ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Mon, 19 Feb 2018 13:42:24 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 19 Feb 2018 13:42:24 GMT اقتصادوجامعه 60 آدام اسمیت واقعی چطور فکر می‌کرد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/8877/ پل سگر، ایان — اگر نام یک اقتصاددان تابه‌حال به گوشتان خورده باشد، آن نام احتمالاً آدام اسمیت است. او شناخته‌شده‌ترین اقتصاددان است، و معمولاً از او به عنوان پدر «علم ملال آور» نام می‌برند.علاوه‌براین، تصویری که معمولاً از او ترسیم می‌شود نه‌تنها یکی از اولین حامیان نظریۀ اقتصاد، که از حامیان ارجحیت بازار بر برنامه‌ریزی دولتی است. به عبارت دیگر، اسمیت حالا هم به‌عنوان پدر علم اقتصاد شناخته می‌شود و هم به‌عنوان یک ایدئولوگ راست سیاسی.اگرچه این دو ادعا به‌شکلی گسترده مورد پذیرش قرار گرفته، اما در بهترین حالت اشتباهی گمراه‌کننده و در بدترین حالت دروغی تمام‌عیار است.در شهرت فراگیر اسمیت به‌عنوان یک اقتصاددان می‌توان دست سرنوشت را به‌خوبی دید، چراکه اسمیت بیشتر عمرش را به‌عنوان یک اندیشمند دانشگاهی در عزلت صرف کرده بود. او که استاد فلسفۀ اخلاق دانشگاه گلاسگو بود، در حوزه‌های علم اخلاق، سیاست، فلسفۀ حقوق، و سخنوری تدریس می‌کرد و در اکثر دوران کاری‌اش به‌واسطۀ اولین کتابش، نظریۀ احساسات اخلاقی۱ (۱۷۵۹)، شناخته می‌شد. او را از نظر حرفه‌ای می‌توان یک فیلسوف دانست، به‌خصوص به این خاطر که رشتۀ «اقتصاد» در قرن نوزدهم ظهور کرد، یعنی زمانی که مدت‌ها از مرگ اسمیت می‌گذشت. (اسمیت در جولای ۱۷۹۰ درگذشت، درست وقتی که انقلاب فرانسه در حال اوج‌گیری بود).البته شهرت اسمیت به‌عنوان اقتصاددان کاملاً مرموز و اسرارآمیز نیست. بدون شک کتاب تحقیقی پیرامون ماهیت و اسباب ثروت ملل (۱۷۷۶) در شکل‌گیری نهایی رشتۀ اقتصاد در قرن بعدی اهمیت فراوانی داشت. اما حتی در همین مورد نیز قضایا آن‌قدر که به نظر می‌رسد ساده و سرراست نیست. ثروت ملل (کتاب ۱۰۰۰ صفحه‌ای ثقیلی که تاریخ، اخلاق، روان‌شناسی و فلسفۀ سیاسی را با در هم می‌آمیزد) شباهت چندانی به نظریۀ اقتصاد فعلی ندارد، نظریه‌ای که غیرتاریخی و به‌شدت ریاضی‌محور است. شناخته‌شده‌ترین کتاب اسمیت را با اغماض می‌توان اثری در حوزۀ اقتصاد سیاسی دانست، حوزه‌ای تحقیقی که روزگاری متداول بود و در نیمۀ دوم قرن بیستم دچار افتی شدید شد.بااین‌حال دلیل شهرت اسمیت از همان ابتدا از خودِ او فاصله گرفت. ثروت ملل، کمی بعد از انتشار، در پارلمان انگلستان توسط رهبر حزب ویگ، چارلز جیمز فاکس، تجلیل شد. عجیب اینکه فاکس بعدها اعتراف کرد که هیچ‌گاه کتاب را نخوانده است (چند نفر دیگر هم بعد از او با اینکه در صحبت‌هایشان به این کتاب ارجاع داده بودند اعتراف کردند که آن را نخوانده‌اند). حقیقت این است که اسمیت به آن‌هایی که خیلی سریع زبان به تحسین او گشوده بودند بدگمان بود و فکر می‌کرد که استدلال حقیقی اثرش را درک نکرده‌اند. او بعدها ثروت ملل را چنین توصیف کرد: «حمله‌ای بی‌امان ... به تمام سیستم تجاری بریتانیای کبیر». باوجوداین معرکه‌گیرهای سیاسیِ پارلمان سعی داشتند با استفاده از نظرات اسمیت همان سیستمی را سر پا نگه دارند که او از آن شاکی بود.اسمیت از برداشت‌های اولیه از اثرش ناراحت بود، اما اگر زنده می‌ماند از کارکردها و فعالیت‌هایی که بعداً نام او را یدک می‌کشید بسیار بیشتر آزرده‌خاطر می‌شد. سرنوشت او این‌طور رقم خورد که نامش با گرایش سیاسی جناح راست همراه شود که در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ غالب شد و تا امروز تأثیر بسیاری بر سیاست و اقتصاد گذاشته است. این روند، که معمولاً با عنوان نئولیبرالیسم از آن یاد می‌شود، بیش از همه با نام‌های رونالد ریگان و مارگارت تاچر عجین است. اما حقیقت این است که این جنبش ریشه‌های فکری عمیقی دارد که به‌ویژه می‌توان در نوشته‌های فردریش هایک و لودویگ فون میزس در اواسط این قرن جست‌وجویشان کرد. بعدها میلتون فریدمن، اقتصاددان مکتب شیکاگو، و کیت جوزف، مشاور سیاسی بریتانیا، در طول دهۀ ۱۹۸۰ از آن دفاع کردند و این دفاع در میان شبکه‌هایی از دانشگاهیان، اتاق‌های فکر، رهبران کسب‌وکار و سیاست‌گذاران مرتبط با انجمن مون پله‌رن۲ نیز ادامه یافت.نئولیبرال‌ها معمولاً در گفته‌های خود به نام اسمیت متوسل می‌شوند. آن‌ها باور دارند که او یکی از اولین حامیان فعالیت سرمایه‌گذارانۀ خصوصی و بنیان‌گذار جنبشی بوده است که (آن‌طور که تاچر آرزو می‌کرد) به‌دنبال «عقب‌راندن مرزهای فعالیت دولت» بود تا به این ترتیب بازار فرصت شکوفاشدن را داشته باشد. یک مثال از این نگاه وجود اتاق فکری بریتانیایی به نام «انستیتو آدام اسمیت» است که از دهۀ ۱۹۷۰ به‌شدت به دنبال پیش‌برد اصلاحات بازارمحور است. این انستیتو در سال ۲۰۱۶ رسماً به عنوان یک سازمان «نئولیبرال» ثبت شد.البته که شباهت‌هایی وجود دارد بین سیستمی که آدام اسمیت آن را «سیستم آزادی طبیعی»۳ می‌نامید و درخواست‌هایی که برای بازگذاشتن دست بازار از سوی دولت وجود دارد. اما اگر لایه‌های اولیه را کنار بزنیم آنچه بیش از همه عجیب است تفاوت‌ها میان نگاه ملایم و محتاطانۀ اسمیت به نقش بازارها در یک جامعۀ آزاد، و کاریکاتورهایی است که از او به‌عنوان یک بنیادگرای بازار آزاد ترسیم می‌شد، درحالی‌که چنین مفهومی در زمان حیات او اصلاً وجود نداشته است. اگرچه امروزه کسانی اسمیت را ستایش می‌کنند که به فعالیت سرمایه‌دارانۀ خصوصی‌اعتقاد دارند و دولت را تهدید اصلی در برابر آزادی و رفاه می‌دانند، آدام اسمیت واقعی تصویری بسیار متفاوت از باورهای این افراد را ترسیم کرده است. به زعم اسمیت شدیدترین خطرات نه از دولتی که به‌تنهایی کار می‌کند، بلکه از دولتی بر می‌آید که افراد برجستۀ سوداگر آن را در اختیار گرفته باشند.اسمیت چارچوب دخالت دولت را در کتاب ثروت ملل «سیستم سوداگری»۴ نام گذاشت. منظور اسمیت از این عبارت شبکه‌ای از انحصارات بود که در مسائل اقتصادی اروپای مدرن اولیه تعیین‌کننده بودند. در آن ترتیبات، شرکت‌های خصوصی با دولت‌ها لابی می‌کردند تا مسیرهای تجاری اختصاصی بدست آورند، یا تنها واردکننده یا صادرکنندۀ کالاها شوند، درحالی‌که گروه‌های مشخص جریان کالاها و اشتغال را درون بازارهای داخلی کنترل می‌کردند.اسمیت ادامه می‌دهد که درنتیجه مردم عادی مجبور بودند قیمت‌های بیشتر را برای کالاهای نامرغوب بپذیرند، و شغل آن‌ها نیز به لطف و مرحمتِ دارودسته‌های رؤسا وابسته بود. به نظر اسمیت این شرایط در تضادی فاحش با آزادی بود، و ظرفیت هر ملت برای افزایش مجموع ثروتش را محدود می‌کرد. این در حالی بود که سیستمْ سوداگری سوداگرانِ برجسته را منتفع می‌کرد، و آن‌ها به‌شدت به‌دنبال بقای آن بودند. اسمیت بدون هیچ تعارفی بیان می‌کرد که به نظرش این رؤسا بر ضد منافع عموم مردم عمل می‌کنند. آن‌طور که او در ثروت ملل بیان می‌کند: «صحبت‌های طرف‌های مختلف یک تجارت زمانی که حتی برای سرگرمی و تفریح دور هم جمع می‌شوند، درنهایت به دسیسه‌چینی برابر عموم مردم و یا به‌صورتی به افزایش قیمت‌ها ختم می‌شود».سوداگران قرن‌ها صرف کرده بودند تا جایگاهشان برای دست‌یابی به مزیت غیرمنصفانه را تضمین کنند. آن‌ها به‌طور خاص دکترین «تعادل تجارت»۵ را ابداع و تبلیغ کرده بودند و موفق شده بودند که آن را در خِرد متعارف آن دوران جا بیندازند. ایدۀ اولیه این بود که ثروت هر ملت تشکیل شده از میزان طلایی است که در اختیار دارد. سوداگران، با پردازش این ایده، ادعا کردند که یک ملت برای ثروتمندشدن باید تا جایی که می‌تواند بیشتر به صادرات پرداخته و کمتر درگیر واردات شود و به این ترتیب هر چه بیشتر به تعادل «مطلوب» دست یابد. بعد از جاانداختن این ایده، آن‌ها در پوشش خدمت به ملت پیشنهاد کردند که با حمایت دولت انحصاراتی را راه بیندازند که جریان ورودی کالاها را حداقل کرده، و جریان خروجی کالاها و موجودی طلا را حداکثر کند. اما آن‌طور که تحلیل طویل اسمیت نشان می‌دهد، این حرف‌ها چیزی جز مشتی مزخرفات نبود: آنچه درواقع نیاز بود ترتیبات باز تجاری بود تا کارایی را به‌طور عمومی افزایش دهد، و ثروت جمعی به‌نفع همگان رشد کند.اسمیت علاوه‌براین معتقد بود که این سوداگران منشأ چیزی بودند که دوست فیلسوف و تاریخ‌دانش، دیوید هیوم، آن را «حسادت تجارت»۶ می‌نامید. این مفهوم مربوط به شرایطی است که تجارت به‌جای اینکه نقش وسیله‌ای برای «اتحاد و دوستی» بیشتر میان دولت‌ها را ایفا کند، به ابزار جنگ تبدیل می‌شود. سوداگران با تکیه بر لفاظی‌های خاک‌پرستانه، ملی‌گرایی افراطی را شدت بخشیدند و چشم مجامع داخلی را بر این واقعیت بستند که منفعت حقیقی آن‌ها در شکل‌گیری یک رابطۀ تجاری صلح‌آمیز با همسایگانشان نهفته است.صلح و ثبات قارۀ اروپا به‌واسطۀ توطئه‌های سوداگران به باد رفت، سوداگرانی که مدام در گوش سیاستمداران از جنگیدن برای حفاظت از بازارهای داخلی یا دستیابی به بازارهای خارجی می‌گفتند. بالاخره داشتن انحصارات خصوصی با حمایت نظامی بسیار آسان‌تر از رقابت در بازارهای آزاد و کاهش قیمت و بهبود کیفیت بود. به این ترتیب، سوداگران مدام در حال توطئه برای در اختیارگرفتن دولت بودند، عموم مردم را فریب می‌دادند، و از قدرت سیاسی خود برای افزایش منافع گروهی‌شان بهره می‌بردند.حقیقت این است که مشهورترین ایدۀ اسمیت (یعنی «دست نامرئی» به‌مثابۀ استعاره‌ای برای تخصیص غیرکنترل‌شدۀ بازار) درست در جایی مطرح می‌شود که در حال حمله به سوداگران برجسته است. این قطعاً درست است که اسمیت به اقدام سیاستمداران برای دخالت در بازار یا دورزدنِ آن بدگمان بود و باور داشت که تلاش آن‌ها برای رسیدن به تخصیص منابعی بهتر از آنچه از طریق بازار ممکن بود بیهوده است، اما در متن ثروت ملل جایی که او ایدۀ دست نامرئی را پیش می‌کشد، منظور دخالت دولت به‌صورت کلی نیست، بلکه اشارۀ او به دخالت دولت به دستور سوداگران برجسته است که به‌دنبال افزایش سود خود به ضرر عموم مردم بودند.از عجایب تاریخ است که امروزه مشهورترین ایدۀ اسمیت را برای دفاع از بازارهای خالی از مقررات در برابر دخالت دولت استفاده می‌کنند تا به این ترتیب از منافع سرمایه‌داران خصوصی محافظت کنند. این دقیقاً مخالف مقصود اصلی اسمیت بود، که از وضع محدودیت بر اقدامات گروه‌های سوداگر حمایت می‌کرد. او از کارایی قابل توجه بازار سخن می‌گفت، و بیان می‌کرد که اگرچه هر فرد تنها به دنبال نفع خودش است در این شرایط مانند موارد متعدد دیگر درنهایت توسط دستی نامرئی به سمتی کشیده می‌شود که با نیت اولیه‌اش متفاوت بود، اما مقصودش از گفتن همۀ این‌ها تمایل به آزادکردن افراد از قید و بندهایی بود که انحصاراتی موجبشان شده بود که سوداگران ایجادش کرده بودند و سعی داشتند از قدرت دولت برای استمرارش استفاده کنند. دست نامرئی اولین‌بار نه برای اشاره به مشکل دخالت دولت، بلکه برای اشاره به مشکل دراختیارگرفتن دولت مطرح شد.باهمۀاین‌ها، اسمیت نسبت به کنترل تمام‌عیار سوداگران روی سیاست‌های اروپا بدبین بود و بعید می‌دانست که زمانی از این کنترل کاسته شود. بر همین اساس او جایگزین مورد نظرش را «آرمان‌شهری» نامید که شاید هیچ‌گاه رخ ننماید، آرمان‌شهری که در آن بازارهای آزاد ثروت را به دست همۀ اعضای یک جامعه برسانند. البته تاریخ در این مورد ثابت کرد که او تا حدی در اشتباه بوده است: ما امروز در عصر آزادی نسبی بازار قرار داریم. اما هیچ‌کس نمی‌تواند این حقیقت را رد کند که آن توطئۀ سوداگران، و پیوند دولت با آنچه ما قدرت شرکتی می‌نامیم، همچنان ویژگی مهمی از واقعیت سیاسی و اقتصادی دوران ما را شکل می‌دهد.به هر ترتیب، خصومت اسمیت با سوداگران فاصلۀ بسیاری دارد با دفاع از قهرمان سرمایه‌دار کارآفرین به سبک ریگان، که تنها باید از قید و بندهای دولت رها شود تا ما را به قله‌های رفیع رشد اقتصادی برساند. برعکس، تحلیل اسمیت مبیّن آن است که یک جامعۀ آزاد با اقتصادی بالنده نیازمند برقراری قید و بندهایی در مقابل سرآمدان اقتصادی است تا به این ترتیب شاید دست نامرئی فرصت انجام کار متناقض‌نمای خود را بیابد.آیا این مطالب به معنی طرفداری اسمیت از چپ سیاسی است؟ خیر، و باید گفت که چنین برداشتی نیز یک خطای فاحش خواهد بود. حقیقت هم پیچیده‌تر و هم جالب‌تر از این است.اگرچه اسمیت به‌شدت منتقد توطئۀ سوداگران برای پیشبرد منافعشان به ضرر بقیۀ جامعه بود، هیچ شکی نداشت که بازیگران سیاسی نیز نمی‌توانند جای سوداگران خصوصی را به‌عنوان مجرای لازم برای فعالیت اقتصادی بگیرند.همیشه زمانی که سوداگران اجازه می‌یافتند مانند حاکمان رفتار کنند فاجعه به بار می‌آمد، مانند فاجعه‌ای که کمپانی بریتانیایی هند شرقی در بنگال به وجود آورد. «فقر، قحطی و مرگ‌ومیر» نتیجۀ «استبداد» و «مصیبتی» بود که هند را فرا گرفت، شرایطی که همه محصول «سلطۀ مستبدانه» بر پایۀ زور و بی‌عدالتی بود. اسمیت معتقد بود که سوداگران تحت هیچ شرایطی نباید مسئولیت سیاست را بر عهده بگیرند. توطئه‌های انحصارگرایانۀ آن‌ها «مخرب» خواهد بود برای همۀ کشورهایی «که بختِ بدِ ادارۀ امور توسط سوداگران نصیبشان شده باشد».گذشته از این، چیزی شبیه برعکسِ این نیز صادق بود: سیاستمداران سوداگران بسیار بدی می‌شوند، و بهتر است به ادارۀ نظام‌مند فعالیت‌های اقتصادی دست نزنند. این موضوع برآمده از مشکلاتی ساختاری است که رهبران سیاسی با آن روبرو هستند، رهبرانی که به باور اسمیت در تبدیل‌شدن به «ماجراجویان در شاخه‌های مرسوم تجارت کمتر به موفقیت دست یافته‌اند»، اگرچه که معمولاً با نیت بهبود شرایط جامعۀ خود دست به این اقدام زده‌اند.به زعم اسمیت، سیاستمداران هیچ‌گاه نمی‌توانند به خوبیِ مجموع نتیجۀ تبادلاتِ آزادانۀ افراد منابع را تخصیص دهند. به این ترتیب، جایگزین‌کردن شبکۀ گسترده‌ای از خریداران و فروشندگان با هر گونه تصمیم متمرکز کار احمقانه‌ای خواهد بود. این تصمیم متمرکز البته شامل آن شبکه‌هایی نیز می‌شود که سوداگران برجسته حول فعالیت‌های سودآور اقتصادی شکل داده بودند.در تحلیل نهایی اسمیت، سوداگران بخشی بالقوه مخرب، اما کاملاً ضروری برای کارکرد اقتصادهای بزرگ‌مقیاس هستند. «علم» حقیقی «دولت‌مردان و قانون‌گذاران» عبارت است از انتخاب بهترین راه برای ادارۀ فعالیت‌های شرورانۀ سوداگران. سیاستمداران کاربلد می‌بایست به تعادلی برسند بین فراهم‌کردن آزادیِ لازم برای افراد برجستۀ اقتصادی به‌منظور فعالیت‌های مشروع تجاری، و اِعمال کنترل بر روی این فعالیت‌ها، زمانی که به وسیله‌ای برای بهره‌کشی تبدیل شوند. به عبارت دیگر، اسمیت اصلاً به دنبال این نبود که باور ما به «کارآفرینان» را تقویت کند، کسانی که نئولیبرالیسم از آن‌ها به عنوان «خالقان ثروتی» یاد می‌کند که در شکوفایی اقتصادی تعیین‌کننده هستند. برعکس، به نظر اسمیت بازگذاشتن بی‌حدوحصر دست کارآفرینان شبیه این است که یک گرگ را مسئول گلۀ گوسفندان کنید.البته که اسمیت هیچ برنامۀ دقیقی برای رسیدن به تعادل مطلوب بین آزادی تجاری و کنترل سیاسی هشیارانه ارائه نمی‌دهد. در مقابل، تأکید او روی مشکلاتی ضمنی است که در این شرایط جوامع تجاری دچارش می‌شوند.اسمیت بر این باور بود که بازیگران سیاسی مستعد تأثیرپذیری از «روح سیستم» هستند که این موضوع باعث می‌شود عاشق طرح‌هایی شوند که امیدوارند منجر به اصلاحات سودمند فراگیر شود. معمولاً انگیزۀ پشت این طرح‌ها حقیقتاً بلندنظرانه بوده است: تمایلی راستین به اصلاح جامعه. باوجوداین، مشکل اینجا بود که «روح سیستم»۷ باعث می‌شود افراد نسبت به پیچیدگی‌های تغییر در دنیای واقع بی‌توجه شوند. آن‌طور که اسمیت در نظریۀ احساسات اخلاقی در یکی از تاثیرگذارترین متونش می‌نویسد:به نظر می‌رسد که [آدمِ سیستم] تصور می‌کند که می‌تواند افراد مختلف در یک جامعۀ بزرگ را آرایش‌بندی کند، درست به همان سادگیِ دستی که مهره‌ها را در صفحۀ شطرنج آرایش می‌دهد. اما او توجه نمی‌کند که مهره‌های شطرنج برای حرکت از هیچ اصلی غیر از آنچه آن دست برایشان تعیین می‌کند پیروی نمی‌کنند؛ در مقابل در صفحۀ بزرگ شطرنج جامعۀ انسانی، هر مهره اصول خاص خود را برای حرکت دارد، اصولی که در مجموع ممکن است به‌کلی متفاوت از اصولی باشد که نظر قانون‌گذاران را جلب می‌کند. اگر مجموع اصول افراد و اصول قانون‌گذاران هم‌جهت باشد، بازیِ جامعۀ انسانی به‌سادگی و هماهنگی پیش خواهد رفت، و به احتمال زیاد به پایانی شاد و موفق ختم خواهد شد. اما اگر این اصولْ متفاوت یا متضاد باشند، نهایت بازی به فاجعه می‌انجامد و جامعه بیشترین مقدار از بی‌نظمی را تجربه خواهد کرد.نکتۀ مورد نظر اسمیت خیلی ساده دچار سوءبرداشت شده است. آنچه اسمیت می‌گوید در نگاه اول می‌تواند مانند یک دستور کار مدرن راست‌گرایانه بر ضد برنامه‌ریزی دولتی به سبک سوسیالیست‌ها پنداشته شود. اما نکتۀ مورد نظر او به‌مراتب پیچیده‌تر از این است.نکتۀ مد نظر اسمیت این است که در سیاست هر برنامۀ ازپیش‌تعیین‌شده‌ای خطرناک است، به‌خصوص برنامه‌ای که فرضش بر این است که میلیون‌ها فردی که یک جامعه را تشکیل می‌دهند به‌صورت خودکار از آن پیروی خواهند کرد. این به آن خاطر است که «روح سیستم» با اطمینانی وحی‌گونه به سیاستمداران چنین القا می‌کند که اصلاحاتشان آن‌قدر ضروری و تأییدشده است که هر هزینه‌ای برای دستیابی به آن‌ها ارزشش را دارد.اما فاصلۀ این نگرش تا نادیده‌گرفتن آسیب شدیدی که یک برنامه در صورت قرارگرفتن در مسیر اشتباه می‌تواند به بار بیاورد به باریکی یک تار موست، به‌خصوص اگر «مهره‌های حاضر روی صفحۀ شطرنج» در جهت مقاومت یا برهم‌زدن یا به شکست‌کشاندن برنامۀ سیاستمداران برآیند. این به آن دلیل است که «روح سیستم» الهام‌بخش گونه‌ای از رفتارهاست که در ضرب‌المثل‌های کوته‌فکرانه‌ای مثل «تا خراب نشود، آباد نمی‌شود»۸ می‌توان نمونه‌اش را دید. به عبارت دیگر، آن مخالفان یا کناره‌گیرانِ مزاحم می‌توانند قربانی یک نگاه اخلاقی مطمئن‌به‌خود شوند.اسمیت نسبت به همۀ برنامه‌های انتزاعی این‌چنینی هشدار می‌داد. شکی نیست که او به دیدۀ شک به راهبردهایی می‌نگریست که منجر به دراختیارگرفتن اساس صنعت یک کشور می‌شد، راهبردهایی که فرض می‌کردند کالاهایی که شهروندان در پنج سال آینده می‌خواهند و نیاز دارند را به‌خوبی می‌دانند و به این ترتیب سعی می‌کردند بازار را از فرآیند تخصیص منابع حذف کنند. اما هم‌زمان به راهبردهای دیگری نیز به دیدۀ شک می‌نگرد که به دنبال خصوصی‌سازی سریع صنایعی است که قبلاً در اختیار دولت بوده و میلیون‌ها شهروند را در معرض آسیب‌های بیکاری و ازبین‌رفتن جوامعشان قرار می‌دهد. به عبارت دیگر، اگرچه خودِ تاچر از این موضوع باخبر نبود، تغییر شکل رادیکالی که او در دهۀ ۱۹۸۰ در اقتصاد بریتانیا پیاده کرد، مثل راهبردهای صنعتی بالابه‌پایین شوروی، محصول «روح سیستم» بود.پیام اسمیت فراتر از خطوط حزبی و ایدئولوژیک است و هم برای جناح چپ و هم راست صدق می‌کند. این پیام مربوط به نگرش موهومی است که انواع و اقسام سیاستمداران درگیر آن هستند. اگر این موضوع مورد نظر قرار نگیرد نه‌تنها به ناکارایی و اختلال که می‌تواند به شقاوت و درد و رنج ختم شود. کِی؟ زمانی که بار پیامدهای یک برنامه روی دوش عده‌ای بیفتد که قدرتی برای مقاومت ندارند و چاره‌ای جز تحمل درد و رنج ناشی از آن تصمیمات پیش رویشان نیست. به این ترتیب، آنچه اسمیت از ما می‌خواهد درک این نکته است که سیاست در دنیای واقعی همیشه آن‌قدر پیچیده است که هیچ ایدئولوژی شسته‌رفته‌ای نمی‌تواند از پسِ آن برآید. آنچه سیاستمداران ما نیازمندش هستند قضاوت موشکافانه و بلوغ اخلاقی است، چیزی که هیچ ایدئولوژی یا موضعی خاص در طیف‌های سیاسی انحصارش را در اختیار ندارد.دوران نگران‌کننده‌ای که ما درونش هستیم باعث شده نتوان به این سادگی باور کرد که قاضیانِ سیاسیِ مسئولیت‌پذیری که اسمیت تجسم کرده، شانسی برای روی کار آمدن داشته باشند. (آیا کسی را در دنیای سیاست غرب می‌توان یافت که این معیار را دارا باشد؟) آنچه احتمالش بیشتر است روی کار آمدن زنان و مردان دیگری است که با برنامه‌های انتزاعی خود رأی دهندگان را فریب می‌دهند و سپس به تحمیل اصلاحات خودخواسته‌شان می‌پردازند، آن هم بدون اینکه ذره‌ای اهمیت برای خواسته‌ها یا تفکرات مهره‌های حاضر در صفحۀ شطرنج جامعه قائل شوند.اینکه چنین اصلاحاتی برآمده از جناح راست باشد یا چپ درنهایت اهمیت زیادی ندارد. درحالی‌که اقتصادهای غربی همچنان در حال دست‌وپازدن هستند، و فضای سیاسی هر روز قطبی‌تر از گذشته می‌شود، پیامدهایی فاجعه‌آمیز در انتظارمان خواهد بود. اما به هر ترتیب اگر چنین پیامدهایی رخ دهد، قطعاً نمی‌توان اسمیت را ذره‌ای به خاطرش مقصر دانست. برعکس، او تلاش داشت ما را نسبت به خطراتی که امروز با آن‌ها مواجهیم آگاه کند. زمان آن فرارسیده که با دقتی بیش از پیش به گفته‌های آدام اسمیت واقعی گوش فرا دهیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پل سگر نوشته است و در تاریخ ۱۶ ژانویۀ ۲۰۱۸ با عنوان «The real Adam Smith» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «آدام اسمیت واقعی چطور فکر می‌کرد؟» ترجمه و منتشر کرده است.•• پل سگر (Paul Sagar) مربی دانشکدۀ اقتصاد سیاسی در کالج کینگز لندن است.[۱] The Theory of Moral Sentiments[۲] Mont Pelerin Society[۳] the system of natural liberty[۴] the mercantile system[۵] the balance of trade[۶] jealousy of trade[۷] spirit of system[۸] You can’t make an omelette without breaking eggs ]]> پل سگر اقتصادوجامعه Mon, 19 Feb 2018 05:13:26 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8877/ تجربه بخرید، نه کالا http://tarjomaan.com/neveshtar/8844/ جیمز همبلین، آتلانتیک — ذهن ما به‌طور متوسط در چهل‌وهفت درصد اوقات سرگردان است. در یک‌سوم زمان‌هایی که مطالعه می‌کنیم، با کس دیگری حرف می‌زنیم یا از کودکی مراقبت می‌کنیم، ذهنمان تمرکز ندارد. حتی در طول معاشقه، ذهن در ده درصد زمان از موضوع منحرف می‌گردد. به نظر روان‌شناس معاصر، متیو کیلینگز ورث، این حواس‌پرتی برای بهروزی فرد خوب نیست. ذهن وقتی یکجا باشد خوب عمل می‌کند. کیلینگز ورث، در طول دورۀ تحصیلش در هاروارد، ارقام بالا را گردآوری و تدوین کرد و از همۀ کلیشه‌هایی که دربارۀ زیستن در لحظه وجود دارد مسئله‌ای علمی ساخت. در گزارشی که در سال ۲۰۱۰ با همکاری دنیل گیلبرت، استاد روان‌شناسی هاروارد، در مجلۀ ساینس منتشر شد، او و همکارش نوشتند: «ذهنی که سرگردان است، نمی‌تواند شادمان باشد».به نظر کیلینگز ورث، شادمانی در رضایت از تجربه‌های لحظه به لحظۀ ما نهفته است. هیچ کالای مادی‌ای ذاتاً ارزشمند نیست، مگر به‌خاطر نویدِ شادکامی‌ای که به ما می‌دهد. البته خشنودی از داشتن یک کالا الزاماً در لحظه‌ای که آن را به دست می‌آوریم حاصل نمی‌شود. ممکن است خشنودی در قالب انتظار امری در آینده یا حسرتی نوستالژیک برای رویدادی در گذشته ظاهر گردد. بااین‌حال، این دو روان‌شناس در مجموع اعتقاد دارند که توفیق مغز انسان در فرو رفتن در بحر حوادث گذشته و آینده، برای مدت زمانی زیاد و ملال‌آور، به هزینۀ [از دست‌دادن] شادمانی تمام شده است. اساساً ذهن آدمی تمایل دارد که در جاهای تاریک پرسه بزند، نه جاهای فرح‌بخش، مگر آنکه چیزی مهیّج برای انتظارکشیدن یا خاطره‌ای شیرین برای به‌یادآوردن داشته باشد.در طول دهۀ گذشته، شمار فراوانی از پژوهش‌های روان‌شناختی نشان داده است که تجربه بیش از دارایی انسان را مسرور می‌کند. این ایده که خریدن تجربه از خریدن کالاهای مادی رضایت‌بخش‌تر است مدّت‌ها موضوع مطالعۀ استاد روان‌شناسی دانشگاه کورنل توماس گیلوویچ بوده است. او از سال ۲۰۰۳ به این سو تلاش کرده است تا دقیقاً بفهمد که چگونه و به چه علت خریدن تجربه از خریدن کالاهای مادی بسیار بهتر است. ماه گذشته در نشریۀ سایکولوژیکال ساینس گیلوویچ و کیلینگز ورث به اتفاق آمیت کومار، دانشجوی دکترای دانشگاه کورنل، این برداشت موجود را بسط دادند که پول خرج‌کردن برای تجربه «شادمانی پایدارتری ایجاد می‌کند». آن‌ها بخصوص موضوع پیش‌نگری یا انتظار را، به‌مثابۀ محرکی برای شادمانی پایدار، بررسی کردند. این مسئله که آیا منفعتِ پول خرج‌کردن برای یک تجربه، علاوه‌بر آنکه پس از خرید تجربه حاصل می‌شود، پیش از خریدن تجربه نیز ثمر می‌دهد یا خیر؟ جواب این پرسش مثبت است.آن‌ها می‌گویند اساساً، زمانی که نمی‌توانید در لحظۀ حال زندگی کنید، بهترین حالت این است که چشم به راه یک تجربه باشید. خریدن تجربه، مثل سفرکردن، رفتن به کنسرت و تماشای فیلم عموماً بر خرید کالاهای مادّی رجحان دارد، چون درواقع پیش از آنکه هر چیزی را بخرید سودمندی خریدن آن چیز شروع به جوانه‌زدن می‌کند.از قرار معلوم چشم به راه یک تجربه بودن در قیاس با انتظارکشیدن برای یک کالای مادّی، شادمانی و هیجان بیشتری ( و نیز التذاذ بیشتری) را پدید می‌آورد. بالعکس، انتظار برای تملک کالایی مادی در مقایسه چشم‌انتظار بودن برای یک تجربه بیشتر احتمال دارد که لبریز از بی‌تابی باشد. کومار به من گفت «فکر کن که در رستورانی خوب، منتظر غذایی خوشمزه هستی، یا چشم به راه فرا رسیدن تعطیلاتی و احساس تو در این موارد چقدر متفاوت است با وقتی که چشم انتظار رسیدن آیفونی باشی که قبلاً سفارش داده‌ای یا موقعی که مدّت زمان دو روزه‌ای که برای حمل و نقل کالایی که به آمازون سفارش داده‌ای آن‌قدر که باید سریع به نظر نمی‌رسد».تحقیق پیشین گیلوویچ نشان داده است که تجربه‌ها، عموماً افراد را بیشتر خشنود می‌سازد چون کمتر محتمل است که آدم‌ها ارزش تجربه‌های خویش را از طریق مقایسه با تجارب دیگران اندازه بگیرند. مثلاً گیلبرت و همکارانش در مقالۀ تازۀ خود توجّه دادند که بسیاری از افراد مطمئن نیستند که کدامیک از گزینه‌های پیشنهادی زیر را ترجیح می‌دهند: اینکه حقوقی بالایی داشته باشند که از درآمد همتایانشان پایین‌تر باشد یا از حقوقی پایین‌تری برخوردار باشند که از درآمد همگنانشان بالاتر باشد. ولی دربارۀ تجربه‌ای مثل رفتن به تعطیلات چنین معمّایی در کار نیست. مثلاً ترجیح می‌دهید که دو هفته به تعطیلات بروید درحالی‌که همکارانتان فقط یک هفته به تعطیلات بروند یا اینکه چهار هفته بروید و همکاران شما هشت هفته؟ معلوم است که پاسخ‌دهندگان با کمترین درنگی چهار هفته را انتخاب می‌کنند.همچنین خرید تجربه با هویت، ارتباط و رفتار اجتماعی رابطۀ قوی‌تری دارد. وقتی دربارۀ خریدهایمان تأمل می‌کنیم در می‌یابیم که خریدِ تجربه، بیش از خرید کالا، افراد را خوشحال می‌کند. واقعیت مزبور خلاف این منطق است که اگر شما پولتان را خرج تجربه کنید، تجربه تمام می‌شود و از بین می‌رود ولی اگر کالایی ملموس مثل یک کاناپه را بخرید لااقل برای مدت زمانی طولانی آن را در اختیار خواهید داشت. حقیقت آن است که بیشتر ماها ظرفیتی بسیار قوی برای مقاومت یا سازگاری لذت‌طلبانه در خود داریم، یعنی از تمجید کالاهایی که مرتباً در معرض‌شان قرار می‌گیریم دست بر می‌داریم. در این حالت، آیفون، لباس، کاناپه و امثال این‌ها صرفاً به پس‌زمینه تبدیل می‌شوند؛ خراب یا کهنه می‌شوند. این تجربۀ زودگذرِ خریدِ آن‌هاست که این اشیا را برای ما خوشایند می‌سازد، چه آن اشیا این‌قدر نپایند که معیوب شوند، چه وقتی معیوب می‌شوند. درهرحال، خاطره یا حکایت آن‌ها در طول زمان شیرین می‌شود. حتی یک تجربۀ بد به سرگذشتی خوب مبدّل می‌شود.کومار مثال می‌زند که وقتی در خلال تعطیلات در کنار دریا هوا به هم می‌خورد و بارانی می‌شود «می‌گوییم که خب، در خانه ماندیم و بازی‌های فکری کردیم و این یک تجربۀ دورهمی معرکه بود» حتی اگر آن تجربه در لحظۀ وقوع ناخوشایند باشد بعداً به خاطره‌ای خوش تبدیل می‌شود. اما دربارۀ کالاهای مادی این ماجرا خیلی دشوارتر اتفاق می‌افتد چون آن‌ها درست پیش چشم ما قرار دارند. کومار می‌گوید «مثلاً وقتی صفحۀ نمایش مک‌بوکم هنگ می‌کند، نمی‌توانم بگویم که حداقل جای شکرش باقی است که کامپیوترم بد عمل می‌کند!».من به کومار پیشنهاد کردم که می‌توانیم بگوییم «دست‌کم حالا که کامپیوترم این‌قدر کُند کار می‌کند، من و کامپیوترم می‌توانیم وقت بیشتری با هم صرف کنیم».او گفت «دقیقاً».به او گفتم «شاید بایستی کالاهای مادی خود را وقتی در اوج کارایی هستند نابود کنیم تا در حالتی ایده‌ال در ذهن ما باقی بمانند؟»کومار گفت «من این را نمی‌گویم. منتها امکان اینکه خریدهای مادی را بیشتر تجربی کنیم موضوع جالب توجّهی است».معنای این گفته آن است که از خریدکردن یک تجربه بسازیم، که در عالم نظرْ شعار بازاریابانۀ مزخرفی است ولی، در شرایط عملی، تجربی‌کردن خرید می‌تواند به معنای خریدکردن کالایی در مناسبتی خاص یا در تعطیلات یا موقع پوشیدن کلاهی واقعاً منحصر به فرد باشد. و یا عبارت از پیوندزدن آن خرید به تعامل اجتماعی‌ای است که متعاقب آن صورت می‌پذیرد. یعنی فلان تجربه را که می‌خرید، بعد می‌توانید در بارۀ خرید آن صحبت کنید و چون شما واجد آن تجربه هستید مردم دربارۀ شما صحبت خواهند کرد. کومار می‌گوید «مردم، خیلی دوست ندارند که دربارۀ دارایی‌های دیگران چیزی بشنوند، ولی خوششان می‌آید که خاطره‌تان از تماشای کنسرت ’ومپایر ویکند‘ را بشنوند». البته من نمی‌توانم بپذیرم که همه دوست دارند حکایت کسی را بشنوند که ومپایر ویکند را دیده است، بااین‌حال متوجه مقصود کومار شده‌ام. افراد معقول از صحبت‌کردن در مورد تجربه‌هایی که به دست آورده‌اند بیشتر خوششان می‌آید تا حرف‌زدن دربارۀ کالاهایی که خریده‌اند. این‌گونه صحبت‌ها آغازی برای تعاملات اجتماعی است. (این آخر هفته چه کار کردید؟ خب، سؤال خوبی پرسیدید...)به نظر کومار جالب‌ترین بخشِ مطالعۀ جدید قسمتی است که «نشان می‌دهد چنین تحقیقی می‌تواند نتایجِ شایان‌توجهی در دنیای واقعی داشته باشد». این تحقیق شامل گزارش‌هایی از آدم‌هایی است که در صف‌های طولانی انتظار می‌کشند تا معامله‌ای مصرفی را انجام دهند. انتظار کشیدن‌هایی که بدین ترتیب برای تجربه تحمّل می‌شد حال و هوایی بهتر از انتظار کشیدن برای کالاهای مادی داشت. کومار می‌گوید «شما گزارش‌هایی می‌خوانید که مربوط به افرادی است که وقتی مجبورند منتظر بمانند، بلوا به پا می‌کنند، اسپری فلفل می‌پاشند، و با یکدیگر به نحو ناخوشایندی برخورد می‌کنند» بعداً کاشف به عمل می‌آید که این قبیل گزارش‌ها بیشتر مربوط به مواردی است که افراد برای به‌دست‌آوردن کالایی مادی در صف انتظار می‌کشند. وقتی افراد برای گرفتن بلیت کنسرت، یا برای خرید خوراکی جدیدی از کامیون طبخ غذا، در صف می‌ایستند عموماً خلق و خوی آن‌ها بسیار بهتر است.به قول کومار «وقتی مردم انتظار تجربه‌ای را می‌کشند، درواقع اتّفاقات مثبتی هم پیش می‌آید». مثل وقتی که در صف کنسرت با افراد دیگر دربارۀ آهنگی که گروه ومپایر ویکند ممکن است اجرا کند، گفت‌وگو می‌کنیم. بدین‌ترتیب در این مواقع، فرصتی پیش می‌آید تا با دیگران ارتباط داشته باشیم.به علاوه، مطالعۀ مزبور نشان داده است که وقتی افراد به خرید تجربه، و نه خرید کالایی مادی، فکر می‌کنند گرایش بیشتری به سخاوتمندی دارند. همچنین بیشتر امکان دارد که فعالیت‌های اجتماعی را تعقیب کنند. مثلاً می‌گوییم: خب، خریدن این بلیت‌های هواپیما به نفع جامعه است. (البته بیشینۀ نفع جامعه و خشنودی شخصی، از جست‌وجوی معنا، و نه شادمانی، سرچشمه می‌گیرد. کل این مطالعه که پیرامون شادمانی و اقتصاد رفتاری انجام شده است، احتمالاً فرض می‌کند که شما تا به حال ۹۹درصد از درآمدتان را صرف مقاصدی وسیع‌تر از وجود خودتان کرده‌اید و فقط مقدار ناچیزی از آن برای استفادۀ بیشینه باقیمانده است).تصورِ خرید تجربی چه ماهیتی دارد که آن را از فکرکردن دربارۀ خرید کالاهای مادی در آینده متفاوت می‌کند؟ جذّاب‌ترین فرضیه این است که شما همۀ انواع احتمالاتی که در یک تجربه قرار است باشد را می‌توانید تصوّر کنید. کومار می‌گوید «این همان چیزی است که سرگرم کننده است. چون در عمل، یک عالمه احتمال وجود دارد». اما در کالاهای مادی، شما می‌دانید که چه‌چیزی به دست خواهید آورد. به قول کومار، به جای آنکه اشتهای خود را با تصوّر پیامدهای مختلف تحریک کنید، بفهمی نفهمی فکر می‌کنید که حالا فقط این کالا را می‌خواهم.ممکن است معلوم شود که، برای به‌دست‌آوردن بیشترین فایده‌مندی از خرید تجربی، بهترین کار این است که پیشاپیش برای آینده نقشه بکشیم. اگر روزها، هفته‌ها و سال‌ها، خریدهای آینده‌مان را مزه‌مزه کنیم تجربۀ خریدن ارزشمندتر می‌شود. این نوع خریدکردن قطعاً بر خرید بی‌برنامه، یعنی جایی که پیش‌نگری کاملاً نامربوط است، ترجیح دارد (دیگر هرگز بی‌برنامه خرید نکنید).این مزیّت در افراد خوش‌بین، در قیاس با آدم‌های بدبین، ممکن است بسیار قوی‌تر باشد. برخی افراد از سورپرایز شدن بدشان می‌آید. بعضی‌ها از پیش‌بینی تجربه حذر می‌کنند بدین دلیل که آن‌ها به آنچه که «ممکن است» اشتباه از آب درآید فکر می‌کنند. و لزومی ندارد که ما به آنچه که در سر آن‌ها می‌گذرد فکر کنیم. هر کسی می‌تواند میزان بهزیستی‌اش را از طریق انتخاب آمیزه‌ای درست از مصرف مادی و تجربی به بیشترین حد رساند. گیلوویچ در مصاحبه‌ای مطبوعاتی اظهار کرد که نتایج گسترده‌تر مطالعۀ مزبور این است که «با ایجاد زیرساخت‌هایی نظیر پارک‌ها، مسیرهای پیاده‌روی و سواحل دریا، که تجربه، و نیز مصرف کالاهای مادی، را فراهم می‌آورد، می‌توان میزان بهروزی را افزایش داد» یا حداقل با نوید به ایجاد این زیرساخت‌ها همۀ ما می‌توانیم چشم‌انتظار استفاده از آن‌ها باشیم. و هر وقت که ذهنمان سرگردان است، می‌تواند بدانجا پناه بَرد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جیمز همبلین نوشته است و در تاریخ ۷ اکتبر ۲۰۱۴ با عنوان «Buy Experiences, Not Things» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «تجربه بخرید، نه کالا» و ترجمۀ هوشمند دهقان منتشر کرده است.•• جیمز همبلین (James Hamblin) از دبیران ارشد آتلانتیک است. او مجری مجموعه‌ای ویدئویی با نام «اگر بدنمان می‌توانست حرف بزند» (If Our Bodies Could Talk) و مؤلّف کتابی به همین نام است. ]]> جیمز همبلین اقتصادوجامعه Sun, 18 Feb 2018 09:41:11 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8844/ روان‌شناسی نابرابری http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8874/ الیزابت کولبرت، نیویورکر — در سال ۲۰۱۶، بالاترین رقمی که ایالت کالیفرنیا به یکی از کارمندانش دستمزد داد نصیب جیم مورا سرمربی تیم فوتبال دانشگاه کالیفرنیا-لس‌آنجلس شد (گرچه او بعداً اخراج شد). در آن سال، مورا ۳.۵۸ میلیون دلار به جیب زد. رتبۀ دوم، با دستمزد ۲.۹۳ میلیون دلار، کونزو مارتین سرمربی وقت تیم بسکتبال مردان در دانشگاه کالیفرنیا-برکلی بود. ویکتور خلیل (دندان‌پزشک ارشد ادارۀ بیمارستان‌های ایالت) ۶۸۶ هزار دلار، آنه نویل (مدیر ادارۀ پژوهش کالیفرنیا) ۱۳۵ هزار دلار، و جان اسمیت (کارمند فصلی ادارۀ مالیات ایالت کالیفرنیا) ۱۲.۹۰۰ دلار درآوردند.من همۀ این‌ها را از پایگاه داده‌ای فهمیدم که روزنامۀ ساکرامنتوبی راه انداخته است. این پایگاهِ داده که در دسترس عموم مردم است، اطلاعات دقیق دستمزد بیش از ۳۰۰ هزار کارمند ایالت کالیفرنیا را دارد و می‌توان در آن بر اساس اسم یا بر اساس اداره جستجو کرد. امروز لابد اکثر کارمندان ایالت از وجود این پایگاهِ داده باخبرند. اما در سال ۲۰۰۸ که راه‌اندازی شد، این‌طور نبود. به همین‌خاطر، آن زمان می‌شد یک آزمایش ترتیب داد.آن آزمایش را چهار اقتصاددان طراحی کردند تا نظریه‌های موازی و رقیب دربارۀ بی‌عدالتی را بیازمایند. بنا به نظریه‌ای موسوم به «الگوی به‌روزرسانی عقلایی»۱، مردم دستمزدهایشان را بر حسب فرصت‌ها می‌سنجند. افراد اگر متوجه شوند که کمتر از همکارانشان مزد می‌گیرند، پیش‌بینی‌هایشان دربارۀ درآمدهای آتی را «به‌روز» می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که شانس خوبی برای افزایش حقوق دارند. برعکس، کسانی که می‌فهمند بیشتر از همکارانشان مزد می‌گیرند، دلسرد می‌شوند. آن‌ها انتظاراتشان را در جهت برعکس به‌روز می‌کنند.بنا به یک نظریۀ رقیب، واکنش مردم به بی‌عدالتی هیجانی است، نه عقلایی. اگر آن‌ها متوجه شوند که کمتر از همکارانشان مزد می‌گیرند، آن را نشانه‌ای برای انتظار افزایش حقوق به حساب نمی‌آورند، بلکه شاهدی در نظر می‌گیرند بر اینکه کسی قدرشان را نمی‌داند (محققان این الگو را «درآمد نسبی» نامیده‌اند). بنا به این نظریه، کسانی که می‌فهمند دستمزدشان پایین است، ناراحت می‌شوند. آن‌هایی که می‌فهمند دستمزدشان زیاد است، خوشنود می‌شوند.آن اقتصاددانان یک ایمیل برای هزاران کارمند در سه پردیس دانشگاه کالیفرنیا (در سانتاکروز، سن‌دیه‌گو و لس‌آنجلس) فرستادند تا وجود پایگاهِ دادۀ ساکرامنتوبی را به آن‌ها خبر بدهند. با این اشاره، بازدیدها از وب‌سایت سر به فلک کشید چون کارمندان عملاً چک‌های حقوق همدیگر را رصد می‌کردند.چند روز بعد، محققان ایمیل دوم را فرستادند که چند سؤال در آن بود. مثلاً می‌پرسید «چقدر از شغلتان راضی هستید؟» و «چقدر از دستمزدتان در این شغل راضی هستید؟» همچنین این پیمایش را برای کارکنانی فرستادند که خبر وجود پایگاهِ داده را برایشان ارسال نکرده بودند. محققان نتایج را مقایسه کردند. یافته‌های آن‌ها با هیچ‌یک از آن دو نظریه تطبیق کامل نداشت.طبق پیش‌بینی الگوی درآمد نسبی، آن‌هایی که فهمیدند کمتر از همتایانشان دستمزد می‌گیرند دلخور شدند. در مقایسه با گروه کنترل، آن‌ها می‌گفتند که رضایت کمتری از شغلشان و علاقۀ بیشتری به پیداکردن شغلی جدید دارند. اما عطف به آن‌هایی که درآمد بیشتر داشتند، الگوی درآمد نسبی جواب نمی‌داد. کارکنانی که فهمیدند بیشتر از همکارانشان پول می‌گیرند، هیچ لذت خاصی نبردند. آن‌ها از اساس بی‌تفاوت بودند. به تعبیر آن اقتصاددانان، در مقاله‌ای که نهایتاً دربارۀ آن تحقیق نوشتند، دسترسی به پایگاهِ داده «اثری منفی بر کارمندانی داشت که در واحد کاری و شغلشانْ کمتر از میانه دستمزد می‌گرفتند» اما «هیچ اثری بر آن کارمندانی نداشت که بیش از میانه دستمزد می‌گرفتند».پیغام پژوهش برای آن اقتصاددانان این بود که کارفرمایان «مشوقی قوی دارند» که دستمزدها را مخفی نگه دارند. با فرض اینکه کارمندان ایالت کالیفرنیا نمایندۀ جامعۀ بزرگ‌تر هم هستند، این آزمایش یک نتیجه‌گیری وسیع‌تر و دلهره‌آورتر هم داشت. در جامعه‌ای که بهره‌مندی‌های اقتصادی در رأس هرم متمرکز شده‌اند (به بیان دیگر، جامعه‌ای مثل ما)، هیچ‌کس برنده نیست اما انبوهی بازنده‌اند.کیت پین، روان‌شناس، آن لحظه‌ای در خاطرش مانده که فهمید فقیر است. کلاس چهارم بود، در صف کافه‌تریای دبستانش در غرب کنتاکی ایستاده بود. پین پول غذا نمی‌داد (درآمد خانواده‌اش آن‌قدر کم بود که شرایط دریافت ناهار رایگان مدرسه را داشت) و صندوق‌دار معمولاً با دست اشاره می‌کرد که رد شود. اما آن روز خاص، یک نفرِ جدید پشت صندوق نشسته بود و آن خانم از پین یک دلار و ۲۵ سنت خواست، که پین نداشت. او شرمنده شد. ناگهان متوجه شد با بقیۀ بچه‌هایی که آن اطراف می‌پلکند و پول نقد در جیبشان دارند فرق دارد.پین در کتاب نردبان شکسته: نابرابری چه تأثیری بر شیوۀ فکر، زندگی و مرگ ما دارد می‌نویسد که «آن لحظه همه‌چیز را برایم دگرگون کرد». به معنای دقیق اقتصادی هیچ اتفاقی نیفتاد، چون پول خانوادۀ پین به همان اندازۀ (زیاد یا کمِ) روز قبل بود. ولی آن بعدازظهر در کافه‌تریا، او فهمید که کدام پلۀ نردبان متعلق به اوست. او از لباس‌هایش، طرز صحبتش، و حتی موهایش که در خانه و با استفاده از قابلمه اصلاح می‌شد، شرمسار شد. او تعریف می‌کند: «من که همیشه بچه‌ای خجالتی بودم، توی مدرسه تقریباً در سکوت مطلق فرو رفتم».پین اکنون استاد دانشگاه کارولینای شمالی در چپل‌هیل است. او به این اعتقاد رسیده است که حداقل در کشوری مثل ایالات متحده (جایی که به گفتۀ او حتی کسانی که زیر خط فقر زندگی می‌کنند تلویزیون و مایکروویو و موبایل دارند)، آسیبِ واقعیِ فقر در تجربۀ ذهنیِ احساس فقر است. این احساس محدود به دو دهک پایین نیست. در دنیایی که افرادْ خود را با همسایگانشان می‌سنجند، ممکن است که پول خوبی دربیاورید اما کماکان احساس محرومیت کنید. پین می‌نویسد: «برخلاف ستون‌های اعدادِ صلبی که در دفترکل بانک ردیف شده‌اند، جایگاهْ مقوله‌ای سیال است چون به‌واسطۀ مقایسه‌های دائمی با دیگران تعریف می‌شود».احساس فقر، پیامدهایی دارد که در دایرۀ احساسات محض نمی‌گنجند. آن‌هایی که خود را فقیر می‌دانند، تصمیم‌های متفاوتی می‌گیرند که عموماً تصمیم‌های نادرستی‌اند. مثلاً قماربازی را در نظر بگیرید. خرج‌کردن دو دلار برای بلیط بخت‌آزمایی، که شانس برنده‌شدنش تقریباً یک در سیصد میلیون است، شرط‌بندی خوبی نیست. این کار به‌ویژه برای آن‌هایی نادرست است که به‌سختی امرارمعاش می‌کنند. بااین‌حال، سهم بلیط‌های بخت‌آزمایی که آمریکایی‌های کم‌درآمد می‌خرند بسیار زیادتر از نسبت جمعیتی آن‌هاست، آن‌قدر زیاد که گاهی کل این تشکیلات را «مالیات‌گیری از فقرا» می‌نامند.یک تبیین این مسئله آن است که فقرا به رفتارهای پرخطرتر روی می‌آورند، یعنی همان عاملی که در وهلۀ اول موجب فقر آن‌ها شده است. در روایت پین، این شیوۀ تفکر موجب عقب‌گرد می‌شود. او به تحقیقی دربارۀ قماربازی اشاره می‌کند که روان‌شناسان کانادایی انجام داده‌اند. محققان، پس از پرسیدن یک‌سلسله پرسش جهت کاوش دربارۀ امور مالی شرکت‌کنندگان، از آن‌ها می‌خواستند که جای خودشان را در «مقیاس هنجاری درآمد اختیاری»۲ مشخص کنند. طبیعی است که این مقیاس ساختگی بود و امتیازهایش دست‌کاری شده بودند. مهم نبود که وضع مالی‌شان واقعاً به چه شکلی باشد: آزمایش جوری طراحی شده بود که برخی باور کنند درآمد اختیاری‌شان بیشتر از همتایانشان است، و برخی دیگر هم برعکس. در انتها، به شرکت‌کنندگان بیست دلار داده می‌شد که می‌توانستند توی جیب‌شان بگذارند یا در ورق‌بازی رایانه‌ای قمار کنند. آن‌هایی که باور کرده بودند رتبۀ پایین‌تری در این مقیاس دارند، احتمال بیشتری داشت که پولشان را روی ورق‌بازی شرط ببندند. یا به تعبیر پین، «احساس فقر، میل افراد به تاس‌ریختن را بیشتر می‌کرد».در یک مطالعۀ دیگر که پین و همکارانش انجام دادند، شرکت‌کنندگان به دو دسته تقسیم شدند. از آن‌ها خواسته شد سلسله‌ای از شرط‌بندی‌ها را انجام دهند. در هر شرط‌بندی، آن‌ها یک گزینۀ کم‌خطر/کم‌بازده (مثلاً صددرصد شانسِ بُردن ۱۵ سنت) و یک گزینۀ پرخطر/پربازده (ده‌درصد شانسِ بُردن ۵۰ دلار) داشتند. پیش از آغاز آزمایش، دو داستان متفاوت (طبعاً داستان‌های تخیلی) دربارۀ نتیجۀ کار شرکت‌کنندگان قبلی به دو گروه گفته شد. به گروه اول گفته شد که تفاوت میزانِ بُرد بین موفق‌ترین و ناموفق‌ترین بازیکن‌ها فقط چند سنت بوده است، و به گروه دوم گفته شد که این شکاف بسیار بیشتر بوده است. افراد گروه دوم، شرط‌بندی‌های پرخطرتری نسبت به افراد گروه اول انجام دادند. پین مدعی است که این آزمایش «اولین شاهد تجربی بر آن است که نابرابری فی‌نفسه می‌تواند عامل رفتار مخاطره‌آمیز شود».او استدلال می‌کند که نگرش‌های افراد به نژاد نیز با تجربۀ محرومیت پیوند دارد. پین در اینجا به تحقیقات روان‌شناسان دانشگاه نیویورک ارجاع می‌دهد. آن‌ها به سوژه‌های آزمایش خود ده دلار دادند تا وارد یک بازی آنلاین شوند. به سوژه‌ها گفته شد که اگر خوش‌شانس‌تر باشند، صد دلار می‌گیرند. سپس به سوژه‌ها که همگی سفیدپوست بودند، جفت‌تصویرهایی نشان دادند و از آن‌ها پرسیدند که در هر جفت کدام یک «سیاه‌ترین» است. همۀ تصاویر مرکب بوده و به شیوه‌های مختلف دستکاری شده بودند. در مقایسه با گروه کنترل، سوژه‌های گروه «بدشانس» به‌طور متوسط تصویرهای تیره‌پوست‌تر را بهتر انتخاب می‌کردند. پین می‌نویسد: «احساس محرومیتْ ادراک آن‌ها از تفاوت‌های نژادی را تقویت کرده بود».کتاب نردبان شکسته پُر از مطالعاتی از این قبیل است. برخی از مطالعه‌ها قانع‌کننده‌تر از بقیه‌اند، و پین در مواردی که کم هم نیستند استنتاج‌هایی می‌کند که دقیقاً در چارچوب داده‌ها نیستند. اما حجم شواهدی که او گردآوری کرده است قانع‌کننده‌اند. افرادی که احساس محرومیت کنند، خود را ناشایسته‌تر می‌بینند. آن‌ها در پذیرش نظریه‌های توطئه مستعدترند. و احتمال آنکه مبتلا به مشکلات پزشکی شوند بیشتر است. یک مطالعه روی کارمندان غیرنظامی دولت بریتانیا نشان داد که در مقایسه با سطح تحصیلات یا درآمد واقعیْ تلقی مردم از جایگاهشان پارامتر بهتری برای پیش‌بینی سلامت آن‌هاست.همۀ این‌ها پین را دلواپس آن می‌کند که ما داریم به کجا می‌رویم؟ از لحاظ درآمد سرانه، ایالات متحده تقریباً در صدر فهرست ملت‌های دنیاست. اما به لطف شکاف روزافزون میان یک‌درصد و مابقی مردم، اثر ذهنیِ ماجرا نوعی فقرزدگی گسترده است. او می‌نویسد: «ذهن ما، نابرابری را آن‌چنان هم‌تراز فقر می‌بیند که ایالات متحده ... از نظر بسیاری از مشخصه‌ها، بیشتر شبیه یک ملت درحال‌توسعه است تا یک ابرقدرت».ریچل شرمن استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه نیواسکول است، و مثل پین روی نابرابری مطالعه می‌کند. او در مقدمۀ کتاب خیابان ناآرام: اضطراب تنعّم می‌نویسد: «هرچند تصاویر ثروتمندان در رسانه‌ها شایع‌اند، ما چندان نمی‌دانیم که ثروتمندبودن در این بُرهۀ تاریخی فعلی چه حس و حالی دارد».اولین کشف شرمن دربارۀ ثروتمندان آن است که آن‌ها نمی‌خواهند با او حرف بزنند. سوژه‌هایی که مصاحبه را قبول می‌کنند، ناگهان از پاسخ‌دادن به ایمیل‌هایش دست می‌کشند. یک خانم عذر تقصیر می‌خواهد و می‌گوید در امورات بچه‌هایش «غرق» شده است، ولی شرمن بعداً می‌فهمد که بچه‌هایش به اردو رفته بودند. پس از یک عالم دوندگی موفق می‌شود با پنجاه نفر از جماعت سرآمدان در منهتن و پیرامون آن گفت‌وگو کند. درآمد خانوار اکثر آن‌ها بیش از نیم‌میلیون دلار در سال است؛ و حدود نیمی از آن‌ها بیش از یک میلیون دلار در سال درآمد دارند یا دارایی‌هایشان بیش از هشت میلیون دلار می‌ارزد، یا هر دو. (یا حداقل این حرفی است که آن‌ها به شرمن می‌زنند؛ او پس از مدتی به این نتیجه رسیده که آن‌ها درآمدهایشان را کمتر از واقع می‌گویند). سوژه‌های او بسیار دلواپس رازداری‌اند. لذا شرمن همۀ جزئیات افشاگرانه را حذف می‌کند تا اگر کسی هم عمارت‌های سنگیِ قهوه‌ای یا تفرجگاه‌های تابستانی آن‌ها را دیده باشد، نتواند آن‌ها را از دل این محتوا بشناسد.شرمن در همین حد می‌گوید که: «به حمام‌هایی سرک کشیدم که وان یا دوش بخار داشتند. محل مصاحبه‌هایم آشپزخانه‌های اُپن بود که اغلب روپوشی از مرمر کارارا یا کاشی‌های دست‌ساز داشتند».دومین یافتۀ شرمن، که لابد می‌توان از یافتۀ اولش هم آن را نتیجه گرفت، این است که جماعت ممتاز ترجیح می‌دهند خودشان را ممتاز ندانند. خانمی که یک آپارتمان مشرف به رودخانۀ هادسون و یک خانۀ دیگر در همپتونز دارد و درآمد خانوارش حداقل دو میلیون دلار در سال است، به شرمن می‌گوید که خودش را جزء طبقه متوسط می‌داند. آن خانم توضیح می‌دهد: «احساس می‌کنم هرقدر هم داشته باشید، کسی هست که صدبرابرش را داشته باشد». خانم دیگری که درآمد خانوارش همان حدود است، و عمدۀ آن را شوهرش درمی‌آورد، که وکیل شرکت‌های تجاری است، وضع خانواده‌اش را «خوب» توصیف می‌کند. این خانم می‌گوید: «خُب منظورم این است که این‌همه بانکدار هستند که به گرد پایشان هم نمی‌رسیم». یک خانم دیگر که درآمد خانوارش از این دو هم بیشتر است (دو و نیم میلیون دلار در سال)، مخالف استفادۀ شرمن از واژۀ «تنعّم» است. او می‌گوید: «تنعّم نسبی است». برخی از دوستان او اخیراً با هواپیمای خصوصی به مسافرت تفریحی رفته‌اند. او می‌گوید: «تنعّم یعنی این».این جور حرف‌زدن هم‌سو با پژوهش پین است. اگر تنعّم بسته به نگاه فرد باشد، حتی فوق‌ثروتمندان هم وقتی وضعیت‌شان را با اَبَرثروتمندان مقایسه می‌کنند، شاید به حال خودشان تأسف بخورند. آن خانمی که واژۀ «تنعّم» را برازندۀ وضعش نمی‌داند، خودش را در «قعر» فهرست یک‌درصدی‌ها می‌بیند. او می‌گوید: «اختلاف بین قعرِ یک‌درصد و رأس آن عظیم است».شرمن استنباط دیگری دارد. به اعتقاد او، سوژه‌هایش به خاطر دلالت‌هایی که برچسب تنعّم به همراه می‌آورد، اکراه دارند که در این دسته قرار بگیرند. او می‌نویسد: «نیویورکی‌ها سعی می‌کنند خودشان را آدم‌های خوب ببینند. آدم‌های خوب، سختکوش‌اند. چنین کسانی محتاط و در چارچوب توانشان زندگی می‌کنند ... لاف نمی‌زنند یا افاده نمی‌فروشند». یک جای دیگر می‌گوید اینکه سوژه‌هایش اغلب هیجانات متناقضی دربارۀ خرج‌کردن ابراز می‌کردند، او را «غافل‌گیر» کرد: «به مرور زمان، به این فهم رسیدم که این ابرازها غالباً تعارضات اخلاقی دربارۀ ممتازبودن به معنای کلی‌اش است».این ناخرسندی که شرمن آن را مستند کرده است، فارغ از آنکه خاستگاهش چه باشد (حسادت یا اخلاقیات)، با نتایج مطالعۀ دانشگاه کالیفرنیا تطابق دارد. گویا بی‌عدالتیْ نامتقارن است: با آن همه پریشانی که برای قعرنشین‌ها می‌آورد، گویا لذت نسبتاً اندکی برای صدرنشین‌ها دارد.هر پدر و مادری خوب می‌داند که، هنگام تقسیم چیزهای دوست‌داشتنی، بچه‌ها به دقت نگاه می‌کنند. چند سال پیش، یک تیم روان‌شناس مطالعه‌ای را اجرا کردند تا ببینند بچه‌هایی که خردسال‌تر از آن‌اند که واژۀ «بی‌انصافی» را بلد باشند، چه واکنشی به بی‌انصافی نشان می‌دهند. آن‌ها تعدادی از بچه‌های پیش‌دبستانی را آوردند و دوتا دوتا جفت کردند. به بچه‌ها تعدادی بلوک خانه‌سازی دادند که با آن‌ها بازی کنند، و بعد از مدتی از آن‌ها خواستند که بلوک‌ها را جمع کنند. پاداشِ جمع‌وجورکردنِ اسباب‌بازی‌ها، برچسب‌های تشویقی بود. فارغ از اینکه هرکدام از بچه‌ها چقدر در تمیزکاری زحمت کشیده باشد، به یکی چهار برچسب و به دیگری دو تا دادند. بنا به اطلاعات «مرکز کنترل و پیش‌گیری بیماری‌ها»، نباید از بچه‌های زیر چهار سال انتظار داشت که ایدۀ شمردن را بفهمند. اما حتی بچه‌های سه‌ساله هم گویا می‌فهمیدند که چه زمانی در حقشان ناجوانمردی شده است. اکثر آن‌هایی که دو برچسب گرفته بودند نگاه حسرت‌باری به داشته‌های طرف دیگر داشتند. برخی گفتند که برچسب بیشتر می‌خواهند. تعدادی از آن‌هایی که چهار برچسب گرفته بودند نیز از این نحوۀ توزیع (یا شاید اعتراض‌های طرف دیگر) آزرده شدند و قدری از برچسب‌هایشان را به دیگری دادند. محققان گزارش دادند: «ما می‌توانیم ... با اطمینان بگوییم که یک‌جور فهم از بی‌عدالتیْ هدایتگر این اعمال است؛ چون در همۀ موارد، آن‌ها یک و فقط یک برچسب به طرف مقابل دادند که داشته‌های دو طرف را برابر می‌کرد». طبق نتیجه‌گیری آن‌ها، این نتایج نشان می‌دهند که «واکنش عاطفی به بی‌انصافیْ از سنین بسیار پایین پدیدار می‌شود».اگر خردسالان نوپا هم این واکنش عاطفی را تجربه می‌کنند، پس شاید این واکنش در تاروپود مغز ماست، یعنی حاصل تکامل است، نه فرهنگ. دانشمندان در «مرکز ملی پژوهش پستانداران نخستی» در حومۀ آتلانتا روی میمون‌های قهوه‌ای رنگ کاپوچین مطالعه می‌کنند که بومی آمریکای جنوبی‌اند. این دانشمندان، به میمون‌ها آموزش دادند که در عوض یک ژتون، یک تکه خیار بگیرند. سپس میمون‌ها را دو به دو جفت کردند، و در هر جفت به یکی از میمون‌ها پاداش بهتری دادند (یک دانۀ انگور). میمون‌هایی که همچنان خیار می‌گرفتند، همان خیاری که قبلاً شادمانه گازش می‌زدند، عصبانی شدند. تعدادی از آن‌ها دیگر ژتون نمی‌دادند. برخی دیگر از قبول خیار امتناع می‌کردند، یا در چند مورد تکه‌های خیار را به طرف محققان پرت می‌کردند. محققان نوشتند که میمون‌های کاپوچین، مثل انسان‌ها، «گویا پاداش را نسبی می‌سنجند».بچه‌های پیش‌دبستانی، میمون‌های قهوه‌ای‌رنگ کاپوچین، کارمندان ایالت کالیفرنیا، دانشجویانی که برای آزمایش روان‌شناختی به کار گرفته شدند، همه و همه گویا از نابرابری منزجرند. با اینکه معنای محروم‌بودن در مکان‌های مختلف و سال‌های مختلف فرق دارد، باز هم آن انزجار از نابرابری پابرجاست. چنانکه پین اشاره می‌کند، توماس جفرسون که در شهر مانتیسلو بدون آب گرم و چراغ سقفی زندگی می‌کرد بنا به استانداردهای آمریکای امروزی «فقیرتر از فقیر» حساب می‌شد. نابرابری، که بنا به روایت‌های متعدد یک پیش‌شرط تمدن است، بی‌تردید نیروی پیش‌برندۀ انواع نوآوری‌هایی بوده است که طی این چند قرن موجب شده‌اند لوله‌کشی و برق داخل خانه امروز در ایالات متحده جزو ضروریات زندگی حساب شود؛ حالا بحث یخچال و گرمایش مرکزی و اینترنت بی‌سیم که بماند.بااین‌حال، هنوز تصمیم‌هایی مانده که باید بگیریم. لایحۀ مالیات که اخیراً از تصویب کنگره گذشت، ریز و درشت، بهره‌های بیشتری را نصیب اشراف کشور می‌کند. حامیان لایحه اصرار دارند که این قانون چنان رونقی ایجاد خواهد کرد که طبقات فقیر و متوسط هم بالاخره بهره‌مند خواهند شد. اما حتی اگر چنین شود (که همۀ شواهد می‌گویند این‌گونه نخواهد شد)، این قانون به مسئلۀ اصلی نمی‌پردازد. آنچه موجب می‌شود همۀ ما احساس کنیم غنی‌تریم ثروت بیشتر نیست؛ برابری بیشتر است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Payne, Keith. The Broken Ladder: How Inequality Affects the Way We Think, Live, and Die. Penguin, 2017Sherman, Rachel. Uneasy Street: The Anxieties of Affluence. Princeton University Press, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱۵ ژانویۀ ۲۰۱۸ با عنوان «The Psychology of Inequality» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۸ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «روان‌شناسی نابرابری» منتشر کرده است.•• الیزابت کولبرت (Elizabeth Kolbert) از شاخص‌ترین نویسندگان نیویورکر است که بیش از ۱۸ سال است برای این مجله می‌نویسد. علاقه‌مندی‌های کولبرت بر مسائل محیط‌زیستی و روان‌شناسی متمرکز است. او در سال ۲۰۱۵ جایزۀ پولیتزر را برای کتاب انقراض ششم (Sixth Extinction)دریافت کرد. «چرا فکت‌های نظر ما را عوض نمی‌کنند» و «دانشمندی که نمی‌خواهد زمین به دوزخ تبدیل شود» از دیگر نوشته‌های اوست که در ترجمان منتشر شده است.[۱] rational-updating model[۲] درآمد اختیاری یعنی میزانی از درآمد که، پس از کسر مالیات و هزینه‌های ضروری زندگی، باقی می‌ماند [مترجم]. ]]> الیزابت کولبرت اقتصادوجامعه Sat, 17 Feb 2018 05:07:11 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8874/ روبات‌ها برایمان آرمان‌شهر می‌سازند یا ویران‌شهر؟ http://tarjomaan.com/report/8875/ • ما مثل بچه‌هایی هستیم که دارند با بمب بازی می‌کننداز دیدگاه یک فیلسوفِ دانشگاهِ آکسفورد ماشین‌های هوشمند از تغییرات اقلیمی تهدیدکننده‌ترند فیلسوفی که روزگاری می‌خواست بدنش را منجمد کند تا شاید در آینده بتواند به زندگی باز گردد، حالا رئیس موسسۀ پژوهشیِ عجیبی در دانشگاه آکسفورد است. جایی که معمولاً تا سحر پشت میزش می‌نشیند و سناریوهای ممکن برای انقراض بشر به دست ربات‌های هوشمند را پیش‌بینی می‌کند. پروفسور نیک باستروم معتقد است هوش مصنوعی همانقدر که رؤیایی است، می‌تواند کابوس‌وار هم باشد.• با چشمان بسته به سوی آخرالزمانِ هوش مصنوعی می‌تازیمما برای کنار آمدن با فناوری آینده به‌شدت ناآماده‌ایماگر سناریویی دربارۀ جهان در سال ۲۰۵۰ بشنوید که شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی است، احتمالاً اشتباه است؛ اما اگر سناریویی دربارۀ جهان در سال ۲۰۵۰ بشنوید که شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی نیست، قطعاً اشتباه است. هوش مصنوعی احتمالاً مهم‌ترین عامل تغییر در قرن ۲۱ خواهد بود و زندگی‌هایمان را ‌طوری دگرگون خواهد کرد که اکثر مردم به‌سختی قادر به تصورش هستند. اما واقعیت این است که اکثر ما همچنان درک بسیار مبهمی از هوش مصنوعی داریم. یوول هراری از میزان آمادگی ما برای رویارویی با آینده می‌گوید.• زیست‌فناوری و هوش مصنوعی سلسله‌مراتب طبقاتی جدیدی ایجاد می‌کنندنابرابری در طول قرن بیستم کاهش یافت، اما نابرابرترین جامعۀ ممکن در آینده منتظر ماستزندگی انسان‌ها پیش از انقلاب کشاورزی زندگی‌ای بسیار برابرتر از امروز بود. اما آغاز کشاورزی و یکجانشینی نابرابری‌های هرچه بیشتری میان انسان‌ها به وجود آورد. رفته‌رفته نابرابری به چیزی طبیعی و بدیهی تبدیل شد، تا آنکه با آغاز انقلاب‌های دوران مدرن بار دیگر جوامع تلاش برای برابری را پی گرفتند. مدرنیته می‌گفت برابری چیزی «غیرطبیعی» است و انسان‌ها همه برابرند. اما شاید عصر جدیدی در راه باشد، عصری که در آن نابرابری به چیزی «طبیعی» تبدیل شود.• بهشت‌هایی که زشت‌تر از جهنم از آب در آمدباید به آیندۀ تکنولوژیک جهان خوش‌بین بود یا بدبین؟ کتابی جدید تاریخی از این دوگانه را نوشته استدانشمندان و مهندسان در کنفرانس‌های خبری‌شان مدام از تکنولوژی‌های جدیدی که ساخته‌اند حرف می‌زنند و وعده می‌دهند که محصول جدیدشان دنیا را جای بهتری خواهد کرد. در مقابل آن‌ها فیلسوفان و ادیبانی هم پیدا می‌شوند که بپرسند جای بهتری برای چه کسانی؟ احتمالاً جواب این سؤال چنین است: ثروتمندان، قدرتمندان و از همه بیشتر، دیکتاتورها. مهندسان به آینده خوش‌بین‌اند، فیلسوفان بدبین. اما بالاخره حق با کیست؟• دورانی می‌رسد که انسان اشرف مخلوقات نخواهد بودبررسی کتاب هومو دئوس؛ تاریخچۀ مختصر فردا، نوشتۀ یوول نوآ هراریتصور اینکه کسی بتواند کتاب جدید یوول نوآ هراری را بخواند و دچار دلهره‌‌ای سرگیجه‌آور نشود دشوار است. گویی دوباره نیچه قلم به دست گرفته است و آیندۀ هراسناکِ بشر را پیش‌گویی می‌کند. با این تفاوت که، امروز، سرعت تغییرات جهان چنان افسارگسیخته است که به‌دشواری می‌توان تصوری از آینده داشت. کافی است به همین مسئله فکر کنیم: روزی که هوشِ پردازشگر‌های داده از هوشِ انسانی پیشی بگیرد، چه بر سر ما خواهد آمد؟ • آینده‌پژوهی از جان ما چه می‌خواهد؟آینده‌پژوهان گاهی حرف‌های خنده‌دار می‌زنند، اما ممکن است همین حرف‌ها آیندۀ ما را رقم بزندآینده‌پژوهان در نگاه اول خل‌وضع به نظر می‌رسند. اما همه‌شان از یک قماش نیستند. برخی ثروتمندانِ مرفهی هستند که دلشان می‌خواهد بدنشان را منجمد کنند تا یک روز در آینده به زندگی بازگردند، بعضی نگران آن هستند که یک هوشِ مصنوعیِ برتر انسان‌ها را زیر سلطۀ خود بگیرد. و برخی دل‌مشغول همین آدم‌های معمولی‌ای هستند که گرفتار سیستم‌های دیجیتال شده‌اند. اما اگر مسئله صرفاً بر سر قدرت و ثروت باشد چه؟• سریال «وست‌ورلد»؛ دربارۀ خدا، آگاهی و اخلاق«وست‌ورلد» ما را به تأمل دربارۀ دلالت‌های فلسفیِ هوش مصنوعی وامی‌دارد سریال «وست‌ورلد» داستان یکی از پارک‌های سرگرمی مدرن است که روبات‌هایی را در سرزمینی به‌سبک غرب وحشی جای داده تا «میزبان» و ارضاکنندۀ امیال پست انسان‌ها باشند. ولی روبات‌ها، به‌واسطۀ هوش مصنوعی پیشرفته‌شان، در مسیر کسب آگاهی و فرار از زندانی‌اند که برنامه‌نویس‌های پارک برای ذهن و جسمشان خلق کرده‌اند. این درام می‌تواند مخاطب خود را وادار کند که دربارۀ مسائلی چون خلقت، آگاهی و نیز وظایف اخلاقی ما انسان‌ها در قبال روبات‌های هوشمند تأمل کند، روبات‌هایی که شاید با ورودشان به زندگی روزمره چندان فاصله نداشته باشیم. • اگر مجبور نباشیم کار کنیم چه می‌شود؟مروری بر دو کتاب تازه دربارۀ آیندۀ کار و امیدها و ترس‌های مربوط به آنفرض کنید همۀ کارهای مشقت‌بار به دوش ربات‌ها گذاشته شده است و دولت به تمام شهروندانش، برای گذراندنِ زندگی، بی‌قیدوشرط پول می‌دهد. بدین‌ترتیب، دیگر هیچ‌کس مجبور نیست کار کند. خب تا اینجا که خوشایند به نظر می‌رسد، اما از این مرحله به بعد است که مشکلاتْ خودشان را نشان می‌دهند: اگر مجبور نباشیم کار کنیم، آن موقع وقتمان را چطور باید بگذرانیم؟ لطفاً دراین‌باره فکر‌های فانتری نکنید.• پیامد‌های اقتصادی و اجتماعی بیکاری تکنولوژیکبررسی کتاب قفس شیشه‌ای؛ اتوماسیون و آمریکا نوشتۀ نیکلاس کاردر آینده‌ای نه چندان دور نزدیک به نیمی از مشاغل ایالات متحده با ماشین‌های خودکار جایگزین خواهد شد از متصدی وام گرفته تا رانندگان تاکسی و نیروهای امنیتی. جایگزینی نیروی کار انسانی با ماشین که جان مینارد کینز از آن با عنوان بیکاری تکنولوژیک یاد می‌کند، برای خیلی از کار‌شناسان علم اقتصاد نگران‌کننده بود اما تجربۀ تاریخی نشان داد اقتصاد دچار رکود می‌شود، اتوماسیون به عنوان یکی از دلایل اصلی این امر معرفی می‌گردد و مفسران از بازگشت‌ناپذیری مشاغل سخن می‌گویند، اما در ‌‌نهایت اقتصاد مسیر معکوس را در پیش می‌گیرد و با تولید شغل، تمامی نگرانی‌ها در خصوص تأثیر ماشین ناپدید می‌شوند.• آخرین شغلِ روی زمینویران‌شهرِ واقعی آن است که، از بیم بیکاریِ گسترده، مانع انقلاب صنعتیِ سوم شویمدانشمندان می‌گویند در سی سال آینده ماشین‌ها می‌توانند پنجاه‌درصدِ شغل‌های ما را در دست بگیرند. جالب‌تر اینکه ماشین‌ها همین حالا نیز کارهایی را انجام می‌دهند که یک دهه پیش باورکردنی نبود. گویا انقلاب ماشینی‌شدن با سرعتی بیشتر از تصور ما پیش می‌رود و این همان چیزی است که دست‌مایۀ انمیشین کوتاه و تأمل‌برانگیز «آخرین شغلِ روی زمین» شده است. ضمن تماشای این انیمیشن سه‌دقیقه‌ای، یادداشت کوتاه پل میسن دربارۀ عصر پساشغل را بخوانید.• هیوبرت دریفوس: فیلسوف هوش مصنوعیدریفوس استدلال می‌کرد که رؤیای هوش مصنوعی بر پایۀ چند پیش‌فرض مخدوش استهیوبرت دریفوس، فیلسوف سرشناس، ۲۲آوریل در ۸۲سالگی بر اثر سرطان درگذشت. دریفوس را بیشتر با کتاب تاثیرگذارش، «آنچه کامپیوتر نمی‌تواند انجام دهد»، می‌شناسند، کتابی که ابتدا مایۀ عذاب و درنهایت الهام‌بخش محققان هوش مصنوعی شد. اما دریفوس در نیم‌قرن گذشته مشارکت بیشتری در فلسفه داشت. شان کلی، استاد فلسفۀ هاروارد، دربارۀ او گفته است: «اغراق نیست اگر بگوییم دسترسی فیلسوفان انگلیسی‌زبان به متفکرانی همچون هایدگر، مرلوپونتی و میشل فوکو به لطف ترجمه و تفسیرهایی است که ابتدا دریفوس عرضه کرد.»• این‌ها روبات‌هایی نیستند که وعده‌شان را به ما داده بودند • ما در برابر روبات‌ها مسئولیت اخلاقیِ بیشتری داریم • اگر یک مسافر زمان با موبایل هوشمند مواجه می‌شد • آیا با پیشرفت تکنولوژی، وضعیت جامعه بدتر می‌شود؟ • تکنولوژی آسان و مسالۀ چند وظیفه‌گی • تکنولوژی و جاودانگی ذهن ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 16 Feb 2018 06:39:06 GMT http://tarjomaan.com/report/8875/ پنچ کتاب پیشنهادی کیت ریوُرت برای بازاندیشی در علم اقتصاد http://tarjomaan.com/interview/8869/ گفت‌وگوی کسپر هندرسون با کیت ریورت، فایو بوکز —کسپر هندرسون: چرا نیازمند بازاندیشی در علم اقتصاد هستیم؟ مگر نه اینکه اوضاع به‌خوبی پیش می‌رود؟ برای مثال در نامۀ سالیانۀ بیل و ملیندا گیتس خواندم که اگر نرخ مرگ‌ومیر در همان حد سال ۱۹۹۰ باقی می‌ماند، در این ۲۵ سال، ۱۲۰ میلیون کودک زیر ۵ سال جان خود را از دست می‌دادند، اما این ۱۲۰ میلیون کودک در این مدت جان سالم به در بردند و این تنها یکی از علائمی است که نشان می‌دهد که دنیا به لطف رشد اقتصادی رو به بهبود است.کیت ریورت: در صد سال گذشته این‌طور فرض شده که بهروزی انسان تنها به همین نوع علائم و شاخص‌ها بستگی دارد: به مرگ‌ومیر کودکان و به آموزش و پرورش. اهداف توسعه‌ای هزاره، که در سال ۲۰۰۰ تعیین شد، تا حد زیادی روی برآورده‌کردن حقوق و نیازهای اولیه متمرکز شده است، حقوق و نیازهایی مانند بهداشت، آموزش، غذا، آب پاکیزه و تأسیسات بهداشتی، اشتغال و چیزهای دیگری از این دست. اما امروزه با تغییری پارادایمی در برداشتمان از طبیعت بهروزی انسان مواجه هستیم. من این پارادایم جدید را مانند یک دونات در نظر گرفته‌ام (از آن دونات‌هایی که وسطش سوراخ است) تا نشان دهم که اساساً دو وجه از بهروزی انسان وجود دارد. یک وجه برآورده‌کردن نیازهای همه است تا هر کس شانس این را داشته باشد که زندگی همراه با شرافت، فرصت و در کنار جامعه را تجربه کند. این درواقع اشاره به نیازهایی مانند غذا، مراقبت‌های بهداشتی، مسکن، حق اظهارنظر سیاسی، و برابری جنسیتی است. اما علاوه‌براین ما به انسجام و ثبات نظام‌های خارق‌العاده و جان‌بخش سیاره‌مان نیز وابسته‌ایم: یک اقلیم باثبات، خاک‌های حاصلخیر، اقیانوس‌های سالم، آب شیرین فراوان، تنوع زیستی بسیار، لایۀ ازن محافظ. بهروزی ما در نهایت با این موارد در هم تنیده، و همان‌طور که همگان می‌دانیم همۀ این موارد شرایط نامساعد بی‌سابقه‌ای را تجربه می‌کنند. پس همه‌چیز به‌خوبی پیش نمی‌رود و به همین دلیل هم هست که نیازمند بازاندیشی در علم اقتصاد هستیم.اجازه بدهید به ریشۀ اقتصاد بازگردم که همانا «هنر مدیریت خانوار» است. زمانی که کسنوفون، فیلسوف یونان باستان، برای اولین بار کتابی به نام اقتصاددان۱ نوشت، درحقیقت از مدیریت یک ملک شخصی می‌گفت. آیا باید به زن خانه برای مدیریت حساب‌های خانوار اعتماد کرد؟ برده‌ها را چطور باید مدیریت کرد؟ کسنوفون در اواخر عمرش دربارۀ مدیریت یک دولت‌شهر می‌اندیشید (شهر زادگاهش یعنی آتن)، اینکه چطور باید از صادرات و واردات مالیات گرفت، اینکه آیا باید اجازه داد دیگران وارد شهر شده و کار کنند. دو هزار سال پس از آن بود که آدام اسمیت توجه ما را به یک سطح بالاتر یعنی دولت‌های ملی جلب کرد و پرسید که چرا ملتی شکوفا می‌شود درحالی‌که ملتی دیگر به نظر در جا می‌زند؟ به نظر من امروز زمان آن فرا رسیده که نسل ما نگاهش را یک سطح دیگر بالا ببرد و ورای خانواده، شهر، یا کشور به سیاره‌مان بیندیشد: زمان آن فرا رسیده که به اقتصاد خانوار سیاره‌ای بپردازیم. و باید این سؤال را از خودمان بپرسیم: چطور باید موطنِ سیاره‌ای فوق‌العاده‌مانِ را مدیریت کنیم که منافع و نیازهای همۀ ساکنانش برآورده شود؟ به این ترتیب به زعم من، دوران ما دوران اقتصاد سیاره‌ای است. پاسخ هر چه باشد، یک چیز روشن است. اقتصادی که از قرن پیش به ارث برده‌ایم (تا حد زیادی اندیشۀ قرن بیستمی که در نظریات قرن نوزدهمی ریشه داشته)، به‌هیچ‌وجه ابزار لازم برای درک چالش‌های قرن بیست‌ویکم را در اختیار ما نمی‌گذارد. شاهد این شرایط نامساعد هم دیدگاه امروزی‌مان نسبت به بهروزی، وابستگی متقابل به این سیارۀ جاندار، و روش‌هایی است که با استفاده از آن‌ها در حال تخریب این کرۀ خاکی هستیم.هندرسون: امید دارید که با کتابتان، اقتصاد دوناتی۲، به چه چیز دست یابید؟ریورت: سعی کردم کتابی را بنویسم که آرزو داشتم روز اولی که برای تحصیل اقتصاد به دانشگاه رفتم، آن را می‌خواندم. من در دهۀ ۱۹۸۰ بزرگ شدم و شاهد سوراخ‌شدن لایۀ ازن، قحطی در اتیوپی، و [به‌گل‌نشستن] کشتی اکسون والدز بودم که مواد نفتی را در آب‌های آلاسکا ریخت، زمانی که مدرسه را به پایان رساندم می‌دانستم که می‌خواهم برای سازمانی مانند آکسفام یا گرینپیس کار کنم، و بر این باور بودم که بهترین کاری که می‌توانم انجام دهم این است که خود را به زبان مادری سیاست عمومی مجهز کنم: علم اقتصاد. من گمان می‌کردم که اگر اقتصاد را بیاموزم، قادر خواهم بود به این مسائل پرداخته و به مقابله با فقر، بی‌عدالتی اجتماعی، و فروسایی محیط زیست کمک کنم. من تحصیلات فوق‌العاده‌ای را در کنار اساتیدی کم‌نظیر در دانشگاه پشت سر گذاشتم، اما دریافتم که اقتصاد متعارف این مسائل را کنار می‌گذارد. برای مثال در اقتصاد متعارف برای سخن گفتن از محیط زیست از عبارت «آثار بیرونی محیط زیستی» استفاده می‌شود. خب اگر قرار باشد که دربارۀ جهان زنده با عنوان آثار بیرونی سخن بگوییم از پیش معلوم است چقدر برای آن اهمیت قائل شده‌ایم.بسیاری از مسائلی که برایم مهم بود را باید در حاشیه‌های دروس ارائه‌شده پی می‌گرفتم؛ این‌طور بود که درنهایت از اقتصاد دانشگاهی فاصله گرفتم. اما بعد از سه سال کار در روستاهای زنگبار، چهار سال کار با سازمان ملل، و سپس یک دهه با آکسفام (به عبارت دیگر پس از اینکه با چالش‌های اقتصاد واقعی درگیر شدم)، متوجه شدم که به دلایلِ ریشه‌ایِ این مسائل نخواهیم رسید مگر اینکه نظریۀ اقتصادری را ازنو بنویسیم تا متناسب زمانۀ خودمان شود. بسیاری از افراد گمان می‌کنند که علم اقتصاد اساساً به معادلات می‌پردازد، اما پشت هر معادله مدلی نهفته است، و پشت هر مدل نموداری بسیار ساده وجود دارد که آن‌قدر آرام راه خود را در پس ذهن ما باز می‌کند که اصلاً متوجه حضورش نمی‌شویم، ولی از همان ابتدا شیوۀ تفکر ما را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. من به‌دنبال تغییر این شرایط بودم.هندرسون: انتخاب اول شما استعاره‌هایی که کنارشان زندگی می‌کنیم۳، اثر جرج لیکاف و مارک جانسون، است. این کتاب چطور به چالش‌های مدنظر شما می‌پردازد؟ریورت: این کتاب را اولین بار، سرسری، در اواخر دهۀ ۱۹۹۰ خواندم. من بخشی از تیمی بودم که نوشتن گزارش توسعۀ انسانی در سازمان ملل را بر عهده داشت، و ما در حال صحبت دربارۀ «بیرون‌آوردن افراد از فقر» بودیم. یکی از همکاران فیلسوفم، کریستیمن بری، بیان کرد که این موضوع تا حدی شبیه به انتقال هوایی با استفاده از هلیکوپتر است. چه چیز پشت ایدۀ «بیرون‌آوردنِ» افراد از فقر است؟ و اصلاً فقر چیست، آیا می‌توان آن را شبیه یک سوراخ دانست که افراد را از آن خارج می‌کنیم؟ این بود که شروع کردیم به صحبت‌کردن دربارۀ استعاره‌هایی که در توسعه از آن‌ها بهره می‌بریم، و با این کتاب روبه‌رو شدم و از درک ریشه‌های قدرت زبانی استعاره‌ها و اینکه تقریباً هر چیز که می‌گوییم نشانی از سوراخ‌های استعاره‌ها در خود دارد. همین چیزی که الآن گفتم استعاره بود، انگار که زبان تخته‌ای چوبی است و استعاره‌ها سوراخ‌هایی هستند که کرم چوب‌ها بر جا می‌گذارند. هر آنچه می‌گوییم آن‌قدر آکنده از استعاره‌هاست که حتی متوجهش هم نمی‌شویم چرا که این استعاره‌ها درون تار و پود زبان انگلیسی جا گرفته است.خلاصه که به‌شدت از آگاه‌شدن از آن همه استعاره‌ای که در صحبت‌کردنم وجود داشت و تاثیرش روی تفکراتم دربارۀ شدنی‌ها و ناشدنی‌ها شگفت‌زده شدم. مثلاً اگر قرار است افراد از فقر «بیرون آورده شوند»، پس فقر چیزی است که آن‌ها خود به‌تنهایی نمی‌توانند از آن بیرون بیایند؟ آیا باید دیگری آن‌ها را بیرون بیاورد؟ و آن استعارۀ انتقال هوایی پیشاپیش در ما این ایده را زنده می‌کند که قربانیانی ناشناخته وجود دارند که توسط کسی نجات داده می‌شوند که قهرمانانه می‌آید و آن‌ها را از فقر بیرون می‌آورد. این استعاره از پیش تصور ما از کارهای شدنی را چارچوب‌بندی و محدود می‌کند.به این ترتیب مدت‌ها پیش این کتاب را خواندم و خیلی در چارچوب اقتصاد به آن فکر نکردم تا اینکه سال‌ها بعد و زمانی که می‌خواستم به ریشه‌های علم اقتصاد بپردازم دوباره به آن بازگشتم. وقتی از انتشار کتاب جدیدتر لیکاف، به فیل فکر نکن۴، با خبر شدم قدرت استدلال او را به خاطر آوردم و به این کتاب بازگشتم. به‌شدت تحت‌تأثیر دو چیز در این کتاب قرار گرفتم. اولی نقش چیزی است که نویسندگان آن را استعاره‌های مربوط به جهت‌ها می‌نامند. یکی از بنیادی‌ترین استعاره‌ها در این رابطه که در زبان انگلیسی به کار می‌رود این است که جلو و بالا نشانۀ خوبی است. به این ترتیب است که می‌گوییم: «دوباره همه چی روبه‌جلوست»۵ یا «به نظر می‌آد داریم به عقب برمی‌گردیم»۶، «چرا سرت پایینه و تو خودتی؟»۷، «حس می‌کنم اون بالا رو ابرهام»۸. این جهت‌گیری بسیار ابتدایی در جهان را از بدن‌هایمان وام گرفته‌ایم. به زمانی فکر کنید که کودک شروع می‌کند به چهاردست‌وپارفتن: اول به‌شکل عجیبی عقب عقب می‌رود، سپس رو به جلو حرکت می‌کند، و درنهایت خود را بالا می‌کشد و می‌ایستد، و اینجاست که همۀ ما برایش دست می‌زنیم. این احساس جلورفتن و عقب‌رفتن به‌مثابۀ پیشرفت وجود دارد، و ما آن را در سراسر زندگی به کار می‌بندیم.هندرسون: خب این موضوع ایرادی دارد؟ریورت: نه، جلو و بالا در حقیقت بخشی از زندگی و رشد هستند. اما برداشت بیش‌ازاندازه لفظ‌محور و ساده‌انگارانه از آن‌ها عمیقاً در شیوۀ تفسیر ما از جهان وارد شده است. تعجبی ندارد که این موضوع به‌سرعت در زبان علم اقتصاد نیز به کار رفته است. نمودار تولید ناخالص داخلی (جی.دی.پی) یک کشور را در نظر بگیرید، هدف سیاست‌گذاران این است که این شاخص همیشه روبه‌بالا حرکت کند. هر انحرافی از این مسیر روبه‌بالا بد شمرده می‌شود. به استعاره‌هایی دقت کنید که افراد برای سخن‌گفتن دربارۀ اقتصاد از آن‌ها استفاده می‌کنند. مثلاً «دمیدن جوانه‌های بهبود اقتصاد»۹ که اقتصاد را یک گیاه در نظر می‌گیرد. البته که همۀ ما دوست داریم گیاهان و باغ‌هایمان رشد کنند، همان‌طور که دوست داریم فرزندمان رشد کنند. واقعیتش الآن بچه‌های من هشت سالشان است و با سرعت زیادی در حال رشد هستند اما حقیقتاً امیدوارم که بالاخره روزی رشدشان متوقف شود، چرا که در غیر این صورت دیگر نمی‌توانند در کنار من پشت میز صبحانه بنشینند.ما همه می‌دانیم که رشدْ خیرِ مطلق نیست، چرا که مثلاً اگر من به شما بگویم که به دکتر رفته‌ام و او به من گفته که غده‌ای درون بدنم رشد کرده، شما خواهید دانست که اوضاع بر وفق مراد نیست. زمانی که چیزی به‌شکلی غیرقابل کنترل درون یک موجود زندۀ سالم رشد کند، همان سیستمی که به آن بستگی دارد را از بین خواهد برد، چیزی که در بدن‌هایمان نام سرطان را روی آن گذاشته‌ایم. باید نگاه دوباره‌ای به نحوۀ رشد طبیعت بیندازیم: گیاهان تلاش نمی‌کنند که تا ابد رشد کنند، آن‌ها تا رسیدن به بلوغ رشد می‌کنند، و به این ترتیب دهه‌ها و حتی سده‌ها می‌توانند شکوفا شوند. به این ترتیب بسیار مسحور این شده بودم که می‌توانم از بینش‌های این کتاب دربارۀ استعاره‌های مربوط به جهت‌ها برای درک این موضوع استفاده کنم که چرا ایدۀ رشد تا این حد در آرمان‌های اجتماعی و اقتصادی ما ریشه دوانده است. همین طور به این وسیله می‌توانستم بازگردم و استعاره‌های پنهان در کتاب‌های اقتصاد را بررسی کنم، و ببینم آن‌ها چطور نگاه ما به شدنی‌های اقتصادی را چارچوب‌بندی و مرزبندی کرده‌اند. و حالا اگر بخواهم بخشی از تغییر اندیشۀ اقتصادی باشم، چطور می‌توانم این کار را با به‌چالش‌کشیدن و تغییر این استعاره‌ها انجام دهم؟ ما نمی‌توانیم استعاره‌ها را از زبانمان محو کنیم. ما به این استعاره‌ها نیاز داریم و از طریق آن‌هاست که با هم ارتباط برقرار می‌کنیم: ما یک چیز را از روی تجربه به چیز دیگر تشبیه می‌کنیم. بااین‌حال باید استعاره‌های تاریخ گذشته را با استعاره‌هایی که مناسب زمانۀ ماست جایگزین کنیم.هندرسون: یکی از نکات کلیدی موردنظر جرج لیکاف این است که نمی‌توان با استفاده از چارچوب‌ها و استعاره‌های یک گروه آن‌ها را در منازعه و مبارزه شکست داد [و باید استعاره‌های خود را ارائه داد]. آن‌طور که من متوجه می‌شوم تو هم در اقتصاد دوناتی سعی داری بگویی «ببینید، این چارچوبی است که باید از آن استفاده کرد».ریورت: دقیقاً. آن‌طور که لیکاف می‌گوید، محافظه‌کاران در ایالات متحده بیشتر کسب‌وکار می‌خوانند و معمولاً بیشتر نسبت به بازاریابی و قدرت برقراری ارتباط آگاه هستند، و خوب می‌دانند که باید از آن در ارتباطات سیاسی نیز بهره ببرند. از این رو آن‌ها معمولاً به‌شکل قابل توجهی از چارچوب‌ها، شعارها و زبان تهییجگر استفاده می‌کنند. این در حالی است که چپ‌گرایان و ترقی‌خواهان بیشتر این‌طور گمان می‌کنند که «اگر این حقایق و آمارها را نشانتان بدهم، حرفم را تأیید می‌کنید»، و به‌شکل مؤثر از قدرت چارچوب‌بندی بهره نمی‌برند. پس حرف او این است که ترقی‌خواهان باید منازعات را به زبان خود دوباره چارچوب‌بندی کنند، چرا که اگر تنها تلاش کنی چارچوب حریفت را نفی کنی درحقیقت در زمین او بازی کرده‌ای. مثال برجسته‌ای که او در این زمینه ارائه می‌کند حمایت محافظه‌کاران ایالات متحده از «معافیت مالیاتی است». واقعاً چه کسی می‌تواند با معافیت مالیاتی مخالفت کند. وقتی از معافیت می‌گوییم پس مالیات به‌مثابۀ باری است که هر کس آن را از روی دوش افراد بردارد حکم قهرمان را دارد. آن‌ها تنها با استفاده از یک واژه، یعنی «معافیت»، یک چارچوب قدرتمند ایجاد کردند. برای مقابله با این شرایط به‌جای اینکه بگویید «من مخالف معافیت مالیاتی هستم» مثلاً باید بگویید «من به‌دنبال عدالت مالیاتی هستم» که به‌کلی چارچوب دیگری است و شرایط منازعه را به‌کلی تغییر می‌دهد. پس هیچ‌وقت نباید با استفاده از عبارات حریف وارد منازعه شد؛ همیشه باید چارچوبی رقیب ساخت. به نظر من یک جنبۀ این موضوع این است که گاهی اوقات بهترین شکل اعتراض ارائۀ چیزی جدید است.لیکاف استاد مشخص‌کردن زیر و بم چارچوب‌بندی زبانی است. اثر او برای من بسیار الهام‌بخش بود و آنچه می‌خواستم با کتاب اقتصاد دوناتی انجام دهم تمرکز روی همتای آن بود که نامش را چارچوب‌بندی بصری می‌گذارم. تصاویر نیز مانند واژه‌ها درک ما را چارچوب‌بندی می‌کنند. من با نوشتن این کتاب به دنبال آن بودم که نه‌تنها استعاره‌های زبانی اقتصاد که استعاره‌های بصری آن را نیز مشخص کنم. این استعاره‌های بصری در ساده‌ترین نمودارهای نظریۀ اقتصادی نیز وجود دارد، نمودارهایی که بسیاری از اساتید گمان می‌کنند تنها تصاویری کنار صفحه هستند که با معادلات همراه می‌شوند. اما حقیقت این است که هر کس که دربارۀ شناخت بصری بداند به شما خواهد گفت که حدود نیمی از رشته‌های عصبی درون مغز ما در فرآیند دیدن درگیر هستند و آنچه در قشر بصری مغز ما پردازش می‌شود معمولاً دهه‌ها همانجا می‌ماند، و به همین دلیل هم هست وقتی در خیابان از کنار یک هم‌کلاسی دورۀ ابتدایی رد می‌شوید او را می‌شناسید. چارچوب‌های ذهنی قدرتمند هستند زیرا تقریباً بدون هیچ زحمتی به ذهنمان سرازیر می‌شوند: نیازی نیست آن‌ها را به کلام در بیاوری که بعد بخواهد باعث توضیح خواستن شود. به نظر من این قدرت پنهان چارچوب‌بندی بصری است. علاوه‌براین، قدرت این چارچوب معمولاً نه در آنچه روی صفحه نقش بسته، که در چیزی است که نشان داده نمی‌شود. باز هم چون به کلام در نمی‌آید، کمتر متوجه می‌شویم چه چیز کم دارد.روزی که متوجه قدرت چارچوب‌بندی بصری برای بازنویسی علم اقتصاد شدم (دقیقاً پنجم آگوست ۲۰۱۵ بود)، در کافه‌ای در جادۀ کولی در آکسفورد نشسته بودم و ایده‌هایی که به ذهنم می‌آمد را بی‌هوا نقاشی می‌کردم که ناگهان دریافتم که می‌توانم داستان اقتصاد قدیم را در هفت تصویر کلیدی خلاصه کنم که آن چارچوب‌های قدرتمند را در خود گنجانده بود، و می‌توانم آن‌ها را با هفت تصویر جدید جایگزین کنم تا چارچوبی دیگر را مشخص کنم. این چارچوب‌های بصری را مانند گرافیتی‌هایی روی ذهن می‌دانم که مدت‌ها پس از پاک‌شدن واژه‌ها و معادلات همچنان باقی می‌مانند، و مانند اکثر گرافیتی‌ها سخت می‌توان آن‌ها را پاک کرد، پس بهترین کار این است که روی آن‌ها تصویر دیگری بکشیم. من در کتابم به دنبال روشن‌کردن این چارچوب‌های قدیمی بوده‌ام، به دنبال نشان‌دادن اینکه چطور این چارچوب‌ها اندیشۀ ما را محدود کرده‌اند، مشخص‌کردن اینکه آن‌ها چطور تفکر و سیاست امروز را به‌طور مستقیم تحت‌تأثیر قرار داده‌اند و سپس جایگزین‌کردن آن‌ها با چارچوب‌های بصری جدیدی که برای دوران ما بسیار بجاتر و مناسب‌تر است.هندرسون: انتخاب دوم شما کتاب تفکر در سیستم‌ها۱۰ نوشتۀ دونلا میدوز (۲۰۰۸) است. این کتاب چطور به شما در بازاندیشی اقتصاد کمک کرد؟ریورت: این کتابی بود که بیش از هر چیز دیگر باعث شد متوجه شوم که من در یک پارادایمِ بسیار اختصاصی آموزش دیده‌ام، زیر برای اولین‌بار، با نقطۀ شروع کاملاً متفاوتی برای تفکر روبه‌رو شدم. اولین واکنشم ناراحتی شدید بود: چرا من به عنوان یک اقتصاددان این‌طور تفکر را نیاموخته بودم؟ علم اقتصاد درحقیقت زیرمجموعه‌ای از تفکر سیستمی است، زیرمجموعه‌ای که فرض‌هایی بسیار محدود را مشخص می‌کند تا نظریۀ بازار تحت آن فرض‌ها بتواند صادق باشد. به این ترتیب، یافتن رویکردی چنین متفاوت برای تفکر و تحلیل چالش‌ها برای من مانند کشفی بزرگ بود. جوهرۀ تفکر سیستمی این است که اکثر الگوهای جالبی را که در این دنیا می‌بینیم (از پویایی روابط خانوادگی تا رونق و رکود بازارهای سهام، از قیام یک درصدی‌ها تا ویرانی اکوسیستم‌ها) را می‌توان به‌خوبی درک کرد، به این شرط که آن‌ها را به‌شکل حلقه‌های بازخوردی مشاهده کنیم. همه چیز با هم در ارتباط است و بعضی چیزها اثرات بازخوردی تشدیدکنندۀ بسیار قدرتمندی دارد: مثلاً هر قدر بیشتر مرغ داشته باشید بیشتر تخم مرغ خواهید داشت، و هر قدر بیشتر تخم مرغ داشته باشید بیشتر مرغ خواهید داشت. برخی دیگر از روابط اثرات بازخوردی تعدیل‌کننده دارند: برای مثال وقتی گرمم می‌شود بدنم عرق می‌کند تا مرا خنک کند. اکثر روابط و الگوهای جالبی که در این جهان وجود دارد را می‌توان بهتر از هر چیز با استفاده از روابط میان این حلقه‌ها تبیین کرد.صریح بگویم که این کتاب آسان‌خوان نیست چرا که میدو در فصل‌های ابتدایی مفاهیم را به‌شکل فنی تبیین می‌کند. اما سراسر کتاب به این روال پیش نمی‌رود و پر است از مثال‌های ممتاز از تجربیات میدو در زندگی. پیش آمده که این کتاب را با شور و شوق به دیگران پیشنهاد کرده‌ام و آن‌ها بعد از خواندنش از دشواری این کتاب نالیده‌اند. با همۀ این ملاحظات، من این کتاب را بسیار دوست داشتم، چون درنهایت با خواندنش تنها یک‌سری فروض خاص را نمی‌آموختم که می‌بایست به‌عنوان اصول عقاید علم اقتصاد می‌پذیرفتم. در مقابل شیوۀ نگرش و تفسیر الگوها در جهان را می‌آموختم. منی که در آکسفورد زندگی می‌کنم می‌توانم بعدازظهرهای زمستانی را به آتمو بروم و به تماشای دسته‌های سارها در آسمان بنشینم که در حرکت جمعی‌شان الگوهایی خارق‌العاده را می‌آفرینند. هر پرنده از قانونی نسبتاً ساده پیروی می‌کند، چیزی مثل اینکه «همیشه یک اینچ با پرنده‌های کناری‌ات فاصله داشته باش و زمانی که چرخیدند بچرخ». اما نتیجۀ پدیدآمده از رعایت یک قانون توسط همۀ این پرنده‌ها، الگویی غیرقابل پیش‌بینی است که انسان را متحیر می‌کند. می‌توان گفت که این وضعیت بی‌شباهت به شیوۀ رفتار بازارهای سهام نیست. زمانی که تفکر سیستمی را دخیل کنیم عملکرد بسیار بهتری در درک الگوهای این‌چنینی خواهیم داشت.هندرسون: میدو می‌نویسد که «در این فضای تسلط بر پارادایم‌هاست که افراد اعتیادها را کنار می‌گذارند، در لذتی مدام زندگی می‌کنند، امپراتوری‌ها را به زیر می‌کشند، زندانی می‌شوند، آتش زده می‌شوند، به صلیب کشیده می‌شوند، یا مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرند، و آثاری را بر جای می‌گذارند که هزاران سال پابرجا می‌ماند». در قسمت‌های پایانی کتاب با اظهارنظرهایی شبیه این‌ها روبه‌رو می‌شویم: «مدل‌های ذهنی‌تان را در معرض نگاه دیگران قرار دهید»، «برای انتشار اطلاعات ارزش قائل شوید و به آن احترام بگذارید»، «با توجه از زبان استفاده کنید و با مفاهیم سیستم‌ها آن را غنی کنید»، «فروتن بمانید، شاگرد باقی بمانید، پیچیدگی‌ها را ستایش کنید، قواعد را زیر پا بگذارید». این‌ها شبیه حکمت‌های پندآموز است، یا شاید برچسب‌هایی که گیک‌های جوان پشت ماشینشان می‌چسبانند.ریورت: درست از قسمت و نقل قول مورد علاقۀ من در کتاب نام بردی. نیمۀ ابتدایی کتاب ممکن است دشوار به نظر بیاید: خواننده در حال فراگیری طرز فکری جدید است و بنابراین نیازمند دریافت مفاهیم کلیدی برای تثبیت این طرز فکر است. اما هر چه در کتاب جلوتر می‌روید، بیشتر و بیشتر سرگرم‌کننده می‌شود.در پایان کتاب دو فصل وجود دارد که من علاقۀ ویژه‌ای به آن‌ها دارم. یکی «نقاط نفوذ: جاهایی که می‌توان در یک سیستم مداخله کرد». اگر باور داریم که سیستم‌ها به تغییر نیاز دارند، چطور می‌توان تغییراتی مؤثر در آن‌ها به وجود آورد؟ در فهرستی که میدو تدارک می‌بیند پرداختن به قیمت جایگاه بسیار نازلی دارد، درحالی‌که این اولین جایی است که علم اقتصاد مداخله در آن را پیشنهاد می‌دهد. البته که گاهی اوقات قیمت‌ها جای مناسبی برای مداخله هستند، اما در علم اقتصاد ما گزینه‌هایمان را تقریباً منحصراً به متغیرهای مالی محدود می‌کنیم، و این معمولاً کفایت نمی‌کند. درحقیقت در این فهرست که بالاتر می‌روید نزدیک به صدر این فهرست به چالش‌کشیدن پارادایم را داریم. و زمانی که داشتم نوشتن اقتصاد دوناتی را آغاز می‌کردم، و نگاه دوباره‌ای به این کتاب انداختم، این احساس خوشایند را داشتم که «خب این دقیقاً همان کاری است که من به دنبالش هستم».فصل بعدی یعنی «زندگی در جهان سیستم‌ها» حاوی نصایحی دربارۀ شیوۀ تبدیل‌شدن به یک متفکر سیستم‌های تاثیرگذار است. باید متواضع بود و قبل از هر گونه اقدام و تغییر، باید ضرب‌آهنگ یک سیستم را شناخت. درواقع باید متوجه شیوۀ کارکرد آن سیستم شویم و بدانیم که قبل از اینکه ما وارد شویم و به دنبال تغییر باشیم چه چیزهایی در جریان است. این واقعاً پیشنهاد فوق‌العاده‌ای است برای هر کسی که فکر می‌کند می‌خواهد در یک سیستم اقتصادی یا هر سیستم پیچیدۀ دیگری مداخله کند که به نظر خوب عمل نمی‌کند. نقل‌قول مشخصی دربارۀ تغییر پارادایم‌ها وجود دارد که در کتابی که دارم آن را علامت گذاشته‌ام. براساس این نقل‌قول «شاید شما بگویید در یک سیستم تغییر پارادایم از هر چیز دیگر دشوارتر است، پس باید آن را در انتهای فهرست قرار دهیم، نه دومین مورد از صدر فهرست. اما هیچ چیز فیزیکی یا هزینه‌بر یا حتی کم‌سرعتی در روند تغییر پارادایم وجود ندارد. این تغییر در یک نفر می‌تواند در یک میلی‌ثانیه اتفاق بیفتد. یک جرقه درون ذهن کافی است، اینکه چشم فرد ناگهان به روی موضوعی گشوده شود یا شیوۀ نگرش جدیدی را پیش بگیرد».این همان چیزی است که من را دربارۀ قدرت چارچوب‌بندی بصری سر ذوق می‌آورد. اگر بتوانی تصویری به آن‌ها نشان دهی که آن‌ها را مجبور کند بگویند «من تابه‌حال چنین چیزی ندیده‌ام»، شاید این قدرت را هم در خود بیابند که سؤالات جدیدی را بپرسند که برآمده از آن تصویر است. قدرت این کار را زمانی دریافتم که در سال ۲۰۱۲ نمودار دوناتی را کشیدم و با کمک آکسفام منتشرش کردم. از واکنش‌هایی که به این تصویر انجام گرفت به معنای واقعی کلمه انگشت به دهان شدم. بسیاری افراد با خود گفتند «من همیشه این دیدگاه را نسبت به توسعه داشته‌ام و حالا نمودارش را هم دارم، احساس می‌کنم می‌توانم سؤالات جدید بپرسم، این سیستم را به چالش بکشم، و این شروع طرز فکری جدید نسبت به علم اقتصاد است». قدرتی که یک عکس برای شروع تغییر یک پارادایم دارد خارق‌العاده است. این همان نقطۀ نفوذی بود که من تصمیم گرفتم رویش کار کنم. این کار بلندمدت است و به معنای تغییر سریع سیاست نیست. این کار بر ایجاد ایده‌های جدیدی مبتنی است که برای نسلی از دانش‌آموزان و دانشجویان در دسترس باشد که امروز در مدارس و دانشگاه‌ها درس می‌خوانند و به آن‌ها کمک کند تا دورنمای وسیع‌تری را در ذهن خود شکل دهند. من واقعاً از این ناراحتم که این نسل از دانشجویان امروزی که قرار است سیاست‌گذاران ۲۰۵۰ باشند، همچنان اقتصاد را با کتاب‌های مرجع ۱۹۵۰ می‌آموزند که ریشه در نظریه‌های ۱۸۵۰ دارد. خودشان هم می‌دانند. به همین دلیل هم هست که بسیاری از آن‌ها اعتراض می‌کنند و می‌گویند که دانشگاه‌های سراسر جهان نیازمند برنامۀ درسی جدیدی هستند. من بسیار علاقه‌مندم که تصاویری مانند دونات را به روند آموزشی آن‌ها اضافه کنم، تصاویری که گویای شرایط قرن بیست‌ویکم است.هندرسون: انتخاب بعدی شما، از گهواره تا گهواره۱۱ نوشتۀ مایکل برانگارت و ویلیام مک‌دانو (۲۰۰۲)، در نگاه اول بیشتر شبیه کتابی است دربارۀ طراحی سیستم‌های صنعتی.ریورت: این کتاب را با اشتیاق و بدون وقفه از اول تا آخر خواندم چون کمک کرد تصوری جدید کسب کنم از اینکه چطور می‌توان صنعت را به شیوه‌ای طراحی کرد که به‌جای اینکه مقابل چرخه‌های جهان زنده قرار بگیرد در کنارش بایستد. و برای من درک اینکه اقتصاد مسئله‌ای مرتبط با طراحی است بخش عظیمی از این نگرش بود. اقتصاددانان قرن نوزدهم به‌‌شدت به دنبال این بودند که اقتصاد را به علمی خوشنام مانند فیزیک تبدیل کنند و به این ترتیب براساس فیزیک نیوتنی آن را مدل‌سازی کردند، و ازآنجاکه نیوتن قوانین حرکت فیزیکی را کشف کرده بود، آن‌ها نیز مسیر پژوهشی‌ای به طول یک قرن را برای یافتن قوانین مشابه حرکت اقتصادی پیش گرفتند. اما این قوانین کاذب از آب درآمد. بهتر است که اقتصاد را موضوع طراحی در نظر بگیریم. اگر به فضای تفکر سیستم‌ها نقل مکان کنیم و روی نگرش‌های دانلا میدو دربارۀ شیوۀ مداخله در سیستم‌ها تأمل کنیم، درواقع تدارک سیستمی پویا را می‌بینیم که می‌توانیم به سوی اهدافمان باز طراحی‌اش کنیم. این کتاب از گهواره تا گهواره نیز کلاً دربارۀ طراحی است. آن‌طور که برانگارت و مک‌دانو می‌گویند، طراحی اولین علامت قصد انسان است. این کتاب مرا به این تفکر واداشت که اقتصاد به مراتب کمتر باید شبیه فیزیک و به دنبال قوانین باشد، و باید با مشخص‌کردن نهادهای مورد نیازمان بیشتر شبیه معماری و طراحی باشد، از طراحی کسب‌وکار گرفته تا شیوه‌ای که مالکیت به تملک یک نفر در می‌آید یا به اشتراک گذاشته می‌شود. هر کدام از این ترتیبات نهادی شکلی از طراحی است، و هر کدام از آن‌ها الگوهای متفاوتی را در اقتصاد در پی خواهند داشت.این کتاب به کاوش شیوۀ طراحی سیستم‌های صنعتی می‌پردازد، آن هم براساس چند فرض مشخص مثل اینکه: زباله مساوی است با غذا. هیچ چیز در طبیعت حکم زباله را ندارد؛ همه چیز به‌مثابۀ غذایی برای فرآیند بعدی است. به این ترتیب چطور می‌توانیم فرآیندهایی صنعتی ایجاد کنیم که از گهواره به گهواره به گهواره برسد، و تا بی‌نهایت از مواد موجود در زمین استفاده کنیم؟ معمولاً می‌شنوید که افراد از ایجاد جهانی «ادامه‌پذیرتر» صحبت می‌کنند و تضمین می‌دهند که کسب‌وکار ما «برای تداوم‌پذیری» بهتر خواهد بود. این‌طور به نظر می‌رسد که ما مدام به دنبال کمتربدبودن هستیم، درحالی‌که انگار بهترین گزینۀ ممکن اصلاً بدنبودن است. اما نویسندگان این کتاب سقف شیشه‌ایِ این تصور را می‌شکنند و می‌گویند «چرا وقتی می‌توان خوب بود، به دنبال کمتربدبودن باشیم؟» برای مثال چرا باید به دنبال کشاورزی‌ای برویم که تا جای ممکن کربن کمتری از خاک متصاعد کند، درحالی‌که می‌توانیم مدلی از کشاورزی را به کار بگیریم که اصلاً کربنی در پی نداشته باشد؟ چطور فرآیندهای صنعتی می‌توانند به‌جای اینکه تنها به دنبال تخریب‌نکردن دنیای جاندار باشند به بازتولید آن کمک کنند؟ من عاشق این نگرش بلندپروازانه‌ام.اینجا هم با تغییر پارادایم روبه‌رو هستیم. و همۀ این‌ها درنهایت به مسئلۀ طراحی ختم می‌شود. درواقع این کتاب به من کمک کرد که این ذهنیت را کنار بگذرام که اقتصاد مانند فیزیک است و در آن باید به دنبال قوانین باشیم، و در مقابل این نگاه قرن بیست‌ویکمی را پیش بگیرم که براساس آن اقتصاد باید بیشتر شبیه معماری باشد و روی طراحی نهادها تمرکز کند. این موضوع عمیقاً سیاسی است، چراکه درنهایت در حال پرداختن به قدرت هستیم: پرداختن به اینکه چه کسی شرکت‌ها را در اختیار بگیرد، چه کسی قدرت خلق پول را داشته باشد، و چه کسی زمین را در دست بگیرد. ما قدرت را به قلب اقتصاد باز می‌گردانیم، جایی که همیشه جایش خالی بوده است.هندرسون: انتخاب چهارم شما، مثل یک عامی فکر کن۱۲ نوشتۀ دیوید بولیر است. او می‌نویسد «برخلاف گمان ما نکتۀ مهم دربارۀ منابع مشترک نه مالکیت، که اداره است. اگر از افراد بومی دربارۀ ’مالک‌بودن‘ زمین بپرسی پاسخ خواهند داد که زمین مالک آن‌هاست». این مطالب به کار شما چه ارتباطی دارد؟ریورت: اقتصاد قرن بیستمی که من آموختم بازارها را در مرکز توجه خود قرار می‌داد. تقریباً در همۀ سخنرانی‌هایم این سؤال را می‌پرسم که «اولین نموداری که دانشجویان اقتصاد یاد می‌گیرند چیست؟» و جواب همیشه یکسان است: عرضه و تقاضا. انگار که اقتصاد تنها از بازار تشکیل شده و بازارها هم همیشه در تعادل هستند. این درواقع دو حرف نادرست در یک جمله است. اینکه برای مطالعۀ علم اقتصاد باید حتماً بازارها را مطالعه کنیم. واقعاً این‌طور است؟ اینجا باید نقطۀ شروع ما باشد؟ و زمانی که بحث بازارها پیش می‌آید موضوع شکست بازارها نیز پیش کشیده می‌شود، انگار جایی که بازارها شکست می‌خورند باید نقشی برای دولت قائل بود. اما باز هم شاید دولت برای این کار به اندازۀ کافی باکفایت نباشد، پس درنهایت همه چیز را به بازار می‌سپاریم. به این ترتیب است که شاهد استیلای خارق‌العادۀ اندیشۀ بازار هستیم.واژۀ «منابع مشترک» معمولاً تنها با یک عبارت (یا چارچوب) در آموزش اقتصادی افراد وارد می‌شود: «تراژدی منابع مشترک». این عبارت برآمده از نوشتۀ گرت هاردین در سال ۱۹۶۸ است و بیان می‌کند که اگر چراگاهی آزاد داشته باشیم که همه بتوانند از آن استفاده کنند، آن‌قدر در آن چرا خواهد شد تا کاملاً از بین برود. به این ترتیب، منابع مشترک تراژیک هستند و لازم است که یا خصوصی شده و یا توسط دولت کنترل شوند. اما آن‌طور که اثر الینور استروم نشان داده، امروزه منابع مشترک بسیاری را می‌توان یافت که توسط گروه‌های محلی به‌خوبی مدیریت و اداره می‌شود. و اینکه آن‌ها دسترسی آزاد ندارند بلکه منابع مشترکی هستند که براساس قواعد و برنامه‌های مشخص از سوی کاربرانشان مدیریت می‌شوند. پس الزامی نیست که منابع مشترک مایۀ ایجاد تراژدی شوند، بلکه می‌توانند موفقیت را در پی داشته باشند.آموزه‌های اولیۀ اقتصادی من در ابتدا شکل معمول را داشت و بازارها اصل بوده و در کنارش هم دولت به‌عنوان گزینه‌ای حمایتی وجود داشت که همیشه هم مناسب عمل نمی‌کرد. به نظر من این چارچوب‌بندی بسیار نئولیبرالیِ است که بیش از ۳۰ سال است رواج یافته. به نظر من، به‌مراتب بهتر است اقتصاد را با این ایده آغاز کنیم که ما می‌توانیم با استفاده از چهار نوع تدارک، کالاها و خدمات را تولید و توزیع کنیم. من این فرآیند را کشیده‌ام. این یکی از قاب‌بندی‌های بصری مهم کتاب من است که آن را «نمودار اقتصاد تثبیت‌شده» می‌نامم. اقتصاد از چهار شکل تدارک تشکیل شده است. اولی خانواده که همۀ ما هر روزمان را در آن آغاز می‌کنیم. بیرون از بازار است اما فضایی برای توجه و بهروزی است. البته که کار بی‌مزد خانم‌های خانه‌دار در خانواده اهمیت بسیار دارد و البته نویسندگان کتاب‌های مرجع اقتصاد از آن غافل شده‌اند. پس یکی خانواده را داریم. از سوی دیگر بازار را داریم که افراد در آن براساس قیمت و تبادل کالا و خدمات تولید می‌کنند. همین‌طور دولت را داریم که در آن کالاها و خدمات با سرمایۀ عمومی تولید می‌شود. اما علاوه‌براین‌ها منابع مشترک را نیز داریم که افراد خودشان، بدون حضور دولت و بازار، دور هم جمع شده و آن را مدیریت می‌کنند، و کالاها و خدماتی که برایشان ارزش قائل‌اند را تولید می‌کنند.جی.دی.پی نمایانگر تولیدی است که توسط بازار و دولت انجام می‌شود اما تولید در خانوار و منابع مشترک را نادیده می‌گیرد. به نظر من این حوزه‌ها در سازمان‌دهی اقتصادی به‌شدت مورد غفلت قرار گرفته، درحالی‌که، به‌ویژه با توجه با پتانسیل منابع مشترک دیجیتال قرن حاضر، این حوزه‌ها می‌توانند بسیار مهم باشند. من واقعاً از تعداد افرادی که در حوزۀ علم اقتصاد حضور دارند و می‌پرسند «منابع مشترک چیست؟ تابه‌حال به گوشم نخورده» شگفت زده‌ام. این به این خاطر است که در قرن بیستم مسابقۀ مشت‌زنی میان بازار و دولت (اینکه «سرمایه‌دار بازار آزاد هستی یا سوسیالیست عاشق دولت») فضایی برای پرداختن به دیگر اَشکال سازمان اقتصادی باقی نگذاشته بود. کار بانوان در خانوار داخلی در نظر گرفته می‌شد و به این ترتیب نادیده گرفته می‌شد و منابع مشترک هم تراژیک نام می‌گرفت. ما باید این فضا را دوباره باز کنیم. و اولین کار برای بازکردن این فضا نام‌بردن از آن است. همان‌طور که دیوید بولیر به درستی در این کتاب اشاره می‌کند، ما از کمبود واژه‌ها و مفاهیمی رنج می‌بریم که نمایانگر نقاطی باشد که بازار نمی‌تواند به آن دست یابد و نیازمند زبانی غنی‌تر در این حوزه هستیم. او به‌شکلی برجسته و با بیانی ساده و مشخص منابع مشترک را مشخص می‌کند و نشان می‌دهد که همۀ ما هر روز با آن‌ها درگیر هستیم. او به ما این فرصت را می‌دهد که تصوری دیگر از منابع مشترک داشته باشیم و پتانسیل آن‌ها را به‌عنوان یکی از بخش‌های مهم اقتصاد درک کنیم.هندرسون: کتاب نهایی شما صاحب‌شدن آینده‌مان: ظهور انقلاب مالکیت۱۳ نوشتۀ مارجوری کِلی است. او در همان ابتدای کتاب می‌گوید «مالکیت شرط سیستمیِ اولیه است». و آن‌قدر که من متوجه شدم حرف او این است که امکانات گسترده‌ای در جهان خارج وجود دارد.ریورت: این کتاب همان چیزی بود که نیاز داشتم، چراکه کمک کرد مشخص شود که کسب‌وکار را می‌توان طوری شکل داده و طراحی کرد تا تغییرات صنعتی موردنظر از گهواره تا گهواره را در پی داشته باشد، اینکه چنین کسب‌وکاری می‌تواند کمک کند که انسانیت را به دونات وارد کنیم، تا نیازهای همه در چارچوب ابزاری که در این سیاره وجود دارد برطرف شود. ما معمولاً کسب‌وکار را چیزی می‌دانیم که چون به‌دنبال منفعت خود است، ناگزیر جامعه را نادیده گرفته و به‌سمت تخریب دنیای جاندار می‌رود. آیا می‌توان این روند را برعکس کرد؟ تا‌به‌حال نمودار دونات را به چندصد کسب‌وکار متفاوت ارائه کردم و واکنش‌های بسیار متفاوتی را دیده‌ام، از کسانی که هیچ کاری نمی‌کنند («کار کسب‌وکار کسب‌وکار است؛ هر کاری که می‌کنیم مطابق قانون است پس لازم نیست چیزی را تغییر دهیم») تا کسانی که بیشترین استقبال را از آن کرده‌اند («هدف اصلی ما در این جهان در این نمودار دوناتی خلاصه شده: ما به دنبال این هستیم که انسانیت را وارد این فضا کنیم»). و آنچه برایم جالب بود این بود که ترتیبات کسب‌وکارهای مختلف دلیل پاسخ‌های متفاوت آن‌هاست.روبه‌رو شدن با کتاب مارجوری کِلی این ایده را برای من تقویت کرد که اقتصاد هوشمند قرن بیست‌ویکم بیش از هر چیز مرتبط است با درک طراحی، و از جمله طراحی فعالیت اقتصادی. او پنج خصیصۀ ضمنی را مشخص می‌کند، خصیصه‌هایی که باعث می‌شود فعالیت اقتصادی در جهت برآورده‌کردن اهداف اجتماعی و زیست‌محیطی حرکت کند. هدف فعالیت اقتصادی برای آن‌هایی که در آغاز راه‌اند چیست؟ آیا هدف حداکثری‌کردن منافع یا بازده سهامداران است، یا هدفش چیزی است که نویسندۀ این کتاب هدف جاندار می‌نامد.هندرسون: اما این دو الزاماً در تضاد با یکدیگر نیستند، درست است؟ریورت: خب اگر هدف اصلی شما حداکثری‌کردن بازدۀ مالی باشد بعید است بتوانید هدف بسیار متفاوت دیگری را نیز برآورده کنید. و حقیقت این است که وقتی با تصمیم‌گیران رده‌بالای شرکت‌ها سخن می‌گویم، می‌بینم که بسیاری با این چالش بین تمایلشان برای برآورده‌کردن یک هدف جاندار از یک سو و شرایطی که اداره شده و تأمین مالی می‌شوند از سوی دیگر، روبه‌رو هستند. فحوای کلام کِلی این است که این شرایط به‌دلیل طراحی ساختاری کسب‌وکارهاست، اینکه چطور هدف‌گذاری می‌شوند، چطور تحت مالکیت قرار می‌گیرند، چطور تأمین مالی می‌شوند، چطور اداره می‌شوند و چطور با دیگر کسب‌وکارها ارتباط برقرار می‌کنند. این خصیصه‌ها دی.ان.ای یک فعالیت اقتصاد را شکل داده و بخش عظیمی از آنچه ممکن است را مشخص می‌کند. در این چند سال گذشته بیش از آنچه تصور می‌کردم صرف صحبت با افرادی در شرکت‌ها کرده‌ام که مثلاً تمایل به اتخاذ یک هدف جاندار بلندپروازانه داشته‌اند، اما شرکت تحت مالکیت سهام‌داران است و این کار در تقابل با سهام‌دارانی خواهد بود که مدام می‌گویند «وظیفۀ شما به‌عنوان نمایندۀ سهام‌داران حداکثری‌کردن سود آن‌هاست». در این شرایط، آن مدیر تنها می‌تواند تا حدی به آن اهداف والاتر دست یابد.کتاب کِلی از این جهت راهگشاست که، برعکس بسیاری نویسندگان، روی مسئولیت رهبری و کسب‌وکار قدرتمند متمرکز نمی‌شود و مستقیماً به سراغ این سؤال می‌رود که یک شرکت چطور شکل می‌گیرد، ساختارمند می‌شود، تحت مالکیت در می‌آید، تأمین مالی می‌شود و به دیگر کسب‌وکارها مرتبط می‌شود. او بیان می‌کند که این دی.ان.ای شرکت است که شما را توانا ساخته و از قیدوبندهای تعیین کاری که می‌توان در جهان انجام داد رها می‌کند. این برمی‌گردد به تفکر سیستم‌ها: اگر می‌خواهید مداخله‌ای کنید که تأثیر آن کسب‌وکار را در جهان تغییر دهد، از تغییر هدف و ساختار آغاز کنید.مدل‌های مالکیت نوظهور امروزی، مثل مالکیت کارکنان و تعاونی‌ها، چیزهایی هستند که کِلی «مالکیت ریشه‌ای» می‌نامد. آن‌طور که او می‌گوید تعارضی در ساختار کسب‌وکار متعارف وجود دارد: سهام‌داران که ممکن است هیچ‌وقت پایشان را هم در شرکت نگذارند خودی‌ترین افراد شناخته می‌شوند، زیرا آن‌ها هستند که صاحب شرکت‌اند. و در زمان بحران‌های اقتصادی نیز آن‌هایی که روز و شب در آن شرکت کار می‌کنند بیش از همه بیگانه پنداشته شده و به‌سادگی به‌منظور حفظ ارزش مالی شرکت برای سهامدارانش کنار گذاشته می‌شوند. این شرایط سر و ته است. به این ترتیب او از «عضویت ریشه‌ای» دفاع می‌کند که در آن کسانی که صاحب شرکت‌اند همان‌هایی هستند که داخلش کار می‌کنند. من در کتابم از این شرایط به عنوان راهی برای ایجاد اقتصادهایی نام برده‌ام که فی‌نفسه توزیع‌محورتر هستند: در فعالیت اقتصادی‌ای که بر اساس مالکیت کارکنان شکل گرفته، ارزشی که ایجاد می‌شود بسیار منصفانه‌تر با کسانی تقسیم می‌شود که در ایجادش کمک کرده‌اند، ارزشی که میان کارکنان و افرادی تقسیم می‌شود که در زنجیرۀ عرضه‌اش حضور دارند.همان‌طور که به دلیل تغییر فناوری‌ها و تغییر ساختارهای جامعه منابع مشترک فرصت تازه‌ای برای شکوفاشدن یافته‌اند و کتاب دیوید بولیر درکی جدید از این منابع مشترک در قرن بیست‌ویکم را به ما ارائه می‌کند، کلی نیز بینشی جدید را دربارۀ مدل‌های قدیمی کسب‌وکار پیش روی ما قرار می‌دهد. افراد معمولاً تعاونی‌ها را حرکتی قرن نوزدهمی می‌دانند، اما درواقع آن‌ها دوباره احیا شده‌اند. مهم‌تر از این دولت‌های محلی در سراسر جهان هر روز بیشتر متوجه می‌شوند که تشویق مالکیت کارکنان باعث ایجاد چیزی به نام «کسب‌وکار چسبان» می‌شود: کسب‌وکاری که به‌دلیل پیوندش با آن اجتماع در آنجا ثابت باقی می‌ماند نه اینکه به‌سرعت راهی مرکز صنعتی کم‌دستمزد بعدی شود.به این ترتیب، این روند جادادن دوبارۀ فعالیت اقتصادی در دل اجتماع، در دل جامعه، و در دل جهانْ جاندار است و شانس بیشتری هم برای مجسم‌کردن ارزش اجتماعی و زیست‌محیطی پیش رویمان می‌گذارد. من واقعاً شیفتۀ شیوۀ کلِی در کنارهم‌آوردن جنبه‌های متفاوت طراحی کسب‌وکار است. بخش عظیمی از کتاب را به صحبت با حقوق‌دان‌هایی می‌گذراند که به مشخص‌کردن چارچوب حقوقی برای مدل‌های کسب‌وکار جدید کمک می‌کنند. زمانی که مدل‌های قانونی‌ای که امکان مدیریت خلاق منابع را فراهم می‌کنند تنها وسیله‌ای باشد که می‌توانیم با استفاده از آن منابع مشترک را شکوفا کنیم، به حقوقدان‌هایی نیاز خواهیم داشت که به طراحی مدل‌های کسب‌وکاری کمک کنند که به‌واقع به شکلِ جدیدِ فعالیت اقتصادی شانس برابری برای شکوفاشدن بدهند. زمانی که اولین‌بار این موضوعات را در این کتاب خواندم بسیار هیجان‌زده شدم، زیرا که به نظر من این‌ها سؤالات طراحی بود و من می‌خواستم که آن‌ها را در دل بازاندیشی علم اقتصاد قرار دهم.درحقیقت من به‌دنبال تجمیع ایده‌ها دربارۀ بازطراحی منابع مشترک و فعالیت اقتصادی بودم، ایده‌هایی دربارۀ زندگی بین محدودیت‌های دونات، ایده‌هایی دربارۀ چارچوب‌بندی و قدرت استعاره‌های تصویری. بعد از آن به دنبال جادادن همۀ آن‌ها در چارچوب تفکر سیستم‌ها بودم تا ببینم زمانی که این‌ها همه در کنار هم قرار بگیرند چه اتفاقی خواهد افتاد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Lakoff, George, and Mark Johnson. Metaphors we live by. University of Chicago press, 2008Meadows, Donella H. Thinking in systems: A primer. chelsea green publishing, 2008McDonough, William, and Michael Braungart. Cradle to cradle: Remaking the way we make things. North point press, 2010Bollier, David. Think like a commoner: A short introduction to the life of the commons. New Society Publishers, 2014Kelly, Marjorie. Owning our future: The emerging ownership revolution. Berrett-Koehler Publishers, 2012 پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کیت ریورت نوشته است و با عنوان «The best books on Rethinking Economic» در وب‌سایت فایو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «پنچ کتاب پیشنهادی کیت ریوِرت برای بازاندیشی در علم اقتصاد» ترجمه و منتشر شده است.•• کسپر هندرسون (Caspar Henderson) نویسنده و ژورنالیست مقیم آکسفورد است. هندرسون تا‌به‌حال چهار کتاب نوشته است که دنیای شکنندۀ ما (Our Fragile World: The Beauty of a Planet Under Pressure) از آن جمله است.••• کیت ریورت (Kate Raworth) یکی از اقتصاددانان برجستۀ حوزۀ محیط زیست است. او که در دانشگاه کمبریج تدریس می‌کند، نگاه اقتصادی منحصر‌به‌فردی به موضوعات اجتماعی و اکولوژیکی دارد. اقتصاد دوناتی (Doughnut Economics) به قلم او در سال ۲۰۱۷ به چاپ رسید و توجه بسیاری را به خود جلب کرد.[۱] The Economist[۲] Doughnut Economics[۳] Metaphors We Live By[۴] Don’t Think of an Elephant[۵] things are on the move again[۶] we seem to be going backwards[۷] why are you looking so down[۸] I’m feeling up again[۹] the green shoots of recovery[۱۰] Thinking in Systems[۱۱] Cradle to Cradle[۱۲] Think Like a Commoner[۱۳] Owning Our Future: The Emerging Ownership Revolution ]]> کیت ریورت اقتصادوجامعه Wed, 14 Feb 2018 04:05:30 GMT http://tarjomaan.com/interview/8869/ فرهنگ فساد در فوتبال http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8771/ سایمون کوپر، نیویورک ریویو آو بوکز — سحرگاه ۲۷ مه سال ۲۰۱۵، پلیس سوئیس به هتل پنج‌ستارۀ باراُلاک در زوریخ یورش برد و هفت مقام ارشد فدراسیون بین‌المللی فوتبال (فیفا) را بازدداشت کرد. دیوید کان، روزنامه‌نگار گاردین نوشت «برخی از آن‌ها از طریق درهای پشتی به‌درون ماشین‌های آماده برده شدند و به‌دست خدمۀ باملاحظۀ هتل که ملحفه‌های باراُلاک را جلوی آن‌ها گرفته بودند، از دوربین عکاس‌ها در امان ماندند».عملیات پلیس سوئیس با همکاری اف.بی.آی بود؛ جیمز کومی، رئیس وقت اف.بی.آی، در وصف متهمان گفت که آن‌ها «فرهنگی از فساد و طمع را گسترش داده‌اند». همان‌طور که کان در سقوط خاندان فیفا بازگو می‌کند، بخش بزرگی از تحقیقاتی که از سال ۲۰۱۱ آغاز شده، دربارۀ انتخاب روسیه برای میزبانی جام‌جهانی ۲۰۱۸ و قطر در سال ۲۰۲۲ توسط فیفاست. روشدن پرداخت‌های مبهم هنوز ادامه دارد.یورش‌های سحرگاهی برای بسیاری از ناظران مایۀ دلگرمی بود: ایالات متحده در مقام پلیس جهان هنوز می‌توانست تبهکاران بین‌المللی را دستگیر کند. اما با گذشت دو سال گویا اوضاع طور دیگری پیش می‌رود. اصلاحات گسترده‌ای در فیفا صورت نگرفته و کشورهای غربی برای اجبار این نهاد به تغییر ناتوان به‌نظر می‌رسند. گزارش‌های کان طولانی‌تر از تحلیل‌های اوست. بااین‌حال، کتاب او نشان می‌دهد که حماسۀ بدنۀ مدیریت فوتبال جهان، حکایت از تغییرات ژئوپولتیکی، به‌ویژه زوال غلبۀ سیاسی و اقتصادی غرب داشته است.قوانین اکثر ورزش‌های تیمی در بریتانیای عصر ویکتوریا وضع شده و عمدتاً به این امید که حواس پسرمدرسه‌ای‌ها را از خودارضایی پرت کنند. اما بریتانیایی‌ها فایدۀ چندانی در رقابت با خارجی‌ها نمی‌دیدند و تعداد زیادی از بدنه‌های ورزشی بین‌المللی به‌دست فرانسوی‌ها خلق شدند. فدراسیون بین‌المللی فوتبال نیز در سال ۱۹۰۴ در پاریس و با مشارکت هفت کشور اروپای قاره‌ای بنیان نهاده شد. فیفا قوانین فوتبال را کنترل و بر فدراسیون‌های ملی نظارت می‌کرد. اما همیشه سامان‌دهندۀ ضعیفی بود و قدرتی روی باشگاه‌های حرفه‌ای نداشت. خاستگاه قدرتش یگانه مایملک آبرومندش بود: جام جهانی مردان که هر چهار سال یک‌بار برگزار می‌شود و اولین دورۀ این بازی‌ها در سال ۱۹۳۰ در اروگوئه بود.در سال ۱۹۳۲ مقر فیفا به کشور بی‌طرف و دارای مرکزیت جغرافیایی سوئیس منتقل شد. فیفا تا دهۀ ۱۹۷۰ باشگاهی برای جنتلمن‌های اروپایی باقی ماند و رهبری آن با پیرمردانی بود که به ایدئال‌های ویکتوریایی بازی جوانمردانه و آماتوریسم۱ باور داشتند. سر استنلی راوس، معلم ورزش بریتانیایی که در سال ۱۹۶۱ رئیس فیفا شد، بابت کارش حقوقی دریافت نمی‌کرد. از فوتبال زنان ممانعت می‌شد: فدراسیون فوتبال انگلستان عملاً آن را از ۱۹۲۱ تا ۱۹۷۱ ممنوع کرد. پس از استعمارزدایی، کشورهای آسیایی و آفریقایی به فیفا پیوستند. راوس -حامی آپارتاید در آفریقای جنوبی- وزش بادهای تغییر را حس نکرد. در سال ۱۹۷۴، تاجر برزیلی، ژائو هاولانژ، که پشتوانۀ خط‌مشی کارزارش کشورهای جهان‌سومی بودند، طی انتخاباتی برای ریاست فیفا او را شکست داد. بنابه گفتۀ دیوید گلدبلات، مورخ ورزشی، راوس بازنشسته شد، مستمری نپذیرفت و ایدۀ نام‌گذاریِ کاپ جام جهانی به نام خود را خودپرستانه یافت و آن را رد کرد.هاولانژ که با صورت استخوانی و جدی‌اش فیفا را حدود ربع قرن اداره کرد، رئیسِ دوره‌ایِ بسیار متفاوتی بود. او که در المپیک سال ۱۹۳۶ که هیتلر آن را برگزار کرد شناگر بود، تحت‌تأثیر کارآمدی آلمان نازی به وطن بازگشت. بعدها او در کار سامان‌دادن به تیم ملی فوتبالِ همیشه برندۀ برزیل در اواخر دهۀ ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ صلابت به‌خرج داد. هاولانژ یک‌بار گفت که تحت ریاست او «می‌توان ادارۀ فیفا را بی‌نقص دانست». او با همه مثل دون‌پایه‌ها رفتار می‌کرد. گلدبلات می‌نویسد «وقتی روپرت مرداک۲ بدونِ دعوت وارد اتاق وی.آی.پی در جام‌جهانی ۱۹۹۴ شد تا قرارملاقاتی از هاولانژ بگیرد، با سردیْ تحقیر و عذرش خواسته شد».اما هاولانژ از قدرت رسانه آگاه بود و طی زمامداری‌اش تلویزیون موجب دگردیسی فوتبال شد. او فهمید که فوتبال کیفیتی دارد که آن را قادر می‌سازد تا در هر جامعه‌ای مؤمنانی داشته باشد. یک قرن پیش‌ازآن نیز بریتانیایی‌ها این بازی را با سرعتی خیره‌کننده صادر کرده بودند. برای ذکر یک مثال، می‌توان به مرد بیست‌ویک سالۀ انگلیسی، فردریک رِئا، اشاره کرد که کشتی‌اش در سال ۱۸۸۹ در جزیرۀ اسکاتلندی دورافتادۀ ساوث‌یوئیست پهلو گرفت تا در آن به مدیریت مدرسه اشتغال یابد. چند سال بعد دو برادرش به ملاقات او رفتند و یک توپ چرمی نیز با خود بردند. طی دو دهه، فوتبال سراسر ساوث‌یوئیست را فتح کرد. راجر هاچینسون، نویسندۀ انگلیسی، می‌نویسد شینتی ورزشی با چوب که ۱۴۰۰ سال در آنجا بازی می‌شد «به‌آسانیِ پاک‌شدنِ گچ از چهرۀ جزیره پاک شد».بازی فوتبال کم‌خرج و فهم آن آسان بود، اما ازلحاظ تاکتیکی پیچیدگی داشت. نمایشِ شکوهِ جسمانی در آن یادآور رقص بود. با تماشای بازی بازیکن بزرگی مثل لیونل مسی آرژانتینی، شما می‌توانید شاهد نوعی از نبوغ بشری باشید که فهم آن ساده‌تر است از فهم نبوغ کسی مثل آینشتاین یا پیکاسو. به‌صورت سنتی، هر کشور سبک بازی خاص خود را داشت که عموماً بازتابی از شخصیت ملی دانسته می‌شد: تلاش جنگجویانۀ انگلستان یا رقص سبک‌پای برزیلی. شهروندان هر کشوری، زمانی‌که تیمشان در جام جهانی بازی می‌کرد، احساس می‌کردند کشورشان تجسد یافته است. آن یازده مرد جوان در پیراهن‌های پلاستیکی از پرچم زنده‌تر، و از تولید ناخالص داخلی ملموس‌تر بودند.ملت خود را روی مبل‌ها نیز متجسد می‌ساخت: در بسیاری از کشورها پربیننده‌ترین برنامه‌های تلویزیونی بازی‌های تیم ملی آن‌ها در جام جهانی است. عشق به ورزش همیشه با جست‌وجوی آبروی ملی آمیخته است. جام جهانی رده‌بندی بدیلی برای جایگاه جهانی فراهم می‌کند که تا به اینجا ایالات متحده در آن بازنده و برزیل ابرقدرت بوده است. از زمان موسولینی، حاکمان به وقار تیم برنده‌شان چسبیده‌اند. در سال‌های اخیر که این ورزش به هر گوشۀ زمین سرایت کرده است، تیم‌هایی که هرگز نمی‌توانند برندۀ این مسابقات باشند رؤیای میزبانی آن را در سر پرورانده‌اند.در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ هاولانژ مسابقات را گسترش داد و جای بیشتری برای تیم‌های آفریقایی و آسیایی باز کرد. درنتیجه حق پخش و حمایت مالی از جام جهانی ارزشمندتر از همیشه شد. اما کارمندان فیفای کوچکِ آقای هاولانژ فاقد مهارت‌های لازم برای بازاریابی آن بودند (در سال ۱۹۷۴، مقر سازمان در زوریخ دوازده کارمند داشت). هورست داسلر که پدرش بنیان‌گذار کارخانۀ تولید انبوه کفش‌های فوتبال آدیداس بود، شرکتی که دامنۀ عملیاتی‌اش از فیفا خیلی وسیع‌تر بود بسیاری از حقوق را مستقیماً از هاولانژ خرید. داسلر به او زیرمیزی می‌داد و این برزیلی، کیف‌های پر از پول نقد را بین ریو و زوریخ در قسمت درجه یک هواپیما جابه‌جا می‌کرد.هیچ‌کس مزاحم هاولانژ نشد. روزنامه‌نگارهای معدودی مدیریت ورزشی را پوشش می‌دادند. نکتۀ دیگری با همان اهمیت این بود که سوئیس، با سنت مخفی‌کاری و رازداری بانکی‌اش به‌ندرت مقرراتی برای انجمن‌های ورزشی‌ای که در خاکش مستقر بودند، وضع می‌کرد. مقامات سوئیسی با فیفا تقریباً مثل یک باشگاه شکار روستایی رفتار می‌کردند (چند فدراسیونِ ورزشی دیگر، ازجمله کمیتۀ بین‌المللی المپیک، نیز ترجیح دادند تا در این کشور بخشنده و کارآمد مستقر شوند. تعداد زیادی از آن‌ها نیز فاسد شدند درحالی‌که صنفی از مدیران سوئیسی برای خدمت به آن‌ها ظهور کرد). در سال ۱۹۷۵ سپ بلاتر جوان و معتاد به کار، که تحت‌الحمایۀ داسلر بود و از منطقۀ روستایی وَله می‌آمد، مدیر فنی فیفا شد.در سال ۱۹۹۸، زمانی‌که هاولانژ بازنشسته شد، کنگرۀ فیفا در پاریس بلاتر را به جانشینی‌اش منصوب کرد. رئیس هر فدراسیون ملی فوتبال هر کشور، یک رأی در کنگره دارد: رئیس مونتسرات (با ۴۹۰۰ نفر جمعیت) در کارائیب یک رأی دارد، رئیس فدراسیون چین هم یک رأی. بسیاری از رؤسای فدراسیون‌های ملی ثابت کردند که فسادپذیرند. دیوید یالوپ در کتاب خود، آن‌ها چگونه بازی را دزدیدند۳ (۱۹۹۹)، تعریف می‌کند که چگونه امیر قطر (که آن زمان کشوری کمابیش ناشناخته بود) با جت شخصی یک‌میلیون دلار پول نقد به پاریس فرستاد، جایی‌که به نظر می‌رسید به دست بیست رأی‌دهنده پاکت‌هایی حاوی دلار رسیده است.آن انتخابات قالب زمامداری بلاتر را مشخص کرد. جام‌های جهانی به درآمدزایی بیشتر ادامه دادند: درآمدهای فیفا از ۳۰۸ میلیون دلار در دورۀ چهارسالۀ منتهی به ۱۹۹۸، به ۵.۷ میلیارد دلار در دورۀ چهارسالۀ منتهی به ۲۰۱۴ رسید. دلیل عمدۀ آن این بود که اکنون در جهانی به‌هم‌متصل، مردم از چین تا ایالات متحده فوتبال تماشا می‌کنند. بااین‌همه بلاتر اعتبار «توسعۀ» این بازی -مأموریت فرضی فیفا- را به خود داد. او بخشی از غنایم را طی پرداخت‌هایی که اغلب پشت زبان «توسعه» پنهان شده بودند، به متنفذان ملی و قاره‌ای می‌بخشید. به‌ظاهر منظور از تسهیلاتِ فیفا۴ که اغلب به واسطۀ کارمندان بلاتر پیش از انتخاباتِ ریاست فیفا به دست مسئولان می‌رسید، ساخت امکانات در کشورشان بود. درواقع، برخی فدراسیون‌های ملی، به‌خصوص در آفریقا، حتی از پس مخارج یک خط تلفن نیز بر نمی‌آمدند. اما نظارتی روی این پرداخت‌ها نبود و اگر مقامی پول را در جیب کتش سرازیر می‌کرد، هیچ‌کس شکایتی نداشت.دوشندۀ بی‌رقیب این سیستم، جک وارنر، اهل ترینیداد بود که از یک استاد دانشگاهِ یک‌لاقبا به کارگزار قدرت در فوتبال جهان تبدیل شد. وارنر بلوکی از سی‌ویک فدارسیونِ اکثراً کوچکِ کارائیبی تشکیل داد. در کنگره‌ای که دویست و اندی کشور در آن عضو بودند، این گروه اغلب رأی سرنوشت‌ساز را داشت. و بنابراین، همان‌طور که کان مستند می‌کند، وارنر دست‌کم ۲۶ میلیون دلار از فیفا برای ساخت مرکز عالی دکتر ژائو هاولانژ در کشورش دریافت کرد. او این مرکز را روی زمینی ساخت که بعداً معلوم شد مال خودش بوده است. (در حال حاضر وارنر تا آخر عمر از فوتبال محروم شده اما هنوز در ترینیداد زندگی موفقی دارد.) فیفا از پس ریخت‌وپاش‌ها بر می‌آمد زیرا مخارجش، ورای پرداخت حقوق مخفیانۀ چهارصد مقام خود و بلیط‌های درجه یک آن‌ها، کم بود. فیفا تقریباً تمام پول حق پخش تلویزیونی و حمایت‌های مالی جام جهانی را برای خود بر می‌دارد درحالی‌که کشور میزبان هزینۀ تمام زیرساخت‌های لازم را می‌پردازد.مبلغ کمی از پولی که برای وارنر فرستادند صرف ساخت زمین بازی برای مردم عادی یا استادیوم‌های امن برای تماشای بازی‌ها شد؛ جایگاه ترینیداد در فوتبال جهان نیز پیشرفت کمی داشت. کان می‌نویسد وارنر ترجیح داد تا از مرکزش برای میزبانی از رویدادهای پرمنفعت‌تری چون «عروسی، مهمانی شام و نمایش» استفاده کند. این الگو در بسیاری از کشورهای فقیرتر تکرار شده است. یکی از دلایل اینکه اروپای غربی با تنها ۵ درصد از جمعیت جهان، سه قهرمان آخر جهان را در خود جای داده این است که تنها منطقۀ زمین است که در آن اکثر کودکان در محله‌هایی بزرگ شده‌اند که زمین‌های فوتبال خوب و مربی داشته‌اند. جام‌های جهانی را سوسیال دموکراسی می‌بَرَد. در سایر نقاط بسیاری از مقامات ارشد فوتبال ثروتمند شدند. آن‌ها تمایل داشتند این را به‌مثابۀ پاداشِ عضویت در، به‌زعم بلاتر، «خانوادۀ فوتبال» قلمداد کنند. این روند همیشگیِ سیاست و تجارت در بسیاری از کشورهای آن‌ها بود.تا سال ۲۰۱۵، زمانی‌که بلاتر مجبور به استعفا شد -سالی که در آن فیفا درآمدی بالغ بر ۱.۱۵ میلیارد دلار داشت- پایۀ حقوق مخفی او سالانه سه میلیون فرانک سوئیس بود. بااین‌حال اوجِ احساسی و آرمانیِ رسوایی‌های فساد فیفا -صدور کیفرخواست علیه بلاتر به اتهام دریافت رشوه- هرگز رخ نداد.درهرصورت آنچه برای بلاتر اهمیت داشت قدرت بود نه پول. در ظاهر، این سوئیسیِ خپل و بشاش شبیه به عمویی بود اسباب سرافکندگی که همیشه سروکله‌اش ناگاه پیدا می‌شد تا چیزی گول‌زنک و ازمدافتاده بگوید؛ مثلاً اگر مشغول حرافی دربارۀ پارسامنشی ویکتوریایی در بازی جوانمردانه نبود، از زنان فوتبالیست می‌خواست شورت‌های ورزشی تنگ‌تر بپوشند. بلاتر، در باطن، ابرسیاستمداری بود که یک نظام حمایتگریِ مثال‌زدنی بنا کرد و فساد دوروبری‌هایش را تضمین کرد. اگر کسی جرئت می‌کرد او را به چالش بکشد، دم‌ودستگاه اخلاقی فیفا -که اداره‌اش با بلاتر بود- فساد شخص چالش‌گر را افشا می‌کرد.این نکته‌ای حائز اهمیت است که بلاتر خیلی زود متوجه شد که قدرت جهانی روبه‌سوی شرق دارد. اینکه خودش نیز از کشور کوچکی می‌آمد که عادت به کنار آمدن با قدرت‌های بزرگ‌تر داشته مفید بوده است. او مشخصاً یک سوئیسی نمونه است: سرمستخدم هتل، دیه پورتی در زبان آلمانی، با رفتاری دوستانه، چندزبانه و غیرایدئولوژیک. همیشه نام میهمان‌هایش را به خاطر می‌سپارد. مهم‌ترازهمه، دیه پورتی می‌داند که کدام‌یک از مهمان‌ها پولدار است: در قرن نوزدهم بریتانیایی‌ها، بعداً آمریکایی‌ها، بعد روس‌ها و درحال‌حاضر کشورهای نفت‌خیر شبه‌جزیرۀ عربستان، به‌خصوص قطر -یک پادشاهی موروثی که هیچ سنتی در ورزش ندارد، اما میادین عظیم گاز طبیعی دارد که به خاندان حکومتی، آل ثانی، ثروتی خارق‌العاده می‌بخشد- طی زمامداری بلاتر در مقام یکی از حامیان مالی اصلی فوتبال جهانی پدیدار شدند.بسیاری از ناظران در کشورهای روزگاری غالبِ اروپای غربی و آمریکایی، تنها در روز دوم دسامبر سال ۲۰۱۰ متوجه این جابه‌جایی قدرت شدند، زمانی‌که کمیتۀ اجرایی فیفا (اِکس‌کو) در زوریخ جمع شد تا برای میزبانی جام‌های جهانی سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۲۲ رأی‌گیری کند. رقبا شامل ایالات متحده، انگلستان (کشورهای بریتانیا در فوتبال مجزا عمل می‌کنند)، استرالیا و پیشنهاد میزبانی مشترک اسپانیا و پرتغال بود. اما بیست و دو مردِ اکثراً پابه‌سن‌گذاشتۀ کمیتۀ اجرایی (دو عضو دیگر پیش از رأی‌گیری به‌دلیل اتهام فساد معلق شده بودند) روسیه و قطر را انتخاب کردند. ما اکنون می‌دانیم که ولادیمیر پوتین شخصاً پنج‌شش‌تا از آن‌ها را در ماه‌های منتهی به رأی‌گیری ملاقات کرده است، اما پیروزی قطر شگفت‌انگیزتر بود.این کشور کوچکِ خلیج فارس به‌سختی جای مورد نیاز برای تمام استادیوم‌های لازم را دارد و دمای تابستانی بالای ۳۸ درجه‌اش فوتبال بازی‌کردن را بالقوه مرگبار می‌کند. همان‌طور که چاک بلیزر، عضو آمریکایی اکس‌کو گفته «نمی‌دانم چطور می‌خواهید کل یک کشور را تهویۀ مطبوع کنید»، هرچند قطر انگار مشتاق است تلاشش را بکند (به‌زودی فیفا تصمیم گرفت تا با گسست از سنت همیشگی، جام جهانی ۲۰۲۲ را در ماه‌های نوامبر و دسامبر برگزار کند).قطر به‌سرعت نشان داد که ورای فوتبال نیز قدرتی درحال ظهور است. پانزده روز پس از رأی اکس‌کو، قیام‌های مردمی به‌تدریج در سراسر آفریقای شمالی پخش شد. همان‌طور که کریستیان کوتس اولریکسن، تحلیلگر مسائل خلیج در مؤسسۀ بیکر شرح می‌دهد، حاکمان قطر «سرمست از موفقیت در برنده‌شدن حق میزبانی جام جهانی و درنتیجۀ آن اوج‌گرفتن پذیرش بین‌المللی قطر»، در آن دوره به گسترش بهار عربی کمک کردند؛ البته تا وقتی که این شورش‌ها پادشاهی‌های شبه‌جزیرۀ عربستان را تهدید نمی‌کرد. قطر از اسلام‌گرایان آفریقای شمالی حمایت مالی کرد و به سرنگونی معمر قذافی در لیبی یاری رساند. چند سال بعد، زمانی‌که پوتین کریمه را در سال ۲۰۱۴ ضمیمۀ خاک روسیه کرد، عزم روسیه برای اثبات قدرتش مجدداً غرب را شگفت‌زده کرد؛ و باز زمانی‌که در انتخابات سال ۲۰۱۶ ایالات متحده دخالت کرد، گویا گفت این هم یک‌جور رأی‌گیری جام جهانی است.باوجوداین، استقبال فیفا از این جابه‌جایی ژئوپولتیکی خطراتی داشت و بلاتر قطر را برای میزبانی جام جهانی ۲۰۲۲ نمی‌خواست و درعوض از ایالات متحده حمایت می‌کرد. او که حالا هشتادویک‌ساله و مریض است، طی ناهاری در زوریخ که به‌نحوی عجیب احساس‌برانگیز است، با انگلیسیِ سوئیسیِ تقلیدناپذیرش به کان گفته است که موقع بیرون‌کشیدن اسم قطر از پاکت برنده چه احساسی داشته است: «به عکس نگاه کن. چهرۀ خیلی خندانی نداشتم». جروم والکه، دبیرکل فیفا در زمان بلاتر -که مثل بسیاری از شخصیت‌های حکایتِ کان اکنون از فوتبال محروم است- پیش از رأی‌گیری به‌صورت خصوصی گفته بود «اگر روسیه و قطر برنده شوند، کارمان ساخته است». ناظران در اروپا و آمریکای شمالی نتیجه می‌گرفتند که رأی‌ها براساس رشوه داده شده‌اند. بعد از رأی‌گیری، والکه در ایمیلی نوشت که قطر جام جهانی را «خرید». وقتی لو رفت، گفت که از آن سوءبرداشت شده است.حتی پیش از جلسۀ کمیتۀ اجرایی در پایان سال ۲۰۱۰، روزنامه‌نگاران بریتانیایی تحقیقات دربارۀ تخلف احتمالی در آرا را آغاز کرده بودند. پس‌ازاینکه روسیه و قطر انتخاب شدند، بلاتر و دیگران در فیفا، دنبال‌کنندگان ماجرا را بازندگان بداخلاقی نامیدند که نمی‌توانند باخت کشورهایشان در رأی‌گیری را بپذیرند و حرف آن‌ها را مردود دانستند. حقیقتی در این اتهام هست. اما بازندگانْ افشاگری‌های آبداری کردند. معلوم شد که مقامات فاسد فوتبال از شمال و جنوب قارۀ آمریکا، آن‌قدر احمق بوده‌اند که کارهای بانکی خود را در ایالات متحده، به‌خصوص در میامی، انجام داده‌اند. برای مثال، پسران وارنر به‌کرات مبالغی تنها اندکی پایین‌تر از آستانۀ ۱۰ هزار دلاریِ تراکنش‌ها که بانک‌ها باید به مقامات ایالات متحده گزارش کنند، واریز کرده‌اند. هرکس در آمریکا حساب بانکی داشته باشد، در حوزۀ قضایی آمریکا قرار می‌گیرد. اف.بی.آی شروع کرد به تحقیقاتی دربارۀ اینکه آیا فیفا یک «سازمان مجرمانۀ تحت‌تأثیر شیادان» است یا خیر.خبرچین فیفا چاک بلیزر بود که این ورزش را در دهۀ ۱۹۷۰ کشف کرد، زمانی‌که یک «پدر فوتبالی»۵ در کویینزِ نیویورک بود. کان اولین‌بار او را در سال ۲۰۰۹، در هتل امارات پالاس در ابوظبی ملاقات کرد. بلیزرِ چاق سوار بر اسکوترِ برقی‌اش روی سنگ‌های مرمر کف هتلی که ادعای «هفت‌ستاره» بودن دارد، ویراژ می‌داد. بلیزر (به دروغ) به کان گفت که از راه ابداع «چهره‌های خندانِ» زردِ همه‌جاحاضر ثروتمند شده که پیش از عصر ایموجی‌های کامپیوتری به‌شکل استیکر وجود داشتند. درواقع او در جایگاه دبیرکل فاسد کونکاکاف (تحت ریاست وارنر)، کنفدراسیون فوتبال منطقۀ آمریکای شمالی و مرکزی، ثروتمند شده بود. کان گزارش می‌دهد که بلیزر درنهایت یک طبقۀ کامل برج ترامپ در منهتن را اشغال کرد و یکی از آپارتمان‌ها را فقط به گربه‌هایش اختصاص داد. اما روزی در سال ۲۰۱۱، زمانی‌که در خیابان پنجاه‌وششمِ شرقی سوار بر اسکوترش می‌راند، مقامات مالیاتی گیرش انداختند. خیلی زود دوباره به چرخۀ هتل‌های لوکس فیفا برگشت، اما اکنون خبرچین اف.بی.آی بود و، به‌نوشتۀ کان، با وسیلۀ شنودی «در جاسوئیچی‌اش، زیرا بنابرشنیده‌ها برای اینکه نمی‌شد سیمی به‌روش استاندارد از روی شکمش بالا بیاید، چون بیش‌ازاندازه چاق بود.» بلیزر ژوئیۀ امسال در هفتادودوسالگی درگذشت.اف.بی.آی و دیگران در میزبانی‌های جام جهانی در گذشته‌های دورتر نیز فساد کشف کردند. اکنون به‌نظر می‌رسد آلمان برای میزبانی در سال ۲۰۰۶، همانند آفریقای جنوبی برای سال ۲۰۱۰ رشوه داده است. وارنر، بلیزر و یکی از همکاران توطئه‌گرشان ۱۰ میلیون دلار به‌اسم حمایت از «جمعیت پراکندۀ آفریقایی» در کارائیب، از آفریقای جنوبی گرفته‌اند. وارنر همچنین اصرار می‌کند که نلسون ماندلای مریض هشتادوپنج‌ساله برای گدایی رأی او به ترینیداد پرواز کرده است.از بیست و دو مردی که در سال ۲۰۱۰ به پیشنهادات میزبانی روسیه و قطر رأی دادند، هفت نفر تاکنون توسط مقامات ایالات متحده مورد بازخواست قرار گرفته یا متهم به رفتار مجرمانه شده‌اند؛ از یکی دیگر، فرانتس بکن‌بائر، قهرمان آلمانی فوتبال، دربارۀ پیشنهاد میزبانی کشورش در سال ۲۰۰۶، در سوئیس و آلمان تحقیقات انجام می‌شود؛ آنخل ماریا ویلار از اسپانیا طی تحقیقات ضدفساد در ژوئیه بازداشت شد؛ و پنج نفر دیگر توسط کمیتۀ اخلاق خود فیفا تحریم شده‌اند. هاولانژ در سال ۲۰۱۳، پس از افشای زیرمیزی‌ها از مقام ریاست افتخاری فیفا، استعفا داد. (او سال گذشته در سن صدسالگی در گذشت.)رو شدن داستان‌های فساد ادامه دارد. در ماه ژوئن، یک گزارش چهارصدصفحه‌ای دربارۀ میزبانی‌های جام جهانی که در سال ۲۰۱۴ به کمیتۀ اخلاق فیفا تحویل داده شده بود، به روزنامۀ بیلد آلمان درز کرد. آنگاه، فیفا که گزارش را سه سال مخفی نگه داشته بود، بلافاصله با مدعای «شفافیت» آن را منتشر کرد. گزارش قاضی آمریکایی، مایکل گارسیا، مدعی بود که یکی از مشاوران قطر، ساندرو راسل، که خود با اتهام پولشویی مواجه بود، دو میلیون پوند برای دختر ده‌سالۀ عضو برزیلی اکس‌کو، ریکاردو تکسیرا، داماد سابق هاولانژ که به آز شهره است، فرستاده بود. بااین‌حال گزارش متذکر می‌شود: «هیچ شاهدی برای اثباتِ ارتباط این دو میلیون با قطر موجود نیست.» همچنین یکی از یافته‌های گزارش گارسیا این بود که درست پس از انتخاب قطر برای میزبانی، یکی از اعضای سابق اکس‌کو با نامه از مسئولین قطری به‌خاطر انتقال چندصدهزار یورو تشکر کرده است.بی‌شک قطر بر سرِ مقامات فوتبالی پول و مزایا ریخته است، اما اکثرِ رقبای دیگر نیز این کار را کرده‌اند. بااین‌حال، رقبای اروپای غربی و آمریکایی مواظب بودند تا ریخت‌وپاش را قانونی انجام دهند. برای بسیاری از اعضای اکس‌کو، کل اهمیت رأی‌گیری جام جهانی در رشوه خلاصه شده بود. فساد سیستم فیفا بود. اما بیشترین گناه به گردن قطر افتاد. کان بخشی از این را به عرب‌ستیزی نژادپرستانه نسبت می‌دهد. اما توضیح پیروزی قطر با ارتشای صرف نادیده‌گرفتن قدرت نرم چشمگیر قطر در پیوندهای اقتصادی وسیعش با غرب، به‌خصوص پس از بحران مالی سال ۲۰۰۸ است.درواقع، رأی اکس‌کو چند هفته قبل طی مراسم ناهاری در کاخ الیزه تعیین شده بود. سرِ میز، رئیس‌جمهور وقت فرانسه، نیکولا سارکوزی، پسر امیر قطر و میشل پلاتینی فرانسوی، رئیس فدراسیون فوتبال اروپا، یوفا، حاضر بودند. پلاتینی درحالی قدم به الیزه گذاشت که برنامه‌اش رأی به ایالات متحده برای میزبانی سال ۲۰۲۲ بود، اما سارکوزی به‌سمت او خم شد و از او خواست از قطر حمایت کند. پای معاملات تجاری فرانسه و قطر و برعهده‌گرفتن ادارۀ باشگاه مقروض پاری‌سن‌ژرمن توسط قطری‌های وسط بود.پلاتینی به‌نوبۀخود رأی بلوکی متشکل از چهار کشور اروپایی را از ایالات متحده به قطر تغییر داد که نتیجه را رقم زد. سال بعد، یکی از ضمایم دولت قطر، پاری‌سن‌ژرمن را خرید و پول لازم برای خرید فوق‌ستاره‌هایش را تأمین کرد. بهترازآن، تلویزیون قطری بی‌این اسپورتس –که سابقاً بخشی از الجزیره بود- موافقت کرد تا مبلغ بی‌سابقۀ ۶۰۷ میلیون یورو در سال را برای حق پخش بازی‌های لیگ فرانسه بپردازد. قطر هنوز درحال پول‌دادن به فوتبال فرانسه است. شبکۀ بی‌این -که در کشورهایی از مصر تا ایالات متحده پخش می‌شود- ممکن است امروزه بازویی بااهمیت برابر با الجزیره برای قدرت نرم قطر باشد. و فقط برای اینکه همه راضی باشند، برای پسر پلاتینی که وکیل است در یک کارخانۀ تولید پوشاک ورزشی متعلق به سازمان سرمایه‌گذاری قطر شغلی دست‌وپا شد. این بخشی از داستان بلند خودکامگی‌هایی است که نخبگان غربی را به میان خود می‌کشند. مقامات ارشد فوتبال هنوز هم گاهی غیراروپایی‌ها را می‌خرند، اما اغلب به‌صورت فزاینده‌ای توسط آن‌ها خریده می‌شوند.پس‌ازاین رگبارِ رسوایی‌ها، پلیس سوئیس یورش‌های زوریخ در سال ۲۰۱۵ را ترتیب داد. اما چند روز بعد، درحالی‌که مسئولین فیفا در دفاترشان اسناد را ریزریز می‌کردند، بلاتر هفتادونه‌ساله طی انتخاباتی که بی‌شباهت به یک نمایش روحوضی روریتانیایی۶ نبود، برای پنجمین‌بار برندۀ ریاست بر فیفا شد. برخی از نمایندگان از رأی‌های مثلاً مخفی خود عکس گرفتند تا اثباتی بر سوگند وفاداری‌شان باشد. تااین‌زمان، فشار مطبوعات، اف.بی.آی و کشور سوئیس (خسته از سرشکستگی‌های مکرری که فیفا به بار آورده بود) تحمل‌ناپذیر شده بود. چهار روز پس از انتخاب مجدد، بلاتر استعفا داد. در دسامبر ۲۰۱۵ او و پلاتینی از فوتبال محروم شدند. سقوطشان با شخصیتشان همخوان بود: مشخص شد که بلاتر دو میلیون فرانک سوئیس به پلاتینی رشوه داده است.نابودی بلاتر، مثل سرنگونی مجسمۀ صدام حسین در عراق در سال ۲۰۰۳ حسی از تسکین با خود داشت، اما روش‌های قدیمی فیفا تا حدود زیادی دست‌نخورده باقی مانده‌اند. در فوریۀ ۲۰۱۶ کنگرۀ فیفا جیانی اینفانتینو، یک بوروکرات سوئیسی دیگر، را پس‌ازاینکه به ۲۰۹ رئیس فدراسیون گفت «پول فیفا از آن شماست» به ریاست برگزید؛ کان می‌گوید این جمله موجب «تشویق خودجوش» شد. بسیاری از خصوصیات اینفانتینو یادآور بلاتر است: مهارتش در حمایتگری، خوش‌مشربی چندزبانه و حسِ لیاقتی که برمی‌انگیزد. پس از بلاتر، کنگرۀ فیفا اصلاحات محدودی را تصویب کرد، اما در ماه مه امسال، فیفا دورۀ ریاست دو عضو کمیتۀ اخلاق را تمدید نکرد. اگر مأموری از اف.بی.آی این را دیده باشد، احتمالاً به نشانۀ فهم این حرکت سری تکان می‌دهد: کمیته درحال تحقیق از اینفانتینو دربارۀ چند پروندۀ تخلف بوده و او انتقادات رسانه‌ای را با اطلاق «اخبار کذب» مردود دانسته بود.پاییز امسال، در ادامۀ تحقیقات اف.بی.آی، وزارت دادگستری آمریکا بیش از ده‌دوازده‌تا از مقامات فوتبالی عمدتاً اهل آمریکای لاتین را محکوم یا دادگاهی خواهد کرد. دادستان‌های سوئیسی درحال اجرای حدود بیست‌و‌پنج تحقیق مجزا دربارۀ موارد مشکوک به فساد مرتبط با فیفا و میزبانی جام جهانی هستند. اما عمدۀ فشار از روی خود فیفا برداشته شده است. روزنامه‌نگاران به‌ندرت مکرراً به این سازمان می‌پردازند. ایالات متحده ممکن است ساکت شود زیرا پیشنهاد مشترک میزبانی با مکزیک و کانادا را برای جام جهانی ۲۰۲۶ آماده می‌کند. و به‌نظر نمی‌رسد که دولت ترامپ خیلی نگران فساد خارجی باشد.رسوایی‌ها مسلماً آسیب رسانده‌اند: فیفا برای تکمیل فهرست حامیان مالی جام جهانی روسیه تقلا می‌کند. اما هزینه‌های سازمان پایین باقی مانده، و هنوز تقریباً مثل همیشه فعالیت می‌کند، هرچند اکنون احتمالاً با تعداد کمتری حساب بانکی در میامی. اکثر افرادی که در سال ۲۰۱۵ بلاتر را دوباره انتخاب کردند، هنوز هستند و هنوز خواهان حمایت‌اند. پوتین دارد جام جهانی‌اش را مهیا می‌کند.یگانه توافق فیفا که ممکن است تغییر کند میزبانی قطر برای جام جهانی ۲۰۲۲ است. حاکمان قطر انتظار یک پیروزی پرطمطراق داشتند. تااینجای‌کار تجربۀ آن برعکس بوده است. این کشورِ سابقاً گمنام اکنون به‌خاطر رشوه و نظام «کفالت»، دائم در خبرهاست؛ نظام کفالتْ خدمتِ قراردادی است که طبق آن کارگران هندی و نپالی گذرنامه‌های خود را تسلیم کرده و زندگی خود را به‌خاطر دستمزدی ناچیز در مکان‌های ساخت‌وساز سوزان، به خطر می‌اندازند. (روسیه برای ساخت استادیوم سن پترزبورگ واقعاً از نیروی کار برده‌های کرۀ شمالی که پیونگ‌یانگ دراختیارش گذاشته استفاده کرده است، اما دراین‌باره تبلیغ بسیار کمتری شده است.)جام جهانی قطر پروژه‌ای غول‌آسا و کوتاه‌مدت است که به‌شدت وابسته به صادرات و نیروی کار خارجی است. این مسئله این کشور را به مرحمت همسایگانش وا می‌گذارد: حصر اقتصادی فعلی توسط عربستان سعودی و امارات متحدۀ عربی گزنده است. حسادت نقشی در آن ایفا می‌کند. سعودی‌ها در تشخیص قدرت نرم فوتبال کندتر از قطر بودند. تازه حالاست که دارند رقیبی پان‌عربی برای بی‌این درست می‌کنند.فیفا می‌توانست این بن‌بست را با تبدیل جام جهانی ۲۰۲۲ به رویدادی متعلق به سراسر خلیج پایان دهد و بازی‌ها را بین عربستان، امارات، کویت و دیگران پخش کند. این کار فشار را از روی قطر برداشته، فرهنگ همسایگی را تشویق کرده و باعث می‌شد تا همۀ کشورهای خلیج نظام کفالتشان را برچینند، همان‌طور که قطر به‌کندی دارد بر می‌چیند. برگزاری مشترک مسابقات می‌توانست بازتابی از میزبانی مشترک موفق توسط رقبای دیرینه، ژاپن و کرۀ جنوبی در سال ۲۰۰۲ باشد. این کار پشتیبان لفاظی فیفا دربارۀ قدرت فوتبال برای متحدکردن بشریت (اساس خیز طولانی شخص بلاتر برای جایزۀ صلح نوبل) می‌بود. فوتبال تقریباً همان‌قدر که فیفا وانمود می‌کند، یک نیروی جهانی قوی است و به‌همین‌خاطر کشورهای درحال خیزش جهان دست روی آن گذاشته‌اند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Conn, David. The Fall of the House of FIFA: The Multimillion-Dollar Corruption at the Heart of Global Soccer. Nation Books, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سایمون کوپر نوشته است و در تاریخ ۲۸ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Soccer’s Culture of Corruption» در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «فرهنگ فساد در فوتبال» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• سایمون کوپر (Simon Kuper) ستون‌نویس فایننشال تایمز است. از کتاب‌های او می‌توان به آژاکس، هلندی‌ها، جنگ: حکایت عجیب فوتبال در تاریک‌ترین لحظات اروپا (Ajax, the Dutch, the War: The Strange Tale of Soccer During Europe’s Darkest Hour) و فوتبال علیه دشمن: چگونه محبوب‌ترین ورزش جهان انقلاب‌ها را آغاز و تقویت می‌کند و دیکتاتورها را در قدرت نگه می‌دارد (Soccer Against the Enemy: How the World’s Most Popular Sport Starts and Fuels Revolutions and Keeps Dictators in Power)، اشاره کرد.[۱] آماتوریسم مجموعه‌ای است از ایده‌ها دربارۀ ورزش که در قرن نوزدهم، به‌خصوص در مدارس و دانشگاه‌های دولتی بریتانیا تکوین یافت. ایدۀ اصلی آن این بود که افراد نباید درقبال مشارکت ورزشی، پاداش مادی دریافت کنند [مترجم].[۲] از غول‌های رسانه‌ای آمریکا و رئیس شبکۀ فاکس [مترجم].[۳] How They Stole the Game[۴] FIFA Grant[۵] پدری که فرزندانش در تیم‌های حرفه‌ای کودکان فوتبال بازی می‌کند [مترجم].[۶] سبکی در ادبیات، فیلم و تئاتر که در آن داستان در کشوری تخیلی، اغلب در اروپای مرکزی یا شرقی، مثل «روریتانیا» اتفاق می‌افتد [مترجم]. ]]> سایمون کوپر اقتصادوجامعه Tue, 13 Feb 2018 11:07:54 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8771/ کسی استعداد ذاتی ندارد، اگر هم داشته باشد، چه بدتر http://tarjomaan.com/neveshtar/8866/ مارینا کراکوفسکی، استنفورد مگزین — یکی از روزهای ماه نوامبر گذشته [۲۰۰۷]، استاد روان‌شناسی استنفورد کارول دوک پذیرای دو مهمان از تیم فوتبال بلک‌برن رُورز بود که در لیگ برتر انگلستان بازی می‌کند. آکادمی آموزشی رُورز جزء سه آکادمی برتر انگلستان است، اما مدیر عملکرد این تیم، تونی فاکنر، مدت‌ها بود که گمان می‌کرد تعدادی از بازیکنان آینده‌دارش پتانسیل خود را شکوفا نمی‌کنند. مستعدترین افراد، با نادیده‌گرفتن شعار صدسالۀ باشگاه یعنی «مهارت و سخت‌کوشی»، تمرین جدی را دست‌کم می‌گرفتند.فاکنر به‌نوعی ریشۀ مشکل را می‌دانست: فرهنگ فوتبال بریتانیایی بر این باور بود که ستاره‌ها تربیت نمی‌شوند، بلکه ستاره به دنیا می‌آیند. اگر این دیدگاه را قبول کنید، و به شما بگویند استعداد فراوانی دارید، تمرین به چه دردتان می‌خورد؟ بالاخره اگر سخت تمرین کنید، انگار به خودتان و بقیه می‌گویید که خوب هستید اما عالی نه. فاکنر مشکل را شناسایی کرده بود، اما برای ترمیمش به کمک دوک نیاز داشت.بعید است از یک روان‌شناس دانشگاهی شصت‌ساله استادِ انگیزش ورزشی دربیاید. اما تخصص دوک (و کتاب اخیرش با نام ذهنیت: روان‌شناسی جدید برای موفقیت۱) بیش از سه دهه است که، با پژوهش نظام‌مند، سعی در یافتن پاسخ این سؤال داشته است که چرا برخی افراد پتانسیل خود را محقق می‌کنند ولی کسانی با استعدادهای مشابه نه؛ یا اینکه چرا برخی محمدعلی می‌شوند و مابقی مایک تایسون. او دریافت که کلید ماجرا توانایی نیست، بلکه این است که آیا توانایی را چیزی ذاتی بدانید که باید نمایش داده شود، یا چیزی که می‌تواند توسعه بیابد.به‌علاوه دوک نشان داده است که آدم‌ها می‌توانند یاد بگیرند که باور دوم را اقتباس کنند و جهش‌های چشم‌گیری در عملکردشان داشته باشند. این روزها هرجا به‌دنبال انگیزش و موفقیت باشند دنبال او می‌روند: از آموزش تا فرزندپروری تا مدیریت کسب‌وکار و پیشرفت شخصی.دوک زمانی که دانشجوی تحصیلات تکمیلی دانشگاه ییل بود، مطالعه روی انگیزش حیوانات را آغاز کرد. در اواخر دهۀ ۱۹۶۰، یک سوژۀ داغ در پژوهش‌های حیوانی «درماندگی آموخته‌شده»۲ بود: حیوانات آزمایشگاهی گاهی اوقات آنچه را قادر به انجامش بودند انجام نمی‌دادند، چون پس از شکست‌های مکرّر دست از تلاش کشیده بودند. برای دوک سؤال بود که انسان‌ها چگونه با این وضعیت کنار می‌آیند. او تعریف می‌کند که: «پرسیدم: چه چیزی موجب می‌شود یک کودکِ واقعاً توانا در مواجهه با شکست دست از کار بکشد، درحالی‌که شکست موجب انگیزش بقیۀ کودکان می‌شود؟»در آن زمان، درمان پیشنهادی برای درماندگی آموخته‌شده حصول یک رشتۀ طولانی از موفقیت‌ها بود. دوک مدعی شد که تفاوت بین واکنش درماندگی و نقطۀ مقابلش (ارادۀ تسلط‌یافتن بر چیزهای جدید و غلبه بر چالش‌ها) در دیدگاهی ریشه دارد که افراد به‌علت شکست‌شان دارند. به نظر دوک، افرادی که شکست‌شان را به فقدان توانایی نسبت می‌دادند، حتی در حوزه‌هایی که توانمند بودند دلسرد می‌شدند. در سوی دیگر، آن‌هایی که فکر می‌کردند صرفاً تلاششان به اندازۀ کافی نبوده است از مانع‌ها قوت می‌گیرند. این نکته به موضوع رسالۀ دکترای او تبدیل شد.دوک و دستیارانش یک آزمایش روی کودکان دبستانی کردند که به گزارش پرسنل مدرسه درمانده بودند. این کودکان با آن تعریف کاملاً جور بودند: مثلاً اگر به چند مسئلۀ ریاضی می‌رسیدند که نمی‌توانستند حل کنند، دیگر نمی‌توانستند مسائلی را حل کنند که قبلاً حل کرده بودند (و برای تعدادی از آن‌ها چند روز طول می‌کشید تا آن توانایی را بازیابی کنند).با یک سلسله تمرین، آزمایشگران به نیمی از دانش‌آموزان یاد دادند که خطاهایشان را به تلاش ناکافی نسبت بدهند، و آن‌ها را تشویق به ادامۀ تلاش کردند. آن کودکان یاد گرفتند که، هنگام مواجهه با شکست، ایستادگی کنند (و موفق بشوند). هیچ نشانۀ بهبودی در گروه کنترل دیده نشد؛ تمرکزشان همچنان به‌سرعت از هم می‌پاشید و به کُندی خودشان را بازیابی می‌کردند. دوک می‌گوید این یافته‌ها «واقعاً حامی این ایده بودند که انتساب۳ یک مؤلفۀ کلیدی در عوامل پیش‌برندۀ درماندگی و روندهای مهارت‌گراست». مقالۀ او در سال ۱۹۷۵ دربارۀ این موضوع به یکی از پرارجاع‌ترین مقاله‌ها در روان‌شناسی معاصر تبدیل شده است.نظریۀ انتساب که به قضاوت‌های افراد دربارۀ علل رویدادها و رفتارها می‌پردازد، همان زمان هم یک حوزۀ فعال در پژوهش روان‌شناختی بود. اما لی راس می‌گوید تمرکز در آن زمان بر آن بود که ما چگونه انتساب انجام می‌دهیم. راس استاد روان‌شناسی دانشگاه استنفورد است که عبارت «خطای بنیادین انتساب»۴ را ابداع کرد تا این تمایلمان را نشان دهد که کنش‌های دیگران را براساس خصیصه‌های شخصیتی‌شان تبیین می‌کنیم و از اقتضائات قدرت چشم‌پوشی می‌کنیم. به گفتۀ او، دوک کمک کرد تا «تأکید از خطاها و سوگیری‌های انتسابی به‌سمت پیامدهای انتساب برود، یعنی اینکه چرا انتساب‌های افراد اهمیت دارد». دوک از نظریۀ انتساب استفادۀ کاربردی کرد.او وقتی استادیار دانشگاه ایلینوی شد به این کار ادامه داد. در آنجا با همکاری کارول دینر، که آن هنگام دانشجوی تحصیلات تکمیلی بود، از کودکان می‌خواستند در تکالیف حل مسأله، که برخی از آن‌ها برایشان بسیار دشوار بود، «بلند فکر کنند». غافلگیری بزرگ این بود: بعضی از بچه‌هایی که تلاش زیادی می‌کردند، اصلاً انتساب انجام نمی‌دادند. این بچه‌ها فکر نمی‌کردند در حال شکست‌اند. تعبیر دینر این است: «شکست همان اطلاعات است؛ به آن برچسب شکست می‌زنیم، اما بیشتر از این جنس است که: این جواب نداد، من یک مسأله‌حل‌کُن هستم، و روش دیگری را امتحان خواهم کرد». در یک لحظۀ فراموش‌نشدنی، یک پسر (از آن بچه‌هایی که اسوۀ نوع مهارت‌گرا هستند) وقتی با اولین مانع روبرو شد، روی صندلی‌اش نشست، دست‌هایش را به هم مالید، ملچ‌مولوچ کرد و اعلام کرد: «من عاشق چالشم».این شوق به چالش به تبیین این نکته کمک می‌کرد که چرا سایر بچه‌های توانمند فقط به‌خاطر برخورد به یک مانع فکر می‌کردند فاقد توانایی‌اند. عقل سلیم می‌گوید که توانایی الهام‌بخش اعتمادبه‌نفس است. و تا زمانی نیز همین‌طور است، تا وقتی که پیش‌رفتن ساده باشد. اما موانع همه‌چیز را دگرگون می‌کنند. دوک متوجه شد (و اندکی بعد با همکارش الین الیوت نشان داد) که ریشۀ تفاوت در اهداف بچه‌هاست. دوک می‌گوید «کودکان مهارت‌گرا واقعاً مصمم‌اند چیزی را یاد بگیرند»، و «اهداف یادگیری» الهام‌بخش زنجیرۀ افکار و رفتاری متفاوت از «اهداف عملکردی» می‌شود.دانش‌آموزانی که عملکرد برایشان مهم‌تر است، می‌خواهند باهوش به نظر بیایند حتی اگر نتیجه‌اش آن باشد که در فرآیند هیچ یاد نگیرند. برای آن‌ها، هر تکلیف یک چالش برای خودانگارۀ آن‌هاست، و هر مانع یک تهدید شخصی می‌شود. لذا آن‌ها فقط فعالیت‌هایی را پی می‌گیرند که مطمئن باشند در آن‌ها می‌درخشند؛ و از تجربه‌های لازم برای رشد و شکوفایی در هر تلاشی می‌پرهیزند. در سوی دیگر، دانش‌آموزانی که هدف آن‌ها یادگیری است، ریسک‌های لازم را می‌پذیرند و نگران شکست نیستند چون هر خطا به فرصتی برای یادگیری تبدیل می‌شود. این بینش دوک، حوزۀ جدیدی در روان‌شناسی آموزشی رقم زد: نظریۀ هدف پیشرفت.سؤال بعدی دوک این بود: در وهلۀ اول، چه چیزی موجب تمرکز دانش‌آموزان بر اهداف متفاوت می‌شود؟ او در یک دورۀ مرخصی که به هاروارد رفته بود، در این باره با مری بندورا (دختر روان‌شناس شهیر استنفورد آلبرت بندورا که آن زمان دانشجوی دکترا بود) بحث کرد، و پاسخ ناگهان به ذهنشان رسید: اگر برخی دانش‌آموزان می‌خواهند با توانایی‌شان تظاهر کنند، ولی دیگران می‌خواهند توانایی‌شان را افزایش دهند، لابد «توانایی» معانی متفاوتی برای دو گروه دارد. دوک توضیح می‌دهد: «اگر بخواهید چیزی را مکرّر نمایش بدهید، حس چیزی ایستا را پیدا می‌کند که درون شما خانه دارد؛ ولی اگر بخواهید توانایی‌تان را افزایش بدهید، حس پویایی و چکش‌خواری پیدا می‌کند». او استدلال می‌کرد افرادی که اهداف عملکردی دارند، فکر می‌کنند هوش از زمان تولد ثابت است. افرادی که اهداف یادگیری دارند، ذهنیت رشد نسبت به هوش دارند یعنی معتقدند که می‌توان آن را پرورش داد. (روان‌شناسان بین خودشان این ذهنیت رشد را «نظریۀ افزایشی»۵ می‌نامند و از عبارت «نظریۀ بنیاد»۶ برای ذهنیت ثابت استفاده می‌کنند.) الگوی آن‌ها تقریباً کامل شده بود.دوک که در دهۀ ۱۹۵۰ در بروکلین بزرگ شده بود، دانش‌آموز موفقی در دبستان بود که توانست در مقطع ششم یک‌جا در کلاس دانش‌آموزان تیزهوش بگیرد. و از قضا، نه هر جایی. معلمشان، خانم ویلسون، دانش‌آموزان را به ترتیب آی‌کیو می‌نشاند و حتی برای تقسیم مسئولیت‌های کلاس هم از نمرات آی‌کیو استفاده می‌کرد. خانم ویلسون، خواسته یا ناخواسته، باورش به هوش ثابت را نشان می‌داد. دوک، که در ردیف اول و صندلی اول می‌نشست، معتقد است خانم ویلسون حسن‌نیت داشت. این تجربه به او آسیب نزد (دوک می‌گوید که همان‌وقت هم قدری از ذهنیت رشد را داشت) اما او نشان داده است بسیاری از دانشجویان که برچسب باهوش می‌خورند، به‌ویژه دختران به‌خوبی او نتیجه نمی‌گیرند.دوک خاطرنشان می‌کند که آزمون‌ها به‌شدت در اندازه‌گیری پتانسیل دانش‌آموزان ضعیف‌اند. به یک گروه از بزرگ‌سالان بگویید یک پرتره از خودشان بکشند. اکثر آمریکایی‌ها فکر می‌کنند طراحی یک استعداد ذاتی است که ندارند، و پرتره‌هایشان فرقی با خط‌خطی‌های بچه‌ها ندارد. ولی کافی است آن‌ها را در کلاسی با طرح درس مناسب بنشانید (همان کاری که بتی ادواردز، مؤلف بهره‌گیری از سمت راست مغز۷، کرد) تا پرتره‌های حاصل از این کلاس چنان ماهرانه به نظر بیاید که نشود باور کرد کار همان افراد «بی‌استعداد» است. باور به اینکه امکان ارتقا ندارید، جلوی پیشرفت را می‌گیرد.دوک می‌گوید فرهنگ نقش گسترده‌ای در شکل‌دادن به باورهای ما بازی می‌کند. یک مدرس فیزیک کالج اخیراً برای دوک نوشت در هند، که محل تحصیل او بود، اصلاً چنین تصوری وجود ندارد که برای یادگیری فیزیک باید نابغه باشید یا حداقل استعداد ویژه‌ای داشته باشید. «فرض آن بود که هرکس از پس این کار برمی‌آید، و عموماً هم این‌طور بود». ولی اگر با ذهنیت ثابت نسبت به فیزیک (یا زبان‌های خارجی یا موسیقی) بزرگ شده باشید، چطور؟ نگران نباشید: دوک نشان داده است که می‌توانید خودتان آن ذهنیت را عوض کنید.چشم‌گیرترین اثبات برای این قضیه، حاصل مطالعۀ اخیر دوک و لیزا سوریچ بلکول روی کلاس هفتمی‌هایی است که پیشرفت کمی داشته‌اند. همۀ دانش‌آموزان، در جلساتی دربارۀ مهارت‌های مطالعه، مغز و این قبیل چیزها شرکت می‌کردند؛ به‌علاوه، یک گروه در جلسه‌ای معمولی دربارۀ حافظه شرکت کردند اما گروه دیگر یاد گرفتند که هوش مثل عضله از طریق تمرین و مشق قوی‌تر می‌شود. وقتی دانش‌آموزان آموزش می‌بینند که ذهنیتِ رشد نسبت به هوش اتخاذ کنند، تأثیری شتاب‌دهنده بر انگیزش و نمرات ریاضی‌شان دارد؛ در دانش‌آموزان گروه کنترل، علی‌رغم همۀ مداخله‌های دیگر، هیچ بهبودی دیده نشد.دوک چنین توضیح می‌دهد: «مهارت‌های مطالعه و مهارت‌های یادگیری بی‌تحرک‌اند تا اینکه عاملی فعال آن‌ها را به حرکت درآورد». شاید دانش‌آموزان نحوۀ مطالعه را بلد باشند، اما اگر اعتقاد داشته باشند که تلاش‌هایشان بی‌ثمر است از آن استفاده نخواهند کرد. «اگر آن باور را نشانه بروید، می‌توانید شاهد ثمراتی بیش از آن باشید که امید داشته‌اید».برگزاری کارگاه کلاسی در سطح کلان مقدور نیست؛ اول از همه آنکه، هزینه‌اش گزاف است. لذا دوک و بلکول یک واحدِ آموزشی رایانه‌ای طراحی کرده‌اند تا مداخلۀ زنده و واقعی را شبیه‌سازی بکند. نرم‌افزار چندرسانه‌ای مُد روز آن‌ها به نام Brainology (مغزشناسی) هنوز در حال توسعه است، اما به لطف همهمۀ اولیه‌ای که یک مقاله در مجلۀ تایم به‌پا کرد، و همچنین به‌واسطۀ کتاب اخیر دوک، معلمان مصرّانه متقاضی آن شده‌اند، چنان‌که حتی یک نفر خواسته که توزیع‌کنندۀ آن باشد.برخلاف بسیاری از آن چیزهایی که قیافۀ حکمت و معرفت در زمینۀ آموزش و عملکرد را می‌گیرند، نتیجه‌گیری‌های دوک بر مبنای پژوهش‌های جدی و استوار است. او از آن مربی‌های شعاری انگیزش نیست که بگوید سقفی جز آسمان نیست و همه‌چیز بسته به نگرش است؛ اینکه کاری ندارد. اما شواهد نشان می‌دهند که اگر ذهنیت ثابت داشته باشیم، لاجرم آن‌قدر که می‌توانیم بالا نمی‌رویم.گرچه عمدۀ پژوهش دوک دربارۀ ذهنیت‌ها در بافت مدرسه انجام شده است، می‌توان نتایجش را در ورزش، کسب‌وکار، روابط میان‌فردی و ... هم پیاده کرد. مارک لپر می‌گوید: «خیلی افراد به کار او علاقه‌مندند؛ پژوهش او به حوزه‌های مختلف متعددی از روان‌شناسی و بیرون از روان‌شناسی مربوط است. لپر استاد روان‌شناسی استنفورد است که در سال ۲۰۰۴ وقتی رییس دانشکده بود، دوک را از کلمبیا که ۱۵ سال آنجا تدریس کرده بود به استنفورد کشاند. لپر اضافه می‌کند: «روان‌شناسان اجتماعی دوست دارند بگویند او روان‌شناس اجتماعی است؛ روان‌شناسان شخصیت می‌گویند او روان‌شناس شخصیت است؛ و روان‌شناسان رشد می‌گویند او روان‌شناس رشد است».مالکوم گلدول می‌گوید حق آن است که جاذبۀ دوک از دانشگاه فراتر برود. گلدول نویسندۀ مجلۀ نیویورکر است، که به‌خاطر عامه‌فهم کردن پژوهش‌های روان‌شناختی شهرت دارد. گلدول در مصاحبه‌ای در ژورنال آو منیجمنت اینکوایری۸ گفت: «یکی از محبوب‌ترین کارهایی که تابه‌حال کرده‌ام اساساً مبتنی بر پژوهش کارول دوک بود. کارول دوک سزاوار آن است که مخاطبان وسیعی داشته باشد. اگر چنین مخاطبانی نداشته باشد جنایت است». شاید کتاب ذهنیت به این درد بخورد چون برای خوانندگان عام نوشته شده است.لابد همین بود که فاکنر را متقاعد کرد که دوک می‌تواند به تیم فوتبال بلک‌برن رُورز کمک کند. برخلاف کودکان کم‌بهره در مطالعۀ مدرسه‌ایِ دوک، بازیکنان رُورز فکر نمی‌کردند فاقد توان لازم برای موفقیت هستند. بلکه کاملاً برعکس: آن‌ها فکر می‌کردند استعدادشان به‌خودی‌خود باید آن‌ها را تا اوج قله برساند. ولی ذهنیت ثابتی که در هر دو گروه وجود داشت، بیزاری‌شان از تلاش را تبیین می‌کرد.اما مگر بسیاری افراد را نداریم که هم به توانایی ذاتی اعتقاد دارند و هم باور دارند که هیچ چیزی بی‌زحمت به دست نمی‌آید؟ این دو ایده منطقاً با هم سازگارند. ولی دوک می‌گوید که از لحاظ روان‌شناختی، بسیاری از افرادی که به هوش ثابت اعتقاد دارند، فکر می‌کنند که برای عملکرد خوب نیازی به سخت‌کوشی ندارند. او می‌گوید این اعتقاد کاملاً هم نامعقول نیست. دانش‌آموزی که یک مجموعه مسأله را ظرف ده دقیقه حل می‌کند، به‌واقع در ریاضی بهتر از آن کسی است که برای حل همان مسائل چهار ساعت وقت لازم دارد. و بازیکن فوتبالی که بدون تلاش خاصی گل می‌زند احتمالاً مستعدتر از کسی است که همیشه تمرین می‌کند. دوک می‌گوید: «مغالطه آنجاست که افراد با تعمیم این نکته به این باور می‌رسند که تلاش برای هر تکلیفی، حتی تکالیف دشوار، بر کم بودن توانایی‌شان دلالت می‌کند».توصیه‌ای که او به رُورز کرد، برای همۀ کسانی صادق است که ذهنیت ثابت دارند. او می‌گوید: «تغییر دادن ذهنیت، مثل جرّاحی نیست. شما نمی‌توانید ذهنیت ثابت را بردارید و ذهنیت رشد را جای آن بگذارید». رُورز در حال آغاز کارگاه‌هایشان برای تازه‌ترین بازیکنانش است: جوان‌ترین و چکش‌خوارترین بازیکن‌ها. (فاکنر می‌داند بازیکنانی که با همان حالت «طبیعی» خود میلیون‌ها دلار پول درآورده‌اند، انگیزۀ چندانی برای تغییر شکل مغزهایشان ندارند). استعدادیاب‌های تیم از بازیکنان جدید می‌پرسند که چه دیدگاهی دربارۀ استعداد و تمرین دارند؛ آن‌ها نمی‌خواهند کسانی که ذهنیت ثابت دارند را حذف کنند، بلکه تمرین‌های ویژه‌ای برای آن‌ها در نظر می‌گیرند.گلدول، در مقاله‌ای در سال ۲۰۰۲ که بر پایۀ پژوهش‌های دوک نوشته شده بود، به یکی از مشهورترین آزمون‌های او اشاره کرد تا نشان دهد شاید شرکت نفتی عظیم انرون دقیقاً به خاطر وسواس فرهنگش نسبت به استعداد، نه علی‌رغم این وسواس، فروپاشید. مطالعۀ دوک نشان می‌داد که وقتی هوش کودکان (نه تلاششان) تحسین می‌شود، انگیزۀ آن‌ها کاهش می‌یابد. نگران‌کننده‌تر آنکه، ۴۰درصد از آن‌هایی که به‌خاطر هوششان تحسین شده بودند، دربارۀ دستاوردهایشان برای همکلاسی‌ها و همتایان‌شان مبالغه می‌کردند. دوک می‌گوید: «ما بچه‌های معمولی را به دروغ‌گو تبدیل کرده‌ایم. به همین ترتیب، مدیران انرون که به‌خاطر استعداد ذاتی‌شان تحسین می‌شدند، پس از مدتی کوتاه، به‌جای آنکه مشکلات را بپذیرند و سعی در حل آن‌ها کنند، به دروغ روی می‌آوردند.جفری ففر، استاد دانشکدۀ کسب‌وکار، می‌گوید که پژوهش دوک به درد یک مسألۀ عادی‌تر یعنی مدیریت عملکرد هم می‌خورد. به گفتۀ او، این اقدام کسب‌وکارهای مختلف خطاست که به‌جای توسعۀ مهارت‌های کارکنانشان زمان زیادی را صرف «سنجش و اخراج ضعیف‌ترها» (یعنی نمره‌دهی و ارزیابی آن‌ها) می‌کنند. «این تئوری مدیریتی مثل تئوری بابانوئل در هدیه‌آوردن برای بچه‌هاست: کدامشان شیطنت می‌کرده و کدامشان بچۀ خوبی بوده است».رابرت استرنبرگ، رئیس دانشکدۀ هنر و علوم دانشگاه تافتز، می‌گوید رهبران هم می‌توانند از پژوهش دوک بهره ببرند. او که سابقاً رئیس انجمن روان‌شناسی آمریکا بوده است می‌گوید وقتی بیش از حد دلواپس آن باشید که باهوش به نظر بیایید، نمی‌توانید به اقدامات جسورانه و آینده‌نگر دست بزنید. «اگر از خطاکردن بترسید، هرگز در مدت کار خود چیزی یاد نمی‌گیرد و رویکردتان تماماً تدافعی می‌شود چون دائم به خودتان می‌گویید: باید مطمئن شوم که گند نمی‌زنم».پیتر سالووِی، روان‌شناس اجتماعی که رئیس کالج ییل و پیشتاز حوزۀ هوش هیجانی است، می‌گوید ایده‌های دوک به او کمک کرده‌اند تا از بحثی جنجالی در حوزه‌اش گره‌گشایی کند. در این موضوع که یادآور بحثِ چکش‌خوار بودنِ هوش عمومی است، برخی پژوهشگران می‌گویند هوش هیجانی عمدتاً مادرزادی است، ولی دیگرانی از جمله سالووی آن را مجموعه‌ای از مهارت‌ها می‌دانند که قابل آموزش و یادگیری است. سالووی می‌گوید «همیشه از آدم‌ها می‌شنوم که می‌گویند مثلاً اجتماعی نیستم یا مدیریت هیجاناتم را بلد نیستم» اما نمی‌دانند که این حرفشان نشانۀ ذهنیت ثابت است.جیمز گروس، استاد روان‌شناسی دانشگاه استنفورد، بسط پژوهش‌های دوک به حوزۀ هیجانات را آغاز کرده است. در یک مطالعۀ جدید، گروس و همکارانش یک گروه از دانشجویان کارشناسی تازه‌وارد استنفورد را زیر نظر گرفتند تا گذار و ورود آن‌ها به زندگی دانشگاهی را بررسی کنند. آن‌هایی که ذهنیت ثابت نسبت به هیجانات داشتند توان کمتری در مدیریت هیجانات خود داشتند، و در انتهای سال اول، انطباق اجتماعی و هیجانی‌شان کمتر از آن هم‌قطارهایشان بود که ذهنیت رشد داشتند.دوک که اکنون به پایان سومین سال حضور خود در استنفورد نزدیک می‌شود، با ذهنیت رشد به استقبال شوک فرهنگی ناشی از جابه‌جایی رفته است. او می‌گوید سان‌فرانسیسکو، که در نزدیکی دانشگاه است، مزایای شهری بزرگ را برایش فراهم می‌کند، از جمله مکان‌های خوش‌منظره‌ای برای غذاخوردن که در حد و اندازۀ نیویورک است؛ و دانشگاه هم حس دنج‌تری از یک اجتماعِ کوچک را به او می‌دهد. او حتی قدری از فضای سینمایی نیویورک را هم با خودش آورده است: دیوید گلدمن، یعنی همسرش را، که منتقد و کارگردان است. او بنیان‌گذار و مدیر «مرکز ملی نمایش‌های جدید» در استنفورد است.در همایش «انجمن علم روان‌شناسی» در ماه می، دوک سخنران اصلی بود. عنوان سخنرانی‌اش این بود: «آیا می‌توان شخصیت را تغییر داد؟» البته که پاسخ او، به‌صورت خلاصه، بلی است. به‌علاوه، ذهنیتِ رشد به درد روابط فرد هم می‌خورد. دوک در یک مطالعۀ جدید دریافت افرادی که اعتقاد دارند شخصیت را می‌توان تغییر داد، با احتمال بیشتری می‌توانند به صورت سازنده‌ای نگرانی‌ها را مطرح کرده و از پس مسائل برآیند. به نظر دوک، ذهنیت ثابت موجب شکل‌گیری یک دیدگاه جزمیِ «همه یا هیچ» دربارۀ صفات افراد می‌شود؛ این دیدگاه معمولاً موجب می‌شود مسائلی را نادیده بگیرید که در حال ریشه دواندن هستند، یا در سوی دیگر ماجرا، به محض مشاهدۀ اولین نشانه‌های مشکل از رابطه‌تان دست بکشید. (ولی ذهنیت رشد هم می‌تواند افراطی شود: وقتی که فرد در یک رابطۀ آزارنده می‌ماند به این امید که شریکِ رابطه‌اش تغییر کند. اینجا هم مثل هرجای دیگر، فرد باید بخواهد که تغییر کند).این روزها، دوک الگوی خود را روی رشد اخلاقی بچه‌ها پیاده می‌کند. بچه‌های کم‌سن‌وسال شاید اعتقادِ خاصی دربارۀ «توانایی» نداشته باشند، اما تصوراتی راجع به «خوب بودن» دارند. بسیاری از بچه‌ها باور دارند که مطلقاً خوب یا بد هستند؛ سایر بچه‌ها فکر می‌کنند که می‌توانند در «خوب بودن» پیشرفت کنند. دوک دریافته است آن بچه‌های پیش‌دبستانی که ذهنیت رشد دارند، با خراب‌کاری‌هایشان به مشکل نمی‌خورند و کمتر نگاه قضاوت‌گر به دیگران دارند؛ همچنین در مقایسه با کودکانی که ذهنیت ثابتی به خوب بودن دارند، احتمال بیشتری دارد که سعی کنند خطاهایشان را تصحیح کرده و از اشتباهاتشان درس بگیرند. مثلاً آن‌ها درک می‌کنند که ریختن آب‌میوه روی زمین یا پخش و پلا کردن اسباب‌بازی‌ها حکم بدبودن آن‌ها را صادر نمی‌کند، به شرط آنکه آشفته‌بازاری که درست کرده‌اند را تمیز کرده و تصمیم بگیرند دفعۀ بعد بهتر عمل کنند. اکنون دوک و دانشجوی تحصیلات‌تکمیلی‌اش الیسون مستر مشغول آزمون‌هایی در کودکستان بینگ هستند تا ببیند که آیا آموزش ذهنیت رشد به کودکان می‌تواند مهارت‌های انطباقی‌شان را بهبود ببخشد یا خیر. آن‌ها یک کتاب داستان با این پیغام طراحی کرده‌اند که بچه‌های پیش‌دبستانی که در یک سال فرضی بد بوده‌اند می‌توانند سال بعد بهتر باشند. آیا شنیدن چنین داستان‌هایی می‌تواند به یک کودک چهارساله کمک کند که وقتی در جعبۀ شن بازی‌اش به مانع برخورد، از پس آن برآید؟دانشجویانی که در سال‌های مختلف شاگرد دوک بوده‌اند، او را سخاوتمند و پرورشگر و مربی می‌دانند. لابد او این خصیصه‌ها را استعدادهایی ذاتی نمی‌داند، بلکه یک ذهنیت بسیار رشدیافته تلقی می‌کند. دوک می‌گوید: «همین‌که از ذهنیت رشد آگاهم و دربارۀ آن مطالعه می‌کنم و می‌نویسم، احساس می‌کنم باید آن را در زندگی‌ام بیاورم و از آن سود ببرم». او، که در پنجاه و چند سالگی سراغ یادگیری پیانو و زبان ایتالیایی رفته است، اضافه می‌کند: «انتظار نمی‌رود بزرگسالان این‌جور چیزها را بتوانند خوب یاد بگیرند».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مارینا کراکوفسکی نوشته است و در شماره مارس و آوریل ۲۰۰۷ مجلۀ استنفورد با عنوان «The Effort Effect» منتشر شده و سپس در وب‌سایت همین مجله بارگذاری شده است. و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «کسی استعداد ذاتی ندارد، اگر هم داشته باشد، چه بدتر» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• مارینا کراکوفسکی (Marina Krakovsky)، دانش‌آموختۀ علوم اجتماعی در دانشگاه استنفورد است که اکنون در سیلیکون‌ولی کار می‌کند. آخرین کتاب او اقتصاد دلالی (The Middleman Economy) نام دارد.[۱] Mindset: The New Psychology of Success[۲] learned helplessness[۳] Attribution[۴] fundamental attribution error[۵] incremental theory[۶] entity theory[۷] Drawing on the Right Side of the Brain[۸] Journal of Management Inquiry ]]> مارینا کراکوفسکی اقتصادوجامعه Sat, 10 Feb 2018 05:17:09 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8866/ سرمایه‌داری: تاریخی از هزینه‌های گزاف برای رسیدن به ارزانی http://tarjomaan.com/interview/8862/ گفت‌وگو با جیسون دابلیو. مور و راج پاتل، دیسنت — در این گفت‌وگو، سارا جَف، عضو شورای سردبیری مجلۀ دیسنت با جیسون دابلیو. مور و راج پاتل دربارۀ کتاب جدیدشان، تاریخِ جهان در هفت چیز ارزان۱، به گفت‌وگو نشسته است. گفت‌وگوی آن‌ها در روز نهم نوامبر در [مؤسسۀ فرهنگی] ناینتی سِکِند استریت وای انجام شده است.سارا جف: این گفت‌وگو را با پرسش از ناگت مرغ شروع می‌کنم. ناگت مرغ دربارۀ تاریخ سرمایه‌داری به ما چه می‌گوید؟راج پاتل: اگر پس از انسان‌ها تمدنی به وجود بیاید، ردی از بقایای آزمایش‌های هسته‌ای و پلاستیک در دریا پیدا خواهد کرد. اما استخوان مرغ هم پیدا خواهد کرد. در این لحظه ۱۲ میلیارد مرغ زنده موجود است، هرچند نه برای مدتی طولانی، زیرا ما سالانه ۵۰ میلیارد قطعه از آن‌ها را می‌خوریم. بنابراین در سابقۀ فسیلی ما، تریلیون‌ها استخوان مرغ وجود خواهد داشت. و سؤال جالب این است که مرغ‌ها چطور سر از اینجا در آورده‌اند؟ این موجود چگونه به محبوب‌ترین پرندۀ جهان تبدیل شد؟این پرنده از جنگل‌های آسیا آمده است. وزارت کشاورزی ایالات متحدۀ آمریکا، دانشگاه‌ها و شرکت‌ها برای درست‌کردن نوعی مرغ کبابی که سینه‌هایش آن‌قدر بزرگ است که نمی‌تواند راه برود، با ژن‌های آن ور رفته‌اند. این نمادی از طبیعت ارزان است. اما این مرغ نمی‌تواند خودش را تبدیل به ناگت کند؛ برای این کار نیاز به کار ارزان هم دارید. دریافتیِ کارگران برای کاری عجیب‌وغریب و خطرناک، اگر اصلاً دریافتی داشته باشند، بسیار ناچیز است. بدن‌هایشان با سرعتی وحشتناک در هم می‌شکند. زمانی‌که بدن‌هایشان در هم شکست و صنعتشان آن‌ها را بیرون کرد، این وظیفۀ «اجتماع» -که همه‌جای دنیا اغلب زنان هستند- است که آن‌ها را برای یک کار ارزان جدید، احیا کند. این فقط یکی از جنبه‌های مراقبت ارزان است.این مرغ بدون آنکه خوراک ارزان برایش فراهم شود به دست نمی‌آید. معنایش ۱.۲۵ میلیارد دلار یارانۀ سالانه به صنعت مرغ است، فقط در آمریکا. اما کارگران هم بدون غذای ارزان، با دستمزدهای کم دوام نمی‌آورند. برای سرپا نگه‌داشتن مرغداری به انرژی ارزان نیاز دارید. برای پشتیبانی مالیِ پروانه‌های کسب‌وکار به پول ارزان نیاز دارید. و درنهایت، به جانِ ارزان احتیاج دارید. به رژیمی نیاز دارید که انواع خاصی از جان و بدن را ارزان کند. این یعنی در صنعت مرغ احتمال اینکه زنان و رنگین‌پوستان در شرایط خطرناک آسیب ببینند و در حین فراوری مرغ له شوند، بیشتر است.این‌ها هفت چیز ارزان هستند که در ناگت مرغ تجسم یافته‌اند: طبیعت، پول، کار، مراقبت، غذا، انرژی و جان. این‌ها توضیحی برای تریلیون‌ها استخوان مرغ در سابقۀ فسیلی‌اند. دلیل ما برای نوشتن این کتاب، این است که می‌خواهیم از این ایده گذر کنیم که این قصه قصۀ آنتروپوسین۲ است، یعنی انسان‌ها انسان‌اند، همان‌طور که پسرها همیشه شیطنت می‌کنند و عقرب‌ها نیش می‌زنند. ماجرا آنتروپوسین نیست، کاپیتالوسین۳ است.جیسون دابلیو. مور: نکتۀ مهم دربارۀ داستانی که ما در تاریخ جهان در هفت چیز ارزان تعریف می‌کنیم، این است که داستانی دربارۀ قدرت، و به‌خصوص دربارۀ این توهم است که ما در دو قلمروی متفاوت، یعنی جامعه و طبیعت، زیست می‌کنیم. این فکر اشتباه است که ما در قلمرویی از ساختمان‌هایی مثل این، گفت‌وگوهایی مثل این، امور مالی و سیاست زیست می‌کنیم که به‌نحوی اجتماعی‌اند و ما را از بقیۀ طبیعت جدا می‌کنند. ایدۀ طبیعت در جهان مدرن هرگز محدود به درخت و جنگل و خاک و نهر نبوده است. بلکه مربوط به واردکردن بخش بزرگی از زندگی و کار انسانی به درون عالم طبیعت بوده است.جف: می‌خواهم کمی بیشتر دربارۀ این دوگانۀ جامعه و طبیعت، و چرایی اشتباه‌بودن آن بدانم.مور: بخشی از اشتباه‌بودن آن به این دلیل است که این دوگانه در جهان مدرن هرگز صرفاً مربوط به تفکیک نیست. مربوط به سلسله‌مراتب قدرت است. مربوط به شیوه‌های نامرئی و ارزان‌کردن زندگی و کار اکثریت بزرگی از انسان‌هاست. گرچه این درست است که سرمایه‌داری آسیب‌های وحشتناکی به طبیعت می‌رساند، اما این دلیل عملکرد آن به شیوه‌ای که می‌بینیم نیست. به این شیوه‌ها عمل می‌کند زیرا می‌خواهد کار -کار انسان‌ها، اما همین‌طور کار جانوران، خاک و همۀ چیزهای دیگر- را به ارزان‌ترین حالت ممکن به خدمت بگیرد، و این خواست اساساً فرایندی خشونت‌آمیز است.ما سرمایه‌داری را به‌منزلۀ یک نظام اقتصادی صرف در نظر می‌گیریم، درحالی‌که درواقع باید آن را انقلابی ژرف در شیوه‌های سازماندهی انسان‌ها و سایر بخش‌های طبیعت بدانیم؛ [سازماندهی] ازطریق مجموعه‌ای از اسطوره‌های سازمان‌دهندۀ قدرتمند که با نژاد، طبیعت و جنسیت سروکار دارند و نسبشان درنهایت به دوگانۀ بنیادینی می‌رسد که در دورۀ کریستوف کلمب و توسط او آغاز شد: تفکیک متمدن از وحشی.پاتل: خصیصۀ تمایزبخش دورۀ مدرن، اعتقاد به اصلی است که می‌گوید طبیعت متضاد جامعه است؛ اینکه هنر و گفت‌وگو و علم در جامعه‌اند و هرچیز رام‌نشده و وحشی «در فراسوی پِیل»۴ است، جایی که وحشی‌ها هستند. اما فقط به همین ساختار نگاه کنید. پِیْل مکانی واقعی بود. پِیْل در ایرلند، مرز میان انگلیس متمدن و اولین رعایای استعماری آن‌ها، یعنی ایرلندی‌ها بود. یک طرف جامعه، طرف دیگر طبیعت.مور: به‌همین‌نحو، فعالان محیط‌زیست تنها زمانی توانستند تجلیل از حفاظت از طبیعت بکر را شروع کنند که مردم بومی رانده شده بودند. واژه‌های «طبیعت»، «جامعه»، «اروپایی»، «تمدن»، همه در این دوره، طی یک قرن پس از ۱۵۵۰ پدیدار شده‌اند. این مولود غلبه و نابودی است. امروزه فراموش می‌کنیم، اما پس از یورش کراموِل به ایرلند در اواسط قرن هفدهم، بیش از نیمی از جمعیت ایرلند جان باختند. درنتیجه این بحث صرفاً دربارۀ واژه‌ها نیست. قدرت نامگذاری برای طاقِ بلندِ قدرت در جهان مدرنْ اساسی است. قدرت نامگذاری با قدرتِ کشتن یا زندگی‌بخشیدن همراه است.جف: دربارۀ اشاره به قدرت نامگذاری چیزها: در اوایل کتاب، شما به یکی از جمله‌های مورد علاقۀ من اشاره می‌کنید، اینکه تصور پایان جهان از تصور پایان سرمایه‌داری آسان‌تر است. برای زمانی طولانی حتی اشاره به سرمایه‌داری هم بسیار سخت بود. عین هوایی بود که نفس می‌کشیم. من در کتاب خودم استدلال می‌کنم که در حال نزدیک‌ترشدن به توانایی تصور پایان سرمایه‌داری هستیم. می‌خواهم بدانم این به نظر شما درست است؟پاتل: خب، تازه‌ترین چرخۀ انتخابات در ایالات متحده باعث شده مردم به‌گونه‌ای بی‌سابقه به اندیشه‌هایی در چشم‌انداز وسیع‌تر فکر کنند. یادم می‌آید یک دهه پیش در برکلی بودم و در بحثی دربارۀ غذا، واژۀ «سرمایه‌داری» را به کار بردم، و مثل این بود که در آسانسور، باد معده داده باشم. فقط ادای همین کلمه به‌خودی‌خود آدم‌ها را معذب می‌کرد. مردم ترجیح می‌دادند تا از عبارت‌هایی مثل «بازار آزاد» یا «اقتصاد» یا چیزهایی مثل آن استفاده کنم. اما فکر می‌کنم بحرانی که اکنون گریبان‌گیر لیبرالیسم شده، می‌تواند به مردم فرصت بدهد که قدمی به عقب بردارند و بهتر نگاه کنند. ما در برهۀ جذابی از ترک‌خوردن لیبرالیسم، و مرئی‌ترشدن ایده‌های دیگر، بعضی بهتر و بعضی بدتر، هستیم.مور: این با تجربه‌های فعلی ما از آب‌وهوا و تمدن، که کتابْ آن را در یک زمینۀ تاریخی طولانی قرار می‌دهد، ترکیب شده است. اگر به تجربۀ اروپای غربی طی هزار سال گذشته یا همین حدود نگاه کنید، می‌بینید که پس از سال ۳۰۰ میلادی، زمانی‌که آب‌وهوای بهینۀ رومی۵ -یعنی آب‌وهوای مناسب برای امپراتوری روم- به پایان رسید، چه اتفاقی افتاد؟ خب، قدرت روم در اروپای غربی سقوط می‌کند. تا سال ۵۰۰ میلادی، روستایی‌ها ویلاها را اشغال کرده و کاربری آن‌ها را تغییر می‌دهند و زندگی روستایی را دوباره تثبیت می‌کنند. امید به زندگی افزایش می‌یابد. برابری جنسیتی افزایش پیدا می‌کند. نرخ زاد و ولد کاهش می‌یابد. این عصری طلایی برای مردم معمولی است.در قرون وسطای متأخر، حدود سال ۱۲۹۰ میلادی، زمانی‌که دورۀ گرم قرون وسطا به پایان رسید، داستان مشابهی رخ داد. چه اتفاقی افتاد؟ مرگ سیاه۶. وقتی طاعون در دهۀ ۱۳۵۰ سر می‌رسد، طبقات حاکم بر اروپا سعی می‌کنند تا نظام رعیتی را دوباره تحمیل کنند، اما روستایی‌ها و کارگران زیر بار آن نمی‌روند. می‌گویند عمراً، به عقب بر نمی‌گردیم.بنابراین شما دو برهۀ حساسِ تغییرات اقلیمی را دارید که ازلحاظ مرتبۀ بزرگی، تحت‌الشعاع تغییرات اقلیمی حال حاضر قرار خواهند گرفت. ما از کارهای دانشمندان [علم] نظامِ زمین۷، می‌دانیم که شاهد یکی دیگر از حرکت‌های چرخه‌ای مثل آنچه در سقوط روم یا در سقوط فئودالیسم دیدیم نیستیم، بلکه در پایان ۱۲هزار سال آب‌وهوای هولوسین۸ قرار داریم، دوره‌ای که به‌گفتۀ جیمز هنسن به‌نحو غیرمعمولی پایدار بوده است. باید توجه داشت که این آب‌وهوای ۱۲هزارساله مصادف با کشاورزی یکجانشینی است. بنابراین مجبور می‌شویم از اول به همه‌چیز بیندیشیم.جف: چرا خطوط مقدم اهمیت دارند، هم برای کتاب شما و هم برای اندیشیدن به اینکه سرمایه‌داری واقعاً چیست؟مور: خلاصه بگویم، سرمایه‌داری شیوۀ بسیار پرخرجی برای انجام کارهاست. و هزینه‌های آن همواره بیشتر می‌شود. فرصت‌ها برای امکان سرمایه‌گذاریِ تمام این پول، که تبدیل به سرمایه‌ای می‌شود که به‌دنبال نوعی بازده سودآور است، همواره کمتر می‌شوند. کارگران و روستایی‌ها مقاومت می‌کنند. سرمایه‌دارها با هم می‌جنگند. در نحوۀ کارکرد سرمایه‌داری، به‌خودی خود، مجموعۀ کاملی از مشکلات عمیق وجود دارد، هم بنابر اقتضائات خودش و هم بر اساس بینش‌هایی که ما از اقتصاد نئوکلاسیک گرفته‌ایم. این فکر که یک بازار آزاد وجود دارد، که پول صرفاً از این سو به آن سو می‌رود و عرضه و تقاضا را پیدا می‌کند، معرکه نیست؟البته سرمایه‌گذاری هرگز این‌گونه عمل نمی‌کند. سرمایه‌داران همیشه مجبورند تا از نظام پولی خارج شوند تا کار ارزان، جان ارزان، غذای ارزان، انرژی ارزان و مواد خام ارزان پیدا کنند، بارها و بارها و بارها. مبنای تمام دگرگونی‌های بزرگ اقتصادی در جهان، از دورۀ کریستوف کلمب و نظام غذای صنعتی و قتل عامی که شکر و برده‌داری بود گرفته تا انقلاب‌های پتروشیمی، نفت، و حتی اینترنت در قرن بیستم، یافتن و تضمین و به‌خدمت‌گرفتن منابع جدید کار ارزان، ازجمله کار طبیعت به‌طور کلی بوده است. نکتۀ کلیدی اینجاست: نمی‌توانیم به سرمایه‌داری به‌منزلۀ نظامی خودبسنده فکر کنیم. سرمایه‌داری به‌خودی‌خود وجود ندارد، بلکه هست تا مابقی جهان را ببلعد.جف: برخی از چیزهای ارزان در این کتاب به‌نوعی همپوشانی دارند. موردی که من علاقه‌مند بودم اینجا مطرح کنم مسئلۀ کار ارزان و مراقبت ارزان است، زیرا طبیعتاً، این مراقبتی که این‌قدر ارزان است، کار است، و باوجودآن ارزش آن بسیار دست‌کم گرفته می‌شود. راج، مطمئنم که عدد آن نوک زبانت است، منظورم میزان کار زنان که ارزش آن دست‌کم گرفته شده است.پاتل: کل بازده اقتصاد جهان در سال ۱۹۹۵، ۳۳ تریلیون دلار بود. از این رقم، کار بی‌مزد در اقتصاد ۱۶ تریلیون بود که ۱۱ تریلیون آن را زنان انجام می‌دادند.جف: بخش بزرگی از گفت‌وگو دربارۀ مراقبت و ارزش‌گذاریِ مراقبت لزوم تشخیص آن به‌عنوان کار است. بااین‌حال شما در کتاب خود این دو را جدا می‌کنید. چرا ما کماکان این‌قدر دربرابر کار انگاشتنِ مراقبت مقاومت می‌کنیم؟ به‌خصوص وقتی زنان آن را انجام می‌دهند؟مور: چرا مراقبت از کار جدا شده است؟ فکر می‌کنم اعتراضی باشد علیه دقیقاً همین دیدگاه که کارِ مراقبتی واقعاً کار نیست. و این مثال دیگری است برای اینکه چطور قرن شانزدهم هیچ‌گاه به پایان نرسید. ما از اصطلاح «اه، این حرف‌ها قرون‌وسطایی است» برای اشاره به چیزی واقعاً عقب‌افتاده اشاره می‌کنیم. اما درواقع، داریم دربارۀ مناسبات جنسیت و کار مراقبتی در معنایی کاملاً مدرن حرف می‌زنیم. یکی از بزرگترین خطوط مقدم سرمایه‌داری اولیه فقط در آمریکا نبود، در اروپا بود، جایی که مفهومی جدید از سپهرهای عمومی و خصوصی در حال شکل‌گرفتن بود که و به‌گونه‌ای رادیکالْ نابرابر بودند: بازتعریف کار زنان به‌مثابۀ بیکاری. من فکر می‌کنم این برداشت هنوز در سیاست‌های معاصر دربارۀ کار مراقبتی، قویاً با ما مانده است.جف: که آزاردهنده است.مور: البته ما دراین‌باره مدیون آثار سیلویا فدریچی گرانقدر هستیم.جف: در انتهای این کتاب، چارچوبی که به آن باز می‌گردید چارچوبی از غرامت‌هاست، که البته ازلحاظ سیاسی دوباره همزمان با جنبشِ دفاع از جان سیاهان موضوعیت یافته است. چرا غرامت؟ برای چه؟ زیرا خیلی‌ها حتی در میان چپ‌ها در برابر این ایده بسیار مقاومت می‌کنند.پاتل: بخشی از کاری که می‌خواهیم در این کتاب انجام دهیم نشان‌دادن تاریخ طولانی‌ای است که ما را ساخته. اما بعد که آن را فهمیدید، چه کاری ازتان ساخته است؟ زیر نفوذ لیبرالیسم، واکنش‌ها همیشه فردگرایانه است. فلان چیز را بخر، در مغازه‌ها دنبال بهمان چیز بگرد، به دیگری آموزش بده. غرامت‌ها ضرورتاً فرایندی جمعی هستند که نیاز دارند به سازماندهی انقلابی، تکان‌دادن تخیل با خاطرۀ تاریخیِ آنچه رخ داده، چالش پاسخگوبودن و دعوت به رؤیاپردازی دربارۀ جامعه‌ای که جرایمی را متوقف می‌کند که سرمایه‌داری بر آن استوار است.جف: فکر می‌کنم یکی از چیزهایی که مردم کار سختی برای فهم آن دارند این است که، خب، بعد همۀ شما، مثل آن اجرای کمدی دیو چَپِل، می‌روید یک چک می‌گیرید؟ اما استدلال شما برای انواع و اقسام غرامت‌هاست.مور: موضوع غرامت‌ها اساساً پول نیست. کنارآمدن با این فراموشی تاریخی است. در کتاب، ما به کمیته‌های حقیقت‌یاب و آشتی (علی‌رغم همۀ مشکلاتشان) در آفریقای جنوبی و گواتمالا اشاره می‌کنیم.پاتل: این‌طور نیست که تعداد جان‌ها را جمع بزنید و بعد به یک عدد برسید و چک بکشید. دربارۀ راهی است که طی آن هم‌اکنون با این مسئله زندگی می‌کنیم. مثلاً غرامت پدرسالاری چیست؟ این را چه می‌کنید؟جف: یک فکرهایی دارم... چه چیزهایی می‌توانیم از این گفت‌وگو بگیریم تا به ما کمک کند در گفت‌وگوهای سیاسی روزمره بهتر دربارۀ این چیزها حرف بزنیم؟پاتل: من فکر می‌کنم تصورش سخت‌ترین کار باشد، اینکه زندگی‌کردن در جهانی که دیگر طبیعت ارزان در اختیار نداریم چگونه است؟ جایی که مرز میان جامعه و طبیعت، شکلی متفاوت از آنچه امروز تجربه می‌کنیم دارد. مثالی که من بسیار دوست دارم جشنوارۀ ماهی سالمون در میان بومیان کوست سالیش است. بومیان کوست سالیش در شمال غربی اقیانوس آرام زندگی می‌کنند، جایی که فعلاً مرز میان ایالات متحده و کانادا خوانده می‌شود.جشنوارۀ سالمون چنین چیزی است: اولین ماهی سالمونِ فصل خلاف جریان شنا می‌کند و کسی از دارودستۀ کوست سالیش آن را می‌گیرد. ماهی را می‌گیرند و ده روز جشن برپا می‌کنند. و در این ده روز، هیچ‌کس دیگری ماهی‌گیری نمی‌کند. در نتیجه ماهی‌ها خلاف جریان شنا می‌کنند و تخم‌ریزی می‌کنند، و بعد پس از ده روز جشن‌گرفتنِ معاهدۀ مردم کوست سالیش با جمعیت سالمون‌ها، فصل شکار آغاز می‌شود. به قدر نیازتان ماهی می‌گیرید. اما قبلاً بخشی از فرایندی بوم‌شناختی بوده‌اید که در آن به سالمون اجازۀ تخم‌ریزی و تجدید حیات داده شده است. این فرایندی فردی نیست. باید فرایندی اجتماعی باشد.مور: در برخی از نوشته‌هایم دربارۀ آنچه در استندینگ راک۹ رخ داد، حرف زده‌ام. ما شاهد انشعابی قدرتمند در جنبش کار بودیم. یکی از شاخه‌های سازمان «فدراسیون کار و مجمع سازمان‌های صنعتی آمریکا» راه دهۀ ۱۹۲۰ را پیش گرفت: ضد مهاجرت، طرفدار اشتغال‌زایی و سایر قضایا. اما اتحاد ملیِ پرستاران -شاید بهترین اتحادیه در آمریکای شمالی- راهبر انشعابی درون فدراسیون شد و گفت «خطوط لولۀ جدید خطری حاضر و آشکار برای سلامت تمام افراد این جامعه، و بیمارانی که ما از آن‌ها مراقبت می‌کنیم هستند». بنابراین شما جنبشی را می‌بینید که مردم بومی و تلاش آن‌ها برای اجتماع، زمین و سلامت را با کار و جنبش‌های زیست‌محیطی پیوند می‌دهد. اکنون همۀ این جنبش‌ها متوجه شده‌اند که اَشکال متفاوتی از کارِ به‌هم‌پیوسته وجود دارد. این شباهتی ندارد به این حرف که «خب آقا، همۀ ما در کنار همیم، پس بیا...»، این حرف‌ها را همه شنیده‌ایم. مسئله بر سر سیاست‌های عملی است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Patel, Raj, and Jason W. Moore. A History of the World in Seven Cheap Things: A Guide to Capitalism, Nature, and the Future of the Planet. Univ of California Press, 2017پی‌نوشت‌ها: • این مطلب در تاریخ ۵ دسامبر ۲۰۱۷، با عنوان «Booked: The Ideology of Cheap Stuff» در وب‌سایت دیسنت منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «سرمایه‌داری: تاریخی از هزینه‌های گزاف برای رسیدن به ارزانی» ترجمه و منتشر کرده است.•• سارا جف (Sarah Jaffe) یکی از اعضای شورای سردبیری دیسنت، و یکی از مجریان پادکست «بحث مبسوط» این مجله، و نویسندۀ کتاب دردسر ضروری: آمریکایی‌ها در قیام (Necessary Trouble: Americans in Revolt) است.••• راج پاتل (Raj Patel) نویسنده، فعال اجتماعی و استاد دانشگاه است و در دانشگاه تگزاس تدریس می‌کند. از میان آثارش می‌توان به شکم‌چرانده و قحطی‌کشیده: نبرد پنهان برای نظام جهانی غذا (Stuffed and Starved: The Hidden Battle for the World Food System) و ارزش هیچ‌چیز (The Value of  Nothing) اشاره کرد.•••• جیسون دابلیو. مور (Jason W. Moore) در دانشگاه بینگهمتون تاریخ جهان و بوم‌شناسی جهان تدریس می‌کند. وی نویسندۀ چندین کتاب از جمله سرمایه‌داری در تار زندگی: بوم‌شناسی و انباشت سرمایه (Capitalism in the Web of Life: Ecology and the Accumulation of Capital) و مقالات متعدد در زمینه‌های تاریخ محیط‌‌‌زیست، اقتصاد سیاسی و نظریۀ اجتماعی است.[۱] A History of the World in Seven Cheap Things[۲] Anthropocene: مربوط به دورۀ زمین‌شناختی فعلی که تأثیر انسان بر اقلیم و محیط‌زیست تأثیر غالب دانسته می‌شود [مترجم].[۳] Capitalocene: اصطلاحی ساختۀ جیسن مور درمقابل آنتروپوسین است به معنای غلبۀ تأثیر سرمایه‌داری بر اقلیم و محیط زیست [مترجم].[۴] beyond the pale: به معنای نامتعارف و غیرقابل پذیرش است [مترجم].[۵] Roman Climate Optimum[۶] Black Death: طاعونی که اروپا را در بر گرفت و به مرگ جمعیتی بزرگ انجامید [مترجم].[۷] Earth System[۸] Holocene: دورۀ زمین‌شناختی فعلی [مترجم].[۹] منطقه‌ای در داکوتای شمالی که در آن بومیان سرخ‌پوست به همران فعالان محیط‌زیست دست به مقاومتی شدید علیه کشیدن خط لولۀ نفت زدند [مترجم]. ]]> جیسون مور و راج پاتل اقتصادوجامعه Tue, 06 Feb 2018 04:45:50 GMT http://tarjomaan.com/interview/8862/ خوشبختی را در نیمۀ خالی لیوان بجویید http://tarjomaan.com/neveshtar/8845/ الیور برکمن، گاردین — در مجتمع اداری-تجاریِ پیش‌پاافتاده‌ای بیرون شهر آن‌آربور در ایالت میشیگان یادبودی اندوهناک برای رؤیاهای بربادرفتۀ بشریت ساخته‌اند، گرچه این اندوه از ظاهر آن به نظر نمی‌آید. حتی هنگامی که وارد این مجتمع می‌شوید -که عموم مردم به‌ندرت چنین می‌کنند- مدتی طول می‌کشد تا چشمتان به آنچه می‌بینید عادت کند. مثل یک سوپرمارکت بسیار وسیع و سازمان‌یافته است؛ در امتداد هر راهرو قفسه‌های فلزی خاکستری رنگ، از هزاران بسته غذا و محصولات خانگی انباشته شده است. چیز عجیبی دربارۀ ویترین‌ها وجود دارد که به‌زودی دلیل آن را خواهید فهمید: اینکه برخلاف یک سوپرمارکت واقعی از هر جنسی تنها یک عدد وجود دارد و بسیاری از آن کالاها را به‌هیچ‌وجه در سوپرمارکت‌های واقعی پیدا نمی‌کنید: این‌ها اجناس شکست‌خورده‌اند، محصولاتی که پس از چند هفته یا چند ماه دیگر فروخته نمی‌شوند، زیرا تقریباً هیچ‌کس مایل به خرید آن‌ها نبوده. در کسب و کار طراحی صنعتی، این فروشگاه -که شرکتی به نام تحقیقات بازرگانی آمریکای شمالی جی.اف.کی آن را اداره می‌کند- نامی مستعار یافته است: موزۀ محصولات ناموفق.این موزه گورستانِ کاپیتالیسم مصرفی است، سویۀ تاریکِ فرهنگِ بی‌اندازه خوش‌بین و موفقیت‌محورِ بازاریابیِ مدرن. یا اگر بخواهیم به زبان ساده‌تر بگوییم: تقریباً به‌طور قطع تنها جایی بر روی زمین که می‌توانید شامپوی ماست کلیرول را در کنار تیغ اصلاح مخصوص موهای چرب و تعدادی بطری خالی پپسی رژیمی برای صبحانه بیابید (تولید ۱۹۸۹؛ انقضا ۱۹۹۰). این موزهْ خانۀ آبجوهای کافئین‌داری است که تولید آن‌ها متوقف شده است؛ همچنین غذاهای نیمه‌آماده‌ای که نام کارخانۀ خمیردندان کولگیت روی آن‌ها زده شده است؛ قوطی‌های سوپ گرم که تمایل عجیبی به منفجرشدن توی صورت مصرف‌کننده داشتند؛ بسته‌های خنک‌کنندۀ دهان که باید از خط تولید خارج می‌شدند چون شبیه بسته‌های کوچک کوکائین بودند که فروشندگان خیابانی مواد مخدر در آمریکا پخش می‌کردند. این موزه همان جایی است که تخم‌مرغ‌های مخلوط‌شدۀ قابل استفاده در ماکروویو -تخم‌مرغ‌هایی که قبلاً هم زده شده‌اند و در یک لولۀ مقوایی با یک مکانیزم بالابرنده برای راحتی مصرف در ماشین فروخته می‌شوند- به‌سمت نابودی می‌روند.اصطلاحی ژاپنی وجود دارد که می‌گوید مونو نوآواره۱ که تقریباً به «ترحم‌برانگیزی اشیا» ترجمه می‌شود: این اصطلاح به نوعی افسردگیِ تلخ و شیرین در ناپایداری زندگی اشاره دارد: آن زیبایی‌ای که به شکوفه‌های گیلاس یا چهره‌های انسانی نسبت می‌دهیم، هردو نتیجۀ گذر گریزناپذیر زمان در زمین است. این جملات تنها قدری پیچ و تاب دادن به احساس مالک این موزه است: کارول شری، کارمند خوش‌لباس جی.اف.کی که به نگهداری بسته‌های شیرموز یا کلوچه‌های شانس برای سگ‌ها مشغول است. از نظر او هر جنس ناموفقی قصۀ تلخ خود را در نگاه طراحان، بازاریابان و فروشندگان آن دارد. او آگاه است که وام، قسط ماشین و تعطیلات خانوادگیِ بسیاری از مردم وابسته به موفقیت محصولاتی مانند شامپوی ماست بوده است.شری با اشاره به خوشبوکننده‌های دهان که شبیه مواد مخدر بودند می‌گوید «من واقعاً برای طراح این محصول متأسفم». سری تکان می‌دهد و می‌گوید «منظورم این است که من این فرد را ملاقات کرده‌ام. چرا او باید وقت خود را در خیابان‌ها صرف فروش مواد مخدر کرده باشد؟» «این‌ها افرادی هستند که صادقانه می‌خواهند نهایت تلاششان را بکنند ولی اتفاقات ناگواری پیش می‌آید».ایجاد موزۀ محصولات ناموفق خود حاصل نوعی اتفاق بوده است، هرچند اتفاقی مبارک. خالق آن بازاریابی به نام رابرت مک‌مث بود که اکنون بازنشسته شده است. او صرفاً می‌خواست یک «کتابخانۀ مرجع» برای همۀ محصولات مصرفی و نه صرفاً محصولات ناموفق ایجاد کند. بنابراین در دهه ۱۹۶۰ آغاز به خرید و نگهداری یک نمونه از هر محصولی که می‌توانست بیابد کرد. چیزی نگذشت که مجبور شد مجموعۀ جمع‌آوری شده در دفتر خود در منطقه‌ای در بالای شهر نیویورک را به یک انبار انتقال دهد. بعدها جی.اف.کی همۀ این محصولات را از او خرید و آن‌ها را به میشیگان منتقل کرد. آنچه مک‌مث در نظر نگرفته بود حقیقتی چهار کلمه‌ای بود که حرفۀ او را توجیه می‌کرد: «بیشتر محصولات موفق نمی‌شوند». طبق برخی برآوردها احتمال شکست یک محصول تا ۹۰درصد است. مک‌مث با صِرف جمع‌آوری تصادفی محصولات جدید مطمئن شد که بخش زیادی از آن‌ها محصولات ناموفق‌اند.مطمئناً جالب‌ترین نکتۀ این موزه این است که باید در درجه اول یک کسب و کار زنده و پرسود باشد. ممکن است تصور کنید هر تولیدکنندۀ کالای مصرفی که لایق این نام باشد چنین مجموعۀ شخصی‌ای را خواهد داشت: منابعی که با دقت نگهداری می‌شوند تا به او کمک کنند اشتباهات رقبای خود را تکرار نکند. با این حال تعداد مدیرانی که هر هفته به خانۀ شری می‌آیند شاهدی بر نادر بودن این اتفاق است. طراحان محصولات چنان بر امیدهای بعدی خود برای موفقیت تمرکز کرده‌اند -و در نتیجه مایل به صَرف انرژی و زمان برای اندیشیدن درباره شکست‌های پیشین خود نیستند- که تنها مدت کوتاهی است که متوجه شده‌اند چقدر به دسترسی به مجموعۀ جی.اف.کی نیاز دارند. عجیب‌تر آنکه بسیاری از طراحانی که راهشان به این موزه افتاده است برای بررسی محصولاتی آمده‌اند که شرکت‌های خودشان تولید کرده و سپس کنار گذاشته‌اند. ظاهراً آن‌ها به قدری از داشتن کسب‌وکار ناموفق متنفرند که حتی فراموش کرده‌اند نمونه‌ای از محصولات خجالت‌آور خود را نگه دارند.شکست همه جا وجود دارد. مسئله تنها این است که بسیاری از اوقات نمی‌خواهیم با این واقعیت مواجه شویم.در پس تمامی رویکردهای مدرن به خوشبختی و موفقیتْ فلسفۀ ساده‌ای وجود دارد و آن تمرکز بر خوب پیش رفتن امور است. اما از زمان نخستین فیلسوفان یونان و روم رویکرد مخالفی مطرح شده است: اینکه تلاش بی‌وقفۀ ما برای خوشحالی یا دستیابی به اهدافی معین دقیقاً همان چیزی است که ما را درمانده و از اهدافمان دور می‌کند. و این تلاش مدام ما برای حذف یا نادیده‌گرفتن امور منفی -مانند عدم اعتمادبه‌نفس، تردید، ناکامی، ناراحتی- خود موجب می‌شود تا احساس عدم اعتمادبه‌نفس، اضطراب، تردید یا ناشادبودن کنیم.بااین‌حال، چنین نتیجه‌گیری‌ای نباید ناراحت‌کننده باشد. در عوض این موضوع باید رویکرد دیگری را نشان دهد: یک «مسیر سلبی» برای رسیدن به خوشبختی مستلزم برگزیدن موضعی کاملاً متفاوت در قبالِ آن چیزهایی است که اکثر ما زندگی خود را صرف تلاش برای اجتناب از آن‌ها می‌کنیم. این مسیر مستلزم این است که بیاموزیم از تردید لذت ببریم، عدم اعتمادبه‌نفس را در آغوش بکشیم و با ناکامی خو بگیریم. برای اینکه واقعاً خوشحال باشیم باید بخواهیم که بیش از پیش احساسات منفی را تجربه کنیم، یا لااقل تلاش نکنیم کاملاً از آن‌ها دوری بجوییم.در عالمِ خودیاری، واضح‌ترین بروز دل‌مشغولی ما به خوش‌بینیْ فنی است که به «تجسم مثبت»۲ معروف شده است: تصور کنید اوضاع خوب پیش خواهد رفت، و به احتمال زیاد چنین خواهد شد. درواقع شاید تمایل به نگاه به جنبۀ مثبت قضایا چنان با بقای انسان درهم تنیده بوده است که تکاملْ ما را به این سمت‌وسو برده است. دانشمند عصب‌شناس، تالی شاروت، در کتاب پیش‌داوریِ خوش‌بینی۳ شواهد روبه‌رشدی را گردآوری کرده که بر اساس آن احتمالاً یک ذهنِ دارای عملکرد عادی طوری ساخته شده که گویی احتمال وقوع چیزهایی که ممکن است خوب پیش بروند را بیشتر می‌داند از آنچه که در واقع رخ می‌دهد. تحقیقات نشان می‌دهند آدم‌هایی که افسرده نیستند، نسبت‌به افسرده‌ها، غالباً درکی ناقص‌تر و بیش‌ازحد خوشبینانه از توانایی واقعی‌شان برای تأثیرگذاری بر اتفاقات دارند.بااین‌حال، فارغ از احساس ناامیدی‌ای که هنگام خوب پیش‌نرفتن کارها به ما دست می‌دهد، این چشم‌انداز مشکلاتی دارد. طی چند سال گذشته روان‌شناس آلمانی، گابریل اوتینگن و همکارانش مجموعه آزمایش‌هایی طراحی کرده‌اند تا حقیقت را دربارۀ «خیال‌پردازی‌های مثبت دربارۀ آینده» آشکار کنند. نتایج قابل توجه است: این تحقیقات نشان داده است که صَرف زمان و انرژی برای تمرکز بر اینکه امور چگونه پیش می‌روند در واقع انگیزۀ بسیاری از افراد را برای رسیدن به آن اهداف کاهش می‌دهد. برای مثال افرادی که در این آزمایش تشویق شده بودند تا در این باره بیندیشند که قرار است هفتۀ بسیار موفقی را در محل کارشان پشت سر بگذارند به موفقیت کمتری دست یافته‌اند. اوتینگن در یک آزمایش هوشمندانه آب بدن شرکت‌کنندگان را به آرامی کم می‌کند. سپس به تعدادی از آن‌ها تمرینی می‌دهد که مستلزم تجسم نوشیدن یک لیوان آب خنک و تازه است، درحالی‌که به مابقی تمرین دیگری داده می‌شود. کسانی که در تمرین تجسم شرکت داشتند کاهش قابل توجهی در میزان انرژی خود که از طریق فشار خونشان اندازه‌گیری می‌شد تجربه کردند. آن‌ها به‌جای اینکه آب بنوشند، با استراحت‌کردن به تجسم مثبت واکنش نشان دادند. به نظر می‌رسد آن‌ها به‌طور ناخودآگاه تصور موفقیت را با رسیدن به آن اشتباه گرفته‌اند.البته این لزوماً به این معنا نیست که در مقابل بهتر است تجسم منفی را برگزینیم. بااین‌حال، این دقیقاً یکی از نتایجی است که رواقیون می‌گیرند، مکتبی فلسفی که ریشه در آتن دارد و مدتی کوتاه پس از مرگ ارسطو به وجود آمده است. این طرز تفکر درباره خوشبختی حدود پنج قرن بر تفکر غربی مسلط بود.از نظر رواقی‌ها حالت ایدئال ذهن حالت آسوده‌خاطری است و نه خرسندیِ تحریک‌پذیری که به نظر می‌رسد متفکران مثبت‌اندیش هنگام استفاده از کلمۀ «خوشبختی» منظور دارند. دستیابی به این آسوده‌خاطری نه از طریق دنبال‌کردن تجربیات لذت‌بخش، بلکه از طریق پروردن نوعی بی‌تفاوتی آرام به شرایط فرد به دست می‌آید. رواقی‌ها می‌گفتند یکی از راه‌های انجام این کار روبه‌رو شدن با احساسات و تجربیات منفی است: یعنی اینکه به‌جای اجتناب از آن‌ها به‌دقت آن‌ها را بیازماییم.رواقی‌ها نشان می‌دهند که بسیاری از ما با این توهم زندگی می‌کنیم که افراد، شرایط و اتفاقاتِ خاصی در کارند که ما را غمگین، مضطرب یا عصبانی می‌کنند. هنگامی که همکارتان، که پشت میز کناری می‌نشیند، با صحبت‌های بی‌وقفه‌اش آزارتان می‌دهد، طبیعتاً فرض می‌کنید این همکارتان است که موجب آزار شما شده؛ وقتی می‌فهمید یکی از بستگان نزدیکتان بیمار است و با او احساس همدردی می‌کنید، منطقی است که گمان کنید این بیماری منبع همدردی شما است. بااین‌حال رواقی‌ها می‌گویند اگر دقیق‌تر به تجربیاتتان بنگرید ناگزیر نتیجه خواهید گرفت که هیچ‌یک از این رویدادهای بیرونی فی‌نفسه «منفی» نیستند. درواقع هیچ‌چیز بیرون از ذهن خود شما نمی‌تواند کاملاً منفی یا مثبت دانسته شود: درواقع آنچه موجب رنجتان می‌شود باورهای شما دربارۀ اتفاقات است. همکار شما فی‌نفسه آزاردهنده نیست، مگر اینکه اعتقاد داشته باشید اتمامِ بدون وقفۀ کارتان هدف مهمی است. حتی بیماریِ یکی از آشنایانتان نیز تنها در سایۀ این باورتان بد است که خوب است آشنایتان بیمار نباشد. به‌هرحال میلیون‌ها انسان هر روز بیمار می‌شوند؛ ما هیچ احساسی دربارۀ بسیاری از آن‌ها نداریم و درنتیجه اندوهگین نیز نمی‌شویم.این موضوع می‌تواند استدلالی برای متفکران مثبت‌اندیش باشد تا تلاش کنند باورهای استرس‌زای شما را با باورهای خوش‌بینانه‌تری جایگزین کنند. اما هنگامی که بحث تفکر دربارۀ آینده می‌شود توصیۀ رواقی‌هایی مانند سنکا اغلب این است که فعالانه به بدترین سناریوها بپردازیم و چشم در چشم به آن‌ها خیره شویم. خوش‌بینی مدام هنگامی که کارها خوب پیش نمی‌روند منجر به صدمۀ بیشتری می‌شود (و کارها نیز خوب پیش نخواهند رفت)، اما تصور بدترین اتفاق‌ها مزایایی دارد. روان‌شناسان مدت‌هاست روی این موضوع توافق دارند که یکی از بزرگ‌ترین دشمنان خوشبختی انسان «سازگاری لذت‌جویانه» است: مسیر پیش‌بینی‌پذیر و خسته‌کننده‌ای که در آن هر منبع لذت جدیدی که کسب می‌کنیم، چه منبعی کوچک مانند یک ابزار الکترونیکی باشد و چه منبعی بزرگ مانند ازدواج، به‌سرعت وارد متن زندگی ما می‌شود؛ یعنی به آن‌ها عادت می‌کنیم و این خود مانع از کسب لذت بیشتر می‌شود. نتیجه آنکه پس از آن به‌طور منظم به خودتان یادآوری می‌کنید که ممکن است هریک از چیزهایی که اکنون از آن‌ها لذت می‌برید را از دست بدهید و این موضوع اثر سازگاری را معکوس می‌کند. اندیشیدن دربارۀ امکانِ ازدست‌دادن چیزی که برایتان ارزشمند است آن را از حاشیۀ زندگی‌تان به مرکز آورده و این می‌تواند موجب لذت دوباره شود.دومین فایدۀ این نوع تفکر منفی که قدرتمندتر از اولی هم هست این است که این نوع اندیشه‌ها پادزهری برای اضطراب است. راه‌هایی که معمولاً برای تسکین نگرانی‌هایمان دنبال می‌کنیم را در نظر بگیرید: ما با متقاعدکردن خودمان به اینکه نهایتاً همه‌چیز درست خواهد شد به خودمان اطمینان خاطر می‌بخشیم. اما اطمینان خاطر شمشیری دولبه است. در کوتاه‌مدت می‌تواند فوق‌العاده باشد، اما مانند همۀ انواع خوش‌بینی مستلزم نگهداری دائمی است: به دوستی که در معرض اضطراب قرار دارد اطمینان خاطر دهید و اغلب متوجه خواهید شد که چند روز بعد برای کسب اطمینان خاطرِ بیشتر نزدتان خواهد آمد. بدتر آنکه اطمینان خاطردادن در واقع می‌تواند موجب اضطراب بیشتری شود: هنگامی که به دوستتان اطمینان خاطر می‌دهید بدترین سناریویی که نگرانش است اتفاق نخواهد افتاد، تعمداً این باور را در او تقویت می‌کنید که این اتفاقِ فاجعه‌بار رخ خواهد داد. بنابراین صرفاً اضطراب او را بیشتر می‌کنید، نه اینکه آن را از بین ببرید.رواقی‌ها متذکر می‌شوند که اغلب همه‌چیز به بهترین نحو رخ نمی‌دهد. اما این موضوع نیز حقیقت دارد که حتی هنگامی که قضایا خوب پیش نمی‌روند هم اغلب بهتر از آن چیزی هستند که از آن می‌ترسیم. بسیار بعید است که ازدست‌دادن شغلتان منجر به سوءتغذیه و مرگتان شود؛ ازدست‌دادن یک رابطه هم موجب بدبختی شما نخواهد شد. این ترس‌ها بر پایۀ قضاوت‌های نادرست دربارۀ آینده است. آلبرت اِلیس، روان‌شناسی که تحت‌تأثیر رواقی‌هاست، می‌گوید بدترین چیز دربارۀ هر اتفاقی در آینده «معمولاً باور اغراق‌شدۀ شما دربارۀ جنبه‌های ترسناک آن» است. مدتی را صَرف تصور روشن این موضوع کنید که دقیقاً در واقعیت چه اتفاقات ناگواری ممکن است رخ بدهد. اغلب با این کار می‌توانید ترس‌های عمیق و گنگ خود را به ترس‌های محدود و قابل‌کنترل‌تری تبدیل کنید. خوشبختیِ حاصل از تفکر مثبت زودگذر و شکننده است؛ تجسم منفی موجب آرامش قابل‌اعتمادتری می‌شود.اگر به موزۀ محصولات ناموفق بازگردیم تصور این موضوع دشوار نخواهد بود که چگونه دیگر جنبۀ منفی فرهنگ تفکر مثبت -نفرت از مقابله با ناکامی- می‌تواند مسئول وجود بسیاری از محصولاتی باشد که در این قفسه‌ها جای گرفته‌اند. احتمالاً برای تولید هریک از این محصولات مجموعه جلساتی ترتیب داده شده که هیچ‌کس در هیچ‌یک از آن‌ها نمی‌دانسته این محصول محکوم به شکست است. شاید هیچ‌کس نمی‌خواسته به ناکامی بیندیشد؛ شاید هم کسی به این موضوع اندیشیده اما نخواسته آن را در جلسه مطرح کند. حتی اگر کسانی متوجه این موضوع شده باشند، بازاریابان به‌خاطر انگیزه‌های لجوجانه‌ای که دارند پول بیشتری خرج امور بیهوده خواهند کرد: آن‌ها با این کار می‌توانند محصولی را به بازار قالب کرده و بدین وسیله شأن خود را حفظ کنند. با گذشت زمان این حقیقت آشکار می‌شود که طراحان اصلی به سمت محصولات و شرکت‌های دیگر رفته‌اند. انرژی اندکی صَرف کشف اشتباهات می‌شود؛ هرکسی که درگیر این موضوع است، شاید بدون آنکه بداند چه می‌کند، با دیگران هم‌پیمان می‌شود تا دیگر هرگز دراین‌باره چیزی نگویند.مشکل دیگرِ عدم تمایل ما به اندیشیدن به ناکامی یا تحلیل آن -چه ناکامی خودمان باشد و چه ناکامی دیگران- این است که منجر به تصویر مخدوشی از دلایل موفقیت می‌شود. کتاب‌فروشی‌ها مملو از خودزندگینامه‌هایی مانند کتابی است که فلیکس دنیس، ناشر میلیاردر، تحت عنوان چگونه ثروتمند شویم: عصارۀ عقل یکی از ثروتمندترین کارآفرینان خودساختۀ بریتانیا۴ منتشر کرده است. کتابی جذاب برای مطالعه که پیامی مشابه به دیگران انتقال می‌دهد: اینکه چیزی که برای رسیدن به ثروت به آن نیاز دارید سرسختی و تمایل به خطرکردن است. اما تحقیقی که نظریه‌پرداز مدیریت دانشگاه آکسفورد، جرکر دنرل، انجام داده است نشان می‌دهد که این‌ها ویژگی‌های انسان‌های به‌شدت ناموفق نیز می‌تواند باشند. تنها مسئله اینجاست که انسان‌های ناموفق کتابی نمی‌نویسند. شما به‌ندرت زندگی‌نامۀ خودنوشت افرادی را می‌بینید که خطر کرده اما موفق نشده‌اند.خوشبختانه پروردن رویکرد سالم‌تری به ناکامی می‌تواند آسان‌تر از آن چیزی باشد که تصور می‌کنید. تحقیق روان‌شناس دانشگاه استنفورد، کارول دوک، نشان می‌دهد تجربیات ما از ناکامی به‌شدت متأثر از باورهایی است که دربارۀ ماهیت استعداد و توانایی داریم -و اینکه کاملاً می‌توانیم خودمان را به‌سمت نگرش بهتری پیش ببریم. به نظر دوک هر یک از ما بسته به «دیدگاه ضمنی» -یا موضع ناگفتۀ- خود می‌توانیم در یک سر طیف دربارۀ اینکه استعداد چیست و از کجا ناشی می‌شود قرار بگیریم. فرض کسانی که «نظریۀ تثبیت‌شده»۵ دارند این است که استعداد امری درونی است؛ در مقابل، کسانی که دارای یک «نظریۀ رشدیابنده»۶ هستند باور دارند که استعداد از طریق چالش و تلاش بسیار حاصل می‌شود. اگر شما از آن نوع افرادی هستید که به‌شدت تلاش می‌کنید تا ناکامی را تجربه نکنید، احتمالاً در انتهای طیف دوک و نزدیک به افرادی هستید که نظریۀ «تثبیت‌شده» را باور دارند. افراد دارای نظریۀ تثبیت‌شده چالش‌ها را موقعیت‌هایی می‌دانند که از آن‌ها می‌خواهند تا توانایی‌های ذاتی‌شان را بروز دهند و درنتیجه ناکامی در نظر این دسته از افراد بسیار وحشتناک است: ناکامی برای آن‌ها نشانۀ این است که تلاش کرده‌اند نشان دهند چقدر خوب هستند اما موفق نشده‌اند. مثال رایج این موضوع ستارۀ ورزشیِ جوانی است که تشویق شده است تا خود را دارای نوعی استعداد «طبیعی» بداند، اما نتوانسته تمرینات لازم را انجام دهد تا بفهمد چه توانایی‌هایی دارد. اگر استعداد ذاتی باشد، استدلال ضمنی او صحیح خواهد بود، پس چرا خودمان را [با تمرین] به زحمت بیندازیم؟اما افرادی که نظریۀ رشدیابنده دارند متفاوت‌اند. ازآنجاکه آن‌ها توانایی‌ها را حاصل حل مسائل می‌دانند، تجربۀ ناکامی برایشان معنای کاملاً متفاوتی دارد: روشن است که آن‌ها توانایی‌های خود را به‌اندازۀ محدودیت‌های فعلی‌شان به کار می‌گیرند. اگر چنین نمی‌کردند موفق نمی‌شدند. قیاس مناسب در اینجا مربوط به اضافه‌کردن وزن است: عضلات به واسطۀ فشارآوردن به آن‌ها در محدودۀ ظرفیت کنونی‌شان رشد می‌کنند، یعنی هنگامی که بافت‌ها از هم گسیخته و دوباره جوش می‌خورند. «آموزش ناکامی» در میان وزنه‌برداران به معنای پذیرش ناکامی نیست بلکه یک استراتژی است.خوشبختانه مطالعات دوک نشان می‌دهد که ما محکوم به داشتن یک ذهنیت خاص در طول زندگی نیستیم. برخی از افراد، به صرفِ آشناشدن با تمایز میان نظریۀ تثبیت‌شده و رشدیابنده، موفق به تغییر نگرش خود می‌شوند. به‌عنوان یک راه چاره ارزش دارد دفعۀ دیگر که دچار ناکامی می‌شوید این تمایز را به یاد آورید: دفعۀ بعد که در امتحانی رد شدید یا در یک موقعیت اجتماعی رفتار درستی از خود نشان ندادید، این را در نظر بگیرید که تنها دلیل آن این است که در حال فشارآوردن به محدودیت‌های کنونی‌تان هستید. دوک می‌گوید اگر می‌خواهید نگاهی رشدیابنده را در کودکانتان تشویق کنید، مراقب باشید که آن‌ها را به‌خاطر تلاش‌هایشان تحسین کنید و نه به‌خاطر هوششان: تمرکز بر روی هوش ممکن است ذهنیت تثبیت‌شده را تشدید کند و موجب شود که در آینده و در مواجهه با ناکامی کمتر تمایل به خطرکردن داشته باشند. ذهنیت رشدیابنده ذهنیتی است که بیشتر امکان دارد به یک موفقیت پایدار منتهی شود. اما نکتۀ مهم‌تر این است که داشتن نگرشی رشدیابنده راه بهتری برای زندگی‌کردن است، چه منجر به موفقیت چشم‌گیری بشود چه نشود. این یک پیشنهاد عالی است که تنها پیش‌شرط آن تمایل جدی به شکست است.آموزگاران آموزه‌های مثبت‌اندیشی و خوش‌بینی نمی‌توانند این موضوع را هضم کنند که خوشبختی می‌تواند در به‌آغوش‌کشیدن شکست به‌مثابۀ شکست نهفته باشد، نه صرفاً در یک‌سری فن برای دستیابی به موفقیت. اما چنان‌که ناتالی گلدنبرگ، نویسنده‌ای که تحت‌تأثیر تعالیم ذن است، استدلال می‌کند نوعی گشودگی و صداقت در شکست وجود دارد، نوعی مواجهۀ زمینی با واقعیت که به نظر می‌رسد در بلندترین قله‌های موفقیت نیز یافت نمی‌شود. کمال‌گرایی یکی از ویژگی‌هایی است که بسیاری از افراد پنهانی و یا نه‌چندان پنهانی مفتخر به داشتنش هستند، چراکه تقریباً شبیهِ یک نقطه‌ضعف شخصیتی نیست. بااین‌حال درنهایت کمال‌گرایی نوعی تلاش ناشی از ترس برای اجتناب از تجربۀ ناکامی به هر قیمتی است. کمال‌گرایی درنهایت روشی خسته‌کننده است و مداوماً استرس‌زا: محققان دریافته‌اند که ارتباط بیشتری میان کمال‌گرایی و خودکشی وجود دارد تا میان ناامیدی و خودکشی. برای پذیرش کامل تجربۀ ناکامی و نه صِرف تحمل آن به‌عنوان مسیری برای رسیدن به خشنودی، باید این مفهوم را که هرگز نباید گام اشتباهی برداریم کنار گذاشته و آرام بگیریم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الیور برکمن نوشته است و در تاریخ ۱۵ جولای ۲۰۱۲ با عنوان «Happiness is a glass half empty» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «خوشبختی را در نیمۀ خالی لیوان بجویید» و ترجمۀ حمیدرضا محمدی منتشر کرده است.•• الیور برکمن (Oliver Burkeman) نویسنده‌ای ساکن نیویورک است که در گاردین می‌نویسد. پادزهر: خوشبختی برای کسانی که تحمل مثبت‌اندیشی را ندارند (The Antidote: Happiness for People Who Can't Stand Positive Thinking) از آثار اوست.[۱] Mono no aware[۲] positive visualisation[۳] The Optimism Bias[۴] How To Get Rich: The Distilled Wisdom Of One Of Britain’s Wealthiest Self-made Entrepreneurs[۵] Fixed theory[۶] Incremental theory ]]> الیور برکمن اقتصادوجامعه Sat, 03 Feb 2018 05:09:34 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8845/ اقتصاد؛ بازی‌ای که در پایان آلمان برنده‌اش می‌شود http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8691/ ولفگانگ اشتریک، لندن ریویو آو بوکز — چگونه آلمان در دهۀ ۱۹۷۰، از میان آن‌همه کشور، به الگوی سرمایه‌داری دموکراتیک تبدیل شد، کشوری که از نظر سیاسی باثبات و از نظر اقتصادی موفق بود –«مدل آلمانی»۱– و بعدتر نیز در دهۀ ابتدایی قرن بیست‌ویکم ابرقدرت اقتصادی و سیاسی اروپا شد؟ هر توضیحی برای این پرسش باید به تعبیر بلندمدت برودلی۲ متوسل شود، که در آن تخریب می‌تواند پیشرفت باشد –نابودی تمام و کمال می‌تواند به‌شکل نعمتی دیرپا در آید– چرا که پیشرفت سرمایه‌دارانه تخریب است به‌شکلی کم‌وبیش سازنده. تسلیم بی‌قیدوشرط در سال ۱۹۴۵ باعث شد آلمان، یا درواقع آنچه از قسمت غربی آن باقی مانده بود، مجبور شود زیر بار چیزی برود که پِری اندرسون آن را «دور دوم دگرگونی سرمایه‌دارانه» نام گذاشته، شکلی از دگرگونی که هیچ‌کدام از کشورهای اروپایی مجبور به تحمل آن نشدند. آن دورانِ آلمان درحقیقت حرکتی بی‌امان –سریع و کوتاه– بود به‌سوی «مدرنیتۀ» اقتصادی و اجتماعی، تا برای همیشه از خانۀ میانۀ راه وایمار۳ دور شود. این مسیر همراه بود با برچیدن مشقت‌بار ساختارهای سلطۀ سیاسی و اتفاق نظر اجتماعی، و غل‌و‌زنجیرهای فئودالی که مانع پیشرفت سرمایه‌دارانۀ کشور شده بود، موانعی که همچنان نیز در شکل‌های مختلف از بهینه‌سازی سرمایه‌دارانه در بسیاری از کشورهای اروپایی جلوگیری می‌کند.اولین رویدادی که آلمان غربی را در مسیر تبدیل به چیزی که بعدها شد قرار داد سرازیرشدن ده‌میلیون پناهنده و تبعیدی از آلمان شرقی بود، جمعیتی به اندازۀ یک‌پنجم کل ساکنان قلمروِ ویران‌شده‌ای که حالا اندازه‌اش کمتر از نصفِ رایش قبل از جنگ شده بود. اگرچه بعضی از این مهاجران تا پایان عمر منزوی، افسرده و فقیر باقی ماندند، دیگران تنها دارایی خود یعنی اراده را برای جاگرفتن و موفق‌شدن در کشوری با خود به‌همراه آوردند که از جهات بسیاری برایشان کشوری خارجی به حساب می‌آمد. آمدن آن‌ها ترکیب آنچه را تا آن زمان جامعه‌ای عمدتاً سنتی بود برای همیشه تغییر داد، جامعه‌ای که تا آن روز با شهری و روستایی، کاتولیک و پروتستان، و چپ و راست تقسیم‌بندی می‌شد. شیوه‌های زندگی و فضاهای اجتماعی‌فرهنگیِ کوته‌بینانه‌ای که چندین قرن عمر داشت شکسته شد، آن‌هم در اکثر موارد با شکست مقاومتی سرسختانه. اما، درنهایت، سخت‌کوشی و مهارتی که تازه‌واردها با خودشان به سرزمین جدیدشان آورده بودند محلی‌ها را بر آن داشت که به آن‌ها شانس ثابت‌کردن خودشان را بدهند. در نتیجۀ این فرایند، آلمان غربی به یک جامعۀ رقابتی و شایسته‌سالارِ منحصربه‌فرد تبدیل شد.اما این به‌هیچ‌وجه همۀ ماجرا نبود. همان‌طور که رالف دارندورف، احتمالاً به‌عنوان اولین نفر، دریافت، دو نیرویی که قبل از آن جمهوری وایمار را تحلیل می‌بردند -اشراف‌سالاری شرقی (حکومت جانکرها که به اعتقاد ماکس وبر مهم‌ترین مانع رایش برای حرکت به‌سوی مدرنیتۀ سرمایه‌دارانه بود) و جناح مخالف کمونیست– از میان رفته بودند. جانکرها پس از توطئۀ براندازی ۱۹۴۴ توسط نازی‌ها قتل‌عام شدند، و کسانی از آن‌ها که باقی مانده بودند نیز با پیش‌رَوی ارتش سرخ یا کشته شده و یا از موطن خود گریختند. کمونیست‌ها نیز که آن زمان، با حمایت شوروی، دولت خود به نام جمهوری دموکراتیک آلمان را داشتند، آن‌قدر در صدد تضعیف قسمت غربی برآمدند که دادگاه قانون اساسی آلمان غربی در سال ۱۹۵۶ حزبشان را غیرقانونی اعلام کرد. به‌این‌ترتیب این هر دو جناحی که روزی در برابر پایتخت مقاومت می‌کردند از بین رفتند، و تنها سوسیال‌دموکرات‌ها (اس.پی.دی) و اتحادیۀ دموکرات‌مسیحی (سی.دی.یو) را باقی گذاشتند. سی.دی.یو، باقی‌ماندۀ حزب مرکزی کاتولیک دوران وایمار، در راستای جدایی‌ از جوامع مذهبی همگن محلی بعد از جنگ، دلخواه مسیحی‌ها با هر مذهبی بود. به این شرایط از‌میان‌رفتن نازی‌ها به‌عنوان یک نیروی سیاسی سازمان‌یافته و به‌زندان‌افتادن غول‌های صنعتی آلمان توسط متفقین را اضافه کنید (اگرچه بعد از مدتی برای کمک در جنگ کره آزاد شدند)، و نتیجه دورنمای سیاسی به‌غایت ساده‌شده و جغرافیایی اقتصادی‌ شد که دست مفت‌خوار اربابیگری پروس از آن کوتاه شده، و حال به دوگانۀ بسیار کارایی تبدیل شده بود که شامل اقتصاد بنگاه‌های کوچک در جنوب، جنوب غربی و راینلند۴، و مجتمع‌های بزرگ صنعتی در منطقۀ رور۵ بود. (درحالی‌که صنعتگران در زندان بودند، بریتانیایی‌ها حقوق قاطعانه‌ای برای اتحادیه‌ها و مشارکت کارگران در مدیریت، به‌خصوص در شرکت‌های زغال‌سنگ و فولاد، وضع کردند.)همان‌طور که فیلیپ مانو بیان کرده، در ارزیابی موفقیت آلمان توجه چندانی به این بنیان‌های ساختاری جدید نشده، و در مقابل تأکید بیش از اندازه‌ای روی تأثیر چیزی وجود داشته است که عموماً دکترین اقتصادیِ کلیدی در آلمان پس از جنگ خوانده می‌شود. این دکترین همان «اردولیبرالیسم»۶ مکتب فرایبورگ و هم‌ردیفانش است، شکلی معتدل‌تر از نظریه‌های رادیکال بازر آزاد هایک و میزس. این دکترین، که نتیجۀ نظریۀ اجتماعی پروتستانی بود که بر مزیت‌های رقابت استوار شده، باید شانه‌به‌شانۀ شرکت‌گراییِ۷ دوباره زاده‌شدۀ رنیش-کاتولیک حرکت می‌کرد، شرکت‌گرایی‌ای که بعد از گذشت مدتی کوتاه چنان با چشم‌انداز شرکت‌گرایانۀ جنبش‌های اتحادیه‌ای پیوند خورد که می‌توان آن‌ها را یکی دانست. کاهش نقش دولت در اقتصاد، به چیزی در حد کنترل غیرمستقیم، هدف مشترکی بود که بعد از دیکتاتوری نازی همه به آن اعتقاد داشتند. اما این به آن معنی نبود که سرمایه آزادانه حکمرانی خواهد کرد یا توزیع درآمد و ثروت به بازار واگذار خواهد شد. در اردولیبرالیسم رقابت ابزاری بود برای کنترل قدرت بازار، اما این ابزار تنها در بازار کالاها استفاده می‌شد، نه بازار کار، و مدت‌ها گذشت تا در بازار سرمایه نیز به کار گرفته شد؛ به این ترتیب بود که حتی از سوی اتحادیه‌گرایان تجاری و سوسیال‌دموکرات‌ها هم با استقبال روبه‌رو شد. کاتولیک‌هایی که با جغرافیای جدید سیاسی و اقتصادی قدرت یافته بودند، و به‌شکل سنتی دغدغۀ «عدالت اجتماعی» داشتند (مفهومی که هایک آن را مهمل خوانده بود) همیشه اردولیبرالیسم جاری در وزارت اقتصادِ لودویگ ارهارد را به دیدۀ شک می‌نگریستند، هرچند که پرچم‌داران اردولیبرالیسم در باب «اقتصاد بازار سوسیال» لفاظی می‌کردند و خود را به «رفاه برای همه» متعهد می‌دانستند. به هر ترتیب، آدناور۸، که خود کاتولیک رنیش بود، ظرفیت تسکین‌دهندۀ سیاست اجتماعی را درک کرد و ماهرانه از وزارت کار استفاده کرد تا اطمینان حاصل کند که اردولیبرالیسم هیچ‌گاه به تنها گزینۀ موجود بدل نشود. اردولیبرالیسم حتی در موطن قوانین ضدِ تراست خود نیز با موانع زیادی در سیاست‌های آلمان غربی روبه‌رو بود، جایی که نظریه‌پردازان پیشروِ آن به‌سرعت توجهشان را به اتحادیۀ اقتصادی اروپا که در حال ظهور بود جلب کردند و موفق شدند قانون رقابت آن را در عمل به انحصار خود درآورند. تسلیم بی‌قیدوشرط و تکه‌تکه‌شدن رایش از جهات دیگری نیز به اقتصاد آلمان کمک کرد. صنعت آلمان همیشه برای فروش کالاهای تولیدشده و مواد خام مورد نیازش به بازارهای خارجی چشم داشت. ترس محروم‌شدن از دسترسی به این بازارها، به‌خصوص از سوی بریتانیایی‌ها، کابوس قدیمی آلمان‌ها بود، که نازی‌ها سعی کردند با استفاده از کشورگشایی‌های عظیم و خودکفایی اقتصادی به آن پایان دهند. آلمان غربی کوچک، به‌کلی نابودشده، و نیمچه مستقل چنین گزینه‌هایی پیش رویش نداشت. در این اثنا، پیوستن به رژیم تجارت آزاد پسا-برتن وودز به رهبری آمریکا و سپس پیوستن به اتحادیۀ اقتصادی اروپا جایگزینی عالی به ارمغان آورد. یکی از دلایل مفیدبودن این شرایط این بود که، زیر لوای نرخ‌ ارز ثابت رژیم، واحد پول جدید آلمان غربی در طول زمان بسیار کمتر از حد ارزش‌گذاری شده بود. این ترتیبات در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ پایه را برای یک بخش صنعتی فوق‌العاده قدرتمند و صادرات‌محور فراهم کرد که، به رسم گذشته، به مرکز جاذبۀ آلمان غربی و بعدتر اقتصاد سیاسی آلمان تبدیل شد.مجموعۀ جستارهای به‌تازگی ترجمه‌شدۀ ورنر پلامپ روایتی از معجزۀ اقتصادیِ۹ پس از جنگ و تغییرات بنیادی پس از آن ارائه می‌دهد که بر سنت آلمانی «مشارکت اجتماعی» میان سرمایه و کار متمرکز است، سنتی که بر منفعت مشترک در بهبود عملکرد صادراتی کشور استوار است. پلامپ نشان می‌دهد که، برخلاف دیدگاه غالبِ چپ‌گرایان از ضد اتحادیه‌گری و فاشیسم کسب‌وکار آلمانی در دورۀ بین دو جنگ جهانی، تمایل به همکاری میان‌طبقه‌ای و سازش اجتماعی میان کارفرمایان آلمانی حتی در جمهوری وایمار هم وجود داشته است.سوء‌برداشت دیگری که دربارۀ دورۀ بین دو جنگ جهانی بسیاری از ناظرین خارجی را فریفته این است که بیزاری عمیق از تورم، که سیاست‌های اقتصادی آلمان پس از جنگ را فراگرفت، برآمده از خاطرۀ جمعی تورم حاد در دهۀ ۱۹۲۰ بود. اما نکتۀ مغفول‌ماندۀ بسیار مهم‌تر در این میان شرایط ساختاری آلمان به‌عنوان یک اقتصاد ملی بیش‌ازحد صنعتی‌شده بود. اینکه بانک مرکزی آلمان غربی از همان ابتدا کاملاً مستقل از دولت بود، بیش از آنکه به اردولیبرالیسم مربوط باشد، به این حقیقت مربوط است که پیدایش مارک آلمانی پیش از پایه‌گذاری دولت آلمان غربی انجام شد؛ تازه این غیر از برنامه‌ریزی متفقین برای بازداشتن دولت‌های آیندۀ آلمان از تأمین مالی تسلیحات جدید از طریق چاپ پول بود. نفع مشترک در تورم پایین نیز در شکل‌گیری وفاق طبقاتی در آلمان غربی تأثیرگذار بود و در این فضا اتحادیۀ کارکنان آهن و آی.جی متال نیز به‌سرعت بر روابط صنعتی کشور غالب شدند. در سال ۱۹۶۹ ائتلاف سوسیال-لیبرال ارزش برابری مارک را افزایش داد، تا به‌این‌ترتیب رشد اقتصادی را از عملکرد صادراتی به تقاضای داخلی منتقل کند. اما این افزایش ارزش، مانند افزایش‌های مشابه پس از آن، تنها اثری موقتی داشت: کالاهای صنعتی آلمانی به‌دلیل کیفیت سرآمدشان حساسیت چندانی به قیمت نداشتند. در این شرایط، اشتغال در بخش تولید به‌آرامی اما به‌شکل مداوم کاهش یافت، و در سال ۱۹۸۴ آی.جی متال خواستار اعتصابی سراسری برای ۳۵ ساعت کاری در هفته شد. برای اولین‌بار، در اکونومیست و جاهای دیگر، آلمان قربانی «یورواسکلروسیسِ»۱۰ خزندۀ آن دوران شمرده شد.بااین‌همه، با پایان‌یافتن دهۀ ۱۹۸۰ آلمان، با نصف جمعیت ژاپن و یک‌چهارم جمعیت ایالات متحده، هر دوِ آن‌ها را به‌عنوان بزرگ‌ترین صادرکنندۀ جهان جا گذاشت. بنای این پیشتازی تمرکز روی حوزۀ تولید کالاهایی با ارزش افزودۀ بالا بود، حوزه‌ای که رقابت بر سر کیفیت و خدمات است نه قیمت. اتحادیه‌های تجاریِ قدرتمند و شوراهای کار با دفاع از دستمزدهای بالا و اختلاف دستمزد پایین بهسازی صنعتی را تسهیل کردند –درحقیقت بخشی از آن را تحمیل کردند– و البته در این مسیر سنت مرسوم دیرپای مهندسی باکیفیت آلمانی و آموزش شغلی نیز تأثیرگذار بود، که این هر دو با اصلاحات آموزشی در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ تقویت شد. نتیجۀ این فرایندها راهبرد ملی طرف عرضه‌ای بود که منابع نهادی و فرهنگی سنتی را بهینه می‌کرد تا وفاق طبقاتی پس از جنگ را، هم در محیط کار و هم به‌شکل عمومی در اقتصاد، از نو رقم بزند، آن‌هم در زمانی‌که صنعتی‌زدایی در کشورهای دیگر با تمام قدرت در جریان بود.اتحاد آلمانی‌ها شگفتانه‌ای ناخوشایند را به‌دنبال داشت، و باعث شتاب‌گرفتن حرکت کشور به‌سوی رکودی عمیق شد. یکی از مهم‌ترین دلایل این شرایط این بود که بخش تولیدی بیش‌ازاندازه بزرگِ آلمان غربی نیازی به مکان‌های تولیدی جدید در ایالت‌های شرقی۱۱ نداشت. هلموت کهل۱۲، برای تأمین مالی تعمیم همه‌جانبۀ دولت رفاه آلمان غربی به آلمان شرقی و وفا به عهدش برای عدم افزایش مالیات، با افزایش سریع در هزینه‌های غیردستمزدی نیروی کار موافقت کرد که به بیکاری گسترده و روزافزون منجر شد. این اتفاق باعث شد تا بحثی عمومی در این باره شکل بگیرد که آیا آلمان در دهۀ ۱۹۸۰ فرصت حرکت به‌سوی یک «اقتصاد خدماتی» را به‌مانند مدل بریتانیایی و آمریکایی از دست داده است یا نه. اکونومیست و فایننشال تایمز آلمان را «مرد بیمار اروپا» نامیدند. درحالی‌که جهانی‌سازی فرصتی برای شرکت‌ها، به‌خصوص در اروپای شرقی و چین، فراهم کرده بود که تولید و اشتغال را بازیابند، آی.جی متال در سال ۱۹۹۵ مصرانه از دولت کهل و کارفرمایان خواست تا به اتحادیه‌ها پیوسته و «اتحادی سه‌جانبه برای مشاغل» را شکل دهند. این حرکت البته با مخالفت حزب لیبرال (اف.دی.پی) و ولفگانگ شویبله، رهبر نمایندگان سی.دی.یو، روبه‌رو شد که «اصلاحات ساختاری» نئولیبرال را ترجیح می‌داد. در سال‌های پس از آن، اتحادیه‌های فعال در بخش صادرات اقتصاد آلمان در فرایندی دشوار به‌تجربه آموختند که محدودیت‌های دستمزد را بدون غرامت بپذیرند. این تجربه در فرایندی دشوار به دست آمد که برآمده از تلاش بی‌ثمر دیگری در قالب سیاست اشتغالی سه‌جانبه در زمان گرهارد شرودر در سال ۱۹۹۸-۱۹۹۹، طراحی نئولیبرال «برنامۀ کار ۲۰۱۰» در سال ۲۰۰۳، و تهدید دولت اول مرکل (۲۰۰۵-۲۰۰۹) برای محدود‌ساختن حقوق اتحادیه‌های تجاری برای چانه‌زنی گروهی بود.چرا چنین چیزی به کشمکش اجتماعی بیشتر ختم نشد؟ در اقتصادِ رو به بین‌المللی‌گرایی دهۀ اول قرن بیست‌و‌یکم، اشتغال در کشوری تولید‌محور مانند آلمان، بیش از هر زمان دیگری، به «رقابت‌پذیری» بین‌المللی وابسته بود، آن‌هم نه‌فقط در بازارهای کالا که همین‌طور در بازارهای نیروی کار، چرا که منتقل‌کردن شغل‌های تولیدی به خارج از مرزها ساده‌تر از انتقال مشاغل خدماتی بود. پایین‌نگه‌داشتن تورم و هزینه‌های واحد نیروی کار به دغدغۀ اصلی اتحادیه‌ها بدل شد، و باعث شد آن‌ها بار دیگر، از نگاه دولت و کارآفرینان، متحدی قابل اعتماد به نظر برسند. تنظیم مجدد نهادهای وضع دستمزد در پاسخ به فشارهای سیاسی در ابتدا چندان مؤثر نبود. با شکل‌گیری اتحادیۀ پولی اروپا در سال ۱۹۹۹ و انتقال به یک نرخ بهرۀ واحد برای کل منطقۀ یورو، آلمان که کشوری با تورمی ناچیز بود با نرخ بهره‌هایی مواجه شد که بیش از نیازش برای حفظ ثبات پولی بود، و در مقابل کشورهای عضوی که تورم بالایی داشتند از این نرخ‌ها که برایشان بسیار پایین بود، حداقل تا مدتی، سود بردند. بااین‌حال افزایش هزینۀ واحد نیروی کار در این کشورها (که در اتحادیۀ پولی اروپا دیگر نمی‌توانستند با تنزیل ارزش پول از خود دفاع کنند) و همین‌طور هزینۀ واحد نیروی کار ثابت یا کاهنده در آلمان، به‌تدریج، بازی را عوض کرد. در سال ۲۰۰۸، که اعتبارْ دیگر مانند گذشته دم دست کشورهایی که در «رقابت‌پذیری» می‌لنگیدند نبود، آلمان بالاخره دومین معجزۀ اقتصادی‌اش را تجربه کرد، آن‌هم درحالی‌که اقتصادهای کشورهای عضو اتحادیۀ پولی اروپا در حوزۀ مدیترانه شروع به فروپاشی کرده بود.                                                                                               •••دیوید آدرِچ و اریک لمن در کتاب خود از اینجا وارد داستان می‌شوند. آن‌ها مدعی هستند که «هفت رازی» را مشخص کرده‌اند که آلمان را قادر ساخته تا، بر طبق زیرعنوان کتابشان، «ترمیم‌پذیری اقتصادی در عصر ناآرامی‌ها» را در خود ایجاد کند. این رازها چیست؟ تعداد زیادی بنگاه کوچک۱۳ که، با اعلام شرودر مبنی بر اینکه ۲۰۰۴ «سال نوآوری» است، سرشار از روحیه‌ای نو برای کارآفرینی بودند؛ دانشگاه‌های آلمانی که خود را از «مدل چندصدسالۀ خشک و عبوسی جدا کردند که هامبولت طراحی کرده بود»، و این اتفاق همراه شد با دانشجویان بیشتر و مخارج بالاتر روی پژوهش و آموزش؛ سیاست‌های توسعۀ منطقه‌ای؛ زیرساخت‌های فیزیکی ممتاز؛ انعطاف‌پذیری برای ترکیب نوآوری با سنت (لپ‌تاپ با لیدرهوزِن۱۴)؛ نوآوری پرشتاب، به‌خصوص در تولید؛ و احساس خوب دوباره از آلمانی‌‌بودن. پنج مورد از این موارد قبل از رکود دهۀ ۱۹۹۰ هم برقرار بود؛ سال نوآوری شرودر به‌سرعت به فراموشی سپرده شد؛ و گسترش تحصیلات دانشگاهی به بهای ازدست‌رفتن سیستم آموزش شغلی‌ای به دست آمد که خودِ آدرچ و لمن نیز به‌درستی از آن به‌عنوان یک منبع نهادی مهم یاد کرده‌اند. آن‌ها متغیرهای کوتاه‌مدت را به‌عنوان اثر مقادیر ثابت بلندمدت توضیح می‌دهند. عجیب‌تر اینکه، تحلیل تاریخی-نهادی آن‌ها پر است از گمانه‌زنی‌های فرهنگ‌گرایانۀ برگرفته از کلیشه‌های روزنامه‌ها و گفته‌های سلبریتی‌ها. با خواندن متنی مثل آنچه در زیر می‌آید انسان نمی‌داند بخندد یا گریه کند:اکثر آمریکایی‌های دوست دارند چه چیزی را به نسل بعد برسانند؟ آزادی... اما آلمان متفاوت است. البته که آلمانی‌ها هم برای آزادی ارزش قائل‌اند... اما آن‌ها برای یک چیز دیگر نیز ارزش زیادی قائل‌اند: زیبایی. فرهنگ و قریحۀ آلمانی زادۀ ارزش‌های باستانی یونانی است، که زیبایی را در میان والاترین ارزش‌ها قرار می‌دهد... در آلمان زیبایی در ساختار مجسم می‌شود. گیراترین موسیقی‌هایی که تا به حال در آلمان ساخته شده و آن گنجینۀ تمام و کمال از آهنگ‌سازان کلاسیک را از نظر بگذرانید. بدون وجود ساختار می‌شد زیبایی خاصی برای آثار بتهوون، هندل، باخ یا واگنر متصور بود؟... اگر زبان آلمانی، با آن ساختارهای پرصلابتش، زبان موسیقی کلاسیک است، زبان‌های رومیایی بیشتر با موسیقی جاز سازگارند، که با خودجوشی، الهام و قالب آزاد همراه است.و قس‌علی‌هذا.رفاهِ آلمان در قدیم به صادرات کالاهای تولیدی، و سپس به شغل‌های تولیدی غیرصادراتی بستگی داشته است. به‌این‌ترتیب درخواست‌ها از اتحادیه‌های آلمان برای کمک به رفع عدم تعادل‌های شدید تجاری بین آلمان و دیگر کشورهای یورو –با تقاضای دستمزد بیشتر و به‌این‌ترتیب افزایش هزینه‌های واحد نیروی کار– با استقبالی روبه‌رو نشده است. یورو از نظر این اتحادیه‌ها راه‌حلی ایدئال برای مشکل اشتغالی بود که در دهۀ ۱۹۹۰ با بازگشت رقابت قیمتی و بین‌المللی‌سازی تولید با آن روبه‌رو شدند. اتحادیۀ پولی بازاری اختصاصی را در اروپا در اختیار آلمان قرار می‌داد، و همین‌طور مزیتی قابل توجه در مقابل رقبای اروپایی‌ای نصیب آن‌ها می‌کرد که می‌بایست در ترتیبات نهادیِ تورّمی‌تری عمل می‌کردند. مهم‌تر از همۀ این‌ها، اتحادیۀ پولی بنگاه‌های آلمانی را از واحدی پولی بهره‌مند می‌کرد که در بازارهای خارج از منطقۀ یورو کمتر از حد ارزش‌گذاری‌ شده بود، به‌خصوص زمانی‌که تسهیل کمّی بانک مرکزی اروپا همچنان عرضۀ پول منطقۀ یورو را افزایش می‌داد. پیشنهاد گاه و بیگاه خارجی‌ها برای سرکوب‌کردن رقابت‌پذیری صنایع آلمانی، به‌منظور نجات یک واحد پول، از نظر اتحادیه‌ها حکم خودکشی از ترس مرگ را داشت. این کار همچنین باعث می‌شد که اتحادِ آن‌ها با کارآفرینان و دولت خدشه‌دار شود، اتحادی که دیگر نه با قدرت اتحادیه که با محدودیت‌ها و فرصت‌های منطقۀ یورو بود که سرپا مانده بود. و این تنها اتحادیه‌ها نیستند که اهمیت زیادی برای رقابت‌پذیری تولیدات آلمانی قائل‌اند. ترجیحات اتحادیه‌ها با دولت مشترک است، دولتی که در حال حاضر ائتلافی بزرگ از راست میانه، به نمایندگی از صنایع، و چپ میانه است که در آن اس.پی.دی درواقع بازوی سیاسی آی.جی متال است.فرانتس یوزف مایرز، دانشمند علوم سیاسی، همانند آدرچ و لمن سعی می‌کند رفتار آلمان در بحران یورو را بر پایۀ فرهنگ تبیین کند نه ساختار، و تقصیر آنچه زنجیرۀ اشتباهات فاجعه‌بار می‌نامد را به گردن طرفداریِ بی‌چون‌وچرای مرکل و کل کشور از نسخه‌های اردولیبرالیسم می‌اندازد. مایرز معتقدی است حقیقی به دکترین نئوکینزی آنگلوآمریکایی، و آن را مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های دانشگاهی قابل استفاده برای بازیابی اقتصاد می‌داند. پیام او ساده است. همۀ آنچه برای شکوفاشدن منطقۀ یورو لازم است این است که مرکل کمی قالب ذهنی خانم خانه‌دار اهل سوابیا۱۵ را کنار بگذارد (مایرز از کلیشه‌ها ابایی ندارد)، شروع به وام‌گرفتن و هزینه‌کردن کند، و به دیگر کشورها هم اجازه دهد که همین کار را بکنند، تا به‌این‌ترتیب درنهایت همه در اروپا وضعیت بهتری پیدا کنند و از آن به بعد به‌خوبی و خوشی زندگی کنند.آیا مرکل –آیا آلمان– در نپذیرفتن این چیزهای نئوکینزی بد یا نابخردانه عمل کرده؟ مایرز از کنار این حقیقت به‌سادگی می‌گذرد که اقتصاد آلمان، ازجمله بازار نیروی کار آلمان، امروزه بهتر از همۀ سی سال گذشته عمل می‌کند، و از بودجه‌ای متوازن، تورم صفر، و اهرم‌زدایی۱۶ دولت بهره‌مند است. به اعتقاد او دلیل مخالفت آلمان با دوسویه‌کردن یا بخشش بدهی در سراسر اروپا، مخالفت با کسری موازنۀ عمومی در کشور یا خارج از آن، و مخالفت با افزایش هزینه‌های واحد نیروی کار آلمان برای چرخیدن دوبارۀ چرخ اروپا این است که اردولیبرالیسم با سادومانیتاریسم۱۷ همراه است: لذت از رنجی که خطاکاران مدیترانه‌ای به‌خاطر اشتباهاتشان متحملش می‌شوند. پس آلمان بد است. علاوه‌براین به نظر می‌رسد مایرز باور دارد که ترجیح آلمان برای انتخاب ریاضت نشانگر نوعی کوته‌فکری نابخردانه است: ناتوانی در تشخیص اینکه آنچه امروز به بهای ضرر دیگران آلمان را منتفع می‌کند روزی، به‌شکلی نامعلوم، به خود آن‌ها آسیب خواهد زد. پس با این اوصاف شاید آلمانی‌ها هم آدم‌های بدی هستند و هم نابخردند، و تمایل پروتستانی‌شان به تنبیه همسایگان باعث می‌شود نتوانند منافع خود را درست ببینند.مایرز هیچ‌گاه از این امکان صحبت نمی‌کند که کشورهایی که برای شکوفاشدن نیازمند واحد پول ضعیف۱۸ هستند بیرون از یورو و در رژیم پولی اروپاییِ انعطاف‌پذیری منتفع خواهند شد که به آن‌ها اجازه می‌دهد «رقابت‌پذیری‌شان» را به‌وسیلۀ تنزیل ارزش‌های گاه و بیگاه در برابر واحد پول قدرتمند۱۹ آلمان باز یابند. در این مورد او به اندازۀ مرکل جزم‌اندیش است که ورد زبانش این است که «اگر یورو شکست بخورد، اروپا شکست خواهد خورد». علی‌رغم تصورات مایرز، نقش آلمان در بحران یورو با توجه منافع اقتصادی ملی خودش مشخص می‌شود، منافعی که می‌توان با آن‌ها توجه رأی‌دهندگان آلمانی را جلب کرد. همین‌طور محدودیت‌ها و فرصت‌های ذاتی چارچوبی نهادی از اتحادیۀ پولی بدون اتحادیۀ سیاسی نیز در تبیین این نقش اهمیت زیادی دارد. مایرز تنها کسی نیست که انتظار دارد آلمان به‌نحوی عمل کند که انگار اتحادیۀ سیاسی در اروپا وجود دارد، اتحادیه‌ای که دولت کهل به‌دنبال تشکیل آن در کنار اتحادیۀ پولی بود و فرانسه و دیگر کشورها با اصرار به قدرت حاکمیتی خود مانع آن شدند. اینکه اتحادیۀ پولی اروپا، به این شکل امروزی، با تأکید بر «مسئولیت» ملی مستقل ساختاربندی شده و از کمبود پیش‌بینی‌های لازم برای «یکپارچگی» بین‌المللی رنج می‌برد، به‌عنوان تنها راه وجود اتحادیۀ پولی بین کشورهایی که از جهات دیگر مستقل هستند، خیلی اردولیبرال نیست.مایرز بر این باور است که کسالت‌های منطقۀ یورو را می‌توان با دولتی منتخب در آلمان برطرف کرد که حاضر باشد در جهت ایدئال اروپا، بهشکلی داوطلبانه، بخشی از «رقابت‌پذیری» ملی‌ای را قربانی کند که اتحادیۀ پولی به اقتصاد آلمان عطا کرده است. اعتقاد او این است که در این دوران رکودی می‌توان با اضافه‌کردن بدهی‌های عمومی رشد را از نو آغاز کرد، اگرچه که دهه‌هاست که بدهی‌های عمومی رو به افزایش بوده و رشد کاهش یافته است؛ او باور دارد که رشد در منطقۀ یورو می‌تواند با استفاده از ابزار سیاست منطقه‌ای مشترک به‌طور مساوی بین کشورهای عضو تقسیم شود و روند دیرپای نابرابری رو به افزایش را تغییر دهد، که همۀ کشورهای منطقۀ یورو واکنشی یکسان به محرک‌های مالی خواهند داشت، که افزایش مخارج عمومی در آلمان به‌نحوی از انحا باعث افزایش اشتغال در ایتالیا یا اسپانیا خواهد شد، و اینکه کاهش بدهی برای کشورهایی که غرق در بدهی هستند کمبود رقابت‌پذیری‌شان را درمان می‌کند. همۀ این ادعاها جای تردید بسیار دارد.ایالات متحده در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نقش پیشروِ «مسئول» را بازی کرد. آیا می‌توان آلمان را، با وجود نااطمینانی‌های امروزی دربارۀ سرمایه‌داری جهانی، نیازش به حفظ ثبات پولی و مزیت رقابتی، و اندازۀ کوچکش در مقایسه با ایالات متحده، برای عدم ایفای نقشی مشابه در اروپا متهم کرد؟ به اعتقاد من انتقادِ بحقی که می‌توان از آلمان داشت همراهی شتاب‌زده با واحد پول مشترک در «پروژۀ اروپایی» بود. البته که در این زمینه باید فرانسه و کشورهای مدیترانه را نیز مقصر دانست، چرا که همچنان امیدوارند بتوانند از یوروی قدرتمند به‌عنوان محدودیتی خارجی (a vincolo esterno) بهره ببرند تا به اقتصادهای سیاسی آشفته‌شان بند بزنند و آن را امروزی کنند (و شاید در این فرایند کمکی هم از دوستان آلمانی‌شان بگیرند). تا وقتی‌که اتحادیۀ پولی به همین شکل باقی بماند، و مسیر رسیدن به اتحادیه‌ای سیاسی نه‌تنها از سوی دولت‌های اروپا که از سوی مردمشان نیز بسته باشد، دولت مرکل، مانند دولت‌های گذشتۀ آلمان، تنها یک پیشنهاد برای ارائه به دیگر کشورهای اروپایی دارد: اینکه همۀ کشورها باید همان مسیر آلمان را طی کرده و خود را در معرض مرحلۀ دیگری از دگرگونی سرمایه‌دارانه قرار دهند، «اصلاحات ساختاری» شامل جایگزینی اَشکال سنتی انسجام اجتماعی با رقابت بازاری، و شاید مدتی بعد جای‌دادن رقابت در نهادهای مدرن انسجام، مانند دولت رفاه و چانه‌زنی گروهی. برای اینکه چنین اتفاقی بیفتد باید دولت‌های مشتاق، اگر لازم است، با تعلیق محتاطانۀ دموکراسی در قدرت باقی بمانند، چرا که مقاومت در برابر این برداشت به‌شکل گسترده‌ای رو به افزایش است. مرکل در اینجا، مانند اکثر دوران کاری طولانی‌اش، به‌هیچ‌وجه جزم‌اندیش نیست، و مشخصاً پیرو سنت اردولیبرال هم نیست، چرا که آنچه در میان است ارزشمندترین دستاورد تاریخی آلمان است، یعنی دسترسی مطمئن به بازارهای خارجی در نرخ ارزی پایا و پایین. چندین سال است که برلین به بانک مرکزی اروپا به ریاست دراگی و کمیسیون اروپا به ریاست جانکر اجازه می‌دهد که انواع و اقسام راه‌های جدید برای دورزدن پیمان اتحادیۀ اروپا را امتحان کنند، از تأمین مالی کسری بودجۀ دولت‌ها تا پرداخت یارانه به بانک‌های ناخوش‌احوال. هیچ‌کدام از این اقدامات قدمی برای حل مشکلات ساختاری بنیادی منطقۀ یورو برنداشته است. نتیجۀ این اقدامات همان چیزی است که از ابتدا به‌خاطرش انجام شده: خریدن زمان، برای دولت‌های اروپایی، تا از انتخاباتی به انتخابات دیگر دوباره سراغ انجام اصلاحات نئولیبرال بروند، و البته برای آلمان تا از یک سال پررونق دیگر بهره‌مند بشود.اطلاعات کتاب‌شناختی:Plumpe, Werner. German Economic and Business History in the ۱۹th and ۲۰th Centuries. Palgrave Macmillan, 2016Audretsch, David B., and Erik E. Lehmann. The seven secrets of Germany: Economic resilience in an era of global turbulence. Oxford University Press, 2016Meiers, Franz-Josef. Germany’s Role in the Euro Crisis: Berlin’s Quest for a More Perfect Monetary Union. Springer, 2016پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۴ مۀ ۲۰۱۷ با عنوان «Playing Catch Up» در وب‌سایت لندن ریویو آو بوکز منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «اقتصاد؛ بازی‌ای که در پایان آلمان برنده‌اش می‌شود» در پنجمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۹ بهمن ۱۳۹۶ آن را با همان عنوان و ترجمۀ سیدامیرحسین میرابوطالبی منتشر کرده است.•• ولفگانگ اشتریک (Wolfgang Streeck) جامعه‌شناس اقتصادی اهل آلمان و مدیر بازنشستۀ مؤسسۀ ماکس پلانک در کلن است. اشتریک ابتدا در دانشگاهِ گوتۀ فرانکفورت جامعه‌شناسی خواند و سپس تحصیلات تکمیلی خود را در همان رشته در دانشگاه کلمبیا پی گرفت. پژوهش‌های اشتریک بیش از هر چیز بر اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری متمرکز است. در سال ۲۰۱۶ کتاب سرمایه‌داری چگونه پایان می‌یابد؟ (How Will Capitalism End) را منتشر کرد.Modell Deutschland [۱]: این عبارت به ترتیبات اقتصادی آلمان پس از جنگ اشاره دارد که باعث شد این کشور در مسیر رونق اقتصادی قرار بگیرد [مترجم].[۲] Braudelian longue durée[۳] وایمار یا جمهوری وایمار نامی است که در پاره‌ای از قرن بیستم از آن برای آلمان استفاده می‌کردند و در اینجا اشارۀ نویسنده به این است که آلمان برای همیشه از شکل سنتی خود فاصله گرفت [مترجم].[۴] اشاره به سرزمین اطراف رودخانۀ راین [مترجم].[۵] Rhur[۶] ordoliberalism[۷] corporatism[۸] Adenauer: اولین صدراعظم آلمان پس از جنگ جهانی دوم ۱۹۴۹-۱۹۶۳ [مترجم].[۹] Wirtschaftswunder[۱۰] Eurosclerosis: عبارتی است که هربرت گیرش، اقتصاددان فرانسوی، در دهۀ ۱۹۷۰ برای توصیف الگوی رکودی اروپا از آن استفاده کرد [مترجم].[۱۱] Neue Länder[۱۲] Helmut Kohl: صدراعظم آلمان بین سال‌های ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۸ [مترجم].[۱۳] Mittelstand[۱۴] نوعی لباس محلی آلمانی [مترجم].[۱۵] اشاره به جملۀ آنگلا مرکل که دربارۀ ورشکستگی شرکت لمن برادرز در سال ۲۰۰۸ گفت، اگر یک زن حسابگر اهل سوابیا آنجا بود، این اتفاق نمی‌افتاد [مترجم].[۱۶] deleveraging[۱۷] sado-monetarism: عبارتی که اولین‌بار پل کروگمن استفاده کرد و به معنی رفتار بیمارگونه‌ای است که طبق آن مقامات پولی، حتی با وجود بیکاری بالا و تورم پایین، باز هم با نرخ بهرۀ پایین مخالفت می‌کنند [مترجم].[۱۸] soft currency[۱۹] hard currency ]]> ولفگانگ اشتریک اقتصادوجامعه Mon, 29 Jan 2018 04:55:16 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8691/