ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Mon, 24 Jun 2019 18:23:14 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 24 Jun 2019 18:23:14 GMT 60 چند تکه لباس و تمام: زندگی بی‌خانمان‌های ثروتمند http://tarjomaan.com/neveshtar/9439/ سم سندرز، ان.پی.آر — جوانان به شکل روزافزونی به اقتصاد اجاره یا اشتراک تمایل پیدا کرده‌اند. این نوع اقتصاد به معنی تملکِ چیزهای کمتر و اجاره‌کردن چیزهای بیشتر یا استفادهٔ شراکتی از آن‌هاست، چیزهایی از قبیل مَسکن، ماشین، قطعه‌های موسیقی، فضای کار. در بعضی جاها، مثل لس‌آنجلس، این زندگیِ اجاره‌ای به حد افراط رسیده است.استیون تی. جانسون ۲۷ساله در بخش تبلیغات در رسانه‌های اجتماعی شاغل است و در هالیوود زندگی می‌کند. او اکثر روزهایش را با استفاده از چیزهایی می‌گذرانَد که به خودش تعلق ندارد.چون ماشین ندارد، برای رفتن به باشگاه ورزشی از خدمات سواری اشتراکی۱ استفاده می‌کند. در باشگاه کمد اجاره می‌کند. از خدمات اتوشویی آنجا هم استفاده می‌کند، چون خودش ماشین لباسشویی ندارد.در واقع، استیون حتی اتاقی هم برای خودش ندارد. با استفاده از برنامک «پادشِر» تختی را در اتاقی بزرگ اجاره کرده است. دیگران هم برای گذراندن شب‌ها،‌ هفته‌ها یا ماه‌ها تختی در آن اتاق اجاره می‌کنند. همهٔ ساکنان از آشپزخانه و دستشویی مشترک استفاده می‌کنند. جانسون همچنین میزی در «وی‌ورک»، فضای کار اشتراکی، اجاره کرده است.او می‌گوید تنها لباس‌هایی که دارد دو دست لباس از یک نوع واحد است.جانسون می‌گوید چیزهایی که دارد آن‌قدر کم است که حتی توانسته از دست کوله‌پشتی‌اش هم خلاص شود. می‌گوید: «دو ماه پیش گذاشتمش کنار».به گفتهٔ استیون، این سبک زندگی برایش پردردسر نیست و آشفته‌اش نمی‌کند. «وقتی چیزی نداری، لازم نیست آن چیز را نگه داری. همین که سر و کلهٔ خودت پیدا شود کافی است».او عضوی از گروه تقریباً جدیدی از جوانان است: تحصیلکرده است و کسب‌وکار خودش را دارد. می‌توان او را پولدار قلمداد کرد، اما از یک نظر بی‌خانمان هم هست. البته به میل خودش.این تغییر بزرگ دو علت دارد: هزینهٔ مَسکن و بدهی وام دانشجویی. کمی بیش از یک‌سوم هزاره‌ای‌ها۲ در حال حاضر صاحب خانه‌اند و این میزان کمتر است از تعداد افرادی که در نسل ایکس۳ و نسل انفجار جمعیت۴ وقتی در این سن بودند خانه داشتند.اما آیا تغییر دیگری هم در جریان است؟ آیا جانسون نمایندهٔ تغییری بنیادین‌تر در سرمایه‌داری آمریکایی، آن‌گونه که ما می‌شناسیمش، است؟اسکایلر ونگ، دانشجوی دکتری در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی که دربارهٔ اقتصاد اشتراک تحقیق می‌کند، می‌گوید حتی اگر جوانان دارایی کمتری داشته باشند و کمتر از والدینشان شیفتهٔ مالکیت باشند، باز هم چیزهای زیادی دارند؛ مسئله اینجاست که این چیزها فقط مادی نیستند.ونگ می‌گوید: «من با خیلی از آدم‌های مینیمالیست صحبت کرده‌ام. آن‌ها عاشق اقامت رایگان در خانهٔ میزبان‌های محلی‌اند۵. کل مایملکشان حدود ۳۰ چیز بیشتر نیست، اما... انباشت‌کردنشان دیجیتالی است. عکس‌های زیادی دارند. هزاران هزار پست اینستاگرامی دارند».آن‌ها هنوز هم در اقتصادِ چیزها زندگی می‌کنند؛ اما نوع این چیز است که متفاوت شده: حالا این چیزْ تجربه است.کسب‌وکارها چگونه با این تغییر دست‌وپنجه نرم می‌کنند؟ در درجهٔ اول شرکت‌های بسیاری وارد بازار اجاره شده‌اند. حتی ایکیا هم شروع به اجاره‌دادن اثاثیه کرده است.آر. ای. آی۶، شرکت زنجیره‌ای خدمات طبیعت‌گردی، اخیراً اعلام کرده که مشغول گسترش برنامهٔ اجارهٔ لوازم کمپینگ است. اریک آرتز، جانشین مدیرعامل شرکت، می‌گوید این کار نوع متفاوتی از برقراری ارتباط را ایجاب می‌کند.او می‌گوید: «ما شادی می‌فروشیم. وقتی قدم به کوره‌راهی می‌گذارید یا به دوچرخه‌سواری می‌روید، الهام می‌فروشیم. هیجان ناشی از آدرنالین در انتهای مسیر را می‌فروشیم و فقط تلاش می‌کنیم که این هیجان را، به هر شیوهٔ ممکن، میسر کنیم».جولیت شور، جامعه‌شناسی در کالج بوستون که دربارهٔ اقتصادهای اجاره و اشتراک مطالعه می‌کند، می‌گوید همهٔ افراد به علتی واحد به این اقتصاد روی نمی‌آورند. بعضی فقط برای لذت‌بردن چیزها را اجاره می‌کنند. برخی دیگر چیزها را اجاره می‌کنند تا به معاملاتی برسند که کمتر گروهی و بیشتر شخصی‌اند. دیگران مایل‌اند پول بیشتری صرف آسایش خود کنند.اما افراد بسیاری چیزها را اجاره می‌کنند و شریکی از آن‌ها استفاده می‌کنند چون بی‌پول‌اند و نیاز دارند پس‌انداز کنند.شور می‌گوید: «فکر می‌کنم اشتباه است که همهٔ این افراد را با یک نوع از جهت‌گیری اقتصادی یا جهت‌گیری به پول توصیف کنیم».این مسئله پیش‌بینی را دشوار می‌کند که آیا اجاره‌کردن و استفادهٔ اشتراکی در آیندهٔ درازمدت ما حضور دارد یا فقط میلی گذراست؛ حتی برای جانسون که کاملاً به زندگی اجاره‌ای روی آورده است.جانسون می‌گوید: «نمی‌توانید برای همیشه این کار را بکنید، چون به جایی نیاز دارید که واقعاً نشانش دهید و بگویید اینجا خانه‌ام است».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سم سندرز نوشته است و در تاریخ ۲۳ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «The Affluent Homeless: A Sleeping Pod, A Hired Desk And A Handful Of Clothes» در وب‌سایت ان.پی.آر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ تیر ۱۳۹۸ با عنوان «چند تکه لباس و تمام: زندگی بی‌خانمان‌های ثروتمند» و ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر کرده است.•• سم سندرز (Sam Sanders) گزارشگر و میزبان برنامهٔ رادیویی «یک دقیقه با سم سندرز» در ان.پی.آر است. او در برنامه‌اش با دعوت از روزنامه‌نگاران و هنرمندان به دنبال گزارش‌کردن وجوهی از دنیای فرهنگ است که تنها در خلال گفت‌وگو پدیدار می‌شوند.[۱] برنامک‌ها یا سرویس‌هایی هستند که برای افراد این امکان را فراهم می‌کنند که در طول مسیر رانندگی‌شان مسافران دیگری را هم به مقصد برسانند [مترجم].[۲] millennials: به نام نسل ایگرگ یا نسل وای هم شناخته می‌شوند، نسلی که اوایل دههٔ ۱۹۸۰ تا سال ۲۰۰۰ متولد شده‌اند، اما در مورد این تعریف اتفاق نظر وجود ندارد [مترجم].[۳] Generation X: نسلی که بعد از اتمام انفجار جمعیت پس از جنگ جهانی دوم متولد شده‌اند. این نام معمولاً به متولدین دههٔ ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ اطلاق می‌شود [مترجم].[۴] baby boomers: نسلی که در دورهٔ انفجار جمعیت پس از جنگ جهانی دوم بین سال‌های ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۴ متولد شده‌اند [مترجم].[۵] couch-surf[۶] REI (Recreational Equipment, Inc) ]]> سم سندرز اقتصادوجامعه Mon, 24 Jun 2019 03:33:55 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9439/ آیا در دنیای آدم‌های مشهور شایسته‌سالاری حکم‌فرماست؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9438/ محمد ملاعباسی، ترجمان —ما از مسیح محبوب‌تریم- جان لنون، ۱۹۶۶جشنی نیست که پایان نداشته باشد- تام ستندیجیک‌بار، همان هفته‌های اول حضورم در توییتر، راجع‌به اتفاقی که توی خیابان دیده بودم چیزی نوشتم. ماجرایی ساده: ظهر یک روز تابستان، پشت چراغ‌قرمز منتظر بودم، جلوی من هم یک پراید ایستاده بود و دخترک هشت‌نه‌سالۀ دست‌فروشی آمد طرف ماشین تا چیزی بفروشد. راننده که خانم جوانی بود شیشه را داد پایین و به‌جای پول کمی کرم ضدآفتاب به دخترک داد. هنوز دو ساعت نگذشته بود که بیش از هزار کاربر آن توییت را فیو -همان لایک- زدند، ده‌ها نفر بازنشرش کردند و آدم‌های مختلفی دربارۀ آن نظر دادند و تعداد دنبال‌کنندگانم در توییتر تقریباً دو برابر شد (قبل از آن توییت، حدود ۲۰۰ نفر صفحۀ من را دنبال می‌کردند). اصطلاحاً به توییت‌هایی که بیش از هزار نفر آن‌ها را فیو کنند «فیواستار» می‌گویند و این اولین تجربۀ من از نوعی ستاره‌شدن بود. ظاهراً آدم باید از چنین اقبالی خوشحال باشد، اما درعمل تجربۀ خیلی پیچیده‌تری را از سر گذراندم. انگار از مرحلۀ مشخصی به بعد، هر اتفاقی که برای آن توییت می‌افتاد ربطِ معنادار و مشخصی به من نداشت. آدم‌هایی که اصلاً نمی‌شناختمشان صاحب آن شده بودند، درباره‌اش حرف می‌زدند، تفسیر و تعبیرش می‌کردند و دربارۀ خوبی یا بدی کار آن راننده قضاوت می‌کردند. چند روز بعد، با یکی از دوستانم که سابقۀ بیشتری در توییتر داشت و آنجا آدم معروفی به حساب می‌آمد، دربارۀ این قصه حرف زدم. دوستم گفت حس او در چنین مواقعی مثل افتادن توی یک چاله است. مثل اینکه زیر پایت ناگهان خالی شود، یا یک چیزی را از دست بدهی. این شهرت برای من -‌یا آن توییت- چند ساعتی بیشتر طول نکشید، اما فرصتی فراهم کرد تا این مزۀ عجیب را بچشم. شیرین، ولی گس. خوشایند، ولی سرد و ویرانگر. اندی وارهول، هنرمند جنجالی آمریکایی، پنجاه سال پیش، گفت: «در آینده، هر کسی به‌مدت پانزده دقیقه مشهور خواهد بود». با فراگیرشدن رسانه‌های اجتماعی حالا ما در همان آینده‌ای زندگی می‌کنیم که وارهول از آن حرف می‌زد. نمی‌دانیم آن پانزده دقیقه کی و به چه دلیل رخ خواهد داد، چون هر چیزی می‌تواند دلیل مشهورشدن شود: یک عکس، یک توییت، فیلمی که یک دوربین مداربسته از ما ضبط کرده است، صحبتی تلفنی که بدون اطلاع ما ضبط شده است یا هر چیز دیگری. اما می‌دانیم که آن پانزده دقیقه به‌سرعت سپری می‌شود و ما دوباره به گمنامی فرومی‌افتیم. شهرت برای ما چیزی است که «ازدست‌دادن» آن برایمان می‌ماند. پرنده‌ای است تیز، یا شاید مگسی مزاحم، که لحظه‌ای در چنگمان می‌آید و بلافاصله می‌گریزد. بااین‌حال، در همین دوران شهرت‌های پانزده‌دقیقه‌ای، ابرستاره‌ها و سلبریتی‌هایی هم هستند که هر پستی در اینستاگرام می‌گذارند صدها هزار لایک می‌خورد و هر کلمه حرفی که به زبان می‌آورند، علاوه‌بر اینترنت، در روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی نیز بازتاب می‌یابد. هیچ‌یک از ما نمی‌تواند خودش را گول بزند که چون توییتش فیواستار شده فرقی با جورج کلونی ندارد. آن‌ها در دریایی شناورند که گاهی قطراتی از آن روی زندگی ما نیز می‌پاشد. بااین‌حال، شاید در هیچ نقطه‌ای از تاریخ فاصلۀ ما با آن‌ها به‌اندازۀ امروز کم نبوده است. همان‌طور که هر روز تصاویری از ستاره‌های تازه به ما می‌رسد، مداوماً با جریان غم‌باری از خبرهایی روبه‌رو می‌شویم که در آن‌ها ستاره‌های تاریخ‌مصرف‌گذشته برای جلب‌توجه ما التماس می‌کنند، آدم‌هایی که روزگاری پرفروغ بوده‌اند و امروزه در باتلاق گمنامی، پیری، یا بیماری دست‌وپا می‌زنند. جادۀ کوهستانی‌ای که به قلۀ شهرت می‌رسد این روزها پُر‌رفت‌وآمدتر از هر وقت دیگری است.اما شهرت همیشه با این حسِ ازدست‌دادن و فراموشی عجین نبوده است. قبل از این، شهرت بیش از آنکه به «فراموشی» پیوند خورده باشد، با «به‌‌یادسپردن» تعریف می‌شده است. شهرت با سختی‌های بیشتری به دست می‌آمد، اما در مقایسه با امروز عمر طولانی‌تری نیز داشت. تا همین پنجاه سال پیش، شهرت با کارهای خارق‌العاده یا صفات بی‌نظیر ساخته می‌شد، با تصمیمات دوران‌سازِ سیاسی یا نظامی، با شجاعت، مهارت یا مقاومت‌های به‌یادماندنی. شهرت کاخی ظریف بود که آجربه‌آجر بالا می‌رفت و شبانه‌روز باید از آن محافظ می‌کردند. این حساسیت و شکنندگی نه‌فقط دربارۀ نخبگان سیاسی و اجتماعی، بلکه دربارۀ ورزشکاران و ستارگان سینما نیز مصداق داشت. الیس کشمور می‌گوید در دهۀ ۱۹۶۰ بازیگرانی مثل الیزابت تیلور حتی برای پایین‌آمدن از راه‌پلۀ هواپیما روزها تمرین می‌کردند تا عکس‌هایی که در چنین موقعیت‌هایی از آن‌ها گرفته می‌شد، «مثل پرتره»، بی‌نقص و همه‌چیزتمام به نظر برسد. آداب و قواعد بسیار سخت‌گیرانه‌ای برای ظاهرشدن آدم‌های مشهور، و علی‌الخصوص ستارگان سینما، در فضای عمومی وجود داشت. کمپانی‌های فیلم‌سازی زندگیِ روزمرۀ ستارگانشان را پنهان می‌کردند و اطلاعات مربوط به آن‌ها را ذره‌ذره و قطره‌چکانی در اختیار رسانه‌ها قرار می‌دادند. با این میزان از رازوارگی، آن‌ها «همچون خدایان و در سطحی بالاتر از انسان‌های میرا به نظر می‌آمدند». انسان‌هایی کامل که از موهبت‌هایی نادر برخوردار بودند و کوچک‌ترین رسوایی‌های اخلاقی می‌توانست شخصیت آن‌ها را نابود کند یا آینده‌شان را از میان ببرد. اما آن دورۀ درخشش و سخت‌گیری در دهه‌های پایانی قرن بیستم رو به افول گذاشت و نهایتاً با ظهور ابرستاره‌ای عجیب‌و‌غریب به نام مدونا، شاید برای همیشه، به پایان رسید.مدونا را آغازگر عصر سلبریتی‌ها می‌دانند. البته نه به این معنی که مدونا نقشی فردی در این جریان داشته است؛ خیر، نیروهای اقتصادی و اجتماعی بسیاری در این چرخش معنایی دخیل بوده‌اند و امتیاز مدونا احتمالاً آن است که زودتر از هر ستارۀ دیگری این تغییر را حس کرده و از آن بهره جسته است. الیزابت برانفن، نویسنده و منتقد فرهنگی سوییسی‌آمریکایی، در مقاله‌ای با عنوان «جشن فاجعه» این چرخش را این‌گونه روایت می‌کند: «سلبریتی‌ها با کمک همدیگر هر علاقه‌ای به ارزش‌های درازمدت را نامربوط یا پرتکلف جلوه دادند، و مخاطب در نوعی اکنونِ بی‌پایان گم شد، لحظۀ مداومی که، در آن، تمام شهرت به همین الآن مختصر ‌شده است». به این معنا، شهرت دیگر چیزی در حافظۀ انسان‌ها نخواهد بود، بلکه تصویری است که همین لحظه جلوِ چشممان است یا آوایی است که همین الآن دارد به گوشمان می‌رسد. به‌واسطۀ آنکه شهرتْ پیوندش را با کارها و استعدادهای خارق‌العاده از دست داده بود، مشهورشدن ساده‌تر از گذشته شد، اما مشکل اصلی به‌جای دیگری منتقل شد: «مشهورماندن». شهرت لحظه‌به‌لحظه در رسانه‌ها آفریده و در چشم‌به‌هم‌زدنی از میان می‌رفت. در این سازوکار، آنچه بن‌مایۀ شهرت را می‌ساخت «حضور» بود و انجام هر کاری برای باقی‌ماندن در تیتر یک رسانه‌ها مجاز شده بود. اما کیفیت این حضور نیز تغییر معناداری کرده بود. این بستری است که مدونا را در خود پروراند. فرق مدونا با دیگر ستاره‌ها بی‌تکلفی بی‌حد‌و‌حصر او در به‌میان‌کشیدن زندگی خصوصی‌اش بود. او در مصاحبه‌هایش با فراغ بال از ترس‌ها و ضعف‌هایش حرف می‌زد، به اشتباهاتش اعتراف می‌کرد، و هر فکر مسخره‌ای که از ذهنش می‌گذشت به زبان می‌آورد. ناسزا می‌گفت، ازدواج‌های احمقانه‌ای می‌کرد که خیلی زود به شکست‌هایی مفتضحانه ختم می‌شدند، عکس‌های شرم‌آورش دست‌به‌دست می‌شد، عقایدش خرافی و مبتذل بود، و مراجع سنتیِ قدرت و اعتبار او را نفرین‌شده، پلید، ساحره، و فاحشه می‌خواندند. اتفاقاتی که هر کدام از آن‌ها برای تخریب و محکومیتِ شهرت‌های پاکیزه و اتوکشیدۀ قدیمی کافی بود مدونا را یک قدم جلوتر می‌برد. او، به‌جای لباس‌های فاخر و الماس‌های گران‌بها، زیرپوش‌های پاره می‌پوشید، خودش را در کوهی از بدلیجاتِ ارزان‌‌قیمت غرق می‌کرد، مثل یک کولی روی صحنه می‌آمد، و رکوردهای فروش را یکی پس از دیگری جابه‌جا می‌کرد. این‌ها بهایی بود که او برای ادامۀ حضور خود می‌پرداخت: هر روز داستانِ بی‌مایۀ تازه‌ای داشت که تعریف کند، و هر روز بهانه‌ای جدیدی جور می‌کرد تا دعوا راه بیندازد.علی‌رغم همۀ این‌ها، نباید از یاد ببریم که مدونا برای به‌دست‌آوردن این ابتذال تلاش کرده بود. به‌عنوان عضوی از خانواده‌ای معمولی که مادرش را در پنج‌سالگی از دست داد، مدونا دختری تنها و جداافتاده بود که به تعبیر خودش «دنبال چیزی می‌گشت ... و می‌خواست کسی بشود». او از گمنامی به شهرت رسیده بود و، از این جهت، فرقی با آدم‌های مشهور قبل از خود نداشت، اما معلوم شد مسیر تازه‌ای که او شروع کرده، خیلی زود، خودِ او را هم پشت‌سر خواهد گذاشت و «استعداد»های تازه‌تری را به میدان خواهد آورد که از رنجِ معروف«شدن» هم معاف شده بودند. آن‌ها، به‌نحوی طبیعی، طوری که هیچ‌کس نمی‌دانست چرا، فقط معروف «بودند»: سلبریتی‌هایی که مدونا، در برابر آن‌ها، خواننده‌ای پیر و قدیمی جلوه می‌کرد که بیش‌ازحد جدی و عمیق است و، از آن مهم‌تر، فاصلۀ میان دندان‌های جلویش هم خیلی روی اعصاب آدم می‌رود.در ژانویۀ سال ۲۰۰۶، نیویورک پست، در مطلبی که به دختر جوانی به نام پاریس هیلتون می‌پرداخت، اظهار کرد که دیگر واژۀ سلبریتی نمی‌تواند موقعیت او را توضیح دهد و پیشنهاد کرد باید به او «سلبیوتارد»۱ گفت. این واژه ترکیبی است از سه واژۀ سلبریتی + دبیوتانت [تازه‌به‌دوران‌رسیده] + ریتارد [عقب‌مانده]. مشکل اصلی‌ای که رسانه‌ها در مواجهه با پاریس هیلتون داشتند آن بود که کسی نمی‌دانست چرا باید عکس او روی جلد مجله‌های عامه‌پسند به چاپ برسد، یا چرا باید جزئیات زندگی‌اش در رسانه‌ها گزارش شود. سلبریتی‌ها، در دهۀ اول قرن بیست‌ویکم، همچنان به دو دستۀ بزرگِ رامشگران (شامل ستاره‌های سینما و تلویزیون، خواننده‌ها، مجری‌ها و کمدین‌ها) و ورزشکاران تقسیم می‌شدند، و پاریس جزو هیچ‌کدام از آن‌ها نبود. نه استعداد بازیگری و خوانندگی داشت، نه در هیچ رشتۀ ورزشی‌ای به جایی رسیده بود. درواقع مهم‌ترین فعالیتِ کارنامۀ او حاضرشدن در مهمانی‌ها بود. حتی اگر به صفحۀ ویکی‌پدیای مفصل او مراجعه کنید، واژۀ «سوشالایت»۲ را در کنار «مدل» و «بازیگر» جزو اولین واژه‌ها برای تعریفِ کیستیِ هیلتون خواهید دید. سوشالایت دقیقاً یعنی کسی که می‌رود مهمانی. سوشالایت را، قبل از این، به آن دسته از اعضای آریستوکراسی می‌گفتند که اهتمام فراوانی به شرکت در مهمانی‌های مختلف داشته‌اند. مثلاً شخصیت‌های تولستوی در جنگ‌ و صلح و صحنه‌های گوناگون مهمانی‌های اشرافی در آن رمان را به یاد بیاورید. این مهمانی‌ها در میان اعضای طبقۀ بالا کارکردهای مهمی داشت. لابی‌ها و پیوندهای خانوادگی جدید را می‌ساخت، سلسله‌مراتب ثروت، قدرت و منزلت هر فرد را به دیگران یادآوری می‌کرد و محل بسیاری از مذاکرات و تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اقتصادی بود. این هویت، که متصف‌شدن به آن اصلاً کم‌زحمت‌ نبود، با آغاز قرن بیستم و تغییر مناسبات اجتماعی و سیاسی در جوامع جدید اروپایی، کم‌رنگ‌ شد و از یادها رفت. اما در رویارویی با پدیدۀ پاریس هیلتون دوباره کاربرد پیدا کرد. پاریس، که از نوادگان و وارثان کونراد هیلتون بنیان‌گذار هتل‌های زنجیره‌ای هیلتون است، از همان کودکی در محافل سلبریتی‌های نیویورک جای محکمی داشت. شهرت را به ارث برده و از همان ابتدا با آن بزرگ شده بود. وقتی پاریس به سال‌های پایانی نوجوانی رسیده بود، دیگر میهمانیِ باشکوهی نبود که به آنجا دعوت نشود. مهربانی و خوش‌پوشی و بامزگی او باعث ‌شد به‌نوعی «نقل محفل» تبدیل شود که در میانۀ جشنی بی‌پایان زندگی می‌کند. کمی بعد، هیلتون اولین برنامۀ تلویزیونی واقع‌نمای خود را شروع کرد: برنامه‌ای سریالی به نام «زندگی ساده» که، در آن، او به‌همراه دختر دیگری مثل خودش تصمیم می‌گیرند تا دست از زندگی تجملی شهر بردارند و مدتی مشغول انجام کارهای کم‌درآمد و پرزحمتی مثل تمیزکاری، گارسونی در فست‌فودهای ارزان‌قیمت، یا کارگری در مزرعه شوند. طنز برنامه بر محور خراب‌کاری‌ها و حماقت‌های این دو دختر سفیدپوستِ بور و ثروتمند می‌چرخد، که در انجام کوچک‌ترین وظایف شکست می‌خورند، و بعد به دست‌و‌پا‌چلفتی‌ بازی‌های خودشان غش‌غش می‌خندند. شخصیت داستانی -و درعین‌حال واقعیِ- او در این برنامه آماج نقدهای بی‌پایانی بوده است؛ حتی خود او بعدها، وقتی می‌خواست برندی تجاری را راه‌اندازی کند، به‌دلیل تصویری که از خود به‌عنوان دختری لوس و بی‌عرضه ساخته بود، با مشکلات متعددی روبه‌رو شد، اما علی‌رغم همۀ این‌ها هیلتون مشهور و مشهورتر می‌شد، طوری که او را نماد دورۀ جدیدی در فرهنگ سلبریتی‌ها دانسته‌اند: کسی که مشهور است، تنها به‌دلیل اینکه مشهور است.با دومین نمونه از این نوعِ جدیدِ سلبریتی‌ها، به همین امروز می‌رسیم: کیم کارداشیان، دوست قدیمی هیلتون، که حالا مشهورترین سلبریتی جهان به شمار می‌رود. اگر مؤلفه‌هایی مثل متولدشدن در خانواده‌ای ثروتمند و سفیدپوست و بلوندبودن حداقلی از استلزامات شهرت را برای هیلتون فراهم می‌کرد، کارداشیان هیچ‌یک از آن‌ها را نداشت. آخرین ریسمان‌های باریکی که شهرت را نوعی سازوکار یا فرایندِ منطقی جلوه می‌دادند، وقتی به کارداشیان می‌رسند، از هم گسیخته می‌شوند. کیم کارداشیان، به تعبیر اسکاچی کول، گویا یک نمونۀ انتزاعی از انسان است. یک‌جور تخیل، یا خواب. چیزی بی‌تاریخ، بی‌ریشه، بی‌رنگ. نمی‌شود او را به قومیت یا نژاد مشخصی پیوند زد. نمی‌توان او را سفیدپوست یا سیاه‌پوست قلمداد کرد (ونسا گریگوریادیس، روزنامه‌نگاری که یک‌بار کارداشیان را در اتاق آرایشش همراهی می‌کرد، گزارش می‌دهد که رنگ پوست کارداشیان، هر روز، متناسب با لباس‌هایش انتخاب می‌شود. درواقع کارداشیان فقط صورتش را آرایش نمی‌کند، بلکه تمام پوست بدنش رنگ می‌شود). نمی‌توان موقعیت سنی او را تعیین کرد، یا او را در دسته‌بندی‌های سیاسی و اجتماعی قرار داد. اگر ستاره‌های پنجاه سال پیش در جایی ورای انسان‌های معمولی زندگی می‌کردند، کارداشیان ساکن «ناکجا»ست و هر روز صبح زود بیدار می‌شود تا مشغولِ حرفۀ پردرآمدِ «کیم کارداشیان بودن» شود: ساعت‌ها آرایش، حضور در چند مراسم، مدتی وقت‌گذرانی با شوهرِ بسیار مشهورش، کانیه وست، و خروارخروار فحش‌خوردن. کارداشیان چنان از منطق‌های آشنای ما برای شهرت دور است که انگار حتی همین شناختنِ او چیزی پست و زننده در خود دارد. کاش او را نمی‌شناختیم. کاش هیچ‌وقت کارداشیانی وجود نداشت. گاهی وقتی نوشته‌های روزنامه‌نگارانی را می‌خوانید که با کارداشیان مصاحبه کرده‌اند یا برخوردی رو‌در‌رو با او داشته‌اند، این حس ناخوشایند را در قلم آن‌ها نیز می‌بینید. گویی کارداشیان هم‌زمان گل سرسبد و مایۀ ننگِ بشریت در دوران ماست، کسی که با نفرت دوستش داریم و با ناسزا احترامش می‌کنیم. وقتی به کارداشیان می‌رسیم، گویی دیگر نه ملاک و معیاری به جا مانده، نه آرمان و آرزویی. شهرت به حفره‌ای باز، دالی تهی، یا جایگاهی خالی تبدیل شده است. گریگوریادیس، در گزارش مفصل خود راجع‌به کیم کارداشیان، می‌گوید راز کارداشیان در این است که هیچ ویژگیِ خاصی ندارد. چیزی در او به فعلیت نرسیده است، او «یک‌جور استعداد محض است. کسی که می‌تواند هر چه می‌خواهد بشود». مجبور نیست تصمیمات سخت بگیرد، مجبور نیست قبول کند که در قواعد و زحماتِ یک حرفۀ خاص محبوس شود، مجبور نیست قضاوت دیگران را دربارۀ خوب یا بدبودنِ کارهایش بشنود، او فقط «هست»، در جهانی مجزا، در خانه‌ای شیشه‌ای که از آنجا همه او را می‌بینند و او کسی را نمی‌بیند. بنابراین، اگرچه کارداشیان بیش از هر کس دیگری در دنیای امروز دیده می‌شود، ولی درعین‌حال بیش از هر کس دیگری نیز به نگاه‌های خیرۀ ما وابسته است. ما می‌دانیم کارداشیان به‌خودی‌خود چیزی ندارد، پس هر چه دارد از آنِ ماست. کشمور در کتاب فرهنگ شهرت، با مراجعه به نظرسنجی‌های متعدد می‌گوید هر چه در عصر سلبریتی‌ها جلوتر می‌رویم، مردم تمایل بی‌سابقه‌ای به چهره‌های رسوا و زخم‌خورده پیدا کرده‌اند. باز هم نمونۀ کارداشیان مثالی کاملاً گویاست. نقطۀ آغاز محبوبیت انفجاری او انتشارِ ظاهراً ناخواسته اما برنامه‌ریزی‌شدۀ ویدئویی بود از اتفاقاتی که در اتاق خواب او افتاده بود. این رسوایی جنسی که برای پایان حیاتِ هر ابرستاره‌ای کفایت می‌کرد، برای کارداشیان (و همین‌طور برای ما) فرصتی بود برای رسیدن به شهرت بیشتر. امروزه سلبریتی‌ها از هر زمان دیگری بی‌دفاع‌ترند. آن‌ها در سراسربینِ مخاطبان خود گرفتار شده‌اند و، در این سراسربین، هر کس که جرائم بیشتری مرتکب شده باشد زندانیِ جذاب‌تری است. به همین دلیل است که سلبریتی‌هایی که نمایش‌های عمومی رقت‌انگیزی دارند، ده‌ها عمل جراحی زیبایی روی آن‌ها انجام شده است، دربارۀ هر چیزی اظهارنظر می‌کنند، و افتضاح به بار می‌آورند، بیش از بقیه برای ما جذابیت دارند. شاید ما نیاز داریم به خودمان اثبات کنیم سلبریتی‌ها بی‌سواد و احمق‌اند، زیبایی‌شان تصنعی است، و شهرت و محبوبیتی که دارند حقشان نیست. اگر در دوران ستاره‌های پرشکوه و بی‌نقص جز ستایش کاری از دستمان ساخته نبود، حالا خودِ ما بازیگردان صحنۀ آشفته و پرهیاهوی سلبریتی‌ها هستیم. به ساده‌لوحی‌هایشان می‌خندیم، برایشان تأسف می‌خوریم که مجبورند مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی در خدمتِ صنعت سرگرمی و تبلیغات باشند، مشکلات فرهنگی و سیاسی را گردن آن‌ها می‌اندازیم، و به‌عنوانِ نمادهایی از فرهنگ، جامعه یا دولت به هر بهانه‌ای آن‌ها را به باد ناسزا می‌گیریم. سلبریتی‌ها را از مؤثرترین عواملِ فراگیر شدن مصرف‌گرایی می‌دانند. اما، در این فرهنگ، خود آن‌ها نیز چیزی بیش از کالایی مصرفی نیستند که بعد از مدتی جذابیتشان را از دست می‌دهند و دور انداخته می‌شوند.                                                                                          •••پروندۀ این شمارۀ فصلنامۀ ترجمان دربارۀ سلبریتی‌هاست. طبق روال کار ما در تدوین پرونده‌ها، دربارۀ این موضوع نیز مطالب مختلفی انتخاب کرده‌ایم که از جهت محتوایی همگون نیستند، و هر کدام از منظر خاص خود این پدیدۀ فرهنگی عظیم را توضیح می‌دهند. جفری الکساندر، جامعه‌شناس بسیار مطرح آمریکایی، در مقالۀ «سلبریتی‌ها جلودار مدرنیته‌اند، اما بیشتر به اقوام برهنۀ وحشی شباهت دارند» تلاش کرده است تا با استفاده از دستگاه مفهومی دورکیمی تحلیلی از کارکرد سلبریتی‌ها در دنیای امروز ارائه دهد. او با جعل مفهوم «سلبریتی-شمایل» در این مقاله به وجوه دینی و آیینی فرهنگِ سلبریتی می‌پردازد و معتقد است باید از تحلیلِ آن‌ها به‌منزلۀ پدیدارهایی تصنعی یا دروغین دست بکشیم و بپذیریم که آن‌ها «واقعی»‌اند. لوییس لفهام، روزنامه‌نگار و نویسندۀ آمریکایی که در زمان مرگ پرنسس دایانا سردبیر مجلۀ هارپرز بود، در جنجالِ عمومی برآمده از این اتفاق، مقاله‌ای دربارۀ پرنسس دایانا نوشت که همچنان در تاریخِ تحلیل فرهنگ سلبریتی به یاد مانده است. لفهام هستۀ آن تحلیل را بعدها در فصلنامۀ شخصی خودش، لفهام کوارترلی، و در شماره‌ای مختص به سلبریتی‌ها بازنویسی کرد. «خدایانی که اهلی شده‌اند» نسخه‌ای خلاصه‌شده از آن مطلب است که وب‌سایت گرنیگا منتشر شده است. «آیا سلبریتی‌شدن نویسندگان ادبی را از اعتبار می‌اندازد؟» مطلبی است که پدیدۀ سلبریتی را بیرون از دایرۀ آشنای بازیگران و ورزشکاران، یعنی در میان نویسندگان، بررسی کرده است. شیوان لیونز در این مقاله به معمای شهرت در ادبیات می‌پردازد، دنیایی که در آن برای مشهوربودن، باید از شهرت متنفر باشی. «از لبخند ژاکلین کندی تا مشت مارلون براندو» مصاحبه‌ای مفصل با مشهورترین پاپاراتزی تاریخ، یعنی رون گاللا، است. پاپاراتزی‌ها را یکی از واسطه‌های مهمِ ظهور عصر سلبریتی دانسته‌اند. آن‌ها، در دورانی که ستاره‌ها همۀ تلاششان را می‌کردند تا کوچک‌ترین بازنمایی‌ها از حضور اجتماعی‌شان را به‌دقت مدیریت کنند، عکس‌هایی «طبیعی» از آن‌ها می‌گرفتند، عکس‌هایی که ستاره‌ها را بدونِ نقاب همیشگی‌شان نشان می‌داد. رون گاللا در این مصاحبه، علاوه‌بر خاطرات خواندنی‌اش از چهره‌های مشهور، از فلسفۀ کار خودش صحبت می‌کند. «کیم‌ کارداشیان: منفورترین محبوب جهان» گزارشی است از رابطۀ کارداشیان با دنیای مد. برخلاف تصور ما، این رابطه اصلاً ساده نیست و درواقع هنوز کارداشیان نتوانسته است در آن جایی داشته باشد. «سلبریتی‌ها به چه درد می‌خورند؟» از تیموتی کالفیلد و «شاید سلبریتی‌ها زندگی‌تان را پر کرده باشند، اما دوستتان نیستند» از جورج مونبیو دو مطلب انتقادی دربارۀ فرهنگ سلبریتی‌اند که هر کدام از منظر خود تأکید دارند، برای فهم آثار مخرب این فرهنگ، باید پایمان را از آن بیرون بگذاریم و از منظر دیگری به جامعه و سیاست نگاه کنیم. و نهایتاً «سلبریتی‌ها چگونه در سیاست پیروز شدند»، به بهانۀ دنیایی که ترامپ ساخته است، نگاهی دوباره به چالشِ قدیمی دموکراسی انداخته است: آیا هر کس پرطرفدارتر باشد، صلاحیت بیشتری هم برای حکومت‌کردن دارد؟ استفن مارش، نویسندۀ این مطلب، می‌گوید «افرادی که در میان صفحه‌های نمایش‌ زندگی‌ می‌کنند، ناگزیر افرادی را برای رهبری برمی‌گزینند که روی صفحات نمایش ظاهر شوند».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب سرمقالۀ محمد ملاعباسی در یازدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ تیر ۱۳۹۸ آن را با عنوان «آیا در دنیای آدم‌های مشهور شایسته‌سالاری حکم‌فرماست؟» منتشر کرده است.•• محمد ملاعباسی دانش‌آموختۀ دکترای جامعه‌شناسی در دانشگاه تربیت مدرس است. او هم‌اکنون جانشین‌سردبیر سایت و فصلنامۀ ترجمان است.[۱] celebutard[۲] socialite ]]> محمد ملاعباسی وبلاگ Sun, 23 Jun 2019 03:29:31 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9438/ آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد می‌دهد؟ فرید زکریا توضیح می‌دهد http://tarjomaan.com/neveshtar/9437/ فرید زکریا، فارین افرز — جایی حوالی دو سال گذشته، هژمونی آمریکایی جان باخت. عصر تفوّق ایالات متحده یک دورهٔ کوتاه سرمستی‌آور بود، سه دهه که هر دو وهلهٔ ابتدا و انتهایش از جنس فروپاشی بود. این عصر در میانهٔ سقوط دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ آغاز شد. پایانش، یا به عبارت دقیق‌تر آغاز پایانش، هم سقوط عراق در سال ۲۰۰۳ و تحولات پس از آن بود. اما آیا مرگ جایگاه خارق‌العادهٔ ایالات متحده نتیجهٔ عوامل بیرونی بود، یا واشنگتن با عادات و رفتارهای بدش آن را شتاب بخشید؟ مورخّان تا سال‌های سال دربارهٔ این پرسش بحث خواهند کرد. ولی در این مرحله، فرصت کافی و زاویه‌دید مناسبی داریم تا چند برداشت ابتدایی مطرح کنیم.مثل هر مرگ دیگر، چند عامل در این قضیه دخیل بودند. قوای ساختاری عمیقی در نظام بین‌الملل سرسختانه علیه هر ملتی در کار بودند که چنین قدرتی تل‌انبار می‌کرد. ولی در مورد آمریکا، جای تعجب است که واشنگتن در آن جایگاه بی‌سابقه‌اش، چقدر در ادارۀ هژمونی خویش سوءمدیریت داشت و از قدرتش سوءاستفاده کرد چنانکه متحدانش را از دست داد و دشمنانش را جسورتر ساخت. و اکنون در دورۀ زمام‌داری ترامپ، ایالات متحده گویا علاقه یا حتی ایمانش را به آن ایده‌ها و مقاصدی از دست داده است که ۷۵ سال به حضورش در عرصهٔ بین‌المللی جان می‌بخشیدند.تولد یک ستارههژمونی ایالات متحده در دورهٔ پس از جنگ سرد، از ایام امپراطوری روم بدین سو بی‌نظیر بود. مؤلفان مشتاق‌اند که تاریخ طلوع «قرن آمریکایی» را سال ۱۹۴۵ بدانند، یعنی کمی پس از آنکه هنری لوسِ ناشر این تعبیر را ابداع کرد. ولی دورهٔ پس از جنگ جهانی دوم به‌واقع متفاوت از دورهٔ پس از ۱۹۸۹ بود. حتی پس از ۱۹۴۵ هم فرانسه و انگلستان در نواحی گسترده‌ای از دنیا هنوز شکل امپراطوری‌های خود را حفظ کرده بودند و لذا نفوذ عمیقی داشتند. کمی بعد، اتحاد جماهیر شوروی در قامت یک ابرقدرت رقیب پدیدار شد که نفوذ واشنگتن را در چهارگوشهٔ سیاره به چالش می‌کشید. یادتان باشد که تعبیر «جهان سوم» به سه پاره شدن دنیا دلالت می‌کرد: جهان اول یعنی ایالات متحده و اروپای غربی، و جهان دوم یعنی کشورهای کمونیست. جهان سوم یعنی مابقی نقاط، یعنی هرجا که کشوری میان ایالات متحده و شوروی مردّد بود. آن قرن در نظر عموم مردم دنیا، از لهستان گرفته تا چین، چندان آمریکایی نبود.تفوّق ایالات متحده در دورهٔ پس از جنگ سرد، ابتدائاً چندان آشکار نبود. چنانکه در سال ۲۰۰۲ در نیویورکر نوشتم، این نکته به چشم اکثر طرف‌های درگیر ماجرا نمی‌آمد. در سال ۱۹۹۰، نخست‌وزیر بریتانیا مارگارت تاچر می‌گفت دنیا به سه حوزهٔ سیاسی تحت سلطهٔ دلار، سپس یِن و مارک آلمان تقسیم می‌شود. هنری کیسینجر در کتاب دیپلماسی (۱۹۹۴) طلیعهٔ یک عصر چندقطبی جدید را پیش‌بینی کرد. در ایالات متحده هم کمتر کسی بر طبل فتح می‌کوبید. کارزار انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۹۹۲ آکنده از حس ضعف و فرسودگی بود. پُل سانگاس که امیدوار بود نامزد دموکرات‌ها شود بارها گفت: «جنگ سرد تمام شد؛ ژاپن و آلمان پیروز شدند». تعبیر «قرن اقیانوسیه» هم سر زبان آسیایی‌ها افتاده بود.این تحلیل یک استثناء هم داشت: مقاله‌ای در اوراق این مجله به قلم تحلیل‌گر محافظه‌کار چارلز کروتامر که گویی از آینده خبر می‌داد. مقالهٔ «بُرهۀ تک‌قطبی» در سال ۱۹۹۰ منتشر شد. ولی چنانکه در عنوانش می‌شود دید، حتی همین نگاه فاتحانه هم گسترهٔ محدودی داشت. کروتامر پذیرفت که «بُرههٔ تک‌قطبی کوتاه خواهد بود»، و در ستونی که برای واشنگتن پست نوشت پیش‌بینی کرد که ظرف مدتی کوتاه آلمان و ژاپن (دو «ابرقدرت منطقه‌ای» نوظهور) سیاست‌های خارجی خود را مستقل از ایالات متحده پی خواهند گرفت.سیاست‌گذاران به استقبال افول تک‌قطبی‌گری رفتند که به گمان‌شان قریب‌الوقوع بود. در سال ۱۹۹۱ که جنگ‌های بالکان آغاز شد، ژاک پُس (رییس شورای اتحادیهٔ اروپا) اعلام کرد: «دوران اروپا رسیده است» و توضیح داد: «اگر اروپاییان فقط قادر به حل یک مسأله باشند، مسألهٔ یوگسلاوی است. یوگسلاوی یک کشور اروپایی است و به عهدهٔ آمریکایی نیست». ولی روشن شد که فقط ایالات متحده ترکیب قدرت و نفوذ لازم را داشت تا مداخلهٔ مؤثری کند و بحران را فیصله دهد.به همین منوال، رو به پایان دههٔ ۱۹۹۰ که می‌رویم، در ایامی که یک سلسله وحشت‌زدگی اقتصادی موجب شد اقتصادهای آسیای شرقی فرو بپاشند، فقط ایالات متحده می‌توانست نظام مالی بین‌المللی را تثبیت کند. آمریکا یک طرح نجات مالی ۱۲۰ میلیارد دلاری بین‌المللی تدارک دید تا به یاری کشورهایی برود که بیشترین ضربه را خورده بودند، و بدین‌ترتیب بحران حل و فصل شد. مجلهٔ تایم سه آمریکایی، رابرت روبین (وزیر خزانه‌داری) و الان گرینسپن (رییس فدرال‌رزرو) و لورنس سامرز (معاون وزیر خزانه‌داری) را با این تیتر روی جلد خود کار کرد: «کمیتهٔ نجات دنیا».آغازی بر یک پایانهژمونی آمریکا در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ رشد می‌کرد ولی به چشم کسی نمی‌آمد. به همین منوال در اواخر دههٔ ۱۹۹۰ هم قوایی رشد می‌کردند که تیشه به ریشهٔ آن هژمونی می‌زدند، در حالی که مردم از ایالات متحده به‌عنوان «ملت ضروری» و «یگانه ابرقدرت دنیا» یاد می‌کردند. بیش و پیش از همه، چین داشت اوج می‌گرفت. اکنون با نگاهی به گذشته ساده می‌توان گفت پکن می‌رفت که یگانه رقیب جدی واشنگتن شود، ولی این امر رُبع قرن پیش هویدا نبود. رشد سریع چین از دههٔ ۱۹۸۰ آغاز شد، اما آن زمان به‌اصطلاح از ته چاه بیرون می‌آمد. کمتر کشوری بوده است که بتواند آن فرآیند را بیش از چند دهه ادامه بدهد. مخلوط عجیب و غریب سرمایه‌داری و لنینیسم در چین شکننده به نظر می‌آمد، که قیام میدان تیان‌آنمن هم شاهدی بر آن بود.اما اوج‌گیری چین دوام یافت، و آن کشور به یک قدرت جدید در نقشه تبدیل شد که توان و جاه‌طلبی کافی داشت تا رقیب ایالات متحده گردد. روسیه هم به نوبهٔ خود از یک کشور ضعیف و خَموش در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ گذشت تا یک قدرت انتقام‌جو شود، مُزاحمی با توانایی و شیّادی کافی که معادلات را به هم بزند. با حضور دو بازیگر مهم جهانی خارج از سیستم بین‌المللی دست‌ساز ایالات متحده، دنیا به فاز پساآمریکایی وارد شده بود. امروز ایالات متحده کماکان قدرتمندترین کشور این سیاره است، اما در دنیایی از قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای که توان مقابله دارند و مکرر هم مقابله می‌کنند.حملات یازده سپتامبر و اوج‌گیری تروریسم اسلامی، سکه‌ای بود که در افول هژمونی ایالات متحده دو رو داشت. این حملات در ابتدا گویا واشنگتن را مصمّم و قدرتش را بسیج کردند. در سال ۲۰۰۱، ایالات متحده که حجم اقتصادش بیش از مجموع پنج کشور بعدی بود، تصمیم گرفت بودجهٔ دفاعی سالانهٔ خود را پنجاه میلیارد دلار افزایش دهد، که این رقم بیش از کل بودجهٔ دفاعی سالانهٔ انگلستان بود. واشنگتن هنگام مداخله در افغانستان توانست حمایتی مهیب (از جمله از طرف روسیه) جلب کند. دو سال بعد و علی‌رغم مخالفت‌های بسیار، واشنگتن باز هم توانست یک ائتلاف بزرگ بین‌المللی برای هجوم به عراق درست کند. سال‌های آغازین این قرن حدّ اعلای امپراطوری آمریکا بود: واشنگتن می‌کوشید ملت‌های کاملاً غریبه‌ای (افغانستان و عراق) را از نو بسازد که هزاران کیلومتر دورتر بودند، و مابقی دنیا از سر اکراه تن می‌داد یا علناً مخالفت می‌کرد.عراق مشخصاً یک نقطهٔ عطف شد. ایالات متحده علی‌رغم بدگمانی‌هایی که مابقی دنیا ابراز می‌کرد، وارد جنگی شد که می‌توانست از آن بپرهیزد. سعی کرد امضاء سازمان ملل متحد را هم برای مأموریت خود بگیرد، اما وقتی دید که آن کار چقدر زحمت دارد، کلاً بی‌خیال سازمان شد. از دکترین پاول هم چشم پوشید: این ایدهٔ ژنرال کالین پاول، وقتی رییس ستاد کل نیروهای مسلح در جنگ خلیج بود، که می‌گفت جنگ به شرطی می‌ارزد که پای منافع ملی حیاتی در میان باشد و از پیروزی قطعی مطمئن باشیم. دولت بوش اصرار داشت که با تعداد کمی نیرو و تدبیر می‌توان بر چالش اشغال عراق فائق شد. گفته می‌شد که عراق خرجش را می‌دهد. و همین‌که پای واشنگتن به بغداد رسید، تصمیم گرفت دولت عراق را نابود کند، ارتشش را منحل و نظام اداری‌اش را تصفیه کند، که منجر به آشوب شد و هیزمی بر آتش ناآرامی ریخت. این خطاها تک به تک قابل حل بودند، اما در کنار هم موجب شدند که عراق یک شکست مفتضحانهٔ پرهزینه شود.پس از یازده سپتامبر، واشنگتن تصمیمات مهم با پیامدهای دامنه‌داری گرفت که همچنان دست از سرش برنداشته‌اند، ولی همهٔ این تصمیمات عجولانه و از سر ترس بودند. خود را در خطر مهلکی می‌دید که باید هرچه می‌تواند برای دفاع از خود بکند: از هجوم به عراق تا خرج مبالغ بی‌حساب برای امنیت میهنی تا به‌کارگیری شکنجه. آمریکا از دید مابقی دنیا با همان تروریسمی دست‌وپنجه نرم می‌کرد که آن‌ها سال‌ها با آن زیسته بودند، اما مثل شیر زخمی به هر سو پنجه می‌انداخت تا اتحادها و هنجارهای بین‌المللی را تکه‌پاره کند. تعداد توافق‌نامه‌های بین‌المللی که دولت بوش پسر در دو سال اول کار خود از آن‌ها کنار کشید، در طول تاریخ آمریکا بی‌سابقه بود. (صدالبته که ترامپ در دورهٔ ریاست‌جمهوری‌اش این رکورد را شکسته است). رفتار آمریکا در خارج از سرزمین خود در دولت بوش، اقتدار اخلاقی و سیاسی ایالات متحده را خُرد و خاکشیر کرد چنانکه متحدان قدیمی‌اش مانند کانادا و فرانسه می‌دیدند با جوهره، وجه اخلاقی و سبک سیاست‌خارجی آمریکا تعارض دارند.گل به خودیخُب، چه چیزی هژمونی آمریکا را فرسود: اوج گرفتن هماوردان جدید یا زیاده‌روی امپریالیستی؟ مثل هر پدیدهٔ عظیم و غامض تاریخی، احتمالاً همهٔ این موارد در کار بودند. اوج‌گیری چین یکی از آن تغییرات شالوده‌ساز در حیات بین‌الملل بود که قدرت بی‌رقیب هر که را هژمون بود، هرقدر هم در دیپلماسی‌اش کاربلد بود، می‌فرسود. ولی بازگشت روسیه، ماجرای پیچیده‌تری بود. شاید یادمان برود، ولی در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ رهبران مسکو مصمّم بودند کشورشان دموکراسی لیبرال، ملت اروپایی و به نوعی متحد غرب شود. ادوارد شواردنادزه که در آخرین سال‌های حیات شوروی وزیر خارجه بود، از جنگ ایالات متحده در بازهٔ ۹۱-۱۹۹۰ علیه عراق حمایت کرد. و پس از فروپاشی شوروی، آندری کوزیرف (اولین وزیر خارجهٔ روسیه) در مسلک لیبرال از شواردنادزه هم پرشورتر بود، و بین‌الملل‌گرا و حامی شدید حقوق‌بشر بود.اینکه چه کسی روسیه را از دست داد، پرسشی است که باید در مقاله‌ای دیگر به آن پرداخت. ولی شایان ذکر است که گرچه واشنگتن قدری جایگاه و احترام برای مسکو قائل شد (مثلاً «گروه هفت» را به «گروه هشت» کشور صنعتی بسط داد)۱، هرگز دغدغه‌های امنیتی روسیه را جدی نگرفت. آمریکا مشغول توسعهٔ سریع و شدید ناتو شد. این فرآیند شاید برای کشورهایی مثل لهستان ضروری بود که در طول تاریخشان ناامن و در معرض تهدید مسکو بوده‌اند، اما نسنجیده ادامه یافت بی‌آنکه توجهی به حساسیت‌های مسکو شود و اکنون حتی به مقدونیه هم بسط پیدا کرده است. امروزه رفتار تجاوزکارانهٔ رییس‌جمهور روسیه ولادیمیر پوتین هرگونه اقدامی علیه کشورش را موجّه جلوه می‌دهد، اما می‌ارزد که بپرسیم: در بدو امر، کدام نیروها باعث اوج گرفتن پوتین و سیاست‌خارجی‌اش شدند؟ بی‌تردید اکثر آن‌ها به داخل روسیه مربوطند، اما ایالات متحده هم اقداماتی اثرگذار داشته است که گویا اثرشان مخرّب بوده‌اند یعنی هیزمی بر آتش کینه و انتقام‌جویی در روسیه ریخته‌اند.بزرگ‌ترین خطایی که ایالات متحده در بُرههٔ تک‌قطبی‌اش هم در قبال روسیه و هم به طور کلی‌تر مرتکب شد این بود که از «توجه کردن» دست کشید. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، آمریکایی‌ها می‌خواستند به خانه برگردند، و البته برگشتند. در جریان جنگ سرد، ایالات متحده عمیقاً متوجه رویدادهای آمریکای مرکزی، آسیای جنوب‌شرقی، تنگهٔ تایوان و حتی آنگولا و نامیبیا بود. در میانهٔ دههٔ ۱۹۹۰، تمام توجهش را به دنیا از دست داد. مخابره‌های دفاتر خارجی ان‌بی‌سی از ۱۰۱۳ دقیقه در سال ۱۹۸۸ به ۳۲۷ دقیقه در ۱۹۹۶ کاهش یافت. (امروز سه شبکهٔ اصلی روی‌هم‌رفته تقریباً همان مقدار زمانی را به اخبار دفاتر خارجی‌شان اختصاص می‌دهند که هریک از شبکه‌ها در سال ۱۹۸۸ اختصاص می‌داد). هر دوی کاخ سفید و کنگره در دورهٔ زمامداری بوش پدر هیچ میلی به تلاش بلندپروازانه برای دگرگون‌سازی روسیه نداشتند، یعنی هیچ علاقه‌ای به راه انداختن یک نسخهٔ جدید از طرح مارشال یا ورود عمیق به مسائل آن کشور نداشتند. حتی در میانهٔ آن بحران اقتصادی خارجی که در زمان دولت کلینتون رُخ داد، سیاست‌گذاران آمریکایی باید سریع به صف شده و فی‌البداهه تدبیری می‌اندیشیدند چون می‌دانستند که کنگره هیچ منابعی برای نجات مکزیک یا تایلند یا اندونزی کنار نمی‌گذارد. آن‌ها صدالبته توصیه می‌کردند، توصیه‌هایی آن‌چنان که اجرایشان به کمک چندانی از سوی واشنگتن نیاز نداشت، اما نگرششان مثل کسی بود که دور از آتش ایستاده و آرزوی صحّت و عافیت می‌کند، نه نگرش ابرقدرتی که درگیر کار شود.از همان خاتمهٔ جنگ جهانی اول، ایالات متحده می‌خواسته است که دنیا را دگرگون کند. در دههٔ ۱۹۹۰ این کار میسّرتر از همیشه به نظر می‌آمد. کشورهای سراسر سیارهٔ خاکی به سوی مسیر آمریکایی حرکت می‌کردند. جنگ خلیج گویا نقطهٔ عطف جدیدی برای نظم جهان‌گستر بود، از این نظر که: پی آن جنگ رفتند تا یک هنجار را حفظ کنند، دامنه‌اش محدود بود، قدرت‌های بزرگ بر آن صحّه گذاشتند، و طبق قوانین بین‌المللی مشروعیت داشت. ولی دقیقاً در ایام همین تحولات مثبت، ایالات متحده بی‌توجه شد. سیاست‌گذاران ایالات متحده در دههٔ ۱۹۹۰ کماکان می‌خواستند دنیا را دگرگون کنند، اما نه با هزینه‌ای گزاف. آن‌ها منابع یا سرمایهٔ سیاسی آن را نداشتند که آستین بالا بزنند و مشغول کار شوند. از جمله به همین دلیل بود که توصیهٔ واشنگتن به کشورهای خارجی همیشه یک چیز بود: شوک‌درمانی اقتصادی و دموکراسی فوری. هر نسخهٔ کُندتر یا پیچیده‌تر، یا به تعبیر دیگر هر تدبیری شبیه شیوه‌ای که خود غرب برای لیبرال کردن اقتصادش و دموکرات کردن سیاستش اجرا کرده بود، نامقبول بود. پیش از یازده سپتامبر، تاکتیک آمریکایی در مقابله با چالش‌ها اساساً حمله از راه دور بود. رویکردهای دوقلوی «تحریم اقتصادی» و «حملات دقیق هوایی» هم از آن هم تاکتیک ناشی می‌شدند. الیوت کوهن، استاد علوم سیاسی، تعبیری دربارهٔ نیروی هوایی داشت که می‌شود اینجا از او وام گرفت؛ آن هم اینکه هر دوی آن رویکردها شبیه به عاشقی مدرن‌اند: کامیابی بدون تعهد.میل ایالات متحده به پول خرج کردن و بار به دوش گرفتن محدود بود، اما هرگز تأثیری روی شعارهایش نداشت. به همین دلیل، در مقاله‌ای برای مجلهٔ نیویورک تایمز در سال ۱۹۹۸ نوشتم که سیاست‌خارجی ایالات متحده چنین تعریف می‌شد: «شعار دگرگونی می‌دهد اما در عمل تطبیق می‌پذیرد». و گفتم که نتیجهٔ ماجرا، «یک هژمونی توخالی» است. آن توخالی بودن هم تا کنون ادامه داشته است.ضربهٔ نهاییدولت ترامپ، سیاست‌خارجی ایالات متحده را از این هم توخالی‌تر کرده است. غریزه‌های ترامپ جکسونی‌اند۲، از این نظر که به دنیا بی‌توجه است جز آنکه اعتقاد دارد اکثر کشورها از ایالات متحده سوءاستفاده می‌کنند. او یک ملی‌گرا است، یک حفاظت‌گرا، و یک پوپولیست، که مصمّم است «آمریکا مقدّم» بر همه‌چیز باشد. ولی صادقانه بگوییم: شایسته‌ترین صفت برایش آن است که بگوییم میدان بازی را ترک کرده است. تحت زمام‌داری ترامپ، ایالات متحده از پیمان تجاری اقیانوس آرام، و به طور کلی‌تر از تعامل جدی با آسیا، کنار کشیده است. همچنین دارد خود را از قید مشارکت هفتادساله با اروپا رها می‌کند. در برخوردش با آمریکای لاتین هم یا دنبال سدّ کردن راه مهاجران بوده است، یا به دست آوردن رأی‌های ایالت فلوریداد. حتی توانسته است کانادایی‌ها را هم دلخور کند، که کم شاهکاری نیست. و سیاست‌گذاری خاورمیانه را به اسرائیل و عربستان سعودی سپرده است. به‌جز چند استثناء که از میل‌های ناگهانی او ناشی شده‌اند، مثلاً شوقی که از سر خودشیفتگی دارد تا صلحی با کرهٔ شمالی رقم بزند بلکه جایزهٔ صلح نوبل ببرد، پررنگ‌ترین صفت دربارهٔ سیاست‌خارجی ترامپ یک کلمه است: غایب.در ایامی که انگلستان ابرقدرت زمانه‌اش بود، چندین عامل ساختاری قدرتمند موجب فرسایش هژمونی‌اش شدند: اوج گرفتن آلمان، ایالات متحده، و اتحاد جماهیر شوروی. اما زیاده‌روی و گستاخی هم در از دست رفتن زمام امپراطوری‌اش دخیل بودند. در سال ۱۹۹۰ که یک‌چهارم جمعیت جهان تحت حکومت بریتانیا بودند، اکثر مستعمره‌های بزرگ انگلستان صرفاً قدری خودمختاری محدود طلب می‌کردند، یا به تعبیر رایج آن ایام، «جایگاه حق مالکیت» یا «حکومت خانگی». اگر انگلستان این را به همهٔ مستعمره‌هایش اعطاء می‌کرد، خدا می‌داند که شاید حیات امپراطوری‌اش را چند دهه بیشتر می‌کرد. ولی چنین نکرد، چون به‌جای وفق دادن خویش با منافع آن امپراطوری گسترده‌تر، بر منافع تنگ‌نظرانه و خودخواهانه‌اش اصرار داشت.این را می‌شود با ایالات متحده قیاس کرد. اگر آمریکا در پی‌گیری منافع و ایده‌های گسترده‌تر و وسیع‌تر به صورتی یکنواخت‌تر و منسجم‌تر عمل می‌کرد، می‌توانست نفوذش را تا چند دهه (البته به شکلی متفاوت) تداوم بخشد. گویا بسط هژمونی لیبرال، یک قاعدهٔ ساده دارد: بیشتر لیبرال و کمتر هژمونیک باش. اما ایالات متحده چه بسیار و چه آشکار در پی منافع شخصی تنگ‌نظرانه‌اش رفته است، چنانکه متحدانش را دلخور و دشمنانش را جسور کرده است. بر خلاف وضعی که انگلستان در پایان حکم‌رانی امپراطوری‌اش داشت، ایالات متحده نه ورشکسته است و نه قلمرو امپراطوری‌اش بیش از حد گسترده است. آمریکا کماکان بی‌رقیب در رتبهٔ قدرتمندترین کشور دنیا ایستاده است. و همچنان نفوذی مهیب، بیش از هر ملت دیگر، خواهد داشت. ولی دیگر نمی‌تواند به سیاق سه دههٔ گذشته، نظام بین‌الملل را تعریف کند و در آن دست بالا را داشته باشد.پس آنچه می‌ماند، ایده‌های آمریکایی است. ایالات متحده یک هژمون منحصربفرد بوده است، از این جهت که نفوذش را بسط داد تا یک نظم جهانی جدید تأسیس کند، نظمی که رؤیایش در سر رییس‌جمهور وودرو ویلسون بود و رییس‌جمهور فرانکلین روزولت نقشهٔ کامل‌تری از آن ساخت و پرداخت. این همان دنیایی است که پس از سال ۱۹۴۵ نیمه‌کاره بود، همانی که گاهی «نظم لیبرال بین‌الملل» می‌نامند، که اتحاد جماهیر شوروی از آن کنار کشید تا قلمروی از آن خویش بسازد. ولی دنیای آزاد از دل جنگ سرد جان به در بُرد، و پس از یازده سپتامبر هم توسعه یافت چنانکه عمدهٔ زمین را در بر گرفت. طی ۷۵ سال گذشته، ایده‌های زیربنایی‌اش مایهٔ ثبات و رونق شده‌اند. اکنون مسأله این است که با افول قدرت آمریکا، آیا آن نظام بین‌المللی که تحت‌الحمایهٔ آمریکا بود (قوانین، هنجارها و ارزش‌ها) جان سالم به در می‌بَرد؟ یا آمریکا شاهد و ناظر زوال امپراطوری ایده‌هایش هم خواهد بود؟پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرید زکریا نوشته است و ابتدا در شمارهٔ جولای و اوت ۲۰۱۹ مجلهٔ فارین افرز با عنوان «The Self-Destruction of American Power» به انتشار رسیده است و سپس در تاریخ ۱۱ ژوئن ۲۰۱۹ با همین عنوان در وب‌سایت این مجله منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ با عنوان «فرید زکریا: آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد داد؟» محمد معماریان ترجمه و منتشر کرده است.•• فرید زکریا (Fareed Zakaria) نویسنده، کارشناس و ژونالیستی هندی-آمریکایی است. او برنامهٔ «فرید زکریا جی.پی.اس» را در شبکهٔ سی.ان.ان اجرا می‌کند و برای مطبوعات معتبری چون نیوزویک، تایم و واشنگتن پست می‌نویسد. آخرین کتاب او در دفاع از تحصیلات لیبرال (In Defense of a Liberal Education) سال ۲۰۱۵ منتشر شده است.[۱] از سال ۲۰۱۴ عضویت روسیه در این گروه تعلیق شده و دوباره گروه هفت شده است [مترجم].[۲] یک فلسفهٔ سیاسی رایج در قرن نوزدهم ایالات متحده که حق رأی را به اکثر مردان سفیدپوست بالای ۲۱ سال بسط داد و ساختاری جدید برای تعدای از نهادهای فدرال رقم زد [مترجم]. ]]> فرید زکریا تاریخ‌وسیاست Sat, 22 Jun 2019 06:38:32 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9437/ یازدهمین فصلنامۀ ترجمان با پرونده‌ای دربارۀ «فرهنگ سلبریتی» منتشر شد http://tarjomaan.com/news/9436/ ترجمان — یازدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی، نوبت تابستان ۱۳۹۸، منتشر شد. حامیِ انتشار این شمارۀ فصلنامه «معاونت امور فرهنگی و اجتماعی شهرداری تهران» است. از امروز کتاب‌فروشی‌ها و روزنامه‌فروشی‌های سراسر کشور یازدهمین ترجمان از فصلنامه را، با قیمت ۳۵هزار تومان، عرضه خواهند کرد. همچنین، خوانندگان می‌توانند این شماره، شماره‌های پیشین، یا اشتراک چهار شمارۀ فصلنامه را از فروشگاه اینترنتی ترجمان بخرند.پروندۀ این شماره: از گیلگمش تا لیدی گاگاسلبریتی‌ها روزبه‌روز نقشی مؤثرتر و پیچیده‌تر در زندگی روزمره ما پیدا می‌کنند. ازاین‌رو، در پروندۀ این شماره، «از گیلگمش تا لیدی گاگا»، تلاش کردیم فارغ از هیاهوها و حواشیِ مرسوم دربارۀ این پدیده، مجموعه جستارهایی دربارۀ فرهنگ سلبریتی گردآوری کنیم که به‌جای ستایش یا نکوهش سلبریتی‌ها، تصویر شفاف‌تری از این پدیدۀ اجتماعی پیش رویمان بگذارند.جفری الکساندر، جامعه‌شناس مطرح آمریکایی، در مقالۀ خود، با جعل مفهوم «سلبریتی‌شمایل» به وجوه دینی و آیینی فرهنگِ سلبریتی می‌پردازد و معتقد است باید از تحلیلِ آن‌ها به‌منزلۀ پدیدارهایی تصنعی یا دروغین دست بکشیم و بپذیریم که آن‌ها «واقعی»‌اند. لوییس لفهام، روزنامه‌نگار و نویسندۀ آمریکایی که در زمان مرگ پرنسس دایانا سردبیر مجلۀ هارپرز بود، در جنجالِ عمومی برآمده از این اتفاق، مقاله‌ای دربارۀ پرنسس دایانا نوشت که همچنان در تاریخِ تحلیل فرهنگ سلبریتی به یاد مانده است. لفهام هستۀ آن تحلیل را بعدها در فصلنامۀ شخصی خودش، لفهام کوارترلی، و در شماره‌ای مختص به سلبریتی‌ها بازنویسی کرد. «خدایانی که اهلی شده‌اند» نسخه‌ای خلاصه‌شده از آن مطلب است که وب‌سایت گرنیکا منتشر شده است. «آیا سلبریتی‌شدن نویسندگان ادبی را از اعتبار می‌اندازد؟» مطلبی است که پدیدۀ سلبریتی را بیرون از دایرۀ آشنای بازیگران و ورزشکاران، یعنی در میان نویسندگان، بررسی کرده است. شیوان لیونز در این مقاله به معمای شهرت در ادبیات می‌پردازد، دنیایی که در آن برای مشهوربودن، باید از شهرت متنفر باشی. «از لبخند ژاکلین کندی تا مشت مارلون براندو» مصاحبه‌ای مفصل با مشهورترین پاپاراتزی تاریخ، یعنی رون گاللا، است. پاپاراتزی‌ها را یکی از واسطه‌های مهمِ ظهور عصر سلبریتی دانسته‌اند. آن‌ها، در دورانی که ستاره‌ها همۀ تلاششان را می‌کردند تا کوچک‌ترین بازنمایی‌ها از حضور اجتماعی‌شان را به‌دقت مدیریت کنند، عکس‌هایی «طبیعی» از آن‌ها می‌گرفتند، عکس‌هایی که ستاره‌ها را بدونِ نقاب همیشگی‌شان نشان می‌داد. رون گاللا در این مصاحبه، علاوه‌بر خاطرات خواندنی‌اش از چهره‌های مشهور، از فلسفۀ کار خودش صحبت می‌کند. «کیم‌ کارداشیان: منفورترین محبوب جهان» گزارشی است از رابطۀ کارداشیان با دنیای مد. برخلاف تصور ما، این رابطه اصلاً ساده نیست و درواقع هنوز کارداشیان نتوانسته است در آن جایی داشته باشد. «سلبریتی‌ها به چه درد می‌خورند؟» از تیموتی کالفیلد و «شاید سلبریتی‌ها زندگی‌تان را پر کرده باشند، اما دوستتان نیستند» از جورج مونبیو دو مطلب انتقادی دربارۀ فرهنگ سلبریتی‌اند که هر کدام از منظر خود تأکید دارند، برای فهم آثار این فرهنگ، باید پایمان را از آن بیرون بگذاریم و از منظر دیگری به جامعه و سیاست نگاه کنیم. و نهایتاً «سلبریتی‌ها چگونه در سیاست پیروز شدند»، به بهانۀ دنیایی که ترامپ ساخته است، نگاهی دوباره به چالشِ قدیمی دموکراسی انداخته است: آیا هر کس پرطرفدارتر باشد صلاحیت بیشتری هم برای حکومت‌کردن دارد؟ استفن مارش، نویسندۀ این مطلب، می‌گوید «افرادی که در میان صفحه‌های نمایش‌ زندگی‌ می‌کنند، ناگزیر افرادی را برای رهبری برمی‌گزینند که روی صفحات نمایش ظاهر شوند».اشتراک فصلنامۀ ترجمانخوانندگانی که اخبار ترجمان را پیگیری می‌کنند می‌دانند که اخیراً، در فروشگاه اینترنتی ترجمان، طرح ویژه‌ای برای اشتراک شماره‌های سال ۹۸ برگزار شد. استقبال خوانندگان از این طرح چشمگیر بود و پیام‌های محبت‌آمیز بسیاری از شما به دست تحریریۀ ترجمان رسید و در شبکه‌های اجتماعیِ ترجمان بازنشر شد.خوانندگان همچنان می‌توانند اشتراک سال آتیِ فصلنامه را با ۶۱هزار تومان تخفیف خریداری کنند. به مشترکین قول داده‌ایم که فصلنامه را زودتر از توزیع عمومی به دستشان برسانیم و هدیه‌ای هم همراه با آن برایشان بفرستیم. علاوه‌بر آن، امکان خرید تکیِ فصلنامه نیز در فروشگاه اینترنتی ترجمان فراهم است و علاقه‌مندان می‌توانند، فصلنامه را از فروشگاه اینترنتی ترجمان تهیه کنند.تهیۀ نسخۀ الکترونیکیخوانندگانی که مایلند نسخۀ پی‌دی‌اف و رنگیِ فصلنامه را تهیه کنند، می‌توانند آن را از برنامک‌های طاقچه، فیدیبو، و پاتوق کتاب خریداری کنند.همراهی و حمایت خوانندگانمهم‌ترین رسانۀ فصلنامۀ ترجمان خوانندگان محترم آن هستند. معرفی چهره‌به‌چهرۀ فصلنامه به دوستان و آشنایان و هم‌کلاسی‌ها، در شرایط اقتصادی کنونی و گرانی کاغذ، مؤثرترین راه حمایت از فصلنامۀ ترجمان است. برخی از خوانندگان نیز در شبکه‌های اجتماعی از فصلنامه عکس می‌گیرند و با انتشار آن در صفحۀ خود دوستانشان را به خرید و مطالعۀ فصلنامه تشویق و ترغیب می‌کنند.ترجمان به خوانندگانش یک تشکر ویژه بدهکار است، اولاً بابت حمایت جدی و کمک مستمر به ترجمان در طرح اشتراک و ثانیاً به‌خاطر حضور گرمتان در نمایشگاه کتاب. این دو اتفاق از بهترین تجربه‌های چند وقت اخیر ترجمان بود.فهرست روزنامه‌فروشی‌ها و کتاب‌فروشی‌هایی که دهمین فصلنامۀ ترجمان را عرضه خواهند کرد تا چند روز آینده بر روی وب‌سایت و شبکه‌های اجتماعی ترجمان قرار خواهد گرفت. برای دریافت اطلاعات کامل‌تر و آگاهی از نام و نشانی عرضه‌کنندگان فصلنامه در شهرهای مختلف با ما و همکارانمان تماس بگیرید:• مؤسسۀ ترجمان: ۶-۸۸۵۲۶۳۷۳-۰۲۱• شرکت پخش ققنوس: ۶۶۴۰۸۶۴۰-۰۲۱• شرکت نشرگستر امروز: ۵۴۰۸۱۰۰۰-۰۲۱► برای خرید اینترنتی روی این لینک کلیک کنید. ]]> ترجمان علوم انسانی عمومی Sat, 22 Jun 2019 03:41:44 GMT http://tarjomaan.com/news/9436/ پرخواننده‌ترین مطالب ترجمان؛ خردادماه ۹۸ http://tarjomaan.com/report/9430/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این مجموعه، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• اگر به‌دنبال شادی هستید، جست‌وجوی خوشبختی را کنار بگذارید شکست‌خوردن در زندگی می‌تواند شما را متوجه هدفی کند که بهتر از خوشبختی است صدایی در گوش ما شبانه‌روز زمزمه می‌کند که «خانه‌ای بخر، کاری بکن کارستان، زندگی‌ات را بساز، به‌دنبال خوشبختی باش». و تقریباً همه‌مان گوش‌به‌فرمانِ این صداییم. اما پس از چند سال به دره‌ای عمیق پرتاب می‌شویم: کارنامۀ موفقیت‌هایمان را که بالاوپایین می‌کنیم تنها چیزی که به چشم می‌خورد پوچی است. یا تا پایان عمر در این دره می‌مانیم یا، به‌قول دیوید بروکس، از کوه دومِ زندگی‌مان بالا می‌آییم، آنجایی که زندگی دوباره معنا می‌شود. بروکس در کتاب جدیدش توضیح می‌دهد که چگونه زندگی در کوه دوم ما را متحول می‌کند. • اگر در خانواده‌ای فقیر به دنیا بیایید، احتمالاً هیچ‌وقت رئیس نخواهید شد اگر کتاب «سقف طبقاتی» را بخوانید، می‌فهمید موفقیت هیچ ربطی به شایستگی ندارد هیچ آدمی دوست ندارد باور کند موفقیت‌هایش را از پدر و مادرش به ارث برده است: هر فرد موفقی نان فکر و بازوی خودش را می‌خورد و اگر شما فقیر و بیچاره‌اید، لابد شایستگی‌اش را نداشته‌اید. لاریسن و فریدمن، در کتاب جدیدشان، دقیقاً دنبال رسواکردن همین عقیده‌اند. آن‌ها می‌گویند کافی است در خانواده‌ای ثروتمند متولد شده باشید؛ آن‌وقت، حتی بدون پارتی‌بازی، راحت‌تر از دوستان فقیر خود در دانشگاه‌های اصلی قبول می‌شوید و شغل‌های خوب جامعه را مال خود می‌کنید. • چگونه هم آرامش ذهنی داشته باشیم و هم تلفن همراه شاید بهتر باشد به جای این‌که عادت‌های سفت‌وسختی را بسازیم، دربارهٔ رویکردمان نسبت به زندگی تجدید نظر کنیم زندگی ما طوری شده که بدون گوشی هوشمند دست‌کمی از جهنم ندارد. البته عجیب هم نیست؛ پیش‌تر کارشناس طراحی گوگل، تریستان هریس، گفته بود که «گوشی‌های هوشمند طوری ساخته شده‌اند که اعتیادآور باشند». اما با این اعتیاد چه می‌شود کرد؟ اگر شبکه‌های اجتماعی را ترک کنیم، شاید حتی امنیت معیشتمان هم به خطر بیفتد. از سوی دیگر، اگر در آن بمانیم، آرامش روح و روانمان را با دست خود سرکوب خواهیم کرد. دو کتاب جدید راه‌حل‌هایی دارند که شاید به درد ما هم بخورد. ]]> پربازدیدهای ترجمان وبلاگ Fri, 21 Jun 2019 04:25:12 GMT http://tarjomaan.com/report/9430/ نسخۀ صوتی: هنرِ ژاپنیِ سخت‌کوشی در خواب http://tarjomaan.com/sound/9435/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از بریجیت استگر که پیش از این با عنوانِ «هنرِ ژاپنیِ سخت‌کوشی در خواب» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. بسیاری این اعتراض را به زبان آوردند که «ما ژاپنی‌ها عقل نداریم که این قدر کار می‌کنیم!» اما می‌شد در این اعتراض‌ها نوعی حس افتخار به سخت‌کوشی و در نتیجه برتری اخلاقی بر باقی انسان‌ها را نیز مشاهده کرد. با این همه، من در رفت‌وآمدهای روزمرۀ خود، آدم‌های زیادی را می‌دیدم که در مترو چرت می‌زدند. برخی حتی ایستاده خوابشان می‌برد و این صحنه‌ها برای هیچکس هم عجیب نبود. فایل صوتی نوشتار «هنرِ ژاپنیِ سخت‌کوشی در خواب» را گوش کنید. ]]> بریجیت استگر نسخۀ صوتی Thu, 20 Jun 2019 08:46:17 GMT http://tarjomaan.com/sound/9435/ راحت باشید؛ دیگر نمی‌شود با عکس‌های ساختگی لایک جمع کرد http://tarjomaan.com/neveshtar/9434/ تیلور لورنز، آتلانتیک — اینستاگرام توانسته به بیش از یک میلیارد کاربر در ماه برسد و، از این طریق، ذائقۀ بصری خیلی خاصی را به درون خود هدایت کرده است: دیوارهایی روشن، لاته‌هایی با طراحی هنرمندانه، [لقمه‌های] تُست آووکادو، و هر چیزی به‌رنگ «صورتیِ هزاره»؛ تمام این‌ها با زیبایی‌شناسی‌ای همراه‌اند که با دقت آماده شده‌اند، رنگشان تصحیح گشته، و برق افتاده‌اند. عکس‌هایی که در این مد جای می‌گیرند چنان عملکرد خوبی در اینستاگرام دارند که این ذائقۀ بصری با نام خودِ پلتفرم یعنی «اینستاگرام» عجین شد و سپس به دنیای بزرگ‌تری نفوذ کرد. حتی اگر از این اپلیکیشن استفاده نمی‌کنید، بی‌شک تاکنون یک «دیوار اینستاگرامی» دیده‌اید، تجربه‌ای حبابی۱، مانند موزۀ بستنی یا یک دستشویی رستوران با رنگ‌های روشن که فقط برای عکس ساخته شده است.هیچ‌کس بیشتر از اینفلوئنسرها از محبوبیت این ظاهر بهره نبرده است. بعضی‌ها هزاران دلار کسب درآمد می‌کنند از قالب‌های آماده‌ای که هر عکسی را به‌گونه‌ای تغییر می‌دهد که در این قالب بگنجد. اما هر مُدی مدت‌زمانی دارد و، به همان سرعتی که اینستاگرام دیوارهای صورتی و پاستیل را مطرح کرد، حالا علیه آن‌ها قرار گرفته است. کِلِر، دختر پانزده‌ساله‌ای که درخواست کرد به‌خاطر سنش از نام مستعار برایش استفاده شود، می‌گوید: «تُست آووکادو و پست‌های توی ساحل. این دیگه خیلی عام و کلیشه‌ای شده. هر دختری رو می‌شه با فوتوشاپ توی این پس‌زمینه گذاشت و محصول نهایی هم فرقی نکنه. الآن دیگه این چیزهای ساختگی باحال نیست».اینفلوئنسرهای جوانی که به‌سرعت رشد کرده‌اند، همچون اِما چمبرلین، جِیزی آن و یوانا سدیا، همگی ظاهرهای گزیده و مرتب را برای صفحه‌شان رد کرده و حس‌وحال شلخته و فیلترنشده را ترجیح می‌دهند. اگرچه اینفلوئنسرهای نسل هزاره دوربین‌های دیجیتال تک‌لنزی بازتابی (DLSR) را به ساحل برده و استاد ویرایش عکس بودند تا تصویری بی‌عیب‌ونقص داشته باشند، اما نسل جوان‌تر از آن‌ها مستقیماً از روی گوشی موبایلشان پست می‌کنند. لینزی ایتن، یکی از بنیانگذاران آژانس بازاریابیِ اینفلوئنسر به نام «استیت فایو»، می‌گوید: «قبلاً اینفلوئنسرها می‌گفتن ’نه، این برند نیست‘. یا فقط عکس‌هایی را پست می‌کردن که در سطح خاصی از نور بود یا مقدار خاصی از اشتراک را داشت. اما این قواعد در مورد نسل جوون‌تر صدق نمی‌کنه».حتی بسیاری از نوجوانان زحمت زیادی می‌کشند که عکسشان بدتر از حالت واقعی به چشم بیاید. اپلیکیشن «هوجی کم» عکس‌ها را جوری ویرایش می‌کند که گویی با یک دوربین قدیمی و به‌دردنخور گرفته شده‌اند. این اپلیکیشن بیش از شانزده میلیون بار دانلود شده است. سونیا آپال، دانشجوی بیست‌ساله، می‌گوید: «دیگه امروز، اضافه‌کردن برفک به عکس‌ها خیلی مهمه. همه سعی می‌کنن روراست باشن. مردم الآن بیشتر سلفی‌های آینه‌ای و عکس‌های درازکشیده پست می‌کنن».مثلاً ریس بلوتشتاین را در نظر بگیرید، اینفلوئنسرِ ۲۲ساله‌ای که در طی حدود یک سال توانسته با پست‌کردن عکس‌های فیلترنشده و بی‌کیفیت از خودش با لباس‌های عجیب‌وغریب بیش از ۲۳۸ هزار فالور جمع کند (اخیراً عکسی فلش‌دار از خودش و سگش بیش از پنج هزار بار لایک خورد. او هم، مانند بسیاری دیگر از هم‌نسلان خود، نگرانی‌ای از این بابت ندارد که عکسی بسیار شبیه را دوبار پست کند، درحالی‌که نسل اول اینفلوئنسرها چنین چیزی حتی به فکرشان هم نمی‌رسید. او می‌گوید: «ترسی از پستِ بیش‌ازحد ندارم. پیش خودم فکر نمی‌کنم ’اَه، این الآن ظاهر صفحۀ اینستاگرامم رو خراب می‌کنه‘. زیاد به این قضیه فکر نمی‌کنم. اگه از عکسی خوشم بیاد، پستش می‌کنم».هرچیزی که حالت آماده‌شده داشته باشد برای دارودستۀ بلوتشتاین بسیار نامطلوب است، درست همان‌طور که عکس‌های فیلترنشده و ساده برای اینفلوئنسرهای قدیمی‌تر نامطلوب بودند. او می‌گوید: «هم‌نسلای من بیشتر دوست دارن خودشون باشن، نه اینکه هویتی جعلی بسازن. ما سعی داریم فردی واقعی را در حال کارهای واقعاً باحال نشون بدیم، نه اینکه نقابی بسازیم که توش واقعاً خودمون نباشیم».مت کلاین، استراتژیست فرهنگی مرکز مشاورۀ «اسپارکس اند هانی»، هم می‌گوید که شاهد دورشدن تدریجی از عکس‌های ازقبل‌برنامه‌ریزی‌شده و رنگین‌کمان‌وار هستیم که در اواخر ۲۰۱۷ در این پلتفرم رایج بود. او می‌گوید: «همه‌مون می‌دونیم که دیگه این قضیه لو رفته. همۀ ما توی اون عکس‌های ازقبل‌آماده‌شده حضور داشتیم. همه‌مون می‌دونیم چقد استرس و اضطراب می‌آرن. می‌تونیم پسِ پرده رو ببینیم. فرهنگ یه آونگه و آونگ در حال حرکته. البته منظور این نیست که همه می‌خوان پست‌کردن عکس‌های بی‌عیب‌ونقص را کنار بذارن. اما جهت انرژی درحال تغییره».در سال گذشته، عکس‌های «اینستاگرام دربرابر واقعیت» محبوبیت زیادی یافته‌اند و اینفلوئنسرها سعی می‌کنند از این‌راه خودشان را ملموس‌تر و واقعی‌تر نشان دهند. در اوایل همین ماه، در فستیوال زیبایی «بیوتی‌کان»، سلبریتی‌های اینستاگرام از کنارگذاشتن نورهای مصنوعی و گرایش به نمایش چهره‌شان در آفتاب صحبت کردند. با افزایش آگاهی مردم نسبت به شیوع پست‌های حمایت‌شده، اینفلوئنسرهای زیبایی در حال کنارگذاشتن عکس‌های برند و و روی‌آوردن به عکس‌هایی‌اند که «خالی‌هایشان» را نشان می‌دهد، یعنی بطری‌های خالی از محصولی که واقعاً استفاده می‌کنند. حساب‌های بیشتر و بیشتری به انتقاد از عمل‌های زیبایی سلبریتی‌ها و اینفلوئنسرها اختصاص می‎یابد. خود اینفلوئنسرها هم به‌طور فعال در مورد خستگی، وضعیت ذهنی و استرس حاصل از کمال‌گرایی حرف زده‌اند.لکسی کربن، بازاریاب محتوا در شرکت بازاریابیِ رسانۀ اجتماعی به‌نام «لِیتر»، می‌گوید: «همه سعی می‌کنن خود اصلی‌شون باشن. مردم دارن کپشن‌های طولانی‌تر می‌نویسن. مقدار درآمد خودشون رو می‌گن... فکر می‌کنم همه‌چیز به این برمی‌گرده که کسی دوس نداره دختری رو ببینه که جلوی یه دیوار ایستاده، چون این رو قبلاً هزاربار دیده. مردم چیز جدیدی می‌خوان».جیمز نورد، مدیرعامل پلتفرم مدیریت اینفلوئنسرها به‌نام «فور»، می‌گوید که اثر این تغییر را هر روزه در تعداد مشتریانش می‌بیند. «چیزی که قبلاً برای افراد جواب می‌داد، الآن دیگه جواب نمی‌ده. برای اولین بار، اینفلوئنسرها دارن با مشکل چطور می‌تونم با وجود تغییر سلیقه‌ها همچنان رشد کنم؟ روبه‌رو می‌شن». یک سال قبل، یک اینفلوئنسر می‌توانست عکسی از ناخن‌های مانیکورشده‌اش روی یک فنجان قهوه بگذارد و از لایک‌هایش لذت ببرد، اما امروزه مردم آنفالوش می‌کنند. به گفتۀ نورد، شصت درصد از اینفلوئنسرهای شبکه‌اش، که بیش از صدهزار فالور دارند، ماه‌به‌ماه درحال ازدست‌دادن فالور هستند. او می‌گوید: «این واقعاً تعجب‌آوره؛ [در سال ۲۰۱۹] سخت می‌تونید اینفلوئنسری باشین که هنوز هم جلوی دیوارهای اینستاگرام می‌ایسته».شاید خود پلتفرم اینستاگرام هم تا حدی عامل این تغییرات باشد. اینستاگرام کار خود را به‌عنوان یک فید کاملاً بصری از عکس‌های فیلترشده آغاز کرد، اما حالا به‌صورت شبکۀ اجتماعی شلوغ و درهمی درآمده که، در آن، عکس‌ها برای جلب توجه درحال نبرد با استوری‌ها، آی‌جی تی‌وی‌ها، گیف‌ها و ویدئوکلیپ‌ها هستند. از نظر خیلی کاربران، عکس فقط بهانه‌ای برای عرضۀ کپشن‌ها و بخش کامنت است.به گفتۀ تیلور کوهن، استراتژیست دیجیتال در آژانس تبلیغاتی دی.دی.بی، اشباع زیبایی‌شناسی اینستاگرام در اواسط ۲۰۱۸ رخ داد. او می‌گوید: «حالا حتی مثل یک‌سال پیش هم نیست». مثلاً «هپی پلِیس»۲ را در نظر بگیرید، موزه‌ای اینستاگرامی که در سال ۲۰۱۷ درمیان هیاهوی زیاد هواداران در لس‌آنجلس افتتاح شده و خود را «اینستاگرامی‌ترین تجربۀ حبابی در آمریکا» می‌داند. وقتی افتتاح شده بود، مردم مشتاقانه هزینۀ ورودیِ حدوداً سی دلاری (یا ۱۹۹ دلار برای حالت وی.آی.پی) آن را پرداخت می‌کردند. اما همین ماه که این «موزه» به بوستون آمد، اصلاً موفقیتی نداشت. کلرِ پانزده‌ساله می‌گوید: «من که حاضر نیستم برم، ترجیح می‌دم جلوی کتابخونه‌ای چیزی عکس بگیرم». موزه‌ها و دیوارهای اینستاگرامی به این منظور ساخته شده بودند که افراد عادی را قادر سازند عکس‌هایی با کیفیت مشابه با اینفلونسرها بگیرند، اما موفقیت شدیدشان باعث شد این‌دست عکس‌ها چنان رایج شوند که دیگر مثل گذشته جذابیتی نداشته باشند. کلاین می‌گوید در ابتدا «همه عکس عادی پست می‌کردن، برای همین اون غذاهای شبیه رنگین‌کمون خیلی جلوه می‌کرد. اما خیلی‌ها رفتن سراغ این زیبایی‌شناسی و این باعث شد که دیگه خز بشه. حالا دیگه تو دنیایی زندگی می‌کنیم که تعداد اینفلوئنسرها بیش‌ازحد شده».درضمن این‌همه کمال یک زحمت اضافه است. سارا پرتس، اینفلوئسر ساکن لس‌آنجلس که به پیج مدل‌دار و بی‌نهایت اشباع‌شده‌اش مشهور است، می‌گوید: «ماه‌ها دنبال دیواری می‌گشتم که رنگ خاصی داشته باشه. کارم به جایی رسیده بود که تنها چیزی که دنبالش بودم دیوار و دیوار و دیوار بود. جوری شده بودم که می‌گفتم حدس بزن چه روزیه؟ بازم یه دیوار دیگه». او برنامۀ یک سفر را متوقف کرد تا در مقابل دیوار کاملاً نارنجی یک کازینوی بین‌راهی عکس بگیرد، و در آن لحظه بود که تصمیم گرفت دیگر کافی است. سارا بعد از آن شروع به دورکردن پیج خود از زیبایی‌شناسی سنتی اینستاگرام و آزمایش عکس با کوادکوپتر و فرمت‌های خلاقانه‌تر نمود. او می‌گوید که عکس‌های دیواری برای مخاطبانش خسته‌کننده شده بودند، چراکه آن‌ها بیشتر به استوری‌های جذاب اینستاگرامی علاقه دارند، نه عکس‌های یکنواخت.سال گذشته، کریستن روبی، رئیس شرکت مشاورۀ روابط عمومی «روبی مدیا گروپ»، مبلغ و زمان هنگفتی را صرف انتظار در صف بی‌پایان یک موزۀ اینستاگرام کرد، اما حالا اعتقاد دارد که حباب‌ها ارزشش را ندارند. او هم امروزه، مانند بسیاری از کاربران، زیاد به پیج خود فکر نمی‌کند و بیشتر استوری پست می‌کند. او می‌گوید: «نیازی نیست به دیوارهای رنگی، فیلتر یا افراد توی پس‌زمینه عکس بی‌عیب‌ونقصتون فکر کنید».با تغییر ایدئال‌های ظاهری اینستاگرام، برندها مثل همیشه جانانه تلاش می‌کنند موج بعدی را به دست بگیرند. نورد می‌گوید: «اگه برندها می‌خوان به‌روز باشن، نمی‌تونن دیواری را رنگ کنن و بگن این کاریه که انجام می‌دن. این زیبایی‌شناسی . . . دیگه عملی نیست». کوهن شرکت گلاسیر را به‌عنوان برندی مثال می‌زند که از اینستاگرام به‌شکلی مدرن‌تر استفاده می‌کند. این برند آرایشی ترکیبی از میم، کلوزآپ‌های طبیعی و اخیراً ویدئویی بامزه از یک خرس تنبل («برای اینکه زیرا») به اشتراک می‌گذارد.ایتن می‌گوید نهایتاً «مردم دنبال چیزایی هستن که بتونن باشون ارتباط برقرار کنن» و اینکه «دیوار صورتی و تُست آووکادو دیگه اون چیزایی نیستن که توجه مردم را جلب کنن».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تیلور لورنز نوشته است و در تاریخ ۲۳ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «The Instagram Aesthetic Is Over» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «راحت باشید؛ دیگر نمی‌شود با عکس‌های ساختگی لایک جمع کرد» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• تیلور لورنز (Taylor Lorenz) از نویسندگان آتلانتیک است که در حوزۀ فناوری مطلب می‌نویسد.[۱] pop-up experience: به مکان‌هایی گفته می‌شود که مدتی در یک جا برپا شده و مکان‌هایی با مضمون‌های خاص نظیر موزه، کارخانه و ... را برای گرفتن عکس‌های مخصوص اینستاگرام فراهم می‌کنند [مترجم].[۲] The Happy Place ]]> تیلور لورنز اقتصادوجامعه Wed, 19 Jun 2019 04:28:39 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9434/ مارک زاکربرگ و ایلان ماسک هم طرفدار یارانۀ نقدی‌اند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9433/ ایسیه لاپوسکی، وایرد — اسکوتر مک‌کوی بیست‌ساله بود که همسرش، میشل، اولین بچه‌شان را به دنیا آورد: پسری به نام اسپنسر. سال ۱۹۹۶ بود و مک‌کوی در شهر کوچک کروکی (کارولینای شمالی) زندگی می‌کرد. اسکوتر آن‌زمان با بورسیهٔ فوتبال آمریکایی به دانشگاه کارولینای غربی می‌رفت. او اولین عضو خانواده‌اش بود که به کالج می‌رفت.پدر مک‌کوی معدن‌کار بود و با تونل کشیدن زیر دریاچه‌ها و بستر رودخانه‌ها بدنش را درب‌وداغان کرده بود. و پسرش ایمان داشت که اگر به کالج برود، زندگی‌اش سمت‌وسوی بهتری پیدا می‌کند. لذا وقتی اسپنسر به زندگی‌شان آمد، اسکوتر مصمّم ماند که در دانشکده بماند. ولی او که گرفتار وظایف پدری، تمرین فوتبال و کلاس‌هایش بود، وقت چندانی پیدا نمی‌کرد که سر یک شغل پاره‌وقت برود. میشل همین‌که از دبیرستان فارغ‌التحصیل شد، به‌عنوان معلم‌یار در یک مهدکودک محلی مشغول شد اما درآمدش آن‌قدر نبود که کفاف هر سه نفرشان را بدهد.بعد پای کازینو به ماجرا باز شد.چند ماه پس از تولد اسپنسر، دستهٔ شرقی سرخ‌پوستان کروکی یک کازینو در نزدیکی خانهٔ مک‌کوی افتتاح کرد، و به همهٔ حدود ۱۵ هزار عضو قبیله‌اش (از جمله اسکوتر و میشل) قول داد سهم مساوی از سود کازینو ببرند. اولین پرداختی‌اش نفری ۵۹۵ دلار بود: به قول مک‌کوی یک پاداش کوچولوی به‌دردبخور که بهتر از هیچی بود. مک‌کوی تعریف می‌کند که «اولین بار بود که به سفر می‌رفتیم. ما به ساحل میرتل رفتیم».پس از تولد اسپنسر، چک‌های کازینو هزینهٔ خودرو و مابقی قبض‌های خانواده را پوشش می‌داد. مک‌کوی می‌گوید: «خیلی بود!» او از کالج فارغ‌التحصیل شد و بعد به مدت ۱۱ سال مربی فوتبال در دبیرستان محلی آنجا شد. بیست سال گذشته و مک‌کوی هنوز بخشی از پولی را که قبیله دوبار در سال می‌دهد کنار می‌گذارد تا بچه‌هایش را (که الآن سه‌تا شده‌اند) به سفر ببرد. (او و میشل از هم جدا شده‌اند.) و درآمد کازینو رشد کرده است، و مبلغ چک‌ها نیز به‌هم‌چنین. در سال ۲۰۱۶، هر عضو قبیله تقریباً ۱۲ هزار دلار گرفت. بچه‌های مک‌کوی، و همهٔ بچه‌های آن اجتماع، از زمان تولدشان پول می‌گیرند که برایشان پس‌انداز می‌شود. قبیله پول آن‌ها را جدا گذاشته و سرمایه‌گذاری می‌کند تا وقتی بچه‌ها ۱۸ ساله شدند یک سرمایهٔ درست‌حسابی داشته باشند. دو سال پیش که اسپنسر ۱۸ ساله شد، به‌اصطلاح «صندوق خردسالان» او پس از کسر مالیات ۱۰۵ هزار دلار داشت. پیش‌بینی می‌شود خواهر ۱۲ ساله‌اش تقریباً دو برابر این رقم بگیرد.مک‌کوی الآن مدیرکل باشگاه پسران کروکی است: یک مؤسسهٔ غیرانتفاعی که مهدکودک، مراقبت و سایر خدمات مشابه را به قبیله ارائه می‌دهد. در سن ۴۱ سالگی، کله‌اش را تیغ می‌زند و یک تی‌شرت شرکت آندرآرمور روی هیکل چهارشانه‌اش می‌پوشد، با یک دستبند پلاستیکی دور مُچ دستش که رویش نوشته است: «با مسیح که مرا قدرتمند کرده است، از پس هر کاری برمی‌آیم».او با پول کازینو توانست از خانوادهٔ نوپایش حمایت کند، اما پولی که بچه‌هایش دریافت خواهند کرد بالقوه می‌تواند زندگی‌شان را زیر و رو کند. او می‌گوید: «اگر در یک اجتماع روستایی کوچک زندگی کرده بودید و شغل یقه‌سفید داشتید یا مدیر یک سازمان بودید، ذهنیتتان جوری بود که همیشه تا نوک دماغ‌تان را می‌دیدید» و با دستش یک حلقهٔ کوچک جلوی صورتش درست می‌کند. «ولی امروز، بچه‌های ما چطور؟ بچه‌های دبیرستانی؟» بازوهایش را از هم باز می‌کند و می‌گوید: «آن‌ها معتقدند که پیشرفت، حدّی ندارد. این قضیه ظرف بیست سال گذشته واقعاً ذهنیت کل اجتماع را عوض کرده است».اعضای مختلف قبیله، اسم‌های متفاوتی روی این پرداختی‌های نامشروطی گذاشته‌اند که دو بار در سال می‌گیرند. اسم رسمی‌اش «پرداختی سرانه»۱ است. بچه‌های مک‌کوی به آن «پول گنده» می‌گویند. ولی آن آرمان‌گرایان ساکن سیلیکون‌ولی اسم دیگری برایش می‌گذارند: درآمد پایهٔ همگانی۲.این ایده چندان هم تر و تازه نیست: توماس پین در سال ۱۷۹۷ یک‌جور درآمد پایه را پیشنهاد داده بود. ولی در این کشور، از تأمین اجتماعی و بیمهٔ سلامت که بگذریم، اکثر پرداختی‌های حکومتی بر اساس نیاز فردی‌اند تا صرفاً شهروندی هر نفر. ولی اخیراً برخی از رهبران صنایع فناوری‌پایه، از جمله مارک زاکربرگ و کریس هیوز (بنیان‌گذاران فیسبوک)، ایلان ماسک (یکی از بنیان‌گذاران شرکت تسلا) و سم آلتمن (رییس وای‌کامبینیتر) از این ایده هواداری می‌کنند چون آن را راه‌حل بالقوه‌ای برای آن اضطراب اقتصادی می‌دانند که اتوماسیون و جهانی‌سازی به بار آورده‌اند؛ یعنی همان اضطرابی که صنعت فناوری‌پایه در خلقش نقش داشته است.بنا به این طرز فکر، اگر روبات‌ها و برون‌سپاری فرامرزی کارها همهٔ شغل‌ها را از بین ببرند یا حداقل جای شغل‌های کم‌مهارت را بگیرند، شاید زمانی برسد که دیگر شغل به اندازهٔ کافی در کار نباشد. آنگاه چه می‌شود؟ با انتخاب دونالد ترامپ، واقعه‌ای که به نظر برخی افراد دقیقاً ناشی از همین تنش بود، سؤالات دربارهٔ نحوهٔ حمایت از به‌اصطلاح طبقهٔ کارگر هم افزایش یافته‌اند. سیاست‌مداران هم فرصت را غنیمت شمرده‌اند. هیلاری کلینتون در کتاب تازه‌اش به‌نام آنچه اتفاق افتاد۳ می‌نویسد که سیاست درآمد پایه در کارزار انتخابات سال ۲۰۰۶ در ذهنش بود. در ماه سپتامبر، روهیت خانا (نمایندهٔ مجلس آمریکا از منطقهٔ سیلیکون‌ولی) لایحه‌ای ارائه کرد که می‌گفت میزان اعتبار مالیاتی بر درآمد ۱.۴ تریلیون دلار بیشتر شود، که عملاً از طریق اعتبار مالیاتی یک درآمد پایهٔ اندک برای مردم کارگر کم‌درآمد ایجاد می‌کرد. و شهردار شهر استاکتون (ایالت کالیفرنیا) اخیراً اعلام کرده است که این شهر قصد دارد از آگوست ۲۰۱۸ به برخی از سیصدهزار شهروندش ماهانه ۵۰۰ دلار بدهد. هزینهٔ این تجربه را یک سازمان متعلق به هیوز به‌نام پروژهٔ امنیت اقتصادی تأمین می‌کند.ولی فقط دستهٔ شرقی کروکی نیست که اعضایش پول نقد نامشروط می‌گیرند: چندین دهه است که صندوق دائمی آلاسکا سالانه به شهروندانش بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ دلار می‌دهد، و سایر قبیله‌های بومیان آمریکا هم درآمدهای کازینوهایشان را تقسیم کرده‌اند. ولی نمونهٔ کروکی از آن‌هاست که بیش از همه درباره‌اش پژوهش شده است. در دههٔ ۱۹۹۰، پژوهش‌گران دانشگاه دوک دربارهٔ سلامت روانی فرزندان کروکی در این منطقه مطالعه می‌کردند؛ سپس کازینو ساخته شد که شرایط یک آزمون طبیعی را فراهم ساخت. سه دهه پژوهش طولی، حامی همان حرفی‌اند که مک‌کوی می‌زند: این پول، اثرات مثبت ژرفی داشته است.ذهن ثروتمندترین مردم آمریکا گرفتار این است که چگونه به فقیرترین‌ها پول بدهند. در این احوال، برنامهٔ کروکی یک نمونهٔ موردکاوی است که نشان می‌دهد آیا درآمد پایه حقیقتاً یک پیشنهاد کاربردی برای التیام نابرابری اقتصادی است، یا یکی دیگر از آن درمان‌های ساده‌انگارانه و نپختهٔ سیلیکون‌ولی برای یکی از غامض‌ترین مشکلات فراروی جامعه‌مان. شاید هم هر دو.کوالا باندری، یک محدودهٔ ۵۶ هزار جریبی در کارولینای شمالی، وطن معین‌شدهٔ دستهٔ شرقی کروکی است که صدها سال در این منطقه زیسته‌اند. چشم‌انداز زیبایی دارد اما تک‌وتوک نقطه‌هایی از آن هم نشانهٔ سهل‌انگاری دارند. در طول جاده‌ای که مارپیچ از دل کوهستان عظیم و مه‌آلود بلوریج می‌گذرد، سر هر پیچ می‌شود یک مهمان‌سرای یک‌طبقه، یک پمپ‌بنزین قراضه یا کباب‌پزی متروکه را دید. خانه‌های متحرّک در طول جاده، بی‌تکان و زنگارگرفته ایستاده‌اند. گرچه یک هیئت‌امناء این زمین را برای قبیلهٔ کروکی نگه می‌دارد، بسیاری از سفیدپوستان (بویژه سفیدپوستان فقیر) هم آنجا زندگی می‌کنند. متوسط درآمد خانوارها در بخش‌های منطقهٔ کوالا بسیار کمتر از میانگین ملی است. در بخش سواین که محل استقرار باشگاه پسران است، ۲۴ درصد زیر خط فقر و حدود ۱۲ درصد بالاتر از درآمد میانگین ملی زندگی می‌کنند.یک ساعت که از کروکی به شرق رانندگی کنی، به اشویل می‌رسی که با آبجوسازی‌های کوچک و گالری‌های هنری‌اش مشهور است. در کروکی، «مرکز شهر» یعنی یک بخش یک‌مایلی از بلوار تسالی که دو طرفش کابین‌های چوبی سوغات‌فروشی قرار گرفته‌اند که سبدهای دست‌بافت و مجسمه‌های سیاه‌رنگ خرس ساخته‌شده در چین را می‌فروشند.همین‌جا، در سایهٔ بی‌صدای دامنهٔ کوهستان بود که یک تیم پژوهش‌گران (از جمله جین کوستلو، استاد روان‌پزشکی و علوم رفتاری مؤسسهٔ علوم مغز دوک) تصمیم گرفتند مطالعهٔ جوانان کوهستان گریت‌اسموکی را مستقر کنند. کوستلو می‌خواست نیازهای کودکان مناطق روستایی آمریکا در زمینهٔ سلامت روان و خدمات روان‌پزشکی را بررسی کند، و پژوهش‌گران در سال ۱۹۹۳ مطالعه روی ۱۴۲۰ کودک را آغاز کردند که ۳۵۰ نفر آن‌ها سرخ‌پوستان دستهٔ شرقی کروکی بودند. آن‌ها این بچه‌ها را به سه گروه سنی (۹ ساله، ۱۱ ساله، و ۱۳ ساله) تقسیم کردند و پیمایش‌های شخصیت پُروپیمان به‌نام ارزیابی روان‌پزشکی کودک و نوجوان را به والدین‌شان دادند که تا وقتی بچه‌ها ۱۶ساله می‌شدند هرسال پُر می‌شدند و پس از آن هم تا ۳۰ سالگی هر چند سال یک‌بار تکمیل می‌شدند. پژوهش‌گران که دنبال شاخص‌های مشکلات رفتاری یا هیجانی بودند، سؤالاتی از این قبیل می‌پرسیدند که آیا بچه‌ها درگیر نزاع فیزیکی شده‌اند یا با دور ماندن از خانه مشکل دارند.کوستلو و همکارانش داده‌های خانوارها از قبیل شغل والدین، سابقهٔ خشونت خانگی و مهم‌تر از همه درآمد را هم ثبت کردند. در آغاز مطالعه، حدود ۶۷ درصد از بچه‌های سرخ‌پوست آمریکایی زیر خط فقر زندگی می‌کردند. پس از افتتاح کازینو بود که کوستلو دید درآمد خانوار میان خانواده‌های کروکی رو به افزایش گذاشت. این افزایش در ابتدا کم‌رنگ بود، اما به مرور زمان نشان داد که شتاب صعودی دارد چنانکه نهایتاً ۱۴ درصد از کودکان کروکی را بالای خط فقر کشاند. ولی درآمد خانوار برای خانواده‌های غیرکروکی، با نرخ کندتری افزایش می‌یافت.انگار چشمان کوستلو باز شده بود، چون تصادفاً به یک مسیر کاملاً جدید پژوهش دربارهٔ تأثیر انتقال نامشروط پول نقد بر فقرا رسیده بود. کوستلو تعریف می‌کند: «ناگهان به ذهنم رسید که: وای خدای من!»قبیله اولین کازینویش را در سال ۱۹۹۵ افتتاح کرد. این تصمیم میان محلی‌ها جنجال‌برانگیز بود چون نگران بودند که شاید قماربازی پای افراد ناخوشایندی را به منطقه باز کند. جویس دوگان، یگانه زن رییس‌قبیله و معلم سابق بود که گفت اگر قبیله قرار است از کازینوی جدیدش سود ببرد، تک‌تک اعضایش هم باید سهمی ببرند. شورای قبیله هم پذیرفت.کازینو در ابتدا یک دالان مجلل پر از ماشین‌های پوکر الکترونیک و شرط‌بندی بود، ولی اکنون به ساختمان ۲۱ طبقهٔ کازینوی کریوکیِ هارا تبدیل شده است. این ساختمان از جنس شیشه و سنگ، مثل یکی از قله‌های آسمان‌خراش کوهستان از دل زمین بیرون زده است. داخل آن، ستون‌های کلفتی روی کف آن ساخته شده‌اند، با طراحی‌ای شبیه درخت، یادآور آنکه اگر پایت را از میان دود سیگار و ماشین‌های شرط‌بندی با طرح زامبی بیرون بگذاری، محوطه‌ای عالی در انتظارت است.هارا که کازینو را اداره می‌کند، ۳ درصد از سود سالانه ۳۰۰ میلیون‌دلاری کازینو را برمی‌دارد. بخش عمدهٔ پول به اجتماع قبیله برگردانده می‌شود تا هزینهٔ زیرساخت، خدمات سلامت برای همهٔ اعضای قبیله، و صندوق تحصیلات کالج را پوشش بدهد. منابع کازینو جاده‌های متعددی را ساخته‌اند و پول یک تأسیسات تصفیهٔ آب جدید ۲۶ میلیون‌دلاری را داده‌اند. نصف سود هم صرف پرداخت سرانه می‌شود. این کازینو به گران‌بهاترین منبع قبیله تبدیل شده است.شانس که به دستهٔ شرقی رو کرد، جهت پژوهش کوستلو هم عوض شد. او می‌گوید «برایمان جالب بود که ببینیم آیا تغییری هم» در سلامت روانی کودکان ایجاد می‌کند یا خیر. همچنین مقایسهٔ بچه‌های کم‌سن‌تر کروکی (که در اِوان زندگی‌شان پول به خانواده‌هایشان رسیده بود) با بچه‌های سن‌بالاتر را هم آغاز کردند. آن‌ها می‌خواستند به یک سؤال ساده پاسخ بدهند: آیا تزریق پول نقد، از جهتی که قابل اندازه‌گیری باشد به سود کودکان است یا خیر؟پاسخ خلاف فرضیهٔ آغازین کوستلو بود. او تعریف می‌کند: «فکر می‌کردم چنان گودال فقری اینجاست که این پول قرار نیست تغییری ایجاد کند، چون پول کمی است. ولی چنین نبود». اکنون حجم پژوهش‌هایی که او و سایر دانشگاهیان ساخته‌اند، مرجع محبوب هواداران درآمد پایهٔ همگانی است چون بخشی از قانع‌کننده‌ترین شواهد موجود تا به حال است که اثرات مثبت تقدیم نامشروط پول نقد به فقرا را نشان می‌دهد.کوستلو در دو مطالعه، که یکی در سال ۲۰۰۳ و مطالعهٔ پی‌گیری بعدی‌اش در سال ۲۰۱۰ منتشر شد، کودکانی را که پس از افتتاح کازینو از فقر خارج شدند، با کودکانی که هرگز فقیر نبوده‌اند مقایسه کرد. او بر اساس وجود آنچه پژوهش‌گران «اختلالات هیجانی» می‌نامند (از قبیل افسردگی و اضطراب) و همچنین اختلالات رفتاری (از جمله اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی) به آن‌ها امتیاز داد.کوستلو دریافت که پیش از افتتاح کازینو، از لحاظ علامت‌های اختلالات روان‌پزشکی، کودکان فقیر دو برابر کودکان غیرفقیر امتیاز می‌آوردند. اما پس از افتتاح کازینو، کودکانی که خانواده‌هایشان بالای خط فقر آمدند ۴۰ درصد کاهش مسائل رفتاری داشتند. فقط چهار سال پس از افتتاح کازینو، آن‌ها (حداقل از منظر رفتاری) هیچ تفاوتی با کودکانی نداشتند که هرگز فقیر نبودند. زمانی که کم‌سن‌ترین گروه بچه‌ها به ۲۱ سالگی رسیدند، او یافتهٔ دیگری داشت: هرچه کودکان کروکی در زمان افتتاح کازینو کم‌سن‌تر بوده باشند، در مقایسه با کودکان سن‌بالاتر کروکی و در مقایسه با سفیدپوستان روستانشین وضعیت بهتری پیدا می‌کردند. این نکته هم در زمینهٔ مسائل هیجانی و رفتاری، و هم در زمینهٔ اعتیاد به مواد مخدر و الکل، صادق بود.سایر پژوهشگران هم از داده‌های کستلو برای بررسی اثرات مختلف پرداختی‌های کازینو استفاده کرده‌اند. یک نگرانی دربارهٔ درآمد پایه آن است که افراد به امرار معاش با آن یارانه رضایت داده و دیگر کار نمی‌کنند. اما یک تحلیل داده‌ها در سال ۲۰۱۰ به سرپرستی رندال آکی (که در دانشکدهٔ امور عمومی لاسکین در دانشگاه کالیفرنیا-لس‌آنجلس مشغول پژوهش در زمینهٔ سیاست‌گذاری عمومی است) هیچ‌گونه تأثیر این پرداختی‌ها بر مشارکت کلی در بازار کار را نشان نداد.البته که کازینو فرصت‌های شغلی هم در این منطقه ایجاد کرد، و اکثریت تقریباً ۲۵۰۰ کارمند کازینو اعضای قبیله‌اند. پس این سؤال ایجاد می‌شد که آیا تغییر وضعیت زندگی کودکان، نتیجهٔ پرداختی‌های قبیله‌ای بود یا درآمد کازینو؟ ولی آکی این نکته را هم بررسی کرد. او دریافت که میان والدین مورد مطالعهٔ کوستلو، اشتغال پس از افتتاح کازینو بیشتر یا کمتر نشد.آکی همچنین تأثیر پول بر تحصیلات را بررسی کرد و دریافت که وقتی خانوار پول بیشتری درآورد، فرزندان مدت طولانی‌تری در سیستم آموزشی می‌مانند. تأثیر درآمد بر نرخ جرم هم عمیق بود: افزایش ۴ هزار دلاری درآمد خانوار، احتمال ارتکاب جرم‌های کوچک توسط فقیرترین بچه‌ها را ۲۲ درصد کاهش می‌داد.همهٔ این‌ها یعنی مزایای مالی اساسی برای کل اجتماع. کوستلو می‌گوید: «این یعنی بچه‌های کمتری به زندان بیافتند، و بچه‌های کمتری نیازمند بستری شدن باشند. بعد نوبت هزینه‌هایی می‌رسد که نمی‌شود دقیق محاسبه کرد. هزینهٔ اینکه آدم‌ها خودشان را نکشند؟ خُب تعیین جوابش سخت است».کوستلو در بطن پژوهش‌هایی بوده است که اثرات پرداختی‌های کازینو را نشان می‌دهند، اما می‌گوید تمام مدتی که در کوالا باندری بوده واژهٔ درآمد پایه به گوشش نخورده است. یعنی تا وقتی که افراد علاقمند به این موضوع، تماس گرفتن با او را شروع کردند. کسانی مثل کریس هیوز.اگر از کروکی سه ساعت رانندگی کنید به محل بزرگ شدن هیوز می‌رسید، در شهر هیکوری (ایالت کارولینای شمالی)، جایی که مادرش معلم مدرسهٔ دولتی و پدرش فروشندهٔ سیار کاغذ بود. ولی علت جذابیت کار کوستلو برای هیوز، این نبود. او اساساً به درآمد پایه علاقمند است چون در سن ۳۳ سالگی، با فیسبوک بسیار ثروتمند شده است (دارایی‌اش تقریباً ۴۳۰ میلیون دلار می‌ارزد) و هنوز درگیر این است که این اتفاق دقیقاً چطور افتاد.هیوز می‌گوید: «به کاری که در فیسبوک کردیم افتخار می‌کنم، ولی صریح گفته‌ام پاداش مالی‌ام با زحمتی که کشیدیم متناسب نبود». او چهارزانو روی یک صندلی چرمی در نیوهاوس نشسته است: یک انبار در منهتن که به فضای لوکسی برای کار افراد کنار هم تبدیل شده است (ردهٔ اول عضویت در آن ۳۵۰۰ دلار در ماه آب می‌خورد). هیوز در ادامه می‌گوید: «در تاریخ بشر، خبری از افراد بیست‌وچندساله‌ای نیست که ثروت خودساخته‌ای در ابعاد امروزی‌مان داشته باشند. چه عاملی این امر را میسّر کرده است؟ چون عاملش هرچه که باشد، در زمانی رُخ داده است که متوسط دستمزدهای خانوار تقریباً تکان نخورده است».درست می‌گوید. از سال ۱۹۸۰، متوسط درآمد یک‌صدم درصد بالای آمریکا بیش از سه برابر شده است. برای ۹۰ درصد پایین هرم، این نمودار تقریباً یک خط صاف است. هیوز در زمرهٔ کسانی است که این ناهمخوانی را بحران ملی می‌شمارند. و لذا اخیراً پروژهٔ امنیت اقتصادی را راه انداخت: یک تلاش دوساله برای سرمایه‌گذاری ۱۰ میلیون دلار از جیب هیوز و دیگران در پژوهش‌های مربوط به درآمد پایهٔ همگانی.این سرمایه‌گذاری در بحبوحهٔ یک موج ناگهانی توجه و علاقه به درآمد پایهٔ همگانی در صنایع فناوری‌پایه است. وای‌کامبینیتر، شتاب‌دهندهٔ شرکت‌های نوپای مستقر در پالو آلتو، اوایل سال ۲۰۱۶ اعلام کرد که خودش یک تجربهٔ درآمد پایه را پیاده می‌کند که طی آن، تعداد کمی از ساکنین اوکلند پرداختی نقدی دریافت کرده و با یک گروه کنترل مقایسه می‌شوند. ایلان ماسک از شرکت تسلا هم دربارهٔ اوج‌گیری روبات‌ها هشدار داده است، چنانکه در نشست حکم‌رانی جهانی در اوایل امسال گفت اوضاع به سمتی می‌رود که تعیین یک درآمد پایه «ضروری» باشد. و وقتی که مارک زاکربرگ در جشن فارغ‌التحصیلی دانشگاه هاروارد در ماه می سخنرانی کرد، از یک درآمد پایه دفاع کرد و گفت که این کار می‌تواند «پشتوانهٔ» افراد «برای امتحان کردن ایده‌های جدید» باشد.به قول روهیت خانا که نمایندهٔ حوزهٔ انتخابیهٔ هفدهم کالیفرنیا در قلب سیلیکون‌ولی است، انتخابات سال ۲۰۱۶ چشمان فناوری‌دوستان را بر نابرابری اقتصادی آشکار کشور باز کرد. او می‌گوید: «آن‌ها میلی به پس‌ضربهٔ پوپولیستی ندارند. آن‌ها میلی ندارند که تفرقهٔ منطقه‌ای در کشور بیافتد».هیوز دنبال آن مطالعات درآمد پایه می‌گشت که می‌توانستند برای پروژهٔ امنیت اقتصادی جالب باشند تا از آن‌ها حمایت مالی کند. در آن زمان، او با کوستلو تماس گرفت. هدف این سازمان، تأمین مالی است تا پژوهش‌گران بتوانند تأثیر درآمد پایه بر زندگی مردم را بررسی کنند. هیوز از پژوهش کوستلو حمایت مالی نکرده است، اما گروهش ۱ میلیون دلار به آزمایش درآمد پایهٔ شهر استاکتون در ایالت کالیفرنیا داده است، و همچنین به گیودایرکتلی (خیریهٔ مورد حمایت گوگل که تأثیر دادن پول نقدی نامشروط در کنیا را مطالعه می‌کند) و پروژه‌های دیگر پول داده است.همچنین تیم پروژهٔ امنیت اقتصادی اخیراً خودش یک پیمایش روی بیش از ۱۰۰۰ نفر از اهالی آلاسکا انجام داد که سالانه هریک تقریباً ۲۰۰۰ دلار از طریق صندوق دائمی آلاسکا دریافت می‌کنند. پول این صندوق از درآمدهای نفتی تأمین می‌شود. این پیمایش نشان داد که در انتخاب میان پایین آوردن مالیات‌ها یا حفظ پرداختی‌های نقدی، ۷۱ درصد از اهالی آلاسکا می‌گویند که مایلند پرداختی‌هایشان حفظ شود.هیوز می‌گوید: «این حس امنیت دارد، و در اقتصادی که حرکات زیگ‌زاگی دارد و تعداد شغل‌های پاره‌وقتش بیشتر است، سخت می‌شود امنیت ایجاد کرد».هیوز در باب درآمد پایه، از ناب‌پسندان نیست. او مثلاً معتقد است که این بلندپروازی اقتصادی اگر بخواهد مطبوع طبع سیاست هم باشد، باید به کار گره بخورد. در توضیح علتش هم می‌گوید: «علاوه بر اینکه از لحاظ شهودی برای مردم معقول‌تر است، کار یکی از سرچشمه‌های اصلی است که در زندگی‌مان مقصود و هدف می‌سازد». اما ماهیت متغیر کار (به‌ویژه میان کارکنان ارشد حوزهٔ فناوری) همچنان یک مسألهٔ حیاتی برای نیروی‌کار آمریکایی است. یک مقالهٔ روشن‌گر نیویورک تایمز نشان می‌داد مردان و زنانی که مشغول توالت‌شویی و سایر کارهای کم‌مهارت برای شرکت‌هایی مثل اپل هستند، از شرکت‌های طرف قراردادی استخدام می‌شوند که شرایط اشتغال آن‌ها را تعیین می‌کنند. ترقی و مزایایی که در اختیار مهندسان و بازاریابان شرکت است، در دسترس آن کارگران نیست. چون این کارگران قراردادی‌اند، روی شرکت‌های بزرگ فناوری هیچ فشاری نیست که دستمزدشان را بالاتر ببرد، و در قبال تأمین خدمات سلامت هم هیچ مسؤولیتی ندارند. در سال ۲۰۱۵، رانندگان اتوبوس فیسبوک رأی به تأسیس اتحادیه دادند تا از آن نوع حفاظت‌های کارگران برخوردار شوند که این غول شبکه‌سازی اجتماعی از تأمینش امتناع می‌کرد.از این منظر، تلاش‌ها برای پیش‌بُرد ایدهٔ درآمد پایه از سوی رهبران صنایع فناوری‌پایه، ریاکارانه به نظر می‌رسد. در اقتصاد جدیدی که یک‌شبه میلیاردر می‌سازد، بخشش میلیون‌ها دلار برای تجربه‌گری کار چندان دشواری نیست. بالاخره اگر قانون درآمد پایه تصویب شود، نه تک‌تک این شرکت‌های فناوری‌پایه، بلکه مالیات‌دهندگان‌اند که باید هزینه‌اش را بدهند.فی‌الحال، تصویب درآمد پایه یک خیال موهوم است. حتی هوادارانش هم توافقی دربارهٔ بنیان‌های آن ندارند، از جمله اینکه یک درآمد پایهٔ بهینه معادل چقدر پول است. یوانا مارینسکو (استاد دانشکدهٔ سیاست‌گذاری و عمل اجتماعی در دانشگاه پنسیلوانیا) که دربارهٔ درآمد پایه تحقیق می‌کند، می‌گوید که پژوهش‌ها دربارهٔ صندوق آلاسکا روشن‌گرند اما حکم قاطع نمی‌دهند. مارینسکو می‌گوید: «می‌دانیم که ۲۰۰۰ دلار در سال یک تغییر واقعی در زندگی بسیاری افراد ایجاد می‌کند. اما آیا رقم کمتر هم کماکان تغییر ایجاد می‌کند؟ نمی‌دانیم».برخی دیگر استدلال می‌آورند که مشکل درآمد پایهٔ همگانی، همان بخش «همگانی» است. در دنیایی که تک‌تک آمریکاییان یک چک بگیرند، بخشی از آن پول لزوماً برای ثروتمندان تلف می‌شود. برخی گروه‌های آزادی‌خواه مثل مؤسسهٔ کاتو حامی این ایده‌اند چون آن را جایگزینی برای برنامه‌های فعلی تأمین اجتماعی کشور مثل بیمهٔ سلامت و یارانهٔ سلامت و کوپن غذا می‌دانند که منفور لیبرال‌هایند. جیرد برنشتاین، محقق ارشد مرکز بودجه و اولویت‌های سیاست‌گذاری و اقتصاددان ارشد و مشاور اقتصادی سابق معاون‌رییس‌جمهور جو بایدن، می‌گوید: «وقتی منابع سیاست‌های ضدفقر چنین اندک و کم‌رمق‌اند، بویژه در این کنگره، باید در هدف‌گذاری‌مان دقیق و محتاط باشیم».برنشتاین چیزی از جنس بسط اعتبار مالیات درآمد حاصل را ترجیح می‌دهد، مانند همانی که خانا (نمایندهٔ درهٔ سیلیکون) پیشنهاد داده است، که به گفتهٔ او پول اضافه را همان‌جا می‌گذارد که باید و شاید: در جیب‌های جماعت کارگر. ولی او تصدیق می‌کند که لایحهٔ خانا با عنوان «قانونِ درآمدهای آمریکاییان را اکنون افزایش دهید» اساساً در کنگرهٔ فعلی راه به جایی نمی‌برد. برنشتاین می‌گوید: «ایده‌ای مثل ایدهٔ روهیت، راه درازی در پیش دارد. این اتفاق به این زودی‌ها نمی‌افتد. ولی معنایش این نیست که حتی اگر استراتژیک عمل کنیم، هیچ‌گاه رُخ نخواهد داد».حتی در آن سناریوهای تخیلی که لایحهٔ درآمد پایه در کنگره تصویب شود، شواهد چندانی در دست نیست که نشان دهد به نفع آن «مردان و زنان فراموش‌شده‌ای» خواهد بود که ترامپ در کارزار انتخاباتی‌اش توصیف کرد: همان مردمی که مصیبت‌شان، چشم سیلیکون‌ولی را به این مسأله گشود. به هرحال، ۲۰۰۰ دلار در سال بعید است جایگزین مناسبی برای آن ۵۰ هزار شغل کارگران اتحادیه‌داری در فلان کارخانهٔ فولاد محلی باشد که دیگر خبری از آن نیست.حتی در ناحیهٔ کروکی که رقم درآمد اضافه واقعاً چشم‌گیر است، پرداختی‌ها آن‌قدری نیستند که کفاف امرار معاش را بدهند. یعنی درآمد پایه برای بزرگ‌سالان طبقهٔ کارگر شاید آن نردبانی نباشد که هوادارانش می‌گویند. ولی می‌تواند چیز دیگری باشد: می‌تواند یک سرمایه‌گذاری در آیندهٔ بچه‌هایشان باشد.اسکوتر مک‌کوی در طول ۱۱ سال مربی‌گری فوتبال دبیرستان و اکنون که در باشگاه پسران کار می‌کند، شاهد بوده است که پول کازینو به چه طریقه‌هایی تلف می‌شود. دو بازیکن فوتبال آمریکایی در خاطرش هستند که پس از فارغ‌التحصیلی، با هواپیما از اشویل به کی‌وست رفتند و سپس مسیر برگشت جادهٔ ساحلی را پیش گرفتند: در تک‌تک شهرهای ساحلی توقف کردند، و ده‌ها هزار دلار از ثروت بادآورده‌شان را تلف کردند.مک‌کوی تعریف می‌کند که: «من گفتم: پسرها، این پول می‌توانست تا مدت‌ها خرج‌هایتان را تأمین کند. الآن چه دفاعی از خودتان دارید.» و جواب پسران: «آن‌ها گفتند: خُب، مربی، یک ماه عالی داشتیم».آن پول موجب نشد که اجتماع کروکی از مشکل همه‌گیر مواد مخدر هم معاف شود که عمدهٔ نواحی آپالاچیا را درنوردیده است. به گفتهٔ مک‌کوی، به‌واقع سالی دو بار که چک‌ها می‌رسند گویا میزان بیش‌مصرف (اُوردوز) هم افزایش می‌یابد. مک‌کوی می‌گوید: «گاهی اوقات مردم می‌گویند که اعضاء قبیله حتی چک را نقد هم نمی‌کنند چون به موادفروش‌ها بدهکارند. وقتی چک به دست‌شان می‌رسد، آن را مستقیم تحویل می‌دهند».مثل هر برنامهٔ دیگری، اینجا هم زمینهٔ سوءاستفاده و تصمیم‌های نادرست فراوان‌اند. ولی قبیله به مرور زمانی اصلاحاتی انجام داده است تا مانع بی‌احتیاطی‌ها و بی‌پروایی‌ها شود. مثلاً شورای قبیله اخیراً قانونی تصویب کرد که میزان پرداختی از صندوق خردسالان را محدود می‌کند. هم‌اکنون قبیله به اعضایش وقتی که ۱۸ ساله شوند ۲۵ هزار دلار می‌دهد، وقتی ۲۱ ساله شوند ۲۵ هزار دلار دیگر، و مابقی را وقتی می‌دهد که ۲۵ ساله شوند.اسپنسر مک‌کوی الآن ۲۱ ساله است. او مثل پدرش یک آروارهٔ صاف و چشم‌های عمیق قهوه‌ای دارد، و با کمال میل دربارهٔ اهمیت مسیحیت در زندگی‌اش حرف می‌زند. او با دنباله‌روی از پدرش به دانشگاه کارولینای غربی رفت که در آنجا فوتبال بازی می‌کرد، و بعد به دانشگاه مارس‌هیل رفت که آنجا برای اخذ مدرک بازاریابی درس می‌خواند. اسپنسر، مثل اسکوتر، زندگی متفاوتی برای خودش در خیال داشت. ولی یک تفاوت اساسی بین این دو هست: به گفتهٔ اسپنسر، او بر خلاف پدرش هرگز تردید نکرد که می‌تواند به این زندگی برسد. اسپنسر می‌گوید: «در ایام پدربزرگم، هیچ‌کس از این منطقه به کالج نمی‌رفت. پدرم بورسیهٔ فوتبال را پذیرفت، ولی بدون آن بعید می‌دانم می‌توانست به کالج برود. اکنون ما عملاً می‌توانیم هرجای کشور به دانشکده برویم، و آن‌ها پولش را می‌دهند. این اتفاق بزرگی است».او می‌گوید که وقتی «پول گنده‌اش» را گرفت، «آنلاین شدم و دنبال کامیون و خرت‌وپرت گشتم، ولی بالاخره به این فکر افتادم که واقعاً نمی‌ارزند». به‌جز یک قایق ماهی‌گیری دست‌دوم که خرید تا ماهی‌گیری کند، عمدهٔ پولش را کنار گذاشت به این امید که یک‌روز کسب‌وکار خودش را راه بیاندازد.تأثیر حقیقی آن پول بر قبیله شاید زمانی واقعاً روشن شود که نسل اسپنسر، همان نسلی که بعد از افتتاح کازینو به دنیا آمد، بزرگ شوند. ولی برای آن جماعت فناوری‌دوستان که درآمد پایه را درمان یک بحران خزندهٔ ملی یعنی نابرابری اقتصادی می‌شمارند، لحظه‌شماری تا آن زمان ملال‌آور است.با این حال، اگر بتوان یک درس از تجربهٔ کروکی گرفت، این است: تصور اینکه درآمد پایه یا چیزی شبیه به آن ناگهان کارگر بی‌کار و سرخوردهٔ ایالت‌های شمال‌شرقی را راضی می‌کند، مثل تصور اینکه هیچ منفعتی ندارد یا مردم را از کار کردن منصرف می‌کند، خطاست. یک احتمال سوم وجود دارد: تزریق نقدینگی به خانوارهای مشکل‌دار می‌تواند زندگی جوانان را از تمام آن جهات ظریف اما مهم و معنادری که کوستلو طی این سال‌ها مشاهده کرده است بهبود دهد، تا اینکه بالاخره وقتی که بزرگ شدند، بهتر برای دنیای قشنگ نویِ کار و اشتغال آماده شوند، خواه روبات‌ها آمدنی باشند یا خیر.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ایسیه لاپوسکی نوشته است و در تاریخ ۱۱ دسامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Free Money: The Surprising Effects of a Basic Income Supplied by Goverment» در وب‌سایت وایرد منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «مارک زاکربرگ و ایلان ماسک هم طرفدار یارانۀ نقدی‌اند؟» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• ایسیه لاپوسکی (Issie Lapowsky) از نویسندگان باسابقهٔ وایرد است که در زمینهٔ تکنولوژی و سیاست می‌نویسند. او پیش از این با نیویورک دیلی نیوز و مجلهٔ اینک نیز همکاری کرده است.[۱] per capita payments[۲] universal basic income[۳] What Happened ]]> ایسیه لاپوسکی اقتصادوجامعه Tue, 18 Jun 2019 03:28:10 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9433/ تغییرات اقلیمی فاجعه است؟ نه برای میلیاردرها http://tarjomaan.com/neveshtar/9432/ بانی هانیگ، بوستون ریویو — زمانی که رییس‌جمهور ترامپ، اوایل ماه حاضر، در راه بوینس ‌آیرس بود تا در اجلاس سران گروه ۲۰ شرکت کند، نظرش را دربارۀ تحقیقات جدیدی پرسیدند که نشان می‌دهد زمامداری او شرایط اقلیمی را بدتر کرده است؛ همان گزارشی که هشدار می‌دهد تغییرات اقلیمی صدها میلیون دلار هزینه بر اقتصاد ایالات متحده تحمیل خواهد کرد و این احتمالاً بیش از ده درصد تولید ناخالص ملی تا سال ۲۱۰۰ خواهد بود.ترامپ جواب داد: «من این گزارش را قبول ندارم».همین چند کلمه به خوبی علاقۀ وافر ترامپ را به کناره‌جویی از عقل سلیم و توافقات عمومی نشان می‌دهد؛ او واقعیات علمی را رد می‌کند و درعوض ترجیح می‌دهد به عقل، یا معده یا حتی ژن‌های خودش متکی باشد. (ترامپ گفته است از علم سردرمی‌آورد چون جان، عمویش، دهه‌ها در دانشگاه ام‌آی‌تی عضو هیئت علمی و دانشمند بوده است) بنابراین جای تعجب نیست که ایالات متحده تعهدات خود را در گروه ۲۰ فسخ کرد و بازهم از پیوستن به توافقنامۀ پاریس برای مقابله با تغییرات اقلیمی، سر باز زد.همین کلمات بازتاب‌دهندۀ شخصیت جان، در فیلم علمی‌تخیلی «ملانکولیا» (۲۰۱۱) ساختۀ لارس فون تریه هم هست. در این فیلم پیش‌بینی‌های فراوانی دربارۀ برخورد قریب الوقوع یک سیارۀ سرگردان با زمین وجود دارد، اما جان هیچ‌کدام را نمی‌پذیرد. رفتارهای عجیب حیوانات و دیگر نشانه‌ها دال بر وقوع فاجعه دارند، اما به اعتقاد جان، این‌ها صرفاً بازارگرمی پیشگوهاست برای جلب توجه. جان آن‌ها را «پیامبران صحرای محشر» می‌نامد. از همه بدتر، اخبار جعلی است: «آن‌ها آسمان و ریسمان می‌بافند تا جلب توجه کنند». جان با پیروی از آن دانشمندانی که خودش دوست دارد حرفشان را بپذیرد، پیش‌بینی می‌کند که سیاره با فاصلۀ کمی از کنار زمین خواهد گذشت. با تلسکوپ بسیار بزرگش آسمان را رصد می‌کند و به همسر هراسان و پسر وحشت‌زده‌اش اطمینان می‌دهد که آنچه او دارد با چشمان خودش می‌بیند، خط بطلانی است بر تمامی پیشگویی‌های شوم. به همسرش می‌گوید اینترنت را نگاه نکن. به من اعتماد کن. جان همانطور که مسیر حرکت سیاره سرگردان را دنبال می‌کند، مدام می‌گوید: «برخوردی در کار نیست»؛ انگار تکرارِ این جمله باعث می‌شود همین اتفاق بیفتد.جان ثروتمند است؛ ملکی دارد دور از شهر، با جادۀ خصوصی اسب‌سواری و زمین گلف اختصاصی، و اعتماد به نفس‌اش همچون مردی است که هیچ تأثیری از آن‌چیزهایی نمی‌بیند که به اعتماد به نفس‌ بقیۀ ما لطمه می‌زنند. اُخت بودن او با مزایای انحصاری‌اش زمانی آشکار می‌شود که پیشخدمت‌اش، پیرمردی به نام لیتل فادر، در یک چشم‌به‌هم‌زدن، ریخت‌و‌پاش‌های او را جمع‌ می‌کند. بنابراین تعجی ندارد که وقتی جان می‌فهمد در محاسباتش اشتباه کرده است، به فکر آن می‌افتد که تنهایی و به‌شکلی خصوصی فرار کند. قرص خواب‌هایی را که همسرش برای پسرشان جمع کرده است برمی‌دارد و خانواده‌اش را ترک می‌کند. آن‌ها را -که هوشیار و آگاه هستند- رها می‌کند تا با قطعیتِ تغییرناپذیرِ ویرانی جهان مواجه شوند.«جان»‌های جهان امروز، همان‌هایی که زیر سایۀ کار لیتل‌ فادرها یا ثروت پدرانشان زندگی‌ می‌کنند، مطمئناً آن‌قدری قرص خواب در چنته دارند که در زمان وقوع فاجعه بالا بیاندازند، بااین‌حال از گریزگاه‌های دیگر نیز غافل نیستند. در طول دوسال گذشته، چندین نفر از صاحبان کسب‌وکارها در سیلیکون‌ولی از شرکتی در تگزاس، پناهگاه‌های آخرالزمانی در نیوزلند خریده‌اند (شعار شرکت این است: «ما وحشت نمی‌فروشیم، آمادگی می‌فروشیم.») به گزارش بلومبرگ، به نقل از جان کی، نخست وزیر سابق نیوزلند، «برنامه این است که با ظهور نخستین نشانه‌های آخرالزمان، کالیفرنیایی‌ها سوار یک جت خصوصی شوند و در پناهگاه فرود آیند. موضوع این است که وقتی شما کلی پول داشته باشید، اختصاص بخش کوچکی از آن به «راه‌حل جایگزین» آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد احمقانه نیست».کیست که «راه‌حل جایگزین» نخواهد؟ مطمئناً پناهجویان می‌خواهند، و چه کسی وادارشان می‌کند تن به راه بسپارند و آوارگی را به جان بخرند؟ نسل هزاره‌ هم می‌خواهند. نیویورک تایمز گزارشی از زمین‌خریدن‌ها در کتزکیل، اورگان، و ورمونت منتشر کرده است که نفس را در سینه حبس می‌کند. این‌ها جاهایی هستند که کمترین احتمال شرایط وخیم آب‌و‌هوایی، در سال‌های آینده، برایشان پیش‌بینی شده است. به نوشتۀ نیویورک تایمز: «خریداران زمین در این مناطق دارند پا جای پای میلیاردرهایی همچون پیتر تِئیل می‌گذارند که برای روز مبادایی که آخرالزمان اقلیمی رخ دهد، در نیوزلند ملک خریداری کرده است».اما راه‌حل جایگزینِ نیوزلند نه برای آواره‌هایی است که از جنوب به راه می‌افتند و نه نسل‌هزاره‌ای‌هایی که رو به شمال می‌روند، بلکه مناسب مهاجران ثروتمند و جت سواری مانند تئیل است که یک درصد بالای جامعه را تشکیل می‌دهند و آنقدر پول دارند تا شهروندی نیوزلند، زمین، جت خصوصی، و یکی دو تا هم پناهگاه ساخت تگزاس بخرند. با این حال در جهانی که کناره‌جویی بر آن حکفرماست، هیچ مزیتی نمی‌تواند برای همیشه ماندگار باشد؛ حتی مزایایی که فوق پولدارها دارند. یک روز، برخی از این مهاجران ثروتمند به خودشان می‌آیند و می‌بینند آن‌هایی که از آن‌ها ثرتمند‌تر بوده‌اند رؤیای رفتن به مریخ را در سر دارند و تازه متوجه می‌شوند نیوزلند چیزی نیست جز مریخ فقرا.                                                                                            •••ریاست جمهوری نیز راه حل جایگزین خودش را دارد (هرچند ممکن است ترامپ، که کاخ سفید را «یک زباله‌دان واقعی» خوانده، آن را ناکافی بیابد.) براساس کتاب اندیشیدن در وضعیت اضطراری (۲۰۱۱) نوشته الین اسکری، یکی از بی‌شمار پناهگاه‌های ریاست جمهوری در زیر کوه‌های ویرجینیا خفته است: «غاری بزرگ که به دست انسان ساخته شده و یک ساختمان سه طبقه در آن جا می‌گیرد. در این غار دریاچه‌ای وجود دارد که بنابر مشاهدات یک روزنامه‌نگار، ’آن‌قدر بزرگ است که می‌شود در آن اسکی روی آب کرد‘».اما از راه‌حل‌های جایگزین که بگذریم، ایالات متحده کار چندانی برای آمادگی در برابر وضعیت‌های اضطراری انجام نداده است. ما هشدارهای تلفن همراه و سیستم‌های ارتباط در وضعیت اضطراری داریم، و همچنین مانورهای آمادگی در برابر آتش‌سوزی و زلزله در مدارس. اما هیچ برنامۀ دولتیِ فدرال یا ایالتی مشخصی در دست نداریم که برای تخلیۀ منظم شهرها یا رفتن به پناهگاه‌ها به آن مراجعه کنیم. وقتی در ژانویۀ گذشته ساکنان هاوایی تماس تلفنی‌ای مبنی بر تهدید حملۀ موشکی بالستیک دریافت کردند، تنها به آن‌ها توصیه شده بود «فوراً پناه بگیرید».در مقابل، اسکری به بخش‌های خاصی از استان کاناداییِ ساسکچوان اشاره می‌کند که تمرینات منظم شرایط اضطراری، بازبینی برنامه‌های اسکان موقت و برنامه‌ریزی مایحتاجی دارند که هرکس باید برای شرایط اضطراری آماده کند. کارکرد این برنامه‌ها فراتر از آمادگی صرف است؛ آن‌ها مردم را عادت می‌دهند که به شکلی جمعی بیاندیشند و عمل کنند، یعنی دغدغه‌ها و مسئولیت‌هایی مشترک داشته باشند و به موضوعات و اهداف جمعی بچسبند. فقدان زیرساخت‌های وضعیت اضطراری در ایالات متحده باعث می‌شود ما به حال خودمان رها شویم. شاید بیشتر امریکایی‌ها منکر تغییرات اقلیمی نباشند، اما ما به گونه‌ای زندگی می‌کنیم که انگار در انکاریم؛ گویی همۀ ما، و نه فقط رییس‌جمهور فعلی‌مان، «قبول‌اش نداریم».اسکری کتابش را در سال ۲۰۱۱ و با تمرکز بر فاجعۀ اتمی، و نه تغییرات اقلیمی، نوشت. او ایالات متحده را با سوئیس مقایسه می‌کند که «برای ۱۱۴درصد از جمعیتش فضای پناهگاهی دارد (شامل سکونت‌گاه، نهادها، بیمارستان‌ها و پناهگاه‌های عمومی).» اسکری هشدار می‌دهد اگر (وقتی؟) زمان آن فرا برسد که ایالات متحده از پناهگاه‌های ریاست جمهوری‌اش استفاده کند، ممکن است نخبگان دولتی هم به آسانی نتوانند به آن‌ها دسترسی بیابند. یعنی همان افراد ممتازی که باید به محل امن فرستاده شوند، نشان یا یونیفرمی خاص بر تن دارند که حاکی از این است که باید عبور کنند؛ به جلوی صف بیایند، سوار اتوبوس شوند، در ترافیک راه برایشان باز شود یا سوار هلیکوپتر شوند. اما آیا جمعیت با خوبی و خوشی اجازه می‌دهد آن‌ها، تحت عنوان مصلحت عمومی، رد شوند؟ چه کسی می‌داند چه کارهایی از این جماعتی برمی‌آید که به «ملت»بودن خو نگرفته‌اند و در عوض به منافع شخصی‌شان چسبیده‌اند؟ در آن روز، مشخص خواهد شد این کناره‌گیران، پذیرش عمومی دارند یا مجبورند به نحوی مردم را مطیع خویش سازند.اسکری جماعت‌هایی نافرمان را به تصویر می‌کشد، اما گمان نمی‌کند این احتمال وجود داشته باشد که رهبران سیاسی در مقابل آنها به خشونت متوسل شوند. آنگونه که او به قضیه نگاه می‌کند، به‌نظر می‌رسد چنین احتمالی مردود است. اما متاسفانه، متخصصانِ هنرِ گریز در سیلیکون‌ولی جور دیگری فکری می‌کنند. بنابر گزارش بلومبرگ، یکی از سرمایه‌داران برجسته چنین چیزی در گاراژ خانه‌اش دارد:کیفی پر از اسلحه که از فرمان یک موتورسیکلت آویزان است. او به کمک موتور خواهد توانست راه خود را در ترافیک به سوی جت شخصی‌اش بگشاید، و با تفنگ‌ها در برابر زامبی‌های متجاوزی که راه گریزش را به مخاطره می‌اندازند، از خود دفاع کند.«زامبی‌‌های متجاوز»؟ این نامی نیست که روی همسایگان و همشهریان‌مان گذاشته‌ایم؟ همان نامی که برای حیوانات دست آموز به کار می‌بریم؟راه‌حل‌های جایگزینِ دیگری نیز در دسترس هستند، هرچند، احتمالاً به اندازۀ آن‌هایی که برای نخبگان سیاسی و اقتصادی در نظر گرفته شده‌اند، انحصاری نیستند. اما به هرحال این‌ها هم مشکلات خودشان را دارند، نه به این دلیل که مردم را کنار می‌گذارند، بلکه به دلیل چیزی که ادعا می‌کنند در آن سهیم هستیم. روش‌های جدید مدیریت اشعۀ خورشید وعده می‌دهند زمین را دوباره خنک خواهند کرد و اقلیم را مدیریت می‌کنند. انگار چنین ترفندهایی برگرفته از داستان‌های پایان جهانی‌ای هستند که برای آن نوشته شده‌اند تا درس‌هایی غم‌انگیز دربارۀ غرور بیش‌از‌حد به خواننده بدهند. آیا باید آب اقیانوس‌ها را به آسمان پمپاژ کنیم تا ابرهایی شکل بگیرند و «سفیدی» بیشتر باعث «بازتاب گرمای خورشید» شود؟ یا باید «آینه‌هایی در فضا کار بگذاریم، که دقیقاً در نقطه‌ای میان زمین و خورشید باشند که در آنجا جاذبه به حالت تعادل برسد» و بدین‌ترتیب بیش از «۲درصد پرتوهای خورشیدی را به شکلی بی‌خطر به آسمان بازگردانیم؟» اودر لورد زمانی دربارۀ این آرمانشهرگراییِ فن‌سالارانه چنین هشدار داد: «گاهی ما خود را با رؤیای ایده‌های جدید تخدیر می‌کنیم؛ می‌گوییم مغزمان نجات‌مان خواهد داد، همین مغز به تنهایی کافی است تا آزادمان کند. با این حال ایده جدیدی برای نجات ما ... وجود ندارد.» لورد می‌گوید: «تنها افراد سالخورده و فراموش‌شده هستند ... که با فکرکردن به این چیزها شهامتشان را دوباره به دست می‌آورند».همانگونه که بسیاری از مفسران هم اشاره کرده‌اند، این روزها برای بسیاری از مردم تصور پوشاندن خورشید راحت‌تر از تصور پایان سرمایه‌داری است؛ یعنی همان اقتصاد معتاد به رشدی که ما را بدینجا رساند و به نظر می‌رسد ما هم به آن معتاد شده‌ایم و به سوی پایانی تلخ می‌رویم. خاتمه‌دادن به سرمایه‌داری، یا دست‌کم متعادل‌کردن آن، به رهبران سیاسی و اخلاقی شجاعی از بالا و پایین جامعه نیاز دارد. اما به جای آن، ما دانشمندانی داریم که تضمین‌های توخالی‌شان دربارۀ اینکه می‌توانند «با دقت» و «به شکل بی‌خطر» خورشید را بپوشانند، یادآور یکی از دیوانه‌وارترین لحظات کاپیتان ایهابِ هرمان ملویل است: «برای من از توهین به مقدسات دم نزن مرد! من خورشید را هم اگر به من بی‌احترامی کند از جای در می‌آورم».جدال با خورشید به خوبی می‌تواند مرحلۀ بعدی خشونت تدریجیِ۱ تغییر اقلیم باشد. ویوک شانداز، بنیانگذار «آزمایشگاه تحقیقاتی حفظ فضاهای شهری» به مجلۀ تایمز می‌گوید: «لطفاً در نظر داشته باشید که سوختن آهسته و تدریجی خواهد بود.» آن‌گونه که مدیران پرتوهای خورشیدی وعده می‌دهند، فناوری‌های جدید شاید وقت بیشتری برای ما بخرند، اما خودِ ایدۀ «زمان‌خریدن»، منطق راه‌حل جایگزینِ کناره‌جویان و ثروتمندان را به ذهن متبادر می‌کند، که خیانتی است به ایدۀ دموکراتیکِ موضوعات عمومی.درمقابل، طرح حاضر دموکرات‌ها، موسوم به «نیو دیلِ سبز»، از ما می‌خواهد همچون ملتی فکر و عمل کنیم که بر موضوعات عمومی سرمایه‌گذاری کرده است؛ درست است که کانون توافق، بهداشت اقلیمی است، اما همچنین برابری و نبوغ امریکایی را نیز در آن لحاظ کرده‌اند. آلکساندریا اوکازیو کورتز، نمایندۀ تازه انتخاب شدۀ کنگره، در یک دیدار عمومی گفت: « قرار است توافق جدیدی صورت بگیرد، این یعنی رسیدن به جامعه‌ای عالی! خارق‌العاده است، می‌توان آن را معادل جنبش حقوق مدنی برای نسل ما دانست». نیو دیلِ سبز از ما می‌خواهد از محاسبات سوداگرانه و بازی‌های مجموع صفر۲، گذر کنیم. رؤیایی جسورانه و بزرگ است. رابینسون مِیر در نشریه آتلانتیک می‌نویسد نیو دیل سبز، شعاری است مانند «خدمات پزشکی برای همه» یا «دانشگاه‌های عمومی رایگان» یا «القای قانون مهاجرت و گمرک‌ها»۳، اما این هم مانند بقیۀ شعارهای خوب «یک جهان‌بینی است؛ یک دیدگاه؛ وعده‌ای که می‌گوید جهان را این‌گونه و آن‌گونه تغییر خواهد داد.»                                                            •••پایان جهان، در ملانکولیا، از ناکجا سر می‌رسد. فاجعه‌ای که فیلم تصویر کرده است آن‌چیزی نیست که ما پیش‌بینی کرده‌ایم؛ یعنی جنگ اتمی، یا فاجعۀ اقلیمی، بلکه ظاهراً پایان تصادفی همه چیز است. پایانی که به طرزی غیرمنتظره مناسب است؛ یک سیارۀ سرگردان، از همراهی با منظومۀ شمسی سر باز زده، و جهانِ افرادِ سرگردانی را به نابودی می‌کشاند که آن‌ها هم، با افتخار، از همراهی با یکدیگر کناره می‌گیرند. فیلم می‌گوید شاید به جای آن وضعیت اضطراری‌ای که چشم‌انتظارش هستیم، وضعیت اضطراری دیگری نصیب‌مان شود که سزاوارش هستیم.بروس ریوردن از موسسه آمادگی اقلیمی، نصیحتی برای آن دسته از نسل هزاره‌هایی دارد که از جمع‌گرایی امتناع کرده، و سودای رفتن به سمت شمال، و زندگی در انزوا را دارند: «درست است که خودتان به تنهایی می‌توانید سبزیجات کشت کنید، اما گندم و حبوبات چطور؟ گذشته از آن، اگر به مراقبت پزشکی نیاز پیدا کنید چه؟» شانداز هم بر اهمیت وابستگی متقابل تأکید می‌کند: «کنارکشیدن، و منزوی‌کردن خود، یکی از خطرناک‌ترین کارهایی است که می‌توانید بکنید». ملحق‌شدن به دیگران قدرتی در اختیارتان می‌نهد که فردگرایی کناره‌جویانه وعده‌اش را می‌دهد، اما از تحقق آن عاجز است. گاهی آن دسته کارشناسان اقلیمی که می‌گویند باید به سرعت تغییر رویه دهیم، انگاره‌های قدیمی دموکراتیک را دربارۀ برابری، روابط متقابل، قدرت موضوعات عمومی، و مأموریت مشترک مردود می‌دانند چراکه به نظرشان دست و پا گیرند، اما شاید همین انگاره‌های قدیمی باشند که –وقتی با شهامت بیامیزند- روشنگر راه شوند.فیلم ملانکولیا با این صحنه به پایان می‌رسد که همسرِ جان، پسرش و خواهر همسرش درون چادری خالی نشسته‌اند و صدای فاجعه‌ای قریب از بیرون به گوش می‌رسد. آن سه، در غیاب جان، دست‌های یکدیگر را گرفته‌اند. این حرکت شاید مایه تسلای خاطر بیینده نباشد، اما آموزنده است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را بانی هانیگ نوشته است و در تاریخ ۱۰ دسامبر ۲۰۱۸ با عنوان «No Collision» در وب‌سایت بوستون‌ریویو منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «تغییرات اقلیمی فاجعه است؟ نه برای میلیاردرها» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• بانی هانیگ (Bonnie Honig) استاد فرهنگ مدرن، رسانه و علوم سیاسی در دانشگاه برون است. حوزۀ اصلی تحقیقات او زنان و جنسیت است و آخرین کتابش امور عمومی: دموکراسی نیازمند تعمیر (Public Things: Democracy in Disrepair) نام دارد.slow violence [۱]: این اصطلاح را راب نیکسون برای اشاره به آن دسته خشونت‌های پنهانی وضع کرد که هم بر محیط زیست و هم بر انسان‌ها تاثیرگذارند؛ تغییرات اقلیمی، رهاسازی مواد سمی، جنگل زدایی و مانند آن [مترجم].[۲] zero sum games: یک مدل ریاضی در نظریه بازی است که مطابق با آن سود یا زیان یک شرکت کننده دقیقا معادل سود و زیان شرکت‌کننده‌های دیگر است [مترجم].[۳] U.S. Immigration and Customs Enforcement: سازمانی دولتی است که قوانینی سختگیرانه در برابر مهاجران اعمال می‌کند [مترجم]. ]]> بانی هانیگ اقتصادوجامعه Mon, 17 Jun 2019 03:26:18 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9432/ وقتی صدای دعواهای همسایه‌ها را می‌شنویم، باید کاری بکنیم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9431/ ماریس کرایزمن، آتلانتیک — ساعت یازده و پانزده دقیقهٔ یکی از شب‌های گذشته، داشتم چراغ آپارتمانم را خاموش می‌کردم تا آمادهٔ خواب شوم که از طبقهٔ بالا صدای داد و فریاد شنیدم. این داد و فریاد با صدای بچه‌های مهارناپذیری که درست بالای سرم بازی می‌کنند، این طرف و آن طرف می‌دوند و مزاحمت ایجاد می‌کنند تفاوت داشت. صداها خشمگین بودند. با اینکه لباس خواب تنم بود، درِ جلو را باز کردم تا صدا را بهتر بشنوم و با سیلی از فحش‌های آب‌نکشیده روبه‌رو شدم. توی راهرو ایستاده بودم و داشتم سبک‌سنگین می‌کردم که دخالت کنم یا نه؛ وضعیتی آشنا.طی بیست سال گذشته، در انواع و اقسام آپارتمان‌های نیویورک زندگی کرده‌ام، اما فصل مشترک همهٔ این خانه‌ها شنیدن مشاجرهٔ همسایه‌ها بوده است: از آپارتمان دراز و پرجمعیتی در محلهٔ هلز کیچن که با سه نفر دیگر اجاره کرده بودم، تا خانهٔ فعلی‌ام در بوروم هیل که با همسر و سگم در آن زندگی می‌کنم. واقعیت بی‌رحمانهٔ زندگی در نیویورک این است که به جز الیگارش‌های روسی که آپارتمان‌های بسیار بزرگ اجاره می‌کنند و هیچ وقت هم آنجا ساکن نمی‌شوند، همۀ ما در این شهر زورچپان شده‌ایم. توده‌وار جابه‌جا می‌شویم. فضای شخصی‌مان ناچیز و حریم خصوصی‌مان مختصر است. ما در میان تماشاچیانی زندگی می‌کنیم که از قبل حضور داشته‌اند. من در مترو و خیابان و داروخانه و فروشگاه گریه کرده‌ام و ساعت دو صبح، درهم‌شکسته از آمیزهٔ ویسکی و یأسِ وجودی، روی پله‌های جلوی خانهٔ غریبه‌ای ولو شده‌ام.اما خانه فرق دارد. درست است که اگر زیر دوش ترانه‌ای تمرین کنم یا در اتاق نشیمن برای سگم آواز بخوانم، با این خطر مواجهم که دیگران صدایم را بشنوند، اما اگر کسی از من بخواهد که صدایم را پایین بیاورم، رنجیده‌خاطر خواهم شد. زیرا من و همسایگانم توافق نانوشته‌ای داریم: صدای موسیقی نسبتاً بلندتان را تحمل می‌کنم و با دورهمی‌های دیروقت و صدای تلویزیون و صدای آمیزش‌ و باد شکم‌تان کنار می‌آیم و شما هم در مقابل باید با سروصدای من مدارا کنید.کسی که انتخاب می‌کند در چنین فاصلهٔ نزدیکی از دیگران زندگی کند می‌داند که مرزبندی و احترام به حریم خصوصی یکدیگر تا چه اندازه مهم است. اما گاهی اوقات خواهی نخواهی بیرون به درون نفوذ می‌کند و مسئلهٔ همسایه به مسئلهٔ خودمان تبدیل می‌شود. چشم و گوش به آب دادن ممکن است تحریک‌آمیز باشد، اما اگر ناخواسته باشد چطور؟ گاهی با خوشحالی سرتان گرم کار خودتان است که موقعیتی گریزناپذیر پیش می‌آید. شاید داد و فریاد همسایه‌ها یک دعوای عادی و بی‌خطر باشد، شاید هم نه؛ وقتی صداها را از آن سوی دیوار می‌شنوید تشخیص چنین تفاوت‌هایی دشوار می‌شود.چند گزینه در برابرتان وجود دارد که همه‌شان با ابهامات و پیامدهایی همراهند. می‌توانید مستقیماً مداخله کنید. مثلاً در بزنید و بگویید «خواستم مطمئن شوم همه چیز روبه‌راه است» یا این‌که در بزنید و مقداری شکر قرض بگیرید، هر کاری که به همسایگان‌تان یادآوری کند که شما هم آنجایید و شاهد مشاجره‌شان بوده‌اید. اگر کسی در معرض خطر فوری باشد، البته کمک خواهید کرد. ولی اگر کسی در خطر نباشد و شما فضول معرکه شده باشید چه؟ از کجا معلوم وضع را وخیم‌تر نکنید؟ علاوه‌براین، تقریباً همهٔ آدم‌ها هنگام نزدیک‌شدن به موقعیتی که ممکن است خشونت‌آمیز باشد ترسی طبیعی احساس می‌کنند، ترس از این‌که به خودشان آسیبی برسد.گزینهٔ دیگر این است که با پلیس تماس بگیرید. اما ممکن است وقت پلیس را تلف کنید و همسایگانتان را برنجانید. شاید هم شدت واکنش پلیس بیش از حد باشد و همسایگانتان را به خطر بیندازد. می‌توانید خیلی ساده سروصدا را نشنیده بگیرید و امیدوار باشید که متوقف شود. اما در این حالت هم کسی خواهید بود که در خانه‌اش نشسته و نمی‌داند دعوا چه وقت فقط یک دعوا است -قسمت دیگری از آن قرارداد اجتماعی‌ای که همسایه‌ها یاد می‌گیرند بخشی از زندگی بدانند و نادیده‌اش بگیرند- و کی وخامت بیشتری پیدا می‌کند. اگر «دعوای همسایه‌ها» را در گوگل جست‌وجو کنید، با ستون‌های بحث و مشاورهٔ متعددی روبه‌رو می‌شوید که پر از آدم‌هایی است که می‌خواهند مرز بین مشاجرات معمولی و خشونت خانگی را رمزگشایی کنند. چیزی که می‌خواهیم بدانیم این است: مسئله در چه شرایطی به من ربط پیدا می‌کند؟البته مشکل اینجاست که نمی‌شود به این پرسش پاسخ داد. اوایل قرن توی آپارتمان یک‌خوابه‌ای در آپر ایست ساید۱ زندگی می‌کردم که دیوار کاذبی در اتاق نشیمنش، اتاق کوچکِ دومی برای من ایجاد کرده بود. اگر وقتی می‌خواستم مطالعه کنم هم‌خانه‌ام مشغول تماشای تلویزیون در اتاق نشیمن می‌شد، درِ کوچک اتاقم را می‌بستم و توی تخت‌خواب می‌رفتم و هدفونم را می‌گذاشتم تا صدای بیرون را نشنوم. هر کاری که می‌توانست سروصدای آن آدمِ دیگری را که زندگی با او را برگزیده بودم، بپوشاند. هر دو نفرمان هر کاری از دستمان برمی‌آمد می‌کردیم تا از مواجههٔ مستقیم طفره برویم. اما تازه‌عروس‌ودامادی که آن طرف راهرو بودند چنین ملاحظه‌کاری‌هایی نداشتند، زوجی بودند که آشکارا دورهٔ سختی را می‌گذراندند. هر چند شب یک بار صدایشان را می‌شنیدیم که سر همدیگر فریاد می‌زنند تا اینکه یک روز بعدازظهر اوضاع وخیم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. می‌توانستم دو صدای متمایز را تشخیص بدهم که سر هم فریاد می‌زدند و بعد صدای شکستن آمد و فریادها شدیدتر شد. من و هم‌خانه‌ام چشممان به آن طرف راهرو بود و نمی‌دانستیم چه کار کنیم.هم‌خانه‌ام گفت: «باید درشان را بزنیم؟»من اعلام کردم: «اگر این قضیه ده دقیقهٔ دیگر ادامه پیدا کند باید به پلیس زنگ بزنیم».«بسیار خب».همین‌طور که داشتیم گوش می‌دادیم و آدرنالینِ «دعوا یا گریز»۲ را احساس می‌کردم، با خودم فکر کردم: واقعاً بزرگسالی همین شکلی است؟ باید می‌پذیرفتم که چنین دعواهایی بین زن‌وشوهرها، پس از یک روز کاری طولانی و قدری هم نوشیدنی، عادی و رایج است؟ برایم هم جذابیت داشت و هم نفرت‌انگیز بود، و از اینکه برایم جذابیت داشت احساس بیزاری می‌کردم. می‌خواستم چیزهای بیشتری بشنوم تا بفهمم دقیقاً چه فریادهایی سر یکدیگر می‌کشند. حتی دلم می‌خواست این دعوا شدیدتر شود تا صداها را بهتر متوجه شوم. دعوای زن و شوهر پیش از ضرب‌الاجل ما تمام شد. نمی‌دانم با عصبانیت به تخت‌خواب رفتند یا نه، اما فریادشان قطع شد. من هم به اتاق موقتم رفتم و دستگاه صدای سفیدم را روشن کردم و امیدوار بودم همه چیز به‌خوبی و خوشی به پایان برسد. قبل از آن‌که این زوج از آنجا بروند، که امیدوارم بعدش طلاق گرفته باشند، چند شب دیگر را هم به همان منوال گذراندیم. ترسم بیشتر از آنی بود که بخواهم مداخله کنم، ولی هرگز از قضاوت هراسی نداشتم.سال‌ها بعد در نخستین آپارتمان تک‌نفره‌ام ساکن شدم که استودیویی تنگ اما دنج در چلسی۳ بود. «اتاق خوابم» را با پرده از اتاق نشیمن جدا کرده بودم، ولی آن فضای تنگ و شلوغ اذیتم نمی‌کرد، چون همهٔ آن سی و دو و نیم متر مربع مال خودم بود. اطرافم پر از کومه‌های کتاب و دی‌وی‌دی بود و تمایل شدیدی داشتم که از تنهایی‌ام لذت ببرم و با آن کیف کنم. در آپارتمان یک‌خوابهٔ کناری، خانوادهٔ جوانِ چهارنفره‌ای زندگی می‌کردند. مادر خانواده سال‌ها ساکن آنجا بود و قرارداد اجاره‌اش ظاهراً جوری بود که می‌ارزید همان‌جا بمانند. در اتاق‌خواب تخت‌های کوچکی گذاشته بودند تا بچه‌هایشان مقداری فضا داشته باشند و زن و شوهر روی مبل تخت‌خواب‌شو اتاق نشیمن می‌خوابیدند. می‌توانستم صدای تک‌تک حرکات این خانواده را بشنوم: کج‌خلقی‌ها، جست‌وخیزها و فراز و فرودهای همیشه با هم بودن. این وضعیت دیوانه‌ام می‌کرد. دستگاه صدای سفید بهتری تهیه کردم و به مقاومتم ادامه دادم.شنبه، سی‌ویکم می ۲۰۰۸، از سفری کاری به خانه برگشتم. نزدیک به نیمه‌شب بود و با پرواززدگی و منگی، نوار زرد صحنهٔ جرم را دور ساختمانم دیدم. پیش از آنکه بتوانم وارد شوم، یک مأمور پلیس کارت شناسایی‌ام را نگاه کرد و پرسید که آیا متوجه مسئلهٔ مشکوکی در ساختمان شده‌ام یا نه. می‌فهمیدم که اشکالی هست، ولی آن مأمور، جز این‌که بگوید می‌توانم بروم داخل، چیز دیگری نگفت.صبح روز بعد دسته‌ای خبرنگار جلوی ساختمان جمع شده بود و از طریق آن‌ها پی بردم که چه اتفاقی افتاده. همسایه‌ام مارگو پاورز، که زن بیست‌وشش ساله‌ای بود و من حتی در عکس‌هایی که بعداً در دیلی نیوز و نیوزدی پخش شد نشناختمش، با چاقو کشته شده بود. حادثه زمانی رخ داده بود که این زن می‌خواسته با دوست‌پسرش که آشپز بوده به هم بزند. او با چاقوی آشپزخانه گلوی زن را بریده و بدنش را تکه‌تکه کرده بود. دربان ساختمان خواهر زن را به داخل آپارتمان راه داده بود و خواهر بدن مارگو را دیده بود که توی حمام داخل حولهٔ سبزرنگی پیچیده شده است. قاتل مارگو چند ساعت مفقود بود تا این‌که گزارش شد خودش را از ساختمان فایننشال دیستریکت پرت کرده و جسدش را پیدا کرده‌اند.یادم نمی‌آید که با مارگو حرف زده باشم یا حتی دیده باشمش. مارگو دو طبقه بالاتر از من و آن طرف ساختمان زندگی می‌کرد و شدنی است که هیچ وقت همدیگر را ندیده باشیم. دربان به خبرنگاران گفته بود که این دو تا زیاد با هم دعوا می‌کردند. از دستم کار زیادی بر نمی‌آمد و بسیار کمتر از آن می‌توانستم برای جلوگیری از مرگش کاری بکنم، با این حال احساس می‌کردم پای من هم در ماجرا گیر است. چه می‌شد اگر هوشیارتر بودم و وقت و انرژی بیشتری می‌گذاشتم و بیشتر توجه می‌کردم؟ بهتر نبود تلاشی می‌کردم تا در آن ساختمان نوعی احساس هم‌زیستی ایجاد شود؟ چطور من و همسایگانم تا این حد به این زن جوان بی‌اعتنا مانده بودیم؟ آن شبی که مارگو کشته شد، آن‌ها کجا بودند؟ آیا صدای فریادهایش را شنیده بودند؟چند هفته بعد، تصادفاً پلیسی را دیدم که شب کشف جسد مارگو، جلوی ساختمان متوقفم کرده بود. در مشروب‌فروشی محله‌ام بودم، جایی که اغلب احساس امنیت می‌کردم و متصدیان بار سفارش نوشیدنی‌ام را می‌دانستند. مأمور پلیس با تمام توانش سعی کرد سر صحبت را با من باز کند و من از اینکه او با چه سرعتی توانسته بود از حامی به تعقیب‌گر تبدیل شود، پریشان‌خاطر شدم. به احساس امنیت داشتم نیاز داشتم و دلم می‌خواست کسی جایی حواسش به من باشد، ولی چنین احساسی را هیچ‌جا نمی‌شد پیدا کرد.آن شب مشروب زیادی خوردم و تنهایی از چند بلوک گذشتم و به آپارتمانم برگشتم. شدت تنهایی درست به اندازهٔ الکل باعث می‌شد تلوتلو بخورم. شاید شنیدن صدای دعوای همسایگانم بالاتر از هر چیز دیگری، این درس را برایم داشته است: حتی در شهر متراکم و پرجمعیتی مانند نیویورک، ممکن است به‌تمامی نامرئی باشید. گاهی این ناپیدایی به معنای حریم خصوصی است و تنها راهی که از طریق آن می‌شود روی سروکلهٔ یکدیگر زندگی کرد. اما گاهی هم خطرناک و حتی مرگبار است. دیدن و توجه به یکدیگر شاید یگانه خوبیِ ما باشد.مسئولیت‌مان چیست در برابر آدم‌هایی که در فضای ما شریکند، حتی اگر هیچ وقت کلامی بین‌ ما ردوبدل نشده باشد؟ دوست دارم باور داشته باشم که اگر در خیابان خشونتی ببینم، تلفنم را برمی‌دارم و فوراً به ۹۱۱ زنگ می‌زنم. اما وقتی در خانه تنهایید و می‌کوشید به‌تنهایی تصمیم بگیرید که لازم است مداخله کنید یا نه، به‌آسانی می‌توانید فرض کنید که کسانِ دیگری مداخله یا کمک خواهند کرد. همان شلوغی شهر که آدم‌ها را به‌زور وارد زندگی خصوصی یکدیگر می‌کند، آن‌ها را قادر می‌سازد که تصور کنند دیگرانی هستند که مشغول کمکند. مسلماً فقط شما نیستید که این صدا را می‌شنوید.کاش می‌توانستم بگویم که پس از آن قتل-خودکشی همسایهٔ بهتری شده‌ام، ولی درست چند ماه بعد وضعیت برعکس شد. برای اولین و آخرین بار در زندگی‌ام داخل رابطه‌ای بودم که قبلاً فقط از دور شاهدش بودم، رابطه‌ای که عصرهایش با خنده و شاد‌نوشی می‌گذشت و شب‌هایش به فریاد و گریه ختم می‌شد. هرگز نگران امنیت جسمی‌ام نبودم، ولی سلامت ذهنی‌ام کمتر از همیشه بود. حتی در تنهایی هم پرسروصدا بودم؛ صدای موسیقی را زیاد می‌کردم، با شتاب راه می‌رفتم و در اتاقم را به هم می‌کوبیدم. بی‌توجهی شدیدی به آسایش دیگران نشان می‌دادم، وضعیتی که وقتی بروز می‌کند که بیش از حد غرق مشکلات خودتان شده باشید. در تمام آن دوران، حتی یک نفر از خانوادهٔ همسایهٔ دیواربه‌دیوارم نه‌تنها سرزنشم نکرد، بلکه کلمه‌ای هم با من حرف نزد، نه حتی از روی نگرانی یا تظاهر به نگرانی. من هنوز هم سپاسگزارم.حتی پس از آن‌که با همسر کنونی‌ام هم‌خانه شدم، ابتدا در آپارتمان کوچکی در بروکلین هایتس و سپس در آپارتمان بزرگتری در ویلیامزبورگ، دورهٔ اقامتم در چلسی رهایم نمی‌کرد. شرمسارم که توجه بیشتری به آدم‌های اطرافم نشان ندادم، آدم‌هایی که بسیاری‌شان را بیشتر از خانواده و دوستانم می‌دیدم. در ساختمانی که اکنون ساکنش هستم دعوایی نیست، ولی هنوز دوست دارم مهربانی بیشتری نسبت به آدم‌هایی که نزدیکم زندگی می‌کنند نشان بدهم، حتی اگر یگانه فصل اشتراک‌مان محل زندگی‌مان باشد. گاهی آدم‌های دور و اطراف‌تان تنها کسانی‌اند که اهمیت دارند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱۱ می ۲۰۱۹ با عنوان «Listening to My Neighbors Fight» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «وقتی صدای دعواهای همسایه‌ها را می‌شنویم، باید کاری بکنیم؟» منتشر کرده است.•• ماریس کرایزمن (Maris Kreizman) جستارنویس آمریکایی است که نوشته‌هایش در نیویورک‌تایمز، ونیتی‌فر، کات و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است. علاوه‌براین، کرایزمن میزبان پادکستی به نام ماریس ریویو (The Maris Review) در وب‌سایت لیترری‌هاب است که در آن به معرفی و نقد کتاب‌های جدید می‌پردازد.[۱] Upper East Side: از محلات معروف در منهتن نیویورک [مترجم].[۲] fight or flight : واکنشی فیزیولوژیک که جانوران در پاسخ به موقعیت‌های خطرناک و برای نجات خود نشان می‌دهند [مترجم].[۳] Chelsea: منطقه‌ای مسکونی در منهتن [مترجم]. ]]> ماریس کرایزمن اقتصادوجامعه Sun, 16 Jun 2019 04:53:04 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9431/