ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Mon, 21 Oct 2019 19:19:34 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 21 Oct 2019 19:19:34 GMT 60 نسخۀ صوتی: اگر به‌دنبال شادی هستید، جست‌وجوی خوشبختی را کنار بگذارید http://tarjomaan.com/sound/9559/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از دیوید بروکس که پیش از این با عنوانِ «اگر به‌دنبال شادی هستید، جست‌وجوی خوشبختی را کنار بگذارید» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. بسیاری از کسانی که مورد تحسین من هستند زندگی‌شان شبیه دو کوه بوده است. از تحصیل فارغ شدند، کارشان را شروع کردند، خانواده تشکیل دادند و کوهی که تصور می‌کردند باید از آن بالا بروند را شناختند: می‌خواهم کارآفرین، پزشک، یا پلیس بشوم. کارهایی را کردند که جامعه ما را به آن‌ها تشویق می‌کند، مثلاً تأثیری ماندگار از خود به جا بگذار، موفق شو، خانه‌ای بخر، خانواده‌ای بساز، دنبال خوشبختی باش. افرادی که روی کوه اول هستند وقت زیادی را صرف مدیریت شهرت و اعتبار خود می‌کنند. می‌پرسند: مردم چه فکری راجع به من می‌کنند؟ رتبه‌ام کجاست؟ تلاش می‌کنند پیروزی‌هایی به دست آورند که «من» از آن‌ها لذت می‌برد. فایل صوتی نوشتار «اگر به‌دنبال شادی هستید، جست‌وجوی خوشبختی را کنار بگذارید» را گوش کنید. ]]> دیوید بروکس نسخۀ صوتی Mon, 21 Oct 2019 10:27:05 GMT http://tarjomaan.com/sound/9559/ ذهن‌آگاهی: التیام درونی یا ماشین اوهام‌ساز؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9557/ رونالد پِرسِر، گاردین — ذهن‌آگاهی فراگیر شده است. و سلبریتی‌هایی از اوپرا وینفری گرفته تا گلدی هان بر آن مهر تأیید زده‌اند. مربیان مراقبه، راهبان و عصب‌شناسان عازم داووس شدند تا نکات ظریف این تکنیک را برای مدیران حاضر در مجمع جهانی اقتصاد بیان کنند. بنیان‌گذاران جنبش ذهن‌آگاهی به تبلیغ تبشیری روی آورده‌اند. جان کابات‌زین، مُبدع «کاهش استرس با تکیه بر ذهن‌آگاهی»۱ (کاتذا) که پیش‌بینی می‌کند ترکیب علم و انضباط مراقبه‌ای در این شیوه «می‌تواند جرقۀ رنسانسی جهان‌شمول یا همه‌جایی را بزند»، سودایی فراتر از غلبه بر استرس در سر دارد. او جار می‌زند که ذهن‌آگاهی «شاید حقیقتاً یگانه وعدۀ نویدبخش به گونه‌های جان‌دار و این سیاره برای از سر گذراندن چند صد سال آینده باشد».خُب، این نوشداری جادویی دقیقاً چیست؟ در سال ۲۰۱۴، مجلۀ تایم یک زن جوان بور را روی جلد خود نشاند که در خلسه فرو رفته بود و زیر عکس نوشته بود: «انقلاب ذهن‌آگاهی». مقالۀ مربوطه صحنه‌ای آشنا و خاص از دوره‌های استاندارد تدریس کاتذا را وصف می‌کرد: خوردن بسیار آهستۀ یک کشمش. مؤلف می‌گفت: «توانایی چند دقیقه تمرکز بر یک و فقط یک کشمش ابلهانه نیست اگر واقف باشیم که مهارت‌های لازم برای این کار کلید بقا و موفقیت در قرن بیست‌ویکم‌اند».ولی چیزی که وعدۀ موفقیت در این جامعۀ ناعادلانه را بدون تلاش برای تغییرش بدهد، انقلابی نیست، بلکه فقط به مردم کمک می‌کند با شرایط کنار بیایند. در حقیقت، می‌تواند اوضاع را وخیم‌تر هم بکند. ذهن‌آگاهی، به‌جای تشویق به کنش رادیکال، می‌گوید عمدۀ علل رنج ما درونمان هستند، نه در آن چارچوب‌های سیاسی و اقتصادی که نحوۀ زندگی‌مان را شکل می‌دهند. و درعین‌حال، هواداران متعصب ذهن‌آگاهی معتقدند توجه دقیق‌تر به حال حاضر بدون قضاوت‌کردن، حائز قدرتی انقلابی است تا کل دنیا را دگرگون کند. این هم دست کمی از باور به سحر و جادو، آن‌هم به شکلی بسیار اغراق‌شده، ندارد.بی‌تردید منش ذهن‌آگاهی ابعاد ارزشمندی دارد. بی‌توجهی به نشخوارهای ذهنی واقعاً به کاهش استرس، و همچنین اضطراب مزمن و بسیاری ناخوشی‌های دیگر کمک می‌کند. آگاه‌شدن از واکنش‌های خودکار تن می‌تواند افراد را آرام‌تر و بالقوه مهربان‌تر کند. اکثر مروجان ذهن‌آگاهی آدم‌های نازنینی‌اند. چون شخصاً بسیاری از آن‌ها، از جمله رهبران این جنبش را دیده‌ام، در حسن نیتشان تردیدی ندارم. ولی مسأله این نیست. مسأله محصولی است که می‌فروشند و بسته‌بندی‌ای که برایش تدارک دیده‌اند. ذهن‌آگاهی یعنی تمرین‌های پایۀ تمرکز و بس. این ایده را از مکتب بودایی گرفته‌اند اما نه‌تنها همۀ آموزه‌های اخلاقی همراهش را کنار زده‌اند، بلکه هدف رهایی‌بخش ذهن‌آگاهی را هم از آن زدوده‌اند: از میان بُردن تعلق خاطر به فهم کاذب از خویشتن و ایجاد حس غمخواری به سایر موجودات.آنچه باقی می‌ماند، نوعی ابزار خودانضباطی است که نقاب خودیاری به آن زده‌اند. این ابزار به جای آنکه کاربرانش را رها کند، کمکشان می‌کند با همان شرایطی کنار بیایند که عامل مشکلاتشان بوده است. یک جنبش حقیقتاً انقلابی به دنبال براندازی این سیستم ناکارآمد می‌رود، اما ذهن‌آگاهی صرفاً منطق مخرب آن را تقویت می‌کند و بس. نظم نئولیبرال طی چند دهۀ اخیر پنهانی خود را تحمیل کرده است چنانکه برای ثروتمند‌شدن بنگاه‌ها شکاف نابرابری را گسترش داده است. از آدم‌ها انتظار می‌رود با آنچه این الگو از ایشان می‌طلبد وفق پیدا کنند. استرس به مقوله‌ای درمانی و خصوصی تبدیل شده است، و بار مدیریت آن به خود افراد برون‌سپاری شده است. فلذا دست‌فروش‌های «ذهن‌آگاهی» به میدان آمده‌اند تا قضیه را فیصله دهند.اما هیچ‌یک از این حرف‌ها به معنای آن نیست که باید ذهن‌آگاهی ممنوع شود یا هرکس آن را مفید می‌بیند متوهم است. کاهش رنجْ هدفی شرافتمندانه است و باید تشویق شود. ولی برای کارآمدی در این زمینه، آموزگاران ذهن‌آگاهی باید تصدیق کنند که استرس شخصی علل اجتماعی هم دارد. آن‌ها وقتی به رنج دسته‌جمعی ما و تغییر نظامی که می‌تواند آن را حذف کند نپردازند، پتانسیل انقلابی واقعی ذهن‌آگاهی را زائل می‌کنند، یعنی آن را به چیزی معمولی می‌کاهند که افراد را روی خودشان متمرکز می‌کند.پیغام بنیادین جنبش ذهن‌آگاهی آن است که علت زیربنایی نارضایتی و محنتْ درون مغز ماست. وقتی توجه نمی‌کنیم که در هر لحظه دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد، در حسرت گذشته و ترس آینده غوطه‌ور می‌شویم و این کار ما را ناشاد می‌کند. کابات‌زین که اغلب پدر ذهن‌آگاهی مدرن نامیده می‌شود، به این حالت «بیماری فکر» می‌گوید. یادگیری تمرکز، حجم تفکر چرخه‌ای را کاهش می‌دهد؛ لذا بنا به تشخیص کابات‌زین، «کل جامعۀ ما از اختلال کم‌توجهی رنج می‌برد، شدیداً». دربارۀ سایر سرچشمه‌های ناخوشی فرهنگی بحث نمی‌شود. کابات‌زین در کتاب سرِ عقل آمدن: شفای خودمان و دنیا از طریق ذهن‌آگاهی۲ فقط یک‌بار واژۀ «سرمایه‌داری» را استفاده می‌کند، آن‌هم در نقل‌قول از یک سرمایه‌گذار محنت‌زده است که می‌گوید: «ما همگی از یک‌جور اختلال کم‌توجهی رنج می‌بریم».مدافعان ذهن‌آگاهی، شاید کاملاً ناخواسته، حامی وضع موجودند. آن‌ها به‌جای بحث دربارۀ اینکه شرکت‌هایی مثل گوگل، فیسبوک، توییتر و اپل مقولۀ توجه را پولی و دستکاری کرده‌اند، می‌گویند که محل وقوع بحران در ذهن‌های ماست. طبیعت سیستم سرمایه‌داری بالذات مشکل‌دار نیست؛ بلکه مسأله آن است که در این اقتصاد پرمخاطره و نامطمئن، افراد ذهن‌آگاه و تاب‌آور نیستند. سپس راه‌حل‌هایی را به ما قالب می‌کنند که از ما سرمایه‌دارانی راضی و ذهن‌آگاه می‌سازد.می‌گویند که با مشق ذهن‌آگاهی با «هوشیاری محض» به آزادی فردی می‌رسید، و این آزادی را دیگر هیچ عامل فسادآور بیرونی مختل نمی‌کند. کافی است چشم‌هایمان را ببندیم و به تماشای نفس‌کشیدن خودمان بنشینیم. راز این به‌اصطلاح انقلاب همین است: دنیا به آرامی تغییر می‌کند، به آرامی یک آدم که ذهن‌آگاه می‌شود. این فلسفۀ سیاسی به طرز غریبی مشابه «محافظه‌کاری غمخوارانۀ» جورج بوشِ پسر است. ذهن‌آگاهی، با پناه بُردن به حوزۀ خصوصی و شخصی، به دینی بر مَدار خویشتن تبدیل می‌شود. ایدۀ حوزۀ عمومی در حال فرسایش است، و هرگونه اثر قطره‌چکانی غم‌خواری هم تصادفی است. در نتیجه، به قول وندی براون که نظریه‌پرداز سیاسی است، «در سیاستِ مردمی دیگر مردم در کار نیست، بلکه با گروهی از کارآفرینان و مصرف‌کنندگان فردی مواجهیم».ذهن‌آگاهی، مثل روان‌شناسی مثبت و صنعت گسترده‌تر شادی، از استرس سیاست‌زُدایی کرده است. اگر ناشادی چون کارت را از دست داده‌ای، بیمۀ سلامتت از بین رفته است، یا می‌بینی که بچه‌هایت به‌خاطر وام‌های دانشجویی بدهی‌های سنگین پیدا کرده‌اند، وظیفه‌ات این است که ذهن‌آگاه‌تر شوی. کابات‌زین به ما اطمینان می‌دهد که «شادی یک فعل درونی» است که صرفاً مستلزم آن است که ذهن‌آگاهانه و هدفمند، بدون قضاوت، به لحظۀ حال حاضر توجه کنیم. یکی دیگر از مروجّان پرسروصدای تمرین مراقبه، ریچارد دیویدسونِ عصب‌شناس، مدعی است «بهروزی یک‌جور مهارت است» که می‌توان آن را تمرین داد، مثل وقتی که عضله‌های دو سر بازو را در باشگاه تمرین می‌دهید. این به‌اصطلاح انقلاب ذهن‌آگاهی در کمال فروتنی هرچه را بازار دیکته کند می‌پذیرد. ذهن‌آگاهی، تحت هدایت یک منشِ درمانی که می‌خواهد تاب‌آوری روانی و هیجانی افراد را بهبود بدهد، این پیش‌فرض‌های نئولیبرال را می‌پذیرد که هرکس آزاد است تا واکنش‌هایش را انتخاب کند، هیجانات منفی را مدیریت نماید، و از طریق شیوه‌های مختلف مراقبت از خویش «شکوفا» شود. اکثر آموزگاران ذهن‌آگاهی که آموزه‌های خود را در این قاب می‌نشانند، مهر رد بر هرگونه دورۀ درسی‌ای می‌زنند که با رویکرد انتقادی به علل رنج در ساختارهای قدرت و سیستم‌های اقتصادی جامعۀ سرمایه‌داری می‌پردازد.تعبیر «مک‌ذهن‌آگاهی»۳ را مایلز نیل، روانکاو و آموزگار بودایی، برای توصیف این وضع ابداع کرده است: «جنون تغذیۀ تمرین‌های معنوی که نوعی فست‌فود ارائه می‌دهد، اما نمی‌توان در درازمدت از آن تغذیه کرد». هوس ذهن‌آگاهی امروزی، در وادی کارآفرینی مشابه مک‌دونالد است. بنیان‌گذار مک‌دونالد، ری کراک، صنعت فست‌فود را خلق کرد. در همان ابتدای کار که میلک‌شیک می‌فروخت، پتانسیل شعبه‌زدن برای یک رستوران زنجیره‌ای در شهر سن برنادینو (ایالت کالیفرنیا) را دید. او قراردادی بست تا کارگزار شعبه‌های برادران مک‌دونالد شود. کمی بعد آن رستوران را خرید و از آن رستوران زنجیره‌ای یک امپراطوری جهانی ساخت. کابات‌زین که خود مراقبه‌گری متعهد است، در یکی از گوشه‌نشینی‌هایش رؤیایی ترسیم کرد: او می‌توانست آموزه‌ها و تمرین‌های بودایی را به کار ببندد تا به بیماران بیمارستان کمک کند که با درد جسمانی، استرس و اضطراب کنار بیایند. فوت کوزه‌گری او آن بود که برند یک معنویت سکولار را برای ذهن‌آگاهی ساخت.کراک دید شانس آن را دارد که برای آمریکایی‌های سرشلوغ، دسترسی فوری به غذایی را آماده کند که از طریق اتوماسیون، استانداردسازی و انضباط با کیفیت یکنواخت به آن‌ها برسد. کابات‌زین هم این فرصت را دریافت که برای آمریکایی‌های استرس‌زده، دسترسی سهل و آسان به کاتذا را فراهم کند؛ از طریق دورۀ هشت‌هفته‌ای ذهن‌آگاهی برای کاهش استرس. این دوره نیز با استفاده از یک برنامۀ استانداردشده با کیفیت یکنواخت آموزش داده می‌شد. آموزگاران این روش با شرکت در برنامه‌های مرکز ذهن‌آگاهی کابات‌زین در ووستر (ایالت ماساچوست) گواهی‌نامه می‌گرفتند. او با شناسایی بازارهای جدید از قبیل شرکت‌ها، مدارس، حکومت و ارتش، و تأیید سایر شکل‌های «مداخله‌های ذهن‌آگاهی‌محور»۴ (MBIs)، همچنان دامنۀ کاتذا را گسترش داد.هر دو نفر با اقدامات مقتضی، اطمینان حاصل کردند که کیفیت یا محتوای محصولاتشان در شعبه‌ها یکسان باشد. همبرگر و سیب‌زمینی سرخ‌کرده در فروشگاه‌های مک‌دونالد همیشه یک‌جور است، خواه در دوبی باشید یا در دوبیوک۵. به همین منوال، محتوا و ساختار و برنامۀ دوره‌های کاتذا هم در سراسر دنیا هم تفاوت چندانی ندارند.با ارزان‌فروشی و کالایی‌سازی، ذهن‌آگاهی به فنی برای همۀ مقاصد ابزاری تبدیل شده است. می‌تواند یک وقت فراغت آرامش‌بخش به بچه‌های محله‌های ناجور شهر بدهد، یا به دلال صندوق‌های پوشش ریسک توان روانی بدهد، یا استرس خلبان پهپاد نظامی را بکاهد. با کالایی‌سازی از ذهن‌آگاهی، این پدیده عاری از قطب‌نماهای اخلاقی یا تعهدات رفتاری‌ می‌شود و از رؤیای امر نیک اجتماعی تهی می‌گردد، که در نتیجه فقط یک لنگر برایش باقی می‌ماند: میلِ بازار.علت این وضع تا حدی این بوده است که هواداران ذهن‌آگاهی معتقدند مشق ذهن‌آگاهی «غیرسیاسی» است. لذا اجتناب از چندوچونِ اخلاقی و بی‌میلی برای توجه به رؤیای امر نیک اجتماعی به هم گره خورده‌اند. در نتیجه فرض می‌کنند که رفتار اخلاقی «طبیعتاً» از این مشق و «تجسم» خوبیِ معتدل در آموزگارش، یا به‌واسطۀ کشف تصادفی خویشتن رُخ می‌دهد. ولی این ادعا که «توجه‌کردن به حال، بدون قضاوت» به تغییرات عظیم اخلاقی می‌انجامد، آشکارا مخدوش است. تأکید بر «هوشیاری غیرقضاوت‌گرانه» می‌تواند هوش اخلاقی فرد را هم از کار بیاندازد.در کتاب معنویت‌فروشی: استیلای بی‌صدا بر دین۶، جرمی کرت و ریچارد کینگ استدلال می‌کنن که سنت‌های حکیمانۀ آسیایی از قرن هجدهم گرفتار استعمار و کالایی‌سازی شده‌اند، چنانکه نوعی معنویتِ اساساً فردی آفریده‌اند که کاملاً با ارزش‌های فرهنگی غالب تطبیق دارد و مستلزم هیچ تغییر مهمی در سبک‌ زندگی نیست. این نوع معنویت فردگرایانه به روشنی با دستورکار لیبرالِ «خصوصی‌سازی» گره خورده است، خصوصاً اگر زبان مبهم مورد استفاده در ذهن‌آگاهی بر آن نقاب بزند. قوای بازار فی‌المجلس مشغول استثمار قوۀ جنبش ذهن‌آگاهی‌اند تا اهدافش را به سوی قلمروی بسیار محدود فردی جهت دهند.کرت و کینگ می‌نویسند ذهن‌آگاهی به‌سادگی مصادره می‌شود تا به «التیام احساس اضطراب و ناآرامی در سطح فردی» کاسته شود، به‌جای آنکه «دنبال به‌چالش‌کشیدن آن نابرابری‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برود که عامل این محنت‌‌هایند». اما متعهد‌شدن به این نوع ذهن‌آگاهی خصوصی‌سازی‌شده و روان‌شناسی‌شده بی‌تردید سیاسی است: چرا که افراد را به روشی درمانی مجهز می‌کند که «از لحاظ روانی متناسب»، متوجه و تاب‌آور شوند، تا بتوانند همچنان درون سیستم کارآ باشند. این‌گونه تسلیم، هرچه که باشد، انقلاب نیست؛ بلکه شبیه آن است که در سکوت دست‌ها را بالا ببری.ذهن‌آگاهی را نیرویی قلمداد می‌کنند که کمکمان می‌کند با آثار مضر سرمایه‌داری کنار بیاییم. ولی بازار هرآنچه را ذهن‌آگاهی عرضه کند به راحتی هضم و جذب می‌کند، لذا پتانسیل دگرگون‌سازی اجتماعی و سیاسی‌اش خنثی می‌شود. رهبران جنبش ذهن‌آگاهی معتقدند که سرمایه‌داری و معنویت را می‌توان آشتی داد. آن‌ها می‌خواهند استرس افراد را زائل کنند بی‌آنکه نگاهی عمیق‌تر و گسترده‌تر به عللش بیاندازند.ذهن‌آگاهی اگر حقیقتاً انقلابی باشد، این فهم در فرهنگ غربی را به چالش می‌کشد که ما، فارغ از اخلاقیات، استحقاق شادی را داریم. ولی برنامه‌های ذهن‌آگاهی از مدیران شرکت‌ها نمی‌خواهند تا بررسی کنند که تصمیم‌های مدیریتی و سیاست‌های شرکتی‌شان چگونه طمع، سوءنیت و توهم را نهادینه کرده‌اند. بلکه مشق ذهن‌آگاهی را به این شکل به مدیران قالب می‌کنند: راهی برای استرس‌زُدایی، بهبود بهره‌وری و تمرکز، و بازگشت به حال عادی پس از هشتاد ساعت کار در هفته. شاید آن‌ها مشغول «مراقبه» باشند، اما این کار مثل آن است که برای سردرد آسپیرین بخوری. همین‌که درد از بین برود، اوضاع به روال عادی‌اش برمی‌گردد. حتی اگر افراد آدم‌های دلنشین‌تری شوند، دستورکار شرکت یعنی حداکثرسازی سود تغییری نمی‌کند.اگر ذهن‌آگاهی به مردم کمک می‌کند با آن شرایط مسمومی کنار بیایند که در بدو امر موجب استرسشان شده است، شاید بتوانیم هدف بلندتری در نظر بگیریم. آیا باید جشن بگیریم که این انحراف به مردم کمک می‌کند خودشان را «به طور خودکار استثمار» کنند؟ اصل مشکل همین‌جاست. درونی‌سازی تمرکز برای تمرین ذهن‌آگاهی، در عین حال به درونی‌سازی چیزهای دیگری هم منجر می‌شود: از الزامات شرکت‌ها تا ساختارهای سلطه در جامعه. شاید بدتر از همه آنکه این موضع تسلیم‌گرایانه را در قاب آزادی می‌نشانند. در حقیقت، رونق ذهن‌آگاهی مدیون ایهام حرف‌هایش دربارۀ آزادی است: از «آزادی‌های» خویشتن‌محور تمجید می‌کند اما هیچ توجهی به مسئولیت مدنی یا پرورش یک‌جور ذهن‌آگاهی جمعی نمی‌کند که آزادی اصیل را در چارچوب جامعه‌ای تعاونی و منصفانه جست‌و‌جو می‌کند.صدالبته کاهش استرس و افزایش شادی و بهروزی فردی بیشتر خریدار دارد تا سؤال‌های جدی دربارۀ بی‌عدالتی، نابرابری و تخریب زیست‌محیطی. این دسته سؤال‌ها نظم اجتماعی را به چالش می‌کشند، اما اقلام دستۀ اول مستقیماً به درد اولویت‌های ذهن‌آگاهی می‌خورند: بالابردن توانایی تمرکز، بهبود عملکرد در کار و در آزمون‌ها، و حتی وعدۀ زندگی‌های جنسی بهتر. نه‌تنها یک بسته‌بندی دوباره برای ذهن‌آگاهی ساخته و پرداخته‌اند تا به عنوان یک فن جدید روانکاوی عرضه شود، بلکه برای بازاریابی تجاری می‌گویند که کاربرد و فایده‌اش «خودیاری» است. این نوع برندسازیْ تقویت‌کنندۀ تصوری است که می‌گوید تمرین‌های معنوی در حقیقت دغدغه‌هایی شخصی و مسائل خصوصیِ فردی‌اند. و این تمرین‌ها همین‌که خصوصی شوند، به سادگی برای کنترل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مصادره به مطلوب می‌شوند.ذهن‌آگاهی به‌جای آنکه چشم افراد و سازمان‌ها را به ریشه‌های ناسالم طمع و سوءنیت و توهم باز کند، اغلب در قالب یک فن معمولی، درمانی و خودیاری درمی‌آید که حقیقتاً می‌تواند آن ریشه‌ها را تقویت نماید.می‌گویند که ذهن‌آگاهی صنعتی ۴ میلیارد دلاری است. بیش از ۶۰ هزار کتاب که در آمازون به فروش می‌روند نسخه‌ای از «ذهن‌آگاهی» را در عنوانشان یدک می‌کشند که از جمله مزایای فرزندپروری ذهن‌آگاه، تغذیۀ ذهن‌آگاه، آموزش ذهن‌آگاه، روان‌درمانی ذهن‌آگاه، رهبری ذهن‌آگاه، امور مالی ذهن‌آگاه، ملت ذهن‌آگاه، و صاحب ذهن‌آگاه سگ خانگی را جار می‌زنند. از کتاب‌ها که بگذریم به کارگاه‌ها، دوره‌های آنلاین، مجله‌های گلاسه، فیلم‌های مستند، اپ‌های تلفن‌های هوشمند، زنگ‌ها، نازبالش‌ها، دستبندها، محصولات زیبایی و سایر متعلقات می‌رسیم، و همچنین حلقه‌ای پرسود و نوظهور از همایش‌ها را نیز می‌بینیم. پای برنامه‌های ذهن‌آگاهی به مدارس، شرکت‌های وال‌استریت و سیلیکون‌ولی، بنگاه‌های حقوقی و نهادهای حکومتی (از جمله ارتش ایالات متحده) باز شده است.طرز ارائۀ ذهن‌آگاهی در قالب نوعی آرام‌بخشِ بازارپسند می‌تواند استقبال گرم از آن در فرهنگ عامه‌پسند را تبیین کند. این پدیده چنان تر و تمیز در ذهنیت بازار کار جای می‌گیرد که هیچ تهدیدی علیه وضع موجود ندارد، الا آنکه روش‌هایی در اختیار آدم‌ها می‌گذارد تا در سگ‌دو زدن‌هایشان ماهرتر شوند. آن اِجماع نئولیبرال که اکنون در جامعۀ مدرن حاکم است می‌گوید آن‌هایی که از قدرت و ثروت بهره‌مندند باید بتوانند بی هیچ قید و بندی به انباشت بیشتر این دو بپردازند. پس لابد جای تعجب ندارد که بازرگانان ذهن‌آگاهی که منطق بازار را می‌پذیرند محبوب مدیر‌عامل‌های داووس هستند، یعنی همان‌جا که کابات‌زین بی‌هیچ دودلی و تردیدی، کتاب مقدس مزیت رقابتیِ حاصل از تمرین ذهن‌آگاهی را وعظ می‌کند.طی چند دهۀ گذشته، نئولیبرالیسم چنان رُشد کرده که از ریشه‌های محافظه‌کارانه‌اش فاصله گرفته است. این پدیده گفتمان عمومی را تا بدان‌جا در اختیار خود گرفته است که حتی آن‌هایی که مدعی مترقی بودن‌اند، یعنی کسانی مثل کابات‌زین، چارچوب فکری نئولیبرال دارند. ارزش‌های بازار به چهارگوشۀ حیات بشر هجوم آورده‌اند چنانکه اکنون این ارزش‌ها مشخص می‌کنند اکثر ما باید چه تفسیری از دنیا داشته باشیم و چگونه در آن زندگی کنیم.شاید رُک‌ترین تعریف از نئولیبرالیسم را جامعه‌شناس فرانسوی پیر بوردیو داده باشد که در وصف آن می‌گوید: «یک برنامه برای تخریب آن ساختارهای جمعی که شاید سدّ راه منطق بازار محض شوند». ما عموماً چنان شرطی شده‌ایم که فکر می‌کنیم جامعۀ بازارمَدار فرصت‌های فراوان (اگر نه برابر) در اختیارمان می‌گذارد تا ارزش «سرمایۀ انسانی» و ارزشمندی شخصی‌مان را افزایش دهیم. و به منظور تحقق کامل آزادی و پتانسیل شخصی، باید با مدیریت استادانۀ منابع درونی‌مان بهروزی، آزادی و شادی‌مان را به حداکثر برسانیم.چون رقابت نقشی محوری بازی می‌کند، ایدئولوژی نئولیبرال معتقد است که همۀ تصمیم‌ها دربارۀ نحوۀ درست ادارۀ جامعه باید به سازوکار بازار سپرده شود، چرا که کارآفرینی مکانیسمی است که به رقبا اجازه می‌دهد منفعت خویش را به حداکثر برسانند. سایر بازیگران اجتماعی (از جمله دولت، انجمن‌های داوطلبانه و امثالشان) صرفاً موانعی در برابر عملکرد نرم و روان منطق بازارند.برای کسی که بازیگر جامعۀ نئولیبرال است، ذهن‌آگاهی مهارتی است که باید در خود پرورش دهد، یا منبعی است که باید به کار گیرد. پس از تسلط یافتن بر آن، ذهن‌آگاهی به شما کمک می‌کند تا مسیر خود را میان موج‌های پرفتنۀ اقیانوس سرمایه‌داری بیابید، و توجه‌تان را «حال‌مَدار و غیرقضاوتی» حفظ کنید تا با استرس و اضطراب ناگزیری که رقابت رقم می‌زند کنار بیایید. ذهن‌آگاهی کمکتان می‌کند که بهروزی شخصی‌تان را حداکثر کنید.همۀ این‌ها شاید کمک‌ کنند که شب‌ها راحت‌تر سر بر بالش بگذارید. ولی پیامدهایش برای جامعه بالقوه شوم و وخیم‌اند. اسلاوی ژیژک، فیلسوف اسلوونیایی، این روند را تحلیل کرده است. از نگاه او، ذهن‌آگاهی با کمک به مردم «برای مشارکت کامل در سیستم پویای سرمایه‌داری و درعین‌حال، حفظ ظاهر سلامت روانی» دارد «خودش را به عنوان ایدئولوژی هژمونیک سرمایه‌داری جهانی جا می‌اندازد».ذهن‌آگاهی از آنجا که توجه را از ساختارهای اجتماعی و شرایط واقعی در فرهنگ سرمایه‌دارانه منحرف می‌کند، به سادگی مصادره به مطلوب می‌شود. سلبریتی‌هایی که الگوی نقش مردم‌اند آن را مبارک می‌دانند و تأیید می‌کنند، و شرکت‌های مستقر در کالیفرنیا مانند گوگل، فیسبوک، توییتر، اپل و زینگا آن را به عنوان ضمیمۀ برند خود پذیرفته‌اند. چِید-مِنگ تَن، غول سابق ذهن‌آگاهی در شرکت گوگل، عنوان شغلی حقیقی‌اش این بود: «رفیق شنگول». او به همکاران و خوانندگانش چنین مشورت‌هایی می‌داد: «درون خودتان جستجو کنید» چون سرچشمۀ همۀ مشکلاتتان آنجاست، نه در فرهنگ شرکتی.شعارهایی که حول «تسلط بر خویش» و «تاب‌آوری» و «شادی» داده می‌شوند، فرض می‌کنند که بهروزی صرفاً یعنی مهارتی که باید توسعه یابد. به‌ویژه بوقچی‌های ذهن‌آگاهی به این استعاره علاقمندند و می‌گویند می‌توانیم ذهنمان را تمرین بدهیم که شاد باشد، دقیقاً مثل تمرین دادن عضله‌ها. پس شادی و آزادی و بهروزی به ثمرۀ تلاش شخصی و فردی تبدیل می‌شوند. این نوع به‌اصطلاح «مهارت‌ها» را می‌توان بدون تکیه بر عوامل بیرونی، رابطه‌ها یا شرایط اجتماعی توسعه داد. ذهن‌آگاهی، تحت لوای گفتمان درمانی‌اش، زیرکانه می‌گوید که مشکلات شما پیامد انتخاب‌هایتان هستند. دردسرهای شخصی هرگز به شرایط سیاسی یا اجتماعی-اقتصادی نسبت داده نمی‌شوند، بلکه همواره ماهیتاً روان‌شناختی‌اند و برایشان تشخیص بیماری داده می‌شود. پس جامعه نیازمند درمان روان‌شناختی است، نه تغییر رادیکال. شاید به همین دلیل است که ابتکارهای جنبش ذهن‌آگاهی، برای سیاست‌گذاران حکومتی چنین جذاب شده‌اند: چون می‌توان مسائل و مشکلات اجتماعی را که در نابرابری، نژادپرستی، فقر، اعتیاد و وخامت سلامت روانی ریشه دارند، در چارچوب روان‌شناسی فردی قرار داد که نیازمند کمک درمانی‌اند. حتی می‌شود به سوژه‌های آسیب‌پذیر و مبتلا گفت که خودشان این کمک را فراهم کنند.نئولیبرالیسم دنیا را به دو دستۀ برنده‌ها و بازنده‌ها تقسیم می‌کند. و این کار را از طریق سنگ زیربنای ایدئولوژیکش انجام می‌دهد: فردی‌سازی همۀ پدیده‌های اجتماعی. چون فرد خودمختار (و آزاد) کانون اصلی جامعه است، تغییر اجتماعی نه از طریق اعتراض سیاسی، سازمان‌دهی و کنش جمعی، بلکه از مسیر بازار آزاد و کنش‌های اتمیزۀ افراد حاصل می‌شود. هرگونه تلاش برای تغییر این وضع از طریق ساختارهای دسته‌جمعی، برای نظم نئولیبرال مشکل‌ساز است. پس سعی می‌شود از چنین تلاشی منصرف شوند.یک نمونۀ گویا و واضح، تمرین بازیافت است. مشکل اصلی همانا تولید انبوه مواد پلاستیکی توسط شرکت‌ها و استفادۀ بیش از حد پلاستیک در خرده‌فروشی است. ولی مصرف‌کنندگان متقاعد شده‌اند که مسألۀ اصلی اسراف و اتلاف شخصی است که اگر عادت‌هایشان را تغییر دهند حل می‌شود. یک مقالۀ جدید در مجلۀ ساینتیفیک امریکن به طعنه می‌گوید: «بازیافت پلاستیک‌ها در نجات زمین همان‌قدر نقش دارد که کوبیدن یک میخ در جلوگیری از فروپاشی یک آسمان‌خراش». بااین‌حال، دکترین «مسئولیت فردی» در اندیشۀ نئولیبرال تردستی‌اش را انجام داده است که در نتیجه حواس ما را از متهم اصلی پرت می‌کند. این هم ابداً اتفاق جدیدی نیست. در دهۀ ۱۹۵۰ میلادی، کارزار «آمریکا را زیبا نگه داریم» آدم‌ها را تشویق می‌کرد که زباله‌هایشان را جمع کنند. حمایت مالی این پروژه بر عهدۀ شرکت‌هایی از قبیل کوکاکولا، انهوزر-بوش و فیلپ موریس در مشارکت با شرکت رسانه‌ای غیرانتفاعی و خدمات عمومی اَد کانسیل بود که عبارت «آشغال‌ریز»۷ را اختراع کرد تا بدکاران را شرمنده کند. دو دهۀ بعد، یک تبلیغ مشهور تلویزیونی یک مرد بومی آمریکایی را نشان می‌داد که با دیدن زباله انداختن یک ماشین‌سوار می‌گریست. شعارش هم این بود: «آدم‌ها شروعش کرده‌اند؛ آدم‌ها هم می‌توانند تمامش کنند». آن مقالۀ مجلۀ ساینتیفیک امریکن به قلم مت ویلکینز بطن این ادابازی‌ها را نشان می‌دهد.این تلاش‌ها در ظاهر نیکخواهانه‌اند، اما مسألۀ اصلی را پنهان می‌کنند، یعنی نقشی که شرکت‌های آلاینده در مشکل پلاستیک بازی می‌کنند. این گمراه‌سازی زیرکانه موجب شده است که هدر راجرز (روزنامه‌نگار و مؤلف) کارزار «آمریکا را زیبا نگه داریم» را اولین جبهۀ به‌اصطلاح سبزشوییِ۸ بنگاه‌ها و شرکت‌ها بنامد چون در دو چیز نقش داشت: یکی انتقال کانون توجه مردم به رفتار بازیافتیِ مصرف‌کنندگان، و دوم جلوگیری از وضع قوانینی که می‌توانست مسئولیت طولانی‌تر تولیدکننده در مدیریت پسماند را افزایش دهد.مرتباً همین پیغام را به خوردِ ما داده‌اند: اینکه اقدام‌ها و کنش‌های فردی، یگانه راه واقعی برای حل مسائل اجتماعی‌اند و لذا باید مسئولیت بپذیریم. ما در یک خلسۀ نئولیبرال گرفتار شده‌ایم، علتش هم همانی است که هنری ژیرو (محقق آموزش) «ماشین اوهام‌ساز» می‌نامد که تفکر انتقادی و رادیکال را خفه می‌کند. ما نصیحت می‌شویم که به درونمان رو کنیم و خودمان را مدیریت نماییم. اوهام‌سازی ما را وامی‌دارد که ایده‌های خلاقانه دربارۀ گزینه‌ها و امکان‌های نو را رها کنیم. به‌جای آنکه دنبال بازکردن پیچ و مهره‌های ماشین سرمایه‌داری یا قیدوبند زدن به زیاده‌روی‌هایش برویم، باید مطالباتش را بپذیریم و از خودانضباطی استفاده کنیم تا در بازار کارآتر باشیم. به ما می‌گویند بلکه برایمان حکم می‌کنند که برای تغییر دنیا روی خودمان کار کنیم: با افزایش ذهن‌آگاهی، عدم‌قضاوت و پذیرش اقتضائات و شرایط، ذهنمان را تغییر دهیم.یکی از استوانه‌های بنیادین در ذهن‌آگاهی نئولیبرال همین است که سرچشمۀ مشکلات آدمیان در سرهایشان است. این قضیه زمانی تشدید شد که استرس به عنوان یک بیماری و مشکل پزشکی شناخته شد که مستلزم درمان و معالجۀ تخصصی (به شکل مداخله‌های ذهن‌آگاهی) است. پیغام ایدئولوژیکش آن است که اگر نمی‌توانید شرایط مسبب استرس را تغییر دهید، می‌توانید واکنشتان را به آن شرایط عوض کنید. این رویکرد از برخی جهات ممکن است مفید باشد، چون زمام بسیاری از امور در دست ما نیست. ولی رهاکردن هرگونه تلاش برای اصلاحشان، زیاده‌روی است. تمرین ذهن‌آگاهی اجازۀ انتقاد یا مناظره دربارۀ چیزهایی را نمی‌دهد که شاید ناعادلانه، از لحاظ فرهنگی مسموم یا مخرّب محیط‌زیست باشند. در عوض، حکم ذهن‌آگاهی به «پذیرش امور همان‌گونه که هستند» و مشقِ «آگاهی غیرقضاوتی از حال حاضر» همچون یک داروی بیهوشی اجتماعی عمل می‌کند که وضع موجود را حفظ می‌نماید.جنبش ذهن‌آگاهی وعدۀ «شکوفایی انسان» را می‌دهد که روان‌شناسی مثبت نیز همین شعار را برای بسیج‌کردن مردم می‌دهد. اگر در این جنبش چیزی از جنس یک رؤیای تغییر اجتماعی وجود داشته باشد، همین وعده است. ولی این وعده کماکان فردگرایانه و وابسته به تصمیم شخص برای ذهن‌آگاه‌تر شدن است. آن‌ها که مشق و تمرین ذهن‌آگاهی می‌کنند شاید دستورکاری بسیار متفاوت از نئولیبرالیسم داشته باشند، ولی این خطر وجود دارد که عقب‌نشینی آن‌ها به سمت سکونت در وادی دنیای فردی و هویت‌های شخصی‌شان آغاز شود؛ که ساختارهای قدرت نئولیبرال نیز از آن‌ها می‌طلبد که چنین جایی قرار بگیرند.تمرین ذهن‌آگاهی در تار و پود آن چیزی تعبیه شده است که جنیفر سیلوا «اقتصاد خُلق‌وخو» می‌نامد. سیلوا در کتاب کم آوردن: بزرگ‌سالی طبقه‌متوسط در عصر عدم‌اطمینان۹ توضیح می‌دهد که مثل خصوصی‌کردن مسئلۀ ریسک، اقتصاد خُلق‌وخو نیز «افراد را منحصراً مسئول سرنوشت‌های هیجانی و عاطفی‌شان» می‌کند. وقتی در وادی احساسات و عواطف این نوع اقتصاد سیاسی جاری باشد، هیجانات تنظیم و تعدیل می‌شوند تا «سرمایۀ هیجانی» فرد بهبود یابد. در برنامۀ ذهن‌آگاهیِ درون خود جستجو کن۱۰ که شرکت گوگل طراحی کرده است، هوش هیجانی نقش پررنگی در محتوای دورۀ درسی دارد. برای بازاریابی این برنامه میان مهندسان گوگل، به آن‌ها می‌گویند که نقش اساسی در موفقیت حرفه‌ای‌شان دارد: با مشارکت در تمرین ذهن‌آگاهی، مدیریت هیجانات به خلق ارزش اقتصادی مازاد می‌انجامد که معادل کسب سرمایه است. همچنین اقتصاد خُلق‌وخو مستلزم این توانایی است که پس از هر عقب‌گرد بتوانید به حال عادی بازگردید تا در بافت پرمخاطرۀ اقتصادی همچنان مولّد بمانید. جنبش ذهن‌آگاهی، همانند روان‌شناسی مثبت، با «علم شادی» ادغام شده است. با این بسته‌بندی، می‌توان آن را به عنوان یک فنّ بهینه‌سازی شخصی از طریق به‌اصطلاح «هَک‌کردن زندگی» به مردم قالب کرد، فنّی که فرد را از دنیای اجتماعی‌‌اش جدا می‌کند.همۀ وعده‌هایی که جنبش ذهن‌آگاهی می‌دهد، هم‌آوا با همان چیزی‌اند که لورن برلنت (نظریه‌پرداز فرهنگی دانشگاه شیکاگو) «خوش‌بینی سنگدلانه» می‌نامد. این صفت که یکی از مشخصه‌های ایدئولوژی نئولیبرال است، از آن رو سنگدلانه است که فرد را به سرمایه‌گذاری عاطفی در چیزهایی وامی‌دارد که کم از خیال‌پردازی ندارند. به ما می‌گویند که اگر تمرین ذهن‌آگاهی کنیم، و زندگی شخصی‌مان را سامان بدهیم، می‌توانیم شاد و ایمن باشیم. و این به تلویح یعنی چنان کاری طبعاً به اشتغال پایدار، خانه‌دار شدن، تحرّک اجتماعی، موفقیت حرفه‌ای و برابری می‌انجامد. همچنین به ما وعده می‌دهند که می‌توانیم بر خودمان تسلط پیدا کنیم، یعنی ذهن و هیجاناتمان را کنترل کنیم تا در میانۀ گرداب سرمایه‌داری رونق بیابیم و شکوفا شویم. به تعبیر جاشوآ آیزن، مؤلف حساب‌وکتاب‌های ذهن‌آگاه۱۱، «مثل کلم‌پیچ، توت آکای، عضویت باشگاه، آب ویتامینه، و مابقی تصمیم‌هایی که سر سال نو می‌گیریم، ذهن‌آگاهی هم از یک میل ژرف به تغییر حکایت می‌کند، اما زیربنایش تکرار بنیادین خیال‌پردازی‌های نئولیبرال یعنی کنترل بر خویش و عاملیتِ بدون نظارت است». کافی است در سکوت بنشینیم، نفس‌کشیدنمان را تماشا کنیم، و منتظر بمانیم. سنگدلی این پدیده مضاعف است چون این خیال‌پردازی‌های هنجاری و اصولی از «زندگی نیک» فی‌المجلس هم دارند زیر لگدهای نئولیبرالیسم خُرد می‌شوند، و اگر به صورت فردی بر احساساتمان تمرکز کنیم اوضاع را از آنچه هست وخیم‌تر می‌سازیم. اگر ضعف‌های مشترک و وابستگی‌های متقابلمان را نادیده بگیریم، مشغول اوهام‌سازی دربارۀ آن راه و روش‌های دسته‌جمعی‌ای شده‌ایم که شاید به کار محافظت از خودمان بیایند. و علی‌رغم اینکه این خیال‌پردازها بی‌مایه و تُهی‌اند، همچنان به آن‌ها چنگ می‌اندازیم.ذهن‌آگاهی فی‌نفسه سنگدلانه نیست. فقط آنگاه سنگدلانه می‌شود که بُت شود و به وعده‌های بادکنکی گره بخورد. به قول برلنت، آن هنگام است که «آنچه تعلق خاطرت را جلب کرده است عملاً مانع تلاشی می‌شود که در بدو امر تو را به سوی آن کشیده بود». سنگدلی‌اش آنجاست که از ادبیات دگرگونی و تحول استفاده می‌کند، اما در همان حال، حامی وضع موجود است. ذهن‌آگاهی نئولیبرال به این طریق است که مروّج رؤیایی فردگرایانه از شکوفایی انسانی می‌شود: ما را اغوا می‌کند تا همه‌چیز را همان‌گونه که هست بپذیریم، و ذهن‌آگاهانه تاخت‌وتازهای سرمایه‌داری را تحمل کنیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Purser, Ronald. McMindfulness: How Mindfulness Became the New Capitalist Spirituality. Repeater, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را رونالد پِرسِر نوشته است و در تاریخ ۱۴ ژوئن ۲۰۱۹ با عنوان «The mindfulness conspiracy» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مهر ۱۳۹۸ و با عنوان «ذهن‌آگاهی: التیام درونی یا ماشین اوهام‌ساز؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• رونالد پِرسِر (Ronald Purser) استاد مدیریت در دانشگاه سان‌فرانسیسکو است. جستارهای انتقادی او در واشنگتن‌پست، سالون، آلترنت و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است.••• این مطلب برگرفته‌ از کتاب مک‌ذهن‌آگاهی است.[۱] Mindfulness-Based Stress Reduction که به اختصار به آن MBSR می‌گویند. در ادامۀ مقاله از معادل «کاتذا» برای آن استفاده خواهد شد [مترجم].[۲] Coming to Our Senses: Healing Ourselves and the World Through Mindfulness[۳] McMindfulness[۴] Mindfulness-Based Interventions[۵] Dubuque: شهری در ایالت آیوا.[۶] Selling Spirituality: The Silent Takeover of Religion[۷] litterbug[۸] Greenwashing: این اصطلاح به رفتارهای ریاکارانه در زمینۀ حفاظت از محیط زیست اشاره می‌کند [مترجم].[۹] Coming Up Short: Working-Class Adulthood in an Age of Uncertainty[۱۰] Search Inside Yourself[۱۱] Mindful Calculations ]]> رونالد پِرسِر اقتصادوجامعه Mon, 21 Oct 2019 05:48:51 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9557/ معتاد گوشی‌تان هستید؟ خب نباشید http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9556/ نلی بولز، نیویورک تایمز — نیر اِیال از نوشتن کتاب به‌قلاب‌افتاده: چگونه محصولی بسازیم که اعتیادآور باشد۱ حتی برای لحظه‌ای پشیمان نیست، کتاب راهنمایی برای درگیرکردن افراد با فناوری که برای شرکت‌های سیلیکون‌ولی نوشته شده است. اگرچه نیر ایال به‌تازگی کتاب جدیدی نیز دربارۀ رهاسازی خودمان از این اعتیاد منتشر کرده است.نیر ایال در نخستین کتابچۀ راهنمایش برای تولید اپلیکیشن‌های مسحورکننده، از ترفندهایی برای «پرورش ماهرانۀ رفتارهای مشتریان» و «بازگرداندن دوباره و دوبارۀ کاربران» پرده برمی‌دارد. ایال سراغ شرکت‌های فناوری می‌رود و از «مدل قلاب»۲ می‌گوید که برنامه‌ای چهارمرحله‌ای است برای جلب و حفظ توجه افراد با استفاده از اغواگرهایی نظیر پاداش متغیر یا لذت‌هایی که در وقفه‌های غیرمنتظره حاصل می‌شوند. ایال نوشته است: «ماشین‌های بخت‌آزمایی۳ نمونه‌ای شناخته‌شده از پاداش متغیر عرضه می‌کنند».اهالی سیلیکون‌ولی به‌قلاب‌افتاده را ستایش کرده‌اند. دیو مک‌کلور، بنیان‌گذار شتاب‌دهندۀ «500Startups» و پرورش‌دهندۀ پرکار، این کتاب را «یک برگۀ تقلب ضروری» دانسته است «برای تمام استارتاپ‌هایی که می‌خواهند از روانشناسی کاربران سر در بیاورند».اما این‌ حرف‌ها به سال ۲۰۱۴ مربوط می‌شوند. دوره‌ای که طراحی اپلیکیشنی شبیه به ماشین‌های بخت‌آزمایی کاری خوب و هیجان‌آور حساب می‌شد و «طراحی تعاملیِ اغواکننده» و «طراحی برای ایجاد تغییرات رفتاری» عبارت‌هایی بلندپروازانه به شمار می‌آمد.اکنون در آخرین روزهای ۲۰۱۹، نیر ایال کتاب پرفروش دیگری نوشته است. این یکی چنین عنوانی دارد: انحراف‌ناپذیر: چگونه مهار توجه‌مان را در اختیار بگیریم و زندگی‌مان را خودمان انتخاب کنیم. اگر به‌قلاب‌افتاده کتاب راهنمایی برای انجام کاری بود، این کتاب راهنمای خنثی‌کردن آن است.نیر ایال چهل‌ویک‌ساله در این چرخش تنها نیست. از زمان انتشار به‌قلاب‌افتاده، افشاگرانی از قبیل تریستان هریس، اخلاق‌شناس درون‌سازمانی گوگل، این فکر را ترویج کرده‌اند که گوشی‌های هوشمند خطرناک و اعتیادآورند. مدیران سابق فیسبوک و واتساپ حالا منتقد فناوری شده‌اند. محققی به نام بی. جی. فاگ در دانشگاه استنفورد که هدایت آزمایشگاه فناوری‌های تحریک‌کننده را به عهده داشته، نام این آزمایشگاه را به آزمایشگاه طراحی رفتار تغییر داده و ابزارهایی برای کاهش زمان استفاده از نمایشگر معرفی می‌کند.بی. جی. فاگ مدتی پیش از این چنین نوشت: «سال ۲۰۲۰ جنبشی برای پسادیجیتال بودن راه می‌افتد و رفته‌رفته متوجه خواهیم شد که چسبیدن به گوشی هوشمند رفتاری کم‌ارزش مانند سیگارکشیدن است».برعکس دیگرانی که تازه احساس نگرانی می‌کنند، نیر ایال تصور می‌کند که مشکل نه در فناوری بلکه در خود ما ریشه دارد. نیر ایال صبح یک روز که داشت کروسان صبحانه‌اش را در برایانت پارک نیویورک می‌خورد گفت: «عادت داریم دربارۀ اعتیاد [به فناوری] حرف بزنیم، ولی آیا بازی‌کردن کندی کراش یا استفاده از فیسبوک اعتیاد است؟ ما که فیسبوک را نمی‌کشیم یا اینستاگرام را تزریق نمی‌کنیم. این‌ها چیزهایی‌اند که می‌توانیم مهارشان کنیم، ولی دوست داریم فناوری این کار را برایمان بکند».نیر ایال در انحراف‌ناپذیر هم، که مدتی پیش منتشر شد، دستورالعملی نوشته است برای خلاص‌کردن آدم‌ها از اعتیادی که معتقد است از اول هم به آن مبتلا نبوده‌اند. چیزی که به نظر ایال، سستی در مسئولیت‌های شخصی بوده است و بس. بنابراین، راه‌حل این است که مسئولیت‌هایمان را به روش‌های کوچک بی‌شمار دوباره به عهده بگیریم.برای نمونه می‌توانید گوشی‌تان را در حالت سکوت بگذارید تا تعداد محرک‌های خارجی کمتر شود، کمتر و سریع‌تر ایمیل بفرستید، از اسلک۴ کمتر استفاده کنید، با نشستن در کنار کسی که بتواند نمایشگرتان را ببیند فشار اجتماعی را بیشتر کنید و سر پرت نشدن حواستان با دیگران شرط ببندید؛ البته «پیش از آنکه با کسی شرط ببندید، یاد بگیرید که برای خودتان دل بسوزانید».جای شگفتی نیست که کتاب جدید نیر ایال ریشخند منتقدان را هم به همراه داشته است. ریچارد فرید روانشناس کودک و هوادار کاهش زمان استفاده از نمایشگر است. فرید می‌گوید: «نیر ایال می‌خواهد صدوهشتاد درجه بچرخد. آدم‌هایی که این وضعیت را ایجاد کرده‌اند در تلاشند که بیایند و درمانش را هم بفروشند. ولی آن‌ها همان کسانی‌اند که فروشندۀ این مخدرها بوده‌اند». ریچارد فرید اضافه می‌کند :«تردید ندارم که صنعت تولید سیگار هم می‌گوید فقط تعداد اندکی از مردم تمایل دارند سرطان ریه بگیرند».نیر ایال می‌گوید که مسیرش را وارونه نکرده است. مدل قلاب او بی‌گمان مفید بوده است و به روش‌های مرتبط با آن اعتقاد دارد. مدل قلاب مردم را معتاد نکرده است. به گفتۀ ایال، تقصیر از خودمان است، نه از اینستاگرام و فیسبوک و اپل. نیر ایال می‌گوید: «اگر بگوییم «همۀ ما دچارش شده‌ایم»، به کسانی که از دردهای اعتیاد رنج می‌برند بی‌احترامی کرده‌ایم. نه، همه‌مان دچار اعتیاد نشده‌ایم».شناکردن در خلاف جریان آب در ذات نیر ایال نبوده است. دوست‌داشتنی است و می‌خواهد دوستش داشته باشند. ایال در اسرائیل متولد و در حومۀ اورلاندو بزرگ شد. پس از تحصیل در دانشگاه، مدتی برای گروه مشاوران بوستون کار کرد و سپس شرکتی به نام توسعۀ تجارت خورشید تأسیس کرد که کارش نصب صفحه‌های خورشیدی بود. کسب‌وکارش روبه‌راه نبود و نیر ایال به این فکر می‌کرد که کارآفرینان سیلیکون‌ولی کسب‌وکار فوق‌العاده‌ای دارند، چون می‌توانند بدون دارایی مشهود کسب‌وکار راه بیندازند. به همین دلیل راهی دانشکدۀ کسب‌وکار دانشگاه استنفورد شد و شرکتی تأسیس کرد که به بازی‌های فیسبوک تبلیغات می‌فروخت. اینجا بود که ایال با روش‌هایی آشنا شد که شرکت‌های فناوری برای گیرانداختن آدم‌ها استفاده می‌کردند و تصمیم گرفت این روش‌ها را گردآوری کند. ایال می‌گوید: «می‌خواستم این ابزارها را در اختیار همه بگذارم».به این ترتیب بود که به‌قلاب‌افتاده را نوشت و مدل قلاب را ترویج کرد. طی سال‌های بعدی، این طرف و آن طرف رفت و به شرکت‌ها و مؤسسات مختلف، از جمله نیویورک تایمز، دربارۀ این روش‌ها مشاوره داد. ایال از کارش دفاع می‌کند: «چه کسی گفته که قلاب شبکه‌های اجتماعی چیز بدی است؟ برای بسیاری از مردم، شبکه‌های اجتماعی و بازی‌کردن خوب است. مسئله نحوۀ استفاده از این‌ها است».تریستان هریس، اخلاق‌شناس سابق گوگل، به مانعی برای نیر ایال تبدیل شده است. سال ۲۰۱۶، تریستان هریس این ایده را رواج داد که فناوری اعتیاد منحصر‌به‌فردی دارد و مغزها را «سرقت» می‌کند. تکیه‌کلام‌های هریس، مانند «وقت‌گذرانی مفید»، ذکر دائمی این صنعت شده‌اند.استدلال هریس این است که چون ذات فناوری اعتیادآور است، پس مسئولیت رفع این مشکل به عهدۀ خود فرد نیست. هریس می‌گوید: «کتاب‌هایی که از مهار بهتر نفْس هواداری می‌کنند توجه مردم را از مسائل هشداردهنده‌ای که فناوری پدید آورده منحرف می‌سازند، آن هم زمانی که به تغییرْ نیاز فوری داریم. پلتفرم‌های فناوری میلیون‌ها کودک را در سراشیبی انداخته‌اند. اطلاعات نادرست دربارۀ بحران آب‌وهوا به درجۀ افسارگسیختگی رسیده که حقیقت را نابود و از هر اقدامی جلوگیری می‌کند. حتی فرایندهای دموکراتیک‌ ما آسیب دیده است». سال گذشته تریستان هریس مؤسسۀ غیرانتفاعی‌اش را، که مرکز فناوری انسانی نام دارد، گسترش داد تا محفلی برای مخالفان فناوری باشد.نیر ایال دورادور شاهد بروز واکنش‌های منفی به فناوری بود و به همین خاطر آزرده شد. آن‌قدرها هم خریدار صحبت‌های تریستان هریس نبود. نیر ایال در این فکر بود که اگر نمایشگرها این قدر پلیدند، پس چرا مردم به لینکدین معتاد نمی‌شوند؟ پس علت شکست تعداد زیادی از اپلیکیشن‌ها چیست؟نیر ایال به این نتیجه رسید که گرچه مشکلاتی وجود دارد، ولی طرز فکرها غلط بوده است. استفاده از تعبیر اعتیاد بهانه به دست کاربران داده است. مشکل از نمایشگرها نیست، بلکه در ذهن خود آدم‌ها ریشه دارد. مردم برای حل این مشکل باید در خودشان تأمل کنند.نیر ایال می‌گوید: «اگر بگویم فناوری چیزی است که مردم معتادش می‌شوند، باید موادفروشی هم باشد که آن را عرضه می‌کند. اما اگر بگویم فناوری چیزی است که مردم بیش از اندازه از آن استفاده می‌کنند، آن وقت دیگر خودم باید برای حل مشکل دست به کار شوم». به نظر ایال، راه‌حل‌ها[ی قبلی] هم بی‌فایده بوده‌اند.نیر ایال می‌گوید: «گوشی ساده‌ای گرفته‌ام که هیچ اپلیکیشنی ندارد. از سایت ای‌بی یک پردازشگر متن خریده‌ام که قابلیت تایپ‌کردن دارد و بس. قبلاً صفحۀ نمایش گوشی‌ام را سیاه‌وسفید کردم که هیچ فایده‌ای نداشت، جز اینکه عکس‌هایم را خراب کند. یک بار هم تصمیم گرفتم استفاده از وسایل دیجیتال را محدود کنم، اما برای کتاب صوتی و جی‌پی‌اس دلم تنگ شد».اما باز هم حواسش پرت می‌شد. می‌خواست تمیز و مرتب باشد. می‌خواست لباس‌هایش را بشوید. دلش می‌خواست این کتاب و آن کتاب را بخواند. نیر ایال می‌گوید: «مشکل از فناوری نبود، لااقل ریشۀ مشکل به فناوری برنمی‌گشت. من سراغ دلیل اصلیِ دست‌دست کردن‌هایم نرفته بودم».روزی از روزهای سال ۲۰۱۵ بود که نیر ایال داشت با گوشی‌اش ور می‌رفت و دختر کم‌سن‌وسالش سعی می‌کرد با او حرف بزند و موفق نمی‌شد. این ماجرا باعث شد نوشتن انحراف‌ناپذیر را آغاز کند.تأمل دربارۀ راه‌حل‌های این وضعیت باعث شد تا به گذشته بیندیشد. نیر ایال قبلاً چاق بود و هر بار به این موضوع فکر می‌کرد که چطور توانسته تناسب اندامش را به دست آورد. ازدیاد دوره‌های فشرده برای محدودسازی استفاده از دستگاه‌های دیجیتال او را به یاد رژیم‌های زودگذر سی‌روزه‌ای انداخت که قبلاً امتحان کرده بود. به گفتۀ ایال، فقط وقتی وزنش کاهش یافت که راجع به دلیل غذا خوردنش فکر کرد. به همین دلیل است که راه‌حلی که در انحراف‌ناپذیر عرضه می‌کند تدریجی است. راه‌حلی که شامل تأمل درونی هم می‌شود. بحث ایال این است که چون مضطربیم و تنها ماندن را بلد نیستیم، بارها و بارها به تلفنمان نگاه می‌کنیم؛ اضطراب و تنهایی ما ربطی به تلفنمان ندارد.نیر ایال نوشته است کسانی که نمی‌توانند از گوشی جدا شوند باید به این موضوع فکر کنند که چرا وقتی در صف انتظارند، بدون نمایشگر احساس آسودگی نمی‌کنند و اینکه از چه چیزی در هراسند. باید برنامۀ سفت‌وسختی در پیش بگیرند تا دقیقاً متوجه شوند که چه چیزهایی را از دست می‌دهند.کار دشواری است و چنین توصیه‌ای می‌تواند آزاردهنده باشد.ایال می‌نویسد: «اگر نفستان را در سینه حبس کرده‌اید و منتظرید که شرکت‌ها از جذابیت محصولاتشان بکاهند، خفه خواهید شد». انحراف‌ناپذیر فروش خوبی دارد، اما تفاوتی وجود دارد. پس از انتشار به‌قلاب‌افتاده، دنیای فناوری به استقبال نیر ایال رفت. این بار اهالی سیلیکون‌ولی استقبال سردتری داشته‌اند. ایال ضمن اشاره به چیرگی روایت اعتیاد به فناوری می‌گوید: «در سیلیکون‌ولی مخاطبان زیادی نداشته‌ام. اعتیاد تازه‌ترین مترسک است و مردم عاشق آنند».اطلاعات کتاب‌شناختی:Eyal, Nir. Indistractable: How to Control Your Attention and Choose Your Life. BenBella Books, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نلی بولز نوشته است و در تاریخ ۶ اکتبر ۲۰۱۹ با عنوان «Addicted to Screens? That’s Really a You Problem» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «معتاد گوشی‌تان هستید؟ خب نباشید» و ترجمۀ حسین رحمانی منتشر کرده است.•• نلی بولز (Nellie Bowles) در نیویورک تایمز می‌نویسد و به مباحث مربوط به فناوری و فرهنگ اینترنت می‌پردازد. نوشته‌های او در گاردین، وایس و دیگر مطبوعات نیز به انتشار رسیده ست. پیش از این مطلب «هر چه فقیرتر باشی، بیشتر به صفحۀ گوشی‌ات نگاه می‌کنی» از او در ترجمان منتشر شده است.[۱] Hooked: How to Build Habit-Forming Products[۲] Hook Model[۳] slot machines[۴] Slackنرم‌افزار همکاری تیمی مبتنی بر فضای ابری که برای استفاده در محیط‌های کاری توسعه داده شده است [مترجم]. ]]> نلی بولز اقتصادوجامعه Sun, 20 Oct 2019 05:37:39 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9556/ نسخۀ صوتی: مادران شاغل و بچه‌های کوچک: داستانی پر از اشک و حسرت http://tarjomaan.com/sound/9555/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از هانا شانک و الیزابت والاس که پیش از این با عنوانِ «مادران شاغل و بچه‌های کوچک: داستانی پر از اشک و حسرت» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. وقتی مصاحبه با همکلاسی‌های سابقمان در دانشگاه نورث‌وسترن را شروع کردیم، انتظار داشتیم با تعداد انگشت‌شماری مادر خانه‌دار مواجه شویم. حتی با اینکه هیچ کس در کالج صراحتاً نگفته بود که قصد دارد برای بچه بزرگ‌کردن دست از کار بکشد، می‌دانستیم که زنان زیادی به دلایل مختلف دست به چنین انتخابی می‌زنند. طبق گزارش مرکز تحقیقاتی پیو، ۱۰ درصد از مادرانی که تحصیلات عالی دارند (کسانی که مدرک کارشناسی ارشد یا بالاتر دارند) خانه‌دار می‌شوند. متوجه شدیم در بینِ ۳۷ زنِ عضو انجمن دختران کلاسمان که در سال ۱۹۹۳ فارغ‌التحصیل شدند، این درصد بیش از دو برابر است: یک چهارمشان در خانه بچه‌هایشان را بزرگ می‌کردند، یعنی ۱۰ نفر که شش‌تایشان تحصیلات عالی دارند. بدون اغراق، این اعداد شگفت‌زده‌مان کرد، البته فقط خودمان نبودیم که شگفت‌زده شدیم. فایل صوتی نوشتار «مادران شاغل و بچه‌های کوچک: داستانی پر از اشک و حسرت» را گوش کنید. ]]> هانا شانک و الیزابت والاس نسخۀ صوتی Thu, 17 Oct 2019 06:31:21 GMT http://tarjomaan.com/sound/9555/ هیلاری پاتنم می‌پرسید: چگونه ذهن بدن را در اختیار می‌گیرد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9554/ سارا سایر، تایمز لیترری ساپلمنت — هیلاری وایتهال پاتنم در سال ۱۹۲۶ در شیکاگو ایلینوی به دنیا آمد. او در تمام عمر به لحاظ سیاسی پیشرو، مدافع فعالِ جنبشِ حقوق مدنیِ امریکا و مخالف دخالت نظامی این کشور در ویتنام بود. او به این اصل اعتقاد داشت که دانشگاهیان به‌طور کلی وظیفه‌ای اخلاقی در قبال جامعه دارند و این از نوشته‌های اجتماعی و سیاسی‌اش آشکار است. او با کارهای دانشگاهی‌اش نقش مهمی در فلسفه، ریاضیات و علمِ کامپیوتر داشت و در سال ۲۰۱۱ جایزه‌ی رولف شاک در منطق و فلسفه و در سال ۲۰۱۵ هم جایزه‌ی نیکلاس رشر برای فلسفۀ نظام‌مند به او اهدا شد. در زمان مرگش در سال ۲۰۱۶ و در سن ۸۹ سالگی، او استاد تمامِ بازنشستۀ دانشگاه هاروارد بود که بیشتر عمر کاری خود را در آن گذرانده بود.تنوع حوزه‌های کاری پاتنم حیرت‌انگیز است، اما به جرئت می‌توان گفت که کارهای او در فلسفۀ زبان بیشترین تاثیر را در فلسفه داشته است. پاتنم علیه فهمی سنتی و «فردگرایانه»۱ از زبان موضع می‌گیرد که می‌گوید آنچه شما از یک واژه مراد می‌کنید تنها مبتنی است بر این‌که شما، به مثابه‌ی یک فرد، آن واژه را به کار می‌برید. در مقاله‌ی «معنا و ارجاع»۲ (۱۹۷۳) او ادعا می‌کند که نظریۀ معناشناسیِ سنتی از دو عنصر که در بیانی درست از زبان نقشی اساسی دارند غافل است: «نقش جامعه و نقش جهان بیرونی».نقش جامعه ثباتی در رابطۀ واژه-معنا در جامعۀ زبانی ایجاد می‌کند که اعضای آن مهارت‌های متفاوتی در کاربرد زبان دارند. پاتنم این نکته را این‌گونه بیان می‌کند که هرچند خود نمی‌تواند بین چنار و راش تمایز قائل شود، هنوز وقتی واژۀ «چنار» را به کار می‌برد منظورش چنار است و وقتی واژه‌ی «راش» را به کار می‌برد منظورش راش است. این بدین خاطر است که او جزئی از جامعۀ زبانی است که در آن افراد دیگری (متخصصان) هستند که می‌توانند چنار را از راش تشخیص دهند. این پدیدۀ تمکین زبانی۳ است. افراد متفاوتی برای واژگان متفاوتی متخصص حساب می‌شوند («توفند»، «جرم اتمی»، «هیپ‌هاپ»، «نرم‌افزار»، «سوفله»)، و باقیِ ما، بدونِ این‌که آگاه باشیم، برای حفظِ ثباتِ معناییِ خود از متخصصان مختلف تمکین می‌کنیم. این پدیده بسیار فراگیر است و برای زبان‌آموزی اساسی است.پاتنم نقش جهانِ بیرونی را با آزمایش فکری تاثیرگذارِ «زمین دوقلو»۴ توضیح می‌دهد. زمین دوقلو جایی است دقیقاً مانند زمین، جز این‌که مایعِ آب‌مانندی که در رودهای آن جاری است و در دریاچه‌هایش هست، نه آب (H۲O) که «آبِ دوقلو» است، مایعی ظاهراً شبیه آب که ساختار مولکولی متفاوتی (XYZ) دارد. ما باید دو فرد عادی در سال ۱۷۵۰، اسکار در زمین و همزادِ او اسکار دوقلو را، در زمین دوقلو، تصور کنیم. این زمان پیش از این است که ساختار آب یا آب دوقلو کشف شود. اسکار دوقلو همزاد اسکار است به این معنا که همان احساسات و تجربیات اسکار را دارد. از توانایی یکسانی با اسکار برای تمایز قائل‌شدن بین اشیا و انواع بهره‌مند است و حالات، حرکات و صدای او نیز مثل اسکار است. در نتیجه، اسکار و اسکار دوقلو یک زندگی واحد اما در دو مکان متفاوت دارند. تنها تفاوت بین آن‌ها این است که اسکار در جهانی با آب (H۲O) زندگی می‌کند و اسکار دوقلو در جهانی با آب دوقلو (XYZ). پاتنم معتقد است که این تفاوت در زندگیِ آنان کافی است تا بر آن‌چیزی که آنان درباره‌اش حرف می‌زنند تاثیر داشته باشد. وقتی که اسکار کلمه‌ی «آب» را به کار می‌برد درباره‌ی آب صحبت می‌کند، در حالی که وقتی اسکار دوقلو «آب» را به کار می‌برد درباره‌ی آب دوقلو صحبت می‌کند. در نتیجه، منظور شما هنگام به کار بردنِ زبان تا حدی، هر چند به طورِ اساسی، مبتنی است بر جهانِ اطرافِ شما.همان‌طور که پاتنم در مقاله‌ی «معنای معنا»۵ (۱۹۷۵) می‌نویسد، «هر چه می‌خواهی بگو، اما «معانی» در درونِ سر نیستند». این دیدگاه به عنوان «برونی‌گرایی معناشناختی»۶ شناخته می‌شود، زیرا معانیِ واژگان مبتنی بر روابط بینِ افراد و محیط اجتماعی و فیزیکیِ اطرافِ آن‌ها است و این هر دو به طور سنتی نسبت به فردْ «برونی» انگاشته شده‌اند. به خاطر رابطۀ نزدیکِ بین زبان و اندیشه، این دیدگاه نتایج مستقیمی در فلسفۀ ذهن دارد. اگر منظور شما از واژگان وابسته به محیط اجتماعی و فیزیکی است، آن‌گاه آن‌چه به آن فکر می‌کنید هم همین‌طور خواهد بود: اسکار فکر می‌کند که آب گوارا است و اسکار دوقلو فکر می‌کند که آب دوقلو گوارا است. دیدگاه برونی‌گرایی که دربارۀ محتوای اندیشه است به نام «برونی‌گرایی محتوایی»۷ شناخته می‌شود.کسانی هستند که نتایج آزمایش فکری زمین دوقلوی پاتنم را انکار می‌کنند، اما شک دارم که حتی یک فیلسوف در سنت تحلیلی باشد که زمین دوقلو به گوشش نخورده باشد و تاثیر دیدگاه برونی‌گرای زبان و ذهن هم درون فلسفه و هم ورای آن غیرقابل انکار است. تاثیر آن در مابعدالطبیعه، معرفت‌شناسی و نظریۀ اخلاقی مشهود است و حتی «زمین دوقلوی اخلاقی» ساخته شده است و بدون شک زمینه را برای یکی از هیجان‌انگیزترین و خلاقانه‌ترین برنامه‌های پژوهشی در علمِ شناختی فراهم آورده است: شناخت متجسد، ثابت، ممتد و مقرر۸. اهمیتِ این برنامۀ پژوهشی رد کردنِ تمایز ظاهراً بدیهیِ بینِ ما به عنوانِ شناسندگانِ فردی و جهانِ اطرافِ ما است.پاتنم علاوه‌براین نقش مهمی نیز در مسئله‌ی ذهن و بدن دارد، جایی که یکی از پرسش‌های اساسی فلسفی را می‌پرسد: چگونه ذهن، که جایگاه فکر و تجربۀ آگاهانه است، با بدن که ارگانیسمی فیزیکی است، که در نهایت تحت تسلط قوانین فیزیکی است، در ارتباط است؟ در دهه‌ی ۱۹۶۰ که پاتنم بر این مسئله تمرکز کرد، سه راه‌حلِ بدیل برای این مسئله پدید آمد: دوگانه‌انگاری۹، رفتارگرایی۱۰ و مادی‌گرایی۱۱. از نظر دوگانه‌انگاری، ذهنْ جوهری غیرمادی است که «ساکن» بدن است و باعث می‌شود که بدن حرکت کند، همان‌طور که عروسک‌گردان یک عروسک بی‌جان را حرکت می‌دهد؛ از نظر رفتارگرایی، حالات ذهنی، مانند درد، تنها حالاتی رفتاری مانند اخم کردن و لنگیدن هستند؛ و بر مبنای مادی‌گرایی، حالات ذهنی واقعاً فقط حالات فیزیکی هستند که معمولاً به عنوان حالات مغز یا نظام مرکزی عصبی در نظر گرفته می‌شوند. پاتنم علیه هر سه موضع گرفت و در طی این کار بدیلی بسیار رضایت‌بخش‌تر معرفی کرد که تا امروز هم به این یا آن شکل هنوز بر فلسفه مسلط است.مشکل اصلیِ دوگانه‌انگاری از زمانی که پرنسس الیزابتِ بوهمیایی آن را در نامه‌نگاری‌هایش با دکارت صورت‌بندی کرد شناخته بود: چگونه یک ذهن، که به مثابۀ جوهری غیرمادی شناخته می‌شود که هیچ ویژگیِ فیزیکی‌ای از قبیل بعدِ مکانی یا جرم ندارد، می‌تواند علتِ حرکت یک جسمِ مادی باشد؟ دکارت پاسخِ قانع‌کننده‌ای نداشت و اتفاقِ نظرِ عمومی، حداقل در میان فیلسوفان، این بوده است که هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای نمی‌تواند وجود داشته باشد و این ادعا که حالات ذهنی، مانند اندیشه، حسیات و احساسات حالاتِ یک جوهر غیرمادی باشند معنای محصلی ندارد.ایراد اساسیِ رفتارگرایی، آن‌طور که پاتنم گفته، این است که حالات ذهنی را با رفتار یکی می‌انگارد در حالی که رضایت‌بخش‌تر است که آن‌ها را علتِ رفتار به حساب بیاوریم. در مقاله‌ی «مغز و رفتار»۱۲ (۱۹۶۳) پاتنم این مسئله را از طریق یک قیاس روشنگر با بیماری‌ها بیان می‌کند. یک بیماری مانند فلجِ اطفال را نباید با مجموعه‌ای از عوارض یکسان انگاشت، بلکه یک ویروس وجود دارد که علتِ آن عوارض است. همین‌طور، آن حالت دردی که وقتی انگشتِ پایم به پایۀ مبل می‌خورد نباید با اخم‌کردن و فریاد کشیدن یکی انگاشته شود، بلکه حالتی مستقل است که علتِ آن رفتارها به شمار می‌آید. حالات ذهنی بنابراین حالات رفتاری نیستند.تاثیرگذارترین جنبۀ تأملات پاتنم بر مسئلۀ ذهن و بدن اما استدلال‌های او علیه مادی‌گرایی است که در کنارِ پیشنهاد مثبتِ او است. او در مقالۀ «ماهیت حالات ذهنی»۱۳ (۱۹۶۷) می‌گوید حالت ذهنی «نه یک حالتِ مغزی، به معنای حالتی فیزیکی-شیمیایی از مغز (یا حتی کلِ نظامِ عصبی) بلکه کاملاً یک نوعِ دیگر است ... یک حالت کارکردیِ یک ارگانیسم» است.نکتۀ اصلی این است که ارگانیسم‌های مختلف با ساختارهای فیزیکیِ متفاوت می‌توانند حالتِ ذهنیِ مشترکی داشته باشند. همان‌طور که پاتنم می‌گوید، اختاپوس قطعاً می‌تواند درد را احساس کند، با وجودِ این‌که ساختار مغزی و عصبی‌اش با انسان متفاوت است. نکته البته عام‌تر است. حالات ذهنی نه با ساختار فیزیکی‌شان، بلکه با عملکردشان، یعنی علت‌ها و معلول‌هایشان تعریف می‌شوند. درد حالتی است که در شرایط معمول معلولِ آسیب بدنی است و منجر به رفتارِ دفاعی می‌شود؛ حالتِ خواستنِ آب آن حالتی است که در شرایط معمول در اثرِ از دست رفتنِ آب بدن به وجود می‌آید و نتیجۀ آن تلاش برای پیدا کردنِ آب است. این‌که حالاتِ ذهنی را حالاتِ عملکردی در نظر بگیریم می‌تواند این نکته را توضیح دهد که این حالات، آن‌طور که پاتنم می‌گوید، در ساختارهای متفاوتِ فیزیکی «به‌طور چندگانه تحقق‌پذیرند»۱۴. تحقق‌پذیری چندگانه پدیده‌ای فراگیر در جهان طبیعی است. مثلاً بسیاری از موجودات چشم‌هایی دارند که ساختار فیزیکیِ متفاوت دارد. این پدیده همین‌طور در جهان اشیاء دست‌ساز هم رایج است و مثلاً دربازکن‌ها ساختارهای فیزیکیِ متفاوتی دارند. از نظر پاتنم این مسئله دربارۀ حالات ذهنی نیز درست است.این دیدگاه که حالاتِ ذهنی حالاتِ کارکردیِ به‌طور چندگانه تحقق‌پذیرند «کارکردگرایی»۱۵ نام دارد و راهِ حلِ چهارم و قابلِ پذیرش‌تری برای مسئله‌ی ذهن و بدن به دست می‌دهد. پاتنم در «مغز و رفتار» می‌نویسد «این بدیلِ چهارم به این معنا مادی‌گرایانه است که با این دیدگاه سازگار است که ارگانیسم‌ها، از جمله انسان‌ها، نظام‌هایی فیزیکی هستند متشکل از ذراتِ بنیادی و تحت قوانین فیزیکی هستند. اما این دیدگاه مستلزم این نیست که «حالاتی» مانند درد و ترجیح به نوعی تعریف شوند که یا به رفتارِ بیرونی یا ساختارهای فیزیکی-شیمیایی ارجاع دهد».کارکردگرایی رابطۀ بین ذهن و بدن را دقیقاً مشابه با رابطۀ بین نرم‌افزارهای کامپیوتری و سخت‌افزاری که برای به کار انداختنِ آن مورد نیاز است می‌داند: همان‌طور که برنامۀ مشابهی می‌تواند در ماشین‌های مختلفی که ساختارهای متفاوت دارند به کار انداخته شود، همان نوعِ حالتِ ذهنی می‌تواند در ارگانیسم‌های مختلف با ساختارهای فیزیکیِ متفاوت وجود داشته باشد. یکی از درون‌مایه‌های بارز در نوشته‌های پاتنم این است که تامل در کامپیوترها می‌تواند ماهیتِ ذهنِ انسانی را روشن کند. به طورِ خاص، پاتنم گمان می‌کرد که چنین تأملی رمز و رازی که اطرافِ ذهنِ انسانی شکل گرفته است را از بین می‌برد. مثلاً در مقاله‌ی «حیاتِ ذهنیِ برخی ماشین‌ها»۱۶ (۱۹۶۷) می‌نویسد «مسائلِ مفهومیِ مسئلۀ سنتیِ ذهن و بدن هیچ ربطی به سرشتِ به اصطلاح خاصِ تجربۀ ذهنیِ انسانی ندارد، بلکه برای هر سیستمِ محاسباتی که حدی از غنا و پیچیدگی را داشته باشد به وجود می‌آید، خصوصاً سیستم‌های محاسباتی که می‌توانند نظریه‌هایی دربارۀ ماهیتِ خود بسازند». او حتی در «اذهان و ماشین‌ها»۱۷ (۱۹۶۰) این ادعا را با صراحتی خاص رد می‌کند که مسئلۀ ذهن و بدن مشکلی اساسی پدید می‌آورد و می‌نویسد «زیرا این واضح است که هیچ انسانِ بالغی که درست فکر می‌کند مسئلۀ این‌همانی یا نااین‌همانیِ حالاتِ منطقی و ساختاری ماشین‌های تورینگ را جدی نمی‌گیرد. نه به این‌ خاطر که پاسخ واضح است، بلکه به این خاطر که به وضوح این‌که پاسخ چیست اهمیتی ندارد. اما اگر به اصطلاح «مسئلۀ ذهن و بدن» چیزی جز تحقق متفاوتِ همان مسائلِ منطقی و زبانی است، بنابراین این مسئله باید به‌همان اندازه مسئله‌ای زبانی و تهی باشد».پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را سارا سایر نوشته است و در تاریخ ۹ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Hilary Putnam: Minds, brains, machines» در وب‌سایت تایمز لیترری ساپلمنت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «هیلاری پاتنم می‌پرسید: چگونه ذهن بدن را در اختیار می‌گیرد؟» و ترجمۀ مهدی رعنائی منتشر کرده است. •• سارا سایر (Sarah Sawyer) استاد فلسفه در دانشگاه ساسکس است.[۱] individualist[۲] Meaning and Reference[۳] linguistic deference[۴] Twin Earth[۵] 'The Meaning of 'Meaning[۶] semantic externalism[۷] content externalism[۸] embodied, embedded, extended and enactive (4E) cognition[۹] dualism[۱۰] behaviourism[۱۱] materialism[۱۲] Brains and Behavior[۱۳] The Nature of Mental States[۱۴] multiply realizable[۱۵] functionalism[۱۶] The Mental Life of Some Machines[۱۷] Minds and Machines ]]> سارا سایر علم‌وفلسفه Wed, 16 Oct 2019 05:05:12 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9554/ بطری خالی‌ را در سطل انداختید؟ واقعاً «هیچ» کاری برای محیط‌زیست نکردید http://tarjomaan.com/neveshtar/9553/ استفن بورانی، گاردین — پلاستیک همه‌جا را فراگرفته است و ناگهان به این نتیجه رسیده‌ایم چیز بسیار بدی است. تا همین اواخر، پلاستیک در عین حضورش در همه‌جا از نوعی گمنامی برخوردار بود: ما چنان در احاطۀ کامل این ماده بودیم که متوجه وجودش نمی‌شدیم. مثلاً شاید شگفت‌زده شوید از شنیدن اینکه در ساخت خودروها و هواپیماهای امروزی ۵۰درصد پلاستیک به کار رفته است. امروزه لباس‌ها بیشتر از جنس پلی‌استر و نایلون ساخته می‌شوند، که هر دو پلاستیک هستند، تا پنبه یا پشم. همچنین در بریتانیا از پلاستیک در مقادیر جزئی به‌صورت چسب برای بستن بخش اعظم ۶۰ میلیارد چای کیسه‌ایِ مصرفی در هر سال استفاده می‌کنند.وقتی این‌ها را به گسترش چشمگیر اسباب‌بازی‌ها، بسته‌بندی‌ها و خرده‌ریزهای خانگی اضافه می‌کنیم، وسعت امپراتوری پلاستیک هویدا می‌شود. مادۀ زمینۀ رنگارنگ اما کم‌مایۀ زندگی مدرن را پلاستیک تشکیل داده است. سالانه حدود ۳۴۰ میلیون تن مواد پلاستیکی تولید می‌شود، که برای پرکردن هر آسمان‌خراشی در نیویورک کافی است. بشر در طول چندین دهه مقادیر سرسام‌آوری پلاستیک تولید کرده است، که رقم آن در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ از مرز ۱۰۰ میلیون تن گذشت. اما به دلایل نامعلومی مردم جدیداً به این موضوع به‌طور جدی اهمیت می‌دهند.این کار به شورشی جهانی علیه پلاستیک انجامیده است، شورشی که از مرزها و تقسیم‌بندی‌های سیاسی سنتی فراتر می‌رود. در سال ۲۰۱۶، سازمان صلح سبز طوماری را در ممنوعیت میکرومهره‌های پلاستیکی در انگلستان راه‌اندازی کرده بود که در عرض فقط چهار ماه ۳۶۵۰۰۰ امضا جمع کرد و توانست بزرگ‌ترین طومار زیست‌محیطی ارائه‌شده به دولت شود. گروه‌هایی معترض، از آمریکا گرفته تا کرۀ جنوبی، موادی را که بسته‌بندی‌های پلاستیکی نامطلوب و زاید می‌نامند در سوپرمارکت‌ها تلنبار کرده‌اند. در اوایل امسال [۲۰۱۸]، مشتریان معترض انگلیسی در اعتراض به بازیافت‌ناپذیر بودن بسته‌بندی چیپس‌ها آن‌قدر پاکت چیپس به تولیدکننده‌های چیپس پست کردند که ادارۀ پست به ستوه آمد. شاهزاده چارلز دربارۀ خطرات پلاستیک بارها سخنرانی‌ کرده و کیم کارداشیان در اینستاگرام از «بحران پلاستیک» پست گذاشته است و ادعا می‌کند دیگر از نی پلاستیکی استفاده نمی‌کند.وحشت از پلاستیک را در سطوح عالی دولت می‌توان به واکنش عجولانه به بلایای طبیعی یا بحران بهداشتی عمومی تشبیه کرد. سازمان ملل علیه پلاستیک یک‌بارمصرف اعلام «جنگ» کرده است. در بریتانیا، ترزا می پلاستیک را «بلا»۱ نامیده و دولت را متعهد به اجرای برنامه‌ای ۲۵ساله برای حذف بسته‌بندی‌های یک‌بارمصرف تا سال ۲۰۴۲ کرده است. هند اعلام کرد که همین کار را انجام خواهد داد، اما تا سال ۲۰۲۲.جولیان کربی، از کنشگران شبکۀ بین‌المللی «دوستان زمین»، به من گفت: «در طول تقریباً دو دهه مبارزه هرگز چنین چیزی ندیده‌ام». سازمان دوستان زمین برنامۀ پلاستیکی خود را از سال ۲۰۱۶ آغاز کرد؛ سازمان صلح جهانی تا سال ۲۰۱۵ گروهی اختصاصی برای پلاستیک نداشت. یکی از روزنامه‌نگاران دیلی میل، که از نخستین روزنامه‌های فعال در موضوع پلاستیک بود، به من گفت که بیش از هر مسئلۀ زیست‌محیطیِ دیگر دربارۀ پلاستیک نامه دریافت می‌کنند.حالا مجموعۀ مستند «سیارۀ زمین ۲» را داریم. دسامبر گذشته، شش دقیقه از آخرین قسمت این سریال مستند به بررسی تأثیر پلاستیک بر زندگی دریایی اختصاص یافته بود. لاک‌پشتی درمانده در تور پلاستیکی گرفتار شده بود و مرغ دریایی بزرگی به‌خاطر تکه‌های پلاستیکیِ گیرافتاده در شکمش مرده بود. تام مک‌دونالد، از شبکۀ بی‌بی‌سی، به من گفت: «این بزرگ‌ترین واکنش به هر چیزِ ممکن در کل مجموعه بود. مردم نمی‌خواستند فقط دربارۀ این قسمت حرف بزنند -که معمولاً این‌گونه است- آن‌ها از ما می‌پرسیدند چگونه می‌توان اوضاع را درست کرد». طی چند روز بعدی، سیاستمداران با سیلی از تماس‌های تلفنی و ایمیل‌هایی از حوزه‌های انتخابیۀ خود مواجه شدند که با دیدن برنامه احساس می‌کردند باید کاری کرد. مردم برای توضیح اینکه چرا افکار عمومی چنین قاطعانه علیه پلاستیک تغییر موضع داده بود به «اثر سیارۀ آبی ۲» اشاره می‌کردند.همۀ این‌ها به این تصور منجر شده است که شاید در آستانۀ پیروزی زیست‌محیطی بزرگی هستیم، از همان جنس پیروزی که اکنون با گذشت سه دهه پس از اقدام موفق علیه باران‌های اسیدی و گازهای سی‌اف‌سی مشاهده نشده است. موج بزرگ خشم عمومیْ صاحبان قدرت را به حذف یک ماده از زندگی جمعی ما وادار می‌کند و، با تعهدات بزرگی که تاکنون حاصل شده است، نشانه‌های امیدبخشی به چشم می‌خورد.اما رهایی از پلاستیک نیازمند چیزی فراتر از راه‌اندازی راهروهای بدون بسته‌بندی در سوپرمارکت‌ها و نی‌های کاغذی خیس در بار‌هاست. پلاستیک به این دلیل فراگیر نشده است که همیشه بهتر از مواد طبیعی‌ای بوده که جایشان را گرفته است، بلکه علت این گستردگی را باید در سبکی و ارزانی آن دید؛ درواقع، پلاستیک آن‌قدر ارزان است که دورریختنش به‌آسانی توجیه‌پذیر شد. این کار برای خریداران راحت بود و فروشندگان نیز خوشحال بودند که به‌ازای هر نوشیدنی یا ساندویچ یک ظرف پلاستیکی جدید هم به آن‌ها می‌فروشند. همان‌گونه که فولاد مرزهای جدیدی در صنعت ساختمان‌سازی گشود، پلاستیک نیز رواج فرهنگ مصرف ارزان و دورریز را ممکن ساخت، فرهنگی که ما بدیهی‌اش انگاشته‌ایم. پذیرش پلاستیک از جهتی همان پذیرش خود مصرف‌گرایی است. این کار مستلزم آن است که بدانیم چگونه شیوۀ زندگی ما این سیارۀ خاکی را در طول عمر یک انسان چنین دگرگون کرده است و از خود بپرسیم آیا این دگرگونی زیاده از حد نیست.حیرت‌آورترین نکته در مورد جنبش ضدپلاستیک این است که چطور این‌قدر سریع رشد کرده است. وقتی به گذشته می‌رویم، حتی به سال ۲۰۱۵، وارد دنیایی می‌شویم که در آن تقریباً هر آنچه اکنون دربارۀ پلاستیک می‌دانیم از قبل معلوم بوده است، اما مردم چندان در موردش خشمگین نبودند. تا همین سه سال پیش پلاستیک یکی از آن دسته مشکلاتی -مانند تغییرات اقلیمی، گونه‌های در معرض خطر انقراض یا مقاومت آنتی‌بیوتیکی- بود که همه تأیید می‌کردند بد است، اما افراد انگشت‌شماری به فکر انجام کاری بیش از تأیید بودند.این به‌خاطر کم‌کاری دانشمندان نبود. نزدیک به سه دهه بود که پرونده‌ای علیه پلاستیک در حال شکل‌گیری بود. در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، پژوهشگران متوجه شدند حدود ۶۰ تا ۸۰ درصد از زباله‌هایی که به اقیانوس ریخته می‌شود از جنس پلاستیک تجزیه‌ناپذیر است و حجم ظروف پلاستیکی در سواحل و بنادر رو به افزایش است. سپس دانشمندان کشف کردند که پلاستیک‌ها در مناطق آرام بین جریان‌های اقیانوسی انباشته می‌شوند و قسمت‌هایی را تشکیل می‌دهند که کرتیس اِبسمایر، اقیانوس‌شناس آمریکایی، «لکه‌های زباله‌ای بزرگ» نامید. بزرگ‌ترین لکۀ زباله‌ای -که طبق برآورد ابسمایر درمجموع هشت تا می‌شوند- سه برابر فرانسه وسعت دارد و ۷۹هزار تن زباله را در خود جای داده است.در سال ۲۰۰۴ مقیاس مشکل وقتی آشکارتر شد که ریچارد تامسون، اقیانوس‌شناس دانشگاه پلیموث، اصطلاح «میکروپلاستیک» را برای اشاره به میلیاردها ذرۀ پلاستیکی ابداع کرد که از تخریب پلاستیک‌های بزرگ‌تر ناشی می‌شوند یا برای استفاده در محصولات تجاری ساخته می‌شوند. پژوهشگرانی از سراسر دنیا شروع کردند به فهرست‌ کردن راه‌های ورود این میکروپلاستیک‌ها به اندام‌های موجودات زنده، از کریل‌های ریز گرفته تا آبزیان بزرگی مانند ماهی تن. در سال ۲۰۱۵، گروهی به رهبری جنا جامبِک، مهندس محیط‌زیست دانشگاه جورجیا، به این برآورد رسیدند که هرساله حدود ۸/۴ تا ۷/۱۲ میلیون تن پلاستیک وارد اقیانوس می‌شود و پیش‌بینی کردند که این رقم تا سال ۲۰۲۵ دو برابر خواهد شد.معضل پلاستیک به‌طرز حیرت‌آوری بزرگ بود و روزبه‌روز نیز بزرگ‌تر می‌شد، به‌اندازه‌ای که مردم را نگران کرد. گاهی داستان‌هایی تکان‌دهنده دربارۀ پلاستیک به رسانه‌ها رخنه می‌کرد و توجه عمومی را برمی‌انگیخت -وصلۀ زباله‌ها موضوع محبوب رسانه‌ها بود و گهگاهی هراس جدیدی درمورد سرریز شدن گورستان‌های پسماند یا انبوه زباله‌هایی که به خارج حمل می‌کنیم به وجود می‌آمد- اما به پای وضعیت امروز نمی‌رسید. رونالد گایر، بوم‌شناس صنعتی برجسته از دانشگاه کالیفرنیا،‌ به من گفت که بین سا‌ل‌های ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۶ تعداد مصاحبه‌هایش در موضوع پلاستیک شاید کمتر از ۱۰ مورد بوده است، اما در دو سال گذشته بیش از ۲۰۰ درخواست مصاحبه دریافت کرده است.بحث دربارۀ علت دقیق چنین تحولی زیاد است. باورپذیرترین پاسخ که به نظریۀ جاری بسیاری از دانشمندان و پویشگران تبدیل شده این نیست که علم پلاستیک به نقطۀ بحرانی رسیده است یا دیگر از دیدن تصاویر جانوران دریایی دوست‌داشتنی‌ای که به‌خاطر زباله‌های ما خفه می‌شوند سیر شده‌ایم (هرچند این‌ها نیز مسائل مهمی هستند). موضوع این است که نگرش کلی ما به پلاستیک دچار تحول عمیقی شده است. ما پیش‌تر پلاستیک را آشغال می‌دیدیم و آن را مثل زباله‌های دیگر نوعی مزاحمت می‌انگاشتیم نه تهدیدی جدی. اخیراً این نگرش با پذیرش گستردۀ این واقعیت کمرنگ شده است که پلاستیک بسیار فراگیرتر و شوم‌تر از چیزی است که مردم تصورش را می‌کردند.این تغییر نگرش با اعتراض عمومی بر سر میکرومهره‌ها به وجود آمد. میکرومهره‌ها دانه‌های پلاستیکی بسیار ریز و ساینده‌ای هستند که شرکت‌ها در اواسط دهۀ ۱۹۹۰ برای ایجاد سایندگی به محصولات آرایشی و پاک‌کننده اضافه می‌کردند (تقریباً همۀ محصولات پلاستیکی پیش‌ازاین همتایی طبیعی و اغلب تجزیه‌پذیر داشتند؛ میکرومهره‌های پلاستیکی جای هسته‌های گیاهی آسیاب‌شده یا سنگ‌پا را گرفتند). از سال ۲۰۱۰ هشدارهای دانشمندان درمورد خطرات احتمالی که زندگی دریایی را تهدید می‌کرد بیشتر شد و مردم از شنیدن خبر وجود میکرومهره‌ها در هزاران محصول مصرفی خود جا ‌خوردند، از کرم‌های ضد لک جانسون‌اندجانسون گرفته تا برندهای به‌اصطلاح دوستدار محیط‌زیست مانند بادی شاپ.به‌گفتۀ ویل مک‌کالوم، رئيس پویش‌های پلاستیکی سازمان صلح سبز انگلستان، وقتی مردم فهمیدند میکرومهره‌ها در میلیون‌ها لولۀ فاضلاب حمام‌ها جریان دارد، لحظه‌ای کلیدی در شورش عمومی علیه پلاستیک بود. او می‌گوید: «این یک تصمیم طراحی و درواقع نقص در طراحی بود و باعث شد مردم بپرسند چطور چنین اتفاقی افتاد؟». وقتی در سال ۲۰۱۵ کنگرۀ آمریکا بررسی ممنوعیت محدود لوازم آرایش حاوی میکرومهره‌ها را در دستور کار قرار داد، این ممنوعیت با حمایت گستردۀ هر دو جناح به تصویب رسید. مری کریگ، عضو مجلس انگلیس و رئیس کمیتۀ بازرسی محیط‌زیست مجلس که در سال ۲۰۱۶ به تحقیق دربارۀ میکرومهره‌ها مشغول بود -تحقیقی که درنهایت به ممنوعیت جامع تولید و فروش این مواد انجامید-، می‌گوید: «مسئله از آگاهی نزدیک به صفر در افکار عمومی به نوعی شوک گسترده تغییر وضعیت داد».مرکز بازیافتی در پکن، چین. عکس: فرِد دوفور، گتی ایمیجز.بحث میکرومهره‌ها اول ماجرا بود. مردم به‌زودی می‌فهمیدند که پارچه‌های مصنوعی مانند نایلون و پلی‌استر با هر بار شستشو هزاران الیاف میکروسکوپی وارد آب می‌کنند. پس‌ازآنکه دانشمندان نشان دادند که این الیاف چگونه سر از شکم ماهی‌ها درمی‌آورند، روزنامه‌ها مقالاتی بیرون دادند با تیترهایی مثل «شلوار یوگا زمین را نابود می‌کند» و برندهایی مانند پاتاگونیا که به محیط‌زیست توجه داشتند تلاش کردند در یافتن راه‌حل از دیگران پیشی بگیرند (سال گذشته پاتاگونیا فروش مکملی را برای ماشین‌های لباس‌شویی شروع کرد به نام گوپی‌فرند، که به‌گفتۀ خود شرکت «بخشی» از پوسته‌های پلاستیکی لباس‌ها را می‌گیرد). سپس معلوم شد که لاستیک‌ها، که ۶۰ درصد از پلاستیک ساخته شده‌اند، هنگام حرکت رشته‌های پلاستیکی از خود به جا می‌گذارند که ممکن است بیش از مجموع پلاستیک‌های ناشی از میکرومهره‌ها و لباس‌ها باشد.روزبه‌روز چیزهای بیشتری منبع احتمالی آلودگی و سرایت شدند و هیچ‌کس نمی‌توانست کار زیادی در این خصوص انجام بدهد. در انجمن‌های وب‌سایت تربیت فرزند مامزنت، هزاران مطلب وجود دارد دربارۀ محصولات آرایشی و بهداشتی جایگزینی که عاری از میکرومهره‌اند، اما هنوز لاستیک بدون پلاستیک نداریم. آنا مک‌مورین، نماینده‌ای که این مسئله را در مجلس مطرح کرده است، به من گفت که موکلانش از این موضوع به خشم آمده‌اند. «به من می‌گویند ’من مراقب چیزی که می‌خرم و بازیافت می‌کنم هستم، اما وقتی پلاستیک همه‌جا را فراگرفته چه کاری از دستم برمی‌آید؟‘».به‌گفتۀ کریس رُز، از مدیران پیشین صلح سبز و نویسندۀ وبلاگی تأثیرگذار دربارۀ پیام‌رسانی زیست‌محیطی، دانشمندان از مدت‌ها پیش پلاستیک را آلاینده‌ای خطرناک می‌دانند، اما تا همین اواخر عموم مردم دیدگاهی بسیار متفاوت داشتند. از دید بیشتر مردم، پلاستیک به‌آسانی در دسترس بود. مردم محصولات پلاستیکی را می‌خریدند و دور می‌ریختند. می‌توانستند پلاستیک را ببینند و لمس کنند و احساس می‌کردند تحت کنترل است. هرچند کاری برای حل این مشکل نمی‌کردند، فکر می‌کردند اگر واقعاً بخواهند کاری بکنند می‌توانند، با نزدیک‌ترین راه ممکن: برداشتن و انداختن آن در سطل آشغال.اما دیگر مشکل پلاستیک این‌قدر ساده به نظر نمی‌رسد. مشکل هنوز هم به ما نزدیک است -در محصولات خانگی، فنجان‌های قهوه، کیسه‌های چای و لباس‌های ما- ولی به نظر می‌آید زمامش از دست ما در رفته است. پلاستیک از لای انگشتان و پالایه‌های آب ما سر می‌خورد و به رودها و اقیانوس‌ها می‌ریزد، مانند فاضلاب کارخانه‌های صنعتی شوم. مشکل پلاستیک دیگر با ظرف ساندویچ بیگ‌مک در کنار جاده ترسیم نمی‌شود. اکنون بحث از ماده‌ای شیمیایی است که پیش‌تر با خط ریزی روی اسپری مو چاپ شده و دور از نظر بود و آماده است به جهش ماهی‌ها یا ایجاد سوراخ در لایۀ اوزون کمک کند.دانشمندان یا کنشگران محیط‌زیست، که بیشترشان به بی‌توجهی دیگران به هشدارهایشان عادت کرده‌اند، شورش عمومی علیه پلاستیک را پیش‌بینی نمی‌کردند. اما امروزه برخی از دانشمندان ظاهراً از این حد واکنش جا خورده‌اند. اریک فان سبیل، اقیانوس‌شناس دانشگاه امپریال کالج، می‌گوید: «هر روز با تعجب از خود می‌پرسم پلاستیک چگونه دشمن شماره یک مردم شده است؟ این دشمن باید تغییرات اقلیمی باشد». با دانشمندان دیگری نیز صحبت کردم که آن‌ها نیز آلودگی پلاستیکی را به‌عنوان مشکلی در بین انبوه مشکلات دیگر کم‌اهمیت دانستند، هرچند موردی است که توجه عمومی را از مسائل ضروری‌تر دور کرده است.برخلاف تغییرات اقلیمی، که پدیده‌ای مبهم و وسیع و آخرالزمانی می‌نماید، پلاستیک مشکلی کوچک‌تر و ملموس‌تر است و در حال حاضر در زندگی ما حضور دارد. تام برک، از مدیران پیشین «دوستان زمین»، می‌گوید: «عموم مردم دست به محاسبات دقیقی نمی‌زنند؛ مثلاً‌ نمی‌گویند این معضل x بار از آن یکی بدتر است. جرقه‌ای زده می‌شود و مردم می‌بینند که درمورد یک موضوع با دیگران حس مشترکی دارند، سپس مسئله ضرورت پیدا می‌کند و مردم می‌خواهند اوضاع درست شود». یا همان‌طور که کریستین دان، استاد بوم‌شناسی دانشگاه بانگور که سال گذشته خیلی کمک کرد به تبدیل زادگاهش چستر به یکی از سرسخت‌ترین شهرهای ضد پلاستیک بریتانیا، می‌گوید: «این مشکلی است که می‌توانیم با آن کنار بیاییم».وقتی با دان و همکارش هلن تاندی همراه می‌شوی، جذابیت مبارزه علیه پلاستیک آشکار می‌شود. هلن تاندی رئیس شعبۀ محلی دوستان زمین و از طرفداران قدیمی محیط‌زیست است که همواره نگرشی مثبت و رفتاری متواضعانه دارد. این احساس به شما دست می‌دهد که به یک کارزار سیاسی شورشی ملحق شده‌اید. فعالان کسب‌وکار، از کاستاکافی گرفته تا میوه‌فروش خیابان اصلی شهر، روی شیشه‌های خود آگهی‌هایی در حمایت از این پویش دارند. متصدی جوان یک‌بار‌ به من گفت: «در هر یک از بارهای چستر اگر نی پلاستیکی درخواست کنید، جواب خواهید شنید: نداریم. باعث مرگ نهنگ‌ها می‌شود». دایلان، که کارش خانه‌سازی است، گفت دیگر به مشتری‌هایش توصیه می‌کند لوازم‌خانگی بدون بسته‌بندی پلاستیکی را انتخاب کنند. او می‌گفت که اجناس شرکت بی‌اندکیو بیش از اندازه پلاستیک دارند.جوجۀ آلباتروس پاسیاه که با شکمی پر از بقایای پلاستیکی در آبسنگ مرجانی میدوی پیدا شده است. عکس: دان کلارک، سازمان خدمات شیلات و حیات وحش آمریکا.مدیر تأسیسات باغ‌وحش چستر گفت که بوفه‌شان در حال حذف بسته‌بندی‌های‌ پلاستیکی یک‌بارمصرف است و از مغازۀ کادویی نیز بازرسی می‌کنند. باغ‌وحش بزرگ‌ترین جاذبۀ گردشگری در منطقه و هدفی عظیم برای پویش است. دان پرسید: «کیسه‌های غذا چطور؟ همچنین وسایل دیگری که برای حیوانات استفاده می‌شود؟» (مدیر گفت این مورد را نیز بررسی خواهند کرد). داشتیم بیرون می‌آمدیم که گروهی از دانش‌آموزان، درحالی‌که بادکنک‌های ارغوانی مایلار در درست داشتند، به‌سمت حصار فیل‌ها می‌رفتند. تاندی با خود گفت: «آن‌ها را از کجا گرفته‌اند؟ دفعۀ بعد می‌پرسیم».این‌گونه پویش عملی و بی‌امان در چند سال اخیر بین افراد محلی گسترش یافته است. درنتیجه، وارد مرحله‌ای شده‌ایم که در آن هر برند، سازمان یا سیاست‌مداری می‌کوشد تا نشان دهد دارد اقدامی می‌کند. با پایش انبوه مطالب مطبوعاتی، حتی به‌مدت چند هفته، می‌فهمیم که باشگاه تاتنهام هاتسپر قصد دارد همۀ پلاستیک‌های یک‌بارمصرف را از استادیوم جدیدش حذف کند، در شهر سیاتل استفاده از نی پلاستیکی در محدودۀ شهر ممنوع شده است، درحالی‌که استارباکس، مشهورترین فروشگاه قهوه در این شهر، قول داده سالانه حدود یک میلیارد نی را از ۲۸هزار فروشگاه خود در سراسر دنیا حذف کند و نیز شرکت اسباب‌بازی‌سازی لگو، که هیچ محصول غیرپلاستیکی نمی‌سازد، به‌دنبال راه‌هایی برای استفاده از پلاستیک‌های گیاهی در خطوط تولید خود است.در همۀ این موارد اندک هیجانی وجود دارد. ناتالی فی، کنشگری که پویش «سیتی توسی» را در شهر بریستول تأسیس کرده است، به من گفت که سال گذشته به‌دنبال حضورش در شبکۀ بی‌بی‌سی و صحبت دربارۀ پلاستیک درخواست‌های مختلفی از طرف بانک‌ها و هیئت مدیرۀ شرکت‌ها دریافت کرده تا مثل یک مرشد انگیزشی دربارۀ کارش سخنرانی کند. همچنین نشانه‌های روشنی از فرصت‌طلبی نیز دیده می‌شود. یکی از مقامات پیشین وزارت محیط‌زیست، غذا و امور روستایی بریتانیا به من گفت که در وزارتخانه عموماً این توجه جدید به پلاستیک را به‌مثابۀ رقابت بر سر سیاست‌های غیرحزبی عامه‌پسند با هدف پرکردن خلأ بعد از همه‌پرسی برکسیت قلمداد می‌کردند. این کارمند پیشین وزارت محیط‌زیست گفت: «[مایکل] گُو خیلی مشتاق بود تا نشان دهد ما می‌توانیم این کار را به‌تنهایی انجام دهیم و می‌خواست نشان بدهد که به‌عنوان وزیر محیط‌زیست اقدام خوبی می‌کند. معلوم شد که هر دو مورد درخصوص پلاستیک خیلی خوب جواب داده است».انگیزۀ سیاست‌مداران هرچه باشد، بی‌تردید واکنش عمومی علیه پلاستیک توجه سطوح عالی دولت و کسب‌وکار را به یک مشکل زیست‌محیطی جدی معطوف و آن‌ها را متقاعد کرده که این موضوع برگ برندۀ خوبی است. تنها بخش اندکی از تدابیر پیشنهادی برای مقابله با پلاستیک به قانون تبدیل شده است -به‌استثنای ممنوعیت‌ میکرومهره‌ها در آمریکا و بریتانیا- اما همین احساسی که به وجود آمده پتانسیل بزرگی ایجاد کرده است.برخلاف حضور پلاستیک در جای‌جای زندگی ما، بیشتر مردم تلاش می‌کنند به ما بگویند پلاستیک چیست، چه کسی آن را می‌سازد و از کجا آمده است. فهمش آسان است: پلاستیک یک محصول صنعتی جهانی است که دور از چشم عموم مردم ساخته می‌شود. مواد اولیۀ پلاستیک از سوخت‌های فسیلی به دست می‌آید و بسیاری از شرکت‌های بزرگ تولیدکنندۀ نفت و گاز اغلب در همان کارخانه‌ها پلاستیک هم تولید می‌کنند. داستان پلاستیک همان داستان صنعت مبتنی بر سوخت‌های فسیلی است: داستان رشد پرشتاب فرهنگ مصرفی با نیروی محرکۀ نفت پس از جنگ جهانی دوم.پلاستیک اصطلاحی کلی است برای اشاره به محصولاتی که از تبدیل یک ترکیب شیمیایی پرکربن به ساختاری محکم تولید می‌شوند. در قرن نوزدهم، شیمیدان‌ها و مخترعان برخی اشیای خانگی مانند شانه را از گونه‌ای پلاستیک اولیه و شکننده به نام پارکسین می‌ساختند، که بعدها به‌خاطر اینکه از سلولز گیاهی ساخته می‌شد به سلولوید معروف شد. اما عصر نوین پلاستیک از سال ۱۹۰۷ با اختراع باکِلیت۲ در آمریکا آغاز شد. باکلیت (ماده‌ای کاملاً مصنوعی که از فنول، ماده‌ای که از فرایند تبدیل نفت خام یا زغال‌سنگ به بنزین به جا می‌ماند، به‌عنوان نقطۀ شروع استفاده می‌کند) محصولی سخت، صیقلی و با رنگ روشن است. به‌عبارت دیگر، امروزه می‌توانیم آن را پلاستیک بدانیم. مخترعان باکلیت در ابتدا می‌خواستند از آن به‌عنوان عایقی برای سیم‌کشی برق استفاده کنند، اما خیلی زود به قابلیت تقریباً نامحدودش پی بردند و با وصف «ماده‌ای با هزار کاربرد» تبلیغش می‌کردند. در آینده ثابت شد که این توصیف هم پلاستیک را دست‌کم گرفته بود.طی چند دهۀ بعدی، انواع جدیدی از پلاستیک ساخته شدند و مردم شیفتۀ این مادۀ بی‌نهایت شگفت‌انگیز و انعطاف‌پذیر شدند که علم خلق کرده بود. اما در جنگ جهانی دوم بود که ضرورت واقعی پلاستیک روشن شد. با کمبود مواد طبیعی و تقاضای عظیم ناشی از جنگ، قابلیت پلاستیک برای تبدیل‌شدن به تقریباً همه‌چیز -با استفاده از «زغال‌سنگ، آب‌وهوا»، به‌تعبیر شیمیدان برجستۀ پلاستیک ویکتور یارزلی در سال ۱۹۴۱- باعث شد این اختراع به ماده‌ای حیاتی برای ماشین‌ نظامی کشور تبدیل شود. مقاله‌ای از مجلۀ پاپیولر مکانیکس در سال ۱۹۴۳ به توصیف ماسک سربازان، دستگاه نشانه‌گیری، چاشنی خمپاره و سقف اتاقک خلبان می‌پردازد که به‌تازگی از پلاستیک ساخته شده بودند. حتی گزارش شده بود که واحدهای نظامی به استفاده از شیپورهای پلاستیکی اقدام کرده‌اند.تولید پلاستیک آمریکا بین سال‌های ۱۹۳۹ و ۱۹۴۵ بیش از سه برابر شد و از ۹۷ هزار تن به ۳۷۱ هزار تن رسید. پس از جنگ جهانی نیز شرکت‌های بزرگ نفت و مواد شیمیایی بازار را بین خود تثبیت کردند. شرکت‌های دوپون، مونسانتو، موبیل و اکسان تأسیسات تولید پلاستیک خریداری کردند یا تأسیسات قبلی خود را توسعه دادند. این کار از لحاظ لجستیک منطقی بود: این شرکت‌ها از قبل مواد خام پلاستیک را به‌صورت فنول و نفتا، از فراورده‌های جنبی عملیات‌های نفتی ذخیره کرده بودند. آن‌ها با ایجاد محصولات پلاستیکی جدید -مثل اختراع استایروفوم در دهۀ ۱۹۴۰ توسط شرکت داو کمیکال یا اختراع ورقه‌های پلاستیکی برای استفاده در بسته‌بندی‌ که شرکت موبیل به نام خود ثبت کرده است- درواقع بازارهای جدیدی برای نفت و گاز خود خلق می‌کردند. پژوهشگری که برای دفتر ملی علوم استرالیا کار می‌کرد در سال ۱۹۸۸ در مقاله‌ای نوشت: «توسعۀ صنعت پتروشیمی شاید بزرگ‌ترین و تنها عامل کمک‌کننده به رشد صنعت پلاستیک است».طی چندین دهه رشد اقتصادی برق‌آسا پس از جنگ جهانی، پلاستیک افزایشی بی‌وقفه را شروع کرده بود که به‌زودی جای پنبه، شیشه و مقوا را به‌عنوان مادۀ برگزیده برای محصولات مصرفی می‌گرفت. پوشش‌های پلاستیکی نازک در اوایل دهۀ ۱۹۵۰ عرضه شدند و جای کاغذ و پارچه‌های محافظ کالاهای مصرفی و مورداستفاده در خشک‌شویی را گرفتند. شرکت دوپون گزارش داد که تا پایان دهه بیش از یک میلیارد ورقۀ پلاستیکی به خرده‌فروشان فروخته است. در همان حین، پلاستیک به شکل رنگ لاتکس و عایق پلی‌استایرن وارد میلیون‌ها خانه شده بود. خیلی زود، پلاستیک همه‌جا حضور یافت، حتی در فضای خارج از جو زمین. پرچمی که نیل آرمسترانگ در سال ۱۹۶۹ بر روی کرۀ ماه کاشت از نایلون ساخته شده بود. سال بعد، شرکت‌های کوکاکولا و پپسی شروع کردند به جایگزین‌کردن بطری‌های شیشه‌ای با بطری‌های پلاستیکیِ تولید شرکت‌های مونسانتو و استاندارد اویل. رولان بارت، فیلسوف فرانسوی، در سال ۱۹۷۲ نوشت: «سلسله‌مراتب ماده‌ها منسوخ شده است: یک مادۀ واحد جای همه را می‌گیرد».باز آلدرین کنار پرچم نایلونی آمریکا که در سال ۱۹۶۹ روی ماه کاشته شد. عکس: نیل آرمسترانگ، آسوشیتد پرس.اما کاری که پلاستیک کرد چیزی فراتر از گرفتن جای مواد موجود بود، که در غیر این صورت دنیا را تغییر نمی‌داد. ویژگی‌های منحصربه‌فرد پلاستیک -انعطاف‌پذیر ی، راحتی کار با آن و نیز سبکی و ارزانی به‌مراتب بیشتر از موادی که جایگزینشان شد- عملاً به گرایش اقتصاد جهانی به مصرف کالاهای دورریختنی شتاب بخشید. ویکتور لیبو، اقتصاددان سرشناس، در سال ۱۹۵۵ نوشت: «اقتصادِ فوق‌العاده مولد ما مستلزم آن است که شیوۀ زندگی‌مان را بر مصرف استوار کنیم. ما به کالاهایی نیاز داریم که با سرعتی فزاینده مصرف می‌شوند، تمام می‌شوند، فرسوده می‌شوند، جایگزین می‌شوند و دور ریخته شوند».پلاستیک کاتالیزوری عالی برای این تغییر بنیادین شد، فقط به‌خاطر اینکه بسیار ارزان و دور ریختنش راحت بود. درست یک سال قبل، در سال ۱۹۵۴، وقتی لوید استوفر، از مجلۀ تخصصی مادرن پلاستیکس، در اجلاسی گفت «آیندۀ پلاستیک در سطل زباله جای دارد»، مطبوعات او را مسخره کردند. او در سال ۱۹۶۳ نیز در همان اجلاس حضور یافت و درحالی‌که حرفش ثابت شده بود باافتخار گفت: «اکنون سطل‌های زباله، محل‌های دپو آشغال و کوره‌های زباله‌سوزی را به معنای واقعی کلمه با میلیاردها بطری پلاستیکی، لیوان پلاستیکی، لولۀ پلاستیکی، بسته‌بندی حبابی و نازک، کیسه‌های پلاستیکی و بسته‌بندی‌های ورقه‌ای پر می‌کنید. حالا آن روز فرخنده فرا رسیده که دیگر هیچ‌کس بستۀ پلاستیکی را شایستۀ دور ریختن نداند».پلاستیک مترادف شد با سود. یکی از پژوهشگران میدوِست ریسرچ اینستیتوت، از شرکت‌های تحقیقات مهندسی، در سال ۱۹۶۹ نوشت: «درواقع انگیزۀ قدرتمندی که در پس توسعۀ بازار ظروف دورریختنی نهفته این است که به‌ازای حذف هر بطریِ پس‌گرفتنی از بازار، ۲۰ بطری یک‌بارمصرف به فروش می‌رسد». در سال ۱۹۶۵، انجمن صنفی صنعت پلاستیک گزارش داد که پلاستیک ۱۳ سال پی‌درپی رکورد رشد را زده است.اما پلاستیک از طرفی نیز مترادف با زباله بود. در آمریکا، نرخ بازگشت بسته‌بندی‌های قابل‌استفادۀ مجدد مانند بطری‌های شیشه‌ای پیش از سال ۱۹۵۰ نزدیک به ۹۶ درصد بود. اما این نرخ تا دهۀ ۱۹۷۰ درمورد همۀ ظروف پس‌دادنی به زیر ۵ درصد سقوط کرده بود. یک‌بارمصرف بودن ظروف به این معنی بود که اجناس بی‌شماری که تعدادشان پیش‌تر قابل‌تصور نبود کم‌کم در گورستان‌های زباله تلنبار می‌شدند. رالف الیاسن، مشاور علمی کاخ سفید، در اجلاس سازمان حفاظت از محیط‌زیست در سال ۱۹۶۹ با موضوع معضل فزایندۀ زباله‌ها ادعا کرد: «هزینه‌های اجتماعی جمع‌آوری، پردازش و دفع این اجناس تجزیه‌ناپذیر گزاف است».به‌دنبال این موضوع، نوعی واکنش علیه فرهنگ استفاده از اجناس دورریختنی به‌طورکلی، و پلاستیک به‌طور اختصاصی، شبیه آنچه امروزه می‌بینیم شکل گرفت. نیویورک تایمز در سال ۱۹۶۹ گزارش کرد که «بهمنی از زباله و مشکلات دفع زباله اطراف کلان‌شهرهای کشور در حال شکل‌گیری است که وضعیت بحرانی قریب‌الوقوع آن می‌تواند با بحران‌های فعلی آب و هوایی برابری کند» و مشکل زباله‌ها را تا ردۀ مسائل زیست‌محیطی روز بالا ببرد. در سال ۱۹۷۰، دو ماه پیش از نخستین جشن «روز زمین» نیکسون، رئیس‌جمهور آمریکا، اظهار تأسف کرد به‌خاطر رواج «روش‌های جدید بسته‌بندی با استفاده از موادی که تجزیه نمی‌شوند» و شکایت کرد از اینکه «ما اغلب چیزی را که یک نسل پیش‌ازاین ذخیره کرده‌ایم دور می‌ریزیم». در سال ۱۹۷۱ شهر نیویورک برای بطری‌های پلاستیکی مالیات وضع کرد، در سال ۱۹۷۳ کنگرۀ آمریکا قانون ممنوعیت همۀ ظروف یک‌بارمصرف را به شور گذاشت و در سال ۱۹۷۷ ایالت هاوایی بطری‌های پلاستیکی را کلاً ممنوع کرد. نبردی علیه پلاستیک به راه افتاده بود و در آن برهه به نظر می‌رسید می‌توان پیروز این میدان شد.از همان ابتدا، صنعت پلاستیک به‌شدت با همۀ قوانین پیشنهادی مبارزه کرد. دادگاه عالی ایالتی قانون مالیات بر بطریِ شهر نیویورک را، در همان سالی که وضع شد، در پی دادخواهی انجمن صنعت پلاستیک که مدعی بودند رفتاری غیرعادلانه است، لغو کرد؛ قانون ممنوعیت بطری‌های پلاستیکی در هاوایی در سال ۱۹۷۹ به‌دنبال دادخواهی مشابهی از طرف یک شرکت فروش نوشیدنی در یک دادگاه منطقه‌ای لغو شد؛ بحث ممنوعیت ظروف یک‌بارمصرف در کنگره نیز پس از آنکه لابیگران ادعا کردند این کار به مشاغل تولیدی آسیب خواهد زد به سرانجام نرسید.ائتلافی نه‌چندان قوی از شرکت‌های فعال در زمینۀ نفت و مواد شیمیایی، در کنار تولیدکننده‌های نوشیدنی و بسته‌بندی، نوعی استراتژی دوبخشی در پیش گرفتند که توانست برای یک نسل در کاهش احساسات ضدپلاستیکی موفق عمل کند. در بخش اول این استراتژی مسئولیت زباله‌ها از شرکت‌ها به مصرف‌کنندگان منتقل شد. شرکت‌های مروّج بسته‌بندی‌های یک‌بارمصرف، که در این میان میلیون‌ها بستۀ پلاستیکی ساخته بودند، مدعی شدند به‌جای سرزنش آن‌ها باید افراد وظیفه‌نشناس را مشکل واقعی بدانیم. نمونۀ بارز این استدلال را در سال ۱۹۶۵ در سرمقالۀ یکی از مجلات آمریکایی صنعت بسته‌بندی با تیتر «تفنگ آدم نمی‌کشد» می‌بینیم که به‌جای تولیدکنندگان به سرزنش «آشغال‌بریزهایی که با طبیعت ما بدرفتاری می‌کنند» می‌پردازد.شرکت‌های درگیر با پلاستیک و دیگر بسته‌بندی‌های دورریختنی برای کمک به جاانداختن این پیام به تأمین مالی گروه‌های غیرانتفاعی مشغول شدند که مسئولیت مصرف‌کنندگان را در افزایش آشغال پررنگ نشان می‌دادند. یکی از این گروه‌ها با نام «آمریکا را زیبا نگه داریم»۳ (به‌اختصار کی‌ای‌بی) که در سال ۱۹۵۳ تأسیس شد و از طرف شرکت‌هایی مثل کوکاکولا، پپسی، داو کمیکال و موبیل حمایت مالی می‌شد، صدها آگهی تبلیغاتی به نمایش گذاشت. مثلاً شعار پویش این گروه در روز زمین ۱۹۷۱ این بود: «افراد آلودگی را شروع می‌کنند، اما نمی‌توانند متوقفش کنند». این سازمان همچنین گرو‌ه‌های مدنی و اجتماعی محلی را برای سامان‌دهی پاک‌سازی‌ها و رسیدگی به معضل زباله‌ها که «رسوایی ملی» خوانده می‌شد به کار گرفت.این کار مزیت‌هایی داشت، اما در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ نگرانی درمورد وابستگی‌های گروه کی‌ای‌بی به صنایع گروه‌های طرفدار محیط‌زیست، مانند سییِرا کلاب و آیزاک والتون لیگ، همچنین سازمان حفاظت از محیط‌زیست آمریکا را مجبور کرد دیگر به این گروه مشاوره ندهند. در سال ۱۹۷۶، روزنامه‌ها گزارش کردند که راسل ترین، رئيس سازمان حفاظت از محیط‌زیست آمریکا، یادداشتی اعتراض‌آمیز منتشر کرده است که در آن ادعا می‌شود حامیان صنفیِ گروه کی‌ای‌بی در راستای تضعیف قوانین ضدآلودگی تلاش می‌کنند.معرفی آشغال به‌عنوان نوعی کوتاهی شخصی تجربه‌ای بسیار موفق بود. در سال ۱۹۸۸، عکس مارگارت تاچر، درحالی‌که در پارک سنت جروم جلوی دوربین آشغال جمع‌ می‌کند، نگرش عمومی آن زمان را به‌خوبی منعکس می‌کند. او به خبرنگاران گفت: «این تقصیر دولت نیست، بلکه تقصیر افرادی است که دانسته و از روی بی‌ملاحظگی آشغال می‌ریزند». واضح بود که او در این کیفرخواست کسانی را که در همان ابتدای کار پلاستیک تولید می‌کنند یا می‌فروشند از قلم انداخته است.زباله‌های پلاستیکی که در ساحل جزیرۀ کریسمس آیلند استرالیا جمع شده است. عکس: دانیلا درشِرل، گتی‌ایمیجز.بخش دوم استراتژی صنایع برای کاهش نگرانی عمومی دربارۀ آلودگی عبارت بود از پنهان کردن اهمیت موضوع پشت ایده‌ای نسبتاً نو به نام بازیافت خانگی. در دهۀ ۱۹۷۰، گروه‌های طرفدار محیط‌زیست و سازمان حفاظت از محیط‌زیست در حال بررسی این ایدۀ جدید بودند که به‌منظور حل مشکل زباله‌های فزایندۀ مصرف‌کنندگان می‌توان بازیافت- مفهومی آشنا در نمونه‌های بزرگی مثل خودروها، ماشین‌آلات و ضایعات فلزی - را تا سطح جوامع کوچک‌تر گسترش داد.صنایع بسته‌بندی و نوشیدنی به‌سرعت این باور را جا انداختند که بازیافت می‌تواند محصولاتشان را از گورستان‌های زباله دور نگه دارد. شرکت کوکاکولا در سال ۱۹۷۱، پیش از رایج‌شدن بطری‌های پلاستیکی، بخشی از نخستین انبارهای دنیا برای بازیافت زباله‌های خانگی مانند شیشه و آلومینیوم را در نیویورک تأمین مالی کرد.صنعت پلاستیک نیز مشی مشابهی در پیش گرفت و ادعاهای بزرگی دربارۀ قابلیت‌های بازیافت محصولاتش مطرح کرد. در سال ۱۹۸۸، انجمن صنفی صنعت پلاستیک «شورای راهکارهای مدیریت پسماند جامد» را با هدف ترویج بازیافت پلاستیک در شهرها تأسیس کرد، با این ادعا که می‌توان با راهکارهای این شورا ۲۵ درصد از بطری‌های پلاستیکی را تا سال ۱۹۹۵ بازیافت کرد. در سال ۱۹۸۹، شرکت‌های آموکو (استاندارد اویل سابق)، موبیل و داو شرکت ملی بازیافت پلی‌استایرن را تشکیل دادند که او نیز مدعی بود تا ۱۹۹۵ به همان هدف ۲۵درصدی خواهد رسید اما درمورد بسته‌بندی مواد غذایی. (در آن زمان شرکت موبیل تبلیغی در مجلۀ تایم منتشر کرد که ادعا داشت بسته‌بندی‌های پلی‌استایرنِ مواد غذایی در بحران زباله قربانی و بلاگردان‌اند نه مشکل و راه‌حل این بحران «بازیافت بیشتر» است). در سال ۱۹۹۰ نیز گروه صنفی دیگری، شورای صنایع پلاستیک آمریکا، مدعی بود که تا سال ۲۰۰۰ پلاستیک «بیشترین مادۀ بازیافت‌شده» خواهد بود.مشکل چنین پیش‌بینی‌های نویدبخشی این بود که پلاستیک یکی از بدترین مواد برای بازیافت است. شیشه، فولاد و آلومینیوم را می‌توان تقریباً بی‌شمار بار ذوب کرد، تغییر شکل داد و با آن‌ها با همان کیفیت اولیه محصول جدید ساخت. اما پلاستیک با هر بار بازیافت تا حد معتنابهی از کیفیت می‌افتد. پس از بازیافت بطری پلاستیکی نمی‌توان از آن بطری دیگری با همان کیفیت اولیه ساخت. پلاستیک بازیافتی تبدیل می‌شود به نخ لباس یا تختۀ مبل و سپس می‌توان از آن برای پرکردن جاده یا به‌عنوان عایق پلاستیکی استفاده کرد و پس‌ازاین مرحله دیگر بازیافت‌پذیر نخواهد بود. هر مرحله از بازیافت پلاستیک در اصل راهی یک‌طرفه به‌سوی گورستان زباله یا اقیانوس است. رابرت هام، از مهندسان دانشگاه ویسکانسین، در سال ۱۹۹۲ با اشاره به محدودیت چیزهایی که می‌توان از محصولات مصرفی پلاستیکی ساخت، گفت: «آیندۀ بازیافت پلاستیک هنوز هم معمایی سربسته است».برای شرکت‌هایی که به بازیافت مواد پرسودتری، مانند آلومینیوم، مشغول بودند، بازیافت پلاستیک جذابیت تجاری اندکی داشت. در دهۀ ۱۹۸۰، وقتی معلوم شد بازیافت پلاستیک به صنعتی پررونق تبدیل نخواهد شد، بخش دولتی وارد عمل شد. بخش عمدۀ هزینه‌های بازیافت از طرف دولت تأمین شد و پلاستیک‌ها با کامیون‌های حمل زبالۀ خانگی به بیرون کشیده شدند، درحالی‌که صنعت پلاستیک اجناس بیشتر و بیشتری به جامعه تزریق می‌کرد. پُل بی هنری، عضو کنگرۀ آمریکا، در سال ۱۹۹۲ در جلسۀ بررسی بازیافت ظروف گفت که صنایع پلاستیک «ادعا می‌کنند که مدافع بزرگ بازیافتند» درحالی‌که «برنامه‌های بازیافت زباله‌های کنار خیابان تقریباً همگی به یارانه‌های دولتی متکی‌اند». به عبارت دیگر، دولت گرفتار هزینه‌های دست‌وپاگیری شد که ادعاهای قبلی و اغراق‌آمیز این صنعت به بار آورده بود. عموم مردم نیز از اینکه کسی آشغال‌هایشان را جمع می‌کرد خرسند بودند. تا امروز، برخی کنشگران محیط‌زیست به کامیون زبالۀ خانگی «بازیافت امیدوارانه»۴ و سطل‌های بازیافت را «جعبۀ جادویی» می‌نامند که احساس گناه مردم را تسکین می‌دهد، بی‌آنکه واقعاً کمک چندانی کرده باشد.در این میان، تولید جهانی پلاستیک رشد پرشتابی داشته و از حدود ۱۶۰ میلیون تن در سال ۱۹۹۵ امروز به ۳۴۰ میلیون تن رسیده است. اما نرخ بازیافت هنوز هم به‌طور وحشتناکی پایین است: هر سال کمتر از ۱۰ درصد همۀ پلاستیک‌های آمریکا بازیافت می‌شود. حتی اگر نرخ بازیافت به‌طور معجزه‌آسا بالا می‌رفت، می‌توانستیم فقط تعداد محدودی کالا از پلاستیک‌های بازیافت‌شده بسازیم، پس همیشه تقاضای بیشتری برای پلاستیک جدید خواهیم داشت. رونالد گایر، بوم‌شناس صنعتی دانشگاه کالیفرنیا، که گزارش ۲۰۱۷ او با عنوان «تولید، مصرف و سرنوشت همۀ پلاستیک‌های ساخته‌شده تاکنون»۵ بین سیاست‌گذاران آمریکا و اروپا مرجعی تحول‌ساز شده است، به من گفت: «روزبه‌روز بیشتر متقاعد می‌شوم که بازیافت تأثیری در کاهش حجم پلاستیک‌های دنیا ندارد».هرچند اشتیاق عمومی به راه‌اندازی پویش‌های ضدپلاستیک تا حدی از این تلقی ناشی می‌شود که مشکل پلاستیک ساده‌تر و حل‌شدنی‌تر از مشکل تغییرات اقلیمی است، ارتباط این دو مسئله با یکدیگر نزدیک‌تر از چیزی است که بیشتر مردم تصور می‌کنند. هفت مورد از ۱۰ تولیدکنندۀ عمدۀ پلاستیک شرکت‌های فعال در زمینۀ نفت و گاز طبیعی‌اند؛ تاوقتی‌که این شرکت‌ها سوخت فسیلی استخراج می‌کنند، انگیزۀ بزرگی برای ساخت پلاستیک خواهند داشت. گزارش ۲۰۱۶ مجمع جهانی اقتصاد پیش‌بینی کرد که تا سال ۲۰۵۰، ۲۰ درصد از همۀ نفت‌های استخراجی در سراسر دنیا در ساخت پلاستیک مصرف خواهد شد. یوهانا کرام و مارتین واگنر اخیراً در مقاله‌ای نوشتند: «درنهایت، آلودگی پلاستیکی بخش مشهود و ملموسی از تغییرات اقلیمیِ ساختۀ دست بشر شده است».پارادکس پلاستیک یا دست‌کم دغدغۀ کنونی ما درمورد پلاستیک به این صورت است:‌ با اطلاع از حجم مشکل تصمیم گرفتیم اقدامی انجام دهیم، اما هرچه بیشتر آن را پس زدیم، بیشتر خودش را مشکلی بی‌حدومرز و رام‌نشدنی نشان داد، مانند همۀ مسائل زیست‌محیطی دیگری که نتوانسته‌ایم حلشان کنیم. و در این میان به موانع یکسانی برمی‌خوریم: کسب‌وکارهای مقررات‌ناپذیر، دنیای جهانی‌شده و سبک زندگی ناپایدار خود ما.و مردم همچنان می‌خواهند با پلاستیک مقابله کنند. باید هم بخواهند. برخلاف همۀ ناملایمت‌ها، شاید جنبش ضدپلاستیک موفق‌ترین پویش جهانی زیست‌محیطی باشد که از بدو قرن حاضر تاکنون شکل گرفته است. اگر دولت‌ها به تعهداتشان پایبند باشند و جنبشْ شتاب خود را حفظ کند، اثربخش خواهد بود. استیو زینگر، تحلیل‌گر شرکت آمریکایی وود مکنزی، به من گفت: «کار بزرگی است. به‌خصوص امسال احساسات ضدپلاستیکی مصرف‌کنندگان شدیدتر شده است. شرکت‌ها مجبور خواهند شد الگوهای کسب‌وکار خود را با واقعیت‌های جدید ممنوعیت‌های پلاستیکی سازگار کنند». او همچنین گفت که تولیدکنندگان نفت با افت تقاضا مواجه خواهند شد.این همان روی مثبت پارادوکس پلاستیک است. اگر پلاستیک نمونۀ کوچک همۀ مشکلات زیست‌محیطی ماست، آنگاه طبق همین منطق، راهکارهایش نیز نمونه خواهد بود. در همین چند سال، شواهد علمی دربارۀ آسیب‌های زیست‌محیطی ناشی از پلاستیک مردم را به نظم و ساماندهی بیشتر ترغیب کرده، دولت‌ها را به اعمال مقررات واداشته و حتی توجه شرکت‌های بزرگ سوخت‌های فسیلی را نیز جلب کرده است. در سوپرمارکت‌ها خریدکنندگان کمتر درخواست بسته‌بندی کردند و در عرض یک سال شرکت نفت و گاز بی‌پی پیش‌بینی کرد که تا سال ۲۰۴۰ تولید نفت این صنعت روزانه ۲ میلیون بشکه کاهش خواهد یافت. دغدغۀ ما دربارۀ پلاستیک به رسمیت شناخته شده است. در نبرد بزرگ‌ترِ تغییرات اقلیمی، واکنش علیه پلاستیک ممکن است پیروزی کوچک اما نیروبخش و الگویی برای اقدامات آتی باشد.این یعنی باید بپذیریم که مشکلات چقدر باهم مرتبط‌اند: باید بدانیم که پلاستیک مشکلی مجزا نیست که بتوانیم از زندگی‌مان دورش کنیم، بلکه مشهودترین محصول مصرف افسارگسیختۀ ما در نیم‌قرن گذشته است. این چالش هرچند بسیار بزرگ و بی‌حدومرز است، وقتی پای صحبت‌ ریچارد تامسون نشستم، اقیانوس‌شناسی که اصطلاح میکروپلاستیک را ابداع کرد، او را خوش‌بین دیدم. گفت: «در ۳۰ سال گذشته، هیچ‌وقت این اندازه همگرایی بین دانشمندان، دنیای کسب‌وکار و دولت وجود نداشت. فرصتی واقعی برای حل این معضل پدید آمده است».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را استفن بورانی نوشته است و در تاریخ ۱۳ نوامبر ۲۰۱۸ با عنوان «The plastic backlash :what's behind our sudden rage - and will it make a difference» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «بطری خالی‌ را در سطل انداختید؟ واقعاً «هیچ» کاری برای محیط‌زیست نکردید» و ترجمۀ مجتبی هاتف ترجمه و منتشر کرده است.•• استفن بورانی (Stephen Buranyi) روزنامه‌نگار و نویسنده‌ای در زمینهٔ علم و پزشکی است که در لندن زندگی می‌کند. او تحصیلات خود را در ایمنی‌شناسی به پایان برده است و سابقاً به تحقیقات زیست‌شناختی در این زمینه مشغول بوده است.[۱] scourge[۲] Bakelite[۳] Keep America Beautiful[۴] wish-cycling: افراد معمولاً زباله‌ها را در سطل‌های بازیافت می‌اندازند به امید آنکه کسی به نحوی آن‌ها را بازیافت خواهد کرد. بیل کیگان، رئیس یک شرکت بازیافت در شهر شاکپی ایالت مینه‌سوتا، این اصطلاح را برای اشاره به چنین حالتی ابداع کرد [مترجم].[۵] Geyer, Roland, Jenna R. Jambeck, and Kara Lavender Law. "Production, use, and fate of all plastics ever made." Science advances 3.7 (2017): e1700782. ]]> استفن بورانی اقتصادوجامعه Tue, 15 Oct 2019 04:53:47 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9553/ هیکیکوموری‌ها: آدم‌هایی که سال‌ها از اتاق خوابشان بیرون نمی‌آیند http://tarjomaan.com/neveshtar/9552/ اما یانگ، ایان — هیکیکوموری اصطلاحی ژاپنی برای توصیف آدم‌هایی است که در خانه‌‌شان یا حتی فقط در اتاق خوابشان پنهان می‌شوند و برای ماه‌ها یا سال‌ها، به جز خانواده، از تمام آدم‌های دیگر جدا می‌افتند. این پدیده توجه عمومی را به خود جلب کرده است و در سال‌های اخیر مقاله‌های زیادی دربارۀ آن در رسانه‌های جریان غالب در ژاپن و دیگر کشورها نوشته شده است، اما عجیب است که روانشناسان درک کاملی از این افراد ندارند.اگرچه این حالت اولین‌بار در ژاپن توصیف شد، تا به حال نمونه‌هایی از هیکیکوموری در کشورهای اقصا نقاط جهان مثل عمان، هند، آمریکا و برزیل گزارش شده است. هیچ‌کس نمی‌داند چه تعداد هیکیکوموری وجود دارد (این واژه هم برای چنین حالت روانی‌ای به کار می‌رود و هم برای آدم‌هایی که آن را دارند)، اما پیمایش‌ها می‌گویند ۱.۷۹ درصد از ژاپنی‌های ۱۵ تا ۳۹ ساله واجد چنین خصوصیاتی هستند. با وجود این، اگرچه فرضیاتی دربارۀ عوامل ریسکِ مربوط به این بیماری ارائه شده است، اما این عوامل تا حد زیادی براساس گزارش‌هایی مربوط به چند نمونۀ محدود است، و تحقیقاتی که کل این جمعیت را دربربگیرد، کافی نیست. مطالعه‌ای جدید که در ژورنال مرزهای روان‌پزشکی۱ چاپ شده است، بخشی از این خلأ دانش را پر می‌کند.رزلاین یانگ و کیوکو نامورا، دو محقق گروه سلامت عمومی در دانشکدۀ عالی پزشکی در دانشگاه آتیکا در ژاپن، داده‌های پیمایشی از ۳۲۸۷ زن و مرد ۱۵ تا ۳۹ سالۀ شرکت‌کننده در پیمایش را تحلیل کردند که به طور تصادفی از ۲۰۰ منطقۀ شهری و حومۀ شهری متفاوت در سرتاسر ژاپن انتخاب شده بودند و نمونه‌ای از جامعۀ ژاپن بودند.شرکت‌کنندگان به سؤالاتی در این‌باره جواب دادند که چند وقت یک بار از خانه‌هایشان بیرون می‌آیند (و برای آن‌هایی که بیرون نمی‌آمدند، چه مدت بود که داخل خانه مانده بودند). محققان هیکیکوموری را هر فردی در نظر گرفتند که حداقل در شش ماه گذشته هرگز از خانه‌اش بیرون نیامده یا به‌ندرت بیرون آمده باشد، مگر اینکه فرد دلیلی منطقی برای ماندن در خانه داشته باشد، مثل اینکه باردار باشد، درگیر کار خانه باشد (بله،‌ واقعاً)، خانه‌دار باشد، یا بیماری اسکیزوفرنی داشته باشد. پاسخگویان به سؤالات جمعیت‌شناختی و سؤالاتی دربارۀ سلامت روانی خود نیز جواب دادند.گفته‌اند که هیکیکوموری در درجۀ اول پدیده‌ای شهری است. اما این چیزی نبود که یونگ و نومورا دریافتند. براساس داده‌های پیمایش، هیکیکوموری‌ها ممکن است در روستا یا در شهرهای بزرگ زندگی کنند. همچنین تصور می‌شد این موقعیت در بین مردان شایع‌تر باشد. این مطالعه اولین شواهد از میزان شیوع بیماری را فراهم می‌کند که تأییدکنندۀ این فرضیه است. با این حال، ۲۰ نفر از ۵۸ هیکیکوموری، زن بودند.یانگ و نامورا هیچ رابطه‌ای بین منطقۀ کشور، تعداد اعضای خانواده یا طبقۀ اجتماعی پیدا نکردند. اما یک متغیر جمعیت‌شناختی محلی تقویت‌کنندۀ این موقعیت بود: زندگی در ناحیه‌ای که با کسب‌وکارها و مغازه‌ها پر شده باشد. محققان دریافتند هر چه منطقه‌ای فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی بیشتری عرضه کند، درصد هیکیکوموری‌ها کمتر است. محققان می‌گویند این نوع محله‌ها می‌توانند «آدم‌ها و فرهنگ‌های متنوع و حق انتخاب‌های بیشتری برای فعالیت در فضای باز ارائه دهند و فرصت‌های شغلی بیشتری داشته باشند. مطالعات بعدی باید مشخص کنند که آیا این عوامل با هیکیکوموری ارتباط دارند یا خیر».در این نمونه، احتمال بیشتری وجود داشت که هیکیکوموری‌ها سابقۀ درمان‌ روانی داشته، ترک تحصیل کرده یا گرایش به خشونت علیه خودشان (مثلاً خودآزاری) و نه دیگران داشته باشند. چنین افرادی، بیشتر از اینکه به عضوی از خانواده که با آن‌ها زندگی می‌کند آسیب برسانند، محتمل‌تر بود که ظرف و ظروف را پرت کنند یا به دیوار مشت بکوبند. قوی‌ترین عاملْ میزان بالای مشکلات میان‌فردی بود که با میزان توافق با جملاتی مثل «از احتمال رویارویی با افرادی که می‌شناسم مضطربم»، «نگرانم که دیگران چه فکرهایی ممکن است درباره‌ام بکنند» و «نمی‌توانم خودم را در گروه‌ها جا بدهم» سنجیده شد.یانگ و نامورا می‌نویسند:این اضطراب‌ها شاید با نوعی حس تحقیر در ارتباط باشند که نشان می‌دهد این افراد می‌ترسند در موقعیت کنونی‌شان دیده شوند... برخلاف اضطراب‌هایی که در هراس‌های اجتماعی یا دلواپسی‌های اجتماعی عمومی دیده می‌شوند... یافته‌های ما دربارۀ ارتباط بین هیکیکوموری‌ها و مشکلات میان‌فردی حکایت از این دارد که هیکیکوموری‌ها از آدم‌ها و اجتماعی که می‌شناسند می‌ترسند.اگر چنین اضطراب‌هایی مردم را درون خانه‌هایشان نگه می‌دارد، چه چیز در وهلۀ اول تشویقشان می‌کند که پا پس بکشند؟ یک جواب می‌تواند مدرسه‌هراسی باشد. این پیمایش فاش کرد احتمال بیشتری دارد هیکیکوموری‌ها ترک تحصیل کنند. ظاهرا گذار از دبیرستان به دانشگاه به طور ویژه برای آن‌ها سخت است.همۀ این‌ها حاکی از یک مسیر احتمالی برای درمان هستند؛‌ حداقل یافتن راه‌هایی برای نگه داشتن جوانان در سیستم آموزشی، شاید ریسک را کاهش دهد: «با ارزیابی دقیق ترس‌هایی که احتمالاً چنین افرادی دارند، داده‌هایمان این احتمال را می‌دهند که بهبود مهارت‌های ارتباطی و مدیریت انتظارات ممکن است برای مبارزه با هیکیکوموری مفید باشد». محققان اشاره می‌کنند که این استراتژی در اصل از قبل امتحان شده و با موفقیت‌هایی همراه بوده است. این استراتژی نقطۀ قوتی دارد و آن این است که در کمال تعجب، هیکیکوموری‌ها معمولاً تنها زندگی نمی‌کنند. علیرغم تنهایی، اکثرشان با دو تا چهار عضو دیگر خانواده در یک خانه زندگی می‌کنند،‌ پس به نوعی جامعه و مکانی برای شروع دسترسی دارند.اما چالش‌های مهمی وجود دارد: داده‌ها نشان داده است که نسبت بسیار زیادی -۳۷.۹ درصد- از هیکیکوموری‌ها در گذشته سابقه‌ای از درمان روانی داشته‌اند. محققان اضافه کرده‌اند: «نسبت بالای هیکیکوموری‌هایی که به دارو وابسته هستند نیز هشدار‌دهنده است». بعضی از پاسخگویان می‌گفتند که مرتب چیزهای بی‌معنی را بررسی می‌کنند یا یک کار را بارها و بارها تکرار می‌کنند. افسردگی بالینی، اسکیزوفرنی و افکار و تلاش‌هایی برای خودکشی در این گروه بسیار رایج است.اینکه چطور تمام این عوامل به عنوان دلایل و احتمالاً نتایج هیکیکوموری با هم در ارتباط هستند، اصلاً مشخص نیست. اما یک نکته واضح است: هیکیکوموری‌ها به‌شدت از درد خودشان آگاه هستند. احتمال دارد احساس گناه شدیدی کنند که خانواده‌شان را در معرض عادت‌های عجیب خود قرار داده‌اند و همزمان، گزارش دهند که از شیوه‌های حبس خودشان در خانه احساس خفگی می‌کنند. همانطور که محققان تأکید می‌کنند، کاملاً مشخص است که مطالعات بیشتری لازم است. بااین‌همه، این کار جدید سرنخ‌های خوبی برای راه‌های تحقیقاتی مفید فراهم می‌کند و مثل دعوتی به عمل است. محققان نتیجه می‌گیرند: «شرایط هیکیکوموری‌ها مستلزم مداخلۀ فعال به جای نگرش منفعلانه‌ای است که این مسئله را صرفاً نوعی انتخاب سبک زندگی می‌داند».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اما یانگ نوشته است و در تاریخ ۱۶ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «How can we help the hikikomori to leave their rooms» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «هیکیکوموری‌ها: آدم‌هایی که سال‌ها از اتاق خوابشان بیرون نمی‌آیند» و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• اما یانگ (Emma Young) عضو انجمن روان‌شناسی بریتانیا و نویسنده و روزنامه‌نگار است. نوشته‌های او در گاردین، نیوساینتیست و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است. یانگ داستان‌نویس نیز هست و آخرین رمانش او، خودم و من (She, Myself and I) نام دارد.[۱] Frontiers in Psychiatry ]]> اما یانگ اقتصادوجامعه Mon, 14 Oct 2019 05:28:11 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9552/ چرا بچه‌دار نشدن مُد شده است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9551/ فرانک فوردی، اسپایکد — فرق است بین کسی که تصمیم می‌گیرد بچه نیاورد، و کسی که این دیدگاه را می‌پذیرد که مادری و بچه به دنیا آوردن ذاتاً ایراد دارد.آدم‌ها همیشه دربارۀ بچه‌دار شدن و تعداد بچه‌هایشان تصمیم می‌گرفته‌اند. این‌جور مسائل تصمیم‌هایی شخصی بوده‌اند، نه بیانیه‌ای دربارۀ اهمیت و معنای اخلاقیِ آوردن بچه‌های جدید به دنیا. ولی امروزه قشر مهمی از جامعه، تصمیمشان برای بچه‌دار نشدن را مثل یک نظر سیاسی قاب‌بندی و ارائه می‌کنند. حالا نوعی ایدئولوژی انسان‌گریز به وجود آمده است که خصومت با آن‌هایی را که تصمیم می‌گیرند بچه بیاورند ترویج می‌کند، و در کنارش میل روزافزونی وجود دارد که تصویری منفی از مادری ترسیم شود.ایدئولوژی ضدِ زادوولد به دو شیوه ترویج می‌شود. این دو شیوه از هم متمایز اما اغلب به هم مربوطند. اول آنکه ادعا می‌شود فرزندآوری و فرزندپروری اساساً تجربه‌هایی منفی‌اند که باید به کسی که می‌خواهد دست به آن بزند هشدار سلامت داد. دوم آنکه استدلال می‌شود بچه داشتن، غیرمسئولانه است چون بچه‌های جدید تهدیدی علیه محیط‌زیست هستند. و گویا این ایدئولوژی اثرگذار هم شده است: ارقام جدید نگران‌کننده‌ای که دفتر آمار ملی انگلستان منتشر می‌کند نشان می‌دهند که نرخ زاد و ولد در انگلستان و ولز به کمترین مقدار خود از سال ۱۹۳۸ تا امروز رسیده است. در سال ۲۰۱۸، به ازای هر هزار نفر ۱۱.۱ نوزاد زنده به دنیا آمده‌اند که رکورد پایین‌ترین نرخ را زده است.آیا مادری چیزی طبیعی است؟یکی از راه‌هایی که امروزه برای مشروعیت‌زُدایی از جایگاه اخلاقی مادری به کار می‌رود، ایده‌ای است که می‌گوید انتظارِ جامعه از زنان برای اینکه بچه داشته باشند، یک‌جور تحمیل غیرطبیعی و اجبارآور است. این روایت آنچه را گاهی «ناچاری مادرانه»۱ می‌نامند زیر سؤال می‌برد و اعلام می‌کند که مادری برای زنان نقشی طبیعی نیست. تریز شکتر در متنی که دربارۀ فیلمش به نام «زندگی به‌اصطلاخ خودخواهانۀ من»۲ نوشته است، می‌گوید علاقه داشت یک واقعه‌نگاری بکند از «اوج‌گیری جمعِ روزافزونی از زنانی که بچه نمی‌خواهند و این شعار را قبول ندارند که مادرشدن مهم‌ترین (و طبیعی‌ترین) نقش زن است». فیلمِ «تابوشکن» شکتر علیه «ناچاری مادرانه» است:این فیلم صدای آن جمعی است که بنیادی‌ترین ایده‌های ما دربارۀ هویت زنانه را به چالش می‌کشند، از جمله یک دانشجوی نوزده‌ساله که مصمّم است لوله‌هایش را ببندد، زنی که تأسفش از مادرشدن را «افشا می‌کند»، بنیان‌گذاران یک جمعِ سالخورده از اقلیت‌های جنسی، و یک کنشگر حقوق تولیدمثل که درمان‌های باروری ناموفقش باعث شد زندگی‌اش متحول شود.شکتر می‌گوید هدفش به چالش کشیدن دنیایی است «که در آن زنانگی به فرزندپروری گره خورده است». فیلم او جمع‌بندی نکته‌های کلیدی‌ای است که فعالان ضد زادوولد مطرح می‌کنند. این فیلم می‌گوید که مادری ربط چندانی به هویت زن ندارد، و پشتیبان این ادعاست که تأسف از مادرشدن شایع است. در نهایت هم به تلویح از برتری اجتماع‌های بی‌بچه می‌گوید.روایت ضد زادوولد می‌خواهد مادری را همچون تله‌ای نامطلوب و ناخوشایند ترسیم کند. در سال‌های اخیر، مفسرّان فراوانی بوده‌اند که با توسل به عبارت «تأسف مادرانه»۳ روی این ایده دست گذاشته‌اند که بسیاری از مادران وانمود می‌کنند از زندگی‌شان راضی‌اند، اما در خفا تأسف می‌خورند که بچه‌دار شده‌اند. یک مقالۀ کانادایی با عنوان «من از بچه داشتن متأسفم» می‌گوید که این حس و حال روزبه‌روز مرسوم‌تر می‌شود. این مقاله توجه مخاطب را به یک گروه ۹ هزار نفرۀ فیسبوکی با همین عنوان «من از بچه داشتن متأسفم» جلب می‌کند. مؤلف مقاله خوشحال است که تابوی «تأسف پدر و مادرها» بالاخره شکسته می‌شود. اخیراً همه، از بی‌بی‌سی («۱۰۰ زن ۲۰۱۶: والدینی که از بچه داشتن متأسفند») تا مری کلر («درون جنبش روزافزون زنانی که آرزو می‌کنند کاش هرگز بچه‌دار نشده بودند») تا تودیز پرنت («تأسف از مادری: با زندگی‌ام چه کرده‌ام؟») این تابو را پیش چشم عموم مردم آورده‌اند.برخی اصرار دارند که تأسف مادرانه شاید حتی شایع‌تر از آنی باشد که فکر می‌کنیم. به گفتۀ آن‌ها، زنان بسیار زیادی در سکوت از این عارضه رنج می‌برند و احساس می‌کنند که نمی‌توانند به کسی بگویند چه خطای بزرگی مرتکب شده‌اند. تیتر یک مقالۀ اعترافی اخیر در دیلی تلگراف به قلم یک مؤلف بی‌نام این بود: «من در خفا آرزو می‌کنم کاش هیچ‌وقت بچه‌دار نشده بودم». این مصداقی معمولی از آن روند است. مؤلف می‌نویسد از مخمصه‌ای که در آن گیر افتاده ناراضی است و از آن اوقاتی می‌گوید که «صدای آهسته‌ای در مغزم زمزمه می‌کند که اگر بچه نداشتم زندگی رؤیایی‌ام را می‌زیستم». او اضافه می‌کند: «به خاطر این رازی که در سینه دارم احساس می‌کنم خیلی تنهایم».همین کلمۀ «راز» غالباً به کار گرفته می‌شود، که بی‌تردید می‌خواهد بگوید تأسف مادرانه شایع‌تر از آنی است که تصور می‌کنیم. همچنین به‌کارگیری این واژه می‌خواهد نوعی مشوق هم باشد تا زنان بیشتری را ترغیب کند که داستانشان را با بقیه به اشتراک بگذارند. به همین خاطر، در انتهای مقالۀ اعترافی دیلی تلگراف، دبیران این عبارات را درج کرده‌اند: «آیا از بچه‌دار شدن تأسف می‌خورید؟ و آیا حاضرید به آن اعتراف کنید؟ به گفت‌وگوها در گروه فیسبوکی زنان تلگراف بپیوندید».ولی اگر تأسف مادرانه حقیقتاً یک راز است، رازِ خیلی آشکاری شده است. این روزها بحث دربارۀ تأسف مادرانه در سراسر دنیا بسیار رایج شده است. در سال ۲۰۰۹، روانکاو فرانسوی کورین می‌یر کتاب پرفروشش بی‌بچه: ۴۰ دلیل خوب برای مادر نبودن۴ را منتشر کرد. در سال ۲۰۱۶، بی‌بی‌سی می‌یر را در فهرست الهام‌بخش‌ترین ۱۰۰ زن دنیا جا داد. آلمان به طور خاص پذیرای مسألۀ تأسف مادرانه بوده است. کتاب سارا فیشر با عنوان دروغ شادی مادرانه۵ روایتی دلهره‌آور از آن وحشت‌هایی ارائه می‌کند که به گفتۀ او در پدیدۀ مادری پیش می‌آید. کتاب براندازی مادر۶ به قلم آلینا برونسکی و دنیز ویلک علیه آن ایده‌آل‌سازی سنتی از مادری در آلمان نوشته شده است. همین که هشتگ RegrettingMotherhood# (تأسف از مادری) در سال ۲۰۱۷ در آلمان ترند شد حاکی از آن است که این دغدغه حرف دل بخش‌هایی از آن جامعه است.در برخی موارد، منتقدان «نرمال‌سازی» مادری نه‌تنها خود را افشاگر رازی کثیف می‌دانند، بلکه پا را از این هم جلوتر گذاشته و فعالانه می‌کوشند به مادران کمک کنند تا از تصمیم‌هایشان فاصله بگیرند. اورنا دونات، مؤلف کتاب تأسف خوردن بر مادری۷ (۲۰۱۵) می‌گوید هدف اثرش کمک به مادرانی بود که «آرزو می‌کنند کاش مادری برای همیشه نیست و نابود می‌شد». پس لاجرم به این جمع‌بندی می‌رسیم که عموم نظرات مطرح‌شده دربارۀ تأسف مادرانه صرفاً در پی توصیف این پدیده نیست، بلکه دنبال بهنجار‌سازی آن است. از زاویۀ دید این ناظران امر بهنجارِ جدید همانا پیوند مادری با تأسف است، نه پیوند مادری با احساسات مثبت.بیگانگی با والد بودنبهنجار‌سازیِ «تأسف مادرانه» به یک روند گسترده‌تر گره خورده است که تولد و بزرگ کردن بچه‌ها را نوعی زحمت شاق می‌داند که بهتر است از آن اجتناب شود. یعنی اصل این ایده که بزرگسالان مسئولیت نسل‌های جوان‌تر را بر عهده بگیرند یک‌ عُرف تاریخ ‌مصرف‌گذشته به حساب می‌آید که با سبک ‌زندگی افراد سرشلوغ و موفق تعارض دارد.انصراف از والد شدنْ میلی است که تقصیرش غالباً به گردن دشواری‌های مالی می‌افتد. در اسپانیا و ایتالیا می‌گویند که پدیده‌ای که اصطلاحاً به آن «سندرم گهوارۀ خالی» می‌گویند، به‌خاطر تعهدات مالی و زمانی‌ای است که بچه‌دارشدن به دنبال می‌آورد. ولی این تبیین چندان موجه نیست، چون در بسیاری نقاط دنیا، بیگانگی امروزی با زاد و ولد در میان اقشار مرفه نیز به اندازۀ افراد کمتر بهره‌مند جدی است.در کرۀ جنوبی هم که پایین‌ترین نرخ زاد و ولد را در کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعۀ اقتصادی در منطقۀ آسیا اقیانوسیه دارد، صدای جنبش NoMarriage# (نه به ازدواج) بسیار بلند است. یک شبکۀ جدید به اسم ای‌ام‌آی‌اف («نخبگانِ بی‌تأهل، من دارم جلو می‌روم»۸) بازتابی از همین حس‌وحال است. جای تعجب ندارد که پیش‌بینی می‌شود امسال تعداد فوت‌شدگان در کرۀ جنوبی بیشتر از تعداد متولدین باشد.در چین، زوج‌هایی را که تصمیم می‌گیرند بچه‌دار نشوند غالباً دینک می‌نامند: «دو درآمد، بی‌بچه»۹. گزارش شده است تعداد زوج‌هایی که اعتقاد دارند بچه‌ها سبک‌ زندگی‌شان را محدود می‌کنند و بس، در چین رو به افزایش است. واژۀ بی‌خیال مترادف این دورنمای بی‌بچه شده است.در طول تاریخ، از زنان انتظار داشته‌اند که وقتی پا به بزرگسالی گذاشتند، مادری را بپذیرند و بچه به دنیا بیاورند. این انتظار هنوز رایج است. ولی هم‌اکنون نگاه منفی به مادری نیز به مصاف آمده است که می‌گوید بچه‌‌دار شدن، بلندپروازی‌های زن را عقیم می‌گذارد و کیفیت زندگی‌اش را می‌کاهد.غالباً می‌گویند که عامل بیگانگی جامعۀ قرن بیست‌ویکم با بچه داشتن، شوق زنان به استقلال بیشتر است. گاهی نیز اوج‌گیری روحیۀ ضد زادوولد را به نفوذ فمینیسم گره می‌زنند. این موارد شاید در تبلور حال‌وهوای ضد زادوولد نقش داشته باشند، ولی عوامل قدرتمندتر دیگری هم در کارند.یک اتفاق مهم آن است که نگاه به جنبه‌های فراوانی از وجود بشر از دریچۀ بیماری رایج شده است. خصوصاً نوعی از اجتماعی‌شدن بر جوان‌ها اِعمال می‌شود که آن‌ها را تشویق می‌کند مسائل و مشکلات وجود (درد، سرخوردگی، فشار، اضطراب) را از دریچۀ روان‌شناسی ببینند. آن‌ها به گونه‌ای بزرگ شده و آموزش دیده‌اند که از فشارها یا تجربه‌های چالش‌برانگیز یا ناراحت‌کننده مصون باشند. شیوۀ فعلی اجتماعی‌شدن، به‌جای آنکه ظرفیت کودکان در کسب استقلال را پرورش دهد، جوانان را تشویق می‌کند که نسبت به «آسیب‌پذیری‌‌شان هوشیار» باشند.در چنین شرایطی، توجه جوان‌ها از شوق بزرگ شدن، به‌عهده‌گرفتن نقش‌های بزرگسالان، و پذیرفتن وظیفه و مسئولیت، به چیزهای دیگر معطوف می‌شود.این یکی از دلایلی است که زنان (و مردان) جوانِ بیست‌و‌چند ساله مدعی‌اند که بچه نمی‌خواهند. آن‌هم هرگز. بی‌تردید بعضی از این جوان‌ها در بُرهه‌ای تغییر نظر می‌دهند و تصمیم می‌گیرند بچه‌دار شوند. اما شیوۀ مطمئن و قاطعانه‌ای که در ابراز امیالِ ضد زایش خود دارند حاکی از آن است که هم‌اکنون معتقدند پرهیز از فشار پدر و مادر شدن کاملاً معقول و منطقی است.جنبش ضدانسان‌گرایانه علیه تولدیک دکترین ضدانسان‌گرایانه هم بر بیگانه‌شدن برخی اقشار جامعۀ غربی از مادری صحّه می‌گذارد: این دکترین، بشریّت را نه راه‌حل مشکلات دنیا، که علت این مشکلات می‌شمارد.در دهه‌های اخیر، بخش عمده‌ای از جنبش محیط‌زیست‌گرا به سمتِ شعارهای تندوتیزِ انسان‌گریز رفته است. به گفتۀ برخی از آن‌ها، انسان‌ها نوعی سرطان‌اند که به جان محیط‌زیست افتاده‌اند. پیروان مکتب بوم‌شناسی ژرف‌نگر۱۰ مدعی‌اند که بشریت از طریق ایدئولوژی انسان‌مَدار که طبیعت را منبع سود و فایده برای انسان می‌شمارد، موجب تباهی سیاره‌مان شده است. انسان‌ها غالباً در نقش انگل ترسیم می‌شوند، و این امر هم محدود به افراد تندرو و حاشیه‌ای نیست. مایکل میچر، وزیر سابق دولت حزب کارگر، گفت انسان‌ها نوعی «ویروس» هستند که تن زمین را مبتلا به بیماری می‌کند. جیمز لاولاک، مبدع مشهور «فرضیۀ گایا»۱۱، می‌گوید انسان‌ها «از برخی جهات شبیه نوعی ارگانیسم بیماری‌زا یا سلول‌های یک تومور یا غده رفتار می‌کنند». متعاقباً، به گفتۀ لاولاک، تعداد ما افزایش یافته است و «گونۀ انسان اکنون چنان زیاد شده که به ناخوشی جدی‌ای برای سیاره‌مان تبدیل شده». او نتیجه می‌گیرد که «گایا از طاعون آدمیان در رنج است».در غرب، لابی‌های کنترل جمعیت سرگرم انتقاد از آن‌هایی‌اند که خانواده‌های بزرگی دارند، چنان‌که برچسب «مسئولیت‌ناپذیری زیست‌محیطی» به آن‌ها می‌زنند. با بچه‌دارشدن، خصوصاً اگر تعداد بچه‌ها زیاد باشد، مثل یک جنایت اقلیمی برخورد می‌شود. شاهزاده هری، در آن نسخه‌ای از مجلۀ وُگ که همسرش مگان مرکل دبیرش بود، همین هفته این ایده را اعلام کرد و وعده داد که تحت لِوای پایداری اقلیمی فقط دو بچه بیاورد.از این منظر، یک انسان اضافه یعنی یک عالَم انتشار بیشتر کربن. که ظاهراً به همین دلیل بهتر است این انسان‌های اضافه اساساً به وجود نیایند. به تعبیر تراست جمعیت بهینه۱۲ (که نامش را به «جمعیت مهم است» تغییر داده است)، «یک آدم ناموجود هیچ رد پای زیست‌محیطی‌ای ندارد؛ صرفه‌جویی او در انتشار کربن فوری و کامل است».و الآن با کنشگران تغییرات اقلیمی مواجهیم که جنبش برث‌استرایک۱۳ را شکل داده‌اند. آن‌ها تصمیم گرفته‌اند که «به‌خاطر وخامت بحران اقلیم‌شناختی و بی‌عملی فعلی قوای حاکم در مواجهه با این تهدید وجودی» فرزندآوری را کنار بگذارند. وب‌سایت این جنبش اعلامیه‌های شخصی از جانب کسانی را منتشر می‌کند که فکر می‌کنند به دنیا آوردن بچه خطاست. آلتا، ۳۹ ساله، می‌گوید:اولویت شوهرم و من این است که از آوردن یک بچۀ دیگر در شرایط تحمل‌ناپذیر آینده از قبیل موج‌های گرما و خشکسالی پرهیز کنیم، خصوصاً که می‌بینیم بچه‌ها همین امسال دارند در هند و پاکستان در نتیجۀ موج‌های گرما جان می‌دهند.امروزه سلبریتی‌ها نیز این ایده را تأیید می‌کنند که بچه‌آوردن یک‌جور جنایت علیه محیط‌زیست است. مایلی سایرس می‌گوید نسل هزاره «نمی‌خواهد تولید مثل کند چون ما می‌دانیم زمین از پس این بار برنمی‌آید».البته جنبش برث‌استرایک افراطی‌ترین و حزن‌انگیزترین جلوه از این فرهنگ ضدانسان‌گرایانه‌ای است که بر مَدار منفی‌نگری و بدبینی می‌چرخد. آنچه ایشان را به این نتیجه می‌رساند که اگر آدم‌ها از بچه‌دارشدن دست بکشند دنیا جای بهتری خواهد شد، صرفاً تعلق خاطر عمیقشان به محیط‌زیست نیست، بلکه انسان‌گریزی‌شان هم در آن نقش دارد. در نگاه آن‌ها، بچه‌ها آلاینده‌های سیاره‌اند. این دیدگاه دقیقاً با همان حس‌وحالی جور درمی‌آید که والدشدن را هدفی نامطلوب و «مشکل‌آفرین» می‌بیند.تا همین اواخر، بچه‌ها لطف خدا و برکت زندگی شمرده می‌شدند. اکنون، افراد زیادی می‌گویند که بچه‌نداشتن لطف و برکت است. در نهایت، دلیل این بی‌ایمان شدن به روح بشر، نه اقتصادی است و نه زیست‌محیطی. بلکه موتور اصلی این جنبش ضد زادوولد آن است که این اقشارِ جامعه امروزه به سختی می‌توانند معنایی برای زندگی بیابند. بازیابی اعتمادمان به روح بشر و فضایل قدیمی بشری، بهترین پادزهر برای این چرخش علیه بچه‌‌دار شدن است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرانک فوردی نوشته است و در تاریخ ۹ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «The turn against motherhood» در وب‌سایت اسپایکد منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «چرا بچه‌دار نشدن مُد شده است؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• فرانک فوردی (Frank Furedi) استاد بازنشستۀ جامعه‌شناسی در دانشگاه کنت است. عمدۀ شهرت او به خاطر تحقیقاتی است که دربارۀ جامعه‌شناسی ترس، آموزش و بچه‌داری انجام داده است. سیاست ترس (Politics of Fear) و ترس چطور کار می‌کند؟ (How Fear Works) از کتاب‌های اوست. وب‌سایت ترجمان تاکنون چندین مطلب از فرانک فوردی ترجمه و منتشر کرده است که «تاریخ پنهان سیاست‌های هویتی» و «ابلهان کتاب‌باز» از جملۀ آن‌ها هستند. انتشارات ترجمان علوم انسانی نیز یکی از کتاب‌های فوردی با عنوان قدرت خواندن؛ از سقراط تا توییتر، را ترجمه و منتشر کرده است.[۱] maternal inevitability[۲] My So-Called Selfish Life[۳] maternal regret[۴] No Kids: 40 Good Reasons Not to Be a Mother[۵] The Lie of Maternal Happiness[۶] The Abolishment of Mother[۷] Regretting Motherhood[۸] Elite Without Marriage, I Am Going Forward[۹] Double Income, No Kids[۱۰] Deep Ecology: یک فلسفۀ بوم‌شناسی و محیط‌زیستی که می‌گوید موجودات زنده، فارغ از آنکه به درد انسان بخورند یا خیر، ارزش ذاتی دارند [مترجم].[۱۱] Gaia hypothesis: این فرضیه مدعی است که سیارۀ زمین مثل یک موجود زنده، دارای حیات است [مترجم].[۱۲] Optimum Population Trust[۱۳] BirthStrike: به معنای اعتصاب زایمان یا تولد [مترجم]. ]]> فرانک فوردی اقتصادوجامعه Sun, 13 Oct 2019 05:31:14 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9551/ چرا هیچکس به هیچ نصیحتی گوش نمی‌دهد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9550/ اگنس کالارد، پوینت — ما در دوران درخشان پادکست‌ها، گفت‌وگوهای عمومی و علایقِ جدید دانشگاهی مرزشکنانه زندگی می‌کنیم. در چنین دورانی روشنفکر عرصۀ عمومی بودن بسیار ساده است؛ البته به‌جز زمانی که به بخش «نصایح» گفت‌وگوها می‌رسیم. وقتی کسی به این واسطه به شهرت برسد که در یکی از زمینه‌های مورد علاقۀ عمومی تخصص دارد، بدون شک از او می‌خواهند که پیشنهادهایش را در این زمینه ارائه کند تا دیگران بتواند گام به گام در مسیر پیشنهادی او حرکت کنند. تردیدی نیست که چنین اندرزهایی سرتاپا بی‌فایده‌اند.مارگارت اتوود، رمان‌نویس کانادایی، در یکی از مصاحبه‌هایش در پاسخ به چنین درخواستی، این پند قابل پیش‌بینی‌ را بیان کرد که برای موفقیت در نویسندگی، باید هر روز زمانی را به نوشتن اختصاص دهید؛ اما پس از بیان این نکته، ظاهراً به یاد ‌آورد که در بخش قبلیِ گفت‌وگو گفته است که به توصیۀ هر روز نوشتن عمل نمی‌کند! به همین خاطر به توصیۀ خود این نکته را نیز اضافه کرد که «من این کار را نمی‌کنم، اما شما باید انجامش بدهید؛ زیرا به‌عنوان نویسنده‌ای تازه‌کار، نوشتن هر روزه برایتان سودمند است».اتوود سخن خود را این گونه ادامه می‌دهد (گویی خود نیز به کم‌ارزش بودن گفته‌هایش برای خواننده آگاه است): «نکتۀ اصلی‌ای که باید به یاد داشته باشید، این است که هیچ‌کس تا زمانی که اجازه نداده‌اید، نباید نوشته‌تان را بخواند. به‌این‌ترتیب، نیازی به کنترل و مهار نوشتۀ خود در زمان نوشتن نخواهید داشت. همه چیز بین شما و صفحۀ کاغذ روی می‌دهد و اگر آنچه در یک روز نوشته‌اید پسندتان نباشد، سبد کاغذهای باطله در خدمت شماست». «بی‌پروا نوشتن» برای فردی که در تلاش برای نوشتن است، توصیه‌ای کاملاً بی‌فایده به نظر می‌رسد و به همین جهت، پیشنهاد اتوود به «آمادگی برای دور ریختن نوشته‌ها» نیز ناسودمند از کار در می‌آید. اگر از کسی بخواهید شما را در مسیر نویسندگی راهنمایی کند و او در پاسخ بگوید که «نوشتن را تمرین کن»، دشوار می‌توانید چنین پاسخی را کنایه‌ای نیش‌دار تلقی نکنید.اتوود نویسنده‌ای مشهور و موفق است که دورانی طولانی و آکنده از تجربه‌ را در زندگی و در نبردهای روزانه با صفحات سفید تجربه کرده است. او با شجاعت تلاش می‌کرد به مصاحبه‌کننده چیزی را بگوید که دنبالش است؛ می‌کوشید وظیفه‌اش را انجام دهد و سخنان مفیدی بگوید. پس چرا پیوسته می‌لغزد و نصیحت‌های پوچ و بی‌سر‌وته تحویل خواننده می‌دهد؟ (واقعاً امروز چه کسی، در دوران کیبوردها، از سبد کاغذ باطله استفاده می‌کند؟!)من با مارگارت اتوود همدلی زیادی دارم. هنگامی که دانشجویان با چشمانی پر اشتیاق به دفترم می‌آیند تا از راهبردها و راهنمایی‌هایم برای فیلسوف‌شدن استفاده کنند، تصور مهملاتی که در پاسخ به آن‌ها خواهم گفت، برایم دلهره‌آور است. البته پندهای به این معنا که دانشجویانم را گمراه کنند، «بد» نیستند؛ اما از این جهت که آن‌ها را به هیچ جای مشخصی نمی‌رسانند، نامطلوب محسوب می‌شوند. درست مثل این است که پیش از آغاز نصیحت دانشجویان، دکمه‌ای را فشار داده باشم که هر نوع آگاهی و اطلاعات مفید را از حرف‌هایم بیرون بکشد و به این ترتیب، نهایتاً هیچ نگویم.البته این دشواری در همۀ گونه‌های مشاورۀ کلامی اتفاق نمی‌افتد. بگذارید میان سه اصطلاح «نصیحت»۱، «راهکار»۲ و «هدایت»۳ تمایز بگذاریم. شما به فردی برای رسیدن به هدفی «راهکار» می‌دهید، در حالی که خود این هدف ابزاری برای هدفی دیگر (و مشخص‌نشده) است. به عنوان مثال، به فردی مسیر رفتن به کتابخانه را یاد می‌دهید، اگر او به دلیلی بخواهد به آنجا برود. در مقابل، «هدایت» تأثیرگذاری بر دیدگاه فرد نسبت به چیزی است که به خودی خود ارزشمند است؛ مثل اینکه فردی را در مسیر ورزشی، تحصیلی یا حتی برتری در اجتماع راهنمایی کنید.«راهکار» شما را در آنچه خود (به صورت مستقل) ارزشمند می‌شمارید، ارتقا می‌بخشد، در حالی که «راهنمایی» شما را در مسیر ارزشمند شمردن چیزی هدایت می‌کند و اهمیت آن را در سطح ذهنی، فیزیکی یا روانی نشان می‌دهد. «راهنمایی» اشکال گوناگونی به خود می‌گیرد، چنانکه تدریس فلسفه یا روان‌درمانی گونه‌هایی از آن است؛ اما آنچه در نهایت ضروری است، صرف زمان برای ایجاد تجربۀ آموزشی مشترک میان راهنما و راهنمایی‌شونده است؛ چراکه «هدایت» فرایندی شخصی و درونی است.اما نصیحت آن گونه که در اینجا به کار برده‌ام، در پی آمیختن دو جنبه غیرشخصی و دگرگون‌کننده در راهنمایی و راهکار است. می‌توان آن را به عنوان «راهکارهایی برای دگرگونی شخصی» در نظر آورد. در نمونۀ پیشین، نویسندۀ جوان به راهکارهای اتوود درباره چگونگی کار با نرم‌افزار مایکروسافت ورد اشتیاقی ندارد. او همچنین این تقاضای نامعقول را ندارد که اتوود به راهنمای شخصی نویسندگی‌‌اش بدل شود. بلکه در واقع ارزش برآمده از راهنمایی را طلب می‌کند، در حالی‌که می‌خواهد این ارزش در چارچوب راهکاری معین به او ارائه شود. حال آنکه چنین چیزی در گفته‌های اتوود وجود ندارد. این چنین است که اندرزگوی ناصح به تکرارکنندۀ ایده‌هایی معقول که پیشتر از دیگران شنیده، تنزل پیدا می‌کند؛ ایده‌هایی که آن‌قدر فراگیر و عام هستند که عملاً به جملاتی بی‌معنا تبدیل می‌شوند.مشکل «نصیحت» به عدم تطابق میان فرم و محتوا باز می‌گردد. دانشِ برآمده از «راهکار» دانشی عمومی است که بر اساس آن، هر زمان الف را داشته باشید، ب را دریافت خواهید کرد. این دانش را می‌توان بدون هیچ پیوندی با مخاطب به او منتقل کرد. در مقابل هدایت یا همان «دانشِ شدن» همواره با درکی اختصاصی از سلوک میان بی‌خبری و کمال پیوسته است که سالک در میانۀ آن ایستاده است. راهنما باید بداند که در این راه نقاط ضعف او چیست؟ جنبه‌های برتر او کدام است؟ و چه عوامل انگیزشی‌ای را می‌تواند به کار گیرد؟ این نکات تنها در اختیار فردی است که سالک را می‌شناسد. مسیر سلوک و دگرگونی آکنده از بازبینی‌های دقیق، بن‌بست‌ها، عقب‌گردها، اصلاح مسیر و دشواری‌های اتفاقی است؛ مسیری درست مانند خودِ انسان: یگانه، غریب و خاص.فرض کنید اتوود تلقی شخصی خود را از چگونگی رسیدن به جایی که اکنون در آن ایستاده، به ما ارائه می‌کرد و رویدادهای سرنوشت‌سازِ این مسیر را برجسته می‌ساخت. بی‌شک هیچ کدام از کسانی که مشتاق نویسنده‌شدن هستند، آن حرف‌ها را به عنوان روشی برای دستیابی به موفقیت نمی‌نگریستند؛ زیرا خود اتوود، فی‌المثل زمانی که به برلین رفت یا شغل معلمی زبان را پذیرفت، یقیناً در تقلید از فرد دیگری چنین نکرده بود. روحیه و روش مشترک در میان تمام افراد بزرگ این است که هرگز نکوشیده‌اند بازگوی افکار و رفتار بزرگِ دیگری باشند. اینجاست که یکی از تناقض‌های پندهای امروزی خودش را نشان می‌دهد: کسانی که از آن‌ها می‌خواهیم نصیحت‌ کنند، خود به ندرت از نصایح فردی دیگر استفاده کرده‌اند و پروژۀ «شدن» در آن‌ها از شخصی‌ترین مسیرها گذشته است.البته بسیار خوب می‌شد اگر اطلاعات دگرگون‌کنندۀ ارزش‌ها، در قالب دستورالعمل‌ها و راهکارهای کم‌دردسر، قابل انتقال بود. در چنین جهانی افراد می‌توانستند یاری قابل توجهی را از یکدیگر دریافت کنند، بی‌آنکه ناچار به سرمایه‌گذاری روی زندگی هم باشند. افسانۀ «نصیحت» بر اساس چنین امکانی استوار شده است که بتوانیم یکدیگر را با تماسی کوتاه دگرگون کنیم. همین گونه است که چنین حجم عظیمی از «نصایح» در رسانه‌های اجتماعی جریان دارد. کاربران توئیتر، در زمان‌هایی که مشغول جروبحث نباشند، با خشنودی و خیرخواهی اندرزهایی دربارۀ چگونه زیستن با هم به اشتراک می‌گذارند. در این وضعیت، نصیحت مثل نوعی گپ‌زدن یا عامل پیوند اجتماعی عمل می‌کند آن هم در فضایی که حاضران هیچ نوع حس مشترکی ندارند که آن‌ها را درگیر کند یا به هم پیوند دهند.این وضعیت به احتمال بسیار دردسری ایجاد نخواهد کرد. البته تا زمانی که اجازه ندهیم زمینه‌هایی که کمک‌رسانی حقیقی در آن‌ها ممکن است، تحت تأثیر آن قرار گیرند. به طور مثال، ترفندها و نکاتی برای چگونه فیلسوف «شدن» در اختیار من نیست تا به دانشجویانم یاد بدهم. بینش من در میان مجموعه‌ای از استدلال‌های دشوار فلسفی، خواندن رنج‌آور متون قدیمی، برگزیدن فرضیه‌ها و ویران‌کردن آن‌ها نهفته است. می‌توانم با نشان‌دادن چگونه انجام‌دادن یکی و پرهیز از دیگری، شما را در این مسیر یاری دهم؛ اما قادر نیستم بدون آنکه معلم و راهنمای فلسفه شما باشم، در راه فیلسوف‌شدن کمکتان کنم؛ چنین کاری مثل این است که بدون سخن‌گفتن بخواهم پیامی را به شما منتقل کنم. کسی که دستانش را تکان می‌دهد و مدعی قدرت‌های جادویی است، شما را به هیچ جا نخواهد رساند.کمک‌رسانی حقیقی نیازمند تماس است. البته انواع تماس به ارتباط دوطرفه محدود نمی‌شود. اتوود می‌تواند به جوانان و مشتاقان سردرگم‌شدۀ نویسندگی کمک کند، بی‌آنکه آن‌ها را دیده یا آن‌ها او را دیده باشند. من یکی از همین افراد هستم. تصویری از رمان چشم گربه در مدت نزدیک به سی سال با من است؛ دختری که پوست کف پای خود را می‌کند تا با حس تنهایی و بیگانگی‌اش کنار بیاید. این تصویری است بیانگر آگاهی از تفاوت خود با دیگران، مجازت خود برای این آگاهی و هم‌زمان، تصویری از رنج، به عنوان نوعی بازی که فرد با خود می‌کند و از این طریق، خود را مجدداً پیدا می‌کند. در دوران نوجوانی، این تصویر را به داستان آن پری دریایی وصل کرده بودم که به همین شیوه، از انسانیت خود در رنج بود. من این رنج را با احساسی پیوند می‌زدم ناظر بر اینکه فرایند خلق خود، لاجرم با اعمال میزان زیادی از خشونت نسبت به خودمان همراه است. امیدوارم این تصویر را در زندگی‌ام گشوده باشم و در طول عمرم از آن آموخته باشم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اگنس کالارد نوشته است و در تاریخ ۹ مۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Against Advice» در وب‌سایت پوینت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «چرا هیچکس به هیچ نصیحتی گوش نمی‌دهد؟» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است.•• اگنس کالارد (Agnes Callard) فیلسوف مجارستانی و استاد دانشگاه شیکاگو است. الهام: عاملِ شدن (Aspiration: The Agency of Becoming) از کتاب‌های اوست.[۱] advice[۲] instruction[۳] coaching ]]> اگنس کالارد علم‌وفلسفه Sat, 12 Oct 2019 05:25:18 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9550/ نسخۀ صوتی: وقتی صدای دعواهای همسایه‌ها را می‌شنویم، باید کاری بکنیم؟ http://tarjomaan.com/sound/9549/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از ماریس کرایزمن که پیش از این با عنوانِ «وقتی صدای دعواهای همسایه‌ها را می‌شنویم، باید کاری بکنیم؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. ساعت یازده و پانزده دقیقهٔ یکی از شب‌های گذشته، داشتم چراغ آپارتمانم را خاموش می‌کردم تا آمادهٔ خواب شوم که از طبقهٔ بالا صدای داد و فریاد شنیدم. این داد و فریاد با صدای بچه‌های مهارناپذیری که درست بالای سرم بازی می‌کنند، این طرف و آن طرف می‌دوند و مزاحمت ایجاد می‌کنند تفاوت داشت. صداها خشمگین بودند. با اینکه لباس خواب تنم بود، درِ جلو را باز کردم تا صدا را بهتر بشنوم و با سیلی از فحش‌های آب‌نکشیده روبه‌رو شدم. توی راهرو ایستاده بودم و داشتم سبک‌سنگین می‌کردم که دخالت کنم یا نه؛ وضعیتی آشنا. فایل صوتی نوشتار «وقتی صدای دعواهای همسایه‌ها را می‌شنویم، باید کاری بکنیم؟» را گوش کنید. ]]> ماریس کرایزمن نسخۀ صوتی Thu, 10 Oct 2019 06:26:12 GMT http://tarjomaan.com/sound/9549/