ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Fri, 20 Apr 2018 10:43:58 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Fri, 20 Apr 2018 10:43:58 GMT 60 ویژه‌نامه: دنیای بدون پول بهشت است یا جهنم؟ http://tarjomaan.com/report/8952/ • چطور پول معیار سنجش همه‌چیز شد؟سنجه‌های پولی حاصل غلبۀ تفکری هستند که دغدغۀ سرمایه‌داران را جدی‌تر از رنج فرودستان می‌داندوضعیت یک جامعه را با چه معیارهایی می‌توان سنجید؟ تا پیش از نیمۀ قرن نوزدهم، کمتر کسی گمان می‌کرد که بشود با جمع و تفریق سود و هزینه به چنین ارزیابی‌هایی رسید. پژوهش‌های آماری در آن دوره عمدتاً مسائلی انسانی را می‌سنجدیدند: تن‌فروشی، اعتیاد به الکل، بیماری، تکدیگری و... اما بعدها همه‌چیز تبدیل شد به آمارهای پولی مثل نرخ تولید. چطور این اتفاق افتاد؟ و پیامدهای آن چه بود؟• درباب لنین، کیم کارداشیان و توالت‌هایی با روکش طلاپول چیز خوبی است که کارهای بدی انجام می‌دهد، چیز بدی است که کارهای خوبی انجام می‌دهددر ۱۹۲۱، ولادیمر لنین به پرولتاریا وعده داد که به محض تسلط کمونیسم بر دنیا، زمانی‌که طلا تمام ارزش‌هایش را از دست خواهد داد، برای همه توالت‌هایی از طلا می‌سازد. در ۲۰۱۳، کیم ‌کارداشیان توالتی‌ با روکش طلا در خانۀ خود نصب کرد که دست‌کم بیش از نیم میلیون دلار ارزش داشت. حرف لنین شنیده شد، هرچند نه الزاماً از سوی کسانی که منظور او بود. پول واقعاً چیست؟• آیا دوران سکه و اسکناس به پایان رسیده است؟آیا پول واقعاً از پوست تبدیل شده است به اپلیکیشن دیجیتال؟ به‌هر‌حال، پول همواره نشانه‌ای از روابط اجتماعی ما است.واقعاً اَشکال جدید پول، کارآمدترند؟ واقعیت این است که اغلبِ آنها در نهایت نقصان‌هایی دارند. معنای کارآمدی چیست؟ کارآمد برای چه هدفی و در چه زمانی؟ کارت‌های اعتباری بسیار بی‌دردسر و سریع هستند و استفاده از آنها آسان است؛ مگر اینکه جایی گیر بیفتید که فقط پول نقد قبول می‌کنند یا وقتی‌که دستگاه کارت‌خوان فروشنده خراب باشد. می‌توان گفت کارآمدی به‌معنای سرعت است؛ اما چه بسیارند زمان‌هایی که نیاز داریم معامله را به تأخیر بیندازیم تا بتوانیم قبل از خریدی شتاب‌زده، فرصت بازاندیشی داشته باشیم یا بتوانیم مزۀ هدیه‌دادن و هدیه‌گرفتن را بچشیم. ما برای اینکه نشان دهیم هدیه‌مان منحصربه فرد است، پیوسته از دیگر اَشکال پول استفاده می‌کنیم.• پول در ازای کلمه؛ تاریخچۀ مختصرِ نوشتن برای پولاگر پول همه‌چیز را می‌آلاید، چرا نتواند نوشتن را نیز بیالاید؟بارها به ما گفته‌اند که نویسندگیِ خوب زادۀ عشق است نه آز. اما این تصویرِ رمانتیک از نویسنده‌ای که، بی‌چشم‌داشت به پول، سخت کار می‌کند داستانی بیش نیست، داستانی که ریشه‌های آن به چند هزاره قبل‌تر بازمی‌گردد و امروز نیز با اثرات آن درگیریم. اگر پولْ همه‌چیز را می‌آلاید، چرا نتواند نوشتن را نیز بیالاید؟ داستان شاعر یونانی، سیمونیدس، نخستین نویسنده‌ای که برای هر کلمه پول طلبید، نشان می‌دهد که چگونه کلمه و پول از آنچه به نظر می‌رسد نزدیک‌ترند.• بیت‌کوین توهمی است که می‌تواند دنیا را فتح کندماهیت بیت‌کوین و اوج‌گیری قیمت آن بسیاری از افراد را متعجب و سردرگم کرده استبیت‌کوین در اواخر سال ۲۰۰۸ به دنیا آمد؛ به ۲۰۱۳ که رسید، یک بیت‌کوین ۱۲ دلار می‌ارزید. حدود بیست روز پیش که درک تامپسون، تحلیلگر اقتصادی مجلۀ آتلانتیک، این گزارش را می‌نوشت، ارزش آن بیش از ده هزار دلار بود. و امروز که شما این مطلب را می‌خوانید ارزشش از هجده هزار دلار نیز گذشته است. اگرچه تا به امروز خیلی‌ها پول دیجیتال را نادیده می‌گرفتند، اما حالا همان‌ها می‌خواهند بدانند که بیت‌کوین دقیقاً چیست تا از قافلۀ این سرمایه‌گذاری پرسود جا نمانند.• پولی که خرج می‌کنیم تا جوانمرد به نظر بیاییمنقد کتاب «بی‌قیمت» نوشتۀ ویلیام پَونداستن که مروری بر پژوهش‌های اقتصاد رفتاری استبه سؤالی دیگر اشاره می‌شود: برای یک بطری نوشیدنی در یک روز فوق‌العاده گرم تابستان و در کنار ساحل چقدر حاضرید بپردازید؟ در یکی از آزمایش‌ها یکی از گروه‌ها بیان کردند که برای نوشیدنیِ خریداری‌شده از هتلی مجلل، حاضرند تا شش دلار بپردازند. اما زمانی که از آنها پرسیده شد اگر همان نوشیدنی از دکه خریداری شده باشد، چقدر حاضرند بپردازند، اکثرشان از نصف مبلغ قبل سخن گفتند.• اتفاقاً پول خوشبختی هم می‌آورداصرار «روان‌شناسی مثبت» بر تلاش فردیْ و مثبت اندیشی رنگ‌وبویی ایدئولوژیک داردپولْ خوشبختی و شادمانی نمی‌آورد. این یکی از بدیهیاتی است که به‌ندرت مورد پرسش واقع شده است. علاوه‌براین، در سال‌های اخیر با پیدایش جنبش بسیار پرنفوذ «روان‌شناسی مثبت»، این ایدهْ اعتباری آکادمیک نیز یافته است. روان‌شناسی مثبتْ ادعا می‌کند شرایط اقتصادی تأثیر کمی بر شادمانی دارند. درعوض، آنچه واقعاً مهم است نگرش ماست. درهرحال، مهم نیست که به ایدۀ «پول شادمانی نمی‌آورد» چه اندازه دل‌بسته‌ایم، زیرا نتایج پژوهش‌های جدید خلاف این را نشان می‌دهند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 20 Apr 2018 05:38:33 GMT http://tarjomaan.com/report/8952/ نسخۀ صوتی:‌ بیدارماندن تا دو نصفه‌شب ایرادی ندارد http://tarjomaan.com/sound/8951/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از کیت شلنات که پیش از این با عنوانِ «بیدارماندن تا دو نصفه‌شب ایرادی ندارد» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید. الگوی روزمره‌ای که میان من و بسیاری از شب‌بیداران سراسر دنیا مشترک است، با عنوان اختلال تاخیر در خواب شناخته می‌شود. ساعت داخلی بدن ماها اساساً چند ساعت عقب‌تر از ساعت‌های خواب و بیداری معمول تنظیم شده است. برای ما تا دیر وقت بیدارماندنْ بخش آسانِ ماجرا است. چالش واقعی وقتی است که ما بیدار می‌شویم و با سحرخیزان روبرو می‌شویم، کسانی که جغدها را تنبل، نابالغ و ناسالم می‌پندارند. و آگاهی بیش از حدِ این روزها دربارۀ اهمیت خواب هم به بدنامی ما دامن زده است. فایل صوتی نوشتار «بیدارماندن تا دو نصفه‌شب ایرادی ندارد» را گوش کنید. ]]> کیت شلنات نسخۀ صوتی Thu, 19 Apr 2018 04:33:08 GMT http://tarjomaan.com/sound/8951/ با یک فوکوی تازه آشنا شوید http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8948/ بروس رابینز، نیشن — میشل فوکو هنگام مرگش در سال ۱۹۸۴ نامه‌ای به جا گذاشت که می‌گفت نمی‌خواهد هیچ‌یک از آثار منتشرنشده‌اش پس از مرگش منتشر شود. ولی لابد خودش خوب می‌دانست که عطش تبیین و تشریح دقیق‌تر مواضعِ استاد وسوسه‌ای است که نمی‌شود از آن گریخت. بدین‌ترتیب سیلی از آثار او پس از مرگ منتشر شد. مخاطبان بیش ‌از ‌همه مشتاق حدود یک دو جین کتاب گردآوری‌شده از درس‌گفتارهای سالانه‌اش در کلژدوفرانس بودند که ترجمۀ انگلیسی‌شان از سال ۲۰۰۳ روانۀ بازار شد.شکل‌گیریِ مسیر فکری فوکو در زمان حیاتش هم جنجال‌برانگیز بود. مثلاً محققان می‌پرسیدند که آیا روی‌آوردن او در اواخر کار به اخلاق «مراقبۀ نفس» پشت‌پا‌زدن به آن پیش‌بینی نیچه‌ای قدیمی‌ترش بوده که طبق آن زوال را در تقدیر مفهوم «انسان» نوشته‌اند. او، بدون التزام به نفس و بشر، چگونه می‌توانست درست و خطا را در اعمال انسانی تفکیک کند؟ آیا فوکو نهایتاً از نیچه تبرّی جست و اگر چنین کرد، آیا این کارش خوب بود یا بد؟این درس‌گفتارها، که مثل اغلب درس‌گفتارهای فوکو با کتاب‌هایی که مایۀ شهرتش شدند فاصله داشت، از جنجال‌ها نکاست که هیچ، حتی بر آن‌ها افزود. این درس‌گفتارها (در کنار مانیفست‌های مختلف، پیش‌نویس‌های منتشرنشده، مصاحبه‌ها و نوشته‌های متفرقۀ دیگر) اکنون سوژۀ دو کتاب جذاب به قلم استوارت الدن شده‌اند: فوکو: تولد قدرت۱ و آخرین دهۀ فوکو۲. در کتاب اول، الدن می‌کوشد برخی از تنش‌های قدیمی میان فوکو و مارکس را ترمیم کند. بخشی از این کار از طریق نمایش پیوستگی‌های پنهان بین پژوهش‌های متقدم فوکو روی جنون و معرفت با پژوهش‌های متأخرش روی قدرت انجام می‌گیرد. محور بحث الدن در کتاب دوم آن ده سالی است که با ختم نسخۀ دست‌نویس مراقبت و تنبیه۳ و (در همان روز!) آغاز نگارش تاریخ جنسیت۴ شروع می‌شود. او نشان می‌دهد که توجه فوکو به جنسیت درواقع تا چه حد توجه به حکومتمندی یا فناوری‌های حکمرانی است. الدن می‌گوید هر جا که فوکو دربارۀ سوبژکتیویته صحبت می‌کند، به‌واقع دربارۀ شالوده‌ریزی سوژه‌ها به معنای سیاسی هم صحبت می‌کند یا دربارۀ اینکه نوع بشر چگونه تحت ‌سلطۀ قدرت قرار می‌گیرد.الدن مدعی نیست که پاسخ‌های قاطعی در دست دارد. او اشاره می‌کند که بیش از نیمی از ۱۱۰ جعبه از نوشته‌های فوکو، که فرانسه آن‌ها را در ردۀ گنجینه‌های ملی طبقه‌بندی کرده و در کتابخانۀ ملی فرانسه نگهداری می‌شوند، از دسترس محققان خارج‌اند و لذا هر تفسیری لاجرم موقتی است. اما بررسی دقیق او از سیر فعالیت‌های حرفه‌ای فوکو یک ثمرۀ جانبی دارد: او از نکات مهمی پرده می‌دارد دربارۀ سردرگمی‌ها و بلاتکلیفی‌های خود فوکو راجع به پروژه‌اش و آنچه به‌واقع درصدد انجامش بوده است.الدن در این کتاب‌ها یکی از تحسین‌شده‌ترین متفکران قرن گذشته را در حال ایفای نقشی ناآشنا تصویر می‌کند، نقش یک رساله‌نویس سرگردان که با دودلی پاسخ‌های مختلف را برای هولناک‌ترین سؤالی که از او می‌پرسند می‌سنجد: «ایدۀ اصلی‌تان چیست؟»چندین نسل از دانشجویان، به لطف فوکو، آموخته‌اند قدرت نه آنی است و نه آنجایی است که انتظارش را دارید. نباید تصور کرد قدرت با جلال و جبروت در رأس هرمی نشسته است که در آن فقط حاکم حرف آخر را می‌زند. فوکو اعلام کرد که با وقوع و خاتمۀ انقلاب فرانسه بالاخره زمان بریدن سر پادشاه در نظریۀ سیاسی رسیده است. دیگر نباید تصور کرد که قدرت صرفاً در نهادهایی مانند دولت و نیروی پلیس سکونت دارد. قدرت لزوماً تانک‌های غرّان را به شریان‌های پایتخت نمی‌فرستد، بلکه آرام و مدام در مویرگ‌های جامعه جریان دارد، یعنی همان‌جا که به‌طور معمول نادیده می‌ماند. قدرت ممکن است پدیده‌ای نرم باشد که بتوانیم با آن ارتباط بگیریم. قدرت همیشه به شما «نه» نمی‌گوید، بلکه اغلب شما را به پیگیری امیالتان تشویق می‌کند. قدرت همیشه دهان شما را نمی‌بندد، بلکه اغلب شما را به صحبت‌کردن تشویق می‌کند، به‌ویژه دربارۀ خودتان.قدرت، به طرق فوق، مؤثرتر و موذی‌تر است. سرآغاز مراقبت و تنبیه، آن اثر استادانه‌ای که پای هزاران دانشجوی تازه‌وارد را به رمز و رازهای تحصیلات عالیه باز کرده، شکنجه و اعدام علنی خونبار و پرآزار یک آدم‌کش بالقوه در سال ۱۷۵۷ را با جدول سادۀ فعالیت‌ها در یک دارالتأدیب در سال ۱۸۳۸ مقایسه می‌کند. قدرت، در دنیای پیشاانقلابی، آشکار و زمخت و خشونت‌بار است، اما در دنیای پساانقلابی خود را از طریق زمان‌بندی محض ابراز می‌کند. فوکو به ما می‌گوید که اجبار می‌تواند بی‌درد، غیرتنبیهی و در ظاهرْ انسانی باشد. می‌توان گمان کرد که انگیزۀ همۀ آن تفحص‌های جزئی در عادات و فعالیت‌های شما چیزی جز میل به توان‌بخشی دوبارۀ شما نیست.با توجه به سابقۀ تاریخی، نظریۀ اصلاح‌شده‌ای که فوکو از قدرت ارائه داد گویا از دل اعتراضات ماه می ۱۹۶۸ برآمد. فوکو در آن تحولات حضور نداشت چون مشغول تدریس در تونس بود، اما همان‌ها او را برانگیختند تا در دهۀ ۱۹۷۰ بخش عمدۀ توانش را صرف کنشگری کند و از طریق کنشگری به‌سمت نظریه‌پردازی دربارۀ سرشت قدرت مدرن برود. محور آثار متقدم فوکو، که گاهی ‌اوقات «دیرینه‌شناسانه» وصف می‌شوند، آن بود که ساختارهای گفتمانی نامرئی چگونه دانسته‌ها و گفته‌ها را محدود می‌کنند. در این برهه، ادبیات و هنر و جنون بت‌های فوکو بودند که می‌توان گفت همگی وجه قراردادی معرفت موجود را افشا می‌کردند یا لااقل در دسته‌بندی‌های حاکم برای معرفت نمی‌گنجیدند. این آثار متقدم مطمئناً براندازانه بودند (اگر زیر سؤال‌بردن بنیان‌های معرفت براندازانه نباشد، چه چیزی لایق این صفت است؟) اما، به معنای مبارزه له یا علیه یک چیز مشخص، وجه سیاسی آشکاری نداشتند.الدن با این روایت مخالف نیست، اما می‌گوید نوشته‌های فوکو زودتر از آنچه عموماً گمان می‌رود سیاسی شدند و تا به انتها سیاسی ماندند. یک هدف اصلی کتاب اول او آن است که فهمِ درحال‌توسعۀ فوکو از قدرت را به کنشگری او در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ (به‌ویژه در زمینۀ روان‌پزشکی و زندان) پیوند بزند. تصویر روی جلدِ فوکو: تولد قدرت عکسی از فوکو در حال سخنرانی پشت بلندگو در یک تظاهرات پس از سال ۱۹۶۸ است. (در این عکس، ژان پل سارتر سر خود را کج کرده و بلندگو آن‌قدر به گوش او نزدیک است که دلواپس سلامت گوشش می‌شوید.) این کنشگری زمانی رخ داد که فوکو هنوز در مرحلۀ دیرینه‌شناسی بود. الدن در کتاب دوم هم نشان می‌دهد که فوکو برای پرداختن به «قدرت» نیاز نداشت از خود این واژه استفاده کند.جالب اینجاست که گویا، وقتی تمرکز فوکو بر سوژۀ قدرت شروع شد، شکل‌های پرحرارت‌تر فعالیت اجتماعی از جدول کاری‌اش حذف شد. البته او همچنان عادت داشت که فراخوان‌ها را امضا کند و اجازۀ استفاده از نامش را بدهد، چون از همۀ روشنفکران فرانسوی انتظار چنین کارهایی می‌رفت تا لایق اسم روشنفکر بمانند. اما او عمدۀ انرژی خود را صرف نوشتن کرد. مشهور بود که این دانش‌پژوه وسواسی و باریک‌بین هر روز دوازده ساعت در کتابخانۀ ملی وقت می‌گذراند. اکنون می‌دانید که چرا او نظریه‌ای دربارۀ روشنفکر «خاص» صادر کرد، یعنی روشنفکری که محل کارش حد و شکل درگیری سیاسی‌اش را محدود و معین می‌کرد.فوکو در سال ۱۹۲۶ در شهر پواتیه به دنیا آمد. پدر و پدربزرگ او پزشکان بسیار موفقی در استان خود بودند. با توجه به نگاه پزشکی به همجنس‌گرایی در آن دوران، جای تعجب نیست که، علی‌رغم استعداد دانشگاهی، فوکو دوران جوانی شادی نداشت. همچنین نباید تعجب کرد که او علیه کاتولیسیسم مادرش و قلدری پدرسالارانِ پزشکش شورش کرد. اما توانایی تحصیلی‌ راه نجات او شد: در اکول نرمال سوپریور، در پاریس می‌گفت خوش‌اقبال بوده که چنان مربیانی داشته است، کسانی مانند: ژان هیپولیت (اگزیستانسیالیست)، ژرژ کانگییم (پزشک و فیلسوف علم) و لویی آلتوسر (فیلسوف مارکسیست).زمانی‌که نمایندۀ حکومت فرانسه در چند مرکز فرهنگی خارج از کشور بود (بالاخره خصومتش با دولت هم حد و حدودی داشت)، به موضوع رساله‌اش رسید: از دل آن ایده‌هایی که دریافت کرده بود، یک نگاه تجدیدنظرطلبانۀ منحصربه‌فرد و قانع‌کننده دربارۀ بیماری روانی و نحوۀ تعریف آن در عصر روشنگری ارائه داد، نگاهی که البته علیه آن عصر بود. بسیاری افراد از رسالۀ سال ۱۹۶۰ او که با عنوان جنون و تمدن به انگلیسی منتشر شد تقدیر کردند، به جز چپ‌های فرانسوی. مرز میان سلامت عقل و دیوانگی (هنوز) مسئلۀ چپ‌ها نبود.این بی‌توجهی او را عمیقاً آزرده کرد. به موازات گسترش دامنۀ پژوهشش برای پوششِ سایرِ به‌اصطلاح ناهنجاری‌ها، گاهی اوقات گوشه و کنایه‌ای می‌زد تا مارکسیست‌های معاصرش را تحریک کند. بااین‌حال، همان‌طور که الدن نشان می‌دهد، چندین اشارۀ مثبت به طبقه و شیوه‌های تولید در این درس‌گفتارها دیده می‌شد که اغلب بیشتر از میزان اشاره‌ها در کتاب‌هایش بود. الدن می‌گوید آن‌هایی که فوکو را بیش‌از‌حد ضداقتصادگرایی، ادیب یا شیفتۀ قدرت‌های گفتمانی می‌بینند علاقۀ خود فوکو به مادیت دنیا را ندیده‌اند.این علاقه به‌ویژه در شرح و تفسیر الدن از واژۀ dispositif روشن می‌شود، واژه‌ای که در آثار متأخر فوکو همراه با مفهوم نوآورانه‌اش از قدرت برجسته شد. این واژه که معمولاً به دستگاه، مکانیسم، سازمان یا زیرساخت ترجمه می‌شود صرفاً مجموعه‌ای از قواعد پنهان نیست که بر گفته‌ها یا دانسته‌ها حاکم باشد، بلکه مجموعه‌ای از «روابط قدرت، روش‌ها و کنش‌ها» است. به بیان دیگر، مادی یا حتی مادی‌گرایانه است. ولی گویا فوکو در اینجا سعی در انتخاب واژه‌ای بی‌طرف داشته است، انگار که می‌خواهد بگوید قدرت نیز، که در زیرساخت‌ها تجسم می‌یابد، می‌تواند بی‌طرف باشد: قدرت دشمن آن‌هایی نیست که علیه بی‌عدالتی می‌کوشند، بلکه (چنان‌که شاید مارکسیست‌ها بگویند) چیزی است که می‌توان مهارش را به دست گرفت و به دلخواه خود از آن کار کشید.به نظر الدن، آنچه دلالت‌های سیاسی آثار متقدم فوکو را نشان می‌دهد صرفاً ماتریالیسمِ پنهان او نیست؛ علاقه‌اش به آداب شکل‌گرفته پیرامون جنون و جنسیت هم فی‌نفسه دربارۀ مسئلۀ قدرت بودند. دلیل اینکه فوکو توجهش را از جنون به جنسیت معطوف می‌کند این نیست که هنجارهای احاطه‌کنندۀ بدن مادی‌تر از هنجارهای ذهن‌اند. علت توجه فوکو به جنسیت و بدن، بیش از آنکه نفس این موارد باشد، جایگاهشان در تاریخ گسترده‌تر سوبژکتیویته است، که خود سوبژکتیویته نیز جزئی از تاریخ به‌مراتب گسترده‌تر و مهم‌تر قدرت است.الدن می‌گوید مضمون قدرت در نظم گفتار۵ هم حضور دارد، حتی اگر «خود این عبارت غایب باشد». الدن در اینجا به پیوستگی‌ای مغفول‌مانده در اندیشۀ فوکو اشاره دارد. او همچنین به ظرافت به این نکته ایراد وارد می‌کند که فوکو پذیرای این ایده بود که تاریخ اساساً ناپیوسته است. اگر فلان عصر نام متفاوتی برای مفهوم معینی داشته باشد، آیا واقعاً با چیز متفاوتی سروکار داشته است؟ الدن پاسخ منفی می‌دهد و می‌گوید که فوکو اساساً، پیش از آنکه به واژۀ «قدرت» رسیده باشد، مشغول کار روی بسط ایده‌اش از قدرت بود.استدلال الدن دلپذیر است، اما این سؤال پیش می‌آید که چرا او مصر است «ثبات اندیشه» را به فوکو اعطا کند؟ اینکه در اینجا با فوکو همچون «مؤلف» به معنای محترم آن برخورد می‌شود یک وجه طنزآمیز آشکار دارد، چون مؤلف رسالۀ مؤلف چیست؟۶ به ما آموخته بود نسبت به عادت رایجی در دانش‌پژوهی شکاک باشیم که اسم مؤلف را به کار می‌گیرد تا ثبات اندیشه را بر حجمی از نوشته‌ها تحمیل کند، نوشته‌هایی که اغلب واکنش به وضعیت‌های متفاوت بوده‌اند و لذا جهت‌های متفاوتی پیش گرفته‌اند.در زمینۀ ناپیوستگی، مثل بسیاری چیزهای دیگر، فوکو از نیچه الهام گرفته بود. خواه فوکو «ارادۀ معطوف به دانستن» را درهم‌تنیده با «ارادۀ معطوف به قدرت» نیچه بداند یا خیر (که الدن می‌گوید پاسخ این سؤال همواره مثبت است)، نیچه به او آموخته بود که پیشروی‌های معرفت را در مسیر خطی ترقی نبیند، همان خطایی که به نظر نیچه مشخصۀ مدرنیته بود. و مثل نیچه، فوکو هم ملاطفت بسیاری با آن شیوه‌های طبیعی و غریزی هستی و بودن داشت که هنوز دسته‌بندی [علمی] نشده‌اند و خارج از دایرۀ مدرنیتۀ هنجارساز قرار می‌گیرند.اما تفاوت فوکو و نیچه در آن است که افراد منحرف را چه کسانی می‌دانند. به نظر نیچه آن‌ها اقویا بودند (همان «دیو موطلایی» بدنام) ولی به نظر فوکو منحرفان ضعفا بودند. و همین‌جاست که می‌توان یک تفاوت سیاسی مهم‌تر را هم دید. به نظر نیچه، اخلاق بردگان منطقی بود، یعنی یک حرکت در جنگ طبقاتی بود. این حرکت گرچه مستلزم یک فداکاری بزرگ (فدا‌کردن لذت جسمانی و بی‌فاصلگی) بود، اما موجب پیروزی می‌شد. ضعفا بر اقویا پیروز می‌شدند چون اشرافِ وحشیِ سابق را در قید اخلاقیات مساوات‌طلبانه‌ای به دام می‌انداختند که با سرشتشان بیگانه بود. به نظر فوکو، ابداع «دیسپوزیتیفِ» جنسیت توسط طبقۀ حاکم بخشی از جنگ طبقاتیِ آن‌ها علیه طبقۀ کارگر نبود، بلکه به اعتقاد او سازه‌ای بود که به خاطر خودشان ابداعش کرده بودند.روایت فوکو به دلایل مختلفی غامض است. مثلاً چرا طبقۀ حاکم باید چنین کاری کند؟ و اگر رژیم جدید جنسیت به نفع هیچ‌کسی نبود، چرا غالب شده است؟ مثل فهم شبح‌گون او از قدرت (چیزی که وجود دارد حتی اگر هیچ‌کس مالک آن نباشد یا از آن بهره‌مند نشود)، دیدگاه او دربارۀ اخلاقیات نیز (به‌ویژه در زمینۀ آداب جنسی) گویا جنگی است که فاتح ندارد.هوادارانی که بیشتر مجذوب فوکو شده‌اند سرپیچی او از منطق سوژه و ابژه را یک دکترین فلسفی درخشان و بی‌چون‌وچرا می‌دانند. در خوانش آن‌ها از فوکو، هیچ‌کس اجبار نمی‌کند یا شکست نمی‌دهد یا سود نمی‌برد، مفاهیمی مانند سود و فتح بسیار خام‌اند. اما این پرسش‌ها اکنون اهمیت زائدالوصفی دارند، چون فوکو در بازۀ ۷۹-۱۹۷۸ چنان بینش بی‌نظیری داشت که بخشی از درس‌گفتارهای کلژدوفرانس را به نئولیبرالیسم و به تعبیر خودش زیست‌سیاست۷ اختصاص داد. در آن زمان، «نئولیبرالیسم» به واژۀ محبوب امروزی در نام‌گذاری ایدئولوژی غالب تبدیل نشده بود، یعنی همان اتفاقی که ظرف چهار یا پنج دهۀ اخیر رخ داده است. و زیست‌سیاست، یا سازوکار سیاست در سطح زندگی جسمانی، هنوز به شعار محبوبِ آن چپ‌هایی تبدیل نشده بود که اهداف سیاست‌ورزی را به شیوۀ قدیم (یعنی در سطح دولت) بررسی نمی‌کردند. اما از دریچۀ سال ۲۰۱۷ که بنگریم یک مسئلۀ غامض و به هر روی گریزناپذیر برای پیروان فوکو آن است که آیا باید او را پیشگویی دانست که منتقد نئولیبرالیسم بود یا یکی از اولین کسانی که ضددولت‌گرایی ستیزه‌جویانۀ نئولیبرالیسم را پذیرفت؟ آیا او، از اردوگاه چپ، به اوج‌گیری ایدئولوژی غالب راست‌ها کمک کرد؟ یا درس‌گفتارهای او (که در سال ۲۰۰۸ در مجلدی با عنوان تولد زیست‌سیاست۸ جمع شدند) منبعی از بینش‌های پیامبرانه و به‌دردبخور دربارۀ سرشت خاص قدرت در زمانۀ ما بودند؟در موضوع نئولیبرالیسم، بسیاری از پیروان فوکو عاملیت بنگاه‌ها را کم‌رنگ جلوه می‌دهند. از نظر آن‌ها، نئولیبرالیسم یک مجموعه از ذی‌نفعان قدرتمند نیست که در پی سود بیشترند، بلکه یک‌جور «عقلانیت» یا «حکومتمندی» مبهم، نسبتاً رمزآلود و بدون خاستگاه معین است. هیچ‌کس تردید ندارد که این عقلانیت اکنون در بسیاری نهادها رسوخ کرده است، اما جماعتی که تابع این سیر فکری‌اند نمی‌بینند که اگر نئولیبرالیسم را یک استراتژی برای افزایش سهم سرمایه‌داران از منابع دنیا از طریق خنثی‌سازی عوامل تنظیم‌کنندۀ حکومت‌ها ندانیم، هیچ چیزی از آن باقی نمی‌ماند. لذا نئولیبرالیسم بخشی از یک جنگ طبقاتی استادانه بین دو دسته است: نخبگان حاکم و مالی در یک طرف و مستضعفین در طرف دیگر.به لطف پژوهش الدن، می‌توانیم بین فوکو و بسیاری از پیروانش تمایز قائل شویم. نسخه‌ای قدیمی‌تر از یکی از فصول فوکو: تولد قدرت پیش‌تر با عنوان «فوکویی مارکسیست‌تر؟»۹ منتشر شده بود. الدن در آن فصل نشان می‌دهد که فوکو، که بیشتر یک مورخ دقیق بود تا فیلسوف، چگونه آگاهی تیزبینانه از منافع طبقاتی و صداهای فرودستان را در درس‌گفتارهای خود گنجاند، همان صداهایی که «در کتابی که بعدها درآمد، مسکوت ماندند». شاید در مراقبت و تنبیه شاهد «غیبت عجیبِ افرادی که تحت سلطۀ قدرت قرار گرفته‌اند» باشیم، اما درس‌گفتارهایش این‌گونه نیست. و بااین‌حال، سؤال اصلی همچنان باقی است: این تفاوت چشمگیر بین دوره‌های درسی و فعالیت‌های اجتماعی او با کتاب‌هایی که در همان ایام نوشت از کجا ناشی می‌شود؟ الدن پاسخی نمی‌دهد، اما بهتر است که امروز درکی هم از فوکوی مارکسیست‌تر داشته باشیم، حتی اگر این درک قدری از ثبات اندیشۀ او را در تصورمان به هم بزند.در ایالات متحده، خوانندگان آثار فوکو معمولاً فرض کرده‌اند که هر جا او از نئولیبرالیسم حرف می‌زند علیه آن است. این تصور، در بهترین حالت، نیمی از حقیقت است. او تا حدی به اقتصاددان نئولیبرال گری بکر علاقه داشت، کسی که می‌خواست اخلاقیات از حوزۀ برخورد جامعه با جرم رخت بربندد. انگیزۀ حقیقی بکر کاهش بودجۀ حاکمیت بود (ادارۀ زندان‌ها برای مالیات‌دهندگان گران تمام می‌شود)، اما این انگیزه در خوانش فوکو نقشی ثانویه ایفا می‌کرد. بااین‌حال، همین نکته پرده از یک طنز تلخ برمی‌دارد: چندین دهه رویکرد ضددولتی نئولیبرال، پس از مرگ او، به تشدید اجبار دولتی و گسترش خارق‌العادۀ تعداد زندانیان منجر شد. آماج فوکو در عمدۀ سال‌های فعالیتش آن هنجارهای اخلاقی‌ای بود که به بیماران روان‌پزشکی، همجنس‌خواهان و دیگران برچسب به‌اصطلاح «ناهنجار» می‌زد. و اگر زنده مانده بود تا همپای نانسی فریزر (فیلسوف اجتماعی فمینیست) به این نتیجه برسد که به‌رسمیت‌شناختن هویت‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده به مبنای نئولیبرالیسم «ترقی‌خواه» یا کلینتونی تبدیل شده است، شاید همان هدف لاجرم در کانون توجه او می‌ماند.در سوی دیگر، الدن چهره‌ای از فوکو نشان می‌دهد که، از اقبال بلندمان، مبرّا از بی‌ثباتی اندیشه نیست. برخلاف نیچه، او همواره هنجارهای اخلاقی دموکراسی را تقبیح نمی‌کرد. فوکو یک‌جا، با آن استدلال‌های خاص خود که برای نقض حرف دیگران می‌آورد، مؤکداً می‌گوید اگر سیاست‌ورزی چیزی نیست جز همان جنگ مرسوم ولی با وسایل و ابزارهای دیگر، پس جبهۀ ضعفا (شما بخوانید: چپ‌ها) نباید هرگز فتحی به دست آورده باشد، یا اصلاحات و بهبودهای دموکراتیکِ دو قرن گذشته باید سراسر صحنۀ شکست بوده باشد. پس بطن مدرنیته نمی‌تواند همواره فقط قدرت باشد.در زندگی‌نامه‌ای که الدن روایت کرده است، وقتی زندگی فوکو کنار ایده‌هایش می‌نشیند، شواهد فراوانی در اختیار می‌گذارد که فوکو به چنین چیزی اعتقاد نداشت. به قول الدن، فوکو خوشحال شد که در سال ۱۹۸۱ حکومت سوسیالیست جدید مجازات مرگ را در فرانسه ملغی کرد، تصمیمی که بسیاری از مفسران آن را به کارهای او و دوستانش در سراسر دهۀ ۱۹۷۰ نسبت داده‌اند. او همچنین حاضر بود برای حکومت فرانسوا میتران کار کند و وقتی کنار گذاشته شد سرخورده شد.چرخش به‌سوی اخلاقیات در سال‌های واپسین زندگی فوکو، که الدن در هر دو کتابش به آن می‌پردازد، یک مصداق دیگر از بهره‌ای است که فوکو از بی‌ثباتی می‌برد. او اینجا نیز از این پیش‌فرض که «هنجارهای اخلاقی چیزی نیستند جز اسلحه‌ای که قدرت علیه جماعت بی‌قدرت به کار می‌گیرد» دست می‌کشد. به یک معنا، فوکو همچنان ثابت‌قدم در پی انکار معرفت است: او اکنون می‌گوید بهتر است مراقب خود باشیم تا آنکه دنبال شناخت خود برویم. به یک معنای دیگر، این کار او در تناقض با اندیشه‌های پیشین خودش است که انسان‌گرایی را رد می‌کرد. خودِ انسانی و آزادی آن دیگر توهمات ایدئولوژیک محض نیستند و فوکو در آستانۀ تصدیق این امر است که خود او، در مقام یک مولد معرفت، مشغول اِعمال قدرت بوده است. نتیجۀ اخلاقی داستان این است: خوبی یا بدی تشکیلات معرفت (که او آن را چنین پُربار کرد) بسته به کاربرد آن است.گرچه الدن نمی‌گوید، اما چرخش فوکوی متأخر به‌سوی اخلاقیات چیزی از جنس «آغازین‌سیاست»۱۰ بود، انگار که داشت پیشنهاد می‌داد «مراقبۀ نفس» یک راه مطمئن برای ظلم‌نکردن به دیگران است. ظلم‌نکردن (اسمش را «دموکراسی» بگذارید) ناگهان پیش‌فرض عملیاتی او می‌شود. حالا به این فوکو بنگرید: یک دموکرات رادیکال که می‌خواهد از قید‌و‌بند استعداد درخشانش رها شود.اطلاعات کتاب‌شناختی:Elden, Stuart. Foucault's Last Decade. John Wiley & Sons, 2016Elden, Stuart. Foucault: The Birth of Power. John Wiley & Sons, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۲ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «The Other Foucault» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «با یک فوکوی تازه آشنا شوید» و ترجمۀ محمد معماریان در ششمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۹۷ با همان عنوان منتشر کرده است.•• بروس رابینز (Bruce Robbins) استاد زبان انگلیسی در دانشگاه کلمبیاست. آخرین کتاب او ذی‌نفع (The Beneficiary) نام دارد.[۱] Foucault: The Birth of Power[۲] Foucault’s Last Decade[۳] Discipline and Punish[۴] The History of Sexuality[۵] The Order of Discourse[۶] What Is an Author[۷] Biopolitics[۸] The Birth of Biopolitics[۹] A More Marxist Foucault[۱۰] Proto-Politics ]]> بروس رابینز اقتصادوجامعه Wed, 18 Apr 2018 03:50:28 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8948/ سایمون کریچلی: وقتی به فوتبال می‌اندیشیم به چه می‌اندیشیم http://tarjomaan.com/interview/8947/ گفت‌وگوی تایلر مالون با سایمون کریچلی، لس‌آنجلس تایمز — طبق کتاب جدید سایمون کریچلی، وقتی به فوتبال می‌اندیشیم به چه می‌اندیشیم، فوتبال «رقص بالۀ طبقۀ کارگر» است. به‌همین‌سان، کریچلی را می‌توان «فیلسوف طبقۀ کارگر» نامید، یعنی او فلسفه را نوعی دغدغۀ پرولتاریایی می‌بیند، نه فعالیت نخبگان که باید در برج‌های عاج انجام شود. او به تمام موضوعات، خواه خودکشی باشد خواه فوتبال، با دقت فکری یکسانی می‌نگرد. نوشتار او نه‌تنها ژرف و فلسفی بلکه فهم‌پذیر و محاوره‌ای است.فوتبال، زمانی نه‌چندان دور، به‌عنوان موضوعی نگریسته می‌شد که مناسب تحلیل فکری نیست، چیزی مادون شأن کاوش فلسفی و هنوز، آن‌چنان که باید، به «فلسفۀ فوتبال» پرداخته نشده است.کریچلی توضیح می‌دهد که «درحقیقت، من در اینجا قصد ندارم که ’فلسفۀ فوتبال‘ بنویسم». درعوض، او دربارۀ چیزی می‌نویسد که من آن را «فوتبالِ فلسفه» توصیف می‌کنم، او در آن کشف می‌کند «که بیشترِ آنچه به باور من از نظر فلسفی درست است، دربارۀ موضوعاتی کلی همچون فضا، زمان، امیال، عقل، زیبایی‌شناسی، اخلاق و سیاست، دقیقاً دربارۀ فوتبال نیز درست است». بنابراین، او می‌خواهد خواننده را قانع کند که فوتبال می‌تواند به ما دربارۀ فلسفه و معنای وجود انسان در جهان بینش بدهد، نه اینکه فلسفه می‌تواند به ما دربارۀ فوتبال بینش بدهد.من در مسافرت اخیر کریچلی به لس‌آنجلس با او گفت‌وگو کردم. گفت‌وگوی ما ویرایش شده است.تایلر مالون: شما دربارۀ گسترۀ وسیعی از موضوعات قلم‌فرسایی کرده‌اید، دربارۀ دیوید بویی، خودکشی، ایمانوئل لویناس، هملت، والاس استیونز. چه چیزی شما را برانگیخت تا کتابی دربارۀ فوتبال بنویسید؟سایمون کریچلی: در طول حدود ده سال گذشته، من آشکارا کوشیده‌ام تا دلبستگی‌های بنیادی خودم را تبیین کنم. شاید فوتبال بنیادی‌ترین دلبستگی من باشد. فوتبال در وجود من از همۀ دلبستگی‌ها دیرینه‌تر و ژرف‌تر است. من به دیوید بویی نیز دلبستگی بنیادی ژرفی دارم، اما فوتبال به‌نوعی ژرف‌تر است، زیرا با مکان گره خورده است، خیال‌بافی‌ها دربارۀ مکان. تنها چیزی که از نظر خانوادۀ من برای آن‌ها مزیت محسوب می‌شد این بود که ما اهل لیورپول بودیم. نشانۀ اصلی وجود مکانی که ما اهل آنجا بودیم تیم ما بود. پدرم هوادار متعصب باشگاه فوتبال لیورپول بود و به‌نوعی در زمینۀ فوتبال صاحب‌نظر بود. فوتبال موضوع اصلی گفت‌وگوی ما بود.مالون: شما شیفتۀ هواداران فوتبال هستید. کتاب شما همان‌قدر که کاوش خود فوتبال است، کاوش فرهنگ پیرامون فوتبال نیز هست. آن‌چنان که شما در کتاب اشاره می‌کنید، این فرهنگ چگونه با سوسیالیسم فوتبال ارتباط پیدا می‌کند؟کریچلی: در کشوری نظیر بریتانیا، که بی‌تردید در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم کشوری سوسیالیست یا سوسیال دموکرات بود، قبل از آنکه به‌دست مارگارت تاچر و پس از او با شتاب ویران شود، شاید فوتبال آخرین نشان آن آرمان سوسیالیستی باشد. فوتبال به اجتماع ارزش می‌نهد و به اینکه به‌مثابۀ انسان‌های برابر در کنار هم باشیم، جایی که هر کسی حق دارد چیزی بگوید. خود بازی نوعی سوسیالیسم دارد، یعنی تیم فوتبال و فرهنگ پیرامونش از نوعی سوسیالیسم برخوردار است. فوتبال گنجینه‌ای برای نوعی احساس همدلی است، احساس اینکه همگی ما در اینجا با هم هستیم. بازیکنان می‌آیند و می‌روند، اما هواداران برای مدت مدیدی پابرجا هستند. آن‌ها حافظه و خاطرات دارند، آن‌ها آرشیو و کتابخانه‌اند.مالون: شما دربارۀ «تاریخچۀ لحظات به‌یادماندنیِ» تیمی می‌نویسید که هواداران در ذهن خود دارند. آیا کسی می‌تواند هواداری واقعی باشد بدون آنکه هوادار تیم خاصی باشد؟کریچلی: قطعاً. مردم می‌توانند به هر شیوه که دوست دارند فوتبال تماشا کنند. شما هوادار موقت را می‌بینید که شاید جنبۀ وجدآور جام‌جهانی را دوست دارد که هر چهار سال یک‌ ‌بار برگزار می‌شود، درحالی‌که فرهنگ هواداریِ جدی بیشتر دربارۀ این حس زیستۀ قدرتمندِ همراهی با یک تیم است، با یک مکان، با یک تاریخ. بنا بر ماهیت فوتبال، تمام تیم‌ها نمی‌توانند برنده باشند. بیشتر تیم‌ها بازنده خواهند بود. بنابراین، هوادار یک تیم بودن و متخصص تاریخچۀ آن تیم بودن همچنین به معنای آموزش‌دیدن در مدرسۀ شکست و نومیدی است. نومیدی مؤلفۀ سازندۀ فوتبال است، اما نوعی پدیدۀ امید نیز وجود دارد، امیدی فراسوی عقل، امیدی ضد امید. بنابراین شاید مایۀ تمایز هوادار موقت از هوادار جدیْ واقع‌بینیِ هوادار جدی باشد. آن‌ها می‌دانند که احتمالاً پایان بدی در انتظارشان خواهد بود و هیچ چیز نخواهند بُرد و باشگاه همیشه به‌خوبی مدیریت نمی‌شود، اما آن‌ها با تیمشان همراه می‌مانند زیرا هویتشان همین است. نکتۀ شگفت‌انگیز دربارۀ فرهنگ هواداری شیوۀ انتقال آن به نسل‌های بعد است.مالون: آیا از دیدگاه شما، در طول چند دهۀ گذشته، یک گفتمان پیرامون فوتبال شکل گرفته است؟کریچلی: بله، هنگامی‌که من دانشجو بودم، فوتبال اصلاً موضوع بحث نبود. اکنون فوتبال هویتی بسیار متفاوت دارد. گفتمانی پیرامون آن وجود دارد و مردم در سراسر دنیا آن را تماشا می‌کنند. فوتبال بزرگ‌ترین ورزشِ جهان است و میزان فوق‌العاده‌ای از توجه را به خود جلب می‌کند. اینترنت برای برخی چیزها، مانند زندگی انسان، بد بوده اما برای برخی چیزهای دیگر خوب بوده است، مانند فوتبال. اینترنتْ سطحی جدی از گفتمان دربارۀ ورزش را پدید آورده است. چنین چیزی بسیار متفاوت از وضعیت حاکم در زمان دانشجویی من در دهۀ هشتاد است. من عشق خودم به فوتبال، و به‌ویژه به باشگاه فوتبال لیورپول، را نزد خودم نگه می‌داشتم. تنها نوشتارها دربارۀ فوتبال در آن زمان در صفحات پشتی روزنامه‌های عامه‌پسند در انگلستان بود. از زمان انتشار کتاب اوج هیجان۱، به قلم نیک هورنبی در ۱۹۹۲، قلم‌فرسایی جدی‌ دربارۀ فوتبال رشد کرده است.مالون: شاید شگفت‌انگیزترین چیز برای من دربارۀ کتاب آن باشد که شما، در اشاره‌ای کوتاه در پیشگفتار، اذعان می‌کنید که نام ساکر۲ را دوست دارید و شاید آن را ترجیح می‌دهید.کریچلی: بله، این نام به یک معنا بیشتر اجتماعی است. ساکر مخفف واژۀ اَسوسییشن۳ است که در کانون این بازی است. از بسیاری جهات، ساکر واژۀ دقیق‌تری است. نه‌تنها بدان‌ جهت که این واژه به همکاری، یعنی سوسیالیسم، اشاره می‌کند که من به آن علاقه دارم، بلکه بدان‌ جهت که فوتبال بازی‌ای است که با تمام بدن بازی می‌شود، نه‌‌فقط با پا.مالون: آمریکا چه کاری می‌تواند انجام دهد تا حضور و موفقیت خود در صحنۀ فوتبال بین‌الملل را افزایش دهد؟کریچلی: این پرسش چندین پاسخ دارد، اما یکی این است که محبوبیت فوتبال در بین جمعیت لاتین‌تبار باید به جریان اصلی فوتبال کشانده شود. این کاری با تأثیر سیاسی ژرف خواهد بود. هنگامی‌که من دربارۀ تیم محبوبم فکر می‌کنم، می‌دانم که بهترین بازیکن ما برزیلی و بهترین بازیکن بعدی ما مصری است. اگر تیمی که شما دوست دارید و هر هفته بازی آن را تماشا می‌کنید تحت نفوذ خارجی‌ها باشد، نگرشی متفاوت به جهان خواهید داشت. بازیکنان انگلیسی نیز در تیم حضور دارند، اما شما بیشتر احساس جهان‌وطنی می‌کنید.مالون: آیا شما می‌گویید که فوتبال به‌نوعی بیگانه‌هراسی را دشوارتر می‌کند؟کریچلی: فوتبال اصلاحگر عظیم بیگانه‌هراسی است. خود فوتبال یا دست‌کم ایدۀ بازی‌ای که در آن شما با پا به توپ ضربه می‌زنید به مایاها و چین باستان بازمی‌گردد. بازی‌ای شبیه به فوتبال در ایتالیای قرون وسطا بازی می‌شد. سپس این بازی در اواخر قرن نوزدهم در بریتانیا سازمان‌دهی و قانونمند شد. بنابراین، ما فکر می‌کنیم این بازی از آن ماست، اما ابداً چنین نیست. این بازی‌ای است که تقریباً هر کس دیگری آن را بهتر بازی می‌کرد.مالون: آیا این همان چیزی نیست که ماهیت فوتبال را به تکراری بی‌مبدأ تبدیل می‌کند؟کریچلی: بله و این نکته‌ای ضد ملی‌گرایی است. اینکه هواداران انگلیسی بگویند که «فوتبال یک بازی انگلیسی است و ما نسبت ‌به آن حق و حقوقی داریم زیرا اینجا آغاز شده است» سخنی بی‌معناست. خاستگاه فوتبال بی‌اهمیت است. تاریخ از پیچیدگی و گوناگونی بسیار بیشتری برخوردار است. تجربه‌کردن فوتبال یعنی تجربه‌کردن تکرار این تشریفات. تمام مسابقات شبیه هم هستند، ۲۲ بازیکن در زمین حضور دارند و مسابقه نود دقیقه طول می‌کشد. ساختاری تکراری وجود دارد، بااین‌حال تکرارِ فوتبال زمینه را برای تازگی، نوآوری و آفرینش فراهم می‌کند. فوتبال تحت حاکمیت قوانین است، تحت هفده قانون بازی فوتبال. در چارچوب این مجموعه قوانین، صور جدیدی از فعالیت، چیزی جدید، می‌تواند ظهور کند. قوانین انعطاف‌پذیرند. امکان تقلب وجود دارد. هنر دور زدنِ قوانین وجود دارد.مالون: فلسفه از فوتبال چه می‌تواند بیاموزد؟کریچلی: فوتبال عرصۀ بزرگی برای بحث عاقلانه است. از ‌بسیاری ‌جهات، همان چیزی است که فلسفه باید باشد: گفت‌وگوی عاقلانه مبتنی بر احساسات مستحکم، به ‌نحوی ‌که شما بتوانید اذهان افراد را از طریق نیروی استدلال تغییر دهید. متأسفانه، این امر در فلسفه به‌ندرت رخ می‌دهد، اما در گفت‌وگوها دربارۀ فوتبال این امر قطعاً رخ می‌دهد. من نظر خاصی دربارۀ یک بازیکن یا یک مسابقه اظهار می‌کنم و کسی خواهد گفت «نه، شما کاملاً اشتباه می‌کنید، موضوع این است که ...». من به سخنان او گوش می‌کنم و شاید چند اشکال به سخنان او وارد کنم، اما اغلب من دیدگاه خود را تغییر می‌دهم. بنابراین، عنصری حقیقتاً فلسفی دربارۀ فوتبال وجود دارد. فوتبال عرصه‌ای است که مردم در آن در رابطه با دیدگاه‌های خود احساس راحتی و آرامش می‌کنند و در گفت‌وگو نیز احساس راحتی و آرامش به آدم دست می‌دهد.مالون: باوجوداین، عنصر دیگری که شما شیفته‌اش هستید نفرت موجود در ذات فوتبال است، از طریق سرمایه‌داری، فساد و مانند این‌ها. آیا فوتبال بهتر خواهد شد اگر شما بتوانید از شر این جنبه‌های نفرت‌انگیز خلاص شوید؟ آیا حقیقتاً می‌تواند به آن بازی سوسیالیستیِ همکاری محض تبدیل شود؟ یا نفرت بخشی ضروری از آن چیزی است که فوتبال را می‌سازد؟کریچلی: نفرت بخشی از آن چیزی است که فوتبال را می‌سازد. ما همین الان در اینجا، در پشت‌بام هتل، می‌توانیم یک مسابقه ترتیب دهیم. ما می‌توانیم چیزی پیدا کنیم و از آن به‌عنوان توپ استفاده کنیم و چند نفر را جمع کنیم و بازی را شروع کنیم. همگی ما در این تجربه از جایگاهی برابر برخوردار خواهیم بود. هیچ‌ چیز مهمی در میان نخواهد بود و شاید این به‌نوبۀ‌خود لذت‌بخش باشد. اما هنگامی‌که مسابقات در بالاترین سطوح برگزار می‌شوند، ما شاهد حضور تیم‌ها با پیوندهای محلی عمیق هستیم، با روحیات سوسیالیستی، و حضور سرمایه و پول. من در پیشگفتار کتاب درواقع می‌خواهم بگویم که اگر شما خواستار مشاهدۀ تصویری از عصر ما با تمام وحشت‌های درهم‌پیچیدۀ آن هستید، بهترین گزینه آن است که به فوتبال نگاه کنید. تمام وحشت‌ها آنجا هستند: وحشت‌های سرمایه‌داری نئولیبرال، وحشت‌های اقتدارگرایی و استبداد، و مانند این‌ها. موضوع مهم برای من این است که، با وجود آنکه من بسیار فوتبال را دوست دارم و هوادارانی را دوست دارم که فوتبال را دوست دارند، فکر نمی‌کنم شما هرگز بتوانید احساس خوبی دربارۀ فوتبال داشته باشید. فوتبال چیزی است که همیشه در معرض سوءظن است. نکتۀ جالب دربارۀ نگریستن به تیمی همچون بارسلونا این است که چگونه زیبایی و یکپارچگیِ نوعی هویت کاتالونیایی با این واقعیت در‌می‌آمیزد که آن‌ها پول خود را از مؤسسۀ قطر دریافت می‌کنند. این دو رویداد، به‌طور هم‌زمان، در حال وقوع است. من می‌خواهم که مردم، هنگام تماشای یک مسابقه، هر دو موضوع را ببینند: این نمایش زیبا که چگونه افراد حرفه‌ای، که با هم برای هدفی مشترک کار می‌کنند، می‌توانند نتیجه‌ای فوق‌العاده تولید کنند و، درعین‌حال، چگونه کل این ماجرا به‌واسطۀ جابه‌جایی پول و انتقال سرمایه ممکن شده است. این دو موضوع به‌طرزی ژرف با هم پیوند خورده‌اند. فوتبال تصویری از جهان ما، در بهترین و بدترین حالت آن، به‌طور هم‌زمان است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Critchley, Simon. What We Think About When We Think About Soccer. Penguin, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «Simon Critchley on football, philosophy and his new book What We Think About When We Think About Soccer» در وب‌سایت لس‌آنجلس تایمز منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «سایمون کریچلی: وقتی به فوتبال می‌اندیشیم به چه می‌اندیشیم» و با ترجمۀ علی برزگر در ششمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را با همان عنوان در تاریخ ۲۸ فروردین ۱۳۹۷ منتشر کرده است.•• سایمون کریچلی (Simon Critchley) فیلسوفی انگلیسی‌تبار و نویسنده‌ای پرکار است که در فلسفۀ قاره‌ای و مشخصاً پدیدارشناسی تخصص دارد و از ایمانوئل لویناس تأثیر بسزایی گرفته است. او موضوعات انضمامی را با خلاقیتی وصف‌ناشدنی به فلسفه ربط می‌دهد. کتاب‌های تئاتر خاطره (Memory Theater) و وقتی به فوتبال می‌اندیشیم به چه می‌اندیشیم (What We Think About When We Think About Soccer) از آخرین کتاب‌های اوست.••• تایلر مالون (Tyler Malone) نویسنده و استاد زبان انگلیسی است. او بنیان‌گذار و سردبیر نشریۀ اسکوفیلد و یکی از سردبیران و مقاله‌نویس‌های وب‌سایت لیترری هاب است.[۱] Fever Pitch[۲] soccer: نام دیگر فوتبال که مخففی از واژۀ association و پسوند er در زبان انگلیسی است [مترجم].[۳] association: این واژه به‌ معنای همکاری است [مترجم]. ]]> سایمون کریچلی علم‌وفلسفه Tue, 17 Apr 2018 03:58:30 GMT http://tarjomaan.com/interview/8947/ نسخۀ صوتی: دو سال زندگی در آمریکا به یک آلمانی چه چیزهایی آموخت؟ http://tarjomaan.com/sound/8950/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از فایت مدیک که پیش از این با عنوانِ «دو سال زندگی در آمریکا به یک آلمانی چه چیزهایی آموخت؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید. مدتی پیش کتابی از بری گلسنرِ جامعه‌شناس خواندم. نظریۀ گلسنر این است که آمریکایی‌ها در فرهنگی از ترسْ زندگی می‌کنند و هیچ کاری برای مقابله با آن انجام نمی‌دهند، بلکه فقط می‌گذارند زندگی‌شان در مارپیچی نزولی از پارانویا سُر بخورد. زیاد به این نظریه فکر کرده‌ام. در بتزدا، واقعاً چیز چندانی نیست که بخواهید از آن بترسید، مگر پشه‌ها و تصادف‌ها. اما صرفاً نوعی روان‌نژندی هم می‌تواند باعث شود تا خانۀ فرد مثل نوعی پناهگاه به نظر برسد. گاهی بتزدا به نظرم پناهگاهی بزرگ می‌رسید. فایل صوتی نوشتار «دو سال زندگی در آمریکا به یک آلمانی چه چیزهایی آموخت؟» را گوش کنید. ]]> فایت مدیک نسخۀ صوتی Mon, 16 Apr 2018 09:17:58 GMT http://tarjomaan.com/sound/8950/ همۀ ما حالا در سیلیکون‌ولی زندگی می‌کنیم http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8783/ نیکلاس کار، ایان — صحنه‌ای بود از کابوسی برآمده از قرص خواب‌آور: شغالی با چهرۀ مارک زاکربرگ بالای لاشۀ تازۀ گورخری ایستاده بود و احشایش را می‌خورد. اما خواب نبودم. حوالی ظهر بود که این صحنه را دیدم و محرک آنْ حرفی بود که بنیان‌گذار فیسبوک -در بهار ۲۰۱۱- زده بود که «فقط گوشتِ حیواناتی را می‌خورم که خودم کشته باشمشان». زاکربرگ به مجلۀ فورچون گفته بود «چالش شخصی» جدیدش را با جوشاندن یک خرچنگِ زنده آغاز کرده است. سپس ترتیب یک جوجه را داده بود. در ادامۀ مسیر صعودی‌اش در زنجیرۀ غذایی، یک خوک را کشته بود و گلوی یک بز را بریده بود. طبق گزارش‌ها، او در گردشی که برای شکار رفته بود، یک بیزون (گاومیش آمریکایی) را با گلوله زده است. زاکربرگ گفته است که دارد «چیزهای زیادی دربارۀ زندگی پایدار یاد می‌گیرد».هر طور شده بود تصویر مرد شغالی را از حافظه‌ام پاک کردم. اما این فکر دست از سرم برنمی‌داشت که در این تفریح جدید این کارآفرین جوان استعاره‌ای نهفته است که باید آن را تبیین کرد. اگر می‌توانستم روی آن متمرکز شوم و تکه‌تکه‌های تصویر را به هم بچسبانم، ممکن بود بتوانم چیزی را بدست آورم که مدت‌های مدید به دنبال آن بودم: درکی عمیق‌تر از روزگار غریبی که در آن زندگی می‌کنیم.زاکربرگِ درنده نماد چه‌چیزی می‌توانست باشد؟ پنجۀ سرخِ خرچنگ ممکن است حاوی چه معنایی باشد؟ آن بیزون چه؟ همان حیوانی که شاخص‌ترین نماد پوشش جانوری آمریکاست. فکری به ذهنم رسید. پیش خود گفتم حداقل می‌توانم یک مطلب خوب وبلاگی از آن درآورم.آن پست را هیچ‌گاه ننوشتم، اما کلی پست دیگر آماده کردم. در اوایل سال ۲۰۰۵ وبلاگ‌نویسی را آغاز کرده بودم، همان زمانی که ظاهراً همه از «بلاگوسفر»۱ حرف می‌زدند. پس از کمی داشتم در یک سایت استعلام دامنه به نام GoDaddy می‌گشتم، فهمیدم که دامنۀ roughtype.com (به معنای «حالت خشن») در دسترس است (عجیب بود که این نام از دید پورنوگرافرها مخفی مانده بود). به‌همین خاطر اسم وبلاگم را راف تایپ گذاشتم. این نام برای حالت موقت و خودمانی نوشته‌های آنلاین آن دوران بسیار مناسب بود.وبلاگ‌نویسی از آن زمان رفته‌رفته به زیرشاخه‌ای از ژورنالیسم تبدیل شده و حالت شخصی خود را از دست داده است، اما در آن زمان واقعاً مثل چیزی جدید در دنیا بود، نوعی جبهۀ ادبی. آن‌همه حرف‌های عامه‌پسندی که دربارۀ «رسانه‌های گفتگومحور» و «خرد جمعی» که در مورد بلاگوسفر می‌زدند، حق مطلب را ادا نمی‌کرد. وبلاگ‌ها محصولاتی کاملاً شخصی بود، دفترچه خاطراتی که به‌صورت عمومی نوشته می‌شد، یادداشت‌هایی دربارۀ هرآنچه که نویسنده در همان لحظه خوانده، دیده یا دربارۀ آن فکر کرده بود. به قول اندرو سالیوان، یکی از طلایه‌داران وبلاگ‌نویسی «هر کوفتی که دلت می‌خواد می‌گی». این سبک با آن دلشورگی و تلاطم اقیانوس‌وارِ وب هم همخوانی داشت. وبلاگْ نوعی امپرسیونیسمِ انتقادی یا نوعی انتقاد امپرسیونیستی بود و مانند بحثی در کافه، بی‌واسطه به نظر می‌رسید. روی «انتشار» کلیک می‌کردید و مطلبتان در شبکۀ جهان‌گستر قرار می‌گرفت تا همه آن را ببینند.یا شاید هم نادیده بگیرند. راف تایپ در ابتدا خوانندۀ چندانی نداشت که البته حالا که به عقب نگاه می‌کنم، از این بابت خوشحالم. زمانی که وبلاگ‌نویسی را آغاز کردم، نمی‌دانستم چه مزخرفی می‌خواهم بگویم. زمزمه‌ای بودم در یک بازار پرسروصدا. اما در تابستان ۲۰۰۵، وب ۲.۰ عرضه شد. اینترنت تجاری که از زمان حبابِ دات‌کام۲ در سال ۲۰۰۰ به اغما رفته بود، حال برخواسته بود، با چشمانی باز و گرسنه. سایت‌هایی نظیر MySpace، Flickr، LinkedIn و فیس‌بوکِ تازه‌وارد دوباره داشتند پول‌ها را به‌سمت سیلیکون‌ولی جذب می‌کردند. نِردها داشتند دوباره ثروتمند می‌شدند. اما شبکه‌های نوپای اجتماعی و نیز گسترش سریع بلاگوسفر و بحث‌های بی‌انتها دربارۀ ویکی‌پدیا، همگی منادی چیزی بودند عظیم‌تر از یک تب جدید در بازار طلا. اگر بتوانیم به تبلیغات اعتماد کنیم، این‌ها همه طلایه‌دار نوعی انقلاب دموکراتیک در رسانه و ارتباطات بودند، انقلابی که جامعه را برای همیشه تغییر خواهد داد. عصری جدید در حال دمیدن بود، با طلوعی که فقط در نقاشی‌های مکتب هادسون ریور۳ می‌توان دید. راف تایپ حالا یک موضوع مشخص داشت.بزرگ‌ترین مذهبِ زادۀ آمریکا (بزرگ‌تر از شاهدان یهوه و کلیسای عیسی مسیح قدیسان آخرالزمان و حتی بزرگ‌تر از ساینتولوژی) مذهبِ تکنولوژی است. جان آدولفوس اتسْلرِ، آرمان‌شهرگرای اهل پیتسبرگ، با کتاب بهشت در دسترس تمام انسان‌ها۴ (۱۸۳۳) طلایه‌دار این تفکر شد. او می‌نویسد که آمریکا با تحقق «اهداف مکانیکی خود»، خود را به بهشتی جدید تبدیل خواهد کرد، «کشوری بسیار آباد» که در آن «جشن‌های بی‌پایان، مهمانی‌های پر از لذت، نوگرایی، ذوق و دغدغه‌های آموزنده» و صد البته «سبزی‌هایی در نهایت زیبایی و تنوع» وجود خواهد داشت.اینگونه پیش‌بینی‌ها در قرن‌های نوزدهم و بیستم زیاد شد و در پیش‌بینی آن‌ها از (به قول پری میلر، منتقد و مورخ آمریکایی) «شکوه تکنولوژیک»، تعالی حقیقی آمریکایی را می‌توان یافت. شاید امروزه هواداران جنبش کشاورزی همچون جفرسون و نیز درخت‌افکن‌هایی نظیر ثورو را بدرود گفته باشیم، اما به ادیسون و فورد و گیتس و زاکربرگ اطمینان داریم. همین تکنولوژیست‌ها هستند که قرار است ما را هدایت کنند.فضای سایبر با صداهای سرگردان و نیز آواتارهای فرازمینی‌اش از همان ابتدا چیزی عرفانی و مرموز به نظر می‌رسید و گستردگی اسرارآمیز آن ظرفی برای آرزوها و خیال‌های معنوی آمریکا بود. مایکل هایمِ فیلسوف در مقالۀ «هستی‌شناسی اروتیکِ فضای سایبر»۵ می‌نویسد «برای اینکه دانش خدا را شبیه‌سازی کنیم، چه راهی بهتر از اینکه دنیایی مجازی خلق کنیم که از ذره‌ذره‌های اطلاعات تشکیل شده است؟» در سال ۱۹۹۹، همان سالی که گوگل از یک گاراژ در منلو پارک به دفتری در پالو آلتو نقل مکان کرد، دیوید گلرنتر، دانشمند علوم کامپیوتر اعلامیه‌ای نوشت و در آن «دومین ظهور کامپیوترها» را پیش‌بینی کرد، پر از تصاویر فرانمای «اجسام سایبری که در کائناتِ کامپیوتری در گردش‌اند» و «مجموعه‌های منظم و زیبا از اطلاعات، شبیه به باغ‌هایی عظیم و منزه».داعیه‌های هزاره‌ای با ظهور وب ۲.۰ اوج گرفت. مثلاً وایرد در مطلب اصلی خود در آگوست ۲۰۰۵ اعلام کرد «بهوش باشید!» که در حال ورود به «دنیایی جدید» هستیم، که پیشرانِ آن نه لطف خدا، بلکه «الکتریسیتۀ مشارکت» است. اینجا بهشت خودمان خواهد بود که «کاربرانْ آن را می‌سازند». پایگاه‌های دادۀ تاریخ حذف خواهد شد و انسان دوباره راه‌اندازی می‌شود. «من و شما در این لحظه زنده هستیم».  این نگاه تا به امروز ادامه دارد و بهشت تکنولوژیک تا ابد در افق می‌درخشد. حتی پول‌دوستان هم در این آینده‌گراییِ خوش‌بینانه برای خود جایی دست‌وپا کرده‌اند. در سال ۲۰۱۴، مارک آندریسن، سرمایه‌گذار کارآفرین یک سری توئیت‌های حماسی منتشر کرد (خودش آن را «طوفان توئیت» می‌نامید) و در آن‌ها اعلام نمود که کامپیوترها و روبات‌ها به‌زودی ما را از «محدودیت نیازهای جسمانی» رها خواهند کرد. او در سخنانی که یادآور اتسلر (و کارل مارکس) است اعلام کرد که «برای اولین بار در تاریخ» انسان خواهد توانست ماهیت کامل و حقیقی خود را ابراز کند: «ما همان کسی می‌شویم که خودمان می‌خواهیم» و اینکه «حوزه‌های اصلی تلاش انسانْ فرهنگ، هنر، علم، خلاقیت، فلسفه، آزمایش، اکتشاف و ماجراجویی خواهد بود». تنها چیزی که از قلم انداخت، سبزیجات بود.این‌گونه پیش‌بینی‌ها را می‌شود بیهوده‌گویی‌های چند ثروتمند جوگیر قلمداد کرد، اما به دلایلی، همین حرف‌ها تفکر عمومی را شکل داده‌اند. ترویج دیدگاه آرمان‌شهری نسبت‌به تکنولوژی، یعنی دیدگاهی که پیشرفت را اصولاً تکنولوژیک تعریف می‌کند، باعث شده تا مردم ترغیب شوند قوۀ انتقادی خود را زیر پا بگذارند و به کارآفرینان و حامیان مالی سیلیکون‌ولی آزادی عمل دهند تا فرهنگ را متناسب با منافع تجاری خود بازسازی نمایند. هرچه باشد، اگر تکنولوژیست‌ها دنیایی بسیار آباد و بدون کار یا نیاز خلق کنند، منافع آن‌ها حتماً همان منافع جامعه است. مخالفت‌کردن با آن‌ها یا حتی زیرسؤال‌بردن انگیزه‌ها و تاکتیک‌های آن‌ها خودشکنی است. این کار فقط وقوع این رویداد شگفت‌انگیز و اجتناب‌ناپذیر را به تأخیر خواهد انداخت.نظریه‌پردازان دانشگاهی و اندیشکده‌ها باعث شده‌اند مسیر سیلیکون‌ولی در سطح آکادمیک پذیرفته شود. روشنفکران سرتاسر طیف سیاسی، از راست‌گرایان رندی یا چپ‌گرایان مارکسی، شبکۀ کامپیوتر را تکنولوژی‌ای رهایی‌بخش نشان داده‌اند. آن‌ها معتقدند که دنیای مجازی راه فراری از محدودیت‌های سرکوبگرانۀ اجتماعی، سازمانی و دولتی است؛ شبکه مردم را آزاد می‌کند تا خواست و خلاقیت خود را بدون هیچ محدودیتی ابراز کنند، خواه به‌عنوان کارآفرینانی که به‌دنبال ثروت نهفته در بازارند و خواه به‌عنوان داوطلبانی که در «تولید اجتماعی» خارج از بازارْ مشارکت دارند. یوچای بنکلر، استاد حقوق در دانشگاه هاروارد، در کتاب برجستۀ خود به نام ثروت شبکه‌ها۶ (۲۰۰۶) می‌نویسد:این آزادیِ جدید نویدهای عملی بزرگی در خود دارد: به‌عنوان وجهی از آزادی فردی، به‌عنوان پلتفرمی برای مشارکت دموکراتیک بهتر، به‌عنوان رسانه‌ای برای پرورش فرهنگی انتقادی‌تر و خوداندیش‌تر، و البته در اقتصادی جهانی که لحظه به لحظه بیشتر مبتنی بر اطلاعات می‌شود، به عنوان سازوکاری برای بهبود بخشی به توسعۀ انسان‌ها در همه‌جا.بنکلر می‌گوید که اگر این روند را انقلاب بنامیم، اغراق نکرده‌ایم.بنکلر و گروهش نیاتِ خوبی داشتند، اما پیش‌فرض‌هایشان بد بود. آن‌ها در دوران اولیۀ تاریخ وب، زمانی که ساختارهای تجاری و اجتماعی این سیستم هنوز در وضعیتی نوپا بود و کاربرانش نمونۀ متعادلی از جمعیت نبودند، اعتماد زیادی به آن کردند. آن‌ها نتوانستند این را درک کنند که این شبکه انرژی مردم را به سوی سیستمی اطلاعاتی با مدیریت مرکزی و نظارت دقیق هدایت می‌کند، سیستمی که طوری آن را سازمان‌دهی کرده‌اند تا گروهی کوچک از کسب‌وکارها و مالکانشان را ثروتمند نماید.شبکه واقعاً هم ثروت زیادی تولید کرد، اما این ثروت از نوع آدام اسمیتی بود و در دست افرادی معدود قرار گرفت، نه اینکه به‌طور گسترده تقسیم شود. ویژگی شاخص فرهنگی‌ایِ که همراه شبکه پدیدار شد و اینک تا عمیق‌ترین لایه‌های زندگی و روانمان نفوذ کرده، تولید و مصرف دیوانه‌وار است (گوشی‌های هوشمندْ همۀ ما را به ماشین‌هایی رسانه‌ای تبدیل کرده‌اند)، بدون اینکه توانمندسازی حقیقی و یا خوداندیشی چندانی به ارمغان بیاورد. این فرهنگْ تماماً حواس‌پرتی و وابستگی است. البته این به معنای انکار فواید دسترسی آسان به سیستم کارآمد و جهانی تبادل اطلاعات نیست، بلکه فقط برای انکار مجموعه افسانه‌هاییست که این سیستم را احاطه کرده است، برای انکار این پیش‌فرض است که این سیستم برای فراهم کردن این منفعت‌ها، می‌بایست به شکل کنونی‌اش درمی‌آمد.جان کنت گلبریتِ اقتصاددان، در دوران پایانیِ عمر خود، اصطلاح «شیادی معصومانه»۷ را به کار برد. منظور او دروغ یا نیمه‌حقیقتی بود که، به‌دلیل تناسب با نیازها یا دیدگاه‌های صاحبان‌قدرت، همچون حقیقت عرضه می‌گردد. داستان‌های خیالی وقتی زیاد تکرار شود به عقل سلیم تبدیل می‌شود. گلبریت در سال ۱۹۹۹ می‌نویسد «به این دلیل معصومانه است که بیشتر افراد آن را به کار می‌گیرند و احساس گناه نمی‌کنند. به این دلیل هم شیادی است که مخفیانه در خدمت منافع افرادی خاص است». اینکه کامپیوترها را موتوری برای رهایی بدانیم، نوعی شیادی معصومانه است.من عاشق ابزارک‌های خوب هستم. در نوجوانی، وقتی برای اولین بار پای کامپیوتر نشستم (پایانه‌ای بزرگ و یک‌رنگ که به یک ابررایانۀ دو تُنی متصل بود)، بهت‌زده شده بودم. به محض اینکه کامپیوترهای قابل‌خرید در دسترس قرار گرفتند، دور خودم را با کامپیوتر، فلاپی‌دیسک و آنچه دستگاه‌های جانبی می‌نامیدند، احاطه کردم. دریافتم که کامپیوتر ابزاری با کاربردهای فراوان است، اما پازلی با چندین رمز و راز نیز هست. هرچه وقت بیشتری بگذارید تا بفهمید چطور کار می‌کند، زبان و منطقش را بیاموزید و محدودیت‌هایش را کاوش کنید، امکانات بیشتری پیشِ رویتان باز می‌شود. کامپیوتر هم مانند سایر ابزارهای خوب، هم کنجکاوی می‌طلبید و هم پاداشِ کنجکاوی‌تان را می‌داد. حتی با وجود هنگ‌کردن و خطاهای مهلک، باز هم جالب بود.در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، برای اولین بار از یک مرورگر استفاده کردم و بازشدن دروازه‌های وب را دیدم. به وجد آمده بودم، آن‌همه گستردگیِ فضا و قوانین کم. اما طولی نکشید که تازه‌بدوران‌رسیده‌ها وارد شدند. این فضا تقسیم‌بندی شد، به یک بازار روباز تبدیل شد و وقتی ارزش پولی بانک‌های داده‌اش افزایش یافت، به معدنی آمادۀ استخراج مبدل گشت. هیجان من هنوز پابرجا بود، اما احتیاط نیز به آن اضافه شده بود. حس می‌کردم که عوامل خارجی با وصل‌بودن کامپیوترم به وب وارد آن می‌شوند. آنچه ابزاری تحت کنترل من بود، داشت به رسانه‌ای تغییر شکل می‌داد که تحت کنترل دیگران است. صفحۀ کامپیوتر همچون عاقبت تمام رسانه‌های جمعی در حال تبدیل‌شدن به یک محیط، محوطه یا بدتر، یک قفس بود. مشخص بود که افراد کنترل‌کنندۀ این صفحۀ همه‌جاحاضر، اگر به حال خود رها شوند، فرهنگ را هم کنترل خواهند کرد. «استفاده از کامپیوتر دیگر فقط مربوط به کامپیوتر نیست، مربوط به کل زندگی است». این را نیکلاس نگروپونته از مؤسسۀ تکنولوژی ماساچوست در کتاب پرفروش خود به نام دیجیتال‌بودن۸ (۱۹۹۵) می‌نویسد. با نزدیک‌شدن به اواخر قرن، سیلیکون‌ولی چیزی فراتر از ابزارک و نرم‌افزار می‌فروخت: آن‌ها یک ایدئولوژی را می‌فروختند. این آیینْ بر سنت آمریکاییِ آرمان‌شهرِ تکنولوژیک مبتنی بود، اما یک چرخش دیجیتال نیز به آن افزوده بودند. اهالی سیلیکون‌ولی ماتریالیست‌هایی دوآتشه بودند (هرآنچه را که نشود سنجید معنایی ندارد)، اما درعین‌حال از مادیت متنفر بودند. در نظر آن‌ها، مشکلات دنیا از عدم بهره‌وری و نابرابری گرفته تا بیماری و مرگ، همگی، از جسمانیت دنیا و تجسم آن در مادۀ سست و غیرمنعطف و فسادپذیر نشأت می‌گرفت. دوای درد همۀ این‌ها مجازی‌بودن بود، بازسازی و رهایی جامعه با کدهای کامپیوتری. آن‌ها بهشتی جدید برایمان خواهند ساخت، نه از اتم‌ها، بلکه از بیت‌ها. هر آنچه سخت و استوار است، ذوب می‌شود و به درون شبکه می‌رود. باید شکرگزار می‌بودیم و تا حد زیادی هم بودیم.اشتیاق ما به باززایی از طریق مجازی‌بودن جدیدترین نمودِ چیزی است که سوزان سانتاگ در کتاب در باب عکاسی۹ (۱۹۷۷) آن را «بی‌حوصلگی آمریکایی‌ها در قبال واقعیت و میل به فعالیت‌هایی که عاملشان یک دستگاه است» معرفی می‌کند. آنچه همیشه تحملش برایمان سخت بوده این است که دنیا از پردازه‌ای پیروی می‌کند که ما آن را ننوشته‌ایم. انتظار ما از تکنولوژی فقط این نیست که طبیعت را دستکاری کند، بلکه باید آن را تصرف کند و مانند محصولی بسته‌بندی نماید، محصولی که بتوان با فشردن کلید چراغ، یا پدال گاز یا کلید خاموشی آن را مصرف کرد. آرزوی ما برنامه‌ریزی مجددِ هستی است و، با وجود کامپیوترها، فعلاً بهترین ابزار انجام این کار را در دسترس داریم. دوست داریم این پروژه را چیزی حماسی و نوعی طغیان علیه ستمکاریِ یک قدرت خارجی ببینیم. اما اصلاً اینطور نیست. این پروژه‌ای زادۀ اضطراب است. در پسِ آن، ترسی از این نهفته است که دنیای آشفته و ساخته‌شده از اتم‌ها علیه ما خواهد شورید. آنچه سیلیکون‌ولی می‌فروشد و ما می‌خریم تعالی نیست، پاپس‌کشیدن است. صفحۀ نمایش نوعی پناهگاه است، دنیایی باواسطه که قابل‌پیش‌بینی‌تر، سربه‌راه‌تر و صدالبته، امن‌تر از دنیای سرکش اشیاست. به دنیای مجازی مهاجرت می‌کنیم چون دنیای حقیقی چیزهای زیادی از ما می‌طلبد.«من و تو در این لحظه زنده هستیم». وقتی هیجان نوزایی اینترنت در پاییز ۲۰۰۵ اوج گرفت، آن مقالۀ وایرد که «ما وب هستیم» نام داشت، در سرم وزوز می‌کرد. این مقاله هم آزارنده بود و هم محرک. در نخستین یکشنبۀ ماه اکتبر، پای پاور مک جی۵ خودم نشستم و پاسخی برای آن نوشتم. صبح روز دوشنبه، نتیجه را در راف تایپ منتشر کردم (مطلبی کوتاه تحت عنوانِ پرافادۀ «غیراخلاقی‌بودن وب ۲.۰»). مایۀ تعجب (و باید اعتراف کنم، خوشحالی) من شد که وبلاگ‌نویسان مثل بیگانه‌خوارها دور این نوشته جمع شدند. طی چند روز، هزاران نفر آن را خواندند و ردیفی بلند از نظرات زیر آن مطلب جمع شد.این شروع بحث من بود دربارۀ -اسمش را چه بگذارم؟ گزینه‌های زیادی وجود دارد:- عصر دیجیتال، عصر اطلاعات، عصر اینترنت، عصر کامپیوتر، عصر ارتباطات، عصر گوگل، عصر اموجی، عصر ابر، عصر گوشی هوشمند، عصر داده، عصر فیسبوک، عصر ربات، عصر پساانسان. هرچه اسم‌های بیشتری روی آن بگذاریم، فرّارتر می‌شود. هرچه نباشد، عصری است که متناسب با استعدادهای مدیران برند است. پس فقط آن را «اکنون» می‌نامم.همین بحث من با اکنون (بحثی که حالا در بیش از هزار پست وبلاگ جریان یافته است) بود که مرا به مکاشفه‌ای هرچند محقر رساند. آنچه از تکنولوژی می‌خواهم، دنیایی جدید نیست. آنچه از تکنولوژی می‌خواهم، ابزاری است برای کاوش و لذت‌بردن از دنیایی که هست، همان دنیایی که (به قول جرارد منلی هاپکینز) پر است از «چیزهای ضد، تازه، یدکی و عجیب». شاید همۀ ما حالا در سیلیکون‌ولی زندگی کنیم، اما همچنان می‌توانیم مثل تبعیدی‌ها عمل و تفکر نماییم. همچنان می‌توانیم بلندپروازی کنیم و چیزی باشیم که شیمس هینی در شعر «افشا»۱۰ آن را مهاجرِ درون می‌نامد.یک بیزونِ مرده. یک میلیونرِ تفنگ‌بدست. حالا فکر می‌کنم که این استعاره چقدر واضح بوده است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Carr, Nicholas. Utopia is creepy: and other provocations. Norton & Company, 2016پی‌نوشت‌ها:• این مطلب برشی است از کتاب جدید نیکلاس کار به نام آرمان‌شهر ترسناک است (Utopia Is Creepy: And Other Provocations) که در تاریخ ۱۹ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «The worldwide cage» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «همۀ ما حالا در سیلیکون‌ولی زندگی می‌کنیم» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• نیکلاس کار (Nicholas Carr) نویسندۀ موضوعات مربوط به تکنولوژی و فرهنگ است که نوشته‌هایش در آتلانتیک، وال استریت ژورنال، نیویورک تایمز، وایرد، نیچر، ام‌آی‌تی تکنولوژی ریویو و برخی نشریات دیگر منتشر شده است. آخرین کتاب او آرمان‌شهرْ ترسناک است (Utopia Is Creepy) (۲۰۱۶) نام دارد.[۱] Blogosphere: یا فضای وبلاگی مجموعه‌ای از تمام وبلاگ‌ها و پیوند میان آن‌ها [مترجم].[۲] Dot-com crash (or dot-com bubble)[۳] Hudson River School : مکتبی در نقاشی آمریکایی که برجسته‌ترین مؤلفۀ آن طبیعت است [مترجم].[۴] The Paradise Within the Reach of All Men[۵] The Erotic Ontology of Cyberspace[۶] The Wealth of Networks[۷] Innocent fraud[۸] Being Digital[۹] On Photography[۱۰] Exposure ]]> نیکلاس کار علم‌وفلسفه Mon, 16 Apr 2018 03:55:41 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8783/ خدا می‌داند http://tarjomaan.com/neveshtar/8945/ اینال هندی، هارپرز مگزین — لباس‌شستن در وان حمام. این یکی از چندین کاری بود که مادرم انجام می‌داد تا پدرم بتواند از درآمد اندکش چیزی پس‌انداز کند. پدرم در فست‌فود مستر کینگ در خیابان هالستد شیکاگو، همبرگر و سیب‌زمینی سرخ‌شده درست می‌کرد. ما ماشین لباسشویی نداشتیم و ۱.۲۵ دلار به ازای یک بار شستنِ لباس برای شش بچه گران درمی‌آمد. به همین خاطر یکشنبه‌شب‌ها، درست در زمان مناسب برای مدرسه، مادرم پیژامه‌ای مندرس و تی‌شرتی کهنه می‌پوشید، چارپایه‌ای پلاستیکی وسط وان حمام می‌گذاشت و لباس‌ها را بر اساس رنگشان از هم جدا می‌کرد.او از لباس‌های پدرم مراقبت ویژه‌ای می‌کرد، آن‌ها را اول می‌شست و در قسمت مخصوص‌شان روی چوب‌لباسی حمام می‌گذاشت تا خشک شوند. پدرم به جز پیژامه و تی‌شرت‌هایی که موقع خواب می‌پوشید، تنها لباسی که داشت یک شلوار کار و یک پیراهن یقه‌سفید بود که هر روز برای کار می‌پوشید. همۀ تی‌شرت‌های او به خاطر سیگارکشیدن در تخت‌خواب سوراخ بود. مادرم درحالیکه پاهایش در آب بود و عرق از پیشانی‌اش می‌چکید، کمرش را خم می‌کرد و تمام جوراب‌ها، پیراهن‌ها و پلیورهایی را که در طول هفته جمع شده بود، با دست می‌شست. در خانواده‌ای که شش بچه دارد، جوراب‌ها به تنهایی یک سبد را پر می‌کرد. دو تا سطل کنار خود می‌گذاشت، یکی پر از آب و پودر لباسشویی و دیگری آب و سفیدکننده. او آب‌کف را با ملاقه از سطل‌ها بیرون می‌آورد و روی لباس‌ها می‌پاشید. لباس‌های کف‌خورده در جلوی او و لباس‌های شسته‌شده بالای سرش، پشت چارپایه قرار می‌گرفتند. دست‌های مادرم همیشه قرمز بود، چون فقط از آب داغ استفاده می‌کرد.هر یک از لباس‌ها را طوری چنگ می‌زد که گویی می‌خواهم آن را در نمایشگاه علوم شهر یا در مسابقۀ ملی سخنرانی کلاس پنجم بپوشم. با چنان شدتی لباس‌ها را می‌سابید که انگشتانش لرزش می‌گرفت و پوستش قرمز می‌شد و می‌سایید. یک بار آنقدر پوستش رفته بود که تا یک هفته مجبور بود دست‌هایش را فقط با آب سرد بشورد. از او پرسیدم چرا از دستکش استفاده نمی‌کند؟ گفت «اونجوری نمیشه لباس‌ها را سفت چنگ زد». سفیدکننده چشمانش را اذیت می‌کرد. گاهی از حمام بیرون می‌آمد تا کمی هوای تازه استنشاق کند. گاهی به او کمک می‌کردم لباس‌ها را بچلاند، اما همیشه آن‌ها را از من می‌گرفت و حتی بعد از اینکه کل زورم را زده بودم، آبشاری از آب از آن‌ها جاری می‌شد.لباس‌شستن در وان حمام. مادرم مشغول همین کار بود که خبر مرگ پدرم را به او دادند. ساعت ۱۱ شب بود و همۀ خواهر و برادرانم خوابیده بودند، اما من بیدار بودم. تازه انشایم را برای کلاس ادبیات آمریکایی با موضوع «نقش رئالیسم جادویی در رمان مثل آب برای شکلات»۱ تمام کرده بودم و حالا غرق در فکر، روی تخت دراز کشیده بودم تا خوابم بگیرد.فکر می‌کردم که سال اول دبیرستانم تا آنجا به خوبی پیش رفته است. اولین شعرم را با موضوع زیبایی و قوت درونیِ حفظ حجاب در روزنامۀ مدرسه منتشر کرده بودم. با لیلی و ادنا آشنا شده بودم، دوستانی که شاید هیچگاه فراموششان نکنم. اما با این حال، سازگارشدن هنوز هم کمی سخت بود، چون در میان ۳۹۰۰ دانش‌آموز، به جز من فقط یک مسلمان در دبیرستان عمومی شیکاگو بود که حجاب داشت؛ خواهرم رمال به تازگی سال اول خود را در دبیرستان کوری شروع کرده بود.رشتۀ افکارم قطع شد. کسی زنگِ در را زد.مادرم همچنان وسط وان حمام مشغول شستن لباس‌ها بود. هیچ‌کس توجهی به صدای زنگ نکرد، چون فکر می‌کردیم اشتباهی است. حتماً کسی با همسایه‌ها کار داشته، چون در آن ساعت کسی به دیدن ما نمی‌آید. زنگ دوباره به صدا درآمد. مادرم از وان بیرون آمد، دست‌های پوسته‌پوسته و سوزناکش را خشک کرد و به سمت پنجره رفت. با اضطراب به سمت من فریاد زد «به بابات زنگ بزن بگو پلیس اومده. در رو باز کنیم؟» من و رمال هر دو از تخت‌خواب بلند شدیم. به تلفن محل کار پدرم زنگ زدم. کسی جواب نداد. دوباره زنگ زدم. باز هم کسی جواب نداد. رمال گفت «شاید تو راهه». به مادرم گفتم که پدر جواب نمی‌دهد. او فوری لباس نمازش (روسری سفید و بلند کتانی که تا روی بازوهایش می‌آمد) را برداشت و درحالیکه پایین می‌رفت، آن را روی سرش کشید. رمال هم دنبالش پایین رفت. من بالا ماندم و دوباره شمارۀ پدرم را گرفتم.یک مرد و یک زن پلیس پشت در بودند. مادرم گفت «بفرمایید؟ می‌تونم کمکتون کنم؟» زن مأمور کپی کارت ملی پدرم را به سمت مادرم گرفت و گفت «خانم، شما این آقا رو می‌شناسید؟» جیغ مادرم را واقعاً هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، «چی‌شده؟ چی‌شده؟»مأمور مرد با لحنی ملایم‌تر از مأمور زن گفت «هنوز مطمئن نیستیم خانم. تنها چیزی که می‌دونیم اینه که بهش شلیک کردن. فعلاً چیز دیگه‌ای نمی‌دونیم. کسی دارید که بتونه دنبالمون بیاد و شما رو تا بیمارستان بیاره؟» رمال گفت «بله!» رمال بالا دوید و به من گفت که با عمه‌ام که یک محله آن‌طرف‌تر زندگی می‌کرد، تماس بگیرم. عمه‌ام چند ثانیه بعد جلوی در خانۀ ما بود. رمال مرا در آغوش گرفت و گفت «اینال، مراقب بچه‌ها باش. نذار بیدار شن. حواست بهشون باشه». روسری‌اش را سفت کرد و از پله‌های باریک رفت پایین. مادرم را قبل از رفتن ندیدم، اما از پنجره بیرون را نگاه کردم و رفتن پلیس و عمه‌ام را به دنبال آن‌ها دیدم.پیش خودم فکر می‌کردم شلیک؟ یا خدا، امیدوارم حالش خیلی بد نباشد. می‌لرزیدم. اما بدترین اتفاقی که می‌توانست افتاده باشد چه بود؟ پدرم هفتۀ قبل با چشم کبود و لب خونی به خانه آمده بود. هنگام خروج از خانه وقتی در را با چهار قفل و دو زنجیر می‌بست، کسی سر نبش منتظر او بود. آن‌ها کیف پولش را دزدیده و خودش را کتک زده بودند. از سرِ کار آمده بود خانه و می‌گفت «خیلی زود... یک روز... به روستایمان در فلسطین برمی‌گردیم، از باغ‌های خودمان سبزی می‌چینیم و در آرامش زندگی می‌کنیم».پدرم سیه‌چرده و لاغر بود. در زمستان، وقتی از سر کار برمی‌گشت، دماغ بزرگش همیشه قرمز بود و آب‌ریزش داشت. مردی روستایی بود و در الجزیره، روستایی کوچک در نزدیکی قدس در فلسیطن، به دنیا آمده بود. وقتی بیست‌وشش‌ساله بود، خانواده و سرزمین مملو از درختان زیتون و انجیر خود را رها کرده بود تا برای یافتن کار به آمریکا بیاید. وقتی من و خواهر و برادرانم بچه بودیم و در شیکاگو بزرگ می‌شدیم، پدرم به ما می‌گفت که در فلسطین برایمان درختان انار و مرکبات کاشته تا هروقت دوست داشتیم برویم و از آن‌ها لذت ببریم. درختان انجیر برای مادرم بودند چون میوۀ موردعلاقه‌اش بود. پدرم عاشق انارها و انجیرهایش بود. به ما می‌گفت که قسمت موردعلاقه‌اش چیدن میوه‌ها از درختی است که در باغ پدر و مادرش کا شته. وقتی به کلاس ششم رسیدم، به فلسطین برگشتیم. پدرم ما را در مدرسۀ روستا ثبت‌نام کرد. پول مدرسه‌های غیرانتفاعی شهر را که مناسب دانش‌آموزان انگلیسی‌زبان و تحصیل‌کرده در آمریکا بود نداشتیم. پدرم به دفتر مدیر رفت و به او توضیح داد که ثبت‌نام ما در کلاس پایین‌تر، فقط برای اینکه عربی یاد بگیریم، به تحصیلاتمان لطمه می‌زند. «قول می‌دم اونا عربی‌شون رو به سطح بقیۀ بچه‌ها برسونن. اگر تا آخر ترم نتونستن عربی را خوب یاد بگیرن، اون‌وقت می‌تونیم دوباره صحبت کنیم. اما اونا دخترای باهوشی‌ان؛ می‌دونم که پا به پای بقیه می‌آن». پدرم می‌فهمید که تحصیل در کلاس مناسب چقدر مهم است، حتی با وجود اینکه کل کلاس‌ها در مدرسۀ روستا به زبان عربی تدریس می‌شد. به لطف او، در کلاس مناسب ثبت‌نام کردیم و هیچ کلاسی را از دست ندادیم. او ساعات زیادی را در تکالیف کمک‌مان می‌کرد و برایمان از عربی به انگلیسی و بالعکس ترجمه می‌کرد. متن‌های بیشتری را برایمان به‌عنوان تکلیف مشخص می‌کرد و از ما می‌خواست تا داستان‌های بلندی را به عربی بنویسیم تا دستورزبان و نوشتارمان تقویت شود.اینال در آغوش پدرشزمستان آن سال، روی پله‌های بالکن کنار او نشستم. بالکن مشرف بود بر زمینی پر از درخت‌زارهای زیتون و انجیر. گفت «هیچ چیز زیباتر از طبیعت، خوردن میوه‌های تازه‌چیده‌شده و راه رفتن در گِل زمینِ اجدادی‌ات نیست». تا یک سال، تغییر رنگ زمین و آمدن فصل‌های مختلف و جان‌گرفتن درختان با مراقبت پدر و مادربزرگم را تماشا کردیم. زمین سرزنده در تابستان پر از انارهای سرخ بود، در پاییز ملافه‌ها و حوله‌های کهنه را زیر درختان زیتون پهن می‌کردند تا کل زیتون‌ها را جمع کنند. در زمستان پر از لیموترش و کرمانتین بود و در بهار هم همه‌جا را غنچه‌های گل فرا می‌گرفت. ما میوه می‌چیدیم، به بابا کمک می‌کردیم درختان مرکبات را بکارد و او را تماشا می‌کردیم که در فصل برداشت زیتون به مادرش کمک می‌کند.یک روز وقتی سیزده‌ساله بودم، گفتگوی بین پدر و مادرم به گوشم رسید. مادرم گریه می‌کرد و می‌گفت «پس مدرسه‌شون چی؟ اگه مدارس تعطیل شدن، تحصیلاتشون چی می‌شه؟» می‌دانستم مشکلی پیش آمده است، اما نمی‌دانستم اوضاع چقدر وخیم است. انتفاضۀ دوم شروع شده بود و مدرسۀ روستا همراه با بسیاری از مدارس دیگر تعطیل شده بود. پدرم نگران و مضطرب بود. ابروهایش را در هم کشیده بود. نمی‌خواست به آمریکا برگردد. می‌خواست در فلسطین بماند، اما هردویشان می‌دانستند که اگر در دوران انتفاضه در فلسطین بمانیم، نمی‌توانیم درس بخوانیم. پدرم هم به خوبی می‌دانست که اگر درس نخوانیم، زندگی‌مان سخت خواهد بود. با شدت‌گرفتنِ انتفاضه، ساعات خاموشی با سخت‌گیری اعمال می‌شد و خیلی روزها مجبور بودیم در خانۀ خودمان زندانی بمانیم. در این اوضاع، امیدمان برای بازگشایی مدارس کمرنگ و کمرنگ‌تر شد. بالاخره والدینم تصمیم گرفتند به آمریکا برگردیم.وقتی به جنوب شیکاگو برگشتیم، لحن پدرم تغییر کرد. شاید به خاطر دلتنگی خانواده‌اش بود. شاید هم از اینکه مادر و خواهرانش را در کشوری جنگ‌زده رها کرده تا زندگی بهتری بیابد، عذاب وجدان داشت. درخشش چشمانش خاموش شده بود. او به شغل سابق خود در رستوران برگشت. خیابان‌های شیکاگو مثل درختان زیتون مقدم او را عزیز نمی‌داشتند. او شیفت‌های طولانی مشغول کار بود و وقت چندانی برای معاشرت نداشت. گِلِ زیر پایش که میوه‌های موردعلاقۀ او را پرورش می‌داد به سیمان سرد پر از ته‌سیگار، آدامس‌های جویده و بطری‌های مشروب تبدیل شده بود.مشتریان او انسان‌های چندان وفاداری نبودند. یک روز زنی را دیدم که به او گفت «یه موی بلند توی سیب‌زمینیم بود. یالا پول کوفتیم رو پس بده، حرومزاده!» و همبرگر و سیب‌زمینی‌های نیمه‌خوردۀ خود را به شیشۀ ضدگلوله‌ای که بین او و مشتریان بود، کوبید. پدرم ۶.۵۰ دلار را از پنجرۀ کشویی شیشه به بیرون پرت کرد و هیچ‌چیز نگفت. چطور می‌توانست توضیح دهد که هیچکس جز او در آنجا کار نمی‌کند و موی کوتاه او هم با تور پوشیده شده؟ دستش را روی کمرش گذاشت و با ناامیدی سری تکان داد. گفت «لا حول و لا قوة الا بالله»، قدرت و توانی جز به یاری خداوند نیست.پدرم عاشق بامیه بود، بامیۀ تازه‌چیده‌شده. چند هفته قبل از اینکه او را به قتل برسانند، ما را به به باغ گیاه‌شناسی شیکاگو برد تا گیاهان را «ببینیم». البته همه می‌دانستیم که او قصد ندارد فقط آن‌ها را ببیند. در سمت مقابل مزرعه‌های کوچک توت‌فرنگی در باغ، بامیه و جعفری بود. او زانو زد و یک بامیۀ کوچک چید. با لبخندی موذیانه گفت «اینو می‌بینی؟ مامانت امشب اینو با پیاز و روغن زیتون سرخ می‌کنه و من خوشبخت‌ترین مرد دنیا می‌شم». آن درخشش را دوباره در چشمانش دیدم. وقتی بامیه را در دستمالی پیچاند و در جیبش گذاشت، گفت «اگه حالا توی روستای خودمون بودیم، می‌تونستیم به حیاط پشتی بریم و هرچقد بامیه، خیار، فلفل، گوجه یا هر سبزی دیگه‌ای که به ذهنتون برسه، بچینیم». جعفر گفت «من حاضرم باهات به ولایت بیام بابا». بابا پاسخ داد «مرد خونه‌مون اینه. اون می‌دونه که آرامش ولایت بهتر از هر چیزیه که اینجا هست». بعد از اینکه گیاهانِ سرتاسر باغ را دیدیم (و چیدیم)، به یک باغ سیب رسیدیم. خیلی زیبا بود. سیب‌های سبز و سرخ و زرد از درختانِ ردیف‌شده آویزان بود. به جز ما کسی آنجا نبود و ما هم چند سیب چیدیم و خوردیم. خواهرم، مثال، از اینکه کسی به او توجهی نمی‌کرد، ناراحت بود. پدرم او را روی کول خود گذاشت و دور باغ قدمی زد تا دست او هم به هر سیبی دلش می‌خواهد برسد. وقتی مثال روی شانه‌های پدرم چرخ می‌زد خیلی خوشحال بود. هنگام برگشتن به خانه گفت «بابا منو گذاشت رو شونه‌هاش و گذاشت به سیبا بِلِسم». برادرم، ایثار، که حسادت می‌کرد گفت «پس هم میوه چیدی و هم از درختا بالا رفتی! ای میمون». بابا هم یواشکی از این جروبحث‌ها لذت می‌برد.چند آیه قرآن را در دلم خواندم و قدمی دور خانه زدم. اگر فلج شده باشد چه؟ فکر می‌کردم که چقدر بد می‌شود. آنوقت چه کسی در تکالیف ریاضی به من کمک می‌کند؟ پدرم ریاضی را خوب بلد بود. او به من یاد داد چگونه اعداد دورقمی را ضرب کنم. در کلاس پنجم، شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماندم تا بابا بیاید و ضرب‌هایم را چک کند. هنوز هم می‌لرزیدم. پیش خواهر و برادرانم رفتم، هر چهار نفرشان در یک تخت در یکی از دو اتاق‌خوابمان خواب بودند. چه راحت خوابیده‌اند. پسرها زیر یک پتو در آغوش هم خواب بودند. نهال هم زیر پتوی فیروزه‌ای خود بود و مثال پتوی صورتی پرنسس خود را سخت چنگ زده بود. تلفن زنگ خورد. عمه‌ام بود. گفت «آماده شو. بچه‌ها را بیدار کن. پنج دقیقه دیگه میام دنبالتون تا بریم بیمارستان». قبل از اینکه چیزی بگویم گوشی را قطع کرد. بچه‌ها را بیدار کردم. خیلی خواب‌آلود بودند و سخت می‌شد بیدارشان کرد. سعی کردم گریه نکنم. می‌گفتم «بیدارشید. یالا، بیدارشید». جعفر هشت‌ساله پرسید «واسه چی؟ چی شده؟» گفتم «یه اتفاقی افتاده. فقط آماده شید». مثالِ دوساله را بیدار کردم. او دردونۀ بابا بود. پدرم به پاهای او می‌گفت «چوبک». عاشق این بود که بعضی‌وقت‌ها پاهای دختر کوچکش را به آرامی گاز بگیرد. مثال هم از جای دندان پدرش شگفت‌زده می‌شد و می‌گفت «بابا یه ساعت بهم داد»، چون جای دندان‌ها گرد بود. پدرم علامت‌های تیک و اعداد عربی نقاشی می‌کرد و از او می‌پرسید که ساعت چند است. او هم با خنده پاسخ می‌داد «ساعت نه شب». او را از جا بلند کردم. خواب‌آلود بود و سرش وول می‌خورد. ژاکتش را تنش کردم. پیش خودم فکر کردم که چون جوراب پایش هست، نیازی به کفش ندارد، چون خودم او را بغل کرده‌ام. روسری‌ای از کمد برداشتم و سرم کردم. صدای بوقی از بیرون شنیدم. کلیدهای خانه را برداشتم و درحالیکه مثال در بغلم بود، دنبال سه نفر دیگر بیرون رفتم. به بیمارستان رفتیم. هیچ‌کس چیزی نگفت. ظلمات مطلق بود و صندلی‌های چرمی ماشین زیر بدن‌های گرمِ بچه‌ها سردی می‌کرد. مثال در آغوشم خوابیده بود و نهال، جعفر و ایثار عقب نشسته بودند و می‌ترسیدند سؤالی بپرسند. به بیمارستان رسیدیم و به دنبال مادرم گشتیم. او را دیدم که بر صندلی‌ای در سالن انتظار نشسته و سروگردنش را به یک طرف پایین انداخته بود. گریه می‌کرد. دست‌هایش کنار صندلی آویزان بود و حتی حال نداشت روسری‌اش را که در حال افتادن بود، درست کند. رمال هم روی زمین نشسته بود. پای مادرم را محکم در آغوش گرفته بود و گریه می‌کرد.مثال را روی زمین انداختم و حواسم نبود که چه محکم روی زمین افتاده تا وقتی که زد زیر گریه.به سمت مادرم دویدم و جیغ زدم «چی شده؟» نگاهی به من کرد و بدون اینکه سرش را تکان دهد فریاد زد «یعنی شو؟ مات. ابوچ مات». «فکر می‌کنی چی شده؟ مُرد. پدرت مُرد». خشکم زد. مرد؟ چطور ممکن است او بمیرد؟ آدم‌ها توی اخبار می‌میرند. نه پدرم که هر روز کار می‌کرد تا خانواده‌اش را تأمین کند. نفسم بند آمد: مرگ. مرگ یعنی او رفته است، نفس نمی‌کشد، تکان نمی‌خورد. شاید اشتباهی شده. شاید نفس بکشد و فقط فکر می‌کنند که مرده است. مرگ برای آدم‌های توی اخبار است، آدم‌هایی که کارهای بد می‌کنند، توی دردسر می‌افتند، مثلاً دزدی می‌کنند، قاچاق می‌کنند، دعوا می‌کنند. مرگ؟ چطور ممکن است کسی که در یک فست‌فود کار می‌کند، بمیرد؟ واقعیت ندارد. نمرده است. مردی که خانواده، والدین، خواهر و برادران، سرزمین پر از درختان زیتون و انجیر و همه‌چیز خود را ترک کرد تا به آمریکا، سرزمین فرصت‌ها بیاید تا کار کند و خرج خانواده‌اش را بدهد، چطور ممکن است چنین مردی بمیرد؟ خدای من. پدرم مرد. او را به قتل رساندند. به او شلیک کردند. او مرده است. کنار رمال روی زمین افتادم. جیغ می‌زدم. روسری‌ام افتاد.بچه‌ها که سردرگم شده بودند، با چشم‌های خواب‌آلود به ما نگاه می‌کردند. مثال گریه می‌کرد، چون خواب‌آلود بود و هنوز هم روی زمین سرد بیمارستان نشسته بود. همۀ پرستاران کارشان را متوقف کردند و به ما زل زده بودند. یکی از پرستاران با ظاهری وحشت‌زده دستش را روی دهانش گذاشت. الله لا اله الا هو الحی القیوم. به پای مادرم چسبیدم و گریه می‌کردم. بوی سفیدکننده می‌داد.«می‌خام ببینمش! می‌خام ببینم با شوهرم چیکار کردید!» مادرم بلند شد و به سمت دکترهایی رفت که در حال عبور بودند. من هم بلند شدم. مثال را دوباره گرفتم. رمال به بقیۀ بچه‌ها گفت بنشینند. دکتر با صدایی قاطع گفت «خانم، ما نمی‌تونیم فعلاً اجازه بدیم ایشون رو ببینید. هنوز تمام خون رو پاک نکردیم و هیچ تستی انجام ندادیم. باید تست‌ها رو انجام بدیم. هیچ‌کس فعلاً نمی‌تونه اون رو ببینه». مادرم فریاد زد «بهش بگو واسم مهم نیست. بهش بگو می‌خوام ببینمش». به دکتر گفتم که می‌خواهیم پدرم را ببینیم. دکتر گفت «بسیار خب، دنبالم بیاید».مادرم اول وارد شد. به سمت پدرم دوید و کنار سر او به زمین نشست. دست پدرم را گرفت. «شوقی، چرا منو ترک کردی؟ چرا؟ چرا شش تا بچه‌مون رو ترک کردی؟ برگرد». به آرامی صورت او را لمس کرد «بیدار شو! برگرد!» همۀ ما نوبتی وارد شدیم تا برای آخرین بار چهرۀ بابا را ببینیم. قوی‌ترین مردی که سراغ داشتم، آنجا روی تخت بیمارستان افتاده بود و تکان نمی‌خورد. چشمانش بسته بود و لباس کار تنش بود. لباس‌هایش کثیف و خون‌آلود بود. کفش‌هایش هنوز پایش بود. بوی سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده و همبرگر و روغن سرخ‌کردنی می‌داد. لب‌هایش بی‌حرکت بود. آن لب‌های تیره هیچ‌چیز نمی‌توانست ادا کند. یعنی می‌خواست چیزی به ما بگوید؟ هیچگاه لب‌های او را این‌طور ندیده بودم. لب‌هایش قبلاً هم به خاطرِ سیگارکشیدن تیره و بی‌حرکت بود. او همیشه حرف می‌زد. همۀ ما بچه‌ها همیشه التماسش می‌کردیم «بابا، سیگار دشمن سلامتیه. تو رو خدا ترکش کن». او هم دود سفید را از سوراخ‌های بزرگ بینی‌اش بیرون می‌داد و با لبخندی نیمه‌عصبانی از این که او را امر و نهی می‌کردیم و نیمه‌خوشحال از این که نگران سلامتیش بودیم می‌گفت «من که به هرحال می‌میرم، حالا چند سال این‌ور و اون‌ور».کنار او رفتم و بدنش را لمس کردم. سفت بود. یعنی واقعاً مرده بود؟ چرا نمی‌توانم باور کنم؟ شاید فقط تظاهر می‌کند، یا شاید هم یکی از آن داستان‌های معجزه‌آساست که برای افراد خوب می‌افتد. پیش خودم فکر می‌کردم خدا هرگز چنین کاری با ما نمی‌کند. حتماً یک قصۀ معجزه‌آساست. انسان‌های خوب معجزه دارند. معجزه‌های باورنکردنی آنقدر خوبند که بعید است واقعیت داشته باشند. آیا این همان بخشی نیست که او با درد بیدار می‌شود و می‌گوید «مثال، می‌تونم اون چوبک‌ها رو گاز بگیرم؟» بعد مادرم گریه می‌کند، چون خیلی خوشحال است و بچه‌ها هنوز نمی‌دانند چه شده، اما همه از دیدن بابا خوشحال می‌شویم. آنگاه بسیار دعا می‌کنم و خدا را به خاطر این معجزۀ زیبا شکر می‌گذارم. آنوقت پدرم کل داستان را به ما می‌گوید و آن را آب‌وتاب می‌دهد تا بدانیم چه قهرمان بزرگی است. سپس همۀ ما طبق برنامه به وال‌مارت می‌رویم و تمام وسایل مدرسه‌مان را می‌خریم. دومین هفتۀ مدرسه بود و بابا به مامان گفته بود صبر کند تا پولش را بدهند، آنوقت تمام وسایل مدرسه را خواهیم خرید. او به ما قول داده بود که دوشنبه بعد از مدرسه به خرید می‌رویم. آنوقت می‌توانستیم دفترهای رنگارنگمان را مقایسه کنیم و به دوستانمان بگوییم چه آخرهفتۀ عجیبی داشته‌ایم. بله، این قصه‌ای معجزه‌آساست. کی قرار است بیدار شود؟ مثال در آغوشم است، بابا. آماده است تا چوبک‌هایش را گاز بگیری. زودباش بیدار شو. اما بیدار نشد.شاید واقعاً مرده بود. به پیشانی سبزه و درخشانش دست زدم. سرد بود. مادرم هنوز هم گریه می‌کرد و می‌گفت «با باباتون خداحافظی کنید، بچه‌ها». همه‌مان شدیداً ناراحت بودیم. نمی‌خواستم خداحافظی کنم. چطور می‌توانیم الان خداحافظی کنیم؟ امروز صبح قبل از اینکه به مدرسه بروم او را دیدم. یعنی دوباره او را می‌بینم؟ همه‌مان گریه کردیم و پدرم را بوسیدیم. شاید حالا معجزه رخ دهد. پدرم را محکم بوسیدم. لب‌هایم را عصبانی و سخت فشردم و محکم او را بوسیدم. «پاشو بابا. پاشو. دارم می‌بوسمت که بیدارشی». محکم‌تر او را بوسیدم. پاشو بابا. محکم‌تر. پاشو بابا، محکم‌تر، محکم‌تر، محکم‌تر، پاشو بابا! همانجا آرام افتاده بود و لباس‌هایش غرق در خون بود.چهل و هشت دلار و پنجاه سنت. این پولی بود که دزدِ آدمکش برده بود. او به خاطر ۴۸.۵۰ دلار به سینۀ پدرم شلیک کرده بود. این داستان باید معجزه داشته باشد. چون وقتی بابا برگردد، همۀ ما می‌توانیم بگوییم که آدم‌های بد چقدر بی‌رحم هستند و بعد، بابا می‌تواند درسی دربارۀ پول و زندگی به ما بیاموزد. این داستانی بی‌عیب و نقص برای معجزه است! چطور ممکن است کسی به خاطر ۴۸.۵۰ دلار جان بابا را بگیرد؟ امکان ندارد، چون هرکسی می‌داند که این پول ارزشش را ندارد. حتماً او داشته فقط نقش آدم بده را در داستان قهرمانی پدر بازی می‌کرده.بعد از اینکه شب را در بیمارستان ماندیم، من و رمال به خانه برگشتیم. شوهرعمه‌ام به ما گفت «خونه رو تمیزِ تمیز کنید. نذارید هیچ کدوم از وسایل پدرتون بمونه تا مادرتون رو یاد اون بندازه». لباس‌های او را از کمد و چوب‌لباسی‌اش برداشتیم و در یک پلاستیک زبالۀ بزرگ و سیاه انداختیم. گریه می‌کردیم، اما هیچ‌چیز نمی‌گفتیم. نگاهی به داخل حمام کردم. لباس‌های بابا مانده بودند تا مادرم آبشان را بگیرد و پشت چارپایۀ داخل وان بگذارد تا خشک شوند. خودم آن‌ها را چلاندم. محکم هم چلاندم. اشک‌هایم روی لباس‌های خیس او ریخت و رمال یک پلاستیک زبالۀ دیگر آورد. تمام آن‌ها را در پلاستیک زباله انداختم.به اتاق خوابشان رفتیم. تختشان مرتب بود. همه‌چیز ساده بود. یک تخت، یک میز کابینتی و یک دراور. اتاقشان حالا بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. یک لیوان قهوۀ عربی روی میز کابینتی که از حراجی‌ها خریده بودند، مانده بود. قهوه خشک و ته‌نشین شده بود. حتماً از یکشنبه صبح آنجا مانده. آن را بو کردم. بوی قهوۀ عربی بدون بوی سیگار طور دیگری بود. هیچ‌وقت بوی قهوه را بدون بوی سیگار بابا حس نکرده بودم. بابا همیشه همزمان با قهوه‌خوردن سیگار می‌کشید. لیوان را به سینک بردم و آن را شستم. آن را روی آب‌چکان گذاشتم. شاید این هم از آن قصه‌های معجزه‌آسا باشد. شاید بابا قرار است امشب برگردد و من برایش قهوۀ عربی درست کنم. آنوقت قهوه‌اش را می‌خورد و سیگاری می‌کشد. ما هم او را به خاطر سیگار کشیدن سرزنش می‌کنیم و او لبخند می‌زند.تا آنوقت، هیچ‌گاه به مراسم وداع با آدمی متوفی نرفته بودیم. داخل ماشین که بودیم پیش خودم فکر می‌کردم که مردم در این مراسم چکار می‌کنند؟ فکر می‌کردم که آیا کسان دیگری هم آنجا می‌آیند یا فقط خودمان هستیم؟ می‌خواستم بدانم آیا بابا هم آنجا خواهد بود؟ وارد تدفین‌گاه شدم. مثال در آغوشم بود و دستم در دست مادرم بود. فکر می‌کردم تدفین‌گاه‌ها برای ثروتمندانی است که مرگشان را از قبل برنامه‌ریزی می‌کنند. نمی‌دانستم که آدم‌های عادی هم اینجا می‌آیند. نشانی بالای اتاق نوشته بود «هندی». پیش خود گفتم خدای من! این برای پدرم است. پس حتماً واقعیت دارد. خدا خودش می‌داند که بابا همه‌کس ماست. او هرگز ما را تنها نخواهد گذاشت. شاید ما هم داریم همزمان با او می‌میریم و خودمان خبر نداریم.وارد اتاق شدیم. پر از آدم بود. یعنی آن‌ها هم فکر می‌کنند پدرم مرده است؟ حتماً همینطور است، چون همه‌شان گریه می‌کردند. خشکم زد. قلبم ایستاد. نمی‌توانستم پلک بزنم. تابوت؟ اصلاً چنین چیزی در اسلام جایز است؟ بابایم داخل یک تابوت است؟ چرا بابا را در کفن نپیچیده‌اند؟ چون ما مسلمانان باید اینطور با ملک‌الموتِ خداوند روبرو شویم. قرآن با صدای بلند پخش می‌شد. جزء سی‌ام بود. این جزء را از حفظ بودم. صدا هم همینطور، آن صدا را می‌شناختم. شیخ عبدالرحمن السدیس بود، امام جماعت مسجدالحرام در مکۀ مکرمه. عاشق صدایش بودم، چون با آن بزرگ شده بودم. پدرم همیشه کانال عربستان را می‌گرفت و درحالیکه منتظر بودیم مادر شام را بیاورد، با هم تلاوت قرآن با صدای عبدالرحمن السدیس را گوش می‌کردیم.هربار که تلاوت السدیس را می‌دیدیم پدرم می‌گفت «بلدی اینطور بخونی؟ کاش بلد بودی. تو می‌دونستی که اون قرآن رو تو دوازده‌سالگی حفظ کرده؟ می‌دونستی کسی که قرآن رو حفظ کنه مستقیماً میره بهشت؟»صدای السدیس در تدفین‌گاه می‌پیچید. خوش به حالم بود که بعضی آیات را از بر بودم. واژگان قرآنی را زیاد نمی‌فهمیدم، اما وقتی تلاوت کلام خدا را از السدیس می‌شنیدم، نوعی حس اندوه به من دست می‌داد. البته نه اندوه از نوع افسردگی، بلکه نوعی اندوه زیبا، آرام و شاکرانه. این اندوه در آن سن کم یک سری سؤالات وجودی را در من برانگیخت. چرا ما اینجاییم؟ هدف زندگی چیست؟ چه چیز بیش از همه اهمیت دارد؟ نمی‌دانستم، اما در آن زمان، تلاوت اندوه‌بار، پیکر پدرم و این سؤالات همگی در یک زاویۀ منشور هم‌راستای هم شده بودند، انگار که هریک پاسخ دیگری بود. صدای السدیس واقعاً تسلی‌بخش است، مثل بازدم در یک روز سرد زمستانی. صدایی آرام و نسبتاً اندوهگین. این تنها چیزی بود که می‌توانستم بشنوم. سورۀ «نبأ». این سوره را می‌شناختم. تازه آن را در مدرسۀ اسلامی شنبه حفظ کرده بودیم. آیات را در ذهنم همزمان با السدیس می‌خواندم. درونم بسیار جریحه‌دار بود. چیزی وجود داشت که به سؤالات عمیقم پاسخ دهد. به پدرم نگاه می‌کردم. فعلاً دنبال جوابی نبودم. اما تلاوت قرآن عمیق‌تر و عمیق‌تر نفوذ می‌کرد و دنیا و ملکوت را با هم گره می‌زد. خط میان واقعیت و ماوراءالطبیعه داشت ناپدید می‌شد و ناامیدانه در حال فرار از واقعیت و تعقیب ماوراءالطبیعه بودم. همانطور که آیات را می‌خواندم، روی زمین نشستم و پای مادرم را در آغوش گرفتم.مراسم خداحافظی با بابا بود یا تدفین او؟ نمی‌دانستم. حتی فرقشان را هم بلد نبودم. اما به هر حال بابا در تابوتش بود.جعفر و ایثار با پسرعموهایمان بازی می‌کردند. ایثار همین دوماه پیش مهدکودکش را تمام کرده بود. بابا می‌خواست برایش فقط دو تا بادکنک بخرد، اما مامان می‌گفت این کافی نیست. خود مامان برایش چهارتا بادکنک رنگارنگ خریده بود که روی آن‌ها نوشته بود «موفق شدی!» و «فارغ‌التحصیلی مبارک!»در تنها عکسی که مامان از ایثار و بابا در مراسم فارغ‌التحصیلی او گرفته بود، بابا اخم کرده بود. ایثار نمی‌دانست که این آخرین عکسی است که با بابا می‌گیرد. حالا او داشت در سالن تدفین‌گاه می‌دوید و داد می‌زد «گرگ! تو گرگی! گرفتمت!» جعفر هم با بقیۀ پسرعموهای کم‌سن‌وسالمان به دنبال او می‌دوید. ایثار با دستش که مُهر «چاکی‌چیز» روی آن بود، جعفر را هل داد و جعفر به تابوت خورد. پدرم دو روز پیش ما را به رستوران «چاکی‌چیز» برده بود. آن‌ها دور تابوت می‌چرخیدند و سعی می‌کردند دور بابا، یکدیگر را بگیرند. مثال کنار من روی زمین خوابیده بود. یک بانوی مهربان که شاید یک دوست خانوادگی بود، او را با پلیور ارغوانی‌اش پوشانده بود. نهال کنار من و مامان نشسته بود و رمال پای دیگر مامان را در آغوش گرفته بود. نهال یازده ساله بود. او همیشه پیش بابا غرغر می‌کرد که «بچۀ وسطی است و به او کم‌محلی می‌کنند». بابا هم همیشه می‌گفت «نه، تو فقط بچۀ وسطی. ولی من به همه‌تون کم‌محلی می‌کنم».ساعت‌ها نشستیم. مثال خواب بود. پسرها بازی می‌کردند. مادرم گریه می‌کرد. آخرین چیزی که به یاد دارم این بود که مثال را نگه داشته بودم تا بوسۀ خداحافظی را به بابا بزند. «بابا رو ببوس، مثال». او درحالیکه ترسیده بود و گریه می‌کرد گفت «بابا سرده و بو می‌ده». او را نگه داشتم. خم شدم و بابا رو بوسیدم. واقعاً هم بو می‌داد. واقعاً هم سرد بود. صورتش نرم و انعطاف‌پذیر نبود، بلکه ثابت، بی‌حرکت و سفت بود. چین و چروکی اطراف چشم‌هایش نبود. چروک‌هایش همه از بین رفته بودند. سبیلش مصنوعی به نظر می‌رسید. می‌خواستم آن درخشش را در چشمانش ببینم، اما آرام صورتش را لمس کردم و گفتم «دوستت دارم». دوست داشتم بدانم او چه فکری می‌کند.می‌دانستم که اگر زنده بود می‌گفت: خدا کسانی را که دوست دارد امتحان می‌کند. خدا خانوادۀ مرا امتحان کرد. خدا می‌دانست که من در پانزده سالگی می‌توانم پدرم را غرق در خون ببینم و این صحنه را تحمل کنم. خدا می‌دانست چه چیز ما را می‌شکند و چه چیز ما را قوی می‌کند. خدا می‌دانست که قتل پدر هرگز ما را نمی‌شکند. خدا می‌دانست که عشقمان به مادر با هیچ چیز در این دنیا قابل سنجش نیست و فقط با این چشمان می‌توان آن را دید، همان چشمانی که آن شب بابا را غرق در خون دید. خدا می‌دانست که در سال‌های پس از مرگ بابا، قدرت مامان شش شخصیت، شش جسم و شش روح را می‌سازد، می‌دانست که او هر روز لبخند می‌زند و شب‌ها تنها می‌خوابد و برای شوهرش دعا می‌کند. خدا می‌دانست که مادرم درهای بهشت را برای بچه‌ها و شوهرش باز می‌کند. خدا این‌ها را می‌دانست، اما من چه؟ آیا من هم می‌دانستم؟تابستان چند سال پیش، من و خانواده‌ام به فلسطین بازگشتیم. باردار بودم. بچه‌ام قرار بود به زودی به دنیا بیاید. انجیرها رسیده و خاک نرم بود. همانطور که پدرم نوید داده بود، درختان بزرگ‌تر شده و شاخه‌هایشان با بار میوه‌ها پایین‌تر آمده بود.او چشمان تو را دارد، بابا. اسمش را الیا گذاشته‌ام. نام مکانی مقدس که فقط تو و خدا می‌دانید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱۳ دسامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Allah Knows» در وب‌سایت هارپرز مگزین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۶ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «خدا می‌داند» منتشر کرده است.•• اینال هندی (Enal Hindi) جستارنویس فلسطینی و استاد دانشگاه شیکاگوست.[۱] Like Water for Chocolate ]]> اینال هندی ادبيات‌وهنر Sun, 15 Apr 2018 03:40:12 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8945/ ویژه‌نامه: هر سرزمینی سقراط خودش را دارد http://tarjomaan.com/report/8946/ • آیا فلسفۀ غرب ذاتاً نژادپرست است؟فلسفۀ آکادمیک در «غرب» سنت‌های فکری چین، هند و آفریقا را نادیده می‌گیرد و تحقیرشان می‌کندوقتی از دیوگنس، فیلسوف دوران باستان، پرسیدند «اهل کجایی؟»، در پاسخ گفت «اهل جهانم». با گذشت زمان و ظهور کانت و شاگردانش، آن جهان دو پاره شد: در یک سو غرب قرار گرفت و در سوی دیگر «هر آنچه غرب نبود». قدرتِ فلسفۀ کانت غربی‌ها را به این سمت کشاند که آن جهانِ دیگر، یعنی شرق، نه‌تنها از فلسفه بی‌بهره است، بلکه به‌طور مادرزادی نمی‌تواند بدان دست یابد.• پیشگامان آفریقایی لاک، هیوم و کانتبسیاری از والاترین آرمان‌های جنبش روشنگری ابتدا توسط مردی اندیشیده شد که در اتیوپی زندگی می‌کردطبق روایت رایج، جنبش روشنگری با انتشار کتاب «گفتار در روش» به قلم رنه دکارت آغاز می‌شود، از طریق آثار جان لاک، آیزاک نیوتن، دیوید هیوم، ولتر و کانت حدود یک قرن و نیم ادامه می‌یابد، و با انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ یا شاید با عصر وحشت پایان می‌یابد. اما اگر این داستان نادرست باشد، چه باید گفت؟ اگر روشنگری را بتوان در مکان‌ها و نزد اندیشمندانی یافت که اغلب نادیده می‌گیریم، چه؟• آیا فلسفه خاورمیانه را نجات خواهد داد؟گفت‌وگو با کارلوس فرانکل دربارۀ فلسفه در جهانی تقسیم‌شدهکارلوس فرانکل مدرس دپارتمان‌های فلسفه و مطالعات یهود در دانشگاه مک‌گیل در مونترال است. او از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۵ م استاد دین و فلسفه تطبیقی در دانشگاه آکسفورد و یکی از اعضای لیدی مارگارت هال بود. وی نویسندۀ «آموزش افلاطون در فلسطین: فلسفه در جهانی تقسیم‌شده» و «ادیان فلسفی از افلاطون تا اسپینوزا» است و در «نیویورک تایمز»، «نیشن»، «لندن ریویو آو بوکز» و «ضمیمۀ ادبی تایمز» مقالاتی می‌نویسد. فرانکل در این مصاحبه استدلال می‌کند که پاسخ واقعی فلسفه به نزاع، ایجاد یک فرهنگ مباحثه است که در آن هر فردی با هر پس‌زمینه‌ای می‌تواند آزادانه راجع به حقیقت بحث کنند.• درآمدی بر فلسفۀ چینیمروری بر کتاب «مسیر: راهی جدید برای اندیشیدن دربارۀ همه‌چیز» نوشتۀ مایکل پوئت و کریستین گروس-لوچندی پیش یک استاد دانشگاه هاروارد کلاسی برگزار کرد که دانشجویان مشتاق را جذب کرد و به سومین کلاس محبوب این دانشگاه تبدیل شد. اما چه ایده‌ای توجه این جوانان را برانگیخت؟ ایده‌های کنفوسیوسی که همچون راحت‌الحلقوم فلسفی از نو گردآوری شده بود. این ماجرا کریستین گروس-لو، روزنامه‌نگاری که قبلاً در هاروارد تاریخ آسیای شرقی خوانده بود را چنان مجذوب ساخت که برای آشنایی با استاد مزبور به دانشگاه محل تحصیل خود بازگشت. حاصل این آشنایی کتاب «مسیر» است که درآمدی بر فلسفۀ چینی است.• پرنفوذترین فیلسوف چینی که احتمالاً چیزی دربارۀ او نشنیده‌ایدمنگ‌زی، در مقام فیلسوفی کنفوسیوسی، جایگزینی جذاب برای تلقیِ ارسطویی از فضیلت انسانی پیش نهاده استآیا می‌توانیم با تک‌تک انسان‌ها دقیقاً همان‌طوری رفتار کنیم که با فرزند یا مادرمان رفتار می‌کنیم؟ کسانی که در فلسفۀ اخلاق معتقدند انسان باید همگان را به یک چشم بنگرد، گویا چنین انتظاری از ما دارند. اما منگ‌زی، حکیم باستانی چین، که از پیروان کنفوسیوس بود، معتقد بود مردم نمی‌توانند چنین قانون‌های دشواری را رعایت کنند، چرا که اساساً جوانه‌های رفتار اخلاقی در دلِ محبت به اعضای خانواده و خویشاوندان می‌روید.• پیتر آدامسون: فلسفه بدون هیچ‌گونه شکاففلسفۀ غرب، فلسفۀ چینی، فلسفۀ هندی، و فلسفۀ اسلامی. وقتی به یکی‌شان علاقه‌مند می‌شویم، هزار دلیل می‌تراشیم تا آن یکی را از اعتبار بیندازیم. آنگاه آنچنان قلمروِ تفکر را محدود می‌کنیم تا ناخواسته اعتراف کنیم: «فقط فلان فیلسوف چیز می‌فهمید!». پیتر آدامسون، استاد فلسفۀ دانشگاه ماکسیمیلین مونیخ، تمام عمرش را به‌پای مبارزه با این نوع نگاه گذاشته و پروژۀ خود را «تاریخ فلسفه بدون شکاف» نامیده، شکافی که مرزهای ذهن‌ساختۀ ما بر فلسفه تحمیل کرده‌ و باعث شده برخی تفکرهای اصیل حاشیه‌نشین شوند.• فلسفهٔ غرب چه نیازی به فلسفه‌های غیرغربی دارد؟دربارهٔ لزوم تدریس فلسفه‌های غیرغربی در سرفصل‌های دروس فلسفهمدت‌هاست که در محافل فلسفی دانشگاهی از نیاز به گشودن درها به روی سنت‌ها و نگرش‌های غیرغربی سخن گفته می‌شود. در این راستا دو روش مطرح شده است: اول تغییر دروس دانشگاهی و دوم تغییر در ترکیب خود گروه‌های فلسفه. این دو جنبه با یکدیگر ارتباط دارند؛ زیرا به نظر می‌رسد که حضور بیشتر فلسفه‌های غیرغربی بتواند به تنوع بیشتر در جامعهٔ فلسفی غرب کمک کند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان علم‌وفلسفه Fri, 13 Apr 2018 05:34:57 GMT http://tarjomaan.com/report/8946/ نسخهٔ صوتی: اومبرتو اکو، یک دورِ تمام http://tarjomaan.com/sound/8730/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از مایا جگی که پیش از این با عنوانِ «اومبرتو اکو، یک دورِ تمام» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید. اکو یکی از اعضای مؤسس «گروه ۶۳» بود که جمعی از رادیکال‌های آوانگارد بودند و در میلانِ دهۀ ۱۹۶۰ فعالیت می‌کردند. اعضای این گروه از قهرمانِ ضدِ فرهنگِ فرانسوی، رولان بارت اثر پذیرفته بودند. آن‌ها با تحلیلِ جدیِ فرهنگِ عامه‌پسند، تابوها را به چالش کشیده بودند، نگاهِ موشکافانۀ اکو به جیمز باند، کمیک‌های سوپرمن و کازابلانکا، نمونه‌های از این گرایش است. اکو می‌گوید «ترانه‌های پاپ و کمیک‌استریپ‌ها را آشغال می‌دانستند، اما آن‌ها هم به نوبۀ خود می‌توانستند معرکه باشند، درست مثلِ بادام‌زمینی». «من به اصول و بنیادها اعتقادی ندارم، بگذار راحتت کنم، هومر و والت‌ دیزنی برایم فرقی ندارد. به‌نظرم میکی‌موس می‌تواند به همان معنایی که هایکوهای ژاپنی عالی‌اند، عالی باشد.» فایل صوتی نوشتار «اومبرتو اکو، یک دورِ تمام» را گوش کنید. ]]> مایا جگی نسخۀ صوتی Thu, 12 Apr 2018 04:30:00 GMT http://tarjomaan.com/sound/8730/ آیا واقعاً امروز دنیا بهتر از همیشه است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/8944/ الیور برکمن، گاردین — در پایان سال گذشته، هر کسی که نگاهی گذرا به تیترهای خبری انداخته باشد، با احتمال بسیار زیاد نتیجه گرفته است که همه چیز وحشتناک شده است، و تنها نگرش معنادارْ بدبینی ژرف است، که شاید با شوخ‌طبعی خودخواهانه تعدیل شده باشد. مبنای این شوخ‌طبعی آن است که اگر جهان قرار است نابود شود، پس بهتر است از فرصت باقی‌مانده لذت ببریم. به‌طور طبیعی، برکسیت و انتخاب دونالد ترامپ برای بسیاری بزرگ‌ترین اسباب نگرانی بود. اما نیازی نیست که حامیِ ماندنِ انگلستان در اتحادیۀ اروپا باشید یا منتقد ترامپ، تا احساس افسردگی کنید از کشت و کشتار در سوریه؛ مرگ هزاران تن از مهاجران در آب‌های مدیترانه؛ آزمایش‌های موشکی کرۀ شمالی، گسترش ویروس زیکا، یا حملات تروریستی در نیس، بلژیک، فلوریدا، پاکستان و جاهای دیگر، یا شبح تغییرات اقلیمی فاجعه‌بار، که در پس همۀ چیزهای دیگر پنهان است. (و کل این ماجراها در صورتی است که حتی مرگ‌های سلسله‌وارِ سلبریتی‌های محبوب را به حساب نیاوریم که انگار عملی برنامه‌ریزی‌شده از سوی سال ۲۰۱۶ برای پاشیدن نمک به زخم به نظر می‌رسید: در طول چند ماه، دیوید بویی، لئونارد کوهن، پرینس، محمد علی، کری فیشر و جورج مایکل، و بسیاری دیگر، همگی درگذشتند). و تا الآن در سال ۲۰۱۷، انگشت‌شماری از تیترهای خبری وجود داشته که دلیلی برای نگرشی خوش‌بینانه‌تر به دست می‌دهند: آتش‌سوزی برج گرنفل، حملات تروریستی منچستر و لندن، هرج و مرج برکسیت، و ترامپ، در تمام شبانه‌روز و کل هفته.باوجوداین، گروهی از مفسران، که شهرتی روزافزون یافته‌اند، به‌طرزی منحصربه‌فرد از این نومیدی مصون به نظر می‌رسند. در ماه دسامبر، فیلیپ کالینز روزنامه‌نگار روزنامۀ تایمز، در روزهای آخر سال، مقاله‌ای با عنوان «هرگز فراموش نکنید که در بهترین دوران زندگی می‌کنیم»۱، نوشت و در آن خلاصه‌ای از دلایلش برای خرسندی به دست داد: کالینز یادآور شد که در سال ۲۰۱۶، آن بخش از جمعیت جهان که در فقر مطلق زندگی می‌کند، برای نخستین بار، به زیر ۱۰درصد کاهش یافته است؛ انتشار گازهای گلخانه‌ای ناشی از سوخت‌های فسیلی در سطح جهان برای سومین سال پیاپی افزایش نیافته است؛ مجازات اعدام در بیش از نیمی از کشورهای جهان غیرقانونی اعلام شده است، و خرس‌های پاندا از فهرست گونه‌های در خطر انقراض بیرون آمده‌اند. در نیویورک تایمز، نیکولاس کریستف اعلام کرد که بر اساس معیارهای متعدد، «۲۰۱۶ بهترین سال در تاریخ بشر بوده است»، که در طی آن نابرابری جهانی کاهش یافته است، مرگ‌ومیر کودکان حدوداً به نصف آماری کاهش یافته است که تا همین اواخر در ۱۹۹۰ شاهد بوده‌ایم، و هر روز ۳۰۰ هزار نفر به کسانی افزوده می‌شود که به انرژی برق دسترسی دارند. در طول سال ۲۰۱۶ و در اوایل ۲۰۱۷، در کنار کالینز در روزنامۀ تایمز، مت ریدلی، نویسنده و رییس سابق بانک نوردرن راک، که در عنوان کتابش خوش‌بین عاقل۲ گرایش‌هایش را آشکار می‌کند، هر هفته به انتشار مقالات پرشور خود در بزرگداشت وعده‌های هوش مصنوعی، تجارت آزاد و شکست هیدرولیکی۳ ادامه می‌داد. هنگامی که مخالف‌خوانِ حرفه‌ای برندان اُنیل نسخۀ خود از این استدلال را در نشریۀ اِسپکتیتر عرضه کرد («هیچ چیز انزوای قشر تحصیل‌کرده را بهتر از این نشان نمی‌دهد ... که یاوه‌گویی آن‌ها دربارۀ اینکه ۲۰۱۶ بدترین سال تاریخ بوده است»)، این دیدگاه آن‌قدر تثبیت شده بود که به نظر برسد اُنیل با خطر چشم‌پوشی از مخالف‌خوانی خود روبه‌رو است.این مجموعۀ نامنسجم اما رو به رشد از صاحب‌نظران، دانشگاهیان و متفکرانِ اندیشکده‌ها که این تبیین لجوجانۀ شاد و خوش‌بین از موقعیت ما را تأیید می‌کنند، گاهی «خوش‌بینان جدید»۴ نامگذاری شده‌اند، نامی که می‌خواهد شکاکیت عصیانگر ملحدان جدید را به‌رهبری ریچارد داوکینز، دنیل دنت و سم هریس یادآوری کند. از چشم‌انداز آن‌ها، روحیۀ نومیدی رایج میان ما غیرعقلانی است، و بی‌رودربایستی اندکی لذت‌طلبانه. آن‌ها استدلال می‌کنند که این روحیه بیشتر از وضعیت ما خبر می‌دهد تا وضعیت واقعی امور، یعنی نشان‌دهندۀ گرایشی خاص به خودآزاری جمعی است، و بی‌میلی به باور به قدرت ابتکار بشر. و این پدیده به‌بهترین شیوه به‌مثابۀ نتیجۀ پیش‌داوری‌های روان‌شناختی رنگارنگی تبیین می‌شود که در علفزارهای پیش از تاریخ سودمند بودند، اما اکنون، در عصر آکنده از رسانه‌ها، همواره ما را گمراه می‌کنند.«زمانی، نگرانی دربارۀ هر چیزی که ممکن بود با شکست روبه‌رو شود، از ارزش بقای بسیاری برخوردار بود»؛ این گفتۀ یوهان نوربرگ است، مورخی سوئدی و خوش‌بینِ جدیدِ خودخوانده که کتاب او با عنوان پیشرفت: ده دلیل برای اشتیاق به آینده۵ درست پیش از پیروزی ترامپ در انتخابات سال قبل منتشر شد. دلیل جذابیت ویژۀ اخبار بد این است: در گذشتۀ تکاملی ما، چیزِ بسیار خوبی بود که توجه شما به‌آسانی به اطلاعات منفی جلب شود، زیرا این اطلاعات می‌توانست نشانۀ خطری قریب‌الوقوع برای بقای خود شما باشد. (غارنشینی که همیشه فرض می‌کرد پشت هر سنگی شیری کمین کرده است، معمولاً فرض او نادرست از کار در می‌آمد، اما در مقایسه با غارنشینی که همیشه خلاف این را فرض می‌گرفت، از احتمال بقا و تولیدمثل بسیار بیشتری برخوردار بود). اما این‌ها همه به پیش از روزنامه‌ها، تلویزیون و اینترنت بر می‌گردد: در این دوران اَبَرارتباطات، اعتیاد ما به اخبار بد صرفاً موجب می‌شود که اخبار خشمگین‌کننده یا افسرده‌کننده را از سراسر جهان در ذهن خود تلنبار کنیم، چه آن اخبار ما را تهدید کنند یا خیر، و بنابراین نتیجه بگیریم که اوضاع، از آنچه هست، بسیار بدتر است.از دیگر سو، یافتن اخبار واقعاً خوب بسیار دشوارتر است، تا حدودی بدان دلیل که این اخبار معمولاً به‌تدریج رخ می‌دهد. ماکس روزر، اقتصاددان دانشگاه آکسفورد، که از طریق حساب توییتر خود اخبار خوش مربوط به خوش‌بینی جدید را پخش می‌کند، اخیراً اظهار کرده است که یک روزنامه به‌طور معتبر می‌توانسته است در طول ۲۵سال گذشته، تیتر زیر را هر روز استفاده کند: «امروز تعداد افرادی که در فقر مطلق به سر می‌برند، نسبت به دیروز ۱۳۷۰۰۰ نفر کاهش یافته است». اما هیچ روزنامه‌ای چنین کاری نکرده است، زیرا رخدادهای روزانۀ پیش‌بینی‌پذیر، طبق تعریف، ارزش خبری ندارند. و شما به‌ندرت شاهد عنوانی خبری دربارۀ رخدادی بد خواهید بود که رخ نداده است. اما بی‌گمان هر ارزیابی سنجیده از موقعیت ما باید تمام جنگ‌ها، بیماری‌های همه‌گیر و فجایع طبیعی را مد نظر قرار دهد. فجایعی که به‌طور فرضی ممکن بوده است رخ دهند اما رخ نداده‌اند.نوربرگ می‌گوید: «من خودم قبلاً بدبین بودم». او فردی با نزاکت و چهل‌وسه ساله اهل استکهلم است که اکنون پژوهشگر مؤسسۀ کیتو۶، اندیشکده‌ای آزادی‌گرا، در واشنگتن است. «من حسرت روزهای خوب گذشته را می‌خوردم. اما سپس شروع کردم به تاریخ‌خواندن، و از خودم پرسیدم، خب، من در آن روزهای خوب گذشته، در شمال سوئد در زمان نیاکانم، از چه جایگاهی برخوردار می‌بودم؟ محتملاً از هیچ جایگاهی برخوردار نبودم. امید به زندگی بسیار پایین بود. آن‌ها پوست درخت را با نان مخلوط می‌کردند، تا ماندگاری بیشتری داشته باشد!»نوربرگ در کتابش ۱۰ نمونه از مهم‌ترین نشانه‌های بنیادینِ شکوفایی بشر را بررسی می‌کند: غذا، بهداشت، امید به زندگی، فقر، خشونت، وضعیت محیط‌زیست، باسوادی، آزادی، برابری و شرایط زندگی کودکان. او لذت خاصی می‌برد از اینکه رؤیاپردازی‌های هر کسی را در هم بشکند که آرزو می‌کند چند قرن قبل زاده شده بود. نوربرگ می‌گوید، خیلی از آن زمان نمی‌گذرد که جسدهای رهاشدۀ قربانیان طاعون در خیابان‌های شهرهای اروپا خوراک آرواره‌های سگ‌ها می‌شد. تا همین اواخر، در ۱۸۸۲، تنها ۲ درصد منازل در نیویورک لوله‌کشی آب داشتند؛ در ۱۹۰۰، امید به زندگی در سراسر جهان فقط ۳۱ سال بود، به‌دلیل مرگ زودرس بزرگسالان و مرگ‌ومیر فراگیر کودکان. امروز، در طرف مقابل، امید به زندگی ۷۱ سال است، و این سالیان اضافی با رنج بسیار کمتری نیز همراه هستند. نوربرگ در جایی از کتاب، طبق نسخۀ خاص خودش از ترجیع‌بند محبوب خوش‌بینان جدید، چنین می‌نویسد: «اگر خواندن این فصل برای شما ۲۰ دقیقه طول بکشد، در این مدت، تقریباً ۲۰۰۰ نفر دیگر از فقر [مطلق] نجات یافته‌اند»، که طبق تعریف، شامل کسانی با درآمد کمتر از ۱.۹۰ دلار در روز می‌شود.اگر این سیل آمار خوش‌بینانه به نظر می‌رسد برای آن است که اختلافات سیاسی غیرقابل‌حل معمول دربارۀ وضعیت جهان را از بین ببرد. خوش‌بینان جدید ما را فرا می‌خوانند به اینکه تعصبات حزبی و وفاداری‌های قبیله‌ای خود را فراموش کنیم؛ از نظریه‌های محبوب خود دربارۀ مشکلات جهان و اقدامات لازم برای رفع آن‌ها چشم‌پوشی کنیم، و در عوض، هوای نشاط‌بخش واقعیت عینی را تنفس کنیم. داده‌ها دروغ نمی‌گوید. فقط کافی است به اعداد نگاه کنید!اما، حقیقت آن است که، اعداد هم به‌اندازۀ هر چیز دیگری می‌توانند سیاسی باشند.بی‌گمان، در زمینۀ نوستالژی، حق با خوش‌بینان جدید است: هیچ کس با عقل سالم نباید آرزو داشته باشد که در قرنی پیش از این می‌زیست. در نظرسنجی مؤسسۀ یوگاو۷ در سال ۲۰۱۵، ۶۵ درصد مردم انگلستان (و ۸۱ درصد مردم فرانسه) گفتند که از نظر آن‌ها وضع جهان دارد بدتر می‌شود، اما بررسی دیدگاه آن‌ها بر اساس معیارهای معقول متعدد نشان می‌دهد که کاملاً اشتباه می‌کنند. در واقع مردم با نرخی فوق‌العاده دارند از فقر مطلق خارج می‌شوند؛ مرگ‌ومیر کودکان واقعاً کاهش یافته است؛ استانداردهای باسوادی، بهداشت و امید به زندگی هرگز بالاتر از امروز نبوده است. مردم عادی اروپا یا آمریکا از تجملاتی لذت می‌برند که حاکمان قرون‌وسطی در واقع حتی نمی‌توانستند تصورش را بکنند. به نظر می‌رسد یافتۀ بنیادی استیون پینکر نیز در کتابِ فرشتگان محافظ وجود ما۸ که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد -متن مرجعی کلیدی برای خوش‌بینان جدید- غالباً پذیرفته شده است: اینکه ما در صلح‌آمیزترین عصر تاریخ زندگی می‌کنیم، که در آن تمام انواع خشونت، از مرگ در جنگ تا زورگویی در حیاط مدرسه، شدیداً در حال کاهش است.اما خوش‌بینان جدید اساساً در پی آن نیستند که ما را متقاعد کنند که زندگی آدمی در مقایسه با چند صد سال پیش با رنج بسیار کمتری همراه است. (حتی اگر شما یک بدبین سرسخت باشید، محتملاً نیازی نخواهد بود که شما را دربارۀ این حقیقت قانع کنند). در چارچوب این ادعای اساساً بی‌چون‌وچرا، چندین پیامد بحث‌انگیزتر نهفته است. برای مثال: از آنجا که به‌روشنی اوضاع همواره رو به بهبود بوده است، دلیل خوبی داریم که فرض کنیم اوضاع در آینده نیز رو به بهبود خواهد رفت. و علاوه‌براین، اگرچه این ادعا تنها گاهی آشکارا در آثار خوش‌بینان جدید مطرح می‌شود، هر آنچه ما در طول دهه‌های گذشته انجام داده‌ایم، به‌روشنی کارآمد است، و بنابراین سازماندهی سیاسی و اقتصادی‌ای که ما را به اینجا رسانده است، همانی است که باید به آن پایبند باشیم. هر چه باشد، معنای خوش‌بینی بیش از صرف باور به این است که اوضاع به آن بدی نیست که شما تصور می‌کردید: خوش‌بینی یعنی اطمینان موجه به اینکه اوضاع به‌زودی حتی از این هم بهتر خواهد شد. ریدلی پس از بحران مالی ۸-۲۰۰۷ چنین می‌نویسد: «خوش‌بینیِ عقلانی بر آن است که جهان از بحران کنونی بیرون خواهد آمد، به‌دلیل شیوه‌ای که بازارهای کالا، خدمات و ایده‌ها به آدمیان امکان می‌دهند تا، به‌نفع همه، به مبادله بپردازند و صادقانه تخصص کسب کنند ... من یک خوش‌بینِ عاقل هستم: عاقل، زیرا، نه از طریق سرشت یا غریزه، بلکه با نگاه به شواهد، به خوش‌بینی رسیده‌ام».اگر همۀ این گفته‌ها واقعاً درست باشد، بدان معنا است که بخشی عظیم از انرژی ما که صرف بحث دربارۀ اوضاع بشر می‌شود دارد به هدر می‌رود. همۀ توهین‌های سیاسی، هشدارها دربارۀ فجایعِ قریب‌الوقوع، یادداشت‌های خشمگینانه در روزنامه‌ها، همۀ اضطراب و احساس گناه ما دربارۀ فلاکتی که مردم در سراسر جهان به آن دچار هستند. یا، بدتر، این نگرانی‌ها می‌تواند زیان‌بار باشد، زیرا باور به اینکه اوضاع به‌طرزی علاج‌ناپذیر وحشتناک است، راه بدی به نظر می‌رسد برای آنکه مردم را برانگیزانید تا اوضاع را بهتر کنند، و بنابراین با خطر تبدیل‌شدن به پیشگوییِ خودمحقق‌کننده۹ رو به رو هستیم.اقتصاددان آمریکایی جولیان سیمون، که مخالفت صریح او با پیش‌بینی‌های نومیدانۀ حامیان محیط‌زیست و جمعیت‌شناسان در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ زمینه را برای ظهور خوش‌بینان جدید کنونی آماده ساخت، چنین می‌نویسد: «واقعیت‌ها از این قرار است: به‌طور میانگین، مردم در سراسر جهان از زندگی طولانی‌تر و خوراک بهتری از هر زمان دیگری در تاریخ برخوردار هستند. امروز نسبت به قرن‌های گذشته، مردم کمتری بر اثر قحطی می‌میرند ... تک‌تک معیارهای رفاه مادی و محیطی در آمریکا بهتر شده است نه بدتر. این امر دربارۀ کل جهان نیز صادق است. تمام روندهای طولانی‌مدت دقیقاً در جهت خلاف پیش‌بینی‌های بدبینان است».واقعیت این‌هاست. پس چرا همۀ ما اکنون جزء خوش‌بینان جدید نیستیم؟خوش‌بینان حداقل از ۱۷۱۰ دارند به بدبینان می‌گویند که خرسند باشند، از همان وقتی که گوتفرید لایبنیتسِ فیلسوف نتیجه گرفت که جهان ما باید بهترین جهان ممکن باشد، بر این مبنا که خداوند، به‌دلیل کمال و مهربانی خود، به‌هیچ وجه جهانی متوسط را به‌جای بهترین جهان خلق نخواهد کرد. اما تازه‌ترین شیوع مثبت‌نگری را می‌توان به‌بهترین نحو، در قالبِ واکنشی به بدبینی ناشی از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ فهم کرد. یکی از دلایل آن این است که، این حملات نمونۀ بارز آن نوع از اخبارِ بدِ بسیار توجه‌برانگیز بودند که پیش‌داوری‌های شناختی ما را فعال می‌کنند، و ما را قانع می‌کنند که جهان دارد به‌طوری مرگبار خطرناک می‌شود در حالی که واقعاً چنین نیست: در واقعیت، شمار آمریکایی‌هایی که هنگام رانندگی با موتورسیکلت در ۲۰۰۱ کشته شدند، اندکی بیشتر از کسانی است که در مرکز تجارت جهانی و هواپیماهای ربوده‌شده جان باختند.اما خوش‌بینی جدید همچنین پاسخی دندان‌شکن به آن نوع درون‌کاوی است که، پس از حادثۀ ۱۱ سپتامبر و متعاقب آن در جنگ عراق، در غرب قوت گرفت، این احساس که، چه ناامنی جهانی جدید سراسر خطای ما باشد و چه نباشد، این امر بی‌گمان مستلزم نقد خود و ژرف‌اندیشی است، نه اینکه صرفاً بر شایستگی‌های جهان‌بینی خود سرسختانه‌تر تأکید کنیم. (فیلسوف فرانسوی پاسکال بروکنر این نگرش را با تمسخر چنین توصیف می‌کند: «تمام جهان از ما نفرت دارد، و ما سزاوار این نفرتیم»). در سوی مقابل، خوش‌بینان تأکید دارند که، داده‌ها نشان می‌دهد سلطۀ جهانی قدرت و ایده‌های غرب در طول دو قرن گذشته کیفیت زندگی تقریباً تمام مردم را به‌نحوی بنیادین بهبود بخشیده است. مت ریدلی تمایل دارد از پیشگام خوش‌بینان جدید، توماس ببینگتون مکولی، مورخ ویگ، نقل‌قول کند: «وقتی در گذشته چیزی جز پیشرفت نمی‌بینیم، بنا بر چه اصلی، باید برای آینده چیزی جز پسرفت توقع نداشته باشیم؟»انتقاد نومیدانه از خود که خوش‌بینان جدید را می‌رنجاند، حداقل از نگاه آن‌ها، تا حدودی ناشی از نوعی توهم بصری در شیوۀ تفکر ما دربارۀ پیشرفت است. همان‌طور که استیون پینکر می‌گوید، هرگاه شما دربارۀ دولت‌ها یا نظام‌های اقتصادی به‌دلیل رعایت‌نکردن استانداردهای عملکرد درست به داوری می‌پردازید، به‌راحتی ممکن است این امر را نادیده بگیرید که خود این استانداردها در طول زمان تغییر کرده‌اند. گزارش‌های شکنجۀ زندانیان به‌دست سازمان سیا برای ما تکان‌دهنده است، اما این تنها به‌دلیل پدیدۀ تاریخی جدیدِ ظهور اِجماعی کلی مبنی بر پذیرفتنی نبودنِ شکنجه است. (در انگلستان قرون‌وسطی، شکنجه از عناصر نسبتاً معمولی نظام حقوق کیفری بود). مرگ مهاجران در آب‌های مدیترانه تنها بدان دلیل می‌تواند برای ما تکان‌دهنده باشد که، از دیدگاه ما، غریبه‌های ناشناس از سرزمین‌های دور ارزش ملاحظات اخلاقی را دارند، نگرشی که اگر در ۱۷۰۰ زاده شده بودیم، محتملاً برای بیشتر ما پوچ و بی‌معنی بود. اما هر چه این نوع اجماع قوی‌تر می‌شود، نقض آن هر بار غیراخلاقی‌تر به نظر خواهد رسید. و بنابراین، به‌نحوی طنزآمیز، خشم شما هنگام خواندن تیتر اخبار در واقع نشان می‌دهد که عصر ما عصری شکوهمند برای زیستن است. (کتاب جدیدی که به قفسۀ کتاب‌های خوش‌بینی جدید اضافه شده است، قوس اخلاق۱۰ به‌قلم مایکل شرمر، این استدلال را مستقیماً به ایمان خوش‌بینان به علم پیوند می‌دهد. شرمر استدلال می‌کند که پیشرفت علمی ضرورتاً ما را بیشتر از گذشته اخلاق‌مدار خواهد ساخت).بدگمانی آزارنده‌ای که می‌گوید این استدلال به‌نوعی سفسطه‌آمیز است -چنین به نظر می‌رسد که طبق آن می‌شود هرگونه ناراحتی را به‌عنوان نشانه‌ای از پیشرفت تفسیر کرد- می‌تواند ما را به ایراداتِ دیگری رهنمون شود: حتی اگر این درست باشد که همه چیز واقعاً بسیار بهتر از همیشه است، چرا باید فرض کنیم که این پیشرفت در آینده نیز ادامه خواهد یافت؟ پیشرفت‌ها در زمینۀ بهداشت و امید به زندگی نمی‌تواند جلوی بالا آمدن سطح آب دریا را بگیرد که کشور شما نابود نشود. و به‌طور کلی، پیش‌بینی نتایج آینده بر مبنای عملکرد گذشته خطرناک است: اوضاع را در یک مقیاس زمانیِ به‌اندازۀ کافی طولانی در نظر بگیرید، آنگاه ناممکن است که بتوانید بگویید که آیا پیشرفت مورد ستایش خوش‌بینان جدید شاهدی بر مسیر صعودی یکنواخت تاریخ است، یا صرفاً یک نقطۀ درخشان به شمار می‌رود؟برای مثال، تقریباً هر پیشرفتی که نوربرگ در کتابش پیشرفت از آن حمایت می‌کند، در ۲۰۰ سال گذشته رخ داده است، واقعیتی که خوش‌بینان آن را شاهدی بر قدرت توقف‌ناپذیر تمدن مدرن در نظر می‌گیرند، اما آن را درست به‌همان راحتی می‌توان شاهدی بر این امر در نظر گرفت که چنین دوره‌هایی از پیشرفت چقدر نایاب هستتند. از زندگی آدمیان بر روی زمین حدود ۲۰۰هزار سال می‌گذرد؛ به همین دلیل، پیش‌بینی بر اساس بازه‌ای ۲۰۰ ساله نابخردانه به نظر می‌رسد. ما با خطر ارتکاب اشتباه هانری باکل، مورخ انگلیسی قرن نوزدهم، رو به رو هستیم: باکل در کتابش تاریخ تمدن در انگلستان۱۱ با اطمینان اعلام می‌کند که به‌زودی جنگ به تاریخ خواهد پیوست. او می‌نویسد: «اینکه این کار وحشیانه، با پیشرفت جامعه، به‌طور پیوسته دارد افول می‌کند، حتی برای عجول‌ترین خوانندۀ تاریخ اروپا باید روشن باشد». این سخن مربوط به سال ۱۸۵۷ است؛ و به نظر می‌رسد باکل اطمینان داشته است که جنگ کریمه۱۲ که آن موقع به‌تازگی پایان یافته بود، جزء آخرین جنگ‌های تاریخ خواهد بود.اما نگرانی واقعی در اینجا آن نیست که پیشرفت یکنواخت دو قرن گذشته به‌تدریج روند معکوس پیدا خواهد کرد، و ما را به شرایط گذشته باز خواهد گرداند؛ بلکه آن است که جهانی که ما خلق کرده‌ایم –یعنی دقیقاً نیروی محرکۀ کلِ این پیشرفت- آنقدر پیچیده، ناپایدار و پیش‌بینی‌ناپذیر است که فاجعه هر لحظه ممکن است رخ دهد. شاید کاملاً حق با استیون پینکر باشد که به‌طور روزافزون مردم کمتری برای رفع اختلافات خود به خشونت توسل می‌جویند، اما (همان‌طور که او اذعان خواهد کرد) تنها یک خودشیفتۀ خشمگین کافی است تا با در اختیارداشتن کدهای فعال‌سازی بمب‌های هسته‌ای به فاجعه‌ای جهانی دامن بزند. قطعاً تکنولوژی دیجیتال به تشدید رشد اقتصادی در سراسر جهان کمک کرده است، اما اگر سایبرتروریست‌ها از آن برای نابودی زیرساخت مالی جهان در ماه آتی استفاده کنند، شاید آن رشد، به‌سرعت، اهمیت خود را از دست بدهد.«موضوع اصلی این است که اگر مشکلی جدی در جوامع ما رخ دهد، واقعاً دشوار است که دریابیم این مشکل کجا پایان می‌یابد»، این گفتۀ دیوید رانسیمن استاد علوم سیاسی در دانشگاه کمبریج است که با خوش‌بینی کمتری به آینده می‌نگرد و با خوش‌بینان جدیدی نظیر ریدلی و نوربرگ مباحثه داشته است. «این تصور که، برای مثال، بحران مالی بعدی، در جهان درهم‌تنیدۀ ما که به‌طور الگوریتمی هدایت می‌شود، به‌راحتی می‌تواند از کنترل ما خارج شود، تصوری نابخردانه نیست. و بنابراین بسیار دشوار است که بخواهیم با آسودگی خاطر خوش‌بین باشیم». وقتی شما در جهانی زندگی می‌کنید که به نظر می‌رسد همه چیز دارد بهتر می‌شود، اما ممکن است همه چیز فردا نابود شود، «احساس نگرانی کاملاً عقلانی است».رانسیمن در کتابش دام اعتماد۱۳ دیدگاهی مشابه و به‌همان اندازه نگران‌کننده را دربارۀ سیاست مدرن مطرح می‌کند. عملکرد دموکراسی موفقیت‌آمیز به نظر می‌رسد: خوش‌بینان جدید یادآوری می‌کنند که اکنون حدود ۱۲۰ دموکراسی در بین ۱۹۳ کشور جهان وجود دارد، که نشانۀ پیشرفت از فقط ۴۰ دموکراسی در ۱۹۷۲ است. اما، چه باید گفت اگر، خود قدرت دموکراسی، و آسودگی خیال ما دربارۀ توانایی آن در ایستادن در برابر تقریباً هر مشکلی، نشانۀ فروپاشی نهایی آن باشد؟ آیا ممکن است که مشکل واقعی ما بدبینی بیش از حد نباشد، آن‌چنان که خوش‌بینان جدید اظهار می‌کنند، بلکه میزان خطرناک و بیش‌ازحدی از اعتماد باشد؟بنابراین استدلال، مردمی که به ترامپ و برکسیت رأی دادند، این کار را واقعاً به آن دلیل انجام ندادند که به این نتیجه رسیده بودند نظام حکومتی آن‌ها ناکارآمد است، و باید عوض شود. بر خلاف این: آن‌ها دقیقاً بدان دلیل چنان رأی دادند که اعتماد بیش‌ازحدی پیدا کرده بودند که بی‌توجه به هر رأی آتش‌افروزی که در صندوق رأی بیاندازند، باز هم امنیت ضروری فراهم‌شده از سوی دولت، همواره برای آن‌ها وجود خواهد داشت. رانسیمن می‌نویسد مردم به ترامپ رأی دادند «زیرا به سخنان او باور نداشتند». آن‌ها «می‌خواستند ترامپ نظام را دگرگون کند، اما درعین‌حال توقع داشتند که آن نظام از آن‌ها در برابر بی‌فکری‌های آدمی مثل ترامپ محافظت کند». این الگو -دادن شوک‌های انتخاباتی بدان دلیل که شما اطمینان دارید نظام حکومتی می‌تواند در برابر آن‌ها ایستادگی کند- با این مشکل روبه‌روست که هیچ دلیلی وجود ندارد تا فرض کنیم نظام می‌تواند به‌طور نامحدود به ایستادگی ادامه دهد: در نقطه‌ای، شاید آسیبْ دیگر جبران‌پذیر نباشد. رانسیمن می‌گوید، خوش‌بینان جدید «جهانی را توصیف می‌کنند که در آن به نظر نمی‌رسد عاملیت انسان اهمیتی داشته باشد، زیرا نیروهای نوظهوری وجود دارند که ما را در مسیر درست پیش می‌برند. اما، عاملیت انسان هنوز مهم است ... آدم‌ها هنوز توانایی آن را دارند که همه چیز را به هم بریزند. و ای بسا توانایی ما برای به‌هم‌ریختن همه چیز دارد افزایش می‌یابد».خوش‌بینان از چنین خطراتی ناآگاه نیستند، اما ویژگی قدرتمندِ چارچوب ذهنی خوش‌بینانه آن است که معمولاً می‌توان برای هر واقعیتِ ظاهراً ترسناک، تفسیری خوش‌بینانه یافت. مت ریدلی می‌گوید: «شما می‌پرسید، ’آیا من آن کسی هستم که از آسمان‌خراش پایین می‌افتم، و همان‌طور که از طبقۀ دوم عبور می‌کنید، می‌گویید، ’تا حالا که همه چیز خوب پیش رفته است؟‘ و پاسخ این است که، خب، در واقع، در گذشته، مردم فاجعه را درست در یک قدمی خود می‌دیدند و پیش‌بینی آن‌ها اغلب اوقات آنقدر اشتباه بوده است که این حقیقت را باید مد نظر قرار داد». به‌نظر می‌رسد تاریخ سخن ریدلی را تأیید می‌کند. اما، البته یک نکته وجود دارد: اگر فاجعه‌ای که می‌تواند پایان‌بخشِ تمدن باشد در واقع رخ داده بود، احتمالاً شما اکنون در حال خواندن این متن نبودید. کسانی که فجایع قریب‌الوقوع را پیش‌بینی می‌کنند، معمولاً اشتباه می‌کنند. اما از طرف دیگر، تنها کافی است که یک بار درست بگویند.اگر لحظه‌ای واحد وجود داشته باشد که بشود آن را نشانۀ زایش خوش‌بینی جدید محسوب کرد، آن لحظه را به‌طرزی شایسته می‌توان یک سخنرانی تد دانست که هانس روزلینگ آن را در سال ۲۰۰۶ ارائه داد، آماردان سوئدی و «دانشمند-هنرمند»۱۴ خودخوانده که اوایل امسال درگذشت. سخنرانی روزلینگ با عنوان «بهترین آمارهایی که تاکنون دیده‌اید»۱۵، خلاصۀ نتایج مطالعه‌ای مبتکرانه است که او در بین دانشجویان سوئدی انجام داده است. او به دانشجویان زوج‌هایی از کشورهای مختلف را معرفی می‌کند، روسیه و مالزی، ترکیه و سریلانکا، و غیره، و از آن‌ها می‌خواهد تا حدس بزنند کدام کشور از نظر معیارهای مختلف سلامت، نظیر نرخ مرگ‌ومیر کودک، امتیاز بیشتری دارد. دانشجویان به‌شکلِ قابل‌توجهی اشتباه حدس می‌زنند، زیرا پاسخ آن‌ها مبتنی بر این فرض است که کشورهای نزدیک به آن‌ها، هم از نظر جغرافیایی و هم از نظر قومی، باید امتیاز بهتری داشته باشند.اما در واقع روزلینگ این زوج‌ها را طوری انتخاب کرده بود که نکته‌ای را اثبات کند: مرگ‌ومیر کودکان در روسیه دو برابر مالزی است، و در ترکیه نیز این آمار دو برابر سریلانکا است. از دیدگاه روزلینگ، بخشی از چارچوب ذهنی بدبینانۀ غرب مدرن این فرض عمیقاً ریشه‌دار است که ما در دورانی زندگی می‌کنیم که بهتر از آن هرگز نخواهد بود، و آینده‌ای که ما برای نسل‌های آینده و به‌ویژه برای جهان فراسوی اروپا و آمریکای شمالی به ارث می‌گذاریم، تنها می‌تواند آینده‌ای نومیدکننده باشد. روزلینگ با لذت می‌گوید که اگر شما این آزمایش را روی شامپانزه‌ها انجام دهید، بدین شیوه که نام هر کشور را بر روی یک موز برچسب بزنید و از آن‌ها بخواهید تا یکی را انتخاب کنند، عملکرد آن‌ها بهتر از دانشجویان خواهد بود، زیرا آن‌ها، بنا بر احتمالات، نیمی از دفعات درست انتخاب خواهند کرد. در سوی مقابل، نتیجه‌گیری‌های اروپایی‌هایی با تحصیلات بالا، از نتایج شانسی بسیار نادرست‌تر است. ما صرفاً از واقعیت‌ها ناآگاه نیستیم؛ بلکه فعالانه به «واقعیت‌هایی» افسردکننده باور داریم که درست نیستند.امروز تماشای ویدیوی «بهترین آمارهایی که تاکنون دیده‌اید» نشاط‌بخش است، تا حدودی به‌دلیل نمایش پر انرژی و جذاب روزلینگ بر روی صحنه، اما همچنین بدان دلیل که به نظر می‌رسد این ویدیو نورِ نیروبخشِ واقعیت عینی را بر پرسش‌هایی می‌تاباند که معمولاً با تعصب‌ورزی خشمگینانه در هم آمیخته‌اند. بسیار بیشتر از زمانی که او سخنرانی‌اش را ارائه داد، اکنون ما در عصر برداشت۱۶ زندگی می‌کنیم، که در آن ذخیره‌ای ظاهراً بی‌نهایت از پست‌های وبلاگی، ستون‌های یادداشت روزنامه‌ها، کتاب‌ها و تحلیلگران تلوزیونی با هم رقابت می‌کنند تا به ما بگویند که دربارۀ اخبار چه احساسی باید داشته باشیم. بیشتر این نظرپردازی‌ها چندان بر گردآوری واقعیت‌های موثق در دفاع از یک استدلال متمرکز نیست، بلکه بیشتر بر این تمرکز دارد که اعلام کند شما چه نگرشی را باید اتخاذ کنید: برداشت معمول از شما می‌خواهد تا نتیجه بگیرید که، برای مثال، دونالد ترامپ فاشیست است، یا چنین نیست، یا مجریان بی‌بی‌سی بیش از دیگر کارکنان این سازمان حقوق دریافت می‌کنند، یا تمرین یوگای شما نمونه‌ای از اقتباس فرهنگی است. (این واقعاً نباید تعجب‌برانگیز باشد: توجهْ نیروی محرکۀ اقتصاد اینترنتی است، و جلب توجه افراد با استدلالاتِ آمیخته به احساسات بسیار آسان‌تر است تا با اطلاعات صرف، علاوه بر اینکه نیازی نیست تا برای تهیۀ گزارش‌های پرخرج مورد نیاز برای کشف واقعیت‌ها هزینه کنید). خوش‌بینان جدید چیز متفاوتی را وعده می‌دهند: راهی برای احساس‌کردن وضعیت جهان بر مبنای وضعیت واقعی آن. اما پس از مطالعۀ عمیق آثار آنان، شما کم‌کم در شگفت می‌مانید که آیا تمام شبه‌واقعیت‌های خوش‌بینانۀ آن‌ها واقعاً درست و بدیهی هستند یا خیر. اول از همه، چرا باید فرض کرد که مقایسۀ درست آن است که بین وضعیت جهان، مثلاً در ۲۰۰ سال پیش، و وضعیت کنونی جهان انجام بگیرد؟ شاید شما استدلال کنید که مقایسۀ امروز با گذشته مصادره به مطلوب است. البته که اوضاع امروز از گذشته بهتر است. اما بی‌گمان اوضاع در هیچ زمینه‌ای آن‌چنان که باید نیست. چند مثال واضح را در نظر بگیرید: جامعۀ بشری قطعاً توانایی آن را دارد که فقر مطلق را ریشه‌کن کند، قحطی‌ها را پایان دهد، یا به‌طرز بنیادین آسیب بشر به شرایط اقلیمی را کاهش دهد. اما ما هیچ یک از این کارها را انجام نداده‌ایم، و این واقعیت که اوضاع به وحشتناکی ۱۸۰۰ نیست، مسلّماً ربطی به این موضوع ندارد.به‌طرزی طنزآمیز، با توجه به تکیۀ خوش‌بینان جدید بر پیش‌داوری‌های شناختی برای تبیین گرایش ما به منفی‌نگری، شاید آن‌ها خودشان نیز دچار یک پیش‌داوری شناختی باشند: «پیش‌داوری لنگراندازی»۱۷، که گرایش ما را به تکیۀ بسیار شدید بر برخی اطلاعات خاص هنگام قضاوت توصیف می‌کند. اگر مقدمۀ استدلال شما این واقعیت باشد که زمانی قربانیان طاعون در خیابان‌های شهرهای اروپا جان می‌دادند، به‌طور طبیعی نتیجه خواهید گرفت که امروز زندگی شگفت‌انگیز است. اما اگر مقدمۀ شما این باشد که ما می‌توانسته‌ایم قحطی‌ها را ریشه‌کن کنیم، یا گرمایش جهانی را معکوس کنیم، آنگاه این واقعیت که چنین مشکلاتی هنوز پا بر جا هستند، شاید نوع متفاوتی از قضاوت را برانگیزد. این استدلال نیز که ما باید بیشتر از این احساس خوشبختی کنیم زیرا، به‌طور میانگین، زندگی در کل بر روی زمین دارد بهتر می‌شود، مبتنی بر درک نادرست حقیقتی بنیادی دربارۀ سازوکارِ تحققِ خوشبختی است: قضاوت‌های ما دربارۀ جهان نتیجۀ انجام مقایسه‌های خاصی است که ما احساس می‌کنیم به ما ربط دارند، نه نتیجۀ نگرشی که دیوید رانسیمن آن را «نگاه از جایی بیرونی»۱۸ می‌نامد. اگر مردم شهری کوچک در آمریکا از هر زمان دیگری در گذشته از امنیت اقتصادی کمتری برخوردار باشند، یا اگر شما جوانی انگلیسی هستید و با این چشم‌انداز رو به رو هستید که شاید هرگز صاحب خانه نشوید، خیلی تسلّی‌بخش نخواهد بود که به شما بگویند به‌طور روزافزون چینی‌های بیشتری دارند وارد طبقۀ متوسط می‌شوند. ریدلی به یاد می‌آورد که، در جلسات کتابخوانی در غرب میانۀ آمریکا، غالباً حضار خوش‌بینی او را بر این مبنا زیر سؤال می‌بردند که به نظر نمی‌رسد زندگی خود آن‌ها مسیری صعودی داشته باشد. «آن‌ها می‌گفتند، ’شما اصرار می‌ورزید که اوضاع جهان دارد بهتر می‌شود، اما در اینجا اصلاً چنین به نظر نمی‌رسد‘. و من می‌گفتم، ’بله، اما اینجا که کل جهان نیست! آیا شما حتی یک ذره هم از این واقعیت خوشحال نمی‌شوید که از فقر آفریقایی‌های واقعاً فقیر دارد اندکی کاسته می‌شود؟‘» از یک لحاظ، این نکتۀ درستی است. اما از لحاظی دیگر، نکته‌ای کاملاً بی‌ربط است.خوش‌بینی جدید، در اساس، استدلالی ایدئولوژیک است: به‌طور کلی، طرفداران آن از قدرت بازارهای آزاد حمایت می‌کنند، و هدف آن‌ها آن است که تصویر خوش‌بینانۀ آن‌ها از گذشتۀ نزدیک و آیندۀ قریب‌الوقوع بشر سیاست آن‌ها را تأیید نماید. این استدلال سیاسیِ کاملاً موجهی است، اما باوجوداین، استدلالی سیاسی است، نه تکیۀ بی‌طرفانه و صریح بر واقعیت‌های عینی. این ادعا که ما در عصری طلایی زندگی می‌کنیم، و اینکه روحیۀ بدبینیِ بارزِ ما ناموجه است، نوشدارویی برای عصر برداشت نیست، بلکه برداشتی همانند هر برداشت دیگری است، و اتخاذ دیدگاهی مخالف، درست به‌همین اندازه موجه است. رانسیمن می‌گوید: «من از این فرض بیزارم که اگر شما با استدلال آن‌ها مخالفت کنید، آنگاه منظور شما این است که تمام این چیزها بی‌ارزش هستند ... اینکه مردم دربارۀ وضعیت جهان امروز عمیقاً احساس نگرانی می‌کنند، به‌رغم اینکه تمام نشانگرها روندی صعودی را نشان می‌دهند، از دیدگاه من معقولانه به نظر می‌رسد، مخصوصاً با توجه به ناپایداری نسبی شواهد این پیشرفت، و [پیش‌بینی‌ناپذیری] حاکم بر آن. همه چیز واقعاً شکننده است».یوهان نوربرگ، که کتاب پیشرفت را دو ماه قبل از انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا منتشر کرد، در یک میهمانی که از سوی سفارت آمریکا ترتیب داده شده بود، در صبحی مه‌آلود در استکهلم شاهد اعلام نتایج بود. هنگامی که پیروزی ترامپ قطعی می‌شود، جو میهمانی از همهمۀ پر سروصدا به ناباوریِ وحشت‌زده تغییر می‌کند. نوربرگ به یاد می‌آورد که: «همۀ ما سوئدی‌هایی بودیم شاغل در رسانه‌ها، سیاست، تجارت و دیگر بخش‌ها، فکر می‌کنم به‌سختی می‌توانستید کسی را در بین ما پیدا کنید که آرزوی پیروزی ترامپ را داشته باشد، بنابراین خیلی زود روحیۀ همه به‌نحو چشمگیری داشت خراب می‌شد، و بدتر از این، از مشروبات الکلی هم خبری نبود، که کمکی هم نمی‌کرد، زیرا همه داشتند می‌گفتند: ’حالا به یک چیز قوی نیاز داریم!‘ اما مهمانی بیشتر شبیه به مراسم صبحانه ترتیب داده شده بود». او با لبخند می‌گوید: «فکر می‌کنم آمریکایی‌ها واقعاً سوئدی‌ها را درک نمی‌کنند».خیزش‌های پوپولیستی دو سال گذشته در آمریکا و انگلستان، نیروی محرکۀ ظهور ترامپ، رأی به برکسیت، و سطوح بی‌سابقۀ حمایت از برنی سندرز و جرمی کوربین، مسئله‌ای پیچیده برای خوش‌بینان جدید پیش آورده است. از یک سو، به‌راحتی می‌توان این خشم معطوف به تشکیلات سیاسی را نوعی اشتباه توصیف کرد، مبتنی بر ناتوانی در درک اینکه اوضاع چقدر خوب در جریان است؛ یا به‌عنوان واکنشی موجه به موانع واقعی -اما موضعی و موقت- در مسیر، که لزوماً نباید استدلالی مهم در دفاع از بدبینی محسوب شود. از دیگر سو، این دیدگاهی عجیب دربارۀ جهان است که چنین امواج سیاسی‌ای را صرفاً واکنش‌هایی -اشتباه یا غیر آن- به وضعیت واقعی در نظر می‌گیرد. برای مثال، حتی اگر شما تصور کنید حامیان ترامپ کاملاً بر خطا بودند که وضعیت خود را منفی ارزیابی کردند، خود این ارزیابی به‌اندازۀ کافی واقعی بوده است، و آن‌ها واقعاً ترامپ را انتخاب کرده‌اند، با تمام توانایی او برای ایجاد بی‌ثباتی. (دیوید رانسیمن می‌گوید، از دیدگاه خوش‌بینان جدید، سیاست چیزی بیش از اسباب مزاحمت نیست، زیرا از نگاه آن‌ها «عوامل پیشرفتْ سیاسی نیستند، بلکه عوامل شکستْ سیاسی هستند»). در نقطه‌ای، دیگر خیلی مهم نیست که آیا اضطراب و بدبینی رایج را می‌توان توجیه کرد یا خیر، بلکه موضوع مهم صرفاً آن است که آن اضطراب یا بدبینیْ رایج است.نوربرگ حامی ترامپ نیست، و برای نویسنده‌ای که کتابی را تبلیغ می‌کند که آیندۀ نزدیک بشر را سراسر درخشان ترسیم می‌کند، شاید نتیجۀ انتخابات عاملی بازدارنده به نظر برسد. در کتاب، او هشدار می‌دهد که پیشرفت اجتناب‌ناپذیر نیست؛ او می‌نویسد: «خطر جدی واکنش بومی‌گرایانه۱۹ وجود دارد. هنگامی که پیشرفت‌های خود را نادیده می‌گیریم، در پی سپر بلا برای مشکلات باقیمانده می‌گردیم». اما در ذات خوش‌بینی جدید قدرتی جادویی نهفته است که می‌تواند تحولات منفی را به دلایلی برای خرسندی تبدیل کند، و هنگامی که من با نوربرگ صحبت می‌کردم، او نسبت به انتخابات نیز دیدگاهی خوش‌بینانه پیدا کرده بود.او می‌گوید: «من تصور می‌کنم که شاید با گذشت چند سال، ما به این نتیجه برسیم که پیروزی ترامپ رویدادی بزرگ بوده است. زیرا اگر او بازنده شده بود، و هیلاری پیروز شده بود، هیلاری منفورترین رئیس‌جمهور دوران مدرن می‌شد، و سپس ترامپ و بنن از این موضوع بهره می‌بردند تا یک امپراطوری رسانه‌ای راست آلترناتیو۲۰ بسازند، سیلی از نفرت بیافرینند، و سپس شاید در دورۀ بعدی انتخابات با نامزدی کارکشته‌تر روبه‌رو می‌شدیم، فاشیستی واقعی، نه کسی که وانمود می‌کند ... چه بسا ترامپ آدمِ خودشیفته و بی‌کفایتی باشد که گرایشِ پوپولیستی را در آمریکا نابود کند». مشکل این نوع استدلالِ خلاف‌واقع۲۱ آن است که ابطال‌پذیر نیست، و در هر صورت، این استدلال بسیار متفاوت است با موضع مثبت‌نگریِ صریح دربارۀ اینکه جهان به کدام سو دارد حرکت می‌کند. اما شاید یک حقیقت واقعاً بی‌چون‌وچرا که هم خوش‌بینان جدید و هم افراد بدبین‌تر آن را قبول داشته باشند، این است که بی‌توجه به هر چه دارد رخ می‌دهد، علی‌الاصول، اوضاع همیشه می‌توانست بدتر از این باشد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الیور برکمن نوشته و در تاریخ ۲۸ جولای ۲۰۱۷ با عنوان «Is the world really better than ever» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «آیا واقعاً امروز دنیا بهتر از همیشه است؟» و ترجمۀ علی برزگر منتشر کرده است.•• الیور برکمن (Oliver Burkeman) نویسنده‌ای ساکن نیویورک است که در گاردین می‌نویسد. پادزهر: خوشبختی برای کسانی که تحمل مثبت‌اندیشی را ندارند (The Antidote: Happiness for People Who Can't Stand Positive Thinking) از آثار اوست. ترجمان پیش از این مطلبی را با عنوان «خوشبختی را در نیمۀ خالی لیوان بجویید» از او منتشر کرده است.[۱] Never forget the we live in the best of times[۲] The Rational Optimist[۳] fracking: روشی برای استخراج نفت و گاز با استفاده از شکافت لایه‌های زمین با فشار سیالات [مترجم].[۴] the New Optimists[۵] Progress: Ten Reasons to Look Forward to the Future[۶] Cato Institute[۷] YouGov[۸] The Better Angels of Our Nature[۹] self-fulfilling prophecy[۱۰] The Moral Arc[۱۱] History of Civilization in England[۱۲] Crimean war: جنگ بین امپراطوری روسیه و نیروهای متحد امپراطوری عثمانی، فرانسه، بریتانیا و پادشاهی ساردنی [مترجم].[۱۳] The Confidence Trap[۱۴] edutainer: ترکیبی از واژه‌های education و entertainer و به‌معنای کسی که کار آموزش را با سرگرمی همراه می‌سازد [مترجم].[۱۵] The best stats you’ve ever seen[۱۶] the Age of the Take[۱۷] anchoring bias[۱۸] the view from outer space[۱۹] nativist: سیاست حمایت از منافع مردم بومی در برابر مهاجران [مترجم].[۲۰] alt-right: ارتجاع‌گرایان و محافظه‌کاران راست افراطی و طرفدار برتری نژاد سفید و ملی‌گرایی سفیدپوستی [مترجم].[۲۱] counterfactual argument: استدلالی مبتنی بر آنچه رخ نداده است اما می‌توانسته رخ دهد [مترجم]. ]]> الیور برکمن اقتصادوجامعه Wed, 11 Apr 2018 04:24:26 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8944/