ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/politics_and_history Mon, 21 Oct 2019 19:36:01 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 21 Oct 2019 19:36:01 GMT تاریخ‌وسیاست 60 دوقطبی‌های سیاسی چطور شکل می‌گیرند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9548/ ویلیام پارک، بی‌.بی‌.سی — آیا شما هم احساس می‌کنید که بحث‌های سیاسی دارد بیشتر و بیشتر دوقطبی‌ می‌شود؟ در بریتانیا، کشوری که ساکنش هستم، سیاست جداً به بن‌بست رسیده است. احساس می‌کنم دارودسته‌هایی که فرقی با هم ندارند، بحث‌هایی یک‌نواخت را، بدون کوچک‌ترین مصالحه‌ای، پشت سر هم تکرار می‌کنند. وضعیتی ناامیدکننده و بسیار ملال‌آور که از نقطه‌نظر علوم اجتماعی، کمی گیج‌کننده است.اما اگر قطبی‌شدن در مجموع پیش‌بینی‌پذیر باشد چه؟ و اگر این قطبی‌شدنْ نه نتیجۀ نادانی و کوته‌بینی، که واکنشی کاملاً انسانی در برابر نقص‌ها و خطاهایمان باشد چطور؟ برخی از تازه‌ترین پژوهش‌ها نشان می‌دهند که یکی از دلایل قطبی‌شدنی که این روزها شاهدش هستیم در اقلیت‌های معدودی نهفته است که فوق‌العاده تأثیرگذارند.دانشمندان علوم اجتماعی برای مدت‌ها قطبی‌شدن را نتیجۀ افکار غیرمنطقی دانسته‌اند. آن‌ها معتقد بودند که شکی در این نیست که هر انسان عاقلی، هرچه هم اطلاعات نادرست داشته باشد، اشتباهش را می‌پذیرد و بحث و مجادله تمام می‌شود. ولی کسی که لجوجانه به باورهای نادرستش چسبیده، اگر هم شواهدی نشانش دهند، واکنشی آشکارا غیرمنطقی نشان خواهد داد.بااین‌حال، نتایج مطالعه‌ای که تازه منتشر شده خلاف این فرضِ عقل سلیم است. در حقیقت، اگر محدودیت‌های مغز انسان را در نظر بگیریم، قطبی‌شدن ممکن است میان جمعیتی از افراد کاملاً منطقی نیز بروز پیدا کند.یکی از مشکلات مطالعۀ باورهای عقلانی و غیرعقلانی این است که دربارۀ هیچکسی نمی‌توان گفت که کاملاً عاقل است. علاوه‌براین، دشوار است که حدس بزنیم آدم‌ها چه وقت ممکن است واکنش عقلانی یا غیرعقلانی داشته باشند و کنترل این رفتار در آزمایش‌ها آسان نیست. برای همین، گروهی از محققان آمریکایی، ژاپنی، بلژیکی و کره‌ای بر مدل‌هایی کامپیوتری از عامل‌ها تکیه کرده‌اند و این عامل‌ها را طوری برنامه‌ریزی کرده‌اند که رفتار عاقلانه یا غیرعاقلانه داشته باشند.جین یونگ، یکی از نویسندگان این مقاله و پژوهشگر دانشگاه کلرمونت در کالیفرنیا، می‌گوید: «برای هر کدام از این عامل‌ها عقیده‌ای در نظر گرفته شده، ولی می‌توانند پس از تعامل با عامل‌های دیگر عقیده‌شان را عوض کنند». اگر رفتار همۀ این عامل‌ها عقلانی بود، می‌شد انتظار داشت که عقایدشان را در اختیار یکدیگر بگذارند و اگر استدلال بقیه را قوی‌تر از استدلال خودشان یافتند، گاهی عقیده‌شان را تغییر بدهند.محققان حافظۀ این عامل‌ها را دستکاری کردند تا رفتارشان عقلانی یا غیرعقلانی شود. به بعضی از این عامل‌ها حافظه‌ای بی‌نقص عطا کردند و برای بقیه حافظه‌ای خطاپذیرتر در نظر گرفتند. جین یونگ می‌گوید: «عامل‌هایی که حافظه‌ای نامحدود داشتند می‌توانستند هر جور استدلالی را از هر زاویۀ دیدی به خاطر بیاورند. عامل‌هایی هم که امکان فراموشی‌کاری داشتند به دو دسته تقسیم شدند: عامل‌هایی که به‌ صورت تصادفی فراموش می‌کردند و آن‌هایی که استدلال‌های ضعیف یا قدیمی را از خاطر می‌بردند. عامل‌هایی که حافظۀ نامحدود داشتند قطبی نشدند». اما هیچ انسانی حافظه‌ای کاملاً خطاناپذیر ندارد. وقتی این نکته را در نظر بگیریم که بازه‌های توجه، یادآوری‌ و توان‌ ما برای بحث‌کردن می‌تواند تغییر کند، به نتایج جالب‌تری هم می‌رسیم.جین یونگ می‌گوید: «اگر انسان‌هایی عاقل با اندازۀ حافظۀ۱ محدود باشیم، این مسئله باعث دوقطبی شدن عقاید در یک گروه می‌شود. حتی اگر کاملاً عاقل باشیم، باز امکان دارد جامعه‌مان قطبی شود، زیرا استدلال‌های دیگران را فراموش می‌کنیم».به نظر یونگ، این مطالعه می‌تواند راهنمایی برای گفت‌وگو راجع به گروه‌هایی باشد که قطبی شده‌اند. وقتی با کسانی مواجه می‌شویم که عقاید متفاوتی دارند، باید بکوشیم که آن عقاید را به دلیل غیرعقلانی‌بودن کنار نگذاریم. به جای اینکه بخواهیم طرز فکرشان را «تصحیح» کنیم یا از نو آن‌ها را تربیت کنیم، می‌توانیم به این بیندیشیم که چه چیزی ممکن است بر داوری آن‌ها تأثیر گذاشته باشد. حافظۀ ضعیف، فشار عصبی، تردید و تبعیض از جمله چیزهایی‌اند که چه بسا آدم‌ها را از حد وسط دور کنند.غریبه‌هاگاهی ممکن است تقصیر ما باشد که انگیزه یا انرژی کافی برای آزمودنِ باورهایمان را نداریم. اما، اگر اندیشه‌ورانِ تقریباً عقلانی نیز در برابر قطبی‌شدن آسیب‌پذیر باشند، چه چیزی آن‌ها را در این مسیر به جلو می‌راند؟ امبر گافنی، استاد روانشناسی اجتماعی در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در هامبولت، بر این باور است که اقلیت‌های کوچکی که دیدگاه‌های مستحکمی دارند قادرند نقشی مهم و چشمگیر ایفا کنند. اما این تأثیرگذاری به شیوه‌ای نیست که انتظارش را دارید.گافنی می‌گوید: «بیشتر مردم خودشان را رادیکال به حساب نمی‌آورند. ولی احتمال دارد که نقاط اشتراکشان با افراطی‌ها بیش از آن باشد که فکرش را می‌کنند. در گذشته که تی پارتی۲ نفوذ بیشتری داشت، پیام‌های افراطی‌اش ورای تحمل محافظه‌کاران میانه‌رو بود. اما محافظه‌کاران میانه‌رو از جهاتی دیگر به تی پارتی نزدیک شدند».در آمریکا، اعضای تی پارتی و محافظه‌کاران میانه‌رو را جمهوری‌خواه به حساب می‌آورند. در نتیجه، محافظه‌کاران میانه‌رو خودشان را به تی پارتی نزدیک‌تر می‌بینند تا دموکرات‌ها، گرچه ممکن است محافظه‌کاران میانه‌رو اشتراکات بیشتری با دموکرات‌های میانه‌رو داشته باشند. در چنین وضعیتی، دموکرات‌ها به دایرۀ خودی‌ها تعلق نداشتند؛ آن‌ها غریبه‌ محسوب می‌شدند.گافنی می‌گوید: «برگزیدنِ عقایدِ حاشیه‌ای گروهتان اجازه می‌دهد که کلِ گروه را از چیزی که دوست ندارید دور کنید. دموکرات‌ها غیرخودی بودند و جمهوری‌خواهان از تی پارتی استفاده کردند تا از آن‌ها دور شوند».شعارهای تی پارتی فوق‌العاده محافظه‌کارانه است. در خطابه‌ای در یک مجمع بزرگ از هواداران این جنبش، یکی از رهبران تی پارتی چند نمونه از دغدغه‌های مشترکشان را بازگو کرد: «این وضع از آن وقتی که به اوباما رأی دادیم شروع نشد. از وقتی شروع شد که به حذف دعای اجباری در مدارس رأی دادیم، از آن وقتی که سقط جنین را قانونی کردیم، از وقتی که زن و شوهرها اجازه پیدا کردند طلاق بگیرند و از عشقشان به یکدیگر و سوگند ازدواج در محضر خدا چشم بپوشند. این‌ها فقط چند نمونۀ معدود از پشت‌کردن ما به خدا و فرمان‌های اوست».محافظه‌کاران میانه‌رو احتمالاً با این مواضع موافق نیستند. اما مطالعات نشان می‌دهند که اگر با اقلیت‌های افراطی مشارکت داشته باشید، ممکن است باورهایتان دچار تغییرات شگفت‌انگیزی شود. مطالعۀ گافنی بر مبنای کارهای ویلیام کارنو است، کسی که نشان داد پیام واضح، حتی اگر موافقش نباشید، می‌تواند برای تغییر موضوع بحث کافی باشد.ویلیام کارنو در یکی از مطالعاتش، به بررسی گروه‌های اقلیتی از دانشجویان مشغول شد که با خدمت همجنس‌گرایان در ارتش مخالف بودند. اکثریت دانشجویان با این سیاست همراه نشدند، ولی راجع به مسائل دیگری از قبیل اصلاح قانون کنترل اسلحه محافظه‌کارتر شدند.گافنی می‌گوید: «معمولاً دوست نداریم با عقاید حاشیه‌ای همراه شویم؛ دلمان نمی‌خواهد با مواضع گروه اقلیت کنار بیاییم، زیرا شکافی در افکارمان ایجاد می‌کند». اما به باور کارنو، عقاید افراطی بر کل نظام فکری‌ ما فشار می‌آورد. در مواجهه با عقاید افراطی، احتمالاً رفتارتان را بی‌درنگ عوض نمی‌کنید، ولی باورهای دیگرتان تضعیف می‌شوند و چه بسا در آینده تغییر کنند.به‌تازگی اسکات مان، از اعضای پارلمان انگلیس که پیش از این چندان شناخته‌شده نبود، این جملات را توییت کرده است: «هر چاقویی که در انگلیس فروش می‌رود باید توی دسته‌اش ردیاب جی‌پی‌اس داشته باشد. وقت آن رسیده که مانند سلاح گرم، برای چاقو هم پایگاه دادۀ ملی داشته باشیم. اگر کسی با خودش چاقو حمل کند، باید دلیل موجهی برای این کار داشته باشد. معافیت‌های بدیهی برای ماهیگیری و غیره». بهانه‌ای برای اینکه صدها نفر سرگرم برشمردنِ مشکلات این ایده شوند.اگرچه احتمالاً ایدۀ تجهیز چاقوها به ردیاب جی‌پی‌اس هرگز عملی نمی‌شود، اما مثال خوبی است از چیزی که گافنی و کارنو درباره‌اش حرف می‌زنند. چه بسا عقیدۀ بیشتر مردم این باشد که ردیاب جی‌پی‌اس قادر نیست جلوی جرایم مرتبط با چاقو را بگیرد، ولی آیا این توییت نمی‌تواند نقش اسب تروا را بازی کند و ذهن مردم را به سوی مسائلی همچون جرایم خیابانی و نظارت پلیس معطوف سازد؟اندک قدرتمند استثبات و مقاومت در حمایت از عقاید اقلیت کلید تأثیرگذار بودن است. یونگ می‌گوید: «اقلیت‌هایی که شیوۀ رفتار‌شان ثبات دارد یا نفع شخصی‌شان را به پای عقایدشان به خطر می‌اندازند بیشترین نفوذ را دارند. راهب‌های تبتی را در نظر بگیرید که خودشان را آتش می‌زنند، جوهر افراطی کارشان برای آدم‌های محافظه‌کارتر تکان‌دهنده است. اگر عقیده‌ای داشته باشم که چندان هم محکم نباشد و ببینم که کسی چنان رفتاری دارد، به‌یک‌باره به این فکر می‌افتم که شاید در اشتباه باشم و لازم باشد که نظرم را عوض کنم».اندازۀ گروه هم اهمیت دارد. کوچک‌بودن گروه می‌تواند بسیار سودمند باشد. گروه کوچک در مقایسه با گروه‌های بزرگ‌تر شخصیت بیشتری دارد. چه بسا گروه‌های کوچک پیامی واحد و روشن داشته باشند، در حالی که گروه‌های بزرگ‌تر صداهای متعدد و پیام‌های مختلف دارند. این تمایز سبب می‌شود گروه‌های کوچک نفوذ بیشتری داشته باشند، به‌ویژه اگر عقاید قاطعی داشته باشند. همچنین اگر تردید بیشتری میان مردم وجود داشته باشد، تأثیر و نفوذ گروه‌های اقلیت افزایش می‌یابد.گافنی توضیح می‌دهد: «وقتی مردم در تردید باشند، برای تعریف خودشان، از ارزش‌های نیرومند بهره می‌گیرند. اگر آدم‌ها تردیدهای عمیقی دربارۀ خود و انگیزه‌هایشان داشته باشند، انواع گوناگون رهبری جذابیت بیشتری پیدا خواهد کرد. مثلاً ممکن است در جوامع دموکراتیک، رهبران خودکامه مقبولیت یابند». به گفتۀ گافنی، رهبران خودکامه بر این تردید سوار می‌شوند و شعارهایی از این قبیل سر می‌دهند: «داریم هویتمان را از دست می‌دهیم».یونگ می‌گوید: «تأسف‌برانگیز است، زیرا وقتی مردم نسبت به جایگاهشان در جهان مردد باشند، می‌کوشند گروهی را پیدا کنند که بسیار رادیکال باشد و رهبر خودکامه‌اش هنجارها و محدودیت‌های روشنی ترسیم کند. وقتی آدم‌ها نسبت به هویتشان تردید داشته باشند، اهمیت مثبت و منفی کاهش می‌یابد و افراد لزوماً به فکر خوب یا بد بودن کارهایشان نخواهند بود. گروه‌هایی که به حاشیه رانده شده‌اند چنین وضعیتی دارند. سرکوب‌شدگان اکثریت را بد می‌دانند و در نتیجه از نظرشان اقلیت باید خوب باشد».اما خوب است به یاد بیاوریم که می‌شود از همین فرض‌ها برای ایجاد تغییرات مثبت اجتماعی بهره گرفت. به نظر گافنی، بعضی از مهم‌ترین تغییرات مثبت اجتماعی دستاورد اقلیت‌هایی بوده است که انسجام قوی و هویت واضح داشته‌اند.گافنی می‌گوید: «وقتی تغییرات مثبت اجتماعی را می‌بینیم، پی می‌بریم که بسیاری از آن‌ها از اقلیت‌ها آغاز شده‌اند. برای نمونه، جنبش‌های حقوق اجتماعی یا حق رأی زنان را در نظر بگیرید. این‌ها فوق‌العاده مثبت بوده‌اند و از گروه‌های اقلیت آغاز شده‌اند، اقلیت‌هایی غریبه که علیه هنجارها فعالیت می‌کرده‌اند».همۀ ما عضوی از زیرگروه‌های کوچکی هستیم که در دل شبکه‌های پیچیده‌ای در جامعه جا دارند. اقلیت‌های افراطی می‌توانند بر جمعیت بزرگ‌تر تأثیر مثبت یا منفی بگذارند. حتی وقتی هم که ایده‌های رادیکال کسی را به حساب یاوه‌گویی می‌گذارید و از کنارش رد می‌شوید، یادتان باشد که چه بسا این ایده‌های افراطی طرز فکرتان را پیشاپیش تغییر داده باشند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویلیام پارک نوشته است و در تاریخ ۱۲ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «How the views of a few can determine a country's fate» در وب‌سایت بی‌.بی‌.سی فیوچر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «دوقطبی‌های سیاسی چطور شکل می‌گیرند؟» و ترجمۀ حسین رحمانی منتشر کرده است.•• ویلیام پارک (William Park) نویسنده و روزنامه‌نگاری ساکن لندن است که برای بخش‌های مختلف بی‌.بی‌.سی می‌نویسد.[۱] memory span: در روانشناسی و علوم اعصاب، اندازهٔ حافظه به تعداد فقره‌های بلندترین فهرستی گفته می‌شود که شخص بتواند در نیمی از دفعات انجام آزمایش، بلافاصله پس از ارائه با ترتیب درست تکرار کند. این فهرست می‌تواند شامل کلمه، عدد یا حرف باشد [مترجم].[۲] جنبشی اجتماعی در آمریکا که خود را طرفدار قانون اساسی آمریکا معرفی می‌کنند و عقایدی محافظه‌کارانه و پوپولیستی دارند [مترجم]. ]]> ویلیام پارک تاریخ‌وسیاست Wed, 09 Oct 2019 05:14:45 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9548/ حکومت هیچکس: کتابی دربارۀ آنارشیسم http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9545/ تری ایگلتون، گاردین — اولین بمب‌گذار انتحاری در ادبیات انگلیسی یک استاد آنارشیست دیوانه در رمان مأمور مخفی۱ جوزف کنراد است که با جلیقۀ انتحاری‌اش دور لندن می‌چرخد. او که مسحور تصوری از عدم محض است، تنها باید یک توپک لاستیکی را در جیبش فشار دهد تا اکنون را نیست کند و فضایی برای آینده‌ای اتوپیایی بگشاید. رفقای سیاسی‌اش مشتی از هیپی‌های اروپایی شرور هستند که توانسته‌اند ذهن یک پسر جوانِ گرفتار اختلال یادگیری را پُر کنند.خلاصه این که آنارشیسم به نوعی انگشت‌نماست. حتی راث کینا، در تاریخ همدلانه و به شدت اطلاع‌بخشی که از این جنبش به رشتۀ تحریر درآورده، باید اعتراف کند که آنارشیسم هم سهم خودش را از بمب‌گذاران و جانیان دارد. بااین‌حال، او خلاقیت خارق‌العادۀ آن را نیز به تصویر می‌کشد. آنارشیسم در قرن نوزدهم پدید آمد و زاییدۀ افکار مثلثِ نامقدسِ پیر-ژوزف پرودون، سوسیالیست اختیارگرای فرانسوی، و دو انقلابی روسی یعنی میخائیل باکونین و پتر کروپوتکین بود. این جنبش منکر چیزی شد که خود آن را دیدگاه محدود اقتصادی و پرولتاریایی کارل مارکس می‌دانست. ولی این دو کیش چیزهای مشترک زیادی داشتند. هر دو به نزاع طبقاتی، لغو مالکیت خصوصی و برانداختن حکومت معتقد بودند. هر دو نقش حکومت را دفاع از مالکیت خصوصی می‌دانستند، دیدگاهی که آن را در سیسرو نیز می‌توانید ببینید. مارکس تصور می‌کرد که درخت دولت در نهایت خشک می‌شود، در حالی که آنارشیست‌ها معتقد بودند باید به محض این که بتوانند به دولت در این مسیر کمک برسانند.آنجایی که این دو جبهه واقعاً با هم برخورد می‌کنند مسئلۀ قدرت است. از نظر مارکسیست‌ها قدرت در خدمت منافع مادی است و حرف آخر را نمی‌زند. آنارشیست‌ها در مورد منافع مادی با مارکسیست‌ها هم‌نظرند، اما قدرت را بنیادین‌تر از این می‌بینند. سلطه از هر نوعی که باشد باید رد شود. آنارشیسم با دولت بماهو دولت مخالف نیست، فقط با آن شکلش که دولت خودگردان نباشد مخالف است. از نظر خیلی‌ها، دموکراسی نیز در این مجموعه قرار می‌گیرد، چون متضمن جباریت اکثریت بر فرد است. مارکسیست‌ها با لیبرال دموکراسی کار می‌کنند، ولی آنارشیست‌ها نه. از نظر آنان، لیبرال دموکراسی صرفاً نوع ملاطفت‌آمیزی از اجبار است.اما هیچ جامعه‌ای بدون اجبار دوام نمی‌آورد. این که مجبورتان کنند از سمت راست رانندگی کنید یا از همخانه‌تان بخواهید که تا صبح ساز نزند، استبداد به حساب نمی‌آید. قواعد می‌توانند آزادی را تسهیل کنند، همان‌طور که می‌توانند مانع آزادی شوند: اگر همه در جاده در یک سمت رانندگی کنند، احتمال این که سرنوشتم سوار شدن بر ویلچر بشود کمتر خواهد بود. دولت سیاسی در واقع منبعی برای خشونت مهلک است، اما ترتیباتی هم برای کودکان فراهم می‌آورد تا یاد بگیرند که چطور بند کفششان را ببندند. هر قدرتی قدرت سرکوبگر نیست، هر اقتداری هم مضر نیست. اقتداری هم داریم که از آنِ کسانی است که در مقابله با پدرسالاری کارکشته هستند، که باید به ایشان احترام گذاشت. این که به افراد چیزی را که باید بدانند گوشزد کنید همیشه «سلسله‌مراتبی» نیست. دانش هم این‌طور نیست، برخلاف آنچه بعضی از لیبرتارین‌های کم‌هوش باور دارند. بعضی از آنارشیست‌های ضد‌سلسله‌مراتب معتقدند که همۀ عقاید وزن یکسانی دارند، که در این صورت این دیدگاه که همۀ عقاید وزن یکسانی ندارند هم درست است. وقتی نوام چامسکی جوان (یک آنارشیستِ بی‌کم‌وکاست) در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ با اطلاعاتی حیاتی دربارۀ آشفتگی سیاسی در ایالات متحده به اروپا رفت، بعضی از دانشجویان از گوش سپردن به او سر باز زدند، با این عذر که ارائۀ درس‌گفتار شکلی از خشونت است.ولی باز هم آنارشیسم یکی از جسورانه‌ترین و خیال‌انگیزترین جریان‌های سیاسی عصر مدرن بوده است، از کمون پاریس در ۱۸۷۱ ۲ تا جنبش اشغال وال‌استریت در سال‌های ۲۰۱۱-۲۰۱۲ (در نتیجۀ کمون ۲۰ هزار نفر از اهالی پاریس قتل‌عام شدند، واقعیتی که ناراضیان از وحشت انقلابیِ فرانسه عموماً آن را به یاد نمی‌آورند). با پایان قرن نوزدهم، این جنبش حضوری جهانی یافت، از اروگوئه تا ژاپن. با طرد سوسیالیسم حکومتی و طلایه‌داران انقلاب، آنارشیسم خودش را وقف کنش مستقیم، تعاونی‌های خودگردان، آزمایشگری در آموزش، شبکه‌های منعطف و سازمان‌دهی توده‌های مردمی کرد. کتاب کینا مملو از اطلاعات دربارۀ این تاریخ غنی است، و کل آن به شیوه‌ای بی‌طرفانه و بدون ارزش‌گذاری ارائه شده است. البته بعضی از چهره‌های پیشرو آنارشیسم مدرن، مانند اِما گلدمن و پاول گودمن، به نحو در خور گرامی داشته شده‌اند.آنارشیست‌ها برچسب‌های محدودکننده را خوش ندارند، از جمله خود لفظ «آنارشیسم» را. ولی این اصطلاح چندان هم محدودکننده نیست: همان‌طور که کینا اشاره می‌کند، این اصطلاح شامل است بر آنارشیسم نزاع طبقاتی، آنارشیسم اجتماعی، سندیکالیسم آنارشیستی، آنارشی پساچپ، آنارشیسم فردگرایانه و بسیاری اقسام دیگر. آنارشی پساچپ، که یکی از طرفدارانش زمانی حامی چیزی شد که به آن گروچومارکسیسم می‌گفتند، یعنی مکتبی که اساساً تنها مسئله‌اش خوش‌گذراندن است. فعالانی هستند که برای آن‌ها واقعاً نمی‌شود حزب‌ها یا برنامه‌های سیاسی آنارشیستی وجود داشته باشد، چون احزاب و برنامه‌ها از نظرشان بخشی از مسئله هستند، نه راه‌حل. بنابراین سیاست‌های آنارشیستی به شکلی از ضدسیاست تبدیل می‌شوند. تنها با سازمان‌دهی است که می‌شود دولت را سرنگون کرد، اما سازمان‌دهی مخل روحیۀ آزادی‌خواهی است. بنابراین نظم‌شکنی و سرپیچی به دستور کار تبدیل می‌شوند. تنها با ادامۀ جنبش است که می‌توانید از این که خودتان جزئی از سیستم باشید پرهیز کنید. اگر نگاهی افراطی داشته باشیم، آزادی یعنی آزادی از محدودیت‌های افراد دیگر، و بنابراین نوعی فردگرایی لجام‌گسیخته حاصل می‌شود. این دیدگاه متفکر قرن نوزدهمی ماکس اشتیرنر بود، با آن فلسفۀ خودمداری۳ معروفش. (به قول یک ظریف، آدم دلش می‌خواهد بداند خانم اشتیرنر در این باره چه نظری داشته است). اما خودمداری فلسفی در حلقه‌های آنارشیستی طرفداران زیادی ندارد، بر خلاف گونۀ عادی‌اش. آنچه بیشتر رواج دارد این دیدگاه است که طبیعت انسانی ذاتاً خیر است، اما در مواجهه با قدرت‌های بیرونی فاسد می‌شود. یکی از مشکلات بسیار این دیدگاه این است که قدرت به این دلیل خوب کار می‌کند که ما آن را درونی کرده‌ایم، طوری که نقض آن به معنای نقض خودمان است.حکومت هیچ‌کس با مجموعۀ مفیدی از زندگی‌نامه‌های مختصر آنارشیست‌ها پایان می‌یابد، اما میشل فوکو را از قلم می‌اندازد، یکی از تأثیرگذارترین متفکران سیاسی مدرن که اساساً آنارشیست بود. مدخلی برای ادوارد کارپنتر هم وجود ندارد، کسی که حدود سال ۱۹۰۰ در بین مشهورترین نویسندگان آنارشیست بریتانیا قرار داشت و از پیشگامان سیاست‌های مربوط به اقلیت‌های جنسی بود. باید علاقۀ شخصی خودم به این واقعیت را اظهار می‌کردم، چون زمانی، چهار سال سخت را صرف نوشتن یک رسالۀ دکتری دربارۀ کارپنتر کردم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Kinna, Ruth. The Government of No One, The Theory and Practice of Anarchism. Penguin, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تری ایگلتون نوشته است و در تاریخ ۲۲ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «The Government of No One by Ruth Kinna review – the rise of anarchism» در وب‌سایت ‌گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «حکومت هیچکس: کتابی دربارۀ آنارشیسم» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• تری ایگلتون (Terry Eagleton) نظریه‌پرداز و منتقد ادبی مشهور بریتانیایی است. او را مهم‌ترین چپ‌گرای زندۀ بریتانیا می‌دانند. آخرین کتاب او به نام شوخی (Humour) را انتشارات دانشگاه ییل به انتشار رسانده است. مطالب متعددی از ایگلتون در ترجمان منتشر شده است، از جمله: «ابتذال خوشبینی» و «سیاست شوخی».[۱] The Secret Agent[۲] حکومت سوسیالیستی چندماهه‌ای که در سال ۱۸۷۱ در پاریس برقرار شد [مترجم].[۳] egoism ]]> تری ایگلتون تاریخ‌وسیاست Sun, 06 Oct 2019 05:06:40 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9545/ چرا لیبرال‌ها طرفدار نظریۀ توطئه شده‌اند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9531/ جان گری، نیواستیسمن — تا همین اواخر، موضع لیبرال‌ها این بود که توطئه‌ای در کار نیست: هیچ توطئه‌ای، در هیچ مقیاسی، که اهمیت تاریخی داشته باشد. تاریخ یعنی بازه‌های طولانی آشوب و بلاهت، جز فُرجه‌های هرازگاه که چهره‌های عاقلی مثل خودشان زمام‌دار بوده‌اند. در گذر ایام، عقل قوی‌تر می‌شد و هماوردی برای قدرت لیبرال‌ها نمی‌ماند. لیبرال‌ها، در رأس همۀ احزاب جریان اصلی، اعتقاد داشتند که تاریخ یعنی فرآیند تدریجیِ ارتقای مرحله به مرحله. مطلوبشان خواه نوع بهتری از سرمایه‌داری بود یا نسخۀ به‌روزشده‌ای از سوسیال‌دموکراسی، آن‌ها مشتاق تداوم پیشرفت عقل بودند، صدالبته به رهبری خودشان. این فرآیند به معنای جبری‌اش حتمی‌الوقوع نبود، اما در درازمدت از هر سدی می‌گذشت. حتی اگر قوای تاریکی تمهیدی می‌اندیشیدند که جلوی پیشرفت را بگیرند، سرنوشتی جز ناکامی در انتظارشان نبود.ظرف چند سال گذشته، دیدگاه لیبرال متفاوتی گسترش یافته است. انتخاب دونالد ترامپ، رأی به برکسیت و پیشروی پوپولیسم لرزه به جان «ایمان به عقل» انداخته است. متعاقباً لیبرال‌ها نیز برای تبیین تغییراتِ جاری در سیاست‌ورزی که با نظریۀ تاریخی‌شان جور درنمی‌آید، سراغ قوای پنهانی رفته‌اند. ذهنیت توطئه‌پندار اکنون میان همان جماعت درست‌اندیشی رواج یافته است که دو یا سه سال قبل، این ایده را که «سیاست به دست بازیگران پنهان شکل می‌گیرد» توهم می‌شمردند. در این جهان‌بینی جدید لیبرال، نه‌تنها پیشرفت متوقف شده است بلکه به روش‌های مخفیانه، عامدانه، تیشه به ریشه‌اش می‌زنند و روندش را معکوس می‌کنند.این باور که نیروهایی پنهان زمامدار رویدادهای بشری‌اند، خطرناک‌ترین سم در عرصۀ سیاست‌ورزی است. نورمن کوهن در کتاب مجوز نسل‌کُشی۱ (۱۹۶۷) مطالعه‌ای گران‌سنگ دربارۀ آن متن جعلی مشهور سال ۱۹۰۳ یعنی پروتکل‌های بزرگان صهیون۲ انجام داد. متنی که به احتمال زیاد ساخته و پرداختۀ یکی از افسران سرویس مخفی تزار بوده است. کوهن نشان داد این متن خوراک توهمات نظریۀ توطئۀ عظیمی شد که ماهیت ضدیهودی داشت و در پی سلسله‌ای از تحولات کلان سیاسی به هولوکاست منجر شد. منطق چنین نظریه‌های توطئه‌ای در واقع، قتل‌عام است، و بدین‌ترتیب، پروتکل‌ها به کار توجیه پروژۀ نابودسازی‌ای آمدند که در تاریخ نظیر نداشت. به گفتۀ کوهن، میلیون‌ها نفر بنا به این اعتقاد کشته شدند که «یهودیان، همۀ یهودیان در هرجای دنیا، جزئی از یک نهاد توطئه‌انگیزند که می‌خواهد مابقی بشریّت را ویران کرده و سپس بر آن سلطه یابد». احیای دیدگاه‌های منکر هولوکاست نشان‌دهندۀ ظهور دوبارۀ این خیال مسموم است، نه‌تنها در راست افراطی -که این خیال را هرگز به طور کامل کنار نگذاشت- بلکه همچنین در میان کسانی که خود را مترقی می‌شمارند.ولی نظریۀ توطئه نه محدود به راست افراطی ضدیهودی است، نه محدود به نسل جدید ضدیهودیان که در بخش‌هایی از جناح چپ‌ ظهور کرده‌ است. لیبرال‌ها از قدیم به گزارش‌های مرگ‌ومیر دسته‌جمعی در رژیم‌های مترقی انگ می‌زده‌اند که چنین آمارهایی کار پروپاگاندا است. یک نمونه از ‌این انگ‌زنی‌ها، در اوایل دهۀ ۱۹۳۰ میلادی رُخ داد: ارگان‌های محترم افکار عمومی لیبرال‌ها این حقیقت را نمی‌پذیرفتند که قحطی عظیمی در اتحاد جماهیر شوروی رخ داده است. آن قحطی نه یک فاجعۀ طبیعی، بلکه ساخته و پرداختۀ آدمیزاد بود، فاجعه‌ای که ثمرۀ سیاست‌های استالین بود: ازدست‌رفتن محصولات و احشام در جریان اشتراکی‌کردن شدید کشاورزی، تقاضای استرداد حجم هنگفتی از محصولات از کشاورزان، و صادرات وسیع غله برای کسب ارز خارجی. قحطی سال‌های ۱۹۳۲ و ۱۹۳۳ دست‌ساز دولت شوروی بود.«گرسنگی یا مرگِ ناشی از گرسنگی در کار نیست؛ بلکه مرگ‌ومیر گسترده در نتیجۀ بیماری‌های ناشی از سوءتغذیه جاری است». این حرف عجیب، از گزارش ۳۰ مارس ۱۹۳۳ نیویورک تایمز، زمانی منتشر شد که میلیون‌ها نفر در شوروی از گرسنگی جان می‌دادند. چون قحطی در آن ایام و تا سال‌ها بعد لاپوشانی شد، نمی‌شود گفت دقیقاً چند نفر تلف شدند. ولی اینکه آمار تلفات به میلیون‌ها نفر می‌رسید در آن زمان برای برخی افراد روشن بود، از جمله روزنامه‌نگار آمریکایی یوجین لیونز که آن نقل‌قول را در فصلی از کتاب مأموریت در آرمان‌شهر۳ (۱۹۳۷) با عنوان «لشگر مطبوعاتی یک قحطی را پنهان می‌کنند» آورده است.کتاب لیونز به دلایل متعددی قابل توجه است. او در این کتاب، صحنه‌های روزمره‌ای از شوروی را گزارش می‌کند که خودش و سایر خبرنگاران در مخابره‌هایشان نیاورده بودند: «صدها آوارۀ چرک» از نواحی ویران‌شده که حوالی ایستگاه‌های قطار اردوگاه می‌زدند، با چنان سرعتی که پلیس نمی‌توانست پاکسازی‌شان کند؛ سربازهایی که با هفت‌تیرهای پُر، روستاییان را در خیابان‌های مسکو می‌چرخاندند، «منظره‌ای چنان عادی که فقط نیم‌نگاه بی‌قید جماعت در پیاده‌روها را جلب می‌کرد»؛ هزاران بچۀ سرراهی بی‌خانمان «که برخی از آن‌ها گویی نوزاد بودند»، بچه‌هایی که به‌خاطر مرگ والدین‌شان در جریان اشتراکی‌سازی مزارع یتیم شده بودند، و نگهبانانی از سرویس‌های امنیتی آن‌ها را «عین حیواناتِ مبهوتی که بی‌حال به فضای پیرامون خیره شده‌اند» مراقبت می‌کردند.فصلی با عنوان «دو به‌علاوۀ دو می‌شود پنج» (عبارتی که جورج اورول در رمان ۱۹۸۴ استفاده کرده بود) نشان می‌دهد که ذهن تناقض‌پذیر شوروی چقدر عجیب و غریب بود. در میان کتاب‌هایی که بازدیدکنندگان خارجی از تجربۀ شوروی نوشته‌اند، مأموریت در آرمان‌شهر افشاگرتر از همه است. ولی مهم‌ترین بخش کتاب که به درد امروز می‌خورد آنجاست که لیونز دسیسه‌ای را افشا می‌کند: او و سایر اعضای لشگر مطبوعاتچی‌های خارجی، در توطئه‌ای موفق، اعتبار آن خبرنگاری را که قحطی ۳۳-۱۹۳۲ را گزارش داده بود خدشه‌دار کردند و زمینه‌ساز اخراج او از شوروی شدند.                                                                                          •••لیونز چپ‌گرا بود و نقش فعالی در دفاع از ساکو و ونزتیِ آنارشیست۴ داشت و به عنوان خبرنگار آمریکایی برای آژانس خبری تاس شوروی کار می‌کرد. او در سال ۱۹۲۸ که خبرنگار یونایتدپرس شد، امیدهای زیادی به رژیم شوروی بسته بود. او اولین روزنامه‌نگار غربی بود که اجازۀ مصاحبۀ شخصی با استالین را پیدا کرد. کار که به دوران قحطی کشید، امیدهای او دود شده بودند. اینکه او با همدستی سایر خبرنگاران خارجی به لاپوشانی ماجرا پرداخت، اصلاً و ابداً به دلیل همدلی ایدئولوژیک با آرمان شوروی نبود؛ بلکه مثل آن‌ها می‌ترسید اجازۀ کار در شوروی را از دست بدهد و به غرب برگردد، که آنجا در میانۀ رکود بزرگ با خطر بیکاری و فقر روبرو بود. رعایت‌نکردن خط قرمزهای شوروی همان و مرگ شغل و حرفه همان. فارغ از همدلی‌های سیاسی، تعداد بسیار کمی از روزنامه‌نگاران حاضر بودند چنین خطری را به جان بخرند.لیونز آن توطئه را صریح و بدون دخیل‌کردن احساسات و هیجانات روایت می‌کند. اولین گزارش معتبر از قحطی را گرت جونز در منچستر گاردین منتشر کرد. او روزنامه‌نگاری اهل ولز و منشی سابق لوید جورج بود که هنگام اقامت در مسکو مخفیانه به اوکراین سفر کرد و مشاهداتش را ثبت نمود. جونز که تک‌وتنها در میان روستاها و مزرعه‌های اشتراکی قدم می‌زد، ضجۀ مردم را می‌شنید: «نانی نیست؛ ما داریم می‌میریم».در یکی از سفرهایش با قطار، یک خُرده‌نان خشک را از بار و بُنۀ خودش در تُف‌دان انداخت، ولی یک مسافر دیگر فوراً آن را درآورد و خورد. پاداش جونز برای آن گزارش‌ها این بود که تا ابد از ورود به شوروی منع شد. بهانۀ اخراجش آن بود که گزارشگر نامطمئنی است و نمی‌توان به صداقتش اعتماد کرد. این پیغامی بود که لیونز و لشگر مطبوعاتی‌ها پس از ملاقات با یک افسر ارشد مطبوعاتی شوروی در اتاق یک هتل دریافت کردند. آن افسر همچنین آن‌ها را متقاعد کرد که در نابودکردن اعتبار جونز تبانی کنند. لیونز می‌نویسد: «طی آن همه سال دستکاری در حقایق محضِ خوشایند رژیم‌های دیکتاتوری، زیرکشیدن جونز برایمان بی‌رحمانه‌ترین کار ناخوشایندی بود که پیش آمد... ولی او را زیر کشیدیم، متفق‌القول و با حرف‌های مبهم و دوپهلوی تقریباً یکسان... آن کار چرک که تمام شد، کسی وُدکا سفارش داد... مهمانی هم تا اولین ساعات بامداد طول کشید».در پی اخراج از اتحاد جماهیر شوروی، جونز به‌عنوان گزارشگر محلی در کاردیف کار می‌کرد. سپس در نتیجۀ یک ملاقات تصادفی با ویلیام رندالف هرست که از افراد ذی‌نفوذ مطبوعات بود و خانه‌ای ییلاقی در نزدیکی شهر داشت، دوباره حرفۀ خبرنگار خارجی را سر گرفت. جونز در جریان کارش به چین رفت تا از مناقشۀ چین-ژاپن گزارش بدهد و در حین سفر به نقطه‌ای دورافتاده از آن کشور به دست راهزنان ربوده و کشته شد. برخی می‌گفتند که شوروی در مرگ او دست داشت، ولی شواهد روشنی در دست نبود. شاید واقعاً هنگام سفر در قلمرویی که حساب و کتاب و قانونی نداشت، بدشانسی آورده باشد.فارغ از چندوچون مرگش، جونز قربانی توطئه‌ای شد که لیونز در کتابش ثبت کرده است. لیونز و خبرنگاران همقطارش تا چند دهه به پنهان‌کردن دامنۀ قحطی مصنوعی شوروی در بازۀ ۳۳-۱۹۳۲ کمک کردند. سلب اعتبار از جونز هم بخشی ضروری از این عملیات بود، اما نگرش لیبرال‌های آن زمانه نیز مددکار این فریب شد.لوئی فیشر، روزنامه‌نگار اثرگذار آمریکایی که در سال ۱۹۳۲ از شوروی بازدید کرد، مروّج این روایت رسمی شد که اختلال‌های احتمالی در تأمین غذا نتیجۀ برداشت ناکافی و عملیات‌های خراب‌کاری‌ به دستِ نیروهای ضدشوروی بوده است. (فیشر قاطعانه منکر وجود قحطی‌زدگی و گرسنگی در روسیه بود). فیشر هرگز عضو حزب کمونیست نبود، بلکه به اجتماع گسترده‌تر مسافران لیبرال چپ‌گرا در بازۀ بین دو جنگ جهانی تعلق داشت که به اعتقادشان شوروی تجسم آرمان پیشرفت بشری بود و لذا باید از آن مقابل هرگونه گزارش آسیب‌زننده محافظت کرد. فقط وقتی که جنگ سرد ریشه دواند و لژیون‌های همدلان سابق به خطای خود اعتراف کردند، فیشر مسیر خود را عوض کرد و به چیزی اعتراف کرد که از همان اول کار می‌دانست. گویی تا آن زمان تصور می‌کرد تلفات انسانی تجربۀ شوروی به ثمره‌اش می‌ارزید.این دیدگاه طیف گسترده‌ای از همدلان شوروی هم بود که با به‌اصطلاح «سیاست گام به گامِ فاجعه‌بار»۵ (تعبیر جورج اورول در مقاله‌ای در سال ۱۹۴۵) هم‌رأی بودند: این نظریه می‌گفت پیشرفت بشری از مسیر رویدادهای عظیمی می‌گذرد که غالباً شامل دیکتاتوری‌ها و کشتارهای جمعی هم می‌شود. برخی از این معتقدانِ به این نظریه سوسیالیست‌هایی مثل سیدنی و بئاتریس وب بودند، و مابقی (از جمله محافظه‌کارانی مثل آنتونی ادن) برای کشور خود سرمایه‌داری، ولی در روسیه کمونیسم را می‌پسندیدند. از دید همۀ آن‌ها، اتحاد جماهیر شوروی اساساً یک رژیم مترقی اما گاه‌به‌گاه بلندپرواز بود. پس می‌شود گفت «سیاست گام به گام فاجعه‌بار» عملاً یعنی پیاده‌کردن همان نگاه بهبودگرای۶ لیبرال، اما دربارۀ آن بخشی از بشریّت که بسیار عقب‌مانده تلقی می‌شد.کارزار پنهان‌سازی قحطی شوروی نتیجه‌بخش بود چون به این لیبرال‌ها همانی را می‌گفت که مایل به شنیدنش بودند. طنز ماجرا اینجاست که موفقیتش تا حدی مدیون یک توطئه بود، همان توطئه‌ای که لیونز و همکارانش در مسکو تدارک دیدند، و از جنس همان توطئه‌هایی که لیبرال‌ها اصرار داشتند رُخ نمی‌دهد. درعین‌حال، وقتی که همین جماعت لیبرال به گزارش‌های مرگ دسته‌جمعی ناشی از گرسنگی انگ می‌زدند که جعلیات یک حقۀ راست‌گرایانه است و باید انکارش کرد، می‌شد دید که تصور وجود توطئه‌ای به ذهنشان خطور کرده است. در نظر این لیبرال‌ها، قحطی شوروی نوعی اخبار جعلی بود.                                                                                          •••سبک سوءظن در سیاست‌ورزی آمریکایی۷ از ریچارد هافستدر مطالعه‌ای جامع و مانع دربارۀ نظریۀ توطئه در وادی سیاست است. تحلیل هافستدر که ابتدا در قالب یک جستار در سال ۱۹۶۴ در مجلۀ هارپرز منتشر شد، نشان داد ذهنیتی که به‌واسطۀ شک‌های بدبینانه شکل گرفته بود چگونه نه‌تنها خوراک هواداران بَری گلدواتر (نامزد راست‌گرای حزب جمهوری‌خواه برای ریاست‌جمهوری) را تأمین می‌کرد، بلکه هیزمی بود در خدمت آتشی که سایر جریان‌ها در طیف‌های تندروتر راست آمریکایی به پا کرده بودند. جستار هافستدر که به حق و انصاف از آن تقدیر شده است، حاوی بینش‌هایی حیاتی است که امروز هم در تحلیل وادی سیاست‌ورزی به کار می‌آیند. اما این بینش‌ها درعین‌حال برای لیبرال‌ها هم به همین میزان صادق‌اند، چرا که در بین این جماعت هم باور به سازمان‌دهی مخفیانۀ تحولات سیاسی اخیر در اروپا و ایالات متحده رایج شده است. رییس‌جمهور اسبق جیمی کارتر در ماه ژوئن امسال صراحتاً گفت ترامپ با مداخلۀ روسیه در انتخابات ۲۰۱۶ برنده شده است. در بریتانیا هم کسانی از جمله بن بردشاو (نمایندۀ پارلمان) و کارول کدوالادر (روزنامه‌نگار آبزرور) ادعاهای کمابیش مشابهی دربارۀ همه‌پرسی برکسیت مطرح کرده‌اند. بیجا نیست که بگوییم لیبرال‌ها در تلاش برای تبیین دگردیسی‌های سیاسی چند سال گذشته، حداکثر توفیقشان در حد طرح این جنس نظریه‌ها بوده است.صدالبته این نظریه‌ها بهره‌ای هم از حقیقت بُرده‌اند. کسی که ذره‌ای روسیۀ ولادیمیر پوتین را بشناسد نمی‌تواند در این امر تردید جدی داشته باشد که روسیه سعی کرده است در وادی سیاست غربی‌ها مداخله کند. بر اساس شواهد قاطع، پیوندهایی میان روسیه و احزاب راست افراطی اروپایی وجود دارد، از جمله قرار و مَدارهای تأمین مالی، و نشانه‌هایی در دست است مبنی بر آنکه روسیه از رسانه‌های اجتماعی برای هدف‌گیری رأی‌دهندگان به ترامپ و خروج انگلستان از اتحادیۀ اروپا استفاده کرده است. دولت روسیه یکی از پیشتازان در عرصۀ توسعۀ جنگ‌افزارهای ارتباطی و اطلاعاتی بوده است. ولی هیچ‌یک از مداخلات روسیه، چه منفرد و چه در مجموع، به آن پایه نمی‌رسند که نشان دهند روسیه تحولات فاحش اخیر را مهندسی کرده است. دامنه، عمق و تداوم بی‌اعتمادی عمومی به سرآمدان لیبرال و حاکم بر جامعه واقعاً عظیم‌تر از آن است که چنین روایت‌هایی معتبر باشند.                                                                                          •••این بی‌اعتمادی با اطلاعات گمراه‌کننده در جنگ عراق آغاز شد، با بحران مالی جهانی افزایش یافت، و با تکرار متوالی «پروژۀ ترس» در جنگ اطلاع‌رسانی حول همه‌پُرسی برکسیت به اوج رسید. در اروپا، پیش‌روی مداوم احزاب پوپولیست در کشورهای مختلف از جمله ایتالیا و مجارستان، بازتاب بی‌اعتمادی به نخبگان لیبرال است. در همۀ این موارد، این نخبگان کنار گذاشته شدند چون از فیصله‌دادن به بحرانی که به نظر مردم دست‌پُخت خودشان بود ناتوان بودند. رسیدن نظام مالی تا مرز فروپاشی کامل و مشکلات مزمن مهاجرت همگی دست‌ به دست هم دادند تا اعتبار جریان میانۀ لیبرال را نابود کنند. چنین رُخدادهایی با تیشه‌زدن به ریشۀ اقتدار و مرجعیّت این طیف سیاسی، چنان آسیبی به آن‌ها وارد آورده‌اند که از دست هیچ مداخله‌ای از بیرون برنمی‌آمد. ولی می‌شود شرط بست که کثیری از لیبرال‌ها کماکان باور داشته باشند انحلال آن نظم سیاسی که به باور ایشان ابدی بود، دست‌پُخت دسیسه‌های قوای بیرونی است. هیچ‌چیز آن‌ها را متقاعد نخواهد کرد که به دست خودشان مُهر «باطل شد» بر شناسنامه‌شان زده‌اند. دیوید کامرون، با شور ابلهانه‌ای که نوعاً در این جماعت دیده می‌شود، گفته است که برکسیت نتیجۀ «پوپولیسم» بود. نیک کلگ، شریک او در دولت ائتلافی سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۵، گویا با او هم‌نظر است. انگار هیچ‌یک از آن دو به این احتمال نمی‌اندیشد که عکس‌العمل‌های پوپولیستی شاید مولود سیاست‌های خودشان بوده است.به همین دلیل است که نظریۀ توطئه برای لیبرال‌ها جذاب است. نظریۀ توطئه آن‌ها را از مسئولیت مشکلاتی که به وجود آمده است تبرئه می‌کند. یک دهه سیاست‌های ریاضتی، با حمایت لیبرال‌های تمامی جناح‌ها، به کاهش خدمات عمومی و زیرساخت‌ها منجر شد که به بخش عمدۀ جمعیت بریتانیا ضربه زد. همچنین لیبرال‌های تمامی جناح‌ها مروّج مهاجرت در مقیاس کلان بوده‌اند. هرکس که می‌گفت این روند در کنار مزایایش هزینه‌هایی نیز به‌ویژه برای کارگران فقیر دارد، برچسب نژادپرست می‌خورد و تقبیح می‌شد. اوج‌گیری حزب استقلال انگلستان و سپس حزب برکسیت، نتیجۀ قابل پیش‌بینی این قضایا بود. پوپولیسم ساخته و پرداختۀ ذهن یک طبقۀ سیاسی لیبرال است که تقصیر افول خود را به گردن حماقت رأی‌دهندگان می‌اندازد. اگر طبق ادعای ولادیمیر پوتین ایدۀ لیبرال جان باخته است، این لیبرال‌ها بوده‌اند که در مقامِ نوچه‌های بی‌فکر او دست به کار شده‌اند و آن را کشته‌اند.مطمئناً لیبرال‌ها دست رد به سینۀ هر ایده‌ای خواهند زد که مدعی شود خودشان سقوطشان را رقم زده‌اند. به خیالشان اگر هم قصوری داشته‌اند، این بوده که به قدر کافی لیبرال نبوده‌اند. در نظرشان، آنچه ناکامی‌های لیبرالیسم را التیام می‌دهد لیبرالیسمِ بیشتر است. اگر بخواهند خلاف این بیاندیشند، باید بپذیرند که دیدشان به سیاست‌ورزی از بیخ و بُن مخدوش بوده است. مگر می‌شود خردمندترین طبقۀ نخبگان حاکم در طول تاریخ (یعنی همان توصیفی که لیبرال‌ها از خودشان دارند) دنیای پیرامونشان را درک نکنند؟ لیبرال‌ها، مثل همان بومی‌پرستانی که هدف حملۀ لیبرال‌هایند، با این باور تسلا می‌یابند که نیروهای خارجی دست‌اندرکار براندازی جوامعشان شده‌اند.                                                                                          •••همقطاران روزگار لیونز اعتقاد داشتند اوباش خراب‌کارِ ضدشوروی بودند که دستاوردهای تماشایی کمونیسم شوروی را از بین می‌بُردند. به همین منوال، لیبرال‌های امروزی هم مایلند چنین بیاندیشند که قدرت‌های خارجی مداخله‌گر و چهره‌های پرافاده‌ای مثل استیو بنون (مشاور سابق ترامپ) در مسیر پیشرفت دائمی غرب خرابکاری کرده‌اند. آن‌ها بر مشکلات عمیق سرمایه‌داری بازارمحور چشم می‌بندند، و نارضایتی عمومی را نتیجۀ شیّادی‌های موذیانه می‌دانند، نه پیامد پیش‌بینی‌پذیرِ یک اقتصاد و نظام سیاسی ناکارآمد.اکنون که بخش‌ بزرگی از مردم به نخبگان لیبرال مظنون‌اند و خود لیبرال‌ها نیز مفتون تصور نقشه‌چینی‌های تیره و تار شده‌اند، ما به عصر جدیدی از تفکر توطئه‌مَدار وارد شده‌ایم. ذهنیت بدبین فقط به سیاست‌ورزی محدود نمی‌شود. جنبش ضدواکسیناسیون و منکران تغییر اقلیم نیز نظرات علمی مبنادار و محکم را فریب‌کاریِ جماعتی از ذی‌نفعان موذی می‌شمارند. در همین راستا، جایی هم که توطئه‌ای در کار نیست تصور توطئه می‌رود. اینکه سیاست‌مداران برجسته و نیروهای پلیس ادعای موهوم وجود حلقه‌ای از سرآمدان بچه‌باز در وست‌مینستر را معتبر شمردند، اتفاق معنادار و مهمی افتاد: این اتهام نه‌تنها زندگی افرادی را ویران کرد که به غلط متهم شده بودند، بلکه از گسترش ذهنیتی حکایت می‌کرد که مثل ایام قرون وسطی دنبال یافتن ساحره‌هاست.آزار و اذیت دانشگاهیانی که از خط اصلی فکر غالب در زمینۀ مثلاً نژاد، جنسیت و امپریالیسم فاصله می‌گیرند، به درستی برچسب «نفی آزادی بیان» خورده و تقبیح شده است. ولی از یک منظر بنیادین‌تر، این آزار و اذیت همانا تلاشی است برای ریشه‌کنی شر: شناسایی، تنبیه و نفرین آن جرایمی در ساحت اندیشه که گمان می‌شود ساختارهای سرکوب را بنا می‌کنند. قسمت طنز و پُرکنایۀ ماجرا هم آنکه لیبرال‌های تند و تیز غالباً رهبری این تفتیش عقاید را بر عهده دارند.سخت می‌توان پایانی برای این عصر تصور کرد. بدبینی و سوءظن اختلال روانی آن‌هایی نیست که عقل از کفشان رفته است، بلکه این وضعیت ذهنی گریبان‌گیر آن کسانی می‌شود که جز عقل چیزی برایشان نمانده است. سوءظن غالباً اعتراضی است به بی‌اهمیت بودن خویش: اگر احساس کنی آزار و اذیت می‌شوی بهتر از آن است که احساس کنی نادیده‌ات می‌گیرند. سوءظن، در نقش یک سازوکار تدافعی روانی، ذهن وامانده‌ای را نشان می‌دهد که خیالات کج و معوج خویش را بر دنیایی غامض فرافکنی می‌کند که رازهایش گشودنی نیستند. در ایام تحولات عظیم سیاسی، شکّ بدبینانه می‌تواند به یک بیماری مُسری تبدیل شود. بهترین مصداقش، اوج‌گیری ادبیات پروتکل‌ها در یکی از احزاب تاریخی بریتانیا است. شاید بشود گفت که پروژۀ کوربین اکنون شکست خورده است، اما این حقیقت که او در آستانۀ صعود به بلندترین قلۀ سیاسی حزب کارگر بود نشانۀ آن است که جوامع لیبرال می‌توانند با چه شتابی به وادی سیاست‌ورزی مبتنی بر نفرت و توهم سقوط کنند.خطر جدی آن است که فناوری‌های جدید می‌توانند شکّ مزمن را مثل شیوه‌ای عقلایی از زندگی جلوه دهند. ویدئوهای دیپ‌فیک۸ که با استفاده از هوش مصنوعی تصاویر اشخاص واقعی را در وضعیت‌های جعلی خلق می‌کنند محیط رسانه‌ای را از آنچه هست خیانت‌بارتر می‌کنند. استفادۀ گسترده از فناوری‌های واقعیت مجازی و واقعیت افزوده می‌تواند مرز میان دنیاهای واقعی و خیالی را چنان مبهم کند که دیگر مرزی نماند. یکی دیگر از پارادوکس‌های عمیق‌تر زمانۀ ما این است: پیشرفت پرشتاب در علم و فناوری بود که فرهنگ پساحقیقت را به وجود آورد.اگر هم علاجی برای این مخمصمه باشد، لیبرال‌ها از عرضۀ آن ناتوان‌اند. این جماعت که ردّ پای توطئه‌چینان را در اغتشاش جوامعشان می‌بینند، مبتلا به همان بیماری‌اند که علیه آن می‌خروشند. و لیبرال‌ها چون میل ندارند که بپذیرند چرا پای پیشرفت لنگ می‌زند، بدترین نوع جادو و جنبل را در پیش گرفته‌اند. ولی آن نیروهای تیره و تار که به زعم لیبرال‌ها مشغول توطئه و دسیسه در محیط پیرامون آن‌هایند، سایه‌های یک چیزند: مقاومت [مردم] در برابر واقعیتی که در وجود خود این لیبرال‌هاست.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان گری نوشته است و در تاریخ ۱۴ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «Why liberals now believe in conspiracies» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «چرا لیبرال‌ها حالا طرفدار نظریۀ توطئه شده‌اند؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• جان گری (John Gray) استاد بازنشستۀ فلسفه و علوم سیاسی است. او که یکی از شناخته‌شده‌ترین منتقدان لیبرالیسم در بریتانیا به شمار می‌رود، در نیواستیتسمن، نیویورک ریویو آو بوکس و دیگر مطبوعات معرفی و نقد کتاب می‌نویسد. ترجمان تا امروز مطالب متعددی از گری منتشر کرده است، برای دسترسی به برخی از آن‌ها به پروندۀ «جان گری: گزیده‌ای از مطالب پراکنده» مراجعه کنید.[۱] Warrant for Genocide[۲] The Protocols of the Elders of Zion[۳] Assignment in Utopia[۴] دو آنارشیست آمریکایی ایتالیایی‌تبار که در جریان یک سرقت مسلحانه در سال ۱۹۲۰ به‌خاطر قتل یک نگهبان و یک مأمور پرداخت محکوم و هفت سال بعد با صندلی برقی اعدام شدند [مترجم].[۵] catastrophic gradualism[۶] meliorism[۷] The Paranoid Style in American Politics[۸] Deepfake ]]> جان گری تاریخ‌وسیاست Tue, 24 Sep 2019 07:39:56 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9531/ در هند، علم، شبه‌علم و اسطوره به خدمت سیاست آمده‌اند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9520/ سرینات پرور، نیچر — بریتانیا در ۱۹۴۷ از هند خارج شد. تجزیه‌ای خونین این شبه‌قاره را به دو دولت تقسیم کرد: جمهوری اسلامی پاکستان، و جمهوری هند. هند اگرچه فرقه‌های دینی بسیاری را در خود جای داده، حکومتی سکولار است. یا می‌کوشد باشد: چیزی که برای هند ماند نه جدایی دین از سیاست، بلکه پذیرفتن همۀ سنت‌ها با آغوش باز بود.بااین‌حال، از دهۀ ۱۹۹۰ بدین سو ملی‌گرایی هندو به‌سرعت در هند قدرت را به دست گرفت. در ۲۰۱۴ «حزب مردم هند» (بَهاراتیا‌ جاناتا) برای نخستین‌بار اکثریت پارلمان را کسب کرد و نارندرا مودی نخست‌وزیر شد. در ۲۰۱۹ این حزب با حاشیۀ آرای بیشترِ ۳۷.۵% انتخاب شد. جنبۀ جالب‌توجه روایت‌های این حزب ملی‌گرا تطابق علم، شبه‌علم و اسطوره با پیام‌های سیاسی است. بانو سوبرامانیام، محقق مطالعات زنان، جنسیت و سکسوالیته، در علم مقدس به واکاوی این روایت‌های درهم‌آمیخته می‌پردازد.به اعتقاد او، این شکل ملی‌گرایی از مجرای تقویت یک ایدۀ وسوسه‌انگیز طرفدارانی به دست آورده است: ایدۀ هندِ مبتنی بر تمدن باستان که در آن علم، فناوری و فلسفه شکوفا شد، هندی که می‌توان شکوهش را با اتکا بر گذشتۀ آن احیا نمود. سوبرامانیام می‌نویسد این ایده به نوعی «دین علمی‌شده» و «علم دینی‌شده» انجامیده که موجد «رؤیای هندوستان به‌مثابه یک مدرنیتۀ کهن» است.هند در تمایل به ترکیب سنت با سیاست تنها نیست. آن سوی مرزها در پاکستان، قانون‌گذاری مبتنی بر تفسیری خاص از اعتقادات اسلامی است. و در ایالات متحده طیف محافظه‌گرایی مدت‌ها با بنیادگرایی مسیحی و نفی تکامل عجین بوده است. اما چنان‌که مثال‌های بحث‌شده در علم مقدس نشان می‌دهد، پیچیدگی فزایندۀ این ترکیب در هند شایان‌توجه است.هند باستان مملو از پیشرفت‌های علمی بود، در حوزه‌هایی از علم هیئت و ریاضیات گرفته تا فلزکاری و جراحی. متن سانسکریت سوشروته سمهیته۱، که تاریخ آن به هزارۀ نخست میلادی بازمی‌گردد، به بحث دربارۀ فنون پیوند پوست و بازسازی بینی می‌پردازد. در دوران حکومت استعماری این دستاوردها به همراه نظام‌های معرفتی سنتی هند کاملاً کنار نهاده شد. بااین‌حال، برخی از اظهارات ملی‌گرایانه دربارۀ تاریخ این دستاوردها را بزرگ‌نمایی یا تحریف می‌کند. سوبرامانیام نشان می‌دهد که چگونه علم مدرن در اساطیر هندویی ادغام شده‌اند: برای مثال، مودی گفته است گنیشه، خدای فیل‌سر، نتیجۀ یک جراحی زیبایی باستانی است. دعاوی دیگری نیز برای مدرن جلوه دادنِ اعمال باستان مطرح شده است. برای نمونه، مودی در سخنرانی‌هایش گفته است یوگا می‌تواند از مجرای تقویت وجدان اجتماعی به حل بحران اقلیم کمک کند.در دل علم مقدس چندین مطالعۀ موردی هست که تعامل زیست‌شناسی، سیاست عمومی و سنت‌های باستان در هند امروز را نشان می‌دهد، امری که سوبرامانیام آن را ذیل «زیست‌ملی‌گرایی» چارچوب‌بندی می‌کند. یکی از آن‌ها بازاریابی واستو شاسترا۲ است که لفظاً به معانی «علم معماری» است، سنتی که بی‌شباهت با فنگ شویی چینی نیست و در وداها سرچشمه دارد؛ قدیمی‌ترین متون مقدس هندویی که تاریخ آن به بیش از سه هزار سال پیش برمی‌گردد. این نظام اعتقادی مدعی است ساخت اتاق‌ها و ورودی‌ها به شیوه‌هایی مشخص باعث هارمونی و بیشترشدنِ آسایش می‌شود. گاه به معمارها فشار اقتصادی وارد می‌شود تا سازه‌هایی طراحی کنند که با «واستو» سازگار باشد، و تغییر مدل ساختمان‌های موجود در شهرهایی نظیر بنگلور و بمبئی عملی رایج است.چندین نفر از مقامات منتخب در سالیان اخیر نسبت به واستوی دفاترشان سختگیری کرده‌اند. حتی سوبرامانیام یادآور می‌شود در ۲۰۱۵ نخست‌وزیر ایالت تِلِگانه، ک. چاندراسکهار رائو، یک مشاور واستو به‌عنوان «مشاور معماری» حکومت استخدام نمود. اکنون قرار است دبیرخانۀ این ایالت ویران شود و یک دبیرخانۀ واستو جدید بدیل آن شود. یکی دیگر از مثال‌های سوبرامانیام نشان می‌دهد که اهداف علمی و دینی می‌توانند به نحوی در هم ادغام شوند که تأثیرات مثبت‌تری داشته باشد. «پروژۀ دولتی کانال کشتی‌رانی ستهوسامودرام» که در ۲۰۰۵ راه‌اندازی شد، به دنبال لایروبی گذرگاهی بود که از میان تل‌آب‌های آهکی جزایر سواحل هند و سری‌لانکا می‌گذشت. محققان محیط زیست که به تخریب این زیست‌بومِ شکننده متعرض بودند، خود را همسو با رهبران هندو یافتند که این مکان را مقدس می‌دانند. (در حماسۀ رامایانا آمده است که این تل‌آب‌ها را خدای راما و ارتش میمون‌های او به‌مثابۀ نوعی پل ساختند). در نهایت، «پیمایش باستان‌شناختی هند»، دادگاه عالی و پارلمان وارد این مباحثه شدند. در ۲۰۰۹ کار بر روی این پروژه متوقف شد.همچنین، سوبرامانیام بررسی می‌کند چگونه ممکن است از مطالعات علمی برای شکل‌دهی به تصورات مربوط به نظام‌های اعتقادی و فرهنگ استفاده یا سوءاستفاده شود. مورد مد نظر او نظریۀ مهاجرت آریایی‌هاست که مطابق آن خالقان فرهنگ ودایی -یکی از مؤلفه‌های مهم هندوییسم- حدود ۴۰۰۰ سال پیش در هند پراکنده شدند. بسیاری از ملی‌گرایان، کسانی که معتقدند سرچشمه‌های هندوییسم بسیار قدیمی‌تر است، مدعی شده‌اند پژوهش‌های ژنتیکی بطلان این نظریۀ را نشان داده است. اما به نحوی روزافزون مطالعاتی نظیر فراتحلیلی که در ۲۰۱۷ انجام شد، هجوم‌هایی مرتبط را در حدود ۴۰۰۰ سال پیش نشان می‌دهند.۳بحث‌های سوبرامانیام غنی، متنوع و آگاه به شیوه‌هایی پیچیده و رفت‌وبرگشتی است که از مجراهای علم، کاست، طبقه، پدرسالاری، استعمار و سرمایه‌داری به سیاست و فرهنگ هند شکل می‌بخشد. علم مقدس از تحقیقات متنوعی مدد می‌گیرد، و درعین‌حال می‌داند بیشترشان از ارزش‌های اروپامحور و روشنگری‌محور نشأت می‌گیرند. این کتاب می‌توانست از پرداختن به گفتمان جدیدتر در زبان‌های محلی هندی بهره گیرد، از جمله آثار مربوط به یا به قلم چهار متفکر و نویسنده‌ای که ترورشان در چند سال گذشته با حواشی خشونت‌آمیزتر ملی‌گرایی هندویی پیوند خورده است. روزنامه‌نگاری به نام گاوری لانکش، پزشک و فعال اجتماعی‌ای به نام نارندرا دابهُلکار، سیاستمداری به نام گویند پانسارا و محققی به نام م. م. کالبورگی که همگی یا به زبان کانارایی می‌نوشتند که عمدتاً در ایالت کارناتاکا صحبت می‌شود، یا به زبان مِراتهی که زبان رسمی ایالت مِهاراشترا است. در این زبان‌های محلی است که ظاهراً شدیدترین پیکارها دربارۀ هویت هندی در حال شکل‌گیری است.علم مقدس نوآورانه نیز هست. سوبرامانیام متن آکادمیک خود را با پرده‌هایی از یک افسانۀ خیالی پرطراوت‌تر کرده است. این افسانه بر محور یک سیارۀ خیالی می‌چرخد که ساکنان آن طوری تغییر می‌کنند که به تفاوت‌هایشان احترام بگذارند و ملایمت و نشاط و عدالت را انتخاب کنند. نگارش او بافتاری شبیه داستان‌هایی از حماسه‌های هندی و پورانه‌ها دارد، مجموعۀ بزرگی از ادبیات کلاسیک که عمدتاً به زبان سانسکریت‌اند و گهگاه از آن‌ها برای اهداف محدود سیاسی استفاده شده است. سوبرامانیام با یادآوری روح گستردۀ این آثار به دنبال احیای آن‌هاست.مهم‌تر از همه، علم مقدس نشان می‌دهد که چگونه علم به‌هنگام مواجه هند با چالش‌های عظیم اجتماعی و اقتصادی به جریان می‌افتد. با امواج گرما و کمبود آب که دلالت روشنی بر تغییرات تشدیدشوندۀ اقلیمی‌اند، با اعتراض کشاورزان علیه بدترشدن شرایط، و مرگ کودکان به خاطر فقدان مداخلات سلامت‌محور اساسی، یک دوراهی در پیش است. آیا هندِ اسیر در روایت‌های ملی‌گرایی می‌تواند ارزیابی آگاهانه و دقیقی از موقعیت خود داشته باشد، یا تنها آنچه را خواهد دید که می‌خواهد ببیند؟اطلاعات کتاب‌شناختی:Subramaniam, Banu. Holy Science: The Biopolitics of Hindu Nationalism. University of Washington Press, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سرینات پرور نوشته است و در تاریخ ۲۴ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «Science and the rise of nationalism in India» در وب‌سایت نیچر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ با عنوان «در هند، علم، شبه‌علم و اسطوره به خدمت سیاست آمده‌اند» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.•• سرینات پرور (Srinath Perur) روزنامه‌نگار، نویسنده و مترجمی ساکن هندوستان است که نوشته‌هایش در ان.پی.آر، گرانتا و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است.[۱] Sushruta Samhita [۲] vaastu shaastra[۳] نک. M. Silva et al. BMC Evol. Biol. 17, 88; 2017 ]]> سرینات پرور تاریخ‌وسیاست Wed, 11 Sep 2019 05:10:16 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9520/ هیتلر با اروپا همان کاری را کرد که بقیۀ اروپایی‌ها با مستعمره‌هایشان می‌کردند http://tarjomaan.com/neveshtar/9501/ کانر وودمن، ورسو — هرگز نباید فراموش کرد که استعمار [...] نوعی اثر بومرنگی شایان توجه بر سازوکارهای قدرت در غرب داشته است [...] مجموعۀ کاملی از الگوهای استعماری به خود غرب بازگشتند.میشل فوکوبنا به تصور غالب، امپریالیسم چیزی است که روی یک «دیگری» اعمال می‌شود. کشورهای سلطه‌گر -طی ۵۰۰ سال گذشته، اکثراً کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی- سلطۀ نظامی و سیاسی و فرهنگی بر جمعیت‌های خارجیِ محروم از قدرت اعمال می‌کنند. این جمعیت‌های خارجی، در معنای فوق، کسانی هستند که آثار منفی و ماندگار امپریالیسم بر آن‌ها تحمیل می‌شود. امپریالیسم چیزی است که در «آنجا»، در مستعمرات، اتفاق می‌افتد؛ وقتی بحث از تاریخ و کردار استعمار است، سیاست‌های داخلی کشورهای امپریالیست از حیث سیاسی و تحلیلی چندان جالب توجه نیست.اما در واقع امر، رویۀ ۵۰۰ سالۀ امپریالیسم آثاری عمیق و پایدار بر خودِ مراکز متروپلیس۱ نیز داشته است. از نمادپردازی‌های تصویری‌مان تا غذایی که می‌خوریم، از ترکیب قومی‌مان تا ایدئولوژی‌های نژادپرستانه‌مان، مردمان اروپایی تا اعماق زندگی خود از تاریخ و حضور امپریالیسم تأثیر پذیرفته‌اند. این مسائل معطوف به سازوکار مشخصی است که امپریالیسم از طریق آن عمیقاً به ساختار سیاسی و اجتماعی کشورهای اجراکنندۀ آن شکل داده است: اثر بومرنگی امپریالیسم.به طور مشخص‌تر، «اثر بومرنگی امپریالیسم» اصطلاحی است برای شیوۀ استفادۀ امپراتوری‌ها از مستعمراتشان به عنوان آزمایشگاهِ روش‌های ضد‌ـ‌شورش، کنترل و سرکوب اجتماعی، روش‌هایی که می‌توانند بعداً به خود متروپلیسهای امپراتوری بازگردند و علیه به‌ حاشیه ‌رانده ‌شده‌ها، تحت‌انقیادها و فرودستانِ داخلی نیز به کار گرفته شوند. به سبب محدودیت‌های اخلاقی و قانونیِ ناچیز در مستعمرات، امپراتوری‌ها دستشان برای آزمودن تکنولوژی‌ها و سلسله‌مراتب اجتماعی جدید بر جمعیت‌های مستعمره باز است. و وقتی این‌ تکنیک‌ها خوب پرورده شدند، گردش اطلاعات و کارکنان در سطح امپراتوری، این روش‌های سرکوب را در کل مستعمرات پخش می‌کند و در نهایت هم به خود سرزمین اصلی می‌رسند.طی دورۀ اوج امپریالیسم اروپایی در قرون نوزدهم و بیستم، تکنیک‌ها و ایدئولوژی‌ها و رویه‌های بسیاری که در مستعمرات تکمیل شده بودند به اروپا بازگردانده شدند و علیه جمعیت‌های حاشیه‌ای، مخالفان و رانده‌شدگان به کار رفتند. بعضی مواقع، کل نهادهای مستعمراتی به صورت معکوس به متروپلیس صادر شدند. در مواقعی دیگر، برخی از تاکتیک‌های ضد‌ـ‌شورش علیه جمعیت‌های مهاجری به کار گرفته شدند که از جنگ‌های مستعمراتی فرار کرده و در سرزمین‌های مرکزی امپراتوری ساکن شده بودند. در دورۀ نو‌امپریالیسم کنونی، بومرنگ کماکان به نحوی عمیق بر ذهنیاتِ کشورهای سفیدپوستِ اکثریت تأثیر می‌گذارد و زمین منازعه میان چپِ طبقۀ کارگر و طبقات حاکم را ساختاربندی می‌کند.بومرنگ امپریالیسم و آلمان نازیاصطلاح «بومرنگ امپریالیسم»، و نظریات سیاسیِ ملازم با آن، نخستین بار وقتی ظهور کرد که دانشوران، روشنفکران و فعالان اجتماعی سعی کردند با تجربۀ تاریخی هولوکاست در جنگ دوم جهانی دست‌وپنجه نرم کنند. بعضی‌ها می‌پرسیدند، چطور ممکن است یکی از مراکز جهانیِ نوآوریِ هنری و علمی و سیاسی -آلمان دورۀ وایمار- به دام یکی از فراگیرترین نسل‌کشی‌های تاریخ بشر بیفتد؟بعضی‌ها، با توضیحی که هنوز هم رایج است، دنبال این بودند که بگویند هیتلر و آلمان نازی استثنا بودند. هولوکاست یک اتفاق غریب بود، انحرافی بود از سنت‌های انسان‌گرایی و دموکراسیِ روشنگرانۀ اروپایی؛ یک روان‌پریشی جمعی در ملت آلمان، شاید. بقیه می‌گفتند ظهور حزب نازی با سلسله‌ای از حوادث تاریخیِ تأسف‌بار قابل توضیح است: قرارداد ورسای؛ رکود بزرگ، ناکامی اپوزیسیونِ پیشرو آلمان.روشنفکران خاصی بودند که عمیق‌تر شدند، دنبال این رفتند که از ساختار اندیشه و عمل اروپایی که نه فقط جمعیت آلمان، بلکه بخش‌های بزرگی از اروپا را مستعد فاشیسم و اتاق‌های گاز کرده بود پرده بردارند. آنان آلمان نازی را در درون پیوستاری از تاریخ اروپا قرار دادند، که در آن تنها از این جهت استثنا به حساب می‌آمد که رویۀ اروپاییِ از پیش موجود را به شکلی مشخصاً افراطی به نمایش می‌گذاشت. شاید معروف‌ترینِ آنان ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو باشند، که در کتاب دیالکتیک روشنگری، هولوکاست را در تضادها و تنش‌های مدرنیتۀ روشنگرانه و صنعت‌گرایی سرمایه‌دارانه جای دادند.دو تن دیگر به نقاط دیگری نگریستند و جایگاه آلمان نازی را در گذشته و اکنون امپریالیسم اروپایی مشخص کردند. نظریه‌پرداز سیاسی، هانا آرنت، در ریشه‌های توتالیتاریسم می‌گوید که تأکید بر نژاد و گسترش قلمرو -دو رویۀ ذاتی امپریالیسم- بنیادهای فاشیسم اروپایی را ریختند. تمامیت‌خواهی در اروپا پیامد چیزی بود که آرنت به آن «بومرنگ امپریالیسم» می‌گفت. به طور مشابه، امه سزر ، شاعر و نظریه‌پرداز فرانسوی، نیز در گفتار دربارۀ استعمار۲ می‌گوید که هیتلر «شیوه‌های استعماری‌ای را در اروپا به کار بست که پیش از آن فقط برای [مستعمرات] نگه داشته شده بودند» و آنچه به نظر می‌رسید انحرافی متعلق به عصر بربری پیشا‌‌مدرن است -یعنی هولوکاست- را قاطعانه در سنت امپریالیستی اروپا جای داد.طبق این دیدگاه، روش‌های هیتلر چیزهای ناآشنایی برای جامعۀ اروپا نبودند. تفاوت عمدۀ کار هیتلر در این بود که این روش‌ها را علیه جمعیت‌های اروپایی به کار گرفت، و در درون خود اروپا. از نگاه جنوبِ جهانی، که قرن‌ها از شدیدترین غارتگری‌های امپریالیسم اروپایی رنج کشیده بود، آلمان نازی اصلاً چیز عجیبی نبود. حدود ۵۰ میلیون نفر از بومیان آمریکایی بر اثر استعمار اسپانیا جان باخته بودند؛ بیش از ۱۰ میلیون نفر از آفریقاییان از اقیانوس اطلس گذر داده شده بودند تا در کارائیب و دیگر نقاط در بردگی زندگی کنند؛ ده‌ها میلیون تن بدون این که نامی از آن‌ها برده شده باشد بر اثر قحطی‌هایی که بریتانیا در هند پدید آورد از میان رفته بودند.اصطلاح «بومرنگ امپریالیسم» راهی بود برای توصیف این که چطور برخی از سازوکارهای مورد استفادۀ آلمان نازی در آزمایشگاه‌های مستعمراتی توسعه یافته بودند، و چطور رویۀ امپریالیسم شرایط زمینه‌ای برای چنان رخداد هراسناکی را فراهم کرده بود.بومرنگ امپریالیسم و ساخت تاریخی نژاد(پرستی)آنچه شاید قدرتمندترین ابزار ایدئولوژیک و مادیِ تولیدشده به دست طبقۀ حاکم اروپایی باشد نیز در مستعمرات ریشه دارد: ایدئولوژی و کردار نژاد(پرستی). دسته‌بندی نژادی جمعیت جهان -طبقه‌بندی سلسله‌مراتبی انسان‌ها طبق گروه‌بندی ویژگی‌های ظاهراً جسمانی و فرهنگی- طی دوران تجارت برده و استعمارِ اکثریت غالب جنوب جهانی توسعه یافت. این ابزار در درون تصویر اروپاییان از خودشان جای گرفت، از جمله طبقات کارگر اروپایی، که رفته‌رفته دیگر خودشان را «سفید» می‌دانستند. ساخت تاریخی نژاد یکی از تحولات عمیقاً تأثیرگذار مدرنیته بوده است. نژاد یک اختراع استعماری بود که هنوز هم در سراسر جهان همچون بومرنگ در حرکت است.اما برای این که متوجه این موضوع بشویم، باید به یاد داشته باشیم که نژاد صرفاً مجموعه‌ای از پیش‌داوری‌ها نیست که در ذهن افراد جا خوش کرده باشد. نژاد ابتدا‌ئاً مجموعه‌ای از کردارهای مادی بود که در درون ساختارها و تاریخ‌های استعماری جای داشت. چنان که دانشور هلندی، گلوریا وکر، می‌گوید، «در نژاد بحث ما فقط ایدئولوژی و باورها و گزاره‌ها نیست»، بلکه «در اعمال نیز خودش را نشان می‌دهد، در شیوۀ سازمان‌یافتن و انجام‌شدن امور». نژادبندی‌کردنِ جمعیت‌های تحت استعمار برای توجیه انقیاد آنان ضروری بود؛ اما از طریق رویه‌های امپریالیستیِ نظارت و سلطه و خشونت نیز تولید می‌شد. بنابراین، واردات ساخت اجتماعی نژاد از مستعمره به متروپلیس با واردات تکنیک‌های سرکوب درهم‌تنیده است و تا حدی از آن قوام‌ گرفته است. این که می‌گوییم نژاد امری مادی است بدین معناست.در میانۀ جنبش‌های ضد‌‌استعماری بزرگ دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، روشنفکران کشورهای تحت استعمار، به‌ویژه در دنیای فرانسه‌زبان، دربارۀ تأثیرات استعمارگری بر اربابان امپریالیست نظریه‌پردازی کردند. تحقیرکردن، سلب انسانیت از دیگران و بدنام‌کردن انسان‌های دیگر چیزی نیست که بر روان سرکوبگران آثار ناخواستۀ منفی نداشته باشد. چنان که آلبرت میمی، روشنفکر فرانسوی، در ۱۹۵۷ نوشته بود، «وضعیت استعماری، همان طور که استعمارشدگان را می‌سازد، استعمارگران را نیز می‌سازد».بومرنگ امپریالیسم حتی در تلقی اروپایی سفیدپوست از خودش در روابط جنسی نیز تأثیرگذار بود. چنان که آن لورا استولر نشان داده است، تمایلات جنسی انسان سفید تا حدی در تقابل با زنِ تحت استعمار -غیرمعمول، همواره در دسترس، و از نظر نژادی همیشه ترسان- شکل گرفت. در سطح دولت‌ها، روش‌های امپریالیستیِ کنترلِ روابط جنسی گاهی اوقات به عنوان مدل‌هایی برای قشربندی جنسیتی در کشور استعمارگر نیز استفاده می‌شدند. برای مثال، روش‌های معاینه و تحدید کارگران جنسی که در ۱۸۵۷ در هنگ‌کنگ تحت استعمار بنا شدند، با تصویب قانون بیماری‌های واگیردار در ۱۸۶۴ راه خود را به بریتانیا نیز باز کردند.امروز، بومرنگ امپریالیسم فقط چرخه‌ای در کتاب‌های تاریخ نیست. میراث امپراتوری‌های رسمی -که به مدت پنج قرن سیاست‌های جهانی را مدیریت می‌کردند، رشد اقتصادی را ساختاربندی می‌کردند و بر فرهنگ جهانی تأثیر می‌گذاشتند- کماکان تأثیری عمیق بر جوامع اروپایی دارد.در واقع، مناسبات امپریالیستی سلطه بین شمال و جنوب جهانی هنوز ادامه دارد. از سلطۀ فرانسه بر آفریقای فرانسه‌زبان و مداخلات نظامی دائمی بریتانیا-‌آمریکا، تا تأثیرگذاری غرب بر نهادهای مالی بین‌المللی و فعالیت‌های معدنی اروپایی‌-‌آمریکایی در سرزمین‌های خارجی، امپریالیسم و میراث آن هنوز هم کاملاً با ماست. افراد زیادی در جنوب جهانی، از قوام نکرومه۳ تا توما سانکارا۴، دریافته‌اند که استعمار به نو‌‌امپریالیسم دگردیسی یافته است: شاید دیگر پرچم فرانسه در شهر آفریقایی فادا افراشته نشود، اما بهره‌کشی اقتصادی، دخالت نظامی و فریب‌های دیپلماتیک هنوز هم هستند.به همین قرینه، آثار نو‌امپریالیسم نیز مجدداً همچون بومرنگ، سطح جهان را درمی‌نوردند. شکلی از سرمایه‌داری و نئو‌لیبرالیسم که معرف زمانۀ ماست، اولین بار در دهۀ ۱۹۷۰ در شیلی آزمایش شده بود، وقتی که دولت ایالات متحده حکومت چپ‌گرای سالوادور آلنده را سرنگون کرد و اقتصاددانان آمریکایی گرد هم جمع شدند تا به دیکتاتوری نظامی تازه‌‌مستقرشده مشاوره دهند. نئو‌‌لیبرالیسم، که بر همه چیز در غرب تأثیر گذاشته است، از افزایش نابرابری تا افول دورنمای زندگی، از عمیق‌ترین تلقی‌های ما دربارۀ جهان تا شیوۀ ارتباط ما با یکدیگر، تا حدی محصول اثر بومرنگی (نو)امپریالیسم است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کانر وودمن نوشته است و در تاریخ ۲۲ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «The Imperial Boomerang: How colonial methods of repression migrate back to the metropolis» در وب‌سایت ورسو منتشر شده و اولین بخش از مقاله‌ای ۵بخشی است که به تدریج در ورسو منتشر خواهد شد. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ شهریور ۱۳۹۸ با عنوان «هیتلر با اروپا همان کاری را کرد که بقیۀ اروپایی‌ها با مستعمره‌هایشان می‌کردند» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• کانر وودمن (Connor Woodman) پژوهشگر و نویسندۀ چپ‌گرا است. موضوع مورد علاقۀ او شیوه‌های جدید سرکوب و نظارت است و نوشته‌هایش در مجلاتی مانند ژاکوبین به انتشار رسیده‌اند.[۱] metropolitan: در کاربرد عام، متروپلیس به معنای کلان‌شهر است، اما در مباحث استعماری به کشور استعمارگر در مقام مقایسه با مستعمره‌اش متروپلیس می‌گویند. به همین دلیل این کلمه ترجمه نشده و صرفاً به فارسی ترانویسی شده است [مترجم].[۲] Discourse on Colonialism[۳] Kwame Nkrumah: از اولین رهبران سیاسی کشور غنا که علیه استعمار مبارزه می‌کرد [مترجم].[۴] Thomas Sankara:از رهبران چپ‌گرا و بنیان‌گذاران کشور بورکینافاسو [مترجم]. ]]> کانر وودمن تاریخ‌وسیاست Mon, 26 Aug 2019 04:57:28 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9501/ سرانجام دخترانی که بوکوحرام دزدیده بود به کجا رسید؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9495/ لیلی مایر، ان.پی.آر — عایشه سسِی، ژورنالیست بریتانیایی-سیرالئونی، بیش از یک دهه مسئول گزارش‌های مربوط به آفریقا در سی.‌ان‌.ان بود و دربارۀ موضوعاتی از بهار عربی گرفته تا مرگ نلسون ماندلا می‌نوشت.حالا سسی در اولین کتابش، زیر درخت تمر هندی، این فرصت را پیدا کرده است تا مفصلاً داستانی را بکاود که برای کار حرفه‌ای‌ او بسیار مهم بوده، اما علاوه‌برآن، جایگاه ویژه‌ای نیز در دلش داشته است: ربودنِ ۲۷۶ دختر مدرسه‌ای در سال ۲۰۱۴ به دست گروه بوکوحرام (وابسته به داعش) در شهر شبوک در شمال نیجریه.با وجود مبهم‌سازی اخبار از سوی دولت و نیز افول علاقۀ مردم دنیا پس از موجی از فعالیت در شبکه‌های اجتماعی (هشتگ BringBackOurGirls# را به یاد دارید؟)، سسی چندسال پیگیر این داستان بود و آن را تجزیه و تحلیل کرد. ۲۱۹ نفر از این دختران، دو سال در اسارت بودند و ۱۱۲ نفر هنوز هم آزاد نشده‌اند.سسی در کتاب زیر درخت تمر هندی خاطرات دختران آزادشده را با مهارت هرچه بیشتر با تجربۀ ژورنالیستی خود در هم می‌آمیزد.سسی نویسنده‌ای صریح و قاطع است و از همان فصل‌های اول زیر درخت تمر هندی، آمیزه‌ای قوی از گزارشگری و تحلیل اجتماعی را عرضه می‌کند. او که حالا سی.‌ان.‌ان را ترک کرده، آزاد است تا حمایت خود را از تحصیل دختران به‌عنوان مبنای این کتاب قرار دهد. او عزمش را جزم کرده تا نگذارد داستان دختران شبوک در «خلاء نیجریه» به دست فراموشی سپرده شود. در این راستا، او داستان خود را در قالب دو استدلال کلی‌تر و پیوسته به هم ارائه می‌دهد: اول اینکه تبعیض طبقاتی، نژادپرستی و تبعیض جنسیتی مشخص می‌کند چه اخباری و چگونه به دست ما برسد؛ و دوم اینکه مخالفت شدید بوکوحرام با تحصیل دخترانْ نشانه‌ای کاملاً آشکار از یک ضعف بین‌المللی در حمایت از برابری و آزادی زنان است.استدلال دوم شاید آشناتر از اولی باشد. هرچند این نکته کاملاً کلیدی است، وقتی خوانندگان روایتِ ربوده‌شدنِ دختران شبوک را می‌خوانند، بعید است از این مطلب تعجب کنند که «مخالفت خستگی‌ناپذیر بوکوحرام با تحصیل دختران، اساساً تجلی میل آن‌ها برای خاموش‌کردن صدای این دختران است» یا درنتیجۀ مورد قبلی، «محروم‌کردن زنان از اینکه صدایی داشته باشند، به معنای ناتوان‌کردن آن‌ها در به چالش‌کشیدن فعالیت‌ها و هنجارهایی است که آن‌ها را تحت انقیاد درآورده و به آن‌ها آسیب می‌زند». آنچه موجب تمایز کتاب زیر درخت تمر هندی شده است، تحقیقات سسی دربارۀ همدستی دولت نیجریه و رسانه‌های بین‌المللی در سرکوب صدای دختران شبوک و والدینشان و نیز فعالان نیجریه‌ای است که برای آزادی آن‌ها مبارزه می‌کنند.سسی بر این باور است که نقش دولت نیجریه عمدی و تا حدی بدخواهانه است. وقتی دختران شبوک ربوده شدند، رئیس‌جمهور وقت گودلاک جاناتان اعلام کرد که این آدم‌ربایی «حقه‌ای است که هدفش بی‌آبروکردن و نهایتاً کنارزدن او از سِمت خود است». چندین هفته پس از آدم‌ربایی، همسر او، پِیشنس جاناتان، خطاب به مادران بعضی از دختران ربوده‌شده گفت: «ما زنان نیجریه‌ای می‌گوییم که هیچ کودکی ربوده نشده ... دیگر کاری نمانده که بتوانیم انجام دهیم». محمدو بوهاری، جانشین جاناتان، در تبلیغات نامزدی خود قول داد دختران شبوک را بازگرداند، اما به محض رسیدن به ریاست جمهوری، نجات آن‌ها را از فهرست اولویت‌هایش خارج کرد.دختران ربوده‌شده اهل ایالت بورنو بودند، منطقه‌ای که به لحاظ سیاسی به حاشیه رانده شده و کمتر از ۳۰ درصد دخترانِ آنجا وقتی به سن مدرسه می‌رسند، تحصیلات را شروع می‌کنند. سسی می‌گوید آشکار است که تحصیل دختران بورنو هیچگاه اهمیتی برای دولت نیجریه نداشته و البته شکست دولت در حفاظت از مدرسۀ راهنمایی دخترانۀ دولتی در شبوک نیز بر این حدس صحه می‌گذارد. با اینکه همه می‌دانستند بوکوحرام (اصلاً اسم این گروه یعنی «تحصیل حرام است») در شبوک فعال است، اما فقط دو مرد بالای ۶۰ سال از صدها دانش‌آموز دختر شبوکی محافظت می‌کردند.به گفتۀ سسی، بی‌تفاوتی رسانه‌های بین‌المللی به صدای دخترها شاید تا آن حد عمدی نباشد، اما آسیب‌زاتر است. سسی در آن زمان، خبر آزادسازی ۲۱ دختر اول را پوشش داده بود و حالا در کتابش دربارۀ آن قضیه چنین می‌نویسد: «این لحظه‌ای بود که منتظرش بودم، فرصتی برای اینکه توجه مخاطبان را از این دیدگاه آزارنده دور نمایم که ربوده‌شدنِ این دختران، فقط فقدان مشتی آدم بی‌اهمیت بود، سرقتِ کامیونی از بدن‌های سیاهِ بی‌چهره و بی‌نام». اما سسی مجبور شد لابی کند تا بتواند این خبر را پوشش بدهد. سی‌.ان‌.ان هم او را بدون پشتیبانی چندان به شبوک فرستاد. هم داخل و هم خارج از تحریریه، واکنش‌ها به بازگشت دختران مسکوت شد. سسی دلسرد شد، اما بی‌تفاوتی مخاطبان و رئیسانش خبر از چیزی می‌داد که او از قبل می‌دانست: «در بخش اعظم جامعۀ آمریکا، رنج مردمان سیاه و تیره –به‌خصوص زنان سیاه و تیره– به راحتی پذیرفته و فراموش می‌شود».دولت‌های جاناتان و بوهاری در حق دختران شبوک و خانواده‌هایشان کم‌انصافی کردند. سسی معتقد است که بقیۀ ما نیز چنین کردیم. هر چقدر جامعۀ بین‌الملل توجه پایدارتری به تحصیل دختران نشان دهد، گروه‌های تروریستی‌ای مثل بوکوحرام کمتر خواهند توانست «تحصیل و خودمختاری را از آحاد مردم بگیرند تا آن‌ها را فرودست نگه داشته و به آسانی تحت کنترل خود درآورند»، یا به‌طور خلاصه، نخواهند توانست با ارعاب، نیرو جذب کنند و به قدرت برسند. از نظر سسی، فراموشکاری بینندگان آمریکایی نسبت به مخمصۀ دختران شبوک نشان از نوعی کوته‌بینی خطرناک دارد. او می‌نویسد: «وحشت‌هایی که این دختران تحمل کرده‌اند ... [باید] در دل گفت‌وگوهای مربوط به خطرات جهانی پیشِ روی آمریکا جا داشته باشد». گزارشگران، مدیران اجرایی شبکه‌ها و روزنامه‌ها، و مخاطبان اخبار اگر به تلاش دختران سرتاسر دنیا برای تحصیل و رهاسازی خود توجه نشان دهند می‌توانند هم به نجات بقیۀ دختران اسیر شبوک کمک کنند و هم جوامع را در برابر انواع نیروهای واپس‌گرایی و ترس محافظت نمایند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Sesay, Isha. Beneath the Tamarind Tree: A Story of Courage, Family, and the Lost Schoolgirls of Boko Haram. Dey Street Books, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لیلی مایر نوشته است و در تاریخ ۱۰ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «Girls Captured by Boko-Haram Brought into Focus in Beneath The Tamarind Tree» در وب‌سایت ‌ان.پی.آر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «سرانجام دخترانی که بوکوحرام دزدیده بود به کجا رسید؟» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• لیلی مایر (Lily Meyer) نویسنده، مترجم و مرورنویس اهل واشنگتن دی‌.سی. است. نوشته‌های او در نشریاتی همچون آتلانتیک، جوی‌لند، لانگ‌ریدز و نیویورکر منتشر شده است. ]]> لیلی مایر تاریخ‌وسیاست Sun, 18 Aug 2019 05:00:35 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9495/ حکومت بهتر است مثل وِیز باشد: فقط کمک کند به مقصدتان برسید http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9457/ ساموئل موین، نیشن — هروقت باید با ماشین جایی بروم، از مسیریاب وِیز استفاده می‌کنم. این برنامک دردسرهای زیادی را از روی دوشم برمی‌دارد، چون اطلاعاتی را انباشته می‌کند که در دسترس من نیستند و حتی برای توزیع منطقی ترافیک برنامه‌ریزی می‌کند تا خیابان‌ها غلغله نشوند. البته تبلیغ‌های زیادی هم روی موبایلم می‌فرستد، ولی سعی می‌کنم آن‌ها را نادیده بگیرم چون زیاد اذیتم نمی‌کنند.ولی ویز مشخصه‌هایی دارد که محل بحث و سؤال‌اند. اول آن که، به من نمی‌گوید کجا بروم، گویی که انتخاب مقصد تماماً به عهدۀ من است. ویز ارضای میل‌های من را تسهیل می‌کند، چه بجا باشند و چه نابجا. ویز یعنی جرمی بنتامی در زمانۀ مصرف‌کنندۀ دیجیتال: مغازۀ ساندویچی با فروشگاه کتاب‌های ادبی فرقی ندارد. دوم آن که، ویز زیرساخت نمی‌سازد. این برنامک مسیرهای کاربرانش را در جاده‌هایی که فی‌المجلس موجودند برنامه‌ریزی می‌کند، و بدین‌ترتیب این توهم را تشدید می‌کند که آنچه داریم برای نیازهایمان بس است و از دولت کمتر از آنی که شاید بدون ویز مطالبه می‌کردیم، می‌خواهیم. و آنچه بیش از همه مشکل‌ساز است: ویز تکیۀ ما به خودروها را از آنچه هست بیشتر می‌کند، و توجه دسته‌جمعی‌مان را به عواقب این کار برای مسائل اقلیمی (از جمله این که در جامعۀ نابرابر ما چه کسی باید این عواقب را به دوش بکشد) به تعویق می‌اندازد.ولی معایبش هرچه که باشد، ویز نشانۀ یک پیروزی در راستای «مسیریابی‌پذیری»۱ است. کَس سانستاین این واژۀ زمخت را در کتاب جدیدش دربارۀ آزادی عمل می‌آورد تا بگوید رسیدن از اینجا به آنجا، یا به معنای استعاری‌اش دست‌یابی به هدف پس از تعیین آن، گاه چقدر ساده و گاه چقدر دشوار است. به نظر سانستاین، حکومت باید تا آنجا که می‌شود شبیه ویز شود: به مردم کمک کند میل‌ها و رؤیاهایشان را برآورده کنند، به‌ویژه وقتی خودشان سدّ راه این کار شده‌اند. ولی به بحث مسیریابی‌پذیری که وارد شویم، لاجرم با مسئله‌ای بزرگ‌تر مواجهیم: منشأ میل‌های ما چیست، و جامعه چگونه آن‌ها را نه‌تنها با امیال دیگران، بلکه در قالب یک طرح‌وارۀ مشترک حیات جفت‌وجور می‌کند؟ لیبرال‌ها مدت‌هاست از پرداختن به مسألۀ «چیستیِ خواسته‌های مردم» امتناع کرده‌اند، و بر این موضوع چشم بسته‌اند که اکثر موانع مسیر را دولت یا تک‌تک افراد علم نکرده‌اند، بلکه بازارِ مقررات‌زدایی شده و جامعۀ اصلاح‌نشده‌ای رقم زده است که سرکوب سکۀ رایج آن است.سانستاین، متولد سال ۱۹۵۴، چندین دهه است که سرشناس‌ترین استاد حقوق آمریکا بوده است. به پشتوانۀ قوّت دستاوردهایش، به جایگاه یکی از روشنفکران مردمی برجستۀ آمریکا رسید. او یکی از دو نویسندۀ کتاب عالمانه و پرفروش سقلمه (۲۰۰۸) بود. سانستاین و همکارش ریچارد تالر (اقتصاددان دانشگاه شیکاگو) در آن کتاب به دفاع از یک فُرم جدید و ساده‌تر حکمرانی برآمدند که می‌خواهد از طریق اطلاع‌رسانی بر انتخاب‌ها تأثیر بگذارد، چنانکه به‌جای اجبار مستقیم افراد، به آن‌ها سقلمه بزند. سانستاین که دوست و مرشد باراک اوباما بوده است، در دولت او هم خدمت کرد و از ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۱ روی بحث سیاست‌گذاری تنظیمی و تعدیلی کار کرد. همچنین کتابی دربارۀ سه گانۀ «جنگ ستارگان» نوشت، تا شاید در حوزۀ فرهنگ عامه‌پسند هم اعتباری برای خود دست و پا کند، که البته هرچه درباره‌اش کمتر بگوییم بهتر است. سانستاین که روزگاری با مارتا نوسبامِ فیلسوف معاشرت داشت، اکنون همسر نمایندۀ سابق ایالات متحده در سازمان ملل متحد سامانتا پاور است. در نتیجه، هر از گاهی سر و کله‌اش در ستون‌های سخن‌چینی هم پیدا می‌شود، مثل وقتی که هنری کیسینجر در مهمانی مجلل یکی از کتاب‌های او حاضر شد.او که یکی از پرکارترین دانشگاهیان زمانۀ ماست، آن حکمت هراکلیتوس را نقض کرده است که می‌گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند در یک رودخانه دو بار گام بنهد». سانستاین در آغاز حرفه‌اش استاد لیبرال قوانین اداری بود، ولی از اولین سال‌های کارش در دانشگاه شیکاگو، خود را غرق اقتصاد اختیارگرایانه۲ کرده که در همان دانشگاه به شهرت رسید، و تا امروز، جهان‌بینی کمابیش ثابتی را ارائه داده است. اگر یکی از چندین و چند کتابش را تصادفی در بیاورید (به حساب من، سانستاین حدود هشت کتاب ظرف دو سال گذشته منتشر کرده است)، معمولاً گزاره‌های مشابهی را پیدا می‌کنید.بیش و پیش از همه، سانستاین می‌گوید که اساساً حق با فریدریش هایک، آن حکیم اختیارگرا، بود: حکومت، فارغ از این که همیشه میل به ستمگری دارد، قادر نیست اطلاعات را چنان متمرکز کند که بهترین برون‌داد اجتماعی حاصل شود. (این ادعا البته همان دو پرسش جدی و حاد را دوباره مطرح می‌کند: ویز چگونه کار می‌کند؟ و حکومت اصلاً چگونه می‌تواند کاری شایسته و بایسته انجام دهد؟) به همین منوال، سانستاین اصرار دارد که «بازار آزاد» پادشاه است، گرچه دولت را هم تماماً کنار نمی‌گذارد. او در سال‌های اخیر منتقد تند و تیز آن شکاکیّت افراطی به حکومت بوده است که در جنبش تی‌پارتی۳ و تجلی‌های روشن‌فکرانه‌اش به اوج رسید. ولی به‌خاطر ایمانی که به بازار دارد، به بسیاری از شکل‌های مداخلۀ دولت هم شکّاک است، و آنچه بیش از همه وحشت‌زده‌اش می‌کند دورنمای مقررات‌گذاریِ زیاده از حد است. او اصرار دارد که مقصود اصلی قوانین باید بیشینه‌کردن کارآیی باشد.در نظر سانستاین، دلیل وجودی دولت آن است که به شهروندان کمک کند به اهداف خصوصی‌شان دست یابند: از طریق سقلمه‌زنی، دولت می‌تواند به شکلی پدرسالارانه بر تلاش‌های شهروندان برای برآورده کردن این امیال اثر بگذارد و آن‌ها را شکل بدهد، ولی فقط به این شرط که نیاز شهروندان به «آزادی انتخاب» را محترم بشمارد. «آزادی انتخاب» تعبیری است که سانستاین از میلتون فریدمنِ اقتصاددان وام می‌گیرد و مکرّر در کتاب جدیدش از آن استفاده می‌کند. مثلاً یک قانون جدید می‌تواند ملزم کند که میزان کالری اقلام مختلف در فهرست غذای یک فست‌فودفروشی به شما نشان داده شود؛ چنین قانونی موجّه است چون شما فی‌الحال هم مراقب وزنتان هستید، و هنوز هم در آن لحظۀ تقلب در رژیم غذایی‌تان می‌توانید هرچه می‌خواهید سفارش بدهید.در بحث کمک حکومت به مردم جهت تحقق خویشتنشان، سانستاین اصرار دارد که فن‌سالاران باید زمام امور را به دست بگیرند. به وضوح می‌توان دید که او با خاطری آسوده اعتراف می‌کند که به نظرش عرصۀ سیاست‌ورزی چندان به رقابت رؤیاهای دسته‌جمعی از حیات نیک یا فریادزدن آن ستم‌هایی که زیر نقاب تخصص پنهان شده است، ربط ندارد. سانستاین توضیح می‌دهد که: «وقتی در حقایق عینی و علمی غوطه‌ور شوی، اعتقادات سیاسی مردم به نظرت مثل صدای پارازیت پس‌زمینه می‌آید». عطف به سال‌های خدمتش در کاخ‌سفید اوباما، این حرفش چندان هم خالی از تکبّر نیست.وقتی شوق او به هواداری از بازار با غریزه‌های فن‌سالارانه‌اش ترکیب شود، به حمایت وطن‌پرستانه از تمدن آمریکایی در چارچوب سفت و سختِ نهادی فعلی‌اش گره می‌خورد. حق با جیمز مدیسون بود (یا به تعبیر رایج دورۀ نوجوانی سانستاین، مدیسون با حرفش «ترکاند» که): اگر قید و بند از مردم برداشته شود، اساساً خطرناک می‌شوند، و لذا در مردم‌سالاری باید مقدار قابل توجهی آریستوکراسی وجود داشته باشد. سانستاین یک‌بار متنی پرشور و کماکان مفید (کتابی به نام رادیکال‌های رَداپوش۴، ۲۰۰۵) نوشت تا تعصّب ارتجاعی دیوان عالی آمریکا را به چالش بکشد، ولی بعداً از این افراط خود متأسف شد. او با این که هشدار می‌دهد هیچ کس یا نهادی نباید پا از گلیم خود درازتر کند، از قدرت دیوان عالی تمجید می‌کند که مردم‌سالاری را در مرزهای مقتضی خود نگه می‌دارد.می‌توان چندین و چند برداشت دیگر هم از این شمّ محافظه‌کارانۀ او داشت. در سال‌های دولت اوباما، سانستاین در کمیسیون عالی‌رتبه‌ای مشغول کار بود که عملاً به اسم دفاع از کشور، بر نظارت گستردۀ جهانی صحّه گذاشت. همچنین رگۀ محافظه‌کارانه‌اش او را واداشت که خواستار مدارا در پردیس‌های دانشگاهی چپ‌گرایی شود که ادعا می‌شد با تنوع ایدئولوژیک خصومت دارند. او حتی تا آنجا پیش رفت که از وب‌سایت کولت۵ یا «وب تاریک روشنفکری» تمجید کرد که با گروه‌زدگی ترقی‌خواهان مقابله می‌کند. از او پرسیدند آیا رویکردش ذاتاً به سوی نتیجه‌گیری‌های محافظه‌کارانه میل می‌کند؟ او پاسخ داد: «فکر نمی‌کنم سوگیری محافظه‌کارانه داشته باشد. اگر رویکردم در نهایت به سمت محافظه‌کاری می‌رود، درس مهمی برایمان دارد. آن درس هم این است که دیدگاه محافظه‌کارانه صحیح است».به لطف نقش محوری‌اش در حیات فکری آمریکا در سال‌های اخیر، سانستاین که یک دهه در دانشکدۀ حقوق هاروارد تدریس کرده است، شایستۀ توجه محترمانه است. اما یک نکتۀ روشن‌گر را نباید از نظر دور داشت: مردی که در دهۀ ۱۹۹۰ و اوایل دهۀ اول قرن بیست‌ویکم، دائماً مورد تمجید لیبرال‌ها (و هرازگاه تقبیح فاکس‌نیوز) بود، در مبحثی که به سرعت در حال تحول است جلوۀ کاملاً متفاوتی به خود گرفته است. سانستاین، مثل بسیاری از لیبرال‌های چند دهۀ اخیر، موضع ترقی‌خواهانه در مسائل اجتماعی را با اقتصاد اختیارگرایانه به هم می‌آمیزد. او که از قدیم‌الایام فمینیست بوده است، با شور فراوان پیشتاز این بحث شد که برای حیوانات هم حقوق قانونی قائل شویم، و گویا به همین خاطر بود که صلاحیت ورود به دیوان عالی را نیافت. ولی بر اساس رویکرد اختیارگرایانۀ خود در طول جنگ‌ سرد، خواستار تعهد بی‌چون‌وچرا به بازارهای آزاد هم بوده است، و پرچم‌دار یک تشکیلات امنیتی ملی بوده که متعهد به نقش آمریکا در حفاظت از این بازارها در سراسر دنیا باشد.پس جای تعجب نیست که جلوه و محبوبیت روزافزون برنی سندرز که هر دوی این‌ها را به چالش می‌کشد، متانت نئولیبرال سانستاین را برآشفته است. در سال ۲۰۱۵، او در یک حملۀ زیرکانه در بلومبرگ، سندرز را همانند دونالد ترامپ دانست و مدعی شد که تقبیح تشکیلات سیاسی از سوی آن‌ها از آن رو برای بسیاری از رأی‌دهندگان جذاب است که بشر به «تنداندیشی» یا عمل عجولانه و نسنجیده میل دارد. در طرف مقابل، تأمل متین‌تر و محتاطانه‌تر یا «کُنداندیشی» رأی‌دهندگان را به مقاومت در برابر جاذبۀ عوام‌فریبانۀ آن حرف‌ها می‌کشاند. سانستاین در ستون‌نوشته‌های جدیدتر خود گفته است که سندرز از بی‌خِردی مردمی (به‌ویژه جوانانی) بهره می‌گیرد که جلب نامزدهایی می‌شوند که «کسل‌کننده» به نظر نمی‌آیند، اما در عین حال، از ترامپ هم به‌خاطر رد «سوسیالیسم» تقدیر کرده است. گویی وقتی که اقدامات و حرف‌های نسنجیدۀ او به اصول اقتصاد هایکی نزدیک می‌شوند، فارغ از هر خطر و تهدیدی، آن رهبر بزرگ شایان تقدیر است. ولی گویا سانستاین علاقه‌ای هم به بِتو ارورک دارد که به قول او «ملاحت» رونالد ریگان را دارد، چون به‌جای تفرقۀ علنی، شعار وحدت ملی به رأی‌دهندگان تحویل می‌دهد.و اکنون به دربارۀ آزادی عمل می‌رسیم که عنوانش اشاره‌ای به کتاب دربارۀ آزادی جان استوارت میل دارد. سانستاین چنین آغاز می‌کند: «آن‌هنگام که مسیریابی در زندگی دشوار باشد، مردم آزادی کمتری دارند». جناب آقای نظریۀ اجتماعی، وقتش رسیده با ویز آشنا شوید: سانستاین نه علاقه‌ای دارد که بررسی کند انسان‌ها چگونه مکرراً نابجا دنبال ارضای خواسته‌هایشان می‌روند، نه علاقه‌ای به رفع موانع دارد، جز آن موانعی که خود فرد سر راهش قرار می‌دهد. کتاب سانستاین را که بیشتر می‌خوانی، می‌بینی که مقصودش از اندیشیدن به «مسیریابی‌پذیری» همانا دفاع از موضع قدیمی‌اش یعنی «سقلمه‌زنی حکومتی» در برابر طیف متنوعی از اعتراضات فردگرایانه و اختیارگرایانه است؛ صدالبته رویکرد خود او هم قویاً فردگرایانه و اختیارگرایانه است. و گرچه پاسخ‌های معقولی به این دست اعتراضات می‌دهد، اما بر اعتراضات بنیادی‌تری که به روایتش می‌شود، چشم می‌پوشد.آیا «دولتِ سقلمه‌زن» یک سطح شیب‌دار است که به دامن حکومت خودکامه سقوط می‌کند؟ سانستاین پاسخ منفی می‌دهد: همۀ تلاش‌های بشر در زمینه‌ای رُخ می‌دهد که آن زمینه هم انتخاب را محدود می‌کند، و لذا حکومت‌ها می‌توانند به صورت موجّهی در جهت شکل‌دادن به این زمینه عمل کنند. بالاخره اگر حکومتی هم نبود، خود طبیعت محدودیت‌هایی بر آزادی تحمیل می‌کرد و مشوق انتخاب می‌شد. (مثلاً تپه‌ای که در مسیر پیاده‌روی‌ام باشد، به من سقلمه می‌زند که در مسیریابی‌ام آن را دور بزنم). اگر چنین باشد، سیاست‌گذاران می‌توانند در بحث تأثیرگذاری بر تصمیمات مردم هم مداخله کنند، به‌ویژه اگر هدفشان در مقام «معماران انتخاب» کمک به شهروندان برای رسیدن به اهداف خودشان باشد. دولت، مثل ویز، می‌تواند به همه کمک کند به آنجا که می‌خواهند برسند، به شرط آنکه هدف‌های منتخب برنامه‌ریزان را جایگزین مقصد مردم نکند. ولی حتی اگر همۀ این‌ها در مقام پاسخ به منتقدان اختیارگرایانه حکومت هم معقول باشند، سانستاین دو پرسش بزرگ‌تر را نادیده می‌گیرد: آیا تمرکز لیبرال‌ها باید روی این باشد که حکومت را به یک کارکرد شبه‌ویز (کمک به مردم برای رسیدن به آنجا که در زندگی‌شان می‌خواهند) محدود کنند؟ و آیا حقیقتاً موانع اصلی در راه موفقیت، نقاط ضعف فردی‌اند؟دکتر سوس، آن پیامبر مسیریابی‌پذیری، یک‌بار جار زده بود: «عجب جاهایی خواهید رفت!»۶ ولی مثل سایر افراد متأثر از اقتصاد معاصر، علی‌رغم بسیاری از مکاتب نظریۀ اجتماعی که می‌گویند آنچه می‌گوییم یا فکر می‌کنیم که می‌خواهیم بالقوه غیرعقلایی است، سانستاین فرض می‌کند که شاکلۀ ترجیحات آدم‌ها یک جعبۀ سیاه است که نمی‌شود سازوکارش را بررسی کرد.فلسفۀ غربی از قدیم‌الایام اعتماد کورکورانه به میل بشر را ردّ کرده است. سنت مسیحی می‌گوید تمایلات گناه‌کارانه بیشتر همانجا پرسه می‌زنند که آدمی مدعی انتخاب آزادانه است، و بسیاری از نظریه‌پردازان اجتماعی مدرن (در رأس آن‌ها کارل مارکس و زیگموند فروید) اصرار دارند که میل‌های آگاهانۀ آدم را می‌توان به ایدئولوژی و توجیه‌تراشی نسبت داد. ولی سانستاین این سنت‌ها را نادیده می‌گیرد و فرض می‌کند که امیال آدمی از آنِ خود اوست.پس یکی از عجیب‌ترین مشخصه‌های دربارۀ آزادی عمل آن است که سانستاین کتابی دربارۀ آزادی نوشته است اما چشم بر این حقیقت می‌بندد که حتی اگر مداخلۀ حکومت در کار نباشد، موذیانه‌ترین تهدیدها علیه آزادی زمانی پدید می‌آیند که مردم معتقدند دنبال ترجیحات خودِ خودشان می‌روند. خلاف آنچه سانستاین می‌گوید، مسئلۀ اصلی در جامعۀ امروزی این نیست که دولت میل دارد از مرز خود فراتر برود و زیاده از حد مقررات بگذارد؛ بلکه در نبود دولت، «اجبار خصوصی» زمام را به دست می‌گیرد چنانکه به نیروهای قدرتمندی مانند «بازار آزاد» و بی‌عدالتی ساختاری اجازه می‌دهد انسان را، هم در انتخاب اهدافش و هم در تحقق آن‌ها، به برده تقلیل دهد.ترس از زیاده‌روی حکومت چنان چشمان سانستاین را کور کرده است که نمی‌بیند صنعت تبلیغات و انقلاب مصرف‌گرا فی‌الحال دارند همین قدرت خارق‌العاده را اِعمال می‌کنند. مدت‌ها پیش از آن که سانستاین طرح نویی از فعالیت حاکمیت در قالب سقلمه‌زنی بریزد، خیابان مدیسون۷ و شرکت‌های بازاریابی روش‌های بسیار مشابهی برای هدایت مصرف‌کنندگان ساخته و پرداخته بودند. سانستاین در سراسر کتابش به جان استوارت میل اشاره می‌کند، اما گویی خطیرترین استدلال دربارۀ آزادی را ندیده است: آنجا که قدرتمان برای تعیین جریان زندگی‌مان غصب می‌شود، بیش از هر چیز نه از حکومت که از همدیگر باید بترسیم. جان استوارت میل دربارۀ سقلمه‌زنی اجتماعی گفته بود که «خودِ ذهن به یوغ کشیده شده است»:آدمیان حتی در آنچه برای لذت می‌کنند، پیش از هر چیز به فکر هم‌رنگی‌اند؛ می‌پسندند که در جمع باشند؛ فقط در میان آنچه مشترکاً انجام می‌شود، دست به انتخاب می‌زنند: از عجیب بودن سلیقه و غریب بودن رفتار، مثل جرم پرهیز می‌شود: تا آنکه بواسطۀ پیروی نکردن از طبیعت‌شان، دیگر طبیعتی برایشان نمی‌ماند که از آن پیروی کنند: ظرفیت‌های انسانی‌شان می‌پژمرند و کم‌رمق می‌شوند: از هر میل قوی یا لذت طبیعی ناتوان می‌شوند، و عموماً نظر یا احساسی ندارند که از درون‌شان برخاسته باشد یا بتوان گفت از آنِ ایشان است. خُب، آیا این وضع مطلوب طبیعت بشر است، یا نیست؟این که دولت فراتر از مرزهای مقبول خود عمل کند، نه یگانه تهدید علیه آزادی بشر است و نه حتی تهدید اصلی؛ تهدید اصلی قدرت بی‌مهارِ خارج از دولت است. سانستاین در یک قسمت کلیدیِ دربارۀ آزادی عمل، هشدار مشهور آلدوس هاکسلی را نقل می‌کند که می‌گفت: بدترین نوع حکومت خودکامه، «جمعی از بردگان است که نیازی نیست به کاری مجبورشان کنید، چون بردگی‌شان را دوست دارند». ولی سانستاین این امکان و احتمال را (که به دولت منتسب می‌کند) صرفاً به‌منظور یک نتیجه‌گیری خاص مطرح می‌کند: این اعتراض، اعتراض به آن نظریۀ آزادی‌ای نیست که او می‌خواهد در دفاع از سقلمه‌زنی حکومت تدوین کند. ولی در حقیقت این اعتراض به همان نظریه وارد می‌شود. علتش آن نیست که سقلمه‌زنی، مسیری شیب‌دار به سمت خودکامگی است؛ بلکه اگر سقلمه‌زنی صرفاً به مردم کمک کند به سمت مکان‌های مختلف در دنیایی مسیریابی کنند که ظلم اجتماعی برای آن‌ها ساخته است، نتیجه‌اش نه آزادی که متضاد آن است.سانستاین می‌نویسد: «موانع فراروی مسیریابی‌پذیری، بزرگ‌ترین نقطۀ کور در سنت فلسفی غربی بوده‌اند». با وجود این بینش، مع‌الاسف او این شکاف را اساساً با نظریه‌ای پُر می‌کند که می‌گوید حکومت چگونه می‌تواند به صورت موجّه به مردم کمک کند تا از موانع خودساخته (موانعی که خودشان بر خود تحمیل کرده‌اند) عبور کنند. او اصرار می‌کند بهترین کاربُرد اقدام حکومتی زمانی است که نگذارد من به بدترین دشمن خودم تبدیل شوم، مثل همان یادآوری‌های دولت به من برای این که نوشابه و ساندویچ‌های بزرگ را کنار بگذارم تا بدنی خوش‌تراش‌تر داشته باشم.سانستاین اهداف شخصی مردم را بی چون و چرا می‌پذیرد اما بعد غرولند می‌کند که آن‌ها در مسیر تحقق آن اهداف قربانی موانع خودساخته می‌شوند. ابداً روشن نیست که چگونه می‌توان این دو موضع را با هم جمع زد. اگر من دچار بی‌عقلی و نیازمند یاری‌ام، چطور مشکل فقط آنجا رُخ می‌دهد که نوبت به ارضای ترجیحات و تمایلاتم می‌رسد؟ و اگر می‌پذیرید که میل‌های من ارزشمندند، چگونه است که مشکلات سر راه من در ارضای آن میل‌ها مشکل من‌اند، نه مشکل دنیا؟ وسواسی که سانستاین در زمینۀ خودکنترلی دارد موجب می‌شود دربارۀ آزادی عمل کتابی از این جنس باشد: راهنمای هدایت قایقی در آب‌های پُر از کوسه که دائم می‌گوید حکومت باید مسافران را تشویق کند آن‌قدر نوشیدنی مصرف نکنند که از قایق پرت شوند توی آب. سانستاین هیچ توجهی به کوسه‌ها ندارد.هر روایت استواری از تهدیدهای موجود علیه آزادی عمل، باید به این نکته نیز بپردازد که جامعۀ مدنی و قلمروهای خارج از دولت چگونه سر راه تحقق میل‌های فردی‌ ما می‌ایستند. این موانع که از چشم سانستاین دور مانده‌اند، روزگاری مهم‌ترین هدفِ برنامه‌ریزی اجتماعی بودند چون مردم نه‌تنها بی‌آنکه بدانند در قید سلطۀ اجتماعی‌اند بلکه وقتی می‌کوشند خود را از آن قید رها کنند با مخالفت‌های تند و تیز روبرو می‌شوند.ولی در میانۀ تأمل‌های تنگ‌نظرانۀ سانستاین دربارۀ خودکنترلی، چند بینش ارزشمند هم پدیدار می‌شوند که ورای آن مسأله شایان تأمل‌اند، چون همین‌جا است که او از پیش‌فرض‌های اختیارگرایانۀ خود فاصله می‌گیرد. او پشتیبان حکومت است تا نه‌تنها دست‌یابی مردم به اهداف «خودشان» را تسهیل کند، بلکه اهداف موجّهی را خلاف ارادۀ ظاهری مردم بر آن‌ها تحمیل کند. او که همیشه از مداخله می‌ترسید، اینجا از رسم معمولش فاصله می‌گیرد و می‌گوید وقتی مردم دربارۀ خواسته‌شان مردد هستند یا برایشان مهم نیست به چه می‌رسند، دولت می‌تواند دیدگاه خود از زندگی نیک را تحمیل کند. در چنین سناریوهایی، سیاست‌گذاران به‌جای آن که کورکورانه در خدمت آزادی (به معنایی که مردمِ انتخاب‌گر می‌فهمند) باشند، می‌توانند بر اساس «ارزیابی‌های اخلاقی‌شان از گزینه‌ها و پیامدها» سقلمه بزنند.استدلال سانستاین دربارۀ نقشی که حکومت می‌تواند در شکل‌دهی به ترجیحات ‌ما بازی کند، بسیار روشن‌گر است. ولی در نهایت، تمرکز او بر خودکنترلی و ناکامی‌هایش است که پرده از بسیاری چیزها برمی‌دارد چون تماماً محدود به موانع خودساخته‌ای است که سر راه مسیریابی‌پذیری قرار می‌گیرند. شاید گویاترین نمونه آنجا باشد که او شرح می‌دهد فقرا از «مسیریابی‌پذیریِ ناکافی» رنج می‌برند. در حقیقت، فقر تقریباً هیچ‌گاه ناشی از فقدان خودکنترلی نیست: سلطه و استثمار، متهمان اصلی این ماجرایند. لذا عجیب است که سانستاین از بی‌عدالتی ساختاری می‌گذرد تا بگوید فقرا وقتی می‌خواهند «مسیر درست را بیابند»، «پزشک درست را پیدا کنند»، «شغل درست به دست آورند» و «در مراقبت از کودکان کمک بگیرند» نیازمند کمک‌اند. او از استر دافلو (استاد اقتصاد توسعه) بدین مضمون نقل می‌کند که خوار شمردن افراد نیازمند ساده است، اما باید دید که در مقایسه با فقرا، توانمندان در مسیریابی انتخاب‌های زندگی‌شان چقدر کمک می‌گیرند.سانستاین دربارۀ پولدارها خطا نمی‌گوید، اما این که وضع فقرا را در چارچوب «موانع مسیریابی» بیان کنیم مثل این است که بگوییم قربانیان انواع مختلف سرکوب فقط به قدری کمک نیاز دارند تا از زیر بار کمرشکن آن سرکوب جاخالی بدهند، انگار که با یک نظام سازمان‌یافتۀ اجبار با حمایت حکومت مواجه نیستیم که برای تغییرش نیاز به اقدام حکومتی باشد. کمک به مردم برای یافتن «مسیر درست» جهت خروج از فقر یعنی ایجاد شغل‌های خوب در جایی که کمتر شغل خوبی در کار است، ارائۀ خدمات بهداشت و سلامت کافی، و تأمین خدمات همگانی و رایگان مراقبت از کودک؛ که این‌ها هم به نوبۀ خود یعنی اجبار افراد پول‌دار به پرداخت هزینۀ این خدمات. همچنین باید ترابری متناسب با اقلیم ارائه شود، و فرض نکنیم جاده‌های فرسوده تا ابد می‌توانند حمل‌ونقل خصوصی را تاب بیاورند یا سیارۀ زمین رأساً به نجات خودش برمی‌خیزد. اگر اکثر اشکال ناآزادی را صرفاً «موانعی در مسیر فرد» بنامیم، آن‌ها را مبتذل کرده‌ایم. و رسیدگی مناسب به چنین مسائلی مستلزم محدودسازی آزادی آن کسانی است که بیش از همه از امتیازات آزادی بهره‌مندند.برای نتیجه‌گیری‌های بهتر (می‌توانید اسمش را «طرح جدید سبز» بگذارید) لیبرال‌هایی مانند سانستاین باید در مسیری قدم بردارند که پیش‌فرض‌هایشان چندین دهه مانع راهشان شده است. اندیشۀ سانستاین همیشه چیزی شبیه این حُکم است که: مردم زمام‌دار ترجیحات خویش‌اند و مسألۀ اصلی، کمک به افراد برای رسیدن به خواسته‌شان است. ولی اگر نظریه‌ای بزرگ‌تر نداشته باشیم که بگوید میل‌های مردم چگونه شکل می‌گیرند، چه نیروهایی سر راه آن‌ها می‌ایستند و از دست مردم‌سالاری چه کمکی برمی‌آید، رویکرد مسیریابی‌پذیری در همین حدّ می‌ماند که وقتی تایتانیک با تمام قدرت به سمت کوه‌یخ می‌رفت توصیه‌هایی برای مهارش بکنیم.گام اول می‌تواند این باشد که سانستاین از آن برآورد جنگ‌سردیِ خود دست بردارد که حکومت را محتمل‌ترین تهدید علیه آزادی عمل می‌دید، و نمی‌پذیرفت آزادی به معنای حذف اجبار خصوصی علیه مردم نیز هست، هم آنجا که مردم اهدافشان را تعیین می‌کنند و هم آنجا که سعی می‌کنند آن‌ها را محقق سازند. او همچنین باید جان استوارت میل را آن‌گونه که واقعاً هست بپذیرد. این هم یعنی هایک را کنار بگذارد، و اعتمادی را که به ظرفیت دولت در سقلمه‌زنی دارد به سایر شکل‌های مداخله هم بسط بدهد. در حقیقت، چنانکه ویز هم به نوبۀ خود به ما نشان‌ می‌دهد، هیچ دلیلی نداریم که فعالیت غیرمتمرکز را بهتر از برنامه‌ریزی متمرکز بدانیم. به‌واقع، اگر جامعه (از جمله «بازار آزاد») تهدید اصلی علیه آزادی اراده باشد، نقش موجّه دولت به مراتب وسیع‌تر از آنی است که شاگردان هایک تصور کرده‌اند. حکومت باید از سقلمه‌زنی سراغ برنامه‌ریزی برود.همچنین سانستاین باید با محدودیت سقلمه‌های فن‌سالارانه رودررو شود: یعنی محدودیت‌های ناشی از پیوند این سقلمه‌ها با یک نظام سرکوب که کاری به کارش ندارند. تخصص قطعاً نقشی دارد؛ و هرگونه حکمرانی مطمئناً به آن وابسته است. ولی چنانکه می‌دانیم، فن‌سالاران می‌توانند در یک نظام ضداکثریت هم در خدمت سرآمدان ضددموکراتیک باشند، که البته در طی این فرآیند زمینه‌ساز ضربۀ سهمگینی از سوی راست‌گرایان می‌شوند. می‌توانید به ستایش مَدیسون برخیزید؛ ولی نه وقتی که آریستوکراسی را رد می‌کنید و رؤیای یک طبقۀ بامعرفت را در سر دارید که به‌جای تحکیم سلسله‌مراتب، به مردم خدمت کند. بحث «مسیریابی‌پذیری» هم ایدۀ تفکربرانگیزی است،ولی اگر قرار است طرح دوباره‌ای برای آزادی عمل داده شود، «رهایی» چارچوب بهتری است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Sunstein, Cass R. On Freedom. Princeton University Press, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۳ ژوئن ۲۰۱۹ با عنوان «The Nudgeocrat» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ تیر ۱۳۹۸ با عنوان «حکومت بهتر است مثل ویز باشد: فقط کمک کند به مقصدتان برسید» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• ساموئل موین (Samuel Moyn) استاد حقوق و تاریخ در دانشگاه ییل است. آخرین کتاب او نه به قدر کافی: حقوق‌بشر در یک دنیای نابرابر (Not Enough: Human Rights in an Unequal World) توسط انتشارات دانشگاه هاروارد منتشر شده است. برای آشنایی بیشتر با موین می‌توانید مطلب «حرفه: خالی‌کردن باد کلۀ روشنفکران» را در ترجمان بخوانید.[۱] navigability[۲] libertarian economics[۳] Tea Party[۴] Radicals in Robes[۵] Quillette[۶] عنوان کتابی از دکتر سوس [مترجم].[۷] استعاره از صنعت تبلیغات [مترجم]. ]]> ساموئل موین تاریخ‌وسیاست Sun, 14 Jul 2019 04:34:49 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9457/ آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد می‌دهد؟ فرید زکریا توضیح می‌دهد http://tarjomaan.com/neveshtar/9437/ فرید زکریا، فارین افرز — جایی حوالی دو سال گذشته، هژمونی آمریکایی جان باخت. عصر تفوّق ایالات متحده یک دورهٔ کوتاه سرمستی‌آور بود، سه دهه که هر دو وهلهٔ ابتدا و انتهایش از جنس فروپاشی بود. این عصر در میانهٔ سقوط دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ آغاز شد. پایانش، یا به عبارت دقیق‌تر آغاز پایانش، هم سقوط عراق در سال ۲۰۰۳ و تحولات پس از آن بود. اما آیا مرگ جایگاه خارق‌العادهٔ ایالات متحده نتیجهٔ عوامل بیرونی بود، یا واشنگتن با عادات و رفتارهای بدش آن را شتاب بخشید؟ مورخّان تا سال‌های سال دربارهٔ این پرسش بحث خواهند کرد. ولی در این مرحله، فرصت کافی و زاویه‌دید مناسبی داریم تا چند برداشت ابتدایی مطرح کنیم.مثل هر مرگ دیگر، چند عامل در این قضیه دخیل بودند. قوای ساختاری عمیقی در نظام بین‌الملل سرسختانه علیه هر ملتی در کار بودند که چنین قدرتی تل‌انبار می‌کرد. ولی در مورد آمریکا، جای تعجب است که واشنگتن در آن جایگاه بی‌سابقه‌اش، چقدر در ادارۀ هژمونی خویش سوءمدیریت داشت و از قدرتش سوءاستفاده کرد چنانکه متحدانش را از دست داد و دشمنانش را جسورتر ساخت. و اکنون در دورۀ زمام‌داری ترامپ، ایالات متحده گویا علاقه یا حتی ایمانش را به آن ایده‌ها و مقاصدی از دست داده است که ۷۵ سال به حضورش در عرصهٔ بین‌المللی جان می‌بخشیدند.تولد یک ستارههژمونی ایالات متحده در دورهٔ پس از جنگ سرد، از ایام امپراطوری روم بدین سو بی‌نظیر بود. مؤلفان مشتاق‌اند که تاریخ طلوع «قرن آمریکایی» را سال ۱۹۴۵ بدانند، یعنی کمی پس از آنکه هنری لوسِ ناشر این تعبیر را ابداع کرد. ولی دورهٔ پس از جنگ جهانی دوم به‌واقع متفاوت از دورهٔ پس از ۱۹۸۹ بود. حتی پس از ۱۹۴۵ هم فرانسه و انگلستان در نواحی گسترده‌ای از دنیا هنوز شکل امپراطوری‌های خود را حفظ کرده بودند و لذا نفوذ عمیقی داشتند. کمی بعد، اتحاد جماهیر شوروی در قامت یک ابرقدرت رقیب پدیدار شد که نفوذ واشنگتن را در چهارگوشهٔ سیاره به چالش می‌کشید. یادتان باشد که تعبیر «جهان سوم» به سه پاره شدن دنیا دلالت می‌کرد: جهان اول یعنی ایالات متحده و اروپای غربی، و جهان دوم یعنی کشورهای کمونیست. جهان سوم یعنی مابقی نقاط، یعنی هرجا که کشوری میان ایالات متحده و شوروی مردّد بود. آن قرن در نظر عموم مردم دنیا، از لهستان گرفته تا چین، چندان آمریکایی نبود.تفوّق ایالات متحده در دورهٔ پس از جنگ سرد، ابتدائاً چندان آشکار نبود. چنانکه در سال ۲۰۰۲ در نیویورکر نوشتم، این نکته به چشم اکثر طرف‌های درگیر ماجرا نمی‌آمد. در سال ۱۹۹۰، نخست‌وزیر بریتانیا مارگارت تاچر می‌گفت دنیا به سه حوزهٔ سیاسی تحت سلطهٔ دلار، سپس یِن و مارک آلمان تقسیم می‌شود. هنری کیسینجر در کتاب دیپلماسی (۱۹۹۴) طلیعهٔ یک عصر چندقطبی جدید را پیش‌بینی کرد. در ایالات متحده هم کمتر کسی بر طبل فتح می‌کوبید. کارزار انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۹۹۲ آکنده از حس ضعف و فرسودگی بود. پُل سانگاس که امیدوار بود نامزد دموکرات‌ها شود بارها گفت: «جنگ سرد تمام شد؛ ژاپن و آلمان پیروز شدند». تعبیر «قرن اقیانوسیه» هم سر زبان آسیایی‌ها افتاده بود.این تحلیل یک استثناء هم داشت: مقاله‌ای در اوراق این مجله به قلم تحلیل‌گر محافظه‌کار چارلز کروتامر که گویی از آینده خبر می‌داد. مقالهٔ «بُرهۀ تک‌قطبی» در سال ۱۹۹۰ منتشر شد. ولی چنانکه در عنوانش می‌شود دید، حتی همین نگاه فاتحانه هم گسترهٔ محدودی داشت. کروتامر پذیرفت که «بُرههٔ تک‌قطبی کوتاه خواهد بود»، و در ستونی که برای واشنگتن پست نوشت پیش‌بینی کرد که ظرف مدتی کوتاه آلمان و ژاپن (دو «ابرقدرت منطقه‌ای» نوظهور) سیاست‌های خارجی خود را مستقل از ایالات متحده پی خواهند گرفت.سیاست‌گذاران به استقبال افول تک‌قطبی‌گری رفتند که به گمان‌شان قریب‌الوقوع بود. در سال ۱۹۹۱ که جنگ‌های بالکان آغاز شد، ژاک پُس (رییس شورای اتحادیهٔ اروپا) اعلام کرد: «دوران اروپا رسیده است» و توضیح داد: «اگر اروپاییان فقط قادر به حل یک مسأله باشند، مسألهٔ یوگسلاوی است. یوگسلاوی یک کشور اروپایی است و به عهدهٔ آمریکایی نیست». ولی روشن شد که فقط ایالات متحده ترکیب قدرت و نفوذ لازم را داشت تا مداخلهٔ مؤثری کند و بحران را فیصله دهد.به همین منوال، رو به پایان دههٔ ۱۹۹۰ که می‌رویم، در ایامی که یک سلسله وحشت‌زدگی اقتصادی موجب شد اقتصادهای آسیای شرقی فرو بپاشند، فقط ایالات متحده می‌توانست نظام مالی بین‌المللی را تثبیت کند. آمریکا یک طرح نجات مالی ۱۲۰ میلیارد دلاری بین‌المللی تدارک دید تا به یاری کشورهایی برود که بیشترین ضربه را خورده بودند، و بدین‌ترتیب بحران حل و فصل شد. مجلهٔ تایم سه آمریکایی، رابرت روبین (وزیر خزانه‌داری) و الان گرینسپن (رییس فدرال‌رزرو) و لورنس سامرز (معاون وزیر خزانه‌داری) را با این تیتر روی جلد خود کار کرد: «کمیتهٔ نجات دنیا».آغازی بر یک پایانهژمونی آمریکا در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ رشد می‌کرد ولی به چشم کسی نمی‌آمد. به همین منوال در اواخر دههٔ ۱۹۹۰ هم قوایی رشد می‌کردند که تیشه به ریشهٔ آن هژمونی می‌زدند، در حالی که مردم از ایالات متحده به‌عنوان «ملت ضروری» و «یگانه ابرقدرت دنیا» یاد می‌کردند. بیش و پیش از همه، چین داشت اوج می‌گرفت. اکنون با نگاهی به گذشته ساده می‌توان گفت پکن می‌رفت که یگانه رقیب جدی واشنگتن شود، ولی این امر رُبع قرن پیش هویدا نبود. رشد سریع چین از دههٔ ۱۹۸۰ آغاز شد، اما آن زمان به‌اصطلاح از ته چاه بیرون می‌آمد. کمتر کشوری بوده است که بتواند آن فرآیند را بیش از چند دهه ادامه بدهد. مخلوط عجیب و غریب سرمایه‌داری و لنینیسم در چین شکننده به نظر می‌آمد، که قیام میدان تیان‌آنمن هم شاهدی بر آن بود.اما اوج‌گیری چین دوام یافت، و آن کشور به یک قدرت جدید در نقشه تبدیل شد که توان و جاه‌طلبی کافی داشت تا رقیب ایالات متحده گردد. روسیه هم به نوبهٔ خود از یک کشور ضعیف و خَموش در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ گذشت تا یک قدرت انتقام‌جو شود، مُزاحمی با توانایی و شیّادی کافی که معادلات را به هم بزند. با حضور دو بازیگر مهم جهانی خارج از سیستم بین‌المللی دست‌ساز ایالات متحده، دنیا به فاز پساآمریکایی وارد شده بود. امروز ایالات متحده کماکان قدرتمندترین کشور این سیاره است، اما در دنیایی از قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای که توان مقابله دارند و مکرر هم مقابله می‌کنند.حملات یازده سپتامبر و اوج‌گیری تروریسم اسلامی، سکه‌ای بود که در افول هژمونی ایالات متحده دو رو داشت. این حملات در ابتدا گویا واشنگتن را مصمّم و قدرتش را بسیج کردند. در سال ۲۰۰۱، ایالات متحده که حجم اقتصادش بیش از مجموع پنج کشور بعدی بود، تصمیم گرفت بودجهٔ دفاعی سالانهٔ خود را پنجاه میلیارد دلار افزایش دهد، که این رقم بیش از کل بودجهٔ دفاعی سالانهٔ انگلستان بود. واشنگتن هنگام مداخله در افغانستان توانست حمایتی مهیب (از جمله از طرف روسیه) جلب کند. دو سال بعد و علی‌رغم مخالفت‌های بسیار، واشنگتن باز هم توانست یک ائتلاف بزرگ بین‌المللی برای هجوم به عراق درست کند. سال‌های آغازین این قرن حدّ اعلای امپراطوری آمریکا بود: واشنگتن می‌کوشید ملت‌های کاملاً غریبه‌ای (افغانستان و عراق) را از نو بسازد که هزاران کیلومتر دورتر بودند، و مابقی دنیا از سر اکراه تن می‌داد یا علناً مخالفت می‌کرد.عراق مشخصاً یک نقطهٔ عطف شد. ایالات متحده علی‌رغم بدگمانی‌هایی که مابقی دنیا ابراز می‌کرد، وارد جنگی شد که می‌توانست از آن بپرهیزد. سعی کرد امضاء سازمان ملل متحد را هم برای مأموریت خود بگیرد، اما وقتی دید که آن کار چقدر زحمت دارد، کلاً بی‌خیال سازمان شد. از دکترین پاول هم چشم پوشید: این ایدهٔ ژنرال کالین پاول، وقتی رییس ستاد کل نیروهای مسلح در جنگ خلیج بود، که می‌گفت جنگ به شرطی می‌ارزد که پای منافع ملی حیاتی در میان باشد و از پیروزی قطعی مطمئن باشیم. دولت بوش اصرار داشت که با تعداد کمی نیرو و تدبیر می‌توان بر چالش اشغال عراق فائق شد. گفته می‌شد که عراق خرجش را می‌دهد. و همین‌که پای واشنگتن به بغداد رسید، تصمیم گرفت دولت عراق را نابود کند، ارتشش را منحل و نظام اداری‌اش را تصفیه کند، که منجر به آشوب شد و هیزمی بر آتش ناآرامی ریخت. این خطاها تک به تک قابل حل بودند، اما در کنار هم موجب شدند که عراق یک شکست مفتضحانهٔ پرهزینه شود.پس از یازده سپتامبر، واشنگتن تصمیمات مهم با پیامدهای دامنه‌داری گرفت که همچنان دست از سرش برنداشته‌اند، ولی همهٔ این تصمیمات عجولانه و از سر ترس بودند. خود را در خطر مهلکی می‌دید که باید هرچه می‌تواند برای دفاع از خود بکند: از هجوم به عراق تا خرج مبالغ بی‌حساب برای امنیت میهنی تا به‌کارگیری شکنجه. آمریکا از دید مابقی دنیا با همان تروریسمی دست‌وپنجه نرم می‌کرد که آن‌ها سال‌ها با آن زیسته بودند، اما مثل شیر زخمی به هر سو پنجه می‌انداخت تا اتحادها و هنجارهای بین‌المللی را تکه‌پاره کند. تعداد توافق‌نامه‌های بین‌المللی که دولت بوش پسر در دو سال اول کار خود از آن‌ها کنار کشید، در طول تاریخ آمریکا بی‌سابقه بود. (صدالبته که ترامپ در دورهٔ ریاست‌جمهوری‌اش این رکورد را شکسته است). رفتار آمریکا در خارج از سرزمین خود در دولت بوش، اقتدار اخلاقی و سیاسی ایالات متحده را خُرد و خاکشیر کرد چنانکه متحدان قدیمی‌اش مانند کانادا و فرانسه می‌دیدند با جوهره، وجه اخلاقی و سبک سیاست‌خارجی آمریکا تعارض دارند.گل به خودیخُب، چه چیزی هژمونی آمریکا را فرسود: اوج گرفتن هماوردان جدید یا زیاده‌روی امپریالیستی؟ مثل هر پدیدهٔ عظیم و غامض تاریخی، احتمالاً همهٔ این موارد در کار بودند. اوج‌گیری چین یکی از آن تغییرات شالوده‌ساز در حیات بین‌الملل بود که قدرت بی‌رقیب هر که را هژمون بود، هرقدر هم در دیپلماسی‌اش کاربلد بود، می‌فرسود. ولی بازگشت روسیه، ماجرای پیچیده‌تری بود. شاید یادمان برود، ولی در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ رهبران مسکو مصمّم بودند کشورشان دموکراسی لیبرال، ملت اروپایی و به نوعی متحد غرب شود. ادوارد شواردنادزه که در آخرین سال‌های حیات شوروی وزیر خارجه بود، از جنگ ایالات متحده در بازهٔ ۹۱-۱۹۹۰ علیه عراق حمایت کرد. و پس از فروپاشی شوروی، آندری کوزیرف (اولین وزیر خارجهٔ روسیه) در مسلک لیبرال از شواردنادزه هم پرشورتر بود، و بین‌الملل‌گرا و حامی شدید حقوق‌بشر بود.اینکه چه کسی روسیه را از دست داد، پرسشی است که باید در مقاله‌ای دیگر به آن پرداخت. ولی شایان ذکر است که گرچه واشنگتن قدری جایگاه و احترام برای مسکو قائل شد (مثلاً «گروه هفت» را به «گروه هشت» کشور صنعتی بسط داد)۱، هرگز دغدغه‌های امنیتی روسیه را جدی نگرفت. آمریکا مشغول توسعهٔ سریع و شدید ناتو شد. این فرآیند شاید برای کشورهایی مثل لهستان ضروری بود که در طول تاریخشان ناامن و در معرض تهدید مسکو بوده‌اند، اما نسنجیده ادامه یافت بی‌آنکه توجهی به حساسیت‌های مسکو شود و اکنون حتی به مقدونیه هم بسط پیدا کرده است. امروزه رفتار تجاوزکارانهٔ رییس‌جمهور روسیه ولادیمیر پوتین هرگونه اقدامی علیه کشورش را موجّه جلوه می‌دهد، اما می‌ارزد که بپرسیم: در بدو امر، کدام نیروها باعث اوج گرفتن پوتین و سیاست‌خارجی‌اش شدند؟ بی‌تردید اکثر آن‌ها به داخل روسیه مربوطند، اما ایالات متحده هم اقداماتی اثرگذار داشته است که گویا اثرشان مخرّب بوده‌اند یعنی هیزمی بر آتش کینه و انتقام‌جویی در روسیه ریخته‌اند.بزرگ‌ترین خطایی که ایالات متحده در بُرههٔ تک‌قطبی‌اش هم در قبال روسیه و هم به طور کلی‌تر مرتکب شد این بود که از «توجه کردن» دست کشید. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، آمریکایی‌ها می‌خواستند به خانه برگردند، و البته برگشتند. در جریان جنگ سرد، ایالات متحده عمیقاً متوجه رویدادهای آمریکای مرکزی، آسیای جنوب‌شرقی، تنگهٔ تایوان و حتی آنگولا و نامیبیا بود. در میانهٔ دههٔ ۱۹۹۰، تمام توجهش را به دنیا از دست داد. مخابره‌های دفاتر خارجی ان‌بی‌سی از ۱۰۱۳ دقیقه در سال ۱۹۸۸ به ۳۲۷ دقیقه در ۱۹۹۶ کاهش یافت. (امروز سه شبکهٔ اصلی روی‌هم‌رفته تقریباً همان مقدار زمانی را به اخبار دفاتر خارجی‌شان اختصاص می‌دهند که هریک از شبکه‌ها در سال ۱۹۸۸ اختصاص می‌داد). هر دوی کاخ سفید و کنگره در دورهٔ زمامداری بوش پدر هیچ میلی به تلاش بلندپروازانه برای دگرگون‌سازی روسیه نداشتند، یعنی هیچ علاقه‌ای به راه انداختن یک نسخهٔ جدید از طرح مارشال یا ورود عمیق به مسائل آن کشور نداشتند. حتی در میانهٔ آن بحران اقتصادی خارجی که در زمان دولت کلینتون رُخ داد، سیاست‌گذاران آمریکایی باید سریع به صف شده و فی‌البداهه تدبیری می‌اندیشیدند چون می‌دانستند که کنگره هیچ منابعی برای نجات مکزیک یا تایلند یا اندونزی کنار نمی‌گذارد. آن‌ها صدالبته توصیه می‌کردند، توصیه‌هایی آن‌چنان که اجرایشان به کمک چندانی از سوی واشنگتن نیاز نداشت، اما نگرششان مثل کسی بود که دور از آتش ایستاده و آرزوی صحّت و عافیت می‌کند، نه نگرش ابرقدرتی که درگیر کار شود.از همان خاتمهٔ جنگ جهانی اول، ایالات متحده می‌خواسته است که دنیا را دگرگون کند. در دههٔ ۱۹۹۰ این کار میسّرتر از همیشه به نظر می‌آمد. کشورهای سراسر سیارهٔ خاکی به سوی مسیر آمریکایی حرکت می‌کردند. جنگ خلیج گویا نقطهٔ عطف جدیدی برای نظم جهان‌گستر بود، از این نظر که: پی آن جنگ رفتند تا یک هنجار را حفظ کنند، دامنه‌اش محدود بود، قدرت‌های بزرگ بر آن صحّه گذاشتند، و طبق قوانین بین‌المللی مشروعیت داشت. ولی دقیقاً در ایام همین تحولات مثبت، ایالات متحده بی‌توجه شد. سیاست‌گذاران ایالات متحده در دههٔ ۱۹۹۰ کماکان می‌خواستند دنیا را دگرگون کنند، اما نه با هزینه‌ای گزاف. آن‌ها منابع یا سرمایهٔ سیاسی آن را نداشتند که آستین بالا بزنند و مشغول کار شوند. از جمله به همین دلیل بود که توصیهٔ واشنگتن به کشورهای خارجی همیشه یک چیز بود: شوک‌درمانی اقتصادی و دموکراسی فوری. هر نسخهٔ کُندتر یا پیچیده‌تر، یا به تعبیر دیگر هر تدبیری شبیه شیوه‌ای که خود غرب برای لیبرال کردن اقتصادش و دموکرات کردن سیاستش اجرا کرده بود، نامقبول بود. پیش از یازده سپتامبر، تاکتیک آمریکایی در مقابله با چالش‌ها اساساً حمله از راه دور بود. رویکردهای دوقلوی «تحریم اقتصادی» و «حملات دقیق هوایی» هم از آن هم تاکتیک ناشی می‌شدند. الیوت کوهن، استاد علوم سیاسی، تعبیری دربارهٔ نیروی هوایی داشت که می‌شود اینجا از او وام گرفت؛ آن هم اینکه هر دوی آن رویکردها شبیه به عاشقی مدرن‌اند: کامیابی بدون تعهد.میل ایالات متحده به پول خرج کردن و بار به دوش گرفتن محدود بود، اما هرگز تأثیری روی شعارهایش نداشت. به همین دلیل، در مقاله‌ای برای مجلهٔ نیویورک تایمز در سال ۱۹۹۸ نوشتم که سیاست‌خارجی ایالات متحده چنین تعریف می‌شد: «شعار دگرگونی می‌دهد اما در عمل تطبیق می‌پذیرد». و گفتم که نتیجهٔ ماجرا، «یک هژمونی توخالی» است. آن توخالی بودن هم تا کنون ادامه داشته است.ضربهٔ نهاییدولت ترامپ، سیاست‌خارجی ایالات متحده را از این هم توخالی‌تر کرده است. غریزه‌های ترامپ جکسونی‌اند۲، از این نظر که به دنیا بی‌توجه است جز آنکه اعتقاد دارد اکثر کشورها از ایالات متحده سوءاستفاده می‌کنند. او یک ملی‌گرا است، یک حفاظت‌گرا، و یک پوپولیست، که مصمّم است «آمریکا مقدّم» بر همه‌چیز باشد. ولی صادقانه بگوییم: شایسته‌ترین صفت برایش آن است که بگوییم میدان بازی را ترک کرده است. تحت زمام‌داری ترامپ، ایالات متحده از پیمان تجاری اقیانوس آرام، و به طور کلی‌تر از تعامل جدی با آسیا، کنار کشیده است. همچنین دارد خود را از قید مشارکت هفتادساله با اروپا رها می‌کند. در برخوردش با آمریکای لاتین هم یا دنبال سدّ کردن راه مهاجران بوده است، یا به دست آوردن رأی‌های ایالت فلوریداد. حتی توانسته است کانادایی‌ها را هم دلخور کند، که کم شاهکاری نیست. و سیاست‌گذاری خاورمیانه را به اسرائیل و عربستان سعودی سپرده است. به‌جز چند استثناء که از میل‌های ناگهانی او ناشی شده‌اند، مثلاً شوقی که از سر خودشیفتگی دارد تا صلحی با کرهٔ شمالی رقم بزند بلکه جایزهٔ صلح نوبل ببرد، پررنگ‌ترین صفت دربارهٔ سیاست‌خارجی ترامپ یک کلمه است: غایب.در ایامی که انگلستان ابرقدرت زمانه‌اش بود، چندین عامل ساختاری قدرتمند موجب فرسایش هژمونی‌اش شدند: اوج گرفتن آلمان، ایالات متحده، و اتحاد جماهیر شوروی. اما زیاده‌روی و گستاخی هم در از دست رفتن زمام امپراطوری‌اش دخیل بودند. در سال ۱۹۹۰ که یک‌چهارم جمعیت جهان تحت حکومت بریتانیا بودند، اکثر مستعمره‌های بزرگ انگلستان صرفاً قدری خودمختاری محدود طلب می‌کردند، یا به تعبیر رایج آن ایام، «جایگاه حق مالکیت» یا «حکومت خانگی». اگر انگلستان این را به همهٔ مستعمره‌هایش اعطاء می‌کرد، خدا می‌داند که شاید حیات امپراطوری‌اش را چند دهه بیشتر می‌کرد. ولی چنین نکرد، چون به‌جای وفق دادن خویش با منافع آن امپراطوری گسترده‌تر، بر منافع تنگ‌نظرانه و خودخواهانه‌اش اصرار داشت.این را می‌شود با ایالات متحده قیاس کرد. اگر آمریکا در پی‌گیری منافع و ایده‌های گسترده‌تر و وسیع‌تر به صورتی یکنواخت‌تر و منسجم‌تر عمل می‌کرد، می‌توانست نفوذش را تا چند دهه (البته به شکلی متفاوت) تداوم بخشد. گویا بسط هژمونی لیبرال، یک قاعدهٔ ساده دارد: بیشتر لیبرال و کمتر هژمونیک باش. اما ایالات متحده چه بسیار و چه آشکار در پی منافع شخصی تنگ‌نظرانه‌اش رفته است، چنانکه متحدانش را دلخور و دشمنانش را جسور کرده است. بر خلاف وضعی که انگلستان در پایان حکم‌رانی امپراطوری‌اش داشت، ایالات متحده نه ورشکسته است و نه قلمرو امپراطوری‌اش بیش از حد گسترده است. آمریکا کماکان بی‌رقیب در رتبهٔ قدرتمندترین کشور دنیا ایستاده است. و همچنان نفوذی مهیب، بیش از هر ملت دیگر، خواهد داشت. ولی دیگر نمی‌تواند به سیاق سه دههٔ گذشته، نظام بین‌الملل را تعریف کند و در آن دست بالا را داشته باشد.پس آنچه می‌ماند، ایده‌های آمریکایی است. ایالات متحده یک هژمون منحصربفرد بوده است، از این جهت که نفوذش را بسط داد تا یک نظم جهانی جدید تأسیس کند، نظمی که رؤیایش در سر رییس‌جمهور وودرو ویلسون بود و رییس‌جمهور فرانکلین روزولت نقشهٔ کامل‌تری از آن ساخت و پرداخت. این همان دنیایی است که پس از سال ۱۹۴۵ نیمه‌کاره بود، همانی که گاهی «نظم لیبرال بین‌الملل» می‌نامند، که اتحاد جماهیر شوروی از آن کنار کشید تا قلمروی از آن خویش بسازد. ولی دنیای آزاد از دل جنگ سرد جان به در بُرد، و پس از یازده سپتامبر هم توسعه یافت چنانکه عمدهٔ زمین را در بر گرفت. طی ۷۵ سال گذشته، ایده‌های زیربنایی‌اش مایهٔ ثبات و رونق شده‌اند. اکنون مسأله این است که با افول قدرت آمریکا، آیا آن نظام بین‌المللی که تحت‌الحمایهٔ آمریکا بود (قوانین، هنجارها و ارزش‌ها) جان سالم به در می‌بَرد؟ یا آمریکا شاهد و ناظر زوال امپراطوری ایده‌هایش هم خواهد بود؟پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرید زکریا نوشته است و ابتدا در شمارهٔ جولای و اوت ۲۰۱۹ مجلهٔ فارین افرز با عنوان «The Self-Destruction of American Power» به انتشار رسیده است و سپس در تاریخ ۱۱ ژوئن ۲۰۱۹ با همین عنوان در وب‌سایت این مجله منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ تير ۱۳۹۸ با عنوان «فرید زکریا: آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد داد؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• فرید زکریا (Fareed Zakaria) نویسنده، کارشناس و ژونالیستی هندی-آمریکایی است. او برنامهٔ «فرید زکریا جی.پی.اس» را در شبکهٔ سی.ان.ان اجرا می‌کند و برای مطبوعات معتبری چون نیوزویک، تایم و واشنگتن پست می‌نویسد. آخرین کتاب او در دفاع از تحصیلات لیبرال (In Defense of a Liberal Education) سال ۲۰۱۵ منتشر شده است.[۱] از سال ۲۰۱۴ عضویت روسیه در این گروه تعلیق شده و دوباره گروه هفت شده است [مترجم].[۲] یک فلسفهٔ سیاسی رایج در قرن نوزدهم ایالات متحده که حق رأی را به اکثر مردان سفیدپوست بالای ۲۱ سال بسط داد و ساختاری جدید برای تعدای از نهادهای فدرال رقم زد [مترجم]. ]]> فرید زکریا تاریخ‌وسیاست Sat, 22 Jun 2019 07:38:32 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9437/ جمهوری دروغ‌ها: سرنوشت تئوری‌های توطئه http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9429/ مارتا تول، ان.پی.آر — آمریکا از زمان پایه‌گذاری‌اش زمین حاصلخیری برای باور به توطئه‌ بوده است. اگرچه در هر نسلی شایعه‌پراکنانی وجود دارند، اما امروزه این نظریه‌پردازان را با قدرتِ خاص رسانه‌های اجتماعی به افرادی برجسته تبدیل می‌کنیم.آنا مِرلَن، روزنامه‌نگاری در گروه رسانه‌ای گیزمودو، دلمشغولی امروز ما را به تئوری‌های توطئه‌ در انواع و اقسام جریان‌های سیاسی، در کتاب جمهوری دروغ‌ها: نظریه‌پردازان آمریکایی توطئه و به‌قدرت رسیدن حیرت‌انگیزشان بررسی می‌کند. در سرتاسر کتاب، مرلن دربارهٔ جمعی از کسانی صحبت می‌کند که باورهایشان هم افراطی و هم اشتباه است.مرلن توضیح می‌دهد که تفکر توطئه‌ای امروز از دو خاستگاه برآمده است: ۱) ساختار طبقاتی بیش‌ازپیش انعطاف‌ناپذیر که «افراد زیادی را محبوس در شرایطشان رها می‌کند... آدم‌هایی که محتاج‌اند کسی را برای سرزنش پیدا کنند» و ۲) محرومیت حقوقی و طردِ اجتماعی فزاینده که باعث می‌شود آدم‌ها احساس کنند «از نظام‌های قدرت بیرون نگه داشته‌ شده‌اند». مرلن می‌گوید تئوری‌های توطئه در دوران‌هایی که تغییر اجتماعی سریع است، گل می‌کنند، «یعنی مواقعی که خودمان را دوباره ارزیابی می‌کنیم و چه بسا در این فرایند با سؤالات ناخوشایندی مواجه ‌شویم».برای توضیح اینکه تئوری‌های توطئه در سرتاسر تاریخ با ما بوده‌اند، مرلن به امپراتوری نرون برمی‌گردد که معروف است همان وقتی که رم داشت در آتش می‌سوخت، ویولن می‌زد. با این حال، این روایت از ویولن‌زدنِ نرون ظاهراً فقط به یک منبع واحد منتسب است: تاسیتوس، که سال‌ها بعد از اینکه رم به خاکستر تبدیل شد، این رخدادها را ثبت کرد.مرلن خوانندگان را با تئوری‌های معروف توطئه در تاریخ آمریکا آشنا می‌کند که بعضی‌هایشان راست و بقیه دروغ هستند. زنان با دروغ‌های مرگبار در دادگاه‌های جادوگری سِیلِم۱ در ماساچوست قرن هفدهم محکوم و اعدام می‌شدند، بااین‌حال، به نظر می‌آید لی هاروی اسوالد در قتل جان اف. کندی به تنهایی عمل کرده باشد.۲ این ادعا صحت دارد که دولت آمریکا سال‌ها درگیر آزمایش‌های پزشکی وحشتناکی بود که بدون رضایت بر روی هزاران زندانی، کودک معلول و بیمارانی با بیماری‌های لاعلاج انجام می‌شد؛ همین‌طور، «آزمایش‌های تاسکیگی»۳ بدنام نیز واقعیت دارند که در آن بیماری سیفلیسِ مردان سیاه‌پوست درمان نمی‌شد، حتی مدت‌ها بعد از اینکه درمانی به شکل پنی‌سیلین در دسترس بود. باراک اوباما در آمریکا به دنیا آمده است، علیرغم اینکه کارزار فریب‌کارانۀ دونالد ترامپ برخلافش پافشاری می‌کرد. مرلن می‌گوید مخفی‌کردن توطئه‌های عظیم و واقعی دشوار است و به واترگیت، رسوایی مک‌فارلین (ایران-کنترا) در دورهٔ ریگان، و این حقیقت اشاره می‌کند که آژانس امنیت ملی در حال جاسوسی از آمریکایی‌ها بوده است.مرلن فصلی از کتاب را به «پرچم‌های دروغین»۴ اختصاص می‌دهد که از تئوری‌های توطئه پشتیبانی می‌کنند؛ عملیات‌هایی که می‌گویند قربانیان صحنه‌سازی می‌کنند تا توجه‌ها را به خودشان یا مسئله‌ای جلب کنند. مرلن توطئه‌های هر دو جناح چپ و راست را شرح می‌دهد. او جزئیات هولناکی دربارهٔ توطئه‌هایی ارائه می‌دهد که قتل‌های سندی هوک۵ و فکت‌های مربوط به کشتارهای جمعی‌ای مانند هولوکاست را انکار می‌کنند؛ توطئه‌هایی که ادعا می‌کنند شواهدی دارند که آدم فضایی‌ها به شکل‌های مختلف و گاهی به عنوان بخشی از برنامه‌های دولت، در بین ما زندگی می‌کنند؛ تئوری‌های ملی‌گرایانهٔ معتقد به برتری نژاد سفید که مدعی هستند گرفتار –خودتانِ نام ببرید– مسلمانان، یهودی‌ها یا رنگین‌پوست‌ها شده‌ایم. این کتاب فصل کاملی دربارهٔ چیزی معروف به «دولت پنهان» یا «راشاگِیت» دارد. مرلن که خودش یهودی است، یهودسیتزی را ریشهٔ همه نوع ادعاهای توطئه‌ای متفاوت و بی‌ربط می‌داند.از ترس یک پوشش خبری ناعادلانه برای تئوری‌های نژادپرستانه، ضدزن، همجنسگراهراسانه، یهودستیزانه، متعصبانه، آسیب‌زننده و خطرناک، ظاهراً عاقلانه است که اینجا بیشتر از این برای چنین تئوری‌هایی رسانه فراهم نشود. اگر جزئیات بیشتری دربارهٔ نمایشی از تحریف‌های تکان‌دهندهٔ واقعیت می‌خواهید، کتاب را بخوانید. همین کافی است که بگوییم، دروغ‌هایی که تئوریسین‌ها به آنها دامن می‌زنند، آسیبی واقعی و ماندگار به جا می‌گذارند. کافی است نگاهی به شیوع دوبارۀ سرخک بیندازید تا هم قاطعیت علم دروغی که مخالفان واکسن به آن استناد می‌کنند و هم آسیب‌های ناشی از آن را ببینید.روایت‌های مرلن مخوف هستند و همین‌طور اخطارهایش مبنی بر اینکه باورهای حاشیه‌ای گرایش دارند به جریان اصلی تبدیل شوند. اگرچه تئوری‌های دروغ اوج و حضیض دارند، مرلن مشکل بزرگ‌تر را ظهور روزافزون و مؤثر این تئوری‌ها در دورانِ بازگشتِ «بسیار واقعی» ناسیونالیسم و نژادپرستی سفید می‌داند.جمهوری دروغ‌ها می‌توانست با تحلیل عمیق‌تری از میزان اثر این تئوری‌ها و اهمیتی که جامعۀ ما به آن‌ها می‌دهد، تقویت شود. این تئوری‌ها در گفتمان سیاسی ما چه جایی دارند؟ آیا وقتی صحبت از دروغ‌ها در برابر واقعیت می‌کنیم، سیب و پرتقال را با هم مقایسه می‌کنیم یا سیب و کامیون کمپرسی را؟ معادل‌های غلط چقدر قانع‌کننده هستد؟‌ یا، آن‌طور که مرلن خودش بعد از شرکت در یک گردهمایی وحشتناک ناسیونالیست‌های معتقد به برتری نژاد سفید در جنوب شرقی کنتاکی، می‌گوید: «این چه چیزی بود که امروزم را صرف تماشایش کردم؟»روایت مرلن نشان‌دهندهٔ «عطشی نگران‌کننده برای تلافی، تمایلی به تنبیه دشمنان و تارومارکردن بدکاران» است که «فرصت‌طلبان آن را تحریف کرده‌اند». او همواره طرفداران بیشتری برای تئوری‌های توطئه پیدا می‌کند؛ اما چندان نقشهٔ راهی برای مبارزه با باورهای غلط فراهم نمی‌کند. در بخش سخن آخر، مرلن می‌گوید که «هیچ ترمزی وجود» ندارد؛ هیچ ابزاری وجود نداشت تا جلوی ادگار ولش مسلحی را بگیرد که با این باور اشتباه که یک حلقهٔ هرزه‌نگاری کودک در حال فعالیت است، شتابان به یک پیتزافروشی در واشینگتن دی. سی. رفت. مرلن از خبرنگاران می‌خواهد کارشان را مسئولانه انجام بدهند و منتقدانشان را درک کنند.او می‌گوید، تئوری‌های توطئه نه بیماری، بلکه نشانۀ بیماری هستند:«این‌ دیدگاه‌ها در جامعه‌ای که درونش پرورش پیدا می‌کنند کارکرد دارند. ظاهراً بیشترین کشش‌ها به توطئه،‌ در انزوا شکوفا می‌شود. به نحوی، این سخت‌ترین موقعیت برای مقابله است... این امکان وجود دارد که تئوری‌های توطئه مرکز توجهشان را از دست بدهند، اگر ما... یک جامعهٔ عادلانه‌تر، برابرتر، از نظر اقتصادی امن‌تر و از نظر سیاسی فراگیرتر [بسازیم]... تا وقتی که منصف‌تر نباشیم، بدبینی در کشورمان کمتر نخواهد شد».خب، بله. بهتر است امیدوار باشیم که در درستی این تجویز شک و تردیدی وجود ندارد. اطلاعات کتاب‌شناختی:Merlan, Anna. Republic of Lies: American Conspiracy Theorists and Their Surprising Rise to Power. Metropolitan Books, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۲۰ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «'Republic Of Lies' Explores The Fixation With Conspiracy Theories» در وب‌سایت ان.پی.آر منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «جمهوری دروغ‌ها: سرنوشت تئوری‌های توطئه» منتشر کرده است.•• مارتا آن تول (Marta Ann Toll) داستان‌نویس و مرور‌نویس کتاب است که در ان.پی.آر کار می‌کند. علاوه بر این، آن تول برنامه‌ای رادیویی مخصوص معرفی و نقد کتاب دارد و مدیر یک طرح انسان‌دوستانه برای کمک به بی‌خانمان‌هاست.[۱] the Salem witch trials[۲] اشاره به این تئوری توطئۀ رایج در آمریکا که لابی‌ها یا گروه‌های سیاسی مخفی ترتیب قتل جان اف.کندی را داده‌اند [مترجم].[۳] Tuskegee experiments[۴] False Flag[۵] یک تیراندازی مرگ‌بار در پیش‌دبستانی‌ای به نام سندی هوک در ایالت کانکتیکات در سال ۲۰۱۲ که منجر به مرگ ۲۰ کودک ۶ تا ۷ ساله و ۶ بزرگسال شد. قاتل پس از تیراندازی خودکشی کرد و تئوری‌ توطئه‌های فراوانی در این باره مطرح شد که انگیزۀ این قتل‌ها چه بوده است و آیا قاتل به تنهایی چنین تصمیمی گرفته است، یا مهرۀ یک گروه یا تشکیلات مخفی بوده است [مترجم]. ]]> مارتا تول تاریخ‌وسیاست Sat, 15 Jun 2019 04:02:50 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9429/ چارۀ کشور بحران‌زده چیست؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9420/ آناند گیریداراداس، نیویورک‌تایمز— اگر تا به حال در عروسی یا همایش یا در یکی از پروازهای فرودگاه اوهر شیکاگو گیر آدمی افتاده‌اید که دربارۀ هر موضوعی نظریه‌ای دارد و بعد از جدا شدن از او با خود گفته‌اید که «تجربۀ جالبی بود»، کتاب مناسبی برای شما سراغ دارم.کتاب آشوب جِرِد دایموند از جنس کتاب‌هایی است که در پی ارائۀ تصویری بزرگ‌ و تبیین همه‌چیزند. من زیاد سفر می‌کنم و از این دست کتاب‌ها زیاد دیده‌ام: در کتاب‌فروشی‌ فرودگاه‌ها، جایی که نویسندگانی همچون استیون پینکر و یووال نوا هراری (که هر دو «آشوب» را تحسین کرده‌اند) و البته دایموند شایستگی تخصیص قفسه‌هایی ثابت به خود را دارند؛ همین‌طور در هوا، جایی که متوجه شده‌ام بخش نامتناسبی از خوانندگانی که در سکوت ۳۰ هزارپایی مطالعه می‌کنند ترجیح می‌دهند آثار نویسندگانی را بخوانند که از بالا به موضوع نگاه می‌کنند.شروع کردم به کاوش جدیدترین اثر دایموند، چون مجذوب این نظریه‌اش شدم که روش تک‌تک انسان‌ها در مقابله با بحران می‌تواند برای کشورهای بحران‌زده آموزنده باشد. سپس طولی نکشید که اولین اشتباه به چشمم خورد؛ خیلی زود به دهمی رسیدم. سپس به موارد جدی‌تر برخوردم. کم‌کم خطاها، تعمیم‌ها، نقاط کور و از قلم‌افتادگی‌ها درستی انتخاب چنین کتابی را برای انتشار زیر سؤال بردند. به این فکر افتادم که اصلاً چرا به برخی افراد، و فقط برخی، میدان و مسئولیت می‌دهیم تا دربارۀ هرچیزی نظریه‌پردازی کنند.دایموند نظریۀ جالبی مطرح می‌کند – او استاد جغرافیا در دانشگاه کالیفرنیا، لس‌آنجلس و مؤلف چندین کتاب ازجمله اسلحه، میکروب و فولاد۱، برندۀ جایزۀ پولیتزر، است. انسان‌ها همواره دچار بحران‌هایی شخصی می‌شوند. چیزهای زیادی آموخته‌ایم از اینکه افراد برای مقابله با چنین مواقعی چه تغییری می‌کنند – یا نمی‌کنند. حال اگر این درس‌ها را در مورد کشورهای گرفتار در باتلاق مشکلات به کار بگیریم چه اتفاقی می‌افتد؟دایموند با بهره‌گیری از کار درمانگران بیان می‌کند که راز موفقیت افراد در مقابله با بحران «تغییر انتخابی»۲ است. افرادی که با موفقیت بر مشکلی فائق می‌شوند تمایل دارند با شناسایی و تفکیک مشکل مشخص کنند که «چه بخش‌هایی از شخصیتشان از قبل به خوبی کار می‌کنند و نیاز به تغییر ندارند و چه بخش‌هایی از کار افتاده‌اند و باید عوض شوند». سؤال دایموند این است که آیا در خصوص کشورها هم می‌توان چنین کاری کرد؟ باور خودش این است که می‌توان و در پی آزمودن نظریه‌اش با اعمال دوازده عامل بر بحران‌های ملی است که تأثیرشان بر حل بحران‌های شخصی معلوم شده است. برخی عوامل به‌راحتی اعمال می‌شوند – مثلاً همان‌طور که اشخاص ابتدا باید بپذیرند که دچار بحران شده‌اند، ملت‌ها نیز باید ابتدا دربارۀ معضلات خود به اجماع برسند. برخی مقایسه‌ها دشوارتر به نظر می‌آیند –مثلاً معادل کمک دوستان صمیمی در سطح کشورها کمک مادی و مالی از طرف هم‌پیمانان کشور خواهد بود. دایموند با در دست داشتن چنین چارچوبی بررسی سازگاری آن با تاریخ واقعی کشورهای مختلف را شروع می‌کند.دایموند از روش موردپژوهی استفاده می‌کند. او با بررسی فنلاند، ژاپن، شیلی، اندونزی، آلمان، استرالیا و آمریکا راه‌کارهای این کشورها را براساس فهرست ۱۲تایی‌اش ارزیابی می‌کند. ژاپن در دوران امپراتور مِیجی، که نیاز داشت در عین حفظ هستۀ فرهنگی خود درهایش را به روی دنیا باز کند، راهی پیدا کرد تا «بسیاری از ویژگی‌های غربی را بگیرد اما آن‌ها را متناسب با اوضاع و احوال ژاپنی‌ها اصلاح کند». پس از جنگ جهانی دوم، آلمان مسئولیت کامل اعمالش را پذیرفت و در نتیجه موفق شد خودش را متحول کند. آمریکا، تا حدی به‌دلیل بی‌اعتنایی به درس‌های دیگر کشورها، همچنان برای حل مسائل خود تقلا می‌کند.دایموند در پایان هر فصل، که هرکدام تاریخچه‌ای کوتاه است، گونه‌ای از این پرسش را مطرح می‌کند که: «بحران اندونزی چگونه در چارچوب ما می‌گنجد؟» و این یک نشانه است. در اینجا تحقیق را «چارچوب» به پیش می‌برد و همه‌چیز در خدمت چارچوب است. با افرادی مواجه می‌شویم که تصویر کاملی از آن‌ها ارائه نمی‌شود، چراکه فقط چارچوب اهمیت دارد. داستان‌هایی که دربارۀ هر کدام از کشورها می‌شنویم اغلب جانبدارانه و جهت‌دارند، چون فقط چارچوب اهمیت دارد. کشورهایی که در آن‌ها نژادپرستی و رواداری و تبعیض جنسیتی و برابری از مدت‌ها پیش با هم در تنش بوده‌اند در قالب موضوعی کاملاً واحد مطرح شده‌اند قبل از آنکه به‌نحوی شگفت‌انگیز به موضوعی متضاد تبدیل شوند، چراکه این چارچوب فقط می‌تواند ساختارهای یکپارچه را پردازش کند. وقتی تمرکز روی چارچوب باشد، فکت‌ها اهمیت خود را از دست می‌دهند. کتاب دایموند مملو از خطاست. او درمورد سال رأی‌گیری برکسیت دچار اشتباه می‌شود. او مدعی است که در دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان «تعطیلی دولت نداشتیم». در حالی که چندین بار چنین اتفاقی افتاد. به‌بیان او فوتبال استرالیایی ورزشی است که «در استرالیا ابداع شده و در هیچ جای دیگر بازی نمی‌شود». اما در جاهای دیگر نیز فوتبال استرالیایی بازی می‌کنند؛ طبق گزارش «لیگ فوتبال استرالیایی» این نوع فوتبالْ ورزش ملی جمهوری نائورو [در اقیانوسیه] است و در کشورهای چین، کانادا، فرانسه، ژاپن، ایرلند و آمریکا نیز بازی می‌شود.دایموند می‌گوید حملۀ تروریستی سال ۱۹۷۶ در واشنگتن دی‌.سی.، که یک مأمور سابق اهل شیلی را هدف گرفته بود، «تا پیش از حمله به برج‌های مرکز تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱، تنها مورد شناخته‌شده از قتل شهروند آمریکایی در خاک آمریکا به دست یک تروریست خارجی» بود. این ادعا بمب‌گذاری سال ۱۹۹۳ در مرکز تجارت جهانی را به‌کلی نادیده گرفته است، که در آن شش نفر کشته شدند. دایموند «لی کوآن یِو» را «نخست‌وزیر سنگاپور» می‌خواند، در حالی که او دیگر چنین مقامی ندارد، به‌خصوص حالا که مرده است.حال می‌رسیم به تعمیم‌ها. دایموند می‌گوید در برهه‌ای از جنگ جهانی دوم، مردم فنلاند در مقابل جنگ‌طلبی شوروی «یکدل و یکصدا سازش بیشتر را رد کردند». کل ملت، یکصدا! نمونه‌ای دیگر از موافقت ۱۰۰درصدی جامعه را در مورد استرالیا می‌بینیم، جایی که می‌گوید «استرالیایی‌هایی که دربارۀ قانون اساسی فدرال تبادل نظر می‌کردند بر سر موضوعات زیادی به بحث پرداختند اما درمورد منع ورود همۀ نژادهای غیرسفید به استرالیا یکصدا بودند». ولی واقعیت این است که بر سر این موضوع نیز بحث کردند و حتی یکی از طرح‌دهندگان به‌نام اندرو اینگلیس کلارک، دادستان کل تاسمانی،‌ تلاشی ناموفق داشت در به تصویب رساندن نسخه‌ای سازگاریافته از متمم چهاردهم قانون اساسی آمریکا که تبعیض نژادی را ممنوع می‌کرد.دایموند با این ادعا که آلمان از نظر اجتماعی لیبرال‌تر شده مدعی می‌شود: «دیگر از تنبیه بدنی کودکان خبری نیست؛ در واقع، قانون این کار را ممنوع کرده است!» اما یک اندیشمند جدی چطور ممکن است تصویب قانون را با پایبندی به آن اشتباه بگیرد؟ سازمانی که اثربخشی این قانون را ارزیابی می‌کند به این نتیجه رسیده که تصویب آن تنبیه بدنی را کاهش داده اما ریشه‌کن نکرده است. همچنین با خواندن دایموند ظاهراً‌ می‌فهمیم که مردم شیلی چه شناختی از هویت خود دارند (خود را با اروپا و ایالات متحده یکی می‌دانند، نه آمریکای لاتین)؛ و چگونه همۀ «مردم اندونزی هویت ملی خود را بدیهی می‌دانند». (به‌جز گروه‌های جدایی‌طلب؟)گاهی به نظر می‌رسد منبع مطالب کتاب چشمه‌ای خشک از تحقیقی مادام‌العمر است نه جدیدترین فکت‌ها. مثلاً دایموند به ما می‌گوید آمریکایی‌ها همیشه مردمانی بسیار سیار بوده‌اند و «بعید» است «نقل مکان نکنند». لابد او از جدیدترین آمار منتشرشده که خلاف این را می‌گوید بی‌خبر است: «آمریکایی‌های کمتری برای پیدا کردن مشاغل بهتر در کشور نقل مکان می‌کنند». این را رادیو ان‌پی‌آر با استناد به پژوهش ادارۀ آمار آمریکا اعلام کرد که می‌گوید شمار آمریکایی‌هایی که در هر سال نقل مکان می‌کنند از دهۀ ۱۹۴۰ تاکنون تا نصف کاهش یافته است.خطاهای کتاب به‌مراتب بیشتر از چیزی است که در این مجال بگنجند و خیلی از آن‌ها را نادیده می‌گیرم چون نمی‌خواهم مته به خشخاش بگذارم. اهمیت این خطاها به‌خاطر ماهیت خود کتاب است. اگر نتوانیم در مطالب جزئی و معمولی به کسی اعتماد کنیم، چگونه می‌توانیم در موارد دیگر اعتماد کنیم، در حالی که نویسندگان کتاب‌های کلان‌نگر (در باب ادعاهای بزرگ که راستی‌آزمایی‌شان دشوار است) به‌شدت نیازمند اعتماد ما هستند؟ مثلاً در باب ادعاهایی مانند اینکه لغو سیاست «استرالیای سفید» چگونه «از پنج علت ناشی شد» (نه چهار و نه شش تا یا هر رقمی که در نظر بگیرید). یا اینکه چگونه عشق فنلاندی‌ها به زبان مادری خود باعث شد به جنگیدن و کشته‌شدن در راه فنلاند تن در دهند. یا اینکه توکیو شهری پاک است «چون کودکان ژاپنی یاد می‌گیرند تمیز و مرتب باشند» (و مثلاً نه به این دلیل که، طبق تحقیق، این شهر ۳٫۹ درصد از بودجۀ خود را صرف بهداشت عمومی و فاضلاب می‌کند، در حالی که این رقم در بودجۀ ۲۰۱۸ شهر نیویورک ۱٫۹ درصد بود که به ادارۀ بهداشت تخصیص داده شد).با اینکه فهرست منابع در آخر کتاب آمده است، دایموند به ندرت از این کتاب‌ها نقل قول می‌کند. او بیشتر به نقل‌ قول از دوستان بسیارش علاقه‌مند است. «چرا ژاپن چنین مواضعی را دنبال می‌کند؟ دوستان ژاپنی‌ام سه توضیح برای این موضوع پیشنهاد می‌کنند». یا در مورد کودتای شیلی می‌گوید: «...کودتای ۱۹۷۳ که بسیاری از دوستان شیلیایی‌ام اجنتاب‌ناپذیر توصیفش می‌کنند». اول اینکه ما چرا باید برای شنیدن نظریه‌های تصادفی دوستان کسی پول بدهیم؟ دوم اینکه کودتا چطور ممکن است اجتناب‌ناپذیر باشد؟ آیا منظور این است که دسیسه‌ای چنین دقیق و ظریف در هیچ شرایطی ممکن نبود خراب شود؟حال که از دوستانمان حرف می‌زنیم، نویسندگان جوان‌تر زیادی را می‌شناسم، به‌خصوص از میان زنان و رنگین‌پوستان، که باهوش، بافکر، تودار و فوق‌العاده دقیق‌اند و حاضرند دست به هر کاری بزنند تا روزنه‌ای باز شود برای چاپ کتاب با ناشری جدی – آن‌ها با تمام وجود می‌دانند که اگر کارشان به این شلختگی بود، زندگی کاری‌شان پیش از آنکه حتی آغاز شود پایان می‌یافت.در اینجا نوعی مشکل سیستمی نیز وجود دارد. وقت آن رسیده که دسته‌ای از ما که به نویسندگی در حوزۀ غیرداستانی مشغولیم بر این خواسته پافشاری کنیم که راستی‌آزمایی حرفه‌ای بخشی جدایی‌ناپذیر از صنعت چاپ و نشر شود، همانند تبلیغات، بازاریابی و طراحی لباس – و این کار با هزینۀ ناشر انجام شود نه مؤلفی که معلوم است پولش را خرج بهداشت و درمان خواهد کرد. در عصر توییت‌ها، نباید سرنوشت کتاب‌ این باشد که روزبه‌روز بیشتر و بیشتر توییت‌گونه شود – شاید مبتنی بر فکت یا هرچه. کتاب باید جایگاهی متمایز داشته باشد، باید برجسته باشد. یکی دیگر از مشکلات کتاب آشوب مشکلی است که نمی‌توان راستی‌آزمایی کرد اما، خوشبختانه، در دنیای ادبیات در حال حل شدن است. تا همین اواخر، تصویر پیش‌فرض انسان‌ها در بخش اعظم زندگی آمریکایی و نویسندگی آمریکایی سفید و مردانه بود. امروزه نوشته‌های زیادی این تصویر پیش‌فرض را می‌شکنند و زاویۀ دید را پیچیده‌تر می‌کنند. و در این میان، آشوب یادمان می‌اندازد که چرا این موضوع اهمیت دارد.هنگامی که دایموند «ارزش‌های اجتماعی بسیار تساوی‌طلبانه» را نوعی منش جمعی توصیف می‌کند که در استرالیا «عوض نشده»، برخلاف اینکه فصلی در باب تاریخچۀ نژادپرستی قانونی کشور نوشته است، تعریفی از تساوی‌طلبی را مد نظر دارد که فقط درمورد مردمان سفیدپوست صدق می‌کند. وقتی می‌گوید «منزلت اجتماعی در ژاپن بیشتر به تحصیلات بستگی دارد تا وراثت و پیوند خانوادگی»، معنا و مفهوم زن بودن را نادیده گرفته است. در جای دیگر اعتراف می‌کند: «البته فهرستی که من از مشکلات آمریکا ارائه می‌کنم جامع نیست. مشکلاتی که نیاورده‌ام شامل روابط نژادی و نقش زنان می‌شود». یعنی مشکلاتی که گریبانگیر بیشتر آمریکایی‌هاست.در اواخر کتاب، با دیدن این اظهار نظر دایموند دلم برایش سوخت: «یک شب با دو تن از دوستانم که زن بودند هم‌صحبت شدم، یکی در سنین ۲۰ به بالا و از نظر روان‌شناختی ساده‌لوحی خوش‌بین و دیگری در سنین ۷۰ به بالا و شخصی باهوش بود». چیزی که باعث شد دایموند زن جوان را «از نظر روان‌شناختی ساده‌لوح» بداند این بود که با مردی آشنا شده بود که مدت‌ها طول کشید تا به بدطینتی‌اش پی ببرد. (اگر این کار جرم است، پس همۀ ما را حبس کنید). نسبت به دایموند، که سنش از هشتاد گذشته بود، دلسوزی عجیبی پیدا کردم چون مسلماً نمی‌فهمد که، در سال ۲۰۱۹، مرد نویسندۀ جاافتاده‌ای مثل او چقدر در درک تفاوت‌ها ناتوان است که راه می‌افتد و به زنی جوان که در زندگی خود مرتکب خطاهایی کاملاً عادی می‌شود انگ «ساده‌لوحی روان‌شناختی» می‌زند. اما او از اینکه به دورانی دیگر تعلق دارد به خود می‌بالد. می‌گوید دست‌نوشته‌هایش را کسی دیگر تایپ می‌کند. او در استفاده از رایانه به کمک همسر و منشی‌اش متکی است و همواره معتقد است مشغول شدن با بازی‌های ویدیویی «گوشی‌گیری» است، ولو آنکه بحث از بازی‌های آنلاین با امکان پشتیبانی از بازیکن‌های بیشماری باشد که در جاهایی قرار دارند که هر روز آمریکایی‌های بیشتری برای تعامل اجتماعی به آنجا می‌روند. دایموند همچنین بر این نظر است که گوشی‌ها آمریکا را به نابودی می‌کشانند، چون مردم هر چهار دقیقه یک‌بار گوشی خود را چک می‌کنند. اما باید بگویم که من خودم هنگام خواندن کتاب دایموند دقیقاً همین کار را می‌کردم، چون بسیاری از مطالبی که می‌خواندم درست به نظر نمی‌آمدند و فکر می‌کنم این خودش پیشرفتی است که بتوانی اعتبار نظریه‌های کلی‌نگر را از اتاق خوابت با جست‌وجوی گوگل به چالش بکشی.چند وقت پیش در ساحل نشسته و کتابی از جیل لپور دربارۀ تاریخ جدید آمریکا می‌خواندم با عنوان این حقایق۳. بلندپروازی این کتاب کمتر از آشوب نیست. ولی این هم نوع جدیدی از کتاب بزرگ برای عصری جدید است. ما اکنون خیلی بیشتر می‌دانیم. داستان‌هایی را می‌دانیم که روایت نشده‌اند، دیدگاه‌هایی که مغفول مانده‌اند. لپور با تغییرِ پیوستۀ منظرگاه خود موفق می‌شود داستان‌های زیادی بیان کند. او هیچ‌گونه چارچوب پیش‌پاافتاده‌‌ای و هیچ نظریۀ فهرست‌واری برای آزمودن ندارد. او داستان‌هایی زمینی از مردمانی نامدار و گمنام می‌گوید و به‌حدی اطمینان خاطر دارد که اجازه می‌دهد ایده‌ها شکل بگیرند. نگاه جیل در نوشتن از پایین به بالاست، نه از بالا به پایین.اطلاعات کتاب‌شناختی:Diamond, Jared. UPHEAVAL: Turning Points for Nations in Crisis. Little, Brown and Company. 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آناند گیریداراداس نوشته است و در تاریخ ۱۷ مۀ ۲۰۱۹ با عنوان «What to Do When You’re a Country in Crisis» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «چارۀ کشور بحران‌زده چیست؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• آناند گیریداراداس (Anand Giridharadas) برای نیویورک‌تایمز مطلب می‌نویسد و جدیدترین کتابش برنده همه‌چیز را می‌برد: تظاهر نخبگان به تغییر دنیا (Winners Take All: The Elite Charade of Changing the World) است.[۱] Guns, Germs and Steel[۲] selective change[۳] These Truths ]]> آناند گیریداراداس تاریخ‌وسیاست Mon, 10 Jun 2019 04:59:22 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9420/