ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Mon, 26 Oct 2020 14:05:45 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 26 Oct 2020 14:05:45 GMT اقتصادوجامعه 60 برای خلاق‌بودن، بی‌خیالِ نوآوری شوید http://tarjomaan.com/neveshtar/9934/ جولیان چانگ، سایکی— وقتی ۱۵ سالم بود، یکی از نزدیک‌ترین دوستانم به‌طرزی غیرمنتظره درگذشت. معلم فیزیک ما این خبر را وقتی به من رساند که سر جلسۀ یکی از آزمون‌ها نشسته بودم و تا آخر آن آزمون از این حسرت می‌خوردم که چرا دوستم دیگر نیست تا آن آزمون را بگذراند. هنوز هم نمی‌توانم آن احساس را با زبان بیان می‌کنم: احساسی بود شبیه به شوک، درماندگی و سردرگمی. نمی‌دانستم به چه فکر کنم و، بیش از آن، مانده بودم که چه کار کنم! بسیاری از شب‌هایم به بی‌خوابی گذشت و بسیاری روزها به بهت و حیرت.پانزده سال بعد وقتی در مقطع تحصیلات عالی بودم، ناگهان دوست دیگری درگذشت؛ مردی که بسیار دوستش می‌داشتم. یادم هست که تلفنم را چک می‌کردم و دل‌نگران دنبال پیامکی از او می‌گشتم. اما با آنکه واکنش اولیه‌ام بسیار شبیه وضع سابق بود، تفاوت ملموسی در احساس بعدی‌ام وجود داشت. به‌رغم ناگهانی و غم‌انگیزبودن آن وضع، بسیار کمتر از روزگارِ نوجوانی‌ام، دچار سرگشتگی شدم. همچنان می‌توانستم فکر کنم و هنوز می‌توانستم کارهایم را انجام دهم. به نظر می‌رسید که در سرکردن با فقدان ورزیده‌تر شده‌ام.شاید فکر کنید دلیل این تفاوت روشن است: سن و سالی بر من گذشته بود و تجربۀ بیشتری در مواجهه با مرگ کسب کرده بودم. اما تجربه به‌تنهایی کافی نیست: آنچه بیشتر اهمیت دارد این است که آیا از تجربه چیزی فراگرفته‌ایم یا خیر؛ و یادگیری از تجربه، به‌ویژه از تجربه‌ای به سختی مرگ عزیزان، می‌تواند بسیاری چیزها در خود داشته باشد، ازجمله چیزی که می‌تواند شامل خلاقیت باشد.شاید این ادعا شگفت‌آور به نظر برسد. اما به‌هرحال خلاقیت غالباً با ایدۀ نابغۀ خلاق و منحصربه‌فرد گره خورده است، فردی که نه‌تنها از آنچه دیگران انجام می‌دهند پیشی می‌گیرد، بلکه جهان را نیز در این فرآیند دگرگون می‌کند. علاوه‌براین، حتی اگر دربارۀ ماهیت و ارزش خلاقیت خود را به چشم‌اندازهای رومانتیک یا قهرمانانه محدود نکنیم، این طرز فکر رایجی است که خلاقیت دست‌کم به نوآوری یا ابتکار نظر دارد.این طرز فکر دربارۀ خلاقیت عمومیت ندارد. ژوانگژی۱یک متن کلاسیک فلسفی و ادبی چینی، چشم‌انداز متفاوتی پیشِ رو می‌گذارد. بنابه یک تفسیر، هدف خلاقیت نه نوآوری یا ابتکار، بلکه ادغام و تلفیق است. به‌جای درنظرگرفتن چیزی جدید، خلاقیت به چیزی نظر دارد که آن چیز با موقعیتی که جزیی از آن است تلفیق می‌شود.داستان پیان چرخ‌ساز، از یکی از فصل‌های ژوانگژی معروف به تیان دائو۲ -به معنای «راه آسمان» یا «طریق ملکوت»- تصویر تأثیربرانگیزی از این دیدگاه را دربارۀ خلاقیت ترسیم می‌کند که مربوط به هنرمندان و صنعتگران است. در این داستان کوتاه، چرخ‌سازی معروف به پیان به یک دوک می‌گوید که کتاب اندرز حکمایی که او می‌خوانَد چیزی نیست جز «خس و خاشاک»؛ دوک خشمگین از او توضیح می‌خواهد. چرخ‌ساز در پاسخ می‌گوید که، دست‌کم در حرفۀ او، وی می‌تواند چیزی را بسازد، تنها به این دلیل که او «فوت‌وفن» آن را می‌داند و این فوت‌وفن را نمی‌توان کاملاً با کلمات بیان کرد. اگر او ضربات چکش خود را خیلی نرم وارد کند، اسکنۀ او می‌لغزد و تأثیری بر چوب نخواهد گذاشت. اگر آن ضربات را خیلی سخت وارد کند، اسکنه‌اش در چوب فرومی‌رود و تکان نخواهد خورد. او می‌گوید «نه چندان نرم و نه چندان سخت؛ تو می‌توانی آن را در دست خود دریابی و در ذهن خود احساس کنی»؛ «ازاین‌رو، من هفتاد سال بدین طریق عمل کرده‌ام و در چنین سنی هنوز هم چرخ می‌تراشم. وقتی پیشینیان درمی‌گذشتند، چیزهایی را با خود به گور می‌بردند که نمی‌شد به دیگران واگذاشت. بنابراین آنچه به خواندنش می‌کوشی، نباید چیزی جز خس و خاشاک و پسمانده‌ای از آن پیشینیان باشد».چرخ‌ساز اگرچه صنعتگری «دون‌پایه» است، نکتۀ مهمی برای آموختن به دوک دارد. او طی سال‌های بسیار با دستان خویش چرخ ساخته و توانایی خود را در عمل پرورده است و هنر خویش را به‌شیوه‌ای تلفیقی به کار بسته است که نمی‌توان آن مهارت را صرفاً از طریق فهرستی الگوریتمی از دستورالعمل‌ها به چنگ آورد. او، به جزییاتِ دقیقِ چوب‌ها و ابزارهایش و حرکات بدنش، برای خلق آنچه می‌خواهد، واکنش نشان می‌دهد، چیزی که با تحمیل طرح و برنامه به انجام نمی‌رسد.وقتی در پی دست‌یابی به نتایجی واقعاً نوپدید باشیم، تقلای ابتکار و اصالت می‌تواند ضدخلاقیت باشد.بنابراین اندرز حکما برای زندگی کاملاً مطلوب صرفاً پسمانده‌های آن‌هاست، اگر آن‌ها را دستورالعمل‌هایی تفسیر کنیم که کسی می‌تواند صرفاً آن‌ها را بخواند و آن‌گاه به عمل درآورد. زندگی مطلوب به‌طور کلی شامل چیزهایی بسیار بیش از این است، یعنی شامل تلفیقی خودانگیخته میان انواع متعارضی از چیزها: چیزهای سخت و نرم، آموخته و خودانگیخته، فعال و منفعل، و حتی بی‌حاصل و ثمربخش؛ همۀ این‌ها در کنده‌کاری چرخ‌ها به کار می‌‌آیند و البته در جاهای دیگر نیز. به بیان دیگر، زندگی مطلوب دربردارندۀ خلاقیت است.این نوع خلاقیت صرفاً در پی نوآوری یا اصالت نیست. چرخ‌ساز نمونۀ چنین خلاقیتی است، خلاقیتی که به نوآوری یا اصالت او یا ساخته‌هایش مربوط نیست، بلکه به توانایی او در ساخت چرخ به‌شیوه‌ای حساس، پذیرا، و -بسیار- تلفیق‌شده مربوط می‌شود: شیوه‌ای که از سر عادت آموخته نمی‌شود، بلکه با وارد شدن به کنشی پایدار و خودانگیخته به دست می‌آید.از داستان پیان چرخ‌ساز می‌توانیم برای فهم بهتری از این مسئله بهره بگیریم که چرا یادگیریِ کنارآمدن با فقدان‌ها کاری است خلاقانه. اگرچه انبوهی از کتاب‌ها وجود دارد که توصیه‌هایی دربارۀ چگونگی انجام این کار بیان می‌کنند، درنهایت یادگیریِ کنارآمدن با مرگ یک اقدام عمیقاً شخصی است که -مثل خراطی چرخ‌ها- نمی‌توان آن را کاملاً از طریق مجموعه دستورالعمل‌های ازپیش‌تعیین‌شده به دست آورد. ما باید به جزئیات دقیق موقعیت خود (دربارۀ افکار، احساسات و اوضاع‌واحوال) واکنش نشان دهیم تا آنچه را می‌خواهیم (مثلاً احساس آرامش یا فرجام) خلق کنیم. این چیزی نیست که بتوان با تحمیل طرح و برنامه به انجام رساند؛ حتی اگر از مسیری که می‌پیماییم، برنامه‌های مختلف را محتاطانه و بسیار انعطاف‌پذیر طراحی کنیم.علاوه‌براین، در عمل‌کردن براساس افکار و احساسات و اوضاع‌واحوالمان با همۀ جزییاتشان، چنین نیست که تمامی آنچه ما انجام می‌دهیم متفاوت باشد با آنچه دیگران مجبور بوده‌اند در مسیر یادگیریِ مواجهه با فقدان انجام دهند. به‌علاوه -باز هم مثل خراطی چرخ‌ها- این نیز منطقاً یک فعالیت خلاقانه است که در آن تلفیقی خودانگیخته میان انواع متعارضی همچون عزاداری و بزم، بیزاری و قدرشناسی، و درماندگی و شادکامی، صورت بگیرد. توانایی کنارآمدن با مرگ به‌شیوه‌ای حساس، پذیرا، و تلفیقی نیز یادگیری از سر عادت نیست، بلکه با ورود به فعالیتی پایدار و خودانگیخته صورت می‌پذیرد. درواقع، حتی خود ژوانگژیِ فیلسوف را می‌توان ملاحظه کرد که پس از مرگ همسرش در فصل هجدهمِ متن با عنوان ژی لی -به معنای «خوشبختی کامل» یا «شادی تمام»- وارد چنین فرآیند خلاقی می‌شود.این طرز فکر در مورد خلاقیت فواید بالقوۀ دیگری نیز دارد. نخست آنکه حتی اگر غرض از خلاقیت رسیدن به ابتکار و اصالت باشد، عدم تأکید بر اصالت می‌تواند به‌نحوی عجیب به خلاقیتی عظیم‌تر منجر شود. این بدان دلیل است که وقتی در صدد دست‌یابی به نتایجی واقعاً جدید باشیم، تقلای اصالت واقعاً می‌تواند ضدخلاقیت از کار درآید. اگر توجه خود را به دست‌یابی به چیزی اصیل معطوف کرده باشیم، صرفاً آن دسته‌ از احتمالات را کندوکاو خواهیم کرد که، بنابه فرض، امکان بیشتری برای به‌بارآوردن آن نتیجه را دارند و بسیاری از دیگر احتمالات را که شاید برای دست‌یابی به چیزی اصیل به کار آیند کنار می‌گذاریم.اما در مقابل، این ایده را تصور کنید که خلاقیت موضوعی مربوط به نوآوری نیست. معنای این ایده این نیست که ما مجبوریم کلاً از ارزش ابتکار و اصالت دست بکشیم، بلکه باید آن را به‌عنوان طیفی از پیامدهای احتمالی در نظر بگیریم. بدین ترتیب، شکل‌گیری یک شبکۀ گسترده‌تر بدین نحو می‌تواند دست‌یابی به خلاقیت را (به هر معنایی که باشد) آسان‌تر کند.دوم آن‌که تمرکز بر تلفیق می‌تواند ما را ترغیب کند که به فهم بهتری از عاملان خلاق برسیم، عاملانی که از صمیم جان با شرایط محیطی خود مرتبط هستند یا از آن برآمده‌اند. این برداشت فهم ما را از خلاقیت چنان بسط می‌دهد که بتوانیم خلاقیت را چیزی لحاظ کنیم که طیف بزرگ‌تری از فعالیت‌ها را می‌طلبد. به‌هرحال، بسیاری از فعالیت‌های زندگی، از امور پیش‌‌پاافتاده تا امور معنادار، برحسب عادت آموخته نمی‌شوند، بلکه ازطریق کنش خودجوشی به بار می‌آیند که جنبه‌های متعارضی را در هم می‌آمیزند. همان‌طور که برای تازه‌‌واردان نمونه‌های بیشتر می‌تواند شامل همراهی با فامیل فرد، طرح دوستی با همکاران، و سروسامان‌دادن به امور مالی فرد باشد.این چشم‌انداز جایگزین دربارۀ خلاقیت می‌تواند به ما کمک کند آن را یک پدیدار روزمره ببینیم که همگی در آن مشارکت داریم، نه یک استعداد یا موهبت خارق‌العاده که فقط عدۀ قلیلی از آن بهره‌مندند؛ و این امر می‌تواند ما را به معنایی از ایدۀ خلاقیت پویا برساند: به مفهومی از یک زندگی تلفیقی که خودجوش پیش می‌رود و، در آن، همۀ جنبه‌های متعارض زندگی می‌توانند برای شکل‌دادن به یک کل غنی و متنوع به کار آیند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جولیان چانگ نوشته و در تاریخ ۱ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «To be creative, Chinese philosophy teaches us to abandon ‘originality’» در وب‌سایت سایکی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۵ آبان ۱۳۹۹ با عنوان «برای خلاق‌بودن، بی‌خیالِ نوآوری شوید» و ترجمۀ  علی کوچکی منتشر کرده است.•• جولیان چانگ (Julianne Chung) استادیار فلسفه در دانشگاه یورک در تورنتو و دستیار سردبیر مجلۀ آکسفورد استادیز این اپیستمولوژی (مطالعات معرفت‌شناختی آکسفورد) و نایب رئیس انجمن کاناداییِ فلسفه برای زنان است.[۱]  Zhuangzi[۲]  Tian Dao ]]> جولیان چانگ اقتصادوجامعه Mon, 26 Oct 2020 06:11:42 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9934/ اصلاً شخصیت آدم‌ها می‌تواند تغییر کند؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9924/ پارول سیگال، نیویورک تایمز — در عذرخواهی‌های عمومیِ ناشیانه و ملال‌آور این چند وقت، معلوم شد که یک گزاره دربارۀ بدرفتاری خیلی پرطرفدار است.ویدیویی از یک دانشجوی آمریکایی دست‌به‌دست می‌شد که در آن حرف‌های نژادپرستانه زده بود. این دانشجو پس از آن که ویدیویش همه‌جا پخش شد گفت: «من این که می‌بینید نیستم». یوتیوبری به اسم شان داوسون، وقتی دربارۀ سابقۀ طولانی‌اش در درآوردنِ ادای سیاه‌پوست‌ها در ویدیوهایش اعتراف می‌کرد، گفت: «این خود واقعی من نیست».این من نیستم، این خود واقعی‌ام نیست، این خود حقیقی‌ام نیست. ازجمله دیگر کسانی که این بحرانِ هویتِ ناگهانی آزارشان می‌داد می‌توان به مبارز یو.اف.سی، کانر مک‌گرگور، اشاره کرد. او سال گذشته فیلمی منتشر کرد که در آن داشت در یک میخانه، با مشت به صورت مردی می‌کوبید. یا ترینا، خوانندۀ رپ، که اخیراً معترضان را با حیوانات مقایسه کرده بود. همچنین می‌توانیم به زنی اهل ایالت میسوری اشاره کنیم که خود را در پرچم مؤتلفه [پرچمی مربوط به زمان برده‌داری در آمریکا] پیچیده بود و اسم کوکلوس کلان را فریاد می‌زد و همزمان به گروهی از حامیان جنبش «جان سیاهان مهم است» می‌گفت: «به نوه‌هایم یاد می‌دهم که از شما متنفر باشند».مارجوری گاربر در کتاب جدید هیجان‌برانگیز و جذاب خود، شخصیت: تاریخِ وسواس فرهنگی، می‌نویسد: «این نوع نفی شخصیت دقیقاً کارکردی دارد، یعنی به یک‌جور چرخۀ بازخورد تبدیل می‌شود که از طریق آن فرد به شاهدی تبدیل می‌شود که شهادت می‌دهد آن اشتباه چیزی ’خارج از شخصیت من‘ بوده است».آن مفهومی از شخصیت که پشت این عذرخواهی‌ها پنهان می‌شود چه خصوصیتی دارد؟ چگونه می‌توان تصوری از خود به دست آورد، زمانی که این‌قدر اصرار داریم بگوییم به چیزهایی که در ویدیو گفتم اهمیت نده، به حرف‌هایی که زدم یا نوشتم توجه نکن، شخصیت واقعی من چیزی مستقل از انتخاب‌ها و رفتارهایم است: جوهری خدشه‌ناپذیر و وصف‌ناشدنی؟گاربر می‌نویسد: «شخصیت جزء اصطلاحاتی است که در دنیای مدرن کمتر درک شده‌اند». او می‌خواهد این هالۀ ابهام را، که دور تا دور این واژه را گرفته، برطرف کند، به ریشه‌های فلسفی‌ این مفهوم گریزی می‌زند، تاریخ ادبی و استفاده‌های سیاسی از آن را بررسی می‌کند و به کمدی‌ ناخواستۀ آن می‌پردازد.مفهوم «شخصیت» کارکرد علمی خود را از دست داده است و به ملعبه‌ای برای سخنرانی و خطابه تبدیل شده است. گاربر معتقد است افراد این اصطلاح را به کار می‌برند تا از آن به‌عنوان پوششی دفاعی استفاده کنند. نمونۀ آن چارلی رز، دونالد ترامپ، و به‌طور آشکار ریچارد نیکسون. (نیکسون در یک تبلیغ تلویزیونی، که برای کارزار انتخاباتی بری گلدواتر تدارک داده شده بود، گفت: «شما نباید به کسی قدرت واگذار کنید، مگر آن‌ که اول از همه واجد شخصیت باشد. مهم‌ترین شایستگی‌ای که رئیس‌جمهوریِ آمریکا باید داشته باشد ”شخصیت“ است»).گاربر پژوهشگری برگزیده در زمینۀ مطالعات مربوط به شکسپیر است و او را «ملکۀ مطالعات فرهنگی آمریکایی» و «یکی از قدرتمندترین زنان در جهان آکادمیک» دانسته‌اند. او آثار فراوانی دربارۀ جنس، جنسیت، آکادمی، و نقد نوشته است. گاربر فرهنگ والا و پست را باهم تلفیق می‌کند، و از نظریه استفاده می‌کند تا به‌تفصیل دربارۀ معانی فرهنگی‌ ژلۀ خوراکی، تظاهر به ارگاسم و نگه‌داشتن سگ صحبت کند (به‌طور مثال آیا سگ‌دوستی یکی از لذات برآمده از حس سلطه است؟).گاربر ۲۰ سال پیش گفت: «همۀ حرف من دربارۀ خط و مرزهاست... امیدم این است که بتوانم این مرزکشی‌ها را بهم بریزم». درست است که این رویکرد اکنون چنان به جریان اصلی تبدیل شده که برای خودش نوعی آیین محسوب می‌شود، همچنین درست است که هر نویسندۀ امروزی، از هر ژانری که باشد، به خود می‌بالد که مرزهای ساختگی را پس زده است، اما گاربر در دهۀ ۹۰ به شدت سرزنش شد؛ صرفاً به‌خاطر علاقه‌اش به مجله‌های شخصی۱ و مدونا. فرانک کِرمود، منتقد ادبی، گاربر را این‌گونه تحقیر کرد: «او هیچ توجهی به وقار ندارد». سرووضع گاربر در برنامۀ گرالدو، و جاروجنجال‌هایی که دربارۀ لباسِ فاقد جنسیتش به راه افتاد، بدگویی‌های زیادی برایش در پی داشت.نخ تسبیحی که بدنۀ کارهای التقاطی او را به هم می‌پیوندد، علاقه به استفادۀ صحیح از ادبیات است. گاربر معتقد است این نوع استفاده از ادبیات‌، برای او ابزاری جهت توصیه‌های اخلاقی نیست، بلکه «شیوه‌ای از اندیشیدن» است. زمانی که به شیوه‌ای ادبی می‌اندیشید، پرسش را بر جواب برتری می‌دهید؛ زمانی که به‌شیوۀ ادبی می‌اندیشید، عدم‌قطعیت و تخیل همه‌جانبه‌نگر را به آغوش می‌کشید. او می‌گوید: «قصد من این نیست که فرهنگ را طوری فهم کنم که انگار مرضی بوده که باید مداوا شود، بلکه می‌خواهم آن را طوری بخوانم که گویی مثل یک رؤیا ساخته شده است».باید تأکید کنم، زمانی که از خوانش فرهنگ سخن می‌گوییم قصدمان تفسیر آن نیست. شکار معانی یعنی اینکه هنر را از ارزش، ظرافت و لذت آن جدا کنیم. کتاب جدید او به‌نحو پیچیده‌ای این آموزه را محقق می‌کند. گاربر با تعریف ارسطو از شخصیت آغاز می‌کند. این تعریف خِلاف درک مدرن ما از ایدۀ شخصیت است، که آن را جوهری درونی و ثابت قلمداد می‌کنیم. ارسطو در کتاب بوطیقای خود تأکید می‌کند که شخصیتْ انتخابی اخلاقی و عامدانه است که در حوزۀ زبان و رفتار گرفته می‌شود. این مفهوم از شخصیت چیزی است که می‌توان آن را پرورش داد و حتی تلقین کرد. ریشۀ آن را می‌توانیم در قرن ۱۹ پیدا کنیم؛ یعنی زمانی که جنبش خودیاری اوج می‌گرفت و جنبش بوی اسکاتس۲ تأسیس می‌شد. مؤسس جنبش بوی اسکاتس، رابرت بادن‌پاول، این جنبش را نوعی «کارخانۀ شخصیت» می‌دانست.گاربر زمانی که به بادن‌پاول می‌رسد بسیار روان و دقیق می‌نویسد؛ بادن‌پاول ترکیبی بین آموزه‌های سلحشورانۀ آرتوری و تمرینات نظامی اسپارتی برقرار می‌کند و از آن روشی آموزشی می‌سازد. در این روش، شخصیت مترادف است با صورتی آرمانی از مردانگی که خود را در اندیشه، ظاهر و حتی شیوۀ حرکت نشان می‌دهد. بادن‌پاول مرد حقیر نِق‌نِقویی که پُرفیس‌وافاده است را با یک پیشاهنگ مقایسه می‌کند. اولی سکندری می‌خورد، قدم‌های کوچک برمی‌دارد و دست‌هایش را زیادی تکان تکان می‌دهد. برعکس او، دومی قدم‌های آرام و روان برمی‌دارد. گاربر نشان می‌دهد که چطور ایدئولوژی امپراتوری بر فلسفۀ جنبش بوی اسکاتس اثر گذاشته است: اینکه پیش از تربیت جهان باید به فکر تربیت شخص باشیم.از این نکتۀ دقیق و محتاطانه است که کتاب اوج می‌گیرد. ارجاعات آن نیز مانند درختان ریشه‌کن شده در طوفان به حرکت درمی‌آیند. تئوفراستوس، فیلسوف باستانی، با طبقه‌بندی انواع اجتماعیِ خود می‌آید و می‌رود؛ صحبت از کاریکاتوریستی به نام ویلیام هورگاث می‌شود که صورت را «نمایندۀ ذهن» می‌داند؛ جمجمه‌شناسی؛ سیاست‌های مربوط به سهمیۀ پذیرش در دانشگاه؛ فروید و ایده‌هایش دربارۀ شخصیت به‌عنوان نشانه‌ای بیرونی؛ همه و همه، نشان می‌دهد که به شیوه‌های مختلفی می‌توانیم دربارۀ شخصیت به منزلۀ «خصوصیات درونی» صحبت کنیم، اما آیا به جایی هم خواهیم رسید؟من مدارای زیادی در برابر نوشته‌های شتاب‌زده، التقاطی و مبتنی بر حدس و گمان دارم، اما مدتی است دنبالِ بحثی جدی دربارۀ شخصیت می‌گردم، بحثی که حداقل در آن ارزیابی روشن‌تری از مبانی و پیامدهای سیر تطور مفهوم شخصیت پیدا کنیم. گاربر گاهی قبل از اینکه ناگهان سراغ مسائل خارج از موضوع برود، آرام‌آرام نشانه‌هایی از انسجام و پیوستگی را نشان می‌دهد.موضوع صرفاً این نیست که گاربر توصیف را به تحلیل ترجیح می‌دهد؛ بلکه مسئله این است که این روش باعث می‌شود ایده‌ها از زمینه و کارکردشان جدا شوند. او در مقام منتقد، با جدیت در این باره نوشته است که چگونه زندگی از هنر تقلید می‌کند. به‌طور مثال، فهم ما از شخصیت بسیار وابسته است به شیوۀ ساخته شدنِ شخصیت در نمایش‌نامه‌ها و داستان‌های خیالی (به‌طور مشخص کارهای شکسپیر). اما ایده‌ها صرفاً جنبۀ «بیانی» ندارند؛ آن‌ها تنها به صفحات رمان یا ستون‌های سرمقاله‌ها محدود نمی‌شوند. ایده‌ها برای استفاده‌های مشخصی، به خدمت اهداف مشخصی درمی‌آیند. اینکه جنبش خودیاری در انگلستان و احساس مسئولیت‌پذیری شخصی و کمال‌گرایی شخصیت، مصادف می‌شود با انقلاب صنعتی، بسیار مهم به‌نظر می‌رسد. کمترین چیزی که می‌شود گفت این است که، ایدئولوژی محافظه‌کاری نیز به همین اندازه روی مفهوم شخصیت تأثیر گذاشته است؛ البته لازم به ذکر است که این کتاب چندان به این جزئیات نمی‌پردازد.مثلاً توضیح گاربر دربارۀ برت کاوانا و جلسات استماع دادگاه عالی برای تأیید او را در نظر بگیرید. کریستین بلسی فورد شهادت داد که کاوانا، زمانی که دبیرستانی بوده‌اند، او را مورد آزار جنسی قرار داده است. در ادامه، ۶۵ زن که کاوانا را می‌شناختند استشهادی برای حمایت از «شخصیت» او امضا کردند. ۲۴۰ استاد حقوق نامه‌ای منتشر کردند مبنی بر اینکه کاوانا صلاحیت تکیه بر صندلی دادگاه را ندارد. کاوانا اعتراض کرد که دموکرات‌ها او را «ترور شخصیت» کرده‌اند. دونالد ترامپ وارد بازی شد و او را به‌عنوان «مردی دارای هوش و شخصیت رفیع» ستایش کرد. این کتاب به ما انبوهی از کاربردهای شگفت این اصطلاح را نشان می‌دهد؛ اما گاربر سراغ این نمی‌رود که چگونه و چرا هر حزبی این اصطلاح را به‌نحو متفاوت و بخصوصی تعریف می‌کند.موضع اخلاقی گاربر همیشه به این سمت سوق می‌یابد که «پرسش‌های ادبی مطرح کند: پرسش‌هایی دربارۀ شیوه‌ای که چیزی تعریف می‌شود؛ تا اینکه بخواهد بگوید معنی آن‌ها چیست». از این منظر، شاید کار او، صرفاً آوردن سلاح‌های اشتباه به میدان جنگ نباشد، بلکه حق کاپیتولاسیونی برای این واژه باشد که گَل‌وگشادبودن آن نقطۀ قوتش محسوب شود.اطلاعات کتاب‌شناختی:Garber, Marjorie. Character: The History of a Cultural Obsession. Farrar, Straus and Giroux,2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پارول سیگال نوشته و در تاریخ ۷ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «What Is Your True ‘Character’? And Who’s to Judge It? » در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «اصلاً شخصیت آدم‌ها می‌تواند تغییر کند؟» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• پارول سیگال (Parul Sehgal) منتقد کتاب نیویورک تایمز است. یادداشت‌های او در عمدۀ نشریات معتبر انگلیسی‌زبان منتشر شده است. جایزۀ ملی حلقۀ منتقدان کتاب چندی پیش به سیگال رسید.[۱] Zine: مجلات شخصی‌ای که فرد از به هم چسباندن تکه‌هایی از دیگر مجلات و عکس‌ها و نوشته‌های خودش تهیه می‌کند [مترجم].[۲] Boy Scouts movement: جنبشی غیرانتفاعی و غیر دولتی که هدف آن آموزش برخی اصول اخلاقی و مهارت‌ها به نوجوانان بود و مناسک خاص خود را داشت [مترجم]. ]]> پارول سیگال اقتصادوجامعه Tue, 13 Oct 2020 05:27:32 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9924/ نوستالژی به خاطرات واقعی نیازی ندارد، گذشته‌ای خیالی نیز کفایت می‌کند http://tarjomaan.com/neveshtar/9921/ فلیپه دو بریگارد، ایان —هنوز جوان‌تر از آن بود که بداند حافظۀ قلب بدی را می‌زداید و در خوبی مبالغه می‌کند و به‌مدد همین ترفند است که توان تحمل بار گذشته را پیدا می‌کنیم. اما وقتی کنار نرده‌های کشتی ایستاد و دوباره سنگپوز سفیدرنگ محلۀ استعماری، لاشخورهای بی‌حرکت روی سقف‌ها و لباس‌های شستۀ فقرا را دید که روی بالکن‌ها پهن شده بودند، تنها آنگاه بود که فهمید تا چه اندازه قربانیِ رامی برای فریب‌کاری‌های بخشندۀ نوستالژی بوده است.- از عشق سال‌های وبا (۱۹۸۵) اثر گابریل گارسیا مارکزچند روز پیش، مچ خود را در حالی گرفتم که داشتم ایام دبیرستان را با نوعی اندوه و اشتیاق به یاد می‌آوردم که تنها می‌توان نام نوستالژی را بر آن گذاشت. آکنده از احساس اشتیاق برای بازگشت به گذشته و تجربۀ دوبارۀ کلاس درس، سالن ورزش و راهروهای طولانی بودم. هجوم این‌چنینی نوستالژی بسیار شایع است، اما این مورد جالب بود، زیرا چیزی هست که آن را به‌یقین می‌دانم: من از دبیرستان بیزار بودم. درست پیش از فارغ‌التحصیلی، کابوس می‌دیدم که مجبورم همه‌اش را از اول انجام بدهم و غرق در عرق و عذاب از خواب بیدار می‌شدم. من به‌هیچ‌وجه دوست ندارم به دبیرستان باز گردم. پس چرا برای دوره‌ای که دوست ندارم دوباره در آن زندگی کنم، احساس نوستالژی می‌کردم؟ گویا پاسخ به این پرسش نیازمند بازاندیشیِ ایدۀ سنتی‌مان از نوستالژی است.واژۀ «نوستالژی» که در سال ۱۶۸۸ توسط یوهانس هوفر، پزشک سوییسی ابداع شده است، به وضعیتی پزشکی ارجاع داشت -غم غربت۱- که مشخصه‌اش اشتیاقی فلج‌کننده برای میهن بود. هوفر به این عبارت علاقه داشت زیرا دو ویژگی اساسی این بیماری را با هم می‌آمیخت: آرزوی بازگشت به خانه (نوستوس) و دردِ (آلگوس) ناتوانی از این کار. سمپتوم‌شناسی نوستالژی مبهم بود -شامل نشخوار خاطرات، مالیخولیا، بی‌خوابی، اضطراب و بی‌اشتهایی- و تصور می‌شد که عمدتاً سربازان و دریانوردان را متأثر می‌کند. علاوه‌برآن پزشکان دربارۀ علل آن تفاهم نداشتند. هوفر می‌اندیشید که علت نوستالژی لرزش‌های عصبی در جایی است که ردپاهایی از ایده‌هایی دربارۀ میهن شخص «هنوز به آن چسبیده» باشد. اما دیگر روان‌شناسان دیده بودند که نوستالژی غالباً در میان آن سربازان سوییسی‌ای یافت می‌شود که در ارتفاعات پایین‌تر می‌جنگیدند. پس به‌جای لرزش‌های عصبی پیشنهاد کردند که علت نوستالژی تغییرات در فشار جوی، یا آسیب به پردۀ گوش در اثر دنگ‌دنگِ زنگوله‌های گاوهای سوییس، است. زمانی‌که نوستالژی در میان سربازانی از ملیت‌های گوناگون شناسایی شد، این ایده که نوستالژی مختص به جغرافیایی خاص است کنار گذاشته شد.تا اوایل قرن بیستم، نوستالژی بیشتر یک بیماری روانی -نوعی مالیخولیا- در نظر گرفته می‌شد تا عصب‌شناختی. در سنت روان‌کاوی، اُبژۀ نوستالژی -یعنی آنچه وضعیت نوستالژیک را رقم زده- از علت آن منفصل شده بود. نوستالژی ممکن است به‌شکل آرزوی بازگشت به خانه آشکار شود، اما -به‌زعم روان‌کاوها- درواقع معلول تجربۀ آسیب‌زای جداشدن از مادر به‌هنگام تولد است. به‌چالش‌کشیدن این شرح در دهۀ ۱۹۴۰ آغاز شد، زمانی‌که نوستالژی بار دیگر به غم غربت مرتبط شد. اینک «خانه» به‌نحوی گسترده‌تر تفسیر می‌شد تا نه‌تنها مکان‌های انضمامی همانند شهر کودکی فرد، بلکه همچنین امور انتزاعی ازقبیل تجربه‌های گذشته یا لحظات پیشین را نیز در بر گیرد. درحالی‌که عدم تفاهم پابرجا بود، تا نیمۀ دوم قرن بیستم، نوستالژی رفته‌رفته با سه جزء ترسیم شده بود. نخستین جزء شناختی بود: نوستالژی شامل بازیابی خاطرات سرگذشت شخصی است. دومین جزء تأثری۲ بود: نوستالژی احساسی تضعیف‌کننده با والانس۳ منفی است. سومین جزء کردارانگیزانه۴است: نوستالژی دربردارندۀ اشتیاقی به بازگشت به میهن آدمی است. هرچند، همان‌طور که استدلال خواهم کرد، این ترسیم سه‌جزئی از نوستالژی احتمالاً اشتباه است.نخست توضیح دو نکته: نوستالژی نه آسیب‌شناختی است و نه سودمند. این همیشه به‌نظرم عجیب رسیده است که محققان نمی‌توانند تناقض آشکاری را دریابند که در به‌تصویرکشیدن ماهیت تضعیف‌کنندۀ نوستالژی با استفاده از مثال اولیس در اودیسه نهفته است. هومر به ما می‌گوید که اندیشیدن به خانه برای اولیس دردناک بود و اشکش را سرازیر می‌کرد، بااین‌وجود فکر برگشتن به ایتاکا فلج‌کننده نبود. درعوض انگیزه‌بخش بود. اینکه برگشتن به خانه برای اولیس ده سال طول کشید بیشتر تقصیر سیرسه، کالیپسو و پوزئیدون بود تا ماهیت تضعیف‌کنندۀ نوستالژی. توضیح دیگر اینکه فلاسفه میان اُبژه و محتوای وضعیت ذهنی تمایز قائل می‌شوند. اُبژه چیزی است که وضعیت ذهنی دربارۀ آن است؛ لازم نیست وجود داشته باشد؛ مثلاً من می‌توانم به سوپرمَن فکر کنم. محتوا شیوه‌ای است که من با آن به اُبژه فکر می‌کنم. می‌توان به اُبژه‌ای یکسان به شیوه‌های مختلف اندیشید (لوئیس لِیْن می‌تواند به کَل-اِل هم به‌عنوان سوپرمن فکر کند و هم کلارک کنت) و درنتیجۀ آن اندیشه‌هایی گوناگون، حتی متنافض، را دربارۀ اُبژه‌ای یکسان موجب شد (در اینجا فرض من بر این است که محتواها نمونه‌ای از بازنمودهای عصبی‌اند که به‌نحوی مناسب با اُبژه‌هایشان ارتباط دارند).با به‌خاطرداشتن این توضیحات، بیایید دیدگاه سه‌بخشی از نوستالژی را از نو ارزیابی کنیم و نخست به سراغ جزء شناختی برویم. بنابر این دیدگاه، نوستالژی شامل خاطرات سرگذشت شخصی از میهن شخص می‌شود و متضمن این است که اُبژۀ وضعیت‌های نوستالژیک باید یک مکان باشد. هرچند پژوهش‌ها نشان می‌دهند که منظور افراد از «میهن» اغلب چیز دیگری است: تجربه‌های کودکی، دوست‌هایی که مدت‌هاست رفته‌اند، غذاها، رسوم، و غیره. درواقع، ماهیت چندجنبه‌ای اُبژه‌های نوستالژی نخستین بار به‌صورت نظام‌مند توسط روان‌شناس آمریکایی، کریستین بَچو در سال ۱۹۹۵ مطالعه شد. او رویدادهای نوستالژیک ۶۴۸ شرکت‌کننده را مستند کرد و چنین دریافت که هرچند آن‌ها اغلب احساس نوستالژی را دربارۀ مکان‌ها گزارش کرده‌اند، دربارۀ چیزهای غیرفضایی نیز چنین احساسی داشته‌اند: عزیزان، احساس «نگرانی نداشتن»، تعطیلات، یا صرفاً «اینکه قبلاً مردم این‌طوری بوده‌اند». به‌همین‌ترتیب، در سال ۲۰۰۶، روان‌شناسی به نام تیم وایلدشات همراه با تیم همکارانش در دانشگاه ساوث‌همپتن، محتوای ۴۲ روایت مرتبط با سرگذشت شخصیِ منتشرشده در مجلۀ نوستالژی را همراه با ده‌بیست روایتِ سرگذشت شخصی دانشجویان کدگذاری کرده و دریافتند که قسمت عمده‌ای از آن‌ها دربارۀ چیزهایی به‌جز مکان بوده‌اند. همان‌طور که کار اریکا هپر و تیم همکاران بین‌المللی او نشان داده است، این تغییرپذیری دربارۀ فرهنگ‌های گوناگون نیز صادق است؛ آن‌ها در سال ۲۰۱۴، به مطالعۀ ۱۷۰۴ دانشجو از ۱۸ کشور پرداختند و دریافتند که آن‌ها اغلب دربارۀ چیزهایی به‌جز رویدادها یا مکان‌های گذشته، ازقبیل روابط اجتماعی، یادگاری‌ها یا کودکی احساس نوستالژی داشته‌اند. این نتایج متضمن این هستند که وضعیت‌های ذهنی مرتبط با نوستالژی، لازم نیست خاطرات مربوط به مکان‌های خاص یا رویدادهای مشخص سرگذشت شخصی باشند.چرا علی‌رغم این نتایج، پژوهشگران اصرار می‌ورزند که نوستالژی مرتبط با خاطره‌ای خاص از سرگذشت شخصی است؟ به‌عقیدۀ من دلیل آن بیشتر به روش‌شناسی تجربی ربط دارد تا واقعیت روان‌شناختی. پژوهشگرانِ نوستالژی معمولاً میان نوستالژیِ «شخصی» و «تاریخی» تمایز می‌گذارند؛ اولی توسط روان‌شناسانِ اجتماعی مطالعه می‌شود، حال‌آنکه دومی در حوزۀ بازاریابی مورد مطالعه قرار می‌گیرد. درنتیجه، اغلبِ الگوهای تجربی در روان‌شناسیِ اجتماعیِ نوستالژی از شرکت‌کننده‌ها می‌خواهند تا به خاطرات مشخصی فکر کنند که باعث احساس نوستالژی در آن‌ها می‌شود. از سوی دیگر، پژوهشگران بازاریابی تمایل دارند تا از سرنخ‌های خارجی تاریخ‌دار استفاده کنند، چیزهایی مثل اینکه بپرسند «به برنامه‌های تلویزیونی دهۀ ۱۹۸۰ فکر کنید»، تا احساس نوستالژی را برانگیزند؛ آنگاه این احساسات با نوعی رفتار مصرف‌کننده‌ها (مثلاً امتیاز برنامه‌های تلویزیونی) مرتبط می‌شوند. جای تعجب نیست که هم‌پوشانی روان‌شناختی زیادی میان این دو راهبرد تجربی وجود دارد. برخی مطالعات بازاریابی گزارش می‌دهند که وقتی به شرکت‌کنندگان سرنخ‌هایی مرتبط با محصولات می‌دهند، آن‌ها می‌توانند خاطراتی دقیق از سرگذشت شخصی را به یاد آورند، درحالی‌که سایر مواقع آن‌ها رویدادهایی را به خاطر می‌آورند که دقت فضایی-زمانی کمتری دارند (مثلاً «وقتی که در مدرسۀ ابتدایی بودم»).حتی جالب‌تر این است که نوستالژی می‌تواند دوره‌های زمانی را به خاطرمان بیاورد که آن‌ها را مستقیماً تجربه نکرده‌ایم. در فیلم «نیمه‌شب در پاریس» (۲۰۱۱)، جیل غرقه در افکار نوستالژیک دربارۀ پاریسِ دهۀ ۱۹۲۰ است -پاریسی که او که یک فیلم‌نامه‌نویس امروزی است، تجربه نکرده-، بااین‌حال احساسات او چیزی کم از نوستالژی ندارد. درواقع، احساس نوستالژی برای زمانه‌ای که ما واقعاً در آن نزیسته‌ایم به‌نظر پدیده‌ای شایع می‌رسد اگر بتوان تمام چت‌روم‌ها، صفحات فیس‌بوکی و وبسایت‌هایی که به آن اختصاص داده شده‌اند را شاهد گرفت. درواقع، واژه‌ای جدید برای مجسم‌کردن این گونۀ خاص از نوستالژی قلب شده است: اَنی‌موی۵، که اِربِن دیکشنری و دیکشنری آو آبسکیور ساروز آن را «نوستالژی برای زمانه‌ای که هرگز آن را درک نکرده‌اید» تعریف می‌کنند.چطور می‌توانیم این را بفهمیم که مردم نه تنها برای تجربه‌های گذشته، بلکه همچنین برای دوره‌های زمانیِ نوعیْ احساس نوستالژی می‌کنند؟ پیشنهاد من، مُلهم از شواهد اخیر از روان‌شناسی شناختی و عصب‌شناسی این است که گوناگونی اُبژه‌های نوستالژی را این واقعیت توضیح می‌دهد که جزءِ شناختی‌اش خاطره‌ای از سرگذشت شخصی نیست، بلکه شبیه‌سازیِ ذهنی -‌به عبارت دیگر، یک خیال‌پردازی- است که خاطرات رویدادی یکی از زیردسته‌های آن است. برای تأیید این مدعا، نخست لازم است تا دربارۀ برخی پیشرفت‌ها در علم خاطره و خیال‌پردازی بحث کنم.هرچند خاطره و خیال را معمولاً متفاوت از هم می‌دانند، شماری از یافته‌های اساسی طی سه دهۀ گذشته این دیدگاه را مورد تردید قرار می‌دهد. در سال ۱۹۸۵، اِندِل تالوینگ، روان‌شناس کانادایی در شهر تورنتو، بیمار یادزدوده‌اش۶، «ان. ان» را مشاهده کرد که مشکلش فقط یادآوری گذشته نبود، بلکه تخیل دربارۀ رویدادهای محتملِ آینده نیز برایش دشوار بود. این باعث شد تالوینگ پیشنهاد کند که یادآوری گذشته و تخیل آینده دو فرایند از یک نظامِ واحدِ سفر در زمانِ ذهنی هستند. پشتوانه‌هایی برای این نظریه در اوایل دهۀ ۲۰۰۰ از راه رسیدند، زمانی‌که شماری از مطالعات علمی تأیید کردند که هم یادآوری گذشته و هم تخیل آینده، «شبکۀ پیش‌فرض» اصطلاحی مغز را درگیر می‌کنند. اما طی دهۀ گذشته، واضح شده است که شبکۀ پیش‌فرض مغز از شبیه‌سازی‌هایِ ذهنیِ سایر رویدادهای فرضی نیز پشتیبانی می‌کند؛ چیزهایی ازقبیل رویدادهایی که ممکن بود در گذشتۀ فرد رخ داده باشند اما نداده‌اند، فعالیت‌های روزمرۀ بی‌زمان (مثل مسواک‌زدن دندان‌ها)، پرسه‌زنی ذهن، راه‌یابی فضایی، تصورِ ایده‌های سایر افراد (نیت‌خوانی) و ادراک روایی تنها چند نمونه‌اند. درنتیجه، اکنون پژوهشگران می‌اندیشند که آنچه این شبکۀ پیش‌فرض مشترک را یکدست می‌کند صرفاً سفر در زمان ذهنی نیست، بلکه درعوض نوعی فرایند روانی عمومی‌تر است که مشخصه‌اش مرجعیتِ نفس، داشتن اهمیت اجتماعی و خیال‌پردازانه‌بودن از جنبه‌های رویدادی و پویایی است. پیشنهاد من این است که آن دسته از محتواهای شناختی که ربطی به سرگذشت شخصی ندارند و با وضعیت‌های نوستالژیک مرتبط شده‌اند نمونه‌هایی از این دسته‌بندی وسیع‌تر خیال‌پردازی‌ها هستند.اگر مسیر این پیشنهاد درست باشد، آنگاه می‌توانیم به‌راحتی توضیح دهیم که چرا افراد ممکن است برای اُبژه‌های محتملی به‌جز رویدادهای خاص گذشته‌شان احساس نوستالژی داشته باشند. به گمان من علت آن این است که محتوای شناختی مرتبط با وضعیت‌های نوستالژیک ایشان از آن نوع شبیه‌سازی‌های ذهنی است که شبکۀ پیش‌فرض از آن پشتیبانی می‌کند (که شامل خاطرات شخصی است اما محدود به آن نیست). درنتیجه نوستالژی می‌تواند با گذشته‌ای که شخص آن را تجربه نکرده است، زمان حال تحقق‌نایافتۀ مقارن، یا حتی گذشته‌های آرمانی‌ای پیوند بخورد که شخص نمی‌توانسته در آن‌ها زندگی کند، اما بااین‌حال می‌تواند به‌سادگی آن‌ها را ازطریق کنارهم‌گذاشتن اطلاعات حافظه‌ای برای شکل‌دادن به شبیه‌سازی‌هایِ ذهنیِ رویدادیِ مفصل از آن‌ها متصور شود (همچون مورد «نیمه‌شب در پاریس»). درنهایت، بسط‌دادن محتوای شناختیِ نوستالژی، از خاطرات سرگذشت شخصی گرفته تا دستۀ بزرگ‌ترِ شبیه‌سازی‌های رویدادی پویا که به‌تازگی صحبتش رفت، به توضیح این نکته نیز کمک می‌کند که چرا نوستالژی به‌صورت متعارف با واقعیت‌ها و تجربه‌هایی مرتبط می‌شود که معنای شخصی و موضوعیت اجتماعی دارند.احساسات والانس‌های مختلفی دارند: برخی مثبت‌اند، برخی منفی، و برخی هر دو. ازجمله احساسات با والانس منفی می‌توان ترس و اندوه را نام برد، درحالی‌که شادی و لذت احساساتی با والانس مثبت‌اند. براساس دیدگاه سنتی، نوستالژی به‌مثابۀ احساسی منفی نگریسته می‌شود: نخستین گزارشات پزشکیْ بیمارانِ مبتلا به غم غربت را غمگین، مالیخولیایی و کسل توصیف می‌کردند. سنت روان‌کاوی این دیدگاه را ادامه داد و نوستالژی را در بر دارندۀ اندوه و درد ترسیم کرد. درواقع، روان‌کاوی نوستالژی را همچون نسخه‌ای غم‌انگیز از مالیخولیا بر شمرد که درحکم افسردگیِ امروزی است.درمقابل‌آن صداهای معترض گفتند که چیز لذت‌بخشی در نوستالژی وجود دارد. مثلاً چارلز داروین در سال ۱۸۷۲ چنین ذکر می‌کند که تحلیلِ برخی احساسات دشوار است، زیرا هم‌زمان شامل درد و لذت‌اند و برای نمونه، یادآوری‌های نوستالژیک اولیس از زادگاهش را به دست می‌دهد. تقریباً ۱۰۰ سال بعد، و در گسست از سنت روان‌کاوی، جک کلاینر، روان‌پزشک آمریکایی موردی را گزارش کرد از یک بیمار عمیقاً مبتلا به نوستالژی که علی‌رغم آن نشانه‌هایی از لذت بروز می‌داد و باعث شد کلاینر تفاوتی میان غم غربت و نوستالژی پیش نهد، براین‌اساس که دومی دربردارندۀ اندوه و لذت توأمان است. این تمایز بعدها به‌صورت نوستالژیِ اندوه‌بار۷ درمقابل غیراندوه‌بار۸ مجدداً صورت‌بندی شد، و حتی برخی می‌گفتند که مورد نابهنجار نوستالژی، نوع اندوه‌بار آن است، با این فرض که جنبۀ لذت‌بخش آن مفقود است. از آن زمان، پژوهشگرانِ احساسات آغاز کرده‌اند به اینکه به نوستالژی به‌منزلۀ «تلخ‌وشیرین» بیندیشند، زیرا در بر دارندۀ توأمان والانس‌های مثبت و منفی است.اما همۀ این نشانه‌ها با والانس منفی -اندوه، افسردگی- که با نوستالژی مرتبط شده‌اند چه می‌شوند؟ آیا آن‌ها نیز اثرات نوستالژی نیستند؟ درک من این است که پزشکان گذشته ترتیب رابطۀ علت و معلولی را وارونه دریافته بودند: نوستالژی باعث تأثر منفی نمی‌شود، بلکه درعوض معلول تأثر منفی است. شواهدی بر این مدعا از شماری از پژوهش‌های اخیر می‌آید که نشان می‌دهد افراد زمانی‌که در حال تجربۀ تأثرات منفی‌اند، احتمال بیشتری دارد که احساس نوستالژی کنند. مشخصاً مستند شده است که تجربیات منفی مشخصی ازقبیل تنهایی، فقدان ارتباط اجتماعی، احساس بی‌معنایی، ملال و حتی دمای پایین هوا احتمال دارد موجب احساس نوستالژی شوند. این بدین معنا نیست که نوستالژی تنها برانگیختۀ تجربیات منفی است، اما متضمن این است که تأثر منفی اغلب می‌تواند علت نوستالژی باشد نه معلول آن.حال پرسش این است که چگونه می‌توان نوستالژی را طوری فهمید که هم‌زمان شامل والانس‌های منفی و مثبت باشد؟ این امر تعجب کمتری خواهد داشت هنگامی‌که نوستالژی را به‌مثابۀ تخیل درک کنیم. اغلب زمانی‌که شبیه‌سازی‌های ذهنی مشخصی را در سر می‌پرورانیم، میان عمل جاری شبیه‌سازی و محتوای شبیه‌سازی‌شده در رفت‌وآمدیم. عمل شبیه‌سازی و محتوای شبیه‌سازی‌شده، هر دو برانگیزندۀ احساسات‌اند و لازم نیست که چیز یکسانی باشند. نوع دیگری از شبیه‌سازی‌های ذهنی پویای الگووار را در نظر بگیرید: افکارِ صعودیِ خلافِ واقع، یا شبیه‌سازی‌های ذهنی دربارۀ حالاتی که در آن‌ها نتایج بد می‌توانستند بهتر باشند («فقط اگر زودتر می‌رسیدم، می‌توانستم بلیط این نمایش را بخرم»). عموماً این نوع از افکارِ خلاف واقع موجب احساس پشیمانی‌اند.هرچند، همان‌طور که روان‌شناسان آمریکایی، کیث مارکمن و متیو مک‌مالن در سال ۲۰۰۳ نشان دادند، اگر فرد توجه ذهنی‌اش را از احساسی که به‌هنگام شبیه‌سازی خلاف واقع دارد، به احساسی معطوف کند که فقط هنگام توجه به محتوای شبیه‌سازی‌شده دارد، حسرت می‌تواند به رضایت تبدیل شود. ازطرف‌دیگر، شخص می‌تواند یک نتیجۀ بدِ جایگزینْ برای آنچه در واقعیت نتیجۀ خوبی بوده را متصور شود («اگر آن پنالتی را از دست می‌دادم، بازی را می‌باختیم»). به‌طور عادی، این «خلاف واقع‌های نزولی» موجب احساسات آسایش می‌شوند که احساس الگووار مثبتی است. اما زمانی‌که توجه تنها به محتوای تفکر خلاف واقع معطوف می‌شود، نه وضعیتی که شخص به‌وقت شبیه‌سازی در آن است، احساسات منفی می‌توانند سر بر آورند. درنتیجه، مغایرت میان احساس موجود به‌هنگام توجه به عمل شبیه‌سازی درمقایسه‌با محتوای شبیه‌سازی می‌تواند «تلخ‌وشیرینی» درک‌شدۀ نوستالژی را توضیح دهد.ازآنجاکه تصور می‌شود نوستالژی شامل اشتیاقی برای بازگشت به خانۀ فرد است، آخرین جزء دیدگاه سنتی، جزء کردارانگیزانه است. این جزء علی‌رغم اهمیت بسیارش به‌ندرت مورد مطالعه قرار گرفته است. فلسفه می‌تواند برای تحلیل آن باز هم یاری کند. فلاسفه به‌هنگام اندیشیدن به اشتیاق‌ها میان اُبژه و شرایط برآورده‌شدن یک اشتیاق (وضعیتی که درصورت حصول اشتیاق را برآورده می‌سازد) تمایز قائل می‌شوند. این دو اغلب یک چیز واحدند؛ اگر اُبژۀ اشتیاق من یک کلوچه باشد آنگاه به‌دست‌آوردن یک کلوچه اشتیاقم را برآورده می‌کند. اما دررابطه‌با نوستالژی اوضاع پیچیده می‌شوند. براساس دیدگاه سنتی، اُبژۀ نوستالژی یک مکان است -مثلاً میهن شخص-، پس این اشتیاق با بازگشتن یه خانه برآورده می‌شود. ازآنجایی‌که شخص نمی‌تواند برگردد -همچون مورد اولیس- آنگاه این اشتیاق برآورده‌نشده است و واکنش احساسی منفی در پی خواهد داشت.بااین‌وجود افراد اغلب برای میهنشان احساس نوستالژی دارند و پس از بازگشت اشتیاق خود را برآورده نشده می‌یابند. نقل‌قول آغازین این جستار را در نظر بگیرید. وصف یکی از شخصیت‌های گارسیا مارکز به نام گوبِنال اوربیو است، پزشک جوانی که هنگام تحصیل در پاریس، بوها، صداها و تراس‌های باز موطن کارائیبی‌اش را به یاد می‌آود و ثانیه‌ای نیست که در اشتیاق بازگشتن نباشد. اما پس از بازگشت احساس می‌کند رنگ‌های گلفام گذشتۀ نوستالژیک آرمانی مأیوسش کرده‌اند و او را فریفته‌اند. این مشکل تجسد یک تناقض مشهور افلاطونی در نوستالژی است که در گرگیاس شرح داده شده است: انسان می‌تواند مشتاق چیزی باشد و آنگاه، وقتی آن را به دست می‌آورد، آن اشتیاق برآورده نشود.راه‌حلی محتملْ اندیشیدن به اُبژۀ اشتیاقِ نوستالژی همچون مکانی در زمان است. این راهبرد اجازۀ دو خوانشِ ممکن را می‌دهد. در یکی از این خوانش‌ها آنچه فرد بدان مشتاق است سفرِ خویشتنِ کنونی‌اش در زمان به گذشته است، به جایی که در آن اوضاع بهتر از وضع کنونی بوده است. این دردناک است زیرا سفر در زمان ناممکن است. در خوانش دیگر آنچه سوژه بدان مشتاق است آوردن وضع گذشته به زمان حال است؛ یعنی او آرزوی سفر در زمان به وضع گذشته را ندارد، بلکه درعوض آرزو دارد وضع گذشته جای وضع فعلی را بگیرد. اکنون اُبژه‌ای که می‌تواند اشتیاق نوستالژیک را برآورده سازد نه در گذشته، بلکه در زمان حال یافت می‌شود و آنچه موجب رنج است نوع دیگری از ناممکن‌هاست: ناممکن‌بودن بازآفرینی گذشته در زمان حال.تحلیلِ پزشکیِ نوستالژی توسط چارلز زوینگمن در سال ۱۹۶۰، مؤید نسخۀ ساده‌فهم‌تری از این خوانش دوم است؛ براساس این تحلیل، آنچه سوژه می‌خواهد استقرارِ مجددِ ویژگی‌های رضایت‌بخش تجربیات گذشته در زمان حال است زیرا از قرار معلوم وضعیت فعلی فاقد آن‌هاست. هرچند ممکن است فردی دررابطه‌با یکی از دوستی‌های دوران کودکی‌اش دچار نوستالژی باشد، اشتیاق او درحقیقت نه با سفر در زمان به گذشته بلکه با بهبود روابط فعلی‌اش برآورده خواهد شد. این رویکرد دو مزیت دارد. نخست کمک می‌کند تا مورد تناقض گرگیاس را بفهمیم: فرد دچارِ نوستالژی به‌اشتباه ویژگی‌های مطلوب اُبژه را به رویدادی بازیابی‌ناپذیر نسبت می‌دهد، حال‌آنکه درواقع آن ویژگی‌ها می‌توانند از آن جدا شده و دوباره به شرایط فعلی افزوده شوند. دوم اینکه این رویکرد می‌تواند به فهم یافته‌های جدیدی کمک کند که متضمن این هستند که نوستالژی می‌تواند انگیزه‌بخش باشد و خوش‌بینی، خلاقیت و رفتارهای اجتماعی مثبت را افزایش دهد.این روحیۀ انگیزشی را چه چیز به حرکت وا می‌دارد؟ یک بار دیگر پاسخ به این پرسش را در تخیلْ انگاریدنِ نوستالژی خواهیم یافت. علوم اعصاب می‌گوید ما به‌هنگام خیال‌پردازی، دوباره بسیاری از همان سازوکارهای عصبی‌ای را به صف می‌کنیم که اگر واقعاً درگیر آن عمل شبیه‌سازی‌شده بودیم، آن‌ها را به کار می‌گرفتیم. وقتی دربارۀ دوچرخه‌سواری خیال‌پردازی می‌کنیم، اغلبِ مناطقی از مغز را مشغول می‌کنیم که اگر واقعاً دوچرخه‌سواری می‌کردیم مشغول می‌شدند. درنتیجه، برخی دیدگاه‌های معاصر -از قبیل دیدگاه‌های هِدِر کاپس در لندن و کری موروج در بوستون، هر دو روان‌شناس- متضمن این است که اگر با انواع مشخصی از شبیه‌سازی مشغول شوید، روشی اقتصادی را برگزیده‌اید که در آن یک تجربه را با تجربه‌ای مصنوعی، یعنی تجربه‌ای ازلحاظِ شناختیْ نزدیک به آن، جایگزین کرده‌اید.اینک بحث قبلی‌ام را به یاد آورید، که دربارۀ مغایرت میان والانس‌های احساس‌شده‌ای بود که به‌هنگامِ توجه‌کردن به محتوای شبیه‌سازی‌شده، درمقایسه‌با عمل شبیه‌سازی، رخ می‌داد. پیشنهادم در اینجا این است که آنچه شالودۀ جنبۀ انگیزشی نوستالژی است از یک سیگنال پاداش‌دهی لذت‌بخش می‌آید. سوژه این سیگنال را، هنگامی‌که توجه به محتوای شبیه‌سازی‌شده تخصیص داده شده، به‌صورت آنی تجربه می‌کند. از قرار معلوم، این دقیقاً همان چیزی است که کِنتارو اوبا، عصب‌شناس ژاپنی و همکارانش در توکیو در مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۶ دریافتند: طی یادآوری‌های نوستالژیک فعالیت مغز در مناطق مرتبط با پاداش‌جویی و انگیزه بیشتر بوده است. پروراندن این نوع شبیه‌سازی‌های ذهنی، که موجب احساس تلخ‌وشیرین نوستالژی می‌شوند، مولد سیگنال پاداشی‌اند که به‌نظر می‌رسد افراد را ترغیب می‌کند تا در تلاش برای جایگزین‌کردن احساس دریافتی منفی (واقعی) به‌هنگام شبیه‌سازی با احساس مثبت (خیالی) برخاسته از محتوای شبیه‌سازی‌شده، تجربۀ مصنوعی‌شان را تبدیل به تجربه‌ای واقعی کنند.بنابراین، نوستالژی وضعیت روانی پیچیده‌ای است با سه جزء: یکی شناختی، یکی تأثری و یک جزء کردارانگیزانه. این امر عموماً پذیرفته‌شده است. باوجوداین، تشریح من با تشریح سنتی این تفاوت را دارد که خیال‌پردازی را در قلب آن جای می‌دهد. نخست می‌گویم که جزء شناختی لازم نیست یک خاطره باشد، بلکه می‌تواند خیال‌پردازی باشد (که خاطرات سرگذشت شخصی رویدادی، یک مورد از آن است). دوم، نوستالژی از جنبۀ تأثریِ والانس ترکیبی دارد که حاصل مجاورت تأثرِ برخاسته از عمل شبیه‌سازی -که معمولاً منفی است- با تأثرِ منتج از محتوای شبیه‌سازی‌شده است که عموماً مثبت است. درنهایت، جزء کردارانگیزانه اشتیاقی برای رفتن به گذشته نیست، بلکه درعوض انگیزه‌ای است برای استقرار مجدد ویژگی‌هایی از محتوای شبیه‌سازی‌شده در زمان حال؛ ویژگی‌هایی که وقتی به آن‌ها توجه می‌کنیم باعث می‌شود حال بهتری داشته باشیم.با گمانه‌زنی کوتاهی دربارۀ موضوعی که اهمیتی به‌روز دارد بحث را به پایان خواهم رساند. ما طی چند سال گذشته شاهد ظهور مجدد جنبش‌های سیاسی ملی‌گرایی بوده‌ایم که ازطریق ترویج بازگشت به «روزهای خوب گذشته» جذابیت یافته‌اند: «بازگرداندن عظمت به آمریکا» در ایالات متحده و «کشورمان را به ما پس دهید» در بریتانیا. این سیاست‌های نوستالژی مروج به‌کارگیری خط‌مشی‌هایی‌اند که ظاهراً ملت‌ها را به زمان‌هایی برخواهد گرداند که در آن‌ها وضع مردم بهتر بوده است. تعجبی ندارد که طلایه‌دار این خط‌مشی‌ها اغلب گروه‌های محافظه‌کاری‌اند که در گذشته، احتمالاً وضع بهتری از امروز (مستقل از سیاست‌های خاص آن زمان) داشته‌اند. در مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۶ که توسط روان‌شناسان لهستانی، مونیکا پروسیک و ماریا لویکا انجام شد، از نمونۀ آماری بزرگی از لهستانی‌ها سؤال‌هایی مرتبط با نوستالژی پرسیده شده بود دربارۀ اینکه اوضاع ۲۵ سال پیش، قبل از سقوط کمونیسم، چگونه بوده است. نتایج آشکار کرد که چنانچه افراد آن‌زمان وضع بهتری از امروز داشتند، چنانچه پیرتر یا اگر در حال حاضر ناراضی بودند، احساس نوستالژی بیشتر و احساس مثبت‌تری دربارۀ حکومت کمونیستی داشتند. شکی نیست که افراد مسن‌تر و کسانی که گرایش‌های محافظه‌کارانه دارند و گذشته‌شان را -درست یا غلط- بهتر از حال درک می‌کنند، بخش بزرگی از رأی‌دهندگان حامی جنبش‌های ملی‌گرایانه را تشکیل می‌دهند. اما گمراه خواهیم شد اگر آن‌ها را همچون موتور اصلی، چه برسد به اکثریت، ببینیم. زیرا نتایج لهستان چیزی بسیار متفاوت را نشان می‌دهد: شمار زیادی از افراد جوان‌تر مشتاقانه حامی سیاست‌هایی نوستالژیکی‌اند که کشورهایشان را به گذشته‌ای بر خواهد گرداند که آن‌ها هرگز تجربه نکرده‌اند.براساس دیدگاه سنتی دربارۀ نوستالژی، توضیح بنیان‌های روان‌شناختی این پدیده دشوار خواهد بود. اگر مردم گذشته‌ای را تجربه نکرده باشند، چگونه ممکن است نسبت به آن احساس نوستالژی داشته باشند؟ بااین‌حال، بنابر دیدگاهی که اینجا پیشنهاد شد، توضیح بی‌درنگ در دسترس است. ازآنجاکه سیاست نوستالژی از خاطرات افراد دربارۀ رویدادهای خاص گذشته که ممکن است تجربه کرده باشند، بهره‌برداری نمی‌کند. درعوض، دربارۀ چندوچون امورات گذشته از پروپاگاندا بهره می‌برد تا برای مردم مواد خام رویدادی مناسب را فراهم کند تا دربارۀ سناریوهای محتملی که احتمالاً هرگز رخ نداده‌اند، خیال‌پردازی کنند. همین راهبردهای پروپاگاندایی خود کمک می‌کنند تا مردم قانع شوند که وضعیت فعلی‌شان از آنچه واقعاً هست بدتر است، تا آنگاه که محتوای شبیه‌سازی‌شده -که وقتی مورد توجه قرار می‌گیرد، احساسات مثبت به همراه می‌آورد- در کنار افکاری با والانس منفی دربارۀ موقعیت فعلی‌شان بنشیند، انگیزه‌ای برای حذف این تضاد و همراه با آن گرایشی برای کنش سیاسی در پی داشته باشد. مواد خام سیاست نوستالژی بیشتر از آنکه خاطراتی از یک گذشتۀ خوش‌آب‌ورنگ باشد، پروپاگاندا و اطلاعات غلط است. این امر حکایت از آن دارد که، به‌نحوی متناقض‌نما، بهترین راه برای مقابله با آن ممکن است افزایش دانشمان دربارۀ گذشته باشد. نوستالژی، خوب یا بد، می‌تواند انگیزۀ سیاسی قدرتمندی باشد. افزایش دقت خاطراتمان از گذشته درحقیقت می‌تواند بهترین راهبرد برای مهار فریب‌کاری‌های بی‌رحمانۀ سیاست نوستالژی باشد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فلیپه دو بریگارد نوشته و در تاریخ ۲۰ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «Nostalgia reimagined» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۹ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «نوستالژی به خاطرات واقعی نیازی ندارد، گذشته‌ای خیالی نیز کفایت می‌کند» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• فلیپه دو بریگارد (Felipe De Brigard) استاد فلسفه در دانشگاه دوک است. دل‌مشغولی اصلی وی فلسفۀ ذهن با تأکیدی بر روان‌شناسی شناختی و علوم اعصاب است.••• نسخه‌ای طولانی‌تر از این مقاله با نام «نوستالژی و شبیه‌سازی ذهنی» در کتاب روان‌شناسی اخلاقی اندوه (The Moral Psychology of Sadness) (۲۰۱۸)، ویراستۀ آنا گوتلیب منتشر شده است.[۱] homesickness[۲] affective[۳] Valence: در روان‌شناسی، والانسْ کیفیتِ تأثریِ وابسته به خوبی یا بدی فی‌نفسۀ یک رویداد، اُبژه یا وضعیت است [مترجم].[۴] conative[۵] anemoia[۶] amnesic[۷] deprresive[۸] non-depressive ]]> فلیپه دو بریگارد اقتصادوجامعه Sat, 10 Oct 2020 04:37:09 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9921/ اگر خیلی باهوشی، پس چرا پولدار نیستی؟ شاید همه‌اش شانس باشد http://tarjomaan.com/neveshtar/9917/ جمعی از نویسندگان، ام‌آی‌تی تکنولوژی ریویو — توزیع ثروت از الگوی شناخته‌ شده‌ای پیروی می‌کند که گاهی آن را قانون ۲۰-۸۰ می‌گویند: یعنی ۲۰ درصد آدم‌ها صاحب ۸۰ درصد ثروت موجود هستند. برای نمونه سال پیش در گزارشی آمده بود: فقط ثروت هشت نفر معادل ثروت ۳.۸ میلیارد نفر از فقیرترین انسان‌های جهان است.به‌نظر می‌رسد این وضعیت در همۀ جوامع، با هر ابعادی، وجود داشته باشد. این الگو که به آن «توزیع توانی»۱ هم گفته می‌شود، الگویی است که به تفصیل بررسی شده و در طیف گسترده‌ای از پدیده‌های اجتماعی می‌توان ردش را پیدا کرد. بااین‌حال، پدیدۀ توزیع ثروت یکی از مناقشه‌ برانگیزترین این پدیده‌هاست؛ چراکه پای مسائلی مثل عدالت و شایستگی را به میان می‌کشد. چرا عده‌ای اندک باید مالک این حجم از ثروت باشند؟پاسخ دم‌دستی این است که ما در نظمی شایسته‌سالار زندگی می‌کنیم و در این نظم افراد بر اساس استعداد، هوش و تلاششان پاداش می‌گیرند. بسیاری از مردم فکر می‌کنند توزیع ثروتی که پیش روی ماست، به‌مرور زمان، توسط این عوامل خلق شده است، هرچند این را هم می‌گویند که ممکن است حد معمولی از شانس در آن دخیل بوده باشد.اما این تلقی یک عیب دارد: گفتیم که توزیع ثروت از الگوی توزیع توانی (۸۰-۲۰) پیروی می‌کند، این در حالی است که توزیع توانایی‌های انسانی معمولاً از توزیعی نرمال پیروی می‌کند که با حد وسط متقارن است. به طور مثال الگوی توزیع هوش را درنظر بگیرید. تست‌های ای.کیو نشان داده که میانگین ای.کیو بین انسان‌ها ۱۰۰ است؛ اما کسی را پیدا نمی‌کنید که ای.کیو ۱۰۰۰ یا ۱۰هزار داشته باشد.با اندازه‌گیری ساعات کار متوجه خواهیم شد که چنین چیزی دربارۀ سعی و تلاش هم صدق می‌کند. بعضی‌ها بیشتر از میانگین معمول و بعضی‌ها کمتر از آن کار می‌کنند، اما هیچ‌ کس میلیاردها ساعت بیشتر از دیگران کار نمی‌کند.بااین‌حال، وقتی زمان آن می‌رسد که هر کس بابت کارش پاداش دریافت کند، بعضی‌ها میلیاردها بار بیشتر از دیگران پاداش دریافت می‌کنند. علاوه‌براین، مطالعات بسیاری نشان داده آن‌هایی که ثروتمندترین هستند، معمولاً در دیگر زمینه‌ها جز بااستعدادترین‌ها نیستند.با این اوصاف، چه عواملی تعیین می‌کند که فردی ثروتمند شود؟ آیا می‌توان گفت نقش شانس چیزی بیش از آن است که انتظار داریم؟ و چگونه این عوامل، هر چیزی که باشند، می‌توانند جهان را به جایی عادلانه‌تر بدل کنند؟امروزه به لطف کاری که آلساندرو پلوچینو و همکارانش در دانشگاه کاتانیای ایتالیا انجام داده‌اند، جوابی برای این سوال داریم. آن‌ها مدلی کامپیوتری طراحی کرده‌اند که هم استعدادهای انسانی را در نظر می‌‌گیرد و هم راه‌هایی را که انسان‌ها از استعدادشان برای کسب فرصت‌های زندگی بهره می‌گیرند. این مدل به آن‌ها اجازه می‌دهد که نقش شانس را در این فرایند بررسی کنند.نتایج تحقیق‌ شگفت‌انگیز بود. شبیه‌سازی این تیم دقیقاً مطابق توزیع ثروت در دنیای واقعی از آب درآمد. اما در این شبیه‌سازی ثروتمندترین افراد جزء بااستعدادترین‌ها نبودند(هرچند باید حد مشخصی از استعداد را می‌داشتند)، بلکه جزء خوش‌شانس‌ترین‌ها بودند. این نتایج آموزه‌های بااهمیتی برای جامعه دارند و کمک می‌کنند تا بازدهی‌‌ سرمایه‌گذاری در امور مختلف، از تجارت گرفته تا علم، به حدی بهینه برسد.مدل پلوچینو و همکارانش ساده است. این مدل شامل افراد زیادی می‌شود که هر کدامشان دارای سطح مشخصی از استعداد هستند(مهارت، هوش، توانایی و غیره). این استعداد در بین افراد تقریباً به طور برابری توزیع شده است و انحرافی استاندارد دارد. پس این‌طور است که بعضی افراد از سطح میانگین بااستعدادتراند و برخی کمتر، اما هیچ کس به‌طور اغراق‌امیزی از دیگران با استعدادتر نیست.این نوع توزیع یکسان در طیف گوناگونی از مهارت‌های انسانی دیده می‌شود و حتی می‌توان آن‌ها را در صفات انسانی‌ای مثل قد و وزن نشان داد. بعضی افراد از میانگین بلندتر و بعضی کوتاه‌تر هستند، اما هیچ کس قدش اندازۀ مورچه یا آسمان‌خراش نیست. در واقع همۀ ما تا حد زیادی شبیه هم هستیم.مدل کامپیوتری آقای پلوچینو برای هر فرد زندگی کاری ۴۰ ساله‌ای تعریف می‌کند. در طول این بازه، در مواقعی شانس در خانه‌ افراد را می‌زند. اگر آن‌ها به اندازه کافی باهوش باشند، در را به‌رویش باز می‌کنند و این‌گونه می‌توانند ثروتشان را افزایش بدهند.هرچند، افراد بدبیاری‌هایی را هم از سر می‌گذرانند و ثروتشان کاهش می‌یابد. در مجموع این اتفاق‌ها به‌طور تصادفی رخ می‌دهد.پلوچینو و همکارانش در انتهای این بازۀ ۴۰ساله افراد را از نظر ثروت رتبه‌بندی می‌کنند و ویژگی‌های موفق‌ترین‌شان را بررسی می‌کنند. آن‌ها همچنین توزیع ثروت را محاسبه و مدل شبیه‌سازی شده را بارها و بارها تکرار می‌کنند تا از صحت نتایج مطمئن شوند.دست آخر، وقتی تیم تحقیق افراد را بر اساس ثروت رتبه‌بندی می‌کند، توزیع ثروت دقیقاً مشابه چیزی است که در جوامع واقعی دیده می‌شود. پلوچینو و همکاران می‌گویند: «قانون ۲۰-۸۰ قانونی معتبر است. چراکه ۸۰ درصد جمعیت مالک تنها ۲۰ درصد ثروت کل هستند، و در سمت دیگر، ۲۰ درصد باقی مانده مالک ۸۰ درصد همان ثروت هستند».بنظر ناعادلانه و یا عجیب نخواهد بود اگر ۲۰ درصد ثروتمند همان‌هایی باشند که بیشترین استعداد را هم دارند. اما چنین نیست. ثروتمندترین افراد معمولاً بااستعدادترین‌ها و یا حتی نزدیک به آن‌ها هم نیستند. محققان ما می‌گویند: «بیشترین حد از موفقیت هیچ‌گاه با بیشترین حد از استعداد مطابقت ندارد و همین‌طور برعکس».پس اگر استعداد نیست، چه عاملی این توزیع ثروت نابرابر را رقم زده است؟ پلوچینو و همکارانش می‌گویند: «مدل شبیه‌سازی شدۀ ما به وضوح نشان داد که این عامل فقط و فقط شانس محض است».تیمِ پژوهش نتایج را براساس تعداد شانس‌ها و بدبیاری‌هایی رتبه‌بندی می‌کند که افراد در این بازه ۴۰ساله با آن مواجه می‌شوند. آن‌ها می‌گویند: «حالا به‌طور مستند می‌توان گفت که موفق‌ترین افراد، خوش‌شانس‌ترین افراد هم هستند، همچنین، ناموفق‌ترین افراد را می‌توان بدبیارترین افراد به حساب آورد».این نتیجه آموزه‌های بااهمیتی را در اختیار جامعه قرار می‌دهد. پس این‌طور شد که شانس در موفقیت نقشی دارد. حال باید پرسید موثرترین استراتژی برای بهره‌برداری از آن چیست؟پلوچینو و همکارانش این موضوع را از نقطه‌نظر سرمایه‌گذاری در تحقیقات علمی مطالعه کردند، موضوعی که به آن علاقه دارند. موسسات سرمایه‌گذاری در سرتاسر جهان می‌خواهند عایدی‌شان را از سرمایه‌گذاری‌ در امور علمی به حداکثر برسانند. همین اواخر شورای تحقیقات اروپا ۱.۷ میلیون دلار در برنامه‌ای سرمایه‌گذاری کرد که قرار است خوش‌اقبالی علمی، نقش شانس در کشفیات علمی، را مطالعه کند و بگوید که چطور می‌توان از آن برای بهبود نتایج تحقیق استفاده کرد.از قرار معلوم پلوچینو و همکارانش به خوبی به این سوال جواب می‌دهند. آن‌ها با استفاده از مدلشان انواع مختلفی از سرمایه‌گذاری را بررسی می‌کنند تا ببینند وقتی پای شانس درمیان باشد، کدامیک بشترین عایدی را دارد.تیم پژوهش سه مدل را بررسی کردند، در اولی سرمایۀ‌ تحقیق یکسان میان دانشمندان توزیع شده بود، در دومی سرمایه تصادفی میان مجموعه‌ای از دانشمندان توزیع شده بود و در سومی توزیع به ترتیب میزان موفقیتی بود که دانشمندان در گذشته داشتند. کدامیک بهترین استراتژی به نظر می‌رسد؟نتیجه چنین بود: استراتژی‌ای که سرمایه را مساوی میان محققان تقسیم می‌کند، بیشترین عایدی را همراه داشت و دومین و سومین استراتژی برتر که پس از آن قرار داشتند؛ ثروت را به‌طور تصادفی میان ۱۰ یا ۲۰ درصد دانشمندان توزیع می‌کردند.در این مدل‌ها محققان می‌تواستند به خوبی از کشفیات شانسی‌ که گاه‌به‌گاه بدست می‌آمد، استفاده کنند. این موضوع آشکار می‌کند که اگر دانشمندی در گذشته کشف شانسیِ مهمی انجام داده، لزوماً نمی‌تواند در آینده باز هم کشفی از این دست داشته باشد.همچنین می‌توان رویکرد مشابهی را برای سرمایه‌گذاری در انواعی دیگر از واحدها، اعم از کسب و کارهای کوچک و بزرگ، استارتاپ‌های فناوری و آموزش به کار گرفت. با این رویکرد قادر خواهیم بود تا استعداد و حتی تعداد وقایع شانسی تصادفی را افزایش می‌دهد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جمعی از نویسندگان نوشته‌اند و در تاریخ ۱ مارس ۲۰۱۸ با عنوان «If you’re so smart, why aren’t you rich? Turns out it’s just chance» در وب‌سایت ام.آی.تی تکنولوژی ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۹۹ با عنوان « اگر خیلی باهوشی پس چرا پولدار نیستی؟ شاید همه‌اش شانس باشد» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• متن کامل پژوهش: استعداد در برابر شانس: بررسی نقش تصادف در موفقیت و شکست[۱] power law ]]> جمعی از نویسندگان اقتصادوجامعه Mon, 05 Oct 2020 04:48:44 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9917/ چرا همه‌چیز ممکن است تعطیل شود، به جز امتحان‌؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9916/ جان گاستون، آن‌هرد — نظام آزمون‌های عمومی مثلِ هیولایی شکست‌ناپذیر است. حتی در دوران جنگ جهانی دوم و هنگامی که از آسمان بمب فرو می‌ریخت هم برخی از آزمون‌های عمومی در پناهگاه‌ها برگزار شد. در اسناد کودکانی را می‌بینیم که با اینکه خانه‌هایشان ویران شده بود و سرپناه و لباس مناسب نداشتند، ولی فصل امتحانات را پشت سر گذاشتند. چند دهه پیش از جنگ جهانی دوم، و در دوران جنگ جهانی اول و همه‌گیریِ آنفلونزای اسپانیایی، ابتکاراتی انجام شد تا روند ارزیابی رسمی دانش‌آموزان و دانشجویان قطع نشود. برای نخستین بار، دختران و پسران با هم امتحان دادند و زنان برای اولین‌بار ناظر امتحانات شدند. اراده‌ای قوی برای برپایی آزمون‌ها وجود داشته است، حالا هر اتفاقی که می‌خواهد بیفتد. این نشان می‌دهد ما انسان‌ها آزمون‌ها را بخشی حیاتی از نظم طبیعی امور می‌دانیم.آنچه بمباران‌های نیروی هوایی آلمان نازی نتوانستند انجام دهند، همه‌گیری کویید-۱۹ توانست. پس از اینکه در اواخر فوریه مشخص شد مدارس تعطیل خواهد شد، بلافاصله توجه‌ها به سمت لغو آزمون‌ها جلب شد و این پرسش سخت مطرح گردید که در فقدان روند معمول امتحان‌گیری، ارزیابی شایستگی‌ها چگونه باید انجام شود. بدنۀ اجرایی و مدیریتی سازمان‌های آموزشی بریتانیا بر سر نظام «ارزیابی مرکزی نمرات» به توافق رسیدند. در این شیوه، مدارس نمرۀ تخمینی هر دانش‌آموز برای هر درس را ثبت کردند. هیئت‌های امتحانات نیز این نمرات را طی نوعی فرایند معتدل‌سازی بررسی کردند و در صورت نیاز تغییر دادند تا هم سطحی از انصاف رعایت شود و هم از بالارفتنِ بی‌حساب نمرات جلوگیری شود.این شیوۀ جدید که مسبوق به سابقه نبود، برای اقلیتی از ترقی‌خواهان همچون دریچه‌ای به سوی فرصت‌های آتی به نظر آمد. اگر نظام ارزیابی معلم‌محور بتواند کارایی خودش را نشان دهد، می‌توان آن را آخرین میخ بر تابوت ارزیابی آزمون‌محور دانست که ترقی‌خواهان آن را متعلق به عصر حجر و ظالمانه می‌دانند. چنان‌که سایمون جنکینز چند ماه پیش در روزنامۀ گاردین نوشت: «کووید-۱۹ برکاتی نیز در پی داشت و شاید یکی از آن‌ها آزاد‌سازی نظام آموزش از زیر یوغ دیکتاتوری آزمون باشد». اخیراً پژوهشی انجام گرفته است و بر‌مبنای نتایج آن به دولت‌های آمریکا و بریتانیا پیشنهاد شده است ارزیابی معلم‌محور را سرلوحۀ کار خود قرار دهند. تمرکز اصلی این پژوهش بر این ایده است که آزمون‌ها صرفاً نوعی حواس‌پرتی مخرب هستند که سد راه لذت یادگیری می‌شوند.ولی به نظر می‌رسد مدل ارزیابی معلم‌محور هنوز پا‌نگرفته رو به موت است. نهاد ارزشیابی اسکاتلند، برای مقابله با افزایش بی‌حساب نمرات، نوعی معتدل‌سازی انجام داد که منجر به کاهش نمرات دانش‌آموزان شد و جالب اینکه نمرات دانش‌آموزان مناطق محروم بیشتر از بقیه کاهش یافت. در پی اتهاماتی مبنی‌بر بی‌عدالتی و احتمال طرح شکایت‌های متعدد، دیروز وزیر آموزش جان سوئینی اعلام کرد که نمرات نهاد ارزشیابی لغو شده و همان نمره‌های خام معلمان لحاظ خواهد شد.به نظر می‌رسد که وزارت آموزش نیز هراسان شده بود و در تغییر موضعی ناگهانی اعلام کرد دانش‌آموزان انگلستانی‌ای که نمراتشان کاهش یافته است، اگر نمرۀ امتحان میان‌ترمشان بالاتر از نمرۀ هیئت امتحانات باشد، می‌توانند از نمرۀ میان‌ترمشان استفاده کنند. این اقدام لحظۀ‌آخری برای مدارس دردسر‌های بسیاری به همراه آورد و مدیران مدارس منطق این اقدام را شدیداً نقد کردند. اینک دیگر جای تعجب نیست که امتحانات از ماه اکتبر دوباره آغاز خواهند شد. تا‌جایی‌که به مقامات مربوط است، آن‌ها دوست دارند هر‌چه زودتر امتحانات از سر گرفته شود.بسیاری از انتقاداتی که از آزمون‌ها به‌مثابۀ چهار‌چوبی برای یادگیری و ابزاری برای ارزیابی می‌شود بجاست. سال‌هاست که تلاش‌های شجاعانۀ بسیاری انجام می‌گیرد تا تعادلی میان ارزیابی رسمی و یادگیری درس‌محور و ارزیابی معلم‌محور برقرار شود و این روند به‌درستی نیز در بسیاری از دروس فنی و حرفه‌ای اجرا شده است. با اینکه آزمون‌ها نیز ایراداتی دارند، ولی آزمون‌ها آن‌قدر نیز بد نیستند و بر‌خلاف آنچه مخالفان کودک‌محور می‌گویند، موجب رشد و شکوفایی مجموعه‌ای از مهارت‌ها و ارزش‌ها می‌شوند و مشخص است که این دستاوردها و کیفیات برای دانش‌آموزان و اولیا مهم است. آمادگی برای یک امتحان مستلزم پرورش مهارت‌های اولویت‌سنجی و برنامه‌ریزی و تاب‌آوری عاطفی و خوداتکایی و انضباط است. موفقیت در یک آزمون نیازمند قاطعیت و ایستادگی و حفظ خونسردی در شرایط پُر‌فشار است. ورای همۀ این موارد، کسب و حفظ دانش اهمیت بالایی دارد.نکتۀ آشکار و جالب دربارۀ این ارزش‌ها و مهارت‌ها این است که تا حد زیادی بیانگر محافظه‌کاری اجتماعی هستند. عجیب نیست که می‌بینیم برخی از ترقی‌خواهان این نظام آموزشی را پس می‌زنند، زیرا تقریباً تأکیدی بر ارزش‌هایی مانند خلاقیت و فردیت در آن نیست، ارزش‌هایی که از اصول کلیدی هویت ترقی‌خواهان به شمار می‌رود. پژوهشی که دربارۀ انتخابات عمومی سال ۲۰۱۵ بریتانیا انجام گرفته است، نشان می‌دهد که محافظه‌کاران اولویت بیشتری به اخلاق و رفتار ذیل عنوان «وظیفه‌شناسی» می‌دهند، چیزی که با نظام آموزشی آزمون‌محور بسیار همخوان است. از آن سو، ترقی‌خواهان بیشتر برای «گشودگی» ارزش قائل هستند که با خلاقیت در ارتباط است و بیشتر مساعد «روان‌رنجوری» و «عدم تعادل عاطفی» است. پس عجیب نیست که سالن امتحانات توان آن‌ها را زایل می‌کند.ولی تناقضی اینجا وجود دارد. به نظر می‌رسد موضوع امتحان بستری عالی برای یک جدال فرهنگی آتشین باشد، به‌خصوص در این زمانۀ پُر‌تب‌و‌تاب. ولی با‌این‌حال وقتی مایکل گوو وزیر محافظه‌کار آموزش و مشاورش دامینیک کامینگز در سال ۲۰۱۱ برنامه‌ای برای انجام اصلاحات در نظام ارزشیابی مدارک دبیرستانی و پیش‌دانشگاهی ارائه کردند چندان جنجالی به راه نیفتاد. به نظر می‌رسید حزب مخالف ترقی‌خواه بیشتر نگران جزئیات سرفصل‌های تاریخ و ادبیات انگلیسی بود، نه اینکه حجم ارزشیابی‌های پروژه‌محور و معلم‌محور بسیار کم شده است. با این برنامۀ جدید، آزمون‌ها دوباره در اولویت قرار گرفتند و حتی سخت‌تر و اضطراب‌آور‌تر از پیش شدند، ولی حتی میان مترقی‌ترین افراد جامعه نیز تلاش زیادی برای به‌زیر‌سوال‌بردن شیوه‌های نظام ارزیابی جدید دیده نشد. چرایی این قضیه جای تأمل دارد.به نظر من، پاسخ این معما ریشه در دو چیز دارد: نخست در فضیلت عدالت که ارزشی مشترک است. سال‌هاست که دربارۀ مسائل مرتبط با آزمون‌ها مطالعه می‌کنم و تحقیر و تمسخرهای متنوعی دربارۀ‌ آزمون شنیده‌ام، اینکه «بی‌رحمانه» و «آسیب‌زننده» و «تهی از لذت» و «خسته‌کننده» هستند، ولی به‌ندرت شنیده‌ام که کسی بگوید آزمون‌ها «ناعادلانه» هستند. آزمون‌ها بستری بی‌طرفانه و مستقل برای قضاوت دربارۀ عملکرد دانش‌آموزان فراهم می‌کنند.محافظه‌کاران و حتی بسیاری از لیبرال‌ها موافق آزمون‌ها هستند زیرا مطابق با معیار‌های شایسته‌سالاری هستند و مستعد فساد و پارتی‌بازی نیستند. شاید دامنۀ آنچه ارزیابی می‌شود محدود باشد ولی به‌هر‌حال هیچ سیستم بی‌نقصی وجود ندارد. برای ترقی‌خواهان، نظامی مبتنی‌بر ارزیابی معلمان از‌لحاظ برابری‌خواهی عادلانه‌تر و همه‌شمول‌تر است، زیرا اولویتش فقط مجموعۀ مشخصی از مهارت‌ها نیست. ولی اطمینان‌‌دادن به اکثرِ افراد جامعه دربارۀ اینکه این نظام شایسته‌سالارانه است کاری بس دشوار خواهد بود.ماجرای نمره‌ها در اسکاتلند که اول مقاله به آن اشاره کردم، اینجاست که آموزنده می‌شود. بر‌خلاف برداشت بسیاری که آن متعادل‌سازی را نادرست و شتابزده می‌دانستند، در‌واقع نهاد ارزشیابی اسکاتلند، با تلاش برای یک‌دست‌کردن نمرات سال ۲۰۲۰ با سال‌های گذشته، سعی در برقراری انصاف داشت. مشخص است که نمی‌توان الگوریتمی ابداع کرد که در این شرایط، به طور کامل، شایسته‌سالارانه باشد. ولی یکی از دلایلی که بسیاری بر این باورند که آزمون‌های رسمی عادلانه هستند و رویکرد نهاد ارزشیابی اسکاتلند ناعادلانه بود، این است که نظام مبتنی‌بر آزمون هر داوطلب را به‌مثابۀ یک فرد در نظر می‌گیرد و فردیت او دست‌نخورده باقی می‌ماند. آن جمع‌گراییِ عمومی و تجمیعیِ روندِ معتدل‌سازی نمرات از لحاظ اخلاقی اقدامی سرد و بی‌روح بود. به‌قول استفن بوش: «زندگی ما جمعی جلو نمی‌رود. در حالت کلی، نتایجی که متعادل‌سازی شده‌، عادلانه است. ولی تک‌تک آدم‌ها چنین حسی ندارند ... مخصوصاً آن‌هایی که نمراتشان پایین‌تر آمده».یک احتمال بدبینانه‌تر این است که سهل‌گیری دربارۀ آزمون‌ها دلیل دیگری هم داشته باشد که کمتر شرافتمندانه‌ است. بیشتر منتقدان احتمالی آزمون‌ها کسانی هستند که خواهان جایگزینی نظام آزمون‌محور با نظامی هستند که دیدگاهی مترقی به امر آموزش داشته باشد، ولی همین دسته از افراد هیچ‌گونه انگیزۀ مادی‌ای برای این کار ندارند. بی‌سبب نیست که ورنون باگدانِر، متخصص قانون اساسی، به طبقۀ متوسط می‌گوید «طبقۀ قبول‌شده در امتحان». نسیم طالبِ نویسنده، همین موضوع را با لحنی بی‌ادبانه‌تر‌، اما جذاب‌تر بیان می‌کند. او در کتابش به نام پا گذاشتن در گودِ بازی۱ از آدم‌هایی سخن می‌گوید که «روشنفکر‌ اما همچنان نادان» هستند و «در جزیرۀ نارگیل‌ها نیز نمی‌توانند یک نارگیل پیدا کنند ... مهارت اصلی‌شان قبول‌شدن در امتحاناتی است که کسانی مثلِ خودشان طراحی کرده‌اند». به عبارت دیگر، آزمون‌ها هاله‌ای نازک از عدالت شایسته‌سالارانه ایجاد می‌کنند که صرفاً برای کسانی مفید است که بیشترین استفادۀ مادی را از آن می‌برند.در جهان انگلیسی‌زبان، عادی است که ترقی‌خواهان در خلوت، سبک زندگی و ارزش‌هایی داشته باشند که با آنچه موعظه می‌کنند تفاوتِ بسیار داشته باشد. چنانکه اِد وِست در مقاله‌ای استدلال می‌کند، «ترقی‌خواهانه فکر کن ولی محافظه‌کارانه زندگی کن» یا «لیبرالیسم اجتماعی برای دیگران، اما نه برای خودم» ریاکاری‌هایی شایع است. والدین ترقی‌خواهِ طبقۀ متوسط در رویکردشان به آموزش و دستاوردهای فرزندانشان غالباً اخلاقی هابزی را پیش می‌گیرند، اخلاقی که در آن ثبات و امنیت پیش‌شرط ضروری شکوفایی فردی دانسته می‌شود. آزمون‌ها نیز با بهره‌گیری از هنجار‌ها و رفتار‌های محافظه‌کاری اجتماعی ساختار محکمی برای این موضوع فراهم می‌کنند. علاوه‌بر‌این، آزمون‌ها این مزیت اضافی را نیز دارند که می‌توان موفقیت در آن‌ها را به نوعی برتری اخلاقی در فرد نیز نسبت داد، ولی در نظام ارزیابی معلم‌محور چنین موقعیتی تا بدان حد فراهم نیست. یک چهار‌چوبِ شایسته‌سالارانۀ مشخص این امکان را برای افراد برتر فراهم می‌سازد تا هم باور کنند که سزاوار موفقیت هستند و هم با افراد پایین‌تر از خودشان هم‌دردی کمتری نشان بدهند. ارجی که ترقی‌خواهان برای یادگیری کودک‌محور و تجربه‌های جدید در آموزش‌پرورش قائل هستند نیز بیشتر جنبۀ نمایشی دارد و راهی برای کسب منزلت اجتماعی میان همتایان است.در‌نهایت، به نظر می‌رسد آزمون‌ها از گزند کووید-۱۹ در امان خواهند ماند، چنان‌که در گذشته نیز از تهدیدات دیگر جان سالم به در بردند. به نظر می‌رسد پایبندی ما به نظام آزمون‌محور تزلزل‌ناپذیر است. دلیل عمدۀ آن را با الهام از گفتۀ چرچیل دربارۀ دموکراسی می‌توان چنین بیان کرد: امتحان بدترین راه ارزیابی است، ولی بهترین راهی است که فعلاً می‌شناسیم. البته دلیل دیگری نیز دارد: کسانی که از آن‌ها انتظار می‌رود سخت‌ترین چالش‌ها را برای وضع موجود به وجود بیاورند همان‌هایی هستند که بیشترین فایده را از آن می‌برند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان گاستون در تاریخ ۱۲ آگوست ۲۰۲۰ با عنوان «Why exams pass the test of time» در وب‌سایت آن‌هرد منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «چرا همه‌چیز ممکن است تعطیل شود، به جز امتحان؟» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• جان گاستون (John Gaston) معلم دبیرستان بوده است و سال‌هاست که روی تأثیر امتحانات در آموزش و پرورش تحقیق می‌کند.[۱] Skin In The Game ]]> جان گاستون اقتصادوجامعه Sun, 04 Oct 2020 04:55:04 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9916/ توماس پیکتی: نابرابری یک انتخاب سیاسی است http://tarjomaan.com/report/9810/  ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• هیچ‌کس به خاطر شایستگی‌هایش میلیاردر نمی‌شودکتاب جدید توماس پیکتی تصویری از نابرابری ارائه می‌کند که برای خیلی‌ها باورنکردنی استتوماس پیکتی چیزی برای تبدیل‌شدن به یک اقتصاددانِ موفق جریان اصلی کم نداشت. تحصیلاتی درخشان و استادی در دانشکدۀ اقتصاد ام‌آی‌تی در جوانی. اما پس از دو سال تدریس در آن دانشگاه، به این نتیجه رسید که در برج عاج نشسته است و آنچه به دانشجویانش می‌گوید، ربط چندانی به واقعیت ندارد. پس تدریس را رها کرد و به پاریس برگشت تا این‌بار «واقعیت» را مطالعه کند، و آنچه در این جستجو پیدا کرد دریایی از نابرابری بود.• باید به همۀ انسان‌ها در ۲۵سالگی ۱۲۰هزار یورو پول دادکتاب جدید توماس پیکتی تلاشی عظیم برای ساختن اقتصادی برابرتر است«سرمایه‌ در قرن بیست‌و‌یکم»، با آنکه در تمام دنیا تحسین شد، از نظر نویسنده‌اش دو ایراد داشت: یکی آنکه فقط بر تجربۀ غرب تکیه می‌کرد و دوم آنکه چیز زیادی دربارۀ ایدئولوژی‌های حاکم بر نابرابری نمی‌گفت. کتاب جدید او، «سرمایه و ایدئولوژی» قرار است علاوه بر چیزهای دیگر، این دو ایراد را نیز برطرف کند. پیکتی در گفت‌وگو با انتشارات دانشگاه هاروارد از ایده‌های جدیدی که طی هفت سال گذشته به آن رسیده است سخن می‌گوید.• توماس پیکتی برگشته است، خطرناک‌تر از همیشهنابرابری توجیه‌ناپذیر است، برای همین همواره بر ایدئولوژی متکی بودهاستکم نیستند نویسندگانی که با انتشار کتابی جنجالی برای مدتی در صدر گفت‌وگوها جای می‌گیرند، اما همان‌طور که به سرعت مشهور شده‌اند، به سرعت هم فراموش می‌شوند. از قرار معلوم، توماس پیکتی، از آن دسته نخواهد بود. او که هفت سال پیش با انتشار «سرمایه در قرن بیست‌و‌یکم» ناگهان انفجاری در بحث‌های اقتصادی به وجود آورد، حالا با کتابی هزار صفحه‌ای بازگشته است تا بار دیگر مهارتش را در آمار، فهم جزئیات و نگرش‌های اقتصادی حیرت‌انگیز اثبات کند.• تفاوت‌های اقتصاد سیاسی پیکتی با آدام اسمیتتهی شدن اقتصاد مدرن از فلسفه و اخلاقپیکتی با نگارش کتاب سرمایه در قرن ۲۱ به خوبی متوجه گرایش عمومی به اقتصاد سیاسی کلاسیک شده بود. به همین دلیل برخی او را آدام اسمیت قرن جدید معرفی کرده‌اند. اما آنچه اقتصاددانان کلاسیک را مهم کرد توجه آنان به مسائل فلسفی و اخلاقی بود، چیزی که پیکتی از آن غافل شد.• اروپا غرق می‌شود و کسی به پیکتی گوش نمی‌دهدمروری بر کتاب‌های «رویدادنامه» نوشتۀ توماس پیکتی و «ضعفا از آنچه باید رنج می‌برند؟» نوشتۀ یانیس واروفاکیسهمیشه تفاوتی هست بینِ افکار استادانِ اتوکشیدۀ دانشگاه، و بحران‌های وخیمی که در دنیای واقعیت روی می‌دهند. به‌همین دلیل، خیلی وقت‌ها راه‌حل‌های استادان دانشگاه برای حل مشکلات، در نظر سیاست‌مداران مضحک و غیرعملی جلوه می‌کند. اما این روند در سال‌های اخیر دو استثنای بزرگ داشته است: توماس پیکتی، ستارۀ جوان علم اقتصاد و یانیس واروفاکیس، وزیر اقتصادِ دولت سیریزا. اما آیا تلاش‌های آن‌ها می‌تواند اروپا را نجات دهد؟• کتاب جدید پیکتی تأسف‌بار استبررسی کتاب «اقتصاد نابرابری» نوشتۀ توماس پیکتیتوماس پیکتی بعد از انتشار کتاب سرمایه‌ در قرن بیست‌و‌یکم به ستارۀ اقتصاددانان جهان تبدیل شد. او امسال کتاب جدیدش را به نام اقتصاد نابرابری منتشر کرد. اما پل کروگمن معتقد است این کتاب، از سرمایه بسیار ضعیف‌تر و اساساً گامی به عقب است.• پیکتی: عامل ظهور داعش نابرابری درآمدی استپیکتی با اظهار نظری جنجالی دربارۀ رابطۀ نابرابری در خاورمیانه و ظهور داعش به صحنه بازگشته است.توماس پیکتی، یکسال پس از انتشار سرمایه در قرن بیست‌ویکم، با استدلالی دیگر دربارۀ نابرابری درآمدی به صحنه آمده است. استدلالی که ممکن است جنجالی‌تر از کتابش از آب درآید. پیکتی به‌تازگی در یادداشتی در روزنامهٔ فرانسوی لوموند می‌نویسد: نابرابری عامل اصلی تروریسم خاورمیانه از جمله حملات اخیر داعش در پاریس است.• گردش به چپ ستاره‌های اقتصادچپ‌گرایی کنونی اقتصاددانان ایدئولوژیک نیستنوا اسمیث در بلومبرگ ویو نوشت بعضی در مقابل استفادهٔ مفرط از ریاضی در اقتصاد به اعتراض برخاسته‌اند. ولی آنچه می‌خواهند هیچ ربطی به روش‌شناسی ندارد، آن‌ها می‌خواهند اقتصاد به چپ متمایل شود؛ اما چند دهه‌ای هست که آرزویشان محقق شده است! در طرف راست طیف چه اقتصادان محبوبی می‌تواند با کروگمن و پیکتی برابری کنند؟• دیدگاهی عملی برای جامعه‌ای برابر بررسی کتاب «نابرابری: چه می‌توان کرد؟» نوشتۀ آنتونی بی. اتکینسنآنتونی بی. اتکینسن، اقتصاددان برجستۀ انگلیسی سال‌هاست در زمینۀ نابرابری پژوهش‌های گسترده‌ای انجام داده است. توجه همزمان به مسائل تاریخی و تجربی و موضوعات نظری، در کنار دقت او در فرآیند پژوهش اهمیت خاصی به نوشته‌های او بخشیده است. او در کتاب اخیر خود «نابرابری: چه می‌توان کرد؟» اصلاح‌طلبی رادیکال جدید را بررسی می‌کند. اتکینسن با مروری تاریخی به نظام مالیاتی انگلستان، راهکارهایی برای کاهش نابرابری از طریق اصلاح نظام مالیاتی مطرح کرده است. توماس پیکتی «نابرابری: چه می‌توان کرد؟» را نقد و بررسی می‌کند. ]]> ترجمان علوم انسانی اقتصادوجامعه Fri, 02 Oct 2020 04:33:02 GMT http://tarjomaan.com/report/9810/ اگر دلتان می‌خواهد آدم بکشید، قبلش نگاهی به سطح آلودگی هوا بیاندازید http://tarjomaan.com/neveshtar/9914/ ملیسا هوگن‌بوم، بی‌بی‌سی — در آینده پلیس و واحدهای پیشگیری از جرم احتمالاً بر میزان آلودگی در شهرهایشان نظارت می‌کنند و منابع خود را در مناطقی به کار می‌گیرند که بیشترین آلودگی را در یک روز معین دارند.چنین حرفی شاید شبیه طرح اولیهٔ یک فیلم علمی‌تخیلی به نظر برسد، اما یافته‌های اخیر حاکی از این است که روشی احتمالاً ارزشمند است.چرا؟ مطالعات جدید نشان می‌دهند که آلودگی هوا با اختلال در قضاوت، مشکلات سلامت ذهنی، ‌عملکرد ضعیف‌تر در مدرسه و نگران‌کننده‌تر از همه،‌ میزان بالاتر جرم در ارتباط است.با توجه به اینکه حالا نیمی از جمعیت جهان در محیط‌های شهری زندگی می‌کنند و در مقایسه با گذشته، تعداد بیشتری از آدم‌ها به مناطق متراکم کوچ می‌کنند، چنین یافته‌هایی بیش‌ازپیش هشداردهنده هستند. سازمان جهانی بهداشت به شکلی تکان‌دهنده می‌گوید از هر ۱۰ نفر، ۹ نفر غالباً در هوایی با میزان آلودگی خطرناک نفس می‌کشند.آلودگی هوا سالانه به طور تخمینی ۷ میلیون نفر را می‌کشد. اما آیا به‌زودی می‌توانیم آمار قتل‌ها را هم به آن اضافه کنیم؟سال ۲۰۱۱ بود که سفی راث، محققی در مدرسهٔ اقتصاد لندن،‌ به اثرات فراوان آلودگی هوا اندیشید. او به‌خوبی از پیامدهای منفی آلودگی هوا بر سلامت، تعداد بیشتر پذیرش‌ها در بیمارستان و نیز میزان مرگ‌ومیر آگاه بود. اما فکر می‌کرد شاید این پدیده اثرات نامطلوب دیگری هم بر زندگی‌هایمان داشته باشد.برای شروع، راث مطالعه‌ای انجام داد و بررسی کرد که آیا آلودگی هوا اثری بر عملکرد شناختی دارد یا نه.راث و تیمش سراغ دانش‌آموزانی رفتند که در روزهای مختلف امتحان می‌دادند و میزان آلودگی هوا در هر کدام از آن روزها را نیز سنجیدند. تمام متغیرهای دیگر ثابت بود: دانش‌آموزانی با سطح تحصیلی مشابه، در مکانی واحد، اما در روزهای مختلف، امتحان می‌دادند.راث دریافت که نوسان میانگین نتایج به شکل حیرت‌آوری متغیر بود. روزهایی با بیشترین آلودگی با بدترین نمرات امتحان همبستگی داشتند. در روزهایی که کیفیت هوا در پاک‌ترین حالت بود،‌ عملکرد دانش‌آموزان هم بهتر بود.راث می‌گوید: «می‌توانستیم افت عملکرد واضحی را در روزهایی ببینیم که به‌شدت آلوده‌تر بودند. حتی چند روز قبل و بعد، هیچ اثری پیدا نکردیم. در واقع فقط در روز امتحان نمرهٔ آزمون به طور چشمگیری کاهش داشت».برای تعیین اثرات بلندمدت آلودگی هوا، راث پیگیری کرد تا ببیند این آلودگی ۸ تا ۱۰ سال بعد، چه اثری دارد. کسانی که بدترین عملکرد را در آلوده‌ترین روزها داشتند، به احتمال زیاد به دانشگاه‌هایی با رتبه‌های پایین‌تر می‌رفتند و درآمدشان هم کمتر بود، چون آزمون مد نظر برای تحصیلات آیندۀ آن‌ها بسیار مهم بود. راث می‌گوید: «پس حتی اگر افت عملکرد تحصیلی از آثار کوتاه‌مدت آلودگی هوا باشد، در مرحله‌ای حساس از زندگی اتفاق می‌افتد که در واقع می‌تواند اثری بلندمدت داشته باشد». در سال ۲۰۱۶، مطالعهٔ دیگری یافته‌های اولیهٔ راث را تأیید کرد که می‌گفت آلودگی می‌تواند منجر به بهره‌وری کمتر شود.همین بینش‌ها به جدیدترین کار راث انجامید. در تحقیقی در سال ۲۰۱۸، تیم راث داده‌های مربوط به جرم را در بیش از ۶۰۰ ناحیهٔ انتخابی لندن، برای دو سال، تحلیل کردند و دریافتند که بیشتر جرائمِ خُرد در آلوده‌ترین روزها رخ می‌دادند، چه در مناطق ثروتمند و چه در مناطق فقیر.اگرچه باید نسبت به نتیجه‌گیری دربارهٔ همبستگی‌هایی از این دست محتاط باشیم، نویسندگان شواهدی دیده‌اند که می‌گویند ارتباطی علّی وجود دارد.به عنوان بخشی از همان مطالعه، آن‌ها مناطقی مشخص و نیز میزان آلودگی آنجا را در طول زمان مقایسه کردند. گذشته از همه چیز، ابری از هوای آلوده می‌تواند بسته به مسیر باد، حرکت کند. همین باعث می‌شود آلودگی به طور تصادفی به مناطق مختلف شهر و به هر دو منطقهٔ ثروتمند و فقیر برود. راث توضیح می‌دهد: «ما فقط این ابر را در مقیاس روزانه دنبال کردیم و دیدیم که وقتی این ابر از راه می‌رسید، چه اتفاقی برای جرائم در آن منطقه می‌افتاد... متوجه شدیم که این ابر هر کجا که می‌رفت، میزان جرم افزایش می‌یافت».اساساً حتی آلودگی معمولی هم محیط را تغییر می‌داد. «می‌بینیم که این اثرات بزرگ بر جرم، در سطوحی که بسیار کمتر از استانداردهای تنظیمی هستند نیز وجود دارند». به عبارت دیگر، میزانی از آلودگی که سازمان حفاظت از محیط زیست آمریکا «خوب» تلقی می‌کند، ‌همچنان پیوند قدرتمندی با میزان بالاتر جرائم دارد.اگرچه داده‌های راث اثری شدید بر جرائم جدی‌تری مثل قتل و تجاوز پیدا نکرد، مطالعهٔ دیگری در سال ۲۰۱۸، ارتباطی احتمالی را نشان داده است. این تحقیق با هدایت جکسون لو از مؤسسه فناوری ماساچوست، داده‌های مربوط به ۹سال را بررسی کرد و تقریباً کل ایالات متحده را در بیش از ۹۰۰۰ شهر پوشش داد. این مطالعه دریافت که «آلودگی هوا می‌تواند عامل پیش‌بینی کننده‌ای برای شش دستهٔ اصلی از جرائم باشد»، از جمله قتل، تجاوز، دزدی، سرقت ماشین و آزار. شهرهایی با بیشترین آلودگی بالاترین میزان جرائم را نیز داشتند. این یک مطالعهٔ همبستگی دیگر بود، اما عواملی مثل جمعیت، میزان اشتغال، سن و جنسیت را نیز در نظر می‌گرفت و همچنان آلودگی پیش‌بین اصلی میزان بالاتر جرائم بود.در مطالعه‌ای دربارۀ «رفتار بزهکارانه» (از جمله تقلب، فرار از مدرسه، دزدی، خرابکاری و مصرف مواد مخدر) در بیش از ۶۸۲ نوجوان، شواهد بیشتری پدیدار ‌شد. دیانا یونان از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی و همکارانش، مخصوصاً به ذرات معلق ۲.۵ –ذراتی ۳۰ برابر کوچکتر از قطر یک تار موی انسان – توجه کردند و اثر تجمعی قرار گرفتن در برابر این آلاینده‌ها را در طول دوره‌ای ۱۲ ساله در نظر گرفتند. یک بار دیگر، بدرفتاری به طور قابل توجهی در مناطقی با آلودگی بیشتر، محتمل‌تر بود.برای بررسی اینکه آیا چنین ارتباطی به سادگی فقط با وضعیت اجتماعی‌اقتصادی توضیح‌پذیر است یا خیر، تیم یونان تحصیلات والدین، فقر، کیفیت محله و بسیاری از عوامل دیگر را به حساب آورد تا اثر ریزگردها را در مقایسه با عوامل شناخته‌شدهٔ دیگر بر جرم مجزا کند.یونان می‌گوید که یافته‌هایش بسیار نگران‌کننده هستند، چون می‌دانیم اینکه فرد در طول نوجوانی چطور رفتار می‌کند، عامل پیش‌بین مهمی است برای اینکه در بزرگسالی چه رفتاری خواهد داشت. برای افراد بزهکار محتمل‌تر است که در مدرسه عملکرد بدتری داشته باشند، بعداً بیکاری را تجربه کنند و بیشتر مستعد مصرف مواد هستند. این یعنی مداخله در سن پایین باید در اولویت باشد.مکانیزم‌های بالقوهٔ زیادی وجود دارد که توضیح می‌دهند چطور آلودگی هوا بر اصول اخلاقی ما اثر می‌گذارند.مثلاً،‌ لو نشان داده است که فقط اندیشیدن به آلودگی می‌تواند از طریق تداعی‌های منفی، بر روان ما اثرگذار باشد.طبیعتاً، محققان نمی‌توانستند از نظر روانی مشارک‌کنندگان را در معرض آلودگی قرار بدهند،‌ بنابراین بهترین کار ممکن (تأییدشده از نظر اخلاقی) را انجام دادند. آن‌ها به مشارکت‌کنندگان آمریکایی و هندی عکس‌هایی از شهری به‌شدت آلوده را نشان دادند و از آن‌ها خواستند تصور کنند که در آنجا زندگی می‌کنند. لو توضیح می‌دهد: «ما کاری کردیم که آن‌ها از نظر روانی اثرات آلودگی را تجربه کنند.... بعد از آن‌ها خواستیم واقعاً تصور کنند که در این شهر زندگی می‌کنند و اینکه چه احساسی دارند و زندگی‌شان در چنین محیطی چه شکلی است، تا از نظر روانی آلودگی هوا را در مقابل محیطی تمیز تجربه کنند».لو دریافت که اضطراب شرکت‌کنندگان افزایش می‌یافت و بیشتر بر خودشان تمرکز می‌کردند؛ دو واکنشی که می‌تواند رفتارهای پرخاشگرانه و غیرمسئولانه را افزایش بدهد. لو می‌گوید: «همگی می‌دانیم که وقتی مضطرب هستیم، بیشتر احتمال دارد که به شکل مکانیزمی برای دفاع از خود، با مشت به صورت کس دیگری بکوبیم، اما وقتی آرامش داریم کمتر احتمال دارد چنین کاری بکنیم. پس، آلودگی هوا با بالابردن اضطراب آدم‌ها می‌تواند اثری زیان‌بخش بر رفتارشان داشته باشد».این تیم با آزمایش‌های بیشتری نشان داد که در شرایط «آلوده» بیشتر احتمال داشت که شرکت‌کنندگان در چند تکلیف دست به تقلب بزنند و برای اینکه پاداش بگیرند، در عملکرد خود مبالغه کنند.این تحقیقات تازه شروع است و ممکن است علاوه‌بر اضطراب و تمرکز فزاینده بر خود که لو توصیف می‌کند، دلایل دیگری هم برای این اثرات وجود داشته باشد، از جمله تغییرات روانی در مغز. مثلاً وقتی انسانی هوای آلوده را تنفس می‌کند، بر میزان اکسیژنی که در آن لحظه در بدنش دارد اثر می‌گذارد و در عوض، شاید باعث شود «هوای خوب» کمتری به مغزش برسد. همچنین آلودگی باعث تحریک بینی، گلو و سردرد می‌شود که همگی میزان تمرکز را پایین می‌آورند.همچنین واضح است که قرارگرفتن در معرض آلاینده‌ها ممکن است باعث التهاب در مغز شده و به ساختار مغز و ارتباطات نورونی آسیب بزند. یونان می‌گوید: «پس آنچه شاید اتفاق بیفتد این است که آلاینده‌های هوا به لوب پیش‌پیشانی آسیب می‌زنند. این قسمت ناحیهٔ بسیار مهمی برای کنترل غرایز، کارکردهای اجرایی و خودکنترلی‌مان به شمار می‌رود».علاوه بر افزایش جرائم، آلودگی احتمالاً باعث افت جدی در سلامت ذهنی می‌شود. مطالعه‌ای در مارس ۲۰۱۹حتی نشان داد که نوجوانانی که در معرض هوای سمی و آلوده قرار دادند، بیشتر در مخاطرۀ تجربۀ دوره‌های روان‌پریشی مثل شنیدن صدا یا پارانویا هستند. محقق اصلی، جوآن نیوبری از کالج کینگ لندن می‌گوید که هنوز نمی‌تواند ادعا کند که نتایجش علّی هستند، اما یافته‌ها با سایر مطالعات همخوانی دارند که خبر از ارتباطی بین آلودگی هوا و سلامت ذهنی می‌دهند. نیوبری می‌گوید: «این تحقیق به شواهدی می‌افزاید که حاکی از ارتباط آلودگی هوا با مشکلات سلامت ذهنی و نیز ارتباط آلودگی هوا با زوال عقل هستند. اگر آلودگی برای بدن بد باشد، انتظار می‌رود که برای مغز هم بد باشد».محققان این حوزه می‌گویند که حالا باید آگاهی بیشتری دربارۀ اثرات آلودگی، به علاوهٔ اثر تثبیت‌شده‌اش بر سلامتمان داشته باشیم. یونان می‌گوید: «نیاز به مطالعات بیشتری داریم که همین قضیه را در سایر جمعیت‌ها و گروه‌های سنی نشان بدهند».خوشبختانه، تا حدی دست خودمان است که هر روزه در معرض چقدر آلودگی قرار بگیریم. می‌توانیم پیشتاز باشیم و هر روز، حواسمان به کیفیت هوای اطرافمان باشد. نمایشگرهای آنلاین روزهایی با بیشترین و کمترین خطر را نشان می‌دهند. یونان می‌گوید: «اگر وضعیت خطرناک باشد، پیشنهاد نمی‌کنم برای دویدن بیرون بروید، بهتر است کارتان را در خانه انجام بدهید».در حالی که کشورهای بسیاری منتظر وضع قوانین سختگیرانه‌تر یا مداخلهٔ دولت برای مهار آلودگی هستند، بعضی نقاط گام‌های مثبتی برداشته‌اند. کالیفرنیا را در نظر بگیرید که در آنجا، قوانین منجر به کمترشدنِ آلودگی شده و جالب اینکه جرم نیز کاهش یافته است. یونان، البته با امیدواری، تأکید می‌کند که هنوز نمی‌دانیم آیا این اتفاق تصادفی است یا نه. همزمان در لندن، از ۸ آوریل ۲۰۱۹ «منطقهٔ فوق‌العاده کم‌انتشار» جدیدی وجود دارد که استانداردهای سختگیرانه‌تری برای انتشار کربن دارد و هزینهٔ روزانهٔ اضافهٔ ۱۲.۵۰ پوند (۱۶.۳۰ دلار) برای «اکثر انواع وسایل نقلیه» را علاوه بر هزینهٔ تراکم ۱۱.۵۰ پوندیِ موجود، می‌گیرد. تعداد بیشتری از اتوبوس‌های سبز نیز تحت برنامهٔ ابتکاری «هوای پاک‌تر برای لندن» شروع به کار کرده‌اند.راث می‌گوید: «در بسیاری از کشورها عملکرد نسبتاً خوبی در کاهش آلودگی داریم، اما باید بیشتر از این‌ها کار کنیم. فقط هم نباید از سمت دولت باشد. بلکه من و شما هم نقش داریم. وقتی در این باره فکر می‌کنیم که می‌خواهیم چه چیزی بخریم یا چطور به جایی برویم، همگی بر محیط زیست اثر می‌گذاریم و باید بیشتر از چنین چیزهایی آگاه باشیم و تصمیم‌های آگاهانه‌تری دربارهٔ آنچه انجام می‌دهیم، بگیریم».راث همچنان امیدوار است که آلودگیِ رو به افزایش چیزی باشد که حل‌کردنش تحت کنترل ماست، اما تا وقتی به راه‌حل آن برسیم، باید آدم‌ها را از مسائل آگاه‌تر کنیم.اگر همگی نظارت بر میزان آلودگی را شروع کنیم،‌ آن وقت عادت می‌کنیم که از فعالیت‌های مشخصی اجتناب کنیم، ‌از جمله ورزش در فضای باز یا حتی رفت‌وآمد در آلوده‌ترین روزها. بدن‌ها، مغزها و رفتارهایمان از این کار بهره‌ خواهند برد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ملیسا هوگن‌بوم  نوشته است و در تاریخ ۱۶ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «How air pollution is doing more than killing us» در وب‌سایت بی‌بی‌سی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۹ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «اگر دلتان می‌خواهد آدم بکشید، قبلش نگاهی به سطح آلودگی هوا بیاندازید» و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• ملیسا هوگن‌بوم (Melissa Hogenboom) روزنامه‌نگار علم است و بیش از ده سال است در بی‌بی‌سی به تهیۀ خبر، گزارش و مستندسازی مشغول است. عقدۀ مادری (The Motherhood Complex) کتابی از اوست که سال ۲۰۲۱ منتشر خواهد شد. ]]> ملیسا هوگن‌بوم اقتصادوجامعه Wed, 30 Sep 2020 04:52:34 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9914/ تا سر حد مرگ دوستت دارم: چطور به حیوانات عزیزمان آسیب می‌زنیم http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9909/ استر ولفسون، گاردین — حدود چهار سالم بود که با ماشین رفتیم سگ بخریم. از آن روز، حالا فقط تصویر محوی برایم مانده است. باران و چمنِ یکشنبه بعدازظهر، مسیری گِل‌آلود در حومۀ شهر استیرلینگ‌شایر، یک اتاق، آتش هیزمی و دو سگِ کوچولوی برگزیده که قرار بود محرم اسرار سال‌های بزرگ‌شدنم شوند. سگ سیاهم در اوایل نوجوانی‌ من مُرد و سگ قهوه‌ای، آخرین سگی که خیلی خوب می‌شناختمش، کمی قبل از اینکه مدرسه‌ام تمام بشود. اینکه ما این سگ‌ها را خریدیم، احتمالاً بخشی از تمایل فزاینده به نگهداری از حیوانات خانگی بعد از جنگ جهانی بود که از دوران ویکتوریایی رو به افزایش بود و امروز به تجارت گستردۀ حیوانات خانگی بسط پیدا کرده است.چه چیز باعث می‌شود موجودی را در مقایسه با موجود دیگری انتخاب کنیم؟ تحقیقات زیادی اهمیت ظاهر یک گونه را در تعیین محبوبیت، ظرفیت تجاری یا وضعیت حفاظت از آن مطالعه کرده‌اند. نتایج وحشت‌آور است: مطالعه‌ای می‌گوید: «اگر حیوانی جذاب باشد، اساساً حمایت برای حفاظت از گونه‌اش افزایش می‌یابد» در حالی که مطالعۀ دیگری نتیجه می‌گیرد: «عموماً تعداد انگشت‌شماری گونۀ کاریزماتیک و بانمک... اکثر بودجه‌های حفاظتی و توجه سیاستی را دریافت می‌کنند». موجودات رتبه‌بندی می‌شوند: «۲۰ گونه با بیشترین کاریزما» توصیف شده‌اند که «نمادهای قدرتمند تجاری» یا «بامزه‌ترین حیوانات جهان» هستند. حتی پرنده‌هایی که در باغچه‌هایمان زندگی می‌کنند هم در معرض بوالهوسی‌ ما قرار دارند. نتیجۀ مطالعه‌ای بر روی «میزان خوشایندی» پرنده‌های باغچه نشان می‌دهد که ما پرنده‌های آوازخوان (حتی با اینکه شاید به‌درستی نتوانیم پرندۀ آوازخوان را تعریف کنیم) را دوست داریم و سینه‌سرخ‌ها و توکاهای سیاه را به خانوادۀ کلاغ‌ها، کاکایی‌ها، کبوترها و سارها ترجیح می‌دهیم. دستۀ اول به نظرمان جذابند، اما دستۀ دوم جنجالی، رقابت‌جو و پرسروصدا هستند، ویژگی‌هایی که همگی رفتارهایی لازم و طبیعی برای پرنده‌های وحشی هستند. «کاریزماتیک»، «نمادین»، «بانمک»؟ آیا این صفت‌ها در دوران انقراض شدید و برگشت‌ناپذیر گونه‌ها، واقعاً می‌توانند معیارهای محبت‌ورزی ما باشند؟بی‌مهرگان چطور؟ وقتی حرف از خواص بوم‌شناختی،‌ توالی‌ غذایی و مزایای نادیده و ناشناخته‌ای باشد که بدون آنکه متوجه شویم، از سایر گونه‌ها به دست می‌آوریم، ذره‌ای عشق و محبت نمی‌ورزیم. گونه‌هایی که زیان‌بار می‌دانیم –مگس‌های ریزی که در کوهستان همه‌جا هستند یا شب‌پره‌های زمستانی– شاید صرفاً به این دلیل مشکل‌ساز باشند که با منافع ما انسان‌ها مغایرت دارند. زنبورهای بی‌عسلِ انگل، کنترل‌کنندگان مؤثر آفات معمول باغ‌ها هستند. انگل‌شکلان و کنه‌شکلان، هیره‌ها و کنه‌ها که بیشتر از یک میلیون گونه‌ دارند و بیشترشان هنوز تشریح نشده‌اند، نقش‌های مهم و پیچیده‌ای در بوم‌شناسی ایفا می‌کنند. اما از مرزهای علاقه یا دغدغۀ ما بسیار دورند.کرم‌های خاکی که کاری به کارشان نداریم چون از سودشان برای باغچه‌هایمان باخبریم، احتمالاً هیچ‌وقت گونه‌ای «کاریزماتیک» در نظر گرفته نمی‌شوند، اما چارلز داروین خودش در رسالۀ «تشکیل کپک گیاهی از طریق عمل کرم‌ها، به همراه مشاهداتی در باب عاداتشان»، با اشتیاق و حتی حرارت به خاطر کشف‌هایش، دربارۀ علایق و بیزاری‌ها، هوش و توانایی‌های دور از انتظار کرم‌ها می‌نویسد. اینکه اکثریت گسترده‌ای از گونه‌های جهان که ۹۵ درصدشان بی‌مهرگان هستند، در تمام آزمون‌ها و قضاوت‌های رایج ما ناکام می‌مانند، باعث می‌شود اهمیت و ارزش اجتناب‌ناپذیرشان غلط جلوه داده شود. سازمان باگ‌لایف می‌گوید برای اینکه زندگی در سیاره‌ای سالم ادامه پیدا کند، بی‌مهرگان نقشی مهم‌تر از ما انسان‌ها برعهده دارند.در جستاری هوشمندانه و تکان‌دهنده با عنوان «سرود افتخار برای حیوانات نامحبوب»۱، نویسندۀ آمریکایی، مارگارت رنکی، از نقش بعضی موجودات منفور زمین، از جمله صاریغ، کرکس، عنکبوت، زنبورهای بی‌عسل، خفاش و مار در نظام‌های پیچیدۀ حیات و تجدید حیات و نیز جایگاهشان در چرخه‌های بنیادی مصرف و تسلسل قدردانی می‌کند. او به زیبایی از «بال‌های قشنگ» خفاش سرخ، از پشه‌ها که غذای «بادخورک‌های چهچهه‌زن در دودکش» را تأمین می‌کنند و از «کرکس خوش‌ظاهر» می‌نویسد، پرنده‌ای که اغلب هنگام پرواز با عقاب، عقاب ماهی‌گیر یا قوش -موجوداتی که با بی‌مبالاتی خیلی بیشتر دوستشان داریم- اشتباه گرفته می‌شود. اینکه کرکس اجساد موجودات مرده را می‌خورد، مرحله‌ای مهم در فرایند بازگشت ارگانیسم‌ها به چرخۀ حیات است. رنکی به ما یادآوری می‌کند که شاید اگر جور دیگری عشق می‌ورزیدیم، جهان هم جای دیگری می‌شد.اگر تأکید بر ظاهر اثراتی چنان آسیب‌زا بر کل گونه‌ها داشته، تأثیر ظالمانۀ زیان‌باری نیز بر گونه‌هایی گذاشته که حیوانات خانگی‌مان هستند. پرورش «گزینشی» سگ‌هایی که زمانی به دلیل ویژگی‌هایشان به عنوان حیوانات کارگر یا شکارچی، یا به دلیل سرعت و قدرتشان انجام می‌شد، در طول قرن‌ها، نژادهای متنوعی از سگ به وجود آورده، اما در سال‌های اخیر ملاک‌های انتخاب در واکنش به تقاضا برای حیواناتِ «اصیل» هماهنگ با معیارهای خاصِ رفتاری و ظاهری، تغییر کرده است. اینکه ظواهر یک موجود عامل تعیین‌کنندۀ اصلی سرنوشتش باشد، فقط مربوط به سگ‌ها نیست. پرورش گزینشی که با ترکیب‌های ژنی محدود شروع شد، وقوع بیماری در حیوانات خانگی را به قدری افزایش داده است که خیلی‌هایشان در نتیجۀ تصمیماتی که ما گرفته‌ایم، به بیماری‌های مزمن و دردناکی مبتلا هستند که عمرشان را کوتاه می‌کند.جلوی چراغ عابر پیاده منتظر می‌مانم تا از خیابان رد شوم. مرد جوانی در کنارم، بندی را در دستش گرفته است که در انتهای آن، توله سگی صبورانه بین ما ایستاده است. در آن چند لحظه که منتظر بودیم چراغ سبز شود، به نفس سگ گوش می‌دهم. صدایش خسته و برونشیتی است، صدای ناموزونی که از مجرای تنفس این عزیز کوچولوی تمیز خارج می‌شود، خس‌خس سنگینِ سینۀ سگی جوان است. مرد شیک‌پوش است و سگ به احتمال زیاد محبوب. مطمئن نیستم که نژادش بولداگ فرانسوی است یا پاگ، اما یکی از آن‌هایی است که حالا گروهی گسترده از سگ‌ها را تشکیل می‌دهند با دماغ‌های گرفته و ریه‌های کم‌توانی که به مشکلات تنفسی دچارند. چراغ سبز می‌شود و مرد و سگ راه می‌افتند و سگ سرنوشت ژنتیکیِ احتمالاً بدش را با خودش می‌برد، پیودرمای پوستی آینده‌اش، زخم قرنیه‌ای که ممکن است بر چشم‌های بیرون‌زده‌اش اثر بگذارد، انسداد مجرای تنفسی فوقانی که شاید همین حالا باعث خس‌خس‌هایش شده است. اولین باری نیست که با خودم فکر کرده‌ام، چه شد که این مرد و بقیۀ آدم‌ها، دنبال موجوداتی رفتند و برایشان پول دادند که زندگی‌های کوتاه‌تر و پررنج‌تری دارند؟انتخاب گزینشی برای دست‌وپاهای کوتاه‌تر و کمرهای بلند‌تر باعث شده نژاد داکسهوند، شیتزو، باست هوند و سایر نژادها از بیماری استخوانی دردناکی به نام کندرودیستروفی رنج ببرند. سگ‌های بزرگ‌تر مثل روتوایلر، سنت برنارد و رتریورْ دیسپلازی ران، التهاب مفاصل، استئوسارکوما و دژنراتیو مفاصل را تجربه می‌کنند. مشکلات چشمی و نیز ناشنوایی در بسیاری از نژادها شایع است. بیماری‌های پوستی و التهاب به علت پرورش سگ‌هایی با پوست چروک در نژاد باست هوند، بلادهوند و شار پی به وجود می‌آیند. بیماری‌های خونی، کلیوی، گوارشی و عصب‌شناختی شایع هستند -بسیاری از سگ‌های نژاد کینگ چارلز اسپانیل، گریفون و چی‌واوا از سیرنگومیلی رنج می‌برند که دلیلش داشتن جمجمه‌های بیش از حد کوچکی است که ظرفیت مغزهایشان را ندارد. این بیماری در طول ۲۰ سال گذشته افزایش شدیدی داشته و همچنان بیشتر و بیشتر می‌شود. سگ‌های کاوالیر کینگ چارلز اسپانیل به بیماری‌های دریچۀ میترال هم مبتلا هستند، در حالی که بیماری‌های قلبی دیگر، نژاد باکسر، روتوایلر و دوربرمن را آزار می‌دهد. سگ‌های بسیار کوچک «فنجانی» از شکنندگی فزایندۀ استخوان‌هایشان رنج می‌کشند، و سگ‌هایی با «صورت تخت» یا سگ‌های براکیوسفالیک، مثل نژادهای پاگ، بولداگ و پیکینیز، به کرات به سندرم انسداد مجرای تنفسی براکیوسفالیک (Boas) مبتلا می‌شوند که موجب سختی در تنفس و کاهش طول عمرشان می‌شود. نطفۀ سگ‌های زیادی با لقاح مصنوعی بسته می‌شود و در نتیجۀ انتخاب سرهای بزرگ و لگن‌های باریک، مادرانشان نمی‌توانند بدون عمل سزارین زایمان کنند.گربه‌ها هم از نتایج پرورش برای ویژگی‌های «مطلوبی» رنج می‌کشند که اغلب در ارتباط با رنگ و ظاهرشان است. گربه‌های اصیل به شکل نامتناسبی دچار سخت‌زایی می‌شوند و دشواری در زایمان، به میزان بالاتر مرگ بچه گربه‌های اصیل منجر می‌شود. گربه‌های مانکس ممکن است به بیماری‌های مختلفی مبتلا شوند که مرتبط با ترجیح انسان‌ها به دم‌های کوتاه یا بی‌دم بودنشان است، از جمله بدقوارگی نخاعی، فتق نخاع و مشکلات هاضمه.گربه‌های اسکاتیش فولد در معرض مشکلات غضروفی قرار دارند که منجر به بیماری‌های التهاب مفاصل می‌شود، و گربه‌های برمه‌ای مستعد دیابت، بدقوارگی جمجمه، آب سیاه و سنگ کلیه هستند. هر دو نژاد گربۀ برمه‌ای و سیامی ممکن است به سندرم براکیوسفالیک، دیابت، آسم، لنفوم، انحراف چشم، دیسپلازی ران و آدنوکارسینوم رودۀ کوچک مبتلا شوند. خرگوش‌هایی مثل «لوپ» انگلیسی، مشکلات سلامتی درخور توجهی دارند که به دلیل گوش‌های زیادی بلندشان است. موش‌هایی که به شکل گزینشی پرورش می‌یابند، در معرض مشکلات متعدد سلامتی از جمله ریسک بسیار بیشتر تومور هستند.سگ کوچکی که کنار چراغ عابر پیاده دیدم، فقط یکی از این تعداد بی‌شمار است. محبوبیت این سگ‌ها تا جایی افزایش یافت که علیرغم اطلاع‌رسانی گسترده دربارۀ مشکلات سلامتی‌شان، تقاضا برای آن‌ها به‌شدت از میزان عرضه فراتر می‌رود و نه‌تنها باعث پرورش غیرمسئولانه‌ شده که حیواناتی ناسالم تولید می‌کند، بلکه منجر به افزایش عظیم «پرورش» پرخطر و بی‌رحمانۀ سگ‌ها و تجارت غیرقانونی‌ و صادراتشان در بین مرزها شده است. حداقل یکی از خطرات چنین تجارتی، امکان شیوع دوبارۀ هاری در نتیجۀ جوازهای تقلبی و صادرات موجودات مبتلا به این بیماری است. تصاویر مراکز پرورش سگ به شکل اسف‌باری شبیه مراکز تولید خز است که حیواناتِ کثیف،‌ آزاردیده و مصیبت‌زده‌ای را نشان می‌دهد که در قفس‌ها محبوس شده‌اند و ما همچنان به خریدشان ادامه می‌دهیم.چه چیز باعث می‌شود دست به چنین کاری بزنیم؟ چرا مشوق تجارتی هستیم که بر پایۀ رنج حیوانات بنا شده؟ یک نظر این است که ظاهر «بچه‌گانۀ» سگ‌هایی مثل پاگ‌ها و بولداگ‌ها جذبمان می‌کند. طبقِ نظریه‌ای در روانشناسی تکاملی، الگوی کودکانه که به نئوتنی – به معنی واکنش مثبت به جذابیت بچه‌گانه یا بانمکی- نیز معروف است، شیوه‌ای تکاملی برای تضمین بقا و پرورش فرزند است. شاید این نظریه صحیح باشد (اگر واقعاً فکر می‌کنید که بولداگ‌ها شبیه بچه‌ها هستند)، اما مانع از این نمی‌شود که تصمیمی اخلاقی در این باره بگیریم که چه حیوانات و چیزهایی می‌خریم. جلوی چراغ سبز تماشا می‌کنم که صاحبِ آن سگ، قربانی مادام‌العمر میل ما به «بانمکی» را با خودش می‌کشد.داشتن حیوانی خانگی را دیگر به سادگی نمی‌توان موضوعی دربارۀ تصمیم‌های کوچک و شخصی دانست، چرا که دلالت‌هایی بسیار گسترده‌تر از حریم خصوصی خانه‌هایمان دارد. این قضیه بیش‌ازپیش در معرض چالش‌های اخلاقی، مالی و سیاسی است که دانشمان از شناخت حیوانات و ملاحظات فوری دربارۀ مصرف و منابع به وجود می‌آورد. تغذیۀ حیوانات خانگی‌مان با سؤالاتی همراه است که دربارۀ تغذیۀ خودمان هم می‌پرسیم: چه چیزی سالم، ارزان، لازم، اخلاقی و از نظر زیست‌محیطی پایدار است؟مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۷، اثر زیست‌محیطی حیوانات همدم انسان را در آمریکا سنجید. یافته‌ها از این قرار بود که سگ‌ها و گربه‌ها مسئول ۲۵ تا ۳۰ درصد اثر زیست‌محیطی کل مصرف گوشت بودند و سالانه موجب ۶۴ میلیون تن کربن دی‌اکسید و متان می‌شدند و ۵.۱ میلیون تن مدفوع تولید می‌کردند که برابر با میزان مدفوع ۹۰ میلیون انسان بود. این مطالعه حاکی از این بود که در پرتوی این ارقام، نگه‌داری فزایندۀ حیوانات خانگی در سرتاسر جهان سهم عظیم و چشمگیری در بحران اکولوژیک کنونی‌مان داد. (همین مطالعه این حرف را رد می‌کند که غذایی که به حیوانات داده می‌شود محصول ثانویۀ تولید غذای انسان است و اشاره می‌کند که به طور فزاینده به حیوانات خانگی گوشت باکیفیت‌تر داده می‌شود و بخش زیادی از آنچه برای مصرف انسان نامناسب تلقی می‌شود، بیشتر براساس فرضیات زیبایی‌شناختی است تا عوامل دیگر).با افزایش تعداد حیوانات خانگی، خریدهای ما هم بیشتر می‌شود. جستجو در وب‌سایت‌های محصولات حیوانات خانگی، مثل ورود به کابوسی انسان‌انگارانه از مصرف‌گرایی افراطی است. سایتی ۶۹۸ مدل «تشویقی» سگ می‌فروشد. سایت دیگری آبجو و شراب مخصوص حیوانات خانگی و داروهای تقویتی گیاهی برای اضطراب حیوانات دارد. رختخواب‌های مجلل، اسباب‌بازی‌های الکترونیکی و لباس‌های تفننی. جوراب و کفش، کلاه، پاپیون و پیراهن. شامپو، نرم‌کننده، واکس دم سگ، رنگ پشم و وانِ جکوزی. طیف‌های گسترده‌ای از داروهای روانی دامپزشکی برای درمان اضطراب و مشکلات رفتاری، شمع‌های عطردرمانی، ادکلن و اسپری‌های عطری برای پوشاندن بوی طبیعی بدن این موجودات. لباس‌های مجلل سفارشی به شکل کوسه، عنکبوت، کشتی‌گیر سومو، کدوهای نورانی هالوین و صدها مدل دیگر.مراقبت از سلامت حیوانات خانگی‌مان شاید زمانی ساده‌تر بود که درمان‌های محدود وجود داشت و این حیوانات مشکلات پیچیدۀ کمتری داشتند. حالا، در چرخۀ بی‌انتهای نگرانی و مسئولیت، باید دربارۀ معالجات و اقدامات پیشگیرانه تصمیم بگیریم که شاید برای بسیاری از صاحبان حیوانات زیادی گران باشد و باز تقسیم امتیازی دیگر به وجود می‌آورد، تنگنایی ناسازگار برای کسانی که نمی‌توانند برای درمان‌هایی هزینه کنند که می‌دانند برای حیوانات عزیزشان در دسترس است.تصمیم دیگر این است که آیا باید حیوان خانگی‌ای را که به تازگی به دنیا آمده، عقیم کنیم یا نه. شاید عملی مسئولانه در کاهش تعداد آتی حیوانات رها در طبیعت مثل گربه باشد، اما اگرچه این کار شاید برای صاحبان حیوانات راحت باشد، ممکن است عواقبی برای سلامت حیوان داشته باشد، مثل اضافه وزن، سرطان یا مشکل مفاصل. ما از ابراز امیال جنسی حیوان خانگی‌مان شرمنده‌ایم، موضوعی که معمولاً به شکلی طنزآمیز یا با دستپاچگی به آن اشاره می‌شود و بازتابی از بی‌میلی‌مان برای پذیرش این است که هر چقدر چنین تصمیمی به لحاظ منفعت خودمان یا آن حیوانات منطقی به نظر برسد، عقیم‌سازی نفی حق طبیعی موجودی دیگر است. فقط جنبه‌ای دیگر از قدرت تامی است که بر زندگی حیواناتی اعمال می‌کنیم که دلمان می‌خواهد همدم ما باشند. جان آپدایک، در شعر «مرگ سگی دیگر» از عقیم‌سازی زودهنگام سگش می‌نویسد و او را این‌طور توصیف می‌کند: «هیچ کلمه‌ای غیرانسانی برای عشق» نمی‌شناسد.انتظارات از گونه‌های دیگر خیلی زیاد است. آن‌ها برای مقاصد ما باید به اندازۀ کافی شبیه به خودمان باشند تا بخواهیم رفتارشان را درک کنیم و مثل خودمان باورشان کنیم، اما به اندازۀ کافی نیز باید متفاوت از خودمان باشند تا دغدغه‌ای برایشان نداشته باشیم. وقتی می‌خواهیم به تعطیلات برویم، باید به سادگی به پانسیون فرستاده شوند و راضی باشند که کل روز را تنها باشند، اغلب محبوس در مکان‌هایی بیش‌ازحد کوچک و در شرایطی که کاملاً متفاوت از زیستگاه‌های طبیعی‌شان است.در سال ۱۹۴۳، نویسندۀ برندۀ جایزۀ نوبل، الیاس کانتی، نوشت: «خوب نیست که حیوانات اینقدر ارزان هستند.» شاید داشت دربارۀ همسترها، موش‌ها، خوکچه‌های هندی و جربیل‌ها می‌نوشت که به‌وفور به عنوان حیوانات خانگی مناسب برای بچه‌ها خریده می‌شدند و بعضی‌هایشان عشق دریافت می‌کردند، مواظبشان بودند و در نهایت برایشان سوگواری می‌شد،‌ بقیه‌شان مورد بی‌اعتنایی یا بدرفتاری قرار می‌گرفتند. حیواناتِ منزوی، جفتی یا گروهی نگه‌داری می‌شوند و موجوات اجتماعی، تنها. از موجودات سحرخیز یا شب‌رو، که بخش زیادی از حیوانات را دربرمی‌گیرند، انتظار می‌رود برای روزِ بچه‌ها سرگرمی فراهم کنند. با اکراه، یاد گفتگوهای جلوی در مدرسه دربارۀ سرنوشت‌های شوم می‌افتم: خرگوش مدرسه در طول تابستان، وقتی والدی که مراقبش بود به تعطیلات رفت، فراموش شد؛ موشی که فرار کرد؛ همسترهایی که افتادند، ناپدید شدند، غرق شدند، له شدند یا سوخته، پشت بخاری پیدا شدند. این اتفاق‌ها همواره به شکلی سرگرم‌کننده‌ مطرح شده و با لحنی تمسخرآمیز برای تبرئۀ خودمان آن‌ها را تعریف می‌کردیم. آگهی‌های آنلاین بی‌وقفه‌ای می‌بینم که همسترها و خوکچه‌های هندیِ ناخواسته را می‌فروشند. کودکی که این حیوانات را برایش خریده‌اند، «علاقه‌اش را از دست داده»، خانواده دارد اسباب‌کشی می‌کند، جفت‌گیری تصادفی رخ داده است. («ای وای!» قیمتی که به فروش می‌رسند، با هزینۀ یک فنجان قهوه برابری می‌کند، این بهای زندگی موجودی دیگر است. سگی که در مرکز پرورش سگ دنیا آمده دنیا را چطور می‌بیند؟ موشی تنها در جعبۀ پلاستیکی کوچکش چه فکری می‌کند؟واقعاً چه چیزی دربارۀ حیواناتی که می‌خریم می‌دانیم؟ ادراکمان از رفتارشان به ما می‌گوید که آن‌ها اغلب چیزها را شبیه خودمان تجربه می‌کنند. ممکن است رفتارشان را با تعابیری مثل عشق، خشم، حسادت، خوشحالی، شرمندگی، شادی یا غم توصیف کنیم، چون راه دیگری برای توضیحش نداریم. همگی می‌دانیم خوشحالی یا رنج دیگر موجودات چه شکلی است، چون خیلی شبیه به خودمان هستند.هنگامی که توضیحاتی دربارۀ رفتارشان به آن‌ها تحمیل می‌کنیم: -«خوشش میاد!»، وقتی در واقع خوشش نمی‌آید یا «برایش مهم نیست»، زمانی که معلوم است برایش مهم است- با بهره‌برداری از حیوان به شکل چیزی که می‌خواهیم باشد، پیوندمان با آن را مخدوش می‌کنیم. گونه‌های دیگر «هوش» ‌دارند، اما خیلی اوقات می‌خواهیم این هوش آینۀ هوش خودمان باشد. ارزیابی هوش در همنوعان خودمان به‌اندازۀ کافی سخت است و تلاش برای درک توانایی شناختی در گونه‌های دیگر، جست‌وجویی ناتمام و بی‌پایان.ارزیابی خطرات بالقوه‌ای که این موجودات را تهدید می‌کند دشوار است. همگی توجیه آدم‌های بهت‌زده‌ای را شنیده‌ایم که می‌گویند «فکر می‌کردم پرواز بهش آسیبی نمی‌زند»، حرف‌های صاحب سگی که سگش را می‌کُشد یا معلول می‌کند را شنیده‌ایم، و آدم‌هایی را دیده‌ایم که به شکل فاجعه‌باری نمی‌دانند که از سگ‌ها نباید انتظار داشت که از پرواز یا هر کار دیگری آسیب نبینند. سگ و قربانی، هم باید از آسیب‌زدن منع ‌شوند، هم از آزار دیدن. جاناتان سافران فوئر در کتابش به نام خوردنِ حیوانات۲، دربارۀ رابطۀ خودش با سگش می‌نویسد. از «بیگانگی‌» سگش که آنقدر برای او ناشناخته بوده است که مطمئن نباشد بچه‌اش را اذیت نخواهد نکرد. سافران نگران و حساس است، برخلاف توصیه‌ای که در وب‌سایتی پیدا می‌کنم که ویژگی‌های نژاد خاصی از سگ را تبلیغ می‌کند و می‌گوید آن‌ها کاملاً مناسب‌اند که با بچه‌ها تنها بمانند. آیا کسی حیوانی از هر مدل، حتی بعضی انسان‌ها را، با یک بچۀ کوچک در اتاق تنها می‌گذارد؟وقتی می‌خواهیم خطرِ بالقوۀ حیوانات را در نظر بگیریم ظاهرشان بر قضاوتمان اثر می‌گذارد. بعضی سگ‌ها پرخاشگرتر از بقیه هستند که شاید ذاتی‌شان باشد یا شاید در اثر آموزش چنین شده باشند، اما برای کسانی که سگی را شخصاً نمی‌شناسند، احتمالاً تشخیص این موضوع دشوار است. ما پیش‌داوری‌هایمان را وارد ادراکمان می‌کنیم. بعضی سگ‌ها در معرض تبعیضی قرار دارند که بر نگاهمان به دیگری تأثیر می‌گذارد و اغلب این صاحب سگ است که قضاوت می‌شود. دیدی منفی به‌ویژه نسبت به کسانی وجود دارد که سگ‌هایی از نژاد استفوردشایر بول تریر نگهداری می‌کنند که اغلب به دلیل ارتباطی است که با سگ‌های «اهل دعوا» دارند. اگر آدم‌ها سگ‌هایی نگه دارند که حالتی تهدیدآمیز دارند، شاید به این دلیل است که در جهانی مخصوصاً خطرناک، با داشتن آن‌ها احساس امنیت بیشتری می‌کنند.با توجه به وابستگی کامل حیوانات اهلی‌شده و خانگی به انسان‌ها، استاد حقوق و فیلسوف اخلاق، گری فرانسیون از یک «جهان مردگان آسیب‌پذیر» صحبت می‌کند که حیوانات خانگی شهروند آنجا هستند. از هر جنبه‌ای که با آن‌ها برخورد می‌کنیم،‌ نوعی نمایش آسیب‌پذیری در حال اجراست. بی‌رحمی‌های هر روزۀ ما، چه کوچک و چه بزرگ، باعث می‌شود هر ادعایی دربارۀ عشق داریم، در برابرِ واقعیتِ سردِ آمارها، دروغ به نظر برسد: سالانه ۷۴هزار حیوان در بریتانیا رها می‌شوند؛ فهرست شرم‌آوری اعمال شنیع را روزانه علیه گونه‌های دیگر انجام می‌دهیم؛ به‌طور تخمینی ۱.۵ میلیون حیوان «پناهگاهی» سالانه در آمریکا کشته می‌شوند؛ ۳۵۰۰ سگ ولگرد سالانه در بریتانیا کشته می‌شوند. این‌ها فقط خبرهایی است که به گوشمان رسیده‌اند. یک بار، بعدازظهر آرام یک روز شنبه، وقتی داشتم در خیابانی در حومۀ شهر رانندگی می‌کردم، زنی را با سگی دیدم. زن ایستاد و نگاهی سرسری به اطراف انداخت، بعد پایش را بالا آورد و وحشیانه به پهلوی سگ لگد زد.نویسندۀ آمریکایی،‌ آلیسون هاثورن دمینگ، در یکی از جستارهای خود از گربه‌اش یاد می‌کند که یکی از آن بچه گربه‌های وحشی بود که پایین مؤسسه‌ای که آنجا کار می‌کرد، آن را پیدا کرد. گربۀ مادر عصبانی و از انسان‌ها بیزار بود، «مثل خبرنگاری جنگی که آنقدر چیزهای زیادی دیده است که مهربانی انسان‌ها را باور نمی‌کند». یکی از کارکنان، بچه گربه‌ها را اهلی می‌کند، روی آن‌ها اسم‌های ادبی می‌گذارد، و به بقیه می‌بخشدشان. دمینگ گربه‌اش را از روی نام گربه‌ای انتخاب می‌کند که شاعر قرن هجدهم، کریستوفر اسمارت داشت. گربه‌اش که عاشق زندگی است، طوری زندگی می‌کند که انگار «هر لحظه اولین لحظه‌اش روی زمین است». یک روز گربه نشانه‌هایی از آسیب عصب‌شناختی بروز می‌دهد و آزمایش نشان می‌دهد ضد یخ خورده است، ماده‌ای که معمولاً برای مسموم‌کردن گربه‌ها از آن استفاده می‌کنند. دمینگ که نمی‌داند این کار عامدانه بوده یا نه، می‌نویسد که می‌تواند تصور کند همسایه‌ای به خاطر آزردگی بر سر مسئله‌ای جزئی این کار را کرده باشد، اما نمی‌تواند مطمئن باشد. دامپزشک گربه را می‌کُشد و دمینگ دربارۀ فکر تلخی می‌گوید که او را به این باور نزدیک می‌کند که گربۀ مادر عاقل بود که از انسان‌ها فاصله می‌گرفت؛ حسی که با یادآوری شادی آن بچه‌گربه در روزهای زندگی‌اش و تحسین رفتارِ سادۀ معصومانه‌اش، بر آن غلبه می‌کند.آسیب‌پذیری‌ای که فرانسیون درباره‌اش می‌نویسد، فراتر از مرز گونه‌هاست. عشقمان به دیگران، انسان و غیرانسان، باعث می‌شود آسیب‌پذیر، در معرض درد و فقدان و در موقعیت استفاده یا سوءاستفاده از قدرت و سلطه باشیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Woolfson, Esther. Between Light and Storm: How We Live With Other Species,Granata, 2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را استر ولفسون نوشته است و در تاریخ ۱۱ آگوست ۲۰۲۰ با عنوان « Love you to death: how we hurt the animals we cherish» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «تا سر حد مرگ دوستت دارم: چطور به حیوانات عزیزمان آسیب می‌زنیم» و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• استر ولفسون (Esther Woolfson) جستارنویس، داستان‌نویس و روزنامه‌نگار است. دنیای حیوانات خانگی و روابط میان انسان و دیگر گونه‌ها از حیطه‌های مورد علاقۀ اوست. میان صاعقه و طوفان: چطور با گونه‌های دیگر زندگی می‌کنیم؟ (Between Light and Storm: How We Live With Other Species) آخرین کتاب اوست.••• این مطلب برشی است از کتاب میان صاعقه و طوفان: چطور با گونه‌های دیگر زندگی می‌کنیم؟ (Between Light and Storm: How We Live With Other Species,Granata) نوشتۀ استر ولفسون.[۱] Praise Song for the Unloved Animals[۲] Eating Animals ]]> استر ولفسون اقتصادوجامعه Mon, 28 Sep 2020 04:53:24 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9909/ وقتی آیزاک نیوتون دار و ندارش را در بورس باخت http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9907/ توماس لوِنسون، آتلانتیک — اوایل آگوست ۱۷۲۰، آیزاک نیوتن در دوراهی سختی مانده بود. در سالی که بازار بورس لندن رشدی کاملاً بی‌سابقه داشت، نیوتن دودل بود که تمام سرمایه‌گذاری‌های ایمن خودش را بفروشد تا در شرکت دریای جنوب سهام بخرد یا نه؟ ارزش سهام آن شرکت (که از بزرگ‌ترین شرکت‌های خصوصی تاریخ بود) از ژانویۀ آن سال هشت‌برابر رشد کرده و هزاران نفر را روی کاغذ ثروتمند کرده بود.نیوتن ثروت زیادی داشت، اما معمولاً در سرمایه‌گذاری محتاط بود. در ماه‌های نخست سال، بخش زیادی از پولش در انواع اوراق قرضۀ دولتی خوابانده شده بود، سرمایه‌گذاری‌هایی مطمئن و قابل‌پیش‌بینی که درآمدی ثابت و تدریجی برای فرد به ارمغان می‌آورد. البته نیوتن در بازار بورس هم چند سهم از شرکت‌های بزرگ‌تری از جمله دریای جنوب داشت، اما هیچ‌وقت در تجارت عجول و هیجان‌زده نبود.اما این نگرش در آن چند ماه تغییر کرده بود؛ نیوتن در بازار روبه‌رشد به خرید و فروش مشغول بود و گویا این امید را در سر می‌پروراند که ثروت نسبتاً زیادش را به ثروتی کلان تبدیل کند. پیش از ماه آگوست اکثر اوراق قرضه‌اش را آزاد کرد و آن‌ها را به همراه دارایی‌های دیگرش به سهام دریای جنوب تبدیل کرد. حالا به سرش زده بود بقیۀ اوراق قرضه‌اش را هم بفروشد تا باز هم سهام بیشتری بخرد.واقعاً هم تقریباً تمامشان را فروخت که تصمیمی فاجعه‌بار از آب درآمد. طی سه هفته، بازار چرخید و تا پیش از کریسمس سقوطی تمام‌عیار را پشت سر گذاشت. زیان مالی نیوتن به پول قرن بیست‌ویکم به میلیون‌ها دلار می‌رسید.همۀ سرمایه‌گذاران ممکن است اشتباه کنند، اما نیوتن بازنده‌ای معمولی نبود. او بزرگ‌ترین ریاضی‌دان روزگارش بود، کسی که عمیقاً به تغییر در گذر زمان، خطر و محاسباتی که تجربه را به عدد درمی‌آورد می‌اندیشید.این نیوتن دوم (نه آن نابغۀ استثنایی، بلکه آن بازیکنی که در بازی بورس شکست خورد) امروزه پیروان بی‌شماری دارد. نظام مالی جهانی امروز نیز مثل سیصد سال پیش در هم می‌شکند. حباب دات‌کام که از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۲ سقوط کرد و حباب مسکن در سال‌های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ بخشی از الگویی تکرارشونده هستند که پس از رشد ناگهانی، دچار سقوط شده و افراد، نهادها و ملت‌های بی‌شماری را ورشکسته می‌کند. خطاهای نیوتن مسئله‌ای مهم‌اند، چون هنوز هم همان اشتباهات را تکرار می‌کنیم.چندین ماه است که بیماری کشنده و همه‌گیری دنیا را درنوردیده و میلیون‌ها آمریکایی را از کار بیکار کرده است. این بحران جدید، حالا، بحرانی که منجر به رکود بزرگ اقتصادی شد را به خاطره‌ای دور تبدیل کرده است. فراموشی یکی از دلایلی است که باعث می‌شود حباب‌ها دوباره و دوباره شکل بگیرند. دهه‌ها پیش، از همان لحظه‌ای که کنگره محدودیت‌های جدیدی روی کسب‌وکارهای پرخطر اعمال کرد، صنعت خدمات مالی ترفندهای جدیدی را برای دورزدن این محدودیت‌ها در پیش گرفت. اما با نگاهی به تجربیات گذشته، دلیل چندانی نمی‌یابیم که به خرد و عقلانیت کارشناسان مالی و سرمایه‌گذاران اعتماد کنیم. مردمانِ هم‌دورۀ نیوتن او را باهوش‌ترین آدم روزگار می‌دانستند. وقتی او اشتباه می‌کند و نیمی از ثروتش را بی‌محابا به خطر می‌اندازد، پس این کار ممکن است از هرکسی سر بزند. اندرو آدلایزکو، ریاضی‌دان لهستانی-آمریکایی، سال گذشته پژوهشی دربارۀ فعالیت‌های اقتصادی نیوتن در دوران حباب شرکت دریای جنوب منتشر کرد که به‌جز اشتباهات دور و دراز این متفکر بزرگ، الگویی از بلاهت مکرر انسانی را نیز نشان می‌دهد. وقتی بازارهای مالی با رشد پیوستۀ ارزش‌ها آدم‌ها را به وسوسه می‌اندازند، حتی باهوش‌ترین‌ها هم یارای مقاومت ندارند.رویدادهای ۱۷۲۰ آزمایش اولیه‌ای در حوزۀ مهندسی مالی بود که به‌شکل بسیار بدی به قهقرا رفت. شرکت دریای جنوب، که محور این رشد ناگهانی و سپس سقوط بازار بود، ظاهراً شرکتی تجاری بود که در بریتانیا حقوق انحصاری دادوستد کالا و برده‌های صادراتی به مستعمرات اسپانیا در آمریکای لاتین را در دست داشت. در این جایگاه بیش از ۳۰هزار بردۀ ربوده‌شده از آفریقا را به آن‌سوی اقیانوس اطلس فرستاد. اما این شرکت نقش دیگری نیز داشت و شبه‌بانکی بود که دولت بریتانیا برای مدیریت بدهی‌هایش به آن رجوع می‌کرد.شرکت دریای جنوب در طول مدت حدود یک دهه کسب‌وکاری ثابت و بی‌فرازونشیب داشت و در نقش شرکت تسویۀ وجوه برای بعضی از انواع اوراق قرضه و اوراق بهادار عمل می‌کرد. پرداخت سود از خزانه انجام می‌شد و سود سهام به سهام‌داران برمی‌گشت. در این بین، چند سفر تجاری نه‌چندان سودآور هم انجام می‌شد تا توجهی به سوی پشت‌صحنۀ سازمان جلب نشود. نیوتن یکی از آن سهام‌داران اولیه بود و تصمیماتش در نامه‌های خودش و دیگران و البته سیاهۀ املاکش ثبت شده است. او سهامی با ارزش ۱۰۰ پوند برای هر سهم خرید و تا پایان ۱۷۱۹ ثروتی بالغ بر ۱۳ هزار پوند جمع کرد که به پول امروزیِ بریتانیا حدود ۲ میلیون پوند ارزش دارد.سپس در ژانویۀ ۱۷۲۰ مدیران شرکت دریای جنوب جاه‌طلبی بیشتری به خرج داده و طرحی مالی پیشنهاد دادند که قرار بود تمام بدهی‌های مالی بریتانیا را دگرگون کند. هرکس اوراق قرضه، سال‌واره یا هرنوع اوراق بهادار رسمی داشت، می‌توانست اوراقش را با سهام شرکت معاوضه کند. چیزی که این پیشنهاد را وسوسه‌برانگیز می‌کرد این بود که مردم می‌توانستند به‌جای سود جزئی و ثابت، به سودهای کلانی از بازار سهام دست پیدا کنند. در عوض، قرار بود شرکتْ نرخی را که خزانه باید در ازای بدهی‌هایش می‌پرداخت کاهش دهد. برای کارایی این طرح کافی بود ارزش سهام این شرکت افزایش بیابد و آن‌قدری بالا بماند که طلبکاران دولت سراغش بروند. مجلس و کابینۀ حاکم رشوۀ زیادی گرفتند و در فوریه این طرح را پذیرفتند. در ماه آوریل همه‌چیز به مرحلۀ اجرایی درآمد و خیلی هم با موفقیت روبه‌رو شد. سرمایه‌گذاران و قماربازان مثل مور و ملخ به کوچۀ صرافی‌های لندن ریختند و، در اولین روزی که سهام به فروش گذاشته شد، با پیشنهاداتشان ارزش سهام را تا ۳۱۵ پوند بالا بردند، یعنی افزایشی ۸ درصدی در همان روز نخست و دوبرابری نسبت به ژانویه.این تازه شروعش بود. سهام در ۲۵ آوریل به ۳۵۲ پوند و در ۲۳ می به ۴۸۷ پوند رسید و این روال به همین شکل ادامه داشت. بررسی‌های سال بعد نشان داد که این رشد ناگهانی تأثیری مثبت داشته است: مدیران ارشد شرکت دریای جنوب از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کردند تا سهام را به مردم تزریق کنند تا هزینۀ خریدها، بازخرید مخفیانۀ سهام، استفادۀ بی‌رویه از درآمدهای اولیه و خیلی موارد دیگر را دست‌وپا کنند.این رشد ناگهانی ثروتی ظاهراً نامحدود فراهم می‌کرد. نویسندگان آن دوران این جنون را در نوشته‌هایشان ثبت کرده‌اند. در اوایل ماه می، از دنیل دفوی نویسنده می‌خوانیم که به‌خاطر سروصدا و هیاهو، روز یکشنبه صدای موعظۀ کلیسا را نمی‌شنید. «در ایوان بودم که صدای بلند فریادی شنیدم ... اوضاع سهام چطور است؟ دیگری گفت رشد که چه عرض کنم، پرواز می‌کند».آیزاک نیوتن در ابتدا در برابر این وسوسه ایستادگی کرد و به همان سهامی که از قبل در شرکت دریای جنوب داشت اکتفا نمود، اما هیچ‌یک از اوراق بهادار دولتی‌اش را، که ارزشی بالغ بر ۱۹ هزار پوند داشتند، با سهام شرکت معاوضه نکرد.سپس در پایان ماه آوریل، او هم مثل بعضی سرمایه‌گذاران محتاط دیگر بدین نتیجه رسید که شرکت دریای جنوب به او ثروتی کافی رسانده است. آدلایزکو اخیراً مروری جامع از دادوستد‌های نیوتن در بازار سهام در سال حباب منتشر کرد که نشان می‌دهد طی چند هفته، نیوتن تمام سهامش در شرکت دریای جنوب را با قیمت‌هایی که بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ پوند بود فروخت و نقد کرد. کارش که تمام شد، سودی به دست آورد که آدلایزکو آن را بالغ بر ۲۰ هزار پوند برآورد می‌کند، یعنی برابر با حقوق ۲۰۰ سال در شغل سابقش که تدریس در دانشگاه کمبریج بود.در آن روزهایی که نیوتن سهام خود را می‌فروخت، سهام شرکت دریای جنوب از ۳۵۰ پوند به ۵۹۵ پوند رسید. در تاریخ ۱ ژوئن، رشد ارزش سهام شرکت از این هم بیشتر شد. کارگزاران رقم ۷۲۰ پوند را برای سهام گزارش دادند که پنج روز بعد به ۷۷۰ پوند رسید. در اواسط ژوئن، نیوتن دیگر نمی‌توانست تحمل کند که با فروش زودهنگام سهامش، چه پولی را «از دست داده» است و چنین بود که دوباره شروع به خرید سهام کرد. تا اواسط آگوست، ۷۰۰ الی ۱۰۰۰ پوند بابت هر سهم می‌پرداخت، یعنی بیش از دو برابر مبلغی که بهار همان سال بابت فروش سهامش دریافت کرده بود. تمام آن سودِ پیشین و بخش زیادی از مابقی ثروتش حالا بستگی به عملکرد سهام دریای جنوب در بازار داشت.در طول تابستان، دادوستد سهام دامنۀ نسبتاً کمی داشت و از ۸۰۰ پوند به حدود ۹۰۰ پوند رسید. اما وقتی سرمایه‌گذاران اعتمادشان را از دست دادند، همه‌چیز سرعت گرفت. در ۳۱ آگوست، سهام دریای جنوب ۸۱۰ پوند بود. یک هفته بعد این رقم به ۷۰۰ پوند و در ۱۴ سپتامبر به ۵۷۰ پوند رسید. سقوط از آنجا به بعد شتاب گرفت. سهام شرکت در ۱ اکتبر ۲۹۰ پوند ارزش داشت (یعنی تمام سود سهام از ابتدای این طرح از بین رفت) و تا اوایل نوامبر به کمتر از ۲۰۰ پوند نزول یافت.زیان مالی نیوتن فاجعه‌بار بود، حدود ۲۰ هزار پوند که به پول امروز حدود ۴ میلیون دلار است و طبق حساب آدلایزکو، شاید حتی بیشتر هم باشد.نیوتن این پیامد را هم فاجعه‌بار و هم مبهم می‌دانست. چطور ممکن بود چنین اندیشمندی بدین شکل شکست بخورد، درحالی‌که برخی دیگر، که به اندازۀ او باهوش نبودند، خطر بزرگ بازار را در دوران اوجش تشخیص داده بودند؟ مثلاً یکی از اعضای مجلس به نام آرچیبالد هاچسن از همان ماه مارس جمع‌وتفریقی انجام داده بود تا نشان دهد که سهام دریای جنوب حتی در همان مراحل اولیۀ حباب هم قیمتی خطرناک و بسیار بیش از حد معقول دارد. محاسباتی زیرکانه بود، اما برای نیوتن خیلی چیز ساده و پیش‌پاافتاده‌ای به نظر رسید، چون مبتنی بر مفاهیمی بود که نیوتن چند دهه پیش یاد گرفته بود. با توجه به این سادگی و اینکه هاچسن آن را منتشر کرده بود تا همه ببینند، چرا به فکر نیوتون نرسید که ثروتش را نجات دهد؟او برای خطایش توضیح ساده‌ای داشت. در آن لحظۀ سرنوشت‌ساز عقلش پریده بود. یا در اصل، عقل اطرافیانش پریده بود. خواهرزاده‌اش از او نقل می‌کند: «من می‌توانم حرکت اجرام آسمانی را اندازه‌گیری کنم، اما جنون مردم را نه».البته که این بهانه‌ای بیش نبود. وقتی دنیا عقل‌ستیز باشد، تقصیرات از گردن او ساقط می‌شود. اما حالا که سه قرن گذشته، آن توضیحات نمی‌تواند دلیلی بر توالی خاص تصمیمات نیوتن در بهار حباب باشد، چون هرکدام از تصمیماتش در زمان خود معقول به نظر می‌رسد.دلیل حرکت اولش، یعنی تصمیم به فروش در ماه آوریل، کاملاً واضح است: به این نتیجه رسیده بود که به ثروت کافی رسیده و می‌خواست این سود را نقد کند. چند هفته بعد که به بازار برگشت هم با داستانی به‌همین‌اندازه منسجم قابل‌توجیه است. همین تصمیم اساسی قبلاً برای صدها و چه‌بسا هزاران نفر کارساز شده بود، افرادی که بیش از یک بار به بازار سهام ورود و خروج کرده بودند. ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است. پس چرا برای نیوتن چنین نباشد؟و واقعاً هم برایش چنین شد، تا اینکه ورق برگشت. آنچه تا سال‌ها نیوتن را آزار داد و امروزه هنوز هم عجیب به نظر می‌رسد این است که توانایی‌اش در تحلیل بدون تعصب و غرض به دردش نخورد، آن هم درست در دورانی که بیش از همیشه به آن نیاز داشت. نیوتن کسی بود که لگاریتم‌ها را تا ۵۰ رقم اعشار محاسبه می‌کرد. اما در تب زمانه، نتوانسته بود جمع‌وتفریق ساده‌ای انجام دهد.این ضعف فردی نیوتن به یکی از ویژگی‌های عمومی پول‌پرستان اشاره می‌کند. به بیان اَن مک‌کنتس، مورخ اقتصاد، بحران‌های بازار پدیده‌هایی اجتماعی‌اند: عواطفی که انسان‌ها احساس می‌کنند و به یکدیگر انتقال می‌دهند منجر به بروز تصمیماتی می‌شوند که ما در ذهن خود آن‌ها را عینی و «عقلانی» جلوه می‌دهیم. این موضوع ۳۰۰ سال پیش در اولین فاجعۀ مالی چشمگیر در دنیای مدرن صحت داشت و امروزه نیز صحت دارد. پرسش اینجاست که آیا می‌توان کاری انجام داد تا به‌جز فاکتور فکر (که بی‌شک همۀ ما از این لحاظ از آیزاک نیوتن ضعیف‌تریم)، چارۀ دیگری اندیشیده شود؟ و اگر بتوان چنین کرد، آیا عملی‌اش خواهیم کرد؟از سال ۱۷۲۱، رهبران جدید مجلس بریتانیا شروع به اجرای تمهیداتی کردند تا جلوی تکرار فاجعۀ سال پیش را بگیرند. در فجایع اقتصادی بعدی همچون رکود بزرگ نیز واکنش معمول همین بود. الگوی دیگری که همیشه تکرار شده این است که، با رنگ‌باختن خاطرۀ سقوط پیشین، می‌گذاریم آن مقررات جدید اثر خود را از دست بدهند. از سال ۲۰۱۷ به این سو، دولت ترامپ به شکلی نظام‌مند حتی جزئی‌ترین تمهیدات صورت‌گرفته پس از رکود پیشین را نیز از میان برده است. چنین تغییراتی اگر پابرجا بمانند، هنگام بروز فاجعۀ مالی بعدی، آسیب بیشتری را به جا خواهند گذاشت.حالا پس از گذشت سه قرن از زمانی که آیزاک نیوتن دار و ندارش را از دست داد، آخرین پیامش برای ما می‌تواند چنین باشد: شاید بتوان او و همتایانش را به‌خاطر شکست در آن فاجعه بخشود، چرا که آن موقع اولین بار بود که رخ می‌داد، اما ما چنین عذر و بهانه‌ای نداریم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Levenson, Thomas. Money for Nothing: The Scientists, Fraudsters, and Corrupt Politicians Who Reinvented Money, Panicked a Nation, and Made the World Rich. Random House, 2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را توماس لوِنسون نوشته است و در تاریخ ۲۳ آگوست ۲۰۲۰ با عنوان «Investors Have Been Making the Same Mistake for ۳۰۰ Years» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «وقتی آیزاک نیوتون دار و ندارش را در بورس باخت» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• توماس لوِنسون (Thomas Levenson) نویسنده، مستندساز، موسیقی‌دان و استاد مطالعات رسانه و روزنامه‌نگاری علمی در دانشگاه ام‌آی‌تی است. آخرین کتاب او پول مفت۱ (Money for Nothing) نام دارد. ••• این مطلب برگرفته از کتاب جدید لونسون است به نام پول مفت: دانشمندان، شیادان و سیاستمداران فاسدی که معنای پول را دگرگون کردند، ملتی را به وحشت انداختند و دنیا را ثروتمند کردند. [۱] Money for Nothing ]]> توماس لونسون اقتصادوجامعه Wed, 23 Sep 2020 04:56:20 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9907/ در میانسالی دنیا را جایی معنوی‌تر می‌یابیم http://tarjomaan.com/neveshtar/9906/ آرتور سی. بروکز، آتلانتیک — در کتاب‌مقدس داستان شگفت‌انگیزی دربارۀ مردی به نام نیکودِموس آمده که فریسی است و از مشایخ دین، و با مسیح مدام در مشاجره است. یک شب نیکودموس تنها نزد مسیح می‌رود و می‌گوید: «رَبّی! می‌دانیم که شما آموزگاری هستید که از جانب خدا آمده‌اید» [یوحنا، ۳: ۲] ، و صادقانه چند سؤال می‌پرسد.روشن است که نیکودموس انسانی جوینده است، و مجذوب تعالیم نامتعارف مسیح شده است. نیز روشن است که او نمی‌خواهد کسی شاهد ملاقات او با مسیح باشد. نیکودموسِ قدرتمند و کامیار شرم داشت -یا احتمالاً می‌ترسید- که کسی او را در حال استفسار باورهای دینی خود و توجه به تعالیمی جدید ببیند.نمونۀ مدرن داستان نیکودموس را بارها دیده‌ام، که البته الزاماً داستان مسیحیان هم نبوده است. غالباً افراد میان‌سالی را می‌بینیم که برای اولین‌بار، یا دست‌کم اولین‌بار از دوران جوانی تاکنون، سائقه‌های تجربه‌ای دینی را احساس کرده‌اند. اما بسیاری از آن‌ها، نظیر نیکودموس، این کشش‌ها را گیج‌کننده و حتی دردسرساز می‌دانند به‌ویژه اگر پیش‌ از این ایمانشان را کنار گذاشته باشند.این جویندگانی که با آن‌ها صحبت می‌کنم معمولاً معتقدند امیال معنوی‌شان چیزی نامعمول است، درحالی‌که چنین نیست. تحقیقی در ایالات متحده نشان می‌دهد معمولاً وابستگی دینی در دورۀ جوانی و سال‌های میانی بزرگسالی کاسته می‌شود، اما از دهۀ چهل زندگی فرد به بعد افزایش می‌یابد. جیمز فاولر، الاهی‌دان مشهور، این الگو را در کتاب خود، مراحل ایمان۱ (۱۹۸۱)، توضیح می‌دهد. فاولر پس از مطالعۀ صدها نفر مشاهده کرد که بسیاری از جوانان از عقایدی که دلبخواهی یا متحجرانه‌ به نظر می‌رسد بیزارند، مثلاً عقایدی که پیرامون مسائل جنسی وجود دارد. و چه بسا این باور را کنار بگذارند که دین می‌تواند سخت‌ترین معماهای زندگی را توضیح دهد؛ یا برای مثال، نمی‌توانند باور کنند که با این همه رنجی که در جهان است، باز خدایی وجود دارد که مخلوقاتش را دوست دارد.با‌این‌حال، وقتی آدم‌ها مسن‌تر می‌شوند کم‌کم پی می‌برند که در زندگی هیچ چیز کامل نیست. مطابق بررسی فاولر، این لحظه‌ای است که نسبت به ابهام‌ها و مغایرت‌های دین بردبارتر می‌شوند و به‌تدریج در ایمان و معنویت، خواه همان ایمان دوران کودکی‌شان باشد یا ایمانی دیگر، زیبایی و تعالی را می‌بینند. فاولر در تحقیقی دیگر به این مسئله پرداخت که آیا مراحلی که او در دهۀ ۷۰ و ۸۰ میلادی بازشناخته بود، با پیشرفت‌های مدرن سازگار است یا نه (نظیر افول مشارکت دینی در ایالات متحده) و دید که چنین است.برای کسانی که در این سِن پذیرای ایمان می‌شوند، این تجربه مسرت‌بخش است. بزرگسالانی که به دین یا معنویتی اعتقاد دارند، در کل شادتر هستند و معمولاً کمتر از افراد بی‌دین افسرده می‌شوند. تحقیق دربارۀ این موضوع نشان می‌دهد که رضایت از زندگی تنها مزیت ایمان‌آوردن نیست: دین و معنویت با سلامت بهتر جسمانی نیز ارتباط دارد. این هم تا حدودی درست است، زیرا بیشتر مطالعات نشان می‌دهد که احتمال اعتیاد دین‌داران به مواد مخدر و الکل کمتر از دیگران است.چنان‌که قبلاً نوشته‌ام، اینکه فرد قائل به نوعی عمل یا ساختار باشد -خواه دین سازمان‌یافته باشد یا نه- که تأمل دربارۀ اسرار زندگی و فراروی از خودخواهی را میسر سازد، می‌تواند خوشنودی و رضایت از زندگی را تا حد زیادی افزایش دهد. اما این تحول ممکن است برای کسانی که این سائقه‌های معنوی معمول در میان‌سالی را دریافت می‌کنند، دشوار باشد. بر سر راه ایمان موانع بسیاری است که اگر فردِ تشنۀ معنویت راهی برای غلبه بر آن‌ها پیدا نکند، ممکن است منصرف شود.مانع اول: بابانوئل در کلیساوقتی بچه‌هایم کوچک بودند، یک‌بار من و خانواده‌ام با ماشین از کنار کلیسای کاتولیک‌ خودمان گذشتیم و پسر بزرگم که آن زمان حدوداً چهار سال داشت، پرسید آیا بابانوئل در کلیسا زندگی می‌کند؟ من و همسرم به آن سؤال خیلی خندیدیم، اما آن پرسش مشکلی رایج در تکوین ایمان را نشان می‌دهد: نخستین احساسات ما به ایمان در کودکی شکل می‌گیرد و تا بزرگ‌سالی نیز با ما می‌ماند. مردم معمولاً دین را به‌عنوان شلم‌شوربایی از خرافات و مهملات، که فرد عاقل و بالغ باید منطقاً از آن‌ها دست بکشد، کنار می‌گذارند. به‌علاوه، بسیاری از ایمان‌ستیزان دقیقاً با استمداد به این احساسات بچگانه به آن می‌تازند. برای مثال، درست پیش از کریسمس سال ۲۰۱۰، بیلبوردی بالای ورودیِ تونل لینکن در نیوجرسی دیدم که سایه‌نمایی از سه پادشاهی بود که به بیت‌لحم نزدیک می‌شدند. زیرش نوشته بود: «می‌دانید که این یک خرافه است. این‌بار، خرد را جشن می‌گیریم».اعتراف می‌کنم با دیدنش خنده‌ام گرفت، چون ترفندی زیرکانه از جانب گروهی از دین‌ستیزان بود. اما این کار نه تنها خردورزی نبود، بلکه عین خردگریزی بود. آن‌ها می‌خواهند ایمان را به داستانی تقلیل دهند که بسیاری از ما در کودکی شنیده‌ایم، و بعد اگر در بزرگسالی جزئیات ادبی‌اش درست به نظر نیاید، آن را یکجا رد کنند. این به همان اندازه معقول است که از همسرتان جدا شوید زیرا ازدواجتان پایان خوش قصه‌های پریانی که در کودکی شنیده‌اید را برآورده نکرده است. راه‌حلِ مانعِ بابانول در کلیسا این است که دوباره و با چشمان باز با ایمان آشنا شوید. اگر کتابی را که در کودکی خوانده‌اید در بزرگسالی دوباره بخوانید، احتمالاً آن را بسیار متفاوت با خاطراتتان خواهید یافت، و به مطالبی توجه خواهید کرد که قبلاً ندیده بودید. همین مسئله دربارۀ عمل دینی نیز صادق است. همۀ ما پرسش‌هایی جدی دربارۀ معنای زندگی داریم، و یکی از مزایای سنت‌های دینی این است که متون مقدسشان، علمای دینی و متدینان قبلی از دیرباز به این پرسش‌ها توجه داشته‌اند. اگر آخرین باری که در عشای ربنی شرکت کرده‌اید یا متنی دینی خوانده‌اید در کودکی بوده است -یا اگر هرگز چنین کاری نکرده‌اید، بلکه صرفاً تصوری از آن‌ دارید- بکوشید به‌عنوان فردی بالغ و با ذهن و دل باز چنین کاری بکنید. ممکن است این اعمال حقایقی در خود داشته باشند که در خاطرات یا تخیل شما نیست.مانع دو: «هیچ‌کدام» در آینهپاسخ به پرسش «من کی هستم؟» چیزی است که روان‌شناسان «خودانگاره»۲ می‌نامند. تغییر در خودانگاره راحت نیست، و مردم معمولاً نسبت به هر چیزی که نحوۀ خودفهمی‌شان را تهدید می‌کنند، شدیداً مقاومت می‌کنند.مثال دقیقش جایی است که فرد طبق خودانگاره‌اش، آدمی غیردینی است، یا مطابق با گزینه‌های تحقیقاتِ پیمایشی، «هیچ‌کدام» است. در واقع، بیش از یک‌پنجم امریکایی‌ها خودشان را «لاادری» دانسته‌اند. اینکه خود را «لاادری» بدانیم، احتمالاً سدی بر سر راه ایمان‌یابی نیست -خلأیی است که باید پر شود، درست؟- اما «لاادری» نوعی هویت است و برای بسیاری از مردم به اندازۀ هویت «کاتولیک» یا «بودایی» نیرومند است. به‌سختی می‌توان از آن دست کشید. در واقع، ممکن است که صرف قبول اندیشه‌های دینی یا معنوی تهدیدی برای خودانگاره محسوب شود. کلید حل این مشکل یادآوری این نکته است که حتی اگر «لاادری» توصیف درستی از شمای آن زمان باشد، نیازی نیست که آن را تعهدی مادام‌العمر بدانید. در واقع، یکی از نشانه‌های سلامت این است که به صورت منظم از خودانگاره‌مان استنطاق کنیم و پذیرای این اندیشه باشیم که ممکن است تغییر کنیم، نه اینکه یک‌بار تصمیمی بگیریم و برای همیشه به آن بچسبیم. حتی اگر همچنان «لاادری» را هویت خود بدانید، خواهید دانست که این تصمیم برای شمای اکنون صادق است نه شمای قبلی.اما اگر بخواهید وجه معنوی‌تان را کشف کنید، نیازی نیست ناگهان خودانگاره‌تان را از «لاادری» به «مؤمن متعهد» تغییر دهید. ممکن است خودتان را «فعلاً لاادری»، یا احتمالاً «لاادری، اما پذیرای پیشنهاد» بدانید. این کار مقداری تواضع و انعطاف‌پذیری –یا شاید آسیب‌پذیری- در فهم‌ شما از خودتان تزریق می‌کند که تأثیر نیرومندی دارد. ممکن است فعلاً ایمان نداشته باشد، اما در باز است. ممکن است چیز جذابی وارد شود.مانع سوم: جور زمانایجاد معنویت یا ایمان‌آوردن نیازمند زمان و تلاش است؛ گریزی از آن نیست. در واقع، این موضوع با اقتضائات زندگی عادی‌ رقابت می‌کند. ایمان بار سنگینی است و ممکن است تنگناهای زمانی کافی باشد تا فردی را که سائقه‌های معنونی دارد، منصرف کند. چراکه برای فرد بسیار ترسناک است که بخواهد زندگی خود را دوباره طوری سامان ببخشد که جایی برای معنویت در آن باز شود.در اینجا مفهوم هندویی وَنَپرَسته (در سنسکریت به معنای خلوت‌گزینی در جنگل است) به روشن‌شدن منظورمان کمک می‌کند. همسو با یافته‌های فاولر، حکیمان هندو مدت‌هاست به این موضوع اشاره کرده‌اند که در میان‌سالی شوقی طبیعی به پیشرفت معنوی در فرد شکل می‌گیرد. اما این اشتیاق بی‌هزینه نیست، بلکه مستلزم کناره‌گیری از فشارهای زندگی عادی است. فرد باید از تمرکز بر آرزوهای دنیایی بکاهد تا جای بیشتری برای اعمال معنوی -نیایش، مراقبه، مطالعه- باز شود. تنها با چنین تعهدی است که فرد می‌تواند به مرحلۀ بعد (سَنیاسه) برسد که طی آن شخص در کهن‌سالی در برکت روشنگری زیست می‌کند.ممکن است بزرگسالان پرمشغله و مدرن ونپرسته را اساساً ناممکن بدانند؛ کسی هست که روزانه نیم‌ساعت وقت آزاد برای مطالعه و نیایش داشته باشد؟ کسی هست که پایان‌هفته‌ها آنقدر زمان داشته باشد تا در عبادتگاهی معتکف شود؟ و ازاین‌رو ممکن است با لگد، قوطی ایمان را به پایان جادۀ زندگی و یک آیندۀ خیالی شوت کنیم که نهایتاً در آنجا زمان کافی داشته باشیم.اما اگر، به‌جای اینکه سفر معنوی‌تان را بار سنگینی بر دوشِ زمان و انرژی اندکِ خود بدانید، ذهنیت‌تان را تغییر دهید و جست‌وجوی معنوی را نوعی ماجراجویی فی‌نفسه بدانید چطور؟ چند هزار سال است که زیارت‌رفتن یکی از راه‌های چنین تغییر ذهنیتی محسوب می‌شود. به‌شخصه پیاده به «کامینو دو سانتیاگو» باستانی (راه سنت جیمز) در اسپانیای شمالی رفتم. بیش از یک‌هزار سال است که میلیون‌ها نفر پیاده از صدها کیلومتر دورتر و با ذکرگفتن این مسیر را طی می‌کنند. ایمان کاتولیک بعد از این تجربه برای همیشه تغییر کرد.فعلاً این بیماری همه‌گیر امکان این نوع زیارت‌رفتن‌ها را محدود کرده است. با‌این‌حال، حتی اگر از خانه تکان نخوریم، باز هم این اصل صادق است: سفر معنوی‌تان را به‌مثابۀ یک پروژۀ تحقیقی که در آن خود شما موضوع مطالعه هستید چارچوب مجدد ببخشید؛ این زیارتی است که می‌تواند به شما کمک کند بیشتر دربارۀ خودتان و دربارۀ خود زندگی بدانید.وقتی به هویت‌هایمان به‌مثابه هویت‌هایی ثابت و تغییرناپذیر می‌اندیشیم -من چنین کسی هستم؛ من چنین کسی نیستم- خودمان را از بسیاری از امکان‌های زندگی محروم می‌کنیم. اگر نسبت به بازسنجی اندیشه‌هایمان دربارۀ خود نگاه بازی داشته باشیم، می‌توانیم خودمان را از غرق‌شدن در الگوهایی که برای خودهای متغیرمان صادق نیستند در امان نگه داریم. و تحقیقی که در اینجا معرفی کردم نشان می‌دهد که وقتی مسئله ایمان باشد، بسیاری از مردم با گذر عمر تغییر می‌کنند.اگر کشش معنوی غیرمنتظره‌ای را در وجودتان احساس می‌کنید، بدانید که طبیعی است. اگر ایمان چیزی است که واقعاً می‌خواهید، به‌خاطر موانع مسیر از آن دست برندارید؛ و برخلاف نیکودموس دزدکی انجامش ندهید. مهم نیست سر از کجا در می‌آورید، جست‌وجوی معنوی می‌تواند یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های زندگی باشد. چنان‌که شاعر و یوگیِ هندی، شری اوروبیندو، ماجراجویی ایمان را توصیف می‌کند:نیرویی الاهی در بافت‌ها و سلول‌ها ورزیدن می‌گیرد،و عهده‌دار تنفس و تکلم و عمل می‌گردد،و تمام اندیشه‌ها تابشی از خورشیدها خواهد شد،و هر احساسی یک شعف آسمانی.آسمانی باشد یا نه، این شعف واقعی است. آن را در آغوش کشید.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آرتور سی. بروکز نوشته است و در تاریخ ۱۳ آگوست ۲۰۲۰ با عنوان «How to Navigate a Midlife Change of Faith» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «در میانسالی دنیا را جایی معنوی‌تر می‌یابیم» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.•• آرتور سی. بروکز (Arthur C. Brooks) استاد مدرسۀ بازرگانی دانشگاه هاروارد و یکی از نویسندگان آتلانتیک است. آخرین کتاب او به دشمنانت عشق بورز (Love Your Enemies) نام دارد.[۱] Stages of Faith [۲] self-concept ]]> آرتور بروکز اقتصادوجامعه Tue, 22 Sep 2020 04:33:37 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9906/