ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Sun, 26 Jan 2020 04:34:45 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 26 Jan 2020 04:34:45 GMT 60 مرخصی استعلاجی دارد منسوخ می‌شود http://tarjomaan.com/neveshtar/9575/ استیون کوروتس، نیویورک تایمز — آدام تورِن آخرین باری که یک روز مرخصی استعلاجی داشت را به یاد دارد. خزید روی تخت‌خوابش، پتو را روی سرش کشید و با خیال راحت سر کار نرفت. تورن که نویسنده و کارآفرین حوزۀ تکنولوژی است می‌گوید: «حدود سال ۲۰۰۶ بود. همۀ خانواده‌ام به آنفلوانزا مبتلا شده بودند. امیدوارم دیگر پیش نیاید».از آن روز به بعد، در طول این سیزده‌سال، آقای تورن، ساکن فینیکس، بنا به گفتۀ خودش حتی یک روز کاری را هم به‌خاطر بیماری از دست نداده و بسیار به این رکورد می‌بالد. تورن عواملی که او را سالم نگه داشته‌اند توضیح می‌دهد و می‌گوید: برای ادامۀ این روند، «حواسم به چرخه‌های خوابم هست. قهوه نمی‌نوشم. نوعی چایی مخصوص ژاپنی به نام گیوکورو می‌خورم. زردچوبه و رسوراترول -نوعی مکمل غذایی- استفاده می‌کنم».رکورد حضور آقای تورن در محل کار شاید موردی منحصربه‌فرد باشد، اما به‌هرحال، مرخصی استعلاجی دارد روزبه‌روز از فرهنگ واژگان اداری محو می‌شود، حتی در فصل اوج آنفلوانزا. روزگاری مرخصی استعلاجی همین بود، یک روز از محل کار دور می‌شدی، تا استراحت کنی و بهتر شوی (یا حداقل تظاهر به آن: «مرخصی استعلاجی فریس بوئلر»۱ را به یاد بیاورید).اما در سال‌های اخیر، ابهامات بیشتری در تعریف این مرخصی به‌وجود آمده که بازتاب‌دهندۀ زندگی شغلی شبانه‌روزی و به‌شدت رقابتی ماست. تغییر تعاریف و افزایش پویایی اداره –به لطف کار در منزل و ظهور پیمانکارانِ اقتصاد گیگ– مرخصی استعلاجی را حداقل برای بعضی مشاغل تا حدی منسوخ کرده است.کیت وارچول، رئیس بازاریابی محتوای اسکیل‌کراش که یک مدرسۀ آنلاین کدنویسی است، می‌گوید: «حتی اگر مرخصی استعلاجی بگیرید باز هم باید صبح ایمیل بزنید و چند ساعت بعد دوباره چک کنید. این به نوعی هنجار تبدیل شده که به همکارانتان ایمیل بزنید و به آن‌ها بگویید که آن روز در منزل کار می‌کنید».قاضی روث بیدر گینزبرگ نیز این هفته همین کار را کرد. او در دوران بهبودی‌اش بعد از یک عمل جراحی مربوط به سرطان، در دیوان عالی حضور نداشت تا ادلۀ یک پرونده را بشنود. قاضی ارشد جان رابرتس می‌گوید او از منزل این کار را انجام می‌داد.کار در منزل شاید آرامش‌بخش به نظر برسد، اما کلمۀ «کار» در این عبارت حکایت از انتظارات همراه با آن دارد: اینکه فرد در دسترس باشد تا ایمیل‌ها را بخواند و پاسخ دهد، وارد ویدیو کنفرانس شود، و درکل، حتی با وجود حال نه‌چندان خوشایندش، کارایی داشته باشد.خانم وارچول در یکی از شغل‌های پیشینش به‌خاطر آنفلوانزا به پزشک مراجعه کرده و در سالن انتظار بود. در آن وقت آزاد با گوشی هوشمندی که در دستش بود سراغ ایمیل‌ها رفت. او می‌گوید: «گوشی‌های هوشمند خیلی چیزها را عوض کرده‌اند».کارمندان اسکیل‌کراش کارشان را از راه دور انجام می‌دهند (خانم وارچول در لس‌آنجلس زندگی می‌کند) و سیاست انعطاف‌پذیری در رابطه با ساعات کاری در این شرکت حکمفرماست. این شرکت محدودیت قاطعی در مورد آنچه به مرخصی استعلاجی مرسوم است ندارد، اما از کارمندان خود انتظار دارد تا اگر به‌خاطر بیماری یا هر مسئلۀ دیگر نمی‌توانند کار کنند، مسئولیت‌پذیرانه زمانشان را مدیریت کرده و با دیگر همکارانشان در ارتباط باشند.پاییز گذشته خانم وارچول چند هفته پس از شروع به کارش سرما خورد، و مجبور شد صبح که از خواب بیدار شد و تازه قرص دی‌کوئیل خورده بود، ایمیل بنویسد. بعدازظهر هم از طریق سامانۀ اسلک به همکارانش می‌گفت که ساعت کارش تمام است.خانم وارچول ترجیح می‌داد در زمان بیماری کار کند تا مبادا با «استرس عقب‌ماندن کارها» روبرو گردد. این حکایت از افزایش حجم کار دارد که به‌خاطر تعدیل نیروها (یا تازه‌تأسیس‌بودن یک شرکت) است.بعضی کارمندان هراس این را دارند که اگر مرخصی استعلاجی بگیرند، جایگاه خود را نزد کارفرمای خود از دست می‌دهند. به بیان خانم وارچول: «آیا مرخصی‌گرفتن را نشانۀ نداشتنِ وفاداری و سخت‌کوشی خواهند دانست؟» آزادکارها هم که فاقد امنیت شغلی هستند، شاید بیش از دیگران چنین دغدغه‌هایی داشته باشند.مارک جی. مارسن، مدیر منابع انسانی مؤسسۀ «با هم برای سلامت و تندرستی» (آژانسی در پیتسبرگ برای مبتلایان به ایدز و دیگر بیماری‌های مقاربتی) می‌گوید مرخصی استعلاجی در شرکت او «پابرجا و برقرار» است، هرچند واژگان آن تغییر یافته است.آقای مارسن می‌گوید: «ما به این موارد، روزهای فوریت شخصی می‌گوییم». او می‌گوید که گسترده‌سازی تعریف باعث می‌شود کارمندان حریم خصوصی بیشتری داشته باشند. با این تعریف جدید، موارد جدیدی هم لحاظ می‌شود: سلامت ذهنی، یا اینکه فرزند یا عضو دیگری از خانواده که تحت تکفل کارمند موردنظر است بیمار و نیازمند مراقبت باشد.درضمن، کارمند مجبور نیست با فهرستی از سمپتوم‌ها، بیماریش را به رئیس خود «بفروشد».آقای مارسن می‌گوید روزهای شخصی یعنی «به‌خاطر شرایطی که پیش آمده، امروز نمی‌توانید کار کنید».ماه گذشته آقای مارسن هنگام سفر سرما خورد و دو روز کاری را از دست داد. او در روز سوم اعلام کرد که آنقدری بهبود یافته که در منزل کار کند. ایمیلش را چک کرد و اضافات را حذف نمود. مارسن می‌گوید: «این روش باعث ارتقای کیفیت زندگی می‌شود».اما آیا برای سلامتی بد نیست که حتی یک روزِ جدا از کار و مخصوصِ نقاهت وجود نداشته باشد؟ خانم وارچول به‌شخصه به انعطاف موجود در این مدل جدید علاقه‌مند است. در شغل باریستا که پس از دانشگاه به آن مشغول شد (و خیلی کارهای دیگر) کار در منزل امکان‌پذیر نیست.او می‌گوید: «مهم نبود اگر صبح با گلودرد از خواب بیدار می‌شدم. باز هم می‌بایست ساعت ۶ آنجا باشم و قهوۀ مردم را آماده کنم. اینکه مجبور به گرفتن مرخصی استعلاجی نباشیم امتیازاتی هم دارد، چون می‌توانید راحت در تختخواب کارهایتان را انجام دهید».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را استیون کوروتس نوسته است و در تاریخ ۱۰ ژانویه ۲۰۱۹ با عنوان «The Death of the Sick Day» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «مرخصی استعلاجی دارد منسوخ می‌شود» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• استیون کوروتس (Steven Kurutz) روزنامه‌نگاری است که در نیویورک تایمز می‌نویسد. سینما و سبک زندگی مردانه اصلی‌ترین علایق او هستند.[۱] Ferris Bueller's Day Off: فیلمی کمدی دربارۀ پسر نوجوانی با بهانه‌های واهی از کلاس‌های درس دبیرستان فرار می‌کند [مترجم]. ]]> استیون کوروتس وبلاگ Sat, 25 Jan 2020 05:32:08 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9575/ نسخۀ صوتی: مادر اولین کسی است که «شرمندگی از ظاهر» را به دخترش یاد می‌دهد http://tarjomaan.com/sound/9636/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از هانا سلیگسان که پیش از این با عنوانِ «مادر اولین کسی است که "شرمندگی از ظاهر" را به دخترش یاد می‌دهد» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. عذاب‌وجدانی که مادران دارند، اگرچه از رایج‌ترین احساسات دوران ما است، حسی است که خیلی به من دست نمی‌دهد. ولی یک استثنای مهم هم وجود دارد: وقتی مُچ خودم را می‌گیرم که دارم در آینه به خودم نگاه‌های سرزنش‌بار می‌کنم و تشویش‌هایم دربارۀ فلان نقص واقعی یا بهمان عیبِ خیالیِ ظاهرم را به نمایش می‌گذارم در حالی که دختر هجده‌ماهه‌ام، این تنها مخاطبِ کارهای من، به تماشا ایستاده است. همۀ عوامل فرهنگی، اجتماعی و خانوادگی‌ای که مرا نسبت به ظاهر زنانه‌ام شرطی کرده‌اند، پیش چشم نظاره‌گرِ او جان می‌گیرند. همین است که شرمنده‌ام می‌کند. دوست ندارم این مونولوگ درونی‌ام را به او هم منتقل کنم. فایل صوتی نوشتار «مادر اولین کسی است که "شرمندگی از ظاهر" را به دخترش یاد می‌دهد» را گوش کنید. ]]> هانا سلیگسان نسخۀ صوتی Thu, 23 Jan 2020 06:53:13 GMT http://tarjomaan.com/sound/9636/ زیبایی چیزهای معمولی http://tarjomaan.com/neveshtar/9635/ پیکو آیر، نیویورک تایمز — عاشق شدن راحت‌ترین کار دنیاست. اما همه می‌دانیم که عاشق‌ماندن از سخت‌ترین کارهاست.چطور آن شعله، آن حسِ اکتشاف بی‌پایان چیزهای جدید را زنده نگه می‌داریم وقتی خودمان را گروگان چیزهای عادی کرده‌ایم؟ و چطور باید آن حس انتظار را که به روزهای ماه‌عسل شتابی شیرین می‌بخشد حفظ کنیم؟ طور دیگری بگویم، چطور می‌توانیم مسحور نقطۀ مقابل اکتشاف شویم -یعنی روال عادی- و در ثباتْ محرکی پیدا کنیم که به همان غنای چیزهای تازه باشد؟ داستان هر ازدواجی، احتمالاً، داستان آن چیزی است که بعد از پایانِ تابستانی بی‌پایان رخ می‌دهد.جان باروز، آن سیاح خردمند، گفته است: «برای یادگرفتن چیزی جدید همان مسیری را برو که دیروز رفته‌ای». این سطر را دوست دانشمندی در نیویورک برایم فرستاد، که شنیده بود من ۲۶ سال آزگار را در حاشیۀ شهری گمنام در غرب ژاپن ساکن بوده‌ام، و دورترین جاهایی که طیِ این مدت رفته‌ام عمدتاً آن قدر دور نبوده‌اند که نشود با همین پاهای سایز ۴۱ خودم به آنجا بروم. وقتی از میدتاون منهتن به کیوتو رسیدم، تازه وارد سی سالگی شده بودم و برای هر چیز تازه‌ای که این مکان به‌شدت تصورناپذیر می‌توانست به من یاد بدهد شور و شوق داشتم. خوابش را هم نمی‌دیدم که از هر چیز روزمره و به ظاهر غیرجذاب در محلۀ دورافتاده‌ام، از هر چیزی که خاص نیست، لذت ببرم.البته این وابسته به چشم بیننده و گذران عمر هم هست: وقتی جوان بودیم، می‌خواستیم سرآمد باشیم، نقش خودمان را بر جهان مُهر کنیم، استثنایی باشیم. اما در گذر فصول به تدریج درمی‌یابیم که آنچه در ما خارق‌العاده نیست همه چیز ماست -اینکه به سمت تشکیل خانواده می‌رویم، مریضی را از خودمان دور نگه می‌داریم، به توپ پینگ‌پنگ ضربه می‌زنیم- و حتی در جهان اطراف ما نیز چنین است.بدون شک همان چیزهای عادیِ ماست که به ما اجازه می‌دهد هر روز سر کار برویم، نقاط مشترکی با همسایگانمان پیدا کنیم، و چیزی برای نوشتن داشته باشیم. وقتی هنوز داشتم بزرگ می‌شدم فکر می‌کردم که یک نویسنده باید از غرایب بنویسد و همۀ کارهایی را که او می‌تواند تقریباً بهتر از هر کس دیگری انجام دهد به رخ بکشد؛ پاییزِ عمرم که نزدیک شد، رفته‌رفته به این فکر افتادم که نقطۀ قوت هر کسی فقط آن چیزهایی است که او را از حیث تجربۀ مشترک و اغلب از حیث آسیب‌پذیری با هر کس دیگری یکی می‌کند.اما چیز دیگری مرا به ژاپن آورده بود. برخلاف بریتانیا، که در آن زاده شده‌ام، و بر خلاف ایالات متحده، که در آن بزرگ شده‌ام، شهروندان این وطنِ انتخابی در فرهنگ سنتی و متفاوتشان به این تشویق شده‌اند که ساکت باشند، نامرئی بمانند، و تلاش کنند چهره و صدایشان مثل هر کس دیگری باشد. آنان می‌دانند آنچه دیگران چندان بدان نیازی ندارند، بیان مسائل شخصی با صدای بلند است. چون یاد گرفته بودم که زیاد مَن ‌مَن کنم، وقتی انتخاب کردم که به ژاپن بیایم، فکر می‌کردم رفتن به جایی که بتوانم شنیدن را یاد بگیرم چیز خوبی باید باشد. چون در مدرسه تشویق شده بودم که تلاش کنم فردی مستقل و متمایز باشم، خیلی وحشتناک نبود که یاد بگیرم نوعاً ساکت باشم. فهمیدم برای این که خودم باشم شاید فقط لازم است که بیشتر شبیه هر کسی بشوم که پیرامونم است.وقتی در یک معبد در کیوتو، سه هفته بعد از رسیدنم به آنجا در ۱۹۸۷، با زنی برخورد کردم که بعدها همسرم شد، بدون شک آنچه مرا به او جذب کرد چیزهایی بود که تصور می‌کردم در او متفاوت، بی‌همتا، و حتی بیگانه است، او هم حتماً جذب خارجی‌بودن من شده بود. اما وقتی به فصلی عمیق‌تر در زندگی‌مان وارد شدیم، کم‌کم فهمیدیم که درس آن فصل این است: قدر همه چیز را بدان، چون شاید چندان نپاید؛ از ورمانت تا پکن، مردم از روزهای پاییزی لذت می‌برند دقیقاً برای این که این روزها به ما یادآوری می‌کنند که چه چیزهای فراوانی هستند که نمی‌توانیم آن‌ها را دائمی بدانیم، و چه چیزهای فراوانی هستند که باید همین حالا قدر آن‌ها را بدانیم، مثل همین غروب درخشان آخر مهر.حتماً در هر جای دیگری هم می‌توانستم این را یاد بگیرم، اما در ژاپن با فصل‌ها با چنان شوری برخورد می‌شود و چنان حرمتی برای آن‌ها می‌گذارند که معمولاً شانه به شانۀ مسائلِ دینی می‌زند. هر بار که گیلاس‌ها شکوفه می‌کنند، مردم توی پارک‌ها جمع می‌شوند چون، ظرف حدود ۱۰ روز، این گل‌های صورتی از میان خواهند رفت؛ و هر بار که برگ‌های افرا در آذرماه سرخ می‌شود، دوستان و خانوادۀ ژاپنی‌ام در باغ‌های معابد جمع می‌شوند، درست با همان حسی که مردمان هر کیش و آئینی در معابد و کلیساها گرد هم جمع می‌شوند. تا در قامتِ یک جماعت به هم ملحق شوند؛ تا این کنار هم جمع‌شدن، یادآور چیزی بزرگتر از خود ما باشد و ما را سر جای خودمان بگذارد؛ تا در فصلی با تاریکی فزاینده لحظاتی از روشنایی را به چنگ آوریم.وقتی مادرم را در کالیفرنیای جنوبی می‌بینم نور آفتاب را دوست دارم، اما اینکه اسفند و شهریور آنجا مثل هم است را اصلاً دوست ندارم. ژاپن به من یاد داده که طعم و زیبایی چیزها به پایانشان است. و همین واقعیت که همسرم -و من- همیشه داریم عوض می‌شویم، حتی این که موهایمان دارد می‌ریزد و پیر می‌شویم است که به احساسات من نسبت به او نوعی فوریت می‌بخشد. هر سال پاییز به من یادآوری می‌کند که پیشرفت همیشه در خطی مستقیم حاصل نمی‌شود و اینکه لزوماً عاقل‌تر از سال گذشته -یا ۳۰ قبل- نیستم. هر سال، پاییز همان آهنگ را می‌نوازد، اما برای مخاطبی متفاوت.در اولین سال زندگی‌ام در ژاپن، کتابی نوشتم راجع به کشف وجدآورم از یک عشق، یک زندگی، و یک فرهنگ که امیدوار بودم تا همیشه برای خودم بماند. ناشر تجلیل من از این عاشقانۀ بهاری را در پاییز منتشر کرد. حالا، ۲۸ سال گذشته، و بیشتر عاشق خزان هستم، شاید برای این که در دلش بهاری نهفته است، و خاطراتی، و این آگاهی عمیق که تقریباً هیچ چیز تا همیشه دوام نمی‌آورد. هر روزِ پاییز اندکی ما را به بهار نزدیک‌تر می‌کند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پیکو آیر نوشته است و در تاریخ ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «The Beauty of the Ordinary» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «زیبایی چیزهای معمولی» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• پیکو آیر (Pico Iyer) جستارنویس و داستان‌نویس متولد انگلستان است. نوشته‌هایش دربارۀ سفر او را به شهرت رسانده است. هنر سکون (Art of Stillness) از کتاب‌های اوست. ]]> پیکو آیر ادبيات‌وهنر Wed, 22 Jan 2020 05:34:25 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9635/ چرا فکر می‌کنیم دوباره انجام‌دادن کارها کسل‌کننده است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9634/ جو پینسکر، آتلانتیک — یکی از سناریوهای رایج و ضدحال در اتاق نشیمن، از این قرار است: زن و شوهری می‌خواهند تصمیم بگیرند که چه فیلمی ببینند. گزینه‌ای وجود دارد که تقریباً یکی از آن‌ها برایش هیجان‌زده است، ولی دیگری آن را قبلاً دیده. به همین خاطر، این گزینه منتفی است.اما مطالعه‌ای جدید نشان می‌دهد این تصور نابجاست که چون قبلاً چیزی یا جایی را دیده‌اید، خوانده‌اید، انجام داده‌اید یا بازدید کرده‌اید، دیگر نباید برای بار دوم سراغش بروید. اد اوبراین، نویسندۀ این مطالعه و استاد علوم رفتاری دانشکدۀ کسب‌وکار دانشگاه شیکاگو، می‌گوید که تکرار یک تجربه، از قضا «ممکن است آن‌قدری هم که مردم فکر می‌کنند، کسل‌کننده نباشد».طی یک آزمایش، اوبراین و تیم تحقیقاتی او در نزدیکی یک نمایشگاه ژنتیک در موزۀ علم و صنعت شیکاگو سراغ آدم‌ها رفتند و از آن‌ها خواستند که بگویند چقدر از نمایشگاه لذت برده‌اند و چقدر فکر می‌کنند از دوباره دیدن آن لذت خواهند برد. افراد معمولاً پیش‌بینی می‌کردند که این نمایشگاه برای بار دوم به اندازۀ دفعۀ اول سرگرم‌کننده نخواهد بود، اما آن‌هایی که بنا به تقاضای محققان دوباره به نمایشگاه رفتند، لذت آن را تقریباً به همان اندازۀ بار اول ارزیابی کردند. به عبارت دیگر، بازدیدکنندگان موزه، در مجموع، این نکته را دست‌کم می‌گرفتند که انجام دوبارۀ یک کار چقدر برایشان لذت‌بخش خواهد بود.برای فهمیدن یافتۀ اصلی اوبراین مبنی بر اینکه چرا ممکن است فعالیت‌های تکراری بیشتر از انتظار آدم‌ها برایشان رضایت‌بخش‌ باشد، موزه‌ها مثال خوبی هستند. به گفتۀ اوبراین در این مطالعه، شاید آن احساس رضایتی‌ که نادیده و دست‌کم می‌گیریم، لذتی است که از دیدنِ مکان‌هایی می‌بریم که از قبل آن‌ها را خوب می‌شناسیم. مثلاً شاید مجموعۀ آثاری که در موزه به نمایش درآمده، در اولین بازدید خسته‌کننده ولی در روز دوم تحمل‌پذیر باشد. یا ممکن است گوشه و کنار موزه با چیزی روبه‌رو شویم که در گذر اول به چشممان نیامده است. اوبراین شواهد بیشتری در حمایت از ایدۀ دوم پیدا کرد: در دل چیزهایی که گمان می‌کنیم تمام و کمال تجربه کرده‌ایم، نکات بدیع و تازه‌ای کمین کرده‌اند، ولی ما این نکات را دست‌کم می‌گیریم.در آزمایشی دیگر، تیم اوبراین از افراد خواست فیلمی را در نت‌فلیکس تماشا کنند که قبلاً ندیده بودند و فکر می‌کردند از آن لذت می‌برند. در شب بعد، محققان دوباره همان فیلم را برای بعضی از آن‌ها پخش کردند. و از آن‌ها خواستند نمره‌ای بین ۱ تا ۷ به لذت خود از تماشای فیلم بدهند. گروهی که شب دوم فیلم را ندیده بودند در بار اول نمرۀ ۵.۳ به آن دادند، ولی گفتند اگر آن را دوباره ببینند، لذتشان از تماشای آن کمتر و حدود ۳.۵ خواهد بود. اما گروهی که برای بار دوم فیلم را تماشا کردند، به طور متوسط نمرۀ ۴.۵ به تماشای دوبارۀ فیلم دادند.این اختلافات، یافتۀ اوبراین را به خوبی تشریح می‌کنند. این‌گونه نیست که تماشای فیلم برای دومین بار طی ۲۴ ساعت به همان اندازۀ اولین‌بار لذت‌بخش باشد؛ که احتمالاً چنین هم نخواهد بود. اما به نظر می‌رسد خوشایندتر از آنی باشد که پیش‌بینی می‌کنیم.به طور کلی، تحقیقات روانشناسی و اقتصاد رفتاری نشان داده است که وقتی افراد دربارۀ چیزهایی تصمیم می‌گیرند که به گمان خودشان از آن‌ها لذت می‌برند، اغلب به تجربیات جدید و ناآشنا مانند کتاب یا فیلم جدید یا مسافرت به مکانی که قبلاً آن‌جا نرفته‌اند اولویت می‌دهند. البته در این تصمیم اشتباه نمی‌کنند: انسان‌ها هرقدر بیشتر به چیزی عادت کنند، کمتر از آن لذت می‌برند. همان‌طور که اوبراین می‌نویسد، «مردم ممکن است تازگی را انتخاب کنند نه به این دلیل که انتظار دارند تجربۀ فوق‌العاده مثبتی از گزینۀ جدید داشته باشند، بلکه بدین خاطر که گزینه‌های قدیمی برایشان کسل‌کننده است». و گاهی اوقات، میزان کسل‌کنندگی‌ای که انتظار دارند، اغراق‌شده است.دانستن اینکه انتظارات ما، گاهی دور از واقعیت‌اند، می‌تواند به تصمیم‌گیری‌مان دربارۀ چگونگی گذراندن اوقات فراغت‌مان کمک کند. اوبراین در یک ایمیل به من گفت: «فکر می‌کنم بزرگ‌ترین کاربرد این یافته این است که مردم وقت بیشتری را به تأمل دراین‌باره اختصاص دهند که چرا گزینه‌های جدید را به گزینه‌های تکراری ترجیح می‌دهند». با این کار شاید هم در وقتشان صرفه‌جویی شود و هم به اندازۀ یک تجربۀ جدید خوشحال شوند. او اضافه می‌کند: «شاید مفید باشد که ارزش بالقوۀ بازگشت به رستوران مکزیکی خوب دیروز (و امتحان‌کردن غذاهای جدید منو) را در نظر بگیرید، تا اینکه یک ساعت در تلۀ جستجوی گوگل برای پیدا کردن بهترین رستوران مکزیکی نزدیک من گرفتار شوید».اوبراین به من گفت که پس از انجام این تحقیق، با رویکرد متفاوتی سراغ برخی تصمیمات روزمره‌اش می‌رود. او نوشت: «اگر هدف من این است که مقدار کمی استراحت کنم، احتمالاً بیشتر وقتم را صرف انجام کاری کنم که از قبل می‌دانم آن را دوست دارم، نه اینکه نصف وقتم را برای پیداکردنِ چیزی جدید هدر بدهم (که شاید بدک از آب درنیاید اما عالی هم نباشد)».برخی از انواع تجربه‌ها گزینه‌های بهتری برای این طرز فکر هستند؛ به قول خود اوبراین، «هرقدر هم لب جوی آب به تماشا بنشینی، آب تازه‌ای در جو جاری نمی‌شود». به عنوان نمونه، یکی از عوامل تصمیم‌گیری می‌‌تواند میزان پیچیدگی باشد: مواردی که «آنقدر اطلاعات‌ در آن‌ها وجود دارد که در گذر اول نمی‌‌شود همه‌اش را دریافت کرد»، چیزهایی مثل کتاب یا موزه‌های بزرگ. بنابراین تجربۀ دوبارۀ آن‌ها می‌تواند موجه باشد. (مثلاً اگر پی‌رنگ داستان یک رمان ناگهان پیچش مهمی پیدا کند، شاید لذت‌بخش باشد که در هنگام خواندن دوباره، به سرنخ‌های منتهی به آن پیچش توجه کنید.)به نظر می‌رسد یک قشر از آدم‌ها کاملاً به این طرز فکر رسیده‌اند: بچه‌ها. بسیاری از آن‌ها همیشه با کمال میل فیلم‌های تکراری را می‌بینند و کتاب‌ها و آهنگ‌های تکراری را می‌خوانند. اوبراین در مقاله‌اش می‌گوید «کودکان خردسال هنوز به آن ظرفیت‌هایی دست نیافته‌اند که به بزرگ‌سالان کمک می‌کنند تا راه خود را در محیط‌های اطلاعاتی بسیار پیچیده پیدا کنند». شاید آن‌ها هنوز درک نکرده‌اند که چگونه ارزش تازگی را ارزیابی کنند. یا شاید هم آن‌ها ارزش موجود در فعالیت‌های قدیمی را درست‌تر ارزیابی می‌کنند و هنوز آن‌قدر اجتماعی نشده‌اند که تکرار را نمادی از ایستایی و کسل‌کنندگی بدانند. ممکن است بچه‌ها از تماشای کارتون ملکۀ برفی برای پنجاهمین بار، به همان اندازۀ دفعۀ اول یا بیشتر از آن لذت ببرند اما احتمالاً نظر والدینشان فرق دارد. در اینجا، لابد می‌توان گفت که بچه‌ها قضیۀ تازگی-تکرار را درست نگرفته‌اند، اما ممکن است حکمتی پشت رفتار آن‌ها باشد. فضای فرهنگی فعلی مقاومت در برابر کشش رمان را سخت‌تر می‌کند. برنامه‌های تلویزیونی با کیفیت، با چنان سرعتی تولید می‌شوند که منطقاً نمی‌شود همه‌شان را دید؛ و تازه، این فقط یک نوع سرگرمی است و فیلم، کتاب و سایر اشکال سرگرمی هم جای خود را دارند. گوگل پیداکردن فهرستی از بهترین موارد را در تقریباً هر زمینه‌ای نسبتاً آسان کرده است و رسانه‌های اجتماعی دائماً کارهای بسیار جذابی را به شما نشان می‌دهند که دوستانتان انجام داده‌اند و شما هنوز امتحان نکرده‌اید. این وضعیت می‌تواند اعصاب‌خردکن شود. لذا به گفتۀ اوبراین، ذهنیتی که «فقط یک‌بار و بس» را تجویز می‌کند، ممکن است «نشانۀ نوعی انطباق خوشایند برای کاهش بار و فشار شناختی باشد»، یعنی چیزی که به افراد کمک می‌کند تا حرکت به سمت گزینۀ بعدی را توجیه کنند. اما نکته اینجاست: هنگامی که تصمیم می‌گیرید سراغ گزینۀ بعدی بروید، ممکن است آنچه را در مقابلتان قرار دارد دست‌کم گرفته باشید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جو پینسکر نوشته است و در تاریخ ۱۸ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «People Underestimate How Fun It Is to Do the Same Thing Twice» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «چرا فکر می‌کنیم دوباره انجام‌دادن کارها کسل‌کننده است؟» و ترجمۀ فاطمه قهرمانی منتشر کرده است.•• جو پینسکر (Joe Pinsker) روزنامه‌نگاری ساکن واشنگتن است که دربارۀ خانواده، آموزش و فرزندپروری می‌نویسد. ]]> جو پینسکر اقتصادوجامعه Tue, 21 Jan 2020 05:54:28 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9634/ صنعت «سخن بزرگان» http://tarjomaan.com/neveshtar/9633/ ویکتوریا ترک، وایرد —«روزی که در آن هستی هدیه‌ای است که به تو داده‌اند».«به مسیر بیندیش، نه مقصد».«زندگی کن، عشق بورز و بخند (و فراموش نکن این پیام را به اشتراک بگذاری و صفحه‌ام را دنبال کنی!)».جملات انگیزه‌بخش بخش جدایی‌ناپذیری از رسانه‌های اجتماعی‌اند، مخصوصاً فیس‌بوک و اینستاگرام که سرتاسر آن‌ها را پیام‌های «پرمغزی» گرفته‌ که اغلب پس‌زمینه‌های شگفت‌انگیزی هم دارند. حتماً متوجه منظورم هستید: عکس‌هایی از آبشارهای بزرگ و غروب‌های زیبا با جملاتی مثل «تا باران نبارد، رنگین‌کمانی در کار نخواهد بود». همان پیام‌هایی که خاله‌تان مدام به اشتراک می‌گذارد و خودش هم زیرش نظر می‌دهد که «کاملاً موافقم».این جملات انگیزه‌بخش شاید حالتان را به هم بزنند، اما آن‌قدر رایج هستند که برای برخی یک کسب‌وکار بزرگ محسوب می‌شوند،‌ چون لایک می‌خورند، به اشتراک گذاشته می‌شوند و به پول تبدیل می‌شوند و بدین شکل صنعت جملات الهام‌بخش شکل می‌گیرد.شان، ۴۵ ساله از کانادا، مدیر چندین حسابِ «سخن بزرگان» و همچنین یک وب‌سایت جملات قصار است. حساب توئیترش، motivational@، حدود ۶۶۹۰۰۰ دنبال‌کننده دارد، و حساب فیس‌بوکش، quotesandsayings@، بیش از ۴ میلیون دنبال‌کننده دارد. علاقۀ او به جملات انگیزشی سود فراوانی برایش داشته و در حالی که هنوز یک شغل اداری در بخش صنعت وایرلس دارد، گفته که اخیراً از تبلیغ در وب‌سایتش، دو تا سه برابر درآمد معمولی‌اش پول درآورده است. او می‌گوید: «به خاطر سودی که از تبلیغات به دست می‌آورم، حالا دیگر می‌توانم کارم را کنار بگذارم».شان خیلی زود متوجه مقبولیت جملات انگیزه‌بخش شد. روزی در دوران نوجوانی داشت در یک کتابفروشی گشت می‌زد که به کتاب کوچکی از جملات معروف برخورد. چیزی در این گفته‌های موجز بود که نظرش را جلب کرد و او دست به کار شد تا مجموعۀ شخصی خودش را گرد آورد، مجموعه‌ای از جملات که طنین خاصی داشتند. در ۱۹۹۸، او ارسال ایمیل‌های «تأمل روز» را آغاز کرد و دامنۀ وب HappyPublishing.com را ثبت کرد (با شعار «کمک می‌کنیم به چیزهایی بیندیشید که قبلاً هرگز به آن‌ها فکر نکرده‌اید») و ابتدا تنها هدفش این بود که کتاب‌های جیبی‌ای که پیشتر گردآوری کرده بود را آنجا معرفی کند.پس از چند سال، او دربارۀ بازاریابی اینترنتی و بهینه‌سازی موتورهای جستجو (SEO) مطالعه کرد و توانست کاری کند وب‌سایتش از اولین نتایج جستجوی عبارت «جملات انگیزه‌بخش» باشد. بعد با تغییر الگوریتم گوگل به شدت رتبه‌اش پایین آمد. دو تغییر الگوریتم در ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲، که به آن‌ها گوگل پاندا و گوگل پنگوئن می‌گفتند، بسیاری از کلک‌های سئو را –که آدم‌هایی مثل شان تا آن زمان به کار می‌بستند- هدف قرار داد تا محتوای کم‌کیفیت از رتبۀ پایین‌تری برخوردار شود.شان می‌گوید: «آن وقت بود که به نوعی اینترنت را بوسیدم و کنار گذاشتم. خیلی خسته بودم، نمی‌توانستم به رتبۀ قبلی خود برسم و همه چیز را تعطیل کردم- حتی خبرنامۀ ایمیلی‌ام را با ۳۵۰۰۰ عضو که از بزرگترین اشتباهاتم بود».از بسیاری جهات، تاریخ صنعت جملات انگیزه‌بخشِ آنلاین پابه‌پای تاریخ چگونگی استفاده از اینترنت جلو آمده است. وقتی شان ارسال ایمیل‌ها را کنار گذاشت، رسانه‌های اجتماعی رو به رشد بودند. او در فیس‌بوک و توئیتر حدود ۴۰۰۰۰ دنبال‌کننده داشت و از اعضای خبرنامۀ ایمیلی خود هم خواست او را دنبال کنند. می‌گوید: «منِ احمق فکر می‌کردم الان همه همین کار را می‌کنند. کافی است چند سالی مدام ایمیل فوروارد کنید تا بفهمید گسترۀ رسانه‌های اجتماعی همیشه هم چندان وسیع نیست».شان می‌گوید تعداد دنبال‌کنندگانش در فیس‌بوک تا مدت‌ها حدود ۴۵۰۰۰ نفر بود. ابتدا تنها جملات متنی ارسال می‌کرد. متوجه شد که الگوریتم به منظم پیام‌گذاشتن امتیاز می‌دهند و ناگهان روزانه هزاران دنبال‌کنندۀ جدید پیدا کرد. همچنین با دیگر صفحات سخن بزرگان وارد معامله شد و محتوای صفحۀ آن‌ها را در صفحۀ خود منتشر می‌کرد و در مقابل، آن‌ها هم همین کار را برای او می‌کردند. یکی از همین همکاران علاقه‌مند به جمله توصیه کرد که از ارسال متن تنها دوری کند و این شد که از آنچه خود «تصویر جمله» می‌نامد استقبال کرد: ترند جملات الهام‌بخش با پس‌زمینۀ تصاویری از غروب و منظره که اکنون در رسانه‌های اجتماعی فراگیر شده است. او تصاویر خود را با استفاده از نرم‌افزارهایی مانند Word Swag می‌سازد؛ البته خود اشاره می‌کند که به نظرش بسیاری از حساب‌ها به همین راضی هستند که تصویر جمله‌های بدون نامی را که در دیگر جاها می‌بینند، دوباره استفاده کنند.یک جملۀ الهام‌بخش واقعی چطور ساخته می‌شود؟ شان می‌گوید: «راستش را بخواهید، من بسیاری از مطالب اینترنتی را دوست ندارم. وقتی بین کلی آت‌وآشغال می‌گردید و ناگهان چیز ارزشمندی پیدا می‌کنید که چشمتان را می‌گیرد، انگار ناگهان دوپامین مغزتان افزایش می‌یابد. این حس وجدآمیز مثل نوشدارویی که خورده باشید، تمام وجودتان را می‌گیرد. دوست دارم این تجربه را «هشدارِ آگاهی» بنامم. یک هشدار آگاهی دریافت می‌کنید و حس می‌کنید ذهنتان همان لحظه باز شده است و با تجربۀ کاملاً جدیدی مواجه هستید که پیش از آن هرگز از سر نگذرانده بودید».خودِ شان جمله‌های بلندتر و اسرارآمیزتر را از نویسندگانی مانند رالف والدو امرسون و آرتور شوپنهاور ترجیح می‌دهد اما دنبال‌کنندگانش واکنش زیادی به این جمله‌ها نشان نمی‌دهند. او می‌گوید: «خیلی جالب است که آدم می‌بیند مردم به نسبت بیشتر به جمله‌های واقعاً ابتدایی و مزخرف واکنش مثبت نشان می‌دهند،‌ جمله‌هایی که به نظر بسیار به‌دردنخور هستند. بعد چشمتان به مطلب آنلاینی می‌خورد که فوق‌العاده و جذاب است و اصلاً به آن توجهی نمی‌شود. سطح پیشرفت افراد متفاوت است و متوجه می‌شوید که دارید مرز انسانیت را سانت به سانت جلو می‌برید».می‌گوید اکنون می‌کوشد چیزهایی را پیدا کند که بیشتر مردم دوست دارند؛ یعنی جمله‌های تک‌خطی ساده و نه چیزهایی که خودش عموماً می‌پسندد. طی سالیان،‌ او مجموعه‌ای از حدود ۴۰۰۰ جمله گردآوری کرده و معمولاً با فیلترهای جدید همان مطالب قبلی را دوباره ارسال می‌کند. همچنین یک چت‌بات را در مسنجر مدیریت می‌کند که جملۀ روز ارسال می‌کند و هر روز غروب یک ویدئوی زنده پخش می‌کند (مطالب جدیدش این‌هاست: «آیا می‌توانید همیشه به همه خدمت کنید؟»؛ «آیا به دنبال لذت‌های خود می‌روید؟»). او هنوز در اینستاگرام کارکشته نشده است، صفحه‌اش، quotesandproverbs@، حدود ۵۳۰۰۰ دنبال‌کننده پروپاقرص دارد که بسیار کم است و او با دایرکت کردن افراد برای تماشای جملاتش در وب‌سایت که دارای تبلیغات است، درآمد کسب می‌کند؛ دیگر دارندگان صفحات جملات معروف هم با فروش کتاب الکترونیک یا سخنرانی‌های الهام‌بخش به درآمدهایی می‌رسند.تنها صفحات سخن بزرگان نیستند که روی پدیدۀ جملات انگیزه‌بخش سرمایه‌گذاری می‌کنند؛ برندها هم به‌عنوان یک ابزار خوب بازاریابی به این قالب روی می‌آورند. در ۲۰۱۸، لورا بلگری که کپی‌رایتر است و شرکت تاکینگ شریمپ را اداره می‌کند،‌ پس از نوشتن مطلبی در Money.com به شهرتی ناگهانی دست یافت، مطلبی با عنوان «من روزی ۶۰۰۰ دلار حقوق می‌گیرم تا در اینستاگرام جملات الهام‌بخش بنویسم. اینطوری توانستم شغل ایدئالم را پیدا کنم».بلگری علاوه بر به اشتراک‌گذاری همان جملات قدیمی‌ای که هر روز برایتان ارسال می‌شود، جملات خود را هم می‌سازد. اوایل آن‌ها را فقط برای صفحۀ اینستاگرام خودش می‌نوشت، صفحه‌ای با ۳۳۵۰۰ دنبال‌کننده، تا بتواند مهارت‌های کپی‌رات خود را نشان دهد. او می‌گوید: «چیزی که بیانگر چیزی باشد قابلیت ارسال دوبارۀ بسیار بیشتری از عکس پاهای من روی شن در کنار لپ‌تاپ دارد». جمله‌های او اغلب دارای نوعی شوخی است و اغلب به صنعت کپی‌رایتینگ و سبک زندگی حرفه‌ای او اشاره دارد. آخرین مطالبش این‌هاست: «همیشه می‌توانید داستان خود را عوض کنید (مگه زمانی که دیگه دستگیرتون کرده باشن.)» و «اینکه می‌گویند به اندازۀ ارزشتان پول بگیرید به معنای ارزش انسانی شما نیست. کسی نمی‌تواند از پس قیمت آن برآید».بعد یکی از مراجعان او، ساشا هینز که روانشناس و مربی زندگی بود از بلگری خواست برای او هم جمله بنویسد. هینز بسته به حسی که دوست داشت منتقل کند جمله‌ای را ارسال می‌کرد و بلگری دستی به سر و گوشش می‌کشید تا شکیل‌تر شود. بلگری خود این خدمات را تبلیغ نمی‌کند اما این عدد ۶۰۰۰ دلار را براساس رتبۀ‌ معمول روزانۀ خود در آن زمان به دست آورد، البته او تصریح می‌کند که در مقایسه با دیگر اشکال کپی‌رایتینگ، زمان بسیار کمی را صرف این جملات می‌کند و اغلب تمام‌وقت کار نمی‌کند.در جهان بلگری، نوآوری حرف اول را می‌زند. «با انتشار جمله‌ای مانند «خودت باش، زیرا بقیۀ نقش‌ها قبلاً گرفته شده‌اند» و مانند آن نمی‌توان از دیگران پیشی گرفت؛ اصلاً آوردن چنین جمله‌ای اغلب کنایه‌آمیز است». او می‌گوید تلاش لزوماً با نتیجه تناسب ندارد، گاهی تمام روز به چیزی می‌اندیشد و مردم اصلاً به حاصل کارش علاقه‌ای نشان نمی‌دهند و گاهی فی‌البداهه چیزی می‌نویسد و حسابی گُل می‌کند.چرا جملات انگیزه‌بخش برای برخی این‌قدر مطلوب و در نظر برخی دیگر این‌قدر مشمئزکننده‌اند؟ این قالب احتمالاً به خاطر قابلیت اشتراک‌گذاری طراحی شده است: ابتدا به واسطۀ نقل قول‌های شفاهی یا در کتاب‌هایی مانند آنچه شان در نوجوانی خواند، و حالا در رسانه‌های اجتماعی. گوردن پنیکوک، روان‌شناسی در دانشگاه رجینای کانادا، که کتابش با عنوان دربارۀ دریافت و شناسایی چرندیات ژرف‌نما۱ در ۲۰۱۶ برندۀ‌ جایزۀ ایگ‌نوبل شد، می‌گوید: برخی افراد بیش از بقیه مستعد هستند که نکات حکیمانه را به جملات بی‌معنی نسبت دهند و این افراد کمتر اهل تأمل هستند و توانایی شناختی پایین‌تری دارند، همچنین احتمالاً بیش از سایرین به مسائل فوق طبیعی معتقدند و مکمل و داروهای جایگزین را تأیید می‌کنند.واضح‌تر بگویم، پنیکوک در کارش، از جملاتی استفاده کرد که دارای کلماتی کاملاً بی‌معنی‌ بود و از این جهت با جملات انگیزه‌بخش که دستِ‌کم (اغلب) نوعی معنا را منتقل کنند، فرق داشت. او در مطالعه‌ای، از شرکت‌کنندگان تقاضا کرد این گفته‌های «مزخرف» و جملات انگیزه‌بخش را رتبه‌بندی کنند، کسانی که جملات «مزخرف» را پرمغزتر می‌دانستند، احتمالاً جملات شوق‌انگیز واقعی را هم پرمغزتر می‌دانستند و پنیکوک نوعی تشابه میان «مزخرف» ساخته شده‌ای که او و تیمش به کار بردند و برخی جملاتِ عجیب‌غریب دید که ناگهان در رسانه‌های اجتماعی شهرت پیدا می‌کنند. یک ویژگی رایج، استفاده از نام و تصویرِ گُل‌هاست که باعث می‌شود یک جمله از آنچه در زبان واقعی وجود دارد،‌ مهم‌تر و مؤثرتر باشد. او می‌گوید: «در بسیاری از موارد،‌ جمله کاملاً پیش پا افتاده است. بیشترِ کتاب‌های خودیاری روش‌های بسیار متنوعی به کار می‌بندند برای گفتن همان مطلب همیشگی که «باید بیشتر بکوشی».»پنیکوک می‌گوید در نهایت، دوست داریم چیزهایی را به اشتراک بگذاریم که احساساتمان را عمیقاً تحریک می‌کنند، حالا چه خبرهای جعلی باشد، چه جمله‌های الهام‌بخش. به راحتی می‌توان افرادی را که زیادی درگیر شعارهای تکراری می‌شوند، به سخره گرفت،‌ اما مشکوک‌بودنِ افراطی هم ممکن است ضررهای خودش را داشته باشد. «بخشی از شگفتی جهان مرهون همین است».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویکتوریا ترک نوشته است و در تاریخ ۴ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «How inspirational quotes became a whole social media industry» در وب‌سایت وایرد منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ دی ۱۳۹۸ با عنوان «صنعت سخن بزرگان» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• ویکتوریا ترک (Victoria Turk) روزنامه‌نگاری است که دربارۀ تأثیرات متقابل فرهنگ و تکنولوژی می‌نویسد. او یکی از سردبیران وایرد است. پیش از شروع کارش در وایرد دبیر بخش تکنولوژی در نیوساینتیست بوده است.[۱] On the reception and detection of pseudo-profound bullshit ]]> ویکتوریا ترک اقتصادوجامعه Mon, 20 Jan 2020 05:51:31 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9633/ بچه‌ها زلزله‌اند. زلزله را می‌شود پیش‌بینی یا تربیت کرد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9632/ اگنس کالارد، پوینت — فرزندپروری در تنهایی آغاز می‌شود، زیرا نوزادِ تازه به دنیا آمده از وجود شما اطلاعی ندارد. هیچ‌یک از افرادی که با آن‌ها در ارتباط بودم –دانشجویانی در دهۀ دوم زندگی خود- فرزندی نداشتند. از این رو به گروهی از تازه‌مادران در بیمارستان نزدیک محل زندگی‌ام پیوستم. از رویۀ چنین گروه‌هایی اطلاع دارید؛ آدم‌ها به‌شکل دایره دور هم می‌نشینند، داستان‌های خود دربارۀ به‌دنیاآوردن کودکانشان را تعریف می‌کنند، توصیه‌هایی دربارۀ خوابیدن با یکدیگر رد و بدل می‌کنند و غیره. من بعد از چند جلسه این گروه را ترک کردم، چرا که همۀ حاضران در آن ملال‌آور بودند. بنابراین از طریق وب‌سایت کریگزلیست۱ گروه خودم را تشکیل دادم. اما در آنجا نیز اوضاع به همین منوال بود. در نتیجه گروه دیگری تشکیل دادم. آیا همۀ مادران در برکلی ملال‌آورند؟ در میانۀ گروه سوم و چهارمی که ترک کردم دریافتم که شاید مشکل از من باشد.زنان در این گروه‌ها تمام تلاششان را می‌کردند تا دوستانه به نظر برسند. آن‌ها انتخاب‌های من دربارۀ شیوۀ زایمان را تأیید کردند؛ از مهارتم در بستن آغوشیِ کودک تعریف کردند؛ تلاش هماهنگ و رقت‌انگیزی برای پذیرش طرز فکر شخصی من دربارۀ فرزندپروری کردند. بگذارید مثالی بزنم. در چنین فضایی پرسش از این موضوع بدیهی می‌نمود که چرا به کودکم شیرخشک می‌دهم. پاسخ من این نبود که نمی‌توانم شیر بدهم، یا داروهایی مصرف می‌کنم که شیرم را آلوده می‌کند، بلکه پاسخی که دادم صرفاً این بود: شیردادن را دوست ندارم، «و غذای دیگری وجود دارد که ...». اگر از فرهنگ اجبار به فرزندآوری که در اوایل سال ۲۰۰۰ در برکلی وجود داشت مطلع باشید، می‌دانید که چنین پاسخی را کسی نخواهد پذیرفت. بااین‌حال، آن‌ها من و پاسخم را پذیرفتند. (زنی از من به خاطر «شجاعت» شیردادن با بطری در ملاء‌عام تعریف کرد، و اعتراف کرد که خودش جرئت انجام چنین کاری را ندارد).آن‌ها به هر طریق ممکنی می‌خواستند بگویند که «تو مادر خوبی هستی». اما این چیزی نبود که من مایل به شنیدن آن باشم. در حالی که آن‌ها راه‌های مراقبت از کودک را با یکدیگر مقایسه و تأیید می‌کردند، چشم من به کودکان بود و نمی‌توانستم این موضوع را نادیده بگیرم که یکی از آن‌ها تپل‌تر، آرام‌تر و زیباتر از بقیه است. فقط بچۀ من هوش فراوانی داشت، این در چشمانش برق می‌زد. او از همۀ بچه‌های دیگر بهتر بود. چرا هیچ‌کس در این باره چیزی نمی‌گفت؟سخن گفتن از فرزندپروری بدون اشاره به تأییدجویی والدین دشوار است. هر داستانی دربارۀ فرزندپروری وظیفه دارد به این موضوع نیز بپردازد که چقدر من پدر و مادر خوبی هستم. حتی اعتراف من به اینکه والد خوبی نیستم نیز دقیقاً در این جهت است که چنین بیاندیشید که چه پدر یا مادر خوبی هستم. «به خودت سخت نگیر!»در دومین کتاب کارل اوه کناسگور، نبرد من۲، او ملاقات سخت و تحقیرآمیز خود با پزشک اطفال را بازگو می‌کند. کار به خوبی آغاز می‌شود و به گفتۀ دکتر، دختر آن‌ها صحیح و سالم است، اما بچه در راه خانه به نحو غیرقابل کنترلی شروع به گریه و زاری می‌کند و سفر تفریحی خوششان به هم می‌خورد. هیچ اتفاق مهمی رخ نمی‌دهد، تنها زنجیره‌ای از درماندگی‌های کوچک که جزء بسیاری از فرزندپروی‌ها است: هیچ‌یک از والدین نمی‌دانند چگونه باید کودک را آرام کنند. کناسگور از ناتوانی خود برای قراردادن صندلی خودرو کودک در تاکسی خجالت‌زده است. با همسرش مشاجره می‌کند و نهایتاً خیسِ عرق به خانه می‌رسند. خواندن این داستان مانند نفس‌کشیدن زیرِ آسمانِ صافِ حقیقت است؛ فرزندپروی چنین چیزی است! اما حتی بهتر نیز می‌شود. کناسگور حرف‌های همسرش را در حال توضیح دادن این ملاقات به مادرش به صورت اتفاقی می‌شنود:کمی بعد در آن روز شنیدم که لیندا به مادرش دربارۀ معاینۀ پزشکی می‌گفت. دربارۀ داد و فریادها و هراسی که تجربه کرده بودیم هیچ چیزی تعریف نکرد؛ نه، آنچه به او گفت این بود که وقتی وانجا [دخترمان] روی میز معاینه خوابیده بود، لبخند می‌زد. لیندا چه خوشحال و مغرور بود! وانجا لبخند زده بود و در سلامت کامل بود، و آفتاب کم‌رمقِ بیرون، از سطوح پوشیده از برف بالا می‌رفت و همه چیز را در اتاق لطیف و درخشان می‌کرد، حتی وانجا که لخت روی پتو دراز کشیده بود و به پاهای مادرش لگد می‌زد.آنچه که پس از آن رخ داد در سکوت نادیده گرفته شد.با سکوت از کنار درد و رنج گذشتن؛ این است آن‌چیزی که به آن فرزندپروری می‌گوییم. دروغ فرزندپروری دقیقاً از نامش آغاز می‌شود؛ باید آن را فرزندسالاری۳ می‌نامیدیم، زیرا کودک کسی است که فرمان می‌دهد. حدود یک دهه در گروه دوستانم به کسی معروف بودم که کودکانش را با سحر و جادو می‌خواباند؛ هر دو فرزند اول من از همان روز اول، بدون هیچ مسئله‌ای، خودشان خواب می‌رفتند. سپس فرزند سوم از راه رسید. آن «کودک» حالا شش‌ساله است و آخرین باری که خوابش نبرده بود و به تخت من آمده بود، همین دیشب بود. ظاهراً هردوی ما تواناییمان برای خوابیدن را از دست داده‌ایم.توجه داشته باشید که ما تا چه اندازه دقیقاً بر جنبه‌هایی از فرزندپروری تأکید داریم که از کنترل مستقیم خود کودک کاملاً خارج است، مانند بارداری و مراقبت از کودک، محافظت در برابر حیوانات وحشی و انتخاب مدرسه. برنامه‌های فوق‌برنامۀ بیشتر، تکالیف بیشتر، امنیت بیشتر، والدین وظیفۀ خود می‌دانند که همۀ توجهاتِ کودک را اداره، هدایت و از آن بالاتر، تصرف کنند؛ آنچه ما این روزها بیشتر از هرچیزی داریم، فرزندپروری است. گاهی دربارۀ گذشته‌ای باشکوه می‌شنوم که در آن والدین به راحتی به کودکانشان اجازه می‌دادند تا بیرون از خانه پرسه بزنند، اما با خود می‌اندیشم آن‌ها چگونه با ترسشان مواجه می‌شدند؟پاسخ این پرسش را در رمان‌ها نخواهید یافت. ادبیات معتبر از پرداختن به موضوع فرزندپروری اجتناب می‌کند. حتی استثناها –کناسگور، فرانته- بیشتر بر تجربۀ والدین از کودک متمرکز هستند تا شیوۀ صحیح تربیت فرزند. آیا این بدان خاطر است که می‌دانند تأثیر واقعی در جای دیگری، یعنی در بزرگ‌کردن کودک، معنا دارد؟ اولین داستانِ نبرد من حقایقی دربارۀ شیوۀ فرزندپروری پدرِ کناسگور را افشا می‌کند. چیزهایی که هیچ پدری هرگز دربارۀ خودش نمی‌گوید. تصور کنید تا چه اندازه ملال‌آور خواهد بود، اگر فرانته تصمیم گرفته بود دوران کودکی لیلا و النا را، نه از منظر کودکان، بلکه از منظر والدین توصیف کند.وقتی پدر و مادر هستید، داستانی ساخته‌اید که به‌شدت روی آن سرمایه‌گذاری کرده‌اید؛ داستان شما نیست و قرار نیست بدانید که پایان آن چگونه خواهد بود، دست‌کم نه تا زمانی که بسیار بدشانس باشید. تظاهر به اینکه کسی با «انتخاب‌های تربیتی» این داستان را هدایت می‌کند، نوعی استراتژی مقابله‌ای است؛ متقاعدکردن خود به اینکه این داستان از پیش در طالع‌بینی ژنتیکی نوشته شده است نیز استراتژی دیگری است. حقیقت این است که این داستان هنوز نوشته نشده است، شما بسیار به نحوۀ نوشته شدن آن اهمیت می‌دهید و فرصت نوشتن آن را نمی‌یابید، و همین موجب هراس می‌شود.ژانری در رمان‌های مربوط به فرزندپروری وجود دارد که ما آن را «تربیتی» می‌نامیم. نبوغ هنری و ذکاوت رمان‌هایی مانند تصویر مرد هنرمند در جوانی نوشتۀ جیمز جویس یا قوی سیاه سبز نوشتۀ دیوید میچل –که هر دو از کتاب‌های مورد علاقۀ من هستند- ریشه در توانایی آن‌ها در پرتوافکنی به تلاش خالصانۀ اندیشه‌ها و اراده‌هایی دارند که می‌خواهند انسانی رشد کند.هنگامی که پسرم چهارساله بود، علاقۀ زیادی به یک خرس قطبی به نام «لورِک برنیسون»، یکی از شخصیت‌های رمان قطب‌نمای طلایی داشت. او اصرار داشت که لورک برنیسون صدایش کنند و کل هفته در این نقش بازی می‌کرد. یک شب قبل از جشن هالووین تصمیم گرفتم او را با لباس برنیسون غافل‌گیر کنم؛ حوله‌های سفید را به قسمت‌هایی از لباس او به عنوان خز دوختم و مقداری لاک اسفنجی به سطح بیرونی حوله چسباندم. آن را روی صندلی کنار تخت او گذاشتم تا صبح اول وقت آن را ببیند.پیش از آنکه بگویم چه اتفاقی افتاد، می‌خواهم پیش‌زمینه‌ای دربارۀ اینکه در آن زمان چه در حال روی دادن بود بدهم؛ من در حال اتمام دورۀ دکتری‌ام بودم تلاش می‌کردم تا شغلی به دست آورم، در نتیجه دوره‌ای پر اضطراب را از سر می‌گذراندم. موقتاً مادری تنها بودم، چرا که پدر فرزندم شغلی در آن سوی کشور داشت؛ نهایتاً آنکه به خاطر زایمان دومم بی‌وقفه حالت تهوع داشتم. بنابراین بسیار از خودم راضی بودم که تا دیروقت بیدار مانده‌ام تا این لباس را بدوزم. چنین فرزندپروری‌ای نمره بیست می‌گیرد، مگر نه؟وقتی از خواب بیدار شد به اتاقش رفتم، تا آن لحظه‌ای که لباس را می بیند آن‌جا باشم.- «این چیه؟»- «لباس لورک برنیسونه که برات دوختم».- «اما لورک برنیسون که منم».- «بله، ولی امروز هالووینه و می‌تونی این لباس رو تو مدرسه و بعدش برای مراسم شکلات‌گرفتن از همسایه‌ها بپوشی. بعدش همه می‌فهمن که تو لورک برنیسونی».- «من لورک برنیسونم. اگه این رو بپوشم اون وقت دوتا خرس میشم».وقتی داشت می‌گفت «این رو»، با چنان حالت انزجاری به لباس نگاه کرد که گویی پوست کنده‌شدۀ یک خرس قطبی است. ما به بحثمان ادامه دادیم، اما او برنده شد؛ حتی لباس را امتحان هم نکرد. مطلقاً مانع از آن شد که فرزندپروری من با فرزندسالاری او هماهنگ شود.فرزندپروری مثل یک‌جور گروگان‌گیری است؛ شما داخل ماشین هستید، اما این فرزند شما است که رانندگی می‌کند و رانندگی نیز بلد نیست. نمی‌توانید از ماشین پیاده شوید، زیرا تصمیم گرفته‌اید او را دوست داشته باشید، پیش از آنکه بدانید او چه کسی است، حتی پیش از آنکه کسی باشد. زندگی شما در این لحظه به چندین مسیر تقسیم می‌شود و یکی از آن‌ها تحت کنترل شما است. بدترین قسمت این است که حتی نمی‌توانید چشمانتان را ببندید. باید چشمانتان را باز نگه دارید تا بتوانید با او سخن بگویید. او دست‌کم حالا به کمک شما نیاز دارد. البته روزی دیگر حتی متوجه حضور شما در ماشین نخواهد بود.مشکل همۀ آن گروه‌های مادری، خود مادران نبودند؛ بلکه این واقعیت بود که آن‌چه من در حقیقت در آرزوی آن بودم داشتن دریچه‌ای به گروه کودکی بود؛ گروهی که در آن پسر بالغ من با بچه‌های بالغ مادران دیگر نشسته است و دربارۀ کودکی‌شان و اینکه چه اتفاقاتی افتاده، زندگی‌شان چگونه پیش رفته، به چه چیزهایی دست یافته‌اند و چه چیزهایی در زندگی بیش از همه برایشان اهمیت داشته بحث می‌کنند. آن‌ها حتی می‌توانند داستان مرگ ما را نیز تعریف کنند. مسحورکننده است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اگنس کالارد نوشته است و در تاریخ ۲۱ اکتبر ۲۰۱۹ با عنوان «Parenting and Panic» در وب‌سایت پوینت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ دی ۱۳۹۸ با عنوان «بچه‌ها زلزله‌اند. زلزله را می‌شود پیش‌بینی یا تربیت کرد؟» و ترجمۀ حمیدرضا محمدی منتشر کرده است.•• اگنس کالارد (Agnes Callard) استاد فلسفه در دانشگاه شیکاگو است. عمدۀ شهرت او به خاطر تأملات تیزبینانۀ فلسفی‌اش دربارۀ زندگی روزمره است. ترجمان تاکنون مطالب متعددی از او ترجمه و منتشر کرده است. از جمله: «آدم‌هایی که فقط ساز مخالف می‌زنند چه فایده‌ای دارند؟»، «چرا از بچه‌پولدارها بدمان می‌آید؟» و «آیا درست است چیزی که خودمان دوست نداریم را به دیگران ببخشیم؟»[۱] Craigslist[۲] My Struggle[۳] Childing: به این معنا که این خود کودک است که نقش اصلی را در مسیر تربیت و پرورش خود بر عهده دارد. ]]> اگنس کالارد علم‌وفلسفه Sun, 19 Jan 2020 05:49:31 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9632/ مرگ را بلعیدم، تا شاید زنده بمانم: زندگیِ یک بیمار سرطانی http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9631/ انی بویر، گاردین — وقتی پزشکان تشخیص دادند به نوع بسیار مهاجمی از سرطان سینه مبتلایم، درمانی که پیشنهاد دادند چنان زهرآگین بود که اگر هم جان به در می‌بردم شاید قدرت بینایی، تکلم و حافظه‌ام از دست می‌رفت.تکنیسین که از اتاق بیرون می‌رود، صورتم را سمت نمایشگر می‌چرخانم تا سر از کار توده‌ها درآورم، آن شبکه‌های عصبی، آن نقطه‌های روشن کوچک که سرنوشت بیماری یا آینده‌ام در آن‌ها نوشته شده است. اولین توموری که به عمرم دیدم، لکه‌ای تاریک روی نمایشگر بود، گرد با یک برآمدگی دراز ناهموار که از آن بیرون زده بود. از روی تخت معاینه، با آیفون از آن عکس گرفتم. آن تومور مال من بود.وقتی مطمئنی سالم هستی، اگر بگویند مطمئناً مریض هستی، انگار به زمین سختِ زبان خورده‌ای، بی‌آنکه حتی یک ساعت مهلت دودلیِ ملایم داشته باشی تا با دلواپسی، دلواپسی‌ای در حکم پیش‌دستی، جای پای محکمی برای خودت بیابی. الآن راه‌حلی برای مسأله نداری. الآن روی زندگی دوپاره‌ات یک نام گذاشته‌اند.مرضی که ابداً به خودش زحمت نداد تا حضورش را به اطلاع حواسم برساند، در حیاتش روی صفحۀ نمایشگر می‌درخشد، چون نور همان صداست، و همان اطلاعات که رمزگذاری، رمزگشایی، منتشر، تحلیل، درجه‌بندی، مطالعه و فروخته می‌شود. در سِرورهای رایانه‌ای، سلامت ما افت می‌کند یا بهبود می‌یابد. روزی روزگاری مریضی در تن‌مان بود. الآن مریضی‌مان در حجمی از نور به ما خیره می‌شود.به قلمرو آشکارسازهایی خوش آمدید که اسم هرکدام‌شان دنباله‌ای از حروف الفباست: ام‌آرآی، سی‌تی، پی‌ای‌تی. پوشیدن گوش‌پوش‌ها، پوشیدن روپوش، درآوردن روپوش، بالابُردن دست‌ها، پایین‌آوردن دست‌ها، حبس‌کردن نفس، بیرون‌دادن نفس، خون‌گرفتن، تزریق رنگ، آمدن عصای جادو، روشن‌شدنش، جابجا می‌شوی یا جابجایت می‌کنند. در اتاق تصویربرداری، آدمی که از احساس و تن ساخته شده، به بیماری از جنس نور و سایه تبدیل می‌شود.تکنسین‌های ساکت، تلق‌تولوق‌های بلند، پتوهای گرم، بوق‌های سینمایی.به ما می‌گویند سرطان مزاحمی است که باید با آن جنگید، یا جنبه‌ای از وجود خودمان که به بیراهه رفته است، یا یک نوع سلول بلندپرواز و ماجراجو، یا تمثیلی از سرمایه‌داری، یا یک پدیدۀ طبیعی که باید با آن زیست، یا یک مأمور خاص مرگ. می‌گویند در دی‌ان‌ای ماست، یا در دنیای پیرامون ماست، یا در آمیخته‌ای سردرگم از ژن‌ها و محیط‌زیست است که کسی میل یا توان پیدا کردنش را ندارد. از احتمال ابتلای به سرطان، فقط آن نیمۀ پرهیاهو را به ما می‌گویند که علتش درون خود ماست، و هرگز آن نیمۀ بی‌صدا را نمی‌گویند که منشأ سرطان در دنیای مشترک‌ ماست. ژن‌هایمان را تست می‌کنند، اما آب آشامیدنی‌مان را نه. بدنمان را اسکن می‌کنند، اما هوایمان را نه. می‌گویند احساس‌هایمان خطا کرده‌اند، یا تنمان ناگزیر چنین می‌شود. می‌گویند بین مریضی و سلامت فرق هست، بین حاد و مزمن، بین زیستن و مُردن هم. خبر سرطان روی همان نوع نمایشگرهایی به ما می‌رسد که خبر انتخابات را نشان می‌دهند، و در همان صندوق ایمیل که دعوت‌نامۀ لینکدین می‌آید. درجه‌های روی لباس رادیولوژیست‌ها مثل درجه‌های روی لباس خلبانان پهپادهاست. حیات سرطان روی صفحۀ نمایشگر هم مثل حیات همۀ وحشت‌آفرینی‌ها و ناواقعیت‌های جهانی است که به‌واسطۀ رسانه‌ها روی نمایشگر ظاهر می‌شود.                                                                                          •••جراح سینه گفت بزرگ‌ترین عاملِ ابتلا به سرطان سینه، سینه داشتن است. اگر تنها بودم، آن خانم جراح نتایج اولیۀ نمونه‌برداری را به من نمی‌داد. دوستم کارا که شغل ساعتی داشت و اگر مرخصی می‌گرفت از درآمد لازم برای امرار معاشش کم می‌شد، در وقت استراحت ناهارش به آن مرکز پزشکی حومۀ شهر آمد تا من بتوانم نتیجۀ تشخیص بیماری‌ام را بگیرم. در ایالات متحده، طبق قانون فقط فرزندان، والدین یا همسرتان حق دارند مرخصی بگیرند تا از شما مراقبت کنند.اگر بیرون از حصار خانواده کسی دوستتان داشته باشد، برای قانون مهم نیست که محبت او چقدر عمیق است. حتی با این‌همه رابطه‌های عاشقانۀ غیررسمی در دنیای پیرامونتان، اگر نیاز داشته باشید دیگران از شما مراقبت کنند، باید با هزار زحمت قدری وقت برایتان خالی کنند. در اتاق همایش بژ رنگ آنجا که با نور خورشید روشن شده بود، من و کارا نشسته بودیم، منتظر جراح که برسد. کارا چاقوی ضامن‌دار توی کیفش را به من داد تا زیر میز در دستم نگه دارم. پس از آن همه مقدمۀ نمایشی، جراح حرفی زد که خودمان از قبل می‌دانستیم: من حداقل یک تومور سرطانیِ ۳.۸ سانتی‌متری در سینۀ چپم داشتم. چاقوی کارا را که از عرق دستم خیس شده بود، به او پس دادم. بعد او سر کارش برگشت.متخصص سرطان (همان که بعداً من و دوستانم اسمش را بچه‌دکتر گذاشتیم چون شبیه یک بچه‌کوچولوی گوگولی بود) روی یک تکه برگۀ زردرنگ با دست‌خط کودکانه نوشت «سرطان سینۀ هورمون‌پذیر مثبت» و توضیح داد برای این نوع سرطان درمان هدف‌دار وجود دارد، سپس خطش زد.بعد نوشت «سرطان سینۀ دارای HER۲ مثبت» و توضیح داد برای این نوع سرطان درمان هدف‌دار وجود دارد، سپس خطش زد. بعد نوشت «سه منفی» و توضیح داد هیچ درمان هدف‌داری ندارد. ۱۰ تا ۲۰ درصد سرطان‌های سینه از این نوع‌اند که گزینه‌های درمانی‌شان کمتر و روند پیشرفتشان وخیم‌تر از مابقی سرطان‌هاست. در نتیجه، احتمال مرگ بیمار در این نوع سرطان بسیار بیشتر است. آقای دکتر گفت من به این سرطان مبتلایم. گفت تومور من نکروتیک است یعنی چنان سریع رشد کرده که برای خودش بافت‌های ضروری را نساخته است. برای نرخ رشد تومور هم نوشت «۸۵%». پرسیدم یعنی چه؟ گفت طبق سنجۀ ki-67، «هرچیزی بالاتر از ۲۰%» مهاجم حساب می‌شود.بعد گفت «شیمی‌درمانی نئوادجونت» که یعنی «بلافاصله». تشریح گره‌ها یا نمونه‌برداری از سایر نقاطِ بالقوه‌ای را که دکتر مظنون بود تومور داشته باشند، نپذیرفتم. خبر همین یک تومور آن‌قدر بد، و درمانش چنان تهاجمی بود که احساس می‌کردم نیازی نیست یک مداخلۀ دردناک دیگر هم بکنند تا ببینند چه چیزهای دیگری آنجا پنهان شده است.بچه‌دکتر گفت قبول نکردن شیمی‌درمانی یعنی مرگ. قبول کردنش هم یعنی انگار می‌میری اما شاید زنده بمانی، یا اثرات ثانویه به‌جای بیماری اولیه تو را بکشند، یا نهایتاً زنده بمانی و به حالت سابق برگردی اما نه تمام و کمال.                                                                                          •••از زمانی که بیماری‌ام را تشخیص دادند، تشخیص فرق نصیحت درست و خیال واهی برایم سخت‌تر شده است. نصیحتم می‌کنند که در مواجهه با سرطان چه کنم، و همۀ نصیحت‌هایشان (در ابتدا) به نظرم نشانه‌های بیماریِ دنیایی می‌آید که خودش ناخوش است. در یک اتاق گفتگو خواندم که اگر موهایم را بزنم، تحمل ریختنشان که ناچار رُخ می‌دهد ساده‌تر می‌شود. سعی می‌کنم حرفشان را باور کنم. معمولاً خودم موهایم را کوتاه می‌کنم اما این بار در یک سالن زیبایی نوبت می‌گیرم، در آن صندلی مرتفع می‌نشینم، و هیچ نمی‌گویم تا آن بلوندی غریبۀ موهای تیرۀ بلندم را تا روی شانه‌ام کوتاه کند.موهایم می‌ریزند و تل‌انبار می‌شوند تا کمی بعد دستیاری که حقوق درست و حسابی هم نمی‌گیرد آن‌ها را با جارو جمع کند. در همین حال می‌فهمم که حداقل در سال‌هایی از عمرم، بی‌آنکه بدانم، زیبا بوده‌ام و الآن دیگر قرار نیست باشم. یادم می‌آید که روزی روزگاری با تأکید می‌گفتم بهترین نکتۀ زندگی، بدون شک، بلندشدنِ موهاست چون شاهدی ساده است بر اینکه هیچ‌چیز تا ابد یکسان نمی‌ماند و لذا ثابت می‌کند که محتمل است دنیا عوض شود. الآن فقط موهایم نمی‌ریخت، بلکه غده‌های موساز من هم جان می‌دادند. قسمت دردناک قصه این بود: آنچه روزگاری همیشه رُشد می‌کرد از رشد می‌ایستاد در حالی که من زنده بودم. پس همۀ چیزهایی که دربارۀ دنیا بدیهی می‌شمردم، باید از نو اثبات می‌شد.                                                                                          •••هیچ‌کس نمی‌داند سرطان داری مگر اینکه به آنها بگویی. از دعای اول جان دان عکس گرفتم و در فیسبوک گذاشتم: «در سلامتی تأمل می‌کنیم، و شور می‌کنیم در باب گوشتی که می‌خوریم، و نوشیدنی، و هوا، و ورزش‌ها، و می‌بُریم تک‌تک سنگ‌های آن ساختمان را، و جلایشان می‌دهیم، و بدین‌ترتیب سلامتی‌مان عمری طولانی می‌کند و کاری روزمره می‌شود؛ تا اینکه یک عرادۀ توپ همه‌اش را در هم می‌کوبد».یک عالَم لایک خورد. بعد مابقی دستورهایی را که در اینترنت دیده بودم، اجرا کردم: به مادرم بگویم، به دخترم بگویم، آشپزخانه را تمیز کنم تا برق بیفتد، با کارفرمایم مذاکره کنم، کسی را پیدا کنم تا مراقب گربه باشد، به یک ارزان‌فروشی بروم تا لباس‌هایی پیدا کنم که به درد شیمی‌درمانی قریب‌الوقوعم بخورد، پشت تلفن برای دوستانم درددل کنم که کسی را ندارم مراقبم باشد. بی‌هیچ مراسمی مقدر شده که پزشکان بالاخره سینه‌هایم را از من بگیرند و در کوره‌ای بسوزانند. به‌همین‌خاطر، تمرین دیگری را شروع کردم: تظاهر به اینکه سینه‌هایم هرگز وجود نداشته‌اند.                                                                                          •••در اتاق‌های انتظار، رنج مراقبت و رنج داده‌نگاریْ یکی می‌شود. زنان فُرم‌های شوهران‌شان را پُر می‌کنند. مادران فُرم‌های بچه‌هایشان را. زنان بیمار هم فُرم‌های خودشان را. من هم بیمار هستم و هم زن. خودم اسمم را می‌نویسم. هر بار یک فُرم چاپی از یک پایگاه‌دادۀ عمومی به من می‌دهند و می‌گویند اصلاح یا تأییدش کنم. اگر ما نبودیم، پایگاه‌‌‌داده‌ها خالی می‌ماندند. تبدیل آدم از طریق انتزاع به یک بیمار، یعنی زُدودن تمام ویژگی‌های دیگر یک آدم تا یک بیمار از او بماند، در ابتدا گویی کار ماشین‌هاست، اما در حقیقت کار زنان است.ابتدا متصدیان پذیرش فُرم‌ها را پخش می‌کنند، و دستبندهایی را چاپ می‌کنند که قرار است کمی بعد توسط اسکنرهایی در دست زنانی دیگر خوانده شوند. کمک‌پرستاران دم دری می‌ایستند که هیچ‌گاه این سویش نیامده‌اند و نمی‌آیند. با بدنشان در را باز نگه می‌دارند و اسم بیمار را می‌خوانند. این زنان دستیار، آستانه‌دار آنجایند: تن بیمار را روی ترازوهای دیجیتال وزن می‌کنند و در محوطۀ آماده‌سازی بین اطاقک‌های درباز کلینیک، علائم حیاتی را اندازه می‌گیرند. سپس بیمار (یعنی من) را به اتاق معاینه هدایت می‌کنند و وارد سیستم می‌شوند. بدنم وقتی به پیشگاه ماشین عرضه می‌شود، اعدادی تولید می‌کند که آن‌ها وارد سیستم می‌کنند: چقدر گرم یا سرد هستم، و قلبم با چه سرعتی می‌تپد. بعد می‌پرسند: از ۱ تا ۱۰، چقدر درد می‌کِشی؟ سعی می‌کنم جواب بدهم اما جواب درستی که می‌طلبند یک عدد است و بس. حس هم که با عدد خصومت دارد. هنوز هیچ ماشینی درست نشده که سیستم عصبی احساساتِ خود را تحویلش دهد و اعداد و ارقامی تحویل بگیرد که چنانکه باید و شاید وصف آن حس‌ها باشند.لباس‌هایم را که درآوردم و روپوش پوشیدم، پرستارها در اتاق معاینه سراغم می‌آیند. وارد سیستم می‌شوند. گاهی از من خون گرفته‌اند و اجازه دارم برگه‌ای چاپی را ببینم که محتوای خونم را نوشته است. هر هفته خونم جاری می‌شود، با مقداری بیش و کم از فلان سلول یا بهمان مادۀ هفتۀ قبل. بالا یا پایین رفتن این ماده‌ها، میزان و مدت درمان بعدی را مشخص می‌کند. پرستارها از من می‌پرسند که چه تجربه‌ای از تنم داشته‌ام. حس‌هایی را که توصیف می‌کنم وارد رایانه می‌کنند، و روی علامت‌هایی کلیک می‌کنند که مدت‌هاست یک دسته‌بندی، یک اسم و یک کُد بیمه دارند.واژۀ «مراقبت» بعید است کسی را یاد صفحه‌کلید بیاندازد. در نظر بسیاری از مردم، کار آنهایی که فعل مرسوم مراقبت را بر عهده دارند، همان کارِ غالباً بی‌دستمزد یا کم‌دستمزدی که اغلب «زحمت مولد» نامیده می‌شود (مولدِ تن زندۀ خویش و دیگران، همین زحمت هرروزۀ غذادادن، تمیزکردن، رسیدگی و امثالش)، کمترین بهره را از فناوری و بیشترین بهره را از عاطفه و شهود می‌برد. «مراقبت» را اغلب یک گونه از احساس می‌شمارند، گونه‌ای از مجاورت، یا چنان که افتد و دانی، عشق. گویی مراقبت هیچ نسبتی با ارقام ندارد، همان‌طور که حس ضعف یا دردِ فرد مراقبت‌شده ربطی به آمار ندارد. «من مراقب تو هستم» هم البته از انتزاع حکایت می‌کند، ولی انتزاعی است از جنس احساس، متفاوت از مثلاً اندازه‌گیری نرخ تقسیم سلولی یک تومور که از جنس مسائل پزشکی است. اما وقتی دچار یک بیماری جدی بشوی، این جابجایی عجیب نقش‌ها خودنمایی می‌کنند. یا به تعبیر درست‌تر، با این جابجایی است که وضع تو روشن می‌شود. آنچه روزگاری تن قرص، دمدمی‌مزاج و حساس تو بود، همان تن حیوانی، آن آشفته‌بازار تماشایی، تسلیم شرط و شروط پزشکی می‌شود، همان پزشکی‌ای که قرار است تو را انتزاع کند. نوعی تسلیم شدید اما نه مطلق. و بدین منوال، مراقبت هم شفاف و مادی می‌شود.در دوران معالجۀ سرطانم، اکثر این کارکنان (متصدیان پذیرش، دستیاران و پرستاران) زن بودند. پزشکان، تعدادی زن و تعدادی مرد، آنجا به ملاقات منی می‌آمدند که تنم، تمام و کمال، به عدد و رقم تبدیل شده بود. وارد سیستم می‌شوند، اما اگر هم چیزی تایپ کنند خیلی کم است. چشمانشان صفحۀ نمایشگری را رصد می‌کند که دسته‌بندی‌ها و ارقام به‌روزشدۀ تنم را نشان می‌دهد. همین‌جا یاد جان دان می‌افتم: «آن‌ها مرا دیده‌اند و شنیده‌اند، در این قید و بند احضارم کرده و شواهد به دستشان رسیده است؛ و من، کالبدم را تکه‌پاره کرده‌ام، خودم را تشریح کرده‌ام و آن‌ها قرار است مرا بخوانند».اگر تبدیل تن به داده کار زنان است، تفسیر آن داده بر عهدۀ پزشکان است. وظیفۀ آن کارکنان، استخراج و برچسب زدن به من بود. پزشکانند که مرا می‌خوانند. یا بهتر است بگویم، آنچه را از بدن من مانده، می‌خوانند: یک بیمار از جنس اطلاعات که محصول کار زنان است.                                                                                          •••ظرف تقریباً شصت ساعت، برای دومین بار، از مسیر یک پورت پلاستیکی که در سینه‌ام نصب شده و به ورید گلویم وصل است، آدریامایسین به من تزریق خواهد شد. پرستار بخش سرطان هم پس از تطبیق دارو با یکی از همکارانش، برای تزریق دارو باید یک لباس محافظ خاص بپوشد و شخصاً، آرام آرام، آدریامایسین را از آن پورت وارد سینه‌ام کند.این دارو اگر از رگ‌ها بیرون بزند، بافت‌ها را نابود می‌کند. گاهی می‌گویند چنان برای همه‌کس و همه‌چیز خطرناک است که نباید با سرُم تزریق شود. شایعه است که اگر بچکد، فرش کف کلینیک را آب می‌کند. تا چند روز پس از تزریق دارو، مایعات تنم برای سایر افراد زهرآگین است و بافت‌های تن خودم را هم می‌خورد. آدریامایسین گاهی قلب را از کار می‌اندازد، و هرکس در طول عمرش فقط مقدار مشخصی از آن را می‌تواند دریافت کند. در پایان این دورۀ درمان، نصف آن مقدار را به من تزریق کرده بودند.معالجه با آدریامایسین می‌تواند به سرطان خون، ایست قلبی و از کار افتادن اندام‌ها منجر شود، و در من بی‌تردید به ناباروری و عفونت می‌انجامد. چون آدریامایسین (مثل بسیاری دیگر از داروهای شیمی‌درمانی) همۀ سلول‌ها را از دم تیغ خود می‌گذراند، به سیستم اعصاب مرکزی هم آسیب می‌رساند. واکنش میتوکندری‌های سلول‌هایم به این دارو هم سه ساعت پس از تزریقش شروع می‌شود. این فرآیند تا حداکثر ۲۷ ساعت ادامه دارد، اما زنجیرۀ آسیب‌های پس از درمان غالباً تا سال‌ها ادامه می‌یابد. وقتی در صندلی تزریق نشسته‌ام، زوال مادۀ سفید و خاکستری مغزم آغاز می‌شود.هیچ روش متقنی در دست نیست که بگوید این فرآیند چه تأثیری بر من خواهد گذاشت، چون آسیب مغزی ناشی از شیمی‌درمانی حالت انباشتی و پیش‌بینی‌ناپذیر دارد. مصرف این دارو نیم‌قرن سابقه دارد، اما چون از سدّ خونی-مغزی۱ نمی‌گذرد پزشکان هم گاهی حرف بیماران دربارۀ اثرات این دارو بر قوای شناختی‌شان را باور نمی‌کردند، یا این‌جور شکایت‌های بیماران را در ردۀ سایر ناخوشی‌های مربوط به سرطان شمرده و کم‌اهمیت می‌پنداشتند.تصویربرداری ام‌آرآی از سایر افرادی که برای سرطان سینه این معالجۀ شیمی‌درمانی را داشته‌اند، آسیب به قسمت بینایی قشر مغز را نشان می‌دهد: «کاهش قابل‌توجه فعالیت قسمت چپ قشر خلفی‌جانبی پیش‌پیشانی و پیش‌حرکتی میانی» و «کاهش قابل‌توجه فعالیت سمت چپ قشر پیش‌پیشانی جانبی، افزایش خطاهای در جا زدن، و کاهش سرعت پردازش».بیمارها گفته‌اند توان خواندن، یادآوری کلمات، راحت حرف‌زدن، تصمیم‌گیری و به خاطر آوردن را از دست داده‌اند. تعدادی هم علاوه بر حافظۀ کوتاه‌مدت، خاطراتشان از اتفاقات گذشته را هم از دست داده‌اند. یعنی خاطره‌های زندگی‌شان از بین رفته است.                                                                                          •••شیمی‌درمانی، مثل اکثر درمان‌های پزشکی، ملال‌آور است. مثل مرگ، مدتی طولانی منتظر می‌مانی تا نوبتت برسد. و در میانۀ آن انتظار، احتمال وحشت و درد رهایت نمی‌کند تا نوبتش برسد. از این جهت، مثل جنگ است.پرستاری با لباس ایمنی، سوزن بزرگی را در پورت پلاستیکی زیرپوستی‌ام وارد می‌کند. اول چیزهایی از من می‌کِشد، بعد چیزهایی در تنم می‌ریزد و از تنم درمی‌آورد، و بعد چیزهای دیگری قطره‌چکان وارد من می‌شوند. هرکدام از این‌ها که به تنم وارد می‌شوند، باید اسمم و تاریخ تولدم را بگویم.تعدادی از آن‌همه دارویی که به من تزریق می‌کنند، اثرات آشنا و معینی دارند: بنادریل، استروئید، آتیوان. طبعاً باید بدانم چه تأثیری بر من می‌گذارند، اما در میانۀ سرطان که باشی، این‌ها هم حس متفاوتی به تو منتقل می‌کنند: با داروهای شیمی‌درمانی ترکیب می‌شوند تا حس جدیدی بسازند، چنانکه هر نوع شیمی‌درمانی وقتی با اضافاتش مخلوط می‌شود خمیره‌ای منحصربه‌فرد می‌سازد که از چند جهت وضوح و روشنایی را از حس‌ها و احساس تو می‌گیرد.من سعی می‌کنم خوش‌پوش‌ترین آدم در اتاق تزریقات باشم. لباس مجللی را که از ارزان‌فروشی خریده‌ام می‌پوشم و یک گل سینۀ طلایی بزرگ به شکل نعل اسب روی سینه‌ام می‌زنم. پرستارها همیشه از طرز لباس پوشیدنم تمجید می‌کنند. نیازمند تمجید آن‌هایم. بعد، کنار چیزهای دیگر، یک مادۀ حاوی پلاتین هم به من تزریق می‌کنند. و من می‌شوم آدمی با لباس مجللی که از ارزان‌فروشی خریده و پلاتین در رگ‌هایش جاری است.تزریق که تمام می‌شود، این‌قدر می‌نشینم که غش می‌کنم. تا دمِ آخر می‌ایستم و دست نمی‌کشم، در همۀ بوردگیم‌ها سعی می‌کنم برنده شوم، تمام کتاب‌هایی را که هرکداممان خوانده‌ایم را به خاطر می‌آورم، اگر بتوانم بیرون می‌روم، سعی می‌کنم تا نیمه‌شب مشغول لاس‌زدن و خاله‌زنک‌بازی و تحلیل باشم. در تن من اتفاقات هولناکی دارد می‌افتد. گاهی به همدم‌های خودم می‌گویم: «توی تنم دارد اتفاقات هولناکی می‌افتد». بالاخره، ۴۰ یا ۴۸ یا ۶۰ ساعت بعد، دیگر نمی‌توانم تکان بخورم و مسکّنی هم نیست که دردم را التیام دهد. ولی سعی می‌کنم به دارو تمکین کنم و با دوستانم مؤدب باشم تا بلکه مرهمی بر دردم شود.کسی گفته بود انتخاب شیمی‌درمانی مثل آن است که وقتی تفنگ روی سرت گذاشته‌اند تصمیم بگیری از ساختمانی بلند بپری. از ترس مرگ می‌پری، یا حداقل از ترس آن نسخۀ دردناک و کریه مرگ که سرطان باشد، یا از شوق زندگی می‌پری، حتی اگر آن زندگی در مابقی ساعاتش دردناک باشد.البته امکان انتخاب داری، و انتخاب می‌کنی، ولی ابداً حس نمی‌کنی که انتخاب تو بوده است. اطاعت می‌کنی، از ترس ناامیدکردن دیگران، از ترس اینکه بگویند سزاوار این رنج بوده‌ای، به این امید که دوباره احساس سلامت کنی، از ترس اینکه تو را مقصر مرگ خودت بدانند، به این امید که همۀ این ماجراها را پشت سر بگذاری، از ترس اینکه بگویند نتوانسته‌ای شادمانه به استقبال آن شکلِ مقبول از ویرانی خویش بروی که شاید حفظت کند. یک‌جور تمکین آیینی، مثل وقتی که معلم برگه‌های امتحان را می‌دهد، یا منشی دادگاه می‌گوید «همگی بلند شوید»، یا روحانی دعایی می‌کند، یا پلیس داد می‌زند: «حرکت کن». فرمان‌بردار می‌شوی به این امید که با این اطاعت، چندین و چند سال به عمرت اضافه شود تا نافرمانی کنی. اطاعت می‌کنی چون فقط یک راه دیگر پیش پای توست: آب‌هویج بنوشی و آرام آرام به‌خاطر تکثیر سلول‌های تنت جان بدهی، به ضعف‌های کُشنده‌ات اعتراف نکنی، و یادداشت‌های جگرسوز دربارۀ بهبود ناگهانی به در و دیوار اتاقت بچسبانی.باید میل به زیستن داشته باشی، ولی در عین حال باید باور داشته باشی می‌ارزی، می‌ارزی که زنده نگهت دارند. درمان سرطان نیازمند داروهایی دردآور و گران‌قیمت است که حتی استخراجشان هم به محیط‌زیست آسیب می‌زند. میل من به بقا یعنی هنوز خودم را قانع نکرده‌ام که به اخلاق بقا پشت‌پا بزنم. یکی از داروهای شیمی‌درمانی که مصرف کرده‌ام، سیکلوفسفامید، فقط کمی رقیق‌تر از حالت اصلی‌اش وارد ادرار می‌شود، روش‌های تصفیۀ آب فقط کمی از آن را می‌زُدایند، و ۴۰۰ تا ۸۰۰ روز در منابع آب عمومی می‌ماند. یک داروی دیگر، کربوپلاتین، به قول سازنده‌اش «سرنوشت زیست‌محیطی‌اش» این است که در محیط‌های آبی انباشته می‌شود، و همان‌جا می‌ماند ولی هنوز کسی نمی‌داند چه آسیبی می‌رساند. درخت سرخدار هیمالایا که یکی از داروهای شیمی‌درمانی‌ام از آن برداشت می‌شود، از سال ۲۰۱۱ در خطر انقراض بوده است. در سال ۲۰۱۷ مخارج سرطان ۱۳۰ میلیارد دلار بود که بیشتر از تولید ناخالص داخلی بیش از صد کشور است. هزینۀ یک تزریق شیمی‌درمانی بیش از حداکثر درآمد یک‌سال از عمرم بود.مشکلم اینجاست که دلم می‌خواست به بهای چند میلیون دلار زندگی کنم، اما نه آن‌هنگام و نه الآن پاسخی برای این سؤال نداشتم که: چرا لایق این‌همه ریخت و پاش برای این وجود هستم؟ چرا رضایت و اجازه دادم که بازار از این‌همه مشکلات سودآفرین من سود ببرد؟ چند کتاب باید بنویسم تا بهایی که دنیا برای ادامۀ وجودم پرداخته، جبران شود؟و پس از درمان، وقتی تنم خُرد و خاکشیر شده، وقتی تنم مثل ماشینی شده که قطعه‌هایش یکی‌یکی از کار می‌افتند، وقتی به تعبیر قانون معلولیت ایالات متحده در «فعالیت‌های پایۀ زندگی روزمره» ناتوانم، برایم سؤال می‌شود چطور آن‌همه دلار از تن من گذشت و من هنوز این‌طور درب و داغانم. اگر هزینۀ هر نفسی را که پس از این سرطان می‌کشم حساب کنم، سهام شرکت‌هاست که از دهنم بیرون می‌ریزد. زندگی‌ام یک کالای لوکس بود اما فرسوده شدم، ناقص شدم، نامطمئن شدم. خوب؟ نشدم.                                                                                          •••تو سرطان نمی‌گیری؛ سرطان تو را می‌گیرد. و سرطان که تو را گرفت، یادت می‌رود چقدر از زندگی‌ات را به زنده‌ماندن باخته‌ای، و چقدر از خودت را به بیماری باخته‌ای، چون نمی‌شود هم مراقب بیماری‌ات باشی و هم مراقب خودت. شاید کل دلیل وجودت بشود اینکه مراقب بیماری‌ات باشی، گویی دست تقدیر وصال تو و او را رقم زده است. و بعد، وقتی بیماری حادّ نیست که از زندگی‌ات بکاهد، عارضه‌های مزمن ناتوانی‌آور می‌مانند که پسماند درمان بیماری‌اند.بدنم احساس می‌کند دارد به‌خاطر اثرات جانبی همان چیزی کشته می‌شود که پزشکان وعده دادند تنم را زنده نگه می‌دارد، همان چیزی که برای حفظ تنم ویرانی‌اش را می‌طلبد: حرکت نکن، چیزی نخور، کار نکن، نخواب، از هرگونه لمس بپرهیز. تک‌تک عصب‌ها به گدایی می‌افتند، التماس می‌کنند صدقه‌ای بگیرند، صدقۀ پایان ماجرا. هر حکمتی که از تنم صادر می‌شود، گویی تقاضای ملودرام و تحمل‌ناپذیر یک احمق است. باید باور می‌کردم آن‌زمان که تنم می‌خواست بمیرد، منظورش نفرت از زندگی نبود، بلکه دیگر تاب این وضع را نداشت.بعد تنم، مثل بسیاری دیگر از ما، این امر تاب‌نیاوردنی را تاب آورد. گاهی یگانه راه بقا آن است که در پناهگاه بلاهت سنگر بگیری. البته با این کار از دنیا منفصل می‌شوی، اما وقتی به سرطان مبتلا باشی کسی به رؤیاپردازی‌هایت خُرده نمی‌گیرد. تعدادی از دوستانم حتی آرزو می‌کردند از دنیا منفصل‌تر شوم. در ماجراهایی از قبیل آنچه من از سر می‌گذراندم، اگر به ذهن و روانت مرخصی بدهی بهتر دوام می‌آوری؛ و برای همین، آرزوی دوستانم این بود که بی‌خیال ذهن روشن و واقع‌بین شوم.با اینکه دست‌ها و پاهایم را تمام مدت شیمی‌درمانی در یخ می‌گذاشتم تا آن اتفاق ناگوار نیفتد، اما بالاخره افتاد: ناخن‌های انگشت‌های دست و پایم آرام آرام از گوشت جدا می‌شدند. جداشدن ناخن از گوشت دردی دارد که، خُب، دارد. ناخن‌هایم را که لاک رنگین‌کمانی زده بودم با باند به خودم می‌چسبانم. دوستانم، عشاقم، خاطراتم، مُژه‌هایم و پول‌هایم را به این بیماری باخته‌ام؛ پس با سرسختی می‌ایستم تا چیز دیگری را که به من تعلق دارد، از من نگیرد. علی‌رغم ایستادگی‌ام، ناخن‌هایم می‌افتند.مُردنِ عصب‌هایم شروع می‌شود. انتهای عصب‌ها، در انگشت‌های دست و پا و اندام تناسلی‌ام، جلز و ولز می‌کند. بعد، انگشت‌هایم فقط خودشان را می‌شناسند و بس: کرخت در برابر دنیای بیرون، غضبناک در درون خویش. کتابچۀ راهنمای سرطان می‌گوید راه‌حل این مسأله، موسوم به نوروپاتی، این است که از کسی بخواهی دکمه‌های پیراهنت را ببندد، ولی نمی‌گوید از چه کسی. حس حرکت من نیز به هم ریخته، که در نتیجه شلخته‌ترم کرده است. دیگر نمی‌توانم به پاهایم اعتماد کنم که بگویند کجا ایستاده‌ام.خانمی از آشنایانم که سی سال پیش سرطان داشت در وصف خودش می‌گفت آن آدمی که به جنگ سرطان رفت، هرگز از جنگ برنگشت. او که الآن هفتاد و چند سال دارد می‌گوید هر روز سر کار می‌رود و بعد به خانه برمی‌گردد تا خالی‌الذهن و منفصل از دنیا چند ساعتی بگذرد. و چون برای امرار معاش باید کار کند، صبح که شد دوباره سر کار می‌رود تا وانمود کند وجود دارد. برخی از ما که از وخیم‌ترین وقایع جان به در بُرده‌ایم، بودنمان چندان تفاوتی با نبودنمان ندارد.نه تکه‌های ازدست‌رفتۀ تنمان جبران می‌شوند و نه تکه‌های ازدست‌رفتۀ روحمان. زندگی روزبه‌روز بی‌مایه‌تر می‌شود. همین و بس. و این ماییم که دست‌کمی از مُردگان نداریم، ولی هنوز باید سر کار برویم.                                                                                          ••• در جهان سرمایه‌داریِ پزشکی که همۀ تن‌ها باید همواره بر مَدار سودآفرینی بچرخند، حتی برداشتن دو سینه هم یک جراحی سرپایی شمرده می‌شود. پس از تمام شدن عمل، مرا تند و سریع از بخش مراقبت پس از بیهوشی بیرون کردند. یک پرستار مرا به هوش آورد و سعی داشت تمام سؤالات برگۀ خروج را، آن‌هم نادرست، پُر کند. من تلاش کردم بگویم حالم خوب نیست اما نتوانستم متقاعدش کنم. به او گفتم هنوز درد دارم، هنوز دستشویی نرفته‌ام، هنوز نگفته‌اند چه کنم، هنوز نمی‌توانم سر پا بایستم چه رسد به اینکه بیمارستان را ترک کنم. بعد مجبورم کردند بیمارستان را ترک کنم، که کردم.روزی که هر دو سینه‌ات را برداشته باشند نمی‌توانی تا خانه پشت ماشین بنشینی چون از درد زار می‌زنی، با چهار کیسه‌ای که به بدنت وصل کرده‌اند نمی‌توانی با دست‌هایت کاری بکنی، هنوز در هذیان بیهوشی هستی و حتی درست راه نمی‌روی. ولی وقتی به زور از بخش جراحی بیرونت کنند، هیچ‌کس نمی‌پرسد چطور از پس ماجرا برمی‌آیی: کسی هست که مراقبت باشد؟ چه کسی؟ این مراقبان باید چه چیزی را فدا کنند تا مراقب تو باشند؟ چه حمایتی لازم دارند؟ پس جای تعجب نیست که احتمال مرگ زنان مجرد مبتلا به سرطان سینه، حتی در گروه‌های سنی و نژادی و درآمدی مشابه، تا دو برابر بیشتر از زنان متأهل است. اگر مجرد و فقیر باشی که احتمال مرگت بالاتر هم می‌رود.همه خوب می‌دانند باید یار عاشق‌پیشه‌ای طبق عُرف زمانه داشته باشی، یا آن‌قدر از عمرت گذشته باشد که بچه‌های بالغ و متعهدی بزرگ کرده باشی، یا آن‌قدر جوان باشی که هنوز والدینت مراقب تو باشند؛ وگرنه، اگر در این زمانۀ سودجویی تهاجمی به سرطان مهاجم مبتلا شوی، بعید است زنده نگه داشتنت به بهایش بیارزد.                                                                                          •••من همیشه می‌خواسته‌ام زیباترین کتاب دنیا را علیه «زیبایی» بنویسم. اسمش را هم می‌گذارم سیکلوفسفامید، دوکسوروبیسین، پاکلیتاکسل، دوسیتاکسل، کربوپلاتین، ضدالتهاب‌ها، مسکّن‌های ضدتهوع، ضداضطراب‌های ضدتهوع، ضدتهوع‌ها، ضدافسردگی‌ها، آرام‌بخش‌ها، شستشودهنده‌های نمکی، کاهش‌دهنده‌های اسید، قطره‌های چشم، قطره‌های گوش، کرم‌های بی‌حس‌کننده، دستمال‌های ضدعفونی‌کننده، رقیق‌کننده‌های خون، آنتی‌هیستامین‌ها، آنتی‌بیوتیک‌ها، آنتی‌فونگال‌ها، آنتی‌باکتریال‌ها، خواب‌آورها، ویتامین‌های دی۳ و ب۱۲ و ب۶، تزریقی‌ها و مالیدنی‌ها و خوردنی‌ها، هیدروکربن، اکسی‌کدون، فنتانیل، مورفین، مداد ابرو، کرم صورت.بعد جراح زنگ زد که بگوید تا جایی که او می‌داند، داروها جواب داده‌اند و سرطان رفته است. برداشتن دو سینه پس از شش ماه شیمی‌درمانی «پاسخ کامل پاتولوژیک» داده است، یعنی همان نتیجه‌ای که امیدش را داشتم، یعنی به احتمال قوی وقتی که بمیرم به دلیل این بیماری نمرده‌ام.با این خبر، مثل نوزادی هستم که قابلۀ ایام در دامن تنی گذاشته که رگ و پی‌اش از جنس عشق بی‌کران و غضب بی‌پایان است؛ و اگر چهل و یک سال دیگر عمر کنم تا انتقام این اتفاقات را بگیرم، باز هم بس نیست.اطلاعات کتاب‌شناختی:Boyer, Anne. The Undying: A Meditation on Modern Illness. Allen Lane, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را انی بویر نوشته است و در تاریخ ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «My body feels like it is dying from the drugs that are meant to save me: life as a cancer patient» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ دی ۱۳۹۸ با عنوان «مرگ را بلعیدم، تا شاید زنده بمانم: زندگیِ یک بیمار سرطانی» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• انی بویر (Anne Boyer) شاعر و جستارنویس آمریکایی است. مشهورترین نوشته‌های او دربارۀ سرطان سختی است که به آن مبتلا شد. رمانس کارگران شاد (The Romance of Happy Workers) و کتاب راهنمای سرنوشت‌های مأیوس ( The Handbook of Disappointed Fate) از کتاب‌های اوست. [۱] Blood-Brain Barrier: غشاء حائلی که اجازه نمی‌دهد خون جریان‌یافته در بدن وارد آن مایعی شود که در فضای میان سلول‌های مغز در سیستم اعصاب مرکزی جاری است. ]]> انی بویر اقتصادوجامعه Sat, 18 Jan 2020 05:45:10 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9631/ نسخۀ صوتی: شاید بهترین راه‌ آموزش ترک تحصیل باشد http://tarjomaan.com/sound/9630/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از کیتی رایلی که پیش از این با عنوانِ «شاید بهترین راه‌ آموزش ترک تحصیل باشد» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. سِر کِن رابینسون، از آن دسته افرادی بوده است که همیشه در درس و مدرسه عالی هستند؛ رابینسون پس‌‌ از پایان دورۀ دکتری، بیش ‌‌از ده‌‌سال به‌‌عنوان استاد دانشگاه در حوزۀ آموزش‌‌وپرورش تدریس کرده، هدایت کمیسیون ملی خلاقیت، آموزش و اقتصاد را در انگلستان برعهده داشته، و به‌‌پاس خدماتش در دنیای هنر از ملکۀ انگلستان لقب شوالیه دریافت کرده ‌‌است. بااین‌همه، اکنون یکی از فعال‌‌ترین مدافعان روش‌‌های غیرسنتی در آموزش است، روش‌‌های پرورش خلاقیت و حمایت از دانش‌‌آموزانی که برگه‌‌های گزارش عملکرد و آزمون‌‌های استاندارد جوابگوی نیازهایشان نیست. او به دختر خودش اجازه داد در ۱۶ سالگی دبیرستان را رها کرده و برنامۀ تحصیلی مخصوص خودش را در پیش بگیرد. و به والدین دیگر هم توصیه می‌‌کند که آموزش‌‌ غیرسنتی یا حتی ترک مدرسه را مدنظر قرار دهند، چه‌‌بسا که شاید بهترین راه برای فرزندشان همین باشد. البته باید توجه داشت که از نظر رابینسون، که خودش از مدافعان آموزش عمومی است، چنین راه‌‌حلی مناسب همه نیست. فایل صوتی نوشتار «شاید بهترین راه‌ آموزش ترک تحصیل باشد» را گوش کنید. ]]> کیتی رایلی نسخۀ صوتی Thu, 16 Jan 2020 06:41:17 GMT http://tarjomaan.com/sound/9630/ توصیه‌های یک رمان‌نویس برای نوشتن یک مقالۀ دانشگاهی http://tarjomaan.com/neveshtar/9629/ وَن سوج و پاملا یه، نیچر — طی دو دهۀ گذشته، کورمک مک‌کارتی -نویسندۀ ده رمان از‌جمله جاده۱ و جایی برای پیرمردها نیست۲ و نصف‌النهار خون۳- در مؤسسۀ سانتافه در نیومکزیکو، کمک فراوانی در ویرایش متن‌های همکاران و دانشجویان فوق‌دکتری کرده است. او آثار دانشمندان زیادی را ویراسته است، از ‌جمله لیزا رندال، نخستین زنی که کرسی استادی فیزیک نظری دانشگاه هاروارد را کسب کرد، و جفری وست، فیزیکدانی که کتاب علمی محبوب مقیاس۴ را نوشته است.ون سَوِج که زیست‌شناس نظری و بوم‌شناس است، نخستین‌بار در سال ۲۰۰۰ میلادی مک‌کارتی را ملاقات کرد و سپس چهار سال با او در انیستیتو سانتافه بود. در آن دوران سوج دانشجوی تحصیلات تکمیلی و سپس محقق فوق‌دکتری بود. سوج برای چند مقالۀ علمی که طی دو دهۀ گذشته منتشر کرده است توصیه‌های ویرایشی گرانبهایی از مک‌کارتی دریافت کرده است. در زمستان سال ۲۰۱۸ میلادی که سوج فرصت مطالعاتی خود را در انیستیتو سانتافه می‌گذراند، قرارهای نهار هفتگی جالبی با مک‌کارتی داشت. آن دو تلاش کردند تا توصیه‌های ویرایشی مک‌کارتی را در نکاتی اصلی خلاصه کنند تا بتوان آن را با همگان به اشتراک گذاشت. این نکات که با نظرات زیست‌شناس فرگشتی پاملا یه ترکیب شد اینجا ارائه می‌شود. مهم‌ترین توصیۀ مک‌کارتی «ساده‌نویسی در عین روایت داستانی منسجم و جذاب» است. در ادامه سایر سخنان سودمند مک‌کارتی را می‌خوانید به روایت سوج و یه.• از مینیمالیسم برای دستیابی به وضوح استفاده کنید. هنگام نوشتن از خود بپرسید: آیامی‌توانم پیام اصلی‌ام را «بدون» این علامت نگارشی یا آن کلمه یا این جمله و پاراگراف و بخش برسانم؟ هر جا که ممکن بود کلمات و ویرگول‌های اضافی را حذف کنید.• پیرنگ مقاله و دو یا سه نکته‌ای را که می‌خواهید هر خواننده‌ای به یاد بسپارد مشخص کنید. آن پیرنگ و نکات رشته‌ای را شکل می‌دهند که در سراسر نوشته جریان خواهد داشت. کلمات و جملات و پاراگراف‌ها و بخش‌ها چفت‌و‌بستی هستند که آن رشته را متصل بهم نگه می‌دارد. اگر چیزی هست که به خواننده برای فهم پیرنگ اصلی کمک نمی‌کند حذفش کنید.• هر پاراگراف را به یک پیام محدود کنید. یک تک‌جمله می‌تواند یک پاراگراف باشد. هر پاراگراف باید به آن پیام بپردازد، نخست با پرسیدن یک پرسش و سپس رسیدن به یک ایده و گاهی یک پاسخ. این هم هیچ مشکلی ندارد که پرسشی را در یک پاراگراف مطرح کنید و پاسخی به آن ندهید.• جملات را کوتاه و مستقیم و ساده نگه دارید. جملات ساده و خلاصه برای توضیحات علمی عالی هستند. بندها و جملات ترکیبی و کلمات رابط -مانند «درنتیجه» و «با‌این‌حال»- را در حداقل نگه دارید تا خواننده بتواند روی پیام اصلی متمرکز شود.• سرعت خواننده را نگیرید. از پی‌نوشت پرهیز کنید زیرا جریان فکر را قطع کرده و مقصد نگاه را بالا و پایین می‌برد در‌حالی‌که دست‌ها هم در حال ورق‌زدن یا کلیک‌کردن هستند. از اصطلاحات تخصصی و زبان کلیشه‌ای و مد‌روز یا خیلی فنی دوری کنید و یک کلمه را مرتب تکرار نکنید، تکرار خسته‌کننده است.• زیادی به جزئیات نپردازید. فقط زمانی از صفت استفاده کنید که ربطی دارد. مقالۀ شما دیالوگی با پرسش‌های احتمالی خوانندگان نیست پس مشتاقانه به پیش‌بینی آن‌ها نروید. در یک بخش، یک چیز را به سه روش مختلف بیان نکنید. هم‌زمان از «شرح» و «توضیح» استفاده نکنید. یکی را انتخاب کنید وگرنه ممکن است خواننده متن را رها کند.• زیاد نگران خواننده‌هایی نباشید که می‌خواهند دربارۀ هر نکتۀ هم‌عرضی بحث کنند و برای هر گزاره تمام شرایط ممکن را فهرست کنند. صرفاً از نوشتن لذت ببرید.• در رابطه با گرامر، زبان شفاهی و عقل سلیم معمولاً راهنماهای بهتری برای نوشتن نسخۀ اولیه هستند تا شیوه‌نامه‌ها. فهمیده‌شدن مهمتر است از نوشتن جمله‌ای با گرامری بی‌نقص.• ویرگول موجب مکث می‌شود. عبارت «در مقابل» در شروع یک جمله باید با یک ویرگول بیاید تا نشان دهد جمله در تمایز با جملۀ قبلی است، نه اینکه دو کلمۀ نخست جمله در تمایز با بقیۀ جمله است. جمله‌ها را با صدای بلند بخوانید تا نقاط مکث را بیابید.• خط تیره باید برای بندهایی استفاده شود که به نظرتان از همه مهمترند -بدون استفاده از فونت بولد یا ایتالیک- نه صرفاً برای تعریف اصطلاحات (برای ارائۀ بندها، پرانتز ملایم‌تر و روان‌تر از ویرگول است). برای ارتباط بین ایده‌هایی که دشوار به هم مرتبط می‌شوند، به نقطه‌ویرگول اتکا نکنید. این کار صرفاً بد نوشتن را تسهیل می‌کند. می‌توان گهگداری از شکل خلاصه‌تر برخی کلمات استفاده کرد مانند Don’t و Isn’t و It’s و Shouldn’t. بیش‌از‌حد رسمی ننویسید. در ضمن، برای جلب توجه به اهمیت یک نکته از علامت تعجب استفاده نکنید. می‌توان به جای آن نوشت «در کمال تعجب» یا «شگفت‌انگیز است» ولی نه زیاد. در هر مقاله فقط یک یا دو بار از این کلمات استفاده کنید.• زبانی کمتر رسمی و پرسش‌هایی را وارد متن کنید تا فضا را بشکند و حسی دوستانه بدهد. تکه‌کلام‌های محاوره‌ای برای این منظور عالی هستند ولی نباید خیلی هم کوچه‌بازاری باشند. همچنین از لحنی شخصی استفاده کنید زیرا خواننده را درگیر نگه می‌دارد. متنی غیرشخصی با فاعلی مجهول باعث نمی‌شود کسی فکر کند بی‌طرف هستید: جملۀ «زمین مرکز این سامانه خورشیدی است» بی‌طرفانه‌تر یا عینی‌تر از «ما در مرکز سامانۀ خورشیدی‌مان هستیم» نیست.• زبان و مثال‌هایی انضمامی انتخاب کنید. اگر باید دربارۀ رنگِ نوعیِ یک کرۀ انتزاعی صحبت کنید، اگر بگویید بادکنک قرمز یا توپ آبی بیشتر جا می‌افتد.• از آوردن معادلات ریاضی میان جمله پرهیز کنید. ریاضی مانند انگلیسی نیست و نباید وانمود کنیم که همانند هستند. برای جداکردن فرمول‌ها و معادلات از متن می‌توانید به سطر بعد بروید یا از فضای خالی یا ضمیمه یا نمادهای مستقیم استفاده کنید یا واضح توضیح دهید که چگونه از پیش‌فرض‌ها به معادله و نتیجه می‌رسید.• وقتی فکر می‌کنید کار تمام است، مقاله را برای خودتان یا یکی از دوستان بخوانید. ویراستاری خوب پیدا کنید که به او اعتماد دارید. کسی که وقت و تمرکز کافی به کارتان اختصاص خواهد داد. زندگی را به کام دوستان ویراستارتان تلخ نکنید. صفحات را شماره‌گذاری کنید و بین خطوط فاصله دهید.• پس از تمام این مراحل، مقاله را به ویراستار مجله بدهید. سعی کنید دیگر به آن فکر نکنید تا زمانی که بازبین و ویراستار نظراتشان را ارائه دهند. در این مرحله، غالباً بهتر است نصیحت رودیارد کیپلینگ را گوش کنیم: «وقتی همه به شما شک می‌کنند خودتان را باور داشته باشید ولی جایی هم برای شک آن‌ها باقی بگذارید». جایی که فکر می‌کنید مفید واقع می‌شود متن را تغییر دهید. اگر فکر می‌کنید تغییری مفید نخواهد بود، مؤدبانه توضیح دهید که چرا تغییری نداده‌اید.• دربارۀ ویرگول رشته‌‌ای۵ یا استفادۀ صحیح از کلمات برای ویراستار نطق نکنید. مجله‌ها قوانین خودشان را دارند و برای شما استثنا قائل نخواهند شد.• در‌نهایت، سعی کنید بهترین نسخۀ ممکن از مقاله‌تان را بنویسید: نسخه‌ای که خودتان خوشتان می‌آید. نمی‌توانید خواننده‌ای را که نمی‌شناسید راضی کنید ولی باید بتوانید خودتان را راضی کنید. مقاله‌تان، امیدواریم، برای آیندگان است. وقتی فرایند نوشتن مقاله را طی می‌کنید، به بار اولی فکر کنید که مقالات محبوبتان را خواندید.وقتی مقاله‌تان را سرزنده‌تر و فهم‌پذیرتر می‌کنید، بقیه نیز وقت خواهند گذاشت تا آثارتان را بخوانند. چه دانشمندی تازه‌کار باشیم چه رمان‌نویسی مشهور این همان چیزی است که می‌خواهیم، مگه نه؟پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ون سوج و پاملا یه نوشته‌اند و در تاریخ ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Novelist Cormac McCarthy’s tips on how to write a great science paper» در وب‌سایت نیچر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ دی ۱۳۹۸ با عنوان «توصیه‌های یک رمان‌نویس برای نوشتن یک مقالۀ دانشگاهی» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• ون سوج (Van Savage) و پاملا یه (Pamela Yeh) هر دو زیست‌شناس‌اند و در مؤسسۀ تحقیقاتی سانتافه در دانشگاه کالیفرنیا به کار مشغولند.[۱] The Road[۲] No Country for Old Men[۳] Blood Meridian[۴] Scale[۵] Oxford comma ]]> ون سوج و پاملا یه وبلاگ Wed, 15 Jan 2020 05:42:25 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9629/ اثبات غیرعقلانی بودن آدم‌ها به نفع چه کسانی تمام می‌شود؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9628/ ویلیام دیویس، لندن ریویو آو بوکس — تقریباً پنج سال پیش، وقتی داشتم دربارۀ تجاری‌سازی تحقیقات روان‌شناسی مطالعه می‌کردم، با مدیر برنامه‌های دن آریلی، استاد روانشناسی و اقتصاد رفتاری در دانشگاه دوک، تماس گرفتم تا ببینم آیا آریلی تمایل دارد در کنفرانسی در لندن سخنرانی کند؟ نتیجه‌ای نداشت؛ مجبور شدم برایش توضیح دهم بودجه من کفاف دستمزد ۷۵۰۰۰ دلاری سخنران و تهیۀ بلیت درجه یک پرواز بازگشت را نمی‌دهد. آریلی یک استاد معمولی نیست؛ سخنرانی‌های مشهوری در تد تاک ارائه کرده است، مشاوره‌هایش در حوزۀ پیش‌بینی رفتاری فروش خوبی دارند، و چندین شرکت تأسیس کرده تا از نظراتش دربارۀ پیش‌بینی‌ناپذیری تصمیم‌گیری‌های انسانی کسب سود کند. تمرکز پژوهش‌های آریلی بر غیرعقلانی بودن انسان است. کتاب مشهورش غیرعقلانی پیش‌بینی‌پذیر: نیروهای پنهانی که تصمیمات ما را شکل می‌دهند۱ (۲۰۰۸) نام دارد و دو سال بعد از آن نیز کتاب دیگری به نام جنبه مثبت غیرعقلانی بودن: مزایای غیرمنتظره روی برگرداندن از منطق۲ منتشر کرد. شور و شوقی که اهالی بازاریابی به چنین کتاب‌هایی نشان می‌دهند، نیاز به توضیح ندارد: از زمان طلوع تحقیقات بازار و تبلیغات در اواخر قرن نوزدهم، علاقه‌ای تجاری به این موضوع وجود داشته است که چه چیزی انتخاب‌های فرد را شکل می‌دهد، که با آنچه اقتصاددان‌ها و فیلسوفان اخلاق می‌پندارند، متفاوت است.بازریاب‌ها تنها کسانی نیستند که تشنۀ چنین بینشی اند. عمومیت یافتن اقتصاد رفتاری نتیجۀ کتاب ریچارد تیلر و کس سانستین به نام سقلمه (۲۰۰۸) بود، که الهام‌بخش دولت‌های سرتاسر جهان (و در خط مقدم؛ دولت ائتلافی کامرون) برای تشکیل تیم‌های «بینش‌های رفتاری» شد، و به رشد دیدگاهی در سیاست انجامید که بر خطاهای ناخودآگاه و تمایلات غیرعقلانی انسان‌ها تمرکز دارد. اقتصاد‌دان‌های ارتدکس با این پیش‌فرض که هر انسانی مانند ماشین حساب دقیقی است که هزینه و فایده هر تصمیم را می‌سنجد، رفتار را بر مبنای انتخاب‌های عقلانی تبیین می‌کنند؛ اما دغدغۀ «سقلمه‌زن‌ها» ناهنجاری‌ها است؛ یعنی موقعیت‌هایی که ما، از روی عادت، کارهایی را انجام می‌دهیم که عواقبی خطرناک درپی دارند؛ مانند عادات بد غذایی، نادیده گرفتن بازیافت، یا ناتوانی از پس‌انداز برای دوران بازنشستگی. به اعتقاد سقلمه‌زن‌ها، وظیفۀ سیاست‌گذاران این است که تغییراتی جزئی در «معماری انتخاب» (اینکه گزینه‌های گوناگون چگونه بر ما عرضه می‌شوند) به‌وجود آورند تا به‌شکلی نامحسوس ما را به مسیر عقلانیت هدایت کند. در حوزه‌هایی همچون تغذیه و مسائل مالی شخصی، کارفرماها و کسب‌وکارها تشویق می‌شوند گزینه‌های پیش‌فرضشان را به گزینه‌های «خوب» تغییر دهند. برنامه‌های مستمری به شکلی طراحی می‌شوند که افراد به جای آنکه تصمیم بگیرند در آنها ثبت نام کنند، می‌توانند تصمیم بگیرند از آن‌ها انصراف دهند، بدین‌ترتیب افراد به شکل پیش‌فرض صندوق بازنشستگی بهتری دارند. سیستم منوی لمسی مک‌دونالد اکنون به گونه‌ای طراحی شده است که مشتریان را به سمت سالادها و نوشیدنی‌های بدون شکر راهنمایی ‌کند، تا بدین ترتیب جلوی این را بگیرند که فرد با انتخاب برگر، چیپس و نوشابه به دست خودش زندگی‌اش را تباه کند. این‌ها تلاش‌هایی هستند برای محافظت از ما دربرابر رفتارهای غیرعاقلانۀ خودمان، اما شاید بعضی‌ها خوششان نیاید که قدرتمندان با شهروندان مثلِ بچه‌ها رفتار کنند.این دلبستگی جدید به تصمیم‌گیری غیرعقلانی مصادف بود با بحران مالی جهانی. مرشدانی همچون آریلی، تیلر و سانستین به پرورش نوعی ایدئولوژیِ بازار آزاد کمک کردند که بر اساس آن مشتریان و سرمایه‌گذاران به اندازۀ کافی باهوش هستند (دست کم باهوش‌تر از قانون‌گذاران) که مخاطرات را در نظر بگیرند. اما این طرز تفکر همچنین زمانی عمومیت یافت که تلفیق شبکه‌های اجتماعی با گوشی‌های هوشمند صدها میلیون نفر را در نظامِ بی‌امانِ بازخورد و جمع‌آوری داده به دام انداخت. میزان غیرعقلانی بودنِ «پیش‌بینی‌پذیر» ما، منوط به این است که پیش‌بینی‌کننده چقدر از رفتار ما آگاه است. و از زمان به بازار آمدن آی‌فون و اوج گرفتن فیس‌بوک در سال ۲۰۰۷، حجم غیرمنطقی بودن انسانی‌ای که قابل بررسی و استفاده باشد نیز به شکل فزاینده‌ای افزایش یافته است.علی‌رغم این تشکیلاتِ روان-صنعتیِ گسترده و پرسود، شاید فکر کنید ذهن انسان نمی‌تواند آنقدرها برای نخبگان سیاسی و تجاری جذابیت داشته باشد. اینکه نه منافع شخصی عقلانی، بلکه هنجارها، عادات، غرایز و احساسات هستند که بر رفتار ما حاکم‌اند، در جرگۀ این نخبگان به نوعی عقیدۀ جدید تبدیل شده است. بااین‌حال، وقتی در سال ۲۰۱۶ این نیروهای غیرعقلانی، با تکنیک‌های آزمایش‌های روانشناختی‌ای که سقلمه‌زن‌ها در شبکه‌های اجتماعی به‌کار می‌برند تلفیق شدند، و عرصۀ دموکراسی را تنگ کردند، درست مانند این بود که دیونیزوس۳، شخصاً، به پا خاسته و رقص‌کنان این سوی و آن سو می‌خرامد. شاید غیرعقلانی‌بودن پیش‌بینی‌پذیر باشد، اما دیگر نه آنقدر که دونالد ترامپ سر از کاخ سفید درآورد.آنچه سقلمه‌زن‌ها را اینچنین نزدیک‌بین می‌کند، فرضی است که می‌گوید غیرعقلانی بودن نوعی «رفتار» است که مانند دیگر رفتارها، می‌توان ردیابی و مهار‌ش (یعنی عقلانی‌اش) کرد. درست است که ارتباط میان عقلانی‌بودن و غیرعقلانی‌بودن درنهایت نوعی رابطۀ مبتنی بر قدرت است: یعنی مسئله بر سر این است که کدام بخش از جامعه (یا خود) می‌تواند بر بخش دیگر ریاست کند. بااین‌حال انتخاب ترامپ، خام بودن این پندار را نشان داد که عقل عاقبت پیروز می‌شود. شاید با نظارت کافی بتوان منطق نهفته در پس دیوانگیِ کنونی ما را دریافت؛ شاید جف بزوس، بنیانگذار آمازون (که در حال حاضر هر ۳۰ ثانیه ۷۵۰۰۰ دلار درآمد دارد)، با آن شبکۀ جهانی سنسورهای خانگی و ردیابی مشتریانش، عقل‌گرای واقعی دوران ماست. اما اگر سیلیکون‌ولی (نه، اصلاً دانشگاه) جایگاه عینیت و خرد در روزگار ما باشد، عقلانیت از چشمِ بخش بزرگی از ما می‌افتد. سقلمه‌ای که با استفاده از فیس بوک برای اثرگذاری بر انتخابات به راه افتاد، به این دلیل نبود که این شبکه اجتماعی قدرت مطلق را در دست دارد، بلکه از اینجا بود که هیچ درکی از ظرفیت‌های واقعی‌اش نداشتیم. پارانویا، واکنشی عقلانی به سیستمی است که قواعد و اهدافش در هاله‌ای از رمز و راز قرار دارد.سلطۀ جدید غول‌های فن‌آوری، مانند فیس‌بوک و گوگل، نشان‌دهندۀ تهدیدی متمایز علیه وضعیت خرد در جامعه است. این‌ کسب و کارها با جمع‌آوری اطلاعات دربارۀ رفتار ما پول در می‌آورند، و سپس از هوشِ مصنوعی‌ای که با این اطلاعات به دست آمده است بهره‌برداری می‌کنند؛ همان‌چیزی که شوشانا زوبوف به آن «سرمایه‌داری نظارتی» می‌گوید. بااین‌حال، از مجادلاتی که پیرامون «اخبار جعلی» در فیس‌بوک و محتواهای افراط‌گرایانه در یوتیوب وجود دارد متوجه می‌شویم که این شبکه‌ها علاقه‌ای به برقراریِ هنجارهای رفتاری ندارند، بلکه تنها به دنبال افزایش اعضایشان هستند. تاجایی‌که به منافع تجاری مارک زاکربرگ مربوط می‌شود، مادامی که پستی در فیس‌بوک منتشر شود، هیچ اهمیتی ندارد که چقدر بی‌معنی، احمقانه، خطرناک، یا دروغین باشد.نمونۀ برجستۀ فن‌آوری نظارتیْ زندانِ سراسربینی است که جرمی بنتام طراحی کرد. در آن زندان، صرف‌نظر از اینکه زندانبان‌ها در حال نظارت بر زندانیان باشند یا نه، زندانیان همواره احساس می‌کنند در معرض دید قرار دارند. همانگونه که میشل فوکو اشاره کرده است، سراسربین یک ابزار تأدیبی بود، که هدفش بیدارکردن وجدان اخلاقی زندانی تا حدی‌ بود که خودش پلیس رفتار خود باشد، و در نتیجه به‌عنوان فردی خوب و عقلانی به جامعه بازگردانده شود. اما پلتفرم‌های جدید متفاوتند؛ به دنبال تأدیب ما نیستند، بلکه صرفاً می‌خواهند بیشتر و بیشتر درباره‌مان بدانند. و ما هرچه عجیب‌تر و دیوانه‌تر شویم، بینش‌های روان‌شناختی آن‌ها هم بهتر می‌شود. ما نمی‌رویم ساکن اندرزگاهی اخلاقی شویم، بلکه به بحث گروهی متمرکز می‌پیوندیم که پر از آشوب و خوشگذرانی است و در آن، از ما خواسته می‌شود تمام قید و بندها را کنار بگذاریم؛ اما همین کنار گذاشتن قید و بندها در خدمت منافع ناظری است که آن سوی آینه ایستاده است. ارزشمندترین اطلاعات در این اقتصاد، واکنش‌های کمتر آگاهانه‌‌اند؛ «لایک» با لمس صفحه، اسکرول صفحه، یا ایموجی‌هایی که حقایقی پنهان را دربارۀ چرایی رفتارهایمان آشکار می‌سازند. هرچه کمتر عقلانی رفتار کنیم، تحلیلگران داده بیشتر می‌آموزند.سقلمه‌زن‌ها، مانند بنتام، عقلانیت را همچون عادتی می‌بینند که می‌باید به دست دولتی خیرخواه در ما نهادینه شود تا به سوی سلامتی و سعادت رهنمون‌ شویم. بدین‌ترتیب، شاید روزی علاقۀ من به بیگ مک۴، به یاری شرطی‌سازی، به طور کامل از بین برود. اما درمقابل، غول‌های پلتفرمی عقلانیت را به‌نوعی دارایی فکری خود می‌دانند؛ چیزی که محصول محاسباتی است که در خفا انجام می‌شود. اگر بتوانند از منطقی ریاضی‌ای که در پس جامعه در جریان است رمزگشایی کنند، باز هم تمایلی به افشای آن ندارند. این نگرش به عقلانیت از نظر سیاسی هم جذابیتی ندارند. مشکل در خود رفتارگرایی، و این پیش‌فرضِ آن است که آزادیِ انسانْ برنامه‌ریزی شده یا قابل برنامه‌ریزی است. عقلانیت درکل ارتباطی با عمل آگاهانه ندارد، بلکه از چشم‌انداز یک ناظر همه‌چیزبین معنا می‌یابد. در این نگرش به خرد، جایی -و اساسا زمانی- برای تفکر، خودنگری، یا تأمل وجود ندارد: هریک از ما به نقطه‌ای در یک شبکه فروکاسته شده‌ایم، و با محرک‌هایی بمباران می‌شویم که به آن‌ها تنها به شکلی خودکار می‌توانیم واکنش نشان دهیم. رفتارگرایی، عقلانیت‌گرایی را به عقلانیت‌گریزی تبدیل می‌کند. سرمایه‌داری نظارتی به‌گونه‌ای با جمعیت جهان رفتار می‌کند که انگار یک باغ وحش بزرگ است، طوری به مطالعۀ رفتار انسان‌ها می‌پردازد که آن‌ها، مانند موش‌های آزمایشگاهی، هیچ‌گاه از آن خبردار نمی‌شوند. از آنجایی‌که دموکراسی و گفتمان عمومی در منطق پلتفرم‌ها نهادینه شده‌اند، تا وقتی افراد به استفاده از پلتفرم ادامه دهند، هیچ اهمیتی ندارد چه می‌گویند و چه می‌کنند. دونالد ترامپ نشانۀ جامعه‌ای است که عقلانیت را ویژگی ماشین‌ها می‌داند، نه انسان‌ها.کتاب غیرعقلانیت۵ جاستین اسمیت، یکی از بی‌شمار کتاب‌هایی است که با الهام از انفجار سیاسی سال ۲۰۱۶ نوشته شدند. ترامپ، به خودی خود، نوعی مشغولیت دائمی است، اما اینترنت و کارناوال یاوه‌های یک‌بندش نیز چنین‌اند. گذاشتن این دو مضمون در کنار هم -دروغگویی مهمل‌باف در کاخ سفید، و فرهنگ میم۶ لوده‌واری که کمک کرد او به آنجا راه یابد- بدان معنا است که پدیده‌ای آشکارا جدید و خطرناک ظهور کرده است. به نظر می‌رسد ترامپ گوی سبقت را از تمامی نظریه‌پردازان توطئه و عوام‌فریبان پیش از خود ربوده است. انتخاب‌شدن او به معنای «از بین رفتن تقریباً کامل فضای عمومی و مفروضات مشترکی بود که می‌توانستیم به یاری آن‌ها دربارۀ تفاوت‌هایمان صحبت کنیم». در سال ۲۰۱۶، شاهد «تغییر قاطع اینترنت از مجمعی برای روشنایی به محملی برای تاریکی بودیم». برتری ترامپ ناگزیرمان می‌کند از قواعد و نهادهایی دفاع کنیم که اصولاً نباید نیازی به دفاع داشته باشند. اکنون مجبوریم بگوییم استدلال‌آوریِ خوب بهتر از استدلال‌آوریِ بد است، سیاست‌های عقلانی دولتی از سیاست‌های غیرعقلانی بهترند. حالا دیگر باید تمایز میان واقعیات علمی و نظریۀ توطئه تبیین و توجیه شود. این‌ها همان کارهایی هستند که بسیاری از عقل‌گراها، در سنت «خداناباوران نوِ» استیون پینکر و ریچارد داوکینز، با خوشحالی در پی آن هستند. این مدافعان خرِد غربی، که به طبلی توخالی می‌مانند، بی‌وقفه دربارۀ چیزهایی بحث می‌کنند که به زعمِ خودشان نسبی‌گرایی چپ و جزم‌گرایی راست است، خصومتی آشکار با افرادی دارند که جرئت به خرج دهند و درستی و فایدۀ علوم طبیعی را زیر سؤال ببرند. داوکینز به طور اخص دفاع از روش علمی را به دفاع از سلسله‌مراتب فرهنگی‌ای بدل کرده است که «غرب» در رأس آن است. پینکر به شکلی از بنتامیسم چسبیده است که در آن، صرف‌نظر از این همه پریشانی سیاسی و فرهنگی، داده‌های آماری ثابت می‌کنند مدرنیته همچنان در مسیر درستی قرار دارد.به نظر می‌رسد اسمیت، در مواجهه با انتخاب بین جهانی که عقلانیت حیوانی پینکری بر آن حکفرماست، با کابوس دادائیستی افسانه‌بافی و پروپاگاندایی که از کاخ سفید برمی‌خیزد، تردیدی دربارۀ موضع خود ندارد. چیزی که برای اسمیت دردسرساز می‌شود، این است که «عقلانیت» بدون حضور حدی از «غیرعقلانیت» که به کمک آن مرزهای خویش را مشخص سازد، هیچ معنایی ندارد، اگرچه تعیین ماهیت دقیق این تمایز ناممکن است. هرگاه به عمل یا پدیداری به‌ظاهر «عقلانی» عمیق‌تر بنگریم، درمی‌یابیم «غیرعقلانی بودن» چندان هم از آن غایب نیست، بلکه پنهان یا نادیده‌گرفته شده است. دوران روشنگری را درنظر بگیرید؛ دورانی که پینکر به طور خاص آن را ارج می‌نهد. همانگونه که بسیاری از منتقدان پینکر در واکنش به کتاب اینک روشنگری۷ (۲۰۱۸) اشاره کرده‌اند، قواعد خرد علمی ظاهراً تنها زمانی چیرگی یافتند که یک جریان رمانتیک ضد روشنگری داشت حساسیت‌های فرهنگی را بازآفرینی می‌کرد. یعنی تا پیش از اواخر قرن نوزدهم، که رشته‌های دانشگاهی قاعده‌مند شدند و علم به طور کامل از حوزۀ فلسفه و علوم انسانی جدا شد، خبری از خرد علمی نبود. اما پس از آن، خودمختاری نهادی «علم» بلافاصله با طغیان روانکاوی، مدرنیسم و فلسفۀ قاره‌ای به چالش کشیده شد، و کار تا به زیر سؤال بردن جدایی حقیقت از زیبایی‌شناسی و میل نیز رسید. چنانکه اسمیت با مهارت نشان می‌دهد، به هرنقطه از تاریخ فلسفه غرب که بنگریم، می‌بینیم عقلانیت تحت تسخیر غیرعقلانیت بوده است.ابعادی از روشنگری که پینکر ستایششان می‌کند -برای مثال قدرت‌گرفتن روش علمی- همان‌قدر که نتیجۀ خرد بود، نتیجۀ تکبر و زور نیز بود. در اروپای پایان قرن هفدهم، نوع خاصی از «خِرد مهاجم»۸ قدرت گرفت که برآمده از آرای دکارت بود. این تفکر، اروپا را نمایندۀ تمام بشریت به حساب می‌آورد، تاریخ اروپا برایش تاریخ تمام جهان بود، و منطق ریاضی را زبانی جهانی می‌دانست. دلالت‌های امپریالیستی‌اش نیاز به توضیح ندارد. کاسبان «خرد تهاجمی» درکی بسیار ساده‌انگارانه‌ای از تمایز میان عقلانیت و غیرعقلانیت داشتند (و آنگونه که از امثال داوکینز برمی‌آید، کماکان نیز دارند)؛ یعنی اینکه عقلانیت چیزی است متعلق به «غرب» و بقیۀ جهان ناچارند آن را از غرب وارد کنند. خطرات عقلانیت، در دستان دولت‌های مدرن، تبدیل به ابزاری برای استعمار و استبداد شد، به‌ویژه در مناطقی که کنجکاوی‌ای دربارۀ زندگی و فرهنگ‌هایی که در ورای مرزهای تمدن «غربی» بودند، وجود نداشت. هرچه روشنگری بیشتر با جهان‌گرایی قهرآمیز ترکیب می‌شود، بیشتر با واکنش‌های به‌ظاهر غیرعقلانیِ رمانتیک و ملی‌گرایانه مواجه می‌شد. عقلانیت می‌توانست تبدیل به اصلی جزمی شود که اجازۀ هیچ‌گونه ابراز عقیدۀ مخالفی را ندهد. همین به‌هم‌تنیدگیِ عقل و اسطوره -دیالکتیک روشنگری- بود که منجر به چنان بدبینی‌ای در مکتب فرانکفورت در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ شد؛ چیزی که اسمیت نیز تا حدی به ارث برده است.تعریف معنای عقلانیت (و بنابراین غیرعقلانیت) به دور از مرزها و اسطوره‌پردازی‌های روشنگری، دشوار است. می‌توانید به عقاید آن‌جهانی‌‌ای دربارۀ منطق و ریاضیات پناه ببرید که از سر و کولِ فرهنگ و سیاست بالا می‌روند. اما اگر مسیر مطالعۀ دانشگاهیِ «انتخاب عقلانی» از مشکلات راهبردی -جنگ و سود- (همان مشکلاتی که حل کردن‌شان برای سال‌ها وظیفۀ نظریۀ انتخاب عقلانی بوده است) منحرف شود، معنایش را از دست می‌دهد. وقتی به این می‌اندیشیم که درواقع چگونه زندگی می‌کنیم، تشخیص اینکه کدام عمل یا انتخاب «غیرعقلانی» بوده است، دشوار می‌نماید. اسمیت می‌گوید «اگر انسان‌شناسی خارج از جهان فرهنگی ما، در هنگام مطالعه‌مان قادر باشد تفاوتی مشخص میان طالع‌بینی، آزمون‌های شخصیتی، و رتبه‌بندی اعتباری قائل شود» یا حتی بتواند بگوید «خود ما به روشنی متوجه تفاوت‌شان هستیم»، بازهم مشخص نیست چگونه یک نفر می‌تواند تمایزی میان جوامع علمی قرن ۱۷ (که پیشرفت‌های آتی مدیونشان هستند) و برای مثال، وب‌سایتی برقرار کند که از میان شواهد گوناگون آنهایی را گلچین می‌کند که ثابت می‌کنند واکسن زدن منجر به اتیسم می‌شود. عقلانیت، خواه به معنای «فرهنگ» گرفته شود یا «رفتار»، تبدیل به مناسک یا (آنگونه که سقلمه‌زن‌ها می‌گویند) عادت می‌شود، و «غیرعقلانیت» به اصطلاحی منفی برای عادات‌هایی که بد می‌پنداریم.پاسخ دموکراتیک، و همچنین عملگرایانه، به این وضعیت، شانه بالا انداختن است و پذیرش اینکه «عقلانیت» چیزی نیست جز آنچه مردم از آن مراد می‌کنند، حتی اگر هیچگاه کاملاً به آگاهی نرسند. حقیقت، همانگونه که ریچارد رورتی می‌گوید، هرآن‌چیزی است که هم‌عصرانم با آن مخالفتی نداشته باشند. قدرت کارشناسان در جامعه، درنهایت منوط به افرادی است که به آن‌هایی اعتماد کرده‌اند که به‌عنوان کارشناس منصوب شده‌اند. تعداد کمی از ما درک درستی از بیماری و ایمنی‌شناسی داریم، بنابراین دشوار است که دقیقاً بگوییم چرا اینکه کسی فرزندش را واکسن بزند «عقلانی» است و اگر نزند «غیرعقلانی». حقایق مسلم در جوامع مدرن و سکولار کمتر از جوامع مذهبی وابسته به سلسله مراتب و اعتماد نیستند. اسمیت می‌نویسد اعتماد به کارشناسان «تعهدی است که احتمال مورد تهدید قرار گرفتن، یا شکننده شدن آن در اثر تغییرات در تار و پود اجتماعی، بیشتر از تهدیدِ آن از سوی شواهد تجربی جدید درباره حقیقت علمی موضوع است». مسئلۀ به‌ظاهر معرفت‌شناختی «پساحقیقت» ، که در سال ۲۰۱۶ عمومیت یافت، در نهایت مسئلۀ سیاسی «پسااعتماد» است. در غیاب تعریفی قطعی از «عقلانیت»، شاید بهترین گزینه سیاسی نوعی عملگرایی رورتی‌وار باشد. اگر همگان با آنچه «غیرعقلانی» محسوب می‌شود مخالف باشند، بنابراین ناگزیریم بپذیریم حدی از این مسئله باید در هرجامعۀ دموکراتیک اصیل وجود داشته باشد. شاید گهگاهی «تشویقِ» عجیب و غریب و بی‌ضرری که برآمده از محاسبات کارشناسان است، ایرادی نداشته باشد، «اما اگر صرفاً به دنبال چیزهایی باشیم که برایمان خوب است، خودِ این کار در ذاتش برایمان خوب نیست».بااین‌حال، دو منبع پریشان‌کننده در غیرعقلانیت وجود دارد که سد راه این بازار آزاد خوشبختی است. نخست، اینترنت است. صرف‌نظر از اینکه چقدر از ناامیدی سیاسی سال ۲۰۱۶ را به تأثیر فیس‌بوک یا کمبریج آنالیتیکا نسبت دهیم، آشکار است که شبکه‌های اجتماعی نقشی مهم در تغییرشکل بنیادین عرصۀ عمومی داشته‌اند. آن هم به نحوی که به سود چهره‌هایی همچون ترامپ بوده است. پدیدۀ موسوم به «اقتصاد توجه»، که درآن تمام برندها، احزاب سیاسی، و اینفلوئنسرها بر سر جلب توجه کاربران رقابت می‌کنند، به نوعی از خشم، هیاهو و شوک ارجحیت می‌بخشد که بی‌شک ترامپ تولیدشان می‌کند. در روایت اسمیت، آنچه بیش از همه در گفتگوهای آنلاین ویرانگر است، این است که مرزهای (همیشه مبهمِ) میان «عقلانیت» و «غیرعقلانیت»، به یاری آمیخته‌ای از بدخواهی و جنگ روانی، طور کامل نابود می‌شوند. برای کسی که بخواهد لوده بازی در بیاورد، اینترنت جای بی‌نظیری است، همیشه هم به بهای آبروی یک‌نفر دیگر و آسیب زدن به دموکراسی و درک مشترک تمام می‌شود. گفتگو تبدیل به نوعی هنر نمایش‌گری می‌شود و غیرعقلانیت‌گراها می‌توانند، در زمان مناسب، جامۀ عقلانیت‌گرایی بر تن کنند. تهدیدهایی که شبه‌علم و خودِ ترامپ ارائه می‌کنند بدین دلیل است که، در رفتار و در ظاهر، کم و بیش شبیه به علم به‌هنجار و رییس‌جمهورِ به‌هنجار هستند. برخلاف این افسانۀ تسکین‌دهندۀ روشنگری، غیرعقلانیت دیگر در حاشیه علم یا لیبرال دموکراسی نیست، بلکه ظاهراً به سمت مرکز می‌خزد.آنچه اسمیت را به‌ویژه نگران می‌کند،‌ ارتقای جایگاه بازی و شوخی در این مدینۀ فاسده است («لطیفه‌ها مانند تکه‌های کوچک و غلیظ‌شدۀ «غیرعقلانیت» هستند»). «روحیۀ لشکر اوباشان اینترنتیِ راست بدیل۹، یعنی همان نیرویی که نقشی سرنوشت‌ساز در پیروزی ترامپ داشتند، بیشتر از آنکه شبیه به جمهوری‌خواهانی جوان در انجمن پیران باشد، شبیه به انفجارِ هیاهو و غوغایی است که در کنسرت ووداستاک۱۰ جاری بود». کنایی‌گویی و توجه‌طلبی شوخ‌طبعان اینترنتی، از بسیاری جهات، پاسخ مقتضی سیاسی و فرهنگی است به فضای عمومی‌ای که در آن اهمیتی ندارد که هرکه چه می‌گوید، منظورش چیست و چه می‌کند. به نظر می‌رسد شوخی‌های لیبرال، در مواجهه با این نمایش، فاقد گزندگی سیاسی بوده، و تبدیل به «مُسکن صرف» شده‌اند. نوشتارِ خود اسمیت هم لحنی طعنه‌آمیز و بامزه دارد، اما شاید این نشانه‌ای باشد از اینکه چطور همۀ ما گیر افتاده‌ایم.سیلیکون‌ولی سزاوار سرزنش است. تلاقی مهندسان نرم‌افزار غیر مسئول، که توهم عقلانیتْ دیدگاهشان را تنگ‌نظرانه کرده است، با جامعه‌ای که با دروغ و داستان دست و پنجه نرم می‌کند، منجر به انفجار سال ۲۰۱۶ شد. تکبر رفتارگرایانه‌ای که غول‌های پلتفرمی را شکل می‌دهد، منطقی‌تر و کم‌خطرتر از نظریات توطئه‌ و «اخبار جعلی‌ای» نیست که آن‌ها به گردش درمی‌آورند. زمانی که منطق به ابزاری برای قدرت انحصاری تبدیل شود، خواه در دستان یک دولت باشد یا یک پلتفرم شرکتی، دیگر وسیله‌ای برای فهمیدن نیست، بلکه تبدیل چیز می‌شود سوءاستفاده‌گر و بالقوه خشونت‌بار. این چهرۀ جدید «خِرد مهاجم» است که دست از هیچ اندیشه، احساس و عملی نمی‌کشد، و اصرار می‌کند همه‌چیز باید کامپیوتری شود، تا جهان، تحت نظارت غول‌های فن‌آوری، تبدیل به جایی شود که غیرعقلانی‌بودنِ پیش‌بینی پذیر‌ش بیشتر و بیشتر گردد. عقلانیت، در عصر پلتفرم‌ها، به عنوان نوعی مزیت رقابتی احتکار می‌شود و نوعی «نخبه‌سالاری» به‌وجود می‌آورد که امثال بزوس و زاکربرگ کنترل‌اش می‌کنند. انشقاقی به وجود می‌آید میان شرایط الگوریتمی زندگی اجتماعی (که برای اکثریت ما نامرئی است) و «محتوای» مرئی و آشفته‌ای که به‌سرعت تمام اینترنت را در می‌نوردد. انشقاقی که ردی از هرج و مرج و قهقهه۱۱ بر جا می‌گذارد.مرکز بحرانی که در آن هستیم، از همینجاست. نمی‌توان به سادگی گفت غیرعقلانی بودن بد یا زائد است؛ هر جامعه‌ای -درواقع هر انسانی- باید جایی برای غیرعقلانی‌بودن داشته باشد؛ در هنر، در خواب، یا نزد روان‌پزشک. افسانۀ روشنگری استعماری این بود که امر غیرمنطقی خارج از حیطۀ مردان سفیدپوست اروپایی است؛ افسانۀ رفتارگرایان دیجیتال این است که غیرمنطقی خارج از حیطۀ الگوریتم‌ها است. یکی از تفاوت‌های مهم این است که همچنان که معیار منطق از ذهن مردان سفیدپوست اروپایی به ماشین‌های سیلیکون ولی تغییر می‌یابد، جامعه نیز دیگر نمی‌خواهد مردان سفید پوست الگوی رفتار منطقی را فراهم آورند، به همین‌تریب، دونالد ترامپ هم نمی‌خواهد.به نظر می‌رسد منبع دیگر پریشانی غیرمنطقی‌بودن، جایی در درون خود اسمیت نهفته است، یا دست کم در ارتباط او با قواعد فلسفی، این همان چیزی است که به کتاب رنگ و بویی اگزیستانسیالیستی می‌بخشد. پراکندگی سرنخ‌های وقایع ۲۰۱۶ بر شخص اسمیت اثرگذار بوده است، به‌ویژه نحوۀ مواجهه با برخی گوشه‌های تاریک‌تر و عجیب‌تر فرهنگ آنلاین، مفروضات بنیادین او را زیر و زبر کرده‌اند. به نظر می‌رسد فرهنگ میمِ راست بدیل که کارزار ۲۰۱۶ ترامپ را احاطه کرده بود، اسمیت را تکان داده، دیدگاهش را دربارۀ طنز و جایگاه منطق در جامعه دگرگون کرده، و جدیت تازه‌ای را در این فرایند به‌وجود آورده است. او در مصاحبه‌ای در ماه اکتبر با نشریۀ پوینت، مجله‌ای در شیکاگو که گرایشات روشنفکرانه‌ای همچون اسمیت دارد، تنگنایی را تشریح می‌کند که جدی نبودن و «شوخ و شنگی» به‌وجود آورده است: چگونه می‌توان بدون تبدیل‌شدن به یک آدم غُرغرو و محافظه‌کار به نقد بیهودگی این‌همه گفتگوی آنلاین پرداخت؟ او می‌گوید چه کنیم که تبدیل به تئودور آدورنو نشویم؟ کسی که در سال ۱۹۶۹، کمی پس از آنکه «ترول‌های» امروزی درست و حسابی شست‌وشوی‌اش دادند؛ همان وقتی که دانشجویان معترضِ عریان با ریختن گلبرگ روی سرش، سخنرانی‌اش را قطع کردند، سکتۀ قلبی کرد و از دنیا رفت. بخشی از این موضوع مربوط به چرخۀ زندگی روشنفکری است، که در آن ناگهان تندروهای سابق متوجه می‌شوند نسل جوانْ روشنفکران را نیز همچون بخشی از سیستم می‌بینند. این تنگنا، برای اسمیت، عمیقاً برخاسته از این است که او بر فرهنگ لودگی و حماقت آنلاینی آگاه است (شاید کمی هم بیش از حد ذهنش را اشغال کرده باشد) که به نظرش تهدید آمیز می‌آید. به‌نظر می‌رسد او تمایلی ندارد، یا قادر نیست، شبکه‌های اجتماعی را روی‌هم‌رفته نادیده بگیرد، خواه به دلیل تعهد مردمنگارانه، یا اینکه او هم مانند بقیۀ ما در برابر افسون پلتفرم‌ها آسیب‌پذیر است. پرسش این است که آیا هیچ بخشی از فرهنگ نقد عمومیِ پیش از اینترنت می‌تواند در این عصر جان به در ببرد؟ عصری که درآن تمام تبادلات روشنفکرانه می‌تواند به‌سرعت، با جُک‌ها، حمله‌ به شخصیت، فریاد تظلم خواهی، یا سوءتفاهم‌های راهبردی دربارۀ بحث‌ها منحرف شود. اگر هیچ نتواند چه؟ اگر، طبق تیتری که اسمیت روی یکی از مقالاتش در مجلۀ پوینت گذاشته، «همه‌چیز تمام شده» باشد چه؟فلسفه و علوم طبیعی، به‌عنوان رشته‌هایی دانشگاهی، از عصر ترامپ و فیس‌بوک جان به درمی‌برند. نظریه‌پردازان بازی و اقتصاددان‌ها در دانشگاه‌ها به مدل‌سازی انتخاب‌های «عقلانی» براساس اصطلاحات انتزاعی ریاضی ادامه خواهند داد. بااین‌حال، بخشی از پیام «غیرعقلانی بودن» به شکست‌های مکرر فلسفه در ارائۀ منطق و روشنگریِ کافی دربارۀ جهان بازمی‌گردد. تلاش‌ها برای متمایز‌کردنِ فلسفه از سفسطه (بازی‌ با کلمات) یا مکاشفات عرفانی هیچگاه به طور کامل رضایت‌بخش نبوده‌اند. فلسفه آنچنان برای تحکیم پایه‌هایش تقلا می‌کند که کار به ظاهرسازی می‌رسد. وانگهی، اتکای فیلسوفان بر الگویی صادقانه و برابری‌گرا از تفکر، به‌عنوان محکی برای بحث «منطقی»، موانعی را دست‌کم می‌گیرد که چنین الگوهایی در جهان واقعی با آن مواجه می‌شوند. اسمیت، به شکل ستایش برانگیزی، با ذهنی باز به مصاف این مسئله می‌رود، اما متقاعد شده است که هنوز باید دربارۀ مسائل قدیمی نیز بحث کرد. فیلسوف، دست‌کم این قدرت را دارد که آخرالزمان فرهنگی را روایت کند؛ همان کاری که آدورنو زمانی انجام داد. بخش بزرگی از کتاب غیرعقلانیت خشم‌آلود، شگفت‌انگیز و فریادگرِ شکستی خفت‌بار است؛ پژواکی است از ادبیات اولیه مکتب فرانکفورت. جستجوی سترگ اسمیت رگه‌هایی شجاعانه، اگرچه خود-مجازات‌گرانه، برای آوردن فلسفه به عرصۀ عمومی‌ای دارد که تحت سلطۀ لوده‌ها و اوباش است؛ جایی که قواعد تبادل فکری پیوسته در حال تغییرند. او شبیه به فردی است که هرگز لب به الکل نزده و اصرار دارد تا ساعت ۲ صبح در مهمانی بماند تا با مردم بحث کند، و قیل و قال آدم‌ها هرلحظه بیشتر ناامیدش می‌کند؛ با خود می‌اندیشد چرا هیچکس به حرف‌های دیگری گوش نمی‌دهد؟ خطر این موقعیت، و شاید خطر فلسفه به طور کلی، این است که به جایی می‌رسید که خودتان را بیش از حد جدی می‌گیرید، و درنتیجه بیشتر موجبات خندۀ دیگران را فراهم می‌کنید. اما از سوی دیگر، شاید این تنها راه بدیل دربرابر هیاهو و فریبکاری‌ای باشد که در چند سال گذشته زیر پای دموکراسی دیجیتال را جارو کرده است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویلیام دیویس نوشته است و ابتدا در شمارۀ ۵ دسامبر ۲۰۱۹ مجلۀ لندن ریویو آو بوکس منتشر شده و سپس با عنوان «Let’s eat badly» در وب‌سایت این مجله بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ دی ۱۳۹۸ با عنوان «اثبات غیرعقلانی‌بودن آدم‌ها به نفع چه کسانی تمام می‌شود؟» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• ویلیام دیویس (William Davies) جامعه‌شناس و استاد اقتصاد سیاسی در دانشگاه لندن است و در عرصۀ روزنامه‌نگاری نیز کارنامۀ پرباری دارد. صنعت شادی (The Happiness Industry) از کتاب‌های اوست. ترجمان پیش از این مطالبی همچون «هیجان‌ها و خطرهای یک سیاست جدید چپ» و «چطور دوستی به آلتِ دست زورمندان تبدیل شد» را از او ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Predictably Irrational: The Hidden Forces that Shape Our Decisions[۲] The Upside of Irrationality: The Unexpected Benefits of Defying Logic[۳] خدای نوشخواری، لذت، هوسرانی و دیوانگی در یونان باستان [مترجم].[۴] نوعی همبرگر مک دونالد [مترجم].[۵] Irrationality [۶] meme culture: میم ها، ایده ها و مفاهیمی هستند، که با به اشتراک گذاری به صورت آنلاین و از شخصی به شخص دیگر گسترش پیدا می کنند. میم ها می توانند تصویر، ویدئو، و حتی کلمات و عبارات باشند [مترجم].[۷] Enlightenment Now[۸] aggressive reason[۹] alt-right: به راستگراهای افراطی در ایالات متحده گفته می‌شود که حضور چشمگیر آنلاین دارند و بخشی از فرهنگ آنلاین را تعریف می‌کنند. تفاوت اصلی‌شان با راستگرایان در همین فرهنگ آنلاین است [مترجم].[۱۰] Woodstockکنسرت موسیقی سه روزه در سال ۱۹۶۹ در حوالی نیویورک که نزدیک به ۴۰۰ هزار نفر درآن شرکت کردند [مترجم].[۱۱] LOL: اشاره نویسنده به کوته‌نوشتی است که در اینترنت برای اشاره به خنده استفاده می‌شود [مترجم]. ]]> ویلیام دیویس اقتصادوجامعه Tue, 14 Jan 2020 05:45:50 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9628/