ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Mon, 24 Jun 2019 18:33:27 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 24 Jun 2019 18:33:27 GMT اقتصادوجامعه 60 چند تکه لباس و تمام: زندگی بی‌خانمان‌های ثروتمند http://tarjomaan.com/neveshtar/9439/ سم سندرز، ان.پی.آر — جوانان به شکل روزافزونی به اقتصاد اجاره یا اشتراک تمایل پیدا کرده‌اند. این نوع اقتصاد به معنی تملکِ چیزهای کمتر و اجاره‌کردن چیزهای بیشتر یا استفادهٔ شراکتی از آن‌هاست، چیزهایی از قبیل مَسکن، ماشین، قطعه‌های موسیقی، فضای کار. در بعضی جاها، مثل لس‌آنجلس، این زندگیِ اجاره‌ای به حد افراط رسیده است.استیون تی. جانسون ۲۷ساله در بخش تبلیغات در رسانه‌های اجتماعی شاغل است و در هالیوود زندگی می‌کند. او اکثر روزهایش را با استفاده از چیزهایی می‌گذرانَد که به خودش تعلق ندارد.چون ماشین ندارد، برای رفتن به باشگاه ورزشی از خدمات سواری اشتراکی۱ استفاده می‌کند. در باشگاه کمد اجاره می‌کند. از خدمات اتوشویی آنجا هم استفاده می‌کند، چون خودش ماشین لباسشویی ندارد.در واقع، استیون حتی اتاقی هم برای خودش ندارد. با استفاده از برنامک «پادشِر» تختی را در اتاقی بزرگ اجاره کرده است. دیگران هم برای گذراندن شب‌ها،‌ هفته‌ها یا ماه‌ها تختی در آن اتاق اجاره می‌کنند. همهٔ ساکنان از آشپزخانه و دستشویی مشترک استفاده می‌کنند. جانسون همچنین میزی در «وی‌ورک»، فضای کار اشتراکی، اجاره کرده است.او می‌گوید تنها لباس‌هایی که دارد دو دست لباس از یک نوع واحد است.جانسون می‌گوید چیزهایی که دارد آن‌قدر کم است که حتی توانسته از دست کوله‌پشتی‌اش هم خلاص شود. می‌گوید: «دو ماه پیش گذاشتمش کنار».به گفتهٔ استیون، این سبک زندگی برایش پردردسر نیست و آشفته‌اش نمی‌کند. «وقتی چیزی نداری، لازم نیست آن چیز را نگه داری. همین که سر و کلهٔ خودت پیدا شود کافی است».او عضوی از گروه تقریباً جدیدی از جوانان است: تحصیلکرده است و کسب‌وکار خودش را دارد. می‌توان او را پولدار قلمداد کرد، اما از یک نظر بی‌خانمان هم هست. البته به میل خودش.این تغییر بزرگ دو علت دارد: هزینهٔ مَسکن و بدهی وام دانشجویی. کمی بیش از یک‌سوم هزاره‌ای‌ها۲ در حال حاضر صاحب خانه‌اند و این میزان کمتر است از تعداد افرادی که در نسل ایکس۳ و نسل انفجار جمعیت۴ وقتی در این سن بودند خانه داشتند.اما آیا تغییر دیگری هم در جریان است؟ آیا جانسون نمایندهٔ تغییری بنیادین‌تر در سرمایه‌داری آمریکایی، آن‌گونه که ما می‌شناسیمش، است؟اسکایلر ونگ، دانشجوی دکتری در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی که دربارهٔ اقتصاد اشتراک تحقیق می‌کند، می‌گوید حتی اگر جوانان دارایی کمتری داشته باشند و کمتر از والدینشان شیفتهٔ مالکیت باشند، باز هم چیزهای زیادی دارند؛ مسئله اینجاست که این چیزها فقط مادی نیستند.ونگ می‌گوید: «من با خیلی از آدم‌های مینیمالیست صحبت کرده‌ام. آن‌ها عاشق اقامت رایگان در خانهٔ میزبان‌های محلی‌اند۵. کل مایملکشان حدود ۳۰ چیز بیشتر نیست، اما... انباشت‌کردنشان دیجیتالی است. عکس‌های زیادی دارند. هزاران هزار پست اینستاگرامی دارند».آن‌ها هنوز هم در اقتصادِ چیزها زندگی می‌کنند؛ اما نوع این چیز است که متفاوت شده: حالا این چیزْ تجربه است.کسب‌وکارها چگونه با این تغییر دست‌وپنجه نرم می‌کنند؟ در درجهٔ اول شرکت‌های بسیاری وارد بازار اجاره شده‌اند. حتی ایکیا هم شروع به اجاره‌دادن اثاثیه کرده است.آر. ای. آی۶، شرکت زنجیره‌ای خدمات طبیعت‌گردی، اخیراً اعلام کرده که مشغول گسترش برنامهٔ اجارهٔ لوازم کمپینگ است. اریک آرتز، جانشین مدیرعامل شرکت، می‌گوید این کار نوع متفاوتی از برقراری ارتباط را ایجاب می‌کند.او می‌گوید: «ما شادی می‌فروشیم. وقتی قدم به کوره‌راهی می‌گذارید یا به دوچرخه‌سواری می‌روید، الهام می‌فروشیم. هیجان ناشی از آدرنالین در انتهای مسیر را می‌فروشیم و فقط تلاش می‌کنیم که این هیجان را، به هر شیوهٔ ممکن، میسر کنیم».جولیت شور، جامعه‌شناسی در کالج بوستون که دربارهٔ اقتصادهای اجاره و اشتراک مطالعه می‌کند، می‌گوید همهٔ افراد به علتی واحد به این اقتصاد روی نمی‌آورند. بعضی فقط برای لذت‌بردن چیزها را اجاره می‌کنند. برخی دیگر چیزها را اجاره می‌کنند تا به معاملاتی برسند که کمتر گروهی و بیشتر شخصی‌اند. دیگران مایل‌اند پول بیشتری صرف آسایش خود کنند.اما افراد بسیاری چیزها را اجاره می‌کنند و شریکی از آن‌ها استفاده می‌کنند چون بی‌پول‌اند و نیاز دارند پس‌انداز کنند.شور می‌گوید: «فکر می‌کنم اشتباه است که همهٔ این افراد را با یک نوع از جهت‌گیری اقتصادی یا جهت‌گیری به پول توصیف کنیم».این مسئله پیش‌بینی را دشوار می‌کند که آیا اجاره‌کردن و استفادهٔ اشتراکی در آیندهٔ درازمدت ما حضور دارد یا فقط میلی گذراست؛ حتی برای جانسون که کاملاً به زندگی اجاره‌ای روی آورده است.جانسون می‌گوید: «نمی‌توانید برای همیشه این کار را بکنید، چون به جایی نیاز دارید که واقعاً نشانش دهید و بگویید اینجا خانه‌ام است».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سم سندرز نوشته است و در تاریخ ۲۳ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «The Affluent Homeless: A Sleeping Pod, A Hired Desk And A Handful Of Clothes» در وب‌سایت ان.پی.آر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ تیر ۱۳۹۸ با عنوان «چند تکه لباس و تمام: زندگی بی‌خانمان‌های ثروتمند» و ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر کرده است.•• سم سندرز (Sam Sanders) گزارشگر و میزبان برنامهٔ رادیویی «یک دقیقه با سم سندرز» در ان.پی.آر است. او در برنامه‌اش با دعوت از روزنامه‌نگاران و هنرمندان به دنبال گزارش‌کردن وجوهی از دنیای فرهنگ است که تنها در خلال گفت‌وگو پدیدار می‌شوند.[۱] برنامک‌ها یا سرویس‌هایی هستند که برای افراد این امکان را فراهم می‌کنند که در طول مسیر رانندگی‌شان مسافران دیگری را هم به مقصد برسانند [مترجم].[۲] millennials: به نام نسل ایگرگ یا نسل وای هم شناخته می‌شوند، نسلی که اوایل دههٔ ۱۹۸۰ تا سال ۲۰۰۰ متولد شده‌اند، اما در مورد این تعریف اتفاق نظر وجود ندارد [مترجم].[۳] Generation X: نسلی که بعد از اتمام انفجار جمعیت پس از جنگ جهانی دوم متولد شده‌اند. این نام معمولاً به متولدین دههٔ ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ اطلاق می‌شود [مترجم].[۴] baby boomers: نسلی که در دورهٔ انفجار جمعیت پس از جنگ جهانی دوم بین سال‌های ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۴ متولد شده‌اند [مترجم].[۵] couch-surf[۶] REI (Recreational Equipment, Inc) ]]> سم سندرز اقتصادوجامعه Mon, 24 Jun 2019 03:33:55 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9439/ راحت باشید؛ دیگر نمی‌شود با عکس‌های ساختگی لایک جمع کرد http://tarjomaan.com/neveshtar/9434/ تیلور لورنز، آتلانتیک — اینستاگرام توانسته به بیش از یک میلیارد کاربر در ماه برسد و، از این طریق، ذائقۀ بصری خیلی خاصی را به درون خود هدایت کرده است: دیوارهایی روشن، لاته‌هایی با طراحی هنرمندانه، [لقمه‌های] تُست آووکادو، و هر چیزی به‌رنگ «صورتیِ هزاره»؛ تمام این‌ها با زیبایی‌شناسی‌ای همراه‌اند که با دقت آماده شده‌اند، رنگشان تصحیح گشته، و برق افتاده‌اند. عکس‌هایی که در این مد جای می‌گیرند چنان عملکرد خوبی در اینستاگرام دارند که این ذائقۀ بصری با نام خودِ پلتفرم یعنی «اینستاگرام» عجین شد و سپس به دنیای بزرگ‌تری نفوذ کرد. حتی اگر از این اپلیکیشن استفاده نمی‌کنید، بی‌شک تاکنون یک «دیوار اینستاگرامی» دیده‌اید، تجربه‌ای حبابی۱، مانند موزۀ بستنی یا یک دستشویی رستوران با رنگ‌های روشن که فقط برای عکس ساخته شده است.هیچ‌کس بیشتر از اینفلوئنسرها از محبوبیت این ظاهر بهره نبرده است. بعضی‌ها هزاران دلار کسب درآمد می‌کنند از قالب‌های آماده‌ای که هر عکسی را به‌گونه‌ای تغییر می‌دهد که در این قالب بگنجد. اما هر مُدی مدت‌زمانی دارد و، به همان سرعتی که اینستاگرام دیوارهای صورتی و پاستیل را مطرح کرد، حالا علیه آن‌ها قرار گرفته است. کِلِر، دختر پانزده‌ساله‌ای که درخواست کرد به‌خاطر سنش از نام مستعار برایش استفاده شود، می‌گوید: «تُست آووکادو و پست‌های توی ساحل. این دیگه خیلی عام و کلیشه‌ای شده. هر دختری رو می‌شه با فوتوشاپ توی این پس‌زمینه گذاشت و محصول نهایی هم فرقی نکنه. الآن دیگه این چیزهای ساختگی باحال نیست».اینفلوئنسرهای جوانی که به‌سرعت رشد کرده‌اند، همچون اِما چمبرلین، جِیزی آن و یوانا سدیا، همگی ظاهرهای گزیده و مرتب را برای صفحه‌شان رد کرده و حس‌وحال شلخته و فیلترنشده را ترجیح می‌دهند. اگرچه اینفلوئنسرهای نسل هزاره دوربین‌های دیجیتال تک‌لنزی بازتابی (DLSR) را به ساحل برده و استاد ویرایش عکس بودند تا تصویری بی‌عیب‌ونقص داشته باشند، اما نسل جوان‌تر از آن‌ها مستقیماً از روی گوشی موبایلشان پست می‌کنند. لینزی ایتن، یکی از بنیانگذاران آژانس بازاریابیِ اینفلوئنسر به نام «استیت فایو»، می‌گوید: «قبلاً اینفلوئنسرها می‌گفتن ’نه، این برند نیست‘. یا فقط عکس‌هایی را پست می‌کردن که در سطح خاصی از نور بود یا مقدار خاصی از اشتراک را داشت. اما این قواعد در مورد نسل جوون‌تر صدق نمی‌کنه».حتی بسیاری از نوجوانان زحمت زیادی می‌کشند که عکسشان بدتر از حالت واقعی به چشم بیاید. اپلیکیشن «هوجی کم» عکس‌ها را جوری ویرایش می‌کند که گویی با یک دوربین قدیمی و به‌دردنخور گرفته شده‌اند. این اپلیکیشن بیش از شانزده میلیون بار دانلود شده است. سونیا آپال، دانشجوی بیست‌ساله، می‌گوید: «دیگه امروز، اضافه‌کردن برفک به عکس‌ها خیلی مهمه. همه سعی می‌کنن روراست باشن. مردم الآن بیشتر سلفی‌های آینه‌ای و عکس‌های درازکشیده پست می‌کنن».مثلاً ریس بلوتشتاین را در نظر بگیرید، اینفلوئنسرِ ۲۲ساله‌ای که در طی حدود یک سال توانسته با پست‌کردن عکس‌های فیلترنشده و بی‌کیفیت از خودش با لباس‌های عجیب‌وغریب بیش از ۲۳۸ هزار فالور جمع کند (اخیراً عکسی فلش‌دار از خودش و سگش بیش از پنج هزار بار لایک خورد. او هم، مانند بسیاری دیگر از هم‌نسلان خود، نگرانی‌ای از این بابت ندارد که عکسی بسیار شبیه را دوبار پست کند، درحالی‌که نسل اول اینفلوئنسرها چنین چیزی حتی به فکرشان هم نمی‌رسید. او می‌گوید: «ترسی از پستِ بیش‌ازحد ندارم. پیش خودم فکر نمی‌کنم ’اَه، این الآن ظاهر صفحۀ اینستاگرامم رو خراب می‌کنه‘. زیاد به این قضیه فکر نمی‌کنم. اگه از عکسی خوشم بیاد، پستش می‌کنم».هرچیزی که حالت آماده‌شده داشته باشد برای دارودستۀ بلوتشتاین بسیار نامطلوب است، درست همان‌طور که عکس‌های فیلترنشده و ساده برای اینفلوئنسرهای قدیمی‌تر نامطلوب بودند. او می‌گوید: «هم‌نسلای من بیشتر دوست دارن خودشون باشن، نه اینکه هویتی جعلی بسازن. ما سعی داریم فردی واقعی را در حال کارهای واقعاً باحال نشون بدیم، نه اینکه نقابی بسازیم که توش واقعاً خودمون نباشیم».مت کلاین، استراتژیست فرهنگی مرکز مشاورۀ «اسپارکس اند هانی»، هم می‌گوید که شاهد دورشدن تدریجی از عکس‌های ازقبل‌برنامه‌ریزی‌شده و رنگین‌کمان‌وار هستیم که در اواخر ۲۰۱۷ در این پلتفرم رایج بود. او می‌گوید: «همه‌مون می‌دونیم که دیگه این قضیه لو رفته. همۀ ما توی اون عکس‌های ازقبل‌آماده‌شده حضور داشتیم. همه‌مون می‌دونیم چقد استرس و اضطراب می‌آرن. می‌تونیم پسِ پرده رو ببینیم. فرهنگ یه آونگه و آونگ در حال حرکته. البته منظور این نیست که همه می‌خوان پست‌کردن عکس‌های بی‌عیب‌ونقص را کنار بذارن. اما جهت انرژی درحال تغییره».در سال گذشته، عکس‌های «اینستاگرام دربرابر واقعیت» محبوبیت زیادی یافته‌اند و اینفلوئنسرها سعی می‌کنند از این‌راه خودشان را ملموس‌تر و واقعی‌تر نشان دهند. در اوایل همین ماه، در فستیوال زیبایی «بیوتی‌کان»، سلبریتی‌های اینستاگرام از کنارگذاشتن نورهای مصنوعی و گرایش به نمایش چهره‌شان در آفتاب صحبت کردند. با افزایش آگاهی مردم نسبت به شیوع پست‌های حمایت‌شده، اینفلوئنسرهای زیبایی در حال کنارگذاشتن عکس‌های برند و و روی‌آوردن به عکس‌هایی‌اند که «خالی‌هایشان» را نشان می‌دهد، یعنی بطری‌های خالی از محصولی که واقعاً استفاده می‌کنند. حساب‌های بیشتر و بیشتری به انتقاد از عمل‌های زیبایی سلبریتی‌ها و اینفلوئنسرها اختصاص می‎یابد. خود اینفلوئنسرها هم به‌طور فعال در مورد خستگی، وضعیت ذهنی و استرس حاصل از کمال‌گرایی حرف زده‌اند.لکسی کربن، بازاریاب محتوا در شرکت بازاریابیِ رسانۀ اجتماعی به‌نام «لِیتر»، می‌گوید: «همه سعی می‌کنن خود اصلی‌شون باشن. مردم دارن کپشن‌های طولانی‌تر می‌نویسن. مقدار درآمد خودشون رو می‌گن... فکر می‌کنم همه‌چیز به این برمی‌گرده که کسی دوس نداره دختری رو ببینه که جلوی یه دیوار ایستاده، چون این رو قبلاً هزاربار دیده. مردم چیز جدیدی می‌خوان».جیمز نورد، مدیرعامل پلتفرم مدیریت اینفلوئنسرها به‌نام «فور»، می‌گوید که اثر این تغییر را هر روزه در تعداد مشتریانش می‌بیند. «چیزی که قبلاً برای افراد جواب می‌داد، الآن دیگه جواب نمی‌ده. برای اولین بار، اینفلوئنسرها دارن با مشکل چطور می‌تونم با وجود تغییر سلیقه‌ها همچنان رشد کنم؟ روبه‌رو می‌شن». یک سال قبل، یک اینفلوئنسر می‌توانست عکسی از ناخن‌های مانیکورشده‌اش روی یک فنجان قهوه بگذارد و از لایک‌هایش لذت ببرد، اما امروزه مردم آنفالوش می‌کنند. به گفتۀ نورد، شصت درصد از اینفلوئنسرهای شبکه‌اش، که بیش از صدهزار فالور دارند، ماه‌به‌ماه درحال ازدست‌دادن فالور هستند. او می‌گوید: «این واقعاً تعجب‌آوره؛ [در سال ۲۰۱۹] سخت می‌تونید اینفلوئنسری باشین که هنوز هم جلوی دیوارهای اینستاگرام می‌ایسته».شاید خود پلتفرم اینستاگرام هم تا حدی عامل این تغییرات باشد. اینستاگرام کار خود را به‌عنوان یک فید کاملاً بصری از عکس‌های فیلترشده آغاز کرد، اما حالا به‌صورت شبکۀ اجتماعی شلوغ و درهمی درآمده که، در آن، عکس‌ها برای جلب توجه درحال نبرد با استوری‌ها، آی‌جی تی‌وی‌ها، گیف‌ها و ویدئوکلیپ‌ها هستند. از نظر خیلی کاربران، عکس فقط بهانه‌ای برای عرضۀ کپشن‌ها و بخش کامنت است.به گفتۀ تیلور کوهن، استراتژیست دیجیتال در آژانس تبلیغاتی دی.دی.بی، اشباع زیبایی‌شناسی اینستاگرام در اواسط ۲۰۱۸ رخ داد. او می‌گوید: «حالا حتی مثل یک‌سال پیش هم نیست». مثلاً «هپی پلِیس»۲ را در نظر بگیرید، موزه‌ای اینستاگرامی که در سال ۲۰۱۷ درمیان هیاهوی زیاد هواداران در لس‌آنجلس افتتاح شده و خود را «اینستاگرامی‌ترین تجربۀ حبابی در آمریکا» می‌داند. وقتی افتتاح شده بود، مردم مشتاقانه هزینۀ ورودیِ حدوداً سی دلاری (یا ۱۹۹ دلار برای حالت وی.آی.پی) آن را پرداخت می‌کردند. اما همین ماه که این «موزه» به بوستون آمد، اصلاً موفقیتی نداشت. کلرِ پانزده‌ساله می‌گوید: «من که حاضر نیستم برم، ترجیح می‌دم جلوی کتابخونه‌ای چیزی عکس بگیرم». موزه‌ها و دیوارهای اینستاگرامی به این منظور ساخته شده بودند که افراد عادی را قادر سازند عکس‌هایی با کیفیت مشابه با اینفلونسرها بگیرند، اما موفقیت شدیدشان باعث شد این‌دست عکس‌ها چنان رایج شوند که دیگر مثل گذشته جذابیتی نداشته باشند. کلاین می‌گوید در ابتدا «همه عکس عادی پست می‌کردن، برای همین اون غذاهای شبیه رنگین‌کمون خیلی جلوه می‌کرد. اما خیلی‌ها رفتن سراغ این زیبایی‌شناسی و این باعث شد که دیگه خز بشه. حالا دیگه تو دنیایی زندگی می‌کنیم که تعداد اینفلوئنسرها بیش‌ازحد شده».درضمن این‌همه کمال یک زحمت اضافه است. سارا پرتس، اینفلوئسر ساکن لس‌آنجلس که به پیج مدل‌دار و بی‌نهایت اشباع‌شده‌اش مشهور است، می‌گوید: «ماه‌ها دنبال دیواری می‌گشتم که رنگ خاصی داشته باشه. کارم به جایی رسیده بود که تنها چیزی که دنبالش بودم دیوار و دیوار و دیوار بود. جوری شده بودم که می‌گفتم حدس بزن چه روزیه؟ بازم یه دیوار دیگه». او برنامۀ یک سفر را متوقف کرد تا در مقابل دیوار کاملاً نارنجی یک کازینوی بین‌راهی عکس بگیرد، و در آن لحظه بود که تصمیم گرفت دیگر کافی است. سارا بعد از آن شروع به دورکردن پیج خود از زیبایی‌شناسی سنتی اینستاگرام و آزمایش عکس با کوادکوپتر و فرمت‌های خلاقانه‌تر نمود. او می‌گوید که عکس‌های دیواری برای مخاطبانش خسته‌کننده شده بودند، چراکه آن‌ها بیشتر به استوری‌های جذاب اینستاگرامی علاقه دارند، نه عکس‌های یکنواخت.سال گذشته، کریستن روبی، رئیس شرکت مشاورۀ روابط عمومی «روبی مدیا گروپ»، مبلغ و زمان هنگفتی را صرف انتظار در صف بی‌پایان یک موزۀ اینستاگرام کرد، اما حالا اعتقاد دارد که حباب‌ها ارزشش را ندارند. او هم امروزه، مانند بسیاری از کاربران، زیاد به پیج خود فکر نمی‌کند و بیشتر استوری پست می‌کند. او می‌گوید: «نیازی نیست به دیوارهای رنگی، فیلتر یا افراد توی پس‌زمینه عکس بی‌عیب‌ونقصتون فکر کنید».با تغییر ایدئال‌های ظاهری اینستاگرام، برندها مثل همیشه جانانه تلاش می‌کنند موج بعدی را به دست بگیرند. نورد می‌گوید: «اگه برندها می‌خوان به‌روز باشن، نمی‌تونن دیواری را رنگ کنن و بگن این کاریه که انجام می‌دن. این زیبایی‌شناسی . . . دیگه عملی نیست». کوهن شرکت گلاسیر را به‌عنوان برندی مثال می‌زند که از اینستاگرام به‌شکلی مدرن‌تر استفاده می‌کند. این برند آرایشی ترکیبی از میم، کلوزآپ‌های طبیعی و اخیراً ویدئویی بامزه از یک خرس تنبل («برای اینکه زیرا») به اشتراک می‌گذارد.ایتن می‌گوید نهایتاً «مردم دنبال چیزایی هستن که بتونن باشون ارتباط برقرار کنن» و اینکه «دیوار صورتی و تُست آووکادو دیگه اون چیزایی نیستن که توجه مردم را جلب کنن».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تیلور لورنز نوشته است و در تاریخ ۲۳ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «The Instagram Aesthetic Is Over» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «راحت باشید؛ دیگر نمی‌شود با عکس‌های ساختگی لایک جمع کرد» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• تیلور لورنز (Taylor Lorenz) از نویسندگان آتلانتیک است که در حوزۀ فناوری مطلب می‌نویسد.[۱] pop-up experience: به مکان‌هایی گفته می‌شود که مدتی در یک جا برپا شده و مکان‌هایی با مضمون‌های خاص نظیر موزه، کارخانه و ... را برای گرفتن عکس‌های مخصوص اینستاگرام فراهم می‌کنند [مترجم].[۲] The Happy Place ]]> تیلور لورنز اقتصادوجامعه Wed, 19 Jun 2019 04:28:39 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9434/ مارک زاکربرگ و ایلان ماسک هم طرفدار یارانۀ نقدی‌اند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9433/ ایسیه لاپوسکی، وایرد — اسکوتر مک‌کوی بیست‌ساله بود که همسرش، میشل، اولین بچه‌شان را به دنیا آورد: پسری به نام اسپنسر. سال ۱۹۹۶ بود و مک‌کوی در شهر کوچک کروکی (کارولینای شمالی) زندگی می‌کرد. اسکوتر آن‌زمان با بورسیهٔ فوتبال آمریکایی به دانشگاه کارولینای غربی می‌رفت. او اولین عضو خانواده‌اش بود که به کالج می‌رفت.پدر مک‌کوی معدن‌کار بود و با تونل کشیدن زیر دریاچه‌ها و بستر رودخانه‌ها بدنش را درب‌وداغان کرده بود. و پسرش ایمان داشت که اگر به کالج برود، زندگی‌اش سمت‌وسوی بهتری پیدا می‌کند. لذا وقتی اسپنسر به زندگی‌شان آمد، اسکوتر مصمّم ماند که در دانشکده بماند. ولی او که گرفتار وظایف پدری، تمرین فوتبال و کلاس‌هایش بود، وقت چندانی پیدا نمی‌کرد که سر یک شغل پاره‌وقت برود. میشل همین‌که از دبیرستان فارغ‌التحصیل شد، به‌عنوان معلم‌یار در یک مهدکودک محلی مشغول شد اما درآمدش آن‌قدر نبود که کفاف هر سه نفرشان را بدهد.بعد پای کازینو به ماجرا باز شد.چند ماه پس از تولد اسپنسر، دستهٔ شرقی سرخ‌پوستان کروکی یک کازینو در نزدیکی خانهٔ مک‌کوی افتتاح کرد، و به همهٔ حدود ۱۵ هزار عضو قبیله‌اش (از جمله اسکوتر و میشل) قول داد سهم مساوی از سود کازینو ببرند. اولین پرداختی‌اش نفری ۵۹۵ دلار بود: به قول مک‌کوی یک پاداش کوچولوی به‌دردبخور که بهتر از هیچی بود. مک‌کوی تعریف می‌کند که «اولین بار بود که به سفر می‌رفتیم. ما به ساحل میرتل رفتیم».پس از تولد اسپنسر، چک‌های کازینو هزینهٔ خودرو و مابقی قبض‌های خانواده را پوشش می‌داد. مک‌کوی می‌گوید: «خیلی بود!» او از کالج فارغ‌التحصیل شد و بعد به مدت ۱۱ سال مربی فوتبال در دبیرستان محلی آنجا شد. بیست سال گذشته و مک‌کوی هنوز بخشی از پولی را که قبیله دوبار در سال می‌دهد کنار می‌گذارد تا بچه‌هایش را (که الآن سه‌تا شده‌اند) به سفر ببرد. (او و میشل از هم جدا شده‌اند.) و درآمد کازینو رشد کرده است، و مبلغ چک‌ها نیز به‌هم‌چنین. در سال ۲۰۱۶، هر عضو قبیله تقریباً ۱۲ هزار دلار گرفت. بچه‌های مک‌کوی، و همهٔ بچه‌های آن اجتماع، از زمان تولدشان پول می‌گیرند که برایشان پس‌انداز می‌شود. قبیله پول آن‌ها را جدا گذاشته و سرمایه‌گذاری می‌کند تا وقتی بچه‌ها ۱۸ ساله شدند یک سرمایهٔ درست‌حسابی داشته باشند. دو سال پیش که اسپنسر ۱۸ ساله شد، به‌اصطلاح «صندوق خردسالان» او پس از کسر مالیات ۱۰۵ هزار دلار داشت. پیش‌بینی می‌شود خواهر ۱۲ ساله‌اش تقریباً دو برابر این رقم بگیرد.مک‌کوی الآن مدیرکل باشگاه پسران کروکی است: یک مؤسسهٔ غیرانتفاعی که مهدکودک، مراقبت و سایر خدمات مشابه را به قبیله ارائه می‌دهد. در سن ۴۱ سالگی، کله‌اش را تیغ می‌زند و یک تی‌شرت شرکت آندرآرمور روی هیکل چهارشانه‌اش می‌پوشد، با یک دستبند پلاستیکی دور مُچ دستش که رویش نوشته است: «با مسیح که مرا قدرتمند کرده است، از پس هر کاری برمی‌آیم».او با پول کازینو توانست از خانوادهٔ نوپایش حمایت کند، اما پولی که بچه‌هایش دریافت خواهند کرد بالقوه می‌تواند زندگی‌شان را زیر و رو کند. او می‌گوید: «اگر در یک اجتماع روستایی کوچک زندگی کرده بودید و شغل یقه‌سفید داشتید یا مدیر یک سازمان بودید، ذهنیتتان جوری بود که همیشه تا نوک دماغ‌تان را می‌دیدید» و با دستش یک حلقهٔ کوچک جلوی صورتش درست می‌کند. «ولی امروز، بچه‌های ما چطور؟ بچه‌های دبیرستانی؟» بازوهایش را از هم باز می‌کند و می‌گوید: «آن‌ها معتقدند که پیشرفت، حدّی ندارد. این قضیه ظرف بیست سال گذشته واقعاً ذهنیت کل اجتماع را عوض کرده است».اعضای مختلف قبیله، اسم‌های متفاوتی روی این پرداختی‌های نامشروطی گذاشته‌اند که دو بار در سال می‌گیرند. اسم رسمی‌اش «پرداختی سرانه»۱ است. بچه‌های مک‌کوی به آن «پول گنده» می‌گویند. ولی آن آرمان‌گرایان ساکن سیلیکون‌ولی اسم دیگری برایش می‌گذارند: درآمد پایهٔ همگانی۲.این ایده چندان هم تر و تازه نیست: توماس پین در سال ۱۷۹۷ یک‌جور درآمد پایه را پیشنهاد داده بود. ولی در این کشور، از تأمین اجتماعی و بیمهٔ سلامت که بگذریم، اکثر پرداختی‌های حکومتی بر اساس نیاز فردی‌اند تا صرفاً شهروندی هر نفر. ولی اخیراً برخی از رهبران صنایع فناوری‌پایه، از جمله مارک زاکربرگ و کریس هیوز (بنیان‌گذاران فیسبوک)، ایلان ماسک (یکی از بنیان‌گذاران شرکت تسلا) و سم آلتمن (رییس وای‌کامبینیتر) از این ایده هواداری می‌کنند چون آن را راه‌حل بالقوه‌ای برای آن اضطراب اقتصادی می‌دانند که اتوماسیون و جهانی‌سازی به بار آورده‌اند؛ یعنی همان اضطرابی که صنعت فناوری‌پایه در خلقش نقش داشته است.بنا به این طرز فکر، اگر روبات‌ها و برون‌سپاری فرامرزی کارها همهٔ شغل‌ها را از بین ببرند یا حداقل جای شغل‌های کم‌مهارت را بگیرند، شاید زمانی برسد که دیگر شغل به اندازهٔ کافی در کار نباشد. آنگاه چه می‌شود؟ با انتخاب دونالد ترامپ، واقعه‌ای که به نظر برخی افراد دقیقاً ناشی از همین تنش بود، سؤالات دربارهٔ نحوهٔ حمایت از به‌اصطلاح طبقهٔ کارگر هم افزایش یافته‌اند. سیاست‌مداران هم فرصت را غنیمت شمرده‌اند. هیلاری کلینتون در کتاب تازه‌اش به‌نام آنچه اتفاق افتاد۳ می‌نویسد که سیاست درآمد پایه در کارزار انتخابات سال ۲۰۰۶ در ذهنش بود. در ماه سپتامبر، روهیت خانا (نمایندهٔ مجلس آمریکا از منطقهٔ سیلیکون‌ولی) لایحه‌ای ارائه کرد که می‌گفت میزان اعتبار مالیاتی بر درآمد ۱.۴ تریلیون دلار بیشتر شود، که عملاً از طریق اعتبار مالیاتی یک درآمد پایهٔ اندک برای مردم کارگر کم‌درآمد ایجاد می‌کرد. و شهردار شهر استاکتون (ایالت کالیفرنیا) اخیراً اعلام کرده است که این شهر قصد دارد از آگوست ۲۰۱۸ به برخی از سیصدهزار شهروندش ماهانه ۵۰۰ دلار بدهد. هزینهٔ این تجربه را یک سازمان متعلق به هیوز به‌نام پروژهٔ امنیت اقتصادی تأمین می‌کند.ولی فقط دستهٔ شرقی کروکی نیست که اعضایش پول نقد نامشروط می‌گیرند: چندین دهه است که صندوق دائمی آلاسکا سالانه به شهروندانش بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ دلار می‌دهد، و سایر قبیله‌های بومیان آمریکا هم درآمدهای کازینوهایشان را تقسیم کرده‌اند. ولی نمونهٔ کروکی از آن‌هاست که بیش از همه درباره‌اش پژوهش شده است. در دههٔ ۱۹۹۰، پژوهش‌گران دانشگاه دوک دربارهٔ سلامت روانی فرزندان کروکی در این منطقه مطالعه می‌کردند؛ سپس کازینو ساخته شد که شرایط یک آزمون طبیعی را فراهم ساخت. سه دهه پژوهش طولی، حامی همان حرفی‌اند که مک‌کوی می‌زند: این پول، اثرات مثبت ژرفی داشته است.ذهن ثروتمندترین مردم آمریکا گرفتار این است که چگونه به فقیرترین‌ها پول بدهند. در این احوال، برنامهٔ کروکی یک نمونهٔ موردکاوی است که نشان می‌دهد آیا درآمد پایه حقیقتاً یک پیشنهاد کاربردی برای التیام نابرابری اقتصادی است، یا یکی دیگر از آن درمان‌های ساده‌انگارانه و نپختهٔ سیلیکون‌ولی برای یکی از غامض‌ترین مشکلات فراروی جامعه‌مان. شاید هم هر دو.کوالا باندری، یک محدودهٔ ۵۶ هزار جریبی در کارولینای شمالی، وطن معین‌شدهٔ دستهٔ شرقی کروکی است که صدها سال در این منطقه زیسته‌اند. چشم‌انداز زیبایی دارد اما تک‌وتوک نقطه‌هایی از آن هم نشانهٔ سهل‌انگاری دارند. در طول جاده‌ای که مارپیچ از دل کوهستان عظیم و مه‌آلود بلوریج می‌گذرد، سر هر پیچ می‌شود یک مهمان‌سرای یک‌طبقه، یک پمپ‌بنزین قراضه یا کباب‌پزی متروکه را دید. خانه‌های متحرّک در طول جاده، بی‌تکان و زنگارگرفته ایستاده‌اند. گرچه یک هیئت‌امناء این زمین را برای قبیلهٔ کروکی نگه می‌دارد، بسیاری از سفیدپوستان (بویژه سفیدپوستان فقیر) هم آنجا زندگی می‌کنند. متوسط درآمد خانوارها در بخش‌های منطقهٔ کوالا بسیار کمتر از میانگین ملی است. در بخش سواین که محل استقرار باشگاه پسران است، ۲۴ درصد زیر خط فقر و حدود ۱۲ درصد بالاتر از درآمد میانگین ملی زندگی می‌کنند.یک ساعت که از کروکی به شرق رانندگی کنی، به اشویل می‌رسی که با آبجوسازی‌های کوچک و گالری‌های هنری‌اش مشهور است. در کروکی، «مرکز شهر» یعنی یک بخش یک‌مایلی از بلوار تسالی که دو طرفش کابین‌های چوبی سوغات‌فروشی قرار گرفته‌اند که سبدهای دست‌بافت و مجسمه‌های سیاه‌رنگ خرس ساخته‌شده در چین را می‌فروشند.همین‌جا، در سایهٔ بی‌صدای دامنهٔ کوهستان بود که یک تیم پژوهش‌گران (از جمله جین کوستلو، استاد روان‌پزشکی و علوم رفتاری مؤسسهٔ علوم مغز دوک) تصمیم گرفتند مطالعهٔ جوانان کوهستان گریت‌اسموکی را مستقر کنند. کوستلو می‌خواست نیازهای کودکان مناطق روستایی آمریکا در زمینهٔ سلامت روان و خدمات روان‌پزشکی را بررسی کند، و پژوهش‌گران در سال ۱۹۹۳ مطالعه روی ۱۴۲۰ کودک را آغاز کردند که ۳۵۰ نفر آن‌ها سرخ‌پوستان دستهٔ شرقی کروکی بودند. آن‌ها این بچه‌ها را به سه گروه سنی (۹ ساله، ۱۱ ساله، و ۱۳ ساله) تقسیم کردند و پیمایش‌های شخصیت پُروپیمان به‌نام ارزیابی روان‌پزشکی کودک و نوجوان را به والدین‌شان دادند که تا وقتی بچه‌ها ۱۶ساله می‌شدند هرسال پُر می‌شدند و پس از آن هم تا ۳۰ سالگی هر چند سال یک‌بار تکمیل می‌شدند. پژوهش‌گران که دنبال شاخص‌های مشکلات رفتاری یا هیجانی بودند، سؤالاتی از این قبیل می‌پرسیدند که آیا بچه‌ها درگیر نزاع فیزیکی شده‌اند یا با دور ماندن از خانه مشکل دارند.کوستلو و همکارانش داده‌های خانوارها از قبیل شغل والدین، سابقهٔ خشونت خانگی و مهم‌تر از همه درآمد را هم ثبت کردند. در آغاز مطالعه، حدود ۶۷ درصد از بچه‌های سرخ‌پوست آمریکایی زیر خط فقر زندگی می‌کردند. پس از افتتاح کازینو بود که کوستلو دید درآمد خانوار میان خانواده‌های کروکی رو به افزایش گذاشت. این افزایش در ابتدا کم‌رنگ بود، اما به مرور زمان نشان داد که شتاب صعودی دارد چنانکه نهایتاً ۱۴ درصد از کودکان کروکی را بالای خط فقر کشاند. ولی درآمد خانوار برای خانواده‌های غیرکروکی، با نرخ کندتری افزایش می‌یافت.انگار چشمان کوستلو باز شده بود، چون تصادفاً به یک مسیر کاملاً جدید پژوهش دربارهٔ تأثیر انتقال نامشروط پول نقد بر فقرا رسیده بود. کوستلو تعریف می‌کند: «ناگهان به ذهنم رسید که: وای خدای من!»قبیله اولین کازینویش را در سال ۱۹۹۵ افتتاح کرد. این تصمیم میان محلی‌ها جنجال‌برانگیز بود چون نگران بودند که شاید قماربازی پای افراد ناخوشایندی را به منطقه باز کند. جویس دوگان، یگانه زن رییس‌قبیله و معلم سابق بود که گفت اگر قبیله قرار است از کازینوی جدیدش سود ببرد، تک‌تک اعضایش هم باید سهمی ببرند. شورای قبیله هم پذیرفت.کازینو در ابتدا یک دالان مجلل پر از ماشین‌های پوکر الکترونیک و شرط‌بندی بود، ولی اکنون به ساختمان ۲۱ طبقهٔ کازینوی کریوکیِ هارا تبدیل شده است. این ساختمان از جنس شیشه و سنگ، مثل یکی از قله‌های آسمان‌خراش کوهستان از دل زمین بیرون زده است. داخل آن، ستون‌های کلفتی روی کف آن ساخته شده‌اند، با طراحی‌ای شبیه درخت، یادآور آنکه اگر پایت را از میان دود سیگار و ماشین‌های شرط‌بندی با طرح زامبی بیرون بگذاری، محوطه‌ای عالی در انتظارت است.هارا که کازینو را اداره می‌کند، ۳ درصد از سود سالانه ۳۰۰ میلیون‌دلاری کازینو را برمی‌دارد. بخش عمدهٔ پول به اجتماع قبیله برگردانده می‌شود تا هزینهٔ زیرساخت، خدمات سلامت برای همهٔ اعضای قبیله، و صندوق تحصیلات کالج را پوشش بدهد. منابع کازینو جاده‌های متعددی را ساخته‌اند و پول یک تأسیسات تصفیهٔ آب جدید ۲۶ میلیون‌دلاری را داده‌اند. نصف سود هم صرف پرداخت سرانه می‌شود. این کازینو به گران‌بهاترین منبع قبیله تبدیل شده است.شانس که به دستهٔ شرقی رو کرد، جهت پژوهش کوستلو هم عوض شد. او می‌گوید «برایمان جالب بود که ببینیم آیا تغییری هم» در سلامت روانی کودکان ایجاد می‌کند یا خیر. همچنین مقایسهٔ بچه‌های کم‌سن‌تر کروکی (که در اِوان زندگی‌شان پول به خانواده‌هایشان رسیده بود) با بچه‌های سن‌بالاتر را هم آغاز کردند. آن‌ها می‌خواستند به یک سؤال ساده پاسخ بدهند: آیا تزریق پول نقد، از جهتی که قابل اندازه‌گیری باشد به سود کودکان است یا خیر؟پاسخ خلاف فرضیهٔ آغازین کوستلو بود. او تعریف می‌کند: «فکر می‌کردم چنان گودال فقری اینجاست که این پول قرار نیست تغییری ایجاد کند، چون پول کمی است. ولی چنین نبود». اکنون حجم پژوهش‌هایی که او و سایر دانشگاهیان ساخته‌اند، مرجع محبوب هواداران درآمد پایهٔ همگانی است چون بخشی از قانع‌کننده‌ترین شواهد موجود تا به حال است که اثرات مثبت تقدیم نامشروط پول نقد به فقرا را نشان می‌دهد.کوستلو در دو مطالعه، که یکی در سال ۲۰۰۳ و مطالعهٔ پی‌گیری بعدی‌اش در سال ۲۰۱۰ منتشر شد، کودکانی را که پس از افتتاح کازینو از فقر خارج شدند، با کودکانی که هرگز فقیر نبوده‌اند مقایسه کرد. او بر اساس وجود آنچه پژوهش‌گران «اختلالات هیجانی» می‌نامند (از قبیل افسردگی و اضطراب) و همچنین اختلالات رفتاری (از جمله اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی) به آن‌ها امتیاز داد.کوستلو دریافت که پیش از افتتاح کازینو، از لحاظ علامت‌های اختلالات روان‌پزشکی، کودکان فقیر دو برابر کودکان غیرفقیر امتیاز می‌آوردند. اما پس از افتتاح کازینو، کودکانی که خانواده‌هایشان بالای خط فقر آمدند ۴۰ درصد کاهش مسائل رفتاری داشتند. فقط چهار سال پس از افتتاح کازینو، آن‌ها (حداقل از منظر رفتاری) هیچ تفاوتی با کودکانی نداشتند که هرگز فقیر نبودند. زمانی که کم‌سن‌ترین گروه بچه‌ها به ۲۱ سالگی رسیدند، او یافتهٔ دیگری داشت: هرچه کودکان کروکی در زمان افتتاح کازینو کم‌سن‌تر بوده باشند، در مقایسه با کودکان سن‌بالاتر کروکی و در مقایسه با سفیدپوستان روستانشین وضعیت بهتری پیدا می‌کردند. این نکته هم در زمینهٔ مسائل هیجانی و رفتاری، و هم در زمینهٔ اعتیاد به مواد مخدر و الکل، صادق بود.سایر پژوهشگران هم از داده‌های کستلو برای بررسی اثرات مختلف پرداختی‌های کازینو استفاده کرده‌اند. یک نگرانی دربارهٔ درآمد پایه آن است که افراد به امرار معاش با آن یارانه رضایت داده و دیگر کار نمی‌کنند. اما یک تحلیل داده‌ها در سال ۲۰۱۰ به سرپرستی رندال آکی (که در دانشکدهٔ امور عمومی لاسکین در دانشگاه کالیفرنیا-لس‌آنجلس مشغول پژوهش در زمینهٔ سیاست‌گذاری عمومی است) هیچ‌گونه تأثیر این پرداختی‌ها بر مشارکت کلی در بازار کار را نشان نداد.البته که کازینو فرصت‌های شغلی هم در این منطقه ایجاد کرد، و اکثریت تقریباً ۲۵۰۰ کارمند کازینو اعضای قبیله‌اند. پس این سؤال ایجاد می‌شد که آیا تغییر وضعیت زندگی کودکان، نتیجهٔ پرداختی‌های قبیله‌ای بود یا درآمد کازینو؟ ولی آکی این نکته را هم بررسی کرد. او دریافت که میان والدین مورد مطالعهٔ کوستلو، اشتغال پس از افتتاح کازینو بیشتر یا کمتر نشد.آکی همچنین تأثیر پول بر تحصیلات را بررسی کرد و دریافت که وقتی خانوار پول بیشتری درآورد، فرزندان مدت طولانی‌تری در سیستم آموزشی می‌مانند. تأثیر درآمد بر نرخ جرم هم عمیق بود: افزایش ۴ هزار دلاری درآمد خانوار، احتمال ارتکاب جرم‌های کوچک توسط فقیرترین بچه‌ها را ۲۲ درصد کاهش می‌داد.همهٔ این‌ها یعنی مزایای مالی اساسی برای کل اجتماع. کوستلو می‌گوید: «این یعنی بچه‌های کمتری به زندان بیافتند، و بچه‌های کمتری نیازمند بستری شدن باشند. بعد نوبت هزینه‌هایی می‌رسد که نمی‌شود دقیق محاسبه کرد. هزینهٔ اینکه آدم‌ها خودشان را نکشند؟ خُب تعیین جوابش سخت است».کوستلو در بطن پژوهش‌هایی بوده است که اثرات پرداختی‌های کازینو را نشان می‌دهند، اما می‌گوید تمام مدتی که در کوالا باندری بوده واژهٔ درآمد پایه به گوشش نخورده است. یعنی تا وقتی که افراد علاقمند به این موضوع، تماس گرفتن با او را شروع کردند. کسانی مثل کریس هیوز.اگر از کروکی سه ساعت رانندگی کنید به محل بزرگ شدن هیوز می‌رسید، در شهر هیکوری (ایالت کارولینای شمالی)، جایی که مادرش معلم مدرسهٔ دولتی و پدرش فروشندهٔ سیار کاغذ بود. ولی علت جذابیت کار کوستلو برای هیوز، این نبود. او اساساً به درآمد پایه علاقمند است چون در سن ۳۳ سالگی، با فیسبوک بسیار ثروتمند شده است (دارایی‌اش تقریباً ۴۳۰ میلیون دلار می‌ارزد) و هنوز درگیر این است که این اتفاق دقیقاً چطور افتاد.هیوز می‌گوید: «به کاری که در فیسبوک کردیم افتخار می‌کنم، ولی صریح گفته‌ام پاداش مالی‌ام با زحمتی که کشیدیم متناسب نبود». او چهارزانو روی یک صندلی چرمی در نیوهاوس نشسته است: یک انبار در منهتن که به فضای لوکسی برای کار افراد کنار هم تبدیل شده است (ردهٔ اول عضویت در آن ۳۵۰۰ دلار در ماه آب می‌خورد). هیوز در ادامه می‌گوید: «در تاریخ بشر، خبری از افراد بیست‌وچندساله‌ای نیست که ثروت خودساخته‌ای در ابعاد امروزی‌مان داشته باشند. چه عاملی این امر را میسّر کرده است؟ چون عاملش هرچه که باشد، در زمانی رُخ داده است که متوسط دستمزدهای خانوار تقریباً تکان نخورده است».درست می‌گوید. از سال ۱۹۸۰، متوسط درآمد یک‌صدم درصد بالای آمریکا بیش از سه برابر شده است. برای ۹۰ درصد پایین هرم، این نمودار تقریباً یک خط صاف است. هیوز در زمرهٔ کسانی است که این ناهمخوانی را بحران ملی می‌شمارند. و لذا اخیراً پروژهٔ امنیت اقتصادی را راه انداخت: یک تلاش دوساله برای سرمایه‌گذاری ۱۰ میلیون دلار از جیب هیوز و دیگران در پژوهش‌های مربوط به درآمد پایهٔ همگانی.این سرمایه‌گذاری در بحبوحهٔ یک موج ناگهانی توجه و علاقه به درآمد پایهٔ همگانی در صنایع فناوری‌پایه است. وای‌کامبینیتر، شتاب‌دهندهٔ شرکت‌های نوپای مستقر در پالو آلتو، اوایل سال ۲۰۱۶ اعلام کرد که خودش یک تجربهٔ درآمد پایه را پیاده می‌کند که طی آن، تعداد کمی از ساکنین اوکلند پرداختی نقدی دریافت کرده و با یک گروه کنترل مقایسه می‌شوند. ایلان ماسک از شرکت تسلا هم دربارهٔ اوج‌گیری روبات‌ها هشدار داده است، چنانکه در نشست حکم‌رانی جهانی در اوایل امسال گفت اوضاع به سمتی می‌رود که تعیین یک درآمد پایه «ضروری» باشد. و وقتی که مارک زاکربرگ در جشن فارغ‌التحصیلی دانشگاه هاروارد در ماه می سخنرانی کرد، از یک درآمد پایه دفاع کرد و گفت که این کار می‌تواند «پشتوانهٔ» افراد «برای امتحان کردن ایده‌های جدید» باشد.به قول روهیت خانا که نمایندهٔ حوزهٔ انتخابیهٔ هفدهم کالیفرنیا در قلب سیلیکون‌ولی است، انتخابات سال ۲۰۱۶ چشمان فناوری‌دوستان را بر نابرابری اقتصادی آشکار کشور باز کرد. او می‌گوید: «آن‌ها میلی به پس‌ضربهٔ پوپولیستی ندارند. آن‌ها میلی ندارند که تفرقهٔ منطقه‌ای در کشور بیافتد».هیوز دنبال آن مطالعات درآمد پایه می‌گشت که می‌توانستند برای پروژهٔ امنیت اقتصادی جالب باشند تا از آن‌ها حمایت مالی کند. در آن زمان، او با کوستلو تماس گرفت. هدف این سازمان، تأمین مالی است تا پژوهش‌گران بتوانند تأثیر درآمد پایه بر زندگی مردم را بررسی کنند. هیوز از پژوهش کوستلو حمایت مالی نکرده است، اما گروهش ۱ میلیون دلار به آزمایش درآمد پایهٔ شهر استاکتون در ایالت کالیفرنیا داده است، و همچنین به گیودایرکتلی (خیریهٔ مورد حمایت گوگل که تأثیر دادن پول نقدی نامشروط در کنیا را مطالعه می‌کند) و پروژه‌های دیگر پول داده است.همچنین تیم پروژهٔ امنیت اقتصادی اخیراً خودش یک پیمایش روی بیش از ۱۰۰۰ نفر از اهالی آلاسکا انجام داد که سالانه هریک تقریباً ۲۰۰۰ دلار از طریق صندوق دائمی آلاسکا دریافت می‌کنند. پول این صندوق از درآمدهای نفتی تأمین می‌شود. این پیمایش نشان داد که در انتخاب میان پایین آوردن مالیات‌ها یا حفظ پرداختی‌های نقدی، ۷۱ درصد از اهالی آلاسکا می‌گویند که مایلند پرداختی‌هایشان حفظ شود.هیوز می‌گوید: «این حس امنیت دارد، و در اقتصادی که حرکات زیگ‌زاگی دارد و تعداد شغل‌های پاره‌وقتش بیشتر است، سخت می‌شود امنیت ایجاد کرد».هیوز در باب درآمد پایه، از ناب‌پسندان نیست. او مثلاً معتقد است که این بلندپروازی اقتصادی اگر بخواهد مطبوع طبع سیاست هم باشد، باید به کار گره بخورد. در توضیح علتش هم می‌گوید: «علاوه بر اینکه از لحاظ شهودی برای مردم معقول‌تر است، کار یکی از سرچشمه‌های اصلی است که در زندگی‌مان مقصود و هدف می‌سازد». اما ماهیت متغیر کار (به‌ویژه میان کارکنان ارشد حوزهٔ فناوری) همچنان یک مسألهٔ حیاتی برای نیروی‌کار آمریکایی است. یک مقالهٔ روشن‌گر نیویورک تایمز نشان می‌داد مردان و زنانی که مشغول توالت‌شویی و سایر کارهای کم‌مهارت برای شرکت‌هایی مثل اپل هستند، از شرکت‌های طرف قراردادی استخدام می‌شوند که شرایط اشتغال آن‌ها را تعیین می‌کنند. ترقی و مزایایی که در اختیار مهندسان و بازاریابان شرکت است، در دسترس آن کارگران نیست. چون این کارگران قراردادی‌اند، روی شرکت‌های بزرگ فناوری هیچ فشاری نیست که دستمزدشان را بالاتر ببرد، و در قبال تأمین خدمات سلامت هم هیچ مسؤولیتی ندارند. در سال ۲۰۱۵، رانندگان اتوبوس فیسبوک رأی به تأسیس اتحادیه دادند تا از آن نوع حفاظت‌های کارگران برخوردار شوند که این غول شبکه‌سازی اجتماعی از تأمینش امتناع می‌کرد.از این منظر، تلاش‌ها برای پیش‌بُرد ایدهٔ درآمد پایه از سوی رهبران صنایع فناوری‌پایه، ریاکارانه به نظر می‌رسد. در اقتصاد جدیدی که یک‌شبه میلیاردر می‌سازد، بخشش میلیون‌ها دلار برای تجربه‌گری کار چندان دشواری نیست. بالاخره اگر قانون درآمد پایه تصویب شود، نه تک‌تک این شرکت‌های فناوری‌پایه، بلکه مالیات‌دهندگان‌اند که باید هزینه‌اش را بدهند.فی‌الحال، تصویب درآمد پایه یک خیال موهوم است. حتی هوادارانش هم توافقی دربارهٔ بنیان‌های آن ندارند، از جمله اینکه یک درآمد پایهٔ بهینه معادل چقدر پول است. یوانا مارینسکو (استاد دانشکدهٔ سیاست‌گذاری و عمل اجتماعی در دانشگاه پنسیلوانیا) که دربارهٔ درآمد پایه تحقیق می‌کند، می‌گوید که پژوهش‌ها دربارهٔ صندوق آلاسکا روشن‌گرند اما حکم قاطع نمی‌دهند. مارینسکو می‌گوید: «می‌دانیم که ۲۰۰۰ دلار در سال یک تغییر واقعی در زندگی بسیاری افراد ایجاد می‌کند. اما آیا رقم کمتر هم کماکان تغییر ایجاد می‌کند؟ نمی‌دانیم».برخی دیگر استدلال می‌آورند که مشکل درآمد پایهٔ همگانی، همان بخش «همگانی» است. در دنیایی که تک‌تک آمریکاییان یک چک بگیرند، بخشی از آن پول لزوماً برای ثروتمندان تلف می‌شود. برخی گروه‌های آزادی‌خواه مثل مؤسسهٔ کاتو حامی این ایده‌اند چون آن را جایگزینی برای برنامه‌های فعلی تأمین اجتماعی کشور مثل بیمهٔ سلامت و یارانهٔ سلامت و کوپن غذا می‌دانند که منفور لیبرال‌هایند. جیرد برنشتاین، محقق ارشد مرکز بودجه و اولویت‌های سیاست‌گذاری و اقتصاددان ارشد و مشاور اقتصادی سابق معاون‌رییس‌جمهور جو بایدن، می‌گوید: «وقتی منابع سیاست‌های ضدفقر چنین اندک و کم‌رمق‌اند، بویژه در این کنگره، باید در هدف‌گذاری‌مان دقیق و محتاط باشیم».برنشتاین چیزی از جنس بسط اعتبار مالیات درآمد حاصل را ترجیح می‌دهد، مانند همانی که خانا (نمایندهٔ درهٔ سیلیکون) پیشنهاد داده است، که به گفتهٔ او پول اضافه را همان‌جا می‌گذارد که باید و شاید: در جیب‌های جماعت کارگر. ولی او تصدیق می‌کند که لایحهٔ خانا با عنوان «قانونِ درآمدهای آمریکاییان را اکنون افزایش دهید» اساساً در کنگرهٔ فعلی راه به جایی نمی‌برد. برنشتاین می‌گوید: «ایده‌ای مثل ایدهٔ روهیت، راه درازی در پیش دارد. این اتفاق به این زودی‌ها نمی‌افتد. ولی معنایش این نیست که حتی اگر استراتژیک عمل کنیم، هیچ‌گاه رُخ نخواهد داد».حتی در آن سناریوهای تخیلی که لایحهٔ درآمد پایه در کنگره تصویب شود، شواهد چندانی در دست نیست که نشان دهد به نفع آن «مردان و زنان فراموش‌شده‌ای» خواهد بود که ترامپ در کارزار انتخاباتی‌اش توصیف کرد: همان مردمی که مصیبت‌شان، چشم سیلیکون‌ولی را به این مسأله گشود. به هرحال، ۲۰۰۰ دلار در سال بعید است جایگزین مناسبی برای آن ۵۰ هزار شغل کارگران اتحادیه‌داری در فلان کارخانهٔ فولاد محلی باشد که دیگر خبری از آن نیست.حتی در ناحیهٔ کروکی که رقم درآمد اضافه واقعاً چشم‌گیر است، پرداختی‌ها آن‌قدری نیستند که کفاف امرار معاش را بدهند. یعنی درآمد پایه برای بزرگ‌سالان طبقهٔ کارگر شاید آن نردبانی نباشد که هوادارانش می‌گویند. ولی می‌تواند چیز دیگری باشد: می‌تواند یک سرمایه‌گذاری در آیندهٔ بچه‌هایشان باشد.اسکوتر مک‌کوی در طول ۱۱ سال مربی‌گری فوتبال دبیرستان و اکنون که در باشگاه پسران کار می‌کند، شاهد بوده است که پول کازینو به چه طریقه‌هایی تلف می‌شود. دو بازیکن فوتبال آمریکایی در خاطرش هستند که پس از فارغ‌التحصیلی، با هواپیما از اشویل به کی‌وست رفتند و سپس مسیر برگشت جادهٔ ساحلی را پیش گرفتند: در تک‌تک شهرهای ساحلی توقف کردند، و ده‌ها هزار دلار از ثروت بادآورده‌شان را تلف کردند.مک‌کوی تعریف می‌کند که: «من گفتم: پسرها، این پول می‌توانست تا مدت‌ها خرج‌هایتان را تأمین کند. الآن چه دفاعی از خودتان دارید.» و جواب پسران: «آن‌ها گفتند: خُب، مربی، یک ماه عالی داشتیم».آن پول موجب نشد که اجتماع کروکی از مشکل همه‌گیر مواد مخدر هم معاف شود که عمدهٔ نواحی آپالاچیا را درنوردیده است. به گفتهٔ مک‌کوی، به‌واقع سالی دو بار که چک‌ها می‌رسند گویا میزان بیش‌مصرف (اُوردوز) هم افزایش می‌یابد. مک‌کوی می‌گوید: «گاهی اوقات مردم می‌گویند که اعضاء قبیله حتی چک را نقد هم نمی‌کنند چون به موادفروش‌ها بدهکارند. وقتی چک به دست‌شان می‌رسد، آن را مستقیم تحویل می‌دهند».مثل هر برنامهٔ دیگری، اینجا هم زمینهٔ سوءاستفاده و تصمیم‌های نادرست فراوان‌اند. ولی قبیله به مرور زمانی اصلاحاتی انجام داده است تا مانع بی‌احتیاطی‌ها و بی‌پروایی‌ها شود. مثلاً شورای قبیله اخیراً قانونی تصویب کرد که میزان پرداختی از صندوق خردسالان را محدود می‌کند. هم‌اکنون قبیله به اعضایش وقتی که ۱۸ ساله شوند ۲۵ هزار دلار می‌دهد، وقتی ۲۱ ساله شوند ۲۵ هزار دلار دیگر، و مابقی را وقتی می‌دهد که ۲۵ ساله شوند.اسپنسر مک‌کوی الآن ۲۱ ساله است. او مثل پدرش یک آروارهٔ صاف و چشم‌های عمیق قهوه‌ای دارد، و با کمال میل دربارهٔ اهمیت مسیحیت در زندگی‌اش حرف می‌زند. او با دنباله‌روی از پدرش به دانشگاه کارولینای غربی رفت که در آنجا فوتبال بازی می‌کرد، و بعد به دانشگاه مارس‌هیل رفت که آنجا برای اخذ مدرک بازاریابی درس می‌خواند. اسپنسر، مثل اسکوتر، زندگی متفاوتی برای خودش در خیال داشت. ولی یک تفاوت اساسی بین این دو هست: به گفتهٔ اسپنسر، او بر خلاف پدرش هرگز تردید نکرد که می‌تواند به این زندگی برسد. اسپنسر می‌گوید: «در ایام پدربزرگم، هیچ‌کس از این منطقه به کالج نمی‌رفت. پدرم بورسیهٔ فوتبال را پذیرفت، ولی بدون آن بعید می‌دانم می‌توانست به کالج برود. اکنون ما عملاً می‌توانیم هرجای کشور به دانشکده برویم، و آن‌ها پولش را می‌دهند. این اتفاق بزرگی است».او می‌گوید که وقتی «پول گنده‌اش» را گرفت، «آنلاین شدم و دنبال کامیون و خرت‌وپرت گشتم، ولی بالاخره به این فکر افتادم که واقعاً نمی‌ارزند». به‌جز یک قایق ماهی‌گیری دست‌دوم که خرید تا ماهی‌گیری کند، عمدهٔ پولش را کنار گذاشت به این امید که یک‌روز کسب‌وکار خودش را راه بیاندازد.تأثیر حقیقی آن پول بر قبیله شاید زمانی واقعاً روشن شود که نسل اسپنسر، همان نسلی که بعد از افتتاح کازینو به دنیا آمد، بزرگ شوند. ولی برای آن جماعت فناوری‌دوستان که درآمد پایه را درمان یک بحران خزندهٔ ملی یعنی نابرابری اقتصادی می‌شمارند، لحظه‌شماری تا آن زمان ملال‌آور است.با این حال، اگر بتوان یک درس از تجربهٔ کروکی گرفت، این است: تصور اینکه درآمد پایه یا چیزی شبیه به آن ناگهان کارگر بی‌کار و سرخوردهٔ ایالت‌های شمال‌شرقی را راضی می‌کند، مثل تصور اینکه هیچ منفعتی ندارد یا مردم را از کار کردن منصرف می‌کند، خطاست. یک احتمال سوم وجود دارد: تزریق نقدینگی به خانوارهای مشکل‌دار می‌تواند زندگی جوانان را از تمام آن جهات ظریف اما مهم و معنادری که کوستلو طی این سال‌ها مشاهده کرده است بهبود دهد، تا اینکه بالاخره وقتی که بزرگ شدند، بهتر برای دنیای قشنگ نویِ کار و اشتغال آماده شوند، خواه روبات‌ها آمدنی باشند یا خیر.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ایسیه لاپوسکی نوشته است و در تاریخ ۱۱ دسامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Free Money: The Surprising Effects of a Basic Income Supplied by Goverment» در وب‌سایت وایرد منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «مارک زاکربرگ و ایلان ماسک هم طرفدار یارانۀ نقدی‌اند؟» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• ایسیه لاپوسکی (Issie Lapowsky) از نویسندگان باسابقهٔ وایرد است که در زمینهٔ تکنولوژی و سیاست می‌نویسند. او پیش از این با نیویورک دیلی نیوز و مجلهٔ اینک نیز همکاری کرده است.[۱] per capita payments[۲] universal basic income[۳] What Happened ]]> ایسیه لاپوسکی اقتصادوجامعه Tue, 18 Jun 2019 03:28:10 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9433/ تغییرات اقلیمی فاجعه است؟ نه برای میلیاردرها http://tarjomaan.com/neveshtar/9432/ بانی هانیگ، بوستون ریویو — زمانی که رییس‌جمهور ترامپ، اوایل ماه حاضر، در راه بوینس ‌آیرس بود تا در اجلاس سران گروه ۲۰ شرکت کند، نظرش را دربارۀ تحقیقات جدیدی پرسیدند که نشان می‌دهد زمامداری او شرایط اقلیمی را بدتر کرده است؛ همان گزارشی که هشدار می‌دهد تغییرات اقلیمی صدها میلیون دلار هزینه بر اقتصاد ایالات متحده تحمیل خواهد کرد و این احتمالاً بیش از ده درصد تولید ناخالص ملی تا سال ۲۱۰۰ خواهد بود.ترامپ جواب داد: «من این گزارش را قبول ندارم».همین چند کلمه به خوبی علاقۀ وافر ترامپ را به کناره‌جویی از عقل سلیم و توافقات عمومی نشان می‌دهد؛ او واقعیات علمی را رد می‌کند و درعوض ترجیح می‌دهد به عقل، یا معده یا حتی ژن‌های خودش متکی باشد. (ترامپ گفته است از علم سردرمی‌آورد چون جان، عمویش، دهه‌ها در دانشگاه ام‌آی‌تی عضو هیئت علمی و دانشمند بوده است) بنابراین جای تعجب نیست که ایالات متحده تعهدات خود را در گروه ۲۰ فسخ کرد و بازهم از پیوستن به توافقنامۀ پاریس برای مقابله با تغییرات اقلیمی، سر باز زد.همین کلمات بازتاب‌دهندۀ شخصیت جان، در فیلم علمی‌تخیلی «ملانکولیا» (۲۰۱۱) ساختۀ لارس فون تریه هم هست. در این فیلم پیش‌بینی‌های فراوانی دربارۀ برخورد قریب الوقوع یک سیارۀ سرگردان با زمین وجود دارد، اما جان هیچ‌کدام را نمی‌پذیرد. رفتارهای عجیب حیوانات و دیگر نشانه‌ها دال بر وقوع فاجعه دارند، اما به اعتقاد جان، این‌ها صرفاً بازارگرمی پیشگوهاست برای جلب توجه. جان آن‌ها را «پیامبران صحرای محشر» می‌نامد. از همه بدتر، اخبار جعلی است: «آن‌ها آسمان و ریسمان می‌بافند تا جلب توجه کنند». جان با پیروی از آن دانشمندانی که خودش دوست دارد حرفشان را بپذیرد، پیش‌بینی می‌کند که سیاره با فاصلۀ کمی از کنار زمین خواهد گذشت. با تلسکوپ بسیار بزرگش آسمان را رصد می‌کند و به همسر هراسان و پسر وحشت‌زده‌اش اطمینان می‌دهد که آنچه او دارد با چشمان خودش می‌بیند، خط بطلانی است بر تمامی پیشگویی‌های شوم. به همسرش می‌گوید اینترنت را نگاه نکن. به من اعتماد کن. جان همانطور که مسیر حرکت سیاره سرگردان را دنبال می‌کند، مدام می‌گوید: «برخوردی در کار نیست»؛ انگار تکرارِ این جمله باعث می‌شود همین اتفاق بیفتد.جان ثروتمند است؛ ملکی دارد دور از شهر، با جادۀ خصوصی اسب‌سواری و زمین گلف اختصاصی، و اعتماد به نفس‌اش همچون مردی است که هیچ تأثیری از آن‌چیزهایی نمی‌بیند که به اعتماد به نفس‌ بقیۀ ما لطمه می‌زنند. اُخت بودن او با مزایای انحصاری‌اش زمانی آشکار می‌شود که پیشخدمت‌اش، پیرمردی به نام لیتل فادر، در یک چشم‌به‌هم‌زدن، ریخت‌و‌پاش‌های او را جمع‌ می‌کند. بنابراین تعجی ندارد که وقتی جان می‌فهمد در محاسباتش اشتباه کرده است، به فکر آن می‌افتد که تنهایی و به‌شکلی خصوصی فرار کند. قرص خواب‌هایی را که همسرش برای پسرشان جمع کرده است برمی‌دارد و خانواده‌اش را ترک می‌کند. آن‌ها را -که هوشیار و آگاه هستند- رها می‌کند تا با قطعیتِ تغییرناپذیرِ ویرانی جهان مواجه شوند.«جان»‌های جهان امروز، همان‌هایی که زیر سایۀ کار لیتل‌ فادرها یا ثروت پدرانشان زندگی‌ می‌کنند، مطمئناً آن‌قدری قرص خواب در چنته دارند که در زمان وقوع فاجعه بالا بیاندازند، بااین‌حال از گریزگاه‌های دیگر نیز غافل نیستند. در طول دوسال گذشته، چندین نفر از صاحبان کسب‌وکارها در سیلیکون‌ولی از شرکتی در تگزاس، پناهگاه‌های آخرالزمانی در نیوزلند خریده‌اند (شعار شرکت این است: «ما وحشت نمی‌فروشیم، آمادگی می‌فروشیم.») به گزارش بلومبرگ، به نقل از جان کی، نخست وزیر سابق نیوزلند، «برنامه این است که با ظهور نخستین نشانه‌های آخرالزمان، کالیفرنیایی‌ها سوار یک جت خصوصی شوند و در پناهگاه فرود آیند. موضوع این است که وقتی شما کلی پول داشته باشید، اختصاص بخش کوچکی از آن به «راه‌حل جایگزین» آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد احمقانه نیست».کیست که «راه‌حل جایگزین» نخواهد؟ مطمئناً پناهجویان می‌خواهند، و چه کسی وادارشان می‌کند تن به راه بسپارند و آوارگی را به جان بخرند؟ نسل هزاره‌ هم می‌خواهند. نیویورک تایمز گزارشی از زمین‌خریدن‌ها در کتزکیل، اورگان، و ورمونت منتشر کرده است که نفس را در سینه حبس می‌کند. این‌ها جاهایی هستند که کمترین احتمال شرایط وخیم آب‌و‌هوایی، در سال‌های آینده، برایشان پیش‌بینی شده است. به نوشتۀ نیویورک تایمز: «خریداران زمین در این مناطق دارند پا جای پای میلیاردرهایی همچون پیتر تِئیل می‌گذارند که برای روز مبادایی که آخرالزمان اقلیمی رخ دهد، در نیوزلند ملک خریداری کرده است».اما راه‌حل جایگزینِ نیوزلند نه برای آواره‌هایی است که از جنوب به راه می‌افتند و نه نسل‌هزاره‌ای‌هایی که رو به شمال می‌روند، بلکه مناسب مهاجران ثروتمند و جت سواری مانند تئیل است که یک درصد بالای جامعه را تشکیل می‌دهند و آنقدر پول دارند تا شهروندی نیوزلند، زمین، جت خصوصی، و یکی دو تا هم پناهگاه ساخت تگزاس بخرند. با این حال در جهانی که کناره‌جویی بر آن حکفرماست، هیچ مزیتی نمی‌تواند برای همیشه ماندگار باشد؛ حتی مزایایی که فوق پولدارها دارند. یک روز، برخی از این مهاجران ثروتمند به خودشان می‌آیند و می‌بینند آن‌هایی که از آن‌ها ثرتمند‌تر بوده‌اند رؤیای رفتن به مریخ را در سر دارند و تازه متوجه می‌شوند نیوزلند چیزی نیست جز مریخ فقرا.                                                                                            •••ریاست جمهوری نیز راه حل جایگزین خودش را دارد (هرچند ممکن است ترامپ، که کاخ سفید را «یک زباله‌دان واقعی» خوانده، آن را ناکافی بیابد.) براساس کتاب اندیشیدن در وضعیت اضطراری (۲۰۱۱) نوشته الین اسکری، یکی از بی‌شمار پناهگاه‌های ریاست جمهوری در زیر کوه‌های ویرجینیا خفته است: «غاری بزرگ که به دست انسان ساخته شده و یک ساختمان سه طبقه در آن جا می‌گیرد. در این غار دریاچه‌ای وجود دارد که بنابر مشاهدات یک روزنامه‌نگار، ’آن‌قدر بزرگ است که می‌شود در آن اسکی روی آب کرد‘».اما از راه‌حل‌های جایگزین که بگذریم، ایالات متحده کار چندانی برای آمادگی در برابر وضعیت‌های اضطراری انجام نداده است. ما هشدارهای تلفن همراه و سیستم‌های ارتباط در وضعیت اضطراری داریم، و همچنین مانورهای آمادگی در برابر آتش‌سوزی و زلزله در مدارس. اما هیچ برنامۀ دولتیِ فدرال یا ایالتی مشخصی در دست نداریم که برای تخلیۀ منظم شهرها یا رفتن به پناهگاه‌ها به آن مراجعه کنیم. وقتی در ژانویۀ گذشته ساکنان هاوایی تماس تلفنی‌ای مبنی بر تهدید حملۀ موشکی بالستیک دریافت کردند، تنها به آن‌ها توصیه شده بود «فوراً پناه بگیرید».در مقابل، اسکری به بخش‌های خاصی از استان کاناداییِ ساسکچوان اشاره می‌کند که تمرینات منظم شرایط اضطراری، بازبینی برنامه‌های اسکان موقت و برنامه‌ریزی مایحتاجی دارند که هرکس باید برای شرایط اضطراری آماده کند. کارکرد این برنامه‌ها فراتر از آمادگی صرف است؛ آن‌ها مردم را عادت می‌دهند که به شکلی جمعی بیاندیشند و عمل کنند، یعنی دغدغه‌ها و مسئولیت‌هایی مشترک داشته باشند و به موضوعات و اهداف جمعی بچسبند. فقدان زیرساخت‌های وضعیت اضطراری در ایالات متحده باعث می‌شود ما به حال خودمان رها شویم. شاید بیشتر امریکایی‌ها منکر تغییرات اقلیمی نباشند، اما ما به گونه‌ای زندگی می‌کنیم که انگار در انکاریم؛ گویی همۀ ما، و نه فقط رییس‌جمهور فعلی‌مان، «قبول‌اش نداریم».اسکری کتابش را در سال ۲۰۱۱ و با تمرکز بر فاجعۀ اتمی، و نه تغییرات اقلیمی، نوشت. او ایالات متحده را با سوئیس مقایسه می‌کند که «برای ۱۱۴درصد از جمعیتش فضای پناهگاهی دارد (شامل سکونت‌گاه، نهادها، بیمارستان‌ها و پناهگاه‌های عمومی).» اسکری هشدار می‌دهد اگر (وقتی؟) زمان آن فرا برسد که ایالات متحده از پناهگاه‌های ریاست جمهوری‌اش استفاده کند، ممکن است نخبگان دولتی هم به آسانی نتوانند به آن‌ها دسترسی بیابند. یعنی همان افراد ممتازی که باید به محل امن فرستاده شوند، نشان یا یونیفرمی خاص بر تن دارند که حاکی از این است که باید عبور کنند؛ به جلوی صف بیایند، سوار اتوبوس شوند، در ترافیک راه برایشان باز شود یا سوار هلیکوپتر شوند. اما آیا جمعیت با خوبی و خوشی اجازه می‌دهد آن‌ها، تحت عنوان مصلحت عمومی، رد شوند؟ چه کسی می‌داند چه کارهایی از این جماعتی برمی‌آید که به «ملت»بودن خو نگرفته‌اند و در عوض به منافع شخصی‌شان چسبیده‌اند؟ در آن روز، مشخص خواهد شد این کناره‌گیران، پذیرش عمومی دارند یا مجبورند به نحوی مردم را مطیع خویش سازند.اسکری جماعت‌هایی نافرمان را به تصویر می‌کشد، اما گمان نمی‌کند این احتمال وجود داشته باشد که رهبران سیاسی در مقابل آنها به خشونت متوسل شوند. آنگونه که او به قضیه نگاه می‌کند، به‌نظر می‌رسد چنین احتمالی مردود است. اما متاسفانه، متخصصانِ هنرِ گریز در سیلیکون‌ولی جور دیگری فکری می‌کنند. بنابر گزارش بلومبرگ، یکی از سرمایه‌داران برجسته چنین چیزی در گاراژ خانه‌اش دارد:کیفی پر از اسلحه که از فرمان یک موتورسیکلت آویزان است. او به کمک موتور خواهد توانست راه خود را در ترافیک به سوی جت شخصی‌اش بگشاید، و با تفنگ‌ها در برابر زامبی‌های متجاوزی که راه گریزش را به مخاطره می‌اندازند، از خود دفاع کند.«زامبی‌‌های متجاوز»؟ این نامی نیست که روی همسایگان و همشهریان‌مان گذاشته‌ایم؟ همان نامی که برای حیوانات دست آموز به کار می‌بریم؟راه‌حل‌های جایگزینِ دیگری نیز در دسترس هستند، هرچند، احتمالاً به اندازۀ آن‌هایی که برای نخبگان سیاسی و اقتصادی در نظر گرفته شده‌اند، انحصاری نیستند. اما به هرحال این‌ها هم مشکلات خودشان را دارند، نه به این دلیل که مردم را کنار می‌گذارند، بلکه به دلیل چیزی که ادعا می‌کنند در آن سهیم هستیم. روش‌های جدید مدیریت اشعۀ خورشید وعده می‌دهند زمین را دوباره خنک خواهند کرد و اقلیم را مدیریت می‌کنند. انگار چنین ترفندهایی برگرفته از داستان‌های پایان جهانی‌ای هستند که برای آن نوشته شده‌اند تا درس‌هایی غم‌انگیز دربارۀ غرور بیش‌از‌حد به خواننده بدهند. آیا باید آب اقیانوس‌ها را به آسمان پمپاژ کنیم تا ابرهایی شکل بگیرند و «سفیدی» بیشتر باعث «بازتاب گرمای خورشید» شود؟ یا باید «آینه‌هایی در فضا کار بگذاریم، که دقیقاً در نقطه‌ای میان زمین و خورشید باشند که در آنجا جاذبه به حالت تعادل برسد» و بدین‌ترتیب بیش از «۲درصد پرتوهای خورشیدی را به شکلی بی‌خطر به آسمان بازگردانیم؟» اودر لورد زمانی دربارۀ این آرمانشهرگراییِ فن‌سالارانه چنین هشدار داد: «گاهی ما خود را با رؤیای ایده‌های جدید تخدیر می‌کنیم؛ می‌گوییم مغزمان نجات‌مان خواهد داد، همین مغز به تنهایی کافی است تا آزادمان کند. با این حال ایده جدیدی برای نجات ما ... وجود ندارد.» لورد می‌گوید: «تنها افراد سالخورده و فراموش‌شده هستند ... که با فکرکردن به این چیزها شهامتشان را دوباره به دست می‌آورند».همانگونه که بسیاری از مفسران هم اشاره کرده‌اند، این روزها برای بسیاری از مردم تصور پوشاندن خورشید راحت‌تر از تصور پایان سرمایه‌داری است؛ یعنی همان اقتصاد معتاد به رشدی که ما را بدینجا رساند و به نظر می‌رسد ما هم به آن معتاد شده‌ایم و به سوی پایانی تلخ می‌رویم. خاتمه‌دادن به سرمایه‌داری، یا دست‌کم متعادل‌کردن آن، به رهبران سیاسی و اخلاقی شجاعی از بالا و پایین جامعه نیاز دارد. اما به جای آن، ما دانشمندانی داریم که تضمین‌های توخالی‌شان دربارۀ اینکه می‌توانند «با دقت» و «به شکل بی‌خطر» خورشید را بپوشانند، یادآور یکی از دیوانه‌وارترین لحظات کاپیتان ایهابِ هرمان ملویل است: «برای من از توهین به مقدسات دم نزن مرد! من خورشید را هم اگر به من بی‌احترامی کند از جای در می‌آورم».جدال با خورشید به خوبی می‌تواند مرحلۀ بعدی خشونت تدریجیِ۱ تغییر اقلیم باشد. ویوک شانداز، بنیانگذار «آزمایشگاه تحقیقاتی حفظ فضاهای شهری» به مجلۀ تایمز می‌گوید: «لطفاً در نظر داشته باشید که سوختن آهسته و تدریجی خواهد بود.» آن‌گونه که مدیران پرتوهای خورشیدی وعده می‌دهند، فناوری‌های جدید شاید وقت بیشتری برای ما بخرند، اما خودِ ایدۀ «زمان‌خریدن»، منطق راه‌حل جایگزینِ کناره‌جویان و ثروتمندان را به ذهن متبادر می‌کند، که خیانتی است به ایدۀ دموکراتیکِ موضوعات عمومی.درمقابل، طرح حاضر دموکرات‌ها، موسوم به «نیو دیلِ سبز»، از ما می‌خواهد همچون ملتی فکر و عمل کنیم که بر موضوعات عمومی سرمایه‌گذاری کرده است؛ درست است که کانون توافق، بهداشت اقلیمی است، اما همچنین برابری و نبوغ امریکایی را نیز در آن لحاظ کرده‌اند. آلکساندریا اوکازیو کورتز، نمایندۀ تازه انتخاب شدۀ کنگره، در یک دیدار عمومی گفت: « قرار است توافق جدیدی صورت بگیرد، این یعنی رسیدن به جامعه‌ای عالی! خارق‌العاده است، می‌توان آن را معادل جنبش حقوق مدنی برای نسل ما دانست». نیو دیلِ سبز از ما می‌خواهد از محاسبات سوداگرانه و بازی‌های مجموع صفر۲، گذر کنیم. رؤیایی جسورانه و بزرگ است. رابینسون مِیر در نشریه آتلانتیک می‌نویسد نیو دیل سبز، شعاری است مانند «خدمات پزشکی برای همه» یا «دانشگاه‌های عمومی رایگان» یا «القای قانون مهاجرت و گمرک‌ها»۳، اما این هم مانند بقیۀ شعارهای خوب «یک جهان‌بینی است؛ یک دیدگاه؛ وعده‌ای که می‌گوید جهان را این‌گونه و آن‌گونه تغییر خواهد داد.»                                                            •••پایان جهان، در ملانکولیا، از ناکجا سر می‌رسد. فاجعه‌ای که فیلم تصویر کرده است آن‌چیزی نیست که ما پیش‌بینی کرده‌ایم؛ یعنی جنگ اتمی، یا فاجعۀ اقلیمی، بلکه ظاهراً پایان تصادفی همه چیز است. پایانی که به طرزی غیرمنتظره مناسب است؛ یک سیارۀ سرگردان، از همراهی با منظومۀ شمسی سر باز زده، و جهانِ افرادِ سرگردانی را به نابودی می‌کشاند که آن‌ها هم، با افتخار، از همراهی با یکدیگر کناره می‌گیرند. فیلم می‌گوید شاید به جای آن وضعیت اضطراری‌ای که چشم‌انتظارش هستیم، وضعیت اضطراری دیگری نصیب‌مان شود که سزاوارش هستیم.بروس ریوردن از موسسه آمادگی اقلیمی، نصیحتی برای آن دسته از نسل هزاره‌هایی دارد که از جمع‌گرایی امتناع کرده، و سودای رفتن به سمت شمال، و زندگی در انزوا را دارند: «درست است که خودتان به تنهایی می‌توانید سبزیجات کشت کنید، اما گندم و حبوبات چطور؟ گذشته از آن، اگر به مراقبت پزشکی نیاز پیدا کنید چه؟» شانداز هم بر اهمیت وابستگی متقابل تأکید می‌کند: «کنارکشیدن، و منزوی‌کردن خود، یکی از خطرناک‌ترین کارهایی است که می‌توانید بکنید». ملحق‌شدن به دیگران قدرتی در اختیارتان می‌نهد که فردگرایی کناره‌جویانه وعده‌اش را می‌دهد، اما از تحقق آن عاجز است. گاهی آن دسته کارشناسان اقلیمی که می‌گویند باید به سرعت تغییر رویه دهیم، انگاره‌های قدیمی دموکراتیک را دربارۀ برابری، روابط متقابل، قدرت موضوعات عمومی، و مأموریت مشترک مردود می‌دانند چراکه به نظرشان دست و پا گیرند، اما شاید همین انگاره‌های قدیمی باشند که –وقتی با شهامت بیامیزند- روشنگر راه شوند.فیلم ملانکولیا با این صحنه به پایان می‌رسد که همسرِ جان، پسرش و خواهر همسرش درون چادری خالی نشسته‌اند و صدای فاجعه‌ای قریب از بیرون به گوش می‌رسد. آن سه، در غیاب جان، دست‌های یکدیگر را گرفته‌اند. این حرکت شاید مایه تسلای خاطر بیینده نباشد، اما آموزنده است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را بانی هانیگ نوشته است و در تاریخ ۱۰ دسامبر ۲۰۱۸ با عنوان «No Collision» در وب‌سایت بوستون‌ریویو منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «تغییرات اقلیمی فاجعه است؟ نه برای میلیاردرها» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• بانی هانیگ (Bonnie Honig) استاد فرهنگ مدرن، رسانه و علوم سیاسی در دانشگاه برون است. حوزۀ اصلی تحقیقات او زنان و جنسیت است و آخرین کتابش امور عمومی: دموکراسی نیازمند تعمیر (Public Things: Democracy in Disrepair) نام دارد.slow violence [۱]: این اصطلاح را راب نیکسون برای اشاره به آن دسته خشونت‌های پنهانی وضع کرد که هم بر محیط زیست و هم بر انسان‌ها تاثیرگذارند؛ تغییرات اقلیمی، رهاسازی مواد سمی، جنگل زدایی و مانند آن [مترجم].[۲] zero sum games: یک مدل ریاضی در نظریه بازی است که مطابق با آن سود یا زیان یک شرکت کننده دقیقا معادل سود و زیان شرکت‌کننده‌های دیگر است [مترجم].[۳] U.S. Immigration and Customs Enforcement: سازمانی دولتی است که قوانینی سختگیرانه در برابر مهاجران اعمال می‌کند [مترجم]. ]]> بانی هانیگ اقتصادوجامعه Mon, 17 Jun 2019 03:26:18 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9432/ وقتی صدای دعواهای همسایه‌ها را می‌شنویم، باید کاری بکنیم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9431/ ماریس کرایزمن، آتلانتیک — ساعت یازده و پانزده دقیقهٔ یکی از شب‌های گذشته، داشتم چراغ آپارتمانم را خاموش می‌کردم تا آمادهٔ خواب شوم که از طبقهٔ بالا صدای داد و فریاد شنیدم. این داد و فریاد با صدای بچه‌های مهارناپذیری که درست بالای سرم بازی می‌کنند، این طرف و آن طرف می‌دوند و مزاحمت ایجاد می‌کنند تفاوت داشت. صداها خشمگین بودند. با اینکه لباس خواب تنم بود، درِ جلو را باز کردم تا صدا را بهتر بشنوم و با سیلی از فحش‌های آب‌نکشیده روبه‌رو شدم. توی راهرو ایستاده بودم و داشتم سبک‌سنگین می‌کردم که دخالت کنم یا نه؛ وضعیتی آشنا.طی بیست سال گذشته، در انواع و اقسام آپارتمان‌های نیویورک زندگی کرده‌ام، اما فصل مشترک همهٔ این خانه‌ها شنیدن مشاجرهٔ همسایه‌ها بوده است: از آپارتمان دراز و پرجمعیتی در محلهٔ هلز کیچن که با سه نفر دیگر اجاره کرده بودم، تا خانهٔ فعلی‌ام در بوروم هیل که با همسر و سگم در آن زندگی می‌کنم. واقعیت بی‌رحمانهٔ زندگی در نیویورک این است که به جز الیگارش‌های روسی که آپارتمان‌های بسیار بزرگ اجاره می‌کنند و هیچ وقت هم آنجا ساکن نمی‌شوند، همۀ ما در این شهر زورچپان شده‌ایم. توده‌وار جابه‌جا می‌شویم. فضای شخصی‌مان ناچیز و حریم خصوصی‌مان مختصر است. ما در میان تماشاچیانی زندگی می‌کنیم که از قبل حضور داشته‌اند. من در مترو و خیابان و داروخانه و فروشگاه گریه کرده‌ام و ساعت دو صبح، درهم‌شکسته از آمیزهٔ ویسکی و یأسِ وجودی، روی پله‌های جلوی خانهٔ غریبه‌ای ولو شده‌ام.اما خانه فرق دارد. درست است که اگر زیر دوش ترانه‌ای تمرین کنم یا در اتاق نشیمن برای سگم آواز بخوانم، با این خطر مواجهم که دیگران صدایم را بشنوند، اما اگر کسی از من بخواهد که صدایم را پایین بیاورم، رنجیده‌خاطر خواهم شد. زیرا من و همسایگانم توافق نانوشته‌ای داریم: صدای موسیقی نسبتاً بلندتان را تحمل می‌کنم و با دورهمی‌های دیروقت و صدای تلویزیون و صدای آمیزش‌ و باد شکم‌تان کنار می‌آیم و شما هم در مقابل باید با سروصدای من مدارا کنید.کسی که انتخاب می‌کند در چنین فاصلهٔ نزدیکی از دیگران زندگی کند می‌داند که مرزبندی و احترام به حریم خصوصی یکدیگر تا چه اندازه مهم است. اما گاهی اوقات خواهی نخواهی بیرون به درون نفوذ می‌کند و مسئلهٔ همسایه به مسئلهٔ خودمان تبدیل می‌شود. چشم و گوش به آب دادن ممکن است تحریک‌آمیز باشد، اما اگر ناخواسته باشد چطور؟ گاهی با خوشحالی سرتان گرم کار خودتان است که موقعیتی گریزناپذیر پیش می‌آید. شاید داد و فریاد همسایه‌ها یک دعوای عادی و بی‌خطر باشد، شاید هم نه؛ وقتی صداها را از آن سوی دیوار می‌شنوید تشخیص چنین تفاوت‌هایی دشوار می‌شود.چند گزینه در برابرتان وجود دارد که همه‌شان با ابهامات و پیامدهایی همراهند. می‌توانید مستقیماً مداخله کنید. مثلاً در بزنید و بگویید «خواستم مطمئن شوم همه چیز روبه‌راه است» یا این‌که در بزنید و مقداری شکر قرض بگیرید، هر کاری که به همسایگان‌تان یادآوری کند که شما هم آنجایید و شاهد مشاجره‌شان بوده‌اید. اگر کسی در معرض خطر فوری باشد، البته کمک خواهید کرد. ولی اگر کسی در خطر نباشد و شما فضول معرکه شده باشید چه؟ از کجا معلوم وضع را وخیم‌تر نکنید؟ علاوه‌براین، تقریباً همهٔ آدم‌ها هنگام نزدیک‌شدن به موقعیتی که ممکن است خشونت‌آمیز باشد ترسی طبیعی احساس می‌کنند، ترس از این‌که به خودشان آسیبی برسد.گزینهٔ دیگر این است که با پلیس تماس بگیرید. اما ممکن است وقت پلیس را تلف کنید و همسایگانتان را برنجانید. شاید هم شدت واکنش پلیس بیش از حد باشد و همسایگانتان را به خطر بیندازد. می‌توانید خیلی ساده سروصدا را نشنیده بگیرید و امیدوار باشید که متوقف شود. اما در این حالت هم کسی خواهید بود که در خانه‌اش نشسته و نمی‌داند دعوا چه وقت فقط یک دعوا است -قسمت دیگری از آن قرارداد اجتماعی‌ای که همسایه‌ها یاد می‌گیرند بخشی از زندگی بدانند و نادیده‌اش بگیرند- و کی وخامت بیشتری پیدا می‌کند. اگر «دعوای همسایه‌ها» را در گوگل جست‌وجو کنید، با ستون‌های بحث و مشاورهٔ متعددی روبه‌رو می‌شوید که پر از آدم‌هایی است که می‌خواهند مرز بین مشاجرات معمولی و خشونت خانگی را رمزگشایی کنند. چیزی که می‌خواهیم بدانیم این است: مسئله در چه شرایطی به من ربط پیدا می‌کند؟البته مشکل اینجاست که نمی‌شود به این پرسش پاسخ داد. اوایل قرن توی آپارتمان یک‌خوابه‌ای در آپر ایست ساید۱ زندگی می‌کردم که دیوار کاذبی در اتاق نشیمنش، اتاق کوچکِ دومی برای من ایجاد کرده بود. اگر وقتی می‌خواستم مطالعه کنم هم‌خانه‌ام مشغول تماشای تلویزیون در اتاق نشیمن می‌شد، درِ کوچک اتاقم را می‌بستم و توی تخت‌خواب می‌رفتم و هدفونم را می‌گذاشتم تا صدای بیرون را نشنوم. هر کاری که می‌توانست سروصدای آن آدمِ دیگری را که زندگی با او را برگزیده بودم، بپوشاند. هر دو نفرمان هر کاری از دستمان برمی‌آمد می‌کردیم تا از مواجههٔ مستقیم طفره برویم. اما تازه‌عروس‌ودامادی که آن طرف راهرو بودند چنین ملاحظه‌کاری‌هایی نداشتند، زوجی بودند که آشکارا دورهٔ سختی را می‌گذراندند. هر چند شب یک بار صدایشان را می‌شنیدیم که سر همدیگر فریاد می‌زنند تا اینکه یک روز بعدازظهر اوضاع وخیم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. می‌توانستم دو صدای متمایز را تشخیص بدهم که سر هم فریاد می‌زدند و بعد صدای شکستن آمد و فریادها شدیدتر شد. من و هم‌خانه‌ام چشممان به آن طرف راهرو بود و نمی‌دانستیم چه کار کنیم.هم‌خانه‌ام گفت: «باید درشان را بزنیم؟»من اعلام کردم: «اگر این قضیه ده دقیقهٔ دیگر ادامه پیدا کند باید به پلیس زنگ بزنیم».«بسیار خب».همین‌طور که داشتیم گوش می‌دادیم و آدرنالینِ «دعوا یا گریز»۲ را احساس می‌کردم، با خودم فکر کردم: واقعاً بزرگسالی همین شکلی است؟ باید می‌پذیرفتم که چنین دعواهایی بین زن‌وشوهرها، پس از یک روز کاری طولانی و قدری هم نوشیدنی، عادی و رایج است؟ برایم هم جذابیت داشت و هم نفرت‌انگیز بود، و از اینکه برایم جذابیت داشت احساس بیزاری می‌کردم. می‌خواستم چیزهای بیشتری بشنوم تا بفهمم دقیقاً چه فریادهایی سر یکدیگر می‌کشند. حتی دلم می‌خواست این دعوا شدیدتر شود تا صداها را بهتر متوجه شوم. دعوای زن و شوهر پیش از ضرب‌الاجل ما تمام شد. نمی‌دانم با عصبانیت به تخت‌خواب رفتند یا نه، اما فریادشان قطع شد. من هم به اتاق موقتم رفتم و دستگاه صدای سفیدم را روشن کردم و امیدوار بودم همه چیز به‌خوبی و خوشی به پایان برسد. قبل از آن‌که این زوج از آنجا بروند، که امیدوارم بعدش طلاق گرفته باشند، چند شب دیگر را هم به همان منوال گذراندیم. ترسم بیشتر از آنی بود که بخواهم مداخله کنم، ولی هرگز از قضاوت هراسی نداشتم.سال‌ها بعد در نخستین آپارتمان تک‌نفره‌ام ساکن شدم که استودیویی تنگ اما دنج در چلسی۳ بود. «اتاق خوابم» را با پرده از اتاق نشیمن جدا کرده بودم، ولی آن فضای تنگ و شلوغ اذیتم نمی‌کرد، چون همهٔ آن سی و دو و نیم متر مربع مال خودم بود. اطرافم پر از کومه‌های کتاب و دی‌وی‌دی بود و تمایل شدیدی داشتم که از تنهایی‌ام لذت ببرم و با آن کیف کنم. در آپارتمان یک‌خوابهٔ کناری، خانوادهٔ جوانِ چهارنفره‌ای زندگی می‌کردند. مادر خانواده سال‌ها ساکن آنجا بود و قرارداد اجاره‌اش ظاهراً جوری بود که می‌ارزید همان‌جا بمانند. در اتاق‌خواب تخت‌های کوچکی گذاشته بودند تا بچه‌هایشان مقداری فضا داشته باشند و زن و شوهر روی مبل تخت‌خواب‌شو اتاق نشیمن می‌خوابیدند. می‌توانستم صدای تک‌تک حرکات این خانواده را بشنوم: کج‌خلقی‌ها، جست‌وخیزها و فراز و فرودهای همیشه با هم بودن. این وضعیت دیوانه‌ام می‌کرد. دستگاه صدای سفید بهتری تهیه کردم و به مقاومتم ادامه دادم.شنبه، سی‌ویکم می ۲۰۰۸، از سفری کاری به خانه برگشتم. نزدیک به نیمه‌شب بود و با پرواززدگی و منگی، نوار زرد صحنهٔ جرم را دور ساختمانم دیدم. پیش از آنکه بتوانم وارد شوم، یک مأمور پلیس کارت شناسایی‌ام را نگاه کرد و پرسید که آیا متوجه مسئلهٔ مشکوکی در ساختمان شده‌ام یا نه. می‌فهمیدم که اشکالی هست، ولی آن مأمور، جز این‌که بگوید می‌توانم بروم داخل، چیز دیگری نگفت.صبح روز بعد دسته‌ای خبرنگار جلوی ساختمان جمع شده بود و از طریق آن‌ها پی بردم که چه اتفاقی افتاده. همسایه‌ام مارگو پاورز، که زن بیست‌وشش ساله‌ای بود و من حتی در عکس‌هایی که بعداً در دیلی نیوز و نیوزدی پخش شد نشناختمش، با چاقو کشته شده بود. حادثه زمانی رخ داده بود که این زن می‌خواسته با دوست‌پسرش که آشپز بوده به هم بزند. او با چاقوی آشپزخانه گلوی زن را بریده و بدنش را تکه‌تکه کرده بود. دربان ساختمان خواهر زن را به داخل آپارتمان راه داده بود و خواهر بدن مارگو را دیده بود که توی حمام داخل حولهٔ سبزرنگی پیچیده شده است. قاتل مارگو چند ساعت مفقود بود تا این‌که گزارش شد خودش را از ساختمان فایننشال دیستریکت پرت کرده و جسدش را پیدا کرده‌اند.یادم نمی‌آید که با مارگو حرف زده باشم یا حتی دیده باشمش. مارگو دو طبقه بالاتر از من و آن طرف ساختمان زندگی می‌کرد و شدنی است که هیچ وقت همدیگر را ندیده باشیم. دربان به خبرنگاران گفته بود که این دو تا زیاد با هم دعوا می‌کردند. از دستم کار زیادی بر نمی‌آمد و بسیار کمتر از آن می‌توانستم برای جلوگیری از مرگش کاری بکنم، با این حال احساس می‌کردم پای من هم در ماجرا گیر است. چه می‌شد اگر هوشیارتر بودم و وقت و انرژی بیشتری می‌گذاشتم و بیشتر توجه می‌کردم؟ بهتر نبود تلاشی می‌کردم تا در آن ساختمان نوعی احساس هم‌زیستی ایجاد شود؟ چطور من و همسایگانم تا این حد به این زن جوان بی‌اعتنا مانده بودیم؟ آن شبی که مارگو کشته شد، آن‌ها کجا بودند؟ آیا صدای فریادهایش را شنیده بودند؟چند هفته بعد، تصادفاً پلیسی را دیدم که شب کشف جسد مارگو، جلوی ساختمان متوقفم کرده بود. در مشروب‌فروشی محله‌ام بودم، جایی که اغلب احساس امنیت می‌کردم و متصدیان بار سفارش نوشیدنی‌ام را می‌دانستند. مأمور پلیس با تمام توانش سعی کرد سر صحبت را با من باز کند و من از اینکه او با چه سرعتی توانسته بود از حامی به تعقیب‌گر تبدیل شود، پریشان‌خاطر شدم. به احساس امنیت داشتم نیاز داشتم و دلم می‌خواست کسی جایی حواسش به من باشد، ولی چنین احساسی را هیچ‌جا نمی‌شد پیدا کرد.آن شب مشروب زیادی خوردم و تنهایی از چند بلوک گذشتم و به آپارتمانم برگشتم. شدت تنهایی درست به اندازهٔ الکل باعث می‌شد تلوتلو بخورم. شاید شنیدن صدای دعوای همسایگانم بالاتر از هر چیز دیگری، این درس را برایم داشته است: حتی در شهر متراکم و پرجمعیتی مانند نیویورک، ممکن است به‌تمامی نامرئی باشید. گاهی این ناپیدایی به معنای حریم خصوصی است و تنها راهی که از طریق آن می‌شود روی سروکلهٔ یکدیگر زندگی کرد. اما گاهی هم خطرناک و حتی مرگبار است. دیدن و توجه به یکدیگر شاید یگانه خوبیِ ما باشد.مسئولیت‌مان چیست در برابر آدم‌هایی که در فضای ما شریکند، حتی اگر هیچ وقت کلامی بین‌ ما ردوبدل نشده باشد؟ دوست دارم باور داشته باشم که اگر در خیابان خشونتی ببینم، تلفنم را برمی‌دارم و فوراً به ۹۱۱ زنگ می‌زنم. اما وقتی در خانه تنهایید و می‌کوشید به‌تنهایی تصمیم بگیرید که لازم است مداخله کنید یا نه، به‌آسانی می‌توانید فرض کنید که کسانِ دیگری مداخله یا کمک خواهند کرد. همان شلوغی شهر که آدم‌ها را به‌زور وارد زندگی خصوصی یکدیگر می‌کند، آن‌ها را قادر می‌سازد که تصور کنند دیگرانی هستند که مشغول کمکند. مسلماً فقط شما نیستید که این صدا را می‌شنوید.کاش می‌توانستم بگویم که پس از آن قتل-خودکشی همسایهٔ بهتری شده‌ام، ولی درست چند ماه بعد وضعیت برعکس شد. برای اولین و آخرین بار در زندگی‌ام داخل رابطه‌ای بودم که قبلاً فقط از دور شاهدش بودم، رابطه‌ای که عصرهایش با خنده و شاد‌نوشی می‌گذشت و شب‌هایش به فریاد و گریه ختم می‌شد. هرگز نگران امنیت جسمی‌ام نبودم، ولی سلامت ذهنی‌ام کمتر از همیشه بود. حتی در تنهایی هم پرسروصدا بودم؛ صدای موسیقی را زیاد می‌کردم، با شتاب راه می‌رفتم و در اتاقم را به هم می‌کوبیدم. بی‌توجهی شدیدی به آسایش دیگران نشان می‌دادم، وضعیتی که وقتی بروز می‌کند که بیش از حد غرق مشکلات خودتان شده باشید. در تمام آن دوران، حتی یک نفر از خانوادهٔ همسایهٔ دیواربه‌دیوارم نه‌تنها سرزنشم نکرد، بلکه کلمه‌ای هم با من حرف نزد، نه حتی از روی نگرانی یا تظاهر به نگرانی. من هنوز هم سپاسگزارم.حتی پس از آن‌که با همسر کنونی‌ام هم‌خانه شدم، ابتدا در آپارتمان کوچکی در بروکلین هایتس و سپس در آپارتمان بزرگتری در ویلیامزبورگ، دورهٔ اقامتم در چلسی رهایم نمی‌کرد. شرمسارم که توجه بیشتری به آدم‌های اطرافم نشان ندادم، آدم‌هایی که بسیاری‌شان را بیشتر از خانواده و دوستانم می‌دیدم. در ساختمانی که اکنون ساکنش هستم دعوایی نیست، ولی هنوز دوست دارم مهربانی بیشتری نسبت به آدم‌هایی که نزدیکم زندگی می‌کنند نشان بدهم، حتی اگر یگانه فصل اشتراک‌مان محل زندگی‌مان باشد. گاهی آدم‌های دور و اطراف‌تان تنها کسانی‌اند که اهمیت دارند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱۱ می ۲۰۱۹ با عنوان «Listening to My Neighbors Fight» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «وقتی صدای دعواهای همسایه‌ها را می‌شنویم، باید کاری بکنیم؟» منتشر کرده است.•• ماریس کرایزمن (Maris Kreizman) جستارنویس آمریکایی است که نوشته‌هایش در نیویورک‌تایمز، ونیتی‌فر، کات و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است. علاوه‌براین، کرایزمن میزبان پادکستی به نام ماریس ریویو (The Maris Review) در وب‌سایت لیترری‌هاب است که در آن به معرفی و نقد کتاب‌های جدید می‌پردازد.[۱] Upper East Side: از محلات معروف در منهتن نیویورک [مترجم].[۲] fight or flight : واکنشی فیزیولوژیک که جانوران در پاسخ به موقعیت‌های خطرناک و برای نجات خود نشان می‌دهند [مترجم].[۳] Chelsea: منطقه‌ای مسکونی در منهتن [مترجم]. ]]> ماریس کرایزمن اقتصادوجامعه Sun, 16 Jun 2019 04:53:04 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9431/ پرونده: وقتی که زندگی‌ات به نیمه می‌رسد http://tarjomaan.com/report/9427/ • چهل‌سالگی آخرین سال زندگی ماست؟در دوران میان‌سالی کسی به ما نهیب می‌زند: نگاه کن! نیمی از زندگی‌ات سپری شدهوقتی رفته‌رفته به چهل‌سالگی نزدیک می‌شویم، حسی غریب و گمگشتگی خاصی را تجربه می‌کنیم. دانته این‌طور توصیفش می‌کند: «در میانۀ سفر زندگی، خویش را در جنگلی تاریک می‌یابم». جرقۀ این دوره با درک این موضوع رخ می‌دهد که زندگی‌مان به نیمه رسیده، و مرگ صرفاً چیزی نیست که برای دیگران اتفاق می‌افتد: مرگ آرام‌آرام به استقبال ما هم می‌آید. الیوت ژاک، روان‌شناس کانادایی، این حس قدیمی را یک‌بار دیگر کشف کرد و پرسید: «چرا در میان‌سالی دچار بحران می‌شویم؟».• زندگی که به نیمه می‌رسد، پوچی زنگ خانه را می‌زندجوان‌ها و پیرها اهدافی دارند که به حیاتشان معنا می‌بخشد، اما بحرانْ مخصوص میان‌سال‌هاستهرگاه به هدفی می‌رسیم، مثلاً فارغ‌التحصیل می‌شویم یا خانه‌ای که دوست داریم را می‌خریم، آن هدف ناپدید می‌شود. به خودمان می‌گوییم «خب حالا چی؟» و مجبوریم پروژۀ جدیدی را کلید بزنیم تا زندگی‌مان دوباره معنادار شود. در میان‌سالی، این آونگِ رفت‌وآمد میان اهداف پراکنده آنچنان روح و روان ما را فرسوده می‌کند که دچار بحران می‌شویم و حس پوچی یا بیهودگی دست از سرمان برنمی‌دارد. کی‌رن ستیا در کتاب فلسفیِ اخیرش نقشۀ فرار از این بحران را کشیده است.• چرا پیداکردن دوستان صمیمی بعد از ۳۰سالگی دشوار است؟وقتی جوانی می‌گذرد، اغلب افراد در رویکردشان به دوستی تغییراتی درونی را تجربه می‌کنندرابطۀ اعضا در خانوادۀ مافیاییِ فیلم «پدرخوانده» چگونه بود؟ تصور اغلبمان از دوستی همان‌طور است: دوست همچون برادر توست و هر چیزی غیر از وفاداری کامل، به هر قیمتی، به‌معنای خارج‌شدن از مرزهای مقدس دوستی است. اما هر چه سنمان بالاتر می‌رود، این تصور غیرواقعی‌تر می‌شود. با گذشت ایام جوانی، عنوان «دوست» را برای اطرافیان آزادانه‌تر استفاده می‌کنیم و دیگر توقعاتِ آنچنانی و سختگیرانه از آن‌ها نخواهیم داشت. شاید بشود گفت دیگر واقعاً نمی‌توانیم با کسی دوست شویم.• اگر می‌خواهید حال یک میان‌سال را بفهمید، شوپنهاور بخوانیدچه آدم موفقی باشید و چه آدمی شکست‌خورده، در میان‌سالی با بحرانی معنایی مواجه می‌شویددر مقایسه با جوان‌ها و سالمندان، میان‌سال‌ها با شدت بیشتری از زندگی‌شان ناراضی‌اند. احساس می‌کنند به چیزهایی که می‌خواسته‌اند نرسیده‌اند و چیزهایی که به آن رسیده‌اند هم دیگر رنگ و بویی برایشان ندارد. کارشان ملال‌آور و تکراری است و زندگی روزمره‌شان خسته‌کننده و غم‌بار. به این حالت بحران میان‌سالی گفته می‌شود. موضوعی که فلاسفه هنوز آنچنان که باید و شاید به آن توجه نکرده‌اند.• دوستی‌ها چگونه در بزرگسالی تغییر می‌کند؟دوستی شاخص‌ترین رابطه‌ای است که در برابر وقفه‌های بسیارطولانی نیز مقاومت می‌کندآدم‌ها در تعامل با دوستانشان رویکردهای مختلفی دارند. بعضی‌ها بسیار سخت با کسی دوست می‌شوند، اما اگر این پیوند عاطفی را با کسی برقرار کنند، برای سال‌های سال با او دوست می‌مانند، اما برخی دیگر، خیلی زود با دیگران دوست می‌شوند و خیلی راحت هم از آن دست می‌کشند. هر چه باشد، دوستی جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی است. ما با دوستانمان دنیا را می‌شناسیم، با ازدواج اغلبشان را رها می‌کنیم و با بازنشستگی دوباره سراغ آن‌ها می‌رویم. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 14 Jun 2019 05:27:13 GMT http://tarjomaan.com/report/9427/ آیا جاستین بیبر هم کودک کار است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9426/ شان کرافورد، تری‌کوارکس‌دیلی — در ۱۹۰۴ در آمریکا، ۲۶درصد از پسرانِ ده تا پانزده ساله به صورت تمام‌وقت خارج از خانه کار می‌کردند. در کارخانجات نساجی نیو انگلند، کودکان از شش سالگی در شیفت‌های دوازده تا شانزده ساعته کار می‌کردند. وقتی چرتشان می‌‌گرفت، آب به صورتشان می‌پاشیدند. بیچاره‌ها. در طلیعۀ قرن بیستم، ۷۰درصد از کودکان مهاجری که در مزارع کلرادو کارگری می‌کردند، بر اثر کار، دچار اختلالات اسکلتی شده بودند.با توجه به این شرایط رقت‌انگیز، شاید فکر کنید تصویب قوانین کار کودکان در آغاز قرن بیستم تسریع شد. اما برعکس، طی مشاجراتی به طول یک دهه، قانون‌گذاران به خاطر حقوق صاحبان سرمایه بر سر یکدیگر فریاد کشیدند و از تنبلی کارگران آمریکایی انتقاد کردند.سردمدار آن‌ها ولدُن هیبُرن بود، سناتوری اهل ایداهو و از مخالفان برنامه‌های تئودور روزولت. در نگاه هیبرن کسانی که از طلوع تا غروب آفتاب کار نمی‌کردند یک مشت تنه‌لش بودند و این حُکم شامل حال کودکان هم می‌شد. در این میان حقوق صاحبان سرمایه باید محترم شمرده می‌شد؛ اگر کسی می‌خواست جنینی را برای کندن معدن زغال سنگ استخدام کند، دولت وظیفه داشت از او حمایت کند. احتمالاً اگر خبر بحث‌های مربوط به مراقبت‌های بهداشتی امروزی به هیبرن می‌رسید، مخش سوت می‌کشید.اما پس از آنکه جنون و تظاهر و لفاظی رنگ باخت، قوانین معقول کار کودکان تدوین شدند، از جمله ممنوعیت کامل به‌کارگیری کودکان در برخی مشاغل. ساده آنکه سرعت صنعتی‌شدن سبب شد بیشترِ افراد نتوانند تشخیص دهند چه مشاغلی برای کودکان بی‌ضرر بودند و همچون همیشه برخی تجارت‌ها بی‌شرمانه و با خرسندی از این موقعیت سوءاستفاده کردند. در کنار این‌ها، پذیرش کودکی به‌مثابۀ دوران رشدی کاملاً متمایز از بزرگسالی، نگاهی تازه و بحث‌انگیز بود. سالیان سال، کودکان تنها در مقام بزرگسالانی مینیاتوری زندگی کرده بودند و بهتر بود هر چه سریع‌تر مشغول به کار می‌شدند و واقعیت‌های دنیای بزرگسالی را می‌شناختند. اما هم فرهنگ و هم دانش می‌توانستند این باور را بپرورانند که کودکان از همه نظر با بزرگسالان متفاوتند: احساسی، جسمی و روان‌شناختی.البته آمریکایی‌ها هم مانند ما گذشتۀ خود را فراموش کرده‌اند و ثابت کرده‌اند نمی‌توانند درس‌های گذشته را در بافت جدید به کار بندند. زیرا در همان حال که از کودکان در مقابل کار و غالب مسئولیت‌های ناخوشایند بزرگسالی محافظت می‌کنیم، به راحتی آن‌ها را رها می‌کنیم تا از همۀ مزیت‌های بزرگسالی بهره ببرند.در نتیجه کودکان موبایل دارند، تلویزیون‌های صفحه‌بزرگ، سیستم‌های بازی پیشرفته، صفحات فیسبوک و گوشی‌هایی که از لحظۀ بیدارشدن از خودشان جدا نمی‌کنند. «بنیاد خانوادۀ کایسر» دریافت که بچه‌های ۸ تا ۱۸ ساله هر روز بیش از هفت‌ونیم ساعت از وقت خود را با ابزاری الکترونیک می‌گذرانند و چون استادِ کارِ هم‌زمان با دستگاه‌های مختلف هستند، در این بازۀ زمانی یازده ساعت محتوای رسانه‌ای دریافت می‌کنند.بحث دربارۀ فایده‌های چنین رفتاری را باید برای جای دیگری گذاشت. در اینجا روی این نکته تمرکز داریم که این استفادۀ مدام چه حاصلی داشته است: نیازی تمام‌نشدنی به تولید محتوا و ارائۀ آن به گروه مخاطبانی که سنشان هر روز کمتر و کمتر می‌شود. اهالی تولید سرگرمی متوجه شده‌اند که بچه‌ها دوست دارند چیزهایی را ببینند و به چیزهایی گوش بسپارند که دیگر بچه‌ها تولید کرده‌اند. این تولیدات معمولاً در یکی از این دو قالب است: ۱) در فضای قانون‌شکنی، در جایی که هم‌سن‌وسال‌‌هایشان رفتار و زندگی‌ای فراتر از سن خود دارند (بچه‌هایی با والدین یا بزرگسالان نزدیکی که نوعی جراحی اخلاقی را پشت سر گذاشته‌اند)؛ ۲) در فضای زندگی‌ای فانتزی با ثروت و شهرتی فراتر از تصور. این محتوا اغلب در قالب فیلم سینمایی و برنامۀ تلویزیونی آغاز می‌شود و به انواع و اقسامِ ضبط صوت و تصویر توسط همۀ افراد می‌انجامد که در آن‌ها از ابزارهای تغییر و ویرایش صدا وسیعاً استفاده می‌شود.دو مثال از گذشتۀ نسبتاً دور که از سرکوفت‌زدن به کودکان سر باز می‌زدند: اول، «آی‌کارلی»، سریال شبکۀ نیکلودئون، ماجرای نوجوانانی ۱۵-۱۶ ساله (در آغاز فیلم) را نشان می‌دهد که فیلم اینترنتی خود را تولید می‌کنند. ظاهراً این بچه‌ها در نوعی جامعۀ مشترک نیروانایی در سیاتل زندگی می‌کردند. و باور کنید حال و هوای نوجوانی هیچ گاه این قدر دلنشین نبوده است. پدر کارلی (هیچ‌گاه حرفی از مادرش به میان نیامده است) در یک زیردریایی زندگی می‌کرد (نهایت تخیل بچه‌ها: لاف‌زنیِ باورنکردنی و زندگی بدون نظارت دیگران) و گمان می‌کنم کارلی فقط از برادر بیست‌سالۀ خود نوعی انرژی می‌گرفت و نه چیز دیگر. بچه‌هایی که دوست دارند این‌طور زندگی کنند که جای خود دارند، خودِ من هم دوست داشتم در آن آپارتمان زندگی کنم. بچه‌ها به آخرین فناوری‌های روز دسترسی بی‌حدوحصر داشتند و در هر قسمت، هیچ کاری نداشتند بکنند جز رقم‌زدن نسخه‌هایی نوجوانانه و ناشیانه از داستان‌هایی به سبک سریال «تریز کمپانی»۱. من مدام منتظر بودم سروکلۀ روح دون ناتس۲ در سالن پذیرایی پیدا شود.مثال دوم، اثر عظیم مایلی سایرس یعنی «هانا مونتانا» است. این سریال روح فرهنگ عمومی را به خوبی درک کرد و توانست تخیل فوق‌العادۀ نوجوانانه را خلق کند: زندگی عادی در روز، ستایش پایان‌ناپذیر در شب، به دور از عکاسان جنجالی و نیاز به اعادۀ حیثیت. هانا هویتی دوگانه داشت که امکان می‌داد بتواند مانند دیگر دخترهای مدرسه‌ای باشد و پس از مدرسه به سوپراستار پاپ تبدیل شود در حالی‌که هیچ یک از این دو هویت بر دیگری برتری نداشت.این تیم‌های امید طرفدارانی کم‌سن‌وسال و متعصب و یک عالمه پول با خود آوردند. مایلی سایرس اولین ستاره‌ای بود که قراردادهای تلویزیونی، سینمایی، موسیقی و تبلیغات را با دیزنی امضا کرد و میراندا کاسگرو، ستارۀ آی‌کارلی، در هر فصل ۱۸۰,۰۰۰ دلار درآمد داشت. این مبلغ بدون در نظرگرفتن موسیقی خودتنظیمی است که تولید می‌کرد. برای کسب حداکثر سود از این بچه‌ها پیش از آنکه شیرینی خود را از دست بدهند یا پا جای پای لیندزی لوهان۳ بگذارند فشار زیادی بر آن‌ها وارد می‌شود. والدینی را هم که به سبب نیاز خود به توجه، بچه‌هایشان را تحت فشار قرار می‌دهند به این مسائل بیفزایید. این‌گونه است که همه سود می‌برند جز خود بچه‌ها.به جایی رسیده‌ایم که کار کودکان در برنامه‌های تفریحی چیزی کم از بیرون‌کشیدن زغال سنگ از معدن ندارد. نمی‌توان انتظار داشت کودکی بتواند این فشار، پول و موشکافی رسانه‌های اجتماعی را تاب بیاورد. واگذاری این تصمیمات به والدین مضحک است؛ حتی بیلی ری سایرس، پدر مایلی، مردی که در این نظام استخوان ترکانده است، نتوانست دختر خود را در این نظام مدیریت کند زیرا جهانی که فکر می‌کرد آن را می‌شناسد، با سرعت برق تغییر کرده بود.اجتماع خطرات زیادی در خود دارد و در فرهنگ ما باید از بچه‌ها محافظت شود. خوب است به گفته‌های چاک کلاسترمن گوش دهیم که با استفاده از مثال ستارۀ پاپی که جریان دوبارۀ شهرت در سن پایین را آغاز کرد، در این باره توضیح می‌دهد:کسی مانند بریتنی اسپیرز از زندگی خصوصی، شرافت و حقوق اجتماعی خود دست می‌کشد و در عوض ما به او پول می‌دهیم. اما هنوز هم در مقایسه با آنچه می‌توانست در اقتصاد فرهنگی تجارت آزاد به دست آورد، مبلغ ناچیزی است. اگر بریتنی اسپیرز هر بار که غریبه‌ای از خود بیزار او را جانشین شکست‌هایش می‌کرد ۱ دلار دریافت می‌کرد، در طول سه ماه درآمدش از وارن بافت هم بیشتر می‌شد... ما آن‌ها را در مسیری به کار می‌بریم که از پول ارزشمندتر است. این نوع جدیدی از برده‌داری غیرانسانی است که به بدی همان نوع برده‌داری نیست اما بی‌شک غیرانسانی است (چاک کلاسترمن، دایناسور خوردن۴).من اصلاً نمی‌توانم کسانی را تحمل کنم که می‌کوشند این بچه‌ها را لوس یا ناسپاس یا چیزی شبیه این توصیف کنند. آن‌ها صرفاً از سوءاستفاده‌ای که در جهانی فانتزی کادوپیچ‌شده رنج می‎‌برند و هر واکنشی برای من قابل درک است، واکنش‌هایی چون خشم، مصرف مواد مخدر و خشونت که کمک می‌کنند بچه‌ها با روش‌های شگفت‌آوری کنار آیند که به آن‌ها عادت کرده‌اند، با آن‌ها گول خورده‌اند و سپس تا رسیدن شگفتی بعدی مدتی کنار گذاشته شده‌اند. همان افرادی هم دست‌اندرکار این روند هستند که مدعی هستند این بچه‌ها را دوست دارند و تنها به دنبال موفقیت و شادکامی آن‌ها هستند. ما هم راه بازگشتی نداریم؛ اگر بخواهیم ثابت کنیم این عزیزکرده‌ها ارزش این قدر تحسین را نداشته‌اند باید سراسر باورهایمان را دور بریزیم. فکر نکنم حتی بزرگ‌ترها هم در چنین شرایطی سالم بمانند اما دوست دارم بپذیرم که در اتاق آینه دست‌کم انتخاب‌هایی برای این بچه‌ها باقی می‌ماند.در این اوضاع غم‌بار، من پیشنهادی بسیار خاضعانه برایتان دارم. صنعت تبلیغات را هم به فهرست مشاغل ممنوعه برای کودکان بیفزایید. همین فکر که می‌توانستیم جای جاستین بیبر باشیم سبب می‌شود این ایده ارزشمند باشد. در آن صورت قانون چطور عمل می‌کرد؟ اول، به این صنعت مدت زمان معینی مهلت داده می‌شد تا پروژه‌های جاری خود را که کودکان را در آن‌ها به کار گرفته‌اند کنار بگذارد. رتبه‌بندی و عایدی، مثلاً آخرین گروه موسیقی پسران، چنین تصوری را با شگفتی مواجه می‌کرد و از شدت آن می‌کاست.بعد از این فرجه، دستورالعمل‌های محکم ابلاغ می‌شوند. هیچ کودکی زیر سن ۲۱ سال نباید در تجارت برنامه‌های تلویزیونی حرفه‌ای، از جمله برنامه‌های تلویزیونی واقعی، مشغول به کار باشد. گروه تی‌ال‌سی و کانال ام‌تی‌وی واقعاً به دردسر خواهند افتاد. خوب است یک مشت بچۀ تخس تهیه‌کننده‌های این برنامه‌ها را شکنجه کنند. این ممنوعیت را تا اینترنت هم بسط بدهید زیرا استثمار در یوتیوب و دیگر بخش‌های فضای مجازی از این هم بدتر است و قوانین کار کودکان فعلی را هم رعایت نمی‌کنند. تنها یک استثنا وجود دارد: نوزادانی برای صحنه‌های شیرین و اشک‌آلودی که به خاطر مسخره‌بازی‌های پدر، مادر مجبور شده درون آسانسور یا تاکسی یا هر جای دیگری جز بیمارستان به دنیا بیاید.آیا تمدن فرومی‌ریزد؟ نه. برای نمونه بازیگران سریال «خوشی»۵ مجبور نبودند جای دیگری بروند زیرا همه تا الان به میانسالی رسیده‌اند. در جاهای دیگر هم خودشان را بالاخره سازگار می‌کردند. «من ریموند را دوست دارم»۶ نشان داد که می‌توان یک برنامۀ تلویزیونی راجع به خانه‌ای پر از بچه ساخت و اصلاً بچه‌ای نشان نداد. برنامه‌ریزی کودکان می‌توانست به دوران انیمیشن، فیلم عروسکی و تکرار «جزیرۀ گیلیگانز»۷ باز گردد. شاید جالب باشد بدانید که من طرفدار مری آن هستم. تفریح خود را سازگار خواهد کرد همانطور که همیشه کرده و راه جدیدی پیدا می‌کند تا بتواند بدون خلاقیت و کیفیت جیب‌های ما را خالی کند. این قانون تنها فناوری را رشد می‌دهد، فناوری‌ای که سبب می‌شود تمام تفریحات به نوعی کامپیوتری باشند و جیمز کامرون واقعاً سلطان جهان شود.وقتی نسل‌های بعدی آن کودکان کار، از پدربزرگ و مادربزرگ‌هایشان می‌پرسیدند چرا در آغاز قرن بیستم بچه‌ها در آن شرایط وحشتناک کار می‌کردند، احتمالاً آن‌ها شانه بالا می‌انداختند و می‌گفتند «ما هم نمی‌دانیم.» شاید ما هم روزی همین کار را بکنیم، روزی که نوه‌هایمان بپرسند چرا بچه‌ها در فضای بی‌رحم صنعتِ تفریح کار می‌کردند. شاید هم حقیقت این باشد که ما اکنون هم می‌دانیم ماجرا از چه قرار است اما برای اجتناب از دیدن واقعیت‌های خشن، نمی‌خواهیم سهم خود را در دزدیدن معصومیت کودکان بپذیریم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۶ مه ۲۰۱۹ با عنوان «The Kids And The New Coal Mine» در وب‌سایت تری‌کوارکس‌دیلی منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «آیا جاستین بیبر هم کودک کار است؟» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• شان کرافورد (Shawn Crawford) نویسندۀ آمریکایی است. او تحصیلات آکادمیک را رها کرد تا با تجربۀ شخصی نگاهش به جهان را بسازد و علاوه بر نوشتن برای تری‌کوارکس‌دیلی، سردبیری سایت کالیوپ‌کراشز را نیز برعهده دارد.[۱] Three’s Company: سریالی رمانتیک که داستان‌های آن بر محور دو دختر و یک مردم مجرد پیش می‌رود [مترجم].[۲] بازیگر مرد سریال تریز کمپانی [مترجم].[۳] بازیگر و مدل آمریکایی که از سه سالگی با کمپانی‌های مختلف قرارداد بسته است. در بزرگسالی درگیر چندین رسوایی، اعتیاد به مواد، دستگیری و... شد [مترجم]. [۴] Eating the Dinosaur[۵] Glee[۶] I Love Raymond[۷] Gilligan’s Island ]]> شان کرافورد اقتصادوجامعه Wed, 12 Jun 2019 03:27:15 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9426/ کپشن‌ها انگ ابتذال را از اینستاگرام برداشتند http://tarjomaan.com/neveshtar/9424/ روت لافرلا، نیویورک‌ تایمز — اینستاگرام فضایی محسوب می‌‌شود که کاربران عکس‌‌های حسادت‌‌برانگیز و بعضاً خشم‌‌برانگیزشان را در آن به اشتراک می‌‌گذارند. اما این برنامه به محیطی برای کسانی که از درونیاتشان می‌‌نویسند هم تبدیل شده است.بیل مولن طراح مد و تصویرساز است. او در صفحۀ اینستاگرامش می‌‌نویسد که در گذشته ظاهر عجیب و غریبی داشته؛ کمربند ساخته‌‌شده از دندان می‌‌پوشیده، در هر انگشتش، انگشترهایی به شکل جمجمه بوده و تعداد زیادی گردنبندِ صلیب به خودش آویزان می‌‌کرده، طوری که یک‌‌بار غریبه‌‌ای به او گفته بود «عین میمون فضایی شدی، همون‌‌جور که می‌‌خواستی».سولانژ نولز در صفحه‌‌اش «متاترون»۱ را معرفی می‌‌کند، اجرایی الهام‌‌گرفته از معماری که به‌‌منظور کشف رابطۀ بین حرکت و معماری خلق شده است. او می‌‌گوید «ساخت چنین مجسمه‌‌های مدولاری که بتوانند جابه‌‌جا شوند، تعامل کنند و با مردم ارتباط برقرار کنند، رؤیای من بود».کارولین کالوِی، نویسنده و یکی از شخصیت‌‌های تعجب‌‌برانگیز رسانه‌‌های اجتماعی، از اینکه دربارۀ رابطه‌‌ با پدرش صحبت می‌‌کند، و چیزهایی می‌‌گوید که شاید شما هیچ‌‌وقت نمی‌‌خواستید بدانید، احساس خرسندی می‌‌کند. او دربارۀ پدرش می‌‌گوید «وحشتناک است که ببینید یکی از والدینتان در خانه‌‌ای پر از آشغال و لای تلی از کثافت زندگی می‌‌کند».این افراد مثل اعضای گروه همسرایان‌‌اند که یا مشهورند یا در آرزوی شهرت، و صدایشان در زیرنویس‌‌های طولانی عکس‌‌هایشان طنین‌‌انداز می‌‌شود. آن‌‌ها متن‌‌هایی به درازای سیصد واژه، نه آن‌‌طور که انتظار می‌‌رود در فیسبوک یا تامبلر، که در صفحۀ اینستاگرامشان منتشر می‌‌کنند.آن‌‌ها قهرمان‌‌های پست‌‌های طولانی‌‌اند که آدم را به تعجب وامی‌‌دارند.هر چه باشد، اینستاگرام برنامه‌‌ای بود مختص عکس، فضایی برای اینکه کاربران محتویات وعدۀ غذایی هوس‌‌انگیزشان را منتشر کنند، بازی نور روی تخت‌‌خوابی به‌‌هم ریخته را شکار کنند، ارتقای شغلی‌‌شان را جشن بگیرند، یا در گردشی خانوادگی کنار ساحل در لباس شنا خودنمایی کنند.اما حالا اینستاگرام به‌‌عنوان مجذوب‌‌کننده‌‌ترین پلتفرم قصه‌‌گویی در اینترنت جای خود را باز کرده و بدل شده است به مخزنی از اعترافات تکان‌‌دهنده، درددل‌‌های موجز، برخی با رگه‌‌هایی سیاسی، مطالب چکیدۀ آموزنده، مقالات کوتاه، متن‌‌های تفکربرانگیز، و احتمالاً جذاب‌‌تر از همه، خاطراتی که به‌‌صورت سریالی و در قالب قطعه‌‌های کوتاه به‌‌یادماندنی به اشتراک گذاشته می‌‌شوند.مارکوس مِسنر، رئیس دانشکدۀ رسانه و فرهنگ ریچارد تی. رابرتسونِ دانشگاه ویرجینیا، می‌‌گوید متن‌‌های اینستاگرامیِ طولانی بدون شک محبوبیت زیادی دارند. او خاطرنشان می‌‌کند که این نوشته‌‌ها راهی برای جلب توجه و تلاشی برای برقراری ارتباط‌‌اند، برای ایجاد تعاملی عمیق‌‌تر که عکس‌‌ها‌‌ به‌‌تنهایی از پس آن برنمی‌‌آیند.چند سال پیش، وقتی متن‌‌های طولانی زیر عکس‌‌های اینستاگرامی تازه گل کردند، افراد معدودی بودند که آن‌‌ها را جایگزین مدِ روزِ وبلاگ‌‌نویسی دانستند. هارلینگ راس، از دبیران مجلۀ اینترنتی مَن رپلر در آن زمان نوشت «اخیراً به این فکر می‌‌کنم که اینستاگرام دارد به وردپرس جدید تبدیل می‌‌شود».آنچه گفته شد می‌‌تواند درست باشد؛ می‌‌تواند هم نباشد. اما زیرنویس‌‌های طولانی، به‌‌عنوان جایگزینی برای روایت‌‌های خلاصه‌‌وار و غالباً سرشار از احساساتی که آن زمان در وبلاگ‌‌های شخصی باب شده بود، به‌‌وضوح با اقبال مواجه شده‌‌اند.رابی اشتاین، مدیر تولید اینستاگرام می‌‌گوید «افراد برای ثبت لحظه‌‌های بزرگ زندگی‌‌شان، که توأمان مثبت و چالش‌‌برانگیزند، متن‌‌های طولانی می‌‌نویسند». سال گذشته برای اینکه کاربران تشویق شوند به‌‌راحتی جریان سیال ذهنشان را به اشتراک بگذارند، اینستاگرام امکان تایپ با فونت قدیمی ماشین‌‌تحریری را به استوری‌‌ها اضافه کرد. در استوری‌‌های اینستاگرام همچون اسنپ‌‌چت کاربران، متن‌‌ها، عکس‌‌ها و ویدئوهای خود را منتشر می‌‌کنند، و این استوری‌‌ها بعد از ۲۴ ساعت حذف می‌‌شوند.استفاده از این ابزار می‌‌تواند باعث تخلیۀ روانی و نیز ایجاد حس تعلیق شود. دکتر مسنر می‌‌گوید «با عکس‌‌ها و گفته‌‌های فردی مواجه می‌‌شوید که روی تخت بیمارستان است، لذا کنجکاو می‌‌شوید از باقی ماجرا هم سر دربیاورید».در چند ماه گذشته، لنا دونهام، از عوارض جسمی و روحی ناشی از جراحی‌‌های متعددی که از سر گذرانده بود نوشت. او، در پستی الهام‌‌بخش، متنی تأثیرگذار به همراه یک عکس سلفی منتشر کرد که در آن لباس خواب پوشیده بود و داشت روی میز غذاخوری‌‌اش جمجمه‌‌های کوچک خمیری درست می‌‌کرد.او در پستش نوشته بود «برخی از ما نیاز داریم درمان شویم، چون ترسیده‌‌ایم، چون کسانی که دوستشان داریم، و کسانی که می‌‌شناسیمشان، و کسانی که خیلی راحت می‌‌توانستیم جای آن‌‌ها باشیم تحت‌‌فشارند. انگار غباری ما را احاطه کرده و بالا نمی‌‌رود».گویا غباری که خود او را دربرگرفته در حال محو شدن بود: زیر عکسش برای هوادارانش نوشت «اینجا در حال شفابخشیدن به ذهن و دست‌‌هایم هستم».آقای مولن فراز و نشیب‌‌های رسیدن به سن بلوغ در نیویورکِ دهۀ هشتاد را با لحنی شاعرانه و تأثیرگذار روایت می‌‌کند. او به مناسبت روز جهانی ایدز در پستی که منتشر کرده بود نوشت «نیویورک در رؤیاهای من مکانی فانتزی برای رسیدن به آرزوهایم بود، اما پس از ماجرای ایدز، این شهری که قرار بود مرا نجات دهد برایم وحشت‌‌آور شده بود. یادم است آن موقع فکر می‌‌کردم خدا می‌‌خواهد به من هشدار د‌‌هد که حواسم به خودم باشد».اینستاگرام محیطی ورای ابتذال بصریبا وجود فضاهای متعددی که مختص نوشتن‌‌اند، چرا کاربران در اینستاگرام متن‌‌های طولانی می‌‌نویسند؟برای تازه‌‌کارها،‌‌ محبوبیت فراگیر اینستاگرام جذابیت دارد. در این برنامه موانع کمتری برای کاربران وجود دارد. آقای اشتاین می‌‌گوید «روزهای اولی که عضو فیسبوک می‌‌شوید، باید برای دیگران درخواست دوستی بفرستید یا به گروه‌‌ها دعوت شوید. اما هر وقت در اینستاگرام عضو شوید می‌‌توانید صفحه‌‌ای کاملاً عمومی داشته باشید و راحت‌‌تر پست‌‌هایتان را به اشتراک بگذارید».جذابیت متن‌‌های طولانی اغلب به این سبب است که بیان صادقانۀ واقعیت‌‌اند، و به رسانه‌‌ای که مدت‌‌ها انگ ابتذال بصری بر خود داشته، اعتبار و ارزش بخشیده‌‌اند.کلر اچسون، مدیر راهبردی برندسازی در شرکت «تراوت کرییتیو تینکینگ»، که آژانسی تبلیغاتی در ملبورن استرالیاست، می‌‌گوید: «سرانجام کاربران دیدی عمیق‌‌تر پیدا کرده‌‌اند و فراتر از این رفته‌‌اند که فقط عکس‌‌های متظاهرانه و لایک‌‌خوری به اشتراک بگذارند که پیش‌‌ازاین صفحه‌‌شان را پر کرده بود».خانم اچسون ادامه می‌‌دهد « در ابتدا عکس کنجکاوی دنبال‌‌کنندگان را برمی‌‌انگیزد، آن‌‌ها سپس سراغ متن می‌‌روند تا از ماجرا سر دربیاورند. متن می‌‌تواند روایتی خبری باشد، یا نظر فرد دربارۀ یک موضوع، یا گزارشی شخصی از یک رویداد، که داستان کامل‌‌تری را بازگو می‌‌کند و به چراهای پشت عکس پاسخ می‌‌دهد».متن‌‌های طولانی ممکن است صرفاً توصیفی باشند. زو فرانسوا در صفحه‌‌اش ZoeBakes@ توضیح می‌‌دهد که برای پخت شیرینی‌‌هایش از چه الهام گرفته است. او می‌‌نویسد «توی سرم پر از تصویر لباس‌‌های فرش قرمز اسکار، کلاه‌‌های قدیمی مخصوص عید پاک، و مراسم پاتختی بود. این‌‌همه خیال‌‌پردازی برای پخت یک کیک کوچک، زیادی بود».پیام این متن‌‌ها می‌‌تواند دعوت به کنشگری نیز باشد. امانی‌‌ الخطابه، مدافع سرسخت زنان مسلمان، در پست اخیرش با لحنی عصبانی نوشت «این برادرهای خشک‌‌مذهب را دیده‌‌اید که مدام می‌‌گویند ’تو خواهر دینی منی!!!‘ برای اینکه به خودشان این حق را بدهند تا دربارۀ لباس زنانی که حتی نمی‌‌شناسند نظر بدهند و به آن‌‌ها متلک بیندازند. ای بابا، لطفاً بروید رد کارتان برادرها!».متن‌‌های طولانی می‌‌توانند بخشی از استراتژی بازاریابی هم باشند، همان‌‌طور که میشل اوباما این شیوه را به کار بست و، از اوایل امسال، وقایع تور تبلیغاتی کتاب خاطراتش با عنوان میشل اوباما شدن۲ را در صفحۀ اینستاگرامش منتشر کرد و رهنمودهایی معنوی ارائه داد: «همۀ ما در زندگی‌‌مان با شرایط بغرنج و دشوار دست و پنجه نرم کرده‌‌ایم، شرایطی که شاید روزها، سال‌‌ها یا دهه‌‌هایی از زندگی‌‌ ما را وقف خود کرده‌‌اند. چیزی که می‌‌خواهم همۀ ما در ذهن بسپاریم این است که این‌‌ها لحظه‌‌ها و درس‌‌هایی بوده‌‌اند که ما را ساخته‌‌اند، همۀ این فراز و نشیب‌‌های کوچک، همۀ دست‌‌اندازها و چاله‌‌های پیش رویمان، و درنهایت همۀ شادی‌‌هایمان...».چنین پست‌‌هایی افراد را به نوعی از تفکر دعوت می‌‌کنند که اینستاگرام اخیراً دارد از آن حمایت می‌‌کند. ریچارد اشنور، مدیر رسانه‌‌های دیجیتال در کتابخانۀ عمومی نیویورک می‌‌گوید ‌‌«اینستاگرام رسانۀ سرآسیمه‌‌ای است، هی پشت سر هم کلیک می‌‌کنید و یک چیز دیگر می‌‌بینید. افراد در رسانه‌‌های اجتماعی، میل شدیدی به دیدن چیزهای بیشتر دارند».چیزهایی چون طرح اولیۀ یک داستان و حتی یک رمان. چندی پیش، کتابخانۀ عمومی نیویورک با همکاری آژانس تبلیغاتی مادِر، آلیس در سرزمین عجایب، مسخ و سرود کریسمس۳ را در اینستاگرام منتشر کرد. آقای اشنور می‌‌گوید «وقتی آلیس منتشر شد، در ۴۸ ساعت بیش از صدهزار دنبال‌‌کنندۀ جدید به صفحۀ‌‌ ما پیوستند، هرگز با چنین استقبالی مواجه نشده بودیم».می‌‌خواهیم دیده شویم، می‌‌خواهیم شنیده شویمنوشتن خاطرات روزانه نیز با چنان استقبالی مواجه شد که نرم‌‌افزار اینستاگرام مموار (Instagram Memoir) اختصاصاً به این منظور ارائه شد و برای مدت کوتاهی در اپل‌‌استور با هزینۀ پنج دلار قابل بارگذاری بود. هدف این برنامه تشویق دانش‌‌آموزان پایۀ سوم تا دوازدهم برای نوشتن خاطرات روزانه بود.متن‌‌های بسیار طولانی می‌‌توانند روزنه‌‌ای برای درز اخبار باشند یا، در نمونه‌‌های بدتر، فضایی برای نفرت‌‌پراکنی و افراطی‌‌گری‌‌های سیاسی و اجتماعی؛ نمونه‌‌هایی از این موارد را تیلور لورنز در مقاله‌‌ای در مجلۀ آتلانتیک بررسی کرده است.آقای مولر، طراح مد، حدود سه سال پیش نوشتن خاطرات اینستاگرامی‌‌ را آغاز کرد. او می‌‌گوید «با خودم فکر کردم: حالا پنجاه‌‌ساله‌‌ام، شغل خوب، دارایی خوب و شریک زندگی دارم، از همۀ این چیزهای خوب در زندگی‌‌ام برخوردارم. اما احساس می‌‌کردم، جایی در مسیر، بخش کوچکی از خودم را جاگذاشته‌‌ام».او پی برد که انتشار کاملاً آزادانۀ افکارش هم شفا‌‌بخش است و هم رهایی‌‌بخش. او می‌‌گوید «تنها از این طریق می‌‌توانیم بین خود و دیگران پیوندی واقعی برقرار کنیم. این تنها راهی است که می‌‌توانیم دربارۀ وضعیت انسانی‌‌مان صادقانه حرف بزنیم، نه با اشتراک عکس پاهایمان در پرواز درجۀ یک هواپیمایی امارات».پاول کاواکو، طراح لباس سلبریتی‌‌ها، نوعی خاطره‌‌گویی بسیار پرمایه را آغاز کرد. او از ماجراهای پشت‌‌صحنۀ بعضی از عکس‌‌های مشهور تاریخ مد پرده برداشت. یکی از جالب‌‌ترین خاطراتش دربارۀ پرترۀ استیون میزل از مدونا با لباس زیر و کرینولین۴ است که در اوایل دهۀ نود برای مجلۀ رولینگ استون گرفته شد.آقای کاواکو به یاد می‌‌آورد که ملکۀ پاپ برای این عکس به شلوار جین احتیاج داشته، به همین دلیل او جین خودش را درمی‌‌آورد و به او می‌‌دهد، و در طول عکاسی خودش با زیرپوش این‌‌ور و آن‌‌ور می‌‌رود.آقای کاواکو می‌‌گوید «این عکس‌‌های معروف را زیاد دیده‌‌ایم اما از ماجراهای پشت آن‌‌ها هیچ‌‌چیز نمی‌‌دانیم». متن‌‌های پراکندۀ او، که خاطراتی جذاب از یک عمر زندگی در دنیای مد هستند، مخاطبان را به مشارکت وامی‌‌دارند. او می‌‌گوید «افراد زیادی نظراتشان را زیر عکس‌‌ها می‌‌نویسند. آن‌‌ها را می‌‌خوانم، مرا به هیجان می‌‌آورند».ژوان دیدیون در اظهارنظری مشهور می‌‌گوید ما داستان می‌‌گوییم تا بتوانیم به زندگی ادامه دهیم، با وضعیت کنونی می‌‌توان گفت ما برای اینکه از خودمان برند بسازیم هم این کار را می‌‌کنیم. خانم کلوی ۲۷ساله نیاز به معرفی ندارد. او، که به گفتۀ خودش از پیشگامان خاطره‌‌نویسی در اینستاگرام است، از سال ۲۰۱۵ توجه‌‌ها را به خود جلب کرد. او در زمان دانشجویی‌‌اش در‌‌ رشتۀ تاریخ هنر دانشگاه کمبریج، دربارۀ ماجراجویی‌‌ها و داستان‌‌های عاشقانه‌‌اش می‌‌نوشت.نوشته‌‌های داستان‌‌گونۀ او، که آگاهانه و عامدانه نشانی از خودکم‌‌بینی در آن‌‌ها وجود دارد و در صفحه‌‌اش آرشیو شده‌‌، بین دنبال‌‌کنندگانش سروصدای زیادی به پا کرد. خیلی از دنبال‌‌کننده‌‌ها انتظار داشتند از سبک زندگی‌‌اش فقط جست‌‌وخیزهایش در چمن‌‌ دانشکده یا اسب‌‌سواری دوست‌‌پسرش را ببینند.او مخالفان سرسختی هم دارد که البته، با داشتن ۸۰۰هزار دنبال‌‌کننده، چیز عجیبی نیست. او به‌‌خاطر عمل‌‌نکردن به وعده‌‌اش در قراردادی به ارزش ۵۰۰هزار دلار برای نوشتن کتابی بر اساس صفحۀ اینستاگرامش، و خرج‌‌کردن ۱۰۰هزار دلار از مبلغ پیش‌‌پرداخت آن، در فضای عمومی به‌‌شدت مورد حمله قرار گرفت. اوایل سال جاری هم عده‌‌ای به‌‌خاطر عدم موفقیت در برگزاری سری کارگاه‌‌های خلاقیت در شهرهای مختلف، یقۀ او را گرفتند. کارگاه‌‌هایی که قرار بود شامل گفت‌‌وگوهای عمیق، ناهارهای دخترانه، و کیف‌‌های هدیه باشد.وقتی وعده‌‌های او دربارۀ کارگاه‌‌ها محقق نشد و نتوانست انتظارات را برآورده کند، او را کلاه‌‌بردار خواندند، و به تورش هم لقب «فستیوال فایر ۲»۵ دادند. او سریعاً عذرخواهی کرد و افتضاح به بار آمده را به ضعفش در برنامه‌‌ریزی و پیشبرد برنامه‌‌ها نسبت داد. چهره‌‌ای که او این روزها در استوری‌‌های اینستاگرام از خود نشان می‌‌دهد جذابیت غیرواقعی و اغراق‌‌شدۀ کمتری دارد.او در مصاحبه‌‌ای با اشاره به پست‌‌های قدیمی‌‌تر و اعتیادش به داروی آدرال، که به‌‌ندرت درباره‌‌اش حرف زده، می‌‌گوید «وقتی به گذشته نگاه می‌‌کنم، فکر می‌‌کنم چقدر می‌‌توانستم در مواجهه با مخاطبانم آسیب‌‌پذیرتر باشم».کمتر کسی می‌‌تواند مثل سوفی گری ضعف‌‌هایش را در اینستاگرام به نمایش بگذارد. او که مربی ۲۴سالۀ تناسب‌‌اندام است در اینستاگرامش نوشت «عادت ماهانه‌‌ام نزدیکه. صورتم درب و داغونه و تو دو هفتۀ گذشته، بارها کف زمین دراز کشیده‌‌ام و گریه کرده‌‌ام» و به‌‌همراه این اعتراف عکسی از نمایی نزدیک از چهره‌‌اش که واقعاً هم رنگ‌‌پریده بود به اشتراک گذاشت.و در ادامه نوشت «این نقص منه؟ نه، من صرفاً یک انسانم».خانم گری گهگاه در صفحه‌‌اش محصولاتی را تبلیغ می‌‌کند و، مثل خیلی از هم‌‌عصرانش، از چنین متن‌‌هایی برای جلب نظر خوانندگان و اثبات حقانیت خود استفاده می‌‌کند. او در مصاحبه‌‌ای چنین می‌‌گوید «خود را آسیب‌‌پذیر می‌‌کنید تا مخاطب داشته باشید. به‌‌جای اینکه صرفاً برای دیده‌‌شدن چیزی پست کنم، تلاشم این است که با خوانندگانم ارتباط برقرار کنم».او می‌‌گوید «در اینستاگرام آدم‌‌ها می‌‌خواهند که دیگران آن‌‌ها را ببینند و حرف‌‌هایشان را بشنوند». به همین ترتیب، او نیز از این رسانه به‌‌عنوان مکانی استفاده می‌‌کند تا دربارۀ مسائل مربوط به تصویر بدنی خود و خوانندگانش با صمیمیت و صداقتی جسورانه حرف بزند.به نظر می‌‌رسد زمان آن فرارسیده که چنین نگرشی داشته باشیم. خانم گری می‌‌گوید «من نمی‌‌توانستم چهرۀ دروغینی که شبکه‌‌های اجتماعی نشان می‌‌دهند را تحمل کنم. خسته‌‌کننده‌‌ است که همیشه بخواهی تظاهر کنی همه‌‌چیز خوب و روبه‌‌راه است».پی‌‌نوشت‌‌ها:• این مطلب را روت لافِرلا نوشته است و در تاریخ ۲۷ مارس ۲۰۱۹ با عنوان «The Captionfluencers» در وب‌‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «کپشن‌ها انگ ابتذال را از اینستاگرام برداشتند» و ترجمۀ عرفانه محبی منتشر کرده است.•• روت لافِرلا (Ruth La Ferla)، روزنامه‌‌نگار نیویورک تایمز و دانش‌‌آموختۀ ادبیات آلمانی است. او سال‌‌ها دبیر بخش مد و فشن نیویورک تایمز بود و با مجلات اونیو مگزین و وومنز ویر دیلی نیز همکاری داشته است.[۱] Metatronia[۲] Becoming[۳] A Christmas Carol[۴] نوعی زیردامنی که، برای ایجاد چین و پف، زیر دامن‌‌ می‌‌پوشیدند [مترجم].[۵] Fyre Festival: یک جشنوارۀ موسیقی بسیار تجملاتی بود که در سال ۲۰۱۷ برگزار شد. اینستاگرام و تعدادی از سلبریتی‌‌ها برای این جشنواره تبلیغ کرده بودند. اما به‌‌دلیل اشکال در برگزاری مراسم و نیز خدمات‌‌رسانی نامناسب، برنامه‌‌ها تعطیل شد و شرکت‌‌کنندگان که مبلغ گزافی پرداخت کرده بودند از برگزارکنندگان شکایت کردند [مترجم]. ]]> روت لافرلا اقتصادوجامعه Tue, 11 Jun 2019 03:40:14 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9424/ اگر در خانواده‌ای فقیر به دنیا بیایید، احتمالاً هیچ‌وقت رئیس نخواهید شد http://tarjomaan.com/interview/9419/ گفت‌وگوی جو پینسکر با دنیل لاریسن، آتلانتیک — وقتی دو جامعه‌شناس با معماران، تولیدکنندگان تلویزیونی، هنرپیشگان، و حسابدارنی مصاحبه کردند که دستمزد بسیار بالایی می‌گرفتند، با فرهنگ‌های شغلی‌ای مواجه شدند که پیشاپیش به نفع افراد ثروتمند هستند.طی پنج سال گذشته، دو جامعه‌شناس، به نام‌های دنیل لاریسن و سم فریدمن، الگوی ثابت و درخور توجهی را در داده‌های نیروی کار انگلستان کشف کرده‌اند: نه‌تنها فرزندان خانواده‌های طبقۀ کارگر با احتمال بسیار کمتری نسبت به فرزندان خانواده‌های ثروتمند شغل‌های ممتاز پیدا می‌کنند، بلکه درآمد آنان نیز در حوزه‌های کاریِ یکسان به‌طور میانگین ۱۶درصد کمتر است.لاریسن و فریدمن در این داده‌ها بیشتر تعمق کردند، اما تحلیل‌های آماری فقط تا همین جا می‌توانست آنان را ببرد. از همین رو، در فرهنگ محیط‌های کاری مدرن عمیق شدند و ازنزدیک با کارگرها صحبت کردند -در کل با حدود ۱۷۵ نفر- در چهار محیط حرفه‌ای بسیار معتبر: یک شرکت تلویزیونی، یک شرکت حسابداری چندملیتی، یک شرکت معماری، و دنیای بازیگران مستقل.نتیجۀ این پژوهشْ کتاب جدید لاریسن و فریدمن است، سقف طبقاتی: چرا ممتازبودن می‌ارزد، که نشان می‌دهد چرا آداب و رسوم محیط‌های کاریِ نخبگانی به‌نفع کسانی است که در خانواده‌های ثروتمندتری بزرگ شده‌اند. مؤلفان مجموعه‌ای از «سازوکارهای پنهان» را شرح می‌دهند -مثلاً آئین‌نامه‌های نانوشتۀ رفتار شغلی و نظام‌های غیررسمی پیشرفت حرفه‌ای- که به نفع افرادِ ازپیش متمکّن است و بر ضرر کسانی است که پیشینۀ ایشان به طبقۀ کارگر بازمی‌گردد.در ماه ژانویه، کمی پیش از انتشار کتاب در بریتانیا، با لاریسن که استاد کالج اسوارتمور است مصاحبه‌ای کردم و به من گفت که اگرچه سیاست‌های طبقاتی انگلستان با ایالات متحده فرق دارد، یافته‌های او و فریدمن در مورد «پول، روابط، و فرهنگ» در مورد آمریکا نیز به‌نحو گسترده صدق می‌کند. به‌منظور رعایت اختصار و شفافیت بیشتر، این گفت‌وگو ویرایش شده است.جو پینسکر: شما در کتاب راجع‌به نوعی پشت‌گرمی مالی نوشته‌اید که فقط در اختیار برخی از دانش‌آموختگان دانشگاه‌هاست و از آن با عنوان «بانک مامان و بابا» نام برده‌اید. طرز کارش چطور است، و برای کسی که شانس گرفتن شغل‌های خاص را دارد چه پیامدهایی به همراه می‌آورد؟دنیل لاریسن: فکر می‌کنم تصویری که ما داریم -یا اگر بخواهید سیاسی نگاه کنید، ایدئولوژی‌ای که داریم- این است که وقتی شما حدوداً هجده‌ساله هستید، راه خودتان را انتخاب می‌کنید و ریشۀ طبقاتی شما نقش مهمی در مسیر شغلی آینده‌تان ندارد. اما آنچه من و همکارم یافتیم این بود که این تصویر به‌هیچ‌وجه درست نیست.در کتاب، ما راجع‌به کسانی حرف زده‌ایم که دنبال بازیگری رفته‌اند، که مسیری بسیار ناروشن و دشوار دارد. اکثر افراد، وقتی تازه شروع به کار می‌کنند، عمدۀ درآمدشان از بازیگری نیست، و بنابراین کسانی که می‌توانند روی کمک والدینشان حساب کنند بسیار بیشتر توانایی این را دارند که فقط بازیگری را دنبال کنند، چون لازم نیست نگران حفظ یک شغل متعارف تمام‌وقت باشند صرفاً برای اینکه جای خواب و خوراک داشته باشند.این روشن‌ترین مثال ما در کتاب است، اما پول‌گرفتن از والدین به‌شیوه‌های بسیار دیگری نیز می‌تواند در زندگی شغلی شما تفاوت ایجاد کند. در بریتانیا، اگر در لندن کار کنید، احتمالاً پول بسیار بیشتری درمی‌آورید، و احتمال اینکه در مرکز حوزۀ کاری خودتان قرار بگیرید بسیار بیشتر است. اما زندگی در لندن هزینۀ بالایی دارد. پس بسیاری از افرادی که در لندن زندگی می‌کنند از والدینشان برای پیش‌پرداخت یک خانه یا دادن اجاره کمک می‌گیرند، که این در حوزه‌هایی به‌جز بازیگری نیز صادق است. و جای دیگری که فکر می‌کنم کمک والدین تفاوت بزرگی ایجاد می‌کند در مورد کسانی است که به‌سبب تأمین مالی از سوی والدین می‌توانند وارد دوره‌های کارورزی بی‌مزد یا با مزد بسیار پایین شوند، که خب این نقطۀ ورود به بسیاری از مشاغل سطح بالا و دارای دستمزد هنگفت است.پینسکر: و وقتی که افراد چنین شغل‌هایی را به دست می‌آورند، شما راجع‌به اهمیت «حمایت» می‌نویسید: در اصل، وقتی یکی از کارکنان باسابقۀ یک شرکت به‌صورت غیررسمی یک جوان را زیر بال‌وپر خودش می‌گیرد و به او کمک می‌کند که در شرکت ترقی کند. دربارۀ طرز کار این نظام‌های حمایتی چه دریافتی داشتید؟لاریسن: فکر می‌کنم افراد زیادی هستند که تصور می‌کنند اگر از یک همکار جوان حمایت کنند استعدادیابی کرده‌اند؛ در شرکت حسابداری موردمطالعۀ ما به این می‌گفتند «نقشه‌کشیِ استعداد». اما بسیاری از افرادی که با آن‌ها حرف زدیم قادر بودند تأمل کنند و بگویند «یک دلیل اینکه من نسبت به آن فرد هیجان داشتم، احتمالاً، این است که او مرا به یاد جوانی‌های خودم می‌انداخت». اصطلاحی که در جامعه‌شناسی برای این وضعیت به کار می‌بریم هوموفیلی۱ است؛ آدم‌ها کسانی را دوست دارند که شبیه خودشان باشند.یکی از ایده‌های بزرگ کتاب، از نظر من، این است که برای همه در همۀ موقعیت‌ها واقعاً سخت است که فرق بگذارند بین آنچه استعداد یا هوش یا شایستگی واقعی است و «وای، این آدم من را یاد خودم می‌اندازد»، یا «با او احساس نزدیکی می‌کنم چون می‌توانیم دربارۀ اسکی و سفر به باهاما صحبت کنیم». بخشی هم این است که معیار شما برای یک کارمند خوب اغلب از این می‌آید که خودتان را بر چه مبنایی یک کارمند خوب می‌دانید.پینسکر: در محیط‌های کاریِ موردمطالعۀ شما، چه کسانی بیشتر در این نظام‌های حمایتی حذف شده بودند؟لاریسن: در سه حوزه از چهار حوزۀ کاری موردمطالعۀ ما، افراد فقیر و طبقۀ کارگر، و همچنین زنان و رنگین‌پوستان. محورهای فراوانی هستند که حول آن‌ها ممکن است هوموفیلی بر داوری افرادِ باسابقه دربارۀ اینکه چه کسی شایسته است تأثیر بگذارند.پینسکر: شما دربارۀ آئین‌نامه‌های رفتاری نانوشته هم زیاد صحبت کرده‌اید که می‌توانند در برخی محیط‌های کاری در تعیین اینکه چه کسی پیشرفت کند و چه کسی نکند تأثیرگذار باشند. چه مثالی از این وضعیت دارید؟لاریسن: احتمالاً بهترین مثالش همان شرکت تولیدکنندۀ برنامه‌های تلویزیونی باشد که موردمطالعه قرار دادیم. اسمی که ما به فرهنگ آنجا دادیم «غیررسمی‌بودن آموخته‌شده» بود؛ هیچ‌کس کُت نمی‌پوشید و کراوات نمی‌زد، هیچ‌کس حتی لباس‌های اسپرت استاندارد برای محل کار هم نمی‌پوشید. کفش کتانی می‌پوشیدند و هر جور لباس اسپرتی، لباس‌های مُد روز. یک‌جور راه «درست» و «غلط» برای این سبک لباس پوشیدن وجود داشت: بعضی‌ها آنجا از مردی صحبت می‌کردند -سیاه‌پوست و از طبقۀ کارگر- که خیلی تابلو بود. مدتی در آنجا کار کرد و آخر هم رفت. او گرم‌کن می‌پوشید، و نوع غیررسمی‌بودن و مُد روز بودنش مثل بقیه نبود.همه جور چیزی بود، مثلاً اینکه چه کسانی پایشان را روی میز بگذارند و چه وقتی این کار را بکنند، چه وقتی حرف‌های بی‌ادبی بزنند؛ چیزهایی که احتمالاً انتظار ندارید در محلی که پر از تولیدکنندگان تلویزیونیِ معتبر و قدرتمند است مشاهده کنید. اما به نظرم مدیریت این جو برای برخی از پاسخ‌دهندگان ما از طبقۀ کارگر خیلی ناخوشایندتر و سخت‌تر بود تا اینکه کسی به آن‌ها بگوید «فقط هر روز کت‌وشلوار بپوشید و کراوات بزنید». این قواعد روشن نبودند، اما انگار بقیه همه با آن‌ها آشنا بودند.پینسکر: و تلاش برای سر درآوردن از آن‌ها هزینۀ عاطفی و روانی دارد؛ درست است؟لاریسن: از نظر بسیاری از کسانی که از خانواده‌های فقیر یا طبقۀ کارگر یا طبقۀ متوسط روبه‌پایین می‌آیند، بودن در این محیط‌ها مثل این است که هر روز بخواهی نمایش بازی کنی. در محیط کار احساس راحتی نمی‌کند، حتی کسانی که کاملاً موفق بوده‌اند و به بالاترین رتبه‌ها در شغل خودشان رسیده‌اند.بخشی به این دلیل است که مردم در فرهنگ و طبقه و محلی احساس راحتی می‌کنند که در آن بزرگ شده‌اند. و کارکردن در یک منصب یا فرهنگ حرفه‌ای که از برخی جهات عمیقاً با افکار و اعمال خانوادۀ شما تفاوت دارد چالش‌ساز است. اما یک شیوۀ پرداختن به این مسئله این است که فرهنگ‌های محیط کار به آنچه افراد فقیر و متعلق به طبقۀ کارگر -و زنان، اقلیت‌های قومی و نژادی، و دیگر گروه‌های مطرود در طول تاریخ- با خود می‌آورند نزدیک‌تر شود، نه اینکه فقط تلاش کنیم به این «دیگران» آموزش دهیم که چطور خود را سازگار کنند.پینسکر: مشاهدۀ مکرر این نکته در کتاب که چقدر همۀ این فرآیندها نامرئی هستند بسیار شوکه‌کننده بود، و اینکه چقدر این شرایط بر نحوۀ گرفتن شغل‌های ممتاز و پیشرفت‌کردن در آن‌ها تأثیر می‌گذارد. بعضی از افرادی که با آن‌ها حرف زده‌اید خیلی روشن منکر کمکی شده‌اند که به این واسطه به آن‌ها رسیده است. به نظرتان چه چیزی پشت این حرف‌ها هست؟لاریسن: هم در ایالات متحده و هم در بریتانیا یک باور پنهانِ واقعاً قوی و بسیار رایج وجود دارد -در آمریکا، همان رؤیای آمریکایی است- که موفقیت و شایستگی تقریباً یک چیز هستند، که اگر شما واقعاً ثروتمند هستید، حتماً باهوش و سخت‌کوش بوده‌اید، و اگر فقیر هستید، حتماً یک جای کارتان می‌لنگد. مردم می‌خواهند باور کنند که به‌واسطۀ هوش و استعدادشان به جایی که هستند رسیده‌اند. و اغلب هم این تا حدی درست است، اما این هم درست است که بالأخره کسانی هستند که احتمالاً به همان اندازه باهوش و مستعد بوده‌اند و حالا در جایی که باید باشند نیستند، به‌دلیل موانعی که وجود داشته است. کنارآمدن با این تصور که شاید کس دیگری بیشتر از من شایستۀ داشتن این موقعیت بوده دشوار است، و به نظرم تقریباً هر کسی دوست دارد قصه‌ای از اینکه چطور با تکیه بر خودش به آن موقعیت رسیده تعریف کند.بخش بزرگی از کتاب راجع‌به موانع موجود است، اما می‌شود این بحث را خیلی جلوتر بُرد. نمی‌گویم اکثر افرادِ واقعاً موفقی که با آن‌ها مصاحبه کردیم در شغلشان بد بودند. اما فکر می‌کنم، از نظر خیلی‌ها، بررسی اینکه امتیازات آنان بدون استحقاق واقعی بوده مثل این است که به آن‌ها بگویی «تو بد هستی» یا «تو شایستگی هیچ چیزی را نداری»، چون بین مفهوم شایستگی و مفهوم موفقیت این ارتباط عمیق در ذهن ما وجود دارد.پینسکر: پس از به‌انجام‌رساندن چنین طرح پژوهشی‌ای، به نظر شما چه چیزی باید در این محیط‌های کاری تغییر کند؟ فکر می‌کنید چیزی هست که شرکت‌ها بتوانند آن را بهبود دهند؟لاریسن: در یک سطح، چون دسترسی به آموزش و شغل برحسب نژاد، برحسب طبقه، نابرابر است، در بسیاری از مشاغل معتبر یا خاص نمی‌توانید از همۀ اجزای جامعه به یک اندازه نماینده داشته باشید. پس ماجرا بزرگ‌تر از آن است که صرفاً یک شرکت مشخص بخواهد بدان بپردازد.درعین‌حال، فکر می‌کنم واقعاً کارهایی هست که شرکت‌ها می‌توانند انجام بدهند. شما می‌توانید به نحو ایجابی بکوشید افرادی را استخدام کنید که شبیه به افرادی که از قبل در شرکت شما بوده‌اند نباشند، از حیث نژاد، جنسیت، خاستگاه طبقاتی، و سایر موارد. و می‌توانید به این فکر کنید که چه انتظارات یا فرهنگ‌هایی در شرکت شما وجود دارد که درواقع ربطی به خروجیِ موردنظر شرکت شما ندارند.اگر بخواهم مثالی از کار خودم بزنم، من می‌دانم که در دانشکده‌ها و دانشگاه‌ها دانشجویانی که از خانواده‌های فقیر یا طبقۀ کارگر هستند بسیار کمتر از دیگران احتمال دارد که با ملاقات خارج از کلاس در دفتر کار استاد احساس راحتی بکنند. برای همین، از همه می‌خواهم، با هر پیشینۀ طبقاتی، به دفترم بیایند، تا این ارتباط خارج از کلاس برای همه آزاد بشود. به نظرم در باقی حوزه‌ها نیز موارد مشابهی وجود دارد؛ قواعد نانوشته‌ای هست که از روی آن‌ها می‌توانیم بفهمیم هنجارها چه هستند و بعد در مورد آن‌ها صراحت به خرج دهیم.اما کماکان این سؤال بزرگ‌تر وجود دارد که اصلاً چرا این‌قدر نابرابری هست. اگر این‌طور نبود که کسی در یک سازمان به‌خاطر کاری یکسان ۱۰ یا ۱۵ برابرِ یک نفر دیگر در همان سازمان پول بگیرد، آنگاه اینکه در سازمان‌های متفاوت دستمزد افراد چقدر فرق دارد چندان مهم نبود. و بستر بزرگ‌تر کتاب این است که آنچه باعث مشروعیت نابرابری‌های عظیم می‌شود این باور است که نتایج مطابق شایستگی‌ها هستند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Friedman, Sam, and Daniel Laurison. The class ceiling: Why it pays to be privileged. Policy Press, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با دنیل لاریسن و در تاریخ ۲۶ فوریۀ ۲۰۱۹ با عنوان «The 'Hidden Mechanisms' That Help Those Born Rich to Excel in Elite Jobs» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۹ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «اگر در خانواده‌ای فقیر به دنیا بیایید، احتمالاً هیچ‌وقت رئیس نخواهید شد» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.•• دنیل لاریسن (Daniel Laurison) استادیار جامعه‌شناسی در کالج اسوارتمور است که دربارۀ نابرابری و جایگاه اجتماعی تحقیق می‌کند. لاریسن فارغ‌التحصیل دانشگاه برکلی کالیفرنیاست. کتاب سقف طبقاتی (The class ceiling) آخرین کتاب اوست.••• جو پینسکر (Joe Pinsker) نویسندۀ بخش‌های خانواده و آموزش در مجلۀ آتلانتیک است.[۱] homophily ]]> دنیل لاریسن اقتصادوجامعه Sun, 09 Jun 2019 03:30:03 GMT http://tarjomaan.com/interview/9419/ بوروکراسی دشمن خلاقیت است، آیا راه‌حلی برای این مشکل وجود دارد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9418/ آدام گرنت، هاروارد بیزنس ریویو ­— اگر جایی روی زمین باشد که مسلخِ نوآوری باشد، هرطور شده پیدایش خواهم کرد. من در واپسین سنگرِ بروکراسی، عهده‌دار نوآفرینی و تحول شدم. درست در جایی که آدم‌ها بی‌چون و چرا زیر بار پیش‌فرض‌ها می‌رفتند، چشم‌بسته قوانین را دنبال می‌کردند، و پای‌بند فناوری‌ها و رسم‌و‌رسوم نخ‌نما بودند: ناوگان دریایی ایالات متحده آمریکا.اما ظرف چند ماه، نوآفرینی در نیروی دریایی به اوج رسید. نه آنکه من کاری در این‌باره کرده باشم، بلکه دلیل آن ایجاد یک واحد ارشد عملیات نوآوری و تأسیس مقر وزارت دفاع در سیلیکون‌ولی بود که با هدف همسو‌شدن قوای ارتش با فناوری‌های پیشرو به راه افتاد. در کمال شگفتی، این تغییرات نه برآمده از رأس ساختار فرماندهی و نظارت نیروی دریایی، بلکه ریشه‌ در ابتکار گروهی از افسران جزءِ تازه‌نفس داشت که بیست تا سی‌سال بیشتر نداشتند.وقتی در پی جزییات بیشتری در این خصوص بودم، بسیاری به یک خلبان جوان به‌نام بن کولمن اشاره می‌کردند. افسران او را فردی دردسرساز، هوچی، مخرب، بدعت‌گذار و افراطی می‌شناختند. حال‌آن‌که نسبت‌دادن چنین القابی به ارتشیان، تخلفی آشکار از منش نظامی است و مصداق تحقیر به‌شمار می‌رود.کولمن سنگ‌بنای نوآفرینی در نیروی دریایی را با ایجاد نخستین واحد نوآوری سریع -شبکه‌ای از متفکران نوآور که در راستای به‌چالش کشیدن پیش‌فرض‌های ریشه‌دار و تولید ایده‌های جدید همکاری می‌کنند- گذاشت. اولین گام در ایجاد این واحد، یافتن گوسفندهای سیاه بود: افرادی با سابقۀ نافرمانی. یکی از آن‌ها به‌دلیل سرپیچی از دستور فرماندهی، از یک زیردریایی هسته‌ای اخراج شده بود. دیگری زیرِ بارِ آموزش‌های پایه نرفته بود. و برخی دیگر از طریق نوشتن بلاگ‌های عمومی برای بیان دیدگاه‌های ساختارشکنانۀ خود، رو‌در‌‌روی افسران ارشد قرار گرفته و به تمرّد از سلسله دستورات مافوق‌‌شان متهم شده بودند. به بیان کولمن: «آن‌ها گرگ‌هایی تنها بودند. و بسیاری‌شان ید طولایی در سرپیچی داشتند».با‌این‌حال، کولمن دریافت که حفظ و تقویت نوآوری در نیروی دریایی، در گرو وجود عاملی فراتر از گرگ‌های تنها است. از‌این‌رو، او در کنار مربی‌گری و هدایت عملیات پرواز، بر آن شد تا فرهنگ ناهم‌نوایی را در نیروی دریایی ایجاد و نهادینه کند. او به‌منظور جلب حمایت رهبران ارشد در گسترش شبکۀ خود، با آن‌ها وارد مذاکره شد. کولمن ملوانانی را به استخدام درآورد که هیچ‌گاه روی خوشی به تغییر وضع موجود نشان نداده بودند و آن‌ها را به شیوه‌های جدید اندیشیدن سوق داد. آن‌ها از مراکز ارتقاء نوآوری خارج از ارتش نظیر گوگل و موسسۀ راکی‌مانتین ​​بازدید کردند. مطالعه پیرامون نوآوری و بحث بر سر ایده‌ها در اوقات فراغت یا از طریق گفت‌و‌گوهای آنلاین، در برنامۀ ماهانۀ این سربازان قرار داشت. دیری نپایید که آن‌ها پیشگام استفاده از چاپ‌گرهای سه‌بعدی در کشتی‌ها و به‌کارگیری رُبات‌ماهی‌ها برای انجام مأموریت‌های خیره‌کننده‌ در زیر آب شدند؛ و در نتیجۀ این دستاورد، دیگر هسته‌های نوآوریِ سریع نیز رفته‌رفته در ارتش تشکیل شدند. کولمن می‌گوید، «فرهنگ پادشاه است. وقتی که آدمی ندای درون خود را بیابد، دیگر چیزی جلودارش نیست».با‌این‌حال، بیشتر رهبران در توانمندسازی سربازان برای نوآوری کوتاهی می‌کنند. و در عوض، می‌کوشند با جذب شخصیت‌های کارآفرین‌مسلک و بی‌پروا، ایده‌ها و نیرویی تازه را وارد سازمانشان کنند و در ادامه، رشتۀ امور را تمام و کمال به دست آن‌ها بسپارند. این رویکرد نادرستی است، زیرا نوآوران برتر را موجوداتی نادر و با موهبت‌های استثنایی فرض می‌کند. تحقیقات نشان می‌دهد که کارآفرینانی که در بلندمدت موفق هستند، از ریسک‌پذیری بیشتری در مقایسه با همتایان‌شان برخوردارند. آتش تند نوآوری در انسان‌های ذاتاً خلاق، به‌همان سرعت رو به خاموشی می‌گذارد. بنابراین تکیه بر معدودی از افراد استثنایی که خلاقیت از سر و ‌روی‌شان می‌بارد، راه‌کاری کوتاه‌مدت است که توانایی‌های بقیه را دست‌کم می‌گیرد. در اصل، بیشتر مردم کاملاً توانایی نواندیشی و حل مسئله دارند، به شرطی که سازمانشان آن‌ها را به هم‌نوایی و هم‌رنگی با جماعت وا ندارد.سازمان‌ها زمانی به ورطۀ رکود و ایستایی می‌افتند که همگان به شیوه‌ای یکسان اندیشیده و پای‌بند هنجارهای غالب باشند. مقابلۀ موثر با سکون و ترغیب نوآوری، مستلزم نهادینه‌ساختن تفکر نوآفرینانه توسط رهبران سازمان است. چنین هدفی با پیمودن مسیر مشابهی که کولمن در ارتش پیاده کرد محقق می‌شود و آن ایجاد فرهنگ ناهم‌رنگی است. من بیش از پنج‌سال را صرف مطالعه دربارۀ این موضوع کرده‌ام و برایم روشن شده که ایجاد چنین فرهنگی آسان‌تر از چیزی است که تصور می‌کنیم.رهبران برای تولید -و تداوم تولیدِ- ایده‌های جدید توسط تازه‌کاران، باید فرصت‌ها و مشوّق‌های لازم را در اختیارشان قرار دهند. به‌طوری که افراد فارغ از نقش و جایگاه خود بتوانند از امور بدیهی و پیش‌پاافتاده چشم‌پوشی کنند. وانگهی وجود افراد توانمند در ارزیابی این ایده‌ها نیز ضرورت دارد. البته این بخش از فرآیند بیش از مردم‌سالارانه‌بودن باید متکی بر نخبه‌سالاری باشد، زیرا برخی از آرا معنی‌دارتر از دیگران است. و در نهایت، استمرار تولید و انتخاب ایده‌های هوشمندانه در طول زمان، در گرو آن است که سازمان بین انسجام فرهنگی و تعارض‌های خلاقانه توازن ایجاد کند.بگذار هزاران گل شکوفا شودباور رایج مردم این است که برای انجام بهینۀ امور، باید کار کم‌تری به آن‌ها واگذار شود. با‌این‌حال، از شواهد امر پیدا است که پُرکاری موجب تقویت نوآفرینی می‌شود، چرا که حجم بالای کار امکانِ یافتن راهکارهای جدید را افزایش می‌دهد. آزمایش‌های اخیر برایان لوکاس و لوران نُردگران از روان‌شناسان دانشگاه نورث‌وسترن نشان می‌دهد ایده‌های اولیه‌ای که به ذهن ما خطور می‌کنند خام و معمولی‌اند. اما زمانی که روی آن‌ها فکر می‌کنیم، احتمالات غیرمعمول‌تری در مغزمان شکل می‌گیرد. وانگهی به‌شکل‌قابل توجهی اثر کم‌تری از نوآوری در بیست ایدۀ اولیۀ ما به‌نسبتِ پانزده ایدۀ بعدی‌مان به‌چشم می‌خورد.در بسیاری امور، حجم کار مایۀ کیفیت آن است. چنین قاعده‌ای در‌بارۀ همۀ آدم‌های خلاق و متفکر-از آهنگسازان و نقاشان گرفته تا دانشمندان و مخترعان- صدق می‌کند. حتی برجسته‌ترین افراد نیز نوآفرینی‌های شاخص خود را در کنار تعداد زیادی از ایده‌های دم‌دستی‌‌تر پیش می‌برند. توماس ادیسون را در نظر بگیرید. او در یک دورۀ پنج ساله و در کنار ابداع لامپ، فونوگراف و فرستندۀ کربنی مورد استفاده در تلفن، بیش از ۱۰۰ اختراع دیگر نیز ثبت کرده بود. اختراعاتی که هرگز هوش از سر کسی نبردند (در میان اختراعات ادیسون یک عروسک سخن‌گو هم وجود داشت که موجب وحشت بچه‌ها و حتی بزرگ‌ترها بود).البته چالش موجود در سازمان‌ها این است که بدانیم چه زمان به اندازۀ کافی ایده داریم. و قبل از انتخاب و تمرکز روی یک ایده، باید چه تعداد ایده تولید کنیم؟ وقتی این سوال را از مدیران می‌پرسم، اغلب می‌گویند که به ۲۰ ایده اکتفا می‌کنند. اما پاسخ این است که هرچه بیشتر، بهتر. شواهدی نشان می‌دهد که کیفیتْ زمانی به بیشینۀ خود می‌رسد که بیش از ۲۰۰ ایده روی میز وجود داشته باشد.رابرت ساتون استاد دانشگاه استنفورد یادآور می‌شود که ایدۀ نهایی ساخت انیمیشن «ماشین‌ها» در پیکسار از میان حدود ۵۰۰ سناریو انتخاب شده است. کارکنان استودیوی طراحی اسباب بازی اسکای‌لاین که ایده‌پرداز محصولات دو شرکت فیشر‌پرایس و ماتل است، سالانه ۴،۰۰۰ ایدۀ جدید برای ساخت اسباب‌بازی ارائه می‌دهند. با‌‌وجوداین، تنها۲۳۰ مورد از این ایده‌ها روی کاغذ آمده یا نمونۀ اولیه‌ای برایشان ساخته می‌شود و دست‌آخر فقط ۱۲ مورد روی خط تولید می‌رود. هرچه دارت‌های بیشتری پرتاب کنید، امکان این‌که مرکز هدف را نشانه بگیرید بالاتر خواهد رفت.گرچه این مسئله کاملاً با عقل جور درمی‌آید، اما بسیاری از مدیران به خاطر ترس از اتلاف وقت و تحلیل تمرکز و بهره‌وری کارکنانشان از پذیرفتن این اصل بدیهی شانه خالی می‌کنند. خبر خوش اینکه می‌شود با شیوه‌هایی به کمیت و تنوع در ایده‌پردازی دست یافت، آن‌هم بدون اینکه بهره‌وری روزمرۀ کارکنان افت کند یا دچار فرسودگی شغلی شوند.شبیه دشمن فکر کنیدبر اساس تحقیقات، سازمان‌ها اغلب به دلیل فرو‌رفتن در لاک دفاعی و تلاش برای ماندن در گود رقابت دچار سکون و درماندگی می‌شوند. اما ترغیب نواندیشی و ایده‌پردازی، مستلزم آرایش تهاجمی است.یعنی دقیقاً همان کاری که لیزا بودل به درخواست کن فریزر، مدیرعامل مِرک، برای تحول در وضعیت موجود این شرکت صورت داد. بودل ضمن گروه‌بندی مدیران اجرایی مرک، از آن‌ها خواست تا راه‌های برون‌رفت از وضعیت موجود را شناسایی کنند. مدیران به جای رعایت جانب احتیاط و درپیش‌گرفتنِ روال مرسوم، قواعد جدید و جسورانه‌ای را مد نظر قرار دادند. از جمله روش‌هایی را که ممکن بود رقبای مرک در استراتژی و توسعۀ محصول خود اتخاذ کنند. با یافتن احتمال‌ها و فرصت‌های تازه، گویی نیرویی تازه در روح شرکت دمیده می‌شد. مشاهدات آنیتا وولی استاد دانشگاه کارنگی‌ملون نشان می‌دهد که: «ذهنیت هجومی توجه را به دنبال‌کردن فرصت‌ها معطوف می‌کند... درحالی‌که تفکر تدافعی بیشتر متمرکز بر حفظ سهم بازار است». این تغییر ذهنیت، به مدیران مرک اجازه داد تا تهدیدات رقابتی بالقوه را تجسم کنند. و نتیجۀ آن چندین فرصت بکر برای نوآوری بود.از فرد ایده بگیرید، نه از گروهنتایج سال‌ها تحقیق نشان می‌دهد افرادی که به‌تنهایی و در اتاق‌های مجزا کار می‌کنند، ایده‌های بهتری از گروه‌های هم‌اندیشی و جلسات بارش فکر تولید می‌کنند. بسیاری از ایده‌های خوب وقتی‌که به‌اتفاق هم ایده‌پردازی می‌کنیم، هرگز مطرح نمی‌شوند. برخی از هم‌گروهی‌ها بر بحث مسلط می‌شوند و دیگران از بیمِ آن‌که مبادا کسی دستشان بیندازد، از بحث پا پس می‌کشند. به این ترتیب، تمام گروه به هم‌رنگی با جماعت غالب متمایل می‌شود.شواهد نشان می‌دهد که می‌توان این مشکلات را از طریق ’افکارنویسی‘ مدیریت کرد. کافی است که از افراد بخواهیم تا ایده‌های خودشان را قبل از ارزیابیِ گروهی مطرح کنند. بدین‌شکل از هیچ احتمالی چشم‌پوشی نخواهد شد. به‌عنوان‌مثال، کارکنان عینک‌فروشی واربی‌پارکر، که در سال ۲۰۱۵ از طرفِ فست‌کمپانی۱ به‌عنوان نوآورترین شرکت جهان معرفی شد، چند دقیقه در هفته را صرف نوشتن ایده‌های نوآورانه می‌کنند تا همکارانشان این ایده‌ها را خوانده و در موردش اظهار نظر کنند. کارکنان شرکت هم‌چنین می‌توانند درخواست‌ها و پیشنهادات مربوط به ساخت فناوری‌های جدید را در بخش اسناد گوگل وارد کنند. به‌طور معمول در حدود ۴۰۰ ایدۀ جدید در هر فصل وارد این بخش می‌شود، که یکی از آن‌ها اپلیکیشنِ فروشی است که مشتریان از طریق آن می‌توانند قاب عینک مورد علاقۀ خود را در فروشگاه نشان‌ کنند. سپس یک ایمیل اطلاع‌رسان درخصوص آن محصول برایشان ارسال می‌شود.از آنجایی که کارکنان اغلب از طرح پیشنهادات غیرمعمولشان در فضاهای جمعی خودداری می‌کنند، برگزاری جلسات سریع و انفرادی برای ایده‌پردازی راهبرد دیگری برای جستجوی ایده‌ها است. زمانی که آنیتا کرون تراسث به مدیریت اچ‌پی نروژ درآمد، طرح «دیدار فوری با رییس» را در این شرکت اجرایی کرد. او از تمام کارمندان شرکت دعوت کرد تا در یک ملاقات پنج دقیقه‌ای پاسخ به این سؤالات را بدهند: شما کیستید و در اچ‌پی چه کار می‌کنید؟ فکر می‌کنید که در کدام موارد باید تغییر کنیم، و تمرکزمان باید روی کدام بخش باشد؟ و قصد دارید چه کارهایی را فراتر از وظایف شغلی خود انجام دهید؟ او روشن کرد که از کارمندان توقع دارد که با دست پر به ملاقات او بیایند و کسی نباید فرصت ۵‌دقیقه‌ای ملاقات با مدیریت ارشد سازمان را از دست بدهد؛ حالا همه این فرصت را داشتند که توانایی خود را در نوآوری نشان دهند. پس از بالغ بر ۱۷۰ جلسۀ فوری، ایده‌های سرشاری تولید شد. به‌گونه‌ای که سایر رهبران اچ‌پی نیز این روند را در اتریش و سوئیس پی گرفتند.صندوق پیشنهادات را احیا کنیدپیشینۀ نصب اولین صندوق‌ پیشنهادات به اوایل دهۀ ۱۷۰۰ می‌رسد، درست زمانی که یک شوگون۲ ژاپنی جعبه‌ای را در ورودی قلعۀ خود نهاد. او به ایده‌های خوب پاداش می‌داد؛ اما منتقدان را از لب تیغ می‌گذراند. این‌روزها هم صندوق پیشنهادات اغلب مایۀ تمسخر است. در یکی از کمیک استریپ‌های دیلبرت، از قول رییس او آمده است: «بوی ایده‌ای خلاقانه از گوشه‌ای از ساختمان به مشامم می‌رسد. باید آن را پیدا کنم و خرد و خاک‌شیرش کنم». جناب رییس برای به‌دام‌انداختن فرد صاحب‌ایده، یک صندوق پیشنهادات بر دیوار می‌آویزد. دیلبرت کنجکاو می‌شود که از آن سردربیاورد و اینجاست که همکارش به او هشدار می‌دهد: «مراقب باش دم به تله ندهی! این دام است!!»اما شواهد نشان از چیز دیگری دارد: صندوق پیشنهادات از قضا می‌تواند بسیار مفید باشد. دقیقاً به این خاطر که تعداد زیادی ایده از دل این صندوق‌ها بیرون می‌آید. در یک مطالعه، روان‌شناسی به نام مایکل فریس و همکارانش از یک شرکت فولاد هلندی (که در حال حاضر بخشی از شرکت فولاد تاتا است) بازدید کردند. شرکتی که به مدت ۷۰ سال از روش صندوق پیشنهادات استفاده کرده است. این شرکت ۱۱،۰۰۰ کارمند دارد و سالیانه بین ۷،۰۰۰ تا ۱۲،۰۰۰ پیشنهاد از این طریق جمع‌آوری می‌کند. یک کارمند معمولی سالانه شش یا هفت پیشنهاد ارائه می‌کند که سه یا چهار مورد آن پذیرفته و اجرایی می‌شود. یکی از کارکنان نوآور شرکت، ۷۵ ایده ارائه کرده که تابه‌حال ۳۰ مورد آن پذیرفته شده است. در بسیاری از شرکت‌ها، این ایده‌ها روی هم تلنبار می‌شود بی‌آنکه به‌کاری بیاید. بااین‌حال، قضیه برای فولادسازان هلندی متفاوت بود، صندوق پیشنهادات در این شرکت در کنار کمک به پیشرفت مستمر کارخانه موجب صرفه جویی بیش از ۷۵۰،۰۰۰ دلاری تنها در یک سال شده است.تنوع و فراوانی ایده‌ها، مزیت اصلی صندوق پیشنهادات است. انبوهی از ایده‌ها که راه‌های جدیدی را برای نوآوری پیش‌روی‌ ما می‌گشاید. اما ایرادش این است که انتخاب در میان انبوهی از پیشنهادهای دریافتی، کم از یافتن سوزن در انبار کاه ندارد. لذا به ساز‌و‌کاری برای پالایش ایده‌ها و پاداش دادن و پیگیری بهترین‌ها نیاز داریم، تا افراد خیال نکنند که پیشنهاداتشان خریداری ندارد.حواس‌تان به ایده‌های خوب باشدساختنِ انبوهی از راه‌های جایگزین مهم است، اما گوش‌دادن به ایده‌ها و راه‌حل‌های خوب هم به همان اندازه مهم است. رهبران چگونه می‌توانند از ایده‌های بد اجتناب کنند و در عین‌حال دستِ رد به ایده‌های خوب نزنند؟به ارزیابی‌هایی اتکا کنید که امتحان‌شان را پس داده‌اندگرچه بسیاری از رهبران از فرایندی دموکراتیک برای انتخاب ایده‌ها استفاده می‌کنند، اما ارزش آرا برابر نیست. لذا گردن نهادن به ارادۀ اکثریت همیشه هم بهترین سیاست نیست، چرا که یک اقلیت منتخب ممکن است توانایی بیشتری در شناسایی پرظرفیت‌ترین ایده‌ها داشته باشند. برای آنکه بفهمید باید به کدام دیدگاه‌ها بهای بیشتری بدهید، به سوابق عملکردی و نتایج ارزیابی‌های پیشین افراد توجه کنید.به‌طور‌مثال، ایده‌های کارکنانِ صندوق پوشش ریسک بریج‌واتر، بر اساس شاخص باورپذیری ارزیابی می‌شود. این شاخص نمایان‌گر کیفیت تصمیم‌های گذشتۀ افراد در زمینه‌های خاص است. تحلیل‌گران جامعه اطلاعاتی آمریکا نیز اعتبار خود را مرهون صحت و دقت‌شان در پیش‌بینی رویدادهای عمدۀ سیاسی و اقتصادی‌اند. روان‌شناسی به نام فیلیپ تتلاک در مطالعات خود، کیفیت پیش‌بینی‌کنندگان را بر اساس درستی پیش‌بینی‌ها (آیا درست شرط بسته‌اند؟) و درجه‌بندی آن (احتمالات آن‌ها چقدر درست از آب درآمده است؟) رتبه‌بندی می‌کند. هنگامی که بهترین پیش‌بینی‌کنندگان شناسایی می‌شوند، قضاوت‌ آن‌ها می‌تواند تأثیر به‌مراتب بیشتری نسبت به دیگر همتایان‌شان داشته باشد.با‌این‌حساب، گمان می‌کنید که در یک شرکت چه کسی سزاوار داوری ایده‌ها خواهد بود؟ مدیران را قلم بگیرید؛ چرا که آن‌ها وضعیت موجود را ترجیح می‌دهند. خود نوآوران هم در این زمینه چنگی به دل نمی‌زنند. چون آن‌ها هم سرمست از دستاوردهای خود، ممکن است بیش از اندازه به موفقیت‌هایشان مطمئن باشند. شاید هم سعی کنند در مورد ترجیح مخاطب تحقیقاتی کنند، اما هم‌چنان در معرض سوگیری تأییدی قرار دارند (به دنبال اطلاعاتی هستند که در پشتیبانی از دیدگاه خود و ردّ دیگر ایده‌ها است). حتی نوابغ خلاق هم وقتی برچسب «برنده» روی آن‌ها بخورد، در پیش‌بینی دقیق دچار مشکل می‌شوند.تحقیقات نشان می‌دهد که همکاران خوش‌فکر در سازمان، همواره بهترین افراد برای ارزیابی ایده‌های نوآورانه‌اند. آن‌ها بی‌طرف هستند، چون به داوری ایده‌های خود نمی‌نشینند و بیش از مدیران مایلند که به احتمالات دور از ذهن فرصت عرض اندام دهند. به‌عنوان‌مثال، جاستین برگ، استاد دانشگاه استنفورد، دریافت که آن دسته از هنرمندان سیرک که ویدیوهای مربوط به حرکات جدید همکارانشان را ورانداز می‌کنند، تقریباً دو برابر بیش از مدیران خود می‌توانند محبوبیت یک حرکت جدید نمایشی را نزد تماشاچیان پیش‌بینی کنند.یک رقابت ترتیب دهیدرقابت‌های ایده‌پردازی در قالب صندوق پیشنهادات یا رویدادهای نوآوری امکان غربال‌گری ایده‌ها را فراهم می‌کند. به‌عنوان‌مثال، کارکنان داو شیمی هر‌ساله در مسابقات نوآوری‌ای شرکت می‌کنند که متمرکز بر کاهش ضایعات و صرفه‌جویی در انرژی است. در این مسابقات ایده‌هایی پذیرفته می‌شوند که مستلزم سرمایه‌گذاری اولیۀ کم‌تر از ۲۰۰.۰۰۰ دلار و با دورۀ بازگشت سرمایۀ ۱ساله باشد. پس از ارزیابی پیشنهادات دریافتی، جوایزی به برندگان اهدا می‌شود. بنا‌بر گزارش دو محقق حوزۀ نوآوری، کریستین ترویچ و کارل اولریچ، ۵۷۵ پروژه با میانگین بازدهی ​​۲۰۴ درصد و صرفه‌جویی ۱۱۰ میلیون دلار در سال، دستاورد این رقابت‌های ده‌ساله بوده است.نتیجۀ برنامه‌ریزی و طراحی درست چنین رقابت‌هایی، حجم زیادی از ایده‌های اولیه و متمرکز بر موضوعات کلیدی است. کارکنان زمان زیادی را صرف ایده‌پردازی می‌کنند که منجر به ارتقای کیفیت پیشنهاداتشان می‌شود. وانگهی این فرایند در یک بازۀ زمانی مشخص انجام می‌شود. بنابراین، برگزاری این قبیل رقابت‌ها خللی در فرآیند کار پدید نخواهد آورد.ارزیابی دقیق، موجب حذف ایده‌های ناکارآمد می‌شود. فرآیند بازخورد معمولاً شامل یک گروه از متخصصان موضوع و تعدادی از همکاران خوش‌فکر می‌شود که عهده‌دار بررسی پیشنهادها، ارزیابی ابتکارها و سودمندی آن‌ها و ارائۀ پیشنهادات در جهت بهبود این ایده‌ها هستند.قضاوت درست در رقابت‌های این‌چنینی، امکان بهره‌بردن از خرد جمعی را میسّر کرده و در عین‌حال عقلانیت جمعی را نیز افزایش می‌دهد. مشارکت‌کنندگان و ارزیابان نیز از موفقیت‌ها و شکست‌های دیگران درس می‌گیرند. با گذشت زمان، فرهنگ سازمان به سویی پیش می‌رود که کارکنان به توانایی خود در ایده‌پردازی اطمینان یافته و درک بهتری از کیفیت و ماهیت آن به‌دست می‌آورند. از آنجا که از نوآوران موفق تقدیر شده و به آن‌ها پاداش داده می‌شود، همه انگیزۀ شرکت در این رقابت را خواهند داشت.بنابراین، کار را با فراخوانی ایده‌ها برای حل مشکلات یا کشف فرصت‌ها آغاز کنید، و سپس یک روند دقیق برای ارزیابی و بازخورد طراحی کنید. نویدبخش‌ترین پیشنهادها به دور بعدی راه یافته و نیروی انسانی و منابع لازم برای اجرای آن‌ها می‌باید در اختیار برندگان نهایی قرار گیرد.انسجام و تعارض را در کنار هم پرورش دهیدسرآغاز ایجاد فرهنگ ناهم‌نوایی، یادگیری چگونگی تولید و پرورش ایده‌ها‌‌ است. اما کار به اینجا ختم نمی‌شود. حفظ نوآفرینی در گذر زمان، مستلزم مقابلۀ رهبران با فشارها و برداشتن موانع سدّ راه آن است.ما عادت داریم که فرهنگ‌های غنی را به هم‌نوایی متهم کنیم، چون خیال می‌کنیم آن‌ها به‌قدری فرقه‌گرا و درهم‌تنیده هستند که نمی‌توانند دیدگاه‌های متفاوت را در نظر گرفته و تصمیمات عاقلانه بگیرند. اما چنین باوری درست نیست. مطالعات دربارۀ تصمیم‌گیری در تیم‌های ارشد مدیریتی نشان می‌دهد که پدیدۀ توافق‌جویی، ردّ نظرات متفاوت و گروه‌اندیشی در میان جمعیت‌های یک‌دست و همبسته تفاوت چندانی با سایر گروه‌ها ندارد. در واقع، جمع‌های دارای فرهنگ قوی اغلب حتی تصمیم‌های بهتری می‌گیرند؛ زیرا تعامل بیشتری با یک‌دیگر داشته و مصونیت جایگاه اجتماعی‌شان موجب می‌شود تا به‌راحتی یکدیگر را به چالش بکشند.نگاهی بر مستنداتِ چگونگی شکل‌گیری و رونق استارت‌آپ‌های موفق در سیلیکون‌ولی نشان می‌دهد که اولویت استخدامی آن‌ها تعهد به چشم‌انداز است. شرکت‌های نوپای موفق، به‌دنبال افرادی هستند که در مسیر دست‌یابی به اهداف و حفظ ارزش‌ها همراهی‌شان کنند. اما شرکت‌هایی که نگاه‌شان تنها به جذب ستارگان بالقوه و افراد دارای مهارت‌های فنی است، کمابیش راه به جایی نمی‌برند. اما بنابر تحقیقات، تأکید بر فرهنگ حتی در صنایع بالغ و استخوان‌دار نیز موجب ثبات عملکرد سازمان خواهد شد.باوجوداین، یک ایراد به فرهنگ‌های منسجم و قوی وارد است. آن هم این‌که اگر به‌حال خود رها شوند دچار هم‌رنگی و فرقه‌گرایی می‌شوند. رهبران این جوامع نیز با جذب، گزینش و حفظ هم‌فکران خود، تنوع در افکار و ارزش‌ها را قربانی می‌کنند. در‌این‌صورت کارکنان یا باید به‌ناچار خود را با شرایط موجود وفق دهند یا سازمان را ترک کنند. این تشابه و هم‌رنگی شاید در محیط‌های پیش‌بینی‌پذیر سودمند باشد، اما در صنایع پویا و بازارهای پرجنب‌و‌جوش مساله‌ساز خواهد شد. در چنین شرایطی، فرهنگ‌های قوی از انعطاف لازم برای واکنش مناسب در قبال تغییرات برخوردار نیستند. درک نیاز به تغییر، پذیرش دیدگاه‌های مختلف، و ضرورت یادگیری و سازگاری، مسیر دشواری را پیش‌روی رهبران سازمان می‌گذارد.ماجرای بلک‌بری را در نظر بگیرید: پس از رونق فزایندۀ بازار گوشی‌های هوشمند، رهبران ارشد بلک‌بری به این باور رسیدند که کاربران عمدتاً متمایل به ارسال امن و کارآمد ایمیل‌ هستند. از نظر دست‌اندرکاران بلک‌بری، آی‌فون چیزی بیش از یک اسباب‌بازی و وسیله‌ای برای پخش موسیقی نبود. به‌این‌ترتیب آن‌ها افراد هم‌فکر با خود و نیروهای دارای پیشینۀ مهندسی را به استخدام درآوردند. افرادی که سررشته‌ای در علم بازاریابی نداشتند. در‌نهایت نیز در طراحی یک مرورگر وب با کیفیت بالا و سیستم‌عامل کاربرپسند ناکام ماندند. نتیجه؟ رکود عمیق، یک میلیارد دلار خسارت و فروپاشی عظیم در سهمشان از بازار.بنابراین ایجاد توازن در فرهنگ‌های قوی، مستلزم پذیرش مستمر دیدگاه‌های مخالف و انتقادی است. حتی اگر این دیدگاه‌ها نادرست باشند، اما هم‌چنان فایده خواهند داشت. اختلاف اندیشه، مانعی بر سر راه ‌هم‌نوایی کورکورانه بوده و ضمن تقویت نواندیشی به سازمان کمک می‌کند تا راه‌حل‌های نو برای مسائل پیش‌روی خود بیابد. جاشوا مارکوزه، یکی از همکاران بن کلمن در پنتاگون می‌گوید: «مخالفت وفادارانه یک هنجار در واحد نوآوری سریع نیروی دریایی است. اقدام علیه وضعیت موجود، روال ما در تحقق ماموریت‌مان است».سرانجام، باید یکی از ارزش‌های اصلی سازمانتان را به باد انتقاد بگیرید. فضایی را ایجاد کنید که همه بتوانند آزادانه نظرات انتقادی‌شان را به اشتراک بگذارند و بابت این کار نیز مورد تکریم قرار گیرند. در روزهای نخستین فعالیت اپل، کارکنان آن مشتاقانه متعهد بودند تا لپ‌تاپ مک را به یک محصول خانگی کاربرپسند تبدیل کنند. هر ساله نیز تیم مک به کسانی که استیو جابز را به چالش می‌کشیدند پاداش می‌داد. و برندگان ارتقای شغلی می‌گرفتند.انسجام و تعارض ترکیب متناقضی به‌نظر می‌رسد، اما تلفیقی از این دو همان عاملی است که موجب زایش ایده‌های جدید شده و از فرقه‌ای شدن فرهنگ‌های قوی جلوگیری می‌کند. در ادامه نگاهی داریم به اصول و روش‌های رسیدن به تعارض سازنده:ارزش‌های سازمانی‌ را اولویت‌گذاری کنیدچارچوب ذهنی لازم برای انتخاب بین نظرات متضاد و گزینش ایدۀ اصلح را در بین کارکنان سازمان پدید آورید. عملکرد شرکت‌هایی که از اولویت‌بندی ارزش‌های خود ناتوانند دچار اشکال خواهد شد. اندرو کَرتون در مطالعۀ بیمارستانی خود دریافت که وقتی مدیران مراکز درمانی چشم‌اندازی امیدبخش ترسیم کنند، نرخ پذیرش مجدد بیماران دچار حملۀ قلبی در بیمارستان‌ آن‌ها کاهش و در عین‌حال بازدهی سرمایه افزایش می‌یابد. البته به‌شرطی که کم‌تر از چهار ارزش سازمانی در این چشم‌انداز مورد تأکید قرار گرفته باشد. تأکید بر ارزش‌های بیشتر، موجب می‌شود که مراجعین برداشت‌های متفاوتی از آن کرده و تمرکزشان بر موضوع از بین برود.ارزش‌ها باید برمبنای اولویت مرتب شوند تا هر‌گاه کارکنان بین دوراهی قرار می‌گیرند اولویت را بدانند. در شرکت نرم‌افزاری سیلزفورس، اعتماد ارزشی مقدم بر مواردی چون رشد و نوآوری به‌شمار می‌رود. چنین رویکردی حاوی پیامی شفاف برای کارکنان است: هنگام کار روی نرم‌افزاری جدید، هرگز حریم خصوصی اطلاعات را زیر پا نگذارید. تونی هسیه مدیرعامل زاپوس که یک خرده‌فروشی آنلاین کفش و پوشاک است، شادی کارمندان را مقدم بر شادی مشتری می‌داند. هواپیمایی وست‌جت، ایمنی را به عنوان مهم‌ترین ارزش خود تعیین کرده است. شفقت و هم‌دردی در اولویت گیوفوروارد قرار دارد، که در زمینۀ امور خیریه فعال است. اگرچه پوشش رسانه‌ای در موفقیت این شرکت تعیین‌کننده است، اما اتان آستین، یکی از مؤسسان این شرکت یادآور می شود که: «هیچ داستانی را در رسانه‌هایمان به اشتراک نخواهیم گذاشت، مگر آن‌که اطمینان یابیم که مشتری‌ای که داستانش را با دیگران در میان می‌گذاریم بیش از ما منفعت می‌برد».پس از اولویت‌بندی ارزش‌ها، هم‌چنان به بررسی دقیق آن‌ها ادامه دهید. نیروهای تازه‌نفس‌تان را ترغیب کنید که درصورت مخالفت با «رویۀ شرکت»، آن را به چالش بکشند. آن‌ها ایده‌های بکر و تازه‌‌ای در سر دارند و هنوز با شرایط موجود خو نگرفته‌اند. اما اگر پیش از آن‌که لب به پیشنهاد بگشایند با فرهنگ سازمان دم‌خور شوند، هم‌رنگ جماعت خواهند شد. به‌طور مثال، زمانی که کارمندان جدید در بریج‌واتر آموزش می‌بینند، از آن‌ها دربارۀ درستی اصول شرکت سوال می‌شود: «آیا مخالفتی ندارید؟»تنها به‌فکر یافتن راه‌حل نباشید، مشکلات را نیز دریابیددیوید هافمن، روان‌شناس سازمانی، هنگام کار با مدیران از آن‌ها می‌خواهد که جاهای خالی در این جمله را پر کنند: « ____ را برای من نیاور؛ برایم ____ بیاور». بدون استثنا همۀ مدیران در پاسخ چنین چیزی می‌نویسند: «مشکلات را برای من نیاور؛ برایم راه‌حل بیاور!»هرچند رهبرانْ شیفتۀ دریافت راه‌حل از زیردستان خود هستند، اما چنین رویکردی یک نتیجۀ ناخواسته دارد: تضعیف حسِ جستجوگری. اگر همیشه توقع داشته باشید که جواب، حاضر و آماده، در آستین‌تان باشد، مثل یک دانای کل در جلسه‌ها شرکت می‌کنید و فرصت یادگیری از دیدگاه‌های متفاوت را از دست خواهید داد. چنین موردی به‌طور‌خاص در میان آمریکایی‌ها رایج است. در مطالعۀ اخیر دربارۀ مقایسۀ گروه‌های تصمیم‌گیر آمریکایی و آلمانی، آلمانی‌ها دو برابر آمریکایی‌ها دربارۀ مشکلات اظهار نظر می‌کنند و ۳۰ درصد کمتر از آن‌ها به بیان راه‌حل‌ها می‌پردازند. مشاهدات محققان نشان داد که «آمریکایی‌ها اغلب بدون یک تحلیل کامل و جامع از مشکل، صرفاً به دنبال یافتن راه‌حل فوری هستند».اما وقتی که هر‌یک از اعضای گروه اطلاعات متفاوتی دارند، که عموماً هم در سازمان‌ها این‌چنین است، عقل سلیم حکم می‌کند که قبل از یافتن راه‌حل به‌فکر شناسایی مشکلات باشیم. در شرکت موسیقی دیجیتال اسپاتیفای، به‌جای تمرکز روی پروژه‌ها بر مسائل بلندمدت صنعت تأکید می‌شود. به‌گفتۀ اسکار استال، مدیر فناوری اسپاتیفای: «اگر این مشکلات به‌راحتی قابل حل بودند، باید تا الآن از پس آن‌ها برمی‌آمدیم. هنگامی که تیم جدیدی را ایجاد می‌کنیم، معمولاً دست‌کم یک سالی را به اتفاق‌ هم سرگرم حل مسئله هستند. و اگر از پس آن بربیایند، تیم و مأموریت آن تا مدت‌ها پابرجا خواهد ماند». آنجی هیکس هم‌بنیانگذار کمپانی آنجیز‌لیست نیز هرهفته چند ساعتی را برای شنیدن دغدغه‌های کارکنان کنار می‌گذارد. و هنگامی که آنیتا کرون به مدیر‌عاملی بخش نوآوری دولت نروژ رسید، دوباره از روش «ملاقات‌های فوری» برای شنیدن صدای پرسنل خود استفاده کرد. او به‌منظور اطمینان از احاطۀ کامل خود بر مشکلات، از کارکنان خواست تا ضمن برشمردن سه مورد از بزرگ‌ترین تنگناهای سازمان به بیان مواردی بپردازند که علاقمند به حفظ یا تغییرش هستند. خانم کرون پس از گردآوری مشکلات در بازدید خود از ۱۴ دفتر، به اجرای راه‌حل‌ها پرداخت.وکیل مدافع شیطان را منصوب نکنید، پیدایش کنیدمطالعۀ شارلان نمت استاد روان‌شناسی دانشگاه یو.سی. ‌برکلی نشان می‌دهد که گماردن فردی به‌عنوان وکیل‌مدافع شیطان، نقشی در غلبه بر سوگیری تأییدی ندارد. هرچند که ممکن است این‌گونه در کلام مدعی پذیرش منطق مخالف شویم، اما در نهایت دیدگاه خودمان را لحاظ خواهیم کرد.وکیل مدافع شیطان باید استدلال خاصی را ارائه ‌کند و مواضعی بگیرد که لزوماً با هنجار پذیرفته‌شده مطابقت نمی‌کند. گروه نیز باید به اعتبار و درستی مواضع مخالف او اطمینان یابد. در این شرایط، گروه‌ها به اطلاعاتی فراتر از دیدگاه اکثریت توجه می‌کنند و مثل قبل به تصورات اولیۀ خود اطمینان ندارند. بعید است که اختلاف‌نظرهای صوری مورد بحث قرار گرفته یا جدی گرفته شود؛ بلکه تعارض‌های حقیقی مایۀ اندیشیدن است.گروه‌هایی که در آن تعدادی فرد نا‌هم‌سازِ معتبر به‌عنوان مخالف حضور دارند، راه‌حل‌های بیشتر و بهتری برای حل مسائل فراهم می‌کنند. مشهور است که آبراهام لینکلن از رقبای سیاسی خود خواست که به کابینه‌اش بپیوندند، با این‌که می‌دانست هر آن ممکن است ساز مخالف بزنند. وارن بافت نیز در تازه‌ترین نشست سالانۀ برکشایر هاتاوی، از یکی از معامله‌گرانی دعوت کرده بود که به بهانۀ انتقاد از او اقدام به فروش استقراضی سهام کرده بود. البته این استراتژی تنها در صورتی کارگر می‌افتد که کلام منتقد به وضوح ارزشمند و محترم شمرده شود.انتقادپذیری را به نوعی الگو تبدیل کنیدبسیاری از مدیران به‌دلیل روحیۀ شکننده‌‌شان، خود دست‌آخر عامل تقویت هم‌نوایی می‌شوند. تحقیقات نشان می‌دهد که احساس عدم امنیت در مدیران، آن‌ها را از ایده‌جویی باز‌‌داشته و موجب می‌شود که در مقابل پیشنهادها جبهه بگیرند. طولی نمی‌کشد که کارکنان متوجه حقیقت ماجرا شده و ایده‌های خود را از بیم عواقب و دردسرهای آن کنار می‌گذارند. یکی از راه‌های غلبه بر این مانع آن است که زیردستان را ترغیب کنیم تا صریح و آشکار مدیرانشان را به چالش بکشند.سال‌ها پیش تام گریتی مدیرعامل شرکت نرم‌افزاری ایندکس‌گروپ، تمام ۱۰۰ کارمند خود را گرد آورد. یک مشاور نیز در همین حین و در مقابل دیگران لب به انتقاد از او گشود. هنگامی که کارکنان شاهد توجه مدیر خود به بازخوردهای انتقادی بودند، نگرانی‌شان از صحبت‌کردن کاسته شد. مدیران نیز بیش‌از‌پیش از نظرات سخت‌گیرانه استقبال کردند.هم‌چنین می‌توانید از افراد خود بخواهید تا با بیان نقاط ضعفتان، شما را به چالش بکشند. به گفتۀ شریل سندبرگ، مدیر ارشد عملیات فیس‌بوک: «زمانی‌که وظیفۀ رهبری بر دوشتان قرار دارد، هرچقدر هم خودتان را به آب و آتش بزنید باز هم به‌سختی می‌توانید بازخوردهای خوب و صادقانه بگیرید. گاهی حقه‌ای سوار می‌کنم و بی‌پرده دربارۀ ضعف‌هایم حرف می‌زنم، چرا که این‌گونه افراد جرئت پیدا می‌کنند تا حرف من را تصدیق کنند. این‌طور راحت‌تر مزۀ دهان همکارانم را متوجه می‌شوم. من به آن‌ها گوشزد می‌کنم که به پرحرفی در جلسات عادت دارم. اگر هرگز چنین چیزی را به زبانم نیاورم، بعید می‌دانم که کسی به سراغم بیاید و عیبم را به من بگوید: ’هی، شریل، خیال می‌کنم امروز بیش از حد حرف زدی، اینطور نیست؟‘».شکوفایی فرهنگ نوآفرینی در گرو آن است که کارکنان در کمال آسودگی خاطر بتوانند جسورانه‌ترین و دیوانه‌وارترین ایده‌های خود را نیز با دیگران در میان بگذارند. اما اغلب آن‌ها از حرف‌زدن می‌ترسند، حتی اگر شاهد برخورد با منتقدان قبلی نبوده باشند.بن کلمن، برای به‌زانو درآوردن این ترس در نیروی دریایی، پافشاری مرسوم ارتش بر سلسله مراتب را کنار گذاشت. به‌این‌ترتیب افراد یکدیگر را فارغ از رتبه و درجه با نام کوچک صدا می‌زدند. وی به اعضای هستۀ نوآوری سریع تأکید می‌کرد که: «اگر ایده‌ای دارید، در جمع مطرح کنید و برایش اقدام کنید». او برای اثبات آن‌که نوآفرینی در ارتش نیز میسّر است، زیردستانش را با افرادی آشنا می‌کرد که موفق به خلاقیت‌آفرینی و تغییر در نیروی دریایی شدند.ترغیب کارکنان به گفت‌و‌گو، حتی زمانی که پیشنهاداتشان پذیرفته نمی‌شود و درمیان‌گذاشتن ایده‌های جسورانۀ خودتان، از دیگر روش‌های از میان برداشتن این ترس است. عدم سعۀ صدر سازمان در پذیرش ایده‌های ناکارآمد، موجب پدیدارشدن چهرۀ کریهِ هم‌نوایی خواهد شد. در نهایت، گوش‌دادن به طیف وسیعی از ایده‌ها و بینش‌ها، کلید ترویج و جا‌انداختن نواندیشی است.اگر در همان ابتدا توفیقی هم نداشتید، دست‌کم مطمئن می‌شوید که هدفتان به‌ا‌ندازۀ کافی بزرگ است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آدام گرنت نوشته است و ابتدا در شمارۀ مارس ۲۰۱۶ ماهنامۀ هاروارد بیزنس ریویو به انتشار رسیده است و سپس با عنوان «How to Build a Culture of Originality» در وب‌سایت همین مجله نیز بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «بوروکراسی دشمن خلاقیت است، آیا راه‌حلی برای این مشکل وجود دارد؟» و ترجمۀ مرتضی امیرعباسی منتشر کرده است.•• آدام گرنت (Adam Grant) نویسنده و روان‌شناس آمریکایی است که در ۲۸ سالگی کرسی روان‌شناسی سازمانی را در دانشگاه پنسیلوانیا به دست آورد. دادن و ستاندن: رویکردی انقلابی برای رسیدن به موفقیت (Give And Take: A Revolutionary Approach to Success) شناخته‌شده‌ترین کتاب اوست.[۱] Fast Company: ماهنامه‌ای آمریکایی دربارۀ کسب‌و‌کار و آیندۀ تجارت.[۲] لقبی تاریخی برای فرمانروایان نظامی در ژاپن ]]> آدام گرنت اقتصادوجامعه Sat, 08 Jun 2019 03:29:38 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9418/