ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Thu, 22 Aug 2019 09:55:22 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Thu, 22 Aug 2019 09:55:22 GMT اقتصادوجامعه 60 اولین کلمه‌هایی که بچه‌ها به زبان می‌آورند، چه معنایی دارند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9497/ مایکل اِرارد، پاریس ریویو — ظاهراً برای همۀ مردم دنیا، اولین کلماتی که کودکان به زبان می‌آورند، اعجاب‌انگیز است. اولین کلمه‌ای که به زبان آورده می‌شود مملو از نوید یک زندگی جدید است و اولین ابراز وجودِ یک انسان تازه به حساب می‌آید، حتی اگر فقط برای نامیدن سگ، تقاضای غذا یا سلام‌کردن باشد. اولین کلمات فقط بامزه نیستند؛ بلکه از نظر وجودی معنای عمیقی دارند. این کلمات نمایانگر آستانه‌ای هستند که در آن، سروصدا به علامت تبدیل می‌شود؛ لحظه‌ای که درون، محدودیت‌هایش را می‌شکند تا با جهان بیرون مواجه شود.بااین‌همه، به نظر می‌رسد در بیشترِ طول تاریخ، زبان نوزادان ارزش توجه نداشته است و در بسیاری از فرهنگ‌های معاصر هم هنوز به آن توجهی نمی‌شود. تمام کودکان، در هر زمان و مکانی، حدوداً در دوازده ماهگی از حرف‌های ناواضح به زبانِ گفتار و اشاره می‌رسند، اما همۀ والدین و سرپرستان به این گذار توجه نمی‌کنند. چیزِ ظاهراً اجتناب‌ناپذیری که «اولین کلمۀ کودک» می‌نامیم، نقطۀ عطفی است که با احساسات رمانتیک درآمیخته است، با شرایط اجتماعی و اقتصادی شکل گرفته است و به طور حیرت‌آوری جدید است. وضع طبیعی اولین کلمات ایجاب می‌کند که به آن‌ها اهمیتی داده نشود، اشتباه شنیده شوند یا کلاً نادیده گرفته شوند. شیفتگی بیش‌ازحد به این کلمات افراط نیست، بلکه تجملی جدید است که قدرش به اندازۀ کافی دانسته نشده است.کارل گوتکۀ آلمانی که در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ کتاب دقیقی دربارۀ آخرین کلمات نوشت، باعث شد تشویق شوم تا تاریخچۀ فرهنگی «اولین کلمات» را دربیاورم. گوتکه این آخرین کلمات را اثر هنری‌ای می‌دانست که بشر در هر عصر از مفهوم مرگ می‌سازد. او می‌گفت: «مُردن سبک‌های مختلفی دارد. پس آیا می‌شود گفت سبک‌ها و شیوه‌هایِ مختلف کلمات آخر با انواع مردن مطابقت دارد؟» گوتکه به اولین کلمات توجهی نداشت و معتقد بود این کلمات چیز زیادی دربارۀ زندگی‌های فردی به ما نمی‌گویند. وی نوشت: «اولین کلمه‌ها به حکایت‌های کودکی تعلق دارند. و ارزش زندگی‌نامه‌ای آن‌ها، با جذابیتشان نسبتِ عکس دارد». او به نامزد ریاست جمهوری ۱۹۸۸ آمریکا، مایکل دوکاکیس فکر می‌کرد که مشهور بود تکنوکراتی سنگدل است. ظاهراً این سرنوشت با اولین کلماتی که به زبان آورده بود و ادعا می‌شد به زبان یونانی هم بوده است، پیش‌بینی شده بود: مونوس مو یا «خودم به تنهایی».اما اولین کلمه‌ها، از حرف‌های نامفهومی که درست شکل نگرفته‌اند تا کلماتی که کاملاً صحیح ادا می‌شوند، چیزهای زیادی دربارۀ جامعه به ما می‌گویند. اولین کلمات هم درست مانند آخرین کلمات «سبک و سیاق» دارند، آن‌ها نشان‌‌دهندۀ این‌اند که چه چیزهایی شنیده، ضبط یا دهان به دهان می‌شود. مهم‌تر از آن، علاقه پیداکردنِ آدم‌ها به اولین کلمه‌ها، رابطۀ نزدیکی دارد با این که چطور جوامع فردگراشدۀ غربی به چیزی تبدیل شده‌اند که انسان‌شناسی به نام دیوید لَنسی «نئونتوکراسی»۱ خوانده است: جوامعی که حول وطیفۀ مراقبت از کودکانِ بسیار خردسال شکل یافته‌اند. اگر می‌خواهید بدانید نوزادان چرا و چطور به پروژه‌های شناختی والدینشان تبدیل می‌شوند، یک روش خوب این است که بروید ببینید این والدین از اولین کلمه‌های بچه‌هایشان چه برداشتی داشته‌اند.در تاریخچۀ فرهنگی اولین کلماتی که به زبان می‌آوریم، می‌توانیم با اطمینان بگوییم این کلمات همیشه وجود داشته‌اند. اما در مطالب تاریخی به‌ندرت به اولین کلماتِ به زبان آمده، اشاره شده است. این کلمات اساساً در قالب‌های جدیدتری مثل کتاب‌های کودک، دفترچه‌های خاطرات و مشاهدات علمی ثبت شده‌اند. در مقابل، قدمت آخرین کلمات ظاهراً به عهد عتیق برمی‌گردد. اولین باری که اولین کلمۀ یک کودک ثبت شد، نشانه‌ای بود از طلوع مدرنیته.در دهۀ ۸۰، لیندا پولاک که امروز استاد دانشگاه تولین است، ده‌ها دفترچۀ خاطرات انگلیسی‌زبان از قرون شانزدهم تا نوزدهم را بررسی کرد تا شواهدی پیدا کند که بزرگسالان چطور دربارۀ فرزندانشان فکر می‌کنند. وی متوجه شد که از بین ۹۱ دفترچۀ خاطرات، فقط ۱۹ دفترچه کلاً به صحبت‌های کودک و نوزاد توجه کرده‌اند و تنها ۹ دفترچه به اولین کلمه‌ها اشاره کرده‌اند.اولین اشاره از سوی یک قاضی پیوریتان در ماساچوست به نام ساموئل سیوال در اوایل سال ۱۶۸۶ بود که در دفترش ثبت کرده بود پسر هجده ماهه‌اش، هال، «به‌وضوح می‌گوید سیب.» علاقۀ این پدر هم شاید به خاطر این بود که کلاً اینکه پسری بیمار حرف بزند، جالب توجه است. آن پسر سه هفته بعد از تولد دوسالگی‌اش از دنیا رفت. اولین کلمه‌اش، یکی از آخرین کلماتش بود.ثبت سیوال از کلمۀ «سیب» که پسرش هال به زبان آورده بود، قدیمی‌ترین چیزی نیست که من پیدا کرده‌ام. قدیمی‌ترین ثبت اولین کلمه‌ها مربوط به سال ۱۶۰۲ است، وقتی پزشکی فرانسوی به نام ژان ایروار موظف شد وضعیت رشد و پیشرفت اولین وارث مشروع سلطنت فرانسه بعد از ۸۰ سال را به طور منظم بنویسد. این دوفین۲ بعداً لویی سیزدهم شد. اولین کلماتی که ایروار نوشت، وقتی به انگلیسی امروز ترجمه‌شان کنیم، معادل «آهای» می‌شود. بعد از ایروار تا ۸۴ سال بعد، دیگر ثبتی از اولین کلمات پیدا نمی‌کنیم.بیش از نیمی از اشاره‌هایی که به صحبت کودکان در دفاتر خاطرات پولاک وجود داشت، به قرن نوزدهم برمی‌گشتند. بعد از «آهای» دوفین و «سیب» سیوال، کلمۀ بعدی در سال ۱۸۳۹ به ثبت رسید، وقتی چارلز داروین اولین پیشرفت پسر اولش، از جمله اولین کلمه‌اش «مام» را ثبت کرد. داروین نوشت این کلمه به معنی «غذا» یا «بهم غذا بده» است.چنین چیز پیش‌پا‌افتاده‌ای به دلیل کاری که داروین با آن کرد، از اهمیت زیادی برخوردار شد. او در سال ۱۸۷۷ یادداشت‌هایش را منتشر کرد و نشر این یادداشت‌ها در آلمان، روسیه و فرانسه همزمان گرایشی عمومی به نوشتن خاطرات در بین مورخان طبیعی دیگر ایجاد کرد و به قول روانشناس زبان آلمانی، ویلم لِولت، ناگهان مطالعۀ رشد کودک را به «شاخه‌ای احترام‌برانگیز در زیست‌شناسی انسان» تبدیل کرد. اگر نه همه، اکثر خاطره‌نویس‌ها مرد بودند. روانشناس بریتانیایی، جیمز سالی در سال ۱۸۸۱ نوشت: ‌«این شور و اشتیاق برای دانش روان‌شناسی تعدادی از آشنایانم را تسخیر کرده است. این‌ها اکثراً مردان جوان متأهلی هستند که پدیدۀ دوران کودکی برایشان تازگی دارد و اشتیاق جوانانه را وارد فعالیت علمی خود کرده‌اند». مطالعاتِ خاطره‌محورِ آن‌ها، به این ادعا پروبال داد که رشد فرد از همان مسیری می‌گذرد که گونه‌های مختلف تکامل پیدا کرده‌‌اند. بنابراین، اولین کلمات پنجره‌ای به سوی ذهن‌ها و توانایی‌های نیاکان انسان در طول زمان تکامل می‌گشایند. از این منظر، «مام» به نوعی یک‌جور فسیل زنده بود.گزارش داروین واکنشی به گزارشی بود که یک سال قبل، مورخ فرانسوی، ایپولیت تن دربارۀ یکی از دخترانش نوشته بود که یادداشت‌های مفصلی دربارۀ اولین اصواتش در آن بود. تن نوشته بود که اولین کلمات دخترش «پاپا» و «تِم» بود که فکر می‌کرد سعی دارد تا فعل «تینز» به معنی نگه‌داشتن را بگوید. تن این کلمه را با عشق تحلیل می‌کرد و به نظرش کلمه‌ای «خارق‌العاده» بود. این کلمه معانی زیادی داشت: «بده، بگیر، ببین». تن نوشت: «در واقع دخترم آن را قاطعانه چند بار پشت سرِ هم و مصرانه می‌گوید، گاهی شاید چیز جدیدی که می‌بیند را بخواهد، گاهی می‌خواهد ما آن را بگیریم و گاهی برای اینکه توجهمان را به خودش جلب کند. تمام این معنا‌ها در آن کلمه ترکیب شده‌اند». وقتی دخترش دیگر این کلمه را نمی‌گوید، ناراحتی تن هم به همان اندازۀ سرخوشی‌اش است. «جای شک نیست که چون انتخاب نکرده‌ایم که آن را یاد بگیریم، این کلمه با هیچ کدام از ایده‌هایمان مطابقت نداشت... همراهش از این کلمه استفاده نکردیم و در نتیجه او هم آن را کنار گذاشت». باوجود‌این، تا مدتی این کلمه نقطۀ آغازِ «فورانی از اراده» را نشان می‌داد که پدر آن را جشن می‌گرفت.هم داروین و هم تن، پذیرفته‌ بودند که اولین کلمات، این آواهای مشخص بودند که (به نظرشان) کودک به جای آنکه آن‌ها را تقلید کند، از خودش می‌ساخت. داروین مطمئن بود که دادی (پسرش را اینطور صدا می‌زد) کلمۀ «مام» را ابداع کرده است. آن‌ها بر این باور بودند که اولین کلمات کودک نشان‌دهندۀ ظهور زبان در نیاکان دورمان است. تن نوشت: «در کل، کودک در حالتی گذرا ویژگی‌هایی ذهنی را نشان می‌دهد که در حالت ثابت در تمدن‌های ابتدایی پیدا می‌شد، خیلی شبیه به نطفۀ انسان که در حالتی گذرا ویژگی‌هایی فیزیکی را ارائه می‌دهد که در حالت ثابت در طبقات حیوانات پَست‌تر دیده می‌شوند».تقریباً همان زمانی که داروین، تن و اروپایی‌های دیگر با کودکان و تاریخچۀ تکاملی زبان گلاویز بودند، اولین کتاب‌های تجاری کودکان برای ثبت لحظات مهم، از جمله اولین کلمات، ‌در آمریکا ظاهر شد. در این زمان، توجه به اولین کلمات واقعا گُل کرده بود. برای داروین و تن اولین کلمات نشانۀ گذار کودک به انسانیت بود، اما در عصر کتاب‌های کودک، اولین کلمه نشان می‌داد که آدم جدیدی از راه می‌رسد، نه فقط موجودی متمایز در بین حیوانات، بلکه شخصیتی که از بقیۀ آدم‌ها متمایز است.در آن زمان، از هر چهار یا پنج کودک، یک کودک تا قبل از دوازده ماهگی از دنیا می‌رفت. ثبت اولین‌های مختلف از جمله اولین کلمات، والدین را تشویق کرد تا بیشتر برای کودکانشان وقت صرف کنند که حالا از نظر احساسی ارزش بیشتری داشتند. در ابتدا، کتاب‌های کودکْ زنان طبقۀ بالا را هدف قرار دادند که اهل سنتِ ثبت کادوهای کودک از طرف اقوام و دوستان بودند. محبوبیت این کتاب‌ها در بین خانواده‌های طبقۀ متوسط و کارگر باعث شد این فکر راحت‌تر به ذهن خطور کند که هر نوزاد و کودکی اهمیت دارد. با شروع قرن جدید، ادارات بهداشت محلی کتاب کودک‌های مدل خودشان را عرضه کردند. اولین کلمات به لحظۀ مهمی در رشد کودک تبدیل شد، اما این اتفاق فقط زمانی می‌توانست بیفتد که نوزادان شانس بالایی پیدا کردند تا وارد دورۀ کودکی شوند.گزارش‌های کتابخانه‌ای آنلاین از حدود بیست کتاب کودک از اوایل قرن بیستم در یک مجموعۀ ویژۀ دانشگاه یو.سی.‌ال.‌ای نشان داد که حدود دو سوم از این کتاب‌ها جایی برای «اولین کلمه» یا «اولین کلمات» در خود داشتند. احساساتی‌ترین کتاب مال سال ۱۹۱۰ بود که می‌پرسید: «اولین کلمات شگفت‌انگیز چه بودند؟» کتاب دیگری از «گفته‌های کودک» و دیگری از «سخنان» و «دایرۀ لغات در ۱۸ سالگی» می‌پرسیدند. حدود یک سوم کتاب‌ها هیچ کدام از این سؤال‌ها را نداشتند و به جایش از اولین عکس، اولین جشن تولد، اولین کریسمس، اولین دندان و اولین سفر پرسیده بودند. مثلاً، کتاب زندگی‌نامه‌ای برای کودک بهتر۳ که در سال ۱۹۱۰ منتشر شد، می‌گوید «کودکانِ بهتر» می‌خورند، رشد می‌کنند، لباس می‌پوشند، هوای تازه تنفس می‌کنند و راه می‌روند (دقت کنید که «حرف زدن» در این فهرست نیست). کتابی فرانسوی چاپ‌شده به سال ۱۹۰۶، به نام کتاب کودک۴ فقط می‌پرسید که کودک چه زمانی شروع به حرف‌زدن کرده است و کتاب کودک ادواردی۵ مربوط به سال ۱۹۰۸، نقاط عطف زمانی را مشخص می‌کند («باید بدون معنای خاصی از هجاها مثل ما، پا، نا، تا استفاده کند»)، اما از اولین کلمات حرفی نمی‌زند.این دوره، ظاهراً نقطۀ آغاز باور دیگری نیز بود: اینکه اولین کلمات کودک می‌توانند زندگی‌اش را پیش‌بینی کنند. در کتاب کودکان ما را مدرن کردند۶ که تاریخچه‌ای از کودکان در آمریکا از دهۀ‌۱۸۹۰ تا پایان دوران افزایش زاد و ولد است، جنت گلدنِ مورخ نشانه‌های مختلف را به هم ربط می‌دهد، نشانه‌هایی که هم علمی و هم مربوط به فرهنگ عامیانه هستند و والدین از آن‌ها استفاده می‌کردند تا آیندۀ کودکانشان را پیش‌بینی کنند. یک کتاب کودک از سال ۱۹۱۲، «اولین نشانه‌های قطعی احساس در چیزهای مرئی»، «اولین تلاش برای دستیابی به چیزی» و «اولین نشانه‌های منطق» را دنبال می‌کرد. بعضی از کتاب‌های دیگر به این باور معروف اشاره می‌کردند که اگر اولین حرکات کودکی در فضا رو به بالا باشد، ضامن ارتقای موقعیت اجتماعی اوست. همین باعث شد والدین نوزادان را از پله‌ها بالا ببرند. اگر خانه‌ای فقط یک طبقه داشت، کودک را از نردبان بالا می‌بردند.در اواخر دهۀ ۶۰، مادرم متوجه شد که اولین کلمات من «پول» و «دابادِی» (از روی اسم نشر قدیمی دابِل‌دِی) است و به‌اشتباه پیش‌بینی کرد که شغلی پرسود در کار انتشارات خواهم داشت. او این کلمات را بدون اینکه بنویسد، به خاطر سپرد، چون کتاب کودکی من کاتولیک بود و به‌جای اولین کلمات، «اولین دعا» و «اولین کریسمس» و «اولین عشای ربانی» من بود. به نظرم جاانداختن دعا در دهان کودکان بهتر از این بود که به آن‌ها اجازه بدهند بی‌مقدمه از تفکراتِ اجتماعی‌نشده و ضددینی خود حرف بزنند. با اینکه اولین کلمات من احتمالاً پیشگویانه نبودند، اولین کلمۀ پیکاسو «پیز» (معادل کلمۀ اسپانیایی «مداد») و اولین کلمۀ جولی اندروز «خانه» بود.در بعضی از فرهنگ‌ها، اولین کلمات تعیین می‌شوند؛ مهم نیست کودک احتمالاً می‌تواند چه چیز دیگری به زبان بیاورد، تا وقتی چیزهای مشخصی را نگوید آن حرف‌ها صحبت تلقی نمی‌شوند. در فرهنگ ساموآی آمریکایی و غربی، اولین کلمه‌ای که گفته می‌شود، تائه به معنای «گُه» است. دو انسان‌شناس آمریکایی، النور اُکس و بمبی شیفلین می‌گویند در فرهنگ ساموآیی، کودکان «وقیح، شرور و لجباز» تلقی می‌شوند و چنین کلمه‌ای ظاهراً بجاست. در مکان‌های دیگر، حرف‌های اولیه، وضعیت آن جهانی کودک را نشان می‌دهند. نایجل بارلی، انسان‌شناس بریتانیایی می‌گوید مردم چامبای کامرون و نیجریه معتقدند حرف‌های نامفهوم نوزادان و سالمندان زبان جهان ارواح است. وی می‌نویسد: «نوزادان هنوز آن را فراموش نکرده‌اند و سالمندان دوباره آن را از سر می‌گیرند، پس به هم شباهت دارند». مردم بائول در ساحل عاج هم بر این عقیده‌اند که کودکانی که زبان نیاکانی را ناشمرده حرف می‌زنند باید جدا نگه داشته شوند که مبادا از آن برای نقشه کشیدن علیه زنده‌ها استفاده کنند.در یک کتاب کودکِ دوست‌داشتنی به نام نافل بانی۷ نوشتۀ مو ویلمز، دخترکی به نام تریکسی خرگوش پارچه‌ای خود را گم می‌کند و بعد پیدایش می‌کند. وقتی دوباره عروسک را به دست می‌آورد، چیزی به زبان می‌آورد که قبلاً هرگز نگفته بوده. پدرش آن را اولین کلمۀ تریکسی در نظر می‌گیرد. خطر لو رفتن داستان: این کلمات «نافل بانی» بودند.این کتاب یادآوری می‌کند که «اولین کلمه» محصول تقاطع بین قصد کودک برای رساندن معنا با اشتیاق بزرگسال برای درک است. «نافل بانی» در واقع اولین چیزی نیست که تریکسی در کتاب می‌گوید. قبل از آن سعی می‌کند به پدرش بگوید که خرگوشش جا مانده. فریاد می‌زند: «اَگل فِلَگِل کلَبِل!» و پدرش جواب می‌دهد: «درسته. داریم برمی‌گردیم خونه».چیزی که دربارۀ «نافل بانی» صادق است، برای «مام» داروین، «تم» تن، «سیب» سیوال و حتی شاید برای «آهای» ایروار هم صدق می‌کند. وضعیت اولین کلمه به عنوان «اولین»، همیشه به نوعی من‌درآوردی و وابسته به میل یک بزرگسال است که برای یک حرف معنایی در نظر بگیرد. همانطور که زبان‌شناس آمریکایی، کاترین اسنو در سال ۱۹۸۰ گفت، «اولین کلمه بازتابی از تصمیم‌های فرهنگ دربارۀ مسائل زیادی است: وضعیت کودک در مقابل والد، وصف قصد داشتن، باورها و کاربست‌های جامعه‌پذیری زبان، و باورهایی دربارۀ ظرفیت‌های اجتماعی و ارتباطی نوزدانی که هنوز زبان باز نکرده‌اند و نیز نظریات زبان و معنا».اسنو و دیگر زبان‌شناسان به شیوه‌های مختلف این مشکل را حل کرده‌اند: بعضی‌ها اولین کلمه را نادیده گرفته‌اند و به جایش چهار، ده یا پنجاه کلمۀ اول را به حساب آورده‌اند (که یک کودک متوسط تا هجده ماهگی به آن می‌رسد)، در عین حال بقیه یک مرحلۀ کلمۀ اول را مشخص می‌کنند. چیزی که ضرورت پیدا کرد، چک لیست‌هایی از کلمات بود که به والدین داده می‌شد تا پر کنند. جزئیات شخصی‌ای که در این رویکرد قربانی می‌شد (مثلا نمی‌توانید ثبت کنید که کلمۀ اول کودکتان «هی» یا «تم» بوده است)، با سودمندی علمی جبران می‌شد، چون الگوهای جالبی از چیزهای پیش‌پاافتاده پدید می‌آمد.مثلاً اکثر کلمات اولیه اسم هستند و ظاهراً دختران نسبت به پسران کلمات بیشتری می‌گویند که ربطی به زبانی که صحبت می‌کنند یا فرهنگشان ندارد. و می‌توانیم جرئت به خرج بدهیم و بگوییم که اولین کلمات در طول زمان، چه شنیده شده باشند چه نه، احتمالاً تفاوت چندانی با کلماتی ندارند که کودکانِ امروز می‌گویند: صدای حیوانات، اسامی حیوانات خانگی و اعضای خانواده، خوردنی‌ها و سلام و احوالپرسی. اولین کلمات شما اولین کلمات هر فرد دیگری بوده‌اند و نسل‌های بی‌پایانی از کودکانی که سعی می‌کردند پیش بروند، آن‌ها را بارها و بارها به زبان آورده‌اند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مایکل ارارد نوشته است و در تاریخ ۲۶ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «A Cultural History of First Words» در وب‌سایت پاریس ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «اولین کلمه‌هایی که بچه‌ها به زبان می‌آورند، چه معنایی دارند؟» و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• مایکل ارارد (Michael Erard) نویسنده و روزنامه‌نگار آمریکایی است. بابل دیگر بس است: در جست‌وجوی آموزندگان عجیب‌ترین زبان‌های دنیا (Babel No More: The Search for the World's Most Extraordinary Language Learners) آخرین کتاب اوست.[۱] neontocracy[۲] لقب پسر ارشد پادشاهان فرانسه [مترجم][۳] The Biography of a Better Baby[۴] Le Livret de L’enfant[۵] The Edwardian Baby[۶] Babies Made Us Modern[۷] Knuffle Bunny ]]> مایکل اِرارد اقتصادوجامعه Wed, 21 Aug 2019 03:57:15 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9497/ آیا به پایان عصر نئولیبرالیسم رسیده‌ایم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9494/ هدر بوشِی، دموکراسی ژورنال — در پاییز ۲۰۱۸، امانوئل سائز، استاد اقتصاد دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، به جمعی از اقتصاددانان، سیاست‌گذاران و اهالی مطبوعات گفت: «اگر داده‌ها با نظریه همخوانی ندارند، نظریه را تغییر دهید». او از مجموعه داده‌های جدیدی حرف می‌زد که آن‌ها را تدوین کرده بود تا نشان بدهد چه کسانی از رشد اقتصادی، افزایش قدرت انحصاری خرید و فروش و درنتیجه پررنگ‌شدن اهمیت سیاست‌هایی همچون مالیات بر ثروت و مقررات ضد تراست سود می‌برند. از آنجا که من هم در جمع مخاطبان او بودم و به نظراتش گوش می‌دادم، می‌توانم بگویم این سخنرانی نقطۀ عطفی در تاریخ اندیشۀ اقتصادی بود. سائز به‌سرعت به یکی از برجسته‌ترین اقتصاددان‌های حوزۀ خود تبدیل شد و در سال ۲۰۰۹ برندۀ مدال جان بِیتس کلارک شد؛ نشانی که در اقتصاد به پژوهشگرانِ برتر زیر چهل‌ سال، به‌خاطر کارهای درخور توجه در «مسائل تجربی و نظریِ انتقادی در زمینۀ اقتصاد بخش عمومی» اعطا می‌شود. و اکنون سائز داشت به ما می‌گفت که علم اقتصاد نیاز به تغییر دارد.سائز تنها نیست. اهمیت دیدگاه‌های او را در مطالعات نسلی نوپا از پژوهشگرانی می‌بینیم که در داده‌ها و روش‌های جدید علم اقتصاد نوین غرق شده‌اند و معتقدند که این حوزه بهتر است –بلکه ضروری است– تغییر کند. فروپاشی نظام مالی در سال ۲۰۰۷ و به دنبال آن «رکود بزرگ»۱ بحرانی جدی در علم اقتصاد کلان به وجود آورد، چون اقتصاددانان نه چنین مشکلی را پیش‌بینی کرده بودند و نه می‌توانستند آن را حل کنند. اما از قبل انقلابی واقعی درون این رشته در جریان بود چون روش‌های پژوهشی نوین و دسترسی به انواع جدیدی از داده‌ها رفته‌رفته درک ما را از اقتصاد و اینکه عامل پیش‌برندۀ اقتصاد چیست دگرگون می‌کردند. هرچند این حوزه بسیار فنی‌تر از همیشه است، در عین حال تمرکز روزافزون بر چیزی که در همین رشته به آن «ناهمگنی»۲ می‌‌گویند – چیزی که می‌توانیم نابرابری در نظر بگیریم – نظریه‌های دیرینه دربارۀ اصول موسوم به قوانین طبیعی اقتصاد را کم‌کم از رمق می‌اندازد.سرمنزل این رشته معلوم نیست. در سال ۱۹۶۲، توماس کوهن، مورخ علم، به تبیین چگونگی وقوع انقلاب‌های علمی پرداخت. طبق تعریف او، پارادایمْ اجماعی است بین گروهی از دانشمندان دربارۀ شیوۀ بررسی مسائل در یک حوزۀ پژوهشی خاص. او چنین استدلال کرد که با تغییر چنین اجماعی، پارادایم نیز عوض می‌شود. به‌گفتۀ کوهن، «کسانی که تحقیقاتشان بر پایۀ پارادایم‌های مشترک استوار است در شیوۀ علمی به قوانین و معیارهای یکسانی پایبندند. این پایبندی و اجماع ظاهریِ ناشی از آن پیش‌شرط‌های لازم برای علم عادی۳، یعنی برای تکوین و تداوم یک سنت پژوهشی خاص، هستند.» در این جستار، می‌کوشم بگویم که در علم اقتصاد اجماع جدیدی در حال شکل‌گیری است، اجماعی که می‌خواهد توضیح دهد که قدرت اقتصادی چگونه به قدرت اجتماعی و سیاسی تبدیل می‌شود و سپس نتایج اقتصادی به بار می‌آورد. شاید به همین‌ دلیل اکنون یکی از جالب‌ترین دوران‌ها برای دنبال‌کردن رشتۀ اقتصاد باشد؛ البته اگر بدانید کجا را باید نگاه کنید. اخیراً برخی از باهوش‌ترین دانشگاهیان این رشته (سورش نایدو از دانشگاه کلمبیا، دنی رادریک از دانشگاه هاروارد و گابریل زاکمن از دانشگاه برکلی) گفته‌اند: «علم اقتصاد در وضعیت آشوب خلاقانه قرار دارد، وضعیتی که اغلب از چشم ناظران خارجی پنهان است».پارادایم‌های قرن بیستمیمی‌توانیم سه عصر تاریخی برای اندیشۀ اقتصادی در قرن گذشته مشخص کنیم. هر یک از این اعصار با داده‌ها و تحلیل اقتصادی جدیدی آغاز شد که نگرش غالب قبلی را تضعیف کرد و روشی را تغییر داد که به‌واسطۀ آن فصل مشترک بین نحوۀ عملکرد اقتصاد و نقش جامعه و سیاست‌گذاران در شکل‌گیری نتایج اقتصادی کاوش می‌شد. در هریک از این دوره‌های زمانی، اقتصاددانان برای سیاست‌گذاران استدلال‌هایی ارائه دادند دربارۀ اینکه چه اقداماتی چیزی به بار خواهد آورد که از نظر اقتصادی نتایجی بهینه برای جامعه قلمداد می‌شود. به‌لطف موفقیت‌های واقعیِ نخستین عصر، امروزه سیاست‌گذاران خیلی تمایل دارند به توصیه‌های اقتصاددانان گوش بدهند.عصر نخست از اوایل قرن بیستم شروع شد. زمانی که اقتصاددان دانشگاه کمبریج، جان مِینارد کِینز، مسیر اندیشۀ اقتصادی را عوض کرد. او کارش را با این فرض شروع کرد که بازارها همیشه خودشان را اصلاح نمی‌کنند، یعنی ممکن است اقتصاد در وضعیتی گیر کند که در آن مردم و سرمایه کاملاً به کار گرفته نمی‌شوند. بیکاری _وقتی که مردم جویای کارند اما نمی‌توانند شغلی پیدا کنند_ ناشی از این است که بنگاه‌های اقتصادی به اندازۀ کافی سرمایه‌گذاری نمی‌کنند، چون فکر نمی‌کنند در نهایت برای کالاها و خدماتی که می‌خواهند تولید کنند مشتری کافی وجود داشته باشد. این بینش به تجویز مجموعه‌ای از سیاست‌ها منجر شد که از جمله مهم‌ترین آن‌ها این ایده بود که وقتی نظام اقتصادی با اشتغال کامل پیش نمی‌رود، فقط دولت قدرت بازگرداندن آن به اشتغال کامل را دارد، آن‌هم از راه جبران شکاف و ایجاد تقاضای کافی. نظریۀ کینز اغلب به این صورت خلاصه می‌شود که تقاضا موجب تداوم حرکت چرخ اقتصاد می‌شود؛ یعنی وقتی که مردم در جیب خود پول داشته باشند و آمادۀ خرید باشند. از نظر اقتصاددانان نقش روش‌شناختی چنین نگرشی این بود که سیاست‌گذاران می‌توانستند به منظور تغییر نتایج اقتصادی از شاخص‌های کلی بهره بگیرند، مثلاً سطح مصرف کل را بالا ببرند.کینز به‌صراحت تحلیل خود را به‌صورت چارچوبی در رد پارادایم غالب مطرح کرد. او کتاب نظریۀ عمومی اشتغال، بهره و پول را با تقبیح دیدگاه «کلاسیک» در فصل اول شروع می‌کند و می‌نویسد: «ویژگی‌های حالت خاصی که در نظریۀ کلاسیک مفروض است اتفاقاً همان ویژگی‌های جامعۀ اقتصادی‌ای نیست که واقعاً در آن زندگی می‌کنیم و درنتیجه آموزه‌های این نظریه گمراه‌کننده و فاجعه‌بار خواهد بود اگر بخواهیم آن را درمورد واقعیت‌های تجربی به کار ببندیم». کینز در فصل بعدی به شناسایی مفروضات و پیش‌فرض‌های تحلیل اقتصادی غالب می‌پردازد و کارش را در قالب درک جدیدی از اقتصاد تدوین می‌کند. به‌طور خلاصه، او استدلال می‌کند که نظریه‌های کلاسیک اشتباه بودند، چون فرضشان این بود که اقتصاد همیشه به وضعیت اشتغال کامل برمی‌گردد.بسیاری از صاحب‌نظران بر این باورند که اندیشه‌های مطرح‌شده در کتاب نظریۀ عمومی اقتصاد ما را از اعماق باتلاق رکود بزرگ دهۀ ۱۹۳۰ بیرون کشید. کینز ابزارهایی پیشنهاد کرد که سیاست‌گذاران می‌توانستند با استفاده از آن‌ها اطمینان یابند که اقتصاد تا حد ممکن به اشتغال کامل نزدیک خواهد شد؛ معیاری برای موفقیت اقتصادی که خوشایند سیاست‌مدارانی است که به شکلی دموکراتیک انتخاب می‌شوند. مسلماً بازسازی مفهوم اقتصاد با استفاده از مفاهیم درآمد ملی۴ و حساب‌های تولید۵ _ایده‌ای که کینز و دیگران در فاصلۀ بین دو جنگ جهانی پیشگامش بودند_ اندیشۀ اقتصادی را شکل داد. این داده‌ها برای نخستین‌بار به دولت امکان داد تا بازده کشور -تولید ناخالص داخلی (جی‌دی‌پی)- را بشناسد، معیاری که خیلی زود شاخص مرجع سیاست‌گذاران برای ارزیابی پیشرفت اقتصادی شد.اندیشۀ کینز تا اواخر دهۀ ۱۹۶۰ به دیدگاه غالب تبدیل شده بود. در سال ۱۹۶۵، میلتون فریدمن اقتصاددان دانشگاه شیکاگو در مقاله‌ای نوشت: «اکنون همۀ ما کینزی هستیم» و در سال ۱۹۷۱، روزنامۀ نیویورک تایمز از قول ریچارد نیکسون نوشت: «من اکنون در اقتصاد یک کینزی‌ به شمار می‌آیم».به‌هرحال، این رشته در حال تغییر مسیر به سوی اجماعی بود حول محور چیزی که «نئولیبرالیسم» نامیده‌اند و در این تغییر مسیر فریدمن بازیگری کلیدی بود. کینز بر ارقام کلان (مانند تقاضای کل و عرضۀ کل) تأکید می‌کرد و نظریۀ دقیقی نداشت درمورد اینکه اقدامات افراد در سطح اقتصاد خرد چگونه به چنین روندهای کلانی منجر می‌شود. نظریۀ درآمد دائمی فریدمن -این ایده که مردم امروز براساس ارزیابی‌شان از درآمد مادام‌العمر خود مصرف می‌کنند- آشکارا این فرض کینز را نقض می‌کرد که میل نهایی به مصرف در خانوارهای با درآمد پایین بالاتر است. درحالی‌که کینز بر این باور بود که دولت می‌تواند با رساندن پول به دست کسانی که خرجش می‌کنند مصرف کل را افزایش دهد، فریدمن معتقد بود مردم خواهند فهمید که چنین تغییری موقتی است و هرگونه درآمد اضافی خود را پس‌انداز خواهند کرد. جنبش زیرساخت‌های خرد در علم اقتصاد به دنبال راهی بود تا بین تحلیل کنیزی که بر روندهای اقتصادی کلان (حرکت شاخص‌های کلی مانند مصرف و سرمایه‌گذاری) تمرکز داشت و رفتار افراد، خانوارها و بنگاه‌هایی که این شاخص‌های کلی را می‌سازند رابطه‌ای برقرار کند. این جنبش با تلاش رابرت لوکاس به اوج خود رسید، کسی که مدعی بود برای فهم چگونگی پاسخ افرادِ دخیل در اقتصاد به تغییرات سیاستی، باید شواهد خُرد را بررسی کنیم.این استدلال‌ها روی‌هم‌رفته مسیر رشتۀ اقتصاد را دوباره به سمت تمرکز این رشته روی نحوۀ حرکت به سوی نتایج بهینه عوض کرد. رویکردی که در جامعۀ سیاست‌گذاری با عنوان سیاست «طرف عرضه» می‌شناسیم. این رویکرد بر ترغیب بازیگران به ورود در اقتصاد تأکید دارد. در مقابل، سیاست «تنظیم عرضه» در پی درک چرخه‌های تجاری بود و در دوره‌های رکود اهمیت پیدا کرد، دوره‌هایی که فدرال رزرو [بانک مرکزی ایالات متحده] می‌توانست با استفاده از سیاست نرخ بهره اوضاع را بهبود ببخشد. به بیان دیگر، دوباره به این فرض بازگشتیم که اقتصاد به وضعیت اشتغال کامل و به نتایجی خواهد رسید که اقتصاددانان نتایج «بهینه»‌ می‌نامند، به‌شرطی که دولت از سر راه کنار برود.با نزدیک‌شدن آمریکا به پایان قرن بیستم، نشانه‌های زیادی وجود داشت دال بر اینکه چارچوب اقتصادیِ درست همین است. آمریکا پیشگام دنیا در معرفی نوآوری‌های جدید به بازار بود و، تا اواخر دهۀ ۱۹۷۰، طبقۀ متوسط آمریکا سال به سال سودهای هنگفتی کسب می‌کرد. ما بحران دیگری همچون رکود بزرگ را پشت سر گذاشته بودیم و اقتصادمان مهاجران زیادی را از سراسر دنیا می‌پذیرفت. اگر سیاست‌گذاران بر بهبود بهره‌وری تمرکز می‌کردند، بازار خودش مراقب بقیۀ عوامل بود، یا دست کم اقتصاددانان این‌گونه فکر می‌کردند.فروپاشیتا اواخر قرن بیستم، مجموعه‌ای از اقتصاددانان در این پارادایم جدید رشد یافته بودند. استفانی ماج در کتاب جدیدش با عنوان چپ‌گرایی بازسازی‌شده۶ به ظهور پدیده‌ای اشاره می‌کند که خودش «نخبگان مالی بین‌المللی» می‌نامد، اقتصاددانانی که «در نحوۀ شاداب نگه‌داشتن بازارها تخصص دارند و استدلال می‌کنند که رشد بازارمحور برای همگان خوب است». اما پشت پرده، اندیشه‌های جدیدی در حال شکل‌گیری بود. برای اینکه استدلال‌های بنیادگرایی بازار درست باشد، عملکرد بازار باید طبق تبلیغات صورت بگیرد. اما داده‌ها و روش‌های جدید درنهایت به پرسش‌هایی جدی دربارۀ این نتیجه‌گیری انجامید.آشنایی من با این مبحث در سال ۱۹۹۳ و در نخستین هفته از دورۀ درسی اقتصاد کار در دانشگاه رقم خورد. استادمان از مجموعه مقالاتی پژوهشی به قلم دیوید کارد و آلن کروگر بحث می‌کرد که در آن زمان تازگی داشت. آن‌ها در مطالعات خود از «آزمایش‌های طبیعی» بهره برده بودند تا بدانند وقتی سیاست‌گذاران حداقل دستمزدها را افزایش می‌دهند چه اتفاقی می‌افتد (در اینجا، مقایسۀ اشتغال و درآمد در رستوران‌های فست‌فودی در مرزهای ایالتی پیش و پس از افزایش حداقل دستمزدها در یک ایالت مطرح بود). این‌جور تحقیقات نوآورانه بود. قبل از دهۀ ۱۹۹۰، پژوهش‌های رشتۀ اقتصاد بیشتر بر مدل تأکید می‌کردند، نه روش‌های تجربی. کارد اخیراً در مصاحبه با بن زیپرر از مرکز اِکویتبل گروث واشنگتن، گفته است: «اگر در دهۀ ۱۹۷۰ درسی را در مبحث اقتصاد کار می‌گذراندید، بخش عظیمی از زمان کلاس را صرف بحث مدل‌سازی و روش اقتصادسنجی می‌کردید. و معمولاً به جداول اشاره‌ای هم نمی‌کردید. کسی حتی فکرش را هم نمی‌کرد که این موضوع بخش مهمی از مقاله باشد. بخش مهم مقاله عبارت بود از بیان دقیق مدل».این پرسش هم سوالی جالب و به‌جا دربارۀ سیاست‌گذاری و هم پرسش نظری عمیقی بود. طبق پیش‌بینی نظریۀ اقتصادی متعارف، وقتی قیمت بالا می‌رود تقاضا پایین می‌آید. بنابراین، وقتی سیاست‌گذاران حداقل دستمزد را افزایش می‌دهند، قاعدتاً کارفرما باید در واکنش به این سیاست، کارکنان کمتری استخدام کند. اما تحلیل کارد و کروگر به نتیجه‌گیری متفاوتی انجامید. آن‌ها با استفاده از داده‌ها و روش‌های متنوعی (که برخی کم‌وبیش بدیع بودند) دریافتند که وقتی سیاست‌گذاران ایالت نیوجرسی حداقل دستمزد را افزایش دادند، اشتغال در رستوران‌های فست‌فودی نسبت به رستوران‌های پنسیلوانیا، ایالت همسایه، رو به کاهش نگذاشت. این پژوهش نتایجی واقعی در پی داشت و فصل جدیدی در روش تحقیق باز کرد و نیز پرسش‌های نظریِ به‌شدت تشویش‌انگیزی را عیان کرد.هنگام انتشار تحلیل کارد و کروگر، «آزمایش‌های طبیعی» ایدۀ جدیدی در پژوهش‌های اقتصادی بود _کارد می‌گوید ریچارد فریمن، اقتصاددان دانشگاه هاروارد، «اولین کسی» بود که از این عبارت استفاده کرد. این تکنیک‌ها، در کنار دیگر روش‌ها، به اقتصاددانان امکان داد تا به برآورد علیت بپردازند_ یعنی نشان دهند که یک چیز علت چیز دیگری است، نه اینکه فقط بگویند دو رویداد ظاهراً با هم یا به صورت تصادفی اتفاق می‌افتند. دایان ویتمور شانزنبک در دانشگاه نورت‌وسترن آمریکا به من گفت: «در طول پانزده بیست سال گذشته، علم اقتصاد (اقتصاد تجربی) دستخوش تغییراتی جدی شده که آن را انقلاب اعتبار می‌نامیم. در گذشته، می‌توانستید با پیدا کردنِ همبستگی در تحقیق خودتان را خلاص کنید. این روش قالبی ندارد که بتوانید با استفاده از آن رابطه‌ای علت و معلولی بین سیاست و نتیجه‌ای خاص استخراج کنید».اهل اقتصاد در ابتدا به پژوهش کارد و کروگر روی خوش نشان نمی‌دادند و از پذیرش این ایده امتناع می‌ورزیدند که دنیا طبق پیش‌بینی‌های نظریه نمی‌چرخد. کتاب افسانه و سنجش۷ کارد و کروگر که در سال ۱۹۹۵ منتشر شد حاوی مجموعه مطالعاتی بود که پرده از معمایی در دل نظریۀ اقتصادی برداشت. در بهترین حالت باید بگوییم استقبال گرمی از این کار نشد. کروگر در مراسم بیستمین سالگرد انتشار این کتاب در مرکز اکویتبل گروث از اقتصاددان برجسته‌ای در بین حاضران مراسم نخستین چاپ کتاب یاد می‌کند که می‌گفت: «نظریه سند نیز هست». وقتی کروگر در ماه مارس درگذشت، در یادداشتی که برای یادبودش در واشنگتن پست منشر شد، نقل قولی از جیمز هِکمن، اقتصاددان دانشگاه شیکاگو، آمد. هکمن در سال ۱۹۹۹ به نیویورک تایمز گفته بود: «یافته‌های آن‌ها ریشه در نظریه و پژوهش‌های موجود ندارد. اینجاست که راهم را از چنین افرادی جدا می‌کنم. ممکن است هر روز با دنیایی کاملاً نو از خواب بیدار شوید، دنیایی که به مجموعۀ پژوهش‌های قبلی وصل نیست». تاریخ داستان دیگری روایت می‌کند. کارد و کروگر در رشتۀ خود به چهره‌های نامداری تبدیل شدند و نسل جدیدی از پژوهشگران را با استفاده از تکنیک‌های تجربی مبتکرانه به نتیجه‌گیری‌های جدیدی رساندند. درگذشتِ کروگر گسترۀ این تحولات را در علم اقتصاد عیان کرد. این رشته اکنون بر شواهدی تجربی استوار است که بر اثبات علیت تمرکز دارند، حتی اگر با فرضیات نظری دیرینه دربارۀ نحوۀ عمل اقتصاد سازگار نباشند. امروزه روش‌های جدیدی، مانند آزمایش‌های طبیعی و شبه‌آزمایش‌ها که چگونگی واکنش مردم به سیاست‌های اتخاذی را در زمان یا مکان بررسی می‌کنند، به روش‌های استاندارد تبدیل شده‌اند. هرچند ممکن است با نگاه به گذشته باورش سخت به نظر بیاید که این رشته توانسته بدون چنین تکنیک‌های تجربی‌ای وجود داشته باشد، کاربرد گستردۀ آن‌ها تنها در اواخر قرن بیستم رایج شد، با آغاز عصر اطلاعات و تحقق پیشرفت‌هایی چشمگیر در روش‌های تجربی، دسترسی به داده و قدرت رایانشی. به تعبیر یکی از روزنامه‌نگاران: «محاسبات سنگین رایانه‌های شخصی خط‌خطی‌کردن روی تخته‌های گچی را منسوخ کرد». یکی از شواهد این مدعا این است که در حال حاضر برترین مجلات اقتصادی بیشتر مقاله‌های تجربی منتشر می‌کنند. در حالی که در دهۀ ۱۹۶۰ حدود نیمی از مقالات سه مجلۀ برتر اقتصادی نظری بودند، اکنون تقریباً از هر پنج مقاله چهار تا مبتنی بر تجزیه و تحلیل تجربی هستند و بیش از یک‌سوم از این مقالات، از مجموعۀ داده‌های خود پژوهشگر بهره می‌برند، و نزدیک به یک‌دهم از آن‌ها بر آزمایش استوارند.کارد و کروگر یافته‌هایشان را با پیشرفت تحول‌ساز دیگری نیز مرتبط می‌دانند: ظهور مجموعۀ نظریه‌هایی معروف به اقتصاد رفتاری. این نظام فکری –در کنار بخش اعظم اقتصاد فمینیستی– با این مقدمه شروع می‌شود که چیزی به‌نام «انسان عاقل اقتصادی» وجود ندارد، اختراعی نظری که برای کارکرد درست نظریۀ اقتصادی لازم است. کروگر موضوع را چنین بیان می‌کند:مدل درسی معیار، درمقابل، نگرشی اتمیستی به کارگران دارد. در این مدل، کارگران فقط به دنبال موقعیت و منافع خودشان هستند، بنابراین اگر فردی دیگر دستمزد بیشتر یا کمتری بگیرد برایشان مهم نیست. دنیای واقعی درواقع مجبور است این مقایسه‌ها و ملاحظات اجتماعی را در نظر بگیرد. و رشتۀ اقتصادِ رفتاری این ویژگی رفتار انسان را به رسمیت می‌شناسد و می‌کوشد برایش مدل بسازد. به نظر من، این جهش کم و بیش موازی با کار ما در جریان بود.این یعنی تغییر پارادایم. در نتیجۀ چنین تغییراتی، اکنون پژوهش تجربی راه پیوند صاحب‌نظرانی است که در رده‌های بالایی علم اقتصاد قرار دارند. هرچند این حوزه از درون رشته‌ای جاافتاده می‌نماید، از طرفی نیز رشته‌ای در آستانۀ تغییر به نظر می‌رسد. کوهن می‌گوید وقتی رشته‌ای به رشد و بلوغ می‌رسد، تخصصی‌تر می‌شود؛ وقتی پژوهشگران نظریه‌ای را جزئی‌تر واکاوی می‌کنند، اغلب پارادایم جدیدی از دل بررسی‌های تازه بیرون می‌آید. این نوع پژوهش معمولاً نابهنجاری‌ها را افزایش می‌دهد؛ یعنی یافته‌هایی که با نظریۀ رایج سازگار نیستند.تعریف پارادایم جدید را نحوۀ درک ما از این تحلیل تجربی رقم خواهد زد. دنیای سیاست‌گذاری خیلی سریع به این مجموعۀ پژوهش‌های تجربی کلیدی توجه نشان داده است. درواقع، سیاست‌گذاری مبتنی بر شواهد و مدارک در بسیاری از حوزه‌ها به رویکردی معیار تبدیل شده است. اما تغییر پارادایم طبیعتاً بدین معناست که سیاست‌گذاران نیازمند چارچوب جدیدی برای انسجام‌بخشی به همۀ شواهد موجود و پیشبرد دستور کار خود هستند. می‌توان این نکته را در بحث‌و‌جدل‌های جاری در حوزۀ سیاست‌گذاری مشاهده کرد؛ در حالی که محافظه‌کاران کاهش مالیات را به‌عنوان راه‌حل همۀ معضلات می‌ستایند، عموم مردم دیگر باور ندارند که این روش بتواند درمانی واقعی باشد. هنوز معلوم نیست که آیا منظور سرفصل‌هایی است که در بسیاری از دوره‌ها برای بررسی نابرابری از طریق مالیات بر سرمایه و بررسی افزایش تراکم فعالیت‌های اقتصادی بحث می‌شود، یا موضوع چیز دیگری است.چشم‌اندازی نوتأکید جدید بر تحلیل تجربی لزوماً به معنی ظهور پارادایمی جدید نیست. شواهد و مدارک باید به صورت یکپارچه تبیین جدیدی از چیستی علم اقتصاد و اینکه به دنبال فهم چیست به دست دهند. می‌توان مشاهده کرد که چنین اتفاقی هنگام تلاش پژوهشگران برای درک نابرابری رخ می‌دهد؛ چیزی که اغلب اقتصاددانان در تحقیق تجربی «ناهمگنی» می‌نامند. آوردن نابرابری به مرکز میز تحلیل پرسش‌هایی از این دست مطرح می‌کند که آیا بازار برای همه –چه فقیر و چه ثروتمند، چه افراد دارای قدرت اقتصادی و چه اشخاص فاقد قدرت اقتصادی– عملکرد یکسانی دارد و نتیجۀ آن بر کارکرد نظام اقتصادی چیست؟ این کار پرسش‌هایی را دربارۀ نحوۀ تبدیل قدرت اقتصادی به قدرت اجتماعی به پیش می‌آورد که نمی‌توان نادیده گرفت. توماس پیکتی در کتاب سرمایه در قرن بیست‌ویکم به‌خوبی داده‌های درآمدی شماری از کشورها را در طول چند قرن گردآوری می‌کند و نتیجه می‌گیرد که نیروهای قدرتمندی سطح نابرابری را آنقدر بالا می‌برند که سرمایه انعطاف‌ناپذیر خواهد شد.هم‌اکنون چنین بازاندیشی‌ای در حال روی دادن است. در کنفرانس انجمن علوم اجتماعی در ماه ژانویه –همایشی برای اقتصاددانان متخصص در همۀ زیررشته‌ها– گابریل زاکمن از دانشگاه برکلی اسلایدی بسیار تحریک‌آمیز به نمایش گذاشت که فقط یک جمله داشت: «بدرود عامل نماینده۸». این اسلاید به‌اندازۀ کار چند دهۀ پیش کارد و کروگر انقلابی بود، چون مفهومش این بود که باید خود را از بند مدل‌های اقتصادکلان طاقت‌فرسا رها کنیم. سیاست‌گذاران به منظور اصالت بخشیدن به سیاست اقتصادی خود بیشتر به «مدل‌های عامل نماینده» تکیه می‌کنند. در این مدل‌ها فرض بر این است که می‌توان واکنش‌های بازیگران اقتصادی، چه بنگاه‌ها و چه افراد، را با یک مجموعه (یا شاید هم دو مجموعه) از قواعد نشان داد. یعنی اگر شرایط تغییر کند -مثلاً قیمت افزایش یابد- مدل فرض را بر این می‌گیرد که همۀ بازیگران فعال در اقتصاد، صرف‌نظر از اینکه کم‌درآمد باشند یا پردرآمد، پاسخ یکسانی خواهند داد. شرکت مودیز آنالیتیکز از یک مدل اقتصادی بهره می‌برد که بسیار به آن استناد شده است و مدیر شرکت مارک زندیِ اقتصاددان تأیید می‌کند که: «بیشتر متخصصان اقتصاد کلان، دست‌کم آن‌هایی که روی چشم‌اندازهای آتی اقتصاد تمرکز دارند، تقریباً همگی در اندیشۀ خود نابرابری را نادیده گرفته‌اند. فرض تلویحی آن‌ها، اگر نگوییم فرض صریح آن‌ها، این است که وقتی از چشم‌انداز اقتصادی کلان بحث می‌کنیم نابرابری اهمیت چندانی ندارد».اما این مدل‌های طاقت‌فرسای اقتصاد کلان در آستانۀ جدیدترین بحران اقتصادی عملکرد ضعیفی از خود نشان دادند. آن‌ها نه بحران را پیش‌بینی کردند و نه برآوردی معقول از وضعیت رشد اقتصادی در زمان وقوع این رکود بزرگ و سپس هنگام شروع بهبود تدریجی ارائه دادند. هنگامی که زندی نابرابری را در مدل پیش‌بینی کلان مودیز برای اقتصاد آمریکا گنجاند، به این نتیجه رسید که افزودن نابرابری به مدل‌های سنتی -یعنی مدل‌هایی که اصلاً نابرابری اقتصادی را لحاظ نمی‌کنند- در پیش‌بینی‌های کوتاه‌مدت تغییر چندانی نشان نمی‌دهد. اما وقتی دورنمای بلندمدت را بررسی کنیم یا امکان ازدست‌رفتن کنترل را در نظر بگیریم، درمی‌یابیم که هرچه نابرابری بیشتر باشد احتمال بی‌ثباتی در نظام مالی افزایش می‌یابد.روزبه‌روز پژوهش‌های تجربی بیشتری این تحقیق را تأیید می‌کنند. بهار امسال، جاناتان دی آستری، پراکاش لونگانی و اندرو بِرگ، از اقتصاددانان صندوق بین‌المللی پول، کتابی منتشر کردند متشکل از مجموعه‌ای از مطالعات پژوهشی است و نشان می‌دهد هرچه سطح نابرابری بیشتر باشد رکودهای اقتصادی با فاصلۀ کمتری از همدیگر اتفاق می‌افتند. این اقتصاددانان دریافتند که وقتی در جوامع با نابرابری بالا رشدی رخ می‌دهد، بیشتر احتمال دارد عواید اقتصادی با رکودها و کسادی‌های شدیدتری که پیش می‌آید از بین برود؛ و همیشه فشار اقتصادی برای کسانی که در سمت ضعیف‌تر طیف درآمدی قرار دارند سنگین‌تر است. بااین‌حال، اکنون در بیشتر مدل‌های اقتصادی کلان که بانک‌های مرکزی و شرکت‌های مالی برای پیش‌بینی و تصمیم‌گیری به کار می‌گیرند نابرابری لحاظ نمی‌شود.گام کلیدی در هرگونه تغییر پارادایم این است که روش جدیدی برای نگاه به حوزۀ پژوهشی مورد نظر ارائه شود. سائز و بسیاری از همکارانش، از جمله توماس پیکتی و گابریل زاکمن نیز این‌گونه اثرگذاری می‌کنند. آن‌ها مفهومی خلق کرده‌اند به نام «حساب‌های ملی توزیعی»۹ که داده‌های کلی درآمد ملی را که در پارادایم اوایل قرن بیستم بسیار مهم است با داده‌های جزئی مربوط به نحوۀ تخصیص چنین درآمدی به افراد (با استفاده از یافته‌های اواخر قرن بیستم) ترکیب می‌کند و به صورت سنجه‌ای برای نشان دادن رشد و توزیع درآمد درمی‌آورد. زاکمن به من گفت‌: «ما از رشد حرف می‌زنیم، همین‌طور از نابرابری؛ اما هرگز از هر دو این‌ها همزمان حرف نمی‌زنیم. بنابراین توزیع حساب‌های ملی تلاشی است برای پرکردن شکاف بین اقتصاد کلان از یک طرف و مطالعات نابرابری از طرف دیگر». ظاهراً کنگره این پیام را دریافت کرده است. قانون اعتبارات یک‌پارچۀ ۲۰۱۹ ۱۰، که منجر به بازگشایی دولت پس از تعطیلی رکوردشکن ۳۵ روزه شد، دفتر تحلیل اقتصادی آمریکا را به «شروع گزارش‌دهی دربارۀ شاخص‌های رشد درآمد» به صورت دهکی و حداقل سالانه و در صورت امکان، گنجاندن این آمار در گزارش‌های تولید ناخالص داخلی خود ترغیب می‌کند. به‌این‌ترتیب، رفته‌رفته پارادایم‌های اقتصادی جدید به ابزار جدیدی برای سیاست‌گذاری تبدیل می‌شوند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را هدر بوشی نوشته است و ابتدا در شمارۀ تابستان ۲۰۱۹ مجلۀ دموکراسی ژورنال منتشر شده است و سپس، با عنوان «A New Economic Paradigm» در وب‌سایت همین مجله بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «آیا به پایان عصر نئولیبرالیسم رسیده‌ایم؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• هدر بوشی (Heather Boushey) مدیر اجرایی و اقتصاددان ارشد مرکز اکویتیبل گروث در واشنگتن است. پژوهش‌های او عمدتاً دربارۀ نابرابری اقتصادی و سیاست عمومی، به‌ویژه اشتغال، سیاست اجتماعی و رفاه اقتصادی خانواده است.[۱] Great Recession[۲] heterogeneity[۳] normal science[۴] National Income[۵] Product Accounts[۶] Leftism Reinvented[۷] Myth and Measurement[۸] representative agent[۹] Distributional National Accounts[۱۰] The 2019 Consolidated Appropriations Act ]]> هدر بوشی اقتصادوجامعه Sat, 17 Aug 2019 04:00:04 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9494/ چاق‌بودن عادی است، به همین دلیل نمی‌خواهیم چاق باشیم http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9491/ کریستوفر ای. فورث، لیترری هاب — با صدایی آرام و ترس‌خورده زمزمه می‌کنند: «اوه! ببین، ببین! اون خانم چه مشکلی داره؟ چرا این قدر چاقه»؟ این‌ها سؤال‌هایی‌اند که در رمان دنیای قشنگ نو آلدوس هاکسلی، برگزیدگانی که سنی از آن‌ها گذشته است، اما هنوز زیبارو و باریک‌اندام‌اند، نجوا می‌کنند. آن‌ها لحظاتی پیش با لیندا روبه‌رو شده‌اند که به‌تازگی از محل نگهداری وحشی‌ها برگشته، بخشی که چند سال پیش لیندا را به آنجا فرستاده‌اند تا پسرش جان را به دنیا بیاورد. دلیل معذب بودن‌شان را می‌شود درک کرد. در جامعه‌ای که فناوری جوانی را از محدودیت‌های زیستی فراتر برده، منطقی است که آن‌ها «هرگز چهره‌ای را ندیده باشند که جوان و شاداب نباشد، یا اندامی را که دیگر باریک و برافراشته نیست». «این شصت‌واندی ساله‌های از کار افتاده»، که تقریباً بیست سال از لیندا بزرگترند، «سیمای دختربچه‌ها را دارند. برعکس، لیندا در چهل‌وچهار سالگی شکل و ظاهر هیولایی را دارد که در اثر سالخوردگی چروکیده شده و از ریخت افتاده».آینده‌ای که در دنیای قشنگ نو به نمایش درآمده مبالغه‌ای از گرایش‌های فرهنگی معاصر با اهداف تعلیمی است که چند فانتزی جسمانی را کنار هم می‌گذارد، فانتزی‌هایی که هر کدام به‌شکلی در فرهنگ غربی مطرح‌اند. کابوسی که آلدوس هاکسلی به تصویر می‌کشد کاریکاتوری است از امیال و غرایز آرمان‌شهری‌ای که او در پیرامون خود می‌دید: میل به جوانی و تندرستی و زیبایی و کارایی با محدودیت‌های اندک، در دنیایی که می‌شود بیماری و زشتی و سالخوردگی را با فناوری‌های جدید مهار کرد. چاقی، که نشانۀ بدمنظر پیری و چه بسا بیماری -امور آزاردهنده‌ای که محدودیت‌های انسانی و حقایق گریزناپذیر حیات جسمانی را گوشزد می‌کند- به شمار می‌آید، فقط یکی از جنبه‌های متعدد «زندگی» است که آرمان‌شهر فناورانه می‌کوشد ریشه‌کن کند.آرزوی جهانی کمابیش عاری از چاقی، دست‌کم برای برگزیدگان، آرزوی تازه‌ای نیست. تصور جامعه‌ای زمینی یا یک بهشتِ پس از مرگ که ساکنانش انسان‌هایی با شکل و ظاهر کامل باشند از هزاران سال پیش از این الهام‌بخش مصلحان نظام بهداشت و مؤمنان دینی بوده است. با معیارهای قرن هفدهمی، آیا بدن پیر و آویزان لیندا در میان شهروندان خوش‌اندام شهر آفتاب توماسو کامپانلا هم به همین اندازه نامتعارف به نظر نمی‌آمد؟ درست است که در این «تصور از نخستین دولت نظارتی»، برای ایجاد بدن آرمانی، از ابزار بسیار متفاوتی استفاده می‌شود، اما آینده‌ای که آلدوس هاکسلی را به وحشت می‌اندازد، آینده‌ای است که ارزش و امتیاز مشابهی برای جوانی و طول عمر قائل است و به حذف بدن‌های ناهنجار از جمع برگزیدگان می‌اندیشد.این تحمل‌ناپذیری چاقی جنبه‌ای کاملاً مدرن دارد، دست‌کم وقتی بحث شکل و اندازۀ بدن مطرح می‌شود. مورخان توافق دارند که زمان نخستین چاپ دنیای قشنگ نو، بسیاری از اجزای اصلی پیش‌داوری‌های امروز ما علیه چاقی شکل گرفته بود. آن زمان بدن ایدئال در غرب باریک‌تر از پیش شده بود. از میانه‌های قرن نوزدهم پیشرفت‌های علمی آغاز شد و در پی آن، غذا و کالاهای دیگر در دسترس مردم بیشتری قرار گرفت و همین عاملی شد تا فربهی، که زمانی نماد برتری اجتماعی طبقۀ متوسط بود، بی‌اعتبار شود. همین که تعداد بدن‌های چاق رو به افزایش گذاشت، چاقی در سلسله‌مراتب اجتماعی به‌شکلی غم‌انگیز «عادی» شد. رفته‌رفته چاقی پیوند محکم‌تری با طبقات فرودست و بدن‌های غیرسفید پیدا کرد و نمود ظاهری ثروت به شکل‌های دیگری از مصرف گره خورد و فرقه‌ای از اندام‌های باریک و سالم و ورزشی و کارآمد و زیبا بر سلسه‌مراتب تظاهر تسلط یافت.ضمن اینکه به نظر می‌آمد در خلال قرن نوزدهم عادت تمسخر آدم‌های چاق رو به فزونی بوده است، فرهنگ رو به گسترش تبلیغات و مصرف انبوه این گرایش را تشدید کرد. تمرکز دیداری این فرهنگ واضح و بدیهی بود: هالیوود، در کنار سینمای اروپا، نقشی فراموش‌نشدنی در بین بازیگران داشت. همین که پردۀ نقره‌ای تصاویر بدن‌های آرمانی را در گوشه‌وکنار جهان به نمایش گذاشت، مجلاتِ سینماییِ هواداری بحث پرهیزهای غذایی و برنامه‌های تناسب اندام ستاره‌های سینما را با توده‌های مردم در میان گذاشتند.ابتدای قرن بیستم دوره‌ای است که می‌تواند برای تعمق دربارۀ دیدگاه‌های کنونی‌مان دربارۀ چاقی مفید باشد. ژرژ ویگارلو به‌درستی می‌گوید که «بدن دهۀ ۱۹۲۰ حقیقتاً منادی بدن امروز بود». از آن زمان به بعد، انگارۀ غرب از بدن‌های فربه نمایندۀ «تهدیدی زیباشناختی و خطری برای سلامت» است که با برداشت‌های قرن بیستمی از بدن در پیوند است، برداشت‌هایی از این قبیل که بدن چیزی مصرفی و در معرض نمایش است و مشکلی پزشکی است که دیر یا زود سربار نظام بهداشت و درمان خواهد شد.از قرن شانزدهم، «چاقی» را مرضی دانسته بودند که عمر را کوتاه و جسم را بدریخت می‌کند. پزشکان هم که قاصدان بیماری و ناتوانی و پیری و مرگ بودند، چاقی را بیش از پیش تقبیح کردند. از مردم خواسته شد اشتهایشان را کم کنند و برنامه‌های غذایی و ورزشی سالمی در پیش بگیرند و به این ترتیب، بدن به چیزی تبدیل شد که باید همیشه با دخالت مستقیم نیروی اراده به سامان درآید. همۀ این‌ها نشانه‌هایی هستند از تناقض‌های جامعۀ توده‌ای که از سویی تشویق به مصرف می‌کند و از سوی دیگر کف نفس و خودداری بیشتری می‌طلبد. این خودداری، در تناقضی دیگر، نیازمند خرید محصولات و خدماتی است که بخش دیگری از همان جامعۀ مصرفی را تشکیل می‌دهد که به تولید چاقی مفتخر است.در دهه‌های بعدی، این روند پیشرفت بیشتری داشت. همراه با رشد نئولیبرالیسم در دهۀ ۱۹۷۰ و «فرهنگ پرخوری» ملازم آن که مصرف اجباری را در کنار نیاز به انضباط نفس می‌نشاند، چاقی به علامتی رؤیت‌پذیر بدل شد که نشان می‌داد شخص مهار خود را از دست داده و در ظرافت و زیبایی افول کرده است. حتی اگر ریشه‌های فرهنگی عمیق‌تری داشته باشد، بدیهی‌ترین شرایط امکان انزجار کنونی ما از چاقی به اوایل قرن بیستم برمی‌گردد.ولی آیا این سیر تکاملی می‌تواند به‌کفایت توضیح بدهد که چرا واکنش به بدن‌های چاق تا این حد زننده و شدید است که گویی وجود چاق‌ها به‌خودی‌خود می‌تواند آلوده‌کننده باشد؟ نفرت و انزجار عصر مدرن از چاقی (و ترس از چاق شدن)، که حاصلِ تلمبارشدنِ چند قرن بدفهمی دربارۀ چربی و فربهی است و به‌ویژه در تضاد با ایده‌های نوظهورِ پاکیزگی و سپیدی و تمدن قرار گرفته، چه بسا نشانۀ اشتیاقی باشد که بیش از تصور معمول آرمان‌شهری و استعلایی است. در اینجا از واژۀ «آرمان‌شهری» در ابتدایی‌ترین معنای آن استفاده می‌کنم. طبق تعریف روث لویتاس، «از قرار معلوم، ماهیت آرمان‌شهر میل است؛ میل به بهتر و به گونه‌ای دیگر بودن». روث لویتاس این فکر را مطرح می‌کند که سرچشمه‌های چیزی که «تکانۀ» آرمان‌شهری می‌نامند، در تجربۀ انسان از احساس گرسنگی و فقدان و کمبود ریشه دارد؛ این احساس عمیق که چیزی کم است... در این معنا، هر چیزی که با نوعی هستی تغییریافته مربوط باشد آرمان‌شهری است.در این تعریفِ کمابیش «وجودی»، آرمان‌شهر مفهومی نیست که به بازنمایی جهان جایگزین یا کامل وابسته باشد. بلکه «به شکل عنصری ظاهر می‌شود که در طیف وسیعی از کردارها و فرهنگ‌های انسانی تعبیه شده است». به همین دلیل است که لویتاس می‌تواند مدعی شود که «فرهنگ معاصر غرق در آرمان‌شهرباوری است، حتی اگر هیچ بازنمایی استعاری‌ای از جهان جایگزین وجود نداشته باشد».شباهت خانوادگی بین آرزوهای آرمان‌شهری و آرمان‌های دینی بدیهی است. به نظر می‌آید که هر دوی این‌ها در ابهام‌های مربوط به تن‌یافتگی۱ ریشه داشته باشند. بخش اعظم امیدهای آرمان‌شهری بر تجربۀ زیسته از نقص -دست و پنجه ‌نرم‌کردنِ عمومی بشر با درد و بیماری و پیری و مرگ- بنا شده است. می‌شود گفت مفهوم محوری «تعالی» در دین هم «به بلاتکلیفی نسبی در وضعیت وجودی تن‌یافتۀ ما وابسته است». از سوی دیگر، همان‌طور که تبیین مفهوم آرمان‌شهر نیازمند امید واقعی به جهانی جایگزین نیست، مفهوم تعالی هم احتیاج ندارد که با اعتقاد به موجودات الهی و واقعیت‌های اخروی تلفیق شود. در حقیقت، این نکته نشان می‌دهد فرهنگ غرب به‌جای اینکه بخواهد بدن را به‌طور کلی حذف کند، تمایلی دائمی دارد به اینکه بدن را وسیلۀ غلبه بر محدودیت‌های بدن کند.تا جایی که پیوندی معقول هست بین استعاره‌های آرمان‌شهری و دینی و نوعی تفکر جادویی که انزجار -احساسی که در قالب آن «فاصلۀ عملکرد جهان واقعی با جهانی که دوست داریم را می‌سنجیم»- را می‌سازد، منطقی است که رویکردهای مدرن در مخالفت با چاقی را نمادِ گرایشی در جهت آرمان‌شهرباوری جسمانی و میل به تعالی ببینیم. اگر «آرمان‌شهرباوری جسمانی» را خواسته‌های متأثر از فرهنگ برای شکل‌های دیگر (و فرضاً بهتر) از تن‌یافتگی‌ها (به‌ویژه تن‌یافتگی‌هایی که در برابر نیروهای تباهی‌آور طبیعت مقاومت می‌کنند و کمتر دستخوش ضرورت‌های زندگی جسمانی‌اند) تعریف کنیم، آن وقت می‌توانیم ببینیم که انسان چاق و چاقی چگونه محدودیت‌های چنین خواسته‌هایی را به یادمان می‌آورند. گریز از آدم‌های چاق و چاقی یکی از نتایج طلب «سلامت کامل» است که اگر رؤیای «دین زیست‌محیطی» تازه‌ای در پی نداشته باشد، خیال «آرمان‌شهری جدید» را به دنبال خواهد داشت.انواع مختلف آرمان‌شهرباوری جسمانی در طول تاریخ مشهود بوده است، آن هم نه فقط به شکل تلاش و کوشش برای بررسی و بیشینه‌سازی کمال بشری و مبادرت به افزایش طول عمر انسان، بلکه تا جایی که حتی بر مرگ هم غلبه شود. افزون بر این، امید به غلبه بر محدودیت‌های تن‌یافتگی معمول می‌تواند الهام‌بخش نقشه‌های جدیدی برای سازمان‌دهی جامعه باشد. عده‌ای ظهور و افول تلاشی «آرمان‌شهری» برای ایجاد بدن‌هایی کارآمد را، که تسلیم خستگی نشوند، دنبال کرده‌اند، رؤیایی که با تلاش برای به حداکثر رساندن توانایی‌های ماشینی کارگران تا قرن بیستم ادامه یافت.علم کار، که در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ با فوردیسم و تیلوریسم به اوج خود رسید، به دنبال آن بود که «رؤیای طبقۀ متوسط در انتهای قرن نوزدهم» را عملی کند، رؤیای «بدنی که هرگز خسته نمی‌شود». امید می‌رفت که این بدن‌های ماشینی به آن سوی توانایی‌های معمول بشری رانده شوند و خستگی‌ناپذیر باشند یا دست‌کم چندان محتاج استراحت نباشند، فانتزی‌ای که تا اندازه‌ای به رؤیاپردازی‌های ورزشکاران برای کارایی نامحدود تبدیل شد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Forth, Christopher E. Fat: A Cultural History of the Stuff of Life. Reaktion Books Ltd, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کریستوفر ای. فورث نوشته است و در تاریخ ۲۹ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «On the Evolution of Fatness in Society» در وب‌سایت ‌لیترری ‌هاب منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «‌چاق‌بودن عادی است، به همین دلیل نمی‌خواهیم چاق باشیم» و ترجمۀ حسین رحمانی منتشر کرده است.•• کریستوفر ای. فورث (Christopher E. Forth) رئیس دپارتمان علوم انسانی و استاد تاریخ دانشگاه کانزاس است. ماجرای دریفوس و بحران مردی و مردانگی فرانسوی در غرب مدرن (The Dreyfus Affair and the Crisis of French Manhood and Masculinity in the Modern West) یکی از مهم‌ترین کتاب‌های اوست.••• این مطلب برشی است از کتاب چاقی: تاریخ فرهنگی خمیرۀ زندگی نوشتۀ کریستوفر ای. فورث.[۱] embodiment ]]> کریستوفر فورث اقتصادوجامعه Tue, 13 Aug 2019 03:49:45 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9491/ مگذار دیوانه شوم: وقتی یک روان‌پزشک به مطالعۀ خودش می‌نشیند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9486/ پارول سیگال، نیویورک‌تایمز — اِی. کِی بنجامین در کتاب تازۀ خارق‌العاده و مشوش‌کننده‌اش، مگذار دیوانه شوم، می‌نویسد همیشه در اتاق مشاوره، دو متخصص حضور دارند: بیمار و پزشک. «یکی در تجربۀ منحصر‌به‌فردِ دردنشان‌های بیماری متخصص است و دیگری در بررسی آن دردنشان‌ها. روایت اول شخص با روایت سوم شخص بر سر یک زمینۀ مفهومی در رقابت‌اند».چه اتفاقی می‌افتد اگر رقابت این روایت‌ها در درون یک فرد رخ دهد؛ یعنی اگر پزشک و بیمار یک نفر باشند؟ بنجامین، که عصب‌روان‌شناسی بالینی است، قصۀ «گره‌گشایی از ذهن» بیمارانش را در تار و پود تجربۀ شخصی‌اش از بیماری روانی می‌تند. تصویر بیمارانی که از آسیب‌های ناشی از جراحات مغزی یا زوال عقل رنج می‌کشند، لب به سخن می‌گشایند تا ابعادی بزرگتر از معاینۀ بالینی و مغز را آشکار سازند و آن تخلخلی۱ را نشان دهند که از نگاه بنجامین در این حرفه ضروری است. علاقۀ او صرفاً معطوف به تشریح این همدلی نیست، بلکه می‌خواهد همدلی را (تا حدودی به‌زور) در خوانندگانش بیدار کند (تحریفی آزاردهنده و در عین‌حال قدرتمند در این ماجرا وجود دارد که من از آن چشم می‌پوشم).این روان‌شناس بریتانیایی می‌نویسد «ما از این اسکلت به آن اسکلت می‌پریم.۲ ظرفیت تشخیصمان حد و مرزی ندارد. صورت‌ شما، صدای‌تان، نفستان، همین‌طور فاش می‌کند و فاش می‌کند، حالا هرکدامشان با قبل فرق دارد، از دو ساعت پیش که برای نخستین بار یکدیگر را دیدیم تا الان بیش از آن تغییر کرده‌اند که بشود تصور کرد. نگاه‌: دقیق‌تر از هر آزمایشی».روایت بنجامین مخفیانه در مرزِ روایت‌های بیماران‌ او می‌خزد. رنج آن‌ها او را به یاد رنج‌های خودش می‌اندازد و از شباهت بیمارانش با اعضای خانواده‌اش متأثر می‌گردد. زنی سالخورده که به زوال عقل مبتلاست -«نام‌ها مثل کرۀ بادام‌زمینی به زبانش می‌چسبند»- او را به یاد مادرش می‌اندازد. کودکی که به شکلی هولناک در تصادف زخمی‌ شده است، بیماری مرموزِ دختر کوچک خودش را به یادش می‌آورد؛ اجازه می‌دهد این تداعی در ذهنش پر و بال بگیرد و به پرسش‌هایی کلی‌تر دربارۀ سودمندترین شیوه‌های ارتباط میان پزشکان و والدین بیماران خردسال بیانجامد.تأکیدی عرفی در رابطۀ درمانیِ میانِ پزشک و بیمار وجود دارد، مبنی بر اینکه مسائل درمانی نباید با مسائل شخصی آمیخته شود؛ زندگی و تجربۀ پزشکان نباید در کارشان وارد شود. لوری گوتلیب در کتاب جدیدش، شاید باید با کسی صحبت کنی۳ ‌که پیرامون تجربیات خودش در روان‌درمانی نوشته شده است، می‌گوید: «زمانی که بیماران انسان بودنِ ما را می‌بینند، ترکمان می‌کنند». اما در مورد بنجامین، می‌بینیم که او، دقیقاً به دلیل انسان بودنش (به‌ویژه گذشته‌اش)، قادر است با تمام توان به بیمارانش رسیدگی کند (باید یادآوری کنم که کتاب با نام مستعار منتشر شده است). او تعلق‌خاطر آن‌ها را به بیماری‌شان می‌فهمد: «ما باید به نحوی بیماری‌مان را به چیزی ویژه تبدیل کنیم؛ یعنی متعلق به خودمان، در غیراین‌صورت بیماری به شکل ترسناکی، جدا از ما به حیاتش ادامه خواهد داد». بنجامین هم با آر. دی. لِینگ، روانپزشک اسکاتلندی، هم‌عقیده است که روان‌پریشی می‌تواند قابل‌فهم و حتی پرمعنا باشد. روایت‌های او آنقدر سرشار از جملات فاخر و همدلانه است -«بیماران معمولاً دیگریِ خیالی ما هستند»- که آدم را به یاد شفقت حرفه‌ای امثال اولیور ساکس۴ می‌اندازد.اما او ساکس نیست، چراکه اتفاقی عجیب‌تر می‌افتد. وقتی یکی از بیماران دیگر به قرارهای معاینه‌اش نمی‌آید، بنجامین نوبت‌های هفتگی او را خالی نگاه می‌دارد و از این زمان برای خیالبافی و نوشتن دربارۀ اتفاقات محتملی استفاده می‌کند که ممکن است در زندگی بیمارش رخ داده باشند؛ یک مثنوی هفتاد من کاغذ درباره نگرانی‌ها و رازهای او می‌نویسد.ناگهان زبانِ روایت تغییر می‌کند، بریده بریده و پر رمز و راز می‌گردد: «مرگ همچون یگانه پایان، پایانی واقعی از راه می‌رسد؛ شبحش را دوست بدار، نهنگ سفیدش را، اسب پانتومیمش را». این جملات با لحنی نفس‌گیر پیش می‌روند تا کتابی که دربارۀ دیوانگی نوشته شده است، خودش تبدیل ‌شود به واقعه‌نگاریِ یک فروپاشیِ ویران‌کننده.بنجامین درحال سقوط آزاد است. شب‌ها تنها دو ساعت می‌خوابد و راه رفتنش کم‌کم شبیه به خزیدن شده است. ناگهان امضایش تغییر می‌کند. عمیقاً معتقد است می‌تواند فعالیت نواحی گوناگون مغزش را حس کند. یک روز که در ساعت شلوغی روی پل لندن قدم می‌زند، تصور می‌کند می‌تواند بیماری افرادی که از کنارش رد می‌شوند را تشخیص دهد؛ روان‌پریشی، حملۀ ترس، افسردگی، اختلال وسواس اجباری. او به دلیل «مشکلی در دلبستگی»۵ به یک «شبه بی‌خانمان» تبدیل می‌شود. بخش‌های خاصی از کتاب، به شکلی گریزناپذیر، غیرقابل فهم‌اند. فصلی آشفته و نامفهوم دربارۀ ازدواجی فاجعه‌بار نوشته است. به تهدیدها و دعواهای خشونت‌بار (که برخی وحشتناک‌اند) اشاره می‌کند، اما حرف‌هایش مبهم است و بیشتر به نفع خودش. او همسرش را هیولا می‌نامد، بااین‌حال جزئیات بیشتری نمی‌گوید و، در عوض، پشت زبانی مطنطن پنهان می‌شود: «لحظۀ شکنندۀ آتش‌بس فرو می‌ریزد. در چشم به‌هم زدنی یکدیگر را غرق در نفت می‌کنیم و شعله‌افکن‌هایمان را به سوی هم نشانه می‌رویم».بنجامین همچنان تا جایی که می‌تواند به آموخته‌هایش چنگ می‌زند و همان حرف‌هایی را به خودش می‌گوید که به بیمارانش گفته است: «اگر یاد نگیریم به نقایصمان عشق بورزیم، تنها چیزی که برایمان می‌ماند، حسرت کارهایی است که «می‌توانستیم» انجام دهیم» افکارش بیشتر و بیشتر از هم گسیخته می‌گردد و واژگانش پراکنده و پراکنده‌تر می‌شوند. یک روز با عجله یادداشت می‌کند: «بدنی وجود ندارد. «درونی» وجود ندارد. «متعلق به من»‌ی وجود ندارد».همان‌طور که سرگرم سردرآوردن از این کتاب بودم؛ از این نمایش غریبِ پرده‌دری و طفره‌روی، جمله‌ای از داستان «پزشک دهکده» کافکا تسخیرم کرد. پزشکِ داستان، بیماری را معاینه می‌کند که زخمی عمیق دارد. زخم پر از کرم‌هایی است که توی هم می‌لولند. نویسنده این رنج و اندوه را با زیباییِ بعیدی به تصور کشیده است: بیمار «مبهوت زندگی‌ای شد که درون زخمش جاری بود». بنجامین نیز با وجود آن‌که عذاب می‌کشد، مبهوت است. این انسانِ زمختْ بیماری‌اش را به شیوه‌ای به غایت منحصر به فرد به نمایش درمی‌آورد، و بیماریْ چشم او را به نوعی شفقت قدسی می‌گشاید.یک نصیحت: برای عبور از این هزارتو، باید بنیه‌ای قوی برای تاب‌آوردنِ دیدگاه‌ افسانه‌پردازانۀ آر. دی. لِینگی پیرامون بیماری روانی داشته باشید. اگر موفق شوید، نتیجه‌گیری کتاب همچون بارانی از رحمت بر سرتان فرو می‌ریزد: «همۀ ما دقیقاً به یک اندازه گم‌‌گشته‌ایم: حتی خاص‌ترین اتفاقات نیز برای همگان رخ می‌دهند».اطلاعات کتاب‌شناختی:A. K. Benjamin. Let Me Not Be Mad: My Story of Unraveling Minds. Dutton, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پارول سیگال نوشته است و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۲۰۱۹ با عنوان «In ‘Let Me Not Be Mad,’ a Doctor Is One of His Own Case Studies» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «مگذار دیوانه شوم: وقتی یک روان‌پزشک به مطالعۀ خودش می‌نشیند» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• پارول سیگال (Parul Sehgal) برای نیویورک تایمز معرفی کتاب می‌نویسد. نوشته‌های او در نیویورکر، اسلیت، آتلانتیک و دیگر مطبوعات نیز به چاپ رسیده است. سیگال برای نقد کتاب‌هایش برندۀ جایزۀ نونا بالاکیان شده است.[۱] بنجامین معتقد است مرز میان تشخیص بالینی و درک شهودی پزشک می‌باید به‌نحوی متخلخل گردد که هرکدام به راحتی در دیگری نفوذ ‌کنند [مترجم].We are skull-jumper [۲]: بنجامین این عبارت را در اشاره به شیوه‌های تشخیصی در عصب‌روانشناسی به‌کار می‌برد اما ازآنجایی که خودش نیز در آستانه فروپاشی روانی است، از به کار بردن زبان به شکل صحیح عاجز است. منظورش از پریدن از این اسکلت به آن اسکلت رفتن پزشک از بالای سر یک بیمار به بالای سر بیمار دیگر، نگاه کردن به تصاویر اسکن آم‌آر‌آی (تصویر اسکلت مانند) و تفسیر یا تفسیر اشتباه آنها است. استفاده نادرست از زبان، جملات نامفهوم، بریده بریده سخن‌گفتن، از علایم بالینی روانپریشی است که همانگونه که در ادامه متن نیز خواهیم دید در جای جای جملاتی به چشم می‌خورند که از متن اصلی کتاب نقل می‌شوند [مترجم].[۳] Maybe You Should Talk to SomeoneOliver Sacks [۴]: عصب‌شناس و نویسنده بریتانیایی که شهرتش را مدیون کتاب‌های پرفروشی است که پیرامون بیمارانش، و حتی اختلالات روانی خودش، می‌نوشت [مترجم].[۵] Attachment: به معنای روان‌شناختی واژه اشاره دارد. جان بالبی که عمدتاً او را آغازگر مطالعات مرتبط با دلبستگی می‌دانند، سبک‌های گوناگون دلبستگی در افراد را طبقه‌بندی کرد و معتقد بود دلبستگی از این جهت اهمیت دارد که به افراد احساس امنیت می‌دهد [مترجم]. ]]> پارول سیگال اقتصادوجامعه Wed, 07 Aug 2019 03:59:24 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9486/ ۱۵۰ سال است می‌خواهیم بدانیم سلبریتی‌ها چطور سلبریتی شدند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9476/ شارون مارکوس، ایان — چرا خیلی از آدم‌ها این همه به سلبریتی‌ها اهمیت می‌دهند؟ هر نسلی همان‌طور که باور دارد رابطهٔ جنسی را اختراع کرده، فکر می‌کند خلق سلبریتی هم کار خودش بوده است. از متولدان قرن بیست‌ویکم بپرسید که چه چیزی تعیین‌کنندهٔ فرهنگ سلبریتی است تا بر رسانه‌های دیجیتال انگشت بگذارند. رسانه‌هایی که به دارندگان گوشی هوشمند امکان داده ظرف چند ثانیه «لایک» بزنند و ریتوییت کنند و زیر پست‌های کیم کارداشیان کامنت بگذارند.تئودور آدورنو و دانیل بورستین، منتقدان فرهنگی میانهٔ قرن [بیستم]، بدبین‌تر بودند: نظر آن‌ها این بود که ستاره‌ها را رسانه بر مردم بی‌فکر تحمیل کرده است. بعدتر و در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، اندیشمندانی از قبیل جکی استیسی و هنری جنکینز مردم را مسئول دانستند که ستاره‌ها را می‌سازند یا نابود می‌کنند. در دوره‌های رونق و شکوفایی، زندگی‌نامهٔ سلبریتی‌ها معمولاً شهرت و آوازه را به استعداد و اقبال و سخت‌کوشی گره می‌زنند و در دوره‌های خطر و بی‌ثباتی، از خودویرانگریِ افراد مشهور بیشتر می‌شنویم.هر یک از این دیدگاه‌ها قدرت را به فقط یکی از اجزای معادله نسبت می‌دهند: رسانه، مردم یا ستاره‌ها. همهٔ این دیدگاه‌ها اشتباهند، زیرا همه‌شان درستند. هیچ گروهی به‌تنهایی قدرت آن را ندارد که ستاره‌ای را بسازد یا نابود کند. سه گروه هم‌قدرت، تهیه‌کنندگان رسانه، افراد جامعه و خود سلبریتی‌ها، در تبانی و رقابت با یکدیگر سلبریتی‌ها را به شهرت می‌رسانند. قدرت هیچ کدام تعیین‌کننده نیست و هیچ‌کدام‌شان هم ناتوان نیستند.این تلاش سه‌جانبه برای ایجاد و تعیین و ساقط کردن سلبریتی‌ها خستگی‌ناپذیر است. کاردی بی۱، رپر آمریکایی، برای آنکه معروف شود نمی‌توانست فقط به ضبط آهنگ‌های جذاب بسنده کند. لازم بود کاردی بی این آهنگ‌ها را بین علاقه‌مندان به این آهنگ‌ها به‌شکلی مؤثر ترویج کند. می‌بایست کار غیرمتعارفی انجام بدهد و بدن‌نمایی کند تا دنبال‌کنندگان بسیار زیادی در اینستاگرام درو کند. می‌بایست با گروه موسیقی مشهوری به نام مارون ۵ ۲همکاری کند و با ستارهٔ رپ نوظهور، نیکی میناژ، دشمنی کند. (این آدم‌ها را نمی‌شناسید؟ خیلی از دختربچه‌های دوازده‌ساله می‌توانند با خوشحالی شیرفهمتان کنند).در ژانویهٔ ۲۰۱۹، کاردی بی ویدئویی در اینستاگرام منتشر کرد و گفت تعطیلی دولت ترامپ «احمقانه» است تا برندهٔ نبرد آنلاین با دونالد ترامپ باشد. رئیس‌جمهوری که دیوانهٔ توییتر است شکستش را با سکوتی غیرمعمول نشان داد. بعد از یک ماه، ترول‌های اینستاگرامی به کاردی بی حمله کردند و گفتند لیاقت جایزهٔ گرمی را نداشته است. کاردی بی در پاسخ اینستاگرام را ترک کرد ولی دو روز بیشتر نگذشت که برگشت. ماجرا هنوز ادامه دارد.شبکه‌های اجتماعی کنش‌ و واکنش مخاطبان و رسانه و ستاره‌ها را تشدید کرده‌اند و سرعت بخشیده‌اند، ولی فرهنگِ مدرنِ سلبریتی را یوتیوب و توییتر خلق نکرده‌اند. فرهنگ مدرن سلبریتی صدوپنجاه سال پیش و به لطف مطبوعات عامه‌پسند، عکاسی تجاری، راه‌آهن، کشتی بخار و سازمان ملی پست پدید آمده است.                                                                                            •••ادوین بوث (۱۸۳۳ تا ۱۸۹۳) را در نظر بگیرید که یکی از پرآوازه‌ترین بازیگران آمریکایی قرن نوزدهم بود. اگر امروز نامش در خاطرمان مانده، فقط به این دلیل است که برادرش آبراهام لینکلن را به قتل رساند، اما ادوین بوث در زمان خودش به خاطر بازی در نقش هملت و ریچارد سوم و بروتوس در نمایشنامهٔ ژولیوس سزار مشهور شده بود. ادوین بوث از بازیگری به‌قدری پول درآورد که چند سالن نمایش و عمارتی در پارک گرامرسی نیویورک خرید. بوث این عمارت را به باشگاهی مردانه به نام پلیرز تبدیل کرد تا جایی برای معاشرت بازیگران و نخبگان باشد. خودش در طبقهٔ بالای ساختمان، جایی در میان کتاب‌ها و یادبودهای تئاتر و صدها نامهٔ برگزیده‌ای که از دههٔ ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۰ دریافت کرده بود، زندگی می‌کرد.نامه‌های هوادارن ادوین بوث نشان‌دهندهٔ بسیاری از پیوندهایی است که تماشاگران قرن نوزدهمی را با رسانه‌ها و ستاره‌ها مرتبط می‌کند. در نتیجهٔ کشتی بخار، در اروپا هم روی صحنه رفت و نامه‌هایی از انگلیس و آلمان دریافت کرد. به‌واسطهٔ راه‌آهن، در شهرهای بزرگ و محله‌های کوچک، از آکرون تا زنسویل، تماشاگر داشت.تعدادی از نامه‌هایی که ادوین بوث نگهشان داشت «ستایش‌نامه»هایی بودند که می‌خواستند وعدۀ ملاقاتی با او ترتیب دهند. در نامه‌های دیگر برای پول، کار و درس رایگان بازیگری به او التماس کرده‌اند. عده‌ای دائماً داروهای تقلبی برایش می‌فرستاده‌اند و عده‌ای هم می‌کوشیده‌اند عقاید مذهبی‌اش را عوض کنند. ده‌ها نفر هم شعرهای بلندی برای بوث می‌فرستاده‌اند که محتوایشان ترکیبی از همهٔ موارد قبلی بود.بیشتر نامه‌ها در ستایش از بوث به راه افراط رفته‌اند، ولی تعداد زیادی هم شامل انتقادهایی بی‌مضایقه است و برازندهٔ ترول‌های توییتری است. سال ۱۸۶۶، مکاتبه‌کننده‌ای به ادوین بوث توصیه کرده که چطور ریچارد سوم بهتری باشد. مکاتبه‌کننده با گلایه می‌نویسد: «ظاهر شما به قدر کافی عبوس و محزون نیست. بهتر است قوز کمرتان بیشتر باشد و وقتی وارد صحنه می‌شوید، باید لَنگ‌زدنت بیشتر باشد». بقیهٔ منتقدان ادب و متانت کمتری داشتند. «شکسپیر دوم» با خط خرچنگ‌قورباغه‌ای، که خط‌به‌خط بدتر می‌شود، توصیهٔ تندوتیزی می‌کند: «جناب آقای بوث، هملت شما مبالغه‌آمیز است. کج‌وکوله‌گی دائمی‌تان نقش را یکنواخت می‌کند. بعضی قسمت‌ها خوب است، ولی در قسمت‌های دیگری که باید مثل آدم‌های منطقی بازی کنید، شبیه دیوانه‌ها بازی می‌کنید».مکاتبه‌کننده‌ای منتقدان بوث را رتبه‌بندی کرده است. روزنامه‌نگاری که اجراهای بوث در چارلستون را تماشا کرده برایش بریده‌های روزنامه فرستاده تا مطالعه کند. زنی که متقاضی نسخه‌ای از نمایشنامه‌هایی است که بوث در اجراهایشان بیشتر حضور داشته از رنگ‌بندی خاصی استفاده می‌کند تا شش مناسبت مختلفی را که شاهد بازی او در نقش هملت بوده مشخص کند.خوانندهٔ اپرای فرانسوی، پائولین ویاردو، و شاعر آمریکایی، هنری وادزورث لانگ فلو، نامه‌های مشابهی را دریافت و نگهداری کرده‌اند. بی‌گمان جوامع چاپی قرن نوزدهمی کمتر از جوامع دیجیتال امروزی با یکدیگر ارتباط داشتند. اما بین فرهنگ سلبریتی گذشته و امروز پیوستگی‌های واقعی وجود دارد که سرنخی دندان‌گیر ارائه می‌کند در باب اینکه فرهنگ سلبریتی دقیقاً چه جذابیتی برای مردم دارد.همۀ ما، حتی آن‌هایی که سلبریتی‌ها را نادیده می‌گیرند، بخشی از قصه‌ای هستیم که می‌توانیم بر برون‌دادش مؤثر باشیم، ولی هرگز نمی‌توانیم دقیقاً پیش‌بینی‌اش کنیم. سلبریتی‌ها نه بازیچه‌اند و نه خدا. هر بار که کاردی بی آهنگ جدیدی منتشر می‌کند، عکسی برای جلد مجله‌ای می‌گیرد و یا مطلبی در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کند، ممکن است وجهه‌اش بهتر یا بدتر شود. اعضای جامعه نه مصرف‌کنندگانی منفعل‌اند و نه خالقانی با قدرت مطلق. آن‌ها با خودشان بحث می‌کنند و تصمیم شخصی هر فردی برای تعامل با یا چشم‌پوشی از سلبریتی‌ها در ایجاد و نابودی ستاره‌ها نقش دارد. روزنامه‌نگاران اخبار سلبریتی‌ها را پوشش می‌دهند تا توجه جامعه را جلب کنند. دسته‌ای از ‌آن‌ها سلبریتی‌ها را نقد می‌کنند و دستهٔ دیگر خوراک سلبریتی‌ها را فراهم می‌کنند.فرهنگ سلبریتی چیزی نیست جز همین های‌وهوی؛ نمایشی که عدهٔ زیادی در نگارشش دخیلند ولی مهار کاملش در اختیار هیچ کس نیست. اگر از پایان قصه مطمئن بودیم، شاید علاقه‌مان از دست می‌رفت. اگر در عاقبت کار نقشی نداشتیم، شاید کمتر توجه نشان می‌دادیم. نتیجهٔ اخلاقی داستان این است که فرهنگ سلبریتی تماماً خوب یا تماماً بد نیست. اما اگر فرهنگ سلبریتی را دوست ندارید، اینترنت را سرزنش نکنید. همه را سرزنش کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Marcus, Sharon. The Drama of Celebrity. Princeton University Press, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را شارون مارکوس نوشته است و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۲۰۱۹ با عنوان «The pandemonium of modern celebrity began in 19th-century theatre» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۹ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «۱۵۰ سال است می‌خواهیم بدانیم سلبریتی‌ها چطور سلبریتی شدند» و ترجمۀ حسین رحمانی منتشر کرده است.•• شارون مارکوس (Sharon Marcus) استاد ادبیات تطبیقی و زبان انگلیسی در دانشگاه کلمبیا است. از او دو کتاب با عناوین در میان زنان: دوستی، میل و ازدواج در دورهٔ ویکتوریا (Between Women: Friendship, Desire, and Marriage in Victorian England) و درام سلبریتی (The Drama of Celebrity) منتشر شده است.••• این مطلب برشی است از کتاب درام سلبریتی نوشتۀ شارون مارکوس.[۱] Cardi B[۲] Maroon 5 ]]> شارون مارکوس اقتصادوجامعه Wed, 31 Jul 2019 03:49:39 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9476/ شاید بهترین راه‌ آموزش ترک تحصیل باشد http://tarjomaan.com/neveshtar/9475/ کیتی رایلی، تایم — سِر کِن رابینسون، از آن دسته افرادی بوده است که همیشه در درس و مدرسه عالی هستند؛ رابینسون پس‌‌ از پایان دورۀ دکتری، بیش ‌‌از ده‌‌سال به‌‌عنوان استاد دانشگاه در حوزۀ آموزش‌‌وپرورش تدریس کرده، هدایت کمیسیون ملی خلاقیت، آموزش و اقتصاد را در انگلستان برعهده داشته، و به‌‌پاس خدماتش در دنیای هنر از ملکۀ انگلستان لقب شوالیه دریافت کرده ‌‌است.بااین‌همه، اکنون یکی از فعال‌‌ترین مدافعان روش‌‌های غیرسنتی در آموزش است، روش‌‌های پرورش خلاقیت و حمایت از دانش‌‌آموزانی که برگه‌‌های گزارش عملکرد و آزمون‌‌های استاندارد جوابگوی نیازهایشان نیست. او به دختر خودش اجازه داد در ۱۶ سالگی دبیرستان را رها کرده و برنامۀ تحصیلی مخصوص خودش را در پیش بگیرد. و به والدین دیگر هم توصیه می‌‌کند که آموزش‌‌ غیرسنتی یا حتی ترک مدرسه را مدنظر قرار دهند، چه‌‌بسا که شاید بهترین راه برای فرزندشان همین باشد. البته باید توجه داشت که از نظر رابینسون، که خودش از مدافعان آموزش عمومی است، چنین راه‌‌حلی مناسب همه نیست. او در مصاحبه‌‌ای با تایم می‌‌گوید «من خودم در مقطع دکتری تحصیل کرده‌‌ام. کتاب می‌‌نویسم. استاد دانشگاه بوده‌‌ام. چنین نیست که خارج از این سیستم ایستاده باشم و به آن انتقاد کنم» ولی به‌‌این نکته نیز اشاره می‌کند که نظام آموزشی فعلی پاسخگوی نیازهای بسیاری از مردم نیست.به اعتقاد او، «ما درکی بسیار محدود از هوش را مبنا قرارداده‌‌ایم، و گرچه عملکرد دانشگاهی به‌‌نوبۀ خود مهم و برای علاقمندانش سودمند است، اما نباید به‌‌مثابۀ تنها مقیاس ذکاوت در نظر گرفته شود».رابینسون والدین را تشویق می‌‌کند به آنچه تاکنون تحصیلات خوب می‌‌دانستند از نو بیاندیشند و روش‌‌های متفاوت یادگیری را برای فرزندانشان به‌‌کار گیرند. همچنین از آن‌ها می‌‌خواهد در تغییر نظامِ آموزشیِ فعلی بکوشند، نظامی که به‌‌اعتقاد او نتوانسته خود را با نیازهای قرن بیست‌‌ویکم تطبیق دهد. این‌ها همه موضوعات اصلی کتاب جدید اوست که همین سه‌‌شنبه منتشر شد: شما، فرزندتان، و مدرسه: بهترین مسیر آموزشی را بیابید۱.رابینسون می‌‌گوید: «اغلبِ پدرمادرهایی که با آن‌ها صحبت کرده‌‌ام گرفتار این تفکر اشتباه‌‌اند که برای رسیدن به عالی‌ترین نتایج، بهترین کار این است که مداوماً فرزندشان را تشویق کنند که بالاترین معدل را بگیرد‌‌ و به برترین دانشگاه‌‌ها راه پیدا کند ... بحث من این است که مسیرهای منتهی به موفقیت بسیار متنوع‌اند ولی این روزها دیگر به‌‌اندازۀ کافی امتحان نمی‌‌شوند».رابینسون -که سخنرانی‌‌اش با عنوان «آیا مدرسه خلاقیت را نابود می‌کند؟»۲ در یکی از سخنرانی‌های تِد سال ۲۰۰۶، با ۵۲ میلیون بازدید همچنان پربازدیدترین ویدیو در تِد است- معتقد است: تعداد بالای آزمون‌‌های استاندارد در مدارس، اولویت‌‌دهی به رشته‌‌های علوم، فناوری، مهندسی، و ریاضیات در برابر رشته‌‌های علوم انسانی، حد بالای استرس و نگرانی در میان دانش‌‌آموزان، و رویه‌‌ای که به‌‌سمت تکالیف بیشتر و ساعات استراحت کمتر پیش می‌‌رود، بسیار مشکل‌‌آفرینند.برخی از دست‌‌اندرکاران آموزش، ازجمله بتسی دواس، وزیر آموزش ایالات متحده، بااین توجیه که والدین باید قدرت بیشتری در تصمیم‌‌گیری راجع‌‌به تحصیلات فرزندشان داشته باشند، از طرح‌‌هایی مانند آزادی انتخاب مدرسه۳ یا مدارس پیمانی۴ حمایت می‌‌کنند. اما رابینسون منتقد طرح‌‌های کوپنی۵ است، چراکه به‌‌عقیدۀ او چنین طرح‌‌هایی باعث کاهش بودجۀ مدارس دولتی و همچنین «افزایش مدارس پیمانی با کیفیتی مغشوش» شده‌‌ است. رابینسون معتقد است یک مدرسۀ خوب -فارغ‌‌ از این‌که دولتی، خصوصی، یا پیمانی باشد- باید برنامۀ آموزشی گسترده‌ای را ارائه دهد که زبان و ادبیات، ریاضیات، علوم، هنر، علوم انسانی، پرورش جسمانی و مهارت‌‌های زندگی ازجمله بینش مالی و علوم تغذیه را دربرگیرد. او والدین را تشویق می‌‌کند که درصورت فقدان چنین گستره‌‌ای، به‌‌جای تحمیل یک نظامِ آموزشی ناکارآمد به بچه‌‌ها، با همکاری معلمان و مدیران موسسۀ آموزشی فرزندشان به ‌‌رفع این نواقص در خارج از محیط مدرسه اهتمام ورزند، یا به‌‌کلی روش آموزشی نوینی را در پیش بگیرند.به‌‌ گفتۀ رابینسون: «لازم است مطمئن باشید که فرزندانتان اساساً در مدرسه خوشحال هستند. ... فرزندان ما پیوسته نشانه‌‌هایی بروز می‌‌دهند که بیانگر علایق و شخصیتشان است». مثلاً ممکن است همۀ بچه‌‌ها با لِگو بازی کنند ولی آن بچه‌‌ای که یک سازۀ کامل و پیچیده می‌‌سازد احتمالاً در آینده معمار موفقی می‌شود. همۀ بچه‌‌ها ممکن است نقاشی کنند، ولی آنکه قرار است در آینده کاریکاتوریست شود، احتمالاً تمام حاشیۀ دفترچه‌‌هایش پر از طراحی‌‌های پرنکته است.کِیت، دختر رابینسون، که اکنون مشاور نوآوری در آموزش است، در بچگی عروسک‌‌هایش را ردیف می‌کرد و به آن‌ها درس می‌‌داد. اما در زمان مدرسه با ساختار سنتی آموزش مشکل پیدا کرد. او در سخنانی از دشواری‌‌های حضور در محیط بسیار رقابتی دبیرستانی در لس‌‌آنجلس یاد می‌‌کند؛ مدرسه‌ای که در آن، همۀ دانش‌‌آموزان در آرزوی راه‌یافتن به دانشگاه‌‌های آیوی‌‌لیگ۶ بودند و «اگر در آزمونی نمرۀ کمتر از ۹۵ درصد می‌‌گرفتند، واقعاً گریه می‌‌کردند».در ۱۶سالگی والدین کتی به او اجازه دادند مدرسه را رها کرده و به‌‌دنبال شغل، کار داوطلبانه، یا مسیر آموزشی دیگری برود. او در دوره‌‌های مختلفی ازجمله جواهرسازی و خیاطی شرکت کرد، در کلاس‌‌های روان‌شناسی کودک در کالج عمومی شهر ثبت‌‌نام کرد، در دوره‌‌های تکمیلی دانشگاه یو‌‌سی‌‌ال‌‌ای به تحصیل در آهنگ‌سازی پرداخت و در این صنعت مشغول به‌‌کار شد. خودِ کیت دراین‌‌باره می‌‌گوید: «زندگی‌‌ام تازه شروع شد. هرچه می‌توانستم جذب کردم. بسیار آموختم. گویی نور زندگی دوباره به من برگشت، و دوباره شادمان شدم. ... همه‌‌چیز از لحظه‌‌ای که مدرسه را رها کردم شروع شد».طبق آمار وزارت آموزش، در سال ۲۰۱۲ حدود ۱.۸ میلیون کودک آمریکایی در خانه آموزش می‌‌دیدند؛ این تعداد در مقایسه با سال ۱۹۹۹، که اولین‌‌بار چنین گزارشی تهیه شد، بیش‌‌از دوبرابر شده‌‌است. کنِ رابینسون پیش‌‌بینی می‌‌کند که محبوبیت این روش درکنار روش‌‌هایی مانند «آموزشِ بدون مدرسه»۷ همچنان افزایش خواهد یافت. روش بدون مدرسه نوعی روش آموزش بی‌‌ساختار است که علایق کودک را مبنا قرار می‌‌دهد. به‌‌اعتقاد رابینسون، اگر کودک شما مدرسه را دوست ندارد، دیگر به خلاق‌بودن علاقه‌‌ای نشان نمی‌‌دهد، یا هیچ‌وقت خوشحال و هیجان‌‌زده از مدرسه برنمی‌‌گردد، همۀ این نشانه‌ها ممکن است حاکی از این باشد که روش‌‌های دیگر آموزشی احتمالاً برای او مناسب‌ترند.دربارۀ تحصیلات عالی نیز رابینسون به والدین توصیه می‌‌کند به‌‌جای سیستم سنتی ۴سالۀ دانشگاه، گزینه‌های جایگزینی از جمله برنامه‌‌های فنی-حرفه‌‌ای، طرح‌‌های مرتبط با کارآفرینی و «سال‌‌های فاصله»۸ را نیز درنظر داشته باشند.به‌‌گفتۀ رابینسون: «تمام حرف من این است که دیدن و شناختن هویت راستین فرزندانمان بسیار لذت‌بخش‌تر است از تصور آنچه ما آرزو داریم باشند. و می‌‌دانم رسیدن به این نقطه همیشه آسان نیست، والدین طبعاً بهترین‌ها را برای فرزندشان می‌‌خواهند، و اغلب تصور می‌‌کنند فرزندانشان با پیروی از نظام‌های جاری بهترین نتیجه‌ها را خواهندگرفت». او می‌‌افزاید: دقت کنید و ببینید چه چیزهایی علاقۀ فرزندتان را برمی‌انگیزند، اگر دائماً مجبورید آن‌ها را در مسیری که مشتاقش نیستند هل بدهید، لازم است تجدید نظر کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کیتی رایلی نوشته است و در تاریخ ۱۶ مارس ۲۰۱۸ با عنوان «Why Dropping Out of School Could Actually Help Your Kid, According to One Education Expert» در وب‌سایت تایم منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «شاید بهترین راه آموزش ترک تحصیل باشد» و ترجمۀ سارا زمانی منتشر کرده است.•• کیتی رایلی (Katie Reilly) گزارشگر تایم است. حوزۀ علاقۀ او آموزش و پرورش و سیاست است و پیش از این برای رویترز و مرکز تحقیقاتی پیو کار کرده است.[۱] You, Your Child, and School: Navigate Your Way to the Best Education[۲] Do schools kill creativity[۳] school-choice: برنامه‌­های مختلف تحصیلی در آمریکا که به خانواده‌­ها اجازه می­دهد در مدارسی غیر از مدارس دولتی موجود در محدودۀ مسکونی­ خود حضور یابند [مترجم].[۴] charter schools: مدارس پیمانی (منشوری، یا هیات­امنایی)، مدارسی هستند که توسط دولت تامین بودجه می‌­شوند، اما می­‌توانند به­‌صورت مستقل از مدارس رسمی و سنتی، برنامه­‌های آموزشی خود را باتوجه به نیاز جامعۀ هدف خود سازماندهی نمایند [مترجم].[۵] voucher programs: ازجمله برنامه­‌های «آزادی انتخاب مدرسه» که با اعطای کوپن یا کمک­‌هزینه­‌های تحصیلی به دانش­‌آموزان به آن‌ها اجازه می­‌دهد در مدارس یا برنامه­‌های آموزشی منتخب خود شرکت جویند [مترجم].[۶] Ivy League : گروهی متشکل از ۸ دانشگاه خصوصی برتر در آمریکای شمالی [مترجم].[۷] unschooling[۸] gap years: سال­‌های وقفه­ بین اتمام دورۀ آموزش متوسطه و ورود به دانشگاه [مترجم]. ]]> کیتی رایلی اقتصادوجامعه Tue, 30 Jul 2019 03:49:30 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9475/ مادر اولین کسی است که «شرمندگی از ظاهر» را به دخترش یاد می‌دهد http://tarjomaan.com/neveshtar/9468/ هانا سلیگسان، آتلانتیک — عذاب‌وجدانی که مادران دارند، اگرچه از رایج‌ترین احساسات دوران ما است، حسی است که خیلی به من دست نمی‌دهد. ولی یک استثنای مهم هم وجود دارد: وقتی مُچ خودم را می‌گیرم که دارم در آینه به خودم نگاه‌های سرزنش‌بار می‌کنم و تشویش‌هایم دربارۀ فلان نقص واقعی یا بهمان عیبِ خیالیِ ظاهرم را به نمایش می‌گذارم در حالی که دختر هجده‌ماهه‌ام، این تنها مخاطبِ کارهای من، به تماشا ایستاده است. همۀ عوامل فرهنگی، اجتماعی و خانوادگی‌ای که مرا نسبت به ظاهر زنانه‌ام شرطی کرده‌اند، پیش چشم نظاره‌گرِ او جان می‌گیرند. همین است که شرمنده‌ام می‌کند. دوست ندارم این مونولوگ درونی‌ام را به او هم منتقل کنم.از قضا، احساس گناهی که دارم بیجا هم نیست. بنا به یک حکمت قدیمی، بچه‌ها اسفنج‌اند. یا مثلاً میمون‌هایی‌اند که کارهای بقیه را نعل به نعل تقلید می‌کنند. صدالبته مادرها زحمت زیادی می‌کشند تا الگوهای مناسب برای دختران را به بچه‌هایشان نشان دهند: مثلاً آن زنان پیشتازی که در میدان فوتبال یا رقابت انتخابات ریاست‌جمهوری‌اند. بااین‌حال، گاه عمداً و گاه سهواً وسواس مخرب‌ خودمان دربارۀ زیبایی را هم به دخترانمان منتقل می‌کنیم. باید برعکس عمل می‌کردیم. در حقیقت، یکی از مهم‌ترین (گرچه شاید پراضطراب‌ترین) مسائل امروز ما این است که توجهات را از ظاهر دختران دور کنیم.«نارضایتی از تن و همبسته‌های آن در دختران ۵ تا ۷ ساله: یک آزمایش در زمینۀ یادگیری اجتماعی» عنوان مطالعه‌ای بود که سال ۲۰۱۶ در ژورنال روان‌شناسی بالینی کودک و نوجوان۱ منتشر شد. این مطالعه از همان ترس من پرده برمی‌داشت: وقتی مادران و دختران کم‌سن‌وسال آن‌ها کنار هم جلوی آینه قرار داده می‌شوند، دختران از نحوۀ صحبت مادران دربارۀ تن‌ خودشان تقلید می‌کنند. در این آزمایش، مادران باید بدن‌ خودشان را از فرق سر تا نوک پا توصیف می‌کردند. یک گروه باید فقط نکات منفی می‌گفتند، و گروه دیگر فقط نکات مثبت می‌گفتند. ماریسول پرز، یکی از پژوهشگرانِ ارشد این مطالعه و کارشناس تصویر بدن، می‌گوید تعدادی از زنان هیچ حرف امیدوارکننده‌ای نداشتند که دربارۀ خودشان بزنند. و آنچه مادران می‌گفتند، تأثیری قوی بر دخترانشان می‌گذاشت.پرز که دانشیار روان‌شناسی در دانشگاه ایالتی آریزونا است به من گفت: «حتی یک بچه هم نبود که پس از شنیدن حرف مادرش، جوابش را خواه در جهت مثبت یا منفی تغییر ندهد. وقتی مادر می‌گفت موی خودش را دوست دارد، بچه هم تکرار می‌کرد. مادر که می‌گفت فلان چیز را دوست ندارد، به همین ترتیب».برای مادرانی که مشکلات شخصی با ظاهر و تن خود دارند، دختردار شدن ممکن است دشوار تمام شود. سخت می‌شود از مصاف آن صدایی فرار کرد که درون مغز ما مداوماً ترانۀ «من چاقم» یا «باید وزن کم کنم» می‌خواند. ولی اگر الگوی خوبی نسازیم، وضع نسل بعد خطرناک‌تر می‌شود. پرز برای یک مقالۀ در دست انتشار، داده‌های ۷۲ زنِ مدیر را جمع‌آوری کرد تا نشان دهد که تشویش‌های زنان دربارۀ ظاهرشان چگونه در موقعیت‌های حرفه‌ای به نمایش درمی‌آیند و تا سال‌های سال بر عزت‌نفسشان اثر می‌گذارد. تقریباً نیمی از این زنان در رده‌های مدیریتی می‌گفتند که در معاشرت، و در نمایندگی شرکتشان، راحت نیستند چون نسبت به برداشت دیگران از ظاهرشان حساس‌اند. پرز گفت: «زنانی داریم که به مناصب ارشد مدیریتی رسیده‌اند ولی کماکان با این مشکل دست و پنجه نرم می‌کنند».خُب، چاره چیست؟ پرز که عضو هیئت‌مدیرۀ آکادمی اختلالات تغذیه است می‌گوید وقتی با مادران صحبت می‌کند که برای سلامت روانی خودشان تصمیم به تغییر بگیرند چندان راه به جایی نمی‌برد، اما وقتی دربارۀ ضرورت الگوسازی مثبت برای نسل‌های بعد حرف می‌زند نتیجه می‌گیرد.بااین‌حال، به سادگی نمی‌شود در دخترها حس خوبی دربارۀ خودشان ایجاد کرد. در باب یک سؤال قدیمی، دو جبهه در افکار عمومی اینترنت شکل گرفته است: آیا باید به دخترتان بگویید که زیباست؟ به گفتۀ کارشناسان، تکرار دائمی «تو زیبا هستی» نتیجۀ معکوس می‌دهد. این کار نمی‌تواند حائلی در برابر آن پیام‌های اجتماعی‌ای باشد که می‌گویند ارزش دختران، بیش و پیش از هر چیز، به قشنگی آن‌هاست.به‌علاوه، جنبش «همه زیبا هستند» شاید موجب توانمندسازی کاذب شود. به گفتۀ رِنِی انگلن، استاد روان‌شناسی دانشگاه نورث‌وسترن که دربارۀ تصویر بدن و رسانه مطالعه می‌کند، تلاش برای بسط معیارهای زیبایی هدف شرافتمندانه‌ای دارد، اما کمیابی در ذات تعریف زیبایی است و قرار نیست همه زیبا باشند. او می‌گوید: «وقتی می‌گویید دخترتان زیباست، اگر منظورتان این است که او قوی، باهوش، منعطف یا بامزه است، از همان صفت‌ها استفاده کنید».احتمالاً آنچه مادران در برابر چشم دخترانشان انجام می‌دهند مهم‌تر از حرف‌هایی است که می‌زنند. پگی اورنشتاین، مؤلف کتاب مرا پرنسس صدا نکن۲، می‌گوید: «در نوجوانی به بی‌اشتهایی مبتلا بودم. برای همین، وقتی دختردار شدم، ناگهان فهمیدم که باید مسیرم را عوض کنم». او اینطور توضیح می‌دهد: «برایم ترسناک بود. باید یاد می‌گرفتم که مهم است دخترم ببیند که بستنی می‌خورم، نه اینکه فقط یک گاز از بستنی کس دیگری برمی‌دارم. می‌خواستم وزن و غذا مشغلۀ ذهنی دخترم نباشد، ولی باید بر برخی از مشکلاتی که خودم با غذا داشتم چیره می‌شدم». اورنشتاین می‌گوید که این در عمل یعنی: ترازو در خانه نداشته باشی؛ غذاها را با صفت خوب و بد، یا چاق‌کننده و غیرچاق‌کننده توصیف نکنی؛ و بیشتر از این حرف بزنی که غذا چه مزه‌ای می‌دهد و آیا سیرت می‌کند یا نه.مادر شدن، در بهترین حالت خود، می‌تواند فرصتی باشد که از خودتان بپرسید خانواده‌تان دربارۀ بدنتان چه چیزی به شما یاد داده‌اند، و آگاهانه تصمیم بگیرید که می‌خواهید کدام یک (یا اصلاً هیچ‌یک؟) از آن ارزش‌ها را به نسل بعد منتقل کنید. در بدترین حالت، مادری ممکن است به چاه ویل اینستاگرامیِ «شرمندگی از بدن» تبدیل شود، یا به جریان مستمرّی از کامنت‌های «خوشگلِ مامان» شبیه شود که علی‌رغم حسن‌نیتشان، ظاهر فرد را معیاری برای ارزش ذاتی‌اش می‌شمارند. و نتیجه؟ پرز می‌گوید از زبان یک بچۀ پنج‌ساله شنیده است که: «مامان می‌گه صاف بشینم تا شکمم صاف به نظر بیاد».ما ناخواسته به شیوه‌های دیگری هم از دختران می‌خواهیم به ظاهر خودشان گیر بدهند و دنبال استانداردهای غیرواقع‌بینانۀ زیبایی بروند. والدینی که به تغذیۀ سالم بچه‌هایشان اولویت می‌دهند اما دائماً دربارۀ کم‌کردن کربوهیدرات، احساس چاقی و آماده شدن برای دورۀ بعدی سم‌زُدایی با آب‌میوه‌خواری و آب‌گیاه‌خواری حرف می‌زنند، باید توجه کنند که داده‌های علمی چه می‌گویند. انگلن با بررسی یک دهه پژوهش می‌گوید شواهد قاطعانه نشان می‌دهند تمرکز صحبت‌ها بر وزن، حتی اگر با نگاهی به «سلامت» باشد، مفید نیست. بهترین کار آن است که غذا را مثل سوخت تصویر کنیم، و ارزش‌گذاری‌مان برای تن آدم نه با شکلش، که با توانایی‌هایی باشد که دارد. انگلن همچنین می‌گوید که والدین هنگام صحبت با نوجوانانی که در دل طوفان تصویر بدن به سر می‌برند، بکوشند که بیم و اضطراب آن‌ها به سمت پاسخ‌دادن به سؤالاتی از این قبیل سوق یابد: وقتی که دختران و زنان احساس بدی دربارۀ تن‌شان داشته باشند، چه کسی سود می‌برد؟ چه کسی از دل‌نگرانی‌های زنان پول درمی‌آورد؟من به‌عنوان یک مادر ساکن آمریکا، همواره تعجب می‌کنم که مردم چقدر به دخترم می‌گویند که: «تو زیبا هستی». بعید می‌دانم تجربۀ او منحصربفرد باشد. این حرف‌ها بخشی از متن آن نمایش‌نامۀ فرهنگی‌اند که تجویز می‌کند مردم به دختران جوان چه بگویند. معمولاً با حرفی از این جنس پاسخ داده‌ام که: «ولی باهوش هم هست». این کار برایم خسته‌کننده شده است، و شاید به نظر دیگران بیاید که این زن چقدر اعتراض می‌کند.در عوض، می‌خواهم روی این چیزها کار کنم: وقتم را کمتر به اخم و تخم جلوی آینه بگذرانم. در خانواده‌ام، نظردادن دربارۀ ظاهر زنان دیگر را، به‌ویژه اگر می‌خواهند نامزد ریاست‌جمهوری شوند، ممنوع کرده‌ایم. و دست آخر، می‌خواهم آن جوابی را بدزدم که پرز در جیب خود گذاشته و هروقت کسی می‌گوید یکی از دخترانش زیباست، تحویل او می‌دهد: «بقیۀ ویژگی‌هایش جالب‌ترند».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را هانا سلیگسان نوشته است و در تاریخ ۷ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «Mothers Are Teaching Their Daughters Bad Lessons About Beauty» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۹۸ با عنوان «مادر اولین کسی است که 'شرمندگی از ظاهر' را به دخترش یاد می‌دهد» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• هانا سلیگسان (Hannah Seligson) نویسنده و روزنامه‌نگار آمریکایی است. یک ذره تأهل (A Little Bit Married) از کتاب‌های اوست.[۱] Journal of Clinical Child & Adolescent Psychology[۲] Don’t Call Me Princess ]]> هانا سلیگسان اقتصادوجامعه Tue, 23 Jul 2019 04:12:18 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9468/ رابرت گرین هفت گروهی را معرفی می‌کند که در شبکه‌های اجتماعی آرامشمان را به‌هم‌می‌زنند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9458/ رابرت گرین، مدیوم — روال آرام و بی‌تنش زندگی اجتماعی همیشه وابسته به پذیرش و پایبندی به محدودیت‌های اساسی و مشخصی برای رفتار بوده است. نمی‌توانیم به‌سادگی هر چه می‌خواهیم بگوییم یا انجام بدهیم یا به افراد توهین کنیم، بدون اینکه برایش تاوانی مثل انزوا، طردشدن و... نپردازیم. یاد می‌گیریم وقتی از اصول اجتماعی تخطی می‌کنیم و زیادی خودخواه می‌شویم، حسی از شرمندگی به ما دست بدهد. همچنین، ذاتاً گرایش داریم در حضور انسان‌های دیگر، با آن‌ها احساس همدلی داشته باشیم. پشت سرشان می‌توانیم کاملاً رذل باشیم، اما جلوی رویشان سخت است که نفرت بورزیم؛ از جنجال به پا کردن هم می‌ترسیم. پس زندگی اجتماعی خودش را با محدودیت‌ها و اصول، حس سرافکندگی و همدلی ذاتی‌مان تنظیم می‌کند و ما انسان‌ها هم کم‌وبیش با آن پیش می‌رویم.بااین‌حال، چه می‌شود اگر دیگر مجبور نباشیم محدودیت‌ها را به رسمیت بشناسیم یا به اصول وفادار بمانیم یا با پیامدهای رفتار ضداجتماعی مواجه شویم؟ چه می‌شود اگر دیگر مجبور نباشیم، برای خشن یا بددهان بودن، احساس شرمندگی کنیم؟ و چه می‌شود اگر مؤلفۀ حضور فیزیکی افراد را حذف کنیم که اغلب مانع رفتار بی‌ادبانه می‌شود؟ آن افرادی در بینمان که کنترل خودشان و کنترل گرایش‌های سمی برایشان سخت است، ناگهان دستشان باز می‌شود تا در خودخواهی بی‌مرزشان افراط کنند و زندگی اجتماعی مهیب شود.به‌طرق مختلف، این سناریویی است که در رسانه‌های اجتماعی با آن مواجه هستیم، جایی که هیچ اصول واقعی یا محدودیتی برای پایبندی وجود ندارد، نیاز به خودتنظیمی کمی هست و هیچ‌گونه حضور فیزیکی‌ نیست که با آن دست‌وپنجه نرم کنیم. افراد نه‌تنها هیچ تاوانی برای رفتار بی‌ادبانه و سمی‌شان نمی‌پردازند، بلکه می‌توانند افرادی با ذهنیت مشابه پیدا کنند که آن‌ها هم احساس می‌کنند با ممنوعیت‌های فرهیختۀ زندگی اجتماعی اذیت و محدود شده‌اند. آن‌ها می‌توانند نوعی قبیلۀ سمی شکل بدهند که به خودش اعتبار می‌بخشد. این مدل افراد، که اجازه دارند در رسانه‌های اجتماعی آزادانه بچرخند، اغلب تجربۀ زندگی بقیه‌مان را خراب می‌کنند.در کنارآمدن با این مدل افراد با وضعیت دشواری روبه‌رو هستیم: آیا ما هم آن‌ها را تحت‌فشار قرار بدهیم، از خودمان در برابر آزارهایشان دفاع کنیم، و ریسک دعوای زشتی را به جان بخریم؟ یا کنار بکشیم و اجازه دهیم بدون اینکه مجازات شوند، به ما حمله کنند؟ جواب این وضع بغرنج اغلب بستگی به طبیعت بی‌کم‌وکاستِ فرد سمی مقابلمان دارد. در ادامه، هفت مدل رایج افراد سمی معرفی می‌شوند که در رسانه‌های اجتماعی با آن‌ها مواجه می‌شویم و مناسب‌ترین استراتژی‌ها برای مقابله یا مدیریتشان نیز گفته می‌شود.۱. حسود مخفیشاید موفقیتی در حوزه یا پروژۀ خاصی داشته باشیم و این موضوع علنی شود. در نقطه‌ای، ناگهان خودمان را زیر حملۀ دوست یا فالوری در رسانه‌های اجتماعی‌مان می‌بینیم. این فرد شاید فقط دوستی مجازی باشد، اما اغلب با ما هم‌حوزه است. شاید سعی کند تناقض‌ها در کارمان یا عیب‌های شخصیتی‌مان یا نقاط منفی آوازه‌مان را نشان بدهد. چون این افراد عموماً متعلق به حلقه یا محیط اجتماعی‌مان هستند؛ این اشارات خیلی بیشتر آزرده‌مان می‌کند. با این فکر تنها می‌مانیم که این از حمله از کجا می‌آید. شاید کمی به خودمان شک کنیم، اما بعد میل به دفاع از خودمان وارد عمل می‌شود و، با حرارت، از موقعیتمان دفاع می‌کنیم و نبردی ادامه‌دار شکل می‌گیرد. بااین‌حال، درنهایت، باز هم کمی احساس ناراحتی می‌کنیم و حسرت می‌خوریم که چرا آن‌قدر درگیر شده‌ایم. شاید حتی حس کنیم دُم به تله داده‌ایم و دعوایی را شروع کرده‌ایم که آن فرد خواهانش بود.اینجا اصل سردرگمی واقعی ما دربارۀ منبع و دلیل این حمله است. باید بفهمیم که این مسئله ربطی به حقیقت یا بحثی واقعی ندارد،‌ بلکه نشانۀ حسادت بچه‌گانۀ محضی است که پشت نقدی حق‌به‌جانب پنهان شده است. اکثر اوقات افراد با احساس نهفته‌ای از دلخوری به‌خاطر اینکه بیشتر از آن‌ها موفقیت داشته‌ایم، دوست یا فالورمان می‌شوند. آن‌ها در خفا علاقه‌مند به فرصتی هستند تا یک پله ما را پایین‌تر بکشند؛ به‌دنبال هر قدم کجی از سوی ما هستند تا بتوانند از آن سوءاستفاده کنند.ما انسان‌ها ذاتاً مستعد حس حسادت هستیم؛ این حس ناشی از نیاز دائمی‌مان به مقایسۀ منزلتمان با بقیه است. و در بین افرادی که مخصوصاً اعتماد‌به‌نفس ندارند، حسادت ممکن است محرک بخش زیادی از رفتارشان باشد. اما در جهان واقعی، حسودها باید مراقب باشند؛ در حمله به افراد قدرتمند هم‌حوزه‌شان ممکن است تاوانش را بپردازند و اگر تفاوت بین حمله‌کننده و هدف زیادی آشکار باشد، ممکن است خیلی راحت مشخص شود که حسادت ریشۀ حمله است و باعث شرمندگی حمله‌کننده شود، چون احساس قبیحی به نمایش درمی‌آید. اما در رسانه‌های اجتماعی بازی فرق دارد. اغلب سخت است که منزلت نسبی فردی را بسنجیم که به ما حمله می‌کند و درنتیجه سخت‌تر است که تشخیص بدهیم منبع حمله حسادت است. نه‌تنها هیچ عواقبی برای حمله به همتایان یا افراد موفق وجود ندارد، بلکه حسودان مخفی می‌توانند همه نوع توجهی را در این کار به خود جلب کنند و حتی اسمی برای خود دست‌وپا کنند. و اغلب می‌بینند حمله‌هایشان با هجوم حسودان دیگری تقویت می‌شود که بی‌صبرانه منتظر فرصتی هستند تا فرد قدرتمندی را پایین بکشند.با درک اینکه حسادت ریشۀ حمله است، راحت‌تر می‌توانیم احساساتمان را کنترل کنیم و هرگونه احساس تشویش یا گناهی که ممکن است داشته باشیم را سرکوب کنیم. درک می‌کنیم که حسودها خطرناک هستند و معمولاً ارزش درگیری ندارند؛ شاید آن‌ها در دعوای عمومی کمتر از ما چیزی برای از دست دادن داشته باشند. وقتی از ذات حمله آگاه شویم، می‌توانیم جلوی خودمان را بگیریم که دم به تلۀ آن‌ها ندهیم. اگر باعث آسیب جدی به حیثیت ما می‌شوند، می‌توانیم مؤدبانه و با خونسردی از خودمان دفاع کنیم: به بی‌منطقی استدلال‌هایشان اشاره کنیم و این آخرین حرفمان دراین‌باره باشد. در صورت لزوم همیشه می‌توانیم پشیمان ظاهر شویم، ظاهراً با آن‌ها موافقت کنیم و با شوخی خودمان را دست بیندازیم و حسادت آن‌ها را فروبنشانیم و خنثی کنیم. در هر اتفاقی، مهم است که بدانیم چه اتفاقی واقعاً در حال رخ‌دادن است تا چنین حق انتخاب‌هایی داشته باشیم.۲. مهاجم منفعلوسط بحث آنلاینی هستیم که صدایی اجتناب‌ناپذیر ظاهر می‌شود و اظهارنظری می‌کند که کفرمان را درمی‌آورد. آن‌ها جواب بحثمان را می‌دهند که عملی کاملاً مجاز است، اما طوری این کار را می‌کنند که به‌نوعی باعث تمسخر ما و نظراتمان می‌شود، بدون اینکه واقعاً درک کنند در تلاشیم تا چه بگوییم. مثلاً از انواع کلمات دوپهلو برای توصیف موقعیت ما استفاده می‌کنند -‌کنایه‌آمیز، غیراخلاقی، واپس‌گرایانه، ماکیاوللیستی‌- درحالی‌که تظاهر می‌کنند بی‌طرفانه در حال بحث با ما هستند. اگر دقیق به انتقادهایشان نگاه شود، مبهم، توهین‌آمیز و پر از تعمیم‌های نامطمئنی هستند که دفاع از خودمان در برابرشان دشوار است. آن‌ها واقعاً چه می‌گویند؟ یا بحثمان را تا حد مسخره‌ای پیش می‌برند؛ اگر استدلال کنیم که گرمایش جهانی بزرگ‌ترین تهدیدی است که با آن روبه‌رو هستیم و باید برایش کاری کنیم، آن‌ها جواب می‌دهند: «فکر کنم تصمیم گرفته‌ای در غار زندگی کنی یا به دوران اسب‌سواری و درشکه‌سواری برگردی». یا شاید به‌نحوی تحسینمان کنند که طعنه‌ای تلویحی باشد، مثل تعریف از اینکه کتابمان چقدر دارد پول درمی‌آورد که اشاره به این است که از اول با چه هدفی شروع به نوشتن کرده‌ایم.یا، با فرض ژستی از برتری اخلاقی، با تکنیک ربط‌دادن، از گناهی قدیمی استفاده می‌کنند. مثلاً، از یک شخصیت تاریخی صحبت می‌کنیم -فرض کنیم طراح مد کوکو شانل- تا توصیف کنیم که چطور فردی، با مهارت، برندی را ساخته است. آن‌ها دخالت می‌کنند تا همه را مطلع کنند که شانل در طول جنگ جهانی دوم با نازی‌ها همدل بوده است؛ اشارۀ ضمنی به اینکه داریم چشممان را روی عیب‌های شخصیتی او می‌بندیم و سربسته تأییدش می‌کنیم. اگر سعی کنیم برای دفاع از خودمان توضیح بدهیم که تمرکزمان فقط بر موفقیتش به‌عنوان یک زن تاجر و درس‌هایی است که می‌توان از او یاد گرفت و اغلب همین کار را در رابطه با شخصیت‌های تاریخی دیگری می‌کنیم که در گذشته‌شان کارهای مشکوکی کرده‌اند -مثل ناپلئون بناپارت، پابلو پیکاسو، جان اف. کندی- آن‌ها متهممان می‌کنند که داریم بحث را عوض می‌کنیم و از زیر سؤال اخلاقی درمی‌رویم. با درک اینکه چنین افرادی چقدر باعث کلافگی‌مان می‌شوند و اینکه تاکتیک‌هایشان چقدر نامطمئن است، می‌فهمیم که با مدل مهاجم منفعل سروکار داریم. آن‌ها، برای استتار، از تمسخر و شوخی استفاده می‌کنند تا تعداد بیشتری از مخاطبان گسترده‌تر رسانه‌های اجتماعی را بازی بدهند؛ انگار این کار باعث می‌شود استدلالشان بهتر بشود. مهم نیست چقدر سخت تلاش کنیم تا مقابلشان بایستیم، آن‌ها وادارمان می‌کنند حرف آخر را بزنیم که برابر با یک «اصلاً هر چیِ» پرخاشگرانۀ منفعلانه است. بحث با آن‌ها مثل این است که سعی کنیم آب در هاون بکوبیم.مهاجم منفعل کاملاً شبیه به مدل اول است که در آن حسادت اغلب محرک افراد است. اما برخلاف حسودی که می‌تواند کاملاً رذل باشد، این مدل آدم دوست دارد ظاهر منصف و متمدن خود را حفظ کند: فقط در بحث مشارکت می‌کند. حمله‌هایش غیرمستقیم و توهین‌آمیز است، همیشه جلوی جمع بازی می‌کند، آن‌قدر دنبال به دام انداختمان است تا از کوره دربرویم. در زندگی واقعی، از افرادی که به این شیوه صحبت و بحث می‌کنند، سریع فاصله گرفته می‌شود؛ آن‌ها کاملاً آشکارا آزاردهنده و بی‌ادب هستند و با گذشت زمان افراد را بیزار می‌کنند. اما در رسانه‌های اجتماعی، هیچ‌کس نباید هر روز با آن‌ها سروکار داشته باشد. به نظر می‌رسد آن‌ها رفتار تمسخرآمیزشان را تازه کرده و مخاطبی پیدا می‌کنند.با شناخت این مدل افراد که صریح حرف نمی‌زنند، نباید در دام جواب مستقیم به آن‌ها بیفتیم. جواب آتش را باید با آتش داد. بدون اینکه تهاجمی یا عصبانی شوید، از تاکتیکی که استفاده می‌کنند صحبت کنید و با آرامش ذات حمله‌شان را افشا کنید. آینه را مقابلشان بگیرید و، با ربط‌دادن مسائل یا استدلال آدم پوشالی، به‌نحوی گناه را به خودشان برگردانید که ذات نامطمئنشان را آشکار می‌کند و اوضاع را عوض می‌کند و ایده‌هایشان را به تمسخر می‌گیرد. ۳. عربده‌کش روشنفکرخودمان را در گفت‌وگو یا بحث با کسی می‌بینیم که اعتمادبه‌نفس فوق‌العاده‌ای از او ساطع می‌شود. سبک نوشتنش هم بسیار پیشگیرانه است. شاید به آدم‌های مهم و برجستۀ روشنفکر مثلاً نوام چامسکی ارجاع بدهد؛ انگار این کار به ایده‌هایش تقدس می‌بخشد. یا به‌صورت متوالی و به سرعت باد با مقداری زیادی آمار، تحقیق و نقل‌قول‌های معروف به گفته‌های تحکم‌آمیزش اعتبار می‌بخشد، آن‌قدر سریع که نتوانیم اعتراض کنیم یا کنترلی بر بحث داشته باشیم. آن‌ها از تعمیم‌ها و زبان‌های مختلف دانشگاهی و علمی استفاده می‌کنند که ظاهراً با موقعیت ما در تناقض است. با چنان باور راسخ و اقتداری بحث می‌کنند که افراد زیاد دیگری تحت‌تأثیر قرار می‌گیرند یا به وحشت می‌افتند و باور می‌کنند که با متفکری مهم روبه‌رو هستند.هیچ‌وقت نباید به خودمان اجازه بدهیم این مدل افراد مرعوبمان کنند؛ آن‌ها پهلوان‌پنبه هستند. در رسانه‌های اجتماعی می‌توانند ادای فرد روشنفکری را دربیاورند، اما اگر می‌توانستیم پشت پرده را ببینیم، فردی را می‌دیدیم که غرق در تشویش‌ است. آن‌ها شاید به‌عنوان یک نویسنده، آدم دانشگاهی یا دانشمند به هیچ‌چیز مهمی در حیطۀ ایده‌هایشان نرسیده باشند. افرادِ حقیقتاً موفق اکثراً در استدلال‌هایشان محتاط‌ترند و از بیانات قطعی جان‌به‌لب می‌شوند. این عربده‌کش‌ها شدیداً بر این باورند که جهان هنوز نبوغشان را نشناخته است. در زندگی واقعی، تحمیل دیدگاه‌هایشان با چنین اقتدار و حرارتی مضحک به نظر می‌رسد، چون مشخص است که هیچ موقعیتی در زندگی ندارند که متضمن چنین عظمت روشنفکرانه‌ای باشد. تفاوت بین لحن و منزلت واقعی آن‌ها، زیادی ناجور و خنده‌دار است. اما در رسانه‌های اجتماعی می‌توانند این مسئله را مخفی کنند. اگر به‌دقت به ایده‌های واقعی آن‌ها نگاه کنیم، پشت تمام آن رجزخوانی‌ها، ارزش کمشان را می‌بینیم. آن‌ها روی این حساب می‌کنند که لحن و ژست مقتدرانه‌شان باعث ارعاب افراد شود.وقتی مقابل این نوع افراد قرار می‌گیریم، باید پشت ژستشان را بینیم. آن‌ها عموماً اهل شوخی نیستند، مخصوصاً وقتی دارند از ایده‌هایشان صحبت می‌کنند. بنابراین کمی تمسخر از طرف شما عصبانی‌شان می‌کند و به‌سمت حرف‌های احمقانه سوقشان می‌دهد. وقتی وارد بحثی با آن‌ها شوید که از آن می‌ترسند، به تعمیم‌هایشان اعتراض کنید و دربارۀ منابعشان بپرسید، مجبور می‌شوند با چیزی درک‌شدنی که پشت تمام آن انواع زبان وجود دارد، به حرف‌هایشان اعتبار ببخشند. مجبورشان کنید آنچه واقعاً می‌گویند را آشکار کنند تا همه به کم‌مایگی ایده‌هایشان پی ببرند.۴. مبارز عدالت اجتماعیممکن است کاملاً بی‌غرض شروع شود. وارد بحثی دربارۀ هر موضوعی -چه سیاسی، چه غیرسیاسی- می‌شویم و حرفی می‌زنیم که به نظر خودمان بی‌خطر یا بدیهی است. بعد، ناگهان تحت حملۀ غضب‌آلود کسی قرار می‌گیریم که ما را به بی‌تفاوتی بی‌شعورانه و ایستادگی در مقابل پیشرفت متهم می‌کند. شاید اظهارنظرمان نه حرفی قطعی که اندیشه‌ای گذرا باشد، یا کمی کنایه در آن باشد یا زمینۀ خاصی داشته باشد و به زنجیره‌ای از بحث‌هایی مربوط باشد که در چنین رسانه‌ای نمی‌توانیم با جزئیات توضیحش دهیم. اما فردی که ما را به گناه اخلاقی فاحشی متهم می‌کند فرض را بر این گذاشته است که ما، بدون طعنه یا آن زمینۀ مشخص، اصرار قطعی بر ایده‌هایمان داریم. از این حرف ما تفسیری کرده‌اند که ظاهراً با برافروختگی حق‌به‌جانبه‌شان همخوانی دارد.حالا ناگهان خودمان را زیر حمله‌ای از طرف انبوهی از مبارزانی می‌بینیم که ناجوانمردانه با هم بر سرمان خراب می‌شوند و زندگی‌مان را فلاکت‌بار می‌کنند. اگر سعی کنیم با هر چیزی جز یک عذرخواهی مفصل از خودمان دفاع کنیم، فقط خشمشان از بی‌تفاوتی‌مان را شعله‌ورتر می‌کنیم. در واقع حتی عذرخواهی هم از تندی واکنششان نمی‌کاهد. سروکله زدن با چنین مدل آدم‌هایی مشخصاً حساس و کلافه‌کننده است، چون همه‌چیز را سیاه و سفید می‌بینند؛ آن‌ها در طرف خوب هستند و ما در طرف بد. شاید در باورهایشان صداقت داشته باشند، اما آن‌چنان خودشان را با هدفشان تعریف می‌کنند که حس می‌کنند حق دارند خشن‌تر، توهین‌آمیزتر و بی‌تفاوت‌تر از هر چیزی باشند که ما احتمالاً بیان کرده‌ایم. این مقدار ریاکاری اصلاً به چشمشان نمی‌آید (شبیه همین، افرادی را می‌بینیم که علاقه دارند بقیۀ افرادِ ظاهراً زیادی حساس به نقد را «نازک‌نارنجی» صدا بزنند، اما با جزئی‌ترین بحث برعلیه ایده‌هایشان با خشمی حق‌به‌جانب منفجر می‌شوند و متوجه این طنز روزگار نیستند). حقیقت این است که آن‌ها آن‌قدر به توهین حساس هستند که می‌توانند توهین را تقریباً در هر حرفی تشخیص بدهند، حرفی بسیار جزئی که با اصول اعتقادیِ سفت و سخت آن‌ها فرق می‌کند. درواقع، احساس خشم و اینکه آزرده شوند، به آن‌ها نوعی هیجان مخفی می‌دهد و راهی است تا تمام بیزاری شخصی و انزجارشان را تخلیه کنند. این مسئله می‌تواند به نوعی اعتیاد به خشم تبدیل شود.در جهان واقعی این مدل افراد تقریباً همه کس را با لحن حق‌به‌جانب و توبیخگرانه و برتری اخلاقی خود رنجانده و بیزار می‌کنند. اما در جهان آنلاین که انبوهی از هم‌رزمانشان پشت آن‌ها هستند، می‌توانند تقریباً بدون مجازات عمل کنند. تصمیم به دفاع از خودمان اغلب خردمندانه‌ترین کار ممکن نیست. وقتی آن‌ها با عبارتی منفی به ما برچسب بزنند، راه‌هایی پیدا می‌کنند تا هر آنچه می‌نویسیم را طوری تغییر بدهند که با تفسیرشان جور دربیاید. یک واکنش احتمالی می‌تواند با شوخی همراه باشد؛ چون آن‌ها عموماً شوخی ندارند، واکنش افراطی نشان می‌دهند و شاید مضحک به نظر برسند، اما حتی این کار هم ممکن است تاکتیکی زیادی خطرناک باشد که جمعیتی را به جانتان بیندازد. بهترین کار این است که خیلی زود، احتمالاً با یک عذرخواهی ملایم، بی‌صدا کنار بکشید و صبر کنید تا فراموشتان کنند و به قربانی بعدی‌شان حمله‌ور شوند.۵. اهل ساز مخالفدر ابتدا این مدل آدم شاید نسبتاً سرگرم‌کننده به نظر برسد. در هر بحثی همیشه پنبۀ ایده‌های دیگران را زده و خلاف باورهای مرسوم حرف می‌زنند. حتی ممکن است حرف‌های نیش‌دارش کمی دلچسب به نظر بیاید. اما بعد از مدتی معلوم می‌شود که این همۀ چیزی است که در چنته دارد. آن‌ها فقط دوست دارند با همه‌چیز مخالف باشند و دشمنی به پا کنند. آن‌ها توانایی ذاتی برای شناسایی هرگونه تناقض در بحث‌هایمان و بزرگ‌کردن بیش‌ازحد این تناقض‌ها دارند. هیچ ارزش یا ایدۀ مشخصی ندارند. و این روحیۀ تمسخر و تضاد را با نبوغ اشتباه می‌گیرند.در برخورد با این مدل، متوجه می‌شوید که اگرچه می‌توانند شوخی‌های تندی کنند، اصلاً با شوخی‌هایی که به قیمت آبرویشان تمام شود، مهربانانه برخورد نمی‌کنند. دلیلش این است که آن‌ها در عمق وجودشان حس می‌کنند مایۀ کافی ندارند و باید با ژست تدافعی خشمگینانه جبرانش کنند.بحث‌کردن با چنین آدم‌هایی بسیار دشوار است. آن‌ها می‌توانند در دفاع از خود خطرناک شوند. برای اینکه ذاتِ سازِ‌مخالف‌زن آن‌ها را از هم بپاشید، واقعاً با آن‌ها موافقت کنید، درعین‌حال کمی استدلالشان را تغییر بدهید و اگر مخالفت کردند، حالا دارند ایدۀ قبلی خودشان را نقض می‌کنند و در دام خودشان افتاده‌اند.۶. تشنۀ توجهدر مواجهه با پست‌های این افراد، انگار در حال تعامل با فردی واقعاً برجسته هستیم. آن‌ها در عکس‌هایشان همیشه لبخند به لب دارند و ظاهراً اوقات فوق‌العاده‌ای را سپری می‌کنند. برای تعطیلات به شگفت‌انگیزترین و هیجان‌انگیزترین مکان‌ها می‌روند. مخصوصاً همیشه از بهترین و جدیدترین آرمان‌ها طرفداری می‌کنند. در حین بچه بزرگ‌کردن، دارند چهارمین رمانشان را می‌نویسند و درعین‌حال کسب‌وکار تازه و داغی را شروع می‌کنند. همیشه نقل‌قول‌هایی می‌نویسند که نگرش مثبت و ارزش‌های معنوی را تبلیغ می‌کند و به همه توصیه‌هایی می‌کنند. شاید هم ویدئوها و تصاویری تحریک‌آمیزی پست کنند که آن‌ها را به نظر بسیار خلاق و برجسته نشان می‌دهد.بعد از سومین یا چهارمین باری که این پست‌ها و تصاویر را می‌بینید و داستان‌هایشان را می‌خوانید، کمی آزاردهنده می‌شوند. در مقطعی آن‌ها کاری جز دامن‌زدن به تشویش‌هایمان انجام نمی‌دهند: «آیا دارم خوب پیش می‌روم؟ یک رمان هم ننوشته‌ام، چه برسد به اینکه کسب‌وکاری هم شروع کنم». و «توصیه»‌هایشان کفرمان را درمی‌آورد؛ ایده‌هایشان ظاهراً کمی پوچ و تحمیلی است. اگر این روال ادامه داشته باشد، آزردگی‌مان به حسادت و خصومت تبدیل می‌شود.واقعیت این است که با فردی شدیداً خودشیفته سروکار داریم. آن‌ها از درون تهی هستند و نیاز دائمی به تأیید و تصدیقی دارند تا پیوسته باید با جلب‌توجه انبوهی از فالورها پر شود (حتی اگر مجبور شوند تعدادی دوست و فالور بخرند تا اعداد و ارقامشان را بالا ببرند). در زندگی واقعی، سریع پشت حقه‌بازی‌های چنین آدم‌هایی را می‌بینیم. آن‌ها به آنچه می‌نازند دست نیافته‌اند؛ فقط تفننی دست به ریسک و قمار می‌زنند، مثل هر کس دیگری معمولی و ناراحت بوده و به‌زحمت فردی معنوی هستند. تلاش‌هایشان برای جلب‌توجه کاملاً از روی احتیاج است، اما در دنیای مجازی تشخیص این واقعیت دشوار است. آن‌ها می‌دانند چطور توهم هیجان، موفقیت و خلوص اخلاقی ایجاد کنند.این مدل افراد به‌اندازۀ بقیه مخرب یا شرور نیستند؛ درواقع، باید متأسف باشیم که پوچی درونی‌شان آن‌ها را پیش می‌برد. تنها خطرشان تشویش و حسادتی است که در ما به وجود می‌آورد. وقتی آزردگی ایجاد می‌شود، بهترین کار این است که در دنیای مجازی دوستیِ با آن‌ها را قطع کنیم، بدون اینکه بفهمند از نیوزفید حذفشان کنیم و خودمان را در معرض عقاید آزاردهنده قرار ندهیم.۷. ترول پوچ‌انگارممکن است در هر بحث آنلاینی دربارۀ سیاست یا یک موضوع فرهنگی حساس شرکت کنیم و یا خبری شخصی را در حلقۀ دوستانمان پخش کنیم. ناگهان صدایی با نظر یا تصویری فتوشاپ‌شده دخالت می‌کند که ظاهراً مخصوصاً برای غافل‌گیری و توهین به ما طراحی شده است. با احساس آزردگی از این مزاحمت و کاملاً عصبانی، غریزۀ طبیعی‌مان این است که به‌نوعی جوابش را بدهیم: تشر بزنیم، خجالتش بدهیم و توهین‌های خودمان را فریاد بزنیم.فردی که اینجا با آن روبه‌رو هستیم یک ترول معمولی نیست، اما شاید مخرب‌ترین نوع در خانوادۀ ترول‌ها باشد. ترول پوچ‌انگار شبیه به روحیه‌ای است که در مردان بزرگ‌سال مشخصی می‌بینیم، که در عمق وجودشان احساس حقارت و تشویش می‌کنند و برای جبرانش دنبال آسیب‌زدن به افراد و تخریب هر چیز ارزشمندی هستند. این شیوۀ آن‌هاست تا جلب‌توجه کرده و احساس کنند بزرگ‌تر هستند. این تنها شکل قدرتی است که می‌توانند داشته باشند و از اینکه دیگران را کفری کنند و حتی باعث ایجاد تنفر در آن‌ها بشوند، هیجان مفرطی کسب می‌کنند و در همین کار ماهر می‌شوند.در زندگی واقعی، افراد بالغی که با نظرات و کارهایشان باعث این نوع آسیب‌های احساسی می‌شوند، عموماً تاوان کارشان را به‌طور واقعی و دردناکی می‌پردازند. پس باید به‌اندازۀ کافی گستاخی و وقاحت داشت تا این‌طور رفتار کرد، وقتی فرد می‌داند که این کار باعث چه خطراتی می‌شود. اما اجرای این مدل بازی به‌شکل آنلاین هیچ جرئتی نمی‌خواهد. حتی فردی با خجالتی‌ترین روحیه، با امنیت ناشی از ناشناس‌بودن، می‌تواند از برون‌ریزی چنین تمایلات بچگانه‌ای برای شورش و دریدگی لذت ببرد. و به همین دلیل، دنیای آنلاین مثل آهنربا این افراد پر از نفرت و سرکوب‌شده را به خود جذب می‌کند.ترول پوچ‌گرا شاید تظاهر کند در خدمت یک آرمان یا رهبر است، اما گولش را نخورید. دلایل و احتمالاً باورهای قوی آن‌ها صرفاً راهی برای توجیه و تأمین سرپوشی برای رفتار آزاردهنده‌شان است. آن‌ها دوست دارند بر روی افرادی تمرکز کنند که شاید آن‌ها را زیادی جدی می‌گیرند یا دربارۀ مسائل مشخصی حساسیت نشان می‌دهند که هدف‌های مستعد برای بلوای آن‌ها به شمار می‌آیند. این مدل افراد با این احساس که به‌شدت برتر از افرادی هستند که هدف قرار می‌دهند، خودشان را در مقابل هرگونه فشار همدلی یا احساس گناه آماده می‌کنند. شاید ادعا کنند که این کار را برای «خنده و تفریح» انجام می‌دهند و افرادی که دلخور شده‌اند صرفاً اهل شوخی نیستند و همیشه ذهنشان درگیر بی‌نقص‌بودن است. این حرف کاملاً کنایه‌آمیز است: پشت ماسک مجازی چنین ترول‌هایی، لایه‌هایی از تشویش عمیق وجود دارد و اگر کسی با فاش‌کردن نقص‌هایشان دست بالا را بگیرد، از کوره درمی‌روند. یادتان باشد، پشت آن ظاهر مردانه، روحی لرزان و ترسو قرار دارد که فقط می‌تواند به‌طور ناشناس پرورش پیدا کند.همگی با عبارت «بهانه‌ای دست ترول‌ها ندهید» آشنا هستیم. اما حتی بااینکه این را می‌دانیم، عموماً نمی‌توانیم در برابر تشر به آن‌ها و نصیحتشان و اعتراض به بقیه یا جواب‌دادن به توهین‌هایشان مقاومت کنیم. به‌جایش باید مثل آن‌ها افراطی باشیم و با سکوت مطلق با توهین‌هایشان روبه‌رو شویم و حضورشان را کاملاً نادیده بگیریم. کمترین نشانه‌ای از آزردگی یا ناراحتی نشانشان ندهید (سعی کنید به بقیه هم پیام بدهید که همین کار را کنند). این کار شاید ترول‌ها را تشویق کند تا، با نظرات و تصاویر بیشتر، همچنان پیش بروند. باز هم با سکوت به حملاتشان جواب بدهید. خیلی زود، غرغرکنان زیر لب، یواشکی فرار می‌کنند. آن‌ها با بالارفتن و قدرت‌داشتن بر روی احساسات شما رشد می‌کنند و این کار باعث می‌شود احساس بزرگی کنند. در مقابل، به آن‌ها نشان داده‌اید آن‌قدر کوچک هستند که حتی ارزش ندارند خودتان را به خاطرشان به دردسر بیندازید؛ به این ترتیب عمیق‌ترین تشویش‌هایشان را تحریک می‌کنید.اطلاعات کتابشناختی:Greene, Robert. The Laws of Human Nature. Viking, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را رابرت گرین نوشته است و در تاریخ ۷ ژانویۀ ۲۰۱۹ با عنوان «The 7 Types of Toxic People To Avoid on Social Media» در وب‌سایت مدیوم منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۹۸ با عنوان «رابرت گرین هفت گروه از افرادی را معرفی می‌کند که در شبکه‌های اجتماعی آرامشمان را به‌هم‌میزنند» و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• رابرت گرین (Robert Greene) نویسندۀ آمریکایی است که شش کتابش در سطح جهان پرفروش شده‌اند. آخرین کتاب او قوانین طبیعت بشری (The Laws of Human Nature) نام دارد. او پیش از اینکه به نویسندگی روی بیاورد، حدوداً هشتاد شغل را برای ادامۀ زندگی‌اش آزمود اما آن‌ها را رها کرد. برخی از کتاب‌های او در زندان‌های آمریکا جزء کتاب‌های ممنوعه است و، به گفتۀ خودش، فیدل کاسترو یکی از کتاب‌هایش را خوانده است. برخی از یادداشت‌های او را می‌توان در نیویورکر، نیویورک تایمز، اسلیت و واشنگتن‌پست پیدا کرد.••• این مطلب برگرفته است از کتاب قوانین طبیعت بشری (The Laws of Human Nature) نوشتۀ رابرت گرین. ]]> رابرت گرین اقتصادوجامعه Mon, 15 Jul 2019 04:01:32 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9458/ دوست دارید بچه‌تان نابغه باشد؟ احتمالاً چیزی از نبوغ نمی‌دانید http://tarjomaan.com/neveshtar/9456/ مگی فرگوسن، اکونومیست ۱۸۴۳ — تام آن روزی را یادش هست که تصمیم گرفت می‌خواهد متخصص اخترفیزیک نظری بشود. عمیقاً درگیر تحقیق دربارۀ سیاه‌چاله‌ها بود و یک جعبه مقاله دربارۀ نظریه‌های خودش جمع کرده بود. در یکی از آن‌ها دربارۀ رابطۀ میان سیاه‌چاله‌ها و سفیدچاله‌ها گمانه‌زنی کرده بود، یعنی آن اجرام آسمانی فرضی که مقادیر عظیمی انرژی ساطع می‌کنند. به نظر او، سیاه‌چاله‌ها در طول منحنی فضا-زمان با سفیدچاله‌ها پیوند دارند. «آن‌ها را کنار هم گذاشتم و گفتم، عجب، این جواب می‌دهد! آنجا بود که فهمیدم می‌خواهم شغلم این باشد». تام آن‌قدر ریاضی بلد نبود که نظریه‌اش را ثابت کند، ولی وقت داشت که یاد بگیرد. چون فقط پنج سالش بود.تام الآن یازده‌ساله است. تفریحش در خانه این است که برگه‌های امتحان ریاضی با پاسخ‌نامه و بارم نمره تهیه کند. کریسمس پارسال از والدینش ۱۲۵ پوند هزینۀ شرکت در امتحان GCSE ریاضی را می‌خواست، امتحانی که اکثر بچه‌های بریتانیایی در شانزده‌سالگی می‌دهند. الآن هم درس می‌خواند که به سطح عالی ریاضی برسد. تام تک‌فرزند است، و مادرش کریسی اوایل فکر می‌کرد که عشقش به اعداد طبیعی است. ولی به تدریج فهمید که نیست. او را که به جلسات سخنرانی دربارۀ مادۀ تاریک در رصدخانۀ سلطنتی لندن می‌بُرد، می‌دید هیچ بچۀ دیگری آنجا نیست. معلمش می‌گفت که زنگ‌های تفریح به‌جای آنکه بیرون با بچه‌ها بازی کند، می‌خواست داخل کلاس بماند و جمع‌وتفریق کند.یک‌روز والدینش او را به شهر میلتون کینز بُردند تا مؤسسه‌ای به اسم پتنشال‌پلاس۱ (که سابقاً اسمش «انجمن ملی کودکان مستعد» بود) رسماً هوش او را بسنجد. کریسی می‌گوید: «به او گفتیم امروز، روز حل معمّا است». تام می‌گوید: «دنیای رؤیایی‌ام بود. نصف روز آزمون دادن!» مادرش منتظر ماند تا او ذهنش را برای حل مسأله‌ها به کار بگیرد. نتایج را که نشان‌شان دادند، تام جزو یک‌دهم درصد برتر بریتانیا بود.بچه‌های به‌اصطلاح «پیش‌رَس» معمولاً انگ می‌خورند که دست‌پروردۀ والدین تحمیل‌گر طبقه‌متوسط‌اند. پرورش و محیط آشکارا نقش مهمی در رشد فکری هر کودکی بازی می‌کنند. اگر سر میز شام با کودکتان دربارۀ سیاست حرف بزنید، بعید نیست مطمئن و بی‌پروا نظراتی دربارۀ شیوۀ شایستۀ ادارۀ امور دنیا در ذهنش بپرورد. به فرزند نوپایتان که بگویید تکه‌های شیرینی را در قالب گوشه و زاویه ببیند، بعید نیست تمایل زودهنگامی به ریاضی پیدا کند. کار نیکو کردن می‌تواند نتیجۀ پُرکردن باشد. کودکی که استعداد نواختن پیانو دارد و روزی پنج ساعت تمرین می‌کند، بیشتر از کودک مستعد دیگری که فقط بیست دقیقه در هفته تمرین می‌کند احتمال دارد که بالاخره در سالن کارنگی‌هال اجرا داشته باشد.ولی بچه‌هایی مثل تام فرق دارند. او در منطقه‌ای محروم از جنوب لندن بزرگ شد: زبان اول ۹۷ درصد بچه‌های مدرسۀ اول او انگلیسی نبود. در بحث اعداد (یا سایر اشتیاقات او مثل زبان لاتین و اخترفیزیک) والدینش از حرف‌های او چندان سر در نمی‌آوردند. نبوغ او محصول مهندسی آن‌ها نیست.آزمون‌های هوش «روی یک منحنی» سنجیده می‌شوند، یعنی اینکه نتایج به شکل یک منحنی زنگوله‌ای درمی‌آیند: مهم این است که به نسبت دیگران، چه نتیجه‌ای آورده‌اید. طبق تعریف، اکثر امتیازها در میانه قرار می‌گیرند: امتیاز متوسط یک مجموعه را برابر ضریب‌هوشی (آی‌کیو) ۱۰۰ می‌گیرند. دو-سوم میانی، ضریب‌هوشی‌های ۸۵ تا ۱۱۵ می‌شوند. امتیازهای پَرت روی این نمودار، کم‌تعدادند. حدود دو درصد افراد ضریب‌هوشی کمتر از ۷۰ دارند، و دو درصد دیگر هم ضریب‌هوشی بالای ۱۳۰ دارند. از هر هزار نفر، امتیاز یک نفر بیش از ۴۵ واحد با ۱۰۰ فاصله دارد. ولی چون درصد کمی از مردم آزمون ضریب‌هوشی می‌دهند، شناسایی کودکان بسیار مستعد دشوار است. در اکثر مدرسه‌ها خبری از این آزمون‌ها نیست.جامعه هوش را غنیمت می‌شمرد. مردم با حیرت به نوابغ می‌نگرند و گمان می‌کنند شکوفایی و موفقیت‌شان تضمینی است. ولی هوش یک وجه تیره و تار هم دارد. دورانِ کودکیِ تام، مثل اکثر بچه‌های مستعد، اغلب ناشاد بود. در پنج‌سالگی می‌گفت که می‌خواهد زندگی‌اش را تمام کند: می‌گفت که می‌خواست سرش را آن‌قدر به دیوار بکوبد که بمیرد. تام به مادرش گفته بود: «زندگی مثل یک هزارتو است، ولی یک هزارتوی خیلی بزرگ. احساس می‌کنم در آن گم‌شده‌ام». پزشک عمومی‌اش گفت که مبتلا به افسردگی حاد است، و تشخیص داد که ریشه‌هایش به «نبوغ» تام برمی‌گردد و سرخوردگی و انزوایی که برای او رقم زده است.رابطه گرفتن با بقیۀ بچه‌ها برای تام سخت است و دوستان زیادی ندارد. در مدرسه، فقط توی راهروها و دفترها می‌چرخید. کریسی می‌گوید: «نمی‌خواستند در کلاس باشد چون کارهای متفاوتی می‌کرد». تام برای اینکه حواسش را از «فکر و خیال‌های تیره‌وتار» پرت کند، اغلب اواخر شب سراغ معما و محاسبات می‌رفت. او مدت‌هاست که به بی‌خوابی دچار است. این فشار روی کل خانواده اثر گذاشته است. کریسی می‌گوید: «والدینی را که دنبال چنین بچه‌ای هستند درک نمی‌کنم. من نمی‌توانم با این وضعیت کنار بیایم. فقط می‌خواهم که این وضع تمام شود».در حرف‌های بسیاری افراد دیگر هم می‌شود طنین درد و رنج تام و خانواده‌اش را شنید. مِنسا۲ یک سازمان بین‌المللی است که در سال ۱۹۴۶ در بریتانیا برای پرورش باهوش‌ترین افراد آن کشور تأسیس شد. این سازمان بیست هزار عضو دارد. (برای پیوستن به آن باید تقاضا بدهید.) وقتی از طریق مِنسا خواستار آن شدم که حرف‌های بچه‌های مستعد و والدین‌شان را بشنوم، صندوق ایمیلم پُر از پیام شد، که اکثرشان آکنده از نگرانی بودند. با آن‌هایی که حرف زدم، می‌گفتند از ترس حسادت بقیه، جرئت نمی‌کنند دربارۀ توانایی‌های فرزندانشان با دیگران حرف بزنند. اگر کسی با همدردی شنوای حرفشان باشد، پریشانی‌شان را با چنان طول و تفصیلی بیان می‌کنند که بعید می‌دانم بشود مکالمۀ تلفنی را تمام کرد. تقریباً همگی‌شان می‌ترسند که شناخته شوند، و اصرار دارند نام مستعار برایشان به کار ببرم.برخی کشورها ارزش بیشتری برای هوش‌های خارق‌العاده‌تر قائل‌اند و تمهیدات آموزشی خاصی برای این کودکان فراهم می‌کنند. ولی حتی اگر نبوغ‌تان غنیمت شمرده شود، تمجید گردد و پرورانده شود، مسائل اجتماعی و روان‌شناختی‌ای که اغلب دست‌دردست هر توانایی شگرفی پیش می‌آیند می‌توانند از آن یک موهبت ناخوشایند بسازند. از درون که به ماجرا نگاه کنی، و از منظر بسیاری از خانواده‌هایی که هم‌صحبت من بوده‌اند، نبوغ بیشتر شبیه نفرین است تا برکت.                                                                                            •••اکثر کارشناسان واژۀ «نابغه» را برای بچه‌هایی به کار می‌برند که سه ویژگی داشته باشند. اول، کودکان نابغه در سنی بسیار کمتر از اکثر بچه‌ها در یک رشتۀ خاص (زبان، ریاضی یا شطرنج) تسلط می‌یابند. این کار برایشان ساده است، و لذا سریع‌تر از همسالان خود هم پیشرفت می‌کنند.دوم، این تسلط یافتن عمدتاً کار خودشان است، نه نتیجۀ ترغیب والدین‌شان. محیط پیرامونی و پیشینۀ اجتماعی-اقتصادی کودک مطمئناً بر سرعت رشد او اثر می‌گذارد: تعداد کلماتی که والدین کودک تا سه‌سالگی‌اش خطاب به او استفاده کرده‌اند، همبستگی تنگاتنگی با موفقیت تحصیلی او در سن نُه‌سالگی دارد. مطالعات حاکی از آنند که فرزندان خانواده‌های متخصص تا آن سن شاید حدود ۴ میلیون لغت بیشتر از فرزندان والدینی شنیده باشند که پیشینۀ تحصیلی ضعیف‌تری دارند. چنین خانواده‌هایی معمولاً درآمدهای بالاتری هم دارند تا فرصت‌های تحصیلی بیشتری فراهم کنند.ولی لین کندال، یک مشاور کودکان نابغه در مِنسا که خودش هم بچۀ نابغۀ یک خانوادۀ طبقۀ کارگر بوده است، تأکید می‌کند نیچه خواندن برای بچۀ پنج‌ساله‌تان یا وادار کردنش به سه ساعت کار اضافه بر مشق شب، نمی‌تواند یک نابغه «بسازد».بسیاری از کودکانی که ضریب‌هوشی خیلی بالا دارند، حتی در خردسالی هم نشانه‌هایی از توانایی خارق‌العاده‌شان را بروز می‌دهند، یعنی پیش از آنکه والدین تحمیل‌گر بتوانند تأثیر خاصی رویشان بگذارند. کندال می‌گوید: «از سنین بسیار پایین، یعنی قبل از زبان باز کردن، این کودکان می‌فهمند که دور و برشان چه خبر است، و می‌فهمند بقیه چه می‌گویند اما نمی‌توانند جواب بدهند». گویا اکثر کودکان نوپا، دنیا را به همان ترتیبی که اتفاقاتش برایشان رُخ می‌دهد کشف می‌کنند، چنانکه عبور یک ماشین یا ورود یک اسباب‌بازی جدید حواس‌شان را پرت می‌کند. کِندال می‌گوید کودکان نابغه در آن سن و سال «سوق‌یافته» هستند: «آن‌ها هرگز دست نمی‌کشند و استانداردهای بسیار بالایی برای خودشان وضع می‌کنند». ما غالباً سال‌های آغازین خردسالی را با لذت بردن از چیزهای ساده، زندگی در لحظه و ناتوانی در دیدن پیامد کارها می‌شناسیم. ولی به قول کندال، به تماشای کودکان نابغۀ نوپا که می‌نشینی «انگار کسی یک آدم هجده‌ساله را برداشته و در تن یک نوزاد گذاشته است».ویژگی سوم کودکان مستعد آن است که علاقمندی‌هایشان تقریباً وسواس‌گونه است. آن‌ها به‌اصطلاح «جنون تسلط یافتن» دارند. جسی پنج‌ساله است. پدرش ریچارد برایم گفت که وقتی یک‌ساله بود و چهاردست‌وپا راه می‌رفت، هرکاری می‌کرد تا پوشکش را عوض نکنیم. «فهمیدیم فقط یک راه هست که تکان نخورد: چیزی دستش بدهیم که قطعه‌هایش را از هم جدا و بعد سرهم کند. یک چراغ‌قوۀ زردرنگ بود که لامپ داخل محفظه‌اش بود. باطری را درمی‌آورد و سرجایش می‌گذاشت تا ببیند کار می‌کند یا نه. اگر باطری را برعکس گذاشته بود، به کارش ادامه می‌داد تا درست شود».اولین آزمون‌های ضریب‌هوشی برای اندازه‌گیری هوش را آلفرد بینه و تئودور سیمون در اوایل قرن بیستم تدوین کردند. آن آزمون‌ها حافظۀ کوتاه‌مدت، تفکر تحلیلی و توانایی ریاضی را می‌سنجیدند. آزمون‌ها در این مدت تغییر کرده‌اند ولی کماکان همان توانایی‌ها را اندازه می‌گیرند. ضریب‌هوشی با چند درجه نوسان، در طول عمرتان ثابت می‌ماند: فقط اگر صدمۀ مغزی بخورید، ضریب‌هوشی‌تان کم می‌شود.آزمون‌های به‌اصطلاح «هوش» در وب فراوان‌اند. بسیاری از کودکان در مدرسه آزمون استعداد می‌دهند. در اکثر آنها می‌شود تقلب کرد، یا حداقل می‌توان بچه‌ها را آموزش داد که نمرۀ عالی بیاورند. مِنسا تمام تلاش خود را می‌کند تا آزمون‌هایش «سوگیری فرهنگی» نداشته باشند: یعنی سعی می‌کند آن هوشی را بشناسد که ذاتی است، نه اکتسابی. کندال می‌گوید: «بچه‌های واقعاً نابغه، مخترعین چرخ و کاشفان آتش در آینده‌اند». ولی حتی کندال که دستی در آتش ارزیابی کودکان دارد، می‌پذیرد که «آزمودن ضریب‌هوشی مثل اندازه‌گیری قد نیست». هیچ ارزیابی‌ای کاملاً عینی نیست.اکثر آزمون‌ها فقط انواع خاصی از هوش را بررسی می‌کنند، مثلاً استدلال ریاضی و کلامی. همین نشان می‌دهد که فهم جامعه از مستعدبودن چقدر تنگ‌نظرانه است. جای بسیاری از مهارت و ویژگی‌های دیگر خالی است، از قبیل کنجکاویِ سیری‌ناپذیر یا توانایی یافتن پیوندهای فکری. این آزمون‌ها بعیدند که رمان‌نویسان یا شاعران آینده را شناسایی کنند، یا کودکانی را که می‌توانند توانایی خارق‌العاده‌ای در ورزش یا موسیقی داشته باشند. ما هنوز راهی برای اندازه‌گیری هوش خلاق، هنری یا هیجانی نداریم. ما فقط بچه‌هایی را «نابغه» می‌نامیم که معمولاً در یکی از دسته‌های استاندارد قرار می‌گیرند.برخی افراد اصل ایدۀ مستعد بودن را زیر سؤال می‌برند. به قول دبورا آیر، تعریف کودک نابغه در گذر زمان چندپاره شده است. آیر بنیان‌گذار مؤسسۀ یادگیری کارآمد۳ است که با همکاری مدارس و معلمان بریتانیا می‌کوشد به تعداد زیادی از بچه‌ها کمک کند «کارآمد» شوند. او استعداد را ذاتی نمی‌بیند. به گفتۀ او، به هرجای دنیا که نگاه کنید، احتمال آنکه فرزند والدین ثروتمند در میان دستۀ کودکان مستعد قرار بگیرد، بیشتر است. این احتمال برای آنهایی که پیشینۀ اقلیت دارند، کمتر است: «لاتین‌تبارها در ایالات متحده [برای برنامه‌های ویژۀ کودکان مستعد] انتخاب نمی‌شوند؛ یا مائوری‌ها در نیوزیلند».او همچنین می‌گوید ارادۀ مصمّم است که کودکان (و بزرگسالان) درخشانی می‌سازد که دستاوردهای فوق‌العاده دارند. تفاوت میان دو پزشک با استعداد یکسان که یکی در مسیر خود جایزۀ نوبل می‌گیرد و دیگری نه، اراده‌ای است که برای موفقیت دارند. او معتقد است آنچه «نبوغ» به نظر می‌رسد، ترکیبی از یک‌جور توانایی بالقوه همراه با حمایت مناسب و تحریک درونی و شخصی است.آیر مدعی است که نوع خاصی از والدین (معمولاً والدینی که تحصیلات عالیه دارند) به داشتن «بچۀ مستعد» افتخار می‌کنند تا خودنمایی کنند. ولی والدینی که طرف صحبت من بودند چنین دیدگاهی نداشتند. برای اکثر آن‌ها، نبوغ فرزندشان مایۀ اضطراب یا حتی پریشانی بود.بسیاری از این والدین با دو دشواری اصلی روبرویند. اول آنکه چطور رشد فکری پیشرفتۀ کودک خود را حمایت کنند. دشواری دوم کمتر به زبان می‌آید اما همان‌قدر مشکل‌زاست: کودکانی که هوش خارق‌العاده دارند، اغلب دچار انزوای اجتماعی‌اند یا حتی نخالۀ جمع‌اند. چنین استعدادی، انتزاعی که نگاه کنی، پسندیدنی است؛ اما وقتی در یک شخص معین تجلی می‌کند، اغلب چندان خوشایند نیست.اگر اوفلیا گریگوری را می‌دیدی، خیال می‌کردی پری‌های دریایی کنار گهواره‌اش لانه کرده‌اند. اکنون در هفده‌سالگی ظریف و زیباست، با چشم‌های سبز پررنگ. خانواده‌اش (مادرش کِری، پدرش تام و سه برادر کوچک‌ترش) صمیمی و مهربان‌اند. اوفلیا در دوازده‌سالگی در آزمون ضریب‌هوشی مِنسا امتیاز ۱۶۲ آورد. این بالاترین امتیاز برای افراد زیر هجده سال است، هم‌تراز با استفن هاوکینگ، همان کیهان‌شناس پیشتاز که پارسال مُرد.ولی هوش خارق‌العاده تاکنون شادی چندانی برای اوفلیا رقم نزده است. برای او، قرار گرفتن در دستۀ «نابغه‌ها» یعنی «دردسری که نمی‌ارزد» و بس. برایش قلدری کرده‌اند و چند بار مدرسه‌اش را عوض کرده است. دوست دارم بدانم کِری به پدر و مادرش که مشتاق یک بچۀ نابغه‌اند چه می‌گوید؟ «اگر من باشم می‌گویم: خیال می‌کنی که عالی است، ولی نیست. هرگز نخواهد بود».از قدیم می‌دانسته‌ایم که برخی آدم‌ها هوش بالای خارق‌العاده‌ای دارند. ولی روان‌شناسان اخیراً دست به کار شده‌اند تا ببینند این قضیه آیا تأثیری بر سایر عرصه‌های زندگی فرد دارد؟ و اگر آری، تأثیرش چیست؟ کودکان نابغه اغلب آن چیزی را تجربه می‌کنند که روان‌شناسان «رشد ناهماهنگ» می‌نامند: توانایی استثنائی‌شان در برخی عرصه‌ها نشانۀ بلوغ پنداشته می‌شود یا جنبه‌های دیگر با آن سرعت رشد نمی‌کنند. آندریا انگورا از مؤسسۀ پتنشال‌پلاس می‌گوید: «در این بچه‌ها، آن بخش‌هایی از مغز که یادگیری کلمات، الگوها و اعداد را کنترل می‌کنند بسیار سریع رشد می‌کنند. ولی بخش قدّامی مغز که تنظیم هیجانات را کنترل می‌کند، با آن سرعت رشد نمی‌کند».کودک مستعد شاید در تسلط بر چیزی مثل ریاضی توانایی پیشرفته‌ای داشته باشد، اما ظرفیت محدودتری برای سر و کله زدن با محیط اجتماعی‌اش دارد که یک بخش مهم دیگر از بزرگ شدن و جای گرفتن در جریان زندگی‌اش است. انگورا می‌گوید: «کودک مستعد شاید در معرض فروپاشی اجتماعی کامل باشد. او درک نمی‌کند بقیۀ بچه‌ها چطور کارهایشان را می‌کنند، و نمی‌تواند هیجاناتش را کنترل کند». به گفتۀ او، وقتی در برخی عرصه‌ها توانایی استثنایی داری، یعنی در مابقی عرصه‌ها به «حمایت مناسب» نیازمند هستی.در اوایل قرن بیستم میلادی، لِتا هالینگورثِ روان‌شناس دربارۀ «هوش بهینۀ اجتماعی» حرف می‌زد که به نظر او با ضریب‌هوشی بین ۱۲۵ تا ۱۵۵ همبسته بود. از این مرز که رد شوی، به تعبیر نورمن گِش‌ویند (عصب‌شناس رفتاری آمریکایی) «آسیب برتری» می‌تواند پیش بیاید: سلطۀ یک تکۀ مغز می‌تواند بر رشد مابقی بخش‌ها اثر بگذارد.هنوز نمی‌دانیم چرا این اتفاق می‌افتد، یا آیا ذاتی است یا اکتسابی یا هر دو. یک مطالعه نشان می‌دهد که در میان اعضای مِنسا در آمریکا، نرخ اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی تقریباً دو برابر مقداری است که در کل جامعه تشخیص داده می‌شود. دیگرانی می‌گویند که چون برخی کودکان نابغه در مدرسه چنین متفاوت از همسالان‌شان هستند، و شاید تعامل کمی با آن‌ها در کلاس داشته باشند، در زمین بازی هم تعامل‌شان کمتر می‌شود. گرچه استعدادشان به نوعی بسیار پخته و بزرگسال است، اما شاید نتوانند مشغول بازی‌هایی شوند که اغلب «بچه‌گانه» می‌نامیم. به همین دلیل، رشد اجتماعی‌شان بسیار محدودتر است. به گفتۀ انگورا، کودکی که توانایی استثنائی دارد اگر وقت فراغتش را صرف جبر و احتمال کند، اغلب میل ندارد با همسال خود وقت بگذراند که ترجیح می‌دهد با ماشین‌های اسباب‌بازی مشغول شود. ولی وقتی کودک از برخی موقعیت‌های اجتماعی کنار گذاشته شود، فرصت کمتری برای رسیدن به‌پای دیگران یا یادگیری این مهارت‌ها دارد.کندال چند مشخصۀ مشترک میان کودکان مستعدّی شناسایی کرده است که هیچ اختلال رفتاری مشخصی ندارند. یک خصیصه آن است که بسیاری از آن‌ها عمیقاً مضطرب‌اند، که معمولاً نتیجۀ زیاده‌اندیشی به همه‌چیز و هرچیز است. او می‌گوید: «مغزتان ظرفیت پرداختن به همۀ متغیرها را دارد، لذا ناگزیر چنین می‌کند». هیلاری دربارۀ پسرش لورنزو برایم ایمیل زد: «کنار آمدن با هیجان و اضطراب شدید او روزبه‌روز برایم دشوارتر می‌شود». لورنزو که الآن دوازده‌ساله است، دو سال پیش عضو مِنسا شد و فرصت یافت با بچه‌های بسیار بااستعداد دیگر هم فیزیکی و هم آنلاین تعامل کند. امتیاز لورنزو در آزمون ضریب‌هوشی ۱۶۲ شد. (هیلاری گفت: «اندازۀ آینشتاین». دلش را نداشتم به او بگویم که ضریب‌هوشی آینشتاین را هرگز اندازه نگرفته‌اند.) پسرش بی‌وقفه نگران و دلواپس است: «اخیراً وقتی منتظر یک پرواز به هنگ‌کنگ بودم، آن‌قدر دربارۀ مشکلات احتمالی هواپیما سؤال پرسید که در سالن انتظار هیچ‌کس دور و برمان نماند».الگوی خواب این بچه‌ها هم غالباً با هنجار رایج فرق دارد، چون سخت می‌توانند مغزشان را خاموش کنند. مادر یک بچۀ نابغه به من گفت که پسرش تا وقتی تقریباً پنج‌ساله شد، بیش از ۹۰ دقیقه خواب مستمر نداشت.خط‌وربط‌های بین نوابغ و مسائل سلامت تن و روان به همین‌جا ختم نمی‌شود. شاخۀ مِنسا در آمریکا که بیش از ۵۰ هزار عضو دارد، می‌گوید که اعضایش «مغزهای مافوق» دارند. یک پیمایش اخیر میان اعضای آن نشان داد افرادی که هوش بالای خارق‌العاده دارند، اغلب به تعبیر کازیمیرز دابروفسکی (روان‌شناس لهستانی) دچار «بیش‌هیجان‌پذیری» یا «فوق‌حساس‌بودگی» هستند، مثلاً هشیاری بالاترِ یکی از پنج حس، تجربۀ هیجانات بسیار شدید، یا سطح بسیار بالای انرژی. در میان این افراد، نرخ افسردگی، اضطراب و اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی بیشتر از متوسط جامعه است.حتی می‌توان مستعد بودن را با عارضه‌های فیزیولوژیک مثل آلرژی غذایی، آسم و بیماری‌های خودایمنی مرتبط دانست، که گاهی همراه با «اختلال پردازش حسی» است. برای بسیاری از افرادی که هوش خارق‌العاده دارند، هر محرکی از قبیل صدای رادیو در پس‌زمینه، رنگ یا بافت غذا، یک تابلوی شاداب روی دیوار کلاس یا برچسب کنده نشدۀ یک تکه لباس می‌تواند تحمل‌ناپذیر باشد. هیلاری معتقد است که چون مغز لورنزو بسیار حسّاس است، حواس پنج‌گانۀ او هم بیش از معمول حساسیت نشان می‌دهند. «او می‌تواند چیزهایی را بشنود که ما نمی‌توانیم. حتی ممکن است در اتاقی که به نظر اکثر افراد ساکت می‌آید، نتواند تکالیف درسی‌اش را انجام بدهد».سونیا فالک، روانکاوی در بریتانیا که تقریباً فقط با مراجعانی کار می‌کند که «هوش فوق‌العاده» دارند، می‌گوید: «از منظر عصب‌شناختی، ضریب‌ هوشی بالا یعنی افزایش کارآییِ کارکردهای عصبی. این هم قابل اندازه‌گیری است. اگر کسی محرّک‌های فراوان دریافت می‌کند و آن‌ها را بسیار سریع پردازش می‌کند، در معرض تحریک بیش از حد است».بسیاری از کودکان نابغه با این مشکل دست و پنجه نرم می‌کنند. کندال چنین توضیح می‌دهد: مشکل این است که اگر همه بگویند باهوشید، آنگاه مجبور نیستید تلاش کنید، لذا تاب‌آوری هم در شما شکل نمی‌گیرد. او با بسیاری کودکان مستعد کار کرده است که «به خودشان زحمت نمی‌دهند قلم روی کاغذ بکشند». در کارگاه‌هایی که او برای کودکان مستعد برگزار می‌کند، بچه‌ها گاهی توییستر۴ بازی می‌کنند: در این بازی، بچه‌ها روی یک تشک که نقطه‌های رنگی دارد خودشان را پیچ و تاب می‌دهند تا دست و پایشان در نقاط رنگی مشخص قرار بگیرد. کندال می‌گوید: «آن‌ها عصبی‌اند. چون نمی‌توانید آن را درست و درمان به آن‌ها بیاموزید، یادشان می‌دهید فقط محض تفریح یک کاری بکنند».لیزی، دختر ربکا، پنج‌ساله است. نطفۀ او با اسپرم اهدایی بسته شد و پدر خونی‌اش سه مدرک دانشگاهی داشت. او پیش از اینکه یک‌ساله شود، جمله‌های کامل می‌گفت. در شانزده‌ماهگی، یک پازل ۴۸ تکه را کامل کرد که باید تصویر را به کلمۀ متناظر وصل می‌کرد. دوساله که شد می‌توانست گروفالو۵ (یک داستان کودکان ۲۴ صفحه‌ای منظوم) را بخواند؛ و مادرش که هنگام حمام فراموش کرد لیف بکشد، لیزی سرزنشش کرد: «مامان، تو کثیف موندی!» سه‌ساله که بود، اعلام کرد: «مامان، من خوشگل نیستم. مشکل از کروموزوم‌های من است». ولی مثل بسیاری از بچه‌های نابغه، او هم اگر در کاری خطا کند پریشان می‌شود. ربکا می‌گوید: «بعضی وقت‌ها برایش متأسف می‌شوم. می‌خواهم او معمولی باشد، همین و بس».صدالبته که این کار دشوار است. قبل از قرار بازی با همسالانش، ربکا اسباب‌بازی‌های لیزی را جمع می‌کند تا بقیۀ مادرها نفهمند او چقدر پیشرفته است. ربکا می‌گوید مردم چشم‌انتظار خطای بچه‌های مستعد هستند و «من یاد گرفته‌ام حامی لیزی باشم». ربکا به کودکانی که نیازهای خاص دارند درس می‌دهد، ولی می‌گوید برای نیازهای ویژۀ دخترش «هیچ چیزی نیست».سونیا فالک در کاربرد کلمۀ «نابغه» احتیاط می‌کند چون «به امتیاز دلالت می‌کند»، به این معنا که گمان می‌شود فرد مستعد مزیتی بر دیگران دارد. ولی استعداد او لزوماً مزیتش نیست. «کسی که نابغه است اما در محیطی رشد می‌کند که حامی او نیست، واقعاً ممکن است زجر بکشد. بسیار کم پیش می‌آید که این رنج فهمیده شود». فالک ماجرای یکی از مراجعانش را می‌گوید که سقط کرده بود: آن خانم تاب به دنیا آوردن کودکی را نداشت که مثل او به‌خاطر «استعدادش» زجر بکشد.پیتر، پسر امیلی، نُه‌ساله است. از وقتی که خردسال بود، ترجیح می‌داد با بزرگترها همصحبت شود تا همسالان خودش. امیلی می‌گوید: «در مهدکودک، کل صبح را گریه می‌کرد». پیتر که بدنی ضعیف دارد و گوشه‌گیر است، سه بار در مدرسه کتک خورده و کارش به بیمارستان کشیده است. مثل خیلی دیگر از بچه‌های نابغه، مشکل غذا خوردن هم دارد چون بیش از حد به بافت غذاها حساس است. ولی بزرگ‌ترین مشکل او، مثل بسیاری دیگر از کودکان، آن است که سخت می‌تواند با زندگی روزمره و ملالت‌بار کنار بیاید. به نظرش مدرسه چنان کسالت‌آور است که از طاقت او خارج است. معلمش متوجه نیست که این برای پیتر مشکل‌آفرین است. او به امیلی گفته بود: «قدری ملال هم برایتان مفید است».ولی ملال می‌تواند عذاب‌آور باشد. به گفتۀ فلاک، یک دانش‌آموز مستعد می‌تواند در جزئی از زمانی که برنامۀ درسی مدرسه نوعاً به یک درس اختصاص می‌دهد، برای امتحان پایان دبیرستان آن آماده شود. او این وضعیت را با دوندۀ کارکُشته‌ای مقایسه می‌کند که مجبورش کنی هر روز هم‌قدم با جماعتی که بسیار آهسته راه می‌روند، قدم بزند.بهترین راه آموزش یک کودک نابغه چیست؟ چالش‌های این راه پیچیده‌اند و اغلب حل هریک به وخیم‌تر شدن دیگری می‌انجامد. از یک سو، آن‌ها می‌توانند زودتر و سریع‌تر از همسالانشان بر محتوا تسلط پیدا کنند. از سوی دیگر، چون مهارت‌های اجتماعی بسیاری از این کودکان کمتر رشد پیدا کرده‌اند، برایشان بسیار دشوار است که کودک به معنای سنتی‌اش باشند یعنی با بقیۀ بچه‌ها جوش بخورند و آن مهارت‌های غیرکلامی و غیرآزمودنی را بیاموزند که با فعالیت اجتماعی فرا می‌گیرید تا آمادۀ بزرگسالی شوید. همچنین این کودکان ممکن است بی‌آنکه خودشان بخواهند، بچه‌هایی پرمدعا به نظر برسند که حتی اگر هم حسن‌نیت کامل داشته باشند، بقیۀ بچه‌ها و بزرگسالان اصلاً نخواهند دور و برشان بپلکند. کودکان بسیار باهوش ممکن است برای بزرگسالان، به‌ویژه معلمان، تهدیدآمیز باشند: وقتی یک بچۀ کوچک جوری با تو حرف بزند که انگار همتا و برابر توست، احساس ضعف می‌کنی. او به معنای دقیق کلمه بیش از بزرگسالان دور و برشان می‌داند و نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد که دانسته‌هایش را به آن‌ها نگوید.بعد از ارزیابی تام در پتنشال‌پلاس، کریسی مشورت گرفت که بهترین راه آموزش او چیست. برایش روشن بود که دبستان تام در جنوب لندن، از پس او برنمی‌آید. فارغ از اولین معلمش در مدرسه، که به قول تام «افسانه‌ای» بود و در زنگ‌های تفریح برای حل مسأله کنارش می‌نشست تا مشوق علاقه‌اش به ریاضی شود، گویا بقیۀ معلم‌هایش از او متنفر بودند. یکی از آن‌ها انگار از تحقیر تام لذت می‌بُرد، مثلاً توی کلاس اعلام می‌کرد «امروز ریاضی برای تام سخت بود» ولی نمی‌گفت مسأله‌هایی به او داده که بچه‌های ده‌سال بزرگ‌تر از او حل می‌کنند.به کریسی گفتند که دو گزینه دارد: یا در خانه درسش بدهد، یا او را به یک مدرسۀ خصوصی بفرستد که وقت بیشتری برایش بگذارند. هر دو گزینه او را می‌ترساند. اساساً با تدریس در خانه مخالف بود، چون بی‌تردید حس انزوای پسرش را تشدید می‌کرد. مدرسۀ خصوصی هم با وضع مالی خانواده جور درنمی‌آمد، اما تام یک بورسیه گرفت و اکنون به یک مدرسۀ معتبر و گزینش‌شده در لندن می‌رود که هزینۀ سالانه‌اش ده هزار پوند است. ولی هنوز هم سخت می‌تواند با بقیۀ بچه‌ها ارتباط بگیرد، و تفاوت سطح اقتصادی‌اش با همکلاسی‌هایش هم شوکه‌اش می‌کند. اما شیوۀ تدریس در آنجا برایش محرّک‌تر است. دربارۀ معلم ریاضی‌اش می‌گوید: «واقعاً دوستش دارم و تکلیف‌های سخت‌تری به من داده است».آیا تحصیل جهشی این کودکان و جدا شدن از گروه همسن‌هایشان، کار درستی است؟ بحث و نظر در این باره زیاد است. اگر جهشی بخوانند، شاید از نظر روابط اجتماعی به مشکل بخورند. اگر در حد استعدادشان سرعت نگیرند، شاید قوۀ فکری‌شان متوقف شود. لیونی کرونبرگ، استاد دانشگاه موناش استرالیا، می‌گوید این دانش‌آموزان نیازمند حمایت ویژۀ اجتماعی و روان‌شناختی‌اند. او به برنامه‌های خاص نوجوانان مستعد مثل «برنامۀ ورود زودهنگام» در دانشگاه واشنگتنِ آمریکا اشاره می‌کند: نوجوان‌های کم‌سال می‌توانند در قالب گروهی از افراد مستعدِ همسن خود تحصیل در دانشگاه را آغاز کنند. بدین‌ترتیب محرک‌های فکری مناسب‌شان فراهم می‌شود اما همچنان با همسالان خود معاشرت می‌کنند.بسیاری از والدین فرزندان مستعد هنگام مواجهه با پسران و دخترانی که حوصله‌شان در مدرسه سر می‌رود و حال‌شان نزار است، تصمیم می‌گیرند زمام امور را به دست بگیرند. از نگرانی‌ها و ترس‌های کریسی که بگذریم، تحصیل در خانه میان کودکان مستعدی که والدین‌شان تحصیلات عالیه دارند بسیار رایج است. در نیمۀ دهۀ ۱۹۸۰ میلادی، یک پدر و دختر (هری و روث لورنس) جفت هم شدند تا سوار دوچرخۀ دونفره در آکسفورد بگردند. هری از شغل خود در حوزۀ رایانه دست کشیده بود و از وقتی روث پنج‌ساله بود در خانه به او درس می‌داد. دوازده‌ساله که شد، از دانشگاه آکسفورد پذیرش گرفت تا ریاضی بخواند. هری همراه روث به همۀ کلاس‌هایش می‌رفت: می‌خواست مطمئن شود که روث با معاشرت با بقیۀ جوان‌ها وقتش را «تلف» نمی‌کند. روث اکنون یک ریاضی‌دان محترم (اما نه چندان برجسته) است. روث وقتی اولین بچه‌اش را به دنیا آورد، قسم خورد وادارش نکند سریع‌تر از آنچه دلخواه خود پسرش است، تحصیل کند.برخی کشورها، محیط‌های آموزشی خاصی را ساخته‌اند که پذیرای کودکان نابغه است. سنگاپور یک برنامۀ گزینشی دقیق دارد که هرسال استثنائی‌ترین دانش‌آموزان باهوش را شناسایی می‌کند. توانایی ریاضی، زبان انگلیسی و استدلال کردن همۀ بچه‌ها در سن هشت یا نُه سالگی سنجیده می‌شود. یک‌درصد برتر از کلاس‌های «معمول» به برنامۀ آموزشی بااستعدادها می‌روند که تا سن دوازده‌سالگی در نُه دبستان برگزار می‌شود. سپس خودشان تصمیم می‌گیرند آیا به دبیرستان‌های خاصی بروند که همان کلاس‌ها را دارد، یا خیر. به بچه‌های منتخب «طرح تحصیل شخصی» داده می‌شود. این طرح شامل این موارد است: آموزش وسیع‌تر و عمیق‌تر سرفصل‌های خاص، دسترسی به دوره‌های آنلاین خودآموز اضافه، رفتن به کلاس‌های بالاتر در درس‌های خاص، و پذیرش زودهنگام در دبستان برای کودکان کم‌سال. ولی تأکید بر دستاوردهای تحصیلی، جنجال به پا کرده است. از سال ۲۰۰۷، تلاش‌هایی شده تا معاشرت میان کودکانی که توانایی‌های متفاوت و مختلفی دارند افزایش یابد.چنین رویکردی، بازتاب یک تصور و ایدۀ بسیار سنتی از هوش است: استفاده از برخی آزمون‌های معین برای شناسایی کودکانی که گویا توانایی‌های فکری ذاتی دارند. در نقاط دیگر، کارشناسان آموزش و پرورش طیف وسیع‌تری از روش‌ها را برای یافتن کودکان بسیار مستعد استفاده می‌کنند، و تأکیدشان بر نگرش‌ها و خصیصه‌های شخصیتی بیشتر می‌شود که اغلب در موفق‌ترین افراد دیده می‌شوند، مثل همان «سائق» که دبورا آیر می‌گوید. در پروژۀ ایدۀ درخشان۶ (برنامه‌ای در دانشگاه دوک در کارولینای شمالی) به ده‌هزار بچۀ عادی مهدکودک و دبستان با همان روش‌های مورد استفاده برای باهوش‌ترین بچه‌ها درس دادند: پرورش انتظارات سطح‌بالا، تشویق حل مسأله‌های پیچیده، و تقویت فراشناخت («تفکّر پیرامون تفکّر»). نتیجۀ آزمون تقریباً همۀ آن‌ها بهتر از همسالان مشابه‌شان بود.چه سرنوشتی در انتظار تام و اوفلیا، لیزی، لورنزو و پیتر است؟ بنا به محاسبات راج چِتی، اقتصاددان دانشگاه هاروارد، آن ۵ درصدی که بالاترین نمرات را در آزمون‌‌های استاندارد دبستان می‌آورند، چند برابر بیشتر از مابقی بچه‌ها احتمال دارد که در بزرگسالی حق اختراع یا اکتشاف ثبت کنند؛ و این احتمال برای بچه‌های مستعد خانواده‌های ثروتمند بسیار بیشتر می‌شود. استعداد طبیعی بچه‌ها هرچه که باشد، اگر پرورش یافته و فرصت کافی پیدا کند، شانس بسیار بهتری در زندگی‌اش می‌سازد.اما همۀ بچه‌های مستعد هم در سنین بالاتر نمی‌درخشند. برخی از آن‌ها به تعبیر چِتی «آینشتاین‌های گم‌شده» هستند: بچه‌هایی که محملی برای بروز هوش‌شان نیافتند، یا تشویق نشدند که قوای فکری‌شان را ورز بدهند، یا برای کنار آمدن با انزوای ناشی از این تجربه‌شان نیازمند کمک بوده‌اند. توانایی‌های این بچه‌ها در آزمون‌های ضریب‌هوشی نادیده می‌مانند چون این آزمون‌ها هم محدودیت تشخیص دارند. و بعد می‌رسیم به آن بچه‌های استثنائی که در سنین بالاتر به مانع برمی‌خورند چون هرگز مهارت‌های بین‌فردی لازم برای موفقیت در محل کار یا دنیای پهناورتر فعالیت اجتماعی را کسب نکرده‌اند.در دهۀ ۱۹۲۰، لویس ترمن (روان‌شناس آمریکایی) روی ۱۵۰۰ کودک که هوش بسیار بالا داشتند مطالعه کرد. محققان دیگری همان گروه را هفتاد سال بعد بررسی کردند. آن‌ها دریافتند که دستاوردهای این کودکان همان‌قدری بود که با جایگاه اجتماعی-اقتصادی‌شان می‌شد پیش‌بینی کرد. یکی از بچه‌ها که به نظر ترمن چندان استعداد درخشانی نداشت و کنار گذاشته شد، ویلیام شاکلی بود: یکی از مخترعان ترانزیستور که برندۀ جایزۀ نوبل فیزیک شد.و دوران کودکیِ ناشاد با شما می‌ماند. کیم اونگ-یونگ یک کودک اعجوبه در کرۀ جنوبی بود. او که اکنون در دهۀ ششم زندگی‌اش مهندس عمران شده است، احساس می‌کند سرش کلاه گذاشته‌اند و کودکی‌اش را گرفته‌اند. او در شش‌ماهگی زبان باز کرد و در دو سالگی به چهار زبان تسلط داشت. اولین دکترایش را در هشت‌سالگی گرفت، و بعد تیم‌های استعدادیابی برای کار در ناسا سراغش رفتند. او گفته است: «زندگی‌ام مثل یک ماشین جلو می‌رفت. بیدار می‌شدم، معادله‌ای را که برای آن روزم تعیین شده بود حل می‌کردم، غذا می‌خوردم، می‌خوابیدم... تنها بودم و دوستی نداشتم». حتی آلبرت آینشتاین که اسوۀ نبوغ شناخته می‌شود، در سال ۱۹۵۲ نوشت: «عجیب است که در دنیا چنین معروف باشی و در عین حال چنین تنها باشی».چه پیغام حزن‌آلودی برای کودکان نابغۀ امروزی. کریسی، مادر تام، به آینده خوش‌بین نیست. می‌گوید: «یک بچه مثل این نشانم بده که پایان قصه‌اش خوش باشد. اصلاً نیست». بعد رو به تام می‌کند که دلداری‌اش بدهد. «شاید تو نفر اول باشی».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مگی فرگوسن نوشته است و اولین بار در شماره ژوئن و جولای ۲۰۱۹ و با عنوان «The Curse of Genius» در مجلۀ اکونومیست ۱۸۴۳ منتشر شده است و سپس در وب‌سایت این مجله نیز بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ تیر ۱۳۹۸ با عنوان «دوست دارید بچه‌تان نابغه باشد؟ احتمالاً چیزی از نبوغ نمی‌دانید» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• مگی فرگوسن (Maggie Fergusson) نویسنده، روزنامه‌نگار و سردبیر ادبی مجلۀ تبلت است. آخرین کتاب او قلعه‌های گنج: نویسندگان بزرگ به موزه‌های بزرگ می‌روند (Treasure Palaces: Great Writers Visit Great Museums) نام دارد. ترجمان، پیش از این، مطلب «تنهایی، مثل اعتیاد، بی‌صدا و نامرئی و مرگ‌بار است» را از فرگوسن ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Potential Plus[۲] Mensa[۳] High Performance Learning[۴] Twister[۵] The Gruffalo[۶] Project Bright Idea ]]> مگی فرگوسن اقتصادوجامعه Sat, 13 Jul 2019 03:47:18 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9456/ سیلیکون‌ولی: درۀ مردان درون‌گرا http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9451/ نلی بولز، نیویورک تایمز — کد چیزی سرد و عینی به‌نظر می‌رسد، منطق خام اینترنت، و این دقیقاً همان چیزی است که سیلیکون‌ولی می‌خواهد.برنامه‌نویسان در دفتر‌های وسیع و کم‌ارتفاع پالوآلتو در کالیفرنیا که شبیه پارک هستند، لم می‌دهند. دفترهایی که از همان لحظۀ ورود به آن‌ها، توافق‌نامۀ عدم افشا امضا کرده‌اند. کار آن‌ها مبهم و کاملاً ریاضیاتی است. پایتخت رسانه‌ای کشور ۳۰۰۰ مایل از آنجا فاصله دارد.وقتی الگوریتم‌ها در یک رسوایی دخیل می‌شوند (مثلاً دستگاهی جدید که حکم حبس را تعیین می‌کند، به سیاه‌پوستان حبس طولانی‌تری می‌دهد یا جستجوی اینترنتی دربارۀ اطلاعات مربوط به واکسن‌ها تئوری‌های توطئۀ گمراه‌کننده‌ای را در میان نتایج نشان می‌دهد)، راهبرد مشخص است: تقصیر کد است، یا نوعی یادگیری ماشینی عجیب، یا ناهنجاری یک هوش‌مصنوعی ازکنترل‌خارج‌شده. قطعاً دست هیچ انسانی در کار نبوده است.البته که این حرف مضحک است. همیشه دست انسان‌ها در تمام این ماجراها دخیل است.کلایو تامسون، نویسندۀ باسابقۀ مجلۀ وایرد، در کتاب جدیدش با عنوان کدنویسان به توصیف این انسان‌ها و آنچه دقیقاً در آن دست دارند می‌پردازد. او با دید یک انسان‌شناس، ویژگی‌های شخصیتی مختلف، پیشینه و معیارهای فرهنگی‌ کدنویسان را معرفی می‌کند. تامسون نحوۀ زندگی آن‌ها، انگیزه‌هایشان و ارزش‌هایی را که برای آن می‌جنگند بررسی کرده است. او رویۀ واقعی کدنویسی را تجزیه و تحلیل می‌کند (که معمولاً بسیار ساده و طوطی‌وار است و یک تیم آن را انجام می‌دهند، نه نابغه‌ای تنها) و از این طریق، رمز و راز آن را زدوده و فرایند کدنویسی را به صورتی قابل فهم در دسترس ما قرار می‌دهد تا راجع به آن بحث کنیم. انسان‌ها و ضعف‌هایشان باعث شده‌اند اینترنت اینچنین باشد: چه خوب و چه (آن‌طور که کتاب نشان می‌دهد) بد.هر جهش بزرگی در سیلیکون‌ولی کتابی مخصوص خود دارد و کتابِ سال ۲۰۱۹، قطعاً کدنویسان است. این کتاب نه به جذابیت اثر سرگرم‌کنندۀ برهنه در شیفت شب۱ (تقلید تمسخرآمیز پو برانسون از فرهنگ سیلیکون‌ولی در دهۀ ۱۹۹۰) است، نه به صمیمیت مسئلۀ نیویورکی۲ (روایت فشردۀ مربوط به یک بنیانگذار وسواسی در محل کار، نوشتۀ مایکل لوئیس) است و نه از نظر انگیزشی به هکرها۳ اثر استیون لوی شباهتی دارد. اما چالش سال ۲۰۱۹ جذابیت سیلیکون‌ولی نیست. تامسون طوری به کندوکاو در سیلیکون‌ولی می‌پردازد که گویی در حال انجام کالبدگشایی است.تامسون می‌نویسد: «چرا مهندسان و طراحانی که این ابزارها را در دهۀ اول هزارۀ جدید ساختند، پیش‌بینی نکردند که به چه شکل پلیدی از آن‌ها استفاده خواهد شد؟»او برو بچه‌های برنامه‌نویس۴ و کدنویسان مشهور، این هکرها و درون‌گرایان شلخته، را به نمایش عام می‌گذارد و شرح می‌دهد که این پسرها چطور خودنمایی می‌کنند و کار خود را چگونه به دست آورده‌اند.او در خلال معرفی آدم‌هایی که شاید در سیلیکون‌ولی ببینید و نیز توضیح نحوۀ رفتار آن‌ها، خودش مهارت کدنویسی را هم کم‌کم یاد می‌گیرد و درواقع این کتاب درآمدی خوب بر کدنویسی هم هست. درواقع، به خوانندگان می‌گوید که کدنویسی چندان هم دشوار نیست. تامسون می‌پرسد: «باگ دقیقاً چیست؟» و سپس آن به زبان ساده توضیح می‌دهد. تامسون یک‌سری خط‌های کدنویسی را به زبان پایتون درج می‌کند. باگ این خط اینجا بود که علامت «:» که همیشه بعد از واژۀ if موردنیاز است، جا افتاده بود. نتیجه‌گیری اخلاقی: کدنویسی از اول تا آخر، یعنی جزئیات ریز اما قابل‌کنترل.تامسون از این کار لذت هم می‌برد. او می‌نویسد که کدنویسی «حسی تسلی‌بخش و خارق‌العاده از ترقی» به او می‌دهد. با استفاده از فن شاعری توصیف می‌کند که کدهای فشرده و کوتاه دارای بیشترین قدرت هستند. و اذعان می‌کند که پس از چندین دهه مطلب نوشتن برای مجلات، مایۀ مسرتش است که خود را به کاری بسپارد که «جواب می‌دهد».یک کدنویس برای بهره‌وری ارزش قائل است و تامسون کم‌کم این قضیه را درک می‌کند. او سویلنت، نوعی جایگزین غذایی محبوب، می‌خورد و غر نمی‎زند. تامسون کم‌کم متوجه می‌شود که انسان‌ها در مقایسه با کدها چقدر آزارنده و پیچیده هستند.اما چند صفحه بعد، از لذت کوتاه خود جلوتر می‌رود و متوجه می‌شود که این لذت درحال منحرف‌کردن اوست. او می‌نویسد: «در این صورت ممکن است عادت‌هایی ذهنی پرورش دهید که حسی نیمه‌ماشینی به شما می‌دهد».در پس متن این کتاب مضمونی نهفته است مبنی بر اینکه سیلیکون‌ولی مشکلی اساسی دارد. برای درک اینکه چه مشکلی برای این‌همه آدم وجود دارد، باید خود کدنویسان، شخصیت‌ها و سوگیری‌هایشان را واکاوی کرد. فرهنگ خاصی که آن‌ها ایجاد کرده‌اند، در هرآنچه برای ما تولید می‌کنند نفوذ خواهد کرد. از آنجا که افرادی عمیقاً درونگرا به سمت کدنویسی کشیده شده‌اند، تعاملات مثبت انسانی را در اولویت قرار نداده‌اند. جماعتی که اندیشه‌های آنارشیستی در خود پرورش می‌دهند مراقب هستند که مبادا برای برنامه‌ها و محصولات تولیدی خود ابزارهای حفاظتی اضافه کنند.وقتی با الگوریتمی طرف باشیم که برای یک نفر ساخته شده ولی به مقیاس میلیون‌ها نفر تعمیم داده شده، این ضعف‌های عجیب اهمیت زیادی پیدا می‌کنند. نقاط ضعف چند فرد بدین معناست که یک سیستم عظیم و سرتاسری همان نقاط ضعف را دارد. به یاد داشته باشید که اینستاگرام ۱۳ کارمند داشت وقتی فیسبوک آن را خرید. واتس‌اپ هم ۵۵ نفر داشت.مردان اکثراً سفیدپوستی که نرم‌افزارهای رسانۀ اجتماعی را ساختند، خطر اذیت‌وآزار را نمی‌فهمیدند و به‌همین خاطر چیزهایی که ساختند به ابزاری برای همان اذیت‌وآزارها تبدیل شد. تامسون استدلال می‌کند که اگر زن‌ها یا رنگین‌پوستانی هم در تولید این برنامه‌ها دست داشتند، شاید ابزارهایی ساخته می‌شد که کاربران را از همان ابتدا محافظت می‌کرد. اکثر آن‌ها بچه‌های طبقۀ متوسط و متوسط‌روبه‌بالا و دانشجوی استنفورد بودند و بدین‌ترتیب، ذهن‌هایی بسیار تیزهوش بر نرم‌افزارهایی که برای رفاه روزمره طراحی شده بود متمرکز شدند، چیزهایی نظیر سوپرمارکت‌های آنلاین و رختشویی سفارشی.خود کدنویس‌ها دوست دارند این تصور را گسترش دهند که بعضی از آن‌ها کارهایی جادویی بلدند. حتی مفهومی به نام کدنویس ۱۰برابری وجود دارد، یعنی نابغه‌ای که می‌تواند کار ده نفر را انجام دهد. یکی از معروف‌ترین این افراد در سیلیکون‌ولی مکس لوچین بنیانگذار پِی‌پَل است. تامسون توصیف می‌کند که لوچین چه ساعات طاقت‌فرسایی را کار می‌کرد تا چیزی بسازد که قبلاً وجود نداشت، چه کار و وسواسی نیاز بود تا چیزی ساخته شود که اکنون بدیهی به‌نظر می‌رسد. او این را «شاهکاری ملکوتی از بازدهی در کدنویسی» می‌نامد.تامسون سپس مفهوم کدنویس نابغه را در هم می‌شکند. او مثال یک شرکت نوپا را می‌زند که یک «نابغۀ آشغال» را اخراج می‌کند، چرا که او کدهایی پیچیده (و برای دیگران، غیرقابل‌فهم) می‌نوشت؛ شرکت تشخیص داده بود که بدون او بازدهی بیشتری دارد. نکته اینجاست که اگر تمام تیم بتوانند بهتر با هم کار کنند، «نیازی به ابرقهرمانان نخواهند داشت». به‌نظر می‌رسد نکتۀ اخلاقی این فصل همین باشد. با وجود تمام این کبکبه و دبدبه‌ها، کدنویسی هنر نیست.جذاب است خواندن اینکه چگونه تامسون تک‌تک کلیشه‌های سیلیکون‌ولی، این شایعات بی‌اساسی را که به ندرت زیر سؤال رفته، بررسی می‌کند و آن‌ها را در هم می‌شکند.بسیاری از مهندسان سیلیکون‌ولی با قطعیت باور دارند که کار به‌دست مردان انجام می‌شود (و اساساً کدنویسی برای مردان ساخته شده)، چراکه مردان در آن بهترند. ساکنان سیلیکون‌ولی نوعی شایسته‌سالاری محض را در سر دارند. کد یا کار می‌کند یا کار نمی‌کند. کدنویس خوب هم در کار خود رشد می‌کند. استدلال آن‌ها این است که اگر زن‌ها به کدنویسی علاقه داشتند و کمی کمتر روان‌رنجور بودند، زنان کدنویس بیشتری ‌داشتیم.برجسته‌ترین مروج این تفکر جیمز دامور است، کارمند سابق گوگل که در یادداشتی گفت دلیل حضور کم زنان این است که زنان بالفطره برای کدنویسی نامناسب هستند. «آیا ممکن است حق با دامور باشد؟» تامسون این سؤال را می‌پرسد و سپس پاسخ می‌دهد: «نه».او تاریخ اوایل کدنویسی را بازگو می‌کند، زمانی‌که بهترین برنامه‌نویسان متقدم از قضا زن بودند. سپس توضیح می‌دهد که کشورهای دیگر در حوزۀ تکنولوژی تعادل جنسیتی بسیار بیشتری دارند. او می‌نویسد: «اگر زنان به‌لحاظ زیستی چنان روان‌رنجور بودند که نمی‌توانستند فضای رقابتی کدنویسی را تحمل کنند، آنگاه نسبت تعداد زنان به مردان در حوزۀ برنامه‌نویسی باید در سرتاسر دنیا مشابه می‌بود».تنها قهرمانان واقعی کدنویسی در این کتاب سایفرپانک‌ها هستند، گروهی از کدنویسان فعال در حیطۀ رمزنگاری که بدبینی عمیقی به دولت‌ها، نظارت و کمپانی‌های عظیم تکنولوژی دارند. آن‌ها به این دلیل آدم خوبۀ داستان هستند که به بقیه هشدار داده‌اند که باید از آنچه دارد ساخته می‌شود بترسند. تامسون می‌گوید: «بله، قطعاً سایفرپانک‌ها پارانوئید هستند، اما شاید ما هم باید باشیم».تامسون در پایان کتاب شرح می‌دهد که امروزه معدنچیان زغال‌سنگ هم در حال یادگیری کدنویسی هستند. از قضا کاری که اینقدر پیچیده به‌نظر می‌رسید، به این آسانی قابل آموزش است. اگر همه بدانند در پس پرده چه می‌گذرد، برهمن‌هان جدید قدرت خود را از دست می‌دهند. ظاهراً هدف تامسون هم در این کتاب همین است. الگوریتم‌ها ابزار انسانی هستند، نه وردهای جادویی.او می‌نویسد: «فکر می‌کنید معدنچیان نمی‌توانند جاوا اسکریپت یاد بگیرند؟ اشتباه می‌کنید».اطلاعات کتاب‌شناختی:Thompson, Clive. Coders: The Making of a New Tribe and the Remaking of the World. Penguin, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نلی بولز نوشته است و در تاریخ ۱ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «A Journey — if You Dare — Into the Minds of Silicon Valley Programmers» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ تیر ۱۳۹۸ با عنوان «سیلیکون‌ولی: درۀ مردان درون‌گرا» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• نلی بولز (Nellie Bowles) نویسندۀ نیویورک تایمز است که بیشتر به حوزه‌های فرهنگ اینترنت و تکنولوژی می‌پردازد. او برای نشریات دیگری همچون کالیفرنیا ساندی، ریکود و گاردین هم نوشته است. ترجمان پیش از این مطلب «هرچه فقیرتر باشی، بیشتر به صفحۀ گوشی‌ات نگاه می‌کنی» را او ترجمه و منتشر کرده است.[۱] The Nudist on the Late Shift[۲] The New York Thing[۳] Hackers[۴] brogrammer ]]> نلی بولز اقتصادوجامعه Sun, 07 Jul 2019 03:45:06 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9451/