ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Fri, 19 Oct 2018 02:14:20 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Fri, 19 Oct 2018 02:14:20 GMT 60 نسخۀ صوتی: برام مهم نیست چی میگی http://tarjomaan.com/sound/9166/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از جاسپریت گیل که پیش از این با عنوانِ «برام مهم نیست چی میگی» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. اختلاف‌نظر همۀ ما را به افرادی ناخوشایند تبدیل کرده است. ابتذال در جامۀ بحث‌های متفکرانه شبکه‌های خبری را آلوده کرده. آدم‌ها که قانع شده‌اند میزان صحت استدلال‌هایشان به میزان بلندی صدایشان ربط دارد، بر شلوغی این نطق‌های آتشین می‌افزایند. رسانه‌های چاپی تیترهایی می‌زنند که عوض هدف‌گرفتن آرای مخالفانشان شخصیت آن‌ها را ترور می‌کند. دنیای مجازیْ ما را به جدال‌های سطحی آنلاینی کشیده است که به گفت‌وگوهای شخصی ما نیز سرایت کرده است. تحقیق مرکز پژوهشی پیو نشان می‌دهد ۹۱درصد از جمهوری‌خواهان و ۸۶درصد از دمکرات‌ها نظر ناخوشایندی نسبت به گروه مقابل دارند. راحت ولی نامنصفانه است که تقصیر را گردن سیاستمداران و روشنفکران حوزۀ عمومی و روزنامه‌نگاران بیندازیم ولی خود ما مردم نیز در این سقوط شریک جرم هستیم. فایل صوتی نوشتار «برام مهم نیست چی میگی» را گوش کنید. ]]> جاسپریت گیل نسخۀ صوتی Thu, 18 Oct 2018 06:26:36 GMT http://tarjomaan.com/sound/9166/ اگر حکومت را به جای مردم به دست متخصصان بسپاریم اوضاع بهتر می‌شود؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9162/ دیوید رانسیمن، گاردین — دموکراسیْ ملال‌آور، کینه‌توز، خودفریب، پارانویک، ناپخته و اغلب بی‌ثمر است. بیشتر با اتکا به افتخارات گذشته زنده است. این وضعیت اسفناک بازتاب چیزی است که ما به آن تبدیل شده‌ایم. اما دموکراسی کنونی هویت ما نیست. تنها نظامی برای حکومت‌کردن است که ما آن را ساخته‌ایم و می‌توانیم تغییرش دهیم. پس چرا چیزی بهتر را جایگزین آن نکنیم؟این استدلال در سال‌های اخیر جلوۀ بیشتری یافته است، چون سیاست دموکراتیک پیش‌بینی‌ناپذیرتر شده و نتایج آن برای خیلی‌ها عمیقاً هشداردهنده است. ابتدا برکسیت، سپس دونالد ترامپ، به علاوۀ خیزش پوپولیسم و گسترش تفرقه، موجب آغاز جست‌وجویی محتاطانه برای جایگزین‌های احتمالی شده است. اما نظام‌های رقیبی که پیرامون ما به چشم می‌خورند جذابیت اندکی دارند. صورت‌های ناخوشایند اقتدارگرایی قرن بیست‌ویکمی در بهترین حالت تنها جایگزینی محدود و عمل‌گرایانه برای دموکراسی فراهم می‌کنند. رهبران مستبد جهان هنوز خواسته‌های افکار عمومی را ارضا می‌کنند و در رژیم‌های اقتدارگرای رقابتی مثل مجارستان و ترکیه به برگزاری انتخابات تشریفاتی ادامه می‌دهند. از ترامپ تا رجب طیب اردوغان چندان نمی‌توان انتظار جهش به آینده‌ای درخشان‌تر داشت.جایگزین بسیار جزم‌اندیشانه‌تری هم وجود دارد که ریشه‌هایش به قرن نوزدهم بازمی‌گردد. چرا بازی رأی‌دهی را به کل کنار نگذاریم؟ تظاهر به احترام به دیدگاه‌های مردم عادی را بس کنید. ارزشش را ندارد، چون مردم به اشتباهاتشان ادامه می‌دهند. در عوض متخصصان را محترم بدارید. این گزینه واقعاً رادیکال است. پس بهتر نیست امتحانش کنیم؟نام این دیدگاه دربارۀ سیاست اپیستوکراسی است: حاکمیت دانایان. نگرشی یکسره مغایر با دموکراسی، چون بر این استدلال اتکا دارد که حق مشارکت در تصمیم‌گیری سیاسی به این بستگی دارد که آیا شما می‌دانید دارید چه کار می‌کنید یا نه. فرض بنیادی دموکراسی همواره این بوده است که میزان دانایی شما اهمیتی ندارد: شما اختیار تصمیم‌گیری دارید چون باید با عواقب آن‌چه انجام می‌دهید زندگی کنید. در آتن باستان، این اصل در انتخاب صاحب منصبان از طریق قرعه‌کشی بازتاب می‌یافت. هر کسی می‌توانست این کار را انجام دهد چرا که همه -البته همۀ کسانی که زن، خارجی، تهیدست، برده یا کودک نبودند- عضوی از دولت به شمار می‌رفتند. امروز دیگر ما افراد را برای نقش‌های مهم، به استثنای انتخاب اعضای هیئت منصفه در بعضی کشورها، به‌صورت تصادفی برنمی‌گزینیم. اما این ایدۀ اساسی را با واگذاردن حق رأی به شهروندان بدون بررسی صلاحیت آنان برای این کار تأیید می‌کنیم.منتقدان دموکراسی -که افلاطون نخستینشان بود- همواره به این نکته اشاره کرده‌اند که دموکراسی به معنای حاکمیت‌یافتن ناآگاهان یا بدتر از آن حاکمیت شارلاتان‌هایی است که مردمِ ناآگاه فریبشان را می‌خورند. وقتی در کمبریج، شهر حامیان پرشور [باقی‌ماندن در اتحادیۀ] اروپا و محل استقرار دانشگاهی برگزیده، حضور داشتم، پژواک‌هایی از این بحث را پس از رأی‌‌گیری برکسیت می‌شنیدم. این اظهارات معمولاً آهسته و به‌نجوا بیان می‌شدند -باید آدم شجاعی باشید که در یک جامعۀ دموکراتیک خود را یک اپیستوکرات نشان دهید- اما بی‌شک وجود داشتند. افرادی بسیار باهوشی که زیر لب مشغول غرولند کردن دربارۀ این بودند که وقتی از مردم عادی سوالی را می‌پرسید که فهمی از آن ندارند، همین می‌شود. دومینیک کامینگز، سازندۀ شعار «کنترل را پس بگیر» که به پیروزی رفراندوم یاری رساند، دریافت که منتقدانش چندان از اشاره به این نکته در مواجهه با او شرمگین نیستند. آن‌ها می‌گفتند برکسیت اتفاق افتاد چون افراد شرور به مردم نادان دروغ گفتند. این هم از دموکراسی.این ادعا که طرفداران دموکراسی مایل‌اند تحت حکومت احمق‌ها و نادان‌ها قرار گیرند، منصفانه نیست. هیچ یک از مدافعان دموکراسی مدعی این نبوده است که حماقت و نادانی فضلیت‌اند. اما حقیقت این است که دموکراسی تمایزی میان دانایی و فقدان دانایی قایل نمی‌شود. برای دموکراسی تواناییِ اندیشیدن هوشمندانه دربارۀ مسائل دشوار اهمیتی ثانویه دارد. ملاحظۀ نخست در دموکراسی این است که فرد خود درگیر نتیجۀ رفتارش باشد. دموکراسی تنها در پی آن است که رأی‌دهندگان آن قدر در زمینۀ رفتارشان حضور داشته باشند که متحمل رنج ناشی از خطاهایشان شوند.پرسشی که اپیستوکراسی برمی‌انگیزد این است: چرا تبعیضی مبتنی بر دانایی را به کار نمی‌بندیم؟ چه چیز خاصی در اعطای حق مشارکت به همگان وجود دارد؟ در پس چنین نگرشی این اندیشۀ جذاب قرار دارد که به جای زیستن با خطاهایمان، بهتر است با همۀ توانمان از بروز خطا در همان وهلۀ اول جلوگیری کنیم. به این ترتیب اینکه چه کسی عهده‌دار مسئولیت می‌شود، اهمیت خود را از دست خواهد داد.این بحث برای مدتی بیش از دو هزار سال و بیشتر اوقات به صورتی بسیار جدی مطرح بوده است. تا پایان قرن نوزدهم توافق معمولاً بر این بود که دموکراسی ایدۀ بدی است: در دموکراسی همیشه این خطر وجود دارد که قدرت در دستان افرادی قرار گیرد که نمی‌دانند دارند چه می‌کنند. البته این اجماع بیشتر میان روشنفکران برقرار بود. در مورد اینکه مردم عادی دربارۀ این مسئله چه می‌اندیشیدند، دانش اندکی داریم. کسی نظر آن‌ها را نمی‌خواست.در طول قرن بیستم اجماع روشنفکران تغییر یافت. دموکراسی خود را به‌مثابۀ شرایط پیش‌فرض سیاست تثبیت کرد و محسناتش بر نقاط ضعفش چربید. اکنون رخدادهای قرن بیست‌ویکم برخی از تردیدهای اولیه را زنده کرده است. حالا به نظر می‌رسد که دموکراسی‌ها دارند باعث وقوع چیزهای کاملاً احمقانه‌ای می‌شوند. شاید هیچ کس نتواند خطاهای دموکراسی‌ها را تاب بیاورد. اپیستوکراسی دوباره در عصر ترامپ، تغییرات آب و هوایی و سلاح‌‌های هسته‌ای قدرت‌نمایی می‌کند.پس چرا ما به نگرش‌های شایسته‌ترین افراد در ارزیابی آن‌چه انجام می‌دهند، وزن بیشتری نمی‌دهیم؟ پیش از پاسخ دادن به این پرسش، تمایز قایل شدن میان اپیستوکراسی و چیزی که اغلب با آن اشتباه گرفته می‌شود، اهمیت دارد: تکنوکراسی. این دو متفاوت‌اند. اپیستوکراسی یعتی حاکمیت کسانی که صاحب بیشترین دانایی هستند. تکنوکراسی حاکمیت مکانیک‌ها و مهندس‌هاست. یک تکنوکرات کسی است که می‌داند دستگاه‌ها چطور کار می‌کنند.در نوامبر ۲۰۱۱ دموکراسی یونان به حالت تعلیق درآمد و دولت منتخب با کابینه‌ای متشکل از متخصصان جایگزین شد، وظیفۀ این کابینه تثبیت اقتصاد درحال فروپاشی یونان پیش از برگزاری انتخابات جدید بود. اما این تجربه‌ای از نوع تکنوکراسی بود نه اپیستوکراسی. مهندسان در اینجا همان اقتصاددانان بودند. حتی اقتصاددانان بسیار شایسته هم غالباً نمی‌دانند بهترین کاری که می‌توان انجام داد چیست. چیزی که آن‌ها می‌دانند این است که چگونه می‌توان با یک نظام پیچیده، که خود در ساختن آن مؤثر بوده‌اند، کار کرد؛ آن‌ هم تا آن‌جا که این نظام در مسیر پیش‌بینی شده عمل می‌کند. تکنوکرات‌ها کسانی هستند که می‌فهمند چه چیز می‌تواند دستگاه را در بهترین حالت نگه دارد. اما درعین‌حال نگه‌داشتن دستگاه می‌تواند بدترین کار ممکن باشد. تکنوکرات‌ها نمی‌توانند کمکی به حل این مسئله بکنند.هم دموکراسی‌های انتخابی و هم اقتدارگرایی عمل‌گرا فضای قابل توجهی را به تکنوکراسی اختصاص می‌دهند. هر نظام ظرفیت تصمیم‌گیری را به صورت فزاینده به دست متخصصان تعلیم‌دیده می‌سپارد، به ویژه هنگامی که با مسائل اقتصادی مواجه می‌شود. اداره‌کنندگان بانک‌های مرکزی قدرت گسترده‌ای در طیف وسیعی از نظام‌های سیاسی در سراسر جهان دارند. به همین خاطر تکنوکراسی در واقع جایگزینی برای دموکراسی نیست. تکنوکراسی، همانند پوپولیسم، بیشتر چیزی است که به نظام‌های سیاسی افزوده می‌شود. آن‌چه اپیستوکراسی را متمایز می‌سازد این است که این نظام برای تصمیم «درست» در مقابل تصمیمِ از نظر تکنیکی بجا اولویت قایل می‌شود. اپیستوکراسی می‌کوشد پاسخی برای این سوال که باید به کجا برویم پیدا کند. تکنوکرات تنها می‌تواند به ما بگوید چگونه باید به آن‌جا برسیم.عملکرد اپیستوکراسی در عمل چگونه است؟ بارزترین مشکل این است که چه کسانی را باید در زمرۀ دانایان به حساب آورد؟ برای خبره بودن هیچ شرایط رسمی‌ای وجود ندارد. شناسایی تکنوکراتِ شایسته بسیار آسان‌تر است. تکنوکراسی بیشتر شبیه لوله‌کشی است تا فلسفه. وقتی یونان به دنبال متخصصان اقتصادی رفت تا سر و سامانی به اوضاع آشفتۀ مالی‌اش بدهند، به گلدمن ساکس و دیگر بانک‌های بزرگ رسید، جایی که تکنسین‌ها در آن گرد آمده بودند. وقتی یک دستگاه خراب می‌شود اغلب رد آثار کسانی که قرار است تعمیرش کنند بر آن دیده می‌شود.از نظر تاریخی بعضی از اپیستوکرات‌ها مشکل شناسایی آگاه‌ترین افراد را با دفاع از صلاحیت‌های غیرفنی برای سیاست رفع کرده‌اند. اگر چیزی به اسم دانشگاه زندگی وجود داشته باشد، این دانشگاه همان جایی است که اپیستوکرات‌ها می‌خواهند تصمیم‌‌گیرندگان سیاسی مدارج بالا را در آنجا گرفته باشند. اما از آن‌جا که چنین دانشگاهی وجود ندارد، اپیستوکرات‌ها مجبورند به آزمون‌های ناپختۀ لیاقت و شایستگی بسنده کنند. فیلسوف قرن نوزدهمی جان استوارت میل به نفع نظام رأی‌دهی‌ای استدلال می‌کرد که به طبقات مختلف مردم بر حسب کاری که انجام می‌دادند، تعداد متفاوتی حق رأی اعطا می‌کرد. افراد حرفه‌ای و دیگر افراد دارای تحصیلات عالی هر کدام صاحب شش رأی یا بیشتر می‌شدند؛ کارگران فاقد مهارت یک حق رأی داشتند. میل همچنین سخت کوشش کرد که به زنان حق رای داده شود، در زمانی که این دیدگاه، نگرشی عمیقاً غیر معمول بود. او این کار را به خاطر اعتقاد به برابری زنان و مردان نکرد. دلیل پافشاری او این بود که فکر می‌کرد برخی زنان، به ویژه زنان تحصیل‌کرده، بر بسیاری از مردان برتری دارند. میل هوادار سفت و سخت تبعیض بود، البته تا زمانی که این تبعیض بر پایه‌ای درست بنا شود.نظام میل از منظری قرن بیست‌ویکمی به شدت غیر دموکراتیک به نظر می‌آید. چرا یک وکیل باید حق رأی بیشتری از یک کارگر داشته باشد؟ میل با معکوس‌کردن این پرسش به آن پاسخ خواهد داد: چرا یک کارگر باید حق رأیی مساوی با یک وکیل داشته باشد. میل نه تنها دموکراتی صاف و ساده نبود، بلکه تکنوکرات هم به شمار نمی‌رفت. شایستگی وکیلان برای برخورداری از حق رأی اضافی‌ به خاطر این نیست که تخصص در حقوق جایگاه ویژه‌ای در سیاست دارد. نه، وکلا حق رأی اضافی‌شان را به این خاطر به دست می‌آورند که نیازمند افرادی هستیم که صلاحیت خود را برای اندیشیدن به پرسش‌هایی که جواب‌های ساده ندارند، نشان داده‌اند. میل تلاش می‌کرد تا حداکثر دیدگاه‌های متفاوتِ ممکن در نظام انعکاس یابند. حکومتی که صرفاً از اقتصاددانان یا متخصصان حقوق تشکیل شود موجب وحشت او می‌شد. کارگر همچنان یک حق رأی خود را در اختیار دارد. به کارگران ماهر دو حق رأی اختصاص داده می‌شود. اما حتی با وجود اینکه کاری مثل بنایی یک مهارت به شمار می‌رود، باز مهارتی محدود است. عنصر مورد نیاز وسعت نظر بود. میل باور داشت که صاحبان برخی دیدگاه‌ها وزن بیشتری را به خود اختصاص می‌دادند صرفاً به این خاطر که آن‌ها به مرور زمان در معرض پیچیدگی بیشتری قرار گرفته‌اند.جیسون برنان، که فیلسوفی قرن بیست‌ویکمی است، کوشیده است با یاری جستن از متفکرانی مثل میل مفهوم اپیستوکراتیکِ سیاست را احیا کند. برنان در کتاب علیه دموکراسی۱ که در سال ۲۰۱۶ انتشار یافت، تأکید می‌کند که درک بسیاری از مسائل سیاسی واقعاً برای خیل وسیعی از رأی دهندگان دشوار است. مسئلۀ ناگوارتر این ‌است که رأی‌دهندگان فهمی از اینکه آگاهی آن‌ها تا چه اندازه ناچیز است، ندارند: آن‌ها فاقد قابلیت داوری به شیوه‌ای پیچیده‌اند چرا که بیش از حد دلبستۀ راه‌حل‌های ساده‌انگارانه‌ای هستند که به نظرشان درست می‌رسد.برنان می‌نویسد: «فرض کنید ایالت متحده همه‌پرسی‌ای داشت دربارۀ اینکه آیا به تعداد مهاجران بیشتری اجازۀ ورود به کشور داده شود یا نه. فهم درست یا نادرست بودن این ایده به دانش زیادی در حوزۀ علوم اجتماعی نیاز دارد. لازم است فرد بداند چگونه مهاجرت می‌تواند بر آمار جرم، دستمزدهای محلی، رفاه مهاجران، رشد اقتصادی، درآمدهای مالیاتی، هزینه‌های رفاهی و مواردی مثل این‌ها اثر بگذارد. بسیاری از آمریکایی‌ها فاقد چنین دانشی هستند؛ در واقع شواهد نشان می‌دهند که آن‌ها دچار خطای سیستماتیک‌اند».به عبارت دیگر مسئله تنها این نیست که آن‌ها نمی‌دانند؛ حتی مسئله این هم نیست که آن‌ها نمی‌‌دانند که نمی‌دانند؛ مسئله این است که آن‌ها در شیوۀ تأملشان دربارۀ این باور مستحکم که حق با آن‌هاست در اشتباه‌اند.برنان مثل میل بر این باور نیست که دشوار بودن موقعیت شغلی فرد، می‌تواند او را برای مواجهه با مسائل پیچیده آماده کند. بخت و اقبال و شرایط اجتماعی تا حد زیادی در این میان دخیل‌اند. او یک امتحان واقعی را ترجیح می‌دهد، امتحانی که «باعث کنار گذاشتن شهروندانی می‌شود که در معرض اطلاعات بسیار نادرستی دربارۀ انتخابات قرار گرفته‌اند یا نسبت به آن بی‌اطلاع‌اند، یا کسانی که فاقد دانش پایه‌ای در علوم اجتماعی‌اند». البته این راه حل بی‌آن‌که مسئلۀ اساسی را حل کند، آن را یک مرحله به عقب می‌اندازد: چه کسی امتحان می‌گیرد؟ برنان در یک دانشگاه تدریس می‌کند، بنابراین اعتقاد اندکی به بی‌طرفیِ بیشتر دانشمندان اجتماعی دارد، کسانی که ایدئولوژی‌ها و انگیزه‌های خاص خودشان را دارند. او همچنین دانشجویانی را دیده است که خود را با عجله برای امتحان آماده می‌کنند، چیزی که می‌تواند سوگیری‌ها و نقاط کور خاص خود را به وجود آورد. اما او هنوز هم برآن است که میل در طرح این نکته بر حق بود که هر چه فرد از نردبان تحصیلی بالاتر رود، باید حق رأی بیشتری به دست آورد: پنچ رأی اضافه برای فارغ‌التحصیلی از دبیرستان، پنچ رأی دیگر برای مدرک کارشناسی و پنچ رأی اضافه‌تر برای مدرک کارشناسی ارشد.برنان از اینکه چنین ایده‌‌ای امروز، ۱۵۰ سال پس از آن‌که میل ارائه‌اش کرده است، تا چه میزان ممکن است تحریک‌آمیز باشد آگاه است. در میانۀ قرن نوزدهم این ایده که مقام‌های سیاسی باید اعتبار آموزشی و تحصیلی داشته باشند چندان مناقشه‌برانگیز نبود؛ امروز این ایده به سختی معتبر دانسته می‌شود. برنان باید با این واقعیت نیز مواجه شود که علوم اجتماعی معاصر شواهد بسیاری فراهم آورده که نشان می‌دهند تحصیل‌کردگان به اندازۀ دیگر افراد، حتی گاه بیش‌تر از آن‌ها، در معرض گروه‌زدگی۲ هستند. دانشمندان سیاسی لری بارتلز و کریستوفر آکن در کتاب سال ۲۰۱۶ خود دموکراسی برای واقع‌گرایان۳ به این نکته اشاره کرده‌اند: «مدارک تاریخی تردید اندکی باقی می‌گذارند که تحصیل‌کردگان، از جمله افراد دارای تحصیلات عالی، به همان میزانی در تفکر اخلاقی و سیاسی دچار خطا می‌شوند که هر کس دیگر». مدارک دانشگاهی سوگیری‌های شناختی را از میان نمی‌برند. چند نفر از فارغ‌ التحصیلان علوم اجتماعی دربارۀ مسئلۀ مربوط به مهاجرت بر اساس ترجیحات ارزشی‌شان داوری خواهند کرد به جای آن‌که آزمون‌های دشواری را که برنان عرضه می‌کند مبنای قضاوت قرار دهند؟ نکتۀ طعنه‌آمیز این است که اگر در امتحان رأی‌دهی برنان این سوال مطرح می‌شد که آیا افراد دارای تحصیلات بیشتر شایستۀ حق رأی بیشتر هستند یا خیر، پاسخِ از لحاظ فنی صحیح به آن شاید پاسخ منفی بود. بستگی به این دارد که چه کسی امتحان را تصحیح کند.بااین‌حال برنان بر این نکته اصرار می‌ورزد که دفاع از اپیستوکراسی از یک لحاظ نسبت به زمانی که میل آن را مطرح کرد بسیار قانع‌کننده‌تر شده است. علتش هم این است که میل در سپیده‌دم دموکراسی می‌نوشت. میل این مباحث را پیش از وقوع رخدادی نوشت که تبدیل به قانون دوم اصلاحات در سال ۱۸۶۷ شد، رخدادی که میزان حق رأی در بریتانیا را تا حدود دو و نیم میلیون رأی‌دهنده (از کل جمعیت ۳۰ میلیون نفری) افزایش داد. دفاع میل از اپیستوکراسی مبتنی بر این باور بود که اپیستوکراسی به مرور زمان به دموکراسی تبدیل خواهد شد. کارگری که امروز یک رای دارد، وقتی که یاد گرفته باشد چگونه به طرزی خردمندانه از رأیش استفاده کند، فردا حق رأی بیشتری به دست خواهد آورد. میل یکی از باورمندان بزرگ به قدرت تربیتی مشارکت دموکراتیک بود.برنان معتقد است که ما اکنون شواهدی به مدت بیش از صد سال دال بر نادرستی دیدگاه میل در اختیار داریم. رأی‌دهی برای ما زیان‌آور است. رأی‌دهی مردم را آگاه‌تر نمی‌کند و اگر تغییری در آن‌ها به وجود آورد این است که آن‌ها را احمق‌تر می‌کند، چرا که دموکراسی به پیش‌داوری‌ها و نادانی‌های مردم به نام دموکراسی شأن و منزلت می‌بخشد. برنان می‌نویسد «مشارکت سیاسی برای بیشتر مردم امری ارزشمند نیست. برعکس برای اکثر ما خیری محدود به ارمغان می‌آورد و به جای آن ما را خرفت و فاسد می‌گرداند. ما را به دشمنانی مدنی تبدیل می‌کند که از یکدگیر نفرت داریم». مشکل دموکراسی این است که در آن هیچ دلیلی برای آگاه‌تر شدن نداریم. دموکراسی به ما می‌گوید همین طور که هستیم خوبیم. در حالی که چنین نیست.سرانجام اینکه بحث برنان بیشتر تاریخی است تا فلسفی. اگر از کیفیت ظهور دموکراسی ناآگاه بودیم، امیدوار بودن به آن و بهترین انگاشتنش می‌توانست معنایی داشته باشد. اما برنان تأکید می‌کند که ما به این مسئله آگاهیم و بهانه‌ای برای اینکه همچنان خودمان را گول بزنیم نداریم. برنان فکر می‌کند که ما باید ایپستوکرات‌هایی مثل خودش را در جایگاهی مشابه با موقعیت دموکرات‌ها در میانۀ قرن نوزدهم در نظر بگیریم. بسیاری از مردم چیزی که برنان از آن پشتیبانی می‌‌کند را مذموم و منفور می‌دانند، درست مثل وضعیتی که دموکراسی در آن زمان داشت. ما هنوز فرصتی برای دموکراسی قائلیم، منتظریم که ببینیم چطور از آب در خواهد آمد. چرا نباید فرصتی به اپیستوکراسی بدهیم، حالا که می‌دانیم آزمایش دموکراسی در چه وضعیتی قرار دارد؟ چرا فکر می‌کنیم که دموکراسی تنها آزمایشی است که برای همیشه مجاز به انجام آنیم، حتی پس از آن‌که دموکراسی از پا افتاده باشد؟این پرسشی جدی است و نشان می‌دهد که چگونه دیرپایی دموکراسی جلوی توانایی ما را در اندیشیدن به احتمالِ چیزی متفاوت می‌گیرد. چیزی که در آغاز صورتی ظاهراً متهورانه از سیاست بود تبدیل به مظهر احتیاط‌کاری شده است. اما همچنان دلایل خوبی برای احتیاط در کنار گذاشتن دموکراسی وجود دارد. اپیستوکراسی است که ایده‌ای متهورانه باقی می‌ماند. در اپیستوکراسی به طور خاص دو خطر وجود دارد.خطر اول این است که ما با اصرار بر جست‌وجوی بهترین کارهایی که می‌توان انجام داد، استانداردهای مورد انتظار از سیاست را بسیار بالا می‌بریم. گاه مسئلۀ مهم‌تر پرهیز از انجام بدترین کارهاست. حتی اگر دموکراسی در بیشتر موارد برای رسیدن به پاسخ‌های درست نامناسب باشد، در نقش بر آب کردن پاسخ‌های غلط خوب عمل می‌کند. به علاوه دموکراسی در رسوا کردن کسانی که می‌پندارند همیشه از همه بهتر می‌دانند، سودمند است. سیاست دموکراتیک بر این فرض مبتنی است که هیچ پاسخ ثابتی به هیچ پرسشی وجود ندارد و با اعطای حق رأی به همه، حتی نادانان، از صحت این فرض اطمینان حاصل می‌کند. تصادفی بودن دموکراسی -که کیفیت اساسی آن است- ما را از گیر افتادن در دام ایده‌های به‌راستی بد مصون نگه می‌دارد. این یعنی هیچ چیز برای مدتی طولانی دوام نمی‌آورد، چرا که چیزی دیگر رخ خواهد داد که آن را متوقف می‌کند.ایراد اپیستوکراسی بیشتر به خاطر بخش دوم این‌ کلمه است تا بخش اولش؛ مشکل بیشتر ناشی از قدرت (کراتوس) است تا آن‌که مربوط به دانش (اپیستم) باشد. معطوف‌کردن قدرت به دانش خطر پدید آمدن هیولایی را به همراه دارد که نمی‌توان آن را از مسیرش منحرف ساخت، حتی وقتی به راه خطا می‌رود؛ و این اتفاقی است که رخ خواهد داد. چون هیچ کس و هیچ چیز مصون از خطا نیست، ندانستن پاسخ درست دفاعی مهم در برابر کسانی است که باور دارند دانایی‌شان به آن‌ها برتری می‌بخشد.واکنش برنان به این استدلال‌ (که روایتی از آن در کتاب سال ۲۰۰۷ دیوید استلند اقتدار دموکراتیک۴ آمده است) بر هم زدن صورت مسئله است. او می‌گوید با توجه به این که دموکراسی هم گونه‌ای از کراتوس است، چرا به همان میزان که از خودرأیی اپیستوکرات‌ها نگرانیم، بابت محافظت از افراد در برابر بی‌کفایتی دموس (توده مردم) نگرانی‌ای احساس نمی‌کنیم؟ اما این‌ها دو نوع متفاوت از قدرت‌اند. ظلم و تعدی ناشی از نادانی و سفاهت با ستم ناشی از دانایی و خرد متفاوت‌اند، دقیقاً به این خاطر که نادانی و سفاهت حاصل عدم صلاحیت‌اند: تودۀ مردم مداوماً نظرشان را تغییر می‌دهند.دفاع دموکراتیک در برابر اپیستوکراسی یک‌جور دفاع از دموکراسی در برابر اقتدارگرایی عمل‌گراست. باید از خودتان بپرسید هنگامی که همه چیز به راه خطا می‌رود، شما کجا قرار دارید. شاید در یک دموکراسی خطاها سریع‌تر و بیشتر رخ دهند، اما این موضوع دیگری است. به جای در نظر گرفتن دموکراسی به‌مثابۀ فرمی از سیاست که حداقلِ بدی‌ها را دارد، می‌توانیم آن را وقتی در بدترین حالت خود قرار دارد، بهترین بدانیم. بین اظهار نظر مشهور وینستون چرچیل و اظهار نظر نه چندان مشهور و مشابه توکویل که صد سال پیش از آن گفته شده اما مناسبت بیشتری دارد، تفاوتی هست. توکویل گفته بود در دموکراسی آتش بیشتری افروخته می‌شود اما آتش‌های بیشتری نیز فرونشانده می‌شوند.متهورانه بودن اپیستوکراسی از سابقۀ تاریخی‌ای که برنان از آن برای دفاع از اپیستوکراسی استفاده می‌کند نیز آشکار است. حیات دموکراسی در طول یک قرن یا بیشتر کاستی‌های آن را آشکار کرده است اما این را نیز به ما آموخته است که می‌توانیم با این کاستی‌ها سر کنیم. ما به آشفتگی عادت داریم و وابسته به منافعمان هستیم. اپیستوکرات بودن پیش از دموکراسی، مثل رویکرد میل، با اینکه امروز در زمانۀ تثیبت دموکراسی اپیستوکرات باشیم بسیار متفاوت است. اکنون می‌دانیم که چه چیزی می‌دانیم، نه فقط دربارۀ کاستی‌های دموکراسی، بلکه دربارۀ بردباری‌مان در برابر کاستی‌هایش.ماکس وبر، جامعه‌شناس بزرگ آلمانی، که در آغاز قرن بیستم می‌نوشت، این نکته را مسلم می‌انگاشت که حق رأی عام، به خاطر قدرتی که به توده‌های بی‌فکر می‌بخشد، ایده‌ای خطرناک است. اما او استدلال می‌کرد که همین‌که حق رأی به همگان داده شد، هیچ سیاستمدار عاقلی نباید حتی به فکر از بین بردن آن بیفتد: پس زدن آن نیز وحشتناک خواهد بود. تنها چیزی که اعطای حق رأی به همه بدتر است این است که به بعضی از مردم بگوییم آن‌ها دیگر واجد شرایط نیستند. صرف نظر از این که چه کسی امتحان می‌گیرد، چه کسی بناست به ما بگوید در امتحان مردود شده‌ایم؟ میل درست می‌گفت: دموکراسی پس از اپیستوکراسی می‌آید نه پیش از آن. نمی‌توان این تجربه را در حالت معکوسش به اجرا درآورد.سوگیری‌های شناختی‌ای که قرار است اپیستوکراسی ما از از شر آن‌ها نجات دهند چیزهایی هستند که در نهایت آن را از میان خواهند برد. زیان‌گریزی۵ باعث می‌شود محروم شدن از چیزی که صاحب آنیم اما همیشه درست کار نمی‌کند را دردناک‌تر از برخوردار نشدن از چیزی بدانیم که آن را نداریم اما ممکن است خوب کار کند. شبیه یک جک قدیمی است: سوال: «راه دوبلین را بلدی؟» جواب: «خب، نمی‌خواهم از این‌جا شروع کنم». چگونه به سیاستی بهتر دست یابیم؟ شاید نباید از این‌جا شروع کنیم. اما اینجا جایی است که در آن قرار داریم.اما باز هم باید به غیر از امتحان گرفتن راه‌های دیگری برای تلاش در جهت تزریق دانایی بیشتر به سیاست‌های دموکراتیک وجود داشته باشد. در قرن بیست‌ویکم هستیم و ابزارهای جدیدی در اختیار داریم. اگر بسیاری از مشکلات دموکراسی ناشی از تجارت سیاستمدارانی باشد که در انتخابات برای به دست آوردن رأی مثل فروشنده‌های دوره‌گرد عمل می‌کنند، وضعیتی که موجب شلوغ‌کاری و هیجان در فرایند تصمیم‌گیری می‌شود، شاید بهتر باشد بکوشیم آن‌چه را که مردم در شرایط آرام‌تر و تأملی‌تر برمی‌گزیدند شبیه‌سازی کنیم. برای مثال شاید بتوان از علایق و ترجیحات شناخته‌شدۀ مردم حدس زد که اگر دسترسی بهتری به دانش مورد نیازشان داشتند چه چیزی را برمی‌گزیدند. در این صورت می‌شد انتخابات‌هایی ساختگی به اجرا درآوریم که همچون انتخابات واقعی درون‌دادهایی از دیدگاه‌های مختلف دارند، اما عاری از حواس‌پرتی‌ها و دستکاری‌های دموکراسی در عمل هستند.پیشنهاد برنان این است: «می‌توانیم پیمایش‌هایی انجام دهیم که ترجیحات سیاسی و خصایص جمعیت‌شناختی شهروندان را ردیابی می‌کنند و در عین حال دانش سیاسی عینی آن‌ها را می‌آزمایند. هنگامی که این اطلاعات را در اختیار داشته باشیم، می‌توانیم با شبیه‌سازی دریابیم که چه رخ می‌داد اگر خصوصیات جمعیت‌شناختی رأی‌دهندگان ثابت باقی می‌ماند اما همۀ شهروندان می‌توانستند نمرات خوبی از آزمون دانش سیاسی عینی بگیرند. می‌توانیم با درجۀ بالایی از اطمینان مشخص کنیم که «اگر ’ما مردم‘ می‌دانستیم دربارۀ چه چیزی داریم حرف می‌زنیم، آن‌گاه معلوم می‌شد که ’ما مردم‘ چه می‌خواهیم».در چنین سیستمی منزلت امر دموکراتیک -این ایده که شهروندان باید اجازۀ بیان دیدگاه‌هایشان را داشته باشند و سیاستمداران باید آن‌ها را جدی بگیرند- رخت برمی‌بندد. هر کدام از ما به واحدهای اطلاعاتی در یک تمرین یادگیری ماشین۶ تنزل داده می‌شویم. اما مطابق نظر برنان نتایج آن باید مایۀ پیشرفت باشند.در سال ۲۰۱۷ یک شرکت فن‌آوری دیجیتال در آمریکا به نام «کیمرا سیستمز» اعلام کرد که در حال توسعۀ یک سیستم هوش مصنوعی به نام نایجل۷ است. کار نایجل این بود که بر اساس چیزهایی که دربارۀ ترجیحات شخصی رأی‌دهندگان می‌دانست، به آن‌ها کمک کند بفهمند بهتر است چطور در یک انتخابات رأی بدهند. سازندۀ آن، منیر شیتا، اعلام کرد که «نایجل سعی می‌کند اهداف شما و واقعیتی مشابه با وضعیت شما را شناسایی کند و به صورت مداوم مسیرهای پیش رو برای به دست آوردن اهدافتان را شبیه‌سازی کند. نایجل پیوسته می‌کوشد شما را به سمت و سوی درست هدایت کند».این سامانه نسخه‌ای شخصی‌شده‌تر از چیزی است که برنان پیشنهاد می‌کند و ضمناً برخی از منزلت‌های دموکراتیک را به کار می‌بندد. نایجل نمی‌کوشد کشف کند چه چیزی برای همگان بهتر است، تنها به دنبال این است که بهترین انتخاب برای شما چیست. روایت شما از واقعیت را می‌پذیرد. با این حال نایجل می‌داند شما در گرفتن نتایج سیاسیِ درست از ترجیحات خود عاجزید. شما به کمک احتیاج دارید، به کمک ماشینی که به اندازۀ کافی رفتار شخصی شما را دیده است که بفهمد به دنبال چه چیزی هستید. سیری۸ کتاب‌هایی را که احتمالاً مورد علاقۀ شماست به شما پیشنهاد می‌کند. نایجل در کار توصیۀ احزاب و جایگاه‌های سیاسی است.آیا این وضعیت بد است؟ از نظر خیلی‌ها این وضعیت شبیه نوعی هجو دموکراسی است چرا که با ما مثل بچه‌های سردرگم رفتار می‌کند. اما از نظر شیتا این سیستم باعث تقویت دموکراسی می‌شود چون به خواسته‌های ما اهمیت می‌دهد.سیاستمداران دموکرات اهمیتی زیادی به آن‌چه ما واقعاً می‌خواهیم نمی‌دهند. به آن چیزی اهمیت می‌دهند که می‌توانند ما را قانع کنند می‌خواهیمش، بنابراین چنین سامانه‌ای می‌تواند برای آن‌ها جذابیت بیشتری داشته باشد. نایجل به رأی‌دهنده اولویت می‌دهد. در عین حال، تلاش می‌کند با محافظت از ما در برابر سردرگمی‌ها و بی‌توجهی‌های خودمان، خودفهمی‌مان را اصلاح کند. برنان در روایتش ایدۀ اولیۀ میل را دربارۀ اینکه رأی‌دهی می‌تواند تجربه‌ای تربیتی باشد، به نحوی مؤثر رد می‌کند. نایجل می‌کوشد ما را در مسیر خودشناسی بیندازد. احتمال دارد سرانجام یاد بگیریم که واقعاً چه کسی هستیم.با این وجود، نقص مهلک چنین رویکردی این است که ما یاد می‌گیریم کسی هستیم که خودمان فکر می‌کنیم هستیم، یا کسی هستیم که دوست داریم باشیم. بدتر از آن، یاد می‌گیریم کسی هستیم که دوست داریم هم‌اکنون باشیم، نه کسی یا چیزی که ممکن است درآینده به آن تبدیل شویم. نایجل، مثل گروه‌های متمرکز، تصویر مجموعه‌ای از نگرش‌ها را در یک لحظه از زمان فراهم می‌کند. خطر هر سیستم آموزش ماشینی این است که حلقه‌های بازخورد تولید می‌کند. نایجل با محدودکردن داده‌ها به رفتار قبلی‌مان، چیزی دربارۀ اینکه سایر مردم چه می‌اندیشند یا حتی چیزی دربارۀ دیگر راه‌های نگریستن به جهان به ما یاد نمی‌دهد. نایجل صرفاً بایگانی نگرش‌های ما را برای یافتن ثابت‌ترین شیوۀ بیان هویت‌هایمان می‌کاود. اگر به چپ تمایل داشته باشیم، سرانجام تمایل بیشتری به آن خواهیم یافت. اگر راست‌گرا باشیم، سرانجام راست‌گراتر خواهیم شد. دامنۀ تقسیم‌بندی‌های اجتماعی و سیاسی می‌تواند وسعت یابد. نایجل طراحی شده است تا این چرخه را در ذهن ما ببندد.حلقه‌های بازخورد تنگناهایی فنی دارند. سیستم‌ها می‌توانند برای ورود دیدگاه‌های بدیل، برای اعلام هنگامی که داده‌ها تقویت می‌شوند یا صرفاً از شواهد تصادفی استفاده می‌کنند، تنظیم شوند. می‌توانیم با تغییر داده‌ها از این خطر که در جهت‌گیری‌های خودمان محدود شویم، بکاهیم. برای مثال می‌توانیم به نایجل اطمینان بدهیم وب‌سایت‌هایی را می‌بینیم که به جای تقویت ترجیحات ما، آن‌ها را به چالش می‌کشند. از سوی دیگر در مدل برنان، انباشت ترجیحات ما می‌تواند نتیجۀ این باشد که احتمالاً نایجل به جای اینکه ویژگی‌های هویتی ما را تعدیل کند، دربارۀ آن‌ها اغراق کرده است. یک نایجلِ نایجل - ماشینی که به سایر ماشین‌ها کمک می‌کند اهدافشان را بهتر نظم و ترتیب دهند، می‌تواند تحریف‌ها را از دموکراسی مصنوعی‌ای که ساخته‌ایم بزداید. در نهایت نایجل خدمتگزار ماست، نه اربابمان. این ما هستیم که همیشه می‌توانیم به او بگویم چه کاری انجام دهد.اما ایپستوکراسی در قرن بیست‌ویکم با یک مشکل بنیادی دیگر نیز مواجه است: ما آن کسی نخواهیم بود که به نایجل می‌گوید چه کار کند. تکنیسین‌ها کسانی خواهند بود که این سیستم را می‌سازند. آن‌ها متخصصانی هستند که ما برای نجات یافتن از حلقه‌های بازخورد به آن‌ها اتکا داریم. به همین دلیل فهم اینکه اپیستوکراسی قرن بیست‌ویکمی چگونه می‌تواند از سقوط به دامان تکنوکراسی اجتناب کند دشوار است. وقتی خطایی رخ دهد دانایان قدرتی برای درست‌کردن آن نخواهند داشت. تنها مهندسانی که ماشین‌ها را ساخته‌اند در این مورد صاحب صلاحیت‌اند و این یعنی مهندسان قدرت را در اختیار خواهند داشت.در هفته‌های اخیر شمه‌ای از چیزی که می‌تواند به حاکمیت مهندسان شباهت داشته باشد دیدیم. این کابوس اقتدارگرایانۀ بیداد و خشونت نیست. تصویری است از سردرگمی و آشفتگی. قدرت مهندسان هرگز به صورت کامل آشکار نمی‌شود، چرا که بیشتر مردم از کار آن‌ها سر در نمی‌آورند. دیدن مارک زاکربرگ که به پشتی‌اش تکیه داده و با سؤال‌های حاکی از بی‌اطلاعاتی نمایندگان مردم در کنگره دست به گریبان است، تصویری اجمالی است از آیندۀ تکنوکراتیکی که در آن دموکراسی با حریف قدرتمندش مواجه خواهد شد. اما این جایگزینی رادیکال برای سیاست دموکراتیک نیست. فقط تحریف آن است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Runciman, David. How democracy ends. Basic Books, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دیوید رانسیمن نوشته است و در تاریخ ۱ مۀ ۲۰۱۸ با عنوان «Why replacing politicians with experts is a reckless idea»‌ در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «اگر حکومت را به جای مردم به دست متخصصان بسپاریم اوضاع بهتر می‌شود؟» و ترجمۀ سالار کاشانی منتشر کرده است.•• دیوید رانسیمن (David Runciman) استاد علوم سیاسی، تاریخ و رئیس گروه مطالعات سیاسی و بین‌الملل دانشگاه کمبریج است. رانسیمن همچنین مجری پادکست «حرف‌زدن دربارۀ سیاست‌ها» است، که به مصاحبه با صاحب‌نظران سیاسی پیرامون اتفاقات جاری دنیای سیاست می‌پردازد. چگونه دموکراسی پایان می‌یابد (How Democracy Ends) آخرین کتابی است که از رانسیمن منتشر شده است.••• این مطلب برگرفته است از کتاب دموکراسی چگونه پایان می‌یابد، نوشتۀ دیوید رانسیمن، که ۱۰ مۀ سال ۲۰۱۸ به‌دست انتشارات بیسیک‌بوکس منتشر شد.[۱] Against Democracy[۲] groupthink[۳] Democracy for Realists[۴] Democratic Authority[۵] loss aversion[۶] machine-learning[۷] Nigel[۸] Siri: هوش مصنوعی نصب‌شده بر روی گوشی‌های آیفون [مترجم]. ]]> دیوید رانسیمن تاریخ‌وسیاست Wed, 17 Oct 2018 07:15:35 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9162/ نسخۀ صوتی: نئولیبرالیسم یعنی سرمایه‌داری لایک‌ها http://tarjomaan.com/sound/9163/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از استوارت جفریز که پیش از این با عنوانِ «نئولیبرالیسم یعنی سرمایه‌داری لایک‌ها» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. در قسمت تبلیغات بازرگانی در سوپرباولِ سال ۱۹۸۴، اپل تبلیغی را به کارگردانی ریدلی اسکات پخش کرد. کارگران دل‌مُرده و ملول در یک تالار بزرگِ بی‌روح نشسته بودند و به دکلمه‌های برادر بزرگ روی یک نمایشگر غول‌پیکر گوش می‌دادند. سپس یک ورزش‌کار تک‌رو، که دست‌نشاندۀ استیو جابز بود، پتک سنگینی را به‌سمت نمایشگر پرتاب کرد. پتک نمایشگر را شکست و نوری شفابخش بر کارگران تابید. بعد صدای راوی گفت: «روز بیست‌وچهارم ژانویه، شرکت رایانۀ اپل مکینتاش را عرضه خواهد کرد. و شما خواهید دید که سال هزار و نهصد و هشتاد و چهار، شبیه ۱۹۸۴ [رمان جورج اورول] نخواهد بود». فایل صوتی نوشتار «نئولیبرالیسم یعنی سرمایه‌داری لایک‌ها» را گوش کنید. ]]> استوارت جفریز نسخۀ صوتی Mon, 15 Oct 2018 10:34:45 GMT http://tarjomaan.com/sound/9163/ چگونه رؤیایی استعماری مراکش را به خشکسالی کشاند http://tarjomaan.com/neveshtar/9160/ الکساندر یوسدانیس، دیسنت — پاییز گذشته ساکنان زاگورا، شهری در مراکش که بر لبۀ صحرا واقع شده، به این نتیجه رسیدند که دیگر هندوانه نکارند. آن‌ها که از سال‌ها کمبود آب به ستوه آمده بودند، انگشت اتهام را به‌سوی باغ‌های میوۀ صادراتی در خارج شهر گرفتند، چرا که معتقد بودند آن باغ‌ها دلیل خشک‌شدن چاه‌های آب هستند. مردم در حرکتی که به نام «اعتراضات تشنگی» شناخته می‌شود، از سرتاسر منطقه به راه افتادند و در زاگورا به هم پیوستند تا کمبودها را محکوم کنند. پلیس که دورتادور شهر را احاطه کرده بود با تظاهرکنندگان برخورد کرد، جمعیت را متفرق کرد و بیست‌وسه نفر را دستگیر کرد. یکی از فعالان می‌گفت: «مگر ما آدم نیستیم که این‌طوری با ما برخورد می‌کنند؟»مشکلاتی که برای ساکنان زاگورا پیش آمده است به‌هیچ‌وجه محدود به صحرا نیست. کمبود آب بحرانی روزافزون در تمام جهان است و همسایگان منطقه‌ای مراکش جزو آسیب دیده‌ترین‌ها هستند. خاورمیانه و شمال آفریقا کم‌آب‌ترین مناطق جهان‌اند، البته ترکیه در این میان استثناست. یمن، که همین حالا نیز به‌دلیل قحطی و حملات هوایی عربستان از پای درآمده است، طی ۱۰ سال آینده دیگر آبی نخواهد داشت؛ می‌دانیم که در عراق کاهش بارندگی از دلایل پیوستن کشاورزان عراقی به داعش بود. به همین ترتیب آفریقای سیاه نیز به‌شکلی فزاینده‌ آسیب‌پذیر می‌شود. اگرچه در شهر کیپ‌تاون آفریقای جنوبی لحظۀ هولناکِ فرارسیدن روز صفر را -همان روزی که شیرهای آب به اجبار بسته خواهند شد- که پیش بینی می‌شد در آوریل گذشته باشد، به تعویق انداخته‌اند، باز هم روزانه ۵۰۰ کودک به‌دلیل بیماری‌های ناشی از کمبود آب یا کیفیت پایین آن می‌میرند.چنین مرگ‌هایی تنها یکی از ابعاد شوم مشکلی است که در چشم‌انداز کل جهان قرار گرفته است. پیش‌بینی می‌شود استرالیا، مکزیک، و جنوب غرب ایالات متحده نیز در دهه‌های آینده با تنش‌های جدی آب مواجه شوند و بحث‌ها دربارۀ تغییرات اقلیمی همچنان پا برجاست. در مناطقی مانند شمال آفریقا، که همین حالا هم بایر شده‌اند، افزایش دمای هوا بر توالی و شدت خشکسالی‌ها می‌افزاید. همچنین انتظار می‌رود میزان بارندگی تا پایان قرنْ دست‌کم ۲۰ درصد کاهش یابد.مراکش در این فضای تیره و تار خوش‌بین است، چرا که به‌تازگی برای یک‌بار دیگر به عنوان رئیس انجمن آب آفریقا انتخاب شده، و از طرحی بلندپروازانه‌ای به نام «آب برای آفریقا» رونمایی کرده که هدفش تضمین امنیت آب برای این قاره است. بنابر توضیحات شرفات افیلال، وزیر امور آب مراکش، «تجربیات گستردۀ مراکش در زمینۀ مدیریت منابع آبْ این کشور را تبدیل به الگویی برای دیگر کشورهای عرب و آفریقایی کرده است». او در اکتبر گذشته در نشریۀ محلی تل‌کوئل۱ اطمینان داد درمورد ناآرامی‌های زاگورا سوءتفاهم شده است، چراکه کمبود آب چیزی نیست جز پیامد موقت خشکسالی؛ و گفت: « دراقع ما با بحران آب در ابعاد گسترده‌ مواجه نیستیم».پس چرا حکومت به آن سرعت تظاهرات در زاگورا را سرکوب کرد و چهارده معترض را به زندان انداخت؟ محمد بهناسی، استاد سیاست‌های محیطی و ایمنی انسانی دانشگاه ابن‌ظهر در شهر اگادیر، می‌گوید دولت سعی دارد، با انداختن همۀ تقصیرات به گردن خشکسالی، بخش مهمی از واقعیت را مخدوش کند. او هشدار می‌دهد که اگر این رویه تغییر نکند، «مراکش عمیقاً آسیب خواهد دید».واقعیت ناخوشایند این است که، علی‌رغم اطمینان افیلال، مراکش نیز دارد تهی از آب می‌شود. منابع قابل‌دسترس آب مراکش از سال ۱۹۸۰ تاکنون ۷۱ درصد کاهش یافته است و بیم آن می‌رود که تا سال ۲۰۲۰ به‌زیرِ حدِ آستانۀ سازمان ملل برای «بی‌آبی مطلق» سقوط کند. البته این احتمال وجود دارد که سرچشمۀ کمبود فعلی آب کاهش بارندگی باشد، اما ریشۀ بحران آب مراکش عمیق‌تر از این حرف‌هاست.منشأ همۀ این اتفاقات، به‌طور خلاصه، به هندوانه و دیگر محصولات سودآور بازمی‌گردد. بیش از ۹۰ درصد آب مراکش در صنعت کشاورزی مصرف می‌شود، یعنی برای تولید مرکبات، گوجه‌فرنگی و سایر محصولات صادراتی. بخش اعظم این تولیدات به اروپا صادر می‌شوند. مراکش از تأمین‌کننده‌های اصلی میوه و سبزیجات اروپاست و در بین کشورهای غیراروپایی، تنها ایالات‌ متحده، ترکیه و آفریقای جنوبی هستند که نسبت‌به مراکش صادرات میوه و سبزیجات بیشتری به اروپا دارند. با توجه به سهم ۱۵ درصدی کشاورزی در تولید ناخالص داخلی مراکش، این صنعت از ستون‌های اصلی اقتصاد کشور است. مهم‌تر از آن، کشاورزی سنگ بنای ثبات، اشتغالِ ۳۹ درصدی در کشور و ۸۰ درصدی در مناطق روستایی است. در کشوری که با آشوب‌های اقتصادی فزاینده روبه‌روست، جایی که در آن نزدیک به نیمی از ساکنان روستاها در «فقر مطلق» به سر می‌برند، کشاورزی شالودۀ اشتغال است.این موضوع مراکش را دروضعیتی دوگانه‌ قرار داده است، چراکه مجبور است برای جبران خشکسالی‌های فزاینده آب‌های زیرزمینی‌اش را استخراج کند تا بدین‌ترتیب اشتغال تودۀ مردم و گردش اقتصادش حفظ شود. اما بالأخره خواهی‌نخواهی سفره‌های آب زیرزمینی هم ته خواهند کشید. به گفتۀ بهناسی: «کشاورزی گسترده، درسطحی که الآن انجام می‌شود، دوام نخواهد آورد».چه اتفاقی افتاد که وضع این‌قدر بد شد؟ اگرچه ممکن است چنین به نظر بیاید که این اوضاع نتیجۀ برنامه‌ریزی‌های کوته‌نظرانه است، اما شواهد چیز دیگری می‌گویند. مراکشِ امروز -کمبود زمین‌های زراعی، کشت محصولات آب‌بر، مزارع غیرمکانیزه- نتیجۀ به‌واقعیت پیوستن یک رؤیای استعماری فرانسوی است، رؤیایی به‌قدمت یک قرن.با آغاز قرن بیستم، یعنی زمانی که فرانسه شروع به اعمال نفوذ در مراکش کرد، سیاست اقتصادی این کشور تبدیل به ملغمه‌ای شد از طرح‌های پر زرق‌وبرق و بلندپروازانۀ استعماری که مقهور نادانی‌های علمی بودند. بوم‌شناسان فرانسوی مدت‌های مدیدی تصور می‌کردند مراکش همان «کشتگاه روم»۲ است که خاک حاصلخیزش گندم و سایر غلات را برای امپراطوری روم تأمین می‌کرد. داستان‌ها چنین می‌گویند که این وفور نعمت در قرن هشتم با حملۀ اعراب نالایق از دست رفت. آن زمان دو نفر از تاریخ‌نویسان فرانسوی چنین نوشتند: «بومیان عرب، به‌جای آنکه خودشان تولیدکننده باشند، به‌دنبال آن بودند که خواه با زور یا نیرنگ آنچه همسایگانشان تولید می‌کنند را به چنگ آورند».یکی از دلایل اصلی اشغال مراکش به‌دست فرانسه در سال ۱۹۱۲، دست‌یابی به خاک حاصلخیز آنجا بود، ماموریتی که بحران گندم فرانسه پس از جنگ جهانی اول به ضرورت آن دامن می‌زد. افسانۀ کشتگاه روم توجیهی بود برای استعمار. مسئولان استعماری فرانسه -که در میان آن‌ها دانشگاهیان، مهندسان و افسران نظامی هم بودند- مردم فرانسه را وارثان برحق امپراطوری روم می‌دانستند. برای آن‌ها استعمار مراکش و غارت منابع آن تنها تجارتی پرسود نبود، بلکه مأموریتی خیرخواهانه برای بازگرداندن عزمت روم باستان به کشور مغرب بود. یکی از افسران استعماری نوشته بود:«ما با گرفتن زمین‌های بومیان به آن‌ها کمک می‌کنیم».این کمک‌رسانی با جزئیات در کتاب اوهام مراکشی؛ رؤیاها و نیرنگ‌ها، ۱۹۱۲-۱۹۸۶ ۳، نوشتۀ ویل سویرینگن، تشریح و به‌خوبی بازسازی گستردۀ نظام کشاورزی کشور را نشان داده است. کشاورزان برای قرن‌ها آب را به‌کمک نیروی جاذبه از طریق چاه‌ها و کانال‌هایی به نام ختارا۴ (قنات) استخراج می‌کردند. برخلاف الگوی اروپایی که آب را براساس قراردادهای مکتوب در مقادیر مشخص تقسیم می‌کرد، کشاورزان مراکشی با توافقات شفاهی حق‌آبۀ خود را هفتگی از جوی‌های مشترک به زمین‌های خود منتقل می‌کردند. چنین شیوه‌ای بسیار انعطاف‌پذیر بود و کشاورزان سطح کشت خود را با میزان آب تنظیم می‌کردند.اگرچه شیوه‌های کشت و زرع بومی نیاز غذایی مراکش را برآورده می‌کرد، اما پاسخ‌گویی به مصرف خارجی نیازمند چیز بیشتری بود. استعماگران فرانسوی، پس از تصاحب بهترین زمین‌ها، شروع به ساخت سدهای برق‌آبی و چاه‌های عمیق و کانال‌های بزرگ بتنی کردند تا بدین ترتیب ظرفیت کشاورزی کشور را به‌تمامی مهار کنند.فرانسوی‌ها خیلی زود متوجه شدند، علی‌رغم سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی که انجام داده بودند، محصول گندم مستعمرۀ جدید‌شان به‌سختی به‌اندازۀ محصول گندم خودِ فرانسه است. چند دورۀ متوالیِ برداشت بد محصول مشخص کرد کشتگاه روم افسانه‌ای بیش نبوده، افسانه‌ای که تاریخ‌نگارانِ مشتاق از میان متون باستانی گلچین کرده‌اند. معلوم شد بهترین محصول این خاک همان چیزی بوده که کشاورزان مراکشی کشت می‌کرده‌اند.اما فرانسه تا آن زمان صدهاهزار نفر را با وعدۀ کشاورزی موفق در مراکش مستقر کرده‌ بود و اکنون تعداد کشاورزان مراکشی، که به دلیل خلع ید از زمین‌هاشان بیکار شده بودند، افزایش می‌یافت. دولت فرانسه، برای رفع و رجوع کردن این خرابکاری، تصمیم گرفت باغستان را جایگزین کشتگاه کند.فرانسویان، با الگو برداری از شیوه‌های کشتی که همان زمان با موفقیت در کالیفرنیا اجرا شده بود و، به‌دلیل شباهت اقلیمی کالیفرنیا با مراکش به نظر می‌رسید اینجا هم جواب دهد، کشت غلات را کنار گذاشته و به میوه و سبزیجات روی آوردند. اما چنین تغییری نیازمند کار بیشتر، زمین بیشتر و آب بیشتر بود. سدسازی، حفر چاه‌ و وعده‌ وعیدها دوباره به‌راه افتادند؛ پهنۀ گسترده‌ای از زمین‌ها کانال‌کشی می‌شد و «حتی یک قطره» از آب مراکش به دریا نمی‌رسید.دیدگاه فرانسوی دربارۀ آبیاری فراگیر و نظام کشاورزی صادرات‌محور نه‌تنها پس از استقلال مراکش تغییری نکرد، بلکه تقویت هم شد. وقتی جنبش‌های اعتراضی دموکراتیک در شهرها به راه افتاد، شاه حسن دوم، پادشاه مراکش، برای تضمین تاج‌وتختش با نخبگان محلی هم‌پیمان شد و برای آنکه حمایتشان را جلب کند، بهترین بخش زمین‌هایی را که فرانسویان به‌تازگی تخلیه کرده بودند به آن‌ها سپرد. دهقانان مراکشی با وجود استقلال کشورشان به زمین‌هایشان بازگشتند، اما اغلبشان دیگر خوش‌نشین بودند.در زمان استقلال مراکش، ۲۰ درصد از درآمد خارجی کشور وابسته به سبزیجات و مرکبات بود، و وقتی وام‎‌های بانک جهانی و توافق‌نامه‌هایی تجاری با دولت فرانسه شاه حسن دوم را به‌سمت توسعۀ کشاورزی تجاری سوق داد، این درصد افزایش هم یافت. بدین ترتیب کشاورزی سنتی و شبکۀ قنات‌ها نادیده گرفته شدند. الگوی استعماری همچنان پابرجا بود -کشاورزی همچنان منابع را مصرف می‌کرد و محوریت با محصولات سودده بود- اما حالا خود مراکشی‌ها مالک بودند.در طول قرن گذشته، ذخیرۀ آب مراکش به اقتصاد جهانی تزریق شده است اما، باوجودی‌که کشور در حال خشک‌شدن است، حتی منافع حاصل از آن هم عادلانه تقسیم نمی‌شود. یکی از اعضای جمعیت اتاک مَروک۵ می‌گوید: «تنها یک اقلیت ثروتمند داخلی از این سود فراوان بهره می‌برند». عزیز اخنوش، وزیر کشاورزی، ثروتمندترین مرد مراکش است. وزارتخانۀ تحت مدیریت او سرمایه‌گذاری خارجی را در هوا می‌قاپد، به‌دنبال طرح‌های مشارکتی دولتی و خصوصی و گرفتن وام از بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول است. همۀ این کارها وعدۀ بهبود شرایط اقتصادی روستاها را دارند، اما در عمل تنها به افزایش تولیدات کشاورزی منجر می‌شوند، بی‌آنکه منفعتی برای کشاورزان خرده‌پا داشته باشند. مکانیزه‌کردن کشاورزی همچنان در دستور کار قرار دارد، بدین ترتیب کشاورزی تجاری مراکش می‌تواند محصولات غیرضروری اما سودآور بیشتری به بازار اروپا عرضه کند.حکومت وعده داده است که طی دوازده سال آینده بیش از ۲۰ میلیارد دلار برای محافظت از منابع آب اختصاص دهد. اقدامات در این زمینه از همین حالا شروع شده است و دربرگیرندۀ مواردی همچون احداث سدهای بیشتر، تعدادی تصفیه‌خانۀ فاضلاب (عمدتاً برای آب‌رسانی به زمین‌های گلف)، و تأسیس بزرگ‌ترین واحد آب‌شیرین‌کن جهان است. وزارت کشاورزی نیز با ارائۀ سوبسید‌های تقریباً ۱۰۰ درصدی کشاورزان را تشویق می‌کند از تجهیزات آبیاری قطره‌ای استفاده کنند. گفته می‌شود این روش از اتلاف حجم قابل‌توجهی از آب جلوگیری می‌کند، اما ذینفعان اصلی به‌طور معمول زمین‌داران بزرگ هستند، که آبیاری قطره‌ای برایشان فرصتی است تا زمین‌هایشان را گسترش دهند و محصولات پرآب‌بر را زیر کشت ببرند.هنوز مشخص نیست که این اقدامات تأثیری بر بحران آب در مراکش داشته باشد، و اتاک مروک معتقد است این «هزینه‌های گزاف» تنها وابستگی به وام‌های خارجی را افزایش می‌دهد. گذشته از طرح‌های بلندپروازانه، برای اصلاح نظام کشاورزی مراکش، به نظر می‌رسد دولت در دور باطل سرمایه‌گذاری بر زیرساخت‌های پر زرق و برق به دام افتاده است.این موضوع برای آنهایی که در رأس قدرت هستند آن‌قدرها هم بد نبوده. مراکش طی دهۀ گذشته جایگاه رهبری اقتصاد آفریقا، و بزرگ‌ترین سرمایه‌گذار و همچنین جایگاه بزرگ‌ترین سرمایه‌پذیر قاره را به دست آورده است. بخشی از این استراتژی به حمایت مراکش از نوآوری‌های سبز باز می‌گردد؛ میزبانی بیست‌ودومین کنفرانس تغییرات اقلیمی، ممنوعیت استفاده از کیسه‌های پلاستیکی (هرچند خیلی زود دوباره سروکله‌ کیسه‌ها در بازارهای سیاه پیدا شد) و احداث بزر‌گ‌ترین نیروگاه خورشیدی جهان (در زمین‌هایی که مفت از چنگ روستاییان درآمدند). ابتکارات محیط‌زیستی مانند این‌ها سودآور هستند و برنامه‌هایی همچون آب برای آفریقا نیز درواقع محصولی دیگرند از برند مراکش.مهم‌ترین چیزی که این کشور می‌فروشد احتمالاً ثباتش است. موضوع اینجاست که در منطقه‌ای که سرشار از تروریسم، بی‌ثباتی اقتصادی و ناآرامی‌های سیاسی است «مراکش استثناست». اذعان به اینکه این ثبات بر شالوده‌ای سست و به‌شکل فزاینده‌ای خشک‌شونده استوار است تصویر مراکش و سرمایه‌گذاری خارجی همراهِ آن را در وضعیتی بغرنج قرار می‌دهد. درعوض، انداختن همۀ گناهان به گردن خشکسالی و اختصاص‌دادن وام‌ها به این مشکل سبب می‌شود مراکش موقعیت رقابتی خود را در اقتصاد جهانی حفظ کند.طرح‌های بدیل نیز وجود دارند. دانشمندانی مانند بهناسی فهرستی بلندبالا از پیشنهادها به حکومت برای اصلاح نظام آبخیزداری و کشاورزی مراکش ارائه کرده‌اند. پیشنهاداتی همچون حمایت بیشتر از کشاورزان خرده‌پا، توزیع عادلانۀ آب در مناطق، و تمرکز بر محصولات کم‌آب‌بر. در همین رابطه، یک سازمان غیردولتی محلی به نام «در سی همد»۶، تجهیزاتی امیدبخش برای به‌دست‌آوردن آب از مه تولید کرده، و همچنین کارهایی نیز برای احیای قنات‌ها انجام شده است.اهداف اتاک مروک از این هم بلندپروازانه‌تر است. این گروه خواستار «استقرار مالکیت دموکراتیک ملی بر مدیریت آب» است، آن هم نه از طریق بخش دولتی که «هنوز سرمنشأ فساد و چپاول است»، بلکه از طریق انجمن‌های محلی. گذشته از این، آن‌ها خواستار تغییرات کلی در نظام کشاورزی مراکش هستند: «ما خواهان احیای حق حاکمیت بر غذایمان، و حق کشت محصولاتی هستیم که واقعاً مورد نیازمان است».همان‌طور که گروه اتاک مروک نیز اشاره می‌کند، اعتراضات زاگورا جدیدترین مورد از دو دهه کشمکش پیرامون سوءمدیریت آب در شهرهایی مانند طنجه، صفرو و کازابلانکا است. شهر کوهستانی ایمیدر، در شمال زاگورا، شاهد طولانی‌ترین تحصن اعتراضی از سال ۲۰۱۱ بوده است. آن‌ها در اعتراض به استعمار و آلودگی آب ناشی از معادن سلطنتی تحصن کرده بودند. این گروه روی وب‌سایت خود نوشت: «تلاش برای طفره‌رفتن از مطالبات ما بیهوده است». آیا حکومت پیش از آنکه تمام آب‌ها خشک شوند صدای آن‌ها را خواهد شنید؟پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکساندر یوسدانیس نوشته است و در تاریخ ۱ اوت ۲۰۱۸ با عنوان «The Making of a Water Crisis» در وب‌سایت دیسنت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «چگونه رؤیایی استعماری مراکش را به خشکسالی کشاند» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• الکساندر یوسدانیس (Alexander Jusdanis) خبرنگار سابق خبرگزاری موروکو ورد نیوز بوده و اکنون در شهر نیواورلئان مشغول به روزنامه‌نگاری است.[۱] TelQuel[۲] Granary of Rome: بر اساس داستانی که صحت آن عمیقاً مورد تردید است، رومیان شمال آفریقا را به‌دلیل خاک حاصل‌خیزش کشتگاه جهان می‌نامیدند. به همین دلیل بسیاری از جنگل‌ها آفریقا را نابود کردند تا به‌جای آن‌ها غله بکارند. این سیاست را فرانسویان نیز در مراکش و الجزایر ادامه دادند [مترجم].[۳] Moroccan Mirages: Agrarian Dreams and Deceptions, 1912-1986[۴] khettara[۵] Attac Maroc: اتاک جنبشی جهانی است که امروزه به موضوعاتی مانند جهانی‌سازی، فعالیت‌های بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی و مانند آن می‌پردازد. مروک همان مغرب یا مراکش است [مترجم].[۶] Dar Si Hmad ]]> الکساندر یوسدانیس اقتصادوجامعه Mon, 15 Oct 2018 04:55:13 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9160/ گفت‌وگو با اقتصاددانی که معتقد است آموزش عمومی کلاً بی‌فایده است http://tarjomaan.com/interview/9157/ گفت‌وگوی شان ایلینگ و برایان کاپلان، ووکس — من اختیارگرا نیستم، اما دوست دارم با اختیارگراها بحث و گفت‌وگو کنم.یکی از این اختیارگرایان برایان کاپلان است. استاد اقتصاد در دانشگاه جرج میسون و نویسنده کتابی که به تازگی چاپ شده است: پرونده‌ای در مخالفت با آموزش۱. او در این کتاب استدلال جسورانه‌ای را مطرح می‌کند: آموزش عمومی، هدر دادن وقت و پول است و سرمایه‌گذاری روی آن باید متوقف شود. کاپلان شواهد و مدارک زیادی در اثبات این ادعا برمی‌شمارد که بیشترشان تقویت‌کننده این دیدگاه او هستند که رویه‌ای که تاکنون پیش گرفته‌ایم خوب عمل نکرده‌ است. از این نظر که نظام فعلی ما به شکست خورده است با او هم‌عقیده‌ام، اما متقاعد نشده‌ام که باید آموزش عمومی را کنار بگذاریم. بنابرین سراغ کاپلان رفتم و از او خواستم استدلالش را بیان کند.در ادامه پیاده‌شدۀ مکالمه ما را با کمی اصلاح می‌خوانید. شان ایلینگ: شما فکر می‌کنید آموزش عمومی تلف‌کردن وقت و سرمایه در سطح کلان است. من فکر می‌کنم این دیدگاه کاملاً اشتباه است. اگر درست نمی‌گویم دلیلش را بگویید.برایان کاپلان: بر این مسأله واقفم که دیدگاهم راجع به اینکه تحصیل، هدردادن وقت و سرمایه است، مرا آدم فرومایه‌ای نشان می‌دهد. این عقیده درواقع خلاف همۀ ویژگی‌های مثبتی است که مردم برای آموزش قائل هستند.اما استدلال اصلی من این است: آموزش، تلف کردن زمان و سرمایه است زیرا کارکرد نهایی آن فراگیری مهارت‌های کاری مفید نیست. همچنین به جهت لذت‌بردن دانش‌آموزان از تجربۀ تحصیل هم نیست. آنچه بیش از هر چیز رخ می‌دهد این است که با آن فخرفروشی می‌کنند؛ یا چنان که اقتصاددانان می‌گویند «سیگنال می‌فرستند۲». می‌خواهند در آینده، کارفرمایانشان را تحت تأثیر قرار دهند و نشان دهند چقدر در کار خود متخصص‌اند.این روزها خیل عظیمی از جوان‌ها به کالج می‌روند اما بسیاری از آن‌ها پس از اتمام کالج شغل خوبی به دست نمی‌آورند. یا اینکه در پی کسب تحصیلات بالاتر، زیر بار قرض می‌روند و عاقبت به کاری متوسط مشغول می‌شوند. این وضع را با تصوری که از کالج داریم مقایسه کنید. تصور ما این است که آموزش‌های ارزشمندی می‌بینیم، مهارت‌های مفیدی به دست می‌آوریم و در آخر پاداش زحمتاتمان را با یک شغل خوب می‌گیریم.ایلینگ: با برخی از این گفته‌ها باید مخالفت کنم، اما ابتدا بیا یک چیز را در بحثمان روشن کنیم: اینجا درباره تحصیلات عالی حرف می‌زنیم یا تحصیلات ۱۲سالۀ مدرسه؟ یا درباره همه‌شان؟کاپلان: دوست دارم بگویم درباره همه‌شان، اما درواقع از قبل از دبیرستان اطلاعات چندانی نداریم. تمرکز من بر دبیرستان به بالاست. کودکستان تا کلاس هشتم حکم مراقبت روزانه از فرزندان را دارد وقتی پدرومادرشان سر کار هستند. هدررفت‌های آموزشی از دبیرستان مسأله‌ساز می‌شوند چراکه بچه‌ها در آن سن و سال می‌توانند کارهایی بسیار ثمربخش‌تر انجام دهند، مثلاً دوره‌های کارآموزی یا هنرستان را بگذرانند. ایلینگ: فکر می‌کنم اینجا جایی است که من با شما مخالفم: به نظر شما ما بیش از حد آموزش داریم، و به نظر من این شیوه آموزش است که اشتباه است. به عبارت دیگر، شما خواهان آموزش کمترید و من خواهان آموزش بهتر.کاپلان: پاسخ من این است که آموزش کمتر آسان و بهبود نظام آموزشی دشوار است. قیاسی که در کتاب به کار می‌برم این است: فرض کنید یکی از دوستانتان نزد شما می‌آید و می‌گوید « کِرِم ترمیم‌کننده ناخنی که یک ماه پیش خریدی و صد دلار برایت آب خورد یادت است؟» «آره». «اثبات شده که جواب نمی‌دهد، دیگر از آن استفاده نکن»، و شما می‌گویی «خب، تا وقتی که کرم ترمیم‌کنندۀ اثربخشی به من ندهی من از همین کرم استفاده می‌کنم». دوستتان می‌گوید «من نمی‌دانم کدام کرم واقعاً اثر دارد، و بحث‌های زیادی درباره‌اش وجود دارد. پیدا کردنش هم واقعاً کار سختی است. چیزی که می‌دانم این است که دیگر نباید ماهی صد دلار برای این کرم هدر بدهی».از نظر من این مثال خیلی شبیه موقعیتی است که در حیطه آموزش با آن مواجه‌ایم. شواهد روشنی داریم که نشان می‌دهند هدررفت زیادی داریم، امّا دقیقاً نمی‌دانیم چه چیزی بهتر است. تمام چیزی که می‌دانیم این است که وضعیت کنونی به‌شدت ناکارآمد است، بنابراین فکر نمی‌کنم لازم باشد همچنان پول خرجش کنیم.ایلینگ: شما مدام از کلمه «هدردادن» استفاده می‌کنید، امّا منظورتان واضح نیست. می‌خواهید بگویید اگر تحصیلات به شغل خوب نینجامد، هدردادن محسوب می‌شود؟کاپلان: خب، اگر تحصیل درعمل شما را برای یک شغل تعلیم ندهد و از آن لذت هم نبرید، از نظر من بیهوده است. در صورتی که آموزش‌دیده شوید یا از آن لذت ببرید، می‌گویم «خب، دیگر بیهوده نیست چون دست کم چیزی از آن بیرون آمده است». یا برای آینده آماده می‌شوید یا به رضایت خاطر دست می‌یابید، اما اگر به هیچ‌یک از این دو نرسید، به نظر من چیزی نیست مگر هدر دادن».ایلینگ: این موارد را در کتابتان چگونه سنجیده‌اید؟کاپلان: از ایدۀ بازده اجتماعی۳ استفاده کردم که اصطلاح مورد استفاده اقتصاددانان برای توصیف ارزش یک سرمایه‌گذاری از نقطه نظر اجتماعی است. آن‌ها نه تنها به فایده و هزینه یک فرد، بلکه به فایده‌ها و هزینه‌های همۀ افراد جامعه نیز توجه می‌کنند.فهمیدیم که داده‌های به‌دردبخور چندانی در این زمینه موجود نیست. مقالات علمی زیادی به آموزش و بازده اجتماعی آن پرداخته بودند، اما دامنۀ آن‌ها به‌قدری محدود بود که نمی‌توانستند تصویری کلی ارائه دهند. به‌این ترتیب تلاش کردم این کار را در این کتاب انجام دهم. وقتی بازده اجتماعی آموزش را با دقت بررسی می‌کنید متوجه می‌شوید چه مقدار از آن به سیگنال فرستادن خلاصه می‌شود، و کاملاً قانع می‌شوید که کاری که اکنون انجام می‌دهیم یک سرمایه‌گذاری اجتماعی هولناک است.ایلینگ: از نظر شما آموزش عملی فنی و مکانیکی است، از این رو به کسب مهارت و ثمربخش‌بودن و بازار کار خلاصه می‌شود. به نظر من یک نظام آموزشی خوب بر آن است که شهروندانی دانا پرورش دهد، افرادی که دموکراسی را ارج نهند، آگاه باشند و به‌راحتی فریب نخورند. اینکه ما در این کار موفق نبوده‌ایم به این معنی نیست که آموزشْ وقت هدردادن است، معنایش این است که ما این کار را به‌درستی انجام نداده‌ایم.کاپلان: من یک فصل کامل را به انواع اجتماعیِ آموزش اختصاص داده‌ام. شما درواقع چیزی می‌گویید که تقریباً هیچ کس دیگری در بحث ها مطرح نکرده است، این که ما باید به شواهد تجربی نگاه کنیم و ببینیم آیا نظام موجود موفق است یا خیر.بنابراین پرسش این است، آیا ما واقعاً توانسته‌ایم از دانش‌آموزان شهروندان خوبی بسازیم؟ شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد کالج شما را از لحاظ سیاسی تغییر چندانی نمی‌دهد، و از شما شهروندان خوبی، چنان که شما توصیف کردید، نمی‌سازد.نه اینکه تحصیل در کالج هیچ تأثیری بر افراد نداشته باشد، مسلماً دارد، اما تأثیرات آن خیلی کمتر از چیزی است که مردم باور دارند. پس وقتی شما می‌گویید نظام موجود ما جواب‌گو نیست و باید آن را تغییر دهیم «چه گواهی وجود دارد که تغییردادن آن بتواند کمکی بکند؟» و چگونه می‌توانیم وقت و پول مورد نیاز برای تغییر آن را توجیه کنیم درحالی که نمی‌دانیم کدام شیوه خوب عمل می‌کند؟به همین دلیل معتقدم یک شک‌گرایی معقولانه الزامی است و می‌گویم «ببینید، نظام فعلی کارآمد نیست، دست کم خیلی کارآمد نیست». اگر کسی بگوید نظامی سراغ دارد که مثمر ثمر است، بار اثبات آن بر دوش اوست و باید نشان دهد که نظامی کار‌آمد است.ایلینگ: من در چند دانشگاه تدریس کرده‌ام، و انتقادهای زیادی از آموزش عالی دارم، اما با این حال فکر نمی‌کنم راه حل در این باشد که آموزش را به‌طور کلی تقلیل دهیم. من معتقدم باید به‌طور پیوسته آن را دگرگون و اصلاح کنیم، و این یعنی آن را بر اساس مهارت‌های مورد نیاز جامعه برنامه‌ریزی کنیم، نیز به‌طوری که تعهدمان را به یک آموزش جامع لیبرال دموکراتیک قوت بخشد. اگر نتوانیم این کار را انجام دهیم، اگر نخواهیم، آنوقت به عقیده من از کل پروژۀ لیبرال دموکراسی دست شسته‌ایم.کاپلان: شان، دیدگاه تو خیلی جالب است. یادم نمی‌آید پیش از این با کسی مثل تو صحبت کرده باشم، پس این عالی‌ است. چیزی که می‌گویی واقعاً خوب به‌نظر می‌رسد. مسأله این است که آن را چگونه به انجام برسانیم. کم کردن هدررفت‌ها ساده و واضح است. اما بهترکردن این نظام کار سختی است، برای این کار ناچارید به افرادی اعتماد کنید که پیش از این هم خراب کرده‌اند، و این کار بی‌تدبیری به نظر می‌رسد.ایلینگ: اینکه کاری سخت است، دلیلی خوبی برای انجام ندادنش نیست.کاپلان: از نظر من دلیل خوبی است. این استدلال قاطعی نیست، اما یکی از بهترین‌هاست.ایلینگ: ما در مخالفت با این مورد به توافق خواهیم رسید. در اینجا می‌خواهم بر پیوند آموزش و دموکراسی تأکید کنم. به آنچه در چند سال اخیر در این کشور رخ داده نگاه می‌کنم و می‌اندیشم که اگر شهروندانمان را حقیقتاً آموزش داده بودیم، اگر وقت کمتری صرف فروکردن واقعیت‌ها در سر دانش‌آموزان کرده بودیم و بیشتر به حمایت از پژوهش‌های آزاد و تفکر انتقادی پرداخته بودیم، آیا هیچ یک از این اتفاقات رخ می‌داد. اصلاً درک نمی کنم که کاهش آموزش چگونه می‌تواند حلال مشکل ما باشد.کاپلان: کاملاً موافقم. درواقع این یکی از موضوعات مهم در کتاب اولم، افسانه رأی‌دهندۀ منطقی۴ است. پاسخ اصلی‌ام به آنچه شما می‌گویید این است: چگونه؟ چگونه به دانش‌آموزان یاد می‌دهیم چگونه فکر کنند؟ من منابع مطالعاتی روانشناسی آموزش را خیلی دقیق مطالعه کرده‌ام و چیزی که دستگیرم شد این بود که آن‌ها می‌خواهند باور کنند که می‌توان به افراد شیوۀ فکرکردن یا شیوۀ یادگرفتن آموخت، اما بعد از ۱۰۰ سال مطالعه بر روی آن، هنوز نمی‌دانند چگونه این کار را انجام دهند. تقریباً درباره‌اش ناامید شده‌اند.اما می‌توان گفت همگی موافقند که نظام آموزشی کنونی ما به افراد شیوۀ اندیشیدن یاد نمی‌دهد، و هیچ‌کس یک راه چاره جادویی در چنته ندارد که وضعیت را درست کند. احساس من این است که وقتی عده‌ای دوست دارند چیزی را باور کنند، و آن را مدت زمانی طولانی مطالعه می‌کنند و باز هم نمی‌توانند به یک باور برسند، خود گواه محکمی است بر این که آن چیز درست نبوده است.ممکن است بگویید «اگر ده برابر تعداد کنونی روانشناس آموزش داشتیم، عاقبت می‌توانستیم بفهمیم چطور به افراد چگونه فکرکردن را آموزش دهیم»، اما همین حالا هم انرژی زیادی صرف این کار شده. افراد باهوش بسیاری تلاش کرده‌اند این مشکل را حل کنند و راه‌هایی برای آموزش چگونه اندیشیدن به افراد بیابند، اما تاکنون نتوانسته‌اند به راهی دست پیدا کنند.ایلینگ: و به نظر شما صرف هزینه و زمان کمتر برا ی آموزش باعث بهبود وضعیتمان می‌شود؟ کاپلان: بله. من نمی‌گویم باعث بهبود اندیشیدنمان می‌شود. فکر می‌کنم کیفیت اندیشۀ ما تغییری نمی‌کند چون معتقد نیستم که نظام کنونی دارد آن را تقویت می‌کند،‌ اما ما باید خیلی از منابع را ذخیره کنیم، و افراد می‌توانند زندگیشان را از سنین پایین‌تر آغاز کنند، که من آن را پیشرفتی بزرگ می‌دانم. هم‌اکنون منابع زیادی بیهوده هدر می‌روند، منابعی که می‌توان خیلی بهتر از آن‌ها استفاده کرد.ایلینگ: من نگران این هم هستم که کاهش سرمایه‌گذاری کلان عمومی در آموزش باعث گسترش خیلی از نابرابری‌هایی شود که اکنون در جامعه با آن‌ها دست به گریبانیم. در دنیای ایده‌آل شما، افراد ثروتمند می‌توانند تحصیلاتشان را ادامه دهند و افرادی که این توانایی را ندارند بیشتر و بیشتر عقب می‌افتند.کاپلان: این مسأله مسلماً مرا نیز نگران می‌کرد، اما پس از مطالعات فراوان روی این موضوع نظرم عوض شد. این پرسش برای شروع خوب است: ترجیح می‌دادید یک ترک تحصیل کرده از دبیرستان در سال ۱۹۴۵ بودید یا در زمان حال؟ایلینگ: ۱۹۴۵.کاپلان: دقیقاً. سال ۱۹۴۵ برای کسانی که دبیرستان را رها می‌کردند بهتر بوده، به این علت که در آن زمان این کار ننگ نبوده و افراد زیادی ترک تحصیل می‌کردند. کسی این را بدیهی نمی‌دانست که اگر شما دبیرستان را رها کرده‌اید حتماً مشکلی دارید. کاملاً قابل درک بود که شاید خانواده‌تان پول کافی برای کالج یا هر چیز دیگری نداشته است، شما به خاطر این موضوع طرد نمی‌شدید و هنوز فرصت‌های خوبی در انتظارتان بود.امروزه به خاطر اینکه سطح تحصیلات خیلی بالا رفته است و به‌علت قدرت‌گیری آن نوع سیگنال‌دهی که پیش‌تر به آن اشاره کردم، اگر دوران دبیرستان را نگذرانید عملاً همه فرصت‌های شما برای به‌دست‌آوردن یک شغل رضایت‌بخش از بین می‌رود. کارفرمایان به‌راحتی ترک‌تحصیلی‌ها را رد می‌کنند چون سطح تحصیلات به میزان قابل توجهی بالا رفته است.به همین دلیل است که کاهش تحصیلات به‌صورت گسترده، تنها راه برای متعادل و عادلانه‌کردن وضعیت کنونی است. چون معنای مدرک تحصیلی را تغییر می‌دهد و طرز فکر کارفرمایان دربارۀ اینکه چه کسی ارزش مصاحبه و استخدام دارد را عوض می‌کند. در دنیایی که هیچ پرستاری مدرک کارشناسی نداشته باشد، بیمارستان‌ها نمی‌توانند بگویند «ما فقط با پرستارانی که مدرک کارشناسی دارند مصاحبه می‌کنیم».ایلینگ: توضیح دهید که از نظر شما یک نظام آموزشی بی‌عیب و نقص باید چگونه باشد.کاپلان: من اختیارگرا هستم، و هرگز آن را پنهان نکرده‌ام، بنابراین عقیدۀ من این است که بار اثبات باید بر دوش دولت باشد و از مالیات‌دهندگان دربارۀ پولشان سؤال کند. البته موضع سیاسی خیلی از مردم این نیست. اگر با آن‌ها هم عقیده نباشید، باید با نظر آن‌ها که کاملاً متفاوت از نظر شماست، کنار بیایید.می‌خواهم این ریسک را بپذیرم و بگویم که ما باید بین مدارس و دولت جدایی داشته باشیم، درست مثل جدایی دین از دولت، و دولت باید از این عرصه کنار بکشد و آن را به مصرف‌کنندگان و خیریه‌ها بسپارد تا آن را پیش ببرند. این نتیجه‌گیری برگرفته از داده‌هایی نیست که ذکر کردم، در حقیقت فلسفۀ سیاسی شخصی من است.ایلینگ: شما در کتابتان به موارد جالب بسیاری اشاره می‌کنید که من پیش از آن متوجه خیلی از آن‌ها نشده بودم. با این حال درنهایت فکر می‌کنم شما اتهامی که بر نظام آموزشی کنونی وارد است را به اشتباه بر خودِ آموزش وارد می‌کنید.کاپلان: گفتۀ شما از لحاظ فلسفی درستی است. اما چیزی که می‌خواهم بگویم این است که بهترین راه برای پیش‌بینی وضعیت نظام آموزشی‌مان در آینده، این است که ببینیم وضعیت در گذشته چگونه بوده است. این نظام برای مدت زمان بسیار طولانی ناکارآمد بوده است و شما می‌گویید «بیایید آن را اصلاح کنیم». من می‌گویم «بعید است فایده‌ای داشته باشد». اگر مشکلمان نسبتاً جزئی بود باز هم امیدی بود، اما وقتی این نظام از پایه مشکل دارد، امکان اصلاح آن از نظر من آرزویی بیش نیست.اطلاعات کتاب‌شناختی:Caplan, Bryan. The case against education: Why the education system is a waste of time and money. Princeton University Press, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌گوی شان ایلینگ با برایان کاپلان است و در تاریخ ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۸ با عنوان «Why this economist thinks public education is mostly pointless» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «گفت‌وگو با اقتصاددانی که معتقد است آموزش عمومی کلاً بی‌فایده است» و ترجمۀ عرفانه محبی منتشر کرده است.•• شان ایلینگ (Sean Illing) دانش‌آموختۀ دکتری در فلسفه و علوم سیاسی از دانشگاه لوئیزیانا است. او مصاحبه‌گر و ویراستار ارشد ووکس است و نوشته‌هایش در سالون نیز منتشر می‌شود. برایان کاپلان (Bryan Caplan) استاد اقتصاد در دانشگاه جورج میسون آمریکاست.[۱] The Case Against Education[۲] signaling[۳] social return[۴] The Myth of the Rational Voter ]]> برایان کاپلان اقتصادوجامعه Sun, 14 Oct 2018 04:40:50 GMT http://tarjomaan.com/interview/9157/ آمده‌ام تا اعتراف کنم؛ ماجرای دروغی که ویتگنشتاین را فیلسوف مهمی کرد http://tarjomaan.com/neveshtar/9156/ جاناتان بیل، نیویورک تایمز — «آمده‌ام تا اعترافی بکنم».سال ۱۹۳۷ بود و لودویک ویتگنشتاین تازه به منزل فانیا پاسکال، معلم روسی‌اش، در کمبریج رسیده بود. او آمده بود تا به نقشش در واقعه‌ای اعتراف کند که، بیش از یک دهه، وجدانش را عذاب می‌داد.اغلبمان می‌دانیم که اعتراف‌کردن شجاعت می‌خواهد، به‌ویژه زمانی که اعترافْ حاکی از رفتاری تأسف‌بار یا مَنشی ناخوشایند باشد. اعتراف مجبورمان می‌کند با چیزهایی روبه‌رو شویم که از خودمان و دیگران پنهان است. مواجهه با خودفریبی همچنین نیازمند تغییر شخصی نیز هست.براساس اغلب گزارش‌ها، ویتگنشتاین، همانی که بسیاری بزرگ‌ترین فیلسوف قرن بیستم می‌دانند‌ش، فردی بود عمیقاً صادق که بی‌دریغ از خودش انتقاد می‌کرد، کسی که بیشتر عمرش را صرف خوددگرگونی ساخت. بنابراین عجیب نیست که او اعتراف‌کردن را راهی برای گریز از خودفریبی می‌دانست.علی‌رغم تمام احترامی که ویتگنشتاین در تاریخ اندیشه برانگیخته، شخصیتش در هاله‌ای از رمز و راز است. بااین‌حال چند سرنخ زندگی‌نامه‌ای در اینجا راهگشاست. او، که درس آموزگاری دورۀ ابتدایی خوانده بود، در سال ۱۹۱۹ یک راست از ارتش اتریش‌مجارستان۱ به اتریش رفت و از سال ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۶ در آنجا تدریس کرد. او، که معتقد بود تمامی مسائل فلسفی را در کتاب درشرف انتشارش به نام رسالۀ منطقی‌فلسفی۲ (۱۹۲۱) حل کرده است، تمامی تمرکزش را بر بهبودِ خود معطوف ساخت. او با الهام از نگرش رمانتیک‌شدۀ خودآموزی، که تولستوی از خلال کار و زندگی میان دهقانان بدان رسیده بود، شروع به تدریس در مناطق روستایی فقیر کرد.ویتگنشتاین در موقعیت‌های گوناگون در سال ۱۹۳۰ برای دوستان یا اعضای خانواده اعتراف کرد، اعترافاتی که گاهی مکتوب و گاهی چهره‌به‌چهره بودند. پیش از آنکه در آن روزِ سال ۱۹۳۷ به ملاقات پاسکال برود، با او تماس گرفت و گفت باید فوراً ببیندش. ویتگشتاین با اشاره به اعتراف ژان‌ژاک روسو دربارۀ دزدیدن روبان اعتراف کرد که در خلال اقامتش در اوترتال، آخرین روستایی که در آن تدریس کرده بود، دختربچه‌ای را به‌دلیل بدرفتاری تنبیه بدنی کرده است. هنگامی که مدیر مدرسه او را در حضور خودِ دانش‌آموز بازخواست کرده بود، ویتگنشتاین کارش را انکار کرده بود.این چیزی است که پاسکال می‌گوید، اما ری مانک، نویسندۀ کتاب تحسین‌شدۀ ویتگنشتاین: وظیفۀ نابغه۳، تردیدی جدی در روایت پاسکال دارد. او توجه خواننده‌ها را به گزارش واقعه‌ای مرتبط، اما مجزا، از زبان رولاند هات یکی از دوستان ویتگنشتاین جلب می‌کند، گزارشی که او فکر می‌کند موثق‌تر است.هات به خاطر می‌آورد که ویتگنشتاین با انکار اتهاماتش در محضر دادگاهِ متعاقب «واقعۀ هیدبائر» شهادت دروغ داد. در سال ۱۹۲۶، پسربچۀ نحیف یازده‌ساله‌ای به نام یوزف هیدبائر۴ بعد از آنکه ویتگنشتاین او را کتک زد، غش کرد و از هوش رفت. ویتگنشتاین کلاس را تعطیل کرد، پسربچه را به دفتر مدیر مدرسه برد تا پزشک معاینه‌اش کند، و سپس گریخت. اینکه آیا او منتظر رسیدن دکتر ماند یا بلافاصله فرار کرد محل منازعه است. ویتگنشتاین تبرئه شد، همکارانش از او دفاع کردند و حتی خواسته شد تدریسش را ادامه دهد. اما این اتفاق نقطۀ پایان شغل معلمی‌اش بود. انگار احساس می‌کرد دیگر نمی‌تواند بازگردد. صرف‌نظر از اینکه ویتگنشتاین به کدامیک از این روایت‌‌ها اعتراف کرده، به‌نظر می‌رسد آنچه بیشتر بر وجدانش ‌سنگینی می‌کرده خشونتش نبوده، بلکه بی‌صداقتی‌اش بوده است.ویتگنشتاین هنگام تعمق در اعترافاتش در سال ۱۹۳۷ نوشت:«سال گذشته... خودم را جمع‌وجور کردم و اعترافی کردم. این کار مرا به آب‌های زلال‌تری رساند... اما اکنون... فاصله‌ای با آنچه پیش از آن بودم ندارم. خارج از اندازه بی‌شهامتم. اگر نتوانم این موضوع را حل کنم، می‌باید باز خودم را سرتاپا در آن آب‌ها غوطه‌ور سازم».در یکی از کتاب‌های خاطرات شخصی از ویتگنشتاین، که دربرگیرندۀ خاطرات پاسکال و دیگر افراد نزدیک به اوست، یکی از نمایندگان میراث ‌فکری۵ ویتگنشتاین به نام راش ریز عبارت «خارج از اندازه بی‌شهامت» را چنین تفسیر می‌کند: این عبارت راجع است به سختی‌هایی که ویتگنشتاین در تشخیص خودفریبیِ خویش کشیده است. خودفریبی‌ای که ناشی از «تزلزل اراده» بوده و «تنها به‌یاری شهامت قابل‌اصلاح است». شهامت موردنیاز برای اعتراف کمک می‌کند تا اعترافات ویتگنشتاین را، با استفاده از استعارۀ مانک، همچون جراحی خویش برای غلبه بر ترس ببینیم. ویتگنشتاین بی‌صداقتی با دیگران را همتای بی‌‌صداقتی با خویش می‌دانست.ریز همچنین در همان خاطرات به‌یاد می‌آورد که ویتگنشتاین، به‌‌‌شیوه‌ای که در انتقاد از خود‌های سختگیرانه‌اش مرسوم بود، نگران بود نکند یک‌جور «هیولا» باشد. این انتقاد پژواکی از بحث افلاطون را دربارۀ اصالت فیلسوف در رسالۀ فایدروس در خود دارد. سقراط می‌گوید در پیروی از فرمانی که بر دیوار پرستشگاه دلفی مبنی بر شناختن خویش نوشته شده به خطا رفته است. او اذعان می‌کند: «بیهوده است، زمانی که نسبت‌به طبیعت خویشتن در جهالت هستم، به مسائل دیگر موجودات بپردازم». بدین ترتیب سقراط تأکید می‌کند به بررسی «نه این‌چیز‌ها، بلکه خویشتن می‌پردازم تا بدانم هیولا هستم یا نه»۶. مواجهۀ ویتگنشتاین با بی‌صداقتی خویش، درست همانند جست‌وجوی دلفی برای خودشناسی، جست‌وجویی بود برای اصالت.فلسفه در نزد ویتگنشتاین مانند سقراط، همان‌قدر که تلاشی فکری بود، تمرینی برای صداقت با خویشتن نیز بود. ویتگنشتاین در یادداشتی، از میان یادداشت‌هایی که پس از مرگش با عنوان فرهنگ و ارزش۷ منتشر شد، می‌گوید دشواری فلسفه «بیش از آنکه به اندیشه مربوط باشد، به اراده مربوط است». دربارۀ اعتراف نیز چنین چیزی صادق است. ویتگنشتاین فاقد بینش برای تشخیص و تعریف نقایص خود نبود، بلکه، همچنان که ریز می‌گوید، برایش دشوار بود بپذیرد «همچون شخصی غیراصیل رفتار کرده است... چراکه اراده نداشته». ویتگنشتاین برای گریز از خودفریبی نیاز داشت «کاری انجام دهد که نیازمند شجاعت است»، یعنی اعتراف.پذیرش خطا و طلب مغفرت مهم‌ترین دغدغه‌های ویتگنشتاین نبودند؛ دغدغه‌های او گریز از خودفریبی و تغییر خویش بودند. اعتراف چنین نقشی را بازی می‌کند، زیرا مستلزم شهامت و ریاضت است، یعنی مهار خود. انتظارات ویتگنشتاین از خودش بالا بود: پاسکال هنگام اعتراف از او پرسید: «معنی این‌ها چیست؟ یعنی می‌خواهی به کمال برسی؟» و او مغرورانه جواب داد: «البته که می‌خواهم به کمال برسم».ویتگنشتاین فلسفه را نیز به همین شیوه تزکیۀ نفس می‌دید. او در سال ۱۹۳۱ نوشت: «فلسفه‌ورزی، بیش از هر چیز، کار روی خویشتن است». ریز می‌نویسد ویتگنشتاین در بسیاری از نامه‌ها و یادداشت‌های شخصی‌اش ابراز کرده که می‌خواهد «باتوجه به ضعف‌هایش از شرّ خودفریبی خلاص شود و بدین ترتیب زندگی جدیدی درپیش گیرد». هدفْ تبدیل‌شدن به انسانی جدید بود. ویتگنشتاین همچنین در سال ۱۹۳۱ می‌نویسد: «اعتراف می‌باید بخشی از زندگی جدید‌تان باشد».بهترین راه برای فهمیدن اعترافات ویتگنشتاینْ درنظرگرفتن آن‌ها همچون وسیله‌ای معنوی است برای خودسازی. دو اندیشمندی که او عمیقاً ستایش می‌کرد احتمالاً بر دیدگاهش اثرگذار بوده‌اند، یعنی سنت آگوستین و تولستوی که هر دو در خودزندگی‌نامه‌هایشان تصوری مشابه از اعتراف ارائه کرده‌اند. هدف غایی اعترافات سنت آگوستین و تولستوی، درست به‌مانند ویتگنشتاین، تزکیۀ نفس بود، یعنی خودسازی از طریق پالایش و ریاضتی که از اعتراف منتج می‌شود.خواستِ ویتگنشتاین به خودسازی به سال‌های پیش از آموزگاری او بازمی‌گردد. ریز به یاد می‌آورد که ویتگنشتاین در پی تسهیل تغییر شخصیت از طریق مشارکت در فعالیت‌هایی بود که «شیوۀ نگاه او به زندگی و به خویش را تغییر می‌دادند»، ازجمله نمایش عمومی شجاعت که ممکن است موجب برانگیختن خودسازی شود، مثلاً «قرارگرفتن در موقعیت‌هایی که زندگی‌اش پیوسته به خطر می‌افتاد». ویتگنشتاین، برای رسیدن به این هدف، در سال ۱۹۱۶ برای یکی از خطرناک‌ترین سِمت‌ها در ارتش داوطلب شد. آخرین پست دیدبانی در سرزمین هیچکس۸. این کار دربرگیرندۀ دو معیاری بود که او همچون ابزارهایی برای گریز از خودفریبی می‌دید: شهامت و ریاضتی که چنین تجربه‌ای می‌توانست برانگیزد.به این دلایل بود که ویتگنشتاین از این معرفت، که هر شب را با احتمال مرگ به صبح می‌رساند، سرِ شوق آمد. او در سال ۱۹۱۶ چنین نوشت:« دیروز به‌سمتم تیراندازی شد. وحشت‌زده بودم، از مرگ ترسیده بودم. اکنون شوقی وصف‌نشدنی به زندگی دارم». چراکه «تنها مرگْ معنای واقعی زندگی را بدان می‌بخشد»؛ او در روزنوشت‌های جنگش هم به این موضوع اشاره کرده است. اگرچه او براساس معیارهای رفیع خودش فردی ترسو بود، اما اگر معیارهایی متعارف‌تر را در نظر بگیریم، چیزی کم از یک قهرمان نداشت. گواه این نکته نشان‌های افتخاری است که برای شجاعت دریافت کرد.شخصیت ویتگنشتاین نیز، درست به‌مانند فلسفه‌اش، دشوار فهم است. الیزابت انسکوم۹، که به‌نظر بسیاری برجسته‌ترین فیلسوف عصر خود، و یکی دیگر از نمایندگان فکری و احتمالاً بهترین شاگرد او بود، دربارۀ «هر ادعایی از جانب هر کس مبنی‌بر فهمیدن ویتگنشتاین عمیقاً تردید» می‌کند. اما قدر مسلم یک چیز را درمورد ویتگنشتاین می‌توانیم بفهمیم و آن اینکه او در پیِ تغییر خویش بود، و اعتراف را همچون وسیله‌ای برای رسیدن به این هدف می‌دانست.ویتگنشتاین در سال ۱۹۳۸ می‌نویسد:«هیچ چیز دشوارتر از فریب‌ندادن خود نیست». بینش او از خودِ اصیل احتمالاً برای همیشه خارج از دسترس می‌ماند، درست مانند الگوهای اصالت۱۰، که او از خلال نوشته‌های نیچه و کیرکگور با آن‌ها آشنا بود.اصالت در تاریخ فلسفه اغلب همچون آرمانی پنداشته شده است که می‌باید به‌سوی آن سفر کنیم، اما این موضوع مانعِ تبدیل‌شدن آن به وسیله‌ای کارا برای خودسازی نمی‌شود. اعتراف می‌تواند کمک کند بر موانعی چیره شویم که بر سر راه تبدیل‌شدنمان به خودهایی اصیل ایستاده‌اند.اگر اعترافْ چنین نقشی را برای ویتگنشتاین بازی کرد، شاید برای ما هم بتواند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جاناتان بیل نوشته است و در تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۸ با عنوان «Wittgenstein’s Confession» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «آمده‌ام تا اعتراف کنم؛ ماجرای دروغی که ویتگنشتاین را فیلسوف مهمی کرد» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• جاناتان بیل (Jonathan Beale) مقطع دکترای خود را، سال ۲۰۱۴، در دانشگاه ریدینگ به اتمام رساند. موضوع پایان‌نامۀ او تفسیر علم‌گرایی و ضدعلم‌گرایی در فلسفۀ ویتگنشتاین بوده است. او، به‌همراه یان جیمز کید، مجموعه‌مقالاتی را به نام ویتگنشتاین و علم‌گرایی (Wittgenstein and Scientism) گزینش و ویرایش کرده و انتشارات راتلج در سال ۲۰۱۷ آن را به چاپ رسانده است.[۱] اتریش‌مجارستان پادشاهی دوگانه‌ای بود که از اتحاد امپراتوری اتریش و پادشاهی مجارستان شکل گرفت و مابین سال‌های ۱۸۶۷ تا ۱۹۱۸ بر اروپای مرکزی سیطره داشت [ویکی‌پدیا].[۲] Tractatus Logico-Philosophicus[۳] Wittgenstein: The Duty of Genius[۴] Josef Haidbauer[۵] Literary executor: کسی که در زمان حیات یا اغلب فوت نویسنده مسئولیت قرارداد نشر، کپی‌رایت، مجوز انتشار، ترجمه، اقتباس و سایر امور مرتبط با آثار نویسنده بر عهدۀ اوست [مترجم].[۶] فایدروس نظر سقراط را پیرامون دزدیده شدن دختر پادشاه آتن به دست بوره‌آس (خدای باد شمال) جویا می‌شود و سقراط پاسخ می‌دهد من در چنین موضوعاتی فکر نمی‌کنم و هرچه مردم بگویند همان را می‌پذیرم چراکه هنوز به خودشناسی نرسیده‌ام [مترجم].[۷] Culture and Value[۸] No Man’s Land: در فارسی به «منطقۀ ممنوعه» هم ترجمه شده است که صحیح به نظر نمی‌رسد. به منطقه‌ای اشغال‌نشده میان دو نیروی متخاصم گفته می‌شود که هیچکدام از طرفینِ جنگ، از ترس حمله ناگهانی دیگری، بدان وارد نمی‌شوند [مترجم].[۹] Gertrude Elizabeth Margaret Anscombe[۱۰] Authenticity: مفهوم اصالت مفهومی کانونی در اگزیستانسیالیسم است. فیلسوفان اگزیستانسیالیست از جمله کیرکگور، سارتر و به‌ویژه هایدگر از آن برای اشاره به خودبودن انسان استفاده کرده‌اند، یعنی انسان مطابق ارزش‌های خود زندگی کند و، تحت‌تأثیر جامعه و محیط، فردیت خود را فروگذار نکند [مترجم]. ]]> جاناتان بیل علم‌وفلسفه Sat, 13 Oct 2018 05:03:47 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9156/ پرونده: باید از تنهایی فرار کرد یا به آن پناه برد؟ http://tarjomaan.com/report/8958/ • تنهاشدن درد بیشتری دارد یا گلوله‌خوردن؟گاهی اوقات ترجیح می‌دهید از درد به خود بپیچید، ولی از یک رابطه بیرون انداخته نشویدگاهی اگر به ما خیانت شود، دشنام بشنویم، تنها بمانیم، یا داغ عزیزانمان را ببینیم، آنچنان فرومی‌ریزیم که دیگر امید بازگشت به زندگی عادی چیزی بیشتر از رؤیا نخواهد بود. البته در این مواقع اطرافیان سعی می‌کنند ما را با حرف‌هایشان تسکین بدهند. آن‌ها فکر می‌کنند این دردها صرفاً یکسری حالات ذهنی‌اند که با تصمیم و اراده می‌شود آن‌ها را دور ریخت. اما تحقیقات جدید نشان می‌دهد این نوع دردهای اجتماعی دست‌کمی از بیماری‌های جسمانی صعب‌العلاج ندارند.• تنهایی جهنم است، اما...آیا می‌توانیم هم از رنج‌های تنهایی بگریزیم و هم لذت خلوت‌گزینی را بچشیم؟شمعون، آن قدیس قرن پنجم میلادی که از ازدحام جماعت جویای نصیحت و دعا رهایی نداشت، ۳۷سال در حومۀ تلانیسوس، یعنی منطقۀ امروزی تلعاده در سوریه، بالای ستونی بلند و روی سکویی به‌مساحت یک‌ متر مربع نشست. معاش او بسته به پسرکان جوانی بود که از ستون بالا می‌آمدند تا نان و آب و شیر بُز برایش بیاورند. باورش این بود که اگر از شلوغی دنیای روی زمین گریزی نیست، می‌تواند به آسمان نزدیک‌تر شود تا تنها باشد و به‌واقع زمام دنیای خود و افکارش را به دست بگیرد.• فوایدِ گریختن از جامعهجامعۀ ما مشوق رفتارهای اجتماعی است، اما اثر مثبت ساعت‌های تنهایی را نادیده می‌گیرددر قرن نوزدهم پزشکان راه درمان بسیاری از بیماری‌های روحی و جسمی را بیرون‌رفتن از محیط شلوغ و پردودِ شهرها می‌دانستند. راه درمان افسردگی یا اضطراب این بود که چندماهی را در آسایشگاهی روستایی در میان درختان و کوه‌ها سپری کنید. اما در قرن بیستم قرص‌ها اختراع شدند و وعده دادند که همه‌چیز را حل خواهند کرد. ولی نیاز انسان‌ها به زندگی در طبیعت با هیچ قرصی برطرف نمی‌شود.• تنهایی، مثل اعتیاد، بی‌صدا و نامرئی و مرگ‌بار استتنهایی جذام قرن بیست‌ویکم است که قربانیان خود را ذره‌ذره می‌خورد و از میان می‌برد«تنهایی چه حسی دارد؟» مگی فرگوسن با این سؤال هولناک سراغ کسانی رفت که در دوران زندگی خود دوره‌های طاقت‌فرسایی از تنهایی را تجربه کرده بودند، آدم‌هایی که در ظاهر شباهتی با یکدیگر نداشتند: زن، مرد، جوان، سالخورده، ثروتمند یا فقیر، ولی در یک چیز مشترک بودند: سقوط در چاه تاریک تنهایی. اما رنج و اندوه تنها چیزی نیست که در تنهایی پیدا می‌شود؛ این را راهبان بهتر از همه می‌دانند.• انزوا بستر افراطی‌گری استآرنت از خطر مشترکی می‌گوید که آن‌هایی را که جذب ایدئولوژی‌های افراطی می‌شوند، تهدید می‌کندشاید تجربۀ دوستی با آدمی را داشته باشید که عقایدی افراطی دارد. زن‌ستیز است، یا به قومیت‌ها و اقلیت‌های دیگر نگاهی تحقیرآمیز دارد. احتمالاً شما که از نزدیک می‌شناسیدش، حیرت می‌کنید که چطور این آدم معمولی که در تعاملاتش روزمره‌اش رفتاری مؤدب و چه‌بسا یاری‌گرانه دارد، می‌تواند چنین اعتقاداتی داشته باشد؟ هانا آرنت، جواب این سؤال را در انزوا می‌داند، اما انزوایی خاص: انزوایی در تفکر که اجازه نمی‌دهد فرد خودش را جای دیگران بگذارد.• خاموشانِ جهان متحد شویداگر خودتان درون‌گرا نیستید، احتمالاً دارید یکی از آن‌ها را بزرگ می‌کنید، یا مدیر یکی از آن‌ها هستید یا همسرشدر هر جمعی، چند نفری هستند که به اصطلاح «مجلس‌گردانی» می‌کنند. حرف می‌زنند، سؤال می‌پرسند، بحث می‌کنند و سر و صدا راه می‌اندازند. اما در کنار آن‌ها، چند نفری هم پیدا می‌شوند که ترجیح می‌دهند در حاشیه بمانند و لب به سخن باز نکنند. درون‌گرایانی که مشغول خیال‌ها و گشت‌زنی‌های ذهنی خودشانند و انگیزه‌ای برای معاشرت یا مبارزه با دیگران ندارند. سوزان کین، مادرخواندۀ درون‌گراها، دربارۀ این خاموشان می‌نویسد.• جنگ همه در برابر خودشاننئولیبرالیسمْ به‌وجودآورندۀ تنهایی است و این تنهایی‌ در حال ازهم‌گسستن جامعه استفراگیرشدن بیماری‌های روانی درحال خردکردن میلیون‌ها نفر است. حالا دیگر طاعونِ استرس، افسردگی و تنهایی به‌ همۀ مردم دنیا حمله‌ور شده است. دلایل فراوانی برای این ناراحتی‌ها وجود دارد، اما ایدئولوژی نیز، همانند تغییرات اقتصادی و فناورانه، نقش مهمی در این امر بازی می‌کند. از میان تمامی فانتزی‌هایی که نوع بشر پذیرای آن است، این ایده که «ما می‌توانیم به‌تنهایی سر کنیم» پوچ‌ترین و شاید خطرناک‌ترینِ آن‌ها بوده است.• آقای خودم، خانم خودم؛ دربارۀ پدیدۀ وصلت با خودوصلت با خود نمودی است از استقلال انسان مدرن یا تصویری است از خودخواهی لجام‌گسیخته؟زمانی که در تنهایی مفرط، تنها چهرۀ آشنا همان چهرۀ صبح و شب درون آینه باشد، آرام آرام عاشقش می‌شویم، به این امید که بتواند به‌تنهایی همۀ جاهای خالی زندگی‌مان را پر کند. امروزه مربیانی از سراسر دنیا در دوره‌های «وصلت با خود»، راه‌های معاشقه با خود و گرامی‌داشتن خود را به مخاطبانشان می‌آموزند. پولینا آرونسون از تجربۀ ده هفته‌ای دورۀ وصلت با خود و همۀ احساساتی می‌گوید که در این دوره به سراغش آمده است.• تنهاترین شهر دنیا کجاست؟بسیاری از اهالی توکیو چنان مشتاق داشتنِ رفیق هستند که آن‌ها را اجاره می‌کنندهنری میلر، نویسندۀ سرشناس آمریکایی، دربارۀ زندگی در نیویورک نوشت: «در نیویورک همیشه احساس تنهایی کرده‌ام؛ تنهاییِ حیوانی درون قفس» مشکل میلر نداشتنِ دوست یا عدم جذابیت نبود؛ او پنج بار ازدواج کرده بود اما خودش را در زادگاهش یک بیگانه‌ می‌دید. نیویورک جایی است که بی‌شمار انسان برای جست‌وجوی شهرت، کار، عشق و حتی خودشان به آن می‌روند. آیا می‌توان از سخنان میلر به این نتیجه رسید که این شهر تنهاترین شهر دنیاست یا اینکه ممکن است خودِ این انسان، و نه این مکان، سرچشمۀ نارضایتی میلر باشد؟ اگر اینطور باشد، تنهاترین شهر کجاست؟• کافه‌های سکوتکافه‌های سکوت ژاپنی‌های تنها و در جست‌وجوی آرامش را به‌سوی خود می‌کشندجوانان ژاپنی دوست دارند هر کاری را به‌تنهایی انجام دهند. همه‌روزه، تعداد بیشتری «کافۀ سکوت» با محدودیت خودخواستۀ گفت‌وگوی در توکیو افتتاح می‌شود. «کافه‌های سکوت» و «جشن‌های عروسی مجردی» نمونه‌ای از محصولات و خدماتی است که برای تأمین نیازهای نسلی خجالتی ایجاد شده‌اند.• علمِ نوظهورِ خیال‌بافیبه‌نظر می‌رسد خیال‌بافی اتلاف وقت است، کاری که باید از آن حذر کرد. اما خیال‌بافی عملاً می‌تواند به ایده‌های خلاقانه بیانجامدفرهنگ ما می‌گوید خیال‌بافی کار آدم بیکار است. آدمی که موضوع مشخصی ندارد که روی آن تمرکز یا کار کند. این روزها بیکارها زیادند، ولی بازار خیال‌بافی چندان مشتری ندارد. چرا که خیال‌بافی علاوه بر بیکاری نیازمند چیز دیگری هم هست: تنهایی. خیال‌بافی را معمولاً چیزی منفی قلمداد کرده‌اند، با این‌حال، مغز ما بدون حدی از آن، عملاً کارکردهای مهمی را از دست می‌دهد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 12 Oct 2018 06:30:03 GMT http://tarjomaan.com/report/8958/ نسخۀ صوتی: تجربه بخرید، نه کالا http://tarjomaan.com/sound/9158/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از جیمز همبلین که پیش از این با عنوانِ «تجربه بخرید، نه کالا» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. ذهن ما به‌طور متوسط در چهل‌وهفت درصد اوقات سرگردان است. در یک‌سوم زمان‌هایی که مطالعه می‌کنیم، با کس دیگری حرف می‌زنیم یا از کودکی مراقبت می‌کنیم، ذهنمان تمرکز ندارد. حتی در طول معاشقه، ذهن در ده درصد زمان از موضوع منحرف می‌گردد. به نظر روان‌شناس معاصر، متیو کیلینگز ورث، این حواس‌پرتی برای بهروزی فرد خوب نیست. ذهن وقتی یکجا باشد خوب عمل می‌کند. کیلینگز ورث، در طول دورۀ تحصیلش در هاروارد، ارقام بالا را گردآوری و تدوین کرد و از همۀ کلیشه‌هایی که دربارۀ زیستن در لحظه وجود دارد مسئله‌ای علمی ساخت. در گزارشی که در سال ۲۰۱۰ با همکاری دنیل گیلبرت، استاد روان‌شناسی هاروارد، در مجلۀ ساینس منتشر شد، او و همکارش نوشتند: «ذهنی که سرگردان است، نمی‌تواند شادمان باشد». فایل صوتی نوشتار «تجربه بخرید، نه کالا» را گوش کنید. ]]> جیمز همبلین نسخۀ صوتی Thu, 11 Oct 2018 06:26:13 GMT http://tarjomaan.com/sound/9158/ اسلاوی ژیژک: واقعیتِ مجازی نسخه‌ای جدید از ایدئولوژی‌های سنتی است http://tarjomaan.com/neveshtar/9154/ اسلاوی ژیژک، نوتیلوس — پوکمون‌گو، که در جولای ۲۰۱۶ به بازار عرضه شد، یک بازی مکان‌محورِ واقعیت‌افزوده برای دستگاه‌های قابل‌حمل است که معمولاً روی تلفن‌های همراه بازی می‌شود. بازیکنان از سامانۀ مکان‌یابی و دوربینِ دستگاه برای گرفتن، جنگیدن و آموزش‌دادن به مخلوقات مجازی (به نام «پوکمون») استفاده می‌کنند. این مخلوقات چنان روی نمایشگر ظاهر می‌شوند که انگار در دنیای واقع هم‌مکان با بازیکن هستند: به‌هنگام گشت‌وگذار بازیکنان در دنیای واقعی، آواتارشان هم روی نقشۀ بازی حرکت می‌کند. انواع مختلف پوکمون‌ها در نواحی متفاوتی اقامت دارند: مثلاً پوکمون‌های آبی معمولاً نزدیک آب پیدا می‌شوند. وقتی یک بازیکن با یک پوکمون برخورد می‌کند، حالت واقعیت‌افزوده با استفاده از دوربین و ژیروسکوپ دستگاه موبایل، تصویری از یک پوکمون نشان می‌دهد که انگار در دنیای واقعی است.۱ همین حالت واقعیت‌افزوده است که پوکمون‌گو را از سایر بازی‌های رایانه‌ای متفاوت می‌کند: این بازی به‌جای آنکه ما را از دنیای واقعی بیرون بکشد و به فضای مجازی مصنوعی بکشاند، این دو را ترکیب می‌کند؛ ما به واقعیت می‌نگریم و از دریچۀ فانتزی نمایشگر دیجیتال با آن تعامل می‌کنیم، و این دریچۀ واسطه نیز واقعیت را با عناصر مجازی‌ای تکمیل می‌کند که میلمان به شرکت در بازی را حفظ می‌کنند، که ما را وامی‌دارند در فضایی واقعی دنبال‌شان بگردیم، در صورتی که بدون این دریچه نسبت به آن بی‌تفاوت می‌ماندیم. این توصیفات آشنا به نظر می‌رسند؟ البته که چنین است. فناوری پوکمون‌گو به چیزی وجهۀ بیرونی می‌دهد که سازوکار اساسی ایدئولوژی است: ایدئولوژی، در اساسی‌ترین صورت خود، نسخۀ پایۀ «واقعیت افزوده» است.اولین گام در این مسیر تقلید فناوری از ایدئولوژی را چندین سال پیش پراناو میستری، عضو گروه فلوئید اینترفیسیز در آزمایشگاه رسانۀ ام‌.آی‌.تی، برداشت. او یک «واسطۀ ژست‌گیرِ» پوشیدنی به نام «ششمین‌حس»۲ ساخت.۳ این سخت‌افزار (یک وبکم کوچک که از گردن فرد آویزان می‌شود، یک پروژکتور کوچک، و یک آینه، که همگی به صورت بی‌سیم به گوشی هوشمند توی جیب فرد متصل‌اند) یک دستگاهِ موبایلِ پوشیدنی را تشکیل می‌دهد. کاربر در آغاز اشیا را برداشته و ژست می‌گیرد؛ دوربین ژست‌های دست کاربر و اشیای فیزیکی را با استفاده از تکنیک‌های بینایی‌محور رایانه تشخیص داده و دنبال می‌کند. سپس نرم‌افزار داده‌های استریم ویدئو را پردازش می‌کند: این داده‌ها را همچون سلسله‌ای از دستورات می‌خواند و اطلاعات مقتضی (متن‌ها، تصویرها و ...) را از اینترنت بازیابی می‌کند. سپس دستگاه این اطلاعات را روی هر سطح فیزیکی موجود می‌افکند (همۀ سطوح، دیوارها و اشیای فیزیکی پیرامونِ پوشندۀ دستگاه می‌تواند نقش این واسطه را بازی کند). چند نمونه از عملکرد دستگاه: در یک کتاب‌فروشی، یک کتاب برمی‌دارم و جلوی خودم می‌گیرم، و فوراً می‌بینم مرورها و امتیازهایش روی جلد کتاب افتاده‌اند. می‌توانم با استفاده از حرکات شهودی دست، در نقشه‌ای که روی یک سطح نزدیک نمایش افتاده است مسیریابی کنم، آن را کوچک و بزرگ کنم، یا محلش را جابه‌جا کنم. با انگشتانم علامت @ را که می‌کشم، یک نمایشگر مجازی رایانه با حساب ایمیلم روی سطح روبه‌رویم می‌افتد؛ سپس می‌توانم پیغام‌هایم را با تایپ روی یک صفحه‌کلید مجازی بنویسم. و می‌توان از این هم فراتر رفت، مثلاً تصور کنید که چنین دستگاهی چگونه تعاملات جنسی را متحول خواهد کرد. (بیایید بر همین منوال، یک رؤیای جنسی مردانه بسازیم: کافی است به یک زن نگاه کنید و ژست مناسب را بگیرید تا این دستگاه توصیفی از مشخصه‌های مربوط به او را ارائه بدهد: مطلقه، ساده اغوا می‌شود، جاز و داستایوفسکی دوست دارد، و غیره). بدین‌ترتیب، کل دنیا یک «سطح چندلمسی» می‌شود، کل اینترنت هم دائماً بسیج می‌شود تا داده‌های اضافه‌ای را تأمین کند که به من امکان می‌دهند خودم را جهت‌دهی کنم.میستری بر جنبۀ فیزیکی این تعامل تأکید می‌کرد: تاکنون، اینترنت و رایانه‌ها فرد را از محیط پیرامونی‌اش جدا می‌کرده‌اند؛ کهن‌الگوی کاربرِ اینترنتْ یک خورۀ رایانه است که تنها و منزوی روبه‌روی یک نمایشگر نشسته و به واقعیت پیرامونش بی‌توجه است. با ششمین‌حس، من درگیر تعامل فیزیکی با اشیا می‌شوم: جای دو نسخۀ بدیل از هم یعنی «واقعیت فیزیکی یا دنیای مجازی نمایشگر» را یک تفسیر مستقیم از هر دو می‌گیرد. نمایش مستقیم اطلاعات روی اشیای واقعی، که با آن‌ها تعامل می‌کنم، یک تأثیر تقریباً جادویی و رازآلوده می‌گذارد: چیزها گویا مُدام تفسیرشان را آشکار (یا بلکه ساطع) می‌کنند. این تأثیرِ شبیه به جاندارپنداریْ مؤلفه‌ای حیاتی در اینترنت اشیا۴ است: «اینترنت اشیا؟ این‌ها موجودات بی‌جانی هستند که با ما حرف می‌زنند، گرچه واقعاً نباید حرف بزند. مثلاً یک گل سرخ که به ما می‌گوید آب لازم دارد».۵ (به وجه طنزآمیز این گزاره دقت کنید که از یک حقیقت بدیهی غافل است: گل سرخ واقعاً جان دارد). اما این گل سرخ بدبخت آنچه «نباید» بکند را نمی‌کند: بلکه فقط به یک دستگاه اندازه‌گیر متصل است که به ما می‌گوید نیازمند آب است (یا این پیغام را مستقیماً به دستگاه آبیاری می‌فرستد). خود گل رُز اصلاً از این قضیه خبر ندارد؛ همه‌چیز در آن دیگریِ عظیم دیجیتال رُخ می‌دهد، لذا جلوۀ جاندارپنداری (ارتباط‌گیری ما با گل سرخ) توهمی است که به‌صورت مکانیکی خلق شده است.ولی این تأثیر جادویی ششمین‌ حس، نشانگرِ تفاوتی رادیکال با تجربۀ روزمره‌مان نیست؛ بلکه چیزی را علناً روی صحنه می‌آورد که همیشه برقرار بوده است. یعنی: در تجربۀ روزمره‌مان از واقعیت، «دیگری عظیم» (آن بافتار نمادین چگال که از معرفت، انتظارات، تعصبات و امثالشان تشکیل شده است) مُدام شکاف‌های ادراکی‌مان را پُر می‌کند. مثلاً وقتی یک نژادپرست غربی در خیابان به یک عرب فقیر می‌رسد، آیا ملغمه‌ای از همین تعصبات و انتظارات را روی آن عرب «نمی‌افکند» تا او را به شیوه‌ای خاص و معین ادراک کند؟ به همین علت است که ششمین‌حسْ نمونۀ دیگری است از عملکرد ایدئولوژی در فناوری: این دستگاه سازوکار آن بازشناسیِ (نادرستی) را تقلید و مجسم می‌کند که ادراکات و تعاملات روزمرۀ ما را هرچه بیشتر تعین می‌بخشد.و آیا در پوکمون‌گو هم اتفاق مشابهی نمی‌افتد؟ بیایید ماجرا را تا جایی که ممکن است ساده کنیم: آیا هیتلر هم دریچۀ فانتزی ایدئولوژی نازی را در اختیار آلمانی‌ها نگذاشت که موجب می‌شد یک پوکمون خاص («یهودی‌ها») را در حال ورجه ورجه این طرف و آن طرف ببینند، و به آن‌ها سرنخی می‌داد که باید با چه کسی بجنگند؟ و آیا همین دربارۀ تمام شبه‌نهاده‌های ایدئولوژیکی صادق نیست که باید به واقعیت اضافه شوند تا آن را کامل و معنادار کنند؟ به‌سادگی می‌شود یک نسخۀ امروزی ضدمهاجران از پوکمون‌گو را تصور کرد که در آن، بازیکن در یک شهر آلمانی می‌چرخد و سارقان یا متجاوزان مسلمانی که همه‌جا پرسه می‌زنند او را تهدید می‌کنند. در اینجا به سؤال اساسی می‌رسیم: آیا فُرم در همۀ این موارد یکسان است؛ یا نظریۀ توطئۀ یهودستیزانه‌ای که موجب می‌شود نقشه‌چینی یهودیان را منشأ همۀ مشکلات بدانیم، از لحاظ فُرمی متفاوت از آن رویکرد مارکسیستی است که حیات اجتماعی را عرصۀ کشمکش اقتصادی و قدرت می‌بیند؟ تفاوت واضحی میان این دو مورد وجود دارد: در مورد دوم، آن «رازی» که پس پردۀ تمام سردرگمی حیات اجتماعی است خصومت‌هاست، نه عاملان منفردی که بتوان به آن‌ها (در نقاب صورتک‌های پوکمون) تجسم شخصی داد، ولی پوکمون‌گو بالذات به‌سمت یک ادراک شخصی‌شدۀ ایدئولوژیک از خصومت‌های اجتماعی میل می‌کند. دربارۀ بانکدارهایی که از همه سو ما را تهدید می‌کنند، ساده می‌توان دید که روایت یک ایدئولوژی پوپولیستی فاشیستی از حکومت اغنیا، چگونه می‌تواند او را (در مقایسه با سرمایه‌داران مولد «راستین») مصادره به مطلوب کند... لذا تناظر میان یهودستیزی نازی‌ها و پوکمون‌گو، یک نکتۀ بسیار ساده و ابتدایی است: پوکمون‌گو تظاهر می‌کند که پدیدۀ جدیدی است که در فناوری ریشه دارد، اما متکی به سازوکارهای ایدئولوژیک قدیمی است. ایدئولوژی یعنی مشقِ واقعیت‌افزوده.درس کلی‌ای که از پوکمون‌گو می‌گیریم این است: وقتی با تحولات جدید در عرصۀ فناوری واقعیت‌مجازی سروکار پیدا می‌کنیم، معمولاً بر دورنمای «غوطه‌وری کامل» تمرکز می‌کنیم و لذا امکان‌های جذاب‌تر «واقعیت‌افزوده» و «واقعیت‌ترکیبی»۶ را نادیده می‌گیریم:۱. در واقعیت‌مجازی، چیزی روی سرتان می‌پوشید (در حال حاضر، نمایشگری روی سر نصب می‌شود که شبیه یک جفت عینک ایمنی یا کلاه فضانوردیِ جعبه‌مانند است) که نمایشگری جلوی چشم شما قرار می‌دهد که به یک رایانه وصل است. به لطف نرم‌افزار و حس‌گرهای تخصصی، این تجربه به واقعیت شما تبدیل می‌شود که منظرۀ پیش چشمتان را پُر می‌کند؛ در نسخه‌های پیشرفته، اغلب ابزارهای صوتی سه‌بُعدی نیز همراه این وسیله‌اند که انگار یک سیستم صوتی محیطی دور سر شما می‌سازد، یا کنترل‌کننده‌هایی که به شما امکان می‌دهند دستتان را دراز کنید و با این دنیای مصنوعی به‌صورت شهودی ارتباط بگیرید. تحولات آتی واقعیت‌مجازیْ سطح غوطه‌وری را چنان تشدید می‌کنند که انگار واقعاً در این واقعیت حاضرید: وقتی کاربران واقعیت‌مجازی اطرافشان را نگاه می‌کنند (و راه می‌روند)، دنیای پیرامون‌شان هم همان‌طوری تغییر می‌کند که انگار در واقعیتِ واقعی نگاه می‌کنند یا جابه‌جا می‌شوند.۲. واقعیت‌افزوده زاویۀ ‌دید ما به دنیای واقعی را می‌گیرد و اطلاعاتی دیجیتال (از اعداد و ارقام ساده تا اعلام‌های متنی تا یک نمایشگر شبیه‌سازی پیچیده) بدان می‌افزاید تا بتواند زاویۀ ‌دیدمان به واقعیت را با اطلاعات دیجیتال بیافزاید، بی‌آنکه دستگاه دیگری را چک کنیم، که در نتیجه، دست‌هایمان برای کارهای دیگر آزاد خواهد بود. بنابراین، ما بی‌واسطه واقعیت را می‌بینیم به‌همراه داده‌های گزینش‌شده‌ای پیرامون آن که چارچوب تفسیریِ نحوۀ پرداختن به واقعیت را در اختیارمان می‌گذارند (مثلاً وقتی به یک ماشین نگاه می‌کنیم، داده‌های پایۀ مربوط به آن را روی نمایشگر می‌بینیم).۳. اما معجزۀ اصلی همانا واقعیت‌ترکیبی است که می‌گذارد دنیای واقعی را ببینیم، و بخشی از همان واقعیتْ اُبژه‌های مجازی «باورپذیر» هستند که در فضای واقعی «لنگر» انداخته‌اند، و لذا به ما امکان می‌دهد که آن‌ها را «واقعی» بپنداریم. فرض کنید مثلاً دنبال یک میز معمولی می‌گردم، اما اُبژه‌های مجازی تعاملی (یک فرد، ماشین یا مدل یک ساختمان) را می‌بینم که روی آن نشسته‌اند؛ در اطراف که قدم می‌زنم، منظرۀ مجازی هم موقعیت متناظر خود را حفظ می‌کند، و وقتی به سوی اُبژه خم می‌شوم، آن هم مثل یک اُبژۀ واقعی نزدیک‌تر می‌شود. تا حدی، من قادرم با این اُبژه‌های مجازی به چنان شیوۀ «واقع‌بینانه‌ای» تعامل کنم که هرکاری با آن‌ها بکنم تأثیراتی روی واقعیت غیرمجازی دارد (مثلاً یک دکمه را روی ماشین مجازی فشار می‌دهم و بعد در واقعیت تهویۀ مطبوع به کار می‌افتد).۷پس چهار سطح از واقعیت داریم: واقعیتِ ‌واقعی (که ادراک کرده و با آن تعامل داریم)، واقعیتِ مجازی، واقعیتِ ‌افزوده و واقعیتِ ‌ترکیبی. اما آیا واقعیت ‌واقعی واقعاً همان واقعیت است، یا اینکه نوعی مکانیسم مجازی همواره واسطه و دوام‌بخشِ حتی بی‌واسطه‌ترین تجربه‌مان از واقعیت است؟ علوم شناختی امروزی قطعاً حامی دیدگاه دوم‌اند: به‌عنوان مثال، یک اصل اساسی در ناپدیدارشناسیِ۸ دنیل دنت از این قرار است: تجربۀ ذهنیْ قصۀ نمادین نظریه‌پرداز (مفسر) یا مفروضات اوست، نه قلمرو پدیداری که مستقیماً در دسترس فهم سوژه است. دنیای تجربۀ ذهنی دقیقاً به همان گونه‌ای بازسازی می‌شود که ما دنیای یک رمان را با خواندن متنش بازسازی می‌کنیم. این عمل در نگاه اول ناگزیر یا حتی بدیهی به نظر می‌آید: ما طبعاً دسترسی مستقیم به ذهن دیگر افراد نداریم، طبعاً باید تجربۀ یک فرد از خویشتنش را بنابه ژست‌های بیرونی، قیافه‌ها و فراتر از همه کلماتش بازسازی کنیم. ولی نکتۀ مد نظر دنتْ بنیادی‌تر از این حرف‌هاست: او این قیاس را تا نهایت خود پیش می‌برد. در یک رمان، دنیایی که بازسازی می‌کنیم پُر از «رخنه‌هایی» است که شاکلۀ کاملی ندارند؛ مثلاً وقتی کانن دویل آپارتمان شرلوک هلمز را توصیف می‌کند، طرح این سؤال که دقیقاً چند کتاب در طبقات کتابخانه‌اش هستند از جهتی بی‌معناست؛ چون نویسنده تصور دقیقی از آن در ذهنش نداشته است. و به نظر دنت، همین نکته دربارۀ تجربۀ دیگر افراد در «واقعیت» هم صادق است: آنچه نباید مفروض پنداشت این است که در عمق روان فرد دیگر، یک تجربۀ کامل از خویشتن وجود دارد که فقط پاره‌هایی از آن به دستمان می‌رسد. حتی ظواهر را هم نمی‌شود حفظ کرد.۹یک تبیین خوب از نکتۀ مد نظر دنت را می‌توان با مقایسۀ دو موضع استاندارد ارائه داد که معمولاً مغایر هم تلقی می‌شوند اما عملاً هم‌راستا هستند: رویکرد پدیده‌گرایی اول‌شخص۱۰ و عملیات‌گرایی رفتاریِ سوم‌شخص۱۱. در یک سو، این ایده مطرح است که حتی اگر ذهنمان صرفاً نرم‌افزاری در سخت‌افزارِ مغزمان باشد، هیچ‌کس نمی‌تواند تجربۀ کامل اول‌شخص از واقعیت را از ما دریافت کند؛ و در سوی دیگر این ایده قرار دارد که برای فهم ذهن، باید خود را به مشاهدات سوم‌شخص محدود کنیم که اعتبارسنجی عینی‌شان میسّر است و هیچ روایت اول‌شخصی را نپذیریم. دنت با آنچه «عملیات‌گرایی اول‌شخص» می‌نامد تیشه به ریشۀ مغایرت این دو می‌زند: باید شکاف (شکاف میان محتوا و نسخۀ ثبت‌شده‌اش، شکاف میان زمانِ بازنمایی‌شده و زمان بازنمایی) در تجربۀ اول‌شخص اصلی‌مان قائل شویم. یک نکتۀ جالب و اصیل لاکانی در حرف دنت (و کلید ناپدیدارشناسی او)، این اصرار بر تمایز میان زمان بازنمایی و بازنمایی زمان (مانند مکان) است. این دو یکتا نیستند، یعنی حتی در بلافاصله‌ترین تجربۀ زمانی‌مان هم حلقۀ فلاش‌بک قابل تشخیص است: توالی رویدادهای الف‌ب‌پ‌ت‌ث‌ج در آگاهی‌مان این‌طور بازنمایی می‌شود که با ث آغاز می‌شود سپس سراغ الف‌ب‌پ‌ت می‌رود و نهایتاً به ج برمی‌گردد که در واقع مستقیماً پس از ث است. لذا حتی در مستقیم‌ترین تجربۀ زمانی‌مان از خویشتن، شکافی مشابه دال و مدلول در کار است: حتی اینجا هم نمی‌توان «پدیدار را حفظ کرد» چون آنچه ما به‌عنوان یک بازنمایی تجربه‌شدۀ مستقیم از زمان (به‌غلط) ادراک می‌کنیم (یعنی توالی پدیداری الف‌ب‌پ‌ت‌ث‌ج)، فی‌الحال یک برساختۀ «باواسطه» از یک زمان بازنمایی دیگر (ث/الف‌ب‌پ‌ت/ج) است.لذا «عملیات‌گرایی اول‌شخص» تأکید می‌کند که حتی در «تجربۀ مستقیم‌مان (از خودمان)»، شکافی میان محتوا (روایتی که در حافظه‌مان حک می‌شود) و سطح «عملیاتی» ساخت این محتوا توسط سوژه وجود دارد، یعنی جایی که یک سلسله از بازنویسی‌ها و سرهم‌بندی‌ها در کار است: «درون‌نگری فقط محتوای بازنمایی را در اختیار ما (هم سوژه و هم تجربه‌گرِ بیرونی) قرار می‌دهد، نه مشخصات واسطۀ بازنمایی را.»۱۲ در این معنای خاص، سوژه هم قصه‌ای است که خود او بافته است: محتوای تجربۀ او از خویشتن یک روایت‌سازی است که ردپاهای حافظه در آن مداخله دارند. پس آنجا که دنت می‌گوید «نگارش در حافظه معیار آگاهی است، یعنی همین است که داده‌شده را دریافت‌شده می‌کند، یعنی دریافت به یک صورت، نه به صورت‌های دیگر»، و ادعا می‌کند که «هیچ واقعیتِ تجربۀ آگاهانه‌ای مستقل از اثرات حامل‌های مختلف محتوا بر اقدام‌های بعدی (و لذا بر حافظه) وجود ندارد»، باید مراقب باشیم که اصل حرف را بگیریم: آنچه برای خود سوژۀ دلواپس اهمیت دارد شیوۀ «نگارش» یک رویداد یعنی به‌حافظه‌سپاری آن است؛ حافظه، شاکله‌بخش خود یا «تجربۀ مستقیم» من است، یعنی «تجربۀ مستقیم» آن چیزی است که من به‌عنوان تجربۀ مستقیم به حافظه می‌سپارم. یا به تعبیر هگلی (که بی‌تردید دنت را می‌ترساند): بی‌واسطگی هم فی‌نفسه واسطه‌دار است، یعنی محصول واسطگی ردپاهاست. همچنین می‌توان این نکته را برحسب رابطۀ میان تجربۀ مستقیم و قضاوت درباره‌اش بیان کرد: حرف دنت آن است که، پیش از قضاوت، هیچ «تجربۀ مستقیمی» وجود ندارد؛ یعنی تصمیمات قضاوتی، پیشاپیش پشتیبان آن چیزی‌اند که من به‌عنوان تجربه‌ام (باز)می‌سازم (نگارش می‌کنم).به همین دلیل، کل مسئلۀ «پُر کردن شکاف‌ها» مسئله‌ای کاذب است، چون شکافی نیست که بخواهد پُر شود. بگذارید سراغ همان مثال کلاسیک برویم، یعنی مطالعۀ متنی که پُر از خطاهای چاپی است: اکثر این خطاها به چشم نمی‌آیند، یعنی چون یک نگرش فعالِ الگوشناسی در کار است که مطالعه‌مان را هدایت می‌کند، عمدتاً متن را چنان می‌خوانیم که انگار خطایی ندارد. روایت مرسوم پدیدارشناسانه از این امر آن است که به لطف نگرش فعالِ الگوشناسی‌ام، «شکاف‌ها را پُر می‌کنم» و به طور خودکار، حتی پیش از ادراک آگاهانه‌ام، املای درست را بازسازی می‌کنم چنانکه به نظرم می‌آید در حال مطالعۀ متن درستی هستم که خطا ندارد. ولی اگر رویۀ واقعی که طی می‌شود فرق داشته باشد، چه باید گفت؟ بر اساس نگرش جست‌وجوی فعال الگوهای شناخته‌شده، من سریعاً متن را مرور می‌کنم (ادراک واقعی ما به‌مراتب منفصل‌تر و چندپاره‌تر از آنی است که به نظر می‌آید) و، به‌واسطۀ ترکیب همین نگرش فعال جست‌وجوگر و ادراک چندپاره، ذهنم مستقیماً به این نیتجه می‌رسد که مثلاً کلمه‌ای که همین‌جا خواندم «نتیجه» است، نه «نیتجه» که در واقع نوشته شده بود؟ اینجا هیچ شکافی نیست که پُر شود، چون اصلاً لحظۀ تجربۀ ادراکی مقدم بر گرفتن این نتیجه (یعنی قضاوت) وجود ندارد که کلمه‌ای که خواندم «نتیجه» است: دوباره، نگرش فعالم مرا مستقیماً به گرفتن نتیجه می‌رساند.به بحث واقعیت ‌مجازی، واقعیت‌ افزوده و واقعیت ‌ترکیبی برگردیم: آیا نتیجه‌ای که خود را تحمیل می‌کند این نیست که ساختار تجربۀ «مستقیم» ما از واقعیتِ «واقعی»، همانا مخلوطی از واقعیت ‌واقعی، واقعیت ‌افزوده و واقعیت ‌ترکیبی است؟ لذا باید در خاطر داشت که: واقعیت ‌افزوده و واقعیت‌ ترکیبی «جواب» می‌دهند چون گسست جدی از نحوۀ تعاملمان با واقعیت ندارند، بلکه ساختاری را بسیج می‌کنند که فی‌الحال در این تعامل جاری و ساری است. برخی استدلال‌ها (برگرفته از علوم مغز) هستند که می‌گویند چیزی شبیه به افسانه‌بافی ایدئولوژیک، متناظر با پایه‌ای‌ترین کارکرد مغزمان است؛ آزمایش مشهورِ «دوپاره مُخ»۱۳ را به یاد بیاورید:به بیمار دو عکس نشان داده می‌شود: از خانه‌ای در زمستان و از پنجۀ یک جوجه‌مرغ. تصویرها طوری جای‌گذاری شده‌اند که فقط در یک میدان بینایی مغز قرار بگیرند: خانۀ زمستانی طوری جای‌گذاری شده که فقط در میدان بینایی چپ بیمار دیده شود که متناظر با نیم‌کرۀ راست مغز است، و پنجۀ جوجه طوری جای‌گذاری شده است که فقط در میدان بینایی راست بیمار دیده شود که متناظر با نیم‌کرۀ چپ مغز است.یک سلسله عکس روبه‌روی بیمار گذاشته می‌شود و سپس از او خواسته می‌شود یک عکس را با دست راست و یک عکس را با دست چپ انتخاب کند. الگوی ماجرا چنان چیده شده است که انتخاب‌ها برای بیمار بدیهی باشند. یک بیلچۀ برف‌روبی برای پاک‌کردن جلوی درب پارکینگ خانۀ زمستانی استفاده می‌شود و سر یک جوجه همبسته با پنجۀ جوجه است. سایر عکس‌ها به‌هیچ‌وجه با آن دو عکس اصلی همبسته نیستند. بیمار بیلچۀ برف‌روبی را با دست چپ (متناظر با نیم‌کرۀ راست مغز) انتخاب می‌کند و دست راستش (متناظر با نیم‌کرۀ چپ مغز) سر جوجه را انتخاب می‌کند. وقتی از بیمار پرسیده می‌شود که چرا این عکس‌ها را انتخاب کرده است، پاسخش شگفت‌انگیز است: «پنجۀ جوجه به سر جوجه مربوط است، و برای تمیز کردن آشیانۀ جوجه هم یک بیلچۀ برف‌روبی لازم دارید». چرا چنین چیزی می‌گوید؟ بدیهی نیست که بیلچه به خانۀ زمستانی ربط دارد؟ برای آدم‌هایی که جسم پینه‌ای مغزشان سالم است، بله بدیهی است، اما نه برای بیمار مبتلا به عارضۀ دوپاره مُخ. هر دو خانۀ زمستانی و بیلچه از میدان بینایی چپ بیمار به او نشان داده شده‌اند، لذا نیم‌کرۀ راست او مشغول دریافت و پردازش این اطلاعات است و این ورودی‌ها کاملاً مستقل از رویدادهای میدان بینایی راست او هستند که پنجه و سر جوجه در آن قرار دارد (که این اطلاعات در نیم‌کرۀ چپ پردازش می‌شوند). نیم‌کرۀ چپ مغز انسان اساساً مسئول تفسیر معنای آن ورودی‌های حسّی است که از هر دو میدان بینایی دریافت می‌کند، اما نیم‌کرۀ چپ هیچ اطلاعی از خانۀ زمستانی ندارد. چون این نیم‌کره هیچ اطلاعی از خانۀ زمستانی ندارد، باید یک دلیل منطقی برای انتخاب بیلچه بسازد. نیم‌کرۀ چپ چون فقط پنجه و سر جوجه را برای کار خود دارد، معنای انتخاب بیلچه را این‌طور تفسیر می‌کند: «این شیء برای کمک به جوجه لازم است که در آشیانه زندگی می‌کند و لذا بیلچه برای تمیز کردن آشیانۀ جوجه استفاده می‌شود». گازینگا، برای تبیین این پدیده، عبارت مشهور «مفسر چپ مغز» را ابداع کرد.۱۴لازم به ذکر است که بیمار «آگاهانه مشغول افسانه‌بافی نبود»: «پیوند میان پنجۀ جوجه و بیلچه، یک بیان صادقانه از آن چیزی بود که او فکر می‌کرد».۱۵ و آیا ایدئولوژی، در پایه‌ای‌ترین صورت خود، چنین مفسرّی نیست که، در وضعیت‌های سرکوب، با افسانه‌بافی خود توجیه‌هایی فراهم می‌کند؟ یک مثال نسبتاً ساده‌سازی‌شده: آزمایش مشابهی را تصور کنید که دو عکس به یک سوژۀ عمیقاً غرق در ایدئولوژی نشان داده می‌شود، یک ویلای زیبا و یک دسته کارگران گرسنۀ مفلوک؛ از کارت‌های جانبی، او یک مرد ثروتمند چاق را انتخاب می‌کند که ساکن ویلاست، و یک گروه پلیس خشن که وظیفه‌شان سرکوب اعتراض نومیدانه‌ای است که کارگران بالاخره راه می‌اندازند. «مفسر چپ مغز» او کارگران اعتصاب‌کرده را نمی‌بیند، پس چطور پلیس‌های خشن را تبیین می‌کند؟ طبعاً با افسانه‌بافیِ یک پیوند از این جنس: «باید پلیس‌ها باشند تا از ویلا با آن مرد ثروتمند در برابر دزدان قانون‌شکن محافظت کنند». آیا آن سلاح‌های کشتار جمعی خیالی مشهور (و بدنام)، که توجیه‌گر حملۀ ایالات متحده به عراق شدند، دقیقاً نتیجۀ این‌جنس افسانه‌بافی نبودند که باید جای خالی دلیل واقعی حمله را پُر می‌کردند؟پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اسلاوی ژیژک نوشته است و در تاریخ ۲ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Ideology Is the Original Augmented Reality» در وب‌سایت نوتیلوس منتشر کرده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «اسلاوی ژیژک: واقعیتِ مجازی نسخه‌ای جدید از ایدئولوژی‌های سنتی است» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• اسلاوی ژیژک (Slavoj Žižek) نویسنده، نظریه‌پرداز، فیلسوف و مدیر بین‌الملل «مؤسسۀ علوم انسانی برکبک» دانشگاه لندن است. از میان تألیفات پرشمار ژیژک می‌توان به کتاب خشونت (Violence) و ناچیزتر از هیچ (Less Than Nothing) اشاره کرد.[۱] بی‌هیچ خجالتی، این توضیحات از مدخل ویکی‌پدیا دربارۀ پوکمون برداشته شده‌اند.[۲] SixthSense[۳] فارغ از گزارش‌های متعدد در رسانه‌ها، توضیحات مختصر ذیل مدخل ششمین‌حس در ویکی‌پدیا را ببینید.[۴] Internet of Things[۵] نقل‌قول از روزنامۀ دنونیک، اسلوونی، لیوبلیانا، ۲۴ اوت ۲۰۱۶.[۶] Mixed Reality[۷] ای. جانسون، «تفاوت‌های میان واقعیت مجازی، افزوده و ترکیبی چیست؟»، وب‌سایت ریکُد، ۲۰۱۶.[۸] Heterophenomenology[۹] شاید اشاره‌ای به این اصل نجوم باستان منسوب به افلاطون باشد که وظیفۀ منجم، تبیین حرکات ظاهرا نامنظم اجرام آسمانی بر اساس قواعد حرکت ساده و منظم این اجرام است [مترجم].[۱۰] first-person phenomenalism[۱۱] third-person behavioral operationalism[۱۲] Dennett, D.C. Consciousness Explained Little. Brown, Boston, MA, 1991[۱۳] Split-Brain[۱۴] M.S. The split brain revisited. Scientific American 179, pp. 50-55, 1998[۱۵] Foster, C. Wired to God? Hodder, London, 2011 ]]> اسلاوی ژیژک علم‌وفلسفه Wed, 10 Oct 2018 05:04:44 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9154/ هیچ‌کجای تاریخ ارزش کار را با زمان نمی‌سنجیده‌اند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9153/ دیوید گریبر، هارپرز — همۀ ما با آدم‌هایی برخورد کرده‌ایم که وقتی عنوان شغلی‌شان را شنیده‌ایم، با خودمان گفته‌ایم این‌ها واقعاً چه کار می‌کنند؟ مشاور منابع انسانی، پژوهشگر روابط عمومی، هماهنگ‌کنندۀ ارتباطات، استراتژیست‌ مالی، مدیر لجستیک. این فهرست انتها ندارد.کورت، که پیمان‌کار جزء ارتش آلمان است، شغلش را این طور توصیف می‌کند:ارتش آلمان یک پیمان‌کار جزء دارد که کارهای آی.تیِ ارتش را انجام می‌دهد. این شرکت آی.تی یک پیمان‌کار جزء دارد که کارهای لجستیکش را انجام می‌دهد. این شرکت لجستیک یک پیمان‌کار جزء دارد که مدیریت منابع انسانی‌اش را انجام می‌دهد. من برای این شرکت آخری کار می‌کنم.تصور کنید قرار است دفتر کار یک سرباز دو تا اتاق جابجا شود. به جای این که رایانه‌اش را بردارد و خودش به اتاق جدید برود، یک فرم پر می‌کند. پیمان‌کار آی.تی فرم را می‌خواند و تأیید می‌کند و آن را برای شرکت لجستیک می‌فرستد. شرکت لجستیک جابجایی را تأیید می‌کند و از ما یک کارمند طلب می‌کند. به من ایمیلی می‌رسد که به پادگان بروم. پادگان نزدیک به چهارصد و هشتاد کیلومتر با خانۀ من فاصله دارد، پس ماشین کرایه می‌کنم. با ماشین به پادگان می‌روم، یک فرم را پر می‌کنم، رایانه را از هم باز می‌کنم، آن را داخل یک جعبه می‌گذارم، و جعبه را مهر و موم می‌کنم. یک نفر از شرکت لجستیک جعبه را به دفتر جدید می‌برد. آنجا، من مهر و موم جعبه را باز می‌کنم، یک فرم دیگر را پر می‌کنم، رایانه را دوباره سر هم می‌کنم، چند تا امضا می‌گیرم، با ماشین به خانه برمی‌گردم، نامه‌ای اداری می‌فرستم، و بعد پولم را می‌دهند.در سال ۲۰۱۵، مؤسسه تحقیقاتی یوگاو۱ این سؤال را از بریتانیایی‌ها پرسید که آیا فکر می‌کنند شغلشان «تأثیر معناداری در دنیا» دارد یا خیر. بیشتر از یک‌سوم افراد -‌۳۷ درصد- معتقد بودند ندارد. (فقط ۵۰درصد گفتند که دارد؛ ۱۳ درصد هم تردید داشتند.) در یک سرشماری جدیدتر که در هلند صورت گرفته ۴۰ درصد از شاغلان هلندی گفتند که احساس می‌کنند دلیلی ندارد که شغلشان وجود داشته باشد.جامعۀ ما برای کار ارزش قائل است. انتظار داریم که هر شغلی هدفی را برآورده کند و لذا معنای بزرگ‌تری داشته باشد. از نظر شاغلانی که این نظام ارزشی را برای خودشان درونی کرده‌اند، کمتر چیزی این قدر دلسردکننده است که بخواهند پنج روز هفته را از خواب بیدار شوند تا کاری را انجام دهند که خودشان معتقدند اتلاف وقت است.ولی روشن نیست که چرا داشتن یک شغل بیهوده این قدر مردم را درمانده و دلسرد می‌کند. بالاخره بخش بزرگی از نیروی کار پول می‌گیرند ـ‌اغلب هم پول زیادی‌ـ برای کاری که انجام نمی‌دهند. پس باید خودشان را آدم‌های خوش‌شانسی به حساب بیاورند. ولی اکثراً احساس بی‌ارزش بودن و افسردگی می‌کنند.کارل گروس، روان‌شناس آلمانی، در سال ۱۹۰۱ کشف کرد که نوزادان وقتی برای اولین‌بار به توانایی خود برای ایجاد تأثیرات قابل پیش‌بینی در جهان پی می‌برند به نحو خارق‌العاده‌ای خوشحال می‌شوند. برای مثال، ممکن است با یک مداد و با حرکات تصادفی بازو و دستشان خط‌هایی بکشند. ولی وقتی می‌فهمند که می‌توانند با تکرار همان الگو دوباره به همان نتیجۀ قبلی برسند، خوشحالی بیش از حدی از خود بروز می‌دهند. گروس این حالت را «لذتِ علت بودن» نام داد، و گفت این حالت پایه و اساس بازی است.پیش از گروس، اکثر فیلسوفان سیاسی، اقتصاددان‌ها، و دانشوران علوم اجتماعی در غرب بر این فرض بودند که انسان‌ها یا از سر میل به پیروزی و تفوق در پی قدرت هستند یا از سر ضرورت عملیِ تضمین لذت جسمانی و توفیق در زادوولد. بینشی که گروس ارائه کرد پیامدهای مهمی در فهم ما از شکل‌گیری خود داشت، و به طور کلی‌تر فهم ما از سازوکار انگیزش در انسان را ارتقا داد. کودکان به تدریج می‌فهمند که افراد متمایزی هستند و با مشاهدۀ این که می‌توانند علت رخ دادن و وقوعِ دوبارۀ چیزی شوند می‌فهمند که از جهان پیرامون خود جدا هستند. اساساً این درک موجب سرخوشی می‌شود، لذت علت بودن، که اصلاً بنیاد هستی ماست.آزمایش‌ها نشان داده‌اند که اگر به کودکی اجازه داده شود که این سرخوشی را تجربه کند و بعد ناگهان آن را از او سلب کنند، کودک بسیار عصبانی خواهد شد، از مشارکت سر باز خواهد زد، یا حتی محیط را به کلی ترک خواهد گفت. فرانسیس بروچک، روان‌پزشک و روان‌کاو، گمان می‌کند که علت بسیاری از مشکلات سلامت روان در زندگیِ افراد همین تجربه‌های ترومایی باشند.پژوهش‌های گروس او را به طراحی نظریۀ بازی به مثابۀ وانمود۲ کشاند: بزرگسالان بازی‌ها و سرگرمی‌ها را به همان دلیلی ابداع می‌کنند که یک نوزاد از توانایی خود در حرکت‌دادنِ مداد لذت می‌برد. ما دوست داریم قدرت خودمان را به مثابۀ هدفی فی‌نفسه تجربه کنیم. گروس می‌گوید این همان چیزی است که به آن آزادی می‌گوییم: امکان انجام‌دادنِ کاری فقط به این دلیل که قادر به انجام دادن آن کار هستیم.اما جنبۀ وانمودی کار دقیقاً همان چیزی است که از نظر صاحبان شغل‌های مزخرف بیش از هر چیز دیگری آزاردهنده است. تقریباً همۀ کسانی که مزدبگیر هستند و در کارشان تحت نظارت‌ هستند می‌دانند که تظاهر به این که سر آدم مشغول به کار است چقدر آزاردهنده است. هدف از کارکردن برآوردن هدف و مقصودی است. در حالی که وانمودکردن در بازیْ نوعی بروز آزادی انسان است، وانمودکردن در کار که از سوی دیگران تحمیل می‌شود نشانگر فقدان مطلق آزادی است. پس عجیب نیست که می‌بینیم اولین ظهور تاریخی این مسئله که کسی مجبور باشد در تمام اوقات کار کند، یا کار وقت او را پر کند حتی هنگامی که نیازی به انجام‌دادن کاری نیست، به زندانیان و بردگان مربوط می‌شود، یعنی کارگرانی که آزاد نیستند.از نظر تاریخی، الگوهای کاری انسان‌ها به صورت صَرف انرژی زیاد و بعد استراحت بوده است. برای نمونه، زراعت عموماً در قالب بسیج همۀ نیروها در فصل کاشت و برداشت صورت می‌گیرد و در فصل‌های بدون محصول نیز کارهای خُرد انجام می‌شود. کارهای بزرگ مثل ساختن خانه یا تدارک‌دیدن جشن نیز معمولاً به همین شکل هستند. انسان‌ها همیشه همین‌طور کار می‌کرده‌اند. دلیلی نداریم که بگوییم اگر طور دیگری کار کنیم به بهره‌وری و کارآمدی بیشتری می‌انجامد. اتفاقاً اغلب نتیجۀ عکس می‌دهد.یکی از دلایل این که کار در طول تاریخ بی‌قاعده بوده این است که عمدتاً تحت نظارت انجام نمی‌شده است. این سخن دربارۀ فئودالیسم قرون وسطا و بخش اعظمی از تشکیلات کاری تا همین اواخر نیز صادق است، حتی در مواقعی که رابطۀ بین کارگر و ارباب به شدت ناعادلانه بوده است. اگر آنانی که زیردست بودند محصول خواسته‌شده را تولید می‌کردند، آنانی که فرادست بودند خودشان را خسته نمی‌کردند که بفهمند وقتشان را چطور گذرانده‌اند.اکثر جوامع در سرتاسر تاریخ حتی تصورش را هم نمی‌کردند که روزی وقت یک نفر متعلق به کارفرمایش باشد. اما امروزه برای شهروندان کشورهای دموکراتیک این کاملاً طبیعی است که یک‌سوم از روز خودشان یا حتی بیشتر را اجاره بدهند. ارباب مدرن با عصبانیتِ کسی که احساس می‌کند مالی را از او به سرقت برده‌اند فریاد می‌زند: «به تو پول نمی‌دهم که ول بگردی.» چه شد که به اینجا رسیدیم؟در قرن چهاردهم، فهم عمومی از چیستی زمان تغییر کرد؛ زمان تبدیل شد به چارچوبی که کار را با آن اندازه می‌گرفتند، به جای این که خودِ کار معیار اندازه‌گیری باشد. در سراسر اروپا برج‌های ساعت به دست تاجران محلی بنا شدند. همین تاجران جمجمۀ انسان را به مثابۀ یادآور مرگ روی میزشان می‌گذاشتند، تا به خود یادآوری کنند که باید در استفاده از زمان سریع باشند. گسترش ساعت‌های خانگی و ساعت‌های جیبی که مقارنِ ظهور انقلاب صنعتی در اواخر قرن نوزدهم بود باعث شد همین دیدگاه دربارۀ زمان بینِ طبقۀ متوسط نیز فراگیر شود. اکثر افراد زمان را یک دارایی محدود می‌دیدند که باید بودجه‌بندی و مصرف شود، کاملاً مثل پول. و این وسایلِ جدید اعلام زمان موجب شدند امکان تقسیم‌بندی زمان کارگر به واحدهای برابر که قابل خرید و فروش بودند فراهم شود. کارخانه‌ها به تدریج کارگران را ملزم کردند که هنگام ورود و خروج ساعت بزنند.این تغییر هم بُعد اخلاقی داشت و هم بُعد تکنولوژیک. مردم به جای این که از سپری کردن زمان حرف بزنند از صَرف کردن زمان حرف زدند، و از اتلاف زمان، کشتن زمان، ذخیرۀ زمان، از دست دادن زمان، مبارزه با زمان، و مانند این‌ها. در طول دو قرن هجدهم و نوزدهم، به نحو فزاینده‌ای با کارهای موقت و بی‌قاعده به عنوان یک معضل اجتماعی برخورد می‌شد. واعظان متدیست بر «صرفه‌جویی در زمان» اصرار می‌کردند؛ مدیریت زمان تبدیل شده بود به جوهر اخلاق. فقرا را از این حیث سرزنش می‌کردند که وقت خود را نسنجیده مصرف می‌کنند، که نسبت به وقت خود بی‌مسئولیت‌اند، همان طور که نسبت به پول خود چنین‌اند.در این اثنا، کارگران معترض به این شرایط ظالمانه نیز همین تلقی‌ها را از زمان داشتند. بسیاری از کارخانه‌های اولیه به کارگران اجازه نمی‌دادند ساعت‌های خودشان را وارد کارخانه کنند، چون کارخانه‌دار هر جور دلش می‌خواست با ساعت کارخانه بازی می‌کرد. فعالان کارگری بر سر نرخ‌های ساعتی بالاتر مذاکره می‌کردند، خواهان قراردادهای با ساعت ثابت می‌شدند، برای ساعات اضافه‌کاری یک‌ونیم برابر حقوق طلب کردند، و خواهان شیفت کاری دوازده‌ساعته و بعد هشت‌ساعته بودند. اجازه‌گرفتن برای داشتن «وقت آزاد»، با این که قابل فهم است، این تلقی را تقویت می‌کرد که وقت کارگر واقعاً به کسی که آن را خریده تعلق دارد.این ایده که کارگران اخلاقاً متعهدند زمان کارشان تحت سلطۀ کارفرما باشد چنان عادی شده است که مردم اگر مثلاً‌ ببینند کارگران ترابری وقت خود را به بطالت می‌گذرانند ناراحت می‌شوند و اوقات تلخی می‌کنند. و بدین سان، سرمشغولی۳ ابداع شد: راه‌حلی برای بهبود مشکل فرضی کارگرانی که آن قدر کار ندارند که هشت ساعت کامل را پر کند. به تجربیات خانمی به نام وندی توجه کنید که تاریخچه‌ای طولانی از شغل‌های بی‌معنایی که داشته را برای من فرستاده است:به عنوان مسئول پذیرش یک مجلۀ تجاری کوچک، اغلب در حالی که منتظر شنیدن صدای تلفن بودم کارهای دیگری هم به من می‌دادند. یک‌بار، یکی از افراد بخش فروش تبلیغات صدها گیرۀ کاغذ را روی میزم ریخت و از من خواست که آن‌ها را به تفکیک رنگ از هم جدا کنم. بعد هم موقع استفاده از گیره‌ها هیچ کاری به رنگشان نداشت.یک مثال دیگر: مادربزرگ من که بیشتر از هشتاد سال داشت در آپارتمانی در شهر نیویورک تنها و مستقل زندگی می‌کرد، که مسلماً به کمی کمک نیاز داشت. یک خانم خیلی مهربان را استخدام کردیم که در کنار او زندگی کند، در خرید و لباسشویی کمکش کند، و اگر یک وقت زمین خورد یا کمکی نیاز داشت چشمش به او باشد. با این حساب، اگر همه چیز خوب پیش می‌رفت، این خانم عملاً کاری برای انجام‌دادن نداشت. همین باعث شده بود مادربزرگ من حسابی عصبانی بشود. اعتراضش این بود که «فقط اینجا می‌نشیند». سرآخر آن خانم رفت.این حس تعهد در سرتاسر جهان رایج است. برای مثال، رمضان یک مهندس جوان مصری است که برای یک شرکت دولتی در قاهره کار می‌کند.شرکت به یک تیم مهندسی نیاز داشت که هر روز صبح بیاید و بررسی کند که آیا تهویۀ مطبوع کار می‌کند یا خیر، بعد هم همان اطراف بچرخد تا اگر چیزی خراب شد آنجا حضور داشته باشد. مسلماً مدیریت نمی‌توانست چنین چیزی را بپذیرد؛ پس فرم‌ها و دستورالعمل‌ها و چک‌لیست‌هایی تهیه کرد که پرکردن آن‌ها دقیقاً هشت ساعت در هر روز وقت می‌گرفت. رمضان می‌گوید: «بلافاصله فهمیدم که من را اصلاً به عنوان مهندس استخدام نکرده‌اند، بلکه در واقع یک جور مأمور اداری فنی هستم». «کل کاری که اینجا انجام می‌دهیم کاغذبازی است، پرکردن چک‌لیست‌ها و فرم‌ها.» خوشبختانه، رمضان به تدریج فهمید که کدام فرم‌ها را اگر از قلم بیندازد کسی متوجه نخواهد شد و وقتش را صرف علاقۀ فزاینده‌اش به فیلم و ادبیات کرد. با‌این‌حال، این فرآیند باعث می‌شد احساس بطالت کند. «هر روز رفتن سر کاری که به نظرم هیچ فایده‌ای نداشت از نظر روانی ملالت‌بار بود و موجب افسردگی من شد».نتیجۀ نهایی، هر قدر هم که آزاردهنده باشد، آن قدر هم بد به نظر نمی‌رسد، مخصوصاً از این جهت که رمضان فهمیده بود چطور این سیستم را به بازی بگیرد. پس چرا نمی‌توانست این را ببیند که زمانی را که یک بار به شرکت فروخته حالا دارد دوباره دزدکی پس می‌گیرد؟ چرا وانمودکردن و فقدانِ هدف او را از پا درآورد؟یک شغل مزخرف -یعنی جایی که با آدم طوری برخورد می‌کنند که انگار برای هدفی استخدامش کرده‌اند ولی مجبور است فقط تظاهر به کار کند- ذاتاً دلسردکننده است، چون این بازیْ وانمود است، نه بازی کردن خود فرد. مسلماً فریاد آدم بلند می‌شود. این کار یک‌جور حمله به بنیادهای خودِ انسانی است. انسانی که نتواند تأثیر معناداری بر جهان داشته باشد از زیستن بازمی‌ماند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Graeber, David. Bullshit Jobs: A Theory. Simon and Schuster, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مقاله برشی از کتاب مشاغل مزخرف، نوشتۀ دیوید گریبر، است که در شمارۀ ژوئن ۲۰۱۸ مجلۀ هارپرز منتشر شده و سپس با عنوان « Punching the Clock» در وب‌سایت این مجله بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «هیچ‌کجای تاریخ ارزش کار را با زمان نمی‌سنجیده‌اند» و ترجمۀ محمد ابراهیم باسط منتشر کرده است.•• دیوید گریبر (David Graeber) استاد انسان‌شناسی در مدرسه اقتصاد لندن است. آخرین کتاب او مشاغل مزخرف: یک نظریه (Bullshit Jobs: A theory) نام دارد. پیش از این نیز ترجمان در مطلب «من نگهبان یک اتاق خالی هستم: داستان شغل‌های بی‌معنی» به این کتاب پرداخته است.[۱] YouGov[۲] make-believe[۳] Busywork: این کلمه به این معناست که شما در ظاهر سرتان را مشغول به کار کنید، ولی واقعاً کاری برای انجام دادن نداشته باشید، یا کاری که انجام می‌دهید کاملاً بی‌اهمیت و بی‌معنا باشد. در فارسی نیز عبارت «سر خود را به کاری مشغول کردن» به این معناست که هرچند کاری که انجام می‌شود اهمیتی ندارد، ولی فرد نشان می‌دهد که به هر حال عاطل و باطل هم نیست [مترجم]. ]]> دیوید گریبر اقتصادوجامعه Tue, 09 Oct 2018 04:50:43 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9153/