعیت بهتری هستیم؟به باور اندرو بچویچ، سرهنگ بازنشستۀ ارتش و استاد روابط بین‌الملل در دانشگاه بوستن، پاسخ بدین پرسش‌ها در بهترین حالت گیج‌کننده و در بدترین حالت ناامیدکننده است.بچویچ، که از صریح‌ترین منتقدان سیاست خارجی امریکا در سالیان اخیر است، به نگارش چند کتاب پرداخته (ازجمله محدودیت‌های قدرت۱ و جنگ مدید۲) و گرفتاری‌های خارجی امریکا را مستند ساخته است. تازه‌ترین کتاب او، جنگ امریکا برای خاورمیانۀ بزرگ‌تر۳، نگاهی وسیع‌دامنه به سیاست‌های امریکا در خاورمیانه از حکومت کارتر بدین سو دارد.این کتاب با حکومت کارتر آغاز می‌شود، زیرا دو اتفاق در ۱۹۷۹ امریکا را به سیاست کنونی‌اش در خاورمیانه کشاند: انقلاب ایران و حملۀ شوروی به افغانستان. این دو اتفاق باهم این دیدگاه را نزد رهبران سیاسی امریکا تثبیت کرد که باید حامی سیاست دسترسی به خلیج فارس نفت‌خیز بود، منبعی که آن هنگام ضروری تلقی می‌شد.کارتر، که آن زمان رئیس‌جمهوری ضعیف بود، به نمایش قدرت پرداخت و اعلام کرد خلیج فارس جزو منافع حیاتی امنیت ملی امریکا است. هر رئیس‌جمهوری پس از کارتر، به شیوۀ خود، چنین باوری داشته‌است. بسیاری از اقدامات بعدی امریکا در این ناحیه نیز به هدف حفظ این سنگر راهبردی بوده‌است.تشخیص بچویچ از این پروژۀ چنددهه‌ای قاطع است. او در صفحۀ آغازین کتابش می‌نویسد: «به عنوان یک امریکایی که عمیقاً نگران سرنوشت کشورش است، می‌بایست صریحاً ارزیابی‌ام از این جنگ حاضر را، که وارد چهارمین دهۀ خود می‌شود، اعلام کنم. برندۀ آن نبوده‌ایم. برندۀ آن نمی‌شویم. به صرف تلاش بیشتر نمی‌توان احتمال ایجاد یک نتیجۀ متفاوت را داد.»«جنگ حاضر»، مطابق تعریف بچویچ، تلاش مستمر امریکاست برای تحمیل خواست خود بر خاورمیانه، استفاده از قدرت سخت برای شکل‌دهی به نتایج و تغییر تاریخ مطابق میل خود. تصور می‌شد که امریکا می‌توانست این منطقه را دست‌کم به سمت منافع خود متمایل‌تر سازد یا حتی آن را مطابق خواستش شکلی دوباره بخشد. هرچند در پایان آنچه به دست آوردیم امنیت کمتر، مداخلات بی‌ثمرتر و یک منطقۀ مدام در آشوب بود.به اعتقاد بچویچ، نظامی‌گرایی امریکا از فرضی اشتباه دربارۀ دامنه و کارایی نیروی نظامی تغذیه می‌کند. مفروض این است که زور، اگر به قدر کافی اِعمال شود، می‌تواند اهداف مطلوب سیاسی را در جهان محقق سازد. به باور او، این یک افسانه خطرناک است، و ظاهراً نظام سیاست خارجی ما نمی‌تواند آن را متزلزل سازد.اوایل این هفته با بچویچ نشستی داشتم تا دربارۀ کتاب او، انتقاداتش بر مداخله‌گرایی امریکا و ارزیابی وسیع‌تر او از سیاست خارجی امریکا در سه دهۀ گذشته گفت‌وگویی داشته باشم.شان ایلینگ: تز اصلی کتاب شما این است که امریکا وارد جنگی ۳۵ ساله برای خاورمیانۀ بزرگ‌تر شده‌است. مفروض این جنگ چیست، و چرا آن را نمی‌بریم؟اندرو بچویچ: این جنگ ابتدا بر سر نفت بود. آنچه باعث جنگ برای خاورمیانۀ بزرگ‌تر شد، دو اتفاقی بود که در ۱۹۷۹ رخ داد: نخست، انقلاب ایران و تأسیس جمهوری اسلامی که دشمن امریکا بود؛ دوم، حملۀ شوروی به افغانستان در دسامبر ۱۹۷۹.این دو رخداد باهم به رهبران سیاسی امریکا القا کرد که دسترسی‌شان به خلیج فارس اکنون در خطر است و این در زمانی بود که تقریباً همه معتقد بودند که رفاه آتی امریکا مستقیماً بر دسترسی به خلیج فارس نفت‌خیز وابسته است.در ارتباط با سیاست داخلی، عامل دیگری نیز بود که به ضعف و آسیب‌پذیری جیمی کارتر مربوط می‌شد. طی آن سال، از ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۰، تصور غالب چنین بود که کارتر یک رئیس‌جمهور ضعیف است و ازین‌رو به نمایش قدرت و اراده نیاز بود. کارتر در ۱۹۸۰، در نطقی که از قضا آخرین نطق سالانۀ او دربارۀ وضعیت کشور بود، «دکترین کارتر» را اعلان کرد و کوشید نشان دهد که او قدرتمند است و این اصل را مطرح کرد که اکنون خلیج فارس جایی است که می‌خواهیم برای آن بجنگیم. آن‌جا جزو منافع حیاتی امنیت ملی امریکا بود. به هرحال، به نظرم فهم این نکته مهم است که گرچه این تعهد به عنوان جنگ بر سر نفت شروع شد، با گذشت زمان به امری بیش از آن مبدل گشت. هرچند دیگر به نفت خلیج فارس نیازمند نیستیم، این مقولۀ بزرگ‌تر هنوز هست و به نظرم مهم‌ترین تبیین برای چرایی بقای آن این است که جنگ برای خاورمیانۀ بزرگ‌تر به جنگ برای اثبات این امر بدل شده‌است که ما مردمان و ملتی هستیم که هیچ محدودیتی سر راهش نیست. اما ما مردمان و ملتی نیستم که هیچ محدودیتی سر راهش نباشد.هرچند این اندیشه که امریکا در سیاست خارجی‌اش در این منطقه ناکام است، در این باور تردید ایجاد می‌کند.ایلینگ: یعنی جنگ را می‌بازیم چراکه خود جنگ بر مفروضی اشتباه، اینکه قدرت نظامی امریکا برحسب توانایی‌اش در شکل‌دهی به بُرون‌داد وقایع اساساً نامحدود است، استوار می‌باشد؟بچویچ: بله. احتمالاً باید کمی تغییرش دهم: این جنگ پیروزناپذیر و ناموجه شده‌است، زیرا جنگی است برای تأیید به‌اصطلاح خودمتفاوت‌پنداری امریکا، مفهومی که البته بسیاری از امریکایی‌ها و نهایتاً هرکسی در واشنگتن عمیقاً بدان متعهد می‌گردد.ایلینگ: شایان ذکر است که این یک شکست دوحزبی بوده است. از کارتر بدین سو، تمام رئیس‌جمهورها به شیوۀ خود این راهبرد را تقویت کرده‌اند.بچویچ: دقیقاً. کاملاً درست است، و به نظرم به‌درستی بیان کردید. هر رئیس‌جمهوری پس از جیمی کارتر از این راهبرد استقبال کرده و آن را تقویت نموده‌است. با این حال، تقریباً هر رئیس جمهوری، به‌هنگام مواجهه با عدم موفقیت، رویکرد ویژۀ خود را برای این جنگ‌افروزی طراحی کرده‌است. بنابراین، در طی بیش از سه دهه، «شوکه‌کردن و ترساندن۴» را آزموده‌ایم. تهاجم و تصرف با انتظار بازسازی جوامع را آزموده‌ایم. ما اقدامات ضدشورش و ضدتروریسم را آزموده‌ایم. پیش بُردن مقصودمان از طریق نیروهای نیابتی را آزموده‌ایم. استفاده از هر ابزار ممکنی برای به‌کارگیری قدرت نظامی را آزموده‌ایم.در هیچ‌یک از این روش‌ها نمی‌توان چندان نشانی از موفقیت دید.ایلینگ: شما در مقالۀ اخیرتان برای نیشن مدعی شدید که سابقۀ سیاست خارجی اوباما، به بیانی معتدل، پیچیده است. میراث او در این جبهه چیست؟بچویچ: خب، این امر وجوه مختلفی دارد. مادامی‌که جنگ برای خاورمیانۀ بزرگ‌تر، که اوباما وارث آن بود، کانون اصلی سیاست امریکا باشد، به‌سختی می‌توان گفت عملکردش بسیار خوب بوده‌است. می‌توان گفت عملکرد اوباما از رییس‌جمهور پیشین‌اش بهتر بوده ‌است و یقیناً هزینه‌هایی که در دورۀ او داده‌ایم کمتر از هزینه‌هایی است که در دورۀ بوش دادیم، خواه این هزینه‌ها را برحسب تلفات انسانی بسنجیم یا پول.اما اگر معیار شایستگی دست‌یابی به اهداف سیاسی باشد، دشوار می‌توان گفت که اوباما از بوش بهتر است.ایلینگ: می‌توانید نمونه‌هایی مشخص از ناتوانی اوباما در دست‌یابی به اهداف سیاسی معین ذکر کنید؟بچویچ: وعدۀ انتخاباتی اوباما این بود که جنگ عراق را به «پایانی متعهدانه» برساند و در جنگ افغانستان پیروز شود. اوباما به پایان دورۀ خود رسید و هیچ یک از این کارها را انجام نداد. بنابراین، اگر بر اساس مدیریت جنگ برای خاورمیانۀ بزرگ‌تر به او نمره دهیم، نمرۀ پایینی می‌گیرد. در مقالۀ مذکور می‌کوشم تا این برهان را مطرح سازم که اگر آن مورد را لحاظ نکنیم و برخی از دیگر جوانب رویکرد او به سیاست خارجی را مد نظر داشته باشیم، بالقوه فکر می‌کنم نمرۀ بسیار بیشتری می‌گیرد. اما باید دید که با گذشت زمان مسائل چگونه پدیدار می‌شوند.توافق آب‌وهوایی پاریس، پیمان ایران و از سرگیری روابط با کوبا می‌توانند در آینده نتایج بسیار مثبتی داشته باشند.ایلینگ: اگر نگاه سیاست خارجی اوباما مشخصۀ خاصی داشته باشد، آن تکیه بر نیروهای ویژه و پهپادها جهت پیگیری مبارزه با ترور است. به نظرم، به اندازۀ کافی روشن است که چرا چنین کاری کرد، اما به نظر شما این کار اشتباه بود؟ بچویچ: حق با شماست، اما باید هواپیماهای خلبان‌دار را به آن لیست اضافه کنم. اوباما چند حملۀ هوایی در مکان‌هایی نظیر سوریه و عراق را رهبری کرده‌است، و همۀ آن‌ها با پهپاد نبوده است.حالا، من این راهبرد را اشتباه می‌دانم؟ به نظرم، تلاش برای کاهش هزینه‌ها کاملاً سنجیده بود، و باید امتیازش را به او داد. اما آنچه او در انجامش ناکام ماند، ارائۀ بدیلی بود برای امری که به نظرم خود اوباما آن را یک اقدام نظامی بی‌ثمر در خاورمیانه می‌دانست. ایلینگ: منظور این است که عقد قرارداد با ایران بیانگر چیزی است شبیه یک بدیل برای نظامی‌گرایی.بچویچ: این نکته مهم است، زیرا پیمان هسته‌ای ایران بالقوه نویدبخش است. علی‌الظاهر، هدف منع دست‌یابی ایران به سلاح‌های هسته‌ای است. اما معتقدم که هدف واقعی فراتر از این است. هدف واقعی آغاز فرآیند بازگردانی ایران به جامعۀ بین‌الملل است و اجازه به حکومت ایران تا، اگر بخواهد، نقشی مسئولانه در سیاست منطقه‌ای داشته باشد.۵دوباره عرض کنم که هنوز نمی‌دانیم این قمار نتیجه می‌دهد یا نه.ایلینگ: معتقدید اوباما خیالات آرمان‌شهرگرایانۀ نومحافظه‌کاری را رها کرد، اما او را نیز سرزنش می‌کنید که نتوانست محدودیت‌های قدرت امریکا را تشخیص دهد. تفاوت گزاف‌اندیشی و انزواگرایی در کجاست؟ امریکا دیکتاتور جهان نیست، اما به اعتقاد اکثر مردم ما نقشی منحصربفرد داریم. آیا این به اعتماد بر قدرت نرم، و نه قدرت سخت، مربوط می‌شود؟بچویچ: این نیست که یا جهان را اداره می‌کنیم یا از آن جدا می‌شویم. این نیست که کاملاً بر قدرت نرم یا بر قدرت سخت اتکا می‌کنیم. حد وسط کجاست؟ این چیزی است که باید دنبالش باشیم، و این بخشی از هنر کشورداری است. مطمئن باشید که این هنری بسیار دشوار است.ایلینگ: همان‌گونه که پیش‌تر گفتید، یک ماه دیگر فردی «نامیمون» جانشین اوباما می‌شود. تاکنون بیشترین نگرانی شما در خصوص سیاست خارجی ترامپ چیست: نگرش موافق با روسیه یا رویکرد نسنجیده به چین؟بچویچ: اوه، نمی‌دانم. چگونه آن‌ها با نگرش نسنجیدۀ او نسبت به سلاح‌های هسته‌ای یا تغییرات آب‌وهوایی برابری می‌کنند؟ فعلاً قضاوت در این باب دشوار است که گفته‌های او را تا چه حد جدی بگیریم.وقتی کسی نامزد منصبی می‌شود، به او مجال می‌دهید. افراد در کمپین انتخاباتی حرف‌هایی می‌زنند تا رأی جمع کنند. اما او دیگر فعالیت انتخاباتی ندارد و باز سخنانی عجیب‌وغریب می‌گوید. بنابراین، به‌سختی می‌توان فهمید باید چه برداشتی از این سخنان داشت.امریکا باید تا زمانی که جهان دربارۀ سلاح‌های هسته‌ای سر عقل بیاید، قابلیت هسته‌ای خود را بسیار تقویت کند و گسترش دهد.امریکا باید تا زمانی که جهان دربارۀ سلاح‌های هسته‌ای سر عقل بیاید، قابلیت هسته‌ای خود را بسیار تقویت کند و گسترش دهد. ایلینگ: به نظرم شما توییت هفتۀ گذشتۀ ترامپ را دیده‌اید که می‌گفت امریکا باید قابلیت‌های هسته‌ای خود را بسط دهد تا زمانی که جهان «سر عقل بیاید».بچویچ: معنای آن توییت را چه کسی می‌داند؟ امیدوارم که بقیۀ عالم با تردید به توییت‌های او بنگرند، و پیش از واکنش یک روز منتظر بمانند تا خورشید فردا هم در واشنگتن طلوع کند. ترامپ مشاورانی خواهد داشت که می‌توانند بگویند منظور او چیست، یا می‌بایست چه باشد. این سیاست‌گذاری آنی آشکارا احمقانه و دردسرساز است. ایلینگ: ترامپ آشکارا آماتوری است بدون یک نگاه ژئوپلتیک مشخص. چه کسی سیاست خارجی او را تعریف می‌کند؟ آیا می‌دانید سیاست خارجی او چگونه خواهد بود؟بچویچ: به همین دلیل است که بسیاری از ما مترصد تشکیل حلقۀ درونی او هستیم. اینکه ستوان [یکم بازنشسته، مایکل] فلین مشاور امنیت ملی اوست، نمی‌تواند خبر خوشی باشد. او یک ایدئولوگ و اسلام‌هراس است. تا آنجا که او یک جهان‌بینی دارد، ظاهراً دیدگاهش این است که جهان دشمن ماست و امریکا باید تلاش خود را مضاعف سازد تا سر از تن اژدهایان جدا کند.از دیگر سو، کسانی را برای هدایت وزارت دفاع و وزارت خارجه منصوب کرده است و آن افراد پخته به نظر می‌رسند. اما موضعشان چیست؟ بدیهی است این را نویدبخش نمی‌دانم که مدیرعامل یک کمپانی نفتی بزرگ وزیر دولت شود.مطابق باور عمومی، [ژنرال بازنشستۀ نیروی دریایی جیمز] ماتیس احترام بسیاری در بین نظامیان دارد. او یک فرد زیرک است که، برخلاف ترامپ، اهل کتاب است و اندیشه‌ها را جدی می‌گیرد. اما انتخاب یک ژنرال ۴ ستاره که در ۱۵ سال اخیر مسئول مدیریت جنگ وزرات دفاع بوده‌است، چه معنایی دارد؟ آینده روشن نیست.ایلینگ: بگذارید دربارۀ چین، قدرت بزرگی که هنوز نگفته در سدۀ بیست‌ویکم چه سودایی در سر دارد، صریح‌تر بپرسم. به نظر شما، التهاب و عدم یقین در امریکا بر تفکرشان تأثیر می‌گذارد؟ تبعات بلندمدت آن چیست؟بچویچ: تردید دارم که بگویم، زیرا متخصص چین نیستم. شما به‌درستی دیدگاه مرا خلاصه کردید، اینکه پرسش بزرگ پیش رو این است که چین به دنبال چیست؟ جایگاه خودشان در نظم بین‌المللی را کجا می‌دانند؟ سودایشان چیست؟ گمانم چنین است که خود آنها بدان پی نبرده‌اند. امریکا باید نهایت تلاشش را بکند تا مطمئن شود که ترقی چین به یک قدرت بزرگ، کم‌ترین اخلال‌گری را دارد. یعنی احترامی که چین به عنوان یک قدرت بزرگ انتظارش را دارد از آن دریغ نکنیم، و راهی بیابیم تا سودایشان را با سودای ما، ژاپن، کرۀ جنوبی و تنوعی از کشورهای کوچک‌تر منطبق سازند.ایلینگ: تقریباً به آخر مصاحبه رسیدیم. مایلم چشم‌انداز کلی‌تان را در خصوص مقصد این امور بشنوم. فکر نمی‌کنم این گفته بحث‌برانگیز باشد که ظاهراً آن نظم جهانی که پس از پایان جنگ سرد استقرار یافت، در حال نابودی است. با این وضعیت، مسیرمان رو به کجاست؟ آیا به یک نظام بین‌المللی نظر داریم که با دوقطبی یا چندقطبی یا امری دیگر تعریف می‌شود؟بچویچ: به نظرم به سوی یک نظم چندقطبی می‌رویم. ما همچنان مهم‌ترین و قدرتمندترین کنش‌گر عرصۀ بین‌الملل خواهیم بود، اما این مفاهیم که در پایان جنگ سرد دربارۀ یک نظم تک‌قطبی با یک قدرت برتر در رأس تکرار می‌شد، به‌درستی بی‌اعتبار می‌شوند.آنچه می‌خواهیم نظمی بین‌المللی است که در آن چندین بازیگر اصلی وجود دارد که باید تمام دغدغه‌هایشان لحاظ شوند. امریکا، چین، اتحادیۀ اروپا، ژاپن، روسیه و چندین بازیگر مهم ثانوی، یعنی ترکیه و کرۀ جنوبی، وجود دارند.بنابراین، چالش پیش روی ما این است که بفهمیم چگونه ظاهر ثبات را حفظ کنیم، چگونه شرایط را برای این کنشگران مختلف فراهم سازیم تا با هم مدارا کنند. هدف باید هم‌زیستی متقابل باشد. نه صلح بر روی زمین یا حسن نیت نسبت به بشر. هدف واقع‌گرایانه باید مدارای متقابل باشد. این یک چالش بزرگ خواهد بود، اما چالشی است که نظام بین‌المللی باید با آن مواجه شود.پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو در تاریخ ۲۹ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان «Why Obama — and every president since Carter — failed to transform the Middle East» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳ خرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «چرا کارتر و هیچ رئیس جمهور دیگری نتوانست خاورمیانه را تغییر دهد؟» ترجمه و منتشر کرده است.[۱] The Limits of Power[۲] The Long War[۳] America’s War for the Greater Middle East[۴] shock and awe[۵] محتوی این گفت‌وگو بیانگر نظرات مصاحبه‌شونده است و صرفاً جهت بهره‌برداری پژوهشگران و علاقه‌مندان مباحث روابط‌ بین‌الملل و علوم سیاسی منعکس ‌شده است. ]]> اندرو بچویچ تاریخ‌وسیاست Wed, 24 May 2017 03:55:07 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.yeofuqeiisfzu.html روشنفکری در دوران جنگ سرد، داستانی اورولی http://tarjomaan.com/vdcb.wbwurhbagiupr.html گلوب اند میل — چند هفته پیش هیچ چیز حقیقت ندارد و همه چیز ممکن است: قلب سورئال روسیۀ جدید۱، اثر پیتر پومرانتوف را تمام کردم، از آن زمان آرزویی غریب همۀ فکر و ذکرم را به خود مشغول کرده: نقل‌مکان به مسکو.آرزویم چیزی بیش از این نیست: یک پیشنهاد کاری ردنکردنی با درآمدی خوب از طرفِ شرکتی رسانه‌ای در پایتخت روسیه داشته باشم، به آن‌جا بروم و مجدانه در جهت انتشار اطلاعات غلط و پروپاگاندای کرملین کار کنم. انگیزه‌های من گذشته از جذابیت نسبتاً آشکار شرارت، صاف و ساده است. پومرانتوف، این مرد انگلیسی متولد روسیه که مهاجرتی مشابه داشته، باعث شده چنین ایده‌ای برایم به طور بسیار عجیبی جذاب و فریبنده به نظر برسد. آن‌طور که او در کتابش توصیف می‌کند، روسیه در دورۀ پساپسااصلاحات پوتین، محلِ باروریِ فکری شگفت‌آوری شده است. روسیه محلی است که در آن تهیه‌کنندگان تلویزیون، کارگردانان سینما و روزنامه نگاران همه درگیر فلسفه‌ای سطح بالا و نظریه‌ای انتقادی می‌شوند تا آن را با هدف خدمت به منافع استبدادی دولت، به کار بگیرند.این (امر) ناخوشایند (یا در واقع شیطانی) به نظر می‌رسد اما نوع خاصی از شفافیت را نشان می‌دهد: در حکومت پوتین مهم نیست زمین چقدر لغزنده به نظر برسد، چون شما همواره می‌دانید کجا ایستاده‌اید. مطمئناً همه چیز ممکن است ساختگی باشد اما حداقل همه «می‌دانند» که ساختگی است.ممکن است همۀ این حرف‌ها جای سرزنش داشته باشد. بدیهی است که چنین عملیات‌هایی در عرصۀ رسانه‌ایْ مقابله‌ای صوری است با آن‌چه جوئل ویتنی، در کتاب جدید خود دربارۀ کنترل موذیانۀ خودِ آمریکا بر روزنامه‌نگاری داخلی و خارجی، این‌گونه معرفی کرده است: «نقش خصمانۀ سنتیِ رسانه‌ها، نقشی که حداقل به لحاظ نظری قدرت دولت را کنترل می‌کند و مراقب گسترش بیش‌ازحد آن است.» آنچه کتاب خبرکش‌ها۲ی ویتنی به‌طور حیرت‌انگیز و آزاردهنده‌ای آشکار می‌سازد، این است که چنین مقابله‌هایی در ایالت متحده نیز طبیعی و قابل‌پیش‌بینی هستند؛ جایی که روشنفکران، نویسندگان و به قول خودشان ادیبان به‌عنوان دست‌نشاندگان سیا در طول جنگ سرد به‌کار گرفته می‌شدند. آن‌ها برخی مواقع می‌توانستند همدستی‌شان را انکار کنند چون شواهدی دالّ بر آن وجود نداشت؛ اما در بسیاری از مواقع نیازی به این کار نمی‌دیدند، چون با میل و رغبت بسیار همکاری می‌کردند.ویتنی به‌عنوان مطالعه‌ای موردی، نگاهی عمیق به تاریخچۀ مجلۀ پاریس ریویو می‌اندازد. این فصلنامۀ ادبی را در سال ۱۹۵۳ جورج پلیمتون، هارولد ال. هیومز و پیتر ماتیسن، عامل مخفی سیا، تأسیس کردند. آن‌طور که ویتنی توصیف می‌کند، چنین مجلات روشنفکرانه‌ای به‌عنوان بخشی از طرح بزرگتر دولت برای ساختن تصویری غیرواقعی از فرهنگ آمریکا در طول دوران جنگ سرد طراحی شده بودند. طبق تعبیر او، «بسیاری از سیاست‌گزاران احساس می‌کردند وحشت مردم اروپای غربی از کمونیسم به خاطر دستاوردهای فرهنگی عظیمِ شوروری و روسیه، تعدیل شده است. آمریکایی‌ها، در یک کلام، باید تقویت‌کنندۀ فرهنگ غنی خودشان می‌شدند.» کنگرۀ آزادی فرهنگی۳ (سی.سی.اف)، گروهی ضد شوروی و حامی هنر، تحت حمایت سیا بود. سی.سی.اف تور ارکستر سمفونیک بوستون را در اروپا برگزار و از نمایشگاه‌های هنر اکسپرسیونیستی انتزاعی حمایت مالی کرد. ویتنی از حمایت مالی مخفی سیا از هنرِ به ظاهر آزاد و انتزاعی چنین می‌نویسد: «رنگ‌پاشی‌های جکسون پولاکْ خود را به روایتی مارکسیستی یا ضد امپریالیستی قرض نمی‌دادند». این نوعی دوروییِ استادانۀ سیاسی است که شایسته پوتین است: در حالی که محافظه‌کاران قدیمی‌تر و مسن‌تر ممکن است مانع بودجه‌دادن و ارتقای آثار هنری متشکل از خطوط و رگه‌های رنگ شوند، سیا و سی.سی.اف رویکردی ظریف‌تر اتخاذ می‌کنند: «دشمنت را نزدیک‌تر نگه دار». نسخۀ سبک‌تر و آبکیِ سوسیالیسمِ تحتِ حمایت غربی‌ها درنهایت ترجیح‌دادنی‌تر از شبح در حال ظهور شوروی است.آنجایی هم که سیا مبارزان بالقوۀ فرهنگی را زیر چتر خود نمی‌آورد، به‌دقت آنها را زیر نظر می‌گرفت. پیتر ماتیسن، سردبیر پاریس ریویو، وظیفۀ جاسوسی بین تبعیدشدگان آمریکایی ساکن پایتخت فرانسه را بر عهده داشت، درحالی‌که نویسندۀ سیاه‌پوست امریکایی و چهرۀ حقوق مدنی، جیمز بالدوین، دائماً تحت نظر بود. عناصر میدانی سیا نشریات ادبی خارجی مانند موندو نووی اسپانیایی را حمایت و نسخه‌های زبان روسی دکتر ژیواگو را پنهانی منتشر می‌کردند (با ترجمه‌ای مشخصاً افتضاح)؛ رمانی که ناشران روسی آن را ضدشوروی می‌پنداشتند. وابستگان سیا هم‌چنین فیلم‌های هالیوودی‌ای را حمایت می‌کردند که برای سروشکل ضد امریکایی پیدا کردن، سانسور و بازنویسی شده بودند. کارگردان افسانه‌ای، جان فورد، به سفارش جزوات تبلیغاتی دولت برای بیان بهتر مأموریت فرهنگی سیا یعنی «آزادی‌خواهی نظامی»، همکار مشتاقی برای سیا از آب درآمد.حتی جوروج اورول، یکی از ماهرترین نویسندگان سیاسی قرن بیستم و منتقد صریح قدرت، زمانی که در سال ۱۹۵۳ فیلمی اقتباسی از قلعۀ حیوانات برای خدمت به دستور کار جنگ سرد بازبینی شد، خودش را مضحکۀ یکی از شوخی‌های بد سیا یافت. در حالی که داستان اورول در ایده‌ای مالیخولیایی به پایان می‌رسد که در آن سرمایه‌داران (انسان‌ها) و کمونیست‌ها (حیوانات) از نظر ایدئولوژک از هم تمایزی ندارند، فیلم طوری ساخته شده بود که حیوانات به‌روشنی خائن به نظر برسند، هجویۀ اصیلِ اورول به پروپاگاندایی بی‌مزه در حمایت از سرمایه‌داری یا ایالات متحده تنزل داده شده بود.به‌شکلی تأثرانگیز، بسیاری از افشاگری‌هایی که در خبرکش‌ها گردآوری شده، ضرباهنگی اورولی دارد، از مفاهیم دوپهلویی مثل «آزادی‌خواهی نظامی» گرفته تا آن برنامۀ بزرگ‌تر و به ظاهر متناقضِ «پرورش آزادی فرهنگی از طریق اِعمال سانسور دائمی». کتاب ویتنی، که از نظر دامنه، عمق و سامان‌دهیِ اسناد خارج‌شده از طبقه‌بندی چشم‌گیر است، ثابت می‌کند که کارزارهای تبلیغاتیِ ماهرانه در عرصۀ فرهنگی به هیچ‌وجه در انحصار حکومت‌های دیکتاتور هول‌انگیز نیست. با دوباره گرم شدن کشمکش روسیه و ایالت متحده، خبرکش‌ها بار دیگر یادآوری می‌کند که این دولت یا آن دولت دیگر نیست که غیرمشروع جلوه می‌کند، بلکه خودِ تمامیتِ قدرتِ دولت چنین است، حتی اگر برخی انواع قدرت نامشروع‌تر از بقیه به نظر برسد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Whitney, Joel. Finks: How the C.I.A. Tricked the World's Best Writers, OR Books, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۰ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان Joel Whitney's Finks explores how the CIA used writers to fight the Cold War در وب‌سایت گلوب اند میل منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «روشنفکری در دوران جنگ سرد، داستانی اورولی» ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Nothing is True and Everything is Possible: The Surreal Heart of the New Russia[۲] Finks[۳] Congress for Cultural Freedom ]]> جان سیملی تاریخ‌وسیاست Sat, 13 May 2017 03:42:34 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.wbwurhbagiupr.html آیندۀ فعالیت‌های بشردوستانه http://tarjomaan.com/vdcd.90j2yt0ooa26y.html ایان — در دهۀ ۱۹۹۰، دقیقاً زمانی که تجزیۀ یوگسلاوی و نسل‌کشی در رواندا سایه‌ای سیاه بر فعالیت‌های بشردوستانه انداخته بود، من امدادگر شدم. ناکامی‌های بزرگ سیاسی در آن دوران تأثیر زیادی در تصمیم من داشت. به‌شکل ناراحت‌کننده‌ای به این باور خام و جوانانه معتقد بودم که در محور مأموریت‌های بشردوستانه‌ می‌توانیم عملکرد بهتری داشته باشیم، مأموریت‌هایی چون نجات انسان‌ها، غذا‌دادن به گرسنگان، درمان بیماران و پناه‌دادن به آوارگان و محافظت از آن‌ها در برابر فجایع طبیعی و درگیری‌های مسلحانه.با هماهنگی سازمان ملل و سازمان‌های مردم‌نهاد فعالیتم را شروع کردم: شناسایی شکاف‌ها و تداخل‌ها در امدادرسانی و سپس متقاعد‌کردن سازمان‌ها برای اجتناب از این تداخل‌ها و پر‌کردن شکاف‌ها؛ فرایندی آرام و خسته‌کننده، و تلاشی سخت و بیهوده. هم‌زمان با توسعۀ چشمگیر فعالیت‌های بشردوستانه بعد از جنگ سرد، هماهنگی به‌طور فزاینده‌ای مهم می‌شد. در کوزوو، بعد از بمباران ۱۹۹۹ ناتو، تا یک سال هر روز یک سازمان مردم‌نهاد ثبت می‌کردیم. یک دهه بعد، پس از زلزلۀ سال ۲۰۱۰ در نزدیکی پورتو پرنس، تقریباً سه‌هزار سازمان مردم‌نهاد در هایتی به وجود آمد.این صرفاً مقدار فعالیت‌های بشردوستانه نبود که افزایش پیدا می‌کرد؛ گسترۀ کارهای بشردوستانه نیز رو به افزایش بود. در جهانِ پس از جنگ سرد، سازمان‌های بشردوستانه به‌طور فزاینده‌ای به‌عنوان پیمانکاران دولت در یک پروژۀ سیاسی بزرگ‌تر به خدمت گرفته شدند: نوسازی پس از جنگ در تمام قلمرو کشورها. بعد از کوزوو خود را در افغانستان یافتم، جایی که وزیر امور خارجه کالین پاول در آن از سازمان‌های مردم‌نهاد به‌عنوان «افزایندۀ قدرت» برای ارتش آمریکا یاد کرد. پس‌ازآن به عراق رفتم. در آنجا اندرو ناتسیوس، که در آن زمان رئیس سازمان کمک‌های خارجی۱ ایالات متحده بود، بدون هیچ کنایه و شوخی آشکاری اظهار داشت که سازمان‌های مردم‌نهاد «بازویی برای دولت آمریکا هستند».بعضی این اظهارات را جدی گرفتند. در ۱۹ آگوست ۲۰۰۳، دشمنان دولت آمریکا در مرکز فرماندهان سازمان ملل در هتل قنات بغداد بمب‌گذاری کردند. این بمب، که بیرون از دفتر ادارۀ اطلاع‌رسانی کار گذاشته شده بود، که من در احداثش کمک کرده بودم، جان ۲۲ نفر را گرفت و بیش از ۱۰۰ نفر را زخمی کرد. من بغداد را چند هفته زودتر ترک کرده بودم، دقیقاً به این خاطر که نگران وضع امنیتیِ روبه‌وخامت آن بودم. باور خام جوانانه‌ام به اینکه می‌توانیم عملکرد بهتری در جهان داشته باشیم همچنان به قوت خود باقی بود، هرچند جوانی‌ام دیگر از کف رفته بود. اما در آن زمان آشکارا به نظر می‌رسید که انسان‌دوستی در جایی مسیر را اشتباه رفته است.باتوجه‌به [فرارسیدن] صدوپنجاهمین سالگرد اولین کنوانسیون ژنو، بیان این نکته خالی از لطف نخواهد بود که کمک‌های بشردوستانه هدر‌دادن پول نیست و می‌تواند مرگ و زندگیِ افراد را تحت تأثیر قرار دهد. همچنین، در بیشتر مواقع، پولی که در این موارد مصرف می‌شود به‌خوبی استفاده شده است. گرچه برخی از انتقادات موجه هستند، جامعۀ کمک‌های بشردوستانه از نقاط ضعف خود غافل نیست و از اواسط دهۀ ۱۹۹۰ در تلاش است فعالیت‌های خود را بهبود ببخشد.یکی از مهم‌ترین ابتکارات در این زمینه انتشار اصول رفتاری در امدادرسانی برای صلیب سرخ جهانی، هلال‌احمر و سازمان‌های مردم‌نهاد در سال ۱۹۹۴ بود. این اصول به‌عنوان تلاشی موفق برای بیان اصول محوریِ بشردوستی مورد استقبال سازمان‌های مردم‌نهاد قرار گرفت اما، در مقام راهنمای میدانی، تنش‌های ذاتیِ این بخش را مضاعف کرد. بعد از اصول آشکارتری چون انسانیت، بی‌طرفی، انصاف و استقلال، دهمین اصل به مسیری تعجب‌آور کشیده می‌شود: «در ادعانامه و تبلیغات و فعالیت‌های اطلاع‌رسانیِ خود، باید از قربانیان فاجعه به‌عنوان انسان‌هایی محترم یاد کنیم نه اشیائی بی‌امید و بیچاره.»اکنون به‌طور گسترده‌ای تصدیق شده است که جوامع آسیب‌دیده منتظر کمک‌های خارجی نمی‌مانند بلکه، به‌صورت فعال، برنامه‌های خود را برای مقابله با فاجعه پی می‌گیرند. باوجوداین، جامعۀ کمک‌های بشردوستانه برای رسیدن به چنین درکی و مجسم‌ساختن آن تقلا کرده است. سازمان‌های خیریه در مقابلِ خیرینِ خود به ارائۀ جعبۀ‌ سیاهی از رنج ادامه می‌دهند. در مقابلِ این جعبه، عکسی از کودکی درحال‌رنج به‌عنوان نمایندۀ تمام رنج‌های قابل‌تصور قرار دارد. این عکس می‌گوید: «آنچه درون این جعبه در حال وقوع است وحشتناک است و شما علاقه‌ای به دیدن محتویات آن نخواهید داشت» و بعدازآن مخلص کلام: «پولتان را به ما بدهید و ما آن را درون جعبه می‌ریزیم و این کار رنج و درد را به پایان خواهد رساند.»جعبۀ سیاه در کسب کمک‌های مالی مؤثر است، اما ایدئال افلاطونیِ آن از رنجْ بافت گسترده‌تری را از نظر پنهان می‌کند که رنج در آن اتفاق می‌افتد. فقدان این بافت باعث می‌شود مردم درک اندکی از چگونگی فعالیت صنعت امداد داشته باشند -وقتی از مردم دربارۀ این‌گونه فعالیت‌ها پرسیده می‌شود بیشترشان با کمی اختلاف آن را «شوالیۀ سفیدپوش» می‌دانند- و این به‌نوبۀ‌خود مانع از آن می‌شود که سازمان‌های مردم‌نهاد بتوانند دربارۀ مشکلات امدادرسانی در چالش‌برانگیزترین محیط‌های جهان کاملاً صادق باشند. ازآنجاکه تمام سازمان‌های مردم‌نهاد به حمایت‌های عمومی متکی هستند، با یک معضل مواجه می‌شوند: پیام‌های ظریف‌تر و دقیق‌تر به عموم حمایت‌کنندگان نخواهد رسید، اما پیام‌های نسبتاً تکراریْ آن‌ها را در معرض انتقاد قرار می‌دهد.بشردوستی از همان ابتدا ارتباطی دوستانه (صمیمی) با رسانه داشت. آنری دونان تاجر و فعال اجتماعی سوئیسی، که الهام‌بخش جنبش ابتدایی صلیب سرخ بود، در سال ۱۸۶۲ کتاب خود با عنوان خاطره‌ای از سولفرینو۲ را با هزینۀ شخصی خود به چاپ رساند و آن را به‌عنوان ابزاری حمایتی برای اشاعۀ پیام بشردوستی به سرتاسر اروپا به کار بست. استدلال او این بود: «در عصری که همه‌جا سخن از پیشرفت و تمدن است، چون متأسفانه همیشه نمی‌توان از جنگ اجتناب کرد، آیا وقت آن نرسیده است که با روحی انسانی و حقیقتاً متمدن تلاش برای جلوگیری از وحشت‌های جنگ یا حداقل سبک‌کردن آن را آغاز کنیم؟» هم‌زمان با دسترسی گسترده‌ترِ عموم به اطلاعات جنگ مدرن از طریق نشریات عمومی، احساسات عمومی موجب فشار بر دولت‌ها برای پذیرفتن کنوانسیون‌های ژنو شد. رشد رسانه‌ها در قرن بیستم به نمایش‌هایی همچون کنسرت‌های «خیریۀ زنده» کمک کرد تا در سال ۱۹۸۵ به قحطی‌زدگان اتیوپی کمک‌رسانی کنند. سازمان‌های مردم‌نهاد دریافتند که می‌توانند، با استفاده از دسترسی خود به مناطق آسیب‌دیده، بر روایت بشردوستانۀ موجود تأثیر بگذارند.امروزه نویسندگان ِ ضمیمه‌های یکشنبۀ روزنامه‌های بریتانیا کارکنان سازمان‌های مردم‌نهاد را تا مراکز درمانیِ مناطق دسترس‌ناپذیر همراهی می‌کنند و با داستان‌هایی از بلاکشی‌های رواقی و تلاش‌های تحسین‌برانگیز بازمی‌گردند. این کار تا دهۀ ۱۹۹۰ مثمر ثمر بود، زمانی که شرکت‌ها هنوز ارتباطات را کنترل می‌کردند و منابع اطلاعاتیْ کمیاب بودند. اما، با انقلاب اطلاعاتی، افراد و گروه‌های آسیب‌دیده دسترسی فزاینده‌ای به ارتباطات دیجیتال پیدا کرده‌اند. این موضوع چشم‌اندازهای جدیدی فراهم‌ می‌آورد که تحت تأثیر سازمان‌های بشردوستانه نیستند. جعبۀ سیاه در حال بازشدن است و این، سازمان‌های بشردوستانه را بیش‌ازپیش در معرض بررسی‌های دقیق عمومی قرار می‌دهد.بشردوستی تحت شرایط خاص تاریخی‌ای شکل گرفت که دیگر وجود ندارند. پیشرفت‌های سیاسی و اقتصادی در مقیاس جهانی، ازجمله خیزش برزیل، روسیه، هند و چین، علامت سؤالی در مقابل مفروضاتی قرار می‌دهد که این نظام بر مبنای آن‌ها ساخته شده است. همان فناوری‌هایی که صدای جوامع آسیب‌دیده شده‌اند آن‌ها را قادر می‌سازند خود را به‌طور مؤثرتری سازمان‌دهی کنند. این در مکان‌های مشخص بدین معنی است که نیاز کمتری به ورود سازمان‌های خارجی وجود دارد. به‌این‌ترتیب افرادِ گرفتار در بلایای طبیعی و درگیری‌های انسانی، که به‌نوعی نیازمند کمک‌های بیرونی هستند، همواره وجود خواهند داشت، اما «کمک غربِ ثروتمند به دیگرانِ فقیر» دیگر چندان معنادار نخواهد بود.ممکن است سازمان‌های مردم‌نهاد بشردوستانه ازاین‌پس سازمان‌های مناسبی برای برآورده‌ساختن نیازهای آینده نباشند. موضوع صرفاً این نیست که آن‌ها درخور اهداف آینده نیستند، بلکه چیستی این اهداف به‌طور فزاینده‌ای نامعلوم است. منظور از سازمان‌های بشردوستانه چیست؟ آیا آن‌ها وسایل نقلیه‌ای هستند که برای تحویل کمک‌های بشردوستانه به کار گرفته می‌شوند، مثل برخی شرکت‌های لجستیکی که هدف فرعی‌شان دغدغه‌های اجتماعی است، یا وسیله‌ای هستند برای انتقال اصول بشردوستانه که هر کمک محسوسشان تنها نمودی از آن اصول است؟امدادگران بیش از آنکه بر آخرین رخداد غیرمنتظره متمرکز باشند به رخداد بعدی توجه می‌کنند. آن‌ها قادر نیستند به‌راحتی از تجربیات گذشته استفاده کنند و دچار میزان بالایی از جابه‌جایی کارکنان هستند. همچنین به نظر می‌رسد هر نسل جدید از آن‌ها گمان می‌کند کار را از صفر شروع می‌کند. این مشکلات، باوجود تلاش‌هایی که به‌منظور حرفه‌ای‌ساختن کار امداد انجام می‌شود، همچنان ادامه دارد. اگر نتوانیم آن‌طور که باید به نقش تاریخ در شکل‌گیری جنبش بشردوستیِ قرن گذشته توجه کنیم، ملزومات شکل‌گیریِ آن برای مواجهه با نیازهای قرن پیش رو را نیز درک نخواهیم کرد.جنبش بشردوستانۀ مدرن در ۲۴ ژوئن ۱۸۵۹ و هم‌زمان با نبرد سولفرینو در ایتالیا آغاز شد. برای آخرین بار در تاریخ اروپا، فرماندهیِ هر دو طرفِ جنگ را پادشاهان بر عهده داشتند. بعد از سولفرینو، دولت‌های اروپایی سفر طولانی خود را به‌سمت دهشت جنگ تمام‌عیار در قرن بیستم آغاز کردند. اگرچه، در آن شب، تاریخی موازی نیز آغاز شد: آنری دونانِ تاجر، وحشت‌زده از کشتاری که شاهد آن بود، تلاش کرد به مراقبت از مصدومان و نجات افراد روبه‌مرگ بپردازد، صرف‌نظر از اینکه شخص مصدوم در کدام سوی میدان جنگیده است.جنبش بشردوستانۀ جدید در قالب کمیتۀ جهانی صلیب سرخ به‌واسطۀ این حرکت آغاز شد. اولین کنوانسیون ژنو (۱۸۶۴) نخستین توافق بین‌المللی به‌منظور درمان بیماران و افراد زخمی در میدان نبرد بود. این پیمان تنها شامل پرسنل نظامی می‌شد، اما پایه‌های نوعی قانون بشردوستانۀ جهانی و همه‌گیر را بنا نهاد. از جنگ جهانی اول به‌بعد بود که کمیتۀ جهانی صلیب سرخ به‌شکلی نظام‌مند رسیدگی به نیازهای جمعیت‌های غیرنظامیِ آسیب‌دیده از جنگ را در دستور کار خود قرار داد و واژۀ «بشردوستانه» نیز اولین بار در کنوانسیون ۱۹۲۹ وارد قانون شد.در فاصلۀ بین دو جنگ جهانی، ظهور عناصری که ما امروزه آن‌ها را به رسمیت می‌شناسیم آغاز شد، عناصری همچون مجمع جمعیت‌های صلیب سرخ -که پیش‌درآمدی بر فدراسیون جهانی صلیب سرخ و هلال احمر بود- و سازمان‌های مردم‌نهاد اولیه‌ای چون صندوق نجات کودکان۳. ولی بعد از سال ۱۹۴۵ بود که نظام سیاسی نوینی پدیدار شد و میل به اجتناب از یک جنگ جهانیِ ویرانگرِ دیگر به ایجاد سازمان ملل متحد منتهی شد. همان‌طور که امپراتوری‌های ازرمق‌افتادۀ قدیمی رو به زوال می‌رفتند امور بین‌المللی، به دنبال دو قطبی جنگ سردِ ، شکلی دیگر به خود گرفتند.در این شرایط، طرح مارشال برای بازسازی اروپا در سال‌های ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۱، علاوه‌براینکه ابزاری برای بازسازی ملت‌های درهم‌شکسته بود، وسیله‌ای برای اثبات برتری دموکراسی نیز بود. این طرح به نمونه‌ای برای کمک‌های فرامرزی به‌منظور توسعه تبدیل شد. در این برهه، کمک‌های «بشردوستانه» یعنی نجات‌‌ جان افراد مورد تأکید نبود و تمرکز بر پیشرفت و توسعه، یعنی رشد سیاسی و اقتصادی بلندمدت، بود. درعین‌حال سازمان‌های جهانی جدیدی همچون کمیساریای عالی سازمان ملل برای پناهندگان و برنامۀ جهانی غذا ایجاد شدند.حقوق قانونی به‌منظور محافظت از «افراد غیرنظامی در زمان جنگ» توسط کنوانسیون چهارم ژنو در سال ۱۹۴۹ و بعدازآن به‌وسیلۀ پروتکل‌های الحاقی در سال ۱۹۷۷ بسط یافت. این چارجوبِ قانونیْ مبتنی بر مسئولیت‌های دولت‌های ملی بود، اما متکی‌بودن به حکومت‌ها برای اجرای قانون همواره میسر نبود. کشورهای تازه‌استقلال‌یافته سازوبرگ حکومت را تصاحب کردند، اما ظرفیت لازم برای انجام مسئولیت‌ها، خصوصاً در زمان فجایع، را به ارث نبردند. همچنین مشکلات لاینحلِ ایجادشده یا تشدیدیافته توسط سیاست‌های استعماری به جنگ‌های داخلی‌ای انجامید که در آن‌ها افراد غیرنظامی، حال چه از روی عمد و چه بر اثر غفلت، رنج بیش‌ازاندازه‌ای را متحمل شدند.آژانس‌های سازمان ملل به‌اجبار به همکاری با دولت‌ها محدود شدند و فضای پرشده توسط سازمان‌های مردم‌نهاد را رها کردند، سازمان‌هایی که خود را صدای مردمِ بی‌صدا و صدای حقیقت معرفی می‌کردند که در برابر قدرت بلوک غرب «حقیقت‌گویی» می‌کند. سازمان‌های مردم‌نهاد در بلوک روسیه غایب بودند. باوجوداین، دولت‌های غربیْ آن‌ها را به‌عنوان گواهی بر برتری دموکراسی، که با آزادی بیان و تشکل‌ها همراه بود، تحمل و حتی تشویق می‌کردند. آن‌ها همچنین مجرایی برای خنثی‌سازی احساسات بالقوۀ انقلابی در کشورهای درحال‌توسعه بودند. هم‌زمان با فجایع بزرگی چون جنگ بیافرا در سال‌های ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۰ و قحطی اتیوپی در سال‌های ۱۹۸۴ و ۱۹۸۵ سازمان‌های مردم‌نهاد، با ورود به بازار، برای به‌دست‌آوردن توجه (و پول) مردم به رقابت پرداختند.هم در اتیوپی و هم در بیافرا دولت‌ها، به‌منظور دستیابی به اهداف سیاسی وسیع‌تر، در کار سازمان‌های مردم‌نهاد مداخله می‌کردند. شواهد نشان می‌دهد کمک‌های بشردوستانهْ دولت جدایی‌طلبِ بیافرا را قادر ساخته بود حتی بعد از شکست نظامی به نبرد با نیروهای نیجریه ادامه دهد و این امر رنج جوامع محلیِ گرفتار در این درگیری را طولانی می‌کرد. در اتیوپی نیز کمک‌های بشردوستانه، در قحطی‌ای که تاحدی ناشی از سیاست دولت بود، آلوده به سیاست شده بود، هرچند میزان دقیق شراکت آژانس امداد در این مورد همچنان مورد سؤال است. امدادگرانی که از این مسائل آگاه بودند هرگز نتوانستند، بدون به‌خطرانداختن کمک‌های مردمی و (به‌تبع آن) مالی، صراحتاً به آن اعتراف کنند. بسیاری از سازمان‌های مردم‌نهاد واقعاً درمورد تحرک‌های سیاسی چهار سوار آخرالزمان خام و بی‌اطلاع بودند.بشردوستی در طول جنگ سرد به بلوغ رسیده بود، اما پایان جنگ سرد به این معنا بود که سازمان‌های مردم‌نهاد همچنان به‌عنوان پیاده‌نظام برای پروژۀ دموکراسی سودمند هستند. بعد از فاجعۀ دیپلماتیک بوسنی، سیاست‌مدارانْ زبان بشردوستی را در راه اهداف خود استفاده کردند که به پارادوکس «مداخلۀ بشردوستانۀ» ناتو در کوزوو منجر شد. برخی گفتند استعمال واژۀ «بشردوستانه» در این موقعیت، نشان داد که این کلمه معنای خود را از دست داده است، اما آنچه واقعاً از این موضوع برداشت می‌شد این بود که این واژه همچنان دارای قدرت است، اما نه در معنای صادقانه و صمیمی خود. چشمانمان را باز کردیم و خود را در افغانستان و عراق دیدیم و این دقیقاً به این دلیل بود که کنش بشردوستانه در برنامه‌ای امنیتی زورچپان شده بود.از دهۀ ۱۹۶۰ به‌این‌سو میان آنچه سازمان‌های مردمیِ دونانی و ویلسونی نامیده می‌شود تنش وجود داشته است. شاید بتوان به‌ترتیب صفات «اصول‌گرا» و «عمل‌گرا» را به این دو نسبت داد: دونانی‌ها، که نام خود را از آنری دونان گرفته و معمولاً اروپایی هستند، مدعی هستند موضعی غیرسیاسی دارند و از منافع دولت حمایت نمی‌کنند. این در حالی است که ویلسونی‌ها، که نامشان را از رئیس‌جمهور آمریکا وودرو ویلسون گرفته‌اند و معمولاً آمریکایی هستند، سطحی از سازش و مشارکت با منافع دولتی را می‌پذیرند. بمب‌گذاری در هتل قنات در بغداد آشکار ساخت که این بحث خانمان‌سوز دیگر نه بحثی [صرفاً] نظری که بحثی به‌شدت عملی است.بعد از حملات تروریستی به آمریکا در یازده سپتامبر، بسیاری از دولت‌ها، با استفاده از سازمان‌های مردم‌نهاد به‌عنوان آجرهای لِگویی، از رویکرد ویلسونی به بشردوستی بهره‌برداری کردند. از این راه، سازمان‌های مردم‌نهاد نه‌تنها با یکدیگر بلکه با دولت، ارتش یا بازیگران بخش خصوصی نیز قابل‌تعویض بودند. واکنش سازمان‌های مردم‌نهادْ پذیرش ضمنی این نکته بود که کمک‌های بشردوستانه درواقع نوعی بازار است و آن‌ها باید، به‌منظور سازگاری با منطق تکنوکراتِ دولت‌های کمک‌کننده، موقعیت خود را در بازار تثبیت کرده و فعالیت خود را حرفه‌ای سازند. تا اینجای کار مشکلی نداریم: طبق گزارش سازمان جهانی کمک‌های بشردوستانۀ در سال ۲۰۱۴، کمک‌های مالی به [مهار و رفع] بحران‌های بشری در بحران جهانی اقتصاد همچنان در سطح بالا باقی ماند و [حتی] در سال ۲۰۱۳ به رکورد بالای ۲۲میلیارد دلار رسید.باوجوداین، بافت و زمینۀ این رخدادْ شایان بررسی بیشتر است. در سال ۲۰۱۳، حجم صنعت حیوانات خانگی در آمریکا چیزی حدود سه برابر این مقدار بود: چیزی حدود ۵۶ میلیارد دلار. مقدار پول قابل‌استفاده برای کمک‌های بشردوستانه به‌هیچ‌وجه جواب‌گوی نیازهای جوامع آسیب‌دیدۀ امروز نیست، آن‌هم در زمانی که تعداد بلایای جاری از اواسط دهۀ نود هیچ‌گاه تا این حد بالا نبوده است. جامعۀ بشردوستانه با آینده دست‌وپنجه نرم می‌کند: گزارش‌های متعددی در طول دهه‌های گذشته بر آن بوده‎‌اند که چالش‌های آتی را شناسایی کنند، اما موفق نبوده‌اند و درعوض با تأخیر فراوان به چالش‌های جاری واکنش نشان می‌دهند، چالش‌هایی چون تغییرات اقلیمی، شهری‌شدنِ مناطق و تغییرات جمعیتی.نگران‌کننده‌تر اینکه، راه‌حل‌های پیشنهادشده توسط این گزارش‌ها یکسره تکراری و شبیه به هم هستند: حرفه‌ای‌ترشدن، تمرکززدایی بیشتر، نظارت بیشتر. این کار در یک سازمان مثل این است که صندلی‌های عرشه را در تایتانیک ازنو بچینیم. بااین‌حال، بشردوستی مدرن یکی از رادیکال‌ترین اندیشه‌ها در تاریخ تفکر بشر است. چنان‌که پل پلاک، کارآفرینِ بین‌المللی توسعه‌گرا، اشاره کرده است، مؤسسات و سازمان‌ها صرفاً «جایی هستند که اندیشه‌های رادیکال در آن‌ها در قالب عینی درمی‌آیند»، و مؤسساتی که در ارتباط با بشر‌دوستی ساخته شده‌اند اکنون برای پشتیبانی از آن در تقلا هستند.عصر شبکه‌‌ایِ ما نیازمند مدلی شبکه‌ای است. این امر نیازمند تغییر مسیر از مدل امپریالیستی‌صنعتیِ قدیمی است که شامل واگذاری کمک مادی از طریق زنجیره‌ای تدارکاتی از کشورهای ثروتمند به کشورهای فقیر می‌شود. ما به مدلی پساصنعتی و پساامپریالیستی نیاز داریم تا منابع را از طریق شبکه‌های جهانی بسیج و تجهیز کنیم. کتاب ستارۀ دریایی و عنکبوتِ۴ (۲۰۰۶) اُری برافمن و راد بکستروم یک نقطۀ شروع به دست می‌دهد: ساختار نامتمرکزِ سازمان‌های موسوم به «ستارۀ ‌دریاییْ» آن‌ها را، در مقایسه با سازمان‌های متمرکزترِ «عنکبوت»، انعطاف‌پذیرتر و بهبودپذیرتر می‌سازد. سازمان‌های بشردوستانه باید مرکز و محور قرار گیرند و افراد و اجتماعات را به هم متصل کرده و آن‌ها را قادر سازند تا دانش و منابع را آزادانه‌تر به اشتراک بگذارند و از موقعیت خود به‌منظور تثبیت ارزش‌های انسان‌دوستانه در درون شبکه‌هایشان استفاده نمایند.این شبکه‌ها تنها به کمک مالی یا حمایت پزشکی یا لوازم و تجهیزات سرپناه مربوط نمی‌شود، بلکه [کارکرد آن‌ها] درمورد خلق فرصت برای گفتمانی کلی‌تر دربارۀ معنای انسان‌دوست‌بودن است: چگونه می‌توان، به‌جای کلوب‌های خصوصیِ امروزی، «انسان‌دوستیِ عموم مردم» را به وجود آورد. این امر زمانی از اهمیت ویژه برخوردار می‌شود که مشکلات جهانی (نظیر تغییرات اقلیمی، بحران‌های مالی و جابه‌جایی جمعیت) همۀ ما را، ولو به‌طور نابرابر، تحت تأثیر خود قرار می‌دهد، مشکلاتی که فوریت و ضرورت توجه به آن‌ها امسال مورد تأیید قرار گرفته است، چنان‌که وضعیت‌های اضطراریِ متعدد و همپوشان در جمهوری آفریقای مرکزی، عراق و سوریه، و سودان جنوبی و همچنین شیوع بیماری ابولا در آفریقا این سیستم را، بیش از هر زمان دیگری، پس از ورودم به این بخش، گسترده ساخته است.تکنولوژی‌های ارتباطی جدید فرصت‌های برابرتری را برای مرتبط‌ساختن هر دو جامعه به وجود می‌آورد، یعنی هم آسیب‌دیدگان و هم جمعیت کمک‌کننده. درواقع شبکه در اینجا تمایز میان این دو گروه را فرومی‌شکند. پیشرفت‌های نویدبخشی در این زمینه وجود دارد: طرح مربوط به ارتباط برقرار‌کردن با جوامع آسیب‌دیده (CDAC) درحال بررسی تلاش‌هایی برای برقراری ارتباط است، صندوق نوآوری‌های بشردوستانه۵ در حال آزمودن رویکردهای بدیع است، شبکۀ دیجیتال کمک‌های بشردوستانه۶ درحال گردآوری سازمان‌های تکنولوژی‌‌محورِ جدیدتر درکنار هم است، و شبکه سازمان‌های غیردولتی بریتانیا در حال آزمایش روش‌های جدید برای انجام این کار است. در سال ۲۰۱۶، اجلاس جهانی امور بشردوستانه، که سازمان ملل متحد آن را سازمان‌دهی کرده بود، با گردهم‌آوردن بسیاری از این خطوط و رشتۀ مطالب، فرصتی برای ایجاد روندی جدید برای این جمعیت پیش‌ روی ما می‌گذارد.این دیدگاهی تکنواوتوپیایی (آرمان‌شهر فناورانه) از آینده نیست که در آن اینترنتْ تمامی بی‌عدالتی‌های دنیا را به‌کلی نابود می‌کند. این شبکه می‌تواند به بن‌بستی برای سازمان‌های گروهی تک‌ساحتی و همگون منجر گردد، اما بخشی از مبارزۀ ما با آن باید ازسرگیری بی‌وقفۀ این ارتباطات مردمی باشد. ما نمی‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم، اما با ایجاد روایت‌های جایگزین می‌توانیم در شکل‌گیری آن مؤثر باشیم.انسان‌دوستی مثل یک خروار مهرۀ لِگو نیست که طبق آنچه خواسته شده مرتب‌سازی شود، بلکه مجموعه‌ای از اصول بنیادین و شکل‌دهنده است که داستانی گیرا و جذاب را دربارۀ شکل تمدنمان بازگو می‌کند: درمورد اینکه می‌خواهیم چگونه به نظر آید و اینکه دوست داریم در قبال یکدیگر چگونه رفتار کنیم.تاکنون به‌مدت چندین دهه سازمان‌های بشردوستانه برای درخواست پول یا امضای کاغذ به عموم مردم نزدیک شده‌اند. زمانی که جعبۀ سیاه باز شود و همه‌چیز برملا گردد، این کار دیگر کافی نخواهد بود و سازمان‌های غیردولتی باید رهبری تغییر مسیر از مؤسسات به‌سمت‌و‌سوی نوعی انسان‌دوستی عمومی را بر عهده بگیرند. این فرایند به‌احتمال برای حداقل تعداد کمی از آن سازمان‌ها چنان است که از این انتقال جان سالم به در نخواهند برد، اما این دلیلی برای کنارگذاشتن تغییر نیست. از میان شرکت‌هایی که برای اولین بار در لیستِ فرچون ۵۰۰ ۷ (پانصد شرکت برتر آمریکا) در سال ۱۹۵۵ فهرست شدند، نزدیک به نود درصدشان دیگر در سال ۲۰۱۴ وجود خارجی ندارند. کمبود این نوع تخریب خلاق۸ به‌طور جدی در سازمان‌های مربوط به امور بشردوستانه حس می‌شود. راه‌حل جایگزینْ نوعی انسان‌دوستی زامبی‌وار است، یعنی حرکت بدون روح، همان روحی که دونان را به عمل واداشت: این باور ساده که نه‌تنها می‌توانیم بهتر عمل کنیم، بلکه می‌توانیم بهتر باشیم.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۴ با عنوان The humanitarian future در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «آیندۀ فعالیت‌های بشردوستانه» ترجمه و منتشر کرده است.*‌* پل کِریون (Paul Currion) مشاور سازمان‌های بشردوستانه است و پیش‌ازاین مسئولیت‌هایی در کوزوو، افغانستان، عراق و سونامی اقیانوس هند بر عهده داشته است. وی در بلگراد زندگی می‌کند.[۱] US overseas aid[۲] A Memory of Solferino[۳] Save The Children Fund[۴] The Starfish and the Spider[۵] Humanitarian Innovation Fund[۶] Digital Humanitarian Network[۷] فُرچون ۵۰۰ (Fortune ۵۰۰) لیستی از پانصد عدد از بزرگ‌ترین شرکت‌های آمریکایی از نظر درآمدزایی است. این لیست را هر ساله نشریۀ فرچون تهیه و اعلام می‌کند.[۸] creative destruction ]]> پل کِریون تاریخ‌وسیاست Tue, 09 May 2017 03:58:58 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.90j2yt0ooa26y.html پسالیبرالیسم و آزادی بیان http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8en9bij.html کریتیکال لگال ثینکینگ — مناقشات در مورد آزادی بیان بیش از هر زمان دیگری اخبار را پر کرده است. این مناقشات، به‌ویژه، زمانی بالا می‌گیرند که دونالد ترامپ اظهارنظر می‌کند. همچنین این پرسش نیز مطرح است که آیا تهمت‌های ضد مهاجرت نقشی در تحریک حملات نسبت به اقلیت‌ها بعد از خروج انگلستان از اتحادیه اروپا داشته‌اند یا خیر.مقصود از «بیان» تنها کلمات نیست، بلکه سایر رفتارهای پیام‌رسان را نیز در بردارد؛ برای مثال هر پیامی که بورکینی۱ در خود دارد فرانسویان را به بازنگری در مورد قانون اساسی وا می‌دارد.مباحثات در مورد آزادی بیان اغلب در مرزهای مشخصی از هم جدا می‌شوند. در یک طرف، سنت تثبیت‌شدۀ آزادی‌خواهانۀ مدنی، به‌نحوی اجتناب‌ناپذیر، نسخه‌ای از «اصل ضرر» آشنای جان استوارت میل را پیاده می‌کند (حتی وقتی که موافقان آن این عبارت را به کار نمی‌برند و آثار میل را مطالعه نکرده‌اند). آن‌ها ادعا می‌کنند که قانون باید همیشه هنجار آزادی بیان را به‌عنوان پیش‎زمینه فرض بگیرد. این موضع پیش‌فرض تنها زمانی ممکن است کنار گذاشته شود که خطری ملموس مبنی بر ورود خسارت اثبات شود، چیزی بیش از توهین صرف. قانون نباید برای بیان محض تفکرات مخالف و زننده۲ مجازات در نظر بگیرد.این رویکرد عموماً رویکرد «لیبرال» خوانده می‌شود. بااین‌حال، این عنوان امروز چنان معنای متفاوتی را در برمی‌گیرد که عباراتی نظیر «آزادی‌خواه مدنی»۳ یا «لیبرال کلاسیک» برای اجتناب از اشتباه به کار برده می‌شوند. آزادی‌خواهی مدنی روزگاری مشخصاً نماد یک موضع مترقی بود. در طول تاریخ اروپا، نیروهای محافظه‌کار سلطنت و کلیسا دیدگاه‌های برانگیزاننده را سانسور می‌کرده‌اند. در اوایل و اواسط قرن بیستم، سانسور شدید همچنان تداعیگر نظام‌های دیکتاتوری بود، اما تمایزات میان دموکراسی و دیکتاتوری رو به ابهام می‌گذاشت. دولت‌هایی که در اصول خود لیبرال بودند متناقض با ارزش‌های اعلامی خود عمل می‌کردند. سخن گفتن آزادانۀ اتباع امریکایی-افریقایی (سیاه‌پوست) در ایالت‌های جنوبی آمریکا، در ذیل حمایت‌های اندک قانون، خطرات بزرگی برای جان و خانواده‌شان به دنبال داشت. باقی اقلیت‌های نژادی نیز، در کنار اقلیت‌های جنسی و زنان، وضعیت چندان بهتری نداشتند.قدرت و ایفاگری۴از اواخر قرن بیستم، جنبش‌های پسااستعماری، توانمندسازی سیاهان، فمنیسم رادیکال، دگرباشان جنسی و سایر جنبش‌های انتقادی، چالش‌های نیرومندی را برای سنت آزادی‌خواهی مدنی ایجاد کرده‌اند. مدافعان این جنبش‌ها این پیش‌فرض کلاسیک لیبرال را زیر سؤال برده‌اند که همۀ شهروندان می‌توانند در «بازار اندیشه»۵ با صداهای برابر سخن بگویند. آن‌ها معتقدند چینش نابرابر قدرت، ثروت و نفوذ موجب می‌شود که منافع قشر پدرسالار و دگرجنس‌گرای سفیدپوست و متعلق به طبقه متوسط غلبه یابد.از نظر استنلی فیش، تمام اندیشۀ بیان «آزاد» تنها داستانی مختص سالن‌های سخنرانی است. این اندیشه هیچ همتایی در بافت زندگی روزمره نمی‌شناسد که موانع بی‌پایان سر راه آن می‌گذارد. ری لانگتن، با اینکه در راستای نظریۀ ایفاگری زبانی انگلیسی-امریکایی کار می‌کند، دیدگاهی کاملاً فوکویی از زبان را گسترش داده است که بر مبنای آن زبان موجودی واسطه است که از دنیای اجتماعی متمایز نیست، بلکه قدرت را فعالانه برمی‌سازد و تکرار می‌کند.بااین‌حال، صداهای درون آن جنبش‌های انتقادی یکنواخت نبوده‌اند. در کتاب گفتار برانگیختنی۶، جودیت باتلر دغدغۀ چپ‌گرایان در مورد قدرت نابرابر را به‌کلی تغییر می‌دهد. در راستای دیالکتیک ارباب- برده (که یادآور علاقۀ پیشین او به هگل است)، باتلر استدلال می‌کند که تحریک‌‌های سخنان توهین‌آمیز لزوماً گروه‌های هدف خود را زیردست قرار نمی‌دهند، بلکه درعوض می‌توانند آن‌ها را بسیج کرده و قدرت ببخشند. گفتار برانگیختنی مشخصاً خوانندگان قابل قبولی داشته است. بااین‌حال، بعد از گذشت بیست سال از تألیف آن، به‌طور چشم‌گیری کمتر از دیگر آثار بزرگ باتلر مورد توجه قرار گرفته است.لیبرالیسم و کاپیتالیسموضع رائول ونه‌گم، عضو کهنه‌کار جنبش «موقعیت‌گرای بین‌الملل» و همکار سابق گای دیبورد، کمی بهتر است. برای اینکه دیدگاه ونه‌گم را از میان انتقادات همیشگی او از کاپیتالیسم دریابیم، بهتر است ابتدا به میل بازگردیم. اصل ضرر میل هم‌زمان با جنبش‌هایی نظیر اقتصاد «بازار آزاد»، داروینیسم «اجتماعی» هربرت اسپنسر و اثبات‌گرایی علمی در قرن نوزدهم پدیدار شد. این گرایش‌ها برای خدمت به انگاره‌ای قاطع به صف شدند: در هریک، رقابت میان نیروهای بازار، نیروهای اجتماعی و نیروهای تجربی بزرگ‌ترین حقیقت و موفقیت بلندمدت را به دنبال خواهد داشت. میل در رسالۀ دربارۀ آزادی۷ (۱۸۵۹ م) مدعی است همان تفکرات رقابت آزاد در خصوص افکار نیز به اهداف مشابهی رهنمون خواهد شد.آن جریان‌های موازی پیش از بحران‌های بزرگ بازار در دهۀ سی قرن بیستم میلادی اوج گرفتند. با فرونشستن بحران‌ها، مقررات دولتی نقش خود را به‌عنوان یک عامل ضروری بازار، به‌ویژه در مکاتب اجتماعی ترقی‌خواه، باز پس گرفت. آن قیاس دیگر، یعنی آزادی بیان، نیز در نهایت مسیر مشابهی را می‌پیماید. در دوران بعد از جنگ جهانی دوم، ترقی‌خواهان بیش از پیش باور داشتند که دولت باید همانند نقش خود در بازار به اندیشه‌ها نیز توازن بخشد.با چنین شروعی، ونه‌گم نیز به‌دنبال تغییر تفکر ارتدوکس چپ‌گراست. او در «هیچ چیز مقدس نیست، هر چیز را می‌توان گفت» پا را به مراتب از لیبرالیسم مرسوم فراتر می‌نهد و به سمت اعتراضی شبه‌آنارشیک نسبت به قوانین سخنرانی می‌رود. او اصرار دارد که ما بر آزادی‌های وهمی کاپیتالیسم، که برآیندشان کالایی شدن فرهنگی، همگن‌سازی فردی و سلسله‌مراتب اقتصادی-اجتماعی است، غلبه کنیم. اما، از نظر ونه‌گم، تعهد به بیان آزاد به تداوم ایدئولوژی بازار کمکی نمی‌کند، بلکه، برعکس، بهترین سلاح برای رهایی از چنگ آن را در اختیار ما قرار می‌دهد. قدرت مطلقه دادن به بیان و در نتیجه آنارشیک کردن آن دقیقاً به معنای درهم ریختن آن نوع گروه‌بندی اجتماعی است که دولت و نیز بازار تحمیل کرده است. با همۀ این تفاصیل، با گذشت بیش از ده سال از انتشار این عقاید، این کتاب، به دور از هیچ شرح و تفسیر و نقد، از ترجمه نیز بی‌نصیب مانده است.مواضع دوپهلودر کنار باتلر و ونه‌گم، اسلاوی ژیژک تردیدهایی را در مورد مقررات سخنرانی طرح می‌کند، اگرچه بیشتر به دنبال آن است که هیزمی برای انتقاد آتشین خود از لولوی مبهم «نزاکت سیاسی» جور کند. هیچ‌یک از این سه نویسنده موضع مشخصی در قبال حفظ یا جایگزینی هنجارهای حقوقی معین اتخاذ نمی‌کنند و در این راستا یک یار و همراه برجستۀ دیگر نیز دارند: فوکو که دیدگاه‌هایش دربارۀ «گفتمان به‌مثابۀ قدرت» به‌طور خاص محرّک طرفداران مقررات‌گذاری بوده است؛ ولی درعین‌حال، انطباق دادن سانسور دیدگاه‌محور با آن «صریح‌گویی»۸ - روراستی صریح و جسورانه، فارغ از حماقت، خطر یا تأثیر پیام بر دیگران- که فوکو آن را در کتاب حکم‌رانی بر خود و دیگران۹ ستوده است، دشوار می‌نماید. نوشته‌های فوکو، به‌یقین آن ارزش‌هایی را می‌پذیرد که منتقد نهادهای سلطه‌گر هستند، اما هیچ‌گاه ارزش سیاسی نهادینۀ دیگری را شایان چنین جایگاه سیاسی رفیعی نمی‌بیند.کتاب ونه‌گم هیچ‌گاه به فوکو اشاره‌ای نمی‌کند، ولی هر دو معیار فوکویی در آن جلوه‌گر شده‌اند. از یک سو، تصور ونه‌گم از هژمونی بازار، که از طریق انتشارهای رسانه‌ای توسعه یافت، انگار کلمه به کلمه توسط فوکو نگاشته شده است. از سوی دیگر، راهبرد ونه‌گم این نیست که در برابر دولت تنظیم‌گر تسلیم شود، بلکه به دنبال رها ساختن بیان عمومی آزاد از چنگ چنان دولتی است.ابهامات در اینجا به پایان نمی‌رسند. برخلاف فوکو، از دیدگاه‌های جان راولز، به دلیل تعهد مستحکمش به آزادی‌های مدنی کلاسیک، بر ضد قوانین مربوط به سخنرانی استفاده می‌شود. با این همه، راولز مانند فوکو هیچ‌گاه موضعی صریح اتخاذ نمی‌کند. نویسندگان دیگر، و به‌طور خاص جرمی والدرون، با اطمینان کامل اصول آداب سخن راولز را در دفاع از محدودیت بیان و سخنرانی استفاده می‌کنند. اما گیج‌کننده‌ترین موضع متعلق به یورگن هابرماس است. عمر کاری هابرماس، به تمامی، وقف گفتمان و قدرت شده است. علاوه بر این، برخلاف راولز یا فوکو، هابرماس دوران اوج گفتار افراطی -آن‌گونه که ما می‌شناسیم- به‌علاوۀ نسخه‌های الکترونیکی بعدی‌اش را زیسته است. بااین‌حال، هابرماس نیز رأیی قاطع ابراز نمی‌کند، که در نتیجه هم، طرف‌های ماجرا به او استناد می‌کنند.نویسندگان برجستۀ امریکایی-افریقایی، نظیر هنری لوییس گیتسِ پسر، از هاروارد، و رندال کندی، نیز به‌نوبۀ خود تردید‌هایی را دربارۀ قوانین سخنرانی ابراز داشته‌اند. اما همچنان برخی ناظران بیرونی در این‌باره به یقین نرسیده‌اند که این تردیدها از منظری ترقی‌خواهانه ابراز شده باشد. هر دو این نویسندگان خود را با استقبال گهگاه از خط‌مشی‌های سنتی آزادی‌خواهی مدنی از مواضع چپ‌گرا دور داشته‌اند.لیبرالیسم و دموکراسیتا اینجا صفی از نویسندگان تشکیل شده است، اما مثل قبل سردرگم هستیم. ممکن است علت آن باشد که به استدلال نادرستی تکیه کرده‌ایم، استدلالی که حسب حال لیبرالیسم قرن هجدهم تعریف شده است. حتی کسانی که این پارادایم را به چالش می‌کشند وقتی‌که لیبرالیسم کلاسیک را در خط مقدم حملات می‌بینند، به‌عنوان تنها فلسفۀ واقعی که مخالفت با قوانین سخنرانی را رهبری می‌کند به دفاع از آن می‌پردازند.بی‌تردید باتلر و ونه‌گم ثابت کرده‌اند که چنین پیش‌فرضی دیگر درست نیست. تاریخ فوق‌الذکر حداقل یک مسئله را به‌خوبی روشن می‌کند: چه در گذشته چه در حال، این موضوع باعث گمراهی خواهد بود که به مخالفان این دست قوانین برچسب ارتجاع سیاسی بزنیم و پشتیبانانشان را به‌عنوان ترقی‌خواهان سیاسی بشناسیم. دیدگاه‌های میان این طیف با هر دو موضع، برای زمان‌هایی طولانی، همکاری کرده‌اند. رابرت پست، از بین تأثیرگذارترین مخالفان محدودیت‌ها، از این ناراضی است که حمایت چپ‌های امریکا از مقررات گزینشیِ دیدگاه‌محور به راست‌ها این امکان را داده تا رویۀ آزادیِ بیان را از قلمرو سیاست به‌سوی مقررات‌زدایی محض از بازار برانند. (این موضوع وقتی به افراطی‌ترین شکل خود رسید که قضات راست‌گرای دیوان عالی امریکا به لغو قوانینی رأی دادند که کمک مالی به کارزارهای انتخاباتی را محدود می‌کردند.)در بین مناقشات «جلوگیری از سخنرانی»۱۰ که در چندین دانشگاه در گرفته است، من به‌تازگی در جلسه‌ای در یکی از دانشگاه‌های برجستۀ انگلستان شرکت کردم. آنجا کارگروهی برای تقبیح این روند تشکیل شده بود. من هم به این دلیل دعوت شده بودم که با روند «جلوگیری از سخنرانی» مخالف بودم. به‌طور عام‌تر، من با محدودیت جبری‌ بر سخنرانی توهین‌آمیز یا افراطی که در بیشتر حکومت‌های دموکرات جاری است مخالفم. (البته من با محدودیت بر همۀ فرهنگ‌ها در هر زمانی مخالف نیستم، اما فعلاً به این موضوع نمی‌پردازم.) به این دلیل که من موضعی ضدمحدودیت داشتم، با این تصور به این رویدادها دعوت می‌شدم که نمایندۀ دیدگاه سنتی آزادی‌خواهی مدنی خواهم بود. تصور بر این است که لیبرالیسم کلاسیک ضرورتاً مستلزم مخالفت با محدودیت‌هاست و مخالفت با محدودیت‌ها نیز مستلزم دیدگاهی موافق لیبرالیسم کلاسیک است.برگزارکنندگان یک نمونه بیانیۀ خط‌مشی را با هدف تصویب آن، به‌عنوان خط‌مشی‌های رسمی دانشگاه، منتشر کردند. اما به نظر می‌رسید این بیانیه تقریباً به‌طور کامل از روی فصل دوم دربارۀ آزادی، اثر میل، کپی‌برداری شده است؛ انگار که دینامیک اجتماعی از نیمۀ قرن نوزدهم بدین‌سو از هیچ جهت مهمی تغییر نکرده است. این گروه به‌هیچ‌وجه صرفاً شامل مردان سفیدپوست طبقۀ متوسط نبود. من تردیدی ندارم که اعضای آن گروه، فارغ از این بیانیه‌شان، متعهد به خلق دانشگاهی بودند که درش به‌روی کارمندان و دانشجویان با هر زمینۀ اجتماعی باز باشد. اما پیش‌نویس این بیانیه و اعضای گروهی که آن را تنظیم کرده بودند شاید به‌درستی می‌خواستند یک راه‌حل ضدسانسور ارائه دهند، اما حتی به‌طور غیرمستقیم هم به دغدغه‌های اصیل راجع به آزادی بیان، که موضوع گفت‌وگو در دانشگاه بود، اشاره نکرده بودند.من به این رویکرد اعتراض کردم و با نگاه‌هایی سرگردان استقبال شدم. بعد از سکوتی سنگین، تنها پاسخی که شنیدم این بود: «من فکر نمی‌کنم نیازی باشد که به آن‌ها میدان بدهیم». «میدان ندهیم»، گویی آن‌ها دشمن ما هستند، نه کسانی که در ارزش‌هایی شریک هستند که گروه مدعی است به‌دنبال گسترش آن‌هاست مانند گفت‌وگوی باز و سازنده. نیت این گروه خیر بود، اما هیچ علاقه‌ای به استدلال دیالکتیکی (به معنای رایجش در آتن باستانی) نداشت. همان‌طور که افلاطون و ارسطو به‌گونه‌ای خستگی‌ناپذیر متذکر می‌شوند، آزادی بیان بدون دیالکتیک تنها لفاظی‌ای برای خشنود کردن خود است.بنابراین من فرا رفتن از اصطلاحات لیبرالیسم کلاسیک را که دیگر به کار هیچ‌یک از طرف‌های موضوع نمی‌آید ضروری یافتم. باتلر و ونه‌گیم به جایی ورای دوگانۀ مبتذل‌شده‌‌ای اشاره می‌کردند که در یک سوی آن آزادی بیان تنها در شکل یک حق لیبرال قراردادی تأیید می‌شود و در سوی دیگر آن، با نقدهای رایج بر لیبرالیسم کلاسیک، آزادی بیان به چالش کشیده می‌شود.وقتی میل از آزادی بیان دفاع می‌کرد هدفش نهادهای سلطه‌گر قدرت بود، نه گروه‌های مادون اجتماعی-اقتصادی. با در نظر داشتن دیدگاه‌های او دربارۀ دیگر مسائل اجتماعی (و استثناهایی که او بر آزادی بیان بار می‌کند) به‌هیچ‌وجه معلوم نیست که موضع او امروزه به اندازه‌ای که نویسندگان طرف‌های مختلف مسئله فرض کرده‌اند مطلق می‌بود. میل به مرد پوشالی یک طرف و قهرمان پوشالی طرف دیگر بدل شده است. اگر، با نیم‌نگاهی به مارکس، از زمان روسو تاکنون را بررسی کنیم برای دانشجویان تئوری انتقادی عجیب نخواهد بود که دریابند لیبرالیسم و دموکراسی هیچ‌گاه کاملاً هم‌مرز نبوده‌اند و عباراتی نظیر «لیبرال دموکراسی» بیش از اندازه ترکیب این دو را ساده می‌نمایند. در بیشتر متون راجع به آزادی بیان این دو مفهوم به طرز ناامیدانه‌ای مغشوش‌اند.یک اشتباه ریشه‌دار همان پیش‌فرضی است که طبق آن ما مخالفان محدودیت [بر آزادی بیان] بر اینکه دولت از نظر ارزشی بی‌طرف بماند اصرار داریم. البته که هیچ دولتی هیچ‌گاه نمی‌تواند از نظر ارزشی بی‌طرف باشد و حتی نباید در این‌باره تلاش کند. جدا از آزادی‌خواهان افراطی۱۱ (که «دولت حداقلی» مدنظر آن‌ها نیز نمی‌تواند از نظر ارزشی بی‌طرف باشد)، هیچ‌یک از مخالفان برجستۀ محدودیت‌ها چنین پیش‌فرضی ندارد. آزادی‌خواهان مدنی، مانند پُست یا جیمز وین‌اشتاین، بر مداخلۀ فعال دولت علیه تبعیض تأکید می‌کنند که توسعۀ هنجارها و رویه‌های تکثرگرا را هدف قرار دهد. با این همه، در مسیری که آن‌ها ترسیم کردند دموکراسی نمی‌تواند به‌نحوی مشروع به مجازات شهروندانی دست زند که حتی ناپخته عقایدی مخالف با آن روح تکثرگرا دارند.در واقع، ارتباط میان لیبرالیسم، دموکراسی و آزادی بیان هیچ‌گاه روشن نبوده است. برخی رژیم‌هایی که در مورد سخنرانی لیبرال هستند دموکرات نیستند و برخی حکومت‌های دموکرات به‌هیچ‌وجه مأمنی برای آزادی بیان نبوده‌اند. نمونۀ باستانی آتن تقریباً به‌روشنی دموکراسی و آزادی بیان را یکسان انگاشته است، اما نه به همراه مفهومی از یک «حق» لیبرال بالادستی.من رویکرد پسالیبرال را موضعی صُلب نمی‌پندارم که یک برون‌داد هنجاری خاص را هدف گرفته باشد. اما چنین رویکردی می‌تواند تمایزات غیر قابل دفاع میان ارتجاعی و مترقی، راست و چپ، و لیبرال و منتقد را مانع شود.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۶ سپتامبر ۲۰۱۶ با عنوان Towards a post-liberal theory of free expression در وب‌سایت کریتیکال لگال ثینکینگ منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «پسالیبرالیسم و آزادی بیان» ترجمه و منتشر کرده است.**‌ اریک هاینز (Eric Heinze) استاد حقوق و علوم انسانی دانشکدۀ حقوق دانشگاه کویین مری انگلستان است. [۱] لباس شنای اسلامی [مترجم][۲] Hate Speech[۳] Civil libertarian[۴] performativity[۵] Marketplace of ideas: یکی از اصول عقلی برای آزادی بیان است که مبتنی بر قیاسی از مفهوم بازار آزاد در اقتصاد لیبرال است [مترجم][۶] Excitable Speech[۷] On Liberty[۸] Parrhēsia: عبارت یونانی معادل آزادی بیان [مترجم][۹] Le gouvernement de soi et des autres[۱۰] No Platforming: به وضعیتی اطلاق می‌شود که در آن کسی عملاً از انتشار و بیان مواضع خود در مورد موضوعی بازداشته شود، مانند ایجاد هیاهو هنگام سخنرانی کسی که برای حضور در یک مناسبت دعوت شده است [مترجم][۱۱] extreme libertarians ]]> اریک هاینز تاریخ‌وسیاست Mon, 08 May 2017 09:32:10 GMT http://tarjomaan.com/vdce.p8vbjh8en9bij.html آن‌ها برای مُردن به خاورمیانه می‌آیند http://tarjomaan.com/vdci.yavct1a5vbc2t.html گاردین — خشونتِ تروریست‌های جهادی در دو دهۀ گذشته خصیصۀ کاملاً منحصربه‌فرد و نوظهوری داشته است. تروریسم و جهاد، هر دو، سال‌های مدیدی است که وجود دارند و گونه‌هایی از ترورِ «جهانی‌شده» -که در آن مکان‌های سمبلیکِ بخصوص یا شهروندان بی‌گناه، بدون توجه به مرزهای ملی، هدف قرار می‌گیرند- دست‌کم تا زمان جنبش آنارشیستیِ نیمۀ دوم قرن نوزدهم قدمت دارد. آنچه در این میان بی‌سابقه است، این است که تروریست‌های امروزی آگاهانه مرگ را بر زندگی برمی‌گزینند.در طول بیست سال گذشته -از خالد کلکال، طراح اصلی بمب‌گذاری در مترو پاریس در سال ۱۹۹۵ تا عاملان حمله به سالن تئاتر بتالکان پاریس در نوامبر ۲۰۱۵– تقریباً همۀ تروریست‌ها در فرانسه یا خودشان را منفجر کرده‌اند یا به دست پلیس کشته شده‌اند. محمد مراح -که در جریانِ اقدامی تروریستی در سال ۲۰۱۲ یک ربّی و سه کودک یهودی را در مدرسۀ یهودیانِ تولوز کشت- به نقل‌قول مشهورِ منسوب به بن‌لادن استناد می‌کرد که جهادی‌ها مدام آن را تکرار می‌کنند: «ما مرگ را دوست داریم، همان‌طور که شما زندگی را» حالا دیگر مرگِ تروریست‌ها رخدادی غیرمنتظره یا پیامد ناگوار عملیاتشان نیست، بلکه جزو لاینفک آن است. همین شیفتگی به مرگ را می‌توان در میان جهادی‌هایی که به داعش می‌پیوندند نیز بازجست. برای این‌ها، عملیات انتحاری غایت‌القصوای پیوستنشان به داعش است.این انتخاب سیستماتیکِ مرگ پدیده‌ای نوظهور و بی‌سابقه است. عاملان حملات تروریستی در فرانسه در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ میلادی -خواه با خاورمیانه در ارتباط بوده باشند خواه نه– فرارشان از صحنۀ عملیات را به‌دقت برنامه‌ریزی می‌کردند. سنتِ مسلمانان برای شهیدی که در میدان نبرد کشته می‌شود ارج و قدرِ فراوانی قائل است، اما به‌هیچ‌عنوان مرگ افرادی را که خودشان را به تهلکه می‌اندازند به رسمیت نمی‌شناسد، زیرا چنین کاری دخالت در ارادۀ الاهی محسوب می‌شود. پس چرا در طول بیست سال گذشته تروریست‌ها این‌گونه در پی مرگ خویش‌اند؟ این شوق به مرگ چه دلالتی دربارۀ رادیکالیسم اسلام معاصر دارد؟ و معنا و فحوای آن برای جوامع امروزیِ ما چیست؟پرسش اخیر حائز بیشترین اهمیت است؛ چون چنین رویکردی به مرگ ارتباط وثیقی با این واقعیت دارد که جهادگرایی معاصر -دست‌کم در غرب و نیز در ترکیه و مغرب عربی- نه‌تنها جنبش جوانانی است که مستقل از مذهب و فرهنگ والدینشان پرورش یافته‌اند، بلکه در دل فرهنگ گسترده‌تری قرار دارد که حول مفهوم جوانی شکل گرفته است. این جنبه از جهادگرایی مدرن واجد اهمیتی بنیادی است.هر جا چنین نفرت نسلی‌ای پا گرفته است، پای نوعی سنت‌شکنی فرهنگی نیز به ماجرا کشیده شده است، سنت‌شکنی‌ای که به یک ضرب خواهان برانداختنِ انسان‌ها، شمایل‌ها، عبادتگاه‌ها و حتی کتاب‌هاست و حافظه در آن نیست و نابود می‌شود. «همه‌چیز را یکسره از نو نوشتن»۱ هدف مشترک ارتش سرخ مائو، خمرهای سرخ و جنگجویان داعش است. یکی از جهادی‌های بریتانیایی در جزوۀ راهنمای عضوگیری داعش چنین می‌نویسد: «وقتی در خیابان‌های لندن، پاریس و واشنگتن همچون مصیبت بر سرتان نازل ‌شویم... نه‌تنها خونتان را در خیابان‌ها جاری می‌کنیم، بلکه تندیس‌ها و شمایلتان را در هم می‌شکنیم؛ تاریختان را یکسره پاک می‌کنیم و از همه دردآورتر، دین کوکانتان را تغییر می‌دهیم تا پاسدار خاطرۀ ما باشند و اجدادشان را لعنت کنند.»تمامی انقلاب‌ها شور و تعصب جوانان را شعله‌ور می‌سازد، اما فقط معدودی از انقلاب‌ها کمر به نابود کردن گذشته می‌بندند. بلشویک‌های انقلابی ترجیح دادند به جای تبدیل گذشته به ویرانه آن را در موزه‌ها بگذارند و انقلابیون جمهوری اسلامی ایران هیچ‌گاه به فکر منفجرکردن تخت جمشید نیفتادند.این جنبۀ خودویرانگرانه هیچ ربطی به سیاست خاورمیانه ندارد و از منظر استراتژیک بسیار مخرب است. گرچه داعش اعلام کرده است که هدفش احیای خلافت است، اما نهیلیسم آن مانع می‌شود که مطلقاً بتواند به راه‌حلی سیاسی دست یابد، وارد مذاکره شود یا در درون مرزهایی به رسمیت شناخته‌شده‌، جامعه‌ای باثبات را محقق سازد.احیای خلافت خیالی خام است، اسطوره‌ای است متعلق به هویتی ایدئولوژیک که مدام قلمروش را گسترده می‌سازد. احیای خلافت از منظر استراتژیک ناممکن است و به همین علت است که افرادی که خود را جزوی از خلافت می‌دانند، به جای اینکه خودشان را وقف منافع مسلمانان منطقه کنند، این‌گونه به استقبال مرگ می‌روند. هیچ چشم‌انداز سیاسی‌ای‌ وجود ندارد، هیچ آیندۀ روشنی و نه حتی هیچ مکان امنی برای عبادت. بااین‌حال، گرچه مفهوم خلافت بخشی از تخیل مذهبی مسلمان است، طلبِ مرگ چنین نیست.مضافاً اینکه تروریستم انتحاری حتی از منظر نظامی هم کارآمد و مؤثر نیست. در تروریسم «ساده»، چند فردِ مصمم می‌توانند آسیب‌های قابل‌توجهی به دشمنانی وارد آورند که بسیار از آنان قدرتمندترند و به همین دلیل می‌توان رگه‌هایی از عقلانیت را در این نوع از تروریسم مشاهده کرد، اما تروریسم انتحاری مطلقاً غیرعقلانی است؛ ایدۀ جنگجویان کاربلدِ یکبار مصرف به‌هیچ‌وجه عقلانی نیست. حملات تروریستی، جوامع غربی را به زانو درنمی‌آورد، فقط واکنش طرف مقابل را برمی‌انگیزاند. این نوع از حملاتِ تروریستی بیشتر جان مسلمانان را می‌گیرد تا غربی‌ها را.رابطۀ سیستماتیک با مرگ، فقط، یکی از راه‌ها برای فهم رادیکالیسم امروزی است: محورِ رادیکالیسم معاصر نهیلیسم است. آنچه رادیکالیسم معاصر را این چنین اغواکننده و فریبنده می‌سازد، ایدۀ شورشی تمام‌عیار است؛ خشونت وسیله نیست، خودِ هدف است.اما این تمام داستان نیست؛ کاملاً محتمل است که دیگر صور تروریسم -صورت‌های «عقلانی»‌تر آن- از نو پدیدار شوند و البته این نیز کاملاً محتمل است که این نوع از تروریسم صرفاً پدیده‌ای زودگذر باشد.دلایل ظهور داعش را، بی‌شک، باید در ارتباط با سیاست در خاورمیانه جست و افول داعش عناصر بنیادین این وضعیت را تغییر نخواهد داد. داعش مخترع تروریسم نیست؛ مُشتی است از خرواری که پیش از این نیز وجود داشته است. نبوغ داعش در این است که توانسته برای جوانان داوطلِب [مرگ] چهارچوب روایی‌ای فراهم کند که آنان می‌توانند درون آن به خواست‌ها و آرزوهایشان دست یابند. لذا، برای داعش اهمیتی ندارد که افرادی که داوطلب مرگ می‌شوند -اشخاص پریشان و مضطرب، انسان‌هایی آسیب‌پذیر و شورشیانی که هیچ آرمان بخصوصی ندارند- عضوی از این جنبش نباشند. مهم این است که آماده باشند بیعت خود را اعلام کنند تا عملیات انتحاری‌شان بدل به بخشی از روایت جهانیِ داعش شود.به همین دلیل است که ما برای تبیین داعش نیازمند رویکرد جدیدی هستیم، رویکردی که بتواند هم خشونت اسلامی معاصر و هم دیگر صورت‌های خشونت و رادیکالیسمِ شبیه به آن را تبیین کند، صورت‌هایی که بیانگر شورش نسلی، خودتخریبی، گسست رادیکال از جامعه، نوعی زیبایی‌شناسی خشونت و مناسک آخرالزمانی هستند.عموماً این موضوع نادیده انگاشته می‌شود که تروریسم و سازمان‌های انتحاری مانند القاعده و داعش پدیده‌های بی‌سابقه‌ای در تاریخ جهان اسلام هستند و نمی‌توان آن‌ها را به‌سادگی و با توسل به خیزش بنیادگرایی تبیین کرد. باید به این مطلب التفات کنیم که این تروریسم ناشی از رادیکالیزه‌شدنِ اسلام نیست، بلکه ناشی از اسلامیزه‌شدنِ رادیکالیسم است.مسئلۀ «اسلامیزه‌شدنِ رادیکالیسم» اصلاً به‌معنای تبرئۀ اسلام نیست، بلکه این انگاره معطوف به این پرسش است که چرا شورشیانِ جوانْ اسلام را پارادایم عصیان تمام‌عیار خود به شمار می‌آورند. اسلامیزه‌شدن رادیکالیسم انکار نمی‌کند که در تمام طول ۴۰ سال گذشته بنیادگرایی در حال بسط و توسعۀ خویش بوده است.این رویکرد مناقشات فراوانی برانگیخته است. یکی از منتقدان ادعا کرده است که من علل سیاسی این دست شورش‌ها را نادیده گرفته‌ام، عللی مانند میراث شوم استعمار، مداخلۀ نظامی غرب علیه مردم خاورمیانه و طرد اجتماعی مهاجران و فرزندانشان. از سوی دیگر، متهم شده‌ام که مسئلۀ ارتباطِ میان خشونتِ تروریستی و رادیکالیسم اسلامیِ ناشی از سلفی‌گرایی -تفسیری بی‌نهایت محافظه‌کارانه از ایمان اسلامی- جایی در رویکرد تبیینی من ندارد. من به‌خوبی از تمامی این جنبه‌ها مطلعم. ادعای من صرفاً این است که چنین جنبه‌هایی برای فهم و تفسیرِ پدیداری که امروزه با آن مواجهیم ناکافی است، زیرا میان داده‌های تجربیِ در دسترسِ ما هیچ ارتباط علی‌ای وجود ندارد.استدلال من این است که رادیکالیسم خشونت‌طلب نتیجۀ رادیکالیسم دینی نیست، گرچه رادیکالیسم دینی عموماً سیری مشابهِ رادیکالیسم خشونت‌طلب دارد و هر دو متوسل به ایده‌های پارادایمی یکسانی می‌شوند. هیچ‌کس منکرِ وجودِ بنیادگرایی دینی و مشکلات اجتماعی گستردۀ ناشی از آن نیست. به‌هرحال، بنیادگرایی دینی ارزش‌های مبتنی بر انتخاب فردی و آزادی شخصی را انکار می‌کند. اما بنیادگرایی دینی لزوماً به خشونت‌طلبی سیاسی منجر نمی‌شود.اعتراض می‌کنند که رادیکالیسم اسلامی از انگیزه‌های مختلفی نشئت می‌گیرد: «رنجی» که مردم در جوامع پسااستعماری تجربه می‌کنند، تبعیض ناشی از نژادپرستی و گونه‌های دیگر تبعیض، بمباران بمب‌افکن‌ها و پهپادهای آمریکایی، شرق‌‌شناسی و امثالهم. این مطلب متضمن این نتیجه است که «فقط» قربانیان دست به شورش می‌زنند، اما ارتباط میان شورشیان و قربانیان بیشتر ارتباطی موهوم است تا واقعی.عاملانِ حملاتِ اروپا ساکن نوار غزه، لیبی یا افغانستان نیستند. آن‌ها لزوماً فقیرترین، تحقیرشده‌ترین و منزوی‌ترین اقشار نیستند. این واقعیت که ۲۵درصد جهادی‌ها به اسلام تغییر دین داده‌اند، نشانگر این است که رابطۀ میان رادیکال‌ها و «مردمانشان»، تا حد زیادی، برساخته‌ای تخیلی است.این شورشیان عمدتاً از طبقات رنج‌کشیده برنخاسته‌اند. این فرضیه که این شورشیان همان پرولتاریا، «توده‌ها» و مردمِ استعمارزده هستند، به‌هیچ‌عنوان بر وضعیت ابژکتیو شورشیان مبتنی نیست. قلیلی از تروریست‌ها یا جهادی‌ها داستان زندگی خودشان را تعریف می‌کنند. آن‌ها عموماً در این باره حرف می‌زنند که دیدن رنج دیگران چطور آن‌ها را برانگیخته است. عاملان حملۀ بتالکان پاریس فلسطینی نبودند.تا میانۀ دهۀ نود میلادی، اکثر جهادی‌های بین‌المللی از خاورمیانه آمده بودند و در واقع، پیش از سقوط رژیم کمونیستی در سال ۱۹۹۲، در افغانستان جنگیده بودند. آن‌ها سپس به کشور خودشان بازگشتند تا جهاد را ادامه دهند یا اهدافشان را تبلیغ کنند و همین گروه‌ها آغازگر موج اول حملات «جهانی» بودند (نخستین حمله به مرکز تجارت جهانی در سال ۱۹۹۳، بمب‌گذاری در سفارتخانه‌های آمریکا در آفریقای شرقی در سال ۱۹۹۸، حمله به کشتی یواس‌اس کول آمریکا در سال ۲۰۰۰).نخستین نسل از جهادی‌ها را افرادی مانند اسامه بن‌لادن، رمزی یوسف و خالد شیخ محمد پرورش دادند. اما از سال ۱۹۹۵ نسل جدیدی از جهادی‌ها پدید آمدند که در غرب به «تروریست‌های بومی»۲ مشهور شده‌اند.این رادیکال‌های جدید چه کسانی بودند؟ ما به لطف پلیس هویت بسیاری از این‌ها را، که عاملان حملات تروریستیِ مختلف در اروپا و آمریکا هستند، می‌شناسیم. بسیاری از آن‌ها نیز در حین طراحی عملیات جدید گرفتار شدند. تمامیِ اطلاعات زندگی‌نامه‌‌ای که روزنامه‌نگارها جمع کرده‌اند، اکنون، در دسترس ماست. برای سردرآوردن از سیر زندگی این تروریست‌ها نیازی به تحقیقات شاق و طاقت‌فرسا نیست، چون تمامی داده‌ها و زندگی‌نامه‌ها اکنون در دسترس است.اگر می‌خواهیم انگیزه‌های آنان را بفهمیم، باید به گفته‌های خودشان توجه کنیم، چت‌های گوگل، گفتگوهای اسکایپی و پیام‌های فیس‌بوک و واتس‌اپ. آن‌ها با خانواده و دوستانشان تلفنی حرف می‌زنند و قبل از اینکه بمیرند بیانیه صادر می‌کنند یا ویدئو منتشر می‌کنند. خلاصه اینکه، حتی اگر نتوانیم مطمئن باشیم که مقصود آن‌ها را کاملاً می‌فهمیم، دست‌کم تاحدی با آن‌ها آشنا هستم.دانسته‌های ما دربارۀ زندگی تروریست‌هایی که در اروپا دست به عملیات زده‌اند، بیشتر از دانسته‌های ما دربارۀ جهادی‌هایی است که به کشورهای خارجی رفته‌اند و هیچ‌گاه بازنگشته‌اند. اما -همان‌طور که یکی از پژوهش‌های انجام شده در «مؤسسۀ مطالعات سیاسی پاریس» دربارۀ جهادی‌های فرانسویِ کشته شده در سوریه نشان می‌دهد- شباهت‌های بسیاری میان این دو گروه وجود دارد. در اینجا تمرکز من عمدتاً معطوف به جهادی‌های فرانسوی/بلژیکی است که اکثریت جهادی‌ها در جوامع غربی را دارا هستند. البته آلمان، بریتانیا، دانمارک و هلند هم جهادی‌های زیادی دارند که عازم خط مقدم نبرد شده‌اند.با استفاده از این اطلاعات، من مجموعه‌ای از داده‌ها را دربارۀ یکصد نفر از جهادی‌هایی که در عملیات تروریستی در فرانسه شرکت داشته‌اند یا در طول بیست سال گذشته فرانسه یا بلژیک را برای پیوستن به این جریان جهانی ترک کرده‌اند، جمع‌آوری کرده‌ام. این داده‌ها، مشتمل بر اطلاعات تمام افرادی است که در فرانسه یا بلژیک دست به عملیات بزرگ تروریستی زده‌اند.برادران کواشی. عاملان حمله به دفت نشریۀ شارلی‌ابدوهیچ زندگی‌نامۀ معیاری برای این گروه از تروریست‌ها وجود ندارد، اما به‌هرحال در زندگی آن‌ها می‌توان برخی مضامین تکراری را مشاهده کرد. نخستین نتیجه‌ای که می‌توان از بررسی این زندگی‌نامه‌ها بدان رسید این است که زندگی این افراد در طول ۲۰ سال گذشته شباهت‌های بسیاری با هم داشته است. خصایصِ مشترکِ میان خالد کلکال، نخستین تروریست بومی فرانسه، و برادران کواشی، عاملان حملۀ شارلی ابدو، را در نظر بگیرید: نسلِ دومی بودن، جامعه‌پذیری اولیه، دوران جرائم پیش‌پاافتاده، دوران رادیکالیسم در زندان، حملۀ تروریستی و نهایتاً مرگ در درگیری مسلحانه با پلیس.یکی دیگر از خصایص مشترک این گروه از افراطیون این است که تقریباً همگی نوعی تبدل و «نوزایی» دینی را تجربه کرده‌اند. آن‌ها مسلمانانی هستند که پس از تجربۀ گونه‌ای زندگیِ به‌شدت دنیوی -گذراندن عمر در کلوب‌ها، نوشیدن الکل، ارتکاب جرائم پیش‌پاافتاده- ناگهان ایمانشان به شعایر دینی را از نو تجدید کردند، چه به صورت انفرادی و چه در درون گروه‌های کوچک. برادران عبدالسلام در بروکسل متصدی یک بار بودند و در ماه‌هایِ پیش از تیراندازی در بتالکان مدام به کلوب‌های شبانه رفت‌و‌آمد داشتند. اکثر آن‌ها چند ماه پس از «بازگشت»۳ یا «تبدل»۴ دینی‌شان دست به عملیات تروریستی زده بودند، اما همواره پیش از این در زندگی‌شان نشانه‌هایی از رادیکالیسم را بروز داده بودند.تقریباً در تمامی موارد، فرایند شکل‌گیری گروه‌های رادیکال مانند هم بوده است. فرایند عضویت در این گروه‌ها نیز همواره یکسان است: برادرها، دوستان دوران کودکی، رفقای زندان و گهگاه رفقای کمپ آموزشی. میزان عضویت برادر-خواهرها نیز در این گروه‌ها چشم‌گیر است.این میزان از عضویت برادر-خواهرها در هیچ‌یک از دیگر گروه‌های رادیکال به چشم نمی‌خورد، چه گروه‌های رادیکال‌های چپ و چه دیگر گروه‌های رادیکال اسلام‌گرا. این امر نشان می‌دهد که مسائل مربوط به «نسل» تا چه اندازه در فهم این گروه‌ها حائز اهمیت است.داوید والا، یکی از جهادی‌های سابق، می‌نویسد که خطابۀ واعظان مبلغ رادیکالیسم را می‌توان این‌گونه تلخیص کرد: «اسلامِ پدرانِ شما یادگار استعمارگران است، اسلامِ خم و راست شدن و اطاعت کردن. اما اسلام ما اسلام مبارزه است، اسلام خون و مقاومت».رادیکال‌ها اغلب یتیم هستند، مانند برادران کواشی، یا در خانواده‌های ازهم‌گسیخته پرورش یافته‌اند. آن‌ها لزوماً علیه پدر و مادرهایشان شورش نمی‌کنند؛ آن‌ها علیه چیزی قیام می‌کنند که والدینشان نمایندگی می‌کنند: تحقیر، سازش با جامعه و نیز علیه آنچه به نظرشان از جهالت دینی والدینشان نشئت می‌گیرد.اکثر این نو رادیکال‌ها عمیقاً غرق در فرهنگ جوانیِ معاصر هستند: آن‌ها به کلوب‌های شبانه می‌روند، روابط آزاد جنسی دارند، سیگار می‌کشند و مشروب می‌خورند. طبق داده‌های من، نزدیک به ۵۰درصد از جهادی‌ها در فرانسه سابقۀ ارتکاب جرائم جزئی دارند، عمدتاً فروشندگی مواد مخدر، گاهی اَعمال خشونت‌آمیز و در معدودی از موارد سرقت مسلحانه. این آمار دربارۀ جهادی‌ها در آلمان و آمریکا هم صدق می‌کند، از جمله موارد بی‌شمارِ رانندگی در حال مستی. لباس پوشیدن آن‌ها هم مانند دیگر جوانان امروزی است: پوشیدن لباس‌های برند، انواع کلاه‌ها (مثلاً کلاه‌های بیس‌بال) و خلاصه مد و فشن‌های خیابانی که نمی‌توان آن‌ها را اسلامی دانست.سلیقۀ موسیقایی آن‌ها هم تابع مد زمانه است: از موسیقی پاپ خوششان می‌آید و مدام به کلوب می‌روند. یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های جهادی که برای جنگ به سوریه رفت، خوانندۀ رپ آلمانی دنیس کاسپرت۵ با نام هنری دسو داگ است که بعدها نام خود را به ابوطلحه الآلمانی تغییر داد. طبعاً این جوانان عاشق بازی‌های کامپیوتری و فیلم‌های خشن آمریکایی نیز هستند.محمد مراحتمایلات خشونت‌طلبانۀ این گروه از جوانان می‌تواند راه‌هایی غیر از جهاد و تروریسم برای ظهور و بروز خود بیابد (باندهای مسلحِ مارسی نمونه‌ای از این تمایلات است). چنین تمایلاتی می‌توانند از طریق نهادها یا ورزش به مسیرهای دیگری هدایت شود؛ محمد مراح می‌خواست عضو ارتش شود یا گروهی از نوکیشان پرتغالی، با اصالت آنگولایی، که در یک باشگاه بوکس تایلندی‌ -که توسط یک ان.جی.اوی بریتانیایی تأسیس شده بود- گرد هم آمده بودند، لندن را به قصد پیوستن به داعش ترک کردند. در حیات اجتماعی جهادی‌ها، باشگاه‌های رزمی مهم‌تر از مساجد هستند.زبان این افراطیون همواره زبان همان کشور محل زندگی‌شان است. در فرانسه، آن‌ها وقتی دچار تبدل دینی می‌شوند، اغلب، گویش حاشیه‌نشینان، بونیو۶، را برمی‌گزینند، گویشی که میان سلفی‌ها بسیار رایج است.آنان در دوران زندان با رادیکال‌های «طراز اول» آشنا می‌شوند و بدین ترتیب در معرض روایتی از دین قرار می‌گیرند که فرسنگ‌ها با دینِ نهادینه‌شده فاصله دارد. زندان عناصری را که رادیکالیسم معاصر از آن‌ها توش و توان می‌گیرد، تقویت کرده و آتش آن‌ها را شعله‌ورتر می‌سازد: مسائل نسلی، طغیان علیه سیستم، اشاعۀ صورتی ساده‌سازی‌شده از سلفی‌گرایی، تشکیل گروه‌های همبسته و متحد، جستجوی عزت‌نفسی که ناشی از احترام به هنجارهاست و بازتفسیر جرائم مختلف به‌عنوان ابزاری مشروع برای مخالفت سیاسی.دیگر خصیصۀ مشترکِ جهادی‌ها فاصله گرفتن آن‌ها از محیط پیرامونشان است. آن‌ها معمولاً در محیط‌های دینی پرورش نیافته‌اند. رابطۀ آن‌ها با مساجدِ محلی متضاد و مبهم است: یا گهگاه و به‌صورت نامنظم به مسجد می‌رفتند یا به خاطر توهین به امام جماعت مسجد از آنجا طرد شده بودند. هیچ‌کدام از آن‌ها عضو اخوان‌المسلین نبودند؛ هیچ‌کدام برای جمعیت‌های خیریۀ اسلامی کار نمی‌کردند؛ هیچ‌کدام در فعالیت‌های تبلیغی اسلامی مشارکتی نداشتند؛ هیچ‌کدام عضو نهضت همبستگی فلسطین نبودند و تا آنجا که می‌دانم هیچ‌کدام در شورش‌های سال ۲۰۰۵ فرانسه نقشی نداشتند. این‌گونه نیست که آن‌ها نخست هوادار قرائت رادیکالی از اسلام شده‌اند و سپس به تروریست‌ها پیوسته‌اند.در واقع، اگر هم با رادیکالیسم اسلامی آشنایی داشته‌اند، آشنایی‌شان از طریق مساجد سلفی نبوده است، بلکه یا به صورت فردی بوده یا از طریق همین گروه‌های تروریستی. تنها استثناء در بریتانیاست که شبکه‌ای از مساجد افراطی و ستیزه‌جو در آن به فعالیت مشغول‌اند، مساجدی که از پایگاه‌های اصلی گروه المهاجرون به شمار می‌روند، گروهی که زمینه‌ساز پیدایش گروه افراطی‌تر «شریعت برای بریتانیا»۷ به رهبری انجام تشودری شد. پس پرسش اصلی این است که کِی و چرا این جهادی‌ها به آغوش دین غلتیدند. شور و شوق مذهبی بسیار دیر و تاحدی ناگهانی از درون ساختارهای جامعه ظهور و بروز می‌یابد و البته به فاصلۀ کوتاهی پس از آن، سر و کلۀ تروریست‌ها پیدا می‌شود.خلاصه کنم؛ جهادیِ جوان در صورت ایده‌آل خود واجد این اوصاف است: جوانی از نسل دوم مهاجران یا یک نوکیش؛ عموماً درگیرِ جرائم جزئی؛ بدون هیچ آموزش مذهبی؛ که به‌تازگی و به‌سرعت دچار تبدل و نوزاییِ دینی شده است، اکثرِ اوقاتش را یا با دوستانش می‌گذراند یا در اینترنت و ارتباط خاصی با مساجد ندارد. نوزایی دینی به‌ندرت مخفی نگاه داشته می‌شود و معمولاً جلوه‌های بیرونی آشکاری دارد، اما این نوزایی لزوماً به این معنی نیست که فرد خود را غرق در شعایر و مناسک دینی سازد. خشونتْ رتوریکِ گسست است: دشمن کافر است و به‌هیچ‌عنوان نمی‌توان با او به سازش و مصالحه رسید؛ حتی خود اعضای خانوادۀ فرد هم در جرگۀ کافران‌اند، چون یا نسبت به حقیقت اسلام کورند یا از تغییر دین سر باز می‌زنند.درعین‌حال، نمی‌شود گفت که تصمیم جوان‌های رادیکال برای تعریف هویت خود بر اساس جهاد و اعلام بیعت با گروه‌های اسلامیِ رادیکال به‌هیچ‌عنوان انتخابی فرصت‌طلبانه نیست: یگانه تفاوتِ جهاد با دیگر صور خشونت که جوانان غرق آن‌ها می‌شوند، ارجاع به اسلام است. اشاره‌کردن به این فرهنگِ گسترده و فراگیرِ خشونت به معنی «تبرئه» کردن اسلام نیست. این واقعیت که این جوانانْ اسلام را به‌عنوان چارچوب فکر و فعالیتشان انتخاب می‌کنند، غیرقابل‌چشم‌پوشی است و دقیقاً همین اسلامیزه‌شدن رادیکالیسم است که باید هدف تبیین ما باشد.جدا از خصایص مشترکی که در بالا ذکر کردیم، نمی‌توان هیچ ویژگی اقتصادی و اجتماعیِ مشترکی میان این گروه از جوانان رادیکال یافت. بر اساس تبیینی معروف و البته بسیار ساده‌بینانه، تروریسم ناشی از ادغام ناموفقِ این جوانان [در جوامع مادر] است و به همین دلیل نشانه‌ای پیش‌گویانه از جنگ داخلی. این تبیین توده‌های عظیم مسلمانانی را در نظر نمی‌گیرد که جزوی از جامعۀ مادر شده‌اند و به مراتب بالای اجتماعی دست پیدا کرده‌اند. مثلاً این واقعیتی انکارناپذیر است که در فرانسه تعداد مسلمانانی که در پلیس و نیروهای امنیتی ثبت‌نام می‌کنند، بسی بیشتر از مسلمانانی است که به گروه‌های جهادی می‌پیوندند.علاوه‌بر‌این، رادیکال‌ها از جوامع تندرو سر بر نیاورده‌اند. بارِ متعلق به برادران عبدالسلام در بروکسل در یکی از محلاتی بود که در قُرُق «سلفی‌ها» بود و لذا نوشیدن مشروبات الکی و ‌حجاب‌نداشتن در آن ممنوع بود. اما این مثال نشان می‌دهد که واقعیتِ این محلات پیچیده‌تر از آن چیزی است که به ما گفته‌اند.عموماً جهادگرایی را ادامۀ منطقی سلفی‌گرایی محسوب می‌کنند. همۀ سلفی‌ها جهادی‌ نیستند اما همۀ جهادی‌ها سلفی‌اند و به همین دلیل سلفی‌گرایی شاهراه جهادگرایی است. به عبارت دیگر، رادیکالیسم مذهبی را نخستین مرحلۀ رادیکالیسم سیاسی به شمار آورده‌اند. اما چنانکه دیدم، مسئله بسیار پیچیده‌تر از این است.مسلم است که این رادیکال‌های جوان حقیقتاً به باورهایشان معتقدند: آن‌ها واقعاً ایمان دارند که در صورت مرگ بهشت می‌روند و امور را فقط و فقط در چارچوب اسلام به رسمیت می‌شناسند. آن‌ها به سازمان‌های اسلامی‌ای می‌پیوندند که می‌خواهند نظامی اسلامی را مستقر سازند یا حتی، در مورد داعش، خلافت را احیا کنند. اما اینجا دربارۀ چه قرائتی از اسلام سخن می‌گوییم؟چنانکه دیدیم، این‌گونه نیست که جهادی‌ها نخست به فهم عمیقی از متن مقدس دست پیدا ‌کنند و سپس به دامان خشونت بلغزند. آن‌ها هیچ فرهنگ دینی بخصوصی ندارند و مهم‌تر اینکه داشتن فرهنگ دینی مطلقاً اهمیتی هم برایشان ندارد. رادیکال‌شدن آنان به خاطر بدفهمیِ متن مقدس یا شست‌وشوی مغزی نیست؛ انتخابِ خودشان است، چون تنها رادیکالیسم است که برایشان جذابیت دارد. داده‌هایی که تاکنون از جانب مراجع متفاوت جمع‌آوری شده‌اند، همگی، بر این مطلب صحه می‌نهند که میزان دانش دینی جهادی‌ها به نحو فاحشی اندک است. بر اساس اسناد فاش‌شده از درونِ داعش دربارۀ بیش از ۴۰۰۰ هزار جنگجوی خارجیِ این گروه، با اینکه اکثریت این جنگجویان کاملاً تحصیل‌کرده بودند، اما ۷۰ درصدشان اذعان کرده بودند که دانش اندکی از اسلام دارند.مهم است که میان قرائت خود داعش از اسلام -که عمدتاً مبتنی بر سنت روش‌شناختی تفسیر کلمات پیامبر اسلام است و ظاهراً مبتنی بر آثار به‌اصطلاح «علمایِ» این حوزه است- و روایت جهادی‌هایی که با داعش بیعت می‌کنند تمایز بنهیم، روایت جهادی‌ها در درجۀ اول حول گونه‌ای قهرمان‌گرایی و خشونت مدرنِ امروزی می‌چرخد.تفسیری از متون مقدس که صفحات «دابق» و «دارالاسلام» -دو مجلۀ داعش که به انگلیسی و فرانسه منتشر می‌شوند- را پر کرده است، علت رادیکالیسم نیست. آن‌ها صرفاً بیانگر نوعی دلیل‌تراشی الاهیاتی برای موجه‌سازی خشونت رادیکال‌هاست؛ این تفاسیر نه بر دانش حقیقی که بر مرجعیت و اقتدار مبتنی‌اند. وقتی جهادی‌ها جوان از «حقیقت» سخن می‌گویند، به‌هیچ‌عنوان منظورشان دانشی حصولی و استدلالی نیست؛ آن‌ها دربارۀ یقین خودشان حرف می‌زنند که گهگاه با ارجاعی جادویی به آثار مشایخِ مفسر -که خودشان هیچ‌گاه آن‌ها را نخوانده‌اند- همراه می‌شود. برای مثال، سدریک، یکی از نوکیشان فرانسوی، در دادگاه چنین ادعا می‌کند: «من یک جهادیِ کیبوردی نیستم. من از طریق یوتیوب دینم را تغییر نداده‌ام. من آثار علمای واقعی را خوانده‌ام.» ادعای او در حالی است که حتی نمی‌توانست عربی بخواند و با بقیۀ اعضای گروهش از طریق اینترنت ارتباط داشت.بهتر است با شنیدن گفته‌های خود تروریست‌ها آغاز کنیم. در گفته‌های آن‌ها با مضامین یکسانی روبرو می‌شویم. مثلاً گفته‌های منتشرشده پس از مرگِ محمد صدیق خان -رهبر گروهی که در سال ۲۰۰۵ عملیات تروریستی لندن را انجام دادند- را به‌عنوان نمونه در نظر بگیرد.محمد صدیق خان می‌گوید که نخستین انگیزه‌اش از انجام این عملیات ظلم و بی‌رحمی‌هایی است که کشورهای غربی علیه «مسلمانان» (یا به گفتۀ خودش «امت من در سرتاسر جهان») مرتکب می‌شوند. دومین انگیزه‌اش همان داستان قهرمان انتقام‌جو است («من مستقیماً مسئول حفاظت از جانِ برادران و خواهران مسلمانم هستم و باید انتقام آن‌ها را بگیرم» «حالا نوبت شماست که طعم حقیقی چنین وضعی را بچشید») سومین انگیزۀ او مرگ است («ما مرگ را دوست داریم، همان‌طور که شما زندگی را») و نیز رسیدن به بهشت («پروردگارا، مرا با محبوبانم –انبیا و اولیا و شهدا- محشور بفرما»).این تروریست‌ها تقریباً هیچ‌گاه مشخص نمی‌سازند که دقیقاً انتقام کدام جامعۀ اسلامی را می‌گیرند. جامعۀ اسلامی برای آنان نوعی ناکجاآباد و واقعیتی غیرتاریخی است. جهادی‌ها به هنگام بدگویی از سیاست‌های غرب در خاورمیانه از اصطلاح «صلیبیون» استفاده می‌کنند؛ آنان به استعمار الجزایر توسط فرانسه اشاره نمی‌کنند.رادیکال‌ها هیچ‌گاه آشکارا به دوران استعمار اشاره نمی‌کنند. آنان تمامی جنبش‌های سیاسی و مذهبیِ پیش از خودشان را محکوم کرده و مردود می‌شمارند. آنان هیچ‌گاه نبردشان را بخشی از نبرد پدرانشان نمی‌دانند؛ تقریباً هیچ‌یک از آنان برای جهاد به کشور پدری خود بازنمی‌گردند. ذکر این نکته نیز بایسته است که تا آنجا که می‌دانم، هیچ‌یک از جهادی‌ها، چه مسلمان‌زاده و چه نوکیش، نه عضوی از نهضت‌های هوادار فلسطین بوده‌اند و نه در هیچ‌یک از انجمن‌های مبارزه با اسلام‌هراسی یا حتا ان.جی.اوهای اسلامی فعالیتی داشته‌اند. این جوان‌های رادیکال، متون انگلیسی یا فرانسوی را در وب‌سایت‌های اینترنت می‌خوانند و دانشی از زبان عربی ندارند.اینکه مدافعانِ داعش هیچ‌گاه دربارۀ شریعت و تقریباً هیچ‌گاه دربارۀ جامعۀ اسلامی‌ای که قرار است تحت حکومت آن‌ها پدید آید سخنی نمی‌گویند، از عجایب است. آنانی که می‌گویند که به سوریه رفته‌اند چون می‌خواستند «در یک جامعۀ اسلامی حقیقی زندگی کنند» معمولاً از جنگ بازگشتگانی هستند که انکار می‌کنند که در عملیات خشونت‌آمیز داعش شرکت داشته‌اند، چنانکه گویی زندگی بر اساس قوانین اسلامی و خواست شرکت در جهاد با یکدیگر ناسازگار است. البته به یک معنا این دو امر با یکدیگر ناسازگارند، چون زندگی در یک جامعۀ اسلامی چیزی نیست که برای جهادی‌ها جذابیتی داشته باشد: آن‌ها برای زندگی کردن به خاورمیانه نمی‌روند، برای مردن بدانجا می‌روند. این همان پارادوکسِ پیشاروی ماست: این رادیکال‌های جوانْ آرمان‌گرا نیستند، نهیلیست‌اند.آنچه این گروه از جهادی‌ها را از اسلافِ انقلابی‌شان، اسلام‌گرایان و سلفی‌ها، رادیکال‌تر می‌سازد، نفرت آن‌ها از جوامعِ موجود است، چه جوامع اسلامی و چه جوامع غربی. این نفرتْ خود را در تمنای آن‌ها برای مرگ به هنگام عملیات تروریستی آشکار می‌سازد. آن‌ها خود را به همراه جهانی که انکارش می‌کنند می‌کُشند. از یازده سپتامبر تاکنون، این شیوۀ مطلوب رادیکال‌ها برای کشته‌شدن است.متأسفانه عامل انتحاری‌ای که افراد زیادی را می‌کشد، در جامعۀ معاصر به‌هیچ‌وجه کمیاب نیست. نمونۀ دم‌دستی افرادی است که در مدارس آمریکا دست به تیراندازی می‌زنند، افرادی که با انبوهی سلاح به مدارسشان می‌روند؛ بی‌هدف تیراندازی می‌کنند و تا آنجا که دستشان می‌رسد آدم می‌کشند و در نهایت یا خودکشی می‌کنند یا می‌گذارند که توسط پلیس کشته شوند. چنین افرادی پیش از حمله، تصاویر، ویدئوها و بیانیه‌هایشان را در اینترنت منتشر می‌کنند. آنان با این کار ژست یک قهرمان را به خود می‌گیرند و این واقعیت که همه خواهند دانست که آن‌ها که بودند مسحور و سرخوششان می‌کند. در فاصلۀ سال‌های ۱۹۹۹ تا ۲۰۱۶ حدود ۵۰ حملۀ موفق یا ناموفق از این دست صورت گرفته است.می‌پذیرم که تمایزِ میان این گروه از قاتلان انتحاری با مبارزان خلافت داعش مبهم است. مثلاً، عامل حملۀ نیس نخست به‌عنوان فردی روانی و سپس به‌عنوان یکی از مبارزان داعش معرفی شد که با قصد قبلی دست به این جنایت زده است. اما این ایده‌ها لزوماً در تقابل با هم نیستند.عمده این است که تمامی این مقولات را با هم درآمیزیم. هر کدام از این گروه‌ها ویژگی منحصربه‌فردی دارند، اما ریسمانی وجود دارد که تمام این جنایتکاران (عاملان انتحاری، نهیلیست‌ها و شورشیان) را به هم پیوند می‌زند. گروه‌هایی مانند القاعده و داعش فرصتی برای بروز این خصیصه‌ها فراهم می‌سازند.داعش از هراس ما نیرو می‌گیرد و هراس اصلی‌ای که داعش را نیرومند می‌سازد هراس از اسلام است. یگانه تأثیر استراتژیک چنین حملاتی تأثیر روانی آن‌هاست. چنین حملاتی ضربه‌ای به توان نظامی کشورهای غربی وارد نمی‌سازد و حتی با جلوگیری از کاهش بودجۀ نظامی آن‌ها را قوی‌تر می‌سازد. آن‌ها ضرر اقتصادیِ خاصی ایجاد نمی‌کنند و فقط تا بدانجا نهادهای دموکراتیک ما را به خطر می‌اندازند که ما خودمان این نهادها را از طریق مجادلات بی‌پایان دربارۀ تعارضِ امنیت و حکومت قانون تضعیف کنیم. آن‌ها این هراس را ایجاد می‌کنند که ممکن است جامعۀ ما از درون منفجر شود و جنگی داخلی میان مسلمانان و «دیگران» ایجاد شود.ما از خودمان می‌پرسیم اسلام چیست و دنبال چه چیزی است، اما لحظه‌ای درنگ نمی‌کنیم تا دریابیم که چیزی به نام جهان اسلام وجود ندارد؛ که انگارۀ امت در بهترین حالت امیدی دور است و در بدترین حالت صرفاً توهمی پوک؛ که نزاع اصلی در درجۀ اول میان خود مسلمانان است؛ که راه‌حل تمامی این تعارضات در وهلۀ اول راه‌حلی سیاسی است؛ که مسائل ملی در خاورمیانه محورِ همه چیزند و مسائل اجتماعی کلید درهم‌آمیزی و ادغام [در جوامع مادر] هستند.یقیناً داعش، همچون القاعده، تصویری خیالی و پرآب‌وتاب از نظام حکومتی خود به دست داده است، تصویری که در آن داعش غرب را شکست داده و مغلوب ساخته است. این تصویر، همچون تمام دیگر صور ایدئولوژی‌های هزاره‌گرایانه، تصویری موهوم و خیالی است.اما جهادگرایی، بر خلاف عمدۀ ایدئولوژی‌هایِ سکولار در قرن بیستم، پایگاه اجتماعی و سیاسی بسیار نحیفی دارد. چنان‌که دیدیم، جهادگرایی توان بسیج توده‌ها را ندارد و تنها در حاشیه‌هاست که توان نفس کشیدن پیدا می‌کند.گاه به این خیال وسوسه می‌شویم که اسلام را مسئول ایدئولوژی رادیکالی بدانیم که توده‌های عظیمی از مردم را در سرتاسر جهان اسلام بسیج کرده است، همان‌گونه که نازیسم گروه‌های عظیمی از مردم آلمان را حول خود گرد آورد. اما واقعیت این است که ادعای داعش برای تأسیس خلافتی جهانی خیالی خام است و به همین دلیل است که تنها برای نوجوانان خشونت‌طلبی دل‌فریب است که به هذیان خودبزرگ‌پنداری دچار گشته‌اند.* این مقاله گزیده‌ای فشرده از کتاب اخیر اولیویه روآ، جهاد و مرگ؛ جذابیت جهانی دولت اسلامی۸، است.اطلاعات کتاب‌شناختی:ROY, Olivier. "Jihad and death: the global appeal of Islamic State." (2017)پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۳ آوریل ۲۰۱۷ با عنوان Who are the new jihadis در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «آن‌ها برای مُردن به خاورمیانه می‌آیند» ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Wiping the slate clean[۲] homegrown terrorist[۳] reconversion[۴] conversion[۵] Denis Cuspert[۶] banlieue[۷] Sharia4UK[۸] Jihad and Death: The Global Appeal of Islamic State ]]> اولیویه روآ تاریخ‌وسیاست Mon, 08 May 2017 04:00:43 GMT http://tarjomaan.com/vdci.yavct1a5vbc2t.html