ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Wed, 22 Feb 2017 09:19:38 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 22 Feb 2017 09:19:38 GMT 60 آیا شکر پرطرف‌دارترین مادۀ مخدر دنیاست؟ http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nx6ftd2.html گاردین — مادۀ مخدری را تصور کنید که بتواند ما را سرخوش و مملو از انرژی کند و خوردنی هم باشد. نیازی نباشد آن را به‌صورت تزریقی، دخانی یا استنشاقی مصرف کنید تا اثرات باشکوه و آرام‌بخشش را حس کنید. تصور کنید که این ماده عملاً با انواع غذا و به‌خصوص مایعات به‌خوبی ترکیب شود و وقتی آن را به کودکان می‌دهید چنان لذت عمیق و شدیدی را در آن‌ها بر‌انگیزد که تلاش برای به‌دست‌آوردن آن ماده به نیرویی محرک در تمام دوران زندگی‌شان تبدیل شود.آیا چشیدن مزۀ شکر روی زبان می‌تواند یک‌جور سرخوشی ایجاد کند؟ آیا امکان دارد خود شکر نوعی مادۀ سرخوشی‌آور، یا مخدر باشد؟ مصرف بیش‌ازاندازۀ شکر می‌تواند اثرات جانبی بلندمدتی داشته باشد. اما در کوتاه‌مدت چنین اثرات منفی‌ای وجود ندارد: هیچ خبری از تلوتلوخوردن، سرگیجه، مشکل در رسایی سخن، ازحال‌رفتن، «پرت»بودن، تپش قلب و ناراحتی تنفسی نیست. وقتی این ماده را به کودکان می‌دهند، اثر آن ممکن است صرفاً حالتی شدیدتر از همان رفتارهای دمدمی، احساسی و ظاهراً طبیعیِ دوران کودکی باشد: از سرخوشی اولیه تا کج‌خلقی، و چند ساعت بعد هم نالیدن که علتش می‌تواند نرسیدن به آن مادۀ مخدر باشد یا نباشد. اما، بیش از هر چیز، این ماده کودکان را شاد می‌کند، حداقل در مدتی که مشغول خوردنش هستند. پریشانی‌شان را آرام می‌کند، دردشان را تسکین می‌دهد، حواسشان را جمع می‌کند و تا قبل از اینکه اثرش از بین برود آن‌ها را هیجان‌زده و سرشار از لذت نگه می‌دارد. تنها نکتۀ منفی این است که کودکان مرتباً انتظار (و شاید هم درخواست) مقداری دیگر را خواهند داشت.مدت زیادی طول نمی‌کشد که والدین عادت می‌کنند این مادۀ مخدرِ خیالی را هروقت لازم باشد به بچه‌هایشان بدهند تا آرامشان کنند، ناراحتی‌شان را تسکین دهند، از ناخشنودی ناگهانی‌شان جلوگیری کنند یا حواسشان را پرت کنند. وقتی این مادۀ مخدر را معادل لذت بدانند، طولی نمی‌کشد که در جشن تولد، بازی فوتبال یا به‌مناسبت نمرات خوب مدرسه از آن استفاده می‌کنند. طولی نمی‌کشد که هیچ دورهمی خانوادگی‌ای بدون آن کامل نیست و همچنین، در جشن‌ها و تعطیلات اصلی، استفاده از این مادۀ مخدر برای تضمین لذت جزء واجبات می‌شود. طولی نمی‌کشد که نیازمندان دنیا همان پول اندکی را که دارند، به‌جای اینکه خرج غذاهای مقوی برای خانواده‌هایشان کنند، با رضایت صرف این مادۀ مخدر می‌نمایند.تجربۀ مصرف شکر و شیرینی، به‌خصوص در دوران کودکی، ویژگی خاصی دارد که می‌توان به‌راحتی آن را با یکی از مواد مخدر مقایسه نمود. من فرزندانی نسبتاً کم‌سن‌و‌سال دارم و معتقدم که اگر شکر و شیرینی در کار نبود و اگر مدیریت مصرف شکرِ بچه‌ها، دغدغه‌ای همیشگی در وظایف پدر و مادری ما نبود، تربیت فرزندانم بسیار آسان‌تر می‌شد. حتی کسانی که جانانه از جایگاه شکر و شیرینی در رژیم‌های مدرن دفاع می‌کنند (به‌قول تام ریچاردسونِ روزنامه‌نگار، «لحظه‌ای لذتِ معصومانه و مرهمی میان استرس‌های زندگی») قبول دارند که دفاعشان بدین معنا نیست که به بچه‌ها اجازه دهیم «هروقت هرچقدر شیرینی می‌خواهند بخورند». آن‌ها هم معتقدند «اکثر والدین باید شیرینی را برای بچه‌هایشان جیره‌بندی کنند».اما چرا این جیره‌بندی ضروری است؟ کودکان بهانه‌های زیادی می‌گیرند (کارت‌های پوکمون، اسباب و لوازم جنگ ستارگان، کوله‌پشتی‌های دورای ماجراجو) و خوراکی‌های زیادی هم دوست دارند. اما شیرینی‌ها چه ویژگی‌ای دارند که این‌طور باعث نیاز به جیره‌بندیِ آن‌ها می‌شود؟این مسئله چیزی فراتر از بحثی آکادمیک است، چون واکنش تمام مردم به شکر مشابه واکنش کودکان است: وقتی به مصرف آن عادت کنند، هرچقدر از آن را که بتوانند به‌آسانی به دست آورند، مصرف می‌کنند. مانع اصلی مصرفِ بیشتر، البته تا قبل از آنکه مردم چاق و مبتلا به دیابت شوند، معمولاً دسترسی و قیمت است. ازآنجاکه قیمت شکر با گذشت قرن‌ها کاهش یافته است، میزان شکر مصرفی به‌طور یکنواخت و ثابت افزایش پیدا کرده است.در سال ۱۹۳۴، که فروش شیرینی‌جات در دوران رکود بزرگ اقتصادی همچنان در حال افزایش بود، نیویورک تایمز نوشت: «رکود اقتصادی ثابت کرده که مردم شیرینی می‌خواهند و، وقتی کمترین پولی به چنگ بیاورند، شیرینی می‌خرند.» در برهه‌های کوتاهی که تولید شکر از توانایی مصرف ما پیشی گرفته، صنعت شکر و تأمین‌کنندگان محصولاتِ غنی‌ازشکر مجدانه تلاش کرده‌اند تا تقاضا را افزایش دهند و، حداقل تا همین چندی پیش، موفق هم بوده‌اند.سؤال اساسی به‌بیان زیبای چارلز سی. مان، روزنامه‌نگار و مورخ، این است که «آیا شکر واقعاً ماده‌ای اعتیادآور است یا فقط مردم با رفتارشان این‌گونه جلوه می‌دهند؟» پاسخ به این پرسش آسان نیست. بی‌شک مردم طوری جلوه داده‌اند که شکر اعتیادآور است، اما علم شواهد محکمی دال بر اعتیادآور‌بودن شکر نشان نمی‌دهد. تا چندی پیش متخصصان تغذیه‌ای که دربارۀ شکر تحقیق می‌کردند، آن را از این منظرِ طبیعی بررسی می‌کردند که ماده‌ای مغذی (نوعی کربوهیدرات) است و نه چیز دیگر. آن‌ها گاهی درمورد نقش احتمالی آن در دیابت و بیماری قلبی با هم مباحثه می‌کردند، اما هیچ‌گاه بحثی در این مورد نبود که آیا واکنشی در مغز برمی‌انگیزد که باعث مصرف افراطی این ماده شود یا خیر؟ این موضوع در حیطۀ کاری‌شان نبود.تاکنون عصب‌شناسان و روان‌شناسان معدودی به پدیدۀ شیرینی‌دوستی۱ علاقه نشان داده‌اند و همین‌طور به این موضوع که چرا باید شکر را جیره‌بندی کنیم تا مصرفمان بیش‌ازحد نشود. اما پژوهشِ آن‌ها عمدتاً از این منظر بوده است که این شکرها -در مقایسه با آن دسته موادی که سوء مصرف می‌شوند و مکانیسم اعتیادشان به‌میزان نسبتاً خوبی شناخته شده است- چگونه موادی هستند. اخیراً این مقایسه توجه بیشتری را به خود جلب کرده، چراکه مسئولان و متخصصان سلامت عمومی به‌دنبال جیره‌بندی شکرِ همۀ افراد جامعه رفته‌اند و این امکان را نیز مدنظر قرار داده‌ا‌ند که: یکی از راه‌های تنظیم مصرف شکرها جا‌انداختن این مطلب است که آن‌ها واقعاً اعتیادآور هستند، مانند سیگار. این شکرها به‌احتمال زیاد از این جهت خاص هستند که هم ماده‌ای مغذی‌اند و هم ماده‌ای روان‌گردان با برخی ویژگی‌های اعتیادآور.مورخان اغلب استعارۀ «شکر به‌عنوان مادۀ مخدر» را موجه دانسته‌اند. سیدنی مینتس، نویسندۀ کتاب شیرینی و قدرت۲، که یکی از دو کتابِ اصلی دربارۀ تاریخچۀ شکر به‌زبان انگلیسی است، در این باره می‌نویسد: «اینکه شکرها، به‌خصوص ساکارزِ بسیار پرورده، تأثیرات روان‌شناختی خاص و عجیبی ایجاد می‌کنند به‌خوبی شناخته‌شده است.» اما این اثرات، مانند اثرات الکل یا نوشیدنی‌های کافئین‌دار، آشکار یا بادوام نیست که «استفاده‌اش برای اولین بار بتواند موجب تغییراتی سریع در تنفس، ضربان قلب، رنگ پوست و غیره شود».مینتس معتقد است که شکر عمدتاً به این دلیل از تقبیح اجتماعی گریخته است که، باوجود تغییرات رفتاریِ آشکارِ کودکان هنگام مصرف شکر، این ماده موجب نمی‌شود آن نوع «سرخ‌شدن، تلوتلوخوردن، سرگیجه، شنگولی، تغییر در تُن صدا، نارسایی کلام، تشدید آشکار فعالیت جسمانی یا هر یک از نشانه‌های دیگرِ مرتبط با مصرفِ» سایر مواد مخدر در بدن ایجاد شود. شکر ظاهراً لذت را به‌قیمتی به وجود می‌آورد که بلافاصله قابل‌تشخیص نیست و، سال‌ها و دهه‌ها بعد، این بها به‌طور سنگینی پرداخت می‌شود. وقتی به‌قول مینتس پیامدهای آشکار و مستقیماً قابل‌تشخیصی وجود نداشت، سؤالاتِ مربوط به «پیامدهای بلندمدتِ تغذیه‌ای یا پزشکیِ آن ناپرسیده یا بی‌جواب ماند». امروزه اکثر ما شاید هیچ‌وقت نفهمیم که آیا از علائم محرومیت از آن (حتی علائم برجسته‌اش) رنج می‌بریم یا خیر، چراکه هیچ‌گاه آن‌قدر از آن دور نمی‌مانیم که به پاسخ این پرسش برسیم.مورخانِ شکرْ مقایسه با مواد مخدر را تاحدی به این دلیل مناسب می‌دانند که شکر یکی از چندین «خوراک مخدر»۳ (اصطلاح مینتس) است که از مناطق گرمسیری به دست آمده و امپراتوری‌های اروپا از قرن شانزدهم به‌بعد بر پایۀ آن بنا گشتند (مواد دیگر چای، قهوه، رام و تنباکو بودند).تاریخ شکر ارتباط تنگاتنگی با تاریخ این مواد دارد. رام طبعاً عرق نیشکر است. در قرن هفدهم، وقتی شکر برای شیرین‌کردن چای، قهوه و شکلات مورد استفاده قرار می‌گرفت و قیمت آن هم مناسب بود، مصرف این مواد در اروپا شدیداً زیاد شد. از همان قرن چهاردهم، نوشیدنی‌های تقطیری و شراب را با شکر شیرین می‌کردند. حتی مواد حاصل از شاه‌دانه (حشیش) در هند و شربت‌ها و شراب‌های تریاکی نیز حاوی شکر بودند.درمورد تنباکو هم، شکر جزئی مهم از سیگار مخلوط توتون‌تنباکوی آمریکایی (که اولین برند آن «کمل» بود) بوده و هنوز هم هست. بنا به گزارشی از صنعت شکر در سال ۱۹۵۰، همین «پیوند تنباکو و شکر» است که موجب تجربۀ «ملایم» سیگار‌کشیدن در مقایسه با سیگار برگ می‌شود و مهم‌تر اینکه باعث می‌شود بتوانیم دود سیگار را به درون ریه‌هایمان بفرستیم.شکر، نیکوتین و کافئین -برخلاف الکل که، تا قبل از آمدن این مواد، تنها مادۀ روان‌گردان قابل‌دسترسی در دنیای قدیم بود- حداقل مجموعه‌ای از ویژگی‌های تحریک‌کننده داشتند و تجربه‌ای بسیار متفاوت فراهم می‌کردند، تجربه‌ای که کمک بیشتری به کارهای زندگی روزمره می‌کرد. نایل فرگوسن، مورخ اسکاتلندی، می‌نویسد این مواد «در قرن هجدهم حکم انگیزنده‌ها را داشتند. می‌توان گفت که امپراتوری بر پایۀ نشئه‌ای بزرگ از شکر، کافئین و نیکوتین بنا شد، نشئه‌ای که تقریباً همه می‌توانستند آن را تجربه کنند».ظاهراً برای بسیاری افراد شکر، بیش از هرچیزِ دیگر، زندگی را شیرین می‌کرده (همان‌طور که هنوز هم همین‌طور است)، به‌خصوص برای افرادی که از لذت‌های ثروت نسبی و ساعات فراغت روز محروم بودند. مینتس می‌گوید که شکر «ماده‌ای ایدئال بود که باعث می‌شد زندگی‌های پرمشغله کمی آرام‌تر به نظر برسند. همچنین تغییرات میان کار و استراحت را، شاید در ظاهر، آسان می‌کرد و، نسبت‌به کربوهیدرات‌های پیچیده، حس سیری و رضایت سریع‌تری فراهم می‌کرد. این ماده با بسیاری خوراکی‌های دیگر نیز ترکیب می‌شد... . تعجبی ندارد که ثروتمندان و قدرتمندان تا این حد آن را دوست داشته باشند و تعجبی هم ندارد که فقرا یاد گرفتند آن را دوست داشته باشند».آنچه اسکار وایلد در سال ۱۸۹۱ درمورد سیگار گفت درمورد شکر هم صدق می‌کند: «لذتی کامل است. دلپذیر است و ارضایتان هم نمی‌کند. چه چیزی بهتر از این؟»کودکان قطعاً به‌صورت لحظه‌ای به شکر واکنش نشان می‌دهند. فردریک اسلر، پزشک بریتانیایی، سیصد سال پیش می‌گوید به نوزادان اجازه دهید میان آب‌شکر و آب خالی یکی را انتخاب کنند: «یکی را با ولع خواهند مکید و دیگری را با اخم نگاه می‌کنند: با شیر گاو هم راضی نمی‌شوند، مگر اینکه کمی شکر داشته باشد و به شیرینیِ شیر مادر شود.»سؤالی مطرح است که چرا انگلیسی‌ها بزرگ‌ترین مصرف‌کنندۀ شکر شده و تا اوایل قرن بیستم هم همین‌طور می‌مانند. علاوه‌براینکه انگلیسی‌ها دارای مستعمراتی بودند که بیشترین شکر را در دنیا تولید می‌کردند، پاسخ رایج دیگری هم هست: آن‌ها میوۀ آبدار بومی نداشتند و به همین خاطر، برخلاف مردمان مدیترانه‌ای، قبل‌ازآن خود را به چیزهای شیرین عادت نداده بودند. مزۀ شیرین برای انگلیسی‌ها چیزی بسیار جدید بود و اولین مواجهۀ آن‌ها با شکر باعث شگفتی همگانی‌شان شد.البته این گمانه‌زنی است، درست مانند همان باور که مزۀ شکر اضطراب را آرام کرده و گریۀ کودکان را قطع می‌کند یا اینکه مصرفِ شکرْ بزرگ‌سالان را قادر می‌سازد که، باوجود درد و خستگی، به کار ادامه دهند، یا اینکه درد گرسنگی را کم می‌کند. اما اگر شکر فقط موجب انحراف ذهن کودک شده و واقعاً مسکن یا روان‌گردانِ محرکِ لذتی نباشد که بر برخی دردها غلبه می‌کند، پس باید تبیین کنیم که چرا در آزمایش‌های کلینیکی نسبت‌به سینۀ مادر یا خودِ شیر مادر تأثیر بیشتری در تسکین پریشانیِ نوزادان دارد. ادبیات پژوهشی درمورد اینکه آیا شکر اعتیادآور و درواقع گونه‌ای خوراکی از مواد مورد سوءمصرف است یا خیر، به‌طرز شگفت‌آوری اندک است. تا دهۀ ۱۹۷۰ و تا حد زیادی هم حتی بعداز‌آن، مسئولان ذیربط این سؤال را چندان مرتبط با سلامت انسان نمی‌دانستند. همان پژوهش‌های محدودْ ما را قادر به توضیح این امر می‌کند که چرا موش‌ها و میمون‌ها شکر مصرف می‌کنند. اما ما موش و میمون نیستیم و آن‌ها هم انسان نیستند. به‌دلایل اخلاقیِ کاملاً آشکار، تحقیقات حیاتی به‌ندرت بر روی انسان‌ها انجام می‌شود؛ کودکان که دیگر جای خود دارند. مثلاً نمی‌توانیم پاسخ آن‌ها را به شکر، کوکائین و هروئین مقایسه کنیم تا مشخص شود کدام‌یک بیشتر اعتیادزاست. شکر واقعاً موجب تحریک واکنش‌هایی مشابه با نیکوتین، کوکائین و الکل در قسمتی از مغز می‌شود که «مرکز پاداش»۴ نام دارد. پژوهشگرانِ اعتیاد به این باور رسیده‌اند که رفتارهای موردنیاز برای بقای یک گونه (به‌خصوص غذاخوردن و آمیزش) در این بخش از مغز در طبقۀ «لذت‌بخش» جای می‌گیرند. به همین خاطر است که آن‌ها را بارهاوبارها انجام می‌دهیم. شکر موجب ترشح همان انتقال‌دهنده‌های عصبی‌ای (به‌خصوص دوپامین) می‌شود که اثرات قدرتمند این مواد را انتقال می‌دهند. ازآنجاکه عملکرد مواد به این صورت است، انسان‌ها یاد گرفته‌اند عصارۀ آن‌ها را به‌صورت تغلیظ‌شده درآورند تا موجب نشئگی بیشتر شود. مثلاً برگ‌های کوکائین، با جویدن، خیلی کم تحریک‌کننده هستند، اما وقتی آن‌ها را به‌صورت کوکائین می‌پرورانند به‌شدت اعتیادزا می‌شوند، و اگر کسی آن‌ها را به‌صورت کوکائین کراک به داخل ریه‌ها بفرستد، اعتیاد باز هم شدیدتر است. شکر هم از شکل اولیه‌اش پرورده شده تا نشئۀ حاصل از آن تقویت شود و اثراتش عمیق‌تر گردد.هرچه بیشتر از این مواد استفاده کنیم، دوپامین کمتری به‌طور طبیعی در مغز تولید می‌شود. نتیجه این است که به مقدار بیشتری از ماده نیاز داریم تا همان واکنش لذت‌بخش صورت گیرد؛ درعین حال، لذت‌های طبیعی همچون آمیزش و غذاخوردن هم کمتروکمتر برایمان لذت‌بخش خواهد بود.جیمز لئونارد کورنینگ، عصب‌شناس، بیش از یک قرن پیش گفت: «کمتر شکی وجود دارد که شکر می‌تواند میلِ فیزیکی به الکل را کاهش دهد.» فرایند دوازده‌مرحله‌ایِ سازمان «الکلی‌های گمنام»۵ به اعضای خود پیشنهاد می‌کند که، وقتی میل به نوشیدنی الکلی بالا گرفت، به‌جای الکل از شیرینی و شکلات استفاده کنند. درواقع سرانۀ مصرف شیرینی در آمریکا با آغاز ممنوعیت مشروبات در سال ۱۹۱۹ دوبرابر شد، چراکه ظاهراً آمریکایی‌ها همگی از الکل به شیرینی‌جات روی آوردند.با افزایش نِمایی تولید سالانۀ شکر در دنیا، شکر و شیرینیْ رژیم غذایی ما را بی‌بروبرگشت پر کردند. در اوایل قرن بیستم، شکر خود را در تمام ابعاد تجربۀ خوراکی ما جا داد. مردم آن را با صبحانه، ناهار، شام و میان‌وعده‌ها مصرف می‌کردند. مسئولان غذایی هم چیزی ظاهراً بدیهی در این باره می‌گفتند: این افزایش مصرفْ دست‌کم نتیجۀ نوعی اعتیاد است و «افزایش اشتها برای شکر مانند هر اشتهای دیگر، مثلاً اشتها برای نوشیدنی‌های الکی، با ارضای اشتها بیشتر می‌شود». با گذشت یک قرن، شکر چنان در انواع و اقسام خوراکی‌های آماده و بسته‌بندی نفوذ کرده که فقط با تلاشی برنامه‌ریزی‌شده و مصمم می‌توان از آن اجتناب نمود. شکر نه‌فقط در خوراکی‌های آشکارا شیرین (کلوچه‌ها، بستنی‌ها، شکلات‌ها، نوشیدنی‌های گازدار، سودا، نوشیدنی‌های ورزشی و انرژی‌زا، چای سرد شیرین‌شده، مربا، ژله و غلات صبحانه)، بلکه همچنین در کرۀ بادام‌زمینی، سس سالاد، سس قرمز، سس کباب، کنسروهای سوپ، گوشت‌های فراوری‌شده، بیکن، سوسیس، چیپس، سیب‌زمینی برشته، سس پاستا، رب‌ گوجه و نان نیز وجود دارد.از دهۀ ۱۹۸۰ به‌بعد، تولیدکنندگان محصولاتی که، به‌خاطر چربی و به‌خصوص چربی اشباع‌شدۀ کم، در تبلیغاتشان کاملاً سالم معرفی می‌شدند شکر را جایگزین این کالری‌های چربی کردند تا این خوراکی‌ها را به همان اندازه یا حتی بیشتر لذیذ کنند. آن‌ها معمولاً شکر را، در لفافۀ یک یا چند نام، از بیش از پنجاه اسم مختلفی مخفی می‌کنند که به ترکیب شکر و شربت ذرت غنی‌از فروکتوز اطلاق می‌شود. چربی از انواع شیرینی‌جات حذف شد و این شیرینی‌جات، باوجود شکر اضافه، «شیرینی سالم» خوانده شدند. چربی از ماست‌ها برداشته شد و شکر اضافه شد و این‌ها «میان‌وعدۀ سالم برای قلب» شناخته شدند. گویی تمام صنعت خوراکی ناگهان به این نتیجه رسیده بود که اگر محصولی کمی شیرین نشود، ذائقۀ مدرن ما آن را رد می‌کند و ما محصول رقیبی را می‌خریم که شیرین است.آن‌هایی که اهل نوشیدنی‌های الکلی نیستند (و بسیاری از آن‌ها که هستند) خوشی خود را از شکلات، دسر، بستنی قیفی یا کوکاکولا یا پپسی می‌گیرند. برای ما بچه‌داران، شکر و شیرینی‌جات به ابزاری تبدیل شده‌اند که با آن به دستاوردهای فرزندانمان پاداش می‌دهیم، عشق و افتخارمان را به آن‌ها نشان می‌دهیم، به آن‌ها انگیزه می‌دهیم و به کاری ترغیبشان می‌کنیم.باز هم نگرش عام این است که این دگرگونی صرفاً نتیجۀ این است که شکر و شیرینی‌جات خوشمزه هستند. تفکری دیگر این است که دلیل نفوذ شکر در سرتاسر رژیم غذایی‌مان این است که اولین مزه (شیرینی)، چه برای نوزادی امروزی و چه بزرگ‌سالی در قرن‌ها پیش، گونه‌ای سرخوشی است که نوعی مِیل را تا آخر عمر برافروخته می‌کند و گرچه برابر با اثرات مواد اعتیادزا نیست، با آن‌ها ‌مقایسه‌پذیر است.ازآنجاکه شکرْ نوعی مادۀ غذایی است و مضرات آشکار آن در مقایسه با مضرات نیکوتین، کافئین و الکل (حداقل به‌صورت کوتاه‌مدت و با مصرف کم) بسیار ملایم‌تر است، این ماده توانسته در برابر حملات از منظر مبانی نظری و کاربردیِ اخلاق و از منظر دینی تقریباً مصون بماند. این ماده در برابر حملات برمبنای آسیب آن به سلامتی بدن نیز مصون مانده است.متخصصان تغذیه، برای بیماری‌های مزمن، هر مؤلفه‌ای از رژیم یا محیط را در نظر می‌گیرند (چربی و کلسترول، پروتئین و گوشت، گلوتن و گلیکوپروتئین، هورمون‌های رشد و استروژن و آنتی‌بیوتیک‌ها، فقدان فیبر، ویتامین‌ها و مواد معدنی و البته حضور نمک، کلیۀ غذاهای فراوری‌شده، خوراک بیش‌ازحد و کمبود فعالیت جسمانی) و بعدازآن شاید این احتمال را بپذیرند که شکر، جز اینکه ما را وادار به لنباندن زیاد می‌کند، نقش خاص دیگری هم داشته است. این‌طور بود که وقتی تعداد اندکی از مسئولانِ آگاه، در طی سال‌ها، اعتبار خود را به خطر انداختند و گفتند که شکر عامل ضرر است سخنشان تأثیر چندانی بر باور همکارانشان یا عادات خوراکی مردمی نداشت که عادت کرده بودند، برای پاداشِ سختی‌های زندگیِ روزمره، به شکر و شیرینی‌جات تکیه کنند.چطور می‌توان حد بی‌خطری از مصرف شکر را تعیین کرد؟ در سال ۱۹۸۶، اداره‌کل غذا و داروی آمریکا (اف.دی.اِی) بحث را این‌طور به پایان رساند که اکثر کارشناسانْ شکر را بی‌خطر می‌دانند. همچنین وقتی کمیته‌های پژوهشیِ مرتبطْ عدم‌تعادل کالری را عامل چاقی معرفی کردند و چربی اشباع‌شده را علت رژیمیِ بیماری قلبی دانستند آزمایش‌های کلینیکیِ لازم برای شروع پاسخ‌دهی به این پرسش هرگز پیگیری نشد.پاسخ سنتی به سؤال «چه مقدار زیاد است؟» این است که باید شکر را به‌اعتدال بخوریم و در مصرف آن زیاده‌روی نکنیم. اما فقط زمانی می‌فهمیم زیاد خورده‌ایم که چاق شویم یا دیگر نشانه‌های سندرم متابولیک و مقاومت انسولین را بروز دهیم.مقاومت انسولین نقص بنیادی موجود در دیابتِ نوع دوم و شاید هم چاقی است. کسانی که هم چاق و هم دیابتی هستند معمولاً فشار خون بالا نیز دارند. آن‌ها بیشتر از سایرین در معرض بیماری قلبی، سرطان و سکته و شاید هم زوال عقل و حتی آلزایمر هستند. اگر شکر و شربت ذرتِ غنی از فروکتوزْ عامل چاقی، دیابت و مقاومت انسولین هستند پس، به‌احتمال زیاد، محرکِ رژیمیِ دیگر بیماری‌های اشاره‌شده نیز هستند. به‌بیان ساده: بدون وجود شکر در رژیم‌های غذایی، این خوشۀ بیماری‌های مرتبطْ شیوع خیلی کمتری نسبت‌به آن چیزی می‌یافت که امروزه هست.سندرم متابولیک انواعی از اختلالات را به‌همراه دارد که، بنا به ‌نظر قدیم جامعۀ پزشکی، ارتباطی با هم نداشتند یا حداقل، به‌عنوان نتایجِ مقاومت انسولین و سطح بالای انسولین گردشی، دلایلی جدا و مختلف داشتند، ازجمله چاقی، فشار خون بالا، قند خون بالا و التهاب. سیستم‌های تنظیمیِ سرتاسر بدن شروع به عملکرد نادرست می‌کنند که پیامدهای کند، مزمن و آسیب‌شناختی آن در همه‌جای بدن مشاهده می‌شود.پس از مشاهدۀ نشانه‌های مصرف بیش‌ازحد شکر، این‌گونه تصور می‌کنیم که می‌توانیم مصرف آن را کاهش دهیم و دوباره به حالت عادی بازگردیم و مثلاً، به‌جای سه نوشیدنی پرشکر در روز، یک یا دو تا بنوشیم، یا اگر بچه‌داریم، فقط آخر هفته‌ها به بچه‌هایمان اجازۀ بستنی‌خوردن بدهیم، نه هر روز. اما اگر سال‌ها یا دهه‌ها یا حتی نسل‌ها طول کشیده تا به نقطه‌ای برسیم که نشانه‌های سندرم متابولیک در ما ظاهر شود، این احتمالِ قوی هم وجود دارد که حتی این مقادیرِ ظاهراً متوسطِ مصرف شکر هم آن‌قدر کم نباشد که موقعیت را معکوس کنند و ما را به سلامتی بازگردانند. اگر هم اولین نشانه‌ای که پدیدار می‌شود چیزی غیر از چاقی باشد (مثلاً سرطان) آنگاه واقعاً بدشانس هستیم.مسئولانی که به‌نفع میانه‌روی در عادت‌های خوراکی استدلال می‌کنند معمولاً افرادی هستند که اندامی نسبتاً متناسب و سالم دارند. آن‌ها میانه‌روی را آن چیزی می‌دانند که برای آن‌ها مؤثر واقع می‌شود. این‌گونه تصور می‌شود که همان رویکرد و مقدار برای همۀ ما همان فواید را خواهد داشت. البته اگر مؤثر واقع نشود و اگر خودمان یا فرزندانمان نتوانیم متناسب و سالم بمانیم، فرضِ ثابت این‌ است که کارمان را درست انجام نداده‌ایم و خودمان یا کودکانمان شکر زیادی مصرف کرده‌ایم.وقتی بیست سال طول می‌کشد تا مصرف شکر پیامدهای خود را نشان دهد چطور می‌توانیم، قبل از اینکه دیر شود، بفهمیم که داریم بیش‌ازحد مصرف می‌کنیم؟ آیا منطقی‌تر نیست در اوایل زندگی (یا اوایل بچه‌داری) تصمیم بگیریم که عدم زیاده‌روی یعنی حداقلِ مصرف ممکن؟هر بحثی درمورد اینکه مقدار مجاز شکر چقدر است باید باتوجه‌به این احتمال باشد که شکر نوعی مادۀ مخدر و احتمالاً اعتیادزاست. در دنیایی که مصرف زیاد شکر عادی و عملاً اجتناب‌ناپذیر است، تلاش برای میانه‌روی در مصرف شکر، با هر تعریفی که از میانه‌روی داشته باشیم، احتمالاً برای بعضی از ما به همان اندازه موفقیت‌آمیز باشد که تلاش برای میانه‌روی در سیگار‌کشیدن (فقط چند نخ در روز، نه یک پاکت کامل). حتی اگر با کاهش مصرف بتوانیم هرگونه اثر مزمنی را از خود دور کنیم، شاید نتوانیم عاداتمان را مدیریت کنیم یا شاید هم مدیریت عادات به دغدغۀ اصلی در زندگی‌مان تبدیل شود. برای برخی از ما، قطعاً نخوردن شکر آسان‌تر از کم‌خوردن آن است، یعنی اصلاً دسر نخوریم، نه اینکه یک یا دو قاشق بخوریم و بعد بشقاب را کنار بگذاریم.اگر مصرف شکر سراشیبیِ لغزنده‌ای است، پس شعار میانه‌روی مفهوم معناداری نیست.در ذهنم، همیشه به چند سخن رجوع می‌کنم که، هرچند هم غیرعلمی باشند، برای من، اعتبار هرگونه تعریفی از میانه‌روی را در مصرف شکر زیر سؤال می‌برند.ریشۀ بحث‌های امروزی درمورد شکر و بیماری را می‌توان در اوایل دهۀ ۱۶۷۰ ردیابی کرد. توماس ویلیس، مشاور پزشکی دوکِ یورک و شاه چارلز دوم، متوجه افزایش شیوع دیابت در بیماران ثروتمند خود شد. او آن را «جرثومۀ ادراری»۶ نامید و به اولین پزشک اروپایی تبدیل شد که مزۀ شیرین ادرار دیابتی‌ها را تشخیص داد: «فوق‌العاده شیرین، مثل شکر یا عسل.» شناسایی دیابت و شیرینی ادرار به‌دست ویلیس ازقضا مصادف است با اولین موج واردات شکر به انگلستان از مستعمراتش در کارائیب و نیز اولین استفاده از شکر برای شیرین‌کردن چای.سخن دیگری که هنگام دست‌وپنجه‌نرم‌کردن با مفهوم میانه‌روی در ذهنم طنین‌انداز می‌شود یکی از نظرات فردریک اسلر در سال ۱۷۱۵ در مقاله‌ای به‌نام «دفاع از شکر در برابر اتهامات دکتر ویلیس»۷ است. در زمانی که انگلیسی‌ها تازه داشتند شکر را به‌طور گسترده مصرف می‌کردند، اسلر می‌گوید زنانی که نگران ظاهرشان هستند اما «استعداد چاقی دارند» بهتر است از مصرف شکر خودداری کنند، چون «آن‌ها را مستعد می‌کند که چاق‌تر از چیزی شوند که می‌خواهند باشند». زمانی که اسلر این سخن را گفت، انگلیسی‌ها به‌طور متوسط پنج پوند شکر در سال مصرف می‌کردند. به‌گفتۀ اداره‌کل غذا و داروی آمریکا، ما امروزه ۴۲ پوند در سال مصرف می‌کنیم.باید بپذیریم که شواهد علیه شکر، هرچند به‌نظر من قانع‌کننده است، قاطعانه نیست. فرض کنیم افرادی را به‌طور تصادفی از جمعیتمان انتخاب کرده‌ایم تا رژیمی مدرن با شکر یا بدون شکر داشته باشند. ازآنجاکه عملاً تمام غذاهای فراوری‌شده دارای شکرِ افزوده هستند یا همچون اکثر نان‌ها با شکر درست می‌شوند، جمعیتی که قرار است از شکر پرهیز کند به‌طور هم‌زمان از تقریباً تمام غذاهای فراوری‌شده هم پرهیز خواهد کرد. آن‌ها مصرف چیزی را به‌شکل چشمگیر کاهش می‌دهند که مایکل پولان، روزنامه‌نگار و نویسندۀ کتاب‌هایی با موضوع غذا و کشاورزی و مواد مخدر، آن ‌را با لفظی به‌یاد ماندنی «مواد شبه‌خوراکی»۸ نامید. امروز دلایل احتمالیِ زیادی برای سالم‌تر بودنِ این افراد می‌توان برشمرد: شاید حبوبات کمتر پرورده شده خورده‌اند، یا گلوتن کمتر، چربی‌های اشباع‌نشدۀ کمتر، مواد نگه‌دارنده و شاید هم طعم‌دهنده‌های مصنوعیِ کمتر مصرف کرده‌اند! عملاً راهی برای اطمینان در این باره وجود ندارد.می‌توانیم تمام این خوراکی را به‌شکلی تغییر دهیم که بدون شکر درست شوند، اما دیگر به این خوشمزگی نخواهند بود، مگر اینکه شیرین‌کننده‌های مصنوعی را جایگزین شکر کنیم. جمعیت تصادفی ما، که می‌خواهد تا حد ممکن کم شکر بخورد، احتمالاً وزن خود را کم خواهد کرد. اما نمی‌توانیم مطمئن شویم که این کاهش وزن به‌خاطر مصرف کمتر شکر است یا کلاً به‌خاطر دریافت کالری کمتر. درواقع هرنوع توصیۀ رژیمی به همین مسئله دچار است: چه بخواهید از گلوتن، چربی‌های اشباع‌نشده، چربی‌های اشباع‌شده یا انواع کربوهیدرات‌های پرورده پرهیز کنید و چه فقط بخواهید کالری دریافتی را کم کنید (کمتر و سالم‌تر بخورید)، محصول نهاییِ این توصیه این است که معمولاً از خوردن غذاهای فراوری‌شدۀ حاوی شکر و انواعی از مواد دیگر خودداری خواهید کرد.جایگزینی شیرین‌کننده‌های مصنوعی به‌جای شکرْ اوضاع را پیچیده‌تر هم می‌کند. بیشترِ نگرانی درمورد استفاده از این شیرین‌کننده‌ها در دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به‌خاطر پژوهش‌هایی به وجود آمد که بخشی از بودجه‌شان را صنعت شکر تأمین کرده بود. این پژوهش‌ها منجر به ممنوعیت شیرین‌کنندۀ مصنوعی سیکلامات به‌عنوان ماده‌ای احتمالاً سرطان‌زا و نیز ترویج این باور شد که ساخارین می‌تواند موجب سرطان شود، حداقل در موش‌ها و با مقادیر شدیداً بالا. گرچه این نگرانی به‌مرور زمان کم‌رنگ شده است، اما این باور جای آن را گرفته که این شیرین‌کننده‌های مصنوعی ممکن است منجر به سندرم متابولیک و درنتیجه چاقی و دیابت شوند.این باور عمدتاً از مطالعات اپیدمیولوژیکی به دست می‌آید که رابطه‌ای را میان استفاده از شیرین‌کننده‌های مصنوعی و چاقی و دیابت نشان می‌دهند. اما احتمالاً کسانی که مستعد افزایش وزن و دیابت هستند همان افرادی‌اند که از شیرین‌کننده‌های مصنوعی به جای شکر استفاده می‌کنند.فیلیپ هندلر، رئیس وقت آکادمی‌های ملی علوم آمریکا در سال ۱۹۷۵ می‌گوید چیزی که ما می‌خواهیم بدانیم این است که آیا استفادۀ مادام‌العمر یا حتی چندساله یا چند دهه‌ای از شیرین‌کننده‌های مصنوعی بهتر از مصرف میزان جایگزین شکر است یا بدتر از آن؟ برای من سخت است تصور کنم که شکر انتخاب سالم‌تری باشد. اگر هدف حذف شکر است، جایگزینی شیرین‌کننده‌های مصنوعی به‌جای آن یکی از راه‌های این کار است.جامعۀ پژوهشی قطعاً می‌تواند، نسبت‌به گذشته، کار بهتری در ارزیابی این سؤالات انجام دهد. اما احتمالاً باید مدت زیادی صبر کنیم تا مسئولان سلامت همگانی به چنین مطالعاتی بودجه اختصاص دهند و پاسخ‌های قطعی را، که در پی آن‌ها هستیم، در اختیارمان بگذارند. پس تا آن موقع چه کنیم؟مسئلۀ مقدار مجاز شکر نهایتاً تصمیمی شخصی است، درست همان‌طور که ما بزرگ‌سالان درمورد میزان مصرف الکل، کافئین یا سیگار تصمیم‌گیری می‌کنیم. شواهد کافی وجود دارد که بگوییم احتمال سمی‌بودنِ شکر زیاد است و، درمورد نحوۀ برقراری تعادل میان خطرات احتمالی و فواید آن، تصمیمی آگاهانه بگیریم. البته، برای اینکه بدانیم این فواید کدام‌اند، خوب است ببینیم زندگی بدون شکر چگونه خواهد بود. سیگاری‌های ترک‌کرده (ازجمله خودم) به شما خواهند گفت که برایشان غیرممکن بوده از نظر عقلی و احساسی بفهمند که زندگی بدون سیگار چگونه خواهد بود... تا اینکه آن را ترک کردند. هفته‌ها و ماه‌ها و شاید هم سال‌ها، ماجرا برایشان کلنجاری دائمی بود تا اینکه روزی به جایی رسیدند که نمی‌توانستند کشیدن حتی یک نخ سیگار را تصور کنند و به ذهنشان نمی‌رسید که چرا زمانی سیگار کشیده‌اند، چه رسد به اینکه از آن لذت هم برده باشند.شاید تجربه‌ای مشابه درمورد شکر هم صدق کند. اما، تا وقتی که سعی کنیم بدون آن زندگی کنیم و تا وقتی که این تلاش را بیشتر از فقط چند روز یا چند هفته ادامه دهیم، هرگز نخواهیم فهمید.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۷ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان Is sugar the world’s most popular drug در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۴ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا شکر پرطرف‌دارترین مادۀ مخدر دنیاست؟ ترجمه و منتشر کرده است.* گری تاوبز (Gary Taubes) نویسندۀ اهل آمریکاست که در زمینۀ علم می‌نویسد و تاکنون جوایز متعددی برده است، ازجمله سه بار جایزۀ «علم در جامعه» از سوی اتحادیۀ ملی نویسندگان علمی. از کتاب‌های او می‌توان به علم بد؛ زندگی کوتاه و روزگار عجیب گداخت سرد (۱۹۹۳) و کالری‌های خوب؛ کالری‌های بد (۲۰۰۷) اشاره نمود.[۱] Sweet-tooth phenomenon[۲] Sweetness and Power[۳] Drug foods[۴] Reward center[۵] Alcoholics Anonymous: سازمانی بین‌المللی جهت کمک به معتادان نوشیدنی‌های الکلی[۶] The pissing evil[۷] “Vindication of Sugars Against the Charges of Dr Willis”[۸] Food-like substances ]]> گری تاوبز اقتصادوجامعه Wed, 22 Feb 2017 05:21:10 GMT http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nx6ftd2.html آیا تبلیغات همه‌چیز را نابود می‌کند؟ http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9wupr4a.html آتلانتیک — احتمالاً برداشت محصولْ نخستین فعالیت صنعتی ایالات متحده بود. رشد اقتصادیْ وابسته به تبدیل مطمئن گیاهان و حیوانات به محصولات قابل‌فروشی همچون پنبه و گوشت گاو بود. اما موفق‌ترین صنعتگران قرن ۲۱ مانند فیس‌بوک و گوگل محصول دیگری به‌فراوانی گندم یا نفت خام درو می‌کنند. در این صنعتِ جدید، زمینِ کشتْ رسانه و سرگرمی، دروگرانْ بنگاه‌های تبلیغات و محصولْ توجه است.تیم وو، نویسنده و استاد دانشگاه کلمبیا در کتاب جدید خود، تاجران توجه۱، تاریخ تجارت تبلیغات را از خاستگاه‌های آن در قرن ۱۹ تا پدیدۀ مدرن نرم‌افزار حذف تبلیغ روی وب‌سایت‌ها دنبال می‌کند. وو به‌خاطر کتاب قبلی‌اش کلید اصلی۲، که تاریخ شرکت‌های رسانه‌ای است، و ساختن عبارت «بی‌طرفی نت»۳ بسیار شناخته‌شده است. اوایل این هفته با او دربارۀ تبلیغات به‌مثابۀ نسخه‌ای مدرن از تبشیر مذهبی و تأثیر تبلیغات بر روزنامه‌نگاری و تلویزیون صحبت کردیم. متن پیاده‌شده برای رسیدن به‌ دقت و وضوح ویراسته شده است.درک تامپسون: بخش مهمی از توجه، تمرکز است، پس بیا تا جایی که می‌شود متمرکز شویم. تز اصلیِ این کتاب چیست؟تیم وو: تز توصیفی آن این است که مدل تجاری عجیبی به‌نام «رسانۀ حمایت‌شده توسط تبلیغات» وجود دارد که زمانی منحصر به قسمت کوچکی از زندگی ما بود، مثلاً روزنامه‌ها. اما اکنون در حال اشغال تمامی حیطه‌های زندگی ماست. می‌خواستم تاریخ تبلیغات را بفهمم، چون همیشه ماجرا این‌گونه نبوده است. شما غالباً برای چیزهایی مثل روزنامه یا فیلم پول می‌دادید. ایدۀ فروش «مخاطب اسیر» باید ابداع شده باشد.و سؤال هنجاری این است که هزینه‌های دریافت مجانی همه‌چیز چقدر است؟ آیا داریم به‌نحوی دیگر بهای آن را می‌پردازیم؟ توافقی وجود دارد که طبق آن، در ازای دریافت چیزهای مجانی، خود را در معرض تبلیغات قرار دهیم. اما آیا این توافق زیر پا گذاشته شده است؟تامپسون: این تصور که تبلیغات ایدۀ عجیبی است، بدون تعارف، ایدۀ عجیبی است. من قفل گوشی تلفن همراه خود را که باز می‌کنم در تبلیغات غوطه می‌خورم. بیرون از خانه که پیاده‌روی می‌کنم، تبلیغ می‌بینم. تلویزیون را که روشن می‌کنم، بیشتر تبلیغ می‌بینم. اولین برنامه‌های محبوب خبری رادیو متعلق به اوایل قرن ۲۰ است. پس درواقع اکنون هیچ انسان زنده‌ای نمی‌تواند زمانی را به یاد بیاورد که در آن مدام توسط پیام‌های بازرگانی بمباران نمی‌شده است.وو: به‌نظرم اغلب مردم فکر می‌کنند که تبلیغات همیشه وجود داشته و این یکی از قوانین طبیعت است. اما تبلیغات مدرن حتماً ابداع شده است. کسی باید بوده باشد که تکنیک‌های جلب توجه مردم و سپس سوق‌دادنشان به‌سمت محصولی را بسط داده باشد، محصولی که در غیر این صورت خواهان آن نبودند.تاریخِ تبلیغات خوب شناخته نشده. بسیاری از تبلیغاتچی‌های اولیه متخصص فروش دارو بوده‌اند. بسیاری از آن‌ها سابق بر آن مبلّغ یا مرتبط با مبلغان بوده‌اند. در قرن ۱۹ تبلیغاتْ از سنّت‌های پروپاگاندای مذهبی استفاده کرد. این ایده که فرهنگ تبلیغاتِ ما برگرفته از اعمال مذهبی است برای من جذابیت فراوانی دارد.تامپسون: تو خاستگاه تبلیغات را تا داستان یک روزنامه‌نگار به‌نام بنجامین دی در سال‌های دهۀ ۱۸۳۰ دنبال کرده‌ای. نبوغ او در چه بود؟وو: زمانی روزنامه‌ها بخشی از یک تجارت بی‌تحرک بودند. اغلب نیز به‌قیمت‌های نسبتاً گرانی فروخته می‌شدند تا اینکه در دهۀ ۱۸۳۰ آقای بنجامین دی با روزنامه‌اش نیویورک سان از راه رسید. او احتمالاً اولین تاجر واقعیِ توجه بود. دی ایده‌ای درخشان برای کاهش چشمگیر قیمت روزنامه، جمع‌کردن خوانندگان بسیار و تبدیل‌کردن مشتریانش به یک محصول داشت، محصولی که می‌توانست آن را به یک تبلیغاتی بفروشد. این ایده به سراسر حیطۀ رسانه گسترش یافت تا تبدیل به شیوۀ غالب فروش اخبار شود.داستان او بازگوکنندۀ فرصت‌ها و چالش‌های اخلاقیِ ذاتیِ مدل تجاری تبلیغات است، زیرا زمانی که هدف شما گردآوردن بیشترین تعداد ممکن مخاطب باشد، درگیر رقابتی برای رسیدن به رسانه‌ای هیجان‌انگیزتر، تماشایی‌تر و جالب‌توجه‌تر می‌شوید. روزنامۀ دی دارای مطالب زیادی دربارۀ جُرم‌ها و مرگ‌های خشونت‌بار بود، اما خیلی زود نیز به داستان‌سازی روی آورد.تامپسون: می‌توانم تصور کنم که برخی خوانندگانْ خطی مستقیم رسم می‌کنند که روزنامه‌های هیجانیِ دی در سال‌های ۱۸۳۰ را به تبلیغ‌های کلیک‌خور آنلاین امروزی وصل می‌کند. آن‌ها سپس نتیجه می‌گیرند که تبلیغاتْ مشوق رقابتی تا کَف۴ است تا میزان توجه به هر تبلیغ واحد را به حداکثر برساند. اما همچنین باید توجه داشت که این نیز صادق است که تبلیغاتْ اخبار و اطلاعات را دموکراتیزه می‌کند و چیزی را که زمانی تنها متعلق به ثروتمندان بود در دسترس تعداد بسیار زیادی از افراد می‌گذارد. این نوع مدلِ تجاری خوب است، زیرا هزینه‌های روزنامه‌نگاری و گزارشگرانِ بیشتری را می‌پردازد.وو: فکر می‌کنم همۀ این‌ها در داستان بنجامین دی وجود دارد: پتانسیل و خطرات تبلیغات. به‌خاطر فراهم‌کردن اخبار برای همه باید به دی آفرین گفت. پیش از گشایش مطبوعات ارزان۵، روزنامه‌ها محصولی متعلق به قشر ممتاز بود. در تبلیغاتْ عنصر دموکراتیک‌کننده‌ای وجود دارد که این محصولات را ارزان و برای توده‌ها دسترس‌پذیر می‌کند. این خوبیِ آن است. اما باید با دقت بسیار بسیار زیادی انجام شود. یک مدل تجاری، که بیش از هر چیز متکی به توجه است، همیشه در معرض گرویدن به هیجانات است.تامپسون: جنجالی‌ترین ایدۀ این کتاب چیست؟وو: یکی از تزهای ظریف کتاب این است که تجارت در قرن بیستم جای دین را گرفته است. در بخش طولانی‌تر حیات بشر، چه کسی افکار ما را شکل می‌داد؟ مبلّغان و دین این کار را می‌کردند. اما من فکر می‌کنم تجارت، با استفاده از تبلیغات، دین را به‌عنوان آموزگار اصلی سعادت بشر سرنگون کرده است.داستان کلود هاپکینز را تعریف می‌کنم که به‌عنوان یکی از مبدعان تبلیغات مدرن شهره است. او مردی بامزه و شُل‌زبان و از لحاظ اجتماعی ناخوشایند بود. در نوجوانی مبلّغی باپتیست بود که آن را رها کرد و استعدادش را در آگهی‌نویسی۶ به کار برد. او کمابیش مبدع ایدۀ «آگهی‌نویس به‌مثابۀ نابغه» در اوایل قرن بیستم است. شخصیت دان دریْپر (تبلیغاتچی نابغۀ سریال مدمن) ساخته‌وپرداختۀ اوست. استراتژیِ او ارتباط بسیار نزدیکی با شیوۀ بیان مبلّغان پروتستان در تبلیغ سعادت بشر داشت. او تفکراتی را از گرایش مذهبی‌اش مستقیماً وارد جهان تبلیغات کرد. زندگی‌نامۀ خودنوشت او، زندگی من در تبلیغات۷، مملو از دروغ‌پردازی است. نمی‌توانید تصمیم بگیرید که او شریرترین انسان قرن بیستم است یا نابغه‌ای دوست‌داشتنی.تامپسون: درحال‌حاضر ما در نقطۀ عطف جالبی در حیطۀ رسانه‌های حمایت‌شده توسط تبلیغات هستیم. ازطرفی، فیس‌بوک و گوگل را داریم که دو شرکت عظیم تبلیغ‌محورند و مشترکاً حدود نهصدمیلیارد دلار ارزش دارند. ازطرفی نیز شاهد زوال ساختاری تجارت تلویزیون مخابره‌ای۸ هستیم وقتی هرروز جوانان بیشتری به تماشای تلویزیون‌های پولی مثل نتفلیکس و اچ‌.بی‌.او ناو می‌پردازند که هیچ تبلیغی درشان نیست. درنتیجه مخاطبان، و مخصوصاً نسل جوان، هم‌زمان از تبلیغات در تلویزیون فرار می‌کنند و درعین‌حال روی گوشی‌های خود به استقبال آن می‌روند. آیا این عصری طلایی برای تبلیغات است یا شروع یک عصر یخبندان؟ یا لحظه‌ای ناپایدار و نامطمئن؟وو: ما در زمانۀ قیام علیه اَشکال اصلی تبلیغات هستیم. می‌توانید این را در زوال رتبه‌بندی لیگ ملی فوتبال آمریکایی یا رها‌کردن تلویزیون سنتی مشاهده کنید. اما بعضی چیزها که تبلیغات‌محور هستند در حال رُشدند. انقلاب‌ها در زمان وقوعشان گیج‌کننده‌اند و اغلب تنها در نگاه به گذشته وضوح می‌یابند.لازم است بگویم که بار سنگین تبلیغات هنوز به بعضی از شبکه‌های اجتماعی نرسیده است.اسنپ‌چت و توییتر هنوز در روزهای نسبتاً ابتدایی خود هستند و، برخلاف رگبار تبلیغاتی که شما در کوارتر چهارم یک مسابقۀ فوتبال می‌بینید، بار کامل هنوز به آن‌ها نرسیده. این فاکتورِ تأخیر همیشه وجود دارد. همیشه قبل از اینکه آن‌ها تبلیغات را اضافه کنند جوانان به‌سمت این برنامه‌ها هجوم می‌برند. یوتیوب قبل از آنکه میزان تبلیغات را افزایش دهد مردم را حسابی اسیر خود کرد. اما حالا به یوتیوب نگاه کنید تا ببینید که شرایط آن از تلویزیون هم فراتر رفته و انگار یک‌سوم زمانی که در یوتیوب می‌گذرانید صرف تماشای تبلیغات می‌شود. به همین دلیل این جنبش، در میان مردمی که تاب تحمل تبلیغات را ندارند، شکل گرفته و آن‌ها به‌سمت نتفلیکس و آمازون ویدئو می‌روند.تامپسون: فرضیۀ تو آزمایش‌پذیر است. اگر سرمایه‌گذارانی در حال خواندن این گفت‌وگو باشند، ممکن است بگویند: «تیم وو تغییری فرهنگی علیه تبلیغات را می‌بیند که حاکی از زوال درازمدت تجارت‌های حمایت‌شده توسط تبلیغات است.» آنگاه ممکن است روی رسانه‌های بدون تبلیغات مانند نتفلیکس و آمازون در برابر فیس‌بوک و بازفید شرط‌بندی بزرگی کنند. اما وب‌سایت‌ها چگونه می‌توانند از این آینده نجات پیدا کنند؟ مجلۀ آتلانتیک چگونه می‌تواند دوام بیاورد؟وو: دربارۀ رسانه‌های سنتی، مثل سایت‌های مجلات و روزنامه‌ها، شخصاً تئوری‌ای دارم و آن هم این است که آن‌ها دیوانه‌اند اگر بخواهند به‌تنهایی این کار را انجام داده و ارتش کوچک خود را بسازند. آن‌ها باید بیشتر روی این تمرکز کنند که خوانندگان را ترغیب به یک اشتراک برای همه۹ کنند، برای هرچیزی که ارزش خواندن دارد، پیش از آنکه فیس‌بوک از روی ضرورت این کار را به‌جای آن‌ها انجام دهد.تامپسون: برای مثال، محصولی فرضی را مد نظر داری که خوانندگان می‌توانند، به‌وسیلۀ آن و با تخفیف هم‌زمان، مشترک آتلانتیک، نیویورکر و نیویورک تایمز باشند و دسترسی ویژه نیز به محصولات چاپی و وب‌سایت‌ها داشته باشند.وو: بله. چیزی مثل این.تامپسون: این ایده که برای دسترسی به اخبار باید پول خرج کرد، قربانی اینترنت و فراوانیِ سایت‌های مجانی یا حمایت‌شده توسط تبلیغات شده. اگر آتلانتیک دیواری دور خودش بکشد، ممکن است خوانندگان به جای دیگری بروند.وو: بله و، به‌خاطر همین، بخشی از پیام من معطوف به مصرف‌کننده است. ما باید بر اعتیاد خود به چیزهای مجانی غلبه کنیم. با قضیه کنار بیاییم و بالای چیزها پول بدهیم. خیلی از مردم می‌گویند «از تبلیغات بیزارم، حالم از تبلیغات، از کلیک‌خورها، از این رقابتِ تا کف به هم می‌خورد.» اگر این را می‌گویید، باید در عمل نیز آن را نشان دهید. اگر بناست اینترنت را نجات دهیم، باید از شر اعتیادمان به چیزهای مجانی خلاص شویم. منظورم خود ما مصرف‌کننده‌هاست. نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که همه‌چیز هم مجانی باشد و هم خوب.تامپسون: برعکس تلویزیون کابلی که بسیار گران، اما بسیار نیز عالی است.وو: تاریخِ ده سال اخیرِ اینترنت کمی شبیه به تاریخ ده سال اولِ تلویزیون است. امیدهای زیادی دربارۀ آیندۀ تلویزیون وجود داشت. ولی بعدازآن تبدیل به نبرد تبلیغاتی شد و صرفاً برنامه‌هایی موفق شدند که نمایش‌های مسابقه‌ای بودند یا گاوچران‌ها را نشان می‌دادند. تلویزیون تنها با ظهور دیوارهای پرداخت۱۰ بهتر شد [مانند شبکه‌های کابلی ممتاز].تامپسون: اگر نمایش‌های مسابقه‌ای و گاوچران‌ها به این دلیل موفق بوده‌اند که مردم آن‌ها را دوست داشته‌اند چه؟ شاید مقصر اصلی در اینجا مخاطبان انبوهی باشند که سلیقه‌شان بدتر از چیزی است که من و تو ترجیح می‌دهیم.وو: می‌دانم که سلیقۀ همه مثل من نیست. اما اگر نگاهی به تاریخ رسانه‌های آمریکایی بیندازید، می‌بینید که زمان‌هایی وجود داشته که برنامه‌ها به‌وضوح بهتر و متنوع‌تر شده‌اند. همیشه برنامه‌هایی بوده که هیچ منتقدی آن‌ها را دوست نداشته. اما تلویزیون در این ده سال اخیر فوق‌العاده بوده. من معتقدم ساختار اقتصادیِ موجود در شبکه‌های کابلیِ ممتاز و تلویزیون پولیْ فاکتور بسیار بزرگی بوده است.تامپسون: یکی از کنایه‌های وفور تبلیغات در اینترنت و گوشی‌های تلفن همراهمان این است که، به‌خاطر اصل تورم، چنان رقابتی وجود دارد که هر تبلیغ منفردْ ارزش کمتری دارد. می‌خواهم بدانم که آیا خودِ تبلیغات در وضعیتِ رقابتی تا کف اینترنت هست یا خیر؟ پیش‌بینی آیندۀ هرچیزی ناممکن است، اما راه هوشمندانه برای اندیشیدن به آیندۀ تبلیغات و رسانه چیست؟وو: تاجرِ توجهْ یک مدل تجاری است که نیاز دائمی به رشد دارد و رشدی که تاکنون در چشم‌انداز تاریخی‌اش داشته از دو حال خارج نیست: یا از طریق یافتن زمان‌ها و مکان‌هایی است که ما در آن‌ها مشغولیتی نداریم، یا بردن نهایت بهره از زمان‌های موجود. این به ما می‌گوید که همۀ اوقاتی که شما اکنون به‌عنوان پناهگاه و مفری از این زندگی سرسام‌آور در نظر می‌گیرید، عاقبت، هدف قرار خواهد گرفت، زیرا فعالیت‌های رشد به‌سوی آن‌ها معطوف شده‌اند. برای مثال، دارد حرکتی صورت می‌گیرد که تبلیغات بیشتری به درون پارک‌های ملی، مدارس عمومی و دیگر حریم‌های امنی که تاکنون از آن‌ها حافظت می‌شده آورده شود. درحالی‌که دسترسی به مردم سخت‌تر می‌شود، تلاش برای تبلیغ برای آن‌ها پوشیده‌تر، ناخوانده‌تر و دغل‌کارانه‌تر می‌شود.اگر من مسئول جهان بودم می‌گفتم که ما به قراردادی جدید میان تبلیغاتی‌ها و مصرف‌کنندگان نیاز داریم تا بتوانیم بعضی زمان‌ها و مکان‌ها را ممنوع کنیم. جایی که می‌خواهیم به آن برسیم همان است که مجلات چاپی در آن هستند. تبلیغاتْ زیبا و اغلب جالب هستند، اما نگاه‌کردن به آن‌ها لذت‌بردن از مجله را ضایع نمی‌کند. در زمانۀ ما این یعنی آسایش.اطلاعات کتاب‌شناختی:Wu, Tim. The Attention Merchants: The Epic Scramble to Get Inside Our Heads. Knopf, 2016پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب با عنوان Does Advertising Ruin Everything در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا تبلیغات همه‌چیز را نابود می‌کند؟ ترجمه و منتشر کرده است.* درک تامپسون (Derek Thompson) ویراستار ارشد آتلانتیک است و دربارۀ اقتصاد، بازار نیروی کار و رسانه یادداشت می‌نویسد. او نویسندۀ کتاب سازندگان آثار موفق است که به‌زودی به چاپ خواهد رسید.[۱] The Attention Merchants[۲] The Master Switch[۳] net neutrality[۴] the race to the bottom: وضعیتی که در آن شرکت‌ها در رقابت با هم، برای تولید ارزان‌ترین محصول، دستمزد کارگران را تا پایین‌ترین سطح ممکن کاهش می‌دهند و حقوق و مزایای آن‌ها را حذف می‌کنند.[۵] penny press[۶] copywriting[۷] My Life in Advertising[۸] broadcast-television[۹] One-pass for everything[۱۰] Paywall: (در رسانه) قرارداری که طبق آن دسترسی به محتوا محدود به کاربرانی می‌شود که مشترک رسانه شده‌اند. ]]> اقتصادوجامعه Tue, 21 Feb 2017 05:12:11 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9wupr4a.html کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اند http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dmvgiaw.html آتلانتیک — بااینکه نمایشگاهِ «بیرون از جعبه؛ ظهور فرهنگِ کتانی»۱، از زمان گشایش آن در سال ۲۰۱۳ در تورنتو، در حال گشتن دورِ آمریکاست اما، هفتۀ پیش در آستانۀ افتتاح آن در موزۀ اُکلندِ کالیفرنیا، بحث‌های تندوتیزی دربارۀ مسایل مرتبط با نمایشگاه‌‌‌گردانی برانگیخته است. در این نمایشگاه دو جفت از کتانی‌‌‌های نیو بَلِنس موجود است. این برند به‌تازگی، در ماه نوامبر، پس از حمایتِ آشکارش از سیاست‌‌‌های تجاریِ حمایت‌‌‌گرایانۀ دونالد ترامپ، سیاسی شده است. این حمایت باعث شد که یکی از وبلاگ‌های نئونازیْ نیو بَلِنس را «کفش رسمی سفیدپوستان» معرفی کند. واکنش مشتریان خشمگینْ هجوم به رسانه‌‌‌های اجتماعی بود: به‌اشتراک‌گذاشتن تصاویر و ویدئوهایی از کتانی‌‌‌های نیو بَلِنس که به آتش کشیده شده یا سر از سطل‌‌‌های آشغال و توالت‌‌‌ها درآورده بودند. این شرکت به‌سرعت بیانیه‌‌‌ای صادر کرد و اظهار داشت که «هیچ‌‌‌گونه تعصب و نفرتی را نمی‌پذیرد»، درحالی‌که توأمان سعی داشت مُدعایِ آمریکایی‌بودن محصولاتش را به مردم بقبولاند.حدود یک ماه بعد، نایکی تبلیغ توییتری جدیدی منتشر کرد که، به‌نظر، بیانگر این نکته می‌‌‌رسید که به‌اشتراک‌گذاشتن «نظرات سیاسی» منحرف کردن اذهان از دویدن است، و کفش‌‌‌های نایکی مشخصاً برای دویدن است که طراحی شده‌‌‌اند. مهم نیست که این تبلیغْ درخواستی از مردمِ خسته از انتخاباتِ طرف‌دار هر دو حزب باشد یا تلاشی برای پیشگیری از رسوایی‌هایی همانند نیو بَلِنس؛ موضع غیرسیاسی نایکی، با درنظر‌گرفتن تاریخِ پای‌‌‌پوشی که می‌‌‌فروشد، باورپذیر نیست: کتانی‌‌‌ها همواره بوم‌‌‌هایی برای نقش و نمایش سیاسی بوده‌‌‌اند، چه برندها این را بخواهند و چه نه.الیزابت سِمِلهَک، گردانندۀ نمایشگاه «بیرون از جعبه» به من گفت چیزی که نایکی و نیو بَلِنس قادر به فهم آن نیستند این است که «معنای فرهنگیِ در پس کتانی‌‌‌ها تبادل‌نظری است مداوماً در حال تحول، میان کسانی که آن‌‌‌ها را تولید می‌‌‌کنند و کسانی که آن‌‌‌ها را می‌‌‌پوشند.» او متناسب با موقعیت گفت که هرچند درحال‌حاضر کفش‌‌‌های نیو بَلِنس نمایش داده می‌‌‌شوند، تغییر آن نیز، بسته‌به واکنش بینندگان، ممکن است. سملهک افزود: «من می‌توانم آن مالکیتی را که برندها می‌‌‌خواهند بر پیامشان داشته باشند درک کنم، اما ماهیتِ گفتمانیِ برندسازیْ آشکارا دست‌‌‌کاری در آن را ممکن می‌‌‌کند.» همان‌‌‌گونه که این نمایشگاه نشان می‌‌‌دهد، در طول دویست سال گذشته، کتانی‌‌‌ها بر همه‌‌‌چیز، از هویت ملی، نژاد و طبقه، تا مردانگی و مجرمیت، دلالت داشته‌‌‌اند؛ به‌بیان ساده، آن‌‌‌ها، با نیت یا بدون آن، آهن‌رباهایی برای معانی سیاسی و اجتماعی‌‌‌اند، به‌گونه‌‌‌ای‌که آن‌‌‌ها را از دیگر انواع پای‌‌‌پوش جدا می‌‌‌کند.قدمت کفش‌‌‌های ورزشی‌ای که توان حرکتی را افزایش می‌‌‌دهند و تخت‌‌‌های لاستیکی دارند به قرن نوزدهم بازمی‌‌‌گردد، زمانی که در اصل برای بازی تنیس پوشیده می‌‌‌شدند. البته از همان آغاز، این به‌اصطلاح «کتانی‌‌‌ها» - دلیل نام‌گذاری آن‌‌‌ها گام‌‌‌های بی‌‌‌صداست۲- با دلالت‌‌‌های ضمنیِ بزهکاری آلوده شده بودند، زیرا انتخاب شناخته‌‌‌شدۀ مردم‌‌‌آزارها، زورگیرها و سارقان بود. معلوم شد که رهایی از این بدنامی بسیار مشکل است؛ عنوان مقاله‌‌‌ای جنجالی در نیویورک تایمز در سال ۱۹۷۹ این بود: «کتانیِ مُدِ روز، برای دوندگان و زورگیرها.»روکفشی لاستیکی پیش‌‌‌ولکانش / سازنده: ناشناس / رون وود / فدراسیون هنر آمریکا / موزۀ کفش باتاتا دهۀ ۱۹۲۰ طول کشید تا صنعتی‌‌‌سازی بتواند کفش‌‌‌های کتانی را، در مقیاسی وسیع، قابل‌حصول و خریدن کند. این کفشِ ساق‌‌‌بلندِ نخی و لاستیکی، که زمانی نماد اوقات فراغتِ طبقۀ ممتاز در زمین تنیس بود، خود را با ورزش تیمی جدید و تساوی‌‌‌گرای بسکتبال وفق داد. شرکت کفش لاستیکیِ کانوِرس -که در سال ۱۹۰۸ برای تولید گالش تأسیس شده بود- در سال ۱۹۱۷ از اولین کفش بسکتبال خود، آل استار، رونمایی کرد. در حرکتی نبوغ‌‌‌آمیز در بازاریابی، کانوِرس از مربیان و بازیکنان بسکتبال به‌عنوان سفیرانِ برندِ خود دعوت کرد. یکی از آن‌‌‌ها چاک تیلور بود، اولین ورزش‌کاری که نام یک کتانی از او گرفته شده است.اما سیاست نیز به‌اندازۀ ورزش به ظهور کتانی‌‌‌ها یاری رساند. همانطور که سملهک توضیح می‌‌‌دهد «صلح شکنندۀ پس از جنگ جهانی اول باعث افزایش علاقه به فرهنگ جسمانی و پیوند آن با ملی‌‌‌گرایی و علم اصلاح نژادِ در حال ظهور شد. کشورها شهروندان را به ورزش ترغیب می‌‌‌کردند، نه صرفاً به‌خاطر سلامت جسمی بلکه همچنین به‌منظور آمادگی برای جنگ بعدی. در این نکته که، در اوج فاشیسم، کتانی تبدیل به یکی از مردمی‌‌‌ترین اشکال پای‌‌‌پوش شده بود طعنه‌‌‌ای هم هست.» گردهمایی‌‌‌های ورزشیِ توده‌‌‌ای یکی از ویژگی‌‌‌های زندگیِ فاشیستی در آلمان، ژاپن و ایتالیا بود. اما کتانی‌‌‌ها می‌‌‌توانستند نمایانگر مقاومت نیز باشند. برتری جسی اوئِنز در رقابت‌‌‌های المپیک برلین در سال ۱۹۳۶ میزبانانِ نازیِ این رقابت‌‌‌ها را بیشتر از این جهت آزرد که او با کفش‌‌‌های مخصوص دویدن داسْلِر تمرین کرده بود که ساخت آلمان بود. این شرکت بعدها میان دو برادرِ داسْلِر تقسیم شد که یکی سهم خود را پوما و دیگری آدیداس نامید.در طول جنگ جهانی دوم، زمانی که دولت ایالت متحده لاستیک را جیره‌‌‌بندی کرد، پس از اعتراضات گسترده، کتانی‌‌‌ها را از این جیره‌‌‌بندی معاف کرد. این کفشِ خودمانی، کاربردی و ارزان‌‌‌قیمت، هم در زمین بازی و هم بیرون از آن، بدل به یکی از اصلی‌‌‌ترین اجزای هویت آمریکایی شده بود. تأثیر روبه‌رشدِ تلویزیون در دهۀ ۱۹۵۰ دو سرمشقِ فرهنگی جدید آفرید: ورزش‌کارِ شهیر، و نوجوان. جیمز دین، به‌طوری مؤثر، کفش‌‌‌های چاک تیلور را، به‌عنوان پای‌‌‌پوشِ برگزیدۀ «شورشیان بی‌‌‌دلیلِ»۳ جوان، ازنو برندسازی کرد.کفش ورزشی آل استار ضدلغزندگی ساخت شرکت کفش لاستیکی کانوِرس، از سال ۱۹۲۳. فدراسیون هنر آمریکاکفش‌‌‌های کتانی در تاریخِ جنبشِ حقوق مدنی بدل به پاورقی شدند. در سال ۱۹۶۵، «من جاسوسی می‌‌‌کنم»۴ اولین درام تلویزیونی هفتگی بود که هنرپیشه‌‌‌ای سیاه‌‌‌پوست به‌نام بیل کازبی یکی از نقش‌‌‌های اصلی آن را ایفا می‌‌‌کرد. شخصیت او یک مأمور سی‌‌.‌آی‌.‌‌اِی خوش‌‌‌‌و‌خرم بود که، زیر نقش مربی تنیس پنهان شده بود و از روی عادت، کتانی‌‌‌های آدیداس سفیدی می‌‌‌پوشید که به‌سادگی با نوارهای سه‌‌‌گانۀ چشمگیرش قابل‌شناسایی بود. این کارآگاهِ مُدِ روز، به خاستگاهِ «آب‌‌‌زیرکاه» کتانی‌‌‌ها اشاره می‌کرد و درعین‌حال، خلاصه‌ای از اوضاع و احوال آن روز بود. کفش‌‌‌های کتانی در رقابت‌‌‌های المپیک مکزیکوسیتی در سال ۱۹۶۸ نقش بارزتری داشتند. در این رقابت‌‌‌ها، دوندۀ سرعتِ آمریکایی و برندۀ مدال طلا، تامی اسمیت، و هم‌‌‌تیمی‌‌‌اش جان کارلوس، برندۀ مدال برنز، هنگام بالارفتن از سکوی اهدای مدال، کفش‌‌‌های پوما سوِیدشان را درآوردند و با پاهای پوشیده در جوراب، با سرهای پایین انداخته و مشت‌‌‌های افراشتۀ پوشیده در دستکش سیاه، به‌حالت سلامِ مخصوص جنبش قدرت سیاه۵، قدم بر سکو گذاشتند تا نمادِ فقر آمریکاییانِ آفریقایی‌‌‌تبار باشند. البته جنجالِ پیروِ آن آسیبی به موفقیتِ سوِید نرساند و این کفش‌‌‌ها هنوز هم تولید می‌‌‌شوند.حوالی همان زمان، شورِ دویدنْ پای‌‌‌پوش‌‌‌های ساق‌‌‌کوتاهِ پیشرفته‌‌‌ای را ضرورت بخشید که شباهت کمی به ساق‌‌‌بلندهای بسکتبالِ نخی و لاستیکیِ آشنا داشتند. اما این کفش‌‌‌های آخرین مدلْ تنها برای دویدن نبودند:آن‌‌‌ها بیانیه‌‌‌های رنگی و حسرت‌‌‌آورِ صنعت مُد بودند. در سال ۱۹۷۷ مجلۀ وُگ اعلام کرد «کتانی‌‌‌های دوندگان واقعی» بدل به نمادهای ثروت و موقعیت شده‌‌‌اند و غیرورزش‌کاران مشهوری چون فارا فاسِت و میک جَگِر آن‌‌‌ها را به پا می‌‌‌کنند. به‌دلیل ساخت‌‌‌های سفارشی برای فعالیت‌‌‌ها و همچنین جنسیت‌‌‌های مختلف، مردم به‌جای یک جفت کتانی به یک جاکفشیِ پر از آن‌‌‌ها نیاز پیدا کردند. شرکت‌‌‌های سازندۀ کتانیْ جنبش آزادی زنان را همچون حربه‌‌‌ای تبلیغاتی در آغوش کشیده و کفش‌‌‌هایی را تبلیغ کردند که مخصوص بدن و سبک‌زندگیِ زنانه طراحی شده بودند.کفش‌‌‌های بدون بند وَنس تخته‌‌‌شطرنجی از سال ۲۰۱۴ با طرح رِتروی سال ۱۹۸۰. رون وود / فدراسیون هنر آمریکا / موزۀ کفش باتادرحالی‌‌‌که حومه‌‌‌ها از دونده پر می‌‌‌شدند، شهرهای آمریکا شاهد افزایشی در تعداد بازیکنان بسکتبال بودند، به‌خصوص شهر نیویورک که، در آن، سبک جدید و شجاعانه‌‌‌ای این بازی را تبدیل به نمایشی برای خودنمایی مردانه کرد. درست مثل رقص برِیْک، بسکتبالِ حیاط‌‌‌مدرسه‌‌‌ نیز موفق به آیینی‌کردن رقابتی جسمانی شد که با جریان اصلی فرهنگ (سفیدپوستان) عجین گشت. در دفترچۀ راهنمای «بیرون از جعبه»، بابیتو گارسیا مورخِ کفش‌‌‌های کتانی توضیح می‌‌‌دهد که «در دهۀ ۱۹۷۰ بسکتبالیست‌‌‌های نیویورکی و جماعت هیپ‌هاپْ درک موجود از کتانی‌‌‌ها را به‌نحوی تغییر دادند که دیگر نه امکانات ورزشی بلکه ابزارهایی برای بیان اجتماعی بودند. پیشروان فرهنگ کتانی عمدتاً... کودکان رنگین‌‌‌پوستی بودند که در دوره‌ای از رکود اقتصادیْ بزرگ شده بودند.» فیلم مستند «پوشیدن لباس نو»۶ در سال ۲۰۱۵ نقش پررنگ کفش‌‌‌های کتانی را در تاریخ فرهنگی سیاه‌‌‌پوستانِ شهری برجسته و اخذِ آن توسط سفیدپوستان را نشان می‌‌‌دهد.کتانیِ پارچه‌‌‌ایِ بی‌‌‌آلایش، که از دهۀ ۱۹۶۰ جای خود را در جهان ورزش به طراحی‌‌‌های ارگونومیک و مواد آینده‌‌‌نگرانه داده بود، به‌عنوان کفشِ روزمره، زندگی جدیدی یافت. طی چند دهۀ پس‌ازآن، کتانی‌‌‌های پارچه‌‌‌ای همان‌قدر معرف ورزش‌کاران بودند که معرف طغیان جوانی. جوانان نسل بیت، نوازندگان موسیقی راک و اسکیت‌‌‌بوردبازها آن‌‌‌ها را برگزیدند، نه ضرورتاً به این دلیل که راحت و باحال بودند، بلکه چون ارزان، معمولی و اصیل بوند. کانوِرس، کِدز و وَنسْ اعتبار خیابانی۷ خود را نه از ستاره‌‌‌های ورزشی بلکه از رامونز، سید ویشس و کرت کوبین گرفتند. در سال ۲۰۰۸ کانوِرس خشم طرف‌داران نیروانا را برانگیخت، آن‌هم با عرضۀ نسخۀ مخصوصِ ساق‌‌‌بلندی که، با بی‌‌‌سلیقگی، از خاطراتِ خوانندۀ فقید پوشیده شده بود. آل استار، که سابقاً تنها در رنگ‌‌‌های سیاه و سفید موجود بود، ناگهان در رنگین‌‌‌کمانی از رنگ‌‌‌های مدِ روز ظاهر شد.در اوایل دهۀ هشتاد، خیزشِ ایروبیکْ شرکت نایکی را، که شهرتش را مدیونِ کفش‌‌‌های دو بود، برای تطبیق به دردسر انداخت. در ماهِ فوریۀ ۱۹۸۴ این شرکت اولین ضرر فصلی‌‌‌اش را گزارش کرد، اما در همان سال نیز قراردادی حمایتی با بسکتبالیستِ تازه‌‌‌کار، مایکل جردن، به امضا رساند. می‌‌‌توان گفت که امضای این قرارداد لحظۀ تولد فرهنگ مدرن کتانی است. مایکل جردن در بازی‌‌‌های ان‌.‌‌بی.‌‌‌اِی، در تناقض با قوانین لیگ، کتانی مخصوصش ایر جوردنز را می‌‌‌پوشید. نایکی با کمال میل جریمۀ پنج‌هزاردلاری به‌ازای هر بازی را می‌‌‌پرداخت و هم‌زمان تبلیغاتی پخش می‌‌‌کرد با این ادعا که «ان.‌‌‌بی.‌‌‌اِی نمی‌‌‌تواند مانع شما برای پوشیدن این‌‌‌ها شود.» این‌چنین بود که، وقتی اولین ایر جوردنزها در سال ۱۹۸۵ به فروشگاه‌‌‌ها رسیدند، علی‌‌‌رغم برچسب قیمت ۶۵دلاری، حال‌وهوای متمایزِ اعتراض علیه سیستم را با خود داشتند. اما همه هم نمی‌‌‌خواستند مثل مایکل باشند. درحالی‌‌‌که جردن از قِبَل شراکتش با نایکی ثروتمند شده بود، به سکوت در برابر مسائل سیاسیِ مرتبط با جمعیت آمریکاییان آفریقایی‌‌‌تبار متهم شد. گویا در پاسخ گفته بود: «جمهوری‌‌‌خواه‌‌‌ها هم کتانی می‌‌‌پوشند.»اولین کفش نایکی ایر جوردن متعلق به ۱۹۸۵. فدراسیون هنر آمریکامحبوبیت روزافزونِ کتانی در هر دو سوی مرزِ سیاسیْ زمینه را برای جنگی فرهنگی و تمام‌‌‌عیار بر سر ارتباط این کفش‌‌‌ها با مجرمیت یا عدم آن مهیا کرد. گروه ران دی.‌‌‌ام.‌‌‌سی، یکی از انبوهِ مدافعانِ هیپ‌هاپِ کفش‌‌‌های کتانی، در آهنگ «آدیداس من» (۱۹۸۶) و در برابر تصویر تبهکارانۀ کتانی به‌عنوان «کفش‌‌‌های مُجرم» از آدیداسْ سوپراستارزِ بدون بندش دفاع کرد. آن‌‌‌ها در این آهنگِ رَپ چنین می‌‌‌خوانند: «کتونی‌‌‌هام رو پوشیدم، اما شَر نیستم.» (جایزۀ گروه، قراردادی حمایتی با آدیداس بود که برای اولین بار با یکی از گروه‌های موسیقی منعقد می‌‌‌شد.اما کتانی ایر فورس وانِ تمام‌سفیدِ نایکی، که در همان سالِ عرضۀ «آدیداس من» روانۀ بازار شد، می‌‌‌توانست لایق نام «کفش‌‌‌های مُجرم» باشد. داشتن مقدار کافیِ پول برای بیرون‌رفتن با ایر فورس وان‌‌‌های «تازه» یعنی نو و ساییده‌نشده، در میان موادفروشان خیابانی، به نشان غرور بدل شد. سملهک در دفترچۀ راهنمای نمایشگاه می‌‌‌نویسد: «همانند شمایل چندوجهیِ گاوچران، مواد فروش نیز نماد فردگرایی خشنی بود که مُد آن ابرمردانه و به‌سادگی قابل‌بازاریابی بود... به‌نحوی‌که می‌‌‌شد هم از آمریکایی‌بودن و هم از غرابتِ آن منفعت برد.» ای‌‌.‌اف.‌‌‌وان نه‌تنها بحرانی برای روابط‌عمومی نشد، بلکه بلافاصله بدل به آیتمی کلاسیک شد. افزایش قیمت کتانی‌‌‌ها و پرستیژِ اجتماعی منجر به شکل‌گیری موجی از کتانی‌دزدی شد. رسانه‌‌‌های معترض، در سال ۱۹۹۰ ویدئوهای تبلیغاتی نایکی، به‌کارگردانیِ اسپایک لی را به‌خاطر چندین «قتل به‌خاطر کتانی» مقصر دانستند. بیل کازبی در سال ۲۰۰۴، زمانی که یک پدروارۀ تلویزیونیِ۸ سابقِ محبوب و محترم بود، در سخنرانیِ «پوند کیک»۹ برای انجمن ملی پیشرفت رنگین‌‌‌پوستان۱۰ به سرزنش کتانی‌‌‌های گران‌قیمت پرداخت و والدین آمریکایی آفریقایی‌‌‌تبار را برای دور‌ریختن پول با چنین خریدهای بی‌‌‌ارزشی ملامت کرد.اما رشدِ سفارشی‌‌‌سازی و قابلیت‌‌‌های کلکسیونی، که موتور محرک آن سایت eBay است، تنها باعث بیشترشدن هزینۀ کتانی‌‌‌ها شد. هنرمندان و طراحان ممتاز مُد، همچون پرادا و گوچی، شروع به عرضۀ طرح‌‌‌های خود یا همکاری با برندهای ورزشی در تیراژ محدود کردند. در این بازارِ مختصِ خواص، کتانی‌‌‌ها از ابژه‌‌‌های مصرفی نمادین تبدیل شدند به وسایلی اختصاصی و حامل تفاسیر تک‌‌‌منظورۀ اجتماعی. در یک موردِ مشهور در سال ۲۰۰۵، هنرمندی به‌نام جودی ورتِین کفش‌‌‌های ورزشیِ برینکو را برای کمک به عبورِ غیرقانونی از مرز مکزیک و آمریکا طراحی کرد. او این برینکوها را مجانی بین مهاجران توزیع می‌‌‌کرد و هم‌‌‌زمان، در بوتیکی در سن دیگو، هر جفت آن را به‌قیمت ۲۱۵ دلار به کتانی‌‌‌بازها می‌‌‌فروخت. چند سال بعد، «اوباما فورس وان»، با طراحیِ هنرمندی به‌نام جیم لَسِر، ساختی سفارشی از ای‌‌‌.اف‌‌.‌وان بود که تصویر نیم‌‌‌رخ اوباما را حک شده بر تختِ هر لنگۀ خود داشت. همچنین، مدت‌‌‌ها پیش از ماجرای کالین کاپرنیک، ستارۀ ان.‌‌‌بی.‌‌‌ای دواین وِیْد یک جفت کتانی با شعارِ «جان سیاهان اهمیت دارد»۱۱ عرضه کرده بود.نسخۀ «جان سیاهان اهمیت دارد» متعلق به دواین وِیْد تولید شرکت لی‌نینگز-جوزف گودمن؛ ۲۲ فوریۀ ۲۰۱۵همان‌‌‌طور که می‌‌‌شد انتظار داشت، برخی از این کتانی‌‌‌هایِ بیانیه‌‌‌ای به تُندروی متهم شدند و برخی نیز به کُندروی. سِریِ کتانی‌‌‌هایی که معمار برزیلی، اسکار نیمایر، در سال ۲۰۱۳ برای کانوِرس طراحی کرد حاوی شعارها و نمادهای پنهان حقوق بشری بود. وبلاگ معماری و طراحی گاردین [در این باره] نوشت: «باید به استقبال این قضیه رفت که نیمایر از این فرصت برای بالابردن آگاهی سیاسی استفاده می‌‌‌کند. اما چند دوجین از کارگرهای کارخانه‌‌‌ای در اندونزی، که کتانی‌‌‌های کانوِرس را تولید می‌‌‌کنند، به‌صورت روزمره در جریان این شغل مورد سوءاستفاده قرار گرفته‌‌‌اند؛ می‌‌‌خواهم بدانم او در این باره چه می‌‌‌گوید؟»یکی از مشکلاتی که ممکن است برای کتانی‌‌‌هایی با بارِ اجتماعی به وجود بیاید، این است که نیت، پیام و واقعیت‌‌‌های تولید همیشه به‌راحتیْ هم‌‌‌راستا نمی‌‌‌شوند. تعداد کفش‌‌‌های ورزشیِ سیاسی‌‌‌شده‌‌‌ای را در نظر بگیرید که برای اغلب مردم بسیار گران‌‌‌تر از آن است که بخرند و حتی، برای آن‌‌‌هایی که توانایی خرید آن را دارند، انگیزۀ کمی وجود دارد که آن‌‌‌ها را از جعبه‌‌‌ها بیرون کشیده و ریسکِ ساییده‌شدنشان در خیابان را تقبل کنند. درحالی‌که طراحان این کفش‌‌‌ها آن‌‌‌ها را همچون آثاری کنش‌‌‌گرا می‌‌‌بینند، این کتانی‌‌‌هایِ قیمتی‌‌‌ترْ برای صاحبانشان به‌احتمال زیاد کالاهایی به‌منظورِ سرمایه‌‌‌گذاری‌‌‌اند: میوه‌‌‌های به‌سختی به‌دست‌آمدۀ لیست‌‌‌های انتظار، قرعه‌‌‌کشی‌‌‌ها و صفوف شبانۀ بیرونِ فروشگاه‌‌‌های تخصصی. دفترچۀ راهنمای نمایشگاه «بیرون از جعبه» مقاله‌‌‌ای نیز دربارۀ چگونگی مراقبت از «موزۀ کتانی شخصی» دارد که این سؤال را پیش می‌‌‌کشد: اگر یک جفت کتانیْ درون جعبه پیامی دارد، آیا کسی آن را می‌‌‌شنود؟پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۸ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان Sneakers Have Always Been Political Shoes در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان کتانی‌‌‌ها همیشه کفش‌‌‌هایی سیاسی بوده‌‌‌اند ترجمه و منتشر کرده است.* کیمبرلی کریسمن کمپل (Kimberly Chrisman-Campbell)، مورخ مُد و ساکن لوس انجلس است. وی نویسندۀ قربانیان مُد؛ لباس در دربار لویی شانزدهم و ماری آنتوانت است.[۱] Out of the Box: The Rise of Sneaker Culture[۲] در زبان انگلیسی به کفش کتانی sneaker گفته می‌شود که در لغت به‌معنای راه‌رفتنِ آهسته و دزدکی است.[۳] Rebel without a Cause: نام فیلمی است با درخشش جیمز دین که جایگاهی اسطوره‌ای یافته بود.[۴] I Spy[۵] Black Power[۶] Fresh Dressed[۷] street credibility: پذیرفته‌شدن در میان جوانانِ شهریِ مد روز است.[۸] TV dad[۹] Pound Cake speech[۱۰] NAACP[۱۱] Black Lives Matter ]]> کیمبرلی کریسمن کمبل تاریخ‌وسیاست Mon, 20 Feb 2017 05:02:52 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.edciw6dmvgiaw.html آن‌ها همین حالا نسخه‌ای دیگر از شما را ساخته‌اند http://tarjomaan.com/vdce.f8vbjh8xn9bij.html نیویورک ریویو آو بوکز — چند ماه پیش، واشنگتن پست گزارش داد که فیس‌بوک ۹۸ نکتۀ اطلاعاتی را از هریک از حدوداً دومیلیارد کاربرش جمع‌آوری می‌کند. از این ۹۸ مورد می‌توان به چنین مواردی اشاره کرد: قومیت، درآمد، ثروت خالص، قیمت خانه، مادربودن یا نبودن، به‌اصطلاح «مامان‌فوتبالی۱» بودن یا نبودن، وضعیت تأهل، تعداد خطوط اعتباری، علاقه‌مندی به رمضان، تاریخ خرید ماشین و... .فیس‌بوک این تکه‌های زندگی شخصی و هویت فرد را چگونه و از کجا به دست می‌آورد؟ اولاً از اطلاعاتی که کاربران به‌میل خودشان وارد می‌کنند، نظیر وضعیت رابطه، سن و وابستگی دانشگاهی؛ ثانیاً از پست‌های فیس‌بوکیِ مربوط به عکس‌های تعطیلات، عکس‌های بچه‌ها و عکس‌های فارغ‌التحصیلی. البته لزومی ندارد که حتماً عکس‌هایی باشد که خودتان پست می‌کنید: نرم‌افزارِ تشخیصِ چهرۀ فیس‌بوکْ شما را از میان جمعیت تشخیص می‌دهد. فیس‌بوک همچنین کاربران را در سرتاسر اینترنت دنبال کرده و، با این تعقیب، گزینۀ «عدم‌ردیابیِ» آن‌ها را نادیده می‌گیرد. مثلاً هربار که کاربری از یک وب‌سایتِ دارای دکمۀ «لایک» فیس‌بوک بازدید می‌کند (چیزی که اکثر وب‌سایت‌ها دارند)، فیس‌بوک از این قضیه خبردار می‌شود. این شرکت همچنین اطلاعات شخصی را از پنج‌هزار دلالِ اطلاعات در سرتاسر دنیا می‌خرد، کسانی که اطلاعات را از کارت‌های وفاداری فروشگاه‌ها، ضمانت‌نامه‌ها، لیست فروش داروخانه‌ها، رسیدها و حدود ده‌میلیون مجموعه‌دادۀ عمومی و آمادۀ استخراج به دست می‌آورند. شهرداری‌ها نیز اطلاعات می‌فروشند، مثلاً ثبت‌نام رأی‌دهندگان، اطلاعات وسائل نقلیۀ موتوری، اعلامیه‌های فوت، اجرائیه‌های سند رهنی، ثبت بنگاه‌ها و بسیاری موارد دیگر. از لحاظ نظری، تمام این نقاطِ اطلاعاتی را فیس‌بوک به این دلیل جمع‌آوری می‌کند که، با تبلیغاتی تنظیم‌شده، مایحتاجِ ما را به ما بفروشد. اما درواقع فیس‌بوکْ این اطلاعات را به تبلیغ‌کنندگان می‌فروشد، صرفاً به همین دلیل که می‌تواند پول زیادی از این راه به دست بیاورد.مدتی قبل، توجه عمیقی به سازوکارهای فیس‌بوک کردم تا ببینم با استفاده از کدام اطلاعات می‌خواهد تبلیغات را متناسب با من تخصصی کند. این مجموعۀ اولویت‌ها و این الگوریتم، یعنی مجموعه‌دستوراتی جهت اجرای یک عملیات، متفاوت با آنی است که فیس‌بوک برای تعیین و انتخاب مطالب جهت نمایش روی خبرنامۀ من استفاده می‌کند. خبرنامه همان مجموعۀ همواره‌ متغیر از عکس‌ها و پست‌های دوستان فیس‌بوکی و وب‌سایت‌های «لایک‌شده» است. این اولویت‌های تبلیغیْ برگ برندۀ قلمرو فیس‌بوک هستند؛ این شرکت فقط در سه‌ ماهۀ سوم سال ۲۰۱۶ برابر با ۲.۳میلیارد دلار درآمد داشت، رقمی که سال گذشته و در همان سه ماه نهصدمیلیون دلار بود.این هم برخی چیزهایی که، مطابق با فیس‌بوک، درمورد خودم کشف کردم:براساس آنچه، به‌گفتۀ فیس‌بوک، در این وب‌سایت انجام می‌دهم، به موضوعات «مزرعه، پول، حزب جمهوری‌خواه، خوش‌بختی، شیرینیِ آدامسی و خدمۀ پرواز» علاقه دارم. براساس تبلیغاتی که، به‌اعتقاد فیس‌بوک، در طول اینترنت‌گردی‌هایم بالاخره یک‌جا به آن‌ها نگاه کرده‌ام، من به ام.‌آر.آی، مستند «غار رؤیاهای فراموش‌شده» و فیلم‌های هیجانی علاقه دارم. فیس‌بوک همچنین معتقد است که من صفحات مخصوص تیرانوسوروس، پافی امی‌یومی، خمیر کلوچه و کشتی‌گیری به‌نام «اج» را لایک کرده‌ام.اما من هیچ‌یک از این صفحات را لایک نکرده بودم و نگاهی گذرا به صفحۀ «لایک‌شده»هایم نیز گویای همین است. تا زمان انجام این تحقیق، حتی اسم اج یا گروه دونفرۀ ژاپنیِ پافی امی‌یومی را نشنیده بودم و، باوجود بیماری گوارشیِ سلیاک، اصلاً نمی‌توانم خمیر کلوچه را دوست داشته باشم. صفحه‌ای که لایک کرده بودم صفحۀ اعجوبۀ مشت‌زنی بانوان، کلارسا شیلدز، اهل فلینت میشیگان بود که لقبش «تی رکس» است. فیس‌بوک تا همین حد توانست علاقه‌مندی‌های واقعی‌ام را با موضوعاتی تطبیق دهد که به تبلیغ‌کنندگان می‌گوید که من به آن‌ها علاقه دارم.عجیب است؛ چون اگر فقط یک چیز باشد که فیس‌بوک مسلماً درمورد من می‌داند، صفحات فیس‌بوکی است که واقعاً لایک کرده‌ام. اما شاید اگر مرا کسی معرفی کنند که به پافی امی‌یومی با ده‌هزار هوادار علاقه دارم و نه هوادار گروه محلی داگ‌وی با کمتر از هزار هوادار، این‌طور بیشتر برای فیس‌بوک ارزشمند باشم. اما خب هرگز نمی‌شود فهمید، چون ساختار الگوریتم‌های فیس‌بوک نیز، مانند الگوریتم‌های گوگل و دیگر شرکت‌های فناوری، رازی شدیداً حفاظت‌شده است.فیس‌بوک ظاهراً دارد دربارۀ من مرتکب اشتباهی جدی می‌شود و فرض‌های نادرستی مطرح می‌کند و البته با همین اشتباهات پول درمی‌آورد؛ اما فقط فیس‌بوک نیست که با اطلاعات خامِ خود به فرض‌هایی عجیب و شدیداً غلط می‌رسد. محققان مرکز روان‌سنجی دانشگاه کمبریج در انگلستان چیزی ساخته‌اند که به آن «موتور پیش‌بینی‌کننده» می‌گویند. این موتور مجهز به الگوریتم‌هایی است که از زیرمجموعۀ «لایک‌های» فیس‌بوکِ فرد استفاده می‌کند و «می‌توانند طیفی از متغیرها ازجمله شادی، هوش، نگرش سیاسی و... را پیش‌بینی نماید و نیز نمایه‌ای شخصیتی از پنج فاکتور اصلی ایجاد کند». این پنج فاکتور عبارت‌اند از: برون‌گرایی، خوش‌مشربی، صداقت، وجدان و روان‌رنجوری. این موارد را مثلاً استخدام‌کنندگان، برای ارزیابیِ درخواست‌دهندگان شغل، مورد استفاده قرار می‌دهند. این فاکتورها به‌اختصار اُ.سی.ای.اِی.ان نامیده می‌شوند. به‌گفتۀ محققان کمبریج، «ما همیشه به چیزهایی ورای صرفاً کلیک‌ها و لایک‌های افراد فکر می‌کنیم تا ویژگی‌های ظریفی را دریابیم که واقعاً محرک رفتارشان است». این محققان خدماتشان را با چنین وعده‌ای به شرکت‌ها می‌فروشند که امکان «ارزیابی روان‌شناختیِ لحظه‌ایِ کاربرانتان را برمبنای رفتارشان در فضای مجازی فراهم می‌کنیم، به‌طوری‌که بتوانید بازخورد لحظه‌ای و پیشنهادهایی عرضه کنید که برند شما را متمایز می‌سازد».باوجوداین، موتور پیش‌بینی‌کننده‌شان این چیزها را درمورد من یافت: احتمالاً مرد هستم، هرچند «لایک‌کردن» صفحۀ نیویورک تایمز ریویو آو بوکز برای من امتیازی «زنانه» محسوب می‌شود؛ بیشتر محافظه‌کار هستم تا لیبرال، هرچند آشکارا در فیس‌بوک علاقه‌ام را به برنی سندرز اعلام کرده‌ام؛ بیشتر فردی متفکر هستم تا کَسی که درگیر دنیای بیرونی است، درحالی‌که صفحۀ تعدادی از گروه‌های سیاسی و فعال را «لایک» کرده‌ام؛ ظاهراً نسبت‌به ۶۲درصد از جمعیت، خون‌سردتر و آرام‌تر هستم (که قابل تردید است).این چیزها را هم درمورد خودم پیدا کردم: نه‌فقط مرد هستم، بلکه «شش نفر از هر ده نفر با لایک‌های مشابه من هم‌جنس‌گرا هستند» که «احتمال حدوداً متوسط» به وجود می‌آورد که من نه فقط مرد بلکه مردی هم‌جنس‌گرا باشم. لایک‌هایی که مرا «کمتر هم‌جنس‌گرا» نشان می‌دهند مجلۀ تست محصول کانسیومر ریپورت۲، وبلاگ تکنولوژی گیزمودو و وب‌سایت دیگری به‌نام لایف‌هکر هستند. آن‌هایی هم که مرا «بیشتر هم‌جنس‌گرا» نشان می‌دهند نیویورک تایمز و گروه زیست‌محیطی ۳۵۰.org بودند. همچنین لایک‌هایی که باعث می‌شوند من ظاهراً «علاقۀ چندانی به سیاست» نداشته باشم نیویورک تایمز و ۳۵۰.org هستند.چیزهای دیگری هم هست. به‌گفتۀ الگوریتم مرکز روان‌سنجی، «لایک‌های شما نشان می‌دهد که مجرد هستید و هیچ رابطه‌ای ندارید». چرا؟ چون صفحۀ ۳۵۰.org را لایک کرده‌ام، مؤسسه‌ای که سی سال است با مؤسس آن رابطه دارم!این سرگرم‌کننده است، اما درسی عملی از این نیز هست که چقدر راحت می‌توان داده‌ها را به‌غلط تفسیر نمود. ما در عصری زندگی می‌کنیم که کامپیوترهای بسیار قدرتمند می‌توانند مجموعه‌داده‌های بسیار عظیم و پراکنده را تجزیه و مرتب نمایند. این باعث می‌شود الگوها را در جاهایی ببینیم که پیش‌تر نمی‌توانستیم. این امر مثلاً برای کشف مواد مخدر مفید بوده است یا ظاهراً برای اینکه بفهمیم در افغانستان بمب‌های کنار جاده‌ای احتمالاً کجا کاشته شده‌اند. اما این موضوع همچنین ما را به این باور می‌رسانَد که تحلیل داده‌ها حقیقتی را به ما عرضه می‌کند، حقیقتی که خالی از بی‌نظمی، سوگیریِ فردی یا تحریف است.درواقع «داده‌ای‌سازیِ۳ همه‌چیز» تقلیل‌گرایانه است. اول اینکه هرچیزی را که نمی‌تواند به‌صورت کمّی درآید از قلم می‌اندازد و، همان‌طور که کتی اونیل در کتاب پرمغز و دلهره‌آورش به‌نام سلاح‌های کشتار ریاضیاتی؛ چگونه داده‌های بزرگ نابرابری را زیاد کرده و دموکراسی را تهدید می‌کنند۴ خاطرنشان می‌کند، داده‌ای‌سازی معمولاً مبتنی بر متغیرهای نیابتی‌ای (جایگزین‌های قابل‌شمارشی) است که ارتباط چندانی با چیزهایی ندارند که قرار است بازنمایی کنند؛ به‌عنوان‌مثال اعتبار مالی در نقش متغیری نیابتی برای این احتمال عمل می‌کند که کارمند خوبی هستید، یا مثلاً آزمون‌های شخصیت «پنج فاکتور اصلی»: همچون آزمونی که مرکز روان‌سنجی کمبریج مورد استفاده قرار می‌دهد؛ هرچند بنا به گزارش اونیل «تحقیقات حاکی از آن است که آزمون‌های شخصیتْ پیش‌بینی‌کنندۀ خوبی برای عملکرد شغلی نیستند».پیتر تیل، اولین سرمایه‌گذار بیرونی فیس‌بوک، یکی از بنیان‌گذاران پی‌پال و نیز یکی از بنیان‌گذاران پالانتیر است، شرکتی در سیلیکون‌ولی که بودجۀ آن را سی.‌آی.‌ای تأمین می‌کند. الگوریتم‌های این شرکت امکان تحلیل سریع داده‌های حجیم را فراهم می‌کند. این نتایج سپس در اختیار آژانس‌های اطلاعاتی و نیروهای مختلفِ پلیس و نیز شرکت‌ها و مؤسسات مالی قرار می‌گیرد.تمایلی برای لحاظ‌کردن‌ این فرض وجود دارد که داده‌ها خنثی هستند و هیچ سوگیری ذاتی‌ای در آن‌ها نیست؛ مثلاً اکثر افراد معتقدند که فیس‌بوک هیچ دخالتی در محتوای «خبرنامۀ» افراد ندارد، درحالی‌که الگوریتم انحصاری فیس‌بوک دقیقاً کارش همین است. کسی (یک فرد یا گروهی از افراد) تصمیم می‌گیرد که چه اطلاعاتی باید در یک الگوریتم گنجانده شود و این اطلاعات چگونه باید سنجیده شود، درست همان‌طور که یک فرد یا گروهی از افراد تصمیم می‌گیرند چه چیزی باید در مجموعه‌داده‌ای گنجانده شود یا چه مجموعه‌داده‌هایی باید در تحلیل گنجانده شوند. آن فرد یا افراد، با تمام سوگیری‌ها و بارهای فرهنگی‌ای که کیستی ما را رقم می‌زند، به‌سراغ کار خود می‌روند. در مرکز روان‌سنجی کمبریج کسی هست که تعیین کرده افرادی که نیویورک‌ ریویو آو بوکز را می‌خوانند زنانه و کسانی که وبلاگ‌های تکنولوژی را می‌خوانند مردانه هستند. این علم نیست، بلکه گمان است و همین‌طور هم وارد الگوریتم می‌شود.باید بفهمیم که خطاپذیریِ انسان‌ها در الگوریتم‌هایی بازتاب می‌یابد که انسان‌ها می‌نویسند. ممکن است با نگاه به چیزی مانند تحلیل روان‌سنجی کمبریج این امر بدیهی به نظر برسد، اما در برخی موارد چندان هم بدیهی به نظر نمی‌رسد، مثل الگوریتم‌هایی که مثلاً «پیش‌بینی» می‌کنند چه کسی در آینده جرمی را مرتکب می‌شود (که امروزه در بعضی حوزه‌های قضایی در تصمیمات مربوط به محاکمه و عفو مشروط گنجانده شده است) یا الگوریتم‌هایی که پیش‌بینی می‌کنند کارمندی در آینده بیش‌ازحد فضول خواهد بود و احتمالاً وفادار نمی‌مانَد یا الگوریتم‌هایی که رتبه‌های اعتباری را تعیین می‌کنند که البته، همان‌طور که پیش‌تر دیدیم، برای موارد بسیاری به‌جز رتبۀ اعتباری نیز مورد استفاده قرار می‌گیرند. فیس‌بوک در حال ایجاد الگوریتم رتبه‌سنجیِ اعتبارِ شخصی برمبنای این است که افراد در فیس‌بوک با چه کسانی ارتباط برقرار می‌کنند. این امر شاید به فقرایی کمک کند که دوستانشان در حوزۀ مالی کار می‌کنند؛ اما، برای کسانی که دوستانشان هنرمندانی فقیر هستند یا کلاً فقیر هستند، خبر خوبی نیست.اخیراً تعدادی برنامه‌نویس تصمیم گرفتند که مسابقه‌ای آنلاین و جهانی برای انتخاب ملکۀ زیبایی برگزار کنند، مسابقه‌ای با داوری کامپیوترهای مجهز به هوش مصنوعی. تفکر زیربنایی این بود که کامپیوتر می‌تواند به عکس‌هایی نگاه کند که هزاران نفر در سرتاسر دنیا آپلود می‌کنند و، بدون هیچ سوگیری‌ای، زنانی را بیابد که تجسم زیباییِ ایدئال هستند. آیا باید تعجب کنیم که زنانی که به‌عنوان زیباترین‌ها انتخاب شدند همگی بلااستثنا سفیدپوست بودند؟ الگوریتم مورداستفادۀ کامپیوتر را برنامه‌نویسانی ساخته بودند که، با استفاده از مجموعه‌داده‌های عکس‌های زنان عمدتاً سفیدپوست، کامپیوتر را «آموزش داده بودند». در انتخاب این عکس‌ها، برنامه‌نویسانْ معیاری برای زیبایی تعیین کرده بودند که کامپیوتر براساس آن عمل می‌کرد. سام لِوین در گاردین می‌نویسد: «این گروه الگوریتم را طوری نساختند که پوست روشن را نشانۀ زیبایی بداند، اما داده‌های ورودی به‌راحتی ربات‌های داور را به این نتیجه رساند.»لاتانیا سوئینی، استاد دانشگاه هاروارد، ۱۲۰هزار گوگل اَدوُرد (تبلیغ‌واژه‌های گوگل) را بررسی کرد که شرکت‌های ارائه‌دهندۀ گواهی عدم‌سوءپیشینه آن‌ها را خریداری می‌کنند. او دریافت که، وقتی کسی در گوگل درمورد افرادی جست‌وجو می‌کند که نام آن‌ها معمولاً سیاه به شمار می‌آید، این جست‌وجو تبلیغی را نشان می‌داد که القا می‌کرد آن فرد دارای سوءپیشینه است. مطلب دیگر درمورد انجمن اخوت «امگا سای فی»۵ بود که، در طول تاریخ، انجمنی سیاه محسوب می‌شد و وب‌سایتی تأسیس کرده بود تا صدمین سال تأسیسش را جشن بگیرد. به‌قول آریل ازراچی و موریس استراک در کتاب رقابت مجازی؛ نوید و خطرات اقتصاد الگوریتم‌محور۶، «ازجمله تبلیغاتی که این الگوریتم روی وب‌سایت ایجاد می‌کرد، تبلیغ کارت‌های اعتباری بی‌کیفیت و شدیداً موردانتقاد و نیز تبلیغاتی بود که القا می‌کرد مخاطبِ عضو دارای سابقۀ دستگیری است».تبلیغات در مرورگر اینترنتمان یا صفحۀ فیس‌بوک یا جیمیلمان ظاهر می‌شوند و معمولاً فکر می‌کنیم دلیل وجود آن‌ها این است که شرکتی می‌خواهد چیزی به ما بفروشد که، براساس سوابقِ وب‌گردی یا محتوای ایمیل‌ها و جست‌وجوهای گوگل، فکر می‌کند ما خریدارش باشیم. شاید فکرِ این را نکنیم که دلیل وجود این تبلیغات این است که ما در محلۀ خاصی زندگی می‌کنیم یا با افراد خاصی وقت می‌گذرانیم یا اینکه، با تفسیری نقطه به ‌نقطه‌۷ از زندگی‌مان، امتیازی خاص و عجیب به ما داده‌اند. بعیدتر از همه این است که تصور کنیم دلیل دیدن این تبلیغات این است که الگوریتمی تشخیص داده که ما فردی شکست‌خورده یا هدفی آسان یا عضو نژاد یا قومیتی خاص هستیم.همان‌طور که اونیل هم خاطرنشان می‌کند، اولویت‌ها و عادت‌ها و زیپ‌کدها و به‌روزکردن استاتوس نیز برای ایجاد تبلیغاتِ استثمارگر، مورد استفاده قرار می‌گیرند: «تبلیغاتی که مردمِ نیازمند را شناسایی می‌کنند و وعده‌های قلابی و گران‌قیمت به آن‌ها می‌فروشند.» شاید به مردمِ دارای اعتبارِ کم وام ریزپرداخت پیشنهاد شود. افرادی که شغل‌های بدون فرصت پیشرفت دارند، معمولاً با تبلیغ دوره‌های گران‌قیمت در کالج‌های انتفاعی روبه‌رو می‌شوند. به‌گفتۀ اونیل، ایدۀ زیربنایی این است که «آسیب‌پذیرترین افراد را شناسایی نموده و سپس از اطلاعات شخصی‌شان علیه خودشان استفاده کنند. این امر مستلزم این است که بفهمند کجا بیشتر از همه آسیب‌پذیرند، یعنی چیزی که ’نقطۀ درد‘ نامیده می‌شود».سال‌هاست که می‌دانیم سایت‌های تجارتِ اینترنتی همچون آمازون، و شرکت‌های مسافرتی نظیر اُربیتز و اکسپدیا کالاهایشان را بر این اساس تعیین می‌کنند که در نظرشان که هستیم، کجا زندگی می‌کنیم، درآمدمان چقدر است و پیش‌ازاین چه خریدهایی کرده‌ایم. ازقضا معمولاً ثروتمندان پول کمتری پرداخت می‌کنند، در مقابلِ دانش‌آموزان دبیرستانی آسیایی که برای کلاس‌های تست‌زنیِ کالج پرینستون ریویو ثبت‌نام می‌کنند یا حامیان اربیتز که وارد کامپیوترهای مک می‌شوند: آن‌ها پول بیشتری پرداخت می‌کنند. این قیمت‌گذاریِ پویا درحال پیچیده‌ترشدن و حتی مبهم‌ترشدن است؛ مثلاً یکی از خرده‌فروشان بریتانیایی هم‌اکنون برچسب‌های الکترونیکی قیمت را تست می‌کند که قیمت یک کالا را بر این اساس نشان می‌دهد که چه کسی به آن نگاه می‌کند: او اطلاعات آن فرد را از روی شمارۀ تلفنش به دست می‌آورد، همان‌طور که عادت‌های پرداختیِ قبلیِ آن مشتری را نیز از روی همان شماره شناسایی می‌کند. فیس‌بوک شاید ۹۸ نقطه اطلاعات درمورد هر کاربر داشته باشد؛ اما «اکسیوم»، شرکت دلالی اطلاعات، ۱۵۰۰ مورد دارد و همۀ آن‌ها برای فروش قرار گرفته‌اند تا جمع‌آوری و تجزیه شوند و در فرمول‌هایی ورای دسترس ما قرار گیرند.ما اطلاعاتمان را لو می‌دهیم؛ قطره‌قطره هم لو می‌دهیم و فکرش را نمی‌کنیم که دلالانِ اطلاعات آن را جمع‌آوری کرده و بفروشند، چه رسد به اینکه فکر کنیم آن را علیه خودمان مورد استفاده قرار دهند. امروزه پایگاه‌های دادۀ دی‌.ان‌.ایِ بی‌نظارتی وجود دارد که از نمونه‌های دی.‌ان.‌ای به دست می‌آیند. این اطلاعات را مردم به وب‌سایت‌های تبارشناسی تحویل می‌دهند تا اجدادشان را بیابند. این نمونه‌ها بدون مجوز یا حکم دادگاه به‌صورت آنلاین در دسترس است تا با دی.‌ان.‌ایِ یافت‌شده در صحنۀ جرم مقایسه شود. (پلیس هم در حال تکمیل پایگاه دادۀ خود از طریق نمونه‌گیری از داخل دهان در ایست‌بازرسی‌های معمولی است.) براساس برآورد بنیاد جبهۀ الکترونیک، این امر باعث می‌شود تا افراد به جرم‌هایی متهم شوند که مرتکب نشده‌اند.یا مثلاً داده‌های ردیابان آمادگی جسمانی همچون فیت‌بیت را در نظر بگیرید. همان‌طور که در اینترسپت گزارش شده است:در پنل کارشناسی «پیوند سلامت و آمادگی جسمانی» وابسته به اف.تی.سی، در سال ۲۰۱۳، اسکات پپت استاد حقوق دانشگاه کلورادو گفت: «براساس داده‌هایتان در فیت‌بیت، می‌توانم نقاشی دقیق و پرجزئیاتی از شما بکشم.» سپس اضافه کرد: «این داده‌ها چنان باکیفیت‌اند که با آن‌ها می‌توانم کارهایی نظیر قیمت‌گذاریِ بیمه یا ارزیابی دقیق امتیاز اعتباری‌تان را انجام دهم.»این را نیز در نظر بگیرید که اگر یکی از تست‌های تصادفی شخصیت‌شناسی را انجام دهید که دائماً در فیس‌بوک ظاهر می‌شوند، مثل «دست‌خطتان چه چیزی درمورد شما می‌گوید؟»، به‌احتمال زیاد، شرکتی به‌نام کمبریج آنالیتیکا با استفاده از این اطلاعات هم به نمرۀ OCEAN شما و هم به نمایۀ فیس‌بوک شما ازجمله اسمتان دسترسی پیدا می‌کند. (به‌گفتۀ نیویورک تایمز، کمبریج آنالیتیکا راهنمای کمپین ترامپ بود.)همچنین هربار که، با استفاده از سرویس اوبر، ماشینی می‌گیرید یا از نقشۀ گوگل استفاده می‌کنید (دو نمونه از برنامه‌های کاربردی تلفن همراه)، موقعیتتان را افشا می‌کنید و ردی برای دیگران (پلیس، بدون شک؛ هکرها و دیگر مجرمان، شاید؛ منافع تجاری نیز مطمئناً) باقی می‌گذارید تا شما را دنبال و از شما سوءاستفاده کنند. مدتی قبل در رستورانی در نیویورک بودم که پیامی به دستم رسید. این پیام به من به‌خاطر انتخاب این غذاخوری تبریک گفت و مرا از غذاهای مخصوص آن روز مطلع ساخت. گرچه بدون استفاده از نقشۀ گوگل به آنجا رفته بودم، همین‌که سرویس مکان‌یاب گوشی‌ام فعال بود مرا به طعمۀ شکار تبدیل کرده بود: اردکی نشسته.جدای از ترسناک‌بودن این قضیه، آیا اهمیتی هم دارد؟ این سؤالی است که باید از خود و یکدیگر بپرسیم.اگر از کسانی که از محصولات گوگل یا فیس‌بوک استفاده می‌کنند یا سوار ماشین‌های اوبر می‌شوند یا سلفی‌های خود را در توییتر پست می‌کنند بپرسید که آیا برایشان مهم است که اطلاعات شخصی‌شان را مانند کالایی (که کالا هم هست) می‌فروشند، احتمالاً به شما خواهند گفت که این بهایی کوچک و بی‌اهمیت است که باید برای خدمات رایگانِ جهت‌دهیِ پیچ‌به‌پیچ یا ایمیل یا ارتباط‌داشتن با دوستان قدیمی پرداخت. احتمالاً به شما خواهند گفت که تحویل تکه‌خرده‌های اطلاعات شخصی هزینۀ این معامله است، حال‌آنکه معاملۀ واقعیْ آن چیزی نیست که می‌گیرند، بلکه آن چیزی است که تحویل می‌دهند.اگر واقعاً، آن‌طور که مارک زاکربرگ گفته است، حریم شخصیْ دیگر هنجاری اجتماعی نیست، از کجا به‌بعد دیگر هنجار سیاسی هم محسوب نمی‌شود؟ از کجا به‌بعد اولویت فرد بر حکومت، یا آزادی‌های مدنی یا دولتِ محدود نیز از صحنه خارج می‌شود؟ چون این ساده‌لوحانه است که فکر کنیم برای دولت اهمیتی ندارد که عادات خرید ما چه هستند یا دیروز ساعت چهار عصر کجا بوده‌ایم یا دوستانمان که هستند. آژانس‌های اطلاعاتی و پلیس هم داده‌ها را از دلالان می‌خرند. هدف آن‌ها از این کار دورزدن قوانینی است که توانایی آن‌ها را در جمع‌آوری اطلاعات شخصی محدود می‌کند؛ آن‌ها این کار را می‌کنند چون ارزان است، چون پایگاه‌های دادۀ تجاریْ چندلایه، قدرتمند و استوار هستند.به‌علاوه، ردپای عظیم اطلاعاتی که با استفاده از جیمیل، ارسال عکس به اینترنت، ذخیرۀ کارمان بر گوگل درایو یا استفاده از اوبر به جا می‌گذاریم در دسترس نیروهای اعمال قانون است تا دستور تسلیم این اطلاعات را بدهند. اما گاهی هم شرکت‌های فناوریْ اطلاعات شخصی را بدون هیچ تقاضایی از جانب دولت تحویل می‌دهند، همان‌طور که مدتی پیش فهمیدیم که شرکت یاهو از طرف دولت ایالات متحده بر تمام ایمیل‌های ورودی نظارت دارد. همچنین اپلیکیشنی به‌نام جئوفیدیا وجود دارد که پلیس (و برخی دیگر) را قادر ساخته تا اطلاعات شخصی‌ای را که به‌طور عمومی به اشتراک گذاشته می‌شود از چندین سایت رسانۀ اجتماعیْ برهم بیفزاید تا فعالان را زیر نظر داشته و اعتراضات را در لحظه خاموش کند.در ضمن پالانتیر، شرکت مرموز تحلیل داده‌های سیلیکون‌ولی، را هم نباید از قلم انداخت که بودجۀ آن را سی.‌آی.‌ای تأمین می‌کند و آژانس امنیت ملی، سی‌.آی.‌ای، اف‌.بی.‌آی، چندین نیروی پلیس، امریکن اکسپرس و صدها شرکت، آژانس اطلاعاتی و موسسۀ مالیِ دیگر از آن استفاده می‌کنند. الگوریتم‌های آنْ تحلیل سریع حجم عظیمی از داده‌ها را با استفاده از طیفی گسترده از منابع، همچون دوربین‌های ترافیکی، خریدهای آنلاین، پست‌های شبکه‌های اجتماعی، دوستی‌ها، تبادلات ایمیل و کلاً فعالیت‌های روزمرۀ انسان‌‌های بی‌گناه، میسر می‌کند. این کار مثلاً پلیس را قادر می‌سازد ارزیابی کند که آیا فردی که به‌خاطر شکسته‌بودن چراغ جلوی ماشینش متوقف شده ممکن است مجرم باشد یا روزی مجرم شود؟ساده‌لوحانه است که فکر کنیم میان پایش تجاری و پایش دولتیْ دیواری آتشین و مانع هست. چنین چیزی وجود ندارد.بسیاری از ما، به‌خصوص بعد از افشاگری‌های اسنودن، نگران دسترسی بیش‌ازحدِ دولت‌هایمان به منابع دیجیتال بوده‌ایم. اما میل مصرف‌گرایانه‌ای که افشای دیوانه‌وار اطلاعات شخصی را تقویت می‌کند نیز به همان اندازه برای حق فردی و رفاه جمعی ما خطرناک است. حتی شاید خطرناک‌تر باشد، چرا که ما، بدون‌ملاحظه، همۀ ۹۸ درجۀ آزادی را با مشتی از چیزهایی عوض می‌کنیم که، آن‌چنان‌که در ذهنمان فرو کرده‌اند، هزینه‌ای برایمان ندارند.اطلاعات کتاب‌شناختی:O'Neil, Cathy. Weapons of math destruction: How big data increases inequality and threatens democracy. Crown Publishing Group (NY), 2016Ezrachi, Ariel. and Maurice E. Stucke. Virtual Competition: The Promise and Perils of the Algorithm-Driven Economy. Harvard University Press, 2016پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان They Have, Right Now, Another You در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آن‌ها همین حالا نسخه‌ای دیگر از شما را ساخته‌اند ترجمه و منتشر کرده است.* سو هالپرن (Sue Halpern) نویسندۀ دائمی نیویورک ریویو و پژوهشگر ساکن میدلبری است. آخرین کتاب او سگی به آسایشگاه می‌رود (دسامبر ۲۰۱۶) نام دارد.[۱] Soccer momاصطلاحی برای اشاره به زنان سفیدپوست طبقه متوسط رو به بالا که وقت زیادی دارند که صرف ورزش و برنامه‌های جنبی بچه‌هایشان کنند.[۲] Palantir[۳] Consumer Reports[۴] Datafication: تبدیل به داده[۵] Weapons of Math Destruction: How Big Data Increases Inequality and Threatens Democracy[۶] Omega Psi Phi[۷] Virtual Competition: The Promise and Perils of the Algorithim-Driven Economy[۸] pointillist ]]> سو هالپرن اقتصادوجامعه Sun, 19 Feb 2017 05:30:35 GMT http://tarjomaan.com/vdce.f8vbjh8xn9bij.html «به‌واژه‌ها» مثل لباس زیر باید مرتب عوض شوند http://tarjomaan.com/vdca.0nak49ne65k14.html ایان — چیزی که امروزه آن را «کمک نقدی به توانمندانِ دیگرگونه۱» می‌خوانیم روزگاری به‌طور کاملاً موجهی «رفاه چلاق‌ها۲» نامیده می‌شد. واژه‌های «رفاه»۳ و «چلاق» امروزه در طیفِ سوگیرانه تا توهین‌آمیز قلمداد می‌شوند، اما زمانی مردمِ فرهیخته و متشخص نیز آن‌ها را مؤدبانه محسوب می‌کردند. حتی سازمانی به‌نام «جامعۀ بین‌المللی رفاه چلاق‌ها» وجود داشت که در سال ۱۹۲۲ تأسیس شده بود. اما این سازمان در سال ۱۹۶۰ نام خود را به «جامعۀ بین‌المللی توان‌بخشی به ناتوانان» تغییر داد.هرقدر هم که این تغییرِ عنوان از منظر ما کار درستی به نظر برسد، عنوان جدید نشانۀ نگرشی عمومی در آن دوران بود که اکنون اغلب با چشم‌غره به پیشوازش می‌رویم. گاهی فکر می‌کنیم که «خب، حالا اسمشو چی بذاریم»؛ چراکه واژگانی که، برای ارجاع به گروه یا پدیده‌ای، مناسب محسوب می‌شوند، گویا تقریباً در هر نسل تغییر می‌کنند. منظور این است که شور این واژگانِ متغیر را درآورده‌اند. چرا نمی‌توان اسم هرچیز را همان‌طور که هست باقی گذاشت؟ مثلاً درمورد «ناتوان»: مگر «معلول» چه مشکلی داشت؟ چرا حالا باید از «توانمندِ دیگرگونه» استفاده کنیم؟ این کارها مثل تغییر نام «پاف ددی» به «پی دیدی» نیست؟نه! آنچه استیون پینکر، روان‌شناسِ شناختی و زبان‌شناس، به‌طرز ماهرانه‌ای «تردمیلِ به‌واژه» نامیده است عکس‌العملی غیرارادی یا شیرین‌کاری نیست، بلکه فرایندی اجتناب‌ناپذیر یا به‌طور دقیق‌تر «سالم» است که، باتوجه‌به شکاف همیشگی میان زبان و اندیشه، امری لازم است. معمولاً به‌واژه‌ها۴ را رویدادهایی یکباره به شمار می‌آوریم، یعنی کسی محترمانه لفظی دقیق برای مفهومی ابداع می‌کند تا تداعی ناخوشایندی را از آن دور کند. این تعریفی دقیق از به‌واژه است، اما این نکته را از قلم می‌اندازد که به‌واژه باید دائماً به‌روز شود. دلیل این امر این است که سرعت تغییر اندیشه از تغییر واژگان کندتر است و اندیشه می‌تواند خود را به الفاظ جدید و ابداعیِ ما برساند. ازآنجاکه این امر احتمالاً همیشگی است، باید بپذیریم که ما الفاظمان را مانند لباس زیرمان عوض می‌کنیم و این بخشی از زندگیِ زبان‌شناختیِ یک جامعۀ متمدن است.دلیل این تجدیدِ معناییْ این است که معنای واژگان در دنیای واقعی بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که تعاریف لغت‌نامه‌ای‌شان با آن نظم و ترتیبِ ازلیِ چاپی نشان می‌دهد. ما واژگان را در ذهنمان در میان شبکه‌ای از تداعی‌ها، تجارب، برداشت‌ها و دیگر واژگان ذخیره می‌کنیم. درنتیجه، یک واژه همیشه حاکی از انواع تداعی‌ها و بسط‌های استعاری در ورای معنای اصلی‌اش است.مثلاً واژۀ generous زمانی به‌معنای نجیب بود و هیچ ربطی به دست‌ودل‌بازی نداشت. منظور ویلیام شکسپیر از این واژه همین بود. پس وقتی شخصیت ادموند در نمایشنامۀ «شاه لیر» در برابر تهمت حرام‌زادگی از خود دفاع می‌کند و می‌گویدجثۀ من هم به همان اندازه برازنده استو ذهنم همان‌قدر «نجیب» و ظاهرم همان‌قدر آراستهکه فرزندی حلال‌زاده[اگر generous را به معنی دست‌و‌دل‌باز بگیریم] ممکن است این سؤال برایمان ایجاد شود که چطور یک ذهن می‌تواند «دست‌ودل‌باز» باشد؟ این هم کمی برایمان عجیب است که کسی برای دفاع در برابر تهمت حرامزادگی، به بخشندگی خود اشاره می‌کند! منتها فرد نجیب‌زاده، در جوامع پیشین، معمولاً وظیفه داشت به مردم عادی صدقه دهد، به‌طوری‌که بخشندگی صفتی بود که با نجیب‌زادگی عجین بود. به‌مرور زمان، به‌خصوص وقتی که رسم نجیب‌زادگی کم‌رنگ‌تر شده بود، مانند سرنوشت خاندان کراولی در سریال «دانتون اَبی»، مفهوم «بخشندگی» از «نجیب‌زادگی» به‌معنای امروزیِ آن منفک شد.پس واژه همچون آوای ناقوس است، با صدایی مرکزی که صداهای فرعی به آن تنوع می‌دهند. وقتی صدایی از بین می‌رود، صداهای فرعی در هوا معلق می‌مانند. واژگان نیز به همین صورت‌اند و عقاید، پیش‌فرض‌ها و به‌طور دقیق‌تر جانب‌داری‌ها حکم صداهای فرعی را دارند. «چلاق» ابتدا واژه‌ای همدردانه بود. اما واقعیت تلخِ جامعۀ انسانی این است که تداعی‌های منفی و حتی تحقیرآمیزی وجود دارد که گردِ افراد ناتوان شکل می‌گیرد. بدین صورت «چلاق»، به‌بیانی، کم‌کم با آن صداهای فرعی درهم‌آمیخته شد تاجایی‌که «معلولْ» به‌عنوان جایگزینی بدون آن تداعی‌ها شکل گرفت.اما چون انسان‌ها همچنان انسان بودند امکان نداشت که «معلول» هم به‌مرور زمان دچار همان آلودگی‌ها نشود. نوبت به لفظ «ناتوان» رسید. قدمت این واژه حالا به‌حدی رسیده است که برخی آن را نیز دارای رگه‌هایی از توهین می‌دانند و این امر موجب شکل‌گیری جایگزینی همچون «توانمندِ دیگرگونه» شده است. قابل‌توجه است که «جامعۀ بین‌المللیِ توان‌بخشی به ناتوانان» بعدها مجدداً اسم خود را به «انجمن بین‌المللی توان‌بخشی» تغییر داد؛ امروزه مسئولین این سازمان ترجیح می‌دهند که سازمان آن‌ها صرفاً با نام آر.آی۵ خوانده شود تا به‌طور کلی از مزاحمت کلمات خلاص شوند. این قضیهْ مشابه مورد «عقب‌مانده» بوده است که جای خود را به «ناتوان ذهنی» داد یا «رفاه» که غالباً امروزه جای خود را به «کمک نقدی» یا اختصاراتی بی‌نام‌ونشان از طرح‌های تأمین آن همچون تی.اِی.اِن.اف (کمک موقت برای خانواده‌های نیازمند) داده است.نظرات شخصی ممکن است چنان در یک به‌واژه نفوذ کند که سخت بتوان فهمید روزگاری چه مفهومی داشته است. «رفاه» زمانی جایگزین چیزی بود که آن را «کمک به تأمین منزل» می‌گفتند. همدردیِ نهفته در این واژه، به‌مرور زمان و به‌خاطر تداعی دریافت‌کنندگانِ این کمک‌ها، تضعیف شد، به‌طوری‌که نسل‌های قدیمی‌تر یادشان می‌آید در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ لفظ «کمک به تأمین منزل» عملاً به‌صورت لفظی منفی ادا می‌شد. درضمن، فکر کنید که «رفاه» در عمق خود چه واژۀ گرم و نیکوکارانه‌ای است، اما چقدر گل‌و‌لای و زهراب را باید کنار زد تا دوباره این واژه را با همان وضعیت سابق شنید. «تبعیض مثبت» نیز همین‌طور است: لفظی که پنجاه سال پیش طنینی زیبا و مستحکم از عدالت شریف اجتماعی داشت، اکنون به‌گوش بسیاری از افراد در هر دو جناح سیاسیْ لفظی سنگین، تلخ، مبهم و فرسوده می‌نماید. «اولویت‌های نژادی» لفظی پیشنهادی برای جایگزینی آن بود، اما آن هم به سرنوشتی مشابه دچار شد.چند دهه پیش، در جوانی، مدتی کوتاه را در تولید مجله‌ای با موضوع «تنظیم خانواده» کار کردم. من که با واژگان [این حوزه] آشنا نبودم، چندین ماه در این شغل فعالیت کردم تا بالاخره به‌طور کامل فهمیدم که منظور از تنظیم خانواده همان پیشگیری از بارداری است، نه افرادی که می‌نشینند و فکر می‌کنند که تعداد بچه‌ها و زمان تولدشان را تنظیم کنند. این کج‌گویی برای چیست؟ چون «تنظیم خانواده» به‌واژه‌ای جایگزین برای «پیشگیری از بارداری» بود که مارگارت سانگر، فعال آمریکاییِ پیشگیری از بارداری، در سال ۱۹۱۴ آن را ابداع کرده بود. دقت داشته باشید که «پیشگیری از بارداری»۶ نیز خودش مانند «تنظیم خانواده» لفظی انتزاعی و مبهم است. اما امروزه «پیشگیری از بارداری» تصویر ملموس قرص یا دیگر ابزارهای ضدبارداری را در ذهن تداعی می‌کند. این اجتناب‌ناپذیر بود که چنین اتفاقی برای «پیشگیری از بارداری» بیفتد، چراکه حرف‌وحدیث زیادی در پسِ استفاده از آن وجود دارد.این مطالب باعث می‌شود پیشنهاد جرج لیکافِ زبان‌شناس را، که مدتی سوژۀ تحسین بود، در دوران ریاست‌جمهوری جرج دبلیو بوش بهتر درک کنیم. او پیشنهاد داده بود که دموکرات‌ها باید، با تغییر واژگان مربوط به چیزهای موردتقبیح جمهوری‌خواهان، نفوذ خود را مجدداً به دست آورند. مالیات را می‌توان «حق عضویت [شهروندی]» نامید. «وکیل مدافع جنایی» را می‌توان «مدافع مصونیت عمومی» نامید. این ایدهْ چیزی نو به نظر می‌رسید، اما، همان‌طور که تاریخ واژگانی نظیر «رفاه» نشان می‌دهد، فقط می‌توانست تا مدتی مؤثر باشد. ماهیت زبان و انسان به‌گونه‌ای است که، پس از حدود بیست سال، افرادی که به نرخ مالیات اعتراض دارند «حق عضویت شهروندی» را نیز به همان دیدۀ تحقیری مورد بحث قرار می‌دهند که زمانی درمورد «مالیات» سخن می‌گفتند. این دقیقاً شبیه به اوضاع واژۀ «سرپرست۷» است که امروزه همان حس «سرایدار۸» را دارد، درحالی‌که در دهۀ ۱۹۴۰ به‌عنوان به‌واژۀ جایگزینِ آن مطرح شده بود. امروزه واژۀ «سرپرست» تداعیگر سرپرستی نیست، بلکه تی و جارو را در ذهن تداعی می‌کند.همیشه اندیشهْ خود را به واژه خواهد رساند. اشتباه نکنید؛ این اندیشه‌ها می‌توانند همان‌هایی باشند که برای بسیاری خوشایند هستند. صد سال قبل، «بهره‌وری» با نظریات «مدیریت علمیِ» فردریک تیلور، مهندس مکانیک آمریکایی، عجین بود. تیلور یکی از اولین مشاوران مدیریت بود که نظریاتش سعی در بیشینه‌سازی بازدهِ کارگران کارخانه داشت. اما، ازآنجاکه این نوع بهره‌وری موجب نیاز به تعداد کمتری کارگر می‌شد، این سؤال مطرح شد که منفعتِ مدنظرِ این بهره‌وری واقعاً برای چه کسی است.امروزه «بهره‌وری» حسی مبهم از خطر را تداعی می‌کند، درحالی‌که در ابتدا حسی خنثی و بعدها، با گذشت قرن بیستم، حسی بسیار مسحورکننده در خود داشت. «کوچک‌سازی» به‌واژۀ جایگزین اخراج کارگران با هدفِ درآمدزایی بود، اما این لفظ نیز فوراً معنای بی‌طرفانه‌ای را که برایش مدنظر بود از دست داد. در اواسط قرن بیستم، «بازسازی شهری» لفظی هنری برای چیزی بود که، در عمل، میلیون‌ها آمریکایی را مجبور به جابه‌جاشدگی کرد. این افراد اکثراً از محله‌های کم‌درآمد اما باثباتی بودند که زاغه یا قدیمی محسوب می‌شدند و با خاک یکسان شدند. امروزه این اتفاق به‌طور گسترده به اطلاع عموم رسیده است، به‌طوری‌که «بازسازی شهری» تصویر بولدوزری را در ذهن تداعی می‌کند که خانه‌های افراد بیگناه را تخریب می‌نماید. نکتۀ قابل‌توجه اینکه ظاهراً لفظ جایگزینی برای «بازسازی شهری» وجود ندارد؛ یکی از علل این امر این است که سیاست‌های دانه‌درشت‌های امور شهری همچون رابرت موزس، برنامه‌ریز شهری نیویورک، چنان محکوم شده‌اند که مسئولان عمومیْ دیگر چنین دکترین‌هایی ارائه نمی‌کنند. آخرین نکته هم این است که واژگان به‌تنهایی نمی‌توانند چنین کاری کنند: خودِ «بازسازی شهری» به‌واژه‌ای برای «پاک‌سازی زاغه‌ها» بود، اما توقف این فعالیت چند دهه بعد رخ داد. دگرگونی حقیقی نیازمند تغییر اندیشه بود.پس «تردمیلِ به‌واژه»، صرفاً، نه نوعی واژه‌‌بازی دیوان‌سالارانه است و نه نوعی از سیاست‌بازی‌های هویتی، بلکه نشانگان این واقعیت است که، علی‌رغم میل ما، تغییر زبان بسیار آسان‌تر از تغییر اندیشه است. به‌علاوه، تردمیل به‌واژه نه پدیده‌ای جدید است و نه سریع‌تر از گذشته فعالیت می‌کند. وقتی از کسی می‌پرسید بخش مردان کجاست، درواقع از جایگزینی برای «سرویس بهداشتی» استفاده کرده‌اید که می‌تواند تصویر اتاقی نه‌چندان بهداشتی را در پشت یک رستوران فست‌فود در ذهن تداعی کند. اما همین «سرویس بهداشتی» نیز تلاشی بود تا تداعی‌های بدبو را از نام «دست‌شویی» دور کند، چنان‌که دست‌شویی هم جایگزین «مستراح» شده بود تا توجه را، به‌جای اتفاقات دیگرِ آنجا، معطوف به پاک‌کردن و تمیزکردن کند، اما درنهایت ناکام مانده بود. به‌لحاظ تاریخی، «دست‌شویی» (lavatory) اولین بار در سال ۱۸۶۴ مورد استفاده قرار گرفت، «سرویس بهداشتی» (restroom) چند دهه بعد و در بحبوحۀ آغاز قرن بیستم جای آن را گرفت و سپس «بخش مردان» (men’s room) در دهۀ ۱۹۲۰ مد شد.این یعنی، در جامعه‌ای که به‌لحاظ زبان‌شناختی بالغ است، باید انتظار داشته باشیم الفاظی را که برای ترویج انواع جدید تفکر ابداع می‌کنیم نیازمند جایگزینیِ دوره‌ای باشند، مانند لاستیک‌های ماشین. در زمان ما، «دانش‌آموزانِ دارای نیازهای ویژه» ظاهراً آمادۀ جایگزینیِ جدید است. لفظ «نوآوری» نیز به‌قدر کافی در میان شرکت‌ها و حوزۀ سیاست شایع بوده است که تداعی‌های دمِ‌دستی به خود بگیرد. برای اهداف آن‌ها، «ابداع» بهتر است، هرچند می‌توانیم انتظار داشته باشیم تا سال ۲۰۳۵ این واژه هم از زبان مدیران و شهرداران آن زمان به همین اندازه توهین‌آمیز باشد.واقعیت ثابت است. چیزی که حداقل برای مدتی روی آن کنترل داریم زبان است.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۷ جولای ۲۰۱۶ با عنوان Euphemise this در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان «به‌واژه‌ها» مثل لباس زیر باید مرتب عوض شوند ترجمه و منتشر کرده است.* جان مک‌ورتر (John McWhorter) استاد زبان‌شناسی و مطالعات آمریکا در دانشگاه کلمبیاست. آخرین کتاب او حیلۀ زبان (۲۰۱۴) نام دارد.[۱] ash assistance for the differently abled[۲] welfare for cripples[۳] در زبان انگلیسی دارای باری منفی است. welfare واژۀ[۴] Euphemise[۵] توان‌بخشی، بین‌الملل. Rehabilitation, International اختصار از[۶] به‌معنی کنترل تولد است که شاید در نگاه اول معنای خود را نرساند.‌ birth control لفظ مورداستفاده در انگلیسی برای پیشگیری از بارداری[۷] custodian[۸] janitor ]]> جان مک‌ورتر ادبيات‌وهنر Sat, 18 Feb 2017 04:36:29 GMT http://tarjomaan.com/vdca.0nak49ne65k14.html نسخهٔ صوتی: چرا برخی ایده‌ها مثلِ زامبی‌ها هرگز نمی‌میرند؟ http://tarjomaan.com/vdcd.50j2yt0soa26y.html آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از استیوِن پول که پیش از این با عنوانِ «چرا برخی ایده‌ها مثلِ زامبی‌ها هرگز نمی‌میرند؟»، منتشر شده است. لابد نقشۀ علمی زبان را در متون درسی پزشکی یا در کتاب‌های آشپزی دیده‌اید، که می‌گوید هر بخش از زبان انسان به مزۀ خاصی حساسیت دارد: شیرینی را نوک زبان، شوری و تُرشی را کناره، و تلخی را انتهای زبان حس می‌کند. هیچ‌کس این یافتۀ علمی شگفت‌آور را زیر سؤال نمی‌برد هرچند چرند محض است. در واقع، افسانۀ «نقشۀ زبان» به‌خاطر خطای ترجمه از یک کتاب درسی فیزیولوژی آلمانی در سال ۱۹۰۱ پدید آمد. اما چرا این افسانه بیش از یک قرن دوام آورده است؟ فایل صوتی نوشتار «چرا برخی ایده‌ها مثلِ زامبی‌ها هرگز نمی‌میرند؟» را گوش کنید. ]]> استیوِن پول وبلاگ Thu, 16 Feb 2017 05:45:32 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.50j2yt0soa26y.html آیا دیدوبازدیدهای فامیلی تعطیلات را خراب می‌کند؟ http://tarjomaan.com/vdcc.mq4a2bq11la82.html ساینتیفیک امریکن — بعضی از آدم‌ها در تعطیلات به خانه می‌روند، فقط به‌امید اینکه از این دورۀ زمانی جان سالم به در ببرند. آن‌ها می‌خواهند تماماً در تلفن همراه یا مثلاً فوتبال غرق شوند تا از بگومگو با فامیل‌ها دور باشند. اما تحقیق حاضر می‌گوید که این تصورْ اشتباه است. آداب‌ورسوم خانوادگی، از هر نوعی که باشد، می‌تواند از خراب‌شدن تعطیلات جلوگیری کند و می‌ارزد که تلاش کنیم خانواده را دور هم جمع کنیم.در سلسله‌تحقیقاتی که درژورنال ای.سی.آر۱ چاپ شد، صدها تَن از کاربران اینترنت آداب‌ورسومی را توصیف کردند که با خانواده‌شان در طول کریسمس، اولین روز سال و عیدِ پاک انجام داده بودند: از تزئین درخت گرفته تا پیداکردن تخم مرغ‌های رنگی. آن‌هایی که می‌گفتند آداب‌و‌رسومِ دسته‌جمعی را انجام داده‌اند، در مقایسه با آن‌هایی که انجام نداده‌ بودند، به خانواده‌هایشان بیشتر احساس نزدیکی می‌کردند. این حسْ تعطیلات را برایشان شیرین‌تر و بالطبع لذت‌بخش‌تر کرده بود. جالب‌تر از همه اینکه، نوع مراسمی که تعریف می‌کردند هیچ ربط مستقیمی به لذت‌بردن نداشت، مثل خوردن غذایی خاص با خانواده، آداب دینی یا مراسم بال دراپ۲ در میدان تایم. اما تعداد دفعات انجام‌ این کارها ربط مستقیمی به لذت داشت. ظاهراً انجام این آداب‌و‌رسوم همراه با خانواده تعطیلات را بهبود می‌دهد: هرچه شرکت در مراسم بیشتر، شادی و خوش‌حالی بیشتر.این تحقیق تنها می‌توانست همبستگیِ پاسخ شرکت‌کنندگان را محاسبه کند، ولی جهت علّی دو پدیده را مشخص نمی‌کرد: آیا آداب‌و‌رسومْ لذت تعطیلات را بیشتر می‌کند یا اینکه [برعکسْ] کسانی که از تعطیلات لذت می‌برند ترجیح می‌دهند مراسم بیشتری اجرا کنند؟ بااین‌حال، امتیازی که افراد پس از توصیف مراسم‌ها به لذتشان می‌دادند بیشتر از زمانی بود که امتیازدهی را قبل از توصیف مراسم‌ها انجام می‌دادند. این نکته نشان می‌دهد که حتی فکرکردن به آن مراسم‌ها نیز تجربۀ فرد را خوشایندتر می‌کند.اوول سیزر۳، محقق مدرسۀ بازرگانی هاروارد و نویسندۀ اصلی مقاله می‌گوید: «این مراسم، هرچه باشد و هرچقدر کم و کوچک به چشم بیاید، به انسان‌ها کمک می‌کند تا واقعاً به یکدیگر نزدیک‌تر شوند.» او ادامه می‌دهد: «ما نمی‌دانیم چرا برخی مراسم‌ها را انجام می‌دهیم، اما [می‌دانیم] واقعاً موثرند.»کاتلین ووس۴، روان‌شناس دانشگاه مینه‌سوتا و یکی از همکاران سیزر در این مطالعه، معتقد است که این آداب‌و‌رسوم می‌توانند «راه‌های کوچک و ظریفی» را پیش پا بگذارند تا افراد بتوانند تجربه‌ای مشترک داشته باشند، بدون اینکه احساس کنند در موقعیتی مصنوعی یا اجباری قرار گرفته‌اند. او این امر را با «ترفندهای خیلی گل‌درشت» مقایسه می‌کند، مثل اینکه بگوییم: «آهای! بیایید همگی دور میز شام جمع شویم و منچ بازی کنیم». به‌تعبیر او، این ترفندها «به‌احتمال زیاد ثمر نمی‌دهند».پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان Family Traditions Boost Happiness در وب‌سایت ساینتیفیک امریکن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا دیدوبازدیدهای فامیلی تعطیلات را خراب می‌کند؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] the Journal of the Association for Consumer Research[۲] the ball drop[۳] Ovul Sezer[۴] Kathleen Vohs ]]> متیو هاتسون وبلاگ Wed, 15 Feb 2017 10:35:22 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.mq4a2bq11la82.html آلن بدیو؛ برای آخرین بار http://tarjomaan.com/vdcb.zbwurhbf5iupr.html ورسو — مخاطبان او آنجا بودند. ۲۸۰ نفر روبه‌روی او و سی نفر دیگر در داخل راهرو، جلوِ یک نمایشگر، منتظر هستند تا دیگران خارج شوند و آن‌ها نیز بتوانند وارد «غار» شوند و با استاد روبه‌رو شوند. آمیزه‌ای برابر از مردان و زنان، پیر و جوان، البته باید گفت که بیشتر مسن هستند. هیچ‌یک از آن‌ها به‌طرز نامتعارف لباس نپوشیده است، اگرچه گاهی درخششی از رنگ‌هایی نظیر شلوارهای زرد یا نارنجی به چشم می‌خورد یا شالی به‌رنگ زردِ روشن با نقش و نگارهای هندی که بدون تردید نشانه‌ای باقی‌مانده از دهۀ ۱۹۷۰ است. وقتی جماعت می‌خواستند سالن را ترک کنند، یعنی پیش از نیمه‌شب، همه او را ایستاده تشویق کردند. این به ما نشان می‌دهد که مخاطبان او تا چه اندازه مشتاق و پرشور هستند.در اوایل بعدازظهرِ روز شانزدهم ژانویه، آلن بدیو بر روی سِن «تئاتر دو لا کمون» در منطقۀ اوبرویلیه در شهرستان سن‌سن‌دنی تنها بود، جایی که برای ارائۀ سمینار فلسفۀ خود به آنجا پناه برده بود. او ژاکتی بزرگ و بدون رنگی مشخص بر تن داشت، ژاکتی سابقاً با رنگ بژ سفید یا تقریباً سابقاً با رنگ سفید بژ. اگر خودش بود می‌گفت رنگ آن «تشخیص‌ناپذیر» یا «تصمیم‌ناپذیر» است. آلن بدیو آخرین سخنرانی خود را برگزار می‌کرد، جلسه‌ای که به نوعی نمایش تبدیل شده بود و در آن فلسفه با تئاتر، ریاضیات و شعر در هم آمیخته بود، یعنی چهار مشخصۀ اصلی زندگی او. سیاست، که او آن را «فرایند دگرگونیِ راستین قوانین جهان، چه قوانین اقتصاد، چه جامعه و چه دولت» تعریف می‌کند، به‌طور کامل غایب نبود، بلکه اندکی به حاشیه رانده شده بود: یا فقط اندکی دربارۀ آن سخن گفته می‌شد یا اصلاً دربارۀ آن صحبت نمی‌شد.«مخاطبان او»: آلن بدیو خودش از این اصطلاح استفاده کرده است، آن‌هم در صبح یک روز جمعه در ماه سپتامبرِ پیشین، هنگامی که علی بادو مجری شبکۀ رادیویی فرانس اینتر از او می‌پرسد آیا جوانانی که او آن‌ها را در آخرین کتاب خود زندگانی راستین۱ مخاطب قرار می‌دهد باید با رأی‌دادن و صندوق رأیْ جهان را تغییر دهند یا خیر. فیلسوف اندکی سکوت می‌کند، سپس می‌گوید: «ببین... اگر من چنین چیزی گفته باشم، با این خطر روبه‌رو هستم که مخاطبان خودم را مأیوس کنم، چون ما هر روز شاهدیم که دگرگونی از طریق صندوق رأی بسیار شبیه رکود است.» کسی که از سال ۱۹۶۸ رأی نداده است، بیشتر از فراخوان برای تظاهراتی وحدت‌بخش بین پیر و جوان، در مسیر براندازی پیش نرفته است.در طول بیش از چهل سال که او سمینار برگزار کرده است، چنان به نظر می‌رسید که گویی هرگز قصد ندارد از این کار دست بکشد. سپس تاریخی را مشخص می‌کند: او تصمیم می‌گیرد در ۱۶ ژانویۀ ۲۰۱۷ از این کار دست بکشد، درست پس از جشن تولد هشتادسالگی خود، و از مخاطبان خود برای حضوریافتن در حومۀ شهر دعوت می‌کند. «از حضور شما در این مراسم تشکر می‌کنم... نمی‌دانم چه بگویم. آخرین روز از سلسله‌سمینارهای من پیش از ورود به هشتادسالگی.» او دربارۀ نقاطِ عطفِ آثارش سخن گفت: هستی و رخداد۲ (۱۹۸۸) و بعدش مفهومِ کلی‌گرایی منطق‌های جهان‌ها۳ (۲۰۰۶) و در ادامه مفهومِ جزئیت، و نهایتاً کتابی در دست انتشار با عنوان درون‌ماندگاری حقایق۴، و مفهومِ «امر مطلق». یک سمینار به یک کتاب منجر می‌شد، گفت‌وگوها به نوشتار ختم می‌شد و نوشتار به پرسشی دیگر. این بار پرسشی در کار نبود: «من این بار دیگر نمی‌دانم چه کاری می‌توانم بکنم. پس از فلسفۀ امر مطلق، چیز دیگری جز امر شوم رخ نشان نمی‌دهد. شاید دوزخ.»بنابراین، او تاکنون یک سمینار برگزار می‌کرد: نه واقعاً یک واحد درسی یا یک کارگاه توفانِ فکری، بلکه چیزی بین این دو. ریاضی‌دانان، دوستان او یا شاید هم دشمنانش سمینارها را در آغاز قرن بیستم ابداع کردند. آن موقع دربارۀ سمینار هادامار۵، سمینار کارتان۶، یا سمینار گروتن‌دیک۷ صحبت می‌شد که شاید بدیو با آن در ارتباط بوده باشد. در فلسفه، سمینار بدیو وجود داشت که در پایان دهۀ ۱۹۷۰ آغاز شد، یعنی در زمانی که مردم کم‌کم داشتند باور خود به همه‌چیز را از دست می‌دادند.اگر امور را آن‌چنان در نظر بگیریم که پدیدار می‌شوند یا آن‌چنان‌که رخ می‌دهند، باید با بدیوی مائوئیست آغاز نماییم، رهبر سرسخت اتحادیۀ کمونیستیِ مارکسیست‌لنینیست فرانسه۸ که ظهور آینده‌ای درخشان در شرق را پیش‌بینی می‌کرد. رویدادهای سال ۱۹۶۸ مزۀ کار ناتمام را به آن‌ها چشاند. او از پی.‌اِس.‌یو (حزب متحد سوسیالیست) جدا شد، یعنی حزبی که پدرش یکی از بنیان‌گذاران آن بود و به چپ‌گراییِ حامی چین روی آورد. میلیون‌ها انسانی که در جریان انقلاب فرهنگی چین جان سپردند به هیچ گرفته شدند. در سال ۱۹۶۶، گاردهای سرخ برای انجام هیچ کاری فرصت نداشتند جز برافراشتن سکوهایی که مجرمین روی آن‌ها به نمایش گذاشته می‌شدند و آن‌ها به‌طور قطع مجرم بودند، صرفاً بدان دلیل که دارای سرمایۀ اقتصادی، اجتماعی یا فرهنگی بودند، هرچند ناچیز.آلن بدیو فرصت نداشت با ما ملاقات کند، زیرا به‌شدت درگیر تشریفات جشن و مراسم بود. ما باید منتظر بمانیم تا کتاب بعدی او منتشر شود. او ترجیح داد ما را به متنی «بسیار روشن» ارجاع دهد با عنوان «دربارۀ سیاست امروزین»۹ در کتاب خود یونان و بازآفرینی سیاست۱۰. نکتۀ یک: در غرب، «دیگر چیزی بیش از یک سیاست منفرد وجود ندارد: این بدان معناست که هیچ سیاستی وجود ندارد. امروز بسیاری از مردم کم‌و‌بیش به‌روشنی دریافته‌اند که، ازآنجاکه سرمایه-پارلمان‌گراییْ۱۱ سیاستی منفرد است، اصلاً سیاست نیست. اما به‌جای آنکه به ایجاد سیاست کمونیستی جدیدی روی آورند اغلب به اردوی شکاکیت سیاسی می‌پیوندند». این امر درمورد جنبش ایستاده در شب۱۲، حزب سیریزا و حزب پودموس صدق می‌کند. نکتۀ دو: «ما باید همه‌جا این حقیقت را به خویش یادآوری نماییم که، اول از همه، همین جهان غالب کنونی، جهانِ تحت سلطۀ لیبرال، سیاست را سرکوب می‌کند. باوجوداین، این همان کاری است که رژیم‌های سوسیالیستیِ بنیان‌نهاده در قرن بیستم درنهایت انجام می‌دادند. از استالین به این سو، به‌استثنای مائو در جریان انقلاب فرهنگی چین، آن‌ها از موقعیت موجود سیاست‌زدایی می‌کردند.» چرا به‌استثنای مائو... و انقلاب فرهنگی چین؟ فرانسوا نیکولا، دوست دیرین فیلسوف و دانشجوی سابق دانشگاه پلی‌تکنیک پاریس، که اکنون آهنگ‌ساز است، پاسخی به این پرسش می‌دهد که آن را پاسخ رسمی و معتبر می‌شمارد. نیکولا در آی‌.آر.‌سی.‌اِی.‌اِم (انستیتوِ پژوهش و همکاری آکوستیک/موزیک) به فعالیت مشغول است و در آنجا یک سمینار ماموفی۱۳ (ریاضیات، موسیقی و فلسفه) برگزار می‌کند که هدف آن برقراری ارتباط بین این سه حوزه است. او به روبسپیر، «سن ژوست» و میلیون‌ها انسان کشته‌شده بر اثر سرمایه‌داری اشاره می‌کند. در برابر تمام این‌ها، میلیون‌ها انسانِ کشته‌شده در جریان انقلاب فرهنگی چین چیز زیادی محسوب نمی‌شود.«کار سیاسی» مستلزم چه چیزهایی است؟ آلن بدیو چهار بنیاد ناگزیر را پیشنهاد می‌کند: دست‌کشیدن از مالکیت خصوصی، پایان‌دادن به شکاف بین کار فکری و دستی، پایان ملت‌ها و پایان دولت. در رویارویی با چنین هدف عظیمی، بالاپایین‌کردن‌های انتخاباتی مسئله شمرده نمی‌شود.ما می‌توانیم به مسیر زندگی بدیو نگاه کنیم. سرمایۀ فرهنگیِ در اختیار او چشمگیر بود. پدر او یکی از مبارزان بزرگ مقاومت، بنیان‌گذار حزب پی.‌اِس‌.یو و استاد «ممتاز» ریاضیات بود. مادرش هم «ممتاز» در ادبیات بود («ممتاز» در اینجا یعنی برندۀ یکی از آزمون‌های تحصیلی رقابتی). او تصمیم می‌گیرد در فلسفه «ممتاز» شود و بنابراین «میانه‌روی» را پیش می‌گیرد. باوجوداین، او خیلی زود به حاشیه، مسائل جانبی و تجربه‌گریِ مخالف‌جویانه کشیده می‌شود و نهادهای علمیِ مختص به یک طبقۀ خاص را ترک می‌کند. این دانشجوی ای.‌اِن.‌اِس (اِکول نرمال سوپریور) پس از «حوادث ماه مه ۱۹۶۸» به دانشگاه ونسن می‌رود. در آنجا آن‌ها گذشته، نمرات، روابط استاد و دانشجو، و تمام سلسله‌مراتب و ریاست‌بازی‌ها را کنار گذاشته بودند. اما آلن بدیو، همانند بسیاری دیگر، به مرکز و اوج حرکت فرهنگی بازمی‌گردد. آلن فینکیلکرات، پس از جدایی از حزب پرولتاریای چپ، به عضویت فرهنگستان فرانسه در می‌آید. آلن بدیو از وینسن، که اکنون دانشگاه سن‌دنی نام دارد، به ای.‌اِن.‌اِس در خیابان اولم می‌رود، یعنی دانشگاهی که در سال ۱۹۹۹ در ۶۲سالگی کرسی استادیِ آنجا را به دست می‌آورد. ژیل دلوز و ژان فرانسوا لیوتار، به‌سهم خود، به دانشگاهِ تمام امکان‌ها وفادار باقی ماندند. باید بپذیریم که آن‌ها هر دو دارای اعتباری بین‌المللی بودند که به‌راحتی شانه به شانۀ هر «اعتبار دانشگاهی» می‌زد؛ این اصطلاح را از بوریس آتنکور وام گرفته‌ام. او دانشجوی دکتری در ای‌.اِچ.‌ای.‌اِس.‌اِس (انستیتوِ مطالعات پیشرفتۀ علوم اجتماعی) و نویسندۀ تاریخچه‌ای موازی از مسیرهای زندگانی آلن بدیو است و همین‌طور نویسندۀ آلن بدیو در شمارۀ نخست از نشریۀ زیلسل در ژانویۀ ۲۰۱۷ است.۱۴ ما چه چیزی باید از بدیو بیاموزیم؟ بوریس آتنکور از کاترین کلمنتِ فیلسوف نقل‌قول می‌کند: «بدیوی مائوئیست چندان مرا مجذوب نمی‌کند، بدیوی سخنور اغلب مرا غمگین می‌کند، اما من با این موضوع مشکلی ندارم. من او را برای چیز دیگری دوست دارم.»بنابراین، ما باید این «چیز دیگر» را بیابیم که این فیلسوف را برای ما آموزنده می‌سازد. ما می‌توانیم او را سرزنش کنیم، چراکه کمونیست باقی مانده است. اما او در این دوران ِنومیدی هنوز درهای اندکی را به روی ما می‌گشاید که اغلب بسته مانده‌اند. آنچه او پیش می‌نهد آن است که همیشه اردوی بی‌نهایت را بر می‌گزیند. به‌‌بندکشیدن آدمی در چارچوب شمار محدودی از راه‌حل‌ها «محافظه‌کاری» نامیده می‌شود. پذیرش محدودیت‌های فیزیکی، متافیزیکی یا اقتصادیْ پذیرش سرشت ناگزیر خودمان است. این بدان معناست که: هیچ راهی به رهایی وجود ندارد. آلن بدیو چیز دیگری می‌گوید و در پی شعر، تئاتر، فرهنگ و عشق می‌رود تا چشم‌اندازی برای زنان و مردان ارائه نماید.شاید این همان «چیز دیگری» باشد که کاترین کلمنت ذکر می‌کند، همان چیزی که خوانندگان پرشمارِ وی در فرانسه، آمریکا و دیگر جاها در پی آن هستند. از دیدگاه برخی، که پرگویی کتابیِ او را به‌عنوان سفسطه نقد می‌کنند، او بیش‌ازاندازه مطلب منتشر می‌کند. خب بله، او دربارۀ چیزها ژرف‌اندیشی می‌کند و پیوسته دربارۀ آن‌ها سخن‌سرایی می‌کند، اما مهم‌ترین چیزی که می‌گوید این است که جهان دیگری ممکن است. پرسشی که در پی این امر مطرح می‌شود این است که «چگونه» و در اینجا بحث دوباره آغاز می‌شود. نشریۀ ونیتی فِر یکی از پروژه‌های او را افشا کرده است: ساخت فیلمی هالیوودی از زندگی افلاطون با بازی برد پیت در نقش «افلاطون عزیزِ» او. بدیو در ساحل ونیز بیچ: خلسۀ مطلق.* گزارش فیلیپه دورو۱۵ از آخرین سمینار آلن بدیو نخستین بار در روزنامۀ لیبراسیون منتشر شد. دیوید برودر۱۶ این گزارش را به انگلیسی برگردانده است.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۷ جولای ۲۰۱۶ با عنوان Alain Badiou, No Limit در وب‌سایت ورسو منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آلن بدیو؛ برای آخرین بار ترجمه و منتشر کرده است.[۱] The True Life- Translated by Susan Spitzer, Cambridge: Polity, 2017. French edition: La Vraie Vie. Appel à la corruption de la jeunesse, Paris: Fayard, 2016.[۲] Being and Event[۳] Logics of Worlds[۴] The Immanence of Truths[۵] Hadamard seminar[۶] Cartan seminar[۷] Grothendieck seminar[۸] Union communiste de France marxiste-léniniste[۹] On Politics Today[۱۰] Greece and Reinvention of Politics -Translated by David Broder, forthcoming from Verso. French edition: Un parcours grec. D’Athènes à Nuit debout, ‘Circonstances, 8’, Paris: Éditions Lignes, 2016.[۱۱] capitalo-parliamentarism[۱۲] Nuit Debout: جنبشی اجتماعی در فرانسه است که در ۳۱ مارس ۲۰۱۶ آغاز شد و ناشی از تظاهرات علیه اصلاحات کارگری و قانون کارِ پیشنهادشده از طرف دولت است. [مترجم] [۱۳] Mamuphi: این واژه از ترکیب سرواژه‌های لاتین ریاضی، موسیقی و فلسفه درست شده است. [مترجم] [۱۴] Zilsel, Science, Technique, Société, quarterly review, January 2017, Éditions du Croquant.[۱۵] Philippe Douroux[۱۶] David Broder ]]> فیلیپه دورو علم‌وفلسفه Wed, 15 Feb 2017 05:45:21 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.zbwurhbf5iupr.html فرهنگ مثبت‌اندیشی ما را به بردگانی خسته تبدیل کرده است http://tarjomaan.com/vdcj.aeofuqetysfzu.html ترجمان — ما در زمانه‌ای از خستگی و فرسودگی زندگی می‌کنیم که با اجبار مداوم به انجام‌دادن ایجاد شده است. این یکی از مضامین اصلی کتاب جامعۀ فرسوده نوشتۀ فیلسوف آلمانی، «بیونگ چول هان» است. هان استاد دانشگاه هنر برلین و یکی از فیلسوفانی است که آثارش با اقبال گسترده‌ای مواجه شده است. تز دکتری هان و برخی از آثار ابتدایی او بر هایدگر متمرکز است؛ اما در طول دهۀ گذشته دربارۀ طیف وسیعی از موضوعات فرهنگی و اجتماعی نوشته است. جامعۀ فرسوده نخستین‌بار در سال ۲۰۱۰ منتشر شد و هان را علی‌رغم تمایلش به دوری از توجه عمومی، به چهره‌ای مشهور در آلمان بدل ساخت.کتاب با دو استعاره از علم پزشکی برای توصیف قرن بیستم و بیست‌ویکم آغاز می‌شود. از دید هان قرن بیستم دوران «سیستم ایمنی» بود. استفادۀ هان از این عبارت بدین سبب است که عفونت‌های ویروسی یا باکتریایی که به تحریک سیستم ایمنی بدن می‌انجامند، از جمله علل اصلی مرگ و بیماری هستند و تولید واکسن و آنتی‌بیوتیک به کنترل این خطرات یاری رسانده است. او در ادامه، استعارۀ سیستم ایمنی را به رویدادهای سیاسی و اجتماعی نیز گسترش می‌دهد. همان‌گونه که سیستم ایمنیِ بدن، باکتری‌ها و ویروس‌ها را به‌عنوان عناصر «بیگانه» شناسایی کرده و برای حفاظت از «خود» آن‌ها را حذف می‌کند، دو جنگ جهانی نیز در کنار دوران جنگ سرد با توصیفی دقیق از «ما» در برابر «آن‌ها» شناخته می‌شوند. در مقابل، قرن بیست‌ویکم دورانی از اختلالات روانی است که با بیماری‌هایی مانند افسردگی، اختلال کم‌توجهی و بیش‌فعالی، سندرم فرسودگی و اختلال شخصیت مرزی شناخته می‌شود. در بیماری‌های عصرِ سیستم ایمنی، تمایز روشنی میان دشمنان خارجی و خودی‌ها وجود داشت. برخلاف این بیماری‌ها، امراض عصبی و روانی تشخیص موقعیت دشمن را دشوار می‌سازند. به‌طور مثال، در اختلال افسردگی یا فرسودگی، دشمنان چه کسانی هستند؟ محیط زیست؟ کارفرمایان؟ تصمیمات و انتخاب‌های خود ما؟ آیا در این شرایطِ «عصب‌شناختی» در واقع با خود در جنگیم؟ از دید هان، این چرخش طبی در بیماری‌های بشر با چرخش سیاسی در جهانِ یکپارچۀ امروز همراه است. این جهان، جایی است که در آن، تعریف «خودی» و «بیگانه» به‌نحو روزافزونی دشوار شده است. شاید سعی کنیم با تقسیم افراد به «خوب» و «بد» وضعیت قرن بیست‌ویکم را روشن سازیم؛ اما باید درک کنیم که پیوستگی درونی انسان‌ها در دوران حاضر چنان است که نمی‌توان از رویکردهای قرن بیستمی برای توصیف وضعیت حاضر استفاده کرد.به باور او، دلیل اینکه ما در اغلب مواقع احساس خستگی و فرسودگی می‌کنیم، این است که با فرهنگی مثبت‌اندیش محاصره شده‌ایم. در محیط کاری، در هنگام تماشای تلویزیون یا وب‌گردی، با حجم عظیمی از پیام‌های نه‌چندان اساسی مواجه می‌شویم که به ما می‌گویند چه می‌توان کرد. هان شعار مشهور باراک اوباما در تبلیغات انتخاباتی را مثال می‌زند: «آری، ما می‌توانیم.» این عبارت به ما می‌گوید که تمام آنچه باید کرد، این است که سخت‌تر تلاش کنیم. همچنین هیچ حدومرزی برای توانایی ما وجود ندارد. همین امر دربارۀ شعار شرکت نایک یعنی «همین‌حالا انجامش بده» نیز صادق است، ضمن آنکه هزاران کتابِ خودیاری که هر سال منتشر می‌شوند نیز ضرورت تفکر مثبت و اقدامات مثبت‌اندیشانه را تقویت می‌کنند.در اینجا به مهم‌ترین نکته در نظریۀ هان می‌رسیم. «آری، ما می‌توانیم» شعاری روحیه‌بخش به نظر می‌رسد که بناست آزادی و امکانات بالقوۀ ما را آشکار سازد. اما این آزادی، غیرواقعی است؛ زیرا پیام نهفته در «آری، ما می‌توانیم» این است که «آری، ما مجبوریم». ازاین‌رو به‌جای زندگی در جامعه‌ای انتظامی که در آن رفتارها به‌صورتی واضح با دستورها و ممنوعیت‌های اجتماعی شکل می‌گیرد، در جامعه‌ای مبتنی بر «دستاورد» زندگی می‌کنیم که در آن، به‌صورت داوطلبانه تسلیم فشار برای دستاوردِ بیشتر می‌شویم. محدودیت‌های چنین جامعه‌ای کمتر از جامعۀ انتظامی نیست. درست است که در این جامعه کمتر در معرض ممنوعیت‌های بیرونی قرار داریم؛ اما فرمان‌های معطوف به دستاوردِ بیشتر را درونی ساخته و همواره در پی کار بیشتر هستیم. ما به بردگان این فرهنگ مثبت‌اندیشی بدل شده و در برابر دستور «آری! ما مجبوریم» تسلیم شده‌ایم. [...] او می‌گوید ما توانایی «نه‌گفتن» به تقاضای جامعه برای دستاوردِ بیشتر را از دست داده‌ایم و همچنان به پیشروی ادامه می‌دهیم. این تا جایی ادامه می‌یابد که ذهن یا بدنمان به‌طور کامل از کار بیفتد. این، علت خستگی و فرسودگی دائمی ماست. بر این اساس، هان چندشغله‌بودن را نشانه‌ای از پیشرفت تمدنی نمی‌داند. از دید او، این وضعیت بیشتر نشانۀ نوعی عقب‌گرد است؛ زیرا به گسترش گونه‌ای توجه سطحی انجامیده و مانع تأمل و کسب دانش عمیق می‌شود.پیونددادن ایده‌های هان با محیط‌های کاری امروز، چندان دشوار نیست. امروزه کارمندانی با رویکرد «می‌توانم انجام دهم» تشویق می‌شوند؛ درحالی‌که کارکنانی با رویکرد «می‌توانم تأمل کنم» به‌ندرت تشویق می‌شوند. در جامعۀ مبتنی بر دستاورد، کارفرمایان نیازی به استثمارکردن ما ندارند؛ زیرا ما آزادانه و با تمایل شخصی وظایف بیشتر و بیشتری را بر عهده می‌گیریم تا ارزش خود را به اثبات برسانیم.[...] نقد هان از جامعۀ مبتنی بر دستاورد و تأثیرات ناشی از این اوضاع بر فرسودگی و اضطراب، به محیط‌های کاری محدود نمی‌شود. با پذیرش الزام عمومی به کسب هرچه‌بیشتر و سیطرۀ بیش‌فعالی، ما این رویکرد را به اوقات فراغت خود نیز تعمیم می‌دهیم. بدین‌ترتیب، حتی در زمانی که به شمارش گام‌هایمان در حین ورزش برای تناسب اندام مشغول هستیم یا از موزه‌ای دیدن می‌کنیم، باز هم وسوسۀ به‌دست‌آوردن هرچه‌بیشتر، تمام وجوه زندگی‌مان را فراگرفته است. آیا خروج از این چرخۀ معیوبِ مثبت‌اندیشی و خستگیِ پایدار، ممکن است؟باید از حق خود برای خودداری از اتخاذ این رویه آگاه باشیم. به‌جای چسبیدن به وظایف در زمان کاری یا اوقات فراغت، لازم است ارزش و نیروی «نه‌گفتن» را درک کنیم. هان مفهوم «خستگی شفابخش» را به ما معرفی می‌کند و می‌گوید نوعی از خستگی وجود دارد که باید از آن استقبال کرد زیرا فرصتی است برای استراحت و تجدید قوا. روزهای تعطیلِ هفته، اغلب به‌عنوان زمان انجام‌دادن وظایفی محسوب می‌شود که در طول روزهای کاری امکان انجام‌دادن آن‌ها را نداشته‌ایم؛ اما اگر روزهای آخر هفته را زمانی برای استراحت واقعی، فراغت و تأمل بدانیم، می‌توانیم از چرخۀ خستگی دائمی بگریزیم.در جهانی آکنده از وسوسۀ «انجام‌دادن» باید «انجام‌ ندادن» را بیاموزیم.پی‌نوشت‌‌‌ها:چکیده‌ای از «در ستایش فراغت» که پیش‌تر در وب‌سایت ترجمان منتشر شده است.* جلیس رحمان (Jalees Rehman) استاد زیست‌شناسی سلولی در دانشگاه ایلینویز است و در کنار آن برای گاردین، هافینگتون‌پست و دیگر رسانه‌ها نیز می‌نویسد. ]]> جلیس رحمان وبلاگ Tue, 14 Feb 2017 10:05:41 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.aeofuqetysfzu.html لغت‌نامه‌ای از فحش‌های رکیک به چه دردی می‌خورد؟ http://tarjomaan.com/vdch.-n6t23nxwftd2.html بوستون گلوب — اولین فرهنگ‌های اصطلاحات عامیانه در قرن شانزدهم منتشر شد؛ اما زبان عامیانه۱ حدوداً به‌اندازۀ زبان انسان قدمت دارد. با‌این‌حال هیچ‌چیزی به‌اندازۀ عصر دیجیتال برای فرهنگ‌نویسیِ زبان عامیانه مفید نبوده است؛ چراکه قابلیت جست‌وجوی پایگاه‌های دادۀ‌ روزنامه‌‌ها فرصت بی‌سابقه‌ای برای کاوش در گذشته‌ها به ما می‌دهد.برای علاقه‌مندانِ بکرترین نسخه‌های زبان انگلیسی، اینکه نسخۀ آنلاین فرهنگ اصطلاحات عامیانۀ گرین۲ به‌تازگی روانۀ بازار شده است اتفاق مهمی است. این مطلب همچنین یادآورِ این نکته است که زبان عامیانه، علی‌رغم همۀ ابتذال و هیجاناتش، به‌اندازۀ هر چیز دیگری، مستعد تحقیقی دقیق است.فرهنگ اصطلاحات عامیانۀ گرین، نوشتۀ جاناتان گرین۳، نویسنده و فرهنگ‌نویس انگلیسی، بزرگ‌ترین فرهنگ اصطلاحات عامیانه در جهان است که اصطلاحاتی را، از آمریکا، انگلستان، استرالیا و هرجای دیگری که انگلیسیْ زبانِ غالب است، جمع آوری می‌کند. فرهنگ اصطلاحات عامیانۀ گرین، مانند لغت‌نامۀ انگلیسی آکسفورد، لغت‌نامه‌ای تاریخی است. این گونه از لغت‌نامه‌ها محتوایی بسیار بیشتر از تعاریف، ریشه‌شناسی و تلفظِ واژگان را در اختیار ما می‌گذارند. لغت‌نامه‌های تاریخیْ تکامل اصطلاحات را در طول زمان رد‌یابی می‌کنند. ازآنجاکه بهترین شاهد دیرینه برای تغییر واژه‌ها نقل قول‌ها هستند، لغت‌نامه‌های تاریخی مملو از آن‌ها هستند که به خوانندگانْ این امکان را می‌دهد که ببینند چگونه واژه‌ها در دنیای واقعی عمل می‌کنند. یک لغت‌نامۀ معمولی کمی به عکس‌هایی از حیوانات باغ‌وحش شباهت دارد؛ اما لغت‌نامۀ تاریخیْ بیشتر شبیه قطعه‌ای فیلم است که دوربین‌مخفی‌ای در جنگل یا اقیانوس آن را گرفته است.این رویکردِ مبتنی بر مثال، در برابر «لغت‌نامه‌های کاربرساخت»۴ مانند لغت‌نامۀ «شهری»۵ است. همۀ لغت‌نامه‌های اصلی به‌طور جمعی نوشته شده‌اند. اما، زمانی که هیچ ویرایش یا سنجشِ صحتی در کار نباشد، محصولی سرگرم‌کننده پیش روی شما خواهد بود که چندان منبع موثقی دربارۀ نحوۀ استفادۀ واقعی از واژه‌ها نیست. لغت‌نامه‌هایی چون لغت‌نامۀ «شهری» منبع خوبی برای واژه‌های من‌درآوردی۶ است، یعنی واژه‌هایی که برای موقعیت‌های خاصی ساخته شده‌اند و فراگیر نیستند. ولی مواردِ استثنا از نوع واژگانی نیستند که فرهنگ‌نویس‌ها می‌خواهند ضبط کنند.جالب است بدانید که بزرگ‌ترین فرصت برای آخرین تحقیقات واژگانیْ وجود رسانه‌ای قدیمی‌تر یعنی روزنامه است. گرین، که کتاب‌های متعددی دربارۀ زبان نوشته است و از سال ۱۹۹۳ روی فرهنگ اصطلاحات عامیانۀ گرین کار می‌کند، به قابلیت استفادۀ گستردۀ مربوط به پایگاهِ دادۀ روزنامه‌‌‌ها به‌مثابۀ بزرگ‌ترین دگرگونی تحقیقش در پنج سال گذشته اشاره می‌کند: «چیزی که به آن برمی‌خورید این است که... این چیزها مسن‌تر از آن هستند که فکرش را می‌کنید.» درست همان‌طورکه فسیلِ کشف‌شدۀ ماه آگوست در گرین‌لند سابقۀ قدیمی‌ترین نشانۀ حیات بر روی زمین را به ۳.۷میلیارد سال پیش رساند، فرهنگ‌نویس‌ها نیز پی‌درپی درمی‌یابند که واژگانْ بسیار مسن‌تر از چیزی‌اند که آن‌ها گمان می‌کرده‌اند. در این فضا، به پیداکردن نمونه‌ای قدیمی‌تر می‌گویند: «عقب کشیدن.»۷یکی از موارد فوق‌العادهْ کلمۀ «dis» به‌معنای توهین‌کردن، [در عبارتِ] «او به من توهین کرد» (he dissed me) است. گرین فکر می‌کرد این واژه از زبانِ سیاه‌پوستان آمریکا در دهۀ ۱۹۸۰ نشئت می‌گیرد. اما این عقیده با نمونه‌ای، آن هم از استرالیا، در سال ۱۹۰۵ باطل شد. گرین این کاربرد عجیب را در مجلۀ پرث سان تایمز۸ پیدا کرد: «زمانی که رقیبی روزنامه‌نگار تلاش می‌کند به تو اهانت کند و در چشم مردم لطمه بزند... .»۹ به‌جای اینکه این یافتهْ تأثیر پنهان استرالیا بر زبان محلی سیاه‌پوستان را مطرح کند، بیشتر، گواه بر امکان بالقوۀ [مشتق‌سازی] «dis» است تا آن را از کلماتی چون «disrespect» و «disparage» جدا کنیم. عجیب است که استرالیا موطن متقدم‌ترین کاربرد کلمۀ جالب دیگری هم هست: «سِلفی»۱۰ روی بیلبوردی در استرالیا و در سال ۲۰۰۲ پدید آمد، دقیقاً قبل از اینکه بخشی فراگیر از ادبیات خودشیفتگی بشود.برخی از یافته‌ها عجیب‌ترند. این یافته‌ها شامل گروه‌های پُروپیمانی از واژه‌ها می‌شوند که اگر اتفاقی استثنایی در کار نبود، به دست فراموشی سپرده می‌شدند. گرین توضیح می‌دهد که «به‌عنوان نمونه، در انگلستان، مثلاً در سال ۱۸۱۵، به فردی ناشناس (یا به‌گمان من ناشناس) برمی‌خورید که ولگردهایی را پیدا کرده بود که در محله‌اش پرسه می‌زدند. وی سرِخود تصمیم گرفت نه‌تنها آن‌ها را در حوزۀ واژگانشان محک بزند -که البته آن واژگان عمدتاً از زبان عامیانه بودند- بلکه ویراستار نشریۀ محلی را متقاعد کرد تا یک یا حتی مجموعه‌ای از مطالب دربارۀ آن موضوع منتشر کند. او هیچ‌گاه لغت‌نامه‌ای منتشر نکرد و دیگر دوباره ننوشت، اما این یک کار را کرد. [جالب اینکه] نیمی از آن محتوا پیش‌ازآن هرگز چاپ نشده بود. برخوردن به چنین موردهایی لذت‌بخش است.» این لذت برای استاد دانشگاه ایندیانا، مایکل آدامز۱۱، نویسندۀ کتاب‌های زبان عامیانه؛ اشعار مردم۱۲ و جدیداً در ستایش ناسزاگویی۱۳، فراوان رخ می‌دهد. به‌نظر او اثری چون فرهنگ اصطلاحات عامیانۀ گرین، از رهگذر بسیاری از یافته‌هایش، معنای کامل‌تری از تاریخِ جمعیِ ما را ارائه می‌دهد: «من دوست دارم انگلیسی‌ای را بشنوم که صداهای مختلفیْ آن را به زبان آورده‌اند... فرهنگ اصطلاحات عامیانۀ گرین ما را با صداهایی آشنا می‌کند که در موارد بسیاری از دیگر لغت‌نامه‌ها جا افتاده‌اند.»آن صداها عمدتاً چالشی در برابر ارزش‌های رایج یا حتی قوانین‌اند. اولین فرهنگ اصطلاحات عامیانه مجموعه‌ای از زبان مجرمان بود که می‌خواست افراد ناآگاه را هشیار سازد. هنوز هم مباحث زبان عامیانه تابو، یا دستِ‌کم سطح پایین، تلقی می‌شوند. حُسن سلیقه، رعایت آداب، و ایده‌های غیرعلمیِ دیگر، اغلب، ابزار سانسور لغت‌نامه‌ها شده‌اند، تاآنجاکه فرهنگ‌نامۀ انگلیسی آکسفورد مدخل F-word را تا ۱۹۷۲ منتشر نکرد. اما فرهنگ اصطلاحات عامیانه حق دارد که زننده‌ باشد: خوانندگان انتظار دارند آن دسته از مطالبِ بی‌پرده و زننده‌ای را بخوانند که اتوکشیده‌هایِ زبانیْ آن‌ها را لاپوشانی می‌کنند و به‌کنایه درباره‌شان حرف می‌زنند. گرین، در همراهی با جریان ضدفرهنگ، زبان عامیانه را هم نوعی «ضد‌زبانِ»۱۴ ناگزیر می‌داند و می‌گوید که «این ویرانگری [زبان عامیانه] را با تکانه‌ای می‌توان به دست آورد؛ کسی نمی‌تواند نشانۀ وقاحت را به‌خاطر وقیح‌بودنش نفی کند. اما این امر را می‌توان با ظرافت و ابتکار هم انجام داد.»اگر از زبانی ناخالص و من‌درآوردی صحبت کنیم، سخت است این را نادیده بگیریم که فرهنگ‌های عامیانه، ازجمله فرهنگ اصطلاحات عامیانۀ گرین، مملو از توهین و ناسزا و مانوردادن بر روی ناسزاها (همچون «مادربه‌خطا»۱۵ یا «مادرفلان»۱۶) هستند. آدامز، ‌که در زمینۀ ناسزا و زبان عامیانه صاحب‌تألیف است، در حوزۀ تمایز حساس میان ناسزا و زبان عامیانه بسیار مهارت دارد. در نگاه او، ناسزا «خطرناک‌ترین زبان عامیانه» است و فائده‌ای مشخص دارد: «مثلاً اگر هم‌زمان هوا ناگهان توفانی شود، با دوچرخه‌ای تصادف کنید، کوله‌پشتی شما داخل چالۀ آب بیفتد و در همین حال پرنده‌ای هم روی لباس شما مدفوع کند، فقط ناسزا و شبه‌ناسزا حق مطلبِ سرخوردگی اگزیستانسیالیستی شما را می‌تواند ادا کند». لعنتی! حق با اوست.زبان عامیانه‌ای که به گروه‌های اجتماعی گره خورده اما از قید قواعد آزاد است، حقیقتاً بکرترین و واقعی‌ترین حالت زبان است. این واقعی‌بودنِ مملو از خلاقیتِ‌ گستاخانهْ دلیل آن است که چرا بسیاری افراد از یادگیری زبان عامیانه‌ لذت می‌برند. زبانی که گرین می‌گوید «خالص‌ترین وضع انسانیِ» ما را برملا می‌کند. در زمانی که می‌توانیم این‌قدر زبان واقعی را بروز دهیم، مطرح کنیم و از آن لذت ببریم، شانس آوردیم «غذای سگ» یا «نانِ برشته» نشدیم: این دوْ اصطلاحی قدیمی‌تر برای «جنازه»اند.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۷ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان Slang — language at our most human در وب‌سایت بوستون گلوب منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۶ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان لغت‌نامه‌ای از فحش‌های رکیک به چه دردی می‌خورد؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Slang[۲] Green’s Dictionary of Slang[۳] Jonathan Green[۴] User-generated[۵] Urban Dictionary[۶] Nonce words[۷] Antedating[۸] Perth Sun Times[۹]  ... When a journalistic rival tries to ‘dis’ you[۱۰] Selfie[۱۱] Michael Adams[۱۲] Slang: The People’s Poetry[۱۳] In Praise of Profanity[۱۴] Counterlanguage[۱۵] Mother-hugger[۱۶] Mothersomething ]]> مارک پیترز ادبيات‌وهنر Tue, 14 Feb 2017 05:31:14 GMT http://tarjomaan.com/vdch.-n6t23nxwftd2.html