ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Fri, 22 Jun 2018 09:28:21 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Fri, 22 Jun 2018 09:28:21 GMT 60 یوول نوآ هراری، مورخ هوش مصنوعی http://tarjomaan.com/report/9029/ • و بدین‌سان جهل کشف شدبرشی از کتابِ جنجالیِ ساپینس؛ تاریخ مختصر نوع بشر نوشتۀ یوول نوآ هراریفرض کنید یکی از رزم‌ناوهای امروزی را به دوران کریستف کلمب ببرید. این رزم‌ناو ظرف چند ثانیه نینا، پینتا و سانتاماریا را به تکه‌چوب‌هایی بی‌مصرف تبدیل می‌کرد. سپس ناوگانِ تمامی قدرت‌های بزرگ دنیا را غرق می‌کرد؛ بی‌آنکه حتی یک خش به بدنه‌اش بیفتد. پنج کشتی بارکش امروزی می‌توانند تمام محموله‌های متعلق به همۀ ناوگان‌های تجاری آن روز دنیا را حمل کنند. یک رایانۀ امروزی می‌تواند تمامی کلمات و ارقام همۀ کتاب‌های دست‌نویس آن دوران را ذخیره کرده و تمامی کتابخانه‌های قرون وسطا را در خود جای دهد و باز هم حافظه‌اش پُر نشود. هر یک از بانک‌های بزرگ امروزی بیش از مجموع همۀ پادشاهی‌های آن دوران پول دارند.• دورانی می‌رسد که انسان اشرف مخلوقات نخواهد بودبررسی کتاب هومو دئوس؛ تاریخچۀ مختصر فردا، نوشتۀ یوول نوآ هراریتصور اینکه کسی بتواند کتاب جدید یوول نوآ هراری را بخواند و دچار دلهره‌‌ای سرگیجه‌آور نشود دشوار است. گویی دوباره نیچه قلم به دست گرفته است و آیندۀ هراسناکِ بشر را پیش‌گویی می‌کند. با این تفاوت که، امروز، سرعت تغییرات جهان چنان افسارگسیخته است که به‌دشواری می‌توان تصوری از آینده داشت. کافی است به همین مسئله فکر کنیم: روزی که هوشِ پردازشگر‌های داده از هوشِ انسانی پیشی بگیرد، چه بر سر ما خواهد آمد؟• زیست‌فناوری و هوش مصنوعی سلسله‌مراتب طبقاتی جدیدی ایجاد می‌کنندنابرابری در طول قرن بیستم کاهش یافت، اما نابرابرترین جامعۀ ممکن در آینده منتظر ماستزندگی انسان‌ها پیش از انقلاب کشاورزی زندگی‌ای بسیار برابرتر از امروز بود. اما آغاز کشاورزی و یکجانشینی نابرابری‌های هرچه بیشتری میان انسان‌ها به وجود آورد. رفته‌رفته نابرابری به چیزی طبیعی و بدیهی تبدیل شد، تا آنکه با آغاز انقلاب‌های دوران مدرن بار دیگر جوامع تلاش برای برابری را پی گرفتند. مدرنیته می‌گفت برابری چیزی «غیرطبیعی» است و انسان‌ها همه برابرند. اما شاید عصر جدیدی در راه باشد، عصری که در آن نابرابری به چیزی «طبیعی» تبدیل شود.• با چشمان بسته به سوی آخرالزمانِ هوش مصنوعی می‌تازیمما برای کنار آمدن با فناوری آینده به‌شدت ناآماده‌ایماگر سناریویی دربارۀ جهان در سال ۲۰۵۰ بشنوید که شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی است، احتمالاً اشتباه است؛ اما اگر سناریویی دربارۀ جهان در سال ۲۰۵۰ بشنوید که شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی نیست، قطعاً اشتباه است. هوش مصنوعی احتمالاً مهم‌ترین عامل تغییر در قرن ۲۱ خواهد بود و زندگی‌هایمان را ‌طوری دگرگون خواهد کرد که اکثر مردم به‌سختی قادر به تصورش هستند. اما واقعیت این است که اکثر ما همچنان درک بسیار مبهمی از هوش مصنوعی داریم. یوول هراری از میزان آمادگی ما برای رویارویی با آینده می‌گوید.• داعش نیز مثل گوگل، شعبه‌ای از تمدن جهانی استتمدن‌های بشری امروز بیش از هر زمان دیگری در تاریخ به هم شبیه‌اند، و نشانۀ آن جنگ‌های بی‌پایان دوران ماستنکتۀ حیاتی اینکه قیاس بین تاریخ و زیست‌شناسی، که زیربنای نظریۀ برخورد تمدن‌هاست، خطاست. گروه‌های انسانی (ازجمله تمدن‌های بشری) تفاوت بنیادین با گونه‌های جانوری دارند و مناقشه‌های تاریخی بسیار متفاوت است از فرایندهای انتخاب طبیعی‌. گونه‌های جانوری هویت‌هایی عینی دارند که هزاران نسل دوام می‌آورد. شامپانزه یا گوریل با ژن‌هایش مشخص می‌شود نه باورهایش؛ ژن‌های متفاوت نیز رفتارهای اجتماعی مختلفی را رقم می‌زنند. اما چیزی ازاین‌دست میان انسان‌ها نمی‌بینید.• واقعاً مردم بی‌سوادتر شده‌اند؟افراد چیزهای کمی دربارۀ جهان می‌دانند و هرقدر جلو می‌رویم دانش آنها کمتروکمتر می‌شوددانشمندان در عصر شبکه‌های اجتماعی، به شکلی روزافزون از بی‌اطلاعی و جهل عموم مردم شاکی‌اند. مداوماً خطابه‌های آن‌ها را می‌شنویم که همه را به آموختن و آگاهی فرامی‌خوانند. اما مگر آدم دانا کیست؟ چقدر و چه چیز را باید بدانیم که خیالمان راحت شود که دیگر جز بی‌سوادان نیستیم؟ یک کتاب جدید می‌گوید شاید اصلاً این پرسش نادرست باشد، چرا که دانش اساساً مقوله‌ای فردی نیست که کسانی دارای آن و دیگران فاقد آن باشند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 22 Jun 2018 04:52:52 GMT http://tarjomaan.com/report/9029/ نسخۀ صوتی: متفکر قدرت http://tarjomaan.com/sound/9030/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از کولین کوپمن که پیش از این با عنوانِ «متفکر قدرت» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید. تصور کنید از شما خواسته‌اند تاریخچه‌ای بسیار کوتاه از فلسفه بنویسید. شاید برای گنجاندن تنوع بی‌حد و حصر فلسفه در چند جملۀ کوتاه به چالش کشیده شوید. یکی از کارهایی که می‌توانید انجام دهید این است که به دنبال واژه‌ای باشید که به بهترین شکل اندیشه‌های هر فیلسوف بزرگی را در بر داشته باشد. افلاطون «مُثُل» را داشت، رنه دکارت «ذهن» را و جان لاک «ایده‌ها» را، بعدها جان استوارت میل «آزادی» را آورد. در فلسفۀ متأخر کلمۀ ژاک دریدا «متن»، کلمۀ جان رالز «عدالت» و جودیت باتلر «جنسیت» بود. طبقِ این بازی کوچکِ خانوادگی، کلمۀ میشل فوکو قطعاً «قدرت» خواهد بود. فایل صوتی نوشتار «متفکر قدرت» را گوش کنید. ]]> کولین کوپمن نسخۀ صوتی Thu, 21 Jun 2018 06:28:22 GMT http://tarjomaan.com/sound/9030/ جان گرِی: استیون پینکر دربارۀ خشونت و جنگ اشتباه می‌کند http://tarjomaan.com/neveshtar/9026/ جان گری، گاردین — از نظر گروهی از متفکران مترقی تأثیرگذار، خشونت‌ورزی نوعی عقب‌افتادگی است. این متفکران می‌گویند در اکثر بخش‌های مدرن جهان جنگ عملاً از میان رفته است. قدرت‌های بزرگ جهانی نه از درون گرفتار شکاف هستند و نه تمایلی به جنگ با یکدیگر دارند، و با گسترش دموکراسی، افزایش رفاه و انتشار ارزش‌های روشنگرانه این دولت‌ها در رأس دوره‌ای از بهبود و پیشرفت قرار گرفته‌اند که تاکنون هیچ نظیری نداشته است. قرن گذشته، از نظر کسانی که در آن زیسته‌اند، احتمالاً به طرز غریبی خشن بوده است، اما می‌گویند این صرفاً یک برداشت ذهنی بوده و افسانه‌ای بیش نیست. مطابق ارزیابی‌های علمی، تعداد کشته‌شدگان در منازعات خشونت‌بار دائماً در حال کاهش بوده است. این تعداد همچنان در حال کاهش است، و منطقی است که در آینده باز هم به روند کاهشی خود ادامه دهد. تغییری در حال رخ دادن است، که شاید در جایی متوقف شود، ولی به هر حال بسیار قدرتمند است. بعد از هزاران سال قتل‌عام، نوع بشر در حال ورود به صلحی دیرپا۱ است.بنا بر شواهد، این پیام بسیار عامه‌پسند است. کتاب استیون پینکر، روان‌شناس و زبان‌شناس دانشگاه هاروارد، با نام فرشتگان محافظ وجود ما: تاریخی از خشونت و انسانیت۲ (۲۰۱۱) نه‌تنها در سطح جهانی بسیار پرفروش بوده -که برای کتابی با بیش از هزار صفحه و حاوی انواع و اقسام نمودارها و آمارها عجیب است- بلکه به نوعی یک راست‌کیشی امروزی ایجاد کرده است. این روزها شنیدن این که انسان‌ها، برخلاف گذشته، خشونتشان کمتر و دیگرخواهی‌شان بیشتر شده چندان نامعمول نیست. پینکر مدعای خود را با فضل و دانش مفصلی ارائه می‌کند که از دوران پیشاتاریخ تا روزگار کنونی را شامل می‌شود. بخشی از استدلال او نشان‌دادن این مطلب است که گذشته خشن‌تر از آن چیزی بوده که معمولاً تصور می‌کنیم. گروه‌های قبیله‌ای که انسان‌شناسان سلوک صلح‌آمیز ایشان را ستایش کرده‌اند، مثلاً اقوام کالاهاری۳ و اینوئیت‌های شمالگان۴، در واقعیت امر از نظر نرخ مرگ ناشی از خشونت بی‌شباهت به دیترویت امروزی نیستند؛ در حالی که خطر مرگ بر اثر خشونت در اروپا امروزه چندین برابر کمتر از پنج قرن پیش شده است. مرگ‌های حاصل از خشونت فقط از جهت تعداد کاهش نیافته‌اند. کارهای وحشیانه‌ای مثل قربانی‌کردن انسان و اعدام همراه با شکنجه نیز منسوخ شده است، و همچنین وحشی‌گری در قبال زنان، کودکان و حیوانات نیز، بنا به ادعای پینکر، مدام در حال کاهش بوده است. این «فرآیند متمدن شدن» -اصطلاحی که پینکر از نوربرت الیاس، جامعه‌شناس آلمانی، وام گرفته- تا حد زیادی محصول قدرت‌گیری فزایندۀ دولت بوده است، که در اکثر کشورهای پیشرفته حق استفاده از زور را تقریباً به صورت انحصاری در اختیار خود گرفته است. سایر علل کاهش خشونت عبارت‌اند از اختراع دستگاه چاپ، قدرت‌گرفتن زنان، بالارفتن قدرت استدلال و افزایش ظرفیت همدردی در جوامع مدرن، و تأثیرات فزایندۀ آرمان‌های عصر روشنگری.پینکر اولین کسی نیست که این راست‌کیشی جدید را تبلیغ می‌کند. جاشوا گولدستاین نیز، که مقالۀ مشترکی با پینکر در نیویورک تایمز دارد («آیا جنگ واقعاً دارد از مد می‌افتد»۵) و استاد روابط بین‌الملل است، دیدگاه مشابهی را در کتاب پیروزی در جنگ علیه جنگ: زوال منازعات تسلیحاتی در جهان۶ (۲۰۱۱) ارائه می‌کند. پیش از این دو، جان مولر، استاد علوم سیاسی، (که پینکر و گولدستاین به آثارش ارجاع می‌دهند)، در کتاب عقب‌نشینی از قیامت: منسوخ شدن جنگ بزرگ۷ (۱۹۸۹) می‌گوید نهاد جنگ در حال از میان رفتن است، و جنگ‌های داخلیِ این اواخر نیز بیشتر شبیه به منازعات بین گروه‌های تبهکار بوده است. اعلان «پایان تاریخ» -از میان رفتن منازعات خشونت‌بارِ بزرگ‌مقیاس در میان نظام‌های سیاسی رقیب- از سوی فرانسیس فوکویاما در تابستان ۱۹۸۹ نیز شکل دیگری از همین پیام بود.یکی دیگر از طرفداران صلح دیرپا فیلسوف مشهور فایده‌گرا پیتر سینگر است، که کتاب پینکر یعنی فرشتگان محافظ وجود ما را در مقام تحسین چنین توصیف کرده است: «کتابی به شدت مهم ... دستاوردی استادانه. پینکر به نحو متقاعدکننده‌ای اثبات می‌کند که خشونت کاهش قابل‌توجهی داشته است، و سخنش در باب علل این کاهش نیز قانع‌کننده است.» سینگر در کتابی در دست انتشار با نام خیرترین کاری که می‌توانید بکنید۸ دیگرخواهی را «جنبشی نوظهور» با پتانسیل ایجاد تغییرات بنیادین در شیوۀ زیست انسان‌ها توصیف می‌کند.از جمله علل مهمی که پینکر و سینگر برای فوران دیگرخواهی در جهان معاصر ذکر می‌کنند اوج گرفتن اندیشۀ روشنگری است. سینگر، در مقالۀ مروری‌اش بر کتاب پینکر، می‌گوید: «در عصر روشنگری، در اروپای قرون هفدهم و هجدهم و کشورهای تحت تأثیرش تغییر مهمی رخ داد. مردم رفته‌رفته نگاهی تردیدآمیز به اشکال مختلف خشونت که سابقاً بدیهی تصور می‌شدند پیدا کردند: بردگی، شکنجه، استبداد، دوئل و مجازات‌های بسیار سخت ... پینکر این را ’انقلاب انسان‌دوستی‘ می‌نامد.» در اینجا نیز پینکر و سینگر به یک راست‌کیشی امروزی تعلق خاطر دارند. در واقع، با فروریختن سایر باورها، افراد زیادی خواهان بازگشت به چیزی هستند که با خوش‌باوری بدان «ارزش‌های عصر روشنگری» می‌گویند. اما این ارزش‌ها در زمان خودشان چنان که امروز تصور می‌شود مهربانانه و محبت‌آمیز نبودند. جان لاک برای اقوام بومی آمریکا هیچ حقی بر «جنگل‌های طبیعی و مراتع غیرزراعی» قائل نبود؛ ولتر از نظریۀ «انسان پیش از آدم»۹ در توضیح پیشرفت بشر حمایت می‌کرد که مطابق آن یهودیان باقیماندۀ یک گونۀ انسان‌نمای نخستین و پست بودند؛ کانت معتقد بود آفریقایی‌ها ذاتاً تمایل به بردگی دارند؛ جرمی بنتامِ فایده‌گرا پروژه‌ای را برای یک نوع ندامتگاه آرمانی بسط و توسعه داد، به نام سراسربین۱۰، که در آن زندانیان در زندان انفرادی نگه داشته می‌شدند و دائماً تحت نظر بودند. سینگر یا پینکر از هیچ کدام از این دیدگاه‌ها بحث نمی‌کنند. به طور کلی‌تر، از جریان غیرلیبرال و قدرتمند در اندیشۀ عصر روشنگری هیچ ذکری به میان نمی‌آورند، جریانی که در ژاکوبن‌ها و بولشویک‌ها نمود و بروز داشت، و از خشونت روشمند به عنوان وسیله‌ای برای بهبود جامعه طرفداری و بدان عمل می‌کرد.                                                                                          •••مثل خیلی‌های دیگر در این روزها، پاسخ پینکر هم هنگام مواجهه با شواهدی از این قبیل این است که بگوید عصر روشنگری سویه‌ای تاریک نیز داشته که امروز دیگر وجود ندارد. چطور ممکن است فلسفه‌ای که برای عقلانیت و رواداری است قتل عام انسان‌ها را به همراه داشته باشد؟ تنها علت این پیشامد تأثیر شوم ایده‌های ضدروشنگری بوده است. پینکر هنگام بحث از هیموکلیسم۱۱ -جریان قتل‌عام‌های قرن بیستم که او هولوکاست را نیز ذیل آن قرار می‌دهد- می‌نویسد: «مخرج مشترک ایدئولوژی‌های نازیسم و کمونیسم اتوپیاگرایی ضدروشنگری است». با خواندن کتاب پینکر، هرگز نخواهید فهمید که «نژادپرستی علمیِ» نازی‌ها مبتنی بر نظریه‌هایی بوده که تبارشان به متفکران عصر روشنگری بازمی‌گردد، کسانی چون فرانسیس گالتون که روان‌شناس و بِه‌نژادشناس برجستۀ ویکتوریایی بود. از نظر پینکر، این نوع پیوندها بین اندیشۀ عصر روشنگری و بربریت قرن بیستمی صرفاً انحراف‌ها و تحریف‌هایی هستند که آموزه‌ای بکر و معصوم از گناهْ گرفتار آن‌ها شده است. شرارت‌هایی که به نام این آموزه انجام شده یا محصول تفسیر نادرست حقیقت بوده یا محصول آلاینده‌هایی که از خارج بدان تحمیل شده‌اند. ساده‌باوری کودکانه‌ای که در این طرز فکر وجود دارد ما را به یاد مسیحیانی می‌اندازد که می‌پرسند اصلاً چطور ممکن است مسیحیت که دین عشق است چیزی مثل تفتیش عقاید را در خود داشته باشد. در هر دو مورد بحث و استدلال فایده‌ای ندارد، چون پای اعتقادی راسخ و جزمی در میان است.مبارزان طرفدار روسیه در نزدیکی شهر استاروبشو در شرق اوکراین. عکس: واسیلی ماکسیموف، گتی ایمجز.این که با «فرآیند متمدن شدن» جنگ نیز در حال از میان رفتن است حرف جدیدی نیست. تأثیرگذاری وسیع این تصور که ظرفیت انسان برای همدردی با افزایش عقلانیت بالا می‌رود عمدتاً مدیون آگوست کنت است، یکی از متفکران فرانسوی عصر روشنگری در اوایل قرن نوزدهم که تقریباً فراموش شده است. کنت بنیان‌گذار «دین انسانیت» بود، مجموعه عقایدی سکولار که مبتنی بر پیشرفته‌ترین «علم» آن زمان یعنی جمجه‌شناسی بودند. با این که پینکر و سینگر از کنت بحث نمی‌کنند، ایده‌های او شکل‌دهندۀ طرز فکر آنان است. برای نمونه، کنت بود که تعبیر «دیگرخواهی» را اولین بار ابداع کرد. همانند پینکر و سینگر، کنت نیز معتقد بود که نوع بشر -یا به هر حال پیشرفته‌ترین بخش آن- در حال فداکارتر و نیکوکارتر شدن است. ولی او همزمان منتقد جدی لیبرالیسم هم بود و باور داشت که فرآیند متمدن‌شدن خودبه‌خود به یک شیوۀ زندگی «اندام‌وار» منتهی می‌شود؛ یعنی نسخه‌ای «علمی» از نظم اجتماعی قرون وسطایی که آن را، به رغم خصومتش با دین سنتی، بسیار تحسین می‌کرد. همین ضدیت خصمانۀ کنت با لیبرالیسم بود که جان استوارت میل را هراسان کرد، که خود یکی دیگر از متفکران عصر روشنگری و از جهات زیادی شاگرد و هوادار کنت بود. میل چنان راه افراط پیمود که گفت تولیدمثل گونۀ انسان در آینده دیگر از سر لذات خودخواهانه نخواهد بود، بلکه به وظیفه‌ای [دیگرخواهانه] برای بشریت تبدیل خواهد شد؛ اما او می‌ترسید که در چنین جهانی دیگر خبری از آزادی یا فردیت نباشد. لزومی نداشت که میل نگران باشد. انسان‌ها کماکان ظرفیت همدردی دارند، اما هیچ دلیلی نداریم که تصور کنیم دیگرخواه‌تر یا صلح‌طلب‌تر شده‌اند.تصویری که از کاهش خشونت در این راست‌کیشی جدید ارائه می‌شود همۀ آن چیزی نیست که می‌توان دید. همان طور که بعضی از منتقدان، به ویژه جان آرکیلا، اشاره کرده‌اند، تمرکز بیش از حد بر کاهش مرگ‌ومیر در میدان جنگ اشتباه است. اگر این مرگ‌ها کاهش یافته، یک دلیلش موازنۀ اسباب وحشت بوده است: تسلیحات هسته‌ای تا به امروز از جنگ‌های تکنولوژیک بین قدرت‌های بزرگ جلوگیری کرده است. پینکر نقش تسلیحات هسته‌ای را نادیده می‌گیرد، بر این مبنا که سایر تسلیحات کشتار جمعی مانند گاز سمّی در گذشته مانع از بروز جنگ نشده‌اند؛ اما بمب‌های هسته‌ای از جهت قدرت تخریب به هیچ وجه با آن‌ها قابل قیاس نیستند. در میان مورخان جنگ هیچ کس شک ندارد که ترسِ استفاده از بمب هسته‌ای یکی از عوامل عمدۀ عدم وقوع جنگ بین قدرت‌های بزرگ بوده است. علاوه‌براین، مرگ غیرنظامیان نیز دائماً در حال افزایش بوده است. در میان حدود ۱۰ میلیون کشتۀ جنگ جهانی اول تنها یک میلیون نفر غیرنظامی بودند، در حالی که حدوداً نیمی از ۵۰ میلیون قربانیِ جنگ جهانی دوم غیرنظامی بودند، و ۹۰ درصد از میلیون‌ها انسانی که طی خشونت‌های کنگو طی چندین دهه از میان رفتند نیز در همین دسته جای می‌گیرند.هرچند قدرت‌های بزرگ از جنگ تسلیحاتی مستقیم پرهیز کرده‌اند، ولی در جنگ‌های نیابتی بسیاری با هم نبرد کرده‌اند. جنگ‌های استعمار نو در آسیای جنوب‌شرقی، جنگ کره و اشغال تبت به دست چین، عملیات ضدشورش بریتانیایی‌ها در مالایا و کنیا، اشغال نافرجام سوئز به دست فرانسه و بریتانیا، جنگ داخلی آنگولا، اشغال مجارستان و چکسلواکی و افغانستان توسط شوروی، جنگ ویتنام، جنگ ایران و عراق، جنگ خلیج، مداخلات پنهانی در بالکان و قفقاز، اشغال عراق، استفاده از نیروی هوایی در لیبی، کمک نظامی به شورشیان در سوریه، حملات سایبری روسیه به کشورهای حوزۀ بالتیک و جنگ نیابتی بین ایالات متحده و روسیه که در اوکراین رخ داد؛ این‌ها فقط چند مورد از بسترهایی هستند که قدرت‌های بزرگ در آن‌ها درگیر جنگ مدام با یکدیگر بوده‌اند، هرچند از جنگ نظامی مستقیم با هم اجتناب کرده‌اند.درست است که شکل جنگ‌ها عوض شده، ولی از ویرانگری آن‌ها کم نشده است. اکنون، به جای رقابت بین دو کشورِ کاملاً سازمان‌یافته که می‌توانند در نقطه‌ای بر سر صلح با هم مذاکره کنند، در اکثر اوقات شاهد منازعات چندجانبه در کشورهای چندتکه‌شده یا فروپاشیده‌ای هستیم که هیچکس قدرت لازم برای پایان‌دادن به درگیری در آن‌ها را ندارد. طرف‌های منازعه ارتش‌های نامنظم هستند که برخی از آن‌ها در راه یک ایده یا عقیده می‌کشند و کشته می‌شوند، و برخی دیگر از سر ترس یا برای انتقام، و عده‌ای دیگر هم ارتش‌های مزدورِ دوره‌گرد هستند که برای پول می‌جنگند. برای همۀ این‌ها، حمله به جمعیت‌های غیرنظامی به امری عادی تبدیل شده است. جنگ وحشیانه‌ای که در سوریه در جریان است و در آن از ایجاد قحطی عمدی و تخریب نظام‌مند محیط‌های شهری به عنوان یک استراتژی استفاده می‌شود، مثالی از این نوع جنگ است.شاید درست باشد که بگوییم دولت‌های مدرن به دلیل داشتن حق انحصاری اعمال زور، در برخی زمینه‌ها، موجب شده‌اند نرخ مرگ‌های حاصل از خشونت کاهش یابد. اما باید این را بگوییم که از قدرت دولت مدرن برای قتل‌عام هم بهره‌برداری شده است، و به سادگی نباید از کنار قربانیان خشونت دولتی عبور کرد. با افزایش اطلاعات تاریخی اکنون با روشنی بیشتری می‌دانیم که «هولوکاست با گلوله» -تیرباران دسته‌جمعی یهودیان در جنگ جهانی دوم و عمدتاً در اتحاد شوروی- در مقیاسی بسیار وسیع‌تر از آنچه پیشتر تصور می‌شد اجرا شده است. اشتراکی‌کردن کشاورزی در شوروی منجر به میلیون‌ها فقره مرگِ پیش‌بینی‌پذیر شد، که عمدتاً در نتیجۀ گرسنگی بودند، و تبعید به مناطق غیرقابل سکونت، شرایط خطرناک زندگی در گولاگ۱۲ و عملیات‌های نظامی علیه روستاهای شورشی نیز نقش مهمی داشتند. برآوردی که از تعداد مرگ‌ومیرها در زمان صلح به دلیل سرکوب داخلی در رژیم مائو وجود دارد حدود ۷۰ میلیون نفر است. در کنار کشته‌های حاصل از ترور دولتی، زندگی میلیون‌ها نفر نیز به این واسطه به شکل جبران‌ناپذیری در هم شکسته و کوتاه شده است. این که چنین کشتارهایی را چطور می‌توان در الگوی کاهش خشونت جا داد جای سؤال دارد. پینکر تا آنجا پیش می‌رود که حتی می‌گوید هیموکلیسمِ قرن بیستم ممکن است یک خطای آماری بزرگ بوده باشد، و هشدار می‌دهد آن دسته از تاریخ‌هایی که دربارۀ قرن گذشته نوشته شده و آن را بسیار خشن توصیف می‌کنند ممکن است «برای حفظ انسجام روایی خود دست به بزرگ‌نمایی بزنند» (ایتالیک از خود پینکر است). لیکن، اعراض از روایتی منسجم و صادقانه از خشونت در قرن گذشته در راستای نوعی دقت کاذب کمّی نیز به همان اندازه خطرناک است، و حتی بیشتر.برآورد شمار افرادی که بر اثر خشونت می‌میرند مستلزم پاسخ گفتن به پرسش‌های علّی و معلولی بسیار پیچیده است که بعضاً آمیخته به قضاوت‌های اخلاقی هستند. انواع بسیاری از نیروهای کشنده وجود دارند که منجر به مرگ فوری نمی‌شوند. آیا کسانی که در طول جنگ یا بعد از آن بر اثر گرسنگی یا بیماری می‌میرند جزء تلفات جنگ محاسبه می‌شوند؟ آیا پناه‌جویانی که زندگی‌شان زودتر از موعد به پایان می‌رسد جزء این آمار قرار می‌گیرند؟ در مواقعی که در جنگ از شکنجه استفاده شده، اگر سال‌ها بعد قربانیان بر اثر آسیب‌های جسمی یا روحی وارده بمیرند آیا جزء تلفات جنگ محاسبه می‌شوند؟ آیا نوزادانی که بر اثر قرار گرفتن در معرض عامل نارنجی یا اورانیوم ضعیف‌شده زندگی کوتاه یا پر از رنجی پیدا می‌کنند جایی در این فهرست مردگان دارند؟ اگر زنانی که به عنوان بخشی از یک استراتژی نظامیِ خشونت جنسی مورد تجاوز قرار گرفته‌اند پیش از موعد بمیرند، آیا فوت آنان در جدول‌های آماری نمودار خواهد شد؟دقت ظاهری آمارها ممکن است متقاعدکننده باشد، ولی عمدۀ هزینه‌های انسانی جنگ قابل محاسبه نیستند. مرگ‌های حاصل از خشونت همه مثل هم نیستند. مردن به عنوان یک سرباز در سنگر یا به عنوان یک شهروند در بمباران هوایی هر دو وحشتناک است، اما مردن از کار طاقت‌فرسا، ضرب کتک یا سرما در ارودگاه کار اجباری ممکن است از این هم بدتر باشد. از این‌ها بدتر کشته‌شدن در قالب عملیات‌های نظام‌مند نسل‌کشی است، مانند کسانی که به اردوگاه‌های مرگ مانند تربلینکا فرستاده شدند. در آمارهای ارائه‌شده از سوی کسانی که فرارسیدن دوران صلح دیرپا را جشن گرفته‌اند به این تفاوت‌ها توجهی نمی‌شود، و لذا این آمارها از نظر اخلاقی محل تردید هستند، اگر نگوییم اساساً بی‌معنایند.یک دلیل دیگر برای جدی نگرفتن اعداد و ارقام این است که ماهیتاً دستخوش تصادف و احتمال هستند. (نقدی بر روش‌های آماری پینکر را می‌توانید در مقالۀ نسیم نیکولاس طالب دربارۀ صلح دیرپا مشاهده کنید.) اگر آن انقلابی سوسیالیست، یعنی فانیا کاپلان، در آگوست ۱۹۱۸ موفق به ترور لنین شده بود، خشونت در روسیه کماکان ادامه می‌یافت. اما احتمالاً دولت شوروی دیگر دوام نمی‌آورد و به دست استالین نمی‌رسید تا در مقیاس وسیع دست به کشتار بزند. اگر در ماه می ۱۹۴۰ در بریتانیا یک رهبر قاطع به شکلی غیرمنتظره بر سر کار نیامده بود، و بریتانیا در جنگ شکست می‌خورد یا (بدتر از این) با آلمان صلح می‌کرد، که اکثر نخبگان بریتانیایی نیز در آن زمان همین را می‌خواستند، اروپا تا نسل‌ها زیر سلطۀ نازی‌ها باقی می‌ماند؛ و در این مدت طرح‌های پاکسازی نژادی و نسل‌کشی به شکل کامل‌تری اجرا می‌شدند. پینکر در بحث از بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ که ممکن بود منجر به یک جنگ هسته‌ای قریب‌الوقوع شود توجهی به این موضوع ندارد که «فروکش‌کردن جنگ مطلقاً محصول خوش‌شانسی بود.» در مقابل، او این واقعه را با ارجاع به تصمیم‌گیری عاقلانۀ کِنِدی و خروشچف توضیح می‌دهد که «درکی شهودی از نظریۀ بازی» داشتند؛ که به عقیدۀ او مثالی از فزونی‌یافتن عقلانیت در تاریخ است. اما در واقع یک افسر نیروی دریایی شوروی یعنی واسیلی آرخیپوف بود که با اطاعت‌نکردن از دستور مافوق خود نگذاشت اژدر اتمی شلیک شود و از بالاگیری فاجعه‌بار این بحران جلوگیری کرد. اگر حضور تصادفی یک انسان شجاع نبود، آتشی هسته‌ای به پا می‌شد که کشتاری وسیع را به همراه می‌آورد.یک فریم از ویدئویی که اسلام‌گرایان افراطی بوکو حرام نیجریه در ۱۳ ژولای ۲۰۱۴ منتشر کردند. عکس: گتی ایمجز.این تصور که جنگ از مفاسد اقوام «عقب‌افتاده» بوده به طرز انزجارآوری پوچ است. نبردهایی که آسیای جنوب‌شرقی را طی جنگ جهانی دوم و دهه‌های بعد از آن به ویرانی کشاندند و موجب نابودی برخی از بافرهنگ‌ترین تمدن‌هایی شدند که تاکنون وجود داشته محصول کار قدرت‌های استعماری بودند. یکی از علل نسل‌کشی در رواندا تفکیک جمعیت آنجا به دست امپریالیسم آلمان و بلژیک بود. جنگ بی‌پایان کنگو از چشمداشت غربی‌ها به منابع طبیعی آن کشور تغذیه می‌شد. اگر خشونت در جوامع پیشرفته رو به کاهش گذاشته، شاید یک دلیلش این است که خشونت را صادر کرده‌اند.حتی این تصور که خشونت در کشورهای بسیار پیشرفته رو به کاهش گذاشته نیز محل تردید است. مطابق استانداردهای پذیرفته‌شده، ایالات متحده پیشرفته‌ترین جامعه در جهان است. اما، بر اساس بسیاری از برآوردها، ایالات متحده همچنین بالاترین نرخ زندانیان را نیز دارد، حتی برای مثال بیشتر از چین و روسیه. حدود یک‌چهارم کل زندانیان جهان در زندان‌های آمریکا هستند، و بسیاری از آن‌ها برای دوره‌های بسیار طولانی زندانی می‌مانند. شمار سیاهان در میان آن‌ها بیشتر است، بسیاری از زندانیان مشکل ذهنی دارند و تعداد زیادی سالخورده و علیل هستند. زندانی‌شدن در آمریکا خطر دائمی آزاردیدن از سوی سایر زندانیان را به همراه دارد. خطر حضور طولانی‌مدت در زندان انفرادی وجود دارد، گاهی (مثلاً در زندان‌های فوق‌امنیتی که چیزی شبیه به سراسربینِ بنتام را در آن‌ها ساخته‌اند) مدت حضور در انفرادی نامشخص است که این نوع برخورد به درستی یکی از انواع شکنجه دانسته شده است. شاید مجازات‌های وحشیانه و نامتعارف از جمله شلاق‌زدن و نقص عضوکردن در بسیاری از کشورها کنار گذاشته شده باشد، اما، با اوج‌گیری بی‌سابقۀ تعداد زندانیان، به نظر می‌رسد شکنجه‌کردن به یکی از کارکردهای ذاتی پیشرفته‌ترین دولت جهان تبدیل شده است.اتفاقی نیست که شکنجه اغلب در عملیات‌های ویژه‌ای که جای شکل‌های سنتی جنگ را گرفته‌اند وارد کارزار می‌شود. گسترش مفهوم مقابله با تروریسم تا آنجا که ترورهای صورت‌گرفته به دست مزدوران غیرمسئول و کشتار با کنترل از دور توسط پهباد را نیز در بگیرد بخشی از این تغییر است. ماهیت جنگ در سطح جهانی در حال دگردیسی است. با انهدام دولت عراق در نتیجۀ تغییر رژیم به سرکردگی ایالات متحده، یک‌سوم کشور اکنون [منظور سال ۲۰۱۵ است] تحت کنترل داعش است، که قادر است دست به نسل‌کشی ایزدی‌ها بزند و جنگ وحشت علیه مسیحیان به راه بیندازد بدون این که کیفری در انتظارش باشد. در نیجریه، شبه‌نظامیان اسلام‌گرای بوکوحرام نوعی از جنگ را در پیش گرفته‌اند که از ویژگی‌هایش قتل‌عام غیرنظامیان، تخریب شهرها و روستاها و بردگی جنسی زنان و کودکان است. در اروپا، کشتار هدفمند خبرنگاران، هنرمندان و یهودیان در پاریس و کوپنهاگ نمونۀ نوعی از جنگ است که در آن از هر گونه تمایز گذاشتنی بین نظامی و غیرنظامی امتناع می‌شود. جوامع پیشرفته، فارغ از این که خودشان این را قبول داشته باشند یا نه، به سرزمین منازعات خشونت‌بار تبدیل شده‌اند. این طور نیست که جنگ رو به کاهش گذاشته باشد، بلکه مرز جداکنندۀ صلح و جنگ به طرز خطرناکی در حال کم‌رنگ شدن است.تعداد مرگ‌ها در میدان جنگ کاهش یافته و شاید بیشتر از این هم کاهش بیابد. از یک زاویه می‌توان این را نوعی بهبود در شرایط صلح دانست. اما اگر از منظری نگاه کنیم که تنوع و شدت به‌کارگیری خشونت نیز آشکار شود، آنگاه باید صلح دیرپا را نوعی وضعیت نزاع جاودان بنامیم.                                                                    •••یقیناً اعداد و ارقامی که پینکر و دیگران استفاده کرده‌اند با ابهام همراه است و طیف وسیعی از قربانیان خشونت در آنها ذکر نشده است. اما ارزش این اعداد و ارقام برای چنین متفکرانی نیز دقیقاً در همین ابهام آن‌هاست. این نمودارها و اعداد، همانند آینه‌های سیاهی که آزتک‌ها برای غیب‌گویی استفاده می‌کردند، تصاویر غبارآلودی از آینده را در خود دارند: منظره‌هایی که دقیقاً به دلیل همین ناروشن بودنشان می‌توانند مؤمنان به بهبود بشریت را خرسند سازند.بعد از شکست و نابودی آزتک‌ها به دست اسپانیایی‌ها، یکی از این آینه‌ها را برداشته بودند و به اروپا آورده بودند و دکتر جان دی، ریاضی‌دان، دریانورد، جادوگر و جاسوس، از آن به‌عنوان گوی جهان‌نما در غیب‌گویی استفاده می‌کرد. جان دی، که ملکه الیزابت او را «فیلسوف من» می‌خواند، به دلیل شهرتش به داشتن قدرت‌های خفیه در دربار نقش مشاور را بازی می‌کرد. او که با یک گوی غیب‌گویی یا واسطه کار می‌کرد مدعی بود که می‌تواند «فرشتگانی» را ببیند که به حروف و نمادهایی اشاره می‌کنند، و بعد هم خودش آن‌ها را بازنویسی می‌کرد. مطابق گفتۀ جان دی، در یکی از این جلساتِ غیب‌گویی فرشتۀ مقرب، میکائیل، ظاهر شده و پیامی دربارۀ رابطه‌ای نزدیک‌تر بین قدرت‌های الهی و زمینی آورده بود. این فرشته که به جان دی دستور داده بود تا آنچه می‌بیند را بنویسد جدول‌های پیچیده‌ای ساخته بود که در کنار هم فرارسیدن یک نظم جهانی قریب‌الوقوع بر مبنای اصول الهی را الهام می‌کردند.یک آینۀ سیاه - «منظره‌هایی که دقیقاً به دلیل همین ناروشن بودنشان می‌توانند مؤمنان به بهبود بشریت را خرسند سازند». عکس: آلامی.الهامی که جان دی تجربه کرده بود به طرز بارزی یک الهام مدرن بود. او بهتر از بسیاری از کسان دیگر در آن زمان می‌دانست که در نتیجۀ انقلاب علمی نوع بشر از مرکز امور کنار گذاشته خواهد شد. همانند بسیاری از افراد دیگر در عصر رنسانس -دوره‌ای در تاریخ که رشد علم همان قدر وجه مشخصۀ آن است که رشد جادوگری- جان دی نیز لازم می‌دید نسبت به اهمیت کنش انسانی اطمینان خاطر بیابد. این «فرشتگان»، که منظره‌ای از آینده را در جداول اعدادشان نشان می‌دادند، تأیید می‌کردند که انسان‌ها هنوز جایگاهی مرکزی در کیهان دارند.با گذشت بیش از چهار قرن، هنوز هم افراد زیادی هستند که لازم می‌بینند از اهمیت‌شان در جهان اطمینان خاطر پیدا کنند. معاصران ملکه الیزابت برای تأیید باور خود به غیب‌گویی متوسل شدند، یعنی این باور که تاریخ طرحی پنهانی دارد که در یک نظم جهانی جدید به شکوفایی می‌رسد. متفکران امروزی نیز، که تابع همان نیاز به معنایابی هستند، به اعداد چشم دوخته‌اند تا نشانه‌ای از ظهور یک جهان مبتنی بر اصول عقلانی و اخلاقی را به نمایش بگذارند. اینان باور دارند که بهبود در اخلاق و سیاست رو به رشد و فزاینده بوده است: پیشرفت‌ها از پی هم می‌آیند و طی این فرآیند پیشرفت‌هایی که پیش از این رخ داده‌اند تثبیت و تقویت می‌شوند. گهگاه ممکن است پسرفتی هم رخ دهد، اما این موارد در بستری رخ می‌دهند که در آن بخش اعظم آنچه به دست آمده است از میان نمی‌رود. به کُندی، در طول زمان، جهان به جای بهتر تبدیل می‌شود.جهان باستان، در کنار همۀ ادیان بزرگ و فلسفه‌های پیشامدرن، دیدگاهی متفاوت و صحیح‌تر داشت. بهبودهایی که در تمدن‌ها رخ می‌دهند به قدر کافی واقعی هستند، اما می‌آیند و می‌روند. دانش و اختراعات شاید به صورت انباشتی افزایش یابند و با نرخی شتابنده حرکت کنند، ولی پیشرفت‌هایی که در اخلاق و سیاست حاصل می‌شوند نامنظم و ناپیوسته هستند و به سادگی از میان می‌روند. در این حرکت کلی، می‌توان چرخه‌هایی را بازشناخت: صلح و آزادی می‌روند و جنگ و جباریت می‌آیند، دوره‌های رونق اقتصادی جای خود را به دوره‌های فروپاشی اقتصادی می‌دهند. این طور نیست که تمدن‌ها هر روز قوی‌تر و گسترده‌تر شوند، بلکه ذاتاً شکننده‌اند و متناوباً مغلوب بربریت می‌شوند. این دیدگاه، که تقریباً تا میانۀ قرن هجدهم هیچ کس در آن شکی نداشت، چنان تهدیدگر آرزوهای عصر مدرن بود که اکنون عملاً هیچ کس آن را نمی‌فهمد.از آنجا که افراد زیادی نمی‌توانند قبول کنند که چرخه‌های تنازع ادامه خواهند داشت، مضطربانه در جستجوی پیشرفت دائمی در سرنوشت بشریت هستند. و کیست که دلش به حال اینان نسوزد؟ کاملاً طبیعی است که مؤمنان به عقل، که هیچ نوع ایمان عمیق‌تری ندارند و با تردید هم نمی‌توانند زندگی کنند، به طلسم اعداد پناه ببرند. در غیر این صورت چطور می‌توانند برای زندگی‌شان معنایی پیدا کنند؟ خوشبختانه کسانی در میان ما هستند که حاضرند در این امر به ما کمک کنند. درست مثل جادوگران عصر الیزابت که جدول‌هایی را بازنویسی می‌کردند که فرشتگان به ایشان نشان داده بودند، گوی جادویی علم مدرن نیز پیشگویی‌های عددی فرشتگان پنهان در خود ما را رمزگشایی می‌کند.کمک رساندن به کسی که از نظر معنوی تهیدست است رسالت ارزشمندی محسوب می‌شود. هیچ کس نمی‌تواند آن شوق انسان‌دوستانه و مهارت فکری را که صرف این تلاش شده انکار کند. با این حال، همواره جای بهترشدن وجود دارد. کتاب‌ها، چه آن‌هایی که روی کاغذ چاپ شده‌اند و چه آن‌هایی که روی کتابخوان الکترونیکی قرار دارند، آنچه امروز بیش از همه به آن نیاز داریم را فراهم نمی‌آورند: یعنی درک بی‌درنگ معنایی که جدیداً خلق شده. تنها اختراعات مدرن می‌توانند نیازهای مدرن را برآورده کنند. اما درعین‌حال، می‌توان از تکنولوژی‌های ابتدایی‌تر نیز الهام گرفت.چرخ نیایش تبتیْ یک استوانۀ فلزی چرخان است که متنی مقدس در آن قرار دارد و با چرخش دست انسان به حرکت انداخته می‌شود. محصول کار یک نوع نیایش خودکار است، که فرد مؤمن باور دارد می‌تواند تضمین‌کنندۀ سرنوشت نیک باشد و رهایی از چرخۀ تولد و مرگ را به ارمغان آورد. نظام باوری که این چرخ نیایش در خدمت آن است شاید جذابیتی باستانی داشته باشد، به ویژه این که در متون مقدس آن لطافتی دیالکتیکی وجود دارد که در فلسفۀ غربی دیده نمی‌شود. بااین‌حال، با هر ذهنیت مدرنی بدیهی است که این وسیله مطلقاً غیرعلمی است. چه بهتر بود که یک چرخ نیایش با تکنولوژی بالا ساخته می‌شد؛ یک تبلت الکترونیکی که حاوی آمارهای الهام‌بخش راجع به پیشرفت نوع بشر باشد و به الگوریتم‌هایی مجهز شده باشد که این پیشرفت را ادامه‌دار جلوه دهند.یک زائر که در حال چرخاندن چرخ نیایش در بیرون قصر پوتالا [اقامتگاه سابق دالایی لاما] در شهر لهاسا در تبت است. عکس: یوگنی هوشیکو، ای.پی.برخلاف چرخ نیایش قدیمی، این وسیله می‌تواند مبتنی بر پیشرفته‌ترین دانش‌های علمی باشد. اگر طوری برنامه‌ریزی شود که داده‌های عظیم را جمع‌آوری و پردازش کند، می‌تواند آمارهایی ارائه دهد که همواره بهبود بلندمدت شرایط بشریت را نشان دهند. اگر به هر طریق پسرفتی رخ داده باشد، به شکل یک وقفۀ موقتی در حرکت رو به جلوی نوع بشر به نظر خواهد رسید. برای جلوگیری از حالت‌های شک و تردید -که حتی راسخ‌ترین باورمندانِ پیشرفت نیز گهگاهی در معرض آن قرار می‌گیرند- این وسیله می‌تواند نسخه‌های صوتیِ آمارهای بالارونده را منتشر کند. بهتر از همه این که می‌شود این وسیله را طوری طراحی کرد که همیشه همراه آدم باشد.این اولین بار نیست که از علم برای تقویت ایمان به آینده استفاده می‌شود. مریدان دین انسانیتِ کُنت در قرن نوزدهم نیز آئینی روزانه داشتند که مطابق آن به بخش‌هایی از سرشان که بر اساس جمجمه‌شناسی حاوی تکانه‌های دیگرخواهی و پیشرفت بود ضربه می‌زدند. برای این که هیچ وقت اهمیت همکاری را فراموش نکنند، مطابق دستورالعمل لباس‌های خاصی می‌پوشیدند که دکمه‌هایش در پشت و پایین لباس بود و تنها با کمک یک نفر دیگر می‌توانستند آن‌ها را ببندند. مؤمنان به بهبود بشریت در قرن بیست‌ویکم مطمئناً می‌توانند راه بهتری برای عمل کردن به ایمان خویش بیابند. اگر با صدای بلند اعدادی را که طلسم‌شان پخش می‌کند از بر بخوانند، می‌توانند هر گونه فکر مزاحمی را از ذهنشان دور کنند. معنا در زندگی، که این همه مدت در لفافی از اساطیر و خرافات بوده، سرانجام می‌تواند با روش‌های مدرن تولید شود.شاید یک عده ایراد بگیرند که معنا را نمی‌توان این طوری ساخت. این مرتجعان خواهند گفت معنا خودش را در اشاره‌ها و نشانه‌ها آشکار می‌کند: شبحی که مرگ را به خاطر می‌رود؛ دشتی که ناگهان ظاهر می‌شود و زیبایی تصورناپذیری را آشکار می‌کند؛ نگاه کوتاهی که صفحه‌ای نو را می‌گشاید. این قبیل ایرادها چیزی به حساب نخواهند آمد. پیشرفت دانش را نمی‌توان متوقف کرد همان‌طور که نمی‌توان چوب لای چرخ بهبود بشریت گذاشت. در واکنش به القائات بازاری که هیچ نظارتی روی آن نیست، به زودی تبلتی فوق پیشرفته که از اعداد معنا تولید می‌کند جای چرخ نیایش قدیمی را خواهد گرفت.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان گری نوشته است و در ۱۳ مارس ۲۰۱۵، با عنوان «John Gray: Steven Pinker is wrong about violence and war» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «جان گرِی: استیون پینکر دربارۀ خشونت و جنگ اشتباه می‌کند» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• جان گری (John Gray) استاد بازنشستۀ علوم سیاسی از مدرسۀ اقتصادی لندن است. گری از برجسته‌ترین مرورنویسان جهان در زمینۀ سیاست و جامعه است. فجر کاذب: توهمات سرمایه‌داری جهانی (False Dawn: the Delusions of Global Capitalism) از جمله کتاب‌های اوست.[۱] Long Peace: اصطلاحی است که معمولاً برای اشاره به دوران پس از جنگ جهانی دوم به کار می‌رود، که طی آن بین قدرت‌های بزرگ جهانی جنگی درنگرفت. دوران جنگ سرد و دوران پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز ذیل همین دوره قرار می‌گیرند [مترجم].[۲] The Better Angels of Our Nature: a history of violence and humanity[۳] Kalahari Kung: کالاهاری منطقه‌ای وسیع در آفریقای جنوبی است و کونگ نزد ساکنان بومی به معنای قبیله است [مترجم].[۴] Arctic Inuit: اینوئیت‌ها از بزرگ‌ترین اقوام بومی ساکن قطب شمال هستند [مترجم].[۵] War Really Is Going Out of Style[۶] Winning the War on War: the Decline of Armed Conflict Worldwide[۷] Retreat from Doomsday: The Obsolescence of Major War[۸] The Most Good You Can Do[۹] pre-adamite[۱۰] Panopticon: زندانی دایره‌ای است که سلول‌های آن روی محیط دایره واقع‌اند و امکان تحت نظر داشتن آنها به صورت دائمی فراهم است [مترجم].[۱۱] Hemoclysm: واژه‌ای ابداعی است که معنایی نزدیک به «حمام خون» دارد و به نیمۀ نخست قرن بیستم اطلاق می‌شود که دو جنگ جهانی در آن رخ داده است [مترجم].[۱۲] Gulag: در روسی سرواژۀ «اداره کل اردوگاه‌های کار و اصلاح» در زمان استالین است که این اداره بین سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۵ فعال بود و مسئولیت مدیریت اردوگاه‌های کار اجباری برای محکومان سیاسی را بر عهده داشت [مترجم]. ]]> جان گری علم‌وفلسفه Wed, 20 Jun 2018 04:32:55 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9026/ انعام دادن تشکر است یا توهین؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9023/ جولین باگینی، ایان — لذت بعد از غذا به ویژه وقتی مضاعف می‌شود که زیر سایۀ تراس رستوران آفتابگیری در ورنزا، دهکدۀ خوش‌منظره‌ای در لیگوریا در ساحل شمال غربی ایتالیا باشد. اما هر چیز خوبی به آخر می‌رسد و برای نشان دادن پایان ناهار، باید بخش نهایی مراسم را به جا آورم: دادن انعام.یا شاید نباید این کار را انجام دهم! من چند روزی در تعطیلات بودم و متوجه شدم که بر خلاف عادت مألوف در آمریکا، انعامی از من نگرفته‌اند، چون فهمیدم که این کار در ایتالیا مرسوم نیست. کمی پس از آن نگران شدم که نکند فرضیه‌هایم به‌روز نباشد. از زمانی که فهمیدم انعام در ایتالیا مرسوم نیست، به کسی انعام ندادم. پس، از پیش‌خدمت خواستم مرا در مورد رسم محلی روشن کند. او گفت: «افراد می‌توانند یکی دو یورو بیشتر پرداخت کنند، نه بیشتر». اول احساس راحتی کردم، اما بعد به این فکر کردم که آیا پیش‌خدمت ما توقع ندارد که گردشگران بر اساس عادات محلی خودشان انعام بدهند؟ بنابراین از او پرسیدم که نظرش چیست که مشتری آمریکایی فقط یک اسکناس یک یوریی بدهد. پاسخ این بود: «Trichio» یعنی خسیس. هنگامی که در رم هستید، می‌توانید مثل رمی‌ها رفتار کنید، اما همیشه توقع نداشته باشید برای این رفتارتان از شما تمجید کنند.انعام دادن، گیج‌کننده و پارادکسیکال است. به بعضی از کسانی که به ما خدماتی می‌دهند، انعام می‌دهیم؛ اما به کسان دیگری که به همان اندازه سخت و برای همان مقدار دستمزد، کار می‌کنند، انعام نمی‌دهیم. در توکیو گذاشتن هرگونه انعامی روی میز، بی‌احترامی است، اما در نیویورک، اهانت‌آمیز است که مبلغ درشتی انعام ندهید. فرض بر این است که هدف انعام دادن، تشویق به خدمات خوب است، اما ما این کار را پس از دریافت خدمات و زمانی انجام می‌دهیم که برای تغییر کیفیت، خیلی دیر است. غالباً هم به کسانی انعام می‌دهیم که شاید در آینده خدماتی از آن‌ها دریافت نکنیم. انعام دادن، تعمیم‌های کلی اقتصاددانان و انسان‌شناسان را به یک‌سان به چالش می‌کشد. فهم این مسأله که چگونه و چرا انعام می‌دهیم، آغازی است برای فهم این امر که ما انسان‌ها چقدر پیچیده و جالبیم.تاریخ‌نگاران عمدتاً با این نکته موافقند که انعام دادن در اصل، یک رسم اشرافی بوده است. در اوایل قرن هفدهم در انگلستان، این انتظار می‌رفت که بازدیدکنندگان یک ملک خصوصی، به هنگام رفتن، مقدار کمی پول که وِیل (vail) خوانده می‌شد، به خدمتکاران بپردازند. این کار در قهوه‌خانه‌ها رواج یافت و سپس به سایر مشاغل خدماتی و در نهایت، به خارج از انگلستان کشیده شد.خود واژۀ «tip» (انعام)، ریشۀ معلومی ندارد. محتمل‌ترین منشأ آن، واژۀ لاتینی stips به معنای هدیه است. از آن‌جا که دیکشنری انگلیسی آکسفورد نخستین کاربرد این واژه را به ۱۷۰۶ بازمی‌گرداند، تقریباً قطعی است که گرفتن این واژه از عبارت «To Insure Prompt Service» (برای اطمینان از خدمات بهتر) افسانه‌ای بیش نیست؛ عبارتی که بنا به گزارش ساموئل جانسون، بر روی یک ظرف انعام در یک قهوه‌خانۀ قرن هجدهمی دیده بود. انعام‌ها به ندرت تضمین‌کنندۀ چنین چیزی هستند. مثل وِیل‌های وقت عزیمت، بیشتر انعام‌ها آن قدر دیر پرداخت می‌شوند که هیچ تفاوتی در خدمات ایجاد نمی‌کنند؛ امری که این رسم را برای اقتصاددانان گیج‌کننده می‌سازد، چون نمی‌توانند درک کنند که چرا افراد باید برای یک خدمت بیش از آنچه لازم است، پولی پرداخت کنند.انعام دادن برای خدمات بهتر نه تنها در تقابل با جهت زمان است، بلکه با مشاهدات نیز تعارض دارد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که میان رضایت مشتریان از خدمات و مقدار انعامشان، رابطۀ ضعیفی وجود دارد. برای افزایش انعام، روش‌های قابل اتکاتر دیگری غیر از خوب انجام دادن کار وجود دارد، روش‌هایی مثل «بیش‌فروشی»: قانع کردن مشتری برای سفارش غذا و نوشیدنی بیشتر یا گران‌تر. صورتحساب بزرگ‌تر تقریباً همیشه به معنای انعام بیشتر است، زیرا بیشترِ افراد خیلی ساده درصد مشخصی از صورت‌حسابشان را به عنوان انعام می‌پردازند.ذهن انسان‌شناسان و نیز اقتصادانان به سختی درگیر انعام دادن بوده است. برای چند دهه، آن‌ها تمایزی را پذیرفته بودند که در آغاز نیمۀ قرن بیستم، انسان‌شناس لهستانی برانیسلاو مالینوفسکی و جامعه‌شناس فرانسوی مارسل موس، میان اقتصادهای هدیه‌ای و کالایی (یا مبادله‌ای) قائل شده بودند. در اقتصادهای مبادله‌ای مثل کشورهای صنعتی امروز، کالاها و خدمات صرفاً خریداری می‌شوند؛ معمولاً با استفاده از پول و گاهی نیز با شکلی از معاوضه. در این فرهنگ‌ها هدیه در صورتی هدیه است که در قبال آن، چیزی مورد توقع نباشد. با این حال، قواعد و رسوم ضمنی‌ای وجود دارد که اطمینان می‌دهد در طی زمان، دهنده به دریافت‌کننده تبدیل شود و این سازوکار به نفع همگان عمل کند.در هر رستوران شایسته و باارزشی، هر دو طرف «صنعت مهمانداری» اهمیت دارند. بله، مشتریان هزینۀ غذا را پرداخت می‌کنند، اما کارکنان باید این اطمینان را حاصل کنند که آن‌ها احساس کنند میهمان هستند و نه فقط مشتری. مطمئناً این همان راهی است که سرآشپز نوما در کپنهاگ، در نظر داشته و چهار بار برندۀ عنوان بهترین رستوران در جهان شده است. رنه ردزپی می‌گوید: «بیشتر افراد در رستوران هر کاری که از دستشان برآید را برای میهمانان انجام می‌دهند»، «دادن انعام، قدردانی از این کار است».شان هیل، سرآشپز و مالک رستوران ولنات تری در آبه‌گونی در ولز که دارای ستارۀ میشلین۱ هم هست، نمونۀ خوبی است از این واقعیت؛ «اگر شما تا دو بامداد در رستوران به مزه مزه کردن مشروب پس از شام و گفت‌وگو با جدیدترین دوستتان بنشینید، آن وقت، جوانک بی‌نوایی باید آن قدر منتظر بماند تا شما شرتان را کم کنید و به خانه بروید، بی‌آن‌که پول اضافه‌ای بگیرد. انعام در چنین اوضاعی، ترفند خوبی است؛ مگر آن‌که راضی باشید به شما بگویند که وقتی قهوۀ‌تان تمام شد، به خانه بروید».کارکرد ترکیبی انعام، منعکس‌کنندۀ کارکرد چندوجهی رستوران‌هاست. انعام شکلی از پاداش است؛ پاداش مالی صرف برای کاری که به خوبی انجام شده است. اما اظهار قدردانی نیز هست. راهی برای دادن ابزاری به کارکنان برای داشتن لذتی که خودتان از آن برخوردار شده‌اید. شاید به همین دلیل باشد که بعضی از پیش‌خدمت‌ها می‌گویند به دو بخش درآمدشان به صورتی متفاوت نگاه می‌کنند: پرداخت صورتحساب‌هایشان با دستمزدشان و خوشگذرانی شبانه با انعامشان.هر تبیین کلی‌ای دربارۀ انعام، با مسئلۀ موقعیت مکانی تعارض دارد. این‌که ما چگونه و چه هنگام انعام می‌دهیم، با توجه به ارزش‌ها و سنت‌های هر فرهنگی فرق می‌کند. ظاهراً یک متغیر، به ماهیت و اهمیت احترام مربوط می‌شود. چنین به نظر می‌رسد که هر چه کار در رستوران، در یک جامعه آبرومندانه‌تر باشد، کارکنان انعام کمتری دریافت می‌کنند. از این رو، ژاپن یکی از کم‌شمار کشورهای جهان است که در آن، انعام دادن واقعاً توهین‌آمیز است، چون این کار بی‌احترامی به خدمه به نظر می‌رسد. در فرهنگ ژاپنی شأن و احترام هر شخصی به این است که وظیفۀ خود را به بهترین وجه ممکن انجام دهد. این طور نیست که همۀ مشاغل شأن و جایگاه برابری داشته باشند. اما ژاپنی‌ها برای هر شغلی، احترامی شایستۀ آن شغل قائل می‌شوند. دادن انعام، نشان می‌دهد که اگر کارتان را به خوبی نیز انجام دهید، کافی نیست؛ این‌که خدمتکار نسبت به کسانی که کارشان را بدون گرفتن انعام انجام می‌دهند، از شأن و احترام یکسانی برخوردار نیست.ظاهراً در جهان غرب نیز الگوی انعام دادن به احترام ربط دارد. در آمریکایی شمالی پیش‌خدمتی شغل بسیار دون‌رتبه‌ای است و مقدار انعام بالاست. در بریتانیا نیز وضع همین گونه است. اما در اروپای قاره‌ای، پیش‌خدمتی حرفه‌ای است محترمانه. یک لحظه به تصاویر کلیشه‌ای فکر کنید که از یک پیش‌خدمت در فرانسه یا بریتانیا دارید. گارسون (پیش‌خدمت فرانسوی) معمولاً یک مرد مسن‌تر و در حال تاس شدن است که همۀ عمرش را به سرو کردن استیک‌فریتز گذرانده است؛ پیش‌خدمت بریتانیایی مرد یا زن جوان و احتمالاً دانشجویی است که دارد از این راه پول در می‌آورد تا هنگامی که «شغل مناسبی» به دست آورد.این ایده عجیب است که انعام دادن ارتباط وارونه‌ای با احترام دارد؛ همین ایده می‌تواند به ما در توضیح این مسأله کمک کند که چرا اسکاندیناویایی‌ها از جمله اروپاییانی هستند که پایین‌ترین انعام را می‌دهند. در واقع نیز تور سلستان، لیدر فدراسیون متحد اتحادیه‌های تجاری نروژ که به رتق و فتق امور کارگران رستورانی، پیش‌خدمت‌ها و کارکنان هتل‌ها در اسلو می‌پردازد، علیه انعام، داد سخن داده و فقط جاهایی را استثنا کرده است که خدمات استثنایی می‌دهند. او در سال ۲۰۱۳، به روزنامۀ آنلاین نروژی نتاویسن گفته بود: «اصل، این است که شما باید حقوقی بگیرید که بتوانید با آن در نروژ زندگی‌تان را سر کنید».این نکته با یافته‌های مایکل لین، استاد رفتارشناسی مصرف‌کنندگان و بازاریابی در دانشگاه کرنل جور در می‌آید که بر اساس آن، در ازای افزایش درصد تولید ناخالص ملی که در مالیات جمع‌آوری می‌شود، رواج انعام دادن کاهش می‌یابد. بنابراین در کشورهای اسکاندیناوی که میزان مالیات بالاست، احترام، مستلزم این است که جامعه به عنوان یک کل، به گونه‌ای طراحی شده باشد که استاندارد مطلوب زندگی را برای همگان تضمین کند. پرداخت حقوق متناسب شأن افراد، به معنای تضمین این امر است که هر کسی می‌تواند با سخت‌کوشی متناسب، زندگی آبرومندانه‌ای داشته باشد و دستمزد منصفانه‌ای دریافت کند. به همین دلیل، در نوما در کپنهاگ، میانگین انعام فقط سه درصد است. از این چشم‌انداز، انعام دادن شبیه یادبودی نابجا از زمانی است که کارکنان رستوران در پایین‌ترین درجه قرار داشتند، با حقوقی بین حداقل و صفر. شان هیل زمانی را یادآور می‌شود که غذاخوری‌ها نه تنها «بخش عمدۀ دستمزد کارکنان را با انعام پرداخت می‌کردند» بلکه سرآشپزها نیز ماهانه مبلغ قابل‌توجهی را در پاکت‌های قهوه‌ای دریافت می‌کردند که تهیه‌کنندگان مواد خام به آنان می‌دادند و حاوی مبلغی حدود پنج درصد از صورتحساب محصول بود. در بریتانیا وابستگی به پاداش‌ها مرسوم بود تا وقتی که در سال ۲۰۰۹ اقدام کارفرمایان در استفاده از انعام برای رساندن دستمزد کارگران به دستمزد حداقلی، غیرقانونی شد. اما از آن به بعد نیز بخش تهیۀ غذا، به ندرت وضع مطلوبی برای کارگران پیدا کرد. به گفتۀ ردزپی: «من که از درون صنعت رستوران‌داری آگاهی دارم، می‌دانم که سطح دستمزدها چقدر پایین است. باور کنید که سرآشپزها و پیش‌خدمت‌ها زندگی بخور و نمیری دارند و در این شرایط انعام در درآمد ماهانۀ این کارگران، تفاوتی واقعی ایجاد می‌کند».با توجه به روابط تاریخی و معاصر انعام با دستمزد کم و شرایط بد، جای شگفتی نیست که کسانی کوشیده‌اند کلاً بساط انعام دادن را جمع کنند. در ۱۹۰۴، ویلیام آر. اسکات، انجمن ضد انعام را در آمریکا تشکیل داد. او که در ۱۹۱۶ کتاب دستِ بگیر: پژوهشی دربارۀ عادت انعام‌گیری در آمریکا۲ را نوشت، بر این عقیده بود که انعام دادن، «تمایل به نوکرمآبی برای اجرت» را تشویق می‌کند؛ و این روحیه بازگشتی است غیردموکراتیک به دورۀ اروپای سلطنتی. کارزار او در ۱۹۱۰ به تحریم انعام‌گیری در آرکانزا، جورجیا، می‌سی‌سی‌پی، آیوا، کارولینای جنوبی، تنسی و ایالت واشگنتن منجر شد (اگرچه همۀ این قوانین در دهۀ ۱۹۲۰ ملغا شدند). اگر او آمریکای امروز را می‌دید که خانۀ بزرگ‌ترین انعام‌دهندگان در جهان شده، چقدر وحشت می‌کرد! این یکی از پارادکس‌های انعام دادن است که هم نمونۀ کاملی است از آمریکایی بودن و هم از اساس غیرآمریکایی است.تنشی که در ارزش‌های آمریکایی در اثر انعام دادن مطرح می‌شود، با این واقعیت قابل توضیح است که به رغم فرهنگ مساوات‌طلبانه‌ای که در آرمان آمریکایی وجود دارد، این کشور در دغدغۀ جمع‌گرایانۀ اروپایی در باب درآمدهای اقتصادی سهیم نشده است. در فرهنگ فردگرایانه‌تر ایالات متحده، احترام برابر، به معنای آزادی دادن به دیگران در تصمیم‌گیری‌ها و داشتن زندگی دلخواه و کمترین حد دخالت دولت است. در این‌جامسأله بیشتر بر سر فرصت‌های برابر است تا دستمزدهای مساوی. این بدان معناست که هنوز هم بسیاری از خدمتکاران در ایالت متحده، برای پرداخت صورتحساب‌هایشان به انعام وابسته‌اند.تفاوت‌های فرهنگی را نیز می‌توان با «نظریۀ تساوی حقوق» تبیین کرد؛ نظریه‌ای که روان‌شناس رفتارهای شغلی، جان استیسی آدامز در سال ۱۹۶۳ طرح کرد. بنا بر این نظریه، اقتضای اجتماعی شدن ما این است که وقتی روابطمان با دیگران نابرابر باشد، احساس اضطراب و ناراحتی می‌کنیم. انعام در ژاپن یا نروژ، تفاوت جایگاه‌ها را برجسته می‌کند، حس نابرابری را افزایش می‌دهد و باعث بالا رفتن احساس ناراحتی می‌شود. اما به نظر می‌رسد که در بریتانیا و ایالات متحده، دادن انعام، از نابرابری مالی میان مشتری و کارکنان می‌کاهد و بنابراین تنش را کم می‌کند.حتی اگر انعام دادن، روزگاری به عنوان امری تحقیرآمیز تلقی می‌شد، امروزه به گونۀ دیگری به نظر می‌رسد. هیچ‌یک از پیش‌خدمت‌هایی که با آن‌ها سخن گفته‌ام، هیچ احساس شدیدی در این باره نداشتند که انعام دادن به معنای برتری‌جویی نسبت به آن‌ها بوده باشد. شاید یکی از دلایل، این باشد که زمانی نه چندان دور، تعیین شأن و جایگاه اجتماعی افراد، بستگی بسیار زیادی به خانوادۀ محل تولد و پذیرش همگانی داشت. امروزه ما در جهان بسیار سیال‌تری زندگی می‌کنیم که پویایی مشتری‌ـ‌پیش‌خدمت را تغییر داده است. دیگر وضع این‌گونه نیست که خدمتکاری دون‌پایه در خدمت فردی با رتبۀ اجتماعی برتر باشد. ممکن است شخصی که امروز پیش‌خدمت من است، روز بعد از پیش‌خدمتی کس دیگری استفاده کند. ممکن است متصدی بار، نسبت به مشتری‌ای که دارد کوکتل خود را مزه‌مزه می‌کند، شایستگی‌های بسیار بیشتری داشته باشد. به نظر من، این یکی از دلایل این مسأله است که چرا امروزه مشتری‌ای که با خودبزرگ‌بینی و تکبر با پیش‌خدمت‌ها رفتار می‌کند، معمولاً باعث نفرت کارکنان و دیگر مشتریان حاضر در رستوران می‌شود.بنابراین این اتهام که انعام دادن ذاتاً نادرست است، زیاده‌روی به نظر می‌رسد. اما سؤال این است که با توجه به تفاوت‌های زیاد در چگونگی سامان یافتن انعام، کدام یک از این ترتیبات، منصفانه است؟بعضی از رستوران‌ها کوشیده‌اند انعام اختیاری را به کلی حذف کنند. در بریتانیا افزایش خودکار شارژ خدمات در صورتحساب‌ها بسیار رایج شده است. در ایالات متحده، رستوران لینکری در سن دیه‌گو، نرخ ۱۸ درصدی خدمات را در صورتحساب اعمال می‌کرد و به مشتریان می‌گفت که انعام ندهند، در حالی که تُست‌کیچن اَند بار در اوکلند، ۱۵ درصد به صورتحساب اضافه می‌کند و این را به مشتریان وامی‌گذارد که به صلاحدید خود، مبلغ انعام را به ۲۰ درصد برسانند یا نه. ردزپی به شدت با این رویه مخالف است و می‌گوید: «من نرخ‌های ثابت انعام را که در بعضی جاها می‌بینید، نمی‌پسندم؛ انعام باید به تجربۀ شخصی میهمان و مبلغی که می‌تواند بدهد، واگذار شود».هیل در رستوران سابق خود، مرچنت هاوس در لودلو، هزینۀ خدمات را در قیمت غذاها وارد کرده بود، اما این کار باعث شده بود رستوران او نسبت به رقبایی که هزینۀ خدمات را جدا محاسبه می‌کنند، گران‌تر به نظر برسد. او در رستوران جدیدش، ولنات تری، خدمات را اختیاری کرده اما درک می‌کند که چرا بعضی از هم‌قطارانش وقتی به جشن‌ها خدمات می‌دهند، هزینۀ خدمات را به صورت خودکار اضافه می‌کنند: «برای خدمه، میزهای بزرگ، کار و زحمت بیشتری می‌طلبند، اما انعام همیشه به شکل نامناسبی کم‌تر است».به نظر من، شارژ خودکار خدمات، فلسفۀ انعام دادن را تضعیف می‌کند و آن را به هدیۀ مستقیم رستوران به خدمه و به نوعی اضافه‌حقوق تبدیل می‌کند که کارفرمایان بر آن مالیات می‌بندند. این امر، توازن ظریف یک رستوران را که باید وضعی میان تجارت و لذت داشته باشد، بر هم می‌زند.حتی وقتی که انعام‌ها اختیاری باشند، بسیاری از ترتیبات این‌چنینی با بالا بردن فشار بر مشتریان، آنان را به سخاوت بیشتر وامی‌دارند. یک روش این است که وقتی مشتریان به پایانه‌های پرداخت الکترونیک دست می‌برند، به آن‌ها گزینه‌هایی برای دادن انعام‌هایی با درصدهای مختلف، پیشنهاد می‌کنند. غالباً پایین‌ترین گزینه یا پرداخت کم هم از میانگین رایج بالاتر است؛ و کسی که بخواهد مبلغ کمتری بدهد، ناچار به زحمت می‌افتد و برای این کار احساس خست می‌کند.دست آخر این‌که به گمان من همۀ این تلاش‌ها برای واداشتن یا ترغیب مشتریان به دست‌ودل‌بازی در پرداخت انعام، باعث می‌شود آن‌ها کمتر احساس گشاده‌دستی کنند، چون وقتی افراد به انجام کاری وادار می‌شوند، کم‌تر احساس می‌کنند که انجام آن کار به انتخاب آن‌ها بوده است؛ و هزینۀ خدمات هر چه بیشتر به یک هنجار تبدیل شود، افراد حتی کمتر به این فکر می‌کنند که دارند پاداشی اختیاری به کسی می‌دهند.انعام دادن، غالباً به عنوان نظام پاداش مالیِ خالی از ظرافت و ناقص به نظر می‌رسد، اما در بهترین حالت، به جای آن‌که تجربۀ خوردن غذا را به کاری تجاری تبدیل کند، آن را انسانی می‌کند. یافته‌های مایکل لین را در نظر بگیرید که جشن‌های بزرگ، انعام‌های کمتری به عنوان بخشی از صورتحساب کلی می‌دهند؛ مشتریان همیشگی به انعام دادن، تمایل بیشتری دارند؛ و این‌که افراد در دادن انعام به جنس مخالفشان دست‌ودل‌بازترند تا در انعام دادن به هم‌جنس خود. این یافته‌ها روی‌هم‌رفته بیانگر این نکته است که هر چه مواجهۀ میان مشتری و نیروی خدماتی شخصی‌تر باشد، اهمیت انعام بیشتر می‌شود. صورتحساب، مبادله‌ای صرفاً مالی است، اما انعام به عنوان یک ژست کاملاً اختیاری، نشانه‌ای است از این امر که شب‌نشینی در رستوران‌ها، چیزی بیش از یک معاملۀ تجاری است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جولین باگینی نوشته است و در تاریخ ۱۰ مارس ۲۰۱۵ با عنوان «To tip or not to tip» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «انعام دادن تشکر است یا توهین؟» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• جولین باگینی نویسنده و سردبیر مؤسس فیلاسوفرز مگزین است. آخرین اثر او تاریخ مختصر حقیقت (A Short History of Truth) در سال ۲۰۱۷ به چاپ رسیده است.[۱] اشاره به کتاب راهنمایی است به نام راهنمای قرمز که شرکت میشلن هر ساله آن را چاپ می‌کند و بهترین رستوران‌ها و هتل‌های هر شهر را در آن معرفی می‌کند [مترجم].[۲] The Itching Palm: A Study of the Habit of Tipping in America ]]> جولین باگینی اقتصادوجامعه Tue, 19 Jun 2018 04:34:37 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9023/ نسخۀ صوتی: چطور اقتصاد به دین تبدیل شد؟ http://tarjomaan.com/sound/9024/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از جان رپلی که پیش از این با عنوانِ «چطور اقتصاد به دین تبدیل شد؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید. با گذر ایام، اقتصاددانان یکی پس از دیگری در همان نقشی فرو رفته‌اند که از چنگ اهل کلیسا درآورده بودیم: نصیحت‌کردن ما برای رسیدن به سرزمین موعودی پُر از مواهب مادی و رضایت بی‌انتها. مدت‌ها بود که گویا به این وعده عمل می‌کردند چنانکه کمتر دینی به اندازۀ آنها موفق عمل کرده بود: درآمدهای ما هزاران برابر می‌شد و غرق استخر نعماتی بودیم که لبالب از ابداع‌ها، مرهم‌ها و لذت‌ها بود. فایل صوتی نوشتار «چطور اقتصاد به دین تبدیل شد؟» را گوش کنید. ]]> جان رپلی نسخۀ صوتی Mon, 18 Jun 2018 09:37:28 GMT http://tarjomaan.com/sound/9024/ جهانی که «جنایت و مکافات» داستایفسکی را ساخت http://tarjomaan.com/neveshtar/9022/ جنیفر ویلسون، نیشن — در سپتامبر ۱۸۶۵، فیودور داستایفسکی در شهر ویسبادن در آلمان زندگی می‌کرد و پول اجاره خانه‌اش را نداشت. یک سلسله باخت در قمار او را به مرز فلاکت اقتصادی کشانده بود، وضعیتی (همان‌طور که در رمان قمارباز به نمایش گذاشته شده) آشنا برای داستایفسکی. او که مبلغ قابل‌توجهی پول به صاحب‌خانه‌اش بدهکار بود، امیدوار بود که پیش‌پرداختی برای رمانی جدید بتواند گره کور بختش را باز کند. داستایفسکی در نامه‌ای که برای میخاییل کاتکوف، سردبیر راشن هرالد نوشت، تقاضای ۳۰۰ روبل کرد و درعوض قول پیش‌نویسی را داد که جنایت و مکافات از کار در آمد. برای راضی‌کردن کاتکوف، پیرنگ داستان را برایش شرح داد:شرح روان‌شناختی یک جرم است. کنش آن موضوعی است و زمانش سال حاضر. دانشجوی جوانی که خاستگاهش طبقۀ متوسط روبه‌پایین است، از دانشگاه اخراج شده و در فقری مهیب زندگی می‌کند -ازرهگذر بی‌فکری و فقدان عقاید مستحکم- تسلیم ایده‌های مشخص غریب و «ناکاملی» که در هوا شناورند می‌شود و تصمیم می‌گیرد یک‌بار برای همیشه به بدبختی‌اش خاتمه دهد.«شناور در هوا»، مجموعه‌ای از ایده‌های وارداتی از اروپای غربی بودند که بعدها معرف اصول اندیشۀ رادیکال روسی در سال‌های ۱۸۶۰ شدند. دانشجویان روسی مثل راسکولنیکوف، ضدقهرمان ۲۳سالۀ جنایت و مکافات، با نسخه‌های به‌نوعی تحریف‌شده و مغشوش از فایده‌گرایی انگلیسی، سوسیالیسم آرمانشهری فرانسوی و داروینیسم بمباران می‌شدند. این‌ها در کنار یکدیگر، جو فکری‌ای را به وجود می‌آوردند که به‌عقیدۀ داستایفسکی، اعتمادی بیش‌ازحد به علم و تفکر علمی برای توضیح رفتار بشری داشت.عصارۀ این نظریه‌های گوناگونِ پیشرفت اجتماعی، برای مخاطب روسی، در اثر نیکلای چرنیشفسکی جمع شده بود که رمان فلسفی‌اش، چه باید کرد؟ (۱۸۶۳)، فلسفه‌ای را شکل داد که بعدها با عنوان «خودپرستی عقلایی»۱ توصیف شد. خودپرستی عقلایی متکی به این ایده بود که انسان‌ها، وقتی نفع شخصیِ روشن‌گرانه را راهنمای خود قرار دهند، درنهایت زندگی در جامعه‌ای منصف و برابر را انتخاب خواهند کرد. این ایده الهام‌بخش نسلی از جوانان روسی بود که متعاقب «اصلاحات عظیم» تزار آلکساندر دوم (که شامل الغای رعیت‌داری و استقرار اَشکالی از خودمختاری می‌شد) به بلوغ می‌رسیدند، کسانی که می‌خواستند جامعۀ روسیه را بیشتر و سریع‌تر، از رهگذر انقلابی به‌پیش برانند که باور داشتند با بازآفرینی خودشان و بازپرسی از آرزوهای خودشان آغاز شده است. اما داستایفسکی، از سوی دیگر، نمی‌توانست با این کالبدشکافی علمیِ آرزوها کنار آید و معتقد بود که مردم نهایتاً از چراییِ خواستن چیزهایی که می‌خواهند آگاه نیستند. داستایفسکی می‌دانست که انسان‌ها غیرمنطقی و عمیقاً خودویرانگرند. او این گرایشات را در تمایل خودش به قمار، اهمال‌کاری و اشکال روزانۀ تباهیِ خویشتن دیده بود.داستایفسکی به‌خصوص از این مدعای چرنیشفسکی وحشت کرده بود که کنش‌هایی که در راه رسیدن به جامعه‌ای بهتر انجام می‌گیرند، خود ضرورتاً خیرند. او در این نظریۀ به‌ظاهر معصومانه توجیه بالقوۀ خشونت را می‌دید. آیا راسکولنیکوف با کُشتن گروبردار طماعی که با نرخ‌های یغماگرانه پول قرض می‌داد و از خواهرش سوءاستفاده می‌کرد، در خدمت منافع عمومی عمل نکرده بود؟ این همان خطری بود که داستایفسکی در نهیلیست‌ها و آنارشیست‌ها تشخیص داده بود؛ کسانی که وقتی به سال‌های دهۀ ۱۸۷۰ و ۸۰ می‌رسیم، برای نیل به اهدافشان به‌واقع روی به تروریسم آورده بودند. ترور آلکساندر دوم در سال ۱۸۸۱ باعث شد خوانندگان پرشماری که بعدها جنایت و مکافات را می‌خواندند در این رمان داستایفسکی چیزی شبیه به پیشگویی بیابند.ترجمۀ جدید مایکل کَتز (که چه باید کرد؟ را نیز ترجمه کرده) از جنایت و مکافات، به خوانندگان امروزی دلیل تازه‌ای می‌دهد برای تأمل در زیرساخت رمان و هم‌آوایی آن با مشکلات اجتماعیِ رویاروی جامعۀ خودمان. بعضی استدلال می‌کنند که با انتخاب دونالد ترامپ، جامعۀ آمریکا خودویرانگرانه‌ترین و غیرمنطقی‌ترین تصمیم در تاریخ کشورمان را گرفته است. و بااین‌وجود، علی‌رغم شواهد چشمگیر مبنی‌براینکه انتخاب عقلانی نقشی اندک، یا هیچ نقشی در تصمیم‌گیری‌های سیاسی ندارد، آن‌هایی که از آرمان‌های لیبرال دفاع می‌کنند کماکان بر پایۀ منطق، واقعیت‌ها، آمار و علم استدلال می‌کنند، به‌جای‌آنکه توانایی ظاهراً درک‌ناشدنیِ احساساتی چون نفرت، شرم و ترس را در نظر بگیرند که مردم را به انتخاب‌های غیرعقلانی می‌کشاند و آن‌ها را به عقایدی بی‌پایه دربارۀ یکدیگر سوق می‌دهد. خواندن جنایت و مکافات در سال ۲۰۱۸ به ما گوشزد می‌کند که باید غیرمنطقی‌بودن و خودویرانگری ارادی را جدی بگیریم. این مسائل صرفاً مولود انتخاب فردی نیستند؛ نیروهایی اجتماعی‌اند که می‌توانند نقشی بسیار بزرگتر از آنچه ممکن است دوست داشته باشیم اذعان کنیم در سیاستمان ایفا می‌کنند.داستایفسکی جنایت و مکافات را طی دورۀ افزایش بی‌سابقۀ جرائم خشنی نوشت که داشتند سن پتزربورگ را فرامی‌گرفتند. در پی الغای رعیت‌داری در سال ۱۸۶۱ (تنها پنج سال پییش از انتشار رمان)، پایتخت وقت روسیه شاهد هجوم گستردۀ مردمی بود که دنبال کار می‌گشتند. ازدیاد شدید جمعیت و فرصت‌های شغلی محدود بسیاری را به استیصال کشانده بود. همان‌طور که کتز در مقدمه می‌نویسد: «نرخ قتل بالا رفت و مطبوعات روسیه جرائم دهشتناک را با جزییات مفصل گزارش می‌دادند. دائم‌الخمری، فحشا، بیماری، بیکاری، گسست‌های خانوادگی و کودکان رهاشده، همگی درنهایت معرف واقعیت روسی در سال‌های ۱۸۶۰ شدند».رمان قطعاً احساسِ خفقان‌آورِ بدبختی و فسادی که سن پترزبورگ را آلوده بود به تصویر می‌کشد، اما دقت زیادی خرج سرزنش آن‌هایی می‌کند که مشتاق استثمار قربانیانِ این شرایط یأس‌آور بودند (از همه شاخص‌تر آلیونا ایوانونایِ گروبردار). درواقع، تاخت‌وتاز خشونت اقتصادی روزمره (دریغ‌کردن وام، شرم و تحقیری که نثار بدهکاران می‌شد، سرشکستگی موجود در اجبار به گدایی و سایر چیزها) پس‌زمینه‌ای چنان دردناک می‌سازد که گاهی قتل، در بوم بزرگتر تباهی‌ای که داستایفسکی در جنایت و مکافات نقش می‌زند، گم می‌شود.داستایفسکی علی‌رغم تمایلش به خروشیدن علیه میزان بی‌رحمی و طمعی که در سن پترزبورگ قرن نوزدهم یافت می‌شد، در رمانش خشم مخصوصی را کنار می‌گذارد برای آن‌هایی که دربارۀ اقتصاد با اصطلاحات انتزاعی و درنتیجه عاری از احساس حرف می‌زدند؛ به‌قول خودش پیروان «تازه‌ترین ایده‌ها». راسکولنیکوف، در همان ابتدای رمان گذرش به میخانه‌ای می‌افتد. او تازه یک دور به‌طور آزمایشی قتل را تمرین کرده، با گروبردار ملاقات کرده و به آپارتمانش، چیدمان آن و عادت‌های او دقت کرده است. مرد مسن‌تر مستی به نام مارملادوف که کارمند دولت است به راسکولنیکوف نزدیک می‌شود و شروع می‌کند به گفتن قصۀ زندگی‌اش، به‌خصوص فلاکتی که درنتیجۀ الکلی‌بودن و بی‌مسئولیتی اقتصادی نصیب خانواده‌اش کرده است. (دخترش سونیا برای درآوردن خرج خانواده روسپی‌گری می‌کند.) کارمند ما پس‌ازاینکه از مردی به نام لِبِزیاتنیکوف که در ساختمانشان زندگی می‌کند و روشنفکر جوانی است متعهد به «تازه‌ترین ایده‌ها»، درخواست قرض کرده است، تقاضایش به‌سردی با این توضیح همسایه‌اش رد می‌شود که «در زمانۀ ما دلسوزی به‌وسیلۀ علم حتی ممنوع شده است و این هم‌اینک در انگلستان، جایی‌که اقتصاد سیاسی را بسط داده‌اند [این ممنوعیت] اعمال می‌شود».برخورد داستایفسکی با فایده‌گرایی و ترقی‌خواهان اجتماعی به‌نحو اغراق‌آمیزی بی‌گذشت است (همچنین تلویحاً گفته می‌شود که آقای لبزیاتنیکوف همسر مارملادوف را کتک می‌زند)، و جای تعجبی ندارد که بسیاری از افراد رادیکال، از دیدن اینکه شخصی از مکتب سیاسی‌شان دربرابر رنجْ چنین بی‌رحم و بی‌احساس به تصویر کشیده شده است ناخشنود بودند. هرچند، درنهایت، داستایفسکی نه دل‌مشغول خوارشمردن یک ایدۀ منفرد، بلکه درعوض دل‌مشغول نشان‌دادن این بود که استفاده از نظریه‌های دهن‌پُرکُن برای سرپوش‌گذاشتن بر نفع شخصی آسان است، و اینکه مفاهیم صرف -برخلاف عقاید- چگونه می‌توانند به‌سرعت تغییر کنند و تکامل یابند. پس از صحبت با مارملادوف در میخانه، می‌خوانیم که «ایده‌ای عجیب» داشت «در سر راسکولنیکوف، همچون جوجه‌ای که با نوک‌زدن راهش را از درون تخم به بیرون می‌گشاید» پدیدار می‌شد. روز بعد با موفقیت جنایتش را به انجام می‌رساند و به‌این‌ترتیب درام واقعی رمان آغاز می‌شود: آشکارگیِ آهستۀ اینکه هیچ ایدۀ واحدی نبود که در سر راسکولنیکوف مشغول «نوک‌زدن» باشد، بلکه هم‌آوایی مغشوش ایده‌ها بود -بیشتر صدا بود تا اندیشه.هرچند جنایت و مکافات تعمقی است در مسائل مهم‌تری همچون گناه، اختیار و بخشایش، اما بی‌تردید رمانی است دربارۀ معنای قانون‌شکنی، کاری که خودِ نویسنده تجربۀ دست اولش را در اواخر دهۀ سوم زندگی داشته است؛ بخشی به‌این‌دلیل که او نیز زمانی پیروی «تازه‌ترین ایده‌ها» بوده است. در سال ۱۸۴۹، داستایفسکی به جرم فعالیت علیه حکومت محاکمه و محکوم می‌شود. حدود دو سال پیش‌ازآن، با انجمنی روشنفکری دمخور شد که وقف ایدئال‌های آرمانشهریِ سوسیالیست فرانسوی، شارل فوریه، بود. داستایفسکی بیشتر به دلیل موضع اصولی این گروه -معروف به حلقۀ پتراشفسکی- علیه نهاد رعیت‌داریْ جذب آن شده بود. زمانی‌که فعالیت‌های گروه لو رفت، اعضای آن دستگیر و سپس محکوم به تیرباران شدند. اما تنها چند دقیقه پیش از زمانی‌که داستایفسکی انتظار داشت بمیرد، درحالی‌که مأموران داشتند تفنگ‌هایشان را مقابل نخستین گروه از توطئه‌گران بالا می‌آوردند، او و دیگر زندانی‌ها فهمیدند که احکامشان، با یک «حکم بخشایش» کذایی، به اعمال شاقه تخفیف یافته است. داستایفسکی چهار سال بعد را در یک «کاتورگا» (اردوگاه تنبیهی) در اُمسک در سیبری گذراند.بنابراین، شاید جای شگفتی نباشد که طی سال‌های بعدی، داستایفسکی شیفتۀ امور قضایی بود؛ در طول دوران کاری‌اش، زمان زیادی را وقف حضور در محاکم یا خواندن دربارۀ آن‌ها در اخبار می‌کرد. (یکی از رمان‌های بعدی، تسخیرشدگان۲، ملهم از پروندۀ دادگاه گروهی از نیهیلیست‌ها بود که یکی از اعضای سازمان خود را به قتل رسانده بودند.) او با وکلا دربارۀ ماهیت گناه و معصومیت گفت‌وگو می‌کرد و در یکی از سلسله مطالبی که منتشر می‌کرد، دفتر خاطرات یک نویسنده، دربارۀ تصمیمات دادگاهی بحث می‌کرد. در قلب نوشته‌هایش دربارۀ جرم، به‌ویژه در دفتر خاطرات، عصبانیتی به چشم می‌خورد از دست وکلای مدافع که به‌صورت روزافزونی با توسل به عوامل «محیطی» مشتری‌هایشان ازقبیل فقر تربیتی، برندۀ احکام تبرئه می‌شدند. به‌نظر داستایفسکی چنین استدلال‌هایی جایی برای مسائلی همچون وجدان و اخلاقیات نمی‌گذاشت و اختیار فرد را تضعیف می‌کرد و او همۀ این‌ها را به‌منزلۀ انکار اصول مسیحی می‌دید.درنتیجه در رمان‌های او قاتلین اغلب گمراه، سردرگم، پر از احساسات غامض و ایده‌هایی حتی غامض‌تر دربارۀ جهان هستند. داستایفسکی در کنار جنایت و مکافات، سه رمان دیگر نیز نوشته است که در آن‌ها قتل نقش مهمی ایفا می‌کند -ابله، تسخیرشدگان و برادران کارامازوف- و در آن‌ها جرم وسیله‌ای می‌شود برای فهرست‌کردن مراحل تنزل اخلاقی و، به‌همین‌صورت، آمرزش شخصیت داستان. به‌نظر داستایفسکی، قتل نافذترین عینکی است که از پشت آن می‌توان استعداد یک انسان را هم برای تباهی و هم برای رستگاری تماشا و درک کرد. داستایفسکی با ترسیمِ گرفتنِ جان یک انسان، می‌توانست طیفی کامل از تجربیات زیسته را به‌سرعت به مرکز دید بیاورد.وقتی برای اولین بار در جنایت و مکافات با راسکولنیکوف مواجه می‌شویم، در فقری خردکننده زندگی‌اش را می‌گذراند و با کار ناچیزِ ترجمه امرار معاش می‌کند. وضعیت او عمیقاً مادر و خواهر مهربانش را اندوهگین می‌کند؛ خواهرش حتی در حال سبک‌سنگین‌کردن ازدواج با مردی است که محبوبش نیست به این امید که از آلام مالی برادرش بکاهد. بااین‌وجود حتی در این محیط یأس‌آلود، محرک راسکولنیکوف برای خشونتْ فقر نیست، بلکه ایده‌ای است که همۀ ذهنش را فرا گرفته است: این فکر که با کشتن کسی که فقر را تداوم می‌بخشد، به کل جامعه خدمت بزرگی می‌کند. دست‌کم این چیزی است که ادعا می‌کند. داستایفسکی بخش بزرگی از رمان را به تضعیف تدریجی این توضیح برای اَعمال راسکولنیکوف اختصاص می‌دهد و ابهام‌آلودگیِ راستینِ انگیزه‌های او (و به‌وضوح انگیزۀ بشردوستانه‌اش) را آشکار می‌سازد.یکی از ویژگی‌های متمایز جنایت و مکافات این است که پیرنگ واقعی آن نه حول‌وحوش جست‌وجوی قاتل، بلکه پیرامون کشف انگیزه می‌گردد. درواقع داستایفسکی با جنایت و مکافات، یکی از وجوه اصلی داستان کارآگاهی را با حذف معمای هویت جانی و درعوض تمرکز بر چرایی آن، بازنویسی کرده است. همان‌طور که زندگی‌نامه‌نویس برجستۀ داستایفسکی، جوزف فرانک می‌گوید: «تمرکز جنایت و مکافات بر حل یک معماست: راز انگیزۀ راسکولنیکوف». حتی کارکرد اصلی پورفیری پتروویچ، مأمور قانونی که مسئول بررسی این جنایت است، همچون مجرایی است برای بر سر شوق آوردنِ خود راسکولنیکوف به اعتراف.در اولین بازجویی پورفیری از راسکولنیکوف (که ظن بازجو را بر انگیخته بود، هم به دلیل اینکه راسکولنیکوف از آمدن خودداری کرده بود، و هم به دلیل اینکه مدعی ساعت و حلقه‌ای شده بود که به گروبردار فروخته بود) است که ما نگاهی گذرا به «ایدۀ عجیبی» می‌اندازیم که او را تسخیر کرده است. پورفیری اشاره می‌کند که مقاله‌ای را که راسکولنیکوف نوشته است خوانده، جستاری به نام «دربارۀ جنایت» که در یکی از نشریات محلی منتشر شده است. فرضیۀ اصلی آن این است که افراد بر دو قسم‌اند، «معمولی» و «استثنایی». گروه اول همان گوسفندان تمثیلی‌اند؛ هرآنچه را که نظم اجتماعی دیکته کند می‌پذیرند و بنابراین موظف‌اند تا به قواعد و قوانینی که حاکم بر مردم عادی است تن دهند. گروه دوم، «استثنایی»ها -اجتماعی که راسکولنیکوف آیزاک نیوتون، [حضرت] محمد (ص) و ناپلئون را به عضویت در آن منتسب کرده است- را نمی‌توان با همان معیارها قضاوت کرد؛ درواقع، آن‌ها برای اینکه عظمت خود را به منصۀ ظهور برسانند، برای اینکه موانع را در هم بشکنند و مرزهای جدید را در نوردند، باید اجازه داشته باشند تا از قانون تخطی کنند. (درحقیقت، ترجمۀ واژۀ روسی معادل جنایت، پِرسْتوپْلِنی، «تخطی‌کردن» است.) در طول بازجویی، راسکولنیکوف توضیح می‌دهد که «امثال لیکورگوس، سولون، محمد (ص)، ناپلئون و سایرین، تک‌تک آن‌ها، صرفاً به‌دلیل اشاعۀ قوانین جدید مجرم‌اند، زیرا همزمان [با آوردن قوانین جدید] قوانین قدیمی‌ای را که در نظر جامعه مقدس بودند و از پدرانشان به آن‌ها رسیده بود، نابود می‌کردند.»آیا راسکولنیکوف داشت با کشتن گروبردارْ خود را می‌آزمود تا ببیند که او نیز به این گروه از مردان استثنایی تعلق دارد یا نه؟ آیا ازمیان‌برداشتن فردی طماع و ستمگر به نفع منافع عمومی، کنشی فایده‌گرایانه از روی فداکاری بود؟ یا او صرفاً می‌خواست انتقام خود را از یکی از سن پترزبورگی‌های بی‌شماری بگیرد که شرایط فقر او را تشدید کرده بودند؟ ایده‌هایی که در سر راسکولنیکوف هستند همان‌قدر «عجیب» و «ناکامل» باقی می‌مانند که داستایفسکی هنگام ریختن طرح ابتدایی ضدقهرمانش، برای ویراستارش فرستاده بود؛ و به‌عمد این‌گونه است. داستایفسکی با ناکامی در فراهم‌آوردن پاسخی برای پرسش اصلی رمان -چرا؟-، استدلال خود را تقویت می‌کند مبنی‌براینکه ما درنهایت نمی‌دانیم چرا مردم کاری را می‌کنند که می‌کنند. رفتار انسانی از هیچ نظم یا منطقی پیروی نمی‌کند. ممکن است این توصیفی وحشتناک‌تر باشد اما به‌نظر داستایفسکی، حقیقت نیز همین است.ترجمۀ جدید کتز کم از ترجمۀ بسیار ستودۀ الیور رِدی ندارد. جنایت و مکافات با ترجمۀ رِدی در سال ۲۰۱۴ توسط انتشارات پنگوئن منتشر شد و به‌دلیل حفظ طنز داستایفسکی تحسین شده است؛ طنزی که تسکین مطبوعی است در رمانی که جوش‌وخروش احساسی، گمانه‌زنی فلسفی و واقع‌گرایی هولناک آن گاهی می‌تواند سردرد بیاورد. چند دهه پیش، ریچارد پِویر و لاریسا ولوخونسکی (هنوز در مراحل اولیۀ تشکیل امپراتوری ترجمه‌شان) استعداد خود را به عرصۀ جنایت و مکافات آوردند و محصولْ ترجمه‌ای بود که بی‌تردید از آن ایشان بود: نثری چنان موجز و شفاف که انگار خواندن ادبیات روسی آسان است، شاید آسان‌تر از آنچه باید باشد.هر دو نسخۀ پویر-ولوخونسکی و رِدی اغلب به‌منزلۀ پیشرفت‌هایی شگرف درمقابل ترجمه‌های کسل‌کنندۀ کنستانس گارنت پنداشته می‌شوند که هرچند به‌نحوی خستگی‌ناپذیر پرکار بود -او ۷۰ مجلد از ادبیات روس ازجمله تمام آثار داستایفسکی را ترجمه کرد- اغلب متهم می‌شد که سبکی زیادی بزدلانه (و بریتانیایی) دارد. (کورنی چوکفسکی، منتقد روس، نوشت که گارنت «آتش‌فشانی» که مشخصۀ سبکِ «لرزش‌های عصبی» داستایفسکی است را تحریف کرده و آن را مانند «چمنزار آرایش‌شده‌ای به شیوۀ انگلیسی» سترون کرده است.) اما کتز با ترجمۀ خود چیزی به آن افزوده است: کتز به این امید که به‌زعم خود «غنای گویش‌ها و الحان» رمان را برجسته کند، توجه ویژه‌ای به این می‌کند که چگونه شخصیت‌های داستایفسکی میان جدیت مذهبی و هرزگی مستانه در رفت و آمدند. به‌علاوه، ترجمۀ جدید نوعی سادگی و خودمانی‌بودن آمریکایی دارد که آن را از ترجمۀ باشکوه‌تر و بریتانیایی رِدی جدا می‌کند: آنجا که رِدی راسکولنیکوف را وا می‌دارد تا گروبردار را طوری توصیف کند که «در قبالِ یکایک آدم‌ها مطلقاً خبیث» است، کتز از راه اختصار «آزارش به همه می‌رسید» را بر می‌گزیند.شاید به‌این‌دلیل که آمریکایی‌ام و ترجمۀ رِدی اندکی برایم غریب است، نظرم این است که ترجمۀ کتز واقعیتِ مشددِ رمان را بهتر منتقل می‌کند. اما این نیز محتمل است که در زمانه‌ای که مشخصه‌اش کنش‌های غیرمنطقی و تصمیمات خودویرانگرانه است، ترجمه‌ای از داستایفسکی همچون ترجمۀ کتز -ترجمه‌ای که چنین یک‌نواخت و آشنا به‌نظر می‌رسد- همان چیزی است که لازم داریم تا دریابیم جهان داستایفسکی چقدر شبیه به جهان خودمان است، نه متفاوت از آن.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جنیفر ویلسون نوشته است و در ۲۲ مارس ۲۰۱۸ با عنوان «Floating in the Air» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۸ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «جهانی که جنایت و مکافات داستایفسکی را ساخت» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• جنیفر ویلسون (Jennifer Wilson) محقق پست‌دکترا در دانشگاه پنسیلوانیا است.[۱] Rational Egoism[۲] این رمان با نام شیاطین و ترجمۀ سروش حبیبی نیز منتشر شده است [مترجم]. ]]> جنیفر ویلسون ادبيات‌وهنر Mon, 18 Jun 2018 04:08:15 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9022/ بچه‌تنبل‌های آسیا چطور در اروپا نابغه می‌شوند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9021/ پوژانگ یائو، آمریکن افرز — اکثر اوقاتی که با مسیحیان انجیلی در ایالات متحده هم‌کلام شده‌ام، برایم از تغییری گفته‌اند که خواندن انجیل در زندگی‌شان ایجاد کرده. از اینکه بعد از خواندنِ آن، انگار دوباره متولد شده‌اند.من مسیحیِ انجیلی نیستم. من یک آتئیست چینی‌ام که به غرب آمد، در بهترین دانشگاه‌های جهان درس خواند، و بعدها در یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های نظام سرمایه‌داری، یعنی گلدمن ساچس، کار کرد.با این حال زندگی من نیز مانند مسیحیان انجیلی با خواندن یک کتاب دگرگون شد: زندگی‌نامۀ خودنوشتِ رابرت روبین به نام در دنیایی نامطمئن (رندم هاوس، ۲۰۰۳). رابرت روبین یکی از شرکای اصلی گلدمن ساچس بود و متعاقباً وزیر خزانه‌داری شد. بعدها بود که متوجه شدم بعضی از آمریکایی‌ها او را در حد خداوند می‌ستایند. در وهلۀ اول این کتاب را به خاطر عنوانش خریدم. انتخاب چنین عنوانی از سوی فردی که این همه دستاورد داشت برایم سؤال‌برانگیز بود. قبل از آن همیشه فکر می‌کردم که هر اتفاقی دلیلی دارد. والدینم یادم داده بودند که آدم‌های خوب پاداش می‌گیرند و آدم‌های بد مجازات می‌شوند. معلم‌های مدرسه یادم داده بودند که اگر سخت کار کنی موفق می‌شوی و اگر تلاش نکنی شکستت حتمی است. زمانی که آن کتاب را دست گرفتم، در دانشگاه کمبریج ریاضی می‌خواندم و به‌واسطۀ آزمون‌های استاندارد و برنامۀ درسی پرفشاری که زندگی‌ام را فرا گرفته بود، نشانی از نااطمینانی در اطرافم نمی‌دیدم.اما بعد از مطالعۀ کتابِ روبین نگاهم به دنیا عوض شد. رابرت روبین هیچ‌گاه قصد نداشت که یکی از شرکای عمدۀ گلدمن ساچس شود: او حتی چند سال بعد از شروع کارش نامۀ استعفایش را هم تسلیم کرده بود. با خودم فکر کردم که شاید اتفاقات تصادفی، مثل چیزی که در مسیر شغلی روبین مشاهده می‌شد، تنها یک عامل اختلالی بی‌اهمیت نیست و اتفاقاً کاملاً تعیین‌کننده است. آن دلایلی هم که به اتفاقات تاریخی نسبت می‌دهیم تنها نوعی عقلایی‌سازیِ بعد از وقوع است. وقتی هم این عقلایی‌سازی‌ها را به بچه‌ها یاد می‌دهیم، با خود این طور خواهند گفت که هر چیز به دلیلی روی می‌دهد. با این حال تصور من از اتفاقاتی که در دنیا می‌افتد چیزی شبیه این است: یک نفر روی یک صندلی راحتی نشسته و گه‌گاه سکه‌ای می‌اندازد و تصمیم می‌گیرد که چه اتفاقی در دنیا بیفتد.بیشترِ آمریکایی‌هایی که من دیده‌ام از شنیدن چنین تفسیری تعجب می‌کنند. شاید بتوان به آن‌ها حق داد چرا که در دنیای بازارهای مالی زندگی نکرده و کتاب روبین را هم نخوانده‌اند. هدف آن‌ها همیشه ایجاد تغییر بوده است؛ شعار مدرسۀ بازرگانی استنفورد این است: «زندگی‌ها را تغییر دهید، سازمان‌ها را تغییر دهید، جهان را تغییر دهید». با این حال به نظر نمی‌رسد که بدانند برای این کار چه چیز را چگونه باید تغییر دهند، یا بدانند نقش شانس و پیشامد در این میان چیست. در هر حال اگر هدف تغییر یک چیز است، آن‌ها باید بتوانند آینده را رقم بزنند، غیر از این است؟ خودِ رویای بزرگ آمریکایی تصمیم به کنترل سرنوشت فرد توسط خودِ او و رقم زدن یک زندگی خارق‌العاده بر پایۀ پس‌زمینه‌ای عادی است. اما چنین چیزی در دنیای نامطمئن رابین چطور ممکن است؟من ادعا نمی‌کنم که الکسی دو توکویل مدرن هستم، اصلاً نقاط مشترک زیادی هم با این مطالعه‌گر زندگی آمریکایی ندارم. او بزرگ‌شدۀ پاریس است. شهری که به فرهنگ و معماری‌اش مشهور است. من بزرگ‌شدۀ شیجیاژوانگ هستم. شهری که به کارخانۀ بزرگش مشهور است، کارخانه‌ای که شیر خشک‌های سمّی تولید می‌کرد. پدر و مادر او اشراف زاده‌بوده‌اند؛ پدر و مادر من کارگر ساده.با این همه امیدوارم که مشاهدات دسته اول من بتواند شناخت بهتری را از نهادهای نخبه‌گرای غرب حاصل کند. همان اندازه که در شیجیاژوانگ مِه‌دود مرسوم بود، در میان هم‌کلاسی‌هایم در غرب باورهایی خاص همه‌گیر بود. دکترین‌هایی که جهان‌بینی و فروض فرهنگی در نهادهای غربی مانند کمبریج، استنفورد و گلدمن ساچس را ساخته‌اند تقریباً تبدیل به دین شده‌اند. با این حال امیدوارم نقطه نظرات یک آتئیستِ چینیِ روراست بتواند حاوی نکات مفیدی برای آن‌ها باشد.از شیجیاژوانگ به کمبریجتابستان سال ۲۰۰۰ بود. ۱۵ سالم بود، و تازه آزمون ورودی دبیرستان را در چین داده بودم. از کلاس اول تا آن موقع پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کرده بودم. آن اوائل در کلاسمان از آخر دوم بودم و باید روی صندلی‌ای می‌نشستم که درست زیر تخته‌سیاه و دمِ دست معلم قرار داشت. قبل از امتحان ورودی دبیرستان هر طور که بود توانسته بودم در مدرسه‌ای متوسط دانش‌آموزی متوسط شوم. در آن روزها والدینم به این نتیجه رسیده بودند که من در چین به جایی نخواهم رسید و می‌خواستند برای دبیرستان مرا به خارج از کشور بفرستند. اما بر خلاف همۀ انتظارات من در کلاس و مدرسه بهترین نمره را کسب کردم. نمرۀ امتحاناتم آن‌قدر خوب بود که در میان بیش از ۱۰۰ هزار دانش‌آموز در کل شهر، جزء ۱۰ نفر اول قرار گرفته بودم. هم معلمم و هم خود من اولین باری که این نمره را شنیدیم مطمئن بودیم که اشتباهی صورت گرفته.آن امتحان باعث شد که بتوانم وارد بهترین کلاس در بهترین مدرسۀ شهرم شود؛ و این شروعی بود بر رنج‌آورترین سال زندگی‌ام. آن اعتماد به نفس تازه به دست آمده، با دیدن همکلاسی‌های فوق‌العاده مستعدم به یکباره فرو ریخت. در اولین کلاس، معلم ریاضی اعلام کرد که درس را از فصل چهارم کتاب درسی شروع می‌کند، چرا که به‌درستی فرض کرده بود که بیشترِ ما سه فصل اول را بلدیم و دوباره‌گوییِ آن خسته‌کننده خواهد بود. بیشتر اعضای کلاس در مقاطع گذشته در انواع و اقسام رقابت‌ها شرکت کرده بودند، و از قبل با مطالب درسی دبیرستان آشنا بودند. علاوه بر این آن‌ها به‌واسطۀ آن رقابت‌ها با یکدیگر بزرگ شده بودند. و در این میان بدون این‌که چیزی بدانم یا کسی را بشناسم، دور تا دورم را افرادی گرفته بودند که اطلاعات بیشتری داشتند، بسیار باهوش‌تر از من بودند، و به همان سختی که من کار می‌کردم کار می‌کردند. شما بگویید که من در این شرایط چه شانسی داشتم؟در طول آن سال سخت تلاش کردم تا خودم را برسانم: همه چیز را کنار گذاشتم و حتی به مکانی نزدیک‌تر به مدرسه نقل مکان کردم تا وقتم کمتر در رفت‌وآمد تلف شود؛ اما همۀ این تلاش‌ها هیچ ثمری نداشت. با گذر زمان، رفتن به مدرسه و زور زدن در رقابتی که مطمئن بودم آخرش باختِ من است، تبدیل به شکنجه شده بود. با این حال هر روز باید این کار را می‌کردم. در امتحان آخر سال، از آخر دوم شدم؛ درست همان جایگاهی که در سال اول تحصیلم بدست آورده بودم. اما قبول این جایگاه بسیار دشوارتر بود، چرا که یک سال پیش از آن افتخار بزرگی بدست آورده بودم و در طول آن سال نیز تلاش بسیار زیادی را صرفِ درس‌خواندن کرده بودم. در نهایت تسلیم شدم و از والدینم خواستم که مرا به خارج بفرستند. هر جایی در این کرۀ خاکی برایم بهتر از آنجا بود.به این ترتیب در سال ۲۰۰۱ و در ۱۶ سالگی به بریتانیا آمدم. بر خلاف تصور من سیستم آموزشی آزمون‌محور انگلستان بسیار شبیه چین بود. علاوه بر آن، رفتن به «مدرسۀ حسابی» و به دست‌آوردن «شغلی حسابی» در هر دو کشور برای بخش زیادی از پدر و مادرها بسیار مهم بود. به این ترتیب، آوردنِ نمرۀ خوب در امتحان و موفقیت در مصاحبه‌های مدارس (یا حتی جلسۀ معارفه در مهدکودک‌ها) بسیار مهم تلقی می‌شد. حتی در سطح دانشگاه نیز، مدرک کارشناسی از دانشگاه کمبریج تنها به یک چیز بستگی داشت و آن امتحان پایان سال گذشته‌اش بود.البته از سوی دیگر اگرچه سیستم دانشگاهی انگلستان برتر از سیستم چین به حساب می‌آمد، جمعیتی که یک بیستم کشورِ من بود باعث می‌شد که رقابت اگرچه سخت، ولی کمتر رعب‌آور باشد. مثلاً در انگلستان یک نفر از هر ده نفر می‌تواند وارد آگزبریج شود، و استنفورد و هاروارد یک نفر از هر بیست‌وپنج داوطلب را می‌پذیرند. اما در استان محل تولد من یعنی هبئی، تنها یک نفر از هر هزار و پانصد نفر می‌توانند وارد دانشگاه پکن یا کینگهوا شوند.با این همه نمی‌توانستم باور کنم که همه‌چیز این اندازه آسان‌تر است. در آزمون ریاضی جی.سی.اس.ای (دبیرستان) در کل کشور اول شدم و عکسم در یک روزنامۀ سراسری به چاپ رسید. توانستم به کالج ترینیتی در دانشگاه کمبریج راه پیدا کنم، جایی که زمانی سِر آیزاک نیوتون، فرانسیس بیکن، و شاهزاده چارلز در آن تحصیل کرده بودند.من در کمبریج اقتصاد خواندم، حوزه‌ای که از دهۀ ۱۹۷۰ به این سو هر روز بیشتر و بیشتر ریاضی‌محور شده است. هدف همیشه این است که از یک مدل ریاضی برای یافتن یک راه حل مشخص برای مسئله‌ای در دنیای واقعی استفاده کنیم. الآن که فکر می‌کنم درست نمی‌فهمم که چرا اساتید من تا این حد روی این مدل‌ها تاکید داشتند. از همان موقع دریافتم که تکیۀ کورکورانه به مدل‌ها هم در تجارت و هم در سرمایه‌گذاری بسیار شایع است؛ تکیه‌ای که معمولاً نتایجی فاجعه‌بار به همراه داشته است که فروپاشی مشهور صندوق پوشش ریسک ال.تی.سی.ام از نمونه‌های آن بود. سال‌ها بعد بود که به این آموزۀ وارن بافِت رسیدم: تقریباًدرست‌بودن بهتر از قطعاًغلط‌بودن است. اما اساتیدمان به ما می‌آموختند که دنیای واقعی را مانند یک مسئلۀ ریاضی ببینیم.فرهنگ حاکم بر کمبریج هم خیلی متفاوت از این اصول جزم‌اندیشانۀ کلاس‌ها بود: تبعیت بی‌چون‌وچرا از قوانین و مدل‌هایی که به شکل سنتی ایجاد شده بود. مثلاً دانشجویان در کمبریج حق ندارند روی چمن راه بروند، اما اساتید از این حق بهره‌مند هستند. البته یک استثنا هم وجود دارد؛ دانشجویانی که در امتحانات نمرۀ ممتاز می‌گیرند می‌توانند یک روز در سال را در محوطۀ چمن راه بروند.رفتار همکلاسی‌های بریتانیایی من کاملاً رفتاری گلّه‌ای بود؛ حتی بیشتر از آنچه دربارۀ دانشجویان ام.بی.اِی آمریکا گفته می‌شود. برای مثال، از بین سیزده اقتصاددان همسال من در ترینیتی، دوازده نفر بعدها به بانک‌های سرمایه‌گذاری پیوستند، و پنج نفرمان برای گلدمن ساچس کار کردیم. گلدمن ساچس و معاملۀ تورمی بی‌نظیر منسه سال بعد من به عنوان شاگرد اول از آنجا فارغ‌التحصیل شدم و پیشنهادی کاری از سوی بخش «درآمد ثابت، ارز و کالا» در گلدمن دریافت کردم؛ بخشی که بنیان‌گذارش قهرمان من یعنی روبین بود. مثل این بود که هر چه می‌خواهم به‌سرعت حاصل می‌شود. اما ته دلم همیشه نگران این بودم که این خوشی‌ها روزی تمام شود. بالاخره خیلی دور نبود زمانی که در کلاسم در چین شاگرد آخر بودم. با خودم فکر می‌کردم اگر نمی‌توانستم از پسِ چند همکلاسی در شهری که هیچ‌کس اسمش را نشنیده بود برآیم، چطور می‌توانم شایستۀ رفتن به کمبریج یا گلدمن باشم؟ آیا باهوش‌تر شده بودم؟ یا شاید هم بریتانیایی‌ها ابله‌تر از چینی‌ها بودند؟با این افکار مغشوش، در سال ۲۰۰۷ به عنوان معامله‌گر در گلدمن مشغول کار شدم. شعار غیررسمی گدمن این است: «حریصِ بلندمدت باش». همکارانم در گلدمن بسیار باهوش و رقابت‌جو بودند. با این حال به نظرم می‌آمد که خیلی به قسمت «بلندمدت» شعار «حریص بلندمدت» توجهی نمی‌شود. گلدمن ساچس، حتی با وجود شهرتش به عنوان یک بانک سرمایه‌گذاری برجسته، در رسوایی مربوط به گزینه‌های مختلف وام و تجارت با دولت یونان دست داشت، با شرکت فاسد وان.ام.دی.بی ارتباطاتی داشته و رسوایی‌های دیگری را نیز در کارنامه دارد. شاید دلیل نزدیک‌بینیِ شایع در گلدمن این حقیقت باشد که این شرکت در حال حاضر شرکتی عمومی است که باید در مجامع سه‌ماهه گزارش درآمدی ارائه دهد. یا شاید هم به این خاطر باشد که تجارت با بازار واقعی روبروست نه شعارهای آرمانی. زمانی که می‌بینید که اعداد و ارقام ثانیه به ثانیه جلوی چشمتان بالا و پایین می‌شود (و به‌خصوص زمانی که آن تغییر در مسیر دلخواهتان نباشد)، حتی یک روز هم حکم یک عمر را دارد. با این تفاسیر می‌توانید حدس بزنید که تمایل معامله‌گرها به بلندمدت چقدر بوده است.کار در گلدمن ترکیبی از بازارگردانی برای تسهیل معاملات مشتریان و یافتن معاملاتی مناسب برای خود بانک بود. اوایل سال ۲۰۰۹ به این نتیجه رسیدم که سرمایه‌گذاری روی معامله‌ای بلندمدت مبتنی بر افزایش تورم بریتانیا مناسب است. در واقع این معامله به نظرم آن‌قدر خوب می‌آمد که بزرگ‌ترین نگرانی‌ام این بود که شاید کسی نخواهد طرف دیگر معامله قرار گیرد و روی کاهش آن سرمایه‌گذاری کند. با این حال توانستیم این معامله را با یک بانک بریتانیایی ترتیب دهیم. سال بعد با افزایش مدام تورم این معامله سود بسیار زیادی به بار آورد و میلیون‌ها دلار نصیب گلدمن شد.اولش با خود فکر کردم که چه معامله‌گر فوق‌العاده‌ای هستم. اما یک مشکل کوچک وجود داشت: من به این دلیل مشتاق انجام این معامله بودم که فکر می‌کردم بازار به سمتی خواهد رفت که نرخ بهرۀ بریتانیا را افزایش دهد. و خب طبیعتاً با بالا رفتن نرخ بهره، نرخ تورم نیز به خاطر تعریف و نحوۀ محاسبه‌اش به صورت مکانیکی از آن پیروی کرده و بالا می‌رود. اما بانک مرکزی انگلستان در آن سال اصلاً نرخ‌های بهره را افزایش نداد. در حقیقت افزایش تورم به خاطر چیزهای دیگری مثل افزایش مالیات، نوسانات نرخ ارز، تکانه‌های قیمت نفت و چیزهایی مثل این اتفاق افتاد؛ چیزهایی که من بهشان فکر هم نکرده بودم. موفقیتِ معاملۀ من شانس محض و در واقع برآمده از منطقی اشتباه بود.در دوران کارآموزی، در یکی از جلسات آموزشی، بانکداری باتجربه به ما گفت که بین فرآیند و نتایج تمایز قائل شوید. او گفت که باید روی فرآیند تمرکز کنید، چرا که فرآیند را می‌توان کنترل کرد در حالی که نتایج به شانس بستگی دارند. او همچنین گفت که در گلدمن کسی را به خاطر اینکه با منطقی درست ضرر کرده تنبیه نمی‌کنند. من همیشه عاشق سؤال کردن بودم، به همین خاطر پرسیدم که آیا تا به حال کسی به خاطر سود کردن با منطقی نادرست تنبیه شده است؟ بعد از این‌که چند ثانیه فکر کرد گفت که تا به حال ندیده که چنین اتفاقی بیفتد. درست هم می‌گفت. حقیقت این است که به نظر می‌رسد که اصلاً هیچ‌کس به خاطر ندارد که چرا من این معاملۀ مبتنی بر تورم را انجام دادم. تنها چیزی که آن‌ها در ذهن داشتند این بود که من این معامله را انجام داده‌ام و این‌که این معامله به نتیجه ختم شده است.زمانی که با مدیرم برای بررسی عملکرد دیدار کردم، انتظار داشتم که به خاطر قضاوت نادرستم نکوهش شوم. اما درست برعکس ترفیع گرفتم! به مدیرم گفتم که معامله‌ام اشتباه بوده اما او فقط گفت «پوژانگ، این حرف رو جای دیگه‌ای نزن». خودِ او هم البته به خاطر مدیریت معاملۀ «بی‌نظیر» من ترفیع گرفت. در واقع آقای مدیر آن‌قدر از این معامله خوشنود بود که من را به دانشکدۀ بازرگانی استنفورد معرفی کرد، و این شد که کمی بعد راهی آمریکا شدم.چیزی که در گلدمن آموختم این بود که برای ترفیع درجات تنها معامله‌گر بودنِ خوب کافی نیست. فرد باید بتواند مدیر، دیگر همکاران و افرادی که به آن‌ها گزارش می‌دهند را هم مدیریت کند. من هیچ وقت به این چیزها توجه نکرده بودم و امیدوار بودم که در مدرسۀ بازرگانی این نکات را بیاموزم.آمدن به آمریکابه نظر من کاستکو بهترین نماد سرمایه‌داری آمریکایی است. این شرکت به توجه بسیار به کارکنان و مشتریانش مشهور است، و در عین حال سال‌هاست که سودی درست و حسابی به سهامدارانش رسانده است. کاستکو از نظر مشتریان بهترین ترکیب از کیفیت بالا و قیمت پایین را ارائه می‌دهد. این شرکت هرگاه که بتواند هزینه‌هایش را کاهش دهد، به‌سرعت این کاهش هزینه را به مشتری منتقل می‌کند. رسیدن به حاشیه سود ناخالص ده درصدی، با قیمت‌هایی کمتر از آمازون حقیقاً فوق‌العاده است. خودِ من بعد از اولین تجربۀ خریدی که در کاستکو داشتم، به خرید از هیچ فروشگاه دیگری راضی نمی‌شوم.از نظر حقوق نیز کاستکو بیش از همۀ فروشگاه‌های مشابه پرداختی دارد. زمانی که رکود ۲۰۰۸ حادث شد، شرکت درآمدها را افزایش داد تا کارکنانش بتوانند با شرایطِ سختِ پیش‌آمده سر کنند. کارتی که روی سینۀ فروشندگان نصب شده نشان می‌دهد که بعضی چنددهه است در این فروشگاه مشغول فعالیت هستند؛ چیزی که سخت می‌توان در فروشگاه‌های دیگر نمونه‌اش را دید.استفورد برای من، اگرچه با فاصله، اما در ردۀ دوم تجربۀ خوشایند از سرمایه‌داری آمریکایی قرار دارد. روی هم رفته از تحصیلاتی که در مدرسۀ بازرگانی استنفورد داشتم راضی‌ام. البته که بعضی کلاس‌ها برایم جذابیت کمتری داشت، اما اساتید آن کلاس‌ها هم آدم‌های فهمیده‌ای بودند و موقعی که در طول کلاس مشغول خواندن کیندلم می‌شدم، کاری به کارم نداشتند.یکی از کلاس‌ها مربوط به استراتژی بود. تمرکز کلاس روی میزان الهام‌بخش‌بودن شعارها و لوگوهای شرکتی برای کارکنان بود. بسیاری از دانشجویان پیش از آن برای شرکت‌های غیرانتفاعی، مراقبت‌های بهداشتی، یا فناوری کار کرده بودند؛ شرکت‌هایی که شعارهایشان به تغییر جهان، نجات جان افراد، نجات سیاره و چیزهایی از این دست مربوط می‌شود. استاد هم از این شعارها خوشش می‌آمد. وقتی شعارمان در گلدمن یعنی «حریصِ بلندمدت باش» را به استاد گفتم نه معنایش را می‌فهمید و نه متوجه می‌شد که چنین چیزی چطور می‌تواند الهام‌بخش باشد. برایش توضیح دادم که همۀ افراد دیگر در بازار حریصِ کوتاه‌مدت هستند و ما با بلندمدت فکرکردن همۀ پولشان را مال خود می‌کنیم. چون معامله‌گرها عاشق پول هستند، این شعار الهام‌بخش است. او پرسید که شعار یا لوگوی دیگری نمی‌شناسم که شاید دیگر همکلاسی‌ها هم با آن ارتباط برقرار کنند؟ برایش از قوی سیاهی گفتم که روی میزم گذاشته بودم تا یادم بماند که رویدادهایی که احتمال کمی دارند به‌وفور اتفاق می‌افتند. این یکی هم به دل استاد ننشست و بهتر دید که سراغ دانشجوی دیگری برود که در شرکت دارویی فایزر کار کرده بود. شعار آن‌ها این بود: «همۀ مردم سزاوار زندگی سالم‌اند». به نظر استاد این شعار خیلی بهتر بود. من نمی‌توانستم بفهمم که چطور چنین شعاری می‌تواند افراد را برانگیزد، اما خب اصلاً من برای همین به استنفورد آمده بودم: برای یادگیری درس‌هایی کلیدی دربارۀ روابط میان‌فردی و رهبری.زمانی که به دانشکدۀ بازرگانی استنفورد می‌آمدم می‌دانستم که در حوزۀ روابط و رهبری ضعف دارم و امیدوار بودم که بهتر شوم. کلاس مورد علاقۀ من «پویایی‌های میان‌فردی» نام داشت و دانشجویان نامش را گذاشته بودند کلاس «درد دل». در کلاس درد دل، دانشجویان در گروه‌های چندنفری هفته‌ای چند ساعت و به مدت یک‌ترم دور هم جمع می‌شدند و رک و پوست‌کنده از تاثیراتی می‌گفتند که گفته‌ها و اعمالشان بر دیگران داشته است.حرف‌های آن کلاس حول محور بحث‌های کوچک، احساسات، هم‌دردی و گوش دادن می‌گذشت. گاهی در کلاس استاد به من رو می‌کرد و می‌گفت «پوژانگ، به نظر می‌آد حرف‌های مِری تحت تأثیر قرار دادت» یا «پوژانگ می‌تونم تو چشات ببینم که داستان پیتر متاثرت کرده». اما واقعیت این بود که با شنیدن این حرف‌ها هیچ احساس خاصی نداشتم. کاملاً گیج شده بودم.در یکی از مقالاتی که می‌خواندیم گفته شده بود که افراد معمولاً زمانی که در شرایطی غرق می‌شوند متوجهِ احساسات خود نمی‌شوند، اما نشانگرهای جسمی مانند ضربان قلب نشان می‌دهد که احساساتی قوی بر آن‌ها غالب شده. فکر کردم شاید مشکل همین است و با این راه می‌توانم احساسات نهفته‌ای را کشف کنم که استاد مدام سراغشان را می‌گرفت.به این ترتیب یک دستگاه ثبت ضربان قلب خریدم و ضربانم را درزمان استراحت اندازه‌گیری کردم: چیزی حدود ۷۸. زمانی که استاد گفت «پوژانگ به نظرم میاد که این داستان احساساتت رو جریحه‌دار کرده» سریع آستینم را بالا زدم و ضربان قلبم را دیدم: حدود ۷۷. و خب طبیعتاً پاسخ دادم «نه، خبری نیست». نتیجۀ این آزمایش همانی بود که فکر می‌کردم: ضربان قلبم، حتی زمانی که مورد انتقاد قرار می‌گرفتم تکان نمی‌خورد، اما زمانی که هیجان‌زده می‌شدم یا می‌خندیدم دچار جهش می‌شد.این وضعیت خوشایندِ برخی هم‌کلاسی‌هایم نبود. به نظر آن‌ها من جدیت لازم را در این مباحث به خرج نمی‌دادم. استاد هم دیگر کفری شده بود. درسی که از این کلاس گرفتم این بود که من در زمینۀ مهارت‌های میان‌فردی آن‌قدر افتضاحم که بدون این‌که بخواهم و به‌سادگی باعث آزار دیگران می‌شوم. این بود که تصمیم گرفتم بعد از فارغ‌التحصیلی سراغ کاری بروم که تا جای ممکن از تعاملات انسانی به‌دور باشد.خب بهترین کار برای چنین منظوری همان بازگشت به بازارهای مالی بود. به یک دفتر خدمات کاری رفتم و به آن‌ها گفتم که بعد از گذراندن دورۀ ام.بی.اِی هدف اصلی‌ام پول درآوردن است. بهشان گفتم که ۵۰۰ هزار دلار به نظرم رقم خوبی است. این حرف‌ها برایشان عجیب بود و می‌گفتند می‌خواهند کمک کنند تا خواسته‌ها و نداهای دورنی‌ام را بیابم. به آن‌ها گفته‌ام ندای دروانی‌ام پول درآوردن برای خانواده‌ام است. آن‌ها واقعاً می‌خواستند کمک کنند ولی در مورد من کمکشان کارگر نبود.دستِ آخر توانستم با مدیر مالی شرکت موردعلاقه‌ام، کاستکو، دیدار کنم. او به من گفت که فارغ‌التحصیلان ام.بی.اِی را جذب نمی‌کنند. همه کارشان را از جابجا کردن سبدهای چرخ‌دار فروشگاه آغاز می‌کنند. (به‌طور جدی به شروع کار از جابجایی سبدها فکر کرده‌ام، اما همسرم به‌شدت مخالف است). به نظرم آمد که به همین دلیل است که شرکت موفق شده: ام.بی.اِی ممنوع!دنیای نامطمئندر کمونیسم آینده حتمی است؛ چیزی که ممکن است حتمی نباشد گذشته است. چند سال پیش سرگذشتی خودنوشت از دختری چینی به نام نیان می‌خواندم که در زمان جوانی به انگلستان سفر کرده بود. (کسی در جایی گفته بود که برای شناخت چین باید انگلیسی دانست. دورنماهای مهم دربارۀ چین معمولاً تنها به زبان انگلیسی موجود است و معمولاً در داخل کشور در دسترس نیست). او در مدرسۀ اقتصاد لندن درس خوانده بود و در همانجا با همسر آینده‌اش آشنا شده بود. نینا، همسرش و همۀ دوستانشان بعد از فارغ‌التحصیلی به چین باز می‌گردند.تا پیش از آن سفر، زندگی من و او شباهت‌ها بسیاری داشت. مطمئنم که آن موقع او هم به همان اندازۀ امروز ما به زندگی‌اش خوش‌بین بوده است. او در سال ۱۹۳۵ به انگلستان رفت و زمان برگشتش به چین تقریباً مصادف شد با شکل‌گیری جمهوری خلق چین. تحصیلاتی که در خارج و در کشوری سرمایه‌دار کرده بود، و باورش به حقوق فردی و آزادی باعث شده بود که در کمپین‌های مختلف سیاسی و انقلاب فرهنگی در جناح مخالف حکومت قرار بگیرد. او در آن سال‌ها تعداد قابل توجهی از دوستان و خانواده‌اش، از جمله همسر و دخترش را از دست داد. خودِ او هم به زحمت از زندانی طولانی‌مدت جان سالم به در برد. تا دهۀ ۱۹۸۰ طول کشید که بتواند پاسپورت بگیرد و با بستگانش به خارج از کشور سفر کند. در سفر دریایی‌اش به سوی هنگ کنگ مدام به تصمیم سال‌ها پیش خود برای بازگشت به چین فکر می‌کرد.خواندن داستان زندگی نیان را که تمام کردم، مدام به شباهت‌ها و تفاوت‌های زندگی او با خودم فکر می‌کردم. اگر او در عصر کنونی زندگی می‌کرد چه اتفاقاتی برایش می‌افتاد، یا اگر من هفتاد سال قبل متولد شده بودم چه چیزهایی در انتظارم بود؟ آنچه دریافتم این بود که اگر زندگی یک نفر را در انزوا بررسی کنیم، دوست داریم به این نتیجه برسیم که اقدامات خاص او بوده که منجر به نتایج پیش‌آمده شده است. اما اگر جامعه را یک مجموعه ببینیم یا نگاهمان را به نسل‌های مختلف معطوف کنیم، می‌توانیم افرادی را با پیش‌زمینه‌های بسیار مشابه بیابیم که اقداماتی مشابه کرده‌اند و در نهایت به نتایجی بسیار متفاوت دست یافته‌اند.به زعم وارن بافت لحظه‌ای که یک نفر در ایالات متحده یا یک کشور غربی دیگر متولد می‌شود، در واقع برندۀ یک لاتاری شده است. کسی شهروند ایالات متحده به دنیا می‌آید در مقایسه به کسی که در کشوری در حال توسعه متولد می‌شود، تقریباً در تمام جنبه‌های زندگی از مزیتی قابل توجه برخوردار خواهد بود؛ در جنبه‌هایی مانند ثروت، آموزش، مراقبت‌های بهداشتی، محیط زیست، امنیت و غیره. برای یک نفر خارجی «خرید» این امتیازها امروز چیزی حدود ۱ میلیون دلار خرج بر می‌دارد (ارزش تقریبی ویزای سرمایه‌گذاری ای.بی۵). حتی در این سطح قیمت نیز تقاضای بعضی کشورها بیش از سهمیۀ سالیانه‌ای است که به آن‌ها اختصاص داده شده و به این ترتیب مجبورند مدت‌ها برای پرداخت این پول منتظر بمانند. شهروندان آمریکایی میلیونر به دنیا می‌آیند!با این حال شاید فکر کنید که این شانس تا کجا فرد را پیش می‌برد. برای پاسخ به این سؤال باید به عنوان کتاب روبین بازگردم: «دنیای نامطمئن». در چنین دنیایی بسیاری از چیزها خارج از کنترل ما بوده، توسط خدا یا شانس رقم زده می‌شود. وقتی نهایت تلاشمان را کردیم و دیگر کاری از دستمان بر نمی‌آمد، نه باید از آنچه به دست می‌آوریم بیش از اندازه هیجان‌زده شویم و نه به خاطر چیزی که به دست نیاورده‌ایم افسرده شویم. باید نتیجه را قبول کنیم و از کنارش بگذریم. شاید این کلید زندگی شاد باشد.اینکه درس مهم سیستم آموزشی غرب به یک نفر چنین چیزی باشد عجیب است. در چینِ کمونیست آموخته بودم که برای موفقیت باید سخت کار کرد. در سرزمین رویای آمریکایی دریافتم که موفقیت حاصل شانس خوب، شعارهای درست، و زیر نظر گرفتن احساسات خودت و دیگران است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پوژانگ یائو نوشته است و در زمستان ۲۰۱۷ با عنوان «The Western Elite from a Chinese Perspective» در مجلۀ آمریکن افرز منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «بچه‌تنبل‌های آسیا چطور در اروپا نابغه می‌شوند؟» و ترجمۀ سیدامیرحسین میرابوطالبی منتشر کرده است.•• پوژانگ یائو (Puzhong Yao) مدیر یک شرکت سرمایه‌گذاری خصوصی است. او فارغ‌التحصیل ترازاول کالج تریتینی در دانشگاه کمبریج بوده و در مقطع دکتریِ رشتۀ مدیریت بازرگانی از دانشگاه استنفورد فارغ‌التحصیل شده است. ]]> پوژانگ یائو اقتصادوجامعه Sun, 17 Jun 2018 03:05:28 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9021/ ویژه‌نامه: اتحاد جماهیر فوتبال http://tarjomaan.com/report/9020/ • سایمون کریچلی: وقتی به فوتبال می‌اندیشیم به چه می‌اندیشیمدر زمین چمن آرمان همۀ انسان‌ها محقق می‌شود، از سوسیالیست‌ها گرفته تا سرمایه‌دارهادر تاریخ، رقصیدن و خوش‌گذرانی غالباً مخصوص طبقۀ مرفه جامعه بوده است. اما در عصر ما، که فوتبال محبوب‌ترین خوشگذرانیِ آدم‌ها شده، همه به‌شکلی برابر می‌توانند در زمین چمن به بدن خود کش‌وقوس بدهند، برقصند و توپ را از خط دروازه رد کنند. فوتبال آرمان انسان‌ها را در حد توان خود محقق کرده، آرمانی که می‌خواست همه آزاد باشند و درعین‌حال از قانون پیروی کنند: آرزویی که از برابری انسان‌ها حکایت می‌کرد و هم‌زمان حامی استعدادهای متفاوت و گوناگون انسان‌ها بود.• فوتبال کثیف است و زیبا، مثل لوئیز سوارزسایمون کریچلی کتابی دربارۀ فوتبال نوشته که در آن زین‌الدین زیدان کنار هایدگر نشسته استکریچلی می‌گوید فوتبال رقص بالۀ طبقۀ کارگر است. اما فقط بی‌چیزان و طبقات پایین مفتون این بازیِ اعجاب‌آور نمی‌شوند، بلکه سیاستمداران و متفکران هم نمی‌توانند در برابر جذابیت‌های آن مقاومت کنند. فوتبال مثل تئاتر است. نمایشی از قدرت و مهارت، آمیخته با فریب‌کاری، تقلب و تمسخر. خیلی از علاقه‌مندان به دنیای فوتبال عشقی آمیخته با نفرت به آن دارند و هدف کریچلی در کتاب جدیدش بررسی همین حس «عشق و نفرت» است.• نعره‌های تماشاگران نشانۀ چیست؟جواب این معما نه روی سکوها، بلکه در گورستان یافت می‌شودنعره‌های تماشاگران در کنار زمین حاکی از یک جنگ تمام‌عیار است. سلاح چنین نبردی نه نیزه و شمشیر، بلکه شوت‌هایی است که مهاجمان به قلب دروازۀ حریف شلیک می‌کنند. دراین‌میان، یکی جان می‌دهد و یکی قهرمانانه فریاد می‌کشد. حکایت زمین چمن، مثل میدان‌های جنگ، حکایت مرگ و زندگی است. اگر بازیکن‌ها کاری بی‌همتا نکنند تا خود و هواداران تیمشان را در تاریخ ماندگار کنند، به مرگ محکوم خواهند شد؛ و همین هراس از مرگ است که عقل از سر تماشاگران می‌پراند.• فرهنگ فساد در فوتبالمروری بر کتاب سقوط خاندان فیفا: فساد چند میلیون دلاری در قلب فوتبال جهانی نوشتۀ دیوید کانگویا رسوایی‌های فیفا پایانی ندارد. سب بلاتر استعفا داد و سپس محروم شد. پلاتینی و بسیاری از دیگر چهره‌های سرشناس این سازمان نیز امروز دیگر در دنیای فوتبال جایی ندارند. اما منتقدان می‌گویند راه و رسمی که بلاتر و دیگران در پیش گرفته بودند همچنان در فیفا ادامه دارد. سایمون کوپر، نویسندۀ کتاب «فوتبال علیه دشمن»، ضمن روایتی تاریخی از ظهور و سقوط فیفا شمه‌ای از ماجراهای پشت پردۀ این قصه را بازگو می‌کند.• تبهکاران فوتبالتمارض چگونه گناه کبیرۀ فوتبال و نشانۀ عصیانگری اخلاقی شد؟رفتارهای بالقوه فریبندۀ زیادی در فوتبال هست: مربی‌ای که بازیکنانش را در انتهای مسابقه تعویض می‌کند تا وقت تلف کند؛ بازیکن میانی‌ای که توپ را چند متر دورتر از محل خطا می‌اندازد؛ دروازه‌بانی که یک قدم کوچک جلو می‌آید تا شانسش برای مهار ضربۀ پنالتی بیشتر شود؛ ولی تمارض از همه بیشتر به چشم می‌آید. به تمارض با عصبانیت پاسخ می‌دهند؛ ولی برای مابقی تقلب‌ها فقط شانه‌ای بالا می‌اندازند. چرا تمارض، در کانون خشم و نفرت قرار گرفته است؟• آن‌سوی زیبایی؛ فوتبال به‌مثابۀ کنترل و اعتراضمروری بر دو کتاب تازه دربارۀ جهان فوتبال: آشفته‌بازار فوتبال خاورمیانه و سفر فوتبال از رهگذر رسانۀ انگلیسیفوتبال فقط ورزش نیست، سیاست است، منازعه بر سر قدرت است، اعتراض و خشم و جنون است و فساد و هیجان و شهرت. پیش‌ازاین فوتبالْ ورزشی مخصوص فرودستان تعریف می‌شد که طرف‌دارانش زاغه‌نشینانی پرخاشگرند و کاری جز فحش و تخریب بلد نیستند، اما در این سال‌ها، به‌لطفِ سرمایه‌گذاری‌های چندمیلیارددلاری و قراردادهای هنگفت رسانه‌ای، فوتبال دارد دنیای جدیدی را تجربه می‌کند: مهم‌تر، زیباتر و گاهی کثیف‌تر.• گاز گرفتنآیا کسی جز سوارز می‌توانست مدافع ایتالیا را گاز بگیرد؟کیلینی می‌خواست وسط بازی خودی نشان بدهد، سوارز در جواب گازش گرفت. این گاز بدجور در رسانه‌ها سر و صدا کرد. حتماً این بازتاب رسانه‌ای به این خاطر نبود که جای دندان‌های او بر شانۀ کیلینی سوزش دردآوری داشته، چون تکل‌ها و برخوردهای وحشیانه‌تری در فوتبال اتفاق می‌افتد و صدای گزارشگران و روزنامه‌ها درنمی‌آید. دیوید رانسیمن در این یادداشت تلاش می‌کند تا عجیب‌بودنِ گازگرفتن سوارز را کمی روشن‌تر کند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Thu, 14 Jun 2018 22:48:44 GMT http://tarjomaan.com/report/9020/ نسخۀ صوتی: لذت‌های فراموش‌شدۀ اسکرین‌سیور http://tarjomaan.com/sound/9019/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از زک هت‌فیلد که پیش از این با عنوانِ «لذت‌های فراموش‌شدۀ اسکرین‌سیور» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید. تاریخچه‌های موجود از اسکرین‌سیور اندک‌شمارند و اکثرشان جلوی رمان علمی‌تخیلی بیگانه‌ای در سرزمینی بیگانه اثر رابرت هاین‌لاین سر تعظیم فرود می‌آورند، رمانی که با یک جمله، پیشگوی اختراع اسکرین‌سیور بود: «در جلوی صندلی او، منبعی از تصویر سه‌بعدی بود که در لفافۀ یک آکواریوم مخفی شده بود. او آن را روشن کرد و ماهی‌های گوپی و تترا جای خود را به چهرۀ مشهور وینچل آگوستس گریوز دادند». اینجا لذت خاصی در چشم دوختن به اسکرین‌سیور مشاهده می‌شود، البته این رمان در سال ۱۹۶۱ نوشته شده، درست؛ اما در آیندۀ نه چندان دورِ هاین‌لاین نیز همین وضع است، یعنی می‌توان گفت همان آینده‌ای که ما اکنون در آن زندگی می‌کنیم (امروزه نگاه کردن به صفحات آکواریوم مجازی –که صنعتی منسوخ است– در آمازون چشمه‌ای از گذشته را نشان می‌دهد). فایل صوتی نوشتار «لذت‌های فراموش‌شدۀ اسکرین‌سیور» را گوش کنید. ]]> زک هت‌فیلد نسخۀ صوتی Thu, 14 Jun 2018 04:26:14 GMT http://tarjomaan.com/sound/9019/ ارواح شفابخش http://tarjomaan.com/neveshtar/9018/ دانیل میسون، لفهامز کوارترلی — اوایل امسال، در بیمارستانی که در آن دستیار روان‌پزشکی و مشغول آموزش‌دیدن‌ام، بعضی از همکاران داشتند دربارۀ پروندۀ زن جوانی بحث می‌کردند که به دلیل سردردهایی که هر روز بدتر می‌شدند مراجعه کرده بود. در سی.تی. اسکن مشخص شده بود که مننژیوما دارد، توموری از غشائاتی که مغز را می‌پوشاند و اغلب درمان‌شدنی است. پیش‌آگهی عالی بود و به او پیشنهاد جراحی شد. نپذیرفت و درعوض به فیلیپین پرواز کرد، جایی که یک طبیب سنتی -یا به‌اصطلاح تخصصی، «جراحِ توهمی»- پیشانی‌اش را فشار داد، تکه‌ای گوشت خون‌چکان بیرون کشید و اعلام کرد شفا یافته است.بحث در گرفته بود؛ از ناکامی‌های پزشکی مدرن گرفته تا درماندگی‌های اخلاقی دربارۀ چگونگی مشاوره‌دادن به بیماری که در جست‌وجوی درمان‌های بدیل است، تا قدرت دارونما۱ (در سی.تی. اسکن بعدی تومور ناپدید نشده بود، اما بااین‌حال بیمار می‌گفت احساس می‌کند بهبود یافته است). هرچند در آن زمان، دلیل اصلی تشویش من یک خاطره بود. ده سال پیش، هنگام سفر در برزیل، بارها و بارها داستان یک جراح معجزه‌گر دیگر را شنیده بودم. فقط استثنایی‌ترین جزییات پرونده را به یاد می‌آوردم: گفته می‌شد که شفادهنده یک روستایی بدون هیچ آموزش پزشکی است که وارد خلسه‌هایی می‌شود که در آن یک روح او را در حال عمل‌کردن بیماران هدایت می‌کند، هزاران بیماری که هم بینوایان و ناامیدان روستاهای نزدیک را در بر می‌گرفت، هم حتی افراد سرشناسی همچون دختر رئیس‌جمهور برزیل را.بااینکه چیز زیاد دیگری به یاد نداشتم، شهرت او آنقدر بود که حتی در سال ۲۰۱۲، چیزی حدود چهل سال پس از مرگش، یافتن جزییات بیشتری از داستان او کار سختی نبود. ژوزه پدرو دا فریتاس، ملقب به زی آریگو، در سال ۱۹۲۱ یا ۱۹۲۲ در مزرعه‌ای شش کیلومتر خارج از شهر کونگونهاس دو کامپو۲، در ایالت کوهستانی میناس جرایس زاده شد. زمانی‌که مردی جوان بود، با بقیه فرق داشت و سردردها و نور سفید عجیبی آزارش می‌دادند. بعدها با بالارفتن سن، از رؤیاهایی که می‌دید عذاب می‌کشید. در آن‌ها، خود را در تالاری ناآشنا می‌یافت مشغول تماشای شخصیت‌هایی ملبس به روپوش‌ها و پیشبندهای جراحی که به زبانی خارجی حرف می‌زدند. یک شب مردی زمخت، فربه و کچل با فراکی که دکمه‌هایش را تا چانه بسته بود -آریگو بعدها می‌گفت یک هیولا- از دیگران جدا شد و خود را دکتر آدولف فریتز معرفی کرد، آلمانی‌ای که در جنگ جهانی اول کشته شده بود و اعلام کرد که آریگو را انتخاب کرده تا کار دنیایی‌اش را ادامه دهد.آن شبِ مکاشفه، آریگو فریادزنان از خواب پرید. از دکترها و کشیش محلی کمک خواست؛ بی‌فایده بود. کابوس‌ها فقط زمانی متوقف شدند که از دستورات جراح پیروی کرد. آریگو آلمانی حرف می‌زد (زبانی که هرگز نیاموخته بود) و بدون بیهوشی یا ضدعفونی‌کردنْ جراحی و از هر وسیله‌ای دم دستش بود استفاده می‌کرد: چاقوی قصابی، قیچی، قیچی‌های زنگ‌زدۀ باغبانی. او تومورها و سنگ‌های کلیه را بدون اینکه خونریزی زیادی ایجاد کند بر می‌داشت. با سراندن تیغی بالای کاسۀ چشم، کوری را شفا می‌داد. گاهی اوقات، مثل داستان عیسی و افلیج در کفرناحوم، آریگو به‌سادگی به مرض دستور خروج می‌داد. درحالی‌که اخبار موفقیت‌هایش پخش می‌شد، بازدیدکننده‌ها از راه رسیدند، نخست بیماران و سپس سایرین: دکترهای دیرباور از سائوپائولو، فراروان‌شناس‌های خارجی و روزنامه‌نگاران. و سپس، در سال ۱۹۵۶، پلیس با اتهام کلاه‌برداری از راه رسید.طی پانزده سال بعد، آریگو به‌تناوب بازداشت، محاکمه، زندانی و سپس با حیثیت اعاده‌شده به آغوش جماعات انبوه و ستایشگر بازگردانده می‌شد. او در تلاشی برای تاباندن نوری بر برخی تردستی‌هایش، تن به ضبط تصویری داد و همچنین، در جست‌وجوی علائم سکته، زیر بار موج‌نگاری مغزی رفت. مورد هجوم انجمن پزشکی برزیل قرار گرفت که شیاد است و به‌عنوان یک مبتلا به روان‌گسیختگی مسخره شد. «جنگ‌های آریگو» نیز با مرگ او پایان نیافت؛ تنها چند ماه پس از اینکه شورلت اُپالای آریگو در یک جادۀ کوهستانی بارانی با کامیونی تصادف کرد، دکتر فریتز برای راهنمایی شفادهندگانی دیگر بازگشت، کاری که تا به امروز انجام می‌دهد.هرچند داستان آریگو کماکان در سیطرۀ جدل است، این پرسش که بهترین راه مراقبت از زن جوان مبتلا به مننژیوما چیست انگار نیاز به بررسی چیزی به‌جز این دارد که آیا خارق‌العاده‌ترین مدعیات دربارۀ شفابخشی صرفاً درست‌اند یا غلط. علی‌رغم همه‌چیز، پزشکی و معجزه همیشه با هم پیوسته بودند. پلینیوس نوشت از پزشکی بود که جادو زاده شد، هرچند می‌شود عکس آن را نیز استدلال کرد: اصلاً نماد پزشکی مدرن -عصای آسکلپیوس- برگرفته است از یکی از ایزدان یونانی که معابدش مکانی برای شفاهای ایزدی بوده است. و باوجوداین، پزشکی از نخستین سال‌ها کوشیده است تا پیوندهایش را بریده، جادو را پس زده و معجزه را طرد کند. هرچه بیشتر دربارۀ آریگو خواندم، داستانش دربارۀ این تاریخ مشوشْ گفتنی‌های بیشتری داشت، از ماهیت شفادهندگان جادویی گرفته تا تأثیر ماندگاری که آن‌ها بر راست‌کیشی۳ پزشکی داشته‌اند، راست‌کیشی‌ای که کمر به نابودی‌شان بسته است.                                                                                           •••اِروین آکرنکت، مورخ پزشکی، در مطالعۀ روان‌شناسیِ حکیمان۴ در سال ۱۹۴۳، متون انسان‌شناسانۀ گسترده‌ای را بررسی کرد و میان دو الگوی تشرف به هنرهای درمانی تمایز قائل شد. یک گروه دانش پزشکی را ازطریق آیین‌های به‌دقت انجام‌گرفته کسب می‌کردند؛ این دانش با روزه‌داری، مواد مخدر یا مراسمی که در آن‌ها ارواحی را احضار می‌کردند که می‌توانستند شفادهنده را به‌سوی درمان هدایت کنند، به دست می‌آمد. دربارۀ گروه دوم، آکرنکت به مسافران روسی به سیبری ارجاع داد که آیین‌هایی را در میان یاکوت‌ها گزارش کرده بودند که هرچیزی بودند به‌جز روشمند:کسی که قرار است شمن شود شروع می‌کند به خروشیدن مثل یک دیوانۀ زنجیری. ناگهان کلمات بی‌معنا می‌پراند، بیهوش می‌افتد، در جنگل‌ها می‌دود، برای زنده‌ماندن پوستۀ درخت می‌خورد، خود را درون آتش و آب می‌افکند، دست به سلاح برده و خود را زخمی می‌کند به‌نحوی که خانواده‌اش مجبور می‌شود از او مراقبت کند.علی‌رغم فراگیری امروزین واژۀ شمن، شیوع آن تازه است. ریشۀ آن šaman از زبان تانگوسی -که امروزه به نام اِوِنکی شناخته می‌شود- متعلق به مردم سیبری است و نخستین خارجی‌هایی که آن را مفصل ضبط کردند روشنفکران تبعیدی روسی بودند. پس از اندک گزارش‌هایی در اواخر قرن نوزدهم، شمنیسم طی دو موج اصلی به غرب رسید: طی همکاری روسی-آمریکایی در سال‌های ۱۸۹۷ تا ۱۹۰۲ در اکتشاف اقیانوس آرام شمالیِ یساپ، و بعدها، در آثار محبوب‌تر که «روان‌پریشی پیشاشمنیِ» تشنجی را به‌عنوان بیماری‌ای مختص استپ‌های آسیای شمالی تشریح می‌کردند. از آن زمان، معلوم شد که این واژه مسری است و معنای مبهم هر شفادهنده‌ای را به خود گرفت که ازطریق روش‌های رازآلود عمل می‌کند. میرچا الیاده، مورخ ادیان، در مطالعۀ ماندگارش، شمنیسم۵، در جست‌وجوی تعریفی برای آن، نگران مرزهای ولنگ‌وواز میان حکیم، جادوگر، مدیوم۶ و طبیب بود. درهمان‌حال، می‌اندیشید جوهری در کار است -یک «تکنیک باستانی خلسه»- که می‌توان آن را در طیفی از طبابت‌ها از سراسر جهان یافت.در سیبری، روح شفادهندۀ مردۀ تونگوزی به خواب کسی می‌آید. پسری از قوم زولو مریض و به «خانه‌ای از رؤیا» بدل می‌شود و سپس با آموختن روشن‌بینی خود را نجات می‌دهد. زبان‌های جدید آشکار می‌شوند، از زبان‌های ارواح شفادهندۀ باتاک در اندونزی تا نوای پرندگان پومو در [ناحیۀ] بومیان کالیفرنیا. بااینکه انجام جراحیِ خلسه‌ای کمتر رواج دارد، ناشناخته نیست. در میان قوم ماپوچه در شیلی در قرن هفدهم، «زندانی خوشنود» فرانسیسکو نونز پیندا ی بوسکانیان، به تماشای یک شفادهندۀ ماچی نشست که بدن مرد مریضی را پاره کرده و روح خبیث را از کبدش بیرون مکید. و والدمار بوگوراس، یکی از تبعیدی‌های روسی داخلی که آثار نژادشناختی‌اش شمنیسم را به آمریکا آورد، به توصیف یک چوکچی اهل سیبری پرداخت که به‌نظر می‌رسید شکم پسری را گشود و مشتش را در آن فرو برد.گزینش خلسه‌ای توسط شفادهنده‌ای مرده، بیماری پیشاشمنی، اکتساب معجزه‌آسای زبان، جراحی جادویی: و بااین‌وجود اگر بتوان آریگو را دربرابر این انبوه اعمال پزشکی-مذهبی قرار داد، در شمن خواندن او تردید خواهیم داشت. انتظار نداریم چنین شفادهندگانی سوار شورلت اُپالا شوند و نمی‌توانیم تصور کنیم که ارواح هدایتگر ایشان پیشبندهای جراحی به تن داشته باشند و تیغ جراحی دست بگیرند. الیاده شمنیسم را آفرینش بخصوصِ جوامعی بخصوص می‌دید و شفادهندگان او طریق تبدل رازآلودشان را تنها در فرهنگ‌هایی طی می‌کردند که به چنین استحاله‌هایی عادت داشته و انتظارشان را می‌کشیده‌اند. سخت نیست تصور اینکه بدون جامعه‌ای پذیرنده، نتیجه بسیار متفاوت باشد. جرج دِوِرو، انسان‌شناس مجارستانی، هنگام نوشتن دربارۀ حکیمان بومی کالیفرنیای جنوبی زمانی‌که آریگو در حال تجربۀ نخستین رؤیاهایش بود، متعجب شد که «چه بسیارند روان‌پریش‌های بومی‌ای که همان زمان که در آسایشگاهی بستری بوده‌اند تبدیل به شمن شده‌اند، اگرچه آماده بوده‌اند تا نزد قبایل خود باز گردند.»موقع خواندن دربارۀ آرام‌بخش‌هایی که دکترها برای آریگو تجویز کرده بودند، به‌نظر می‌رسد او به چنین سرنوشتی نزدیک شد. بعد از آن چطور کار و بارش گرفت؟ شاید بشود آن را حاصل مدارای مذهبی در کشوری دانست که به ایمان‌های بومی پرشمار عادت دارد. یا می‌توان به کونگونهاس دو کامپوی میانۀ قرن نگاهی انداخت و نوستالژی برای اسطوره‌های جادوییِ یک فرهنگ روستایی در حال ناپدیدشدن را احساس کرد. اما خط دیگری نیز وجود دارد که به گذشته‌های حتی دورتر از این برمی‌گردد، مسیری که از درون اتاق‌های احضار روح در امپراتوری دوم فرانسه پیچ‌وتاب خورده و به پاریس انقلابی، وین، باواریا و کوه‌های اتریش غربی می‌رود، جایی که مرد جوان دیگری سردردهای خاص خود را داشت.                                                                                          •••این‌بار نام شفادهندهْ یوهان یوزف گاسنر، کوه‌ها در فورآرلبرگ۷ و سالْ ۱۷۵۲ است و درد چنان شدید که واعظ جوان حتی نمی‌تواند موعظه کند. همانند آریگو، پدر گاسنر نیز دست یاری به‌سوی دکترها دراز کرد و همچون آریگو، علم پزشکی او را ناکام گذاشت. درنهایت فهمید که منشأ مصائبش شیطان است؛ به نام مقدس مسیح توسل جست و شفا یافت. طولی نکشید که استفاده از این دعاها برای دیگران را آغاز کرد: نخست بی‌نوایان فورآرلبرگ و پس از چندین شفابخشی مشهور در بین ثروتمندان آنجا. زمانی‌که شخص شاهزاده-اسقف ریگنزبورگ، کنت فوگر حامی‌اش شد، شمار بیمارانی که یاری او را می‌طلبیدند سر به هزاران گذاشت.درست همان‌گونه که دویست سال بعد برای آریگو اتفاق افتاد، مخالفت با گاسنر به‌سرعت و در سه جبهۀ متفاوت شکل گرفت. پروتستان‌ها کار او را همچون شاهدی بر خرافات کاتولیکی می‌دیدند؛ مقامات کاتولیک با جن‌گیری‌های او مخالف بودند زیرا آیین‌های رومی۸ را تحریف می‌کرد. اما نیروهای سکولار بودند که اسباب سقوط او شدند. امیر انتخاب‌گرِ۹ باواریا، ماکسیمیلیانِ سومْ یوزف، حاکمی روشنفکر که مصمم به دورکردن خرافه از باواریای منطقی بود، هیئتی را احضار کرد و دکتری وینی به نام فرانتس آنتون مسمر را در مقام شاهدی خبره فراخواند.مسمر شهادت داد که تردید زیادی ندارد که گاسنر بیمارانش را شفا داده است. خطای گاسنر نسبت‌دادن دلیل بیماری‌ها به شیطان بود، درحالی‌که به‌واقع توضیحی طبیعی وجود داشت، نیروی مایع‌گونی که مسمر نام آن را مغناظیس حیوانی گذاشته بود. مسمر به‌تازگی دوشیزه اُسترلین نامی را درمان کرده بود و از دست‌کم پانزده نشانۀ شدید رهانیده بود. این کار را با عبوردادن آهن‌ربا از روی بدن دوشیزه -پس‌ازآنکه آمیزۀ آهن را قورت داده بود- برای خلق «موج مصنوعی» انجام داده بود. آقای دکتر برای اثبات منظورش با استفاده از رانش‌های مغناطیسی در شخص دبیر هیئت تشنج برانگیخت و سپس، با رانش‌های بیشتر، آن را درمان کرد.مسمر در سال ۱۷۷۸ به پاریس نقل مکان کرد و آنجا طبابتش رونق گرفت. شاید به‌خاطر رگۀ نیرومند ضدنظامِ سال‌های پیش از انقلاب بود، یا شاید به سبب آنکه نخبگان پریشان برای اعصاب خود دنبال چیزی می‌گشتند، یا شاید مغناطیس حیوانیِ مسمر خودْ چیزی جز مایع مرموز دیگری در آن زمانه نبود. باهمۀاین‌ها پاریسی‌ها به‌واسطۀ ولتر از نیروی مرموز نیوتونی که سیب‌ها را به‌سوی زمین می‌کشید، آگاه شده بودند. آزمایش‌های بنجامین فرانکلین با الکتریسیته را تماشا کرده بودند. با گازهای جدیدی که بالون‌هایشان را پر می‌کرد به هوا رفته بودند. به‌علاوه، [نظریۀ] فلوژیستونِ جوزف پریستلی، [نظریۀ] کالریکِ آنتوان-لوران لاوازیه و مایع حیاتی اسقف برکلی هم بودند که تقطیر آن با [درختان] همیشه‌سبز دوای همۀ دردها بود.با گسترش خواب مغناطیسی از درمان‌های فردی تا تشنج‌های دسته‌جمعی پیرامون وان حمام مغناطیسی، به‌زودی مخالفت‌ها از راه رسیدند. جزوه‌هایی بیماران غشی مسمر را مسخره می‌کردند و هشدار می‌دادند رفتارهای ناشایستی علیه بانوان مغناطیس‌زدۀ آسیب‌پذیر صورت می‌گیرد. دیگران مسمر را متهم به ثروت‌اندوزی شخصی می‌کردند. احتمالاً عنصری سیاسی نیز در مخالفت‌ها وجود داشت؛ انجمن‌های مسمری زمین‌های حاصلخیزی برای زد و خورد ایده‌های رادیکال بودند.عاقبت در سال ۱۷۸۴، لویی شانزدهم هیئتی تحقیقاتی را به کار گماشت که شامل بعضی از ستوده‌ترین مردان علم ازجمله فرانکلین، لاوازیه و دکتر جوزف-اینیاس گیوتین -که به‌خاطر ماشین «بی‌درد»ش شهره است- می‌شد. «دانشمند» خواندن این مردان کاری نابهنگام خواهد بود؛ زیرا واژۀ «دانشمند» در سال ۱۸۳۳ برساخته شد که -در تصویر بزرگتر تاریخ پزشکی- چندان قدیمی‌تر از واژۀ شمن نیست. پس از مجموعه‌ای از آزمایش‌ها (هیئت به پسری گفت که یک درخت به خواب مغناطیسی رفته است -نرفته بود- و بااین‌حال او تشنج کرد)، هیئت قضاوت شخص مسمر دربارۀ گاسنر را تکرار کرد. تردید کمی وجود داشت که بیماران «شفا» یافته بودند، اما به‌جای مغناطیس حیوانی، دلیل آن تأثیر تخیل بوده است. اگر مسمر معجزات گاسنر را طبیعی کرده بود، می‌شود گفت که این هیئت دوباره آن‌ها را به فراسوی علم و از نو به عوالم «امید» و «ایمان» تبعید کرده بود.منتهی خواب مغناطیسی از میان نرفت. با عوض شدن قرن، مارکی دو پوی‌سگور فرایند «خوابگردی مصنوعی» را کشف کرد که کمابیش شبیه به هیپنوتیزم امروزی است. دیگران به بررسی اهمیت مفهومی که مسمر درانداخته بود، یعنی یکدلی میان پزشک و بیمار پرداختند. درسنامه‌های خواب مغناطیسی از دستگاه‌های چاپ بیرون می‌آمدند. «پیشگوی پرِورست» آلمان را میخکوب کرده بود، زن جوانِ ازخودبی‌خودشده‌ای که زبانش از گویش مادری شوابنی‌اش به آلمانی علیای بی‌نقص تغییر می‌کرد و پس‌ازآن به زبانی «پرطنین و باشکوه» که زمانی «زبان اصلی بشریت» بوده است حرف می‌زد. جیمز اِسدیل در بیمارستانِ خواب مغناطیسی‌اش در هند از صدها جراحی خبر داد که تحت خوابگردی القائی انجام شده بود و حتی از معاون فرماندار بنگال تقاضای هیئتی برای اثبات آن را کرده بود. (حکم این بود که هفت نفر از ده بیمار حقیقتاً دردی احساس نکرده‌اند.)در میان کسانی که مسحور خواب مغناطیسی بودند، یک مصلح آموزشی فرانسوی به نام ایپولیت لئون دنیزارد ریوِیل وجود داشت. ریویل که به‌واسطۀ یک دوست با احضار روح ازطریق مدیوم آشنا شده بود، شروع کرد به تحقیق دربارۀ ارواحی که آن زمان در اتاق‌های پاریسی حی‌وحاضر بودند و درنهایت آموزه‌های آن‌ها را در کتاب ارواح۱۰ خود در سال ۱۸۵۷، با نام مستعار آلن کاردک مدون کرد. مانند دیگر روح‌گرایان قرن نوزدهم، کاردک جهان روحیِ غنی، جاودانه و روبه‌تکاملی را مبنای استدلال گرفت که با جهان ما در ارتباط است. اثر کاردک نه تنها در فرانسه، بلکه آن‌سوی آب‌ها نیز، به‌خصوص در برزیل، محبوب از کار در آمد. محبوبیت آن در برزیل پابرجاست؛ دست‌کم دو میلیون برزیلی در سرشماری سال ۲۰۰۰ خود را «روح‌گرایان» کاردکیست می‌دانند.توضیحات متعددی برای پذیرش روح‌گرایی در برزیل وجود دارد و از آن جمله مرز تابه‌حال نفوذپذیر میان عوالم مادی و روحی در زندگی مذهبی بومیان برزیل و برزیلی‌های آفریقایی‌تبار است. توضیح دیگر تأکید آن بر شفاست. کاردک از همان نوشته‌های اولیه‌اش بر امکانات تشخیصی و درمانیِ پزشکیِ روح‌گرا تأکید کرده است. بسته به نوع و شدت بیماری، طبیبان تکنیک‌های گوناگونی را بسط داده‌اند؛ از درگیرکردن ارواح ازخلال گفت‌وگو و نیایش تا حرکت دادن دست‌ها بر فراز زخم‌های موجود در پیراروح۱۱ (ماده‌ای نامرئی که بنابر اعتقاد بدن جسمانی را فرا گرفته است)، طبابتی شبیه به عبور مغناطیسی مسمر. یکی از عوامل مهم، با درنظرگرفتن اینکه هنگام ورود روح‌گرایی، برزیل تنها دو مدرسۀ پزشکی داشت و بیرون از شهرهای بزرگ دسترسی به مراقبت بسیار محدود بود، رایگان بودن درمان بود. مراکز شفای روح‌گرایی به پرکردن این خلأ کمک کردند؛ هم با بیمارستان‌های بزرگ و هم با اجتماعات نیایشی کوچک‌تری مثل همان که بی‌سروصدا در شهر کونگونهاس فعالیت می‌کرد.ثابت‌کردن میزان رابطۀ آریگو با اجتماع کوچک روح‌گرایان در کونگونهاس پیش از دیدار او با دکتر فریتز دشوار است. روح‌گرایی در برزیل همواره انواع و اقسامی از طبابت داشته است. درون اجتماع روح‌گرا هنوز بحث بر سر این باقی است که درمان‌های آریگو را چگونه تعبیر کنند و اکثریت بزرگی از شفادهندگان روح‌گرا تنها ازطریق نیایش و عبوردادن دست‌ها عمل می‌کنند. باوجوداین، آریگو در مرکز روح‌گرایی عیسای ناصری جراحی می‌کرد. خاطرۀ او امروزه عمدتاً در نشریات روح‌گرا حفظ می‌شود. این دوستان روح‌گرای من بودند که اولین بار داستان او را برایم گفتند.روشنفکران روح‌گرا همچنین دفاع از آریگو دربرابر حملات قانونی انجمن پزشکی برزیل و کلیسای کاتولیک را بر عهده گرفتند. در سال ۱۹۵۶، اتهام آریگو کوراندئیریسمو۱۲ بود، واژه‌ای که تجسم‌گرِ رابطۀ پیچیدۀ مدرنیته با درمان‌های بدیل است، زیرا توأمان به معنای طب سنتی و (در اصطلاح قانونی) فعالیت پزشکی بدون مجوز است. دست بر قضا، زمانی که آریگو محکوم شد، ژوسلینو کوبیچک (که گفته می‌شد آریگو دخترش را شفا داده است) رئیس‌جمهور بود و آریگو عفو شد.عفو برای آریگو صرفاً آرمشی موقتی بود. در سال ۱۹۶۴ مجدداً محکوم شد، اما این بار کوبیچک رفته بود. درحالی‌که آریگو به زندان منتقل می‌شد، کاروان موتوری طولانی‌ای ماشین پلیس را با نوای حزن‌انگیز بوق‌ها تعقیب می‌کرد. تا آن زمان داستان او به ایالات متحده رسیده بود، جایی که علم دیگر بار درگیر یکی از عشق‌های گذرای دوره‌ای‌اش با امر فراطبیعی شده بود.                                                            •••تا اواخر دهۀ ۱۸۵۰، حجم علاقۀ علمی به خواب مغناطیسی موقتاً خوابید. شاید دلیل آن سانسور دولتی کاردک و دیگر کاوشگران ماورا بود. یا شاید نارضایتی فزایندۀ محققان از طبابت‌هایی بود که آن‌زمان به‌نحوی گسترده به اجراهای صحنه‌ای، عکس‌برداری از پری‌ها و داستان‌ها سرریز می‌کردند. اما پزشکی برای مدت زیادی نتوانست دور بماند. درحالی‌که قرن به پایان خود نزدیک می‌شد، تحقیقات پزشکی دوباره پرسه‌زنی و رفتن به جغرافیاهای جدید -مثلاً با نخستین مطالعات دربارۀ روان‌پریشی پیشاشمنی- و عوالم نادیدنی را شروع کرد. در فرانسه، فیزیولوژیستی به نام شارل ریشه که در سال ۱۹۱۳ برای شرح خود از آنافیلاکسی برندۀ جایزۀ نوبل شد، ریشه از نو مطالعۀ روح‌باوری را شروع کرد و وجود «اکتوپلاسم» را فرض گرفت که بسیار شبیه به پیراروح کاردک بود و ازطریق آن واسطه‌ها با ارواح غیرفیزیکی ارتباط برقرار می‌کردند. در سال ۱۸۸۲ در انگلستان، برای «بررسی دقیق و غیراحساسی» موضوعات فریبنده‌ای همچون ادراکات فراحسی، خواب مغناطیسی، مدیوم‌بودن و انرژی حیاتی، انجمن تحقیقات فراجسمانی بنیان گذاشته شد. سه سال بعد، شاخۀ آمریکایی انجمن توسط اشخاصی که ویلیام جیمز نیز در میان ایشان بود، تأسیس شد.کتابی که اواخر قرن منتشر شد بود که، به‌قول جیمز، «گام سرنوشت‌ساز را در تبدیل تحقیقات فراجسمانی به علمی محترم برداشت.» کتاب از هند تا سیارۀ مریخ۱۳، نوشتۀ روان‌شناس سوییسی تئودور فلورنی، داستان خارق‌العادۀ زندگی‌های تناسخیِ اِلن اسمیتِ عارف‌مسلک را تعریف می‌کرد. اگر فلورنی باور نداشت که سوژه‌اش واقعاً تناسخِ شاهدختِ هندی، سیماندینی، است، یا اینکه زبان‌هایی که به آن‌ها صحبت می‌کرد واقعاً سانسکریت یا مریخی‌اند، فکر هم نمی‌کرد که دارد آگاهانه تظاهر می‌کند. به‌جای آن، نظریه‌هایی دربارۀ خاطرات فراموش‌شده -«کریپتومنِزیا»۱۴- و «خویشتن زیرآگاهانه»۱۵ را بسط داد، مفاهیمی که توازی‌های خیره‌کننده‌ای با مفهوم فعلی ما از ناخودآگاه دارند.حتی بیش‌ازآن، کتاب فلورنی مهر تأییدی بر عوض‌شدن موضوع علاقه از محتوای جادویی به فرایند جادویی بود. پرسش حیاتی دیگر این نبود که آیا تجربۀ رازآلود «واقعی» است یا خیر. آنچه اهمیت داشت این بود که این تجربه چه چیزهایی دربارۀ ذهن انسانی و پتانسیل آن آشکار می‌کند؟ قلمروی تخیل، جایی که مسمر به آن تبعید شده بود دوباره داشت به‌آرامی کاویده می‌شد.چنین استدلال شده است که مدیوم‌های روحی برای روان‌شناسی پایان قرن نوزدهم مانند کودکان برای روان‌شناسی معاصرند: سوژه‌های علمی استثنایی‌ای که می‌توان از آن‌ها دامنۀ گسترده‌ای از خرد روان‌شناسی را آموخت. تقریباً یافتن روان‌شناسِ مشهورِ قرن بیستمی‌ای که به‌نحوی از انحا متأثر از هیپنوتیزم‌های صحنه‌ای یا مدیوم‌های احضار روح نبوده باشد ناممکن است. ممکن است پیر ژانه دربارۀ تناسخ با کاردک موافق نباشد، اما باور داشت که یک فرد می‌تواند محمل هوش‌های چندگانه، آگاهانه و ناخودآگاه، هرکدام با اراده‌ای مستقل باشد. کارل یونگ بیهوده تلاش کرد تا کتاب فلورنی را به آلمانی ترجمه کند و بعدها اعتبار شکل‌دادن به فهمش از روان‌گسیختگی را به مریخ داد. در سال ۱۸۷۸، ژان ماری شارکو، غول قرن نوزدهمی عصب‌شناسی، مطالعۀ هیپنوتیزم شروع کرد و از آن برای پدیدآوردن و درمان نشانگان هیستریایی در نمایش‌های عمومی مهیج استفاده کرد، کاری بسیار شبیه به آنچه زمانی گاسنر با بیرون‌کشیدن و دورکردن اهریمنان انجام می‌داد.و زیگموند فروید؟ در سال ۱۹۷۰، هنری اِلن‌برگر، مورخ کانادایی در کتاب کشف ناخودآگاه۱۶ همین پرسش را پیش کشید و کانال‌هایی را دنبال کرد که تکنیک‌های باستانی خلسۀ شمن‌ها راهشان را ازطریق آن‌ها به اندیشۀ روان‌کاوانه پیدا کرده بودند. اگر به دنبال لحظۀ نخستین برخورد باشیم، شاید همان روزی باشد که دکتر وینی جوان که برای ملاقات با شارکو به پاریس رفته بود، هنگامی‌که عصب‌شناس برجسته عالم عجیبی که ورای ذهن آگاه نهان است را به نمایش گذاشته بود، در میان تماشاگران ایستاده بود.                                                             ••• زمان زیادی طول نکشید تا علم همچون مورد گاسنر، یا الن اسمیت، راه خود را به سوی زی آریگو نیز پیدا کند. محققان کنجکاو، خواه همدل یا مشکوک، از زمان آغار شفادهندگی آریگو با او ملاقات کرده‌اند. در میان آن‌ها یک «هیئت اعزامی» متعلق به محققان «روان» آمریکایی در سال ۱۹۶۸ بود که فراروانشناسی به نام آندریا پوهاریک هدایت آن را بر عهده داشت. پوهاریک شخصیتی پیچیده است، زلیگ خرده‌فرهنگ علمی سال‌های ۱۹۶۰ است؛ کسی که درگیر مطالعات فراطبیعی‌ای بود که دامنۀ آن از جاسوسی فراجسمانی تا بشقاب پرنده‌ها گسترده بود، اما شاید عمدۀ شهرتش را مدیون ترویج ذهن قاشق‌کج‌کن یوری گلر باشد. «اثبات دیداری»مان را مدیون شخص او هستیم، شانزده دقیقه‌ای که روی یوتیوب در دسترس هر کسی است که دل دیدنش را داشته باشد. ممکن است آریگو در آن تومور ریوری را بر ندارد، اما چاقویی را میان پلک و تخم چشم زنی فرو می‌کند، توموری را از روی جمجمۀ بیماری بر می‌دارد، و به‌نظر می‌رسد نوعی سنگ را از جای برشی در پهلوی یک مرد بیرون می‌آورد. هرچند درنهایت، این عمل‌ها کوچک‌اند و در جنگ‌های آریگو، مدرک قاطع کمی چه برای کیفرخواست و چه برای دفاعیه فراهم می‌آورند.درعوض، به عقیدۀ من، تصویر دیگری به‌جز فیلم جراحی‌هاست که از همه گویاتر است. در همان اوایل، تصویری از آریگو وجود دارد که بدون پیراهن نشسته است درحالی‌که دانشمندان دوروبر او سراسیمه در حرکت‌اند، به صدای قلبش گوش می‌دهند، واکنش‌هایش را بررسی می‌کنند و در حال ضبط مغزنگاری‌اند. آریگو به‌نظرم شنگول، حتی کمی گیج می‌رسد، درحالی‌که ملاقات‌کنندگانش درمانده می‌نمایند. همانند خواب‌کنندۀ مغناطیسی در قرن هجدهم که وظیفه‌شناسانه هر نفس لرزان دوشیزۀ خواب‌شده را ثبت می‌کند، یا عکاس ویکتوریایی که در پی کودکانش در جست‌وجوی اشباحی به جنگل می‌رود که تنها آن‌ها می‌توانند ببینند: این رؤیا -یافتن فریتز در یک مغزنگاری- می‌تواند نماد تلاش علم برای ادعای تملک چیزی باشد که احتمالاً اساساً متعلق به علم نیست. درست همان‌طور که می‌تواند نماد رابطۀ ما با سرحدات امر معجزه‌آسا باشد. آرزو می‌کنیم از آن بگذریم. آرزو می‌کنیم ورای دسترسمان بماند.یا شاید اشتباهْ تماشای آریگو باشد. در پیرامون تصاویر قدیمی جماعتی از بیماران ایستاده‌اند که در سکوت انتظار می‌کشند: مادری با فرزند لمس، دختر خوش‌لباسی با عینک دودی، مردی لاغر، زن سپیدموی گریانی که لباسی از پارچۀ آبی پوشیده است. سپس آریگو قدمی پیش گذاشته و سر زن را در دستانش می‌گیرد. ناگهان، حرف‌وحدیث دربارۀ اینکه چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است ناپدید می‌شود. مهم انگشتان پینه‌بستۀ گرم روی صورت زن، اشک‌ها، احساس شگفتی و نور است. او در پی دلیل به اینجا نیامده بود. بیماری دلیل نمی‌شناسد. هیچ دانشی نیست که بتواند توجیه کند چرا، یا کِی، بیماری کسی را انتخاب می‌کند که کرده. هیچ منطقی در باز ایستادن قلب من نیست، در اینکه چرا نابینا هستم، چرا فرزندم مریض است، چرا هی زمین می‌خورم. به ما گفته‌اند که به درمان‌های آن‌جهانی بی‌اعتماد باشیم. اما بیماری آن‌جهانی، هیولایی و جادویی است. اگر باید غیرممکن را باور کنیم، پس من که هستم که تصمیم بگیرم آیا این شبحی است که در جمجمه‌مان می‌گسترد، یا دستان روح‌مانندی که آن را بیرون می‌کشد؟پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دنیل میسون نوشته است و در شمارۀ بهار ۲۰۱۲ مجلۀ لفهامز کوارترلی به انتشار رسیده و سپس با عنوان «Healing Spirits» در وب‌سایت این مجله نیز بارگذاری شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «ارواح شفابخش» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• دانیل میسون (Daniel Mason) رمان‌نویس و روان‌پزشک است. مدرک کارشناسی‌اش را در رشتۀ زیست‌شناسی از دانشگاه هاروارد گرفت و بعدها از دانشکدۀ پزشکی دانشگاه کالیفرنیا در سن فرانسیسکو فارغ‌التحصیل شد. نخستین رمانش، کوک‌کنندۀ پیانو (The Piano Tuner) را زمانی نوشت که هنوز دانشجوی پزشکی بود و دومین رمانش، کشوری دوردست (A Far Country) در سال ۲۰۰۷ منتشر شد.[۱] Placebo[۲] Congonhas do Campo: شهر کوچک تاریخی‌ای در برزیل که نماد شهرهای قدیمی به شمار می‌رود [مترجم].[۳] Orthodoxy[۴] Medicine man[۵] Shamanism[۶] Medium: واسطۀ میان ارواح و زندگان در جلسات احضار روح [مترجم].[۷] Vorarlberg: غربی‌ترین استان اتریش [مترجم].[۸] The Roman Rituals[۹] elector: به تعداد معدودی از حاکمان در قلمروی امپراتوری مقدس روم گفته می‌شد که شورایی انتخاباتی را تشکیل می‌دادند که وظیفۀ آن انتخاب امپراتور بود [مترجم].[۱۰] The Spirits’ Book[۱۱] perispirit[۱۲] curandeirismo[۱۳] From India to the Planet Mars[۱۴] Cryptomnesia[۱۵] Subliminal Self[۱۶] Discovery of the Unconscious ]]> دانیل میسون علم‌وفلسفه Wed, 13 Jun 2018 04:52:18 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9018/