ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Mon, 26 Oct 2020 13:47:46 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 26 Oct 2020 13:47:46 GMT 60 برای خلاق‌بودن، بی‌خیالِ نوآوری شوید http://tarjomaan.com/neveshtar/9934/ جولیان چانگ، سایکی— وقتی ۱۵ سالم بود، یکی از نزدیک‌ترین دوستانم به‌طرزی غیرمنتظره درگذشت. معلم فیزیک ما این خبر را وقتی به من رساند که سر جلسۀ یکی از آزمون‌ها نشسته بودم و تا آخر آن آزمون از این حسرت می‌خوردم که چرا دوستم دیگر نیست تا آن آزمون را بگذراند. هنوز هم نمی‌توانم آن احساس را با زبان بیان می‌کنم: احساسی بود شبیه به شوک، درماندگی و سردرگمی. نمی‌دانستم به چه فکر کنم و، بیش از آن، مانده بودم که چه کار کنم! بسیاری از شب‌هایم به بی‌خوابی گذشت و بسیاری روزها به بهت و حیرت.پانزده سال بعد وقتی در مقطع تحصیلات عالی بودم، ناگهان دوست دیگری درگذشت؛ مردی که بسیار دوستش می‌داشتم. یادم هست که تلفنم را چک می‌کردم و دل‌نگران دنبال پیامکی از او می‌گشتم. اما با آنکه واکنش اولیه‌ام بسیار شبیه وضع سابق بود، تفاوت ملموسی در احساس بعدی‌ام وجود داشت. به‌رغم ناگهانی و غم‌انگیزبودن آن وضع، بسیار کمتر از روزگارِ نوجوانی‌ام، دچار سرگشتگی شدم. همچنان می‌توانستم فکر کنم و هنوز می‌توانستم کارهایم را انجام دهم. به نظر می‌رسید که در سرکردن با فقدان ورزیده‌تر شده‌ام.شاید فکر کنید دلیل این تفاوت روشن است: سن و سالی بر من گذشته بود و تجربۀ بیشتری در مواجهه با مرگ کسب کرده بودم. اما تجربه به‌تنهایی کافی نیست: آنچه بیشتر اهمیت دارد این است که آیا از تجربه چیزی فراگرفته‌ایم یا خیر؛ و یادگیری از تجربه، به‌ویژه از تجربه‌ای به سختی مرگ عزیزان، می‌تواند بسیاری چیزها در خود داشته باشد، ازجمله چیزی که می‌تواند شامل خلاقیت باشد.شاید این ادعا شگفت‌آور به نظر برسد. اما به‌هرحال خلاقیت غالباً با ایدۀ نابغۀ خلاق و منحصربه‌فرد گره خورده است، فردی که نه‌تنها از آنچه دیگران انجام می‌دهند پیشی می‌گیرد، بلکه جهان را نیز در این فرآیند دگرگون می‌کند. علاوه‌براین، حتی اگر دربارۀ ماهیت و ارزش خلاقیت خود را به چشم‌اندازهای رومانتیک یا قهرمانانه محدود نکنیم، این طرز فکر رایجی است که خلاقیت دست‌کم به نوآوری یا ابتکار نظر دارد.این طرز فکر دربارۀ خلاقیت عمومیت ندارد. ژوانگژی۱یک متن کلاسیک فلسفی و ادبی چینی، چشم‌انداز متفاوتی پیشِ رو می‌گذارد. بنابه یک تفسیر، هدف خلاقیت نه نوآوری یا ابتکار، بلکه ادغام و تلفیق است. به‌جای درنظرگرفتن چیزی جدید، خلاقیت به چیزی نظر دارد که آن چیز با موقعیتی که جزیی از آن است تلفیق می‌شود.داستان پیان چرخ‌ساز، از یکی از فصل‌های ژوانگژی معروف به تیان دائو۲ -به معنای «راه آسمان» یا «طریق ملکوت»- تصویر تأثیربرانگیزی از این دیدگاه را دربارۀ خلاقیت ترسیم می‌کند که مربوط به هنرمندان و صنعتگران است. در این داستان کوتاه، چرخ‌سازی معروف به پیان به یک دوک می‌گوید که کتاب اندرز حکمایی که او می‌خوانَد چیزی نیست جز «خس و خاشاک»؛ دوک خشمگین از او توضیح می‌خواهد. چرخ‌ساز در پاسخ می‌گوید که، دست‌کم در حرفۀ او، وی می‌تواند چیزی را بسازد، تنها به این دلیل که او «فوت‌وفن» آن را می‌داند و این فوت‌وفن را نمی‌توان کاملاً با کلمات بیان کرد. اگر او ضربات چکش خود را خیلی نرم وارد کند، اسکنۀ او می‌لغزد و تأثیری بر چوب نخواهد گذاشت. اگر آن ضربات را خیلی سخت وارد کند، اسکنه‌اش در چوب فرومی‌رود و تکان نخواهد خورد. او می‌گوید «نه چندان نرم و نه چندان سخت؛ تو می‌توانی آن را در دست خود دریابی و در ذهن خود احساس کنی»؛ «ازاین‌رو، من هفتاد سال بدین طریق عمل کرده‌ام و در چنین سنی هنوز هم چرخ می‌تراشم. وقتی پیشینیان درمی‌گذشتند، چیزهایی را با خود به گور می‌بردند که نمی‌شد به دیگران واگذاشت. بنابراین آنچه به خواندنش می‌کوشی، نباید چیزی جز خس و خاشاک و پسمانده‌ای از آن پیشینیان باشد».چرخ‌ساز اگرچه صنعتگری «دون‌پایه» است، نکتۀ مهمی برای آموختن به دوک دارد. او طی سال‌های بسیار با دستان خویش چرخ ساخته و توانایی خود را در عمل پرورده است و هنر خویش را به‌شیوه‌ای تلفیقی به کار بسته است که نمی‌توان آن مهارت را صرفاً از طریق فهرستی الگوریتمی از دستورالعمل‌ها به چنگ آورد. او، به جزییاتِ دقیقِ چوب‌ها و ابزارهایش و حرکات بدنش، برای خلق آنچه می‌خواهد، واکنش نشان می‌دهد، چیزی که با تحمیل طرح و برنامه به انجام نمی‌رسد.وقتی در پی دست‌یابی به نتایجی واقعاً نوپدید باشیم، تقلای ابتکار و اصالت می‌تواند ضدخلاقیت باشد.بنابراین اندرز حکما برای زندگی کاملاً مطلوب صرفاً پسمانده‌های آن‌هاست، اگر آن‌ها را دستورالعمل‌هایی تفسیر کنیم که کسی می‌تواند صرفاً آن‌ها را بخواند و آن‌گاه به عمل درآورد. زندگی مطلوب به‌طور کلی شامل چیزهایی بسیار بیش از این است، یعنی شامل تلفیقی خودانگیخته میان انواع متعارضی از چیزها: چیزهای سخت و نرم، آموخته و خودانگیخته، فعال و منفعل، و حتی بی‌حاصل و ثمربخش؛ همۀ این‌ها در کنده‌کاری چرخ‌ها به کار می‌‌آیند و البته در جاهای دیگر نیز. به بیان دیگر، زندگی مطلوب دربردارندۀ خلاقیت است.این نوع خلاقیت صرفاً در پی نوآوری یا اصالت نیست. چرخ‌ساز نمونۀ چنین خلاقیتی است، خلاقیتی که به نوآوری یا اصالت او یا ساخته‌هایش مربوط نیست، بلکه به توانایی او در ساخت چرخ به‌شیوه‌ای حساس، پذیرا، و -بسیار- تلفیق‌شده مربوط می‌شود: شیوه‌ای که از سر عادت آموخته نمی‌شود، بلکه با وارد شدن به کنشی پایدار و خودانگیخته به دست می‌آید.از داستان پیان چرخ‌ساز می‌توانیم برای فهم بهتری از این مسئله بهره بگیریم که چرا یادگیریِ کنارآمدن با فقدان‌ها کاری است خلاقانه. اگرچه انبوهی از کتاب‌ها وجود دارد که توصیه‌هایی دربارۀ چگونگی انجام این کار بیان می‌کنند، درنهایت یادگیریِ کنارآمدن با مرگ یک اقدام عمیقاً شخصی است که -مثل خراطی چرخ‌ها- نمی‌توان آن را کاملاً از طریق مجموعه دستورالعمل‌های ازپیش‌تعیین‌شده به دست آورد. ما باید به جزئیات دقیق موقعیت خود (دربارۀ افکار، احساسات و اوضاع‌واحوال) واکنش نشان دهیم تا آنچه را می‌خواهیم (مثلاً احساس آرامش یا فرجام) خلق کنیم. این چیزی نیست که بتوان با تحمیل طرح و برنامه به انجام رساند؛ حتی اگر از مسیری که می‌پیماییم، برنامه‌های مختلف را محتاطانه و بسیار انعطاف‌پذیر طراحی کنیم.علاوه‌براین، در عمل‌کردن براساس افکار و احساسات و اوضاع‌واحوالمان با همۀ جزییاتشان، چنین نیست که تمامی آنچه ما انجام می‌دهیم متفاوت باشد با آنچه دیگران مجبور بوده‌اند در مسیر یادگیریِ مواجهه با فقدان انجام دهند. به‌علاوه -باز هم مثل خراطی چرخ‌ها- این نیز منطقاً یک فعالیت خلاقانه است که در آن تلفیقی خودانگیخته میان انواع متعارضی همچون عزاداری و بزم، بیزاری و قدرشناسی، و درماندگی و شادکامی، صورت بگیرد. توانایی کنارآمدن با مرگ به‌شیوه‌ای حساس، پذیرا، و تلفیقی نیز یادگیری از سر عادت نیست، بلکه با ورود به فعالیتی پایدار و خودانگیخته صورت می‌پذیرد. درواقع، حتی خود ژوانگژیِ فیلسوف را می‌توان ملاحظه کرد که پس از مرگ همسرش در فصل هجدهمِ متن با عنوان ژی لی -به معنای «خوشبختی کامل» یا «شادی تمام»- وارد چنین فرآیند خلاقی می‌شود.این طرز فکر در مورد خلاقیت فواید بالقوۀ دیگری نیز دارد. نخست آنکه حتی اگر غرض از خلاقیت رسیدن به ابتکار و اصالت باشد، عدم تأکید بر اصالت می‌تواند به‌نحوی عجیب به خلاقیتی عظیم‌تر منجر شود. این بدان دلیل است که وقتی در صدد دست‌یابی به نتایجی واقعاً جدید باشیم، تقلای اصالت واقعاً می‌تواند ضدخلاقیت از کار درآید. اگر توجه خود را به دست‌یابی به چیزی اصیل معطوف کرده باشیم، صرفاً آن دسته‌ از احتمالات را کندوکاو خواهیم کرد که، بنابه فرض، امکان بیشتری برای به‌بارآوردن آن نتیجه را دارند و بسیاری از دیگر احتمالات را که شاید برای دست‌یابی به چیزی اصیل به کار آیند کنار می‌گذاریم.اما در مقابل، این ایده را تصور کنید که خلاقیت موضوعی مربوط به نوآوری نیست. معنای این ایده این نیست که ما مجبوریم کلاً از ارزش ابتکار و اصالت دست بکشیم، بلکه باید آن را به‌عنوان طیفی از پیامدهای احتمالی در نظر بگیریم. بدین ترتیب، شکل‌گیری یک شبکۀ گسترده‌تر بدین نحو می‌تواند دست‌یابی به خلاقیت را (به هر معنایی که باشد) آسان‌تر کند.دوم آن‌که تمرکز بر تلفیق می‌تواند ما را ترغیب کند که به فهم بهتری از عاملان خلاق برسیم، عاملانی که از صمیم جان با شرایط محیطی خود مرتبط هستند یا از آن برآمده‌اند. این برداشت فهم ما را از خلاقیت چنان بسط می‌دهد که بتوانیم خلاقیت را چیزی لحاظ کنیم که طیف بزرگ‌تری از فعالیت‌ها را می‌طلبد. به‌هرحال، بسیاری از فعالیت‌های زندگی، از امور پیش‌‌پاافتاده تا امور معنادار، برحسب عادت آموخته نمی‌شوند، بلکه ازطریق کنش خودجوشی به بار می‌آیند که جنبه‌های متعارضی را در هم می‌آمیزند. همان‌طور که برای تازه‌‌واردان نمونه‌های بیشتر می‌تواند شامل همراهی با فامیل فرد، طرح دوستی با همکاران، و سروسامان‌دادن به امور مالی فرد باشد.این چشم‌انداز جایگزین دربارۀ خلاقیت می‌تواند به ما کمک کند آن را یک پدیدار روزمره ببینیم که همگی در آن مشارکت داریم، نه یک استعداد یا موهبت خارق‌العاده که فقط عدۀ قلیلی از آن بهره‌مندند؛ و این امر می‌تواند ما را به معنایی از ایدۀ خلاقیت پویا برساند: به مفهومی از یک زندگی تلفیقی که خودجوش پیش می‌رود و، در آن، همۀ جنبه‌های متعارض زندگی می‌توانند برای شکل‌دادن به یک کل غنی و متنوع به کار آیند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جولیان چانگ نوشته و در تاریخ ۱ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «To be creative, Chinese philosophy teaches us to abandon ‘originality’» در وب‌سایت سایکی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۵ آبان ۱۳۹۹ با عنوان «برای خلاق‌بودن، بی‌خیالِ نوآوری شوید» و ترجمۀ  علی کوچکی منتشر کرده است.•• جولیان چانگ (Julianne Chung) استادیار فلسفه در دانشگاه یورک در تورنتو و دستیار سردبیر مجلۀ آکسفورد استادیز این اپیستمولوژی (مطالعات معرفت‌شناختی آکسفورد) و نایب رئیس انجمن کاناداییِ فلسفه برای زنان است.[۱]  Zhuangzi[۲]  Tian Dao ]]> جولیان چانگ اقتصادوجامعه Mon, 26 Oct 2020 06:11:42 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9934/ وقتی به بن‌بست می‌رسیم، رفتن سراغ بحران‌های قبلی آرام‌بخش است http://tarjomaan.com/interview/9933/ گفت‌وگوی اما براکس با مارتین ایمیس، گاردین — در رمان جدید مارتین ایمیس، داستانِ درون۱، خاطره‌ با داستان در هم می‌آمیزد و ایمیس خود شخصیت اصلی است. در کنار او، شخصیتی با نام مستعار جولیا حضور دارد که معشوقۀ سابق اوست و از کتاب‌هایی به قلمِ نویسندگان مرد شکایت می‌کند که در آن‌ها همیشه «مردها همۀ کارها را انجام می‌دهند». در میان بُکُش‌بُکُش‌های نویسنده در کتاب –مثلاً حین بحث از یهودستیزی، پای ازرا پاوند، ویندهام لوئیس و تی‌.‌اس. الیوت را وسط می‌کشد و آن‌ها را «دو دیوانه و یک سلطنت‌طلب» می‌نامد- لذت‌بخش‌ترین بخش‌ها جاهایی است که ایمیس به نقد خود می‌نشیند. این رمان بازبینی است از دل‌مشغولی‌های نویسنده: کریستوفر هیچنز، پدر خودش، کینگزلی، لارکین، ناباکوف، بلو، بخش مرور کتاب مجلۀ نیواستیتسمن در اواسط دهۀ ۱۹۷۰. در طول کتاب، مجموعه‌ای از زن‌ها -از جمله نسخۀ تخیلی همسر ایمیس، نویسنده‌ای به نام ایزابل فونسکا- مدام به او می‌گویند: «باورم نمی‌شود هنوز داری دربارۀ آن‌ها حرف می‌زنی».ایمیس هفتاد و یک ساله است، و هنوز اهل صحبت و بسیار خوش‌مشرب، از یک سو چون علاقمندی‌هایش با نگرانی‌های جهانی همسو است و از سوی دیگر، چون وجه خاطره‌نویسی رمان، زمینه‌ای فراهم کرده است تا جذابیت‌های قلم او در مقام داستان‌نویس به خوبی ظهور کند. هرچند برخی نام‌ها در کتاب واقعی هستند، بیشتر دیالوگ‌ها زاییدۀ ذهن نویسنده‌اند. چند سال پیش، آنه اینرایت گفت در نوشته‌های ایمیس فقط صدای خودش به گوش می‌رسد. اما داستانِ درون با رمان‌های دیگر او کاملاً متفاوت است، کمتر نمایشی است، چالاک‌تر است و بیشتر اهل گشت و گذار است، اگرچه چند عنصر ظاهرفریب هم دارد، از جمله شخصیتی محوری و (از نظر من) کاملاً ساختگی به نام فیبی فلپس (دوست‌دختر سابقی که از قضا تجلیِ معنایِ زن برای نویسنده است، یک همراه و مراقب). نویسنده دربارۀ مشغولیت‌های طول زندگی خود نگرانی‌هایی دارد و می‌خواهد بداند دقیقاً نقش خودش چه بوده است. شخصیت ایمیس می‌پرسد: «فایدۀ رمان چیست؟ چه می‌کند؟ هدفش چیست؟» از این رو، برایش این سؤال مطرح می‌شود که اصلاً به چه درد می‌خورد؟ آنگاه رمان می‌کوشد از دریچۀ عشق، مرگ و فقر پاسخ این سوالات را بدهد.روی پشت بامِ پنت‌هاوسِ ایمیس در مرکز بروکلین نشسته‌ایم؛ او و فونسِکا سال‌ها پیش، پس از آتش‌سوزی خانۀ ویلایی‌شان در بروکلین، به این آپارتمان آمده‌اند. شب قبل از دیدارمان، او از خانۀ دیگرشان در ایست همپتون به شهر آمد، آن‌ها و دو دختر بزرگشان، سلیو و فرناندا، دوران قرنطینه را پشت سر می‌گذاشتند. (دیگر فرزندان او در لاس وگاس، لندن و استانبول زندگی می‌کنند). پنت هاوس ایمیس بسیار مجلل است، اما نه در منطقه‌ای اعیانی. در کنار ساختمان آن‌ها یک دفتر وکالت قرار دارد و از بالای پشت‌بام‌، چشم‌اندازی وسیع از بروکلین قابل مشاهده است. مجمتع زندان بروکلین از دور پیداست و می‌توان مجسمۀ آزادی را دید، اما گویی صدای هر آژیری در نیویورک نیز از قیف بزرگی رد می‌شود و در این نقطه روی پشت بام پخش می‌شود، جایی که ایمیس نشسته است، با حالتی کاملاً شق‌ و ‌رق که نشان می‌دهد کمردرد دارد، کمردردی که باعث می‌شود حرکاتش آرام و خودنمایانه جلوه کند. او که از اساس فردی خوش‌بین است، اکنون امید چندانی ندارد. می‌گوید: «سر و کلۀ ترامپ که پیدا شد، دلهره داشتم اما با خود گفتم، خوبه، جالب خواهد شد. اما حالا... وحشت‌زده‌ام».چند ماه قبل، وقتی همه‌گیری کرونا برای اولین بار وارد نیویورک شد، ایمیس و همسرش تصمیم گرفتند به بریتانیا بازگردند. الان خوشحال است که برنگشتند. «نمی‌توان گفت بریتانیا بهتر از پس این ویروس برآمده است». به‌علاوه، همانطور که در رمانش می‌نویسد: «ترامپ دلیلی برای رفتن نیست، دلیلی برای ماندن است». اما انتخابات ریاست جمهوری نوامبر نوید تحولات بزرگی را با خود دارد و «خدا می‌داند چه اتفاقی قرار است بیفتد».ایمیس با طنزی تلخ می‌گوید که در سال‌های اخیر سیاست‌مداران را، از هر قوم و تیره‌ای، اشتباه گرفته است: «دربارۀ برکسیت اشتباه کردم، دربارۀ ترامپ اشتباه کردم،» نه‌تنها فکر نمی‌کردم پیروز بشود، بلکه دربارۀ اینکه چطور رئیس‌جمهوری خواهد شد هم اشتباه می‌کردم. می‌گوید: «فکر می‌کردم آدم پست احمقی است که از خوش‌شانسی به اینجا رسیده است. رأیی سبک‌سرانه به مردی سبک‌سر، آن هم در دوران آسانی. حالا دوران گرفتاری فرا رسیده و آدمی سبک‌سر به کارتان نمی‌آید. به سیاستمداری جدی نیاز دارید که بتواند رایزنی کند و کارها را به انجام برساند و سامان دهد».می‌گوید، «وقتی ابعاد واقعیِ همه‌گیری خودش را نشان داد، با خودم فکر می‌کردم: ’دیگر امکان ندارد که ترامپ بتواند مثل آب خوردن دروغ بگوید. تردیدی نیست. آخر مسئلۀ مرگ و زندگی است‘». البته، چیزی تغییر نکرد و آنچه ایمیس را به شگفت می‌آورد این است که همه‌گیری زیرکی ترامپ در درک طرفدارانش را خیلی خوب نشان داد. «او می‌داند که دیگر دورویی معناداری در کار نیست. دروغگویی، گوش‌بری و لاشخورصفتی از نظر مردم مایۀ افتخار است؛ آن‌ها به وفاداری در ازدواج همان‌قدر اهمیت می‌دهند که به مختصری کسری بودجه. این انتخابات رفراندومی برای سنجش شخصیت آمریکایی‌ها است و نه عملکرد ترامپ».در این فضا، رفتن سراغ بحران‌های قدیمی و داستان‌های قدیمی آرامش‌بخش است، کاری که ایمیس در این رمان جدید انجام می‌دهد. زمان‌هایی که در ظاهر تلخ‌ترین دوران‌ها بوده‌اند و بااین‌وجود آدم آن‌ها را پشت سر گذاشته‌ است: مرگ خواهرش سالی، هیچنز، و روابط عاطفی رنگارنگش. به نوعی این رمان برشی از یک دورۀ زندگی او است، و آن‌قدر آگاهانه است که نمی‌توان آن را فقط حاصل نوستالژی دانست. اما هر چه باشد، آرامش‌بخش است. ایمیس وقتی از رفاقت کینگزلی و لارکین، الیزابت جین هواردِ رمان‌نویس، تسلی‌بخشیِ شعر، یا نامادری‌اش می‌نویسد، آن‌قدر دلگرم‌کننده و درخشان است که گشت و گذار، شانه به شانۀ او، مسرت‌بخش است. صحنه‌هایی که در آن‌ گفت‌وگوهایش با هیچنز در دهۀ ۷۰ را شرح می‌دهد، شخصی‌ و کسالت‌آورترند؛ نهارهایی طولانی و پر از نوشیدن، در دوره‌ای که هر دو مرد در استیتسمن کار می‌کردند. این بخش‌ها هدفی ندارند جز یادآوری خاطرات نویسنده از رفیق قدیمی‌اش. با این همه، نمی‌توان از آن‌ها لذت نبرد.ایمیس ابتدا ده سال پیش تصمیم گرفت این کتاب را بنویسد ولی کار خوب پیش نرفت. «زیادی سرد بود. زندگی در آن جاری نبود. حدود ۱۸ ماه عمرم را تلف کردم و بعد خودم را مجبور کردم از اول آن را بخوانم و انگار سرتاسر آن خاکستر مرده پاشیده بودند. همۀ آدم‌هایش آن موقع هنوز زنده بودند؛ لارکین نه، ولی کریستوفر زنده بود. و سال [بلو که یکی از شخصیت‌های رمان هم هست] هنوز سرحال بود. آن نوشته‌ها را به کلی کنار گذاشتم و رمان دیگری نوشتم که خیلی خوب پیش رفت».مشکل آن کتابِ مرده چه بود؟ «یکی دو باری چنین حسی داشته‌‌ام، به بن‌بست می‌رسید، انگار همه چیز از ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرد، اما در خودزندگی‌نامه‌، ناخودآگاه جایی ندارد. به درد نمی‌خورد. اما یاد می‌گیرید کاری کنید که ناخودآگاهتان به دلخواه شما عمل کند. اگر وقتی به بن‌بست می‌رسید، واقعاً بتوانید ناخودآگاهتان را ورزیده کنید...». ژست او طوری است که می‌شود فهمید منظورش وضعیت موجود جهان است. «زیدی اسمیت در این باره نوشته است،» این را که می‌گوید کمی ناراحت به نظر می‌رسد؛ مجموعه جستارهایی که اسمیت در دوران قرنطینه نوشته، با عنوان اشارات۲در آگوست منتشر شد. «این زکاوت زیدی را می‌رساند که در این باره در قالب جستار نوشته است، زیرا دو سه سالی طول می‌کشد تا داستان‌های پخته‌ای از دل اتفاقات در بیایند، در حادثۀ یازده سپتامبر هم همینطور بود. در ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ رمان‌های متعددی دربارۀ یازده سپتامبر منتشر شد؛ دن دلیلو، کلیر مسعود، جِی مک‌اینرنی؛ این کار زمان لازم دارد. هوارد یاکوبسن را که یادتان است- او را دوست دارم- اما او آن رمان پیشی۳ را دربارۀ ترامپ نوشت. آخ. ۲۰۱۶ یا ۲۰۱۷ بود که آن را نوشت و من با خودم فکر کردم، آخر مگر نمی‌دانی این‌طور مسائل چطور پیش می‌رود؟»مانند بیشتر افراد، تجربۀ قرنطینه برای ایمیس هم بالا و پایین‌هایی داشته است. «اینکه چطور از خواب بیدار می‌شوید، به شکلی ترسناک –یا شوم- پرمعنی و عمیق است؛ اولین فکرهایی که به سرتان می‌زند. عادت داشتم بیدار شوم و بلافاصله ترکیبی از حرص و کنجکاوی من را از تخت بیرون می‌کشید. حالا بیدار می‌شوم و گاهی فکر می‌کنم: ’خوب، بپذیر که تو افسرده‌ای. رسماً افسرده‌ای.‘ به حرف میشل اوباما فکر می‌کنم که می‌گفت همۀ ما سطح پایینی از افسردگی را داریم و شاید باید حق این مقدار افسردگی را برای خودمان قائل باشیم. برایم خیلی دشوار بوده که منظم کار کنم و گاهی می‌گویم: ’خب، دارم استراحت می‌کنم.‘» این اوضاع که همیشگی نیست. «اخلاق کاری پروتستان با این حرف مخالف است. در خانه‌ای که من بزرگ شده‌ام از واژۀ ’خدا‘ خبری نبود اما اخلاق در سراسر آن نفوذ کرده بود. یادم است یک بار با همسرم و دوست مشترکمان در پاریس مشغول نوشیدن بودم؛ و واقعاً معذب بودم فکر می‌کردم یک ایرادی هست».نابودکننده است. «همینطور است. واقعاً مزخرف است».ایمیس نوعی ستیزه‌جویی در خود دارد که نمی‌توان تصور کرد برای مدت زیادی مهار شود. در ژانویه، متنی را امضا کرد که امروز به نامۀ هارپر معروف است، تقاضانامه‌ای علیهِ فرهنگ فسخ۴ که در آن بسیاری از نویسندگان و متفکران به چپ‌گرایان هشدار دادند که دست از ادامه و تقویتِ «یک‌رنگیِ ایدئولوژیک» بردارند. این نامه طوفانی ناتمام را در رسانه‌های اجتماعی بر پا کرد. اینکه خود ایمیس گرفتار فرهنگ فسخ نشد، بی‌شک فقط به خاطر زمان‌بندی است؛ همۀ تخطی‌های او خیلی زود اتفاق افتادند.بااین‌حال، اینطور نیست که انتظار چنین برخوردارهایی را نداشته باشد. این روزها هر وقت بتواند بنویسد، روی داستان کوتاهی درباره زجرکشی کار می‌کند. می‌گوید: «آنچه بر سر احمد آربری آمد نمونه‌ای کامل از زجرکُش‌کردن بود». به مرد سیاه‌پوست بیست‌وپنج ساله‌ای اشاره دارد که وقتی برای پیاده‌روی از خانه بیرون رفته بود، دو مرد سفیدپوست به او شلیک کردند و او را کشتند، حادثه‌ای که در ماه فوریه در شهری در ایالت جورجیا رخ داد. «’دستگیری یک شهروند‘ به این خاطر که چهرۀ او شبیه ’توصیف چهره‘ مظنونی سیاه‌پوست بوده است. در نتیجه آن دو اسلحه‌شان را درمی‌آورند، سوار وانتشان می‌شوند و به دنبال او می‌روند. خب این زجرکشی است دیگر. ماجرای تریوان مارتین به یقین زجرکشی بود. اتفاقی که برای جورج فلوید افتاد زجرکشی نبود؛ قتل به دست پلیس بود که خودش تراژدی بزرگ دیگری است. فیلم کاوین، همان افسر پلیس، را دیدیم که زانویش را روی گردن او گذاشته و صورتش را تماشا می‌کند. ظاهراً کارش عمدی است. نُه دقیقه طول می‌کشد؛ چقدر بی‌رحمانه. این لکه ننگ آمریکا است و به این سادگی هم پاک نمی‌شود. کسی برده‌داری را جنایتی اولیه نامیده بود؛ شما مالک روح و جسم فرد می‌شوید. این کار سفیدپوستان اهل جنوب را هم نابود کرد.» ایمیس می‌گوید امیدوار است یک مجموعه داستان کوتاه در این باره بنویسد هرچند «پسر، یعنی عمرم قد می‌دهد؟»شاید حق با او باشد. بسته به اینکه داستان‌ها چطور قوام پیدا کنند، مجموعه داستانی درباره برده‌داری به قلم ایمیس شاید مستعد تهمت تصاحب فرهنگی۵ باشد، چیزی که «تمام اجزای وجودم در برابرش مقاومت می‌کنند. چنین چیزی یک بیانیۀ ضدهنری است. ضدخلاقیت است. تصاحب به معنای بدون اجازه برداشتن است، اما خب از چه کسی باید اجازه بگیرید؟ از هر طرف بروید به همین‌جا می‌رسید. من برای نوشتن دربارۀ طبقۀ کارگر در لیونل آسبو۶به بن‌بست رسیدم. با اینکه از وقتی شروع به نوشتن کرده‌ام همواره دربارۀ آن‌ها نوشته‌ام».اتهامات دیگری هم در کار بوده‌اند. ایمیس اشاره می‌کند که سی سال پیش، او به خاطر برخی وجوه رمانش، میدان‌های لندن۷، به درد سر افتاده، به‌ویژه به‌خاطر شخصیت نیکولا سیکس، که ترتیب قتل خود را داده است: «دو داور جایزۀ بوکر به شدت مخالفت کردند و گفتند این ایده جنسیت‌زده بوده است». اما به گفتۀ ایمیس، موریال اسپارک همین ایده را در صندلی راننده۸ به کار گرفت و هیچ کس خم به ابرو نیاورد. بسیاری بحث می‌کنند که دلیلی ندارد مردی نتواند مانند یک زن بنویسد، یا سفیدپوستی مانند یک سیاه‌پوست، اما وقتی کار درست انجام نشود، شکست تخیل اغلب فراتر از ملاحظات ادبی درگیر ملاحظات سیاسی هم می‌شود، به ویژۀ سیاست امتیازخواهی.آدم شک می‌کند که نکند ایمیس مانند بیشتر موضوعات دیگر، دوست دارد نظر رفیق قدیمی‌اش کریستوفر هیچنز را بشنود. هیچنز در سال ۲۰۱۱ بر اثر سرطان فوت کرد و ایمیس هنوز هم با او صحبت می‌کند. «هر روز نه. بعضی روزها دوست دارم چیزی به او بگویم. بپرسم نظر او چیست». تصور می‌کند هیچنز هنوز همین اطراف است، انگار هاله‌ای از او را حس می‌کند، از آن نشانه‌هایی که هیچنز کلاً قبول نداشت. «هیچ چیز فراطبیعی‌ای را برنمی‌تافت». اما این تصور آرامش خاصی به ایمیس می‌دهد و خودش هم از آن در شگفت است.در این رمان جدید، بین توصیفات دوستی پدرش کینگزلی با لارکین و رابطۀ ایمیس با هیچنز نوعی تقارن است، البته رابطۀ ایمیس و هیچنز، به قول خودش از برخی جهات بسیار سالم‌تر بود. «لارکین از شدت حسادت [به پدرم] داشت جان می‌داد؛ حسد جنسی هم در میان بود». میان ایمیس و هیچنز به هیچ وجه حسادت حرفه‌ای‌ نبود، اما از سوی ایمیس نوعی رشک عاطفی در کار بود. ایمیس خاطرۀ دردناک زمانی را به یاد می‌آورد که هیچنز با یک رفیق گرمابه و گلستان جدید بیرون می‌رفت، با الکساندر کاکبرن، «یک چپ‌گرای هیکلی که تازه به آمریکا آمده بود و هیچنز اشتیاق زیادی به او نشان می‌داد». ایمیس آنقدر عصبی بود که انگار دوست دخترش او را سر قرار قال گذاشته. «اصلاً منکر این حقیقت نیستم که جذابیت جسمی بخشی از رفاقت میان مردان است، حتی بین لارکین و کینگزلی. کینگزلی همیشه می‌گفت وقتی در یک جای عمومی با لارکین قرار دارد، طوری دستپاچه می‌شود که انگار بناست به دیدار یک زن برود. چون این افراد شما را سر ذوق می‌آورند، وقتی با آن‌ها هستید حس سرزندگی بیشتری دارید. من حس عاطفی به هیچنز نداشتم؛ اما حس مالکیت داشتم. و آسیب دیدم. برای خودم متأسفم. حس او به من عاطفی‌تر بود». هیچنز در خاطرات خود نوشته است که ایمیس را دوست داشته. ایمیس می‌گوید: «افسوس می‌خورم که این حس او را اصلاً جدی نگرفتم؛ به آن احترام نگذاشتم».آخر با این حس چه کار می‌توانسته بکند؟ «هیچ کاری با آن نمی‌توانستم بکنم. اما می‌توانستم بگویم: ’ببخش که این حس برایت دردناک است.‘ مطمئنم دردناک بود، کمی دردناک». ایمیس این را ملایم می‌گوید و ملایمت همان چیزی است که از رمان جدید او به ارمغان می‌برید، اگرچه این در ادبیات داستانی او نامتعارف است. این رمان مدت‌ها قبل از دورۀ ترامپ و همه‌گیری آغاز شد و در جهانی متحول پایان یافت که در آن دغدغۀ همه -و نه تنها رمان‌نویسان- این بود که بفهمند چه چیزهایی در حقیقت مهم هستند. «چشم که باز می‌کنید ۱۵ مقاله دربارۀ آخرالزمان می‌خوانید و بعد انتظار دارند خیلی عادی بروید سراغ درس و مشقتان...» او کم کم ساکت می‌شود. شاید حکمت این ماه‌ها این باشد که ارزش اکنون را دریابیم و نعمت اندیشیدن به فردا را. اشکالی ندارد آدم یک روز را تعطیل اعلام کند. «چرا این فرصت را به خودم ندهم؟»فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:.Amis,Martin.Inside Story: A novel.Knopf,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اِما براکس نوشته و در تاریخ ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Martin Amis: I was horrified that Trump got in. Now it’s looking scary» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ آبان ۱۳۹۹ با عنوان «وقتی به بن‌بست می‌رسیم، رفتن سراغ بحران‌های قبلی آرام‌بخش است» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• اما براکس (Emma Brockes) نویسنده و روزنامه‌نگاری بریتانیایی است. ترس و لذت (Panic and Joy) از جمله کتاب‌های اوست. براکس یکی از ستون‌نویس‌های گاردین است. [۱]  Inside Story[۲]  Intimations[۳]  Pussy [۴] Cancel culture: در سال‌های اخیر جریان بسیار قدرتمندی برای لغو سخنرانی‌ها و برنامه‌های محافظه‌کاران یا راست‌گرایان یا هر گروهی که از طرف دانشجویان اندیشه‌های غیرقابل‌دفاع دارند، در دانشگاه‌های آمریکا به وجود آمده است. نام این فرایند را که این روزها ابعاد گسترده‌تری هم پیدا کرده است، فرهنگ فسخ گذاشته‌اند [مترجم].[۵] cultural appropriation: جریان فرهنگی جدیدی در آمریکا که سفیدپوستان را از استفاده از مؤلفه‌های فرهنگی دیگر فرهنگ‌ها منع می‌کند [مترجم].[۶]  Lionel Asbo[۷]  London Fields[۸]  The Driver’s Seat ]]> مارتین ایمیس ادبيات‌وهنر Sat, 24 Oct 2020 04:32:12 GMT http://tarjomaan.com/interview/9933/ نسخهٔ صوتی: چرا اغلب احساس می‌کنیم در حال «از دست دادن» فرصت‌ها هستیم؟ http://tarjomaan.com/sound/9929/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از جیکوب بوراک که پیش از این با عنوانِ «چرا اغلب احساس می‌کنیم در حال «از دست دادن» فرصت‌ها هستیم؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.به دنیای «ترسِ از دست دادن» یا «فومو» خوش آمدید. آخرین اختلال فرهنگی‌ای که بی‌‌سروصدا آرامش ذهن ما را تحلیل می‌‌برد. فومو زادۀ پیشرفت تکنولوژیک و گسترش اطلاعات است و به احساس از دست دادن چیزی مهیج‌‌تر، مهم‌‌تر و جالب‌‌تر گفته می‌شود که در جایی دیگر در جریان است. همه می‌‌دانیم اسباب پریشان‌‌خاطری است اگر دیگران در حال لذت‌بردن از تجربه‌ای ارزشمندتر باشند و ما جزئی از آن نباشیم. بر اساس یک مطالعۀ جدید، ۵۶ درصد از کسانی که از شبکه‌‌های اجتماعی استفاده می‌‌کنند، از این طاعون مدرن رنج می‌‌برند. فایل صوتی نوشتار «چرا اغلب احساس می‌کنیم در حال «از دست دادن» فرصت‌ها هستیم؟» را گوش کنید. ]]> جیکوب بوراک نسخۀ صوتی Thu, 22 Oct 2020 04:29:22 GMT http://tarjomaan.com/sound/9929/ ناگهان دردهایم آرام گرفت، از بدنم جدا شدم و پرواز کردم http://tarjomaan.com/neveshtar/9932/ کریستوف کوخ، ساینتیفیک امریکن — ارنست همینگوی جوان، که در یکی از نبردهای جنگ جهانی اول به‌واسطۀ انفجار یک خمپاره شدیداً مجروح شده بود، در نامه‌ای به خانواده‌اش نوشت: «مرگ اتفاق بسیار ساده‌ای است. به مرگ چشم دوختم، و حالا واقعاً می‌دانم. اگر مرده بودم، برایم چیز خیلی ساده‌ای بود. آسان‌ترین چیزی که تا حالا تجربه کرده‌ام».سال‌ها بعد، همینگوی از تجربۀ شخصی‌اش -اینکه روح بدن را ترک می‌کند، پرواز می‌کند، و بعد باز می‌گردد- برای داستان کوتاه مشهور «برف‌های کلیمانجارو» استفاده کرد. این داستان دربارۀ یک وحش‌گشت۱ آفریقایی است که به نحو فاجعه‌باری راه را اشتباه رفته است. قهرمان داستان بیماری قانقاریا دارد و می‌داند در حال موت است. ناگهان دردهای او ناپدید می‌شوند و کومپی، خلبان نجات، به او می‌رسد. هر دو سوار می‌شوند و باهم در دل بوران پرواز می‌کنند. بوران چنان سنگین بود که «شبیه پرواز در دل یک آبشار بود» و درنهایت هواپیما از دل روشنایی بیرون می‌آید: پیش روی آن‌ها «قلعۀ چهارگوش کلیمانجاور است که به‌نحوی باورنکردنی زیر پرتوی خورشید سفید به نظر می‌رسد. قهرمان داستان می‌فهمد که آنجا مقصد اوست». توصیفات این داستان عناصر یک تجربۀ نزدیک به مرگ کلاسیک را در خود دارد: تاریکی، توقف درد، سر برآوردن از دل روشنایی و بعد احساس آرامش.آرامشی فراسوی فهمتجربه‌های نزدیک به مرگ هنگامِ حوادث مهلکِ خاصی رخ می‌دهند که طی آن‌ها بدن به‌ خاطر ترومای غیرنافذ، حملۀ قلبی، خفگی، شوک و غیره آسیب می‌بیند. حدود یک‌دهم از بیماران ایست‌ قلبی در بیمارستان چنین چیزی را تجربه می‌کنند. هزاران نفر از بازماندگان این موقعیت‌های دردناکِ نامعلوم از تجربۀ ترک بدن آسیب‌دیدۀ خود و مواجه با قلمرویی ورای زندگی روزانه، که محدودیت‌های معمول زمان و مکان بر آن حاکم نیست، گفته‌اند. این تجربه‌های نیرومند و رازآمیز ممکن است برای همیشه زندگی آن‌ها را تغییر دهد.تجربه‌های نزدیک به مرگ پروازِ رؤیاگونِ قوۀ تخیل نیست. مشترکات فراوانی بین آن‌ها وجود دارد: رهاشدن از درد، دیدن پرتویی روشن در انتهای یک تونل و دیگر پدیدارهای بصری، ترک‌کردن بدن خود و شناورشدن فراسوی آن و حتی پرواز به دل فضا (تجربه‌های رها از بدن). این تجربه‌ها ممکن است شامل این‌دست موارد هم باشد: دیدار محبوبِ زنده یا مردۀ خود، یا موجودات روحانی نظیر فرشتگان؛ نوعی یادآوری مارسل پروستی یا حتی مرور خاطرات خوب و بد دوران زندگی («زندگی‌ام از جلوی چشمم گذشت»)؛ یا حسی معوج دربارۀ زمان و مکان. برای این ادراکات، نظیر دیدِ تونلیِ دائماً محدودشونده، برخی تبیین‌های جدی فیزیولوژیک ارائه شده است. کاهش جریان خون در پیرامون شبکیه به این معنا است که ازدست‌دادن بینایی ابتدا در آنجا رخ می‌دهد.تجربه‌های نزدیک به مرگ ممکن است مثبت یا منفی باشند. کل گزارش‌های خبری را تجربه‌های مثبت پر می‌کنند که با احساس حضورِ ژرفِ امری مقدس و الاهی مرتبط‌ است. نوعی گسیختگیِ تکان‌دهنده باعث جدایی جراحت بدنی و آرامش و احساس یگانگی با عالم می‌شود. بااین‌حال، تمام تجربه‌های نزدیک به مرگ خوشایند نیستند؛ ممکن است برخی از آن‌ها ترسناک باشند و ترس شدید، اندوه، تنهایی و ناامیدی مشخصۀ آن‌ها باشد.محتمل است که جاروجنجال دربارۀ تجربه‌های نزدیک به مرگ انتظاراتی دربارۀ احساسات فرد پس از چنین حوادثی ایجاد کند. درواقع، متحمل به نظر می‌رسد که تجربه‌های دردناک نزدیک به مرگ به‌خاطر شرم، ننگ اجتماعی و فشار برای انطباق با کهن‌الگویِ تجربه‌های «خوشایند» نزدیک به مرگ به‌نحو معناداری کمتر گزارش شوند.مواجۀ نزدیک با مرگ بی‌ثباتی و شکنندگی زندگی را به ما یادآور می‌شود و می‌تواند آن لایه‌های روان‌شناختی‌ای را که سپر ما در برابر اندیشه‌های آزاردهنده‌ای مثل فراموشی وجودی هستند از میان بردارد. در اغلب موارد، شدتِ این رخدادها با گذشت زمان کاسته می‌شود، و درنهایت دوباره به وضع معمول برمی‌گردیم (گرچه ممکن است برخی از این تجربه‌ها باعث اختلال استرسی پساترومایی شوند). اما تجربه‌های نزدیک به مرگ پس از دهه‌ها همچنان با قوت و وضوحی نامعمول در ذهن افراد باقی می‌مانند. دو محقق از دانشگاه ویرجینیا در سال ۲۰۱۷ پژوهشی انجام دادند و این مسئله را پیش کشیدند که آیا می‌توان پارادوکس شناختِ ارتقایافته را که همراه با عملکرد مغزی معیوب طی تجربۀ نزدیک به مرگ رخ می‌دهد، نوعی پرواز قوۀ تخیل دانست. محققان فوق پرسش‌نامه‌ای بین ۱۲۲ نفری که تجربه‌های نزدیک به مرگ داشتند توزیع کردند و از آن‌ها خواستند خاطرات حاصل از تجربه‌هایشان را با خاطرات حاصل از رخدادهای واقعی و خیالی همان بازۀ زمانی مقایسه کنند. نتایج نشان داد که، در قیاس با موقعیت‌های واقعی یا خیالی، تجربه‌های نزدیک به مرگ با صراحت و جزئیات بیشتری در یاد آن‌ها مانده. خلاصه کنیم، تجربه‌های نزدیک به مرگ همچون تجربه‌هایی «واقعی‌تر از واقعی» یادآوری می‌شوند.در ربع آخر سدۀ بیستم و از مجرای تحقیقات پزشکان و روان‌شناسان بود که توجه عمومی به تجربه‌های نزدیک به مرگ معطوف شد، به‌ویژه مطالعات ریموند مودی که اصطلاح «تجربۀ نزدیک به مرگ» را در کتاب پرفروش خود در ۱۹۷۵ با عنوان زندگی پس از زندگی۲ وضع کرد، و بروس ام. گریسون یکی از دو محقق پژوهش فوق که راهنمای تجربه‌های نزدیک به مرگ۳را در سال ۲۰۰۹ منتشر کرد. این محققان با یادآوری الگوهای مشترک تجربه‌های نزدیک به مرگ این پدیدار را که زمانی به‌مثابۀ نوعی تجربۀ تخیلی تمسخر می‌شد یا به‌مثابۀ توهم و هزیان رد می‌شد، به حوزه‌ای در مطالعات تجربی بدل ساختند. من واقعیتِ این تجربه‌های عمیقاً احساسی را می‌پذیرم. آن‌ها به اندازۀ هر احساس یا ادراک ذهنی دیگری معتبر هستند. بااین‌حال، به‌مثابۀ یک متخصص علمی با این فرضیه پیش می‌روم که تمام افکار، خاطرات، ادراکات و تجارب پیامد قهری نیروهای علّی طبیعی مغز ما هستند و نه نیروهای فراطبیعی. این اصل موضوعه در چند سدۀ گذشته به‌خوبی به علم و کنیز آن، یعنی فناوری، خدمت کرده است. دلیلی نمی‌بینم که این فرض را کنار بگذارم مگر اینکه شواهدی فوق‌العاده، مجاب‌کننده و عینی عکس آن را اثبات کنند.بنابراین، چالش این است که تجربه‌های نزدیک به مرگ را در چارچوبی طبیعی تبیین کنیم. به‌عنوان دانشجویی که مدت‌هاست مسئلۀ ذهن-بدن دغدغۀ اوست، تجربه‌های نزدیک به مرگ برایم مهم‌اند چراکه نوعِ نادری از هشیاری بشرند و نیز به‌خاطر این واقعیت شایان‌توجه که رخدادی که در مقیاس زمان کمتر از یک‌ساعت طول می‌کشد، تغییر پایداری از خود برجای می‌گذارد، چیزی شبیه تغییر کیشِ پولس در مسیر دمشق: فروریختنِ هراسِ مرگ، وارستگی از مادیات و روی‌آوردن به خیر بزرگ‌تر؛ یا نظیر مورد همینگوی، دلمشغولی به خطر و مرگ.‌هنگام استعمال مواد روان‌گردانی که در دستۀ توهم‌زاهای مرتبط با پیام‌رسان عصبیِ سروتونین جای می‌گیرند، از جمله سیلوسایبین (عنصر فعال در قارچ‌ جادویی)، ال‌اس‌دی، دی‌ام‌تی (مشهور به ملکول روح)، و ۵‌-می‌او-دی‌ام‌تی (مشهور به ملکول خدا) نیز، که به‌عنوان بخشی از مناسک دینی، روحانی یا بازآفرینانه مصرف می‌شوند، معمولاً تجربه‌های عرفانی مشابهی گزارش می‌شود.کشور نامکشوفباید به یاد داشت که تجربه‌های نزدیک به مرگ همیشه همراه ما بوده‌اند، در تمام زمان‌ها، تمام فرهنگ‌ها و در میان تمام افراد، پیر و جوان، مؤمن و ملحد (برای مثال، کتاب تبتی مردگان۴ را به یاد آورید که به توصیف ذهن پیش و پس از مرگ می‌پردازد). برای انسان‌هایی که در سنت‌های دینی، مسیحی یا غیرمسیحی، پرورش یافته‌اند، روشن‌ترین تبیین این است که تجربه‌های فوق رؤیاهایی از بهشت یا جهنم‌اند، پیش‌درآمدی بر رویدادهایی که پس از مرگ در انتظار ماست. جالب اینکه امکان وقوع تجربه‌های نزدیک به مرگ برای مؤمنان مخلص و سکولارها یا بی‌دینان یکسان است. روایت‌های شخصی برگرفته از اسناد تاریخی گزارش‌های بسیار روشنی از تجربه‌های نزدیک به مرگ به دست می‌دهد و می‌توانند به اندازۀ -اگر نگوییم بیشتر از- هر یک از این موارد بالینی آموزنده باشند. برای مثال، در سال ۱۷۹۱ دریاسالار بریتانیایی سر فرانسیس بوفرت (مقایس بوفرت۵ در سنجش باد مأخوذ از نام اوست) که تقریباً در آب غرق شده بود، وقتی آن رویداد را به یاد آورد نوشت:حسِ ملایمِ کامل‌ترین آرامشِ ممکن که جای آشفته‌ترین احساسات را گرفت... دیگر هیچ درد جسمانی‌ای نداشتم. برعکس، احساساتم اکنون نسبتاً لذت‌بخش بود... حواسم از کار افتاده بود، اما ذهنم بیدار بود؛ فعالیت مغزم چنان نیرومند به نظر می‌رسید که به وصف نمی‌آید؛ زیرا افکار پشت سر هم و با چنان توالی سریعی سر بر می‌آوردند که برای کسی که خود در موقعیت مشابهی بوده است نیز نه تنها توصیف‌ناپذیر که احتمالاً باورنکردنی است. حتی اکنون هم می‌توانم آن افکار را تا حدود زیادی به یاد بیاورم: انگار اتفاقی است که هم‌اکنون رخ داده... ازاین‌رو، گذشته را که مرور می‌کنم، به نظر می‌رسد تمام رویدادهای زندگی‌ام با سیری قهقرایی از جلوی چشمانم می‌گذرند... به نظر می‌رسد تمام دوران حیاتم در قالب نوعی چشم‌انداز سراسرنما پیش رویم است.نمونۀ دیگر در ۱۹۰۰ ثبت شده است، وقتی‌که جراح اسکاتلندی، سر الگزاندر اوگستون (کاشف استافیلوکوک)، حصبه گرفت. او در توصیف حالات خود می‌گوید:ظاهراً در منگی مدامی دراز کشیده بودم که در آن برای هیچ‌ امید یا ترسی جایی باقی نمانده بود. به نظر می‌رسید ذهن و بدنم دو چیزند، و تا حدی جدا. نسبت به بدنم آگاه بودم و به شکل توده‌ای لَخت و آشفته، از نزدیک می‌دیدمش. متعلق به من بود، اما من نبودم. می‌دانستم که خود ذهنی‌ام پیوسته بدنم را ترک می‌کرد... بعد سریعاً به آن برگردانده شدم، با انزجار به آن پیوستم، و آن من شدم، و به من غذا دادند، با من حرف زدند و از من مراقبت ‌کردند.... و هرچند می‌دانستم مرگ بالای سرم بال‌بال می‌زند، اصلاً به دین فکر نمی‌کردم و هراسی از مرگ نداشتم، و بی‌تفاوت و خشنود در زیر آسمان‌های تیره پرسه می‌زدم تا اینکه دوباره چیزی مزاحم بدنی شد که آنجا بود، و باز به آن برگردانده شدم. اخیراً نویسندۀ بریتانیایی، سوزان بلکمور، گزارشی از یک زن قبرسی دریافت کرد که در ۱۹۹۱ عمل معده‌بردای (گاسترکتومی) اضطراری داشته است:چهار روز بعد از عمل، دچار شوک شدم و برای چند ساعت بیهوش بودم... اگرچه گمان می‌رفت بیهوشم، اما تا سال‌ها بعد جزییات گفت‌وگوی جراح و متخصص بیهوشی را به یاد می‌آوردم... بالاسر بدنم بودم، بدون هیچ دردی، و به‌خاطر رنجی که در چهرۀ خودم می‌دیدم از سر دلسوزی به آن نگاه می‌کردم؛ در آرامش شناور بودم. بعد... به جای دیگری رفتم، به سمت قلمروی پرده‌مانند تاریکی شناور بودم، اما نمی‌ترسیدم... بعد آرامش مطلق را احساس کردم. ناگهان همه چیز تغییر کرد؛ دوباره به درون بدنم پرتاب شدم، و دوباره به رنجم کاملاً آگاه گردیدم.به‌خاطر تنوع گیج‌کنندۀ راه‌های بالقوۀ آسیب‌رسیدن به مغز نمی‌توان به‌دقت توالی عصب‌شناختی بنیادین اتفاقات را در یک تجربۀ نزدیک به مرگ تعیین کرد. به‌علاوه، وقتی فرد درون یک اسکنر مغناطیسی دراز کشیده یا کلۀ او با شبکه‌ای از الکترودها پوشانده شده است، تجربه‌های نزدیک به مرگ رخ نمی‌دهند.با این حال، می‌توان از طریق بررسی یک ایست قلبی، که در آن ضربان قلب می‌ایستد (به تعبیر پزشکان، بیمار در حال «کودینگ» است) به ایده‌هایی رسید. بیمار نمرده است، چراکه می‌توان ضربان قلب را با احیای قلبی-ریوی بازگرداند.مرگ مدرن مستلزم از میان ‌رفتنِ بازگشت‌ناپذیر عملکرد مغز است. وقتی مغز به‌دلیل فقدان جریان خون (ایستکمی) و اکسیژن (آنوکسی) بمیرد، بیمار در کسری از دقیقه می‌افتد و نوار مغزی او ایزوالکتریک یا به بیان دیگر مستقیم می‌شود. این یعنی فعالیت الکتریکی توزیع‌شده در کورتکس، بیرونی‌ترین لایۀ مغز، از بین رفته است. مثل شهری که هر بار برق یک محلۀ آن می‌رود، مناطق مختلف مغز یکی پس از دیگری خاموش می‌شوند. ذهن که زیرلایۀ آن را نورن‌هایی می‌سازند که هنوز می‌توانند فعالیت الکتریکی ایجاد کنند، کار همیشگی‌اش را انجام می‌دهد: داستانی می‌گوید که تجربه، حافظه و انتظارات فرهنگی فرد به آن شکل می‌دهند.با توجه به این قطعی برق، ممکن است تجربۀ مذکور داستان‌های نسبتاً عجیب و سلیقه‌ای بسازد که در گزارش‌های موجود از تجربه‌های نزدیک به مرگ ثبت می‌شود. تجربه‌های نزدیک به مرگ برای خود آن فرد به اندازه هر چیزی که مغز در حالت عادی تولید می‌کند، واقعی است. وقتی تمام مغز به‌خاطر قطع کامل برق خاموش شود، ذهن و هشیاری نیز خاموش می‌شوند. اگر اکسیژن و جریان خون باز گردد، آن‌وقت مغز دوباره روشن می‌شود و جریان روایی تجربه از سر گرفته می‌شود.دانشمندان از رفتن و بعد بازیافت هشیاریِ افراد کاملاً آموزش‌دیده نوار ویدیویی گرفته‌ و آن را تجزیه و تحلیل کرده‌اند؛ خلبانانِ آزمایشی آمریکایی و فضانوردانِ ناسا در سانتریفیوژهای دوران جنگ سرد (آن صحنۀ فیلم «نخستین انسان»۶ را به یاد آورید که نیل آرمسترانگِ صبور، با بازی رایان گاسلینگ، در یک محفظۀ چندمحوره می‌چرخد تا جایی که غش می‌کند). زیر فشاری حدوداً پنج برابرِ نیروی جاذبه، سیستم قلبی-عروقی دیگر نمی‌تواند به مغز خون برساند و خلبان غش می‌کند. در حدود ۱۰ تا ۲۰ ثانیه پس از این توقف به‌واسطۀ نیروی سنگین جاذبه، هشیاری همراه با مدتِ مشخصی از گیجی و سردرگمی برمی‌گردد (سوژه‌های این آزمایشات مشخصاً آمادگی جسمانی بالایی دارند و به توانایی‌شان در کنترل خود می‌بالند). شاید بتوان دامنۀ پدیدارهایی که این افراد نقل می‌کنند را با «تجربه‌های نزدیک به مرگ سبک» برابر دانست، دید تونلی و چراغ‌های روشن؛ احساس بیدارشدن از خواب، شامل فلج‌شدن‌های جزیی یا کامل؛ حس شناوری آرام؛ تجربۀ رهاشدن از بدن؛ احساس لذت و حتی خوشحالی؛ و رؤیاهای کوتاه و پرشور، اغلب شامل گفت‌وگو با اعضای خانواده که تا سال‌ها بعد در یادشان می‌ماند. این تجربه‌های عمیق با حمله‌های جسمانی معین نیز فعال می‌شوند و معمولاً هیچ گونه مشخصۀ دینی ندارند (احتمالاً چون مشارکت‌کنندگان از پیش می‌دانند که که فقط تا لحظۀ غش‌کردن تحت فشار قرار خواهند گرفت). به‌خاطر ماهیت تجربه‌های نزدیک به مرگ نمی‌توان آن‌ها را در آزمایشگاه به‌راحتی تحت کنترل آزمایش‌ در آورد، گرچه ممکن است این وضعیت تغییر کند. برای نمونه، شاید بتوان جنبه‌هایی از آن‌ها را بر روی موش‌های آزمایشگاهی مطالعه کرد؛ شاید موش آزمایشگاهی نیز بتواند پیش از مرگ، خاطرات زندگی‌اش را مرور کند یا خوشحالی را تجربه کند. ضعیف‌شدن روشناییبسیاری از عصب‌شناسان شباهت‌هایی بین تجربه‌های نزدیک به مرگ و پیامدهای دسته‌ای از رخدادهای مرتبط با صرع، معروف به حملات منطقه‌ای مختلط۷ یافته‌اند. این حملات به هشیاری آسیب نسبی می‌زنند و بیشتر اوقات در مناطق مشخصی از یک نیم‌کره رخ می‌دهند. ممکن است پیش از این حملات یک پیش‌حمله دست دهد که تجربۀ ویژه‌ای است که خاص آن فرد بیمار است. این حمله ممکن است با تغییرهایی در اندازۀ فرضی اشیا، مزه‌ها یا بوها همراه باشد؛ احساسات جسمانی نامعمول؛ آشناپنداری؛ شخصیت‌زدایی یا احساسات خلسه‌وار هم ممکن است رخ دهد. حادثه‌هایی که مصداقِ مورد آخر این فهرست باشند، میان روان‌شناسان بالینی، حملات داستایوفسکی نیز نامیده می‌شوند. این تعبیر را از نام نویسندۀ روسی سدۀ نوزدهم فئودور داستایوفسکی گرفته‌اند که دچار صرع شدید لوب گیجگاهی می‌شد. شاهزاده میشکین، قهرمان رمان ابله، می‌گوید:او طی تشنج‌های صرع، یا درست پیش از آن‌ها، همیشه یک یا دو بار این تجربه را داشت که گویی کل قلب و ذهن و بدنش در نیرو و روشنایی بیدار شده است؛ سرشار از سرور و امید می‌شد، و انگار تمام اضطراب‌هایش برای همیشه از بین رفته بودند؛ این لحظات صرفاً دلشوره‌های یک ثانیۀ آخری است (هیچ‌وقت بیش از یک ثانیه نبود) که دچار تشنج می‌شد. وقتی حمله تمام می‌شد، و شاهزاده دربارۀ علائم خود تأمل می‌کرد، معمولاً با خود می‌گفت: ...«چه اهمیتی دارد که این‌ها فقط یک بیماری است، یک تنش نابهنجار در مغز، اگر به‌هنگام یادآوری و تحلیل آن لحظه به نظر رسد که آن لحظه به‌غایت همساز و زیباست؛ دمی با عمیق‌ترین احساسات، سرشار از سرور و شعف، اخلاص خلسه‌وار و کامل‌ترین حیات؟... تمام زندگی‌ام را برای این یک دم می‌دهم».بیش از ۱۵۰ سال از آن زمان می‌گذرد و امروزه، جراحان مغز و اعصاب می‌توانند با تحریک الکتریکی بخشی از کورتکس موسوم به اینسولا، در بیماران صرعی‌ای که الکترودهایی در مغزشان کاشته شده است، چنین احساسات خلسه‌واری را تحریک کنند. این رویه به مکان‌یابی منشأ سکته‌ها برای مشخص‌کردنِ نقاط آسیب‌دیدۀ ممکن کمک می‌کند. این بیمارانْ بهجت، خوش‌بختیِ افزایش‌یافته و خودآگاهی یا ادراکِ ارتقایافته از جهان بیرونی را گزارش کرده‌اند. تحریک نقطۀ دیگری از قشر خاکستری می‌تواند مسبب تجربۀ رهایی از بدن یا توهم‌های بصری شود. این پیوند جسمانی بین الگوهای رفتار نابهنجار -خواه محرک آن فرایند مهارناپذیر بیماری باشد یا تحت کنترل الکترودهای یک جراح- و تجربۀ ذهنی شاهدی است که از یک خاستگاه زیست‌شناختی، و نه معنوی، حمایت می‌کند. این ماجرا احتمالاً برای تجربه‌های نزدیک به مرگ نیز صادق است. همچنان یک راز است که چرا ذهن تقلا برای حفظ عملکرد خود در مواجه با ازدست‌دادن جریان خون و اکسیژن را نه دهشتناک که تجربه‌ای مثبت و خوشایند می‌یابد. ولی هیجان‌انگیز اینکه محدودیت طیف تجربۀ انسان، شامل موقعیت‌های دیگری هم می‌شود که در آن‌ها‌ کاهش سطح اکسیژن، باعث احساسِ خوشایند سرخوشی، منگی و تحریک افزایش‌یافته می‌شود: شیرجۀ عمیق، کوهنوردی در ارتفاعات بالا، پروازکردن، بازی غش یا خفگی، و اختناق شهوانی. احتمالاً این‌دست تجارب خلسه‌وار در اشکال بسیاری از مرگ شایع است، مادامی‌که ذهن همچنان هشیار باشد و عملکرد آن به‌واسطۀ داروهای حاوی تریاک یا دیگر داروهای تجویزشده برای تسکین درد تضعیف نشده باشد. ذهن، که به بدن در حال مرگ زنجیر شده، پیش از ورود به، به تعبیر هملت، «کشور نامکشوفی که هیچ مسافری از آن بازنگشته» رؤیاهای شخصی خود را از بهشت یا جهنم رؤیت می‌کند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱ ژوئن ۲۰۲۰ با عنوان «What Near-Death Experiences Reveal about the Brain» در وب‌سایت ساینتیفک امریکن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «ناگهان دردهایم آرام گرفت، از بدنم جدا شدم و پرواز کردم» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.•• کریستوف کخ (Christof Koch) استاد علوم‌اعصاب در مؤسسه تکنولوژی کالیفرنیا و رئیس مؤسسه علوم مغزی آلن در سیاتل است. عمدۀ تحقیقات او بر فهم عصب‌شناسی آگاهی متمرکز بوده است. کخ علاوه بر تحقیق و تدریس در ساینتیفیک آمریکن، ناتیلوس و دیگر مطبوعات نیز دربارۀ علوم عصب‌شناختی می‌نویسد.[۱]safari[۲] Life after Life[۳] The Handbook of Near-Death Experiences[۴] Tibetan Book of the Dead[۵]Beaufort wind scale[۶] First Man[۷]complex partial seizures ]]> کریستوف کخ علم‌وفلسفه Wed, 21 Oct 2020 05:05:14 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9932/ پیامی از کشوری زخم‌خورده http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9930/ کریستینا ریوِرا گِرازا، پاریس ریویو — چهارم سپتامبر ۲۰۱۱، بار دیگر، با تصویر دو جسد که از روی پُلی آن‌ها را به دار کشیده بودند از خواب بیدار شدیم. یک مرد و یک زن. دستان مرد را بسته بودند. مچ دست‌ها و پاهای زن را هم. مثل اتفاقات مشابه فراوانی که می‌افتد، و طبقِ آنچه روزنامه‌ها با سطح مشخصی از نگرانی و دلهره نوشته بودند، نشانه‌هایی وجود داشت از اینکه جسدها شکنجه شده‌اند. روده‌های زن را از شکمش بیرون کشیده بودند. از سه نقطۀ مختلف.نوشتن دربارۀ این‌طور چیزها واقعاً دشوار است. در واقع، اصلاً دلیلِ چنین کارهایی همین است که توانایی سخن‌گفتن را از ما بگیرند. هدفِ نهایی‌شان این است که با به‌کاربستنِ وحشت دیگران را کاملاً فلج کنند؛ حمله‌ای نه فقط علیه جان انسان‌ها، بلکه، فراتر از همه‌چیز، علیهِ «وضع بشری». آدریانا کاوارِرو در وحشت‌گرایی: نامیدنِ خشونت معاصر۱ -کتابی ضروری برای اندیشیدن به این واقعیت، هرچند واقعیتی تقریباً فهم‌ناپذیر- به ما یادآوری می‌کند که ترور آنجا ظاهر می‌شود که بدن در تمنای زنده‌ماندن به خود می‌لرزد و می‌گریزد. بدنی که ترور به آن هجوم آورده، ترس را تجربه می‌کند و چون خودش را در چنگال ترس گرفتار می‌بیند، می‌کوشد که فرار کند. اما وحشت، که ریشه در فعل لاتین هورِر۲ دارد، از ترس بسیار فراتر می‌رود، وحشت مکرراً به ما هشدار می‌دهد که خطر در کمین است و جرئت پشت سر گذاشتن آن را از ما می‌گیرد. وقتی سرِ قطع‌شدۀ مدوسا را جلوی چشممان تاب می‌دهند، وقتی بدنی را می‌بینیم که طوری نابودش کرده‌اند که در تصورمان نمی‌گنجد، دندان‌هایمان قفل می‌شود، ناتوان می‌شویم از این که کلمه‌ای بر زبان بیاوریم، نمی‌توانیم آنچه به آن خیره شده‌ایم را تجزیه و تحلیل کنیم، دهانمان دوخته می‌شود. کاوارِرو معتقد است وحشت ارتباطی ماهوی با تهوع دارد. کسی که وحشت‌زده می‌شود، گیج و افلیج، عاملیت خودش را از دست می‌دهد و یخ‌زده، مثل مجسمه‌ای مرمرین، نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. فردِ وحشت‌زده خیره می‌شود و علی‌رغم این خیرگیِ ممتد، و چه بسا به دلیل این خیرگی ممتد، هیچ کاری از دستش ساخته نیست. چیزی بیش از آسیب‌پذیری –وضعیتی که همۀ ما تجربه می‌کنیم- است، آن‌ها «درمانده» می‌شوند. بیش از آنکه شکننده شوند، مأیوس می‌شوند. این چنین است که وحشت، گذشته از همه چیز، مانعی است برای قدرت، شاید سرسخت‌ترین مانع.آنچه ما مکزیکی‌ها مجبور شده‌ایم در آغاز قرن بیست‌و‌یکم ببینیم –در خیابان‌ها، روی پل‌های پیاده‌گذر، در تلویزیون، یا در روزنامه‌ها- بی‌تردید، یکی از سوزناک‌ترین نمایش‌های معاصر وحشت است. بدن‌هایی که سر تا پایشان را پوست کنده‌اند، قطعه قطعه کرده‌اند و کنار خیابان‌ها انداخته‌اند. بدن‌های نیمه تجزیه‌شده‌ای که از گورهای دسته‌جمعی‌ای بیرون آورده می‌شوند که در آن صدها نفر روی صدها نفر خاک شده‌‌اند. بدن‌هایی که از پشت پیکاپ‌ها وسط خیابان‌های شلوغ پرتاب می‌شوند. بدن‌هایی که روی تل هیزم به آتش کشیده می‌شوند. بدن‌هایی بدون دست، بدون گوش، بدون بینی، بدون پلک. این ذاتِ وحشت است. نسخۀ متأخرِ وحشت مدرنی که چهرۀ بی‌رحمش را در ارمنستان، در آشوویتز یا در کوزُوُ نشان داده است.در مکزیکِ پایان قرن بیستم و ابتدای قرن بیست‌و‌یکم، وحشت پیوند نزدیکی دارد با جنگی که نام بی‌مسمایی بر آن گذاشته‌اند: درگیری‌های نظامی‌ای که وقتی بالا گرفت که رئیس‌جمهور، فیلیپه کالدرون، می‌خواست پیروزی پرحرف‌و‌حدیث خودش در انتخابات سال ۲۰۰۶ را مشروع جلوه دهد. نام آن را جنگ علیه مواد مخدر گذاشتند و هنوز هم آن را با این نام می‌خوانند؛ اما ما نام‌های دیگری برای آن می‌شناسیم، نام‌هایی که به حقیقت نزدیک‌ترند: جنگ علیه مردم مکزیک، جنگ علیه زنان. جنگ علیه هر کسی که باقی مانده. شاید این اوضاع آشوبناک بعد از انتخابات ۲۰۰۶ آشکارتر شده باشد، اما این جنگی که می‌گویم در واقع دهه‌ها قبل آغاز شده است. آدلا سِدیلو، استاد تاریخ مکزیک، به شکل قانع‌کننده‌ای استدلال کرده است که ارتباطی هست بین جنگِ کثیفِ مکزیک در سال‌های دهۀ ۷۰ علیه کسانی که دشمن ملت نامیده می‌شدند، با ظهور اربابان مواد مخدری که کمک کردند تا حزب پی‌.آر.‌آی۳ از سال ۱۹۲۹ قدرت را قبضه کند. کمکی که هروقت شکلِ مشارکت مستقیم نداشته نیز با راهبردهای ضدشورشی به تقویت هژمونی این حزب یاری رسانده است. در واقع، این اولین جنگ مواد مخدری بود که در مکزیک به راه افتاد و تماماً در چهارگوشِ طلایی‌ای درگرفت که شامل ایالت‌های چین‌هواهوا، سونورا، سینالوآ و دورانگو می‌شد. همان اطراف، در مناطقِ دورافتادۀ مکزیک که دولت حضوری حداقلی داشت و علیه فقرا، علی‌الخصوص روستانشینان فقیر، خشونت در جریان بود، همین روستانشینان بودند که جنبش‌های چریکی‌ای مثل «جبهۀ کمونیستی بیست‌و‌سوم سپتامبر» را تشکیل دادند یا از آن‌ها استقبال کردند. اسناد محرمانه نشان می‌دهد که ماشینِ پی‌آرآی بلافاصله با شدت و حدت علیه هر گونه بسیج اجتماعی واکنش نشان داد، و با دست‌و‌دل بازی، نیروهای ضدشورشی‌ای را استخدام کرد که به نوبۀ خود اجازه داشتند تا سهمی از شبکه‌های قاچاق مواد مخدر داشته باشند؛ سهمی که معمولاً به شکل رشوه پرداخت می‌شد. برخلاف روایت‌های رسمی از مکزیکِ قرن بیست‌و‌یکم که این کشور را مکانی باثبات و صلح‌آمیز معرفی می‌کند، تاریخ مکزیک در این سال‌ها را می‌شود به خوبی با ظهور دیکتاتوری‌های نظامی در آمریکای جنوبی مقایسه کرد. سدیلو معتقد است که خشونتِ فراگیر و سرکوب دولتی، موتور محرک مکزیک در دوران جنگ سرد بوده است. در این سال‌ها بود، در نیمۀ دوم قرن بیستم که «دولت پشت پرده»۴ ظهور کرد و پر و بال گرفت و نظام جدیدی از قدرت ساخته شد که قاچاق مواد مخدر نقشی بنیادین در آن ایفا می‌کرد. واضح‌تر بگویم، قصه قصۀ دولتی نیست که به نحوی از انحا نیروهای شیطانی بیرونی به آن نفوذ کرده‌ و فاسدش کرده باشند، قصۀ دولتی است که تمام ردپاهای آن جنگ‌های سِّری‌ای که نیروهای ضدشورش و قاچاق مواد مخدر را به هم وصل کرد، از میان برده است و فقط به همین دلیل است که به اینجا رسیده است. وقتی فیلیپه کالدرون در سال ۲۰۰۶ علیه مواد مخدر اعلام جنگ کرد، پرده‌ای که روی این خشونت مخوف و بی‌حد کشیده شده بود، کنار رفت. خشونتی که به جزء لاینفک زندگی بسیاری از مردم در مناطق فقیرتر کشور تبدیل شده است. حالا وقت آن رسیده بود که طبقات متوسط شهری هم طعم آن را بچشند. حالا همه ما در خط مقدم خواهیم بود. حالا باید نظاره‌گر وحشتی می‌شدیم که به دست دولتی پدید آمده بود که خودش را تمام‌قد وقفِ مزایای اقتصادی جهانی‌شدن و استعمار کرده بود. دولتی که هیچ‌کاری از دستش نمی‌آمد، جز تکرار اداهای پونتیوس پیلاطس،۵ آن فرماندار خائن: استعاره‌ای از آن‌ها که می‌خواهند دستانشان کثیف نشود و نمی‌خواهند یا نمی‌توانند که مسئولیتِ کارهایشان را بپذیرند. بدین‌ترتیب بود که دولت نئولیبرال مکزیک به تعهدات و مسئولیت‌های خودش پشت کرد و تسلیمِ منطقِ مرگ‌بار و سنگدلِ «سود حداکثری» شد. این ماجرا در دوران ریاست جمهوری کارلو سالیناس دِ گورتاری (۱۹۸۸-۱۹۹۴) به اوج خود رسید، زمانی که حقوق اولیۀ زمین و کار که در قانون اساسی ۱۹۱۷ مکزیک تضمین شده است، در فرایند چیزی که اصلاحات سالینو نامیده می‌شد، زیرپا گذاشته شد. من این دولت را که مسئولیت خودش برای حفظ جان اتباعش را زمین گذاشته است، دولت اندورنه‌ای۶ نامیده‌ام.دولت یک اسم است، نه یک فعل؛ دولت، مثل سرمایه، نوعی رابطه است. در آغاز قرن بیست‌و‌یکم، دولت مکزیک که به دست نسلی از تکنوکرات‌های پرشورِ فارغ‌التحصیل آیوی‌لیگ افتاده بود، در سیاستی یک‌جانبه به این نتیجه رسید که سود بر زندگی ارجحیت دارد؛ بنابراین محافظت و مراقبت از بدنِ مردمش را رها کرد و بدین‌ترتیب چیزی به وجود آمد که در اصطلاح جورجو آگامبن «امر گشوده»۷ نامیده می‌شود. دقیقاً همینجا بود، در این لحظۀ بی‌رحمانه، که بدن‌ همۀ مکزیکی‌ها از «آسیب‌پذیر» -موقعیتی رایج در وضع بشری- به «درمانده» -وضعی غیرطبیعی که حاصل شکنجه است- تغییر کرد. دولت اندرونه‌ای، با بی‌اعتنایی و نادیده‌انگاری‌اش، با درک مشوشش از امر سیاسی و حتی امر عمومی، با سستی و بی‌حالی‌اش، بدن‌هایی مثله‌شده‌ تولید کرد: آن تنه‌های تکه‌تکه شده، آن ران‌ها و ساق‌ها، اندورنه‌ای که بیرون ریخته و به دار آویخته شده.تونی‌جات، نویسندۀ انسان‌گرا، در جستاری درخشان، رنجِ خشونت و طردی که مردم تحت حکومتی تمامیت‌‌خواه تجربه می‌کنند را مقایسه کرده است با رنج مردم در جوامعی که بی‌کفایتی دولت به ناامنی و خشونت اجازۀ ظهور می‌دهد. مکزیک بدون تردید، مصداقِ دومی است. در یکی از مصاحبه‌های زندۀ رئیس‌جمهور سابق مکزیک، وینسنت فاکس، سرنخ گویایی افشا شد: او با اشاره به مشکلی که شبکه‌های تلویزیونی با آن درگیر بودند، گفت: «چرا باید برای من مهم باشد؟» این حرف، به‌شکلی ضمنی، خیانت به ایده‌هایی بود که دربارۀ رفاه اجتماعی و اهمیتِ دولت در موضوعات اجتماعی و فرهنگی به زبان می‌آورد. این جملۀ «چرا باید برای من مهم باشد؟» که با لحنی کنایه‌آمیز، از زبانِ رئیس‌جمهور وقت مکزیک گفته شد، امروز هم طنین دارد. در این تعبیر لاابالی، فاکس فُرمِ خاصِ وحشت‌گرایی معاصر مکزیک را تجسم بخشیده است.تاجرانِ بی‌مروتِ جامعۀ پست‌مدرن و جهانی‌شده –و موادمخدری- ما، دست در دستِ مسئولان بخش‌های اجرایی و قضایی حکومت، برنامه‌ریزی کرده‌اند تا روندی طبیعی، اگر نگوییم با مساعدت و سرپرستی، دولتی پونتیوس پلاطیسی بسازند. محصولی که برخی جاها ناشی از نابرابری‌ها و سلسله‌مراتب‌هایی است که بر پایۀ سلبِ مالکیت و بهره‌کشی ایجاد شده است. قاچاقچیان مواد مخدر (نارکوها) ده‌ها سال کار راهبردی کرده‌اندتا خودشان را به‌منزلۀ بخشی حیاتی از زندگی روزمرۀ ما جا بزنند، و در این کار موفق هم شده‌اند. کوریدوها۸ و رمان‌های نارکویی این دوره، غالباً تصویری همدلانه از مردانی ارائه می‌دهد که در فقر بزرگ شدند تا تبدیل به رابین‌هودهایی بشوند که به اجتماعشان خدمت می‌کنند، وقتی که دولت نمی‌تواند و علاقه‌ای هم ندارد که چنین کند. مقالات روزنامه‌ای و رسانه‌ها هم به ساخته‌شدن تصوری فرهنگی کمک کرده‌اند که نارکو را بخشِ مکمل دولت می‌داند. اسوالدو زاوالا در کتابی به نام کارتل‌ها وجود ندارند۹ ادعا می‌کند که کارتل‌ها آنقدر در دم و دستگاه دولت حضوری همیشگی و حیاتی داشته‌اند که دیگر به بخشی از آن تبدیل شده‌اند. فساد حکومت و به موازات آن، و قتل‌هایی که امضای نارکو را داشت، چیزهایی بود که روزگاری انکارکردن آن‌ها ساده بود: اربابان مواد مخدر، صرفاً کارآفرینانی هستند که آماده‌اند به هر کاری که لازم باشد دست بزنند –و این معمولاً جایی است که شرایط انسانی به پایان می‌رسد- تا کسب‌و‌کارشان را تضمین کنند و سوا از همه‌چیز، سودشان را بالا ببرند.در چند دهۀ پایانی قرن بیستم، ما مکزیکی‌ها مجبور شده‌ایم شاهدِ فروکاستنِ بدن به پایه‌ای‌ترین فُرم آن باشیم: بدن همچون تولیدکنندۀ سرمایه، حال چه در کارخانه‌های مقررات‌زدایی شده، چه در شرکت‌های فراملیتی. به موازات آن، وقتی نارکو و دولت –دولت نارکو- از خشونت و شکنجۀ بی‌محابا و نمایشی علیه جمعیت استفاده می‌کنند، بدنِ برهنه نمایان می‌شود. دهان‌های بازمانده، موهای سیخ شده، به سردیِ مجسمه‌ها، فلج‌شده و یخ‌زده، این همۀ کاری بوده است که در مقابل وحشت از دستمان ساخته بوده است. همانطور که کاواررو یادآوری می‌کند، حتی پریمو لِوی هم معتقد است که مهم‌ترین شاهدها، آن‌ها که از مواجهه با وحشت زنده بازگشته‌اند، معمولاً از بازگفتن تجربه‌هایشان ناتوانند. تأکید می‌کنم: این وحشت است و هیچ چیز نیست جز وحشت. دلیلِ وجودش همین است. سرچشمه‌اش همین است. اما در آن سوی طیف، رنج است که می‌ماند. و هر جا که رنجی باشد، صدایی خواهد بود. رنج‌دیدگان وحشت را دیده‌اند و بازگشته‌اند. زبانِ درد به آن‌ها که رنجیده‌اند، به آن‌ها که به رنجیدشان اذعان کرده‌اند و آن را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اند، اجازه می‌دهد تا تجربه‌ای توضیح‌ناپذیر را توضیح دهند. و این کار، نقدی بنیادین علیه سرچشمه‌هایی است که در وهلۀ اول، موجبات این رنج را فراهم کرده‌اند. وقتی همه در سکوت سقوط می‌کنند، وقتی سنگینی واقعیت‌ها از سطح فهم و تصور ما بسیار بیشتر می‌شود، آنگاه این زبان رنج است که به میان می‌آید، رنجی که میان ما مشترک است.اهمیت رنجیدن از همین‌جاست، زیرا هرجا که رنجیدنی باشد، سوگواری نیز خواهد بود: غمی ژرف که ما در اجتماعاتِ احساسی‌مان به یکدیگر پیوند می‌زند و از نو، ما را توانا و مشتاق می‌کند که با زندگی رودررو شویم، حتی وقتی، و به‌ویژه وقتی، که این رویاروی مستلزم بازبینی و تغییرِ ردیکال دنیایی باشد که در آن زندگی می‌کنیم. آنجا که رنجیدنی باشد، انگیزه‌ای سیاسی برای سخن‌گفتن هم وجود دارد: شما باعث رنج‌کشیدن من شدید؛ من همراه با شما رنج کشیده‌ام؛ با شما به سوگ نشسته‌ام. ما عزادارِ خودمانیم. داستان شما، داستان من است و داستان من، داستان شما، چرا که از همان آغاز، از همان چشم‌انداز یکتای –و در عین‌حال عمومیِ- ما رنج‌دیدگان، شما مردمِ کشورِ منید. بااین‌حال، این ضرورتِ زیبایی‌شناختیِ بیان‌کردن، آنهم با استفاده از ابتدایی‌ترین و ازهم‌گسیخته‌ترین زبانِ ممکن، برای من دردناک است. ادموند جابیس حق داشت که گزارۀ آدورنو را نقد کند که گفته بود بعد از وحشت نباید یا نمی‌توان شعر سرود. اتفاقاً، موضوع این است که در همان هنگام که شاهدِ تمامی این وحشت هستیم، باید شعر بسراییم، اما شعری دیگرگون. آیا سرودن می‌تواند جنایات دولت اندورنه‌ای را جبران کند؟ مانند مادران میدان مایو که در مقابلِ قساوت دیکتاتوری نظامی در آرژانتین ایستادند، مانند جنبش آرپیرا در شیلی که تلاش کرد تا با وحشتِ پینوشه مبارزه کند، و مانند بستگانِ مفقودالاثرهای مکزیک که بالای سر گورهای گشوده شده دنبال عزیزانشان می‌گشتند و خواستار عدالت و جبران بودند؟ آیا نوشتن می‌تواند ما را کنار هم نگاه دارد؟ ما، فروشکستگانی که هنوز با خشم و امید زنده‌ایم؟ من معتقدم می‌تواند. حتماً می‌تواند. حداقلش این است که باید بتواند. همان‌طور که روزنامه‌نگاران شجاعی که به صدای صدها هزار قربانی گوش سپردند، به ما نشان داده‌اند، نوشتن به ما ابزارهایی می‌دهد تا بتوانیم آن حفره‌های مسکوتی که در زندگی روزمره با آن مواجهیم را توضیح دهیم. وقتی می‌نویسیم، وقتی با زبان کار می‌کنیم –این محقرترین و قدرتمندترین نیرویی که در دسترس داریم- قدرتِ کلمه‌ها و عبارت‌ها و جمله‌ها را فعال می‌کنیم. می‌نویسیم همانگونه که سوگواری می‌کنیم و سوگواری می‌کنیم همانطور که می‌نویسیم: تمرینی که می‌تواند از «امر گشوده» مکانی امن بسازد. نوشتن با دیگران. سوگواری مانند کسی که به جای امنی پناه آورده است. سوگواری، چیزی که همیشه حالتی متفاوت و رادیکال از سرودن بوده است.سوگواری را نمی‌شود در اول شخص مفرد صرف کرد. ما همیشه برای کسی و همراه کسی سوگواری می‌کنیم. سوگواری ما را به شیوه‌هایی به هم می‌پیوندد که به شکل نکته‌سنجانه و صادقانه‌ای جسمانی است. من هنوز مطمئن نیستم که به کدام دسته باید ملحق شوم، کجا باید خودم را خالی کنم، روی کدام شانه بگریم. می‌دانم که درد معمولاً هم‌پیمانان خودش را پیدا می‌کند. اگر فاسدترین نهادهای کاتولیسیسمِ محافظه‌کار را کنار بگذاریم، می‌بینیم که سنت‌های دینی دیرپا، شواهدی هستند بر کاربردهای سیاسی مؤثری که رنجش اجتماعی در تاریخ ما داشته است. برای نمونه، جنبش استقلال مکزیک را به یاد آورید که اولین مراحل آن مابین سال‌های ۱۸۱۰ و ۱۸۱۵ با تصویری از باکرۀ گوادلوپ۱۰به راه افتاد، دوره‌ای بود که عملیات‌های ضدشورش حمایت‌های گسترده‌ای را به همراه داشت. در میان مثال‌های فراوان، شورش تومبوچیک را به یاد آورید، که از ترزا اورئا، قدیسِ کابورا، الهام می‌گرفت، قدیسی از شمال مکزیک که درست قبل از به فسادکشیده شدن انقلاب در سال ۱۹۱۰، صدای درد و ناکامی، و به همان اندازه، نویدبخشِ امیدهای بسیاری بود. بسیار چیزهاست که باید به یاد آوریم.در ۱۶ جولای ۱۹۹۰، خواهر کوچک من، لیلیانا ریوِرا گرازا، به قتل رسید. کمی بعد از آنکه مرگ او تأیید شد، پلیس مکزیکوسیتی به شواهد کافی دست یافت تا برای یکی از دوست‌پسرهای سابقش که هیچ‌وقت از تهدید و دنبال‌کردن خواهرم دست بر نداشت، قرار بازداشت صادر کند. زندگی خواهرم که دانشجوی درخشان معماری در دانشگاه یو.اِی.ام بود، این‌چنین به پایان خود رسید. آن موقع بیست سالش بود. حتی حالا، که سی سال گذشته است، بزرگی این غم نابودم می‌کند. این جنگ، که هزاران نام دارد و ما را تکه تکه کرده است، برای من از آن روز آغاز شد. سوگواری نیز از همان موقع تغییر و تبدیل‌های پیش‌بینی‌ناپذیرش را شروع کرده است. از انکار کامل، تا خشمِ افسارگسیخته، از کرختی و بی‌حسی، تا غرق‌شدن در خودتخریبی و افسردگی، سوگواری مرا از درون دوباره و دوباره شکل داده و به دیگران پیوسته است. از آن روز اتفاقات بسیاری افتاده است، اما دقیقاً بعد از آن چهره به چهره شدن با وحشت بود که من زبان را برگزیدم. من پیش از آنکه خواهرم با بی‌رحمی به قتل برسد هم می‌نوشتم، اما وقتی آن فقدان جسمانیِ تحمل‌ناپذیر اتفاق افتاد، نوشتن را به‌راستی آغاز کردم و برای او نوشتم. ننوشتم تا از درد خلاص شوم، درست برعکس. نوشتم، و می‌نویسم، تا با دیگران سوگواری کنم، چرا که این تنها راه این‌جهانی‌ای است که برای زنده‌ نگه‌ داشتن او می‌شناسم. نمی‌خواستم از رنج فرار کنم. می‌خواستم با درد و از خلال درد بیاندیشم، می‌خواستم با این درد خواهرم را در آغوش بگیرم، و با شوکی که هنوز این کشور را –این کشورها را- را به لرزه درمی‌آورد، ضربان را به قلب او بازگردانم. وقتی با سر بریدۀ مدوسا رو در رو می‌شویم، دقیقاً در آن لحظه، که بیش از همیشه در معرضِ خطر تبدیل‌شدن به سنگ هستیم، درست همانجا، بگو: اینجا، تو و من و آن‌ها، همۀ ما، در رنجیم. ما سوگواری می‌کنیم، سوگواری ما را تکه تکه می‌کند، اما کنار هم نگه می‌دارد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Garza, Cristina Rivera. Grieving: Dispatches from a Wounded Country. Feminist Press,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کریستینا ریوِرا گِرازا نوشته و در تاریخ ۸ اکتبر ۲۰۲۰ با عنوان «The Language of Pain» در وب‌سایت پاریس ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «پیامی از کشوری زخم‌خورده» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.•• کریستینا ریورا گرازا (Cristina Rivera Garza) نویسنده، شاعر، منتقد و مترجم مکزیکی است. او برای رمان هیچکس گریستنم را نخواهد دید (Nadie me verá llorar) برندۀ چندین جایزۀ ادبی شد. همچین تنها نویسنده‌ای است که دوبار برندۀ جایزۀ ملی خوان وینسنت برای داستان کوتاه در مکزیک شده است.••• این مطلب برشی است از کتابِ کریستینا ریورا گرازا، سوگواری: پیام‌هایی از کشوری زخم‌خورده، که سارا بوکر به تازگی آن را از اسپانیایی به انگلیسی ترجمه کرده است.[۱] Horrorism: Naming Contemporary Violence[۲] horror[۳] مخفف Partido Revolucionario Institucional که در لغت به‌معنی حزب مؤسس انقلابی. حزبی سیاسی است که در ۱۹۲۹ در مکزیک به قدرت رسید و تا سال ۲۰۰۰ به مدت ۷۱ سال یکسره قدرت را در چنگ خود داشت [مترجم].[۴] Deep state[۵] فرماندار رومی که حکم به صلیب کشیدن عیسی را صادر کرد. پلاطیس در غرب استعاره‌ای است از رهبران سیاسی ضعیف و فاقد بینش و اراده.[۶] Visceraless[۷] The Open: نام کتابی از آگامبن. به طور خلاصه، آگامبن به فضایی عاری از قانون و قاعده اشاره دارد. به جایی که نه هیچ مانعی در کار است، نه هیچ رابطه و مراقبتی [مترجم].[۸] Corridor: حکایت‌های سنتی مکزیکی [مترجم].[۹] Los cárteles no existen[۱۰] سال ۱۵۳۱ یکی از سرخپوستان مکزیک مدعی شد که مریم مقدس بر او تجلی کرده است. در محل این تجلی کلیسایی ساخته شد که امروزه پرزائرترین کلیسای کاتولیک در جهان به شمار می‌رود. تصویر باکرۀ گوادلوپ، مهم‌ترین و الهام‌بخش‌ترین تصویر از مریم مقدس در آمریکای لاتین است [مترجم]. ]]> کریستینا ریورا گرازا تاریخ‌وسیاست Tue, 20 Oct 2020 04:38:06 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9930/ رسیدن به خوشبختی به‌سبک استاد بدبینی http://tarjomaan.com/neveshtar/9928/ دیوید باتروودز، ایان — در ۱۳ دسامبر ۱۸۰۷ یوهانا شوپنهاور، به رسم شهر وایمار، قلمی برداشت و خطاب به پسر نوزده‌ساله‌اش آرتور نوشت: «برای خوشبختی من ضروری است که بدانم تو نیز خوشحال و خوشبختی، هرچند شاهد آن نباشم».دو سال پیش از آن، در هامبورگ، جسد شوهر یوهانا، هاینریش فلوریس، در کانال پشت املاک خانوادگی‌شان پیدا شد. این احتمال وجود داشت که او سر خورده و سقوط کرده باشد. اما نظر آرتور این بود که پدرش خود را از اتاق روی انباری به درون آب‌های یخ‌زدۀ پایین عمارت پرت کرده بود. یوهانا هم مخالفتی با نظر او نداشت. چهار ماه پس از خودکشی او، یوهانا خانه را فروخت و به‌زودی رهسپار وایمار شد؛ جایی که در آن شغلی موفق به‌عنوان نویسنده و مدیر سالن اجتماعات انتظارش را می‌کشید. آرتور با او نرفت، به این نیت که کارآموزی تجاری را، که پدرش کمی پیش از مرگش برای او جور کرده بود، تکمیل کند. اما چندان طول نکشید که آرتور هم در صدد ترک هامبورگ برآمد. در یک سلسله نامه‌نگاری دوطرفه در طول سال ۱۸۰۷، میان مادر و فرزند، گفت‌و‌گوهای پرتنشی بر سر شرایط ترک آرتور در گرفت. یوهانا از تصمیم آرتور برای ترک هامبورگ برای پیگیری زندگی فکری موردعلاقه‌اش حمایت می‌کرد -‌مگر غیر از این هم می‌شد؟- ازجمله با استفاده از روابط خود برای کمک به راهیابی آرتور به تحصیلات دانشگاهی، اما به یک شرط: آرتور می‌بایست او را به حال خودش بگذارد. مطمئناً آرتور نباید به نزدیکی او در وایمار نقل‌مکان می‌کرد و تحت هیچ شرایطی او اجازه نمی‌داد آرتور پیش او بماند.آنچه عبارت یادشدۀ ۱۳ دسامبر یوهانا نشان نمی‌دهد، این است که او نمی‌توانست آرتور را تحمل کند؛ او در ۶ نوامبر در نامه‌ای نوشت «همۀ خصلت‌های خوبی که داری، بر اثر هوش فوق‌العاده‌ات، تیره و تار و برای دنیای دور و برت بی‌فایده شده‌اند، به دلیل میل مفرط تو برای دانستن هر چیزی بهتر از دیگران...؛ اگر کمی غیر از این بود، احمقانه جلوه می‌کردی؛ اما از طرف دیگر، با وضع کنونی‌ات، بسیار آزاردهنده‌ای». جان کلام این‌که او گستاخ و یک عقل‌کل نچسب بود.اگر دیگران مصاحبت او را تحمل‌ناپذیر می‌یافتند، این احساس از طرف او هم بود. او دوره‌های طولانی افسردگی را در انزوایی خودخواسته گذارند، ازجمله دو ماه اول سال ۱۸۳۲ در اتاق‌های جدیدش در فرانکفورت، شهری که پس از منطقۀ برلین، خانۀ او شد. او با این باور در برابر تنهایی‌اش تاب می‌آورد، چراکه عزلت‌گزینی تنها وضع شایستۀ یک فیلسوف است: او در جایی گفته است «اگر شاه بودم، اولین فرمانم این بود که دست از سرم بردارید». بنابراین قاعدتاً موضوع خوشبختیْ ربط و نسبتی با شوپنهاور ندارد، چه به عنوان یک شخص و چه در مقام یک فیلسوف. کاملاً برعکس: او را معمولاً با عمیق‌ترین بدبینی در تاریخ فلسفۀ اروپایی می‌شناسیم.بدبینی شوپنهاور بر دو نوع ملاحظه مبتنی است: نخست، ملاحظه‌ای از منظر درونی که ما صرفاً موجودات عقلانی‌ای نیستیم که در پی شناخت و فهم جهان باشیم، بلکه موجودات سرشار از میلی هستیم که در تقلای دست‌یابی به چیزهایی از جهان‌ایم. شوپنهاور مدعی است که، در ورای هر تقلایی، فقدان دردناک چیزی نهفته است و درعین‌حال به‌چنگ‌آوردن آن چیز به‌ندرت ما را خشنود می‌سازد، زیرا حتی اگر از تحقق ارضای یک میل برآییم، همواره امیال ارضانشدۀ دیگر آماده‌اند که جای آن را بگیرند. اگر آن‌قدر بخت یارمان باشد که نیازهای اولیۀ‌مان -‌مثل گرسنگی و تشنگی‌- را برآورده کنیم، آن‌گاه برای گریز از ملال به بسط نیازهای جدید به امور تجملی همچون الکل، تنباکو یا لباس مد روز می‌پردازیم. شوپنهاور می‌‌گوید ما در هیچ نقطه‌ای به رضایت نهایی و ماندگار نمی‌رسیم. از این رو، یکی از معروف‌ترین تعابیر او این است: «زندگی در پس و پیش در نوسان است، همچون آونگی میان رنج و ملال».شوپنهاور از مطالعات وسیعش دربارۀ فلسفۀ کلاسیک هند می‌دانست که او اولین کسی نیست که رنج را بخش لاینفک زندگی می‌داند. بودائیان برای این رنج واژه‌ای داشتند، dukkh، که نخستین حقیقت از حقایق شریف چهارگانه شناخته می‌شد.۱ چهارمین و آخرین این حقایق magga یا راه شریف هشتگانه۲ است که به توقف dukkh (رنج) منجر می‌شود؛ این آموزه‌ها نیز الهام‌بخش بخش بزرگی از فلسفۀ اخلاق شوپنهاور شد.نکتۀ دیگر مشاهده از منظر بیرونی است. به نظر شوپنهاور نگاهی اجمالی به جهان پیرامون تز تعیین‌کنندۀ خوش‌بینی گوتفرید لایب‌نیتس را ابطال می‌کند: جهان ما بهترین جهان ممکن است. شوپنهاور مدعی است که برعکس، اگر جهان ما نظمی داشته باشد، نظم آن برای به‌حداکثررساندن درد و رنج است. مثال او حیوانات درنده‌اند که نمی‌توانند جز با دریدن و بلعیدن سایر حیوانات باقی بمانند و بنابراین به «گورستان زندۀ هزاران حیوان دیگر» تبدیل می‌شوند. طبیعت، چنان‌که آلفرد لرد تنیسون۳ بعداً بیان کرده، در کلیت خود «چنگ و دندانی خون‌آلود» دارد که جانداری را در برابر جاندار دیگر به تنازع وامی‌دارد؛ خواه درندۀ بلعنده و خواه دریدۀ بلعیده، هر دو، برای بقا گرفتار نزاعی مرگ‌بارند.تمدن نیز کمک چندانی به این وضع نمی‌کند، بلکه بر موقعیت‌های رنج بشری می‌افزاید. شوپنهاور در جهان همچون اراده و بازنمایی۴ (۱۸۱۸) می‌نویسد: «اگر این سرسخت‌ترین خوشبین را در میان بیمارستان‌ها، بخش‌های مجروحان و تالارهای جراحی، در میان زندان‌ها، اتاق‌های شکنجه، برده‌خانه‌ها، در میان میدان‌های نبرد و محل‌های اجرای اعدام بگردانید، و سپس همۀ آن گوشه‌های تاریک فلاکت را که از کنجکاویِ فارغ‌دلانۀ او پنهان مانده، به رویش بگشایید، آن‌گاه او نیز مطمئناً سرشت این بهترین جهان ممکن را درخواهد یافت!».اگر مجبور بودید هدف جهان را فقط با نظر به نتایج به‌دست‌آمدۀ آن حدس بزنید، تنها می‌توانستید به این نتیجه برسید که این جهان دار مکافات و عذاب است.این ملاحظات، نخست دربارۀ ماهیت بشر و دوم دربارۀ خود طبیعت، پشتوانۀ ادعاهای بدبینانۀ شوپنهاور است که زندگی‌ ارزش زیستن ندارد و جهان نباید وجود می‌داشت. ما هیچ‌گاه از قبل این اختیار را نداشتیم که وجود داشتن یا نداشتن را انتخاب کنیم، اما اگر چنین اختیاری می‌داشتیم، نامعقول بود که وجود در جهانی را انتخابی کنیم که در آن نمی‌توانیم از زندگی بهره‌ای ببریم، بلکه جز حسرت و خسارت انتظاری از آن نیست یا چنان‌که شوپنهاور در عبارت کلیدی دیگری بیان کرده «زیستن کسب‌وکاری است که به خرجش نمی‌ارزد».آیا به رغم همۀ این‌ها جایی برای خوشبختی هست؟ مطمئناً باید باشد. نمی‌توان نادیده گرفت که خوشبختی وجود دارد؛ بسیاری از آدمیان خوشبختی را در خود تجربه می‌کنند و آن را در دیگران نیز می‌بینند. اما وقتی شوپنهاور می‌پذیرد که خوشبختی وجود دارد، این خطر وجود دارد که بدبینی او از هم بپاشد. حتی اگر این ادعا درست باشد که هر موجود زنده‌ای باید با رنج مواجه شود، این رنج را می‌توان با یافتن سهمی از خوشبختی‌ جبران کرد. رنج را می‌توان ابزاری برای رسیدن به خوشبختی دانست، یا حتی بخشی از چنین خوشبختی‌ای. اگر چنین باشد، آن‌گاه شوپنهاور هنوز دلیل خوبی به دستمان نداده که وجودداشتن را نخواهیم. شاید در نهایت، خوشبختی باعث شود که زندگی به زحمتش بیرزد.شوپنهاور منکر وجود خوشبختی نیست. اما او بر آن است که ما معمولاً در مورد چیستی خوشبختی اشتباه می‌کنیم. به نظر او، خوشبختی چیزی جز نبودِ درد و رنج نیست؛ آن لحظۀ فراغتی که گاهی میان ارضای یک میل و پی‌جویی میل دیگر احساس می‌کنیم. مثلاً رضایت خاطر خود را در خریدن خانۀ اولتان تصور کنید. به نظر شوپنهاور، آنچه در این‌جا مایۀ خشنودی ماست، آن حالت ایجابی صاحبخانه‌شدن نیست، بلکه حالت سلبی خلاصی از نگرانی‌هایی است که از نداشتن خانه دامنگیرمان بود (و البته خلاص‌شدن از خود آن فرایند پردغدغۀ خرید یک ملک). شوپنهاور سریع به این نکته اشاره خواهد کرد که این خوشبختی احتمالاً عمر کوتاهی خواهد داشت، و محملی می‌شود برای نگرانی‌ها و دغدغه‌های دیگری که بروز می‌کنند، نگرانی‌هایی همچون بازپرداخت وام مسکن، یا تغییر و تعمیر حمام.او با پاره‌ای ملاحظات روان‌شناختی موضع خود را در مورد سرشت سلبی خوشبختی تقویت می‌کند. همۀ این ملاحظات بر دشواری دست‌یابی به خوشبختی و لذت‌بردن از آن انگشت می‌گذارند. برای مثال، ما متوجه همۀ آن چیزهایی که به خیر و خوشی می‌گذرند نمی‌شویم، بلکه بر چیزهای ناگوار تمرکز می‌کنیم؛ یا چنان‌که شوپنهاور با نگاه تیزبین خود در یک تمثیل بیان می‌کند: «ما سلامتی تمام بدن خود را احساس نمی‌کنیم، اما امان از فشاری که تنگی کفش به پایمان وارد می‌کند!». اگر آنچه آزارمان می‌دهد را رفع و رجوع کنیم، سریع آن را مفروض می‌گیریم و توجه خود را به حل مشکل بعدی معطوف می‌کنیم: «این مثل لقمۀ غذایی است که خورده‌ایم و از آن لذت برده‌ایم؛ اما احساس ما، از آن لحظه‌ای که آن را بلعیده‌ایم، تمام شده و رفته». علاوه‌براین، فارغ از آنکه مشکلی کوچک باشد، ما آن را چنان بزرگ می‌کنیم که با مشکل قبلی برابری کند: «آن مشکل می‌داند که چگونه خود را باد کند تا با مشکل قبلی هم‌اندازه به نظر برسد و بتواند به‌عنوان نگرانی اصلی آن روز کل خاطر ما را پر کند». در نتیجه، ما تا وقتی چیزهایی را داریم، به‌ندرت قدر آن‌ها را می‌دانیم: «بزرگ‌ترین نعمت‌ها سه نعمت‌اند: سلامتی، جوانی و آزادی؛ و ما تا وقتی از آن‌ها برخورداریم، به وجودشان توجه نداریم، تا وقتی که از دستشان می‌دهیم». همان نکته‌ای که در ترانۀ جونی میچل شهرتی ابدی یافته: «نمی‌دانی چه داری، تا وقتی که از دستش می‌دهی».هیچ یک از این نکته‌ها به این معنا نیست که هیچ‌کس تاکنون احساس خوشبختی نکرده است. این نیز برخلاف تجربۀ شخصی بی‌شمار آدمیانی است که در مقطعی از زندگی خود احساس خوشبختی می‌کنند. اما بر اثر آن‌ها متوجه این نکته می‌شویم که خوشبختی، از جهت حسی، از درد و رنج متمایز است. درد و رنج، وجود خود را چه بخواهیم و چه نخواهیم، جار می‌زنند. آن‌ها چیزی را برجسته و پررنگ می‌کنند که درست نیست و لازم است درست شود. فارغ از آنکه مشکل چقدر کوچک و جزئی است، درد و رنجْ آن‌ را به اولویت شمارۀ یک ما تبدیل می‌کنند. ما می‌توانیم همۀ آن چیزهایی را که به ما احساس خوشبختی می‌دهند داشته باشیم و باز هم از احساس خوشبختی محروم باشیم. وضع از این قرار است، چون درد و رنجْ بی‌وقفه چیزهایی را پیش رویمان عَلَم می‌کنند که نسبت به آن‌ها حس خوبی نداریم، اما این می‌تواند به این دلیل باشد که ما همۀ آن چیزهایی را که به ما احساس خوبی می‌دهند از یاد برده‌ایم؛ مثل آن لقمۀ غذا پس از خوردن آن.به همین دلیل، شوپنهاور بر نقش اساسی یادآوری و تأمل در ایجاد احساس خوشبختی تأکید می‌کند: «شناخت ما از رضایت خاطر و لذت تنها به‌صورتی غیرمستقیم است؛ وقتی ما رنج‌ها و محرومیت‌هایی را به خاطر می‌آوریم که بر آن‌ها پیشی می‌گیرند و وقتی این‌ها بروز می‌کنند، آن‌ها رخت برمی‌بندند». به عبارت دیگر، برای توجه و ارج‌نهادن به بهره‌مندی از چیزها، ما باید این امر را در خاطر داشته باشیم که، اگر آن‌ها را نداشتیم، وضع چگونه بود. این واقعیت که این خوشبختی بر تمام‌شدن رنج سابق مبتنی است، با شدتِ احساسات برآمده از لذت، منافات ندارد. شدت لذت با شدت رنجِ پیش از خود متناسب است. پریمو لوی در کتاب خود اگر این است انسان۵ (۱۹۷۴) نمونۀ تمام‌عیاری از امکانات راحتی عمیق به دست می‌دهد، چیزی فراتر از خوشبختی. گزارش او از محبوس‌شدن در آشوویتس به آنجا می‌رسد که، از وقفه‌های مختصرِ میان کارهای شاقی که مجبور به انجامشان بود، سخن می‌گوید: «وقتی ما به کپسول می‌رسیدیم، گونی را روی زمین خالی می‌کردیم؛ و من که به‌سختی روی پاهایم می‌ایستادم، با چشمانی تهی، دهانی باز، و دستانی بی‌رمق، در آن خلسۀ زودگذر و سلبی از تمام‌شدن درد فرو می‌رفتم».درواقع، به‌خاطرآوردن رنج واقعی خودمان از گذشته تنها گزینه برای احساس خوب‌داشتن در مورد زمان حاضر نیست. ما می‌توانیم به‌جای آن دربارۀ همۀ رنج‌هایی تأمل کنیم که امکان داشت به آن‌ها مبتلا شویم. این نوع تأمل، که می‌تواند به‌اندازۀ ایجاد احساس تسکین و خلاصی تأثیرگذار باشد، درمورد بی‌شمار چیزهای بدی است که می‌توانستند بر سرمان بیایند، اما خوشبختانه هیچ‌گاه رخ نداده‌اند. حتی شاید بر چیزهای بدی تأمل کنیم که بر سر کسانی دیگر آمده است یا هم اکنون دامنگیر آن‌هاست. از این جهت، خاطرات دردناک لوی کمک دیگری به ما می‌کند: ممکن نیست خوانندگانْ کتاب اگر این است انسان را بخوانند، اما از این بابت شدیداً احساس خوشبختی نکنند که هیچ‌گاه با آن مشقت‌ها و تحقیرهای فراتر از تصوری که لوی توصیف کرده مواجه نشده‌اند.شوپنهاور در مورد لذتِ درامان‌ماندن از شوربختی دیگران از لوکرتیوس چنین نقل می‌کند:مایۀ لذت و شادی است ایستادن بر کنارۀ دریا، آن‌گاه که زیر شلاق بادهای توفان‌خیز است؛ بر کرانه ایستادن و به نظاره نشستن که کشتی‌بان در تلاطم و تشویش است؛ نه آن‌که از دیدن درد کسی دیگر خشنود باشیم، بلکه از این جهت که می‌دانیم ما از آن نابختیاری در امانیم.شوپنهاور حکیمانه ما را از این نوع لذت برحذر می‌دارد، چراکه چنین لذتی «به خباثت حقیقی و مسلم، بسیار نزدیک» است. چه بسا او در ذهن خود احتمال -‌یا این‌همانی با- «لذت از بدبختی دیگران»۶ را می‌دهد، نوعی گرایش به لذت‌بردن از رنج دیگران. لوکرتیوس مرز باریکی میان «لذت از بدبختی دیگران» و سادیسم قائل بود: این از آن رو نیست که از بدبختی کسی دیگر لذت ببریم، بلکه از این جهت است که بدبختی آنان به ما یادآوری می‌کند که چقدر بخت با ما یار بوده است؛ و این است که آن احساس خرسندی را به ما می‌دهد.بااین‌حال، شوپنهاور گاهی «لذت از بدبختی دیگران» را با شدیدترین عبارات محکوم می‌کند: «بدترین خصیصه در طبیعت بشر ’لذت از بدبختی دیگران‘ است». به بیان او تفاوت میان «لذت از بدبختی دیگران» و بی‌رحمی صرفاً تفاوت میان گرایش و عمل است: «به بیان ساده، ’لذت از بدبختی دیگران‘ بی‌رحمی‌ای نظری است. بی‌رحمی نیز ’لذت از بدبختی دیگران‘ در عمل است. درحالی‌که خصلت‌هایی همچون حسادت -‌خواستن موفقیت دیگری برای خود‌- عیب و نقص‌اند، اما کاملاً انسانی و از‌این‌رو قابل‌توجیه‌اند، اما ’لذت‌بردن از بدبختی دیگران‘ مسلماً خصلتی اهریمنی است».بنا به فهم شوپنهاور از چیزها، برای خوشبخت‌بودن، ما باید درصدد حذف درد و رنج از زندگی‌هایمان برآییم؛ و برای احساس خوشبختی، باید زمانی را نیز به تأمل دربارۀ فقدان آن‌ها اختصاص دهیم. شوپنهاور، در جست‌وجوی یک نظام اخلاقی مبتنی بر بینش‌های مشابه، توجهی به فیلسوفان اخلاق عصر خود نکرد، بلکه به‌سراغ مکاتب فکری یونان باستان رفت. به نظر او از میان همۀ این مکاتب، دیدگاه‌های او دربارۀ خوشبختی، نزدیک‌ترین شباهت را با دیدگاه‌های رواقیان دارد: به ادعای او فیلسوفان رواقی‌ای همچون استوبائوس، اپیکتتوس و سنکا، مثل او زندگی سعادتمندانه را با وجود عاری از درد تعریف می‌کردند.به‌طور کلی یونان باستان نقطۀ خوبی برای پژوهش دربارۀ فلسفه‌ای ناظر به سعادت است، زیرا به نظر شوپنهاور یونانیان در یک چیز هم‌نظر بودند: وظیفۀ عقل عملی کشف بهترین نوع زندگی و چگونگی دست‌یابی به آن است. علاوه‌براین، به قول شوپنهاور، به‌استثنای افلاطون، همۀ فیلسوفان یونانی این نقش عقل عملی را با تمهید راهنمایی برای یک زندگی سعادتمندانه یکی می‌گرفتند. آن‌ها فقط به این اهمیت می‌دادند که فضیلت چگونه می‌تواند زندگی دنیوی ما را بهبود بخشد؛ و کمتر به این می‌اندیشیدند که چگونه این امر می‌تواند با هر گونه حیات پس از مرگی یا با قلمرو آن‌جهانی ربط و نسبتی پیدا کند. به عقیدۀ شوپنهاور، تفکر دربارۀ خوشبختی به‌عنوان نبودِ رنج دیدگاهی است که رواقیان را از دیگر مکاتب متمایز می‌کند، همان نظری که او نیز به آن قائل بود. او دو کارکرد عقل عملی را معرفی کرد که رواقیان در پژوهش خویش دربارۀ وجود سعادتمند به کار می‌گرفتند. در یک طرف، کارکردی غیرمستقیم وجود دارد که دل‌نگران برنامه‌ریزی و دوراندیشی است و به رواقی اجازه می‌دهد در طریق حیات مسیری را انتخاب کند و پی بگیرد که کمترین درد در آن است. در طرف دیگر، کارکرد مستقیمی وجود دارد که رواقی به‌جای حذف یا پرهیز از موانع در مسیر زندگی، با تغییر در نحوۀ نگرش خود به این موانع، احساساتش را نسبت به آن‌ها تغییر می‌دهد. گاه، تغییر در عمل است، درحالی‌که تغییرِ دیگر در نظر و تفکر. به نظر شوپنهاور، سهم متمایز رواقیان در اخلاق در ماهیت این تغییرِ در تفکر نهفته است. نخست آنکه رواقی بر آن است که احساسات دردناکِ برآمده از محرومیت «نتیجۀ بی‌واسطه و ضروریِ نداشتن نیست، بلکه بیشتر ناشی از خواستن [‌برای-داشتن] و درعین‌حال نداشتن است». بنابراین روشن می‌شود که ما برای اجتناب از کل این احساسات دردناک باید بخش خواستن را حذف کنیم. علاوه‌براین، هر قدر آمال و آرزوهای ما درمورد چیزی که می‌خواهیم داشته باشیم بزرگ‌تر باشد و هر قدر امید ما به دست‌یابی به آن‌ها بیشتر باشد، دردی که به هنگام ناکامی نصیبمان می‌شود شدیدتر است. اگر نتوانیم در [حذف] خواستن چیزی به جایی برسیم، باید دست‌کم آن خواسته‌ها را در مقادیر واقع‌بینانه و قابل‌دست‌یابی محدود کنیم. شاید شوپنهاور با واپس‌رفتن به بدبینی خاص خود این نکته را اضافه کند که اگر سطح بالایی از خوشبختی را چشم داشته باشیم که در آینده انتظارمان را می‌کشد، باید به خود بدگمان شویم؛ تقریباً یقینی است که [در این صورت] واقع‌بینی خود را از دست داده‌ایم. به گفتۀ او «هر لذت شعف‌انگیزی، توهمی بیش نیست».بدین ترتیب، هدف رواقیْ آتاراکسیا۷ (طمأنینه) است، حالتی از آرامش درونی و وقار، به‌رغم هر آشفتگی و تلاطمی در وضع جهان بیرون از ما. شوپنهاور بر این باور است که ملاحظات او دربارۀ محتوم‌بودن رنج می‌تواند در دست‌یابی به این هدف کمک کند، البته اگر بدان اعتقادی راسخ داشته باشیم. اگر بر این گمان باشیم که درد و رنج اتفاقی‌اند و می‌توان از آن‌ها اجتناب کرد، تأثیرشان بر ما بیشتر خواهد بود. شاید این امر دربارۀ هر رنج جزئی‌ای صادق باشد که می‌توان از آن اجتناب کرد، اما رنج در کلیت خود اجتناب‌ناپذیر و جهان‌شمول است. به نظر شوپنهاور، اگر بنای ما بر این باشد که این نکته را پیش چشم داشته باشیم، چه بسا در مواجهه با رنج نگرانی کمتری داشته باشیم یا دست‌کم نگرانی ما دربارۀ آن همچون امور گریزناپذیر باشد، مثل کهولت سن (برای بیشتر ما) و مرگ.آخرین کاری که باید انجام دهیم، داشتن عقیده‌ای برخلاف این است: اینکه برایمان مقدر شده در زندگی خوشبختی را بیابیم، نه آنکه با رنج دست‌به‌گریبان باشیم. اگر بر این باور باشیم که جهان خوشبختی را به ما مدیون است، به‌سختی ناامید خواهیم شد، مهم‌تر از همه به این دلیل که وقتی به آنچه به گمان ما خوشبختمان می‌کند دست می‌یابیم، امیال برآورده‌نشدۀ جدیدی را می‌یابیم که جای امیال قدیمی را می‌گیرند. ما به احساس بیزاری نسبت به موانعی پابند می‌شویم که میان ما و خوشبختی‌ای که احساس می‌کنیم مستحق آنیم، جدایی می‌اندازند. به تعبیر شوپنهاور، بعضی از آدمیان با درنظرگرفتن هدفی برای یک زندگیِ خوشبخت، که بیرون از دسترسشان است، این بیزاری را تشدید و بیرونی می‌کنند. در نتیجه، وقتی آن غایت مدنظرشان تحقق نمی‌یابد، آنان همواره چیزی غیر از خودشان را می‌یابند تا به آن اشاره کنند و برای دلیل بدبختی‌شان آن را سرزنش کنند. شوپنهاور می‌گوید «از این جهت، انگیزش بیرونی برای اندوه همان نقشی را بازی می‌کند که مرهم یک تاول، که همۀ ترشحات بد را یکجا جمع می‌کند و در غیر این صورت پراکنده می‌شدند».با آنکه شوپنهاور واقعاً با شیوۀ فکریِ رواقیان احساس قرابت می‌کرد، به نظر نمی‌رسد که در همۀ موضوعات با مکتب رواقی هم‌نظر باشد. در واقع، او مقدمۀ اصلی مشترک میان همۀ مکاتب یونانی باستان را رد می‌کند؛ به نظر شوپنهاور، زندگی سعادتمند حتی ممکن هم نیست، چون به یاد دارید که به گفتۀ او زندگیْ سراسر رنج است. نظام‌های اخلاقی طراحی شده‌اند تا همچون راهنمایی برای زندگی سعادتمند عمل کنند؛ و چنین زندگی‌ای تا آن‌جا که به نظر شوپنهاور باشد، چیزی جز فریب و حماقت نیست. به عقیدۀ شوپنهاور، غایت منطقی مکتب رواقی بسیار مشکل‌دار است، زیرا این مکتب به هدف سعادت به مثابۀ وظیفه‌ای برای از میان بردن درد معتقد است. اگر حق با شوپنهاور باشد که همۀ زندگی رنج است، آن‌گاه تنها راه واقعی برای ازمیان‌بردن رنج حذف خود زندگی خواهد بود. بنابراین، غایت نهایی رواقی‌گری باید خودکشی می‌بود.اما شوپنهاور تصویر متفاوتی از زندگی خوشبخت به ما می‌دهد؛ تصویری که رضایت و خشنودی تام‌وتمامی در آن نیست. با آنکه رنج را نمی‌توان یکسره از زندگی حذف کرد، می‌توان آن را با اطمینان‌یافتن از این امر تقلیل داد که هیچ نوع رنجی چندان به درازا نکشد. با نظر به تمثیل آونگ که پیشتر از وی نقل شد، زندگیِ خوشبخت موفقیت نسبی در برآوردن امیال ماست که بیش از حد دچار درد نباشیم، اما شامل شکست نسبی ما در اطمینان‌یافتن از این امر نیز هست که بیش از اندازه دچار یکنواختی و ملال نیز نشویم.این یک «بازی» است که «دائماً از یک میل، به ارضای آن، و سپس به میلی جدید گذر می‌کنیم؛ یک بازی که جریان تند آن را خوشبختی می‌نامیم و جریان کند آن را رنج». بهترین چیزی که می‌توانیم از باب خوشبختی انتظار داشته باشیم، تعادلی مطلوب میان آرزو و عمل است که، در نهایت، یک زندگی نیمه‌رضایت‌بخش است.اگر یک زندگی مطلوب، که زندگی خوشبخت دانسته می‌شود، هدف عبثی برای نظام اخلاق باشد، آن‌گاه این پرسش مطرح می‌شود که هدف واقعی اخلاق چه باید باشد. پس‌زمینۀ بدبینی شوپنهاور هیچ‌گاه از این مسئله برکنار نبوده است. برای شوپنهاور مشخص نیست که زندگی نیمه‌رضایت‌بخش بهتر از وجودنداشتن باشد. در چنین زندگی‌ای، برتری همچنان با رنج است، حتی اگر هیچ نوع رنجی مدتی مدید برقرار نماند.بنابراین شوپنهاور، در تلاش برای تبدیل جهان به سکونت‌گاهی رضایت‌بخش، نظام اخلاقی‌ای را انتخاب می‌کند که بتواند ما را از تمامیت جهان محفوظ نگاه دارد. او بر زهدگرایی صحه می‌گذارد: ترک نفس شدید که، علاوه‌بر رواقی‌گری، در قدیسان و عارفان بسیاری از ادیان جهان تجسم یافته است:به‌رغم تفاوت‌های بسیاری که در ظاهر به نظر می‌رسد، در کنار فرزانۀ رواقی، آنانی‌اند که حکمت هندی پیش روی ما ترسیم می‌کند و واقعاً پرورش داده است، آن توبه‌کاران حقیقی که بر عالم فائق آمده‌اند؛ یا حتی آن ناجی مسیحی ... که با فضیلت کامل، تقدس و والایی، که درعین‌حال پیش روی ما در منتهای رنج می‌ایستد.توجه داشته باشید که پرهیزگاران آن‌جهانیِ شوپنهاور خوشبخت نیستند. آن‌ها به‌کلی از بازی زندگی نیمه‌رضایت‌بخش دست شسته‌اند. آنان، در مقابل، شمول و چاره‌ناپذیری رنج را می‌پذیرند و در صدد نمادین‌کردن آن برمی‌آیند تا آن را تعالی بخشند. شوپنهاور، به احتمال زیاد، دربارۀ این پرهیزگاران از واژه‌هایی همچون خویشتن‌داری و آرامش استفاده می‌کند تا خوشبختی و لذت.شاید از این سخن که شوپنهاور زهدگرایی را تأیید کرده تصور شود که خود او نیز به آن عمل می‌کرده است. به هیچ وجه. زاهدانه‌ترین بخش رویۀ روزانۀ او در فرانکفورت استحمام با اسفنج و آب سرد بود که بین ساعت هفت تا هشت صبح هر روز انجام می‌داد. پس از آن قهوه‌اش را درست می‌کرد و برای چند ساعتی مشغول نوشتن می‌شد تا وقت ملاقات‌های دستچین‌شده‌اش برسد، و این کار تا ظهر طول می‌کشید که خدمتکارش سر می‌رسید و ملاقات‌کنندگان را به بیرون راهنمایی می‌کرد. شوپنهاور هر روز برای نیم ساعت فلوت می‌زد -‌فعالیتی که به قول فریدریش نیچه خلوص نیت او را در بدبینی زیر سؤال می‌برد- سپس برای وعدۀ مقوی بعدازظهر راهیِ محل محبوبش برای صرف غذا می‌شد، به هتل دِانگلتره. پس از آن شاید قهوۀ دیگری برای خودش درست می‌کرد، چرتی یک ساعته می‌زد و سپس قدری ادبیات ساده مطالعه می‌کرد. قبل از آنکه سگ خود را -‌یک پودل سفید که آتما خوانده می‌شد‌- به پیاده‌روی ببرد، درحالی‌که سیگاری هم دود می‌کرد؛ همۀ این‌ها پیش از آماده شدن برای خواب معمول نه‌ساعته‌اش بود. زندگی بودا که این‌گونه نبوده است.بنابراین تأیید زهدگرایی در شوپنهاور بیشتر ستایش و آرمان بوده است. شوپنهاور در دفاعیه‌اش، و باز بر خلاف یونانیان باستان، بر آن بود که مطالعۀ نظری اخلاق، نقش اندکی در یک زندگی اخلاقی دارد و بالعکس؛ او در جایی نوشته «دقیقاً همان‌طور که برای یک قدیس فیلسوف‌شدن ضرورتی ندارد، برای فیلسوف نیز قدیس‌بودن الزامی نیست؛ دقیقاً همان‌طور که برای شخصی بسیار زیبا پیکرتراش‌بودن کاملاً غیرضروری است، برای یک پیکرتراشِ بزرگ زیبابودن». او گفته تنها شماری اندک از افراد به زندگی زاهدانه‌ای نایل می‌شوند که نجات حقیقی در آن نهفته است. بقیۀ ما در بهترین حالت، باید با همین زندگی نیمه‌رضایت‌بخش سر کنیم. اما اگر سبک زندگی شوپنهاور نمونه‌ای از چنان زندگانی‌ای باشد، روی‌هم‌رفته زندگی چندان بدی به نظر نمی‌رسد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دیوید باتروودز نوشته و در تاریخ ۱۸ اوت ۲۰۲۰ با عنوان «The semi-satisfied life» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۹۹ با عنوان «رسیدن به خوشبختی به‌سبک استاد بدبینی» و ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.•• دیوید باتروودز (David Bather Woods) عضو هیئت‌علمی دانشگاه وارویک است. عمدۀ تحقیقات او دربارۀ اندیشۀ شوپنهاور است.[۱] چهار آموزۀ اصلی سنت بودایی که قالبی مفهومی برای تمامی اندیشه‌های بودایی به دست می‌دهد: اصل رنج، علت رنج، توقف رنج، و راه توقف رنج [مترجم].[۲] طبق آموزۀ سنت بودایی راه رهایی از رنج در هشت چیز خلاصه می‌شود: دیدگاه درست، نیت درست، گفتار درست، کردار درست، معاش درست، کوشش درست، اندیشۀ درست، و تمرکز درست [مترجم].[۳] Alfred Lord Tennyson: (۱۸۰۹ تا ۱۸۹۲م.) ملک‌الشعرای بریتانیا در عصر ویکتوریا و از معروف‌ترین شاعران تاریخ آن سرزمین [مترجم].[۴] The World as Will and Representation[۵] If This Is a Man[۶] Schadenfreude[۷] ataraxia ]]> دیوید باتروودز علم‌وفلسفه Mon, 19 Oct 2020 04:46:27 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9928/ اگر می‌خواهید چیزی بیاموزید باید سر سفرۀ مردگان بنشینید http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9927/ آلن جیکوبز، آتلانتیک — در این دوران، شاید خیلی عجیب باشد که کسی کتابی منتشر کند و در آن به خوانندگانش توصیه کند که نوشته‌های گذشتگان را بخوانند. مگر همین زمانِ حال، با شدت و حدت، همۀ توجه ما را نمی‌طلبد؟ بیماری همه‌گیری دنیا را در نوردیده؛ انتخابات ریاست‌جمهوری تمام توجه آمریکا را به خود جلب کرده؛ و انگار که این‌ها کم باشد، حالا داریم وارد فصل گردبادها هم می‌شویم. همین زمان حال کافی است تا تمام وقتمان را پر کند. دیگر چه کسی وقت دارد که صرفِ گذشته کند؟اما از نظر من اتفاقاً در همین شرایط و دوران است که باید کمی وقت بگذاریم و خودمان را از آتشِ سوزانِ اخبار نگران‌کننده دور نگه داریم. وقتی می‌خواهیم شرایط خودمان را مدیریت کنیم، به دو چیز نیاز داریم: اول به چشم‌انداز و دوم به آرامش. حرف‌های گذشتگان می‌تواند هردوی آن‌ها را در اختیارمان بگذارد، حتی وقتی چیزهایی می‌گویند که دوست نداریم بشنویم؛ حتی وقتی آن سخنان متعلق به کسانی باشد که کارهای بد کرده‌اند. یکی از بهترین راهنمایانی که برای چنین مواجهه‌ای با گذشته می‌شناسم فردریک داگلاس است. برده‌ای فراری که بلیغ‌ترین و پرشورترین حامی لغو برده‌داری بود.روز چهارم جولای۱ ۱۸۵۲، داگلاس در روچستر نیویورک خطابه‌ای با عنوان «معنای چهارم جولای برای سیاه‌پوستان» ایراد کرد. در میان چیزهایی که تاکنون خوانده‌ام، این سخنرانی یکی از بهترین نمونه‌های تسویه‌حساب عاقلانه با گذشته‌ای آزارنده است. داگلاس در ابتدا اقرار می‌کند که پدران بنیانگذار «مردانی بزرگ بودند»، هرچند فوراً این نکته را نیز اضافه می‌کند که «البته موضعی که من ناچارم در برابر آن‌ها اتخاذ کنم، قطعاً چندان همدلانه نیست؛ اما این چیزی از ارزش و ستایشی که برای کارهای بزرگشان قائلم کم نمی‌کند». بله: داگلاس مجبور است آن‌ها را با دیدی انتقادی ببیند، چون آن‌ها هنگام پایه‌ریزی این کشور برده‌داری را از بین نبردند و همین کار آن‌ها موجب شد او به بردگی گرفته شود، کتک‌ بخورد، مورد سوءرفتار قرار بگیرد و تمام حقوق انسانی‌اش از او گرفته شود. برده‌داری مجبورش کرد در غل‌وزنجیر و تحت سایۀ ترس زندگی کند تا اینکه روزی توانست فرار کند. بااین‌حال، «پیش شما آمده‌ام تا برای کارهای نیکی که کردند و اصولی که به پاسداری از آن‌ کوشیدند، یادشان را گرامی بدارم».چه‌چیز باعث می‌شد بنیانگذاران آمریکا در نظر داگلاس ستودنی باشند؟ خب، «آن‌ها کشورشان را بیشتر از منافع شخصی‌شان دوست داشتند» که بسیار پسندیده است؛ گرچه آن‌ها «مردان صلح» بودند، اما «ترجیح می‌دادند به انقلاب تن‌ بدهند تا اینکه در صلح‌ و آرامش خود را به غل‌وزنجیر بسپارند»، که این هم پسندیده است و از قضا ویژگی خود داگلاس هم هست؛ و اینکه «در نظر آن‌ها، هیچ‌چیز نادرستی ’ماندگار‘ نبود»، که بسی ستودنی است. شاید مهم‌تر از همه اینکه «از نظر آن‌ها، ارزش‌های ’غایی‘ عدالت و آزادی و انسانیت بود، نه برده‌داری و ستم». ازاین‌رو، «باید یاد چنین مردانی را گرامی داشت. آن‌ها در روزگار و نسل خود انسان‌هایی بزرگ بودند».در روزگار و نسل خود. اما دستاوردهایشان، هرچند در دوران خودشان خارق‌العاده بود، امروزه دیگر کافی نیست. حتی شاید هیچ‌وقت کافی نبوده، چون خود آن‌ها به ارزش‌هایی از که آن دم می‌زدند، پایبند نبودند. آن‌ها اعلام کردند که تعهدی ’غایی‘ (یعنی مطلق و بی‌چون‌وچرا) به عدالت، آزادی و انسانیت دارند، اما حتی کسانی از میان آن‌ها که خودشان برده نداشتند هم حقوق سیاه‌پوستان را بی‌چون‌وچرا نمی‌دانستند. پس داگلاس چاره‌ای ندارد جز آنکه بی‌پرده بگوید: «چهارم جولای روز شماست، نه روز من. شما باید در آن شادی و پایکوبی کنید و من باید به سوگواری بنشینم».قابل تصور نیست که چقدر برای داگلاس سخت بوده که در ستایش بنیانگذاران آمریکا سخن بگوید. او در خودزندگی‌نامه‌اش خاطره‌ای تعریف می‌کند: دوازده‌ساله بود که کتابی پیدا کرد که در آن یک برده و صاحبش با هم گفت‌وگو می‌کردند. «هرچه بیشتر می‌خواندم، نفرت و انزجارم از کسانی که مرا به اسارت گرفته بودند بیشتر می‌شد. نمی‌توانستم آن‌ها را چیزی جز مشتی راهزن موفق بدانم که خانه‌شان را ترک کرده به آفریقا آمده بودند تا ما را از خانه‌‌هایمان بدزدند و در غربت اسیر کنند. از آن‌ها بیزار بودم؛ بدذات‌ترین و پلیدترین انسان‌های روی زمین بودند». بنیانگذاران هم از این بیزاری معاف نبودند: هرچه نباشد، بسیاری از آن‌ها برده داشتند و برخی دیگر هم برده‌داری را روا می‌داشتند. آن‌ها هم به‌اندازۀ کسانی که ادعا می‌کردند مالک داگلاس هستند، مستحق نکوهش بودند. اما داگلاس در سخنرانی روچستر چنان بر خشمش غلبه می‌کند که می‌گوید: «آن‌ها در روزگار و نسل خود انسان‌هایی بزرگ بودند».چند دهه پیش، جستاری از یک منتقد ادبی فمینیست به نام پاتروسینیو شویکهارت خواندم که می‌گفت فمینیست‌ها باید متون زن‌ستیزانۀ گذشته را بخوانند. او به فمینیست‌ها توصیه می‌کرد با زن‌ستیزی روبه‌رو شوند، اما درعین‌حال در این متون به دنبال چیزی باشند که به آن «لحظۀ آرمان‌شهری» می‌گفت، «هستۀ اصیلی» از تجربۀ انسانی که می‌توان به اشتراک گذاشت و ستود. گمانم داگلاس نیز چنین کاری می‌کند. گناهان و حماقت‌های بنیانگذاران آمریکا چنان بهای سنگینی برای داگلاس و خواهران و برادران سیاه‌پوستش به‌دنبال داشت که اگر آن‌ها را تمام‌وکمال هم تقبیح می‌کرد، حق داشت، اما او چنین نمی‌کند. «آن‌ها در روزگار و نسل خود انسان‌هایی بزرگ بودند».اگر کسی به اندازۀ داگلاس زخم خورده باشد، بسیار بی‌انصافی است که از او لطف و خویشتن‌داری داگلاس را توقع داشته باشیم. من حتی به خودم اجازه نمی‌دهم که چنین چیزی بخواهم. چنین سخنان ستایش‌آمیزی دربارۀ بنیانگذاران آمریکا واقعاً چیزی کم از معجزه ندارد. اما این انصاف بخشی لاینفک از موفقیت شایان‌توجه داگلاس به‌عنوان سخنور بود؛ کسی که می‌توانست نیمه‌معتقدها و مرددها را مجاب کند. او می‌دانست چطور غربال و ارزیابی کند، بازگردد و دوباره بیاندیشد. آرمانی‌ جلوه دادن گذشته یا سیاه‌نماییِ آن به یک اندازه آسان است و در این روزهای پرتنش و هراس‌انگیز بسی وسوسه‌کننده. اما داگلاس الگویی برای گفت‌وگو با گذشته در اختیارمان می‌گذارد که چشم‌پوشی و صداقت، به یک اندازه، در آن حضور داشته باشد. از این جهت است که می‌گویم هنگام رویارویی با گناهان گذشتگان باید فردریک داگلاس را الگوی خود بدانیم.داگلاس وقتی آثار گذشتگان را می‌خواند، حتی وقتی شدیداً مخالف آن‌ها بود، چشم‌اندازهایی برای روزگار خودش می‌یافت و، چون آن گذشتگان از این دار مکافات رفته بودند، خواندن آثارشان به او آرامش ذهنی هم می‌بخشید. هرچه نباشد، مردگان که جواب نمی‌دهند، مگر اینکه خودمان از آن‌ها جواب بخواهیم. این دیدار و مواجهه تحت کنترل ماست. خودمان تصمیم می‌گیریم به اجدادمان توجه کنیم یا نه.وقتی به آن‌ها توجه کنیم، وقتی از این «آتش سوزان» کمی دور شویم، چند نفس عمیق بکشیم و به دنیای گذشتگان قدم بگذاریم، چه بسا نبضمان کمی آرام بگیرد و فرصتی برای اندیشیدن بیابیم. کسی چیزی از ما طلبکار نیست. اگر ما مشتاق باشیم، گذشتگان هم مشتاق‌اند که با ما سخن بگویند. شاید گاهی سخنان توهین‌آمیز بگویند، اما شاید حرف‌های حکیمانه‌ای هم داشته باشند که یا نمی‌دانیم یا فراموش کرده‌ایم.دوهزار سال پیش، هوراس شاعر رومی نامه‌ای منظوم به دوستش نوشت و در آن توصیه کرد: «مکتوبات حکما را دریاب / وز آن‌ها بپرس تا توانی / به طریقی آرام روزگار گذرانی». توصیۀ خوبی بوده و هست.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Jacobs, Alan. Breaking Bread With the Dead: A Reader’s Guide to a More Tranquil Mind. Penguin,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آلن جیکوبز نوشته و در تاریخ ۶ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Hate the Sin, Not the Book» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «اگر می‌خواهید چیزی بیاموزید باید سر سفرۀ مردگان بنشینید» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• آلن جیکوبز (Alan Jacobs) نویسنده، منتقد ادبی و پژوهشگر ادبیات انگلیسی است. او تا به حال چندین کتاب دربارۀ کتاب‌خوانی نوشته است. لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی یکی از کتاب‌های اوست که انتشارات ترجمان علوم انسانی آن را ترجمه و منتشر کرده است.••• این مطلب برگرفته از کتاب جدید جیکوبز به نام سر سفرۀ مردگان: راهنمای خوانندگان برای داشتن ذهنی آرام‌تر است.[۱] چهارم جولای روز استقلال ایالات متحده آمریکا است [مترجم]. ]]> آلن جیکوبز ادبيات‌وهنر Sun, 18 Oct 2020 05:42:57 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9927/ نسخهٔ صوتی: چه‌ انسان‌هایی که می‌توانیم باشیم http://tarjomaan.com/sound/9919/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از اسکات بری کوفمن که پیش از این با عنوانِ «چه‌ انسان‌هایی که می‌توانیم باشیم» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.روان‌شناس انسان‌گرا، آبراهام مزلو، در اواخر عمر خود بر روی دیدگاه‌های جدیدی در مورد خودشکوفایی کار می‌کرد و متصور بود که انگیزۀ عالی‌تری به نام تعالی وجود دارد. او اسم نظریه‌اش را «نظریۀ زِد» گذاشت. مزلو معتقد بود که انگیزۀ استعلائیان یا افراد دارای تعالی، معمولاً، با ارزش‌ها و تجربیاتی برانگیخته می‌شود که فراتر از ارضای نیازهای اولیه و شکوفاییِ استعدادِ منحصربه‌فردِ شخص است. این فراانگیزش‌ها شامل، ایثار در راه رسالتی فرافردی، طلب تجربۀ اوج و تعهد نسبت به ارزش‌های وجودی یا «ارزش‌های بی» می‌شود. صداقت، نیکی، زیبایی، عدالت، معناداری، سرخوشی، سرزندگی، کمال، بی‌آلایشی، وقار و تمامیت از جمله اهداف غایی «ارزش‌های بی» محسوب می‌شوند. فایل صوتی نوشتار «چه‌ انسان‌هایی که می‌توانیم باشیم» را گوش کنید. ]]> اسکات بری کوفمن نسخۀ صوتی Thu, 15 Oct 2020 04:38:07 GMT http://tarjomaan.com/sound/9919/ مایکل سندل: پوپولیسم شورشی است علیه استبداد شایسته‌سالاری http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9926/ جولیان کومن، گاردین — مایکل سندل ۱۸ ساله بود که اولین درس مهمش را در هنر سیاست یاد گرفت. فیلسوف آینده، در آن زمان، سردستۀ دانش‌آموزان دبیرستان پالیسیدز در ایالت کالیفرنیا بود، یعنی همان ایالتی که رونالد ریگان آن موقع فرماندارش بود. سندل که هیچ‌وقت مشکل اعتمادبه‌نفس نداشت، سال ۱۹۷۱، در برابر ۲۴۰۰ نوجوان متمایل به چپ، ریگان را به مناظره طلبید. تب‌وتاب جنگ ویتنام شور و شوقی به نسل آن‌ها بخشیده بود و فضاهای دانش‌آموزی و دانشجویی، به تمام معنا، برای یک محافظه‌کار میدان مین به حساب می‌آمد. در کمال ناباوری، ریگان دوئل او را پذیرفت و با لیموزینی مشکی و ظاهری آراسته خود را به مدرسه رساند. مواجهه‌ای که در ادامه صورت گرفت توقعاتِ سندلِ جوان را به کلی بر هم زد.مایکل سندل حالا ۶۷ ساله است و از طریق تماس تصویری، از اتاق مطالعه‌اش در بوستون، با ما در ارتباط است. او خاطره‌اش را این‌طور ادامه داد: «فهرست بالا بلندی آماده کرده بودم از سوالاتی که فکر می‌کردم بسیار فیل‌افکن هستند. از ویتنام گرفته تا حق رأی ۱۸ ساله‌ها -که ریگان مخالف آن بود- از سازمان ملل متحد تا تأمین اجتماعی. پیش خودم می‌گفتم با این مخاطبان همدل کار ساده‌ای خواهم داشت. ریگان به همۀ سؤالاتم با خوش‌رویی، مهربانی و احترام پاسخ داد. بعد از یک ساعت فهمیدم که نه‌تنها در این مناظره پیروز نشده‌ام، بلکه شکست خیلی سختی خورده‌ام. او بر ما پیروز شد بدون اینکه ما را با استدلال‌هایش قانع کند. نُه سال بعد دیدیم او با همین ترفند انتخابات آمریکا را هم برد».علی‌رغم این شکست زودهنگام، سندل به یکی از مشهورترین روشنفکران و مناظره‌کنندگان حوزۀ عمومی در جهان انگلیسی زبان بدل شود. او با بورس تحصیلی رودز۱ از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفت و سپس در هاروارد مشغول به کار شد. گاه سندل را این‌گونه توصیف کرده‌اند: «فیلسوفی که وجهۀ جهانی‌اش با ستاره‌های راک برابری می‌کند»، مخاطبان آنلاینی که از محل کارش در هاروارد با آن‌ها در ارتباط است به میلیون‌ها نفر می‌رسد. شنوندگان این فیلسوف مردمی، در رادیو ۴ بی‌بی‌سی‌، با سبک پرسش‌های سقراطی او آشنا می‌شوند، جایی که سندل به نحوی هنرمندانه پیش‌فرض‌های استدلال طرف مقابل را به بوتۀ آزمایش می‌گذارد. علاوه‌بر‌این، درس‌گفتارهای او دربارۀ عدالت به صورت رایگان در یوتیوب قابل دسترس است و میلیون‌ها تماشاگر یوتیوب از این طریق با حرف‌های سطح بالا، مترقی، جدی، آرام و باوقار او آشنا می‌شوند.سندل در سیاست صراحتاً طرف چپ‌ها است. در سال ۲۰۱۲، او به پروژۀ اِد میلیبند، برای بازسازی حزب کارگر، رونقی فکری بخشید. در کنفرانس حزب در آن سال سخنرانی کرد و از محدودیت‌های اخلاقی بازار گفت. سخنرانی و کتاب او آنچه با پول نمی‌توان خرید، که در همان سال چاپ شد، میلیبند را ترغیب کرد تا به نقد «سرمایه‌داری رفاقتی»۲ بپردازد و همین باعث شد رهبر حزب کارگر سهمِ قابل‌توجهی در مباحثات سیاسی بریتانیا، پس از سقوط اقتصادی، داشته باشد.آنچه با پول نمی‌توان خرید سندل را به مرتبه‌ای رساند که می‌توان او را سرسخت‌ترین منتقد آیین بازار آزاد در جهان انگلیسی زبان به حساب آورد. اما حالا که سیاست‌های دوقطبیِ خشن، حزبی و مسموم دارد قوت می‌گیرد، چیزی که سندل به یاد می‌آورد همان برخورد اولیه‌ای است که با ریگان داشت. او می‌گوید: «این برخورد به من یاد داد که به‌دقت گوش سپردن، اهمیتش کمتر از داشتن انسجام در استدلال نیست، ریگان احترام متقابل و پذیرش اختلاف‌ها در حوزۀ عمومی را به من آموخت».عنصر کانونی کتاب جدید سندل این سوال است که چگونه می‌توانیم فضایل شهروندی را احیا کنیم؟ این کتاب همین ماه منتشر شده است. اگر اوضاع آن گونه است که تحلیلگران آمریکایی دارند هشدار می‌دهند، یعنی انتخاباتی «آخرالزمانی» در کشوری از هم گسیخته، پس چگونه ممکن است زندگی عمومی‌ای را احیا کنیم که در آن کمتر خشونت و کینه ببینیم و بیشتر بخشندگی و بلند نظری؟ گویا نقطۀ آغازین، به‌آتش‌کشیدن تمام تکبری است که نسلی از پیشرفت‌گرایان را تداوم بخشیده است.استبداد شایستگی پاسخ سندل به برکسیت و انتخاب دونالد ترامپ است. برای چهره‌هایی مثل باراک اوباما، هیلاری کلینتون، تونی بلر و گوردن براون این کتاب پرچالش و خواندنی خواهد بود. سندل معتقد است، با پیروزی «عصر شایسته‌سالاری»، که قرار بود نوشدارویی باشد برای چالش‌هایی مثل جهانی‌سازی، نابرابری و صنعت‌زدایی، حزب دموکرات و همتایان اروپایی‌اش طبقۀ کارگر غربی و ارزش‌هایش را به امان خدا رها کردند و این رها کردن پیامدهای هولناکی برای خیر عمومی به بار آورد.حرف که می‌زند، لحنش مثل همیشه حالتی افتان و خیزان دارد و جمله‌بندی‌هایش به نحو منحصربه‌فردی شیوا و روان است. اما وقتی دارد از برآمدن چیزی که آن را فردگرایی فاسد چپ‌ها می‌نامد، حرف می‌زند، انزجار را می‌شود در کلامش احساس کرد: «راهکاری که برای مشکلاتی نظیر جهانی‌سازی و نابرابری درنظر گرفته شد، و ما صدای آن را از دوسوی اقیانوس اطلس شنیدیم، این بود که کسانی که سخت‌کوش‌اند و طبق هنجارها عمل می‌کنند مجاز خواهند بود که تا هر جا که تلاش و استعدادشان یاری می‌کند، بالا بروند. این چیزی است که من در کتابم اسمش را ’رتوریک بالارفتن‘ می‌نامم. این آموزه به باوری قلبی بدل شده و یا شاید بتوان گفت اصلی بلامنازع گشته است. چپ‌های میانه‌رو می‌گفتند، ما زمین بازی عادلانه‌ای فراهم می‌کنیم که هر کس در آن شانس برابری داشته باشد. اگر این‌کار را انجام دهیم، چنانکه تاکنون انجام داده‌ایم، کسانی که سخت‌کوش، مستعد و کوشا هستند به جایگاهی که مستحق آنند، دست خواهند یافت».راهی که برای «بالارفتن» پیشنهاد می‌شد این بود که تحصیلات عالی داشته باشید. یا چنانچه وردِ زبان بِلر بود: «تحصیل و تحصیل و تحصیل». سندل به سخنرانی‌ای از اوباما اشاره می‌کند که در آن دانشجویان را این‌گونه خطاب قرار می‌دهد: «ما در یک اقتصاد جهانی قرن بیست‌ویکمی زندگی می‌کنیم. و در اقتصادی جهانی شما می‌توانید به هر جا که بخواهید برسید. شرکت‌ها به دنبال کسانی با بهترین تحصیلات هستند، هر کجا که باشند. اگر تحصیلات چندان خوبی ندارید، برایتان سخت خواهد بود که شغلی پیدا کنید که درآمدش کفاف زندگی‌تان را بدهد». به آن‌هایی که توانایی لازم را داشته باشند، قول می‌دادند که: «این کشور جایی خواهد بود که اگر تلاش کنید به آنچه دوست دارید، خواهید رسید».سندل دو نقد اساسی به این رویکرد دارد. اولی، و صریح‌ترین آن، این است که اسطورهِ «زمین بازی عادلانه» چیزی جز خیالی خوش نیست. او می‌گوید، هرچند دانشجویانش در هاروارد بیش از پیش مجاب شده‌اند که موفقیتشان نتیجۀ تلاش خودشان بوده است، اما دو سوم آن‌ها از پنج دهک اول درآمدی آمده‌اند. این الگو در جامعۀ دانشگاهی شرق آمریکا هم وجود دارد. رابطۀ بین طبقۀ اجتماعی و نمرات اس.ای.تی۳، نمره‌ای که دانش‌آموزان دبیرستان را برای ورود به دانشگاه رتبه‌بندی می‌کند، به خوبی ثابت شده است. او می‌نویسد، در سطحی گسترده‌تر می‌توان گفت چند دهه است که چیزی به نام تحرک اجتماعی منتفی شده است. «آمریکایی‌هایی که در خانواده‌های فقیر به دنیا می‌آیند، به احتمال زیاد در بزرگسالی هم فقیر می‌مانند».اما نکتۀ اصلی استبداد شایستگی چیز دیگری است: سندل مصمم است که به اتفاق نظری حمله کند که سی سال است میان چپ‌های لیبرال حاکم بوده. او می‌گوید، حتی شایسته‌سالاریِ کامل هم چیز بدی خواهد بود: «این کتاب تلاش می‌کند نشان دهد شایسته‌سالاری سویۀ تاریکی دارد، سویه‌‌ای غیراخلاقی». و «آن هم این است، کسانی که بالا نمی‌روند، فقط می‌توانند خودشان را متهم کنند». نخبگان چپِ‌ میانه‌ وفاداری طبقاتی قدیمی‌شان را رها کرده‌اند و بدل به معلمین اخلاق شده‌اند، آن‌ها به اعضای طبقات کارگر کمک می‌کنند جهانی را بسازند که خودشان داشتند آن را می‌ساختند. سندل می‌گوید: «در ماجرای جهانی‌سازی، این احزاب می‌گفتند انتخاب دیگر میان چپ و راست نیست؛ بلکه انتخاب میان’باز‘ و ’بسته‘ بودن است. باز، یعنی مرزها به روی جریان آزاد سرمایه، کالا و آدم‌ها باز باشد». نه‌تنها به این امور به‌عنوان چیزهایی اجتناب‌ناپذیر نگاه می‌شد، بلکه آن‌ها را به گونه‌ای عرضه می‌کردند که ستودنی هم باشد. «هرگونه اعتراضی به آن شما را در جرگۀ آدم‌های اُمُل، متعصب و خصمِ جهان‌وطنی قرار می‌داد».این اصول اخلاقی با موفقیت بی‌رحمانه‌ای در فرهنگ رخنه کرده‌اند: «آن‌هایی که در رأس قرار دارند، همان قدر مستحق جایگا‌هشان هستند که کسانی که جا مانده‌اند. این جاماندگان به اندازۀ کافی تلاش نکرده‌اند، دنبال گرفتن مدرک دانشگاهی نرفته‌اند و از این قبیل حرف‌ها». هر چه طبقۀ متوسط در احزاب میانۀ چپ و نمایندگان آن بیشتر شدند، تمرکزشان هم بیشتر به تحرک اجتماعی در سطوح بالا معطوف شد. «آن‌ها به طبقاتِ متخصص تکیه کردند تا حمایت آن‌ها را به دست آورند و مشخصاً در آمریکا، این طبقات منبعی بودند برای تأمین مالی کارزارهای انتخاباتی. در سال ۲۰۰۸ باراک اوباما اولین نامزد دموکراتی شد که بیشتر از رقیب جمهوری خواهش کمک مالی جذب کرد. این تغییر یک نقطۀ عطف بود، اما در آن زمان توجه کسی را جلب نکرد».این اتفاق برای کارگران یقه آبی پیامی دوپهلو به همراه داشت، یا وضعیت خودشان را بهتر کنند یا بار شکستشان بر دوش خودشان خواهد بود. در نتیجه، بسیاری رأی خود را به جاهای دیگر بردند و احساس کردند که به آن‌ها خیانت شده است. «واکنش پوپولیستی‌ای که در سال‌های اخیر شاهد آنیم طغیانی است علیه استبدادِ شایسته‌سالاری. این احساس را کسانی تجربه می‌کنند که شایسته‌سالاری و کل این پروژۀ سیاسی خوار و خفیفشان کرده است».تحلیل سندل خشماگین و سرزنش‌آلود است. با این اوصاف آیا می‌شود گفت که او با ترامپیسم همدلی دارد؟ «من هیچ همدلی‌ای با ترامپ ندارم، ترامپ شخصیتی خطرناک است. اما کتابم از کسانی که به او رأی دادند، فهمی همدلانه ارائه می‌دهد. در کنار هزاران هزار دروغی که ترامپ می‌گوید، یک چیز دربارۀ او صحیح است و آن‌ هم احساس ناامنی و انزجاری است که دربرابر نخبگان دارد. او فکر می‌کند در طول زندگی‌اش آن‌ها همیشه از بالا به پایین به او نگاه کرده‌اند و این سرنخ بسیار مهمی برای جذابیت سیاسی او به حساب می‌آید».سندل: «آیا من به دموکرات‌ها سخت می‌گیرم؟ بله، چون این آغوش باز و عاری از نقد آن‌ها برای مفروضات بازار و شایسته‌سالاری بود که جاده را برای ترامپ صاف کرد. حتی اگر ترامپ در انتخابات آینده شکست بخورد و به نحوی از آن اتاق بیضی کنار گذاشته شود، حزب دموکرات موفق نخواهد شد مگر اینکه رسالتش را بازتعریف کند. این حزب باید به شکایت‌ها و اعتراضات مشروعی که سیاست‌های مبتنی بر پیشرفتش در دورۀ جهانی‌سازی به وجود آورده، توجه بیشتری داشته باشد».هنوز خیلی چیز برای فهمیدن وجود دارد. تنها راه خروج از بحران، به باور سندل، این است که بساط پیش‌فرض‌های شایسته‌سالارانه‌ای را‌ برچینیم که جامعه‌ را به معدودی برنده و انبوهی از بازنده‌ها تبدیل کرده است. همه‌گیری کووید-۱۹، و به طور مشخص پیدا شدن درکی تازه از ارزش کارِ کم دستمزدِ نه‌چندان ماهرانه، نقطۀ شروعی است برای بازسازی پیش‌فرض‌هایمان. «اکنون لحظۀ مناسبی است برای شروع بحث دربارۀ منزلت شغل، لحظه‌ای برای صحبت دربارۀ پاداش کار، چه از نظر دستمزد و چه از لحاظ احترام. حالا متوجه شده‌ایم که چقدر به دیگران وابسته‌ایم، نه فقط به دکتر و پرستار، بلکه به مأموران پست، مغازه‌داران، انبارداران، رانندگان کامیون، خدمات‌دهندگان درمان در منزل و پرستاران بچه، کسانی که اکثرشان با قراردادهای موقت استخدام می‌شوند. ما آن‌ها را کارگران کلیدی می‌نامیم، با این‌ وجود، اغلب نه حقوقِ خوبی دریافت می‌کنند و نه احترام چندانی دارند».دربارۀ سهم هر کسی که خدماتی ارائه می‌کند در خیر عمومی چگونه باید قضاوت شود؟ و چطور باید پاداش بگیرد؟ لازم است در این موضوعات بازنگری‌ اساسی‌ انجام دهیم. برای مثال، میان پولی که در وال‌استریت یا نیویورک به‌دست می‌آید و سهمی که این سفته‌بازی‌ها در اقتصاد واقعی دارد، هیچ تناسبی نیست. اِعمال مالیات بر گردش مالی به ما اجازه می‌دهد تا سرمایه را به نحو برابرتری توزیع کنیم. اما برای سندل کلمۀ «شرافت» به اندازۀ بحث از دستمزدها مهم است. می‌باید به همان نحو که پول بازتوزیع می‌شود، احترام هم بازتوزیع شود و سهم عمده‌ای از این احترام باید نثار میلیون‌ها نفری شود که کارشان نیازی به مدرک دانشگاهی ندارد.او می‌گوید: «باید در نقشی که دانشگاه‌ به عنوان معیارِ توزیعِ فرصت‌ها دارد، بازاندیشی کنیم، چیزی که تا به حال برایمان بدیهی بوده است. مدرک‌گرایی باید آخرین چیزی باشد که به تعصب تبدیل می‌شود. البته اشتباهی جدی است اگر بخواهیم سرمایه‌گذاری در مقولۀ یادگیریِ حرفه‌ای و کارآموزی را به راست‌گراها واگذار کنیم. باید سرمایه‌گذاری بیشتری کنیم تا توانمندی‌های افرادی که تحصیلات عالی ندارند، تقویت شود، در این صورت است که آن‌ها می‌توانند از پس معاش خود بربیایند. همچنین این سرمایه‌گذاریِ بیشتر بازشناسی عمومی‌ای در پی دارد. یعنی کمک می‌کند برخوردهای عمومی تغییر کند و از کسانی که به دانشگاه نرفته‌اند اما در خیر عمومی سهیم هستند، تقدیر بیشتری به عمل بیاید».افراد فاقد مدرک باید موقعیت و احترام جدیدی پیدا کنند، این احترام و موقعیت می‌باید با تواضع کسانی همراه باشد که در این مسابقۀ به ظاهر شایسته‌سالارانه برنده شده‌اند. سندل خطاب به کسانی که فکر می‌کنند موفقیتشان تنها به‌خاطر شایستگی خودشان بوده، مثل بسیاری از دانشجویانش در هاروارد، این فراز از کتاب جامعه سلیمان۴ را پیشنهاد می‌دهد: «برگشتم، و در زیر نور آفتاب دیدم که همیشه سریع‌ترین دونده برندۀ مسابقه نمی‌شود، همیشه قوی‌ترین سرباز از میدان نبرد پیروز برنمی‌گردد، اشخاص دانا همیشه شکم‌شان سیر نیست و افراد عاقل و ماهر همیشه به ثروت و نعمت نمی‌رسند. بلکه همه چیز به موقعیت و شانس بستگی دارد». سندل می‌گوید: «تواضع فضیلتی شهروندی است که در این لحظه ضروری به نظر می‌رسد، زیرا دربرابر تکبر شایسته‌سالارانه‌ای که ما را از هم جدا کرده، همچون پادزهری فوری عمل می‌کند».استبداد شایستگی، تازه‌ترین حمله از مبارزۀ فکری طولانی‌ مدتی است که سندل علیه فردگرایی خزنده به عهده گرفته است، فردگرایی‌ای که از زمان ریگان و تاچر در دموکراسی‌های غربی فراگیر شده است. او می‌نویسد: «کسی را درنظر بگیرید که خودش را خودساخته و متکی به خود قلمداد می‌کند. این تصویر از خویشتن جذابیت عمیقی دارد، زیرا در این مواجهه احساس قدرت به انسان دست می‌دهد، اینکه ما به‌تنهایی موفق می‌شویم، اگر تلاش کنیم موفق خواهیم شد. این تصویرِ ویژه‌ای از آزادی است، اما تصویری است ناقص که به شایسته‌سالاری رقابتیِ بازار منتهی می‌شود. و آن هم به نوبۀ خود به اختلافات دامن می‌زند و همبستگی را از بین می‌برد».سندل از واژگانی کمک می‌گیرد که مفاهیم لیبرالی خودسامانی را به شیوه‌ای که برای دهه‌ها رایج نبوده است، به چالش می‌کشند. واژگانی مثل «وابستگی»، «بدهکاری»، «رازآلودگی»، «تواضع» و «شانس» در کتاب او پرتکراراند. ادعای تلویحی کتاب این است که آسیب‌پذیری و به رسمیت شناختن متقابل می‌توانند به شالودۀ احساسی جدید از تعلق و اجتماع تبدیل شوند. این تصویر از جامعه با آن چیزی که تاچریسم نام گرفته زمین تا آسمان متفاوت است. تاچریسم بر خوداتکایی، به عنوان فضیلتی بنیادین، تأکید می‌کرد.سندل معتقد است نشانه‌های خوش‌بینانه‌ای در جنبش «تشویق پرستاران»۵ وجود دارد و آن اینکه بالاخره تغییر جهت اخلاقی‌ای صورت گرفته است. جنبش «جان سیاهان مهم است» به سیاست‌های مترقی نیروی اخلاقیِ دوباره‌ای‌ بخشید. این حرکت به جنبشی چندنژادی، چندنسلی تبدیل شد و فضا را برای مقابله با بی‌عدالتی باز کرد. همچنین نشان داد که درمان نابرابری تنها این نیست که موانع موجود در راه موفقیت شایسته‌سالاری را برداریم.در بخش پایانی این کتاب، سندل داستان هِنری آرون را بازگو می‌کند؛ بازیکن سیاه‌پوستِ بیسبال که در جنوبِ پر از تبعیض بزرگ شد و در سال ۱۹۷۴ رکورد بیب روث، آقای گل بیسبال، را شکست. زندگی‌نامه‌نویسِ آرون می‌نویسد، ضربه به توپ بیسبال، نشان‌دهندۀ اولین شایسته‌سالاری در زندگی هِنری است. اما سندل می‌گوید چنین استنباطی غلط است. از نظر او «نکته اخلاقی زندگی آرون این نیست که ما باید شایسته‌سالاری را دوست داشته باشیم، بلکه این است که ما باید نظامِ نابرابری‌های نژادی را خوار بشماریم، نابرابری‌ای که تنها با گل زدن در بیسبال می‌توانیم از آن فرار کنیم».رقابت منصفانه تصویر عادلانه‌ای از جامعه برنمی‌سازد. سندل می‌گوید، این حقیقتی است که حتی اگر ترامپ در انتخابات نوامبر ببازد، جو بایدن و همتایان اروپایی‌اش باید آن را بپذیرند. سندل می‌گوید این سیاستمداران می‌توانند از کار یکی از قهرمانان فکری او الهام بگیرند: آر.اچ تاونی، جامعه‌شناسِ انگلیسی‌ای که طرفدار ایده‌های سوسیالیسم مسیحی است.«تاونی معتقد است برابری فرصت در بهترین حالت بخشی از ماجرا است. جایگزین او تحمیلِ برابری عایدات نیست. بلکه برابری گسترده و دموکراتیکِ شرایط است که شهروندان را در همه شئون توانمند می‌کند. به آن‌ها اجازه می‌دهد تا سرشان را بالا بگیرند و خود را در سرنوشتی مشترک سهیم بدانند. کتاب من از این سنت سرچشمه می‌گیرد».اطلاعات کتاب‌شناختی:,Sandel, Michael J. The Tyranny of Merit: What’s Become of the Common Good? Penguin,2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها• این مطلب را جولیان کومن نوشته و در تاریخ ۶ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Michael Sandel: 'The populist backlash has been a revolt against the tyranny of merit» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «مایکل سندل: پوپولیسم شورشی است علیه استبداد شایسته‌سالاری» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• جولیان کومن (Julian Coman) یکی از دستیاران سردبیر گاردین است و پیش از این سردبیر بخش خبر در آبزرور بوده است. عمدۀ نوشته‌های او دربارۀ سیاست در انگلستان و کتاب‌های مرتبط با این حوزه است.[۱] Rhodes: بورسیه‌ای‌ بین المللی‌ای است که برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد، در مقطع تحصیلات تکمیلی، داده می‌شود.[۲] Predatory capitalism[۳] یکی از دو آزمون استاندارد برای ورود به دانشگاه‌های آمریکا [مترجم].[۴] Ecclesiastes[۵] clap for carers ]]> جولیان کومن تاریخ‌وسیاست Wed, 14 Oct 2020 04:41:47 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9926/ اصلاً شخصیت آدم‌ها می‌تواند تغییر کند؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9924/ پارول سیگال، نیویورک تایمز — در عذرخواهی‌های عمومیِ ناشیانه و ملال‌آور این چند وقت، معلوم شد که یک گزاره دربارۀ بدرفتاری خیلی پرطرفدار است.ویدیویی از یک دانشجوی آمریکایی دست‌به‌دست می‌شد که در آن حرف‌های نژادپرستانه زده بود. این دانشجو پس از آن که ویدیویش همه‌جا پخش شد گفت: «من این که می‌بینید نیستم». یوتیوبری به اسم شان داوسون، وقتی دربارۀ سابقۀ طولانی‌اش در درآوردنِ ادای سیاه‌پوست‌ها در ویدیوهایش اعتراف می‌کرد، گفت: «این خود واقعی من نیست».این من نیستم، این خود واقعی‌ام نیست، این خود حقیقی‌ام نیست. ازجمله دیگر کسانی که این بحرانِ هویتِ ناگهانی آزارشان می‌داد می‌توان به مبارز یو.اف.سی، کانر مک‌گرگور، اشاره کرد. او سال گذشته فیلمی منتشر کرد که در آن داشت در یک میخانه، با مشت به صورت مردی می‌کوبید. یا ترینا، خوانندۀ رپ، که اخیراً معترضان را با حیوانات مقایسه کرده بود. همچنین می‌توانیم به زنی اهل ایالت میسوری اشاره کنیم که خود را در پرچم مؤتلفه [پرچمی مربوط به زمان برده‌داری در آمریکا] پیچیده بود و اسم کوکلوس کلان را فریاد می‌زد و همزمان به گروهی از حامیان جنبش «جان سیاهان مهم است» می‌گفت: «به نوه‌هایم یاد می‌دهم که از شما متنفر باشند».مارجوری گاربر در کتاب جدید هیجان‌برانگیز و جذاب خود، شخصیت: تاریخِ وسواس فرهنگی، می‌نویسد: «این نوع نفی شخصیت دقیقاً کارکردی دارد، یعنی به یک‌جور چرخۀ بازخورد تبدیل می‌شود که از طریق آن فرد به شاهدی تبدیل می‌شود که شهادت می‌دهد آن اشتباه چیزی ’خارج از شخصیت من‘ بوده است».آن مفهومی از شخصیت که پشت این عذرخواهی‌ها پنهان می‌شود چه خصوصیتی دارد؟ چگونه می‌توان تصوری از خود به دست آورد، زمانی که این‌قدر اصرار داریم بگوییم به چیزهایی که در ویدیو گفتم اهمیت نده، به حرف‌هایی که زدم یا نوشتم توجه نکن، شخصیت واقعی من چیزی مستقل از انتخاب‌ها و رفتارهایم است: جوهری خدشه‌ناپذیر و وصف‌ناشدنی؟گاربر می‌نویسد: «شخصیت جزء اصطلاحاتی است که در دنیای مدرن کمتر درک شده‌اند». او می‌خواهد این هالۀ ابهام را، که دور تا دور این واژه را گرفته، برطرف کند، به ریشه‌های فلسفی‌ این مفهوم گریزی می‌زند، تاریخ ادبی و استفاده‌های سیاسی از آن را بررسی می‌کند و به کمدی‌ ناخواستۀ آن می‌پردازد.مفهوم «شخصیت» کارکرد علمی خود را از دست داده است و به ملعبه‌ای برای سخنرانی و خطابه تبدیل شده است. گاربر معتقد است افراد این اصطلاح را به کار می‌برند تا از آن به‌عنوان پوششی دفاعی استفاده کنند. نمونۀ آن چارلی رز، دونالد ترامپ، و به‌طور آشکار ریچارد نیکسون. (نیکسون در یک تبلیغ تلویزیونی، که برای کارزار انتخاباتی بری گلدواتر تدارک داده شده بود، گفت: «شما نباید به کسی قدرت واگذار کنید، مگر آن‌ که اول از همه واجد شخصیت باشد. مهم‌ترین شایستگی‌ای که رئیس‌جمهوریِ آمریکا باید داشته باشد ”شخصیت“ است»).گاربر پژوهشگری برگزیده در زمینۀ مطالعات مربوط به شکسپیر است و او را «ملکۀ مطالعات فرهنگی آمریکایی» و «یکی از قدرتمندترین زنان در جهان آکادمیک» دانسته‌اند. او آثار فراوانی دربارۀ جنس، جنسیت، آکادمی، و نقد نوشته است. گاربر فرهنگ والا و پست را باهم تلفیق می‌کند، و از نظریه استفاده می‌کند تا به‌تفصیل دربارۀ معانی فرهنگی‌ ژلۀ خوراکی، تظاهر به ارگاسم و نگه‌داشتن سگ صحبت کند (به‌طور مثال آیا سگ‌دوستی یکی از لذات برآمده از حس سلطه است؟).گاربر ۲۰ سال پیش گفت: «همۀ حرف من دربارۀ خط و مرزهاست... امیدم این است که بتوانم این مرزکشی‌ها را بهم بریزم». درست است که این رویکرد اکنون چنان به جریان اصلی تبدیل شده که برای خودش نوعی آیین محسوب می‌شود، همچنین درست است که هر نویسندۀ امروزی، از هر ژانری که باشد، به خود می‌بالد که مرزهای ساختگی را پس زده است، اما گاربر در دهۀ ۹۰ به شدت سرزنش شد؛ صرفاً به‌خاطر علاقه‌اش به مجله‌های شخصی۱ و مدونا. فرانک کِرمود، منتقد ادبی، گاربر را این‌گونه تحقیر کرد: «او هیچ توجهی به وقار ندارد». سرووضع گاربر در برنامۀ گرالدو، و جاروجنجال‌هایی که دربارۀ لباسِ فاقد جنسیتش به راه افتاد، بدگویی‌های زیادی برایش در پی داشت.نخ تسبیحی که بدنۀ کارهای التقاطی او را به هم می‌پیوندد، علاقه به استفادۀ صحیح از ادبیات است. گاربر معتقد است این نوع استفاده از ادبیات‌، برای او ابزاری جهت توصیه‌های اخلاقی نیست، بلکه «شیوه‌ای از اندیشیدن» است. زمانی که به شیوه‌ای ادبی می‌اندیشید، پرسش را بر جواب برتری می‌دهید؛ زمانی که به‌شیوۀ ادبی می‌اندیشید، عدم‌قطعیت و تخیل همه‌جانبه‌نگر را به آغوش می‌کشید. او می‌گوید: «قصد من این نیست که فرهنگ را طوری فهم کنم که انگار مرضی بوده که باید مداوا شود، بلکه می‌خواهم آن را طوری بخوانم که گویی مثل یک رؤیا ساخته شده است».باید تأکید کنم، زمانی که از خوانش فرهنگ سخن می‌گوییم قصدمان تفسیر آن نیست. شکار معانی یعنی اینکه هنر را از ارزش، ظرافت و لذت آن جدا کنیم. کتاب جدید او به‌نحو پیچیده‌ای این آموزه را محقق می‌کند. گاربر با تعریف ارسطو از شخصیت آغاز می‌کند. این تعریف خِلاف درک مدرن ما از ایدۀ شخصیت است، که آن را جوهری درونی و ثابت قلمداد می‌کنیم. ارسطو در کتاب بوطیقای خود تأکید می‌کند که شخصیتْ انتخابی اخلاقی و عامدانه است که در حوزۀ زبان و رفتار گرفته می‌شود. این مفهوم از شخصیت چیزی است که می‌توان آن را پرورش داد و حتی تلقین کرد. ریشۀ آن را می‌توانیم در قرن ۱۹ پیدا کنیم؛ یعنی زمانی که جنبش خودیاری اوج می‌گرفت و جنبش بوی اسکاتس۲ تأسیس می‌شد. مؤسس جنبش بوی اسکاتس، رابرت بادن‌پاول، این جنبش را نوعی «کارخانۀ شخصیت» می‌دانست.گاربر زمانی که به بادن‌پاول می‌رسد بسیار روان و دقیق می‌نویسد؛ بادن‌پاول ترکیبی بین آموزه‌های سلحشورانۀ آرتوری و تمرینات نظامی اسپارتی برقرار می‌کند و از آن روشی آموزشی می‌سازد. در این روش، شخصیت مترادف است با صورتی آرمانی از مردانگی که خود را در اندیشه، ظاهر و حتی شیوۀ حرکت نشان می‌دهد. بادن‌پاول مرد حقیر نِق‌نِقویی که پُرفیس‌وافاده است را با یک پیشاهنگ مقایسه می‌کند. اولی سکندری می‌خورد، قدم‌های کوچک برمی‌دارد و دست‌هایش را زیادی تکان تکان می‌دهد. برعکس او، دومی قدم‌های آرام و روان برمی‌دارد. گاربر نشان می‌دهد که چطور ایدئولوژی امپراتوری بر فلسفۀ جنبش بوی اسکاتس اثر گذاشته است: اینکه پیش از تربیت جهان باید به فکر تربیت شخص باشیم.از این نکتۀ دقیق و محتاطانه است که کتاب اوج می‌گیرد. ارجاعات آن نیز مانند درختان ریشه‌کن شده در طوفان به حرکت درمی‌آیند. تئوفراستوس، فیلسوف باستانی، با طبقه‌بندی انواع اجتماعیِ خود می‌آید و می‌رود؛ صحبت از کاریکاتوریستی به نام ویلیام هورگاث می‌شود که صورت را «نمایندۀ ذهن» می‌داند؛ جمجمه‌شناسی؛ سیاست‌های مربوط به سهمیۀ پذیرش در دانشگاه؛ فروید و ایده‌هایش دربارۀ شخصیت به‌عنوان نشانه‌ای بیرونی؛ همه و همه، نشان می‌دهد که به شیوه‌های مختلفی می‌توانیم دربارۀ شخصیت به منزلۀ «خصوصیات درونی» صحبت کنیم، اما آیا به جایی هم خواهیم رسید؟من مدارای زیادی در برابر نوشته‌های شتاب‌زده، التقاطی و مبتنی بر حدس و گمان دارم، اما مدتی است دنبالِ بحثی جدی دربارۀ شخصیت می‌گردم، بحثی که حداقل در آن ارزیابی روشن‌تری از مبانی و پیامدهای سیر تطور مفهوم شخصیت پیدا کنیم. گاربر گاهی قبل از اینکه ناگهان سراغ مسائل خارج از موضوع برود، آرام‌آرام نشانه‌هایی از انسجام و پیوستگی را نشان می‌دهد.موضوع صرفاً این نیست که گاربر توصیف را به تحلیل ترجیح می‌دهد؛ بلکه مسئله این است که این روش باعث می‌شود ایده‌ها از زمینه و کارکردشان جدا شوند. او در مقام منتقد، با جدیت در این باره نوشته است که چگونه زندگی از هنر تقلید می‌کند. به‌طور مثال، فهم ما از شخصیت بسیار وابسته است به شیوۀ ساخته شدنِ شخصیت در نمایش‌نامه‌ها و داستان‌های خیالی (به‌طور مشخص کارهای شکسپیر). اما ایده‌ها صرفاً جنبۀ «بیانی» ندارند؛ آن‌ها تنها به صفحات رمان یا ستون‌های سرمقاله‌ها محدود نمی‌شوند. ایده‌ها برای استفاده‌های مشخصی، به خدمت اهداف مشخصی درمی‌آیند. اینکه جنبش خودیاری در انگلستان و احساس مسئولیت‌پذیری شخصی و کمال‌گرایی شخصیت، مصادف می‌شود با انقلاب صنعتی، بسیار مهم به‌نظر می‌رسد. کمترین چیزی که می‌شود گفت این است که، ایدئولوژی محافظه‌کاری نیز به همین اندازه روی مفهوم شخصیت تأثیر گذاشته است؛ البته لازم به ذکر است که این کتاب چندان به این جزئیات نمی‌پردازد.مثلاً توضیح گاربر دربارۀ برت کاوانا و جلسات استماع دادگاه عالی برای تأیید او را در نظر بگیرید. کریستین بلسی فورد شهادت داد که کاوانا، زمانی که دبیرستانی بوده‌اند، او را مورد آزار جنسی قرار داده است. در ادامه، ۶۵ زن که کاوانا را می‌شناختند استشهادی برای حمایت از «شخصیت» او امضا کردند. ۲۴۰ استاد حقوق نامه‌ای منتشر کردند مبنی بر اینکه کاوانا صلاحیت تکیه بر صندلی دادگاه را ندارد. کاوانا اعتراض کرد که دموکرات‌ها او را «ترور شخصیت» کرده‌اند. دونالد ترامپ وارد بازی شد و او را به‌عنوان «مردی دارای هوش و شخصیت رفیع» ستایش کرد. این کتاب به ما انبوهی از کاربردهای شگفت این اصطلاح را نشان می‌دهد؛ اما گاربر سراغ این نمی‌رود که چگونه و چرا هر حزبی این اصطلاح را به‌نحو متفاوت و بخصوصی تعریف می‌کند.موضع اخلاقی گاربر همیشه به این سمت سوق می‌یابد که «پرسش‌های ادبی مطرح کند: پرسش‌هایی دربارۀ شیوه‌ای که چیزی تعریف می‌شود؛ تا اینکه بخواهد بگوید معنی آن‌ها چیست». از این منظر، شاید کار او، صرفاً آوردن سلاح‌های اشتباه به میدان جنگ نباشد، بلکه حق کاپیتولاسیونی برای این واژه باشد که گَل‌وگشادبودن آن نقطۀ قوتش محسوب شود.اطلاعات کتاب‌شناختی:Garber, Marjorie. Character: The History of a Cultural Obsession. Farrar, Straus and Giroux,2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پارول سیگال نوشته و در تاریخ ۷ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «What Is Your True ‘Character’? And Who’s to Judge It? » در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «اصلاً شخصیت آدم‌ها می‌تواند تغییر کند؟» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• پارول سیگال (Parul Sehgal) منتقد کتاب نیویورک تایمز است. یادداشت‌های او در عمدۀ نشریات معتبر انگلیسی‌زبان منتشر شده است. جایزۀ ملی حلقۀ منتقدان کتاب چندی پیش به سیگال رسید.[۱] Zine: مجلات شخصی‌ای که فرد از به هم چسباندن تکه‌هایی از دیگر مجلات و عکس‌ها و نوشته‌های خودش تهیه می‌کند [مترجم].[۲] Boy Scouts movement: جنبشی غیرانتفاعی و غیر دولتی که هدف آن آموزش برخی اصول اخلاقی و مهارت‌ها به نوجوانان بود و مناسک خاص خود را داشت [مترجم]. ]]> پارول سیگال اقتصادوجامعه Tue, 13 Oct 2020 05:27:32 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9924/