ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Wed, 19 Dec 2018 03:14:59 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 19 Dec 2018 03:14:59 GMT 60 نسخۀ صوتی: باید ایتالیایی زندگی کرد یا آلمانی؟ http://tarjomaan.com/sound/9229/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از شان دورنس کلی که پیش از این با عنوانِ «باید ایتالیایی زندگی کرد یا آلمانی؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. چند هفته پیش، سطر جالبی در یادداشت‌های یکی از درس‌هایم پیدا کردم. نمی‌دانم از چه زمانی آنجا بوده یا چطور اصلاً وارد یادداشت‌های من شده است. یادم نمی‌آید که آن را قبلاً نوشته باشم یا حتی دیده باشم. آن سطر این بود: «هدف زندگی، از نظر پاسکال، شادکامی، صلح، یا شکوفایی نیست، بلکه زنده بودن است». به عقیدۀ من این سطر را ممکن است معلم و دوستم، هیوبرت دریفوس، نوشته باشد. هیوبرت در ماه آوریل (۲۰۱۷) در سن ۸۷ سالگی درگذشت. دست‌کم در بدو امر تصور اینکه هیوبرت ممکن است از درون گور با من حرف زده باشد عجیب است. ولی شاید عجیب‌تر این باشد که او از آن جایگاه بالاتر و نه چندان ایدئال که اکنون دارد بتواند به من دربارۀ هدف احتمالی زندگی چیزی بگوید. ولی اگر می‌دانستید که طرز کار یادداشت‌های درسی من چطور است، احتمالاً این قدر ماجرا عجیب نبود. فایل صوتی نوشتار «باید ایتالیایی زندگی کرد یا آلمانی؟» را گوش کنید. ]]> شان دورنس کلی نسخۀ صوتی Mon, 17 Dec 2018 10:56:12 GMT http://tarjomaan.com/sound/9229/ هیچ پژوهشی تا به امروز فایدۀ مشق شب را نشان نداده است http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9228/ آلفی کوهن، اجوتوپیا — شاید شما هم شگفت‌زده شوید، درست همانطور که خود من شگفت‌زده شدم وقتی فهمیدم هیچ پژوهشی تا به امروز نشان نداده‌ است که کوچکترین ارتباطی بین موفقیت‌های دانشگاهی و تکلیف منزل در سال‌های قبل از دبیرستان وجود دارد. در واقع، حتی در سال‌های دبیرستان هم، ربط میان تکلیف منزل و موفقیت اندک است، و هیچ داده‌ای نشان نمی‌دهد که انجام تکلیف منزل دلیلِ موفقیت‌های بعدی باشد (همبستگی به معنای رابطۀ علت و معلولی نیست).و در نهایت، شواهد حتی ذره‌ای از باورهای عقل سلیمی ما مبنی بر اینکه تکلیف منزل فوایدی غیرآموزشی دارد را نیز تأیید نمی‌کند، در هیچ سنی. برای مثال، این باور که مشق شب شخصیت بچه‌ها را می‌سازد، برایشان نظم شخصی ایجاد می‌کند، یا عادت‌های کاری خوب یادشان می‌دهد. اما همۀ ما با آن نیمۀ تاریک مشق شب آشناییم: سرخوردگی و فرسودگی، تنش‌های خانوادگی، وقت‌نداشتن برای انجام فعالیت‌های دیگر، و افت محتمل علاقۀ بچه به آموزش. اعتقاد قرص‌و‌محکم به اینکه همۀ این مشکلات می‌ارزد و در نهایت، سود مشق شب بیشتر از ضررش است، بیش از آنکه بر شواهد تکیه داشته باشد، به باورهای ما برمی‌گردد.پس چرا هنوز مشق شب تعیین می‌کنیم و آن را می‌پذیریم؟ دلایل احتمالی از این قرارند: ارزش قائل نشدن برای پژوهش، ارزش قائل نشدن برای بچه‌ها (که در علاقۀ ما به سرگرم‌بودنشان بعد از ساعت‌های مدرسه هویداست)، درک نکردنِ ماهیت آموزش (که در تأکیدهای ما بر مشق‌نوشتن و اظهار اینکه تکلیف منزل درس‌های مدرسه را «تقویت» می‌کند آشکار است)، یا فشاری از بالا به پایین برای فروکردنِ سریع‌ترِ مطالبِ بیشتری توی ذهن بچه‌ها تا نمرۀ امتحاناتشان برود بالا و باد در غبغب‌مان بیاندازیم که «ما شاگرد اولیم!»همۀ این دلایل می‌تواند قابل‌قبول باشد، اما من فکر می‌کنم چیز دیگری هم وجود دارد که به خاطر آن است که ما هنوز هم به بچه‌هایمان این دمنوش اسطوخودوسِ مدرن۱ را می‌خورانیم. ما دربارۀ مشق شب سؤالات چالشی نمی‌پرسیم، چون ما تقریباً دربارۀ هیچ چیز سؤالات چالشی نمی‌پرسیم. اکثر ما مثل آن همسایۀ رابرت فراست۲ می‌مانیم، آن مردی که «از گفته‌های پدرش عدول نخواهد کرد». اکثر ما وقتی دربارۀ عادت یا عقیده‌ای که آن را پذیرفته‌ایم زیر پرسش برویم، معمولاً جواب می‌دهیم: «خب، من اینطوری بزرگ شدم» ... گویی بالا و پایین کردنِ انتقادی ارزش‌هایی که به آن باور داریم محال است. بسیاری از ما، از جمله برخی از کسانی که در حیطۀ آموزش کار می‌کنند، گویا توان آن را از دست داده‌ایم که در برابر آنچه وحشت‌آور است، وحشت‌زده شویم. وقتی عروسک خیمه شب‌بازیِ مدیرانی احمق و مخرب شده‌ایم، واکنشمان این بوده است که از آن‌ها راهنمایی بخواهیم که چطور باید به بهترین نحو نمایش بازی کنیم.انفعال عادتی است که همان سال‌های ابتدای زندگی می‌آموزیم. از همان روزهای اول مدرسه، با دقت چیزی را یاد می‌گیریم که به آن «برنامۀ درسی مخفی» می‌گویند: چگونه کاری که می‌گویند را انجام بده و خودت را توی دردسر نیانداز. جایزه‌هایی این وسط هست، چه جایزه‌های واقعی، چه نمادین، برای آن‌هایی که رفتارشان مناسب است و مجازات‌هایی در نظر گرفته شده است برای کسانی که چنین رفتاری ندارند. به‌عنوان دانش‌آموز، به ما آموخته‌اند که بی‌حرکت سر جایمان بنشینیم، به آنچه معلم می‌گوید گوش بدهیم، زیر آن جمله‌هایی از کتاب را که لازم است حفظ کنیم خط بکشیم. خیلی زود روزی فرا می‌رسد که دیگر نمی‌پرسیم (یا حتی تعجب هم نمی‌کنیم) که آیا واقعاً چیزهایی که دارند به ما درس می‌دهند، معنایی هم دارد؟ تنها چیزی که می‌خواهیم بدانیم این است که آیا قرار است در امتحان بیاید یا نه.وقتی به خاطر یک تمرین یا رویه، ناراحتیم، ما را تشویق می‌کنند که روی جنبه‌های بی‌اهمیتی از آنچه دارد اتفاق می‌افتد تمرکز کنیم. تشویق‌مان می‌کنند که دربارۀ فوت‌و‌فن‌های انجام‌دادن کاملِ تمرین‌ها سؤال بپرسیم ... اینکه چطور باید آن کار را تمام کرد ... با کمک چه کسی ... طبق چه برنامه‌ای ... اما نمی‌پرسیم آیا اصلاً باید انجامش بدهیم یا نه؟ هر چقدر بیشتر روی مسائل فرعی تمرکز می‌کنیم، مشکلات اصلی، یعنی ساختارهای فراگیر و پیش‌فرض‌ها، سر جایشان محکم‌تر می‌شوند. به ما آموخته‌اند که سراغ پرسش‌های رادیکال نرویم. اینجا دارم واژۀ رادیکال را به معنای اصلی آن به کار می‌برم: رادیکال از واژه‌ای لاتین به معنای «ریشه» می‌آید. بخشی‌اش به خاطر این است که وقتمان را صرفِ نگرانی دربارۀ رشد علف‌های پیچک می‌کنیم که همین‌طور دارند بیشتر و بیشتر می‌شوند. نوام چامسکی ماجرا را اینطور توضیح می‌دهد: «هوشمندانه‌ترین راه برای منفعل و مطیع نگاه داشتن مردم، این است که طیفِ نظراتِ قابل‌قبول را با سخت‌گیری محدود کنید، اما اجازه بدهید که در آن طیفِ بسته بحث‌های خیلی داغی در جریان باشد، حتی مردم را ترغیب کنید که نظرات انتقادی و مخالف‌خوان‌تری بدهند. این کار باعث می‌شود مردم احساس کنند جریان آزاد اندیشه‌ها برقرار است، در حالی که تمام مدت، پیش‌فرض‌های سیستم به واسطۀ محدوده‌ای که روی طیفِ مجاز بحث‌ها اعمال شده، در حال تقویت‌شدن است».برای مثال، پدر و مادرها، پیشاپیش اغلب کارهایی که توی مدرسه روی فرزندانشان انجام می‌شود را پذیرفته‌اند، و به همین خاطر نیروی انتقادی آن‌ها صرفِ امور حاشیه‌ای می‌شود. گاهی با حدس‌زدن اینکه این الگو تا کجا نهادینه شده است خودم را سرگرم می‌کنم. اگر مدیر یک مدرسه، اعلام کند که از هفتۀ بعد، دانش‌آموزان باید زیر باران بایستند و دفترچۀ تلفن را حفظ کنند، گمان می‌کنم که سر و کلۀ ما پدر و مادرها پیدا می‌شود... تا بپرسیم که آیا همۀ دفترچه تلفن را باید حفظ کنند یا بخشی از آن حذف است؟ احتمالاً دغدغۀ دیگرمان هم این است که بدانیم این کار چقدر در نمره‌شان تأثیر مثبت خواهد گذاشت؟ احتمالاً بدقلق‌ترین مادر جمع هم نهایتاً خواهد پرسید که آیا بچه‌اش اجازه دارد هنگام این تمرین بارانی تنش کند یا نه.نظام آموزشی ما در این فاصله با جدیت از موضوعات مهم مربوط به خودش پرهیز می‌کند. در ازای هر سؤالی که در این زمینه مطرح می‌شود، سؤالات حیاتی‌تری وجود دارد که هیچگاه پرسیده نمی‌شود. متخصصان آموزش و پرورش تکنیک‌های متنوع «مدیریت رفتار» را می‌سنجند، اما کمتر به این می‌پردازند که چرا باید به جای تمرکز بر دلایل، نیازها و خودِ بچه‌ها، اینقدر بر مطالعۀ رفتار (یعنی فعالیت‌های قابل‌مشاهده) تأکید کنند. معلم‌ها مداوماً می‌اندیشند که چه قواعدی را باید سر کلاس اجرا کنند، اما چندان از خودشان نمی‌پرسند که چرا این قواعد باید یک‌طرفه باشد؟ چرا دانش‌آموزان نباید در این تصمیم‌گیری‌ها نقشی داشته باشند؟ شاید به همین دلیل است که همۀ مراکز تربیت معلم، درسی دارند به نام «روش‌های تدریس»، اما هیچ درسی تحت عنوان «اهداف تدریس» ندارند.و به این ترتیب، برمی‌گردیم سراغ مشق شب. پدر و مادرها مضطربانه معلم‌ها را دربارۀ شیوۀ مشق‌دادنشان سؤال‌پیچ می‌کنند، اما اغلب دربارۀ مسائلی جزئی سؤال می‌پرسند. چیزهایی دربارۀ اینکه چطور باید بچه‌هایشان را مجبور کنند که تکالیفشان را انجام دهند. اگر مشق شب، یک اصلِ مفروض باشد، آنگاه کاملاً قابل درک است که آدم‌ها بخواهند مطمئن شوند که آن تکلیف «به‌درستی» انجام داده شده است. اما دیگر جایی برای این سوال نمی‌ماند که آیا باید این تکلیف انجام داده شود و چرا؟ میلِ ما به نپرسیدن توضیح دیگری است برای اینکه چرا یک رویه همچنان باقی می‌ماند، حتی اگر مضراتش بیش از فوایدش باشد.معلم‌ها نیز به نوبۀ خود شاهدند که تکالیف چه تعداد از بچه‌ها را بدبخت می‌کند و چرا بسیاری از آن‌ها از انجام‌دادنش طفره می‌روند. واکنش بعضی از آن‌ها همراهی و پذیرش است. دیگران با جریمه و تهدید بچه‌ها را مجبور می‌کنند که تکالیفشان را انجام دهند. شاید اصرار دارند که اینجور انگیزه‌ها ضروری‌اند: «اگر نمره‌ای در کار نباشد، هیچکاری نخواهند کرد!» حتی اگر این حرف درست باشد، این استدلال بیش از آنکه ارزش آن تکالیف را اثبات کند، نشان می‌دهد که نمره و دیگر راهبردهای اجباری چه فایده‌هایی دارند. در هر صورت ممکن است کسی اینطور فکر کند. اما به‌هرحال، خود معلم‌ها هم وقتی دانش‌آموز بوده‌اند مجبور شده‌اند تا مشق شب بنویسند و احتمالاً باید از آن‌ها انتظار داشت که در هر مدرسه‌ای که مشغول به کار می‌شوند هم تکلیف معین کنند. ایدۀ تکلیف مقرر کردن، بیشتر از اینکه نوعی نتیجه‌گیری باشد، نوعی شرطی‌شدن است و شرطی‌شدنی که کمتر مورد بررسی متخصصان آموزش بوده است.برخلاف پدر و مادرها و معلم‌ها، پژوهشگران یک پله از کلاس‌ها دور شده‌اند و به همین خاطر به سطحِ تجملاتیِ دنبال‌کردن جنبه‌های ناگوار آن رسیده‌اند. اما به‌ندرت چنین کاری می‌کنند. در عوض، بیشتر چنین سؤالاتی می‌پرسند: «مشق شب دانش‌آموز باید چندساعت طول بکشد؟» یا «با چه راهبردهایی می‌شود نرخ انجام‌دادن کامل تکالیف را بالا برد؟» اینجور سؤالات است که برای آن‌ها رضایت‌بخش به نظر می‌رسد.سیاست‌گذاران نیز بیشتر هلهله‌چی هستند تا منتقدانی فکور. برای مثال، سند اصلی مربوط به این حوزه که از سوی انجمن ملی اولیا و مربیان و انجمن ملی آموزش و پرورش منتشر شده است، اذعان می‌کند که بچه‌ها اغلب اوقات از تکالیف منزل می‌نالند، اما هرگز احتمال آن را هم در نظر نمی‌گیرد که شاید این ناله‌ها موجه باشد. والدین ترغیب می‌شوند به اینکه «به بچه‌هایتان نشان دهید که تکالیفشان را جدی می‌گیرید»، و اصلاً اهمیتی ندارد که آیا واقعاً این کار درست است یا با عقیدۀ شما جور درمی‌آید یا نه. فقط وقتی مشقشان را نوشتند تحسینشان کنید.بااین‌حال، متخصصان سلامت، اخیراً دربارۀ سنگینی کوله‌پشتی‌های بچه‌ها نگران شده‌اند و توصیه کرده‌اند که ... ورزش کنند تا پشتشان قوی شود! این روشی است که مجلۀ پیپل هم به کار برد: در کنار مقاله‌ای که دربارۀ گرفتارشدن خانواده‌ها در انبوه بی‌پایانِ تکالیف منزل بچه‌ها بحث می‌کرد، ستونی کار کرده بود با عنوان «روش‌هایی برای کم‌کردن فشار روی پشت نوجوانان» و مثلاً توصیه کرده‌ بود که کوله‌پشتی‌هایی بخرید که روی شانه‌ها پدِ محافظ داشته باشد.مقالۀ پیپل به ما گوشزد می‌کند که مطبوعات عامه‌پسند گاه‌گداری –به‌صورت ادواری– مطالبی می‌نویسند دربارۀ اینکه چقدر تکلیف روی سر بچه‌ها ریخته است و این مسئله چه تأثیرات متنوع و مهلکی می‌تواند داشته باشد. اما این تحقیقات به‌ندرت به جایی می‌رسد و نتیجه‌ای که می‌گیرند تقریباً هیچ‌وقت خلاف مسیر آب نیست. مجلۀ تایم در سال ۲۰۰۳ مقاله‌ای را با تیتر «مشق شب خانواده‌ام را متلاشی کرد» روی جلد برد. مقاله با داستان‌هایی تأثیرگذار و حتی هشدارآمیز دربارۀ آسیب‌های مشق شب آغاز می‌شد. با این‌حال، چند صفحه بعد، مقاله با چنین بیانیۀ محتاطانه‌ای پایان می‌یافت: «هم پدر و مادرها و هم دانش‌آموزان باید مشتاقانه روی مشق‌ها 'کار' کنند ... تا لذتی که از تمرین و مهارت به دست می‌آید را بچشند». مقاله‌ای در وب‌سایت شبکۀ آموزش خانوادگی نیز به همین شیوه نتیجه‌گیری می‌کند: «بله، مشق شب چیز احمقانه‌ای است، ممکن است بیش از حد ساده باشد، یا بیش از حد دشوار، اما این به معنای آن نیست که نباید آن را جدی گرفت». (آدم تعجب می‌کند که دیگر چه اتفاقی باید بیفتد که چیزی را جدی نگیریم.)این سؤالات را ظاهراً متخصصان سلامت روانی و پزشکان هم خیلی جدی نمی‌گیرند. وقتی بچه‌ای قبول نمی‌کند که تکالیفش را انجام دهد، یا از قواعد مدرسه تبعیت نمی‌کند، وظیفۀ آن‌ها این است که او را توی خط برگردانند. بسیار به ندرت پیش می‌آید که دربارۀ ارزش مشق شب یا منطقِ پشت قواعد مدرسه تحقیقی انجام شود.بعضی وقت‌ها اولیا را به مدرسه دعوت می‌کنند تا با معلم‌ها دربارۀ تکالیف منزل گفتگو کنند، و فرض می‌کنند که نگرانی‌هایشان «منطقی» است. همین ماجرا دربارۀ بازخوردگرفتن‌های رسمی هم صادق است. پرکردن فهرستی از پرسش‌نامه‌های پیمایشی که از سوی مسئولان دفتر مرکزی ارسال می‌شود، در همۀ مناطق آموزشی کلرادو مرسوم است. از پدر و مادرها خواسته می‌شود که موافقت یا مخالفت خود را با چنین گزاره‌هایی اعلام کنند: «فرزندم درک می‌کند که چطور باید تکلیف منزلش را انجام دهد»؛ «معلمان این مدرسه توصیه‌های خوبی به من کرده‌اند که چطور به فرزندم کمک کنم تا تکالیف مدرسه‌اش را انجام دهد»؛ «تکالیف مدرسه طوری مقرر می‌شود که من را در جریان می‌گذارد که چه چیزهایی به فرزندم آموخته می‌شود و او چطور آن‌ها را فرا می‌گیرد»؛ و «میزان تکالیفی که برای فرزندم تعیین می‌شود: الف) خیلی زیاد است ب) متعادل است ج) خیلی کم است».مهم‌ترین سوالی که این فهرست باید بپرسد، چیزی است که اصلاً در آن نیست. گویا این پرسش‌نامه طوری طراحی شده است که تجسم‌بخش نکتۀ چامسکی باشد. بحثی جنجالی را در طیفِ خیلی کوچکی از نظرات قابل‌قبول به راه بیاندازید، تا پیش‌فرض‌های سیستم را بهتر تقویت کنید. بازخوردی که از پدر و مادرها گرفته می‌شود به دقت بررسی می‌گردد، البته فقط از روی این پرسش‌نامه‌ها. همین‌ها مورد استناد قرار می‌گیرد برای انتقاد از مشق شب، یا از سوی پدر و مادرهای معترض: نقطۀ تمرکز مداوماً روی این است که چقدر تکلیف باید مقرر شود. من با این نگرانی‌ها همدلم، اما بیشتر نگران آنم که تا چه اندازه موضوع اصلی این وسط نادیده گرفته می‌شود. فکر می‌کنیم که هر چیز خطرناکی اگر مصرف زیادش ما را از پا درنیاورد، مصرف متعادلش آسیبی به ما نخواهد زد، اما فراموش می‌کنیم که این ماجرا دربارۀ همه‌چیز صادق نیست. گاهی مسئله دربارۀ خود کاری است که داریم انجام می‌دهیم، یا حداقل دربارۀ شیوه‌ای که داریم انجامش می‌دهیم و اینکه به چه میزان انجامش می‌دهیم موضوعی فرعی است.هر چه بیشتر به این گزینه‌ها فکر کنیم (خیلی زیاد است، متعادل است، خیلی کم است) احتمال کمتری دارد که گامی به عقب برداریم و سؤالاتی بپرسیم که واقعاً مهم‌اند: چه دلیلی وجود دارد که فکر می‌کنیم هر مقدار تکلیفی که برای بچه‌مان تعیین می‌شود، ارزش انجام‌دادن دارد؟ چه شاهدی وجود دارد برای اینکه تکلیف منزل هرروزه، بی‌توجه به شکل آن، برای تبدیل بچه‌ها به اندیشمندانی بهتر ضروری است؟ چرا دانش‌آموزان هیچ بختی برای مشارکت دربارۀ اینکه تکالیف خانه‌شان چه باید باشد ندارند؟و در نهایت: چه می‌شود اگر اصلاً هیچ مشقی نداشته باشند؟اطلاعات کتاب‌شناختی:Kohn, Alfie. The homework myth: Why our kids get too much of a bad thing. Da Capo Lifelong Books, 2006پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آلفی کوهن نوشته است و در تاریخ ۱۹ اکتبر ۲۰۰۶ با عنوان «Homework: No Proven Benefits» در وب‌سایت اجوتوپیا منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «هیچ پژوهشی تا به امروز فایدۀ مشق شب را نشان نداده است» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.•• آلفی کوهن (Alfie Cohn) محقق و نویسندۀ آمریکایی است. حیطۀ پژوهش‌های او آموزش و تربیت است. نقدهای کوبندۀ او به نظام آموزشی رایج بارها جنجال‌برانگیز شده است. مدرسه فراتر از اندازه‌گیری (Schooling Beyond Measure) آخرین کتاب اوست.••• این مطلب برشی است از کتاب اسطورۀ مشق شب (The homework myth: Why our kids get too much of a bad thing).[۱] نویسنده می‌گوید «روغن ماهی» که در فرهنگ عامیانۀ بریتانیا برای تقویت هوش به بچه‌ها می‌دهند. معادل آن را بر اساس فرهنگ بومی‌مان اسطوخودوس گذاشتم که برایش فواید بسیاری در تقویت ذهن برشمرده‌اند [مترجم].[۲] Robert Frost ]]> آلفی کوهن اقتصادوجامعه Mon, 17 Dec 2018 04:40:05 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9228/ کودکی بهترین دوران برای یادگیری زبان خارجی نیست http://tarjomaan.com/neveshtar/9225/ سوفی هارداک، بی.بی.سی — صبح یک روز پاییزی شلوغ در «مهدکودک اسپنیش» است، مهدکودکی دوزبانه در شمال لندن. والدین کمک می‌کنند نوزادانشان کلاه و ژاکت دوچرخه‌سواری را دربیاورند. معلم‌ها با آغوش باز و یک «بوئنوس دیاسِ!»۱ شوخ‌وشنگ به استقبالشان می‌روند. در زمین بازی، دخترکی می‌خواهد مویش را به‌شکل «کولتا» (اسپانیاییِ دم‌اسبی) دربیاورد؛ بعد توپ را می‌غلتاند و به‌انگلیسی داد می‌زند: «بگیر!».کارمن رامپرساد، مدیر مدرسه، می‌گوید: «کودکان در این سن یک زبان را یاد نمی‌گیرند، بلکه آن را از آنِ خودشان می‌کنند». این حرف گویا سهولت حسادت‌برانگیز کار این چندزبانه‌های خردسال دور و برِ او را خلاصه می‌کند. برای بسیاری از این بچه‌ها، اسپانیایی زبان سوم یا چهارم است. زبان مادری‌شان شاید کرواتی باشد، یا عبری، یا کره‌ای، یا هلندی.اگر این را با دردسر عموم بزرگ‌سالان در کلاس زبان مقایسه کنید، لابد نتیجه می‌گیرید که بهتر است زبان‌آموزی در کودکی آغاز شود.ولی علمْ تصویری بسیار پیچیده‌تر از تکامل رابطۀ ما با زبان در طول عمرمان ارائه می‌دهد، و برخی نکاتش مشوق آن‌هایی است که دیرهنگام دست‌به‌کار می‌شوند.به‌طور کلی، هر یک از مراحل زندگی مزیت متفاوتی در زبان‌آموزی دارد. در بچگی، گوش شنواتری برای صداهای مختلف داریم؛ نوپا که هستیم، با سرعت شگفت‌انگیزی می‌توانیم لهجۀ بومی را بگیریم. در بزرگ‌سالی، دامنۀ توجه طولانی‌تر و مهارت‌هایی حیاتی مانند سواد داریم که اجازه می‌دهند دامنۀ واژگانمان را حتی در زبان خودمان بسط بدهیم.و مجموعه‌ای از عوامل، غیر از بالارفتن سن، (مانند اقتضائات اجتماعی، روش‌های آموزش و حتی عشق و دوستی) می‌توانند اثر بگذارند بر اینکه چند زبان را تا چه اندازه خوب حرف بزنیم.آنتونلا سورِیس، استاد زبان‌شناسی رشد و مدیر مرکز بایلینگوئال‌میترز در دانشگاه ادینبرو، می‌گوید: «اینطور نیست که با افزایش سن، همه‌چیز رو به زوال بگذارد».او مثال آن چیزی را می‌زند که به «یادگیری صریح» موسوم است: مطالعۀ یک زبان سر کلاس، با معلمی که قواعد آن زبان را توضیح می‌دهد. سورِیس می‌گوید: «بچه‌های کم‌سن در یادگیری صریح بسیار ضعیف‌اند، چون کنترل شناختی و قابلیت‌های توجه و حافظۀ لازم را ندارند. بزرگ‌سالان در این کار بسیار بهترند. پس این از آن چیزهایی است که با افزایش سن بهبود می‌یابد».مثلاً مطالعه‌ای از پژوهشگران اسرائیلی نشان داد که بزرگ‌سالان در فهم قواعد یک زبان جعلی و پیاده‌کردن آن روی کلمات جدید در محیط آزمایشگاه بهتر عمل می‌کنند. دانشمندان سه گروه مجزا را مقایسه کردند: هشت‌ساله‌ها، دوازده‌ساله‌ها و تازه‌بالغ‌ها. امتیاز بالغ‌ها از هر دو گروه کم‌سن‌تر بیشتر بود، و دوازده‌ساله‌ها هم بهتر از بچه‌های کم‌سال‌تر عمل کردند.این یافته با نتایج یک مطالعۀ درازمدت روی تقریباً ۲۰۰۰ دوزبانۀ کاتالان‌اسپانیایی که انگلیسی می‌آموختند هم‌خوانی دارد: آن‌هایی که دیرتر شروع کردند زبان جدید را سریع‌تر از آن‌هایی فرا گرفتند که در سن پایین‌تر شروع کرده بودند.این پژوهشگران گفته‌اند که شاید شرکت‌کنندگانِ سن‌بالاترِ تحقیقشان از مهارت‌هایی که همراه با بلوغ به دست می‌آیند (مثل استراتژی‌های پیشرفته‌ترِ حل مسئله) و تجربۀ زبان‌شناختی خود بیشتر بهره برده باشند. به بیان دیگر، زبان‌آموزانِ سن‌بالاتر معمولاً چیزهای زیادی دربارۀ خودشان و دنیا بلدند و می‌توانند از این دانش برای پردازش اطلاعات جدید استفاده کنند.کودکان در «یادگیری تلویحی» عالی‌اند: گوش‌سپردن به متکلمان بومی و تقلید از آن‌ها. ولی این نوع یادگیری مستلزم گذراندن زمان زیادی با متکلمان بومی است. در سال ۲۰۱۶، مرکز بایلینگوئال‌میترز یک گزارش داخلی پیرامون درس‌های ماندارین۲ در دبستان‌ها برای دولت اسکاتلند تهیه کرد. آن‌ها دیدند که یک ساعت آموزش در هفته تغییر معناداری در کودکان پنج‌ساله ایجاد نکرد. اما فقط نیم‌ساعت اضافه‌تر، همراه با حضور یک متکلم بومی، به کودکان کمک می‌کرد عناصری از ماندارین (مثل آهنگ کلمات) را بفهمند که درکش برای بزرگ‌سالان دشوارتر است.اکتساب آسانهمۀ ما در آغاز کار، بالفطره زبان‌شناسیم. ما در بچگی می‌توانیم تمام ۶۰۰ صامت و ۲۰۰ مصوتی را که زبان‌های دنیا را می‌سازند بشنویم. در سال اول زندگی، تخصصی‌شدن مغزمان شروع می‌شود، یعنی با صداهایی هماهنگ می‌شود که بیش از همه می‌شنویم. بچه‌های چندماهه به زبان مادری‌شان مِن‌مِن می‌کنند. حتی نوزادان با لهجه گریه می‌کنند، یعنی ادای گفتارهایی را درمی‌آورند که در شکم مادر شنیده‌اند. با تخصصی‌شدنْ مهارت‌هایی را که لازم نداریم دور می‌ریزیم. بچه‌های ژاپنی به‌سادگی میان صداهای I و R تمایز می‌گذارند، اما این کار برای بزرگ‌سالانشان معمولاً دشوارتر است.به گفتۀ سورِیس، تردیدی نیست که سال‌های آغازین برای یادگیری زبان خودمان حیاتی‌اند. مطالعه روی کودکان رهاشده یا منزوی نشان داده‌ است که اگر گفتار انسانی را زود یاد نگیریم، جبرانش در آینده ساده نیست.ولی ماجرا همین‌جا غافلگیرکننده می‌شود: آن بُرش برای یادگیری زبانِ بیگانه صادق نیست.دنیلا ترنکیچ، استاد روان‌شناسی زبان در دانشگاه یورک، می‌گوید: «نکتۀ مهمی که باید فهمید این است که، همراه با سن، بسیاری چیزها تغییر می‌کنند». زندگی بچه‌ها کاملاً متفاوت از بزرگ‌سالان است. لذا، به گفتۀ ترنکیچ، وقتی مهارت‌های زبانی کودکان و بزرگ‌سالان را مقایسه می‌کنیم، «دو چیز شبیه را مقایسه نکرده‌ایم».او مثالی می‌زند: نقل مکان یک خانواده به یک کشور جدید. نوعاً کودکان بسیار سریع‌تر از والدینشان زبان جدید را یاد می‌گیرند. ولی ممکن است علتش آن باشد که آن‌ها دائماً آن زبان را در مدرسه می‌شنوند، درحالی‌که والدینشان شاید فقط کار کنند. همچنین شاید احساسِ ضرورت یادگیری برای کودکان پررنگ‌تر باشد، چون تسلط بر آن زبان برای بقای اجتماعی‌شان حیاتی است: دوست پیداکردن، پذیرفته‌شدن، در جمع جاگرفتن. ولی احتمال آنکه والدینشان با کسانی معاشرت کنند که زبانشان را می‌فهمند (مثلاً مهاجران همقطارشان) بیشتر است.ترنکیچ می‌گوید: «به نظرم، خلق پیوند عاطفی است که شما را در زبان‌آموزی بهبود می‌دهد».البته بزرگ‌سالان هم می‌توانند آن پیوند عاطفی را خلق کنند و راهش هم فقط عشق یا دوستی نیست. یک مطالعه در سال ۲۰۱۳ روی بزرگ‌سالان بریتانیایی در یک دورۀ مقدماتی زبان ایتالیایی نشان داد کسانی که پیگیر دوره می‌ماندند با سایر زبان‌آموزان و همچنین معلم پیوند برقرار می‌کردند، و این برایشان مفید بود.ترنکیچ می‌گوید: «اگر افراد هم‌نظر با خودتان را پیدا کنید، احتمال آنکه یک زبان را ادامه بدهید و استقامت داشته باشید بیشتر می‌شود. و کلید ماجرا نیز واقعاً همین است. باید سال‌ها صرف یادگیری‌اش بکنید. ادامه‌دادن به این کار واقعاً دشوار است مگر آنکه یک انگیزۀ اجتماعی برایش داشته باشید».اوایل امسال، مطالعه‌ای در دانشگاه ام.‌آی.‌تی بر اساس یک آزمون آنلاین میان تقریباً ۶۷۰ هزار نفر نشان داد که برای کسب دانش دستورزبان انگلیسی در حد متکلمان بومی ده‌سالگی بهترین زمان آغاز یادگیری این زبان است و پس از آن توانایی افول می‌کند. ولی این مطالعه درعین‌حال نشان داد که ما می‌توانیم به مرورِ زمان همواره به زبان‌های مختلف (ازجمله زبان خودمان) مسلط‌تر شویم. به‌عنوان مثال، تسلط کامل بر دستورِ زبان خودمان حدود سی‌سالگی اتفاق می‌افتد، نه زودتر. این یافته در راستای یک مطالعۀ آنلاین قدیمی‌تر است که نشان می‌دهد حتی متکلمان بومی نیز تا میان‌سالی تقریباً روزانه یک کلمۀ جدید از زبانشان یاد می‌گیرند.ترنکیچ اشاره می‌کند که مطالعۀ دانشگاه ام.‌آی.‌تی یک چیز بسیار خاص را تحلیل کرد: توانایی هماوردی با متکلمان بومی از لحاظ دقت دستورزبان. این شاید خیلی هم به درد عموم زبان‌آموزان نخورد.او می‌گوید: «مردم گاهی می‌پرسند که بزرگ‌ترین مزیت یادگیری زبان‌های بیگانه چیست؟ پول بیشتری به دست می‌آورم؟ باهوش‌تر می‌شوم؟ سالم‌تر می‌مانم؟ اما درحقیقت، بزرگ‌ترین مزیتِ دانستن زبان‌های بیگانه آن است که می‌توانیم با افراد بیشتری ارتباط بگیریم».خود ترنکیچ اصالتاً صرب است. او در بیست‌وچندسالگی، پس از مهاجرت به انگلستان، توانست انگلیسی را سلیس صحبت کند. او می‌گوید هنوز هم به‌ویژه وقتی خسته است یا استرس دارد، خطاهای دستورزبانی دارد. او کمی بعد در یک ایمیل نوشت: «ولی، علی‌رغم همۀ این‌ها، مهم این است که می‌توانم کارهای شگفت‌انگیزی به انگلیسی بکنم. می‌توانم از بزرگ‌ترین آثار ادبی لذت ببرم، و می‌توانم متن‌های بامعنا و منسجمی خلق کنم که کیفیتشان در حد مناسب برای انتشار است».درحقیقت، آزمون ام.‌آی.‌تی او را در ردۀ متکلمان بومی انگلیسی قرار داد.در آن مهدکودک اسپانیایی، که معلمانش «کومپلانوس فلیز»۳ می‌خوانند و در کتابخانه‌اش کتاب گروفالو۴ به زبان عبری تل‌انبار شده است، از قضا می‌فهمیم مدیر آنجا هم خودش دیر دست‌به‌کار زبان‌آموزی شده است. کارمن رامپرساد در رومانی بزرگ شد و در بیست‌وچندسالگی که به خارج رفت توانست بالأخره واقعاً به انگلیسی تسلط پیدا کند. فرزندان او، در مهدکودک، زبان اسپانیایی را فرا گرفتند.ولی شاید بلندپروازترین زبان‌شناس شوهر او باشد. او، که اصالتاً اهل ترینیداد است، رومانیایی را از خانواده‌اش یاد گرفت که نزدیک به مرز مولداوی زندگی می‌کنند.کارمن می‌گوید: «رومانیاییِ او عالی است. او این زبان را با لهجۀ مولداوی حرف می‌زند که بانمک است».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سوفی هارداک نوشته است و در تاریخ ۲۶ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «What is the best age to learn a language» در وب‌سایت بی.بی.سی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «کودکی بهترین دوران برای یادگیری زبان خارجی نیست» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• سوفی هارداک (Sophie Hardach) نویسندۀ دو رمان است به نام‌های کمک‌راهنمای تشخیص ازدواج‌های اجباری (The Registrar’s Manual for Detecting Forced Marriages) و درباب عشق و جنگ‌هایی دیگر (Of Love and Other Wars) که اولی دربارۀ پناهندگان کرد عراق است و دومی روایت افرادی است که طی جنگ جهانی دوم به فعالیت‌های صلح‌جویانه می‌پرداختند.[۱] به اسپانیایی یعنی «روز بخیر».[۲] زبان چینی معیار.[۳] تولدت مبارک.[۴] The Gruffalo: یک کتاب مصور کودکان، منتشرشده در سال ۱۹۹۹، که داستان موشی است که در یک جنگل اروپایی قدم می‌زند [مترجم]. ]]> سوفی هارداک علم‌وفلسفه Sun, 16 Dec 2018 04:37:49 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9225/ اگر آن شهرها را از میان نمی‌بردم، چه کسی اردوگاه‌ آوارگان می‌ساخت؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9223/ دینا نیری، گاردین — «به بالا که نگاه می‌کنم، آدم‌هایی را می‌بینم که پول درمی‌آورند. آسمان یا قدّیس یا فرشته‌ای نمی‌بینم. آدم‌ها را می‌بینم که از هر انگیزۀ خیرخواهانه و هر تراژدی انسانی‌ای پول درمی‌آورند». این‌ها را جان یوساریان که خلبان یک بمب‌افکن است می‌گوید، قهرمان رمان تبصرۀ ۲۲ ۱ از جوزف هلر که اولین رمان محمد حنیف، پروندۀ انبه‌های انفجاری۲ را شبیه آن دانسته‌اند. این زمان در فهرست اولیۀ نامزدهای جایزۀ من‌بوکر هم قرار گرفت. مثل هلر، حنیفِ بریتانیایی-پاکستانی هم خلبانی است که طنزپرداز شده است. اما سومین رمان حنیف، پرندگان سرخ۳، بیشترین پیوند را با طنزپردازی کلاسیک هلر از جنگ جهانی دوم دارد.سرگرد اِلی در نیروی هوایی ایالات متحده، خلبان بمب‌افکن است و ابتدای کار خیلی دلش می‌خواهد که «بُزچران‌های منحرف» را در یک کشور گمنام خاورمیانه به آتش بکشد. اسم بمب‌های لیزری‌اش «آرره» و «آرره همینه» است. سرهنگش به او می‌گوید: «جنگی در جریان است، و جنگ قطعاً فرصت است و بس». برای همین او داوطلب مأموریت می‌شود تا مجبور نباشد آخرهفته‌ها را با همسرش بگذراند: «هیچ‌چیز بهتر از این نیست که بارتان را خالی کنید، آن حس شانه‌ خالی ‌کردن». ولی در بیابان سقوط می‌کند، و پس از هشت روز گرسنگی و سرگردانی، به دست نوجوانی سروزبان‌دار به اسم مومو۴ و سگش مات۵ نجات پیدا می‌کند. آن نوجوان و سگش در همان اردوگاه آوارگانی‌ زندگی می‌کنند که او قرار بود بمباران کند.مثل شخصیت میلو مایندربایندر در رمان هلر، مومو هم شخصیت سرمایه‌پرستی است که وفاداری‌اش خریدنی است: نوجوانی بینوا با یک نسخه از مجلۀ فورچون و لهجۀ آمریکایی قلابی. برادر بزرگ‌تر مومو، دادا علی، پس از یک دادوستد مرموز با آمریکایی‌هایی که آشیانۀ هواپیمایی را در نزدیکی آن‌ها اشغال کرده بودند، ناپدید شد. (ساکنان اردوگاه به آنجا «آشیانه» می‌گویند، یک منطقۀ ممنوعه که برایشان در عین جذابیت، هول‌انگیز است.) این از‌دست‌دادن، و رازی که در پس آن است، پی‌رنگ داستان و عمدۀ شخصیت‌پردازی‌ها را پیش می‌برد چنانکه شخصیت مومو غنی‌تر از میلو می‌شود. آن جنبه‌ای از داستان که بیش از همه مخاطب را متأثر و درگیر می‌کند، وضع دل و ذهن مومو است: پسری زرنگ، که بدونِ شرمندگی بلندپرواز است و بانمک و دل‌شکسته. مومو تصوری پیچیده‌تر از کودکان اردوگاه‌های آوارگان به ما می‌دهد: او سیر سیاست و جنگ را می‌فهمد، آمریکا را مستقیماً متهم می‌کند، دروغ‌های نپختۀ آمریکایی‌ها را زیر سؤال می‌برد، و در عوض ایده‌هایش پول می‌خواهد (و روی ایده‌هایش اسم‌هایی می‌گذارد که آمریکایی به نظر می‌آیند: رمل‌های جهانی۶، یا شاهین‌های هوادار شکار اخلاقی۷).ولی همین‌که خواننده به دنیای درونی مومو علاقمند می‌شود، یک مشاور زیباروی آژانس توسعۀ بین‌المللی ایالات متحده۸ (که در این کتاب شخصیتش بیش از همه هجوآمیز است) وارد صحنه می‌شود که می‌خواهد ذهنیت نوجوانان مسلمان را مطالعه کند. آن خانم مشغول «اجرای یک پیمایش روی آن دسته از استراتژی‌های گره‌گشایی پس از مناقشه» است که «شامل تاریخچه‌ها و فولکلورهای محلی» می‌شوند. این خانم با لقب «بانو گل‌اندام»۹ هدفش این است: «از این جامعه به‌عنوان آزمایشگاهی برای آزمون فرضیه‌ام دراین‌باره استفاده کنم که خاطره‌های دسته‌جمعی‌مان به‌واقع سرمایۀ فرهنگی‌مان هستند...». او تجسّم مزخرفات بی‌حاصل و این‌همان‌گویانه است و کیفش پُر از حشیش برای مصرف تفنّنی. گل‌اندام می‌گوید «بیایید قبول کنیم هر دو طرف در این اتفاقات دستی دارند» انگار که می‌خواهد دلداری بدهد؛ جای دیگری می‌گوید سوژه‌‌هایش هنوز تکامل نیافته‌اند. این دوروییِ ترامپی که از دهان شخصیتی که نمایندۀ آکادمی غربی است، بیرون می‌آید هراس‌انگیز می‌شود. مومو فریب «نیرنگ نیکوکارانه» او را نمی‌خورد. کم نبوده‌اند پژوهشگران میدانی‌ای که شکلات آورده‌اند، خواسته‌اند از او جزئیات ماجراها را بیرون بکشند، استراتژی‌های غربیِ مدیریت رنج را به او آموخته‌اند، سپس کتابی به اسم مثلاً راه کوچ‌نشین‌ها۱۰ یا و رمل‌ها گریستند۱۱ نوشته‌اند و او را به حال خود رها کرده‌اند. «اول از آسمان ما را بمباران می‌کنند، بعد به‌سختی تلاش می‌کنند که استرس‌مان را درمان کنند... من اختلال استرس پس از تروما می‌گیرم، او دستمزد یومیه‌اش را به دلار آمریکا می‌گیرد».مشاهدات حنیف از اردوگاه، دقیق‌اند و مو به تن خواننده راست می‌کنند؛ و می‌شود بیخیال آن اصطلاح‌های بریتانیایی شد که هرازگاه نمک کلام سرگرد اِلی می‌شوند (آمریکایی‌ها از «صف»، «پیش‌دانشگاهی۱۲»، «زباله»، «سطل»، «قلع‌اندود»، «آشپزخانه» یا «دکّه» به صورتی که حنیف آورده است، استفاده نمی‌کنند). اِلی که به اردوگاه می‌رسد انتظار دیدن این صحنه را دارد: «صف‌های منظمی که منتظرند جیره‌شان را از بچه‌ پیش‌دانشگاهی‌هایی بگیرند با موهای بافته‌شده و دماغ‌هایی که از آن حلقه گذرانده‌اند». ولی در عوض این را می‌بیند: «دریایی از سقف‌های پلاستیکی آبی موّاج که مثل آسمانی کثیف و کم‌ارتفاع امتداد دارند، آسمانی که توده‌هایی از میله‌های پلاستیکی خاکستری‌رنگ سوراخش کرده و سطل‌آشغال‌های آبی در آن شناور است. سرهنگ اسلاتر گفته بود شیطان از این‌جور جاها مثل چرک بیرون می‌زند. تمام آنچه می‌بینم تلاش بی‌سرانجامی است برای راه‌انداختن باغچه‌های سبزی، میدان‌های تمیز سنگفرش‌دار و درختچه‌هایی در گلدان‌های پلاستیکی کوچک، همین و بس». تعجب می‌کند که این ویرانه را تهدیدی علیه آمریکا می‌دانند. و گرچه در ابتدا برای آرام‌کردن خودش می‌گوید که فقط تابع دستورات بوده و واقعاً آن اردوگاه را بمباران نکرده است، آخر کار امر برایش روشن می‌شود. «اگر آن خانه‌ها را از بین نمی‌بردم، چه کسی پناهگاه درست می‌کرد؟ اگر شهرها را از میان نمی‌بردم، چه کسی اردوگاه‌های آوارگان می‌ساخت؟ ... تمام همدلی و غمخواری دنیا نصیب چه کسی می‌شد؟»سرگرم‌کننده‌ترین بخش‌های رمان جاهایی‌ است که حنیف گند لودگی را درمی‌آورد، در واقع، برخی شخصیت‌های داستانش همین‌اند و بس: بانو گل‌اندام، یا عزیز۱۳ (پدر مومو) که پاچه‌خار چکمه‌سفیدهاست («مگر کسی می‌تواند به آمریکایی‌ها نه بگوید؟»). حقیقت وحشی‌گری جنگ با ضربه‌های سریع و اثرگذار نشان داده می‌شوند: پسری که وقتی می‌خواست تفنگی را از یک خودروی زرهی دربیاورد کشته شد، یا مومو که هر شب منتظر می‌ماند تا گریه‌های مادرش عزیزه تمام شود. حنیف در این صحنه‌ها توقف نمی‌کند؛ بلکه این صحنه‌ها در میانۀ خنده‌ها ضربه‌شان را به شما می‌زنند و می‌روند. اکثرشان را «مات» تعریف می‌کند که شریک اِلی و مومو در روایت داستان است و سرچشمۀ فرزانگی‌اش حس بویایی اوست که به احساسات و انگیزه‌هایش بسط می‌یابد. ترس بوی سیب گندیده می‌دهد، و عشق یک‌طرفه بوی خردل. حسرت هم نان سوخته است. حقه بوی پیاز می‌دهد و توهم بوی سرکه.پرندگان سرخ مثل دو کتاب قبلی حنیف آکنده از کمدی سیاه است، با شوخ‌طبعی دل و رودۀ جنگ را بیرون می‌کشد، و پلیدی بشر را به شیوۀ خاص خود رسم می‌کند. ولی پایۀ طنز او روکشی از روراستی است: خود خواننده شاهد پوچی و بیهودگی‌ای است که شخصیت‌ها به آن معتقدند و با آن روزگار می‌گذرانند؛ اما خود مؤلف مستقیماً به آن‌ها اشاره نمی‌کند. در پرندگان سرخ، سگ مومو فیلسوف و دانای کل است؛ شارح آن منطقِ بی‌منطقِ درونی‌ای که شاید خودمان هم به آن برسیم. مطمئناً می‌شود از بیان مات لذت بُرد و می‌توانست جستارنویس خوبی هم بشود، ولی فقط پند و موعظه از زبانش درمی‌آید. او به ما می‌گوید «اگر با کسانی همکاری کنید که خانه‌تان را ویران می‌کنند، نتایج فاجعه‌باری خواهد داشت»، که صدالبته خودمان آشکارا این را می‌فهمیم. یا مثلاً می‌گوید: «فاجعه‌هایی که آن‌ها با زبان مرتکب شده‌اند». وقتی هم نقش‌آفرین یک طنز تراژیک نیست، چیزهایی از این جنس می‌گوید: «توزیع ثروت در اقتصادهای پساجنگ این‌گونه نیست». حتی یک‌جا هم دربارۀ انسان‌انگاری بحث می‌کند، همان‌طور که اِلی دربارۀ لهجۀ آمریکایی قلابی مومو بحث می‌کند.ولی کسی نگفته است که حنیف باید تابع آداب طنز متعارف غربی باشد. اسب‌ها و سگ‌های داستان‌سرای اورهان پاموک، مثل اکثر حیوانات جادویی ادبیات قدیم فارسی و یونانی، خودارجاع‌اند و پندگو که ادراک‌شان بسیار گسترده‌تر از انسان‌هایی است که در خدمت‌شان‌اند. حنیف در به‌کارگیری ابزارهای ادبیِ شرق و غرب، زبردست و بلندپرواز است. شخصیت‌هایش در مسیر رویاروییِ نهایی‌اند که، طبق سنت باستانی، در آن دنیا دود می‌شود و به هوا می‌رود. این را ترکیب کنید با شوخ‌طبعی تیز هلر یا ایولین وُو۱۴، و دقت و مدرن بودن سم لیپسایت۱۵ یا ولز تاور۱۶، تا به اصالتی رام‌نشدنی برسید. صدای مومو خارق‌العاده است مثل صدای آن برادران وایکینگِ دل‌نشین و «دل‌چسب» در داستان همه‌چیز غارت‌شده، همه‌چیز سوخته۱۷ از تاور. ترکیب سبک‌هایی از ماورای اقیانوس‌ها و قرن‌ها، غافلگیرکننده و برازنده.پرندگان سرخ یک‌جور نقد بُرنده و بی‌رحم از جنگ و نقش آمریکا در ویرانی خاورمیانه است. اثر سنت‌های طنزپردازی مدرن و باستانی را به شیوه‌هایی هیجان‌انگیز ترکیب می‌کند. این رمان دقیقاً معکوس بسیاری از رمان‌های منطقۀ آسیای جنوبی است که هر سال منتشر می‌شوند و همگی به یک ریسمان پوسیده چنگ می‌اندازند: زبان سودازدۀ ظاهراً شرقی که همنشین واقع‌گرایی غربی شده است. بسیار هیجان‌انگیزتر است که نقد تند و تیز سیاست‌خارجی ایالات متحده را از زبان یک سگ فیلسوف و یک نوجوان آواره با ادبیات کوچه‌خیابانی بخوانیم که هر دویشان انگار در نیوجرسی به دنیا آمده‌اند. و پس از همۀ آن خنده‌ها، داستان در خاتمه به قلب خواننده چنگ می‌زند، از زبان زنانی که حنیف بالاخره می‌گذارد حرف بزنند. سکوت همه‌جا را فرا می‌گیرد تا مادری داغدار دعا کند، مادری «که می‌خواهد پسرش برگردد. می‌خواهد با تماشای او که آرام خُروپف می‌کند به خواب برود. می‌خواهد روی نانش بیشتر کره بمالد و بیشتر شکر بریزد... می‌خواهد پیراهن‌هایش را که کف زمین پخش‌وپلا شده‌اند جمع کند و پیش از اینکه روی بقیۀ لباس‌های کثیف بریزد، آن‌ها را بو بکشد».اطلاعات کتاب‌شناختی:Hanif, Mohammed. Red Birds. Bloomsbury Publishing, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دینا نیری نوشته است و در تاریخ ۱۰ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Red Birds by Mohammed Hanif review – a thrilling satire of US foreign policy» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «اگر آن شهرها را از میان نمی‌بردم، چه کسی اردوگاه‌ آوارگان می‌ساخت؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• دینا نیری (Dina Nayeri) رمان‌نویس و جستارنویس ایرانی-آمریکایی است. یک قاشق چای‌خوری از زمین و دریا (A Teaspoon of Earth and Sea) از آثار اوست.[۱] Catch 22[۲] A Case of Exploding Mangoes[۳] Red Birds[۴] Momo[۵] Mutt[۶] Sands Global[۷] Falcons for Ethical Hunting[۸] USAID[۹] Lady Flowerbody[۱۰] The Way of Nomads[۱۱] And the Sands Wept[۱۲] gap-year: معمولاً بازه‌ای یک‌ساله است مابین تمام‌کردن دبیرستان و ورود به دانشگاه [مترجم].[۱۳] Dear[۱۴] Evelyn Waugh[۱۵] Sam Lipsyte[۱۶] Wells Tower[۱۷] Everything Ravaged, Everything Burned ]]> دینا نیری ادبيات‌وهنر Sat, 15 Dec 2018 05:17:01 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9223/ پرونده: زندگی در خانۀ داستان‌ها http://tarjomaan.com/report/9217/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.ماجرای تدریس یک داستان• اورهان پاموک: گاهی تدریس یک رمان، حسی دارد شبیهِ خیانت به ادبیاتپاموک از تجربۀ رمان‌نویسی سخن می‌گوید که از قضای روزگار در جایگاه استادی ادبیات قرار گرفته استدر سال ۱۹۵۷، ولادیمیر ناباکوف برای کرسی استادی ادبیات روسی در دانشگاه هاروارد پیشنهاد شده بود. اما رومن یاکوبسن، زبان‌شناسِ مشهور، از جملۀ مخالفین این تصمیم بود. او به همکارانش گفت «اگر قرار است ادبیات روسی را نویسندگان بزرگ روس تدریس کنند، پس فیل‌ها را هم بیاوریم تا در دانشکدۀ جانورشناسی درس بدهند.» اورهان پاموک که هم رمان‌نویس است و هم استاد ادبیات، از تفاوت‌های فیل‌بودن و استاددانشگاه‌بودن نوشته است.انسانیت با داستان نجات پیدا می‌کند• الیف شافاک از فایدۀ رمان در عصر خشم و وحشت می‌گویدرمان‌ها سؤال مهمی از ما می‌پرسند: آیا تاکنون ماجرا را از چشم دیگران دیده‌ای؟الیف شافاک در فرانسه به دنیا آمد و، پس از طلاق والدینش، همراه مادر به خانۀ‌ مادربزرگش در ترکیه بازگشت. تجربۀ خیابان‌های شلوغ فرانسه و همزمان کوچه‌های آرام و متدین ترکیه در آن سال‌ها آشوبی در الیف به پا کرد. او گرچه از دل غربت به وطن خود بازگشته بود، اما همچنان احساس می‌کرد بی‌خانمان است. تا اینکه در همان ایام کودکی خانۀ اصلی‌اش را در «قصه‌ها» پیدا کرد: قصه‌ها جایی‌اند که می‌توان به سکوت گوش داد و حکمت را پیدا کرد.داستان برای پول• پول در ازای کلمه؛ تاریخچۀ مختصرِ نوشتن برای پولاگر پول همه‌چیز را می‌آلاید، چرا نتواند نوشتن را نیز بیالاید؟بارها به ما گفته‌اند که نویسندگیِ خوب زادۀ عشق است نه آز. اما این تصویرِ رمانتیک از نویسنده‌ای که، بی‌چشم‌داشت به پول، سخت کار می‌کند داستانی بیش نیست، داستانی که ریشه‌های آن به چند هزاره قبل‌تر بازمی‌گردد و امروز نیز با اثرات آن درگیریم. اگر پولْ همه‌چیز را می‌آلاید، چرا نتواند نوشتن را نیز بیالاید؟ داستان شاعر یونانی، سیمونیدس، نخستین نویسنده‌ای که برای هر کلمه پول طلبید، نشان می‌دهد که چگونه کلمه و پول از آنچه به نظر می‌رسد نزدیک‌ترند.در داستان می‌توان رستگار شد• شاید نوشتن، هزاران مردۀ متحرک را دوباره زنده کنداگر کتابی وجود داشته باشد که همه چیز را نوشته باشد، دیگر چیزی برای نوشتن باقی نمی‌ماندمدرنیته دستگاهی نسخه‌بردار است. امروز که نرم‌افزارها دارند همه چیز را در جهان می‌نویسند و آرشیو می‌کنند این دستگاهِ عظیمِ نسخه‌بردار را بهتر می‌فهمیم. اما وقتی همه‌چیز را نرم‌افزارها می‌نویسند، آیا دیگر کاری باقی می‌ماند که نویسنده بتواند انجام دهد؟ شاید تنها راهِ رستگاری از این مهلکه هم «نوشتن» باشد.چگونه داستان بنویسیم؟• هر چه سریع‌تر اشتباه کندر فرآیندهای خلاقانه، اشتباهاتِ جزیی ضروری هستند، پس باید مستقیم به سراغشان رفت و انجامشان دادهر هفته، ایدۀ چند داستان به ذهنمان می‌آید که، به خیال خودمان، اگر نوشته شوند بازار کتاب زیر و رو خواهد شد. اما وقتی دست به قلم می‌بریم،‌ گویا از گردن به بالا فلج می‌شویم و بوی شکست فضا را پر می‌کند. هیوگو لیندگرن، یکی از ویراستاران قدیمی نیویورک‌تایمز،‌ می‌گوید تجربه‌های نویسندگی‌اش حاکی از آن‌اند که این لحظه‌های شکست دقیقاً همان لحظاتی است که نباید قلم را زمین گذاشت. به عقیدۀ او برای خلق اثری خارق‌العاده چاره‌ای از شکست‌خوردن نیست.داستان‌نویسی با طعم بچه‌داری• اگر می‌خواهی نویسندۀ خوبی شوی، بچه‌دار نشونویسندگان در طول عمرشان باید فقط به نوشتن تعهد داشته باشند، اما بچه‌هایشان چه می‌شوند؟اکثر آدم‌هایی که دستشان به نوشتن می‌رود، ایده‌هایی به ذهنشان می‌آید که، اگر کتاب شوند، بازار نشر را می‌لرزانند. اما یک سدّ غول‌آسا پیش پای این افراد است: فرزندانشان. به‌همین‌دلیل، یک نویسندۀ بزرگ به مایکل شیبن گفت «بچه‌دار نشو. هر کدام از فرزندانت، جای یکی از کتاب‌هایی خواهند بود که هرگز چاپ نکرده‌ای». حالا شیبن چهار فرزند دارد و توضیح می دهد که، با نادیده‌گرفتن این نصیحت، چه‌ از دست داده و چه به دست آورده.داستانِ خودت را تعریف کن• داستان‌هایی که دربارۀ خودمان تعریف می‌کنیمبیشتر ما در گروه‌هایی زندگی می‌کنیم که طرز فکرشان با ما مشابه باشد و شیوۀ زندگی‌مان را تأیید کندداستان‌هایی که آدم‌ها دربارۀ خودشان تعریف می‌کنند، با هم فرق دارد. بعضی‌ها دوست دارند مداوم از موفقیت‌هایشان حرف بزنند، بعضی‌ها همیشه از ناکامی‌هایشان می‌گویند، بعضی اتفاقات خنده‌دار و برخی مصیبت‌ها و مشکلاتشان را دست‌مایۀ داستان‌هایشان می‌کنند. به‌هرحال، این داستان‌ها چیزهایی برای گفتن دارند، نه‌فقط برای دیگران، بلکه اغلب برای خودمان. به‌همین دلیل است که اگر به داستان‌های خودمان فکر کنیم، تصویر صاف و ساده‌ای که خودمان و دیگران داریم، تغییر می‌کند.به خانه برگرد، به داستان• غرق شدن در کتاب‌ها چه بر سر مغزتان می‌آورد؟آناکارنینا خودش را پرتاب می‌کند جلوی قطار، و همراه با او شما هم همین‌کار را می‌کنیدهرکس می‌خواهد ما را به کتاب‌خواندن ترغیب کند، معمولاً چند حرف کلیشه‌ای برای گفتن دارد: کتاب دیدت را وسیع می‌کند یا تجربۀ دیگران را در اختیارت می‌گذارد. اما واقعیت این است که این حرف‌ها فایده‌ای ندارد، مگر آنکه یک‌بار، هنگام خواندن یک کتاب، آن صاعقه به عمق جانتان بنشیند. صاعقه‌ای که باعث می‌شود با شخصیت کتابی که می‌خوانید، گریه کنید، بخندید یا خشمگین شوید. مطالعات عصب‌شناختی جدید یافته‌های شگفت‌آوری را دربارۀ حالات مغزی ما هنگام خواندنِ عمیقِ یک کتاب کشف کرده‌اند.داستانِ ندیده‌ها• چطور دربارۀ جاهایی که هرگز نرفته‌ایم حرف بزنیم؟پی‌یر بایار می‌گوید در حرف‌زدن از سفر همیشه داستان‌پردازی و تخیل جای مهمی داردمارکو پولو مشهورترین جهانگردِ تاریخ است. شرح شگفت‌آور سفرهای او به چین و ماچین برای قرن‌ها در ذهن و زبان غربیان زنده بود. اما واقعیت آن است که احتمالاً او هیچ‌گاه از مرزهای قسطنطنیه جلوتر نرفته است. راستش را بخواهید، شاید اصلاً از ونیز هم بیرون نیامده باشد. درواقع این قدرت تخیل و هنر روایتگری اوست که سفرنامۀ او را این‌قدر پرآوازه کرده است. اما نکته اینجاست که هیچ سفرنامه‌ای خالی از داستان نیست.روایتِ داستان• اکثر ما تصمیم خودمان را از قبل گرفته‌ایمتنها دو نوع قصه در کل جهان وجود دارد: قهرمانی که به سفر می‌رود و غریبه‌ای که به شهر می‌آیداغلبِ ما تصمیم خودمان را از پیش گرفته‌ایم، آن هم نه در سایۀ واقعیت‌ها بلکه از طریق ساختن یا توجه به روایت‌ها و داستان‌های کلیشه‌ای. روایت‌هایی که اتفاقات، افراد و خیلی چیزهای دیگر را به تقسیم‌بندی‌هایی ساده و کلیشه‌ای تقلیل می‌دهند. گویی برای کسانی که اسیرِ جریانِ داستان‌ها شده‌اند واقعیت‌ها یا فقدانشان اهمیت کمی دارد. در جهانِ متحول‌شدۀ اینترنت، که اخبار دروغین در رسانه‌های اجتماعی شناور است، تمرکز صِرف بر بررسی واقعیت‌ها رویکردی ساده‌لوحانه است؛ باید روایت‌ها را نیز بازنگری کنیم.عشق به داستان• میل غریزی ما به داستان گمراهمان می‌کندعلاقه به داستان‌سرایی از کجا نشئت گرفته است؟آیا تابحال با گوش کردن به موسیقی از خودتان پرسیده‌اید چطور به اینجا رسیدم؟ ما برای توضیح همه چیز، از ورزش گرفته تا موسیقی، از داستان استفاده می‌کنیم. این علاقه به داستان‌سرایی از کجا نشئت گرفته است؟ پرسش از «چیستی داستان» سؤالی پیچیده است که تاریخی طولانی دارد. اما آیا تمایل بشر به داستان‌سرایی خطری نیز در پی دارد؟داستان در بستر مرگ• نویسندگان بزرگ چطور با مرگ زندگی کردند؟حتی نویسندۀ خداناباوری مثل سوزان سانتاگ در روزهای آخر عمر خود دعا می‌خواندکیتی رویف، نویسندۀ کتاب ساعت بنفش: نویسندگان بزرگ در پایان، اولین‌بار در دوازده سالگی تا پای مرگ رفت. او در طول ذات‌الریۀ علاج‌ناپذیرش، به خواندن دربارۀ نسل‌کشی‌های تاریخ روی آورد. گویا خواندن دربارۀ مرگ دیگران باعث می‌شد تا وحشتش از مرگ تسلی بیابد. این دغدغه تا امروز با او مانده و در آخرین کتابش دوباره ظاهر شده است. کتابی دربارۀ چگونگی مواجهۀ نویسندگانی مثل ویرجینیا وولف، جان آپدایک، سوزان سانتاگ، زیگموند فروید و دیگران با مرگ.مردن درون داستان• هنر مردنفرهنگِ منکر مرگ مانع رسیدن به مرگ شایسته استفرهنگ انکار مرگ افرادی را پرورش می‌دهد که برای مرگ آماده نیستند؛ افرادی که دلباختگی‌شان به جوانی و سلامتی باعث می‌شود در مواجهۀ با بیماری و کهنسالی پر از دلهره، افسردگی وناامیدی شوند. اما به‌تازگی نویسندگانی خوش‌بین به مرگ تلاش می‌کنند هراسمان از مرگ را کمتر کنند. شاید اگر بخواهیم «مرگ خوب» را همچون بخشی از «زندگی خوب» جانی تازه دهیم، لازم باشد به جایگاه مرگ در داستان‌هایی که دربارۀ خود می‌گوییم بیشتر بیندیشیم.داستان عاشقانه• رمان‌ عاشقانه راهی مطمئن برای نابودکردن عشق استآنچه نیاز داریم، داستان‌هایی عاشقانه است که در عین‌حال، غیررمانتیک هم باشداگر در زندگی‌تان عاشق شده باشید، بی‌تردید این جملۀ خفت‌بار را بارها از پدر و مادر یا دوستانتان شنیده‌اید که «عشق و عاشقی مال تو کتاب‌ها و فیلم‌هاست». آلن دوباتن، معتقد است این جمله خالی از حقیقت نیست. در واقع، بسیاری از رمان‌ها و فیلم‌هایی که به مسئلۀ روابط عاشقانه پرداخته‌اند، از بسیاری از مهم‌ترین جوانب زندگی غفلت کرده‌اند: از کار، خستگی، بچه‌ها، روزمرگی و...تجاوزی به‌خاطر داستان• فرهنگ عامه‌پسند تجاوز را رمانتیزه می‌کنددر داستان‌ها و فیلم‌های عامه‌پسند بسیاری از عشق‌های پرشور با تجربۀ آزار یا تجاوز آغاز می‌شودموج اتهامات جنسی‌ای که این ماه‌ها علیه بسیاری از سلبریتی‌ها به راه افتاده، خیلی‌ها را در بهت و حیرت فرو برده است. اما اگر این تجاوزها نوعی تلاش برای محقق‌کردنِ آموزه‌های داستان‌های عشقی عامه‌پسند در واقعیت باشند چه؟ هر کدام از ما نمونه‌های فراوانی در ذهن داریم از مردانی که در برابر جواب منفی زنی که دوستش دارند، دیوانه‌بازی درمی‌آورند، اصرار می‌ورزند و بالاخره محبوبشان را به دست می‌آورند. شاید فرهنگ تجاوز از همین دلباختگی‌ها شروع شده باشد.ایموجی‌هایی که جای داستان را می‌گیرند• شکلک‌ها، داستان‌های مصور و آیندۀ رمانبا گسترش بی‌سابقۀ گوشی‌های هوشمند، شکلک‌ها به بخشی مهم از ارتباط ما با دیگران تبدیل شده‌اندما روزانه در گوشی‌های همراه و شبکه‌های اجتماعی رنگارنگ صدها پیام برای همدیگر می‌فرستیم، اگر کسی این پیام‌ها را چاپ کند و آن‌ها را پنجاه سال عقب ببرد و به دیگران نشان دهد، حتماً از او خواهند پرسید این شکلک‌ها دیگر چیست؟ اما اگر همین پیام‌ها را به پنجاه سال آینده ببریم، شاید از ما بپرسند این حروفِ الفبایی مزاحم چیستند؟ در واقع، ما همین الان هم کتاب‌هایی داریم که فقط با ایموجی روایت می‌شوند.پزشک‌هایی که داستان می‌خوانند• رنج تو نامی داردتوصیف درد، به روشن‌ترین شکل، تمایل ما را به استعاره‌سازی از تجربه نشان می‌دهدهنر داستان‌گویی و آشنایی با ادبیات به پزشک کمک می‌کند تا برای تبیین بیماری استعاره‌ای را برگزیند که بیشترین کمک را به بیمار می‌کند. پیش از این نیز فروید گفته بود نوع واژگانی که پزشک انتخاب می‌کند بر درک و رویارویی افراد با بیماری تأثیر دارد. با این اوصاف کار یک پزشک واقعاً چیست؟ جز اینکه داستان بیمار را تشخیص دهد و بگوید «رنج تو نامی دارد».داستان‌های فلسفی• فیلسوفان همیشه داستان گفته‌اند، اما از نوعی دیگرفلسفه‌ورزی انسان‌ها نه با استدلال عقلانی، بلکه با قطعه‌ای ادبی شروع می‌شوددر سنت دانشگاهیِ عصر ما، آنچه می‌خواهد فلسفه را از هر دانش دیگری جدا کند استدلال عقلانی است. اما وقتی به آثار بزرگ‌ترین فیلسوفان جهان سرک می‌کشیم، چیز دیگری فاش می‌شود: فلسفه از اساس به شعر و داستان آمیخته شده، تاحدی که گاه نمی‌توان فرق فیلسوف و شاعر را فهمید: «تمثیل غار» افلاطون قصه‌ای خیالی است، و داستان «ابراهیم نبی» جان کلامِ فلسفۀ کیرکگور محسوب می‌شود. از سوی دیگر، واقعاً چه کسی می‌گوید اشعار شاعرانی همچون دانته و گوته ربطی به فلسفه ندارند؟فیلسوف‌های داستان‌نویس• وقتی فیلسوف‌ها هوس رمان‌نویسی می‌کنندبعضی از متفکران، برای بیان اندیشه‌های خود، از تکنیک‌های تخیل و خلاقیت در رمان و داستان بهره گرفته‌اندبعضی‌ها می‌گویند خواندن کتاب‌ِ فلسفیْ کار هرکسی نیست. بسیاری از این کتاب‌ها برای خوانندۀ معمولی متن‌هایی است با مضامین انتزاعی و واژه‌های پرطمقراق، حال‌آنکه خیلی از متفکران، از مارکس گرفته تا آدورنو، برای بیان و شرح ایده‌های فلسفی خود، از تکنیک‌های تخیل و خلاقیت در رمان و داستان بهره گرفته‌اند و آثار درخشانی خلق کرده‌اند. بسیاری از کتاب‌ها، مثل پدیدارشناسی روح هگل و چنین گفت زرتشت نیچه، که شنیدن نام آن‌ها هم ترسناک است، در واقع رمان‌هایی فلسفی هستند.داستان‌های برگزیده• رمان‌هایی که درخور جایزۀ من‌بوکر بودندنامزدهای نهایی جایزۀ من‌بوکر از ماجرای شکل‌گیری رمانشان می‌گویندچندی پیش پل بیتی برای رمان فروشِ کامل برندۀ جایزۀ «من‌بوکر» ۲۰۱۶ شد. اما او در این مسیر تنها نبود و با پنج نویسندۀ دیگر رقابتی تنگاتنگ داشت. مادلین تین، دیوید سالای، دبورا لوی، گرِیم مکری برنت و آتوسا مشفق نویسندگانی هستند که به‌همراه بیتی نامزدهای نهایی جایزۀ من‌بوکر بودند. در این نوشتار این نویسندگان، به صورت مختصر، از منبع الهام، رمزوراز و ماجرای شکل‌گیری و نوشتن رمانشان می‌گویند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان ادبيات‌وهنر Fri, 14 Dec 2018 06:55:16 GMT http://tarjomaan.com/report/9217/ نسخۀ صوتی: تنهایی، مثل اعتیاد، بی‌صدا و نامرئی و مرگ‌بار است http://tarjomaan.com/sound/9224/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از ونکاتش راو که پیش از این با عنوانِ «تنهایی، مثل اعتیاد، بی‌صدا و نامرئی و مرگ‌بار است» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. هیچ‌جای زندگی ربکا، غم‌انگیز به نظر نمی‌آمد. زنی بسیار جذاب که در شغلش هم موفق بود. زمانی که در آپارتمان دوبلکس راحتش در فولهام با او دیدار کردم، تازه سر کار جدیدی رفته بود که یک پله او را در نردبان شغل و درآمد بالاتر می‌برد. چهار سال قبل که ۳۱ ساله بود، رابطۀ طولانی‌مدتش که گمان می‌کرد به ازدواج می‌انجامد ناگهان خاتمه یافت. او هنوز محتاط است، اما در عین حال می‌خواهد سر و سامان بگیرد و پیش از آنکه دیر شود بچه‌دار شود. می‌گوید: «خیلی‌ها نمی‌توانند بفهمند چرا تنهایم. شغل خوبی دارم، خانواده‌ای دوست‌داشتنی، و یک عالم دوستان نزدیک. ولی اکثرشان الآن متأهل‌اند و سرگرم بچه‌هایشان. سعی می‌کنم برایشان خوشحال باشم، ولی اگر روز بدی داشته باشم کسی نیست که به او زنگ بزنم؛ کسی نیست که مهم‌ترین آدم زندگی‌اش باشم. مثلاً وقتی فُرم پُر می‌کنم، شدیداً احساس تنهایی می‌کنم. نزدیک‌ترین خویشاوند من کیست؟ پدرم». فایل صوتی نوشتار «تنهایی، مثل اعتیاد، بی‌صدا و نامرئی و مرگ‌بار است» را گوش کنید. ]]> مگی فرگوسن نسخۀ صوتی Thu, 13 Dec 2018 06:30:08 GMT http://tarjomaan.com/sound/9224/ «در آغاز، همه‌جا آمریکا بود»: تاریخی جدید از آمریکا http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9215/ الکس کارپ، نیویورک ریویو آو بوکس — آمریکا چه بود؟ قدمت این سؤال تقریباً به‌اندازۀ خود جمهوری است. در سال ۱۷۸۹، یعنی همان سالی که جرج واشنگتن نخستین دورۀ ریاست جمهوری‌اش را آغاز کرد، دیوید رمزی، پزشک و سیاستمدار اهل جنوب کالیفرنیا، به صرافت افتاد ملت جدید را، با نظرکردن بر گذشتۀ کوتاه‌اش، دریابد. در آن زمان، تاریخ‌هایی که از آمریکا وجود داشت روایت‌های بومی بودند، یعنی داستان ایالت‌ها یا افسانه‌های پراکندۀ مستعمره‌نشینان. ملت‌ها، در آن دوران، از راه تبار، مذهب، یا خاکِ آبا و اجدادی به یکدیگر مرتبط می‌شدند. رمزی می‌نویسد: «آمریکایی‌ها چیزهایی دربارۀ یکدیگر می‌دانند، اما نه خیلی زیاد». او از سویی معاصرانش را همچون مردمانی نشان داد که علی‌رغم تفاوت‌هایشان یگانه هستند، و از سوی دیگر پیش‌فرض‌هایی را کنار زد که می‌گفتند برای کنار هم نگه‌داشتن مردم چه چیزی لازم است: «هنگامی که جنگ شروع شد، آمریکایی‌ها گروهی کشاورز و بازرگان و مکانیک و ماهیگیر بودند، اما ضروریاتِ کشور روحی تازه در ساکنان دمید و مجبورشان کرد به شیوه‌ای دیگر فکر کنند، سخن بگویند، و دست به عمل بزنند: شیوه‌ای ورای آنچه عادت داشتند». زمانی که رمزِی چنین چیزی را می‌نوشت، قانون اساسی تازه تصویب شده بود و نخستین نظام حاکمیت ملی می‌رفت تا به تأیید عمومی برسد. به قول رمزی «متعاقبش، به‌سرعت توسعه‌ای بزرگ در ذهن انسان محقق شد». در نتیجۀ این کلنجارها، ملت بدل به مجموعه‌ای از قواعد شد؛ آمریکا یک ایده بود، یک مذاکره.همین پرسش از آن زمان تاکنون تاریخ آمریکا را به جنبش واداشته است. جیل لِپُور، مورخ و جستار‌نویس، در سال ۲۰۱۱ در مصاحبه‌ای گفت: «اکنون نیم قرن است که [تاریخ‌نگاران دانشگاهی] تلاش می‌کنند تاریخِ یکپارچۀ ایالات متحده را بنویسند؛ تاریخی که جنبه‌های خوب و بد را با هم درنظر گیرد و تاریخ سیاسی و اجتماعی را به یکدیگر پیوند دهد، یعنی تاریخ رئیس‌جمهورها و برده‌ها». در همین خلال، نسلی از آمریکایی‌ها سربرآورده‌اند که پنداره‌هایشان محدود شده است، محدودیتی که از یک‌سو با افسانه‌های عوام‌گرایانه‌ای اعمال می‌شود، که چشم بر شواهد گذشته بربسته‌اند، و از سوی دیگر با تاریخ‌نگاری‌های دانشگاهی‌ای که قدرت داستان‌ها را نادیده گرفته‌اند. چرا فکت‌ها نمی‌توانند درک مشترک گسترده‌تری از حقایق عینی را برایمان فراهم کنند؟ آن‌هم در زمانه‌ای که بیش از هر وقت دیگری در تاریخ بشر در دسترس هستند.به طور خلاصه، لپور می‌گوید پاره‌ای به این دلیل است که بسیاری از نوشته‌های تاریخی -و چه بسا بسیاری گزارش‌ها به‌طور کلی- تهی‌اند از بیشتر کیفیت‌هایی که از دید خوانندگان، جزءِ جدایی‌ناپذیر تجربه‌اند: «شوخ‌طبعی، هنر، اشتیاق، عشق، مهربانی، غریزۀ جنسی... و ترس، ترور، شکوهمندی و ستمگری»، یعنی چیزهایی که او «تنیده در تار و پود هر دوره، اما ازدست‌رفته برای ما» می‌خواند. او می‌گوید درس‌های تاریخش به او آموخته‌اند که چنین چیزهایی ارزش توضیح ندارند. خودش می‌گوید علاقه‌اش به این موضوعات به دورۀ دانشگاه بازمی‌گردد؛ این‌ها «همچون باری بر دوشم بود، و بنابراین بر آن‌ها متمرکز شدم».تقریباً همان وقتی که رئیس‌جمهور فعلی اعلام کرد که کاندید انتخابات خواهد شد، لپور تصمیم گرفت بر تاریخ ایالات متحده، از ۱۹۴۲ تا کنون، کار کند؛ چیزی که خودش بلندپروازانه‌ترین تاریخ تک‌جلدی آمریکا در تمام اعصار نامیده است. پژواک پرسش رمزی در کتاب لپور، با عنوان این حقایق: تاریخچه‌ای از ایالات متحده، فراوان به گوش می‌رسد و او خود را در نقطۀ مقابل همان پروژۀ تاریخی قرار می‌دهد. آمریکا چه بود؟ در طول مدتی که لپور کتاب را می‌نوشت، بسیاری از مفروضات سفت و سخت پیرامون تاریخ آمریکا، و دربارۀ خودِ ایدۀ آمریکا، بازنگری یا منسوخ شده‌اند (در روز معارفۀ دونالد ترامپ، وقتی از لپور پرسیدند آیا وقتی کتابش چاپ می‌شد، فکر می‌کرد ترامپ رئیس‌جمهور شود؟ پاسخ داد «دیگر آن‌قدری به خودم اعتماد ندارم که جواب این سؤال را بدانم. آیا تنگنای این لحظه از تاریخ ما همین نیست؟ اینکه نمی‌دانیم به چه کسی دربارۀ این موضوع اعتماد کنیم که چگونه آنچه را می‌دانیم، می‌دانیم؟» سپس آهی کشید و ادامه داد: «درست می‌گویم؟»چه چیزی را نگاه داریم و کدام را کنار نهیم؟ آیا این لحظه به‌سادگی می‎‌گذرد یا تا ابد ادامه خواهد یافت؟ «ساختارها و نیروهای عظیم تاریخی در کارند: اندیشه‌ها، شرایط اقتصادی، نظریه‌های معرفت، مادیت، ایدئولوژی، معرفت‌شناسی و اقتصاد. به‌کمک این‌ها می‌توانید گذشته را تحلیل کنید و بفهمید». لپور ادامه می‌دهد: «متأسفانه تنها چیزی که من همیشه خواسته‌ام، فهمیدن مردم است».                                                                                          •••در نزد لپور مسئلۀ تاریخ اساساً مسئلۀ نگارش است: چگونه آنچه را می‌دانیم، می‌دانیم (یا فکر می‌کنیم می‌دانیم)؟ چگونه ژانرها و صور گوناگونْ علائمی متفاوت را مخابره می‌کنند؟ یافتن شکافی میان شواهد و حقایق چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ اثر او به دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک کشمکش برخاسته است: کشاکش میان آنچه خواننده می‌باید برای شکل‌گرفتن داستان بداند، محدودیت‌‌های چیزهای قابلِ دانستن، و نقطۀ تمایز میان شخص با شخصیت. زمانی که او و همکارش رمانی تاریخی نوشتند، که در بوستونِ مستعمره اتفاق می‌افتاد و در آن از گویش همان دوران استفاده شده بود، همکارش گفت این شیوه «روشی متفاوت برای شناختن و بازگوکردن گذشته است». پس از انتشار رمان، دیکشنری انگلیسی آکسفورد پرسش‌هایی دربارۀ ریشۀ کلمات برایشان فرستاد.لپور تاریخ را «ضد رمان» و «همزاد رمان» خوانده است. هم رمان و هم تاریخ، کم‌وبیش همزمان در یک دوره، بدین شکلی درآمدند که امروزه می‌بینیم. هر دو همچون شیوه‌هایی برای معنابخشیدن به جهان در دورۀ تغییرات بزرگ سربرآورده‌ و در خلال دو سدۀ گذشته راه‌هایی موازی را پیموده‌اند. آنچه اغلب میان آن دو بوده مرز خود است: تاریخ در جهان خارج رخ می‌دهد و از کاویدنِ مستندات و بایگانی‌ها و دیگر اسناد پرداخته می‌شود، اما رمان حاصل تجربۀ جهان است.بااین‌حال، تاریخ‌ها دیر زمانی جهان را عمدتاً از خلال زندگی عمومی مردان خارق‌العاده توضیح می‌دادند، و بازگوکردن امر خصوصی و امر روزمره -و زندگی بقیۀ آدم‌ها- را به دیگر شیوه‌های قصه‌گویی می‌سپردند؛ البته اگر چنین قصه‌هایی اساساً موضوعیت می‌داشتند. تاریخ اجتماعی، تاریخ زنان، تاریخ فرهنگی، تاریخ کار، و تاریخ‌ خُردِ دهه‌های گذشته به‌شیوه‌ای از تاریخی اندیشیدن دست یافته‌اند که بیشتر شبیه به گزارش تجربه است؛ آن هم درست در همان حینی که با دیدگاه‌های ضد و نقیضشان پرسش‌های بی‌شماری را بی‌پاسخ گذاشته‌اند، پرسش‌هایی پیرامون اینکه قرار است به چه تاریخ -یا کشور- «یکپارچه‌ای» برسند.لپور از معدود تاریخ‌دان‌هایی است که هنگام نوشتن بدین موضوع توجه می‌کند که صرف‌نظر از اینکه داستان وقایع بزرگ تاریخی بعداً چگونه تعریف می‌شوند، اغلبِ آن‌ها در زمانۀ خود به شکلی افتان و خیزان، سردرگم، مشروط، و درنهایت تا حد زیادی به اتکای بخت و اقبال پیش می‌روند. کتاب این حقایق در زمانه‌ای راهیِ بازار شده است که بسیاری از خوانندگان احساسی ناخوشایند از زیستن در لحظۀ تاریخی‌شان دارند؛ حال این تعبیر هر معنایی می‌خواهد داشته باشد ( توضیحش به‌نوعی همان «تنیده در تار و پود دوره، اما ازدست‌رفته» برای ماست). کتاب همچنین در زمانی منتشر شده است که به نظر می‌رسد مواد خام تاریخْ قدرتشان را از دست داده‌اند. لپور دو سال پیش در نشریۀ نیویورکر نوشت: «دوران فکت دارد به سر می‌رسد».این مسئله، در سطحی، تبیین لحظۀ تاریخی معاصر ماست، یعنی زمانی که فکت‌ها بیش از هر زمان دیگری حضور دارند، و بااین‌حال ماندگاری‌شان در حافظۀ ما کمتر از هر دورۀ دیگری در تاریخ است. لپور چنین چیزی را نه گرایشی زودگذر، بلکه بنابر دلایل عمیق تاریخی چیزی کم‌وبیش بازگشت‌ناپذیر می‌داند. یکی از نتایج آشکار این موضوع را با نگاهی دقیق‌تر به راستی‌آزمایی و بررسی دروغ‌های عمومی درمی‌یابیم، یعنی اینکه گاهی اصلاً به نظر نمی‌رسد که این بررسی‌ها سهمشان را در درستیِ گفتمان عمومی ادا کنند، بلکه بیشتر شبیه به بخشی از تمنایی عجیب و پیچیده‌اند ( لپور در کتابی که تعداد صفحاتش به‌زحمت بیش از سال‌هایی است که به بررسی‌شان نشسته، فرازهای متعددی به ماهیت مدارک، و تقریباً دو صفحۀ کامل، به تاریخچۀ راستی‌آزمایی اختصاص داده است، یعنی پدیده‌ای که خود عمیقاً آمریکایی است). همین امسال، «آزمایشگاه خبرنگاران دانشگاه دوک»۱ نتایج تحقیقی را منتشر کرد که براساس آن از سال ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۸ ماهانه بیش از دو سازمان راستی‌آزمایی تأسیس شده‌اند. تعداد این سازمان‌ها درحال‌حاضر دست‌کم ۱۴۹ عدد است. آیا این مؤسسات راهی هستند برای مرتفع‌کردن اضطراب عمیق‌تری که پیرامون ماهیت منازعات سیاسی‌مان داریم -ما فکت‌های بی‌شماری داریم، اما بااین‌حال هنوز کافی نیستند- یا تصدیق ضمنی این نکته‌اند که خود فکت‌ها بخشی از قدرتشان را از دست داده‌اند؟ما چگونه آنچه را که می‌دانیم، می‌دانیم؟ فهمیدن جهان از خلال داستان‌ به قدمت خود تمدن انسانی است، اما ساختن قصه بر اساس شواهد و ساختن شواهد براساس فکت‌ها پیشرفتی به‌نسبت متأخر است. در جهان قرون وسطا، مدرکِ قابل‌پذیرشْ آزمون بی‌گناهی۲ (مانند گذشتن از آتش یا غرق‌کردن در آب) یا آزمون نبردِ تن‌به‌تن۳ بود، آزمونی مبتنی بر این فرض که اگر دو طرفی که با یکدیگر اختلاف دارند وارد نبردی برابر شوند، خداوند زمینۀ پیروزی طرف حق را فراهم می‌کند. چیزهایی مانند شواهد و مذاکره هیچ موضوعیتی نداشتند چراکه نتیجۀ آزمون، خود، برهان بود. در سال ۱۲۱۵ دستور کلیسا منجر به براندازی آزمون بی‌گناهی شد، و هیئت منصفه کم‌کم جای آزمون را گرفت. قضاوت خداوند تبدیل به قضاوت انسان شد و عصر فکت‌ها آغازیدن گرفت.خیلی زود، دیگر بخش‌های جامعه نیز که در پی کشف حقیقت بودند، درجست‌وجوی پاسخ روی به‌سمت شواهدی آوردند که قابل‌مشاهده یا مستندسازی باشند. علمی سر برآورد که جهان طبیعی را از خلال آزمایش‌های قابل‌مشاهده و تکرارپذیر درمی‌یافت. تاریخ، بدین ترتیب، قصه‌های ساختگی و رمانس‌ها و افسانه‌ها را کنار زد. این تغییر، ارتباط ما با جهان را به‌قدری تحت‌تأثیر قرار داد که در پایان قرن هفدهم، آن‌گونه که تاریخ‌نگاری به‌نام باربارا شاپیرو اشاره کرده، اعضای کلیسای انگلستان به‌دنبال فکت‌هایی برای حل‌و‌فصل اختلافاتِ حول داستان‌های کتاب مقدس می‌گشتند. شاپیرو متوجه شد «علاوه‌بر فکت‌های انسانی و طبیعی، ’فکت‘‌هایی الهی نیز در کارند». خودِ داستان، با اولویت‌بخشیدن به واقعیت‌نمایی، رمانس و حماسه را به‌نفع فُرم‌های غیرداستانی‌تر پشت سر نهاد، فُرم‌هایی همچون سفرنامه، اخبار، و آنچه شاپیرو چنین توصیف می‌کند: «شبه‌تاریخ و شبه‌زندگی‌نامه‌ای که رمان می‌خوانیمش».نیروی فکری غالب در مدرنیته، که شاپیرو آن را «فرهنگ فکت» می‌نامد، جایگزین تمامی عرف‌های پیشین شد و در رأس قرار گرفت. لپور، در مقالۀ سال ۲۰۱۶ خود، داستان گیرایی تعریف می‌کند دربارۀ چوب بیسبالی که وقتی او هشت یا نه‌ساله بود گم شد؛ دقیقاً پیش از آنکه بفهمد پسرک قلدری، که پایین خیابان زندگی می‌کند، ازقضا و به‌شکلی مشکوک چوبی شبیه به آن دارد که بی‌بروبرگرد پایینش با لاک صورتی اسم لپور نوشته شده است. پسرک گفته بود چطور است برای تصاحب چوب بیسبال با هم بجنگند، لپور در عوض پیشنهاد داده بود مسابقۀ دوچرخه‌سواری دهند. لپور می‌نویسد: «قواعد اثبات دعوی در سرزمین کودکی اساساً قرون‌وسطایی است» (درنهایت لپور نه به جنگ تن داد و نه به مسابقه؛ رفت سمت کتابخانه و پسرک قلدر چوب را برای خود نگه داشت). اما چیزی که لپور می‌گوید تنها مختص به دوران کودکی نیست، بلکه به‌شکلی فزاینده شبیه به قواعدی است که بر سیاست‌های کارزار حکم‌فرماست، آن هم در زمانه‌ای که سیاست می‌تواند همچون کارزاری جاودانه رخ نماید. لپور چنین ادامه می‌دهد: «مناظرۀ انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا، خیلی بیشتر شبیه به قضاوت با جنگ تن‌به‌تن است تا با هیئت منصفه». درخلال مناظرات سال ۲۰۱۶، کاندیداها تا جایی که می‌توانستند پشت سر یکدیگر حرف زدند. برنده چگونه تعیین می‌شود؟ نتیجه خود برهان است.من به‌مدت پنج سال در سمت راستی‌آزمای کتاب و مجلات و همچنین ویراستار مقالات در یک مجموعه کتاب تاریخ شفاهی کار می‌کردم، کاری که متضمن آرای ضد و نقیض دربارۀ این بود که قدرت روایت‌های غیرداستانی برخاسته از چیست. راستی‌آزمایی به نویسندگان می‌آموزد هرچه را مبتنی بر شواهد نیست حذف کنند. بااین‌حال قدرت تاریخ شفاهی در دسترسی‌اش به حافظه و باور نهفته است، یعنی چیزهایی که اغلب نه‌تنها به‌درستی قابل راستی‌آزمایی نیستند بلکه حتی گاهی آشکارا نادرست‌اند، اما مستعد پرده‌برانداختن از سوگیری‌ها و تحریف‌های منابع رسمی هستند. تاریخ شفاهی می‌تواند باب معناسازی را بگشاید، تار و پود تجربه را نمایان سازد، و به روشنگری بینجامد. آلساندور پرتللی، تاریخ‌نگار شفاهی، دراین‌باره می‌نویسد: «نه‌تنها کارهایی که مردم انجام داده‌اند، بلکه همچنین کارهایی که می‌خواسته‌اند انجام دهند، آنچه معتقد بوده‌اند دارند انجام می‌دهند، و آنچه الآن فکر می‌کنند انجام داده‌ا‌ند، موضوع تاریخ شفاهی است». این روش تا حد امکان مبتنی بر فکت‌هاست، اما بااین‌حال مراقب است چیزی از افراد خواسته نشود که نتوانند ارائه کنند.در اواخر دهۀ ۱۹۷۰، پرتللی به شهر کوچک و کارگرنشینِ تِرنی در ایتالیا رفت تا دربارۀ قتل کارگر جوانِ کارخانۀ فولاد با اهالی مصاحبه کند، قتلی که سی سال پیش اتفاق افتاده بود. پرتللی دریافت ساکنان، و حتی شاهدان واقعه، بسیاری از جزئیات را اشتباه به یاد می‌آورند، اما در اشتباه‌هایشان از بسیاری جهات متفق‌القول بودند. کارگری که کشته شده بود لوییجی تراستولی نام داشت، و در جریان یک اعتراض ضد ناتو در سال ۱۹۴۹ پلیس به او شلیک کرده بود. برخی شاهدان هنگام صحبت با پرتللی افسر پلیس دیگری را به یاد آوردند که ابتدا قصد شلیک به تراستولی را داشت، اما بعد اسلحه‌اش را پایین آورد. عده‌ای دیگر دیده بودند او نه در گیرودار اعتراض بلکه، همچنان که روزنامه‌ها گفته بودند، مقابل دیوار کارخانه تیر خورده بود (تصویری که به گفتۀ پرتللی سنت‌های سیاسی و دینی شمایل‌نگاری محلی به ذهن آن‌ها متبادر می‌کند). عجیب‌تر از همه این بود که بسیاری شاهدان قتل تراستولی را در واقعه‌ای دیگر به یاد می‌آوردند، یعنی شورشی در سال ۱۹۵۳ که به‌دلیل تعدیل تقریباً ۳۰۰۰ نفر از کارگران کارخانه‌ای در قلب شهر رخ داده بود.در زمان مصاحبۀ پورتللی، ایتالیا دیگر عضو ناتو نبود، اما پورتللی دریافت تعدیل‌ها رشتۀ زندگی شهر و ساکنانش را پاره کرده است (چندین نفر از کارکنان در شرح ماوقع از افعال زمان حال استفاده می‌کردند). ناتوانی در تحت پیگرد قراردادن قاتل تراستولی برای طبقۀ کارگر اهلِ ترنی شرم‌آور بود، طبقه‌ای که به نوشتۀ پورتللی «عزت نفسش برآمده از یک سنت جنگ‌جویی و غرور بود». هنگامی که بقایای سنت‌های آن‌ها با رخداد‌ها از درِ تناقض درآمد، برایشان راحت‌تر این بود که آنچه اتفاق افتاده را تغییر دهند، تا تصویری که از خود دارند را. «خطاها، بدعت‌ها و اسطوره‌ها ما را از خلال و از فراسوی فکت‌ها به معانی‌شان رهنمون می‌شوند». او ادامه می‌دهد: «درواقع اگر منابع شفاهی به ما گزارشی دقیق، موثق، و مبتنی بر فکت از مرگ لوییجی تراستولی می‌دادند، چیز زیادی در موردش نمی‌دانستیم». به نظر می‌رسد این موضوع تنها به ایتالیای پس از جنگ محدود نباشد.فکت، و بنیانش، چیزی نیست جز قراردادی اجتماعی. منظور لپور از اینکه می‌گوید دوران فکت به سر رسیده است این است که این قرارداد در حال فروپاشی است: اینکه سیاستمداران آمریکایی به سطحی نزول کرده‌اند که دربارۀ این بحث می‌کنند که چه چیزی را می‌شود باور کرد، یا از این حرف می‌زنند که چه تغییر چشم‌گیری در چیستی مدرک رخ داده است. این مسئله، بیش از آنکه به نوشتار مربوط باشد، مسئله‌ای سیاسی است. اگر فکت‌ها را به‌جای آنکه وسیله بدانیم، همچون هدف آنچه می‌توانیم بدانیم در نظر گیریم، دچار خطای طبقه‌بندی۴ شده‌ایم. همان زمانی که لپور و همکار نویسنده‌اش، تاریخ‌نگاری به نام جین کامنسکی، رمانشان را منتشر کردند، گزارشگر بوستون گلوب از آن‌ها پرسید بعد از تجربۀ کارکردن، فارغ از قیدوبند بایگانی‌ها و رها از این دغدغه که چه نوع اسنادی ندیده گرفته شده یا کدام زندگی‌ها در تاریخ گم شده‌اند، آیا به نظر آن‌ها داستان ادبی بازنمایی حقیقی‌تری از گذشته به دست می‌دهد؟ کامنسکی پاسخ داد: «من فکر نمی‌کنم داستان حقیقی‌تر از تاریخ باشد، اما فکر هم نمی‌کنم رمان جعلی است. به نظرم به شکل متفاوتی حقیقی است. مثل این است که بپرسید شعر حقیقی‌تر است یا دیوار».                                                                                          •••این حقایق پاسخی به پرسش دیوید رمزی است، پرسشی عمیقاً آشنا و اساساً بیگانه. هنوز به‌راحتی می‌توان تصور کرد آمریکایی‌های نخستین، چیزی را از هیچ خلق کردند، و کاشفانی که از اقیانوس اطلس می‌گذشتند دریا را درنوردیدند تا راهشان را به‌سوی سرزمین‌های وحشی و ناشناخته باز کنند. اما لپور می‌گوید در همان زمانِ سفرِ کریستف کلمب هم، جمعیت قارۀ آمریکا از اروپا بیشتر بود. سه میلیون تاینو۵ تنها در جزیرۀ هیسپانیولا۶ زندگی می‌کردند، نامی که کلمب بر نخستین جزیره‌ای که در آن پهلو گرفت نهاد و معتقد بود کنارۀ آسیاست و مسیر جدیدی به شرق یافته است. او در روزنوشت‌های سفرش نوشته است که به بندگی‌گرفتن بومیان چقدر ساده است، کاری که اسپانیا خیلی زود برای استخراج طلا و کشت نیشکر انجام داد و طی پنجاه سال جمعیت بومیان بیش از ۹۹.۹ درصد کاهش یافت. اما برای به‌رسمیت‌شناختن هیسپانیولا به‌عنوان بخشی از «جهان جدید» و جایی که قرار بود شبیه به هیچ‌جا نباشد، کاشفی دیگر -و بیش از یک دهه- نیاز بود. کمی بعدتر، نقشه‌برداری آلمانی آنجا را به نقشۀ جهان افزود و نامش را «آمریکا» گذاشت. آمریکا پیش از آن یک ایده بود، یک تکه زمین.ما تمایل داریم تاریخ را همچون نوعی سابقه در نظر آوریم، اما تاریخ درواقع یک روایت است. وقتی لپور می‌نویسد سفر کلمب «قاره‌ها را به یکدیگر گره زد»، می‌تواند نشان دهد چگونه، و حتی در کجا، می‌باید به‌دنبال سوابق باقی‌مانده بود. طی سدۀ پس از به‌خشکی‌رسیدنِ کلمب، اروپایی‌ها ۲۰۰ تن طلا و ۱۶۰۰۰ تُن نقره، صرف‌نظر از میزان قاچاق‌شده، از معادن غرب بارِ کشتی‌هایشان کردند و به این سوی آب آوردند. همان‌طور که ثروت به شرق جاری می‌شد، گیاهان و جانوران به غرب برده می‌شدند. جمعیتِ گله‌هایی که اروپاییان آورده بودند، در غیاب شکارچیان طبیعی، هر پانزده ماه دو برابر می‌شد و هشت خوکی که کلمب در سفر دومش -به همراهِ مرغ و خروس و گوسفند و بز و اسب و مشتی دانه- آورده بود، طی اندک سالی، تبدیل به هزاران شدند. ناتوانی و اکراه اروپاییان در فهمیدن زبان‌های بومی، قصه‌ها و شیوۀ زندگی آنان، زمینۀ رشد سوءتفاهمی عمیق را مهیا کرد، یعنی پندارۀ افرادی که در «وضع طبیعی» زندگی می‌کنند. پندارۀ ذهنی‌ای که توماس هابز و جان لاک داشتند براساس آن در اروپا ایدۀ دولت مدرن را می‌ساختند. جان لاک می‌نویسد: «در آغاز همۀ دنیا آمریکا بود».بریتانیا، کم و بیش دیرتر مستعمره‌نشین‌هایش را سامان داد، و دلیل این تأخیر هم زمینه‌سازی برای ایجاد کشوری جدید نبود، بلکه می‌خواست راهبردی متعادل‌تر، نزدیک خانه، در پیش گیرد (یکی از مشاوران ملکه الیزابت بر گزارشی که دربارۀ ابراز علاقۀ بریتانیا به غرب نوشته بود چنین عنوانی نهاد: گفتار در این باب که چگونه علیاحضرت می‌توانند باعث تکدر خاطر پادشاه اسپانیا شوند). بریتانیا همچنین دیرتر به بازار تجارت برده وارد شد، اما خیلی زود بر آن چیرگی یافت. از سال ۱۶۰۰ تا ۱۸۰۰، به‌ازای استقرار هر اروپایی در بریتیش‌آمریکا، پنج آفریقایی به‌زور بدانجا برده شدند. یکی از بازدیدکنندگان ساحل کارولینا دربارۀ آن منطقه چنین نوشته است: «بیشتر شبیه به کشور کاکاسیاه‌هاست تا کشوری که سفیدپوستان در آن ساکن‌اند». در زمان اعلامیۀ استقلال، که بخش بزرگی از فهم عمومی دربارۀ آمریکا به‌شکل سنتی با آن آغاز شد، نزدیک به دو قرن شورش‌های بردگان و جنگ‌ با سرخ‌پوست‌ها اندیشه‌های آزادی، اختیار، استبداد، و انقلاب را به بوتۀ آزمون نهاده بود: چیزهایی که امضاکنندگان ابتکار خود می‌دانستند.در اوایل سال ۱۷۷۶، ابیگل آدامز به همسرش جان، که عضو کنگرۀ قاره‌ای۷ بود، نامه‌ای نوشت و از او خواست: «بانوان را از یاد مبر، و دربرابر آن‌ها بخشنده‌تر و بلندنظرتر از آن باش که نیاکانت بودند». ابیگل به یاد همسرش آورد که او و همکارانش در فیلادلفیا گرد آمده‌اند تا حکومتی به نمایندگی از مردم تأسیس کرده، و شکل حکومتی پیشین را کنار گذارند، چراکه آن حکومت نمایندۀ مردم نبود. ابیگل نوشت: «فراموش مکن تمامی مردها، اگر بتوانند، مستبد می‌شوند».همسرش پاسخ داد: «کاری جز خندیدن از دستم برنمی‌آید».این تنها مورد تضاد میان اعمال و اصول بنیان‌گذاران نیست. اما عاقلانه‌تر آن است که به‌جای آنکه چنین مکالماتی را -همچون نشانه‌هایی از دورویی یا سوء نیت- بی‌اهمیت بدانیم، همچون تضادهایی در نظر گیریمشان که در قلب سرچشمه‌های پیچیدۀ آمریکا جای دارند. خواهی نخواهی، لاینحل‌بودن این تنازعات تبدیل به موتور محرک سیاست آمریکا شده است. در پیش‌نویس نهایی اعلامیۀ استقلال، بند اولیه‌ای را مستثنا کردند که در آن برده‌داری، به‌عنوان یکی از بی‌عدالتی‌هایی که انگلستان در خاطره‌ها ثبت کرده، و تجاوز به «حقوق مقدس زندگی و آزادی» ذکر شده بود. لپور این حرکت را «شکست مهیب ارادۀ سیاسی» در عینِ شجاعت خارق‌العاده می‌نامد. ناگفته نماند که تصویب «این حقایق» - که تمامی انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند، و همگی حقوقی خدشه‌ناپذیر دارند که دولتِ انتخاب‌شده به‌دست مردم می‌باید تضمینش کند- آن‌قدر خوب شنیده شد که برده‌داران جامائیکا آمریکایی‌ها را به‌خاطر شورش برده‌ها ملامت می‌کردند، شورشی که چند هفته پس از امضای بیانیه شعله‌ور شد (هنگام بازنگری قانون اساسی و همچنین در نخستین دور کنگره تلاش‌های جدی برای لغو برده‌داری انجام شد و به نتیجه نرسید. لپور می‌گوید در پایان قرن نوزدهم دو انقلاب در آمریکا اتفاق افتاد، اما تنها یکی از آن‌ها پیروز شد).کارِ لپور نشان می‌دهد همان‌طور که آمریکا یک مکان است، نوعی تخیل نیز هست. ارزش اصلی پروژه‌هایی همچون این حقایق تنها به‌دلیل قراردادن وقایع در بستر تاریخ نیست، بلکه همچنین در پرتویی است که بر غیاب‌ها و زدوده‌های تاریخ می‌افکنند. این پروژه به ما می‌گوید چه چیزی اتفاق افتاد و چه‌چیزها قطعاً اتفاق نیفتاد. می‌گوید کدام مسئله حل شد، کدام به تعویق‌ افتاد، و کدام‌یک به‌شکلی دیگر طرح شد. «نامه‌ای از زندان بیرمنگام»، به قلم مارتین لوتر کینگ جونیور، به جنبش تی‌پارتی بوستون استناد کرد و رونالد ریگان، هنگام اعلام حمایت از بری گلدواتر در سال ۱۹۶۴، به رأی‌دهندگان هشدار داد که بنیان‌گذاران را از یاد نبرند. وانگهی، همان هنگامی که دیوید واکر استینافش را در مخالفت با برده‌داری در آستانۀ جنگ داخلی منتشر کرد، و هم زمانی که الیزابت کدی استنتون۸ پیش‌نویش درخواست برای اصلاحاتش را در سنکا فالز رونمایی کرد، دلیلشان این بود که از یک سو اعلامیۀ استقلال را با درنظرگرفتن مستثناشدگان بازسازی کنند، و از سوی دیگر خود را در مقام اخلاف فلسفی آن مردانی بنشانند که اعلامیه را امضا کرده بودند.آمریکا آن‌قدر که شاهکار بازآفرینی بود، شاهکار آفرینندگی نبود. ادبیاتی که بنیان‌گذاران برای برابری و حقوق به کار بردند راه خود را به کنایات مردم گشود؛ بدین ترتیب ساخته و بازساخته شد و خود را به دو طرف طیف سیاسی کشاند. زمانی که دونالد ترامپ -که بعد کاندیدایی شد که از صندوق‌های رأی بیرون آمد- در اواخر سال ۲۰۱۵ با آلکس جونز، نظریه‌پرداز توطئه و نفرت‌پراکن، مصاحبه کرد، واکنش تشکیلات سیاسی ناباوری بود. اما شاید بهتر بود در واکنششان بازنگری می‌کردند. جونز به ترامپ گفت: «کاری که تو می‌کنی حماسه است». دو آدم خودخواندۀ بی‌نام‌و‌نشان نشسته بودند و صحبت می‌کردند. جونز ادامه داد: «کار تو در سطح جرج واشنگتن است».لپور، هم در کتابش و هم جاهای دیگر، می‌گوید هر نسل می‌باید «راهی برای به‌ارث‌بردن میراثی از انقلاب آمریکا بیابد». او می‌گوید: «ما مردمی هستیم که در یک ایده سهیمیم». ممکن است حق با او باشد؟ هرچه باشد، داستان جذابی است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Lepore, Jill. These Truths: A History of the United States, W. W. Norton & Company, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکس کارپ نوشته است و در تاریخ ۱۹ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «History for a Post-Fact America» در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «در آغاز، همه‌جا آمریکا بود: تاریخی جدید از آمریکا» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• الکس کارپ (Alex Carp) ویراستار تحقیقی وب‌سایت‌های نیویورک ریویو آو بوکس و گرنیکا است.[۱] Duke University Reporters’ Lab: مرکز راستی‌آزمایی وابسته به دانشگاه دوک است [مترجم].[۲] trial by ordeal: محکمه‌ای که در آن فرد متهم کاری خطرناک مثل نوشیدن زهر و راه‌رفتن بر روی آتش انجام می‌دهد تا پس از آن با بهبودی متهم بی‌گناهی‌اش ثابت شود. این محکمه هم در دین زرتشتی و هم در مسیحیت ایام قرون وسطا رواج داشت [مترجم].[۳] trial by combat: محکمه‌ای که در آن، به‌دلیل کافی‌نبودن شواهد برای اثبات دعاوی یکی از طرفین، قاضی شاکی و متهم را ملزم به نوعی دوئل و نبرد تن‌به‌تن می‌کند و فرد پیروز طرف برحق دادگاه اعلام می‌شود. ریشۀ این نوع قضاوت به گذشتگان اقوام ژرمن می‌رسد [مترجم].[۴] category error[۵] Taíno: دسته‌ای از بومیان کاراییب [مترجم].[۶] Hispaniola [۷] Continental Congress: کنگرۀ قاره‌ای یا کنگرۀ فیلادلفیا شامل سیزده نماینده از سیزده مستعمره‌نشین بود که، در زمان انقلاب، ادارۀ حکومت را در دست گرفت [مترجم].[۸] Elizabeth Cady Stanton: از بنیان‌گذاران مبارزه برای حقوق زنان بود، و از چهره‌های تأثیرگذار نخستین کنوانسیون حقوق زنان که در شهر سنکافالز برپا شد [مترجم]. ]]> الکس کارپ تاریخ‌وسیاست Wed, 12 Dec 2018 04:54:41 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9215/ ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9221/ جان گری، نیواستیتسمن — آن‌طور که دیوید ووتن می‌گوید، ما در جهانی زندگی می‌کنیم که با انقلابی فکری ایجاد شده است که سه متفکر در قرن‌های شانزدهم تا هجدهم آن را آغاز کردند. «عنوان کتابم قدرت، لذت، سود است، و این ترتیب از آن روست که مفهوم قدرت را در قرن شانزدهم برای نخستین بار ماکیاوللی پردازش کرد؛ مفاهیم لذت و شادکامی را در قرن هفدهم هابز مورد تجدیدنظری اساسی قرار داد؛ و طرز کار سود در اقتصاد را در قرن هجدهم نخستین بار آدام اسمیت نظریه‌مند کرد». پیش از این متفکران، زندگی بر ایدۀ یک خیر اعلی -هدفی فراگیر برای زندگی انسان- استوار بود. این خیر اعلی از نظر مسیحیت همان رستگاری بود، و از نظر فلسفۀ یونانی‌رومی وضعیتی بود که در آن شادکامی و فضیلت به وحدت برسند. در هر دو، وقتی این خوبیِ برین فراچنگ می‌آمد، زندگی انسان به کمال می‌رسید.اما نزد کسانی که در جهانی زندگی می‌کنند که به‌دست ماکیاوللی و هابز و اسمیت ساخته شده است، خبری از خیر اعلی نیست. اینان، به‌جای رستگاری یا فضیلت، خواهان قدرت، لذت و سود هستند و این‌ها را بی‌اندازه و بی‌حدوحصر می‌خواهند. دلیلش این است که این‌ها چیزهای نادری هستند و به‌شدت ناپایدارند، رقبای زیادی در حسرت آن‌ها هستند و وابسته‌اند به بخت و اقبال؛ سخت به دست می‌آیند و ساده از دست می‌روند. دلیل ژرف‌ترش این است که از نظر این متفکران شکوفایی و کمال انسان را نمی‌توان به دست آورد، بلکه تنها باید به‌دنبالش بود. میل آدمی سیری‌ناپذیر است و ارضای امیال وضعیتی صرفاً خیالی است. هابز لُبّ این نگاه غم‌افزا را چنین بیان کرده است: «چنان‌که در وهلۀ نخست تمایل عام نوع بشر را این می‌دانم: میلی ابدی و توقف‌ناپذیر به قدرت از پی قدرت، میلی که تنها با مرگ فرو می‌نشیند». چنان‌که ووتن متذکر می‌شود، میک جَگِر و کیث ریچاردز نیز در آهنگ «راضی نمی‌شوم»۱ دیدگاه مشابهی را دربارۀ وضعیت انسان بیان می‌کنند. جدا از اینکه این خوانندگان گروه رولینگ استونز خودشان به این آگاه بوده‌اند یا نبوده‌اند، به‌هرحال ترانۀ آن‌ها جهان‌بینی حاکم بر دوران مدرن را به نمایش می‌گذارد.ووتن یک تاریخ‌نگار اندیشۀ بسیار مبتکر است که در باب ظهور علم مدرن مطالب روشنگری نوشته است. کتاب او با عنوان اختراع علم: تاریخی جدید از انقلاب علمی۲ (۲۰۱۵) نشان می‌دهد جهانی که با انباشت سریع دانش شکل گرفته با جهان‌های قدیمی‌تر و پیشامدرن که در آن‌ها تصور می‌شد همۀ چیزهای واقعاً مهم تا آن زمان شناخته شده است به‌صورت بنیادین تفاوت دارد. از نظر ووتن، ظهور علمْ یک کوچِ پارادایمی۳ در نگاه ما به جهان بود، حتی بسیار گسترده‌تر از آن چیزی که تامس کوهن در ساختار انقلاب‌های علمی۴ (۱۹۶۲) درباره‌شان بحث می‌کند. بحث کوهن این بود که وقتی دانش جدیدی در دسترس قرار می‌گیرد، نظریه‌های علمی فقط به‌صورت صعودی رشد نمی‌کنند، بلکه ابتدا میل به حفظ و گسترش خود دارند، اما ناگهان در تحولی انقلابی برانداخته می‌شوند و پارادایمی جدید جای آن‌ها را می‌گیرد.از نظر ووتن، ظهور علم بزرگ‌ترین کوچ پارادایمی بوده است، انقلابی شناختی که طرز فکر انسان‌ها دربارۀ جهان را به‌طور کامل و برگشت‌ناپذیری تغییر داد. بین قرن‌های شانزدهم تا هجدهم، نوشته‌های ماکیاوللی و هابز و اسمیت منجر به استقرار «پارادایم روشنگری» شد، یک نظام اعتقادی دربارۀ انسان‌ها به‌عنوان آفریدگانی خودخواه، که تاآنجاکه با یکدیگر احساس همدلی کنند و بفهمند که رفاهشان وابسته به هم است، اجتماعی هستند، اما ذاتاً تعقیب امیال خودشان آنان را هدایت می‌کند.در این نظام، تنها هدف عقلانی جامعه ارضای بیشینۀ خواسته‌هاست، و تنها راه دست‌یافتن به این مهم یک جامعۀ بازرگانی است، مبتنی بر نوعی اقتصاد بازار، مالکیت خصوصی و دولت محدود. در این دیدگاه، خوب‌بودن صرفاً مجموعه‌ای از راهبردهاست برای تعقیب هر آنچه انسان‌ها بیشترین میل را به آن دارند. بحث‌های اخلاقی از آن جنسی که ارسطو و آکوئیناس می‌کردند متکی بر این باور بود که برای زندگی‌کردن یک طریقۀ واقعاً درست وجود دارد. اما وقتی این باور کنار گذاشته شد، رفتن به‌دنبال خوبی معنای خود را از دست داد. آنگاه تنها چیزی که باقی ماند حساب‌وکتاب منفعت‌گرایانۀ سود و زیان بود.ووتن این کوچ مفهومی را که منجر به زایش زندگی امروزی ما شده است در کتابی توضیح داده که از حیث دامنه بلندپروازانه و خیره‌کننده است. تقریباً یک‌سوم از ۴۰۰ صفحۀ قدرت، لذت، سود را یادداشت‌های علمی و ضمایم آن تشکیل می‌دهد. بااین‌حال، روایتِ مکتوبِ سرزندۀ ووتن هرگز جنب‌وجوش خود را از دست نمی‌دهد. کمتر کتاب دانشگاهی‌ای را می‌توان سراغ گرفت که چنین داستان هیجان‌انگیزی از نحوۀ تغییر جهان به دستِ ایده‌ها ارائه کرده باشد. ولی این داستانی است که بخش بزرگی از آن حذف شده است، و این دیدگاهِ «پارادایم روشنگری» که ووتن ارائه می‌کند هم ناکامل است و هم زمان‌پریش. او نمی‌گوید متفکران روشنگری مجموعه‌ای همگن از ایده‌ها را ترویج می‌کردند. او می‌نویسد: «’روشنگری‘ کلمه‌ای مسئله‌ساز است، چون ساده و مفید است که از روشنگری‌های متعدد سخن بگوییم». تفکر روشنگری پر از «منازعات تلخ» بود، پر از افراطیون و محافظه‌کارانی که دیدگاه‌هایی ناهمسو در باب حدود جامعه‌پذیری انسان داشتند. اما، به‌رغم همۀ این هشدارهای احتیاطی، پارادایم روشنگری ووتن به‌طرزی غیرمعمول تنگ و محدود است:وقتی، در پایان قرن بیستم، فروپاشی کمونیسم ظاهراً منادی یک نظم جهانی جدید شده بود، این نظم جدید بنا بود بر اصول روشنگری استوار شود: بازارهای آزاد، آزادی بیان، جدایی دین از دولت. وقتی از ارزش‌های غربی حرف می‌زنیم، ارزش‌هایی که در ذهن داریم ارزش‌های پدران بنیان‌گذار آمریکاست، که می‌شود همان ارزش‌های روشنگری. وقتی خوبی‌های جامعه‌هایمان را وصف می‌کنیم و وقتی ناکامی‌های آن‌ها را نقد می‌کنیم، استدلال‌هایی را بسیج می‌کنیم که در درون پارادایم روشنگری بالیده‌اند ... در غرب، ارزش‌های روشنگری، بازارهای آزاد و آزادگی سیاسی در هم تنیده و به هم وابسته هستند.ووتن در اینجا نه‌تنها روشنگری را صرفاً در چارچوب استیلای آمریکا تعریف می‌کند -استیلایی که اینک به‌وضوح به تاریخ پیوسته است- بلکه، با تمرکز بر زیرمجموعه‌ای کوچک از ایده‌های لیبرالی، سایر ایده‌ها و جنبش‌هایی را نیز طرد می‌کند که در هر نگاه جامع‌تر و وسیع‌تری به روشنگری بخشی از آن دوره به حساب می‌آیند. بخش بزرگی از اندیشۀ مارکس نقدی بود بر آنچه ووتن آن را پارادایم روشنگری تعریف می‌کند. لیکن نقد مارکس بر اندیشۀ روشنگری خودش در درون روشنگری بود، و جنبش‌هایی که از او الهام گرفتند همواره خود را ادامه‌دهندۀ پروژۀ روشنگری می‌دانستند.وقتی کمونیست‌ها در روسیه و چین تلاش کردند کشورهای خود را از روی الگویی جدید از نو بسازند، باور داشتند که دارند تمدن‌هایی عقب‌افتاده و ازپادرآمده را با تمدنی تعویض می‌کنند که مبتنی بر ایده‌های روشنگرانۀ پیشرفت و عقلانیت است. این در حالی است که می‌بینیم ووتن تنها یک بار از مارکس یاد می‌کند و از روسیه هیچ حرفی نمی‌زند. از چین تنها در بحث قیمت فلزات گران‌بها در قرن هجدهم نامی به میان می‌آید. مارکسیسم در انتهای کتاب به چشم می‌خورد، اما صرفاً به‌عنوان یک قلم از فهرستی بلند از جنبش‌هایی به‌شدت بی‌ربط -«احیاگران دینی، ایدئالیسم، سوسیالیسم و مارکسیسم، داروینیسم اجتماعی، ظهور فلسفه‌های اخلاقی مبتنی بر دیگری‌خواهی، و در قرن بیستم فرویدگرایی و پسامدرنیسم»- که ووتن همۀ آن‌ها را «حملاتی به چارچوب روشنگری» توصیف می‌کند.در حقیقت اکثر این جنبش‌ها مصادیقی از اندیشۀ روشنگری بودند، نه این که رد و طرد آن باشند. داروینیست‌های اجتماعی باور داشتند که دارند علمی روشنگرانه دربارۀ ماهیت انسان ایجاد می‌کنند که مبتنی بر فیزیولوژی است. آگوست کنت، پوزیتیویست بسیار تأثیرگذار قرن نوزدهمی، کسی که کلمۀ «دیگری‌خواهی» را برای تعریف اخلاق سکولار خویش ابداع کرد، کار خود را در امتداد سنت دایرةالمعارفی‌های فرانسوی قرن هجدهم می‌دانست. فروید در پایان عمر خویش پای می‌فشرد که در مطالعۀ ذهن انسان از عقلانیت علمی استفاده کرده است. حتی سرچشمۀ پسامدرن‌های قرن بیستمی و بیست‌ویکمی نیز نیچه است که یک عمر ستایشگر ولتر بود، و ولتر خودش را نقطۀ انتهاییِ روشنگری قرار می‌داد، نه خارج از آن. هیچ یک از این جریان‌ها را نمی‌توان به‌نحوی معقول صرفاً حمله‌کننده به روشنگری توصیف کرد.اندیشۀ روشنگری در اشکال متعددی ادامه یافته است که پارادایم تنگ و محدود ووتن این اشکال را از خود طرد می‌کند. درعین‌حال، جنبش‌های قدرتمندی ظهور کرده‌اند که تنوعی از پروژه‌های ضد‌‌روشنگری را ترویج می‌کنند، و ووتن به آن‌ها نیز توجهی نمی‌کند:روشنگری در برابر همۀ تلاش‌هایی که به قصد از میان بردن آن صورت گرفته مقاومت کرده است. بارها و بارها جنبل و جادوهایی که برای شکست‌دادن آن به کار افتادند برچیده شدند؛ بارها و بارها نیزه‌هایی بر اندام‌های آن وارد کردند. بااین‌حال، همچون خون‌آشام، به زندگی بازگشته است. وقتی در ابتدای قرن بیستم ماکس وبر دفع طلسم جهان را توصیف می‌کرد و می‌گفت ما در درون قفس آهنین عقلانیت ابزاری گرفتاریم، درواقع داشت ارزش‌های روشنگری را توصیف می‌کرد... وبر درست می‌گفت -فارغ از اینکه چقدر برای نجاتمان تلاش کنیم، همواره درون قفس خواهیم ماند.ووتن نیز مانند وبر در عقلانیت زندگی مدرن اغراق می‌کند. درست است، رژیم‌های مروجِ ایدئولوژی‌های ضد‌‌روشنگری تاکنون شکست خورده‌اند. رژیم نازی، که متکی بر ایده‌های ضد‌‌روشنگریِ خون و خاک بود و همچنین زیست‌شناسیِ نژادپرستانۀ به‌ارث‌رسیده از برخی متفکران روشنگری را مطرح می‌کرد، به‌عنوان یک اقتصاد جنگی به‌اندازۀ بریتانیای دموکراتیک کارآمد نبود. داعش نتوانست دولتی مستقر ایجاد کند، چون غرب بر آن برتری تسلیحاتی داشت. اما این نیز درست است که دولت‌های غربی عمیقاً متأثر از طرزفکرهایی هستند که عقل ابزاری را رد می‌کنند.اگر جهان ما صرفاً با آن جنس از عقلانیتی اداره می‌شد که ماکیاوللی و هابز مروج آن بودند، برخی خطاها و حماقت‌های دوره‌های اخیر احتمالاً واقع نمی‌شدند. آیا کسی که از تحلیل هزینه‌‌فایده استفاده می‌کند، ممکن است آن حملۀ ویرانگر به عراق را حتی در خیالاتش تجسم کند؟ فقط ده دقیقه استفاده از عقل ابزاری نشان می‌داد که تأثیر تغییر رژیم در بهترین حالت پیش‌بینی‌ناپذیر است و به احتمال زیاد آشوبی فاجعه‌بار پدید خواهد آورد. ماجراجویی عراق و اجرای دوباره و حتی فاجعه‌بارتر آن در لیبی، بیشتر از آنکه جعل سیاست زور باشد، ملهم از روندهایی در اندیشۀ روشنگری بوده که ووتن آن‌ها را مغفول نهاده است: مشخصاً تأثیرگذاریِ مداوم ایده‌های برآمده از دیانت غربی.یک جزء سازندۀ مهمِ ترکیب فکری‌ای که این «جنگ‌های اختیاری» از آن برخاسته‌اند ایدئولوژی ترویج دموکراسی است: این باور که انسان‌ها در همه‌جا رؤیای رهایی از جباریت را در سر می‌پرورند. این ایمان سکولار، که ریشه در متفکران مرکزی روشنگری دارد، یعنی کسانی چون جان لاک و ایمانوئل کانت -که اندیشۀ سیاسی‌شان با انجیل‌باوریِ جهان‌شمول‌گرایانه شکل گرفته بود- دست‌کم همان‌قدر در سیاست مدرن تأثیرگذار بوده که تحلیل هزینه‌‌فایدۀ منفعت‌گرایانه.آدام اسمیت، سومین متفکرِ انقلابیِ مورد نظر ووتن، نیز متکی بر ایده‌های یکتاپرستانه بود. استدلال او برای مبادلۀ آزاد مبتنی بر باوری مسیحی به مشیت الهی بود که مطابق آن مردمانی با مهارت‌های متفاوت در گوشه‌های متفاوت جهان جای داده شده‌اند تا بتوانند با هم به‌صورت سازنده مبادله کنند. به همین شکل، روشنگری پدران بنیان‌گذار آمریکا نیز متکی بر مفروضات خداباورانه دربارۀ حقوق انسان بود که بر وظایف انسان نسبت‌به خدا استوار شده بودند. وقتی لیبرال‌های قرن بیست‌ویکمی پارسامنشانه ارزش‌های روشنگری را تصدیق می‌کنند، ندانسته همین میراث خداباورانه را به میدان می‌آورند.سایر اقسام اندیشه با ظهور روشنگری به‌کلی ناپدید نشد، بلکه فقط دگردیسی یافتند. اینجا روشنگری شبیه به علم مدرن است. ووتن از این ایده بهره می‌برد که ظهور علم یک انقلاب شناختی بود و الگویی برای کوچی که او ادعا می‌کند در اخلاقیات و سیاست نیز رخ داد، و بدون شک علم جهان را عمیقاً تغییر داد.زندگی‌های ما روزانه با مشتقات تکنولوژیکِ حاصل از پیشرفت شتابندۀ دانش علمی تغییر می‌کند. اما این به معنای پایان‌یافتن اسطوره‌سازی یا جادو‌باوری نیست. کاملاً برعکس: علم خودش به ماشینی برای اسطوره و جادو تبدیل شده است. این باور که علم می‌تواند شرور کهن را بربیندازد خودش به‌وضوح یک‌جور جادوباوری است، و بااین‌حال به‌طور گسترده موردقبول است. چقدر گفته‌ایم که علم می‌تواند قحطی را ریشه‌کن کند؟ شکی نیست که با تکنولوژی‌های جدید ممکن است کمبود مواد غذایی به تاریخ بپیوندد، اما علم نمی‌تواند از قحطی‌های فاجعه‌بار مثلاً از آن جنسی که در حال حاضر یمن را در بر گرفته جلوگیری کند. علت این نوع قحطی‌ها کمبود مادی نیست، بلکه رفتار انسانی است. اگر میلیون‌ها نفر در این کشور بلازده از فرط گرسنگی به سرحد مرگ رسیده‌اند، علتش یک جنگ بی‌محاباست. رشد دانش علمی موجب نمی‌شود انسان‌ها عقلانی‌تر شوند. صرفاً به برخی از آن‌ها قدرت بیشتری می‌دهد تا آنچه می‌خواهند را انجام دهند. علم، به‌جای ازمیان‌بردن رفتار غیرعقلانی، مقیاس و پیامدهای جرم و حماقت انسانی را بالا برده است.این انقلابی که ووتن معتقد است با ظهور علم رخ داده هرگز وجود نداشته است، و این کوچ پارادایمی‌ای که او خیال می‌کند با روشنگری اتفاق افتاده هرگز در کار نبوده است. قفس آهنین وبر -پیروزی برگشت‌ناپذیر عقل ابزاری- یک سراب بود. در ابتدای دوران مدرن تغییرات مفهومی زیادی رخ داد، اما با آن کوچ تمام‌وکمالی که ووتن مفروض می‌گیرد خیلی فاصله داشت. به‌علاوه، سلطۀ کنونی روشنگریِ موردنظر ووتن -که او بیش‌ازحد در آن اغراق می‌کند- برگشت‌ناپذیر نیست. این یکی از ویژگی‌های نظریۀ کوهن است که پارادایم‌ها به‌طور مرتب برانداخته می‌شوند. آیا نمی‌شود که پارادایم روشنگری هم چنین سرنوشتی پیدا کند؟ ووتن به این پرسش بسیار کم پرداخته است:این ویژگی ممکن است بسیار متفاوت باشد. شاید یک روز ربات‌ها همۀ کارهای سخت را انجام دهند، شاید انرژی از منابعی تأمین شود که به‌نحو مؤثری کم‌هزینه باشد، و شاید بیماری و درد با دستکاری‌های ژنتیکی به تاریخ بپیوندند. در آن جهان، پارادایم روشنگری، که با علم به کمبود پدید آمده، با درک اینکه لذت و شادکامی به‌سختی تأمین می‌شود، شاید بی‌ربط به نظر برسد.اینجا ظاهراً ووتن بالأخره رضایت می‌دهد که ممکن است بتوانیم از قفس آهنین فرار کنیم. پیشرفت‌های تکنولوژیک می‌توانند کلیدی در اختیار ما بگذارند. چنین چشم‌اندازی بعید است. محتمل‌تر این است که کمبود پایان نمی‌یابد و تکنولوژی‌های جدیدِ صرفه‌جویی در نیروی کار به سلاحی در منازعات آتی قدرت تبدیل می‌شوند. چنان‌که در گذشته علم به‌عنوان ابزاری در کشمکش‌های انسانی به کار می‌رفت. اگر بنا باشد روشنگری موردنظر ووتن در یک کوچ پارادایمیِ دیگر کنار زده شود، علتش پیشرفت در تکنولوژی نخواهد بود، بلکه الزامات سیاسی چنین خواهند کرد. روشنگری لیبرال وقتی کنار زده می‌شود که دیگر به‌قدر کافی به مردم چیزی را که می‌خواهند ندهد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Wootton, David. Power, Pleasure, and Profit: Insatiable Appetites from Machiavelli to Madison. Harvard University Press, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان گری نوشته است و در تاریخ ۷ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Enlightenment without end» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «ماکیاوللی، هابز، آدام اسمیت: آیا مقصر اصلی این سه نفرند؟» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• جان گری (John Gray) استاد بازنشستۀ علوم سیاسی از مدرسۀ اقتصادی لندن است. گری از برجسته‌ترین مرورنویسان جهان در زمینۀ سیاست و جامعه است. فجر کاذب: توهمات سرمایه‌داری جهانی (False Dawn: the Delusions of Global Capitalism) از جمله کتاب‌های اوست.[۱] I Can’t Get No Satisfaction[۲] The Invention of Science: A New History of the Scientific Revolution[۳] paradigm shift[۴] The Structure of Scientific Revolutions ]]> جان گری تاریخ‌وسیاست Tue, 11 Dec 2018 05:05:04 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9221/ نسخۀ صوتی: بطالت را دوست دارم ولی انتظارکشیدن را نه http://tarjomaan.com/sound/9222/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از ونکاتش راو که پیش از این با عنوانِ «بطالت را دوست دارم ولی انتظارکشیدن را نه» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. در خیلی از اوقات زندگی‌مان هیچ‌کاری نمی‌کنیم. این عدم مشغولیت را معمولاً اتلاف زمان می‌انگاریم که به دو شیوه انجام می‌شود. هنگامی که وقتتان به دستِ خودتان تلف می‌شود، بطالت محسوب می‌شود؛ و در صورتی که دیگران وقت شما را تلف کنند، معطلی به حساب می‌آید. من از بطالت لذت می‌برم اما معطل‌شدن را دوست ندارم. اوقات تلف‌شدهْ زمان‌های خنثایی نیستند. زمان خنثی زمانی است که مراقبه می‌کنیم. به عبارت دیگر، در حالت مراقبه، زمان ذهنی و شخصی فرد ساکن است. در این شرایط خنثی، ظرفیت مولد شما به‌لحاظ نظری محفوظ مانده یا ارتقا یافته است. همچنین وضعیت‌هایی مثل احیا، تمدد اعصاب یا تجدید قوا در ردۀ اتلاف زمان قرار نمی‌گیرند. این امورْ کارکردی دارند، یعنی به‌کارگیری لحظاتی جهت کارآمدتر کردن سایر لحظات. فایل صوتی نوشتار «بطالت را دوست دارم ولی انتظارکشیدن را نه» را گوش کنید. ]]> ونکاتش راو نسخۀ صوتی Mon, 10 Dec 2018 10:30:56 GMT http://tarjomaan.com/sound/9222/ مادر: چهره‌ای برای تمام رنج‌های جهان http://tarjomaan.com/neveshtar/9218/ ژاکلین رز، هارپرز — ۱۲ اکتبر ۲۰۱۶، گزارشی در صفحۀ اول سان، روزنامۀ محافظه‌کار بریتانیایی، منتشر شد که خبر می‌داد طی سال گذشته نهصد زن که شهروند بریتانیا نبودند، در یکی از بیمارستان‌های سرویس سلامت همگانی (ان.‌اچ.‌اس)۱، وضع حمل کرده‌اند. و مالیات‌دهندگان بودند که باید این صورت‌حساب چهارمیلیون پوندی را می‌پرداختند. بیمارستان -بخوانید کشور- «غرق» در مادران خارجی شده بود.عکسی از بیمبو آیلابولا را روی مقاله چاپ کرده بودند، زنی نیجریه‌ای‌تبار که پنج سال پیش با هزینۀ دویست‌هزار پوندی برای ان.‌اچ.‌اس و با عمل سزارین پنج‌قلو به دنیا آورده بود. تصویر آیلابولا که پنج نوزادش را در آغوش گرفته بود بی‌تردید انتخاب شده بود تا کلیشۀ سیاهان و فقرایی را تقویت کند که غیرمسئولانه و به حد افراط تولیدمثل می‌کنند. به نظر می‌رسید مقاله می‌گوید: «این مادر را بندازید بیرون». (مقاله خیلی جلوی خودش را گرفته بود تا از پیشنهادِ دستگیرکردن این مادر پرهیز کند.) ویرانیِ توطئه‌‌باری که این زنان خارجی به بار آورده‌اند، ارزش‌های کشور و همچنین منابعش را تهدید می‌کرد.مقالۀ سان وقتی منتشر شد که تصویر کودکان بی‌مادر نیز در صدر اخبار بود. بچه‌های نابالغی بدون همراه در «جنگل»، اردوگاهی در کالۀ فرانسه، روی پای خودشان ایستاده بودند و امید داشتند که دولت بریتانیا به آن‌ها اجازۀ ورود بدهد. تخمین می‌زنند، از زمانی که بحران مهاجرت در ۲۰۱۵ آغاز شد، ۹۰هزار کودک و نوجوان خودشان به‌تنهایی به اروپا سفر کرده‌اند و حدود هزار تَن از آن‌ها سرانجام به کاله رسیدند، جایی که در آن زندگی‌ای عاری از ‌تمدن را می‌‌گذراندند: چادرهایشان را با هجده کودک دیگر شریک بودند، بدون تشک، بدون تجهیزات گرمایشی، بدون پتو. بعضی از این بچه‌ها حینِ هجوم‌بردن به‌سمت آزادی در بریتانیا کشته شدند، زیر کامیون‌ها می‌رفتند، در کانتینرهای یخچال‌دار مخفی می‌شدند، یا اینکه خودشان را جلوی ماشین‌هایی می‌انداختند که امیدوار بودند آن‌ها را به بریتانیا ‌برسانند. دولت محافظه‌کار در تمام این موارد، مانع پذیرش آن‌ها شد، و در اوایل سال ۲۰۱۷، اسکان مجدد آن‌ها را متوقف کرد.مادران این کودکان کجایند؟ مادرانِ غایبِ کودکانِ مهاجر روی دیگر «گردشگران سلامتِ» باردار هستند که روزنامۀ سان آن‌ها را به باد انتقاد گرفته است. در زمینۀ مهاجرت و مصیبت‌هایش و داستان‌های واقعی پشت آن، مادران یا نادیده انگاشته شده‌اند یا هدف سرزنش قرار گرفته‌اند.چرا غالباً مادرانْ مسئول شرارت‌های جهان به شمار می‌آیند؟ مادران را علت هر چیزی می‌دانیم که در جامعۀ ما درست عمل نمی‌کند، ازجمله فروپاشی ساختار اجتماعی، تهدید تأمین اجتماعی، زوال سلامت کشور. ما آن‌ها را هم‌زمان مسئول تأمین امنیت و به‌مخاطره‌انداختن آینده‌مان می‌دانیم.«فقط می‌خواهم خوشحال باشی». کدام مادر، کدام مادر یا پدری، است که خواسته‌اش این نباشد؟ هر چقدر هم که این خواسته محال باشد؟ اولاً محال است چون آرزوی خوشحال‌بودن است، به‌جای اینکه آرزوی داشتنِ زندگی‌ای برای خودت باشد، ثانیاً محال است چون نوعی از زندگی نیابتی از طریق فرزند است؛ و نهایتاً محال است چون ناقوس مرگِ هر شانسی برای خوشحالی است، چرا که آن لحظه‌ای که می‌خواهی خوشحال باشی، بی‌تردید خوشحالی را از بین می‌بری. خواهرم، گیلیان رز، یک بار به من گفت که با زنی در قطار صحبت کرده که در دهۀ پنجاه از کارائیب مهاجرت کرده و بعد، با وجود تمام مشکلات، پله‌پله در نظام آموزشی پیش رفته تا مدیر مدرسه‌ای در لندن شده است. وقتی آن زن این توصیه را شنیده که والدین باید خوشحالی بچه‌هایشان را بخواهند خندۀ شدیدی سر داده، انگار که کل این ایده شوخی وقیحی باشد، یعنی آخرین چیزی که مادری باید برای فرزندش بخواهد. آن زن از مصیبت‌های جهان آگاهی داشت، اما از دورنمای کاری که باید انجام شود سرمست بود. پسرش به یکی از مشهورترین تحلیلگرانِ نژادپرستی در بریتانیا بدل شد.همیشه، وقتی به روشی فکر می‌کنم که از مادران انتظار می‌رود هرگونه احساس ناامیدی را پشت درهای بسته حبس کنند، خصوصاً در اولین لحظاتِ بی‌ثبات مادربودن، این داستان و سخاوت سرسختانه و همه‌جانبۀ روح آن زن را به خاطر می‌آورم. امروزه، افسردگی پس از زایمان را به برهم‌خوردن تعادل هورمونی نسبت می‌دهند و معمولاً با دارو یا رفتاردرمانیِ شناختی معالجه‌اش می‌کنند. اما شاید چیزی که افسردگی پس از زایمان نام دارد راهی برای نشان‌دادن اندوه است، اندوه گذشته، حال و آینده. این تجربه باید دوباره به کانون رنج بشری وارد شود و موضوعی شناخته شود که از نظر جسمانی و تاریخی معنادار است، به‌جای اینکه صرفاً موضوعی بالینی قلمداد شود.در آفریقای جنوبی، افسردگی پس از زایمان را یک بیماری‌ همه‌گیر توصیف کرده‌اند. این بیماری در میان سیاه‌پوستان فقیری شایع است که تحت تأثیر نژادپرستی مداوم و نابرابریِ اجتماعی و اقتصادی بی‌وقفه قرار دارند. اخیراً تحقیقی در آفریقای جنوبی بر افسردگی در میان مادران سیاه‌پوستِ کم‌درآمدی تمرکز کرده است که اَشکالی از خشم و غضب را، در منتها درجۀ ناامیدی‌شان، علیه کودکانشان اِعمال کردند. وقتی از آن‌ها پرسیده شد که خشم و پرخاشگری‌شان را چگونه درک می‌کنند، سه دلیل عمده ارائه کردند: فرزند پرتوقع و آرزوی خودشان برای اینکه «مادر همیشه-‌سخاوتمند و همیشه-بخشنده» باشند؛ فرزند بی‌ملاحظه که آنان را عمیقاً از نیاز شخصی‌شان به توجه، حمایت و احترام آگاه می‌کند؛ و فرزندِ درگیرِ خشونت و سوءمصرف مواد مخدر که مانعِ برآورده‌شدن آرزوی مادر برای «هویت جدید و زندگی جدیدی از طریق فرزندش» می‌شود. به تأملاتی که مادر افسرده را به فرزندش پیوند می‌دهد توجه کنید: خواسته‌های فرزندْ مادر را به کمالی دست‌نیافتنی سوق می‌دهد؛ فرزند بی‌ملاحظه بی‌توجهی ریشه‌ای مادر به زندگی خودش را برجسته می‌کند؛ فرزند خشن آرزوی آینده‌ای بهتر را که قرار بود خود فرزند تجسمش باشد نابود می‌کند.این دلایل شاهدی برای ارتباط قوی بین افسردگی شدید و فقر است، ارتباطی که از نظر بالینی معمولاً به نادیده انگاشتن آن گرایش داریم (در این مورد، نکتۀ دیگر هم وجود دارد: وعدۀ تحقق‌نایافتۀ زندگیِ بهتر بعد از پایان آپارتاید باید اوضاع را خیلی بدتر کرده باشد). همچنین، شرکت‌کنندگان در این مطالعه الگوهای آشنایی را تکرار می‌کنند که در آن‌ها خشم زن، که از نظر اجتماعی نابخشودنی تلقی می‌شود، در شکلِ خشونت علیه خودش یا فرزندش درونی می‌شود. اما چیزی که به‌وضوح برای من برجسته است دور باطل آرمان‌گرایی‌ای است که این زنان گرفتار آنند. تک‌تک آن‌ها مرجع خشمشان را «رنج و سرخوردگیِ مربوط به این مسئله می‌دانند که مادرانی که می‌خواستند باشند نیستند». احساس می‌کنند شکست خورده‌اند چرا که فرزندانشان را می‌زنند؛ فرزندانشان را می‌زنند چرا که احساس می‌کنند شکست خورده‌اند.در خانواده‌های مدرن، مادر را برای همۀ کمبودهای زندگی فردی سرزنش می‌کنند. حقیقت این است که مادران شکست می‌خورند. چنین شکستی را نباید فاجعه قلمداد کرد، بلکه باید آن را بخش طبیعی و تعیین‌کننده‌ای از وظیفۀ مادری دید.بدترین و تحمل‌ناپذیرترین درخواستی که بر مادران تحمیل می‌شود -فرای تصویرِ زیادی شیرین از آینده‌ای بی‌نقص، فرای این انتظار که آنان باید زندگی‌هایی پر از سعادت و رضایت پدید بیاورند- دامنۀ وسیع تشویش‌های تاریخی، سیاسی و اجتماعی‌ای است که از مادران می‌خواهیم آن‌ها را خنثی کنند. از مادران انتظار داریم که گذشته را لگدمال کنند و ما را از زمان تاریخی خارج کنند، یا، در نسخه‌ای که دست‌کم مزیت احساساتی‌گریِ خاص خودش را دارد، سرآغاز جدیدی را رقم بزنند. اما هر تولد با سرگذشتی همراه می‌شود که خودش انتخاب نکرده است. مادری که، چنان‌که انتظارش می‌رود، مشتاق است فرزندش صرفاً تجسم امر آزاد، جدید و نیک باشد در این خطر است که انکار سرگذشت، و فرارش از رنج را بر بدن و ذهن فرزندش نیز حک کند.خانوادۀ مادربزرگ مادری من در سال‌های جنگ جهانی دوم در اردوگاه کار اجباری خلمنو جانشان را از دست دادند. مادربزرگ و پدربزرگم در لندن چیزی بیش از این نمی‌خواستند که در محیط جدید در امان باشند، و می‌خواستند دو دخترشان هیچ نشانی از شقاوتی را احساس نکنند که بر زندگی خودشان اثر گذاشته بود. بزرگ‌ترین آرزویشان برای دخترانشان این بود که با مردانی یهودی ازدواج کنند، بچه‌دار شوند و سر و سامان بگیرند. مادرم، که سنش به‌زحمت به بیست‌ سال می‌رسید، را به پدرم شوهر دادند، که داشت از آسیب روحی خودش، شکنجه‌شدن در اردوگاه اسرای جنگی در ژاپن، بهبود می‌یافت. مادرم می‌خواست پزشک شود، اما اجازه نداشت که جایگاهی را که در دانشکدۀ پزشکی به دست آورده بود نگه دارد، به‌جایش با یک پزشک ازدواج کرد.اما آرزوهایش برای دختران خودش از آن لحظۀ منع‌شدن شروع به رشد کرد. من و خواهرم آزادی‌هایی داشتیم که از مادرم دریغ شده بود. اما از خودم می‌پرسیدم چه چیزی باعث شده که فکر کند این کار برای ساکت‌کردن گذشته کافی است؟ آیا آزادی آموزشی و جنسی -که من همیشه به‌خاطرش سپاسگزارم- می‌تواند آینده‌ای را تضمین کند که تاریخْ آن را لکه‌دار نکرده باشد؟ شاید همیشه گسستی بنیادی بین چیزی که مادر مشتاقانه برای فرزندش می‌خواهد و کسی که فرزند به آن تبدیل می‌شود وجود داشته باشد. شاید این مسئله یکی از رنج‌های مادرشدن است: فهمیدن اینکه فرزند شما در اعماق روحش داستانی دارد که امید داشتید، یک بار برای همیشه، او را از دست آن آزاد کنید.می‌گویند وظیفۀ مادر این است که ترس‌های فرزندش را فروبنشاند. اما به این نکته توجه نمی‌کنیم که انجام‌دادن این کار ممکن است تحت تأثیر ترس‌های خود مادر قرار بگیرد. مادر باید مثل یک ماده‌شیر بی‌باک باشد. این موضوع تلویحاً می‌گوید که ماده‌شیر از توله‌هایش به‌شکل غریزی حفاظت می‌کند، زیرا هیچ زندگی شخصی‌ای از آنِ خود ندارد که با آن دسته و پنجه نرم کند. او از کل حافظه و سرگذشت تاریخیِ خود محروم شده و به حیوانی بی‌فکر تقلیل یافته است. ممکن است بگویید اینکه چیزی از آن خود ندارد که با آن دست‌ و پنجه نرم کند -«کاملاً» در اختیار فرزند بودن، به بهای زندگی شخصی خودِ مادر- دقیقاً، یا دست‌کم در شکلی به ‌زبان ‌نیامده، خودِ تعریف مادربودن است.وقتی در راهِ به فرزندی پذیرفتن دخترم قدم گذاشتم، در فرمی که به من داده بودند اولین سؤال این بود: «رازهای خانوادگی شما چیستند؟» از پاسخ‌دادن به این سؤال امتناع کردم (یکی از آن لحظه‌هایی که نزدیک است کل فرایند دچار توقفی ناگهانی ‌شود). برایم مسلم بود که به راز خانوادگی باید احترام گذاشت. در آن اداره به فکر کسی خطور نکرده بود که نمی‌توان در هیچ موردی به کسی که قرار است مادر شود و رازهای خانوادگی‌اش را، در حکم قیمتی که باید برای فرزند بپردازد، فاش می‌کند اعتماد کرد. فرض این بود که ذهن‌ها و قلب‌ها کاملاً به روی بررسی بازند، فرض این بود که هیچ مرزی بین چیزی که می‌توان و نمی‌توان گفت وجود ندارد.وقتی داشتم دخترم را از چین می‌آوردم، مسیرم را عوض کردم و به پاریس رفتم تا او را باافتخار به چند نفر از قدیمی‌ترین و عزیزترین دوستانم معرفی کنم، فقط در این حد که در فرودگاه ببینمشان. مدارک فرزندخواندگی همراهم بود و فرزندم وارد گذرنامۀ من شده بود، اما خودش هنوز گذرنامۀ بریتانیایی نداشت. مأموران مرزی گفتند که مطمئن نیستند من قصد نداشته باشم او را در فرانسه به‌عنوان مهاجری غیرقانونی رها کنم و او دیر یا زود مَسکن و مزایای شغلی مطالبه خواهد کرد. (دخترم کمتر از یک سال سن داشت.)در فرودگاه، می‌خواستم سر مأموران فریاد بزنم: «شما سرگذشت این کودک را نمی‌دانید». اما بعد متوجه شدم من هم چندان نمی‌دانم و هرگز هم نخواهم فهمید. چرا که رهاکردن کودک در چین جرم است، حتی اگر خود سیاستِ تک‌فرزندیِ دولت باعث این کار شود، سیاستی که، در غیاب پیش‌بینی‌های لازم و صحیح برای بازنشستگی، والدین را محتاج پسر می‌کند، چرا که همسر آیندۀ پسر در سال‌های آخر عمر از آن‌ها مراقبت خواهد کرد (با درنظرگرفتن اینکه دختران متأهل خانه را ترک می‌کنند). کسانی که در اوایل دهۀ نود کودکشان را از چین به فرزندی گرفتند نمی‌توانستند از سرگذشت کودکانشان پرده بردارند. دختر من هم داستان گذشتۀ خودش را نمی‌داند -و پذیرفته است که نمی‌تواند بداند- اگرچه این سرگذشت مطمئناً همراهش است.هر مادری، هر کودکی، با گذشته‌ای روبه‌روست که رازهایش را مشتاقانه یا بدون کشمکش آشکار نمی‌سازد، البته اگر اصلاً آشکارساختنی در کار باشد. به‌رغم این فرمول که در جهان غرب پرطرفدار است و مادران و دختران را در مقام دوستانی می‌بیند که رازها را با هم در میان می‌گذارند، با هم غیبت می‌کنند و لباس‌های همدیگر را می‌پوشند (مجموعۀ تلویزیونی «دختران گیلمور»۲ نمونۀ اعلای این موضوع است)، مادران و دختران نمی‌توانند همه چیز را به هم بگویند، چون آن‌ها همه چیز را دربارۀ خودشان نمی‌دانند: دربارۀ زندگی خودشان یا رازهای خانواده‌شان یا آن بخش از تاریخ که بر شانه‌هایشان سنگینی می‌کند و بیان‌کردنش بسیار سخت است. همۀ این‌ها صرفاً شیوۀ دیگری برای گفتن این نکته است که یکی از غیرواقعی‌ترین درخواست‌ها از یک مادر این است که به‌شکلی غیرانسانی به خودش اطمینان داشته باشد.حقیقتی بدیهی هم در فمینیسم و هم در مارکسیسم هست که می‌گوید تصویری که خانواده‌های امن، سفیدپوست و طبقه‌متوسط بازنمایی می‌کنند افسانه‌ای است که به کارگران، زنان و مهاجران وابسته است، درست مثل حقیقت بدیهی تفکر فرویدی که می‌گوید صورت ظاهری زندگی متمدن در کشورهایی که فروید از آن‌ها، با همدلی اندک، به‌عنوان «کشورهای بزرگ و مسلط بر جهان با نژاد سفید» یاد می‌کند ناپایدار و ساختگی است. این نکته در نسبت مستقیم با تأکیدی است که آن صورت ظاهری ادعا می‌کند بدون خطا به خودش ایمان دارد. راهی ساده‌تر برای بیان این نکته این است که بگوییم پشت هر هنجارْ خشونتی هست، خشونتی که واقعاً شکلی از حماقت است که از مادران انتظار دارد خشمشان را فروبنشانند.مادر رنج‌کشیده‌ای که از داشتن فرزندش محروم شده موضوع اصلیِ انگارۀ آرمانیِ مادرانه است: مثلاً، نیوبه۳ که برای قتل چهارده فرزندش به‌دست خدایان حسود عزادار است، و پیه‌تا، مریم مقدس که بر جسد مسیح زاری می‌کند. مادر، که تمام رنج‌های جهان بر چهره‌اش حک شده است، بار مصیبت بشری را بر دوش می‌کشد و تسکین می‌دهد. اما اینکه درد مادران نباید آشکار شود نشانگر جهانی است که به‌شکل بی‌رحمانه‌ای ناعادلانه‌ و آشوبناک است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ژاکلین رز نوشته است و اولین بار در شماره ماه می ۲۰۱۸ نشریۀ هارپرز منتشر شده و سپس در وب‌سایت همین نشریه با عنوان «Mothers Superior» بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «مادر: چهره‌ای برای تمام رنج‌های جهان» و ترجمۀ الهام آقا‌باباگلی منتشر کرده است.•• ژاکلین رز (Jacqueline Rose) استاد علوم انسانی در مؤسسۀ بیرکبک انگلستان است. انتقادهای او از صهیونیستم و سیاست‌های رژیم اشغال‌گر قدس جنجالی بوده‌اند. آخرین کتاب او زنان در دوران‌های تاریک (Women in dark times) نام دارد.[۱] National Health Service (NHS)[۲] Gilmore Girls[۳] Niobe: دختر تانتالوس و دیونه. با آمفیون تِبِسی ازدواج کرد و از او چهارده فرزند داشت. در روز جشنِ لتو به این الهه که دو فرزند داشت فخر فروخت. لتو از این تحقیر ناراحت شد و از فرزندان خود خواست که انتقام بگیرند و آن‌ها هم با تیروکمان همۀ فرزندان نیوبه را کشتند. نیوبه غرق در اندوه شد. خدایان به حالش دل سوزاندند و او را به تخته‌سنگ مرمرینی تبدیل کردند که از آن آبی مانند اشک جاری بود [مترجم]. ]]> ژاکلین رز اقتصادوجامعه Mon, 10 Dec 2018 05:03:03 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9218/