ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Sun, 17 Feb 2019 03:49:38 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 17 Feb 2019 03:49:38 GMT اقتصادوجامعه 60 کشاورزی نوعی سلاح کشتارجمعی است http://tarjomaan.com/neveshtar/9295/ ریچارد منینگ، هارپرز —راز ثروت عظیمی که منبع روشنی ندارد، یک جرم فراموش‌شده است، فراموش شده چون آن را تمیز انجام داده‌اند.- بالزاکقانون روزنامه‌نگاری می‌گوید: پول را دنبال کن. منتها این قانون یک اصل نیست، بلکه یک‌جور مشتق است، از این جهت که تعقیب پول –همانطور که معاون رئیس‌جمهورمان گفته است۱– واقعاً به‌نوعی تعقیب انرژی است. ما به دنبال انرژی می‌رویم.از کودکی یاد می‌گیریم که ناهار رایگان وجود ندارد، در ازای هیچ‌چیز چیزی گیرمان نمی‌آید، هرچه بالا می‌رود باید پایین هم بیاید و سخنانی از این دست. نسخۀ علمی این حرف‌های راست کمی پیچیده‌تر است. همانطور که جیمز پرسکات ژول در قرن نوزدهم کشف کرد، مقدارِ انرژیْ زیاد اما ثابت است. می‌توان آن را از حرکتی به گرمایی تبدیل کرد، اما هیچ‌گاه مقدار کلی آن کم و زیاد نمی‌شود. پایستگی انرژی دلبخواهی نیست، اصل است. آن را قانون اول ترمودینامیک می‌نامند.ما انسان‌ها هرچه هم خاص باشیم، نمی‌توانیم از چنگ این قوانین فرار کنیم. همۀ حیوانات گیاه می‌خورند، یا حیواناتی را می‌خورند که گیاه می‌خورند. به این فرایند می‌گویند زنجیرۀ غذایی و آغازگر آنْ توانایی منحصربه‌فرد گیاهان در تبدیل نور خورشید به انرژی‌های ذخیره‌شده به شکل کربوهیدرات است. کربوهیدرات هم سوخت اساسی کلِ حیوانات است. فتوسنتز با نور خورشید تنها راه تولید این سوخت است. انرژی گیاهی هیچ جایگزینی ندارد، درست همانطور که جایگزینی برای اکسیژن وجود ندارد. نتیجۀ ازبین‌رفتن انرژی گیاهی شاید به اندازۀ قطع اکسیژن سریع عمل نکند، اما به همان اندازه حتمی است.دانشمندان برای مقدار کلی حجم گیاهی که زمین در یک سال تولید می‌کند، یعنی مجموع بودجۀ حیات نامی انتخاب کرده‌اند. آن‌ها این مقدار را «تولید اولیۀ» سیاره می‌نامند. پژوهشگران تاکنون دو بار تلاش کرده‌اند بفهمند این تولید چگونه صرف می‌شود. یکی از این دو تلاش را گروهی در دانشگاه استنفورد انجام داد و دیگری را استوارت پیم زیست‌شناس مستقلاً پیش برد. هردوی این پژوهش‌ها به این نتیجه رسیدند که ما انسان‌ها – که فقط یک گونه در میان میلیون‌ها گونۀ دیگر هستیم – حدود ۴۰ درصد از تولید اولیۀ زمین را مصرف می‌کنیم، یعنی ۴۰ درصد از کل آنچه وجود دارد. شاید این رقمِ ساده نشان دهد که چرا نرخ کنونی انقراض هزار برابر سریع‌تر از دوران قبل از تسلط انسان‌ها بر این سیاره است. ما ۶ میلیارد نفر به‌راحتی غذاها را دزدیده‌ایم و ثروتمندانمان خیلی بیشتر از بقیه.انرژی را نمی‌توان تولید کرد یا از بین برد، اما می‌توان آن را متمرکز و متراکم نمود. این حرف تا حد زیادی تبیین‌گر دستورالعملِ امنیت ملی‌ای است که جرج کنان، رئیس کمیتۀ برنامه‌ریزی وزارت خارجۀ ایالات متحده، در سال ۱۹۴۸ نوشت، کمیته‌ای که در ظاهر مسئول بخش آسیا بود، اما اصل مطلب این بود که آمریکا چگونه باید نقش جدید خود را به‌عنوان نیروی مسلط بر سیارۀ زمین ایفا کند. کنان می‌نویسد «ما حدود ۵۰درصد از ثروت جهان، اما فقط ۶.۳ از جمعیت آن را داریم. در این شرایط، طبیعی است که به ما حسادت و نفرت بورزند. وظیفۀ واقعی ما در دورۀ پیشِ رو طراحی‌کردن الگویی از روابط است که ما را قادر خواهد ساخت بدون هرگونه زیان به امنیت ملی‌مان، این موقعیت متمایز را حفظ کنیم. برای این کار باید همۀ این احساساتی‌بازی‌ها و خیال‌بافی‌ها را کنار بگذاریم و توجه‌مان را در همۀ عرصه‌ها بر اهداف عاجل ملی متمرکز سازیم. نباید امروز خود را فریب دهیم که می‌توانیم هزینه‌های تجملی نوع‌دوستی و خیر جهانی را متحمل شویم».کنان اینگونه نتیجه‌گیری می‌کند: «آن روز دور نیست که مجبور خواهیم شد با زبانِ صریح قدرت سخن بگوییم».اگر انرژی را دنبال کنید، سرانجام کارتان به یک میدان ختم می‌شود. انسان‌ها به طیفی سرسام‌آور از هنرها و صنعت‌ها اشتغال دارند. با این حال، بیش از دو سوم سهم انسان‌ها از تولید اولیهْ حاصل کشاورزی است که دو سوم از آن نیز مربوط سه گیاه است: برنج، گندم و ذرت. با گذشت ۱۰.۰۰۰ سال از زمانی که انسان‌ها این دانه‌ها را اهلی کردند، جایگاه آن‌ها هیچ افتی نکرده است. علت این امر احتمالاً این است که حالا انسان‌ها می‌توانند انرژی خورشیدی را در بسته‌های بسیار متراکم و قابل‌حمل از کربوهیدرات ذخیره کنند. این محصولات در دنیای گیاهان حکم یک بشکۀ نفت تصفیه‌شده را در دنیای هیدروکربن دارند. در واقع این محصولات پس از هیدروکربن‌ها، متراکم‌ترین شکل ثروت واقعی – انرژی خورشیدی – هستند که می‌توان روی سیارۀ زمین یافت.اما همانطور که کنان تشخیص داده بود، حفظ چنین تراکمی از انرژی غالباً نیازمند فعالیت‌هایی خشونت‌آمیز است. کشاورزی نوعی تجربۀ جدید انسانی است. ما انسان‌ها در بیشتر طول تاریخ با گردآوری یا کشتن حیوانات مختلف، و با هدایای طبیعت زندگی کرده‌ایم. سؤال جالبی که مدت‌ها موردبحث بوده این است که چرا انسان‌ها به‌جای ادامه‌دادن این رویکرد، به پیچیدگی‌های کشاورزی رو آوردند؟ به‌خصوص با توجه اینکه شواهد اسکلتی به روشنی نشان می‌دهد که کشاورزان اولیه نسبت به پیشینیان شکارچی-گردآورندۀ خود به‌شدت مبتلا به سوءتغذیه، بیماری و عیوبِ جسمانی بودند. کشاورزی پیشرفتی در اکثر زندگی‌ها ایجاد نکرد. به نظرم شواهدی که بهترین پاسخ به این سؤال را در خود دارد، در تفاوت میان روستاهای کشاورزی اولیه و همنوعان پیشاکشاورزی‌شان نهفته است؛ یعنی هم وجود دانه‌ها و هم انبارهای دانه یا به طور مهم‌تر، فقط چند خانه که به شکل قابل‌توجهی بزرگ‌تر و آراسته‌تر از تمام خانه‌های دیگرِ متصل به این انبارهای دانه بودند. کشاورزی بیش از اینکه مربوط به غذا باشد، مربوط به جمع‌آوری ثروت بود. درواقع کشاورزی فقط به برخی انسان‌ها منفعت رساند و این افراد از همان زمان زمامدار بوده‌اند.اهلی‌سازی همچنین تغییری رادیکال در توزیع ثروت درون دنیای گیاهان نیز بود. گیاهان می‌توانند ورودی نور خورشید خود را به چندین شکل مختلف مصرف کنند. راهبرد غالب و دوراندیشانۀ آن‌ها این است که بیشتر آن را صرف ساخت ریشه، ساقه و پوست کنند. این سرمایه‌گذاری محافظه‌کارانه گیاه را قادر می‌سازد تا انرژی را بهتر جمع‌آوری کند تا در سال‌های کمبود زنده بماند. درضمن زندگی در مکان‌های پرتنوع (هر قطعه مرغزار بومی شاید حاوی ۲۰۰ گونۀ گیاهی باشد) باعث می‌شود تا این گیاهانِ پایا به یکدیگر خدمات‌رسانی کنند، مثلاً آب نگه دارند، یکدیگر را از باد حفظ کنند و نیتروژن آزاد هوا را تثبیت نمایند تا به عنوان تغذیه مورد استفاده قرار گیرد. تنوعْ اکوسیستم را قادر می‌سازد تا به قول وس جک، برزشناس آمریکایی، «اسپانسر حاصل‌خیزی خود باشد». این هنجار دنیای گیاهان است.اما گروهی خیلی اندک از گیاهان یک‌ساله وجود دارند که در قطعه‌زمین‌های مربوط به یک گونۀ خاص می‌رویند و تقریباً تمام ورودی خود را به‌صورت بذر ذخیره می‌کنند. بذرْ بسته‌ای فشرده از کربوهیدرات است که بذرخوارانی نظیر خودِ ما انسان‌ها به آسانی آن را استثمار می‌کنند. در شرایط عادی، این راهبرد گیاهان برای گذاشتن تمام تخم‌مرغ‌ها در یک سبد ایده‌ای ابلهانه است. اما در بلایایی نظیر سیل، آتش‌سوزی و فوران آتشفشان اینگونه نیست. اینگونه بلایا اجتماعاتِ مستقرِ گیاهان را از بین برده و موقعیت را برای پخش‌کردن بذرهایی فراهم می‌آورد که با باد پراکنده می‌شوند. بی‌دلیل نیست که هرجا کشاورزی در دنیا شکوفا شده، همیشه در جوار رودخانه‌ها بوده است. شاید شما هم مانند خیلی افراد دیگر اینگونه تصور کنید که علت این امر نیاز گیاهان به آب یا مواد غذایی است. چنین تصوری عمدتاً غلط است. این گیاهان به قدرت سیل‌هایی نیاز دارند که چشم‌اندازها را پاکسازی کرده و رقبا را از بین می‌برد. به‌نظرم این هم اتفاقی نیست که کشاورزی به طور مستقل و همزمان در نقاط مختلف دنیا پس از پایان عصر یخبندان ظهور کرد. در این دورانِ تحول‌ساز و عظیم، ذوب یخچال‌های طبیعی باعث شد تا دریاچه‌هایی به‌بزرگیِ دریا، آزادانه آب‌لرزه‌های فرسایش‌زا ایجاد کنند. دورانی پر از مصیبت و بلا شروع شده بود.ذرت، برنج و گندم به طور ویژه در برابر این بلایا سازگار شده‌اند. چون در تله می‌افتند. در وضعیت طبیعی، بلایا باعث ایجاد زمین‌های لُخت و خاک بدون پوشش می‌شود که چنین چیزی برای این گیاهان خوب است. چون تحت شرایط عادی، توالی زیستی۲ فوراً آن‌ها را از تله بیرون می‌آورد. گیاهان یک‌ساله کلونی می‌سازند. ریشه‌هایشان خاک را تثبیت می‌کند، موجب انباشت مواد آلی شده و پوششی برای زمین فراهم می‌کند. سرانجام تله باز می‌شود. کشاورزی فرایند بازکردن دوباره و دوبارۀ آن تله است. درواقع کشاورزی یک‌جور بلای مصنوعی سالیانه بوده است. در یک مزرعۀ مدرن آمریکایی، برای چنین تخریبی سه یا چهار تن تی.‌ان.‌تی برای هر جریب نیاز است. مزرعه‌های آیووا هر سال به انرژی‌ای معادل ۴۰۰۰ بمب اتمی ناکازاکی نیاز دارند.امروزه آیووا تقریباً به طور کامل از مزارع پوشیده شده است. مرغزار چندانی باقی نمانده. اگر هم بتوانید به قول اهالی آیووا یک «تمبر پستی» از باقیماندۀ یک مرغزار را بیابید، به احتمال زیاد در مجاورت یک مزرعۀ ذرت خواهد بود. این امر امکان مشاهده و مقایسه را فراهم می‌آورد. از مرغزار که به مزرعه پا بگذارید، احتمالاً حدود ۱۸۰ سانتیمتر پایین‌تر بیایید، گویی که زمین را از زیر پایتان دزدیده‌اند. روایت اهالی از فتح مرغزار به یک صدا اشاره می‌کند، مجموعه‌ای از صداهای ترکیدن، مثل شلیک تپانچه، صدای علف‌های سرسختی که زیر تیغۀ شخم‌زنی می‌شکنند. یک‌جور دزدی بزرگ در حال انجام است.وقتی می‌گوییم خاک غنی است، حرفی استعاری نمی‌زنیم. خاک به اندازۀ یک چاه نفت، غنی از انرژی است. یک مرغزارْ این انرژی را به گل‌ها و ریشه‌ها و ساقه‌ها تبدیل می‌کند و آن‌ها هم به نوبۀ خود، به صورت مادۀ آلی مرده به خاک برمی‌گردند. لایه‌های بالایی خاک به اندوخته‌ای غنی از انرژی که بانک نام دارد تبدیل می‌شوند. مزرعه این انرژی را تسخیر می‌کند و در دانه‌هایی قرار می‌دهد که ما می‌خوریم. بیشتر این انرژی به‌دست‌آمده از زمین به حلقه‌های چربی دور گردن و کمرمان تبدیل می‌شود. خیلی از این انرژی هم هدر می‌رود، مثل آن چندتا اسکناسی که از ساک دزدها بیرون می‌ریزد.پیش‌تر اشاره کردم که ما انسان‌ها هرسال ۴۰ درصد از تولید اولیۀ زمین را از آن خود می‌کنیم. شاید تصور کنید که ما و احشام‌مان کل این حجم را می‌خوریم، اما اینطور نیست. بخشی از این رقم –حدود یک سوم از آن– حجم گیاهیِ بالقوه‌ای است در تحت شرایط گوناگون نابود می‌شود، مثلاً وقتی جنگل‌ها برای کشاورزی پاکسازی می‌شوند یا وقتی جنگل‌های بارانی حاره‌ای برای چراگاه قطع می‌شوند یا وقتی شخم‌زدن باعث نابودی لایۀ عمیق ریشه‌های مرغزارهایی می‌شود که آن را سرپا نگه می‌داشتند و این کار باعث تحریک فرسایش می‌گردد. داست بول۳ اتفاقی طبیعی نبود. یک مرغزار فعال و سرسبز هر سال زیست‌تودۀ بیشتری نسبت به حتی پیشرفته‌ترین مزرعۀ گندم تولید می‌کند. مشکل اینجاست که بیشتر آن معمولاً علف‌ها یا ریشۀ علف‌هایی است که انسان‌ها نمی‌خورند. به همین خاطر علف موردعلاقۀ خودمان یعنی گندم را جایگزین مرغزار می‌کنیم. غافل از آنکه ما بیشتر حجم دانه‌مان را به احشاممان می‌دهیم و احشام هم کاملاً از خوردن علف‌های بومی راضی هستند. غافل از اینکه قبل از گسترش کشاورزی، احتمالاً گوشت بیزون‌هایی (گاومیش آمریکایی) که به‌طور طبیعی در دشت‌های بزرگ زندگی می‌کردند، از تمام گوشت گاوی که امروزه در مزارع همان منطقه پرورش می‌دهند بیشتر بوده است. اجداد ما ترجیح می‌دادند انرژی را از زمین استخراج کنند و وقتی انرژی تمام می‌شد بروند جایی دیگر.امروزه هم ما همین‌کار را می‌کنیم، با این تفاوت که وقتی منبع خالی شد، آن را دوباره با کودهای نفتی و شیمیایی پر از انرژی می‌کنیم. نفتْ تولید اولیۀ سالانه‌ایست که به‌صورت هیدروکربن ذخیره می‌شود و هیدروکربن به نوعی مانند وجه امانی است که طی هزاران سال به‌وجود آمده است. به‌طور متوسط ۵.۵ گالن انرژی فسیلی نیاز است تا معادل یک سال حاصل‌خیزی از دست‌رفته در یک جریب زمین فرسوده را جبران کند. ما در سال ۱۹۹۷، به اندازۀ بیش از ۴۰۰ سال باروری فسیل‌شدۀ باستانی را سوزاندیم که بیشتر آن از مناطق دیگر جهان بود. حتی کوچک‌شدن زمین زیر آیووا هم پیامدهایی جهانی دارد.شش هزار سال پیش از اینکه کشاورزان آیووا را اشغال کنند، اجداد قفقازی‌شان دشت مجارستان را تسخیر کردند، منطقه‌ای در شمال غربی رشته‌‌کوه‌های قفقاز. باستان‌شناسان این قبیله را ال.بی.کی می‌نامند که مخفف لی‌نیاربنکِرامیک۴ است. این واژۀ آلمانی بقایای سفالی خاصی را توصیف می‌کند که نشانه‌ای از تسخیر اروپا به دست این قوم است. انسان‌شناسان آن‌ها را «مردمان گندم و گوشت گاو» می‌نامند. این نام ارتباط این پیشینیان مجاور دانوب را با اهالی شمال مونتانا که همسایۀ میزوری هستند بهتر نشان می‌دهد. این اروپاییان اولیه مجموعه‌ای کامل از گیاهان و حیوانات اهلی داشتند، اما گندم و گوشت گاو در آن‌ها غالب بود. تمام این محصولات اهلی از منطقه‌ای به‌دست می‌آمد که اینک مرز عراق-سوریه-ترکیه در دامنۀ کوه‌های زاگرس است. این مکان مرکز اهلی‌سازیِ محصولات و احشامِ اصلیِ دنیای غرب و نیز نقطۀ آغاز کشاورزیِ فاجعه‌آفرین است.دو نوع دیگر از کشاورزی فاجعه‌آفرین نیز تقریباً در همان دوران پدیدار شد، یکی متمرکز بر برنج در منطقۀ کنونی چین و دیگری متمرکز بر ذرت و سیب‌زمینی در آمریکای مرکزی و جنوبی. البته برنج استوایی است و گسترش آن بستگی به آب دارد، به‌همین خاطر فقط در دشت‌های سیلابی، دلتاها و باتلاق‌ها توسعه یافت. کشت ذرت هم به اندازۀ گندم کنترل‌نشده بود. آزتک‌ها هم به اندازۀ رومی‌ها و بریتانیایی‌ها بی‌رحم و استعمارطلب بودند، اما کشت ذرت با حملۀ اسپانیایی‌ها فرو پاشید. خود ذرت وارد ائتلاف مردم گندم و گوشت گاو شد. گندم امپراطوری‌ساز بود. خواص گیاه‌شناختی آن به حرکت و خشونتی دامن زد که آن را با نام امپریالیسم می‌شناسیم.مردمان گندم و گوشت گاو در کمتر از ۳۰۰ سال در سرتاسر دشت‌های غرب اروپا پراکنده شدند، این فتح را برخی باستان‌شناسان «بلیتسکریگ» یا جنگ برق‌آسا می‌نامند. در آن زمان، نژادی متفاوت از انسان‌ها به نام کرومانیون‌ها که نه کشاورز، بلکه شکارچی-گردآورنده بودند در این دشت‌ها زندگی می‌کردند. غارنگاره‌های آن‌ها در مکان‌هایی مثلِ غارهای لاسکو شاهدی بر ظرافت و پیوند عمیق آن‌ها با حیات وحش است. آن‌ها احتمالاً بیشترِ شکار و گردآوری خود را در زمین‌های مرتفع و کف دریاها انجام می‌دادند. گندم‌کاران به این مکان‌ها نیازی نداشتند و این امر از احتمال همزیستی حکایت دارد. اما قضیه به این شکل پیش نرفته است. هم شواهد ژنتیکی و هم زبان‌شناختی حاکی از این است که کشاورزان شکارچیان را کشته‌اند. مردمان باسک شاید تنها اعقاب بازماندۀ کرومانیون‌ها و تنها نشان آن‌ها باشند.سایت‌های باستان‌شناختیِ شکارچی-گردآورنده‌ها در این دوره شامل نوک نیزه‌هایی است که ابتدا متعلق به کشاورزان بوده و می‌توان حدس زد که این‌ها کالاهای تجاری نبوده‌اند. گروهی از انسان‌شناسان اینگونه نتیجه‌گیری می‌کنند که «شواهد به‌دست‌آمده از گسترش ال.بی.کی‌ها به سمت غرب، جایی برای هیچ نتیجه‌گیری‌ای باقی نمی‌گذارد جز اینکه تعاملات میان ال.بی.کی و میان‌سنگی‌ها در بهترین حالتْ سرد و در بدترین حالت خصمانه بوده است». بازماندگان سیاه‌پا، آسینیبوین سو، اینکا و مائوری شاید بهترین اطلاع را از ماهیت این تعاملات داشته باشند.گندم معتدل است و چمنزارهای شخم‌زده برایش بهترند. در این سیاره، چمنزارهای معتدل محدودی وجود دارد، درست همانطور که تمام زیست‌بوم‌های دیگر نیز محدود هستند. به‌طور متوسط، حدود ۱۰ درصد از تمام زیست‌بوم‌های دیگر امروزه در وضعیتی مشابه با وضعیت بومی‌شان باقی مانده‌اند. فقط ۱درصد از چمنزارهای مناطق معتدل نابود نشده است. گندم چیزی را که می‌خواهد از آن خود می‌کند.چمنزارهای معتدله در جاهایی قرار داشته‌اند که امروزه ایالات متحده، کانادا، پامپاهای آمریکای جنوبی، نیوزلند، استرالیا، آفریقای جنوبی، اروپا و افزونۀ آسیاییِ دشت اروپا در استپ‌های زیر سیبری است. این منطقه عمدتاً توصیف‌گر جهان اول یا جهان توسعه‌یافته است. چمنزارهای معتدله هم محل اصلی گندم و گوشت گاو هستند و هم مرکز جزایر قفقازی‌های جهان و نام‌ها و زبان‌های اروپایی. در سال ۲۰۰۰، کشورهای دارای چمنزارهای معتدله، یعنی اروپای نو۵، صاحب حدود ۸۰ درصد از صادرات گندم جهان و حدود ۸۶ درصد از صادرات ذرت بوده‌اند. به بیان دیگر، اروپای نو کشاورزی جهان را به پیش می‌برد. اما این سلطه به دانه‌ها خلاصه نمی‌شود. این کشورها علاوه بر سرزمین مادر –یعنی خودِ اروپا– در سال ۱۹۹۹ دارای سه‌چهارم از مجموع صادرات کشاورزی تمام محصولات در جهان بودند.افلاطون در مورد مزارع کشورش می‌نویسد:آنچه امروزه از زمینِ سابقاً غنی باقی مانده مانند اسکلت مردی بیمار است... قبلاً بسیاری از کوه‌ها قابل‌کشت بودند؛ دشت‌هایی که سرشار از خاک غنی بود، امروزه به لجنزار تبدیل شده است. تپه‌هایی که زمانی پوشیده از جنگل بودند و مراتع فراوانی فراهم می‌کردند اکنون فقط غذای زنبورها را تولید می‌کنند. زمانی زمین با باران‌های سالیانه غنی می‌شد، باران‌هایی که مانند امروز هدر نمی‌رفتند، و نیز با جریان یافتن از زمین خالی به دریا. خاک عمیق بود و آب را در نرمی خود جذب و حفظ می‌کرد و آبی که در تپه‌ها نفوذ می‌کرد، چشمه‌ها و نهرهای روانِ همه‌جا را تغذیه می‌نمود. اکنون مرقدهای متروکه در نقاطی که قبلاً چشمه بود، گواه بر این امر هستند که توصیف ما از زمین صحیح است.افسوس افلاطون ریشه در کشت گندم دارد که خاک کشور او را تهی کرد و متعاقباً موجب کاستی‌هایی شد که مراکز تمدن را به روم، ترکیه و اروپای غربی انتقال داد. اما با ورود به قرن پنجم، راهبرد تخلیۀ زمین و رفتن به جایی دیگر به اقیانوس اطلس رسید. کشت محصور گندم مانند کشت برنج است. این کار معادله‌های خود را با قحطی موازنه می‌کند. در هزارۀ بین ۵۰۰ تا ۱۵۰۰، بریتانیا حدوداً هر ده سال به یک قحطی «جبرانی» دچار می‌شد. حدود هفتاد و پنج قحطی این‌چنینی هم در این دوره در فرانسه رخ داد. اما وقتی استعمار سیلی از غذای جدید را به اروپا آورد، وقوع این قحطی‌ها کاهشی چشمگیر یافت.زمین‌های جدید تأثیری شگرف بر خود استعمارگران گذاشت. توماس جفرسون در یک مهمانی شام در پاریس، پس از تحمل سخنرانی میزبانانش دربارۀ طبیعت روستایی، خاطرنشان کرد که همۀ آمریکایی‌های حاضر در مهمانی یک سر و گردن از تمام فرانسوی‌ها بلندتر هستند. درواقع استعمارگران در تمام اروپای نو از قامت بلندتر، عمر طولانی‌تر و نیز مرگ‌ومیر کمتر کودکان بهره‌مند بودند. تمام این‌ها نشان‌دهندۀ تغذیۀ بهتر است که با مصرف یک‌بارۀ سرمایۀ انباشته‌شده در خاکِ دست‌نخورده به‌دست آمده بود.قحطی‌های اروپا قبل از دوران استعمار این سؤال را به ذهن متبادر می‌کند: وقتی خاک قابل‌کشت زمین به پایان برسد چه می‌شود؟ پاسخ روشن است. در حدود سال ۱۹۶۰، توسعه به حد نهایی خود رسید و منابع زمین‌های قابل‌کشت و دست‌نخورده پایان یافت. دیگر چیزی برای شخم‌زدن نمانده بود. اتفاقی که افتاد این بود که بازده دانه‌ها سه‌برابر شد.اصطلاح موردقبول برای این پیشامد عجیب «انقلاب سبز» است. هرچند شاید انقلاب زرد کهربایی عنوان دقیق‌تری باشد، چون منحصراً به دانه‌ها –گندم، برنج و ذرت– ارجاع دارد. اصلاح‌کنندگان گیاهْ معماری این سه دانه را دست‌کاری کردند تا این دانه‌ها با آبیاری و کودهای شیمیایی به‌خصوص نیتروژن تقویت شوند. این نوآوری به خوبی با افزایش «بهره‌وری» سیستم صنعتی‌شدۀ کارخانه-مزرعه درهم‌آمیخت. انقلاب سبز شاید به استثنای اهلی‌سازی گندم، بدترین اتفاقی است که تاکنون برای سیارۀ زمین افتاده است.اولاً این اتفاق الگوهای دیرینۀ زندگی روستایی را در سرتاسر دنیا مختل کرد، بسیاری از کارگرانی را که دیگر موردنیاز نبودند از زمین راند و به شدیدترین فقر موجود در دنیا سوق داد. تجربۀ کنترل جمعیت در کشورهای درحال‌توسعه حالا به‌خوبی واضح است. به‌جای اینکه بگوییم انسان‌ها انسان‌های دیگر به‌وجود می‌آورند بهتر است بگوییم آن‌ها انسان‌های فقیر دیگر به‌وجود می‌آورند. در دورۀ چهل‌سالۀ پس از ۱۹۶۰، جمعیت جهان دوبرابر شد و عملاً تمام این افزایش ۳ میلیاردی جمعیت مربوط به طبقه‌های فقیر و پرفرزند دنیا بود. نحوۀ پرورش دانه‌ها در انقلاب سبز نقشی عمده در این انفجار جمعیت داشت و وزن همین جمعیت است که انسان‌ها را در وضعیت اسفناک کنونی قرار می‌دهد.البته در این بحث باید گفت که فقیرترین‌ها عمدتاً ارتباطی با آمریکا ندارند. ما می‌گوییم که در این کشورْ آدم‌های فقیر داریم، اما تقریباً هیچکس در اینجا با درآمد کمتر از یک دلار در روز (که شاخص جهانی فقر است) زندگی نمی‌کند. این شاخصْ جمعیتی ۱.۳ میلیاردی را نشان می‌دهد که هستۀ گروهِ بزرگ‌تر و ۲ میلیارد نفری‌ای است که مبتلا به سوءتغذیۀ مزمن هستند. این جمعیت یک سوم کل جمعیت جهان است. ما هم می‌توانیم مثل اکثر آمریکایی‌ها آن‌ها را فراموش کنیم.چیزی که بیشتر به این بحث مربوط است روش‌های انقلاب سبز است که به گستردگی این نابودی دامن می‌زند. استخراج آهن برای تراکتورها، حفاری نفت جدید برای سوخت‌رسانی به آن‌ها و نیز برای تولید کودهای نیتروژنی، مصرف آبی که باران و رودخانه‌ها برای زمین‌های دیگر درنظر گرفته بودند... تمام این‌ها باعث شد تا کشاورزیْ مرزهای سلطۀ خود را به زمین‌هایی ببرد که غیرقابل‌کشت بودند. درضمن کشاورزی مرزهای خود را در زمان هم گسترش داد، انرژی فسیلی را مصرف کرد و دارایی‌های گذشته را از بین برد.امروزه تصور رایج این است که باید خود را مجهز و مسلح کنیم تا نفت را تثبیت نماییم، نه غذا را. در این تصور، شوخی کوچکی نهفته است. از زمانی که زمین‌های قابل‌کشت به پایان رسید، غذا نفت است. پشت هر یک کالری که می‌خوریم حداقل یک کالری و احتمالاً حدود ده کالری نفت هست. در سال ۱۹۴۰، یک مزرعۀ معمولی در آمریکا به ازای هر کالری انرژی فسیلی که استفاده می‌کرد، ۲.۳ کالری انرژی غذایی تولید می‌نمود. در سال ۱۹۷۴ (یعنی آخرین سالی که نگاهی جدی به این مسئله شد) این نسبت به ۱:۱ رسیده بود. البته این عمق فاجعه را نشان نمی‌دهد، چون همزمان با اینکه نفت بیشتری در غذاهایمان است، نفت کمتری هم در منابع نفتی‌مان می‌ماند. چند نسل قبل، انرژی خیلی کمتری برای حفاری، پمپاژ و توزیع صرف می‌کردیم. در دهۀ ۱۹۴۰، به ازای هر بشکۀ نفت که صرف استخراج می‌شد، حدود ۱۰۰ بشکه به‌دست می‌آوردیم. امروزه هر بشکه‌ای که صرف این فرایند می‌شود، فقط ده بشکه به دست می‌دهد. درضمن این برآوردْ سوختی را مدنظر قرار نمی‌دهد که برای هامرها و هلیکوپترهای بلک‌هاوک مصرف می‌شود، یعنی وسایلی که برای حفظ و استمرار دسترسی به نفت عراق مورد استفاده قرار می‌گیرند.دیوید پیمنتل، کارشناس غذا و انرژی در دانشگاه کرنل، تخمین زده که اگر تمام دنیا مانند آمریکایی‌ها می‌خوردند، انسان‌ها تمام ذخایر شناخته‌شدۀ سوخت فسیلی جهان را فقط در هفت سال به پایان می‌رساندند. سخن پیمنتل مخالفانی هم دارد. برخی او را متهم کرده‌اند که محاسباتش تا حد ۳۰ درصد خطا دارد. بسیار خب، مشکلی نیست. می‌گوییم طی ده سال.کود یک‌جور بمب آمادۀ انفجار است. این درس شیمی را تیموتی مک‌وی در سال ۱۹۹۵ در ساختمان فدرال آلفرد پی. مورا در اوکلاهاما سیتی به همگان آموخت. قضیۀ ساده‌ای نیست، چون انقلاب سبز باعث شده تا کودهای نیتروژنی در خشن‌ترین و مستأصل‌ترین گوشه‌های دنیا هم در دسترس باشد. اما خواص شیمیایی نه‌چندان خوشایند نیتروژن مشکلات دیگری نیز دارد.شیمی‌هراسی در دوران مدرنْ ترس از عناصر سادۀ جدول تناوبی شیمی نیست. ما عریضه پخش می‌کنیم، جلسات دادرسی برگزار می‌نماییم، وب‌سایت راه می‌اندازیم و قانون‌گذاران را خریدوفروش می‌کنیم... همه در رابطه با مواد آلی چندبخشی –بیفنیل پلی‌کلر شده۶، ددت۷، ۲-۴.دی۸، اینجور چیزها- نه فقط کربن یا نیتروژن. استفاده از مواد پیچیده‌تر شیمیایی در کشاورزی خیرخواهانه نیست، مثلاً کودکی که در یک روستای گندم‌خیز به دنیا می‌آید، نسبت به کودکی که در مناطق روستایی غیرگندم‌خیز زاده می‌شود، دو برابر بیشتر احتمال دارد از مشکلات مادرزادی رنج ببرد. این اثر را پژوهشگران به علف‌کش‌های کلروفنوکسی نسبت می‌دهند. البته تمرکز بر آلودگی حاصل از آفت‌کش‌ها باعث می‌شود بدترین آلوده‌کننده‌ها از قلم بیافتد. مواد آلی چندبخشی را فراموش کنید. آنچه باید بیش از هرچیز از آن ترسید نیتروژن است؛ همان منبع حاصل‌خیزی که هر باغبان خرده‌پا و هر متصدی نگهداری زمین که عشق سرسبزی دارند بر آن تکیه می‌کنند.کسانی که سیاره‌مان را به‌صورت یک کل زنده مدل‌سازی می‌کنند، مبنای کارشان این است که زمین ظاهراً تنفس می‌کند – زمین با تبدیل لیستی کوتاه از عناصر اولیه از یک ترکیب به ترکیبی دیگر شکوفا می‌شود، درست همانطور که بدن ما اکسیژن را به دی‌اکسید کربن و گیاهان دی‌اکسید کربن را به اکسیژن تبدیل می‌کنند. درواقع دو مورد از اساسی‌ترین ترکیباتِ زمین اکسیژن و دی‌اکسید کربن هستند. مورد دیگر نیتروژن است.نیتروژن را می‌توان از حالت «ثابت» خود تغییر داد و به صورت جامد در خاک آزاد کرد. این کار با فرایندهای طبیعی‌ای انجام می‌گیرد که به نیتروژن اجازه می‌دهند آزادانه در جَو به گردش درآید. این کار را می‌توان به‌صورت مصنوعی هم انجام داد. درواقع امروزه انسان‌ها نسبت به خود سیارۀ زمین، نیتروژن بیشتری وارد چرخۀ نیتروژن می‌کنند. یعنی انسان‌ها مقدار نیتروژن در گردش را دوبرابر کرده‌اند.این کار موجب یک بی‌تعادلی شده است. تولید کود نیتروژنی آسان‌تر از استفادۀ درست آن در مزارع است. وقتی کشاورزان نیتروژن را بر یک محصول سرازیر می‌کنند، بیشتر آن هدر می‌رود و به آب و خاک وارد می‌شود. نیتروژن در این شرایط یا با محیط اطراف خود واکنش شیمیایی می‌دهد و ترکیبات جدیدی می‌سازد و یا جریان می‌یابد و چیزی دیگر را در جایی دیگر کوددهی می‌کند.این واکنش شیمیایی که اسیدی‌شدن نام دارد، مضر است و تا حد زیادی به باران‌های اسیدی دامن می‌زند. یکی از ترکیباتی که با اسیدی‌شدن به وجود می‌آید نیتروس اکساید است که باعث تشدید اثر گلخانه‌ای می‌گردد. محصولات سبز عموماً با جذب دی‌اکسید کربن با گرمایش جهانی مقابله می‌کنند، اما نیتروژنِ مزارع در کنار متانِ حاصل از تجزیۀ گیاهان باعث می‌شود تا هر جریب مزرعه مانند هر جریب از آزادراه لس‌آنجلس مستقیماً بر گرمایش جهانی تأثیر بگذارد. کوددهی نیز به همان اندازه نگران‌کننده است. بارش باران و آبیاری ناچاراً نیتروژن را از مزارع شسته و وارد نهرها و جویبارها می‌کند که آن‌ها هم وارد رودخانه و رودخانه نیز وارد اقیانوس می‌گردد. به‌همین خاطر است که رودخانۀ می‌سی‌سی‌پی که کمربند ذرت آمریکا را به خود جذب می‌کند، یک فاجعۀ زیست‌محیطی است. نیتروژن شکوفه‌های بزرگ جلبک را به صورت مصنوعی کوددهی و بارور می‌کند و اینها با رشد خود، تمام اکسیژن آب را جذب می‌کنند. زیست‌شناسان این وضعیت را آنوکسیا به معنای «تخلیۀ اکسیژن» یا بی‌اکسیژنی می‌گویند. در این شرایط نیازی به محاسبۀ آثار طولانی‌مدت نیست، چون حیات در چنین جاهایی مدت طولانی ندارد و همه چیز فوراً می‌میرد. بخار بدبو و شدیداً کودگرفتۀ رودخانه می‌سی‌سی‌پی باعث به‌وجود آمدن منطقۀ مرده‌ای به مساحت نیوجرسی در خلیج مکزیک شده است.بزرگ‌ترین محصول کشاورزی آمریکا یعنی دانۀ ذرت کاملاً غیرموجه است. این محصول مادۀ خام همان صنعتی است که جایگزین‌های غذا را تولید می‌کند. به‌همین شکل، نمی‌توان گندم فرآوری‌نشده را خورد. بی‌شک نمی‌توان یونجه را هم خورد. سویای فرآوری‌نشده را می‌توان خورد، اما معمولاً چنین نمی‌کنیم. این چهار محصول ۸۲ درصد از زمین‌های زراعی آمریکا را به خود اختصاص می‌دهند. کشاورزی این کشور غذا تولید نمی‌کند، بلکه کالاهایی به دست می‌دهد که نیازمند صرف انرژی بیشتری برای تبدیل شدن به غذا هستند.حدود دوسوم از دانۀ ذرت آمریکا برچسب «فرآوری‌شده» خورده، یعنی آسیاب شده و در غیر این‌صورت، برای مصارف غذایی یا صنعتی تصفیه می‌شود. بیش از ۴۵درصد از این‌ها به قند به‌خصوص شربت‌های پرفروکتوز ذرت –که مادۀ تشکیل‌دهندۀ اصلی در سه چهارم از تمام خوراکی‌های فراوری‌شده به‌خصوص نوشیدنی‌های بدون الکل (خوراک طبقات فقیر و کارگر آمریکا) است– تبدیل می‌شود. اتفاقی نیست که فراگیرشدن چاقی به وضوح مصادف شده است با افزایش پنج برابری تولید شربت ذرت. و این زمانی بود که آرچر دنیلز میدلند نسخه‌ای پرفروکتز از این ماده را در اوایل دهۀ هفتاد ساخت. این هم اتفاقی نیست که مرض و بلا فقرا را انتخاب می‌کند که فرآوری‌شده‌ترین غذاها را می‌خورند.این وضعیت با صنعتی‌سازی انگلستان در دورۀ ملکه ویکتوریا آغاز شد. امپراطوری انگلیس در آن زمان پر بود از قند به دست‌آمده از مستعمره‌ها. شهرها هم پر از کارگران کارخانه‌ها بود. راه مناسبی برای غذادادن به آن‌ها نبود. و اینگونه بود که آنتراکت چای‌خوری در بعد از ظهرها به وجود آمد، چایی‌ای که عمدتاً متشکل از آب گرم و قند بود. کارگرانی هم که وضعشان خوب بود، نان و مربای پر از قند تهیه می‌کردند. قند اینگونه به صنعتی‌سازی دامن زد. بین سال‌های ۱۸۶۰ و ۱۸۹۰، سرانۀ مصرف شکر در بریتانیا ۵۰۰ درصد افزایش یافت. در این دوره، امید به زندگی یک مرد کارگر کارخانه هفده سال بود. با به پایان رسیدن قرن، یک بریتانیایی معمولی حدود یک ششم از کل تغذیه‌اش را از قند می‌گرفت، یعنی همان رقمی که امروزه در امریکا وجود دارد و دو برابر چیزی است که متخصصین تغذیه توصیه می‌کنند.البته یک بحث دیگر مربوط به انرژی هم وجود دارد. کوبیدن، آسیاب‌کردن، خیس و خشک‌کردن و پختن یک وعده غلات برای صبحانه نیازمند چهار کالری انرژی به ازای هر کالری انرژی غذایی‌ای است که از آن به‌دست می‌آید. یک کیسۀ دو پوندی غلات صبحانه انرژی نصف گالن بنزین را نیاز دارد تا آماده شود. روی‌هم‌رفته، صنعت فرآوری غذا در ایالات متحده به ازای هر کالری انرژی غذایی که تولید می‌کند، ده کالری سوخت فسیلی مصرف می‌کند.البته این رقمْ سوخت مورداستفاده برای حمل غذا از کارخانه به مغازۀ نزدیک شما و یا سوختی را که میلیون‌ها نفر مصرف می‌کنند تا به هزاران فروشگاه ارزانی در حومۀ شهر (محل زمین‌های ارزان‌قیمت) بروند از قلم می‌اندازد. منتها به نظر می‌رسد که چرخۀ ذرت در حال برگشتن به حالت اولیه است. اگر ائتلافی دوحزبی از قانون‌گذارانِ کشاورز/دولتی شکل بگیرد (که احتمالاً بزودی شکل خواهد گرفت)، ما به زودی بنزینی خواهیم خرید که دو برابر مقدار کنونی الکل دارد. الکلِ سوختی همین حالا هم پس از شربت‌های ذرت دومین کاربرد عمدۀ ذرتِ فرآوری‌شده در امریکا را دارد. طبق یک سری محاسبات، کالری‌هایی که از انرژی سوخت‌های فسیلی برای ساخت اتانول مصرف می‌کنیم نسبت به چیزی که از آن می‌گیریم کمتر است. دپارتمان کشاورزی می‌گوید که این نسبت نزدیک به یک و یک‌چهارم گالن اتانول برای هر گالن سوخت فسیلی است که برای آن صرف می‌کنیم. دپارتمان کشاورزی آمریکا این را به‌صرفه می‌داند، چون بنزین الکلی یک «سوخت پاک» است. این ادعای پاکی در قسمت خروجی موضوع مناقشه است. چون قطعاً مناطق مردۀ خلیج مکزیک، آلودگی حاصل از آفت‌کش‌ها و بخار گازهای جهانی را که بالای هر مزرعه جمع می‌شوند، نادیده می‌گیرد. البته این ادعا وجدان‌های راحت را هم لحاظ نمی‌کند؛ برخی شاید از این موضوع احساس ناراحتی کنند که نیاز خودروی شاسی‌بلند ما به سوخت با نیاز فقرا برای دانه رقابت دارد.سبزخواران به‌خصوص گیاه‌خوران، غذاخوردن از پایین زنجیرۀ غذایی را توصیه می‌کنند که بحثی ساده در رابطه با جریان انرژی است. خوردن یک هویج تمام انرژی هویج را به فرد می‌دهد، اما دادن هویج به جوجه‌ها و سپس خوردن جوجه انرژی را یک دهم کاهش می‌دهد. جوجه بخشی از انرژی را هدر می‌دهد، بخشی را به صورت پَر، استخوان و دیگر قسمت‌های غیرقابل‌خوردن ذخیره می‌کند و بیشتر آن را صرفاً برای این مصرف می‌کند که عمر کافی را داشته باشد تا آن را بخوریم. قانون سرانگشتی این است که این نسبتِ یک‌دهم در هر مرحله از زنجیرۀ غذایی وجود دارد. به همین خاطر است که برخی ماهی‌ها مانند تن در ‌این ‌میان فاجعه هستند. تن یک مصرف‌کنندۀ ثانویه است، یعنی هم گیاه می‌خورد و هم ماهی‌هایی می‌خورد که خودشان ماهی‌های دیگر را می‌خورند، و این در هر سطح، یک صفر به مخرج این نسبت اضافه می‌کند. یعنی به راحتی یک سوم و به احتمال زیاد یک هزارم صرفۀ کمتری نسبت به خوردن گیاه دارد.تا اینجا مشکلی نیست، اما کار گیاهخوران هم در بعضی جزئیات می‌لنگد. به لحاظ اخلاقی، گیاهخوران ادعا می‌کنند که عادت گیاهخواری‌شان مهربانی با حیوانات است، اما چطور می‌توان ازبین‌بردن ۹۹ درصد از زیست‌گاه حیات‌وحش (درست مثل همان‌کاری که کشاورزی در آیووا کرده) را مهربانی دانست؟ مثلاً در مناطق روستایی میشیگان، سیب‌زمینی‌کاران تاکتیکی خاص برای مقابله با حملۀ گوزن‌های دم‌سفید دارند. آن‌ها با تفنگ‌های کالیبر کوچک به پهلوی این حیوانات شلیک می‌کنند، به این امید که گوزن لنگان‌لنگان به جنگل برود و همانجا بمیرد تا مزارع سیب‌زمینی را بوزده نکند.جدای از بحث حقوق حیوانات، گیاه‌خواران به این صورت ممکن است با خوردن غذای فرآوری‌شده (که برای هر کالری انرژی غذایی تولید شده، ده کالری انرژی فسیلی مصرف می‌کند)، در استدلال مربوط به انرژی هم کم بیاورند. پس سؤال اینجاست: آیا خوردن غذاهای فرآوری‌شده نظیر سویابرگر یا شیرسویا مزایای مربوط به انرژی را در گیاهخواری لغو می‌کند؟ به بیان دیگر، می‌توانم ران و سردست گوسفند را با خیال راحت بخورم؟ شاید. اگر به قدر کافی تلاش کرده باشم، دریافته‌ام که گوسفند خاصی که می‌خورم هم محلی است و هم علف‌خوار، که این دو فاکتورْ انرژیِ مصرف‌شده برای یک وعدۀ غذایی را تا حد زیادی کاهش می‌دهد. مثلاً پرورشگاه‌هایی را در همین مونتانا می‌شناسم که در آن‌ها، گوسفندان علف بومی می‌خورند، آن هم تحت شرایط مراقبتی دقیق. نه زراعتی هست، نه شخمی، نه ذرتی و نه نیتروژنی. دارایی‌ها از بین نرفته‌اند. من نمی‌توانم مستقیماً علف بخورم. این به همین شکل ادامه می‌یابد. کمتر جاهایی اینچنینی در سیستم وجود دارد. وظیفۀ فردی هر انسان است که چنین جاهایی را بیابد.البته احتمالاً هر گوشت‌خواری به خصوص در آمریکا در این استدلال کم بیاورد. مثلاً گوشت گاو را در نظر بگیرید. گاوها چرا می‌کنند، پس قاعدتاً آن‌ها هم می‌توانند مثل گوسفندان علف‌خوار زندگی کنند. برخی فرهنگ‌های گاو‌پرور (مثلاً آمریکای جنوبی و مکزیک) غذا‌های فوق‌العاده‌ای را بر اساس گوشت گاو علف‌خوار طراحی ‌کرده‌اند. ما در آمریکا چنین عادتی نداریم و این هم صرفاً بحث عادت است. هشتاد درصد از دانه‌های تولید‌شده در آمریکا را به احشام اختصاص می‌دهند. هفتاد و هشت درصد از تمام گوشت گاومان از آخور بدست می‌آید، جایی که گاو‌ها دانه و به خصوص ذرت و گندم می‌خورند. خوک‌ها و جوجه‌هایمان نیز همین‌طور. گاو‌ها دوران بزرگسالی‌شان را شانه به شانۀ یکدیگر در فضایی که چندان بزرگتر از بدنشان نیست می‌گذرانند، تا زانو در پهن هستند و آن‌ها را پر از دانه و سیل همیشگی آنتی‌بیوتیک‌ها می‌کنند تا مبادا به بیماری‌هایی دچار شوند که این نوع حبس لاجرم ایجاد می‌کند. کود حیوانی غنی از نیتروژن است و زمانی کود مزارع را فراهم می‌کرد. اما امروزه آخورها خیلی دور از زمین‌های زراعی هستند، به‌همین خاطر «صرفه» ندارد آن را به مزارع ذرت حمل کنند و کاری بیهوده است. این ماده متان آزاد می‌کند که این گاز باعث گرمایش زمین می‌شود. کود حیوانی همچنین جویبارها را آلوده می‌کند. تولید یک کالری گوشت گاو به این شکل سی‌وپنج کالری سوخت فسیلی مصرف می‌کند و تولید یک کالری گوشت خوک، شصت و هشت کالری سوخت فسیلی.با این حال، این احشام کاری می‌کنند که ما نمی‌توانیم. آن‌ها کربوهیدرات دانه‌ها را به پروتئین باکیفیت تبدیل می‌کنند. این خوب است، اما مشکل اینجاست که سرانۀ تولید پروتئین در آمریکا حدود دو برابر نیاز روزانۀ یک فرد معمولی است. بدن انسان نمی‌تواند مقدار اضافه را به‌صورت پروتئین ذخیره کند. در عوض آن را به چربی تبدیل می‌کند. این است نتیجۀ نهایی سیستم کارخانه–مزرعه‌ای که مانند یادبودی زنده از روب گلدبرگ۹، در مقیاس قاره‌ای خودنمایی می‌کند. معجزۀ سیاه نان و ماهی به دست شیطان۱۰. حاصلخیزی مرغزارها برای دانه‌ها از دست می‌رود؛ ثمربخشی دانه‌ها به خاطر احشام از دست می‌رود؛ پروتئین احشام هم به خاطر چربی انسانی از دست می‌رود. تمام این فرایند یارانه‌ای فدرال در حدود ۱۵ میلیارد دلار در سال دارد که دو سوم آن مستقیماً صرف دو محصول می‌شود، ذرت و گندم.به همین خاطر است که دیوید پیمنتل، کارشناس انرژی تا این حد نگران است که بقیۀ جهان هم روش‌های آمریکا را اتخاذ کنند. باید هم باشد، چون دنیا به همین سمت در حرکت است. مکزیک امروزه ۴۵ درصد دانه‌هایش را به احشام می‌دهد، حال آنکه این رقم در سال ۱۹۶۰، پنج درصد بود. مصر در همین دوره از ۳ درصد به ۳۱ درصد رسیده است و چین با یک ششم از جمعیت جهان از ۸ درصد به ۲۶ درصد رسیده است. تمام این کشورها مردمان فقیری دارند که می‌توانند از دانه‌ها استفاده کنند، اما پول آن را ندارند.من میان اِلک‌ها۱۱ زندگی می‌کنم و یاد گرفته‌ام به آن‌ها احترام بگذارم. شبی مهتابی در چلۀ زمستان، از اتاق خوابم به بیرون نگاه کردم و حدود بیست الک را دیدم که در علفزاری به اندازۀ یک اتاق نشیمن می‌چریدند. همان تکۀ کوچک زمین در میان چندین جریب گونه‌های دیگر از علف‌های بومی. چرا این موجودات فقط و فقط این گونۀ علف را در آن شب سرد سال که خطر از بین رفتنشان زیاد بود، انتخاب کردند؟ این گونۀ علف چه مادۀ مغذی اعجاب‌آوری داشت؟ یک حیوان وحشی چه چیزی می‌داند که ما نمی‌دانیم؟ به نظرم ما به این دانش نیاز داریم.غذا سیاست است. با درنظر داشتن این، دو بار در سال ۲۰۰۲ رأی دادم. روز پس از انتخابات با ملالِ شدیدی از کوه پشت خانه‌ام بالا رفتم و گلۀ کوچکی از الک‌ها را دیدم که در روشنایی اول صبح در علف‌های بومی می‌چریدند. احترام من برای این موجودات طی سال‌ها آنقدر زیاد شده که صبح آن روز، درنگ نکردم و مستقیم سراغ کارم رفتم، اینکه ماشه را بکشم و یک الک را بیاندازم که منبع پروتئین خانواده‌ام برای یک سال بود. من با سلاح انتخابی خودم رأی دادم، اینکار در دنیای امروز چندان نامرسوم نیست که دلیل اصلی آن به نظرم روشی است که غذایمان را پرورش می‌دهیم. می‌فهمم که چرا این در حال پاگرفتن است. چنین رأیی نوعی وزن و قطعیت به همراه خود دارد. اما فکر می‌کنم آن اندک خشونت خاص من دلچسب‌تر از آشوب سیاسی معمول در بقیۀ دنیا است. من با استفاده از تفنگم خود را از یک سیستم دیوانه‌وار بیرون کشیدم. من کُشتم، اما شما هم وقتی آن بستۀ برگر را می‌خرید یا حتی وقتی آن بسته توفو برگر را می‌خرید، شما هم می‌کُشید. من کشتم، اما بقیۀ آن الک‌ها به زندگیشان ادامه دادند، علف‌ها و پرنده‌ها و درختان و کایوت‌ها و شیرهای کوهی و حشرات نیز همینطور. تمام تولیدی اساسی یک سیستم طبیعی دست نخورده به زندگی خود ادامه داد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ریچارد منینگ نوشته است و اولین بار با عنوان «The oil we eat» در شمارۀ فوریه ۲۰۰۴ مجلۀ هارپز منتشر شده است و سپس در وب‌سایت همین مجله نیز بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «کشاورزی نوعی سلاح کشتارجمعی است» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• ریچارد منینگ (Richard Manning) روزنامه‌نگار کشاورزی و محیط‌زیست و محقق دانشگاه مونتانا است. آخرین نوشتۀ او کتابی است به نام علیه غله: کشاورزی چگونه تمدن را ربوده است؟ (Against the Grain: How Agriculture Has Hijacked Civilization).[۱] در آن زمان، دیک چینی [مترجم].[۲] Succession: در کشاورزی به گیاهانی گفته می‌شود که قابلیت آن را دارند که مرتباً محصول‌دهی کنند [مترجم].[۳] Dust Bowl: به معنی طوفان شن. اشاره دارد به دوره‌ای از طوفان‌های شن بزرگ در آمریکا و کانادا در دهۀ ۱۹۳۰ که ناشی از فرسایش شدید خاک در اثر کشاورزی بود [مترجم].[۴] linearbandkeramic[۵] neo-Europes، اصطلاحی است برای کشورهایی که در خاک اروپا نیستند، اما اکثر جمعیت آن‌ها مهاجران اروپایی بوده‌اند. مثل آمریکا، کانادا و...[مترجم].[۶] مادۀ اصلی‌ای که در یخچال‌ها و سردکن‌ها به وفور استفاده می‌شد و بعداً مشخص شد که تأثیر بسیار مخربی بر لایۀ ازن دارد [مترجم].[۷] نوعی آفت‌کش بسیار قدرتمند که به دلیل آثار سوء آن بر طبیعت استفاده از آن ممنوع شده است [مترجم].[۸] ماده‌ای آلی که برای تغییر ژنتیکی و اصلاح نژادی در گیاهان به کار می‌رود [مترجم].[۹] کارتونیست آمریکایی که عمدۀ شهرت او به خاطر کاریکاتورهایی بود که در آن ماشین‌ها همۀ کارهای یک انسان را برایش انجام می‌دهند [مترجم].[۱۰] اشاره به دو معجزه‌ای که در آن حضرت عیسی (ع) با پنج قرص نان و دو ماهی جمعیت انبوهی را غذا می‌دهد [مترجم].[۱۱] گوزن‌های بومی آمریکای شمالی [مترجم]. ]]> ریچارد منینگ اقتصادوجامعه Sat, 16 Feb 2019 05:04:24 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9295/ اگر مدیر گوگل بشوی، لزوماً خوشبخت نخواهی شد http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9290/ الیور برکمن، گاردین — طبق سنت، الان [ماه اول سال] ایام دگرگونی فردی است، اما این روزها دشوار است که به تصور رهایی پیروزمندانه از گذشته بدبین نباشیم. در اخبار، برکسیت هر ساعت به ما یادآوری می‌کند که صرفاً داشتنِ آرزوی شروع تازه‌ای باشکوه تضمین نمی‌کند نتیجه مصیبت‌بار نباشد. در این حین، تحول‌های اهریمنی دیگر -از افول دموکراسی آمریکا و رواج دوبارۀ احزاب ‌راست تندرو در اروپا گرفته تا تغییرات اقلیمی- به نگرانی‌ای دامن می‌زند که در روند پیشبرد خود چندان خوشایند نیست: ترس روزافزون از اینکه نکند دارید در آخرالزمان زندگی می‌کنید مبنای ضعیفی برای شروعی تازه است. در هر صورت، به نظر می‌رسد بحث پایان‌ناپذیر بر سر طبیعت، در مقابل تربیت، به‌سمت این پذیرش یأس‌آور سوق می‌یابد که چیزهای بسیاری در ما هست که هرگز تغییرشان نخواهیم داد. رابرت پلومین، متخصص ژنتیک، می‌نویسد: «دی‌ان‌ای یگانه چیزی نیست که اهمیت دارد»، او که کتابش، پیش‌نویس۱، سال گذشته نمونۀ خوبی از این نظر بود ادامه می‌دهد: «اما اهمیت دی‌ان‌ای بیشتر از هر چیز دیگری است که در مجموع، از نظر ویژگی‌های روان‌شناختی پایدار، ما را کسی می‌کند که هستیم».از طرف دیگر، عجالتاً داستان دگرگونیِ خود همیشه اندکی مشکوک بوده است. یکی به این علت که به‌هیچ‌وجه معلوم نیست ممکن باشد که بتوانید خودتان را صرفاً از طریق اِعمال قدرتِ ارادۀ فردی تغییر دهید: هر جا به طبیعت یا تربیت برمی‌گردیم انکارناپذیر است که بخش اعظمی از موفقیت یا شکستمان در زندگی وابسته به شرایط و شانس است. علت دیگر هم ویژگی روان‌شناختی عجیب و آزارندۀ «سازگاری لذت‌باورانه»۲ است که به تردمیل خوشبختی هم مشهور است. موفقیت شما در بهبودبخشیدن به زندگی‌تان و این بهبودی، هر دو، به بخشی از پس‌زمینۀ زندگی‌تان تبدیل می‌شود و بنابراین دیگر لذت ایجاد نمی‌کند؛ برای بازیافتن آن احساس سرزندگی و اشتیاق، باید تا ابد خودتان را دگرگون کنید.در نهایت، مسئلۀ بغرنج این است که آن خودی که دگرگون می‌شود همان است که دگرگون می‌کند، بنابراین ضعف‌های موجود شما پیوسته در تصورتان از آینده تنیده شده است. مثلاً اگر می‌خواهید در سال ۲۰۱۹ فعال‌تر یا همدل‌تر شوید یا تناسب اندام داشته باشید، از کجا می‌فهمید که خودِ این خواست بیان دیگری از گرایش شما به سرزنش خودتان نیست، گرایشی که بهتر است به‌جای تسلیم‌شدن در برابرش راه‌حلی برایش بیابید؟ یا فرض کنید تصمیم دارید بر کمال‌گرایی‌تان غلبه کنید: چگونه از کمال‌گرایی در مورد همین مسئله پرهیز می‌کنید؟ هیچ شروع کاملاً تازه‌ای وجود ندارد، هیچ سال صفری وجود ندارد. همین الان هم نومیدانه در یگانه زندگی‌ای که دارید به دام افتاده‌اید.در واکنش به این فضای غالب، تغییر قابل‌توجهی در لحن جهانِ خودیاری روی داده است. خودیاری ژانری در نشر است که به‌لحاظ تاریخی به دگرگونی گسترده و تقریباً بی‌دردسر و امیدبخش یک‌شبه، یا حداکثر چندهفته‌ای، اختصاص دارد. مدتی است که این مبالغه موقعیت خود را از دست داده و جایش را به حال و هوای ضد آرمان‌شهرباوری داده است، یعنی حال و هوای پذیرش خود همان‌طور که هستید و دارید زندگی‌ای به‌قدر کافی خوب می‌سازید یا صرفاً از خود در برابر بدترین بخش‌های دنیای بیرون حفاظت می‌کنید. کتاب‌های رنگ‌آمیزی بزرگسالان بی‌تردید بروز ناامیدکنندۀ این نیاز مبرم است. اما این نیاز را در جریان بی‌وقفۀ مفاهیم سبک زندگی اسکاندیناویایی -هوگه۳، لاگوم۴ و باقی آن‌ها- با تمرکزشان بر آرامش‌داشتن و راحت‌بودن هم می‌توان یافت؛ و همچنین در روند جاری کشف‌ دوبارۀ فلسفۀ رواقی و دفاع‌کردن از «انعطاف‌پذیری» در حکم تکنیک‌هایی برای تحمل‌کردن فاجعه‌های زندگی.و این مسئله در همه جا هست، حول و حوش این زمان [ژانویه]، آن‌هم در شکل تقویم‌هایی که به‌شکل آزارنده‌ای به «سال نو، شُمای نو» شناخته می‌شود. یک نمونۀ تأمل‌برانگیز ویراست جدید کتاب راه‌حلی برای خوشبختی۵ نوشتۀ محمد مو جودت۶ است که پیش از این یک مدیر ارشد اجرایی گوگل ایکس، یعنی بازوی مرموز پژوهش و توسعۀ این غول‌ جست‌وجو بود. به‌طور کلی، نباید به این تصور که «خوشبختی مسئله‌ای مهندسی است» اعتماد کرد. اما جودت به‌هیچ‌وجه از سبک زندگی میلیاردرهای تکنولوژی در حکم یگانه سبک زندگی که ارزش دارد به‌دنبالش باشیم دفاع نمی‌کند و به‌نحو تأثرانگیزی می‌نویسد که به این سبک زندگی دست یافته‌ و به تهی‌بودنش پی برده است. و چیزی بسیار بدتر را تاب آورده است: ازدست‌دادن پسر ۲۱ساله‌اش علی بر اثر عوارض یک عمل جراحی معمولی. اصل «فرمول خوشبختی» جودت این است که خوشبختی مساوی واقعیت است منهای خواسته‌ها: برای اینکه از کمبود چیزی در زندگی‌تان احساس رنج کنید، باید ابتدا خواسته‌ای برای دست‌یافتن به آن چیز داشته باشید (من قایق تفریحی ۲۰متری ندارم، اما این مسئله باعث رنجش من نمی‌شود، چرا که هرگز تصور نکرده‌ام که قایقی خواهم داشت). این بحث، آن‌گونه که منتقدان مترقی خودیاری گاهی تصور می‌کنند، در مورد این مسئله نیست که کافی است فقرا چیز بهتری نخواهند تا خرسند باشند. بعضی خواسته‌ها -‌استاندارد منطقی زندگی، خدمات درمانی، کار رضایت‌بخش، روابط اجتماعی‌- ممکن است کاملاً معقول باشد. اما دیدن حقیقت این فرمول به‌مثابۀ نوعی غربال عمل می‌کند و به شما اجازه می‌دهد که چیزهایی را که واقعاً از زندگی می‌خواهید از آن چیزهایی جدا کنید که جامعه باعث شده باور کنید که باید بخواهید. این چیزهایی که فکر می‌کنید باید بخواهید ارزش دنبال‌کردن ندارند و اگر این چیزها علت تلاشتان برای ابداع «شمای جدید» است، عاقلانه‌تر است که آن‌ها را رها کنید و از آن چیزهای دستۀ اول دست برندارید.یکی از منسجم‌ترین اظهارنظرها در مورد فضای جدیدِ پذیرشِ خود کتاب از این پس خوشبخت: گریختن از افسانۀ زندگی کامل۷ نوشتۀ پل دولان است. او استاد علوم رفتاری در مدرسۀ اقتصاد لندن است و تبلیغاتش این‌طور معرفی‌اش می‌کنند: «متخصص رفتار انسان و خوشبختی، که در سطح بین‌المللی مشهور است». کتابش ابطالِ متقاعدکنندۀ بسیاری از داستان‌های فرهنگی ما دربارۀ این است که چگونه باید زندگی کنیم و شامل این عقیده است که هیچ چیز ویژه و مطلوبی در این وجود ندارد که استاد دانشگاهی باسابقه یا متخصصی مشهور باشیم. درواقع، داده‌های او حاکی از این است که بعید است ادامه‌دادن تحصیلات بعد از ۱۸سالگی تغییر مثبت فراوانی در احساس سودمندی و لذتی که در زندگی دارید ایجاد کند: به‌طور متوسط، بعد از دبیرستان، «با افزایش سطح تحصیلات، احساس خوشبختی کاهش می‌یابد».همان‌طور که دولان می‌پذیرد، بسیار دشوار است که در پژوهشی دربارۀ بهروزی مسیر علیت را دقیقاً مشخص کنیم: ممکن است افرادِ غمگین‌تر بیشتر مستعد گرفتن مدارک دانشگاهی‌ باشند، تا اینکه این مدارک افراد را غمگین کنند. در هر صورت، این باور که تحصیلات بیشتر مساوی رضایت بیشتر است نمونۀ بارزی از چیزی است که او «تلۀ روایی»۸ می‌نامد، یعنی پیامی دربارۀ زندگی ایدئال، که به‌لحاظ اجتماعی تحمیل شده است ولی با تجربۀ واقعی مطابقت ندارد. این ایدئال غالباً، بیش از سود، ضرر می‌رساند، چه با سوق‌دادن افراد به زندگی‌هایی که از آن لذت نمی‌برند، چه با متقاعدکردن کسانی که مدرک ندارند به اینکه آن‌ها وجودی رضایت‌بخش‌تر را از دست داده‌اند. تلۀ دیگر این باور است که مشاغل سطح بالاتر، چنان‌که انتظار می‌رود، رضایت بیشتری به همراه می‌آورند (درواقع، گل‌فروشان در کل از وکلا شادترند)، یا اینکه درآمد بیشتر لزوماً موجب خوشبختی بیشتر می‌شود (همین‌طور است، اما فقط تا حدود ۵۰ هزار پوند در سال؛ بیش از این مقدار، کارهایی که درآمد بیشتری دارند عرصه را بر کارهایی که لذت‌بخش‌ترند تنگ می‌کنند).این نوع یافته‌ها بیش از پیش شناخته‌شده‌اند، اما دولان در جلب توجه ما از دیگران پیشی می‌گیرد و به ما می‌گوید چطور سرسختانه در برابر مفهوم ضمنی این یافته‌ها مقاومت می‌کنیم. اگر خوشبختی و احساس سودمندی هدف زندگی شماست، آنگاه «شغلی خوب» یا تحصیلات یا درآمدی که آن اهداف را برآورده نمی‌کند در هیچ مفهوم معنادار کلمۀ «خوب» واقعاً خوب نیست و این نکته تلاش‌کردن برای به‌دست‌آوردنش یا تشویق فرزندان برای به‌دست‌آوردنش را به کاری عجیب تبدیل می‌کند. آه، صحبت از فرزندان شد، شواهد حاکی از آن است که پدر و مادرشدن هم شما را شادتر نمی‌کند (احساس سودمندی افراد را تقویت می‌کند، اگرچه ظاهراً نه بیش از چیزهای دیگر). همچنین تلاش مجدانه برای به‌دست‌آوردن تناسب اندام به شادی کمتری از آنچه فکر می‌کنید می‌انجامد. و ازدواج: درست است که افراد متأهل به پژوهشگران می‌گویند از زمانی‌که مجرد بودند شادترند، ولی فقط وقتی این را می‌گویند که زن یا شوهرشان در هنگام مصاحبه در اتاق حاضر باشد.چیزی که کتاب از این پس خوشبخت را تاحدی بنیادستیزانه می‌کند، دست‌کم با استانداردهای روان‌شناسی عامه‌پسند، تشخیص این نکته است که این تله‌های روایی صرفاً اشتباهاتی توجیه‌ناپذیر نیستند که ما مرتکب می‌شویم، بلکه محصولات ایدئولوژی‌اند. ممکن است به درد ما نخورند، اما بی‌تردید به درد سیستمی می‌خورند که ما در آن جای گرفته‌ایم. به‌دنبال ثروت یا تحرک طبقاتی‌بودن ممکن است خوشبختی نیاورد، اما رشد اقتصادی را افزایش می‌دهد و در‌عین‌حال ازدواج، پدر و مادرشدن، تناسب اندام و... باعث می‌شود کل فرایند بی‌دردسر به نسل بعدی منتقل شود. دولان بر این مسئله متمرکز می‌شود که چنین پیام‌هایی منحصراً چقدر برای فرزندان خانواده‌های طبقۀ کارگر زیان‌آور است. کلیشه‌هایی در مورد لحن و سبک‌ زندگیِ مناسب ممکن است آن‌ها را کلاً از رفتن به دانشگاه منصرف کند؛ کسانی که به مشاغل طبقۀ متوسط راه می‌یابند دستپاچه می‌شوند و در سازگارشدن دچار عدم اعتماد‌به‌نفس می‌شوند. دولان، که در «طبقۀ کارگر فرودست» در شرق لندن بزرگ شده، می‌نویسد که هنوز با آداب فرهنگی آکادمی دست به گریبان است: «من با بدن‌سازان وزنه می‌زنم. دیدن کت یا یک جفت کفش بدون بند در مسابقۀ بدن‌سازی به اندازۀ پِهنِ اسب چوبی کمیاب است».دستۀ جدید کتاب‌های خودیاریِ ضدکمال‌گراییْ وزنۀ تعادل مهمی در برابر پیام متداولِ دگرگون‌کردن خود است، پیامی که می‌گوید هیچ فایده‌ای در راضی‌بودن از جایگاهتان و سرانجام آسوده‌شدن وجود ندارد، چرا که همواره می‌توانید از به‌دست‌آوردن پول بیشتر، مقام بالاتر، آموزش بهتر و... سود ببرید. اما کاملاً روشن نیست که اندرزهای متواضعانه‌ترِ این کتاب‌های جدید را در عمل بتوان ساده‌تر از اندرزهای قدیمی‌ پیاده کرد. گذشته از چیزهای دیگر، روایت‌های ما از زندگیِ کامل باورهایی نیستند که، بعد از خواندن پژوهشی که آن‌ها را رد می‌کند، بتوانیم به‌سادگی کنار بگذاریمشان. این روایت‌ها عمیقاً در فرهنگ ریشه‌ دارند، رسانه‌ها تقویتشان می‌کنند، در زمان کودکی در ذهنمان فرورفته‌اند، تازه اگر ژن‌ها را نادیده بگیریم (برتری‌های تکاملی آشکاری در این هست که منابع بیشتری بخواهیم و هرگز احساس نکنیم چیزی که داریم کافی است). از این گذشته، هیچ یافتۀ پژوهشی در مورد میانگینِ خوشبختیِ کل جمعیت ممکن نیست قاطعانه ثابت کند که انتخاب یک سبک زندگیِ مشخص برای شما، با همۀ ویژگی‌های فردی، درست یا نادرست است. مسئلۀ دیگر و پیچیده‌تری در استفاده از این نوع پژوهش‌ها برای هدایت‌کردن تغییرات فردی وجود دارد: بسیاری از چنین تغییراتی چیزی هستند که ال. ای. پلِ فیلسوف «تجربیات متحول‌کننده» می‌نامد، یعنی تجربیاتی که شما را به فردی آنچنان متفاوت تبدیل می‌کنند که نمی‌توانید، از زاویۀ دید حال، تصور کنید که آن فرد در آینده این تجربیات را چطور تعبیر می‌کند. روشن‌ترین نمونه برای این حالت پدر و مادرشدن است که ممکن است شما را به فردی تبدیل کند که عاشق داشتن فرزند است، حتی اگر پیش‌تر عاشقش نبوده‌اید. اما ممکن است به‌سادگی به روش دیگری عمل کند، یعنی کسی را که مشتاق این نگاه است به فردی تبدیل کند که هرگز نخواهد بچه‌دار شود.بااین‌همه، از نظر روانی رهایی‌بخش است که به یاد داشته باشیم که هیچ مسیر واحدی به‌سوی رضایت وجود ندارد و اگر شرایط یا ترجیحات شخصیْ شما را از پیروی از تودۀ مردم محروم کرد، هنوز هم می‌توانید برای به‌دست‌آوردن خرسندی تلاش کنید. تیم کریدرِ جستارنویس می‌نویسد: «بسیاری از چیزهایی که خودشان را به‌جای مکالمه در مورد جامعۀ ما جا می‌زنند صحبت‌های مردمی‌اند که تلاش می‌کنند انتخاب‌های خودشان را در حکم یگانه انتخاب‌های درست یا طبیعی توجیه کنند. آن‌ها این کار را به این شیوه انجام می‌دهند: انتخاب‌های دیگران را خودخواهانه یا نامعقول یا نادرست جلوه‌ می‌دهند. بنابراین ممکن است به‌سادگی نادیده بگیریم که، پشت همۀ این اطمینان متکبرانه، تزلزلی دردناک و وحشتی آشکار از پشیمانی در نیمه‌های شب وجود دارد». اکثر اوقات، وقتی نوبت ساختن زندگی معنادار می‌شود، این کار را بدون راهنمایی و با شهود انجام می‌دهید. اما حقیقت تسلی‌بخش این است که دیگران هم همین‌طورند.از طرف دیگر، اگر از روی سلطۀ مستمر کتاب‌های مراقبۀ بودایی (یا دست‌کم الهام‌گرفته از بودا) بر قفسه‌های کتاب‌های خودیاری به این نتیجه برسید که آن‌ها قطعاً کلید زندگی کامل‌اند، می‌توان از خطای شما چشم‌پوشی کرد. این نکته طنزآمیز است، چرا که آیین بودا یکی از نخستین مواجهه‌ها با حقیقت را بر سر استانداردهای کمال‌گرایی دربردارد، استانداردهایی که جهان و خودمان را با آن‌ها قضاوت می‌کنیم و استانداردهایی که توصیه‌ای برای نارضایتی دائمی‌اند. گفتۀ مشهور بودا در مورد وضعیت بنیادی این است که زندگی رنج است. همه چیز گذراست؛ پیری، بیماری و مرگْ سرنوشت انسانی و محتوم ماست. و بهتر است فلسفۀ شما در مورد خوشبختی این واقعیت‌ها را به رسمیت بشناسد، وگرنه یگانه نتیجۀ ممکن، برای شما و اطرافیانتان، رنج‌کشیدن بیشتر است.هائمین سونیم، راهب پیشین و نویسندۀ کتاب‌هایی دربارۀ ذن در کرۀ جنوبی، در کتاب جدیدش، عشق به چیزهای ناقص: چگونه با خود و دیگران مهربان و بخشاینده باشیم، فراوان به این نکته اشاره کرده است، هرچند احتمالاً او این‌قدر بی‌پرده بیانش نمی‌کند. امیدبخش است که، در دورانی که همه‌جا آکنده از تمسخر است، صدای دوستانه و آرام هائمین می‌تواند او را به ابَرسلبریتی تبدیل کند: او در رسانه‌های اجتماعی در مجموع دو میلیون دنبال‌کننده دارد، به اضافۀ اینکه کتاب قبلی‌اش، چیزهایی که فقط وقتی سرعتت را کم می‌کنی می‌توانی ببینی۹، در جهان پرفروش شد (در سئول، محل زندگی‌اش، ادارۀ یک مرکز درمانی ذن‌محور، مدرسۀ قلب‌های شکسته، را بر عهده دارد، اما ابزار اصلی‌ آموزشش توئیتر است).هائمین به‌ویژه در مورد نارضایتی‌های کوچک‌تر در زندگی سخن می‌گوید و اینکه چگونه دست‌وپنجه‌نرم‌کردن با این نارضایتی‌ها گاهی از نارضایتی‌های بزرگ‌تر و چشمگیرتر دشوارتر است. مثلاً، باوجوداینکه خوب است که امروزه بسیار بی‌پرده‌تر در مورد بیماری روانی صحبت می‌کنیم، اما یک پیامد نامعقولش هم این است که افسردگیِ شدیدتر را آسان‌تر از احساس یأس خفیف‌تر و فراگیر در زندگی می‌پذیریم. هائمین می‌نویسد: «برخلاف احساسات دیگر، بیان یأس بسیار دشوار است: این احساس به‌شکل رفتار تنگ‌نظرانه و کوته‌فکرانه ظاهر می‌شود». او ادامه می‌دهد: همچنین با بیان این احساس به نظر می‌رسد که دارید دیگران را مقصر شکست‌خوردنتان در برآورده‌کردن انتظارات می‌دانید. بااین‌حال، این مشکل مسلماً بسیار شایع‌تر از رنج شدید است. در این خصوص بحث شده است که اظهار نظر بودا که «زندگی رنج است» باید دقیق‌تر به چیزی مثل «زندگی آزاردهنده است» تعبیر شود (اگر بخت همراهتان باشد، زجر مفرط در زندگی‌تان بسیار نادر خواهد بود، اما این حسِ در پس‌زمینه که چیزها کاملاً سر جایشان نیستند ممکن است تقریباً همگانی باشد). هائمین می‌گوید اولین گام به‌سوی ازبین‌بردن این نوع نارضایتی این است که، در وهلۀ اول، اذعان کنید که خواستِ کامل‌بودنِ خودتان، یا هر کسی که با او مواجه می‌شوید، خواستی معقول نیست. بخش اعظمی از آزارنده‌بودنِ زندگی روزمره از خودِ شرایط ناشی نمی‌شود، بلکه از اصرار بر این مسئله ناشی می‌شود که شرایط باید چیزی باشد به‌جز آنچه هست.من هنوز به بردباری هائمین در برابر ضعف‌های دیگران دست پیدا نکرده‌ام، بنابراین نمی‌توانم در برابر گفتن این نکته مقاومت کنم که، اغلب اوقات، حکمت او کلیشه‌ای به نظر می‌رسد. در میان قطعه‌های نثر کتاب، بخش‌هایی جای گرفته که مثل شعر سپید صفحه‌آرایی شده است. بخش‌هایی که ناخواسته ثابت می‌کند تأملات پیش‌پاافتاده صرفاً با وسط‌چین‌کردنشان در صفحه و چند خط فاصله‌انداختن بینشان به اندیشه‌های ژرف تبدیل نمی‌شوند (یک نمونه: «اگر کسی از شما کمک نخواست،/ سعی نکنید که مشکلش را برایش حل کنید./ بااینکه ممکن است نیت شما خیر باشد،/ عنان اختیار را از او می‌گیرید/ و به اعتمادبه‌نفسش آسیب می‌زنید»). بااین‌همه، او برخطا نیست. و، پشت این ابتذال گاه‌گاه، جهان‌بینی زندگی‌بخش و واقع‌بینانه‌ای مخفی شده است: واقعیت همین است که هست، و اکثر مصیبت‌های غیرضروری از این ناشی می‌شود که می‌خواهیم چیزها آن‌طوری که هستند -در مقام واقعیت سرسخت- نباشند. این سخن توصیه به تسلیم نیست؛ اینکه واقعیت موقعیتتان را بپذیرید راهی مناسب برای تلاش در جهت تغییردادن آن است. اما انکارنکردن شکلِ بودن چیزها فقط گام نخست و ضروری است. یا آن‌طور که کارل راجرز روان‌شناس می‌گوید: «پارادکس عجیب این است که وقتی خودم را همان‌طور که هستم می‌پذیرم می‌توانم تغییر کنم».                                                                صنعت بهروزی، از قضای روزگار، حتی شاید در کمال تعجب، ثابت کرده است که در تبدیل این روحیۀ جدید اعتدال و پذیرش به یک مشغولیت مصرف‌گرای پرهزینۀ دیگر مهارت دارد. آن «رمز و رازهای خوشبختی» اسکاندیناویایی مثال مناسبی است: «هوگه» ممکن است استراحتی رضایت‌بخش را دور شومینه‌ای معمولی با دوستان قدیمی به ذهن متبادر کند، اما به این معنا نیست که نتوانید در وب‌سایت هوگه‌لایف حدود ۲۰۰ پوند را صرف بالش مناسب هوگۀ رنگ‌شده با رنگ‌های گیاهی کنید یا ۸۰ پوند را صرف یک دست جاشمعی کنید (و درحالی‌که «لاگوم» در زبان سوئدی به معنای «مقدار دقیقاً مناسب» است، دست‌کم اخیراً شش کتاب دربارۀ این موضوع به زبان انگلیسی موجود است که مقدار دقیقاً مناسبی نیست، بلکه خیلی زیاد است). تلاش شما برای اینکه به فردی تبدیل شوید که خوشبختی را در چیزی می‌بیند که دارد ممکن است به‌آسانی خود به جست‌وجوی بی‌پایانی تبدیل شود، که در آن موفقیت -و درنتیجه خوشبختی- همیشه، به‌جای اینجا و اکنون، در گروِ تصوری از آینده است.مثل همیشه، تقصیر سرمایه‌داری است. اما اکثر ما هم شریک جرمیم: ما به‌دنبال تصورات دست‌نیافتنی دگرگونیِ خود می‌رویم، به‌جای اینکه دست‌کم تا حدودی با واقعیت روبه‌رو شویم، چرا که زندگی به این شیوه آسان‌تر است. این نکته یکی از درس‌های جذابی است که اخیراً به ژانر فرعی ضدکمال‌گراییِ خودیاری افزوده شده است. این ژانر فرعی در کتاب جرئت منفوربودن نوشتۀ ایشیرو کیشیمی و فومیتاکه کوگا مطرح شد که سال گذشته به انگلیسی منتشر شد (تا آن زمان، بیش از ۳.۵ میلیون نسخه از این کتاب به زبان اصلی‌اش -که ژاپنی بود- و به زبان‌های دیگر فروش رفته بود). این کتاب به‌رغم همۀ هیاهوهای بازاریابیِ «پدیدۀ جدید ژاپنی» -یک منتقد کتاب را «ماری کوندو۱۰ برای مغز» توصیف کرد- عمدتاً پژوهش آسان‌فهمی از کار روان‌درمانگر اتریشی، آلفرد آدلر، است. آدلر اعتقاد دارد که ما اغلب به مشکلاتمان می‌چسبیم و مهم هم نیست چقدر ازشان می‌نالیم و ادعا ‌می‌کنیم که می‌خواهیم از بین ببریمشان. این کار را می‌کنیم چون لازمۀ غلبه‌کردن بر آن‌ها مواجهه با ترس است. به‌جای اینکه خطرات بین‌ فردی‌ای را بپذیریم که الان لازمۀ تلاش برای به‌دست‌آوردن رضایت است، آسان‌تر است که رضایت -و مهم‌تر از همه رضایت در روابط صمیمانه- را به آینده موکول کنیم، یعنی به زمانی که هرگز مجبور نیستیم برای به‌دست‌آوردن رضایت واقعاً کاری را که لازم است بکنیم.همان‌طور که کیشیمی و کوگا روشن کرده‌اند، مسئله این است که این کار، با سوق‌دادن نظام‌مندِ شما به کنش‌هایی که به‌جای ساختن زندگیِ معنادار آن را به تعویق می‌اندازد، فقط به رنج بیشتر در زمان حال می‌انجامد. تصورات دگرگونی خود به این شیوه فقط با شکست مواجه نمی‌شوند، بلکه مانع تغییرات کوچک‌تر -اما واقعی- می‌شوند. در هر صورت، هرگز به نظر نمی‌آید که آینده فرابرسد: حقیقت این است که زمان حال یگانه زمانی است که در آن ایجاد تغییر ممکن است. دگرگون‌کردن خود به شیوه‌ای متحول‌کننده ممکن است رؤیایی فراخوش‌بینانه باشد، اما ناامیدی از تغییر هم نوعی آسایش کاذب است: هر دوِ آن‌ها شکل‌هایی از مطلق‌انگاری‌اند که انفعال را موجه جلوه می‌دهند. ما در دگرگون‌کردن خودمان این ژانویه یا ماه بعد یا ژانویۀ سال بعد یا هر زمان دیگری شکست خواهیم خورد. اما وقتی این واقعیت را درک کردیم، ممکن است دست‌کم قادر باشیم اندکی پیشرفت‌ کنیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Plomin, Robert. Blueprint: How DNA makes us who we are. MIT Press, 2018Sunim, Haemin. Love for Imperfect Things: How to Accept Yourself in a World Striving for Perfection. Penguin Random House, 2019Kishimi, Ichiro, and Fumitake Koga. The Courage to be Disliked. Allen & Unwin, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الیور برکمن نوشته است و در تاریخ ۱۲ ژانویۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Want to transform your life Stop chasing perfection» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «اگر مدیر گوگل بشوی، لزوماً خوشبخت نخواهی شد» و ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر کرده است.•• الیور برکمن (Oliver Burkeman) نویسنده‌ای ساکن نیویورک است که در گاردین می‌نویسد. پادزهر: خوشبختی برای کسانی که تحمل مثبت‌اندیشی را ندارند (The Antidote: Happiness for People Who Can't Stand Positive Thinking) از آثار اوست.[۱] Blueprint[۲] hedonic adaptation[۳] hygge[۴] lagom[۵] Solve for Happy[۶] Mohammad "Mo" Gawdat[۷] Happy Ever After: Escaping the Myth of the Perfect Life[۸] narrative trap[۹] The Things You Can See Only When You Slow Down[۱۰] Marie Kondo: مشاور منظم و مرتب‌کردن و نویسندۀ ژاپنی است که در این مورد چهار کتاب نوشته که به زبان‌های مختلف ترجمه شده است [مترجم]. ]]> الیور برکمن اقتصادوجامعه Wed, 13 Feb 2019 04:37:06 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9290/ صدای زنان روستایی در شب طنین انداخت http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9289/ مری هگلند، روزهای انقلاب — زنان بودند که تظاهرات شبانۀ ضدشاه را در علی‌آباد به راه انداختند. آن‌ها احساس کرده بودند که شایسته نیست در تظاهرات شرکت کنند چون نباید در نمایش‌های عمومی جلوی چشم مردها ظاهر می‌شدند. اما بعد ناگهان از نیمه‌های ماه دی، این نگرش تغییر کرد.من و خانواده‌ام یک عصر جمعه به شیراز دعوت شده بودیم و شب را ماندیم. ما شنبه صبح، ۱۶ دی ۱۳۵۷ به علی‌آباد برگشتیم. آن روز صبح، رعنا، زن برادرِ جعفر، خواهر شوهر رقیه، و رهبر زنانِ سید، وارد حیاط سید یعقوب شد. (من هنوز در موقعیت ناخوشایند زندگی در حیاط شخصیت اولِ طرفدار شاه در علی‌آباد قرار داشتم که در آن زمان آماجِ غضبِ دیگر روستاییان بود.) رعنا به من گفت که زن‌ها شب قبل شعارهای انقلابی سر داده‌اند. او خشنود و هیجان‌زده بود و خیلی به خودش افتخار می‌کرد. گفت، «خیلی بد شد که آنجا نبودی». رعنا گفت زن‌ها قرار است دوباره آن روز عصر هم اعتراض کنند و من باید ساعت ۷ بدون اینکه به کسی از خانوادۀ سید یعقوب بگویم که کجا می‌روم، به خانه‌اش بروم.کمی بعد، اختر، زن سید دیگری که طرفدار ثابت‌قدم آیت‌الله خمینی بود، یواشکی به حیاط عسکری آمد و از پله‌ها وارد اتاقم شد. اختر با سرخوشی و غرور زیادی داستان فعالیت شب قبل زن‌ها را تکرار کرد. آیت‌الله خمینی که هنوز در فرانسه بود، جمعه ۱۵ دی را به خاطر آدم‌های زیادی که در طول ماه محرم در برخوردهای میان ارتش و پلیس و تظاهرات‌کنندگان شهید شده بودند، روز عزا اعلام کرده بود. برای احترام به درخواستش، مردهای علی‌آبادی آن جمعه در شیراز تظاهرات کردند. بعضی از پسرها و مردان هم در کوچه‌های خودِ علی‌آباد راهپیمایی کرده و شعار داده بودند.بعدازظهر آن روز، گروهی از زنان سید بیرون از کوچۀ بن‌بست کوچکی که خانه‌هایشان آنجا بود نشسته بودند، گفتگو می‌کردند و پارچۀ نخیِ بالای کفش‌های دست‌سازِ روستایی را قلابدوزی می‌کردند. شروع کردند به بحث دربارۀ تظاهرات در شهرها و روز عزا. لیلا، همسری جوان با نوزادی کوچک گفت، «ما هم باید شعار بدهیم!»رعنا، رهبر این گروه اجتماعی جواب داد: «این کارها در روستا شایسته نیست. در شهر اشکالی ندارد، اما در روستا خوب نیست».لیلا اصرار کرد، «نه، ناپسند نیست. مگر زن‌های شیرازی از ما بهترند؟»اختر اضافه کرد، «اگر جرئتش را داشتیم، ما هم می‌رفتیم».بعد زن‌ها توافق کردند که تظاهرات خودشان را بعد از تاریکی، حدود ساعت ۷، راه بیاندازند. وقتی زمانش رسید، بعضی از زنان دودل شده بودند، اما تعداد کمی که مصمم بودند گروهی را دورِ هم جمع کردند. تا غروب برسد، رعنا موضوع را فراموش کرده بود و در هر حال، پاهایش هم درد می‌کرد. اختر به خانۀ رعنا رفت و پرسید: «تو نمی‌آیی؟ همۀ زن‌ها بیرون هستند.»بدین‌ترتیب رعنا هم بیرون رفته بود. آن‌ها همانطور که در مسیر کوچک داخل کوچۀ خودشان راه می‌رفتند، با فریاد شعار دادند. اختر به من گفت زن‌ها مضطرب بوده‌اند، اما راضی و هیجان‌زده هم بودند و خیلی به خودشان افتخار می‌کردند.آن روز غروب، من مشتاقانه منتظر ساعت ۷ بودم و بعد سریع به خانۀ رعنا رفتم. او و خانواده‌اش با عجله داشتند شام می‌خوردند. ما تازه از درِ حیاطش بیرون آمده بودیم که یکی از پسرهای نوجوانِ محله شروع کرد به شعار دادن. زنان به تدریج جمع شدند، و همه در شعاردادن شرکت کردند. بعد آن پسر نوجوان مردم را در کوچه هدایت کرد. همانطور که مردم پیش می‌رفتند بقیه هم به راهپیمایان ملحق می‌شدند. وقتی مقابل در خانۀ بیوۀ جوان، عصمت، رسیدیم، او که به تقوا و فروتنی معروف بود یواشکی از پشت در نگاه کرد. عصمت که دید رعنا هم که به مذهبی بودن معروف بود در گروه حضور دارد، دوید تا چادرش را بردارد. عصمت هم بیرون آمد تا به ما ملحق شود. به راه‌رفتن ادامه دادیم و شعار دادیم، و در کوچه‌ای که زنان شب قبل طی کرده بودند، مسافت بیشتری را پیمودیم.از آن شب به بعد، زنان هر بار شهامت پیدا می‌کردند تا بیشتر در میان روستا پیش بروند. وقتی تعداد اندکی از مردان صدای آن‌ها را شنیدند، بیرون آمدند و در سردادن شعارهای مذهبی و انقلابی به آنها پیوستند. با پیوستن زنان و مردان، تظاهرات بزرگ‌تر شد. شعار دادن کم‌کم از الگویی پیروی کرد: گروهی از پسرها و چند مرد در جلو راهپیمایی می‌کردند و اولین عبارت از یک دوبیتی انقلابی را فریاد می‌زدند. گروه زنان و دختران که پشت‌شان حرکت می‌کردند، با دومین عبارت جواب می‌دادند. هر زمان که ما از مقابل حیاط‌های طرفداران شناخته‌شدۀ شاه رد می‌شدیم، تظاهرات‌کنندگان به شعاردادن توجه ویژه‌ای نشان می‌دادند. در نهایت آن‌ها هر غروب دو یا سه بار دور تا دور کوچه‌های داخل دیوارهای روستا را می‌پیمودند. تظاهرات پیچیده‌تر و سازمان‌یافته‌تر شد و دیگر چندان خودجوش نبود. مسیرها مشخص شد. پسران نوجوان با فریاد زدن شعارها گروه شبانه‌ای گردهم آوردند. برای اطمینان از اینکه هیچ کسی زمین نخورد، پسران جوان با چراغ‌قوه در قسمت‌های ناهموار کوچه‌ها مستقر می‌شدند. در کوچه‌ها چاله‌های پر از آب و بافاصله وجود داشت که ممکن بود برای راهپیمایان دشواری ایجاد کند. چند زن از پشت‌بام‌ها روی سرمان نمک می‌پاشیدند یا در منقلِ زغال اسپند دود می‌کردند تا نشان دهند که تظاهرات ما را تأیید می‌کنند و برایمان آرزوی موفقیت کنند.زنان شاد، پرشور و با اعتماد به نفس بودند. بعد از اولین غروبی که به شعار دادن گذشت، کم‌کم احساس کردند که هر چیزی ممکن شده است. آن‌ها که سکوت قبلی‌شان را داشتند سریعاً فراموش می‌کردند، از تبحرشان در مقاومت از راهِ تظاهرات و شعاردادن خوشحال بودند. آن‌ها طوری رفتار می‌کردند که انگار مشارکتشان را چیزی عادی می‌دانستند.اولین تظاهرات را زنان بدون پیشنهاد یا تشویقِ مردها، خودشان راه‌اندازی و برنامه‌ریزی کردند. این راهپیمایی بلافاصله بیرون از درهای حیاط گروهی از زنان که برایش برنامه‌ریزی کرده بودند تشکیل شد. ابتدا، زنان در تاریکی تظاهرات می‌کردند؛ کارکنان ادارۀ برق در شیراز در اعتصاب بودند و هر غروب حدود ساعت ۷ برای همدلی با نیروهای انقلاب، برق را برای چند ساعت قطع می‌کردند. تاریکی و کوچه‌های تاریک، به‌خودیِ خود، و به طور سنتی زمان و فضایی مناسب برای بیرون آمدنِ زنان از حیاط‌هایشان فراهم کرد.اگرچه زنان تظاهرات شبانۀ منظم را به راه انداختند، وقتی مردان دیدند که این کار نتیجۀ خطرناکی ندارد، کم‌کم به آن ملحق شدند، ابتدا پسران نوجوان به آنها پیوستند. و خیلی زود، راهپیمایی‌ها را مردان تصاحب و اداره کردند و زنان دنباله‌رویشان شدند. من هیچ اعتراضی از سوی زنان دربارۀ این تصاحب به خاطر ندارم. آنها اصراری به رهبری زنان یا حتی مشارکت برابر نداشتند، بلکه قصدشان بیان اعتراضات‌شان به حکومت شاه بود.اعتراض طیِ تظاهرات شبانۀ منظم در روستا، شکل جدیدی از فعالیت برای زنان روستایی بود. گروهی از زنان علی‌آبادی با تقلید اعتراض‌های سیاسی که می‌دانستند زنان در شیراز اجرا می‌کردند، این شکل از فعالیت را خودشان ابداع کردند.راهپیمایی‌های شبانه‌ای که زنان ناظر به سیاست‌های ملی به راه انداختند، به چند طریق نشان‌دهندۀ تداوم نقش زنان در فعالیت‌های سیاسی محلی بود. محرک آنها تا حد زیادی نگرانی دربارۀ عدالت و رهایی مردم از آزار و نیز رنج و دردی بود که نیروهای حکومت در روستا ایجاد کرده بودند. مردان و پسران بزرگ‌تر می‌ترسیدند که اگر در روستا تظاهرات کنند، اسم‌شان به پلیس روستایی گزارش شود، اما هیچ کس به بُردن یک زن روستایی برای بازجویی فکر نمی‌کرد. زنان که تقریبا اطمینان داشتند آسیبی نمی‌بینند، بیشتر از مردان قادر به راه‌اندازی تظاهرات روستایی منظم بودند. زنان که ظاهراً احساساتی و ضعیف بودند، بیرون از عرصۀ سیاست قرار داشتند و بازیگران سیاسی واقعی حساب نمی‌شدند،‌ به همین دلیل، در واقع توانستند گام‌هایی بردارند و نقش‌های سیاسی‌ای را ایفا کنند که مردها در آن برهه احساس می‌کردند امکانش را ندارند.• کتاب روزهای انقلاب، نوشتۀ مری هگلند، را اینجا بخرید.اطلاعات کتاب‌شناختی:هگلند، مری. روزهای انقلاب: چطور زنان یک روستا در ایران انقلابی شدند؟ ترجمۀ میترا دانشور. انتشارات ترجمان علوم انسانی، ۱۳۹۷Hegland, Mary Elaine. Days of revolution: political unrest in an Iranian village. Stanford University Press, 2013پی‌نوشت‌ها:• این مطلب برشی از کتاب روزهای انقلاب (Days of Revolution) نوشتۀ مری هگلند است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «صدای زنان روستایی در شب طنین انداخت» منتشر کرده است. روزهای انقلاب را میترا دانشور ترجمه کرده است و به‌زودی از سوی انتشارات ترجمان به چاپ خواهد رسید.•• مری هگلند (Mary Hegland) استاد انسان‌شناسی دانشگاه سانتاکلارا در آمریکاست. او تنها انسان‌شناس آمریکایی‌ای است که در دوران انقلاب اسلامی در ایران حضور داشت. ]]> مری هگلند اقتصادوجامعه Sun, 10 Feb 2019 05:40:02 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9289/ دانشگاه‌ها در خدمت نایک و آدیداس http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9276/ کانر گودوین،‌ لس‌آنجلس‌ریویو آو بوکس — در طول جنگ سرد، بعضی از دانشگاه‌های بزرگ آمریکا پژوهش‌هایی را با سرمایه‌گذاری سازمان سیا، وزارت دفاع، و دیگر نهادهای دولتی به انجام ‌رساندند. از اولین و بدنام‌ترین پروژه‌ها، پروژۀ ام‌کی‌اولترا۱ بود که تأثیرات ال‌اس‌دی و کاربردهای ممکن آن را به‌عنوان ابزار شکنجه بررسی می‌کرد.با کاهش پول‌های کثیف پنهان، دانشگاه‌ها باید منابع درآمد دیگری برای خود دست و پا می‌کردند. از نظر دِیو فرانکمایر، رئیس سابق دانشگاه اورگن، افزایش شهریۀ دانشگاه و هزینۀ ثبت‌نام‌ دانشجویان خارجی برای جبران کاهش بودجۀ دولتی کافی نبود. تا اینکه تیم فوتبال آمریکایی این دانشگاه در مسابقۀ رز بول ۱۹۹۵ بازی کرد و با اینکه به تیم دانشگاه پنسیلوانیا باخت، توانست توجه فیل نایت، بنیان‌گذار و مدیر عامل نایک را به‌ خود جلب کند.کتاب دانشگاه نایک نوشتۀ جاشوا هانت، گزارشی جذاب از داستان تجاری‌سازی آموزش عالی ارائه می‌دهد، داستانی که تاکنون ادامه دارد. کتاب شامل بخش‌های کوتاهی است که گِرد چند خط داستانی نوشته شده است. این امر به کتاب سرعت چشمگیری بخشیده و کتابی که ممکن بود کسالت‌بار باشد را به اثری گیرا تبدیل کرده است. رقابت بین پپسی و کوکا کولا برای بستن قراردادهای انحصاری با سیستم‌‌های دانشگاهی دولتی بسیار هیجان‌انگیز توصیف شده، مثل رقابت نفس‌گیر دو تیم در نیمۀ دوم بازی فینال که برای رسیدن به جام قهرمانی به مصاف هم رفته‌اند.بخش‌هایی از این داستان تصویری ننگین از دانشگاه‌های مدرن آمریکایی برملا می‌کند. هانت گرچه در پیونددادن موضوع‌های مختلف بسیار خوب عمل کرده، زمان‌بندی‌های او گیج‌کننده از آب درآمده‌اند. با چرخش راوی از داستانی به داستان دیگر، غالباً گسست زمانی ایجاد می‌شود. از این رو به‌سبب وجود بخش‌های پراکنده در کتاب، بهتر بود جدول زمانیِ تصویری از اتفاقات کلیدی ارائه شود.در جهان فیل نایت گاهی شرکای تجاری و رقبا را نمی‌توان از هم تشخیص داد. تاکتیک‌های تجاری بی‌رحمانۀ او که هانت آن را «راه و رسم نایک» می‌نامد از همان ابتدا خود را نشان داد، از جاسوسی صنعتی گرفته تا برون‌سپاریِ کار. نایت پیش از تأسیس نایک، پخش‌کنندۀ یک شرکت کفش ژاپنی بود. او با اجیرکردن خبرچین توانست به تولیدکنندگان پیمان‌کار آن‌ها دست پیدا کند. به این ترتیب تصمیم گرفت واسطه‌ها را حذف کند و مستقیماً با تولیدکننده‌ها و، پس از تأسیس نایک، با ورزشکاران کار کند.اینجا بود که تیزهوشی‌ او در کسب‌وکار آشکار شد. در حالی که تولیدکنندگان دیگر در نمایشگاه‌های تجاری وقت می‌گذراندند، نایک به زمین‌های مسابقه و ورزشگاه‌ها راه یافته بود. بیل بووِرمن، مربی تیم دو و میدانی دانشگاه اورگن و مربی چندین قهرمان المپیک، در تلاش‌های اولیه برای شناساندن نایک به‌عنوان تولیدکنندۀ کفشی درخورِ توجه نقشی کلیدی ایفا کرد.بهترین راه برای دسترسی به ورزشکاران تیم‌های ورزشی دانشگاه‌ها، مربی‌ها بودند. راه رسیدن به مربی‌ها نیز ساده بود: پول دادن به آن‌ها. پیش از آن که اتحادیۀ ملی ورزش‌های دانشگاهی (NCAA)، ممنوعیت قراردادهای رسمی بین مربی‌ها و شرکت‌های خصوصی را لغو کند، نایک ناچار بود در معاملات به همان دست‌دادن اکتفا کند، که در حد قرارداد کارکرد داشت چون درصورت نارضایتی نایک، «پول کتونی» که بیست درصد دستمزد مربی بود، قطع می‌شد. بعدتر، NCAA قوانین را بازنویسی کرد و «پول کتونی» اجازه یافت در «تمام معاملات پوشاک در دانشگاه» گنجانده شود، و تنها محصولات نایک مجاز بود در فروشگاه‌های دانشگاه به‌ فروش برسد. چنین قراردادی نخستین بار با دانشگاه میامی در سال ۱۹۸۷ بسته شد. دستمزد‌ مربی‌ها راه ساده‌ای برای مشاهدۀ «مسابقۀ تسلیحاتی فوتبال دانشگاهی» است. این روزها کاملاً مرسوم است که در قراردادهای مربی‌گری، پاداش‌های هنگفتی برای حضور در مسابقات بول۲، تعداد بُردها و دیگر مشوق‌های مالی در نظر گرفته شود. برای مثال دستمزد پایۀ ماریو کریستوبال، سرمربی تیم فوتبال اورگن داکس، ۲.۵میلیون دلار است و علاوه بر این او می‌تواند ۱.۵۷۵میلیون دلار دیگر نیز به‌عنوان پاداش دریافت کند. مربیانی که با نایک همکاری نمی‌کردند به اردو‌های آموزشی نایک برای دانشجویان برتر تازه‌وارد دعوت نمی‌شدند. بازاری که دانشگاه ارائه می‌داد راهی بود برای افزایش طرفداران و نیز ورود به عرصۀ ورزش‌های حرفه‌ای، که پیش از این شرکت‌های دیگری چون آدیداس آن را تصرف کرده بودند.ستاره‌های ورزشی باعث شدند شهرت نام تجاری نایک و سود آن سر به فلک بکشد. نایت یک «ورزشکارِ شهرآشوبِ واقعی» می‌خواست، کسی که بتواند تصویر تولیدکنندگان کفش رقیب را در هم بشکند. بنابراین نایک قراردادهای بی‌مانندی با استیو پرفونتین تا مایکل جردن و لبران جیمز امضا کرد. درخشش این ورزشکاران به نام تجاری نایک نیز سرایت کرد و نتیجۀ چشم‌گیری در پی داشت. فروش سالانۀ نایک با پرفونتین از مرز یک میلیون دلار گذشت و جردن فروش سالانۀ نایک را به بیش از یک میلیارد دلار رساند. در اوج دوران جردن، «از هر سه کفشی که در امریکا به فروش می‌رسید، یکی نایک بود». نایک که با فروش کفش‌های مخصوص دویدن آغاز به کار کرد، توانست به تولید پوشاک ورزشی ورزشکاران دانشگاهی توسعه یابد، و سپس با کمک جردن، تبدیل شد به یک «نام تجاری تمام‌عیار» که کارش تجارت «رؤیاها» بود.نه تنها حرفۀ تجاری نایت، که تلاش‌های بشردوستانه‌اش هم رنگ و بوی قلدرمآبی او را داشت. کمک‌های مالی هنگفت او به دانشگاه اورگن، ‌نوعی سرمایه‌گذاری محسوب می‌شد که از آن انتظار بازدهی داشت. او به دیو فرانمایر رئیس دانشگاه اورگن «قدرت نفوذ بیش‌ازحدی» داده بود و با اختصاص سالانه معادل یک میلیون دلار بزرگ‌ترین حامی طرحی پژوهشی در این دانشگاه بود. این پژوهش به اختلالی ژنتیکی می‌پرداخت که دختران فرانمایر به آن مبتلا بودند. وقتی در رسوایی‌های مربوط به شرایط کاری اسف‌ناکِ نایک، فرانمایر از این شرکت طرفداری نکرد، نایت حمایت مالی‌اش را متوقف کرد.نایت همچنین برای اعضای تیم فوتبال خانه‌هایی می‌خرید که «به‌طرز سرگیجه‌آوری مجلل» بودند، غالباً مجلل‌تر از امکاناتی که اعضای لیگ ملی فوتبال آمریکا (NFL) در اختیار داشتند. می‌توان تصور کرد که چگونه ورزشکاران تازه‌وارد با خانه‌های پرزرق‌وبرق و ‌تشویق‌کننده‌های دلربایی که آن‌ها را در محوطۀ دانشگاه همراهی می‌کردند، وسوسه می‌شدند.هانت تزریق دلارهای نایک را نوعی «اقتصاد پایین‌ریز»۳ توصیف می‌کند که در آن «بازیکنان خوب متضمن قراردادهای تلویزیونی پرسودتر [...] کمک‌های مالی و درآمدهای مجاز بیشتر [...] و پاداش‌های کلان‌تر برای مربیان بودند». به گفتۀ هانت ورزشکاران جزء دارایی‌های دانشگاه‌ها محسوب می‌شوند، دانشگاه‌هایی که بیش‌ازپیش به برنامه‌های ورزشی به‌عنوان منبع درآمد اتکا می‌کنند.هانت با مثال‌های ناراحت‌کننده‌ای که یکی پس از دیگری می‌آورد، نشان می‌دهد که دانشگاه‌ها برای جذب و حفظ دارایی‌هایشان، یعنی ورزشکاران، تا چه حد پیش می‌روند، و این کار گاهی به قیمت قربانی‌کردن گروه بزرگ‌تری از دانشجویان و زیر پا گذاشتن مأموریت اصلی دانشگاه‌ها تمام می‌شود.یک سال بعد از جنبش #من_هم۴، همه فهمیده‌ بودند که نهادهای مختلف چگونه قربانیان آزار جنسی را ساکت می‌کردند و ادعای آن‌ها را بی‌اعتبار می‌خواندند و در مقابل، به حمایت از سوءاستفاده‌گران برمی‌خاستند که بیشترشان مردانی در موضع قدرت بودند. برای دانشجویان ورزشکار نیز همین روال وجود داشت. «به جای انجام تحقیقات جنایی، یک استراتژی روابط عمومی به کار گرفته شد». این استراتژی بی‌شباهت به واکنش نایک به خشم عمومی از شرایط کاری اسف‌بارش نبود.ممکن است این بحث مطرح شود که دانشجویان ورزشکار به ثروتمندی هاروی واینستاین نیستند و نایک را نباید مسئول اقدامات افرادی دانست که صرفاً لباس‌های آن شرکت را پوشیده‌اند. درست است که دانشجویان ورزشکار دستمزدی دریافت نمی‌کنند، اما از طرف سازمان‌های قدرتمندی حمایت می‌شوند که منابع قانونیِ قابل‌توجه و منافع مشترکی در خواباندن جنجال رسوایی‌ها دارند. کدام پدرومادری است که بخواهد فرزندش را به دانشگاهی بفرستد که در صدر اخبار آزار جنسی قرار دارد؟گرچه نایک مستقیماً مقصر نیست، اما فضایی ایجاد کرد که در آن مسئولان دانشگاه‌ها وادار شدند دست به پنهان‌کاری و لاپوشانی بزنند. یکی از مسئولان گفته بود «بر اساس میزان ناگوارشدن وضعیت و احتمال اینکه علیه ما شکایتی صورت گیرد تصمیم‌گیری‌هایی انجام شده است». چنان‌که هانت اشاره می‌کند «فرآیندهای فضاحت‌بار جذب ورزشکاران، اتهامات آزار جنسی، و مشکلات قانونی در میان دانشجویان ورزشکار از عواقب پایدار تجربۀ حضور نایک در دانشگاه اورگن بود».آنچه در دانشگاه اورگن رخ داد به یک الگو تبدیل شد. فصل ۱۹-۲۰۱۸ مسابقات بسکتبال دانشگاهی با موجی از بحث و جدل‌ها آغاز شد. سه دانشگاه زیر حمایت آدیداس، که یکی از آن‌ها تیم شمارۀ یک ایالت کانزاس بود، در طرح پول_برای_بازی شرکت کردند تا بازیکن جذب کنند. کاهش بودجۀ شدید، دانشگاه‌ها را زیر فشار قرار داده بود تا منابع درآمد جدیدی فراهم آورند و رؤسای دانشگاه‌‌ها که می‌ترسیدند شغلشان را از دست بدهند، در پی راه حل‌های کوتاه‌مدت بودند. همکاری عمومی-خصوصی نایک و دانشگاه اورگن توجه دانشگاه‌های سراسر کشور را به خود جلب کرد. بنابراین وقتی در ایالت‌های دیگر مالیات‌ کاهش پیدا کرد، دانشگاه‌های این ایالت‌ها دانشگاه اورگن را سرلوحۀ کار خود قرار دادند. این ماجرا به شرکتی‌شدن آموزش عالی انجامید که در نتیجۀ آن، دانشگاه‌ها به‌قدری به حامیان مالی‌شان وابسته شده‌اند که خواسته‌های شرکتی چون نایک بر خواسته‌های دانشجویان ارجحیت پیدا کرده است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Hunt, Joshua. University of Nike: How Corporate Cash Bought American Higher Education. Melville House, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کانر گودوین نوشته است و در تاریخ ۲۶ دسامبر ۲۰۱۸ و با عنوان «Sneaker Money» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «دانشگاه‌ها در خدمت نایک و آدیداس» و ترجمۀ عرفانه محبی منتشر کرده است.•• کانر گودوین (Conner Goodwin) نویسنده و منتقد ساکن بروکلین نیویورک است. نوشته‌های او در واشنگتن پست، بمب مگزین، مدرن پینتر و دیگر نشریه‌ها چاپ شده است.[۱] MK-Ultra[۲] Bowl game: نام یکی از مسابقات فوتبال آمریکایی در آمریکای شمالی است که بین تیم‌های دانشگاهی برگزار می‌شود [مترجم].[۳] trickle-down economics[۴] هشتگ اینترنتی (Me_Too#) که از اکتبر ۲۰۱۷ در رسانه‌های اجتماعی گسترش پیدا کرد و به جنبشی علیه خشونت و آزار جنسی تبدیل شد. این جنبش پس از اتهامات آزار جنسی هاروی واینستین، تهیه‌کنندۀ برجستۀ آمریکایی، آغاز شد [مترجم]. ]]> کانر گودوین اقتصادوجامعه Wed, 06 Feb 2019 04:45:10 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9276/ زندگی شوهران اینستاگرامی http://tarjomaan.com/neveshtar/9282/ تیلور لورنز، آتلانتیک — اوایل این هفته، کریسی تیگن ویدئویی در اینستاگرام منتشر کرد؛ او در این ویدئو در ساحلی ژست‌های هنری می‌گیرد و همسرش از زاویه‌های مختلف و موقعیت‌های متنوع از او عکس می‌اندازد.او در توضیح عکس نوشت: «ممنون که همیشه در تحقق رؤیاهای اینستاگرامی‌ام همراهم هستی. این قطار به خاطر تو (و گوشی تو) است که حرکت می‌کند... تو همان ریلی هستی که پایۀ کار است... راهی هموار به امید و هزاران لایک و محتوایی برگزیده. کارت بسیار ارزشمند است. هیچ وقت حضورت برایم عادی نخواهد شد، شاهزادۀ من».تیگن هم مانند میشل اوباما، جنیفر لوپز، مگان مارکل، بیانسه و بسیاری از اینفلوئنسرهای دیگر برای گرفتن عکس‌هایی که ارزش به اشتراک‌ گذاشتن داشته باشند، روی کمک «شوهر اینستاگرامی» خود حساب می‌کند. خوب که نگاه کنید، شوهران اینستاگرامی را همه جا می‌بینید. در تعطیلات کریسمس، یکی از دوستانم عکسی از ساحلی خارجی برایم ارسال کرد که پر بود از زنانی زیبارو. تقریباً به فاصلۀ ۳ متری از هر کدام مردی دوربین به دست در حال عکاسی بود. دوستم نوشته بود: «شوهران اینستاگرامی سخت مشغول کارند».شوهر اینستاگرامی شاید از هر خاستگاه جنسی و جنسیتی باشد و لزوماً شوهر واقعی فرد نیست. اخیراً کیتلین تیفانی در «چرا باید آن دکمه را بزنید؟»۱، پادکستی دربارۀ فناوری، توضیح داده است: «دوست پسر یا شوهر اینستاگرامی اصطلاح دقیقی نیست و به هر کسی گفته می‌شود که پشت دوربینِ تمام عکس‌های اینستاگرامی فرد است». او همان کسی است که در مسیر می‌ایستد تا صحنه‌ای فوق‌العاده را از دست ندهد یا کلی زیر باران منتظر می‌ماند تا فرد خوب ژست بگیرد.در سال ۲۰۱۶، مردیت هگرتی، نویسنده و روزنامه‌نگار حوزۀ مُد، فراخوانی برای استخدام یک شوهر اینستاگرامی داد، که در واقع زنی بود که از طریق یک اپلیکیشن او را استخدام کرده بود تا در یک نمایشگاه مد به دنبال او برود و عکاسی کند. هگرتی نوشت: «در این عصر مترقی، عشق ربطی به جنسیت ندارد، به این مربوط است که بتوانی کسی را پیدا کنی که عکس‌هایی برازنده از تو بگیرد». در یکی از تبلیغات رستوران‌های تاکو بل در پاییز گذشته با طنز به این موضوع پرداخته شد. مردی که از اسبِ گردانی در شهربازی آویزان شده تا از دوست دخترش عکس بگیرد، می‌گوید: «من یک دوست پسر اینستاگرامی هستم. همه جور عکسی می‌گیرم، جلوی دیوارنگاره‌های طرح بال، عکس‌های ساده و باصفا، عکس‌های طراحی شده».مردم همیشه از دیگران کمک می‌گرفتند تا از آن‌ها عکس بیندازند، اما اینستاگرام و فرهنگ اینفلوئنسرها این کمک را به شغلی کم‌و‌بیش تمام وقت تبدیل کرده است. در ۲۰۱۵، جف هاوتن ویدئویی ساخت که این اصطلاح را تثبیت کرد و در سطح گسترده‌ای دست به دست شد. این ویدئو که ۷ میلیون بار بازدید شد، مردانی را تصویر می‌کرد که «پشت دختران شیرین اینستاگرامی بودند». مردانی که شکایت می‌کردند از اینکه مجبورند تمام برنامه‌های گوشی خود را پاک کنند تا برای عکس‌های بیشتر جا داشته باشند و دارند به یک «مونوپادِ زنده» تبدیل می‌شوند.البته از سه سال پیش که این ویدئو ضبط شده تا امروز این اصطلاح متحول شده است. لطیفۀ ویدئوی شوهر اینستاگرامی این بود که این مردها بدبخت هستند. هدف این است که شما با این مردان همدردی کنید، مردانی که شرکایی هستند دلخور و با پوزخند و تمسخر به زنانی نگاه می‌کنند که آن‌ها را وامی‌دارند مدام عکس‌های پیش‌پاافتاده بیندازند. اما اینستاگرام و فضای دیجیتالی که فراهم کرده از زمان انتشار این ویدئو تغییرات زیادی به خود دیده است. آن زنانی که به خاطر انداختن عکس‌های غیرحرفه‌ای در مقابل دیوارهای آجری مسخره می‌شدند حالا اینفلوئنسرهایی هستند که میلیون‌ها دلار ارزش دارند؛ آدم‌هایی که حداکثر استفاده را از رسانه‌های اجتماعی می‌کنند و به دنبال تأثیر بر دیگران و کسب درآمد هستند. اگرچه این مردان را اغلب شرکایی ناراضی می‌دانستند، حالا روزبه‌روز شوهران اینستاگرامی بیشتری از این اصطلاح استقبال می‌کنند و به بخشی جدانشدنی از تجارت همسرانشان تبدیل می‌شوند.یکی از مردان خط مقدم این جریان جوردن رامیرز است. وقتی در ۲۰۱۸ رامیرز که پیمانکار حوزۀ فناوری است، با دنی آستین، اینفلوئنسری در حوزۀ سبک زندگی با نیم میلیون دنبال‌کننده، ازدواج کرد، دنیای اینفلوئنسرها هنوز برای او جدید بود. وقتی آستین به سراسر جهان پرواز می‌کرد، عکس می‌انداخت، وسایلش را جمع می‌کرد، مکان‌های مناسب را پیدا می‌کرد، ویدئوهای یوتیوب می‌ساخت و دنبال‌کنندگانش را افزایش می‌داد، رامیرز شغلی جداگانه و بی‌ربط در دنیای کسب‌وکارهای نوپای فناوری داشت.اما وقتی ازدواج کردند، زندگی‌شان آرام آرام با هم تلفیق شد و رامیرز اهداف شغلی خود را در سایۀ موفقیت همسرش از نو ارزیابی کرد. او پیش از این در بعضی پروژه‌ها همسرش را یاری کرده بود و عکس‌هایی گرفته بود اما بعد از ازدواجشان بود که با آغوش باز نقش شوهر اینستاگرامی را پذیرفت.به خاطر طبیعت خسته‌کنندۀ شغل بیشتر اینفلوئنسرها که بیست‌وچهار ساعته و هفت روز هفته ادامه دارد، در ۲۰۱۹ شوهر اینستاگرامی بودن تنها محدود به گرفتن چند عکس در بیرون خانه نیست. رامیرز، مانند بسیاری همسران دیگر که تمام‌وقت شوهر اینستاگرامی هستند، مسئولیت بخش‌های اجرایی و تجاری کار همسرش را نیز بر عهده گرفته و برای کمک به تولید، ویرایش عکس را نیز آموخته است.رامیرز گفت تغییر شغل و تبدیل شدنش به شوهری اینستاگرامی تصمیم ساده‌ای نبوده است. او گفت: «خیلی از شوهرها [در دنیای اینفلوئنسرها] در همان نقطه‌ای هستند که من بودم. با یک انتخاب مواجه هستید. شما می‌توانید کار خود را داشته باشید اما معمولاً شغل او پررونق است و آدم دوست ندارد وقتی همسرش در سفر است، این قدر از او دور باشد». او همچنین نگران این بود که زندگی‌اش را وقف صنعتی بی‌ثبات و جدید کرده است و می‌گفت: «من در نسلی بزرگ شده‌ام که در خانواده انتظار می‌رفت شما بیرون بروید و بانکدار یا دکتر باشید». اما وقتی شغل آستین خوش درخشید، شغل رامیرز هم رونق گرفت.در سپتامبر، رامیرز پادکست شوهر اینستاگرامی۲ را آغاز کرد؛ در این برنامه روی ماجراهای مردانی تمرکز می‌شود که در پشت دوربین هستند و از نو شوهر اینستاگرامی بودن را تعریف می‌کنند. رامیرز نگران است که با وجود این حقیقت که روز به روز همسران بیشتری این نقش را می‌پذیرند، هیچ‌کس به افرادی نمی‌پردازد که در پشت صحنۀ زندگی اینفلوئنسرها نقش دارند.رامیرز امیدوار است این پادکست بتواند سوءبرداشت‌ها و کلیشه‌های انتقادی را در هم بشکند. او تصدیق می‌کند که وقتی برای اولین بار آستین به موفقیتی بزرگ دست یافت، حسی آمیخته از حسادت و تحقیر داشت. به بیان او شاید برای برخی مردها دشوار باشد که همسرشان به شهرت برسد. یک خرید ساده با آستین گاهی سبب می‌شود او یک ساعت مشغول عکس‌گرفتن از همسرش و طرفداران او باشد. اما از وقتی یاد گرفته که موفقیت و شهرت همسرش را با آغوش باز بپذیرد و در مقابل آن مقاومت نکند، همه چیز عوض شده است. «می‌دانم شوهران اینستاگرامی بسیارند و بسیاری از آن‌ها هم سوابق تجاری دارند. همسرانشان هم احتمالاً موفقند و شاید آن‌ها هم همان حسی را دارند که من داشتم». اما شوهر اینستاگرامی بودن «کوچک کردن خود نیست؛ ساختن چیزی در کنار همسرتان است». رامیرز گفت که دامنۀ instagramhusband.org را خریداری کرده و برنامه دارد یک گروه فیس‌بوک را راه‌اندازی کند که شوهران اینستاگرامی بتوانند در آن عضو شوند.هرچه چهره‌های شناخته‌شده بیشتر دربارۀ نقش اساسی شوهران اینستاگرامی خود در موفقیتشان می‌گویند، حتی اگر به طنز باشد، این نقش عادی‌تر می‌شود. متیو استیونس، همسر لیندسی سیلبرمن، اینفلوئنسری در حوزۀ سبک زندگی و سفر، حتی آدرس اینستاگرامی خود را به شوهر اینستاگرامی (InstaHusband@) تغییر داده است. او گفت: «ابتدا به او کمک می‌کردم عکس‌های خوبی بگیرد، آن‌ها را ویرایش کند و بعد شرحی برایشان بنویسد، سپس به جاهای مناسبی برای عکاسی دست یابد- کمک می‌کردم چیزی را بسازد که اکنون شغل اوست. من کاملاً در کار لیندسی غرق شدم، نه تنها در عکس‌هایش، بلکه در وجه تجاری آن. نقشی را بر عهده گرفتم که تنها شامل عکس انداختن نبود، بلکه مرور ارتباطات، پیداکردن برندها و رفتن به رویدادهای مهم را هم در بر می‌گرفت. ما یک تیم به‌هم‌پیوسته شدیم».استیونس هم مانند رامیرز گفت هدفش این است که مفهوم شوهر اینستاگرامی را به چالش بکشد. او بیان کرد: «مردم به شوهر یا دوست پسری که دارد از دوستش عکس می‌گیرد نگاه می‌کنند و می‌گویند (ببین باید واسه این دختری که حتی مدل هم نیست، چه کارهایی بکند)». استیونس گفت از حساب اینستاگرام خود استفاده می‌کند تا به این موضوع بپردازد و دربارۀ آن نقیضه بنویسد. «ما داریم این مفهوم کلی شوهر اینستاگرامی را تغییر می‌دهیم، یعنی کسی که فقط دنبال همسرش می‌رود و عکس می‌اندازد. در واقع شوهر اینستاگرامی کسی است که دارد همزمان از یک تجارت و از همسرش حمایت می‌کند».سیلبرمن گفت که تعجب کرده وقتی دیده این تعداد از مردان به واسطۀ همسرانشان در فضای اینفلوئنسرها وارد شده‌اند. «بسیاری از زنانی که آن‌ها را دنبال می‌کنم و در کار خود بسیار موفق هستند شوهران خود را استخدام کرده‌اند. حجم کار کم‌کم به جایی می‌رسد که آدم نمی‌تواند تنهایی از پس آن برآید و به چه کسی بیش از شوهرتان می‌توانید اعتماد کنید که بخشی از تجارتتان باشد؟» سیلبرمن گفت که داشتن یک شوهر اینستاگرامی از این نظر هم بسیار ارزشمند است که او شما را بهتر از هر کس دیگری می‌شناسد. در اتاق هتل کنارتان است، پشت دوربین با او راحت هستید و آن قدر با شما وقت می‌گذراند که زاویه‌ها و عکس‌های ایده‌آلتان را بشناسد.«مت می‌داند من چه می‌کنم؛ ظرایف این کار را می‌داند. وقتی به سفر می‌روم و نیاز دارم یک عالمه لباس با خودم ببرم یا صبح زود بیدار شوم تا نور خوبی داشته باشم، من را درک می‌کند». تعطیلات به معنی «لم‌دادن در ساحل و نوشیدن پیناکودا نیست. اینطوری به عکس‌های ایده‌آل نمی‌رسید. کار شوخی‌بردار نیست».داشتن شوهر اینستاگرامی همچنین یک جهش مالی هوشمندانه است. اینفلوئنسرهایی که همسری متعهد و حامی ندارند اغلب مجبورند عکاسانی حرفه‌ای استخدام کنند که نرخ دریافتی روزانۀ بعضی از آن‌ها سرسام‌آور است. وقتی به جایی سفر می‌کنید که نمی‌توان به راحتی عکاسی محلی پیدا کرد که سبک و نیاز شما را بفهمد یا کسی که بخواهید در اتاق هتل در کنارتان باشد، مسئله از این هم پیچیده‌تر می‌شود. بعضی از اینفلوئنسرها شوهر اینستاگرامی یکدیگر هستند، دوتایی سفر می‌کنند و بی‌نهایت عکس از یکدیگر می‌اندازند. دیگران روی سه‌پایه یا آدم‌های غریبه حساب می‌کنند. سیلبرمن گفت زندگی بدون حضور همسرش به شدت دشوار خواهد بود. «بسیاری از دخترانی که آن‌ها را دنبال می‌کنم مجرد هستند یا همسرانی تا این حد درگیر ماجرا ندارند. ارزش زیادی برای کار آنها قائل هستم. کار بسیار دشواری است. به طور کلی دشوار است اما دشواری‌اش دوچندان است اگر اصلاً فردی نباشد که دست راستتان بشود».هرچه شوهران اینستاگرامی بیشتر از پشت دوربین بیرون می‌آیند، خودشان هم دنبال‌کننده‌هایی پیدا می‌کنند. توماس برولتسهایمر در تجارت همسرش، جولیا انگِل شریک است؛ او اینفلوئنسری در حوزۀ سبک زندگی است و ۱.۲ میلیون دنبال‌کننده دارد. برولتسهایمر خود ۶۴.۰۰۰ دنبال‌کننده در اینستاگرام دارد که خود او را هم به یک اینفلوئسنر تبدیل کرده است. بسیاری از طرفداران، همسر اینستاگرامی یک اینفلوئنسر را هم سریعاً دنبال می‌کنند تا نگاهی هم به پشت صحنۀ زندگی آن‌ها داشته باشند. تد راد، همسر دیدی راد، اینفلوئنسر حوزۀ سبک زندگی با بیش از نیم میلیون دنبال‌کننده، توضیحات اینستاگرامی خود را تغییر داد و نوشت «شوهر اینستاگرامی حرفه‌ای» و اغلب عکس‌های ویرایش‌نشدۀ همسرش را منتشر می‌کند. همچنین یک استوری اینستاگرام منتشر کرد که مختص ثبت مشخصات شوهران اینستاگرامیِ مشغول به کار بود. استیونس گفت هشتگ شوهر اینستاگرامی (InstagramHusband#) را در اینستاگرام منتشر کرده و اینگونه بعد از ارتباط برقرارکردن با عکس‌های مردان دیگر، با خود آن‌ها مرتبط شده است. «الآن تقریباً نوعی برادری خاموش در میان است. هنوز به یک اجتماع کامل تبدیل نشده اما در آستانۀ شکوفایی است... و فکر می‌کنم اجتماع بزرگی خواهد شد».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تیلور لورنز نوشته است و در تاریخ ۱۱ ژانویه ۲۰۱۹ و با عنوان «The Instagram-Husband Revolution» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «زندگی شوهران اینستاگرامی» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• تیلور لورنز (Taylor Lorenz) از نویسندگان آتلانتیک است که حوزۀ فناوری را پوشش می‌دهد.[۱] Why’d You Push That Button[۲] The Instagram Husband Podcast ]]> تیلور لورنز اقتصادوجامعه Sat, 02 Feb 2019 04:40:42 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9282/ پرونده: جامعۀ پُرشتاب http://tarjomaan.com/report/9284/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• اگر با سرعتِ بی‌نهایت زندگی کنیم، نخواهیم مُردگفت‌وگو با هارتمونت رُزا، جامعه‌شناسی که به شتابِ روزافزون اجتماعی می‌اندیشداز قرن هجدهم شاهدِ شتاب روزافزونی در جنبه‌های گوناگون اجتماعی هستیم. در آن دوران مردم با خوش‌بینی فکر می‌کردند اگر سریع‌تر زندگی کنند، در واقع بیشتر و بهتر زندگی خواهند کرد. اما امروزه شتاب ضرورتی اجتماعی است. اگر جامعۀ شما، در بخش‌های گوناگون خود شتاب نداشته باشد، سقوط خواهید کرد. مثلِ یونان.• مانیفستی برای اندیشۀ آهستهبا این‌همه شتاب چه چیزهایی از دست خواهیم داد؟گیگیلی شخصیتی عروسکی در مجموعۀ تلویزیونی کلاه قرمزی است. حضور گیگیلی معمولاً کوتاه، اما بسیار کوبنده و تأمل‌برانگیز است. از چهره و حرکاتش نشانه‌های نوعی خستگی مفرط و ابدی هویداست و هر پیشنهادی برای کار و جنب‌وجوش را رد می‌کند. گیگیلی و شخصیت‌های مشابهی مثل «بارتلبی محرر» بازنمای نوعی مقاومت آیینی در برابر فرهنگ امروز جهان هستند که سرعت، جنب‌وجوش و نتیجه را می‌پرستد و تعلل، بازی و آهستگی را نکوهش می‌کند. آیا می‌شود مانیسفتی برای آن‌ها نوشت؟• لذت و رنج سرعتماشین‌ها روز به روز سریع‌تر می‌شوند، آیا انسان‌ها هم دارند پا به پایشان جلو می‌آیند؟گادفری رجیو، مستندساز مشهور آمریکایی، در سال ۱۹۸۲، اولین قسمت از سه‌گانۀ مشهور خود را به نام کویانیس‌کاتسی ساخت. کویانیس‌کاتسی، یا «زندگی خارج از توازن» راوی دوران سرسام‌آوری بود که در آن سرعت زندگی از حد تحمل انسان‌ها فراتر رفته است. طرفه آنکه آن‌زمان هنوز نه شبکۀ اجتماعی در میان بود و نه گوشی هوشمند. اما تحقیقات متعدد نشان می‌دهد که سرعت رویۀ دیگری هم دارد. سرعت برای ما جذاب است و چه بسا قابلیت‌های بیولوژیک ما را نیز تغییر داده باشد.• تاریخِ شتاب‌گرایی: از پرستش تکنولوژی تا قارقار‌کردن در کنفرانس دانشگاهیچطور یک جریان فلسفی حاشیه‌ای آینده‌ای را پیش‌بینی کرد که ما در آن زندگی می‌کنیم؟اغلب نویسندگان معتقدند جامعۀ مدرن چنان پرتغییر و شتابان است که انسان‌ها را پریشان می‌کند. اما گروهی نیز معتقدند اگرچه مدرنیته ضرب‌آهنگ زندگی را تندتر کرده است، اما هنوز باید به‌دنبال تغییرات بسیار بیشتر و بسیار سریع‌تری باشیم. این گروه حاشیه‌ای و جنجال‌برانگیز را «شتاب‌گرا» می‌نامند. اندی بکت، در تحقیقی مفصل، تاریخچۀ این جنبش عجیب را پی گرفته و با مهم‌ترین چهره‌هایش به گفت‌وگو نشسته است.• فناوری چیزی را عوض نمی‌کند، مگر آنکه خودمان بخواهیمآیا حق داریم که انقلاب دیجیتال را برای شتاب‌دادن به ضرب‌آهنگ زندگی‌مان مقصر بدانیم؟ خیرزندگی ما دشوار شده است و سرتاپایش را اینترنت فرا گرفته است. از این رو جای تعجب ندارد که خیلی‌ها از آن دلخور و خشمگین باشند. می‌گویند اینترنت ما را آدم‌های بدتری کرده است، خودشیفته و بی‌اخلاق و نفرت‌انگیز. می‌گویند سامان کارها را از دستمان خارج کرده است و آرامش و آسودگی برایمان جا نگذاشته است. اما شاید بهتر باشد به جای نقدِ فناوری، فرهنگِ فناوری را به نقد بکشیم؛ یعنی همان‌چیزی که واقعاً گرفتارش هستیم.• کمی آهسته‌تر، کمی آرام‌تر؛ پیشنهادهایی خواندنی درستایش سکوت و سکونسکوت و سکون گنجینه‌های فراموش‌شدۀ دنیایی هستند که همه چیزش حکم به سرعت بیشتر می‌دهددور و برمان را کارهایی پر کرده که موعد تحویلشان نزدیک است و باید هرچه سریع‌تر تمامشان کنیم و البته انواع و اقسام مزاحمت‌ها و سروصداهایی که حواسمان را از انجام آن کارها پرت می‌کند. خواندنی‌های این نوبت مطالبی هستند که ما را به جدا شدن از این شتابزدگی بی‌فکر و همه‌جانبه فرا می‌خواند و در عین حال راه‌هایی برای بهره‌گیری هرچه بیشتر از کُندی و آهستگی پیش پایمان می‌گذارد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 01 Feb 2019 07:09:34 GMT http://tarjomaan.com/report/9284/ چرا محافظه‌کارها زندگی را معنادارتر از لیبرال‌ها می‌دانند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9275/ اُلگا کازان، آتلانتیک — قطبی‌شدگی به‌قدری حاد شده‌ است که اینکه چه خبری می‌خوانید، با چه کسی ازدواج می‌کنید و چه ماشینی سوار می‌شوید با عقیدۀ سیاسی‌تان پیوند خورده‌ است. همین‌طور است نوع نگرش شما به معنای تقریباً همه‌چیز.پژوهش‌گران دانشگاه کالیفرنیای جنوبی و دانشگاه یوتا در پژوهش جدیدی روی مردم ۱۶ کشور مختلف دریافتند که محافظه‌کاران درمقایسه با لیبرال‌ها زندگی را معنادارتر و هدفمندتر احساس می‌کنند.این پژوهشگران پشت‌سرهم پنج مطالعه انجام دادند که همۀ آن‌ها نتایج یکسانی به دست دادند. براساس مجموعه داده‌های کشورهای مختلف در اوایل دهۀ ۱۹۸۰، مجموعه داده‌های معرف آمریکایی‌ها در سال ۲۰۰۷ و داده‌های جمع‌آوری‌شده بین سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۷، محافظه‌کاران زندگی را معنادارتر می‌بینند. در مجموعه‌داده‌های دیگر، سنجش‌ به‌مدت دوهفته در پایان هر روز صورت گرفت و محافظه‌کاران زندگی را معنادارتر یافتند. همچنین بیشتر احتمال می‌رفت آن‌ها احساس کنند زندگی‌شان در هر لحظۀ ممکن «هدفی روشن‌» دارد.این پژوهشگران در تحلیلی دیگر دریافتند که محافظه‌کاران اجتماعی، نه اقتصادی، احتمالاً زندگی را معنادار می‌دانند. این نکته حتی در صورت لحاظ‌کردن متغیر «دینداری» نیز صادق بود، یعنی اینطور نبود که محافظه‌کاران ایمان راسخ‌تری به خدا داشته باشند.بیشترِ این داده‌ها پیش از سال ۲۰۱۶ و خارج از آمریکا جمع‌آوری شدند. به‌عبارت دیگر، همان‌طور که نوربرت شوارتز، از پژوهشگران این مطالعه و استاد روانشناسی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی، بیان می‌کند: «مسلماً این موضوع ربطی به اثر ترامپ ندارد. اما اگر اکنون هم این پژوهش را انجام می‌دادید، ممکن بود لیبرال‌ها زندگی را حتی بی‌معنی‌تر از قبل بدانند».تفاوت‌ها بسیار جزئی بودند. طبق این مقاله، محافظه‌کاربودن بر سطح معنایی که در زندگی خود پیدا می‌کنید تأثیر اندکی می‌گذارد – تقریباً به‌همان اندازه که درآمد و سلامت بدنی بر حس معناداری شما اثر می‌گذارد. توجه داشته باشید که به‌گفتۀ دیوید بی. نیومن، یکی از پژوهشگران این مطالعه، تبدیل‌شدن از یک لیبرال میانه‌رو به یک محافظه‌کار میانه‌رو از حیث اینکه چقدر به معنای زندگی شما می‌افزاید مثل این است که به‌جای ۶۰۰۰۰ دلار ۹۰۰۰۰ دلار درآمد داشته باشید.رابرت مَدر، استاد روانشناسی در دانشگاه سنترال اوکلاهما که خود را محافظه‌کار توصیف می‌کند، می‌گوید این اندازۀ تأثیرِ کوچک نشان می‌دهد که بیشتر مردم نمی‌توانند فقط با دانستن گرایش سیاسیِ شخص نگرش او به معنای زندگی را پیش‌بینی کنند. اما «از منظر یک پژوهشگر روانشناسی اجتماعی، تأثیری واقعی است که باید بیشتر مطالعه شود.» ممکن است برخی از این یافتۀ شهودی شگفت‌زده شوند:«معنا»، مانند «خانواده» و «ارزش‌ها»، رنگ‌وبوی واژه‌ای محافظه‌کارانه را دارد. بسیاری از محافظه‌کاران، به‌ویژه محافظه‌کاران اجتماعی، نوید حیات بشر را در کوچکترین دسته‌های سلولی می‌بینند. در اوج جنگ‌های فرهنگی بر سر ازدواج همجنسگرایان، محافظه‌کاران معتقد بودند ازدواج قداست دارد و خواهان حفظ این قداست بودند.پژوهش‌های پیشین همچنین نشان داده‌اند که محافظه‌کاران شادتر از لیبرال‌ها به نظر می‌رسند. جمهوری‌خواهان در زندگی زناشویی‌ خود خوشبخت‌ترند. این مطالعه نیز نشان داد که محافظه‌کاران اقتصادی، و نه اجتماعی، از زندگی خود راضی‌ترند.محافظه‌کاران همچنین تمایل دارند دست به کارهایی بزنند که به شادکامی می‌انجامد، مثل ازدواج کردن و بچه‌دارشدن و، بله، رفتن به کلیسا. هرچند این پژوهش دینداری را به‌عنوان متغیری ناخواسته لحاظ کرده است، ارتباطات اجتماعی مانند روابطی که در عبادتگاه‌ها برقرار می‌کنیم باعث می‌شوند احساس شادی کنیم.اما بحث ما در اینجا چیزی بیشتر از شادی و شادکامی است. ما از نوعی وحدت چشمگیر و شگفت‌انگیز با جهانی حرف می‌زنیم که براساس برخی مطالعاتِ پیشین مهم‌تر از سرزندگیِ عادی قدیمی است. چرا احتمال دارد محافظه‌کاران از چنین حسی بیشتر برخوردار باشند؟ هرگونه بحث دربارۀ «محافظه‌کاران» و «لیبرال‌ها» هر دو گروه را در حد کاریکاتور تقلیل خواهد داد، بنابراین همین‌جا اعلام می‌کنیم که همۀ محافظه‌کاران در بیوهای توئیتری‌شان خود را «پیرو مسیح» معرفی نمی‌کنند و همۀ لیبرال‌ها مخالف خدا نیستند. شوارتز می‌گوید، محافظه‌کاران اجتماعی به این فکر گرایش دارند که دنیا به‌همان شکلی است که باید باشد. آن‌ها درمقابل تغییرات فرهنگی مانند جنبش‌های حمایت از حقوق تراجنسینی بیشتر مقاومت می‌کنند. در این میان، لیبرال‌ها اغلب می‌پرسند چرا اوضاع درست به نظر نمی‌آید، چرا زندگی بعضی‌ها به‌خوبی زندگی برخی دیگر نیست. شوارتز می‌گوید: «وقتی شروع کردید به تشکیک درمورد برخی چیزها، مسائل زیادی مطرح می‌شوند». کسانی که سنت را بی‌اهمیت می‌پندارند دنیا برایشان بی‌معنی‌ می‌شود و ممکن است همه‌چیز بلافاصله عوض شود – و احتمالاً باید عوض شود.کالین هالبروک، استاد علوم شناختیِ دانشگاه کالیفرنیا در مرسد، می‌گوید: «اگر شخصی هستید که به‌روشنی می‌داند در جامعه به کجا تعلق دارد و همیشه برای یافتن شیوه‌های جاافتادۀ زندگی به گذشته می‌نگرد، به نظر می‌رسد قدمی بسیار کوتاه به سوی معنادار و منظم‌ دانستن زندگی برداشته‌اید».پژوهشگران دیگری تأیید کرده‌اند که این فرضیه، که ما آن را فرضیۀ «اوضاع چگونه باید باشد»‌ می‌خوانیم، مزیت‌هایی دارد.برَدفورد ویلکاکس، جامعه‌شناس و مدیر پروژۀ ملی ازدواج در دانشگاه ویرجینیا می‌گوید: «محافظه‌کاران به‌احتمال زیاد حس می‌کنند که زندگی‌شان از نظمی خاص برخوردار است و نیز التزام به نظم حس معناداری به مردم می‌بخشد. محافظه‌کاران ممکن است از برخی جزئیات غفلت کنند. شاید قابلیت خاکستری‌دیدن زندگی به‌یک معنا برای لیبرال‌ها ارزشمند باشد، اما حس روشنی از معناداری به آن‌ها نمی‌دهد».پیتر دیتو، روانشناس دانشگاه کالیفرنیا در ارواین، می‌گوید که محافظه‌کاران بیشتر از لیبرال‌ها به «تقویت خویشتن» تمایل دارند. آن‌ها میل دارند باافتخار از عظمت زندگی‌شان بگویند و کشمکش‌ها را کم‌اهمیت جلوه بدهند. اما، به‌بیان دیتو، این لیبرال‌ها هستند که شادتر عمل می‌کنند، حتی اگر بگویند شاد نیستند. دیتو طی مطالعه‌ای دریافت افرادی که به جنبش‌های دموکراتیک وابسته‌اند به‌احتمال زیاد بیشتر لبخند واقعیِ «دوشن» بر چهره خواهند داشت (به‌بیان تایرا [بازیگر و مدل آمریکایی] «لبخند با چشم») و در کلام خود از واژه‌های مثبت استفاده خواهند کرد.سپس دیتو دوباره حدس می‌زند که: «ممکن است ستون معنای زندگی درمورد محافظه‌کاران کوتاه‌تر باشد».مشکل اصلیِ مطالعاتی این‌چنینی آن است که مردم موضوع را با عینک دیدگاه‌های سیاسی خودشان می‌بینند. ممکن است هرگونه یافته‌ای را پیچ‌وتاب دهید تا گروه خودتان را باهوش‌تر، بهتر و اخلاقی‌تر و گروه مقابل را یک مشت غول جاهل جلوه دهید. حتی مقیاس‌های به‌کاررفته برای سنجش خصوصیت‌هایی مثل قدرت‌طلبی یا شادکامی یا معنا در زندگی رنگ‌وبوی عقیدۀ سیاسی خود پژوهشگران را گرفته باشد. دیتو می‌گوید: «روانشناسی سیاسی اغلب تنزل می‌یابد و بیشتر به سیاست می‌ماند: کدام‌یک بهتر است؟»اما درواقع برچسب‌های «لیبرال» و «محافظه‌کار» در برهۀ کنونی معنای چندان درستی ندارند. این روزها دموکرات‌ها سرسختانه از رابرت مولر، گماشتۀ جرج بوش، حمایت می‌کنند و برجسته‌ترین محافظه‌کار کشور سیستم قضایی را زیر سوال برده است [اشاره به ماجرای اختلاف ترامپ با جف سِشنز دادستان کل آمریکا]. هالبروک می‌گوید: «همۀ این سنجش‌ها به پیش از زمانی برمی‌گردند که همه‌چیز وارونه شد». هالبروک اشاره می‌کند که حتی اگر از کسی بپرسیم به‌لحاظ اجتماعی محافظه‌کار است یا نه معیار نادرستی به کار برده‌ایم. از نظر او، بهتر است مثلاً از شرکت‌کنندگان بپرسیم آیا با سقط جنین مخالفند یا نه؟درهرحال به نظر می‌رسد پژوهش مذکور یادآوری بر این نکته باشد که خصوصیت‌هایی که هر دو حزب به‌طور کلیشه‌ای نماینده‌شان هستند -گشودگی درمقابل تغییرات و فلج تحلیلی در مورد لیبرال‌ها؛ و سنت‌گرایی رمانتیک درمورد محافظه‌کاران- لزوماً در هر وضعیتی خوب نیستند. هالبروک پیشنهاد می‌کند: «شاید [لیبرال‌ها] نباید اینقدر از تغییرات استقبال کنند، چراکه ممکن است نگرش هشیارانه رویکرد بهتری باشد». او اشاره می‌کند که وینستون چرچیل طبق برخی معیارها محافظه‌کار به شمار می‌رفت؛ مثلاً وقتی که متعصبانه امپراتوری بریتانیا را با هزینۀ مستعمرات سابقش ترقی داد، حس ملی‌گرایی‌اش مشهود بود. اما مجبورید قدرت را به او واگذار کنید؛ او بلد بود چگونه خطر نازی‌ها را تشخیص دهد، خیلی جلوتر از آنکه بسیاری دیگر تشخیص دهند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اولگا کازان نوشته است و در تاریخ ۲۶ جولای ۲۰۱۸ با عنوان «Why Conservatives Find Life More Meaningful Than Liberals» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «چرا محافظه‌کارها زندگی را معنادارتر از لیبرال‌ها می‌دانند؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• اولگا کازان (Olga Khazan) عضو هیئت تحریریۀ آتلانتیک است. او همچنین برای لس‌آنجلس‌تایمز، واشنگتن پست، فوربس و نشریاتی دیگر مطلب نوشته است. ]]> اُلگا کازان اقتصادوجامعه Mon, 28 Jan 2019 05:14:35 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9275/ برای بچه‌ها به‌جای تبلت بیلچه بخرید http://tarjomaan.com/neveshtar/9269/ نیکولاس تامپیو، ایان — در مزرعه‌ای که برای آخر هفته به آنجا رفته‌ایم، خروس می‌خواند و خانوادۀ من با صدایش بیدار می‌شوند. هوا بسیار پرطراوت است و ستارگان پیش از برآمدن خورشید از پشت تپه در آسمان سوسو می‌زنند. به انبار علوفه می‌رویم که در آن اسب‌ها، گاوها، مرغ‌ها، خوک‌ها، سگ‌ها و گربه‌ها انتظارمان را می‌کشند. سطل‌های آب را می‌شوییم و دوباره پر می‌کنیم و به گاوها و اسب‌ها کاه و یونجه می‌دهیم. بچه‌ها برای صبحانه تخم‌مرغ جمع می‌کنند.باد با خود بوی بهار و پایان زمستان را می‌آورد. وقتی از چاله‌های آب رد می‌شویم گِل به چکمه‌هایمان می‌چسبد. وقتی وارد طویله می‌شویم خوک‌ها به ما می‌خورند؛ وقتی به گوسفندها نگاه می‌کنیم دور هم یک گوشه جمع می‌شوند. یاد می‌گیریم که تخم‌مرغ‌ها و گوشتی که در شهر می‌خوریم از کجا می‌آیند، و چطور انبارهای علوفه را در قرن نوزدهم با چوب می‌ساختند و نه با تیرهای آهنی. بوی انبار علوفه را استشمام می‌کنیم، بافت چوبی نردبان را لمس می‌کنیم، حسِ در دست گرفتن بیل، لرزشی که با صدای خرخر خوک‌ها ایجاد می‌شود، مزۀ تخم‌مرغ تازه، و مصاحبت کشاورزان.به عنوان یک پدر، برای من کاملاً بدیهی است که کودکان وقتی با کل بدنشان درگیر تجربه‌ای معنادار می‌شوند بسیار بهتر یاد می‌گیرند تا وقتی که پشت کامپیوتر می‌نشینند. اگر در این شک دارید، به واکنش کودکان وقتی فعالیتی را روی صفحه‌نمایش می‌بینند و وقتی خودشان آن را انجام می‌دهند دقت کنید. وقتی خودشان سوار اسب می‌شوند خیلی بیشتر درگیر می‌شوند تا وقتی که ویدئویی دربارۀ اسب‌سواری می‌بینند، همین طور وقتی با کل بدنشان ورزش می‌کنند در مقایسه با وقتی که نسخۀ شبیه‌سازی‌شدۀ آن ورزش را در یک بازی آنلاین انجام می‌دهند.ولی این روزها افراد قدرتمند بسیاری هستند که میل دارند کودکان زمان بیشتری را جلوی صفحات کامپیوتر سپری کنند. خیّرینی مثل بیل گیتس و مارک زاکربرگ میلیون‌ها دلار برای ترویج «یادگیری شخصی»۱ هزینه کرده‌اند، یعنی این که خود کودکان پشت کامپیوتر با خودشان کار کنند، و لورن پاول جابز هزینه‌های پروژۀ فرا‌-مدرسه۲ را تأمین کرده تا با بهره‌گیری از تکنولوژی «از موانع روش آموزش سنتی گذر کند». سیاست‌گذارانی مانند وزیر آموزش و پروش ایالات متحده، بتسی دواس، می‌گویند یادگیری شخصی «یکی از نویدبخش‌ترین تحولات در آموزش و پرورش از مهد کودک تا دیپلم است»، و ایالت رود آیلند یک برنامۀ یادگیری شخصی در سطح ایالتی را اعلام کرده که برای همۀ دانش‌آموزان مدارس دولتی اجرا می‌شود. اتاق فکرهایی مانند مؤسسۀ بروکینگز توصیه کرده‌اند که کشورهای آمریکای لاتین «قطب‌های بزرگ یادگیری الکترونیکی و در دسترس برای میلیون‌ها نفر» ایجاد کنند. مدیران مدارس با صدای بلند از مزایای کامپیوترهای شخصی برای همۀ دانش‌آموزان از جمله بچه‌های مهدکودک می‌گویند.بسیاری از بزرگسالان ثناگوی قدرت کامپیوترها و اینترنت هستند و بر این نظرند که کودکان باید هر چه سریع‌تر به این دو دسترسی پیدا کنند. ولی یادگیری با صفحه‌نمایش جای دیگر شیوه‌های ملموس‌ترِ کشف‌کردن جهان را می‌گیرد. بله انسان‌ها با چشمان خود یاد می‌گیرند، ولی نباید از گوش‌ها، بینی، دهان، پوست، قلب، دست و پا غافل شد. هر چه کودکان وقت بیشتری را پشت کامپیوتر سپری کنند، وقت کمتری برای گردش علمی، ساختن کاردستی، مسابقه دادن، در دست گرفتن کتاب، یا صحبت کردن با آموزگار و دوستان خود خواهند داشت. در قرن بیست‌ویکم، مدارس اتفاقاً نباید خیلی روزآمد باشند و بیشتر وقت کودکان را پشت کامپیوترها بگذرانند. در عوض، مدارس باید برای کودکان تجربه‌هایی غنی فراهم آورند که کل بدن آن‌ها را درگیر خود کند.برای فهم بهتر این که چرا افراد بسیاری از یادگیری مبتنی بر صفحه‌نمایش استقبال می‌کنند، می‌توانیم به یک اثر کلاسیک از فیلسوفی قرن بیستمی رجوع کنیم، یعنی پدیدارشناسی ادراک نوشتۀ موریس مرلو‌پونتی (۱۹۴۵).از نظر مرلو‌پونتی، فلسفۀ اروپایی از مدت‌ها قبل فهمیدن از طریق «دیدن» را بر فهمیدن از طریق «انجام دادن» ترجیح می‌داده است. افلاطون، رنه دکارت، جان لاک، دیوید هیوم، امانوئل کانت، هر یک به طریق خود، شکافی بین ذهن و جهان وضع می‌کنند، بین سوژه و ابژه، بین خودِ اندیشنده و چیزهای مادی. پیشفرض فیلسوفان این است که ذهن در فاصله‌ای نسبت به چیزها می‌ایستد و به آن‌ها نگاه می‌کند. وقتی دکارت گفت «می‌اندیشم پس هستم»، در واقع داشت شکافی بنیادین بین خودِ اندیشنده و جسم مادی ایجاد می‌کرد. به رغم جدید بودن رسانه‌های دیجیتال، مرلو‌پونتی خواهد گفت اندیشۀ غربی از مدت‌ها پیش از ظهور آن‌ها این فرض را در خود داشته که ذهن، و نه بدن، جایگاه اندیشیدن و یادگیری است.ولی از نظر مرلو‌پونتی، «آگاهی در اصل نه یک ’من می‌اندیشم که‘، بلکه یک ’من می‌توانم‘ است». به عبارت دیگر، اندیشۀ انسان از دل تجربۀ زیستۀ او سر بر می‌آورد، و آنچه ما می‌توانیم با بدن‌هایمان انجام دهیم عمیقاً بر آنچه فیلسوفان بدان می‌اندیشند و دانشمندان کشف می‌کنند شکل می‌دهد. او می‌نویسد، «کل عالم علم بر شالودۀ جهان زیسته بنا شده است». پدیدارشناسی ادراک با این نیت نوشته شده بود که خوانندگان را در درک بهتر پیوند میان جهان زیسته و آگاهی یاری رساند. فیلسوفان معمولاً می‌گویند ما بدن «داریم». اما همان طور که مرلو‌پونتی اشاره می‌کند: «من روبروی بدن خودم نمی‌ایستم، من در درون بدن خودم هستم، یا اصلاً من بدن خودم هستم.» همین تصحیح کوچک پیامدهای مهمی برای یادگیری دارد. این که بگوییم من بدن خودم هستم یعنی چه؟ذهن خارج از زمان و مکان نیست. بدن است که می‌اندیشد، حس می‌کند، میل می‌کند، درد می‌کشد، تاریخچه‌ای برای خودش دارد، و رو به آینده می‌نگرد. مرلو‌پونتی اصطلاح «قوس قصدی»۳ را ابداع کرد تا توضیح دهد که آگاهی چطور «گذشتۀ ما، آیندۀ ما، محیط انسانی ما، موقعیت جسمانی ما، موقعیت ایدئولوژیکی ما، و موقعیت اخلاقی ما» را به هم پیوند می‌دهد. او خوانندگان را به ابعاد بی‌شماری از جهان توجه می‌دهد که در اندیشیدن ما رسوخ می‌کنند.مرلو‌پونتی از ما می‌خواهد دست از این باور برداریم که ذهن انسان فراتر از مابقی طبیعت است. انسان‌ها حیواناتی اندیشنده هستند که اندیشیدن آن‌ها همیشه درآمیخته با حیوانیت آن‌ها بوده است. همان طور که متخصص علوم شناختی، آلن جاسناف، اخیراً در مقاله‌ای در ایان توضیح داده است، حتی آرمانی‌کردن مغز مستقل از باقی اعضای بدن نیز اشتباه است. فرآیند یادگیری وقتی رخ می‌دهد که یک ذهنِ بدنمند «آمادۀ ورود» به جهان می‌شود.مثال رقصیدن را در نظر بگیرید. از یک منظر دکارتی، ذهن مثل عروسک‌گردانی است که نخ‌ها را می‌کشد تا عروسک تکان بخورد و بدن را به حرکت درمی‌آورد. در این دیدگاه، هر کس برای این که رقصیدن را یاد بگیرد باید مجموعه‌ای از حرکات را به خاطر بسپرد. اما از نظر مرلو‌پونتی راه یاد گرفتن رقص این است که فرد همین بدن جسمانی خود را از نظر مکانی حرکت دهد: «برای این که رقص جدید شامل عناصر مشخصی از توانایی کلی حرکت باشد، نخست باید حرکتی دریافت کرده باشد.» ذهن قبل از این که بدن حرکت کند نه تأمل می‌کند و نه تصمیمی آگاهانه می‌گیرد؛ بدن حرکت را به دست می‌گیرد.مدت‌هاست که فیلسوفان می‌گویند ذهن در جایگاه تماشاچی قرار دارد، و بدن در واقع در جهان دست به کار است. فهم عرفی این است که سر «جایگاه اندیشه» است، در حالی که «مناطق اصلی بدن من به کنش‌ها اختصاص یافته‌اند»، و «اعضای بدن من هستند که به آن‌ها ارزش می‌دهند». انسان‌ها با همۀ اعضای بدن خود یاد می‌گیرند، فکر می‌کنند و ارزش‌گذاری می‌کنند، و بدن‌های ما چیزهایی را می‌دانند که ما هرگز نمی‌توانیم به طور کامل آن‌ها را در قالب کلمات بیان کنیم.البته ممکن است کسی بگوید این مسئله فقط دربارۀ کارهای بدنی صادق است، مثل رقصیدن، و در مورد کارهای فکری صدق نمی‌کند. مرلو‌پونتی در پاسخ خواهد گفت: «بدن ابزار اصلی ما برای داشتن جهان است». هر چیزی که یاد می‌گیریم، بدان می‌اندیشیم، یا آن را می‌شناسیم از بدن ما ناشی می‌شود. با گام زدن در یک مرغزار، پیمودن حاشیۀ یک رود، و راندن قایقی در یک دریاچه است که می‌توانیم در علم جغرافیا حرفی برای گفتن داشته باشیم. در گفتگو با دیگران و یادگرفتن داستان‌های آن‌هاست که می‌توانیم ادبیات تولید کنیم. وقتی می‌خواهیم برای خانواده‌مان غذا بخریم است که احساس می‌کنیم باید ریاضیات بدانیم. همیشه نمی‌توان راهی که از تجربه به شناخت می‌رسد را از فعالیتی در کودکی تا بصیرتی در بزرگسالی ردگیری کرد. اما با دور زدن بدن هیچگاه نمی‌توانیم چیزی یاد بگیریم: «بدن لنگرگاه ما در جهان است.»اگر به مرلو‌پونتی نشان می‌دادند که دانش‌آموزان از روی صفحه‌نمایش درس‌هایشان را یاد می‌گیرند احتمالاً تعجب نمی‌کرد. دانش‌آموزان می‌توانند خودشان را در جهانی تصور کنند که روی صفحه‌نمایش می‌بینند، همان طور که افراد زیادی توانایی انتزاعی اندیشیدن را دارند. از آنجا که کودکان در معرض جهان و انسان‌های دیگر قرار می‌گیرند، باید بتوانند درکی از آنچه روی صفحه‌نمایش می‌بینند نیز داشته باشند.با این حال، مرلو‌پونتی دلایلی برای ما خواهد آورد که در برابر روند کامپیوتری شدن آموزش مقاومت کنیم. طرفداران یادگیری شخصی به مزایای پشت کامپیوتر نشستنِ بچه‌ها در بخش عمده‌ای از زمانِ مدرسه‌شان اشاره می‌کنند، از جمله این که دانش‌آموزان با سرعت متناسب با خودشان به سمت اهداف آموزشی حرکت می‌کنند. ولی، از یک منظر پدیدارشناختی، روشن نیست که چرا دانش‌آموزان باید بخواهند که مدت زیادی را در این وضعیت باشند در حالی که این کار با زندگی عادی و گوشت‌وپوست‌دار آن‌ها بسیار فاصله دارد. آموزگاران و والدین باید از مشوق‌هایی استفاده کنند، تهدید کنند و حتی از دارو استفاده کنند تا کودکان مدت‌های طولانی حاضر بشوند پشت کامپیوتر بنشینند، و این در حالی است که خودشان می‌خواهند بدوند، بازی کنند، نقاشی بکشند، غذا بخورند، ترانه بخوانند، مسابقه بدهند و بخندند. شفاف بگویم، طرفداران یادگیری مبتنی بر صفحه‌نمایش انگار گاهی یادشان می‌رود که کودکان در واقع حیوانات جوانی هستند که می‌خواهند در جهان حرکت کنند، نه این که فقط آن را از دور تماشا کنند.در مزرعه، کودکان من از حضور کنار حیوانات، درختان، مراتع، جویبارها، ستارگان و دیگر اشیای مادی چیزهایی یاد می‌گیرند. در این شرایط همه چیز بسیار واقعی‌تر و بی‌واسطه‌تر است تا وقتی که همین چیزها با وساطت یک صفحه‌نمایش تجربه می‌شوند. البته این تجربه به سبب رابطۀ خوبی که ما با میزبانانمان ساختیم این قدر عمق پیدا کرد. وقتی بچه‌های من می‌خواستند سوار اسب بشوند کشاورزان مزرعه آن‌ها را کمک می‌کردند و وقتی می‌خواستند به بچه‌ها توضیح بدهند که چطور گوسفندها را از این آغل به آغل کناری ببرند مستقیم در چشم بچه‌ها نگاه می‌کردند. در گرگ‌ومیش هوای پیش از شام بچه‌های ما با بچه‌های آنها کنار جویبارها بازی می‌کردند و لذت می‌بردند. وقتی سوار ماشین شدیم که از مزرعه به سمت شهر بیاییم، چشمان پسر کوچکم پر از اشک شده بود؛ نمی‌خواست دوست‌های تازه‌اش را ترک کند.از نظر طرفدارانی مانند بتسی دواس، آموزش مبتنی بر کامپیوتر دانش‌آموزان را توانا می‌سازد تا با استقلال و با سرعت خودشان کار کنند، در خانه و نه در آن مدارس دولتی خشک و بی‌روح. اما، بنا به تجربه‌ای که در مزرعه داشتم، به شما می‌گویم این خودش یکی از مشکلات یادگیری از روی صفحه‌نمایش است: کودکان فرصت پیدا نمی‌کنند روابط انسانی ایجاد کنند، روابطی که برای داشتن یک تجربۀ آموزشی رضایت‌بخش بسیار حیاتی هستند.مارکوس هولمز در کتاب مهم خود با عنوان دیپلماسی رو‌ در‌ رو: عصب‌شناسی اجتماعی و روابط بین‌الملل (۲۰۱۸)، از علمی سخن می‌گوید که این برداشت شهودی را تأیید می‌کند. هولمز با بهره‌گیری از پژوهش‌هایی در فلسفۀ ذهن، علوم شناختی و عصب‌شناسی اجتماعی می‌گوید برای ایجاد اعتماد و همدلی در میان انسان‌ها حضور جسمانی آنها در کنار هم ضروری است. گرچه پژوهش او به این پرسش اختصاص دارد که چرا دیپلمات‌ها در مباحث مهم بر داشتن ملاقات رو‌ د‌ر رو اصرار دارند، اثر او این را هم توضیح می‌دهد که چرا مردم دیدار حضوری را رضایت‌بخش‌تر از ارتباط از طریق صفحه‌نمایش می‌دانند.مطابق گفتۀ هولمز، دیپلمات‌ها بر ملاقات حضوری با همکاران خود اصرار دارند. مذاکره‌کنندگان خوب نوعی «حسِ بازیگری» دارند که فقط وقتی به کار می‌افتد که با همقطاران خود غذایی بخورند، قدمی بزنند، دست بدهند، یا گفتگوهای خصوصی داشته باشند. دیپلمات‌ها می‌دانند که باید با همقطاران خود در هوای واحدی نفس بکشند و به چشمان همدیگر نگاه کنند اگر بناست به بهترین نتایج دست پیدا کنند.هولمز از عصب‌شناسی استفاده می‌کند تا توضیح دهد که چرا ملاقات رو‌ در‌ رو، همیشه، به نتایج بهتری منجر می‌شود. پژوهشگرانی مانند مارکو یاکوبونیِ عصب‌شناس، در دانشگاه کالیفرنیا، واقع در لس‌آنجلس، تصویر «نظام آئینه‌ای» در مغز را ترسیم کرده‌اند که به انسان‌ها امکان می‌دهد نیت‌های همدیگر را بفهمند. در مغز، عصب‌هایی آئینه‌ای وجود دارد که وقتی ما عملی را انجام می‌دهیم یا وقتی می‌بینیم شخص دیگری آن عمل را انجام می‌دهد فعال می‌شوند. روان‌شناسی عامیانه می‌گوید وقتی ما فرد دیگری را می‌بینیم، قبل از آن که بخواهیم تصمیم بگیریم چطور واکنش نشان دهیم کمی فکر می‌کنیم. مطابق «نظریۀ همانندسازی» جدید، در واقع وقتی عصب‌های آئینه‌ای فعال می‌شوند ما چیزی که فرد دیگر احساس می‌کند را انگار که برای خودمان آن اتفاق افتاده باشد احساس می‌کنیم. نظام آئینه‌ای «همگام‌سازی عصبی پیشرفته‌ای را بین افراد امکان‌پذیر می‌سازد».برقرار کردن رابطۀ شخصی به آدم‌ها امکان می‌دهد تا «تغییرات ظریف در چهرۀ طرف مقابل را متوجه شوند» و صداقت و صمیمیت او را تشخیص دهند. عصب‌شناسی نشان می‌دهد که انسان‌ها در خواندن ذهن یکدیگر بسیار ماهرند. مردم اغلب همدیگر را فریب می‌دهند، اما مواجهۀ رو‌ ‌در ‌رو در پی بردن به فریبکاری طرف مقابل بسیار مفید است. در بازی‌های آنلاین میزان اعتماد متقابل افراد بسیار کمتر از بازی‌های واقعی است. به همین ترتیب، میزان سازگاری و «جفت‌شدگی» افراد هنگامی که رو در روی هم قرار دارند نیز بیشتر است: «ساده بگویم، تعامل رو‌ در ‌رو سازوکاری بی‌رقیب برای فهم نیات دیگران است».فناوری‌های جدید چقدر می‌توانند جانشین خوبی برای تعامل‌های رو‌ ‌در ‌رو باشند؟ هولمز تصدیق می‌کند که نوشتن، تماس صوتی یا تماس تصویری در بسیاری از رابطه‌ها اغلب خوب عمل می‌کنند، اما تأکید می‌کند که برای رسیدن به بالاترین سطح اعتماد و پیوند اجتماعی افراد باید جسماً با هم ملاقات کنند. هولمز به نقل از جامعه‌شناسی در دانشگاه پنسیلوانیا به نام رندال کالینز شرح می‌دهد که افراد مایل‌اند به صورت جسمانی نزد دیگران حضور پیدا کنند تا انرژی عاطفی، «نوعی احساس اعتماد به نفس، سرخوشی، قدرت، اشتیاق، و ابتکار عمل»، ایجاد کنند. ارتباط از طریق ایمیل یا اینترنت موجب می‌شود فهم زبان بدن طرف مقابل دشوار گردد یا درک اتفاقات پس‌زمینه‌ای که برای طرف مقابل در پشت دوربین کامپیوتر رخ می‌دهد سخت بشود. ارتباط از فاصله دور «آن پیوند جسمانی و عاطفی» را که در حضور مشترک دیده می‌شود تأمین نمی‌کند.می‌توانیم برخی یافته‌های عصب‌شناسی اجتماعی در نظریۀ روابط بین‌الملل را به نظریۀ تعلیم و تربیت نیز تسری دهیم. قرار دادن کودکان در برابر صفحه‌نمایش به آنان امکان می‌دهد به اطلاعات دسترسی پیدا کنند، در سراسر جهان با کسانی آشنا شوند، بازی کنند، مطالعه کنند، خرید کنند و غیره، کارهایی که در غیر این صورت امکان‌پذیر نیستند. اما اگر یادگیری را یک «آئین برقراری تعامل» در نظر بگیریم، آنگاه در یادگیری مبتنی بر صفحه‌نمایش انرژی عاطفی کمتری در مقایسه با حضور جسمانی در مکان واحد با دیگر آموزگاران و دانش‌آموزان ایجاد خواهد شد. دانش‌آموزانی که به صفحه‌نمایش نگاه می‌کنند نسبت به آموزگاران یا دانش‌آموزان دیگر به همان اندازه اعتماد نخواهند داشت و نگران آنان نخواهند بود. درست است که افراد از پشت کامپیوتر و وقتی دیده نمی‌شوند خیلی راحت‌تر می‌توانند فکرشان را بیان کنند، اما این یعنی احتمالاً بی‌خیال‌تر و پرخاشگرتر هم خواهند بود. افراد در اجتماعاتِ آموزشی آنلاین به اندازۀ یک اجتماع حضوری سرمایه‌گذاری نمی‌کنند.آن رفت‌وبرگشت‌های عاطفی‌ای که در مزرعه وجود دارد، همگام شدن با آن ضرباهنگ و ایجاد پیوند با افراد دیگر نمی‌توانند پشت صفحه‌نمایش ایجاد شوند. آموزگاران باید در نظر داشته باشند که چطور می‌توانند چنین فرصت‌هایی را برای تعداد بیشتری از دانش‌آموزان فراهم آورند، از جمله آنانی که والدینشان وقت یا بودجۀ کافی ندارند که خودشان به چنین سفرهایی بروند.رسانه‌های دیجیتال، حتی وقتی به نحو مناسب استفاده شوند، می‌توانند روند آموزش و حیات اجتماعی بسیاری از جوانان را بدتر کنند. رسانه‌های دیجیتال در بهترین حالت مجموعه‌ای از مزایا و معایب هستند، و بسیاری از افراد جوان ترجیح می‌دهند وقت کمتری را پشت صفحه‌نمایش سپری کنند. اکثر ما تا حدی به این امر واقف‌ایم. وقتی مدارس خصوصی تبلیغ می‌کنند، تصاویر این تبلیغ‌ها اغلب از کودکانی است که مشغول فعالیت بدنی هستند یا مشغول بازی با گروهی از دوستان خودند. کسانی که می‌گویند کودکان باید وقت بیشتری را پشت صفحات نمایش بگذرانند در واقع با عقل سلیم، فلسفه و علم می‌جنگند.یک پاسخ معقول به این حرف این است که بسیاری از جوانان از بودن پشت صفحه‌نمایش لذت می‌برند، و با بودن روی شبکۀ اینترنت کارآمدی خود را افزایش می‌دهند. این ادعایی است که در گزارش «حقوق کودکان در عصر دیجیتال» (۲۰۱۴) بیان شده است؛ این گزارش را گروهی از پژوهشگران استرالیایی با همکاری بنیاد کودکان سازمان ملل (یونیسف) انجام داده‌اند. پژوهشگران با کودکانی از سرتاسر جهان مصاحبه کرده‌اند و با استفاده از کلمات و مثال‌های آنان چنین جمع‌بندی کرده‌اند: «با شنیدن احساسات کودکانی از هشت کشور مختلف به این نتیجۀ شفاف و مهم می‌رسیم: لازم است گام‌هایی ضروری برداریم تا تضمین شود که همۀ کودکان می‌توانند از فرصت‌های دسترسی دیجیتال بهره ببرند».این گزارش شرح می‌دهد که کودکان از صرف وقت در رسانه‌های دیجیتال در واقع چه منافعی می‌برند. کودکان می‌توانند به اطلاعات دسترسی پیدا کنند، خدماتی که می‌خواهند زودتر به دستشان می‌رسد، خودشان را باسیاست و هنرمند عرضه می‌کنند، تفریح می‌کنند، و دوستی‌هایی با افراد دیگر در سرتاسر جهان می‌سازند. گزارش بر خطرات رسانه‌های دیجیتال صحه می‌گذارد، از جمله این که کودکان در معرض تصاویر خشن و پورنوگرافی قرار می‌گیرند، ممکن است در استفاده از این وسایل افراط کنند، و مسائل حریم شخصی نیز در میان است. اما همچنین گفته می‌شود که بر «روایت مخاطرات» بیش از حد تأکید شده است. اگر کودکان و مراقبت‌کنندگان از آنان مسئولیت‌پذیر باشند، آنگاه به احتمال زیاد از منافع دسترسی آنلاین بهره‌مند خواهند شد.با این حال، در مؤخره‌ای توجه‌برانگیز، این گزارش حرف‌های کودکان را از سرتاسر جهان در پاسخ به این پرسش آورده است که اگر رسانه‌های دیجیتال نبودند چه اتفاقی می‌افتاد؟ بعضی از پاسخ‌ها از نوجوانانی از کشورهای مختلف بدین قرار است: «وقت بیشتری را بیرون سپری می‌کردم، به جای تلویزیون دیدن یا گوشی همراهم یا هر چیزی، کارهای مفیدتری برای انجام دادن پیدا می‌کردم» (استرالیا). «اگر هیچ رسانۀ دیجیتالی نداشتم، احتمالاً کتاب داستان می‌خواندم» (تایلند). «مشکلی ایجاد نمی‌کرد. بالاخره سیم ما که به رسانه‌های دیجیتال وصل نیست. رسانه‌های دیجیتال ما را کنترل نمی‌کنند» (ترکیه). «افراد می‌توانند با اعتماد به نفس بیشتری با دیگران چهره به چهره و نه از طریق اینترنت صحبت کنند، در واقع می‌توانند با آن‌ها گفتگو داشته باشند» (استرالیا). «افراد یاد می‌گیرند که با چیزهای دیگر زندگی را سپری کنند، از راه‌های دیگر بهره ببرند» (برزیل). «اولش عادت کردن به آن سخت است، اما چون هیچ کس آن را ندارد، همه به شرایط جدید عادت می‌کنند. بهتر هم می‌شود، چون همه می‌توانند بیشتر حرف بزنند، برای دوستی‌هایشان بیشتر کار کنند» (استرالیا).اگر حرکت به سمت یادگیری دیجیتال ادامه یابد، کودکان وقت بیشتری را، اگر نگوییم بیشتر وقتشان را، در مقابل صفحات نمایش سپری خواهند کرد. قبل از این که به مدرسه بروند از اپلیکیشن‌ها استفاده خواهند کرد، روزهای خود را در مقابل کامپیوترها خواهند گذراند، مشقشان را آنلاین انجام می‌دهند، و بعد هم خودشان را با رسانه‌های دیجیتال سرگرم خواهند کرد. کودکان در حال از دست دادن فرصت تجربۀ جهان با تمام غنای آن هستند. تمامیت یک مزرعه بسیار فراتر از آن چیزی است که پیکسل‌ها و اسپیکرها می‌توانند منتقل کنند. صفحات نمایش چشمۀ زندگانی بسیاری از تجربه‌های آموزشی را خشکانده‌اند، تجربه‌هایی که با گوشت و پوست خیلی بهتر به دست می‌آیند. این خیزش به سمت یادگیری مبتنی بر صفحه نمایش تنها در صورتی ناگزیر خواهد شد که آدمیان برای متوقف ساختنش هیچ اقدامی نکنند. پس بیایید آن را متوقف کنیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نیکولاس تامپیو نوشته است و در تاریخ ۲ اوت ۲۰۱۸ و با عنوان «Look up from your screen» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «برای بچه‌ها به جای تبلت بیلچه بخرید» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• نیکولاس تامپیو (Nicholas Tampio) دانشیار علوم سیاسی در دانشگاه فوردهام نیویورک است. او نویسندۀ دو کتاب شجاعت کانتی (Kantian Courage) و پندارۀ سیاسی دلوز (Deleuze’s Political Vision) است. هستۀ مشترک: استانداردهای آموزش ملی و تهدید دموکراسی (Common Core: National Education Standards and the Threat to Democracy) آخرین کتابی است که از او منتشر شده است.[۱] personal learning[۲] XQ: Super School[۳] intentional arc ]]> نیکولاس تامپیو اقتصادوجامعه Sat, 26 Jan 2019 05:05:05 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9269/ اقتصاد: رشته‌ای که حاضر به تغییر نیست http://tarjomaan.com/neveshtar/9262/ آنتارا هالدر، آتلانتیک — در اواخر قرن نوزدهم، یکی از ماندگارترین شخصیت‌های داستانیِ تاریخ برای اولین بار وارد صحنه شد. نه، منظورم شرلوک هولمز یا الیور توئیست نیست، بلکه فردی گمنام‌تر اما تأثیرگذارتر: «هومو اکونومیکوس»۱.ریشۀ اصطلاح هومو اکونومیکوس -لفظاً به‌معنای «انسان مقتصد و اقتصادی»- تا حدودی مبهم است (اولین ارجاعات به آن را می‌توان در آثار سی. اس. دیواس، اقتصاددان دانشگاه آکسفورد، ریشه‌یابی کرد)، اما خصیصه‌های او کاملاً برایمان آشناست. او بی‌اندازه عقلانی و دارای قابلیت‌های شناختی و دسترسی نامحدود به اطلاعات است، اما صورتی شبیه مرد روی سیگار مارلبورو دارد: فردی زمخت و خودخواه، به‌شدت ماتریالیست، یا یک رنجر تنهای تمام‌عیار. هومو اکونومیکوس، که به‌عنوان تجلی رفتار فرضاً عقلانی انسان‌ها در بازار خلق شد، فوراً بر نظریۀ اقتصاد سیطره یافت.اما در دهۀ ۱۹۷۰، دنیل کانمن و آموس تورسکی کشف بزرگی انجام دادند. این دو با استفاده از شواهد روان‌شناختی نشان دادند که کنش‌های انسان‌ها به‌طرق مختلف از عقلانیت آهنین هومو اکونومیکوس منحرف می‌شود: افراد خطاهای نظام‌مندی در قضاوت‌های خود انجام می‌دهند، مثلاً به‌شکل افراطی به داشته‌های خود دل می‌بندند و، از سویی هم، دست‌ودلبازتر و متعاون‌تر از چیزی هستند که به آن‌ها نسبت داده می‌شود. این بینش‌ها منجر به پیدایش رشتۀ جدیدی به نام «اقتصاد رفتاری» شد که در سال ۲۰۰۸ به نامی آشنا تبدیل گشت. در آن سال، کَس سانستاین و ریچارد تیلر کتاب پرفروش سقلمه۲ را منتشر کردند و در آن نشان دادند که این درک جدید از رفتار انسان می‌تواند پیامدهای عمده‌ای در سیاست‌گذاری داشته باشد. سال گذشته، تیلر برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد شد و قول داد ۱.۱ میلیون دلار جایزه را «در نهایتِ غیرعقلانیت» خرج کند.اما با وجود این هیاهو، هومو اکونومیکوس همچنان بخشی پابرجا و سمج از برنامۀ درسی رشتۀ اقتصاد است. گرچه باب است اکثر دپارتمان‌های اقتصاد واحدهایی در مورد اقتصاد رفتاری داشته باشند، اما الزامات اصلی اقتصاد در بسیاری از دانشکده‌ها معمولاً محدود به دو درس اصلی است: یکی در مورد اقتصاد خرد که بررسی می‌کند افراد چگونه تصمیمات اقتصادی خود را بهینه می‌کنند، و دیگری در مورد اقتصاد کلان که بر کلیت بازارهای ملی یا منطقه‌ای متمرکز است. ضمن اینکه مطالعۀ اقتصاد رفتاری کاملاً اختیاری است، کتب درسیِ مورداستفادۀ بسیاری از دانشجویان هم ارجاعات خیلی کمی به تحولات رفتاری دارند. اقتصاد خرد متوسط۳ نوشتۀ هال واریان تنها ۱۶ صفحه از ۷۵۸ صفحۀ خود را به اقتصاد رفتاری اختصاص داده و آن را انحرافی زودگذر در طرح کلی امور می‌داند، «توهمی بصری» که «اگر انسان‌ها زمان بگذارند و انتخاب‌هایشان را با به‌کارگیری معیارهای عقلانیتِ بی‌تعصب به‌دقت بررسی کنند» خیلی زود ناپدید خواهد شد. اصلی‌ترین کتاب درسی اقتصاد کلان هم، که گریگوری منکیو آن را نوشته، توجه چندانی به رویکردهای رفتاری نداشته و به‌ندرت اشاره‌ای به آن‌ها می‌کند.درعوض، اکثریت قریب‌به‌اتفاق درس‌هایی که دانشجویان رشتۀ اقتصاد پاس می‌کنند به‌شدت متمرکز بر آمار و اقتصادسنجی است. در سال ۲۰۱۰، مؤسسۀ «تفکر اقتصاد جدید» کارگروهی را فراخواند تا برنامۀ درسی دورۀ کارشناسی اقتصاد را پیروِ گزارشی مربوط به سال ۱۹۹۱ بررسی کند. این کارگروه دریافت که آنچه در این سال‌های میانی تغییر کرده «افزایش پیراستگی ریاضیاتی و فنی بوده»، که «برای پرورش عادات کاوشِ اندیشورانه کافی نبود». به بیان دیگر، هومو اکونومیکوس در کلاس‌ها و کتاب‌های درسی سرتاسر کشور یکه‌تاز است.مقاومت اقتصاددانان در برابر به‌کارگیری حکمت رویکردهای رفتاری شاید دغدغه‌ای بی‌اهمیت به‌نظر برسد که محدود به برج عاج است، اما پیامدهایی جدی دارد. آنچه در کلاس‌های اقتصاد به دانشجویان تدریس می‌شود می‌تواند مدل‌ها و چارت‌هایی را که باید به واقعیت نزدیک باشد به ایدئال‌هایی آرزومندانه تحریف کند. اکثر دانشجویان اقتصاد، در سال اول و در اوج تأثیرپذیری خود، با هومو اکونومیکوس آشنا می‌شوند و ارزش‌های آن را نهادینه می‌کنند: مثلاً پژوهش‌ها نشان می‌دهند اخذِ واحدهای اقتصاد می‌تواند افراد را واقعاً خودخواه‌تر کند. چیزی که باعث حادترشدن پیامدها می‌شود این است که کسب‌وکار، یعنی نسخۀ پیشاحرفه‌ایِ اقتصاد، محبوب‌ترین رشته در میان دانشجویان در آمریکاست و حدود ۴۰ درصد از دانشجویان کارشناسی حداقل یک درس اقتصاد برمی‌دارند. اینکه تفکر جریان اصلیْ اقتصاد رفتاری را این‌چنین تقلیل داده و یک ناهنجاری جلوه‌اش می‌دهد تأثیرات مهمی بر درک دانشجویان از بازارها و دنیا دارد.باتوجه به این‌همه دودلیِ اقتصاددانان امروزی در جذب آموزه‌های اقتصاد رفتاری، نکتۀ جالب این است که، تا قبل از ظهور هومو اکونومیکوس، توسل به روان‌شناسی در تدریس اقتصاد کاملاً استاندارد بود. مثلاً در دانشگاه کمبریج، قبل از شکل‌گیری گروه مستقلی در سال ۱۹۰۳، اقتصاد در کنار روان‌شناسی و فلسفه تدریس می‌شد. پس از جنگ جهانی دوم، که مرکز ثقل این رشته به آمریکا منتقل شد، این شکاف وخامتی این‌چنینی یافت. سپیده‌دمِ دوران آمریکا در اقتصادْ منادی تعهدی شدیدتر به تحلیل ریاضیاتی و طرد هرچیز غیره بود.این تغییر شگرف در برنامۀ درسی اقتصاد منجر به رشته‌ای شده که بی‌بار، یکنواخت، و فاقد حیات عاطفی است، رشته‌ای که در قابلیت تبیین و پیش‌بینی ناتوان جلوه کرده است. اقتصاددانان سابقۀ چندان خوبی در پیش‌بینی تحولات مهم اخیر نداشته‌اند: کلیت این رشته در رکود بزرگ سال ۲۰۰۸ با چیزی غیرمنتظره روبرو شد و نیز دیر توانست رشد چشمگیر نابرابری را به رسمیت بشناسد. این رشته همچنین، در مواجهه با تغییرات عظیمِ قریب‌الوقوع، همچون اثرات شتابندۀ تغییر اقلیم و نحوۀ تأثیر پیشرفت‌های هوش مصنوعی بر کارگران، از موارد پیشین هم نامجهزتر است. با توجه به نقش بسیار برجستۀ اقتصاددانان حرفه‌ای، در هر سطح از سیاست‌گذاری، این حجم از بی‌ارتباطی اقتصاد با واقعیت روزبه‌روز نگران‌کننده‌تر می‌شود.اجباری‌سازی اقتصاد رفتاری راهِ‌چاره‌ای همه‌جانبه بر ناخوشی‌های رشتۀ اقتصاد نیست، اما می‌تواند گامی بزرگ باشد تا دانشجویان را ترغیب کند مدل‌های اقتصادی را بر مبنای انسان‌های واقعی بسازند، نه هومو اکونومیکوس که کاریکاتوری بیش نیست. اگر درسی عمیق‌تر در انقلاب رفتاری نهفته باشد، این است که دمدمی‌مزاجی‌های رفتار انسان باعث می‌شود که سخت بتوان آن را به‌صورت یک علم محض مدل‌سازی کرد و اقتصاددانان باید چیزهای زیادی از رشته‌های دیگر ازجمله علوم اجتماعی و انسانی بیاموزند. این شاید مستلزم کمی فروتنی از سوی اقتصاددانان باشد، اما هم تحصیل دانشجویانِ این رشته را غنی خواهد کرد و هم شانس آن‌ها را برای ایجاد تغییراتی مثبت در دنیای واقعی.پس حالا که شایعات مبنی بر مرگ هومو اکونومیکوس بسیار اغراق‌شده است، اساتید امروزی اقتصاد هنوز هم فرصت دارند تا این شخصیت منسوخ را یک‌بار برای همیشه کنار بگذارند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آنتارا هالدر نوشته است و در تاریخ ۱۴ دسامبر ۲۰۱۸ با عنوان «Economics: The Discipline That Refuses to Change» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۷ با عنوان «اقتصاد: رشته‌ای که حاضر به تغییر نیست» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• آنتارا هالدر (Antara Haldar) مربی رشتۀ مطالعات حقوق تجربی در دانشگاه کمبریج است. او دانش‌آموختۀ رشته‌های حقوق و اقتصاد در دانشگاه‌های کمبریج و کلمبیاست. حوزۀ تخصص وی در زمینۀ حقوق، توسعه و اقتصاد است. هالدر از نزدیک با بسیاری از متخصصان اقتصاد دنیا همچون جوزف استیگلیتز همکاری کرده است.[۱] Homo economicus[۲] Nudge[۳] Intermediate Microeconomics ]]> آنتارا هالدر اقتصادوجامعه Tue, 22 Jan 2019 04:50:11 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9262/ چرا کسی صادقانه نمی‌گوید مادرشدن چه حسی دارد؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9266/ رِی نادسون، الکتریک لیت — وقتی داشتم کتاب مگان اوکانل، و حالا همه ‌چیز داریم، را می‌خواندم سرگیجه گرفته بودم. او با جزئیات واضح و آزاردهنده‌ای توصیف کرده بود که تزریق اپیدورال هنگام زایمان برایش چه حسی داشت و بعد از این گفته بود که وقتی این تزریق اثر نکرد، چه حالی به او دست داد. من نمی‌دانستم که چنین چیزی ممکن است، اما با تجربۀ اوکانل فهمیدم که بعضی دردها را نمی‌توان ساکت کرد. تزریق اپیدورال اوکانل، که از قبل تصمیم نداشت انجامش بدهد، جلوی برخورد شدید نوزاد با رحِمش را نگرفت و باعث شد «کل بدنش در اثر انقباض‌ها بالا و پایین کشیده شود». او توصیف می‌کند که رباط‌ها از استخوان‌هایش جدا شدند و دردی آنچنان شدید ایجاد کردند که آرزوی مرگ می‌کرد.اینجا بود که سَرم گیج رفت. یا شاید قبل از این بود، یعنی وقتی‌که خواندم سوزنی توخالی داخل ستون فقراتش شد و دارو از طریق سوزن به داخل بدنش سرازیر شد و احساس کرد به او شوک الکتریکی داده‌اند. یا شاید موقعی بود که داشتم دربارۀ لوازم بیمارستانی‌ای می‌خواندم که شبیه میل‌های بافتنی غول‌آسا بودند که در سلفون پیچیده شده بودند و برای پاره‌کردن کیسۀ آب زنی به کار رفتند. (درواقع، کاملاً مطمئنم که توصیف سوزن‌ها این‌طور بود.) لحظات فراوانی بود که می‌شد از بینشان انتخاب کرد و همگی باعث شدند احساس منگی کنم؛ زایمان کار ترسوها نیست.بااین‌حال به خواندن ادامه دادم و سریع‌تر خواندم و کتاب را در کمتر از ۲۴ ساعت تمام کردم. خواندن دربارۀ زایمان ناخوشایند بود و احتمالاً تجربه‌کردنش طاقت‌فرسا، اما من سپاسگزارم که از وحشتناک‌بودن زایمان و سپس از مشکلات تربیت فرزندان خبردار شدم.بااینکه خودم هنوز مادر نشده‌ام، می‌خواهم بچه داشته باشم و، مثل اوکانل، فهمیدم این خواست با چنان خطراتی همراه است که به‌زحمت می‌توانم با پس آن بربیایم. وقتی من و نامزدم دربارۀ زمان بچه‌دارشدنمان صحبت می‌کردیم بخش کوچکی از مغزم که به آن اعتمادِ کامل هم ندارم فریاد زد: «زود باش! همین حالا!» اما بلند‌گفتن همین جمله بیش‌ازحد جدی گرفته می‌شود، انگار که جهان این گفته را می‌شنود و مرا تنبیه می‌کند چون آن‌قدر وقیحم که چنین چیز خوبی را می‌خواهم.همیشه علاقه داشته‌ام داستان‌هایی با موضوع مادرشدن بخوانم، گویی مادرشدن امتحانی است که می‌توانم برایش درس بخوانم و در آن موفق شوم. در مورد خوبی‌هایش نگرانی ندارم: می‌دانم که فرزندان فرضی‌ام را دوست خواهم داشت؛ می‌دانم که همسرم پدر خوبی خواهد شد؛ می‌دانم لحظاتی سرشار از شادی وجود خواهند داشت، آن‌چنان ژرف که هنوز نمی‌توانم تصورشان کنم. گمان نمی‌کنم لازم باشد برای خوبی‌هایش آماده شوم. اگر آن‌قدر خوش‌شانس باشم که طعم این لحظات را بچشم، وقتی رخ دهند خوشحال خواهم بود. نگران بدی‌های آنم، بخش‌هایی که آن‌چنان بدند که هیچکس نمی‌خواهد به آن‌ها اذعان کند. می‌خواهم، با شنیدن داستان افرادی که از بدترین روزها جان سالم به‌ در برده‌اند، آمادۀ مادری‌کردن بشوم. می‌خواهم از شب‌هایی بشنوم که فکر می‌کنند نمی‌توانند بدون جیغ‌زدن سپری‌شان کنند، یا وقتی‌که هنگام زایمان آن‌قدر درد می‌کشند که مطمئن نیستند زنده بمانند. مشتاق داستان‌هایی‌‌ام دربارۀ زن‌بودن و اشتباه‌کردن و از پس کارها برآمدن. ‌شنیدن اینکه زنان چگونه بدترین بخش‌های مادربودن را از سر می‌گذرانند باعث می‌شود از اینکه خودم مادر شوم کمتر بترسم. وقتی زنانی مثل اوکانل از بخش‌های سخت مادربودن می‌گویند، باعث می‌شود که اگر من هم موقعی در این وضعیت قرار گرفتم بدانم تنها نیستم و این موقعیت غیرطبیعی نیست.اوکانل در داستانش تاریکی را با لحظات سرشار از شادی متعادل می‌کند. با خواندن داستان زایمان سرم گیج رفت، اما وقتی توصیف کرد که شریک عشقی‌اش در اتاق عمل به او پیوست و هر دو، پسرشان را دیدند اشک شوق ریختم.با داشتن چنین اطلاعاتی، خوب و بد، احساس کردم که پشتم‌گرم است و برای مواجهه با چالش‌های پیش رو آمادگی بیشتری دارم. تصور می‌کنم تفاوتی هست بین اینکه در تونلی تاریک پرسه بزنیم با اینکه نقشه‌ای را که به روشنایی می‌رسد دیده باشیم و در تاریکی پرسه بزنیم، یعنی دانستن اینکه راهی برای خروج هست، چون کسی قبلاً آنجا بوده است.بنابراین در اینترنت جست‌وجو می‌کنم تا داستان‌های زایمان‌های دارای عوارض را پیدا کنم و دربارۀ التهاب پستان که بسیار دردناک است مطالعه می‌کنم. وقتی آن جزئیات ترسناک را در کتاب و حالا همه ‌چیز داریم خواندم، برای نامزدم هم با صدای بلند خواندمشان تا او هم آماده باشد. (کار به جایی رسید که همۀ جملات دردناک، خنده‌دار یا حکمت‌آموز را بلند می‌خواندم، البته باید گفت اکثر آن‌ها را.)اوکانل دربارۀ درد جسمانی‌اش نوشته است و همچنین دربارۀ آشفتگی احساسیِ مادرشدن. او بدون اینکه متوجه شود دچار افسردگی پس از زایمان شد، بااین‌حال من حدس می‌زنم حتی مادرانی که دچار افسردگی هم نشده‌اند باز هم شب‌هایی را در ناامیدی و لحظاتی را در شوک به سر می‌برند. هنگامی‌که اوکانل از عدم‌اعتمادبه‌نفس در زمان بارداری یا زمانی‌که تازه مادر شده بود صحبت می‌کند، خصوصاً وقتی‌که در صندلی عقب ماشین یا وسط خیابان گریه می‌کرد، او را درک می‌کنم. خودم را در آن لحظات بازمی‌شناسم و احساس می‌کنم که چنین زن باردار یا مادری خواهم بود: کسی که بسیار گریه می‌کند. وقتی غمگینم بدون علت خاصی زیر گریه می‌زنم، وقتی مستأصلم برای همه چیز گریه می‌کنم، وقتی خوشحالم اشک‌هایم مثل باران سرازیر می‌شود. حتی وقتی‌که باردار هم نبودم وسط خیابان گریه کرده‌ام. اگر باردار شوم، مطمئناً گریه خواهم کرد، و با اشک‌هایم گریۀ اوکانل و کلمات حکمت‌آموز و زیبایی را به یاد خواهم آورد که او دربارۀ آن گریه نوشته است و می‌دانم که سرانجام دست از گریه‌کردن کشیده تا این کلمات را بنویسد و این به من امید می‌دهد.داستان‌هایی دربارۀ دردهای مردانه در سراسر فرهنگ آمریکا وجود دارد. لطیفه‌هایی دربارۀ ضربه به کشالۀ ران به مخاطبانی از هر سنی گفته می‌شود تا آن‌ها را بخنداند. از افراد انتظار می‌رود که اشاره به درد بیضه را متوجه شوند و برای چنین تجربه‌هایی نام وجود دارد. دردهای زنانه، خصوصاً درد جسمی، خصوصاً دردهای مربوط به مادرشدن که غالباً یگانه هدف حقیقی زنان تعبیر می‌شود را کلمات کمتری توصیف می‌کنند و این درد داستان‌های مشترک کمتری در فرهنگ آمریکا دارد.کتاب و حالا همه ‌چیز داریم بخشی از کانون در حال رشدی است که درد زنانه را تجزیه می‌کند و آن‌ را به زبان می‌آورد. من اشتهای سیری‌ناپذیری برای این ژانر دارم و نیاز شدیدی دارم که داستان‌های دردناک خودم را با کسانی که گوش می‌دهند در میان بگذارم. بیش از داستان‌های قهرمانانه، به داستان‌هایی دربارۀ تلاش نیاز دارم، بااینکه به نظرم داستان اوکانل هر دو را دارد. اوکانل در مصاحبه‌ای می‌گوید که داستان را «با حال و هوای ’می‌توانید این چرندیات را باور ‌کنید؟‘» نوشته است و با ترجمۀ تجربۀ خاص خودش از مادرشدن به زبانی که کسانی که فرزند یا رحِم ندارند متوجهش شوند، انگار که دارد با دوستی دربارۀ شایعات بخصوصی صحبت می‌کند و این صحبت به داستانی تبدیل شده که با دیگران به اشتراک گذاشته می‌شود. مثل خواندن داستانِ ماجراجویانه است، یک جست‌وجو، اما از طریق کلاس‌های زایمان و مهدکودک‌ها، مثل هری پاتر با پستانک و مایع آمنیوتیک. اوکانل «زنی که زنده ماند»۱ است، با این تفاوت که موانعش شیردهی، افسردگی پس از زایمان، از‌دست‌دادن میل جنسی، شنیدن گریه‌های کسی که بی‌اندازه دوستش دارد و خود زایمان بود.اوکانل در این باره می‌نویسد که تصوراتی رؤیایی از زایمان بی‌نقص داشته و احساس شکست می‌کرده، تا حدی به این علت که کتابی که خوانده این فرایند را زیبا ترسیم کرده است. بعد از زایمان پادکست مصاحبه با نویسندۀ آن کتاب را شنیده است. مجری، در این پادکست، نویسنده را متهم می‌کند که زایمان را، به‌جای فرایندی خشن، یعنی به‌شکلی که زنان بسیاری تجربه می‌کنند، فرایندی راحت تصویر کرده است. اوکانل وقتی می‌شنود که نویسنده تصدیق می‌کند این فرایند برای برخی زنان دردناک و درحقیقت دشوار است از آن احساس شکستی که داشته آسوده می‌شود و خود را می‌بخشد. او می‌نویسد:اگر مردم، به‌جای اینکه نگران باشند مبادا زنان باردار را بترسانند، حقیقت را به آن‌ها بگویند چه می‌شود؟ اگر با زنان مثل بزرگسالان متفکر برخورد شود چه می‌شود؟ اگر همه کمتر نگران باشند که در زنان تصور بدی از مادربودن ایجاد کنند چه می‌شود؟من پیوست خودم را هم به این جملات اضافه می‌کنم: اگر داشتن احساسات منفی به جنبه‌هایی از مادربودن شما را به مادری بد تبدیل نکند چه می‌شود؟ درحقیقت، اگر داشتن احساسات منفی به جنبه‌هایی از مادربودن و تجربه‌کردن آن‌ها و در جست‌وجوی آن‌ها بودن در حکم تجربه‌ای همگانی واقعاً شما را به فرد بهتری تبدیل کند چه می‌شود؟صحبت‌کردن از مادری همین الان هم برای برخی از مادران پر از فشارِ تصمیم است بر سرِ دادن شیر مادر به کودک یا ندادنش، کارکردن یا کارنکردن، آموزش‌دادن ساعت خواب یا آموزش‌ندادن. من همین الان هم نگرانم که نتوانم به نوزادم شیر بدهم و لازم باشد به هر کسی که در زندگی‌ام هست توضیح بدهم که چرا نمی‌توانم. داشتن این نگرانی، قبل از اینکه بچه‌دار شوم، مضر به نظر می‌رسد، اما واقعی است. به همین دلیل است که به‌دنبال داستان‌های زنانی هستم که قبل از من مادر شده‌اند و با این وضعیت دست و پنجه نرم کرده‌اند، برای اینکه احساس شکست خودم را خنثی کنم و سعی کنم قبل از اینکه این اتفاقات رخ دهند خودم را ببخشم. من اوکانل را شکست‌خورده نمی‌دانم؛ او را پیروز می‌دانم و امیدوارم خودم را هم همین‌طور ببینم، حتی اگر در این فرایند نقش بر زمین شوم. کتاب و حالا همه ‌چیز داریم کتاب اندرزهای تربیت فرزند نیست، بلکه داستانی از واقعیت عریانِ معنی مادرشدن برای یک زن است. و این کتاب برای من راهنمای نجات است.اطلاعات کتاب‌شناختی:O'Connell, Meaghan. And Now We Have Everything: On Motherhood Before I Was Ready. Little, Brown, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ری نادسون نوشته است و در تاریخ ۹ آوریل ۲۰۱۸ با عنوان «Reading About the Worst Parts of Motherhood Makes Me Less Afraid» در وب‌سایت الکتریک لیت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ دی ۱۳۹۷ با عنوان «چرا کسی صادقانه نمی‌گوید مادرشدن چه حسی دارد؟» و ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر کرده است.•• ری نادسون (Rae Nudson) نویسنده‌ای مستقل و ساکن شیکاگو است.[۱] The Woman Who Lived: اپیزود ششم سری نهم سریال علمی‌تخیلی دکتر هو [مترجم]. ]]> ری نادسون اقتصادوجامعه Sun, 20 Jan 2019 05:05:58 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9266/