ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Wed, 23 Aug 2017 16:18:12 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 23 Aug 2017 16:18:12 GMT 60 الهیات و نظریۀ اجتماعی: فراسوی عقل سکولار http://tarjomaan.com/vdcg.t97rak93upr4a.html وضعیت تأثرآور الهیات مدرن تواضعِ کاذب آن است. این امر برای الهیات باید یک بیماری مهلک باشد، زیرا به‌محض آنکه الهیات ادعایش مبنی بر فراگفتار بودن را رها کند، دیگر نمی‌تواند کلام خدای خالق را به زبان آورد، بلکه مجبور است به آوای غیبی بتی متناهی، ازجمله دانش‌پژوهشی تاریخی، روان‌شناسی انسان‌گرایانه یا فلسفۀ استعلایی تبدیل شود. اگر الهیات دیگر در صدد تعیین جایگاه، مشروط کردن یا انتقاد از گفتارهای دیگر نباشد، آنگاه ناگزیر این گفتارها جایگاه الهیات را تعیین خواهند کرد، زیرا ضرورت یک منطق غایی سامان‌دهنده (همان‌طورکه در بخش چهارم خواهم گفت) ازمیان‌رفتنی نیست. الهیاتی که «جایگاهش» را عقل سکولار «تعیین کند» دچار دو شکل ویژۀ محدودیت خواهد شد: یا آن است که به‌نحوی شرک‌آمیز شناخت خداوند را با حوزۀ درونی و ذاتی خاصی از شناخت _«علل غایی» کیهان‌شناختی یا نیازهای «غایی» روان‌شناختی و سوبژکتیو_ پیوند می‌دهد؛ یا در غیر این صورت، منحصر می‌شود به اشاراتی چند درباب اعتلایی ماورای تصور، که به‌این‌ترتیب کارکرد آن تأیید منفی ایدۀ مشکوک یک قلمرو سکولار مستقل است که برای فهم عقلانی از وضوح کامل برخوردار است.الهیات و نظریۀ اجتماعی: فراسوی عقل سکولار:Theology and Social Theory Beyond Secular Reason• نویسنده: جان میلبنک• مترجمان: شهناز مسمی‌پرست، شهرزاد قانونی• ویراستۀ ایرج قانونی• چاپ اول: بهار ۱۳۹۶• تعداد صفحات: ۷۸۴ ص• شمارگان: ۵۰۰ نسخه• قیمت پشت جلد: ۶۲.۰۰۰ تومان  فهرست:• یادداشت ناشر• دیباچۀ ویراست دوم: میان لیبرالیسم و پوزیتیویسم• مقدمه• بخش اول: الهیات و لیبرالیسم۱) الهیات سیاسی و علم جدید سیاست۲) اقتصاد سیاسی به‌مثابۀ عدل الهی (تئودیسه) و علم مسابقه و قدرت• بخش دوم: الهیات و پوزیتیویسم۳) جامعه‌شناسی یک: از مالبرانش تا دورکیم۴) جامعه‌شناسی دو: از کانت تا وبر۵) نظارت بر امر متعالی: نقدی بر جامعه‌شناسی دین• بخش سوم: الهیات و دیالکتیک۶) در دفاع و رد هگل۷) در دفاع و رد مارکس۸) تأسیس امر ماوراءطبیعی: الهیات سیاسی و رهایی در زمینۀ اندیشۀ کاتولیکی مدرن• بخش چهارم: الهیات و تفاوت۹) علم، قدرت و واقعیت۱۰) خشونت هستی‌شناختی یا معضلِ پست‌مدرن۱۱) تفاوتِ فضیلت، فضیلتِ تفاوت۱۲) شهر دیگر: الهیات به‌مثابۀ علم اجتماعی• نمایهمحصولات ترجمان را از طریق اینجا بخرید ]]> انتشارات Wed, 23 Aug 2017 11:46:30 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.t97rak93upr4a.html اریک هابسبام: ۹۵سال چپ‌گرایی http://tarjomaan.com/vdca.unak49nie5k14.html ژاکوبن — یک قرن طولانی از ۹ ژوئن ۱۹۱۷ گذشته است: روزی در فاصلۀ دو انقلاب فوریه و اکتبر، اما نه دقیقاً میانۀ آن‌ها، اریک هابسبام در اسکندریۀ مصر به دنیا آمد. او که تمام عمرش کمونیست بود، پنج سال پیش در ۲۰۱۲ در سن ۹۵ سالگی درگذشت. در سال‌های آخر عمرش با آرامش معتقد بود سوسیالیسم متعلق به آینده است، متعلق به قرن بیست‌ویکم.این عضو بنیان‌گذار گروه افسانه‌ایِ «تاریخ‌نگاران حزب کمونیست بریتانیا» که «تاریخ‌نویسی از پایین» را بنا نهاد، چهره‌ای شگرف در میان روشنفکران قرن بیستم است. طنز ماجرا آنجاست که علی‌رغم فعالیت خارق‌العاده‌اش در مقام یک متفکر، اندیشمند و به تعبیر خودش «ناظر مشارکت‌کننده» در حیات سیاسی، به هنگام مرگ با کاری که «نکرده بود» تعریف می‌شد: او کسی بود که حزب کمونیست را ترک نکرد.پس از حملۀ شوروی در ۱۹۵۶ به مجارستان، سایر تاریخ‌نگاران کمونیست برجستۀ بریتانیا مانند کریستوفر هیل و ای.‌ پی. تامپسون همگی استعفاء دادند. همتایان فرانسوی‌شان نیز همین‌طور، از قبیل فرانسوا فوره که ترک حزب کمونیست فرانسه را هوشمندانه‌ترین کار زندگی‌اش نامیده بود. ولی هابسبام، باهوش‌ترین فرد این جماعت، هرگز حزب را ترک نکرد.دگرگونی بزرگدر عوض، هابسبام در حزب ماند اما از سیاست‌ورزی فعال روزمره کناره گرفت. او خود را غرق کارهای دانشگاهی‌اش کرد و مابقی جنگ سرد را به نوشتن حجم بی‌نظیری از آثار تاریخی گذراند، در حالی که پایبندی لجوجانه‌اش به کمونیسم مانع از پیشرفت حرفه‌ای‌اش در دانشگاه (مهم‌تر از همه، شانس کسب یک کرسی معتبر در ایالات متحده) شد.حتی اگر شاهکار چهارجلدی‌اش در نگارش تاریخ دنیای مدرن را هم کنار بگذاریم، هابسبام باز هم در زمرۀ موفق‌ترین مورخانی است که تاکنون دست به قلم بُرده‌اند. او در سال ۱۹۵۲ یکی از بنیان‌گذاران ژورنال دانشگاهی پست‌اندپرزنت۱ بود که هنوز شکوه خود را حفظ کرده است؛ یک تاریخ کلاسیک دربارۀ انقلاب صنعتی بریتانیا نوشت (صنعت و امپراطوری۲) و نویسندۀ مشترک یک تاریخ کلاسیک از مقاومت مستقیم کارگران علیه آن بود (کاپیتان سوئینگ۳)؛ یاغیان بدوی۴ در ۱۹۵۹ و متمردان۵ در ۱۹۶۹ آلبومی از عیّارانی قهرمان به سبک رابین هود، راب روی و پانچو ویلا در اختیار خواننده می‌گذاشت. در ۱۹۸۳ به صورت مشترک با مورخ آفریقایی ترنس رنجر ابداع سنت۶ را نوشت که می‌گفت عموم چیزهایی که سنت‌های بی‌زمان و ازلی به نظر می‌آیند در واقع «سنت‌های ابداع‌شدۀ» مدرنی‌اند که می‌خواهند جای قدرتمندان را محکم کنند. این بُن‌مایۀ براندازانه در فرهنگ معاصر نفوذ کرده و آن را تا حد معقولی نسبت به شکوه و جلال صاحبان قدرت بدبین ساخته است.همچنین هابسبام از ۱۹۵۶ در مقام یک منتقد رُک موسیقی جاز در مجلۀ نیو استیتسمن اند نیشن ظاهر شده است. او در آنجا با نام مستعار فرانسیس نیوتن می‌نوشت، نوازندۀ کمونیستی که در قطعۀ «میوۀ غریب» بیلی هالیدی شیپور می‌زد.اما کتاب‌های چهارگانه‌ای که عنوانش با «عصر» شروع می‌شد، جلوه‌ای پیامبرانه به او داد. این چهار کتاب، با الهام از رویکرد حماسی تاریخ‌نگاران مکتب فرانسوی آنال که به دنبال عرضۀ روایتی فراگیر و کامل بودند، تاریخ جهان را از پایین، میانه و بالا روایت می‌کردند. هابسبام با تخیل، هوش و دانشوری کمیاب خود، نه‌تنها تاریخ دنیای مدرن را درآمیخت بلکه فشرده‌ای از جهان در قالب کلمات عرضه کرد که می‌توانست خواننده را پس از مطالعۀ اثر هابسبام به تغییر نگرش دربارۀ کلیت دنیا وا دارد.این پروژه در آغاز یک سه‌گانه از بازه‌ای بود که هابسام نام مؤثر «قرن طولانی نوزدهم» بر آن گذاشته بود. آنگاه، اندکی پس از پایان جنگ سرد، هابسبام یک تاریخ‌نگاری مفصل از «قرن کوتاه بیستم» بدان افزود تا تحلیلش را به فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ برساند. این چهار کتاب، در کل، نموداری از کنش‌های دیالکتیکیِ خلق و ویرانی بودند که دنیای مدرن را می‌ساختند. علاوه بر آن، این کتاب‌ها نوعی اسطوره‌شناسی از مدرنیته آفریدند که مملو از نیروهای انتزاعی خداگون (لیبرالیسم، سوسیالیسم، دموکراسی، ملی‌گرایی، امپریالیسم، سرمایه‌داری) بود که سرنوشت بشر در چنگ رقابت‌شان گرفتار شده بود.هابسبام «قرن طولانی نوزدهم» را در سه عصر مجزا سامان داده بود که هریک کتاب خاص خود را داشت: عصر انقلاب (۱۸۴۸-۱۷۸۹)، عصر سرمایه (۱۸۷۵-۱۸۴۸)، و عصر امپراطوری (۱۹۱۴-۱۸۷۵). هابسبام می‌گفت سائقۀ «عصر انقلاب»، «انقلاب‌های دوگانۀ» مدرنیته یعنی انقلاب سیاسی فرانسه و انقلاب صنعتی بریتانیا بودند. او دلالت‌های این دو را تا انقلاب‌های ناکام ۱۸۴۸ دنبال کرد. در پی آن «عصر سرمایه» آمد: بازسازی جهانی اقتصاد سیاسی با نگرشی ضدانقلابی بر مبنای نخوت و تهوّر بورژوازی. پس از اعصار انقلاب و سرمایه، قرن طولانی نوزدهم هابسبام به «عصر امپراطوری» رسید که تناقضاتش موجب شد یک قرن طولانی از دگرگونی شگرف اجتماعی و بسط اقتصادی به نقطۀ فروپاشی ناگزیر خود برسد: جنگ جهانی اول.همچون اثر کلاسیک و بت‌شکن کارل پولانی در اقتصاد سیاسی تاریخی یعنی دگرگونی بزرگ۷، سه‌گانۀ هابسبام نیز یک تبیین پر پیچ و خم، فراگیر و استادانه بود که می‌گفت لیبرالیسم در قرن نوزدهم چگونه بر رقبای متعدد مرتجع و رادیکالش (از سلطنت تا ژاکوبین‌ها) فائق آمد.قرن عجیب هابسبامقرن نوزدهمش شاید طولانی بود، ولی دورۀ فتح بورژوازیِ لیبرال کوتاه بود. و پیامدهای آن بی‌باکی قرن نوزدهم، در قرن بیستم مرگبار بودند. هابسبام در کتاب عصر نهایت‌ها (۱۹۹۱-۱۹۴۱) که به سه‌گانۀ اصلی‌اش افزود، قرن بیستم را تندبادی از انقلاب، جنگ تمام‌عیار، کشتار، توهم سیاسی، استثمار اقتصادی، نخوت امپریالیستی و وحشت‌آفرینی فناورانه تصویر کرد. تفسیر او از «عصر نهایت‌ها»، ورای هر چیز دیگر، تأکید داشت که قرن بیستم عرصۀ نبردی بزرگ میان ایدئولوژی‌های مدرنی بود که در ویرانۀ لیبرالیسم (پس از فروپاشی‌اش در فاجعۀ جهانی «رکود بزرگ») برای دست‌یابی به تفوق با هم می‌جنگیدند.این کتاب که در ۱۹۹۴ منتشر شد، شاهکاری نامعمول بود چون توانست گذشته‌ای را که هنوز در نزدیکی ما بود، به یک پدیدۀ غریب و ناآشنا تبدیل کند. قرن بیستم در دستان هابسبام بر محور نقش جهانی-تاریخی کمونیسم می‌چرخید، ولی نه نقشی که کمونیسم برای خود برگزیده باشد. هابسبام چنین نتیجه گرفت: «این یکی از طنزهای این قرن غریب است که ماندگارترین اثر انقلاب اکتبر، انقلابی با هدف براندازی جهانی سرمایه‌داری، نجات خصمش هم در جنگ و هم در صلح بود.»نظر به نجات در جنگ، دو کلمه برای توضیحش کافی است: ارتش سرخ. (یا اگر یک کلمه را بیشتر می‌پسندید: استالینگراد.) اما دربارۀ نجات در صلح، نیاز به کسی به خلاقیت دیالکتیک هابسبام بود تا آن برداشت ضدشهودی را کشف کند: او توضیح می‌داد که کمونیسمِ قرن بیستم، بدین طریق منجی سرمایه‌داری لیبرال شد: «فراهم آوردن مشوق و هراس لازم برای آن جهت اصلاح خود پس از جنگ جهانی دوم، و تثبیت محبوبیت برنامه‌ریزی مرکزی که قدری از رویه‌های لازم برای اصلاحش را در اختیارش گذاشت.» درست است که پروژۀ کمونیسم برای رهایی بشر ناکام ماند، اما کمونیسمِ قرن بیستم (ناخواسته) موفق به نجات خود سرمایه‌داری شد.عصر نهایت‌ها در زمان انتشارش تأثیر عظیمی داشت. این اثر که به زبان‌های فراوانی ترجمه و در بسیاری از کشورهای دنیا منتشر شد، به چنان پدیده‌ای جهانی تبدیل گشت که حداقل به عقیدۀ یکی از ناظران، هابسبام «امروز بی‌تردید پرخواننده‌ترین مورخ دنیا» شده بود.هابسبام در ۷۷ سالگی مشهورتر از همیشه بود، ولی پیرمرد دلباختۀ شهرت نبود. در عوض، حیرت‌زده بود. متفکران لیبرال در عجب بودند چطور کسی که این‌قدر می‌داند، در فهم تک‌نکته‌ای که دربارۀ قرن بیستم اهمیت دارد ناکام مانده است.این حیرت‌زدگی، آن دانش‌پژوه مسن بریتانیایی را (با عینک و سمعک و کفش‌های راحتی‌اش، که البته هرگز در عمرش جین آبی نپوشید) به یک چهرۀ شورشی نامعمول و قدری صاحب شهرت تبدیل کرد. حتی پس از جنگ سرد هم او «اریک سرخ» بود؛ و عجیب آنکه این زمان، آن لقب بیشتر به او می‌نشست.او حیرت‌آور بود چون روشنفکران لیبرال، برخلاف دیدگاه تاریخی جهان‌نمای هابسبام، با دیدی محدود به قرن کوتاه بیستم هابسبام می‌نگریستند. آن‌ها در قرن بیستم فقط یک آزمون اخلاقی می‌دیدند: آزمونی که در آن رویکرد ضدکمونیسم، با نقاب ضداستبدادی‌اش، پاسخ درست به یگانه پرسش آزمون را می‌داد. پس هابسبام شکست خورده بود.دنیا، چنان که هستاکثر مقالاتی که دربارۀ هابسبام نوشته شده‌اند، به طریق فوق خاتمه می‌یابند.آن‌ها در خاتمه می‌گویند که وقتی نئولیبرالیسم در پایان جنگ سرد بر طبل فتح می‌کوبید، اهمیت هابسبام رنگ باخت: مردی بداقبال که عمرش به درازا کشید تا حکم تلخ تاریخ را بشنود. سرمایه‌داری لیبرال، سوژۀ سه‌گانۀ عظیم او، اکنون بر جهان سیطره داشت، بر طبل فتح می‌کوبید و بی‌رقیب‌تر از همیشه بود، و پرچم‌دارانش مطمئن بودند از آنکه هیچ بدیلی ندارد: آینده می‌خواست تکرار قرن نوزدهم شود.گمان این بود که قرن بیست‌ویکم، مثل انقلاب صنعتی بورژوازی که شاخص قرن طولانی نوزدهم هابسبام بود، بر اساس سرمایۀ جهانی‌شده و هنجارهای لیبرالی پیش می‌رود که بورژوازی قرن نوزدهم تأسیس کرده بود: عصر نهایت‌ها جای خود را به عصر جدیدی از سرمایه‌داری لیبرال داده بود، عصر نئولیبرالیسم. در تفسیرهای لیبرال از ختم جنگ سرد، حداقل نفخه‌ای از فرضیات آخرالزمانی دیده می‌شد.فوره که در ۱۹۵۶ حزب را ترک کرده بود، کمتر از دیگران به این گمان شاخ و برگ می‌داد، ولی در نتیجه‌گیری‌اش همان اِجماع همگانی را تصویر کرد: «اینجاییم، محکوم به زندگی در دنیا چنان که هست.» او این جمله را در کتابی پیرامون افول کمونیسم قرن بیستم نوشت، کتابی با عنوان دراماتیک درگذشت یک خیال باطل۸ که یک‌سال پس از انتشار هماورد فکری‌اش عصر نهایت‌ها منتشر شد.علی‌رغم ملاحظات ظریف فوره، این کتاب به مثابۀ اعلامیۀ فتح نئولیبرالیسم جان گرفت. گویا فوره در انتهای کتابش القاء می‌کرد که تاریخ، به شیوه‌ای تقریباً جبری، به نئولیبرال‌ها منتهی شده است. او به طور خاص با اشاره به اوج‌گیری «فرد» و «بازار»، عصارۀ شهود عامیانۀ روزگار را چنین ثبت کرد: «تصور یک جامعۀ دیگر تقریباً غیرممکن شده است، و هیچ‌کس در دنیا توصیه‌ای دربارۀ این موضوع ندارد یا حتی تلاش نمی‌کند مفهوم جدیدی تدوین نماید.»هرچند در آن زمان قطعاً چنین حس می‌شد، ولی حرف او درست نبود. هابسبام همچنان جامعۀ انسانی دیگری را تصور می‌کرد. ولی در میانۀ هیاهوی تبریک‌های خودپسندانۀ نئولیبرال‌ها در دهۀ ۱۹۹۰، صدایش او شنیده نمی‌شد و همچون چهره‌ای متعلق به دوران گذشته تصویر می‌شد که دیگر واقعاً جایی در دنیا ندارد.ولی امروز که در نگاهی به گذشته، در فاصلۀ یک قرن از زادروز او به کلیت تلاش‌های فکری‌اش می‌نگریم، روشن می‌شود که در آن لحظه‌ای که او را چهره‌ای متعلق به گذشته تصویر می‌کردند، هابسبام هنوز یک عصر دیگر برای نفس کشیدن پیش روی خود داشت.نگاهی به گذشتهآن طلسم مرگ‌بار دورانی که بیشترین نکوهش را نثار هابسبام کرد، آن بازۀ تفوق نئولیبرال‌ها از خاتمۀ جنگ سرد تا بحران مالی جهانی ۲۰۰۸ که نئولیبرالیسم به بار آورد، گذشت اما هابسبام درنگذشت. مثل دورۀ اصلی فتوحات بورژوازی، عصر نئولیبرالیسمِ بی‌رقیب هم مختصر بود.و آن زمان، معنای سیاسی‌ای برای هابسبام رقم زد، متفاوت از آن مُهر ختامی که پایان جنگ سرد می‌خواست بر او بزند. اولین پردۀ نمایش، زندگی‌نامۀ خودنوشتِ ترانه‌وار و مختصر او در سال ۲۰۰۲ بود: ایام دلچسب.۹ایام دلچسب جلوه‌ای جادویی دارد که نه تنها خواننده را طلسم می‌کند بلکه حیات آکادمیک را هم افسون‌زده تصویرش می‌نماید. بااین‌حال، بی‌تردید افسون‌گرترین بخش‌های کتاب به دوران آغازین زندگی هابسبام می‌پردازند. وقتی اریک دو ساله بود، در حوالی انقلاب مصر در سال ۱۹۱۹، والدینش (پدری بریتانیایی و مادری اتریشی) که هر دو یهودی بودند از اسکندریه به «وین سرخ» تحت سلطۀ سوسیال‌دموکرات‌ها رفتند. اریک آنجا زندگی کرد تا سال ۱۹۳۱ که در سن چهارده‌سالگی به برلین رفت. در آن زمان، پدر و مادرش فوت کرده بودند، پولی در بساط نداشت و افسرده بود، و خیابان‌های برلین زیر پای گارد حملۀ نازی‌ها بود.هابسبام خاطرۀ آن جنگ‌افروزی سیاسی مرگ‌بار در آخرین روزهای جمهوری وایمار را تعریف می‌کند، و توضیح می‌دهد آن هنگام بود که اولین بار به کمونیسم روی آورد. او چند روز پیش از صدراعظم شدن هیتلر، در آخرین تظاهرات قانونی «حزب کمونیست آلمان» شرکت کرد که یک تجمع عظیم در پاسخ به قدرت‌نمایی شبه‌نظامیان قهوه‌ای‌پوش نازی پیش از انتخابات بود.زمانی که ایام دلچسب را می‌نوشت غبار زمان بر خاطراتش از آن رویدادها نشسته بود، اما «ساعت‌ها رژۀ بی‌پایان» در «خیابان‌های تاریک زمستانی» را به خاطر داشت. بیش از همه، «خلسۀ همگانی» (یا چنان که در خاطراتش آورده است، Massenekstase) در آن جنبشِ همبستگی را به یاد می‌آورد: آن سرودخوانی دسته‌جمعی که در میانه‌هایش «سکوتی سنگین» زیر آسمان شوم حاکم می‌شد.سپس هیتلر بر کرسی صدراعظمی نشست، حزب کمونیست آلمان ممنوع شد، و اردوگاه‌های زندانیان راه افتاد. هابسبام نزد خانواده‌اش در لندن فرستاده شد. در ایام دلچسب، آنجا که هابسبام توضیح می‌دهد چرا هرگز حزب کمونیست آلمان را پس از ۱۹۵۶ ترک نکرد، به تجربه‌اش از برلین اشاره می‌کند. انکار نمی‌کند که افتخار هم سهمی در این تصمیمش داشت، ولی می‌گوید همچنان پیوندی عاطفی با آن وعدۀ رهایی‌بخشی داشت که مؤمنان به کمونیسم در تظاهرات در خیابان‌های برلین در آن روزهای آخرین پیش از ظهور رایش سوم به هم می‌دادند.ایام دلچسب جفت خوبی برای شاهکار دیگری در خاطره‌نویسی است که همان سال منتشر شد: »زندگی‌نامۀ خودنوشت سیاسی» گردا لرنر، فمینیست رادیکال، با عنوان خرزهره۱۰ که آن هم اثری افسون‌گر به قلم یک مهاجر وینی ضدفاشیست یهودی بود که به حزب کمونیست پیوست و تاریخ‌نگار سرشناسی شد. لرنر را که نوجوانی‌اش در وینِ تحت اشغال نازی‌ها گذشت، گشتاپو دستگیر و زندانی کرد.او در خرزهره نوشت که چند هفته زندانش «مهم‌ترین رویدادهای» زندگی‌اش بوده‌اند که اثری «پاک‌نشدنی» بر او گذاشته و معنایی به زندگی‌اش داده‌اند که از آن هنگام سعی در فهمش داشته است. او در زندانی فاشیستی بود که بی‌رحمی قدرت بر دیگران و همچنین قدرت همبستگی واقعی را دریافت که در رنج و مبارزه حاصل می‌شود.هابسبام نیز در آن سال‌های تلاش ضدفاشیستی‌اش درس‌هایی مشابه، و به همین ترتیب پاک‌نشدنی، فرا گرفت. آن سال‌ها بود که مایۀ دوام او در سال‌های دشوار بعدی شد. انفکاک او از سیاست‌ورزی فعال پس از حملۀ شوروی به مجارستان، تأثیر قاطعی بر او داشت که با توجه به آن تأثیر، عجیب است که این پیرمرد ۸۴ ساله در زندگی‌نامه‌اش گویا صادقانه می‌نویسد: «در نگاهی به گذشته، برایم شگفت‌آور است که پس از ۱۹۵۶ چقدر فعالیت سیاسی مستقیم من اندک بوده است.»او سوسیالیستی کامل و ثابت‌قدم ماند، اما چنانکه خودش هم تصدیق می‌کند، حتی نوشته‌های سال‌های بعدش پیرامون سیاست «صرفاً پیوندی دور با امور جاری داشتند.»در اینجا «جاری» کلمۀ کلیدی است. به نظرم هابسبام می‌دید که دوران سخت چپ‌ها در جریان بود. او با لیبرالیسم، سرمایه‌داری، با دنیا چنان که شده بود، آشتی نکرده بود. او تسلیم نشد، اما در گوشۀ خیابان‌های لندن هم روزنامۀ «کارگر روز»۱۱ نمی‌فروخت. (در واقع چنان از کارهای روزمره دور مانده بود که در ایام دلچسب، در سال تغییر نام «کارگر روز» به «ستارۀ صبح»۱۲ اشتباه می‌کند و به جای ۱۹۵۶ سال ۱۹۶۶ را ذکر می‌کند.) در نهایت او از سیاست‌ورزی عقب ننشست، ولی حال حاضر را پشت سر گذاشت.او برای آینده، برای ایامی نویدبخش‌تر، می‌نوشت. او برای دنیایی می‌نوشت که در یکی دو سال آخر عمرش تازه داشت شکل می‌گرفت.چگونه دنیا را تغییر دهیمآخرین کتاب هابسبام که در زمان حیاتش منتشر شد، عنوان جسورانه‌ای داشت: چگونه دنیا را تغییر دهیم۱۳ این کتاب مجموعع مقالاتی دربارۀ مارکس و مارکسیسم بود. این اثر، در کنار زندگی‌نامۀ خودنوشت او، آخرین کاری بود که اهمیت ماندگار هابسبام را بازتعریف کرد. این مقالات که در پی بحران مالی جهانی سرمایه‌داری عرضه شدند، دریچه‌ای برای تفکر دربارۀ این نکته بودند که چگونه می‌توان یک سوسیالیسمِ قرن بیست‌ویکمی ساخت که درس‌هایی از سوسیالیسم قرن بیستمی آموخته باشد.اگر این اثر در سال‌های پیش از یکه‌تازی نئولیبرال‌ها منتشر می‌شد، انتظار این بود که مؤلفِ کتابی با عنوان «چگونه دنیا را تغییر دهیم» یک ایده‌آلیست خام باشد، یا حتی بدتر از آن، کسی مثل نیکولاس کریستوف۱۴ باشد. ولی یک دانش‌پژوه سوسیالیست ۹۴ ساله، با شهرتی بجا به بدبینی، آن را نوشته بود. همین امر حاکی از آن بود که جهان با چه سرعتی در جریان بحران مالی در حال تغییر بود.این اثر، شیوه‌ای مبرم و بدردبخور برای خوانش تاریخ سیاسی چپ قرن بیستم عرضه می‌کرد، همسو با آن دیدگاهی از گذشته و حال و آینده که تقریباً در همان زمان در مقاله‌ای کوچک رونمایی شده بود، آن هم به قلم یک بازماندۀ ۹۴ سالۀ دیگر محاکمات قرن بیستم یعنی Indignez-vous! اثر استفان هسل که در انگلیسی به زمانی برای خشم!۱۵ ترجمه شده است. هسل هم در ۱۹۱۷، در برلین، به دنیا آمده بود ولی وقتی هیتلر به قدرت رسید خانواده‌اش به پاریس نقل مکان کردند. او را که در جنبش مقاومت فرانسه فعال بود، گشتاپو دستگیر و شکنجه کرد و به اردوگاه بوخن‌والد فرستاد.این دو اثر، در کنار هم، تاریخی از قرن بیستم عرضه می‌کردند که پاسخ‌گوی نیازهای کنونی بود بدون آنکه ایده‌هایشان را به «تاریخ کاربردی» تقلیل دهد. آن‌ها دیدگاه‌هایی ضدفاشیستی از قرن بیستم عرضه می‌کردند، تاریخ‌هایی که فقط یادبود قربانیان قرنی مالامال از کشتار نبودند، بلکه بیان می‌کردند که رزم‌جویان سیاسی در آن قرن ایدئولوژی‌زده، له و علیه چه می‌جنگیدند.از این دو، جزوۀ هسل مشهورتر شد و تقریباً به «عقل سلیم» کسانی تبدیل گشت که در جنبش‌های مردمی سراسر دنیا در حوالی بحران مالی، به مقاومت روی آوردند. هسل از جوانان قرن بیست و یکم می‌خواست تا «عصبانی شوند» و انقلابی غیرخشونت‌آمیز علیه «دیکتاتوری بازارهای مالی» راه بیاندازند که مثل اربابان فئودال بر زندگی‌هایشان حاکم شده‌اند.اثر هابسبام کمتر در قالب مانیفست بود، و بیشتر به دستورالعمل یک رزمجو شبیه بود. ولی چپ جدید جهانی اثر او را هم خواند. چپ‌گرایان جدید در ایالت متحده شاید عمیق‌تر از گذشته درگیر ایده‌های هابسبام شدند. فارغ از «تعظیم‌های تشریفاتی» و «تشویق‌های مؤدبانه»، در قرن بیستم فقط در ایالات متحده بود که چپ‌ها واقعاً سراغ هابسبام نرفتند؛ این گفته از زبان هیچ‌کس دیگر درنیامده است جز آن تاریخ‌نگار روگردانده از مارکسیسم یعنی یوجین جنوویز در مروری بر عصر نهایت‌ها (آن هم نه هیچ‌جای دیگر بلکه در مجلۀ نیوریپابلیک در دورۀ اوج رویکرد نئولیبرال این نشریه).جنوویز می‌گفت حتی یک «بحث متمرکز در محافل رادیکال آمریکایی» پیرامون ایده‌های هابسبام را به خاطر نمی‌آورد. هنگام نگارش آن یادداشت در جوّ دهۀ ۹۰ میلادی که بدیلی برای نظام حاکم تصور نمی‌شد، شاید این نکته درست بوده باشد؛ اما دیگر چنین نیست.علت اصلی آن است که هابسبام برای اکنون می‌گوید. به نظر جنوویز، هابسبام هرازگاهی یک ژست «بدون اعتقاد محکم» می‌گرفت که سوسیالیسم در آینده دوباره ظهور می‌کند، «اما هیچ چیزی در کتابش مشوق چنین امیدی نبود.» امروز که عصر نهایت‌ها را کنار چگونه دنیا را تغییر بدهیم بگذاریم، خوانشی بسیار متفاوت به دست می‌آید.اخترشناسی دقیق هابسبام از کیهان ایدئولوژیک قرن بیستم، گویا امروز هم طرح دقیقی از منظومه‌های نوپیدای نیروهای سیاسی رسم می‌کند. تصویر او از چپ دلبستۀ روشن‌گری که فروپاشید ولی طی دهه‌هایی دشوار با جنبش خود از نو شکل گرفت، گویا حکایت اکنون است؛ و روایتش از نیروهای ناهمخوانی که علی‌رغم چندپارگی عمیق و تناقض‌آمیز بودن‌شان راست را شکل دادند، هم چنین است.فراتر از همۀ این‌ها، تبیین بازه‌ای هابسبام از قرن بیستم می‌تواند روشنگر مخمصۀ امروز برای سوسیالیست‌ها باشد. عصر نهایت‌ها به سه «عصر در عصر» تفکیک می‌شود: «عصر فاجعه» از جنگ جهانی اول تا جنگ جهانی دوم؛ پس از آن «عصر طلاییِ» سرمایه‌داری، یعنی نظام برتن‌وودز پس از جنگ جهانی دوم که سرمایه‌داران لیبرال کینزی مدیریتش می‌کردند؛ و در نهایت «ریزش» یعنی چرخش نئولیبرال پس از ۱۹۷۳ که پیامدش فقط نابرابری دیوانه‌وار، بی‌ثباتی، بدهی و شکل‌های جدیدی از عدم آزادی اجتماعی-اقتصادی بود.هابسبام تحلیل خود از این ریزش را در چگونه دنیا را تغییر دهیم بسط داد. در نگاه او، مارکس حکایت‌گر آن دنیای نئولیبرالی بود که با سقوط دیوار برلین پدید آمد و جوّ «بدیلی نیست» را حاکم کرد. به تعبیر او، «دنیای سرمایه‌داری جهانی‌شده‌ای که پس از دهۀ ۱۹۹۰ پدید آمد، از جهات مهمی، شباهتی غریب به دنیایی داشت که مارکس در مانیفست کمونیست پیش‌بینی کرده بود.»در یکی از مقالات چگونه دنیا را تغییر دهیم که در سال ۲۰۰۷، پیش از بحران مالی نوشته شده است، هابسبام اشاره می‌کند که تحلیل مارکس همچنان روشنگر تناقضات درونی در «سازوکار رشد سرمایه‌دارانه‌ای» است که «دوره‌های بی‌سرانجام» از بحران‌های اقتصادی و گره‌گشایی‌های موقت را رقم می‌زند، و هر دوی این‌ها تشدیدگر روند تمرکز اقتصادی و جهانی‌سازی اقتصادی‌اند که در اصل عامل بحران بوده‌اند.نکتۀ هابسبام در چگونه دنیا را تغییر دهیم آن است که مارکسیسم، قرن بیست و یکم را تاب می‌آورد. ولی نکتۀ مد نظر من این نیست. نکتۀ من این است که آنچه اکنون مبرم و ضروری به نظر می‌آید، مارکسیسم فی‌نفسه نیست؛ بلکه آن آمیزۀ متمایزی است که شخص هابسبام از دو چیز ساخت: یکی تفسیرهای ماتریالیستی‌اش از مارکس، و دیگری برداشت‌های خاص خود از عرصۀ سیاست‌ورزی به مثابۀ میدان نبرد نیروهای ایدئولوژیکی که بی‌رحمانه رو به سوی نهایت‌ها دارند.هابسبام «راست فاشیست» را دشمن اصلی می‌دانست، ولی سرمایه‌داری لیبرال را هم مسأله‌ساز تلقی می‌کرد. این قاعده به درد امروز هم می‌خورد که لیبرال‌ها هرگونه نقدی از لیبرالیسم مرسوم را به مثابۀ یک نقص اخلاقی نکوهش می‌کنند: نقص در حمایت از تشکیلات علیه تهدید راست رادیکال شورشی با نمایندگی ترامپ و بنون و لوپن و ویلدرز و فاراژ.سوسیالیسمِ واقعاً هیجان‌انگیز برای قرن بیست‌ویکمهابسبام یک‌جا در وصف خود گفته بود «از جوانی و مدتی طولانی دلبستۀ آن اشتیاقات نوعیِ قرن بیستم، آن تعهد سیاسی» بوده است. آن فهم از سیاست‌ورزی به مثابۀ چیزی که باید هم در نظر و هم در استراتژی کاربردی سوسیالیستی برایش ارزش قائل شد، تا حد زیادی الهام‌گرفته از نظریه‌پرداز ایتالیایی ضدفاشیستی زندانی، آنتونی گرامشی بود.در یک مقالۀ چگونه دنیا را تغییر دهیم دربارۀ گرامشی، هابسبام بین حکومت‌های سوسیالیست («سوسیالیسمِ واقعاً هیجان‌انگیز» قرن بیستم) و جامعه‌های سوسیالیست تمایز قائل شد. او استدلال می‌کرد که تفاوت این دو در سیاست‌ورزی است.بسیار مشابه با احزاب ائتلافی میانه-چپ از قبیل حزب کارگر بلر یا حزب سوسیالیست اولاند یا حزب دموکرات کلینتون‌ها، احزاب کمونیست قرن بیستم که سوسیالیسمِ واقعاً هیجان‌انگیزی داشتند به دقت مشارکت پایه‌های مردمی‌شان را تنظیم و کنترل می‌کردند چنان که روزبه‌روز تکلیف سیاست‌گذاری‌های بیشتری را به حلقه‌های کوچک‌تری از کادر خود می‌سپردند.هابسبام با تأسی به گرامشی استدلال می‌کرد که ترفیع سیاست‌گذاری، همانا «بی‌محلی به سیاست‌ورزی» است. این بی‌محلی به سیاست‌ورزی، پیامدهای ضددموکراتیک و ضدانقلابی به دنبال دارد.هابسبام می‌پرسید: «چگونه می‌توانیم انتظار دگرگون‌سازی زندگی بشر و خلق جامعه‌ای سوسیالیست (پدیده‌ای متمایز از اقتصادی که مالکیت و مدیریتش به دست اجتماع باشد) را داشته باشیم، وقتی که توده‌های مردم از فرآیند سیاسی کنار گذاشته می‌شوند و شاید حتی روا دانسته شود که به وادی سیاست‌زُدایی و بی‌توجهی به مسائل عمومی کشیده شوند؟»هابسبام نوشت گرامشی با «اصرار به اهمیت حیاتی سیاست‌ورزی» بود که «توجهات را به یک جنبۀ حیاتی از ساخت سوسیالیسم و همچنین پیروزی سوسیالیسم جلب کرد.» او استدلال کرد که به خاطر همین امر، گرامشی «امروز بسیار ارزش مطالعه، علامت‌گذاری و هضم درونی» دارد.همین حرف دربارۀ خود هابسبام هم صادق است که پیامدهای سیاست‌ورزی (و البته سیاست‌زُدایی) را بسیار مفصل‌تر از گرامشی شرح داد. به نظر هابسبام، آشفتگی اقتصادی در تاروپود الگوی سرمایه‌داری گره خورده است، و راست رادیکال او را هدف گرفته بود. آن عهد نئولیبرال‌ها بر مرکزگرایی، عهدی که هیچ‌گاه واقعیت نداشت، اکنون لگدکوب آن نیروهای راست افراطی، ملی‌گرا و بومی‌پرست شده است که در راست رادیکال نوظهور جای گرفته‌اند. عصر جدیدی از نهایت‌ها در جریان است.قرن کوتاهِ بیستمِ هابسبام، دشوار و هولناک بود. امروز یک قرن از زادروز او گذشته است، و قرنی طولانی هم بوده است. آن‌قدر طولانی که آن دیدگاه هابسبام دربارۀ ایده‌آل‌های روشنگری برای همۀ بشریت، همان دیدگاهی که به شکل سوسیالیسم جلوه می‌کرد و در خاتمۀ قرن کوتاهش در ۱۹۹۱ گویا جان باخته بود، اکنون در ۲۰۱۷ گویا ناگهان به شکلی تنومند و ستبر سر برآورده است، و کمر برای قرنی محکم می‌کند که انگار یک قرن طولانی دیگر است. امید آنکه قرن آتی، قرن هابسبام باشد.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۶ ژوئن ۲۰۱۷، با عنوان «Hobsbawm’s Long Century» در وب‌سایت ژاکوبن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «اریک هابسبام: ۹۵سال چپ‌گرایی» ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Past & Present[۲] Industry and Empire[۳] Captain Swing[۴] Primitive Rebels[۵] Bandits[۶] The Invention of Tradition[۷] The Great Transformation[۸] Passing of an Illusion[۹] Interesting Times[۱۰] Fireweed[۱۱] Daily Worker[۱۲] Morning Star[۱۳] How to Change the World[۱۴] Nicholas Kristof: روزنامه‌نگار لیبرال آمریکایی و برندۀ دو جایزۀ پولیتزر که الگوی برجسته‌ای در روزنامه‌نگاری پیرامون نقض حقوق بشر و بی‌عدالتی اجتماعی است [مترجم].[۱۵] Time for Outrage ]]> ژورف فرانچاک تاریخ‌وسیاست Wed, 23 Aug 2017 09:50:16 GMT http://tarjomaan.com/vdca.unak49nie5k14.html علمِ نوظهورِ خیال‌بافی http://tarjomaan.com/vdce.x8vbjh8pp9bij.html دیسکاور — دکتر ادیث بون تصمیم گرفت گریه نکند.در این بعدازظهر پاییزیِ سال ۱۹۵۶، هفت سال زندان انفرادی او ناگهان به پایان رسیده است. فراسوی دروازه‌های زندان، آخرین شلیک‌های پراکندۀ انقلاب مجارستان در خیابان‌های بوداپست طنین‌انداز می‌شود. درون دروازه‌ها، بون با گذر از در جلوی زندان، در آفتاب گیج‌کنندۀ حیاط پدیدار می‌شود. او ۶۸ ساله است، کمی چاق با مفاصلی آماسیده.بون در سال ۱۸۸۹ در بوداپست متولد شد. نشان داد کودکی باهوش اما سرکش است. آرزو داشت مانند پدرش وکیل شود، اما درهای این حرفه به روی زنان بسته بود. گزینه‌های او معلم مدرسه و طبابت بود؛ دومی را پذیرفت.جنگِ بزرگ۱ اندک زمانی پس از فارغ‌التحصیلی او آغاز شد، بنابراین برای کار به بیمارستانی نظامی رفت. شاید همان‌جا بود که با دیدن رنج‌های طبقات فقیر، همدلی‌های کمونیستی‌اش جوانه زد: او سرباز رومانیایی بی‌سوادی را دید که پیش از جنگ چوپان بود و روزهای پیاپی خیره به پنجره می‌گریست، درحالی‌که دست شکسته‌اش را در آغوش گرفته و نگران فرزندان گمشده‌اش بود. آن سرباز فقط یکی از خیل مردانِ درهم‌شکسته بود.بون پس از جنگ، خود را ۱۶ سال وقف کار سیاسی در انگلستان کرد. همین ارتباطاتِ خارجی بنا بود هنگامی‌که در سال ۱۹۴۹ به بوداپستِ کمونیست برگشت، ظن مقامات را برانگیزد. پلیس مخفی در فرودگاه مانع بازگشت او به انگلستان شد.در مرکز فرماندهی، مردی باریک، خوش‌پوش و خوش‌رفتار خود را به او معرفی کرد. او را به دفتر کوچکی برد و به او گفت که آن‌ها می‌دانند که جاسوس و مأمور سرویس مخفی انگلستان است. «تا زمانی‌که به ما نگویید دستوراتتان چه بوده است، این ساختمان را ترک نخواهید کرد.»بون پاسخ داد: «دراین‌صورت احتمالاً باید اینجا بمیرم، چون مأمور سرویس مخفی نیستم.» آنچه پس‌ازآن رخ داد -هفت سال و ۵۸ روز زندان انفرادی- مواد خام فیلم‌های ژانر وحشت است. او را در سلول‌های کثیف و یخ‌زده نگاه داشتند؛ دیوارها یا چکه می‌کردند یا پوشیده از قارچ بودند. عموماً از گرسنگی نیمه‌جان و همیشه در انزوا بود، مگر هنگام برخورد با نگهبان‌ها. بیست و سه مأمور که آموزش درستی نداشتند، با توهین و تهدید از او بازجویی می‌کردند. یکی از این بازجویی‌ها ۶۰ ساعت طول کشید. برای یک دورۀ شش‌ماهه، او را در تاریکی مطلق انداختند.باوجوداین زندانبان‌های بون هیچ اعتراف دروغین یا تقاضایی برای عفو دریافت نکردند؛ تنها پاداش آن‌ها جمع زدن تعداد پاسخ‌های گستاخانۀ او بود. عصبانی‌کردنِ مقامات زندان در معدود موقعیت‌هایی که بون آن‌ها را می‌دید، برایش به تفریح تبدیل شده بود.اما خارق‌العاده‌ترین ترفند بون، شیوه‌اش در بازی با زندانبان‌ها نبود، بلکه در اعمال اقتدار بر خود، در حفاظت لجوجانه از سلامت عقلش بود. در درون آن خلاء اجباری، او آهسته و ثابت‌قدم برای خود جهانی درونی ساخت که نمی‌شد آن را نابود کرد یا از او گرفت. برای شروع، با صدای بلند شعر می‌خواند و ابیاتی را که حفظ بود به هر شش زبانی که می‌دانست ترجمه می‌کرد. سپس شروع به سرودنِ شعرهای آبکی کرد. یکی از آن‌ها که در آن شش ماهِ بی‌نور سروده شده بود، زیبندگیِ نجات‌بخشِ «چوب جادوییِ زادۀ تاریکیِ» ذهنش را می‌ستاید.بون با الهام از شخصیت یکی از زندانیانِ داستانی از تولستوی که به خاطر داشت، خود را به پیاده‌روی‌هایی تخیلی در تمام شهرهایی که دیده بود برد. او در خیابان‌های پاریس و رم و فلورانس و میلان گردش کرد؛ از تیرگارتن در برلین و خانۀ موتزارت در وین بازدید کرد. بعدها، زمانی‌که پاهایش شیار باریکی در بتنِ کنار تختش می‌کند، در ذهنش سفری به خانه‌اش در لندن را آغاز کرد. هر روز فاصلۀ مشخصی را می‌پیمود و هر جایی که توقف می‌کرد را به ذهن می‌سپرد. او چهار بار این سفر را رفت و هر بار زمانی که به کانال مانش می‌رسید، توقف می‌کرد، چون برای شناکردن زیادی سرد به‌نظر می‌آمد.نگهبان‌های بون خشمگین بودند، اما او ثابت کرد که در هنرِ تنهابودنْ مهارت دارد. آن‌ها او را از جهان بریدند و او آن هنر را به کار بست، آرامش را به‌جای دیوانگی، تسلی را به‌جای درماندگی و انزوا را به‌جای زندانی‌بودن برگزید. بون، با فاصلۀ بسیاری از نابودی، به‌قول خودش «کمی عاقل‌تر و سرشار از امید» از زندان قدم به بیرون نهاد.داستان او را حیرت‌انگیز یافتم. درحالی‌که با نگرش او به زندان انفرادی -و توانایی بی‌انتهای او در تحمل آن- بیشتر آشنا می‌شدم، نوعی حسادت خزنده به جانم افتاد. البته به شرایطش حسادت نمی‌کردم. اما به توانایی‌های او رشک می‌بردم. حتی تحمل همان ساعات محدودِ انزواییْ که خواندن سرگذشتش طول کشید، برایم سخت بود.چطور تنها باشیم. و چرا.فکر کردم باید هنری در آن باشد. تمرینی یا کیمیاگریِ مخصوصی که تنهایی را به انزوا و روزهای خالی را به بوم‌های خالی تبدیل می‌کند. هنرِ گمشدۀ کوچکی که سال از پس سال، بیشتر در نورِ خیره‌کنندۀ آینده محو می‌شود.شوک به‌جای تفکرمی‌گویم «متأسفم جولی، اما واقعیت دارد که مردم از رویارویی با ذهنشان وحشت دارند. پژوهشی را خواندم که در آن انتخاب شرکت‌کنندگان این بود که به‌جای تنها ماندن با افکارشان، به خود شوک الکتریکی بدهند.»تابستان سال ۲۰۱۵ است و زمین نیمه‌خالیِ دانشگاه بریتیش کلمبیا از فرط شکوفه خمیده است. جولی، دوستی قدیمی که در محوطه به او برخورده‌ام، نگاه چپ شکاکانه‌ای به من می‌اندازد و می‌گوید کاملاً می‌تواند با افکارش تنها بماند. برای اثبات نظرش قدم‌زنان در جست‌وجوی کافئین، از باغ گل‌های رز خارج می‌شود. من با خشم به گیاهان نگاه می‌کنم.این پژوهش واقعی است. در سال ۲۰۱۴ در مجلۀ ساینس منتشر شده و نویسندۀ آن تیموتی دی. ویلسون و تیم همکارانش در دانشگاه ویرجینیا هستند. پژوهش آن‌ها نشان داد که در تنهایی، اغلب ما پس از شش تا ۱۵ دقیقه شروع می‌کنیم به عصبی‌شدن. شوک‌ها علی‌رغم درد ارجحیت دارند، زیرا هرچیزی -هرچیزی- بهتر از آن چیزی است که ذهن آدم وقتی به حال خود رها می‌شود، سراغ آن می‌رود.یا چنین فرض می‌کنیم.آنچه ذهن در غیاب محرک‌های ستیزه‌جویِ خارجی مثل زنگ تلفن یا قیل‌وقال مردم، به آن مشغول می‌شود، خیال‌بافی۲ است. من عامدانه آن را خوش‌خیم جلوه می‌دهم. خیال‌بافی عبارت بسیار ملایمی است. بااین‌حال به وضعیتی ذهنی ارجاع دارد که اکثر ما -ازجمله خودم- یاد گرفته‌ایم که مثل فکری پلید سرکوبش کنیم. شاید به دلیلِ ترس از گناهِ دستانِ بیکار۳، آن را سرکوب می‌کنیم. دست‌کم از قرون‌وسطا به بعد مبارزه‌ای بی‌امان علیه بیکاری، این آمر به منکر، وجود داشته است.این روزها، جاهایی که سابق‌براین خیال‌بافی می‌کردم، آن لحظه‌های بینابینی که زیر دوش حمام هستم، یا هنگام اتوبوس‌سواری یا پیاده‌روی، گناه و درماندگیِ خاموش چون سگی شکاری مرا دنبال می‌کند؛ نیازی مضطرب به ممانعت از پرسه‌زنی طولانیِ ذهن برای خودش. از ذهن باید کار کشید.به دانشگاه بریتیش کلمبیا آمده‌ام تا بپرسم آیا خیال‌بافی اهمیت دارد؟ و اگر دارد، چرا؟ این دانشگاه آزمایشگاه علوم عصب‌شناختیِ فکر۴ را در خود جای داده است. یکی از تخصص‌های این مرکز «فرایندهای هدایت‌نشدۀ تفکر» است که اصطلاح خاص آن‌ها برای خیال‌بافی و پرسه‌زنی ذهنی به شمار می‌رود.خوراک پژوهش‌های آن‌ها داوطلبانی هستند که خود را حین خیال‌بافی در معرض اسکن‌های مغزی اف.ام.آر.آی قرار می‌دهند. مغز امروز -بیایید هیلی صدایش کنیم- از راه می‌رسد و بلافاصله از او می‌پرسند که آیا در بدنش فلز هست یا نه (دستگاه‌های ام.آر.آی، علاوه بر چیزهای دیگر، آهن‌رباهای بسیار قدرتمندی نیز هستند). هیلی خبر می‌دهد که فلزی در بدن ندارد و بنابراین یک جفت گوشگیر به او داده می‌شود، زیرا سروصدای وحشتناکی در پیش است.هیلی روی تخت روان قرار گرفته و مجری دستگاه «قفس پرنده»ای را روی سر او تنظیم می‌کند. همین قفس پرنده است که در واقع کار اسکن‌کردن را انجام می‌دهد. دوناتِ خاکستریِ غول‌پیکری که او اکنون به درون آن سُر می‌خورد برای خلق میدان مغناطیسی یکپارچه لازم است؛ قفس پرنده انحرافاتِ مغز از آن میدان را ترسیم می‌کند.وقتی مجری دستگاه اسکنر را روشن می‌کند، صدایی کرکننده دارد. نهایتاً ذهن هیلی به صدا عادت می‌کند و همان کاری را انجام می‌دهد که هر ذهنی بدون محرکی جدید انجام می‌دهد؛ پرسه می‌زند. لحظات خیال‌بافی او علامت‌گذاری می‌شوند و پردازش اطلاعات، شش ساعت طول می‌کشد. بعد، بفرما! تک‌نگاره‌ای از یک خیال‌بافی با رنگ‌های آبی کهربایی و قرمز.ناگهانیدرنهایت، این تصاویرها تنها ایده‌ای بسیار ناپخته از آنچه در ذهن یک خیال‌باف می‌گذرد به ما می‌دهند. علی‌رغم قیمت ۹۰۰ دلاری این جلسۀ ۹۰ دقیقه‌ای، محصول آن شبیه به نقاشی کودکان است، تلاشی بدوی برای بازنمایی رقص ۸۶ میلیارد رشتۀ عصبی. (اگر من به شما اسکن مغزی آدمی دلباخته یا ترسیده را نشان بدهم، واقعاً چه چیزی دربارۀ عشق یا ترس می‌آموزید؟) مت دیکسون، دانشجوی دکترایی با موهای نرم بی‌حالت، آن را برایم این‌چنین توصیف می‌کند: «می‌دونی، مثل اینه که داریم عکس فوریِ چیزی رو از راه دور می‌گیریم؛ واقعیه اما مبهم. توی این عکس، می‌بینیم که هر دو ثانیه توی ذهن چه اتفاقی می‌افته، اما ذهن درواقع هر یک‌صدمِ میلی‌ثانیه تغییر می‌کنه.»ما علامت‌هایی آشکارکننده به دست می‌آوریم. می‌دانیم که وقتی ذهن تمرکزش بر جهان خارج را کنار گذارده اما بیدار و هشیار باقی می‌ماند (به بیان دیگر، زمانی که شروع به خیال‌بافی می‌کند)، چیزی را فعال می‌کند که به آن شبکۀ وضعیت اصلی۵ یا دی.ام.ان گفته می‌شود. وضعیت اصلی به‌هیچ‌وجه تجربۀ اغما نیست. مری هلن ایموردینو-یانگ، طی مرور پژوهش‌ها دربارۀ دی.ام.ان دریافت زمانی‌که به چیزها مستقیماً توجه می‌کنیم، شیوۀ خاصی از پردازش عصبی سرکوب می‌شود، و زمانی که ذهن به وضعیت اصلی باز می‌گردد، پدیدار می‌شود. این فعالیت دی.ام.ان در حین خیال‌بافی، خاطرات شخصی را پردازش کرده و منجر به شکل‌گیری هویت می‌شود.خیال‌بافی مجموعه‌ای فشرده و ناهمگون از کارکردهای مغزی را در بر می‌گیرد. بااین‌حال این فعالیتِ ماهرانه زمانی انجام می‌گیرد که ذهن خودآگاه مطلقاً از آن بی‌خبر باقی می‌ماند. افکار ما (گاهی افکار واقعاً درخشان ما) بدون انتظار یا فهم خودمان پدیدار می‌شوند. آن‌ها ناگهان ظاهر می‌شوند. خیال‌بافی می‌تواند تخیل بیهوده، برنامه‌ریزی پیچیده یا خلق ایده‌های خلاقانه باشد. اما کاربرد آن هرچه باشد، محصولات آن سرزده از راه می‌رسند. می‌توانید آن را مثل تپیدن قلب، فعالیتی غیرارادی بخوانید.زمانی‌که کالینا کریستوف، بنیان‌گذار این آزمایشگاه در دانشگاه بریتیش کلمبیا، دانشجو بود، مطالعۀ تفکرِ خودجوش و پرسه‌زنی ذهن محبوبیتی نداشت. و او کماکان معتقد است علیه کار همکارانش تبعیض وجود دارد: به من می‌گوید «فرهنگ ما ارزش زیادی برای کنترل تمام امور قائل است.» فقدان کنترل نامطلوب در نظر گرفته می‌شود و درنتیجه تفکری که کنترل‌نشده است، مظنون واقع می‌شود.دوباره آن دستانِ بیکار.بدون سانسورکریستوف زنی ریزه است با نگاهی آرام که با لحن شمرده‌شمرده‌اش همخوان است. این قطعیت برایش مفید بوده است. حتی زمانی‌که دانشجو بوده، علایقش از همتایانش متفاوت بوده است. درحالی‌که آن‌ها تمایل به مطالعۀ تفکر تحلیلی داشتند، او ترجیح داده به افراد «مسائل بینشی»۶ بدهد، مسائلی که جواب مشخصی ندارند و برای حل شدن نیاز به «لحظۀ کشف»۷ دارند. مثلاً کریستوف به یکی از شرکت‌کنندگان لوله‌ای شیشه‌ای می‌داد که یک توپ مومی درون آن گیر کرده بود، آن‌گاه به شرکت‌کننده توده‌ای از وسایل می‌داد و به او می‌گفت که بدون شکستن شیشه، موم را خارج کند. شرکت‌کننده باید با رسیدن به استفادۀ جدیدی از گیرۀ کاغذ یا تکه‌ای کاغذ، راه خود را در خلال یک جواب «کشف» کند. کریستوف عاشق دیدن این الهامات بود که برای مشاهدۀ آن‌ها نیازی به دستگاه ام.آر.آی نداشت. به من می‌گوید «آنچه تحت تأثیر قرارم داد فقدان کامل منطقِ سنتی بود وقتی افراد به‌سوی راه‌حل‌هایشان پرسه می‌زدند.» ذهن پرسه‌زن مشکلاتِ جهان واقعی را نیز حل می‌کند.ما تمایل داریم حل مسئله را کاربستِ گام‌های منطقی به‌سوی جوابی بدانیم که ازپیش‌معین و ناگزیر است. به‌این‌صورت مدعی کنترل بر امور می‌شویم. اما کریستوف دریافت که افراد مسائل بینشیِ او را درعوض به‌وسیلۀ نوعی فرایندِ تداعی حل می‌کردند که درواقع بسیار شاعرانه بود. راه‌حل‌هایی که شرکت‌کنندگان به آن می‌رسیدند، هرگز ممکن نبود ازطریق منطق خشک استنباط شوند. (معماهای مصور نمونه‌های رایج مسائل بینشی هستند، مثلاً، معنایِ «sta۴nce» چیست؟ جواب: «برای مثال.»۸) کریستوف می‌دید که دوروبرش به‌ندرت کسی هست که علاقه‌ای به این فضای تاریکِ نبوغ بشری داشته باشد.می‌گوید «این سرزمینی کشف‌ناشده بود.»کریستوف پس از اخذ مدرک دکترا از دانشگاه استنفورد و انجام پروژۀ فوق دکترا در دانشگاه کمبریج، به بریتیش کلمبیا رفت و آزمایشگاه خودش را بنا کرد. سرازیر شدن داده‌های اولیۀ اسکن مغزی موجب شد که او ذهن را مثل نوعی نظام ماهیچه‌ایِ وابسته به نیروهای متضاد تصور کند. مثلاً برای خم کردن دست، شما ماهیچه‌ای را خم و ماهیچۀ دیگری را شل می‌کنید؛ برای صاف کردن دست عکس این عمل را لازم دارید. به‌همین‌صورت، بینش جدید کریستوف از ذهنِ کارآمد شامل فعل‌وانفعالْ میان تمرکز و جریان سیال ذهن می‌شد. از یکی یا دیگری بیش‌ازحد کار بکشید و این‌گونه کارکرد کل دستگاه را مختل می‌کنید. می‌گوید «فرهنگ ما همیشه ما را تشویق به تمرین تمرکز کرده، اما از شیوه‌های پردامنۀ تفکری که در انزوا تجربه می‌کنیم، دلسرد می‌کند.»با انزوا و زمان کافی، ذهن به وضعیت اصلی چرخش کرده و میان روابطی پیوند برقرار می‌کند که درابتدا کاملاً تصادفی به‌نظر می‌رسیدند. با کنجکاوی و گشودگی‌ای به مسائل می‌پردازد که اگر به خودمان باشد، ممکن است هرگز پذیرش آن را انتخاب نکنیم. اما این تصادفی‌بودن ضروری است. کریستوف می‌گوید «قدرت ذهن پرسه‌زن دقیقاً در این واقعیت است که هیچ‌چیز را سانسور نمی‌کند. می‌تواند ارتباط‌هایی برقرار کند که خارج از این حالت شما هرگز برقرار نمی‌کردید.»می‌گوید خیال‌بافی ذاتاً فرایندی خلاقانه است زیرا فرد خیال‌باف پذیرای گزینه‌های جدیدِ عجیب است. بینش‌ها و روش‌های تازه‌ای که از پیش در فرهنگ بزرگتر موجود نیستند، ازطریق این شیوۀ انفرادیِ کار فکری آشکار می‌شوند. در قیاس با آن، تفکر تحلیلی و تفکر منطقی، تماماً برمبنای استخراج و نقد ایده‌هاست، تااینکه مغز تبدیل به لیزر هدایت‌شده‌ای شود که با دقتی جراحانه عمل می‌کند. شیوۀ آگاهانه و تحلیلیِ تفکر که مدارسمان استفاده از آن را به ما می‌آموزند، همیشه ایده‌های عجیب و نامحبوبی را که ذهن خیال‌باف ممکن است آن‌ها را امتحان کند، ساکت می‌کند.کریستوف می‌گوید «تفکر تحلیلی برای سنجش گزینه‌ها در یک مسئلۀ به‌خوبی تعریف‌شده ایدئال است.» اما این قدرت نقطه‌ضعف آن نیز هست. او اضافه می‌کند که «تفکر تحلیلی متضاد الهام است.»نوابغِ تنهامشهور است که آلبرت آینشتاین به این جدایی وظایف در مغز توجه کرده بود. او باور داشت که توانایی ذهن خیال‌باف برای پیوند دادن چیزها، درواقع تنها راه به‌سوی ایده‌های تازه است. می‌توان استدلال کرد که نوعی خط مونتاژ وجود دارد که دانش و گفت‌وگو ابتدای خط روی آن ریخته می‌شود و سپس کمی دورتر، مقداری سکوت و خیال‌بافی. هر دو انتهای این کارخانه برای تولید محصول اساسی، یعنی بینش، ضروری‌اند.اسحاق نیوتون روی پژوهش خود در انزوای تقریباً کامل، به‌سختی کار کرد. دوران تنهاییِ کودکی‌اش باعث شد از اوقاتش در کمبریج ناراضی باشد، جایی‌که فیزیک مضحک ارسطویی کماکان تدریس می‌شد. اما در سال ۱۶۶۵ طاعون به کمبریج زد و -شاید تنها چیز شگفت‌انگیزی که از آن فاجعه حاصل شد این بود که- نیوتون مجبور شد به انزوای مزرعۀ خانوادگی‌اش در وولزتورپ پناه ببرد. همان‌جا بود که نیوتون، به‌اجبار بریده از اجتماع دانشگاهی، قوانین حرکت و جاذبه را کشف کرد. همان‌جا بود، در یک باغ و نه سالن کنفرانس، که او سقوط سیبی را دید و در چرایی آن حیران شد.فیزیکدان‌هایی مثل آینشتاین و نیوتون جزو مهم‌ترین متفکران ما هستند و به‌نحو عجیبی از آنچه انزوا برای تفکر جدی به ارمغان می‌آورد آگاه بوده‌اند. فلیسیتی مِلور، پژوهشگری در امپریال کالج لندن، از نسل جدید مؤسسات مطالعات پیشرفته به‌خاطر تأکید بر همکاری و فضاهای اجتماعی، به‌بهای از دست رفتن چنین تأملات گوشه‌گیرانه‌ای، انتقاد می‌کند. پیتر هیگز، پدرخواندۀ برخورددهندۀ بزرگ هادرونی که جایزۀ نوبل نیز برده است، مدافع نظر مِلور است و می‌گوید که کار راهگشای او امروزه غیرممکن می‌بود، زیرا آرامش و انزوایی که او در دهۀ ۱۹۶۰ از آن لذت می‌برده، ناپدید شده است. تنها می‌توانیم تصور کنیم که چگونه اشتراکِ پیش‌ازموقع، می‌تواند جلوی بسطِ نظریۀ میدان واحد را بگیرد یا توضیحی دربارۀ منشأ انفجار پرتوهای گاما را نابود کند.آنچه برای مؤسسات حقیقت دارد، برای افراد نیز دارد. همۀ ما شواهد هرروزه‌ای داریم ازاینکه لحظات تنهایی به ذهن بی‌هدف و نامتمرکز، اجازه می‌دهد تا دستخوش الهام شود. من هم مثل دیگران بهترین ایده‌هایم سر صبح به ذهنم می‌رسند، حتی وقتی روی تخت دراز کشیده‌ام، پیش‌ازآنکه سروصدا و مشاجرۀ جهان روی سرم خراب شود. فکری نو ممکن است زیر دوش به ذهنم خطور کند. مثل این است که مغز اجازه داشته باشد لحظۀ نبوغ‌آسای خود را، پیش‌ازآنکه ایدۀ تفکرِ عرق‌ریزانه و بوروکراتیک، کراوات ببندد و سر راهش قرار بگیرد، تجربه کند.درحالی‌که ما به گپ زدن دربارۀ این‌ها ادامه می‌دهیم، کریستوف به‌سوی فضاهایی حرکت می‌کند که به‌نحو عجیبی فلسفی‌اند: می‌گوید «اگر سبک زندگی ما باعث می‌شود گاهی احساس پوچی کنیم، ممکن است به‌این‌دلیل باشد که به حال خود رها نمی‌شویم، نمی‌توانیم دربارۀ چیزها تعمق کنیم. از آن احساس معنا و شادمانی‌ای که پرسه‌زنی ذهن می‌تواند تولید کند، محروم شده‌ایم.» نگاه ممتد به بیرونِ پنجره‌ای که قطره‌های باران روی آن شره می‌کنند، می‌تواند به‌همان‌اندازۀ خواب آر.ای.ام۹ برای یکپارچه‌کردن افکارمان کلیدی باشد.الیسون گاپنیک، استاد تحسین‌شدۀ روان‌شناسی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا، این مفهوم را از این هم پیش‌تر برده است. او ادعا می‌کند که فشارِ لذتی که ما از یک «لحظۀ کشف» می‌بریم، معادل اوج لذت جنسی برای مغز متفکر است. زیرا علی‌رغم همه‌چیز، اوج لذت جنسی تنها ترفندی انگیزشی است که بدن به کار می‌بندد تا تولید مثل را تضمین کند؛ به‌همین‌ترتیب، لذت «کشف» نیز ممکن است در دی.ان.ای ما جاگذاری شده باشد تا تضمین کند که ما دربارۀ جهان بیشتر می‌آموزیم. این اندیشه‌ای عمیقاً دلگرم‌کننده است. اگر ما این‌گونه تکامل یافته‌ایم تا از لحظه‌ای که ارتباطاتِ تازه شکل می‌گیرند، لذت زیادی ببریم، پس دیگر اجازه دادن به ذهن برای پرسه‌زنی، افراطی گناه‌آلود نیست، بلکه برای موفقیت و بقای ما اساسی است.نقشۀ ساخت ما مقتضیِ آن است.پی‌نوشت‌ها:** این مطلب در تاریخ ۱۲ ژوئن ۲۰۱۷ با عنوان «The New Science of Daydreaming» در وب‌سایت دیسکاور منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «علمِ نوظهورِ خیال‌بافی» ترجمه و منتشر کرده است.* مایکل هریس (Michael Harris) نویسنده و روزنامه‌نگار کانادایی است. او نویسندۀ کتاب پایانِ غیاب: بازپس‌گیریِ آنچه در جهانی از اتصال مدام از دست داده‌ایم (The End of Absence: Reclaiming What We've Lost in a World of Constant Connection) است. نوشته‌های او در وایِرد، سالون و هافینگتون پست منتشر شده‌اند.[۱] جنگ جهانی اول [مترجم].[۲] daydreaming[۳] اشاره‌ای به ضرب‌المثلی مسیحی که می‌گوید: دستان بیکار، کارگاه شیطانند. کنایه از اینکه آدمِ بیکار به انجام اعمال ناشایست کشیده می‌شود [مترجم].[۴] Cognitive Neuroscience of Thought Laboratory[۵] default mode network[۶] insight problems[۷] Aha moment[۸] Sta4nce = for instance[۹] REM مرحله‌ای از خواب که در آن رؤیا می‌بینیم [مترجم]. ]]> مایکل هریس اقتصادوجامعه Wed, 23 Aug 2017 03:59:18 GMT http://tarjomaan.com/vdce.x8vbjh8pp9bij.html ابرثروتمندان چطور طبقۀ جدیدی از روشنفکران را خلق کردند؟ http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23n-wftd2.html نیو ریپابلیک — مارکسیست ایتالیایی، آنتونیو گرامشی، در یکی از زندان‌های موسولینی در دهۀ ۱۹۳۰، به نگارش پاره‌نوشته‌هایی پرداخت که به نظریۀ او دربارۀ روشنفکران تبدیل شد. او به طرح این نکته پرداخت که طبقات جدیدی، همچون بورژوازیِ اروپاییِ پس از انقلاب صنعتی، مجموعه‌ای از متفکران خاص خود را به میدان آوردند که وی آنان را «روشنفکران ارگانیک» می‌خواند، نظریه‌پردازان، فناوران و مدیرانی که «کارگزاران» آن طبقات در جامعۀ جدید شدند. بر خلاف «روشنفکران سنتی» که در ساختار طبقاتی قدیم جای داشتند، روشنفکران ارگانیکْ به طبقۀ بورژوا کمک کردند که اندیشه‌هایشان را به‌عنوان فهم همگانی نامحسوس و بی‌چون‌وچرای رایج در نهادهای اجتماعی بقبولانند.امروزه، نظریۀ گرامشی بر مباحث جاری دربارۀ افول ظاهری «روشنفکر عمومی»۱ در آمریکا سایۀ سنگینی انداخته است. چنین گفته می‌شود که متفکران بزرگْ دیگر آن افسونگری سابق را برای عموم ندارند، چون دانشگاهْ بسیار منزوی، و تفکر آکادمیک بسیار تنگ‌نظر شده است. چنین آه و ناله‌هایی را راسل یاکوبی در آخرین روشنفکران۲ (۱۹۸۷) مکرر نقل کرده است. در این اثر، از تخصص‌گرایی دانشگاهیان، پس از دهۀ ۶۰، گلایه شده و با حالتی نوستالژیک از روشنفکران سنت‌شکن و «مستقل» اوایل قرن بیستم سخن رفته است. نویسندگانی همچون مقاله‌نویس نیویورک تایمز، نیکولاس کریستف، این شرایط تأسف‌بار را به فرهنگ ناظر به برنامه‌های دکتری نسبت می‌دهد، فرهنگی که بنا به ادعای کریستف از «پیچیده‌گویی ویژۀ خواص تمجید می‌کند، در حالی که به تأثیرگذاری و مخاطبان نهاد دانشگاه به دیدۀ تحقیر می‌نگرد». این نقدهای رایج تلویحاً به این نکته اشاره دارند که دانشگاهیان، به‌دلیل همان طرز فکر دانشگاهی‌ای که دارند، نمی‌توانند اندیشه‌هایشان را به مخاطبان گسترده‌تری برسانند.متخصص علوم سیاسی و وبلاگ‌نویس سیاست خارجی، دانیل دبلیو. درزنر، در کتاب خود با نام صنعت ایده‌‌ها۳ توجهش را به شرایطی عطف کرده که ایده‌ها در آن شرایط شکل می‌گیرند، پشتیبانی مالی می‌شوند و انتشار می‌یابند. او با توصیف حوزۀ عمومی در زبان بازار، از این بحث می‌کند که سه عامل اصلیْ سرنوشت روشنفکران امروز را دگرگون کرده است: از میان رفتن اعتماد عمومی به نهادها، تکثرگرایی جامعۀ آمریکایی، و افزایش نابرابری اقتصادی. او به‌درستی مورد سوم را مهم‌ترین عامل معرفی می‌کند: رشد غیرمنتظرۀ ابرثروتمندان آمریکایی، یا همان طبقه‌ای که به پشتیبانی از نوع خاصی از «ایده‌ها» علاقه‌مند است.به نوشتۀ درزنر، ثروتمندانْ به بهای تحلیل رفتن بیش از پیش «روشنفکر عمومی»، نوع جدیدی از متفکر ــ«رهبر فکری»۴ــ را به قدرت رسانده‌اند. درحالی‌که روشنفکران عمومی همچون نوام چامسکی یا مارتا نوسبام اهل شک و تحلیل‌اند، رهبران فکری همانند توماس فریدمن و شریل سندبرگ «یکسویه‌نگری خاص خود را در تبیین جهان گسترش می‌دهند، و آن جهان‌بینی را برای هر کسی که شنوندۀ آنان باشد تبلیغ می‌کنند». با آن که روشنفکران عمومی در پیچیدگی و نقد در رفت و آمدند، رهبران فکری آکنده از تمایلی مبلغانه به «تغییر جهانند». به نظر درزنر، بسیاری از خوانندگانْ «ایده‌های بزرگ» گروه دوم را به پیچیدگی گروه نخست ترجیح می‌دهند. در بازار ایده‌ها، که از پول افراد متنفذ لبریز است، سود فروش کالاهای رهبران فکری، هم به میلیاردرها و هم به جامعه‌ای گسترده‌تر، هر روز بیش‌تر می‌شود» و آن‌ها به «سوپراستارهایی با برند خاصشان تبدیل شده، در فضایی سهیم می‌شوند که قبلاً به متنفذان، مشاهیر و ورزشکاران اختصاص داشت».درزنر تمام تلاشش را به خرج داده تا دربارۀ رهبران فکری به‌عنوان نوع جدیدی از روشنفکر ــ‌روشنفکری که در پی انجام کارکردی متفاوت از کارکرد روشنفکر عمومی است و به همان اندازه نیز مشروعیت داردــ به دیدگاهی واقع‌نگر برسد. او خوشبینانه می‌نویسد: «بی‌تردید این نکته در خور توجه است که میل شدیدی به ایده‌های نو و شیوه‌های پرشور تفکر دربارۀ جهان بروز و ظهور یافته است». او تصدیق می‌کند که ایده‌های مورد اشتیاق و عطش امروز، در بهترین حالت، سطحی و مبتذل و، در بدترین وضع، عمیقاً ضددموکراتیک و گاهی نیز یکسره فریبکارانه‌اند؛ با این حال، چنین به نظر می‌رسد که او عطش یادشده به ایده‌های نو را پیشرفتی مثبت توصیف می‌کند.صنعت ایده‌ها نشان می‌دهد که محکومیتِ رهبران فکری قطعی است. همان‌گونه که درزنر یادآور می‌شود، بعضی از نام‌های شاخص در جریان رهبری فکری به تفکر کم‌مایه و نوکرمآبی بی‌پردۀ‌شان در برابر ثروتمندان شهره‌اند. درزنر به اختصار می‌گوید که بزرگ‌ترین ایده، در مشهورترین کتاب توماس فریدمن، جهان مسطح است۵، این است که «برای رونق بخشیدن به اقتصاد جهانی، فرد باید برندی ویژه و منحصربه‌فرد باشد، برندی مثل مایکل جردن». این ایدهْ بیش‌تر یک اصل تجاری است تا یک بینش فلسفی. اما درزنر توضیح می‌دهد که «تجارت‌پیشگانْ نوشته‌های فریدمن را در این باره می‌ستایند که چگونه فناوری و جهانی‌سازی اقتصادِ جهانی را دگرگون می‌کند» و دلیل این ستایش این است که فریدمن جهان‌بینی آنان را تقویت می‌کند.همچون فریدمن، دو رهبر فکری دیگر، پاراگ و عایشه خان، قدرت جهانی‌ـ‌تاریخی ابداعات تکنولوژیک را جار می‌زنند و از این داد سخن می‌دهند که تکنولوژی در معنای خاصش، به‌عنوان موتور تغییر جهانی، دارد جایگزین علم اقتصاد و جغرافیای سیاسی می‌شود. همان‌گونه که اوجنی موروزوف گفته، به باور پاراگ خان «شاید دموکراسی با جهانی‌سازی و سرمایه‌داری ناسازگار باشد» و استدلال می‌کند که ما باید آغوشمان را به روی سرمایه‌داری اقتدارگرایانۀ سبک چینی باز کنیم. درزنر، در گزارش خود دربارۀ «کانکتوگرافیِ»۶ خان، تفکر او را «گلوبالونی»۷ [به معنای ایده‌پردازی‌های چرند دربارۀ مسائل جهانی] می‌داند و شیوۀ نثر او را شبیه یکی از «گفت‌وگوهای تِد دربارۀ دورهای خوداتکا۸» می‌داند.درزنر در پی بررسی این امر است که چگونه پی‌جویی ثروت، در صنعت جدید ایده‌های سازمانی، از طریق نمایش‌های تلویزیونی، سخنرانی‌های با دستمزد بالا، و افزایش بی‌اندازۀ کتاب رهبران فکری را تشویق می‌کند که تخصصشان را بزرگ جلوه دهند و به بسیاری از فروشگاه‌ها فشار آورند که به فروش آثار تقلبی آنان بپردازند. بدنام‌ترین نمونه، فرید زکریا، مقاله‌نویس و مجری سی.ان.ان است که به سرقت متن‌هایی از دیگر نویسندگان برای تأمین برنامۀ چندبخشی خود متهم شده است. همان‌گونه که نیل فرگوسن با سر به سوی برندسازی رفته است: تبدیل کتاب‌ها به سناریوهایی برای سریال‌های تلویزیون، ایراد سخنرانی‌های پرسود، و نوشتن برای مجموعۀ سرسام‌آوری از نشریات. فرگوسن نیز، مثل دیگر رهبران فکری افراط‌کار، وقتی به دردسر افتاد که مشخص شد داستان او در نیوزویک دربارۀ پرزیدنت اوباما در ۲۰۱۲، پر از اشتباهات و ادعاهای گمراه‌کننده است. فرگوسن در مصاحبه‌ای دربارۀ صنعت ایده‌ها، در مورد تغییر جایگاهش از استاد آکسفورد به رهبری فکری، صادقانه گفت: «همۀ آن کارها را برای پول انجام دادم».درزنر به‌رغم بی‌تابی‌اش نسبت‌به رو کردن فریبکاری‌های رهبران فکری، از توضیح جنبه‌های تاریک‌ترشاهد خود ، طفره می‌رود. هنگام قضاوت در این باره که آیا صنعت ایده‌ها «کارآمد» است یا نه، دست به دامان استعاره‌ای اقتصادی می‌شود: «چه خوب و چه بد، بازار مدرن ایده‌ها، شدیداً شبیه است به بازارهای مالی مدرن. معمولاً این سیستم نتیجه‌بخش است. اما وقتش که برسد، شاید حباب‌های سرمایه‌ای نیز وجود داشته باشد.»نارسایی این استعاره در هیچ جا روشن‌تر از مطالعۀ موردی او دربارۀ ظهور و سقوط نظریۀ استاد مدرسۀ بازرگانی هاروارد، کلایتون کریستنسن، دربارۀ «نوآوری اخلال‌گر» نیست. طرح کریستنسن این بود که «اخلالگرها» ــ‌یعنی شرکت‌هایی که صنایعشان را با فناوری‌ها و الگوهای تجاری نوین زیرورو کرده‌اندــ نسبت‌به شرکت‌هایی مزیت رقابتی دارند که در حال ارتقای تدریجی محصول خود هستند. مثلاً ایربی.ان.بی را می‌توان یک اخلالگر در صنعت هتل‌داری در نظر گرفت، چون این شرکت بر اساس طرحی به‌سرعت رشد کرده که، در این طرح، پایگاه عظیمی از کاربران جذب‌شده، به‌جای خرید و ادارۀ هتل، خانه‌هایشان را به میهمانان اجاره می‌دهند. درزنر استدلال می‌کند که ایدۀ «نوآوری اخلالگر» به این دلیل سیلیکون ولی را به جنب‌وجوش آورد که با جهان‌بینی توانگران مطابقت داشت، جهان‌بینی‌ای که، در آن، موفقیت از آنِ کارآفرینان جسور و خطرپذیر است. کریستنسن برای این شور و شوق برچسب سودآوری ساخت، هشت کتاب تولید کرد، گردهمایی‌ای برای پیشرفت و نوآوری در هاروارد به راه انداخت، و شرکت مشاوره‌ای خود و یک بنگاه سرمایه‌گذاری بوتیک تأسیس کرد.اما در ۲۰۱۴، نزدیک به دو دهه پس از طرح اولیۀ کریستنسن دربارۀ نوآوری اخلالگر در هاروارد بیزینس ریویو، ژیل لپور، مورخ آمریکایی، حیثیت این نظریه را در مقاله‌ای پرخواننده در نیویورکر به باد داد. لپور دریافت که مطالعات موردیِ کریستنسن مبهم و اغراق‌آمیز بوده: سی‌گیت تکنولوژی، شرکتی که همه فکر می‌کردند «اخلالگرها آن را از پا درآورده بودند»، در حقیقت، رونق گرفته و فروش خود را سال بعد از پایان تحقیق کریستنسن دو برابر کرده بود؛ و در این اثنا، شرکت‌های اخلالگری که او کامیابی‌شان را اعلام کرده بود از بازار تجارت خارج شده بودند. مقالۀ لپور حتی نقدی طعنه‌آمیزتر دربارۀ کریستنسن در نشریۀ ام.آی.تی. اسلون منیجمنت ریویو۹ برانگیخت و موجب واکنشی شدید در سیلیکون‌ولی شد.ظاهراً درزنر این مطالعۀ موردی‌اش را نمونۀ اولیه‌ای از چگونگی تنظیم بازار به نفع ایده‌ها می‌داند: یک روشنفکر عمومی، با ترکاندن «حباب سرمایه‌ای» در این فرایند، مانعی بر سر راه یک رهبر فکری است. در نگرش درزنر، این دو گونه اندیشمند، یکدیگر را تعدیل می‌کنند. اما همچون مورد اقتصاد، استعارۀ بازار این باور شبه‌الاهیاتی را با خود دارد که هر چیزی، در نهایت، به تعادل می‌رسد، ایدئولوژی‌ای که شیوۀ بازیگران بزرگ را در سروسامان دادن نظام سرمایه‌داری به نفع خودشان نادیده می‌گیرد. در نهایت، نوآوری اخلالگر به مدت دو دهه، به‌عنوان نظریه‌ای دربارۀ همه چیز، جان سالم به در برده و تا امروز، اخلالگری با سرعتی پرشتاب در حرکت بوده است. هنوز هم میلیاردها دلار به مدارس بازرگانی سرازیر می‌شود تا حرف مفت مشابهی را القا کنند، حال آنکه گروه‌های علوم دانشگاه‌ها ــ‌کانال‌هایی که برای پول‌سازی جنون‌آمیز جهت‌گیری کم‌تری دارندــ برای جذب بودجه دست‌وپا می‌زنند، و رشته‌های علوم انسانی، با جان کندن، از عمر برنامه‌ریزی‌شدۀشان جان سالم به در می‌برند. تأثیر پول ثروتمندان بسیار بیش‌تر از ایجاد مشتی متفکر توخالی بوده است. مؤسساتی نیز که روشنفکران را به انجام پژوهش‌های معنادار قادر می‌سازند، به‌سرعت به‌دست حامیان مالی جدیدشان در حال بازسازی‌اند. در خلال چند دهۀ گذشته، همچنان‌که تأمین بودجه از منابع دولتی و سازمان‌های بشردوستانه ته کشیده، کمیته‌های فکری کوشیده‌اند کسری بودجه را با جذب کمک‌های بلاعوض از شرکت‌ها، دولت‌های خارجی و نخبگان اهل سیاست جبران کنند. اما این اهداکنندگان، به حمایت از کارهایی که به لحاظ فکری معتبر و بی‌طرفانه باشد علاقۀ چندانی ندارند، بلکه آن‌ها در پی ایجاد پشتوانه‌ای سیاسی برای ایده‌های مطلوب خویشند. به عبارت دیگر، آنان خواهان بازگشت سرمایه‌گذاری‌های خود هستند.در نتیجه، کمیته‌های فکری بیش از پیش جانب‌دارتر می‌شوند. همان‌گونه که درزنر نقل می‌کند، وقتی سناتور پیشین، جیم دمینت، در ۲۰۱۲ به ریاست بنیاد هریتج منصوب شد، این بنیاد حول پژوهشی عمل‌گرا می‌چرخید تا رضایت خاطر اهداکنندگان خود را تأمین کند (بنا به گزارش پولیتیکو در آوریل، دمینت سرانجام به این دلیل برکنار شد که کمیتۀ فکری را «بسیار پرطمطراق و سیاسی کرده بود، به بهای خسارت زدن به اهداف پژوهشی و عملی این بنیاد»). در ۲۰۱۲، برادران کخ، دادخواستی علیه مؤسسۀ کاتو اقامه کردند تا کنترل بیش‌تری بر این سازمان به دست آورند، سازمانی که گاه پژوهش‌های آن با سنت جمهوری‌خواه تضاد پیدا می‌کرد. در این اثنا، کمیته‌های فکری لیبرالْ تسلیم نفوذ سازمان‌یافته‌ای شده‌اند که جانب‌داری کمتری دارند، اما به همان اندازه سازشکاری بیش‌تری به خرج می‌دهند: موسسۀ پژوهشی بروکینگز اخیراً یک بسازوبفروش مستغلاتی را شریک ارشد خود کرده است، درحالی‌که وی ۴۰۰/۰۰۰ دلار دریافت کرده تا در مورد طرح‌های توسعه‌ای شرکتش در سان‌فرانسیسکو اعمال نفوذ کند.در دانشگاه‌ها نیز پیامد مشابهی جریان دارد. هر قدر هیأت‌رئیسه‌های دانشگاه‌ها بیش از پیش تحت سلطۀ بانکداران، مدیران صندوق‌های سرمایه‌گذاری تأمینی، و بسازوبفروش‌های مستغلاتی درمی‌آیند، ممنوعیت‌های دیرپای آکادمیک درپژوهش‌های متأثر از صنایع بیشتر کنار گذاشته می‌شوند. حتی امروزه دانشگاه‌های متشخص نیز درهایشان را به روی پژوهش‌های گره‌خورده با صنعت باز کرده‌اند: برای مثال، در دانشگاه برکلیِ کالیفرنیا، پژوهش مورد حمایت بی.پی گزارش جامعی با این نتیجه تهیه کرده است که نشت نفت در دیپ‌واتر هورایزن (سکوی نفتی آتش‌گرفته در مکزیک) به آن وخامت که همه تصور می‌کنند نبوده است. همان‌طور که تاریخ‌دان آمریکایی، فیلیپ میروفسکی، در بازار علم: خصوصی‌سازی علوم آمریکایی۱۰ توضیح می‌دهد، دانشگاه‌ها با اشتیاق، عملیات تحقیق و توسعۀ شرکت‌هایی را در دست می‌گیرند که انجام این تحقیق‌ها در داخل آن شرکت‌ها مقرون به صرفه تلقی نمی‌شود. شرکت‌ها، به این دلیل که تحت تأثیر فشار رقابتی‌اند، چندان تمایلی ندارند که در پژوهش‌های پایه‌ای سرمایه‌گذاری کنند که به کشفیات علمی بزرگ می‌رسند، بلکه بیش‌تر علاقه دارند در پژوهش‌های کاربردی‌ای سرمایه بگذارند که آن‌ها را زودتر به پول می‌رساند.پشتیبانان سازمانی نیز به سهم خود جسورتر شده‌اند و به دانشمندان فشار می‌آورند پژوهش‌هایشان را از آن نتیجه‌گیری‌هایی دور نگه دارند که می‌تواند منافع شرکت‌ها را تهدید کنند و در پی بی‌اعتبار کردن کسانی برمی‌آیند که اصرار دارند مبنی بر فکت‌هایی که به دست می‌آورند صحبت کنند، به‌ویژه در علوم مربوط به آب‌وهوا. این علاوه‌بر پولی است که شرکت‌ها برای دوره‌های تبلیغاتی به نفع سرمایه‌داری و پژوهش دربارۀ کاستی‌های دولت رفاه به پای دانشگاه‌ها ــ‌حتی نخبه‌ترین دانشجویان آن‌هاــ می‌ریزند. همان‌گونه که مایکل مسینگ، سال گذشته در نشریۀ نیویورک ریویو آو بوکز گزارش کرده، دانشکدۀ تربیت معلم دانشگاه کلمبیا کمکی چندین میلیون دلاری را قبول کرد تا برای «چالش‌های مالی‌ای که کشور با آن مواجه است» یک برنامۀ درسی دبیرستانی تهیه کند، دستورالعملی برای این که «چرا لازم است مستمری‌ها را قطع کنیم». درحالی‌که شرکت خدمات مالی بی.بی.اندتی به ده دوازده تا کالج کمک مالی کرده است تا «مبانی اخلاقی سرمایه‌داری» و تفکر آین رند۱۱ را ترویج کنند.این سند در کتاب درزنر به ترسیم تصویری تکان‌دهنده از کشوری کمک می‌کند که، در آن، ابرثروتمندان فعالانه در پی خرابکاری مؤسساتی هستند که در بخش بزرگی از قرن بیستم ستون فقرات اعتماد عمومی و ملی را شکل داده‌اند. ثروتمندان مدرن، به این دلیل که ثروتشان عمدتاً از علوم مالی به دست آمده و دیگر ربط و نسبتی با زیربنای مادی کشور ندارد ــ‌آن‌ها دیگر غول‌های صنعت فولاد یا سلاطین صنعت راه‌آهن نیستندــ، دیگر دارایی‌هایشان را برای حفظ سنت اعانه به نیازهای عمومی به کار نمی‌برند. به جای آن، از ثروت خود به عنوان سلاح، با این هدف استفاده می‌کنند که سرمایه‌ای هرچه بیش‌تر به دست بیاورند و جامعه را مطابق باورهای سیاسی غیردموکراتیک و به دلخواه خود بازسازی کنند. درزنر یادآور می‌شود که «تنها ۳۵ درصد از آمریکاییان ثروتمند از صرف هزینه برای تأمین نیازهای مدارس نمونۀ دولتی حمایت می‌کنند، مغایرتی شدید با حمایت ۷۸ درصدی عامۀ مردم». همچنین طبقۀ ثروتمند نسبت‌به سایر مردم، با شدتی بیش‌تر، از قطع مخارج دولتی و برنامه‌های اجتماعی پشتیبانی می‌کنند، امری که با وسواس آنان به صرف میلیون‌ها دلار برای خرید مشروعیتی دانشگاهی برای سرمایه‌داری بی‌مهار تناسب دارد.مؤسسات پژوهشی روشنفکری در آمریکای پس از جنگ به‌هیچ‌وجه کامل نبودند؛ دانشگاه‌ها و کمیته‌های فکری، بودجه‌ریزی‌های معطوف به نظامی‌گری را از جانب دولت ایالات متحده پذیرفته بودند و غالباً مبانی فکری‌ای برای امپریالیسم آمریکایی فراهم می‌کردند. با این حال، سه دهۀ پس از جنگ جهانی دوم دموکراتیک‌ترین دهه‌ها در تاریخ آمریکا بود، دوره‌ای که، در آن، قدرت شرکت‌ها از جانب یک جنبش کارگری قدرتمند، به مانع خورد و در نتیجه، دسترسی گسترده به آموزش عالی فراهم شد و خدمات اجتماعی توسعه یافت. دانشگاه‌ها و کمیته‌های فکری قادر بودند مبنایی برای اعتماد عمومی تعیین کنند، تا حدودی به این دلیل که محصول معرفتی‌شان مستقیماً مدیون هوس‌های نامتعارف میلیاردرها نبود که بخواهند دیگران به ساز آن‌ها برقصند و ایده‌های سیاسی دست‌پرورده‌هایشان تحقق پیدا کند.با بررسی این چشم‌انداز جدید، روشن است که نقش حقیقی رهبر فکریْ خدمت کردن به‌عنوان روشنفکر ارگانیکی طبقۀ یک‌درصدی است، روشنفکری که به تعبیر گرامشی به آن طبقۀ در حال ظهور «نسبت به کارکرد خاصشان در جامعه، آگاهی می‌بخشد». هدف رهبران فکریْ انعکاس، قاعده‌مندسازی و ترویج توهمات این ابرثروتمندان است: اینکه آن‌ها دارایی‌هایشان را از سر شایستگی کسب کرده‌اند؛ اینکه مراقبت‌های اجتماعی باید بیش‌تر تضعیف شود تا همگان انعطاف بیش‌تری برای «آینده» داشته باشند؛ و وابستگی‌های محلی و دیگر روش‌های زندگی باید با مصرف‌گرایی کام‌جویانه جایگزین شود. رهبر فکریْ این اعتقادات بنیادین را در یک مأموریت بشردوستانۀ عظیم گرد می‌آورد. او پیش‌گویانه اعلام می‌کند که هر مشکلی را با فناوری و پول افراد توانگر می‌توان حل کرد، فقط اگر سنت‌ها، جوامع و هنجارهای دموکراتیکمان را کنار بگذاریم.رهبران فکریِ امروز، چه کارشناس سیاست خارجی خواهان مداخلۀ نظامی باشد، چه پیامبر آیین اقتصادی‌ای که فضیلت‌های تحول‌آفرینی را تبلیغ می‌کند، چه یک نابغه در سیلیکون‌ولی باشد که علم سیاست را به مهندسی فرو می‌کاهد، و چه ستون‌نویس نشریۀ تایمز باشد که از رژۀ مهارنشدنی فناوری خودمختار پشتیبانی می‌کند، همگی در یک جهان‌بینی محوری مشترک‌اند: در اینکه ثروت فراوان و مجاری کسبِ چنان ثروتی نه‌تنها مجاز و مشروع، بلکه حماسی و قهرمانانه است. همان‌طور که درزنر به‌خوبی نشان می‌دهد، به همین دلیل است که صنعت ایده‌ها، در برابر روشنفکر عمومی منتقدتر و شکاک‌تر، طرف رهبر فکری را می‌گیرد: دانشگاهیان تمایل دارند که، در رویدادها، نظریۀ «بزرگ‌مرد» را کنار بگذارند. اگر بازار اندیشه از دوره‌گردهایی پر شده که رویداد عظیم بعدی و اهمیت میلیاردرها را برای «بهتر ساختن جهان» بشارت می‌دهند، به این دلیل است که میلیاردرها خواهان شنیدن چنین بشارتی هستند.هر چه ابرثروتمندان، بیش‌تر روشنفکر آمریکایی و گفتمان سیاسی را تخفیف و تحقیر کرده‌اند، صنعت ایده‌ها نیز راه را به روی نوع متفاوتی از روشنفکر ارگانیک گشوده است، اگرچه این گشایش بسیار ناچیز بوده. تلاش‌های یک‌درصدی‌ها برای اخلال در رسانه‌ها و دانشگاه‌ها، پیامدهای ناخواسته‌ای در رادیکالیزه کردن نسلی از نویسندگان و دانشگاهیان جوان به چپ‌گرایی داشته است، کسانی که در نشریۀ کرونیکل آو هایر اجوکیشن، لقب «روشنفکران عمومی جدید» به آن‌ها داده شده است. چپ‌گرایانی که روزگاری می‌توانستند استاد دانشگاه شوند، در مواجهه با شغل بی‌فروغی که در دانشگاه انتظارشان را می‌کشد، آیندۀ خود را در کسوت سازمان‌دهندگان سیاسی یا نویسنده تصور می‌کنند. به بیان تاریخی، روزگار سختْ فرصتی خوب برای ایده‌ها است؛ و زمانۀ ما نیز استثنایی بر این قاعده نیست. شاید ما در عصر طلایی جدید نشریات زندگی می‌کنیم: در سال‌های اخیر نه‌تنها نشریه‌هایی چون n+1 ، ژاکوبن، لوس آنجلس ریویو آو بوکز و کارنت افِرز پدید آمده‌اند، بلکه نشریات قدیمی‌ای همچون بَفلر و دیسنت نیز احیا شده یا جان تازه‌ای گرفته‌اند.مقصود گرامشی از مفهوم روشنفکر ارگانیک صرفاً توصیف پیامبران بورژوازی اروپایی و سرمایه‌داری صنعتی‌اش نبود. روشنفکر ارگانیک فراتر از هر چیز مفهومی بود برای جناح چپ، عنوانی برای کسانی برآمده از شرایط طبقۀ کارگر که تمایل و قابلیت آن را داشتند که رؤیایشان از جامعه را بیان کنند و آن را در عمل سازمان دهند. او، در رؤیای خود، منجی‌ای را در نظر نداشت که از طبقۀ نخبگان نزول اجلال کرده باشد، بلکه متفکرانی را در نظر داشت که تجربه‌ای از محرومیت اقتصادی داشته باشند و ترجمانی از یک روشنفکر و نیز کشمکش اجتماعی باشد.فعلاً این روشنفکران جدید جناح چپ، در مقام سردبیران، مؤلفان، سازمان‌دهندگان، و منتقدان سمج در اکوسیستمِ رسانه‌های اجتماعی جدید، پا به عرصه گذاشته‌اند. آنان، بیش از هر زمان در نیم قرن اخیر، حضور بیش‌تری در فضای عمومی دارند و نشان داده‌اند که می‌خواهند یاوه‌گویی رهبران فکری را برملا کنند و به سرپوش‌های تصنعی و پوچ مرکز لیبرال حمله برند؛ و از رأی‌دهندگان طبقۀ کارگر در برابر اتهامات نژادپرستی لاعلاج و توده‌گرایی احمقانه دفاع کنند. جریان روشنفکری بُعد مهمی از کشمکشی گسترده‌تر است؛ نظریه‌های خودخواهانه و رمزواژه‌های پوچ رهبران فکری امروز نه‌تنها باید تقبیح شود، بلکه باید آن‌ها را با مفاهیمی غنی جایگزین کرد که به همۀ گونه‌های بشر کمک می‌کند تا از جهان چنان که هست معنایی برگیرند. این کار روشنفکرانه، همپای دیگر صورت‌های سازمان‌دهی، مستلزم شجاعتی شخصی و برجسته است تا پُز بی‌طرفی پژوهشگرانه و آداب و رسوم ساختگی‌ای را رد کند که نقادان را در نقد اندیشه‌های برخوردار از حمایت نخبگان دلسرد می‌کنند.اما دخالت روشنفکران به‌تنهایی هیچ‌گاه کافی نخواهد بود. همان شرایطی که صنعت ایده‌ها را به ما بخشیده، به سختی از قدرت متمرکز اقتصادی و سیاسی جانبداری می‌کند. حتی هنگامی که ما پرتوی نقادانه بر روابط میان یک‌درصدی‌ها و رهبران فکری می‌افکنیم، باید به سازمان‌دهی جهان بیرونی و اجتماعی‌ای بپردازیم که «ایده‌ها»ی نخبگان اقتصادی تأثیرات بسیار زیان‌آورشان را در آنجا وارد می‌کنند. نیروی جدید در ورای متحدسازی دانشگاه‌ها و رسانه‌ها نقطۀ بسیار خوبی برای شروع است، اما این فقط آغاز ماجرا است. آنچه روشنفکران نیاز دارند، همان نیازی است که هر کس دیگری دارد: جامعه‌ای که به شکوفایی انسانی، در برابر منافع خصوصی، اولویت ببخشد و شبکه‌های سیاسی نیرومندی که از منافع عمومی در برابر پیامبران آیندۀ ذره‌وار و بسیار تکنولوژیک حفاظت کند. شاید دست‌یابی به چنان جامعه‌ای دشوار باشد، اما یک نکته هست که در حال حاضر به ما امید می‌دهد: ما در نهایت، به روشنی دریافته‌ایم که دشمنان آن جامعه چه کسانی‌اند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Drezner, Daniel. The ideas industry. Oxford University Press, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۸ ژوئن ۲۰۱۷ با عنوان «The Rise of the Thought Leader» در وب‌سایت نیو ریپابلیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ آن را با عنوان «ابرثروتمندان چطور طبقۀ جدیدی از روشنفکران را خلق کردند؟» ترجمه و منتشر کرده است.** دیوید سِشِنز (David Sessions) دانشجوی دکتری در تاریخ اروپای مدرن در کالج بوستون است. او سردبیر سابق دیلی بیست بوده و نوشته‌هایش در ژاکوبن و نیوزویک منتشر می‌شود.[۱] Public intellectual[۲] The Last Intellectuals[۳] The Ideas Industry[۴] Thought leader[۵] The World Is Flat[۶] Connectography: گویا به معنای تعیین ارتباط مناطق جغرافیایی با هم است [مترجم].[۷] Globaloney[۸] recursive loop[۹] MIT Sloan Management Review[۱۰] Science-Mart: Privatizing American Science[۱۱] Ayn Rand: فیلسوف و رمان‌نویس روسی‌آمریکایی ]]> دیوید سشنز اقتصادوجامعه Tue, 22 Aug 2017 09:29:58 GMT http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23n-wftd2.html روی تاریک آزمون‌های شخصیت http://tarjomaan.com/vdcj.xeofuqemysfzu.html آتلانتیک — من رودخانۀ دانوب هستم.روحم سرزنده و بانشاط است. آرزوی تجربیات جدید و ارتباط عمیق با مردم را دارم. سازگارم، اما یک ایراد دارم: به ندرت خطرات پیشِ رو را می‌بینم. می‌توانم بدون پشیمانی خیانت کنم. در کوزه‌گری هم بسیار ماهر هستم.این را کتاب با خودِ واقعیتان آشنا شوید۱ می‌گوید، یعنی قدیمی‌ترین، بلندترین و مسخره‌ترین آزمون شخصیتی که تا کنون انجام داده‌ام. با خود واقعیتان آشنا شوید که اولین بار در سال ۱۹۳۶ منتشر شد، یک آزمون روانکاوی خانگیِ ۳۳۶ صفحه‌ایست که نوید می‌دهد « شخصیت خواننده را مانند اشعۀ ایکس بررسی می‌کند». این آزمون چنین کاری را از طریق یک سری سؤالات بی‌پایان انجام می‌دهد که هم فضولانه و هم تصادفی هستند. آیا والدینت مرده‌اند؟ آیا تا کنون حس کرده‌ای که از بدنت جدا شده‌ای؟ آیا کارتون‌های میکی‌موس تو را می‌ترسانند؟ نظرت در مورد شیر سرشیرنگرفته چیست؟با جواب‌های «بله» و «خیر»ی که می‌دهید، این کتاب بر اساس پاسخ‌هایتان شما را به بخش‌های جدید هدایت می‌کند. در اواسط راه، شما را به عنوان یکی از پانزده رودخانه (نیل، سن، تیمز، میزوری و غیره) دسته‌بندی می‌کند و سرانجام تحلیل‌های شخصیتی طولانی به شما ارائه می‌دهد. در تبلیغات بخش مقدمه آمده است «وقتی مسیر شخصی‌تان را از میان شبکۀ سؤالات و داده‌ها می‌پیمایید، داستانتان آشکار می‌شود و شخصیتتان تبیین می‌گردد». این کتاب را به عنوان نسخۀ فرویدیِ «ماجراهای خودتان را انتخاب کنید»۲ توصیف کرده‌اند که توصیفی نسبتاً دقیق هم هست: شبیه به کتاب مو به تنتان سیخ کنید۳ است، با این تفاوت که به جای اینکه در پایان از کارناوال وحشت فرار کنید، می‌فهمید که مشکل تعهدپذیری دارید.قطعاً آزمون‌های شخصیت نوعی جذابیت همیشگی داشته‌اند. بخش نیوزفید فیس‌بوک پر از «آزمون‌های بازفید» و دیگر پرسش‌نامه‌های عجیب و غریب است که به شما می‌گویند در کدام شهر باید زندگی کنید، کدام رهبر برکنارشدۀ بهار عربی هستید و به کدام خانۀ مدرسۀ هاگوارتز در دنیای هری پاتر تعلق دارید. اما این آزمون‌های جدید آنلاین روی تاریکی نیز دارند که در نسخه‌های آنالوگ پیشین وجود نداشت. در آستانۀ انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا، یک شرکت سرّی داده‌ها که کمپین دونالد ترامپ آن را به خدمت خود درآورده بود، ادعا کرد که سال‌هاست با استفاده از آزمون‌های مختلف، اطلاعات شخصی میلیون‌ها رأی‌دهنده را جمع‌آوری کرده است. هدف آن: ایجاد نمایه‌های دیجیتال که می‌تواند ارزش‌ها، پریشانی‌ها و آموزه‌های سیاسی آمریکایی‌ها را پیش‌بینی کند (و شاید هم به کار ببندد).حال پاسخ این پرسش که آیا این شرکت، یعنی «کمبریج آنالیتیکا» واقعاً از نمایه‌های پیش‌بینی‌گر برای تأثیرگذاشتن بر مردم استفاده کرده یا خیر، قطعی نیست؛ گزارشات حاکی از آن است که چنین استفاده‌ای (حداقل به شکل مستقیم) صورت نگرفته است. اما به‌هرحال، روش‌های این شرکتْ مقیاس درحال‌رشد تحلیل‌شخصیت‌های آنلاین (و خطرات همراه آن) را برملا می‌کند. شما هرکاری که در اینترنت انجام می‌دهید مانند انجام یک آزمون شخصیت است. هرجا که کلیک می‌کنید، چیزی را در مورد شما آشکار می‌کند. و البته به جز شما کسانی دیگر هم نتایج را می‌بینند.روی عطف کتاب با خودِ واقعیتان آشنا شوید، آینه‌ای نقره‌ای نشان‌دهندۀ افسونِ آزمون شخصیت است: خودتان را آنطور که واقعاً هستید ببینید. اما وقتی آینه دوطرفه باشد، چه می‌شود؟*****ظاهراً هیچ‌کس نمی‌داند آزمون‌های شخصیت کِی برای اولین بار در فرهنگ عامه جا باز کردند. ژورنالیست آتلانتیک، سارا پلسکو خاستگاه آن را حداقل از همان اواخر قرن نوزدهم در آمریکا می‌داند «زمانی‌که مجلات بانوان متداول شدند و نشریات زرد حاضر بودند هرکاری بکنند تا مشتریان را به سوی خود بکشانند». اما این نوع آزمون‌ها (به استثنای افزایش جهشیِ محبوبیت‌شان در دورۀ کوتاه اوج‌گیری مجلات بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم) به طرز قابل توجهی از زمان آزمون‌های مجلۀ زنانۀ کازموپولیتن در دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ تا آزمون‌های همه‌جاموجودِ بازفید به‌طور یکنواخت به روال خود ادامه داده‌اند.این بازۀ زمانی دقیقاً با تاریخچۀ خواهرخواندۀ حساب‌شده و موفقِ آزمون‌های شخصیت همپشویانی دارد: یعنی تست‌های شخصیت. ارزیابی‌های روان‌شناختی پرجزئیاتی همچون «شناخت تیپ شخصیتی مایرز-بریگز»۴ در نیمۀ اول قرن بیستم با هدف ارزیابی و دسته‌بندی کارگران در محیط‌های کار صنعتی پدیدار شد. هرچند جامعۀ علمیْ بسیاری از این تست‌ها از جمله مایرز-بریگز را نامطمئن (یا حتی خطرناک و تبعیض‌آمیز) خوانده، اما آن‌ها هم محبوبیت خود را حفظ کرده‌اند. شاید یکی از دلایل این محبوبیت این باشد که دست‌کم نوعی چارچوب برای مصاحبه‌های دشوار اداری فراهم می‌کنند. امروزه حدود ۱۰۰هزار شرکت، ۲۵۰۰ کالج و دانشگاه و ۲۰۰ آژانس دولتیِ آمریکا، از جمله اکثر شرکت‌های «فورچون ۵۰۰» هنوز هم از مایرز-بریگز استفاده می‌کنند.ارتباط میان آزمون‌های شخصیت و این نوع تحلیل شخصیتِ ظاهراً معتبرتر باعث شده تا آزمون‌های شخصیت هم نوعی وجهه بیابند. درواقع اگر بشود یک جور کیفیت مرموز آزمون‌های شخصیت را توصیف نمود، این است که شکل‌های مختلف آن، مسیری دشوار میان سرگرمی و علم را طی می‌کنند یا حداقل چیزی شبیه به علم درمی‌آیند. «آزمون‌های بازفید به گونه‌ای طراحی شده‌اند که توهم حقیقت یا حقیقت بالقوه را ایجاد کنند». این را کارولین اودانوان، ژورنالیست آمریکایی در رابطه با این آزمون می‌گوید. او به نقل از یکی از ویراستاران بازفید به نام سامر ان. برتن می‌گوید «اونا رو یه جورایی مثل هوروسکوپ می‌نویسن، با تکه‌های جذابی که مردم بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن».با خودِ واقعیتان آشنا شوید این استراتژی را سال‌ها پیش از کلیک‌جمع‌کن‌های امروزی کشف کرده بود. نویسندگان این کتاب، یعنی رمان‌نویس انگلیسی ویلیام جراردی و پرنس اشراف‌زادۀ اسپانیایی، لئوپولد لوئن‌اشتاین (که از قضا پسرش مدیر مالی رولینگ استونز شد) به راحتی نوید چیزی میان بینش‌های عمیق و سرگرمی تضمینی را می‌دهند.اطلاعات محدود موجود دربارۀ استقبال از این کتاب نشان می‌دهد که مردم هیچگاه با خود واقعیتان آشنا شوید را زیاد جدی نگرفته‌اند. مروری کوتاه در شمارۀ مارس ۱۹۳۷ از پیکوا دیلی کال در اوهایو آن را «روشی نسبتاً سرگرم‌کننده برای پر کردن یکی دو ساعت از وقت» می‌خواند و این تیکۀ بی‌مزۀ دهۀ ۱۹۳۰ را نیز در مورد آن می‌گوید که «اگر مناجات‌وار پای آن بنشینید و تمام سؤالات بی‌ربط آن را پاسخ دهید، دیگر هیچ‌گاه چیزهای حقیری نظیر درآمد، مالیات یا برگه‌های آزمون ادارت دولتی شما را نخواهد آزرد». چندین دهه بعد، یکی از ستون‌نویس‌های ایندیپندنت در سفری که با نامزدش به خانۀ والدین خود داشت با این کتاب آشنا شد و وقتی این کتاب به خانوادۀ او اعلام کرد که نامزدش «فاتح زنان» است، این حرف حسابی باعث خندۀ آن‌ها شد.با توجه به اینکه آزمون‌های بازفید در چند سال اخیر واقعاً متداول شده‌اند، سیلی از مقالات تحلیلی سعی بر این داشته تا بفهمد چرا وقتی اینگونه آزمون‌ها مشخصاً هیچ ارتباطی با واقعیت ندارند، باز هم مردم دست‌بردار آن‌ها نیستند. از جمله دلایل ارائه‌شده می‌توان به خودشیفتگی، خودکاوی و ملالت اشاره نمود. لاسکو استدلال می‌کند که مردم صرفاً صحبت‌کردن در مورد خودشان را دوست دارند. شاید همۀ این‌ها تا حدی درست هستند. اما همۀ آن‌ها چیزی عمیق‌تر در مورد ماهیت خودِ شخصیت را از قلم می‌اندازند.*****سیمین وزیر، رئیس آزمایشگاه شخصیت و خودشناسیِ دانشگاه کالیفرنیا در دیویس معتقد است که تست شخصیت مناسب به ندرت چیزی به شما می‌گوید که خودتان از قبل نمی‌دانید. او در این باره تحقیق می‌کند که مردم چگونه کیستی خود را می‌فهمند. او می‌گوید «ما همین‌که در بدنمان هستیم و خودمان هستیم، چیزهای زیادی می‌دانیم». تست‌هایی که نوید می‌دهند حقایقی مخفی را دربارۀ فرد برملا کنند (در روان‌شناسی به این نوع تست‌ها، فرافکنانه می‌گویند) عمدتاً جعلی هستند.وزیر اذعان می‌کند که آنچه این تست‌ها به ما عرضه می‌کنند، نوعی بازتاب است. او می‌نویسد «وقتی یک نفر همان چیزی را که به او می‌گوییم برایمان خلاصه می‌کند، حسی به ما دست می‌دهد که ‘آره، دقیقاً همینو می‌خواستم بگم.’ فکر می‌کنم این دست تست‌ها نوعی از همین ماجرا هستند. وقتی ما در مورد خودمان صحبت می‌کنیم و تعدادی سؤال را در مورد خودمان پاسخ می‌دهیم، تست این اطلاعات را برایمان خلاصه می‌کند. چنین تستی زبانی دقیق یا بهتر را برای خلاصه‌نمودن حرفمان عرضه می‌کند، حتی اگر بر مبنای حرف‌های خودمان باشد».این نوع بازتاب با خودشناسی شبه‌عرفانی که با خود واقعیتان آشنا شوید ادعای آن را می‌کند، تفاوت دارد. این کتاب «خود واقعیتان» را نشان نمی‌دهد، بلکه به شما کمک می‌کند ایده‌ای را که از کیستی خود دارید، به روشنی بیان کنید.شاید این تمایز جزئی به نظر برسد، اما نکته‌ای حیاتی در مورد نحوۀ عملکرد شخصیت در آن نهفته است. تعریف کتابیِ شخصیت تماماً به یک سری الگوها مربوط می‌شود. انجمن روان‌شناسی آمریکا شخصیت را اینگونه تعریف می‌کند: «تفاوت‌های شخصی در الگوهای شاخصِ تفکر، احساس و رفتار». به عبارت دیگر، شخصیت یک چیز مشخص نیست، بلکه نتیجۀ شبکه‌ای پیچیده از گرایشات و عادات است که همگی تحت تأثیر ترکیبی از زیست‌شناسی، مزاج و رفتارِ آموخته‌شده است.این یعنی شخصیت تغییرپذیر است. گرچه روان‌شناسان دربارۀ جزئیات ریز آن با یکدیگر اختلاف نظر دارند، اما چیزی که از آن برمی‌آید این است که شخصیت نوعی تناقض است. مردم معمولاً برداشتی از شخصیت خود دارند، اما این برداشت هرگز کامل نیست. ما هم خود را می‌شناسیم و هم نمی‌شناسیم.به همین دلیل است که مردم آزمون‌های شخصیت را دوست دارند. علاوه بر غرور و خودشیفتگی و تفریح بی‌ضرر، انجام آزمون شخصیت به من کمک می‌کند دیدگاه جدیدی به دست آورم، ببینم که آیا تجربۀ من از خودم با تجربۀ دیگران از من همخوانی دارد؟ به همین دلیل است که گاهی در آینه به خودم زل می‌زنم، حتی بعد از اینکه دوبار چک کرده‌ام که زیپم بسته است و کمی بخاطر کم‌شدن موهایم عصبانی شده‌ام. نوعی تأیید و حتی حیرت و تعجب در این بازتاب وجود دارد. این من هستم که در این دنیاست.از این منظر، آزمون‌های شخصیت حتی مفید هم به نظر می‌رسند، یا حداقل بی‌ضرر هستند. البته شاید در صورتی این‌طور بود که مرا به حال خودم رها می‌کردند و کسی دیگر نتایج را نمی‌دید. اما نیاز روان‌شناختی به خودبازتابی، زمانی پیچیده می‌شود که آینه هم اطلاعات را کش می‌رود تا دیگران از آن استفاده کنند.*****در سال ۲۰۰۸، میخال کوزینسکی به پروژۀ تحقیقاتی‌ای پیوست که در نحوۀ جمع‌آوری اطلاعات دیگران تحول ایجاد کرد. کوزینسکی در دورۀ لیسانسش در مرکز روان‌سنجی دانشگاه کمبریج (دپارتمانی که ارزیابی‌های روان‌شناختی آنلاین را مطالعه می‌کند) به همراه هم‌کلاسی‌اش دیوید استیل‌ول، یک آزمون شخصیت کوتاه را در فیس‌بوک منتشر کرد که به مردم می‌گفت چه رتبه‌ای در میان «پنج ویژگی شخصیتی اصلی» روان‌شناسی دارند: یعنی تجربه‌پذیری۵، وظیفه‌شناسی۶، برون‌گرایی، سازگاری۷ و روان‌رنجوری۸ (یا به اختصار، OCEAN). انجام‌دهندگان آزمون به محض دریافت نتایج، این اختیار را داشتند تا پروفایل فیس‌بوکشان را با کوزینسکی و استیل‌ول به اشتراک بگذارند.طولی نکشید که این دو محققْ بزرگ‌ترین مجموعۀ نمرات روان‌سنجی را که با پروفایل‌های فیس‌بوک جفت بود، جمع‌آوری کردند. کوزینسکی که اکنون استاد رفتار سازمانی در مدرسۀ عالی بازرگانی در استنفورد است، می‌گوید «درگیر کردن مردم به شکل عجیبی آسان است؛ استیل‌ول فقط آن را به دوستانش در فیس‌بوک فرستاد. دوستانش این پرسش‌نامه را انجام دادند و آن را بر روی پروفایلشان به اشتراک گذاشتند. ناگهان دیدیم که هر روز هزاران نفر آن را انجام می‌دهند». طی چند سال، کوزینسکی و استیل‌ول از میلیون‌ها کاربر فیس‌بوک اطلاعات جمع‌آوری کردند.این دو محقق با استفاده از این داده‌ها سیستم جدیدی ساختند که شخصیت مردم را پیش‌بینی می‌کرد. کوزینسکی با دسترسی به ویژگی‌های OCEAN و اطلاعات فیس‌بوکِ سوژه‌هایش توانست خصوصیات مردم را با جزئیات شخصی آنلاینِ موجود از آن‌ها (لایک‌های فیس‌بوکی، جنسیت، سن و غیره) تطبیق دهد. او خیلی زود الگوریتمی به دست آورد که فقط بر مبنای تحلیل لایک‌های فیس‌بوک، می‌توانست نحوۀ تفکر، احساس و رفتار (همان شبکۀ پیچیدۀ گرایشات و عادات) را با دقتی اعجاب‌آور حدس بزند. این مدل با ۷۰ لایک می‌توانست طوری شخصیت فرد را پیش‌بینی کند که یک تست شخصیتی ۱۰۰ سؤالی می‌توانست، یعنی بهتر از دوستان فرد. این مدل همچنین با ۳۰۰ لایک می‌توانست بهتر از شوهر یا همسر فرد، شخصیت را بشناسد.این رویکرد پیش‌بینی‌گر که کوزینسکی طلایه‌دار آن بود، همان چیزی است که در انتخابات آمریکا جنجال زیادی به پا کرد. خود کوزینسکی هیچ ارتباطی با شرکت داده‌هایی که ترامپ آن را اجیر کرده بود، نداشت. مادربرد و داس ماگاتسین گزارش داده‌اند که تحقیقاتِ او را یکی از همکاران جوانش (که با شرکت مادر مستقر در لندن، یعنی گروه آزمایشگاه‌های ارتباط راهبردی یا اس.سی.ال ارتباط داشته) به کمبریج آنالیتیکا آورده است. (البته کمبریج آنالیتیکا هرگونه ارتباط خود و روش‌هایش را با کوزینسکی انکار کرده است). پس از انتخابات، شرکت ابتدا اعلام کرد که برند نمایه‌سازی «روان‌نگاریِ» آن‌ها نقشی مهم در پیروزی ترامپ داشته است، اما سپس اعتراض کرد که هرگز از رویکردشان برای تاثیرگذاشتن بر رأی‌دهندگان استفاده نکرده است.روش‌های پیش‌بینی‌گری مانند روش‌های کوزینسکی و کمبریج آنالیتیکا هر تأثیری که تا کنون داشته‌اند، درها را به سوی مرحله‌ای جدید (و استرس‌زا) از تحلیل شخصیت گشوده‌اند. این امر بر کسی پنهان نیست که داده‌های شخصی را می‌توان به صورت آنلاین به دست آورد و راه‌های زیادی وجود دارد که بتوان با استفاده از این داده‌ها بر مردم تأثیر گذاشت: مثلاً در حوزۀ سیاست، باراک اوباما حتی قبل از اینکه کمبریج آنالیتیکا شکل بگیرد، با استفاده از روان‌سنجی، افراد رأی‌دهنده را مورد هدف قرار داد. درواقع کاری که کوزینسکی انجام داد این بود که فهمید چه مقدار اطلاعات را می‌توان بدست آورد. او با این آزمون‌های شخصیت چیزی را یافت که شاید مستقیم‌ترین مسیر به دل و ذهن مردم باشد.کوزینسکی هیچگاه از کاربران فیس‌بوک نمی‌خواهد تا پروفایل‌هایشان را رو کنند تا آزمون دهند. اما دلالت نگران‌کنندۀ رویکرد او این است که تحلیل شخصیت آنلاین می‌تواند به آسانی مرز میان تمایل و عدم تمایل به مشارکت را برهم زند. وقتی می‌شود الگوریتم‌ها را آموزش داد تا بر اساس هرآنچه انجام می‌دهید، با چنین دقتی، شخصیتتان را بیرون بکشد پس خود اینترنت هم یک آزمون شخصیت است. حداقل تا وقتی که مشاهدۀ هر صفحۀ اینترنت، جست‌وجو و «لایک» را بتوان جمع‌آوری و تطبیق داد، اینگونه است.دلایل موجه زیادی وجود دارد که دربارۀ این تکنولوژی نگرانی داشته باشیم. شرکتی تبلیغاتی را تصور کنید که می‌داند شما به وزنتان توجه زیادی دارید؛ مطمئناً آن‌ها سعی می‌کنند به شما قرص‌های رژیمی بفروشند. یا (همان سناریویی که معمولاً در این نوع بحث به ذهن می‌رسد) یک کمپین سیاسی را تصور کنید که می‌داند شما آدم نگرانی هستید؛ آن‌ها شما را آماج تبلیغات در مورد خطرات داعش می‌کنند. در گزارشی از نیویورک تایمز در مورد کمبریج آنالیتیکا آمده است «شرکت‌های کلان‌داده از سن، درآمد، غلات موردعلاقه و آخرین باری را که رأی دادید، خبر دارند. اما شرکتی که می‌تواند هدف‌قراردادن روان‌شناختی را به حد اعلی برساند، می‌تواند ابزاری بسیار تواناتر باشد: تواناییِ جهت‌دهی رفتار از طریق درک نحوۀ تفکر فرد و هرآنچه از آن‌ها می‌ترسد».کوزینسکی معتقد است که از بین‌رفتن سریع حریم شخصی افراد در فضای مجازی خطرناک است، اما او همچنین خاطرنشان می‌کند که نمایه‌سازی شخصیت فواید بالقوه‌ای نیز دارد. به گفتۀ او، کمپین‌های تبلیغاتی هدفمند می‌تواند کودکان را به سوی ترک سیگار سوق دهد. پیام‌های سیاسی شخصی‌شده می‌تواند رأی‌دهندگان را آگاه نماید، نه اینکه افکار را دستکاری و جهت‌دهی کند.البته برای شرکت‌هایی نظیر کمبریج آنالیتیکا، اغراق در تکنیک‌هایشان دارای منافع تجاری نیز هست. لئونید برشیدسکیِ ژورنالیست معتقد است «آنچه آن‌ها می‌فروشند دقیقاً روغن مار نیست، اما می‌تواند نقش نوش‌دارو را برای نامزدهای هراسانی داشته باشد که چند هفته قبل از انتخابات در نظرسنجی‌ها عقب هستند. اما همچون هوش مصنوعی یا مثلاً «زنجیرۀ بستک»، ]علمِ داده‌ها هنوز جا دارد تا[ اپلیکیشن‌های کشنده‌ای۹ تولید کند که بتوانند پیروزی سیاسی یا موفقیت تجاری را تضمین کنند».بعید می‌دانم این پادکست‌های خسته‌کننده و باشگاه‌های گمنام دوومیدانی که در فیس‌بوک لایک می‌کنم بتوانند به این زودی‌ها افسار زندگی‌ام را به دست شرکتی ناشناس بدهند. اما معتقدم که این خطر جدی است، حداقل این‌قدر جدی هست که حاضر نباشم اطلاعات پروفایلم را برای یک ارزیابی شخصیتی لو بدهم.کوزینسکی چیزی به من گفت که حس نگرانی به من داد و هنوز نتوانسته‌ام آن را هضم کنم. تحقیقاتی دربارۀ اعتماد مردم به الگوریتم‌ها صورت گرفته که چنین است: فردی دربارۀ موضوعی خاص با کارشناس صحبت می‌کند و کارشناس به یکی از این دو روش نوعی بینش دربارۀ آن موضوع ارائه می‌دهد: یا ۱. کارشناس مدت‌ها در مورد این موضوع فکر کرده است و یا ۲. کامپیوتر او راه‌حل را محاسبه کرده است. نتایج نشان می‌دهد که مردم معمولاً به کامپیوتر اعتماد بیشتری دارند. کوزینسکی می‌گوید «الگوریتم‌ها ما را طوری تربیت کرده‌اند که باور کنیم همیشه درست می‌گویند».البته این اعتماد همیشه هم نادرست نیست، این درست. وزیر، روان‌شناس دانشگاه کالیفرنیا، اعتراف می‌کند که خودش هم اگر بداند یک الگوریتم دقیق است، شاید به آن بیشتر از کارشناس اعتماد کند. اما اگر دقیق نباشد چه؟ اگر مثلاً بر مبنای داده‌هایی ساخته شده باشد که محققانِ درمعرض خطا و غرض آن‌ها را جمع‌آوری کرده‌اند، آنگاه تکلیف چیست؟ اصلاً اگر عمداً نادرست باشد، یعنی به‌طور فریب‌آمیزی نادرست باشد، آنگاه تکلیف چیست؟ قابل تصور است که الگوریتم می‌تواند آنقدر در مورد شما بفهمد که به طور دقیق بگوید چه چیز باعث می‌شود فکر، عمل یا احساس خاصی را داشته باشید.همین است که انگیزۀ انجام آزمون شخصیت مرا در شب بیدار نگه می‌دارد. ذهن من طوری سیم‌پیچی شده است که راه‌های تأمل در مورد کیستی خود را بجویم، اما کیستی من تغییرپذیر است و این باعث می‌شود تا پذیرای پیشنهادات باشم. اگر ایمان مردم به الگوریتم‌ها همچنان افزایش یابد، شاید طولی نکشد که به یک کامپیوتر بیشتر از دوستان یا خانواده یا حتی خودم اعتماد کنم تا در مورد شخصیتم به من بگوید.تصور چنین آینده‌ای عجیب است. اما راستی، من رودخانۀ دانوب هستم، سازگارم. مطمئناً با شرایط سازگار می‌شوم.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۳ جولای ۲۰۱۷ با عنوان «The Dark Side of That Personality Quiz You Just Took» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «روی تاریک آزمون‌های شخصیت» ترجمه و منتشر کرده است.* پل بیشلیو (Paul Bisceglio) عضو هیأت تحریریۀ پسیفیک استاندارد و از ویراستاران وب‌سایت لند دَتْ لایو است. او پیش‌تر کارآموز ویراستاری در مجلۀ اسمیتسونین بود.[۱] Meet Yourself As You Really Are[۲] مجموعه کتاب‌های کودکان که در آن، خواننده نقش شخصیت اول را گرفته و تصمیماتی که می‌گیرد، اتفاقات و پی‌رنگ داستان را رقم می‌زند [مترجم].[۳] Give Yourself Goosebumps[۴] Myers-Briggs Type Indicator[۵] openness[۶] conscientiousness[۷] Agreeableness[۸] neuroticism[۹] منظور از اپلیکیشن کشنده، عملکرد یا برنامه‌ای از یک تکنولوژی است که استفاده از آن چنان ضروری یا مطلوب است که نقشی اساسی در آن تکنولوژی دارد [مترجم]. ]]> پل بیشلیو اقتصادوجامعه Tue, 22 Aug 2017 03:56:58 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.xeofuqemysfzu.html نسخهٔ صوتی: قتل اسامه بن‌لادن http://tarjomaan.com/vdcf.0dciw6dvcgiaw.html آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از سیمور هرش که پیش از این با عنوانِ «قتل اسامه بن‌لادن»، منتشر شده است. سخنرانی اوباما با عجله سرهم‌بندی شد. مشاوران رئیس‌جمهور، آن سخنرانی را سندی سیاسی می‌دیدند، نه پیامی که باید مسیر اداری امنیت ملی را بگذراند تا اجازۀ پخش بگیرد. این سلسله گفته‌های خودخواهانه و نادقیق در هفته‌های پس از ماجرا آشوب به‌پا کرد. اوباما گفت که دولت او در آگوست گذشته از طریق «سرنخی احتمالی» کشف کرده بود بن‌لادن در پاکستان است. به‌نظر بسیاری از دست‌اندرکاران سیا، این گفته به‌معنای واقعه‌ای خاص، مثلاً یک خبرچین بود. همین حرف به خَلق داستان پوششی جدیدی منجر شد که ادعا می‌کرد تحلیلگرانِ باهوش سیا پرده از شبکه‌ای از قاصدان برداشته‌اند که جریان مُدام دستورات عملیاتی بن‌لادن به القاعده را مدیریت می‌کرده است. همچنین اوباما به‌خاطر اجتناب از تلفات غیرنظامیان، از «تیم کوچکی از امریکایی‌ها» تشکر کرد و گفت: «پس از تبادل آتش، آن‌ها اسامه بن‌لادن را کشتند و جسدش را در اختیار گرفتند.» اکنون باید دو مورد از جزئیات اضافی به داستان پوششی افزوده می‌شد: توصیف تبادل آتشی که هرگز رخ نداده بود و داستانِ اینکه جسد چه شد. فایل صوتی نوشتار «قتل اسامه بن‌لادن» را گوش کنید. ]]> سیمور هرش نسخۀ صوتی Mon, 21 Aug 2017 09:01:08 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.0dciw6dvcgiaw.html فیلسوف باید شومن باشد، مثل ریچارد پِرِشت http://tarjomaan.com/vdcf.mdciw6dvegiaw.html فارن پالیسی — در ماه مه، یک شرکت‌کنندۀ معروف در نسخۀ آلمانی مسابقۀ تلویزیونی «چه کسی می‌خواهد یک میلیونر باشد؟»، مقابل دوربین ظاهر شد، با کُتی شیک به رنگ آبی تیره و پیراهن مشکی یقه‌باز، با ته ریشی مطابق با آخرین مُد و موهایی افشان. ریچارد دیوید پرشتِ فیلسوف هیچ مشکلی در پاسخ‌گویی به پرسش‌های پی‌درپی نداشت تا اینکه مجری مسابقه از او پرسید: «کدام یک از گزینه‌های زیرْ تیتر یکی از روزنامه‌های انگلستان در ماه فوریه بود؟ الف) داروین وزیر امور خارجه می‌شود، ب) دیکنز زمام امور بی.بی.سی را به دست می‌گیرد، ج) شکسپیر قهرمانان را تربیت می‌کند، د) تالکین برندۀ جایزۀ بریت۱ می‌شود». پرشت، به‌طرزی معقول، تصمیم می‌گیرد در حالی که پیشتاز است مسابقه را ترک کند و ریسک از دست‌دادن ۶۴ هزار یورویی را که پیش از آن به دست آورده است نپذیرد. گزینۀ درست «ج» بود (کِرِگ شکسپیر مدیر باشگاه فوتبال لسترسیتی است که در سال ۲۰۱۶ قهرمان لیگ برتر انگلستان شد).هر چند او مبلغ چشمگیری برای امور خیریه جمع‌آوری کرد، اما، از دیدگاه برخی، حضور پرشت در این نمایش تلویزیونی صرفاً نشانۀ دیگری از این است که فلسفۀ آلمانی با مشکلی کاملاً جدی روبه‌رو است. بی‌تردید، دیگر فیلسوفان آلمانی به ارتباط دوستانۀ پرشت با رسانه‌ها با نگاهی تحقیرآمیز می‌نگرند. مارکوس گابریل از پرشت با عنوان «بازیگر فلسفه» نام می‌برد، در حالی که پیتر اسلوتردایک از پرشت با عنوان «مروجی حرفه‌ای» یاد می‌کند.اما پرشت از کار خود پشیمان نیست. او به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین، و محبوب‌ترین اشخاص، در موج جدیدی از فلسفۀ آلمان، بر این باور است که اگر این رشته می‌خواهد اهمیت و اعتبار خود را حفظ کند، باید از برج عاج پایین بیاید و با تودۀ مردم ارتباط برقرار کند. پرشت، در دوران دانشجویی در کلن در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، رؤیای جهانی را در سر داشت که در آن مردم به فیلسوفان به‌عنوان افرادی جذاب با زندگی‌های مصمم و نشاط‌بخش بنگرند. نسل معاصران آرمان‌گرای او مسیر خاص خود را پیش می‌گرفت و ایده‌های آن‌ها با «فلسفۀ آکادمیک بی‌ثمرِ» اساتید او شباهت اندکی داشت، اساتیدی که «جنتلمن‌هایی میانسال و خسته‌کننده، با کت و شلوارهای سرمه‌ای یا قهوه‌ای کسل‌کننده» بودند.بی‌تردید، پرشت این رؤیا را خوب به ثمر رسانده است، زیرا حوزۀ بسیار گسترده‌تری از مخاطبان را برای رشتۀ خود پدید آورده. پرشت بیش از یک میلیون نسخه از معروف‌ترین کتاب خود را، که من کیستم؟: و اگر می‌دانم، چند تا هستم؟۲ نام دارد، در سراسر جهان به ۳۲ زبان فروخته است، و حال به او لقب «میک جَگِر۳ ادبیات غیرداستانی» را داده‌اند، عنوانی که احتمالاً همچون ستایش به کار می‌رود. نمایش تلویزیونی او، که پرشت نامیده می‌شود، افتخار می‌کند که حدود یک میلیون بیننده دارد.امروز فلسفۀ آلمان دیگر چندان شبیه به آن نوع رشتۀ فکری‌ای نیست که مارتین هایدگر راهب‌وار در کلبۀ خود در «جنگل سیاه»۴ به آن عمل می‌کرد، بلکه یک صنعت خدماتی موفق است که برای جذب مشتریان تلاش می‌کند. برای مثال، فیلوسوفی مگزین را در نظر بگیرید، یک نشریۀ پر زرق‌وبرق که دو ماه یک‌بار در سراسر آلمان منتشر می‌شود و در سال ۲۰۱۱ به دکه‌های روزنامه‌فروشی عرضه شد. سردبیر ولفرام آیلنبرگر، در سرمقاله، رسالت آن را چنین توصیف می‌کند: «این نشریه‌ای است که پرسش‌های خود را به بازار عرضه می‌کند و اجازه می‌دهد تا مردم در یافتن پاسخ آن‌ها کمک نمایند».فیلوسوفی مگزین اکنون تیراژی برابر با صد هزار نسخه دارد که ثابت می‌کند رویکرد آیلنبرگر نتیجه‌بخش بوده است. در واقع به نظر می‌رسد که در آلمان تقاضای جدیدی برای ایده‌ها وجود دارد، تقاضایی آمادۀ اکتشاف و بهره‌برداری. در سال ۲۰۱۷، فلسفه در آلمان در حال شکوفایی است. ثبت‌نام دانشجویان در دروس فلسفه در طول سه سال گذشته یک‌سوم افزایش داشته است. صاحبان پیشتاز این حرفه سخنرانی‌های تد ارائه می‌کنند و کتاب‌های پرفروش می‌نویسند، نمایش‌های تلویزیونی معروف ارائه می‌دهند، و جشنواره‌هایی نظیر «فیل.کلن» راه می‌اندازند که ماه ژوئنِ هر سال بیش از ده هزار بازدیدکننده را به این شهر آلمان می‌کشاند.دگرگونی فلسفۀ آلمانی چنین است: [پیش از این،] هنگام صحبت دربارۀ ایمانوئل کانت یا گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، از واژگانی نظیر «لذت‌بخش»، «مسحورکننده» و «به‌راحتی قابل مصرف» هرگز استفاده نمی‌شده است. در بهترین حالت، این روند نشان می‌دهد که فلسفۀ آلمان در حال جلب تودۀ وسیعی از مخاطبان است که نظیر آن هرگز پیش از این مشاهده نشده است. در بدترین حالت هم، بدان معنا است که فلسفه در حال تبدیل شدن به یک فقره از اقلام مصرفیِ خودنمایانه‌ای است که طراحی شده تا تصویر ذهنی مصرف‌کنندگان از خودشان را ستایش کند.بیش از ۷۰ سال پیش، دو تن از سرشناس‌ترین فیلسوفان آلمان، تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، رهبران مکتب فرانکفورت در زمینۀ نظریۀ انتقادی، آن چیزی را توصیف کردند که «صنعت فرهنگ» می‌نامیدند. از دیدگاه آن‌ها، این صنعت، سرشار از نمایشی مبهوت‌کننده از سلبریتی‌ها و نمایش‌های تلویزیونی مغزفرسا، عملاً ابزاری برای انقیاد و فریب توده است. در دیالکتیک روشنگری، آدورنو و هورکهایمر این امر را بدیهی می‌انگارند که محصولات این صنعت فرهنگ تنها مانع رشد قدرت تخیل و خودانگیختگی مصرف‌کننده هستند و «طوری طراحی شده‌اند که برای درک همگی آن‌ها تیزهوشی، قدرت مشاهده، و تجربه به‌طرزی انکارناپذیر همواره مورد نیاز است، اما تفکر پایدار در اینجا هیچ جایی ندارد». در سال ۲۰۱۷، به شما خرده نخواهند گرفت اگر فرض کنید که این موج جدید از فیلسوفان آلمانی به بخشی از آن چیزی تبدیل شده است که پیشینیان آن‌ها دربارۀ آن هشدار داده‌اند.بنابراین پرسش اساسی این است: آیا فلسفۀ آلمان می‌تواند در سطح روزمره و عام به کار گرفته شود، بدون اینکه از محتوا تهی شود یا پیچیدگی ایده‌های آن زدوده شود؟ به‌علاوه، فلسفۀ آلمان قرار بوده است که زندگی روزمره را نقد کند، نه اینکه ابزارهای فکری برای تداوم آن را فراهم آورد. بزرگ‌ترین فیلسوفان آلمان، شامل هگل، آرتور شوپنهاور، هایدگر، کارل مارکس، و مکتب فرانکفورت، تحلیل‌های موشکافانه‌ای از نیروهای زیربناییِ زندگی روزمره به دست داده‌اند. آیا قهرمانان کنونی فلسفۀ آلمان، در کوشش خود برای حفظ اهمیت و اعتبار آن، چیزی را فراموش کرده‌اند که فلسفۀ آلمانی زمانی در انجام آن سرآمد بود؟و اگر چنین باشد، این نسخۀ مصرف‌گرایانۀ جدیدِ فلسفهْ نشانۀ اهمیت مدرن آن نخواهد بود، بلکه در واقع صرفاً سقوط این رشته را از چشم ما پنهان می‌کند. و اگر در واقع این رشته در حال سقوط باشد، فلسفۀ آلمانی آن نوع پیمان فاوستی را منعقد کرده است که غول ادبی آلمان، یوهان ولفگانگ فون گوته، قدر آن را می‌دانست: معاوضۀ عمق محتوایی با شهرت.در ۲۲ آوریل ۱۹۶۹، درست در لحظه‌ای که تئودور آدورنو قصد داشت مجموعه سخنرانی‌های خود را با عنوان «درآمدی بر تفکر دیالکتیک» در دانشگاه گوته در فرانکفورت آغاز کند، دانشجویان معترض مانع سخنرانی او شدند. یکی از آن‌ها روی تخته‌سیاه چنین نوشت: «اگر آدورنو راحت گذاشته شود، سرمایه‌داری هرگز متوقف نخواهد شد». سپس سه زن معترض او را احاطه کردند، سینه‌های خود را برهنه نمودند، و گلبرگ‌های لاله و گل سرخ بر سر و روی او ریختند.آدورنو کلاه و کُت خود را برداشت، از سالن بیرون رفت، و سپس این مجموعه سخنرانی‌ها را متوقف کرد. او دچار افسردگی شدید شد و چند ماه بعد، در خلال تعطیلات در کوه‌های آلپ، در ۶۶ سالگی فوت کرد.این به‌اصطلاح «حرکت سینه» بعدها از سوی پیتر اسلوتردایک در سال ۱۹۸۳ در کتاب قطورش، نقد عقل بدبین۵، چنین توصیف شده است: «در اینجا، در یک سو، تن برهنه ایستاده بود، که ’نقد‘ می‌کرد؛ در آنجا، در دیگر سو، مرد شدیداً نومیدی ایستاده بود که بدون او هیچ یک از حاضران در آن سالن معنای نقد را نمی‌توانستند بفهمند... این نیروی برهنه نبود که فیلسوف را در سکوت فرو برد، بلکه نیروی برهنگی بود».در یک فرهنگ دیگر، ممانعت دانشجویان معترض از سخنرانی یک فیلسوف، آن‌چنان مسئلۀ مهمی محسوب نخواهد شد. اما فلسفۀ آلمان متفاوت است. سنت فیلسوفان بزرگ آلمانی نظیر کانت، هگل، فریدریش نیچه، و هایدگر منبع غرور ملی بوده است. اما «حرکت سینه» حمله‌ای ویرانگر به احترام همیشگی به فیلسوفان آلمانی بود.این فرهنگ احترام بی‌چون‌وچرا تا حدودی بدان دلیل وجود داشت که فلسفۀ آلمانی و هویت ملی آلمانی همواره از زمان هگل به بعد با یکدیگر گره خورده بود، هگل ــ‌که در سایۀ شکست فرانسۀ عصر ناپلئون قلم‌فرسایی می‌کرد و سرشار از احساس ملی‌گرایی ملهم از پیروزی نظامی متأخر دولت پروس بودــ رؤیای یک آلمان متحد را در سر داشت. هگل تصور می‌کرد که صلح جهانی به‌معنای ظهور یک دولت پیشتاز خواهد بود که، با پیشروی تاریخ بشری به‌سوی تحقق خود، بر دیگر دولت‌ها غلبه خواهد کرد. و تا آنجا که به هگل مربوط می‌شد، دولت پروس (و سپس، اگر خدا بخواهد، آلمان متحد) به‌طور منحصربه‌فرد در جایگاهی بود که این نقش تاریخی را محقق سازد. فیلسوفان هیچ کشور دیگری چنین سرسختانه مفهوم هویت ملی را وارد نظام فکری خود نکرده‌اند؛ هیچ فیلسوف دیگری چنین سرنوشتی را بر دوش میهن خود ننهاده است.البته آدورنو، که بیش از یک قرن بعد به شهرت رسید، نه همانند هگل در سایۀ پیروزی نظامی دولت پروس بلکه در سایۀ آشویتس قلم‌فرسایی می‌کرد، در سایۀ یک فاجعۀ استثنایی که در بین دیگر چیزها به توجیهات فلسفی ملی‌گرایی آلمانی برای همیشه پایان داد. به‌علاوه، آدورنو یهودی‌ای بود که از مفهوم پروتستانی هگل از پیشرفت نفرت داشت. پس از آدولف هیتلر و هولوکاست، فلسفۀ آلمان دیگر نمی‌توانست مدعی شود که به‌سوی یک گشایش بزرگ در پایان تاریخ بشری پیش می‌رود.آدورنو بی‌تردید ملی‌گرا نبود، اما با وجود تمام چیزهای دیگر به زبان آلمانی و فرهنگی که در آن پرورش یافته بود عمیقاً دلبستگی داشت. پس از بازگشت از تبعید به کالیفرنیا، او این امر را بدیهی می‌انگاشت که زبان آلمانی پیوند خاصی با فلسفه دارد. آدورنو می‌نویسد: «از لحاظ تاریخی، زبان آلمانی، به‌عنوان فرآیندی که هنوز نیازمند تحلیل مناسب است، توانایی ابراز چیزی دربارۀ پدیدارها را یافته است که از دادگی، حضور و ذات صرف آن‌ها فراتر می‌رود». به دیگر سخن، به نظر می‌رسد منظور آدورنو این است: اگر شما می‌خواهید به‌طرزی شایسته به فلسفه‌ورزی بپردازید، انگلیسی، فرانسه، عربی و یونانی را کنار بگذارید. برای دستیابی به عمق فلسفه، باید آن را به زبان آلمانی کاوش کنید. به‌علاوه، پس از هولوکاست، آدورنو به چیزی شبیه وجدان ملت تبدیل شد (حداقل ملت آلمان غربی؛ ایدئولوگ‌های آلمان شرقی جدید از نومارکسیسم کفرآمیز او و مکتب فرانکفورت بیزار بودند). این آدورنو بود که در دیالکتیک سلبی۶ چنین نوشت: «یک امر مطلق جدید از سوی هیتلر بر بشر ناآزاد تحمیل شده است: سازماندهی افکار و کنش‌های خود به‌نحوی که آشویتس تکرار نشود، به‌نحوی که هیچ چیزی مشابه آن تکرار نشود». در اینجا فیلسوفی آلمانی وجود داشت که با آلمانی‌ها دربارۀ وظایف اخلاقی آن‌ها سخن می‌گفت و توقع داشت سخنان او شنیده شود.برای برخی آلمانی‌ها، شنیدنِ صرف بی‌اهمیت تلقی می‌شد. در ۱۹۶۹، دانشجویان معترض بدان دلیل به آدورنو اعتراض کردند که او ظاهراً یک مارکسیست بود، اما دعوت آن‌ها برای اقدام عملی را با تحقیر رد کرده بود. از دیدگاه آن‌ها، او به نظریه‌پردازی پناه برده بود، درحالی‌که انقلابیون نیاز به اقدام عملی داشتند. زیرا کارل مارکس در ۱۸۴۵ نوشته بود «فیلسوفان تنها جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند، مسئله تغییر آن است». از این منظر، اندیشمندان مکتب فرانکفورت، و به‌ویژه آدورنو، نمایش چگونگی شکست فلسفۀ آلمان در لحظۀ تحقق وعده‌های خود هستند.اگر فلسفه پس از مرگ آدورنو قرار بود در آلمان معنا داشته باشد، باید به چیزی متفاوت بدل می‌شد. برای فهم دگرگونی‌های فلسفۀ آلمانی، پس از مرگ آدورنو، و آنچه نهایتاً منجر به ظهور بچه‌های گستاخ۷ و دوستداران رسانه‌های آن شد، باید به زندگی بزرگ پیرمردِ حیات فکری آلمان، یورگن هابرماسِ ۸۸ ساله، نگاه کنیم. هابرماس، یک جوان هیتلری نادم، بود که دستیار آدورنو شد و، در اوایل دهۀ ۱۹۷۰، جانشین رسمی او به‌عنوان رهبر مکتب فرانکفورت شد و مسیر فلسفۀ آلمان را دگرگون ساخت.او این کار را با نوعی عصیان اُودیپی علیه شخصیت پدر فکری‌اش انجام داد. هابرماس در یک مصاحبه در ۱۹۷۹ چنین می‌گوید: «من به مقدمۀ بنیادی نظریۀ انتقادی پای‌بند نیستم، این مقدمه که می‌گوید عقلِ ابزاری چنان استیلا یافته است که واقعاً هیچ راهی برای برون‌رفت از یک نظام توهم تمام‌عیار وجود ندارد تا افراد منزوی بتوانند حتی شده بارقه‌ای از بینش را در آن راه دریابند». از دیدگاه او، آن نوع بینشْ محدود بود، هم نخبه‌گرایانه و هم نومیدانه بود.در عوض، هابرماس زندگی شغلی خود را صَرف ساختن یک نظام فکری کرده است که فلسفه، نظریۀ سیاسی، جامعه‌شناسی و نظریۀ حقوقی را در بر می‌گیرد، و با این امید خوش‌بینانه در هم آمیخته است که آدمیان می‌توانند تحت سرمایه‌داری بازار با چیزی شبیه به خودمختاری۸ و تسلط بر نفس به خودشکوفایی برسند، دقیقاً همان چیزی که آدورنو و مکتب فرانکفورتِ متقدم امکان آن را رد می‌کردند. هابرماس در اثر مهم خود نظریۀ کنش ارتباطی، منتشرشده در ۱۹۸۱، یک «جامعۀ ارتباطاتی نامحدود» را به تصویر می‌کشد که در آن مردم از طریق گفتمان و استدلال از یکدیگر و همچنین از خودشان می‌آموزند و باورهایی را به پرسش می‌گیرند که معمولاً بدیهی انگاشته می‌شود.در واقع، آرای هابرماس به پلی بین سبک فلسفۀ نخبه‌گرا و بدبینانۀ آدورنو و احیای مصرف‌گرایانۀ نوین این رشته بدل شد. به‌جای ابراز نومیدی دربارۀ سرنوشت انسانیت، اکنون گفتمان دربارۀ چگونگی تغییر مسیر فلسفه نظرپردازی می‌کرد. اگرچه هابرماس تلاش نمی‌کرد که حکم اصلی آدورنو را زایل کند، یعنی اجتناب همیشگی از یک هیتلر دیگر، اما فلسفۀ خوش‌بینانه‌تر او مبتنی بود بر کوشش برای نظرپردازی دربارۀ راه‌هایی که از تکرار آشویتس جلوگیری می‌کرد. و برای انجام این کار، هابرماس عقیده داشت فیلسوفانی شبیه خودش باید برای بهبود شرایط زندگی واقعی تلاش کنند، نه اینکه همانند آدورنو دربارۀ سرنوشت آدمیان مرثیه‌سرایی کنند، یعنی او حکم اصلی استاد خود را از خود آدورنو بسیار جدی‌تر گرفت.اما آنچه همچنین از هابرماس یک انقلابی ساخته بود عبارت است از چگونگی شجاعت او برای فراتر رفتن از تفکر آدورنو به حوزۀ تفکر طردشدۀ فیلسوفان انگلیسی و آمریکایی. از دیدگاه آدورنو، فلسفۀ انگلیسی‌زبان یک خدمتکار صرف برای سرمایه‌داری تکنوکراتیک بود، هنگامی که او، و بقیۀ اعضای مکتب فرانکفورت نومارکسیست، تصور می‌کردند فلسفه باید قدرت‌هایی را نقد کند که توجیهِ فکریِ وجودِ آن‌ها هستند، نه اینکه برای آن قدرت‌ها توجیه فکری فراهم کند. در عوض، هابرماس همان‌قدر از آرای پراگماتیست آمریکایی جورج مید، جان رالز نظریه‌پرداز عدالت در دانشگاه هاروارد، و ج. ال. آستین فیلسوف دانشگاه آکسفورد، الهام می‌گرفت که از آراء کانت، هگل، و مارکس. اگرچه آدورنو چند سال را در آکسفورد و بیش از یک دهه را در آمریکا به سر برده بود، هرگز فیلسوفان انگلیسی یا آمریکایی را جز با تحقیر نمی‌نگریست. و با این تغییر رادیکال، هابرماس یک کوره راه فکری را گشود که امروز قهرمانان جوان فلسفۀ آلمان مشتاقانه آن را دنبال می‌کنند.در واقع، ستاره‌های کنونی نظیر پرشت و گابریل نیز، هنگام رویارویی با سرزمین ناشناختۀ رسانه‌ها، از هابرماس پیروی کردند. هابرماس مبارزی خستگی‌ناپذیر در خصومت‌های روزنامه‌ای در دهۀ ۱۹۸۰ بود که به‌نام «نزاع مورخان» شهرت یافت. او بارها و بارها در صفحات روزنامه‌های آلمان مطلب منتشر می‌کرد تا مورخان آلمانی تجدیدِنظرطلب را به باد انتقاد بگیرد که می‌کوشیدند نازی‌ها را از جنایت استثنایی هولوکاست تبرئه کنند. در ۱۹۹۹، پیتر اسلوتردایک، در اقدامی که به‌عنوان یک تحریک فلسفی تک‌نفره شناخته می‌شود، یک مناقشۀ ننگین را به راه انداخت، هنگامی که تابویی را شکست که از زمان رایش سوم در حیات فکری آلمان وجود داشت. در خلال یک سخنرانی، اسلوتردایک برای اشاره به این امر که چگونه زاد و ولد آدمی از طریق بازتولید ژنتیکی می‌تواند نه‌تنها ممکن بلکه قابل‌دفاع باشد، از واژۀ Selektion به‌جای واژۀ معاصرتر ۹Auswahl استفاده می‌کند. هابرماس خشمگین فوراً یک سرمقاله می‌نویسد که در آن اسلوتردایک را فاشیست می‌نامد. نقش هابرماس در این مشاجره طنین‌انداز بود. در اینجا فیلسوف آلمانی زنان و مردان هموطن خود را متقاعد می‌کرد تا با گذشتۀ شرم‌آور ملت خود ارتباط برقرار کنند و بدین طریق احساسات آن‌ها را به‌طرز انقلابی دگرگون می‌کرد. بازتاب این دگرگونی را می‌توان در رهبری اخلاقی صدر اعظم کنونی، آنگلا مرکل، مشاهده کرد که درست چند سال پیش آلمان را، بالاتر از هر کشور دیگری در جهان، پذیرای آوارگان اعلام کرد.اما در حالی که هابرماس از سکوهای عمومی برای بررسی شرمساری آلمان در دوران جنگ جهانی استفاده می‌کرد، و همچنین برای ستودن یک برند جدید از میهن‌پرستی آلمانی مطابق قانون اساسی و چشم‌اندازی آرمان‌شهری از آنچه «عقلانیت ارتباطی» می‌نامید، منتقدانِ موج جدیدی از فلاسفه که در پی او ظهور کردند معتقدند که نمایش‌های تلویزیونی و کتاب‌های معنویت عصر جدید۱۰ به‌سختی از چنان فضیلتی برخوردار هستند.از ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۲، اسلوتردایک، که به‌دلیل ایده‌های مناقشه‌انگیزش (و نه برخلاف آن‌ها) شخصیتی معروف در آلمان باقی مانده است، یکی از مجریان برنامۀ گفت‌وگومحور «داس فیلوسوفیشه کوآرتت»۱۱ در شبکۀ زد.دی.اِف. آلمان بود. این برنامه مروج نوعی برنامۀ گفت‌وگومحور بود که به‌سختی در تلویزیون آمریکا یا انگلیس قابل تصور است؛ اسلوتردایک و مورخ فلسفۀ آلمان، رودیگر سافرانسکی، موضوعات روز را با دو مهمان مدعو مورد بحث قرار می‌دادند. اما پس از یک دهه، زد.دی.اِف. دربارۀ آمار بینندگان برنامه احساس نگرانی کرد و مجریان آن را جایگزین کرد. آن شخص دیگر کسی نبود مگر ریچارد دیوید پرشت.این برنامه، گویی برای یکسره کردن موضوع افتادن فلسفۀ آلمان در دام کیش شخصیتی پوپولیستی، نام خود را از «داس فیلوسوفیشه کوآرتت» به پرشت تغییر داد. اگرچه مجری جدید پیراهن خود را به‌صورت کاملاً باز تا ناف نمی‌پوشد، پرشت، با ظاهر خوب و جذابیت رسانه‌ای، با همتای فرانسوی خود، برنارآنری لوی۱۲، مشابهتی چشمگیر دارد. اسلوتردایک، در سخنی شبیه به «روباه دستش به انگور نمی‌رسه می‌گه ترشه»، به مطبوعات آلمان گفت که «مشتریان جایگزین او بیشتر شبیه به مشتریان آندره ریو [ویولونیست معروف] هستند، که زنان به‌ویژه بالای ۵۰ سال با حالت روحی آرمان‌گرایانه به آن گوش می‌دهند».اما حقیقت دربارۀ مخمصۀ کنونی فلسفۀ آلمان در واقع پیچیده‌تر از آن چیزی است که نمایش‌های پرشت در تلویزیون، یا تحقیرکنندگان او، نشان می‌دهند. مارکوس گابریل را در نظر بگیرید، که کتاب پرفروش بین‌المللی او در سال ۲۰۱۵، چرا جهان وجود ندارد۱۳، صرفاً به‌طور محتمل، اثبات این نکته است که، آثار مدرن فلسفۀ آلمان می‌تواند هم ژرف و هم موفق باشد.روی جلد کتاب گابریل تصویر یک تک‌شاخ است، که تصویری مناسب برای متنی است که تبیینی فهم‌پذیر به دست می‌دهد از اینکه چرا همه نوع هستومندهای۱۴ نامحتمل واقعاً وجود دارند: نه‌تنها تک‌شاخ‌ها، بلکه اجنه، پریان، یا حتی رئیس‌جمهور هیلاری کلینتون و نخست‌وزیر جرمی کوربین. کتاب گابریل بدان دلیل چنین موفقیت‌آمیز بود که نه‌تنها نقد غرور علم و سیاه‌چالۀ نسبیتی پسامدرنیسم است، بلکه طبق اصلی نوشته شده است که لودویگ ویتگنشتاین آن اصل را بنیان نهاده است، یعنی اینکه «هر آنچه اصلاً بتوان از آن سخن گفت، به‌روشنی می‌توان از آن سخن گفت». علاوه‌بر این، همانند کتاب جدیدش، من یک مغز نیستم: فلسفۀ ذهن برای قرن بیست‌ویکم۱۵، این کتاب نکوهش آن فیلسوفان متقدمی است که تصور می‌کنند توده‌ها نباید و نمی‌توانند فلسفه بخوانند. گابریل، با تنها ۳۷ سال سن، نشان می‌دهد که فیلسوفان آلمانی می‌توانند مخاطبانی گسترده داشته باشند، بدون اینکه صرفاً چرب‌زبان یا سطحی باشند.و فیلسوفانی نظیر پرشت و گابریل صرفاً یک تقاضای داخلی را برآورده نمی‌کنند. اگر چه فلسفۀ آلمانی به‌سختی یک برند بین‌المللی سودآور نظیر بی.اِم.دبلیو، دویچه بانک، یا آدیداس است، اما مبلّغان جدیدِ دوست‌دار مشتری و آشنا با فضای رسانه‌ایِ آن، در حال فراهم‌آوردن دسترسی جهانی برای آن هستند. این امر مهمی است زیرا، اگرچه توانایی مالی و صنعتی آلمان به‌طور گسترده شناخته شده است، این کشور به‌سختی برای قدرت نرم کانون توجه است. برای مثال، سینما و ادبیات آلمان بسیار به‌ندرت از وجهه‌ای بین‌المللی در این هزاره برخوردار بوده است. در سوی مقابل، به نظر می‌رسد فلسفۀ آلمان دارای یک بازار صادراتی است، دقیقاً به‌خاطر مروجان جوان آن. شاید ما نباید به آن اندازه بدبین باشیم که اسلوتردایک هنگام تحقیر پرشت بدبینی نشان می‌دهد. شاید اگر فلاسفه می‌خواهند که در ۲۰۱۷ به آن‌ها گوش سپرده شود، باید علاوه بر تفکر، نمایش هم اجرا کنند.در جنگ فرهنگی بر سر سرنوشت فلسفۀ آلمان، برای برخی نظیر اسلوتردایک، دسترس‌پذیری و مناسبتْ انحطاط آن را پنهان می‌کند، برای برخی دیگر نظیر پرشت، این ویژگی‌ها برای حفظ سرزندگی و تأثیر آن از اهمیت حیاتی برخوردار هستند. در ۱۹۳۴، عالِمِ الهیات فرانسوی-آلمانی، آلبرت شوایتزر، به همکار فیلسوف خود ارنست کاسیرر می‌گوید که همکاران آن‌ها باید مسائلی را مورد بحث قرار دهند که برای همه از بیشترین اهمیت برخوردار است، نه به سبکی که صرفاً برای نخبه‌های تحصیل‌کرده قابل فهم باشد. به باور او، این امری ضروری بود. این، حداقل، همان کاری است که فیلسوفان جدید آلمانیِ دوستدار رسانه می‌کوشند که انجام دهند.پی‌نوشت‌ها:*‌ این مطلب در تاریخ ۲۴ جولای ۲۰۱۷ با عنوان «?German Philosophy Has Finally Gone Viral. Will That Be Its Undoing» در وب‌سایت فارن پالیسی منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «فیلسوف باید شومن باشد، مثل پِرِشت» ترجمه و منتشر کرده است.** استوارت جفریز (Stuart Jeffries) ساکن لندن و یکی از روزنامه‌نگاران پرسابقۀ گاردین است که دربارۀ موضوعات مختلفی از جمله مسائل اقتصادی، نقد سینمایی و روان‌شناسی نوشته است. کتاب آخر او هتل بزرگ پرتگاه (GrandHotel Abyss)، تاریخی جذاب از سرنوشت متفکران مکتب فرانکفورت به دست می‌دهد.[۱] BRIT Award: یک جایزۀ سالانۀ موسیقی در انگلستان [مترجم].[۲] ?Who Am I?: And If So, How Many[۳] Mick Jagger: خواننده و آهنگساز انگلیسی و یکی از معروف‌ترین شخصیت‌های موسیقی راک اند رول [مترجم].[۴] Black Forest: منطقه‌ای جنگلی در جنوب آلمان [مترجم].[۵] Critique of Cynical Reason[۶] Negative Dialectics[۷] enfants terribles[۸] autonomy[۹] هر دو واژه به‌معنای انتخاب و گزینش هستند [مترجم].[۱۰] New Age: مجموعه‌ای از عقاید و رسوم معنوی و مذهبی که در دهۀ ۱۹۷۰ در کشورهای غربی رواج یافت [مترجم].[۱۱] Das Philosophische Quartett[۱۲] Bernard-Henri Lévy: اندیشمند، شخصیت رسانه‌ای و نویسندۀ فرانسوی [مترجم].[۱۳] Why the World Does Not Exist[۱۴] entities[۱۵] I Am Not a Brain: Philosophy of Mind for the ۲۱st Century ]]> استوارت جفریز علم‌وفلسفه Mon, 21 Aug 2017 03:55:51 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.mdciw6dvegiaw.html آیا داشتن هویت‌های چندگانه به ما آسیب می‌زند؟ http://tarjomaan.com/vdcg.w97rak937pr4a.html نیویورک مگزین — بسیار محتمل است که شما، در همین ۲۴ ساعت گذشته، بدون هیچ مشکلی از دوست بودن به کارمند بودن، از رئیس بودن به پدر یا مادر بودن، و از مشتری بودن به همسایه بودن جابجا شده باشید بدون این که حتی خودتان هم متوجه باشید که این کار را انجام می‌دهید. همۀ ما روزانه بین نقش‌های چندگانه جابجا می‌شویم و این ما را ناگزیر می‌کند که به جنبه‌های مختلف شخصیت خود نزدیک شویم و حتی نوع حرف زدن خود را تغییر دهیم. (مثلاً اگر همانطور که با نوزاد تازه متولد شده‌تان صحبت می‌کنید، صبح با رئیستان احوالپرسی کنید، احتمالاً شما را برای استراحت به خانه می‌فرستند). یکی از جاهایی که مردم بین هویت‌های مختلف در چرخش هستند محل کار است. مثلاً شاید به چند تیم متفاوت تعلق داشته باشید یا هم زمان کار خود را آموزش و انجام دهید، مانند پزشکی که هم‌زمان به دانشجویان پزشکی آموزش می‌دهد. یا ممکن است کلاً دو یا سه شغل متفاوت داشته باشید؛ ممکن است به صورت نیمه‌وقت در کافی‌شاپ کار کنید تا برای کارهای مستقل یا کسب‌وکار نوپای فناورانۀ خود پول جمع کنید. حتی درون یک نقش ممکن است قبل از خوردن قهوۀ صبحگاهی، برای لحظه‌ای یک همکارِ حمایت‌کننده و لحظۀ بعد رئیسی باشید که باید معامله‌ای را منعقد کند. اگرچه این چرخش‌های مستمر به نظر خسته‌کننده می‌رسد، اما براساس پژوهشی که اخیراً در مجلۀ آکادمی آو منیجمنت۱ چاپ شده، لزوماً به ما آسیب نمی‌زند. طبق گفته لکشمی راماراجان، یکی از نویسندگان این پژوهش، دو پاسخ عمده به جابجایی هویت وجود دارد. بعضی از ما چیزی را تجربه می‌کنیم که او «تعارض هویت» می‌نامد. در این حالت ادارۀ (مدیریت) هویت‌های چندگانه را سخت می‌یابیم درحالی که دیگران «ارتقای هویت» دارند که مطابق آن نقش‌های مختلف را مکمل یکدیگر می‌بینند.راماراجان از دانشگاه هاروارد، همراه با استفین ویلک از دانشگاه ایالتی اوهایو و نانسی روسبار از دانشگاه پنسیلوانیا، استدلال می‌کند که تجربۀ شما منوط به چشم‌انداز شماست؛ چه بسا جای تعجب نباشد.این که هویت‌های کاری چندگانه را برای هم خوب بدانید می‌تواند کمک کند در محل کار کارآمدتر باشید و احساس انگیزۀ بیشتری بکنید. اما اگر هویت‌های مختلف را با هم در تضاد ببینید می‌تواند روزتان را دلسردکننده کند.این تیم پژوهشی بیش از ۷۰۰ کارمند مرکز تلفن را بررسی کرد؛ افرادی که هویت چندگانه را با فروختن نشان‌های تجاری مختلف به مشتری‌هایشان مدیریت می‌کردند. پژوهشگران اطمینان حاصل کردند که همۀ مشارکت‌کنندگان با نشان تجاری‌ای که نمایندگی می‌کنند شناخته می‌شوند. از آن‌ها خواسته شد دو نشانی که بیش از بقیه با آن کار می‌کردند را توصیف کنند و بگویند که چقدر احساس می‌کنند آن هویتشان که یک نشان را ارائه می‌دهد با دیگری در تضاد است یا آن را ارتقا می‌دهد. محققین سطح انگیزه کارکنان را اندازه گرفتند و عملکرد فروششان را در یک دورۀ چهار ماهه پیگیری کردند.درنهایت دیدند آن‌هایی که احساس می‌کردند هویت‌هایشان باهم در تضادند انگیزۀ کمتری دارند و به خوبیِ کسانی که احساس می‌کنند هویت‌هایشان مکمل هم است، عمل نمی‌کردند؛ دسته دوم انگیزه بیشتری هم داشتند.این یافته‌ها هم‌چنین نشان می‌دهد، آن‌هایی که به سادگی بین هویت‌ها حرکت می‌کنند، بیشتر قادرند نقطه‌نظر دیگران را ببینند. راماراجان می‌گوید علت می‌تواند این باشد که آن‌هایی که احساس می‌کنند قادرند از جنبه‌های مختلفِ آنچه در محل کار خود هستند استفاده کنند، می‌توانند در درون خود نیز بین چشم‌اندازها جابجا شوند (چشم‌اندازها را تعویض کنند)؛ چیزی که به آن‌ها اجازه می‌دهد چشم‌انداز افراد دیگر را بفهمند.در یکی از دو آزمایش بعدی، آن‌ها از گروه هزار نفرۀ دیگری خواستند که تصور کنند دو نقش کاری دارند که دو نشان تجاری مختلف را به مشتریان ارائه می‌دهد. نشان‌های تجاری برای یک گروه در تضاد باهم و برای گروه دیگر مکمل هم معرفی شد. زمانی که پرسیدند چقدر به مشتری‌ها خواهند فروخت، آن‌هایی که در گروه هویت متضاد بودند گفتند احتمال کمتری هست که محصولات اضافی را به مشتریان بفروشند.اما جابجایی‌های بسیار سیال بین هویت‌ها ممکن است مشکل‌ساز شود. اگرچه هویت‌ها را مکمل هم دیدن نتایج مثبتی به بار آورد، تنها داشتن توانایی اینکه چیزها را از چشم‌انداز دیگری ببینیم جنبۀ منفی هم داشت. معلوم شد چیزی که در ادبیات روانشناسی «اتخاذ چشم‌انداز» نامیده می‌شود، محرکی منفی در عملکرد فروش است. راماراجان توضیح می‌دهد: «پذیرفتنِ بیش‌ازحدِ چشم‌انداز یک مشتری، ممکن است باعث شود فروشنده با خود بگوید: آن‌ها واقعاً به این محصول نیاز ندارند یا آن را نمی‌خواهند؛ چرا دارم تلاش می‌کنم به آن‌ها بفروشمش؟»در نهایت خلاصۀ پژوهش این است که «چگونگی پاسخ کارکنان به پرسش اساسی من کیستم چه از طریق متعارض چه متکامل (ارتقا دهنده)، در چگونگی تعامل با دیگران و عملکرد نهایی در کار تأثیر می‌گذارد.» ( اگرچه این پژوهش به نقش‌های خدمات مشتری نظر می‌کند، راماراجان می‌گوید یافته‌های پژوهش می‌تواند در زمینه‌های دیگر هم مشاهده شود.)راماراجان می‌گوید یافته‌ها نشان می‌دهد که نیاز است مسئلۀ اتخاذ دیدگاه را بهتر بفهمیم. «مدیران می‌توانند به کارکنان کمک کنند و کارکنان نیز می‌توانند این کار را خودشان انجام دهند؛ در قدم اول، با دانستن اینکه مدیریت نقش‌های کاری مختلف ممکن است سخت باشد و قابل درک است که احساس چندپاره شدن بکنیم.»راماراجان می‌گوید راه‌حلی که وجود دارد، تنظیمِ نقش‌های کاری به‌مثابه مکمل یکدیگر است، با یافتن عناصر مشترک میان آن‌ها. شاید آسان باشد اگر شما پزشکی باشید که هم‌زمان به دانشجویان پزشکی هم تدریس می‌کند. اما اگر مربی تناسب اندامی باشید که به‌طور قاچاقی در شیرینی‌فروشی کار می‌کند آخر شانس است.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۹ آپریل ۲۰۱۷ با عنوان «The Weirdness of Juggling Many Different Roles at Work» در وب‌سایت نیویورک مگزین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ آن را با عنوان «آیا داشتن هویت‌های چندگانه به ما آسیب می‌زند؟» ترجمه و منتشر کرده است[۱] Academy of Management ]]> جسیکا برون وبلاگ Sun, 20 Aug 2017 09:28:41 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.w97rak937pr4a.html ایسلند چطور جوانانش را از الکل و مواد مخدر نجات داد؟ http://tarjomaan.com/vdcd.s0j2yt09ka26y.html آتلانتیک — اندکی به ساعت سه بعدازظهر یک جمعۀ آفتابی مانده و پارک لاگردالر در نزدیکی مرکز ریکیاویک پایتخت ایسلند عملاً متروکه به‌نظر می‌رسد. هرازگاه آدم بزرگ‌سالی با کالسکۀ کودکی به چشم می‌خورد اما دورتادورِ پارک را مجتمع‌های مسکونی و خانه‌ها پر کرده‌اند و مدرسه هم که تعطیل است؛ پس بچه‌ها کجایند؟گودبرگ یانسون، روان‌شناس ایسلندی، و هاروی میلکمن، استاد آمریکایی روان‌شناسی که قدری از سال را در دانشگاه ریکیاویک تدریس می‌کند، همراه من هستند. گودبرگ می‌گوید که بیست سال پیش، نوجوان‌های ایسلندی در صدر فهرست مشروب‌خواران جوان اروپا بودند. میلکمن اضافه می‌کند: «شب جمعه نمی‌توانستید در خیابان‌های مرکز ریکیاویک قدم بزنید چون امن به نظر نمی‌آمد. نوجوانانِ مست، دسته به دسته، با شما دست به یقه می‌شدند.»به ساختمان بزرگی نزدیک می‌شویم. گودبرگ می‌گوید: «اینجا سالن اسکیت سرپوشیده داریم.» چند دقیقه پیش از جلوی دو ساختمان گذشتیم که مختصّ بدمینتون و پینگ‌پنگ بودند. اینجا در پارک هم یک میدان ورزش، یک استخر سرپوشیدۀ زمین‌گرمایی و (بالاخره) چند بچه دیدیم که روی چمن مصنوعی با هیجان مشغول فوتبال بودند.گودبرگ توضیح می‌دهد این روزها جوانان در پارک دور هم جمع نمی‌شوند چون در کلاس‌های بعد از مدرسه در این مکان‌هایند، یا در باشگاه‌ها برای موسیقی و رقص و هنر. یا شاید با والدین‌شان بیرون رفته باشند.امروزه از جهت زندگی پاک نوجوانان، ایسلند در صدر کشورهای اروپایی است. درصد نوجوانان ۱۵ و ۱۶ ساله‌ای که در یک ماه گذشته مست کرده‌اند از ۴۲% در سال ۱۹۹۸ به ۵% در سال ۲۰۱۶ کاهش یافته است. درصد کسانی که حداقل یک‌بار حشیش مصرف کرده‌اند از ۱۷% به ۷% رسیده است. آن‌هایی که هر روز سیگار می‌کشند از ۲۳% به فقط ۳% رسیده است.راهکار ایسلند در این چرخش موفق، هم رادیکال و هم تجربه‌محور بوده اما عمدتاً تکیه بر رویکردی داشته است که می‌توان آن را عقل سلیم تقویت‌شده۱ نامید. میلکمن می‌گوید: «این جدی‌ترین و عمیق‌ترین مطالعۀ استرس در زندگی نوجوانان است که تا کنون دیده‌ام. از اینکه این‌قدر خوب جواب داده واقعاً شگفت‌زده‌ام.»میلکمن معتقد است اگر الگوی ایسلندی در کشورهای دیگر اقتباس شود، می‌تواند از نظر روان‌شناختی و جسمی مفید حالِ میلیون‌ها کودک باشد؛ سود آن برای صندوق آژانس‌های بهداشتی و کل جامعه که به کنار. ولی آن «اگر» را نباید ساده گرفت.میلکمن هنگام صرف چای در آپارتمانش در ریکیاویک می‌گوید: «من در اوج طوفان انقلاب مواد مخدر بودم.» در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ که مشغول کارآموزی در بیمارستان روان‌پزشکی بلویو در نیویورک‌سیتی بود، «ال‌اس‌دی به بازار آمده بود و خیلی‌ها هم ماریجوانا می‌کشیدند. و مسئلۀ مورد توجه این بود که چرا مردم مواد خاصی را مصرف می‌کنند.»میلکمن در رسالۀ دکترایش نتیجه گرفته بود که افراد بسته به شیوه‌ای که برای کنار آمدن با استرس می‌پسندند، هروئین یا آمفتامین را انتخاب می‌کنند. مصرف‌کنندگان هروئین می‌خواهند خود را کرخت کنند؛ مصرف‌کنندگان آمفتامین می‌خواهند فعالانه با استرس‌شان مقابله کنند. پس از انتشار این اثر، او در زمرۀ گروهی از پژوهشگران بود که «مؤسسۀ ملی مصرف مواد مخدر آمریکا» استخدامشان کرد تا به پرسش‌هایی از این دست پاسخ بدهند: چرا افراد مصرف مواد را شروع می‌کنند؟ چرا ادامه می‌دهند؟ چرا به آستانۀ سوءمصرف می‌رسند؟ چه وقت از مصرف دست می‌کشند؟ و چه وقت دوباره سروقت مواد می‌روند؟او می‌گوید: «هر دانشجویی می‌تواند بگوید چرا شروع می‌کند. خُب، مواد در دسترس است، دانشجوها ریسک‌پذیرند، بیگانگی، شاید هم قدری افسردگی. ولی چرا ادامه می‌دهند؟ پس سراغ سؤال آستانۀ سوءمصرف رفتم که ناگهان امر بر من روشن شد؛ آن جا بود که تجربه‌ای از لحظۀ «یافتم» داشتم: شاید آن‌ها حتی پیش از مصرف مواد هم از آستانۀ سوءمصرف گذشته باشند چون آنچه عادت به سوءمصرفش دارند، سبک مقابله‌شان با دشواری‌هاست.»در کالج ایالتی شهر دنور، میلکمن نقشی اساسی در پرورش این فکر داشت که افراد به تغییرات در شیمی مغزشان معتاد می‌شوند. کودکانی که «مقابله‌گر فعال» باشند به دنبال یک لحظه اوج هیجان‌اند که با دزدیدن قالپاق و ضبط و بعداً خود ماشین‌ها، یا با داروهای محرّک به آن می‌رسند. البته الکل هم شیمی مغز را تغییر می‌دهد. الکل آرام‌بخش است اما ابتدا کنترل‌های مغز را آرام می‌کند که شاید بازدارندگی‌ها را از میان بردارد و در مقادیر کم به کاهش اضطراب کمک می‌کند.میلکمن می‌گوید: «مردم می‌توانند به نوشیدنی، ماشین، پول، سکس، کالری، کوکائین یا هر چیزی معتاد شوند. ایدۀ اعتیاد رفتاری، شاخص کار ما شد.»این ایده، بذر ایده‌ای دیگر را کاشت: «چرا یک جنبش اجتماعی حول نشئه‌کننده‌های طبیعی راه نیاندازیم: مردم بدون اثرات مخرّب مواد، بر اساس شیمی مغزشان نشئه شوند چون برایم روشن است که مردم می‌خواهند آگاهی‌شان را دستکاری کنند.»به ۱۹۹۲ که رسید، تیم او در دنور برندۀ یک کمک‌هزینۀ دولتی ۱.۲ میلیون دلاری شد تا «پروژۀ خودیابی» را تشکیل دهد: این پروژه نشئه‌کننده‌های طبیعی را به جای مواد و جرم به نوجوانان پیشنهاد می‌داد. معلمان، پرستاران و مشاوران مدارس کودکانی ۱۴ ساله را به آن‌ها ارجاع دادند که به نظر خودشان نیاز به درمان نداشتند اما با مسألۀ مواد یا جُرم‌های کوچک دست‌به‌گریبان بودند.«ما به آن‌ها نمی‌گفتیم برای درمان آمده‌اند. می‌گفتیم هرچه بخواهید یاد بگیرید به شما یاد می‌دهیم: موسیقی، رقص، هیپ‌هاپ، هنر، هنرهای رزمی.» ایده این بود که این کلاس‌های متفاوت، طیفی از تغییرات در شیمی مغز کودکان رقم می‌زند و آنچه برای بهتر کنار آمدن با زندگی نیاز دارند را به آن‌ها می‌دهد: برخی شاید مشتاق تجربه‌ای باشند که اضطراب را کاهش دهد، دیگران شاید دنبال یک لحظه هیجان باشند.در همین حال، تمرین مهارت‌های زندگی به این بچه‌ها داده می‌شد که بر ارتقای تفکراتشان دربارۀ خود و زندگی، و شیوۀ تعاملشان با دیگران تمرکز داشت. میلکمن می‌گوید: «اصل مهم این بود که آموزش در زمینۀ مواد جواب نمی‌دهد چون کسی به آن توجه نمی‌کند. بلکه نیاز به مهارت‌های زندگی است تا بر اساس آن اطلاعات عمل کنند.» به بچه‌ها گفته شد این برنامه سه‌ماهه است. برخی از آن‌ها تا پنج سال در پروژه ماندند.در ۱۹۹۱، میلکمن به ایسلند دعوت شد تا دربارۀ کارش، یافته‌هایش و ایده‌هایش حرف بزند. او مشاور اولین مرکز اقامتی درمان مواد برای نوجوانان در ایلسند، در شهری به نام تیندر، شد. او توضیح می‌دهد: «ایدۀ محوری آنجا این بود که کارهای بهتری در اختیار بچه‌ها بگذاریم که بکنند.» در آنجا با گودبرگ آشنا شد که دانشجوی کارشناسی روان‌شناسی و مددکار داوطلب در تیندر بود. از آن زمان به بعد، آن‌ها دوستان نزدیک همدیگر بوده‌اند.سفرهای مرتب میلکمن به ایسلند و صحبت‌هایش در آنجا آغاز شد. این صحبت‌ها، و تیندر، توجه پژوهشگری جوان در دانشگاه ایسلند به نام دورا زیگفودوتی را جلب کرد. سؤالی برای او مطرح بود: شاید بتوانیم جایگزین‌های مواد و الکل را در برنامه‌ای بگنجانیم که هدفش نه درمان کودکان مسأله‌دار، بلکه جلوگیری از مصرف الکل یا مواد توسط آن‌هاست.آیا تاکنون الکل را امتحان کرده‌اید؟ اگر بله، آخرین بار چه زمانی نوشیده‌اید؟ تاکنون مست کرده‌اید؟ سیگار کشیده‌اید؟ اگر بله، چند وقت یک‌بار سیگار می‌کشید؟ چقدر وقت با والدین‌تان می‌گذرانید؟ آیا رابطه‌ای نزدیک با والدین‌تان دارید؟ در چه نوع فعالیت‌هایی شرکت می‌کنید؟در سال ۱۹۹۲، کودکان ۱۴ تا ۱۶ ساله در تمام مدارس ایسلند پرسشنامه‌ای با سؤالاتی از این دست را پُر کردند. این فرایند در سال‌های ۱۹۹۵ و ۱۹۹۷ هم تکرار شد.نتایج این پیمایش‌ها، نگران‌کننده بود. در کل کشور، حدود ۲۵% بچه‌ها هر روز سیگار می‌کشیدند، بیش از ۴۰% هم در طول یک ماهِ منتهی به پیمایش مست کرده بودند. ولی وقتی که تیم در دل داده‌ها کاوش کرد، توانست دقیقاً تشخیص دهد که کدام مدارس با وخیم‌ترین مشکلات و کدام‌یک با سهل‌ترین مسائل دست به گریبان بودند. تحلیل آن‌ها نشان می‌داد زندگی کودکانی که سراغ نوشیدن و سیگار و مواد می‌روند تفاوت‌های مشهودی دارد با آن‌هایی که سراغ این چیزها نمی‌روند. مشخص شد که چند عامل در حفاظت از کودکان بسیار قوی عمل می‌کنند: سه یا چهار بار شرکت در برنامه‌های دست‌جمعی (به‌ویژه ورزش) در هفته، کل مدتی که در هفته با والدین می‌گذرانند، احساس مراقبت و توجه در مدرسه، و بیرون نرفتن از خانه در اواخر شب.اینگا دورا که دستیار پژوهش این پیمایش‌ها بود می‌گوید: «در آن زمان، انواع و اقسام برنامه‌های جلوگیری از مصرف مواد در جریان بود. عمدۀ آن‌ها بر پایۀ آموزش بودند.» دربارۀ خطرات نوشیدن و مواد به کودکان هشدار می‌دادیم، اما همان‌طور که میلکمن در ایالات متحده دیده بود، این برنامه‌ها جواب نمی‌داد. «ما می‌خواستیم رویکرد متفاوتی پیش بگیریم.»یان زیگفوزن، همکار و برادرِ اینگا دورا، می‌گوید شهردار ریکیاویک هم علاقه داشت روشی جدید را امتحان کند، و والدین هم احساس مشابهی داشتند. یان در آن زمان دختران جوانی داشت و در سال ۱۹۹۹ که «مرکز تحقیق و تحلیل اجتماعی ایسلند» تأسیس شد به آن پیوست. او می‌گوید: «وضعیت بد بود. روشن بود که باید کاری کرد.»با استفاده از داده‌های پیمایش و برداشت‌های حاصل از تحقیقاتِ افرادِ مختلفی از جمله میلکمن، به تدریج یک طرح ملی جدید ارائه شد. این طرح «جوانان در ایسلند» نام داشت.قوانین تغییر کردند. خرید دخانیات برای زیر ۱۸ سال و خرید الکل برای زیر ۲۰ سال غیرقانونی شد، و تبلیغ دخانیات و الکل هم ممنوع شد. از طریق انجمن‌های والدین که بنا به قانون باید در تمام مدارس تشکیل می‌شدند، و شوراهای مدارس که نمایندگان والدین در آن‌ها حضور داشتند، پیوند میان والدین و مدارس تقویت شد. والدین تشویق به حضور در جلساتی می‌شدند که یادآوری می‌کرد به‌جای «هرازگاهی دورهمیِ باکیفیت»، کمیّتِ وقتی که با کودکان می‌گذرانند نیز اهمیت دارد، و باید کودکان را شب‌ها در خانه نگه دارند.همچنین قانونی تصویب شد که بیرون ماندن کودکان ۱۳ تا ۱۶ ساله پس از ساعت ۱۰ شب در زمستان و پس از نیمه‌شب در تابستان را ممنوع می‌کرد. این قانون هنوز هم جاری است.نهاد ملی انجمن‌های والدین با نام «خانه و مدرسه» توافق‌نامه‌هایی را برای امضا به والدین عرضه کرد. محتوای این توافق‌نامه‌ها بسته به گروه سنی فرق داشت، و هر سازمان می‌توانست تصمیم بگیرد که چه چیزهایی در آن بگنجاند. برای کودکان ۱۳ سال به بالا، والدین می‌توانستند به رعایت همۀ توصیه‌ها متعهد شوند و همچنین مثلاً اجازه ندهند بچه‌هایشان در مهمانی‌های نظارت‌نشده شرکت کنند، برای کم‌سالان الکل نخرند، و به سلامت بقیۀ کودکان هم توجه کنند.هرفنا سیگیارجنسدوتیا، مدیر «خانه و مدرسه»، می‌گوید این توافق‌ها علاوه بر آموزش والدین، اقتدارشان در خانه را هم تقویت می‌کرد. «اینجاست که قدیمی‌ترین بهانه از بین می‌رود: همه همین کار را می‌کنند!»منابع دولتی برای برنامه‌های دست‌جمعی و سازمان‌یافتۀ ورزش، موسیقی، هنر، رقص و باشگاه‌های مشابه افزایش یافت تا کودکان برای تعلق گروهی و احساس خوب، راهی جز استفادۀ الکل و مواد هم داشته باشند؛ و بچه‌های خانواده‌های کم‌درآمد نیز برای شرکت در این برنامه‌ها اعانه می‌گرفتند. مثلاً در ریکیاویک که محل سکونت بیش از یک‌سوم جمعیت کشور است، «کارت تفریح» برای هر کودک در سال مبلغ ۳۵ هزار کرون (۲۵۰ دلار) به خانواده می‌دهد تا هزینۀ فعالیت‌های تفریحی کنند.مهم آنکه پیمایش‌ها ادامه یافتند. هرسال تقریباً همۀ بچه‌های ایسلند یک پرسش‌نامه پُر می‌کنند. این یعنی داده‌های به‌روز و معتبر همواره در دسترس‌اند.در بازۀ ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۲، درصد کودکان ۱۵ و ۱۶ ساله‌ای که می‌گفتند اغلب یا تقریباً همۀ آخرهفته‌ها را با والدین‌شان می‌گذرانند دو برابر شد (از ۲۳ به ۴۶ درصد رسید) و درصد کودکانی که حداقل چهار بار در هفته در برنامه‌های ورزشی سازمان‌یافته شرکت می‌کردند از ۲۴ به ۴۲ درصد رسید. در همین حال، میزان مصرف سیگار و الکل و حشیش در این ردۀ سنی سقوط کرد.الفجِیر کریستیانسون که روی این داده‌ها کار می‌کرد و اکنون در دانشکدۀ سلامت عمومی در دانشگاه ویرجینیای غربی ایالات متحده است، خاطرنشان می‌کند: «هرچند نمی‌توان مدعی رابطه‌ای علّی شد، که همین نمونه خوب نشان می‌دهد چرا دانشمندان به سختی روش‌های پیشگیری اولیه را می‌پذیرند، ولی روند بسیار روشن است. عامل‌های حفاظتی افزایش یافته‌اند، عامل‌های خطر کاهش یافته‌اند، و مصرف مواد کم شده است؛ و این روند در ایسلند یکنواخت‌تر از هر کشور اروپایی دیگر بوده است.»یان زیگفوزن عذرخواهی می‌کند که چند دقیقه دیر رسیده است. «یک تماس اضطراری داشتم!» ترجیح می‌دهد که نگوید دقیقاً از کجا، اما یکی از شهرهای دیگر دنیا بوده که اکنون بخشی از ایده‌های «جوانان در ایسلند» را اقتباس کرده است.پس از آنکه داده‌های شگفت‌انگیز ایسلند در جلسۀ «شهرهای اروپا علیه مواد» ارائه شد، برنامۀ «جوانان در اروپا» در سال ۲۰۰۶ آغاز شد که هدایتش بر عهدۀ یان است. او تعریف می‌کند: «همه می‌پرسیدند: شما دارید چکار می‌کنید؟»شهرداری‌ها به جای دولت‌ها عهده‌دار مشارکت در برنامۀ «جوانان در اروپا» هستند. در سال اول، هشت شهرداری به این برنامه پیوستند. تا امروز ۳۵ شهرداری در ۱۷ کشور به آن پیوسته‌اند: از مناطقی که فقط چند مدرسه در آن شرکت دارند، تا تاراگونا در اسپانیا که ۴۲۰۰ کودک ۱۵ ساله را در این برنامه دارد. روش همه‌جا یکسان است: یان و تیمش با مسئولان محلی صحبت می‌کنند و پرسش‌نامه‌ای تدوین می‌کنند که پرسش‌های کلیدی‌اش ترکیبی از پرسش‌های استفاده‌شده در ایسلند به‌علاوۀ چند موردی است که بر اساس اقتضائات محلی تهیه می‌شوند. به‌عنوان مثال، اخیراً مشخص شده است که قمار آنلاین در برخی نواحی یکی از مسائل بزرگ است و مسئولان محلی مایلند بدانند که آیا این نیز به سایر رفتارهای پرخطر مربوط است یا خیر.دو ماه پس از آنکه پرسش‌نامه‌ها به ایسلند می‌رسند، تیم یک گزارش اولیه همراه با نتایج به‌علاوۀ اطلاعات مقایسه‌ای و تطبیقی با سایر مناطق شرکت‌کننده را پس می‌فرستد. یان می‌گوید: «ما همیشه می‌گوییم که اطلاعات مثل سبزیجات باید تازه باشد. اگر این یافته‌ها را یک سال بعد بفرستید، افراد می‌گویند: خُب این‌ها مال مدت‌ها پیش است و شاید اوضاع عوض شده باشد...» علاوه بر تازگی، اطلاعات باید محلی هم باشند تا مدارس، والدین و مسئولان دقیقاً ببینند که چه مشکلات و مسائلی در نواحی‌شان وجود دارد.این تیم ۹۹ هزار پرسش‌نامه از نقاطی دور همچون جزایر فارو، مالت و رومانی (و همچنین کرۀ جنوبی و اخیراً نایروبی و گینۀ بیسائو) را تحلیل کرده است. نتایج در کل نشان می‌دهند که در زمینۀ مصرف مواد نوجوانان، همان عوامل حمایتی و خطرآفرین که در ایسلند شناسایی شده‌اند همه‌جا صادق‌اند. تفاوت‌هایی هم وجود دارد: در یک نقطه (در کشوری «اطراف دریای بالتیک») شرکت در برنامه‌های ورزشی سازمان‌یافته، عامل خطرآفرین بود. تحقیقات بیشتر علت را نشان داد: سربازان سابق که به داروهای عضله‌ساز، الکل و دخانیات علاقه دارند مسئول ادارۀ باشگاه‌هایند. پس اینجا یک مسئلۀ محلی روشن و فوری وجود داشت که می‌شد حل‌وفصلش کرد.یان و تیمش توصیه‌ها و اطلاعاتی دربارۀ اقدامات اثربخش در ایسلند ارائه می‌دهند، اما هر اجتماع رأساً تصمیم می‌گیرد که بنا به نتایجش چه اقدامی انجام دهد. گاهی اوقات آن‌ها هیچ کاری نمی‌کنند. یک کشور عمدتاً مسلمان که او ترجیح داد اسمش را نیاورد، داده‌ها را رد کرد چون حاکی از میزان ناخوشایندی از مصرف الکل بود. در سایر شهرها (مثلاً همان‌جایی که «تماس اضطراری» با یان گرفته بود) از داده‌ها استقبال می‌کنند و پول هم دارند، اما او مشاهده کرده است که تأمین و حفظ منابع مالی برای استراتژی‌های پیشگیری سخت‌تر از درمان است.هیچ کشور دیگری تغییراتی در ابعاد ایسلند نداشته است. وقتی از او می‌پرسم آیا کشور دیگری هم از قانون خانه ماندن کودکان در شب الگو گرفته است یا خیر، یان لبخند می‌زند. «حتی سوئدی‌ها خندیدند و گفتند این یعنی حکومت‌نظامی علیه کودکان.»در کل اروپا، نرخ مصرف الکل و مواد نوجوانان در ۲۰ سال گذشته عموماً بهبود یافته است، ولی کاهش در هیچ‌جا به قدر ایسلند چشم‌گیر نبوده است، و بهبودها نیز لزوماً ناشی از استراتژی‌هایی نیستند که برای ارتقاء سلامت نوجوانان پی گرفته شده‌اند. مثلاً در انگلستان این واقعیت که اکنون نوجوانان به جای ارتباطات رودررو زمان بیشتری را در خانه برای تعامل آنلاین می‌گذرانند، می‌تواند یکی از دلایل کاهش مصرف الکل باشد.اما شهر کاناس در لیتوانی مصداق ثمراتی است که می‌تواند با مداخلۀ فعال رخ دهد. این شهر از سال ۲۰۰۶ پنج بار پیمایش را انجام داده است، و مدارس، والدین، سازمان‌های بهداشت و سلامت، کلیساها، ادارات پلیس و خدمات اجتماعی کنار هم جمع شده‌اند تا سعی کنند سلامت کودکان را بهبود داده و مصرف مواد را مهار کنند. مثلاً والدین سالانه در ۸ یا ۹ جلسۀ رایگان بچه‌داری شرکت می‌کنند، و یک طرح جدید هم منابع اضافه برای مؤسسات دولتی و سازمان‌های مردم‌نهادی فراهم کرده است که در کار بهبود سلامت روانی و مدیریت استرس‌اند. این شهر در سال ۲۰۱۵ ارائۀ برنامه‌های ورزشی رایگان در روزهای دوشنبه، چهارشنبه و جمعه را آغاز کرد، و برنامه‌هایی برای راه‌اندازی ایاب و ذهاب رایگان برای خانواده‌های کم‌درآمد نیز در جریان است تا کودکانی که نزدیک این مراکز زندگی نمی‌کنند بتوانند در این برنامه‌ها شرکت کنند.در بازۀ ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۴، تعداد نوجوانان ۱۵ و ۱۶ سالۀ اهل کاناس که گفتند ظرف سی روز گذشته مست کرده‌اند ۲۵% کاهش یافت و استعمال هرروزۀ دخانیات بیش از ۳۰% کمتر شد.در حال حاضر، میزان مشارکت شهرها در برنامۀ «جوانان در اروپا» قاعدۀ مشخصی ندارد و تیم ایسلندی هم کوچک است. یان مایل است یک نهاد متمرکز با بودجۀ اختصاصی برای تمرکز بر گسترش «جوانان در اروپا» شکل بگیرد. او می‌گوید: «هرچند ده سال است مشغول این کاریم، شغل اصلی و تمام‌وقت ما نیست. مایلیم کسی از این کار الگو بگیرد و در تمام اروپا اجرا کند. و چرا فقط اروپا؟»پس از پیاده‌روی‌مان در پارک لاگردالر، گودبرگ یانسون ما را به خانه‌اش دعوت می‌کند. در باغچۀ خانه، دو پسرش بزرگ‌ترش یان کنراد (۲۱ ساله) و برگر ایزار (۱۵ ساله) دربارۀ مصرف الکل و دخانیات با من حرف می‌زنند. یان الکل می‌نوشد اما برگر می‌گوید هیچ‌کسی را در مدرسه‌اش نمی‌شناسد که دخانیات یا الکل مصرف کند. دربارۀ تمرین فوتبال هم حرف می‌زنیم: برگر پنج یا شش بار در هفته تمرین می‌کند؛ یان که دانشجوی سال اول رشتۀ کسب‌وکار در دانشگاه ایسلند است، پنج بار در هفته تمرین می‌کند. هر دو تمرین‌های منظم بعد از مدرسه را در شش‌سالگی آغاز کردند.پدرشان قبل از آن به من گفته بود: «ابزار و آلات مختلفی در خانه داریم. سعی کردیم آن‌ها را به موسیقی علاقمند کنیم. قبلاً یک اسب داشتیم. همسرم واقعاً به اسب‌سواری علاقه دارد. ولی این‌ها جواب نداد. در نهایت، انتخاب‌شان فوتبال بود.»آیا شده که بچه‌ها احساس فشار کنند؟ آیا شده که وقتی بچه‌ها ترجیح می‌دادند کار دیگری بکنند، وادار به تمرین بشوند؟ برگر می‌گوید: «نه، ما از بازی فوتبال لذت می‌بردیم.» یان اضافه می‌کند: «امتحانش کردیم و به آن عادت کردیم، و برای همین ادامه دادیم.»این همۀ کارشان نیست. گودبرگ و همسرش ترون برای گذراندن ساعات مشخصی در هفته با سه پسرشان برنامه‌ریزی نمی‌کنند، اما سعی می‌کنند آن‌ها را مرتب به سینما، تئاتر، رستوران، کوهنوردی و ماهی‌گیری ببرند، و بالاخره در ماه سپتامبر که گوسفندهای ایسلند از ارتفاعات پایین می‌آیند، قرار خانوادگی چوپانی می‌گذارند.شاید یان و برگر بیش از حد معمول به فوتبال علاقه و در آن استعداد داشته باشند (دانشگاه ایالتی شهر دنور بورسیۀ فوتبال به یان پیشنهاد داده و چند هفته پس از ملاقات‌مان، برگر برای بازی در تیم ملی زیر ۱۷ سال انتخاب شد). ولی آیا افزایش معنادار درصد کودکانی که چهار بار یا بیشتر در هفته در برنامه‌های ورزشی سازمان‌یافته شرکت می‌کنند، می‌تواند مزایایی علاوه بر پرورش کودکان سالم‌تر داشته باشد؟مثلاً آیا می‌تواند به پیروزی قاطع ایسلند بر انگلستان در رقابت‌های قهرمانی فوتبال یورو ۲۰۱۶ مربوط باشد؟ در پاسخ به این سؤال، اینگا دورا که با رأی مردم «زن سال ایسلند» در ۲۰۱۶ انتخاب شد لبخند می‌زند: «در موسیقی هم موفقیت داشته‌ایم، مثل گروه آو مانسترز اند من۲ [یک گروه فولک‌پاپ مستقل در ریکیاویک]. اینها جوان‌هایی‌اند که به کارهای سازمان‌یافته هُل داده شدند.» و با چشمکی می‌گوید: «برخی از من تشکر کرده‌اند.»شهرهای دیگری هم که به برنامۀ «جوانان در اروپا» پیوسته‌اند مزایای گوناگونی را گزارش می‌دهند. مثلاً در بخارست، نرخ خودکشی جوانان هم پابه‌پای کاهش مصرف الکل و مواد، کمتر شده است. در کاناس، تعداد کودکانی که دست به خودکشی زده‌اند در بازۀ ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۵ یک‌سوم کمتر شده است.به گفتۀ اینگا دورا، «از طریق مطالعات یاد گرفتیم که باید شرایطی بسازیم که بچه‌ها بتوانند زندگی سالمی داشته باشند، و نیازی به مصرف مواد نداشته باشند، چون زندگی مفرّح است و آن‌ها می‌توانند کارهای زیادی بکنند. و والدینی حامی‌شان هستند که با آن‌ها وقت می‌گذرانند.»در این مسأله، حتی اگر روش‌ها روشن نباشند، پیام‌ها صریح‌اند. و وقتی هاروی میلکمن به این نتایج می‌نگرد، به فکر کشور خودش ایالات متحده می‌افتد. آیا «جوانان در ایسلند» می‌تواند آنجا هم جواب بدهد؟۳۲۵ میلیون نفر در مقابل ۳۳۰ هزار نفر. ۳۳ هزار دستۀ اوباش در مقابل هیچ. حدود ۱.۳ میلیون جوان بی‌خانمان در مقابل چند تا.آمریکا مشخصاً با چالش‌هایی روبروست که ایسلند گرفتارشان نیست. اما میلکمن می‌گوید داده‌های سایر نقاط اروپا، از جمله شهرهایی مانند بخارست که درگیر مسائل اجتماعی مهم و فقر نسبی‌اند، نشان می‌دهند که الگوی ایسلندی می‌تواند در فرهنگ‌های بسیار متفاوت هم مؤثر باشد. و نیاز به چنین کاری در ایالات متحده بسیار زیاد است: کم‌سالان تقریباً ۱۱ درصد از مصرف الکل کشور را به خود اختصاص می‌دهند، و افراط در نوشیدن هر سال بیش از ۴۳۰۰ واقعۀ مرگ در افراد زیر ۲۱ سال رقم می‌زند.ولی بعید است برنامه‌ای هم‌تراز با «جوانان در ایسلند» در ایالات متحده مطرح شود. یک مانع مهم آن است که ایسلندی‌ها تعهد درازمدت به پروژه‌های ملی دارند، ولی منابع برنامه‌های سلامت اجتماعی در ایالات متحده معمولاً با بودجه‌های کوتاه‌مدت تأمین می‌شود.میلکمن در تجربه‌ای دشوار دریافته است که حتی آن برنامه‌های جوانان که مورد تقدیر همگان هستند و بهترین سرمشق‌های امروزی تلقی می‌شوند نیز همیشه بسط نمی‌یابند یا حتی حفظ نمی‌شوند. او می‌گوید: «در پروژۀ خودیابی به نظر می‌رسید بهترین برنامۀ دنیا را داریم. دو بار به کاخ سفید دعوت شدم تا حرف بزنم. این برنامه جایزه‌های ملی بُرد. فکر می‌کردم: این برنامه در هر شهر و روستایی تکرار خواهد شد. ولی نشد.»علت ماجرا به نظرش این بود که نمی‌توانید یک الگوی عام را برای همۀ اجتماع‌ها تجویز کنید چون همگی منابع یکسان ندارند. هر اقدامی برای آنکه کودکان ایالات متحده فرصت شرکت در همان نوع فعالیت‌هایی را بیابند که اکنون در ایسلند مرسوم است و لذا به آن‌ها کمک شود تا از الکل و سایر مواد دور بمانند، باید از منابعی بهره بگیرد که هم‌اکنون در آن اجتماع وجود دارد. او می‌گوید: «باید بر منابع اجتماع هدف تکیه کنید.»همکارش الفجیر کریستیانسون در حال طرح ایده‌های ایسلندی در ایالت ویرجینیای غربی است. در چندین مدرسۀ راهنمایی و دبیرستان ایالت، پرسش‌نامه‌ها را به بچه‌ها داده‌اند، و یک مسئولِ هماهنگیِ محلی هم کمک می‌کند نتایج به دست والدین و هرکسی برسد که می‌تواند از آن‌ها برای کمک به کودکان آنجا استفاده کند. ولی او تصدیق می‌کند شاید رسیدن به نتایجی که در ایسلند دیده‌ایم، دشوار باشد.مایکل اوتول، مدیرعامل خیریۀ منتور در انگلستان که برای کاهش سوءمصرف الکل و مواد در کودکان و جوانان فعالیت می‌کند، می‌گوید کوتاه‌مدت‌نگری نیز می‌تواند مانعی در برابر استراتژی‌های پیشگیری مؤثر باشد. در این کشور نیز یک برنامۀ هماهنگ ملی برای جلوگیری از مصرف الکل و مواد وجود ندارد. این کار عموماً به مقامات محلی یا مدارس محول شده است که در عمل اغلب فقط اطلاعاتی دربارۀ خطرات مواد و الکل به دانش‌آموزان داده می‌شود؛ استراتژی‌ای که او قبول دارد بنا به شواهد، جواب نمی‌دهد.تمرکز ایسلند بر همکاری والدین، مدرسه و اجتماع جهت کمک به کودکان، و تأکید بر ورود والدین یا مراقبان در زندگی جوانان‌شان، کاملاً مورد تأیید اوتول است. او تصریح می‌کند که بهبود حمایت از کودکان می‌تواند به چندین طریق مفید واقع شود. حتی وقتی بحث فقط ناظر به الکل و دخانیات باشد، داده‌های فراوانی در دست است که نشان می‌دهد هرچه سن کودک در اولین باری که دخانیات یا الکل مصرف می‌کند بیشتر باشد، در طول عمرش زندگی سالم‌تری خواهد داشت.ولی همۀ استراتژی‌ها در انگلستان پذیرفته نمی‌شوند: ممنوعیت خروج کودک از خانه در آخر شب‌ها یکی از آن‌هاست، شاید دیگری هم قدم‌زدن والدین در محله برای شناسایی کودکانی باشد که قانون‌شکنی می‌کنند. و در یک آزمون، خیریۀ منتور در شهر برایتون والدین را به مدارس دعوت کرد تا در کارگاه‌ها شرکت کنند اما دریافت که واداشتن آن‌ها به تعامل و ورود به ماجرا دشوار است.به نظر میلکمن، هرجا که روش‌های ایسلندی پیشنهاد می‌شوند، دو چالش احتیاط‌کاری عمومی و بی‌میلی به درگیر شدن در کار پیش می‌آید که به بطن مسئلۀ توازن مسئولیت‌ها میان دولت و شهروندان برمی‌گردد: «می‌خواهید حکومت چه مقدار کنترل روی وقایع زندگی کودک‌تان داشته باشد؟ آیا این اقدامات به منزلۀ دخالت بیجای حکومت در زندگی مردم است؟»در ایسلند، رابطۀ بین مردم و دولت همواره زمینه‌ساز برنامه‌های ملی مؤثر بوده است تا میزان زیاده‌روی کودکان در مصرف دخانیات و الکل را کاهش دهد؛ و طی این فرآیند، خانواده‌ها را به هم نزدیک‌تر و کمک کرده است تا کودکان از جهات مختلف سالم‌تر شوند. آیا کشور دیگری هم هست که نتیجه بگیرد مزایای این کار به هزینه‌هایش می‌ارزند؟پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۹ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان «How Iceland Got Teens to Say No to Drugs» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ آن را با عنوان «ایسلند چطور جوانانش را از الکل و مواد مخدر نجات داد؟» ترجمه و منتشر کرده است.** اما یانگ (Emma Young)، فارغ‌التحصیل روان‌شناسی از دانشگاه دورهام و ساکن سیدنی است. یانگ بیست‌سال است که به روزنامه‌نگاری حوزۀ علم و سلامت مشغول است. نوشته‌های او در گاردین، نیوساینتیست و دیگر مطبوعات به چاپ رسیده‌اند.[۱] enforced common sense[۲] Of Monsters and Men ]]> اما یانگ اقتصادوجامعه Sun, 20 Aug 2017 04:16:33 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.s0j2yt09ka26y.html در عصر اینستاگرام رمانتیک‌بودن نابودتان می‌کند http://tarjomaan.com/vdcc.1q4a2bqe0la82.html لوس آنجلس ریویو آو بوکز — ما در معرض بمبارانِ مداومِ پیشنهادهایی هستیم دربارۀ کارهایی که خوب است انجام دهیم (برویم جت‌اسکی، در کلرادو تحصیل کنیم، سفر کنیم به جزایر مالدیو، یا به تماشای اهرام ثلاثه برویم). دائماً خبر کارهای جذابی که دوستانمان انجام داده‌اند یا قرار است انجام دهند به گوشمان می‌رسد: «یک کافۀ خیلی خوبی بود که دست‌جمعی رفتیم...»؛ «فلانی قرار است در بَهمان کلیسای کوچک شهر با من ازدواج کند و بعدش می‌رویم ماه‌عسل...»؛ «خورشید داشت بر فراز بندر سیدنی می‌درخشید...». بی‌نهایتی چیز درکارند تا وسوسه شویم جای دیگری زندگی کنیم: رفتن به رستوران باصفایی در بروکلین؛ خواندن رمانی جنایی که ماجرایش در شهر ترییِست۱ اتفاق می‌افتد؛ ایستادن در برابر تابلوی خروجِ فرودگاه، با فهرستی در دست که تا مسکو، بانکوک یا آدیس‌آبابا فقط به اندازۀ یک نشست‌وبرخاست هواپیما فاصله وجود دارد. دنیای مدرن کاری می‌کند که همیشه حواسمان به این باشد که چقدر فرصت از دست می‌دهیم. و این فرهنگی است که در آن از حجم دردناک و انبوهی از «ترس فقدان» نسبتاً گریزی نداریم.واقعیتِ بی‌رحم این فقدان را می‌توانیم به دو شیوۀ بنیادی ببینیم: یکی رویکرد رمانتیک و دیگری رویکرد کلاسیک. برای خلق‌وخوی رمانتیک، فقدانْ رنج انبوهی آورَد. در نقطۀ دیگری از زمین، افراد شریف، باشکوه و پرجاذبه دارند دقیقاً زندگی‌ای را تجربه می‌کنند که می‌بایست از آنِ شما می‌بود. شما نیز به همان اندازه سعادتمند بودید اگر می‌توانستید جای آن‌ها باشید، مثلاً در میهمانی با دیگران خوش بگذرانید، در ادارۀ واشنگتن اسکوئر کار کنید یا در کلبه‌ای در یوتلند۲ تعطیلات را سپری کنید. گاهی اوقات، این خیالاتْ کاری با شما می‌کنند که می‌خواهید بلندبلند گریه کنید. آدم‌های رمانتیک فکر می‌کنند مرکز معینی وجود دارد که، در آن مرکز، اتفاقات هیجان‌انگیزی در حال رخ دادن است. زمانی این مرکزْ نیویورک بود، چند سال بعد به برلین رفت، بعد هم نوبت لندن شد. هم‌اینک نیز شاید سن‌فرانسیسکو باشد و شاید، پنج سال آینده، به اوکلند یا ریودوژانیرو برود.در نگاه رمانتیک‌ها، انسانیت به دو بخش تقسیم شده است: گروه بزرگی از میان‌مایه‌ها و قبیلۀ کوچکی از خواص همچون هنرمندان و سرمایه‌گذاران، یعنی کسانی که یا پیشگامِ دنیای مد هستند یا افرادی‌اند که با تکنولوژی کارهای خلاقانه‌ای انجام می‌دهند. اگر جای آدمی رمانتیک باشید، این ماجرا روح‌تان را خسته می‌کند. گاهی مادرتان شما را کلافه می‌کند: زندگی‌اش بسیار ملال‌آور است. چگونه می‌تواند این شرایط را بپذیرد؟ چرا بی‌تاب این نیست که به خلیج سن‌فرانسیسکو سفر کند؟ دائم در گوشتان می‌خواند که کاری در بیرمنگام پیدا کنید یا اینکه شما را، روز تعطیل، به پیاده‌روی در لیک‌لند دعوت می‌کند. گاهی هم حرمتش را نگه نمی‌دارید. از افراد مشخصی دوری می‌کنید، همان‌طور که از طاعون فراری هستید: مثلاً رفیق مدرسه‌ایِ تنبلتان که دائم با اضافه‌وزنش کلنجار می‌رود؛ هم‌خانه‌تان که مهندس مخابرات است و می‌خواهد از سیاست‌های منطقه‌ای سر در بیاورد.وقت گذراندن با آدم‌هایی که بی‌حال و کوتاه‌همت‌اند واقعاً می‌تواند حس نابودی به شما بدهد. آدم‌هایی که ذهنیتی کلاسیک دارند اذعان می‌کنند که اگرچه در دنیا اتفاقات حقیقتاً شگفت‌آوری رخ می‌دهد، ولی شک دارند که نشانه‌های آشکار زرق‌وبرقِ دنیا راهنمای خوبی برای یافتن آن اتفاقات شگفت‌انگیز باشد. بهترین رمان دنیا، در نظر آن‌ها، آن رمانی نیست که جایزه‌ها را ببرد و فهرستِ پرفروش‌های کتاب را درنوردد. ممکن است زن بیماری، که در شهرک بی‌روح لاتویَنِ لیپایا زندگی می‌کند، دارد آن را در همین لحظه می‌نویسد. افراد کلاسیک عمیقاً از این امر آگاه‌اند که چیزهای خوب با برخی افرادِ به‌شدت عادی همزیستی دارند. همه‌چیز درهم و برهم است.علاقۀ کسالت‌بار به ژاکت ممکن است با داشتنِ بصیرتی فوق‌العاده جور درآید. صلاحیت‌های دانشگاهی هیچ اشاره‌ای به هوش حقیقی افراد ندارد. افراد مشهور ممکن است ملال‌آور باشند و، در عوض، آدم‌های ناشناخته می‌توانند جالب توجه باشند. ممکن است، در یک میهمانی رسمی، در بهترین کافۀ دنیا بهترین نوشیدنی را بنوشید، اما احساس ناراحتی و پریشانی کنید. ممکن است بتوانید دربارۀ عمیق‌ترین مسائل زندگی با خاله‌تان حرف بزنید، و خاله‌تان کسی باشد که دوست دارد اسنوکر ببیند و رنگ‌کردن موهایش را هم کنار گذاشته باشد.خلق‌وخوی کلاسیک هم از فقدان می‌ترسد، اما فهرست نسبتاً متفاوتی دارد از چیزهایی که نگران است لذتشان را از دست بدهد: اینکه بتواند خانوادۀ کسی را خوب بشناسد، یاد بگیرد چگونه از پس تنهایی برآید، قدرت تسلی‌بخش درختان و ابرها را بستاید، معنای واقعی موسیقی موردعلاقه‌اش را کشف کند، با یک بچۀ هفت‌ساله صحبت کند و... . به نظر این افرادِ خردمند، ممکن است کسی چیزهای واقعاً مهمی را از دست بدهد، اگر دائم با شوق و اشتیاق در جاهای دیگر به‌دنبال هیجان بگردد، جاهای دیگری همچون کافۀ پرزرق‌وبرقی که آسانسور شیشه‌ای‌اش همیشه پر است از آدم‌های کله‌گندۀ شهر.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۶ آوریل ۲۰۱۵ با عنوان «?... Have You Ever» در وب‌سایت لوس آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ آن را با عنوان «در عصر اینستاگرام رمانتیک‌بودن نابودتان می‌کند» ترجمه و منتشر کرده است.**‌ آلن دوباتن (Alain de Botton) نویسندۀ متولد سوئیس است که در لندن زندگی می‌کند. عمدۀ شهرت او به تلاش برای واردکردن فلسفه به مسائل زندگی روزمره برمی‌گردد. دو باتن در سال ۱۹۹۳ کتاب جستارهایی دربارۀ عشق را منتشر کرد تا امروز بیش از دو میلیون نسخه در سراسر جهان به فروش رفته است. چگونه پروست می‌تواند زندگی شما را تغییر دهد و تسلی‌بخشی‌های فلسفه از دیگر کتاب‌های پرفروش اوست. دو باتن در لندن مرکزی را به نام «مدرسۀ زندگی» تأسیس کرده است که ایدۀ او را در قالب کلاس‌های مختلف تدریس می‌کند.[۱] شهری توریستی در ایتالیا [مترجم].[۲] منطقه‌ای خوش‌آب و هوا در شمال اروپا [مترجم]. ]]> آلن دوباتن وبلاگ Sat, 19 Aug 2017 09:17:16 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.1q4a2bqe0la82.html