ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Sat, 18 Nov 2017 10:00:00 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 18 Nov 2017 10:00:00 GMT 60 ازدواجی وقف فلسفه http://tarjomaan.com/vdcd.50j2yt05za26y.html کرونیکل آو هایر اجوکیشن — یکی از مسیرهای رایج برای اینکه فیلسوفی به شهرت برسد این است که موضعی اتخاذ کند و در برابر دیگران به نحوی خستگی‌ناپذیر به دفاع از آن برخیزد. شیوۀ هیلاری پاتنم این‌گونه نبود. او پارسال در ۸۹ سالگی درگذشت و تقریباً یادبودهایی که برای این فیلسوف، ریاضی‌دان و عالم رایانه در دانشگاه هاروارد گرفته شد نیز همگی به تمایل او به چرخش‌های ذهنی اذعان داشتند. به اعتقاد مارتا نوسبام، که اذعان داشت پاتنم «از بزرگترین فیلسوفانی است که این ملت تاکنون پرورده است»، سخاوت و ذکاوت پاتنم باعث شد که گرفتار لجاجت نشود، و «رسیدن به تغییر نه‌تنها او را آزرده نمی‌ساخت، بلکه برایش بسیار لذت‌بخش بود».روشن شده است که همسر او روث آنا پاتنم۱ از کسانی بود که طی سال‌ها او را به تغییری لذت‌بخش هدایت کرد. آن‌ها کتاب جدید مشترکی نوشته‌اند تحت عنوان پراگماتیسم به‌مثابۀ شیوۀ زیست: میراث پایدار ویلیام جیمز و جان دیویی (انتشارات دانشگاه هاروارد) که شامل ۲۷ مقاله است -ده مقاله از هیلاری، پانزده مقاله از روث آنا و دو مقالۀ مشترک- و در آن، بر اهمیت پراگماتیسم استدلال می‌کنند و می‌کوشند آن را از دست کسانی که به عقیدۀ این دو نفر، بی‌دلیل از شهرت عمل‌گرایی استفاده می‌کنند، نجات دهند.کتاب به خودی خود ارزش‌های فراوان دارد، اما این نکته نیز جالب‌توجه است که حاصل تلاش یک زوج فکری خوش‌آوازه است. زوج‌های فیلسوف دیگری مثل ژان پل سارتر و سیمون دوبوار نیز به ذهن متبادر می‌شوند، اما زوج پاتنم هرگز به آن سطح از شهرت نرسیدند و حیات شخصی آن‌ها به عرصۀ عمومی کشیده نشد. و گرچه در این مسیر یک یا دو مقاله با هم نوشتند، زندگی شغلی‌شان غالباً در قلمروهایی مجزا بود، لااقل تاکنون چنین بوده است.پراگماتیسم به‌مثابۀ شیوۀ زیست، گذشته از دیگر چیزها، برهانی است برای ارزشمندیِ فلسفه. مطابق فهم این زوج، پراگماتیسم یعنی تفکر دربارۀ جهان «به طریقی که با مسائل واقعی انسان‌های واقعی مرتبط باشد.» این رویکردی به فلسفه است که می‌کوشد هم فروتن و امیدبخش باشد و هم مصرانه به مسائل انضمامی پایبند بماند.اگر الان فکر کردید که «این همان کاری نیست که همۀ فیلسوفان باید انجام دهند؟»، پس احتمالاً حق عضویتتان در فیلوسوفیکال کوارترلی۲ پایان یافته‌است. (سؤالِ یکی از مقالات اخیرِ این نشریه چنین است: آیا کثرت‌گرایان در حقیقت‌شناسی می‌توانند مدعی ترکیب‌پذیری۳ باشند؟). غالباً فیلسوفان قربانی امری می‌شوند که فیلسوف بریتانیایی نایجل واربرتون این‌گونه توصیف می‌کند: «عادت مغرورانۀ مراوده با زبانی تخصصی که در واقع گاهی برای طفره رفتن از فلسفیدن است».برعکس، زبان زوج پاتنم به وضوحی خوشایند و زبانی محاوره‌ای تمایل دارد، حتی وقتی که به تردیدهایی نسبتاً دشوار می‌پردازند. این کتابی برای وقتِ خواب یا «متافیزیک برای مبتدیان» نیست، بلکه تذکاری است که چرا فلسفه باید برای کسانی که ماشینشان را در پارکینگ اعضای هیئت علمی پارک نمی‌کنند، مفید باشد. برای مثال، روث آنا توضیح می‌دهد که پراگماتیست‌ها به مسائل غامض فلسفی علاقه ندارند، نظیر اینکه آیا جهان بیرونی صرفاً توهمی زیرکانه است یا نه، بلکه فرض می‌گیرند «گاه به یک ساختمان می‌اندیشیم، و گاه می‌توانیم این واقعیت را به یکدیگر انتقال دهیم، و ازین‌رو گاه موفق می‌شویم در یک زمان مقرر و یک مکان مشخص یکدیگر را ملاقات کنیم.»روث آنا قبلاً سرسپردۀ پراگماتیسم بود، یعنی همان وقتی که او و هیلاری در ۱۹۶۰ همدیگر را در «کنگرۀ بین‌المللی منطق، روش‌شناسی و فلسفۀ علم» ملاقات کردند، همایشی که معمولاً با ماجراهای عاشقانه همراه نیست. این‌بار یک استثنا رخ داد. هیلاری بعدها نوشت: «جزییات را افشا نمی‌کنم، جز اینکه پیش از پایان کنفرانس شدیداً عاشق شده بودیم.» (هیلاری قبلاً هم ازدواج کرده بود، پیوندی که زمانی آن را «اتفاقی ناگوار» خوانده بود.) یک هفته پس از ملاقات، هیلاری با بورس گوگنهایم به انگلستان رفت، و این دو بیش از یک سال یکدیگر را ندیدند.در زمان غیبت هیلاری، آن‌ها روزانه برای هم نامه می‌نوشتند، تا اینکه در ۱۹۶۲ باهم ازدواج کردند. روث آنا استاد فلسفه ولزلی کالج شد و هیلاری کاری موقت در ۴۰ کیلومتری جادۀ هاروارد پیدا کرد. آن‌ها بیش از پنجاه سالِ بعد را به تدریس و انتشار مقاله و دیگر کارهایی که از فیلسوفان آکادمیکِ استخدام‌شده در دانشگاه‌های پرآوازه انتظار می‌رفت، گذراندند. در طول این مسیر، چهار فرزندشان را هم بزرگ کردند.روث آنا در مقامِ محققی برجسته در اندیشه‌های ویلیام جیمز نامبردار شد، و ویراستار راهنمای کمبریج: ویلیام جیمز۴ بود. هیلاری به یکی از مشهورترین فلاسفۀ زنده تبدیل شد. او آزمایش فکری «زمین دوقلو»۵ را طراحی کرد، ارتباط بین واژه‌ها و معنا را کشف کرد، و در ساخت «الگوریتم دیویس-پاتنم»۶ مشارکت داشت. الگوریتمی که قرار بود اعتبار آزمایش‌های مشخصی را در منطق بسنجد. هیلاری چندین کتاب نوشت، از جمله واقع‌گرایی با سیمایی انسانی۷، بازنمایی و واقعیت۸، و خرد، حقیقت و تاریخ۹. او خدمات مهمی به فلسفه و نیز به ریاضیات و علوم رایانه عرضه داشت. گاه واژۀ «نابغه» را برای او به کار می‌برند که به نظرم مبالغه نیست. نوام چامسکی، هم‌دبیرستانی هیلاری و فردی که اهل تعریف و تمجید نیست، او را این‌گونه توصیف کرده است: «یکی از عالی‌ترین ذهن‌هایی که تاکنون دیده‌ام».هیلاری شهرت خود را به دلیلِ تغییردادنِ آن ذهن عالی به دست آورد. نکته‌بینی می‌گفت او نمایندۀ قابل هر دو جنبۀ موضوعات بود. فیلسوف آمریکایی دنیل دنت واژۀ «هیلاری» را وضع و آن را اینگونه تعریف کرد: «یک دورۀ بسیار کوتاه اما مهم در حیات فکری فیلسوفی ممتاز.» پس مطابق تعریف دنت می‌توان به‌هنگام چالش پاسخ داد: «وای! سه یا چهار هیلاری قبل اینگونه فکر می‌کردم.»تمایل هیلاری به پراگماتیسم با حیات او و سالیانِ درازِ زندگیِ مشترک با روث آنا کاملاً سازگار بود (گرچه او ناگهان دیگر خود را پراگماتیسم نخواند). این تغییر فکری بزرگی بود. هیلاری را یکی از شخصیت‌های اصلی فلسفۀ تحلیلی می‌دانستند، رویکردی که در سدۀ بیستم بر دپارتمان‌های آمریکا غالب شد و به چیزی متعهد بود که اصطلاحاً رئالیسم علمی خوانده می‌شود. پیش از این، بسیاری از فیلسوفان دپارتمان‌های فلسفۀ تحلیلی هیلاری را از حامیان آرمان خود می‌دانستند و ازین‌رو حرکت او به سمت رئالیسم و دورشدن از رئالیسمِ علمی چنین تفسیر شد که جست‌وجوی مقدس برای یافتن حقیقت را کنار نهاده و تسلیم راهبرد «هر چه به کار آید» شده است.روث آنا یکی از واسطه‌های پنهانِ این تغییرِ جهت بود. هیلاری نیز در این کتاب جدید و در پاسخ به یکی از مقالات روث، همین نکته را تأیید می‌کند. هیلاری پس از آنکه افکار او دربارۀ ارزشِ پراگماتیسم را «تقریری زیبا» می‌خواند، می‌نویسد: «اگر الان با اندیشه‌های مذکور کاملاً موافقم، قبلاً مخالفشان بودم، و خود روث آنا سهمی شایان در ’تغییر عقیدۀ‘ من داشته است.»هیلاری می‌نویسد وقتی با همدیگر آشنا شدیم، روث آنا از سرسپردگان دیویی بود و «پس از سال‌ها، حمایتِ تدریجی او [از این عقاید] به‌تدریج مرا متقاعد ساخت تا تجدید نظر کنم.»افکار ریچارد رورتی، احتمالاً مشهورترین پراگماتیسمِ دهه‌های اخیر و از معدود فیلسوفانی که می‌توان تأثیرش را بیرون از حوزۀ فلسفه هم مشاهده نمود، عاملی دیگر در تغییر عقیدۀ هیلاری بود. این بدان معنا نیست که پاتنم و رورتی باهم ملاقات داشتند. رورتی در مقاله‌ای که در سال ۲۰۰۷، اندکی پیش از مرگ خود نوشت، می‌گوید: «من و هیلاری پاتنم در بیست سال اخیر در این باره که از آثار ویلیام جیمز و جان دیویی چه درس‌هایی باید گرفت، اختلاف‌نظر داشتیم.» البته، «اختلاف‌نظر» کمترین چیزی است که می‌شود گفت. در یک مصاحبه پاتنم رورتی را خواننده‌ای «بسیار بی‌دقت» خواند و او را به خاطر «تفاسیر متن‌گریز» سرزنش نمود.هیلاری رورتی را «دوست عزیز» خطاب کرده است؛ مباحثات مکتوب جدی آن‌ها به خصومت شخصی نیانجامید.کانون مناقشۀ آن دو بر سر این بود که پراگماتیسم را تا کجا باید ادامه داد؟ رورتی معتقد بود که چیزهایی که به باور ما حقیقت هستند، درواقع ارتباطی با واقعیت ندارند: چیزهایی هست که ما می‌گوییم و در طرف دیگر، جهانی واقعی نیز وجود دارد، و این دو هرگز به هم نمی‌رسند. ما به منظورِ انجام کارها، روی یک‌سری قراردادهای خاص توافق می‌کنیم، اما هرگز به چیزی مانند حقیقت نمی‌رسیم. اما پاتنم، چنان که نوشته است، سرسختانه معتقد بود که «راهی وجود دارد که بتوانیم حقِ این حسِ خودمان را ادا کنیم که دعاوی دانش بارِ واقعیت را به دوش می‌کشند». به بیان دیگر و همانگونه که او پی برد، می‌توان پراگماتیست بود بدون آنکه کلاً از حقیقت دست شست.در این ستیز، روث آنا کاملاً جانب شوهرش را گرفت. آن‌ها رورتی را دشمن مشترک خود می‌دانستند. به اعتقاد هیلاری، رورتی افکار جیمز و دیویی را تحریف کرد و فلسفه را به بن‌بست کشاند. به اعتقاد روث آنا، تفسیر رورتی استدلال‌آوری را نادیده می‌گیرد تا به جامعه‌ای عادلانه‌تر برسد. برای مثال، رورتی مدعی بود که «حقوق بشر بر چیزی استعلایی در وجود ما مبتنی نیست، هیچ چیزی وجود ندارد که از این حقوق پشتیبانی کند». این موضعی است که روث آنا با آن مخالفت می‌کند. او برای امری اقامۀ دلیل می‌کند که معتقد است رورتی باید به آن معتقد می‌بود: «گاه باید راه‌هایمان را تغییر دهیم، گاه حتی باید رؤیاهایمان را تغییر دهیم، اما گاهی محق هستیم که بگوییم پیشرفت اخلاقی کرده‌ایم.»دو مقاله‌ای که این زوج در این کتاب جدید باهم نوشته‌اند الگویی است از سادگیِ نبوغ‌آمیز. یکی از آن مقاله‌ها، بخشی کوتاه تحت عنوان «اطلاعات لورفته چه چیز را بیان می‌کنند؟» با این پرسش آغاز می‌شود: «چه چیزِ فلسفه باعث می‌شود فیلسوفانی که سال‌ها پیش مرده‌اند، طوری برای ما جذاب باشند که فیزیک‌دانانی که سال‌ها پیش مرده‌اند برایمان جذاب نیستند؟» شاید پیروان آینشتاین ایراد بگیرند، اما این پرسش جالب است و نشان‌دهندۀ سبک جذاب آن‌ها.به اعتقاد رندال آکزییر، یکی از ویراستارانِ کتابِ فلسفۀ هیلاری پاتنم۱۰، روث آنا شوهرش را به موضعی کشاند که نزدیک به موضع او بود یا یکسان با آن. او در ایمیلی می‌نویسد: «تکامل فکری» هیلاری «جرقه‌ای طولانی در مسیر دیدگاه‌های روث آنا بود». آکزییر استاد فلسفه در دانشگاه ایلینویز جنوبی است و حین تحقیق برای نوشتنِ کتابی تقریباً هزار صفحه‌ای که می‌کوشد حق دیدگاه‌های وسیع‌دامنۀ هیلاری را ادا کند، شاهد زیر و بم اندیشه‌های این زوج بود. «روث آنا صبور بود، اما وقتی که می‌دانست هیلاری نکته‌ای را نادیده گرفته است، انعطاف‌ناپذیر می‌شد.»روث آنا الان ۸۹ سال دارد و با پسرش ساموئل زندگی می‌کند. او با مصاحبۀ تلفنی راحت نبود، اما با ایمیل چند پاسخ فرستاد. وقتی سؤال کردم که آیا او مسئول اعتقاد هیلاری به پراگماتیسم است یا نه، متواضعانه جواب داد و نوشت: «یقیناً من زودتر از او دیدگاه‌هایی سازگار با پراگماتیسم داشتم، اما نمی‌دانم که او خود به آن‌ها رسیده بود یا نه، زیرا عادت داشت رشتۀ اندیشه‌ها را پی بگیرد و ببیند به کجا می‌رسند. این همان چیزی است که مردم دربارۀ او می‌گویند که پاتنم نظرش را تغییر می‌دهد. این ذهنِ او بود که او را به تغییر می‌کشاند.»ساموئل گفت مادرش از اینکه به همراه شوهر محرومش در کانون توجه بود، خوشحال به نظر می‌رسید: «نام پدرم روی جلد یک میلیون کتاب بود، اما برای مادرم اولین بار بود.» دیوید مکارتور، ویراستار کتاب و دانشیار فلسفه در دانشگاه سیدنی، این مجموعه مقالات را شاهدی بر «ازدواجی درون ازدواج» نامید. به گفتۀ او، بین حیات شخصی و فلسفی آن‌ها تمایزِ چندانی نبود. «به نظرم شبیه این بود: ’هیلاری! آن برشتوک را بده به من ، خب حالا به بحث دیویی برگردیم‘».اطلاعات کتاب‌شناختی:Putnam, Hilary. Putnam, Ruth Anna. Pragmatism as a Way of Life: The Lasting Legacy of William James and John Dewey. Harvard University Press, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را تام بارتلت نوشته است و در تاریخ ۱۱ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «A Marriage of Minds» در وب‌سایت کرونیکل آو هایر اجوکیشن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «ازدواجی وقف فلسفه» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است. نسخۀ چاپی این مقاله نیز در شمارۀ منتشرشدۀ کرونیکل به تاریخ ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۷ به انتشار رسیده است.** تام بارتلت از نویسندگان ثابت کرونیکل آو هایر اجوکیشن است که دربارۀ تحقیقات و یافته‌های جدید در حوزۀ علوم اجتماعی می‌نویسد. او تا به امروز دوبار نامزد جایزۀ لیوینگستون شده است که به روزنامه‌نگاران برتر زیر ۳۵سال اعطا می‌شود.[۱] Ruth Anna Putnam[۲] The Philosophical Quarterly: یکی از مشهورترین و مهم‌ترین مجلات آکادمیک در رشتۀ فلسفه [مترجم].[۳] compositionality[۴] The Cambridge Companion to William James[۵] Twin Earth thought experiment[۶] Davis-Putnam algorithm[۷] Realism With a Human Face[۸] Representation and Reality[۹] Reason, Truth and History[۱۰] The Philosophy of Hilary Putnam ]]> تام بارتلت علم‌وفلسفه Sat, 18 Nov 2017 04:44:36 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.50j2yt05za26y.html نسخۀ صوتی: تاجرانِ توجه هر جا باشی پیدایت می‌کنند http://tarjomaan.com/vdcb.0bwurhbz9iupr.html آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از جیکوب وایزبرگ که پیش از این با عنوانِ «تاجرانِ توجه هر جا باشی پیدایت می‌کنند»، منتشر شده است. قدیم‌تر دربارۀ تبلیغات می‌گفتند: «نیمی از پولی که روی تبلیغات خرج می‌کنم تلف می‌شود؛ مشکل این است که نمی‌دانم کدام نیم.» اما امروزه باید گفت: «اگر پولش را نمی‌دهی، خودت محصول هستی.» شما در اقتصادِ توجه با زمانتان هزینۀ محتوا و خدمات رایگان را پرداخت می‌کنید، اما آنچه در مقابل این زمان پرداخت می‌شود بسیار اندک است. فایل صوتی نوشتار «تاجرانِ توجه هر جا باشی پیدایت می‌کنند» را گوش کنید. ]]> جیکوب وایزبرگ نسخۀ صوتی Thu, 16 Nov 2017 05:36:00 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.0bwurhbz9iupr.html حقیقت برابر با واقعیت‌ها نیست http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dejgiaw.html تایمز لیترری ساپلیمنت — ظاهراً هر چند وقت یک‌بار -البته نه خیلی- جهان کاری برای فلسفه دست‌وپا می‌کند. اکنون چنان موقعی است. سرانجام یک واژۀ انتزاعی برجسته -حقیقت- در مرکز بحرانِ فرهنگ قرار گرفته و می‌توان فیلسوفان را فرابخواند تا راه حلی برای آن بیابند.[نه، نه] آن‌ها را برگردانید؛ دغدغه‌های فیلسوفان در باب حقیقت، همان دغدغه‌هایی نیست که جهان دربارۀ حقیقت دارد. بحث و نزاع پساحقیقت را نمی‌توان صرفاً با طرح نظریه‌ای بهتر حل و فصل کرد. بیش‌تر مواقع، آنچه چیزی را حقیقی می‌سازد، برای افراد کاملاً روشن است. مثال مشهورِ آلفرد تارسکی در دهۀ ۱۹۳۰ را در نظر بگیرید که: «برف سفید است» صادق است، اگر و تنها اگر برف سفید باشد. این مثال واضح است و نکته هم همین جاست. یک گزاره صادق است، اگر با وضع امور یا رویدادهایی که در جهان وجود دارد مطابق باشد.امروزه در فلسفه، این نظریه و سایر «نظریه‌های مطابقت در صدق» از رونق افتاده‌اند. مدت‌هاست که پراگماتیسم در آمریکا تأثیرگذاری بیش‌تری داشته است؛ نظریه‌ای که به بیانی نه‌چندان دقیق می‌گوید: ادعای صدقِ یک چیز به این معناست که صادق فرض‌کردن آن چیز به کار می‌آید. باورهای صادق انسان را به ماه بُرد و باورهای کاذب باعث شد یک شاتل فضایی اندکی پس از برخاستن منفجر شود. نظریه‌های انسجام صدق را صفت مجموعه‌ای از گزاره‌ها می‌دانند، نه صفت گزاره‌های جداگانه و منفرد: حقیقت‌های ناظر به ۴=۲+۲ به مجموعۀ کاملی از فرضیات بستگی دارند که، در این جمع، ساده به چنگ نمی‌آید. نظریه‌های حشو اظهاری، کم‌وبیش نیاز به گفت‌وگو دربارۀ صدق را نادیده می‌گیرند. وقتی گزارۀ «درست است که...» را اضافه می‌کنید به ابتدای گزاره‌ای همچون «پاریس پایتخت فرانسه است» چیزی به آن اضافه نمی‌کنید.ارزشِ این نظریه‌های رقیب، عمدتاً به دردِ دغدغه‌های دانشگاهی می‌خورد. هنگامی که مردم در این باره بحث و جدل می‌کنند که آیا سلاح‌های کشتار جمعی در عراق دوران صدام حسین وجود داشت یا خیر؛ این‌که آیا گرمایش زمین واقعی و حاصل دست انسان است یا خیر؛ یا این‌که صرفه‌جویی ضرورت دارد یا خیر؛ اختلاف‌نظر آن‌ها پیامد نظریه‌های رقیب دربارۀ صدق نیست. وقتی قاضی از یک شاهد می‌خواهد که سوگند یاد کند که «حقیقت را می‌گوید، همۀ حقیقت را و نه چیزی جز حقیقت»، لازم نیست شاهد از قاضی بپرسد که منظورش از حقیقتْ حقیقت طبقِ کدام نظریه است. پس چرا حقیقت در جهان خارج از فلسفۀ دانشگاهی، این اندازه مشکل‌ساز شده است؟ یک دلیل، این است که اختلاف و تردید جدی‌ای بر سر منبع معتبر حقیقت وجود دارد. در بخش بزرگی از تاریخ بشری، تلفیق مستحکمی از اعتماد به متون و رهبران دینی، متخصصان دانشمند و حکمت دیرپای قومی موسوم به عقل جمعی وجود داشت. امروزه به نظر می‌رسد که واقعاً هیچ چیزی وجود ندارد که همه جا معتبر شمرده شود. این وضعیت ما را بر آن می‌دارد که متخصصان خودمان را دست‌چین کنیم یا صرفاً به جرأت و جسارت خودمان دل ببندیم.فیلسوفان برای سهیم‌شدن در این بحث و نزاع، حرف برای گفتن دارند. آلوین گلدمن۱ تقریباً حوزۀ معرفت‌شناسی اجتماعی را ابداع کرده است که به پژوهش دربارۀ مشارکت اجتماعی برای شناخت می‌پردازد در حالی که کتاب میراندا فریکر دربارۀ بیّنه‌ها اشارات روشنی به جهان واقع دارد. ساکنان برج گرنفل۲ شکایت کردند که کسی به حرف آن‌ها گوش نکرده، آن‌ها مثال آموزنده‌ای هستند از این‌که اگر برای دیدگاه‌هایتان پشتوانه‌ای اجتماعی نداشته باشید تا حرفتان گوش شنوایی پیدا کند، چگونگی دستیابی به حقیقتْ کافی نیست. اما غالباً فیلسوفان بهترین کسانی نیستند که می‌توانند دربارۀ تردید آدم‌ها دربارۀ مراجع مورد اعتماد سخن برانند. مثلاً سواد علمیِ بیش‌تر، در مناظره بر سر تغییرات آب‌وهوایی، کارایی بیش‌تری در کشف حقیقت دارد تا گذراندن یک ترم تحصیلی دربارۀ معرفت‌شناسی. بااین‌حال، دلیل دیگری نیز داریم که چرا حقیقت به سرراستی و سادگی «برف سفید است» نیست. در جایگاه شهود، همگی دربارۀ آنچه باعث صدق یک ادعا می‌شود و دلیل صدق آن، تقریباً همداستانیم. یک گزاره حقیقت دارد، اگر و تنها اگر، به درستی رویدادهای واقعی را توصیف کند. برای مثال، نه در ریاضیات و نه در علم، حقیقت، اصولاً موضوع توصیف دقیق جهان فیزیکال به‌مثابۀ واقعیتی مستقل از ذهن نیست.در ریاضیات، حقیقت به نوعی از محض بودن و قطعیت افلاطونی می‌رسد. اگر یک قاعده یا برهان درست باشد، آن‌گاه آن قاعده یا برهان، بالضروره درست خواهد بود. حقیقت در ریاضیات، مستقل از واقعیاتی است که می‌توانند در جهان وجود داشته باشند. قوانین فیزیک قابل‌تغییرند، اما ریاضیات این‌گونه نیست. هیوم به همین دلیل، میان حقایق ریاضی -که به قول او دربردارندۀ «روابط تصورات» است- و «امور واقع» -حقایقی که دربارۀ جهانند- تمایز نهاد.در علم، امور واقع، ظاهراً همه چیز است. آنچه نظریه‌ای را صادق می‌سازد، این است که آن نظریه، رخدادهایی را که مشاهده می‌کنیم، پیش‌بینی و توصیف کند. اما این بدان معنا نیست که آنچه علم توصیف می‌کند، در نهایت نیز صادق باشد. شاید ادعا کنیم که یک نظریه صادق است یا دانشمند درست می‌گوید، بی‌آن‌که به واقع‌گرایی علمی پایبند شویم. در واقع، بسیاری از دانشمندان به این خرسندند که در این باره لاادری باقی بمانند که آیا امور نظری‌شان دقیقاً با امور موجود در جهان واقعی، مطابقت دارد یا خیر. فیزیک ما در نهایت شاید دربردارندۀ کوارک‌ها یا نوترینوها باشد، شاید هم نه. آنچه اهمیت دارد، این است که معادله‌ها کار کنند، نه این‌که الگوی مورد استفادۀ معادله، جهان را چنان که فی‌نفسه هست، توصیف کند.حقیقت به ندرت مسألۀ ساده‌ای از نوع روشن‌کردن تکلیف واقعیات است؛ اگر اساساً چنین کاری از آن برآید. مثلاً تاریخ قطعاً در پی صحت و دقت واقع‌بنیاد است اما این نکته به تنهایی کافی نیست. این مسأله نیز مطرح است که کدام واقعیت‌ها برجسته شده‌اند و چگونه به فهم آمده‌اند. برای مثال، دربارۀ استعمار اروپایی منطقۀ استرالیا، در میان کسانی که مایلند تندیس کاپیتان کوک به زیر کشیده شود و طرف مقابلشان، هیچ اختلاف واقع‌بنیادی وجود ندارد. تفاوت در این است که کدام جنبه‌های این تاریخ، مقطع محوری و مسلم هستند و این‌که آیا این مقاطع، مایۀ خوشنودی‌اند یا مایۀ تأسف یا هر دو احساس. هنگامی که افراد گلایه می‌کنند که تاریخ‌های رسمی غیرحقیقی‌اند، غالباً مدعی نیستند که دروغ‌های شرم‌آوری به آنان گفته شده است، بلکه آنان اصرار دارند که به حقایق پراهمیت یا بی‌اعتنایی شده یا آن حقایق نادیده گرفته شده‌اند. علاقۀ افراد به حقیقت، غالباً نه دغدغه نسبت به واقعیات، که دغدغه نسبت به معانی نهفته در آن واقعیات است. مثلاً حقیقت در یک پرتره، ضرورتاً موضوع امانت‌داری واقع‌گرایانه نیست، بلکه دربارۀ به دست آوردن چیزی در مدل نقاشی است که در تصویر یا عکسی که به لحاظ عینی هم بسیار دقیق است، می‌تواند نادیده گرفته شود. این ایده در ضرب‌المثل مشهور پیکاسو آمده است که «هنر دروغی است که ما را به درک حقیقت می‌رساند». غالباً این نوع حقیقت، به وضوح، با گوناگونی واقع‌بنیاد تعارض دارد. بنا به ادعای لوسین فروید۳ «تمایزی هست میان امر واقع و حقیقت. حقیقت عنصری از رازگشایی در خود دارد. اگر چیزی حقیقی باشد، کاری بیش از این انجام می‌دهد که صرف بودنش بر آدمی تأثیر بگذارد». شاید تعریف‌های فروید، با تعریف‌های فیلسوفان انطباقی نداشته باشد، اما نکتۀ مورد نظرش به قدر کافی روشن است. این نوع حقیقت که مایۀ دلمشغولی اوست، همان چیزی است که معنای نهفتۀ اشیاء را آشکار می‌سازد، نه واقعیاتی که می‌توان در یک کتاب مرجع سراغ گرفت.همین که به طرح تمایز میان حقیقت-به‌مثابۀ-معنادار و حقیقت-به‌مثابۀ-واقعیت ارج بگذاریم، در ورای آنچه می‌توان به صرف دلیل و شاهد تشخیص داد، همه گونه «حقیقت»، مجال طرح می‌یابد. دین معاصر در بهره‌بردن از این فرصت موفق بوده است. در واکنش به این اتهام که علمْ دین را در بهترین حالت، امری زائد ساخته و در بدترین حالت، کاذب بودن آن را ثابت کرده، بسیاری از معتقدان دینی پاسخ می‌دهند که دین در مقابل حقیقت علمی، به نوع متفاوتی از حقیقت می‌پردازد و در نتیجه نمی‌توان با علم به تکذیب آن پرداخت. مشهورترین استدلال از آنِ استیون جی. گولد۴ است. بنابر استدلال او، در حالی که «علم به ثبت و ضبط سرشت واقع‌بنیاد جهان طبیعی می‌کوشد»، دین «در حوزۀ اهداف، معانی و ارزش‌های انسانی عمل می‌کند که به همان اندازه پراهمیت، اما به کلی متفاوت است».بسیاری کسان، ایدۀ «مرجعیت‌های ناهمپوشان» پژوهش انسانی را جذاب می‌یابند، اما جداساختن آن‌ها در حرف، آسان‌تر است تا در عمل. مرجعیت دینی مایل است که همطراز ارزش‌ها، به واقعیات مربوط به جهان نیز بپردازد. من در مواجهه با مسیحیان معمولاً این مطلب را با «آزمون گور خالی» روشن می‌کنم. هنگامی که یک معتقد دینی زبان‌آور و الاهیاتی خبره، شروع به داد سخن دربارۀ نسخه‌ای از این دیدگاه دو مرجعی می‌کند، می‌توان از او پرسید: آیا برای ایمانتان اهمیتی ندارد که گور مسیح را به این دلیل خالی یافتند چون کسی پیکر او را از گور بیرون برده بود؟ به ندرت می‌توان مسیحی‌ای یافت که بگوید این امر هیچ اهمیتی ندارد. در مرکز ایمان بیش‌تر معتقدان یک واقعیت مفروض دربارۀ رویدادی تاریخی وجود دارد، نوع روزمرۀ حقیقت که همگی ما به آن توجه داریم.به هر روشی که با حقیقت روبه‌رو شویم، این ویژگیِ پرسش‌برانگیز جلوی رویمان است که حقیقت چه اهمیتی برایمان دارد. این‌که بگوییم چیزی حقیقی است یا خیر، با این گفته فرقی ندارد که من می‌خواهم آن چیز حقیقی باشد یا نباشد. هیچ‌چیز به ارادۀ صرف حقیقی نمی‌شود. این سخنِ بی‌معنیِ کاملاً رایجی است که «چیزی برای من حقیقی است، اما شاید برای کسی دیگر این‌گونه نباشد». بااین‌حال، آنچه دربارۀ حقیقت اهمیت دارد، این است که حقیقت همواره نسبتی با شناسنده دارد. ریاضی‌دان، دانشمند، هنرمند، مورخ و معتقد دینی، همیشه به حقایق یکسان یا به ابعاد یکسانی از حقیقت نمی‌پردازند. حقیقت نسبی نیست، اما ما به شیوه‌های بی‌شماری با آن ارتباط برقرار می‌کنیم.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را جولین باگینی نوشته و در تاریخ ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Truth? It’s not just about the facts» در وب‌سایت تایمز لیترری ساپلیمنت منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «حقیقت برابر با واقعیت‌ها نیست» و با ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.** جولین باگینی (Julian Baggini) متولد ۱۹۶۷ و دانش‌آموختۀ فلسفه از کالج دانشگاهی لندن (یو.سی.ال) است. کتاب جدید او تاریخ مختصر حقیقت (A Short History of Truth)، در ماه سپتامبر منتشر شد.[۱] Alvin Ira Goldman: متولد ۱۹۳۸، فیلسوف آمریکایی و استاد فلسفۀ دانشگاه راتگرز ایالت نیوجرسی است. حوزه‌های تخصصی تحقیقات او عبارتند از: معرفت‌شناسی، فلسفۀ ذهن و علوم شناختی [مترجم].[۲] برج مسکونی بزرگی در غرب لندن که در ژوئن ۲۰۱۷ دچار آتش‌سوزی مهیبی شد و دست‌کم ۷۹ نفر بر اثر آن، جان خود را از دست دادند [مترجم].[۳] Lucian Freud: (۱۹۲۲ـ۲۰۱۱) نقاش واقع‌گرای بریتانیایی متولد آلمان و یکی از برجسته‌ترین و جنجالی‌ترین نقاشان معاصر؛ وی نوۀ روانکاو مشهور، زیگموند فروید بود [مترجم].[۴] Stephen Jay Gould: (۱۹۴۱ـ۲۰۰۲) دیرین‌شناس، زیست‌شناس تکاملی و مورخ علم آمریکایی؛ او یکی از مؤثرترین و پرخواننده‌ترین نویسندگان نثر علمی خوش‌خوان و مردم‌پسند بود [مترجم]. ]]> جولیَن باگینی علم‌وفلسفه Wed, 15 Nov 2017 04:46:39 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dejgiaw.html پنجاه اختراعی که اقتصاد مدرن را شکل داد http://tarjomaan.com/vdcd.k0j2yt05xa26y.html آتلانتیک — در آغاز، مشکل بیشتر رطوبت بود تا حرارت. در سال ۱۹۰۲ کارگرانِ شرکت چاپ و لیتوگرافی سَکت و ویلهلمز در نیویورک، از شدت گرما و رطوبتِ تابستان کلافه شده بودند؛ گرما و حرارتی که باعث تغییر شکل کاغذها و خرابی چاپ‌هایشان می‌شد. برای رفع این مشکل، سیستم کنترل رطوبت لازم بود. چالش مذکور به مهندسی جوان به نام ویلیس کریر محول شد. او سیستمی ابداع کرد که هوا را در طول سیم‌پیچ‌هایی که با آمونیاک فشرده سرد می‌شد، به حرکت در می‌آورد. عملکرد این ماشین فوق‌العاده بود، رطوبت را کاهش داد و لیتوگراف‌های نیویورک را قادر ساخت که بدون واهمه از مرطوب شدن کاغذها و جاری شدن جوهر روی آن‌ها، به کار چاپ بپردازند.اما کریر، اندیشه‌ای بزرگتر داشت. او دریافت که دستگاه هواساز برای کنترل رطوبت، پتانسیل کنترل حرارت را نیز دارد. او آنقدر پیش رفت تا به تولید انبوه اولین تهویه مطبوع مدرن در شرکت کریر دست یافت، که هنوز هم یکی از بزرگترین تولیدکنندگان سیستم گرمایش، هواسازی و تهویه مطبوع در جهان محسوب می‌شود. گسترۀ تاثیر تهویه مطبوع بسیار فراتر از چاپ مدرن بود، این نوآوری به بهره‌وری جهانی، مهاجرت و حتی سیاست شکل جدیدی بخشید.داستان تهویه مطبوع و ۴۹ پیشرفت علمی دیگر، موضوع کتابی تازه است به نام پنجاه اختراعی که اقتصاد مدرن را شکل داد، نوشتۀ تیم هارفورد، اقتصاددان و ستون‌نویس فایننشیال تایمز. من به‌تازگی با او دربارۀ مهم‌ترین ایده‌های کتابش گفت‌وگو کردم. مکالمۀ ما، به قصد وضوح و اختصار، ویراسته شده است.درک تامسون: مدت‌ها پیش از اختراع کریر، انسان‌ها تمایل به خنک کردن خود داشتند. اما شیوه‌ای که برای این کار برمی‌گزیدند، به نوعی رقت‌انگیز است. شما کسب و کار شرکت‌های نیوانگلند در اوائل قرن ۱۹ را توصیف می‌کنید که مکعب‌های یخ تراشیده که با پوشال عایق‌بندی شده بودند را به سراسر کشور حمل می‌کردند. رسماً می‌توان گفت که نیوانگلند به همان ترتیبی یخ صادر می‌کرد که جورجیا هلو صادر می‌کند. حتی در طی زمستان‌های معتدل، کمبود وجود داشت، «قحطی یخ».تیم هارفورد: حقیقتاً، خنک کردن اشیا دشوار بود! پیش از اختراع تهویه مطبوع، می‌بایست، چیزی که بسیار سرد است را بر می‌داشتید و به مکان‌های گرم، منتقل می‌کردید. معضلات جالبی وجود داشت. مثلاً وقتی که منابع آب تأمین‌کنندۀ یخ، مانند دریاچه ها، آلوده می‌شدند، آلاینده‌ها در تکه‌های یخ حبس می‌شدند. وقتی این تکه‌های یخ برای استفاده ذوب می‌شدند، هوا را از بوی نامطبوع پر می‌کردند.تامسون: دقیقاً، خدا را شکر بابت اختراع ویلیس کریر! اثرات جهانی تهویۀ مطبوع که شما توصیف می‌کنید، شگفت‌انگیزند. تهویۀ مطبوع، افق شهرها را تغییر داد، و وجود آسمان‌خراش‌های بلند شیشه‌ای را ممکن ساخت که مردم در طبقات فوقانی‌اش از گرما نپزند. تهویۀ مطبوع، ویژگی‌های جمعیت شناسی را تغییر داد و مهاجرت را در ایالات متحده به سان بلت۱، به آتلانتا و فینیکس ممکن کرد. شما به نقل از استیون جانسون گفته‌اید که تهویۀ مطبوع بازنشستگان محافظه‌کار را قادر کرد که به جنوب و غرب بروند، و به این ترتیب، سبب انتخاب رونالد ریگان شد.هارفورد: بله، و البته باید دورنمایی جهانی را نیز مدنظر قرار داد. این اختراع، تنها آمریکا را دگرگون نکرد؛ بلکه جهان را تغییر داد. جاهایی مثل سنگاپور و شانگهای، در فصل گرما و رطوبت غیرقابل تحمل می‌شوند، اما اکنون کلان‌شهرهایی جهانی‌اند. پژوهش‌هایی مدعی‌اند که بهره‌وری انسان در حدود ۲۱ درجۀ سانتی‌گراد به اوج می‌رسد. این بدان معناست که تهویه مطبوع، ما را کاراتر کرده است، همچنین با ایجاد تراکم در سنگاپور، مردم را قادر می‌سازد به مدتی طولانی‌تر کار کنند و جهان را به مکانی غنی‌تر بدل سازند. تهویه مطبوع سویه‌ای تاریک نیز دارد. این واحدهای تهویه، دمای داخل را خنک می‌کنند، اما، خورۀ انرژی‌اند و در گرمایش جهانی سهیم‌اند.تامسون: اولین اختراع موجود در کتاب، گاوآهن است که زمینه‌سازِ انقلاب در بخش کشاورزی شد. شما می‌نویسید که «فراوانی در کشاورزی، فرمانروا و فرمانبر، ارباب و رعیت، و نابرابری ثروت را پدید می‌آورد که از آن‌ها در جوامع شکارچی-جمع‌کننده خبری نبود.»اختراع دوم در کتاب گرامافون است؛ که به بیشترِ خوانندگان اجازه داد در خانه‌های سراسر جهان، طنین‌افکن شوند، به طوری که ستارگان محلی به ستارگان جهانی تبدیل شدند. این نیز، به نابرابری ثروتی انجامید که در جوامع پیش از گرامافون از آن خبری نبود. آیا فکر می‌کنید که فناوری، ذاتاً اثر سوپراستار۲ و نابرابری را پدید می‌آورد؟هارفورد: در اینجا دو پرسش وجود دارد. اول اینکه آیا فناوری همواره بر نابرابری می‌افزاید؟ دوم اینکه، آیا سیاست می‌تواند آن را جبران کند؟پاسخ پرسش نخست، منفی است. نمونۀ مشهور فناوری‌ای که کارگران را از کار بی‌کار کرد، دستگاه بافندگی ماشینی بود، که معروف است توسط لادایت‌ها۳ تخریب شد. این ماشین‌ها، مالکان خود را ثروتمند ساختند. اما به نظر من می‌توان گفت که آن دستگاه‌ها در واقع نابرابری درآمدی را کاهش دادند، زیرا کارگران کم‌مهارت‌تر نیز می‌توانستند از این دستگاه‌های بافندگی جدید، استفاده کنند و از این طریق پول بیشتری به دست آورند. از سوی دیگر، فکر می‌کنم که امروزه، بخش عمدۀ فناوری به سوی افراد با مهارت متمایل شده، که این موضوع می‌شود اثرات موسوم به «برنده صاحب همه‌چیز»‌۴ را تشدید می‌کند.اما سیاست و حقوق هستند که معمولاً برندگان فناوری را تعیین می‌کنند. اگر نظام مالکیت ایالات متحده وجود نداشت تا اجازه ندهد نرم‌افزارهای بیل گیتس کپی شوند، او هیچ وقت نمی‌توانست چنین ثروتی دست و پا کند. انتخاب‌های سیاسی بود که باعث شد او یکی از ثروتمندترین افراد این کرۀ خاکی شود.آیا سیاست می‌تواند نابرابری را نیز جبران کند؟ البته که می‌تواند. دولت رفاه قادر به انجام چنین کاری هست.تامسون: در واقع، «دولت رفاه» اختراعی است که شما در این کتاب دربارۀ آن بحث می‌کنید، که این تعریفی بسیار موسّع از اختراع محسوب می‌شود. به گفتۀ شما، بنیان‌گذاران دولت رفاه مدرن به جنگ‌افزار بیش از رفاه علاقمند بودند. اوتو فن بیسمارک، زمانی که مستمری بازنشستگی را ایجاد کرد، نیازمند ارتشی متعهد بود. موسولینی برای سرکوب رقبای سوسیالیست و حفظ حمایت عموم مردم، چندین برنامۀ رفاه اجتماعی را ارائه کرد، که مرخصی با حقوق و نگهداری کودک از آن جمله بود. به نظر من ضرورت سیاسیْ مادر اختراعات سیاسی بود.هارفورد: دولت رفاه، همان‌طور که از نامش بر می‌آید، برای تقویت نقش دولت طراحی شد. در ابتدا این مفهوم طراحی شد تا دولت را قدرتمندتر سازد و اعتماد مردم به دولت را جلب کند.به بیان کلی‌تر، «ضرورت به عنوان مادر اختراع» کلیشه‌ای تأمل‌برانگیز است. گاهی این کلیشه درست نیست. اختراعی مانند رمزنگاری نامتقارن را در نظر بگیرید. اینجا شما ریاضی‌دانانی را داشتید که برای مدتی طولانی با اعداد اول ورمی‌رفتند، کاری که ممکن بود بی‌فایده به نظر رسد. آنگاه برخی دانشمندان علوم کامپیوتر فهمیدند که می‌توانند از نتایج این پژوهش‌ها دربارۀ اعداد اول برای رمزنگاری پیام‌ها استفاده کنند. اما از ابتدا نمی‌شد تصور کرد که تحقیق دربارۀ اعداد اول در نهایت به کجا ختم می‌شود.اما بعد ازآن، سیم خاردار را در نظر بگیرید. اینجا ضرورت، به وضوح، مادر اختراع بود. آمریکایی‌ها سال‌های سال برای محصور کردن زمین‌های بزرگ در ایالات متحدۀ غربی، نیازی حیاتی به چیزی ارزان قیمت داشتند که چوب زیادی مصرف نکند.تامسون: در ۱۸۷۵ سیم خاردار به عنوان «بزرگترین کشف عصر» به بازار معرفی می‌شد. بعد از آنکه رئیس جمهور لینکلن، زمین‌های دولتی غرب را با امضای قانون هومستد، در۱۸۶۲، به روستانشینان واگذار کرد؛ سکونت در غرب آمریکا دشوار بود؛ زیرا ساکنان نمی‌توانستند مرزهای مایملک خود را به درستی مشخص کنند. شما توضیح می‌دهید که چگونه سیم خاردار، مفهوم مدرن مالکیت خصوصی را ایجاد کرد.هارفورد: بعد از قانون هومستد، سیم خاردار به کشاورزان اجازه داد تا حق مالکیت خود را عملی کنند. در هر کسب و کاری، اگر در عمل نتوانید حق مالکیت را به اجرا درآورید، دیگر اهمیتی ندارد که قانون چه می‌گوید. شما اهمیت اجرای این حق را در صنعت موسیقی مشاهده می‌کنید. قانون می‌گوید که تولیدکنندگان موسیقی، مالک حقوق آن هستند. اما حق معنوی، در جهان امروز، وقتی که افراد به آسانی می‌توانند به طور قانونی آهنگ دانلود کنند، معنایی بسیار متفاوت دارد. مدیریت حق دیجیتال، کوششی است برای ایجاد سیم خاردار برای محصولات دیجیتال. هدف آن نیز حل مسألۀ «حصارکشی» در موسیقی است.تامسون: کدام اختراع ذکر شده در این کتاب را بیشتر دوست دارید، یا شاید اختراعی که معتقدید بیش از همه دست کم گرفته شده است؟هارفورد: اختراع مورد علاقه من، کاغذ بود. در ابتدا به نظر خودم نرسیده بود. دیگران گفتند که: «باید ماشین چاپ را در کتاب بگنجانی. این [صنعت] نحوۀ تفکر ما را دگرگون کرد و منجر به اصلاحات و خیزش اروپا شد.» اما بدون کاغذ، ماشین چاپ چندان به کار نمی‌آید. بله، شما می‌توانید روی پوست حیوانات چاپ کنید. اما ۵۰۰۰ نسخه از یک کتاب، نیازمند، ۲۵۰هزار گوسفند است. کاغذ چیزی است که صنعت چاپ را به لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه می‌کند. همچنین کاربردهای عملی دیگری، همچون دستمال توالت، دارد.تامسون: همانگونه که شما می‌نویسید، اولین نمونۀ پول کاغذی در تاریخ جهان، توسط بازرگانان در سیچوان چین در حدود سال ۱۰۰۰ میلادی درست شد. این نمونه یک سند بدهکاری (آی.اٌ.یو)۵ بود. این نوع پول نوعی پول رایجِ رسمی دولتی نبود. اما وعدۀ ارزش، یکی از ویژگی‌های پول است، و آی.اُ.یو وعدۀ پول است. بنابراین افراد به جای حمل سکه‌های فلزی با خود، به معاملۀ اسناد بدهکاری خود دست زدند. آن‌ها تصادفاً پول رایج خصوصی را اختراع کردند.هارفورد: پول کاغذی، نوعی سند بدهکاری قابل معامله بود، که از بدهی اصلی، مشتق شده بود. و اگر بدهی قابل معامله باشد، حکم پول را دارد.تامسون: درسی زیبا در شکل‌گیری پول وجود دارد. و شما می‌نویسید وقتی دولت چین از این موضوع باخبر شد، کوشید که عرضۀ اوراق بدهی را کنترل کند.هارفورد: در واقع دولت خیلی به دنبال کنترل این پول نبود، بلکه بنا داشت تا آن را به انحصار خود در آورد. علتش هم این است: فرض کنید شما یک سند بدهکاری از من دارید. به فروشگاه محله می‌روید. می‌گویید: «خُب، می‌تونم یه سند بدهکاری برات بنویسم، یا می‌تونم این سند متعلق به تیم هارفورد رو بهت بدم، که خیلی آدم خوبیه.» فروشنده ممکن است بگوید «راستش، من به تیم بیشتر از دِرِک اعتماد دارم، پس همون رو به من بده». پس حالا، بدهی من (سند بدهکاری متعلق به تیم) به عنوان پول، دست به دست می‌شود.شگفتی در اینجاست که سند بدهکاری تیم می‌تواند بارها و بارها معامله شود، همانگونه که شما با آن در مغازه معامله کردید. اما هیچ کس هرگز برای طلب آن پول به سراغ من نمی‌آید. این سند وقتی مفیدتر است که هرگز نقد نشود. این سود خالص است. بنابراین مطمئنا دولت مایل است که خود را در چنین فرآیندی وارد کند.تامسون: آیا شما، در تألیف این کتاب، چیزی درباره اینکه اختراعات از کجا ناشی می‌شوند آموختید؟هارفورد: این، کتابی درباره منشأ ایده‌ها یا چگونگی رخ دادن اختراعات نیست. برخی از اختراعات در این کتاب از نوابغ بخش خصوصی سرچشمه می‌گیرند و برخی از موارد با حمایت دولت روی داده اند. اصلی‌ترین الگویی که می‌توان از آن سخن گفت این است که سخت می‌توان از الگویی واحد نام برد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Harford, Tim. Fifty Inventions That Shaped the Modern Economy. Riverhead Books, 2017پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو میان درک تامسون و تیم هارفورد انجام شده و در تاریخ ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «How Air-Conditioning Invented the Modern World»در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۳ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «پنجاه اختراعی که اقتصاد مدرن را شکل داد» و ترجمۀ امیرمسعود جهان‌بین منتشر کرده است.** درک تامسون (Derek Thompson) از نویسندگان آتلانتیک است که در زمینۀ علم اقتصاد، بازار کار و رسانه می‌نویسد. او همچنین نویسندۀ کتاب شهرت‌آفرینان (Hit Makers) نیز است.***تیم هارفورد (Tim Harford) اقتصاددان و ژورنالیست بریتانیایی است که تا به حال چهار کتاب نوشته و مدت‌هاست در ستون اختصاصی خود در فایننشال تایمز مطلب می‌نویسد.[۱] اشاره به ایالت‌های جنوبی آمریکاست که مانند کمربندی از شرق به غرب کشیده شده و با تابستان‌های طولانی و زمستان‌های کوتاه و معتدل شناخته می‌شوند [مترجم].[۲] اثر سوپراستار یا اثر تایگر وودز عبارتی است که برای اشاره به شرایطی به کار می‌رود که عملکردها به خاطر وجود یک سوپر استار بسیار رده‌بالا تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد [مترجم].[۳] Luddite: یک جنبش اجتماعی از صنعتگران نساجی بریتانیا در قرن نوزدهم بود که عمدتاً بوسیله تخریب ماشین آلات بافندگی، در برابر تغییراتی که بر اثر انقلاب صنعتی ایجاد شده بود، اعتراض کردند [ویکی‌پدیا].[۴] Winner-take-all[۵] IOU: مخفف I Owe You ]]> تیم هارفورد اقتصادوجامعه Tue, 14 Nov 2017 04:47:53 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.k0j2yt05xa26y.html نسخۀ صوتی: سلیقه در عصر گزینه‌های بی‌پایان http://tarjomaan.com/vdcf.vdciw6demgiaw.html آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از تام وندربیلت که پیش از این با عنوانِ «سلیقه در عصر گزینه‌های بی‌پایان»، منتشر شده است. گوته چنین توصیه‌ای می‌کند: «خوب انتخاب کنید. انتخاب شما کوتاه‌مدت و درعین‌حال بی‌پایان است.» هنگامی که تنها غذا می‌خوریم، عمل به این پیشنهادْ ساده‌تر است. طبق یافته‌های دو روان‌شناس به‌نام‌های دن آریلی و جاناتان لواو، انتخاب غذا در یک گروه می‌تواند به رضایت کمتری منجر شود، زیرا ما اغلب چیزی غیر از غذای مطلوب خود را سفارش می‌دهیم. علت این است که فرد دیگری در میان گروه، غذای مطلوب ما را سفارش داده است. فایل صوتی نوشتار «سلیقه در عصر گزینه‌های بی‌پایان» را گوش کنید. ]]> تام وندربیلت نسخۀ صوتی Mon, 13 Nov 2017 10:39:32 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.vdciw6demgiaw.html تاریخِ شتاب‌گرایی: از پرستش تکنولوژی تا قارقار‌کردن در کنفرانس دانشگاهی http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6de1giaw.html گاردین — جهان با سرعتی سرسام‌آور در حال تغییر است، اما برای برخی متفکران سرعت این تغییر کافی نیست. آیا شتاب‌گرایی اندیشه‌ای خطرناک است یا نشانه‌ای از عصر مشکل‌دار ما؟نیم قرن پیش، در سال مشهور هیپی‌ها یعنی ۱۱۹۶۷، یک نویسندۀ جوان و تحسین‌شدۀ آمریکایی در سبک علمی‌تخیلی، با نام راجر زلازنی، سومین رمان خود را منتشر کرد. از جنبه‌های بسیاری، خداوندگار روشنایی۲ کتاب عصر خود بود، درهم برهم با عناصری برگرفته از اسطوره‌شناسی هندی و دیالوگی کیهانی. بااین‌حال، در این کتاب بارقه‌هایی از چیزی آینده‌نگرانه‌تر و سیاسی‌تر نیز وجود داشت. یک رشته از طرح داستان دربارۀ گروهی از انقلابیون بود که می‌خواستند، با دگرگون‌ساختن ناگهانی نگرش جامعه به تکنولوژی، جامعه را «به سطحی بالاتر» ارتقا دهند. زلازنی آن‌ها را شتاب‌گرایان می‌نامد.او و کتابش اکنون تا حدود زیادی فراموش شده‌اند، اما، همان‌طور که رمان‌نویس ماندگارترِ سبک علمی‌تخیلی، جِی. جی. بالارد در سال ۱۹۷۱ گفته است، «آنچه نویسندگان داستان‌های علمی‌تخیلی مدرن امروز ابداع می‌کنند من و شما فردا انجام خواهیم داد». در طول پنج دهۀ گذشته، و به‌ویژه طی چند سال گذشته، اغلب امور جهان سرعت بیشتری به خود گرفته است. الگوهای کاری، چرخه‌های سیاسی، تکنولوژی‌های روزمره، ابزارها و عادات ارتباطی، توسعۀ مجدد شهرها، به‌دست آوردن و دورریختن داشته‌ها، همۀ این‌ها شتاب گرفته است. درعین‌حال در طول همین نیم قرن گذشته، تقریباً، در میان بی‌توجهی کامل رسانه‌ها یا جریان اصلی تفکر آکادمیک، شتاب‌گرایی به‌تدریج از یک ابزار تخیلی به یک جنبش فکری واقعی ارتقا یافته است: یک شیوۀ نوین تفکر دربارۀ جهان معاصر و ظرفیت‌های آن.شتاب‌گرایان استدلال می‌کنند که تکنولوژی، به‌ویژه تکنولوژی رایانه، و سرمایه‌داری، به‌ویژه تهاجمی‌ترین و جهانی‌ترین نوع آن، باید به‌طرزی گسترده شتاب بخشیده شود و تشدید شود، یا بدان دلیل که این بهترین راه پیش‌روی انسانیت است، یا بدان دلیل که گزینۀ دیگری وجود ندارد. شتاب‌گرایان از خودکارسازی۳ حمایت می‌کنند. از ادغام بیشتر امر دیجیتال و امر انسانی پشتیبانی می‌کنند و اغلب از حذف نظارت دولت بر تجارت و کوچک‌شدن چشمگیر دولت حمایت می‌کنند. معتقدند مردم دیگر نباید خود را با این تصور فریب دهند که پیشرفت تکنولوژیک و اقتصادی قابل کنترل است. آن‌ها اغلب معتقدند که اغتشاش سیاسی و اجتماعی دارای ارزشی فی‌نفسه است.بنابراین، شتاب‌گرایی مخالف با محافظه‌گرایی، سوسیالیسم سنتی، سوسیال‌دموکراسی، طرفداری از حفظ محیط‌زیست، حمایت‌گرایی۴، پوپولیسم، ناسیونالیسم، محلی‌گرایی و تمام دیگر ایدئولوژی‌هایی است که کوشش نموده‌اند تا شتابِ از پیش بسیار مخرب و ظاهراً افسارگسیختۀ تغییر در جهان مدرن را تعدیل یا معکوس نمایند. رابین مکی و آرمن آوانسیان در مقدمۀ کتاب #شتاب: مجموعه مقالات شتاب‌گرایی۵ چنین می‌نویسند: «شتاب‌گرایی نوعی الحاد سیاسی است»، این کتاب در سال ۲۰۱۴ منتشر شده است و، گاهی گیج‌کننده و گاهی مسرورکننده، تنها راهنمای مناسب برای معرفی این جنبش تاکنون است.همانند دیگر الحادها، شتاب‌گرایی چندین دسته پیرو دارد، چه آن‌هایی که آشکارا پیروی خود را اعلام کرده‌اند و چه غیر آن‌ها: این پیروان اندیشه‌های این جنبش را به یکدیگر منتقل می‌کنند، برخی اندیشه‌ها را اصلاح و برخی دیگر را کنار می‌گذارند؛ با یکدیگر با زبانی خصوصی ارتباط برقرار می‌کنند؛ حول شخصیت‌های غالب با هم متحد می‌شوند؛ با یکدیگر رقابت می‌کنند تا دستاورد بعدی این کیش را رقم بزنند؛ و به جناح‌های مختلف تقسیم می‌شوند، یا از بین می‌روند. شتاب‌گرایانی در ایالات متحده، کانادا، بریتانیا، آلمان، ایتالیا و فرانسه وجود دارند یا وجود داشته‌اند. این جنبش کتاب‌ها، مقالات، نشریه‌ها، مانیفست‌ها، بلاگ‌ها و مبارزاتی را در رسانه‌های اجتماعی به وجود آورده است، و بیانیه‌هایی مرموز و تقریباً غیر قابل ‌طبقه‌بندی منتشر کرده است که تخیل ویران‌شهری را با گستره‌ای گیج‌کننده از نظریۀ سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ترکیب می‌کنند.گه‌گاه، شتاب‌گرایان در دانشگاه‌ها به کار تدریس اشتغال داشته‌اند. گه‌گاهی گردهمایی‌هایی عمومی برگزار کرده‌اند تا افکار خود را آزادانه با یکدیگر در میان بگذارند، بحث کنند و پیروان جدید جذب کنند. قسمت‌هایی ضبط‌شده از این گردهمایی‌ها را می‌توانید در یوتیوب مشاهده کنید: فیلم‌هایی کم‌کیفیت از جوانانی پرشور که به‌طرزی مسحورکننده دربارۀ آینده صحبت می‌کنند، اغلب همراه با موسیقی الکترونیک و جلوه‌های تصویری انتزاعی که در پس‌زمینه جریان دارد، و مخاطبانی که گاهی مبهوت به نظر می‌رسند و در اتاق‌های سخنرانی با روشنایی بد قرار دارند.در هر برهۀ زمانی مشخص، احتمالاً تنها چند دوجین شتاب‌گرا در جهان وجود داشته است. این برچسب تنها از سال ۲۰۱۰ رایج شده است، یعنی زمانی‌که بنجامین نویس، منتقد سرسخت این جنبش، آن برچسب را از رمان زلازنی وام گرفت. باوجوداین، به‌مدت چندین دهه، خیلی طولانی‌تر از متفکران محافظه‌کارتر کنونی، شتاب‌گرایان بر بسیاری از مسائل اصلی اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست‌ویکم متمرکز بوده‌اند: ظهور چین؛ ظهور هوش مصنوعی؛ معنای انسانیت در عصر وسیله‌های الکترونیک اعتیادآور و گسترش‌یابنده؛ جریان‌های ظاهراً کنترل‌ناپذیرِ بازارهای جهانی؛ قدرت سرمایه‌داری به‌مثابۀ شبکه‌ای از آرزوها؛ ابهام روزافزون در مرزبندی بین امر واقعی و امر خیالی؛ راه‌اندازی مجدد ذهن‌ها و بدن‌های ما توسط فیلم‌ها و موسیقیِ دارای شتاب روزافزون؛ و همدستی، نفرت و هیجانی که بسیاری از ما در رابطه با سرعت زندگی مدرن احساس می‌کنیم.«همۀ ما در یک سیستم عامل زندگی می‌کنیم که توسط سه‌گانۀ شتاب‌دارِ جنگ، سرمایه‌داری و هوش مصنوعی نوظهور راه‌اندازی شده است»، این سخن استیو گودمن است، یک شتاب‌گرای بریتانیایی که حتی به‌طرزی مخفیانه اندیشه‌های خودآگاهانۀ دراماتیک خود را از طریق تأسیس یک برند ستایش‌شدۀ نشر موسیقی با نام «هایپرداب» وارد موسیقی رقص کرده است. استیون شاویرو، تحلیلگر آمریکایی شتاب‌گرایی، در کتاب منتشرۀ خود در سال ۲۰۱۵ دربارۀ این جنبش، با عنوان بدون محدودیت سرعت۶، اظهار می‌دارد که «دوست داشته باشید یا نه، همۀ ما اکنون شتاب‌گرا هستیم».بزرگداشت سرعت و تکنولوژی ریسک‌های خاص خودش را دارد. یک قرن پیش، نویسندگان و هنرمندان جنبش آینده‌گرایی ایتالیا۷ عاشق ماشین‌های عصر صنعتی و توانایی ظاهری آن‌ها در توانمندسازی جامعه شدند. بسیاری از آینده‌گرایان این شیفتگی را تا جنگ‌افروزی و فاشیسم دنبال کردند. اگرچه برخی آثار آینده‌گرایانه هنوز ستایش می‌شوند، اما شهرت این جنبش هرگز احیا نشده است.یکی از شخصیت‌های اصلی شتاب‌گرایی نیک لند، فیلسوف بریتانیایی، است که در دهۀ ۱۹۹۰ در دانشگاه وارویک به تدریس مشغول بود، و سپس به‌ناگهان دنیای آکادمیک را ترک کرد. او در سال ۱۹۹۲ چنین نوشته است: «فیلسوفان متخصصان زنده‌شکافی هستند. آن‌ها دارای هوش رذیلانه و دقیقی هستند که بین تمامی کسانی مشترک است که بر روی چیزهای زنده آزمایش انجام می‌دهند». ایان همیلتون گرنت، یکی از دانشجویان لند، به یاد می‌آورد که «در همۀ ما همیشه گرایش به تحریک آزاداندیشی وجود داشت، و نیک ماهرترین فرد در این کار بود».از زمان تدریس در دانشگاه وارویک، لند در اینترنت آثار فراوانی دربارۀ کهنگی مفروض دموکراسی غربی منتشر کرده است، البته همیشه هم این آثار به نام خودش نبوده است. همچنین با نگاهی تأییدآمیز دربارۀ «تنوع زیستی نوع انسان» و «طبقه‌بندی سرمایه‌دارانۀ نوع انسان» قلم‌فرسایی کرده است، یعنی این ایدۀ شبه‌علمی و هم‌اکنون محبوب بین جناح راست افراطی که بر مبنای آن نژادهای مختلف «به‌طور طبیعی» از میزان موفقیت متفاوتی در جهان مدرن برخوردار هستند. لند همچنین دربارۀ امر علی‌الظاهر گریزناپذیر «فروپاشی نوع انسان»، هنگام پیشرفت کافی هوش مصنوعی، مطالبی تأییدآمیز نگاشته است.دیگر شتاب‌گرایان اکنون از لند دوری می‌جویند. گرنت، که در دانشگاه وست آو انگلند فلسفه تدریس می‌کند، دربارۀ لند چنین می‌گوید: «من سعی می‌کنم نوشته‌های او را نخوانم. آدم احساس شرمندگی می‌کند. مردم فکر می‌کنند لند شبیه تبهکارهاست. آیا هیچ شتاب‌گرایِ ژرف‌اندیشی به این فکر می‌کند که ’اگر تا کجا پیش برویم، زیاده‌روی کرده‌ایم؟‘۸ اما از این هم که بگذریم، حتی طرح این پرسش هم مخالف با شتاب‌گرایی است». شتاب‌گرایی دربارۀ محدودیت نیست.حتی منتقد این جنبش، بنجامین نویس، اذعان می‌کند که این جنبش وسوسه‌انگیز است. او می‌گوید: «شتاب واژه‌ای تحریک‌کننده است»، و این در فلسفه امری رایج نیست. جِیک و دینوس چپمن، هنرمندانی بسیار خط‌شکن، از همراهان این جنبش و همکاران دیرینۀ لند هستند. یکی از نقاشی‌های جنون‌آمیز و عجیب و غریب آن‌ها روی جلد مجموعه نوشتارهای لند با نام ذوات نیش‌دار۹ قرار دارد که در سال ۲۰۱۱ منتشر شده است و برخی از تاریک‌ترین قطعه‌های جذاب در ادبیات شتاب‌گرایی را در بر می‌گیرد. اوایل امسال، کپی‌های دست‌دوم این کتاب، که اکنون در حال چاپ مجدد است، با قیمت ۱۸۰ پوند بر روی سایت آمازون به فروش گذاشته شده بود.در روزگار ما، که از نظر سیاسی پرتب‌وتاب است، اندیشه‌های ناشکیبا، افراطی و محتملاً انقلابی، شتاب‌گرایی، بیش از هر زمان دیگری، بجا یا حداقل جالب‌توجه به نظر می‌رسند. نویس می‌گوید: «به نظر می‌رسد شتاب‌گرایان همیشه پاسخی در آستین دارند. اگر سرمایه‌داری با شتاب پیش می‌رود، می‌گویند باید با شتاب بیشتری پیش برود. اگر سرمایه‌داری در مسیر خود با مانعی برخورد کند و حرکت آن کند شود»، همان‌طور که از بحران مالی در سال ۲۰۰۸ به این‌سو چنین بوده است، «می‌گویند آن را باید با دادن نیروی تازه دوباره به راه انداخت». مبارزات انتخاباتی مخرب آمریکا و ریاست‌جمهوری جنون‌آمیز دونالد ترامپ، و سیاست‌های فراسرمایه‌دارانه و ضددولتی او از سوی شمار روزافزونی از تحلیلگران، برخی نگران و برخی شادمان، به‌عنوان نخستین تجلی چشمگیر سیاست‌های شتاب‌گرایانه در نظر گرفته می‌شود. نویس بر این باور است که، در سال‌های اخیر، اندیشه‌های شتاب‌گرایانه در همه جا، از بخش‌های حامی تکنولوژی در جناح چپ در بریتانیا گرفته تا گروه‌های راست افراطی و آزاداندیش ثروتمند در آمریکا، تأثیر عمیق دارد و ترویج می‌شود. در وبلاگ‌های راست‌های افراطی، لند به‌طور ویژه به‌عنوان حلّال مشکلات در نظر گرفته می‌شود. نظردهندگان به‌طرزی هیجان‌انگیز به ارتباط برخی از اندیشه‌های او با تفکرات پیتر تیل، میلیاردر آزاداندیش سیلیکون ولی، و استیو بنون، استراتژیست سنت‌شکن ترامپ، اشاره می‌کنند.فرد ترنر، مورخ پیشتاز صنایع دیجیتال آمریکا، می‌گوید: «در سیلیکون ولی، شتاب‌گرایی بخشی از یک جنبش فراگیر است که می‌گوید دیگر نیازی به سیاست نداریم. می‌توانیم ’چپ‘ و ’راست‘ را کنار بگذاریم، تنها کافی است تکنولوژی را درست به کار بگیریم. شتاب‌گرایی همچنین با نحوۀ عرضۀ وسایل الکترونیک در بازار همخوانی دارد، یعنی این وعده که، سرانجام، آن‌ها به ما کمک خواهند کرد تا جهان مادی و تمام آشفتگی امور فیزیکی را کاملاً پشت سر بگذاریم».از دیدگاه ترنر، جذابیت شتاب‌گرایی همان‌قدر که مدرن است، به‌ همان اندازه هم کهن و باستانی است: «آن‌ها با زبانی موعودگرایانه۱۰ صحبت می‌کنند»، یعنی وعده می‌دهند که تغییری مبهم و جهانی قریب‌الوقوع است. نویس هشدار می‌دهد که شتاب‌گرایان در پی آن هستند که «آینده را از آن خود بدانند». کارل مارکس، به‌نوعی، نخستین شتاب‌گرا بود. مانیفست کمونیست او در سال ۱۸۴۸ در رویارویی با سرمایه‌داری، با «انقلاب دائم آن در تولید» و «دست‌اندازی پیوستۀ آن به تمامی شرایط اجتماعی»، به‌ همان اندازه که وحشت‌زدگی و انزجار را نشان می‌داد، اُبهت و صلابت سرمایه‌داری را نیز نمایش می‌داد. او نوعی سرمایه‌داری هرچه شتابان‌تر را به‌عنوان مقدمۀ آن لحظه‌ای در نظر می‌گرفت که شهروند عادی «سرانجام مجبور می‌شود تا با شرایط واقعی زندگی خود روبه‌رو شود» و انقلاب را آغاز کند.با این وجود، تنها در فرانسه در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ بود که اندیشه‌های شتاب‌گرایانه نخستین‌بار به‌شیوه‌ای پایدار توسعه یافت. تحت تأثیر ناکامی شورش جناح چپ در سال ۱۹۶۸ و شکوفایی اقتصادی ظاهراً بی‌پایان پس از جنگ جهانی در غرب، برخی مارکسیست‌های فرانسوی به این باور رسیدند که پاسخی نوین به سرمایه‌داری نیاز است. در سال ۱۹۷۲، ژیل دلوزِ فیلسوف و فلیکس گتاریِ روانکاو کتاب ضد اُدیپ۱۱ را منتشر کردند. کتابْ بی‌تاب، گسترده و به‌نحوی جذاب مبهم بود و پیشنهاد می‌کرد که جناح چپ، به‌جای آنکه صرفاً با سرمایه‌داری مخالفت کند، باید به توانایی سرمایه‌داری در آزادساختن مردم علاوه‌بر سرکوب آن‌ها اذعان کند، و باید بکوشد تا این گرایش‌های آنارشیستی را تقویت کند، «تا حتی در حرکت بازار از این هم پیش‌تر برود... تا ’این فرایند را شتاب ببخشد‘».دو سال بعد، یک مارکسیست فرانسوی ناامید دیگر، به نام ژان فرانسوا لیوتار، این استدلال را حتی با تحریک‌آمیزی بیشتری بسط داد. او در کتاب اقتصاد لیبیدویی۱۲ در سال ۱۹۷۴ اعلام می‌کند که حتی جنبه‌های سرکوبگرانۀ سرمایه‌داری برای کسانی که زندگی‌شان توسط سیستمْ از نو ساماندهی شده و شتاب گرفته «لذت‌بخش» است. و در کنار این، گزینۀ دیگری وجود ندارد: «سیستم سرمایه، در تحلیل نهایی، امری طبیعی است».در فرانسه، هر دو کتاب، مناقشه‌برانگیز بودند. لیوتار سرانجام اقتصاد لیبیدویی را به‌عنوان «کتاب اهریمنی» خودش طرد کرد، و به پژوهش دربارۀ دیگر موضوعات روی آورد. دلوز و گتاری در کتاب بعدی خود، هزار فلات۱۳، هشدار دادند که شتاب سرمایه‌دارانۀ بیش‌ازحد می‌تواند جامعه را در «سیاه‌چاله‌هایی» از فاشیسم و نیهیلیسم فرو برد. این کتاب در سال ۱۹۸۰ منتشر شد، هنگامی‌که سرمایه‌داری نسبتاً خوش‌خیمِ پس از جنگ جهانی در حال کنارزده‌شدن به‌دستِ نسخۀ وحشی و خشن‌تر عصر تاچر و ریگان بود.بااین‌حال، در بریتانیا، ضد اُدیپ و اقتصاد لیبیدویی از جایگاهی متفاوت برخوردار شدند. همانند بیشتر آثار فلسفی فرانسوی پس از جنگ جهانی، این دو کتاب به‌مدت چندین دهه از سوی جریان غالب آکادمیک، به‌عنوان آثاری بسیار بیگانه در تمامی معانی کلمه، نادیده انگاشته شدند، و حتی به انگلیسی ترجمه نشدند تا اینکه هر کدام به‌ترتیب در سال‌های ۱۹۸۳ و ۱۹۹۳ به انگلیسی برگردانده شدند. اما، برای تعداد اندکی از فیلسوفان بریتانیایی، این دو کتاب منبع الهام بودند. ایان همیلتون گرنت، نخستین‌بار به‌عنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه وارویک در اوایل دهۀ نود با اقتصاد لیبیدویی آشنا شد. «نمی‌توانستم باور کنم! اینکه در کتابی به ‌قلم یک مارکسیست گفته شود ’هیچ راهی برای رهایی از سرمایه‌داری وجود ندارد‘، و اینکه همۀ ما تکه‌های کوچکی از آرزوهای مهندسی‌شده‌ای هستیم که در سیستمی عظیم جا گرفته‌ایم. تا آنجا که من می‌دانم، این نخستین کتاب از این نوع است». گرنت «معتاد شد». به‌جای آنکه پایان‌نامه‌اش را بنویسد، شش ماه را با وسواس صرف خلق نخستین ترجمۀ انگلیسی این کتاب کرد.چنین پروژه‌های فلسفی اکتشافی‌ای در دانشگاه وارویک تحمل می‌شدند، آن‌هم به‌شیوه‌ای که در دیگر دانشگاه‌های بریتانیا متصور نبود. وارویک در دهۀ ۱۹۶۰ به‌عنوان دانشگاهی بنیان‌گذاری شده بود که با جهان معاصر وارد ارتباط و آزمایش شود. در دهۀ ۱۹۹۰، فضای دانشگاهی تقریباً منزوی و بیرون از شهر آن، با زیگورات‌ها و برج‌های بتونی، قدیمی به نظر می‌رسید نه آینده‌گرایانه، اما روحیۀ اولیۀ آن در برخی دانشکده‌ها هنوز زنده بود، نظیر دانشکدۀ فلسفه، که در آن مطالعۀ نویسندگان آوانگارد فرانسوی متداول بود. در مرکز این فعالیت‌ها یک استاد جدید و جوان در دانشکده بود: نیک لند.لند مردی لاغر و کم‌بنیه بود با نگاهی آهنین، صدایی لطیف اما گیرا، و با ظاهری با اعتمادبه‌نفس فکری مبهوت‌کننده. گرنت می‌گوید: «خیلی‌ها باهوش هستند، اما من هرگز کسی را ندیده‌ام که بتواند این چنین بااستدلال یک فرضیه را نابود کند». رابین مکی، که او هم یکی از دانشجویان لند بوده است، به یاد می‌آورد که: «نیک همیشه آماده بود که بگوید ’لازم نیست برای خواندن آن به خودت زحمت بدهی‘. اما خودش تمامی آن را خوانده بود!»در اوایل دهۀ نود، لند مطالعات خود را، که شامل دلوز و گتاری و لیوتار می‌شد، به‌صورت مجموعه‌ای از اندیشه‌ها و یک سبک نوشتاری در آورده بود که، حداقل از نگاه دانشجویانش، آینده‌نگرانه و به‌طرز هیجان‌انگیزی خطرناک بود. لند در سال ۱۹۹۲ می‌نویسد که نیروی سرمایه‌داری هرگز به‌طور کامل آزاد نشده است، بلکه درعوض همواره به‌دست سیاست، «آخرین زیاده‌روی احساسی بزرگ انسان»، مهار شده است. او اروپا را مکانی انعطاف‌ناپذیر و به‌طور روزافزون حاشیه‌ای می‌پنداشت و آن را به‌عنوان «زباله‌دانِ نژادی آسیا» طرد می‌کرد. از دیدگاه او، تمدن در همه جا با شتاب روزافزون به‌سوی پایان جهان پیش می‌رود: «بی‌نظمی باید افزایش یابد... هر سازمانی... صرفاً... یک مسیر انحرافی در جریان مرگ قطعی است».لند به‌شیوه‌ای عجیب و نمایشی تدریس می‌کرد: هنگام صحبت از صندلی‌ها بالا می‌رفت، یا به حالتی قوزدار می‌نشست، و به جلو و عقب تاب می‌خورد. همچنین اظهارات خود را با چاشنی طنز تلخ همراه می‌کرد. او به حاضران در کلاس درس می‌گفت: «من در حوزۀ مطالعات فروپاشی تمدن غرب تحقیق می‌کنم». ربع قرن بعد، برخی دانشجویان فلسفۀ وارویک هنوز هم دربارۀ او با ابهت و شکوه صحبت می‌کنند. رابین مکی می‌گوید: «من فکر می‌کنم که او یکی از مهم‌ترین فیلسوفان ۵۰ سال گذشته است.»اما، به‌عنوان یک راهنمای بالقوۀ آینده، لند به‌نوعی کاملاً قدیمی بود. تا اواخر دهۀ نود، از یک رایانۀ شخصی قدیمی با صفحه‌نمایش سبزرنگ استفاده می‌کرد، و نوشته‌های اولیۀ او در وارویک خیلی بیشتر از آنکه به فرهنگ یا متفکران معاصر ارجاع داشته باشد به فیلسوفان قرون هجدهم و نوزدهم ارجاع داشت، فریدریش نیچه وسواس فکری‌اش بود. نسخۀ وارویک شتاب‌گرایی به‌طور کامل تبلور نیافت، تا اینکه دیگر اندیشمندان رادیکال در میانۀ دهۀ نود وارد دانشکدۀ فلسفه شدند.سادی پلانت یکی از آن‌ها بود: استاد سابق دانشگاه بیرمنگام در رشتۀ مطالعات فرهنگی، یعنی مطالعۀ فرهنگ عامۀ مدرن. مارک فیشر، دانشجوی سابق او در بیرمنگام، دیگر تازه‌وارد بود. فیشر عصبی و پرشور بود، درحالی‌که پلانت خون‌گرم و مهربان بود. برای مدتی در اوایل دهۀ نود، پلانت و لند در رابطۀ زناشویی بودند.همانند لند، پلانت و فیشر هر دو آثار شتاب‌گرایان فرانسوی را خوانده بودند و به‌طور روزافزون مخالف با نفوذی بودند که احساس می‌کردند اندیشه‌های لیبرال و جناح چپ سنتی بر دانشکده‌های علوم انسانی بریتانیا و کل جامعه دارد. برخلاف لند، پلانت و فیشر دوستدار تکنولوژی بودند: پلانت یک رایانۀ اَپل از نوع مدل اولیه داشت، فیشر یک کاربر اولیۀ تلفن همراه بود. پلانت در صفرها و یک‌ها۱۴، کتابی پرشور که در ۱۹۹۷ منتشر شد، دربارۀ توسعۀ علوم رایانه چنین می‌نویسد: «رایانه‌ها مسیرهایی نمایی و شتاب‌دار را می‌پیمایند، به‌نحوی که خودشان را تکثیر و کوچک‌سازی می‌کنند و با یکدیگر پیوند می‌خورند.» پلانت و فیشر همچنین هوادار راسخ فیلم‌های اکشن و موسیقی رقصِ به‌طور روزافزون جنبشی در دهۀ نود بودند، و این چیزها را به‌عنوان صور هنری عامه‌پسندی می‌نگریستند که ظرفیت‌های عصر دیجیتال نوین را تجسم می‌بخشد.هنگامی‌که اینترنت برای نخستین‌بار به بخشی از زندگی روزمره بدل شد، و سرمایه‌داری پس از فروپاشی کمونیسم در ۱۹۸۹ علی‌الظاهر پیروز میدان بود، این باور که آینده تقریباً به‌طور کامل به‌دست رایانه‌ها و جهانی‌سازی شکل خواهد گرفت در سیاست و فضای آکادمیک آمریکا و بریتانیا در طول دهۀ نود گسترش پیدا کرد؛ این همان «حرکت بازار» شتاب‌دار بود که دلوز و گتاری دو دهه قبل خواستار تحقق آن شده بودند. شتاب‌گرایان وارویک در خط مقدم بودند.با این وجود، دو نسخۀ متفاوت از آینده وجود داشت. در آمریکا، مجلات خاطرجمعی که با رنگ‌های شاد چاپ می‌شدند، مثل مجلۀ وایرد۱۵، آن چیزی را تبلیغ می‌کردند که تحت عنوان «ایدئولوژی کالیفرنیایی» معروف شد: این ادعای خوش‌بینانه که توانایی‌های آدمی در تمام زمینه‌ها به‌دست تکنولوژی دیجیتال شکوفا خواهد شد. در بریتانیا، این خوش‌بینی جنبش «کارگر جدید»۱۶ را تحت تأثیر قرار داد. بااین‌حال، در وارویک، پیشگویی‌ها بدبینانه‌تر بود. پلانت می‌گوید: «یکی از انگیزه‌های ما دقیقاً عبارت بود از بی‌بنیاد‌ساختن آرمان‌گرایی شادمانۀ دهۀ نود، که بیشتر آن بسیار محافظه‌کارانه به نظر می‌رسید»، از دیدگاه او، یک آرزوی مردانۀ قدیمی برای رستگاری از طریق دستگاه‌ها. «ما خواستار یک جهان بازتر، درهم‌پیچیده‌تر و بغرنج‌تر بودیم، نه یک نظم نوین درخشان.»شتاب‌گرایان وارویک همچنین تحت تأثیر محیط‌زیست خود بودند. مکی می‌گوید: «بریتانیا در دهۀ نود جایی تنگ، بی‌روح و مخروبه به نظر می‌رسید. از دیدگاه ما، سرمایه‌داری و تکنولوژی نیروهایی پرشور بودند که می‌کوشیدند بر جسمی فرتوت تسلط پیدا کنند.» برای نظارت بر این فرایند و کمک به تسریع آن، پلانت، فیشر، لند، مکی و دو دوجین از دانشجویان و اساتید دیگرِ وارویک یک نهاد جدید رادیکال تأسیس کردند: واحد تحقیقات فرهنگ سایبرنتیک (سی.سی.آر.یو)۱۷. این واحد تحقیقاتی به یکی از گروه‌هایی تبدیل شد که در تاریخ فکری اخیر بریتانیا بیشترین افسانه‌سازی دربارۀ آن شکل گرفته است.سی.سی.آر.یو به‌عنوان نهادی کاملاً فعال تنها کمتر از پنج سال وجود داشت. در بخشی از این زمان، مرکزش در یک دفتر در راهروهای تنگ دانشکدۀ فلسفۀ وارویک قرار داشت، و قسمتی غیررسمی از این دانشکده محسوب می‌شد. سپس، مرکز این واحد یک اتاق اجاره‌ای بود در محلۀ جرجین تون سنتر در شهر مجاور لیمینگتون اسپا در طبقۀ بالای شعبه‌ای از شرکت بادی شاپ.برای چندین دهه، ارجاعات وسوسه‌انگیز به سی.سی.آر.یو به‌طور پراکنده در وب‌سایت‌های فرهنگی و سیاسی، نشریه‌های هنر و موسیقی، و بخش‌های اندیشمندانه‌تر انتشارات مُدِ روز به چشم می‌خورد. رابین مکی می‌گوید: «گروه‌هایی از دانشجویان ۲۰ تا ۳۰ساله وجود دارند که فعالیت‌های ما را دوباره اجرا می‌کنند.» از سال ۲۰۰۷، مکی یک انتشارات فلسفی به‌ نام آربانومیک را اداره می‌کند، که تیراژهایی محدود از آثار قدیمی سی.سی.آر.یو و مجموعه‌هایی جدید از نوشته‌های سی.سی.آر.یو از آثار برجستۀ محصولات آن هستند.از آغاز، تصور دیگران از این واحد برای سی.سی.آر.یو اهمیت داشت. نام آن به‌شکلی آگاهانه جدی و خشن بود، شبیه به نهادهای نظامی یا رباتیک، به‌ویژه هنگامی‌که اعضای آن شروع کردند به نوشتن و ارجاع به خودشان به‌عنوان «سی.سی.آر.یو» به‌طور جمعی و بدون حرف تعریف. در سال ۱۹۹۹، این واحد تاریخچۀ خود را برای سایمون رینولدز، روزنامه‌نگار حوزۀ موسیقی و همدل و هم‌فکر با آن، با سبکی انتزاعی و موجز خلاصه می‌کند که سی.سی.آر.یو یک آرم تجاری است که «خود را از اکتبر ۱۹۹۵ راه‌اندازی کرد، هنگامی‌که از سادی پلانت به‌عنوان یک صفحۀ نمایش و از دانشگاه وارویک به‌عنوان زیستگاه موقت استفاده می‌کرد... . سی.سی.آر.یو تغذیه می‌کند از دانشجویان تحصیلات تکمیلی و استاد دانشگاهی با نقص در کارکرد (نیک لند) و پژوهشگران مستقل...».اعضای سابق سی.سی.آر.یو هنوز از زبان ویژۀ آن استفاده می‌کنند، و سرسختانه به این ایده پایبند هستند که آن واحد به نوعی ذهنِ گروهی بدل شده بود. لند در ایمیلی به من چنین گفت: «سی.سی.آر.یو یک وجود مستقل بود... تقلیل‌ناپذیر به برنامه‌های کاری یا زندگی‌نامه‌های عوامل زیرمجموعۀ آن... تسلیم محض در برابر این وجود مستقل کلیدی بود.»اکنون، ایان همیلتون گرنت استاد دانشگاهی میان‌سال و خوشخوست که جلیقه می‌پوشد با یک خودنویس در جیب روی سینۀ آن. بااین‌حال، هنگامی‌که از او می‌خواهم تا سی.سی.آر.یو را توصیف کند با شور و حرارتی ناگهانی می‌گوید: «ما یک پیکان درست کرده بودیم! تقریباً هیچ‌گونه ناهماهنگی وجود نداشت. هیچ فراغتی وجود نداشت. ما می‌کوشیدیم جدا از یکدیگر نباشیم. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند. هنگامی‌که همه پابه‌پای هم کوشش می‌کنند، آن عنصر جمعی‌ای که تقویت می‌شود سرعت است.»باند سی.سی.آر.یو گروه‌های کتاب‌خوانی تشکیل دادند و نشریه‌ها و همایش‌هایی را راه‌اندازی کردند. آن‌ها در دفتر کوچک سی.سی.آر.یو در دانشکدۀ فلسفه ازدحام می‌کردند و سمینارهایی فی‌البداهه برای همدیگر ارائه می‌کردند. مکیْ استیو گودمن را به یاد می‌آورد، یک عضو سی.سی.آر.یو که به‌طور ویژه به تکنولوژی نظامی علاقه‌مند بود و اینکه چگونه این تکنولوژی‌ها در حال دگرگون‌ساختن زندگی شخصی هستند، «او یین و یانگ۱۸ را روی تخته‌سیاه ترسیم می‌کرد، و سپس دربارۀ بالگردها حرف می‌زد. این کسب موفقیت یا محبوبیت آکادمیک نبود، آن چیزی بود که همۀ ما قبل از تشکیل سی.سی.آر.یو بسیار از آن بیزار شده بودیم. درعوض، این افزایش مراجع مشترک بود».گرنت توضیح می‌دهد: «چیزی به گروه معرفی می‌شد. مثلاً نیورومنسر۱۹ وارد دانشکدۀ فلسفه شد، و سریع بین همه پخش شد. شما نسخه‌های این کتاب را با جلدهای نخ‌نما در سراسر دفتر گروه مشاهده می‌کردید.»دفاتر کار لند و پلانت در دانشکده نیز به مراکز فعالیت سی.سی.آر.یو بدل شدند. گرنت می‌گوید: «آن‌ها با سخاوت وقت خود را در اختیار دیگران می‌گذاشتند. و لند مواد مخدر خوبی هم داشت، حشیش. اگرچه هنگامی‌که شروع به زندگی در دفتر کارش کرد، رفتن به آنجا خنده‌دار شده بود. برجی از قوطی‌های ماکارونی می‌دیدی و لباس زیری که در دستشویی کارکنان شسته بود و روی رادیاتور انداخته بود تا خشک شود.»درهای دانشگاه وارویک تا ساعات پایانی شب باز بود. هنگامی‌که درهای دانشکدۀ فلسفه شب‌هنگام بسته می‌شد، اعضای سی.سی.آر.یو به کافۀ انجمن دانشجویی در آن‌سوی خیابان نقل مکان می‌کردند، جایی که لند پول تمامی نوشیدنی‌ها را پرداخت می‌کرد، و سپس به خانه‌های یکدیگر می‌رفتند، که در آنجا ذهن گروه به کوشش‌های خود ادامه می‌داد. گرنت می‌گوید: «مثل’کارخانۀ اَندی وارهول‘۲۰ بود. کار و تولید بی‌وقفه.»در سال ۱۹۹۶، سی.سی.آر.یو موضوعات مورد علاقۀ خود را چنین فهرست می‌کند: «سینما، پیچیدگی، پول‌های رایج، موسیقی رقص، پول الکترونیکی، رمزگذاری، فمینیسم، ادبیات داستانی، تصاویر، زندگی غیرارگانیک، جنگل، بازارها، ماتریس‌ها، میکروبیوتیک‌ها۲۱، چندرسانه‌ای، شبکه‌ها، اعداد، ادراک، کپی‌برداری، سکس، شبیه‌سازی، صدا، ارتباط از راه دور، منسوجات، متون، تجارت، ویدئو، مجازی‌بودن، جنگ.» امروزه، بسیاری از این موضوعات جزء جریان‌های غالب رسانه‌ای و وسواس‌های فکری سیاسی هستند. گرنت می‌گوید دو دهۀ پیش «ما احساس می‌کردیم که تنها کسانی روی زمین هستیم که تمام این موضوعات را جدی می‌گیرند». هدف سی.سی.آر.یو آن بود که مشغله‌های ذهنی خود را به‌شکل یک آلیاژ فکری نوآورانه و بی‌نهایت انعطاف‌پذیر درآورد، همانند سایبورگ تغییرشکل‌دهنده در فیلم ترمیناتور ۲ محصول ۱۹۹۱، یک نقطۀ مرجع محبوب، که به‌نوعی حال و آینده را در خود خلاصه کند.نتیجۀ اصلی تحقیقات پرتب‌وتاب و بی‌نظم و‌ترتیبِ سی.سی.آر.یو یک تسمه نقاله از مقالات مرموز بود، انباشته از اصطلاحات ابداعی، که گاهی آن‌چنان ماهیتی نظری و ذهنی داشتند که گویی خیالی و غیرواقعی هستند. یک قطعۀ معمولی از مقالۀ سال ۱۹۹۶ با عنوان «سوآرمشینز»۲۲ شامل بخشی دربارۀ موسیقی سبک جنگل۲۳ است، سپس پرشورترین نغمه از موسیقی رقص الکترونیک: «جنگل به‌عنوان یک شتاب‌دهندۀ ذرات عمل می‌کند، فرکانس‌های بم لرزه‌ای یک زمینه‌نوای۲۴ سلولی را طراحی می‌کنند که بدن را در خود فرو می‌برد... زمان معمولی را از نو تنظیم می‌کند و از نو در بلیپ‌های۲۵ سیلیکونی سرعت بارگذاری می‌کند... این فقط موسیقی صرف نیست. جنگل نمودار انتزاعیِ شدن غیرانسانی سیاره‌ای است».شتاب‌گرایانِ وارویک خود را به‌عنوان شرکت‌کنندگان می‌نگریستند، نه مشاهده‌کنندگان سنتی آکادمیک. آن‌ها آثار موسیقی سبک جنگل را می‌خریدند، به کلوپ‌ها می‌رفتند و دی‌جی‌ها۲۶ را سازمان‌دهی می‌کردند تا در همایش‌های عمومیِ التقاطی موسیقی اجرا کنند، همایش‌هایی که آن‌ها در دانشگاه برگزار می‌کردند تا اندیشه‌های شتاب‌گرایانه را تبلیغ کنند و اذهان همفکر را جذب کنند. گرنت این گردهمایی‌ها را به یاد می‌آورد که در سال‌های ۱۹۹۴، ۱۹۹۵ و ۱۹۹۶ تحت عنوان «آینده‌های مجازی»۲۷ برگزار می‌شد و «هر نوع آدم عجیب و غریب روی زمین را جذب می‌کرد: هواداران داستان‌های علمی‌تخیلی، دانشمندان علوم طبیعی، دانشمندان علوم سیاسی، فیلسوفان دیگر دانشگاه‌ها»، همچنین، علاوه‌بر‌این‌ها، تشخیص‌دهندگان روندهای فرهنگی: «فردی از [مجلۀ مُدِ] فیس به گردهمایی نخست آمده بود».همانند نثر سی.سی.آر.یو، همایش‌ها می‌توانست برای افراد ناآشنا چالش‌برانگیز باشد. آینده‌های مجازی ۹۶ در پوسترهای تبلیغاتی به‌عنوان «رخدادی ضدرشته‌ای» و «همایشی در حوزۀ علوم پساانسانی» معرفی شده بود. رابین مکی به یاد می‌آورد که، در یک نشست، نیک لند «روی زمین دراز کشیده بود و دهان خود را جلوی میکروفون گرفته بود و قارقار می‌کرد»، درحالی‌که مکی در پس‌زمینه موسیقی سبک جنگل اجرا می‌کرد. «برای برخی از افراد، دیدن چنین چیزی وحشت‌آور بود. آن‌ها خواستار سخنرانی‌های مرسوم بودند. یک نفر از میان حضار برخاست و گفت، ’بهتر است بدانید که برخی از ما هنوز مارکسیست هستیم‘. و با عصبانیت جلسه را ترک کرد.»حتی در دانشکدۀ فلسفۀ وارویک، که اهل تسامح بود، تحقیر هر روزْ فاحش‌ترِ فعالیت‌های آکادمیک مرسوم از سوی سی.سی.آر.یو، به یک مسئله تبدیل شد. ری براسیر شاهد وقوع این رخداد بود. او، که اکنون فیلسوفی شناخته‌شده در سطح جهانی در دانشگاه آمریکایی بیروت است، بین سال‌های ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۱ دانشجویی سن‌بالا و نیمه‌وقت در وارویک بود.براسیر می‌گوید: «من به سی.سی.آر.یو علاقه‌مند بودم، اما درعین‌حال به آن بدبین هم بودم. من اندکی از آن‌ها مسن‌تر بودم. اعضای سی.سی.آر.یو احساس می‌کردند که در دنیایی بزرگ‌تر از دنیای آکادمیک غوطه‌ور هستند، و توجه خود را معطوف بسیاری از اموری می‌کردند که در جهان در شرف وقوع بود. اما فعالیت آن‌ها دلسردکننده نیز بود. آن‌ها با خوشحالی به کم‌مایگی پژوهش‌های خود اذعان می‌کردند: ’پژوهش‌های ما دربارۀ دانش نیست‘. اما اگر تفکر صرفاً ارتباط‌دادن چیزها باشد، البته کار هیجان‌انگیزی خواهد بود، مثل مصرف آمفتامین. اما تفکر دربارۀ بی‌ارتباطی چیزها نیز هست.»براسیر می‌گوید که سی.سی.آر.یو به موجودی «بسیار تفرفه‌انگیز» در دانشکدۀ فلسفه تبدیل شد. «اغلب اعضای دانشکده واقعاً از نیک نفرت داشتند و با دیدۀ تحقیر به او می‌نگریستند، و این نفرت به دانشجویان او نیز بسط داده شد.» مناقشات بوروکراتیکی که دربارۀ تحقیقات سی.سی.آر.یو وجود داشت به‌طور روزافزون بی‌پرده‌تر می‌شد، و دربارۀ این بحث می‌شد که چگونه، در صورت امکان، باید این واحد تحقیقاتی را از بیرون اداره و ارزیابی کرد. در سال ۱۹۹۷، پلانت از شغل خود در دانشگاه استعفا کرد. او به من می‌گفت: «سازوکارهای هیجان‌انگیز فلسفی، سیاسی و فردیِ سی.سی.آر.یو برای بسیاری وسوسه‌انگیز بود، اما من احساس خفقان می‌کردم و باید از آنجا بیرون می‌آمدم.» او نویسنده‌ای تمام‌وقت شد، و برای چند سال فرد دانشگاهی محبوب رسانه‌های بریتانیا در فضای مجازی بود، «دختر آی.تی برای قرن بیست‌ویکم»، آن‌چنان که روزنامۀ ایندیپندنت مشتاقانه او را در اکتبر ۱۹۹۷ معرفی کرد.در سال ۱۹۹۸، لند نیز از شغل خود در دانشگاه وارویک استعفا کرد. او و نیم دوجین از اعضای سی.سی.آر.یو به اتاق طبقۀ بالای فروشگاه بادی شاپ در لیمینگتون اسپا نقل‌ مکان کردند. آنجا بود که از شتاب‌گرایی فاصله گرفتند و خود را در گردابی از اندیشه‌های اسرارآمیزتر و کهن غرق کردند، اندیشه‌هایی برگرفته از علوم غریبه، عددشناسی، رمان‌های درک‌ناپذیر اچ.پی. لاوکرفت، نویسندۀ آمریکایی ژانر وحشت، و زندگی عارف انگلیسی، آلیستر کراولی، که در لیمینگتون در یکی از خانه‌های بسیار بزرگِ دیواربه‌دیوارِ آن‌ها زاده شده بود. چندین نفر از اعضای سی.سی.آر.یو به آنجا نقل‌ مکان کردند.مکی می‌گوید: «سی.سی.آر.یو به نهادی شبه‌فرقه‌ای و شبه‌دینی بدل شد. من آن را ترک کردم قبل از آنکه در جنون محض فرو غلطد.» دو تا از متون کلیدی این واحد همواره عبارت بود از دل تاریکی۲۸، رمان جوزف کنراد، و فیلم اقتباسی از آن، «اینک آخرالزمان»۲۹، که جمع‌آوری پیروان و کناره‌گیری از جهان و سلامتِ عقل مرسوم را به‌طرزی مرگ‌بار مسحورکننده جلوه می‌دهد. لند و شاگردانش، در اتاق این واحد در بالاترین طبقه، نمودارهایی مربوط به علوم غریبه را روی دیوار می‌کشیدند. گرنت می‌گوید که یک «رژیم طاقت‌فرسا» از زیاده‌روی در تفکر و نوشیدنی‌ها چندین تن از اعضا را گرفتار بحران‌های جسمی و روحی کرد. خود لند، پس از آنچه خودش بعدها به‌عنوان «شاید یک سال سوء استعمال افراطی» از «مادۀ مقدس آمفتامین»، و «بی‌خوابی مصنوعی طولانی‌مدت... وقف فعالیت‌های ’نوشتاری‘ بیهوده» توصیف می‌کند، در نخستین سال‌های پس از ۲۰۰۰ دچار فروپاشی جسمی و روانی شده و از انظار عمومی ناپدید گشت.براسیر می‌گوید: «سی.سی.آر.یو از بین رفت. و خیلی‌ها، البته نه خود من، با خود می‌اندیشیدند ’شرش کم‘.»شش سال بعد، در دانشگاه وسترن اُنتاریو در کانادا، یک دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی با خلق‌وخویی ملایم، به نام نیک اسرنیک، شروع به خواندن وبلاگی بریتانیایی دربارۀ سیاست و فرهنگ عامه می‌کند، نام وبلاگ کِی-پانک است. کی-پانک از سال ۲۰۰۳ فعال بوده، و فرقه‌ای از پیروان را میان دانشگاهیان و منتقدان موسیقی به دست آورده است، به‌خاطر سیر ناخودآگاه آن از نمایش‌های تلویزیونی و آلبوم‌های موسیقی تا تاریخ معاصر بریتانیا و فلسفۀ فرانسه.کی-پانک را مارک فیشر، عضو سابق سی.سی.آر.یو، می‌نوشت. این وبلاگ برخی از خصلت‌های وارویک را به‌همراه داشت، نظیر نقل ‌قول احترام‌آمیز از دلوز و گتاری، اما به‌تدریج سیاست حامی سرمایه‌داری و سخن‌پردازی ستیزه‌جویانۀ سی.سی.آر.یو را کنار گذاشت و برداشتی مسامحه‌آمیزتر و چپ‌گرایانه‌تر از مدرنیته را جایگزین آن ساخت. فیشر به‌طور روزافزون احساس می‌کرد که سرمایه‌داری برای شتاب‌گرایان نومیدکننده است، با شرکت‌های ملاحظه‌کار و مستحکم آن و چرخه‌هایی بی‌پایان از محصولاتی ذاتاً یکسان. اما او از جناح چپ نیز ناراضی بود، چرا که فکر می‌کرد جناح چپ درحالی‌که باید از تکنولوژی جدید بهره‌برداری کند، آن را نادیده می‌گیرد. اسرنیک با این دیدگاه‌ها موافق بود. او و فیشر با هم دوست شدند.بحران مالی سال ۲۰۰۸ و واکنش ناکارآمد و، به ‌بیان دقیق‌تر، کهنۀ جناح چپ به آن، نظیر اعتراضات خیابانی کوتاه‌مدتِ «جنبش اشغال»، اسرنیک را بیش از پیش متقاعد کرد که یک سیاست رادیکال و به‌روز نیاز است. در سال ۲۰۱۳، او و یک جوان نظریه‌پرداز بریتانیایی در حوزۀ علوم سیاسی، به نام الکس ویلیامز، با یکدیگر مانیفستی برای سیاست شتاب‌گرایانه۳۰ را نوشتند. آن‌ها گفتند: «سرمایه‌داری شروع کرده است به محدودکردن نیروهای مولد تکنولوژی. نسخۀ ما از شتاب‌گرایی بر این باور بنیادی استوار است که این ظرفیت‌ها را می‌توان و باید از بند محدودیت‌ها آزاد ساخت... و از نو در جهت اهداف مشترک ساماندهی کرد...، در جهت نوعی مدرنیتۀ بدیل.»چیستی این «مدرنیتۀ بدیل» به‌طور بسیار خلاصه اما به‌طرزی وسوسه‌انگیز شرح داده شده است، با ارجاعات اجمالی به ساعات کاری کاهش‌یافته، استفاده از تکنولوژی برای کاهش کشمکش اجتماعی به‌جای تشدید آن، و حرکت انسانیت به «فراسوی محدودیت‌های سیارۀ زمین و صور جسمانی بی‌واسطۀ خودمان». در وبلاگ‌های فلسفی و سیاسی، از بریتانیا تا آمریکا و ایتالیا، این اندیشه انتشار یافت که اسرنیک و ویلیامز یک فلسفۀ سیاسی جدید را بنیان نهاده‌اند: شتاب‌گرایی چپ.دو سال بعد، در ۲۰۱۵، آن‌ها این مانیفست را در کتابی اندکی ملموس‌تر با نام ساختن آینده۳۱ بسط دادند. این کتاب از اقتصادی دفاع می‌کرد که تا بیشترین حد ممکن مبتنی بر خودکارسازی باشد، و شغل‌ها و ساعات کاری و دستمزدهای ازدست‌رفته با یک درآمد پایۀ جهانی جایگزین شود. این کتاب در مقایسه با هر اثر نظری چپ‌گرایانۀ دیگر در سال‌های اخیر توجه بیشتری را به خود جلب کرد، با اظهار علاقه‌مندی و ستایش از سوی چپ‌گرایانی با کنجکاوی فکری نظیر جان کروداس، از نمایندگاه حزب کارگر در پارلمان، و نویسندگانی مثل پل میسون و مایک دیویس.باوجوداین، خود واژۀ شتاب‌گرایی در این کتاب به چشم نمی‌خورد. اسرنیک به من می‌گفت: «ما حالا این اصطلاح را کنار گذاشته‌ایم. این واژه بیش‌ازحد رواج یافته است. ما صرفاً نمی‌خواهیم که همه چیز به‌ هر قیمتی با شتاب بیشتری پیش برود. دفاع از ساعات کاری کمتر در طول هفته دفاع از کاهش شتاب زندگی مردم است.»در مانیفست ۲۰۱۳ به نسخۀ پیشینِ لند از شتاب‌گرایی تنها اشاره‌ای گذرا شده است، و آن نسخه با تعابیری مثلِ «موشکافانه» و «مسحورکننده» اما همچنین «کوته‌بینانه» و «آشفته» توصیف می‌شود. هنگامی‌که اسرنیک و من ملاقات کردیم، آن‌چنان‌که شایسته بود، یک مکان عمومی با معماری آینده‌گرایانه را انتخاب کرده بود: کافه‌ای در ساختمان جدیدی که به‌طور زاویه‌دار به نگارخانۀ تِیت مدرن ضمیمه شده است. از او پرسیدم که اکنون به کارهای سی.سی.آر.یو و لند چگونه می‌نگرد. مؤدبانه چنین آغاز کرد: «آثار لند خوانشی معتبر از دلوز و گتاری است»، سپس این‌طور ادامه داد: «اما غیرانسان‌گرایی تمامی این آثار دیگر جذابیتی ندارد... و من تردید دارم که بازگشت به متون سی.سی.آر.یو آن‌چنان جالب باشد، تمام آن بازی با واژگان... و استفاده از واژۀ ’سایبر‘ بیشتر مخصوص دهۀ نود به نظر می‌رسد.»از لند پرسیدم که دیدگاهش دربارۀ شتاب‌گرایی چپ چیست. گفت: «این تصور که تکنولوژیِ خودپیش‌رونده از سرمایه‌داری تفکیک‌پذیر است یک اشتباه نظری ژرف است.»لند، پس از فروپاشی جسمی و روانی، بریتانیا را ترک کرد. به من گفت، «در اوایل هزارۀ جدید» به تایوان نقل ‌مکان کرده است، و «چند سال بعد» از آن به شانگهای. هنوز هم در آنجا زندگی می‌کند. «زندگی به‌عنوان یک بیگانه نوعی آسودگی و رهایی بود.» چین نیز کشور هیجان‌انگیزی بود. در یک مقاله برای شانگهای استار، یک روزنامۀ انگلیسی‌زبان، ادغام مارکسیسم و سرمایه‌داری در چین مدرن را چنین توصیف می‌کند: «بزرگ‌ترین نیروی محرکۀ سیاسیِ توسعۀ اجتماعی و اقتصادی که جهان تاکنون به خود دیده است.» در وارویک، او و اعضای سی.سی.آر.یو، اغلب با هیجان اما با جزئیات واقعی اندک، دربارۀ آن چیزی قلم‌فرسایی کرده بودند که «چین نوین» می‌نامیدند. لند به من می‌گوید هنگامی‌که زندگی‌اش را آنجا شروع کرد متوجه شد که چین «به‌میزان چشمگیری» پیشاپیش یک جامعۀ شتاب‌گراست: معطوف به آینده و به‌سرعت در حال تغییر. هنگامی‌که پروژه‌های گستردۀ دولت چین به او معرفی می‌شود حس تحقیر آزاداندیشانه و پیشین خود در رابطه با توانایی‌های دولت را کنار می‌گذارد.روزنامه‌نگاری لند در چین ملغمه‌ای عجیب از پروپاگاندای حامی دولت، اغراق در بیانیه‌های مطبوعاتی، و تصویرپردازی عنان‌گسیخته مبتنی بر مفاهیم سی.سی.آر.یو است: «در نمایشگاه جهانی ۲۰۱۰ شانگهای... مسیرهای موازی در هم ادغام می‌شوند تا بزرگ‌ترین رخداد منفرد در تاریخ جهان را شکل دهند.» این نوشته‌ها در بریتانیای با روحیۀ انقلابیِ کمتر، در طول دهۀ پس از ۲۰۰۰ و اوایل دهۀ ۲۰۱۰، یا از چشم ناظران پنهان ماند یا به‌صورت کنایه‌آمیزی نادیده انگاشته شد. در بین افراد علاقه‌مند به شتاب‌گرایی که به‌طور پیوسته به تعداد آن‌ها افزوده می‌شد، این احساس وجود داشت که لند این فلسفه را در جهات نامناسبی به کار گرفته است.دیگر اعضای تبعیدی وارویک خود را به‌شکل‌هایی که کمتر مناقشه‌برانگیز بود با جهان مدرن سازگار کردند. سوزان لیوینگستون، عضو سابق سی.سی.آر.یو، برای آژانس بین‌المللی برندینگ وولف اُلینز کار می‌کند، و از تحقیقات دکتری خود در وارویک در زمینۀ رباتیک و هوش مصنوعی برای کمک به شرکت‌های فناوری نظیر سونی و اریکسون استفاده کرده است. استیو گودمن، در سال ۲۰۰۴، شرکتی را برای نشر موسیقی الکترونیک هایپرداب راه‌اندازی کرد و انتشار آثاری شوم و ترسناک را در ژانر داب‌استپ شروع کرد، او با کسانی نظیر هنرمندِ تحسین‌شدۀ جنوب لندن، بریال، کار کرد، کسانی که گاهی پیام‌های شتاب‌گرایانه‌ای در عمق آثارشان وجود دارد. گودمن می‌گوید: «این موسیقی مثل یک پیاز است. شنوندگان ما می‌توانند هر چند لایه را که دوست دارند پوست بگیرند، برخی کاری می‌کنند که اشک از چشمانشان جاری شود، بنابراین ما چیزی را به کسی تحمیل نمی‌کنیم.»علاوه‌براین، بین سال‌های ۲۰۰۲ و ۲۰۱۴، گودمن به تدریس فرهنگ موسیقی در دانشگاه ایست لاندن (یو.ای.ال) پرداخته است که، در کنار دانشگاه گلداسمیتز در جنوب لندن، از استخدام‌کنندگان همیشگی اعضای سابق سی.سی.آر.یو است. یکی از همکاران سابق گودمن در یو.ای‌.ال می‌گوید: «دارودستۀ وارویک هنوز گروهی از دوستان هستند که با یکدیگر صمیمی و به هم وفادارند. این شیوۀ مؤدبانۀ بیان واقعیت است. شیوۀ بیان دیگر آن است که بگوییم فرقۀ سی.سی.آر.یو هرگز از بین نرفته است.»قطع‌نظر از اینکه شتاب‌گرایی بریتانیایی یک فرقه است یا خیر، رابین مکی در کانون آن جای دارد. او، علاوه‌بر انتشار متون کلیدی این جنبش از طریق انتشارات آربانومیک، ارتباط خود را با بیشتر هم‌مسلکان سابقش در وارویک حفظ کرده است، حتی لند، که مکی او را به‌مدت ۲۵ سال است که می‌شناسد و اغلب از او دفاع کرده است. اما مکی حضوری کمتر پریشان‌کننده دارد. اکنون چهل‌وسه‌ساله است و به‌مدت یک دهه در روستایی ساده در منطقۀ غیرساحلیِ کورنوال زندگی کرده است. در نزدیک‌ترین ایستگاه به دیدار من می‌آید، یک پیراهن مشکی ساده بر تن دارد و از دستگاه پخش خودروی خود تکنوی سنگین گوش می‌کند، درحالی‌که یکی از فرزندانش در صندلی عقب است.در اتاق نشیمنِ خانۀ روستایی نیمه‌نوسازی‌شده‌اش، که پرده‌هایش در برابر نور آفتاب روز بهاری دلنشین پایین کشیده شده است، دربارۀ شتاب‌گرایی و تاریخچۀ پرپیچ‌وخم آن ساعت‌ها صحبت می‌کند، درحالی‌که پیوسته سیگار می‌کشد، یک عادت قدیمی سی.سی.آر.یو، و بین جملات طولانی‌اش به‌آهستگی پلک می‌زند، به‌نحوی که عمداً و مرتباً شما می‌توانید او را در حال تفکر مشاهده کنید. نزدیک به پایان سخنانش می‌گوید: «شتاب‌گرایی ماشینی برای مقابله با بدبینی است. با درنظرگرفتن امکان‌های بهره‌برداری‌نشده، شما می‌توانید در رابطه با زمان حال کمتر احساس نومیدی کنید.» مکی می‌گوید دوره‌هایی از افسردگی را تجربه کرده است. دوست نزدیک او، مارک فیشر، که او نیز دچار افسردگی بود، همین ژانویه خودکشی کرد.در اواخر حیاتش، دغدغۀ خاطر فیشر به‌طور روزافزون این فکر بود که بریتانیا به‌سوی جهشی بزرگ و روبه‌جلو پیش نمی‌رود، بلکه به‌سوی سکون قدم برمی‌دارد. با وجود تمام جوش و خروش زندگی مدرن، از جهاتی حتی توسعه‌یافته‌ترین کشورها هنوز در نقطۀ مقابل عصر شتاب زندگی می‌کنند: همان احزاب همیشگی علی‌الظاهر همواره قدرت را در دست دارند؛ همان سرمایه‌داری بی‌رونق، که یک دهه پس از بحران مالی هنوز برای رونق و پویایی دست‌وپا می‌زند؛ همان حسرت‌ها در آرزوی روزهای خوب گذشته، که از سوی رأی‌دهندگان سالخوردۀ برکسیت و چپ‌گرایان نوستالژیک عینِ همدیگر ابراز می‌شود.حتی تفکر شتاب‌گرای بزرگ، نیک لند، که اکنون ۵۵ساله است، شاید در حال تعدیل باشد. از سال ۲۰۱۳، او به یک پیشوا برای جنبش راست افراطی مستقر در آمریکا، یعنی نوواپس‌گرایی۳۲، بدل شده است، یا اِن.آر.ایکس، که این جنبش اغلب خود را با این نام می‌خواند. نوواپس‌گرایان معتقدند به جایگزینی بوروکراسی‌های دولتی و دموکراسی و دولت‌ملت‌های مدرن، با دولت‌شهرهای استبدادی، که در وبلاگ‌های نوواپس‌گرایانه همان‌قدر شبیه به پادشاهی‌های قرون‌‌وسطاییِ آرمانی هستند که درون‌بوم‌هایی مدرن نظیر سنگاپور.در سال ۲۰۱۳، لند یک مقالۀ طولانی آنلاین دربارۀ این جنبش نوشت که با مبالغه‌های مرسوم او «روشنگری تاریک»۳۳ نام نهاده شده بود. این مقاله وسیعاً به‌عنوان یکی از متون بنیان‌گذار واپس‌گرایی در نظر گرفته شده است. لند اکنون استدلال می‌کند که واپس‌گرایی، همانند ترامپ و برکسیت، چیزی است که شتاب‌گرایان باید از آن پشتیبانی کنند، برای آنکه پایان وضع موجود را تسریع نمایند. بااین‌حال، ری براسیر، تحلیلگر شتاب‌گرایی، این استدلال را قانع‌کننده نمی‌داند: «نیک لند از این برهان که ’سیاست مرده است‘، در ۲۰ سال قبل، امروز به این سخنان واپس‌گرایانۀ استاندارد و کاملاً کهنه رسیده است.» نوواپس‌گرایی به تکنولوژی ایمان دارد و در سیلیکون ولی نیز پیروانی دارد، اما، از دیگر جهات، برای شتاب‌گرایان آرمانی عقب‌گرا به نظر می‌رسد، بنابراین بقیه نمی‌توانند با آن متحد شوند.بدون یک سرمایه‌داری پویا که بتوان از آن تغذیه کرد، آن‌چنان‌که دلوز و گتاری در اوایل دهۀ هفتاد داشتند، و فیلسوفان وارویک در دهۀ نود داشتند، به نظر می‌رسد که شتاب‌گرایی صرفاً به‌سوی کوچه‌های بن‌بست می‌شتابد. بنجامین نویس، در کتاب خود که در سال ۲۰۱۴ دربارۀ این جنبش منتشر شد، یعنی سرعت‌های زیان‌بار۳۴، شتاب‌گرایی را به ارائۀ راه‌حل‌هایی «نادرست» برای معضلات اقتصادی و تکنولوژیک کنونی متهم می‌کند. نویس می‌نویسد، از چشم‌انداز شتاب‌گرایی، پیشرفت به‌سوی آینده‌ای بهتر «همواره نوید داده می‌شود و همواره صرفاً دسترسی‌ناپذیر است».در سال ۱۹۷۰، نویسندۀ آمریکایی الوین تافلر، مبلّغ خویشاوندِ فکریِ بازیگوش‌ترِ شتاب‌گرایی، یعنی آینده‌پژوهی، شوک آینده۳۵ را منتشر کرد، کتابی دربارۀ ظرفیت‌ها و خطرات تکنولوژی نوین. تافلر آمدن قریب‌الوقوع هوش مصنوعی، سرمازیستی۳۶، شبیه‌سازی موجودات زنده و کارکردن ربات‌ها در پشت میزهای ثبت اطلاعات در فرودگاه‌ها را پیش‌بینی می‌کند. یک فیلم مستند از این کتاب، با صدای کمی اغراق‌آمیز اورسن ولز که بر روی تصویر قرار داده شده، چنین نتیجه می‌گیرد: «آهنگ تغییر شتاب می‌گیرد، ما در میانۀ یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های تاریخ زندگی می‌کنیم، زایش یک تمدن جدید.»مدت کوتاهی پس از آن، بحران نفتی سال ۱۹۷۳ رخ داد. سرمایه‌داری جهانی دوباره تقریباً به‌مدت یک دهه شتاب نگرفت. ما برای بیشتر آنچه تافلر از «تمدن جدید» نوید داده است هنوز منتظر هستیم. اما، به ‌هر ترتیب، شوک آینده میلیون‌ها نسخه فروش کرده است. شاید روزی یک شتاب‌گرا نیز چنین کند.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را اندی بکت نوشته است و در تاریخ ۱۱ مۀ ۲۰۱۷ با عنوان «Accelerationism: how a fringe philosophy predicted the future we live in» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. این نوشتار برای نخستین‌بار با عنوان «تاریخِ شتاب‌گرایی: از پرستش تکنولوژی تا قارقار‌کردن در کنفرانس دانشگاهی» و با ترجمۀ علی برزگر در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ آبان ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** اندی بکت (Andy Beckett) در دانشگاه آکسفورد تاریخ معاصر خواند و سپس تحصیلات خود را در رشتۀ روزنامه‌نگاری پی گرفت. بکت از سال ۱۹۹۷ برای گاردین گزارش‌های ویژه می‌نویسد و روزنامه‌نگاری تحقیقی می‌کند. او تاکنون سه کتاب نوشته است که هر سۀ آن‌ها تحسین فراوان منتقدان را برانگیخته است، مشهورترین کتاب او وقتی چراغ‌ها خاموش شدند: بریتانیا در سال‌های دهۀ هفتاد (When the Lights Went Out: Britain in the Seventies) نام دارد.[۱] حدود ۱۰۰ هزار هیپی در سال ۱۹۶۷ در سان‌فرانسیسکو گرد هم آمدند و پس از این رخداد جنبش هیپی به شهرت فراگیر دست یافت [مترجم].[۲] Lord of Light[۳] automation[۴] protectionism: سیاست اقتصادی جلوگیری از تجارت بین کشورها از طریق وضع تعرفه بر کالاهای وارداتی، محدودسازی حجم واردات و شماری دیگر از ضوابط دولتی [مترجم].[۵] Accelerate: The Accelerationist Reader#[۶] No Speed Limit[۷] Italian futurist movement: جنبشی اجتماعی و هنری در ایتالیا در اوایل قرن بیستم که بر سرعت، تکنولوژی، خشونت و اشیایی نظیر خودروها و هواپیماها تأکید داشت [مترجم].[۸] ?How far is too far[۹] Fanged Noumena[۱۰] millenarian: اعتقاد به وقوع تغییری مهم در جامعه که پس از آن همه چیز دگرگون خواهد شد [مترجم].[۱۱] Anti-Oedipus[۱۲] Libidinal Economy[۱۳] A Thousand Plateaus[۱۴] Zeroes and Ones[۱۵] Wired[۱۶] New Labour: دوره‌ای از تاریخ حزب کارگر انگلیس از میانۀ دهۀ ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۰ تحت رهبری تونی بلر و گوردن براون [مترجم].[۱۷] Cybernetic Culture Research Unit (CCRU)[۱۸] yin and yang: دو اصل متضاد و مکمل جهان هستی در نگرش چین باستان و تائوئیسم [مترجم].[۱۹] Neuromancer: رمانی که در سال ۱۹۸۴ به ‌قلم ویلیام گیبسون منتشر شد و دربارۀ اینترنت و هوش مصنوعی بود [مترجم].[۲۰] Andy Warhol’s Factory: نام کارخانه همان نام استودیوی هنرمند معروف آمریکایی اندی وارهول بود [مترجم].[۲۱] microbiotics : موجودات میکروسکوپی [مترجم].[۲۲] Swarmachines[۲۳] سبکی از موسیقی الکترونیک [مترجم].[۲۴] یک نوت پایه یا زیربنایی ممتد که تقریباً در سراسر طول قطعۀ موسیقی شنیده می‌شود [مترجم].[۲۵] blips: صداهای کوتاه و تیز در دستگاه‌های الکترونیکی [مترجم].[۲۶] DJ: گرداننده یا مجری یک برنامۀ موسیقی [مترجم].[۲۷] Virtual Futures[۲۸] Heart of Darkness[۲۹] Apocalypse Now[۳۰] Manifesto for an Accelerationist Politics[۳۱] Inventing the Future[۳۲] neoreaction[۳۳] The Dark Enlightenment[۳۴] Malign Velocities[۳۵] Future Shock[۳۶] cryonics: دانشی نوبنیاد است که در آن، با پایین‌آوردن دمای بدن انسان یا جانوران، سعی در سالم نگه‌داشتن بدن برای آینده می‌کنند [مترجم]. ]]> اندی بکت اقتصادوجامعه Mon, 13 Nov 2017 04:37:33 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6de1giaw.html تاریخِ «توجه» و «بی‌توجهی» http://tarjomaan.com/vdcd.90j2yt05fa26y.html ایان — ظهور اینترنت و دسترسی گسترده به فناوری دیجیتال، باعث شده است وسطِ منابع بی‌پایانی از حواس‌پرتی احاطه شویم: متن‌ها، ایمیل‌ها و پست‌های اینستاگرامیِ دوستانمان، ویدیوها و موسیقی‌ها، اخبارِ دائماً در حال تغییرِ بازار سهام، اخبار و اخبار بیشتر. می‌شود برای آن که به کارمان برسیم، تلاش کنیم که جریان دیجیتال را خاموش کنیم، اما انجام این کار دشوار است، آن‌هم وقتی به اضطراب فومو۱ مبتلا هستیم، ترسِ مدرنِ ازدست‌دادن. برخی افراد فکر می‌کنند که ارادۀ ما به این دلیل این‌قدر ضعیف است که مغزمان بر اثر هیاهوی دیجیتال آسیب دیده است. اما سرزنش فناوری به‌خاطر افزایش بی‌توجهی نابجا است. تاریخ نشان می‌دهد که اضطراب به علتِ نوآوری‌های جدید تشدید نمی‌شود، بلکه بر اثر تهدیدی تشدید می‌شود که این نوآوری، هر چه می‌خواهد باشد، بر مرجعیت‌های اخلاقی زمانه تحمیل می‌کند. بی‌توجهی به‌مثابۀ تهدیدی اجتماعی نخستین بار در اروپای قرن هجدهم ظهور کرد، در طول دورۀ روشنگری، درست هنگامی که منطق و علمْ دین و اسطوره را نقد می‌کردند. واژه‌نامۀ انگلیسی آکسفورد یک مدخل را در سال ۱۷۱۰ از نشریۀ تاتلر به‌عنوان نخستین ارجاع به این واژه ذکر می‌کند، که بی‌توجهی را با تنبلی پیوند می‌دهد؛ هر دو به‌عنوان مفاسدی اخلاقی با اهمیت اجتماعی جدی نشان داده می‌شوند.فیلسوفان و علمای اخلاقی که در صف مقدم فرهنگ‌سازی بودند، «عادتِ بی‌توجهی» را نه صرفاً یک ضعف اخلاقی مجزا، بلکه منشأ دیگر مفاسد توصیف می‌کردند. جیمز بیتی، فیلسوف اخلاق اسکاتلندی، که با بیان اضطراب‌های اخلاقی زمانۀ خود شهرت یافته بود، در رساله‌ای در باب حقیقت۲ (۱۷۷۰)، بی‌توجهی را منشأ «عادات تبهکارانه‌ای» در نظر می‌گیرد که «قوۀ اخلاق را تنزل می‌دهند». او اظهار می‌کند که «ما دچار بسیاری از عادات بد شده‌ایم، که اگر خوب توجه کرده بودیم، می‌توانستیم از آن‌ها پرهیز کنیم». بیتی بی‌توجهی را با «نامهربانی و ناخرسندی» پیوند می‌دهد و هشدار می‌دهد که اگر به این عادت بد فرصت بال و پر پیداکردن بدهیم، نظم اجتماعی فرو خواهد پاشید.در انگلستان، مفسران ادبی قرن هجدهم، نظیر ریچارد استیل، یکی از بنیانگذاران روزنامۀ گاردین، و ساموئل جانسونِ اخلاق‌گرا و مقاله‌نویس، بی‌توجهی را نشانه‌ای از «شیوۀ تفکرِ بی در و پیکر» در نظر می‌گرفتند. آن‌ها روش‌هایی را برای مقابله با «شتابزدگی ذهن» توصیه می‌کردند؛ شتابزدگی‌ای که «برخی روح‌های پرمشغله گرفتاری هستند».یکی از پر ارجاع‌ترین توصیه‌نامه‌ها دربارۀ مسئلۀ بی‌توجهی در قرن هجدهم چنین نام داشت: عناصر تربیت مؤدبانه: گلچینی دقیق از میان نامه‌های جناب فیلیپ دورمر استنهوپ فقید، اِرل چسترفیلد، به پسرش۳ (۱۷۷۴). چسترفیلد در مارس ۱۷۴۶ چنین می‌نویسد: «از دیدگاه من، هیچ چیزی بیشتر از بی‌توجهی و حواس‌پرتی، توهین به جمع به شمار نمی‌رود». او در نامه‌ای به تاریخ ژانویۀ ۱۷۵۲، بی‌توجهی را با «تنبلی ذهن» برابر می‌داند و ادعا می‌کند که هر دوی آن‌ها «دشمنان معرفت» هستند. محور واحد اندیشه‌های چسترفیلد دربارۀ این مفسده آن است که ناتوانی در توجه، نظم اخلاقی و سلسله‌مراتب اجتماعی را از بین می‌برد.در واقع، فرهنگ دورۀ روشنگری، توجه را به‌عنوان مهم‌ترین قوۀ ذهنی برای به‌کارگیری عقل ارج می‌نهاد. مایکل هاگنرِ مورخ در مقالۀ «کوشش برای ارائۀ تاریخچۀ توجه در فرهنگ و علم»۴ (۲۰۰۳) استدلال می‌کند که در پایان قرن هجدهم، «توجه به چیزی بیش از استعاره‌ای مناسب برای اهداف روشنگرانه تبدیل شد». توجه در آن دوره به‌عنوان بستر آموزش و پیش‌زمینۀ توسعۀ اخلاقی و روحی نیز در نظر گرفته می‌شد.فیلسوف فرانسوی کلود آدرین هلوسیوس، توجه را به‌عنوان منشأ مهم روشنگری در نظر می‌گرفت. او در کتاب در باب ذهن یا مقاله‌هایی در باب ذهن و قوای مختلف آن۵ (۱۷۵۸)، «توجه مستمر» را با «ذهن‌های برتر» پیوند می‌دهد. بااین‌حال، برخلاف اغلب دیگر ستایندگان توجه، این اندیشمند خداناباور رادیکال، به گرایش جامعه برای محکوم‌کردن بی‌توجهی به‌عنوان مفسده‌ای اخلاقی با انتقاد می‌نگریست. او قبل از آن که این آیین کنترل اخلاقی را رد کند، می‌پرسد: «بازنمایی بی‌وقفۀ بی‌توجهی مردم به‌مثابۀ نوعی جرم، چه اهمیتی دارد؟»توجه همچون دستاوردی اخلاقی ترویج می‌شد که برای پرورش شخصیت سالم ضروری بود. توماس رید، فیلسوف، مهم‌ترین مبلّغ آموزۀ «عقل سلیم» در اسکاتلندِ قرن هجدهم، در مقالاتی در باب قدرت‌های فعال ذهن بشر۶ (۱۷۸۸)، استدلال می‌کند که «قوانینی اخلاقی در باب توجه وجود دارد» که «بداهت آن‌ها کمتر از اصول موضوعۀ ریاضیات نیست». قوانین اخلاقی توجه مستلزم پرورش و آموزش بودند و وظیفۀ آموزش‌دهندگان آن بود که اطمینان حاصل کنند که جوانان در برابر کسب «عادات بی‌توجهی» محافظت می‌شوند. بی‌توجهی به‌طور روزافزون به‌منزلۀ مانعی در برابر اجتماعی‌شدن جوانان نگریسته می‌شد.مقابله با عادت بی‌توجهی در بین کودکان و جوانان به دغدغۀ اصلی آموزش و پرورش در قرن هجدهم تبدیل شد. آموزش‌دهندگان همواره در رابطه با جلب توجه کودکان دغدغه داشته‌اند اما این دغدغه در قرن هجدهم از اهمیتی بی‌سابقه برخوردار شد. توجه برای پرورش ذهن استدلال‌گر و همچنین برای توسعۀ اخلاقی و روحی مهم شمرده می‌شد. کتاب‌های راهنما برای والدین، نظیر آموزش عملی۷ (۱۷۹۸) به‌قلم ماریا اِجورث، تأکید داشتند که پرورش تمرکز و توجهْ مستلزم کوشش و مهارت است.در بحبوحۀ گرامیداشت توجه در مقامِ نوعی فضیلت، آموزش‌دهندگان، مفسران دینی و متخصصان پزشکی پیوسته دربارۀ مضرات اخلاقی بی‌توجهی ابراز نگرانی می‌کردند. از اواخر قرن هجدهم به این سو، اضطراب‌ها دربارۀ «عادت بی‌توجهی» به‌شکل روزافزون در مقامِ نوعی بیماری اخلاقی بازنمایی می‌شد. پزشک آلمانی، ملچیور آدام وایکارد، در کتاب درسی خود در سال ۱۷۷۵، عارضه‌ای را تشخیص می‌دهد که آن را «فقدان توجه» می‌نامد. توصیف او پیوسته بین نقایص اخلاقی و پزشکی جابه‌جا می‌شود. از دیدگاه وایکارد، افراد بی‌توجه فاقد پایداری و منش اخلاقی لازم برای تمرکز هستند. آن‌ها «افرادی بی‌ملاحظه، بی‌دقت، دمدمی مزاج و خوش‌گذران توصیف می‌شدند». افرادی نسبتاً نابالغ، بی‌پروا و اعتمادناپذیر ترسیم می‌شدند.وایکارد اعتقاد داشت که روش‌های ضعیف فرزندپروری منشأ بیماری بی‌توجهی است و این عارضه در بین جوانان نسبت به افراد مسن‌تر شیوع بیشتری دارد. برای درمان ذهن بی‌توجه، او گونه‌ای قرن هجدهمی از پرورش شخصیت را پیشنهاد کرد. استفاده از شیر ترش، پودر فولاد و سواری بر پشت اسب را نیز تجویز کرد.نخستین کتاب دربارۀ بیماری بی‌توجهی به زبان انگلیسی، کاوشی در باب ماهیت و خاستگاه آشفتگی ذهنی۸ (۱۷۹۸) به قلم الکساندر کریچتون بود. از دیدگاه کریچتون، اختلال بی‌توجهی «متعلق به حوزۀ پزشکی بود» اما تحت تأثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی قرار داشت. او مدعی بود که توجه می‌تواند به‌طور نامطلوبی تحت تأثیر آموزش ضعیف، فقدان انگیزه و عوامل خانوادگی قرار بگیرد. هم بی‌توجهی از روی عادت و هم استفادۀ بیش از حد از توجه می‌تواند توانایی تمرکز را تا آنجا تضعیف کند که به نوعی بیماری ذهنی تبدیل شود. کریچتون اظهار می‌کرد آن‌هایی که از نقص توجه رنج می‌برند با «درجه‌ای غیرطبیعی از ناآرامی ذهنی» برانگیخته می‌شوند. او می‌نویسد آن‌هایی که از این عارضۀ ناتوان‌کننده رنج می‌برند، «دارای نام خاصی برای وضعیت احساسات خود هستند»؛ آن‌ها «می‌گویند دچار بی‌قراری شده‌اند».در طول قرن نوزدهم، حالت بی‌توجهی کاملاً به امری اخلاقی تبدیل شد. بی‌توجهی چون تهدیدی برای پیشرفت صنعتی، توسعۀ علمی و رفاه نگریسته می‌شد. اقتصاددان سیاسی اسکاتلندی ویلیام پلیفر، اتفاق نظر غالب بر سر این موضوع را در جملۀ زیر خلاصه می‌کند:تنزل منش اخلاقی و از دست‌رفتن توجه به اصول بنیادینی که رفاه و امنیت جامعه به آن‌ها وابسته است، که هر دوی این مشکل‌ها همراه با ثروت پدید می‌آیند؛ قدرتمندترین عوامل در سقوط ملل.پلیفر حتی مدعی بود که در فرانسه، «بی‌توجهی اشراف به وظیفۀ خود یکی از علل انقلاب بود».در پایان قرن نوزدهم، بی‌توجهی یکی از نشانه‌های انحطاط نژادی به شمار می‌رفت. منتقد اجتماعی، ماکس نورداو، در اثر کلاسیک خود در پایان قرن نوزدهم با عنوان انحطاط۹ (۱۸۹۵)، هشدار می‌دهد که «فعالیت مغزی افراد دیوانه و منحط، بدون نظارت و بدون کنترل توجه، بوالهوسانه و بدون قصد یا هدف است».در واقع، تا دهۀ ۱۹۷۰، هنگامی که تشخیص پزشکیِ منطقیِ اختلال نقص توجه۱۰ یا اِی.دی.دی وارد گفتمان غالب شد و از آن برای فهم یک زیرگروه با یک ناتوانی واقعی استفاده شد، معمولاً عارضۀ اجتماعی شایع بی‌توجهی اساساً به‌عنوان عارضۀ کنترل اخلاقیِ ناقص بازنمایی می‌شد. درس‌گفتارهای پیشگامانۀ جورج استیل در باب «برخی عارضه‌های روانی غیرعادی در کودکان»۱۱ (۱۹۰۲) بر صفاتی منفی نظیر «کینه‌توزی-بی‌رحمی، حسادت، قانون‌شکنی، فریبکاری، ویرانگری-شیطنتِ بی‌دلیل، بی‌شرمی- بی‌حیایی، بی‌اخلاقی جنسی، و شرارت» متمرکز بود. تأثیر این عقیده هرگز از بین نرفته است. در واقع، این عقیده زیربنای کتاب مگی جکسون با عنوان حواس‌پرت: زوال توجه و ظهور عصر تاریک۱۲ (۲۰۰۸) است همراه با ادعاهای آن مبنی بر این که توجه «حیوانِ درونِ ما را رام می‌کند» و «عنصری ضروری برای داشتن وجدان» است.در دهه‌های اخیر شاهد چرخشی چشمگیر در مفهوم‌سازی از بی‌توجهی هستیم. برخلاف قرن هجدهم که بی‌توجهی به‌مثابۀ امری غیرعادی در نظر گرفته می‌شد، امروز بی‌توجهی اغلب به‌عنوان حالت عادی نشان داده می‌شود. عصر کنونی اغلب همچون عصر حواس‌پرتی توصیف می‌شود، و بی‌توجهی دیگر مثلِ عارضه‌ای ترسیم نمی‌شود که افراد اندکی دچار آن هستند. امروزه، زوال توانایی آدمی برای توجه را همچون مسئله‌ای وجودی ترسیم می‌کنند که با آثار بنابر ادعا مخربِ جریانِ دیجیتالِ اطلاعات پیوند دارد؛ جریان اطلاعاتی که بی‌وقفه بر سر راه ما هجوم می‌آورد. نیکولاس کار در کتاب کم‌عمق‌ها: اینترنت چگونه در حال تغییر شیوه‌ای است که می‌خوانیم، می‌اندیشیم و به یاد می‌آوریم۱۳ (۲۰۱۰)، ادعا می‌کند: «اینترنت توجه ما را جلب می‌کند فقط برای آنکه آن را پراکنده سازد». از دیدگاه دنیل لویتین، عصب‌شناسِ آمریکایی، حواس‌پرتی‌های جهان مدرن واقعاً می‌تواند به مغز ما آسیب بزند.باوجوداین، نگرانی‌های اخلاقی‌ای که همواره زیربنای دغدغۀ خاطر جامعه دربارۀ بی‌توجهی بوده، هنوز هم در پس‌زمینه نهفته است. همان‌طور که منتقد ادبی آمریکایی سون بیرکرتس اخیراً اذعان کرده است: «آنچه می‌دانم این است که واژه‌های توجه و اخلاقی با فوریتی شدید همراه هم به ذهن من خطور می‌کنند».این چیزها برای هر مورخی معنادار است. بی‌توجهی، در طول تاریخ خود، نوعی امعان نظر دربارۀ نگرانی‌های مربوط به مرجعیتِ اخلاقی به شمار می‌رفته است. امعانِ نظری که تغییرشکل داده و موجه جلوه می‌کرده است. کشف آن در قرن هجدهم شگفت‌انگیز نیست. روحیۀ فکری عصر خِرَد، حقایق مقدس سنت را رد می‌کرد و اصرار داشت که استدلال‌ها باید مبتنی بر شواهد و منطق باشند.همان‌طور که معلمان در طول تاریخ می‌دانند، جلب توجه جوانان همواره یک‌جور چالش است. اما هنگامی که مرجعیتِ اخلاقیِ حاکم بر جوانان دستمایۀ کشمکش شود، این مسئله که چه کسی توجه آن‌ها را جلب خواهد کرد، به مسئله‌ای اضطراری تبدیل خواهد شد. این یکی از دلایلی است که فیلسوفان اخلاق به مسئلۀ بی‌توجهی روی آوردند. این نکته‌ای بود که جان دیویی در روان‌شناسی کوشش۱۴ (۱۸۹۷) به آن اذعان کرده و گفت ما وقتی از توجه آگاه می‌شویم که جامعه با ادعاهای رقیب برای آن روبه‌رو است. بنابراین اگرچه بی‌توجهی به‌عنوان قطب مخالف توجه بازنمایی می‌شود، سودمندتر آن است که موضوع حواس‌پرتی را نوعی نگرانی دربارۀ عدم توجه مردم به آن چیزی بدانیم که به‌عنوان کانون مشروع توجه بازنمایی می‌شود. این نگرانی همچنین بیانگر ترسی است مبنی بر این‌که فردِ بی‌توجه ممکن است به سنت‌های فرهنگی و متون نادرست، بیش از حد، توجه کند. این نکته را شری ترکل که در ام.آی.تی رابطۀ انسان با جهان آنلاین را مطالعه می‌نماید، تأیید می‌کند. ترکل در کتاب بازپس‌گیری گفتگو: قدرت مکالمه در عصر دیجیتال۱۵ (۲۰۱۵) می‌نویسد چیزهای زیادی با «توجه در معرض خطر قرار می‌گیرند» زیرا «این که توجه را کجا صرف می‌کنیم، شیوه‌ای است که نشان می‌دهد به چه چیزی ارزش می‌نهیم».تصورِ عصرِ حواس‌پرتی مرتبط است با تردید ما در پاسخ به این پرسش که «توجه به که و به چه». اضطراب‌های تغییرشکل‌یافته دربارۀ مرجعیتِ اخلاقی که در شکلِ وسواس نسبت به حواس‌پرتیِ محصولِ تکنولوژی در کودکان و جوانان بروز می‌یابد، ابعادی نامعقول پیدا کرده است. بااین‌حال، همان‌طور که بیشترِ ناظرانِ آگاه می‌دانند، کودکانی که به معلمان خود بی‌توجه هستند، اغلب نسبت به پیام‌های متنی‌ای که دریافت می‌کنند به‌شکلی وسواس‌گونه توجه دارند. شکوۀ دائم دربارۀ جوانان بی‌توجه در جهان انگلیسی-آمریکایی را می‌توان به‌منزلۀ نشانه‌ای برای مسائل مرتبط با اِعمال اقتدار بزرگسالان تفسیر کرد.اغلب ناکامی در الهام‌بخشی و جلب تخیلِ جوانان، به حالت بی‌توجه ذهنی آن‌ها نسبت داده می‌شود. اغلب اوقات مربی‌های آموزش و پرورش، در واکنش به این وضعیت، رویکردی تقدیرگرایانه در پیش می‌گیرند که با عادات خواندنِ بدونِ توجه که در نسل دیجیتال مفروض گرفته می‌شود، همراه است. این الگو در آموزش عالی آشکار است. طبق این الگو، بنا به فرض که دیگر از دانشجویان نمی‌شود توقع داشت که متون طولانی و دشوار را بخوانند یا به سخنرانی‌های جدی در کلاس توجه کنند، به تطابق مواد درسی با ذهنیت بی‌توجه نسل دیجیتال منجر شده است. دعوت به تغییر محیط آموزشی برای آن که «مناسب دانشجو شود»، در آموزش عالی به امری رایج تبدیل شده است.این واکنش چقدر متفاوت است با واکنش فیلسوفان اخلاقی نظیر دوگالد استیوارت که مسئلۀ دانشجوی بی‌توجه دغدغۀ آن‌ها نیز هست. استیوارت، نویسندۀ کتاب کلیات فلسفۀ اخلاق: برای استفادۀ دانشجویان در دانشگاه ادینبورو۱۶ (۱۷۹۳)، بر این باور بود که از طریق آموزش اخلاقی می‌توان بر مسئلۀ بی‌توجهی فائق آمد. برخلاف برخی متخصصان دانشگاهی معاصر، او «عادت اولیۀ بی‌توجهی» را مسئله‌ای در نظر می‌گرفت که باید حل شود نه اینکه واقعیتی تغییرناپذیر در وجود آدمی باشد. هلوسیوس عمیقاً اعتقاد داشت که هر کسی توان آن را دارد که «توجه مداوم» و «پیروزی بر تنبلی» را به دست آورد.متأسفانه، خوش‌بینی هلوسیوس موجب دمیدن در نوعی روحیۀ تسلیم شده است. توجه همچنان امری مطلوب دانسته می‌شود که دستیابی به آن تقریباً ناممکن است. آن‌چنان که یکی از این روایت‌های جنجالی هشدار می‌دهد (به بخش‌های پیشین نگاه کنید): «زوال همه‌گیر توجه نشانۀ قطعی عصری تاریک و قریب‌الوقوع است». تقدیرگراییِ نهفته در این شکوه هلوسیوس را پریشان حال می‌کرد.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را فرانک فوردی نوشته و در تاریخ ۱ آوریل ۲۰۱۶ با عنوان «The ages of distraction» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۱ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «تاریخِ ’توجه‘ و ’بی‌توجهی‘» و ترجمۀ علی برزگر منتشر کرده است.** فرانک فوردی (Frank Furedi) جامعه‌شناس و مفسر اجتماعی است. او استاد اسبق جامعه‌شناسی در دانشگاه کنت است و تألیفِ ۱۷ کتاب را در کارنامۀ خود دارد. آخرین کتاب او چه بر سر دانشگاه آمده است؟ (?What’s Happened to the University) نام دارد.[۱] FOMO (fear of missing out): اضطراب از دست دادن اخبار و مطالب در شبکه‌های اجتماعی [مترجم].[۲] An Essay on Truth[۳] The Elements of a Polite Education: Carefully Selected from the Letters of the Late Honourable Philip Dormer Stanhope Earl of Chesterfield, to his Son[۴] Toward a History of Attention in Culture and Science[۵] De l’esprit or Essays on the Mind, and its Several Faculties[۶] Essays on the Active Powers of the Human Mind[۷] Practical Education[۸] An Inquiry into the Nature and Origin of Mental Derangement[۹] Degeneration[۱۰] attention deficit disorder[۱۱] Some Abnormal Psychical Conditions in Children[۱۲] Distracted: The Erosion of Attention and the Coming Dark Age[۱۳] The Shallows: How the Internet is Changing the Way We Read, Think and Remember[۱۴] The Psychology of Effort[۱۵] Reclaiming Conversation: The Power of Talk in the Digital Age[۱۶] Outlines of Moral Philosophy: For the Use of Students in the University of Edinburgh ]]> فرانک فوردی اقتصادوجامعه Sun, 12 Nov 2017 04:53:41 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.90j2yt05fa26y.html رمزگشایی از میراث جنجالی فروید http://tarjomaan.com/vdci.wavct1ayybc2t.html نیویورک مگزین — در ۲۴ ژانویۀ ۱۸۹۵، در نامه‌ای که نزدیک به نود سال منتشر نشده بود، زیگموند فروید با نگرانی دربارۀ آزمایش خطرناکی نوشت که تصمیم گرفته بود انجامش دهد. برای دوستش ویلهلم فلیس، که مسئولیت انجام این جراحی را برعهده داشت، این‌طور نوشت: «الان فقط یک هفتۀ دیگر به این عمل مانده. دانش پزشکیِ اندکم دوباره بر دوشم سنگینی می‌کند».بیماری که تحت معالجۀ فروید بود اِما اکشتاین نام داشت، خانمی از یک خانوادۀ شناخته‌شدۀ وینی که وقتی روانکاوی با فروید را شروع کرد حدوداً ۲۷ ساله بود. شکایتش دلدرد و مسائل مربوط به عادت ماهانه بود که حتی راه رفتن را برایش دشوار کرده بود. فروید و فلیس معتقد بودند دردهای اکشتاین به خودارضایی‌اش مربوط می‌شود، مسئله‌ای که اِما در جلسات روانکاوی با فروید مطرحش کرده بود. جلسات اِما با فروید مسیر منطقیِ شک‌برانگیزی داشت. راه‌حل فروید و فلیس به‌طرز عجیبی بی‌سابقه بود. فلیس بعدها با اشاره به دردهای عادت ماهانۀ اکشتاین نوشت: «دخترانی که خودارضایی می‌کنند معمولاً از قاعدگیِ دردناک رنج می‌برند. در چنین مواردی، درمانِ از راه بینی تنها زمانی موفقیت‌آمیز خواهد بود که آن‌ها واقعاً خودارضایی را کنار بگذارند».فروید معتقد بود اندام‌های تناسلی به بینی مرتبط‌اند، و «مسائل جنسی»، خصوصاً خودارضایی، علت‌های اصلی بیماری‌های نوروتیک هستند، و این مسائل را گاهی می‌توان با جراحیِ از راه بینی حل کرد. بیشترِ همعصران فروید، به استثنای فلیس، این نظریه را بی‌منطق و به‌طور بالقوه آسیب‌زا یافتند. حتی فروید هم، با توجه به نامه‌ای که در ۱۸۹۵ نوشته، به دانش پزشکی خود شک کرده بود. بااین‌حال، یقین او بر شکش می‌چربید.این جراحی دست‌آخر شکست خورد. در ۴ مارس ۱۸۹۵، تقریباً یک ماه بعد از عمل جراحیِ اکشتاین، فروید به فلیس نامه نوشت و از مشکلاتِ پس از عمل گفت: «اوضاع اکشتاین هنوز ناخوشایند است. خون‌ریزی زیادی دارد، شاید به این دلیل که مهرۀ استخوانش به اندازۀ یک هلر [سکه‌ای کوچک] بیرون زده است؛ دو کاسه پر از چرک جمع شده». اکشتاین از این عمل جان سالم به در برد، اما فروید، با پافشاری روی نظریه‌ای که پایۀ علمی نداشت، نزدیک بود او را بکشد.شاید تعجبی نداشته باشد که حدوداً به‌مدت یک قرن تقریباً هرگونه اشاره به این جراحی، و به‌طور کلی به اِما اکشتاین، از مجموعۀ رسمیِ نامه‌های فروید حذف شد. اوضاع به همین منوال بود تا اینکه آنا فروید، دختر فروید و حافظِ وفادارِ میراث فروید، جفری‌ ام. ماسون را استخدام کرد تا چاپ کامل‌تری از مکاتبات فروید و فلیس منتشر کند (نسخۀ خلاصه‌اش در سال ۱۹۵۴ منتشر شد.) و تازه آن موقع بود که این نامه‌ها دیده شد.آنا فروید دسترسی به بیش از ۷۵ هزار سند را برای ماسون فراهم کرد تا او تحقیقاتش را تکمیل کند. ولی ماسون سریعاً متوجه شد در این ماجرای تاریخی یک جای کار می‌لنگد. او در سال ۱۹۸۴ در آتلانتیک نوشت: «داشتم به چیزی پی می‌بردم که می‌توانست الگویی باشد برای ازقلم‌افتادگی‌هایی که به دست آنا فروید در چاپ خلاصه و اصلی صورت گرفته بود. در نامه‌هایی که بعد از سپتامبر ۱۸۹۷ نوشته شده... تمام مواردی که مربوط به اغواهای جنسیِ دوران کودکی است حذف شده بودند. علاوه‌براین، هر نامی از اِما اکشتاین... حذف شده بود». زمانی که ماسون از آنا فروید پرسید چرا بخش‌های معینی را حذف کرده، آنا، بنا به نقلِ ماسون، «دقیقاً نمی‌دانست چرا». آنا تمایل ماسون به انتشار نامه‌ها را «به‌خوبی درک می‌کرد»، اما «بااین‌حال این نامه‌ها نباید منتشر می‌شد».ماسون می‌افزاید: «در مکالمه‌ای که با دیگر روانکاوهای نزدیک به خانوادۀ فروید داشتم، متوجه شدم که تصادفاً با چیزهایی مواجه شده‌ام که بهتر بود از آن‌ها صرف‌نظر کنم». ماسون، که به‌عنوان مدیر آرشیوهای فروید جانشین کورت السلر شده بود، بعد از اینکه موضوع این نامه‌ها را با آنا فروید مطرح کرد، اخراج شد.ماجرای تاریخیِ اکشتاین که دور از چشم‌ها نگه داشته شده بود، نظراتی که فروید دربارۀ خاطرات سرکوب‌شدۀ کودکی دربارۀ سوءاستفادۀ جنسی داشت، و نظریه‌هایش دربارۀ غدد لنفاوی سرآغازی شدند برای گره‌گشایی از میراث فروید. حدود دهۀ ۱۹۷۰، هنری النبرگرِ روان‌پزشک، فرانک کیوفیِ فیلسوف، و پل روزنِ تاریخ‌دان «جَنگ‌های فروید» را آغاز کردند: مجادله‌های سفت و سختِ آکادمیک دربارۀ مشروعیت فروید. منتقد رک‌گوی فروید، فریدریک کروز، استاد بازنشستۀ ادب‌پژوهی از دانشگاه برکلیِ کالیفرنیا و نویسندۀ کتاب اخیرِ فروید: شکل‌گیری یک توهم۱ می‌گوید: «تا پیش از این، گرهِ بسیاری از شک‌ها گشوده نشده بود. همعصران فروید گروهی از باهوش‌ترین‌ها و تیزترین‌ها بودند. اما در دهۀ ۱۹۷۰ بود که کل کاخ فرویدی‌ها شروع به فروریختن کرد». کروز در سال ۱۹۸۰ در جستارش با نام «تحلیل‌های روانکاوانه فسخ‌شدنی‌اند» در کامنتری و در سال ۱۹۹۳ در جستار بعدی‌اش با عنوان «فروید ناشناخته» در نیویورک ریویو آو بوکز بیش از پیش به این ادعا پر و بال داد که فروید دانشمندی شیاد و غیراخلاقی است، و درنهایت، تیر خلاص را به قلب میراث فروید زد.با همۀ این اوصاف، اگرچه نظریه‌های فرویدی‌ دیگر بخشی از جریان غالب نیست، اما خودِ فروید هنوز به‌طرزی باورنکردنی مشهور است، به‌طوری‌که شهرتش با شکسپیر برابری می‌کند. کافی است فکر کنیم که چگونه نظریه‌های او وارد ادبیات روزمره شد: مسائل پدری و مادری، نمادهای احلیلی، آرزوهای مرگ، لغزش‌های زبانی، رشد سرکوب‌شده، نگهداری مقعدی، و مکانیسم‌های دفاعی. جان کیلستروم، روان‌شناس و منتقد فروید، نوشته است: «بیش از آینشتاین یا واتسن یا کریک، بیش از هیتلر یا لنین، روزولت یا کندی، بیش از پیکاسو، الیوت، یا استراوینسکی، بیش از بیتل‌ها یا باب دیلن، تأثیر فروید بر فرهنگ مدرن عظیم و عمیق و بلندمدت بوده است».سؤال این است که چطور؟ چطور مردی که وارثانش پنبۀ ایده‌های او را به‌شدت زده‌اند همچنان توانسته تأثیر فرهنگیِ عمیقی بگذارد؟بخشی از جواب این است که میان نظریه‌های فروید و گرایش‌های ادبی و تاریخی ارتباط زیادی وجود دارد و همین ارتباط به نظریه‌های فروید جذابیت می‌دهد، طوری‌که انگار ایده‌های او حقایقی هستند که بعد از قرن‌ها از زیر خاک بیرون کشیده شده‌اند. برای مثال به نمایشنامۀ ادیپ سوفوکلس یا شاه لیر شکسپیر یا هملت فکر کنید. می‌بینید که فروید چگونه روان‌شناسی‌هایی که در این متونِ بنیادی نهفته بود را دریافت کرد و آن‌ها را به «علم» تبدیل کرد.با این کار، مجوزی علمی برای ایده‌هایش صادر کرد تا جای پایشان را در فرهنگ محکم کنند. نظریۀ عقدۀ ادیپِ او بعدها خودش را در رمان پسرها و عاشق‌های دیوید هربرت لارنس نشان داد. نظریه‌هایش دربارۀ تروما و لذت تبدیل شد به بخشِ انتقادیِ کاراکتر سپتیموس اسمیت در رمان خانم دَلُوِیِ ویرجینیا وولف. در حوزۀ نقد ادبی، پیتر بروکز ادعاهای فروید دربارۀ نمادگرایی رؤیا را به کار بست و ایده‌های فروید را در خواندن برای پی‌رنگ۲ ربط داد به ایده‌های خودش دربارۀ اینکه چگونه پی‌رنگِ همۀ رمان‌ها ریخته می‌شود. هارولد بلوم در اضطراب تأثیر۳ از عقدۀ ادیپ استفاده کرد تا همچشمی‌های شاعرانه را شرح دهد. در دهۀ ۱۹۴۰، منتقدی ادبی با نام لیونل تریلینگ به «خصوصیت شاعرانۀ» نظریه‌های فروید اشاره کرد. تریلینگ در کتابش، فروید و ادبیات۴، نوشت: نظریه‌های او از «رئالیسم تراژیکِ کلاسیک» سرچشمه گرفته است: «نگاهی که دنیای انسانی را برای هنرمند تنگ و ساده نمی‌کند بلکه، برعکس، آن را می‌گشاید و پیچ و تاب می‌دهد». فروید استاد کلمات و بینش‌های فرهنگی-اجتماعی بود. علم در مقابل نبوغ او سر تعظیم فرود می‌آورد.او گروه روابط عمومی بی‌نظیری هم داشت که از نام او بعد از مرگش حمایت می‌کرد. اگر این حمایت‌ها نبود، نام فروید دیگر چگونه می‌توانست با این همه نقد زنده بماند، نقدهایی مانند: اظهارات کروز در کتاب علم روان‌شناختی۵ در سال ۱۹۹۶: «به معنای واقعی کلمه، کل سیستم فرویدی با هر یک از مؤلفه‌های متعصبانه‌اش مزیت ویژه‌ای، از لحاظ علمی یا درمانی، ندارد»؛ یا در سال ۱۹۷۵ پیتر مداوار، زیست‌شناسی که جایزۀ نوبل برده بود، روانکاوی فرویدی را این‌گونه خطاب کرد: شعبده‌بازی با تعالیم فکریِ شگفت‌آور»؛ یا این واقعیت که در سال ۱۹۸۰ تقریباً هر اشاره‌ای به فرویدیسم از کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی (DSM) حذف شد. همان‌طور که کروز در شکل‌گیری یک توهم آورده است، در طول قرن گذشته، گروهی از اعضای خانوادۀ فروید، دوستان او، و آن‌ها که علاقه‌ای احساسی یا منفعتی اقتصادی داشتند، زمانِ قابل‌توجهی صرف کردند تا نامه‌های فروید را گزینش کنند، کمک‌های مالی زیرکانه بدهند و تاریخچه‌هایی بنویسند که فروید را در مقام دانشمندی شریف به تصویر بکشد: کسی که انسان‌ها را از اختلالات عصبی و خاطرات جنسیِ سرکوب‌شده آزاد کرد.اما خوشنامی او چرخه‌ای حشوآمیز است که به‌سختیِ می‌توان از آن نجات پیدا کرد: ممکن است بگویند چون فروید مشهور است، پس باید مهم هم باشد؛ و چون مهم است، پس باید سهم عظیم و ماندگاری در علم و روان‌شناسی داشته باشد. کروز می‌نویسد: «این‌طور مقدر بوده که فروید در میان ما، به‌عنوان تأثیرگذارترین فرزانۀ قرن بیستم، به قوت خود باقی بماند»؛ اما کروز همچنین استدلال می‌کند که اهمیت ظاهری فروید، بیش از هر کار دیگری که واقعاً کرده، مرهون گرایش‌های تاریخی اوست.کسانی که می‌خواهند از میراث فروید محافظت کنند باید قاطعانه‌ترین استدلال‌هایشان را نه روی تئوری‌های خاص فروید بلکه بر روی روش اندیشه‌اش استوار کنند. فروید به‌شیوه‌ای مبتکرانه علم و فرهنگ را به هم پیوند زد، کاری که راهِ اساساً جدیدی برای فهم جهان گشود. به گفتۀ مارک سولمز، استاد عصب‌روان‌شناسی در دانشگاه کیپ تاون و بنیان‌گذار رویکرد عصب‌روانکاوانه در درمان، «تئوری‌های فروید شالوده‌ای را بنا نهاد که مهم‌ترین دانش‌های جدید بر فراز آن بنا شد». او می‌گوید: «این واقعیت که نظریه‌های ۱۰۰ساله ابطال می‌شوند از اهمیت تئوری‌های او نمی‌کاهد. از این نظر، فروید هیچ فرقی با مثلاً نیوتن ندارد».طبق نظر ساموئل موین، استاد تاریخ و حقوق دانشگاه ییل، «فروید یک ’ابرمتفکر‘ بود. او ’روان‌شناس‘ نبود، بلکه اولین نظریه‌پرداز میان‌رشته‌ای میان طبیعت و فرهنگ، و همۀ زمینه‌های حیات فکری بود».او می‌افزاید: «دیگر هیچ‌کس چنین بلندپرواز نیست. دوران ما متخصصان را ترجیح می‌دهد، به‌خاطر اینکه متخصصان نتایج مطمئن‌تری به ما می‌دهند، به‌جای اینکه دیدگاه‌های باشکوه‌تری ارائه دهند، دیدگاه‌هایی که دانسته‌هایمان را با هم تلفیق می‌کنند، اگرچه احتمال اشتباهشان زیاد است». موین و همفکرانش استدلال می‌کنند که فروید یکی از بزرگ‌ترین روشنفکران عمومی تاریخ است، کسی که می‌خواست تا این رشته‌های علمی‌ای که تعدادشان سرگیجه‌آور است را در هم ببافد تا یکی از حیاتی‌ترین پرسش‌های بشر را پاسخ دهد. به همین دلیل است که، علی‌رغم این واقعیت که نظریه‌های فرویدی‌ها به کنجی دورافتاده از میدان علم پرتاپ شده‌اند، هنوز که هنوز است، فروید سزاوار جایگاه فرهنگی‌ای است که دارد. لی جف رئیس منتخب انجمن روانکاوان آمریکا می‌پرسد: «آیا جایی از کار فروید اشتباه بود؟» و پاسخ می‌دهد: «قطعاً. ولی او دستاوردهای درستی هم داشت که تعدادشان کم نیست». نظریه‌های فروید دربارۀ فرایندهای ذهنی ناهشیار، اهمیت دوسویه‌گرایی رفتاری و تعارض، اساس شخصیت‌های بالغ در کودکی، بازنمایی‌های ذهنی به‌عنوان مهارکنندۀ رفتارهای اجتماعی، و مراحل رشد روان‌شناختی امروزه همچنان مطرح‌اند. فروید همچنین، شاید بیش از هر کس دیگری، درک عمومی از جنسیت و تمایل را با برابردانستن تمایلات زن و مرد تغییر داد. علاوه‌براین، فروید تمایلات جنسی و انحرافات جنسی را در بستری «علمی» قرار داد و آن را از بستر عمدتاً مذهبی‌اش درآورد، بستری که عموماً روی آسیب‌های اخلاقی یا جرم‌های اصلیِ این تمایلات تمرکز می‌کرد. بنابراین نظریه‌های او اغلب به افراد اجازه می‌داد تا احساس راحتیِ بیشتری با تمایلات جنسیِ خود داشته باشند، و نشان می‌داد که این امیال جدای از هویت اصلی‌شان است.بااین‌حال دشوار است بتوانیم ادعا کنیم همۀ نظریه‌هایی که فروید بیش از همه به‌واسطۀ آن‌ها شناخته می‌شوند اصالتاً برای خودش باشد. برای مثال، روان‌پزشک فرانسوی پی‌یر ژانه پیشگام نظریۀ ذهن ناهشیار بود. بسیاری از مسائل وجود دارد که اشتباهات فروید را مشخص می‌کند یا غیرعلمی‌بودنشان را کشف می‌کند. تشخیص‌ها و جراحی روی اکشتاین خطایی آشکار است که وارثانش تلاش می‌کنند رویش سرپوش بگذارند؛ از این معروف‌تر اینکه نظریۀ او دربارۀ رؤیاها ضرورتاً هیچ مبنایی در دقت‌های علمی ندارد. فروید در تفسیر رؤیاها نوشته: «هر رؤیایی خودش را در قالب ساختاری روان‌شناختی نشان می‌دهد، پر از معنا، و بعضی از آن‌ها ممکن است تأویل شوند به موقعیتی خاص در فعالیت‌های روانیِ وضعیتِ بیداری». امروزه، افراد خیلی کمی به این فرضیۀ غیرقابل آزمون باور دارند.فروید اغلب رو به عقب کار می‌کرد، یعنی برای رفتارهای مختلف توجیهاتی «علمی» می‌یافت و سپس تلاش می‌کرد تا آن‌ها را «اثبات» کند. این منطق نیز علیه اثربخشی روان‌کاوی استدلالی معمول است. این استدلال می‌گوید روانکاوی بیشتر مثل اثر دارونمایی کار می‌کند، و مردم در برابرش واکنش نشان می‌دهند صرفاً به این دلیل که حس می‌کنند کسی دارد به حرفشان گوش می‌دهد، نه به دلیل اینکه توضیحی علمی ارائه می‌دهد. اما جف می‌گوید افول فرهنگی روانکاوی، پیشه‌ای که فروید تلاش کرد آن را وارد جریان غالب کند، به‌خاطر معیوب‌بودن خودِ این علم یا به‌خاطر قبول‌نداشتنِ بنیان‌گذارش نیست، بلکه دلیل ساده‌ای دارد و آن مسائل اقتصادی است. او می‌گوید: «روانکاوی سریع نیست و اغلب هم گران است. و ما اکنون در زمانۀ پیام‌های کوتاه و تمایل به راه‌حل‌های سریع زندگی می‌کنیم».درست است که برای درمانِ اضطراب و افسردگی داروهای نسبتاً ارزانی وجود دارد، اما سخت است که بتوان تعداد ساعات زیادی را که صرف روانکاوی می‌شود توجیه کرد. علاوه‌براین، به گفتۀ موین «به صرفِ اینکه روانکاوی در درمان روان‌پریشی شکست خورده... یا اینکه درمان‌های سریع‌تر و مطمئن‌تری وجود دارد، به معنای آن نیست که روانکاوی ابطال شده است» و چون چیزی کاملاً ابطال نشده به معنای این نیست که کاملاً درست است، و به نظر می‌رسد آسان‌تر این است که تنزل بسیار تند روانکاوری را به مسائل اقتصادی ربط دهیم. ضمن اینکه اندیشه‌های دائماً در حال تحول دربارۀ اعتبار روانکاوی نیز به همان اندازه در این مسئله نقش داشته‌اند.با اینکه نظریات فرویدی و خودِ فروید زیر فشار موشکافی و انتقادهای کمرشکن قرار گرفتند، اما تشکیلات او همچنان پابرجا ماند. شاید غیرممکن باشد که بشود فروید را برای همیشه و به‌کلی بی‌اعتبار کرد، اما برخی ممکن است چنین تلاشی بکنند. حتی کروز هم روزی فرویدی بود، پیش از اینکه قطع امید کند از اینکه نظریات فروید فاقد روش تجربی است و این واقعیت که روانکاوی همۀ تفسیرها را معتبر می‌شمارد. کروز می‌گوید که هر کسی که امروزه برای فروید اعتباری قائل می‌شود به این دلیل است که خودش را از «ارزیابیِ ادعاهای فروید» معاف می‌کند و «مزایای این شک» را تماماً کنار می‌گذارد و «شواهد غیرمنطقی و اشتباهات اخلاقی او» را به پای اعمالِ خودسرانۀ ذهنِ ناخودآگاه او می‌نویسد.کروز می‌گوید: «باورم این است که اگر دبیرستان‌ها کارشان را درست انجام دهند، بیشتر فارغ‌التحصیلان دبیرستان‌ها ظرفیت فهم فروید را دارند. این مسئله‌ای است که انجامش فواید آشکاری دارد». او اضافه می‌کند: «من خودم را رادیکال نمی‌دانم. دیدگاهم این است که تجربه‌گرایی طیف وسیع و گوناگونی دارد».این درست است که از قرار معلوم خیلی‌ها دلشان می‌خواهد فروید را باور کنند؛ آن‌قدر که هر کس دیگری را جای فروید بگذارید، این کار دیوانگی به نظر می‌رسد. جاذبۀ این داستان را راحت می‌توانیم درک کنیم: فرهنگ مدرن برای این کارگزارِ ظاهراً اعجاب‌آورِ ذهن ارزش قائل است؛ روشنفکر انقلابی‌ای که به‌سختی از چنگ نازیسم جان به در برد؛ معمار رؤیاها و تمایلات جنسی، که برای دوره‌ای همچون سنگ روزتا۶یی بود که راه می‌رفت و سخن می‌گفت و هر طرفِ روان را به منصۀ ظهور می‌گذاشت. اما از آنجایی که او بسیار محبوب است، طبیعی است که محبتش ما را کور کرده باشد.بعد از همۀ این انتقادات، «از قرار معلوم باید به دنبال اعتدال باشیم. اما من می‌گویم نه؛ فقط از شواهد پیروی کن، هر کجا که راهنمایی‌ات می‌کند».پی‌نوشت‌ها: *‌ این مطلب نوشتۀ کُدی دلستراتی است و در تاریخ ۵ سپتامبر ۲۰۱۷ در وب‌سایت نیویورک مگزین با عنوان «Untangling the Complicated, Controversial Legacy of Sigmund Freud» منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۰ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «رمزگشایی از میراث جنجالی فروید» و ترجمۀ سجاد سرگلی منتشر کرده است.** کدی دلستراتی (Cody Delistraty) نویسنده و مورخ است. او دانش‌آموختۀ تاریخ اروپا از دانشگاه آکسفورد است و همکاری گسترده‌ای با چارلی رُز داشته است. دلستراتی بیشتر دربارۀ ادبیات، روان‌شناسی و انسان‌های مشهور می‌نویسد. کارهای او در نیویورک‌ تایمز، پاریس ریویو، نیویورکر و آتلانتیک به انتشار می‌رسد.[۱] Freud: The Making of an Illusion[۲] Reading for the Plot[۳] The Anxiety of Influence[۴] Freud and Literature[۵] Psychological Science[۶] Rosetta stone: سنگ روزتا یا سنگ رشید سنگ‌نبشته‌ای از دوران مصر باستان است که در پیشرفت معاصر و درک نوشتار هیروگلیف ابزاری سودمند بوده است. نویسنده فروید را به سنگ روزتا تشبیه کرده که انگار رمزگشای علم و اسراری بوده که بعد از او و به‌وسیلۀ او کشف شده است [مترجم]. ]]> کُدی دلستراتی اقتصادوجامعه Sat, 11 Nov 2017 05:04:47 GMT http://tarjomaan.com/vdci.wavct1ayybc2t.html با چشمان بسته به سوی آخرالزمانِ هوش مصنوعی می‌تازیم http://tarjomaan.com/vdce.e8vbjh8fe9bij.html گاردین — هوش مصنوعی احتمالاً مهم‌ترین عامل تغییر در قرن ۲۱ خواهد بود. اقتصاد، فرهنگ، سیاست و حتی بدن‌ها و ذهن‌هایمان را نیز به‌طرقی دگرگون خواهد کرد که اکثر مردم به‌سختی قادر به تصورش هستند. اگر سناریویی دربارۀ جهان در سال ۲۰۵۰ بشنوید که شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی است، احتمالاً اشتباه است؛ اما اگر سناریویی دربارۀ جهان در سال ۲۰۵۰ بشنوید که شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی نیست، قطعاً اشتباه است.فناوری هرگز جبرگرا نیست: می‌تواند برای خلق انواع گوناگونی از جوامع به کار رود. در قرن ۲۰، از راه‌آهن، الکتریسیته و رادیو برای شکل دادن به دیکتاتوری‌های نازی و کمونیستی، و همچنین برای ترویج دموکراسی‌های لیبرال و بازارهای آزاد استفاده شد. در قرن ۲۱، هوش مصنوعی طیف حتی گسترده‌تری از امکانات را کلید خواهد زد. تصمیم به تحقق هرکدام از این‌ها، به‌احتمال زیاد مهم‌ترین انتخاب بشر در دهه‌های پیش‌روست.این انتخاب مسئلۀ مهندسی یا علم نیست. مسئلۀ سیاست است. بنابراین چیزی نیست که بتوانیم آن را به سیلیکون‌ولی وا نهیم، بلکه باید در میان مهم‌ترین موضوعات برنامۀ سیاسی‌مان باشد. متأسفانه تاکنون هوش مصنوعی به‌ندرت روی رادار سیاسی‌مان ثبت شده است. در هیچ‌یک از کارزارهای انتخاباتی موضوع اصلی نبوده و اکثر احزاب، سیاستمدارها و رأی‌دهنده‌ها، انگار هیچ نظری دربارۀ آن ندارند. دلیل اصلی آن این است که اکثر مردم درک بسیار مبهم و محدودی از یادگیری ماشین، شبکه‌های عصبی [مصنوعی] و هوش مصنوعی دارند. (اکثر ایده‌های پذیرفته توسط عموم دربارۀ هوش مصنوعی از فیلم‌های علمی‌تخیلی ازقبیل ترمیناتور و ماتریکس می‌آیند.) بدون فهم بهتری از این رشته، نمی‌توانیم به دوراهی‌هایی که سر راهمان قرار گرفته‌اند اشراف داشته باشیم: زمانی‌که علمْ سیاسی می‌شود، نادانی علمی منجر به فاجعۀ سیاسی می‌گردد.کتاب مکس تگمارک، زندگی ۳.۰، سعی در جبران مافات دارد. این کتاب که فهم‌پذیر و جذاب نوشته شده و هدفش عموم کتاب‌خوان‌هاست، نقشه‌ای سیاسی و فلسفی از وعده‌ها و مخاطرات انقلاب هوش مصنوعی ارائه می‌کند. تگمارک به‌جای تمرکز روی یک برنامه یا پیش‌بینی خاص، در پی پرداختن به بیشترین زمینه‌های ممکن است و تنوع گسترده‌ای از سناریوهای مرتبط با تأثیر هوش مصنوعی بر بازار کار، جنگ و نظام‌های سیاسی را مرور می‌کند.زندگی ۳.۰ در توضیح اصطلاحات اصلی و مباحث کلیدی، و زایل کردن اسطوره‌های رایج خوب عمل می‌کند. مثلاً درحالی‌که داستان‌های علمی‌تخیلی باعث شده‌اند افراد بسیاری نگران ربات‌های شرور باشند، تگمارک به‌درستی تأکید می‌کند که مشکل واقعی، پیامدهای پیش‌بینی‌نشدۀ توسعۀ هوش مصنوعیِ بسیار تواناست. لازم نیست هوش مصنوعی شرور باشد و نیازی هم نیست که برای آسیب رساندن، در کالبد یک روبات قرار گرفته باشد. به‌قول تگمارک «خطر واقعیِ هوش عمومی مصنوعی، نه بدجنسی بلکه توانایی است. یک هوش مصنوعی ابرهوشمند در نائل آمدن به اهدافش بسیار خوب خواهد بود و چنانچه آن اهداف با اهداف ما مطابق نباشند، به دردسر افتاده‌ایم.»دررابطه‌با دل‌مشغولی با روبات‌ها، باید به خودمان یادآوری کنیم که یک سیستم نظارتی (سیستمی که دائماً مردم را ردیابی کرده و از الگوریتم‌های کلان‌داده برای تحلیل رفتار و شخصیت آن‌ها استفاده می‌کند) می‌تواند حریم خصوصی، فردیت و نهادهای دموکراتیک ما را نابود کند و نیازی هم به ماشین‌های قاتلی به سبک ترمیناتور نیست.طبیعی است که آنچه تگمارک ترسیم می‌کند کامل نیست، و به‌خصوص توجه کافی به تلاقی هوش مصنوعی با زیست‌فناوری ندارد. قرن ۲۱ را نه فناوری اطلاعات تنها، بلکه ادغام فناوری اطلاعات با زیست‌فناوری شکل خواهد داد. هوش مصنوعی دقیقاً به‌این‌دلیل اهمیت حیاتی خواهد داشت که به ما قدرت محاسباتی لازم برای هک کردن ارگانیسم انسانی را خواهد بخشید. مدت‌ها پیش از پیدایش رایانه‌های ابرهوشمند، جامعه‌مان توسط هوش مصنوعیِ به‌نسبت زمخت و کم‌هوشی به‌کلی دگرگون خواهد شد که آن‌قدر خوب هست که انسان‌ها را هک، احساساتشان را پیش‌بینی، انتخاب‌هایشان را نیابت و امیالشان را دستکاری کند.زمانی‌که الگوریتمی شما را بهتر از خودتان بشناسد، نهادهایی چون انتخابات دموکراتیک و بازارهای آزاد بلااستفاده خواهند شد، و اقتدار از انسان‌ها دریغ و به الگوریتم‌ها خواهد رسید. به‌جای ترسیدن از ربات‌های آدمکشی که به انهدام ما می‌کوشند، باید نگران انبوهی از ربات‌ها باشیم که بهتر از مادر خودمان می‌توانند عواطفمان را برانگیخته و سعی کنند از این توانایی مرموز برای فروختن چیزها به ما استفاده کنند. از فرط خرید ممکن است آخرالزمان شود.اما مشکل اصلی کتاب تگمارک این است که خیلی زود اسیر محدودیت‌های مباحثه‌های سیاسی امروزی می‌شود. انقلاب هوش مصنوعی بسیاری از مسائل فلسفی را تبدیل به پرسش‌های سیاسیِ عملی کرده و ما را وادار می‌کند تا به‌قول نیک باسترومِ فیلسوف، درگیر «فلسفه با ضرب‌الاجل» شویم. فلاسفه هزاران سال است که دربارۀ آگاهی و اختیار بحث می‌کنند و به اجماعی نرسیده‌اند. این قضیه در عصر افلاطون یا دکارت اهمیتی نداشت زیرا در آن روزگار، تنها در تخیلات خود می‌توانستید موجودات ابرهوشمند بسازید. اما در قرن ۲۱، این مباحثه‌ها درحال نقل مکان از دانشکده‌های فلسفه به دپارتمان‌های مهندسی و علوم رایانه‌ای‌اند. و درحالی‌که فلاسفه موجوداتی صبورند، مهندسان بی‌طاقتند و از آن‌ها بی‌قرارتر، سرمایه‌گذاران صندوق‌های پوششی‌اند. هنگامی‌که مهندسان تِسلا موفق به طراحی اتومبیلی خودران می‌شوند، نمی‌توانند صبر کنند تا فلاسفه دربارۀ اخلاقیات آن استدلال کنند.متعاقباً، تگمارک خیلی زود مباحثه‌های آشنا دربارۀ بازار کار، حریم خصوصی و تسلیحات کشتار جمعی را پشت سر گذاشته و به‌درون عوالمی قدم می‌گذارد که تا اینجا به‌جای سیاست، با فلسفه، الهیات و اسطوره‌شناسی مرتبط بوده‌اند. گریز از آن به‌سختی ممکن است. ازاین‌رو که آفرینش هوش مصنوعی ابرهوشمند رویدادی نه در سطح ملی، بلکه در سطح جهانی یا حتی کیهانی است. مدت چهار میلیارد سال حیات بر روی زمین براساس قوانین انتخاب طبیعی و شیمی آلی تکامل یافت. اکنون علم در آستانۀ آغاز عصری از حیات غیرارگانیک است که توسط طراحیِ هوشمندْ تکامل می‌یابد و چنین حیاتی کاملاً محتمل است که درنهایت زمین را ترک گفته و در سراسر کهکشان پخش گردد. انتخاب‌های امروزمان می‌توانند تأثیری عمیق بر خط سیر حیات برای هزاره‌های بی‌شمار، و تا دوردست‌ها ورای سیارۀ خودمان داشته باشند.هرچند احتمالاً تگمارک حق دارد که امور را به این سطح کیهانی بکشاند، ترسم این است که حتی اگر نه اکثریت، تعداد زیادی از خواننده‌های آتی‌اش او را تا آنجا دنبال و درک نکنند. نظام‌های سیاسی، و درواقع ذهن‌های فردی ما واقعاً برای تفکر در چنین مقیاسی ساخته نشده‌اند. سازوکارهای سیاسی فعلی به‌ندرت موفق به گرفتن تصمیم‌هایی در مقیاس چند دهه می‌شوند -چگونه می‌توانند تصمیم‌هایی در مقیاس هزاره‌ها بگیرند؟ چه کسی وقت دارد نگران حکومت هوش مصنوعی بر سیاره باشد وقتی مجبور است با دونالد ترامپ و بِرِکسیت سروکله بزند؟در مورد انقلاب هوش مصنوعی، همانند اغلب اوقات در تاریخ بشر، احتمالاً عمیق‌ترین تصمیم‌ها را برپایۀ ملاحظات کوتاه‌مدتِ کوته‌بینانه خواهیم گرفت. سیاستمدارهای بی‌مبالاتی که هراس از تهدیدات تروریستی می‌پراکنند، سهامدارانی که نگران درآمدهای فصلی‌اند و کارشناس‌های بازاریابی که می‌کوشند تجربۀ مشتری۱ را به حداکثر برسانند، آیندۀ حیات بر زمین را تعیین خواهند کرد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Tegmark, Max. Life 3.0: Being Human in the Age of Artificial Intelligence. Knopf, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را یووال نوآ هراری نوشته است و در تاریخ ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Life ۳.۰ by Max Tegmark review we are ignoring the AI apocalypse»در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۷ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «با چشمان بسته به سوی آخرالزمانِ هوش مصنوعی می‌تازیم» و با ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.** یووال نوآ هراری (Yuval Noah Harari) مورخ، و نویسندۀ کتاب ساپینس: تاریخچۀ مختصر بشر (Sapiens: A Brief History of Humankind) است. آخرین کتاب یووال نوآ هراری، هومو دئوس (Homo Deus) توسط انتشارات وینتج منتشر شده است.[۱] تجربۀ مشتری محصول تعامل میان یک سازمان و یک مشتری در طول مدت رابطۀ آن‌هاست [مترجم]. ]]> یووِل نوا هراری ادبيات‌وهنر Wed, 08 Nov 2017 04:38:45 GMT http://tarjomaan.com/vdce.e8vbjh8fe9bij.html سرمایۀ انسانی چیست؟ http://tarjomaan.com/vdce.78vbjh8fv9bij.html ایان — شیکاگو، سال ۱۹۶۰. ایالات متحده درگیرِ جنگ سردی طولانی، پرخرج و خطرناک با اتحاد جماهیر شوروی است. در ساختمان اقتصاد دانشگاه شیکاگو، دو استاد دانشگاه مشغولِ گفت‌وگویی جدی و خصوصی‌اند. تئودور «تدی» شولتز قدبلند و استخوانی است. او بزرگ‌شدۀ مزرعه‌ای در داکوتای جنوبی بود، جایی که پدرش مانع ادامۀ تحصیلش شده بود، اما بااین‌حال موفق شد به ارتفاعات سکرآور زندگی دانشگاهی صعود کند: ابتدا به‌عنوان رئیس دپارتمان اقتصاد در سال ۱۹۴۴ و سپس رئیس انجمن اقتصادی آمریکا در سال ۱۹۶۰. شولتز روابط نزدیکی با بنیاد فورد دارد که جبهه‌ای مهم برای برنامه‌های سی.‌آی.‌اِی در طول جنگ سرد است.آن‌طرف این مشاجره مردی جوان‌تر، یعنی میلتون فریدمن، است که در سال ۱۹۴۶ به چیزی پیوست که بعدها به «مکتب شیکاگو» معروف شد. فریدمن قامتی کوتاه داشت و فقط ۱۵۲ سانتی‌متر بود، اما درعین‌حال، به‌عنوان حریفی کلامی، آوازۀ بلندی به هم زده بود. فریدمن نیز به‌ وقتش از سی‌.آی‌.اِی، با آموزش هنر «شوک درمانیِ» نئولیبرال به اقتصاددان‌های شیلیایی، دلبری خاص خودش را خواهد کرد. کاربلدیِ او پس از سرنگونی و مرگ رئیس‌جمهور مارکسیستِ شیلی، سالوادور آلنده، در سال ۱۹۷۳، که با حمایت آمریکا صورت گرفت، کارساز بود. ریچارد نیکسون گفت می‌خواسته صدای فریاد اقتصاد شیلی را بشنود.زمانی‌که این دو مرد در آن دفتر تاریک با دیوارپوش‌هایی از چوب بلوط روبه‌روی هم قرار گرفته بودند، مشکل بزرگی روی دوششان افتاده بود. مقامات دولتیِ ایالات متحده اقتصاددان‌های دانشگاهی را به چشم تازه‌ای می‌دیدند، دیگر نه یک مشت استاد پرحرف (که کت‌های فاستونی پوشیده و پیپ می‌کشیدند) بلکه در مقامِ تولیدکنندگانِ تسلیحات فکری، با همان اهمیتِ موشک‌های بالستیک قاره‌پیمایی که در پایگاه هوایی وندِنبرگ در ایالت کالیفرنیا در حال آماده‌سازی بودند. اعضای مکتب شیکاگو مطمئن بودند که در این نبرد می‌توانند کمک شایان اهمیتی بکنند.اما دقیقاً چگونه؟شولتز در صندلی چرمی‌اش با بی‌قراری جابه‌جا می‌شود. با قاطعیت می‌گوید که چاره‌اش باید رشد اقتصادی باشد. فریدمن با موافقت سر تکان می‌دهد اما، در حین استدلال شولتز، در سکوت اخم می‌کند. همین تازگی در مسکو، نیکیتا خروشچف اعلام کرده است که «رشد تولیدات صنعتی و کشاورزی همان دژکوبی است که با آن نظام سرمایه‌داری را در هم خواهیم کوفت». زمانی‌که این تحریک گستاخانه برای کمیتۀ مشترک اقتصادی کنگره در سال ۱۹۵۹ خوانده شد، جنجال آفرید.فریدمن مثل سنگ ساکت است، موقعیت نادری که شولتز از آن بهره می‌گیرد تا موضعش را پیش‌تر ببرد. نقشۀ او جنبۀ بسیار عمل‌گرایانه‌ای نیز دارد. نه‌تنها موضوع رشد پس از سخنرانی خروشچف «موضوعی داغ» است، بلکه شماری از تکنوکرات‌های دولتِ ایالات متحده نیز، به‌خصوص انجمن مشاورین اقتصادی، به‌گونه‌ای فزاینده با دیدگاه‌های شولتز همدلی دارند. دفتر بیضی۱ به آن‌ها دستور داده تا استراتژی رشدی تهیه کنند تا اتحاد جماهیر شوروی را به محاق برده و موجب مرگ آن شود.بااینکه شولتز باوری بی‌شائبه به فرضیات نئوکلاسیک دربارۀ رشد و توسعه دارد، اما از مطالعات قبلی‌اش دربارۀ باروریِ کشاورزی آموخته بود که هزینۀ عمومی بیشتر در حوزۀ آموزش برای برنامۀ رشد کشور مطلقاً حیاتی است. این امر نه‌تنها موجب برتری علمی ایالات متحده در رقابت فضایی شده، بلکه همچنین منابع مهارتی وسیع‌تر کشور را غنی کرده، باعث افزایش بازدهی و درنتیجه شکست شوروی در «بازی رشدی» می‌شد که خودش راه انداخته بود.فریدمن ناگهان حرف او را قطع می‌کند. با صدایی یکنواخت می‌گوید بله، مسئلۀ رشدِ اقتصادی حیاتی است، اما هزینه‌های عمومی راهی به پیش نمی‌برد. تصور اینکه فریدمن یک‌ بار دیگر دارد دربارۀ بدی‌های «دولت بزرگ» و برنامه‌ریزی مرکزی به رئیسِ خسته‌اش تشر می‌زند آسان است. به‌جای آن باید با دشمن، یعنی شوروی، صرفاً با شرایط ایالات متحده رویارو شد، جایی‌که آزادی و تجارت سرمایه‌داری به خط مقدم می‌آیند. دولت خودْ مشکل است، نه راه‌حل. قهرمانِ ایدئال فریدمن کارآفرین خودساخته است. او اغلب برای کوبیدن آن‌دسته از منتقدانش که دوستدار دولت بودند لطیفه‌ای را از ویل راجرز، طنزپردازِ جُنگ‌های تلویزیونی، نقل می‌کرد: فقط خدا رو شکر کنید که همون دولتی که واقعاً بالاش پول می‌دید گیرتون نمی‌آد!فریدمن اینجا به نظرات اف. ای. هایِکِ اتریشی و طرفدار متعصب بازار آزاد طنین دوباره می‌دهد که در سال ۱۹۵۰ به دانشگاه شیکاگو پیوست. هایک، زمانی‌که در دهۀ ۱۹۴۰ در لندن در تبعید به سر می‌برد، رسالۀ ضدکمونیستی متعصبانه‌اش، راهِ بردگی۲، را نوشته بود؛ نسخه‌ای فشرده از آن در ریدرز دایجست منتشر شد و نویسنده‌اش را مشهور ساخت. باور تقریباً افراطی هایِک به فردگرایی سرمایه‌دارانه و هر چیزِ ضد اتحاد جماهیر شوروی بی‌شک شرایط مباحثه‌ای که شولتز و فریدمن در آن زمان داشتند را تحت کنترل داشت.حال، دو دانشگاهی مکثی می‌کنند تا نظمی به افکارشان ببخشند. سپس مفهوم سرمایۀ انسانی مطرح شد. احتمالاً توسط شولتز، زیرا ممکن بود به یافتن زمینه‌های مشترک با شریک ریزجثه‌اش کمک کند. متأسفانه، معلوم شد که این مفهوم به‌ معنای نابودی دانشگاهیِ مسن‌تر در این مباحثه است.در اصل، ایدۀ سرمایۀ انسانی جدید نبود. مدت‌ها پیش ‌از این، آدام اسمیت اشاره کرده بود که چگونه مهارت‌ها و توانایی‌های کسب‌شده توسط کارگران (مثلاً تعلیم و آموزش و...) می‌تواند به ارزش اقتصادیِ یک بنگاه تجاری بیفزاید. اما شولتز به‌تازگی مجذوب این ایده شده بود. وی فعالانه اعضای دانشکده و دانشجویان دکتری را تشویق می‌کرد تا نظریۀ مستحکم‌تر و قاعده‌مندتری از سرمایۀ انسانی خلق کنند. شایع است که شولتز پس از بازدید از مزرعه‌ای فقیر ناگهان متوجه اهمیت آن شده است. او از مالکان ژنده‌پوش پرسید که چرا این‌قدر راضی‌اند؟ آن‌ها در پاسخ گفتند که موفق شده‌اند بچه‌هایشان را به مدرسه بفرستند. این امر باعث تضمین درآمدی ایمن برای خانواده تا سال‌های سال می‌شود.فریدمن نیز شیفتۀ اندیشۀ سرمایۀ انسانی بود، اما از زاویه‌ای دیگر. برخی از همکاران جوان‌تر -ازجمله گری بِکِر، از دانشجویان فریدمن در مقطع دکتری، که بعدها در این شاخه از اقتصاد اسم و رسمی یافت- به برخی پیشرفت‌های بزرگ دست پیدا کرده بودند. یکی از آن‌ها مشخصاً چشم فریدمن را گرفت. برخلاف پول یا ابزار، این نوع از سرمایه نمی‌تواند به‌صورت انتزاعی از فردی که صاحب آن است جدا شود، فی‌نفسه بخشی از اوست و، علاوه‌برآن، سرمایۀ انسانیِ یک شخص را شخص دیگری نمی‌تواند تصاحب کند، زیرا این کار مصداق برده‌داری خواهد بود. بنابراین، دقیقاً چه کسی باید مسئول سرمایه‌گذاری روی سرمایۀ انسانی، یا لذت‌بردن از مزایای آن باشد؟ ما می‌توانیم با نگاه به یکی از مقالات پیشین بِکِر، که در آن نشان داده بود چرا پرداخت هزینۀ برنامه‌های آموزشی توسط یک شرکت غیرمنطقی است، دربارۀ موضع فریدمن در این موضوع ظنی داشته باشیم؛ دلیل بِکِر این بود که ممکن است همان سرمایه‌گذاری یک روز عملاً از درِ شرکت بیرون برود و به یکی از رقبا بپیوندد.احتمالاً فریدمن با شولتز موافق بود که نظریۀ سرمایۀ انسانی همان سلاح فکری‌ای است که برای مقابله با تهدید شوروی در جبهۀ اقتصادی به‌دنبال آن بوده‌اند. حتی خودِ عبارت متضمن این بود که منافع انسان‌ها به‌طور طبیعی بر ارزش‌های سرمایه‌داری منطبق است. اما اینجا تنشی میان دو اقتصاددان وجود داشت. تفسیر شولتز از نظریۀ سرمایۀ انسانی -با تمام حرف‌هایش دربارۀ برنامۀ هزینه‌های عمومی و برنامه‌ریزی مرکزی- این تهدید را در خود داشت تا تصویر شبه‌سرمایه‌دارِ خودبسندۀ مستقلی را تضعیف کند که همۀ انسان‌ها طبقِ فرض آن شکلی بودند.به‌ نظر می‌رسد که قدرت استدلال فریدمن واکنشی برانگیخته است. نشانه‌های آشکار آن را در سخنرانی آغازین ریاست شولتز بر انجمن اقتصادی آمریکا در دسامبر ۱۹۶۰ می‌بینیم. همان‌طور که انتظار می‌رفت، او بر اهمیت سرمایه‌گذاری ملی در زمینۀ سرمایۀ انسانی و رابطۀ متقابل آن با رشد اقتصادی تأکید کرد. شولتز نزدیک به اواخر سخنرانی‌اش اشاره می‌کند که یکی از همکاران از او خواسته تا دربارۀ یکی از جزئیات مهم بیشتر توضیح دهد: «آیا باید بازگشت سرمایه از سرمایه‌گذاری‌های عمومی، در زمینۀ سرمایۀ انسانی، به خودِ افرادی تعلق گیرد که روی آن‌ها سرمایه‌گذاری شده است؟»شولتز می‌خواهد جواب بدهد «آری». او معتقد است که سرمایه‌گذاری دولتی روی مهارت‌های افراد ضروری است و باید به‌عنوان خیر عمومی سامان داده شود. آن مهارت‌ها ممکن است به‌عنوان منافع خصوصی توسط افراد به کار گرفته شوند، مثلاً آموزش عالی با هزینۀ دولت که برای افزایش درآمد شخص در طول زندگی مورد استفاده قرار می‌گیرد. اما این سرمایه‌گذاری درنهایت، به‌نوبۀ خود، تأثیرات مثبت وسیع‌تر یا «اثرات جانبی» برای اقتصاد خواهد داشت. باوجوداین، شولتز دربارۀ این موضوع کم‌کم تردید می‌کند. به ‌نظر می‌رسد که تشخیص می‌دهد زمینۀ فکری دگرگون شده و به‌زودی اندکی گیج می‌زند:مسائلِ سیاستیِ پنهان در این مسئله خیلی عمیق هستند و پر از پیچیدگی‌هایی که هم به تخصیص منابع مربوط می‌شوند و هم به رفاه. قاعده‌اش این است که سرمایۀ فیزیکی‌ای که به‌وسیلۀ سرمایه‌گذاری عمومی شکل گرفته به‌عنوان هدیه به فرد خاصی منتقل نمی‌شود. اگر سرمایه‌گذاری عمومی در زمینۀ سرمایۀ انسانی را در وضعیتی یکسان قرار دهیم، فرایند تخصیص بسیار ساده می‌شود.ما از پانویسی در نسخۀ منتشرشدۀ سخنرانی متوجه می‌شویم که همکار دردسرساز چه کسی بوده است: البته که فریدمن.جوابی که فریدمن از شولتز گرفت، به‌نحوی درک‌شدنی، دووجهی بود و دو نتیجه‌گیریِ محتمل داشت: نخست اینکه بازگشت سرمایۀ انسانیِ ناشی از سرمایه‌گذاری عمومی (مثلاً مالیات) باید در دست عموم بماند. مشکل این است که این سوسیالیسم است. و علاوه‌برآن، ما قبلاً فهمیده‌ایم که فرد نمی‌تواند از سرمایۀ انسانی‌اش جدا شود. درنتیجه فقط نتیجه‌گیری دوم باقی می‌ماند: اگر بازگشت سرمایۀ انسانیِ ناشی از سرمایه‌گذاری عمومی (مثلاً مالیات) «هدیه‌ای» به فرد ذی‌نفع نیست، بنابراین او خود باید بخشی یا همۀ مخارج سرمایه‌گذاری را به عهده بگیرد. خلاصه، از اعانه خبری نیست.اردوگاه شولتز در جنگی ازپیش‌باخته شرکت می‌کرد. تلاش‌های دولت برای به‌کاربستن ایده‌های او و افزایش شدید مخارج آموزشیِ فدرال در سال‌های ۱۹۶۱ و ۱۹۶۳ متوقف شدند. بدگویان این کار را به‌عنوان فلج‌کنندۀ رفاه یا حتی بدتر تفسیر کردند.از آن مهم‌تر این است که اثرات برخورد سرنوشت‌ساز فریدمن با شولتز حتی امروز نیز پابرجاست، و آن‌ هم نه به‌نحوی مطلوب. برای مثال می‌توان نخ قرمزی۳ را دنبال کرد از پیروزی سال ۱۹۶۰ فریدمن، بر سر اینکه دقیقاً چه کسی مسئول سرمایه‌گذاری روی سرمایۀ انسانی است و به فاجعۀ بدهی دانشجویی رسید که در حال ‌حاضر در ایالات متحده، انگلستان و بسیاری از دیگر کشورها در حال وقوع است، کشورهایی که به‌شیوۀ غیرانتقادیِ افراطی‌ای به‌روی نئولیبرالیسم آغوش گشودند. آیا مدرکی دانشگاهی می‌خواهید تا در زندگی جلو بیفتید اما از پس هزینۀ آن برنمی‌آیید؟ پس این وام دانشجویی را بگیرید تا کمک‌حالتان باشد، با قید و بندهایی که تا گور دنبالتان خواهد کرد. پیام بنیادین نظریۀ سرمایۀ انسانی به ‌نظر می‌رسد که ساده است و فریدمن با سرخوشی آن را در تکیه‌کلامی نغز در دهۀ ۱۹۷۰ خلاصه کرد: چیزی به اسم ناهار مجانی وجود ندارد.فریدمن در نظریۀ سرمایۀ انسانی چیزی بیش از ابزاری برای بالابردن رشد اقتصادی کشف کرده بود. نفسِ روشی که این نظریه بر طبق آن ابناء بشر را مفهوم‌پردازی می‌کرد نیز سلاحی ایدئولوژیک بود، به‌خصوص زمانی‌که به مقابله با گفتمان کارمحورِ کمونیسم، در درون و بیرونِ ایالات متحده، می‌رسید. مگر نه اینکه نظریۀ سرمایۀ انسانی پاسخ محافظه‌کارانۀ نهایی به این شعار مارکسیستی است که کارگران باید ابزار تولید را در اختیار بگیرند؟ اگر هرکس خودش هم‌اینک ابزار تولید خودش باشد، پس تنش مفروض در قلب فرایند کار سرمایه‌داری از لحاظ منطقی ناپدید می‌شود. شولتز نیز کم‌کم داشت متوجه حقیقت می‌شد و موافق بود که کارگران می‌توانند درواقع سرمایه‌داران بالفعل باشند: «نیروهای کار نه از طریق پخش سهام شرکتی، آن‌گونه که عرف جامعه می‌خواهد، بلکه از طریق کسب دانش و مهارتی که ارزش اقتصادی دارد تبدیل به سرمایه‌دار شده‌اند.»تنها می‌توان حدس زد که اتحاد شوروی چه برداشتی از این داشت. نظریۀ سرمایۀ انسانی داشت در عمل کارگران را از روایت غالب دربارۀ انگیزۀ سرمایه‌داری «ناپدید» می‌کرد. این نقشه‌ای هوشمندانه برای گسترش همدلی‌های طرفدار سرمایه‌داری در سراسر ایالات متحده بود، به‌خصوص در میان طبقات کارگری که به‌تدریج داشتند شک می‌کردند که نکند دشمن حقیقی کارفرمای فعلی‌شان باشد. حال سرمایه‌داران داشتند به زبان دیگری صحبت می‌کردند: «چطور ممکن است علیه ما باشید؟ درواقع، خودتان یکی از ما هستید!»با انتخاب مارگارت تاچر و رونالد ریگان، نظریۀ سرمایۀ انسانی در جهان انگلیسی‌زبان محیط‌های سیاسیِ مساعدی یافت. بهترین تعریف برای آنچه پس از آن در انگلستان، ایالات متحده و سایر کشورها رخ داد می‌تواند جنبش عظیم زدودن مالکیت جمعی باشد. دیگر جامعه‌ای وجود نداشت؛ تنها افراد و خانواده‌هایشان وجود داشتند. برای بانوی آهنین۴، هایِک به‌طور خاص کشف و شهودی بزرگ بود و بی‌وقفه او را می‌ستود.در این بینش اقتصادی جدید، نمی‌توان کارگران را به‌عنوان طبقه‌ای خاص با منافع مشترک دید. آن‌ها حتی به یک شرکت هم تعلق نداشتند... این‌جور حرف‌ها زیادی اشتراکی بود. حتماً، شاید حتی کارگر هم نبودند! درعوض، انسان اقتصادی با ظرفیتِ سرمایۀ انسانی، به‌نحوی، موجودی الصاقی به شرکت بود که تنها منافع خودش را دنبال و روی توانایی‌هایش سرمایه‌گذاری می‌کرد تا اهرمی برای کسب بهترین قرارداد باشد. این فانتزی «ملتی از عواملِ آزاد»۵ اغلب به چیزی مرموز شباهت داشت. کتاب‌های مدیریتیِ عامه‌پسندِ۶ فرودگاهی در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۹۰ به همین دلیل این‌قدر خنده‌دارند. برای مثال، بنابر نظر چارلز هندی در کتاب عصر تناقض۷ (۱۹۹۴) می‌خوانیم: «کارل مارکس باید خوشحال باشد، او آرزوی روزی را داشت که کارگران صاحب ابزار تولید باشند. اکنون هستند.» پیتر دراکر حتی راضی شد رسیدنِ «جامعۀ پساسرمایه‌داری» را اعلام کند و ایالات متحده را سوسیالیستی‌ترین کشور موجود بنامد، زیرا، هرچه نباشد، همۀ کارگران مقداری سرمایه داشتند.بااین‌حال، آنچه شوخی‌بردار نیست، جهان شجاعِ نوینِ کار است که در پی ایده‌های نئوکلاسیکی همچون نظریۀ سرمایۀ انسانی سر بر آورد. تنها زمانی‌که فرد شاغل، به‌شیوه‌ای چنین افراطیْ، فردگرایانه تعریف شود است که گرایش ارتجاعیِ قراردادهای اشتغال در صورت تقاضا۸ (یا «صفر ساعت») اصلاً می‌تواند جای پایی در اقتصاد بیابد. کارکرد آنچه برخی نام آن را اوبِریزه‌کردن۹ نیروی کار گذاشته‌اند دسته‌بندی‌کردن کارگران به‌عنوان صاحبان مستقل تجارت است که در نتیجۀ آن تمام هزینه‌های استخدامی به خود فرد شاغل منتقل می‌شود: آموزش، لباس فرم، وسیلۀ نقلیه و تقریباً تمام چیزهای دیگر.فریدمن آن روزها، در دهۀ ۱۹۶۰، جامعه‌ای را مجسم می‌کرد که در آن همۀ ما کارآفرینان ثروتمند و کامروایی هستیم. آنچه در واقعیت نصیبمان شد کاهش دستمزد، تعطیلات و مرخصی استعلاجی کمتر، کمبود مزمن مهارت، بدهی کارت اعتباری و ساعت‌های بی‌پایان انجام کاری بیهوده بود. بیش از هر چیز دیگری، داستان نظریۀ سرمایۀ انسانی در اقتصادهای غربی داستانِ تهی‌کردن مردم بوده است، نه عکس آن.دلیلش این است که این نظریه طی دوره‌ای غیرعادی در تاریخ قرن بیستم زاده شد، زمانی‌که بسیاری باور داشتند سرنوشت بشر در وضعیتی نامعلوم قرار دارد. بنابراین همین‌گونه باید به آن نزدیک شد، به‌عنوان یادگارِ نامتعارف و بسیار غیرواقع‌بینانۀ جنگ سرد. تنها در آن محیطِ شدیداً غیرمعمول می‌شد تک‌روهایی مثل هایِک و فریدمن را جدی گرفت و به حرفشان گوش داد. در برابر مرام اشتراکی کمونیستی، مکتب شیکاگو شرحی کاملاً متضاد از جامعه را بسط داد، جامعه‌ای که جمعیت آن افراد کپسول‌مانندی بودند که به‌صورت خودکار تمام اشکال انسجام اجتماعی را که قابل معامله نیستند کنار می‌گذارند. موتور محرکۀ این تنهایانْ فقط منش رقابت‌جوییِ خودانتفاعی است. کورکورانه به پول دل‌بسته‌اند؛ نامطمئن‌اند و از پارانویا رنج می‌برند. تعجبی ندارد که امروزه حالمان این‌قدر بد است.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را پیتر فلِمینگ نوشته است و در تاریخ۱۰ مۀ ۲۰۱۷ با عنوان «What is human capital» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. این نوشتار برای نخستین‌بار با عنوان «سرمایۀ انسانی: سلاحی برای جنگ علیه ناهار مجانی» و با ترجمۀ‌‌ علی امیری در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۶ آبان ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «سرمایۀ انسانی چیست؟» بازنشر کرده است.** پیتر فلِمینگ (Peter Fleming) استاد تجارت و جامعه در مدرسۀ تجارت کَس در دانشگاه سیتی لندن است. آخرین کتاب او مرگِ انسان اقتصادی (The Death of Homo Economicus) در سال ۲۰۱۷ منتشر خواهد شد.[۱] Oval Office: دفتر اصلی و محل کار رئیس‌جمهور ایالات متحدۀ آمریکا [مترجم][۲] The Road to Serfdom[۳] Red thread: در اسطوره‌شناسی یونانی، نخی که آریانده، دختر پادشاه کرت به تسئوس، پهلوان آتنی، داد تا از هزارتو به بیرون هدایتش کند [مترجم][۴] منظور مارگارت تاچر است [مترجم][۵] Free-agent nation[۶] Pop-management books: کتاب‌های تجاری غیرعلمی‌ای که دانشگاهیان سرشناس یا فعالان حوزۀ تجارت می‌نویسند [مترجم][۷] The Age of Paradox[۸] On-demand employment[۹] Uber: یک شرکت حمل‌ونقل شبکه‌ای است که اکنون در ۵۷۰ شهر در جهان فعالیت می‌کند. رانندگان آن ماشین‌های خود را می‌رانند [مترجم] ]]> پیتر فلِمینگ اقتصادوجامعه Tue, 07 Nov 2017 04:46:05 GMT http://tarjomaan.com/vdce.78vbjh8fv9bij.html