ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Sun, 12 Jul 2020 14:56:14 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 12 Jul 2020 14:56:14 GMT اقتصادوجامعه 60 «احساس می‌کنم دارم توی زمین فرو می‌روم»: مادران مجرد در دوران کرونا http://tarjomaan.com/neveshtar/9804/ امیلی بابرو، نیویورکر — شوهر شوشانا چِرسان در سال ۲۰۱۹ با مرگی ناگهانی از دنیا رفت و شوشانا با دختر یک‌ساله‌شان تنها ماند. در آن زمان شغل او پرستاری خانگی از زنان باردار۱ بود، ولی پس از اینکه شوهرش فوت کرد، و او تنها سرپرست خانوار شد، ادامۀ شغلی که روز و شب نمی‌شناسد برایش غیر‌ممکن شد. پاییز سال پیش، در رستورانی داخل یک مرکز خرید در منهتن نیویورک شغلی به‌عنوان پیش‌خدمت شیفت روز پیدا کرد و دخترش را در مهدکودکی نزدیک خانه ثبت‌نام کرد. در تعطیلات آخر هفته نیز با برخی دوستانش، که آن‌ها هم بچه‌های کوچک داشتند، قرار می‌گذاشت تا کودکانشان با هم بازی کنند. شوشانای سی‌و‌پنج ساله می‌گوید پس از گذشت یک سال از مرگ شوهرش، «آرام‌آرام کمتر احساس تنهایی می‌کردیم و زندگی‌‌مان روی روال افتاده بود».اینک و به‌دلیل پاندمی کووید-۱۹، رستوران محل کار شوشانا و مهدکودک فرزندش تعطیل شده‌اند. قرار‌های بازی بچه‌ها هم لغو شده‌اند. امورات روزمرۀ زندگی -مانند خرید‌های خانه یا دادن لباس‌ها به خشک‌شویی- که پیشتر نیز برای والدی تنها که نوزادی در آغوش دارد سخت و بغرنج بود، در شرایط جدید، به‌یک‌باره اعصاب‌خرد‌کن شده‌اند. در موقعیت فعلی، به‌سختی بتوان نوبتی برای تحویل خرید‌های خانه در نیویورک به دست آورد که کمتر از هفت روز طول بکشد، برای همین نیز شوشانا مدام با کمبود مواد غذایی رو‌به‌رو‌ست؛ اخیراً هم برخی از دوستانش به او مقداری دستمال توالت داده‌اند. برای پرداخت اجارۀ خانه و هزینه‌های روزمره، از پول بیمۀ عمر همسر مرحومش استفاده می‌کند، ولی با این اوصاف، آن‌هم به‌زودی تمام خواهد شد. از همه بدتر، حس می‌کند مطرود و جدا‌افتاده شده است. می‌گوید: «حتی پیش از این فاصله‌گذاری اجتماعی نیز، اینکه مادری مجرد باشی مملو از حس تنهایی بود. تمام سازوکارهای حمایتی‌ای که پیشتر دست و پا کرده بودم، حالا از هم پاشیده‌اند».در آمریکا، تقریباً یک‌چهارم کودکان با یک والد زندگی می‌کنند و آمریکا از این نظر در دنیا در رتبۀ نخست قرار دارد. در نیویورک، شهری که بیش از همۀ شهرهای آمریکا گرفتار کرونا شده است، بیش از ۴۲۵ هزار کودک با یک والد زندگی می‌کنند، که آن یک والد نیز اکثراً مادری مجرد است. بحران کووید-۱۹ و تبعات اقتصادی آن دامن‌گیر همۀ پدر و مادرها می‌شود، ولی دلایل خوبی در دست است که نشان می‌دهد سهم مادران مجرد از این سقوط اقتصادی بیشتر است، مادرانی که پیش از این بحران نیز حال و روز خوبی نداشتند. (داده‌های ادارۀ آمار آمریکا حاکی از این است که در سال ۲۰۱۸ میلادی، نرخ فقر در مادران مجردِ سیاه‌پوست ۴۶ درصد و در مادران مجرد لاتین‌تبار ۵۶ درصد بود.)در بحران‌های اقتصادی گذشته، بیکاری چهره‌ای مردانه داشت. در بحران اقتصادی سال‌های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ میلادی، تقریباً هشتاد درصد از شغل‌های از‌دست‌رفته مربوط به مردان بود. مارینا ادشید، از استادان دانشکدۀ اقتصاد ونکوور در دانشگاه بریتیش کلمبیا، که در زمینۀ نقش زنان در جامعه تحقیق می‌کند، به این نکته اشاره می‌کند که حتی در دوران رکود بزرگ، از سال ۱۹۲۹ تا اواخر دهۀ ۱۹۳۰ میلادی، اغلبِ زنان شغل خود را حفظ کردند و حتی سهم زنان از نیروی کار بیشتر شد و زنان بسیاری در مشاغل معلمی و پرستاری و مشاغل اداری و خدمتکاری به نیروی کار پیوستند. گرچه دستمزد این مشاغل کم بود ولی ثبات بیشتری داشتند. ادشید می‌گوید: «در گذشته، اگر مادری مجرد بودید و شغلتان پیش‌خدمتی بود، اموراتتان می‌گذشت. شاید آن‌قدری انعام نصیب‌تان نمی‌شد، ولی می‌توانستید شغلتان را حفظ کنید».امروز و در این بحران اقتصادی ناشی از کووید-۱۹، بسیاری از بخش‌های اقتصاد که زنانِ فراوانی را در استخدام خود دارند، مانند مهدکودک و خانه‌داری و هتل و خرده‌فروشی و توریسم و بخش خدمات، در حال فروپاشی هستند. بسیاری از سِمت‌های شغلی‌ای که مردان در آن اکثریت را دارند، مانند رانندگی کامیون و انبارداری و مدیریتِ رده بالا در بسیاری از صنایع، هنوز تقریباً دست‌نخورده باقی مانده‌اند. آمار چندین ایالت آمریکا نشان می‌دهد که اغلب موارد جدید بیکاری مربوط به زنان است. در ایالت نیویورک بیش از نیمی از موارد جدید بیکاری در دو هفتۀ آخر ماه مارس سال ۲۰۲۰ میلادی برای زنان بود، در‌حالی‌که میانگین تاریخی این نوع بیکاری برای زنان ۳۷ درصد است. علاوه‌بر‌این، این اعداد شامل آزادکارها و کسانی که به‌صورت پاره‌وقت کار می‌کردند نمی‌شود، زیرا با اینکه بیش از یک ماه از قرنطینه گذشته است، نوبت اعلام بیکاری این‌دسته از افراد از طریق فرم‌های مالیاتی تازه فرا رسیده است. ادشید می‌گوید: «مشاغلی با دستمزد پایین که زنان را شاغل نگه داشته بودند اینک از میان می‌روند و این مشاغل به‌ندرت شامل بیمۀ بیکاری یا سنوات می‌شوند. بعید می‌دانم مادران مجرد زیادی شغل‌هایی داشته باشند که بتوان با دورکاری و از خانه انجام داد».تینا مندوزا، مادر مجرد و بیست‌و‌یک سالۀ سه فرزندِ دو تا شش ساله، با شغلی که در یک فروشگاه کوچک در محلۀ هارلم داشت زندگی بخور و نمیری داشت. بزرگ‌ترین فرزندش به مدرسه می‌رفت و دو فرزند کوچکش روز‌ها به یک مهدکودک رایگان می‌رفتند و هر سه شامل قانون صبحانه و ناهار رایگان بودند. درآمد مندوزا در حدی بود که صرفاً می‌توانست اتاقی برای این خانوادۀ چهار نفره در محلۀ برانکس اجاره کند و از عهدۀ یک شام مناسب برآید. ولی یک ماه پیش که شغلش را از دست داد، آن اتاق اجاره‌ای را هم از کف داد. می‌گوید: «این روز‌ها هر چند روز در خانۀ یکی از دوستانم زندگی می‌کنم ... می‌ترسم فرزندانم را به خانه‌‌های امن ببرم مبادا کرونا بگیرند». تینا مندوزا این‌ها را در پیام خصوصی توییتر برایم نوشته بود، زیرا قبض تلفن همراهش را نتوانسته پرداخت کند و تلفنش قطع شده است. تینا سعی می‌کند از خیریه‌های محلی غذا تهیه کند ولی معمولاً وقتی سر‌می‌رسد که دیگر چیزی در بساط آن‌ها باقی نمانده است. شغل او غیر‌رسمی بود و بخشی از بازارسیاه؛ برای همین نیز نمی‌تواند ادعای بیکاری کند. آن روز که با او حرف می‌زدم فقط دو پوشک برای فرزندش باقی مانده بود و بچۀ بزرگش مدام از او می‌پرسید که کِی دوباره می‌تواند روی تخت خودش بخوابد.طبق گزارشی که در نیویورک تایمز منتشر شده است، در دوران پاندمی کووید-۱۹، فقط یک شغل از هر سه شغلِ زنانه ضروری تشخیص داده شده است. برای مادران مجردی که بخت یارشان بوده و هنوز شغلی دارند، زندگی سختِ گذشته حالا سخت‌تر هم شده است. سیمون کولبرت سی‌و‌دو ساله و کارمند شهرداری است و این روز‌ها در تلاش است کنار دو پسرش در خانه دورکاری کند. پسرانش پنج‌ساله و ده ساله‌اند و چون خانۀ سیمون نزدیک یک بیمارستان است، با اینکه فرزندانش بی‌قراری می‌کنند ولی او می‌ترسد به آن‌ها اجازه دهد تا بروند بیرون از خانه بازی کنند. در این اوضاع، پیاده‌رو‌های دور‌و‌بر خانۀ او معمولاً پُر است از کارمندان بیمارستان و بیمارانی که در حال رفت‌و‌آمد به بخش اورژانس بیمارستان هستند و پسر بزرگش هم آسم دارد. سیمون می‌گوید: «آن طرف خیابان یک کامیون پر از جسد پارک کرده‌اند، زیرا ظرفیت سردخانۀ بیمارستان پر شده است. واقعاً ترسناک است». پسر کوچک و بی‌قرارش مدام در خانه این‌ور و آن‌ور می‌دود. هفتۀ پیش، سیمون به پسرش التماس کرد دست از دویدن بردارد، چون نمی‌توانست صدای صحبت همکارانش در جلسۀ کاری را بشنود و از طرفی نگران بود همسایه‌ها هم به‌خاطر سر‌و‌صدا شکایت کنند. پسرک زده بود زیر گریه. این روز‌ها، سیمون روادارتر است. آهی می‌کشد و می‌گوید: «بچه است دیگر. امیدوارم همسایگانم درکم کنند».می‌گوید زور‌زدن و ژانگولر‌بازی برای رتق و فتق امور دیگر برایش تحمل‌ناپذیر شده است. «برایم دشوار است که هم کارم را انجام دهم و هم‌زمان آشپز و معلم باشم و در آخر برای خودم هم وقت بگذارم. برخی روزها احساس می‌کنم دارم توی زمین فرو می‌روم» این‌ها را پشت تلفن به من می‌گفت. آن پشت صدایی را می‌شنیدم که می‌پرسید: «آوریل را چطور می‌نویسند؟»پژوهش ادشید متاثر از تجربۀ زیستۀ او به‌عنوان یک مادر مجرد در کاناداست. کشوری که درمان در آن رایگان است، زوج‌های ازدواج‌نکرده هم بسیاری از مزایای زوج‌های ازدواج‌کرده را دریافت می‌کنند و هر‌کسی که شغلش را از دست بدهد، ماهی دو هزار دلار دریافت می‌کند و به‌ازای هر فرزند این مبلغ افزایش می‌یابد. اما در آمریکا هزینه‌های درمان سر به فلک می‌کشد و بیمۀ درمانی هم وابسته به موقعیت‌های شغلی است که اینک آن‌ها هم متزلزل یا ناموجود است، و آن‌هایی که شغلشان را از دست داده‌اند معمولاً پس‌اندازی نیز ندارند، ادشید دربارۀ آمریکا می‌گوید این اوضاع کرونایی بسیاری را به این نتیجه می‌رساند که خانوادۀ سنتی تنها راه محافظت از خود در مقابل خطر است. عملکرد خانوادۀ سنتی در این روزها بسیار بهتر از سایر شکل‌های موجود خانواده است.ولی حتی برای کسانی که قصد ازدواج دارند نیز خانوادۀ سنتی و هسته‌ای دور از دسترس به نظر می‌رسد. نادیا سی‌و‌دو ساله و مادر دو بچۀ نُه و ده ساله است و در محلۀ کوئینز زندگی می‌کند. او در بیست سالگی ازدواج کرد و دو سال بعد که حامله شد دانشگاه را کنار گذاشت. پس از چند سال خانه‌نشینی، تصمیم گرفت دوباره به درس و دانشگاه برگردد ولی آن‌قدری پول نداشت که فرزندانش را به مهدکودک بفرستد تا بتواند سر کلاس‌های دانشگاه حاضر شود. چند سال بعد، وقتی فرزندانش چهار و پنج سال داشتند، ازدواجش از هم پاشید و هر شغلی که گیرش می‌آمد قبول می‌کرد: منشی پزشک، دستیار اپتومتریست، منشی یک شرکت خدمات نظافتی. چند سال پس از طلاق نادیا از همسرش، شرکت خدمات نظافت هم برچیده شد و او شغلش را از دست داد و بخش زیادی از پس‌اندازش را خرج کرد. سپس شغلی در یک موسسۀ خیریه پیدا کرد ولی در ماه فوریه اخراج شد. نادیا اکنون فقط چند صد دلار در حسابش پول دارد. شوهر سابقش مدتی است هزینۀ فرزندان را پرداخت نمی‌کند، ولی فعلاً دادگاه‌ها به‌دلیل شیوع کرونا نیمه‌تعطیل هستند و نادیا نمی‌تواند از شوهر سابقش شکایت کند. نخستین کمک هزینۀ دولتی برای قرنطینه را که دریافت کرد، تمام آن را به صاحب‌خانه داد و هنوز اجارۀ این ماه را نیز پرداخت نکرده است.نادیا می‌گوید: «به بچه‌هایم گفتم بنشینید می‌خواهم چیزی بگویم و گفتم ’لطفاً قبل از ازدواج حداقل دو سال با هم آشنا شوید و وقتی مطمئن شدید همه‌چیز طرف را می‌توانید تحمل کنید، آن‌وقت با او ازدواج کنید‘». خندۀ کوچک و تلخی کرد و ادامه داد: «به آن‌ها گفتم ’کاری را که من کردم، نکنید‘».در تأثیراتی که پاندمی کووید-۱۹ بر خانواده‌هایی با بچه‌های کوچک گذاشته، از میان انبوه موارد زوج‌هایی که با هم دعوا می‌کنند و کودکانی که مدام شلوغ‌کاری می‌کنند، داستان‌هایی را هم شاهدیم از اینکه قرنطینۀ خانگی توانسته است خانواده‌ها را دور‌هم جمع کند: مواردی را شاهدیم از خانواده‌هایی که متوجه ارزش شام‌خوردن در کنار یکدیگر شده‌اند، و پدرانی را می‌بینیم که حالا که خانه‌نشین شده‌اند بیشتر در کارهای خانه و نگهداری از فرزندان شرکت می‌کنند. اکنون که کارفرماها نیز دریافته‌اند که چه مقدار از کار را می‌توان از خانه دورکاری کرد، صحبت‌هایی را می‌شنویم که شاید کارمندان بتوانند پس از دوران قرنطینه نیز ساعات کاری منعطف‌تری داشته باشند و با دورکاری تعادل بهتری میان کار و زندگی برقرار کنند.ولی خیلی امیدی به بهبودِ وضعیت پدران و مادران مجرد نیست و چیز خوبی در این باره نمی‌شنویم. شوشانا در میان کارهای مربوط به نگهداری از دخترش و تلاش برای سر‌در‌آوردن از چگونگی اعلام بیکاری، می‌کوشد تا در اینستاگرام جمعی از مادران یا پدران مجرد را دور هم جمع کند، زیرا شاشونا متوجه شده است بیشتر گروه‌های اینترنتی مربوط به والدین، توجهی به نیاز‌های والدین مجرد ندارند. می‌گوید: «از پدران و مادران مجرد حمایت زیادی نمی‌شود. می‌خواهم به همتایانم کمک کنم کمتر احساس تنهایی کنند».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را امیلی بابرو نوشته است و در تاریخ ۲۱ آوریل ۲۰۲۰ با عنوان «Some Days I Feel Like I’m Melting: How Single Mothers in New York City Are Coping with Quarantine» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «"احساس میکنم دارم توی زمین فرو می‌روم": مادران مجرد در دوران کرونا» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• امیلی بابرو (Emily Bobrow) روزنامه‌نگار آمریکایی است که دربارۀ اقتصاد و سیاست می‌نویسد. نوشته‌های او در اکونومیست، نیویورک تایمز، وال‌استریت ژورنال و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است.[۱] Doula: به کسی می‌گویند که معمولاً تحصیلات رسمی علوم‌پزشکی ندارد ولی دوره‌هایی را برای همراهی و پرستاری از زنان باردار گذرانده است. ]]> امیلی بابرو اقتصادوجامعه Sun, 12 Jul 2020 04:34:01 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9804/ چرا احساس می‌کنیم همه دارند خودنمایی می‌کنند؟ http://tarjomaan.com/interview/9803/ گفت‌وگوی برایان رزنیک با جاشوا گرابز، ووکس — بارها در جلسات استماع کنگره، وقتی نوبت به طرح سؤال از شاهد می‌رسد، قانون‌گذاران اصلاً سؤالی نمی‌کنند؛ به‌جای آن، با استدلالی سیاسی برای کسانی که در خانه به تماشا نشسته‌اند خودنمایی می‌کنند.امروزه این رسم رایج کنگره را در هر جلسۀ گفت‌وگویی می‌توان یافت. در توییتر، فیسبوک، و اینستاگرام، افراد از تریبون‌های اجتماعی استفاده می‌کنند تا خود را اخلاقی (و در نتیجه، خوب) نشان دهند. این امر ناشی از نوعی جایگاه‌یابی است، نه استدلال؛ و هدف دموکراتیک اشتغال واقعی به بحث و استدلالِ از سرِ حسن نیت را تحلیل می‌برد.مشکل این است که به‌سختی می‌توان خودنمایی اخلاقی۱ افرادی را تشخیص داد که واقعاً به آن دچارند و، بر همین اساس، مثلاً در توییتر اعلام می‌کنند که «من هم دختر دارم» تا دربارۀ جدیدترین افشاگری‌های جنبش‌های #من‌هم خشم خود را ابراز کنند؛ یا دشوار می‌توان فهمید که وقتی کسانی به آخرین دعواومرافعۀ توییتر می‌پیوندند تا به شخصی با دیدگاهی بحث‌برانگیز حمله کنند، دارند خودنمایی می‌کنند یا خیر.سال ۲۰۱۷، دو استاد فلسفه، جاستین توسی و برندن وارمکه، در جستاری در وب‌سایت ایان، نوشتند که خودنمایی اخلاقی «افراد را به پذیرش ادعاهای افراطی و غیرقابل‌قبول می‌کشاند؛ و از ارزش بحث‌ونظر عمومی در موضوعات اخلاقی کم می‌کند». به بیان دیگر: این نیز دلیل دیگری است بر اینکه گفتمان عمومی، در سال‌های اخیر، چرا تا این اندازه زهرآگین و آلوده شده است.به همین دلیل، اخیراً، جاشوا گرابز، استاد روان‌شناسی در دانشگاه ایالتی بولینگ گرین و همکارانش (از جمله وارمکه و توسی)، پیمایش روان‌شناختی‌ای را برای ارزیابی (و بررسی‌های دیگر) یک جمع نمونۀ منتخب ملی دربارۀ تمایلشان به خودنمایی به انجام رسانده‌اند.یکی از پرسش‌های این پیمایش این بود: «آیا با گزارۀ زیر موافقید: وقتی من باورهای سیاسی یا اخلاقی‌ام را به اشتراک می‌گذارم، این کار را به این دلیل انجام می‌دهم که به مخالفان خود نشان دهم من از آنان بهترم». معلوم شد تعداد بسیاری از پاسخ‌دهندگان با این گزاره موافق‌اند و بقیه نیز مخالفتی با آن ندارند.به نظر گرابز «ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که طرفداری حزبی غوغا می‌کند، زمانه‌ای که افراد در سطح اینترنت با یکدیگر وحشیانه برخورد می‌کنند». او امیدوار است که ما، با مطالعۀ خودنمایی اخلاقی، بتوانیم فهم بهتری از علت این وضع بیابیم.این مطالعه که در اکتبر در پلاس‌وان منتشر شد، یافته‌هایی داشت که شاید چندان جای شگفت نباشند: برای نمونه، این گرایش که خودنمایی اخلاقی با یک شخصیت خودشیفته پیوستگی دارد. و به نظر می‌رسد که این خصلت، در هر دو جناح سیاسی، به یک اندازه رواج دارد.من اخیراً تلفنی با گرابز در این باره صحبت کردم که خودنمایی اخلاقی چطور می‌تواند چیز خوبی باشد؛ چطور باید با فرد خودنما برخورد کرد؛ و چقدر دشوار است که در چنین دورۀ ازهم‌گسیخته‌ای، اعتقادات اخلاقی‌مان را به بهترین وجه ابراز کنیم؟خودنمایی اخلاقی یک تمایل کاملاً طبیعی در انسان استبرایان رزنیک: تعریفتان از خودنمایی اخلاقی چیست؟جاشوا گرابز: تعریف اولیۀ این اصطلاح از آنِ [دو همکار فیلسوفم] براندن وارمکه و جاستین توسی است. آن‌ها خودنمایی اخلاقی را اساساً استفاده از گفت‌وگوی اخلاقی برای پی‌جویی یک جایگاه یا بالابردن جایگاه خود دانسته‌اند. این خصلت از گفت‌وگویی پراهمیت ـ در باب مسائل اخلاقی یا سیاسی ـ بیشتر به این منظور استفاده می‌کند که برند خاص خود را اعتبار بخشد، به‌جای آن که دیالوگی را پیش ببرد.رزنیک: آیا می‌توانیم مشخص کنیم که کسی در حال خودنمایی اخلاقی است؟ آیا می‌توانید آن را در اوضاع و شرایط طبیعی نیز سراغ بگیرید؟گرابز: در اینجا مسئله واقعاً بغرنج می‌شود؛ و ما همچنان مطالعات دردست‌انجامی داریم که مستقیماً به پرسش شما می‌پردازند.بنابراین من هنوز پاسخ کامل و آماده‌ای برای این سؤال ندارم.اما می‌توانیم از افراد بپرسیم که «به‌طور کلی، چرا این نوع رفتار از شما سر می‌زند؟» یا این سؤال که «اگر خود را در حال انجام فلان کار بیابید، به نظرتان دلیل شما برای انجام آن چیست؟» این رویکرد ما در این بررسی است.رزنیک: این خودنمایی اخلاقیِ خوداظهار چقدر رواج دارد؟گرابز: ببینید، به‌طور کلی نظر ما دربارۀ خودنمایی افراد دو بعد دارد: یک سویش صرفاً تلاش برای دیده‌شدن به‌عنوان نمونۀ برجسته در گروه خودتان است. این صرفاً داشتن دیدگاه‌هایی است که ضرورتاً درست نیست، اما دیدگاه‌هایی‌اند که قطعاً قابل‌احترام و ارزشمندند. وقتی ما به این پراکندگی نگاه می‌کنیم، ظاهراً هر کسی حداقلی از آن را مرتکب می‌شود، اما بعضی از افراد سهم بیشتری از آن دارند.وجه دیگر خودنمایی بیشتر به تلاش برای شرمنده‌کردن یا حمله‌کردن یا مشوش‌کردن چهرۀ طرف مقابل مربوط می‌شود. خوشبختانه این وجه رواج کمتری دارد. هنوز هم شماری از افراد هستند که مکرراً آن را مرتکب می‌شوند، اما در کل از بیشتر افراد چنین رفتاری سر نمی‌زند.رزنیک: آیا این خصلت بیشتر در میان لیبرال‌ها رایج است یا در میان محافظه‌کاران؛ یا در هر دو طیف به یک اندازه رواج دارد؟گرابز: محافظه‌کاران افراطی و لیبرال‌های افراطی بیشتر اهل خودنمایی‌اند؛ و خودنمایی در این دو طیف تقریباً به یک اندازه شدت دارد. اما کسانی که میل بیشتری به میانه‌روی دارند، به همان میزان خودنمایی کمتری دارند. بنابراین این خصلت تنها در یک جهت‌گیری سیاسی نیست؛ این خصلت، به‌لحاظ سیاسی، نوعی مفهوم خنثاست که با درگیری سیاسی بیشتر همراه می‌شود، نه با این یا آن جهت‌گیری سیاسی.آیا خودنمایی اخلاقی واقعاً ناپسند است؟رزنیک: واکنش اولیۀ من به تعبیر «خودنمایی اخلاقی» این بود که با چیزی بد سروکار داریم. اما شاید چنین نباشد. آیا این امر چیزی منفی است، یا طرز فکر ما نسبت به آن مشکلی دارد؟گرابز: فیلسوفان عموماً برآن‌اند که خودنمایی اخلاقی بد است، چون در آن از چگونگی گفت‌وگوی ما با یکدیگر سوءاستفاده می‌شود.من پای خوب یا بد نامیدن چیزی می‌مانم. موضع من این است که این خصلت بشری است. انسان‌ها خواهان جایگاهی هستند. این نکته در آثار روان‌شناسی به‌خوبی بیان و ثابت شده است. انسان‌ها می‌خواهند مورداحترام باشند؛ خواهان این هستند که به جایگاهی دست یابند، و ردۀ خود را در گروه‌های اجتماعی‌شان بالا ببرند. بنابراین خودنمایی فقط صورتی از همین خواسته است.افرادی که خودنمایی می‌کنند، تعارض‌های بیشتری در زندگی خود گزارش می‌دهند. اما آن‌ها این گزارش را هم می‌دهند که با دیگران، بر سر موضوعات سیاسی و اخلاقی، نزدیکی بیشتری پیدا کرده‌اند. شاید به یک معنا این ادعا درست باشد: خودنمایی شما را از کسانی که از آن‌ها خوشتان نمی‌آید دورتر می‌کند؛ و به کسانی که مطبوع شمایند، نزدیک‌تر.آیا این می‌تواند بد باشد؟ مسلماً. کسانی وجود دارند که احتمالاً شارلاتان به تمام معنا هستند و فقط سعی دارند، با خودنمایی، راه خود را به نوعی منفعت مالی یا اجتماعی باز کنند.کسان دیگری هم هستند که خودنمایی‌شان روی‌هم‌رفته از سر حسن نیت است. این گروه سعی می‌کنند با حرف‌زدن دربارۀ چیزهای مختلف جایگاه خود را بالا ببرند.رزنیک: بسیاری از معضلات بزرگ جهان، همچون تغییرات آب‌وهوایی، برای انسان‌ها فوریتی واقعی دارد. آیا خودنمایی می‌تواند به انتقال این فوریت کمکی بکند؟گرابز: چیزی که می‌کوشیم از آن سر در آوریم این است که آیا خودنمایی شیوۀ مؤثری برای انتقال این فوریت هست یا خیر؟آیا این خصلت به فرسایشی شدید منجر می‌شود؟ شاید افراد تصور کنند که دارند آگاهی نسبت به چیزی را بالا می‌برند، اما چه بسا این‌همه اهمیت‌دادن به هر چیزی آن‌قدر افراد را خسته و فرسوده کند که، در اکنون خود، به هیچ چیزی اهمیت ندهند. برایم مشخص نیست که آیا این اتفاق می‌افتد یا خیر، اما به گمان من این وضع ممکن است. این نیز محتمل است که خودنمایی به ارتقای آگاهی و توجه به چیزهایی بینجامد که واقعاً مهم‌اند. بنابراین مشخص‌کردن این امر همان چیزی است که واقعاً می‌خواهیم در مرحلۀ بعد به سراغش برویم.با یک مظنون به خودنمایی اخلاقی چه برخوردی بکنیم؟رزنیک: خب، بیایید فرض کنیم من فامیل یا دوستانی دارم که احتمالاً این هفته برای تعطیلات عید شکرگزاری با آنان ملاقات می‌کنم و آنان بالای منبر می‌روند [و دربارۀ چیزهایی داد سخن می‌دهند]. توصیۀ شما در برخورد با آن‌ها چیست؟گرابز: به عقیدۀ من بسیار دشوار است که بگوییم آیا کسی دارد خودنمایی می‌کند یا خیر! راستش را بخواهید، بیشتر ما حتی چنین بصیرتی نسبت به خودمان هم نداریم.به نظرم بهترین توصیه این است که اگر تصور می‌کنیم چیزی خودنمایی به نظر می‌آید، فقط لازم است لحظه‌ای مکث کنیم و از آن بگذریم؛ «ولش کن!» بهترین راه نشان‌دادن نفرتمان از خودنمایی احتمالاً این است که اصلاً درگیرش نشویم.حقیقت این است که به نتیجه رساندن این پژوهش خیلی وابسته به این نیست که دیگران دارند چه کاری انجام می‌دهند، یا ربطی ندارد به تأمل‌کردن دراین‌باره که آیا شما دارید خودنمایی می‌کنید یا خیر. شما آن بیرون ایستاده‌اید و دارید کس دیگری را به خودنمایی متهم می‌کنید. به نظر من، شما آن نکته‌ای را نگرفته‌اید که ما تلاش داریم پیش روی شما بگذاریم. آن نکته این است که ما باید نسبت به انگیزه‌های خودمان دقت و نگرانی بیشتری داشته باشیم.رزنیک: چطور شخصی می‌تواند خودنمایی خودش را زیر نظر بگیرد؟گرابز: وقتی عقیده یا نظری را با دیگران در میان می‌گذارید، از خودتان بپرسید: «چرا من دارم این عقیده یا نظر را با دیگران در میان می‌گذارم؟» نه اینکه بخواهم شما را از ابراز عقیده و نظر نهی کنم. حرفم این است که یک گام کوچک دیگر در آن‌جا بردارید. بپرسید چرا من می‌خواهم این (عقیده یا نظر) را در میان بگذارم؛ و چند دقیقه‌ای دربارۀ آن فکر کنید؛ و آنگاه ببینید چه اتفاقی می‌افتد.رزنیک: آیا می‌توان بدون خودنمایی مدافع خوبی برای اخلاقیات بود؟گرابز: در این‌جا پاسخم مثبت است. فیلسوفان قاطعانه استدلال می‌کنند که بله؛ در آن لحظه، آن وضعیت به هدف تبدیل می‌شود؛ شما دیگر از اخلاق دفاع نمی‌کنید، شما دارید از وضع و جایگاه خودتان دفاع می‌کنید.موضع من این است که کمی ظریف‌تر و متفاوت‌تر باشیم. احتمالاً مضمون حرفم این خواهد بود که وقتی ما به انگیزه‌های جویای ننگ و نام خود اجازه می‌دهیم مسیر گفت‌وگو را تعیین کنند، شاید در آستانۀ انحراف از امری واقعی باشیم که برای بسیاری از ما معنی‌دار و مهم است؛ چیزی که همین بحث اخلاقی شما برای استدلال بر آن است.بنابراین به نظر من، خود به اشتراک‌گذاری اخلاقیات شما و استدلال برای نکتۀ نهفته در آن‌ها امری ارزشمند است. مسئله فقط اطمینان‌یافتن از این امر است که انگیزه‌های ما با هدف طرح و پیشبرد این گفت‌وگو همسو شود؛ گفت‌وگو دراین‌باره که شاید کسی نظر یا عقیده‌اش را تغییر دهد و شاید کمکی به آن‌ها شود که آنچه ما می‌بینیم را درک کنند.آیا دربارۀ مدنیت اغراق نشده است؟رزنیک: من دربارۀ پاسخ این سؤال مرددم که: چگونه امروزه کسی می‌تواند یک شهروند خوب باشد؟ اطلاعات گمراه‌کنندۀ بسیاری در میان هست و سردرگمی‌ها نیز بسیار زیاد است. شاید خودنمایی به شما کمک کند که دربارۀ موضعتان صریح و شفاف شوید و آن را بیشتر و بهتر ابراز کنید.گرابز: به نظرم این نکتۀ دشوار و دردسرسازی است و از آنچه داده‌های فعلی ما نشان می دهند، فراتر می‌رود. اما اگر به عقب برگردیم، باید بگویم که به عقیدۀ من ارزشمند است که دیگران موضع شما را دربارۀ بسیاری از مسائل بدانند. اما به ارزش این امر نیز واقفم که فضاها و حوزه‌های معینی وجود دارند که لازم نیست ما دربارۀ جایگاه هر چیز و هر کس اطلاع و آگاهی داشته باشیم.بنابراین جواب این است که بله، ما به مباحثه و تبادل‌نظر نیاز داریم. بله، ما نیاز داریم که عقیده‌هایمان را با دیگران در میان بگذاریم؛ و بله، ما باید خواهان گفت‌وگو دربارۀ موضع خود دربارۀ امور مختلف باشیم. اما به گمان من گاهی به این نیاز داریم که فقط خواستار داشتن روابطی با دیگران باشیم و بس.رزنیک: نمی‌خواهم حرف شما را مسلم و مفروض بگیرم؛ بنابراین می‌پرسم چرا؟ چرا ما باید دربارۀ چیزهایی که ما را جدا می‌کنند ساکت بمانیم؟گرابز: در پایان کار، اگر ما به‌قدر کافی تحقیق و تأمل کرده باشیم، می‌توانیم تفاوت‌های عمیق ایدئولوژیک میان خود و تقریباً هر کس دیگری را به‌وضوح ببینیم. همگی ما انبوهی از چیزها داریم که می‌توانند مایۀ جدایی و اختلاف ما باشند؛ در این تردیدی نیست؛ و ما به‌عنوان انسان، احتمالاً در بنیاد خود مشترکات بیشتری داریم؛ بیشتر از آنکه گاهی حاضر به پذیرش آنیم.حرف من این نیست که شما دوستانه و گشاده‌دستانه به‌سراغ افرادی بروید که، اگر شما عضوی از گروهی اقلیت یا یک جمعیت سرکوب‌شده باشید، می‌خواهند وجود شما را نیز نفی کنند. این یک مسئلۀ جداست.اما، به‌طور کلی، فکر نمی‌کنم که ما مجبوریم تک‌تک گفت‌وگوهایمان را به شناسایی چیزهایی صرف کنیم که در آن‌ها موافق یا مخالفیم.رزنیک: آیا این‌طور نیست که اگر نوعی ارتباط ایجاد نکرده باشیم، موافقت با دیگران حتی از این هم دشوارتر شود؟گرابز: پژوهشی وجود دارد که این احتمال را تأیید می‌کند. ما می‌دانیم که آن دسته از کسانی که گفت‌وگوهای منظمی با افراد مخالف با خود دارند، احتمالاً همدلی بیشتری با آنان پیدا می‌کنند و احتمال بیشتری دارد که بکوشند زمینۀ مشترکی میان خود و آنان بیابند یا وقتی دغدغه‌هایشان همپوشانی پیدا کنند، با آن‌ها اتحاد و همبستگی ایجاد کنند.رزنیک: آیا استدلالی می‌توان داشت که شاید شهروند خوب بودن در این روزها عبارت است از همان شخص حزبی‌ای که چیزی ناخوشایند و ناراحت‌کننده به بار می‌آورد؟ تعریفی با این دلیل که لازم است افراد با امور ناخوشایند و ناراحت‌کننده بیشتر رودررو شوند؛ و آیا استدلالی داریم که مدنیت به این دلیل که وضع موجود را حفظ می‌کند ارزشی مبالغه‌آمیز یافته است؛ مثلاً مدنیت به مردسالاری یا نژادپرستی هم راه می‌دهد؟گرابز: به نظرم این یک مسالۀ مهم و بغرنج است که متأسفانه نمی‌توان هیچ پاسخ سرراستی به آن داد. این مایۀ سرخوردگی است. بسیاری اوقات، وقتی ما دربارۀ کارمان حرف می‌زنیم، افراد با علاقه می‌پرسند: برای حل این مسئله ما چه می‌توانیم بکنیم؟ نمی‌دانم آیا یک پاسخ واقعی به این مسئله وجود دارد یا خیر. من دربارۀ شهروندِ خوب بودن در یک دوران پرهیاهوی سیاست‌زده فکر می‌کنم ... فکر نمی‌کنم دستورالعمل ازپیش‌آماده‌ای وجود داشته باشد که بگوید چه کار باید کرد تا چنین چیزی درست از آب درآید.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با جاشوا گرابز و در تاریخ ۲۷ نوامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Moral grandstanding is making an argument just to boost your status. It’s everywhere» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «چرا احساس می‌کنیم همه دارند خودنمایی می‌کنند؟» و ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.•• جاشوا گرابز (Joshua B. Grubbs) دانشیار دانشکدۀ روان‌شناسی در دانشگاه ایالتی بولینگ گرین است. شخصیت، جنسیت و دین حوزه‌های تحقیقی موردعلاقۀ اوست.••• برایان رزنیک (Brian Resnick) گزارشگر وب‌سایت ووکس است. نوشته‌های او با علوم اجتماعی و رفتاری، فضا، پزشکی، محیط زیست مرتبط است.[۱] Moral grandstanding: توسی و وارمکه از این اصطلاح برای وضعیتی استفاده می‌کنند که فرد خود را فضیلتمند نشان می‌دهد یا اینکه فضیلت‌های خود را، خواسته یا ناخواسته به رخ دیگران می‌کشد [مترجم]. ]]> جاشوا گرابز اقتصادوجامعه Sat, 11 Jul 2020 05:04:02 GMT http://tarjomaan.com/interview/9803/ خاطره‌هایی که هر روز دوباره جان می‌گیرند http://tarjomaan.com/neveshtar/9802/ نانسی ویسون دینان، پاریس ریویو — در سال ۱۹۹۰، جیکوب میسون با بازی‌های ویدئویی خداحافظی کرد. من مدرسۀ راهنمایی می‌رفتم و می‌دانستم اتفاقی برای او افتاده، اما بیش از ده سال طول کشید تا واقعاً با او همدل شوم. من، مثل همۀ بچه‌های آن سن‌وسال، بیشتر به خودم توجه داشتم. جیکوب در همان محلۀ ما زندگی می‌کرد و مادرش با مادرم دوست بود اما من هنوز او را درست نمی‌شناختم. اتفاقی افتاده بود که او دیگر نمی‌خواست بازی کند. کنسول نینتندو و بازی‌هایش را برداشتم، از جمله نسخه‌های اصلی ماریو و زلدا، و از داشتنشان خوشحال بودم.بهار همان سال در محلۀ لیژروودز در شهر بودای ایالات تگزاس، یعنی محلۀ ما، یک قتل-خودکشی رُخ داد. مردی همسر و بچه‌هایش را کشت و بعد ماشۀ تفنگ را روی پیشانی خودش چکاند. اثری از یادداشت خودکشی نبود، اما اسلحۀ قتل که یک هفت‌تیر با کالیبر ۰.۳۸ اینچی بود کنار پدر، پیتر جوست، پیدا شد. نبودن یادداشت خودکشی شک‌برانگیز بود، و همچنین اینکه برخلاف حالت معمول، به سرِ هیچ‌کدام از قربانیان شلیک نشده بود. الآن کسانی ساکن آن خانه‌اند، خانه‌ای تروتمیز به سبک روستایی در خیابان کیلدیر درایو. به نظرم خیلی عجیب است که در خانه‌ای زندگی کنی که یک شب چهار نفر در آنجا جان باخته‌اند.اما در آن ایام، این جنایت هم برای من فقط یک داستان بود و بس. من سرگرم زندگی خودم بودم، در آن محله تازه‌وارد حساب می‌شدم و تطبیق‌یافتن با آنجا برایم دشوار بود. «سخت» ساده‌ترین صفتی است که می‌شد برای زندگی‌ام در خانه به کار بُرد، اما قصه‌اش بماند برای وقتی دیگر و جایی دیگر. فقط همین را بگویم زندگی‌ام حول مجلۀ سونتین۱ می‌گذشت، چون می‌خواستم سر در بیاورم که چطور و چه‌چیزی و چه‌کسی باشم، و رمان‌های خیالی با محوریت قهرمان‌های زن خارق‌العاده می‌خواندم، و هربار که صدای ماشین پدرخوانده‌ام را می‌شنیدم که به خانه برمی‌گشت، دنبال مخفی‌گاه می‌گشتم. اول سراغ بازی «ماریو» رفتم و از اول بازی به آخرش رسیدم، و تا چند ماه به «زلدا» دست هم نزدم.اما بالاخره شایعات شروع شد و حتی به گوش من هم رسید، منی که در تبعید از مابقی آن شهر کوچک به سر می‌بُردم، چون همه آن شایعه‌ها را در گوشی می‌گفتند. پیتر جوست که کارمند کمیسیون قمار تگزاس بود از چیزی خبردار شده بوده، یعنی مشغول تفحص دربارۀ یک چیز بزرگ بوده. او اصلاً و ابداً کسی نبوده که خانواده‌اش را بکشد. و بعد برنامۀ خبری ۲۰/۲۰ برای تصویربرداری آمد و در یک گزارش پُروپیمان گفت آن واقعه، سه قتل و یک خودکشی نبوده، بلکه چهار قتل بوده. جوست مشغول تفحص دربارۀ هوستون ترف‌کلاب بود که در آن ایام شکوائیه‌ای یک‌میلیارد دلاری علیه کمیسیون قمار تگزاس تنظیم کرده بود. پُل هیستینگز، کلانترِ وقتِ منطقۀ هیز، گفت پرسش‌هایی که خانوادۀ جوست و نمایندگانشان مطرح می‌کردند «شلاق‌زدن به اسب مُرده» است. او گفت که معتقد است رأی به سه قتل و یک خودکشی تا ابد و یک روز پابرجا می‌ماند.کمی بعد، در مصاحبه‌ای در ژانویۀ آن سال، هیستینگز گفت همان روزی که گمان می‌رود تیراندازی‌ها رُخ داده‌اند، قرار بود یکی از دوستان اریک، پسر پیتر جوست، شب را پیش آن‌ها بماند اما پیتر ناگهان آن برنامه را لغو کرده است. هیستینگز اسم آن پسر یا خانواده‌اش را نگفت.هیستینگز گفت «نمی‌دانم این اطلاعات از کجا به دست‌مان رسیده». و تمام. دنیا به راه خود ادامه داد.                                                                                          •••در همۀ چیزهایی که تاکنون نوشته‌ام، مسأله‌ام این بوده که چطور گذشته بر اکنون سایه می‌افکند اما نه سایه‌ای خموش و ساکت. و اخیراً نیز مفهوم پالیمپسست۲ ذهنم را درگیر کرده: لوحه‌ای که نوشتۀ رویش را پاک می‌کنند تا از نو روی آن بنویسند. پالیمپسست یعنی مادۀ خامی که صرف پدیدآوردن چیزی شده، بیشتر از خود آن چیز می‌ارزد.یادم می‌آید که چند سال پیش، یکی از نقاشی‌های داوینچی را در یکی از موزه‌های اسمیتسونین دیدم. آن نقاشی را در دل پنجره‌ای در یک دیوارۀ کوچک در میانۀ اتاق گذاشته بودند تا بتوانی دور نقاشی بچرخی و پشتش را ببینی. جلوی آن پُرتره‌ای بود که به نظرم شبیه مونالیزا بود، با همان چهره و موهای آشنایش. چرخ زدم تا به پشتش رسیدم و آنجا نقاشی دیگری دیدم. جالب‌تر آنکه تاریخ‌نگاران با تصویربرداری اشعۀ ایکس از نقاشی، طرح‌های دیگری را یافته بودند که داوینچی، پیش از آنکه بوم نقاشی را با بتونه پر کند، کشیده بود. همین‌که از وجود این طرح‌ها باخبر شدم، گمان کردم که می‌توانم آن‌ها را از دل رنگ‌روغن‌هایی ببینم که تصاویر دیگری روی بوم نقش زده بودند. زیر و پایین بودن که به معنی پنهان بودن نیست.                                                                                          •••عصر یک روز در اواخر سال تحصیلی بعد، بازی ماریو را تمام کردم. به قلعه رسیدم و یادم هست سه بار بازی کردم تا بالاخره شاهزاده را نجات دادم. به این فکر افتادم که بازی را از نو شروع کنم، اما آن را گوشه‌ای گذاشتم و هرگز دوباره سراغش نرفتم. تا همین امروز، اگر مشغول یک بازی ویدئویی شوم، که البته به‌ندرت پیش می‌آید، تا آخرش می‌روم و کارم با آن تمام می‌شود. هرگز آن بازی ماریو را که قبلاً مال جیکوب بود، دوباره داخل کنسولی که قبلاً مال او بود نگذاشتم، ولی اشکالی هم نداشت، چون زلدا را داشتم.آن روز پدرخوانده‌ام خانه نبود. در آن خانه، نسبت به خانۀ قبلی‌مان در ویرجینیا، بیشتر پیش می‌آمد که غیبش بزند. جدایی داشت به مراحل اوجش می‌رسید، یعنی دوری‌گزینی آهستۀ مردی که هفت سال آزگار مایۀ آزار جسمانی و عاطفی ما بود. چقدر خوب بود که می‌توانستم آسوده و رها، روز یک‌شنبه در اتاق نشیمن باشم. زلدا را داخل کنسول گذاشتم و منتظر شدم بازی بالا بیاید.میان گزینه‌های بازی که گشت می‌زدم، تابلوی بالاترین امتیازات را دیدم. یک صفحۀ مشکی با حروف سفید بلوکی. بعد صحنه‌ای را دیدم که تا آخر عمر از خاطرم نخواهد رفت، یعنی نام آن بچۀ جان‌باخته روی صفحۀ تلویزیونم: اریک جوست. دوباره روی مبل نشستم و به این فکر فرو رفتم که چه چیزی دارد از خانه‌مان می‌رود، و چه چیزی به خانه‌مان آورده‌ام.                                                                                          •••یکی از معلمانم یک‌بار به من گفت فقط با مرور گذشته‌ها است که می‌فهمی درگیری‌های ذهنی‌ات چه بوده‌اند. سال‌ها طول کشید تا بفهمم پالیمپسست‌ها ذهنم را درگیر کرده‌اند. هر چیزی که می‌بینی، روزی روزگاری یک چیز دیگر بوده است؛ و آن چیز سابق، هرچه که بوده، هنوز حاضر است.مثلاً از جلوی دبیرستانم، جاده‌ای می‌گذشت که اسمش اف‌ام ۱۶۲۶ بود، گاهی جادۀ سابق سن‌آنتونیو صدایش می‌زدیم. جاده‌ای که بعداً یافتم، عمری درازتر از ایالات متحده داشت، و پادشاه اسپانیا بیش از سه قرن پیش ساخته بود. ال کامینو رئال. شاهراه سلطنتی. بخشی از شبکۀ جاده‌ها در شرق و مرکز تگزاس متعلق به مدت‌ها پیش از آنکه حتی استفن آستین و سم هوستون به دنیا بیایند.و همچنین: تقاطع بزرگراه ایالتی شمارۀ ۳۵ و جادۀ آنین کریک، همان‌جا که کارخانۀ عصاره‌گیریِ آدامز اکسترکت قرار داشت، با آن جلوۀ مدرن و صیقلی‌اش که معلوم بود مال نیمۀ قرن پیش است. یک روز تابستانی آن کارخانه را با بولدوزر خراب کردند و تا بیست سال کپه‌ای از سنگ و خاک آنجا بود. آرام‌آرام مجموعه‌های آپارتمانی در آنجا قد کشیدند، و چراغ‌های نئون یک پمپ بنزین نصب شدند. و هنوز، زیر آن‌ها، می‌شد بوی خیالی عصارۀ وانیل و بادام و لیمو را استشمام کرد. آن زیر، جای کت‌شلوارهای خاکستری‌رنگ و کراوات‌های نازک مردانی بود که در کارخانه کار می‌کردند، و موهای پُف‌کرده و کفش‌های پاشنه‌دار و جوراب‌های ساق‌بلند زنان. لایه‌های تلمبار شده روی هم، روزها روی روزها روی روزها، و تمام آن روزها مثل خون، جاری از دلِ این اکنونِ بی‌خاصیت. آن‌جا، کلِ آنجا، یک پالیمپسست بود، مثل هر جای دیگر.لابد حدس زده‌اید که کدام بچه قرار بود آن شب مهمان خانوادۀ جوست باشد. همۀ قطعه‌های معما حاضر و آماده‌اند، ولی من چنان قاب‌بندی‌شان کرده‌ام که هیچ تکۀ نامربوطی حواسمان را پرت نکند، خلاف آنچه اصل زندگی در حقیقت می‌کند. من هنوز با مادر و پدر جیکوب رفت‌وآمد دارم، و والدینم حالا با آن‌ها صمیمی‌اند. آن‌ها با هم به سفر دریایی رفته‌اند، و من شام شکرگزاری در خانه‌شان بوده‌ام. ولی هرگز از آن‌ها نپرسیده‌ام که آن شب چه شد، جیکوب چه دید یا ندید، و آیا او در تیررس آن اتفاقی که در باور کسی نمی‌گنجید بود یا نبود.مادرم حرف‌هایی برایم زده است، اما نمی‌دانم آیا از آن‌ها پرسیده است، یا آن‌ها به دلخواه خود برایش تعریف کرد‌ه‌اند، یا طی این چند دهه رفاقت بحثش پیش آمده است. جیکوب آنجا بود، در آن خانه، در خیابان کیلدیر درایو. شب قبل را آنجا مانده بود، و قرار بود آن شب هم بماند. ولی اتفاقی افتاد و آقای جوست او را به خانه‌اش فرستاد. مادرم می‌گوید یک ساعت پس از خروج او بود که به گفتۀ کلانتر قتل‌ها رُخ دادند.                                                                                          •••تلویزیون من، آن حروف سفید روی صفحۀ سیاه، آن هم یک پالیمپسست بود. هر بار که زلدا را راه می‌انداختم، اریک جوست، آن کودک جان‌باخته، در خانۀ من بود. می‌شد اسمش را پاک کنم، اما نمی‌شد این حقیقت را پاک کرد که کودکی که به قتل رسیده روزی روزگاری مشغول این بازی بوده است. اتفاقی که پیشتر رُخ داده بود به اکنون نشت می‌کرد. پالیمپسست دو بخش دارد: پاک کردن چیز قدیمی، افزودن چیز جدید.اخیراً نویسنده‌ای برای سخنرانی به دانشگاه ما آمد. در ایامی که خانواده‌اش دورۀ حکم‌رانی پینوشه را در شیلی از سر می‌گذراندند، او بچه بود. او اکنون دربارۀ ناپدیدشدن‌ها در جنوب مرزهای کشور ما می‌نویسد. چه بسیار آدم‌هایی که آنجا بوده‌اند اما اکنون نیستند. چه داستان‌هایی که گفت از اجسادی که از بالگرد به دریا ریخته‌ شده‌اند. اکنون هم، آدم‌هایی در صحرای چی‌واوا گم می‌شوند، یا به دست پلیس، یا دلال‌های موسوم به کایوتی، یا کارتل‌هایی که جای پای خود را در خلأهای ناشی از معاهدات تجاری باز کرده‌اند. آن چهل دانشجویی که کأن لم یکن شدند.آن نویسنده مدعی بود که ناپدیدشدن واژۀ بی‌معنایی است؛ می‌گفت آدم‌هایی که نیست شده‌اند، ناپدید نشده‌اند. به قول او، وقتی جسدی گم می‌شود، بیش‌پدیدار می‌شود. یک‌جور غیبتِ آشکار، یک‌جور آدمی که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. یادآوری مُدامِ آنچه از دست رفته؛ و این پرسش‌های بی‌پایان که: حالا کجاست؟ با چه کسی؟ دارد درد می‌کشد؟ آرام است؟چیزها و آدم‌ها ناپدید نمی‌شوند مگر آنکه همۀ چیزها و آدم‌هایی که بدان‌ها تعلق داشته‌اند نیز ناپدید شوند. و حتی آن‌هنگام نیز رد پایشان در دنیای ما، و هر دنیای که از پی این دنیا بیاید، می‌ماند.                                                                                          •••من بازمانده‌ها را در قالب ایدۀ نیمه‌عمر می‌فهمم. خردسال بودم که پدربزرگم، پدر پدرم، فوت کرد. ولی پسرانش داستان‌های او را تعریف می‌کنند، و برای من هم تعریف می‌کنند، برای دختری که نوۀ اوست. پسرانش فقط جزئی از وجود او را می‌دانند، و من حتی کمتر از آن‌ها. من این داستان‌ها را برای بچه‌هایم تعریف می‌کنم، و امیدوارم که آنها هم برای بچه‌هایشان بگویند.و اینجا علاوه بر تفرّق، تکثر هم داریم. آدم‌های دیگری هم در داستان‌های پدربزرگم نقش داشته‌اند، آدم‌هایی که هرگز آن‌ها را نخواهم شناخت. پدربزرگم یک کشاورز مستأجر در ایالت تنسی بود. به قطعه‌زمینش گره خورده بود چون به جای پول نقد، دستمزدش را با اوراق تضمین‌شده می‌دادند. در آن ایام پول کمیاب بود، و فقط ادارۀ پیشرفت کارها پول می‌داد، آن‌هم به شرطی که کارگرِ اضافه لازم داشت. داستانی مربوط به آن ایام هست که هرگز از خاطر پدربزرگم نمی‌رفت، و پسرانش سر بساط کباب یا شام عید شکرگزاری خانواده تعریف می‌کنند، و هرگز از خاطر من هم نخواهد رفت. طوفانی آمده بود، یک سیلاب، و تابوت‌ها را از گورها درآورده بود. پسرانش برایم تعریف کرده‌اند که پدربزرگم زنی را، جسد نیمه‌پوسیده‌اش را، برداشت و داخل تابوتش گذاشت. پیش از بستن آن، نگاهش به تورفتگی‌های زیرِ درپوش تابوت افتاد. تراشه‌های کاج را در ناخن‌ها و دست‌های زن دید. در خیالش، چهره‌ای در صورت آن زن دید، آکنده از وحشت، که از میانۀ رگ و پی و استخوانش خودنمایی می‌کرد.و داستان آن زن اکنون بخشی از داستان خانوادۀ من است، اما شاید در داستان خانوادۀ خودش نیامده باشد. نه اینکه خانواده‌اش او را فراموش کرده باشند، گرچه احتمالش هست چون او تقریباً یک‌صد سال پیش از دنیا رفته. ولی بعید می‌دانم خانواده‌اش فهمیده باشند که چه اتفاقی برای او افتاده است.همین نیمه‌عمرها و اضافات، همین سوابق ناکامل از همۀ افرادِ درگیر ماجرا. هر داستانی، به یُمن تعریف شدنش، هربار از پی دفعۀ قبل تازه می‌شود. چه بسیار جزئیات زندگی که دور ریخته می‌شوند تا آنکه تصاویری معین و روتوش‌شده باقی می‌مانند.و اکنون من اینجایم، چهل‌وچندساله، در نیمۀ عمری که در کتاب‌ها برای آدم نوشته‌اند. ماجرای داستان من نیز همین‌طور پیش می‌رود: قصه‌هایی که تعریف کرده‌ام در یادها می‌مانند، مابقی چیزها فراموش می‌شوند. بخش‌هایی از من در خاطره‌های سایر آدم‌ها وجود دارند، اما نه در خاطرۀ خودم.ولی خودم هم چیزهایی را به یاد دارم، چیزهایی که دیگر وجود ندارند: آن کارخانۀ آدامز اکسترکت، رستوران اصلی متز ال رانچو، رستوران لزامی و پیتزای اسکاجی و خانه‌هایی در حیاط‌پشتی که خیال می‌کردیم سکونتگاه هابیت‌ها است. آدم‌هایی را هم به یاد دارم که روزگاری در زندگی‌ام بودند و البته به معنای دقیق کلمه درگذشته نیستند، کسانی که تن‌هایشان را هرگز دوباره نخواهم دید: هر دو مادربزرگم، هر دو پدربزرگم، خانواده‌هایی که کنار همدیگر داشتیم. پدرم را هم. همۀ آن خاطرات، مثل خون، جاری. همۀ این چیزها مال من‌اند، اما من هم مال آن‌هایم. آنها نیز بخشی از مرا ربوده‌اند.خاصیت پیر شدن، رسیدن به نیمۀ عمر، همین است: نیمی از من متعلق به چیزهایی است که دیگر وجود ندارند. و نقطۀ عطف همین‌جاست، چون اینجاست که من به سمت شبح‌شدن می‌لغزم، روشنایی دنیا سوسو می‌زند، همۀ ممکنات و همۀ آدم‌ها کنارم‌اند، پسر جسمانی‌ام کنار روح مادربزرگم.                                                                                          •••تکه‌های زیادی از آن داستان روشن نیست. کنسول بازی چطور به دست ما رسید؟ آیا دوست مادرم گفته بود که به‌خاطر پسرش باید از شرّ آن خلاص شود؟ آیا مادرم گفته بود که دخترانش از آن کنسول خوششان می‌آید؟ آیا جیکوب می‌داند که من هنوز در فکر او و دوستش هستم؟به روال آنچه من دربارۀ خانوادۀ جیکوب می‌دانم، او چه چیزهایی از من می‌داند؟ وقتی در شام عید شکرگزاری به هم برمی‌خوریم، آیا از قصۀ پدرخوانده‌ام، از آن دردناک‌ترین و تحقیرآمیزترین لحظات زندگی‌ام، خبر دارد؟ آیا به‌واسطۀ مدتی که در حلقۀ خانوادۀ جوست گذراند حد و حدود آزار را می‌شناسد، یا معتقد است گزارش سه قتل و یک خودکشی دروغی بیش نبود برای لاپوشانی؟ آیا مادرش می‌داند چه بلاهایی سر بچه‌ها می‌آید، و اگر می‌داند، آدمی که چیزی به گوشش رسیده اما خودش آن را ندیده آیا (یا چقدر) مسؤولیت دارد که در آن باره تحقیق کند؟می‌دانم که آن بازی را تمام نکردم و بعید می‌دانم دوباره بازی‌اش کنم. یادم نیست وقتی اسم اریک جوست را روی صفحه دیدم بقیه کجا بودند، مادرم کجا بود، یا پدرخوانده‌ام، یا خواهرم، یا سگ‌هایمان. در آن لحظه چیزی در من شکل گرفت که هرگز خللی به آن وارد نشد، حتی وقتی ازدواج کردم، یا مادر شدم.آن پسرک (اریک جوست، آن بچۀ جان‌باخته) و جیکوب (پسر دوست مادرم) و من، همۀ ما در اتاق نشیمن آن خانه در خیابان تاوهی درایو در محلۀ لیژروودز در شهر بودا در ایالت تگزاس، در انتهای قرن گذشته. پدرخوانده‌ام، مراسم یادبودی که ترک کرد، آن‌هنگام نیز داشت رنگ می‌باخت اما اصلاً و ابداً از میان ما نرفت. مادرم، که نومیدمان کرد. پدرم، در جاده‌ای در ایالت ایندیانا، که با وانتش پیانو می‌فروخت و می‌خرید و دوباره می‌فروخت. آن فرش نخودی‌رنگ و آن دیوارهای نخودی‌رنگ و آن مبل نخودی‌رنگ. آن توله‌سگ‌های کوکر اسپانیلِ نخودی‌رنگ که یک سال بعد، وقتی من مدرسه بودم، به پناهگاه حیوانات فرستاده شدند چون زنی در گیرودار جدایی تاب زحمت نگه‌داری‌شان را نداشت. یک صفحۀ سیاه‌رنگ روی یک تلویزیون لامپ‌کاتدی، و آن حروف بزرگ سفیدرنگ. احساس‌کردنِ چیزی، امید به اینکه بتوانم شخص دیگری باشم، ولی پاسخ آن سردرگمی یک «نه» قاطع است. من هستم. او هست. او بود. منِ اکنون، همان اوی سابق است. هیچ‌کس نمی‌داند آن شب، پس از آنکه آقای جوست جیکوب را راهی خانه‌اش کرد، چه اتفاقی افتاد. این داستان مال کس دیگری است. نه ما. ترف‌کلاب، کلانتر، اسلحۀ قتل کف زمین. یک خانواده. یک شب. یک بوم که از نو رنگ‌آمیزی شده. یک چهره، سایۀ یک مداد، زیر رنگ‌روغن.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نانسی ویسون دینان نوشته است و در تاریخ ۱۹ مۀ ۲۰۲۰ با عنوان «Palimpsests» در وب‌سایت پاریس ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «خاطره‌هایی که هر روز دوباره جان می‌گیرند» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• نانسی ویسون دینان (Nancy Wayson Dinan) نویسنده و منتقد ادبی آمریکایی است که سابق بر این سردبیر آیرون هورس لیترری ریویو بوده است. کتاب او با عنوان چیزهایی که باید بدانی اگر این دور و بر بزرگ می‌شوی (Things You Would Know If You Grew Up Around Here) به تازگی منتشر شده است.[۱] Seventeen: دوماه‌نامۀ نوجوانان [مترجم].[۲] palimpsest ]]> نانسی ویسون دینان اقتصادوجامعه Wed, 08 Jul 2020 05:07:40 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9802/ فلسفۀ لباس؛ وقتی که پارچه‌های دوخته به حرف می‌آیند http://tarjomaan.com/neveshtar/9798/ شهیدا باری، ایان — یک بار در سال ۱۹۳۲، سالوادور دالی با ژاک لکان ملاقات کرد. عکس عجیب و بامزه‌‌ای هست که پرسه‌زدن این دو نفر در یکی از خیابان‌‌های پاریس را ثبت کرده است. در این عکس، هر دوِ آن‌‌ها پالتوهایی از جنس خز پوشیده‌‌اند که اگر لیبراچی۱ زرق و برق آن‌‌ها را می‌‌دید، حتما از حسادت می‌مرد. پالتوی دالی، مثل یک شنل سیاه، آزادانه از شانه‌‌های او آویخته و این به همراه ژولیدگی موهای بلندش، حالتی خون‌‌آشام‌‌وار به او داده. اما لکان بی‌‌آنکه حواسش به دوربین باشد دستش را در جیبش فروبرده و، در این حالت، پالتوی مخملی را‌‌ه‌‌راهش، که احتمالا از پوست سمور است، چیزی بی‌‌اهمیت و ثانویه جلوه می‌‌کند.شیک‌‌پوش‌بودن لکان، برای کسانی که با نوشته‌‌های او دربارۀ «مرحلۀ آیینه‌‌ای» در رشد نوزاد آشنایی دارند، امری کاملاً پیش‌‌بینی‌پذیر است. از نظر لکان، بدون توجه به مفاهیم خودشیفتگی، نگاه خیره، و تصویر آیینه‌‌ای ارائۀ تبیین کاملی از خود ممکن نخواهد بود؛ به عبارت دیگر، خودبودگیِ۲ ما عمیقاً در پیوند است با شیوه‌‌های نگریسته‌شدن ما از جانب دیگران. فیلم پرخط‌وخشی مربوط به سال ۱۹۷۲ وجود دارد که لکان را در حال ارائۀ درس‌‌گفتاری برای مخاطبان مشتاق خود در دانشگاه لوون نشان می‌‌دهد. در این فیلم، خلق و خوی او آمرانه و منحصربه‌فرد به نظر می‌‌رسد و همین‌طور معلوم می‌‌شود که به پیراهن‌‌های قلمکار با یقۀ پاپیونی علاقه داشته است. او، در حال پک‌زدن به سیگاری بزرگ، دست‌‌هایش را پیچ و تاب می‌‌دهد و کوشش می‌‌کند تا این مطلب را برساند که: «زبان هرگز راه نمی‌‌دهد، هرگز نمی‌‌گذارد که بیان کنیم...».بااین‌‌حال، هنگامی‌‌که زبان کم می‌‌آورد، لباس‌‌ها می‌‌توانند حرف بزنند. تصور ساده و معمول ما دربارۀ اندیشه‌‌ها این است که آن‌‌ها در کتاب‌‌ها و شعرها نوشته می‌‌شوند، در ساختمان‌‌ها و نقاشی‌‌ها صورت دیداری می‌‌یابند، در گزاره‌‌های فلسفی و استنتاج‌های ریاضی شرح و توضیح داده می‌‌شوند و در کلاس‌‌های درس با استفاده از زبان و عدد و نمودار آموزش داده می‌‌شوند. اما دشوارتر و ظریف‌‌تر پذیرفتن این نکته است که لباس‌‌ها را نیز می‌‌توان همچون صورت‌‌هایی از اندیشه و همچون تفکرات و تأملاتی در نظر گرفت که درست مثل هر شعر یا معادله‌‌ای گویا و بامعنا هستند. آیا نمی‌‌توان تصور کرد که کشیدن یک نخ بتواند فروبستگی جهان را برای ما بگشاید و کلاف رازهای آن را مثل لبۀ نخ‌‌نماشدۀ لباس از هم باز کند؟ آیا نمی‌‌توان تصور کرد که لباس‌‌ها صرفاً بازتابی از شخصیت و ترجیحات پیش‌پاافتادۀ ما مثل ترجیح خاکستری بر سبز نباشند، بلکه عمیق‌‌تر از این‌‌ها، نشانی از شیوه‌‌های زیستن آدم‌‌ها را در خود داشته باشند؟ آیا نمی‌‌توان لباس را همچون تصویری مادی و ملموس از تجربیات ما و بیانی از امیدها و آرزوهای ما در نظر گرفت؟ آیا ممکن نیست که بتوانیم جهان را در هندسۀ بی‌عیب‌ونقص یک چاکِ گریبان، در اندازه‌‌های منظم یک دامن پُرچین، و در کمالِ ایستا و گرمابخش حلقه‌‌ای از مرواریدها درک کنیم؟بعضی از مردم عاشق لباس هستند، کلکسیونی از آن‌‌ها دارند، مراقبشان هستند، برای داشتنشان شور و هیجان پیدا می‌‌کنند، خریدنشان را کاری بسیار جدی می‌‌شمارند و زحمت زیادی می‌‌کشند تا تصویر درستی از خود به دیگران عرضه کنند. برای بعضی‌‌ها، تولید و پوشیدن لباس یک نوع هنر است که ذوق و نازک‌‌بینی آن‌‌ها را به نمایش می‌‌گذارد و وجه تمایز آن‌‌ها از دیگران می‌‌شود. در موارد دیگر، لباس می‌‌تواند کارکردی را به انجام برساند؛ می‌‌تواند نوعی اتحاد شکلی ایجاد کند که مانع از شکل‌‌گیری هر اندیشه‌‌ای فراتر از مقتضیات و بایسته‌‌های نزاکت باشد؛ می‌‌تواند به کار تنظیم دما بیاید یا برای رعایت آداب و رسوم معمول جامعه باشد. اما لباس‌‌ها در دل خود حافظه و معنا دارند؛ یا به یک تعبیر، در آن‌‌ها گره‌‌هایی برای پیوندزدن هست. لباس‌‌ها، به‌طرقی پیچیده، نیرومند، و قطعی ما را با مردمان و سرزمین‌‌های دیگر مرتبط می‌‌کنند؛ اگر درست گوش کنیم، لباس مثل زبانی است که در همه‌‌جای دنیا با آن سخن می‌‌گویند.توجه به لباس را باید شیوه‌‌ای از فهم بدانیم، چون به‌رغم همۀ قاعده‌‌پردازی‌‌های انتزاعی و رفیع دربارۀ خودبودگی و روح، زندگی درونی و باطنی ما همچنان چیزی پوشیده است. هرگز نمی‌‌توان ادعا کرد که شیوه‌‌های لباس پوشیدن ما هیچ ربطی به انگیزه‌‌های ما برای تمایل و طرد و هیجان و ملال ندارند، همان انگیزه‌‌هایی که ما را به دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن می‌‌کشانند. جامه‌‌هایی که به تن می‌‌کنیم رازهای ما را با خود حمل می‌‌کنند و در هر موقعیتی آن‌‌ها را برملا می‌‌سازند؛ آن‌‌ها چیزی بیش از آنچه بدانیم یا بخواهیم را فاش می‌‌کنند. اگر به‌دنبال این باشیم که به وسیلۀ لباس‌‌ها جایگاهمان در عالم، اعتمادبه‌نفسمان، و داشته‌‌هایمان را نشان دهیم، در حجابی از فریفتگی اسیر شده‌‌ایم.لباس‌‌های قدیمی و محبوب می‌‌توانند همچون عاشقانی وفادار باشند، در آن هنگام که لباس‌‌های جدید ابتدا ما را افسون کرده و سپس عهد ما را شکسته‌‌اند و در لحظات اوج نیاز به ما خیانت کرده‌‌اند. در اعتمادی که ما به لباس‌‌ها می‌‌کنیم، نوعی ساده‌‌لوحی وجود دارد. شکسپیر این را می‌‌دانست. شاه لیر با لحنی شکوهمند به تام فقیر ژنده‌‌پوش تأکید می‌‌کند که: «خباثت‌‌های بزرگ در لباس‌‌های مندرس هویدا می‌‌شوند؛ اما جبه‌‌های اطلس و رداهای خز آن‌‌ها را می‌‌پوشانند»؛ و این را زمانی می‌‌گوید که توانگری خود او دیگر نمی‌‌تواند ورشکستگی اخلاقی‌‌اش را پنهان کند. امرسون نیز، خطای ما را با تمسخر و طعنه به ما گوشزد می‌‌کند، در آنجا که می‌‌نویسد: «دلیل دیگری هم برای پوشیدن لباس نیکو هست... اینکه سگ‌‌ها به آن احترام می‌‌گذارند و به شما حمله نمی‌‌کنند».بااین‌‌حال، لباس هرگز در برابر هجمه‌‌ای بیرونی یا اضطرابی درونی به ما ایمنی نمی‌‌بخشد. هنگامی‌که بافنده از «پیامبرِ» خلیل جبران تمنا می‌‌کند تا دربارۀ لباس سخن بگوید، پیامبر با حالتی غرق در رویا به او پاسخ می‌‌دهد:لباس‌‌های تو بسیاری از زیبایی تو را می‌‌پوشانند، اما آنچه نازیباست را پنهان نمی‌‌کنند. و هرچند که تو آزادیِ محرمانگی را در جامه‌‌ها می‌‌جویی، در آن‌‌ها جز لگام و زنجیر نخواهی یافت. چه خوب بود اگر می‌‌توانستی آفتاب و باد را بیشتر با پوست تنت و کمتر با جامه‌‌‌‌هایت ملاقات کنی. زیرا نفخۀ زندگی در آفتاب است و دست زندگی در باد.وقتی پوست به آفتاب رو می‌‌کند، شعفی از این پرده‌‌دری حاصل می‌‌شود. علاوه‌براین، ناخوشایندی‌‌های زندگیِ واقعی نیز با لباس پنهان نمی‌‌شوند؛ حقیقتِ زشت هیچ‌گاه پوشیده نمی‌‌شود. همان‌طورکه جبران به ما می‌‌گوید، لباس می‌‌تواند ما را محصور و مقید کند؛ مجموعۀ آداب و قواعد آن همچون اسارتی است که ما را از واقعیت‌‌های حقیقی‌‌تر، آزادتر، و عریان‌‌تر جدا می‌‌کند. ای. ام. فراستر به‌طرز طعنه‌‌آمیزی به ما هشدار می‌‌دهد که: «از هر کاری که نیازمند پوشیدن لباسی تازه است حذر کنید». البته آراستگی و ظاهر رسمی خود او، که مطابق آداب دورۀ ادوارد بود، حافظ اسرار فاش‌نشدۀ او در زمینه‌‌های جنسی و مسائل دیگر بود.بااین‌‌حال لباس‌‌ها می‌‌توانند ایمنی‌‌بخش باشند و مثل یک پناهگاه ما را از اضطراب‌‌ها و عذاب‌‌هایی در امان بدارند که قدرتشان می‌‌توانست ما را همچون پادشاهی عریان در خارزاری طوفانی از ترس به لرزه درآورد. اگر نومیدی در دل زندگی رسوخ کرده است، شاید لباس‌‌ها به ما کمک کنند که آن را ساکت و کمرنگ کنیم. و بااین‌‌حال اعتمادکردن به لباس‌‌ها برای حفظ اسرارمان به‌خودی‌خود فریبی بیش نیست.برای بعضی‌مان، لباس‌‌ها نوعی نقاب‌اند که ما در پس آن‌‌ها ناپدید می‌‌شویم، مثل نوعی استتار که به ما این امکان را می‌‌دهد که بخشی از خودمان را برای خودمان نگه داریم؛ چنان‌‌که گویی هستی و دارایی ما نمی‌‌خواهد در قالب آنچه می‌‌پوشیم به بیان در‌‌آید و آشکار شود. برای برخی دیگر، لباس‌‌ها گواهی بر هوشیاری ما در نسبت با زندگی هستند؛ این هوشیاری و زیرکیْ خود را در روش‌‌های ماهرانه و عجیب‌و‌غریبِ محکم‌کردن کمربند، بستن گره، و سنجاق‌کردن جواهرات نشان می‌‌دهد. لباس‌‌های محبوب ما مثل دوستان ما هستند؛ آن‌‌ها راحت پوشیده می‌‌شوند، پستی و بلندی بدن ما را از بر هستند و انگار که اندازه‌‌ها و تناسبات بدن ما را عاشقانه به حافظه‌‌شان سپرده‌‌اند.لباس‌‌هایی هستند که ما سخت مشتاقشان هستیم و به‌محض اینکه فراغت و خلوتی دست بدهد فوراً آن‌‌ها را می‌‌پوشیم، مثل پلیوری که آخرین ساعات روز را با آن سپری می‌‌کنیم، یا زیرپوشی که در ساعات طولانی شب تنها چیزی است که میان ما و همسرمان حائل است. برای بیان عواطف و احوال لازم نیست که قلبمان را به آستینمان سنجاق کنیم، زیرا لباس‌‌های ما پیشاپیش هر چیزی را که بتوانیم بگوییم می‌‌دانند و حتی آن چیزهایی را می‌‌دانند که ما کلماتی برای بیان‌کردنشان نمی‌‌یابیم.شگفت‌‌آور است که فلسفه خیلی منت نگذاشته و به آن معرفتی که از لباس می‌‌توان استنباط کرد التفاتی نکرده است، بلکه ترجیح داده بیشتر به مفاهیمِ وابسته و مرتبط با آن مثل رخ نهان‌کردن و پوشیدگی بپردازد. بخشی از علت این مسئله را باید در تأثیر دیرین و ریشه‌‌دار افلاطون بر فلسفه جست‌وجو کرد. افلاطون دغدغۀ جداکردن حقیقت از «نمودِ حقیقت» را داشت و ضروری می‌‌دانست که باید از توهم «غار سایه‌‌ها» رویگردان شویم و به حقیقتی که پشت سرمان است نگاه کنیم. فلسفه، تحت‌تأثیر این دغدغه‌‌ها و ضرورت‌‌های افلاطونی، مفهوم حقیقت را مصرّانه در تراز مفاهیم نور، تجلی، و آشکارگی قرار داده است. فلسفه به ما آموخته است که عریانیِ حقیقت را ستایش کنیم و نمودها و نقاب‌‌هایی را که میان ما و حقیقت حائل می‌‌شوند مردود و منفور بدانیم. اصلاً سیمای خود مفهوم حقیقت، الثیا۳، در سنت یونانی ناملبّس است و آن را همچون شخصی عریان تصویر کرده‌‌اند.مارتین هایدگر، فیلسوف معاصر، دوباره به سراغ مفهوم کلاسیک الثیا می‌‌رود، درعین‌حال هیچ‌چیز را خشک‌‌تر و بی‌‌روح‌‌تر از حقیقتِ عریان نمی‌‌داند. اما او در مفهوم الثیا چیز بیشتری از صرف حقیقت عریان می‌‌یابد که عبارت است از پدیدارشدن و رخ‌نمودن تدریجی چیزی که پیش‌‌تر وجود داشته است: نوعی آشکارگی جهان در برابر موجوداتی که در آن هستند. بااین‌وجود، مکاشفات فلسفه همچنان در تضاد با ایدۀ پوشیدگی باقی می‌‌مانند.سورن کیر‌‌کگور، در یکی از یادداشت‌‌های روزانه خود در سال ۱۸۵۴، نوشت: «آدمی برای اینکه شنا کند همۀ لباس‌‌هایش را درمی‌‌آورد؛ آدمی برای اینکه به حقیقت دست یابد باید در معنایی بسیار درونی‌‌تر عریان شود». پس حتی فلسفۀ مدرن هم تصور می‌‌کند که برای رسیدن به حقیقتِ خودشناسی باید از لباس‌‌های استعاری دست کشید و آن‌‌ها را از تن بیرون کرد؛ و نه فقط این، بلکه از همۀ اشتغالات مادی و بیهودگی‌‌ها نیز باید دست شست. و در اینجا هم اشاره‌‌ای مضمر به ستردن و عریان‌کردن وجود دارد: اشتغالات مادی بیهوده‌اند، مثل پوشش‌‌های بیرونی زننده و ناشایست، که ما را از حقیقت عریان درونمان جدا نگه می‌‌دارند.پیش از کیرکگور، ایمانوئل کانت بود که مد را نفی کرد و آن را «ابلهانه» خواند. بااین‌‌حال مفهوم «پدیدار» کانت به یکی از دیرپاترین دغدغه‌‌های فلسفی بدل شد. در اندیشۀ کانت، میان واقعیت فی‌‌نفسۀ چیزها (نومن۴) و نحوۀ پدیدارشدن چیزها بر ما (فنومن۵) تمایزی وجود دارد و کار فلسفه بررسی این دوگانگی آشتی‌‌ناپذیر است، دوگانگی‌‌ای که در یک طرف آن جهانی است که با قواعد خاص خودش وجود دارد و در طرف دیگر آن توانایی محدود ما برای شناخت این جهان است. فلسفۀ کانت با این تمایز کلنجار می‌‌رفت، اما فلسفۀ عمیقاً سنت‌‌شکنانۀ فریدریش نیچه جایگاه ممتازی به مفهوم پدیدار بخشید و آن را وسیله‌‌ای برای به‌بازی‌گرفتن عقاید مرسوم و برانداختن آن‌‌ها قلمداد کرد. نیچه تعریفی تازه از حقیقت ارائه می‌‌دهد و آن را صرفاً مجموعه‌‌ای از کارکردها و پدیدارها و ظواهر می‌‌شمرد که در پس آن‌‌ها هیچ اصول اخلاقیِ واحد و تغییرناپذیر و بنیادینی وجود ندارد. جهان در قالب پوشش‌‌ها و نقاب‌‌هایی دائماً متغیر پدیدار می‌‌شود و، به همین دلیل، جهان را باید به‌نحو زیبایی‌‌شناسانه تجربه کرد.هرچند که بحث از مفهوم «پدیدار»، به‌عنوان مسئله‌‌ای کاملاً معرفت‌‌شناسانه و ادراکی، هنوز در فلسفه باقی مانده است، اما در این حوزه هیچ پرسشی پیرامون نمود ظاهری یا لباس مطرح نیست. بااین‌‌حال، غفلت‌کردن از واقعیت مادیِ بدنِ ملبّس نادیده‌گرفتن چیزی است که نقشی اساسی در نحوۀ دیدن و بودن انسان‌‌ها در جهان دارد.کارل مارکس در این میان یک استثنای قابل توجه است. او تبیینی کاملاً ماتریالیستی از جهان ارائه می‌‌کند و لباس هم طبیعتاً بخشی از این تبیین است. مارکس تصور می‌‌کرد که لباس‌‌ها می‌‌توانند تجسمی از رازوارگی۶ اشیا باشند که او آن را در جامعۀ مدرن کشف کرده بود. در فصل آغازین کتاب سرمایه (۱۸۶۷)، مارکس از مثال یک پالتو استفاده می‌‌کند تا ماهیت تحریف‌شدۀ کالاها در جامعۀ سرمایه‌‌داری را نشان دهد. این مورد را مارکس مستقیماً تجربه کرده بود. در تابستان سال ۱۸۵۰، زمانی که مارکس یکی از دوره‌‌های تنگدستی خود را می‌‌گذراند، مجبور شد که برای تهیۀ مقداری پول پالتوی خود را نزد یک بنگاه کارگشایی محلی به گرو بگذارد. چیزی که پس از آن برای او مایۀ شگفتی شد این بود که، به‌خاطر نداشتن لباس مناسب، او را از ورود به سالن‌‌های مطالعۀ کتابخانۀ لندن منع کردند. چه چیزی در اشیایی مثل پالتوها بود که باعث می‌‌شد به‌شکلی جادویی درها را باز کرده و مجوزهای ورود را صادر کنند؟ حتی پالتویی که به خود شخص مارکس تعلق داشت هم نمی‌‌توانست از سازوکار اجتناب‌‌ناپذیر مبادله و ارزش سرمایه‌‌دارانه برکنار بماند.مارکس این‌طور به نظرش می‌‌رسید که همۀ کالاها، ازجمله پالتوها، چیزهایی رازآمیز بودند که به‌نحو عجیب‌وغریبی واجد اهمیت شده بودند و ارزششان را نه از کاری که برای تولید آن‌‌ها انجام شده بود، بلکه از روابط اجتماعی انتزاعی، زشت، و رقابتی موجود در جامعۀ سرمایه‌‌داری کسب می‌‌کردند. ساختن این اشیا کاری معمولی و تکراری بود که کارگران را فرسوده می‌‌کرد و شیرۀ اراده و نشاط را از جان آن‌‌ها بیرون می‌‌کشید، اما مارکس همچنین به این نکته اشاره کرد که کالا، به‌طریقی انحرافی و خبیثانه، ویژگی‌‌ها و صفات یک انسان را غصب و تقلید می‌‌کند، چنان‌‌که گویی برای خودش صاحب نوعی زندگی اهریمنی شده باشد. لباس‌‌ها با وضوح مخصوصی این تقلید وحشتناک را به نمایش می‌‌گذارند: کافی است به فخرفروشیِ متفرعنانۀ مربی‌‌های تازه‌کار با برق نشان‌‌هایشان فکر کنید، یا به لباسی که حتی وقتی پشت ویترین لباس‌فروشی تاب می‌‌خورد گویی شخصیت عشوه‌‌گر خود را دارد، یا پاشنه‌‌های متزلزلی را در نظر آورید که حکایت از یک زندگی آسودۀ بدون کار سخت دارند، بسیار متفاوت با زندگی کارگرانی که آن‌‌ها را می‌‌سازند. چنین جامه‌‌هایی، بکر و دست‌نخورده، وارد بازار می‌‌شوند، درحالی‌که اثر دست‌‌هایی که آن‌‌ها را ساخته‌‌اند کاملاً از روی آن‌‌ها پاک شده است.مارکس «بت‌‌وارگی»۷ تمام‌عیار کالا را در فرهنگ مدرن محکوم می‌‌کند. او این اصطلاح را از واژۀ پرتغالی فِیچیسو۸ به وام گرفته است که به معنای طلسم یا جادو است و به‌طور خاص به آیین شیءپرستی در غرب آفریقا اشاره دارد که دریانوردان قرن پانزدهم آن را روایت کرده بودند. پرستندگانِ بت‌‌واره انواع و اقسام ویژگی‌‌های جادویی را به آن‌‌ها نسبت می‌‌دادند که درواقع در آن‌‌ها وجود نداشت. از نظر مارکس، سرمایه‌‌داری مدرن نیز به همین صورت از حیات فراطبیعی اشیا سود می‌‌برد. لباس‌‌ها از ایجاد یک چنین بت‌‌پرستی دروغینی مستثنا نیستند. ما کفش‌‌ها، پیراهن‌‌ها، کت‌‌ها و کیف‌‌ها را ستایش می‌‌کنیم، چنان‌‌که گویی نیرویی ذاتی در آن‌‌هاست یا صاحب روح و روان هستند؛ ما برای آن‌‌ها داستان‌‌هایی می‌‌سازیم و به آن‌‌ها زندگی و هویت می‌‌بخشیم و با این کار منشأ واقعی آن‌‌ها را محو می‌‌کنیم.از نظر زیگموند فروید، که خودش اهل پوشیدن کت و شلوارهای با کیفیت و خوش‌‌دوخت بود، لباس به‌خودی‌خودش نمی‌‌توانست موضوعی برای تحقیقات نظری باشد. بااین‌‌حال مفهوم لباس، از این جهت که مربوط به نسبت میان امر پنهان و امر آشکار است، می‌‌تواند مفهومی مبنایی برای روانکاوی به شمار بیاید. وقتی که فروید مضمون آشکار یا بیرونی رؤیاها را در تضاد با دلالت پنهان یا زیرین آن‌‌ها قرار می‌‌دهد، به این نکته اشاره می‌‌کند که کار رؤیاها پیونددادن درون و بیرون یا سطح و عمق است. ما گاهی عبارت «رؤیابافتن» را به کار می‌‌بریم، انگار که رؤیا چیزی است که بافته شده. مهم‌‌تر از این، ناخودآگاه ما پوشیده در رؤیاهای ماست.فروید، خاطرات را چیزهایی بافته‌شده‌‌ می‌‌خواند. او، با مطرح‌کردن پدیدۀ «خاطراتِ پرده‌‌وار»۹، درستی و صحت یادآوری وقایع مربوط به کودکی را عمیقاً در مظان تردید قرار می‌‌دهد. خاطرۀ پرده‌‌وار، که ظاهراً از یک تجربۀ دلپذیر قدیمی استخراج شده است، با ثبت و ضبط داستانی تقریباً بی‌‌اهمیت، مثل یک سپر محافظ، مانع از یادآوری چیزی فاجعه‌‌بار و پنهان می‌‌شود. خاطرۀ پرده‌‌وار خاطره‌‌ای «واقعی» نیست بلکه خاطره‌‌ای است که نمای ظاهری‌اش خاطرۀ دیگر را پنهان می‌‌کند. درک معمول از اصطلاح «پرده‌‌وار» این است که این کلمه، با شباهت لفظی‌‌اش، به چیزی همچون پردۀ سینمایی دلالت می‌‌کند، یعنی به یک سطح دیداری که تصویری بر روی آن نقش می‌‌بندد یا افکنده می‌‌شود و باعث می‌‌شود که خاطره‌‌ای حقیقی‌‌تر در پس آن پنهان بماند. اما «پرده» می‌‌تواند به معنای نوعی حفاظ یا مسدودکننده هم باشد. پرده نوعی منسوج است و همان‌طور که رؤیاها و خاطره‌‌ها بافته می‌‌شوند، روان ما نیز طبق نظر فروید در لایه‌‌هایی بسیار پوشیده و محجوب می‌شود.خود کلمۀ «fabric» (بافتن) از ریشۀ لاتین fabrica به معنای کارگاه یا محل تولید و faber به معنای صنعتگر یا سازنده‌‌ای که با مواد کار می‌‌کند گرفته شده است. ریشۀ هندواروپاییِ این کلمه نیز dhabh است که به معنای «متصل‌کردن به یکدیگر» است. در عملکرد روانکاوانه، بیمار و روانکاو رشته‌‌های روان را به هم پیوند می‌‌دهند و، به این صورت، دوباره به کوره‌‌راه‌‌های فراموش‌شده‌‌ای قدم می‌‌گذارند که از آسیب روانی به تجربۀ اصلیِ آسیب می‌‌رسد، مثل ریسمان آریادنه۱۰ که مسیر خروج از هزارتو را نشان می‌‌داد. این به هم پیونددادن رشته‌‌ها، یا بافتن زندگی روانی، مستلزم نوعی خلاقیت یا حتی خیال‌پردازی است، البته خیالی که زادۀ حقیقت است: ساخت و پرداخت خیالیِ رؤیاها و نوشته‌‌هایی که در درمان‌‌های گفتاری ارائه می‌‌شوند و لغزش‌‌های زبانی‌‌ای که ما را به‌سوی آن تجربۀ پنهان و مواجهه‌ناپذیر هدایت می‌‌کنند.تمایل ما بر این است که قیاس‌کردن خویشتن با اشیا را همچون کاری ناپسند تقبیح کنیم، گویی که جوهر روح چیزی فراتر از آن است که بتواند با چیزهای مادی به بیان درآید. مفهوم لباس در فلسفه به نوعی تحقیر شده است و این بخشی از یک بیزاری و نفرت کلی از هر چیزی است که مادرانه، خانگی یا زنانه به حساب بیاید. نیچه نوشت که: «سطحْ روح زنانه است، پوسته‌‌ای طوفانی و متغیر بر روی آبی کم‌عمق». قطعاً نسبت‌دادن کم‌‌عمقی به زنان مساوی با انکار وجود عمق در آن‌‌هاست، اما همین سطح و ظاهری که به آنان منسوب شده است نیز ویژگی‌‌های خودش را دارد: سیالیت، تأثر و حساسیت نسبت به هر لحظه و احساسی که پیش می‌‌آید. زنان نویسنده همیشه از این واقعیت آگاه بوده‌‌اند. در رمان خانۀ مِرث۱۱ (۱۹۰۵)، اثر ادیت وارتون، لیلی بارت در قلب خودش به حقیقت نیرومند احساسی که به لاورنس سلدن دارد اذعان می‌‌کند:لیلی در آن زمان نسبت به او احساسی داشت که نزدیک به نفرت بود. آن طنین استوار صدا، نحوۀ انعکاس نور روی آن صورت استخوانی، آن موهای سیاه، آن شیوۀ نشستن و برخاستن و لباس‌پوشیدن؛ بااین‌حال لیلی احساس می‌‌کرد که حتی این چیزهای جزیی با عمیق‌‌ترین لایه‌‌های روحش درهم‌‌تنیده شده‌‌اند.وقتی که دربارۀ «درهم‌تنیدگی» حرف می‌‌زنیم، منظورمان قرابت و همراهی و جدایی‌‌ناپذیری است، اما این کلمه، آن‌گونه که وارتون آن را به کار می‌‌برد، چیزی بیش از این‌‌ها در خود دارد؛ برای او این کلمه به صمیمیت و قرابتی اشاره دارد که، از شدت نزدیکی و استحکام، به عنصری اساسی و بنیادین تبدیل شده باشد. اسکار وایلد، از معاصران وارتون، در رمان تصویر دوریان گری۱۲ (۱۸۹۰) با کنایه نوشت که «فقط آدم‌‌های سطحی هستند که از روی ظاهر قضاوت نمی‌‌کنند. راز حقیقی جهان همان چیزی است که دیده می‌‌شود و نه چیزهای نادیدنی». اسکار وایلد شیک‌پوش، که به پالتوهای سبز و گل‌‌های میخک علاقه داشت، با طعنه و ریشخند، دربارۀ مادیّت خشک و زمخت این جهان جدید به ما هشدار می‌‌دهد، جهانی که، در آن، لباس‌‌ها منزلت ایزدان صاحب نیروهای الهی را پیدا کرده‌اند.اما بینش وارتون فراتر از صرف ارجاع به این مدرنیتۀ ظاهرگرا و عمیق‌‌تر از پارادکس «ظاهرِ آشکارکنندۀ باطن» است. پیوندی که لیلی میان خود و لاورنس احساس می‌‌کند فقط با یک‌جور عاطفۀ رمانتیک به وجود نیامده است، بلکه با جزئی‌‌ترین خصوصیات وجود لاورنس مرتبط است؛ انگار تفاوت زیادی وجود ندارد بین دریافت‌‌های حسیِ تدریجاً انباشته‌شدۀ لیلی (صدا، موها و لباس‌‌های لاورنس) و آن زندگی عمیق و درونی که انگار به آن دست یافته‌‌اند. همان‌طورکه لیلی در درون خود با لاورنس در‌‌هم‌‌تنیده شده، ما نیز با اسباب و اثاث این جهان و با مردمانی که این اسباب متعلق یا مربوط به آن‌‌ها هستند درهم‌‌تنیده شده‌‌ایم.آنائیس نین، با الهام از همین مفهوم زندگیِ عمیق‌‌تر و درهم‌‌تنیده، در رمان نردبان‌‌هایی به سوی آتش۱۳ (۱۹۴۶)، دربارۀ زنی عاشق می‌‌نویسد:او می‌‌بافت و می‌‌دوخت و وصله می‌‌زد، زیرا در درون خودش هیچ رشته‌‌ای از پیوند و تداوم و جبران نمی‌‌یافت... او می‌‌دوخت... چنان‌‌که گویی می‌‌خواست گرمای روزهای باهم‌بودنشان، که مثل پوست نرم و درونیِ رابطه‌‌شان بود، به بیرون درز نکند و از دست نرود.دوختن در اینجا هم فعالیتی واقعی است و هم بیانی استعاری که به نوعی درهم‌‌تنیده شده‌‌اند، مثل یک‌جور به‌سطح‌آمدن روح. ما خیلی راحت دربارۀ نحوۀ بروز شخصیت از طریق لباس‌‌ها حرف می‌‌زنیم، اما لباس‌‌ها، جامه‌‌های مخصوص مراسمات، قماش‌‌ها و پارچه‌‌‌‌ها (شیوه‌‌های مختلف ساختن و پوشیدن لباس‌‌ها و زیستن در آن‌‌ها و اندیشیدن از طریق آن‌‌ها) با عمیق‌‌ترین عمق زندگی ما درهم‌‌تنیده شده‌‌اند. این حرف صرفاً به این معنا نیست که لباس‌‌ها می‌‌توانند انعکاسی از زندگی ما باشند، بلکه به این معناست که خود زندگی در لباس‌‌ها اتفاق می‌‌افتد و ساختن لباس‌‌ها، مراقبت از آن‌‌ها، و کنارگذاشتن و پوشیدن آن‌‌ها عمیقاً در پیوند با احساس خودبودگی ما هستند و به شیوه‌‌هایی کاملاً آشنا، توسط خود ما و اطرافیانمان، به خاطر سپرده شده‌‌اند.نمی‌‌خواهیم بگوییم که لباس‌‌ها همان خویشتن ما هستند، بلکه می‌‌خواهیم به این نکتۀ بدیع اشاره کنیم که چیزهای زیادی هستند که تجربیات ما از خودبودگی را احاطه کرده و بر آن سایه افکنده‌‌اند و لباس‌‌ها یکی از این چیزها هستند؛ و همچنین می‌‌خواهیم بگوییم که آن پیش‌‌داوری‌‌هایی که ما بر مبنای آن‌‌ها اهتمام به ظواهر را بی‌‌اهمیت تلقی می‌‌کنیم، و لباس را به قلمرو چیزهای بیهوده می‌‌رانیم، موانعی در مقابل شیوۀ مهمی از فهم هستند. همان‌طور که سوزان سانتاگ می‌‌گوید، شاید برخلاف تصور افلاطون «میان ظاهری که شخص برای خودش ایجاد می‌‌کند و وجود ’حقیقی‘ او هیچ تضادی در کار نباشد... تقریباً همیشه این‌طور است که شیوۀ نمودارشدن ما همان شیوۀ بودن ماست».شاید خیلی ساده بشود گفت که ما در لباس‌‌ها هستیم. و خودهای گوناگون ما در لباس‌‌ها دچار تعدیل و تغییر و پوشیدگی می‌‌شوند. این ممکن است ناهنجار و بدقواره اتفاق بیفتد، مثل عینکی که امیدواریم به ما جدیتی تازه ببخشد، یا لب‌‌های سرخ‌شده‌ای که قرار است تحریک‌کننده باشند. اما شیوه‌‌های ظریف بی‌‌شماری هم وجود دارند: پاشنه‌‌ای که به بدن انحنا می‌‌بخشد و گام‌‌ها را کوتاه‌‌تر می‌‌کند، یا گرهی که گردن را محکم و ستون فقرات را صاف نگه می‌‌دارد. بعضی از لباس‌‌ها ما را تنگ در بر می‌‌گیرند و شکل فیزیکی ما را تغییر می‌‌دهند؛ و البته گاهی هم سیمای ما را از حیث عاطفی تغییر می‌‌دهند. لباس‌‌هایی هم هستند که خارش و خراش ایجاد می‌‌کنند و، این‌گونه، ناسازگاری قماش خود را با سطح پوست ما آشکار می‌‌کنند؛ انگار که ما و آن‌‌ها از یک جنس نیستیم. در این‌‌گونه لباس‌‌ها، ما به تجربۀ بودن در بدن خودمان التفات پیدا می‌‌کنیم و، از این حیث، خود را متفاوت از دنیای اطرافمان می‌‌یابیم که نسبت به چنین رنجی ایمن است. همچنین، در این‌‌گونه لباس‌‌هاست که ما التفاتی دائمی به جسمانیت همیشگی بدن‌‌هایمان پیدا می‌‌کنیم.در مقابل، لباس‌‌هایی هم هستند که وقتی آن‌‌ها را می‌‌پوشیم برایمان نامحسوس هستند، لباس‌‌هایی آنقدر سبک یا شفاف که به سختی دیده یا احساس می‌‌شوند، انگار که در پوششی از جنس هوا باشیم. به بعضی از لباس‌‌ها آن‌‌قدر خو گرفته‌‌ایم که وقتی آن‌‌ها را می‌‌پوشیم و به کار و بارمان می‌‌رسیم، خیلی به‌ندرت ممکن است به یاد بدن‌‌هایمان که در احاطۀ آن لباس‌‌ها هستند بیفتیم. اگر خویشتن ما چیزی باشد که به‌نوعی آن را تجربه می‌‌کنیم، پس شاید زمان‌‌هایی پیش بیاید که دلمان بخواهد دیده شویم و زمان‌‌های دیگری هم باشد که به دنبال یک جور نامرئی‌شدن باشیم. ما، در چیزهایی که می‌‌پوشیم، هم می‌‌درخشیم و هم به محاق می‌‌رویم. لباس‌‌ها همیشه امکان‌‌هایی برای تفاوت و تحول در خودشان دارند.اگرچه این امکان تحول چیز جالب و هیجان‌‌انگیزی است، اما درعین‌حال می‌‌تواند خطرناک هم باشد، خطرناک از این جهت که می‌‌تواند احساس امنیتی را که خویشتن ما دارد و خود را بدون تشویش و پابرجا و تغییرناپذیر می‌‌داند از بین ببرد. برای مثال، ما چطور می‌‌توانیم به‌راحتی دربارۀ آنچه می‌‌پوشیم با دیگران چشم و هم‌‌چشمی کنیم، چنان‌که گویی خویشتن‌‌های ما جابه‌‌جاشدنی و تمیزناپذیر و نامتمایز هستند؟ ما لباس‌‌های فانتزی و بالماسکه را بی‌‌اهمیت می‌‌شماریم، اما صرف امکان آن‌‌ها نکته‌‌ای است که باور به یگانه‌بودن و منحصربه‌فردبودن شخصیت را با چالش مواجه می‌‌کند. گذشته از این‌‌ها، لباس‌‌های بالماسکه بیش از آن که کسی را پنهان کنند چیزی را آشکار می‌‌کنند. آن‌‌ها، بیش از آنکه سحر‌‌آمیز و رازآلود باشند، باطل‌‌السحر و افشاگر هستند. آن‌‌ها تظاهری هستند که واقعیتی اصیل را به نمایش می‌‌گذارند: اگر من می‌‌توانم به‌راحتی مثل شما لباس بپوشم، پس هر یک از ما چگونه خودش است؟اضطراب اصالت هیچ‌وقت از لباس دور نیست. ما به‌دنبال لباس‌‌هایی می‌‌گردیم که «انگار برای خودمان دوخته باشند» و لباس‌‌های حاضر و آماده یا دست‌دوم برای ما نوعی توهین در دل خود دارند، زیرا این دلالت ناراحت‌کننده در آن‌‌ها نهفته است که اندازه‌‌های بدن ما کاملاً عام و قابل پیش‌‌بینی و معمولی هستند. بااین‌‌حال، لباس‌‌ها داستان‌‌های لطیف و عاطفه‌‌برانگیز گوناگونی دارند که دربارۀ خویشتن ما روایت کنند: مثل تلخی و شیرینی همزمان «بزرگ‌شدن» تا جایی که پالتوی یکی از والدین که سال‌‌ها پیش از دنیا رفته است اندازۀ ما بشود؛ یا تاکردن و کنارگذاشتن لباس بارداری که دیگر هرگز قرار نیست از آن استفاده کنیم. گاهی اوقات هم فقط احساس تشویش و دلهره است که به ما دست می‌‌دهد: مثل دیدن لکۀ خون روی تی‌‌شرت که یادگاری از یک روز هولناک است. لباس‌‌ها نشانی از بی‌‌ثباتی‌‌های ما هستند. آن‌‌ها، با تغییرات ظریفی که در طول زمان در رنگ و جلایشان ایجاد می‌‌شود، بازتابی از فراز و نشیب‌‌های زندگی ما هستند.اما نوعی امیدواری هم دربارۀ لباس وجود دارد. هلن سیکسو، فیلسوف فرانسوی مطلبی دربارۀ یک طراح مد به نام سونیا ریکل نوشته است و در آن دربارۀ لباس کامل سخن می‌‌گوید، یعنی لباسی که در آن کاملاً راحت هستیم، انگار که جزیی از طبیعت ماست (لباسی که حتی اگر در پوست خود احساس راحتی نداریم، دست‌کم در آن لباس چنین احساسی را تجربه می‌‌کنیم). سیکسو می‌‌نویسد: «چنین لباسی وقتی بر تن من می‌‌نشیند با من هماهنگ است و من هم با آن هماهنگم، و ما شبیه یکدیگر هستیم... لباس، زنی را می‌‌پوشاند که من هرگز نمی‌شناخته‌‌ام و درعین‌حال، آن زن خود من هستم». این لباس مثل یک رؤیاست، یا رؤیایی است که لباسِ لباس بر تن کرده باشد، لباسی که پوشندۀ خود را از نو قالب می‌‌ریزد اما، درعین‌حال، آن تصوری را تصدیق می‌‌کند و نشان می‌‌دهد که او از خودش دارد و دوست دارد آن را به نمایش بگذارد. سیکسو می‌‌گوید که او در چنین لباسی از اضطراب‌‌های مربوط به بدن، زیبایی، سن و سال و جنسیتش فارغ می‌‌شود. آن احساس بی‌‌نقصی و کمالی، که از چنین لباسی افاضه می‌‌شود، چیزی تقریباً الهی است:من وارد جامه می‌‌شوم. گویی‌‌که در آب فرو رفته باشم. وارد جامه می‌‌شوم، چنانکه گویی وارد آبی شده باشم که مرا احاطه می‌‌کند و بی آنکه مرا محو کند، در عین زلال‌بودن، مرا می‌‌پوشاند . . . و اینک منم که لباس را در نزدیک‌‌ترین نقطه به خودم پوشیده‌‌ام؛ حتی بگو در درون خودم.در این لباس هیچ گسست و انقطاعی نیست؛ فقط و فقط پارچه‌‌‌‌ای هست که انگار بخشی از خود بدن است؛ حقیقتِ خویشتن، بی هیچ مانعی، از طریق آن انتقال می‌‌یابد. گویی این سرآمدِ همۀ لباس‌‌ها، به‌طریقی شگفت‌‌انگیز، به درجه‌‌‌‌ای از شفافیت یا نادیدنی‌بودن رسیده است که ما به‌یاری‌اش می‌‌توانیم آن‌گونه که حقیقتاً هستیم دیده شویم: در بهترین حالتمان، در پرتو یک نور ناب، در کمال درستی و راستی.بعضی از ما ممکن است فکر کنیم که چنین لباسی را در گنجۀ لباس‌‌هایمان داریم، چیزی کمیاب که عاشقانه محافظتش می‌‌کنیم و تنها با دقت بسیار زیاد از آن استفاده می‌‌کنیم. بعضی دیگر امکان داشتن چنین لباسی را باور کرده‌‌اند و در هر خرید جدیدی که انجام می‌‌دهند به‌دنبال آن هستند، اما هر بار تنها نمودها و تظاهرهایی از آن را می‌‌یابند، گویی آنچه می‌‌جویند برای همیشه از دستشان یا از نگاهشان می‌‌گریزد، مثل چهره‌‌های درگذشتگان که تنها در رؤیاها به دیدۀ ما می‌‌آیند. شاید این امری ضروری است که نیروی حاضر در لباسِ شایسته تنها گهگاه و به‌ندرت به دست بیاید، مانند یک خودشناسی دشوار که حقیقتِ درخشان آن در برابر موشکافی‌‌های بسیار چندان دیر نمی‌‌پاید. فلسفه ممکن است لباس را از یاد برده باشد، اما هر آنچه زبان قادر به بیانش نیست، از سرگذشت ذهن گرفته تا بوالهوسی‌‌های بدن، آنجا، در لباس، آمادۀ خوانده‌شدن است و در انتظار پوشیده‌شدن.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را شهیدا باری نوشته است و در تاریخ ۱۹ مۀ ۲۰۱۶ با عنوان «What do clothes say» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «فلسفۀ لباس؛ وقتی که پارچه‌های دوخته به حرف می‌آیند» و ترجمۀ علیرضا اسمعیل‌زاده منتشر کرده است.•• شهیدا باری (Shahidha Bari) مدرس رمانتیسیسم در دانشگاه کویین لندی است. کتاب کیتس و فلسفه: زندگی احساسات (Keats and Philosophy: The Life of Sensations) نوشتۀ اوست. لباس‌پوشیده (Dressed) نیز آخرین کتاب باری است.[۱] Wladziu Valentino Liberace: پیانیست و خوانندۀ آمریکایی که به پوشیدن لباس‌‌های پرزرق‌وبرق علاقه و شهرت داشته است [مترجم].[۲] selfhood[۳] ἀλήθεια: الثیا معادل یونانی حقیقت است و معنای تحت‌‌اللفظی آن «ناپوشیدگی» است [مترجم].[۴] noumena[۵] phenomena[۶] mystification[۷] fetishism[۸] feitiço[۹] screen memories[۱۰] Ariadne: در اسطوره‌‌های یونانی، شاهدخت کرت است که ریسمانی را به محبوب خود تسئوس می‌‌سپارد تا، به وسیلۀ آن، راه خود را در هزارتوی محل زندگی هیولایی به نام مینوتور پیدا کند [مترجم].[۱۱] The House of Mirth [۱۲] The Picture of Dorian Grey [۱۳] Ladders to Fire ]]> شهیدا باری اقتصادوجامعه Mon, 06 Jul 2020 04:28:50 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9798/ قرنطینه نشان داد که خانوادۀ هسته‌ای چقدر ناکارآمد است http://tarjomaan.com/neveshtar/9797/ ربکا اونیون، اسلیت — من طرفدار پروپاقرص کتاب‌های بی‌پرده و صمیمی‌ای هستم که لوئیز بیتس ایمز، روان‌شناس آمریکایی، در دهۀ ۱۹۸۰ منتشر کرده است. این کتاب‌ها برای هر سنی از زندگی کودک توصیه‌های مخصوصی ارائه می‌دهد. ایمز در کتابش دربارۀ سه‌ساله‌ها می‌نویسد: «کشمکش‌های همیشگی بر سر قدرت از ویژگی‌های مربوط به رشد در این سن است، اگر سرپرست اصلی این کودکان می‌خواهد خود را از این کشمکش‌ها خلاص کند، لازم است تا هر از چندی مراقبت از کودک را به دیگران واگذار کند». ایمز توصیه می‌کند: «مادر کودک در این سن به هیچ‌وجه نباید به خود تردید راه دهد که مسئولیت‌های روزمرۀ عادی را بر عهده یک پرستار بچه بگذارد».در طول هفتۀ گذشته من حدود ۴۹۸ بار به این مطلب فکر کردم، یعنی هر زمانی که بچۀ سه‌سالۀ خودم خانه را روی سرش گذاشته بود، صرفاً به این خاطر که به او گفته بودم دوباره دست‌هایش را بشورد. این درحالی است که در گزارش‌های پیش‌دبستانی‌اش(آه، کجایی پیش‌دبستانی؟) آمده بود که کودکتان از همۀ دستورالعمل‌ها به‌خوبی پیروی کرده است. اما حالا در پیلۀ انزوایی که ویروس کرونا برایمان تنیده است؛ تنها من هستم و همسرم، نوعی از خانواده‌ی هسته‌ای که هیچوقت تجربه‌اش نکرده بودیم. باور کنید دوستان: وضعیت جالبی نیست. در ایالات متحده، تصوری که ما از خانواده در گذشتۀ فرضی‌مان داریم؛ شبیه خانوادۀ اینگال‌ها در سریال «خانۀ کوچکی در سبزه‌زار»۱ است. پدر و مادر و دخترانی که در لانه‌هایی که از علف ساخته بودند پناه می‌گرفتند و تنها ترسشان از گرگ‌ها بود. اگر این وضعیت درسی برای ما داشته باشد این است که خانوادۀ هسته‌ای کافی نیست.آن هلن پیترسون در مطلبی که برای بازفید نوشته است، نظر والدین مستأصل را در تجربۀ قرنطینه چنین توضیح می‌دهد: «انزوای ویروس کرونا باعث شده همۀ چیزهایی که روزی آسان به نظر می‌رسید، دشوار شود و همۀ چیزهایی که قبلاً هم دشوار بود، محال و ناممکن شود. بچه‌ها خواب درستی ندارد، بی‌قرارند، آن‌هایی که بزرگترند دل به آموزش در خانه نمی‌دهند و تضمینی وجود ندارد که آن‌هایی که کوچکترند، وقتی والدینشان در ساعات عادی مشغول کارند، بتوانند خودشان را سرگرم کنند. اما شاید سخت‌ترین بخش ماجرا آن‌جایی است که والدین خود را در برابر همۀ این چالش‌ها یکه و تنها می‌بینند». کاترین جِزر مُرتون که نویسنده است، روز یکشنبه در توییتر خود نوشت: «مغزم دارد سوت می‌کشد وقتی به این فکر می‌کنم که تنها کسانی که برای حداقل دوماه آینده از بچه‌هایم مراقبت خواهند کرد، من و همسرم هستیم، نه خبری از یک ذره مراقبت پدربزرگ-مادربزرگی هست و نه حتی دوستمان سوزی. لعنت به این شانس، خودمانیم و خودمان. واقعاً بی‌رحمانه است».هم در صحبت با دوستانم و هم در صحبت با اعضای گروه فیسبوکی فرزندداریِ اسلیت، متوجه شدم که روزنه‌ای از امید در این وضعیتِ دست‌تنهایی خانواده‌ها وجود دارد. (هنوز امیدواریم، شاید چون هنوز زمان زیادی نگذشته است)، دوستانم اطلاع دادند حالا که مجادله‌ای در کار نیست بر سر این نیست که بچه‌ها را به پیش‌دبستانی، مدرسه، کلاس رقص یا فوتبال ببریم، روابط‌شان حالتِ پخته‌تری به خود گرفته است. (یکی از اعضای گروه فرزندداری اسلیت امیدش را اینطور بیان می‌کند: «نه خبری از لباس عوض‌کردن هست، نه لازم است هر روز کلی وسایل را آماده کنیم و نه خبری از رفتن سرکار.») اگر(اگر!) هنوز شغلی دارید و کارفرمایتان درک می‌کند که نمی‌توانید مثل گذشته در دسترس باشید و اجازه یافته‌اید که در خانه کار کنید؛ ممکن است نقاط روشنی پیش رویتان باشد، به‌خصوص آخر هفته‌ها، زمانی که اضطراری ندارید که هم‌زمان کار کنید و به کودکتان هم ریاضی درس بدهید. هرچند شواهد تائیدنشدۀ معتددی می‌گویند که خشونت در خانواده‌هایی افزایش یافته که پیش از این هم، مطابق آمار، تقسیم‌کارِ خانگی در آن‌ها نابرابر بوده است (و نگرانی‌های زیادی دربارۀ افزایش نابرابری جنسی به‌موازات تداوم کرونا وجود دارد)، بااین‌حال از بسیاری از افراد شنیده‌ام که والدین مرد و فرزندان بزرگتر خانواده نسبت به گذشته کار بیشتری انجام می‌دهند. احتمالاً به این خاطر که وضعیت وخیم شده و خانواده‌ها نمی‌توانند از هم فرار کنند، بعضی از زنان توانسته‌اند به مذاکراتی دربارۀ تقسیم‌کار دست بزنند که پیش از این هرگز امکان آن نبوده است. یکی از اعضای گروه فرزندداری اسلیت می‌نویسد: «درمورد تقسیم‌کار اوضاع واقعاً بهتر شده است، چون هر دوتایمان از خانه کار می‌کنیم؛ بنابراین واقعاً لازم بود درمورد این حرف بزنیم که چگونه هم بچه‌ها را سرگرم کنیم و هم کارهایمان را ‌‌پیش ببریم و در آخر به یک برنامه رسیدیم، همچنین قبل از این ماجراها من دو روز در هفته از خانه کار می‌کردم و همزمان مراقب بچه‌ها بودم و حالا همسرم متوجه شده این کار چقدر ناممکن است». عضو دیگری از گروه فرزندداری اسلیت از تلاشش برای درگیرکردن بچه‌ها در کارِ خانه می‌گوید: «اسمش را پروتکل رسمی کرونا گذاشته‌ایم، همه موظف‌اند که لباس و ظرف‌های خود را بشورند و پس از اینکه کسی غذا پخت باید خودش تمیزکاری انجام دهد. پسرانم ۱۲ و ۱۶ ساله هستند، بنابراین این کار خیلی خیلی دیر صورت گرفت».خبر بد آن است که احساس می‌کنیم خانه‌هایمان تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود، به‌نحو آشکاری برای مهدکودک، پیش‌دبستانی و مدرسه دل‌مان تنگ شده است. آن‌ها واقعاً نعمت بودند. اما چیزی که عمیقاً کمبودش را حس می‌کنیم کنارهم‌بودن‌هایی است که حالمان را عوض می‌کرد و با پیوندمان به یکدیگر، از فشارهای اعضای خانوادۀ هسته‌ای می‌کاست. یکی دیگر از اعضای گروه فرزندداری اسلیت می‌گوید: «عادتمان شده بود که روزهای زیادی را به گردش برویم. اجازۀ خروج بچه‌ها را از پیش‌دبستانی می‌گرفتیم و پس از آن، نیم‌ساعت تا یک ساعت در حیات مدرسه می‌چرخیدیم؛ در همین زمان بچه‌ها در پارکینگ دوچرخه‌سواری می‌کردند و یا در محوطه می‌دویدند و حسابی وراجی می‌کردند، یا می‌شد که در پارک، موزه یا زمین بازی با انبوه دیگری از خانواده‌ها همراه شویم. قهوه بخوریم و بخندیم در حالی که بچه‌ها برای خودشان آتش می‌سوزاندند». دلتنگ دوستانم هستم، اما چیزی که بیشتر دلم برایش تنگ شده مراقبت جمعی‌مان از کودکان است. دوستانم پیام می‌دهند و دربارۀ غذاهای آماده‌ای حرف می‌زنند که در آینده، بعد از این ماجراها، قرار است مرتباً با هم نوش جان‌‌ کنیم. تصور اینکه بچه‌هایمان را ببینیم که دارند دوباره با هم بازی می‌کنند، از خود بی‌خودم می‌کند».همه‌ د‌لمان برای مکان‌های همیشگی دیدارهایمان تنگ شده است. اگر بچه ندارید؛ احتمالاً این نکته را درک نمی‌کنید. اما بچه‌دارشدن شهر را برویتان خواهد گشود، استخر، کتابخانه، فضاهای کوچک سرپوشیدۀ بازی در پاساژها (تعطیل، تعطیل، تعطیل). بچه‌های فضول، حتی زمانی که پی ‌نخود‌سیاه‌های کسل‌کننده می‌فرستیدشان، فرصت را غنیمت می‌شمرند و با هم ارتباط می‌گیرند و تا فیهاخالدون هرچه را که در اتاق پذیرایی دارید درمی‌آورند. ژوزف اَدلمنِ مورخ، روز یکشنبه در توئیترش نوشت: «می‌توانم با بیشتر محدودیت‌های فاصله‌گذاری اجتماعی کنار بیایم؛ اما اینکه با بچۀ دوساله‌ام به خرید برویم بخشی از برنامه‌های معمول آخرهفته‌هایمان شده بود. امروز با التماس ازم پرسید: ’کِی دوباره می‌رویم فروشگاه؟‘ و همین داشت کمرم را می‌شکست». شهرهای بزرگتر پر هستند از بچه، موزه و فضاهای بازی (همه تعطیل)؛ اینجا در شهر کوچک ما، عادت کرده بودیم صبح‌های آخر هفته را در فروشگاه‌ حیوانات خانگی و فروشگاه لاوز چرخ بزنیم (ناامن، ناامن)، جایی که بچه‌هایمان می‌توانستند سوار چرخ‌دستی‌ها بشوند و جوجه‌مرغ‌ها را تماشا کنند.اوایل که پسرم به دنیا آمده بود خیلی احساس تنهایی می‌کردم، زمان برد اما توانستم انجمن کوچکِ خوبی با تازه‌مادران دیگر تشکیل بدهم. تقریباً طبق برنامه مشخصی دورهم جمع می‌شدیم. همچنین در زمان‌های بازی، پسرم را به استخر می‌بردم، در فعالیت‌های سطح شهر شرکت می‌کردیم، برای پیاده‌روی (با یا بدون دیگران) بیرون می‌رفتیم و در جلساتی که برای کاهش وزن داشتم همراهم می‌آمد (جایی که کلی مورد تحسین و محبت قرار می‌گرفت)، این‌ها چیزهایی بود که در این سال‌ها آرامم نگه داشته بودند. مثل بقیۀ مادران، مادرِ این نوزاد یک‌ساله هم تازه از بارداری فارغ شده بود و آماده می‌شد تا به سر کار برگردد؛ در همین موقع بود که سروکلۀ کرونا پیدا شد، تنها اکنون است که می‌توانیم درک کنیم چقدر چنین چیزی می‌تواند دردناک باشد: «هنوز چیزی نگذشته و من می‌توانم ببینم محرومیت از دیدنِ چهره‌به‌چهرۀ آدم‌ها، به‌جز همسر و کودکم، چقدر بر سلامت روانم اثر گذاشته است».آه رفقا، چقدر دلمان برای پدربزرگ‌ مادربزرگ، عموها، دایی‌ها، خاله‌ها، عمه‌ها و بچه‌هایشان تنگ شده است. یکی از اعضای گروه فرزندداریِ اسلیت عادت‌اش شده بود که یکشنبه‌ها را درکنار پدر و مادر همسرش بگذراند، او زمانی فهمید چقدر میان فرزندداری و کار همزمان و فرزندداریِ تنها، فاصله ایجاد شده است که دیدارهایشان با پدر و مادر همسرش را به خاطر ملاحظات بهداشتی کرد. او می‌نویسد: «زمانی که این واقعیت جدید را فهمیدم، همه‌چیز به یک‌باره از دست رفت». بعضی هستند که با والدین یا دیگر اعضای خانواده‌شان زندگی می‌کنند؛ به‌نظر می‌رسد آن‌ها آدم‌های خوش‌شانسی باشند، اما یکی از دوستانم که با پدر و مادر سالخورد‌ه‌اش زندگی می‌کند و قرار است در آینده هم زندگی کند خودش را محتاج کمک می‌داند. او می‌گوید: «زندگی با والدین، ترس و اضطرابم در مورد کرونا را دوبرابر کرده است. خوب نیست که یک نفرمان مبتلا شود اما اگر پدر و مادرم مبتلا شوند احتمال مرگ‌شان ۵۰-۵۰ است. رتق و فتق امور بچه‌ها، قرنطینۀ یک بزرگسال، و مراقبت از آن‌ها اوضاع خیلی سختی را برایم رقم زده است».آری، محتاج کمک هستیم اما همزمان محتاج کمک‌کردن هم هستیم. وقتی که دخترم چند هفته‌اش بود یکی از دوستانم آمد و او را بغل کرد و چرخاند تا برای چند ساعت بتوانم با آرامش بخوابم -لطفی که هرگز فراموش نمی‌کنم- همین دوستم مرا به گریه انداخت؛ زمانی که گفت دیگر نمی‌تواند این کار را برای دوست دیگری که نوزادش ۱۷ روزه است انجام دهد. او در ایمیلی نوشت: «دیروز برای اولین بار این نورسیده را در زوم دیدم». نمی‌توانم برای دیگران غذا بپزم (مگر ممکن است کسی در مارس ۲۰۲۰ از آشپزخانۀ فرد دیگری غذا قبول کند؟) حتی نمی‌توانم باری از دوش مادری در خیابان بردارم؛ منظورم نگهداری ازکودکش برای چند ساعت است. اگر کنار کودکی هستید، کنار بدنش هستید – و باد معده، آب‌‌بینی، استفراغ و چنگ‌هایی که کوچکترهایشان به صورت‌تان می‌زنند را حس می‌کنید- یعنی بدن‌های دیگر از دسترس خارج‌اند.خانوادۀ هسته‌ایِ آرمانی که محبوبِ تبلیغات و سیاستمداران آمریکایی است زمانی طنزآمیز‌بودن خودش را نشان می‌دهد که بچه‌دار می‌شوید و می‌بینید آن تبلیغات هیچ واقعیتی نداشته است. فانتزی خانوادۀ مستقل -ایده‌ای که می‌گوید خانۀ شما قلمروی فرمانروایی اختصاصی شماست- خیلی زود فرو خواهد پاشید؛ زمانی که ببینید چگونه کودکان بر حسب طبیعتشان دنیای پیرامون‌ را به آغوش می‌کشند. مسئله مهم این است که شما به‌عنوان پدر و مادر چقدر به دنیای بیرون نیاز دارید تا خودتان را در طول روز نجات دهید؛ دنیایی از مراقب‌ها، رفقا، مربی‌ها و سرگرم‌کننده‌ها. اگر با تمام این اوصاف هنوز کسی فکر می‌کند یک خانه کافی است، راه‌حلش قرنطینه است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ربکا اونیون نوشته است و در تاریخ ۲۳ مارس ۲۰۲۰ با عنوان «The Nuclear Family Is Not Enough» در وب‌سایت اسلیت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «قرنطینه نشان داد که خانوادۀ هسته‌ای چقدر ناکارآمد است» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• ربکا اونیون (Rebecca Onion) نویسنده و روزنامه‌نگار بریتانیایی است. تجربه‌های معصوم (Innocent Experiments) از کتاب‌های اوست.[۱] Little House on the Prairie: درامی تاریخی دربارۀ خانواده‌ای که در دهۀ ۱۸۷۰ در مینه‌سوتا زندگی می‌کنند. ]]> ربکا اونیون اقتصادوجامعه Sun, 05 Jul 2020 04:28:07 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9797/ در مهمانی‌های شبانۀ ‌آدم‌های پولدار چه می‌گذرد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9794/ اَشلی میرز، لیترری‌هاب — سال ۲۰۱۰، شروع کردم به دوستی با بزم‌آرایانِ۱میخانه‌ها، یعنی آدم‌هایی که برای «اشخاص بسیار مهم» جهان مراسم عیش‌ونوش ترتیب می‌دهند. چند سال بعدی عمرم به این گذشت که روزها با ۴۴ بزم‌آرا مصاحبه کنم و شب‌ها، در حالی دنبالشان راه بیفتم که کفش‌های پاشنه‌ده‌سانتیِ لازم را می‌پوشیدم و کیف شَنِل دست‌دوم روی دوشم می‌انداختم؛ آن اوایل در نیویورک و بعدها در میامی، همپتونز و کَن.یک استاد جامعه‌شناسی شب‌ها تا دیروقت در میخانه‌های شبانه‌ای که بطری‌فروشی۲ می‌کردند چه کار داشت؟ هم‌زمان با احیای اقتصاد پس از رکود بزرگ، رفته‌رفته روشن شد که جریان دستاوردهای مالی به‌نحو نامتناسبی به‌سوی آن‌هایی است که از قبل در صدر نردبان طبقاتی قرار گرفته بودند. درحالی‌که نرخ بیکاری به‌تدریج بالا می‌رفت، بانکدارها جشن تولدهای میلیون‌دلاری می‌گرفتند و الیگارش‌ها در می‌فرِ لندن، در بریزوبپاشِ بطری‌فروشی گوی سبقت را از یکدیگر می‌ربودند.پولدارها سرخط اخبار را با آثار هنری گران‌قیمت، قایق‌های تفریحی و هواپیماهای شخصی اشغال می‌کردند و همۀ این‌ها با جزئیات رنگارنگ در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شدند؛ از همه چشمگیرتر صفحۀ بچه پولدار‌های اینستاگرام بود و حتی فید اینستاگرام ملانیا ترامپ -این را در سال ۲۰۱۶ حین اسکرول‌کردن با دهانی که از حیرت باز مانده بود فهمیدم- که قرار بود به‌زودی بانوی اول کشور شود. او پوشیده در کت‌های خز در آن پنت‌هاوسِ طلایی در خیابان پنجم۳، برای گرفتن سلفی ژست گرفته بود.من به‌این‌دلیل به مجلس عیش آدم‌های خیلی مهم پیوستم که می‌خواستم بفهمم پولدارها چه فکری دربارۀ ریخت‌وپاش‌های لگام‌گسیخته‌ای می‌کنند که از دید آن‌ها که بیرون گود نشسته‌اند، کارهایی مسخره و مضحک به نظر می‌رسد. آنچه دریافتم اقتصاد عجیبی بود از زیبایی و پول که هم در صورت‌بندی‌اش از‌ جنسیت به‌گونه‌ای بهت‌آور کلیشه‌ای بود و هم در یافتن شیوه‌های برای ترکیبِ استثمار و لذت، شگرف و عجیب به نظر می‌رسید. پنج نکتۀ عجیبی که از عیاشی با آدم‌های خیلی مهم جهان فهمیدم را در ادامه بخوانید.پولدارها مُضحک‌اند و خودشان این را می‌داننددر قلمروی مجالس عیش آدم‌های خیلی مهم، میخانه‌ها موقعیتی برای جت‌سوارها۴درست می‌کنند تا ازرهگذر بطری‌فروشی ثروتشان را به نمایش بگذارند. پیش از همه‌گیری کُرونا، اضافه‌بهای یک بطری شامپانی در میت‌پکینگ دیستریکت، چیزی حدود ۱۰۰۰ درصد بود. بطری‌ها اندازه‌هایی بزرگ و نام‌هایی برگرفته از کتاب مقدس دارند: یربعام (۴.۵ لیتر) و متوشالح (۶ لیتر). دومی معادل ۸ بطری معمولی است و یک شیشۀ آن، حوالی سال ۲۰۱۵ در نیویورک، ۴۰ هزار دلار قیمت داشت.با افزایش اندازۀ بطری‌ها در منو، قیمتشان نه به‌صورت خطی، بلکه تصاعدی افزایش می‌یابد، ازآن‌رو که آنچه این افراد واقعاً می‌خرند نه محتوی بطری، بلکه زرق‌وبرق آن است. در دنیای این میخانه‌ها به ولخرج‌ترین‌ها لقب «وال» داده‌اند. وال‌ها آدم‌هایی‌اند که در یک شب بیش از ده هزار دلار خرج می‌کنند. برخی از وال‌ها صورت‌حساب‌های افسانه‌ای دارند؛ یکی از آن‌ها ژو لو، تاجر بدنام مالزیایی است که در سال ۲۰۱۰ در سن تروپز، طی یک شب بیش از ۲ میلیون دلار خرج کرده است. (لو اکنون پناهنده‌ای بین‌المللی است که در سه کشور به‌جرم کلاهبرداری‌ تحت تعقیب است).هنگامی‌که وال‌ها ولخرجی را شروع می‌کنند، فضای میخانه از هیجان لبریز می‌شود: حاضرین پایکوبی می‌کنند و وقتی‌که زنان پیش‌خدمت بطری‌های شامپانیِ پوشیده از فشفشه را سر میز پولدارها می‌برند، عکس می‌گیرند.اما بیرون از باشگاه، در طول مصاحبه، وقتی از این آدم‌ها دربارۀ صورتحساب میخانه‌شان می‌پرسیدم، از چنین اسراف‌کاری‌هایی مشمئز می‌شدند و اکثرشان این کارها را به‌عنوان چیزی مبتذل و «مضحک» تقبیح می‌کردند. مشتری‌هایی که هزاران دلار خرج عیاشی در میخانه‌های شبانه کرده بودند، وقتی در کافه‌های ساکت یا سالن اجتماعات شرکت‌ها حرف می‌زدند، اهمیت این مبالغ را از آنچه هست کمتر نشان می‌دادند و به سایر مشتریانی اشاره می‌کردند که به خرج‌های بیشتر شهره‌اند؛ مشتریانی ازقبیل الیگارش‌ها یا عرب‌ها.یک بانکدار در نیویورک به من گفت «این‌ها آدم‌هایی‌اند که نان بازویشان را نمی‌خورند». مشتری‌هایی که من با آن‌ها ملاقات کرده‌ام می‌خواستند سخت‌کوش و سزاوارِ موفقیت مادی‌شان به‌نظر برسند. آن‌ها با اندکی گلایه استدلال می‌کردند که وقتی به این سختی کار می‌کنند، آیا لیاقت آن را ندارند که گاه‌گداری دست به تفریحات افراطی بزنند؟اینجا یکی از تنش‌های بنیادین امتیازات طبقاتی پدیدار می‌شود: سرآمدان اقتصادی اغلب از واقعیتِ ثروتشان، و نابرابری‌ای که این ثروت مدافع آن است ناراحت‌اند، اما درعین‌حال از آنچه با خود به ارمغان می‌آورد لذت می‌برند.در مهمانی‌های تشریفاتی آدم‌های خیلی مهم هیچ زنی دیده نمی‌شود. دختر اما فراوان استهر میخانه‌ای برای اینکه بتواند خود را به‌منزلۀ مکانی درجه یک متمایز کند، به جمعیتی نیازمند است که به‌اصطلاح «باکیفیت» باشند و این کیفیت در دو شاخص خلاصه می‌شود: مردانی که پول داشته باشند و زنانی که زیبا باشند. هدف این است که همیشه تعداد زنان به‌نحوی چشمگیر بیشتر از مردان باشد. میخانه‌ها برای نیل به این هدف بزم‌آرایان را استخدام می‌کنند تا زنانی را به خدمت گیرند که از نوعِ بسیار خاصی از زیباییِ دسترسی‌ناپذیر بهره داشته باشند: مدل‌هایی از دنیای مُد که لاغر، غالباً سفیدپوست و معمولاً جوان‌اند.بزم‌آرایان تلاش زیادی می‌کنند تا مدل‌هایی را از دنیای مُد پیدا کنند، آن‌ها را به خدمت بگیرند و به میخانه‌ها بیاورند؛ معمول این است که آن‌ها را با غذاهای رایگان و گیلاس‌های تمام‌نشدنی شامپانی، و نیز گاهی با حمل‌ونقل و اقامت رایگان در مقاصد گردشگری جت‌سوارها همچون کَن و سن‌بارت، تطمیع کنند. از مدل‌ها که بگذریم، بهترین جایگزین‌ها «عادی‌های خوب» هستند، زنانی با ظاهری که می‌توانست از آنِ یک مدل باشد. این زنان دو نشانۀ جسمانی بااهمیتی را دارند که خبر از جایگاه رفیع اجتماعی‌شان می‌دهد: بلندقامتی و باریک‌اندامی؛ هرچند ممکن است چند سانتی‌متر کوتاه‌تر یا چند سالی پیرتر از معیارها باشند و به این ترتیب بود که این استاد جامعه‌شناسی توانست جایی در این بازی پیدا کند.تمام زنانی که این «سرمایۀ جسمانی» را دارند همه‌جا دختر خوانده می‌شوند. در میخانۀ آدم‌های خیلی مهم، هیچ زنی نیست، چون «دختر»، دستۀ اجتماعی به‌طور کلی متفاوتی است از زن. فقط هم مربوط به سن‌وسال نیست. من نیز در ۳۲ سالگی، حدوداً ده سال جوان‌تر از اکثر آن‌ مردها، همچنان دختر بودم. دختر دیگر چیست، وقتی هر زنی می‌تواند از سال‌های نوجوانی تا دهۀ چهارم زندگی‌اش دختر باشد؟واژۀ «دختر» در اواخر قرن نوزدهم در انگلستان، به‌منظور توصیف زنانِ مجردِ طبقۀ کارگر که فضای اجتماعی نوظهوری میان کودکی و بزرگسالی را اشغال کرده بودند رواج یافت. دختر، بااینکه کودک نبود، ازاین‌منظر کودکانه تلقی می‌شد که هنوز مانده بود تا همسر یا مادر بشود و تصور می‌شد که خود را مشغول سرگرمی‌های «سبک‌سرانه‌ای» همچون تفریحات شهری می‌کند. هر زنی درنتیجۀ نشست‌وبرخاست با یک بزم‌آرا، پوشیدن کفش پاشنه‌بلند و عضو شدن در یک میخانۀ آدم‌های خیلی مهم، تبدیل به دختر می‌شود. زیرا در این جهان دورازدست، منطقی ناگفته اما به‌شدت مورد توافق وجود دارد: دخترها ارزشمندند، اما زنان نه.دختران ارز هستند، اما بیشترین ارزش را برای مردان دارنداکثر بزم‌آرایانی که من با آن‌ها عیش‌ونوش کردم، خاستگاه اجتماعی بلندمرتبه‌ای نداشتند. از خانواده‌های طبقۀ متوسط یا کارگر آمده بودند و تعداد اندکی از آن‌ها دانشگاه را تمام کرده بودند. بااین‌احوال، شامپانی گران‌قیمت می‌نوشیدند و با طبقۀ مرفه فضایی اجتماعی را شریک می‌شدند. این به‌خودی‌خود در آمریکا، با نرخ نسبتاً پایین تحرک اجتماعی‌اش، دستاوردی چشمگیر است. دختران راهی پیش پای بزم‌آرایان می‌نهند تا با طرف‌های ارزشمند در فضاهایی اختصاصی ملاقات کنند، فضاهایی که درغیراین‌صورت هیچ شانسی برای حضور در آن‌ها نداشتند.بزم‌آرایان با تعدادی «دختر خوب» می‌توانند توجه مدیران میخانه‌ها را جلب کنند که به آن‌ها شبی ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ دلار بپردازند تا در فضاهای متعلق به آن‌ها مهمانی بر پا کنند. دخترها همچنین به بزم‌آرایان کمک می‌کردند تا با مردان ثروتمند پیوندهای اجتماعی برقرار کنند. بزم‌آرایان این مردان ثروتمند را به چشم سرمایه‌گذاران بالقوه برای ریسک‌های تجاری‌شان، ازقبیل راه‌انداختن میخانه یا رستوران خودشان می‌دیدند. یک بزم‌آرا که پیش از آنکه در یک میخانۀ اختصاصی میزبانِ مدل‌ها باشد، در محلۀ زادگاهش، تلفن همراه می‌فروخت، شرح داد که چگونه مدیریت یک باشگاه و مشتریانِ درجه یک آنجا را تحت تأثیر قرار داده است: «کل کاری که باید بکنی اینه که با یه مشت دختر این‌ور و اون‌ور بری».واضح بود که مردان می‌توانند از دخترها برای پیش‌برد جاه‌طلبی‌های اجتماعی و تجاری‌شان استفاده کنند. آنچه وضوح کمتری داشت این بود که خودِ دخترها هم می‌توانند از زیبایی‌شان منتفع شوند. معلوم شد که زیبایی زنانه برای مردان ارزش بیشتری داشت تا برای دخترانی که زینت‌بخش آغوش آن‌ها بودند. دختران می‌توانستند مولد بازده هنگفتی از سرمایه‌ای باشند که تقریباً به‌تمامی در دستان مردان متمرکز شده است.بزم‌آرایان مرد برای بهره‌بردن از زیبایی دخترها از بزم‌آرایان زن، که برای موفقیت در این شغل دست‌وپا می‌زدند، موقعیت بهتری داشتند. در نیویورک، تنها یکی از هفده میخانه‌ای که مرتب در آن حضور داشتم متعلق به یک زن بود. جهان زندگیِ شبانۀ آدم‌های خیلی مهم را مردان برای مردان اداره می‌کنند؛ دختران سوخت این جهان‌اند.مردان پولدار عاشق تنفر از مدل‌ها هستندعلی‌رغم تمام ارزشی که مدل‌ها برای این محیط داشتند، بزم‌آرایان و مشتری‌ها هر دو آن‌ها را به دیدۀ تحقیر نگاه می‌کردند و جدی نمی‌گرفتند. زنان با استفاده از «سرمایۀ جسمانی» خود، همان مشخصۀ اصلی‌ای که در بدو امر برای ورود به فضای آدم‌های خیلی مهم نیاز داشتند، وارد وضعیت مبهمی می‌شدند که سایر کیفیت‌هایشان را تقریباً نامرئی می‌کرد.واقعیت این است که من در این محیط با زنانی گوناگون، با سوابق و اهداف حرفه‌ای متنوعی ملاقات کردم. این درست که تعداد زیادی مدل کم‌سن‌وسال و تحصیل‌نکرده میزهای بزم‌آرایان را شلوغ می‌کردند، اما دانشجوهایی با رشته‌هایی اعم‌از مُد، حقوق و تجارت نیز آنجا بودند. اغلب کنار زنان شاغل جوانی می‌نشستم که حرفۀ تازۀ خود را در حوزه‌های متنوعی همچون معاملات ملکی و پزشکی آغاز کرده بودند. اما به‌این‌دلیل که مهمان بزم‌آرایان بودند، مردان فرض را بر این می‌گذاشتند که همگی «دختران عیاشی» هستند که شغل و زندگی شخصی‌شان لاجرم بی‌ثبات است.مشتری‌ها از اینکه شب‌ها در کنار دختران عیاش باشند خوششان می‌آمد، اما آخرین چیزی که می‌خواستند در نور روز ببینند، همین دختران بودند، زیرا تصور می‌کردند چنین زنانی بی‌بندوبارند و به درد رابطۀ بلندمدت نمی‌خورند. دختران عیاش منبعی برای روابط سطحی بودند، اما گزینه‌ای برای همسر آینده نه.«دختر عیاش» استعاره‌ای جنسیت‌زده و طبقاتی است که زنان را به‌دلیل دسترسی به جهانی از ثروت و قدرت که به‌صورت تاریخی از آن محروم شده‌اند، تنبیه می‌کند. کمتر دانشجو، مدل، و به‌همین‌ترتیب، استاد جامعه‌شناسی‌ای می‌تواند از پس هزینۀ شام‌خوردن و رقصیدن در بنگاه‌های اعیانی منهتن برآید. عبارت «دختر عیاش» این مفروضات عمیقاً طبقاتی و جنسیت‌زده را در خود دارد که اگر زنی از زیبایی‌اش به‌منظور دسترسی به جهان قدرت مردان استفاده کند، از اصول اخلاقی عدول کرده است. و خدا نکند که در این حین خوش هم بگذراند!واقعیت این است که آنجابودن جداً مفرح استاکنون که این جهان جنسیت‌زده را توصیف کردم که در آن «دخترها» در کفش‌های پاشنه‌بلند برای رقابت‌هایِ جایگاهیِ مردان به رژه وادار می‌شوند، ممکن است از خود بپرسید که زنان چرا اصلاً در این مهمانی‌ها مشارکت می‌کنند؟ دلیل اصلی‌اش این است که این کار را دوست دارند. برای آن‌ها تجربۀ عیش در مکان‌های تفریحیِ اختصاصی، ملاقات با سلبریتی‌ها و پرواز با جت‌سوارها هیجان‌انگیز است.آن‌ها همچنین از اینکه مورد توجه مردان ثروتمند و قدرتمند باشند، به شوق می‌آمدند. از دریچۀ نگاه این مردان، زنان به چیزی نزدیک می‌شوند که خود و اکثریت زنان دیگر، درغیراین‌صورت از آن محروم‌اند: قدرت اقتصادی. در این نظم استثماری، زنان بازیگرانی فعال‌اند و به دنبال لذت هم هستند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اَشلی میرز نوشته است و در تاریخ ۲۲ می ۲۰۲۰ با عنوان «Five Surprising Things I Learned from Partying with Rich People» در وب‌سایت لیترری‌هاب منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «در مهمانی‌های شبانۀ ‌آدم‌های پولدار چه می‌گذرد؟» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• اشلی میرز (Ashley Mears) نویسنده و جامعه‌شناس آمریکایی است که سابقاً مدل بوده است. او نویسندۀ کتاب قیمت‌گذاری بر زیبایی: ساخته‌شدن یک مدل (Pricing Beauty: The Making of a Fashion Model) است و در مطبوعاتی مانند نیویورک‌تایمز و ال نوشته است. جدیدترین کتاب میرز آدم‌های خیلی مهم (Very Important People: Status and Beauty in the Global Party Circuit) نام دارد.[۱] club promoter bottle-service [۲]: فروش الکل به‌صورت بطری در غذاخوری‌ها و میخانه‌ها. این خدمت بسیار گران‌قیمت است و اغلب در ازای دریافت بهایی خیلی بیشتر از ارزش بطری ارائه می‌شود [مترجم].[۳] یکی از گران‌ترین و مشهورترین خیابان‌های نیویورک [مترجم].[۴] Jet-set: مردمان ثروتمند و محبوب که برای لذت مرتب به اقصی نقاط جهان سفر می‌کنند [مترجم]. ]]> اشلی میرز اقتصادوجامعه Sat, 04 Jul 2020 04:24:48 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9794/ چرا بچه‌دار شدن به انتخابی چنین دشوار تبدیل شد؟ http://tarjomaan.com/report/9791/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• چرا بچه‌دار نشدن مُد شده است؟ایدئولوژی جدید ضد زادوولد انسان‌ها را برای زمین مثل سلول‌های غده‌ای سرطانی می‌داندبه احتمال زیاد شما هم زوج‌هایی را می‌شناسید که هر وقت بحث بچه‌داری می‌شود، قاطعانه می‌گویند تصمیم گرفته‌اند هیچ‌وقت بچه‌دار نشوند. دلایل زیادی هم برای تصمیمشان می‌آورند. بعضی معتقدند بچه‌دارشدن غیراخلاقی است چون آدم دیگری را وارد این دنیای کثیف می‌کند. برخی دلایل محیط‌زیستی یا مسائل مربوط به سلامت را مطرح می‌کنند، اما جامعه‌شناسی کارکشته می‌گوید احتمالاً مهم‌ترین دلیل، نوعی از تربیت است که آدم‌ها را به جای استقبال از سختی‌ها و مقاومت دربرابر آن‌ها به توجه بیش‌ازحد به خودشان فرا می‌خواند.• با هر کودک مادری هم زاده می‌شودتو آمدی که نشانم بدهی درد هرگز بهترین معلم من نبوده استلزلی جمیسون، جستارنویس مشهور آمریکایی، وقتی پس از سال‌ها انتظار باردار شد، برای کارهایی که باید انجام دهد، برنامه‌ریزی دقیقی کرد. اما وقتی جلوتر رفت، فهمید آن شناختی که تا به حال از خودش داشته است، دارد کمرنگ‌ و کمرنگ‌تر می‌شود و شخصیت تازه‌ای جای او را می‌گیرد. همراه با جنینی که در شکم او بزرگ می‌شد، یک «مادر» نیز از میان جان او در حال متولدشدن بود. جمیسون در این جستار با نثری حسی، پرشور و شگفت‌انگیز این فرایند را روایت می‌کند.• چرا کسی صادقانه نمی‌گوید مادرشدن چه حسی دارد؟کتاب مگان اوکانل، روایتی از بارداری و زایمان می‌دهد که کمتر شنیده‌ایمدردها موضوع کتاب‌های زیادی بوده‌اند، ولی دربارۀ یکی از آن‌ها، شاید عظیم‌ترین آن‌ها، سکوت عجیبی حکمفرما بوده است: درد زایمان. مادری عمدتاً در هاله‌ای از قداست پیچیده شده است و بخش‌های دردآور و ناخوشایند آن پنهان شده‌اند. اما مگان اوکانل در کتاب جدید و بسیار تحسین‌شدۀ خود تلاش کرده تا تعادل را برگرداند. روایتِ شیرین و تلخ او از بارداری، زایمان و بچه‌داری، خواننده را فرامی‌خواند تا علاوه بر عشق مادری به سوزن‌های تیزی فکر کند که وسط نخاع یک زن فرو می‌روند.• بچه‌ای در شکم و غمی در دل، اما... بارداری، برای بسیاری از زنان، یکی از تجربه‌هایی است که بیشترین فشار عاطفی و هیجانی را داردمعروف است که دوران بارداری، علی‌رغم مشکلاتی مثل تهوع و تغییرات هورمونی، از شیرین‌ترین دوران‌های زندگی هر مادر است: ماه‌های انتظار برای دیدن بچه‌ای که ذره ذره درون وجودت شکل می‌گیرد و خیال‌پردازی دربارۀ روزهای خوشی که با هم خواهید داشت. اما واقعیت پیچیده‌تر از این تصویر ساده است. بسیاری از زنان در دوران بارداری درگیر انواع و اقسام افکار ناخوشایند یا اضطراب و افسردگی می‌شوند، تجربه‌هایی که همچون نقطه‌ای سیاه در کارنامۀ مادری‌ نگریسته می‌شوند و چنان انگ خورده‌اند که اغلب زنان باردار را ساکت می‌کنند.• وقتی یک استاد فلسفه پدر می‌شودهمزمان با تولد فرزندمان در ذهن من نیز اندیشه‌هایی تازه به دنیا آمدیک نویسنده گفته است تولد بچه مثل انفجار یک بمب در زندگی است. روالی که همیشه در خانه حاکم بوده، ناگهان دود می‌شود و قواعد تازه‌ای شکل می‌گیرد. ساعت‌های طولانی بی‌خوابی و نگرانی دربارۀ سلامت، تغذیه و تربیت نوزاد پدر و مادر را به آدم‌هایی تبدیل می‌کند که قبل از بچه‌دار شدن، برای خودشان هم باورنکردنی به نظر می‌رسیده است. یک فیلسوف بوسنیایی تعریف می‌کند که چطور تولد دخترش حتی مسائل فلسفی ذهن او را نیز عوض کرد.• اگر می‌خواهی نویسندۀ خوبی شوی، بچه‌دار نشونویسندگان در طول عمرشان باید فقط به نوشتن تعهد داشته باشند، اما بچه‌هایشان چه می‌شوند؟اکثر آدم‌هایی که دستشان به نوشتن می‌رود، ایده‌هایی به ذهنشان می‌آید که، اگر کتاب شوند، بازار نشر را می‌لرزانند. اما یک سدّ غول‌آسا پیش پای این افراد است: فرزندانشان. به‌همین‌دلیل، یک نویسندۀ بزرگ به مایکل شیبن گفت «بچه‌دار نشو. هر کدام از فرزندانت، جای یکی از کتاب‌هایی خواهند بود که هرگز چاپ نکرده‌ای». حالا شیبن چهار فرزند دارد و توضیح می دهد که، با نادیده‌گرفتن این نصیحت، چه‌ از دست داده و چه به دست آورده.• اعتراف کن گاهی از فرزندت متنفر می‌شویعشق و نفرتِ توأمان به فرزند بخشی از پدرومادر بودن استنقش‌های اندکی در زندگی به اندازۀ پدرومادر بودن بی‌رحمانه تداوم دارند. پیش از بچه‌دارشدن اغلب ما خودمان را صبور، مهربان و اهل مدارا می‌دانیم. اما فقط چند سال بچه‌داری این توهمات را از بین می‌برد و ما خود را عریان می‌بینیم: اهل خشونت، عصبانی و چیزهایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنید. بسیاری از والدین عشق و نفرت توأمان به فرزندشان را تجربه می‌کنند، اما همواره سعی در انکار آن دارند. آگاهی از این احساس دردناک است اگرچه گاهی کارکردهایی نیز دارد.• مادران شاغل و بچه‌های کوچک: داستانی پر از اشک و حسرت«بعد از تولد دختر اولم به یک مصاحبۀ کاری رفتم و بعد، کل راه را تا خانه گریه کردم»برای زنان تحصیل‌کرده و موفق، بچه‌دارشدن چالشی عظیم به بار می‌آورد: آیا باید بچه‌هایشان را به پرستارها و مهدکودک‌ها بسپارند و مسیر موفقیت شغلی‌شان را ادامه دهند یا خودشان را وقف فرزندشان کنند و بیخیال کارشان شوند؟ انتخاب خیلی‌ها گزینۀ دوم است. اما واقعاً چه چیزی باعث می‌شود زنان چنین تصمیمی بگیرند؟ شرایط نامناسب و تبعیض‌آمیز کار برای زنان؟ دلبستگی شدید به بچه؟ یا نابرابری محیط خانواده؟ دو پژوهشگر برای پیداکردن جواب این مسئله سراغ همکلاسی‌های سابق خودشان در دانشگاه نورث‌وسترن رفتند.• زنان شاغل کودکانشان را مخفی می‌کنندبعضی‌ها فکر می‌کنند پس از چند ماه مرخصی بچه ناپدید می‌شودبچه‌دارشدن با کارکردن هر روز ناسازگارتر می‌شود. شواهد و تحقیقات نشان داده‌اند که مرخصی زایمان هم برای کودک مفید است و هم برای سلامت مادر. اما مشکل اصلی بعد از وضع حمل پیش می‌آید: چگونه باید به محیط کار بازگشت؟ امیلی اُستر، اقتصاددان دانشگاه براون و مادر دو کودک، می‌گوید تجربهٔ بازگشت به محل کار بسیار پیچیده و در اغلب موارد ناموفق است. اُستر دربارهٔ فرزندپروری تحقیق کرده و می‌گوید بسیاری از زنانی که با آن‌ها گفت‌وگو کرده بارها موضوعی خلاف انتظار را پیش کشیده‌اند: آن‌ها مجبورند وجود فرزندانشان را از مدیران و همکارانشان مخفی کنند تا آیندهٔ شغلی‌شان به خطر نیفتد.• آیا تغییرات اقلیمی بچه‌دارشدن را غیراخلاقی کرده است؟محیط زیست در حال فروپاشی قبلاً یک نگرانی نظری بود، اما اکنون یک ترس کاملاً واقعی استتصمیم به بچه‌دارشدن، یکی از بزرگترین تصمیم‌های هر فرد در زندگی اوست. ما اغلب در این شرایط به خواستِ خودمان توجه می‌کنیم اما شخص بالقوۀ دیگری هم هست که باید درنظر گرفته شود؛ یعنی همان زندگی جدیدی که بدون هیچ پرسشی به دنیا می‌آوریمش. آیا انصاف است فرزندمان را به جهان دهشتناک بمب اتم، بحران آب و ریزگردها بیاوریم؟ این کار غیراخلاقی نیست؟ چگونه قرار است در چنین جهانی از فرزندانمان محافظت کنیم؟• بچه‌دارشدن مساله‌ای شخصی است یا الزامی اخلاقی؟تصمیم بچه‌دارشدن یا نشدن، تصمیمی جدی است و به همین خاطر، به حیطهٔ فلسفه و اخلاق مربوط می‌شودبسیاری از مردم می‌خواهند بچه داشته باشند. اما ممکن است این سؤال برایشان پیش آید: آیا دعوت یک بچه به این دنیای ازهم‌گسیخته کاری اخلاقی است؟ شاید وسوسه شویم که چنین سؤالاتی را بی‌مورد بدانیم، آن هم به این دلیل که بچه‌دارشدن مسئله‌ای شخصی است. بله، مسئله‌ای شخصی است، اما اخلاقیات دربارهٔ آن سکوت نمی‌کند. جست‌وجوی اخلاقی در این‌باره، ما را به پاسخ‌هایی شگفت‌آور می‌رساند.► پرونده‌های مرتبط:• مادربودن دقیقاً به چه معناست؟• پرونده: کودکی مرز واقعیت و رؤیاست ]]> ترجمان علوم انسانی اقتصادوجامعه Fri, 03 Jul 2020 04:51:22 GMT http://tarjomaan.com/report/9791/ جز انتقام، چه کاری از دست قربانی برمی‌آید؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9793/ مارتا سی. نوسبام، بوستون ریویو —پس هر عمل ناپسندی ریشه در یونان داشت و در جنگ‌های خانگی‌اش. سعۀ صدر، که اس و اساس نجیب‌زادگی است، مایۀ تمسخر بود و از میان رخت بربست. تقابل ظن‌آلود سکۀ رایج بود و اعتمادها را بر باد می‌داد. آشتی را هیچ سخنی راهگشا و هیچ سوگندی کارگشا نبود. جملگی، به سان هم، آنگاه که روزگار وفق مرادشان بود دانستند که امن و امان را امیدی نیست؛ بیش از آنکه حسب اعتماد گام بردارند، در مراقبت از خویشتن، چشم از یکدیگر برنمی‌داشتند.جنگ‌های پلوپونزی، توسیدیداستحالۀ هکابهپایان جنگ ترواست. هکابه، ملکۀ نجیب‌زادۀ تروا متحمل فقدان‌های فراوان شده است: شوهرش، فرزندانش، و سرزمین پدری‌اش با آتش از بین رفته‌اند. او هنوز اما ستودنی است؛ مهربان، قابل اعتماد و دوستی، در‌عین‌حال جمع بین عمل مستقل و دغدغۀ فراوان برای دیگران. اما خیانتی به او می‌شود که عمیقاً آزارش می‌دهد و آسیبی شدید به طینتش وارد می‌سازد. پلیمستور، که دوستی است نزدیک، کسی که هکابه آن‌قدر به او اعتماد داشته که آخرین فرزندش را به او بسپارد، کودک را به‌خاطر پول به قتل می‌رساند. این مهم‌ترین اتفاق هکابۀ اوریپید (۴۲۴ ق.م) است، نسخه‌ای خلاف‌آمدِ عادت از قصۀ جنگ تروا، که به‌خاطر زشتی اخلاقی‌اش بسیار زننده است، اما یکی از بصیرت‌افزاترین تراژدی‌هاست.هکابه از زمان آگاه‌شدن به خیانت پلیمستور انسان دیگری می‌شود. ناتوان در اعتماد به دیگران و بی‌میل به قانع‌شدن، عمیقاً خودمدار می‌شود و خود را وقف انتقام می‌سازد. فرزندان پلیمستور را به قتل می‌رساند و چشم‌هایش را از حدقه بیرون می‌آورد؛ انگار که نمادی باشد از نابودی تام و تمام روابط مشترک و مراقبتشان و همین‌طور امتناع از اینکه دو دوست در چشمان یکدیگر بنگرند. پلیمستور، بی‌چشم و نابینا، در اطراف صحنه به گردش درمی‌آید و مانند هیولایی که همیشه بوده به چهار گوشۀ آن سر می‌زند. در انتهای نمایش‌نامه، پیش‌گویی می‌شود که هکابه تبدیل به سگی خواهد شد، حیوانی که یونانیان (به‌اشتباه) گمان می‌کردند با حالتی هار به‌دنبال شکار است و هیچ دغدغۀ فراشخصی‌ای ندارد. آن‌طور که دانته داستان او را در دوزخ خلاصه کرده است، «عنان‌گسیخته چون سگی پارس کرد: هراس تا به این پایه ذهنش را در هم پیچیده بود».هکابه صرفاً غمگین نیست: هستۀ مرکزی طینت اخلاقی او نیز مصیبت‌زده است. او دیگر نمی‌تواند ارزش‌هایی را حفظ کند که، تا آن زمان، وجه مشخصۀ طینت او به‌مثابۀ انسان و دوست و شهروند بودند. در تصویرکردن استحالۀ او، اوریپید به‌وضوح پیدایش اسطورۀ شهروندی و اجتماع انسانی را برعکس می‌کند، همان‌گونه که در آخرین درام اورستیای آیسخولوس (۴۵۸ ق.م.) آمده است، نمایش‌نامه‌ای که آن زمان داستان مشهور به‌وجود‌آمدن دموکراسی آتنی بود. گفته می‌شد که ارینیئس‌ها، که ایزدبانوان عبوس انتقام بودند، به سگانی می‌مانستند که به‌دنبال‌ شکار خود می‌دوند، ناتوان از عشق یا عدالت. اما در پایان نمایش‌نامه می‌پذیرند که به وعده‌های آتنای ایزدبانو اعتماد کنند و شیوۀ اندیشۀ جدیدی برگیرند که مشخصه‌اش «لطافت طبع» و «ذهنیتی دوستانه» است. آن‌ها برمی‌خیزند، ردای شهروندان بالغ را دربرمی‌کنند، و عدالت قانون‌مدار شهر را جشن می‌گیرند.حرف آیسخولوس این است که اجتماع سیاسی باید دنبال‌کردن وسواسی انتقام را یک سو نهد و ایده‌ای از عدالت را بپذیرد که هم قانون‌مدار است و هم رو به سمت رفاه دارد و تمرکز آن نه در دنبال‌کردن شکار که بر منع رفتار بد و به‌وجودآوردن سعادت است. اما، از نظر اوریپید، آسیب اخلاقی می‌تواند باعث فروپاشی اعتماد و ارزش‌هایی شود که رو به سوی دیگران دارد و منجر به نقیضه‌ای انتقام‌محور از عدالت واقعی شود. درام عبوس اوریپید، در جهان یونانی‌رومی، بخشی است از سنت درازدامن تأمل دربارۀ آسیب‌هایی که ماحصل رویدادهایی خارج از مهار آدمیان‌اند، درحالی‌که آدمیان در تلاش‌اند، با انجام کارهایی منطبق بر ارزش‌های کلان، روی زندگی‌شان را به‌سوی شکوفایی بگردانند. مهم‌ترین نتیجه‌ای که این سنت بدان می‌رسد این است که رویدادهای مهارناشدنی می‌توانند آن‌ها را از عمل برمبنای ارزش‌های اجتماعی باز دارد. با ازبین‌بردن شهروندی سیاسی، دوستان، خانواده، و امکانات برای عمل در جامعه، این اتفاقات می‌توانند افراد را از این باز دارند که زندگی‌ای شکوفا داشته باشند، چیزی که یونانیان آن را ائودایمونیا۱ می‌نامند. ارسطو و دیگران تأکید می‌کنند که اگر فرد از عمل‌کردن دورافتاده باشد، صرف داشتن ارزش‌ها در درون خویشتن کافی نخواهد بود. اما هکابه نتیجه‌ای رادیکال‌تر می‌گیرد: این اتفاقات می‌توانند خود ارزش‌ها را بفرسایند و فساد اخلاقیِ دیرپایی به وجود آورند. فسادهای نوع اول ممکن است جبران شوند: فرد تبعیدشده می‌تواند شهروندی خود را به دست آورد و فرد بی‌دوست می‌تواند دوستان جدیدی به دست آورد. اما فساد هکابه عمیق‌تر است و در الگوهای عمل دیرپا و اشتیاق‌هایی قرار دارد که طینت او را شکل می‌دهند. ارزش‌های ارتباطی مانند الگوهای دوستی و اعتماد به‌طور خاص آسیب‌پذیرند. بدرفتاری‌های دیگران -مثلاً کاری که اعتماد ما را از بین ببرد- می‌تواند ما را انسان‌هایی بدتر سازد.چگونه؟ چطور جُرم پلیمستور می‌تواند ارزش هکابه را از بین ببرد؟ به نظر می‌رسد که ارسطو این امکان را رد می‌کند و معتقد است که فردِ نیک شخصیتی پایا دارد و، به‌رغم آنچه سرنوشت برای او معین ساخته است، «همیشه بهترین چیزی خواهد بود که شرایط به او اجازه می‌دهد»، هرچند ممکن است در شرایط بسیار دشوار از ائودایمونیا دور بماند. اکثر تراژدی‌ها با این مسئله موافق‌اند و قهرمانانشان را طوری تصویر می‌کنند که در تندباد حوادث هم اصیل باقی می‌مانند. شخصیت‌ هکابه در نمایش‌نامۀ زنان تروای اوریپید دقیقاً چنین فرد اصیلی است که عشق، رهبری و ظرفیت تأمل عقلانی در چشم طوفان را نشان می‌دهد. هکابۀ او، که در تراژدی‌های یونانی بی‌همتاست، اتفاقات تراژیک را در زشت‌ترین حالاتشان به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که هزینه‌های آن‌ها اغلب بسیار بیش از آن است که داستان‌ها نشان می‌دهند. به همین دلیل است که این تراژدی را در بخش عمدۀ عصر‌ مدرن باارزش نمی‌دانند و به‌عنوان داستانی نفرت‌انگیز و تنها نمایشی از وحشت نشان می‌دهند. همان‌طور که محققی چون ارنست آبرامسن در ۱۹۵۲ نوشت، این تراژدی تنها در سایۀ اتفاقات رعب‌آوری که در قرن بیستم رخ داد به صحنه برگشت و نشان داد که شخصیت نیک بسیار شکننده‌تر از چیزی است که دوست داریم بپذیریم.ارزش تغییرناپذیر؟برای فمنیست‌ها جذاب است که فکر کنند قربانیان، مانند زنان و دیگرانی که گرفتار بی‌عدالتی‌اند، همیشه پاک‌دامن‌اند و بی‌گناه. آن‌ها اغلب تحت‌تأثیر دیدگاه فلسفیِ مدرنی هستند مبنی‌بر اینکه ارادۀ خیر تحت‌تأثیر مسائل اتفاقی خارج از کنترل فرد نیست. ایمانوئل کانت یکی از تأثیرگذارترین صاحبان این دیدگاه است، هرچند این دیدگاه سوابقی در اخلاق رواقی دارد (که هم اخلاق مسیحی و هم کانت را تحت‌تأثیر قرار داده بود)، و همین‌طور با برخی جریان‌ها در درون اندیشۀ مسیحی نیز مطابق است. کانت در بنیاد مابعدالطبیعۀ اخلاق۲ (۱۷۸۵) می‌گوید حتی اگر ارادۀ نیک هیچ شانسی برای انجام کاری نداشته باشد، «همچنان همچون جواهری می‌درخشد، به‌مثابۀ چیزی که تمام ارزشش در خود اوست. کاربرد یا فایدۀ آن نه بر ارزش آن می‌افزاید و نه از آن می‌کاهد». علاوه‌براین، تصویر جواهر به‌روشنی نشان می‌دهد که اراده هم تحت‌تأثیر این عوامل خارجی از بین نمی‌رود. افرادی که این دیدگاه را می‌پذیرند ممکن است همین‌طور تحت‌تأثیر تمایلی روان‌شناختی به نام فرضیۀ «جهان عادلانه» باشند: اگر رنجشی هست، بدان سبب است که شایستۀ آن بوده‌اید؛ اگر ترک خدمتی نباشد، آسیب جدی‌ای نخواهید دید.اوایلِ سنت فمنیستی، در دیدگاه کانتی تردیدهایی به وجود آمد. ماری وُلستون‌کرافت آسیبی را تحلیل کرد که، در دوران نابرابری، موجب سرخوردگی شخصیت و آرزوهای زنان می‌شد. او ادعا کرد که زنان معمولاً نوکرمآبی، افسارگسیختگیِ عاطفی، و بی‌توجهی به عقلانیت و استقلال خود نشان می‌دهند. او معتقد بود که این‌ها ویژگی‌های بد اخلاقی است که زنان به‌خاطر وابستگی‌شان به ارادۀ خیر مردان به آن‌ها دچار شده‌اند. ضمن انتقاد به ژان ژاک روسو، که سوفی خجالتی و فرمان‌بردار را به‌عنوان زن معیار تحسین کرده بود، ولستون‌کرافت اصرار کرد که زنان به اندازۀ مردان باید موقعیت تبدیل‌شدن به عاملی کاملاً مستقل را داشته باشند و احترام‌به‌خود و احترام به دیگران را برای شرافت و انتخاب‌های شخصی‌شان داشته باشند. اگر آن‌ها این فرصت را نداشته باشند، اصلی‌ترین جنبه‌های وجودشان آسیب می‌بیند.همین‌طور جان استوارت میل در انقیاد زنان۳ (۱۸۶۹) اصرار دارد که یکی از بدترین وجوه به‌انقیاددرآوردن زنان به‌دست مردان وجه ذهنی و اخلاقی است:مردان تنها به‌دنبال فرمان‌برداری زنان نیستند، بلکه احساسات آنان را نیز برای خود می‌خواهند. همۀ مردان، جز وحشی‌ترین آن‌ها، در زنی که نزدیک‌ترین ارتباط را با آنان دارد نه برده‌ای مجبور که برده‌ای مشتاق و نه حتی صرف برده که یک سوگلی می‌خواهند. لذا آنان همه‌چیز را در اختیار گرفته‌اند تا اذهان‌ آنان را منقاد خود کنند. اربابانِ همۀ برده‌های دیگر برای حفظ سرسپردگی بیش از هر چیز بر ترس تکیه دارند: چه ترس برده‌ها برای خودشان و چه ترس‌های مذهبی. اما اربابانِ زنان چیزی بیش از فرمان‌برداری محض می‌خواهند و تمام قدرت آموزش را در اختیار این خواسته قرار داده‌اند. همۀ زنان از اولین سال‌ها چنان بار آمده‌اند که باور داشته باشند شخصیت ایدئال آنان دقیقاً متقابل آن مرد است: نداشتن ارادۀ شخصی و مهار کارها، و ابتلا به انقیاد و اطاعت از مهار دیگران.چون زنان این‌گونه بار آمده‌اند و چون، در شرایط بی‌قدرتی اجتماعی و قانونی، نمی‌توانند هیچ چیز به دست آورند، مگر با کسب رضایت مردان، زنان گمان می‌کنند که جذاب‌بودن برای مردان مهم‌ترین چیز در زندگی است.و این وسیلۀ تأثیر عمیق بر ذهن زنان که به دست آمد، غریزۀ خودخواهی مردان را واداشت با استفاده از آن، و با نشان‌دادن اینکه ملایمت و تسلیم و وانهادن همۀ ارادۀ فردی به مرد بخش عمده‌ای از جذابیت جنسی است، زنان را در بدترین حالت انقیاد نگاه دارند.این مشاهدات بصیرت‌افزا را دانشمندان علوم اجتماعی‌ای برگرفته‌اند که دربارۀ تغییر شکل ترجیحات تحت شرایط نابرابری تحقیق می‌کنند. کتاب انگورهای ترش۴ (۱۹۸۳) جون الستر ایدۀ «ترجیحات همسان‌شونده»۵ را برگرفت تا دوام فئودالیسم را تبیین کند و همین‌طور این حقیقت را که انقلاب‌های قرن هجدهم، پیش از اینکه تغییری در حقوق باشند، نیازمند انقلابی در آگاهی بوده‌اند. الستر عنوان کتابش را از افسانۀ ازوپ گرفته است که، در آن، روباهی که متوجه می‌شود دستش به انگورهایی که می‌خواهد نمی‌رسد به‌سرعت به خود می‌آموزد که آن‌ها را نخواهد و با خود می‌گوید که آن‌ها «ترش» هستند. محققان دیگری که بر این پدیده‌ها کار می‌کنند تأکید کرده‌اند ترجیحاتِ ازریخت‌افتاده می‌توانند حتی در ابتدای زندگی هم وجود داشته باشند و بنابراین افراد یاد می‌گیرند که اصلاً چیزهای جذاب را نخواهند؛ و بنابراین مشاهدات ولستون‌کرافت و میل دربارۀ زنان را بازنمایی می‌کنند. آمارتیا سنِ اقتصاددان ترجیحاتِ ازریخت‌افتاده را در زنان فرودست، حتی در مسائل مربوط به قوت و سلامت جسمی‌شان نیز، یافته است. من همین ایده را در رابطه با ترجیحات مربوط به آموزش عالی و مشارکت سیاسی نیز بسط داده‌ام.فمنیست‌های مدرن اما دلایلی قدرتمند نیز برای حفظ دیدگاه کانتی دارند. سرزنش قربانی به‌مثابۀ استراتژی‌ای برای انقیاد فراگیر است. افراد خودخواه به‌سادگی می‌توانند داستان‌هایی دربارۀ برتری اخلاقی خود بسازند و فرودستان را به‌خاطر پایین‌دستی فکری یا اخلاقی سزاوار فرودستی خود به حساب آورند. تسلط استعماری عموماً با استدلال‌هایی این‌چنین «توجیه» می‌شد که افراد تحت انقیاد مانند کودکان هستند و نیاز به کنترل دارند. حتی میل بسیار خوش‌بین هم، زمانی که در استخدام کمپانی هند شرقی بود، همین را دربارۀ مردم و فرهنگ هند گفت. همین الآن هم ما بسیار چنین تحقیرهایی را دربارۀ آمریکاییان سیاه‌پوست یا فرهنگشان، و در توجیه تسلط سفیدپوستان، شنیده‌ایم: خانواده‌های سیاه‌پوست و همین‌طور فرهنگشان بنابر ادعا اخلاقاً فرودستِ خانواده‌ و فرهنگ سفیدپوست هستند. در واقع چنین سرزنش قربانی‌ای لقلقۀ زبان اندیشۀ محافظه‌کاری اخیر دربارۀ نژاد است. همان‌طور که لیزا تسمنِ فیلسوف دربارۀ یک چنین منتقدی در فضیلت‌های گران‌بار۶ (۲۰۰۵) گفته است، «بیان او هیچ جایی برای نشان‌دادن اینکه چطور نظام‌های اجتماعی سرکوبگر باعث آسیب اخلاقی می‌شوند باقی نمی‌گذارد». مکاتب فمنیستی قابل‌ملاحظه‌ای، با دلایل مشابه، شک‌هایی دربارۀ ترجیحات همسان‌شونده، وقتی که دربارۀ زنان به کار روند، پیش می‌نهد. هیچ گروه فرودستی وجود ندارد که به‌طور نظام‌مند مورداتهام نقصان‌های اخلاقیِ ازپیش موجود قرار نگرفته باشد، اتهاماتی که آسیب‌های سرکوب برای فرودستان را نادیده می‌گیرد.برای کسانی که به‌دنبال عدالت‌اند مواجهه با این حقایق ناگوار و نتایج اخلاقی‌شان ضروری است. مسائل ظریفی اینجا وجود دارد: تا کجا آسیب احتماعی صرفاً منبعی برای ناخشنودی است و تا کجا به شخصیت اخلاقی آسیب می‌زند؟ تا کجا فرودستان واقعاً تصویر منفی‌ای را که سرکوبگرانشان به خورد آن‌ها می‌دهند درونی می‌سازند و بر مبنای آن عمل می‌کنند و، همان‌طور که ولستون‌کرافت و میل معتقدند، نمی‌توانند ارزش‌های کلیدی اخلاقی را به دست آورند؟ باید به این مسائل با دقت و ظرافت و البته صداقت پرداخت. نباید وانمود کرد که، وقتی مردم به نوکرمآبی خو می‌گیرند و جلوی استقلالشان گرفته می‌شود، همه‌چیز خوب و خوش است. این وانمودکردن، با سطحی و بی‌اهمیت نشان‌دادنِ آسیبشان، به نفع سرکوبگران تمام می‌شود.به‌طور کلی، جهان این‌گونه به نظر من می‌رسد. اولاً، سرکوبگران معمولاً فرهنگ اخلاقی معیوبی دارند که تسلطشان را به‌طرق گوناگون، ازجمله سرزنش قربانی، تأیید می‌کند. ثانیاً، یکی از چیزهایی که آن‌ها معمولاً انجام می‌دهند تا قدرتشان را حفظ کنند تشویق نوکرمآبی و عدم استقلال و شجاعت در فرودستان است. آن‌ها همچنین با بی‌رحمی در قربانیان آسیب روانی (تروما) ایجاد می‌کنند که یکی از اهداف آن درهم‌شکستن قربانی است. گاهی البته شکست می‌خورند: انسان‌ها انعطاف‌پذیری و بصیرت زیادی دارند و می‌توانند مانند جواهر در بدترین شرایط بدرخشند. اما گاهی هم موفق می‌شوند، و این موفقیت عمیق‌ترین جرم اخلاقی سرکوبگران است.زنان به‌طور خاص می‌توانند ترکیبی پیچیده از غلبه یا آسیب اخلاقی بروز دهند. به‌خلاف اکثر گروه‌های فرودست، زنانْ بسیار نزدیک به سرکوبگرانشان زندگی می‌کنند. این به‌نوعی برای آن‌ها خوب است، چون به این معناست که می‌توانند خوب غذا بخورند، از آن‌ها مراقبت شود و حتی آموزش ببینند. اما همین‌طور برای آن‌ها بد است: در زمینه‌ای چنین نزدیک، بی‌رحمیِ عمیقی هست که ضرورتاً در فضای خارج از این نزدیکی وجود ندارد، و نیازمند اطاعت بی‌حدومرز از فرد خودخواه است. در مقاله‌ای به نام «نژادپرستی و جنسیت‌زدگی»۷، که در ۱۹۸۰ در مجلۀ اتیکس چاپ شده بود، فیلسوف آفریقایی‌آمریکایی لورنس توماس پیش‌بینی کرد که غلبه بر جنسیت‌زدگی دشوارتر از ریشه‌کن‌‌کردن نژادپرستی است، زیرا مردان سهمی عمده در سرکوب زنان دارند (که مثلاً در عبارت «مرد واقعی» آمده است) که سفیدپوستان عموماً در تسلط بر سیاه‌پوستان ندارند (آن‌طور که او می‌گوید عبارتی مثل «سفید واقعی» وجود ندارد). به مقالۀ توماس انتقادات شدیدی وارد شد و، چهل سال بعد، به نظر می‌رسد که او دربارۀ عمق نژادپرستی در ایالات متحده اشتباه می‌کرد. پیش‌داوری دربارۀ ترجیحات جنسی با سرعت خیره‌کننده‌ای از بین رفته است، تاحدی به‌خاطر اینکه جامعۀ دگرجنس‌خواهان نفع خاصی در این تسلط ندارد. هیچ مفهومی از «دگرجنس‌خواه واقعی» وجود ندارد که متضمن سرکوب مداوم دگرباشان جنسی نباشد. اما در زمینۀ جنسیت، با توجه به زمینۀ نزدیکی قربانی به سرکوبگر، افراد مذکر سهمی قابل‌ملاحظه در ایجاد زنان آسیب‌پذیر دارند.آسیب اخلاقی در اندیشۀ فمنیستیفیلسوفان فمنیست عموماً کانتی‌هایی چشم‌وگوش‌بسته نبوده‌اند. کانت و مردان سفیدپوستِ کانتی نیازی نداشتند با خشونت جنسی، انقیاد همسر، یا میلیون‌ها مشکلی که مراقبت از فرزند و کار خانگی برای زنان به وجود می‌آورد مبارزه کنند. آن‌ها و پیروان قرن بیست‌ویکمی آن‌ها، به‌راحتی چیزهایی دربارۀ ارزش گفته‌اند که غلط است: مثلاً اینکه دو ادعای درست اخلاقی هیچ‌وقت نمی‌توانند با هم در تقابل باشند. همان‌طور که تراژدی‌سرایان یونانی به‌خوبی آگاه بودند، یکی از مواردی که بخت و اقبال می‌تواند بر ارزش اخلاقی تأثیر بگذارد ایجادکردن همین تضادهاست که در آن به نظر می‌رسد فرد هر کاری که انجام دهد، به‌هرحال، یکی از تعهدات یا ارزش‌های اخلاقی را زیر‌ پا گذاشته است. کانت امکان وقوع چنین شرایطی را انکار می‌کند و بسیاری حرف او را پذیرفته‌اند.زنان فیلسوف بسیاری از نسل‌های مختلف این ادعا را به چالش کشید‌ه‌اند. ما درحالی‌که بین مراقبت از فرزند و کار بندبازی می‌کنیم، می‌دانیم که شرایطی که خارج از کنترل افراد نیک هستند، خصوصاً در جوامع ناعادلانه، می‌توانند تضادهای اخلاقی دردآوری ایجاد کنند. ما هم‌پیمانانی در میان فیلسوفان پیشتاز مرد داشته‌ایم، خصوصاً برنارد ویلیامز که واقعاً بسیار به مراقبت از فرزند پرداخت و در کل با حساسیتی کم‌یاب نیازهای زنان را می‌شناخت. اما برای زنان جوان بی‌قدرت طرح ادعایی شاذ بسیار دشوارتر از مردی در قدرت است، خصوصاً کسی که در زمان خدمت خلبان نیروی هوایی سلطنتی بوده است.اما ما مقاومت کردیم. هرچند فیلسوفان زن برجسته‌ای مانند اونورا اونیل، کریستین کورسگارد، باربارا هرمان، مارسیا بارون و نانسی شرمن (که همین‌طور متخصص ارسطوست) در سنت کانتی کار کرده‌اند (و اغلب پیچیدگی‌ها و تضادهای درونی‌اش را نشان داده‌اند)، اما به‌طور کلی زنانی که به‌طور واضح مشغول فلسفۀ فمنیستی هستند به‌ندرت کانتی بوده‌اند، زیرا حس می‌کرده‌اند که کانت حقایق تجربیات آنان را انکار کرده است. با کمال تعجب، باربارا هرمان به‌طرز مستدلی نشان داده‌ است که کانت بصیرت‌های مهمی داشته است دربارۀ نیاز به تسلطی که در روابط جنسی وجود دارد. اما تلاش او برای نشان‌دادن به فمنیست‌های ضد کانت، که او حرف‌هایی برای عرضه به آنان دارد، دیرهنگام بود. اما او در واقع حرف‌هایی داشت. کانت در واقع حرف‌هایی دارد. رویکرد خود من به موضوع ابژه‌گردانی۸ مشحون از ایده‌های کانتی است و من بسیار از دیدگاه‌های هرمان و کورسگارد و البته جان رالز کبیر، که بسیار از کانت تاثیر پذیرفته، آموخته‌ام. اما عموماً فیلسوفان فمنیست به دیگر منابع رو کرده‌اند و از دیگر بصیرت‌هایی بهره برده‌اند که آسیب‌های انقیاد را جدی می‌گیرند.یکی از پیشگامان این حوزه ساندرا بارتکی بوده است. در مقالۀ «مازوخیسم زنانه و سیاست استحالۀ فردی»۹ که پیش‌تر در ۱۹۸۴ منتشر شده بود، بارتکی مانند ولستون‌کرافت تأکید می‌کند که بسیاری از احساسات زنان و ویژگی‌های شخصیتی در نظام سرکوب، و برای حفظ منافع این نظام، شکل گرفته است. او معتقد است دیدگاه‌هایی که امکان این آسیب را انکار می‌کنند بسیار سطحی‌اند:آنانی که ادعا می‌کنند هر زنی می‌تواند آگاهی خود را دوباره سامان بدهد، اگر فقط به اندازۀ کافی جدی باشد، دیدگاهی کم‌مایه از ماهیت سرکوب پدرسالارانه دارند. انگار که هر کاری که شده است را می‌توان کأن‌لم‌یکن کرد و هیچ چیز آسیبی دائمی ندیده است و هیچ‌چیز به‌طرز علاج‌ناپذیری از دست نرفته است. اما این به‌طور تراژیکی غلط است. یکی از شرور یک نظام سرکوب این است که می‌تواند به افراد طوری آسیب بزند که قابل بازگشت نباشد.در مقالۀ ارزشمند دیگری، «فوکو، زنانگی، و مدرن‌سازی قدرت پدرسالارانه»۱۰، بارتکی، مانند میل اما با دقت بسیار بیشتر، تولید یک «بدن ایدئال زنانه» را توصیف می‌کند که در خدمت مردان است و به‌جای بزرگی باریک است و به‌جای عضلانی‌بودن ضعیف است. باید اضافه کنم که این مقاله زمانی نوشته شده بود که زنان نمی‌توانستند در مسابقات ماراتن شرکت کنند، زیرا می‌توانست به جهاز تولید مثلشان آسیب برساند و زنان تنیس‌باز به‌خاطر اینکه عضلانی به نظر می‌رسیدند توبیخ می‌شدند (کریستی ایوِرت زن «خوب» نشان داده می‌شد و مارتینا ناواراتیلوا، که تمرینات وزنی زیادی را در تنیس وارد کرد، زن «بد»).کار خود من دربارۀ «بخت اخلاقی» در شکنندگی خیر۱۱ (۱۹۸۶) به‌وضوح فمنیستی نبود، اما هم از زندگی شخصی بسیار الهام گرفته بود و هم از صحبت با دیگر زنان. و کارهای بسیار با ارزشی دربارۀ بخت اخلاقی از آن پس در مکاتب تولید شده است. کلودیا کارد، در کار کسانی مانند کرول ژیلیگان و نل نادینگز، ایدئال زن به‌مثابۀ انیس و مونس را هدف گرفت. با استفادۀ درخشانی از فریدریش نیچه، او استدلال کرد که ارزش‌بخشی به ازخودگذشتگی به‌نوعی اخلاق بردگی است: زنان، که خود را بی‌قدرت احساس می‌کنند، به ویژگی‌هایی می‌گویند ارزش که بی‌قدرتی را به ما تحمیل کرده است (بصیرت‌های مرتبط پیش‌تر در سال ۱۹۷۳ با فیلسوف کانتی، توماس هیل، بسط داده شده بود. در مقاله‌ای با نام «نوکرمآبی و احترام به خود»۱۲، به‌وضوح به جامعه‌ای مردسالار اشاره می‌کند که انتظار رفتار نوکرمآبانه از زنان دارد).در همین حال و هوا، مارسیا هومیاک، که ارسطوپژوه برجسته‌ای است، در مجموعه‌ای از مقالات استدلال کرد که فضیلت واقعی نیازمند بهره‌مندی از فعالیت فردی و نوعی «عشق‌به‌خود عقلانی» است که ریشه در روابط قابل اعتماد با دیگران دارد؛ و اینکه جنسیت‌زدگی در اکثر موارد زنان را از این لذت و اعتماد محروم کرده است. بصیرت‌های او اغلب مورد توجه نبوده است و فمنیست‌ها باید آن‌ها را در مرکز کار خود قرار دهند.در سال ۲۰۰۵ تسمان، در مساهمتی مهم، پژوهشی نظام‌مند دربارۀ پدیدۀ آسیب روانی در زمینۀ مبارزات و چالش‌های فمنیستی انجام داد. به‌دنبال‌ آنانی که کارهایشان را بر اندیشۀ یونان باستان مبتنی می‌کنند، اما جزئیات ارزشمند معاصر را نیز در کار خود می‌آورند، تسمان در فضیلت‌های گران‌بار استدلال می‌کند که جنسیت‌زدگی به‌شیوه‌های متفاوتی به خود فرد منقاد آسیب وارد می‌کند. او نتیجه می‌گیرد که اندیشیدن جدی دربارۀ برابری به معنای اندیشیدن دربارۀ این نیز هست که طینت آسیب‌دیده به تعمیر نیاز دارد، یعنی حمایت از پرورش فضیلت‌هایی که انقیاد داشتنِ آنان را دشوارتر کرده است.متفکران در این سنت می‌توانند مثل بسیاری دیگر همچنان تأکید کنند که ما باید روایت‌های قربانیان را بشنویم و به بیان آن‌ها از تجربه‌های خودشان اولویت ببخشیم. اصلاح معرفتی اما مهم است، زیرا اعضای گروه‌های منقاد عموماً از وضعیت برابر به‌مثابۀ داننده و فراهم‌آورندۀ گواهی و شهادت محروم بوده‌اند. شنیدن هیچ‌گاه به معنای شنیدن بدون پرسش‌های نقادانه نیست، و امکان این همیشه همراهمان خواهد بود که آسیب اخلاقی، اغلب در مسیری «همسان‌شونده» که ظلم‌های واقعی را انکار می‌کند، روایت را یک‌جانبه کند.آیا انتقام‌جویی «فضیلتی گران‌بار» است؟تسمان نکتۀ ارزشمند دیگری هم دربارۀ فضایل مطرح می‌کند. او معتقد است که تقلا علیه ظلمِ نظام‌مند نیازمند مجموعه‌ای از ویژگی‌هاست که ممکن است در زمینۀ این تقلای فضیلتمندانه باشد و به اهداف آن کمک کند، اما نه به‌مثابۀ مؤلفه‌هایی در زندگی عاملی که می‌خواهد خوب زندگی کند. مثلاً ممکن است در فعالیت سیاسی به نوعی یگانگی و وفاداری غیرنقادانه نیاز باشد، اما برای بهترین و متقابل‌ترین دوستی‌ها به کار ما نیاید. می‌توان موارد بسیار دیگری را هم برشمرد.دو مثال را در نظر بگیرید که کاملاً به هم وابسته‌اند و ما را به نمایشنامۀ اوریپید باز می‌گردانند. اولی نبودِ دوستی و اعتماد با کسانی است که در «طرف مقابل» قرار دارند؛ دیگری تمرکز بر خشم انتقام‌جویانه است. تسمان آشکارا به دومی اشاره می‌کند: او می‌گوید که این نوع خشمِ قربانی در فعالیت سیاسی مفید است، اما می‌تواند افراطی و تبدیل به وسواس شود و طینت فرد را تغییر دهد. بنابراین افراد نوعی انتخاب تراژیک در برابر خود دارند: یا خود را کاملاً آمادۀ این فعالیت نمی‌کنند، یا آماده می‌کنند اما بخشی از غنای شخصیت کاملاً فضیلتمند را از دست می‌دهند.من با تسمان موافقم که در هر دو موردی که آمد نوعی تغییر طینت وجود دارد، اما با او موافق نیستم که این تغییر برای فعالیت آزادی‌بخشانه مفید است. ما در نهایت با انتخابی تراژیک مواجه نیستیم، هرچند ما با این وظیفۀ بسیار دشوار مواجهیم که بدون سلاح زهرآگین باید مبارزه کنیم. اگر به‌دنبال صلح و آشتی و آینده‌ای مشترک در بلندمدت هستیم، باید یاد بگیریم که چگونه در دامِ این به‌اصطلاح فضایل گران‌بار نیفتیم.اجازه دهید ابتدا دربارۀ عدم اعتماد به آدم‌های «طرف مقابل» فکر کنیم. هکابه تنها فهمید که پلیمستور غیرقابل‌اعتماد است، اما نتیجه گرفت که همۀ مردان غیرقابل‌اعتمادند. این یک نکتۀ مشترک در فمنیسم و همین‌طور دیگر مبارزات برای برابری است. در زمان من، زنان دگرجنس‌خواه اغلب متهم به عدم وفاداری به فمنیسم می‌شدند، و عبارت «زنان زن‌گرا» هم برای «فمنیست»ها و هم برای «زنان هم‌جنس‌باز» به کار می‌رفت. برخی گروه‌های فمنیست، که از جهات دیگر قابل احترام بودند، به اعضایشان توصیه می‌کردند که با مردان همکاری حرفه‌ای نداشته باشند (همین تمایل را می‌توان در دیگر جنبش‌های برابری‌خواه یافت).من یک فصل کتابم که دربارۀ هکابه بود را در سخنرانی یادبود اونیس بلژوم، بعد از خودکشی او، ارائه کردم. اونیس که همکلاسیِ بااستعداد من در دورۀ دکتری بود کار خوبی در یک کالج هنرهای آزاد پیدا کرد. زمانی در آن‌جا او درسی را دربارۀ فمنیسم با یک همکار مرد (فمنیست) به‌طور مشترک ارائه کرد. در یکی از دیدارهای «جامعۀ زنان در فلسفه» (SWIP)، که اونیس هم عضو آن بود، او متهم شد که به‌خاطر همکاری با یک مرد به جامعه خیانت کرده است. والدین او به من گفتند که او در روز خودکشی‌اش تماس‌های تلفنی بسیاری گرفت، ازجمله با دانشجویان مونثش تا از آن‌ها عذرخواهی کند که به‌خاطر اعتماد به یک عضو هیئت‌علمی مرد آگاهی آن‌ها را خراب کرده است. من حس کردم و هنوز حس می‌کنم که اونیس (اصالتاً) حق داشت و جامعۀ زنان در فلسفه اشتباه می‌کرد. اگر نمی‌توانیم همکاریِ به‌دقت غربال‌شده‌ای با افراد خوش‌قلب «طرف دیگر» داشته باشیم، هیچ امیدی برای صلح پایانی نخواهد بود. بنابراین امتناع از اعتماد یک «فضیلت گران‌بار» به معنای تسمانی‌ کلمه نیست: مفید نیست، و پیشرفت مبارزه را کند می‌کند.در واقع، مبارزه گاهی نیازمند اعتماد حتی در غیاب بیّنۀ کافی از نیات است. نلسون ماندلا آدم ضعیف‌النفس ساده‌لوحی نبود. توانایی او برای اعتماد به دیگران با ظرفیت انتقادی مطمئن و پیشرفته‌ای ترکیب شده بود. در جریان مبارزه در آفریقای جنوبی، او ارتباط نزدیکی با هم‌پیمانان سفیدپوست برقرار کرد (از جمله دنیس گلدبرگ، یکی از متهمان دادگاه ریونیا، و آلبی زاکس، که بعداً به قاضی‌ای برجسته تبدیل شد). این دوستی‌ها به‌دقت در طول سال‌ها غربال شده بودند، تا حدی از طریق ارتباط نزدیک ماندلا با جامعۀ یهودی آفریقای جنوبی. آنجا اعتماد مبنای محکمی داشت. اما در این زمینه ماندلا ریسک‌هایی را هم پذیرفت. در زمان پوشش تشییع‌جنازۀ او در سال ۲۰۱۳، من به یاد می‌آورم که پلیسی میان‌سال را دیدم که اشک به چشم داشت و لحظه‌ای را در رژۀ معارفۀ ماندلا به‌عنوان رئیس جمهور در سال ۱۹۹۴ را به یاد می‌آورد. ماندلا از ماشین پیاده شد تا با گروهی از پلیس‌های جوانِ تازه‌استخدام‌شده که البته سفیدپوست بودند صحبت کند. او با آن‌ها دست داد و گفت «اعتماد ما به شماست. اعتماد ما به شماست». آن‌ها تنها انتظار دشمنی و انتقام‌جویی از ماندلا داشتند، اما او اعتمادش را به آن‌ها عرضه کرد. در این مورد، به‌خلاف زاکس و گلدبرگ و بسیاری دیگر، اعتماد نه به دست آمده و نه بررسی شده بود. اما آن مردان جوان و انعطاف‌پذیر بودند و ماندلا می‌خواست تا دوستی و قابلیت اعتماد را با رفتاری دوستانه و اعتمادساز تقویت کند. من گمان می‌کنم این بهترین روش برای همۀ ماست. هکابه به ما یادآوری می‌کند که بدون اعتماد (که البته هیچ‌وقت کاملاً مطمئن نیست) هیچ امیدی برای اجتماع وجود ندارد.بیایید اکنون به خشم فکر کنیم. استدلال فمینست‌ها برای خشم بر این تصور استوار است که خشم اعتراضی جدی و پرشور است و در تضاد با انفعال نوکرمآبانه قرار می‌گیرد. به این صورت، خشم به نظر قدرتمند و در واقع ضروری به نظر می‌رسد. اما باید با ایجاد یک تمایز شروع کنیم. اگر خشم را به عناصر سازنده‌اش تحلیل کنیم، همان‌طور که سنتی دیرپا در فلسفه چه در فلسفۀ غربی و چه غیرغربی کرده است، شامل این موارد است: دردی به‌خاطر عملی ظالمانه که تصور می‌شود فرد خشمگین را، یا کسی یا چیزی را که برای او عزیز است، تحت‌تأثیر قرار داده باشد. همین جا فضای زیادی برای خطا وجود دارد: فرد ممکن است چیزی که تصادفی رخ داده است را عملی ظالمانه تصور کند، یا ممکن است دربارۀ اهمیت آن به اشتباه بیفتد. اما بیایید فرض کنیم که اشتباه نمی‌کند: پس خشم (تا اینجا) پاسخی مناسب به آن عمل‌ ظالمانه است. بیانگر یک درخواست است: آن کار خطا بوده است، و نباید دوباره اتفاق بیفتد. این خشم به گذشته اشاره می‌کند، اما رو به جلو دارد و پیشنهاد می‌کند که جهانی که به‌سمت آینده می‌رود را اصلاح کنیم.این آن نوع خشم است که من خشم انتقالی۱۳ نامیدم، زیرا چیزی را آشکار می‌کند که پیش‌ازاین اتفاق افتاده است، اما برای نوعی ترمیم رو به آینده دارد. این نوع از خشم می‌تواند همراه با پیشنهادهایی برای مجازات مجرم باشد، اما این پیشنهادها مجازات را به‌شیوه‌ای رو‌به‌آینده می‌فهمند: به‌مثابۀ اصلاح، یا بیان هنجارها، یا «بازدارندگی خاص» برای آن مجرم خاص، یا «بازدارندگی عام» برای مجرمینی که به جرائمی شبیه به آن فکر می‌کنند.خشم انتقالی برای مبارزه علیه بی‌عدالتی واقعاً مهم است. این خشم یک اعتراض منزجرانه است، و اعتراض برای جلب‌توجه به خطا و نظم‌بخشیدن به مردم برای پرداختن به آن مهم است. این نوع خشم همین‌طور «باری» بر گردۀ طینت و اخلاق نیست. نگاه به آینده و توجه به راه‌حل‌ها برای مشکلات آزادی‌بخش و رهاکننده است. این نوع خشم همین‌طور خطر وسواسی‌شدن یا ازریخت‌افتادن ندارد.اما بگذارید صادق باشیم: این چیزی نیست که مردم معمولاً از خشم مراد می‌کنند. خشم به‌ندرت از عامل دیگری خالی است، عاملی که تا آنجا که من خبر دارم در همۀ تعاریف فلسفی آن، ازجمله تعریف گاندی، حضور دارد: سودای انتقام، سودای رنجی قابل مقایسه که بر مجرم روا داشته شود. پیش‌تر اشاره کرده‌ام که خشم انتقالی می‌تواند نقش مثبتی به مجازات بدهد، بنابراین دشوار است که نوع آینده‌نگر را از نوع انتقام‌جوی آن تمییز دهیم. اما انسان‌ها معمولاً در نگاهشان به رفاه آینده بی‌غرض نیستند. وقتی که به آنان حمله شود، سائقۀ آنان این است که به‌طور متقابل حمله کنند. ساده است که تصور کنیم تحمیل دردی مشابهِ آنچه خود تحمل کرده‌ایم بر طرف مقابل درد ما را بی‌اثر می‌کند. برای همین است که بستگان مقتول بسیار طرفدار اعدام هستند. تابه‌حال هیچ‌گاه نقش اعدام در پیشگیری تایید نشده است. مردم طرفدار آن‌اند، چون گمان می‌کنند که متناسب با جرمی است که انجام شده است. بسیار ساده است که فکر کنیم، با مرگ قاتل، درد مرگ فرزند شما نیز تسکین پیدا می‌کند.همۀ ما قربانیانی را می‌شناسیم که به‌طور وسواس‌گونه‌ای بر فانتزی‌های انتقام‌جویانه تمرکز کرده‌اند و علیه کسانی که در حق آنان ظلم کرده‌اند دسیسه می‌کنند. تقریباً همۀ دعاوی طلاق و حضانت فرزند در عمل انتقام‌جویانه است و به‌ندرت به‌دنبال برابری و رفاه عمومی است. ادیان بزرگ هم فانتزی‌های مجازات‌خواهانه را تقویت می‌کنند: مثلاً مکاشفۀ یوحنا، همان‌طور که نیچه گفته، یک فانتزی انتقام‌جویی زشت است. مطالعه‌ای دربارۀ شیوۀ ارائۀ بیانیه‌های قربانی نشان می‌دهد که آن‌ها عموماً مسیر را برای تقاضای مجازات شدید انتقام‌جویانه هموار می‌کنند. آسیب‌های گذشته اما مربوط به گذشته‌اند. رنج رنج می‌آورد و آسیب اصلی را جبران نمی‌کند. تناسب رنج با رنج گذشته هیچ‌گاه به‌خودی‌خود دلیلی برای مجازات سخت نیست و عموماً باعث می‌شود که از وظیفۀ اصلاح آینده غفلت کنیم.هر دو سنت غربی و هندی فلسفه (تنها سنت غیرغربی فلسفه که من آن‌قدر می‌شناسم که بتوانم دربارۀ آن صحبت کنم) بر این باورند که خشمِ معمول تلافی‌جویانه است؛ اما آنچه من خشم انتقالی نامیدم از این امر مستثناست. مطالعۀ ازدواج‌ها و دوستی‌های شکست‌خورده باعث می‌شود که این را بپذیریم. اما اعداد‌ْْ مهم نیستند: تمایز است که اهمیت دارد و این تمایز تا الآن، در تمام طول سنت‌فلسفی، به‌درستی تصویر نشده است.خشم انتقالی برای مبارزه مهم است و طینت را نیز از ریخت نمی‌اندازد. اما خشم انتقام‌جویانه طینت را از بین می‌برد و در مبارزه‌ برای آزادی هم مفید نیست. مارتین لوتر کینگ جونیور، تنها فیلسوف برجستۀ غربی که این تمایز را شناخت و بر آن تأکید کرد، دربارۀ راهی که باید خشم مردم در جنبش او خالص و «هدایت» شود صحبت کرده بود. در بیانیه‌ای در سال ۱۹۵۹ او به‌روشنی تمام این دو نوع را از هم متمایز می‌سازد:یک سو توسعۀ سازمانی اجتماعی با برنامه‌ای استوار و مؤثر است، برای مقاومت در برابر هر تلاشی که بخواهد پیشرفت را متوقف سازد. دیگری سائقه‌ای آشفته و مبتنی بر خشم است که می‌خواهیم با خشونت پاسخ دهیم و به طرف مقابل آسیب برسانیم. ابتدائاً، این خشم به‌دنبال ایجاد آسیب برای انتقام چیزی است که باعث آن شده است، اما رادیکال و سازنده نیست.من با کینگ موافقم: شیوۀ انتقام‌جویانه برای مبارزه مناسب نیست، زیرا آشفته است و سازنده نیست. حتی واقعاً‌ً «رادیکال» به معنای اینکه چیزی جدید و بهتر بسازد هم نیست. کینگ به‌دنبال مسئولیت‌پذیری، مجازات قانونی، و بیان عمومی ارزش‌های مشترک بود. او رنج به‌خاطر رنج را ساده، ضعیف و احمقانه می‌دانست و آن را رد می‌کرد.ضعف ایزدبانوان انتقام (اریئینس)فمنیسم امروزه نیازمند تمایز مشابهی است. خشم قوی و ارزشمند است، اگر بیان‌کنندۀ انزجار درست باشد و رو به آینده داشته باشد؛ اگر به همراه ایده‌های سازنده و خالی از انتقام‌جویی باشد، و امیدوارم همراه با اعتمادی رادیکال به چیزی باشد که ما با همراهی هم می‌توانیم بسازیم. این خشم اگر به‌دنبال انتقام‌جویی ساده‌لوحانه باشد قوی و ارزشمند نیست، و ما همه می‌دانیم که افتادن در دام انتقام‌جویی یک ضعف بشری است. اگر به‌وضوح ضعف انتقام‌جویی را در زمینۀ اعدام ببینیم، و من معتقدم اکثر فمنیست‌ها از آن‌ آگاه‌اند، عجیب است که بخواهیم در زمینۀ مبارزۀ فمنیستی از انتقام‌جویی صحبت کنیم. البته عجیب است که حتی وقتی تمایز بین خشم انتقام‌جویانه و آنچه من خشم انتقالی می‌دانم بیان شد، همان‌طور که کینگ انجام داده و بسیاری به اقتفای او چنین کرده‌اند، هنوز مباحث فمنیستی دربارۀ ارزش خشم تمایل دارند این تمایز و خشونت در برابر آن را نادیده بگیرند؛ و دشوار است تصور نکنیم خشمی وجود دارد که به‌دنبال انتقام‌جویی است.ما باید به آینده فکر کنیم، و برای آن به اعتمادی نامطمئن و نوعی عشق رادیکال نیاز داریم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مارتا سی. نوسبام نوشته است و در تاریخ ۱۹ فوریۀ ۲۰۲۰ با عنوان «The Weakness of the Furies» در وب‌سایت بوستون ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹ باعنوان «جز انتقام، چه کاری از دست قربانی برمی‌آید؟» و ترجمـۀ مهدی رعنائی منتشر کرده است.•• مارتا نوسبام (Martha Nussbaum) فیلسوف شهیر آمریکایی و استاد حقوق و اخلاق در دانشگاه شیکاگو است. انتشارات ترجمان علوم انسانی کتاب اخیر او، سلطنت ترس، را ترجمه و منتشر کرده است.[۱] eudaimonia[۲] Groundwork for the Metaphysics of Morals[۳] The Subjection of Women[۴] Sour Grapes[۵] adaptive preferences[۶] Burdened Virtues[۷] “Racism and Sexism”[۸] objectification[۹] “Feminine Masochism and the Politics of Personal Transformation”[۱۰] “Foucault, Femininity, and the Modernization of Patriarchal Power”[۱۱] The Fragility of Goodness [۱۲] “Servility and Self-Respect”[۱۳] transition anger ]]> مارتا نوسبام اقتصادوجامعه Wed, 01 Jul 2020 03:51:43 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9793/ موفقیت آدم‌ها نتیجۀ خودساختگی است یا ثروت مامان و بابا؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9787/ جن دال، هارپرز بازار — در سال ۲۰۱۱، والدینم پولی به من دادند که هم بسیار زیاد بود و هم، در مقایسه با قیمت املاک شهرهای بزرگ، معقول بود: مبلغ پیش‌پرداخت ده‌درصدی یک آپارتمان ۲۳متری در فورت گرین در محلۀ بروکلین نیویورک، که هنوز هم مال من است. دربارۀ گرفتن آن پول با خودم درگیر بودم، ولی چندان جای شک و شبهه‌ای نبود که آن را می‌پذیرم. حرفۀ نویسندگی من (یا کلاً حرفۀ نویسندگی!) ذاتاً بی‌ثبات بود. پس اینکه سقفی بالای سرم داشته باشم که نه‌تنها رویش حساب کنم بلکه کمکم کند سرمایه‌ای دست‌وپا کنم، سقف خواسته‌هایم بود. و گرچه شارژ و اقساط ماهیانه (مثل اجارۀ خانۀ قبلی) را خودم می‌دادم، اگر به حال خودم بودم سال‌ها طول می‌کشید تا آن پیش‌پرداخت اولیه را پس‌انداز کنم، که خُب رشد قیمت هم موجب می‌شد دستم به هیچ‌جا بند نشود.«ما که به‌هر‌حال این پول را برای تو باقی می‌گذاشتیم؛ چه بهتر که همین حالا استفاده‌اش کنی!». این را پدرم می‌گفت وقتی حرف از این می‌شد چرا باید خانه‌ای بخرم، و من هم می‌گفتم که اصلاً و ابداً قرار نیست او و مامان بمیرند. پس از اینکه قرارداد آپارتمان را امضا کردم، اگر کسی می‌پرسید چقدر اجاره می‌دهم، مهربانانه می‌گفتم که در واقع مالک هستم، ولی عادت نداشتم بگویم دقیقاً چطور مالک شده‌ام. فقط دوستان نزدیکم و آن‌هایی که صراحتاً سؤال می‌کردند از قضیه خبر داشتند.من، مثل هر اینترنت‌باز قهّاری، خوب می‌دانم که خشم علیه امتیاز افراد (خواه مالی یا غیر آن) چگونه است: ما علیه آن شرکت‌کنندۀ حق‌به‌جانب، وبلاگ خاطرات پول در وب‌سایت ریفاینری۲۹، شوریدیم که والدینش نه‌تنها اجاره‌اش را می‌دادند، بلکه پول‌توجیبی هم به او می‌دادند، و یک پول‌توجیبی دیگر هم از پدربزرگش می‌گرفت تا آن رقم تکمیل شود. روی دیگر سکه کایلی جنر بود که -حداقل بنا به گزارش روی جلد مجلۀ فوربس در ماه ژوییه- جار می‌زنند خودساخته است و چیزی نمانده که میلیاردر شود. ما علیه آن هم شوریدیم، اما به یک دلیل دیگر. رکسان گی، نویسنده، توییت کرد که: «توهین‌آمیز نیست که اشاره کنیم کایلی جنر خودساخته نیست. او در یک خانوادۀ ثروتمند و مشهور بزرگ شد. موفقیتش تحسین‌برانگیز است اما به‌لطف امتیازی است که دارد».پس از جنجال وب‌سایت ریفاینری۲۹، جرد ریچاردز در توییتر نوشت «اگر والدینت پول اجاره‌ات را می‌دهند، باید آن را در بیوی توییترت بنویسی» که حدود ۷۰ هزار لایک گرفت. ولی درحقیقت بازکردن باب این گفت‌وگوها پیرامون پول و امتیاز و موفقیت و طبقه، به‌اندازۀ آن رشته‌هایی که این چهار هیولا را به هم گره زده‌اند، غامض و ناگشودنی است. امتیاز تاحدی با جایگاه ما تعریف می‌شود؛ نوع نگاهمان به دیگران (خواه از مسیر صفحۀ اینستاگرامشان یا پنجرۀ خانۀ نِماسنگی‌شان) به روان‌شناسی، تجربه و وضعیتمان در زندگی بستگی دارد. من در حد و اندازۀ کایلی جنر نیستم، ولی اینکه پول پیش‌پرداخت آپارتمانت در نیویورک را از کسی بگیری همان‌قدر برای عموم افراد باورنکردنی است که کارداشیان‌بودن برای من بهت‌آور است. صدالبته بهتر است که همه «صاف و صادق» باشند، ولی حقیقت در واقع چه شکل و شمایلی دارد؟                                                                                          •••به زندگی‌هایی که اطرافت می‌بینی و برایت حسادت‌برانگیزند نگاهی بینداز، همان زندگی‌هایی که چنان آزرده‌ات می‌کنند که خونت به جوش می‌آید، یا موجب می‌شوند نسبت به زندگی کمتر از متوسط خودت دودل شوی: آن عمارت نِمای سنگی یا مدل سنتی‌مدرن بالاشهری در بروکلین؛ مسیر شغلی دلخواه تو (که منطقاً هم باید به آن رسیده باشی؛ پس کجای کارت ایراد دارد؟)؛ آن کمد لباس عالی و بی‌ایراد؛ آن مبلمان مدرن متعلق به نیمۀ قرن گذشته؛ سفرهای بین‌المللی؛ اوقاتی که در میانۀ هتل‌های مجلل و کلاس‌های فیتنس شیک و (ظاهراً) کارنکردن صرف می‌شود. شاید بشود گفت یک زندگی راحت و مجلل، که علامت آن است که فرد دیگر این مسابقه بهتر از تو بوده است. اما در زمانه‌ای که وام‌های دانشجویی کمرشکن شده‌اند، بازار کار با سرعتی مهارنشدنی به‌سمت اقتصاد مبتنی‌بر اشتغال پاره‌وقت و بی‌رحم پیش می‌رود، صنایعْ چپ و راست از پا می‌افتند، رمقی در ما نمانده، و روبات‌ها رفته‌رفته جایمان را می‌گیرند، در چنین زمانه‌ای مگر کسی می‌تواند شرکت خودش را راه بیندازد یا خانه‌ای بخرد، چه رسد به آنکه به فیجی سفر کند؟ تا بیایی یک نوبت دکتر بگیری، هزینۀ خدمات بهداشت و سلامت افزایش یافته است؛ ولی لابد اشکالی هم ندارد، چون روبات‌ها که مریض نمی‌شوند.گبی دان، نویسنده و پادکست‌ساز، در کتاب جدیدش به نام پول‌نابلد: هنر ناکامل جمع‌وجور کردن مسائل مالی۱ سابقۀ رتق‌وفتق مسائل مالی‌اش و درس‌هایی را که آموخته بررسی می‌کند، به‌علاوۀ نکاتی که می‌تواند برای بهبود به درد همه‌مان بخورد. او به من گفت: «همه‌چیز درب و داغان است! خبر این‌همه مشکلات به گوشت می‌رسد، بدهی خدمات پزشکی، کسانی که نمی‌توانند خانه بخرند، کسانی که وام‌های دانشجویی رمقشان را می‌کشد، بازار کار. انگار که نمی‌شود بر این‌ها فائق شد. بدون یک اصلاح عظیم نظام‌مند، که به همه کمک کند، سخت است که افراد یکّه و تنها را از لجن درآورد. در این میانه، گویا در پنت‌هاوس طبقۀ بالا یا شاید هم در رسانه‌های اجتماعی، به مردم خوش می‌گذرد. آیا در بحبوحۀ سقوط تایتانیک هستیم و نوازندگان کماکان مشغول کارند، یا بعضی‌ها پول‌بلدتر هستند؟مثل هر نظام به‌اصطلاح «شایسته‌سالار» دیگر، ظواهر امر فقط یک بخش قصه‌اند. در دهۀ گذشته، نابرابری ثروت بیش از هر دهۀ دیگری در تاریخ آمریکا افزایش یافته است، اما تحرّک اقتصادی مسیر برعکس را طی کرده است. این را متیو استوارت در یک مقالۀ مجلۀ آتلانتیک پیرامون اشراف‌سالاری جدید آمریکایی می‌نویسد. خانواده‌ها همیشه به نسل‌های بعد پول می‌داده‌اند، اما امروزه در سراسر آمریکا والدینی که توانش را داشته باشند، به‌صورت بی‌سابقه‌ای، به فرزندان بالغشان کمک می‌کنند. به گزارش یک مطالعۀ اخیر در مؤسسۀ مریل لینچ اند ایج ویو، ۷۹ درصد از والدین پیمایش‌شده گفته‌اند که از فرزندان بزرگسالشان حمایت مالی می‌کنند، آن‌هم سالانه هفت‌هزار دلار به‌طور متوسط که مجموعاً سالیانه ۵۰۰ میلیارد دلار می‌شود. تعداد روزافزونی از افرادی که در ایالات متحده تازه خانه‌دار می‌شوند، برای پیش‌پرداخت خانه‌شان از والدینشان پول می‌گیرند. در یک پیمایش وب‌سایت کردیت‌کاردز، میان والدینی که فرزندان بالای هجده‌سال دارند، سه‌چهارمشان گفتند که در بازپرداخت بدهی‌ها و مخارج زندگی (ازجمله اجاره، آب و برق و گاز، و قبض تلفن همراه) به فرزندانشان کمک می‌کنند. این کمک تا زمان مرگ ادامه دارد؛ حدوداً شصت درصد از ثروت آمریکاییان ارثی است، گرچه این هم (مثل مابقی امتیازها) شدیداً به سود سفیدپوستان است: بنا به گفتۀ مؤلفان مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۸ که در امریکن ژورنال آو اکانومیکس اند سوسیولوژی منتشر شد، متوسط ارث در خانواده‌های سفیدپوست بیش از ۱۵۰هزار دلار است، ولی در خانواده‌های سیاه‌پوست کمتر از ۴۰هزار دلار است.صدالبته کمک به فرزندت با تأمین هزینۀ تحصیل دانشگاه یا پرداخت قبض موبایل یا حتی دادن پول یک سفر لوکس که همراهت باشد کجا، و ۱۱.۴ میلیون دلار برایش گذاشتن کجا (۱۱.۴ میلیون دلار رقمی است که پولدارها در سال ۲۰۱۹ می‌توانستند بدون مالیات به ارث بگذارند). و البته هیچ‌یک از این‌ها لزوماً موجب نمی‌شوند بچه‌هایی که از والدینشان کمک می‌گیرند تنبل یا حق‌به‌جانب بار بیایند. مثلاً دنیلا پیرسون ۲۳‌ساله را ببینید، بنیان‌گذار و مدیرعامل نیوسیت، یک مجلۀ کوچک با ۴۰۰هزار مشترک. او وقتی این مجله را راه انداخت که سال دوم تحصیلش را در دانشگاه بوستون می‌گذراند. یک سال بعد که تعداد مشترکانش به ۱۰۰ هزار نفر رسید، با یک طرح کسب‌وکار سراغ والدینش رفت که چند بنگاه موفق معاملۀ خودرو داشتند، و از آن‌ها پول خواست. او می‌گوید: «آن‌ها اکراه داشتند. آن‌ها کاملاً خودساخته‌اند». آن‌ها نهایتاً پذیرفتند که ۱۵هزار دلار (یک وام با بهرۀ پنج‌درصدی) به او بدهند. پیرسون می‌گوید: «پس از فارغ‌التحصیلی‌ام، ما یک ماه بیش از ۲۵هزار دلار درآوردیم، و من برایشان یک چک کشیدم. وامم را تسویه کردم». گرچه ۱۵ هزار دلار یک سرمایه‌گذاری نسبتاً کوچک حساب می‌شد، بزرگ‌ترین ترس پیرسون این بود که بگویند «او موفقیتش را تماماً مدیون والدینش است». بااین‌حال، او تصدیق می‌کند که چند عامل در موفقیت هر کسی نقش دارند: والدینش شهریۀ دانشگاه او را دادند، و او در ایامی که کسب‌وکارش را می‌ساخت توانست از بیمۀ سلامت آن‌ها استفاده کند. مهم‌تر از همه، والدینش الهام‌بخش او بودند. او می‌گوید: «اخلاق کاری‌ام را از آن‌ها گرفته‌ام».فرنوش ترابی، سازنده و میزبان پادکست «درگیر پول» و مؤلف کتاب وقتی که آن زن بیشتر درمی‌آورد: ۱۰ قانون برای زنان نان‌آور۲، با کمک والدینش توانست بدون بدهی از دانشگاه فارغ‌التحصیل شود و اولین خانه‌اش را بخرد. او می‌گوید: «قدردانم که والدینم در ابتدای راه یاری‌ام کردند، اما هرجا سزاوار باشد افتخار موفقیتم را به نام خودم می‌نویسم. من در قبال آن کمک قدرشناس و مسئولیت‌پذیر بودم، و به پله‌های بعدی صعود کردم. آن روی سکه آن‌همه آدمی‌اند که خانواده‌های ممتازی داشته‌اند و الآن فقط دور خودشان می‌چرخند».با‌این‌حال، اینکه بتوانی خطرپذیر باشی بسته به آن است که بنیان زندگی‌ات قدری ثبات داشته باشد. خطرپذیری من کنار گذاشتن شغلی بود که بیمۀ سلامت داشت، تا بتوانم پس از فروش اولین کتابم یک نویسندۀ آزاد تمام‌وقت شوم. باید پشتیبان داشته باشید، یا به تعبیر یکی دیگر از دوستان روزنامه‌نگارم که با کمک والدینش آپارتمانی خرید، «اگر به مضیقۀ مالی بخورم، می‌دانم که می‌توانم به یک‌جای ارزان‌تر بروم و خانه‌ام را اجاره بدهم». راس لوین و یونا روبنشتاین، اقتصاددان‌های دانشگاه کالیفرنیا در برکلی و مدرسۀ اقتصاد لندن، مقاله‌ای پیرامون خصیصه‌های مشترک کارآفرینان در سال ۲۰۱۳ نوشتند. حدستان چیست؟ اکثرشان مردان سفیدپوست با تحصیلات عالیه بودند، یعنی یک قشر خاص صاحب امتیاز. لوین به مجلۀ کوارتز گفت، «اگر کسی پولی از طرف خانواده نداشته باشد، احتمال کارآفرین‌شدنش خیلی کم می‌شود» (آن‌ها در مقالۀ مقدماتی‌شان توضیح می‌دهند که «۱۰۰ هزار دلار افزایش درآمد خانواده شانس فرد در تأسیس شرکت خودش را بیش از ۵۰% افزایش می‌دهد». به‌علاوه، بنابه گزارش مجلۀ کوارتز، «هزینۀ متوسط راه‌اندازی یک کسب‌وکار نوپا حدود ۳۰ هزار دلار است» و «بیش از ۸۰% منابع مالی کسب‌وکارهای جدید از پس‌اندازهای شخصی و کمک‌های دوستان و خانواده تأمین می‌شود».این یافته‌ها خلاف آن تصویرسازی آرمانی «از فرش به عرش رسیدن» در داستان‌های موفقیت آمریکایی است که می‌گوید نه‌تنها می‌توانی روی پای خودت بایستی، بلکه چنین اتفاقی شریف‌ترین و ارزشمندترین پی‌رنگ داستانی جهان است. به‌همین‌خاطر هم این‌قدر مهم است که آشکار کنی پول اولین کسب‌وکار، خانه یا حتی چیزی به سادگی اولین خودرویت را چطور تأمین کردی، یا چه کسی داد. مطرح‌نکردن کل حقیقت می‌تواند مایۀ اضطراب کسانی شود که چنین منابعی در اختیار ندارند؛ به‌علاوه، انتظارات نابجا در باب موفقیت و دستاورد می‌تواند به نومیدی و حتی افسردگی بینجامد. و گرچه ایرادی ندارد که از والدینت کمک بگیری، پنهان‌کردنش موجب قدرندانستن موفقیت‌های کسانی می‌شود که کارشان را حقیقتاً با هیچ شروع کرده‌اند و مسیری دشوارتر را طی کرده‌اند. «اضطراب مالی، بزرگ‌ترین بحران در آمریکاست». این را بی آرتور می‌گوید، روانکاو و کارآفرینی که به‌تازگی سومین شرکتش به نام دیفرنس را راه انداخته است که اولین نمونۀ خدمات روانکاوی در بستر دستیار شخصی الکسا متعلق به شرکت آمازون است. به گفتۀ آرتور، اولین کسب‌وکار او با چکی راه افتاد که دوست‌پسر آن زمانش برای او کشید. او می‌گوید: «آخرین چکی هم نبود که گرفتم. من واقعاً سخت‌کوش هستم... ولی اگر یک دوست‌پسر سفیدپوست بزرگ‌سال پولدار نداشتم، نمی‌شد هزینۀ آن کارها را داد. مسئله فقط عزم و اراده که نیست».                                                                                         •••البته نمی‌شود مردم را نکوهش کرد که میل ندارند بگویند نقدینگی‌شان از کجا آمده است. بحث دربارۀ پول و طبقه کماکان یکی از آخرین تابوها در جامعۀ آمریکایی است، هم چون بازکردن بابش در یک بحث خوشایند نیست، و هم چون قدری شرمندگی یا ترس از شرمندگی به همراه دارد که هر دو هم جدی‌اند. زنان هم تند و تیزتر از مردان قضاوت می‌شوند. کللیا واربرگ پیترز، رئیس شرکت واربرگ ریلتی، می‌گوید: «کسانی که خانواده‌های ممتاز داشته‌اند معمولاً می‌شنوند که بهتر است دربارۀ این حقیقت حرفی نزنند، چون تصور می‌شود نوعی مباهات است. کشورمان روی دوش مردانی ساخته شد که ثروتشان را از پدرانشان ارث بُردند، ولی قضیه جوری شده که زنی که ارث می‌برد انگار یک دختر لوس پولدار است». پیترز نوجوانی‌اش را در یکی از نواحی مایه‌دار نیویورک‌سیتی گذراند، به مدرسۀ مشهور چپین رفت، و سپس به دانشگاه ییل. پس از فارغ‌التحصیلی مشغول کارهای امدادی بشردوستانه شد، بعداً مدرک ارشد بازرگانی‌اش را گرفت و به کسب‌وکار خانوادگی‌شان پیوست. او می‌گوید: «من بسیار زحمت کشیده‌ام تا جایگاه و احترامی را که دارم کسب کنم. ولی بسیاری از مواقع، بنابه دلایلی به آن فرصت‌ها دسترسی داشتم که صرفاً تابع شایستگی من نبوده‌اند... اگر اقرار نکنید که از یک بستر دارای امتیاز برخاسته‌اید، قدرت این ایده را تقویت می‌کنید که امتیازات خانوادگی اهمیتی ندارند».من سراغ یکی از رفقای دبیرم رفتم تا دربارۀ خرید آپارتمانم صاف و صادقانه حرف بزنم. او گفت: «من کنجکاو بودم، اما نمی‌دانم یک آدم مجرد در آمریکا که ثروت خانوادگی ندارد چطور می‌تواند چیزی بخرد. واقعاً نمی‌دانم، البته اگر در بخش مالی کار نکند یا دکتر نباشد». او همچنین اشاره کرد که گرچه (حداقل در نیویورک) پرسیدن اینکه کسی چقدر اجاره می‌دهد ایرادی ندارد (همیشه هم این‌جور گفته می‌شود که: «من دنبال خانه‌ام، دوست داری بگویی چقدر اجاره می‌دهی؟»)، پرسیدن اینکه چطور خانه‌شان را خریده‌اند خیلی فرق دارد. ما عادت داریم این حرف‌ها را معمولاً پیش کسانی بزنیم که هم‌طبقۀ خودمان هستند، یا به نظر می‌رسد هم‌طبقۀ ما باشند. این هم به درد شکستن آن سدّهای دسترسی به فرصت‌ها نمی‌خورد که پیترز گفته بود.دوست روزنامه‌نگارم گفت: «این تصور وجود دارد که کمک‌گرفتن انگار یک‌جور تقلب است». او و من فهمیدیم که هر دوِ ما به‌لطف والدینمان، آن‌هم در زمانی تقریباً مشابه، خانه‌دار شده‌ایم. یادم هست که وقتی خانه‌اش را دیدم، برایم سؤال شد چطور از پس هزینۀ خریدش برآمده است. و بعد گفت: «به نظرم این قضیه واقعاً کمکم می‌کند که در مسائل مالی با تو صادق باشم». او در آغاز راهش، برای اجتناب از برخوردهای ناخوشایند، هیچ دوستی را به خانه‌اش دعوت نمی‌کرد. با‌این‌حال، او می‌گوید که «تقلب» چندان تعبیر دقیقی نیست. به گفتۀ او، برچسب تقلب «درست بود اگر زندگی مثل یک مسابقۀ دو بود که برنده و بازنده‌اش اعلام می‌شد... ولی زندگی در حقیقت آشفته‌بازاری از مردم است که تمام تلاششان را به هر طریق ممکن می‌کنند، و میلیون‌ها عامل مختلف و امیال مغایر با هم در این قضیه نقش دارند».پس می‌رسیم به صداقت تمام‌عیار: چه کسی به‌طریقی از والدینش پول گرفته است؟ خیلی از ماها، از نویسندگانی مثل من تا اینفلوئنسرهای اینستاگرامی تا کارآفرینان موفق. معنایش هم این نیست که در این داستان‌ها هیچ خبری از سخت‌کوشی یا استعداد نیست.ولی شانس و اقبال هم مؤثر است. شارلوت کالز، روزنامه‌نگاری که برای مجلۀ کات دربارۀ پول می‌نویسد، دانشجوی دانشگاه کلمبیا بود. آنجا همه در خوابگاه زندگی می‌کنند. او پس از فارغ‌التحصیلی‌اش دید دوستانی که می‌شناخت به دو دستۀ متفاوت تقسیم شدند: کسانی که می‌توانستند آپارتمانی در منهتن بگیرند، و کسانی که باید به زادگاهشان برمی‌گشتند تا دنبال شغل بگردند. «والدینم از پس این برمی‌آمدند که در رهن آپارتمانی کمکم کنند که با سه نفر دیگر گرفته بودم... این سؤال ذهنم را درگیر کرده که اگر اقساط وام دانشجویی داشتم و نمی‌توانستم پس از فارغ‌التحصیلی در نیویورک بمانم، می‌توانستم در این حرفه بمانم؟ واقعاً نمی‌دانم».آنتونی کاسالنا پس از فارغ‌التحصیلی دانشگاه در زادگاهش زندگی کرد، ولی قصه‌اش قدری فرق دارد. او بنیان‌گذار و مدیرعامل سی‌وشش‌سالۀ اسکوییراسپیس است. او کار این وب‌سایت را در سال ۲۰۰۳ از اتاقش در خوابگاه دانشگاه مریلند آغاز کرد و ارزشش اکنون ۱.۷ میلیارد دلار است. او می‌گوید: «برای راه‌اندازی رسمی وب‌سایت در ژانویۀ ۲۰۰۴، توان خرید سِرور نداشتم و بلد نبودم لوگو بکشم. لذا در این زمینه نیازمند کمک بودم. آن‌هنگام بود که سراغ والدینم رفتم». آن‌ها ۳۰هزار دلار به او دادند، و او هم سهمی از شرکت را به آن‌ها داد. پس از فارغ‌التحصیلی در سال ۲۰۰۵، او به خانه برگشت و شش یا هفت ماه آنجا ماند تا بدهی کارت‌های اعتباری‌اش را تسویه کند، و سپس به نیویورک رفت. او می‌گوید: «پول همیشه بخشی از داستان من بوده است و هرگز سعی نکرده‌ام پنهانش کنم. هرکسی هرقدر موفقیت داشته است، باید خودش را خوش‌شانس بشمارد. من خوش‌شانس بوده‌ام که کنار رایانه‌ها بزرگ شدم، یعنی خوش‌شانس بوده‌ام که والدینم می‌توانستند برایم رایانه جور کنند. ولی برای آن وب‌سایت هم سخت‌کوشی زیادی داشته‌ام». دربارۀ والدینش هم می‌گوید: «آن‌ها هنوز هم سهام‌دارند. این به‌مراتب بهترین سرمایه‌گذاری‌شان بوده است، هزار برابر بهتر از هر سرمایه‌گذاری دیگرشان!».کمکی که کاترین بولینِ سی‌ساله گرفت این بود که والدینش تمام هزینۀ تحصیلش را دادند. پدرش کار شیفت شبانه در شرکت آی‌بی‌ام را به عهده گرفت تا آن پول را بدهد. این‌گونه بود که او توانست مجموعۀ «سوییت ریچ مدیا» را راه بیندازد، یک شرکت بازاریابی دیجیتال و روابط عمومی که انتظار می‌رود امسال درآمد شش‌رقمی داشته باشد. او می‌گوید: «من تا ابد سپاسگزار والدینم هستم و هربار آن‌ها را ببینم تشکر می‌کنم. اصلاً در مخیله‌ام نمی‌گنجد که اگر مجبور بودم در بیست‌وچندسالگی ماهی ۵۰۰ دلار یا بیشتر اقساط وام دانشجویی بدهم، به جایگاه فعلی‌ام می‌رسیدم». والدینش «کارهای کوچک» دیگری هم کردند، «مثلاً اینکه قبض موبایلم را می‌دادند، که اهمیت زیادی داشت».کارولین ماس، یکی از مؤلفان کتاب آهای خانم‌ها! ماجرای هشت دوست صمیمی، یک سال و یک عالَم ایمیل۳، به من گفت اگر والدینش خرج تحصیلش را نمی‌دادند، او نمی‌توانست در مسیر شغلی فعلی‌اش پیش برود. «کسانی هستند که واقعاً زحمت کشیده‌اند تا به جایی برسند که رسیده‌اند، ولی کمک اولیه‌ای هم داشته‌اند که در رسیدنشان به آنجا مؤثر بوده است. و شاید درست نمی‌فهمیم که برخی افراد چون هرگز نتوانسته‌اند یک دورۀ کارآموزی رایگان بگذرانند یا از پس مخارج زندگی در نیویورک بر بیایند، به فرصت‌هایی هم که ما داشته‌ایم دسترسی نداشته‌اند». البته قدری هم حسودی می‌کند وقتی می‌بیند که کسی همسن او خانه خریده است. «بعد می‌فهمم هدیه بوده، پولی به ارث بُرده، و پیش خودم می‌گویم، خُب باشه، حتی ارزش مقایسه هم نداره... فکر نمی‌کنم سزاوار تحقیر باشند، ولی اگر حقیقت را بگویند، که من پولش را نداده‌ام، حالم بهتر می‌شود».فرنوش ترابی در کتاب اولش با عنوان تو درگیر پولی۴ گفت که والدینش در خرید اولین خانه‌اش به او کمک کرده‌اند. او به من گفت به‌این‌خاطر قدری از او انتقاد شده، که می‌گفتند واقعاً زحمتی نکشیده است. می‌شود گفت که کمک والدینش او را در مسیری قرار داد که با امیدواری و اعتمادبه‌نفس آن کتاب را بنویسد، و همان کتاب به اتفاقات دیگری انجامید، ازجمله کمک به دیگران از طریق مشورت‌دادن به آن‌ها دربارۀ واقعیت‌های مالی و انتخاب‌های مالی‌شان. این نیز به همان رابطۀ میان ثبات و خطرپذیری برمی‌گردد: اینکه فرصت و فضا (و پول نقدی) کافی داشته باشی تا در حرفۀ رؤیایی‌ات سرمایه‌گذاری کنی که شاید هیچ‌وقت هم ثمربخش نشود؛ یعنی دسترسی به آن منابع ضروری اولیه تا صرف چیزی کنی که می‌خواهی به آن بال و پر بدهی. کالز می‌گوید: «فارغ از اینکه چقدر امتیاز داری، اگر زحمت لازم را نکشی، اتفاق خاصی نمی‌افتد. ولی اینکه امتیازی داشته باشی که زحمتت را به سمتی هدایت کند که در آینده برایت ثمربخش باشد، خُب، امتیاز فوق‌العاده‌ای است».ترابی می‌گوید که با ترکیب کمک والدینش و اخلاق کاری خودش، «به جایی رسیدم که بتوانم واقعاً در زندگی‌ام پیش بیفتم. باید با آغاز، میانه و خاتمۀ آن داستان راحت باشی». طبعاً خیلی‌ها فقط رأس قضیه را می‌بینند و بس، چون رسم همین است. اما به گفتۀ او، اگر کل حقیقت را صادقانه بگویی، خدمت بزرگ‌تری کرده‌ای.لیزا پریزتاپ قشنگ‌ترین حساب اینستاگرامی را دارد: عکس جاهایی را نشان می‌دهد که دوست داری در آن‌ها زندگی کنی، خانه‌ای ویلایی در حومۀ شهر، یا سفر به ژاپن و جکسون هول. او مرتب به حقیقت‌های نصفه و نیمۀ رایج در رسانه‌های اجتماعی می‌اندیشد. او می‌گوید: «ما هنوز در بروکلین اجاره‌نشین هستیم، و یک دلیل اینکه از پس هزینۀ خانه‌ای در محلۀ بالاشهر برآمدیم این است که پدر همسرم در پیش‌پرداخت خانه به ما کمک کرد» (آن‌ها هر ماه قسطی از کمک او را، با سودش، پس می‌دهند). «همۀ این‌ها را که نمی‌شود زیر یک عکس در اینستاگرام آورد. مثلاً باید بنویسم: خانۀ بالاشهری در آخر هفته‌هاست، تمام‌وقت اینجا نیستیم، که کاش بودیم؟» مکث می‌کند. بعد می‌گوید: «به گمانم نهایتاً مسئله این است که چگونه دربارۀ زندگی‌ای که داری صادق باشی تا زمین بازی را منصفانه کند و در مردم انتظارات غیرواقع‌بینانه راجع به زندگی‌شان درست نکند؟».بریتا پلاگ، متخصص مراقبت کامل پوست، می‌گوید: «واقعاً دوست‌داشتنی است که آنچه را ممکن و میسّر است، واقع‌بینانه ببینی». او به‌لطف قرض ۵۰ هزار دلاری که والدینش دادند (و ۵۰ هزار دلار وام اعتباری خودش) توانست استودیوی بریتا را در نیویورک باز کند. او می‌گوید: «من اصلاً شرمنده نیستم. فقط خیلی سپاسگزارم... با هزینه‌ای که زندگی در این شهر دارد، بدون کمک اصلاً و ابداً نمی‌توانستم استودیو راه بیندازم». پلاگ می‌داند قرض‌گرفتن از والدین گزینه‌ای نیست که همه داشته باشند، و از پرسیدن و جواب‌دادن به آن سؤال کلیدی حمایت می‌کند که: چطور توانستی این کار را بکنی؟ «در این صورت، اگر نتوانسته‌ای چنین کاری بکنی، حس بدی پیدا نمی‌کنی».کللیا پیترز توضیح می‌دهد که حرف‌نزدن از این قضیه وضع موجود را تحکیم می‌کند: «در هر ساختاری که بر مَدار امتیاز بچرخد، افرادی که در رأس هرم‌اند موظف‌اند که به‌دقت امتیازشان را بررسی کنند و متوجه باشند امتیازی که آن‌ها دارند شاید به‌قیمت آن تمام شود که سایر افراد در موقعیت‌هایی با امتیاز کمتر قرار بگیرند... به همین خاطر است که حرف‌نزدن از این قضیه این قدر خطرناک است».ترابی می‌گوید صراحت دربارۀ داستان مالی زندگی قدری شهامت می‌آورد، و توصیه می‌کند این مسیر را نزد کسانی شروع کنید که به آن‌ها اعتماد دارید (کسانی که سزاوار آن‌اند که بدانند) و از آن‌ها هم بخواهید داستان خودشان را مطرح کنند. ولی پیش از آن گفت‌وگویی با خودتان داشته باشید. از خودت بپرس: «داستان پول من، که به آن باور دارم و قدرش را می‌دانم و فکر می‌کنم ارزش گفتن دارد، چیست؟» بعد اضافه می‌کند: «باید بپذیری که بعضی‌ها در ابتدا برایت چشم و ابرو بیایند». حق‌به‌جانب نباش؛ بگذار این بخش داستان، انگیزه‌بخش باقی داستانت شود. «کل داستان را به ما بگو، دروغ نگو، نکات زمینه‌ای‌اش را هم مطرح کن». مثلاً: «از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده‌ای، و می‌خواهی چیزی در اینستاگرام بگذاری. بنویس: بدون وام فارغ‌التحصیل شده‌ام، ممنونم مامان و بابا، که از حساب بازنشستگی‌تان خرج تحصیل من را دادید».این اخطاری به همۀ ماست. گبی دان، مؤلف پول‌نابلد: هنر ناکامل جمع‌وجورکردن مسائل مالی، می‌گوید: «اگر می‌خواهی بگویی که ما باید در زمینۀ پول شفاف باشیم، این جاده دوطرفه است... اگر کسی بگوید که از والدینش پول گرفته است یا رقم دستمزدش بالاست... سوژه‌ای بهتر از این برای حرف و حدیث اهل اینترنت نیست. ولی نمی‌شود مردم را تشویق کنی از این ماجرا حرف بزنند و بعد به سر تا پایشان گند بزنی».بی‌تردید حرف‌زدن یعنی گام اول. وقتی با نابرابری‌های مالی ذاتی در جامعه‌مان کنار بیاییم، که بهره‌اش هم نثار میلیاردرهای نوظهور می‌شود و هم نثار نویسنده‌های آزاد در آپارتمان‌هایشان در بروکلین، کارهای زیادی می‌ماند که بکنیم تا موانع نامرئی‌ای برداشته شوند که مانع دسترسی برخی افراد به این فرصت‌ها می‌شوند. همان‌طور که کارولین ماس به من گفت، «فکر کنم مسئله بیشتر این باشد که، آیا کسانی که از امتیاز کمک‌گرفتن از دیگران بهره بُرده‌اند قرار است به سایر افراد کمک کنند؟... اگر این امتیاز را داشته‌ای که مجبور نبودی نصف اجاره‌ات را بدهی چون والدینت آن را می‌دهند، باید به این فکر کنی که چطور می‌توانی هوادار این باشی که کارآموزان یک دستمزد معقول بگیرند، یا هوادار بورسیه‌هایی باشی که از امرار معاش یک کارآموز یا محقق حمایت کنند؟ اینجاست که زمینۀ تغییر فراهم می‌شود».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جن دال نوشته است و در تاریخ ۱۲ فوریۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Why Does It Feel Like Everyone Has More Money Than You» در وب‌سایت هارپرز بازار منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ تیر ماه ۱۳۹۹ با عنوان «موفقیت آدم‌ها نتیجۀ خودساختگی است یا ثروت مامان و بابا؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• جن دال (Jen Doll) نویسندۀ ممواری است به نام قرار را به هم نزن: خجالت‌های گاه‌وبی‌گاه مهمان سریالی مراسم عروسی (Save the Date: The Occasional Mortifications of a Serial Wedding Guest).[۱] Bad with Money: The Imperfect Art of Getting Your Financial Sh*t Together[۲] When She Makes More: 10 Rules for Breadwinning Women[۳] Hey Ladies!: The Story of 8 Best Friends, 1Year, and Way, Way Too Many Emails[۴] You’re So Money ]]> جن دال اقتصادوجامعه Sun, 28 Jun 2020 04:07:15 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9787/ چطور مادربزرگ‌ها توانستند جلوی افسردگی را در زیمباوه بگیرند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9789/ ریچل نووِر،‌ بی‌بی‌سی — یک روز اواخرِ عصر، دیکسون چیباندا، روان‎پزشکی در شهر هرارۀ زیمبابوه، از دکتری در مرکز اورژانس تماسی دریافت کرد. زنی بیست‌وشش‌ساله به نام اِریکا که چیباندا ماه‌ها پیش درمانش کرده‌ بود، دست به خودکشی زده ‌بود. دکتر می‌گفت که به کمک چیباندا نیاز دارد تا مطمئن شود که اِریکا دوباره این کار را نخواهد‌کرد.تا بیمارستانی که اِریکا در آن بستری بود، حدوداً ۱۶۰ کیلومتر راه بود، به‌همین‌دلیل، چیباندا و مادر اِریکا تلفنی برنامه‌ای ریختند: به‌محض ترخیص، اریکا و مادرش به دیدنِ چیباندا بیایند تا با هم برنامۀ درمانی‌اش را دوباره ارزیابی‌کنند.دو هفته گذشت و خبری از اریکا نشد. آخرسر مادرش به چیباندا زنگ زد و گفت که اریکا سه روز پیش دوباره خودکشی کرده ‌است.چیباندا گفت: «چرا به هراره نیامدید؟ قرار گذاشته ‌بودیم که تا مرخص شد بیایید!»مادرش جواب داد: «کرایۀ پانزده دلاریِ اتوبوس را نداشتیم».چیباندا زبانش بند آمده ‌بود. ماه‌های بعد هم فکرِ این ماجرا دست از سرش برنمی‌داشت. این را هم می‌دانست که عدمِ دسترسیِ اریکا به درمان به‌خاطرِ هزینه و مسافت استثنا نیست، بلکه در بسیاری از کشورها امری است عادی.طبق گزارش سازمان جهانی بهداشت، در جهان بیش از ۳۰۰ میلیون نفر به افسردگی دچار‌ند. افسردگی علت اصلی ازکارافتادگی۱ در جهان است و سالانه باعث ۸۰۰هزار خودکشی می‌شود که بیشترشان در کشورهای درحال‌توسعه رخ می‌دهد. هیچ‌کس نمی‌داند تعداد زیمبابوه‌ای‌های دچار کوفونگی‌سیسا۲ (لغتی بومی معادل افسردگی که در زبان شونا لفظاً یعنی بیش‌ازحد فکرکردن) چندنفر است، اما چیباندا مطمئن است که تعدادشان زیاد است. او با اشاره به جنگ داخلی رودزیا و کشتار ماتابیله‌لَند و فجایع دیگر می‌گوید: «می‌توانیم بگوییم که در زیمبابوه، چهار نسل دچارِ آسیب روانی هستند». بااین‌حال، به‌علت کمبود متخصصان سلامت روانی، مبتلایان به افسردگی امکانات اندکی در اختیار دارند. چیپاندا، که سرپرستِ «طرح ابتکاری تحقیقات سلامت روانی آفریقاییان»۳ و دانشیار روان‌پزشکی در دانشگاه زیمبابوه و مدرسۀ پزشکی گرمسیری و بهداشت لندن است، یکی از دوازده روان‌پزشکِ شاغل در زیمبابوه است، کشوری با جمعیتی بیش از شانزده میلیون نفر. چنین آمار ناامیدکننده‌ای در آفریقای جنوبِ صحرا بسیار عادی است. در این منطقه نسبتِ روان‌پزشکان و روان‌شناسان به شهروندان، یک به‌ازای هر یک و نیم میلیون نفر است. چیباندا می‌گوید: «بعضی کشورها حتی یک روان‌پزشک هم ندارند». او در اندیشه‌بارانی۴ برای حل این مشکل، راه‌حلی باورنکردنی به ذهنش رسید: مادربزرگ‌ها. چیباندا و تیمش، از سال ۲۰۰۶، بیش از ۴۰۰ مادربزرگ را در زمینۀ گفت‌وگودرمانیِ مبتنی بر شواهد۵ آموزش داده‌اند. این مادربزرگ‌ها در بیش از هفتاد منطقۀ زیمبابوه گفت‌وگودرمانیِ رایگان ارائه می‌کنند. این برنامه که موسوم است به «نیمکتِ دوستی»، تنها در سال ۲۰۱۷، به بیش از ۳۰هزار نفر یاری رساند. این روش به‌طورتجربی تأیید شده ‌است و تا کشورهای دیگر، از جمله آمریکا، نیز گسترش یافته ‌است. چیباندا معتقد است که هر منطقه، شهر، یا کشوری که بخواهد خدماتی بسیار اثربخش، دسترس‌پذیر و ارزان در زمینۀ سلامت روانی به اهالی خود ارائه دهد، می‌تواند از این برنامه به‌عنوان الگوی اصلی استفاده کند. به‌قول چیباندا: «فقط تصور کنید که بتوانیم در تک‌تکِ شهرهای مهم دنیا شبکه‌ای جهانی از مادربزرگ‌ها ایجاد کنیم!»چیباندا همیشه می‌دانست که می‌خواهد در آینده پزشک شود، اما پزشکی اطفال و تخصص پوست علایق اصلی‌اش بود. حادثه‌ای تلخ او را بیدار کرد و به‌سوی روان‌پزشکی کشاند. در دوران تحصیل در مدرسۀ پزشکی جمهوری چک، یکی از همکلاسی‌هایش خودش را کشت. «پسر سرزنده‌ای بود؛ هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد که بلایی سر خودش بیاورد و خودکشی کند. اما ظاهراً افسرده بوده و ما هیچ‌کدام نمی‌فهمیدیم».چیباندا روان‌پزشک شد، اما پس از «عملیات مورامباتس‌وینا» (به معنی «آشغال‌ها را جمع‌کنید») بود که ابعاد مشکل را در زیمبابوه درک‌کرد. این عملیات را دولت در سال ۲۰۰۵ برای برچیدن اجباری زاغه‌ها اجرا کرد و ۷۰۰هزار بی‌خانمان برجاگذاشت. وقتی چیباندا پس از عملیات جرئت‌ به‌خرج‌ داد و به آن مناطق رفت، متوجه شد که نرخِ اختلالِ تنش‌زای پس از سانحه (پی‌تی‌اس‌دی) و مشکلات روانی دیگر«شدیداً بالا» است. در این حین بود که اریکا خودش را کشت و چیباندا به ضرورت و فوریتِ هرچه‌بیشترِ یافتن راه‌حلی برای عامۀ اهالی زیمبابوه آگاه‌تر شد.چیباندا تنها روان‌پزشکی بود که در درمانگاه عمومی کار می‌کرد، اما مدیرانش به او گفتند که امکانات مالی‌ای‌ ندارند که بتوانند در اختیارش بگذارند. همۀ پرستاران نیز مشغول مسائل مرتبط با اچ‌آی‌وی و مراقبت‌های سلامت مادر و کودک بودند. تمام اتاق‌های درمانگاه محلی هم پُر بود. اما درعوض، چهارده مادربزرگ را به او معرفی کردند و فضای بیرونی را در اختیارش گذاشتند.چیباندا کار را وِل نکرد و به فکر طرحی برای نیکمت دوستی افتاد. خودش می‌گوید: «خیلی‌ها به‌خاطر این طرح فکر می‌کنند نابغه‌ام، اما واقعاً این‌طور نیست. صرفاً ناچار بودم با امکانات موجود کار کنم». البته نمی‌توان گفت که چیباندا از همان آغاز اطمینان داشت که طرحش جواب خواهد داد. مادربزرگ‌های داوطلب هیچ تجربه‌ای در مشاورۀ روانی نداشتند و تحصیلات بیشترشان هم بسیار کم بود. او اذعان می‌کند: «در استفاده از پیرزن‌ها دودل بودم. خیلی‌ها فکر می‌کردند ایدۀ مسخره‌ای است. همکارانم می‌گفتند مزخرف است». اما چون چارۀ دیگری نبود، آموزش مادربزرگ‌ها را در حد توانش آغاز کرد. اوایل چسبیده بود به اصطلاحات پزشکی غربی، مثلاً «افسردگی» و «فکرکردن به خودکشی». اما مادربزرگ‌ها به او گفتند این اصطلاحات جواب نمی‌دهد و تأکید داشتند که برای ارتباط‌گرفتن با مردم، باید از طریق مفاهیمی که مردم می‌شناسند و ریشه در فرهنگشان دارد با آنان ارتباط برقرار کنند. به بیان دیگر، باید به زبان بیمار حرف بزنند. بر این اساس، درکنار آموزش رسمی، شروع کردند به ثبت مفاهیم شونایی، مفاهیمی همچون تقویت و برکشیدنِ روح و گشودن ذهن. چیباندا می‌گوید: «این مجموعۀ آموزشی به همان اندازه در درمان مبتنی بر شواهد ریشه دارد که در مفاهیم بومی. فکر می‌کنم یکی از علل موفقیتش هم عمدتاً همین است، چون واقعاً طوری اداره‌ می‌شود که با استفاده از حکمت و معرفتِ محلی، این تکه‌های مختلف را کنار هم بچیند».اثربخش و تکرارپذیراز خودرو که پیاده شدم، رودو چین‌هُیی، زنی ریزه‌ با لبخندی طبیعی و موهایی که گَردِ سفیدی‌ رویشان نشسته بود، از خانۀ بلوک‌سیمانی‌اش برای دیدن من بیرون پرید. خندان بغلم کرد و گفت: «سلام، چطوری؟ خوش آمدی!» مادربزرگْ‌ چین‌هُیی (او را به این اسم می‌شناسند) از آغازْ همراهِ «نیمکت دوستی» بوده است. او می‎گوید: «به این برنامه پیوستم، چون می‌خواستم به مردم این منطقه کمک کنم. زیاد بودند؛ افسرده‌ها را می‌گویم. می‌خواستم تعدادشان را کم کنم». لبخندزنان شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: «همیشه همین‌طور بوده‌ام؛ می‌خواستم به دیگران کمک کنم. برای آدم‌ها خیلی ارزش قائلم».چین‌هُیی، که حالا هفتاد و دو ساله است، بسیاری از کسانی را که در بیش از ده سال اخیر درمان کرده ‌است، از دست داده‌. او منظماً می‌رود به دیدارِ اچ‌آی‌وی‌مثبت‌ها، معتادان، تهیدستان و گرسنگان، زوج‌های متأهلِ ناراضی، سالمندان تنها، و زنان جوان بارداری که کسی را ندارند. فارغ از پیشینه و شرایط هرکس، جلسه را به همین شیوه شروع می‌کند: «خودم را معرفی می‌کنم و می‌گویم: ’چه مشکلی داری؟ همه‌چیز را به من بگو، بگذار با حرف‌هایم کمکت کنم.‘» بعد از شنیدن داستان بیمار، او را راهنمایی می‌کند تا خودش به راه‌حلی دست پیدا کند. سپس، تا وقتی که مشکل کاملاً حل شود، هرچندروز‌یک‌بار پیگیری می‌کند تا مطمئن شود که بیمار طبق برنامه پیش می‌رود.مثلاً یک بار با مردی ملاقات کرد که زنش با صاحب‌خانه‌ فرار کرده ‌بود. چین‌هُیی می‌گوید: «مرد می‌خواست با تبر به آن‌ها حمله کند، اما من متقاعدش کردم که نکند. به او گفتم: ’اگر بروی زندان، کسی بالای سر بچه‌هایت نیست؛ نمی‌ارزد.‘ او هم به‌جای دست‌زدن به خشونت، زنش را طلاق داد و حالا دوباره ازدواج کرده و خیلی خوشحال است».چین‌هُیی و مادربزرگ‌های دیگر هم مثل بیمارانشان اهل همین مناطق‌اند و با همین آسیب‌های روانی‌اجتماعی زندگی کرده‌اند. بااین‌حال، چیباندا و همکارانش شگفت‌زده شده‌اند از اینکه نرخِ اختلال تنش‌زای پس از سانحه و بیماری‌های روانی رایج دیگر در این مادربزرگ‌ها کمتر است. او می‌گوید: «آنچه ما می‌بینیم تاب‌آوری در برابرِ مصیبت است».با آنکه مادربزرگ‌ها همه‌روزه به افرادِ درآستانۀ بحران مشاوره می‌دهند، ظاهراً اصلاً احساس خستگی و فرسودگی نمی‌کنند. چیباندا می‌گوید: «داریم علت این امر را کشف می‌کنیم، اما آنچه فعلاً به نظر می‌رسد مفهومی از نوع‌دوستی است؛ مادربزرگ‌ها واقعاً احساس می‌کنند که از ایجاد تغییر در زندگی دیگران خودشان هم بهره‌مند می‌شوند. مزایای فراوانی هم برایشان دارد».تا سال ۲۰۰۹ چیباندا دیگر مطمئن شده‌ بود که این برنامه هم از نظر بهبود کیفیت زندگی مشارکت‌کنندگان، هم از نظر کاهش خودکشی نتیجه‌بخش است. پایگاه سلامت شهر هراره، که بودجۀ برنامه را تأمین می‌کند، نیز کاملاً وارد میدان شده‌ بود، و منظماً بیماران را از درمانگاه‌ها، مدارس، و ادارۀ پلیس به آنجا می‌فرستادند. اما برای آنکه «نیمکت دوستی» را در تمام دنیا به رسمیت بشناسند و اجرایی کنند، چیباندا می‌بایست کارآیی آن را به‌طور علمی اثبات کند.در سال ۲۰۱۶، چیباندا و همکاران زیمبابوه‌ای و بریتانیایی‌اش نتایج آزمایش تصادفی کنترل‌شدۀ اثربخشی این برنامه را در ژورنال انجمن پزشکی آمریکا۶ چاپ‌کردند. این پژوهشگران ۶۰۰ نفر با علائم افسردگی را به دو گروه تقسیم کردند. پس از شش ماه به این نتیجه رسیدند که گروهی که با مادربزرگ‌ها دیدار و گفت‌وگو داشتند، در قیاس با گروهی که از درمان‌های متداول استفاده کردند، به‌طور چشمگیری علائم کمتری از افسردگی را نشان می‌دادند.ویکتوریا سیمز، متخصص بیماری‌های واگیردار در مدرسۀ پزشکی گرمسیری و بهداشت لندن و یکی از نویسندگان آن مقاله، می‌گوید: «خیلی ذوق‌زده شده بودیم از نتایج آن مطالعه که نشان می‌داد مشاوره چه تأثیر عظیمی دارد بر زندگی روزمرۀ آدم‌ها و توانایی‌شان بر انجام کار. مسأله این است که به آدم‌ها ابزاری بدهید که بتوانند با استفاده از آن مشکلاتشان را حل کنند». او می‌گوید که دو آزمایش دیگر نیز در راه است: یکی برنامۀ «نیمکت دوستی جوانان» در هراره را بررسی می‌کند و دیگری اختصاص دارد به جوانان اچ‌آی‌وی ‌مثبت.این برنامه به چند کشور دیگر هم راه پیدا کرده‌است و چیباندا و همکارانش دریافته‌اند که نه‌تنها می‌توان آن را به فرهنگ‌های دیگر هم ترجمه کرد، بلکه فقط مادربزرگ‌ها نیستند که آمادۀ ارائۀ مشاوره‌های مفیدند. در مالاوی، مردان و زنان مُسن، هردو، در «نیمکت دوستی» مشاوره می‌دهند و در زنگبار، مردان و زنان جوان‌تر. مشاوران نیویورک‌سیتی تنوّع سنی و نژادی بیشتری دارند و برخی از آن‌ها جزوِ دگرباشان جنسی هستند. تاکیشا وایت، مدیر اجرایی دفتر ارتباطات و برنامه‌ریزی راهبردی در واحد سلامت اِن‌وای‌سیِ مرکز برابری سلامت، می‌گوید: «ما پذیرای همه هستیم؛ نیویورک جمعیت بسیار زیادی دارد».بسیاری از مشاوران نیویورکی خودشان بر اعتیاد و مشکلات دیگر زندگی غلبه کرده‌اند. وایت می‌گوید: «ما مُلتزمیم که افرادی داشته باشیم دارای تجارب زیسته؛ کسانی که زبان بهبودی و غلبه بر اعتیاد را بلدند. خیلی زود می‌فهمید که صرفاً روی نیکمت ننشسته‌اید، بلکه دارید با کسی حرف می‌زنید که درک می‌کند و اهمّیّت می‌دهد».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ریچل نووِر نوشته است و در تاریخ ۲۷ مۀ ۲۰۲۰ با عنوان «How a bench and a team of grandmothers can tackle depression» در وب‌سایت بی‌بی‌سی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «چطور مادربزرگ‌ها توانستند جلوی افسردگی را در زیمباوه بگیرند؟» و ترجمۀ پدرام شهبازی منتشر کرده است.•• ریچل نووِر (Rachel Nuwer) روزنامه‌نگار علم است و دربارۀ حیات وحش، محیط زیست و سفرهای ماجراجویانه می‌نویسد. نوشته‌های او در نیویورک تایمز، نشنال جئوگرافیک، سانتیفیک آمریکن و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است.[۱] disability[۲] kufungisisa[۳] African Mental Health Research Initiative[۴] Brainstorming ظاهراً فرهنگستان، «اندیشه‌باران» را برابرِ این واژه تصویب کرده است. بنگرید به پانوشت شمارۀ ۱ در مدخلِ «طوفان فکری» در ویکی‌پدیای فارسی. داریوش آشوری در فرهنگ علوم انسانی (ویراست دوم، نشر مرکز، ۱۳۸۴) «مغز-باران کردن» را پیشنهاد داده است. فرهنگ معاصر هزاره (فرهنگ معاصر، چاپ دهم، ۱۳۸۹)، این واژه‌ها را پیشنهاد کرده است: «رأی‌افکنی، فکرپرانی، اندیشه‌گشایی، مشکل‌گشاییِ گروهی».[۵] evidence-based talk therapy[۶] Journal of the American Medical Association ]]> ریچل نووِر اقتصادوجامعه Sat, 27 Jun 2020 12:36:34 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9789/