ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Mon, 22 Apr 2019 09:06:58 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 22 Apr 2019 09:06:58 GMT 60 هیچ‌کس نمی‌تواند یک معتاد را درمان کند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9373/ لوری گوتلیب، لیترری هاب — نظریه‌های مرحله‌ای در روان‌شناسی فراوان‌اند؛ جای تردید هم ندارد چون نظم، شفافیت و پیش‌بینی‌پذیری‌شان جذاب است. هرکس یک دورهٔ مقدماتی روان‌شناسی گذرانده باشد احتمالاً به الگوهای مراحل رشد برخورده است که فروید، یونگ، اریکسون، پیاژه و مازلو ارائه کرده‌اند.اما یک الگوی مرحله‌ای هم هست که تقریباً تمام دقایق هر جلسه در نظر دارم: مراحل تغییر. اگر هدف روانکاوی آن باشد که آدم‌ها را از آنجایی که هستند به آنجایی که مایل‌اند باشند هدایت کند، همیشه باید این را در نظر داشته باشیم: انسان‌ها واقعاً چطور تغییر می‌کنند؟در دههٔ ۱۹۸۰ میلادی، یک روان‌شناس به نام جیمز پروچاسکا مدل فرانظری تغییر رفتار (موسوم به تی‌تی‌ام) را براساس آن پژوهش‌هایی تدوین کرد که نشان می‌دادند تغییر آدم‌ها عموماً (به تعبیر شعار شرکت نایکی، یا تصمیم سال نویشان) از جنس «فقط انجامش بده» نیست، بلکه معمولاً از یک سلسله مراحل متوالی می‌گذرد که شکل و شمایلشان از این قرار است:مرحلهٔ ۱: پیش‌تأملمرحلهٔ ۲: تأملمرحلهٔ ۳: آماده‌سازیمرحلهٔ ۴: اقداممرحلهٔ ۵: حفظخب، فرض کنید می‌خواهید تغییری انجام بدهید: مثلاً بیشتر ورزش کنید، یک رابطه را خاتمه بدهید، یا حتی برای اولین‌بار روانکاوی بروید. پیش از اینکه به آن نقطه برسید در مرحلهٔ پیش‌تأمل قرار دارید، یعنی حتی به تغییرکردن فکر نمی‌کنید. شاید برخی روانکاوان این مرحله را به «انکار» تشبیه کنند، یعنی نمی‌فهمید که شاید مشکل داشته باشید. شارلوت، اولین‌بار که پیش من آمد، می‌گفت که فقط در معاشرت‌های اجتماعی الکل می‌نوشد. وقتی دربارهٔ گرایش مادرش به خوددرمانی با الکل حرف می‌زد اما ربطش به مصرف الکل خودش را نمی‌دید، متوجه شدم که در مرحلهٔ پیش‌تأمل است. وقتی در این باب او را به چالش می‌کشیدم، ساکت می‌شد، می‌رنجید («آدم‌های همسن من بیرون می‌روند و می‌نوشند!»)، یا کار را به «پس بیسار چی؟» می‌کشاند، یعنی با طرح یک مسئلهٔ مشکل‌آفرین دیگر می‌خواست توجه را از مسئلهٔ محل‌بحث دور کند («بی‌خیال فلان؛ بیسار چی می‌شه؟»).البته که نقش روانکاو اقناعگری نیست. ما نمی‌توانیم یک فرد مبتلا به مریضی بی‌اشتهایی را متقاعد کنیم غذا بخورد. ما نمی‌توانیم یک الکلی را متقاعد کنیم که ننوشد. ما نمی‌توانیم افراد را متقاعد کنیم خودویرانگری نکنند، چون فی‌الحال خودویرانگری به سودشان است. آنچه از دستمان برمی‌آید این است که سعی کنیم کمکشان کنیم تا خودشان را بهتر بفهمند و نشانشان دهیم چطور سؤالات درست را از خودشان بپرسند تا اینکه اتفاقی (درونی یا بیرونی) بیفتد که آن‌ها را وادارد خودشان را اقناع کنند.تصادف رانندگی در نتیجهٔ مصرف الکل بود که شارلوت را به مرحلهٔ بعدی بُرد، یعنی مرحلهٔ تأمل. تأمل آکنده از دودلی است. اگر پیش‌تأمل همان انکار باشد، تأمل را می‌توان به مقاومت تشبیه کرد. در اینجا فرد مشکل را تصدیق می‌کند، مایل است درباره‌اش حرف بزند، و (روی کاغذ) مخالف اقدام‌کردن نیست اما گویا نمی‌تواند خودش را به اقدام وادارد. لذا زمانی که شارلوت نگران پروندهٔ تصادفش و حکم شرکت در برنامهٔ اعتیاد بود (که با اکراه در آن شرکت می‌کرد، آن هم پس از اینکه نتوانست دوره را در مدت معین تمام کند و مجبور شد با هزینه‌ای گزاف وکیل بگیرد تا مهلتش تمدید شود)، آمادهٔ این نبود که تغییری در رویهٔ نوشیدنش بدهد.آدم‌ها اغلب در مرحلهٔ تأمل است که روانکاوی را شروع می‌کنند. خانمی که رابطه‌ای از راه دور دارد می‌گوید دوست‌پسرش قول داده که به شهر او نقل‌مکان کند اما دائم آن را به تأخیر می‌اندازد، و پذیرفته که احتمالاً هرگز نمی‌آید، ولی رابطه‌اش را با او به هم نمی‌زند. یک آقا می‌داند که همسرش رابطه‌ای مخفیانه دارد، ولی وقتی درباره‌اش حرف می‌زنیم برای وقت‌هایی که همسرش جواب پیام‌های او را نمی‌دهد بهانه‌هایی جفت‌وجور می‌کند تا مجبور نشود با او رودررو شود. در اینجا، آدم‌ها امروز و فردا می‌کنند، یا خودشان را تخریب می‌کنند، تا مجبور به تغییر (حتی تغییر مثبت) نشوند چون اکراه دارند چیزی از کفشان برود بی‌آنکه بدانند جایش را چه می‌گیرد. وقفه‌ای که در این مرحله می‌افتد ازآن‌روست که در تغییر با ازدست‌دادن امر قدیمی و اضطراب امر تازه مواجهیم. این چرخ گردون بخشی از فرآیند ماجراست گرچه غالباً اعصاب دوستان و شرکای زندگی فرد را که شاهد ماجرایند خُرد می‌کند. آدم‌ها باید یک کار را بارها تکرار کنند، آن‌قدر زیاد که مضحک به نظر می‌رسد، تا اینکه آمادهٔ تغییر شوند.شارلوت از تلاش برای «کم‌کردن» نوشیدنش حرف می‌زد، مثلاً اینکه هر شب به‌جای سه گیلاس شراب دو گیلاس بخورد یا اگر قرار است سر شام (و البته بعدش) هم بنوشد در چاشت بین صبحانه و ناهار نوشیدنی مخلوط الکلی مصرف نکند. او می‌توانست نقش الکل در زندگی‌اش (اثرش در کاهش اضطراب) را بپذیرد، اما حتی با داروهای تجویزشده توسط روان‌پزشک هم نمی‌توانست راه جایگزین برای مدیریت احساساتش بیابد.برای کمک به مسئلهٔ اضطرابش، تصمیم گرفتیم هر هفته یک جلسهٔ دوم روانکاوی هم داشته باشیم. در این زمان، او کمتر می‌نوشید و مدتی بر این باور بود که این کار کافی است تا مشکل نوشیدنش را کنترل کند. اما دو بار در هفته به‌روانکاوی‌آمدن هم مشکلات خاص خود را ایجاد می‌کرد (شارلوت دوباره پذیرفته بود که به من معتاد شده است) لذا به همان برنامهٔ یک‌بار در هفته برگشت. وقتی در یک فرصت مساعد (مثلاً بعد از اینکه می‌گفت سر یک قرار عاشقانه مست کرده است) پیشنهاد می‌دادم در یک برنامهٔ درمانی غیربستری شرکت کند، سرش را تکان می‌داد. اصلاً و ابداً نمی‌پذیرفت.او می‌گفت: «این برنامه‌ها مجبورت می‌کنند اصلاً ننوشی. می‌خواهم که بتوانم سر شام یک نوشیدنی داشته باشم. وقتی همه می‌نوشند، بنا به آداب اجتماعی من هم باید بنوشم».من می‌گفتم: «بنا به آداب اجتماعی هم نباید مست کنی». که او در جواب می‌گفت: «بله، ولی من دارم مصرفم را کم می‌کنم». و آن هنگام واقعاً همین‌طور بود، یعنی داشت مصرفش را کم می‌کرد. و در وب پیرامون اعتیاد می‌خواند، که او را به مرحلهٔ سوم یعنی آماده‌سازی رساند. برای شارلوت دشوار بود، در جنگی که تمام عمر با والدینش داشت، شکست بخورد: «مامان، بابا، من تغییر نخواهم کرد تا اینکه شما همان‌طور که من مایلم با من رفتار کنید». در ضمیر ناخودآگاهش، یک بده‌بستان می‌کرد: عادت‌هایش را به این شرط عوض می‌کرد که والدینش هم عادت‌هایشان را عوض کنند. این اتفاق هم، اگر که اصلاً می‌افتاد، یک بازی باخت-باخت بود. در حقیقت، رابطه‌اش با والدینش نمی‌توانست تغییر کند مگر آنکه او چیز تازه‌ای به آن معادله اضافه کند.دو ماه بعد، شارلوت سبک‌بال وارد شد، محتویات کیفش را روی دستهٔ صندلی‌اش خالی کرد، و گفت: «خُب، یک سؤال دارم». سؤالش این بود که آیا یک برنامهٔ خوب درمان غیربستری برای اعتیاد به الکل سراغ دارم؟ او وارد مرحلهٔ چهارم یعنی اقدام شده بود.در مرحلهٔ اقدام، شارلوت در کمال تعهد سه شب در هفته به یک برنامهٔ درمان می‌رفت، و گروه هم‌صحبتانش را جایگزین شراب‌خواری‌ای کرد که در آن ساعات انجام می‌داد. او کاملاً از نوشیدن دست کشید.البته هدفْ رسیدن به مرحلهٔ چهارم یعنی حفظ است: وقتی که فرد آن تغییر را برای مدتی قابل‌توجه حفظ می‌کند. معنایش این نیست که افراد، برخلاف بازی مار و پله، عقب‌گرد ندارند. استرس یا سایر محرّک‌های خاص رفتار سابق (یک رستوران خاص، تماسی از جانب یک رفیق قدیمی مراسم شراب‌خواری) می‌تواند به برگشت منجر شود. این مرحله دشوار است چون رفتارهایی که آدم‌ها مایل به اصلاحشان هستند در تاروپود زندگی‌شان تنیده شده است. افرادی که مشکل اعتیاد دارند (خواه اعتیاد به مواد، درام، منفی‌اندیشی، یا سایر شیوه‌های زندگی و بودن که به ضررشان است) معمولاً با سایر معتادان معاشرت می‌کنند. ولی وقتی فرد به مرحلهٔ حفظ می‌رسد، معمولاً با حمایت مناسب می‌تواند به مسیر درست برگردد.بدون شراب و ودکا، شارلوت می‌توانست بهتر تمرکز کند. حافظه‌اش بهتر شد، کمتر احساس خستگی می‌کرد و انگیزهٔ بیشتری داشت. در دانشکدهٔ تحصیلات تکمیلی ثبت‌نام کرد. به یک خیریهٔ حیوانات می‌رفت که برایش شوق داشت. همچنین برای اولین‌بار در عمرش توانست با من دربارهٔ رابطهٔ غامضش با مادرش حرف بزند و تعامل آرام‌تر و کمتر منفعلانه‌ای را با او آغاز کند. او از «دوستانی» دوری کرد که به صرف یک نوشیدنی تولد دعوتش می‌کردند و مثلاً می‌گفتند: «یک‌بار که بیشتر ۲۷ساله نمی‌شوی؛ می‌شوی؟». درعوض، شب تولدش را با یک دسته از دوستان جدید می‌گذراند که غذای موردعلاقه‌اش را برایش می‌آوردند و جام‌هایی پُر از مخلوط خلاقانه‌ای از نوشیدنی‌های غیرالکلی جشن و شادمانی را به افتخارش بالا می‌آوردند.ولی یک اعتیاد مانده بود که نمی‌توانست کنار بگذارد: «یارو».                                                                                          •••محض شفاف‌سازی کامل: من از یارو خوشم نمی‌آمد. تکبّرش، بی‌صداقتی‌اش، اینکه شارلوت و وقتش را تلف می‌کرد. یک هفته با دوست‌دخترش بود، هفتهٔ بعد نبود. یک ماه با شارلوت بود، ماه بعد نبود. وقتی در اتاق انتظار را باز می‌کردم و می‌دیدم کنار شارلوت نشسته است، می‌خواستم قیافه‌ام به او بفهماند که: مچت را گرفته‌ام. احساس می‌کردم باید از شارلوت محافظت کنم، مثل آن سگ مادر که در تبلیغ خودرو روی صندلی راننده نشسته است. اما از جاروجنجال دوری می‌کردم.شارلوت وقتی آخرین ماجراهایش را تعریف می‌کرد، هر دو شست دستش را در هوا تکان می‌داد و می‌گفت: «و بعد من گفتم که... و یارو این‌جوری بود که... و بعد من این‌جوری شدم که...».اولین باری که چنین کرد، شگفت‌زده پرسیدم: «این گفت‌وگویتان با پیامک بود؟». وقتی گفتم بحث دربارهٔ وضع رابطه‌شان از طریق پیامک شاید محدودیت‌هایی داشته باشد (چون نمی‌توانید به چشم‌های طرف نگاه کنید یا با اینکه ناراحتید دستش را بگیرید تا دلداری‌اش بدهید)، جواب داد: «نه بابا، از ایموجی هم استفاده می‌کنیم».به آن سکوت سرسام‌آور و خارش پاها فکر می‌کردم که نشانم می‌داد دوست‌پسرم مایل است رابطه را تمام کند؛ اگر آن شب دربارهٔ بلیت‌های سینما پیامک‌بازی می‌کردیم، شاید چند ماه طول می‌کشید تا حرفش را به من بزند. ولی می‌دانستم که به نظر شارلوت از آن امّل‌های قدیمی‌ام؛ نسل او بنای تغییر نداشت، لذا باید پابه‌پای زمانه پیش می‌رفتم.امروز چشم‌های شارلوت قرمزند. او در اینستاگرام فهمیده که یارو دوباره سراغ دوست‌دخترِ مثلاً سابقش رفته است.شارلوت آه می‌کشد و می‌گوید: «او دائم می‌گوید که می‌خواهد تغییر کند، اما بعد این اتفاق می‌افتد. به نظرتان او هرگز تغییر خواهد کرد؟».به مراحل تغییر فکر می‌کنم، به اینکه شارلوت کجاست و یارو احتمالاً کجاست. و به این فکر می‌کنم که پدر شارلوت دائم غیبش می‌زد و یارو نیز همان را بازآفرینی می‌کند. درک این نکته برای شارلوت سخت است که خودش شاید تغییر کند، ولی بعضی افراد شاید تغییری نکنند.می‌گوید: «او تغییر نخواهد کرد؛ مگر نه؟»مهربانانه می‌گویم: «شاید نمی‌خواهد تغییر کند. پدرت نیز احتمالاً همین‌طور».شارلوت لب‌هایش را می‌گزد، انگار به سناریویی فکر می‌کند که پیش‌تر ابداً به ذهنش خطور نکرده بود. او بسیار تلاش کرده است این دو مرد را وادارد او را چنان‌که می‌پسندد دوست بدارند، اما نمی‌تواند تغییرشان بدهد چون آن‌ها نمی‌خواهند تغییر کنند. این قصه در روانکاوی بسیار پیش می‌آید. همسر یک بیمار نمی‌خواهد از علف‌کشیدن و بازی رایانه‌ای در آخرهفته‌ها دست بکشد. بچهٔ یک بیمار نمی‌خواهد از آهنگ‌سازی کم کند تا برای امتحان‌هایش بیشتر درس بخواند. پدر یک بیمار نمی‌خواهد کمتر به سفر کاری برود. گاهی اوقات مایل به تغییراتی در یک نفر هستید که در برنامهٔ او جایی ندارند، حتی اگر خلاف این را بگویند.شارلوت می‌گوید: «او...». ولی بقیهٔ حرفش را نمی‌زند.نگاهش می‌کنم. احساس می‌کنم تغییری درونش در حال وقوع است.«دائم سعی می‌کنم آن‌ها را وادار کنم تغییر کنند». این جمله را چنان ادا می‌کند انگار که با خودش حرف می‌زند.سر تکان می‌دهم. آن پسر تغییر نخواهد کرد، پس شارلوت باید تغییر کند.هر رابطه‌ای یک‌جور رقص است. یارو قدم‌های رقصش را برمی‌دارد (نزدیک/دورشدن)، و شارلوت هم قدم‌های خودش را (نزدیک/اذیت‌شدن). رقص این دو چنین است. ولی وقتی که شارلوت قدم‌هایش را تغییر بدهد، دو اتفاق ممکن است بیفتد: یارو مجبور می‌شود قدم‌هایش را تغییر بدهد تا لیز نخورد و نیفتد، یا از محوطهٔ رقص می‌رود تا کس دیگری را بیابد که پاهایش را لگدمال کند.شارلوت پس از چهار ماه اولین بار «روز پدر» الکل نوشید، همان وقتی که قرار بود پدرش با پرواز به شهر بیاید تا با او باشد اما در آخرین دقایق سفرش را لغو کرد. این اتفاق هم سه ماه پیش بود. شارلوت از این رقص خوشش نیامد، برای همین قدم‌هایش را عوض کرد. او از آن زمان تاکنون الکل ننوشیده است.او اکنون می‌گوید: «نباید دیگر با یارو قرار بگذارم».لبخند می‌زنم، انگار که می‌گویم: چه حرف تکراری و آشنایی!او می‌گوید: «نه، واقعاً، این‌دفعه جدی‌ام» و خودش هم لبخند می‌زند. چندین ماه که در مرحلهٔ آماده‌سازی بود، دائم این شعار را می‌داد.می‌پرسد: «می‌شود وقت نوبت روانکاوی‌ام را عوض کنم؟». امروز آمادهٔ اقدام شده است.می‌گویم «بله» و یادم می‌آید که قبلاً همین را به او پیشنهاد داده بودم تا مجبور نباشد هر هفته در اتاق انتظار کنار یارو بنشیند، اما شارلوت آماده نبود به این پیشنهاد فکر کند. یک روز و ساعت دیگر را به او پیشنهاد می‌دهم و آن را در تلفنش یادداشت می‌کند.در پایان جلسه‌مان، شارلوت آن‌همه خرت‌وپرتش را جمع می‌کند، به‌سمت در قدم برمی‌دارد و (مثل همیشه) می‌ایستد و ساکن می‌شود. زیرلب می‌گوید: «خُب، دوشنبه می‌بینمتان». می‌داند که یارو را پیچانده‌ایم. لابد برای یارو هم سؤال می‌شود که چرا شارلوت طبق معمول روز پنج‌شنبه در اتاق انتظار ننشسته است. خُب، به نظرم بد هم نیست که برایش سؤال شود.شارلوت همین که در راهرو قدم برمی‌دارد، یارو هم از جلسهٔ روانکاوی‌اش بیرون می‌آید؛ و مایک و من سری به علامت سلام برای هم تکان می‌دهیم بی‌آنکه چیزی بروز بدهیم.شاید یارو چیزی به مایک گفته باشد، و تمام مدت جلسه دربارهٔ میل او به گول‌زدن آدم‌ها، گمراه‌کردنشان، خیانت‌کردن به آن‌ها، حرف زده باشند (یک‌بار، بعد از اینکه او دو بار این کار را با شارلوت کرده بود، گفت: «آها، پس مشکلش این است»).شاید هم یارو اصلاً حرف این قضیه را با مایک نزده باشد. شاید آمادهٔ تغییر نباشد. یا شاید علاقه‌ای به تغییرکردن ندارد.فردای آن روز که این ماجرا را در گروه مشاوره‌ام مطرح می‌کنم، یان رک‌وراست می‌گوید: «لوری، سه کلمه می‌گویم و بس: او بیمارت نیست».و می‌فهمم که من، مثل شارلوت، باید یارو را رها کنم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Gottlieb, Lori. Maybe You Should Talk to Someone: A Therapist, Her Therapist, and Our Lives Revealed. Houghton Mifflin Harcourt, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لوری گوتلیب نوشته است و در تاریخ ۲ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «How Do People Actually… Change» در وب‌سایت لیترری هاب منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ با عنوان «هیچ‌کس نمی‌تواند یک معتاد را درمان کند» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• لوری گوتلیب (Lori Gottlieb) روان‌پزشک و نویسندهٔ بخش کتاب‌های پرفروش نیویورک تایمز است. او همچنین به‌طور منظم برای آتلانتیک می‌نویسد و در شبکه‌های سی‌ان‌ان و ان‌پی‌آر نیز برنامه‌هایی دربارهٔ سلامت روانی اجرا کرده است. او تابه‌حال شش عنوان کتاب نوشته است که برخی از آن‌ها چنین نام دارند: شاید باید با کسی حرف بزنی (Maybe You Should Talk to Someone)، با او ازدواج کن (Marry Him)، آقای به‌اندازهٔ کافی خوب (Mr. Good Enough).••• این مطلب برش ویراسته‌ای است از کتاب شاید باید با کسی حرف بزنی (Maybe You Should Talk to Someone)، نوشتهٔ لوری گوتلیب. ]]> لوری گوتلیب اقتصادوجامعه Mon, 22 Apr 2019 04:17:01 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9373/ ژیژک در برابر پیترسون: مارکسیسم در برابر سرمایه‌داری http://tarjomaan.com/neveshtar/9374/ محمد ملاعباسی، ترجمان — بعد از ماه‌ها گمانه‌زنی و شایعه‌پراکنی، بالأخره مناظرۀ میان دو تن از جنجالی‌ترین شخصیت‌های فکری جهان دیشب در تورنتو برگزار شد. در این مناظره، فیلسوف اسلوونیایی، اسلاوی ژیژک، رو‌به‌روی روان‌شناس کانادایی، جردن پیترسون نشست تا دربارۀ تقابل سرمایه‌داری و مارکسیسم گفت‌وگو کنند. شهرت جهانی این ابرستاره‌های دنیای روشنفکری باعث شد تا کل صندلی‌های سالن ۳۰۰۰نفرۀ سونی‌سنتر برای دیدن «مناظرۀ قرن» پر شود.پیترسون، استاد ۵۶سالۀ دانشگاه تورنتو، اگرچه دیرتر از ژیژک به عرصۀ هماوردی‌های فکری پا گذاشته، اما با سرعتی خیره‌کننده به دایرۀ مشهورترین‌ها رسیده است. پیترسون، که روان‌شناس بالینی است، در سخنرانی‌های پرشور و کتاب‌های پرفروش خود، مرتباً به تجاربی که در برخورد با بیمارانش داشته است ارجاع می‌دهد و بر مبنای آموخته‌های خود از «راه‌ورسمِ خوب‌کردنِ حال مردم» دستور‌العمل‌هایی برای زندگی بهتر می‌دهد. باوجوداین، در سال‌های اخیر پیترسون قدم‌به‌قدم از مشاوره‌دادن به مراجعان خودش دور شده و به «شخصیتی رسانه‌ای» تبدیل شده است. جرقۀ این چرخش را تصویب لایحۀ جدیدی در خصوص حقوق بشر در پارلمان کانادا زد. طبق این قانون جدید، که سال ۲۰۱۶ تصویب شد، حق «بیان جنسیتی» و «هویت جنسیتی» برای افراد ذیل قانون حقوق بشر در کانادا محفوظ خواهد بود. به عبارت دیگر، هر کس حق دارد خود را زن، مرد، یا چیز دیگری بداند و این حق باید برای او محترم شمرده شود. پیترسون سخنرانیِ ویدئویی پرشوری منتشر کرد و به‌شدت به این لایحه تاخت. او این لایحه را «جرم‌انگاریِ آزادی بیان» خواند و گفت، از این به بعد، هر گفت‌وگوی روزمره‌ای می‌تواند به‌عنوان «نفرت‌پراکنی» جرم قلمداد شود. پیترسون معتقد بود که دیگر به‌عنوان یک استاد دانشگاه نمی‌تواند سر کلاس حرف بزند، چون به‌محض اینکه دانشجویی را مخاطب حرف خود قرار بدهد، ممکن است متهم به قانون‌شکنی شود و تأکید کرد که «اگر براساس این قانون، مرا جریمه کنند، جریمه‌ام را پرداخت نخواهم کرد. اگر زندانی‌ام کنند، اعتصاب غذا خواهم کرد، من کوتاه نمی‌آیم». این سخنرانیْ جنجالی بزرگ در دانشگاه‌ها و رسانه‌های کانادا به راه انداخت. پیترسون حالا موقعیتِ مستحکمی داشت تا انتقادهای شدید خود به آنچه میراث مارکسیسم در دانشگاه‌های آمریکای شمالی می‌دانست به زبان آورد. او مارکسیسم را به اندازۀ نازیسم «ایدئولوژی‌ای مرگ‌آور» خطاب می‌کرد که با لباس مبدل پست‌مدرنیسم، تساوی‌طلبی، و مبارزه برای عدالت اجتماعی، دانشگاه‌ها را اشغال کرده و همه را زیر سلطۀ فکری و زبانی خود کشیده است. او خواستار تعطیلی رشتۀ مطالعات زنان در دانشگاه شده است و حجم انبوه تولیدات در زمینۀ مطالعات جنسی را تمسخر می‌کند. پیترسون را این روزها یکی از مهم‌ترین چهره‌های جناح فکریِ «راست نو» می‌دانند که مخالف نزاکت سیاسی و سیاست هویت در معنای گستردۀ آن به شمار می‌رود. پیترسون خود را متأثر از یونگ، داستایفسکی، کیرکگور و پل تیلیش می‌داند و جدیدترین کتاب او دوازده قانون زندگی به فارسی نیز ترجمه و منتشر شده است.برخلاف پیترسون، ژیژک برای ما چهره‌ای شناخته‌شده‌تر است. فیلسوفی هفتادساله، با کتاب‌هایی ضخیم دربارۀ هگل و تی‌شرت‌هایی ارزان‌قیمت که به تن او زار می‌زنند. ژیژک، که علاوه‌بر فلسفه در سینما، ادبیات، فرهنگ عامه، روانکاوی و سیاست نیز دستی دارد، از رساترین منتقدان سرمایه‌داری در دنیای امروز به شمار می‌رود و، اگرچه خیلی‌ها او را بیش‌ازحد ساده‌انگار یا جلف می‌پندارند، کسی منکر تأثیرگذاری عظیم او بر حیات فکری امروز جهان نیست. خوشبختانه، هم چند کتاب از او ترجمه شده است و هم در وب فارسی نوشته‌های بیشتری دربارۀ او در دسترس است. او بیش از همه از هگل و لاکان تأثیر پذیرفته است و می‌توانید برای آشنایی با افکارش به «گفت‌و‌گو با ژیژک: به من احترام نگذارید، کتاب‌هایم را بخوانید» یا پروندۀ «اسلاوی ژیژک: گزیده‌ای از مطالب پراکنده» در ترجمان مراجعه کنید. اما برگردیم بر سر مناظره.گفت‌وگوی ژیژک و پیترسون با عنوان «شادی: سرمایه‌داری در برابر مارکسیسم» برگزار شد. این عنوان، اشاره‌ای داشت به مواجهات کوتاهی که این دو متفکر پیش از این با هم داشتند. ژیژک تقریباً یک سال پیش در نوشته‌ای با عنوان «چرا مردم جردن پیترسون را این‌قدر قانع‌کننده می‌دانند؟ چون چپ‌ها اوضاعشان به هم ریخته است» ادعا کرد دلیل محبوبیت پیترسون آن است که راست‌ها درحال‌حاضر باید دربارۀ اهمیت آزادی بیان اغراق کنند تا عیب‌ها و ناسازگاری‌های حرف‌های خودشان را پشت آن پنهان کنند. بعد از انتشار این یادداشت در ایندیپندنت، پیترسون ژیژک را به یک مناظرۀ توییتری دعوت کرد، درخواستی که فیلسوف اسلوونیایی بلافاصله پذیرفت. این دعوا تا دیشب، که آن دو رو‌به‌روی هم نشستند، کمابیش ادامه داشته است.در ابتدا مجری برنامه، ضمن معرفی پیترسون و ژیژک، اعلام کرد که هرکدام از طرفین نیم‌ساعت فرصت دارند تا موضع خود را توضیح دهند و، در ادامه، گفت‌وگو میان آن‌ها شروع شود.نوبت اول برای پیترسون بود. او با بازکردن دست‌هایش و تعظیم کوچکی برای مخاطبان پشت تریبون آمد. از اینکه بلیت‌ها با قیمتی بالاتر از آنچه پیش‌بینی‌شده بود به فروش رفته اظهار خوشحالی کرد و بعدازآن جملاتی را به زبان آورد که تا انتهای جلسه طنین آن‌ها باقی ماند. پیترسون گفت برای آنکه خودش را برای این مناظره آماده کند «تلاش کردم خودم را تا جای ممکن با افکار ژیژک آشنا کنم. اما این کار چندان ممکن نبود، به دلیل اینکه ژیژک آثار زیادی دارد و نوشته‌هایش بسیار اصیل است و نمی‌توان آن‌ها را تلخیص کرد. به‌جای آن سراغ چیزی رفتم که به نظرم دلیل اصلیِ آمدن ما روی این صحنه است، یعنی مانیفست کمونیست. و چون اینجا قرار است دربارۀ مارکس و مارکسیسم صحبت کنیم، یعنی کاری که من تلاش کردم انجام بدهم، خواندن مانیفست کمونیست بود. البته منظورم از خواندن فقط مرور کلماتی که آنجاست نیست».پیترسون در ادامه گفت که مانیفست از نظر ادبی نوشته‌ای فوق‌العاده است، اما تقریباً در هر جملۀ آن اشتباهاتی فاحش وجود دارد و گفت: «واقعاً به‌ندرت پیش آمده است که نوشته‌ای را بخوانم و در هر جملۀ آن تا این اندازه ایرادات مفهومی ببینم... البته قبلاً برخی نوشته‌های دانشجویانم را خوانده‌ام که شبیه این است...». از نظر پیترسون، آنچه مارکس و انگلس متوجه نشده‌اند، یک حقیقت بنیادین است: اینکه «تقریباً همۀ ایده‌ها اشتباه‌اند»، پس باید نگاهی انتقادی داشت.پیترسون ده اصل از مانیفست استخراج کرده است و قرار است یکی‌یکی اشتباه بودن آن‌ها را نشان دهد. البته قبل از آن، پیترسون می‌گوید، با توجه به سطح دانش بشریت در دورانی که مارکس و انگلس زندگی می‌کردند، خیلی هم نباید سخت‌گیر بود، چراکه آن‌ها خیلی از چیزهایی که ما امروز می‌دانیم نمی‌دانستند، و نباید آن‌ها را مقصر دانست. درواقع، با توجه به اینکه اکثر آدم‌هایی که امروز آن‌ها را آکادمیسین می‌نامیم هنوز به این ایده‌ها معتقدند، بهتر است خودمان را گناهکار بدانیم.به‌هر‌حال، اصل اول این است: تاریخْ نوعی مبارزۀ طبقاتی اقتصادی است. پیترسون معتقد است، اگرچه تاریخ مملو از مبارزه و ستیز است، اما حقیقتِ اصلی‌ای که مارکس و انگلس به آن توجهی ندارند این است که زیست‌شناسی بر اساس سلسله‌مراتب‌ها و ستیزۀ مداوم میان قوی‌تر و ضعیف‌تر استوار شده است. بنابراین «تضاد بنیادینْ مبارزه برای حیات در دنیای ظالم و بی‌رحم است». ازاین‌رو تضاد نه نتیجۀ اقتصاد، که محصول طبیعت است و سلسله‌مراتب نه‌تنها ضروری، بلکه کارآمد است. زنجیرۀ استدلال‌های پیترسون بر مبنای همین استدلال پیش می‌رود: مارکس و انگلس معتقدند سلسله‌مراتب و نابرابری به‌خاطر سرمایه‌داری به وجود آمده است، درحالی‌که اساساً این بخشی از ساختار طبیعت است و اگر در جامعۀ انسانی هم راه پیدا کرده است، به دلیل این است که ما انسان‌ها نیز گذشته از هر چیز حیواناتی هستیم که تابع قانون طبیعت عمل می‌کنیم.طبیعت نکتۀ بعدی است. پیترسون می‌گوید من نمی‌دانم چرا مارکسیست‌ها وقتی دربارۀ تضاد صحبت می‌کنند، فقط دربارۀ تضاد مابین انسان‌ها حرف می‌زنند، درحالی‌که تضاد اصلیِ ما تضاد با طبیعت است. انگار اصلاً چیزی به نام طبیعت برای مارکسیست‌ها ناشناخته است. نکتۀ دیگر تقسیم‌بندی کل جامعه بین دو دستۀ بورژوازی و پرولتاریاست. این تقسیم‌بندی نادقیق و اشتباه است. معلوم نیست چه کسی دارد چه کسی را استثمار می‌کند و چه چیزی آن‌ها را از هم جدا می‌سازد. پیترسون می‌گوید وقتی شما مردم را به دو دسته تقسیم می‌کنید، نتیجۀ آن کشتنِ اعضای یک دسته توسط دستۀ دیگر است. وقتی ما به مشکلی که در انقلاب روسیه افتاد نگاه می‌کنیم، این مسئله را بهتر می‌بینیم. پیترسون معتقد است دوگانه‌سازی بد و مضر است، اما سلسله‌مراتب ضروری و مفید است. از نظر پیترسون، کمونیسم، به آن شیوه‌ای که مارکس دربارۀ آن نظریه‌پردازی می‌کرد و به آن ترتیبی که در روسیه اجرا شد، جز بدبختی حاصلی ندارد. او توضیحش را با اشاره به آمارهای سازمان ملل ادامه می‌دهد: در این سال‌ها، به‌یُمن همین بازار آزاد، سطح فقر مطلق به حداقلی‌ترین حد خود در تاریخ بشر رسیده است و سطح سلامتی به بالاترین سطح خود. مرگ‌ومیر نوزادان در فقیرترین کشورهای جهان به سطح مرگ‌ومیر نوزادان در اروپای همین سی سال پیش رسیده است و، از این لحاظ، انسان‌ها در خوشبخت‌ترین وضعیت تاریخشان قرار دارند. بنابراین بهترین راه برای رسیدن به شادی یا خوشبختیْ بازار آزاد است.اینجا صحبت‌های اولیۀ پیترسون تمام می‌شود و نوبت به ژیژک می‌رسد. برخلاف پیترسون که کت‌و‌شلوار سورمه‌ای مرتبی پوشیده است و یقه‌اش را با کراوات محکم کرده و ایستاده سخن می‌گوید، ژیژک بدون کت و با یقه‌ای باز و نامرتب پشت تریبون می‌رود.ژیژک حرف‌هایش را با مقدمه‌ای دربارۀ تجربۀ مشترک خودش و پیترسون شروع می‌کند. ژیژک می‌گوید به‌شکلی آیرونیک من و پیترسون، هر دو، از سوی همکاران دانشگاهی خودمان به حاشیه رانده شده‌ایم، کسانی که ژیژک آن‌ها را «لیبرال‌های چپ» می‌نامد. او به حمله‌هایی اشاره می‌کند که بعد از انتقاد او از ایدئولوژی ال.جی.بی.تی دریافت کرده است. پیترسون هم به‌شکلی مشابه بعد از نقد سیاست‌های جنسیتی رایج در دانشگاه، به‌شدت موردحمله واقع شد و برای مدتی نیز کار خود را از دست داد.در ادامه، ژیژک وارد استدلال خود می‌شود. او، به‌جای روسیه یا اروپا، با چین شروع می‌کند: اگر سرمایه‌داری یعنی بیرون‌کشیدن اجباری مردم از فقر، پس چرا بزرگ‌ترین نرخ کاهش فقر و عظیم‌ترین موفقیت‌های اقتصادی در دهه‌های اخیر در کشوری استبدادی رخ داده است که با دست باز در بازار دخالت می‌کند؟ و نکتۀ بعدی این است که چین برای توصیف وضعیت کشور خودش از واژۀ «کمونیسم» استفاده نمی‌کند، بلکه تعبیرِ کنفوسیوسی «جامعۀ متوازن» را ترجیح می‌دهد. این همان چیزی است که وقتی به تعبیر دالایی‌لاما «در جست‌و‌جوی شادی» باشیم اتفاق می‌افتد. اما شادی چیست؟ «اگر کمترین چیزی از روانکاوی آموخته باشیم، می‌دانیم که انسان‌ها در خراب‌کردنِ شادی خود ابتکار عمل بی‌نظیری دارند». این حاصل ناتوانی یا عدم آمادگی سوژه برای پذیرفتنِ کاملِ نتایج امیال خودش است. بنابراین از نگاه اخلاقی، به یک معنا، بدترین اتفاقی که ممکن است برای ما بیفتد این است که به امیال خودمان برسیم. ژیژک می‌گوید به همین خاطر من باور ندارم که آزادی و شرافت انسانی صرفاً برای جست‌و‌جوی شادی باشد. بنابراین ما نیازمند یافتن دلیلی برای زندگی هستیم که از لذت یا بقای صرف بالاتر برود. اینجا با سؤالی اساسی روبه‌رو می‌شویم: مدرنیته یعنی کنارزدن محدودیت‌ها، اما آزادی خود بزرگ‌ترین محدودیت است و وظیفۀ ما این است که مسئولیت این محدودیت را بپذیریم. این وظیفه ابزاری برای رسیدن به هدفی بالاتر نیست، بلکه خود هدف اصلی است. در این فرآیند، هرگاه مرجعی قدرت خود را از دست بدهد، دیگر نمی‌تواند آن را به دست بیاورد، مگر آنکه نسخۀ بدلیِ پست‌مدرنی از آن را بسازد: نوعی نمایش مدرن. به همین خاطر است که نباید ترامپ را محافظه‌کاری دانست که از ارزش‌های سنتی پیروی می‌کند، او رئیس‌جمهوری پست‌مدرن است.ژیژک در ادامه با ارجاعاتی رفت‌وبرگشتی دربارۀ ترامپ، سندرز، داستایفسکی، لیبرالیسم، نهیلیسم، محافظه‌کاری، خرچنگ‌ها، جنگل‌ها، جنگ‌ روسیه و عراق، پناهجویان، معناهای استعاری پنیر و انبوهی چیزهای دیگر صحبت می‌کند. سی دقیقه تمام است.پیترسون، در جواب خود به ژیژک، اعتراض می‌کند که خودش نیم ساعت مارکسیسم را نقد کرده است و از سرمایه‌داری طرفداری کرده است، اما ژیژک هیچ‌چیزی در دفاع از مارکسیسم نگفته است، حتی اشاره‌ای به مانیفست کمونیست نیز نکرده است.ناتان رابینسون سردبیر کارنت افرز، که دیشب در سالن حاضر بوده است و گزارش لحظه‌به‌لحظه‌ای از این مناظره ارائه داده است، اضافه می‌کند که این در حالی است که خود پیترسون نیز هنگام حرف‌زدن دربارۀ مانیفست حتی یک نقل‌قول از آن متن نیاورده است.به‌هرحال، مناظره با پاسخ‌ها و تکه‌اندازی‌های دو ابرستاره به همدیگر به پایان می‌رسد. ژیژک به پیترسون می‌گوید که، علاوه‌بر مانیفست کمونیست، همۀ کتاب‌های دیگر مارکس را خوانده است و کتاب‌های خود او را هم خوانده است و پیترسون را به‌خاطر دانش اندکش از مارکس مسخره می‌کند و پیترسون با حرکات عجیب‌وغریب انگشتانش می‌گوید نباید اجازه بدهیم دانشجویان جوان ما طرفدار مارکسیسم شوند، چون این کار مثل گشودنِ در برای ورود اژدهاست.کاربران شبکه‌های اجتماعی از دیشب، واکنش‌های متعددی به این مناظره نشان داده‌اند، اما رایج‌ترین واکنشْ تمسخر پیترسون برای بی‌اطلاعی از مارکسیسم است. توییت کاربر prazkat@ تصویری از پیترسون را نشان می‌دهد که در لپ‌تاپش جست‌وجو کرده است «هگل کیست؟» و کاربر دیگری با منتشرکردن ویدئوی کوتاهی، که در آن ژیژک دارد راه می‌رود و هات‌داگ می‌خورد، نوشته است: «ژیژک تو را مثل هات‌داگ بلعید».بااین‌حال، چه‌بسا حرف مجری از همۀ آنچه این دو نویسنده گفتند مهم‌تر باشد: همۀ بلیت‌ها با قیمتی بالاتر از پیش‌بینی‌ها فروخته شد.پی‌نوشت‌ها:• وب‌سایت ترجمان این مطلب را در تاریخ ۳۱ فروردین ۱۳۹۸ با عنوان «ژیژک در برابر پیترسون: مارکسیسم در برابر سرمایه‌داری» منتشر کرده است.•• محمد ملاعباسی دانش‌آموختۀ دکترای جامعه‌شناسی در دانشگاه تربیت مدرس است. او هم‌اکنون جانشین‌سردبیر سایت و فصلنامۀ ترجمان است. ]]> محمد ملاعباسی اقتصادوجامعه Sat, 20 Apr 2019 13:10:41 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9374/ بلندپروازی زندگی‌تان را جهنم می‌کند http://tarjomaan.com/neveshtar/9370/ آفرام آلپرت، نیویورک‌تایمز — حضور الگوهای ایدئال شکوه و عظمت، در میان طیف‌های مختلف سیاسی آمریکا، به‌طور واضح نقش‌آفرینی می‌کند. طرفداران شعار «جامعهٔ باشکوهِ» لیندون جانسون، و باورمندان به شعار «عظمت و شکوه را دوباره به آمریکا برگردانیم» از رونالد ریگان و دونالد ترامپ، ممکن است اندیشهٔ خود را متفاوت بدانند، اما تفاوت در تعریفشان از عظمت است و نه در نفسِ ارزشمندی آن. در هر دو شعار، و همچنین در اغلب دیگر شعارهایی که دربارهٔ تصور آمریکا از خودش است، این امر دیده می‌شود.انگیزهٔ عظمت و شکوه، همچنین سبب متحدشدن پیروان فلسفی نظریه‌های اخلاق غربی گوناگون و متفاوت است: ارسطو ما را به صرف‌کردن زندگی در راه جست‌وجوی برترین سعادت می‌خواند. کانت قاطعانه معتقد به قانونی اخلاقی بود، تاحدی‌که حتی گمان نمی‌کرد توسط ما انسان‌های فناپذیر قابل‌دست‌یابی باشد. مکتب «فایده‌گرایی» بنتام دربارهٔ به‌اوج‌رساندن رضایتمندی است. مارکس در پی جهانی باعظمت برای همه بود. لیبرال‌های مدرن هم برای رسیدن به آزادی و منفعت فردی دست به هر کاری می‌زنند. یقیناً این تفاوت‌ها خیلی مهم‌اند. اما وقتی که تعریف عظمت تغییر می‌کند، هر یک تعریف خود را در طلب عظمت و شکوه می‌دانند.شناکردن، برخلاف جهت موجی که برای دست‌یابی به عظمت و شکوه راه افتاده است، اخلاقی ضدتاریخی است که توسط مکاتب فکری گوناگونی، از بودیسم و رمانتیسم گرفته تا روانکاوی، شکل گرفته است. با وام‌گرفتن از دونالد وودز وینیکات (شخصیتی مهم در توسعهٔ روانکاوی) فکر می‌کنم، برای این علمِ متفاوت اخلاق، بهترین نام «زندگیِ به‌اندازهٔ کافی خوب» باشد. او در کتابی با نام بازی و واقعیت۱ دربارهٔ چیزی صحبت می‌کند که نامش را «مادر به‌اندازهٔ کافی خوب» می‌گذارد. چنین مادری به‌اندازهٔ کافی خوب است. ولی نه به این معنا که میانه‌رو یا معمولی است. بلکه به این معنا که وظیفهٔ عظیمی بر دوش دارد: وظیفهٔ واردساختن نوزاد به دنیایی که کودک در آن هم مراقبت می‌شود و هم برای تعامل با ناکامی‌های بی‌پایان زندگی مهیا می‌گردد. برای به‌اندازهٔ کافی خوب‌بودن، باید در دنیایی رشد کنی که خودش به‌اندازهٔ کافی خوب است، دنیایی که مملو از عشق و حمایت است و درعین‌حال با رنج و ناکامی همراه است.در نگاه به بودیسم و رمانتیسم، می‌توانیم به تصویری کامل‌تر دست یابیم و بپرسیم چنین دنیایی، که آن را دنیایی به‌اندازهٔ کافی خوب می‌نامیم، چگونه است. بودیسم نظام طبقاتی را به بوتهٔ نقد می‌کشد و بر این واقعیت می‌تازد که اکثر مردم مجبورند به بیگاری گرفته شوند تا عظمت و شکوه برای دیگران تضمین شود. درعوض، ایدهٔ «مسیر میانه» را مطرح می‌سازد: زندگی‌ای که نه به‌نحو افراطی مادی‌گراست و نه زیادی زاهدانه. برخی از متفکرین بودیست مثل راهب بودایی قرن ششم، جی‌زانگ، حتی مؤکداً معتقدند که این «زندگی میانه» -این زندگیِ به‌اندازهٔ کافی خوب- حق طبیعیِ نه‌تنها بشریت، بلکه تمام طبیعت است. در نسخهٔ افراطیِ زندگی به‌اندازهٔ کافی خوب، وظیفهٔ ما ساختن یک جامعهٔ انسانی کامل نیست، بلکه دنیایی است به‌اندازهٔ کافی خوب: در این دنیا، منابعی در اختیارمان است که ما را قادر می‌سازد تا مواجهه‌مان را با رنج‌های این جهانِ مملو از پیش‌آمد و پیچیدگی اداره کنیم. البته منابع کافی، ولی نه هرگز زیاد.فلاسفه و شعرای رمانتیست این نسخهٔ به‌اندازهٔ کافی خوب‌بودن را بسط می‌دهند، تا آنچه آن‌ها به آن روزمرگی یا عادی‌بودن می‌گویند هم ذیلش قرار گیرد. منظور آن‌ها آشفتگی‌ها و نگرانی‌هایی نیست که تجربه می‌کنیم. بلکه دارند به این واقعیت اشاره می‌کنند که، اگر بتوانیم معنای حقیقی عظمت را دریابیم، در دل آنچه عمیقاً عادی و کاملاً آشنا و تماماً ساده است، لذتی فراتر از تصور خواهیم یافت. تمایلات ضدقهرمانانه، در پایان رمان میدل‌مارچ۲ جورج الیوت به‌خوبی بیان شده است: «اوضاع برای من و تو چندان بد نیست. در مقایسه با آنچه بر آنانی که زندگانی مؤمنانهٔ نهانی داشتند و در گورهای بدون زائر خفته‌اند رفته است». و میراث آن در شعر «معروف» از نعومی شهاب‌نای جلوه‌گر است: «می‌خواهم معروف باشم، معروف در میان مردانی که بر من می‌گذرند / مردانی که، آن هنگام که از خیابان‌ها می‌گذرند، لبخند می‌زنند / آنان که در صفوف خرید به هم چسبیده‌اند و چون کودکان‌اند / معروف، همچو آنکه لبخندم را پاسخ گفت».به‌اندازهٔ کافی خوب‌بودن هیچ آسان نیست؛ جهد فوق‌العاده‌ای می‌طلبد تا بتوانی، آن‌گاه که در صف خرید منتظری و بسیار خسته‌ای، لبخند بزنی. یا به‌اندازهٔ کافی خوب باشی، مانند آن انسان‌های دوست‌داشتنی که هم حمایتت می‌کنند و هم اجازه می‌دهند تا ناکامی را تجربه کنی. باید این‌طور دید که ما، به‌عنوان یک جامعه، می‌توانیم ارتباطی به‌اندازهٔ کافی خوب با هم برقرار کنیم، ارتباطی که، در آن، افراد و ملت‌ها در نزاع برای شکوه و عظمتی انحصاری برای خود نیستند، بلکه در کنار هم کار می‌کنند تا آن شایستگی لازم برای همه را ایجاد کنند.نیل به چنین وضعی، مستلزم ایجاد رابطه‌ای به‌اندازهٔ کافی خوب با جهان طبیعی‌مان هم هست، رابطه‌ای که در آن هم به فراوانی‌ها و هم به محدودیت‌های منابع سیاره‌مان واقف باشیم، منابعی که آن‌ها را با گونه‌های حیاتی بی‌نهایت دیگری شریکیم و هر کداممان در جست‌وجوی مسیرِ به‌اندازهٔ کافی خوب‌بودن خودیم. اگر هرکدام از این امور را مراعات می‌کنیم، به این خاطر نیست که به عظمت و شکوه رسیده‌ایم. بلکه به این دلیل است که می‌دانیم، تا هنگامی که معنای حقیقی عظمت و شکوه فراموش شده است، هیچ‌یک از این‌ها قابل‌دست‌یابی نیست.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آفرام آلپرت نوشته است و در تاریخ ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۹ با عنوان «The Good-Enough Life» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۱ فروردین ۱۳۹۷ با عنوان «بلندپروازی زندگی‌تان را جهنم می‌کند» و ترجمۀ حمید ضرابی منتشر کرده است.•• آفرام آلپرت (Avram Alpert) دانش‌آموختهٔ ادبیات تطبیقی از دانشگاه پنسیلوانیاست. او هم‌اکنون در «برنامهٔ نویسندگی» دانشگاه پرینستون تدریس می‌کند. اولین کتاب او همین امسال، در مهٔ ۲۰۱۹، با عنوان منابع جهانی خویشتن مدرن، از مونتنی تا سوزوکی (Global Origins of the Modern Self, from Montaigne to Suzuki) منتشر می‌شود. اخیراً نیز کتاب دیگری را به اتمام رسانده است که چنین نام دارد: قطعات و بقایا: بودیسم در جهان ادبیات (Fragments and Ruins: Buddhism in the World of Literature).••• این نوشته به‌عنوان برندهٔ مسابقهٔ سال ۲۰۱۹ کتابخانهٔ عمومی بروکلین انتخاب شد.[۱] Playing and Reality[۲] Middlemarch ]]> آفرام آلپرت اقتصادوجامعه Sat, 20 Apr 2019 03:49:17 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9370/ پرونده: تخیل تنها سلاح ماست دربرابر واقعیت http://tarjomaan.com/report/9372/ ♦ برای مطالعۀ مطالب گزیده‌ها، بر روی عکس آن‌ها کلیک کنید.• چطور دربارۀ جاهایی که هرگز نرفته‌ایم حرف بزنیم؟پی‌یر بایار می‌گوید در حرف‌زدن از سفر همیشه داستان‌پردازی و تخیل جای مهمی داردمارکو پولو مشهورترین جهانگردِ تاریخ است. شرح شگفت‌آور سفرهای او به چین و ماچین برای قرن‌ها در ذهن و زبان غربیان زنده بود. اما واقعیت آن است که احتمالاً او هیچ‌گاه از مرزهای قسطنطنیه جلوتر نرفته است. راستش را بخواهید، شاید اصلاً از ونیز هم بیرون نیامده باشد. درواقع این قدرت تخیل و هنر روایتگری اوست که سفرنامۀ او را این‌قدر پرآوازه کرده است. اما نکته اینجاست که هیچ سفرنامه‌ای خالی از داستان نیست.• چرا ذهن آدمیزاد خیال‌پردازی می‌کند؟ما بخش زیادی از زندگی خود را صرف تمرکز دربارۀ هرچیزی جز زمان حال می‌کنیماغلبِ داستان‌هایی که انتخاب می‌کنیم، با تجربیاتی هماهنگ‌اند که در زندگی روزمره از آن‌ها لذت می‌بریم و گاه همراه‌اند با همدلی با قهرمانی خیالی که کار خوشایندی می‌کند. اما رایج‌ترین داستان‌ها همسو با تجاربی ناخوشایندند. بسیاری از ما مجذوب وحشت می‌شویم: داستان‌های هولناک مرده‌های متحرک، آدم‌خوارها، قاتلان زنجیره‌ای و اتاق‌های شکنجه. بعضی غم را ترجیح می‌دهند: مرگ مادری جوان از سرطان، خیانت، ازدست‌دادن و رنج‌های واقعی بشری. ما برای تجربیاتی پول می‌دهیم که تنمان را می‌لرزانند و اشکمان را درمی‌آورند. اما چه ارزشی دارد که این‌همه وقت برای فکرکردن به رویدادهای ناخوشایند و غیرواقعی صرف کنیم؟ چه لذتی در آن‌ها نهفته است؟• علمِ نوظهورِ خیال‌بافیبه‌نظر می‌رسد خیال‌بافی اتلاف وقت است، کاری که باید از آن حذر کرد. اما خیال‌بافی عملاً می‌تواند به ایده‌های خلاقانه بیانجامدفرهنگ ما می‌گوید خیال‌بافی کار آدم بیکار است. آدمی که موضوع مشخصی ندارد که روی آن تمرکز یا کار کند. این روزها بیکارها زیادند، ولی بازار خیال‌بافی چندان مشتری ندارد. چرا که خیال‌بافی علاوه بر بیکاری نیازمند چیز دیگری هم هست: تنهایی. خیال‌بافی را معمولاً چیزی منفی قلمداد کرده‌اند، با این‌حال، مغز ما بدون حدی از آن، عملاً کارکردهای مهمی را از دست می‌دهد.• سرمایه‌داریِ خیال‌انگیزبررسی کتاب آینده‌های خیالی؛ آرزوهای واهی و پویایی سرمایه‌داری نوشتهٔ ینس بکرتسرمایه‌داری و ادبیاتْ نقطۀ اشتراک بزرگی دارند: خیال‌پردازی‌های بی‌پایان. اما جالب است که تا امروز کمتر محققی روی این جنبۀ ادبیِ سرمایه‌داری تحقیق کرده است. ینس بکرت، جامعه‌شناس آلمانی، با کمک‌گرفتن از ادبیات تلاش کرده است نشان دهد خیال‌پردازی چطور در محاسبات اقتصادی ایفای نقش می‌کند. اما چیز دیگری هم در میان است: این خیال‌پردازی‌ها معمولاً به‌سودِ آدم‌هایی اندک و به‌ضررِ انبوهی از مردم‌اند.• چه می‌شد اگر...؟گمانه‌زنی‌های تاریخی درس‌های مهمی دربارۀ تاریخ به ما می‌دهند و تمرینی مفید برای مورخان هستندمورخان دانشگاهی بحث‌کردن از خلافِ واقع‌ها را وقت تلف کردن می‌دانند. یکی از علت‌های این بیزاری این است که خلافِ واقع‌ها هیچ کاری با شواهد ندارند، در حالیکه نوشتن دربارۀ تاریخ به شیوۀ آکادمیک، متکی به تنظیم منابع دست اول و دست دوم است و قضاوت دربارۀ کار مورخ بر اساس تفسیرهایش از شواهدِ موجود است. اما معدودی از مورخان، اخیراً، استدلال‌هایی قانع‌کننده عرضه داشته‌اند مبنی بر اینکه خلافِ واقع‌گرایی می‌تواند برای خوانندگان، دانشجویان و نویسندگان مفید باشد. آن‌ها می‌گویند گمانه‌ورزی تاریخی می‌تواند تمرینی مفید برای مورخانی باشد که می‌خواهند به گونه‌ای عمیق به انگیزه‌ها و روش‌های خویش بیندیشند.• آزمایش‌های خیالیِ ما چه ربطی به واقعیت دارند؟برای دانشمندشدن فقط به یک صندلی راحتی نیازمندیم، نه آزمایشگاه‌های غول‌پیکردانشمندان وقتی می‌خواهند نظریه‌ای را ثابت کنند، اول آن را در ذهن خود مجسم می‌کنند. اغلب اوقات هم، تجسمشان با واقعیت جور درمی‌آید. مثلاً آینشتاین، قبل از ارائۀ نظریۀ نسبیت، خودش را در حال سقوط از یک بلندی تصور کرد و فهمید که انسان‌ها در حال سقوط وزنشان را احساس نمی‌کنند. واقعاً اگر این تخیل‌ها واقعیت را به ما نشان می‌دهند، آنگاه می‌توانیم یک نتیجۀ هولناک بگیریم: اینکه دانش از درون ذهن ظهور می‌کند، نه از نوعی منبع خارجی.• بچه‌ها از افسانه‌های تخیلی بیشتر از داستان‌های واقعی یاد می‌گیرندداستان تخیلی کاری ورای میخ‌کوب کردن کودکان انجام می‌دهدبرای مدت‌ها بازی‌کردن و حرف‌زدن کودکان با موجودات تخیلی، فرازمینی و جادویی هم برای والدین و هم برای محققان دغدغۀ فکری بوده است. آن‌ها فکر می‌کردند که این خیال‌پردازی‌ها در خوش‌بینانه‌ترین حالت فقط برای سرگرمی و تخلیۀ انرژی‌ است و هیچ هدف خاصی پشت سرشان نیست. یا در حالت بدبینانه تصور می‌کردند که خیال‌پردازی‌های کودکان حواس آن‌ها را به شکلی واقعاً خطرناک از ارتباط و فهمِ جهان واقعی پرت می‌کند. تحقیقی جدید فهم ما را از این موضوع تغییر می‌دهد.• اگر کودکم دوست خیالی داشت باید چه کنم؟دوست‌های خیالی چیزهایی دربارۀ درک مسئلۀ دوستی در ذهن کودکان به ما می‌آموزدما کودکان زیادی را در سنین قبل از مدرسه مطالعه کردیم؛ چراکه آن‌ها درمورد هم ‌نشین خیالی خودشان صحبت می‌کنند. ما شواهد زیادی در تحقیقات داریم که نشان می‌دهد کودکانِ خیلی بزرگ‌تر از این سن هم هم‌نشین خیالی دارند؛ اما آن‌ها درونی هستند و درموردشان زیاد صحبت نمی‌کنند. ممکن است آن‌ها کمی برای گفتن دربارۀ دوست خیالی‌شان مردد باشند؛ اما به‌هرحال آن‌ها را دارند.• آیا باید نگران دوستان خیالی کودکان باشیم؟مارجری تیلور، روان‌شناسِ رشد، درکِ ما را از همراهان خیالی زیرورو می‌کنداواخر دهۀ ۸۰ پل هریس، روان‌شناس دانشگاه هاروارد، پژوهشی در زمینۀ تخیل کودکان انجام داد. او در پژوهش خود جعبه‌ای خالی به بچه‌ها داده بود و از آن‌ها خواسته بود خیال کنند که هیولایی داخل آن است. هریس توضیح داد که بعضی بچه‌ها بااینکه دیده بودند جعبه خالی است، باز هم می‌ترسیدند به آن نزدیک شوند. پژوهش هریس این سؤال را برای مارجری تیلور، روان‌شناس رشد، مطرح کرد که آیا بچه‌هایی که دوستان خیالی دارند، فکر می‌کنند رفیقان نامرئی‌شان واقعی‌اند؟ بعدها تیلور کتابی با عنوان «همراهان خیالی و کودکانی که آن‌ها را خلق می‌کنند» نوشت. کتاب او حاوی تمام چیزهایی بود که تا آن زمان دانشمندان دربارۀ قوۀ خیال کودکان دریافته بودند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 19 Apr 2019 05:55:43 GMT http://tarjomaan.com/report/9372/ نسخۀ صوتی: از کابل تا سیسیل: روایت خالد حسینی از مهاجران سرگردان http://tarjomaan.com/sound/9352/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از خالد حسینی که پیش از این با عنوانِ «از کابل تا سیسیل: روایت خالد حسینی از مهاجران سرگردان» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. صبح خنکی از ماه ژوئن است و من، اینجا در کاتانیا در ساحل شرقی سیسیل، به همراه امام‌جماعت مسجدی در همین حوالی، از قبرستانی کوچک بازدید می‌کنیم. کمی آن‌سوتر گورستان دیگری است، اما پاکیزه، محصور، با سنگ‌ قبرهای بلند گرانیت، و جوی‌هایی پرآب که پای بوته‌های مرتب نسترن جاری‌اند. در این سوی حصار، مرده‌هایی بی‌نام خفته‌اند. هیچ جملۀ دلنشینی بر مرمرِ مزار آن‌ها حک نشده است؛ نه گُلی در کار است و نه نگهبانی، تنها قبرهایی بی‌نشان، که با چمن‌های پژمرده، پشته‌های خاک و زباله و خاشاک بادآورده احاطه شده‌اند. از کنار بطری‌های آفتاب سوخته، پاکت‌های مچاله‌شدۀ سیگار و لاشۀ کبوتری که بر سینۀ قبرستان، زیر آفتاب، تجزیه می‌شود عبور می‌کنیم؛ زنبورها دیوانه‌وار در حفرۀ بازِ سینۀ کبوتر در هم می‌لولند. فایل صوتی نوشتار «از کابل تا سیسیل: روایت خالد حسینی از مهاجران سرگردان» را گوش کنید. ]]> خالد حسینی نسخۀ صوتی Thu, 18 Apr 2019 05:45:43 GMT http://tarjomaan.com/sound/9352/ مریخ با زمین فرقی ندارد، آنجا هم کسی امیدوار نیست http://tarjomaan.com/neveshtar/9368/ مگان اوگبلین، پاریس ریویو — سیارهٔ مریخ در زمرهٔ محالات است: بی‌آب، متروکه، لم‌یزرع. اتمسفرش آکنده از اشعه‌های ماوراءبنفش است و فقط حاوی مقادیر ناچیزی اکسیژن است. دمایش در زمستان همپای قطب جنوب است، و در تابستان طوفان‌های غباری به راه می‌افتند که خاک مسموم را به هوا می‌فرستند که تا چند هفته جلوِ خورشید را می‌گیرد. هر انسان عاقلی می‌داند که بشر هرگز به زندگی در آنجا رضایت نخواهد داد. به همین خاطر، مریخ غایت آرمان‌شهر است: سیاره‌ای که روی آن هیچ آیندهٔ معقولی متصور نباشد، همان‌جاست که می‌توان هر آینده‌ای را متصور شد. ولادیسلاو لاخ‌زیرما، نویسنده‌ای که اسم «مریخی» را ابداع کرد، رمان آلریل۱ (۱۸۸۳) را نوشت تا به خوانندگان روی زمین متذکر شود که «شاید دنیاهایی درخشان‌تر از این، و وجودی شادتر از آنچه اینجا می‌توانیم داشته باشیم، در کار باشند». مریخ سُرخ است، رنگ گل رُز و انقلاب. بولشویک‌ها، همان هنگام که انقلابشان سرکوب می‌شد، خیال‌پردازی می‌کردند که خیزش‌های سوسیالیستی در آنجا موفق می‌شوند (در نمادشناسی کمونیستی، «ستارهٔ سرخ» از یک رمان علمی‌تخیلی روسی در سال ۱۹۰۷ با همان عنوان الهام گرفته شده بود که اتفاقاتش روی مریخ رُخ می‌داد). روی زمین، جنبش‌ها ناکام می‌مانند، حق‌ها لغو و حاشا می‌شوند، و همه‌جور بی‌عدالتی شایع می‌شود. اما مثل دو فمنیست قرن‌نوزدهمی اهل ایالت آیوا، روی مریخ می‌توان دنیایی را خیال کرد که جای نقش‌های دو جنس عوض شده باشند. در رمان پرده‌برداری از یک نظیر۲ (۱۸۹۳) به قلم آلیس ایلگنفریتز جونز و الا مرچنت، زنان مریخی رأی می‌دهند، اهرم‌های قدرت را در اختیار دارند، و بی‌شرمانه سراغ همدمی مردان تن‌فروش می‌روند، درحالی‌که مردان پی کارهای درون خانه فرستاده شده‌اند. در دنیایی که جاذبه‌اش چهل‌درصد دنیای ماست، در سیاره‌ای که بار تاریخ را به دوش نمی‌کشد، چنین چیزهایی می‌توانند اتفاق بیفتند.این رؤیاپردازی‌ها شاید کُهنه باشند، اما در مقایسه با دیالوگ فعلی‌مان پیرامون مریخ بی‌تردید شوق‌انگیزند. ایلان ماسک مدعی است که رسیدن به آن سیاره آینده را «بسیار هیجان‌انگیز و جذاب» می‌کند. ولی وقتی به یک مرد میان‌سال و نه‌چندان باجاذبه گوش می‌دهی که توضیح می‌دهد چطور کارخانه‌های پرتابه‌ساز را تأسیس کنیم یا سیستم‌های آب‌کِشت با نور خورشید چطور می‌توانند غذایمان را تأمین کنند، بعید است هیجان‌زده شوی یا اصلاً احساس خاصی به تو دست بدهد. ماسک، بیزوس، و سایر میلیاردرهایی که خود را موظف به خصوصی‌سازی فضا می‌دانند خود را «یتیمان آپولو» می‌نامند: لقبی که قرار است پس از وعدهٔ ناکام نشستن روی ماه نومیدی‌شان را منتقل کند، اما عملاً وجههٔ «پسران خدا» را به آن‌ها می‌دهد. پرسش‌هایی که الهام‌بخش نویسندگان داستان‌های علمی‌تخیلی بوده‌اند، در حرف‌های آن‌ها جایی ندارد: تقسیم کار در مریخ چگونه خواهد بود؟ رئیس که خواهد بود؟ چه‌نوع دستورالعمل قانونی پیاده خواهد شد؟ آیا خدمات بهداشت و سلامت رایگان خواهند بود؟ ولی درعوض اگر از آن‌ها دربارهٔ سپرهای حرارتی قابل‌استفادهٔ مجدد، سرعت‌های ورود میان‌سیاره‌ای یا مزیت راکت‌های فولاد ضدزنگ در مقایسه با کامپوزیت‌های کربنی بپرسید، می‌بینید که باید در بارگاه تخصص بی‌کرانشان زانو بزنید.شاید وسوسه شویم که این وسواس روی جزئیات فنی ماجرا را نشانهٔ آن بشماریم که بالأخره موعد سفر نزدیک شده است. ولی این تصور آشکارا پوچ است. ما همان‌قدر در آستانهٔ تأسیس تمدن روی مریخ هستیم که شوروی‌ها در دههٔ ۱۹۳۰ بودند، گرچه آن‌ها هم می‌گفتند این اتفاق قریب‌الوقوع است. گفت‌وگوهایمان دربارهٔ مریخ همواره انعکاس ایده‌هایمان دربارهٔ تمدن زمینی‌اند. در وضع کنونی ما، ساختار این گفت‌وگوها گویا تکرار این ایده است که چالش‌های اصلی زمانهٔ ما بیشتر از جنس فنی‌اند تا از جنس اخلاق نظری، اخلاق کاربردی یا سیاسی. و صدالبته جزئیات فنی هم پیچیده‌تر از آن‌اند که اکثر مردم توان فهمش را داشته باشند. نشست‌های مطبوعاتی اسپیس‌ایکس و سخنرانی‌های تِد ظاهراً چنان طراحی شده‌اند که الهام‌بخش شوق و دیالوگ عمومی دربارهٔ سکونت در مریخ باشند، ولی با رگبار مسائل تدارکاتی و جزئیات غامضشان می‌گویند که چنین وظیفه‌ای (عین تغییر اقلیم یا تنظیم اقتصاد) باید به دست نوآوران تکنوکرات سپرده شود که دانش تخصصی و فراست مدیریتی جهت تسهیل راه‌حل‌های عینی را دارند.ما مطمئنیم که دموکراسی در مریخ حاکم خواهد بود و، به قول ماسک، ترجیحاً هم دموکراسی مستقیم، نه یک دموکراسی نیابتی. اندیشهٔ سیاسی مریخی تا همین‌جا جلو رفته است، ولی درحقیقت به‌سادگی می‌توان مابقی جزئیاتش را پُر کرد. احتمالاً ائتلافی از سرمایه‌گذاران ابَرثروتمند، حکومت‌های زمینی و بنگاه‌های چندملیتی (یا چندسیاره‌ای؟) بر مریخ حکمرانی خواهند کرد. یک اقتصاد اطلاعات‌محور خواهد داشت که پژوهش‌های حوزهٔ علم و فناوری و مهندسی و ریاضی آن را پیش می‌رانند و طبقهٔ سرآمدان دانشمند و کارآفرین ساکنش خواهند شد که به نام نوآوری زمام امور را در دست می‌گیرند. اغلب گفته می‌شود که مهم‌ترین صادرات مریخ حق ثبت اختراعات خواهد بود (حمل‌ونقل هرچیز دیگری بیش‌ازحد گران تمام می‌شود). این نکته را البته از یک برنامهٔ تلویزیونی واقع‌نِما هم گفته‌اند. به عبارت دیگر، ساختارهای مریخ کمابیش مشابه همان‌هایی‌اند که فی‌المجلس در دنیایمان رایج‌اند. میلیاردرهایی که دنبال چندسیاره‌ای‌شدن می‌روند نمی‌خواهند فلسفه‌های سیاسی و اقتصادی جدیدی را تجربه کنند، بلکه مایل‌اند شبیه آنی را بسازند که هم‌اکنون بر زمین سلطه دارد، یعنی همانی که ابتدابه‌ساکن زمام امور را به دستشان سپرده است. «زمینی‌سازی» (فرآیند بازتولید شرایط بوم‌شناختی زمین روی سیارات دیگر) استعاره‌ای است برای میل به بسط نئولیبرالیسم جهانی به فضا، و بس.برای اولین پیشتازان، بلیت مریخ تقریباً ده میلیارد دلار آب می‌خورد. کارآفرینان حوزهٔ فضا مدعی‌اند که، به مرور زمان، و بسته به حجم تقاضا، نقل‌مکان به مریخ می‌تواند کمتر از پانصدهزار دلار هزینه بردارد، یا حتی فقط صدهزار دلار شود، یعنی در حد جیب آن آمریکایی‌های طبقه‌متوسط که مایل‌اند خانه‌شان را بفروشند تا هزینهٔ سفر را بدهند. این معیار براساس یک برداشت آزاد از طرحی است که رابرت زوبرین در کتاب پروندهٔ مریخ۳ (۱۹۹۶) ارائه داد، و طرح او هم از این ایده الهام گرفته بود که هزینهٔ مهاجرت یک خانوادهٔ بریتانیایی به آمریکای مستعمره‌نشین چقدر بوده است: نقدکردن دارایی‌های یک خانوار طبقه‌متوسط، یا هفت سال درآمد یک مرد شاغل. زوبرین و کارآفرینان عرصهٔ فضا نمی‌گویند اگر صاحب‌خانه نباشی، باید چه کنی. همچنین نمی‌گویند یک نفر چطور می‌تواند این ارقام را ظرف هفت سال جمع کند، به‌ویژه اگر زیر آوار بدهی وام دانشجویی باشد، اگر پس‌اندازهایش را برای هزینه‌های بهداشت و سلامت پایه خرج کند، و اگر کارگران فناوری‌بلد به‌تدریج چنان جا را برایش تنگ کنند که مجبور شود از شهرش برود. حتی بی‌جا نیست که این قیاس را در جهت معکوس هم بیان کنیم: ازلحاظ تخیلی‌بودن، دست‌یابی به جمال و جلال زندگی طبقه‌متوسط در آمریکا دست‌کمی از نقل‌مکان به مریخ ندارد.می‌گویند که مریخ همانا نسخهٔ آرمانی از مناطق کشف‌نشدهٔ آمریکای قدیم است، جایی که ضرورتِ سرنوشت آشکارا می‌تواند پیش برود بی‌آنکه خبری از عملیات اصلاحگرانه اما خون‌آلودی باشد که سرکوب امپریالیستی رقم می‌زد. حتی برخی اصرار دارند که در مریخ خبری از «مستعمره‌نشین» نخواهد بود چون حیاتی آنجا نیست که استعمار شود؛ آن‌ها واژهٔ «استقرار» را ترجیح می‌دهند. اما در این فرآیند، یک چیز استعمار می‌شود: خیال‌پردازی جمعی، یا توانایی تصور بدیل‌های سیاسی. مسابقهٔ فضانوردی میلیاردرها جزئی از یک جنگ عظیم‌تر بر سر فضاهای نمادین است، جنگی که در آن هر آرمان‌شهری به‌صورت تحت‌اللفظی ترجمه می‌شود، تمامی نمادهایش مصادره به مطلوب می‌شوند، و یک برچسب قیمت روی آن می‌خورد (اسپیس‌ایکس تی‌شرت‌های «اشغال مریخ» را به قیمت ۲۲ دلار می‌فروشد).همه می‌دانند که بعید است کسی از ساکنان فعلی زمینْ آن «اورشلیم جدید» مریخی را ببیند. ماسک هم به این امر اقرار کرده است، و وقتی شعارهای پوپولیستی «به‌صرفه‌بودن» ناکام می‌مانند او نیز ناچار دست‌به‌دامن قدرت امور نمادین می‌شود. او در یک مصاحبه تأکید کرد که هدف از بحث مریخْ الهام‌بخشی و متحدسازی یک نسل است، یعنی همان کاری که نشستن روی ماه کرد. او گفت: «آپولو به‌طرز چشمگیری برای مردم سراسر دنیا الهام‌بخش بود، گرچه فقط تعداد بسیار کمی از مردم به آنجا رفتند... اما منظورم این است که ما همگی نیابتاً آنجا رفتیم».البته «نیابتی» واژه‌ای با دلالت‌های متعدد است، که برخی از دلالت‌هایش برجسته‌ترند. این واژه می‌تواند به‌معنای «عمل از جانب فرد دیگر» باشد، معنایی که نقشی ضروری در دموکراسی نیابتی دارد و منطقی است که به فضانوردان آپولو هم بسط داد، یعنی به آن خدمت‌گزاران دولت که در مقام نمادهای کل یک ملت عمل می‌کردند. درعین‌حال، «نیابتی» ضرورتاً یک تجربهٔ ذهنی هم هست، تجربه‌ای که بر دوری از واقعیت دلالت می‌کند. چنین تجربه‌ای می‌تواند جنس استعلایی داشته باشد، مثل وقتی که مردم بر مبنای یک ایده متحد می‌شوند، یا وقتی که نویسنده‌ای صرفاً با تکیه به قدرت زبان شما را به سیاره‌ای دیگر می‌برد. اما «نیابتی» می‌تواند وصف حس غریبگی هم باشد: وقتی که نمادهای یک درام ملی تدریجاً وهم‌آلود به نظر می‌آیند، یعنی به دال‌هایی توخالی تبدیل می‌شوند که از بیخ و بُن هیچ نسبتی با واقعیت زندگی‌تان ندارند. آدم یاد شعر ژیل اسکات‌هرون دربارهٔ سفر آپولو به ماه می‌افتد («نمی‌توانم صورت‌حساب هیچ دکتری را بدهم، اما سفیدها روی ماه فرود آمده‌اند») یا تعداد نه‌چندان کمِ آمریکایی‌هایی که آن منظرهٔ تماشایی را چنان دور از تجربهٔ زیسته‌شان می‌دیدند که نتیجه گرفتند کل قضیه سرکاری بوده است. همین معنای تیره‌تر واژهٔ «نیابتی» است که در گفت‌وگوهای پیرامون مریخ، و کلاً در زندگی امروزی، رسوخ می‌کند. این معنا می‌گوید که: انگارهٔ اجتماعی۴ تا ابد با خیال‌پردازی اجتماعی تضاد دارد، مسائل تدارکاتی لاجرم با تراکتور از روی ایده‌ها رد می‌شوند، و دورنمای یک دنیای بهتر همچنان به سیاره‌های دوردست‌تر عقب‌نشینی می‌کند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مگان اوگبلین نوشته است و در تاریخ ۲۷ مارس ۲۰۱۹ با عنوان «Object of Despair: Mars» در وب‌سایت پاریس ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۹۷ با عنوان «مریخ با زمین فرقی ندارد، آنجا هم کسی امیدوار نیست» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• مگان اوگبلین (Meghan O’Gieblyn) نویسنده‌ای آمریکایی است که نوشته‌هایش در هارپرز، نیویورکر، گاردین و دیگر مطبوعات به چاپ رسیده است. آخرین کتاب او مجموعه‌ای از جستارهایش به نام ایالات داخلی (Interior States) است که برندهٔ جایزهٔ بیلیور بوکس سال ۲۰۱۸ شده است.[۱] Aleriel[۲] Unveiling a Parallel[۳] The Case for Mars[۴] Social Imaginary: مجموعهٔ ارزش‌ها، نهادها، قوانین و نمادهای مشترک در یک گروه اجتماعی خاص که از طریق آن تصور «کلیت اجتماعی» در ذهن مردم نقش می‌بندد [مترجم]. ]]> مگان اوگبلین اقتصادوجامعه Wed, 17 Apr 2019 03:49:01 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9368/ انگار حتی سکولارها دلشان برای کلیسا تنگ شده است http://tarjomaan.com/neveshtar/9371/ پاملا دراکرمن، نیویورک‌تایمز — دوشنبه شب بود که فهمیدم نوتردام آتش گرفته است، آن وقتی که پیرمرد غریبه‌ای در خیابان نگهم داشت. بلافاصله، آمبولانسی با بوق ممتد و سرعتی زیاد از پشت سر ما رد شد. پیرمرد، با انگشت، ستونی از دود را در دوردست نشان داد و گفت: «آمبولانس داره می‌ره نوتردام. نوتردام آتیش گرفته».فرانسوی‌ها وقت چندانی در کلیساها نمی‌گذرانند. گرچه بیشتر جمعیت فرانسه اسماً کاتولیک‌اند، اما فرانسه رسماً یکی از بی‌دین‌ترین کشورهای اروپاست. پاریسی‌های روشنفکر و اتو کشیده غالباً دین را امری قدیمی و خرافی می‌دانند. یک وقتی، نویسنده‌ای پاریسی برایم می‌گفت خدا اواخر دههٔ شصت مرده است.و حالا، آتشی که دارد نوتردام را می‌سوزاند انگار به جان همهٔ افراد این شهر افتاده. پهپادهای فیلم‌بردار صحنهٔ سوختن ساختمان صلیب‌شکل در شعله‌ها را نشان می‌دادند. همان زمان، رئیس‌جمهور ایمانوئل ماکرون، حوالی ساعت ۱۱:۳۰، به تلویزیون ملی آمد. درحالی‌که پشت‌سرش ساختمان کلیسا داشت می‌سوخت، از کلیسا این‌طور تعبیر کرد: «نوتردام کلیسای جامعِ همهٔ فرانسوی‌هاست، حتی آن‌هایی که یکبار هم پایشان را اینجا نگذاشته‌اند».بخشی از این ماجراها بدین خاطر است که این کلیسای ۸۵۶ساله شاهد بخش اعظمی از تاریخ فرانسه بوده: جایی که هنری ششم تاج‌گذاری کرده و ناپلئون امپراتور شده. چند ساعت بعد از آتش‌سوزی، اخبار تلویزیون فرانسه تصاویر بسیاری از کلیسا پخش کرد، از مراسم ختم فرانسوا میتران گرفته تا چند صحنه از فیلمی که از روی گوژپشت نوتردام ویکتور هوگو ساخته شده.گرچه اکثر پاریسی‌ها معمولاً به دیدن این کلیسا نمی‌روند و یکسری هم هیچ‌وقت این کار را نمی‌کنند، اما نوتردام صرفاً یک جاذبهٔ توریستی یا بنای تاریخی نیست، بلکه تقریباً در هر جای شهر باشی، این کلیسا را می‌بینی که در دل شهر، بر کرانهٔ رودخانه، آرام گرفته است. ساکنان پاریس شاید تا همین دوشنبهٔ اخیر اصلاً متوجه آن نبودند، اما به‌گمانم این آتش‌سوزی خاطرجمعشان کرد که در قلب شهرِ بسیار منظمشان جایی وجود دارد که به‌کلی غیرعقلانی و غیردکارتی است. حضور گوتیک و غول‌آسای نوتردام از قدیم به یادمان می‌اندازد که، در دل هر چیز، امری رازآلود و نشناختی پنهان شده.زمان زیادی از چند شوک بزرگ دیگر، که برای پاریس رخ داد، نگذشته است: ازجمله سیل پارسال که در سن آمد و البته حملهٔ تروریستی، که در ۲۰۱۵ برایمان اتفاق افتاد.ماکرون خطاب به ملت فرانسه گفت پاریسی‌ها «در دل به خود می‌لرزند». واقعاً تعبیر دقیقی است از احساس تهی‌شدن و فقدان. همچنین، در کنار این خسارت شدید، یک سرخوردگی و غم مشترکی هم در کار است: اینکه ما، همچون اعضای یک تمدن، نتوانستیم از چیزی گران‌بها و پُرارزش مراقبت کنیم. چند صد سال هم بگذرد، آدم‌ها دربارهٔ آتش‌سوزی سال ۲۰۱۹ صحبت خواهند کرد.ماکرون وعدهٔ بازسازی نوتردام را داد. اما ابتدا، باید آتش را خاموش کنیم و ببینیم اصلاً چه چیزی باقی مانده است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پاملا دراکرمن نوشته است و در تاریخ ۱۵ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «Notre-Dame Is the Burning Heart of Paris» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۹۸ با عنوان «انگار حتی سکولارها دلشان برای کلیسا تنگ شده است» و ترجمۀ علیرضا صالحی منتشر کرده است.•• پاملا دراکرمن (Pamela Druckerman) نویسنده و روزنامه‌نگار مستقر در پاریس است. او نویسندهٔ همکار در اینترنشنال نیویورک‌تایمز است و نویسندهٔ چند کتاب، ازجمله پرورش کودک: مادری آمریکایی حکمت فرزندپروری فرانسوی را کشف می‌کند (Bringing Up Bébé: One American Mother Discovers the Wisdom of French Parenting) و هیچ بزرگ‌سالی وجود ندارد: داستان بلوغ در میان‌سالی (There Are No Grown-ups: A Midlife Coming-of-Age Story). ]]> پاملا دراکرمن وبلاگ Tue, 16 Apr 2019 11:38:09 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9371/ وقت خداحافظی با حشرات است http://tarjomaan.com/neveshtar/9366/ اد یانگ، آتلانتیک — در سال ۱۸۲۸ نوجوانی به نام چارلز داروین، در ابتدای نامه‌ای به پسرعمویش، چنین نوشت: «از اینکه کسی نیست تا دربارهٔ حشرات با او حرف برنم دارم دق می‌کنم». اگر داروین امروز، یعنی تقریباً دو قرن بعد از آن نامه، زنده بود، از ترس و هیجان مو بر تنش سیخ می‌شد، چراکه همه دارند دربارهٔ حشرات حرف می‌زنند، اما صحبت‌هایشان مملو از کلماتی همچون آخرالزمان و قیامت است.غوغای این آخرالزمان در اواخر سال ۲۰۱۷ آغاز شد، درست بعد از آنکه پژوهشی در آلمان نشان داد جمعیت کلی حشرات بومی پرنده، طی سه دهه، ۸۰درصد کاهش یافته است. انتشار مقاله‌ای استادانه پیرامون زوال زندگی حشرات در پایان سال قبل در مجله نیویورک‌تایمز هشدارها را تشدید کرد. اوضاع زمانی ترسناک‌تر شد که در ماه جاری دو پژوهشگر به نام‌های فرانسیسکو سانچزبایو و کریس ویکائوس، پس از بررسی ده‌ها مقاله، ادعا کردند: «حشرات، در معنای کلی، طی چند دههٔ آینده به مسیر انقراض خواهند افتاد». نشریهٔ گاردین هنگام پوشش این بررسی نوشت: «احتمال دارد حشرات تا پایان سده از صفحهٔ روزگار محو شوند»؛ این همان بحرانی است که سانچزبایو و ویکائوس معتقدند می‌تواند به «فروپاشی فاجعه‌بار زیست‌بوم طبیعی» بینجامد.من با چندین حشره‌شناس پیرامون اعتبار چنین ادعاهایی صحبت کردم، و چیزی که دستگیرم شد پیچیده بود. داده‌های مرتبط با زوال حشرات جسته‌گریخته، نانماینده، و جزئی‌تر از آن است که بتوان براساس آن‌ها برخی هشدارهای اغراق‌شده را سنجید. درعین‌حال، همین اطلاعات اندکی هم که داریم به همان سمت‌وسوی نگران‌کننده گرایش دارند. بنابراین چگونه براساس این دانش ناقص عمل کنیم؟ این پرسشی است که راه خود را ورای سرنوشت حشرات می‌گشاید؛ زمانی که ناشناخته‌ها فراوان‌اند و سستی هزینه‌ای گزاف دارد، چگونه جهان به‌سرعت درحال‌تغییرمان را حفظ کنیم؟ابتدا خبرهای خوب. این ادعا که حشرات تا پایان قرن از میان می‌روند بی‌معناست. تقریباً تمامی افرادی که با آن‌ها صحبت کردم گفتند چنین چیزی باورپذیر هم نیست، چه رسد به آنکه محتمل باشد. السا یانگ‌استید از دانشگاه کارولینای شمالی می‌گوید: «این اتفاق نمی‌افتد. حشرات متنوع‌ترین گروه موجودات زنده در سیارهٔ زمین هستند و برخی از آن‌ها از عهدهٔ بقا برمی‌آیند». درواقع برخی گونه‌های حشرات احتمالاً آخرین موجوداتی هستند که از بین می‌روند، و هر اتفاقی که آن‌قدر فاجعه‌بار باشد که جهان حشرات را بزداید مطمئناً شرایط را برای زندگی دیگر حیوانات نیز غیرقابل زیست می‌کند. کوری مورو از دانشگاه کرنل می‌گوید: «روزی که چنین اتفاقی بیفتد، دیگر نشانی از انسان‌ها روی کره زمین نیست».گوناگونی حشرات آن‌ها را، به‌عنوان یک گروه، انعطاف‌پذیر می‌سازد، اما همچنین سبب می‌شود رسیدن به درکی جامع پیرامونشان غیرممکن باشد. تعداد گونه‌های کفشدوزک از گونه‌های پستانداران بیشتر است، گونه‌های مورچه از پرندگان و گونه‌های شپشک از ماهی‌ها. احتمالاً تعداد گونه‌های زنبور انگل بیش از هر گروه جانوری دیگری است. به‌طورکلی درحدود یک میلیون گونه حشره شناخته شده‌اند و خدا می‌داند چند میلیون گونهٔ دیگر در انتظار کشف‌اند. وانگهی، اطلاع‌داشتن از هستی یک موجود تفاوت فاحشی با شناخت واقعی آن دارد؛ عادات، گرایش‌ها و -مهم‌تر از همه از منظر بحث پیش‌روی- تعدادِ اغلب گونه‌های شناخته‌شده هنوز در هاله‌ای از رمز و راز است.پژوهشگران انگشت‌شماری هستند که هنوز به شمارش کلی جمعیت حشرات علاقه‌مندند. بگذریم از گونه‌های معدودی که جذابیتی کاریزماتیک دارند (مثل شاه پروانه‌ها)، از نظر اقتصادی مهم‌اند (مانند زنبورهای عسل اهلی) یا از ارزش دارویی برخوردارند (برخی گونه‌های پشه). جامعه هنوز دستخوش نفرتی کهنه از این موجودات خزندهٔ چندش‌آور است و پژوهش‌های حشره‌شناسی مدت‌ها است که کمک‌هزینه‌های پژوهشی کافی دریافت نمی‌کنند. کمک‌هزینه‌های این حوزه به‌شکل نامناسبی به‌سمت راه‌های کنترل آفات کشاورزی سوق یافته‌اند. حرفهٔ بنیادین مستندسازی گوناگونی حشرات کم‌وبیش نادیده گرفته شده است؛ کاهش متخصصان طبقه‌بندی و دانشمندان گونه‌شناس که خودشان هم، به بیان استعاری، دچار انقراض گروهی شده‌اند، اوضاع را بدتر کرده است.داده‌های برآمده از مطالعات طولانی‌مدت پیرامون حشرات معمولاً حاصل پژوهش‌هایی تکه‌تکه‌اند. برای نمونه در تحقیقی آلمانی در سال ۲۰۱۷، به‌جای آنکه داده‌ها به‌شکل متمرکز و با نمونه‌گیری قاعده‌مند از سایت‌های مشخص جمع‌آوری شوند، داده‌های حاصل از تله‌هایی که در بخش‌های مختلف کشور کار گذاشته شده بودند، با یکدیگر مقایسه شدند. اگرچه ممکن است چنین مطالعاتی نامنظم باشند، اما اغلبشان به یک نتیجهٔ دلسردکننده منجر می‌گردند. سانچزبایو و ویکائوس در بررسی‌شان ۷۳ مطالعه را یافتند که زوال حشرات را نشان می‌دهند.اما چنین نتیجه‌ای لزوماً رنگ واقعیت ندارد، بلکه بیشتر نشان‌دهندهٔ آن چیزی است که پژوهشگران به‌دنبالش بوده‌اند. آن‌ها با کلیدواژه‌های حشرات و زوال شروع به جست‌وجو در بانک‌های اطلاعاتی می‌کنند و بنابراین مطالعاتی که حاکی از ثبات یا افزایش جمعیت حشرات است از نظرشان پنهان می‌ماند. پژوهش‌هایی که آنان می‌یابند نمایانگر نیز نیست؛ چراکه اغلب مطالعات در اروپا و امریکای شمالی انجام می‌شوند، و این در حالی است که حجم بزرگ حشرات در مناطق حاره‌ای زندگی می‌کنند. با وجود این مطالعات نقطه‌ای، دشوار بتوان فهمید آیا حشراتی که در یک منطقه محو می‌شوند، جمعیتشان ناگهان در منطقه‌ای دیگر افزایش می‌یابد یا خیر. وانگهی به قول جسیکا ویر، از دانشگاه راتگرز، بدون دردست‌داشتن مبنایی برای حجم جمعیت، اگر کاهشی مشاهده کنیم، نمی‌توانیم به‌درستی بفهمیم آیا اتفاقی معمول است یا خیر».الکس وایلد از دانشگاه تگزاس اوستین در توییتر ماجرا را این‌گونه تشریح می‌کند: «مثل این است که مجموعه داده‌های ما از اقلیم جهانی تنها برگرفته از ۷۳ ایستگاه هواشناسی است که بیشترشان در اروپا و ایالات متحده مستقر بوده و در بازه‌های تاریخی متفاوت و از نظر زمانی محدود فعال‌اند. تصور کنید برخی از این ایستگاه‌ها تنها دمای هوا را بسنجند، برخی تنها رطوبت را و برخی دیگر تنها جهت وزش باد را. اگر بخواهم مختصر و مفید بگویم، تلاش برای وصله‌پینه‌کردن این اطلاعات پراکنده و ناهمگون، در قالب چیزی مشابه تصویری از روند جهانی آب‌وهوا، بلندپروازی است».بدین دلایل، سخت است که آمار و ارقام بررسی سانچزبایو و ویکائوس را که، نقل محافل شده، همچون وحی منزل در نظر بگیریم. آن دو می‌گویند ۴۱ درصد از گونه‌های حشرات رو به نابودی‌اند و آمار جهانی به میزان ۲.۵ درصد در سال کاهش می‌یابد، اما میشل تاتواین از آکادمی علوم کالیفرنیا می‌گوید: «آن‌ها سعی دارند چیزی را اندازه‌گیری کنند که ما واقعاً در این مقطع قادر به اندازه‌گیری‌اش نیستیم. من تمایل به عددی‌کردن چنین موضوعاتی را، برای سهولت در بحث، می‌فهمم، اما به‌نظرم تمامی آن ارقام بر قله‌های واقعیات ناشناخته بنا شده‌اند».بااین‌حال، تاتواین می‌افزاید: «نمی‌باید برای قوت‌قلب‌دادن به خودمان چنین یافته‌هایی را دست کم بگیریم. درست است که من خطری جدی در این احتمال اغراق شده که حشرات روبه نابودی هستند نمی‌بینم، اما دست‌کم‌گرفتن وخامت اوضاع خطرناک است. این مطالعات بی‌نقص نیستند، اما عقل سلیم می‌گوید به‌جای آنکه منتظر مطالعات بهتر بمانیم، هشدار آن‌ها را جدی بگیریم».گذشته از همه‌چیز، عواملی که در اروپا و شمال آمریکا سبب مرگ حشرات می‌شوند، مانند تبدیل زمین‌های غیرزراعی به زراعی، مشکلاتی جهانی هستند. جنیفر زاسپل از موزهٔ عمومی میلواکی می‌گوید: «صرف‌نظر از اینکه بافت جانوری یک منطقه را بشناسیم یا نه، گمان نمی‌کنم این عوامل تأثیرات مختلفی در مناطق گوناگون داشته باشند».می بِرنبام از دانشگاه ایلینویز در دشت اِربانا می‌گوید اگرچه جهان حشرات دارای گوناگونی است، اما آن‌ها دربرابر چنین تغییراتی آسیب‌پذیرند، چراکه اغلبشان بسیار تخصیص‌یافته‌اند. «نوعی مگس وجود دارد که در آب‌شش‌های نوعی خرچنگ در جزایر کارائیب زندگی می‌کند. چه اتفاقی می‌افتد اگر جزیره از میان برود، یا خرچنگ از بین برود؟ حشرات با چنین خطراتی مواجه‌اند. تعداد بسیار اندکی از حشرات هستند که آن‌قدر فرصت‌طلب‌اند که از زیستگاه‌ها و منابع گوناگون بهره ببرند» (بااین‌حال سانچزبایو و ویکائوس در نتیجه‌گیری‌شان ذکر کرده‌اند که چندین گونه عمومی‌زی۱، که زمانی جمعیت زیادی داشتند، نیز روبه نابودی هستند).حتی ازدست‌رفتن درصد کمی از حشرات می‌تواند پیامدهایی ناگوار داشته باشد. آن‌ها در کف شبکهٔ غذا جای دارند و اگر اتفاقی برایشان بیفتد بر پرنده‌ها، خفاش‌ها، عنکبوتیان و دیگر شکارچیان تأثیر خواهد گذاشت. آن‌ها خاک را هوارسانی می‌کنند، گردهٔ گل‌ها را می‌پراکنند و فضولات و لاشه حیوانات را از بین می‌برند. اگر حشرات از میان روند، تمام چشم‌انداز زمین تغییر خواهد کرد. برنبام می‌پرسد با درنظرداشتن این مخاطرات «هنوز هم باید منتظر مدارک قطعی پیرامون ازمیان‌رفتن گونه‌ها بمانیم تا کاری انجام دهیم؟».بااین‌حال کار در این زمینه دشوار است، چراکه زوال حشرات عوامل متعددی دارد و اغلب مطالعات با باز کردن این کلاف سردرگم دست‌وپنجه نرم می‌کنند. سانچزبایو و ویکائوس در بررسی‌شان پیش از هر چیز بر ازدست‌رفتن زیستگاه‌ها انگشت می‌گذارند، سپس استفاده از آفت‌کش‌ها و دیگر آلاینده‌ها، و بعد به ترتیب ورود گونه‌های غیربومی و تغییرات اقلیمی قرار دارند. مورو از دانشگاه کرنل می‌گوید: «اگر تنها یک عامل بود، می‌دانستیم چه کار باید بکنیم، اما به‌جایش گیر یک‌میلیون دلیل ریز و درشت افتاده‌ایم».خوبی‌اش این است که دست‌کم مردم دارند دربارهٔ این مشکل حرف می‌زنند. و این گرایش جدیدی است که بسیاری از حشره‌شناسانی را که با آن‌ها صحبت کردم شگفت‌زده کرده است، چراکه قبلاً عادت داشتند دربرابر مردم وحشت‌زده برای علاقه‌شان به حشرات دلیل و برهان بیاورند. برنبام می‌گوید: «از کی تا حالا مردم به حشرات اهمیت می‌دهند؟ غافلگیر شدم». او امیدوار است تیترهای خبری مربوط به آخرالزمان حشرات شهروندان را برانگیزاند تا به پروژه‌های علم‌ورزان شهروند۲ بپیوندند، پروژه‌هایی مانند شناسایی گونه‌های زنبورعسل که خود او در دانشگاه ایلینویز اجرا می‌کند. می‌گوید: «گوناگونی فراوان است، اما می‌توانیم کار را تقسیم کنیم».یانگ‌استید از دانشگاه ایالتی کارولینای شمالی هم از این علاقهٔ ناگهانی مردم به حشرات متعجب است، اما به‌هرحال باعث شده دعوت‌نامه‌های متعددی از گروه‌های مردمی برای سخنرانی درمورد زوال حشرات دریافت کند. او به آن‌ها توصیه می‌کند در باغچه‌هایشان گیاهان بومی بکارند، چراکه چنین گیاهانی، در مقایسه با چمن‌کاری‌های تروتمیز، حشرات متنوع‌تری را جذب خود می‌سازند. مورو می‌گوید بسیاری از افراد این توصیه را به کار می‌بندند تا گونه‌های زیبایی همچون شاه‌پروانه‌ها را نجات دهند، «اما وقتی می‌بینند سروکلهٔ آن‌همه سوسک پیدا شده است، حسابی جا می‌خورند. بعد مگس‌ها و زنبورها و لارو پروانه‌ها را می‌بینند و کم‌کم به صرافت می‌افتند قدر قلمرو حشرات را بدانند. دیگر به‌جای آنکه در مواجهه با حشرات بگویند ’اَیییی!‘، می‌گویند ’شنیده‌ام دچار مشکل شده‌اند؛ چه کمکی از دست من ساخته است؟‘ و این اتفاق خوبی است». او و بقیه امیدوارند این توجه بازیافته درنهایت سازمان‌های تأمین وجه را ترغیب کند تا از پژوهش‌هایی حمایت کنند که متضمن سرشماری‌های سیستماتیک، طولانی‌مدت، و فراگیر تمامی گونه‌های اصلی حشرات باشند. ویر می‌گوید: «اکنون، بیش از هر زمان دیگری، باید تلاش کنیم تا داده‌های مبنا گردآوریم. بدین ترتیب می‌توانیم الگوها را، اگر اصولاً الگویی وجود داشته باشد، تعیین کرده و پیش‌بینی‌های بهتری انجام دهیم». زاسپل همچنین دوست دارد حمایت بیشتری از موزه‌های تاریخ طبیعی شود: راهنماهای گونه‌شناختی که بر کشوهای موزه جا خوش کرده‌اند می‌توانند اطلاعات بدیعی در مورد جمعیت‌های تاریخی برایمان فراهم کنند، اما دیجیتالی‌کردن این اطلاعات پرهزینه است و پردردسر.تاتواین می‌گوید: «می‌باید دربارهٔ سنجش وخامت اوضاع جدی باشیم. این را باید مثل یک زنگ بیدارباش بزرگ ببینیم و، به‌جای طفره‌رفتن، دست بجنبانیم».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اد یانگ نوشته است و در تاریخ ۱۹ فوریهٔ ۲۰۱۹ با عنوان «Is the Insect Apocalypse Really Upon Us» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۹۸ با عنوان «وقت خداحافظی با حشرات است» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر شده است.•• اد یانگ (Ed Yong) روزنامه‌نگار و دانش‌آموختهٔ رشته‌های هنر و فلسفه از دانشگاه یو.سی.ال است. اغلب یادداشت‌های او در حوزهٔ علم بوده و به‌واسطهٔ شیوهٔ نوآورانه‌اش در این حوزه برندهٔ چندین و چند جایزه شده است. او پیش از این با گاردین، اسلیت، نیویورک‌تایمز، ساینتیفیک امریکن، وایرد، و نیویورکر همکاری کرده است، و درحال‌حاضر به‌شکل تمام‌وقت در آتلانتیک مشغول به کار است.[۱] generalist species: برخلاف گونه‌های تخصیص‌یافته که تنها در شرایط یا محیط‌های خاصی می‌توانند زندگی کنند، گونه‌های عمومی‌زی می‌توانند در محیط‌های گوناگون زندگی کرده و از منابع مختلف تغذیه کنند [مترجم].[۲] citizen-science: مشارکت‌کنندگان عمومی در پروژه‌های علمی. برای اطلاعات بیشتر، ن.ک: میروفسکی، فیلیپ. «علیه علم شهروندی». ترجمان علوم انسانی، ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ [مترجم]. ]]> اد یانگ علم‌وفلسفه Tue, 16 Apr 2019 04:02:41 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9366/ فصل آخر «بازی تاج‌وتخت» شروع شد؛ به امید آنکه در آخر همه‌چیز نابود شود http://tarjomaan.com/neveshtar/9369/ آنتونی گیرزینسکی، کانورسیشن — با شروع فصل آخر سریال «بازی تاج‌وتخت» از شبکۀ اچ.بی.او، تصور می‌کنم که اکثر طرفداران این سریال در دلشان آرزو می‌کنند که اوضاع در نهایت به نفع قهرمان‌های باقی‌ماندۀ وستروس تمام شود.تکۀ بزرگی از شخصیت خودِ من هم همین آرزو را دارد. اما تکۀ دیگری از وجودم -همان تکه‌ای که دربارۀ تأثیر سیاسی سرگرمی‌ها پژوهش می‌کند- امیدوار است که این فصل پایانی نیز به اندازۀ ۵ فصل اول این سریال، به شکل بی‌رحمانه‌ای ناعادلانه باشد. دلم می‌خواهد وایت‌واکرها شمال را به تصرف خودشان درآوردند و جان اسنو و دنریس را بکشند، یا بعد از آنکه قهرمان‌های سریال به جنگ ارتش مردگان رفتند، سرسی به همه‌شان خیانت کند و دیگر هیچ صدای مخالفی برای نشستن او بر آیرون‌ترون به جای نماند.مطالعه‌ای که اخیراً روی تعدادی از دانشجویانم دربارۀ «بازی تاج‌وتخت انجام دادم»، دیدگاه من را دربارۀ پایان‌های تلخ شکل داد و مرا به این نتیجه رساند که در سریال‌های تلویزیونی و فیلم‌های سینمایی نیاز بیشتری به پایان‌های نافرجام داریم.مردم داستان‌هایی را دوست دارند که پایان خوشی داشته باشد. به همین دلیل، اکثر داستان‌هایی که برای مخاطب عام تهیه می‌شود –چه کتاب باشد، چه فیلم یا سریال تلویزیونی- طوری تمام می‌شود که در نهایت قهرمان داستان پاداش انجام کار درست خود را می‌گیرد.اما این‌همه پایان خوش، پیامدهای سیاسی دارد، حداقل بنا به نتایجی که یک محقق به دست آورده است.در سال ۲۰۰۷، مارکوس اپل، محقق حوزۀ روان‌شناسی ارتباطات، نشان داد که هرچه مردم روایت‌های داستانی بیشتری ببینند، بیشتر احتمال دارد که عقیده داشته باشند دنیا جای عادلانه‌ای است.این مسئله چه ربطی به سیاست دارد؟ خب، وقتی شما باور دارید که دنیا جای عادلانه‌ای است، به این فکر گرایش پیدا می‌کنید که اتفاقات خوب برای آدم‌های خوب می‌افتد و اتفاقات بد برای آدم‌های بد.این جهان‌بینی، در قدم بعدی، باعث می‌شود تا از سیاست‌های بخصوصی حمایت کنید. برای مثال، اگر باور داشته باشید دنیا جای عادلانه‌ای است، احتمالاً به این هم باور دارید که آدم‌های فقیر مستحق این بوده‌اند که فقیر باشند. بنابراین جای شگفتی نیست که این جهان‌بینی با حمایت کمتر از برنامه‌های ضدفقر و طرح‌های حمایتی همبستگی داشته باشد. به‌علاوه این جهان‌بینی با احساسات منفی دربارۀ آدم‌های فقیر و حمایت از اقتدارگرایی نیز در پیوند است.به نظر می‌رسد هنگام تجربۀ ناخوشایندِ مواجهه با قربانیان تجاوز، جرم، فجایع اقتصادی و جنگ، باور به عادلانه‌بودن جهان، به‌مثابۀ نوعی واکنشی روان‌شناختی فعال می‌شود. این جهان‌بینی بیشتر مثل نوعی لاک یا صدف عمل می‌کند، به‌جای آنکه ما را مجبور کند تا با عواطف پیچیده‌ای گلاویز شویم که با دیدن این قربانی‌ها به ما دست می‌دهد: چرا انرژی و ذخیرۀ احساسی‌مان را برای آدم‌هایی خرج کنیم که هر چه به سرشان آمده حقشان بود؟وقتی «بازی تاج‌وتخت» در سال ۲۰۱۱ آغاز شد، شباهت چندانی با دیگر سریال‌ها نداشت.صرفاً اینطور نبود که این سریال درون‌مایۀ رایجی که در آن قهرمان‌ها برای انجام کارهای درستشان پاداش می‌گیرند، کنار گذاشته باشد. بازی تاج‌وتخت در متضادترین نقطۀ ممکن قرار داشت، و مخاطبان خود را با رژیمِ بی‌رحمانه‌ای از ظلم و بی‌عدالتی‌های وحشیانه سیراب می‌کرد.روند داستان با پادشاه جوان سادیستیکی جلو می‌رود که دستور گردن‌زدنِ شخصیت اصلی داستان را صادر می‌کند؛ یا با قتل‌عام میهمانان غیرمسلح در یک جشن ازدواج؛ با شکنجه‌های فیزیکی و روحی؛ با دختران جوانی که به ازدواج‌های اجباری واداشته می‌شوند و در ادامه تجاوز و تحقیر منتظرشان است. سریال به مخاطبانش می‌آموخت که هرگز به هیچ شخصیتی خیلی دل نبندند، چون آن شخصیت، به احتمال خیلی زیاد، در آیندۀ نزدیک سرنوشتی ظالمانه و ناعادلانه خواهد داشت.سؤالی در ذهنم شکل گرفته بود: اگر مارکوس اپل به این نتیجه رسیده است که روایت‌های داستانی‌ای که پایان خوش دارند، باور ما به اینکه در جهانی عادلانه زندگی می‌کنیم را افزایش می‌دهد، آیا می‌توان گفت که بی‌عدالتی‌های مکرری که در «بازی تاج‌وتخت» روی می‌دهد، تأثیر معکوسی دارد و گرایش مخاطبان را به باور به اینکه در جهانی عادلانه زندگی می‌کنند کاهش می‌دهد؟من به همراه دانشجویانم به راه‌هایی فکر کردیم تا با بتوانیم چنین تأثیری را به آزمون بگذاریم. در طول دو ترم، یک پیمایش و یک آزمایش انجام دادیم و من کار را با انجام یک آزمایش دیگر ادامه دادم.برای انجام پیمایش و آزمایش اول، شرکت‌کنندگانمان را از شبکه‌های اجتماعی انتخاب کردیم. من داوطلبان را به صورت تصادفی به سه گروه تقسیم کردم. از گروه اول خواستم شش قسمت از «بازی تاج‌وتخت» را ببینند، از گروه دوم خواستم تا شش قسمت از سریال «خون حقیقی»۱ را ببینند و از گروه سوم خواستم که فقط به سؤالات پرسشنامۀ پیمایش جواب بدهند. برای انجام آزمایش دوم، به صورت تصادفی از بین اعضای یک کلاس پرجمعیت داوطلبانی را انتخاب کردم که یا پنج قسمت از «بازی تاج‌وتخت» را ببینند یا فیلم سینمایی «هابیت: نبرد پنج سپاه» را تماشا کنند.آنچه در این مطالعات دریافتیم این بود که تماشای «بازی تاج‌وتخت» با باورِ کمتر به عادلانه بودن جهان در ارتباط است. این نتایج حتی وقتی سایر علاقه‌مندی‌های پاسخ‌دهندگان را هم لحاظ کردیم، باز هم درست بودند.به عبارت دیگر، اثری که تماشای «بازی تاج‌وتخت» بر روی مخاطبان داشت، بیشتر شبیه اثری بود که خواندن اخبار بر افراد دارد، تا تأثیری که روایت‌های داستانی دیگر به جای می‌گذارند.من امیداورم «بازی تاج‌وتخت» پایانی تلخ داشته باشد، چون، متأسفانه، پایان‌های تلخ است که به واقعیت شباهت دارد. متوجه هستم که گاهی نیاز داریم تا موقتاً از زشتی‌های دنیای واقعی، به دنیایی داستانی فرار کنیم که پر است از پایان‌های خوش. اما در دنیایِ رسانه‌ای که سرگرمی بر آن غلبه کرده است، به این هم نیاز داریم که هرچند وقت یک‌بار با چیزی شوکه‌کننده روبه‌رو شویم تا از یاد نبریم که قضایا همیشه به خوبی و خوشی تمام نمی‌شوند.این چیز ارزشمندی بود که من در ۵ فصل اول «بازی تاج‌وتخت» دیدم و به همین دلیل است که دلم می‌خواهد پایانش ناجور باشد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آنتونی گیرزینسکی نوشته است و در تاریخ ۱۱ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «A happy ending for Game of Thrones? No thanks» در وب‌سایت کانورسیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ فروردین ۱۳۹۷ با عنوان «فصل آخر 'بازی تاج‌وتخت' شروع شد؛ به امید آنکه در آخر همه‌چیز نابود شود» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.•• آنتونی گیرزینسکی (Anthony Gierzynski) استاد علوم سیاسی و مدیر دپارتمان علوم سیاسی در دانشگاه ورمونت است. او دربارۀ ارتباط صنعت سرگرمی و باورهای سیاسی مطالعه می‌کند.[۱] True blood ]]> آنتونی گیرزینسکی ادبيات‌وهنر Mon, 15 Apr 2019 09:30:58 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9369/ آیا استارتاپ‌ها دلشان به حال فقرا می‌سوزد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9358/ اِوگنی موروزوف، گاردین — از میان تمام ایدئولوژی‌هایی که سیلیکون‌ولی اشاعه داده است، تکنوپوپولیسم -یعنی دادنِ قول‌های توخالی دربارۀ تغییرات عظیمی که دنیای دیجیتال ایجاد خواهد کرد- از همه عجیب و غریب‌تر است. تکنوپوپولیسم، که جهانی را وعده می‌دهد که کسب قدرت در آن بی‌دردسر و آنی است، آن‌قدر پیچیده و گنگ هست که بتواند شرکت‌های بزرگ فناوری، استارتاپ‌ها، متخصصان ارزهای دیجیتال، و حتی احزاب سیاسی را با هم متحد کند.تاریخچۀ تکنوپوپولیسم مبهم است، اما تاریخ دقیق رواجش را می‌دانیم. می‌توان رد آن را تا برگزیدگان مجلۀ تایم دنبال کرد، برگزیدۀ سال ۲۰۰۶: برگزیدنِ «شما» به‌عنوان شخص اول سال؛ «شما» یعنی میلیون‌ها آدم معمولی‌ای که در سال‌های اولین دهۀ قرن جدید، پشت‌صحنۀ وب مشغول بودید و محتوایش را تولید می‌کردید. این گزینشْ زمینۀ تکنوپوپولیسم را عمیقاً در ناخودآگاه جمعی ما حک کرد.درحالی‌که کمک‌های واقعی به سایت‌هایی مانند ویکی‌پدیا یا فلیکر نسبتاً کم بودند، ستایش آن‌ها سبب شد سؤال دربارۀ قدرت جمعی و دوام آرمان‌شهر دیجیتالِ درحال‌ظهور به تعویق بیفتد و ذهن‌ها از چنین موضوعاتی منحرف شود. تنها پس از گذشت چند سال، دیگر آرمان‌شهری بر جا نبود: وب، که به‌شدت متمرکز شده بود و معدودی پلتفرم بر آن سیطره داشتند، دیگر هیچ شباهتی به وبِ ناهم‌مرکز قبلی نداشت.در ۲۰۱۸، کاربر خلاق و مقتدر سالِ ۲۰۰۶ تبدیل شده است به یک معتادِ محتوایِ زامبی‌مانند، که به‌شکلی مرگ‌بار به جست‌وجو و لایک اعتیاد پیدا کرده و تا ابد گرفتار دام‌های نامرئی دلال‌های داده است. این تلاش مدرن که می‌خواست ما را به اعضای افتخاری گروه بلومزبری۱ تبدیل کنند، حالا همۀ ما را به عضویت در فهرست ناتمام کمبریج آنالیتیکا۲ محکوم کرده است.پس دیگر افسانۀ «کاربر در مقام هنرمند» از دست رفته است. اما امروز روح تکنوپوپولیسم از دو افسانۀ دیگر تغذیه می‌کند که به همان اندازه قدرتمنداند. آن‌ها وعده‌های بسیار می‌دهند: تمرکززدایی بیشتر، کارآمدی و غیر‌تشریفاتی‌بودن. اما پویایی واقعی اقتصاد دیجیتال را کتمان می‌کنند. درنتیجه شناخت آيندۀ دیجیتالی‌ای که در انتظار ماست دشوارتر است، آینده‌ای که لبریز است از متمرکزسازی، ناکارآمدی و نظارت.وقتی اوبر۳ و ایربی‌ان‌بی۴ و دیگر پلتفرم‌های مشابه جوان و کوچک بودند، به‌راحتی می‌شد باور کرد که انقلابی جهانی آزادیِ بیشتری را برای فعالیت‌های اقتصادی غیررسمی فراهم خواهد کرد: خروج رانندگان حرفه‌ای و لیموزین‌ها و هتل‌ها، و ورود تازه‌کارها و دوچرخه‌ها و کاناپه‌های مشترک!این چشم‌انداز تصویر جذابی بود که در شورش ضدفرهنگی علیه قدرت، سلسله‌مراتب، و تخصص ریشه داشت. البته این تصویر یک قطعۀ گمشده داشت: حمایت احزاب سیاسی یا جنبش‌های اجتماعی. احزابی که زمانی در قدرت بودند می‌توانستند تضمین کنند که پلتفرم‌های محلی بودجۀ عمومی کافی خواهند داشت تا مغلوب قوانین بی‌رحمانۀ رقابت نشوند و از آن‌ها در برابر رقبای تجاریِ قدَر حفاظت کنند.تلاشی مشابه در قرن گذشته طی یک پروژۀ سیاسی بی‌نظیر ما را به دولت رفاه رساند. در دولت رفاه، ما به‌جای آنکه آیندۀ تحصیل و سلامت را به بخش خصوصی واگذار کنیم،‌ عمداً این حوزه‌ها را از گزند فشارهای بازار حفظ کردیم.دولت رفاهی که پدید آمد از نظر سلسله‌مراتب دچار برخی افراط‌کاری‌ها بود اما، با توجه به محدودیت‌های سیاسی و فنیِ آن عصر، توافقی منطقی بود. امروز، می‌توان سهمیه‌های همسطح‌تری برای این خدمات متصور شد که به خودمختاری محلی، تصمیم‌گیری مردم‌سالارانه، و حساسیت‌های فردی بیشتر احترام بگذارند. همین روند در اقتصاد هم به‌طور کلی حاکم است.لزوم سودآوری بدان معناست که اوبر برای اخراج رانندگانش به‌نفع اتومبیل‌های تمام‌اتوماتیک تردیدی به خود راه نمی‌دهد. عکاس: سث ونیگ.پلتفرم‌های دیجیتال، در مقام واسطه‌های تعامل میان شهروندان و شرکت‌ها، و همچنین شهروندان و نهادها، در این انتقال نقش بسیار مهمی دارند. اما پروژۀ سیاسی مشابهی ظهور نکرد، پروژه‌ای که هدفش حفظ دولتِ تازۀ دموکراتیزه‌شده و اقتصادِ کالازدایی‌شده باشد. درنتیجه، قرار بر این شد که‌ اهداف درخور تحسینِ قدرت‌بخشی،‌ محلی‌گرایی و همسطح‌گردانی با نزدیک‌شدن به دوستی قدرتمند اما غیرقابل‌اعتماد محقق شوند، یعنی با منطبق‌کردن ضربان و نیازهای پلتفرم‌های دیجیتال با سرمایۀ‌ جهانی.این راهکار دست‌کم در آغاز خوب جواب می‌داد. به‌لطف تزریق کلانِ سرمایه، که بیشتر آن از محل بودجۀ ثروتِ حاکمیتی و سرمایه‌گذاری‌های مخاطره‌آمیز تأمین می‌شد، اشتراک اتومبیل و دوچرخه و آپارتمان رونق یافت. عربستان سعودی لطف بزرگی کرد و درآمدهای نفتی خود را -به‌واسطۀ قراردادهایی با سافت‌بانک ژاپن- وارد یارانه‌دهی به شرکت‌های حمل‌ونقل و تحویل غذای مشارکتی در سراسر دنیا کرد.افرادی که کالاها و خدمات خود را به‌شکل دیجیتال عرضه می‌کردند، و همچنین خریداران آن‌ها، هر یک به‌دلایلی از این روند خرسند بودند. گروه اول راهی یافتند تا منابع بلااستفادۀ خود را،‌ از آپارتمان خالی تا وقت آزاد، به پول تبدیل کنند. گروه دوم، در حوزۀ حمل‌ونقل مشارکتی و غذا و رزرو، تخفیف‌های خوبی می‌گرفتند. حالا بسیاری از شهرداری‌های تلاشگر می‌توانستند، جهت توسعه و جایگزینیِ تأسیسات زیربناییِ فرسوده و تسهیل گردشگری، روی پلتفرم‌های دیجیتال حساب کنند.قصۀ‌ ما به سر رسید. سال ۲۰۱۸ برای اقتصادِ مشارکتی شد مانند سال ۲۰۰۶ برای محتوای تولیدشده توسط کاربر: روزبه‌روز سقوطِ بیشتر. پلتفرم‌ها از بین نخواهند رفت؛ حاشا که چنین باشد. بااین‌همه،‌ اهداف بلندِ اولیه‌ای‌ که فعالیت‌های آن‌ها را مشروعیت می‌بخشید جای خود را به نیازی پیش‌پاافتاده و گاه بی‌رحمانه خواهد داد که به‌واسطۀ‌ قانون آهنین رقابت تحمیل می‌شود: جست‌وجوی سودآوری.شاید اوبر به برخی کمک کند تا، با رانندگی‌های گاه‌و‌بی‌گاه، نان بخور و نمیری درآورند. اما لزوم سودآوری به این معناست که اوبر برای اخراج رانندگانش به‌نفع اتومبیل‌های تمام‌اتوماتیک تردیدی به خود راه نمی‌دهد؛ شرکتی که، تنها در ۲۰۱۷، ۴.۵ میلیارد دلار ضرر داده،‌ اگر کاری جز این بکند، دیوانگی کرده است.شاید ایربی‌ان‌بی خود را دوست طبقات متوسط و در مقابل منافع اقتصادی تضمین‌شده معرفی کرده است. اما انگیزۀ سودْ آن را وامی‌دارد با امثال شرکت بروکفیلد پراپرتی پارتنرز، از بزرگ‌ترین دفاتر معاملات املاک در سراسر دنیا، شراکت کند تا بتواند با خرید و جابه‌جایی آپارتمان‌های موجود، مکان‌های هتل‌مانندِ برندِ ایربی‌ان‌بی را توسعه دهد. شاید به‌استثنای مستأجرهایی که آپارتمانشان به هتل ایربی‌ان‌بی تبدیل می‌شود، دیگر منافع تضمین‌شدۀ در اینجا آسیب می‌بینند.با توجه به منابع وسیع دخیل در این کار، محتمل‌ترین نتیجۀ مبارزات فعلی در بخش‌هایی چون حمل‌ونقل مشارکتی‌ تمرکزِ بیشتر خواهد بود، به این شکل که تنها یک یا دو پلتفرمْ هر حوزه را تحت کنترل خود داشته باشند. تسلیم اوبر در برابر بازیگران محلی -در چین، هند، روسیه و همچنین آسیای جنوب شرقی و آمریکای لاتین- که بسیاری از آن‌ها نیز موردحمایت مالی سعودی هستند همین را نشان می‌دهد.و همان‌طور که تجربۀ انقلاب دیجیتال قبلی به ما آموخت، صنایع بزرگ و سلسله‌مراتبی هم تا ابد بیکار نمی‌مانند. برای نمونه، فورد را در نظر بگیرید که اخریاً اسپین را خریده است،‌ استارتاپی مطمئن در حوزۀ اسکوترهای الکترونیک. این پیشرفت‌ها با شعارهای تکنوپوپولیسم در تناقض هستند. همچنین ضایعات زیادی دارند: انبوهی از دوچرخه‌های متروک و رو‌به‌افزایش در سراسر جهان. مسئلۀ افزایش رفت‌وآمد در خیابان‌های پرترافیک نیز مطرح است، مسئله‌ای که حاصل جذب سرمایۀ جهانی در حمل‌ونقل مشارکتی به‌جای حمل‌ونقل عمومی است.انبوه ضایعات تولید استارتاپ‌های تحویل کالا همان آینده‌ای نیست که تکنوپوپولیست‌ها تبلیغ می‌کردند. یارانه‌دهی برای کرایۀ حمل‌ونقل و تهیۀ غذا -که نتیجۀ موقت رقابت شدید است- همیشگی نخواهد بود؛ معدود دفاتر موفق مجبور خواهند شد شکست‌های سنگین خود را، احتمالاً با افزایش قیمت، جبران کنند.افسانۀ امروزی مصرف‌کننده-کارآفرینِ مقتدر از میان رفته است. اما تکنوپوپولیست‌ها با وعده‌هایی چشمگیر دربارۀ زنجیرۀ بلوکی، هوش مصنوعی، یا شهر هوشمند به حیات خود ادامه خواهد داد.بسیاری از این وعده‌ها جذاب به نظر می‌رسند. اما بدون یک دستورالعمل محکم سیاسی اثراتی متناقض خواهند داشت، دستورالعملی که عاری باشد از هرگونه تصور غلطی دربارۀ توان سرمایۀ جهانی برای ارتقای آزادسازی اجتماعی. ما نمی‌توانیم راه خود را به‌سوی جامعه‌ای مردم‌سالارتر بخریم و شکی نیست که با پول عربستان سعودی نمی‌توان این کار را کرد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اِوگنی موروزوف نوشته است و در تاریخ ۲۷ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «From Airbnb to city bikes, the 'sharing economy' has been seized by big money» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ فروردین ۱۳۹۷ با عنوان «آیا استارتاپ‌ها دلشان به حال فقرا می‌سوزد؟» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• اِوگنی موروزوف (Evgeny Morozov) نویسنده و محقق بلاروسی است که بر روی دلالت‌های سیاسی و اجتماعی تکنولوژی کار می‌کند. نشریۀ پولیتیکو موروزوف را جزو ۲۸ فرد مؤثر اروپا کرده است. برای نجات همه‌چیز، اینجا را کلیک کن (To Save Everything, Click Here) و توهم نت (The Net Delusion) دو کتاب مهم اوست.[۱] حلقۀ فرهیختگانِ دست به قلمی که دورانی در لندن زندگی می‌کردند، کینز و ویرجینیا وولف از اعضای مشهور آن بودند [مترجم].[۲] کمبریج آنالیتیکا یک شرکت سهامی خاص است که، با ترکیب داده‌کاوی و تحلیل داده‌ها در فرآیندهای انتخاباتی و سیاسی، خدماتی مربوط به ارتباطات راهبردی ارائه می‌دهد. جنجال‌های رسانه‌ای ایجاد شده بر ضد این شرکت در سال ۲۰۱۸ [به‌خاطر اتهام تأثیر در انتخابات] عملاً همه مشتری‌ها و منابع شرکت را فراری داده و در مۀ ۲۰۱۸ مدیران آن اعلام کرده‌اند که ادامه کار برایشان ممکن نیست و چاره‌ای جز اعلام ورشکستگی ندارند [مترجم].[۳] برنامه‌ای برای کرایۀ تاکسی و اتومبیل.[۴] وب‌سایتی برای رزرو و کرایۀ مکان اقامت. ]]> اِوگنی موروزوف اقتصادوجامعه Mon, 15 Apr 2019 03:51:36 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9358/