ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Mon, 22 Apr 2019 09:19:56 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 22 Apr 2019 09:19:56 GMT اقتصادوجامعه 60 هیچ‌کس نمی‌تواند یک معتاد را درمان کند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9373/ لوری گوتلیب، لیترری هاب — نظریه‌های مرحله‌ای در روان‌شناسی فراوان‌اند؛ جای تردید هم ندارد چون نظم، شفافیت و پیش‌بینی‌پذیری‌شان جذاب است. هرکس یک دورهٔ مقدماتی روان‌شناسی گذرانده باشد احتمالاً به الگوهای مراحل رشد برخورده است که فروید، یونگ، اریکسون، پیاژه و مازلو ارائه کرده‌اند.اما یک الگوی مرحله‌ای هم هست که تقریباً تمام دقایق هر جلسه در نظر دارم: مراحل تغییر. اگر هدف روانکاوی آن باشد که آدم‌ها را از آنجایی که هستند به آنجایی که مایل‌اند باشند هدایت کند، همیشه باید این را در نظر داشته باشیم: انسان‌ها واقعاً چطور تغییر می‌کنند؟در دههٔ ۱۹۸۰ میلادی، یک روان‌شناس به نام جیمز پروچاسکا مدل فرانظری تغییر رفتار (موسوم به تی‌تی‌ام) را براساس آن پژوهش‌هایی تدوین کرد که نشان می‌دادند تغییر آدم‌ها عموماً (به تعبیر شعار شرکت نایکی، یا تصمیم سال نویشان) از جنس «فقط انجامش بده» نیست، بلکه معمولاً از یک سلسله مراحل متوالی می‌گذرد که شکل و شمایلشان از این قرار است:مرحلهٔ ۱: پیش‌تأملمرحلهٔ ۲: تأملمرحلهٔ ۳: آماده‌سازیمرحلهٔ ۴: اقداممرحلهٔ ۵: حفظخب، فرض کنید می‌خواهید تغییری انجام بدهید: مثلاً بیشتر ورزش کنید، یک رابطه را خاتمه بدهید، یا حتی برای اولین‌بار روانکاوی بروید. پیش از اینکه به آن نقطه برسید در مرحلهٔ پیش‌تأمل قرار دارید، یعنی حتی به تغییرکردن فکر نمی‌کنید. شاید برخی روانکاوان این مرحله را به «انکار» تشبیه کنند، یعنی نمی‌فهمید که شاید مشکل داشته باشید. شارلوت، اولین‌بار که پیش من آمد، می‌گفت که فقط در معاشرت‌های اجتماعی الکل می‌نوشد. وقتی دربارهٔ گرایش مادرش به خوددرمانی با الکل حرف می‌زد اما ربطش به مصرف الکل خودش را نمی‌دید، متوجه شدم که در مرحلهٔ پیش‌تأمل است. وقتی در این باب او را به چالش می‌کشیدم، ساکت می‌شد، می‌رنجید («آدم‌های همسن من بیرون می‌روند و می‌نوشند!»)، یا کار را به «پس بیسار چی؟» می‌کشاند، یعنی با طرح یک مسئلهٔ مشکل‌آفرین دیگر می‌خواست توجه را از مسئلهٔ محل‌بحث دور کند («بی‌خیال فلان؛ بیسار چی می‌شه؟»).البته که نقش روانکاو اقناعگری نیست. ما نمی‌توانیم یک فرد مبتلا به مریضی بی‌اشتهایی را متقاعد کنیم غذا بخورد. ما نمی‌توانیم یک الکلی را متقاعد کنیم که ننوشد. ما نمی‌توانیم افراد را متقاعد کنیم خودویرانگری نکنند، چون فی‌الحال خودویرانگری به سودشان است. آنچه از دستمان برمی‌آید این است که سعی کنیم کمکشان کنیم تا خودشان را بهتر بفهمند و نشانشان دهیم چطور سؤالات درست را از خودشان بپرسند تا اینکه اتفاقی (درونی یا بیرونی) بیفتد که آن‌ها را وادارد خودشان را اقناع کنند.تصادف رانندگی در نتیجهٔ مصرف الکل بود که شارلوت را به مرحلهٔ بعدی بُرد، یعنی مرحلهٔ تأمل. تأمل آکنده از دودلی است. اگر پیش‌تأمل همان انکار باشد، تأمل را می‌توان به مقاومت تشبیه کرد. در اینجا فرد مشکل را تصدیق می‌کند، مایل است درباره‌اش حرف بزند، و (روی کاغذ) مخالف اقدام‌کردن نیست اما گویا نمی‌تواند خودش را به اقدام وادارد. لذا زمانی که شارلوت نگران پروندهٔ تصادفش و حکم شرکت در برنامهٔ اعتیاد بود (که با اکراه در آن شرکت می‌کرد، آن هم پس از اینکه نتوانست دوره را در مدت معین تمام کند و مجبور شد با هزینه‌ای گزاف وکیل بگیرد تا مهلتش تمدید شود)، آمادهٔ این نبود که تغییری در رویهٔ نوشیدنش بدهد.آدم‌ها اغلب در مرحلهٔ تأمل است که روانکاوی را شروع می‌کنند. خانمی که رابطه‌ای از راه دور دارد می‌گوید دوست‌پسرش قول داده که به شهر او نقل‌مکان کند اما دائم آن را به تأخیر می‌اندازد، و پذیرفته که احتمالاً هرگز نمی‌آید، ولی رابطه‌اش را با او به هم نمی‌زند. یک آقا می‌داند که همسرش رابطه‌ای مخفیانه دارد، ولی وقتی درباره‌اش حرف می‌زنیم برای وقت‌هایی که همسرش جواب پیام‌های او را نمی‌دهد بهانه‌هایی جفت‌وجور می‌کند تا مجبور نشود با او رودررو شود. در اینجا، آدم‌ها امروز و فردا می‌کنند، یا خودشان را تخریب می‌کنند، تا مجبور به تغییر (حتی تغییر مثبت) نشوند چون اکراه دارند چیزی از کفشان برود بی‌آنکه بدانند جایش را چه می‌گیرد. وقفه‌ای که در این مرحله می‌افتد ازآن‌روست که در تغییر با ازدست‌دادن امر قدیمی و اضطراب امر تازه مواجهیم. این چرخ گردون بخشی از فرآیند ماجراست گرچه غالباً اعصاب دوستان و شرکای زندگی فرد را که شاهد ماجرایند خُرد می‌کند. آدم‌ها باید یک کار را بارها تکرار کنند، آن‌قدر زیاد که مضحک به نظر می‌رسد، تا اینکه آمادهٔ تغییر شوند.شارلوت از تلاش برای «کم‌کردن» نوشیدنش حرف می‌زد، مثلاً اینکه هر شب به‌جای سه گیلاس شراب دو گیلاس بخورد یا اگر قرار است سر شام (و البته بعدش) هم بنوشد در چاشت بین صبحانه و ناهار نوشیدنی مخلوط الکلی مصرف نکند. او می‌توانست نقش الکل در زندگی‌اش (اثرش در کاهش اضطراب) را بپذیرد، اما حتی با داروهای تجویزشده توسط روان‌پزشک هم نمی‌توانست راه جایگزین برای مدیریت احساساتش بیابد.برای کمک به مسئلهٔ اضطرابش، تصمیم گرفتیم هر هفته یک جلسهٔ دوم روانکاوی هم داشته باشیم. در این زمان، او کمتر می‌نوشید و مدتی بر این باور بود که این کار کافی است تا مشکل نوشیدنش را کنترل کند. اما دو بار در هفته به‌روانکاوی‌آمدن هم مشکلات خاص خود را ایجاد می‌کرد (شارلوت دوباره پذیرفته بود که به من معتاد شده است) لذا به همان برنامهٔ یک‌بار در هفته برگشت. وقتی در یک فرصت مساعد (مثلاً بعد از اینکه می‌گفت سر یک قرار عاشقانه مست کرده است) پیشنهاد می‌دادم در یک برنامهٔ درمانی غیربستری شرکت کند، سرش را تکان می‌داد. اصلاً و ابداً نمی‌پذیرفت.او می‌گفت: «این برنامه‌ها مجبورت می‌کنند اصلاً ننوشی. می‌خواهم که بتوانم سر شام یک نوشیدنی داشته باشم. وقتی همه می‌نوشند، بنا به آداب اجتماعی من هم باید بنوشم».من می‌گفتم: «بنا به آداب اجتماعی هم نباید مست کنی». که او در جواب می‌گفت: «بله، ولی من دارم مصرفم را کم می‌کنم». و آن هنگام واقعاً همین‌طور بود، یعنی داشت مصرفش را کم می‌کرد. و در وب پیرامون اعتیاد می‌خواند، که او را به مرحلهٔ سوم یعنی آماده‌سازی رساند. برای شارلوت دشوار بود، در جنگی که تمام عمر با والدینش داشت، شکست بخورد: «مامان، بابا، من تغییر نخواهم کرد تا اینکه شما همان‌طور که من مایلم با من رفتار کنید». در ضمیر ناخودآگاهش، یک بده‌بستان می‌کرد: عادت‌هایش را به این شرط عوض می‌کرد که والدینش هم عادت‌هایشان را عوض کنند. این اتفاق هم، اگر که اصلاً می‌افتاد، یک بازی باخت-باخت بود. در حقیقت، رابطه‌اش با والدینش نمی‌توانست تغییر کند مگر آنکه او چیز تازه‌ای به آن معادله اضافه کند.دو ماه بعد، شارلوت سبک‌بال وارد شد، محتویات کیفش را روی دستهٔ صندلی‌اش خالی کرد، و گفت: «خُب، یک سؤال دارم». سؤالش این بود که آیا یک برنامهٔ خوب درمان غیربستری برای اعتیاد به الکل سراغ دارم؟ او وارد مرحلهٔ چهارم یعنی اقدام شده بود.در مرحلهٔ اقدام، شارلوت در کمال تعهد سه شب در هفته به یک برنامهٔ درمان می‌رفت، و گروه هم‌صحبتانش را جایگزین شراب‌خواری‌ای کرد که در آن ساعات انجام می‌داد. او کاملاً از نوشیدن دست کشید.البته هدفْ رسیدن به مرحلهٔ چهارم یعنی حفظ است: وقتی که فرد آن تغییر را برای مدتی قابل‌توجه حفظ می‌کند. معنایش این نیست که افراد، برخلاف بازی مار و پله، عقب‌گرد ندارند. استرس یا سایر محرّک‌های خاص رفتار سابق (یک رستوران خاص، تماسی از جانب یک رفیق قدیمی مراسم شراب‌خواری) می‌تواند به برگشت منجر شود. این مرحله دشوار است چون رفتارهایی که آدم‌ها مایل به اصلاحشان هستند در تاروپود زندگی‌شان تنیده شده است. افرادی که مشکل اعتیاد دارند (خواه اعتیاد به مواد، درام، منفی‌اندیشی، یا سایر شیوه‌های زندگی و بودن که به ضررشان است) معمولاً با سایر معتادان معاشرت می‌کنند. ولی وقتی فرد به مرحلهٔ حفظ می‌رسد، معمولاً با حمایت مناسب می‌تواند به مسیر درست برگردد.بدون شراب و ودکا، شارلوت می‌توانست بهتر تمرکز کند. حافظه‌اش بهتر شد، کمتر احساس خستگی می‌کرد و انگیزهٔ بیشتری داشت. در دانشکدهٔ تحصیلات تکمیلی ثبت‌نام کرد. به یک خیریهٔ حیوانات می‌رفت که برایش شوق داشت. همچنین برای اولین‌بار در عمرش توانست با من دربارهٔ رابطهٔ غامضش با مادرش حرف بزند و تعامل آرام‌تر و کمتر منفعلانه‌ای را با او آغاز کند. او از «دوستانی» دوری کرد که به صرف یک نوشیدنی تولد دعوتش می‌کردند و مثلاً می‌گفتند: «یک‌بار که بیشتر ۲۷ساله نمی‌شوی؛ می‌شوی؟». درعوض، شب تولدش را با یک دسته از دوستان جدید می‌گذراند که غذای موردعلاقه‌اش را برایش می‌آوردند و جام‌هایی پُر از مخلوط خلاقانه‌ای از نوشیدنی‌های غیرالکلی جشن و شادمانی را به افتخارش بالا می‌آوردند.ولی یک اعتیاد مانده بود که نمی‌توانست کنار بگذارد: «یارو».                                                                                          •••محض شفاف‌سازی کامل: من از یارو خوشم نمی‌آمد. تکبّرش، بی‌صداقتی‌اش، اینکه شارلوت و وقتش را تلف می‌کرد. یک هفته با دوست‌دخترش بود، هفتهٔ بعد نبود. یک ماه با شارلوت بود، ماه بعد نبود. وقتی در اتاق انتظار را باز می‌کردم و می‌دیدم کنار شارلوت نشسته است، می‌خواستم قیافه‌ام به او بفهماند که: مچت را گرفته‌ام. احساس می‌کردم باید از شارلوت محافظت کنم، مثل آن سگ مادر که در تبلیغ خودرو روی صندلی راننده نشسته است. اما از جاروجنجال دوری می‌کردم.شارلوت وقتی آخرین ماجراهایش را تعریف می‌کرد، هر دو شست دستش را در هوا تکان می‌داد و می‌گفت: «و بعد من گفتم که... و یارو این‌جوری بود که... و بعد من این‌جوری شدم که...».اولین باری که چنین کرد، شگفت‌زده پرسیدم: «این گفت‌وگویتان با پیامک بود؟». وقتی گفتم بحث دربارهٔ وضع رابطه‌شان از طریق پیامک شاید محدودیت‌هایی داشته باشد (چون نمی‌توانید به چشم‌های طرف نگاه کنید یا با اینکه ناراحتید دستش را بگیرید تا دلداری‌اش بدهید)، جواب داد: «نه بابا، از ایموجی هم استفاده می‌کنیم».به آن سکوت سرسام‌آور و خارش پاها فکر می‌کردم که نشانم می‌داد دوست‌پسرم مایل است رابطه را تمام کند؛ اگر آن شب دربارهٔ بلیت‌های سینما پیامک‌بازی می‌کردیم، شاید چند ماه طول می‌کشید تا حرفش را به من بزند. ولی می‌دانستم که به نظر شارلوت از آن امّل‌های قدیمی‌ام؛ نسل او بنای تغییر نداشت، لذا باید پابه‌پای زمانه پیش می‌رفتم.امروز چشم‌های شارلوت قرمزند. او در اینستاگرام فهمیده که یارو دوباره سراغ دوست‌دخترِ مثلاً سابقش رفته است.شارلوت آه می‌کشد و می‌گوید: «او دائم می‌گوید که می‌خواهد تغییر کند، اما بعد این اتفاق می‌افتد. به نظرتان او هرگز تغییر خواهد کرد؟».به مراحل تغییر فکر می‌کنم، به اینکه شارلوت کجاست و یارو احتمالاً کجاست. و به این فکر می‌کنم که پدر شارلوت دائم غیبش می‌زد و یارو نیز همان را بازآفرینی می‌کند. درک این نکته برای شارلوت سخت است که خودش شاید تغییر کند، ولی بعضی افراد شاید تغییری نکنند.می‌گوید: «او تغییر نخواهد کرد؛ مگر نه؟»مهربانانه می‌گویم: «شاید نمی‌خواهد تغییر کند. پدرت نیز احتمالاً همین‌طور».شارلوت لب‌هایش را می‌گزد، انگار به سناریویی فکر می‌کند که پیش‌تر ابداً به ذهنش خطور نکرده بود. او بسیار تلاش کرده است این دو مرد را وادارد او را چنان‌که می‌پسندد دوست بدارند، اما نمی‌تواند تغییرشان بدهد چون آن‌ها نمی‌خواهند تغییر کنند. این قصه در روانکاوی بسیار پیش می‌آید. همسر یک بیمار نمی‌خواهد از علف‌کشیدن و بازی رایانه‌ای در آخرهفته‌ها دست بکشد. بچهٔ یک بیمار نمی‌خواهد از آهنگ‌سازی کم کند تا برای امتحان‌هایش بیشتر درس بخواند. پدر یک بیمار نمی‌خواهد کمتر به سفر کاری برود. گاهی اوقات مایل به تغییراتی در یک نفر هستید که در برنامهٔ او جایی ندارند، حتی اگر خلاف این را بگویند.شارلوت می‌گوید: «او...». ولی بقیهٔ حرفش را نمی‌زند.نگاهش می‌کنم. احساس می‌کنم تغییری درونش در حال وقوع است.«دائم سعی می‌کنم آن‌ها را وادار کنم تغییر کنند». این جمله را چنان ادا می‌کند انگار که با خودش حرف می‌زند.سر تکان می‌دهم. آن پسر تغییر نخواهد کرد، پس شارلوت باید تغییر کند.هر رابطه‌ای یک‌جور رقص است. یارو قدم‌های رقصش را برمی‌دارد (نزدیک/دورشدن)، و شارلوت هم قدم‌های خودش را (نزدیک/اذیت‌شدن). رقص این دو چنین است. ولی وقتی که شارلوت قدم‌هایش را تغییر بدهد، دو اتفاق ممکن است بیفتد: یارو مجبور می‌شود قدم‌هایش را تغییر بدهد تا لیز نخورد و نیفتد، یا از محوطهٔ رقص می‌رود تا کس دیگری را بیابد که پاهایش را لگدمال کند.شارلوت پس از چهار ماه اولین بار «روز پدر» الکل نوشید، همان وقتی که قرار بود پدرش با پرواز به شهر بیاید تا با او باشد اما در آخرین دقایق سفرش را لغو کرد. این اتفاق هم سه ماه پیش بود. شارلوت از این رقص خوشش نیامد، برای همین قدم‌هایش را عوض کرد. او از آن زمان تاکنون الکل ننوشیده است.او اکنون می‌گوید: «نباید دیگر با یارو قرار بگذارم».لبخند می‌زنم، انگار که می‌گویم: چه حرف تکراری و آشنایی!او می‌گوید: «نه، واقعاً، این‌دفعه جدی‌ام» و خودش هم لبخند می‌زند. چندین ماه که در مرحلهٔ آماده‌سازی بود، دائم این شعار را می‌داد.می‌پرسد: «می‌شود وقت نوبت روانکاوی‌ام را عوض کنم؟». امروز آمادهٔ اقدام شده است.می‌گویم «بله» و یادم می‌آید که قبلاً همین را به او پیشنهاد داده بودم تا مجبور نباشد هر هفته در اتاق انتظار کنار یارو بنشیند، اما شارلوت آماده نبود به این پیشنهاد فکر کند. یک روز و ساعت دیگر را به او پیشنهاد می‌دهم و آن را در تلفنش یادداشت می‌کند.در پایان جلسه‌مان، شارلوت آن‌همه خرت‌وپرتش را جمع می‌کند، به‌سمت در قدم برمی‌دارد و (مثل همیشه) می‌ایستد و ساکن می‌شود. زیرلب می‌گوید: «خُب، دوشنبه می‌بینمتان». می‌داند که یارو را پیچانده‌ایم. لابد برای یارو هم سؤال می‌شود که چرا شارلوت طبق معمول روز پنج‌شنبه در اتاق انتظار ننشسته است. خُب، به نظرم بد هم نیست که برایش سؤال شود.شارلوت همین که در راهرو قدم برمی‌دارد، یارو هم از جلسهٔ روانکاوی‌اش بیرون می‌آید؛ و مایک و من سری به علامت سلام برای هم تکان می‌دهیم بی‌آنکه چیزی بروز بدهیم.شاید یارو چیزی به مایک گفته باشد، و تمام مدت جلسه دربارهٔ میل او به گول‌زدن آدم‌ها، گمراه‌کردنشان، خیانت‌کردن به آن‌ها، حرف زده باشند (یک‌بار، بعد از اینکه او دو بار این کار را با شارلوت کرده بود، گفت: «آها، پس مشکلش این است»).شاید هم یارو اصلاً حرف این قضیه را با مایک نزده باشد. شاید آمادهٔ تغییر نباشد. یا شاید علاقه‌ای به تغییرکردن ندارد.فردای آن روز که این ماجرا را در گروه مشاوره‌ام مطرح می‌کنم، یان رک‌وراست می‌گوید: «لوری، سه کلمه می‌گویم و بس: او بیمارت نیست».و می‌فهمم که من، مثل شارلوت، باید یارو را رها کنم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Gottlieb, Lori. Maybe You Should Talk to Someone: A Therapist, Her Therapist, and Our Lives Revealed. Houghton Mifflin Harcourt, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لوری گوتلیب نوشته است و در تاریخ ۲ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «How Do People Actually… Change» در وب‌سایت لیترری هاب منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ با عنوان «هیچ‌کس نمی‌تواند یک معتاد را درمان کند» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• لوری گوتلیب (Lori Gottlieb) روان‌پزشک و نویسندهٔ بخش کتاب‌های پرفروش نیویورک تایمز است. او همچنین به‌طور منظم برای آتلانتیک می‌نویسد و در شبکه‌های سی‌ان‌ان و ان‌پی‌آر نیز برنامه‌هایی دربارهٔ سلامت روانی اجرا کرده است. او تابه‌حال شش عنوان کتاب نوشته است که برخی از آن‌ها چنین نام دارند: شاید باید با کسی حرف بزنی (Maybe You Should Talk to Someone)، با او ازدواج کن (Marry Him)، آقای به‌اندازهٔ کافی خوب (Mr. Good Enough).••• این مطلب برش ویراسته‌ای است از کتاب شاید باید با کسی حرف بزنی (Maybe You Should Talk to Someone)، نوشتهٔ لوری گوتلیب. ]]> لوری گوتلیب اقتصادوجامعه Mon, 22 Apr 2019 04:17:01 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9373/ ژیژک در برابر پیترسون: مارکسیسم در برابر سرمایه‌داری http://tarjomaan.com/neveshtar/9374/ محمد ملاعباسی، ترجمان — بعد از ماه‌ها گمانه‌زنی و شایعه‌پراکنی، بالأخره مناظرۀ میان دو تن از جنجالی‌ترین شخصیت‌های فکری جهان دیشب در تورنتو برگزار شد. در این مناظره، فیلسوف اسلوونیایی، اسلاوی ژیژک، رو‌به‌روی روان‌شناس کانادایی، جردن پیترسون نشست تا دربارۀ تقابل سرمایه‌داری و مارکسیسم گفت‌وگو کنند. شهرت جهانی این ابرستاره‌های دنیای روشنفکری باعث شد تا کل صندلی‌های سالن ۳۰۰۰نفرۀ سونی‌سنتر برای دیدن «مناظرۀ قرن» پر شود.پیترسون، استاد ۵۶سالۀ دانشگاه تورنتو، اگرچه دیرتر از ژیژک به عرصۀ هماوردی‌های فکری پا گذاشته، اما با سرعتی خیره‌کننده به دایرۀ مشهورترین‌ها رسیده است. پیترسون، که روان‌شناس بالینی است، در سخنرانی‌های پرشور و کتاب‌های پرفروش خود، مرتباً به تجاربی که در برخورد با بیمارانش داشته است ارجاع می‌دهد و بر مبنای آموخته‌های خود از «راه‌ورسمِ خوب‌کردنِ حال مردم» دستور‌العمل‌هایی برای زندگی بهتر می‌دهد. باوجوداین، در سال‌های اخیر پیترسون قدم‌به‌قدم از مشاوره‌دادن به مراجعان خودش دور شده و به «شخصیتی رسانه‌ای» تبدیل شده است. جرقۀ این چرخش را تصویب لایحۀ جدیدی در خصوص حقوق بشر در پارلمان کانادا زد. طبق این قانون جدید، که سال ۲۰۱۶ تصویب شد، حق «بیان جنسیتی» و «هویت جنسیتی» برای افراد ذیل قانون حقوق بشر در کانادا محفوظ خواهد بود. به عبارت دیگر، هر کس حق دارد خود را زن، مرد، یا چیز دیگری بداند و این حق باید برای او محترم شمرده شود. پیترسون سخنرانیِ ویدئویی پرشوری منتشر کرد و به‌شدت به این لایحه تاخت. او این لایحه را «جرم‌انگاریِ آزادی بیان» خواند و گفت، از این به بعد، هر گفت‌وگوی روزمره‌ای می‌تواند به‌عنوان «نفرت‌پراکنی» جرم قلمداد شود. پیترسون معتقد بود که دیگر به‌عنوان یک استاد دانشگاه نمی‌تواند سر کلاس حرف بزند، چون به‌محض اینکه دانشجویی را مخاطب حرف خود قرار بدهد، ممکن است متهم به قانون‌شکنی شود و تأکید کرد که «اگر براساس این قانون، مرا جریمه کنند، جریمه‌ام را پرداخت نخواهم کرد. اگر زندانی‌ام کنند، اعتصاب غذا خواهم کرد، من کوتاه نمی‌آیم». این سخنرانیْ جنجالی بزرگ در دانشگاه‌ها و رسانه‌های کانادا به راه انداخت. پیترسون حالا موقعیتِ مستحکمی داشت تا انتقادهای شدید خود به آنچه میراث مارکسیسم در دانشگاه‌های آمریکای شمالی می‌دانست به زبان آورد. او مارکسیسم را به اندازۀ نازیسم «ایدئولوژی‌ای مرگ‌آور» خطاب می‌کرد که با لباس مبدل پست‌مدرنیسم، تساوی‌طلبی، و مبارزه برای عدالت اجتماعی، دانشگاه‌ها را اشغال کرده و همه را زیر سلطۀ فکری و زبانی خود کشیده است. او خواستار تعطیلی رشتۀ مطالعات زنان در دانشگاه شده است و حجم انبوه تولیدات در زمینۀ مطالعات جنسی را تمسخر می‌کند. پیترسون را این روزها یکی از مهم‌ترین چهره‌های جناح فکریِ «راست نو» می‌دانند که مخالف نزاکت سیاسی و سیاست هویت در معنای گستردۀ آن به شمار می‌رود. پیترسون خود را متأثر از یونگ، داستایفسکی، کیرکگور و پل تیلیش می‌داند و جدیدترین کتاب او دوازده قانون زندگی به فارسی نیز ترجمه و منتشر شده است.برخلاف پیترسون، ژیژک برای ما چهره‌ای شناخته‌شده‌تر است. فیلسوفی هفتادساله، با کتاب‌هایی ضخیم دربارۀ هگل و تی‌شرت‌هایی ارزان‌قیمت که به تن او زار می‌زنند. ژیژک، که علاوه‌بر فلسفه در سینما، ادبیات، فرهنگ عامه، روانکاوی و سیاست نیز دستی دارد، از رساترین منتقدان سرمایه‌داری در دنیای امروز به شمار می‌رود و، اگرچه خیلی‌ها او را بیش‌ازحد ساده‌انگار یا جلف می‌پندارند، کسی منکر تأثیرگذاری عظیم او بر حیات فکری امروز جهان نیست. خوشبختانه، هم چند کتاب از او ترجمه شده است و هم در وب فارسی نوشته‌های بیشتری دربارۀ او در دسترس است. او بیش از همه از هگل و لاکان تأثیر پذیرفته است و می‌توانید برای آشنایی با افکارش به «گفت‌و‌گو با ژیژک: به من احترام نگذارید، کتاب‌هایم را بخوانید» یا پروندۀ «اسلاوی ژیژک: گزیده‌ای از مطالب پراکنده» در ترجمان مراجعه کنید. اما برگردیم بر سر مناظره.گفت‌وگوی ژیژک و پیترسون با عنوان «شادی: سرمایه‌داری در برابر مارکسیسم» برگزار شد. این عنوان، اشاره‌ای داشت به مواجهات کوتاهی که این دو متفکر پیش از این با هم داشتند. ژیژک تقریباً یک سال پیش در نوشته‌ای با عنوان «چرا مردم جردن پیترسون را این‌قدر قانع‌کننده می‌دانند؟ چون چپ‌ها اوضاعشان به هم ریخته است» ادعا کرد دلیل محبوبیت پیترسون آن است که راست‌ها درحال‌حاضر باید دربارۀ اهمیت آزادی بیان اغراق کنند تا عیب‌ها و ناسازگاری‌های حرف‌های خودشان را پشت آن پنهان کنند. بعد از انتشار این یادداشت در ایندیپندنت، پیترسون ژیژک را به یک مناظرۀ توییتری دعوت کرد، درخواستی که فیلسوف اسلوونیایی بلافاصله پذیرفت. این دعوا تا دیشب، که آن دو رو‌به‌روی هم نشستند، کمابیش ادامه داشته است.در ابتدا مجری برنامه، ضمن معرفی پیترسون و ژیژک، اعلام کرد که هرکدام از طرفین نیم‌ساعت فرصت دارند تا موضع خود را توضیح دهند و، در ادامه، گفت‌وگو میان آن‌ها شروع شود.نوبت اول برای پیترسون بود. او با بازکردن دست‌هایش و تعظیم کوچکی برای مخاطبان پشت تریبون آمد. از اینکه بلیت‌ها با قیمتی بالاتر از آنچه پیش‌بینی‌شده بود به فروش رفته اظهار خوشحالی کرد و بعدازآن جملاتی را به زبان آورد که تا انتهای جلسه طنین آن‌ها باقی ماند. پیترسون گفت برای آنکه خودش را برای این مناظره آماده کند «تلاش کردم خودم را تا جای ممکن با افکار ژیژک آشنا کنم. اما این کار چندان ممکن نبود، به دلیل اینکه ژیژک آثار زیادی دارد و نوشته‌هایش بسیار اصیل است و نمی‌توان آن‌ها را تلخیص کرد. به‌جای آن سراغ چیزی رفتم که به نظرم دلیل اصلیِ آمدن ما روی این صحنه است، یعنی مانیفست کمونیست. و چون اینجا قرار است دربارۀ مارکس و مارکسیسم صحبت کنیم، یعنی کاری که من تلاش کردم انجام بدهم، خواندن مانیفست کمونیست بود. البته منظورم از خواندن فقط مرور کلماتی که آنجاست نیست».پیترسون در ادامه گفت که مانیفست از نظر ادبی نوشته‌ای فوق‌العاده است، اما تقریباً در هر جملۀ آن اشتباهاتی فاحش وجود دارد و گفت: «واقعاً به‌ندرت پیش آمده است که نوشته‌ای را بخوانم و در هر جملۀ آن تا این اندازه ایرادات مفهومی ببینم... البته قبلاً برخی نوشته‌های دانشجویانم را خوانده‌ام که شبیه این است...». از نظر پیترسون، آنچه مارکس و انگلس متوجه نشده‌اند، یک حقیقت بنیادین است: اینکه «تقریباً همۀ ایده‌ها اشتباه‌اند»، پس باید نگاهی انتقادی داشت.پیترسون ده اصل از مانیفست استخراج کرده است و قرار است یکی‌یکی اشتباه بودن آن‌ها را نشان دهد. البته قبل از آن، پیترسون می‌گوید، با توجه به سطح دانش بشریت در دورانی که مارکس و انگلس زندگی می‌کردند، خیلی هم نباید سخت‌گیر بود، چراکه آن‌ها خیلی از چیزهایی که ما امروز می‌دانیم نمی‌دانستند، و نباید آن‌ها را مقصر دانست. درواقع، با توجه به اینکه اکثر آدم‌هایی که امروز آن‌ها را آکادمیسین می‌نامیم هنوز به این ایده‌ها معتقدند، بهتر است خودمان را گناهکار بدانیم.به‌هر‌حال، اصل اول این است: تاریخْ نوعی مبارزۀ طبقاتی اقتصادی است. پیترسون معتقد است، اگرچه تاریخ مملو از مبارزه و ستیز است، اما حقیقتِ اصلی‌ای که مارکس و انگلس به آن توجهی ندارند این است که زیست‌شناسی بر اساس سلسله‌مراتب‌ها و ستیزۀ مداوم میان قوی‌تر و ضعیف‌تر استوار شده است. بنابراین «تضاد بنیادینْ مبارزه برای حیات در دنیای ظالم و بی‌رحم است». ازاین‌رو تضاد نه نتیجۀ اقتصاد، که محصول طبیعت است و سلسله‌مراتب نه‌تنها ضروری، بلکه کارآمد است. زنجیرۀ استدلال‌های پیترسون بر مبنای همین استدلال پیش می‌رود: مارکس و انگلس معتقدند سلسله‌مراتب و نابرابری به‌خاطر سرمایه‌داری به وجود آمده است، درحالی‌که اساساً این بخشی از ساختار طبیعت است و اگر در جامعۀ انسانی هم راه پیدا کرده است، به دلیل این است که ما انسان‌ها نیز گذشته از هر چیز حیواناتی هستیم که تابع قانون طبیعت عمل می‌کنیم.طبیعت نکتۀ بعدی است. پیترسون می‌گوید من نمی‌دانم چرا مارکسیست‌ها وقتی دربارۀ تضاد صحبت می‌کنند، فقط دربارۀ تضاد مابین انسان‌ها حرف می‌زنند، درحالی‌که تضاد اصلیِ ما تضاد با طبیعت است. انگار اصلاً چیزی به نام طبیعت برای مارکسیست‌ها ناشناخته است. نکتۀ دیگر تقسیم‌بندی کل جامعه بین دو دستۀ بورژوازی و پرولتاریاست. این تقسیم‌بندی نادقیق و اشتباه است. معلوم نیست چه کسی دارد چه کسی را استثمار می‌کند و چه چیزی آن‌ها را از هم جدا می‌سازد. پیترسون می‌گوید وقتی شما مردم را به دو دسته تقسیم می‌کنید، نتیجۀ آن کشتنِ اعضای یک دسته توسط دستۀ دیگر است. وقتی ما به مشکلی که در انقلاب روسیه افتاد نگاه می‌کنیم، این مسئله را بهتر می‌بینیم. پیترسون معتقد است دوگانه‌سازی بد و مضر است، اما سلسله‌مراتب ضروری و مفید است. از نظر پیترسون، کمونیسم، به آن شیوه‌ای که مارکس دربارۀ آن نظریه‌پردازی می‌کرد و به آن ترتیبی که در روسیه اجرا شد، جز بدبختی حاصلی ندارد. او توضیحش را با اشاره به آمارهای سازمان ملل ادامه می‌دهد: در این سال‌ها، به‌یُمن همین بازار آزاد، سطح فقر مطلق به حداقلی‌ترین حد خود در تاریخ بشر رسیده است و سطح سلامتی به بالاترین سطح خود. مرگ‌ومیر نوزادان در فقیرترین کشورهای جهان به سطح مرگ‌ومیر نوزادان در اروپای همین سی سال پیش رسیده است و، از این لحاظ، انسان‌ها در خوشبخت‌ترین وضعیت تاریخشان قرار دارند. بنابراین بهترین راه برای رسیدن به شادی یا خوشبختیْ بازار آزاد است.اینجا صحبت‌های اولیۀ پیترسون تمام می‌شود و نوبت به ژیژک می‌رسد. برخلاف پیترسون که کت‌و‌شلوار سورمه‌ای مرتبی پوشیده است و یقه‌اش را با کراوات محکم کرده و ایستاده سخن می‌گوید، ژیژک بدون کت و با یقه‌ای باز و نامرتب پشت تریبون می‌رود.ژیژک حرف‌هایش را با مقدمه‌ای دربارۀ تجربۀ مشترک خودش و پیترسون شروع می‌کند. ژیژک می‌گوید به‌شکلی آیرونیک من و پیترسون، هر دو، از سوی همکاران دانشگاهی خودمان به حاشیه رانده شده‌ایم، کسانی که ژیژک آن‌ها را «لیبرال‌های چپ» می‌نامد. او به حمله‌هایی اشاره می‌کند که بعد از انتقاد او از ایدئولوژی ال.جی.بی.تی دریافت کرده است. پیترسون هم به‌شکلی مشابه بعد از نقد سیاست‌های جنسیتی رایج در دانشگاه، به‌شدت موردحمله واقع شد و برای مدتی نیز کار خود را از دست داد.در ادامه، ژیژک وارد استدلال خود می‌شود. او، به‌جای روسیه یا اروپا، با چین شروع می‌کند: اگر سرمایه‌داری یعنی بیرون‌کشیدن اجباری مردم از فقر، پس چرا بزرگ‌ترین نرخ کاهش فقر و عظیم‌ترین موفقیت‌های اقتصادی در دهه‌های اخیر در کشوری استبدادی رخ داده است که با دست باز در بازار دخالت می‌کند؟ و نکتۀ بعدی این است که چین برای توصیف وضعیت کشور خودش از واژۀ «کمونیسم» استفاده نمی‌کند، بلکه تعبیرِ کنفوسیوسی «جامعۀ متوازن» را ترجیح می‌دهد. این همان چیزی است که وقتی به تعبیر دالایی‌لاما «در جست‌و‌جوی شادی» باشیم اتفاق می‌افتد. اما شادی چیست؟ «اگر کمترین چیزی از روانکاوی آموخته باشیم، می‌دانیم که انسان‌ها در خراب‌کردنِ شادی خود ابتکار عمل بی‌نظیری دارند». این حاصل ناتوانی یا عدم آمادگی سوژه برای پذیرفتنِ کاملِ نتایج امیال خودش است. بنابراین از نگاه اخلاقی، به یک معنا، بدترین اتفاقی که ممکن است برای ما بیفتد این است که به امیال خودمان برسیم. ژیژک می‌گوید به همین خاطر من باور ندارم که آزادی و شرافت انسانی صرفاً برای جست‌و‌جوی شادی باشد. بنابراین ما نیازمند یافتن دلیلی برای زندگی هستیم که از لذت یا بقای صرف بالاتر برود. اینجا با سؤالی اساسی روبه‌رو می‌شویم: مدرنیته یعنی کنارزدن محدودیت‌ها، اما آزادی خود بزرگ‌ترین محدودیت است و وظیفۀ ما این است که مسئولیت این محدودیت را بپذیریم. این وظیفه ابزاری برای رسیدن به هدفی بالاتر نیست، بلکه خود هدف اصلی است. در این فرآیند، هرگاه مرجعی قدرت خود را از دست بدهد، دیگر نمی‌تواند آن را به دست بیاورد، مگر آنکه نسخۀ بدلیِ پست‌مدرنی از آن را بسازد: نوعی نمایش مدرن. به همین خاطر است که نباید ترامپ را محافظه‌کاری دانست که از ارزش‌های سنتی پیروی می‌کند، او رئیس‌جمهوری پست‌مدرن است.ژیژک در ادامه با ارجاعاتی رفت‌وبرگشتی دربارۀ ترامپ، سندرز، داستایفسکی، لیبرالیسم، نهیلیسم، محافظه‌کاری، خرچنگ‌ها، جنگل‌ها، جنگ‌ روسیه و عراق، پناهجویان، معناهای استعاری پنیر و انبوهی چیزهای دیگر صحبت می‌کند. سی دقیقه تمام است.پیترسون، در جواب خود به ژیژک، اعتراض می‌کند که خودش نیم ساعت مارکسیسم را نقد کرده است و از سرمایه‌داری طرفداری کرده است، اما ژیژک هیچ‌چیزی در دفاع از مارکسیسم نگفته است، حتی اشاره‌ای به مانیفست کمونیست نیز نکرده است.ناتان رابینسون سردبیر کارنت افرز، که دیشب در سالن حاضر بوده است و گزارش لحظه‌به‌لحظه‌ای از این مناظره ارائه داده است، اضافه می‌کند که این در حالی است که خود پیترسون نیز هنگام حرف‌زدن دربارۀ مانیفست حتی یک نقل‌قول از آن متن نیاورده است.به‌هرحال، مناظره با پاسخ‌ها و تکه‌اندازی‌های دو ابرستاره به همدیگر به پایان می‌رسد. ژیژک به پیترسون می‌گوید که، علاوه‌بر مانیفست کمونیست، همۀ کتاب‌های دیگر مارکس را خوانده است و کتاب‌های خود او را هم خوانده است و پیترسون را به‌خاطر دانش اندکش از مارکس مسخره می‌کند و پیترسون با حرکات عجیب‌وغریب انگشتانش می‌گوید نباید اجازه بدهیم دانشجویان جوان ما طرفدار مارکسیسم شوند، چون این کار مثل گشودنِ در برای ورود اژدهاست.کاربران شبکه‌های اجتماعی از دیشب، واکنش‌های متعددی به این مناظره نشان داده‌اند، اما رایج‌ترین واکنشْ تمسخر پیترسون برای بی‌اطلاعی از مارکسیسم است. توییت کاربر prazkat@ تصویری از پیترسون را نشان می‌دهد که در لپ‌تاپش جست‌وجو کرده است «هگل کیست؟» و کاربر دیگری با منتشرکردن ویدئوی کوتاهی، که در آن ژیژک دارد راه می‌رود و هات‌داگ می‌خورد، نوشته است: «ژیژک تو را مثل هات‌داگ بلعید».بااین‌حال، چه‌بسا حرف مجری از همۀ آنچه این دو نویسنده گفتند مهم‌تر باشد: همۀ بلیت‌ها با قیمتی بالاتر از پیش‌بینی‌ها فروخته شد.پی‌نوشت‌ها:• وب‌سایت ترجمان این مطلب را در تاریخ ۳۱ فروردین ۱۳۹۸ با عنوان «ژیژک در برابر پیترسون: مارکسیسم در برابر سرمایه‌داری» منتشر کرده است.•• محمد ملاعباسی دانش‌آموختۀ دکترای جامعه‌شناسی در دانشگاه تربیت مدرس است. او هم‌اکنون جانشین‌سردبیر سایت و فصلنامۀ ترجمان است. ]]> محمد ملاعباسی اقتصادوجامعه Sat, 20 Apr 2019 13:10:41 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9374/ بلندپروازی زندگی‌تان را جهنم می‌کند http://tarjomaan.com/neveshtar/9370/ آفرام آلپرت، نیویورک‌تایمز — حضور الگوهای ایدئال شکوه و عظمت، در میان طیف‌های مختلف سیاسی آمریکا، به‌طور واضح نقش‌آفرینی می‌کند. طرفداران شعار «جامعهٔ باشکوهِ» لیندون جانسون، و باورمندان به شعار «عظمت و شکوه را دوباره به آمریکا برگردانیم» از رونالد ریگان و دونالد ترامپ، ممکن است اندیشهٔ خود را متفاوت بدانند، اما تفاوت در تعریفشان از عظمت است و نه در نفسِ ارزشمندی آن. در هر دو شعار، و همچنین در اغلب دیگر شعارهایی که دربارهٔ تصور آمریکا از خودش است، این امر دیده می‌شود.انگیزهٔ عظمت و شکوه، همچنین سبب متحدشدن پیروان فلسفی نظریه‌های اخلاق غربی گوناگون و متفاوت است: ارسطو ما را به صرف‌کردن زندگی در راه جست‌وجوی برترین سعادت می‌خواند. کانت قاطعانه معتقد به قانونی اخلاقی بود، تاحدی‌که حتی گمان نمی‌کرد توسط ما انسان‌های فناپذیر قابل‌دست‌یابی باشد. مکتب «فایده‌گرایی» بنتام دربارهٔ به‌اوج‌رساندن رضایتمندی است. مارکس در پی جهانی باعظمت برای همه بود. لیبرال‌های مدرن هم برای رسیدن به آزادی و منفعت فردی دست به هر کاری می‌زنند. یقیناً این تفاوت‌ها خیلی مهم‌اند. اما وقتی که تعریف عظمت تغییر می‌کند، هر یک تعریف خود را در طلب عظمت و شکوه می‌دانند.شناکردن، برخلاف جهت موجی که برای دست‌یابی به عظمت و شکوه راه افتاده است، اخلاقی ضدتاریخی است که توسط مکاتب فکری گوناگونی، از بودیسم و رمانتیسم گرفته تا روانکاوی، شکل گرفته است. با وام‌گرفتن از دونالد وودز وینیکات (شخصیتی مهم در توسعهٔ روانکاوی) فکر می‌کنم، برای این علمِ متفاوت اخلاق، بهترین نام «زندگیِ به‌اندازهٔ کافی خوب» باشد. او در کتابی با نام بازی و واقعیت۱ دربارهٔ چیزی صحبت می‌کند که نامش را «مادر به‌اندازهٔ کافی خوب» می‌گذارد. چنین مادری به‌اندازهٔ کافی خوب است. ولی نه به این معنا که میانه‌رو یا معمولی است. بلکه به این معنا که وظیفهٔ عظیمی بر دوش دارد: وظیفهٔ واردساختن نوزاد به دنیایی که کودک در آن هم مراقبت می‌شود و هم برای تعامل با ناکامی‌های بی‌پایان زندگی مهیا می‌گردد. برای به‌اندازهٔ کافی خوب‌بودن، باید در دنیایی رشد کنی که خودش به‌اندازهٔ کافی خوب است، دنیایی که مملو از عشق و حمایت است و درعین‌حال با رنج و ناکامی همراه است.در نگاه به بودیسم و رمانتیسم، می‌توانیم به تصویری کامل‌تر دست یابیم و بپرسیم چنین دنیایی، که آن را دنیایی به‌اندازهٔ کافی خوب می‌نامیم، چگونه است. بودیسم نظام طبقاتی را به بوتهٔ نقد می‌کشد و بر این واقعیت می‌تازد که اکثر مردم مجبورند به بیگاری گرفته شوند تا عظمت و شکوه برای دیگران تضمین شود. درعوض، ایدهٔ «مسیر میانه» را مطرح می‌سازد: زندگی‌ای که نه به‌نحو افراطی مادی‌گراست و نه زیادی زاهدانه. برخی از متفکرین بودیست مثل راهب بودایی قرن ششم، جی‌زانگ، حتی مؤکداً معتقدند که این «زندگی میانه» -این زندگیِ به‌اندازهٔ کافی خوب- حق طبیعیِ نه‌تنها بشریت، بلکه تمام طبیعت است. در نسخهٔ افراطیِ زندگی به‌اندازهٔ کافی خوب، وظیفهٔ ما ساختن یک جامعهٔ انسانی کامل نیست، بلکه دنیایی است به‌اندازهٔ کافی خوب: در این دنیا، منابعی در اختیارمان است که ما را قادر می‌سازد تا مواجهه‌مان را با رنج‌های این جهانِ مملو از پیش‌آمد و پیچیدگی اداره کنیم. البته منابع کافی، ولی نه هرگز زیاد.فلاسفه و شعرای رمانتیست این نسخهٔ به‌اندازهٔ کافی خوب‌بودن را بسط می‌دهند، تا آنچه آن‌ها به آن روزمرگی یا عادی‌بودن می‌گویند هم ذیلش قرار گیرد. منظور آن‌ها آشفتگی‌ها و نگرانی‌هایی نیست که تجربه می‌کنیم. بلکه دارند به این واقعیت اشاره می‌کنند که، اگر بتوانیم معنای حقیقی عظمت را دریابیم، در دل آنچه عمیقاً عادی و کاملاً آشنا و تماماً ساده است، لذتی فراتر از تصور خواهیم یافت. تمایلات ضدقهرمانانه، در پایان رمان میدل‌مارچ۲ جورج الیوت به‌خوبی بیان شده است: «اوضاع برای من و تو چندان بد نیست. در مقایسه با آنچه بر آنانی که زندگانی مؤمنانهٔ نهانی داشتند و در گورهای بدون زائر خفته‌اند رفته است». و میراث آن در شعر «معروف» از نعومی شهاب‌نای جلوه‌گر است: «می‌خواهم معروف باشم، معروف در میان مردانی که بر من می‌گذرند / مردانی که، آن هنگام که از خیابان‌ها می‌گذرند، لبخند می‌زنند / آنان که در صفوف خرید به هم چسبیده‌اند و چون کودکان‌اند / معروف، همچو آنکه لبخندم را پاسخ گفت».به‌اندازهٔ کافی خوب‌بودن هیچ آسان نیست؛ جهد فوق‌العاده‌ای می‌طلبد تا بتوانی، آن‌گاه که در صف خرید منتظری و بسیار خسته‌ای، لبخند بزنی. یا به‌اندازهٔ کافی خوب باشی، مانند آن انسان‌های دوست‌داشتنی که هم حمایتت می‌کنند و هم اجازه می‌دهند تا ناکامی را تجربه کنی. باید این‌طور دید که ما، به‌عنوان یک جامعه، می‌توانیم ارتباطی به‌اندازهٔ کافی خوب با هم برقرار کنیم، ارتباطی که، در آن، افراد و ملت‌ها در نزاع برای شکوه و عظمتی انحصاری برای خود نیستند، بلکه در کنار هم کار می‌کنند تا آن شایستگی لازم برای همه را ایجاد کنند.نیل به چنین وضعی، مستلزم ایجاد رابطه‌ای به‌اندازهٔ کافی خوب با جهان طبیعی‌مان هم هست، رابطه‌ای که در آن هم به فراوانی‌ها و هم به محدودیت‌های منابع سیاره‌مان واقف باشیم، منابعی که آن‌ها را با گونه‌های حیاتی بی‌نهایت دیگری شریکیم و هر کداممان در جست‌وجوی مسیرِ به‌اندازهٔ کافی خوب‌بودن خودیم. اگر هرکدام از این امور را مراعات می‌کنیم، به این خاطر نیست که به عظمت و شکوه رسیده‌ایم. بلکه به این دلیل است که می‌دانیم، تا هنگامی که معنای حقیقی عظمت و شکوه فراموش شده است، هیچ‌یک از این‌ها قابل‌دست‌یابی نیست.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آفرام آلپرت نوشته است و در تاریخ ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۹ با عنوان «The Good-Enough Life» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۱ فروردین ۱۳۹۷ با عنوان «بلندپروازی زندگی‌تان را جهنم می‌کند» و ترجمۀ حمید ضرابی منتشر کرده است.•• آفرام آلپرت (Avram Alpert) دانش‌آموختهٔ ادبیات تطبیقی از دانشگاه پنسیلوانیاست. او هم‌اکنون در «برنامهٔ نویسندگی» دانشگاه پرینستون تدریس می‌کند. اولین کتاب او همین امسال، در مهٔ ۲۰۱۹، با عنوان منابع جهانی خویشتن مدرن، از مونتنی تا سوزوکی (Global Origins of the Modern Self, from Montaigne to Suzuki) منتشر می‌شود. اخیراً نیز کتاب دیگری را به اتمام رسانده است که چنین نام دارد: قطعات و بقایا: بودیسم در جهان ادبیات (Fragments and Ruins: Buddhism in the World of Literature).••• این نوشته به‌عنوان برندهٔ مسابقهٔ سال ۲۰۱۹ کتابخانهٔ عمومی بروکلین انتخاب شد.[۱] Playing and Reality[۲] Middlemarch ]]> آفرام آلپرت اقتصادوجامعه Sat, 20 Apr 2019 03:49:17 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9370/ پرونده: تخیل تنها سلاح ماست دربرابر واقعیت http://tarjomaan.com/report/9372/ ♦ برای مطالعۀ مطالب گزیده‌ها، بر روی عکس آن‌ها کلیک کنید.• چطور دربارۀ جاهایی که هرگز نرفته‌ایم حرف بزنیم؟پی‌یر بایار می‌گوید در حرف‌زدن از سفر همیشه داستان‌پردازی و تخیل جای مهمی داردمارکو پولو مشهورترین جهانگردِ تاریخ است. شرح شگفت‌آور سفرهای او به چین و ماچین برای قرن‌ها در ذهن و زبان غربیان زنده بود. اما واقعیت آن است که احتمالاً او هیچ‌گاه از مرزهای قسطنطنیه جلوتر نرفته است. راستش را بخواهید، شاید اصلاً از ونیز هم بیرون نیامده باشد. درواقع این قدرت تخیل و هنر روایتگری اوست که سفرنامۀ او را این‌قدر پرآوازه کرده است. اما نکته اینجاست که هیچ سفرنامه‌ای خالی از داستان نیست.• چرا ذهن آدمیزاد خیال‌پردازی می‌کند؟ما بخش زیادی از زندگی خود را صرف تمرکز دربارۀ هرچیزی جز زمان حال می‌کنیماغلبِ داستان‌هایی که انتخاب می‌کنیم، با تجربیاتی هماهنگ‌اند که در زندگی روزمره از آن‌ها لذت می‌بریم و گاه همراه‌اند با همدلی با قهرمانی خیالی که کار خوشایندی می‌کند. اما رایج‌ترین داستان‌ها همسو با تجاربی ناخوشایندند. بسیاری از ما مجذوب وحشت می‌شویم: داستان‌های هولناک مرده‌های متحرک، آدم‌خوارها، قاتلان زنجیره‌ای و اتاق‌های شکنجه. بعضی غم را ترجیح می‌دهند: مرگ مادری جوان از سرطان، خیانت، ازدست‌دادن و رنج‌های واقعی بشری. ما برای تجربیاتی پول می‌دهیم که تنمان را می‌لرزانند و اشکمان را درمی‌آورند. اما چه ارزشی دارد که این‌همه وقت برای فکرکردن به رویدادهای ناخوشایند و غیرواقعی صرف کنیم؟ چه لذتی در آن‌ها نهفته است؟• علمِ نوظهورِ خیال‌بافیبه‌نظر می‌رسد خیال‌بافی اتلاف وقت است، کاری که باید از آن حذر کرد. اما خیال‌بافی عملاً می‌تواند به ایده‌های خلاقانه بیانجامدفرهنگ ما می‌گوید خیال‌بافی کار آدم بیکار است. آدمی که موضوع مشخصی ندارد که روی آن تمرکز یا کار کند. این روزها بیکارها زیادند، ولی بازار خیال‌بافی چندان مشتری ندارد. چرا که خیال‌بافی علاوه بر بیکاری نیازمند چیز دیگری هم هست: تنهایی. خیال‌بافی را معمولاً چیزی منفی قلمداد کرده‌اند، با این‌حال، مغز ما بدون حدی از آن، عملاً کارکردهای مهمی را از دست می‌دهد.• سرمایه‌داریِ خیال‌انگیزبررسی کتاب آینده‌های خیالی؛ آرزوهای واهی و پویایی سرمایه‌داری نوشتهٔ ینس بکرتسرمایه‌داری و ادبیاتْ نقطۀ اشتراک بزرگی دارند: خیال‌پردازی‌های بی‌پایان. اما جالب است که تا امروز کمتر محققی روی این جنبۀ ادبیِ سرمایه‌داری تحقیق کرده است. ینس بکرت، جامعه‌شناس آلمانی، با کمک‌گرفتن از ادبیات تلاش کرده است نشان دهد خیال‌پردازی چطور در محاسبات اقتصادی ایفای نقش می‌کند. اما چیز دیگری هم در میان است: این خیال‌پردازی‌ها معمولاً به‌سودِ آدم‌هایی اندک و به‌ضررِ انبوهی از مردم‌اند.• چه می‌شد اگر...؟گمانه‌زنی‌های تاریخی درس‌های مهمی دربارۀ تاریخ به ما می‌دهند و تمرینی مفید برای مورخان هستندمورخان دانشگاهی بحث‌کردن از خلافِ واقع‌ها را وقت تلف کردن می‌دانند. یکی از علت‌های این بیزاری این است که خلافِ واقع‌ها هیچ کاری با شواهد ندارند، در حالیکه نوشتن دربارۀ تاریخ به شیوۀ آکادمیک، متکی به تنظیم منابع دست اول و دست دوم است و قضاوت دربارۀ کار مورخ بر اساس تفسیرهایش از شواهدِ موجود است. اما معدودی از مورخان، اخیراً، استدلال‌هایی قانع‌کننده عرضه داشته‌اند مبنی بر اینکه خلافِ واقع‌گرایی می‌تواند برای خوانندگان، دانشجویان و نویسندگان مفید باشد. آن‌ها می‌گویند گمانه‌ورزی تاریخی می‌تواند تمرینی مفید برای مورخانی باشد که می‌خواهند به گونه‌ای عمیق به انگیزه‌ها و روش‌های خویش بیندیشند.• آزمایش‌های خیالیِ ما چه ربطی به واقعیت دارند؟برای دانشمندشدن فقط به یک صندلی راحتی نیازمندیم، نه آزمایشگاه‌های غول‌پیکردانشمندان وقتی می‌خواهند نظریه‌ای را ثابت کنند، اول آن را در ذهن خود مجسم می‌کنند. اغلب اوقات هم، تجسمشان با واقعیت جور درمی‌آید. مثلاً آینشتاین، قبل از ارائۀ نظریۀ نسبیت، خودش را در حال سقوط از یک بلندی تصور کرد و فهمید که انسان‌ها در حال سقوط وزنشان را احساس نمی‌کنند. واقعاً اگر این تخیل‌ها واقعیت را به ما نشان می‌دهند، آنگاه می‌توانیم یک نتیجۀ هولناک بگیریم: اینکه دانش از درون ذهن ظهور می‌کند، نه از نوعی منبع خارجی.• بچه‌ها از افسانه‌های تخیلی بیشتر از داستان‌های واقعی یاد می‌گیرندداستان تخیلی کاری ورای میخ‌کوب کردن کودکان انجام می‌دهدبرای مدت‌ها بازی‌کردن و حرف‌زدن کودکان با موجودات تخیلی، فرازمینی و جادویی هم برای والدین و هم برای محققان دغدغۀ فکری بوده است. آن‌ها فکر می‌کردند که این خیال‌پردازی‌ها در خوش‌بینانه‌ترین حالت فقط برای سرگرمی و تخلیۀ انرژی‌ است و هیچ هدف خاصی پشت سرشان نیست. یا در حالت بدبینانه تصور می‌کردند که خیال‌پردازی‌های کودکان حواس آن‌ها را به شکلی واقعاً خطرناک از ارتباط و فهمِ جهان واقعی پرت می‌کند. تحقیقی جدید فهم ما را از این موضوع تغییر می‌دهد.• اگر کودکم دوست خیالی داشت باید چه کنم؟دوست‌های خیالی چیزهایی دربارۀ درک مسئلۀ دوستی در ذهن کودکان به ما می‌آموزدما کودکان زیادی را در سنین قبل از مدرسه مطالعه کردیم؛ چراکه آن‌ها درمورد هم ‌نشین خیالی خودشان صحبت می‌کنند. ما شواهد زیادی در تحقیقات داریم که نشان می‌دهد کودکانِ خیلی بزرگ‌تر از این سن هم هم‌نشین خیالی دارند؛ اما آن‌ها درونی هستند و درموردشان زیاد صحبت نمی‌کنند. ممکن است آن‌ها کمی برای گفتن دربارۀ دوست خیالی‌شان مردد باشند؛ اما به‌هرحال آن‌ها را دارند.• آیا باید نگران دوستان خیالی کودکان باشیم؟مارجری تیلور، روان‌شناسِ رشد، درکِ ما را از همراهان خیالی زیرورو می‌کنداواخر دهۀ ۸۰ پل هریس، روان‌شناس دانشگاه هاروارد، پژوهشی در زمینۀ تخیل کودکان انجام داد. او در پژوهش خود جعبه‌ای خالی به بچه‌ها داده بود و از آن‌ها خواسته بود خیال کنند که هیولایی داخل آن است. هریس توضیح داد که بعضی بچه‌ها بااینکه دیده بودند جعبه خالی است، باز هم می‌ترسیدند به آن نزدیک شوند. پژوهش هریس این سؤال را برای مارجری تیلور، روان‌شناس رشد، مطرح کرد که آیا بچه‌هایی که دوستان خیالی دارند، فکر می‌کنند رفیقان نامرئی‌شان واقعی‌اند؟ بعدها تیلور کتابی با عنوان «همراهان خیالی و کودکانی که آن‌ها را خلق می‌کنند» نوشت. کتاب او حاوی تمام چیزهایی بود که تا آن زمان دانشمندان دربارۀ قوۀ خیال کودکان دریافته بودند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 19 Apr 2019 05:55:43 GMT http://tarjomaan.com/report/9372/ مریخ با زمین فرقی ندارد، آنجا هم کسی امیدوار نیست http://tarjomaan.com/neveshtar/9368/ مگان اوگبلین، پاریس ریویو — سیارهٔ مریخ در زمرهٔ محالات است: بی‌آب، متروکه، لم‌یزرع. اتمسفرش آکنده از اشعه‌های ماوراءبنفش است و فقط حاوی مقادیر ناچیزی اکسیژن است. دمایش در زمستان همپای قطب جنوب است، و در تابستان طوفان‌های غباری به راه می‌افتند که خاک مسموم را به هوا می‌فرستند که تا چند هفته جلوِ خورشید را می‌گیرد. هر انسان عاقلی می‌داند که بشر هرگز به زندگی در آنجا رضایت نخواهد داد. به همین خاطر، مریخ غایت آرمان‌شهر است: سیاره‌ای که روی آن هیچ آیندهٔ معقولی متصور نباشد، همان‌جاست که می‌توان هر آینده‌ای را متصور شد. ولادیسلاو لاخ‌زیرما، نویسنده‌ای که اسم «مریخی» را ابداع کرد، رمان آلریل۱ (۱۸۸۳) را نوشت تا به خوانندگان روی زمین متذکر شود که «شاید دنیاهایی درخشان‌تر از این، و وجودی شادتر از آنچه اینجا می‌توانیم داشته باشیم، در کار باشند». مریخ سُرخ است، رنگ گل رُز و انقلاب. بولشویک‌ها، همان هنگام که انقلابشان سرکوب می‌شد، خیال‌پردازی می‌کردند که خیزش‌های سوسیالیستی در آنجا موفق می‌شوند (در نمادشناسی کمونیستی، «ستارهٔ سرخ» از یک رمان علمی‌تخیلی روسی در سال ۱۹۰۷ با همان عنوان الهام گرفته شده بود که اتفاقاتش روی مریخ رُخ می‌داد). روی زمین، جنبش‌ها ناکام می‌مانند، حق‌ها لغو و حاشا می‌شوند، و همه‌جور بی‌عدالتی شایع می‌شود. اما مثل دو فمنیست قرن‌نوزدهمی اهل ایالت آیوا، روی مریخ می‌توان دنیایی را خیال کرد که جای نقش‌های دو جنس عوض شده باشند. در رمان پرده‌برداری از یک نظیر۲ (۱۸۹۳) به قلم آلیس ایلگنفریتز جونز و الا مرچنت، زنان مریخی رأی می‌دهند، اهرم‌های قدرت را در اختیار دارند، و بی‌شرمانه سراغ همدمی مردان تن‌فروش می‌روند، درحالی‌که مردان پی کارهای درون خانه فرستاده شده‌اند. در دنیایی که جاذبه‌اش چهل‌درصد دنیای ماست، در سیاره‌ای که بار تاریخ را به دوش نمی‌کشد، چنین چیزهایی می‌توانند اتفاق بیفتند.این رؤیاپردازی‌ها شاید کُهنه باشند، اما در مقایسه با دیالوگ فعلی‌مان پیرامون مریخ بی‌تردید شوق‌انگیزند. ایلان ماسک مدعی است که رسیدن به آن سیاره آینده را «بسیار هیجان‌انگیز و جذاب» می‌کند. ولی وقتی به یک مرد میان‌سال و نه‌چندان باجاذبه گوش می‌دهی که توضیح می‌دهد چطور کارخانه‌های پرتابه‌ساز را تأسیس کنیم یا سیستم‌های آب‌کِشت با نور خورشید چطور می‌توانند غذایمان را تأمین کنند، بعید است هیجان‌زده شوی یا اصلاً احساس خاصی به تو دست بدهد. ماسک، بیزوس، و سایر میلیاردرهایی که خود را موظف به خصوصی‌سازی فضا می‌دانند خود را «یتیمان آپولو» می‌نامند: لقبی که قرار است پس از وعدهٔ ناکام نشستن روی ماه نومیدی‌شان را منتقل کند، اما عملاً وجههٔ «پسران خدا» را به آن‌ها می‌دهد. پرسش‌هایی که الهام‌بخش نویسندگان داستان‌های علمی‌تخیلی بوده‌اند، در حرف‌های آن‌ها جایی ندارد: تقسیم کار در مریخ چگونه خواهد بود؟ رئیس که خواهد بود؟ چه‌نوع دستورالعمل قانونی پیاده خواهد شد؟ آیا خدمات بهداشت و سلامت رایگان خواهند بود؟ ولی درعوض اگر از آن‌ها دربارهٔ سپرهای حرارتی قابل‌استفادهٔ مجدد، سرعت‌های ورود میان‌سیاره‌ای یا مزیت راکت‌های فولاد ضدزنگ در مقایسه با کامپوزیت‌های کربنی بپرسید، می‌بینید که باید در بارگاه تخصص بی‌کرانشان زانو بزنید.شاید وسوسه شویم که این وسواس روی جزئیات فنی ماجرا را نشانهٔ آن بشماریم که بالأخره موعد سفر نزدیک شده است. ولی این تصور آشکارا پوچ است. ما همان‌قدر در آستانهٔ تأسیس تمدن روی مریخ هستیم که شوروی‌ها در دههٔ ۱۹۳۰ بودند، گرچه آن‌ها هم می‌گفتند این اتفاق قریب‌الوقوع است. گفت‌وگوهایمان دربارهٔ مریخ همواره انعکاس ایده‌هایمان دربارهٔ تمدن زمینی‌اند. در وضع کنونی ما، ساختار این گفت‌وگوها گویا تکرار این ایده است که چالش‌های اصلی زمانهٔ ما بیشتر از جنس فنی‌اند تا از جنس اخلاق نظری، اخلاق کاربردی یا سیاسی. و صدالبته جزئیات فنی هم پیچیده‌تر از آن‌اند که اکثر مردم توان فهمش را داشته باشند. نشست‌های مطبوعاتی اسپیس‌ایکس و سخنرانی‌های تِد ظاهراً چنان طراحی شده‌اند که الهام‌بخش شوق و دیالوگ عمومی دربارهٔ سکونت در مریخ باشند، ولی با رگبار مسائل تدارکاتی و جزئیات غامضشان می‌گویند که چنین وظیفه‌ای (عین تغییر اقلیم یا تنظیم اقتصاد) باید به دست نوآوران تکنوکرات سپرده شود که دانش تخصصی و فراست مدیریتی جهت تسهیل راه‌حل‌های عینی را دارند.ما مطمئنیم که دموکراسی در مریخ حاکم خواهد بود و، به قول ماسک، ترجیحاً هم دموکراسی مستقیم، نه یک دموکراسی نیابتی. اندیشهٔ سیاسی مریخی تا همین‌جا جلو رفته است، ولی درحقیقت به‌سادگی می‌توان مابقی جزئیاتش را پُر کرد. احتمالاً ائتلافی از سرمایه‌گذاران ابَرثروتمند، حکومت‌های زمینی و بنگاه‌های چندملیتی (یا چندسیاره‌ای؟) بر مریخ حکمرانی خواهند کرد. یک اقتصاد اطلاعات‌محور خواهد داشت که پژوهش‌های حوزهٔ علم و فناوری و مهندسی و ریاضی آن را پیش می‌رانند و طبقهٔ سرآمدان دانشمند و کارآفرین ساکنش خواهند شد که به نام نوآوری زمام امور را در دست می‌گیرند. اغلب گفته می‌شود که مهم‌ترین صادرات مریخ حق ثبت اختراعات خواهد بود (حمل‌ونقل هرچیز دیگری بیش‌ازحد گران تمام می‌شود). این نکته را البته از یک برنامهٔ تلویزیونی واقع‌نِما هم گفته‌اند. به عبارت دیگر، ساختارهای مریخ کمابیش مشابه همان‌هایی‌اند که فی‌المجلس در دنیایمان رایج‌اند. میلیاردرهایی که دنبال چندسیاره‌ای‌شدن می‌روند نمی‌خواهند فلسفه‌های سیاسی و اقتصادی جدیدی را تجربه کنند، بلکه مایل‌اند شبیه آنی را بسازند که هم‌اکنون بر زمین سلطه دارد، یعنی همانی که ابتدابه‌ساکن زمام امور را به دستشان سپرده است. «زمینی‌سازی» (فرآیند بازتولید شرایط بوم‌شناختی زمین روی سیارات دیگر) استعاره‌ای است برای میل به بسط نئولیبرالیسم جهانی به فضا، و بس.برای اولین پیشتازان، بلیت مریخ تقریباً ده میلیارد دلار آب می‌خورد. کارآفرینان حوزهٔ فضا مدعی‌اند که، به مرور زمان، و بسته به حجم تقاضا، نقل‌مکان به مریخ می‌تواند کمتر از پانصدهزار دلار هزینه بردارد، یا حتی فقط صدهزار دلار شود، یعنی در حد جیب آن آمریکایی‌های طبقه‌متوسط که مایل‌اند خانه‌شان را بفروشند تا هزینهٔ سفر را بدهند. این معیار براساس یک برداشت آزاد از طرحی است که رابرت زوبرین در کتاب پروندهٔ مریخ۳ (۱۹۹۶) ارائه داد، و طرح او هم از این ایده الهام گرفته بود که هزینهٔ مهاجرت یک خانوادهٔ بریتانیایی به آمریکای مستعمره‌نشین چقدر بوده است: نقدکردن دارایی‌های یک خانوار طبقه‌متوسط، یا هفت سال درآمد یک مرد شاغل. زوبرین و کارآفرینان عرصهٔ فضا نمی‌گویند اگر صاحب‌خانه نباشی، باید چه کنی. همچنین نمی‌گویند یک نفر چطور می‌تواند این ارقام را ظرف هفت سال جمع کند، به‌ویژه اگر زیر آوار بدهی وام دانشجویی باشد، اگر پس‌اندازهایش را برای هزینه‌های بهداشت و سلامت پایه خرج کند، و اگر کارگران فناوری‌بلد به‌تدریج چنان جا را برایش تنگ کنند که مجبور شود از شهرش برود. حتی بی‌جا نیست که این قیاس را در جهت معکوس هم بیان کنیم: ازلحاظ تخیلی‌بودن، دست‌یابی به جمال و جلال زندگی طبقه‌متوسط در آمریکا دست‌کمی از نقل‌مکان به مریخ ندارد.می‌گویند که مریخ همانا نسخهٔ آرمانی از مناطق کشف‌نشدهٔ آمریکای قدیم است، جایی که ضرورتِ سرنوشت آشکارا می‌تواند پیش برود بی‌آنکه خبری از عملیات اصلاحگرانه اما خون‌آلودی باشد که سرکوب امپریالیستی رقم می‌زد. حتی برخی اصرار دارند که در مریخ خبری از «مستعمره‌نشین» نخواهد بود چون حیاتی آنجا نیست که استعمار شود؛ آن‌ها واژهٔ «استقرار» را ترجیح می‌دهند. اما در این فرآیند، یک چیز استعمار می‌شود: خیال‌پردازی جمعی، یا توانایی تصور بدیل‌های سیاسی. مسابقهٔ فضانوردی میلیاردرها جزئی از یک جنگ عظیم‌تر بر سر فضاهای نمادین است، جنگی که در آن هر آرمان‌شهری به‌صورت تحت‌اللفظی ترجمه می‌شود، تمامی نمادهایش مصادره به مطلوب می‌شوند، و یک برچسب قیمت روی آن می‌خورد (اسپیس‌ایکس تی‌شرت‌های «اشغال مریخ» را به قیمت ۲۲ دلار می‌فروشد).همه می‌دانند که بعید است کسی از ساکنان فعلی زمینْ آن «اورشلیم جدید» مریخی را ببیند. ماسک هم به این امر اقرار کرده است، و وقتی شعارهای پوپولیستی «به‌صرفه‌بودن» ناکام می‌مانند او نیز ناچار دست‌به‌دامن قدرت امور نمادین می‌شود. او در یک مصاحبه تأکید کرد که هدف از بحث مریخْ الهام‌بخشی و متحدسازی یک نسل است، یعنی همان کاری که نشستن روی ماه کرد. او گفت: «آپولو به‌طرز چشمگیری برای مردم سراسر دنیا الهام‌بخش بود، گرچه فقط تعداد بسیار کمی از مردم به آنجا رفتند... اما منظورم این است که ما همگی نیابتاً آنجا رفتیم».البته «نیابتی» واژه‌ای با دلالت‌های متعدد است، که برخی از دلالت‌هایش برجسته‌ترند. این واژه می‌تواند به‌معنای «عمل از جانب فرد دیگر» باشد، معنایی که نقشی ضروری در دموکراسی نیابتی دارد و منطقی است که به فضانوردان آپولو هم بسط داد، یعنی به آن خدمت‌گزاران دولت که در مقام نمادهای کل یک ملت عمل می‌کردند. درعین‌حال، «نیابتی» ضرورتاً یک تجربهٔ ذهنی هم هست، تجربه‌ای که بر دوری از واقعیت دلالت می‌کند. چنین تجربه‌ای می‌تواند جنس استعلایی داشته باشد، مثل وقتی که مردم بر مبنای یک ایده متحد می‌شوند، یا وقتی که نویسنده‌ای صرفاً با تکیه به قدرت زبان شما را به سیاره‌ای دیگر می‌برد. اما «نیابتی» می‌تواند وصف حس غریبگی هم باشد: وقتی که نمادهای یک درام ملی تدریجاً وهم‌آلود به نظر می‌آیند، یعنی به دال‌هایی توخالی تبدیل می‌شوند که از بیخ و بُن هیچ نسبتی با واقعیت زندگی‌تان ندارند. آدم یاد شعر ژیل اسکات‌هرون دربارهٔ سفر آپولو به ماه می‌افتد («نمی‌توانم صورت‌حساب هیچ دکتری را بدهم، اما سفیدها روی ماه فرود آمده‌اند») یا تعداد نه‌چندان کمِ آمریکایی‌هایی که آن منظرهٔ تماشایی را چنان دور از تجربهٔ زیسته‌شان می‌دیدند که نتیجه گرفتند کل قضیه سرکاری بوده است. همین معنای تیره‌تر واژهٔ «نیابتی» است که در گفت‌وگوهای پیرامون مریخ، و کلاً در زندگی امروزی، رسوخ می‌کند. این معنا می‌گوید که: انگارهٔ اجتماعی۴ تا ابد با خیال‌پردازی اجتماعی تضاد دارد، مسائل تدارکاتی لاجرم با تراکتور از روی ایده‌ها رد می‌شوند، و دورنمای یک دنیای بهتر همچنان به سیاره‌های دوردست‌تر عقب‌نشینی می‌کند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مگان اوگبلین نوشته است و در تاریخ ۲۷ مارس ۲۰۱۹ با عنوان «Object of Despair: Mars» در وب‌سایت پاریس ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۹۷ با عنوان «مریخ با زمین فرقی ندارد، آنجا هم کسی امیدوار نیست» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• مگان اوگبلین (Meghan O’Gieblyn) نویسنده‌ای آمریکایی است که نوشته‌هایش در هارپرز، نیویورکر، گاردین و دیگر مطبوعات به چاپ رسیده است. آخرین کتاب او مجموعه‌ای از جستارهایش به نام ایالات داخلی (Interior States) است که برندهٔ جایزهٔ بیلیور بوکس سال ۲۰۱۸ شده است.[۱] Aleriel[۲] Unveiling a Parallel[۳] The Case for Mars[۴] Social Imaginary: مجموعهٔ ارزش‌ها، نهادها، قوانین و نمادهای مشترک در یک گروه اجتماعی خاص که از طریق آن تصور «کلیت اجتماعی» در ذهن مردم نقش می‌بندد [مترجم]. ]]> مگان اوگبلین اقتصادوجامعه Wed, 17 Apr 2019 03:49:01 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9368/ آیا استارتاپ‌ها دلشان به حال فقرا می‌سوزد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9358/ اِوگنی موروزوف، گاردین — از میان تمام ایدئولوژی‌هایی که سیلیکون‌ولی اشاعه داده است، تکنوپوپولیسم -یعنی دادنِ قول‌های توخالی دربارۀ تغییرات عظیمی که دنیای دیجیتال ایجاد خواهد کرد- از همه عجیب و غریب‌تر است. تکنوپوپولیسم، که جهانی را وعده می‌دهد که کسب قدرت در آن بی‌دردسر و آنی است، آن‌قدر پیچیده و گنگ هست که بتواند شرکت‌های بزرگ فناوری، استارتاپ‌ها، متخصصان ارزهای دیجیتال، و حتی احزاب سیاسی را با هم متحد کند.تاریخچۀ تکنوپوپولیسم مبهم است، اما تاریخ دقیق رواجش را می‌دانیم. می‌توان رد آن را تا برگزیدگان مجلۀ تایم دنبال کرد، برگزیدۀ سال ۲۰۰۶: برگزیدنِ «شما» به‌عنوان شخص اول سال؛ «شما» یعنی میلیون‌ها آدم معمولی‌ای که در سال‌های اولین دهۀ قرن جدید، پشت‌صحنۀ وب مشغول بودید و محتوایش را تولید می‌کردید. این گزینشْ زمینۀ تکنوپوپولیسم را عمیقاً در ناخودآگاه جمعی ما حک کرد.درحالی‌که کمک‌های واقعی به سایت‌هایی مانند ویکی‌پدیا یا فلیکر نسبتاً کم بودند، ستایش آن‌ها سبب شد سؤال دربارۀ قدرت جمعی و دوام آرمان‌شهر دیجیتالِ درحال‌ظهور به تعویق بیفتد و ذهن‌ها از چنین موضوعاتی منحرف شود. تنها پس از گذشت چند سال، دیگر آرمان‌شهری بر جا نبود: وب، که به‌شدت متمرکز شده بود و معدودی پلتفرم بر آن سیطره داشتند، دیگر هیچ شباهتی به وبِ ناهم‌مرکز قبلی نداشت.در ۲۰۱۸، کاربر خلاق و مقتدر سالِ ۲۰۰۶ تبدیل شده است به یک معتادِ محتوایِ زامبی‌مانند، که به‌شکلی مرگ‌بار به جست‌وجو و لایک اعتیاد پیدا کرده و تا ابد گرفتار دام‌های نامرئی دلال‌های داده است. این تلاش مدرن که می‌خواست ما را به اعضای افتخاری گروه بلومزبری۱ تبدیل کنند، حالا همۀ ما را به عضویت در فهرست ناتمام کمبریج آنالیتیکا۲ محکوم کرده است.پس دیگر افسانۀ «کاربر در مقام هنرمند» از دست رفته است. اما امروز روح تکنوپوپولیسم از دو افسانۀ دیگر تغذیه می‌کند که به همان اندازه قدرتمنداند. آن‌ها وعده‌های بسیار می‌دهند: تمرکززدایی بیشتر، کارآمدی و غیر‌تشریفاتی‌بودن. اما پویایی واقعی اقتصاد دیجیتال را کتمان می‌کنند. درنتیجه شناخت آيندۀ دیجیتالی‌ای که در انتظار ماست دشوارتر است، آینده‌ای که لبریز است از متمرکزسازی، ناکارآمدی و نظارت.وقتی اوبر۳ و ایربی‌ان‌بی۴ و دیگر پلتفرم‌های مشابه جوان و کوچک بودند، به‌راحتی می‌شد باور کرد که انقلابی جهانی آزادیِ بیشتری را برای فعالیت‌های اقتصادی غیررسمی فراهم خواهد کرد: خروج رانندگان حرفه‌ای و لیموزین‌ها و هتل‌ها، و ورود تازه‌کارها و دوچرخه‌ها و کاناپه‌های مشترک!این چشم‌انداز تصویر جذابی بود که در شورش ضدفرهنگی علیه قدرت، سلسله‌مراتب، و تخصص ریشه داشت. البته این تصویر یک قطعۀ گمشده داشت: حمایت احزاب سیاسی یا جنبش‌های اجتماعی. احزابی که زمانی در قدرت بودند می‌توانستند تضمین کنند که پلتفرم‌های محلی بودجۀ عمومی کافی خواهند داشت تا مغلوب قوانین بی‌رحمانۀ رقابت نشوند و از آن‌ها در برابر رقبای تجاریِ قدَر حفاظت کنند.تلاشی مشابه در قرن گذشته طی یک پروژۀ سیاسی بی‌نظیر ما را به دولت رفاه رساند. در دولت رفاه، ما به‌جای آنکه آیندۀ تحصیل و سلامت را به بخش خصوصی واگذار کنیم،‌ عمداً این حوزه‌ها را از گزند فشارهای بازار حفظ کردیم.دولت رفاهی که پدید آمد از نظر سلسله‌مراتب دچار برخی افراط‌کاری‌ها بود اما، با توجه به محدودیت‌های سیاسی و فنیِ آن عصر، توافقی منطقی بود. امروز، می‌توان سهمیه‌های همسطح‌تری برای این خدمات متصور شد که به خودمختاری محلی، تصمیم‌گیری مردم‌سالارانه، و حساسیت‌های فردی بیشتر احترام بگذارند. همین روند در اقتصاد هم به‌طور کلی حاکم است.لزوم سودآوری بدان معناست که اوبر برای اخراج رانندگانش به‌نفع اتومبیل‌های تمام‌اتوماتیک تردیدی به خود راه نمی‌دهد. عکاس: سث ونیگ.پلتفرم‌های دیجیتال، در مقام واسطه‌های تعامل میان شهروندان و شرکت‌ها، و همچنین شهروندان و نهادها، در این انتقال نقش بسیار مهمی دارند. اما پروژۀ سیاسی مشابهی ظهور نکرد، پروژه‌ای که هدفش حفظ دولتِ تازۀ دموکراتیزه‌شده و اقتصادِ کالازدایی‌شده باشد. درنتیجه، قرار بر این شد که‌ اهداف درخور تحسینِ قدرت‌بخشی،‌ محلی‌گرایی و همسطح‌گردانی با نزدیک‌شدن به دوستی قدرتمند اما غیرقابل‌اعتماد محقق شوند، یعنی با منطبق‌کردن ضربان و نیازهای پلتفرم‌های دیجیتال با سرمایۀ‌ جهانی.این راهکار دست‌کم در آغاز خوب جواب می‌داد. به‌لطف تزریق کلانِ سرمایه، که بیشتر آن از محل بودجۀ ثروتِ حاکمیتی و سرمایه‌گذاری‌های مخاطره‌آمیز تأمین می‌شد، اشتراک اتومبیل و دوچرخه و آپارتمان رونق یافت. عربستان سعودی لطف بزرگی کرد و درآمدهای نفتی خود را -به‌واسطۀ قراردادهایی با سافت‌بانک ژاپن- وارد یارانه‌دهی به شرکت‌های حمل‌ونقل و تحویل غذای مشارکتی در سراسر دنیا کرد.افرادی که کالاها و خدمات خود را به‌شکل دیجیتال عرضه می‌کردند، و همچنین خریداران آن‌ها، هر یک به‌دلایلی از این روند خرسند بودند. گروه اول راهی یافتند تا منابع بلااستفادۀ خود را،‌ از آپارتمان خالی تا وقت آزاد، به پول تبدیل کنند. گروه دوم، در حوزۀ حمل‌ونقل مشارکتی و غذا و رزرو، تخفیف‌های خوبی می‌گرفتند. حالا بسیاری از شهرداری‌های تلاشگر می‌توانستند، جهت توسعه و جایگزینیِ تأسیسات زیربناییِ فرسوده و تسهیل گردشگری، روی پلتفرم‌های دیجیتال حساب کنند.قصۀ‌ ما به سر رسید. سال ۲۰۱۸ برای اقتصادِ مشارکتی شد مانند سال ۲۰۰۶ برای محتوای تولیدشده توسط کاربر: روزبه‌روز سقوطِ بیشتر. پلتفرم‌ها از بین نخواهند رفت؛ حاشا که چنین باشد. بااین‌همه،‌ اهداف بلندِ اولیه‌ای‌ که فعالیت‌های آن‌ها را مشروعیت می‌بخشید جای خود را به نیازی پیش‌پاافتاده و گاه بی‌رحمانه خواهد داد که به‌واسطۀ‌ قانون آهنین رقابت تحمیل می‌شود: جست‌وجوی سودآوری.شاید اوبر به برخی کمک کند تا، با رانندگی‌های گاه‌و‌بی‌گاه، نان بخور و نمیری درآورند. اما لزوم سودآوری به این معناست که اوبر برای اخراج رانندگانش به‌نفع اتومبیل‌های تمام‌اتوماتیک تردیدی به خود راه نمی‌دهد؛ شرکتی که، تنها در ۲۰۱۷، ۴.۵ میلیارد دلار ضرر داده،‌ اگر کاری جز این بکند، دیوانگی کرده است.شاید ایربی‌ان‌بی خود را دوست طبقات متوسط و در مقابل منافع اقتصادی تضمین‌شده معرفی کرده است. اما انگیزۀ سودْ آن را وامی‌دارد با امثال شرکت بروکفیلد پراپرتی پارتنرز، از بزرگ‌ترین دفاتر معاملات املاک در سراسر دنیا، شراکت کند تا بتواند با خرید و جابه‌جایی آپارتمان‌های موجود، مکان‌های هتل‌مانندِ برندِ ایربی‌ان‌بی را توسعه دهد. شاید به‌استثنای مستأجرهایی که آپارتمانشان به هتل ایربی‌ان‌بی تبدیل می‌شود، دیگر منافع تضمین‌شدۀ در اینجا آسیب می‌بینند.با توجه به منابع وسیع دخیل در این کار، محتمل‌ترین نتیجۀ مبارزات فعلی در بخش‌هایی چون حمل‌ونقل مشارکتی‌ تمرکزِ بیشتر خواهد بود، به این شکل که تنها یک یا دو پلتفرمْ هر حوزه را تحت کنترل خود داشته باشند. تسلیم اوبر در برابر بازیگران محلی -در چین، هند، روسیه و همچنین آسیای جنوب شرقی و آمریکای لاتین- که بسیاری از آن‌ها نیز موردحمایت مالی سعودی هستند همین را نشان می‌دهد.و همان‌طور که تجربۀ انقلاب دیجیتال قبلی به ما آموخت، صنایع بزرگ و سلسله‌مراتبی هم تا ابد بیکار نمی‌مانند. برای نمونه، فورد را در نظر بگیرید که اخریاً اسپین را خریده است،‌ استارتاپی مطمئن در حوزۀ اسکوترهای الکترونیک. این پیشرفت‌ها با شعارهای تکنوپوپولیسم در تناقض هستند. همچنین ضایعات زیادی دارند: انبوهی از دوچرخه‌های متروک و رو‌به‌افزایش در سراسر جهان. مسئلۀ افزایش رفت‌وآمد در خیابان‌های پرترافیک نیز مطرح است، مسئله‌ای که حاصل جذب سرمایۀ جهانی در حمل‌ونقل مشارکتی به‌جای حمل‌ونقل عمومی است.انبوه ضایعات تولید استارتاپ‌های تحویل کالا همان آینده‌ای نیست که تکنوپوپولیست‌ها تبلیغ می‌کردند. یارانه‌دهی برای کرایۀ حمل‌ونقل و تهیۀ غذا -که نتیجۀ موقت رقابت شدید است- همیشگی نخواهد بود؛ معدود دفاتر موفق مجبور خواهند شد شکست‌های سنگین خود را، احتمالاً با افزایش قیمت، جبران کنند.افسانۀ امروزی مصرف‌کننده-کارآفرینِ مقتدر از میان رفته است. اما تکنوپوپولیست‌ها با وعده‌هایی چشمگیر دربارۀ زنجیرۀ بلوکی، هوش مصنوعی، یا شهر هوشمند به حیات خود ادامه خواهد داد.بسیاری از این وعده‌ها جذاب به نظر می‌رسند. اما بدون یک دستورالعمل محکم سیاسی اثراتی متناقض خواهند داشت، دستورالعملی که عاری باشد از هرگونه تصور غلطی دربارۀ توان سرمایۀ جهانی برای ارتقای آزادسازی اجتماعی. ما نمی‌توانیم راه خود را به‌سوی جامعه‌ای مردم‌سالارتر بخریم و شکی نیست که با پول عربستان سعودی نمی‌توان این کار را کرد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اِوگنی موروزوف نوشته است و در تاریخ ۲۷ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «From Airbnb to city bikes, the 'sharing economy' has been seized by big money» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ فروردین ۱۳۹۷ با عنوان «آیا استارتاپ‌ها دلشان به حال فقرا می‌سوزد؟» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• اِوگنی موروزوف (Evgeny Morozov) نویسنده و محقق بلاروسی است که بر روی دلالت‌های سیاسی و اجتماعی تکنولوژی کار می‌کند. نشریۀ پولیتیکو موروزوف را جزو ۲۸ فرد مؤثر اروپا کرده است. برای نجات همه‌چیز، اینجا را کلیک کن (To Save Everything, Click Here) و توهم نت (The Net Delusion) دو کتاب مهم اوست.[۱] حلقۀ فرهیختگانِ دست به قلمی که دورانی در لندن زندگی می‌کردند، کینز و ویرجینیا وولف از اعضای مشهور آن بودند [مترجم].[۲] کمبریج آنالیتیکا یک شرکت سهامی خاص است که، با ترکیب داده‌کاوی و تحلیل داده‌ها در فرآیندهای انتخاباتی و سیاسی، خدماتی مربوط به ارتباطات راهبردی ارائه می‌دهد. جنجال‌های رسانه‌ای ایجاد شده بر ضد این شرکت در سال ۲۰۱۸ [به‌خاطر اتهام تأثیر در انتخابات] عملاً همه مشتری‌ها و منابع شرکت را فراری داده و در مۀ ۲۰۱۸ مدیران آن اعلام کرده‌اند که ادامه کار برایشان ممکن نیست و چاره‌ای جز اعلام ورشکستگی ندارند [مترجم].[۳] برنامه‌ای برای کرایۀ تاکسی و اتومبیل.[۴] وب‌سایتی برای رزرو و کرایۀ مکان اقامت. ]]> اِوگنی موروزوف اقتصادوجامعه Mon, 15 Apr 2019 03:51:36 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9358/ آیا مردم به آن چیزی می‌رسند که شایسته‌اش هستند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9360/ دیوید رابرتس، ووکس — در جولای ۲۰۱۸، که این یادداشت را منتشر کردیم، غوغای نصفه‌نیمه‌ای به پا شده بود، چون کایلی جنر (جوان بیست‌ویک‌سالهٔ برنامهٔ کارداشیان‌ها) روی جلد «شصت زن خودساختهٔ ثروتمند» مجلهٔ فوربس آمد. بسیاری از افراد گفتند جنر محال بود موفق شود اگر سفیدپوست، سالم، ثروتمند و مشهور به دنیا نمی‌آمد. او یک شرکت محصولات آرایشی موفق ساخت، اما نه با سخت‌کوشی، بلکه بر پایهٔ خوش‌شانسی فراوان.در همان ایام، غوغای نصفه‌نیمهٔ دیگری هم به پا شد چون وب‌سایت ریفاینری۲۹ مطلبی با عنوان «یک هفته در نیویورک‌سیتی با دستمزد ۲۵دلار در ساعت» منتشر کرد: یک دفترچهٔ خاطرات آنلاین به قلم کسی که اجاره‌خانه و قبض‌هایش را والدینش می‌دهند. گویا اگر زندگی‌تان هزینه‌ای نداشته باشد، با ۲۵دلار در ساعت می‌توانید به خیلی جاها برسید!این دو پرده، مصداقی از یک مضمون ماندگار عصر مایند: سرآمدان اجتماع، که از هزاران امتیاز بادآورده برخوردارند، علی‌رغم فشارهای محرومان اجتماع، عامدانه از پذیرش نقش این امتیازها طفره می‌روند. البته که این مضمون جدیدی نیست (و بنا به اقتضائات زمانی جزر و مد دارد) اما، پس از چند دهه افزایش نابرابری، دوباره با سروصدای زیاد مطرح شده است.البته که سرآمدان اجتماع حق دارند شانس را نادیده بگیرند. و پرزیدنت ترامپ هم ولی‌نعمتشان شده است، همان که یک‌بار مدعی شد: «پدرم یک وام بسیار کوچک در سال ۱۹۷۵ به من داد، و من با آن وام شرکتی ساختم که چندین و چند میلیارد دلار می‌ارزد».هر دو جزء ادعای او کذب است. اما این بی‌پروایی ترامپ، مثل بسیاری چیزهای دیگر، یک پوشش است، علامت اینکه هنوز می‌شود به آن افسانه چسبید.این جنجال‌های اخیر مرا یاد کتابی می‌اندازد که چند سال پیش منتشر شد و غوغا به پا کرد: موفقیت و شانس: اقبال خوش و افسانهٔ شایسته‌سالاری۱، به قلم رابرت فرانکِ اقتصاددان (شان ایلینگ از مجلهٔ ووکس پارسال با فرانک مصاحبه‌ای داشت). این کتاب می‌گوید که شانسْ نقش عظیمی در هریک از موفقیت‌ها و شکست‌های انسان دارد. این نکته اساساً پیش‌پاافتاده و بی‌حاشیه است، ولی بسیاری افراد با بُهت و خشم واکنش نشان دادند. در شبکهٔ فاکس بیزینس، استورات وارنی چنین فرانک را نواخت: «می‌دانی این را که خواندم چقدر برایم توهین‌آمیز بود؟».راحت می‌شود فهمید چرا یادآوری شانس به مردم، خصوصاً به آن‌هایی که بیش از همه شانس آورده‌اند، برایشان توهین‌آمیز است. قبول نقش شانس می‌تواند به فهممان از خویشتن ضربه بزند. می‌تواند احساس کنترلمان بر امور را کم‌رنگ کند. باب انواع و اقسام پرسش‌های ناخوشایند را پیرامون وظیفه‌مان در قبال دیگرانِ کم‌شانس‌تر باز می‌کند.ولی گریزی از این جنگ نیست. آتش‌بس هم در کار نیست. در سطح فردی، کنارآمدن با نقش شانس برای سکولارها مثل بیداری دینی است، یعنی گام اول در مسیر ساخت یک دیدگاه اخلاقی جهان‌شمول منسجم. در سطح اجتماعی، قبول نقش شانس می‌تواند مبنایی اخلاقی برای سیاست‌گذاریِ انسانی‌تر در زمینه‌های اقتصاد و مسکن و زندان بسازد.خلق یک جامعهٔ غمخوارتر یعنی نقش شانس (و قدرشناسی‌ها و وظایف منشعب از آن) را، با وجود مقاومت‌های گریزناپذیر، به خودمان یادآوری کنیم.و این نوشته هم آن یادآوری است.در اینکه چه کسی شده‌ایم و به کجا رسیده‌ایم، چقدر سزاوار ستایشیم؟در اینکه در زندگی به کجا رسیده‌ایم و چه کسی شده‌ایم، چقدر سزاوار ستایش اخلاقی هستیم؟ برعکس، سزاوار آنیم که مسئول و مقصر نتایج به حساب بیاییم؟ منظورم فقط کایلی جنر یا دونالد ترامپ نیست. همهٔ ما. هر کس.نحوهٔ پاسختان به این سؤالات نکات زیادی را دربارهٔ جهان‌بینی اخلاقی‌تان آشکار می‌کند. در نظر اول، هرچه اعتبار/مسئولیت بیشتری قائل باشید، بیشتر احتمال دارد پیامدهای اجتماعی و اقتصادی ناگزیر را بپذیرید که اغلب هم سنگدلانه و نابرابرند. یعنی می‌گویید مردم اساساً به آنی می‌رسند که سزاوارش هستند.هرچه اعتبار/مسئولیت کمتری قائل باشید، بیشتر معتقدید که نیروهایی خارج از کنترل ما (و شانس محض) سیر زندگی‌مان را شکل می‌دهند، و بیشتر برای شکست‌خوردگان غم‌خواری می‌کنید و از خوش‌اقبال‌ها انتظار کمک بیشتری دارید. نقش شانس را که بپذیرید، تلطیف اثرات زمختش به پروژهٔ اخلاقی اصلی‌تان تبدیل می‌شود.برای فهم نقش شانس، ابتدا باید از آن بحث قدیمی «طبیعت یا تربیت» گذشت. این بحث مردم را درگیر می‌کند، نه به‌خاطر وجوه علمی‌اش، بلکه چون پرسش‌های وجودیِ عمیق‌تری را پیش می‌کشد.«طبیعت» اسم‌رمز همهٔ آن چیزهایی شده که گریزی از آن‌ها نداریم: تن‌هایمان، ژن‌هایمان. تیر سرنوشت از کمان پرتاب شده و مسیری را طی می‌کند که از پیش معین است. و «تربیت» به یک اسم اختصاری تبدیل شده است برای ظرفیت ما برای تغییر، توانایی‌مان در شکل‌گرفتن توسط اقتضائات و دیگران و خودمان، فضای تکان و تحرّکمان در همان مسیر معین، یا حتی گریز از آن. یک اسم اختصاری برای میزان کنترلمان روی سرنوشت.ولی این نوع نگاه به مسئله همیشه، به نظرم، گمراه‌کننده بوده است.طبیعت و تربیت، هر دو، برایتان رخ می‌دهنددرست است که در بحث ژن‌هایتان، رنگ مویتان، قوارهٔ تن و ظاهرتان، استعدادتان در ابتلا به برخی بیماری‌ها، حق انتخاب ندارید. گریزی ندارید از آنی که طبیعت به شما داده است، و طبیعت هم لطف خود را منصفانه یا براساس شایستگی‌ها تقسیم نمی‌کند.ولی در عمدهٔ مسائل تعلیمی مهم نیز حق انتخاب ندارید.روان‌شناسان رشد کودک به ما می‌گویند که شکل‌گیری عمیق و ماندگار مسیرهای عصبی در اولین ساعات، روزها، ماه‌ها و سال‌های زندگی رُخ می‌دهد. تمایلاتی اساسی شکل می‌گیرند که شاید یک عمر دوام داشته باشند. اینکه بغلتان کنند، با شما حرف بزنند، غذایتان بدهند، موجب شوند احساس ایمنی کنید و از شما مراقبت کنند؛ در هیچ‌یک از این‌ها حق انتخاب ندارید، اما همین‌ها کمابیش اسکلت عاطفی شما را می‌سازند. این‌هاست که تعیین می‌کند چقدر در برابر تهدید حساسید، چقدر پذیرای تجربه‌های جدیدید، و ظرفیت همدلی‌تان چقدر است.کودکان در قبال نحوهٔ گذران سال‌های رشدشان و تأثیر ماندگار آن سال‌ها مسئولیتی ندارند. ولی گریزی هم از آن ندارند.از منظر حقوقی، در ایالات متحده، ما افراد را تا هجده‌سالگی‌شان فاعلان اخلاقی خودمختاری نمی‌دانیم که مسئول تصمیماتشان باشند. روشن است که هر فرهنگیْ سن و نشانه‌های خاص خود را برای بزرگ‌سالی (فاعلیت اخلاقی) دارد، ولی این گذار از کودکی به بزرگ‌سالی در همهٔ فرهنگ‌ها وجود دارد. نقطه‌ای می‌رسد که کودک -این موجود غریزه‌محوری که کاملاً مسئول تصمیماتش نیست- بزرگ می‌شود، یعنی توانایی کارکردهای شناختی بهتر برای تنظیم و تعدیل رفتار خود بنا به معیارهای مشترک را دارد و اگر چنین نکند باید حساب و کتاب پس بدهد.عطف به بحث، مهم نیست که این مرز را کجا رسم کنید. مهم آن است که این اتفاق پس از آن می‌افتد که بخش عمدهٔ خُلقیات، شخصیت، و اقتضائات اجتماعی‌اقتصادی او معین شده‌اند.بدین‌ترتیب به اینجا می‌رسید. هجده‌ساله شده‌اید. دیگر کودک نیستید؛ بزرگ‌سالید، یک فاعل اخلاقی، و مسؤول کسی که هستید و کاری که می‌کنید.تا آن زمان، میراث هنگفتی به شما رسیده است. طبیعت و والدین، بنا به تصادف، نه‌تنها ساختار ژنتیکی بلکه قومیت را به شما اعطا کرده‌اند. همچنین خصیصه‌های ژنتیکیِ پنهانی دارید که به‌شیوه‌ای بسیار خاص، بنا به پرورش خاص در یک محیط خاص با یک مجموعه تجارب خاص، «فعال» می‌شوند.سیم‌پیچی روانی و عاطفی شما برقرار است. غرایز، تمایلات، ترس‌ها و هوس‌های معینی دارید. مقدار خاصی پول، ارتباطات و فرصت‌های اجتماعی خاص، و یک نسب خانوادگی خاص دارید. میزان و کیفیت تحصیلاتتان خاص است. شما فرد خاصی هستید.شما مسئول هیچ‌یک از آن چیزها نیستید؛ نمی‌توانسته‌اید مسئولش باشید. فقط یک بچه بوده‌اید، یا بدتر از آن: یک نوجوان! ژن‌ها یا تجربه‌هایتان را که انتخاب نکرده‌اید. عمدهٔ چیزی که از طبیعت و تربیت به شما رسیده و مهم است صرفاً برایتان رُخ داده است.درعین‌حال، هجده‌ساله که می‌شوید، همهٔ این‌ها از آنِ شماست: تمام آن میراث، ازجمله بخش‌های ناخوشایندش. وقتی یک فاعل اخلاقی خودمختار و مسئول می‌شوید، عملاً گلوله‌ای هستید که از یک توپ در مسیری معین پرتاب شده‌اید. ازلحاظ اخلاقی، در میانهٔ این پرواز از خواب بیدار می‌شوید.بهبود خویشتن عموماً یعنی غلبه بر میراثمانما چقدر قادریم مسیر زندگی‌مان را تغییر دهیم؟ چقدر می‌توانیم خودمان را تغییر دهیم؟در اینجا، تمایزی که دنیل کانمنِ روان‌شناس در کتاب تفکر، سریع و آهسته۲ به شهرت رساند، به درد می‌خورد. کانمن می‌گوید انسان‌ها دو نوع تفکر دارند: «سیستم اول» که سریع، غریزی، خودکار و اغلب ناخودآگاه است، و «سیستم دوم» که کُندتر، سنجیده‌تر و از لحاظ هیجانی «خون‌سردتر» است (که عموماً به قشر پیش‌پیشانی نسبت داده می‌شود).زمانی که بزرگ‌سال می‌شویم، شاکلهٔ واکنش‌های سیستم اول ما عموماً بسته شده است. ولی سیستم دوم چطور؟گویا قدری کنترل روی آن داریم. می‌توانیم به مرور زمان تاحدی از آن برای شکل‌دهی، جهت‌دهی یا حتی تغییر واکنش‌های سیستم اولمان استفاده کنیم؛ یعنی خودمان را تغییر بدهیم.همه با این کشمکش آشنایند. به‌واقع درگیری بین سیستم‌های اول و دوم معمولاً درام اصلی در زندگی عموم انسان‌هاست. درنگ و تأمل که بکنیم، می‌دانیم باید بیشتر ورزش کنیم و کمتر بخوریم، سخاوتمندتر باشیم و کمتر بدخلقی کنیم، زمان را بهتر مدیریت کنیم و مولّدتر باشیم. سیستم دوم این موارد را تصمیم درست می‌داند: منطقی‌اند؛ حساب‌وکتاب معقولی دارند.اما لحظهٔ عمل که فرا می‌رسد، وقتی که روی صندلی نشسته‌ایم، سیستم اول قویاً احساس می‌کند که نمی‌خواهد کفش ورزشی بپوشد. می‌خواهد سفارش بدهد غذای چرب برایش بیاورند. می‌خواهد پیک رستوران را بزند که دیر رسیده است. الآن که به سیستم دوم نیازمندیم، کجاست؟ سیستم دوم دیر می‌رسد، سرشار از حسرت و ندامت. خیلی ممنون جناب سیستم دوم.آدم بهتری شدن یعنی حداقل قدری تصمیم بگیریم می‌خواهیم چه نوع آدمی باشیم، چه زندگی‌ای می‌خواهیم داشته باشیم، و آن تصمیم کلی را در تصمیم‌های ریزتر روزمره پیاده کنیم. می‌گویند تو همانی که دائم تکرار می‌کنی: انتخاب‌هایمان تبدیل به عادت می‌شوند، و عادت تبدیل به شخصیت می‌شود. پس شکل‌دادن یک شخصیت خوب، تبدیل‌شدن به یک آدم خوب، یعنی انتخاب مکرّر گزینهٔ درست تا زمانی که تبدیل به عادت شود.یک مثال بزنم تا ملموس‌تر شود: من به هر دلیلی بدم می‌آید که به‌خاطر دیگران منتظر بمانم. تحمل ندارم در پیاده‌رو پشت سر دیگران راه بروم. رانندگی پشت ماشین‌های دیگر مرا از خشمی کوچک ولی مدام و جان‌گداز لبریز می‌کند. وقتی می‌بینم افراد جلوتر از من در صف مغازه خیلی آهسته حساب‌وکتاب می‌کنند، می‌خواهم چشم‌هایم را از حدقه دربیاورم.وقتی از تفکر سیستم دوم استفاده می‌کنم، می‌فهمم که این واکنش غریزی‌ام هم غیرعقلانی است و هم نامهربانانه: غیرعقلانی است چون ما همیشه منتظر همدیگر می‌مانیم و راه گریزی نداریم؛ نامهربانانه است چون از دیگران انتظار سرعتی را دارم که خودم نمی‌توانم همیشه به دیگران مرحمت کنم. من هم، مثل هرکس دیگری، بقیه را منتظر می‌گذارم، ولی مطلقاً نمی‌توانم منتظر دیگران بمانم.به بیان صریح‌تر، از این جهت یک آدم مزخرفم. و نمی‌خواهم مزخرف باشم! چون این آدم مزخرف بقیه را عصبی می‌کند. چون خودم را بی‌نوا می‌کند. مطلقاً به هیچ دردی نمی‌خورد.یگانه راه تغییرش استفاده از تفکر سیستم دوم برای غلبه بر سیستم اول است: مداخله در خشمم، دوباره و چندباره، تا آنکه یک واکنش متفاوت و بهتر تبدیل به عادت شود و من به معنای تحت‌اللفظی کلمه یک فرد متفاوت و بهتر شوم (این پروژه هم، ای بابا، در دست اجراست).همین در مورد پدر یا مادر خوب بودن، پس‌اندازکردن، دوست‌های بیشتر یافتن، یا هر هدف درازمدت زندگی صادق است: این کارها اغلب مستلزم غلبه بر غرایزمان هستند، که تغییردادن بسیاری از آن‌ها اساساً دشوار است.آیا افراد، به‌خاطر کاری که با تفکر سیستم دومشان می‌کنند، سزاوار ستایش‌اند؟ شاید شایسته‌سالاری از طریق همین سیستم عمل کند که، از طریق آن، مردم به آنچه واقعاً سزاوارند می‌رسند؟اگر زرنگ هستید، خوش به حالتان! ولی نه، آن هم شانس خوب شماستتفکر سیستم دوم به دو دلیل نمی‌تواند ما را از تلهٔ شانس درآورد: هم ظرفیت و هم نیاز به تفکر سیستم دوم نابرابر تقسیم شده است.اول، بحث ظرفیت.استفاده از سیستم دوم برای تعدیل سیستم اول دشوار است. مشقِ آن نوع خودانضباطی که برای غلبهٔ واکنش‌های سیستم اول از طریق انتخاب‌های سنجیدهٔ سیستم‌دومی لازم است تلاش زیادی می‌طلبد. این کار انرژی‌بَر است [برای مطالعۀ بیشتر دراین‌باره، بحث جالب ماریا کونیکووا دربارۀ آزمون مشهور «مارشمالو» را ببینید].انجام این کار مستلزم پیش‌نیازهای خاصی است: قدری خودداری، قدری آزادی از نیازهای اساسی جسمانی مانند غذا و سرپناه، قدری تمرین و عادت‌سازی. حتی با وجود این امتیازات هم آن کار دشوار است. یک ژانر پُر و پیمان در زمینهٔ «هَک‌کردن زندگی» پیرامون آن شگردها و فنونی است که تفکر سیستم‌دومی می‌تواند استفاده کند تا با تمایلات سیستم‌اولی به خوراکی‌های شور و اهمال‌کاری مقابله نماید.و مسئله این است که همگان دسترسی یکسان به این پیش‌نیازها ندارند. اینکه اصلاً توان استفاده از سیستم دوم به این صورت را داشته باشید، یا چقدر توانش را داشته باشید، عمدتاً (لابد خودتان حدس می‌زنید) بخشی از میراثی است که به شما رسیده است. این هم وابسته به آن است که کجا به دنیا آمده‌اید، چگونه بزرگ شده‌اید، و به چه منابعی دسترسی داشته‌اید.مسیر زندگی‌مان حتی میل و توانایی‌مان به تغییردادن همان مسیر را تعیین می‌کند.دوم، بحث نیاز.برخی افراد چندان نیازی به تواناییِ تعدیل خویشتن ندارند، چون ناکامی‌شان در این زمینه بخشیده و فراموش می‌شود. اگر مثلاً مردی سفیدپوست باشید که در دامن یک خانوادهٔ پول‌دار به دنیا آمده است، کسی مثل دونالد ترامپ، می‌توانید بارها و بارها خطا کنید و گند بزنید. شما همیشه به پول و ارتباطات اجتماعی بیشتر دسترسی دارید، سیستم قضایی همیشه با شما مسامحه می‌کند، همیشه فرصت دوباره‌ای به شما داده می‌شود. حتی می‌توانید رئیس‌جمهور شوید بی‌آنکه چیزی آموخته باشید یا مهارت‌های لازم برای این شغل را کسب کرده باشید.ولی اگر مثلاً مردی سیاه‌پوست باشید، از شما انتظار می‌رود حجم خارق‌العاده‌ای از تعدیل خویشتن را به کار بندید. دور و بَر شما را دائماً کسانی گرفته‌اند که دستشان روی ماشه است: مستعد آن‌اند که به شما ظنین شوند یا از شما بترسند، تقاضای اجاره یا وامتان را رد کنند یا برای استخدام به‌جای شما سراغ یک متقاضی «امن‌تر» بروند، مستعد آن‌اند که برایتان پلیس خبر کنند، و اگر پلیس باشند مستعد آن‌اند که شما را هدف بگیرند و آزار بدهند.و به‌ویژه اگر فقیر باشید، یک قدم که از خط بیرون بزنید (یک حادثه در مدرسه، یک کشمکش با سیستم قضایی، یک شوخی احمقانهٔ دوران نوجوانی) کافی است که سال‌ها یا حتی تا پایان عمر عواقبش را تحمل کنید. گروه‌های فرودست باید دو برابر در تعدیل خود بکوشند، تا بلکه نصف شانس بقیه نصیبشان شود.نه ظرفیت و نه نیاز به تعدیل خویشتن، برابر یا منصفانه تقسیم نشده است. طنز تلخ ماجرا آنجاست که بیش‌ازهمه این کار را از آن‌هایی طلب می‌کنیم (فقرا، گرسنگان، بی‌خانمان‌ها یا بی‌آشیان‌ها) که احتمالاً کمترین دسترسی را به پیش‌نیازهای زمینه‌ساز این کار دارند (این هم یک روایت دیگر از همان جملهٔ مشهور است که: فقیربودن پرهزینه است).ظرفیت شما برای تعدیل و بهبود خویشتن، و نیازتان به این کارها، هر دو جزئی از میراث شماست. این زندگی با قرعهٔ بخت‌آزمایی نصیبتان شده است. بنا به شانس.پذیرفتن نقش شانسْ تهدیدی اساسی و عمیق برای خوش‌شانس‌هاستمی‌فهمم که چرا مردم از این نکته می‌رنجند. آن‌ها می‌خواهند که برای دستاوردهایشان و صفات نیکویشان ستوده شوند. به قول وارنی، توهین‌آمیز است که به کسی بگوییم علت اصلی موفقیتش یک قرعهٔ خوب بوده است.صدالبته مردم مایل نیستند شکست‌ها و نقص‌هایشان به پایشان نوشته شود. روان‌شناسان نشان داده‌اند که تمام انسان‌ها مستعد «خطای بنیادی اِسناد» هستند: در ارزیابی دیگران، موفقیت‌هایشان را به اقتضائات و شکست‌هایشان را به شخصیتشان نسبت می‌دهیم؛ ولی در ارزیابی زندگی خودمان، برعکس. آدمی یک رابطهٔ منفعت‌طلبانه و فرصت‌طلبانه با شانس دارد.و هرچه فرد از قرعهٔ زندگی بهتر سهم بُرده باشد، انگیزه‌اش برای انکار این ماجرا بیشتر می‌شود. خوش‌شانس‌ها، در مقام یک طبقهٔ اجتماعی، انگیزهٔ سیاسی تام و تمامی دارند که دستاوردهای اجتماعی و اقتصادی را بازتاب یک نظم طبیعی جلوه دهند. از آغاز تمدن، برنده‌های زندگی قصهٔ خاص‌بودن خود را تعریف می‌کرده‌اند.ولی حرفم دربارهٔ دلالت‌های اخلاقی نقش شانس همین است: این دلالت‌ها بنیادین‌اند و لاجرم زیرآب نظم قوام‌یافته را می‌زنند. آن‌ها سایهٔ تردید بر هر شکلی از امتیاز می‌گسترانند و سازوکارهایی را روشن می‌کنند که مایهٔ دوام امتیازات می‌شوند.پذیرش نقش شانس (یا به تعبیر کلی‌تر، تأثیر گستردهٔ عواملی بر زندگی‌مان که در آن‌ها حق انتخاب نداشته‌ایم و به‌خاطرشان سزاوار ستایش یا نکوهش نیستیم) به معنای انکار کامل فاعلیّت نیست. معنایش این نیست که آدمی یعنی مجموعهٔ میراثی که به او می‌رسد، یا اینکه شایستگی هیچ نقشی در دستاوردها ندارد. معنایش این نیست که نباید کسی را به‌خاطر کارهای بدش مسئول دانست یا به‌خاطر کارهای خوبش پاداش داد. معنایش لزوماً این هم نیست که یک سوسیالیست تمام‌عیار شویم. هرکس چنین ادعاهای مشهوری کند، دست به دامن مغالطهٔ پهلوان‌پنبه شده است.نه. معنای حرفم فقط این است که هیچ‌کس سزاوار گرسنگی، بی‌خانمانی، رنج بیماری کشیدن یا انقیاد نیست. و در نهایت، هیچ‌کس هم سزاوار ثروت خارق‌العاده نیست. در تمام چنین چیزهایی، شانسْ نقش زیادی بازی کرده است.وعدهٔ پاداش مالی بزرگ می‌تواند محرّک ریسک‌پذیری، رقابت بازار و نوآوری شود. بازارهایی که درست تنظیم شده باشند، یک شکل سالم از قمارند. دلیلی وجود ندارد که بخواهیم نتایج بازار برای همگان کاملاً برابر و یکسان باشند. ولی دلیلی هم وجود ندارد که اجازه دهیم گرسنگی، بی‌خانمانی، رنج بیماری یا انقیاد وجود داشته باشد.و دلیلی هم وجود ندارد که از همگان، به‌ویژه آن‌هایی که بیشترین بهره را از شانس خوبشان بُرده‌اند (از تولد در محلی خاص، با رنگ خاص، در دامن افراد خاص در یک قشر اقتصادی خاص، که به مدرسهٔ خاص فرستاده شده و با افراد خاص آشنا شده‌اند)، نخواهیم در کمک به آن‌هایی که قرعهٔ زندگی‌شان این‌قدر خوب نبوده است سهیم شوند.و کاملاً میسّر است که هر دو کار را بکنیم: از رقابت بازار بهره ببریم و درعین‌حال از ثروت خلق‌شده در بازار استفاده کنیم تا وضع بدشانس‌ها را بهبود دهیم و کاری کنیم که آن‌ها دسترسی بهتر و منصفانه‌تری به همان رقابت بازار داشته باشند.کریس هیز در کتاب گران‌سنگ خود گرگ‌ومیش نخبگان۳ گفت: «اگر خواستار شایسته‌سالاری هستید، برای برابری تلاش کنید. چون فقط در جامعه‌ای که برابریِ نتایجِ محقق‌شده را ارج می‌نهد، جامعه‌ای که رفاه عمومی و همبستگی اجتماعی را ترویج می‌کند، فقط در چنین جامعه‌ای است که فرصت و تحرّک سزاوار افراد می‌تواند رونق بگیرد».یا چنان‌که الکساندریا اوکازیوکورتز، آن آتش‌پارهٔ سوسیال‌دموکرات که در حوزهٔ انتخابیهٔ چهاردهم منطقهٔ نیویورک توانست نامزد دموکرات‌ها برای مجلس شود، دوست دارد بگوید: «در یک جامعهٔ مدرن و اخلاقی و ثروتمند، هیچ‌کس نباید آن‌قدر فقیر باشد که نتواند زندگی کند».عطف به نقش خارق‌العادهٔ شانس در زندگی‌مان، نه ژن‌های انسانْ استعدادِ زندگی را، بنا به اصولی که بتوانیم منصفانه یا انسانی بدانیم، تقسیم می‌کنند و نه جوامع بشری. ما همگی با کوله‌باری از میراث‌های متفاوت به بزرگ‌سالی می‌رسیم، زندگی‌مان را در نقاط اساساً متفاوت آغاز می‌کنیم، و به‌سمت مقصدهای بسیار متفاوت پرتاب می‌شویم.نمی‌توانیم شانس را حذف کنیم یا به برابری کامل برسیم. اما به‌سادگی می‌توانیم اثرات زمخت شانس را تلطیف کنیم، تضمین کنیم هیچ‌کس به عمق درّه پرتاب نمی‌شود، اینکه همه به یک زندگی موقّر دسترسی دارند. ولی، پیش از وقوع این اتفاق، باید با شانس رودررو و چهره‌به‌چهره مواجه شویم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دیوید رابرتس نوشته است و در تاریخ ۵ مارس ۲۰۱۹ با عنوان «The radical moral implications of luck in human life» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ فروردین ۱۳۹۷ با عنوان «آیا مردم به آن چیزی می‌رسند که شایسته‌اش هستند؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• دیوید رابرتس (David Roberts) نویسندهٔ وب‌سایت ووکس است که اغلب دربارهٔ انرژی و تغییرات اقلیمی می‌نویسد.[۱] Success and Luck: Good Fortune and the Myth of Meritocracy[۲] Thinking, Fast and Slow[۳] Twilight of the Elites ]]> دیوید رابرتس اقتصادوجامعه Tue, 09 Apr 2019 03:49:49 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9360/ وزن من ۲۰۸ کیلوگرم است http://tarjomaan.com/neveshtar/9356/ تامی تاملینسون، آتلانتیک — وزن من ۲۰۸ کیلوگرم است.هرگز در عمرم مجبور نشده‌ام جمله‌ای از این سخت‌تر بنویسم. هیچ‌کس آن عدد کذایی را نمی‌داند، نه همسرم، نه پزشکم، نه نزدیک‌ترین دوستانم. انگار دارم به یک جُرم اعتراف می‌کنم. یک مرد آمریکایی به طور متوسط ۸۸ کیلو وزن دارد. من دو تا از آن‌ها را در خودم جا می‌دهم، به اضافۀ یک پسربچۀ ده‌ساله. من گنده‌ترین آدمی‌ام که اکثر آشنایانم دیده‌اند یا خواهند دید.تعریف دولتی چاقی این است که شاخص تودۀ بدنی بیشتر از ۳۰ باشد. شاخص من ۶۰.۷ است. پیراهن‌هایم سایز XXXXXXL هستند که در مغازه‌های لباس‌فروشیِ مخصوص چاق‌ها خلاصه‌اش کرده‌اند به ۶X. قدم ۱۸۵ سانتی‌متر است. دور کمرم ۱۵۲ سانتی‌متر. تقریباً کُره‌ام.این‌ها عدد و رقم‌اند. حسش را در ادامه گفته‌ام.در شهر نیویورک سوار مترو هستم، در راهروی واگن ایستاده‌ام. به میله ‌چسبیده‌ام. ساکن شارلوت (کارولینای شمالی) هستم و خیلی به نیویورک سر نمی‌زنم، برای همین از طرز حرکت واگن‌های مترویشان خبر ندارم. دعا می‌کنم سر پیچ‌ها تند نچرخد یا وقتی به ایستگاه می‌رسد، محکم روی ترمز نزند، چون وحشت دارم که بیافتم. طبعاً اتفاق خجالت‌باری است. چاق‌ها وقتی می‌افتند، سخت بلند می‌شوند. ولی آنچه واقعاً من را می‌ترساند آن است که روی کسی بیافتم. به آدم‌های دور و برم نگاه می‌کنم. وزن من برای همه‌شان کمرشکن است. اگر بیافتم، انگار گرفتار بهمن شده‌اند. تعدادی از آن‌ها به من خیره‌اند، و می‌فهمم که دارند به همین فکر می‌کنند. پیرزنی کمتر از یک متری من نشسته است. کافی است پایم بلغزد تا خُرد و خاکشیرش کنم. محکم‌تر به میله می‌چسبم.کف دست‌هایم عرق می‌کنند، و ناگهان ذهنم پَر می‌کشد تا دبستانم در جورجیا، که در راهروی اتوبوس مدرسه ایستاده‌ام. راننده سرم داد می‌زند که یک صندلی پیدا کنم. تا وقتی همه‌مان ننشسته باشیم، نمی‌تواند ما را به خانه ببرد. فقط من ایستاده‌ام. تا چشمم به یک جای خالی می‌افتد، نفر بغلی خودش را روی آن صندلی هم می‌کشاند تا پُر شود. هیچ‌کس نمی‌خواهد آن پسر چاق خودش را به او بچسباند. خشکم زده است، در کمال بیچارگی. راننده از آینه به من خیره می‌شود. یک بچۀ بزرگ‌تر از من جلویم نشسته است، موقرمز، کک‌مکی، صورتش هرگز از یادم نمی‌رود. بازوی راستش را گچ گرفته است. برمی‌گردد، با آن دست گچ‌گرفته به من ضربه می‌زند، زیر کمر، دور از چشم راننده. بیخ رانم را می‌گیرد و دردم می‌آید، ولی درد شرمندگی‌ام بیشتر است: وقتی که بقیۀ بچه‌ها می‌خندند و راننده بلند می‌شود و به سمت من خیز برمی‌دارد...مترو می‌ایستد و به اکنون پرتاب می‌شوم.دست‌هایم را به زور از میله می‌کَنم و پیاده می‌شوم. از پله‌ها بالا می‌روم تا به خیابان برسم، گوشه‌ای می‌ایستم تا نفسی تازه کنم. مثل کسی که سی سال سیگار ‌کشیده، خس‌خس می‌کنم. پاهایی که مرا تا بالای پله‌ها آورده‌اند می‌لرزند. قرار است دوستی را در جایی به اسم بروکلین داینر، نزدیک سنترال پارک، ببینم. ۱۵ دقیقه زود رسیده‌ام. عمداً. چون باید جای مطمئنی برای نشستن پیدا کنم.شب قبل، «داخل بروکلین داینر» را در گوگل جستجو کردم تا از فضای داخلش سردربیاورم. الآن مثل تبهکارانی که نقاط خطرناک را رصد می‌کنند، مشغول دیده‌بانی‌ام. غرفه‌هایش خیلی کوچک‌اند، آن‌قدر که نمی‌توانم خودم را تویشان جا بدهم. صندلی‌های پیش‌خوان را به کف جوش داده‌اند، آن‌قدر به پیش‌خوان نزدیک‌اند که اگر رویشان بنشینم باسنم از پشت میان زمین و هوا معلق می‌ماند. میزها را نگاه می‌کنم و صندلی‌هایشان را ورانداز می‌کنم. انگار محکم‌اند. صندلی‌ها گویا خوب‌اند، آخ‌جان، طاقت من را دارند. طی یک ساعت گذشته، اولین بار است که نفس راحتی می‌کشم.دوستم سروقت می‌رسد. تا او برسد، منو را بررسی کرده‌ام. تخم‌مرغ، سوسیس، نان تُست، قهوه. چند لقمه که می‌خورم، شرمندگی رنگ می‌بازد. حداقل برای مدتی کوتاه.بنا به هر معیار معقولی که حساب کنیم، بلیط بخت‌آزمایی زندگی را بُرده‌ام. با پدر و مادری مهربان در خانه‌ای آرام بزرگ شدم. همۀ عمر مشغول کاری بوده‌ام که به هیجانم می‌آورد: نوشتن برای روزنامه‌ها و مجلات. با بهترین زنی که می‌شد بشناسم، ازدواج کرده‌ام، الکس فلسینگ، و الآن بیشتر از زمانی عاشقش هستم که قلبم برایش تپید. لطف شامل حال‌مان شده که خانواده‌هایی پروپاقرص داریم و یک جمع پُر و پیمان از رفقا. زندگی‌مان پُر است از موسیقی و خنده. زندگی‌ام را با هیچ‌کس عوض نمی‌کنم.به‌جز آن سپیده‌دم‌هایی که بیدار می‌شوم و نگاهی طولانی و عریان به آینه می‌اندازم.تنم انگار یک ماشین اوراقی است. ردهای مانده روی پوستم، آن زائده‌هایی که از اصطکاک مُدام درست شده، زیر بغل و حتی لای پاهایم آویزان‌اند. جایی که باید سینۀ مردانه‌ام جلو آمده باشد، پستان دارم. خطهای روی شکمم بیشتر از مادری است که پنج بچه دارد. شکمم آویزان است، از آن‌هایی که در زبان عامیانه می‌گویند «باسن برعکس»؛ انگار که یک دکتر فرانکشتاین موذی، یک پُشت اضافی در جایی نادرست تعبیه کرده باشد. رگ‌های واریسی از ران‌هایم بیرون زده‌اند. به‌خاطر عارضۀ کمبود مزمن وریدی، ساق و قلم پاهایم رنگ زنگ‌خوردگی گرفته‌اند. یعنی که: رگ‌های پاهایم آن‌قدر قوی نیستند که این‌همه خون را به سمت قلبم هُل بدهند، برای همین خون در مویرگ‌هایم تل‌انبار می‌شود و نقطه‌های کوچک آهن زیر پوستم درست می‌کند. رگ‌هایم کم آورده‌اند چون با هر قدمی که برمی‌دارم، ۲۰۸ کیلوگرم وزن رویشان می‌افتد. تنم دارد زیر سنگینی خودش لِه می‌شود.بعضی روزها که می‌بینم این فاجعه در آینه به من زُل زده است، به شکمم مُشت می‌کوبم انگار که می‌توانم چربی‌هایش را به زور دربیاورم. گاهی وقت‌ها هم این منظره مرا در یک مِه حزن‌آلود فرو می‌برد که یک ساعت یا یک روز صبح یا یک روز کامل از عمرم را نابود می‌کند. ولی اکثر اوقات غصه می‌خورم که چقدر عمرم را تلف کرده‌ام. بچه که بودم، از هیچ درختی بالا نرفتم و شنا یاد نگرفتم. بیست‌وچند ساله که بودم، هرگز نشد دختری را از بار به خانه بیاورم. الآن پنجاه‌ساله‌ام و هرگز کوه‌نوردی یا اسکیت‌بازی یا چرخ‌وفلک ‌سواری نکرده‌ام. چه چیزهای هیجان‌انگیزی از دست داده‌ام؛ چه اوقات خوبی که نداشتم چون چاق‌تر از آن بودم که این کارها را بکنم. گاهی هم که فرصت امتحانش پیش می‌آمد، شهامتش را نداشتم. کارهای زیادی کرده‌ام که به آن‌ها مفتخرم. ولی هرگز باور نداشتم می‌توانم کار واقعاً عظیمی بکنم، چون بارها در مهم‌ترین چالش زندگی‌ام شکست خورده‌ام.مشکل کوفتی‌ام چیست؟مشکل کوفتی‌مان چیست؟ الآن که این‌ها را می‌نویسم، بنا به تخمین مرکز کنترل و پیش‌گیری بیماری‌ها، ۷۹ میلیون بزرگسال آمریکایی (۴۰ درصد از زنان و ۳۵ درصد از مردان) چاق‌اند. نرخ چاقی میان کودکان آمریکایی ۱۷ درصد و در حال افزایش است. سایۀ دور کمرِ همه‌مان را همه‌جا می‌شود دید: سن، نژاد، جنسیت، سیاست، فرهنگ. در این کشور چندپاره، یک چیز هست که همه قبولش داریم: لقمۀ دوم.هر آدم چاقی می‌داند که بوفۀ ارزان وجود ندارد: بالاخره، از این راه یا آن راه، هزینه‌اش را می‌دهید. آمریکای چاق، صورت‌حساب کمرشکنی دارد. بنا به برآوردهای دولتی، آمریکاییان سالانه ۱۴۷ میلیارد دلار هزینه‌های پزشکی مربوط به چاقی می‌دهند. این تقریباً برابر کل بودجۀ ارتش آمریکاست. اما این همه هزینه هم پولی نیست. عصبانیت و اندوه و درد هم به هر آدم چاق و خانواده‌اش هزینه تحمیل می‌کند. به ازای هریک از ما که نمی‌تواند وزن کم کند، همسر و بچه‌ها و دوستانی هم داغدارند. ما روی صورت‌هایشان خط می‌اندازیم. ما حکم سال‌ها تنهایی‌شان را صادر می‌کنیم.خودم تجربه‌اش را داشته‌ام. همین الآن هم انگار چاقوی داغی به تنم زده‌اند. چون خواهرم، برندا ویلیامز، هفت روز پیش شب عید کریسمس جان داد.یکی از بزرگ‌ترین شادی‌های خانوادگی‌مان این بود که خنده به لب برندا بنشانیم. اگر کسی جوک بی‌ادبی می‌گفت، مثل کارتون‌ها چشم‌هایش گشاد می‌شد و ابروهایش تا روی پیشانی‌اش بالا می‌رفتند. گاهی هم خندۀ ریزی می‌کرد که بیشتر قلقلکم می‌داد. او و همسرش، اِد ویلیامز، ۴۳ سال با هم زندگی کردند و سه بچه بزرگ کردند. وقتی خانه‌اش پُر از عزیزانش می‌شد، از همیشه خوشحال‌تر بود. ولی این چند سال آخر، کم خندیده بود. وزنش او را می‌ترساند و منزوی‌اش می‌کرد، و در نهایت هم جانش را گرفت.برندا ۶۳ ساله بود و کمی بیش از ۹۰ کیلو وزن داشت. پاهایش آن‌قدر ورم می‌کرد که نمی‌توانست کفش بپوشد. عضلۀ پاهایش چنان بی‌خبر می‌گرفتند که می‌ترسید رانندگی کند. چند سال بود که با زخم‌های ناشی از تورّم پاهایش دست و پنجه نرم می‌کرد. از آن زخم‌ها خونابه بیرون می‌زد و خوب نمی‌شدند. اواخر ماه دسامبر، یکی از آن زخم‌ها عفونت کرد. برندا لجوج بود. برای همین هم وقتی قبول کرد مریض است که به دردسری اساسی افتاده بود. اِد او را به اورژانس بیمارستان در جوسپ رساند. آن هنگام، من و الکس عازم ایالت تنسی بودیم تا کریسمس را با اقوام الکس بگذرانیم. برادرم ساعت دوی بامداد شب کریسمس به من زنگ زد و گفت که اوضاع برندا بدتر شده است. سعی کردیم چند ساعت بخوابیم، بلند شدیم، و به جاده زدیم. عفونتش از جنس مِرسا۱ بود. لعنتی سریع پخش می‌شد. حوالی شهر اشویل بودیم که برادرم پیامی برایم فرستاد: برندا رفت.در هشتاد و دومین سالگرد تولد مادرم، برندا را دفن کردیم. اشک‌های مادرم انگار از ته اقیانوس می‌جوشید. تقریباً ۲۰ سال همسایۀ برندا و اِد بود. پس از اینکه مادرم بازنشسته شد، آنجا را برایش گرفتیم. چه بسیار شب‌ها که سر میز شام برندا و ادا، قصه تعریف می‌کرد. حالا دیگر به خانۀ آن‌ها نمی‌رود. دائم جای خالی برندا توی چشمش فرو می‌رود. علت رسمی مرگش عفونت بود، ولی وزنش بود که مثل زهر جانش را گرفت.وقتی یکی از نزدیکان‌تان می‌میرد چه می‌شود؟ مردم برایتان غذا می‌آورند.ظرف چند دقیقه با یک عالم غذا به خانۀ برندا و اِد، و خانۀ مادرم، رسیدم. همسایه‌ها سالاد سیب‌زمینی و کلوچۀ گردویی درست کرده بودند. آشنایانی که چیزی نپخته بودند، ساندویچ و نان سفید آورده بودند. یکی از دوستان اِد به رستوران وسترن سیزلین که یک خیابان فاصله داشت سفارش داد یک چرخ‌دستی پُر از گوشت و سبزیجات بفرستند. هرجای خانه که ایستاده بودی، دو سه متری‌ات جوجه سوخاری پیدا می‌شد. هرچه می‌شد توی بشقاب دولایۀ کاغذی‌ام ریختم. شکر و چربی، یکی دو دقیقه سوگ را دور می‌کرد، همین بس بود تا آدم نفسی بکشد.گرفتاری همین است: همانی که درد را التیام می‌دهد، مایۀ دوام درد می‌شود. همانی که مرا به زندگی برمی‌گرداند، به قبر نزدیک‌ترم می‌کند.این روزها زیاد به یاد آقایی به اسم دیوید پول هستم. دیوید و من در روزنامۀ شارلوت آبزرور همکار بودیم. من ستون‌نویس اتفاقات محلی بودم، ولی او نویسندۀ درخشانی بود که از مسابقات اتومبیل‌رانی می‌نوشت. ما شبیه هم نبودیم، ولی دو مرد چاق بودیم که عکس‌هایمان در روزنامه چاپ می‌شد، و لذا خوانندگان هم ما را یکی می‌گرفتند. در خیابان سراغم می‌آمدند و می‌پرسیدند آیا دیوید هستم؟ او یکی از باهوش‌ترین آدم‌هایی است که تا کنون دیده‌ام، یک گزارش‌گر عالی با صدایی نترس و یکی از نزدیک‌ترین دوستان قدیمی الکس. دیوید پنجاه‌ساله که بود، در اثر سکتۀ قلبی درگذشت. چیزی نمانده که من پنجاه‌ویک‌ساله شوم.آدم‌هایی مثل ما به شصت‌سالگی نمی‌رسند. گاهی با دیابت می‌پوسیم یا فشار خون یکی از شاهرگ‌هایمان را می‌ترکاند، ولی من بیشتر از همه نگران سکتۀ قلبی‌ام. پزشکانم می‌گویند در یک‌سوم موارد بیماری قلبی، اولین علامتی که بیمار می‌بیند مرگ است. فعلاً که آزمایش‌های قلبم خوب‌اند. ولی صدای ضربه‌هایش را در شقیقه‌هایم می‌شنوم، ضربان هشتاد و خُرده‌ای حتی وقتی دارم استراحت می‌کنم، و می‌دانم مجبورش کرده‌ام سخت کار کند. گاهی که خانه آرام و ساکت است، چشم‌هایم را می‌بندم و به زحمت کشیدنش گوش می‌دهم. دعا می‌کنم مثل سوزنی که از روی گرامافون برمی‌دارند، ناگهان از کار نیافتد. هر روز به این فکر می‌کنم که شاید امروز روی صندلی دفترم یا در کتاب‌فروشی یا (خدا نکند) پشت فرمان ماشینم از حال بروم. با ۲۰۸ کیلوگرم وزن، شانس آورده‌ام که تا همین‌جا هم رسیده‌ام. مثل این است که حاکم باشی و روی دو خال ریز حکم کنی و دیگر حکم برایت نیاید. اگر معجزه نشود، بدجور می‌بازی.به من رحم کن، پدر مقدس، که گناه کرده‌ام: شهوت دوبل‌چیزبرگرهای چرب و ران‌مرغ‌های سوخاری و چیپس‌هایی را دارم که تازه از جعبه درآمده‌اند. به دونات‌های داغ کریسپی‌کریم حسودی می‌کنم که روی زبانم آب می‌شوند. کاسه‌های پُر از اسمارتیزهای مغزبادام‌زمینی‌دار را می‌پرستم، اول یکی‌یکی مزه‌شان می‌کنم، بعد یک مُشت در دهانم می‌چپانم، بعد انگشتم را خیس می‌کنم تا آخرین ذره‌های خُرده‌شکلات‌ها و صدف‌هایشان را بردارم: مغزم پالس لذت می‌فرستد، غده‌های چشایی‌ام از شدتِ میل ناله می‌کنند. این اتفاق بارها می‌افتد، روزهای پیاپی. و این‌گونه است که به اینجا رسیده‌ام، به پایان زندگی نزدیک‌ترم تا به آغازش، و تقریباً رُبع تُن وزن دارم.اولین برنامۀ رژیمی که یادم می‌آید گرفتم، قرص بود. یازده یا دوازده‌ساله بودم و این‌قدر گنده شده بودم که دیگر فروشگاه سیرز لباس اندازه‌ام نداشت، که مامان من را پیش یک متخصص رژیم بُرد. یادم نمی‌آید چیزی دربارۀ درست غذا خوردن یا ورزش گفته باشد. فقط یک کابینت طولانی پُر از قوطی‌های پلاستیکی سفید یادم هست. در آخر معاینه، یک مُشت قرص به من داد که مثل آب‌نبات‌های اسکیتلز براق و شاد بودند. حالا که فکرش را می‌کنم، مطمئنم که حداقل بعضی از آن‌ها آمفتامین بودند. اشتهایم را کور نکردند: هنوز هم نصفه‌شب‌ها دزدکی سراغ یخچال می‌رفتم تا ساندویچ کالباس یا دِسِر موزی پیدا کنم. ولی فردای آن روز، می‌توانستم ساعت‌ها در زمین بسکتبال بالا و پایین بپرم. به نظرم که معاملۀ خوبی می‌آمد.برنامۀ رژیم بعدی که یادم می‌آید، آب‌نبات بود: آب‌نبات‌های کوچک با روکش شکلات در جعبه‌ای مثل جعبۀ شکلات‌های مخلوط سمپلر از شرکت ویتمن. اسم‌شان آیدز۲ بود که سال‌ها بعد معلوم شد چه انتخاب بدی بوده است. قرار بود اشتها را کم کنند. این‌قدر بی‌اثر بودند که به جای یکی، پنج شش تا می‌خوردم.اولین باری که گفتند کربوهیدرات‌ برایتان بد است را یادم هست. دهۀ ۱۹۷۰ بود. پیشخوان ناهار در شعبۀ سوپرمارکت وول‌وُرث در شهرم برانزویک (ایالت جورجیا) یک بشقاب رژیمی می‌فروخت: یک همبرگر روی یک برگ کاهو و کنارش یک تکه پنیر لور. مادرم و من چنان به عکسش در مِنو نگاه می‌کردیم انگار یک پلاتیپوس در باغ‌وحش دیده‌ایم. مدتی وانمود کردیم که مراقب مصرف کربوهیدرات‌ها هستیم. حتی مادر یک راهنمای کوچک کربوهیدرات‌ها خرید که در کیف جیبی‌اش می‌گذاشت. این راهنما می‌گفت بیسکویت و نان ذرّت برایمان بد است. عمر سکونت آن راهنما در کیف جیبی مادرم، طولانی نشد.هم رژیم‌های کم‌چربی و کم‌کربوهیدرات و کم‌کالری را امتحان کرده‌ام، هم رژیم‌های پُرپروتئین و پُرمیوه و پُرفیبر. رژیم مدیترانه‌ای را هم امتحان کرده‌ام و رژیم ساوث‌بیچ را. غذاهای فرآوری‌شده را کنار گذاشته‌ام و آن‌قدر خوراکی‌های لاغری سریع اسلیم‌فست خورده‌ام که یک کرگدن را چپه می‌کند. کلوچه‌های اسنک‌ول (کم‌چربی، یک عالم شکر) خورده‌ام و تَب (بی‌شکر، یک عالم مواد شیمیایی، با کمی بوی نفت‌چراغ) لمبانده‌ام. هرازگاهی به من گفته‌اند که تخم‌مرغ، کالباس، نان تُست، غلّات و شیر برایم بد است. همچنین گفته‌اند که تک‌تک این‌ها باید در یک رژیم غذایی سالم وجود داشته باشد. وقت صبحانه که می‌رسد ذهنم به قدر کافی مشغول هست؛ پس لازم نیست این‌طور سر به سرم بگذارید.پس دربارۀ رژیم‌های غذایی به این دو نتیجه رسیده‌ام:۱. تقریباً هر رژیمی در کوتاه‌مدت جواب می‌دهد.۲. تقریباً هیچ رژیمی در درازمدت جواب نمی‌دهد.در میان همۀ عبارات غم‌انگیز سه‌کلمه‌ای که به ذهنم می‌رسد، غم‌انگیزترین‌شان این است: همۀ وزنم برگشته. وزن کم‌کردن قسمت دشوار ماجرا نیست. قسمت دشوار قصه آن است که سال‌ها، شاید حتی تا آخر عمر، با آن رژیم سر کنی.وقتی رژیم می‌گیری (به‌ویژه رژیم‌های ناگهانی) بدنت علیه تو شورش می‌کند. مطالعات تغذیه نشان داده‌اند وقتی وزن کم می‌کنی، هورمون‌های سرکوب‌کنندۀ گرسنگی در بدن کاهش می‌یابند. سایر هورمون‌ها که به تو هشدار می‌دهند باید چیزی بخوری، معمولاً زیادتر می‌شوند. بدنت التماس می‌کند که به محض دیدن اولین علامت محرومیت، خندق بلا را پُر کنی. به تاریخ انسان که نگاه کنی، این نکته موجه می‌شود. غارنشین‌ها شکم‌چران نبودند، فقط می‌خوردند که دوام بیاورند. مدت‌های طولانی هم گرسنه می‌ماندند. بدن‌شان هشدار می‌داد که بهتر است چیزی پیدا کنند و بخورند. هنوز این ترس در دی‌.ان.‌ای ما هست که گرسنه خواهیم ماند. ولی امروزه غذایی فراوان‌تر، ارزان‌تر و اعتیادآورتر از کل تاریخ دم دست ماست. تن‌هایمان هنوز با دنیای مدرن خو نگرفته‌اند. یک ساعت داریم در رستوران چیلیز خوش می‌گذرانیم، ولی سلول‌هایمان فکر می‌کنند برای زمستان سخت و طولانی چربی ذخیره می‌کنند.بدتر آنکه، وقتی کسی بتواند وزن زیادی کم کند، بدنش ترمزهای سوخت‌وساز (متابولیسم) را می‌کشد. این نکته را اخیراً دانشمندان مؤسسۀ ملی سلامت در مطالعه روی شرکت‌کنندگان هشت فصل از مسابقۀ «بیشترین کم‌کننده»۳ دریافته‌اند. نیویورک‌تایمز هم مقالۀ مفصلی دربارۀ این مطالعه کار کرد. این مقاله عکس یکی از شرکت‌کنندگان به نام پیا آلگایر را نشان می‌داد، و می‌گفت که اکنون کشیش یک کلیسا در شارلوت است. با من پانزده دقیقه فاصله دارد.چند روز بعد از آنکه مقالۀ نیویورک‌تایمز را خواندم، به آنجا رفتم تا شان را ببینم. صندلی‌های دفترش سفت و محکم بودند.در سال ۲۰۰۹ که شان و همسرش در تولسا (ایالت اوکلاهما) زندگی می‌کردند، همسرش خبردار شد که «بیشترین کم‌کننده» در شهر اوکلاهماسیتی دنبال داوطلب می‌گردد. به شان گفت که برود. شان هم بالاخره به برنامه رفت، ولی فقط سه هفته در برنامه ماند و تصمیم گرفت کنار بکشد. طی آن مدت، ۱۶ کیلوگرم وزن کم کرد (از ۲۰۱ کیلو به ۱۸۵ کیلو رسید). ولی داوطلب شد کنار برود، چون بقیۀ هم‌تیمی‌هایش سخت تلاش می‌کردند و به نظر او آن‌ها بیشتر به مربیان و مشاوران نیاز داشتند. او اعتقاد داشت می‌تواند در خانۀ خودش هم کماکان وزن کم کند. و کم کرد. تا ۱۳۱ کیلو هم رسید، یعنی سرجمع ۷۰ کیلو وزن کم کرد. در ماراتن تولسا هم دوید تا این موفقیت را جشن بگیرد. هفت ساعت دوید و بالاخره به خط پایان رسید. او می‌گوید: «به جایی می‌رسی که هیچ‌چیز نمی‌تواند کاری کند که از پی‌گیری خواسته‌‌ات دست برداری.»ولی دست برداشت. و عقب‌گرد کرد. روزی که حرف می‌زدیم، حدود هفت سال پس از مسابقه، شان ۲۰۱ کیلو وزن داشت. دقیقاً همان‌جایی که مسابقه را شروع کرده بود.عقب‌گردش علت خاصی نداشت. شغلش در تولسا طبق انتظارش پیش نمی‌رفت، لذا او و خانواده‌اش بار و بُنه‌شان را جمع کردند و به جای دیگر رفتند. به اندازۀ والدین دیگری که سه بچۀ جوان بزرگ می‌کنند، استرس داشتند. مدتی را پیش مشاور رفت که از قضا زخم‌های کهنه سر باز کردند. همۀ این‌ها روی سرش آوار شدند.شان به من گفت: «دائم احساس می‌کردم بی‌ارزش هستم. برای همین فکر می‌کنم که در کنج تاریک وجودم، هنوز ذره‌ای از این احساس بی‌ارزشی هست».او مثل من، مثل بسیاری دیگر، آن احساس را با غذا پس می‌زند. او به یک صبحانه‌فروشی در شهر شارلوت می‌رود که اسمش فلایینگ بیسکتز است، و شکمش را از بیسکویت و شیرۀ گوشت پُر می‌کند. ته همۀ کیک و دونات‌هایی را که برای بچه‌ها نگه می‌دارند، درمی‌آورد. روزی که خوددار باشد از این‌ها پرهیز می‌کند یا به یکی دو گاز رضایت می‌دهد. ولی وقتی غمگین باشد، با کله در خوراکی شیرجه می‌رود.او می‌دانست که می‌تواند خیلی وزن کم کند. بالاخره یک‌بار این کار را کرده بود. ولی وقتی دانشمندان روی او و سایر شرکت‌کنندگان مسابقه مطالعه کردند (قبل از برنامه، پس از آن، و شش سال بعد)، یک کشف غم‌انگیز کردند.سایر مطالعات نشان داده بودند که وقتی افراد وزن کم می‌کنند سوخت‌وساز بدن‌شان کُند می‌شود، یعنی حجم کمتری از کالری مصرفی را می‌سوزاند. در نتیجه آن‌ها مجبورند میزان کالری مصرفی خود را دائم کاهش دهند تا همچنان وزن کم کنند. ولی این مطالعه نشان داد در آن شرکت‌کنندگانی که سریع وزن کم کرده‌اند، حتی وقتی که دوباره وزن اضافه می‌کنند، باز هم سوخت‌وسازشان کُند می‌شود. در نتیجه، هرقدر هم چاق باشند، بدنشان می‌خواهد در همان وزن بمانند.من و شان الآن تقریباً هم‌اندازه‌ایم. ما دو مرد چاقیم که می‌خواهیم این‌گونه نباشیم. او به نسخۀ بهتری از خودش رسید ولی نتوانست آن را نگه دارد. من هرگز نسخۀ بهترم را ندیده‌ام.شان از ایامی که در مسابقۀ «بیشترین کم‌کننده» بود جز خوبی چیزی نمی‌گفت. باورش می‌کنم، اما تحمل آن برنامه را ندارم. بدم می‌آید که از شرکت‌کنندگان چنان کار می‌کشد که قیافۀ محتضران را پیدا می‌کنند. از ایهام اسمش هم بدم می‌آید. بیشتر از همه، بدم می‌آید که برای وزن‌کِشی آدم را وادار می‌کند پیراهنش را درآورد، این‌همه شرمندگی فقط به‌خاطر بهبود رتبۀ برنامه، تا بیننده‌ها به آن منظرۀ چندش زُل بزنند و هفتۀ بعد هم دوباره برنامه را ببینند. از لفافۀ آن‌همه الهام‌بخشی، بوی متعفّن آن می‌آید که موجودات عجیب‌الخلقه را به نمایش گذاشته‌اند. و چون می‌دانم این کار جواب می‌دهد، این‌قدر از آن بدم می‌آید. اگر مجبور بودم پیراهنم را مرتب روی صحنۀ تلویزیون ملی دربیاورم، بی‌تردید وزن کم می‌کردم. یا هنگام تلاش برای این کار، جان می‌دادم.«کمتر بخور و ورزش کن.»لابد تعدادی از شما الآن این را می‌گویید. تمام مدتی که این مطلب را می‌خوانده‌اید همین را می‌گفته‌اید. هربار یک آدم چاق را می‌بینید که در غذاخوری تخم‌مرغ آب‌پز می‌لمباند، یا در ساحل لباس شنایی پوشیده که همه‌جایش از آن بیرون زده، یا از دل یکی از آن قصه‌های «ای بابا، چی سر این یارو اومده؟» در مجلات سخن‌چین به شما زُل می‌زند، همین را می‌گویید. شاید با صدای بلند نگویید، ولی می‌گویید.«کمتر بخور و ورزش کن.»بیش از هر چیز مایلم بفهمید وقتی به یک آدم چاق می‌گویید «کمتر بخور و ورزش کن»، مثل این است که به یک مُشت‌زن بگویید «ضربه نخور.»جوری وانمود می‌کنید انگار او حریفی ندارد.وزن کم‌کردن مثل کُشتی کج است. دشمن از همه طرف حمله می‌کند: سیلاب بازاریابی‌ها که می‌گویند بدتر و بیشتر بخوریم. فرهنگی که به جز غذا و یک مُشت چیزهای دیگر، با هیچ خطایی مدارا نمی‌کند. اقوام و دوستانی که می‌خواهند در لذت‌شان شریک شویم. طبیعت تن‌مان که چون می‌ترسد گرسنگی بکشد، ما را سر سفره می‌کشاند.در رأس همۀ این‌ها، برخی از ما حفره‌هایی هم در روح‌مان داریم که یک کامیون دونات هم پُرشان نمی‌کند.همۀ این‌ها مجبورم می‌کنند بخورم. من تقریباً هیچ‌وقت به معنای جسمانی‌اش گرسنه نیستم. ولی همیشه دنبال یک نشئگی هیجانی‌ام، از جنس عشق‌بازی، یا حضور میان جماعتی که تماشاگر اجرای زندۀ یک موسیقی عالی‌اند، یا تماشای طلوع خورشید بر فراز اقیانوس. و همیشه، وقتی به‌خاطر کارم یا مشاجره با خانواده یا افسردگی به دلایلی که خودم هم نمی‌فهمم بدخُلقم، چیزی می‌خواهم که این بدخُلقی را از بین ببرد.افرادی مثل من، گزینه‌های رادیکالی هم دارند. اردوگاه‌هایی هستند که با صرف چند هزار دلار می‌توانم مربیانی بگیرم تا این‌قدر شلاقم بزنند که تنم متناسب شود. رژیم‌های سخت و داروهایی با عواقب خطرناک هم هست. و صدالبته جراحی کاهش وزن. چند نفر را می‌شناسم که جراحی کرده‌اند. بعضی می‌گویند که این کار نجات‌شان داد. برای برخی هم مشکلاتی پیش آمد که زندگی‌شان را به خطر انداخت. وضع تعدادی نیز الآن مثل قبل فلاکت‌بار است. قضاوتی دربارۀ کسانی ندارم که دنبال راه مناسب خودشان می‌گردند. من فقط از جانب خودم می‌گویم: برای من، جرّاحی یعنی تسلیم شدن. می‌دانم اولین گام در برنامه‌های دوازده‌گام ترک اعتیاد این است که بپذیرید در ماجرای اعتیادتان ناتوانید. ولی من هنوز احساس ناتوانی نمی‌کنم.نقشه‌ام این است که به یک صورت ساده، مُدام و بادوام وزن کم کنم. تعداد کالری‌هایی را که خورده‌ام و سوزانده‌ام خواهم شمرد. اگر در نهایت به نتیجه برسم، برنده شده‌ام. مثل این است که یک تشک بادی سوراخ ریزی داشته باشد، یعنی بدنم را گول می‌زنم که فکر کند اصلاً رژیم نگرفته‌ام. و چند سال بعد، یک روز بیدار می‌شوم و به آینه نگاه می‌کنم و می‌گویم: رسیدم!ترانۀ «بلوط زنده»۴ از جیسون ایزبل دلم را می‌لرزاند، حتی همین امروز، در سال ۲۰۱۹:کسی هست که کنارم راه می‌رودهمانی که قبلاً بودمدر این فکرم که: آیا بانو او را می‌بیند،و او را با من اشتباه می‌گیرد؟راوی این ترانه، قاتلی است که عاشق یک زن نیکوکار شده و کورسویی از زندگیِ بهتر را می‌بیند. ولی در این فکر است که کدام نسخۀ او برای آن زن جذاب است: کسی که اکنون در پی زندگی سالم است، یا آن سرکش سابق. این ترانه، پایان خوشی ندارد.همیشه چاق بوده‌ام و لا غیر. آیا این نسخۀ چاق من، چیزی دارد که از من یک آدم دوست‌داشتنی و خلاق و دلپسند می‌سازد؟ آیا بهترین ویژگی‌هایم با بدترین‌ها گره خورده‌اند؟ آیا راهی هست برای بازکردن این گره تا فقط خوب‌ها را نگه داریم؟ اکثر اوقات فکر می‌کنم چاقی‌ام یک‌جور پوسته است: پوسته‌ای که باید دور بیاندازم تا بهترین اجزائم رُخ نشان دهند. ولی گاهی هم به این فکر می‌افتم که شاید بیشتر شبیه صدف‌هایی باشم که در ساحل می‌بینید، همان که تمام جذابیتش در پوستۀ آن است، و حیوان درونش ملال‌آور و بی‌ریخت است.در یک نکته تردیدی نیست: اگر بنویسم که با وزن کم‌کردن چه اتفاق‌های خوبی می‌افتد، مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. اگر بنویسم که چه اتفاق‌های بدی می‌افتد، یک ورق فیش‌برداری را هم پُر نمی‌کند. ولی برای همین است که آدم‌ها بیمه می‌خرند: تا خودشان را در برابر فاجعه‌های احتمالی مصون کنند.چهار سال گذشته و هنوز فاجعه‌ای رُخ نداده است. اولین بار است که وقتی وزن کم می‌کنم، انگار می‌شود جلوی برگشتش را گرفت. چربی و فشار خونم به حد طبیعی رسیده است. قدیم چنان بد می‌خوابیدم که با سردرد بیدار می‌شدم. الآن دیگر این اتفاق نمی‌افتد. راه رفتن ساده‌تر شده است. الآن وقتی ماشین کرایه می‌کنم، لازم نیست سه یا چهار تا کمربند را امتحان کنم تا ببینم کدامش را می‌توانم ببندم.البته که باید بیشتر وزن کم کنم. ولی دارم آماده می‌شوم تا مردی که درونم راه می‌رود، بیرون بیاید و بماند.لباس‌هایی دارم که دوست دارم او بپوشد. در کِشوی پایینی جالباسی‌ام، یک دسته تی‌شرت هست که الآن برایم کوچک‌اند. یکی از آن‌ها مال ویلیز وی‌نی است، هات‌داگ‌فروشی شهر زادگاهم، که مدعی‌ام بهترین رستوران دنیاست. یکی هم مال سنت پُل و بروکن بونز است که محبوب‌ترین گروه‌های موسیقی من‌اند. یکی نقش طعمه‌های ماهی‌گیری برند راپالا را دارد که این‌قدر قدیمی است که یادم نمی‌آید کجا گرفته‌ام. سایز XL است، چند سایز کوچک‌تر از آنی که فعلاً می‌پوشم. اگر روزی برسد که دوباره بتوانم پیراهن XL بپوسم، به میخانۀ محبوبم (میخانۀ توماس استریت تاورن در شارلوت) می‌روم و همه را یک دور مهمان می‌کنم.نردبانی هست که دوست دارم مردی که درونم راه می‌رود، از آن بالا برود: آن نردبان جمع‌شو که به اتاقک زیر شیروانی‌مان می‌رسد. رویش نوشته وزن مجاز حداکثر ۱۱۳ کیلو. من تا حالا به اتاقک زیرشیروانی نرفته‌ام چون می‌ترسم نتواند وزن من را تحمل کند. وقتی به خُرده‌ریزهای آن بالا نیاز داریم (تزیینات کریسمس، لباس‌های زمستانی، کابل رابط) الکس باید برود و بیاورد. خجالت می‌کشم مکانی در این خانه هست که تاکنون در آن پا نگذاشته‌ام. دوست دارم با اعتمادبنفس از آن نردبان بالا بروم.قایقی هست که دوست دارم مردی که درونم راه می‌رود، به دریاچه بیاندازد. قایق دراز و کوچک بابا در حیاط پشتی خانۀ ماست. از جنس آلومینیوم سبزرنگ است و هنوز پلاک ایالت جورجیا به پهلویش چسبیده است. بچه که بودم، هزار گربه‌ماهی از پهلوی آن قایق به تور انداخته بودم. بابا سال ۱۹۹۰ مُرد، و از سال‌ها پیش از فوت او، این قایق رنگ آب ندیده است. همیشه می‌ترسیده‌ام که زیادی گنده باشم، که قایق وارونه شود. آن قایق چیزی لازم ندارد جز یک درپوش برای زهکش آبش و کمی عشق. ولی هنوز این‌قدر قوی هست که آدمی در اندازۀ معمولی را، شاید همراه همسر خوشگلش، تاب بیاورد.دوچرخه‌ای هست که دوست دارم مردی که درونم راه می‌رود، براند. نه یک دوچرخۀ لوکس؛ یکی از دوچرخه‌های آن پیرمردها که دسته‌های صاف و زین زنگ‌زده دارد برایم بس است. محله‌مان پُر از دوچرخه‌سوار است. یک دسته‌شان هر سه‌شنبه‌شب با هم دوچرخه‌سواری می‌کنند. گاهی در ایوان خانه می‌نشینیم و وقتی نرم مثل یک رژۀ غلتان از کنارمان می‌گذرند، برایشان دست تکان می‌دهیم. من از تماشای رژه‌ها خسته شده‌ام. می‌خواهم چند بار هم که شده، یکی از رژه‌دهندگان باشم.یک بازی هست که دوست دارم مردی که درونم راه می‌رود، بازی کند. ای خدا، دلم برایم بسکتبال تنگ شده. از آخرین باری که راه حریف را سد کرده‌ام تا توپ‌رُبایی کنم یا دست حریف روی صورتم بوده ولی توپ را پرتاب کرده‌ام، خیلی گذشته است. مهم نیست آن پیرمردی باشم که از گوشه، یک پرتاب بیخود می‌کند به این امید که سه امتیاز بگیرد. مهم نیست که قوزک پایم برای هجدهمین بار رگ به رگ شود. فقط عالی می‌شود اگر دوباره به بازی برگردم.یک پرواز هست که می‌خواهم مردی که درونم راه می‌رود، با آن بپرد. مهم نیست مقصدش کجاست، به شرط آنکه صندلی وسط نشسته باشم. می‌خواهم آنجا بنشینم بی‌آنکه تنم تا روی دسته‌های صندلی را پُر کند. می‌خواهم کمربندم را که می‌بندم، سه چهار سانتی‌متر هم اضافه بیاید. بعد از آن می‌توانم مثل همه نق بزنم که صندلی وسط چقدر بد است. ولی می‌خواهم آنجا بنشینم و حالش را ببرم. فقط یک‌بار.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تامی تاملینسون نوشته است و در تاریخ ۹ ژانویه ۲۰۱۹ با عنوان «The Weight I Carry» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ با عنوان «من ۲۰۸ کیلوگرم وزن دارم» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• تامی تاملینسون (Tommy Tomlinson) روزنامه‌نگار آمریکایی ساکن شارلوت است. او در مجلات ورزشی می‌نویسد و پادکستی محلی را اداره می‌کند. اولین کتاب او فیل در اتاق (The Elephant in the Room) نام دارد.[۱] یک نوع باکتری مقاوم به آنتی‌بیوتیک‌های رایج.[۲] Ayds[۳] The Biggest Loser: مسابقه‌ای مشهور که شرکت‌کنندگان در آن بر سر کاهش وزن رقابت می‌کنند [مترجم].[۴] Live Oak: این ترانه سال ۲۰۱۳ منتشر شده است. ]]> تامی تاملینسون اقتصادوجامعه Sat, 06 Apr 2019 03:58:47 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9356/ گزیده‌های مدیریت در سال ۱۳۹۷ http://tarjomaan.com/report/9330/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• چرا مدیریت زمان زندگی‌مان را نابود می‌کند؟تمام تلاش‌هایمان برای پربازده‌بودن اثری عکس دارد و فقط باعث می‌شود سرمان شلوغ‌تر شوداین روزها اکثر ما از فشار و شدت کارها خسته و فرسوده‌ایم و آرزو می‌کنیم بالاخره روزی برسد که دیگر هیچ کار زمین‌مانده‌ای وجود نداشته باشد، همه‌چیز سر جایش باشد و بتوانیم لذت زندگی را بچشیم. راز جذابیتِ تکنیک‌ها و تمرین‌های «مدیریت زمان» هم در همین است. آن‌ها به ما وعدۀ رسیدن به همۀ کارهایمان را می‌دهند، اما یک چیز را به ما نمی‌گویند: اینکه «کار» در نظام سرمایه‌داری امروز، ماهیتاً بی‌پایان است.• چرا با استخدام «بهترین» افراد، کمترین خلاقیت نصیبتان خواهد شد؟تاریخ مصرف شایسته‌سالاری گذشته است، اما هنوز فکر می‌کنیم راهی بهتر از آن وجود نداردآیا برای حل مشکل ترافیک از دست یک زیست‌شناس کاری برمی‌آید؟ یک ریاضی‌دان می‌تواند پیشنهادی برای کاهش مصرف سیگار داشته باشد؟ اگر معتقد به شایسته‌سالاری باشید، احتمالاً خواهید گفت «نه‌چندان». اما واقعیت این است که مسائل جوامع امروزی چنان پیچیده و چندوجهی هستند که هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌ها را به‌تنهایی حل‌وفصل کند. ما نیاز به تیم‌هایی با تخصص‌های متنوع و چه‌بسا «غیرمرتبط» داریم تا بتوانیم مسائل را از منظرهایی پیش‌بینی‌نشده بنگریم.• آیا راهی برای مقابله با چرندگویی وجود دارد؟تجربه نشان می‌دهد که نه بی‌اعتنایی روی چرندگویان اثر دارد، نه جنگیدن با آن‌هااحتمالاً همۀ ما دور و برمان آدم‌هایی داریم که ید طولایی در چرندگویی دارند و از سیاست بین‌الملل تا پزشکی و فضانوردی و تاریخ و الاهیات برایمان می‌بافند. اما بدبختی واقعی از آنجا شروع می‌شود که آن چرندگو رئیسمان باشد، یعنی در موقعیتی قرار می‌گیریم که باید حرف‌هایش را جدی بگیریم و به توصیه‌هایش عمل کنیم. در چنین اوضاعی لازم است استراتژی دقیقی برای مبارزه با چرندیات بچینیم.• چگونه برده‌داری الهام‌بخش مدیریت مدرن شد؟داستان‌های سرمایه‌داری مداوماً از ثروتمندان موفق حرف می‌زنند، اما از بازنده‌ها چیزی نمی‌گویندسرمایه‌داری همیشه مدافع آزادی بوده است. از نظر طرفداران این مکتب اگر اجازه بدهیم آدم‌ها آزادانه دست به مبادله بزنند، دست نامرئی بازی برد-بردی را رقم می‌زند که به نفع همه است. اما رسیدن به حداکثر سود، علاوه‌بر آزادی، مستلزم کنترل نیز هست. این وظیفه را علم مدیریت بر عهده گرفت و با خط‌کش و کرنومتر به جان کارگران افتاد؛ علمی که پژوهش‌های تاریخی جدید نشان می‌دهد، پیشگامانش، نه استاد دانشگاه، که برده‌داران بودند.• بطالت را دوست دارم ولی انتظارکشیدن را نهانتظارکشیدن ما را فرسوده و مضطرب می‌کند، اما قواعد امروزی دنیای کار طرفدار آن استفرض کنید باید در هفته چهل‌ساعت کار کنید. بسته به کارفرما و جایگاه شغلی‌ای که دارید، چند حالت برایتان پیش می‌آید: یا باید همۀ چهل ساعت را با جدیت و دقت کار کنید، که بد به حالتان. یا می‌توانید سی ساعت کار کنید و ده ساعت را به بطالت بگذرانید که در این صورت وضعتان بد نیست، یا آنکه سی ساعت را به بطالت می‌گذرانید و ده ساعت کار می‌کنید که اگر چنین است، احسنت بر شما.• هیچ‌کجای تاریخ ارزش کار را با زمان نمی‌سنجیده‌اندکار سخت بهتر از وانمودکردن به این است که داریم کار می‌کنیمالگوی کار انسانی، چه هنگام کشاورزی و شکار و چه در فعالیت‌های اجتماعی، معمولاً چنین بوده است: دورۀ کوتاهی از کار سخت و توان‌فرسا و دوره‌ای طولانی از استراحت و بیکاری. اما اختراع ساعت و تبدیل‌شدنِ زمان به سرمایۀ ارزشمندی که نباید یک لحظه‌اش را هم از دست داد، این روند را سراپا تغییر داد. حالا برایمان عادی است که یک‌سوم روزمان را به کارفرمایان بفروشیم، در حالی که پانصدسال پیش، چنین کاری با بردگی فرقی نداشت.• چه می‌شود اگر کل زندگی را با کار اشتباه بگیریم؟اگر بخواهیم، علاوه بر سود، معنا و زیبایی را نیز تجربه کنیم، گاهی باید دست از کار بکشیمپس از جنگ جهانی دوم، یک فیلسوف آلمانی اصطلاح «کار مطلق» را وضع کرد. به نظر او کارِ مطلق شرایطی است که در آن انسان‌ها تمامِ فلسفۀ وجود و زندگی‌شان را در کارکردن می‌جویند. مدام از اینکه کم کار کرده‌اند یا آن کارهایی که می‌خواسته‌اند را انجام نداده‌اند، احساس گناه می‌کنند. امروز، در این دنیای هراسان و شتاب‌زده گویا فاصلۀ چندانی از «کار مطلق» نداریم، اما اگر چنین شود، چه چیزها را از دست خواهیم داد؟• من نگهبان یک اتاق خالی هستم: داستان شغل‌های بی‌معنیبعضی شغل‌ها چنان بی‌فایده‌اند که واقعاً معلوم نیست چرا هنوز وجود دارندمردی که نمی‌خواست نامش را کسی بداند، برای انسان‌شناسی آمریکایی که داشت دربارۀ شغل‌های بی‌معنی کار می‌کرد، نوشت: «من در سمت نگهبان موزه کار می‌کردم. در موزه‌ای که مشغول بودم، اتاقی بلااستفاده وجود داشت که وظیفۀ من نگهبانی از همان اتاق خالی، و مطمئن شدن از این بود که هیچیک از بازدیدکنندگان به چیزی دست نزنند و آتش‌سوزی راه نیاندازند. برای آنکه حواسم جمع باشد و هوشیار بمانم، از استفاده از کتاب و تلفن و غیره هم منع شده بودم.» نکته اینجاست که آدم‌هایی شبیه او کم نیستند.• کارکردن بی‌معناست و کارنکردن بی‌فایدهفراغت نوعی رستگاریِ خریدنی است یا کابوس شبانه‌ای که باید از آن گریخت؟ویرجینا وولف، جان مینارد کینز، برتراند راسل و لیتون استراچی، اعضای محفلی بودند به اسم «بلومزبری‌ها» که از چشم منتقدانشان، مرفهان تنبلی به شمار می‌آمدند که بعدازظهرها، روی کاناپه‌هایشان لم می‌دادند و دربارۀ هنر و زیبایی غرغر می‌کردند. در اینکه این نویسندگان و متفکران مشهور لندن‌نشین، به نوعی «بیکار و علاف» بودند شکی نیست، اما نگاهی به آثار آن‌ها نشان می‌دهد که با چه وسواس و دقتی دربارۀ معنای کار، بی‌کاری و فراغت اندیشیده بودند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 22 Mar 2019 08:18:22 GMT http://tarjomaan.com/report/9330/ گزیده‌های روان‌شناسی در سال ۱۳۹۷ http://tarjomaan.com/report/9316/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• «علاقه‌ات را پیدا کن» توصیۀ مزخرفی استعلاقه پیدا نمی‌شود، بلکه به مرور پرورش می‌یابد«علاقه‌ات را پیدا کن؛ اگر آنچه را دوست داری انجام بدهی پیدا کنی، آن وقت دیگر مجبور نیستی حتی یک روز هم در زندگی‌ات کار کنی». حتماً شما هم جملاتی از این دست را شنیده یا خوانده‌اید. جملاتی که نقل محافل و سمینارهای موفقیت است و کتاب‌های روان‌شناسی عامه‌پسند را پر کرده است. مطالعات اخیر برخی روان‌شناسان برجسته نشان می‌دهد که ممکن است زمانش رسیده باشد که شیوۀ تفکرمان را دربارۀ علایقمان تغییر دهیم.• برای پاسخ‌دادن به پیامک مخاطب خاصتان چقدر باید صبر کنید؟شد یک دقیقه که جواب نداده. شد پنج دقیقه. شد نیم ساعت. شد یک روزهر کسی که در این سال‌ها درگیر رابطه‌ای عاطفی شده باشد، قطعاً با چالش شبانه‌روزی پیامک‌ها دست و پنجه نرم کرده است. برایش پیامکی می‌فرستید، آن را می‌بیند، ولی جواب نمی‌دهد. هی گوشی‌تان را چک می‌کنید، صدبار پیامکتان را از نو می‌خوانید. ناراحت شده؟ حوصله نداره؟ دیگه از من خوشش نمیاد؟ کار احمقانه‌ای کردم؟ می‌میرید و زنده می‌شوید تا بالاخره گوشی‌تان می‌لرزد و پیامکش می‌رسد. حالا نوبت شماست که انتقام بگیرید.• چهل‌سالگی آخرین سال زندگی ماست؟در دوران میانسالی کسی به ما نهیب می‌زند: نگاه کن! نیمی از زندگی‌ات سپری شدهوقتی رفته‌رفته به چهل‌سالگی نزدیک می‌شویم، حسی غریب و گمگشتگی خاصی را تجربه می‌کنیم. دانته این‌طور توصیفش می‌کند: «در میانۀ سفر زندگی، خویش را در جنگلی تاریک می‌یابم». جرقۀ این دوره با درک این موضوع رخ می‌دهد که زندگی‌مان به نیمه رسیده، و مرگ صرفاً چیزی نیست که برای دیگران اتفاق می‌افتد: مرگ آرام‌آرام به استقبال ما هم می‌آید. الیوت ژاک، روان‌شناس کانادایی، این حس قدیمی را یک‌بار دیگر کشف کرد و پرسید: «چرا در میانسالی دچار بحران می‌شویم؟»• مصائب بزرگ‌ترین متخصص خودمهاری برای مهار خودبرای مقاومت در برابر وسوسه‌ها باید تصویر آن‌ها را در ذهن تغییر دادواژۀ خودمهاری با نام والتر میشل عجین است. با این حال بد نیست بدانید که میشل سال‌ها درگیر ترک سیگار بوده و هنوز هم نمی‌تواند جلوی تند غذاخوردن و عصبانیت‌های ناگهانی‌اش را بگیرد. میشل بر اساس تجربیات شخصی و پژوهشی‌اش معتقد است که انسان زمانی می‌تواند خود را در برابر وسوسه‌های گوناگون حفظ کند که ارزش عینیِ آن‌ها را تغییر دهد.• نترس و فرزندت را تحسین کنهمه فکر می‌کنند تحسین زیادی بچه را به هیولایی حق‌به‌جانب تبدیل می‌کند، اما ماجرا اصلاً به این سادگی نیستاگر فرزندانتان را فقط برای کارهای بزرگ تحسین کنید ممکن است استانداردهای شما را خیلی بالا تصور کنند و مضطرب شوند. اگر مدام برای کارهای خیلی ساده تحسینشان کنید یا فکر می‌کنند شما ساده‌لوح‌اید یا اینکه آن‌ها را احمق فرض کردید. دست آخر هم اگر برای همۀ کارهای کوچک و بزرگ تحسینشان کنید احتمالاً لوس و حق به جانب بار می‌آیند. شما هم با این گزاره‌ها موافقید؟ پس شاید بهتر باشد نگاهی به تجربۀ دست اول و مطالعات کارلین فلورا بیندازید؛ احتمالاً چشم‌اندازتان نسبت به تحسین فرزندانتان دگرگون شود.• رنج روزهای تعطیل برای آدم‌های غمگینفشار اجتماعی برای شادبودن در روزهای تعطیل، آدم‌هایی را که نیاز به تنهایی دارند عذاب می‌دهدچرا روزهای تعطیل باید خوش بگذرد؟ چه کسی حکم کرده است که جمعه‌ها باید صرف مهمانی و گشت و گذار و تفریح شود؟ اگر آدم تنهایی باشید، یا به هر دلیلی از نظر ذهنی شرایط مناسبی نداشته باشید، احتمالاً ترجیح می‌دهید که وقتی بقیۀ اعضای خانواده می‌روند مهمانی، زیر پتوی خودتان مچاله شوید و به عالم و آدم بد و بیراه بگویید. آلن دو باتن حق را به شما می‌دهد، اما حرف‌هایی هم برایتان دارد.• آیا بالاخره روزی همه‌چیز درست می‌شود؟ نه. با این واقعیت کنار بیایید!یک مجری تلویزیون، بعد از گذراندن سالی مصیبت‌بار، سراغ آدم‌هایی رفت که زندگی‌شان را باخته بودندسال ۲۰۱۴، برای لی سیلز، مجری معروف شبکۀ ای.بی.سی، بدترین سال زندگی‌اش بود. بیماری خودش، بعد عمل‌های جراحی پسر کوچکش، و نهایتاً از هم پاشیدن زندگی زناشویی بیست‌ساله‌اش. و با این وضعیت، هر شب جلوی دوربین تلویزیون ظاهر می‌شد تا دربارۀ مرگ، گروگان‌گیری و فقر بحث کند. اینجا بود که تصمیم گرفت برود دنبال آدم‌هایی که روزی خبر مشکلاتشان را خوانده بود تا شاید بفهمد که با زندگی چطور باید کنار آمد. حاصل این کار کتابی شد شگفت‌انگیز.• به احتمال زیاد، عجیب‌ترین خل‌بازی‌هایتان را دقیقاً در ۲۹سالگی درمی‌آوریدهر نقطۀ پایان به ما انگیزه و نیرو می‌دهد تا وضعمان را ارزیابی کنیم و برای نداشته‌هایمان بکوشیمبیشترین امتیازات در خیلی از مسابقات ورزشی در آخرین دقایق گرفته می‌شوند؛ در روزهای پایانیِ انجام یک پروژه یا نوشتن یک رساله، بیشترین سرعت و انگیزه را از خود نشان می‌دهیم و چند روز مانده به تولدمان، بیش از همیشه دچار بحران‌های معنایی و افسردگی می‌شویم. «پایان‌ها» به شیوه‌های مختلف بر رفتارها و تصمیم‌گیری‌های ما اثر می‌گذارند: از تصمیم برای ترک شغلی که دوستش نداریم بگیرید تا شرکت در یک ماراتن نفس‌گیر.• دل را بزن به دریا؛ هنر تصمیم‌گیری‌های دشواریکی از رازهای هستی تصمیم‌های بزرگی‌اند که به‌راحتی گرفته می‌شوندجست‌وجوهای طولانی برای خرید یک لپ‌تاپ،‌ اما تصمیمی عشقی برای ازدواج؛ بالا و پایین‌کردن متفکرانۀ هزینه‌های سفر،‌ اما انتخاب بی‌پروا و یک‌شبۀ رشتۀ‌ دانشگاه. یکی از پارادکس‌های عجیب زندگی این است که برای تصمیم‌های ناچیز بیش‌ازحد حساب‌وکتاب می‌کنیم، ولی برای انتخاب‌های سرنوشت‌سازِ زندگی نه. دل را می‌زنیم به دریا و لقمه‌های بزرگ‌تر از دهانمان برمی‌داریم، اما برسرِ کوچک‌ترین چیزها دست‌به‌دامن معادلات پیچیده می‌شویم. هرودت می‌گفت ایرانیان باستان دو بار عزمشان را جزم می‌کردند: یک بار در مستی، و‌ بار دیگر به‌وقت هوشیاری.• چگونه خرید پیراهنی گران‌قیمت می‌تواند سرآغاز دردسرهای پایان‌ناپذیر باشد؟اثر دیدرو به ما توضیح می‌دهد چرا چیزهایی را می‌خریم که به آن‌ها احتیاج نداریماغلبمان آدم‌های معمولی و ساده‌ای هستیم که چندان درگیر زرق و برق لوازم روزمرۀ زندگی نمی‌شویم. همین که کارمان را راه بیندازد پس لابد چیز خوبی است و محصول گران‌قیمت‌تری لازم نیست. اما کافی است پول خوبی دستمان بیاید و وسوسه‌مان کند یک پیراهن دو میلیون تومانی بخریم. جهنم از همینجا شروع می‌شود: پیراهن دومیلیون تومانی به کفش و شلوارِ معمولی نمی‌خورد و، باز اگر تمام لباس‌هایمان هم نو شوند، این ماشین و خانه است که قدیمی‌بودنشان آزارمان می‌دهد.‌• تنهایی، مثل اعتیاد، بی‌صدا و نامرئی و مرگ‌بار استتنهایی جذام قرن بیست‌ویکم است که قربانیان خود را ذره‌ذره می‌خورد و از میان می‌برد«تنهایی چه حسی دارد؟» مگی فرگوسن با این سؤال هولناک سراغ کسانی رفت که در دوران زندگی خود دوره‌های طاقت‌فرسایی از تنهایی را تجربه کرده بودند، آدم‌هایی که در ظاهر شباهتی با یکدیگر نداشتند: زن، مرد، جوان، سالخورده، ثروتمند یا فقیر، ولی در یک چیز مشترک بودند: سقوط در چاه تاریک تنهایی. اما رنج و اندوه تنها چیزی نیست که در تنهایی پیدا می‌شود؛ این را راهبان بهتر از همه می‌دانند.• چرا ازدواج‌ها موفق می‌شوند یا شکست می‌خورند؟به دیالوگ‌های سینمایی اعتنایی نکنید، شما به کسی احتیاج ندارید که کاملتان کندتا چند دهه پیش، ازدواج عملی ضروری برای بقا بود. مخصوصاً برای زنان، تأمین اولیه‌ترین نیازها، مثل سرپناه و غذا، خارج از چارچوب‌های ازدواج فوق‌العاده دشوار بود. ولی این روزها ازدواج غیرضروری‌تر از همیشه است، بااین‌حال، نمی‌توان گفت که غیرضروری‌بودن، آسان‌ترش هم کرده است. ازدواج موفق، هنوز هم کمیاب است، اما اگر موفق شوید، باید واقعاً به خودتان تبریک بگویید. چرا که احتمالاً دارید یکی از بهترین ازدواج‌های تاریخ بشر را تجربه می‌کنید.• چرا پیداکردن دوستان صمیمی بعد از ۳۰سالگی دشوار است؟وقتی جوانی می‌گذرد، اغلب افراد در رویکردشان به دوستی تغییراتی درونی را تجربه می‌کنندرابطۀ اعضا در خانوادۀ مافیاییِ فیلم «پدرخوانده» چگونه بود؟ تصور اغلبمان از دوستی همان‌طور است: دوست همچون برادر توست و هر چیزی غیر از وفاداری کامل، به هر قیمتی، به‌معنای خارج‌شدن از مرزهای مقدس دوستی است. اما هر چه سنمان بالاتر می‌رود، این تصور غیرواقعی‌تر می‌شود. با گذشت ایام جوانی، عنوان «دوست» را برای اطرافیان آزادانه‌تر استفاده می‌کنیم و دیگر توقعاتِ آنچنانی و سختگیرانه از آن‌ها نخواهیم داشت. شاید بشود گفت دیگر واقعاً نمی‌توانیم با کسی دوست شویم.• فقط تویی که می‌تونم بهش بگم: فراسوی گفت‌وگوهای دوستانهگاهی حرف‌زدن زخم‌ها را التیام می‌دهد و گاهی سکوتهر آدم سالمی در طول زندگی با دوستان خود به اختلاف می‌خورد و دلگیر می‌شود. اما معمولاً نمی‌دانیم در این مواقع باید چه‌کار کنیم؟ با رفیق صمیمی‌مان حرف بزنیم و توضیح دهیم چرا از او دلخوریم؟ یا شاید بهتر باشد سکوت کنیم و در عمل نشانش دهیم که از او گلایه‌ای داریم؟ حتی ممکن است به این نتیجه برسیم که گذشت زمان زخم‌های رفاقتمان را بهتر درمان می‌کند. دبورا تانن، در کتاب جدیدش، می‌گوید پیچیدن یک نسخۀ واحد برای همه، فقط اوضاع را خراب‌تر می‌کند.• قرارگرفتن در موقعیت‌های اضطراب‌آور فایده‌هایی هم دارداسترس پیچیده‌تر از آن است که بتوانیم به جنگش برویم یا از آن فرار کنیماسترس حالت روانی پیچیده‌ای است که از یک همکار مزاحم تا خیابانی پرترافیک می‌تواند به آن دامن بزند، اما واکنش ما انسان‌ها به موقعیت‌های اضطراب‌آور نیز به همان اندازه پیچیده و متنوع است. از تسلیم و فرار بگیرید تا تبدیل‌شدن به آدم‌هایی اجتماعی‌تر. اگر کمی خوشبین باشیم، حتی می‌توانیم بگوییم استرس قادر است ما را به انسان‌هایی دلپذیرتر مبدل کند که غمخوار دیگران می‌شوند و به آن‌ها اعتماد می‌کنند.• ازدست‌دادن کسی که عاشقش هستید واقعاً می‌تواند کشنده باشداسترس‌های عاطفی سهمگین می‌توانند مثل یک گردباد بدن ما را در هم بکوبندزیست‌شناسان به ما نشان داده‌اند که تجربۀ شادی، غم یا عشق، با کم و زیاد شدن هورمون‌های بخصوصی در بدن در ارتباط است. با‌این‌حال، هنوز ابعاد زیادی از واکنش‌های بدنی ما در مواجهه با تجربه‌های عاطفی شدید، مثل از‌دست‌دادن همسر یا عزیزانمان، ناشناخته است. شواهد نشان می‌دهد دلبستگی‌ها عاطفی چنان قدرتمند است که حتی می‌تواند به فرد این توانایی را بدهد که لحظۀ مرگ خود را عقب یا جلو بیندازد.• تشریح آناتومی کاریزماچه چیز باعث می‌شود یک فرد مهرۀ مار داشته باشد و چرا باید حواسمان در این باره جمع باشد؟چرا با وجود اینکه از سخنرانی‌های افراد کاریزماتیک به وجد می‌آییم، بعد از اتمامش چیز زیادی از آن‌ها به یاد نمی‌آوریم؟ چرا قدرت اقناع افراد کاریزماتیک تا این حد زیاد است؟ چرا آن‌ها می‌توانند به‌راحتی احساس عشق یا نفرت را در مخاطبانشان برانگیزند. آدام پیور در این نوشته به تشریح آناتومی کاریزما می‌پردازد و نشان می‌دهد که چطور می‌توان لایه‌های زیرین کاریزما را شفاف‌تر دید و برای تسلیم‌شدن یا نشدن در برابرش تصمیم گرفت.• پرونده: عشق بی‌خبر نمی‌آیدنوشته‌هایی از آلن دوباتن، هلن فیشر، پولینا آرونسون، سوتلانا آلکسیویچ و دیگران«عشق برای آمدنش کسی را خبر نمی‌کند. نگاهی واسطه می‌شود و عقل و هوش بار سفر خود را می‌بندند و با عاشق وداع می‌کنند». روایت‌های عاشقانه‌ای که لابه‌لای رمان‌ها خوانده‌ایم و گهگاه بین اطرافیان به گوشمان خورده، همه‌وهمه، ناگهانی و بی‌محابا هستند: چیزی مثل صاعقه می‌آید و همه‌چیز را کن‌فیکون می‌کند. اما وقتی زندگی مشترک خودمان شروع می‌شود، گرچه آرزو داریم ما هم گرفتار عشق بشویم، چیزی از آن هیجاناتِ شیرین نصیبمان نمی‌شود. اشکال از ماست یا آن روایت‌ها یکسره دروغ‌اند؟• پرونده: چرا دوست داریم زندگی‌مان تجملی باشد؟جستارهایی دربارۀ کالاهای گران‌قیمت، اما بی‌استفادهنَفَس همسایه با دیدن خودروتان به شماره می‌افتد و همکاران، چند لحظه یک‌بار، به ساعتی که در دست دارید ناخودآگاه خیره می‌شوند. اگر می‌خواهیم زمان را بدانیم، ساعتی ارزان‌قیمت یا تلفن همراه نیز کافی است؛ قاعدتاً احتیاجی به ساعتی چندمیلیونی نیست. مبلغ باقی‌مانده را می‌شود پس‌انداز کرد یا به خیریه‌ها داد. اما برخی از رفتارهای مصرفیِ ما آشکارا غیرعقلانی، بی‌فایده و حتی زیان‌بار است. پس چه چیزی ما را برای خرید کالاهایی این‌قدر لوکس و گران وسوسه می‌کند؟• پرونده: خوشبختی ربطی به خوش‌بینی ندارد«اگر آن لامبورگینی مال من بود»، «اگر به دختر موردعلاقه‌ام می‌رسیدم»، «اگر قرارداد چندمیلیاردی را امضا می‌کردم»، دیگر از خدا هیچ‌چیز نمی‌خواستم. صبح‌ها که بیدار می‌شویم و شب‌ها که به رختخواب می‌رویم، و حتی وقتی داریم خواب می‌بینیم، کل فکر و خیالمان پیِ یک چیز است: رسیدن به وضعی که همۀ آمال و آرزوهایمان برآورده شده و دیگر چیزی مانع خوشبختی‌مان نیست. اما تجربه‌ها و تحقیقات زیادی نشان می‌دهند که ماحصل این وضعیت چیزی نیست جز ناآرامی‌های بسیار دیگر. پس خوشبختی چگونه به دست می‌آید؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 22 Mar 2019 08:15:29 GMT http://tarjomaan.com/report/9316/