ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Sun, 17 Feb 2019 03:47:23 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 17 Feb 2019 03:47:23 GMT 60 کشاورزی نوعی سلاح کشتارجمعی است http://tarjomaan.com/neveshtar/9295/ ریچارد منینگ، هارپرز —راز ثروت عظیمی که منبع روشنی ندارد، یک جرم فراموش‌شده است، فراموش شده چون آن را تمیز انجام داده‌اند.- بالزاکقانون روزنامه‌نگاری می‌گوید: پول را دنبال کن. منتها این قانون یک اصل نیست، بلکه یک‌جور مشتق است، از این جهت که تعقیب پول –همانطور که معاون رئیس‌جمهورمان گفته است۱– واقعاً به‌نوعی تعقیب انرژی است. ما به دنبال انرژی می‌رویم.از کودکی یاد می‌گیریم که ناهار رایگان وجود ندارد، در ازای هیچ‌چیز چیزی گیرمان نمی‌آید، هرچه بالا می‌رود باید پایین هم بیاید و سخنانی از این دست. نسخۀ علمی این حرف‌های راست کمی پیچیده‌تر است. همانطور که جیمز پرسکات ژول در قرن نوزدهم کشف کرد، مقدارِ انرژیْ زیاد اما ثابت است. می‌توان آن را از حرکتی به گرمایی تبدیل کرد، اما هیچ‌گاه مقدار کلی آن کم و زیاد نمی‌شود. پایستگی انرژی دلبخواهی نیست، اصل است. آن را قانون اول ترمودینامیک می‌نامند.ما انسان‌ها هرچه هم خاص باشیم، نمی‌توانیم از چنگ این قوانین فرار کنیم. همۀ حیوانات گیاه می‌خورند، یا حیواناتی را می‌خورند که گیاه می‌خورند. به این فرایند می‌گویند زنجیرۀ غذایی و آغازگر آنْ توانایی منحصربه‌فرد گیاهان در تبدیل نور خورشید به انرژی‌های ذخیره‌شده به شکل کربوهیدرات است. کربوهیدرات هم سوخت اساسی کلِ حیوانات است. فتوسنتز با نور خورشید تنها راه تولید این سوخت است. انرژی گیاهی هیچ جایگزینی ندارد، درست همانطور که جایگزینی برای اکسیژن وجود ندارد. نتیجۀ ازبین‌رفتن انرژی گیاهی شاید به اندازۀ قطع اکسیژن سریع عمل نکند، اما به همان اندازه حتمی است.دانشمندان برای مقدار کلی حجم گیاهی که زمین در یک سال تولید می‌کند، یعنی مجموع بودجۀ حیات نامی انتخاب کرده‌اند. آن‌ها این مقدار را «تولید اولیۀ» سیاره می‌نامند. پژوهشگران تاکنون دو بار تلاش کرده‌اند بفهمند این تولید چگونه صرف می‌شود. یکی از این دو تلاش را گروهی در دانشگاه استنفورد انجام داد و دیگری را استوارت پیم زیست‌شناس مستقلاً پیش برد. هردوی این پژوهش‌ها به این نتیجه رسیدند که ما انسان‌ها – که فقط یک گونه در میان میلیون‌ها گونۀ دیگر هستیم – حدود ۴۰ درصد از تولید اولیۀ زمین را مصرف می‌کنیم، یعنی ۴۰ درصد از کل آنچه وجود دارد. شاید این رقمِ ساده نشان دهد که چرا نرخ کنونی انقراض هزار برابر سریع‌تر از دوران قبل از تسلط انسان‌ها بر این سیاره است. ما ۶ میلیارد نفر به‌راحتی غذاها را دزدیده‌ایم و ثروتمندانمان خیلی بیشتر از بقیه.انرژی را نمی‌توان تولید کرد یا از بین برد، اما می‌توان آن را متمرکز و متراکم نمود. این حرف تا حد زیادی تبیین‌گر دستورالعملِ امنیت ملی‌ای است که جرج کنان، رئیس کمیتۀ برنامه‌ریزی وزارت خارجۀ ایالات متحده، در سال ۱۹۴۸ نوشت، کمیته‌ای که در ظاهر مسئول بخش آسیا بود، اما اصل مطلب این بود که آمریکا چگونه باید نقش جدید خود را به‌عنوان نیروی مسلط بر سیارۀ زمین ایفا کند. کنان می‌نویسد «ما حدود ۵۰درصد از ثروت جهان، اما فقط ۶.۳ از جمعیت آن را داریم. در این شرایط، طبیعی است که به ما حسادت و نفرت بورزند. وظیفۀ واقعی ما در دورۀ پیشِ رو طراحی‌کردن الگویی از روابط است که ما را قادر خواهد ساخت بدون هرگونه زیان به امنیت ملی‌مان، این موقعیت متمایز را حفظ کنیم. برای این کار باید همۀ این احساساتی‌بازی‌ها و خیال‌بافی‌ها را کنار بگذاریم و توجه‌مان را در همۀ عرصه‌ها بر اهداف عاجل ملی متمرکز سازیم. نباید امروز خود را فریب دهیم که می‌توانیم هزینه‌های تجملی نوع‌دوستی و خیر جهانی را متحمل شویم».کنان اینگونه نتیجه‌گیری می‌کند: «آن روز دور نیست که مجبور خواهیم شد با زبانِ صریح قدرت سخن بگوییم».اگر انرژی را دنبال کنید، سرانجام کارتان به یک میدان ختم می‌شود. انسان‌ها به طیفی سرسام‌آور از هنرها و صنعت‌ها اشتغال دارند. با این حال، بیش از دو سوم سهم انسان‌ها از تولید اولیهْ حاصل کشاورزی است که دو سوم از آن نیز مربوط سه گیاه است: برنج، گندم و ذرت. با گذشت ۱۰.۰۰۰ سال از زمانی که انسان‌ها این دانه‌ها را اهلی کردند، جایگاه آن‌ها هیچ افتی نکرده است. علت این امر احتمالاً این است که حالا انسان‌ها می‌توانند انرژی خورشیدی را در بسته‌های بسیار متراکم و قابل‌حمل از کربوهیدرات ذخیره کنند. این محصولات در دنیای گیاهان حکم یک بشکۀ نفت تصفیه‌شده را در دنیای هیدروکربن دارند. در واقع این محصولات پس از هیدروکربن‌ها، متراکم‌ترین شکل ثروت واقعی – انرژی خورشیدی – هستند که می‌توان روی سیارۀ زمین یافت.اما همانطور که کنان تشخیص داده بود، حفظ چنین تراکمی از انرژی غالباً نیازمند فعالیت‌هایی خشونت‌آمیز است. کشاورزی نوعی تجربۀ جدید انسانی است. ما انسان‌ها در بیشتر طول تاریخ با گردآوری یا کشتن حیوانات مختلف، و با هدایای طبیعت زندگی کرده‌ایم. سؤال جالبی که مدت‌ها موردبحث بوده این است که چرا انسان‌ها به‌جای ادامه‌دادن این رویکرد، به پیچیدگی‌های کشاورزی رو آوردند؟ به‌خصوص با توجه اینکه شواهد اسکلتی به روشنی نشان می‌دهد که کشاورزان اولیه نسبت به پیشینیان شکارچی-گردآورندۀ خود به‌شدت مبتلا به سوءتغذیه، بیماری و عیوبِ جسمانی بودند. کشاورزی پیشرفتی در اکثر زندگی‌ها ایجاد نکرد. به نظرم شواهدی که بهترین پاسخ به این سؤال را در خود دارد، در تفاوت میان روستاهای کشاورزی اولیه و همنوعان پیشاکشاورزی‌شان نهفته است؛ یعنی هم وجود دانه‌ها و هم انبارهای دانه یا به طور مهم‌تر، فقط چند خانه که به شکل قابل‌توجهی بزرگ‌تر و آراسته‌تر از تمام خانه‌های دیگرِ متصل به این انبارهای دانه بودند. کشاورزی بیش از اینکه مربوط به غذا باشد، مربوط به جمع‌آوری ثروت بود. درواقع کشاورزی فقط به برخی انسان‌ها منفعت رساند و این افراد از همان زمان زمامدار بوده‌اند.اهلی‌سازی همچنین تغییری رادیکال در توزیع ثروت درون دنیای گیاهان نیز بود. گیاهان می‌توانند ورودی نور خورشید خود را به چندین شکل مختلف مصرف کنند. راهبرد غالب و دوراندیشانۀ آن‌ها این است که بیشتر آن را صرف ساخت ریشه، ساقه و پوست کنند. این سرمایه‌گذاری محافظه‌کارانه گیاه را قادر می‌سازد تا انرژی را بهتر جمع‌آوری کند تا در سال‌های کمبود زنده بماند. درضمن زندگی در مکان‌های پرتنوع (هر قطعه مرغزار بومی شاید حاوی ۲۰۰ گونۀ گیاهی باشد) باعث می‌شود تا این گیاهانِ پایا به یکدیگر خدمات‌رسانی کنند، مثلاً آب نگه دارند، یکدیگر را از باد حفظ کنند و نیتروژن آزاد هوا را تثبیت نمایند تا به عنوان تغذیه مورد استفاده قرار گیرد. تنوعْ اکوسیستم را قادر می‌سازد تا به قول وس جک، برزشناس آمریکایی، «اسپانسر حاصل‌خیزی خود باشد». این هنجار دنیای گیاهان است.اما گروهی خیلی اندک از گیاهان یک‌ساله وجود دارند که در قطعه‌زمین‌های مربوط به یک گونۀ خاص می‌رویند و تقریباً تمام ورودی خود را به‌صورت بذر ذخیره می‌کنند. بذرْ بسته‌ای فشرده از کربوهیدرات است که بذرخوارانی نظیر خودِ ما انسان‌ها به آسانی آن را استثمار می‌کنند. در شرایط عادی، این راهبرد گیاهان برای گذاشتن تمام تخم‌مرغ‌ها در یک سبد ایده‌ای ابلهانه است. اما در بلایایی نظیر سیل، آتش‌سوزی و فوران آتشفشان اینگونه نیست. اینگونه بلایا اجتماعاتِ مستقرِ گیاهان را از بین برده و موقعیت را برای پخش‌کردن بذرهایی فراهم می‌آورد که با باد پراکنده می‌شوند. بی‌دلیل نیست که هرجا کشاورزی در دنیا شکوفا شده، همیشه در جوار رودخانه‌ها بوده است. شاید شما هم مانند خیلی افراد دیگر اینگونه تصور کنید که علت این امر نیاز گیاهان به آب یا مواد غذایی است. چنین تصوری عمدتاً غلط است. این گیاهان به قدرت سیل‌هایی نیاز دارند که چشم‌اندازها را پاکسازی کرده و رقبا را از بین می‌برد. به‌نظرم این هم اتفاقی نیست که کشاورزی به طور مستقل و همزمان در نقاط مختلف دنیا پس از پایان عصر یخبندان ظهور کرد. در این دورانِ تحول‌ساز و عظیم، ذوب یخچال‌های طبیعی باعث شد تا دریاچه‌هایی به‌بزرگیِ دریا، آزادانه آب‌لرزه‌های فرسایش‌زا ایجاد کنند. دورانی پر از مصیبت و بلا شروع شده بود.ذرت، برنج و گندم به طور ویژه در برابر این بلایا سازگار شده‌اند. چون در تله می‌افتند. در وضعیت طبیعی، بلایا باعث ایجاد زمین‌های لُخت و خاک بدون پوشش می‌شود که چنین چیزی برای این گیاهان خوب است. چون تحت شرایط عادی، توالی زیستی۲ فوراً آن‌ها را از تله بیرون می‌آورد. گیاهان یک‌ساله کلونی می‌سازند. ریشه‌هایشان خاک را تثبیت می‌کند، موجب انباشت مواد آلی شده و پوششی برای زمین فراهم می‌کند. سرانجام تله باز می‌شود. کشاورزی فرایند بازکردن دوباره و دوبارۀ آن تله است. درواقع کشاورزی یک‌جور بلای مصنوعی سالیانه بوده است. در یک مزرعۀ مدرن آمریکایی، برای چنین تخریبی سه یا چهار تن تی.‌ان.‌تی برای هر جریب نیاز است. مزرعه‌های آیووا هر سال به انرژی‌ای معادل ۴۰۰۰ بمب اتمی ناکازاکی نیاز دارند.امروزه آیووا تقریباً به طور کامل از مزارع پوشیده شده است. مرغزار چندانی باقی نمانده. اگر هم بتوانید به قول اهالی آیووا یک «تمبر پستی» از باقیماندۀ یک مرغزار را بیابید، به احتمال زیاد در مجاورت یک مزرعۀ ذرت خواهد بود. این امر امکان مشاهده و مقایسه را فراهم می‌آورد. از مرغزار که به مزرعه پا بگذارید، احتمالاً حدود ۱۸۰ سانتیمتر پایین‌تر بیایید، گویی که زمین را از زیر پایتان دزدیده‌اند. روایت اهالی از فتح مرغزار به یک صدا اشاره می‌کند، مجموعه‌ای از صداهای ترکیدن، مثل شلیک تپانچه، صدای علف‌های سرسختی که زیر تیغۀ شخم‌زنی می‌شکنند. یک‌جور دزدی بزرگ در حال انجام است.وقتی می‌گوییم خاک غنی است، حرفی استعاری نمی‌زنیم. خاک به اندازۀ یک چاه نفت، غنی از انرژی است. یک مرغزارْ این انرژی را به گل‌ها و ریشه‌ها و ساقه‌ها تبدیل می‌کند و آن‌ها هم به نوبۀ خود، به صورت مادۀ آلی مرده به خاک برمی‌گردند. لایه‌های بالایی خاک به اندوخته‌ای غنی از انرژی که بانک نام دارد تبدیل می‌شوند. مزرعه این انرژی را تسخیر می‌کند و در دانه‌هایی قرار می‌دهد که ما می‌خوریم. بیشتر این انرژی به‌دست‌آمده از زمین به حلقه‌های چربی دور گردن و کمرمان تبدیل می‌شود. خیلی از این انرژی هم هدر می‌رود، مثل آن چندتا اسکناسی که از ساک دزدها بیرون می‌ریزد.پیش‌تر اشاره کردم که ما انسان‌ها هرسال ۴۰ درصد از تولید اولیۀ زمین را از آن خود می‌کنیم. شاید تصور کنید که ما و احشام‌مان کل این حجم را می‌خوریم، اما اینطور نیست. بخشی از این رقم –حدود یک سوم از آن– حجم گیاهیِ بالقوه‌ای است در تحت شرایط گوناگون نابود می‌شود، مثلاً وقتی جنگل‌ها برای کشاورزی پاکسازی می‌شوند یا وقتی جنگل‌های بارانی حاره‌ای برای چراگاه قطع می‌شوند یا وقتی شخم‌زدن باعث نابودی لایۀ عمیق ریشه‌های مرغزارهایی می‌شود که آن را سرپا نگه می‌داشتند و این کار باعث تحریک فرسایش می‌گردد. داست بول۳ اتفاقی طبیعی نبود. یک مرغزار فعال و سرسبز هر سال زیست‌تودۀ بیشتری نسبت به حتی پیشرفته‌ترین مزرعۀ گندم تولید می‌کند. مشکل اینجاست که بیشتر آن معمولاً علف‌ها یا ریشۀ علف‌هایی است که انسان‌ها نمی‌خورند. به همین خاطر علف موردعلاقۀ خودمان یعنی گندم را جایگزین مرغزار می‌کنیم. غافل از آنکه ما بیشتر حجم دانه‌مان را به احشاممان می‌دهیم و احشام هم کاملاً از خوردن علف‌های بومی راضی هستند. غافل از اینکه قبل از گسترش کشاورزی، احتمالاً گوشت بیزون‌هایی (گاومیش آمریکایی) که به‌طور طبیعی در دشت‌های بزرگ زندگی می‌کردند، از تمام گوشت گاوی که امروزه در مزارع همان منطقه پرورش می‌دهند بیشتر بوده است. اجداد ما ترجیح می‌دادند انرژی را از زمین استخراج کنند و وقتی انرژی تمام می‌شد بروند جایی دیگر.امروزه هم ما همین‌کار را می‌کنیم، با این تفاوت که وقتی منبع خالی شد، آن را دوباره با کودهای نفتی و شیمیایی پر از انرژی می‌کنیم. نفتْ تولید اولیۀ سالانه‌ایست که به‌صورت هیدروکربن ذخیره می‌شود و هیدروکربن به نوعی مانند وجه امانی است که طی هزاران سال به‌وجود آمده است. به‌طور متوسط ۵.۵ گالن انرژی فسیلی نیاز است تا معادل یک سال حاصل‌خیزی از دست‌رفته در یک جریب زمین فرسوده را جبران کند. ما در سال ۱۹۹۷، به اندازۀ بیش از ۴۰۰ سال باروری فسیل‌شدۀ باستانی را سوزاندیم که بیشتر آن از مناطق دیگر جهان بود. حتی کوچک‌شدن زمین زیر آیووا هم پیامدهایی جهانی دارد.شش هزار سال پیش از اینکه کشاورزان آیووا را اشغال کنند، اجداد قفقازی‌شان دشت مجارستان را تسخیر کردند، منطقه‌ای در شمال غربی رشته‌‌کوه‌های قفقاز. باستان‌شناسان این قبیله را ال.بی.کی می‌نامند که مخفف لی‌نیاربنکِرامیک۴ است. این واژۀ آلمانی بقایای سفالی خاصی را توصیف می‌کند که نشانه‌ای از تسخیر اروپا به دست این قوم است. انسان‌شناسان آن‌ها را «مردمان گندم و گوشت گاو» می‌نامند. این نام ارتباط این پیشینیان مجاور دانوب را با اهالی شمال مونتانا که همسایۀ میزوری هستند بهتر نشان می‌دهد. این اروپاییان اولیه مجموعه‌ای کامل از گیاهان و حیوانات اهلی داشتند، اما گندم و گوشت گاو در آن‌ها غالب بود. تمام این محصولات اهلی از منطقه‌ای به‌دست می‌آمد که اینک مرز عراق-سوریه-ترکیه در دامنۀ کوه‌های زاگرس است. این مکان مرکز اهلی‌سازیِ محصولات و احشامِ اصلیِ دنیای غرب و نیز نقطۀ آغاز کشاورزیِ فاجعه‌آفرین است.دو نوع دیگر از کشاورزی فاجعه‌آفرین نیز تقریباً در همان دوران پدیدار شد، یکی متمرکز بر برنج در منطقۀ کنونی چین و دیگری متمرکز بر ذرت و سیب‌زمینی در آمریکای مرکزی و جنوبی. البته برنج استوایی است و گسترش آن بستگی به آب دارد، به‌همین خاطر فقط در دشت‌های سیلابی، دلتاها و باتلاق‌ها توسعه یافت. کشت ذرت هم به اندازۀ گندم کنترل‌نشده بود. آزتک‌ها هم به اندازۀ رومی‌ها و بریتانیایی‌ها بی‌رحم و استعمارطلب بودند، اما کشت ذرت با حملۀ اسپانیایی‌ها فرو پاشید. خود ذرت وارد ائتلاف مردم گندم و گوشت گاو شد. گندم امپراطوری‌ساز بود. خواص گیاه‌شناختی آن به حرکت و خشونتی دامن زد که آن را با نام امپریالیسم می‌شناسیم.مردمان گندم و گوشت گاو در کمتر از ۳۰۰ سال در سرتاسر دشت‌های غرب اروپا پراکنده شدند، این فتح را برخی باستان‌شناسان «بلیتسکریگ» یا جنگ برق‌آسا می‌نامند. در آن زمان، نژادی متفاوت از انسان‌ها به نام کرومانیون‌ها که نه کشاورز، بلکه شکارچی-گردآورنده بودند در این دشت‌ها زندگی می‌کردند. غارنگاره‌های آن‌ها در مکان‌هایی مثلِ غارهای لاسکو شاهدی بر ظرافت و پیوند عمیق آن‌ها با حیات وحش است. آن‌ها احتمالاً بیشترِ شکار و گردآوری خود را در زمین‌های مرتفع و کف دریاها انجام می‌دادند. گندم‌کاران به این مکان‌ها نیازی نداشتند و این امر از احتمال همزیستی حکایت دارد. اما قضیه به این شکل پیش نرفته است. هم شواهد ژنتیکی و هم زبان‌شناختی حاکی از این است که کشاورزان شکارچیان را کشته‌اند. مردمان باسک شاید تنها اعقاب بازماندۀ کرومانیون‌ها و تنها نشان آن‌ها باشند.سایت‌های باستان‌شناختیِ شکارچی-گردآورنده‌ها در این دوره شامل نوک نیزه‌هایی است که ابتدا متعلق به کشاورزان بوده و می‌توان حدس زد که این‌ها کالاهای تجاری نبوده‌اند. گروهی از انسان‌شناسان اینگونه نتیجه‌گیری می‌کنند که «شواهد به‌دست‌آمده از گسترش ال.بی.کی‌ها به سمت غرب، جایی برای هیچ نتیجه‌گیری‌ای باقی نمی‌گذارد جز اینکه تعاملات میان ال.بی.کی و میان‌سنگی‌ها در بهترین حالتْ سرد و در بدترین حالت خصمانه بوده است». بازماندگان سیاه‌پا، آسینیبوین سو، اینکا و مائوری شاید بهترین اطلاع را از ماهیت این تعاملات داشته باشند.گندم معتدل است و چمنزارهای شخم‌زده برایش بهترند. در این سیاره، چمنزارهای معتدل محدودی وجود دارد، درست همانطور که تمام زیست‌بوم‌های دیگر نیز محدود هستند. به‌طور متوسط، حدود ۱۰ درصد از تمام زیست‌بوم‌های دیگر امروزه در وضعیتی مشابه با وضعیت بومی‌شان باقی مانده‌اند. فقط ۱درصد از چمنزارهای مناطق معتدل نابود نشده است. گندم چیزی را که می‌خواهد از آن خود می‌کند.چمنزارهای معتدله در جاهایی قرار داشته‌اند که امروزه ایالات متحده، کانادا، پامپاهای آمریکای جنوبی، نیوزلند، استرالیا، آفریقای جنوبی، اروپا و افزونۀ آسیاییِ دشت اروپا در استپ‌های زیر سیبری است. این منطقه عمدتاً توصیف‌گر جهان اول یا جهان توسعه‌یافته است. چمنزارهای معتدله هم محل اصلی گندم و گوشت گاو هستند و هم مرکز جزایر قفقازی‌های جهان و نام‌ها و زبان‌های اروپایی. در سال ۲۰۰۰، کشورهای دارای چمنزارهای معتدله، یعنی اروپای نو۵، صاحب حدود ۸۰ درصد از صادرات گندم جهان و حدود ۸۶ درصد از صادرات ذرت بوده‌اند. به بیان دیگر، اروپای نو کشاورزی جهان را به پیش می‌برد. اما این سلطه به دانه‌ها خلاصه نمی‌شود. این کشورها علاوه بر سرزمین مادر –یعنی خودِ اروپا– در سال ۱۹۹۹ دارای سه‌چهارم از مجموع صادرات کشاورزی تمام محصولات در جهان بودند.افلاطون در مورد مزارع کشورش می‌نویسد:آنچه امروزه از زمینِ سابقاً غنی باقی مانده مانند اسکلت مردی بیمار است... قبلاً بسیاری از کوه‌ها قابل‌کشت بودند؛ دشت‌هایی که سرشار از خاک غنی بود، امروزه به لجنزار تبدیل شده است. تپه‌هایی که زمانی پوشیده از جنگل بودند و مراتع فراوانی فراهم می‌کردند اکنون فقط غذای زنبورها را تولید می‌کنند. زمانی زمین با باران‌های سالیانه غنی می‌شد، باران‌هایی که مانند امروز هدر نمی‌رفتند، و نیز با جریان یافتن از زمین خالی به دریا. خاک عمیق بود و آب را در نرمی خود جذب و حفظ می‌کرد و آبی که در تپه‌ها نفوذ می‌کرد، چشمه‌ها و نهرهای روانِ همه‌جا را تغذیه می‌نمود. اکنون مرقدهای متروکه در نقاطی که قبلاً چشمه بود، گواه بر این امر هستند که توصیف ما از زمین صحیح است.افسوس افلاطون ریشه در کشت گندم دارد که خاک کشور او را تهی کرد و متعاقباً موجب کاستی‌هایی شد که مراکز تمدن را به روم، ترکیه و اروپای غربی انتقال داد. اما با ورود به قرن پنجم، راهبرد تخلیۀ زمین و رفتن به جایی دیگر به اقیانوس اطلس رسید. کشت محصور گندم مانند کشت برنج است. این کار معادله‌های خود را با قحطی موازنه می‌کند. در هزارۀ بین ۵۰۰ تا ۱۵۰۰، بریتانیا حدوداً هر ده سال به یک قحطی «جبرانی» دچار می‌شد. حدود هفتاد و پنج قحطی این‌چنینی هم در این دوره در فرانسه رخ داد. اما وقتی استعمار سیلی از غذای جدید را به اروپا آورد، وقوع این قحطی‌ها کاهشی چشمگیر یافت.زمین‌های جدید تأثیری شگرف بر خود استعمارگران گذاشت. توماس جفرسون در یک مهمانی شام در پاریس، پس از تحمل سخنرانی میزبانانش دربارۀ طبیعت روستایی، خاطرنشان کرد که همۀ آمریکایی‌های حاضر در مهمانی یک سر و گردن از تمام فرانسوی‌ها بلندتر هستند. درواقع استعمارگران در تمام اروپای نو از قامت بلندتر، عمر طولانی‌تر و نیز مرگ‌ومیر کمتر کودکان بهره‌مند بودند. تمام این‌ها نشان‌دهندۀ تغذیۀ بهتر است که با مصرف یک‌بارۀ سرمایۀ انباشته‌شده در خاکِ دست‌نخورده به‌دست آمده بود.قحطی‌های اروپا قبل از دوران استعمار این سؤال را به ذهن متبادر می‌کند: وقتی خاک قابل‌کشت زمین به پایان برسد چه می‌شود؟ پاسخ روشن است. در حدود سال ۱۹۶۰، توسعه به حد نهایی خود رسید و منابع زمین‌های قابل‌کشت و دست‌نخورده پایان یافت. دیگر چیزی برای شخم‌زدن نمانده بود. اتفاقی که افتاد این بود که بازده دانه‌ها سه‌برابر شد.اصطلاح موردقبول برای این پیشامد عجیب «انقلاب سبز» است. هرچند شاید انقلاب زرد کهربایی عنوان دقیق‌تری باشد، چون منحصراً به دانه‌ها –گندم، برنج و ذرت– ارجاع دارد. اصلاح‌کنندگان گیاهْ معماری این سه دانه را دست‌کاری کردند تا این دانه‌ها با آبیاری و کودهای شیمیایی به‌خصوص نیتروژن تقویت شوند. این نوآوری به خوبی با افزایش «بهره‌وری» سیستم صنعتی‌شدۀ کارخانه-مزرعه درهم‌آمیخت. انقلاب سبز شاید به استثنای اهلی‌سازی گندم، بدترین اتفاقی است که تاکنون برای سیارۀ زمین افتاده است.اولاً این اتفاق الگوهای دیرینۀ زندگی روستایی را در سرتاسر دنیا مختل کرد، بسیاری از کارگرانی را که دیگر موردنیاز نبودند از زمین راند و به شدیدترین فقر موجود در دنیا سوق داد. تجربۀ کنترل جمعیت در کشورهای درحال‌توسعه حالا به‌خوبی واضح است. به‌جای اینکه بگوییم انسان‌ها انسان‌های دیگر به‌وجود می‌آورند بهتر است بگوییم آن‌ها انسان‌های فقیر دیگر به‌وجود می‌آورند. در دورۀ چهل‌سالۀ پس از ۱۹۶۰، جمعیت جهان دوبرابر شد و عملاً تمام این افزایش ۳ میلیاردی جمعیت مربوط به طبقه‌های فقیر و پرفرزند دنیا بود. نحوۀ پرورش دانه‌ها در انقلاب سبز نقشی عمده در این انفجار جمعیت داشت و وزن همین جمعیت است که انسان‌ها را در وضعیت اسفناک کنونی قرار می‌دهد.البته در این بحث باید گفت که فقیرترین‌ها عمدتاً ارتباطی با آمریکا ندارند. ما می‌گوییم که در این کشورْ آدم‌های فقیر داریم، اما تقریباً هیچکس در اینجا با درآمد کمتر از یک دلار در روز (که شاخص جهانی فقر است) زندگی نمی‌کند. این شاخصْ جمعیتی ۱.۳ میلیاردی را نشان می‌دهد که هستۀ گروهِ بزرگ‌تر و ۲ میلیارد نفری‌ای است که مبتلا به سوءتغذیۀ مزمن هستند. این جمعیت یک سوم کل جمعیت جهان است. ما هم می‌توانیم مثل اکثر آمریکایی‌ها آن‌ها را فراموش کنیم.چیزی که بیشتر به این بحث مربوط است روش‌های انقلاب سبز است که به گستردگی این نابودی دامن می‌زند. استخراج آهن برای تراکتورها، حفاری نفت جدید برای سوخت‌رسانی به آن‌ها و نیز برای تولید کودهای نیتروژنی، مصرف آبی که باران و رودخانه‌ها برای زمین‌های دیگر درنظر گرفته بودند... تمام این‌ها باعث شد تا کشاورزیْ مرزهای سلطۀ خود را به زمین‌هایی ببرد که غیرقابل‌کشت بودند. درضمن کشاورزی مرزهای خود را در زمان هم گسترش داد، انرژی فسیلی را مصرف کرد و دارایی‌های گذشته را از بین برد.امروزه تصور رایج این است که باید خود را مجهز و مسلح کنیم تا نفت را تثبیت نماییم، نه غذا را. در این تصور، شوخی کوچکی نهفته است. از زمانی که زمین‌های قابل‌کشت به پایان رسید، غذا نفت است. پشت هر یک کالری که می‌خوریم حداقل یک کالری و احتمالاً حدود ده کالری نفت هست. در سال ۱۹۴۰، یک مزرعۀ معمولی در آمریکا به ازای هر کالری انرژی فسیلی که استفاده می‌کرد، ۲.۳ کالری انرژی غذایی تولید می‌نمود. در سال ۱۹۷۴ (یعنی آخرین سالی که نگاهی جدی به این مسئله شد) این نسبت به ۱:۱ رسیده بود. البته این عمق فاجعه را نشان نمی‌دهد، چون همزمان با اینکه نفت بیشتری در غذاهایمان است، نفت کمتری هم در منابع نفتی‌مان می‌ماند. چند نسل قبل، انرژی خیلی کمتری برای حفاری، پمپاژ و توزیع صرف می‌کردیم. در دهۀ ۱۹۴۰، به ازای هر بشکۀ نفت که صرف استخراج می‌شد، حدود ۱۰۰ بشکه به‌دست می‌آوردیم. امروزه هر بشکه‌ای که صرف این فرایند می‌شود، فقط ده بشکه به دست می‌دهد. درضمن این برآوردْ سوختی را مدنظر قرار نمی‌دهد که برای هامرها و هلیکوپترهای بلک‌هاوک مصرف می‌شود، یعنی وسایلی که برای حفظ و استمرار دسترسی به نفت عراق مورد استفاده قرار می‌گیرند.دیوید پیمنتل، کارشناس غذا و انرژی در دانشگاه کرنل، تخمین زده که اگر تمام دنیا مانند آمریکایی‌ها می‌خوردند، انسان‌ها تمام ذخایر شناخته‌شدۀ سوخت فسیلی جهان را فقط در هفت سال به پایان می‌رساندند. سخن پیمنتل مخالفانی هم دارد. برخی او را متهم کرده‌اند که محاسباتش تا حد ۳۰ درصد خطا دارد. بسیار خب، مشکلی نیست. می‌گوییم طی ده سال.کود یک‌جور بمب آمادۀ انفجار است. این درس شیمی را تیموتی مک‌وی در سال ۱۹۹۵ در ساختمان فدرال آلفرد پی. مورا در اوکلاهاما سیتی به همگان آموخت. قضیۀ ساده‌ای نیست، چون انقلاب سبز باعث شده تا کودهای نیتروژنی در خشن‌ترین و مستأصل‌ترین گوشه‌های دنیا هم در دسترس باشد. اما خواص شیمیایی نه‌چندان خوشایند نیتروژن مشکلات دیگری نیز دارد.شیمی‌هراسی در دوران مدرنْ ترس از عناصر سادۀ جدول تناوبی شیمی نیست. ما عریضه پخش می‌کنیم، جلسات دادرسی برگزار می‌نماییم، وب‌سایت راه می‌اندازیم و قانون‌گذاران را خریدوفروش می‌کنیم... همه در رابطه با مواد آلی چندبخشی –بیفنیل پلی‌کلر شده۶، ددت۷، ۲-۴.دی۸، اینجور چیزها- نه فقط کربن یا نیتروژن. استفاده از مواد پیچیده‌تر شیمیایی در کشاورزی خیرخواهانه نیست، مثلاً کودکی که در یک روستای گندم‌خیز به دنیا می‌آید، نسبت به کودکی که در مناطق روستایی غیرگندم‌خیز زاده می‌شود، دو برابر بیشتر احتمال دارد از مشکلات مادرزادی رنج ببرد. این اثر را پژوهشگران به علف‌کش‌های کلروفنوکسی نسبت می‌دهند. البته تمرکز بر آلودگی حاصل از آفت‌کش‌ها باعث می‌شود بدترین آلوده‌کننده‌ها از قلم بیافتد. مواد آلی چندبخشی را فراموش کنید. آنچه باید بیش از هرچیز از آن ترسید نیتروژن است؛ همان منبع حاصل‌خیزی که هر باغبان خرده‌پا و هر متصدی نگهداری زمین که عشق سرسبزی دارند بر آن تکیه می‌کنند.کسانی که سیاره‌مان را به‌صورت یک کل زنده مدل‌سازی می‌کنند، مبنای کارشان این است که زمین ظاهراً تنفس می‌کند – زمین با تبدیل لیستی کوتاه از عناصر اولیه از یک ترکیب به ترکیبی دیگر شکوفا می‌شود، درست همانطور که بدن ما اکسیژن را به دی‌اکسید کربن و گیاهان دی‌اکسید کربن را به اکسیژن تبدیل می‌کنند. درواقع دو مورد از اساسی‌ترین ترکیباتِ زمین اکسیژن و دی‌اکسید کربن هستند. مورد دیگر نیتروژن است.نیتروژن را می‌توان از حالت «ثابت» خود تغییر داد و به صورت جامد در خاک آزاد کرد. این کار با فرایندهای طبیعی‌ای انجام می‌گیرد که به نیتروژن اجازه می‌دهند آزادانه در جَو به گردش درآید. این کار را می‌توان به‌صورت مصنوعی هم انجام داد. درواقع امروزه انسان‌ها نسبت به خود سیارۀ زمین، نیتروژن بیشتری وارد چرخۀ نیتروژن می‌کنند. یعنی انسان‌ها مقدار نیتروژن در گردش را دوبرابر کرده‌اند.این کار موجب یک بی‌تعادلی شده است. تولید کود نیتروژنی آسان‌تر از استفادۀ درست آن در مزارع است. وقتی کشاورزان نیتروژن را بر یک محصول سرازیر می‌کنند، بیشتر آن هدر می‌رود و به آب و خاک وارد می‌شود. نیتروژن در این شرایط یا با محیط اطراف خود واکنش شیمیایی می‌دهد و ترکیبات جدیدی می‌سازد و یا جریان می‌یابد و چیزی دیگر را در جایی دیگر کوددهی می‌کند.این واکنش شیمیایی که اسیدی‌شدن نام دارد، مضر است و تا حد زیادی به باران‌های اسیدی دامن می‌زند. یکی از ترکیباتی که با اسیدی‌شدن به وجود می‌آید نیتروس اکساید است که باعث تشدید اثر گلخانه‌ای می‌گردد. محصولات سبز عموماً با جذب دی‌اکسید کربن با گرمایش جهانی مقابله می‌کنند، اما نیتروژنِ مزارع در کنار متانِ حاصل از تجزیۀ گیاهان باعث می‌شود تا هر جریب مزرعه مانند هر جریب از آزادراه لس‌آنجلس مستقیماً بر گرمایش جهانی تأثیر بگذارد. کوددهی نیز به همان اندازه نگران‌کننده است. بارش باران و آبیاری ناچاراً نیتروژن را از مزارع شسته و وارد نهرها و جویبارها می‌کند که آن‌ها هم وارد رودخانه و رودخانه نیز وارد اقیانوس می‌گردد. به‌همین خاطر است که رودخانۀ می‌سی‌سی‌پی که کمربند ذرت آمریکا را به خود جذب می‌کند، یک فاجعۀ زیست‌محیطی است. نیتروژن شکوفه‌های بزرگ جلبک را به صورت مصنوعی کوددهی و بارور می‌کند و اینها با رشد خود، تمام اکسیژن آب را جذب می‌کنند. زیست‌شناسان این وضعیت را آنوکسیا به معنای «تخلیۀ اکسیژن» یا بی‌اکسیژنی می‌گویند. در این شرایط نیازی به محاسبۀ آثار طولانی‌مدت نیست، چون حیات در چنین جاهایی مدت طولانی ندارد و همه چیز فوراً می‌میرد. بخار بدبو و شدیداً کودگرفتۀ رودخانه می‌سی‌سی‌پی باعث به‌وجود آمدن منطقۀ مرده‌ای به مساحت نیوجرسی در خلیج مکزیک شده است.بزرگ‌ترین محصول کشاورزی آمریکا یعنی دانۀ ذرت کاملاً غیرموجه است. این محصول مادۀ خام همان صنعتی است که جایگزین‌های غذا را تولید می‌کند. به‌همین شکل، نمی‌توان گندم فرآوری‌نشده را خورد. بی‌شک نمی‌توان یونجه را هم خورد. سویای فرآوری‌نشده را می‌توان خورد، اما معمولاً چنین نمی‌کنیم. این چهار محصول ۸۲ درصد از زمین‌های زراعی آمریکا را به خود اختصاص می‌دهند. کشاورزی این کشور غذا تولید نمی‌کند، بلکه کالاهایی به دست می‌دهد که نیازمند صرف انرژی بیشتری برای تبدیل شدن به غذا هستند.حدود دوسوم از دانۀ ذرت آمریکا برچسب «فرآوری‌شده» خورده، یعنی آسیاب شده و در غیر این‌صورت، برای مصارف غذایی یا صنعتی تصفیه می‌شود. بیش از ۴۵درصد از این‌ها به قند به‌خصوص شربت‌های پرفروکتوز ذرت –که مادۀ تشکیل‌دهندۀ اصلی در سه چهارم از تمام خوراکی‌های فراوری‌شده به‌خصوص نوشیدنی‌های بدون الکل (خوراک طبقات فقیر و کارگر آمریکا) است– تبدیل می‌شود. اتفاقی نیست که فراگیرشدن چاقی به وضوح مصادف شده است با افزایش پنج برابری تولید شربت ذرت. و این زمانی بود که آرچر دنیلز میدلند نسخه‌ای پرفروکتز از این ماده را در اوایل دهۀ هفتاد ساخت. این هم اتفاقی نیست که مرض و بلا فقرا را انتخاب می‌کند که فرآوری‌شده‌ترین غذاها را می‌خورند.این وضعیت با صنعتی‌سازی انگلستان در دورۀ ملکه ویکتوریا آغاز شد. امپراطوری انگلیس در آن زمان پر بود از قند به دست‌آمده از مستعمره‌ها. شهرها هم پر از کارگران کارخانه‌ها بود. راه مناسبی برای غذادادن به آن‌ها نبود. و اینگونه بود که آنتراکت چای‌خوری در بعد از ظهرها به وجود آمد، چایی‌ای که عمدتاً متشکل از آب گرم و قند بود. کارگرانی هم که وضعشان خوب بود، نان و مربای پر از قند تهیه می‌کردند. قند اینگونه به صنعتی‌سازی دامن زد. بین سال‌های ۱۸۶۰ و ۱۸۹۰، سرانۀ مصرف شکر در بریتانیا ۵۰۰ درصد افزایش یافت. در این دوره، امید به زندگی یک مرد کارگر کارخانه هفده سال بود. با به پایان رسیدن قرن، یک بریتانیایی معمولی حدود یک ششم از کل تغذیه‌اش را از قند می‌گرفت، یعنی همان رقمی که امروزه در امریکا وجود دارد و دو برابر چیزی است که متخصصین تغذیه توصیه می‌کنند.البته یک بحث دیگر مربوط به انرژی هم وجود دارد. کوبیدن، آسیاب‌کردن، خیس و خشک‌کردن و پختن یک وعده غلات برای صبحانه نیازمند چهار کالری انرژی به ازای هر کالری انرژی غذایی‌ای است که از آن به‌دست می‌آید. یک کیسۀ دو پوندی غلات صبحانه انرژی نصف گالن بنزین را نیاز دارد تا آماده شود. روی‌هم‌رفته، صنعت فرآوری غذا در ایالات متحده به ازای هر کالری انرژی غذایی که تولید می‌کند، ده کالری سوخت فسیلی مصرف می‌کند.البته این رقمْ سوخت مورداستفاده برای حمل غذا از کارخانه به مغازۀ نزدیک شما و یا سوختی را که میلیون‌ها نفر مصرف می‌کنند تا به هزاران فروشگاه ارزانی در حومۀ شهر (محل زمین‌های ارزان‌قیمت) بروند از قلم می‌اندازد. منتها به نظر می‌رسد که چرخۀ ذرت در حال برگشتن به حالت اولیه است. اگر ائتلافی دوحزبی از قانون‌گذارانِ کشاورز/دولتی شکل بگیرد (که احتمالاً بزودی شکل خواهد گرفت)، ما به زودی بنزینی خواهیم خرید که دو برابر مقدار کنونی الکل دارد. الکلِ سوختی همین حالا هم پس از شربت‌های ذرت دومین کاربرد عمدۀ ذرتِ فرآوری‌شده در امریکا را دارد. طبق یک سری محاسبات، کالری‌هایی که از انرژی سوخت‌های فسیلی برای ساخت اتانول مصرف می‌کنیم نسبت به چیزی که از آن می‌گیریم کمتر است. دپارتمان کشاورزی می‌گوید که این نسبت نزدیک به یک و یک‌چهارم گالن اتانول برای هر گالن سوخت فسیلی است که برای آن صرف می‌کنیم. دپارتمان کشاورزی آمریکا این را به‌صرفه می‌داند، چون بنزین الکلی یک «سوخت پاک» است. این ادعای پاکی در قسمت خروجی موضوع مناقشه است. چون قطعاً مناطق مردۀ خلیج مکزیک، آلودگی حاصل از آفت‌کش‌ها و بخار گازهای جهانی را که بالای هر مزرعه جمع می‌شوند، نادیده می‌گیرد. البته این ادعا وجدان‌های راحت را هم لحاظ نمی‌کند؛ برخی شاید از این موضوع احساس ناراحتی کنند که نیاز خودروی شاسی‌بلند ما به سوخت با نیاز فقرا برای دانه رقابت دارد.سبزخواران به‌خصوص گیاه‌خوران، غذاخوردن از پایین زنجیرۀ غذایی را توصیه می‌کنند که بحثی ساده در رابطه با جریان انرژی است. خوردن یک هویج تمام انرژی هویج را به فرد می‌دهد، اما دادن هویج به جوجه‌ها و سپس خوردن جوجه انرژی را یک دهم کاهش می‌دهد. جوجه بخشی از انرژی را هدر می‌دهد، بخشی را به صورت پَر، استخوان و دیگر قسمت‌های غیرقابل‌خوردن ذخیره می‌کند و بیشتر آن را صرفاً برای این مصرف می‌کند که عمر کافی را داشته باشد تا آن را بخوریم. قانون سرانگشتی این است که این نسبتِ یک‌دهم در هر مرحله از زنجیرۀ غذایی وجود دارد. به همین خاطر است که برخی ماهی‌ها مانند تن در ‌این ‌میان فاجعه هستند. تن یک مصرف‌کنندۀ ثانویه است، یعنی هم گیاه می‌خورد و هم ماهی‌هایی می‌خورد که خودشان ماهی‌های دیگر را می‌خورند، و این در هر سطح، یک صفر به مخرج این نسبت اضافه می‌کند. یعنی به راحتی یک سوم و به احتمال زیاد یک هزارم صرفۀ کمتری نسبت به خوردن گیاه دارد.تا اینجا مشکلی نیست، اما کار گیاهخوران هم در بعضی جزئیات می‌لنگد. به لحاظ اخلاقی، گیاهخوران ادعا می‌کنند که عادت گیاهخواری‌شان مهربانی با حیوانات است، اما چطور می‌توان ازبین‌بردن ۹۹ درصد از زیست‌گاه حیات‌وحش (درست مثل همان‌کاری که کشاورزی در آیووا کرده) را مهربانی دانست؟ مثلاً در مناطق روستایی میشیگان، سیب‌زمینی‌کاران تاکتیکی خاص برای مقابله با حملۀ گوزن‌های دم‌سفید دارند. آن‌ها با تفنگ‌های کالیبر کوچک به پهلوی این حیوانات شلیک می‌کنند، به این امید که گوزن لنگان‌لنگان به جنگل برود و همانجا بمیرد تا مزارع سیب‌زمینی را بوزده نکند.جدای از بحث حقوق حیوانات، گیاه‌خواران به این صورت ممکن است با خوردن غذای فرآوری‌شده (که برای هر کالری انرژی غذایی تولید شده، ده کالری انرژی فسیلی مصرف می‌کند)، در استدلال مربوط به انرژی هم کم بیاورند. پس سؤال اینجاست: آیا خوردن غذاهای فرآوری‌شده نظیر سویابرگر یا شیرسویا مزایای مربوط به انرژی را در گیاهخواری لغو می‌کند؟ به بیان دیگر، می‌توانم ران و سردست گوسفند را با خیال راحت بخورم؟ شاید. اگر به قدر کافی تلاش کرده باشم، دریافته‌ام که گوسفند خاصی که می‌خورم هم محلی است و هم علف‌خوار، که این دو فاکتورْ انرژیِ مصرف‌شده برای یک وعدۀ غذایی را تا حد زیادی کاهش می‌دهد. مثلاً پرورشگاه‌هایی را در همین مونتانا می‌شناسم که در آن‌ها، گوسفندان علف بومی می‌خورند، آن هم تحت شرایط مراقبتی دقیق. نه زراعتی هست، نه شخمی، نه ذرتی و نه نیتروژنی. دارایی‌ها از بین نرفته‌اند. من نمی‌توانم مستقیماً علف بخورم. این به همین شکل ادامه می‌یابد. کمتر جاهایی اینچنینی در سیستم وجود دارد. وظیفۀ فردی هر انسان است که چنین جاهایی را بیابد.البته احتمالاً هر گوشت‌خواری به خصوص در آمریکا در این استدلال کم بیاورد. مثلاً گوشت گاو را در نظر بگیرید. گاوها چرا می‌کنند، پس قاعدتاً آن‌ها هم می‌توانند مثل گوسفندان علف‌خوار زندگی کنند. برخی فرهنگ‌های گاو‌پرور (مثلاً آمریکای جنوبی و مکزیک) غذا‌های فوق‌العاده‌ای را بر اساس گوشت گاو علف‌خوار طراحی ‌کرده‌اند. ما در آمریکا چنین عادتی نداریم و این هم صرفاً بحث عادت است. هشتاد درصد از دانه‌های تولید‌شده در آمریکا را به احشام اختصاص می‌دهند. هفتاد و هشت درصد از تمام گوشت گاومان از آخور بدست می‌آید، جایی که گاو‌ها دانه و به خصوص ذرت و گندم می‌خورند. خوک‌ها و جوجه‌هایمان نیز همین‌طور. گاو‌ها دوران بزرگسالی‌شان را شانه به شانۀ یکدیگر در فضایی که چندان بزرگتر از بدنشان نیست می‌گذرانند، تا زانو در پهن هستند و آن‌ها را پر از دانه و سیل همیشگی آنتی‌بیوتیک‌ها می‌کنند تا مبادا به بیماری‌هایی دچار شوند که این نوع حبس لاجرم ایجاد می‌کند. کود حیوانی غنی از نیتروژن است و زمانی کود مزارع را فراهم می‌کرد. اما امروزه آخورها خیلی دور از زمین‌های زراعی هستند، به‌همین خاطر «صرفه» ندارد آن را به مزارع ذرت حمل کنند و کاری بیهوده است. این ماده متان آزاد می‌کند که این گاز باعث گرمایش زمین می‌شود. کود حیوانی همچنین جویبارها را آلوده می‌کند. تولید یک کالری گوشت گاو به این شکل سی‌وپنج کالری سوخت فسیلی مصرف می‌کند و تولید یک کالری گوشت خوک، شصت و هشت کالری سوخت فسیلی.با این حال، این احشام کاری می‌کنند که ما نمی‌توانیم. آن‌ها کربوهیدرات دانه‌ها را به پروتئین باکیفیت تبدیل می‌کنند. این خوب است، اما مشکل اینجاست که سرانۀ تولید پروتئین در آمریکا حدود دو برابر نیاز روزانۀ یک فرد معمولی است. بدن انسان نمی‌تواند مقدار اضافه را به‌صورت پروتئین ذخیره کند. در عوض آن را به چربی تبدیل می‌کند. این است نتیجۀ نهایی سیستم کارخانه–مزرعه‌ای که مانند یادبودی زنده از روب گلدبرگ۹، در مقیاس قاره‌ای خودنمایی می‌کند. معجزۀ سیاه نان و ماهی به دست شیطان۱۰. حاصلخیزی مرغزارها برای دانه‌ها از دست می‌رود؛ ثمربخشی دانه‌ها به خاطر احشام از دست می‌رود؛ پروتئین احشام هم به خاطر چربی انسانی از دست می‌رود. تمام این فرایند یارانه‌ای فدرال در حدود ۱۵ میلیارد دلار در سال دارد که دو سوم آن مستقیماً صرف دو محصول می‌شود، ذرت و گندم.به همین خاطر است که دیوید پیمنتل، کارشناس انرژی تا این حد نگران است که بقیۀ جهان هم روش‌های آمریکا را اتخاذ کنند. باید هم باشد، چون دنیا به همین سمت در حرکت است. مکزیک امروزه ۴۵ درصد دانه‌هایش را به احشام می‌دهد، حال آنکه این رقم در سال ۱۹۶۰، پنج درصد بود. مصر در همین دوره از ۳ درصد به ۳۱ درصد رسیده است و چین با یک ششم از جمعیت جهان از ۸ درصد به ۲۶ درصد رسیده است. تمام این کشورها مردمان فقیری دارند که می‌توانند از دانه‌ها استفاده کنند، اما پول آن را ندارند.من میان اِلک‌ها۱۱ زندگی می‌کنم و یاد گرفته‌ام به آن‌ها احترام بگذارم. شبی مهتابی در چلۀ زمستان، از اتاق خوابم به بیرون نگاه کردم و حدود بیست الک را دیدم که در علفزاری به اندازۀ یک اتاق نشیمن می‌چریدند. همان تکۀ کوچک زمین در میان چندین جریب گونه‌های دیگر از علف‌های بومی. چرا این موجودات فقط و فقط این گونۀ علف را در آن شب سرد سال که خطر از بین رفتنشان زیاد بود، انتخاب کردند؟ این گونۀ علف چه مادۀ مغذی اعجاب‌آوری داشت؟ یک حیوان وحشی چه چیزی می‌داند که ما نمی‌دانیم؟ به نظرم ما به این دانش نیاز داریم.غذا سیاست است. با درنظر داشتن این، دو بار در سال ۲۰۰۲ رأی دادم. روز پس از انتخابات با ملالِ شدیدی از کوه پشت خانه‌ام بالا رفتم و گلۀ کوچکی از الک‌ها را دیدم که در روشنایی اول صبح در علف‌های بومی می‌چریدند. احترام من برای این موجودات طی سال‌ها آنقدر زیاد شده که صبح آن روز، درنگ نکردم و مستقیم سراغ کارم رفتم، اینکه ماشه را بکشم و یک الک را بیاندازم که منبع پروتئین خانواده‌ام برای یک سال بود. من با سلاح انتخابی خودم رأی دادم، اینکار در دنیای امروز چندان نامرسوم نیست که دلیل اصلی آن به نظرم روشی است که غذایمان را پرورش می‌دهیم. می‌فهمم که چرا این در حال پاگرفتن است. چنین رأیی نوعی وزن و قطعیت به همراه خود دارد. اما فکر می‌کنم آن اندک خشونت خاص من دلچسب‌تر از آشوب سیاسی معمول در بقیۀ دنیا است. من با استفاده از تفنگم خود را از یک سیستم دیوانه‌وار بیرون کشیدم. من کُشتم، اما شما هم وقتی آن بستۀ برگر را می‌خرید یا حتی وقتی آن بسته توفو برگر را می‌خرید، شما هم می‌کُشید. من کشتم، اما بقیۀ آن الک‌ها به زندگیشان ادامه دادند، علف‌ها و پرنده‌ها و درختان و کایوت‌ها و شیرهای کوهی و حشرات نیز همینطور. تمام تولیدی اساسی یک سیستم طبیعی دست نخورده به زندگی خود ادامه داد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ریچارد منینگ نوشته است و اولین بار با عنوان «The oil we eat» در شمارۀ فوریه ۲۰۰۴ مجلۀ هارپز منتشر شده است و سپس در وب‌سایت همین مجله نیز بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «کشاورزی نوعی سلاح کشتارجمعی است» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• ریچارد منینگ (Richard Manning) روزنامه‌نگار کشاورزی و محیط‌زیست و محقق دانشگاه مونتانا است. آخرین نوشتۀ او کتابی است به نام علیه غله: کشاورزی چگونه تمدن را ربوده است؟ (Against the Grain: How Agriculture Has Hijacked Civilization).[۱] در آن زمان، دیک چینی [مترجم].[۲] Succession: در کشاورزی به گیاهانی گفته می‌شود که قابلیت آن را دارند که مرتباً محصول‌دهی کنند [مترجم].[۳] Dust Bowl: به معنی طوفان شن. اشاره دارد به دوره‌ای از طوفان‌های شن بزرگ در آمریکا و کانادا در دهۀ ۱۹۳۰ که ناشی از فرسایش شدید خاک در اثر کشاورزی بود [مترجم].[۴] linearbandkeramic[۵] neo-Europes، اصطلاحی است برای کشورهایی که در خاک اروپا نیستند، اما اکثر جمعیت آن‌ها مهاجران اروپایی بوده‌اند. مثل آمریکا، کانادا و...[مترجم].[۶] مادۀ اصلی‌ای که در یخچال‌ها و سردکن‌ها به وفور استفاده می‌شد و بعداً مشخص شد که تأثیر بسیار مخربی بر لایۀ ازن دارد [مترجم].[۷] نوعی آفت‌کش بسیار قدرتمند که به دلیل آثار سوء آن بر طبیعت استفاده از آن ممنوع شده است [مترجم].[۸] ماده‌ای آلی که برای تغییر ژنتیکی و اصلاح نژادی در گیاهان به کار می‌رود [مترجم].[۹] کارتونیست آمریکایی که عمدۀ شهرت او به خاطر کاریکاتورهایی بود که در آن ماشین‌ها همۀ کارهای یک انسان را برایش انجام می‌دهند [مترجم].[۱۰] اشاره به دو معجزه‌ای که در آن حضرت عیسی (ع) با پنج قرص نان و دو ماهی جمعیت انبوهی را غذا می‌دهد [مترجم].[۱۱] گوزن‌های بومی آمریکای شمالی [مترجم]. ]]> ریچارد منینگ اقتصادوجامعه Sat, 16 Feb 2019 05:04:24 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9295/ نسخۀ صوتی: فقط تویی که می‌تونم بهش بگم؛ فراسوی گفت‌وگوهای دوستانه http://tarjomaan.com/sound/9298/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از دبورا تانن که پیش از این با عنوانِ «فقط تویی که می‌تونم بهش بگم: فراسوی گفت‌وگوهای دوستانه» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. دوستی، مثل تمام روابط انسانی، ممکن است منشأ آرامشی عظیم باشد، اما گاهی ممکن است منشأ آزار، سرخوردگی و حتی رنج نیز باشد. صحبت‌کردن می‌تواند نقش مهمی در آرامش و رنج، خصوصاً برای زنان، ایفا کند. زنانی که با هم دوست‌اند، در مقایسه با مردان، تمایل دارند بیشتر -در دفعات بیشتر و به مدت طولانی‌تر- و دربارۀ موضوعات شخصی‌تر صحبت کنند. بسیاری از زنانی که با آن‌ها مصاحبه کردم به من گفتند که چگونه صحبت‌کردن می‌تواند کمک‌کننده باشد، اما بعضی‌هایشان هم از شیوه‌هایی گفتند که ممکن است فرد را آزرده کند. فایل صوتی نوشتار «فقط تویی که می‌تونم بهش بگم: فراسوی گفت‌وگوهای دوستانه» را گوش کنید. ]]> دبورا تانن نسخۀ صوتی Thu, 14 Feb 2019 04:52:32 GMT http://tarjomaan.com/sound/9298/ اگر مدیر گوگل بشوی، لزوماً خوشبخت نخواهی شد http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9290/ الیور برکمن، گاردین — طبق سنت، الان [ماه اول سال] ایام دگرگونی فردی است، اما این روزها دشوار است که به تصور رهایی پیروزمندانه از گذشته بدبین نباشیم. در اخبار، برکسیت هر ساعت به ما یادآوری می‌کند که صرفاً داشتنِ آرزوی شروع تازه‌ای باشکوه تضمین نمی‌کند نتیجه مصیبت‌بار نباشد. در این حین، تحول‌های اهریمنی دیگر -از افول دموکراسی آمریکا و رواج دوبارۀ احزاب ‌راست تندرو در اروپا گرفته تا تغییرات اقلیمی- به نگرانی‌ای دامن می‌زند که در روند پیشبرد خود چندان خوشایند نیست: ترس روزافزون از اینکه نکند دارید در آخرالزمان زندگی می‌کنید مبنای ضعیفی برای شروعی تازه است. در هر صورت، به نظر می‌رسد بحث پایان‌ناپذیر بر سر طبیعت، در مقابل تربیت، به‌سمت این پذیرش یأس‌آور سوق می‌یابد که چیزهای بسیاری در ما هست که هرگز تغییرشان نخواهیم داد. رابرت پلومین، متخصص ژنتیک، می‌نویسد: «دی‌ان‌ای یگانه چیزی نیست که اهمیت دارد»، او که کتابش، پیش‌نویس۱، سال گذشته نمونۀ خوبی از این نظر بود ادامه می‌دهد: «اما اهمیت دی‌ان‌ای بیشتر از هر چیز دیگری است که در مجموع، از نظر ویژگی‌های روان‌شناختی پایدار، ما را کسی می‌کند که هستیم».از طرف دیگر، عجالتاً داستان دگرگونیِ خود همیشه اندکی مشکوک بوده است. یکی به این علت که به‌هیچ‌وجه معلوم نیست ممکن باشد که بتوانید خودتان را صرفاً از طریق اِعمال قدرتِ ارادۀ فردی تغییر دهید: هر جا به طبیعت یا تربیت برمی‌گردیم انکارناپذیر است که بخش اعظمی از موفقیت یا شکستمان در زندگی وابسته به شرایط و شانس است. علت دیگر هم ویژگی روان‌شناختی عجیب و آزارندۀ «سازگاری لذت‌باورانه»۲ است که به تردمیل خوشبختی هم مشهور است. موفقیت شما در بهبودبخشیدن به زندگی‌تان و این بهبودی، هر دو، به بخشی از پس‌زمینۀ زندگی‌تان تبدیل می‌شود و بنابراین دیگر لذت ایجاد نمی‌کند؛ برای بازیافتن آن احساس سرزندگی و اشتیاق، باید تا ابد خودتان را دگرگون کنید.در نهایت، مسئلۀ بغرنج این است که آن خودی که دگرگون می‌شود همان است که دگرگون می‌کند، بنابراین ضعف‌های موجود شما پیوسته در تصورتان از آینده تنیده شده است. مثلاً اگر می‌خواهید در سال ۲۰۱۹ فعال‌تر یا همدل‌تر شوید یا تناسب اندام داشته باشید، از کجا می‌فهمید که خودِ این خواست بیان دیگری از گرایش شما به سرزنش خودتان نیست، گرایشی که بهتر است به‌جای تسلیم‌شدن در برابرش راه‌حلی برایش بیابید؟ یا فرض کنید تصمیم دارید بر کمال‌گرایی‌تان غلبه کنید: چگونه از کمال‌گرایی در مورد همین مسئله پرهیز می‌کنید؟ هیچ شروع کاملاً تازه‌ای وجود ندارد، هیچ سال صفری وجود ندارد. همین الان هم نومیدانه در یگانه زندگی‌ای که دارید به دام افتاده‌اید.در واکنش به این فضای غالب، تغییر قابل‌توجهی در لحن جهانِ خودیاری روی داده است. خودیاری ژانری در نشر است که به‌لحاظ تاریخی به دگرگونی گسترده و تقریباً بی‌دردسر و امیدبخش یک‌شبه، یا حداکثر چندهفته‌ای، اختصاص دارد. مدتی است که این مبالغه موقعیت خود را از دست داده و جایش را به حال و هوای ضد آرمان‌شهرباوری داده است، یعنی حال و هوای پذیرش خود همان‌طور که هستید و دارید زندگی‌ای به‌قدر کافی خوب می‌سازید یا صرفاً از خود در برابر بدترین بخش‌های دنیای بیرون حفاظت می‌کنید. کتاب‌های رنگ‌آمیزی بزرگسالان بی‌تردید بروز ناامیدکنندۀ این نیاز مبرم است. اما این نیاز را در جریان بی‌وقفۀ مفاهیم سبک زندگی اسکاندیناویایی -هوگه۳، لاگوم۴ و باقی آن‌ها- با تمرکزشان بر آرامش‌داشتن و راحت‌بودن هم می‌توان یافت؛ و همچنین در روند جاری کشف‌ دوبارۀ فلسفۀ رواقی و دفاع‌کردن از «انعطاف‌پذیری» در حکم تکنیک‌هایی برای تحمل‌کردن فاجعه‌های زندگی.و این مسئله در همه جا هست، حول و حوش این زمان [ژانویه]، آن‌هم در شکل تقویم‌هایی که به‌شکل آزارنده‌ای به «سال نو، شُمای نو» شناخته می‌شود. یک نمونۀ تأمل‌برانگیز ویراست جدید کتاب راه‌حلی برای خوشبختی۵ نوشتۀ محمد مو جودت۶ است که پیش از این یک مدیر ارشد اجرایی گوگل ایکس، یعنی بازوی مرموز پژوهش و توسعۀ این غول‌ جست‌وجو بود. به‌طور کلی، نباید به این تصور که «خوشبختی مسئله‌ای مهندسی است» اعتماد کرد. اما جودت به‌هیچ‌وجه از سبک زندگی میلیاردرهای تکنولوژی در حکم یگانه سبک زندگی که ارزش دارد به‌دنبالش باشیم دفاع نمی‌کند و به‌نحو تأثرانگیزی می‌نویسد که به این سبک زندگی دست یافته‌ و به تهی‌بودنش پی برده است. و چیزی بسیار بدتر را تاب آورده است: ازدست‌دادن پسر ۲۱ساله‌اش علی بر اثر عوارض یک عمل جراحی معمولی. اصل «فرمول خوشبختی» جودت این است که خوشبختی مساوی واقعیت است منهای خواسته‌ها: برای اینکه از کمبود چیزی در زندگی‌تان احساس رنج کنید، باید ابتدا خواسته‌ای برای دست‌یافتن به آن چیز داشته باشید (من قایق تفریحی ۲۰متری ندارم، اما این مسئله باعث رنجش من نمی‌شود، چرا که هرگز تصور نکرده‌ام که قایقی خواهم داشت). این بحث، آن‌گونه که منتقدان مترقی خودیاری گاهی تصور می‌کنند، در مورد این مسئله نیست که کافی است فقرا چیز بهتری نخواهند تا خرسند باشند. بعضی خواسته‌ها -‌استاندارد منطقی زندگی، خدمات درمانی، کار رضایت‌بخش، روابط اجتماعی‌- ممکن است کاملاً معقول باشد. اما دیدن حقیقت این فرمول به‌مثابۀ نوعی غربال عمل می‌کند و به شما اجازه می‌دهد که چیزهایی را که واقعاً از زندگی می‌خواهید از آن چیزهایی جدا کنید که جامعه باعث شده باور کنید که باید بخواهید. این چیزهایی که فکر می‌کنید باید بخواهید ارزش دنبال‌کردن ندارند و اگر این چیزها علت تلاشتان برای ابداع «شمای جدید» است، عاقلانه‌تر است که آن‌ها را رها کنید و از آن چیزهای دستۀ اول دست برندارید.یکی از منسجم‌ترین اظهارنظرها در مورد فضای جدیدِ پذیرشِ خود کتاب از این پس خوشبخت: گریختن از افسانۀ زندگی کامل۷ نوشتۀ پل دولان است. او استاد علوم رفتاری در مدرسۀ اقتصاد لندن است و تبلیغاتش این‌طور معرفی‌اش می‌کنند: «متخصص رفتار انسان و خوشبختی، که در سطح بین‌المللی مشهور است». کتابش ابطالِ متقاعدکنندۀ بسیاری از داستان‌های فرهنگی ما دربارۀ این است که چگونه باید زندگی کنیم و شامل این عقیده است که هیچ چیز ویژه و مطلوبی در این وجود ندارد که استاد دانشگاهی باسابقه یا متخصصی مشهور باشیم. درواقع، داده‌های او حاکی از این است که بعید است ادامه‌دادن تحصیلات بعد از ۱۸سالگی تغییر مثبت فراوانی در احساس سودمندی و لذتی که در زندگی دارید ایجاد کند: به‌طور متوسط، بعد از دبیرستان، «با افزایش سطح تحصیلات، احساس خوشبختی کاهش می‌یابد».همان‌طور که دولان می‌پذیرد، بسیار دشوار است که در پژوهشی دربارۀ بهروزی مسیر علیت را دقیقاً مشخص کنیم: ممکن است افرادِ غمگین‌تر بیشتر مستعد گرفتن مدارک دانشگاهی‌ باشند، تا اینکه این مدارک افراد را غمگین کنند. در هر صورت، این باور که تحصیلات بیشتر مساوی رضایت بیشتر است نمونۀ بارزی از چیزی است که او «تلۀ روایی»۸ می‌نامد، یعنی پیامی دربارۀ زندگی ایدئال، که به‌لحاظ اجتماعی تحمیل شده است ولی با تجربۀ واقعی مطابقت ندارد. این ایدئال غالباً، بیش از سود، ضرر می‌رساند، چه با سوق‌دادن افراد به زندگی‌هایی که از آن لذت نمی‌برند، چه با متقاعدکردن کسانی که مدرک ندارند به اینکه آن‌ها وجودی رضایت‌بخش‌تر را از دست داده‌اند. تلۀ دیگر این باور است که مشاغل سطح بالاتر، چنان‌که انتظار می‌رود، رضایت بیشتری به همراه می‌آورند (درواقع، گل‌فروشان در کل از وکلا شادترند)، یا اینکه درآمد بیشتر لزوماً موجب خوشبختی بیشتر می‌شود (همین‌طور است، اما فقط تا حدود ۵۰ هزار پوند در سال؛ بیش از این مقدار، کارهایی که درآمد بیشتری دارند عرصه را بر کارهایی که لذت‌بخش‌ترند تنگ می‌کنند).این نوع یافته‌ها بیش از پیش شناخته‌شده‌اند، اما دولان در جلب توجه ما از دیگران پیشی می‌گیرد و به ما می‌گوید چطور سرسختانه در برابر مفهوم ضمنی این یافته‌ها مقاومت می‌کنیم. اگر خوشبختی و احساس سودمندی هدف زندگی شماست، آنگاه «شغلی خوب» یا تحصیلات یا درآمدی که آن اهداف را برآورده نمی‌کند در هیچ مفهوم معنادار کلمۀ «خوب» واقعاً خوب نیست و این نکته تلاش‌کردن برای به‌دست‌آوردنش یا تشویق فرزندان برای به‌دست‌آوردنش را به کاری عجیب تبدیل می‌کند. آه، صحبت از فرزندان شد، شواهد حاکی از آن است که پدر و مادرشدن هم شما را شادتر نمی‌کند (احساس سودمندی افراد را تقویت می‌کند، اگرچه ظاهراً نه بیش از چیزهای دیگر). همچنین تلاش مجدانه برای به‌دست‌آوردن تناسب اندام به شادی کمتری از آنچه فکر می‌کنید می‌انجامد. و ازدواج: درست است که افراد متأهل به پژوهشگران می‌گویند از زمانی‌که مجرد بودند شادترند، ولی فقط وقتی این را می‌گویند که زن یا شوهرشان در هنگام مصاحبه در اتاق حاضر باشد.چیزی که کتاب از این پس خوشبخت را تاحدی بنیادستیزانه می‌کند، دست‌کم با استانداردهای روان‌شناسی عامه‌پسند، تشخیص این نکته است که این تله‌های روایی صرفاً اشتباهاتی توجیه‌ناپذیر نیستند که ما مرتکب می‌شویم، بلکه محصولات ایدئولوژی‌اند. ممکن است به درد ما نخورند، اما بی‌تردید به درد سیستمی می‌خورند که ما در آن جای گرفته‌ایم. به‌دنبال ثروت یا تحرک طبقاتی‌بودن ممکن است خوشبختی نیاورد، اما رشد اقتصادی را افزایش می‌دهد و در‌عین‌حال ازدواج، پدر و مادرشدن، تناسب اندام و... باعث می‌شود کل فرایند بی‌دردسر به نسل بعدی منتقل شود. دولان بر این مسئله متمرکز می‌شود که چنین پیام‌هایی منحصراً چقدر برای فرزندان خانواده‌های طبقۀ کارگر زیان‌آور است. کلیشه‌هایی در مورد لحن و سبک‌ زندگیِ مناسب ممکن است آن‌ها را کلاً از رفتن به دانشگاه منصرف کند؛ کسانی که به مشاغل طبقۀ متوسط راه می‌یابند دستپاچه می‌شوند و در سازگارشدن دچار عدم اعتماد‌به‌نفس می‌شوند. دولان، که در «طبقۀ کارگر فرودست» در شرق لندن بزرگ شده، می‌نویسد که هنوز با آداب فرهنگی آکادمی دست به گریبان است: «من با بدن‌سازان وزنه می‌زنم. دیدن کت یا یک جفت کفش بدون بند در مسابقۀ بدن‌سازی به اندازۀ پِهنِ اسب چوبی کمیاب است».دستۀ جدید کتاب‌های خودیاریِ ضدکمال‌گراییْ وزنۀ تعادل مهمی در برابر پیام متداولِ دگرگون‌کردن خود است، پیامی که می‌گوید هیچ فایده‌ای در راضی‌بودن از جایگاهتان و سرانجام آسوده‌شدن وجود ندارد، چرا که همواره می‌توانید از به‌دست‌آوردن پول بیشتر، مقام بالاتر، آموزش بهتر و... سود ببرید. اما کاملاً روشن نیست که اندرزهای متواضعانه‌ترِ این کتاب‌های جدید را در عمل بتوان ساده‌تر از اندرزهای قدیمی‌ پیاده کرد. گذشته از چیزهای دیگر، روایت‌های ما از زندگیِ کامل باورهایی نیستند که، بعد از خواندن پژوهشی که آن‌ها را رد می‌کند، بتوانیم به‌سادگی کنار بگذاریمشان. این روایت‌ها عمیقاً در فرهنگ ریشه‌ دارند، رسانه‌ها تقویتشان می‌کنند، در زمان کودکی در ذهنمان فرورفته‌اند، تازه اگر ژن‌ها را نادیده بگیریم (برتری‌های تکاملی آشکاری در این هست که منابع بیشتری بخواهیم و هرگز احساس نکنیم چیزی که داریم کافی است). از این گذشته، هیچ یافتۀ پژوهشی در مورد میانگینِ خوشبختیِ کل جمعیت ممکن نیست قاطعانه ثابت کند که انتخاب یک سبک زندگیِ مشخص برای شما، با همۀ ویژگی‌های فردی، درست یا نادرست است. مسئلۀ دیگر و پیچیده‌تری در استفاده از این نوع پژوهش‌ها برای هدایت‌کردن تغییرات فردی وجود دارد: بسیاری از چنین تغییراتی چیزی هستند که ال. ای. پلِ فیلسوف «تجربیات متحول‌کننده» می‌نامد، یعنی تجربیاتی که شما را به فردی آنچنان متفاوت تبدیل می‌کنند که نمی‌توانید، از زاویۀ دید حال، تصور کنید که آن فرد در آینده این تجربیات را چطور تعبیر می‌کند. روشن‌ترین نمونه برای این حالت پدر و مادرشدن است که ممکن است شما را به فردی تبدیل کند که عاشق داشتن فرزند است، حتی اگر پیش‌تر عاشقش نبوده‌اید. اما ممکن است به‌سادگی به روش دیگری عمل کند، یعنی کسی را که مشتاق این نگاه است به فردی تبدیل کند که هرگز نخواهد بچه‌دار شود.بااین‌همه، از نظر روانی رهایی‌بخش است که به یاد داشته باشیم که هیچ مسیر واحدی به‌سوی رضایت وجود ندارد و اگر شرایط یا ترجیحات شخصیْ شما را از پیروی از تودۀ مردم محروم کرد، هنوز هم می‌توانید برای به‌دست‌آوردن خرسندی تلاش کنید. تیم کریدرِ جستارنویس می‌نویسد: «بسیاری از چیزهایی که خودشان را به‌جای مکالمه در مورد جامعۀ ما جا می‌زنند صحبت‌های مردمی‌اند که تلاش می‌کنند انتخاب‌های خودشان را در حکم یگانه انتخاب‌های درست یا طبیعی توجیه کنند. آن‌ها این کار را به این شیوه انجام می‌دهند: انتخاب‌های دیگران را خودخواهانه یا نامعقول یا نادرست جلوه‌ می‌دهند. بنابراین ممکن است به‌سادگی نادیده بگیریم که، پشت همۀ این اطمینان متکبرانه، تزلزلی دردناک و وحشتی آشکار از پشیمانی در نیمه‌های شب وجود دارد». اکثر اوقات، وقتی نوبت ساختن زندگی معنادار می‌شود، این کار را بدون راهنمایی و با شهود انجام می‌دهید. اما حقیقت تسلی‌بخش این است که دیگران هم همین‌طورند.از طرف دیگر، اگر از روی سلطۀ مستمر کتاب‌های مراقبۀ بودایی (یا دست‌کم الهام‌گرفته از بودا) بر قفسه‌های کتاب‌های خودیاری به این نتیجه برسید که آن‌ها قطعاً کلید زندگی کامل‌اند، می‌توان از خطای شما چشم‌پوشی کرد. این نکته طنزآمیز است، چرا که آیین بودا یکی از نخستین مواجهه‌ها با حقیقت را بر سر استانداردهای کمال‌گرایی دربردارد، استانداردهایی که جهان و خودمان را با آن‌ها قضاوت می‌کنیم و استانداردهایی که توصیه‌ای برای نارضایتی دائمی‌اند. گفتۀ مشهور بودا در مورد وضعیت بنیادی این است که زندگی رنج است. همه چیز گذراست؛ پیری، بیماری و مرگْ سرنوشت انسانی و محتوم ماست. و بهتر است فلسفۀ شما در مورد خوشبختی این واقعیت‌ها را به رسمیت بشناسد، وگرنه یگانه نتیجۀ ممکن، برای شما و اطرافیانتان، رنج‌کشیدن بیشتر است.هائمین سونیم، راهب پیشین و نویسندۀ کتاب‌هایی دربارۀ ذن در کرۀ جنوبی، در کتاب جدیدش، عشق به چیزهای ناقص: چگونه با خود و دیگران مهربان و بخشاینده باشیم، فراوان به این نکته اشاره کرده است، هرچند احتمالاً او این‌قدر بی‌پرده بیانش نمی‌کند. امیدبخش است که، در دورانی که همه‌جا آکنده از تمسخر است، صدای دوستانه و آرام هائمین می‌تواند او را به ابَرسلبریتی تبدیل کند: او در رسانه‌های اجتماعی در مجموع دو میلیون دنبال‌کننده دارد، به اضافۀ اینکه کتاب قبلی‌اش، چیزهایی که فقط وقتی سرعتت را کم می‌کنی می‌توانی ببینی۹، در جهان پرفروش شد (در سئول، محل زندگی‌اش، ادارۀ یک مرکز درمانی ذن‌محور، مدرسۀ قلب‌های شکسته، را بر عهده دارد، اما ابزار اصلی‌ آموزشش توئیتر است).هائمین به‌ویژه در مورد نارضایتی‌های کوچک‌تر در زندگی سخن می‌گوید و اینکه چگونه دست‌وپنجه‌نرم‌کردن با این نارضایتی‌ها گاهی از نارضایتی‌های بزرگ‌تر و چشمگیرتر دشوارتر است. مثلاً، باوجوداینکه خوب است که امروزه بسیار بی‌پرده‌تر در مورد بیماری روانی صحبت می‌کنیم، اما یک پیامد نامعقولش هم این است که افسردگیِ شدیدتر را آسان‌تر از احساس یأس خفیف‌تر و فراگیر در زندگی می‌پذیریم. هائمین می‌نویسد: «برخلاف احساسات دیگر، بیان یأس بسیار دشوار است: این احساس به‌شکل رفتار تنگ‌نظرانه و کوته‌فکرانه ظاهر می‌شود». او ادامه می‌دهد: همچنین با بیان این احساس به نظر می‌رسد که دارید دیگران را مقصر شکست‌خوردنتان در برآورده‌کردن انتظارات می‌دانید. بااین‌حال، این مشکل مسلماً بسیار شایع‌تر از رنج شدید است. در این خصوص بحث شده است که اظهار نظر بودا که «زندگی رنج است» باید دقیق‌تر به چیزی مثل «زندگی آزاردهنده است» تعبیر شود (اگر بخت همراهتان باشد، زجر مفرط در زندگی‌تان بسیار نادر خواهد بود، اما این حسِ در پس‌زمینه که چیزها کاملاً سر جایشان نیستند ممکن است تقریباً همگانی باشد). هائمین می‌گوید اولین گام به‌سوی ازبین‌بردن این نوع نارضایتی این است که، در وهلۀ اول، اذعان کنید که خواستِ کامل‌بودنِ خودتان، یا هر کسی که با او مواجه می‌شوید، خواستی معقول نیست. بخش اعظمی از آزارنده‌بودنِ زندگی روزمره از خودِ شرایط ناشی نمی‌شود، بلکه از اصرار بر این مسئله ناشی می‌شود که شرایط باید چیزی باشد به‌جز آنچه هست.من هنوز به بردباری هائمین در برابر ضعف‌های دیگران دست پیدا نکرده‌ام، بنابراین نمی‌توانم در برابر گفتن این نکته مقاومت کنم که، اغلب اوقات، حکمت او کلیشه‌ای به نظر می‌رسد. در میان قطعه‌های نثر کتاب، بخش‌هایی جای گرفته که مثل شعر سپید صفحه‌آرایی شده است. بخش‌هایی که ناخواسته ثابت می‌کند تأملات پیش‌پاافتاده صرفاً با وسط‌چین‌کردنشان در صفحه و چند خط فاصله‌انداختن بینشان به اندیشه‌های ژرف تبدیل نمی‌شوند (یک نمونه: «اگر کسی از شما کمک نخواست،/ سعی نکنید که مشکلش را برایش حل کنید./ بااینکه ممکن است نیت شما خیر باشد،/ عنان اختیار را از او می‌گیرید/ و به اعتمادبه‌نفسش آسیب می‌زنید»). بااین‌همه، او برخطا نیست. و، پشت این ابتذال گاه‌گاه، جهان‌بینی زندگی‌بخش و واقع‌بینانه‌ای مخفی شده است: واقعیت همین است که هست، و اکثر مصیبت‌های غیرضروری از این ناشی می‌شود که می‌خواهیم چیزها آن‌طوری که هستند -در مقام واقعیت سرسخت- نباشند. این سخن توصیه به تسلیم نیست؛ اینکه واقعیت موقعیتتان را بپذیرید راهی مناسب برای تلاش در جهت تغییردادن آن است. اما انکارنکردن شکلِ بودن چیزها فقط گام نخست و ضروری است. یا آن‌طور که کارل راجرز روان‌شناس می‌گوید: «پارادکس عجیب این است که وقتی خودم را همان‌طور که هستم می‌پذیرم می‌توانم تغییر کنم».                                                                صنعت بهروزی، از قضای روزگار، حتی شاید در کمال تعجب، ثابت کرده است که در تبدیل این روحیۀ جدید اعتدال و پذیرش به یک مشغولیت مصرف‌گرای پرهزینۀ دیگر مهارت دارد. آن «رمز و رازهای خوشبختی» اسکاندیناویایی مثال مناسبی است: «هوگه» ممکن است استراحتی رضایت‌بخش را دور شومینه‌ای معمولی با دوستان قدیمی به ذهن متبادر کند، اما به این معنا نیست که نتوانید در وب‌سایت هوگه‌لایف حدود ۲۰۰ پوند را صرف بالش مناسب هوگۀ رنگ‌شده با رنگ‌های گیاهی کنید یا ۸۰ پوند را صرف یک دست جاشمعی کنید (و درحالی‌که «لاگوم» در زبان سوئدی به معنای «مقدار دقیقاً مناسب» است، دست‌کم اخیراً شش کتاب دربارۀ این موضوع به زبان انگلیسی موجود است که مقدار دقیقاً مناسبی نیست، بلکه خیلی زیاد است). تلاش شما برای اینکه به فردی تبدیل شوید که خوشبختی را در چیزی می‌بیند که دارد ممکن است به‌آسانی خود به جست‌وجوی بی‌پایانی تبدیل شود، که در آن موفقیت -و درنتیجه خوشبختی- همیشه، به‌جای اینجا و اکنون، در گروِ تصوری از آینده است.مثل همیشه، تقصیر سرمایه‌داری است. اما اکثر ما هم شریک جرمیم: ما به‌دنبال تصورات دست‌نیافتنی دگرگونیِ خود می‌رویم، به‌جای اینکه دست‌کم تا حدودی با واقعیت روبه‌رو شویم، چرا که زندگی به این شیوه آسان‌تر است. این نکته یکی از درس‌های جذابی است که اخیراً به ژانر فرعی ضدکمال‌گراییِ خودیاری افزوده شده است. این ژانر فرعی در کتاب جرئت منفوربودن نوشتۀ ایشیرو کیشیمی و فومیتاکه کوگا مطرح شد که سال گذشته به انگلیسی منتشر شد (تا آن زمان، بیش از ۳.۵ میلیون نسخه از این کتاب به زبان اصلی‌اش -که ژاپنی بود- و به زبان‌های دیگر فروش رفته بود). این کتاب به‌رغم همۀ هیاهوهای بازاریابیِ «پدیدۀ جدید ژاپنی» -یک منتقد کتاب را «ماری کوندو۱۰ برای مغز» توصیف کرد- عمدتاً پژوهش آسان‌فهمی از کار روان‌درمانگر اتریشی، آلفرد آدلر، است. آدلر اعتقاد دارد که ما اغلب به مشکلاتمان می‌چسبیم و مهم هم نیست چقدر ازشان می‌نالیم و ادعا ‌می‌کنیم که می‌خواهیم از بین ببریمشان. این کار را می‌کنیم چون لازمۀ غلبه‌کردن بر آن‌ها مواجهه با ترس است. به‌جای اینکه خطرات بین‌ فردی‌ای را بپذیریم که الان لازمۀ تلاش برای به‌دست‌آوردن رضایت است، آسان‌تر است که رضایت -و مهم‌تر از همه رضایت در روابط صمیمانه- را به آینده موکول کنیم، یعنی به زمانی که هرگز مجبور نیستیم برای به‌دست‌آوردن رضایت واقعاً کاری را که لازم است بکنیم.همان‌طور که کیشیمی و کوگا روشن کرده‌اند، مسئله این است که این کار، با سوق‌دادن نظام‌مندِ شما به کنش‌هایی که به‌جای ساختن زندگیِ معنادار آن را به تعویق می‌اندازد، فقط به رنج بیشتر در زمان حال می‌انجامد. تصورات دگرگونی خود به این شیوه فقط با شکست مواجه نمی‌شوند، بلکه مانع تغییرات کوچک‌تر -اما واقعی- می‌شوند. در هر صورت، هرگز به نظر نمی‌آید که آینده فرابرسد: حقیقت این است که زمان حال یگانه زمانی است که در آن ایجاد تغییر ممکن است. دگرگون‌کردن خود به شیوه‌ای متحول‌کننده ممکن است رؤیایی فراخوش‌بینانه باشد، اما ناامیدی از تغییر هم نوعی آسایش کاذب است: هر دوِ آن‌ها شکل‌هایی از مطلق‌انگاری‌اند که انفعال را موجه جلوه می‌دهند. ما در دگرگون‌کردن خودمان این ژانویه یا ماه بعد یا ژانویۀ سال بعد یا هر زمان دیگری شکست خواهیم خورد. اما وقتی این واقعیت را درک کردیم، ممکن است دست‌کم قادر باشیم اندکی پیشرفت‌ کنیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Plomin, Robert. Blueprint: How DNA makes us who we are. MIT Press, 2018Sunim, Haemin. Love for Imperfect Things: How to Accept Yourself in a World Striving for Perfection. Penguin Random House, 2019Kishimi, Ichiro, and Fumitake Koga. The Courage to be Disliked. Allen & Unwin, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الیور برکمن نوشته است و در تاریخ ۱۲ ژانویۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Want to transform your life Stop chasing perfection» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «اگر مدیر گوگل بشوی، لزوماً خوشبخت نخواهی شد» و ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر کرده است.•• الیور برکمن (Oliver Burkeman) نویسنده‌ای ساکن نیویورک است که در گاردین می‌نویسد. پادزهر: خوشبختی برای کسانی که تحمل مثبت‌اندیشی را ندارند (The Antidote: Happiness for People Who Can't Stand Positive Thinking) از آثار اوست.[۱] Blueprint[۲] hedonic adaptation[۳] hygge[۴] lagom[۵] Solve for Happy[۶] Mohammad "Mo" Gawdat[۷] Happy Ever After: Escaping the Myth of the Perfect Life[۸] narrative trap[۹] The Things You Can See Only When You Slow Down[۱۰] Marie Kondo: مشاور منظم و مرتب‌کردن و نویسندۀ ژاپنی است که در این مورد چهار کتاب نوشته که به زبان‌های مختلف ترجمه شده است [مترجم]. ]]> الیور برکمن اقتصادوجامعه Wed, 13 Feb 2019 04:37:06 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9290/ در ساکت‌ترین اتاق جهان می‌توان صدایی شنید http://tarjomaan.com/neveshtar/9268/ الکس رگ‌مورلی، گاردین — علی‌رغم آنکه در حال حاضر بیش از نیمی از جمعیت جهان در شهرهای کوچک و بزرگ زندگی می‌کنند، مردم بیش از پیش در جست‌و‌جوی سکوت هستند. آلودگی صوتی دائماً در صدر اخبار است و، به‌خاطر افرادی که در پی آرامش و سکوت هستند، صنایعی به وجود آمده‌اند که هر چیزی را، از هدفونِ‌ صداگیر گرفته تا یک کنج ساکت، می‌فروشند.نویسندگان نیز این فرصت را غنیمت شمرده‌اند. کتاب راهب بودایی تیک نات هَن با عنوان سکوت: قدرت سکون در جهانِ پرسروصدا۱ در زمره آثار پرفروش ۲۰۱۶ بوده و اثر پژوهشگر نروژی اِرلینگ کاگ با عنوان در جست‌و‌جوی سکوت در جهانی از سروصدا۲ نیز در سال ۲۰۱۷ به‌عنوان یکی از کتب پرفروش شناخته شده ‌است.به‌هر‌حال مطمئن نیستم که جست‌و‌جوی سکوت فایدۀ زیادی داشته باشد. جنگل با وزوز حشرات به همهمه می‌افتد، دامنۀ کوه‌های بایر به ضعیف‌ترین صداها ضریب می‌دهد و سواحل بیابانی هیچ‌گاه خالی از غریو موج‌های اقیانوس نیستند. شاید اصلاً سکوتی وجود نداشته باشد.جان کیج، آهنگساز تجربی، بارها دربارۀ این موضوع سخن گفته است. کیج مدعی بود که در زمان بازدیدش از اتاقک بی‌پژواک دانشگاه هاروارد در سال ۱۹۵۱ به این واقعیت پی برده است. این اتاقک به‌فرمان نیروی هوایی ارتش آمریکا در خلال جنگ جهانی دوم ساخته شده بود. و دراصل، هدف از طراحی آن این بود که خستگی خلبان‌های بمب‌افکن، که ناشی از سروصدای زیاد موتورهای پیستونی این هواپیماها بود، برطرف شود.اتاقک هاروارد قرار بود با جدار ضخیمی از بتن در سمت خارجی، در برابر اصوات بیرون عایق شود و، به‌کمک بیست‌هزار ورقۀ فایبرگلاس برای فروکاستن از پژواک درون اتاقک، یکی از ساکت‌ترین مکان‌های روی زمین باشد. بااین‌حال کیج مدعی بود که هنوز دو صدای متمایز در گوشش طنین‌انداز می‌شد: صدایی بلند ناشی از سیستم عصبی و صوتی آهسته که از گردش خون او به گوش می‌رسید.مطالعۀ روایت کیج از اتاقک بی‌پژواک از همان دوران نوجوانی چشمم را گرفته بود. نه‌فقط من، که بسیاری افراد دیگر هم در پی تکرار تجربۀ بدیل او بوده‌اند. برخی مدعای کیج را از آنچه می‌توانست بشنود به دیدۀ تردید ‌نگریسته‌اند، حال‌آنکه عده‌ای اظهار داشتند مواجهه با سکوت محض آن‌ها را به جنون -حتی به مرز توهم- کشانده است.تصمیم گرفتم خودم به این قضیه پی ببرم. لذا بازدیدی از اتاقک بی‌پژواک، واقع در آزمایشگاه «ارتعاش و صوت‌شناسی کوپر یونیون»۳، برترین دانشگاه علوم و فنون نیویورک، ترتیب دادم. تنها همین یک نمونه از اتاقک بی‌پژواک در این شهر وجود دارد.دکتر مارتین لالس، پژوهشگر پاسخ‌های احساسی مغز به آکوستیک سالن‌های کنسرت، آنجا را با مهربانی به من و دوستم نشان داد. هرچند در مقایسه با [اتاقک] سابق هاروارد -که در حال حاضر تخریب شده- بسیار کوچک‌تر است، اما اتاقک بی‌پژواک در کوپر یونیون نیز به‌دلیل تأثیرات فایبرگلاس با این ورقه‌ها پوشانده شده است.اطراف شما و زیر شبکۀ فلزی‌ای که روی آن ایستاده‌اید، این ورقه‌ها به‌صورت مجزا قرار داده شده‌اند تا مانع از بازگشت امواج صوتی به منابع خود شوند. افزون بر آن، نه‌تنها اتاقک به‌طور کامل در مقابل صداهای خارجی عایق شده، بلکه دیوارهای ضخیمی دارد که در فضای خلأ معلق‌اند، به‌نحوی که افرادی که داخل اتاقک باشند حتی امکان شنیدن زنگ هشدار آتش را نخواهند داشت.ما نتوانستیم از آزمودن عایق صوتی چشم بپوشیم. هر کدام به‌نوبت بیرون اتاق ایستادیم و فریادهای گوش‌خراشی سر دادیم، اما هیچ‌چیز قابل‌شنیدن نبود.تا در اتاق مستقر شدیم، طولی نکشید که تجربۀ من مدعای کیج را تأیید کرد که درواقع سکوتْ خصلت آشکار اتاق نبود. بی‌درنگ من هم مانند او متوجه اصواتی شدم که به‌صورت معمول نمی‌توانستم دریابم، وزوزی در گوش‌هایم و صدای تنفس دوستم.کیج از کشف محال‌بودن سکوت، به‌عنوان مبنایی برای کل زیبایی‌شناسی موسیقایی، بهره برد. در احتمالاً معروف‌ترین قطعۀ هنری‌اش، نوازندگان به مدت چهار دقیقه و ۳۳ ثانیه در سکوت محض به سر می‌برند. باوجود طعن و تمسخر منتقدان محتاط موسیقی، این چهار دقیقه و ۳۳ ثانیه تعلیقی هوشمندانه‌ بر عرف کمابیش نوظهور استماع موسیقی «هنری» در سکوت احترام‌آمیز است. این قطعه با تشویق مخاطبان به تمرکز بر سکوت، به‌جای موسیقی‌ای که انتظارش را دارید، شما را قادر می‌سازد، حتی باوجود سروصدای بیرون سالن کنسرت یا سرفه‌های فرد کناری‌تان، سمفونی تازه‌ای از اصوات زیبا بیابید.۴اما به گمان من کیج از مهم‌ترین نکته دربارۀ اتاق بی‌پژواک غفلت کرده بود. او، بیشتر از تمرکز بر آنچه آنجا وجود داشت، بر چیزی که نتوانست پیدا کند -یعنی سکوت- دقت نظر داشت: وقتی پژواکی وجود نداشته باشد، صداها دست‌خوش تغییر قابل‌توجهی می‌شوند. جرینگ‌جرینگ آشنای ساییده‌شدنِ فلز بر روی فلز به‌صورت تاپ‌تاپ خفه‌ای منتشر شد، تقریباً مثل صدای گرفتۀ چوبی که بر قطعه‌ای نمد ضربه می‌زند. صدای کف‌زدن هم به همان اندازه بی‌رمق بود.این تجربه مثل این بود که آدم یاد فیلمی سورئال بیفتد، اما، به‌جای صداهایی که معمولاً انتظار شنیدنش را دارد، صداهای دوبله‌شدۀ جدیدی را بشنود. نتیجۀ آن مانند داستان‌های تصنعی حملات و توهمات هراسناکی که درباره‌شان خوانده بودم به آن صورت ترسناک نبود، اما عجیب و قطعاً غریب بود.فرصتم در اتاق بی‌پژواک یادآوری مؤثر بود تا دریابم بیشتر اصواتی که می‌شنویم به‌طور غیرمستقیم به ما رسیده و به‌وسیلۀ اشیا و انسان‌های پیرامون به گوش‌ ما بازتاب داده می‌شود. صدا تجربه‌ای مشارکتی است، که پیدایش آن به یک میزان هم توسط محیطی صورت می‌گیرد که در آن زندگی می‌کنیم و هم توسط هر رخدادی که در درجۀ اول آن را تولید می‌کند. اتاقک بی‌پژواک به ما نشان می‌دهد که زندگی در جهانی خالی از انعکاس چگونه خواهد بود: جهانی غریب که صداها بی‌هیچ ‌بازگشتی زایل می‌شوند.دقایقی پس از خروج از اتاق، خودم را در میدان کوپر و در منهتن جنوبی یافتم. دوباره در صدای شهر غرق شدم؛ اما دیگر مانند گذشته ملتفت آن‌ها نبودم. با شنیدن غرش یک کامیون به‌سمت پایین خیابان، به طنینی گوش سپردم که به‌وسیلۀ ساختمان‌های هر دو سمت جاده به‌سمت من بازمی‌گشت.در خیابانی فرعی صحنۀ دل‌پذیرتری چشمم را گرفت؛ به جیک‌جیک آرام پرندگانی پی بردم که به‌وسیلۀ سطوح سخت سنگ‎‌فرش و نمای سنگ خانه‌‌ها منعکس می‌شد. کیج حق داشت بگوید که جست‌و‌جوی سکوت غیرممکن است. اما اتاقک بی‌پژواک به ما می‌آموزد چگونه از بازتاب‌هایی لذت ببریم که بی‌وقفه به ادراک ما از مناظر شهری شکل تازه‌ای می‌بخشند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکس رگ‌مورلی نوشته است و در تاریخ ۲۴ دسامبر ۲۰۱۸ با عنوان «What happened when I walked into the world's quietest place» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «در ساکت‌ترین اتاق جهان می‌توان صدایی شنید» و ترجمۀ عطیه کشت‌کاران منتشر کرده است.•• الکس رگ‌مورلی (Alex Wragge-Morley) استاد تاریخ علم و ایده‌ها در دانشگاه نیویورک است. کتاب اخیر وی علم زیباشناختی: بازنمودن طبیعت در جامعۀ پادشاهی لندن (Aesthetic Science: Representing Nature in the Royal Society of London) نام دارد.[۱] Silence: The Power of Quiet in a World Full of Noise[۲] In Search of Silence in a World of Noise[۳] کوپر یونیون (تأسیس ۱۸۵۹) معروف به موسسه کوپر، دانشگاهی خصوصی است که در محلۀ منهتن شهر نیویورک و با هدف رشد و پیشرفت در علوم و هنر تأسیس شده است [مترجم].[۴] تحلیل دیگری از موسیقی جان کیج را در مطلب «مدرنیسم مبارزه علیه کلیشه‌ها بود، اما خود کلیشه شد» به قلم راجر اسکروتن بخوانید. ]]> الکس رگ‌مورلی ادبيات‌وهنر Tue, 12 Feb 2019 04:47:26 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9268/ صدای زنان روستایی در شب طنین انداخت http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9289/ مری هگلند، روزهای انقلاب — زنان بودند که تظاهرات شبانۀ ضدشاه را در علی‌آباد به راه انداختند. آن‌ها احساس کرده بودند که شایسته نیست در تظاهرات شرکت کنند چون نباید در نمایش‌های عمومی جلوی چشم مردها ظاهر می‌شدند. اما بعد ناگهان از نیمه‌های ماه دی، این نگرش تغییر کرد.من و خانواده‌ام یک عصر جمعه به شیراز دعوت شده بودیم و شب را ماندیم. ما شنبه صبح، ۱۶ دی ۱۳۵۷ به علی‌آباد برگشتیم. آن روز صبح، رعنا، زن برادرِ جعفر، خواهر شوهر رقیه، و رهبر زنانِ سید، وارد حیاط سید یعقوب شد. (من هنوز در موقعیت ناخوشایند زندگی در حیاط شخصیت اولِ طرفدار شاه در علی‌آباد قرار داشتم که در آن زمان آماجِ غضبِ دیگر روستاییان بود.) رعنا به من گفت که زن‌ها شب قبل شعارهای انقلابی سر داده‌اند. او خشنود و هیجان‌زده بود و خیلی به خودش افتخار می‌کرد. گفت، «خیلی بد شد که آنجا نبودی». رعنا گفت زن‌ها قرار است دوباره آن روز عصر هم اعتراض کنند و من باید ساعت ۷ بدون اینکه به کسی از خانوادۀ سید یعقوب بگویم که کجا می‌روم، به خانه‌اش بروم.کمی بعد، اختر، زن سید دیگری که طرفدار ثابت‌قدم آیت‌الله خمینی بود، یواشکی به حیاط عسکری آمد و از پله‌ها وارد اتاقم شد. اختر با سرخوشی و غرور زیادی داستان فعالیت شب قبل زن‌ها را تکرار کرد. آیت‌الله خمینی که هنوز در فرانسه بود، جمعه ۱۵ دی را به خاطر آدم‌های زیادی که در طول ماه محرم در برخوردهای میان ارتش و پلیس و تظاهرات‌کنندگان شهید شده بودند، روز عزا اعلام کرده بود. برای احترام به درخواستش، مردهای علی‌آبادی آن جمعه در شیراز تظاهرات کردند. بعضی از پسرها و مردان هم در کوچه‌های خودِ علی‌آباد راهپیمایی کرده و شعار داده بودند.بعدازظهر آن روز، گروهی از زنان سید بیرون از کوچۀ بن‌بست کوچکی که خانه‌هایشان آنجا بود نشسته بودند، گفتگو می‌کردند و پارچۀ نخیِ بالای کفش‌های دست‌سازِ روستایی را قلابدوزی می‌کردند. شروع کردند به بحث دربارۀ تظاهرات در شهرها و روز عزا. لیلا، همسری جوان با نوزادی کوچک گفت، «ما هم باید شعار بدهیم!»رعنا، رهبر این گروه اجتماعی جواب داد: «این کارها در روستا شایسته نیست. در شهر اشکالی ندارد، اما در روستا خوب نیست».لیلا اصرار کرد، «نه، ناپسند نیست. مگر زن‌های شیرازی از ما بهترند؟»اختر اضافه کرد، «اگر جرئتش را داشتیم، ما هم می‌رفتیم».بعد زن‌ها توافق کردند که تظاهرات خودشان را بعد از تاریکی، حدود ساعت ۷، راه بیاندازند. وقتی زمانش رسید، بعضی از زنان دودل شده بودند، اما تعداد کمی که مصمم بودند گروهی را دورِ هم جمع کردند. تا غروب برسد، رعنا موضوع را فراموش کرده بود و در هر حال، پاهایش هم درد می‌کرد. اختر به خانۀ رعنا رفت و پرسید: «تو نمی‌آیی؟ همۀ زن‌ها بیرون هستند.»بدین‌ترتیب رعنا هم بیرون رفته بود. آن‌ها همانطور که در مسیر کوچک داخل کوچۀ خودشان راه می‌رفتند، با فریاد شعار دادند. اختر به من گفت زن‌ها مضطرب بوده‌اند، اما راضی و هیجان‌زده هم بودند و خیلی به خودشان افتخار می‌کردند.آن روز غروب، من مشتاقانه منتظر ساعت ۷ بودم و بعد سریع به خانۀ رعنا رفتم. او و خانواده‌اش با عجله داشتند شام می‌خوردند. ما تازه از درِ حیاطش بیرون آمده بودیم که یکی از پسرهای نوجوانِ محله شروع کرد به شعار دادن. زنان به تدریج جمع شدند، و همه در شعاردادن شرکت کردند. بعد آن پسر نوجوان مردم را در کوچه هدایت کرد. همانطور که مردم پیش می‌رفتند بقیه هم به راهپیمایان ملحق می‌شدند. وقتی مقابل در خانۀ بیوۀ جوان، عصمت، رسیدیم، او که به تقوا و فروتنی معروف بود یواشکی از پشت در نگاه کرد. عصمت که دید رعنا هم که به مذهبی بودن معروف بود در گروه حضور دارد، دوید تا چادرش را بردارد. عصمت هم بیرون آمد تا به ما ملحق شود. به راه‌رفتن ادامه دادیم و شعار دادیم، و در کوچه‌ای که زنان شب قبل طی کرده بودند، مسافت بیشتری را پیمودیم.از آن شب به بعد، زنان هر بار شهامت پیدا می‌کردند تا بیشتر در میان روستا پیش بروند. وقتی تعداد اندکی از مردان صدای آن‌ها را شنیدند، بیرون آمدند و در سردادن شعارهای مذهبی و انقلابی به آنها پیوستند. با پیوستن زنان و مردان، تظاهرات بزرگ‌تر شد. شعار دادن کم‌کم از الگویی پیروی کرد: گروهی از پسرها و چند مرد در جلو راهپیمایی می‌کردند و اولین عبارت از یک دوبیتی انقلابی را فریاد می‌زدند. گروه زنان و دختران که پشت‌شان حرکت می‌کردند، با دومین عبارت جواب می‌دادند. هر زمان که ما از مقابل حیاط‌های طرفداران شناخته‌شدۀ شاه رد می‌شدیم، تظاهرات‌کنندگان به شعاردادن توجه ویژه‌ای نشان می‌دادند. در نهایت آن‌ها هر غروب دو یا سه بار دور تا دور کوچه‌های داخل دیوارهای روستا را می‌پیمودند. تظاهرات پیچیده‌تر و سازمان‌یافته‌تر شد و دیگر چندان خودجوش نبود. مسیرها مشخص شد. پسران نوجوان با فریاد زدن شعارها گروه شبانه‌ای گردهم آوردند. برای اطمینان از اینکه هیچ کسی زمین نخورد، پسران جوان با چراغ‌قوه در قسمت‌های ناهموار کوچه‌ها مستقر می‌شدند. در کوچه‌ها چاله‌های پر از آب و بافاصله وجود داشت که ممکن بود برای راهپیمایان دشواری ایجاد کند. چند زن از پشت‌بام‌ها روی سرمان نمک می‌پاشیدند یا در منقلِ زغال اسپند دود می‌کردند تا نشان دهند که تظاهرات ما را تأیید می‌کنند و برایمان آرزوی موفقیت کنند.زنان شاد، پرشور و با اعتماد به نفس بودند. بعد از اولین غروبی که به شعار دادن گذشت، کم‌کم احساس کردند که هر چیزی ممکن شده است. آن‌ها که سکوت قبلی‌شان را داشتند سریعاً فراموش می‌کردند، از تبحرشان در مقاومت از راهِ تظاهرات و شعاردادن خوشحال بودند. آن‌ها طوری رفتار می‌کردند که انگار مشارکتشان را چیزی عادی می‌دانستند.اولین تظاهرات را زنان بدون پیشنهاد یا تشویقِ مردها، خودشان راه‌اندازی و برنامه‌ریزی کردند. این راهپیمایی بلافاصله بیرون از درهای حیاط گروهی از زنان که برایش برنامه‌ریزی کرده بودند تشکیل شد. ابتدا، زنان در تاریکی تظاهرات می‌کردند؛ کارکنان ادارۀ برق در شیراز در اعتصاب بودند و هر غروب حدود ساعت ۷ برای همدلی با نیروهای انقلاب، برق را برای چند ساعت قطع می‌کردند. تاریکی و کوچه‌های تاریک، به‌خودیِ خود، و به طور سنتی زمان و فضایی مناسب برای بیرون آمدنِ زنان از حیاط‌هایشان فراهم کرد.اگرچه زنان تظاهرات شبانۀ منظم را به راه انداختند، وقتی مردان دیدند که این کار نتیجۀ خطرناکی ندارد، کم‌کم به آن ملحق شدند، ابتدا پسران نوجوان به آنها پیوستند. و خیلی زود، راهپیمایی‌ها را مردان تصاحب و اداره کردند و زنان دنباله‌رویشان شدند. من هیچ اعتراضی از سوی زنان دربارۀ این تصاحب به خاطر ندارم. آنها اصراری به رهبری زنان یا حتی مشارکت برابر نداشتند، بلکه قصدشان بیان اعتراضات‌شان به حکومت شاه بود.اعتراض طیِ تظاهرات شبانۀ منظم در روستا، شکل جدیدی از فعالیت برای زنان روستایی بود. گروهی از زنان علی‌آبادی با تقلید اعتراض‌های سیاسی که می‌دانستند زنان در شیراز اجرا می‌کردند، این شکل از فعالیت را خودشان ابداع کردند.راهپیمایی‌های شبانه‌ای که زنان ناظر به سیاست‌های ملی به راه انداختند، به چند طریق نشان‌دهندۀ تداوم نقش زنان در فعالیت‌های سیاسی محلی بود. محرک آنها تا حد زیادی نگرانی دربارۀ عدالت و رهایی مردم از آزار و نیز رنج و دردی بود که نیروهای حکومت در روستا ایجاد کرده بودند. مردان و پسران بزرگ‌تر می‌ترسیدند که اگر در روستا تظاهرات کنند، اسم‌شان به پلیس روستایی گزارش شود، اما هیچ کس به بُردن یک زن روستایی برای بازجویی فکر نمی‌کرد. زنان که تقریبا اطمینان داشتند آسیبی نمی‌بینند، بیشتر از مردان قادر به راه‌اندازی تظاهرات روستایی منظم بودند. زنان که ظاهراً احساساتی و ضعیف بودند، بیرون از عرصۀ سیاست قرار داشتند و بازیگران سیاسی واقعی حساب نمی‌شدند،‌ به همین دلیل، در واقع توانستند گام‌هایی بردارند و نقش‌های سیاسی‌ای را ایفا کنند که مردها در آن برهه احساس می‌کردند امکانش را ندارند.• کتاب روزهای انقلاب، نوشتۀ مری هگلند، را اینجا بخرید.اطلاعات کتاب‌شناختی:هگلند، مری. روزهای انقلاب: چطور زنان یک روستا در ایران انقلابی شدند؟ ترجمۀ میترا دانشور. انتشارات ترجمان علوم انسانی، ۱۳۹۷Hegland, Mary Elaine. Days of revolution: political unrest in an Iranian village. Stanford University Press, 2013پی‌نوشت‌ها:• این مطلب برشی از کتاب روزهای انقلاب (Days of Revolution) نوشتۀ مری هگلند است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «صدای زنان روستایی در شب طنین انداخت» منتشر کرده است. روزهای انقلاب را میترا دانشور ترجمه کرده است و به‌زودی از سوی انتشارات ترجمان به چاپ خواهد رسید.•• مری هگلند (Mary Hegland) استاد انسان‌شناسی دانشگاه سانتاکلارا در آمریکاست. او تنها انسان‌شناس آمریکایی‌ای است که در دوران انقلاب اسلامی در ایران حضور داشت. ]]> مری هگلند اقتصادوجامعه Sun, 10 Feb 2019 05:40:02 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9289/ پرونده: در آرزوی بازگشت http://tarjomaan.com/report/9293/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• در آرزوی بازگشت چرا یک فرهنگ، آرزوها و آرمان‌های خود را از طریق اشتیاق به گذشته‌ای از دست رفته بیان می‌کند؟هر جامعه‌ای مداوماً با تاریخ خود در حال رفت و برگشت است. اوضاع امروز را با گذشته مقایسه می‌کند، قیمت‌ها را و آدم‌ها را. این دید تاریخی هویت ما را می‌سازد و از خیلی جهات، آینده‌مان را. اما این رابطۀ گذشته و آینده، در برهه‌هایی مداوماً به این نتیجه منتهی می‌شود که چقدر گذشته‌ها بهتر بود از امروز. این نتیجه‌گیری احتمالاً نشانۀ آن است که داریم تاریخ را بیش از حد ساده‌سازی می‌کنیم.• از رنجِ نوستالژی دل بکنبررسی کتاب «تغییر زندگی از طریق جادوی مرتب‌سازی» نوشتۀ ماری کوندودر نوجوانی به مادرم می‌گفتم من مجبور نیستم به چیزی که نمی‌خواهم، پایبند باشم. گرچه هیچ‌گاه ثروتمند نبودیم، اما ته‌مانده‌های شامپو و خمیردندان را دور می‌انداختم. مادرم با کلی زحمت آن‌ها را از داخل زباله‌ها درمی‌آورد و مرا به‌خاطر چنین اسراف‌هایی سرزنش می‌کرد. زندگی آرمانی من در محیط‌ خالی باشگاه‌های یوگا و در حس لذت‌بخش دورانداختن انبوهی از وسایل خلاصه می‌شود. فقط من نیستم که از آزادی زندگی مینیمالیستی لذت می‌برم. روش کُن‌ماری، فلسفه‌ای عملی و پرطرف‌دار برای مرتب‌سازی خانه است که از این روح فرهنگی زمانه نهایت بهره را برده است.• حسرت برای گذشته‌ای که هرگز نبودهآرزوی بازگشت به گذشته ناشی از تحمل‌ناپذیری دوران کنونی استنوستالژی حسرتی غم‌بار و توأمان لذت‌بخش برای گذشته است. در فرهنگ مدرن معمولاً نوستالژی را نکوهش می‌کنند و بازگشت به گذشته را نامطلوب یا نادرست می‌شمارند. اما گذشته‌گرایی این روزها دامان خود مدرنیته را نیز گرفته است. زیگمونت باومن در آخرین کتاب خود چهار دسته از نوستالژی‌های مدرن را برشمرده است: «بازگشت به هابز»، «بازگشت به قبیله»، «بازگشت به نابرابری» و «بازگشت به رحم مادر».• امید از آینده به گذشته هجرت کرده استزیگمونت باومن در یکی از آخرین مصاحبه‌های خود از سرخوردگی بشریت از آینده می‌گویدبعضی معتقدند پیشرفت و امید به بهترشدن شرایط در آینده از بنیادی‌ترین خصوصیات مدرنیته است. زیگمونت باومن می‌گوید بحرانی که امروز دامن اروپا را گرفته است حاصلِ از بین رفتن همین امید است. امروزه احساس ما به آینده مملو از هراس‌های دهشتناک و آخرالزمانی است و تصور خوشبختی از آینده به گذشته نقل‌مکان کرده است. این بازگشتِ ناکجاآبادی دغدغۀ خاطر سال‌های آخر عمر باومن بود. چیزی که خودش «رتروتوپیا» می‌نامید.• شما حاضرید چه چیزی را قربانی کنید؟پیوند ما با گذشته و آینده کاملاً از یکدیگر متمایز نیستند. در پرسش از یکی جوابی به دیگری وجود داردما چه پیوندی با گذشتۀ خود داریم و این ارتباط چه چیزی دربارۀ چگونگی ارتباط ما با آینده می‌گوید؟ نیچه در نظریۀ بازگشت ابدی خود این سؤال را مطرح می‌کند: چه می‌کنید اگر دیوی در روز یا شبی تاریک، به تنهاترین تنهاییِ شما خزیده و بگوید: «این زندگی که در حال زیستنِ آنی و تا امروز زیسته‌ای را باید بارهاوبارها دوباره زندگی کنی»؟ فکر کردن به نظریۀ بازگشت ابدی باعث می‌شود به ارزش کارهایی بیندیشم که تا امروز کرده‌ام و از خود بپرسم آیا این اعمال با گذشت زمان و بارهاوبارها انجام‌شدن، بازهم ارزش و اعتباری خواهد داشت؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان تاریخ‌وسیاست Fri, 08 Feb 2019 06:15:47 GMT http://tarjomaan.com/report/9293/ نسخۀ صوتی: چهل‌سالگی آخرین سال زندگی ماست؟ http://tarjomaan.com/sound/9292/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از پاملا دراکرمن که پیش از این با عنوانِ «چهل‌سالگی آخرین سال زندگی ماست؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. بحران میانسالی در سال ۱۹۵۷ در لندن ابداع شد. یعنی هنگامی که کانادایی چهل‌ساله‌ای به‌نام الیوت ژاک در برابر حاضرین در نشست انجمن روانکاوی بریتانیا ایستاده بود و از روی مقاله‌ای که نوشته بود بلندبلند می‌خواند. ژاک که برای حدود صد نفر سخنرانی می‌کرد، مدعی ‌شد که آدم‌ها در اواسط دهۀ چهارم زندگی معمولاً دوره‌ای از افسردگی را تجربه می‌کنند که چندین سال طول می‌کشد. ژاک که خودش پزشک و روانکاو است می‌گوید این پدیده را با مطالعۀ زندگی هنرمندان بزرگ کشف کرده است که در آن‌ها به‌‌شکل افراطی بروز می‌کند. علائم این پدیده در افراد عادی می‌تواند به‌شکلِ بیداری احساسات دینی، بی‌بندوباری جنسی، ناتوانی ناگهانی در لذت‌بردن از زندگی، «نگرانی بیمارگونه دربارۀ سلامتی و ظاهر» و «کوشش‌های وسواسی» برای جوان‌ماندن بروز کند. فایل صوتی نوشتار «چهل‌سالگی آخرین سال زندگی ماست؟» را گوش کنید. ]]> پاملا دراکرمن نسخۀ صوتی Thu, 07 Feb 2019 06:29:41 GMT http://tarjomaan.com/sound/9292/ دانشگاه‌ها در خدمت نایک و آدیداس http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9276/ کانر گودوین،‌ لس‌آنجلس‌ریویو آو بوکس — در طول جنگ سرد، بعضی از دانشگاه‌های بزرگ آمریکا پژوهش‌هایی را با سرمایه‌گذاری سازمان سیا، وزارت دفاع، و دیگر نهادهای دولتی به انجام ‌رساندند. از اولین و بدنام‌ترین پروژه‌ها، پروژۀ ام‌کی‌اولترا۱ بود که تأثیرات ال‌اس‌دی و کاربردهای ممکن آن را به‌عنوان ابزار شکنجه بررسی می‌کرد.با کاهش پول‌های کثیف پنهان، دانشگاه‌ها باید منابع درآمد دیگری برای خود دست و پا می‌کردند. از نظر دِیو فرانکمایر، رئیس سابق دانشگاه اورگن، افزایش شهریۀ دانشگاه و هزینۀ ثبت‌نام‌ دانشجویان خارجی برای جبران کاهش بودجۀ دولتی کافی نبود. تا اینکه تیم فوتبال آمریکایی این دانشگاه در مسابقۀ رز بول ۱۹۹۵ بازی کرد و با اینکه به تیم دانشگاه پنسیلوانیا باخت، توانست توجه فیل نایت، بنیان‌گذار و مدیر عامل نایک را به‌ خود جلب کند.کتاب دانشگاه نایک نوشتۀ جاشوا هانت، گزارشی جذاب از داستان تجاری‌سازی آموزش عالی ارائه می‌دهد، داستانی که تاکنون ادامه دارد. کتاب شامل بخش‌های کوتاهی است که گِرد چند خط داستانی نوشته شده است. این امر به کتاب سرعت چشمگیری بخشیده و کتابی که ممکن بود کسالت‌بار باشد را به اثری گیرا تبدیل کرده است. رقابت بین پپسی و کوکا کولا برای بستن قراردادهای انحصاری با سیستم‌‌های دانشگاهی دولتی بسیار هیجان‌انگیز توصیف شده، مثل رقابت نفس‌گیر دو تیم در نیمۀ دوم بازی فینال که برای رسیدن به جام قهرمانی به مصاف هم رفته‌اند.بخش‌هایی از این داستان تصویری ننگین از دانشگاه‌های مدرن آمریکایی برملا می‌کند. هانت گرچه در پیونددادن موضوع‌های مختلف بسیار خوب عمل کرده، زمان‌بندی‌های او گیج‌کننده از آب درآمده‌اند. با چرخش راوی از داستانی به داستان دیگر، غالباً گسست زمانی ایجاد می‌شود. از این رو به‌سبب وجود بخش‌های پراکنده در کتاب، بهتر بود جدول زمانیِ تصویری از اتفاقات کلیدی ارائه شود.در جهان فیل نایت گاهی شرکای تجاری و رقبا را نمی‌توان از هم تشخیص داد. تاکتیک‌های تجاری بی‌رحمانۀ او که هانت آن را «راه و رسم نایک» می‌نامد از همان ابتدا خود را نشان داد، از جاسوسی صنعتی گرفته تا برون‌سپاریِ کار. نایت پیش از تأسیس نایک، پخش‌کنندۀ یک شرکت کفش ژاپنی بود. او با اجیرکردن خبرچین توانست به تولیدکنندگان پیمان‌کار آن‌ها دست پیدا کند. به این ترتیب تصمیم گرفت واسطه‌ها را حذف کند و مستقیماً با تولیدکننده‌ها و، پس از تأسیس نایک، با ورزشکاران کار کند.اینجا بود که تیزهوشی‌ او در کسب‌وکار آشکار شد. در حالی که تولیدکنندگان دیگر در نمایشگاه‌های تجاری وقت می‌گذراندند، نایک به زمین‌های مسابقه و ورزشگاه‌ها راه یافته بود. بیل بووِرمن، مربی تیم دو و میدانی دانشگاه اورگن و مربی چندین قهرمان المپیک، در تلاش‌های اولیه برای شناساندن نایک به‌عنوان تولیدکنندۀ کفشی درخورِ توجه نقشی کلیدی ایفا کرد.بهترین راه برای دسترسی به ورزشکاران تیم‌های ورزشی دانشگاه‌ها، مربی‌ها بودند. راه رسیدن به مربی‌ها نیز ساده بود: پول دادن به آن‌ها. پیش از آن که اتحادیۀ ملی ورزش‌های دانشگاهی (NCAA)، ممنوعیت قراردادهای رسمی بین مربی‌ها و شرکت‌های خصوصی را لغو کند، نایک ناچار بود در معاملات به همان دست‌دادن اکتفا کند، که در حد قرارداد کارکرد داشت چون درصورت نارضایتی نایک، «پول کتونی» که بیست درصد دستمزد مربی بود، قطع می‌شد. بعدتر، NCAA قوانین را بازنویسی کرد و «پول کتونی» اجازه یافت در «تمام معاملات پوشاک در دانشگاه» گنجانده شود، و تنها محصولات نایک مجاز بود در فروشگاه‌های دانشگاه به‌ فروش برسد. چنین قراردادی نخستین بار با دانشگاه میامی در سال ۱۹۸۷ بسته شد. دستمزد‌ مربی‌ها راه ساده‌ای برای مشاهدۀ «مسابقۀ تسلیحاتی فوتبال دانشگاهی» است. این روزها کاملاً مرسوم است که در قراردادهای مربی‌گری، پاداش‌های هنگفتی برای حضور در مسابقات بول۲، تعداد بُردها و دیگر مشوق‌های مالی در نظر گرفته شود. برای مثال دستمزد پایۀ ماریو کریستوبال، سرمربی تیم فوتبال اورگن داکس، ۲.۵میلیون دلار است و علاوه بر این او می‌تواند ۱.۵۷۵میلیون دلار دیگر نیز به‌عنوان پاداش دریافت کند. مربیانی که با نایک همکاری نمی‌کردند به اردو‌های آموزشی نایک برای دانشجویان برتر تازه‌وارد دعوت نمی‌شدند. بازاری که دانشگاه ارائه می‌داد راهی بود برای افزایش طرفداران و نیز ورود به عرصۀ ورزش‌های حرفه‌ای، که پیش از این شرکت‌های دیگری چون آدیداس آن را تصرف کرده بودند.ستاره‌های ورزشی باعث شدند شهرت نام تجاری نایک و سود آن سر به فلک بکشد. نایت یک «ورزشکارِ شهرآشوبِ واقعی» می‌خواست، کسی که بتواند تصویر تولیدکنندگان کفش رقیب را در هم بشکند. بنابراین نایک قراردادهای بی‌مانندی با استیو پرفونتین تا مایکل جردن و لبران جیمز امضا کرد. درخشش این ورزشکاران به نام تجاری نایک نیز سرایت کرد و نتیجۀ چشم‌گیری در پی داشت. فروش سالانۀ نایک با پرفونتین از مرز یک میلیون دلار گذشت و جردن فروش سالانۀ نایک را به بیش از یک میلیارد دلار رساند. در اوج دوران جردن، «از هر سه کفشی که در امریکا به فروش می‌رسید، یکی نایک بود». نایک که با فروش کفش‌های مخصوص دویدن آغاز به کار کرد، توانست به تولید پوشاک ورزشی ورزشکاران دانشگاهی توسعه یابد، و سپس با کمک جردن، تبدیل شد به یک «نام تجاری تمام‌عیار» که کارش تجارت «رؤیاها» بود.نه تنها حرفۀ تجاری نایت، که تلاش‌های بشردوستانه‌اش هم رنگ و بوی قلدرمآبی او را داشت. کمک‌های مالی هنگفت او به دانشگاه اورگن، ‌نوعی سرمایه‌گذاری محسوب می‌شد که از آن انتظار بازدهی داشت. او به دیو فرانمایر رئیس دانشگاه اورگن «قدرت نفوذ بیش‌ازحدی» داده بود و با اختصاص سالانه معادل یک میلیون دلار بزرگ‌ترین حامی طرحی پژوهشی در این دانشگاه بود. این پژوهش به اختلالی ژنتیکی می‌پرداخت که دختران فرانمایر به آن مبتلا بودند. وقتی در رسوایی‌های مربوط به شرایط کاری اسف‌ناکِ نایک، فرانمایر از این شرکت طرفداری نکرد، نایت حمایت مالی‌اش را متوقف کرد.نایت همچنین برای اعضای تیم فوتبال خانه‌هایی می‌خرید که «به‌طرز سرگیجه‌آوری مجلل» بودند، غالباً مجلل‌تر از امکاناتی که اعضای لیگ ملی فوتبال آمریکا (NFL) در اختیار داشتند. می‌توان تصور کرد که چگونه ورزشکاران تازه‌وارد با خانه‌های پرزرق‌وبرق و ‌تشویق‌کننده‌های دلربایی که آن‌ها را در محوطۀ دانشگاه همراهی می‌کردند، وسوسه می‌شدند.هانت تزریق دلارهای نایک را نوعی «اقتصاد پایین‌ریز»۳ توصیف می‌کند که در آن «بازیکنان خوب متضمن قراردادهای تلویزیونی پرسودتر [...] کمک‌های مالی و درآمدهای مجاز بیشتر [...] و پاداش‌های کلان‌تر برای مربیان بودند». به گفتۀ هانت ورزشکاران جزء دارایی‌های دانشگاه‌ها محسوب می‌شوند، دانشگاه‌هایی که بیش‌ازپیش به برنامه‌های ورزشی به‌عنوان منبع درآمد اتکا می‌کنند.هانت با مثال‌های ناراحت‌کننده‌ای که یکی پس از دیگری می‌آورد، نشان می‌دهد که دانشگاه‌ها برای جذب و حفظ دارایی‌هایشان، یعنی ورزشکاران، تا چه حد پیش می‌روند، و این کار گاهی به قیمت قربانی‌کردن گروه بزرگ‌تری از دانشجویان و زیر پا گذاشتن مأموریت اصلی دانشگاه‌ها تمام می‌شود.یک سال بعد از جنبش #من_هم۴، همه فهمیده‌ بودند که نهادهای مختلف چگونه قربانیان آزار جنسی را ساکت می‌کردند و ادعای آن‌ها را بی‌اعتبار می‌خواندند و در مقابل، به حمایت از سوءاستفاده‌گران برمی‌خاستند که بیشترشان مردانی در موضع قدرت بودند. برای دانشجویان ورزشکار نیز همین روال وجود داشت. «به جای انجام تحقیقات جنایی، یک استراتژی روابط عمومی به کار گرفته شد». این استراتژی بی‌شباهت به واکنش نایک به خشم عمومی از شرایط کاری اسف‌بارش نبود.ممکن است این بحث مطرح شود که دانشجویان ورزشکار به ثروتمندی هاروی واینستاین نیستند و نایک را نباید مسئول اقدامات افرادی دانست که صرفاً لباس‌های آن شرکت را پوشیده‌اند. درست است که دانشجویان ورزشکار دستمزدی دریافت نمی‌کنند، اما از طرف سازمان‌های قدرتمندی حمایت می‌شوند که منابع قانونیِ قابل‌توجه و منافع مشترکی در خواباندن جنجال رسوایی‌ها دارند. کدام پدرومادری است که بخواهد فرزندش را به دانشگاهی بفرستد که در صدر اخبار آزار جنسی قرار دارد؟گرچه نایک مستقیماً مقصر نیست، اما فضایی ایجاد کرد که در آن مسئولان دانشگاه‌ها وادار شدند دست به پنهان‌کاری و لاپوشانی بزنند. یکی از مسئولان گفته بود «بر اساس میزان ناگوارشدن وضعیت و احتمال اینکه علیه ما شکایتی صورت گیرد تصمیم‌گیری‌هایی انجام شده است». چنان‌که هانت اشاره می‌کند «فرآیندهای فضاحت‌بار جذب ورزشکاران، اتهامات آزار جنسی، و مشکلات قانونی در میان دانشجویان ورزشکار از عواقب پایدار تجربۀ حضور نایک در دانشگاه اورگن بود».آنچه در دانشگاه اورگن رخ داد به یک الگو تبدیل شد. فصل ۱۹-۲۰۱۸ مسابقات بسکتبال دانشگاهی با موجی از بحث و جدل‌ها آغاز شد. سه دانشگاه زیر حمایت آدیداس، که یکی از آن‌ها تیم شمارۀ یک ایالت کانزاس بود، در طرح پول_برای_بازی شرکت کردند تا بازیکن جذب کنند. کاهش بودجۀ شدید، دانشگاه‌ها را زیر فشار قرار داده بود تا منابع درآمد جدیدی فراهم آورند و رؤسای دانشگاه‌‌ها که می‌ترسیدند شغلشان را از دست بدهند، در پی راه حل‌های کوتاه‌مدت بودند. همکاری عمومی-خصوصی نایک و دانشگاه اورگن توجه دانشگاه‌های سراسر کشور را به خود جلب کرد. بنابراین وقتی در ایالت‌های دیگر مالیات‌ کاهش پیدا کرد، دانشگاه‌های این ایالت‌ها دانشگاه اورگن را سرلوحۀ کار خود قرار دادند. این ماجرا به شرکتی‌شدن آموزش عالی انجامید که در نتیجۀ آن، دانشگاه‌ها به‌قدری به حامیان مالی‌شان وابسته شده‌اند که خواسته‌های شرکتی چون نایک بر خواسته‌های دانشجویان ارجحیت پیدا کرده است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Hunt, Joshua. University of Nike: How Corporate Cash Bought American Higher Education. Melville House, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کانر گودوین نوشته است و در تاریخ ۲۶ دسامبر ۲۰۱۸ و با عنوان «Sneaker Money» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «دانشگاه‌ها در خدمت نایک و آدیداس» و ترجمۀ عرفانه محبی منتشر کرده است.•• کانر گودوین (Conner Goodwin) نویسنده و منتقد ساکن بروکلین نیویورک است. نوشته‌های او در واشنگتن پست، بمب مگزین، مدرن پینتر و دیگر نشریه‌ها چاپ شده است.[۱] MK-Ultra[۲] Bowl game: نام یکی از مسابقات فوتبال آمریکایی در آمریکای شمالی است که بین تیم‌های دانشگاهی برگزار می‌شود [مترجم].[۳] trickle-down economics[۴] هشتگ اینترنتی (Me_Too#) که از اکتبر ۲۰۱۷ در رسانه‌های اجتماعی گسترش پیدا کرد و به جنبشی علیه خشونت و آزار جنسی تبدیل شد. این جنبش پس از اتهامات آزار جنسی هاروی واینستین، تهیه‌کنندۀ برجستۀ آمریکایی، آغاز شد [مترجم]. ]]> کانر گودوین اقتصادوجامعه Wed, 06 Feb 2019 04:45:10 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9276/ رمان جدید میشل ولبک ادامۀ راه همیشگی اوست: جنجال و اشمئزاز http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9287/ اندرو هاسی، نیواستیتسمن — توضیح رویدادهای اخیر فرانسه برای ناظران خارجی دشوار است. خیزش جلیقه‌زردها نشان داده است که تعریف یا درک موضوع به‌ این آسانی نیست، شاید به دلیل خشونت تکان‌دهنده‌ای که این جنبش به آن دامن زده است و شاید هم به‌خاطر اینکه بیرون از فرانسه کسی به‌روشنی سر در نمی‌آورد که آیا این حرکت یک خیزش چپ‌گراست یا راست‌گرا و یا چیزی دیگر. سیاست‌ مبهم و مرموز جلیقه‌زردها با موفقیت چشمگیر میشل ولبک در حوزۀ فرهنگی جور شده است، کسی که رقم فروش هفتمین رمانش، سروتونین۱، در عرض سه‌روز پس از انتشار در چهارم ژانویه به ۹۰هزار نسخه رسید.تصور چنین رقمی برای یک نویسندۀ ادبی در بریتانیا دشوار است: مثل این است که جولیان بارنز یکباره به جایگاه جی.‌کی. رولینگ جهش کرده باشد. در نخستین روزهای انتشار کتاب، چهرۀ نحیف و عبوس ولبک همه‌جا دیده می‌شد: در تلویزیون، در دکه‌های روزنامه‌فروشی و کتابفروشی‌ها. در همین حین، اعلام شد که ولبک نشان لژیون دونور را از دست رئیس جمهور امانوئل مکرون دریافت کرده است. این جایزه بالاترین نشان افتخار فرانسه است که نشان می‌دهد ولبک در دودهۀ گذشته کتاب‌هایی اثرگذار نوشته است که از آینده خبر می‌دهند – به‌ویژه اتمیزه۲ (که به‌سال ۲۰۰۰ در انگلستان منتشر شد) و سکو۳ (۲۰۰۲) – آثاری که نه‌تنها ادبیات فرانسه را متحول کرده‌اند بلکه نحوۀ نگرش مردم فرانسه به خودشان را نیز تغییر داده‌اند. این نشان همچنین او را در قلب هستۀ قدرت‌مدار فرانسه جای می‌دهد، بسیار دورتر از جایگاه طغیان‌گری اولیه‌اش. ولبک اخیراً در عکس‌هایش ظاهری حرفه‌ای به خود گرفته است که با آن مرد ژولیدۀ مست و سیگار به‌دست که تا به امروز چهرۀ عمومی و ثابت او بوده است فاصله زیادی دارد.پیدا کردن نسخه‌ای از کتاب سروتونین چندان آسان نبود. به اولین کتابفروشی که مراجعه کردم موجودی انبارش را صبح همان روز تمام کرده بود و منتظر رسیدن سفارش جدید بود؛ به دومین کتابفروشی رفتم و در صف پشت سر دو خانم میان‌سال و زیبا و دانشجویی شلخته ایستادم که کتاب‌های خود را محکم گرفته بودند.اگر کسی تاکنون مطلبی به‌قلم ولبک یا دربارۀ ولبک خوانده باشد درون‌مایه‌های کتاب جدیدش و پیام آن‌ها را تشخیص خواهد داد: افسردگی، ناتوانی جنسی، میگساری؛ ملغمه‌ای از صحنه‌های وحشیگری، باشگاه‌های هوسرانان و تشریح اندام‌های تناسلی. چند خنده نیز به چشم می‌خورد، اما نه زیاد، که معمولاً باعث آزار کسانی می‌شود که ولبک پست‌تر از خودش تصورشان می‌کند (یعنی بیشتر ما). پس این بهانۀ عجولانه و نه‌چندان محکم برای تجلیل از یک کتاب رمان چه ربطی به فرانسه دارد؟ و موفقیتِ این کتاب چه حرفی دربارۀ جامعۀ فرانسه برای گفتن دارد؟من قبلاً‌ ولبک را دیده بودم. در سال ۱۹۹۶، مدت‌ها پیش از آنکه مشهور شود، به‌واسطۀ یکی از دوستانم با اشعارش آشنا شدم. با ولبک تماس گرفتم و گفتم از کارهایش خوشم می‌آید، بعد شب بلند و سرخوشانه‌ای را در آپارتمانش گذراندیم و به تماشای حذف انگلستان و فرانسه در مسابقات جام ملت‌های اروپا نشستیم. فکر می‌کردم دائم‌الخمری سخت‌گیر اما باذوق است – به‌زبان فرانسه emmerdeur، و به‌عبارت بهتر «آتش‌بیار معرکه». فکر می‌کردم به‌خاطر کیفیت اشعارش به زحمتش می‌ارزد، اشعاری که مرا بیش از همه یاد موریسی در گروه موسیقی اسمیتز می‌انداخت.از آن دیدار بیش از دودهه می‌گذرد و شاید تشبیه من به آتش‌بیار معرکه و شاعر منچستری [موریسی] همچنان پابرجا باشد – اما اکنون بنا به دلایلی کاملاً اشتباه.بخشی از پاسخ در طرح داستانی تازه‌ترین رمان ولبک نهفته است. شخصیت اصلی سروتونین مهندس کشاورزی چهل و شش ساله‌ای است به‌نام فلوران-کلود لابروست. او که درگیر بحران میانسالی است، دائماً به عشق‌های از دست‌رفته‌اش فکر می‌کند. او را به‌منظور کار برای اتحادیۀ اروپا به نرماندی فرستاده‌اند. لابروست در آنجا از نزدیک می‌بیند که این روزها زندگی در فرانسۀ روستایی چقدر فلاکت‌بار شده است. در کتاب توصیف‌های تاثیرگذاری می‌بینیم از صنایع کشاورزی مدرن؛ صحنه‌هایی کابوس‌گونه از مزارع طیور؛ دامدارانی که دراثر مقررات اتحادیۀ اروپا به ورطۀ بیکاری و خودکشی کشیده می‌شوند. اوج داستان هنگامی است که رویارویی خونینی بین کشاورزان مسلح که جاده را بسته‌اند و پلیس ضدشورش رخ می‌دهد.خواننده خیلی زود پی می‌برد که این سناریو شباهت زیادی به شورش جلیقه‌زردها دارد. این یکی از دلایل اصلیِ تحسین‌شدن کتاب است، گویی ولبک علاوه بر رمان‌نویسی، پیشگویی یا پیامبری هم می‌کند.البته ولبک در تشخیص رنج و اندوه کشاورزان فرانسوی یا پیش‌بینی خشونت ناشی از ناامیدی آن‌ها تنها نبوده است. یکی اینکه تی‌.اف.۱ از مهم‌ترین شبکه‌های تلویزیونی فرانسه مرتباً وضعیت فقر در فرانسۀ روستایی را پوشش داده است و پویشی نیز به‌نام SOS Villages به راه انداخته است که هدفش برجسته‌کردن پدیدۀ بیابان‌زایی در مناطق روستایی است. کتاب‌ها و نشریات غیرداستانی هم به کاوش این موضوع پرداخته‌اند. یکی از برجسته‌ترینِ آن‌ها کتابی است که به‌تازگی با عنوان هیچ‌ جامعه‌ای در کار نیست۴ و به‌قلم گریستوف گیلوی منتشر شده است. این کتاب به‌زبان فرانسه نوشته شده اما نویسنده عنوانش را از بخشی از سخنان مارگارت تاچر وام گرفته است: «چیزی به‌نام جامعه وجود خارجی ندارد». گیلوی بر این باور است که فرانسه خیلی وقت پیش از این رقابت‌های سنتی چپ و راست خود را کنار گذاشته و درعوض به جامعه‌ای تبدیل شده است که بین «برندگانِ» جهان‌وطن و «بازندگانِ» روستایی که فرانسۀ حاشیه‌ای را تشکیل می‌دهند تقسیم شده است. طغیان جلیقه‌زردها نتیجۀ اجتناب‌ناپذیرِ همین شکل جدید از جنگ طبقاتی است.سروتونین از جهاتی ولبک را به نقطۀ شروعش برده است. او در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ و پیش از آنکه نویسنده شود دورۀ کشاورزی دید. اظهارات اخیر او در حمایت از برکسیت (که به‌طور تلویحی نشانگر دیدگاه‌های او در تأیید فرکسیت [خروج فرانسه از اتحادیۀ اروپا] نیز هست) برای کسانی که او را از پیش می‌شناسند تعجب‌آور نخواهد بود، چون ولبک سابقۀ کمونیستی داشت و دشمن قسم‌خوردۀ دموکراسی اجتماعی غربی بود که در اتحادیۀ اروپا نمود عینی یافته است. به‌همین دلیل بخش زیادی از کتاب سروتونین رنگ و بوی پروپاگاندایی بسیار قوی و احساسی در ضدیت با اتحادیۀ اروپا دارد. همچنین به همین دلیل است که مطبوعات میانه‌رو فرانسه ولبک را «نماد راست افراطی» می‌دانند.اما واقعیت آنقدرها هم ساده نیست. ولبک، در نوشته‌هایش در کسوت چهره‌ای عمومی، بیش از هرچیز دیگر در حال تجربۀ دگردیسی‌هایی بزرگ است. با این حال، او اکنون جایگاهی بی‌رقیب و تراز اول در ادبیات فرانسه برای خود کسب کرده است و گمان نمی‌کنم از زمانی که برای نخستین بار آثارش را خواندم و ملاقاتش کردم تغییر چندانی کرده باشد: آشوب‌طلب و طنزپردازی همیشه جنجال‌انگیز و غیرعادی که قریحۀ واقعی‌اش این است که همواره در تضاد با دنیای اطراف خود باقی می‌ماند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Houellebecq, Michel. Sérotonine. Groupe Flammarion, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اندرو هاسی نوشته است و در تاریخ ۱۶ ژانویه ۲۰۱۹ با عنوان «How France’s provocateur-in-chief became part of the establishment» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «رمان جدید میشل ولبک ادامۀ راه همیشگی اوست: جنجال و اشمئزاز» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• اندرو هاسی (Andrew Hussey) تاریخ‌نگاری انگلیسی است که متخصص فرهنگ و تاریخ فرانسه است و علاوه بر تدریس در دانشگاه مستندهایی تلویزیونی دربارۀ فرانسه نیز ساخته است.[۱] Sérotonine[۲] عنوان فرانسوی این کتاب Les Particules élémentaires است که در سال ۱۹۹۸ در فرانسه منتشر شد. فرانک وین آن را به انگلیسی ترجمه کرده که با عنوان اتمیزه (Atomized) در انگلستان و ذرات بنیادی (The Elementary Particles) در آمریکا منتشر شده است. ترجمۀ انگلیسی آن برندۀ جایزۀ ادبی ایمپک دوبلین در سال ۲۰۰۲ شد [مترجم]. [۳] Platform[۴] No Society ]]> اندرو هاسی ادبيات‌وهنر Tue, 05 Feb 2019 04:59:31 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9287/ نسخۀ صوتی: دربارۀ رفت‌وآمدهای هرروزه بین خانه و محل کار http://tarjomaan.com/sound/9288/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از برت سوانسون که پیش از این با عنوانِ «دربارۀ رفت‌وآمدهای هرروزه بین خانه و محل کار» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. رفت‌وآمدها تجسم یکی از پیمان‌های بنیادین آمریکایی‌اند: وعدۀ تحرّک اجتماعی. شهامت و شهودتان کافی است تا آزادانه خودتان را بالا بکشید و در اطراف دنبال سهم خودتان بگردید. تقریباً هر روز صبح این احساس را دارم که پیوستن به این جماعت سرگردان یعنی تقویت آن دسته از آمریکایی‌ها که هنوز به اسطورۀ هوراشیو الجر باور دارند، کسانی که فکر می‌کنند از طریق کوشش و زحمت می‌توانیم بر ناامیدی‌هایمان فائق شویم، کسانی که باور دارند مسیر سرنوشت متناظر است با اراده‌مان برای تداوم تحرّک. فایل صوتی نوشتار «دربارۀ رفت‌وآمدهای هرروزه بین خانه و محل کار» را گوش کنید. ]]> برت سوانسون نسخۀ صوتی Mon, 04 Feb 2019 10:00:03 GMT http://tarjomaan.com/sound/9288/