ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Thu, 16 Nov 2017 10:00:50 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Thu, 16 Nov 2017 10:00:50 GMT اقتصادوجامعه 60 پنجاه اختراعی که اقتصاد مدرن را شکل داد http://tarjomaan.com/vdcd.k0j2yt05xa26y.html آتلانتیک — در آغاز، مشکل بیشتر رطوبت بود تا حرارت. در سال ۱۹۰۲ کارگرانِ شرکت چاپ و لیتوگرافی سَکت و ویلهلمز در نیویورک، از شدت گرما و رطوبتِ تابستان کلافه شده بودند؛ گرما و حرارتی که باعث تغییر شکل کاغذها و خرابی چاپ‌هایشان می‌شد. برای رفع این مشکل، سیستم کنترل رطوبت لازم بود. چالش مذکور به مهندسی جوان به نام ویلیس کریر محول شد. او سیستمی ابداع کرد که هوا را در طول سیم‌پیچ‌هایی که با آمونیاک فشرده سرد می‌شد، به حرکت در می‌آورد. عملکرد این ماشین فوق‌العاده بود، رطوبت را کاهش داد و لیتوگراف‌های نیویورک را قادر ساخت که بدون واهمه از مرطوب شدن کاغذها و جاری شدن جوهر روی آن‌ها، به کار چاپ بپردازند.اما کریر، اندیشه‌ای بزرگتر داشت. او دریافت که دستگاه هواساز برای کنترل رطوبت، پتانسیل کنترل حرارت را نیز دارد. او آنقدر پیش رفت تا به تولید انبوه اولین تهویه مطبوع مدرن در شرکت کریر دست یافت، که هنوز هم یکی از بزرگترین تولیدکنندگان سیستم گرمایش، هواسازی و تهویه مطبوع در جهان محسوب می‌شود. گسترۀ تاثیر تهویه مطبوع بسیار فراتر از چاپ مدرن بود، این نوآوری به بهره‌وری جهانی، مهاجرت و حتی سیاست شکل جدیدی بخشید.داستان تهویه مطبوع و ۴۹ پیشرفت علمی دیگر، موضوع کتابی تازه است به نام پنجاه اختراعی که اقتصاد مدرن را شکل داد، نوشتۀ تیم هارفورد، اقتصاددان و ستون‌نویس فایننشیال تایمز. من به‌تازگی با او دربارۀ مهم‌ترین ایده‌های کتابش گفت‌وگو کردم. مکالمۀ ما، به قصد وضوح و اختصار، ویراسته شده است.درک تامسون: مدت‌ها پیش از اختراع کریر، انسان‌ها تمایل به خنک کردن خود داشتند. اما شیوه‌ای که برای این کار برمی‌گزیدند، به نوعی رقت‌انگیز است. شما کسب و کار شرکت‌های نیوانگلند در اوائل قرن ۱۹ را توصیف می‌کنید که مکعب‌های یخ تراشیده که با پوشال عایق‌بندی شده بودند را به سراسر کشور حمل می‌کردند. رسماً می‌توان گفت که نیوانگلند به همان ترتیبی یخ صادر می‌کرد که جورجیا هلو صادر می‌کند. حتی در طی زمستان‌های معتدل، کمبود وجود داشت، «قحطی یخ».تیم هارفورد: حقیقتاً، خنک کردن اشیا دشوار بود! پیش از اختراع تهویه مطبوع، می‌بایست، چیزی که بسیار سرد است را بر می‌داشتید و به مکان‌های گرم، منتقل می‌کردید. معضلات جالبی وجود داشت. مثلاً وقتی که منابع آب تأمین‌کنندۀ یخ، مانند دریاچه ها، آلوده می‌شدند، آلاینده‌ها در تکه‌های یخ حبس می‌شدند. وقتی این تکه‌های یخ برای استفاده ذوب می‌شدند، هوا را از بوی نامطبوع پر می‌کردند.تامسون: دقیقاً، خدا را شکر بابت اختراع ویلیس کریر! اثرات جهانی تهویۀ مطبوع که شما توصیف می‌کنید، شگفت‌انگیزند. تهویۀ مطبوع، افق شهرها را تغییر داد، و وجود آسمان‌خراش‌های بلند شیشه‌ای را ممکن ساخت که مردم در طبقات فوقانی‌اش از گرما نپزند. تهویۀ مطبوع، ویژگی‌های جمعیت شناسی را تغییر داد و مهاجرت را در ایالات متحده به سان بلت۱، به آتلانتا و فینیکس ممکن کرد. شما به نقل از استیون جانسون گفته‌اید که تهویۀ مطبوع بازنشستگان محافظه‌کار را قادر کرد که به جنوب و غرب بروند، و به این ترتیب، سبب انتخاب رونالد ریگان شد.هارفورد: بله، و البته باید دورنمایی جهانی را نیز مدنظر قرار داد. این اختراع، تنها آمریکا را دگرگون نکرد؛ بلکه جهان را تغییر داد. جاهایی مثل سنگاپور و شانگهای، در فصل گرما و رطوبت غیرقابل تحمل می‌شوند، اما اکنون کلان‌شهرهایی جهانی‌اند. پژوهش‌هایی مدعی‌اند که بهره‌وری انسان در حدود ۲۱ درجۀ سانتی‌گراد به اوج می‌رسد. این بدان معناست که تهویه مطبوع، ما را کاراتر کرده است، همچنین با ایجاد تراکم در سنگاپور، مردم را قادر می‌سازد به مدتی طولانی‌تر کار کنند و جهان را به مکانی غنی‌تر بدل سازند. تهویه مطبوع سویه‌ای تاریک نیز دارد. این واحدهای تهویه، دمای داخل را خنک می‌کنند، اما، خورۀ انرژی‌اند و در گرمایش جهانی سهیم‌اند.تامسون: اولین اختراع موجود در کتاب، گاوآهن است که زمینه‌سازِ انقلاب در بخش کشاورزی شد. شما می‌نویسید که «فراوانی در کشاورزی، فرمانروا و فرمانبر، ارباب و رعیت، و نابرابری ثروت را پدید می‌آورد که از آن‌ها در جوامع شکارچی-جمع‌کننده خبری نبود.»اختراع دوم در کتاب گرامافون است؛ که به بیشترِ خوانندگان اجازه داد در خانه‌های سراسر جهان، طنین‌افکن شوند، به طوری که ستارگان محلی به ستارگان جهانی تبدیل شدند. این نیز، به نابرابری ثروتی انجامید که در جوامع پیش از گرامافون از آن خبری نبود. آیا فکر می‌کنید که فناوری، ذاتاً اثر سوپراستار۲ و نابرابری را پدید می‌آورد؟هارفورد: در اینجا دو پرسش وجود دارد. اول اینکه آیا فناوری همواره بر نابرابری می‌افزاید؟ دوم اینکه، آیا سیاست می‌تواند آن را جبران کند؟پاسخ پرسش نخست، منفی است. نمونۀ مشهور فناوری‌ای که کارگران را از کار بی‌کار کرد، دستگاه بافندگی ماشینی بود، که معروف است توسط لادایت‌ها۳ تخریب شد. این ماشین‌ها، مالکان خود را ثروتمند ساختند. اما به نظر من می‌توان گفت که آن دستگاه‌ها در واقع نابرابری درآمدی را کاهش دادند، زیرا کارگران کم‌مهارت‌تر نیز می‌توانستند از این دستگاه‌های بافندگی جدید، استفاده کنند و از این طریق پول بیشتری به دست آورند. از سوی دیگر، فکر می‌کنم که امروزه، بخش عمدۀ فناوری به سوی افراد با مهارت متمایل شده، که این موضوع می‌شود اثرات موسوم به «برنده صاحب همه‌چیز»‌۴ را تشدید می‌کند.اما سیاست و حقوق هستند که معمولاً برندگان فناوری را تعیین می‌کنند. اگر نظام مالکیت ایالات متحده وجود نداشت تا اجازه ندهد نرم‌افزارهای بیل گیتس کپی شوند، او هیچ وقت نمی‌توانست چنین ثروتی دست و پا کند. انتخاب‌های سیاسی بود که باعث شد او یکی از ثروتمندترین افراد این کرۀ خاکی شود.آیا سیاست می‌تواند نابرابری را نیز جبران کند؟ البته که می‌تواند. دولت رفاه قادر به انجام چنین کاری هست.تامسون: در واقع، «دولت رفاه» اختراعی است که شما در این کتاب دربارۀ آن بحث می‌کنید، که این تعریفی بسیار موسّع از اختراع محسوب می‌شود. به گفتۀ شما، بنیان‌گذاران دولت رفاه مدرن به جنگ‌افزار بیش از رفاه علاقمند بودند. اوتو فن بیسمارک، زمانی که مستمری بازنشستگی را ایجاد کرد، نیازمند ارتشی متعهد بود. موسولینی برای سرکوب رقبای سوسیالیست و حفظ حمایت عموم مردم، چندین برنامۀ رفاه اجتماعی را ارائه کرد، که مرخصی با حقوق و نگهداری کودک از آن جمله بود. به نظر من ضرورت سیاسیْ مادر اختراعات سیاسی بود.هارفورد: دولت رفاه، همان‌طور که از نامش بر می‌آید، برای تقویت نقش دولت طراحی شد. در ابتدا این مفهوم طراحی شد تا دولت را قدرتمندتر سازد و اعتماد مردم به دولت را جلب کند.به بیان کلی‌تر، «ضرورت به عنوان مادر اختراع» کلیشه‌ای تأمل‌برانگیز است. گاهی این کلیشه درست نیست. اختراعی مانند رمزنگاری نامتقارن را در نظر بگیرید. اینجا شما ریاضی‌دانانی را داشتید که برای مدتی طولانی با اعداد اول ورمی‌رفتند، کاری که ممکن بود بی‌فایده به نظر رسد. آنگاه برخی دانشمندان علوم کامپیوتر فهمیدند که می‌توانند از نتایج این پژوهش‌ها دربارۀ اعداد اول برای رمزنگاری پیام‌ها استفاده کنند. اما از ابتدا نمی‌شد تصور کرد که تحقیق دربارۀ اعداد اول در نهایت به کجا ختم می‌شود.اما بعد ازآن، سیم خاردار را در نظر بگیرید. اینجا ضرورت، به وضوح، مادر اختراع بود. آمریکایی‌ها سال‌های سال برای محصور کردن زمین‌های بزرگ در ایالات متحدۀ غربی، نیازی حیاتی به چیزی ارزان قیمت داشتند که چوب زیادی مصرف نکند.تامسون: در ۱۸۷۵ سیم خاردار به عنوان «بزرگترین کشف عصر» به بازار معرفی می‌شد. بعد از آنکه رئیس جمهور لینکلن، زمین‌های دولتی غرب را با امضای قانون هومستد، در۱۸۶۲، به روستانشینان واگذار کرد؛ سکونت در غرب آمریکا دشوار بود؛ زیرا ساکنان نمی‌توانستند مرزهای مایملک خود را به درستی مشخص کنند. شما توضیح می‌دهید که چگونه سیم خاردار، مفهوم مدرن مالکیت خصوصی را ایجاد کرد.هارفورد: بعد از قانون هومستد، سیم خاردار به کشاورزان اجازه داد تا حق مالکیت خود را عملی کنند. در هر کسب و کاری، اگر در عمل نتوانید حق مالکیت را به اجرا درآورید، دیگر اهمیتی ندارد که قانون چه می‌گوید. شما اهمیت اجرای این حق را در صنعت موسیقی مشاهده می‌کنید. قانون می‌گوید که تولیدکنندگان موسیقی، مالک حقوق آن هستند. اما حق معنوی، در جهان امروز، وقتی که افراد به آسانی می‌توانند به طور قانونی آهنگ دانلود کنند، معنایی بسیار متفاوت دارد. مدیریت حق دیجیتال، کوششی است برای ایجاد سیم خاردار برای محصولات دیجیتال. هدف آن نیز حل مسألۀ «حصارکشی» در موسیقی است.تامسون: کدام اختراع ذکر شده در این کتاب را بیشتر دوست دارید، یا شاید اختراعی که معتقدید بیش از همه دست کم گرفته شده است؟هارفورد: اختراع مورد علاقه من، کاغذ بود. در ابتدا به نظر خودم نرسیده بود. دیگران گفتند که: «باید ماشین چاپ را در کتاب بگنجانی. این [صنعت] نحوۀ تفکر ما را دگرگون کرد و منجر به اصلاحات و خیزش اروپا شد.» اما بدون کاغذ، ماشین چاپ چندان به کار نمی‌آید. بله، شما می‌توانید روی پوست حیوانات چاپ کنید. اما ۵۰۰۰ نسخه از یک کتاب، نیازمند، ۲۵۰هزار گوسفند است. کاغذ چیزی است که صنعت چاپ را به لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه می‌کند. همچنین کاربردهای عملی دیگری، همچون دستمال توالت، دارد.تامسون: همانگونه که شما می‌نویسید، اولین نمونۀ پول کاغذی در تاریخ جهان، توسط بازرگانان در سیچوان چین در حدود سال ۱۰۰۰ میلادی درست شد. این نمونه یک سند بدهکاری (آی.اٌ.یو)۵ بود. این نوع پول نوعی پول رایجِ رسمی دولتی نبود. اما وعدۀ ارزش، یکی از ویژگی‌های پول است، و آی.اُ.یو وعدۀ پول است. بنابراین افراد به جای حمل سکه‌های فلزی با خود، به معاملۀ اسناد بدهکاری خود دست زدند. آن‌ها تصادفاً پول رایج خصوصی را اختراع کردند.هارفورد: پول کاغذی، نوعی سند بدهکاری قابل معامله بود، که از بدهی اصلی، مشتق شده بود. و اگر بدهی قابل معامله باشد، حکم پول را دارد.تامسون: درسی زیبا در شکل‌گیری پول وجود دارد. و شما می‌نویسید وقتی دولت چین از این موضوع باخبر شد، کوشید که عرضۀ اوراق بدهی را کنترل کند.هارفورد: در واقع دولت خیلی به دنبال کنترل این پول نبود، بلکه بنا داشت تا آن را به انحصار خود در آورد. علتش هم این است: فرض کنید شما یک سند بدهکاری از من دارید. به فروشگاه محله می‌روید. می‌گویید: «خُب، می‌تونم یه سند بدهکاری برات بنویسم، یا می‌تونم این سند متعلق به تیم هارفورد رو بهت بدم، که خیلی آدم خوبیه.» فروشنده ممکن است بگوید «راستش، من به تیم بیشتر از دِرِک اعتماد دارم، پس همون رو به من بده». پس حالا، بدهی من (سند بدهکاری متعلق به تیم) به عنوان پول، دست به دست می‌شود.شگفتی در اینجاست که سند بدهکاری تیم می‌تواند بارها و بارها معامله شود، همانگونه که شما با آن در مغازه معامله کردید. اما هیچ کس هرگز برای طلب آن پول به سراغ من نمی‌آید. این سند وقتی مفیدتر است که هرگز نقد نشود. این سود خالص است. بنابراین مطمئنا دولت مایل است که خود را در چنین فرآیندی وارد کند.تامسون: آیا شما، در تألیف این کتاب، چیزی درباره اینکه اختراعات از کجا ناشی می‌شوند آموختید؟هارفورد: این، کتابی درباره منشأ ایده‌ها یا چگونگی رخ دادن اختراعات نیست. برخی از اختراعات در این کتاب از نوابغ بخش خصوصی سرچشمه می‌گیرند و برخی از موارد با حمایت دولت روی داده اند. اصلی‌ترین الگویی که می‌توان از آن سخن گفت این است که سخت می‌توان از الگویی واحد نام برد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Harford, Tim. Fifty Inventions That Shaped the Modern Economy. Riverhead Books, 2017پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو میان درک تامسون و تیم هارفورد انجام شده و در تاریخ ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «How Air-Conditioning Invented the Modern World»در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۳ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «پنجاه اختراعی که اقتصاد مدرن را شکل داد» و ترجمۀ امیرمسعود جهان‌بین منتشر کرده است.** درک تامسون (Derek Thompson) از نویسندگان آتلانتیک است که در زمینۀ علم اقتصاد، بازار کار و رسانه می‌نویسد. او همچنین نویسندۀ کتاب شهرت‌آفرینان (Hit Makers) نیز است.***تیم هارفورد (Tim Harford) اقتصاددان و ژورنالیست بریتانیایی است که تا به حال چهار کتاب نوشته و مدت‌هاست در ستون اختصاصی خود در فایننشال تایمز مطلب می‌نویسد.[۱] اشاره به ایالت‌های جنوبی آمریکاست که مانند کمربندی از شرق به غرب کشیده شده و با تابستان‌های طولانی و زمستان‌های کوتاه و معتدل شناخته می‌شوند [مترجم].[۲] اثر سوپراستار یا اثر تایگر وودز عبارتی است که برای اشاره به شرایطی به کار می‌رود که عملکردها به خاطر وجود یک سوپر استار بسیار رده‌بالا تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد [مترجم].[۳] Luddite: یک جنبش اجتماعی از صنعتگران نساجی بریتانیا در قرن نوزدهم بود که عمدتاً بوسیله تخریب ماشین آلات بافندگی، در برابر تغییراتی که بر اثر انقلاب صنعتی ایجاد شده بود، اعتراض کردند [ویکی‌پدیا].[۴] Winner-take-all[۵] IOU: مخفف I Owe You ]]> تیم هارفورد اقتصادوجامعه Tue, 14 Nov 2017 04:47:53 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.k0j2yt05xa26y.html تاریخِ شتاب‌گرایی: از پرستش تکنولوژی تا قارقار‌کردن در کنفرانس دانشگاهی http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6de1giaw.html گاردین — جهان با سرعتی سرسام‌آور در حال تغییر است، اما برای برخی متفکران سرعت این تغییر کافی نیست. آیا شتاب‌گرایی اندیشه‌ای خطرناک است یا نشانه‌ای از عصر مشکل‌دار ما؟نیم قرن پیش، در سال مشهور هیپی‌ها یعنی ۱۱۹۶۷، یک نویسندۀ جوان و تحسین‌شدۀ آمریکایی در سبک علمی‌تخیلی، با نام راجر زلازنی، سومین رمان خود را منتشر کرد. از جنبه‌های بسیاری، خداوندگار روشنایی۲ کتاب عصر خود بود، درهم برهم با عناصری برگرفته از اسطوره‌شناسی هندی و دیالوگی کیهانی. بااین‌حال، در این کتاب بارقه‌هایی از چیزی آینده‌نگرانه‌تر و سیاسی‌تر نیز وجود داشت. یک رشته از طرح داستان دربارۀ گروهی از انقلابیون بود که می‌خواستند، با دگرگون‌ساختن ناگهانی نگرش جامعه به تکنولوژی، جامعه را «به سطحی بالاتر» ارتقا دهند. زلازنی آن‌ها را شتاب‌گرایان می‌نامد.او و کتابش اکنون تا حدود زیادی فراموش شده‌اند، اما، همان‌طور که رمان‌نویس ماندگارترِ سبک علمی‌تخیلی، جِی. جی. بالارد در سال ۱۹۷۱ گفته است، «آنچه نویسندگان داستان‌های علمی‌تخیلی مدرن امروز ابداع می‌کنند من و شما فردا انجام خواهیم داد». در طول پنج دهۀ گذشته، و به‌ویژه طی چند سال گذشته، اغلب امور جهان سرعت بیشتری به خود گرفته است. الگوهای کاری، چرخه‌های سیاسی، تکنولوژی‌های روزمره، ابزارها و عادات ارتباطی، توسعۀ مجدد شهرها، به‌دست آوردن و دورریختن داشته‌ها، همۀ این‌ها شتاب گرفته است. درعین‌حال در طول همین نیم قرن گذشته، تقریباً، در میان بی‌توجهی کامل رسانه‌ها یا جریان اصلی تفکر آکادمیک، شتاب‌گرایی به‌تدریج از یک ابزار تخیلی به یک جنبش فکری واقعی ارتقا یافته است: یک شیوۀ نوین تفکر دربارۀ جهان معاصر و ظرفیت‌های آن.شتاب‌گرایان استدلال می‌کنند که تکنولوژی، به‌ویژه تکنولوژی رایانه، و سرمایه‌داری، به‌ویژه تهاجمی‌ترین و جهانی‌ترین نوع آن، باید به‌طرزی گسترده شتاب بخشیده شود و تشدید شود، یا بدان دلیل که این بهترین راه پیش‌روی انسانیت است، یا بدان دلیل که گزینۀ دیگری وجود ندارد. شتاب‌گرایان از خودکارسازی۳ حمایت می‌کنند. از ادغام بیشتر امر دیجیتال و امر انسانی پشتیبانی می‌کنند و اغلب از حذف نظارت دولت بر تجارت و کوچک‌شدن چشمگیر دولت حمایت می‌کنند. معتقدند مردم دیگر نباید خود را با این تصور فریب دهند که پیشرفت تکنولوژیک و اقتصادی قابل کنترل است. آن‌ها اغلب معتقدند که اغتشاش سیاسی و اجتماعی دارای ارزشی فی‌نفسه است.بنابراین، شتاب‌گرایی مخالف با محافظه‌گرایی، سوسیالیسم سنتی، سوسیال‌دموکراسی، طرفداری از حفظ محیط‌زیست، حمایت‌گرایی۴، پوپولیسم، ناسیونالیسم، محلی‌گرایی و تمام دیگر ایدئولوژی‌هایی است که کوشش نموده‌اند تا شتابِ از پیش بسیار مخرب و ظاهراً افسارگسیختۀ تغییر در جهان مدرن را تعدیل یا معکوس نمایند. رابین مکی و آرمن آوانسیان در مقدمۀ کتاب #شتاب: مجموعه مقالات شتاب‌گرایی۵ چنین می‌نویسند: «شتاب‌گرایی نوعی الحاد سیاسی است»، این کتاب در سال ۲۰۱۴ منتشر شده است و، گاهی گیج‌کننده و گاهی مسرورکننده، تنها راهنمای مناسب برای معرفی این جنبش تاکنون است.همانند دیگر الحادها، شتاب‌گرایی چندین دسته پیرو دارد، چه آن‌هایی که آشکارا پیروی خود را اعلام کرده‌اند و چه غیر آن‌ها: این پیروان اندیشه‌های این جنبش را به یکدیگر منتقل می‌کنند، برخی اندیشه‌ها را اصلاح و برخی دیگر را کنار می‌گذارند؛ با یکدیگر با زبانی خصوصی ارتباط برقرار می‌کنند؛ حول شخصیت‌های غالب با هم متحد می‌شوند؛ با یکدیگر رقابت می‌کنند تا دستاورد بعدی این کیش را رقم بزنند؛ و به جناح‌های مختلف تقسیم می‌شوند، یا از بین می‌روند. شتاب‌گرایانی در ایالات متحده، کانادا، بریتانیا، آلمان، ایتالیا و فرانسه وجود دارند یا وجود داشته‌اند. این جنبش کتاب‌ها، مقالات، نشریه‌ها، مانیفست‌ها، بلاگ‌ها و مبارزاتی را در رسانه‌های اجتماعی به وجود آورده است، و بیانیه‌هایی مرموز و تقریباً غیر قابل ‌طبقه‌بندی منتشر کرده است که تخیل ویران‌شهری را با گستره‌ای گیج‌کننده از نظریۀ سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ترکیب می‌کنند.گه‌گاه، شتاب‌گرایان در دانشگاه‌ها به کار تدریس اشتغال داشته‌اند. گه‌گاهی گردهمایی‌هایی عمومی برگزار کرده‌اند تا افکار خود را آزادانه با یکدیگر در میان بگذارند، بحث کنند و پیروان جدید جذب کنند. قسمت‌هایی ضبط‌شده از این گردهمایی‌ها را می‌توانید در یوتیوب مشاهده کنید: فیلم‌هایی کم‌کیفیت از جوانانی پرشور که به‌طرزی مسحورکننده دربارۀ آینده صحبت می‌کنند، اغلب همراه با موسیقی الکترونیک و جلوه‌های تصویری انتزاعی که در پس‌زمینه جریان دارد، و مخاطبانی که گاهی مبهوت به نظر می‌رسند و در اتاق‌های سخنرانی با روشنایی بد قرار دارند.در هر برهۀ زمانی مشخص، احتمالاً تنها چند دوجین شتاب‌گرا در جهان وجود داشته است. این برچسب تنها از سال ۲۰۱۰ رایج شده است، یعنی زمانی‌که بنجامین نویس، منتقد سرسخت این جنبش، آن برچسب را از رمان زلازنی وام گرفت. باوجوداین، به‌مدت چندین دهه، خیلی طولانی‌تر از متفکران محافظه‌کارتر کنونی، شتاب‌گرایان بر بسیاری از مسائل اصلی اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست‌ویکم متمرکز بوده‌اند: ظهور چین؛ ظهور هوش مصنوعی؛ معنای انسانیت در عصر وسیله‌های الکترونیک اعتیادآور و گسترش‌یابنده؛ جریان‌های ظاهراً کنترل‌ناپذیرِ بازارهای جهانی؛ قدرت سرمایه‌داری به‌مثابۀ شبکه‌ای از آرزوها؛ ابهام روزافزون در مرزبندی بین امر واقعی و امر خیالی؛ راه‌اندازی مجدد ذهن‌ها و بدن‌های ما توسط فیلم‌ها و موسیقیِ دارای شتاب روزافزون؛ و همدستی، نفرت و هیجانی که بسیاری از ما در رابطه با سرعت زندگی مدرن احساس می‌کنیم.«همۀ ما در یک سیستم عامل زندگی می‌کنیم که توسط سه‌گانۀ شتاب‌دارِ جنگ، سرمایه‌داری و هوش مصنوعی نوظهور راه‌اندازی شده است»، این سخن استیو گودمن است، یک شتاب‌گرای بریتانیایی که حتی به‌طرزی مخفیانه اندیشه‌های خودآگاهانۀ دراماتیک خود را از طریق تأسیس یک برند ستایش‌شدۀ نشر موسیقی با نام «هایپرداب» وارد موسیقی رقص کرده است. استیون شاویرو، تحلیلگر آمریکایی شتاب‌گرایی، در کتاب منتشرۀ خود در سال ۲۰۱۵ دربارۀ این جنبش، با عنوان بدون محدودیت سرعت۶، اظهار می‌دارد که «دوست داشته باشید یا نه، همۀ ما اکنون شتاب‌گرا هستیم».بزرگداشت سرعت و تکنولوژی ریسک‌های خاص خودش را دارد. یک قرن پیش، نویسندگان و هنرمندان جنبش آینده‌گرایی ایتالیا۷ عاشق ماشین‌های عصر صنعتی و توانایی ظاهری آن‌ها در توانمندسازی جامعه شدند. بسیاری از آینده‌گرایان این شیفتگی را تا جنگ‌افروزی و فاشیسم دنبال کردند. اگرچه برخی آثار آینده‌گرایانه هنوز ستایش می‌شوند، اما شهرت این جنبش هرگز احیا نشده است.یکی از شخصیت‌های اصلی شتاب‌گرایی نیک لند، فیلسوف بریتانیایی، است که در دهۀ ۱۹۹۰ در دانشگاه وارویک به تدریس مشغول بود، و سپس به‌ناگهان دنیای آکادمیک را ترک کرد. او در سال ۱۹۹۲ چنین نوشته است: «فیلسوفان متخصصان زنده‌شکافی هستند. آن‌ها دارای هوش رذیلانه و دقیقی هستند که بین تمامی کسانی مشترک است که بر روی چیزهای زنده آزمایش انجام می‌دهند». ایان همیلتون گرنت، یکی از دانشجویان لند، به یاد می‌آورد که «در همۀ ما همیشه گرایش به تحریک آزاداندیشی وجود داشت، و نیک ماهرترین فرد در این کار بود».از زمان تدریس در دانشگاه وارویک، لند در اینترنت آثار فراوانی دربارۀ کهنگی مفروض دموکراسی غربی منتشر کرده است، البته همیشه هم این آثار به نام خودش نبوده است. همچنین با نگاهی تأییدآمیز دربارۀ «تنوع زیستی نوع انسان» و «طبقه‌بندی سرمایه‌دارانۀ نوع انسان» قلم‌فرسایی کرده است، یعنی این ایدۀ شبه‌علمی و هم‌اکنون محبوب بین جناح راست افراطی که بر مبنای آن نژادهای مختلف «به‌طور طبیعی» از میزان موفقیت متفاوتی در جهان مدرن برخوردار هستند. لند همچنین دربارۀ امر علی‌الظاهر گریزناپذیر «فروپاشی نوع انسان»، هنگام پیشرفت کافی هوش مصنوعی، مطالبی تأییدآمیز نگاشته است.دیگر شتاب‌گرایان اکنون از لند دوری می‌جویند. گرنت، که در دانشگاه وست آو انگلند فلسفه تدریس می‌کند، دربارۀ لند چنین می‌گوید: «من سعی می‌کنم نوشته‌های او را نخوانم. آدم احساس شرمندگی می‌کند. مردم فکر می‌کنند لند شبیه تبهکارهاست. آیا هیچ شتاب‌گرایِ ژرف‌اندیشی به این فکر می‌کند که ’اگر تا کجا پیش برویم، زیاده‌روی کرده‌ایم؟‘۸ اما از این هم که بگذریم، حتی طرح این پرسش هم مخالف با شتاب‌گرایی است». شتاب‌گرایی دربارۀ محدودیت نیست.حتی منتقد این جنبش، بنجامین نویس، اذعان می‌کند که این جنبش وسوسه‌انگیز است. او می‌گوید: «شتاب واژه‌ای تحریک‌کننده است»، و این در فلسفه امری رایج نیست. جِیک و دینوس چپمن، هنرمندانی بسیار خط‌شکن، از همراهان این جنبش و همکاران دیرینۀ لند هستند. یکی از نقاشی‌های جنون‌آمیز و عجیب و غریب آن‌ها روی جلد مجموعه نوشتارهای لند با نام ذوات نیش‌دار۹ قرار دارد که در سال ۲۰۱۱ منتشر شده است و برخی از تاریک‌ترین قطعه‌های جذاب در ادبیات شتاب‌گرایی را در بر می‌گیرد. اوایل امسال، کپی‌های دست‌دوم این کتاب، که اکنون در حال چاپ مجدد است، با قیمت ۱۸۰ پوند بر روی سایت آمازون به فروش گذاشته شده بود.در روزگار ما، که از نظر سیاسی پرتب‌وتاب است، اندیشه‌های ناشکیبا، افراطی و محتملاً انقلابی، شتاب‌گرایی، بیش از هر زمان دیگری، بجا یا حداقل جالب‌توجه به نظر می‌رسند. نویس می‌گوید: «به نظر می‌رسد شتاب‌گرایان همیشه پاسخی در آستین دارند. اگر سرمایه‌داری با شتاب پیش می‌رود، می‌گویند باید با شتاب بیشتری پیش برود. اگر سرمایه‌داری در مسیر خود با مانعی برخورد کند و حرکت آن کند شود»، همان‌طور که از بحران مالی در سال ۲۰۰۸ به این‌سو چنین بوده است، «می‌گویند آن را باید با دادن نیروی تازه دوباره به راه انداخت». مبارزات انتخاباتی مخرب آمریکا و ریاست‌جمهوری جنون‌آمیز دونالد ترامپ، و سیاست‌های فراسرمایه‌دارانه و ضددولتی او از سوی شمار روزافزونی از تحلیلگران، برخی نگران و برخی شادمان، به‌عنوان نخستین تجلی چشمگیر سیاست‌های شتاب‌گرایانه در نظر گرفته می‌شود. نویس بر این باور است که، در سال‌های اخیر، اندیشه‌های شتاب‌گرایانه در همه جا، از بخش‌های حامی تکنولوژی در جناح چپ در بریتانیا گرفته تا گروه‌های راست افراطی و آزاداندیش ثروتمند در آمریکا، تأثیر عمیق دارد و ترویج می‌شود. در وبلاگ‌های راست‌های افراطی، لند به‌طور ویژه به‌عنوان حلّال مشکلات در نظر گرفته می‌شود. نظردهندگان به‌طرزی هیجان‌انگیز به ارتباط برخی از اندیشه‌های او با تفکرات پیتر تیل، میلیاردر آزاداندیش سیلیکون ولی، و استیو بنون، استراتژیست سنت‌شکن ترامپ، اشاره می‌کنند.فرد ترنر، مورخ پیشتاز صنایع دیجیتال آمریکا، می‌گوید: «در سیلیکون ولی، شتاب‌گرایی بخشی از یک جنبش فراگیر است که می‌گوید دیگر نیازی به سیاست نداریم. می‌توانیم ’چپ‘ و ’راست‘ را کنار بگذاریم، تنها کافی است تکنولوژی را درست به کار بگیریم. شتاب‌گرایی همچنین با نحوۀ عرضۀ وسایل الکترونیک در بازار همخوانی دارد، یعنی این وعده که، سرانجام، آن‌ها به ما کمک خواهند کرد تا جهان مادی و تمام آشفتگی امور فیزیکی را کاملاً پشت سر بگذاریم».از دیدگاه ترنر، جذابیت شتاب‌گرایی همان‌قدر که مدرن است، به‌ همان اندازه هم کهن و باستانی است: «آن‌ها با زبانی موعودگرایانه۱۰ صحبت می‌کنند»، یعنی وعده می‌دهند که تغییری مبهم و جهانی قریب‌الوقوع است. نویس هشدار می‌دهد که شتاب‌گرایان در پی آن هستند که «آینده را از آن خود بدانند». کارل مارکس، به‌نوعی، نخستین شتاب‌گرا بود. مانیفست کمونیست او در سال ۱۸۴۸ در رویارویی با سرمایه‌داری، با «انقلاب دائم آن در تولید» و «دست‌اندازی پیوستۀ آن به تمامی شرایط اجتماعی»، به‌ همان اندازه که وحشت‌زدگی و انزجار را نشان می‌داد، اُبهت و صلابت سرمایه‌داری را نیز نمایش می‌داد. او نوعی سرمایه‌داری هرچه شتابان‌تر را به‌عنوان مقدمۀ آن لحظه‌ای در نظر می‌گرفت که شهروند عادی «سرانجام مجبور می‌شود تا با شرایط واقعی زندگی خود روبه‌رو شود» و انقلاب را آغاز کند.با این وجود، تنها در فرانسه در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ بود که اندیشه‌های شتاب‌گرایانه نخستین‌بار به‌شیوه‌ای پایدار توسعه یافت. تحت تأثیر ناکامی شورش جناح چپ در سال ۱۹۶۸ و شکوفایی اقتصادی ظاهراً بی‌پایان پس از جنگ جهانی در غرب، برخی مارکسیست‌های فرانسوی به این باور رسیدند که پاسخی نوین به سرمایه‌داری نیاز است. در سال ۱۹۷۲، ژیل دلوزِ فیلسوف و فلیکس گتاریِ روانکاو کتاب ضد اُدیپ۱۱ را منتشر کردند. کتابْ بی‌تاب، گسترده و به‌نحوی جذاب مبهم بود و پیشنهاد می‌کرد که جناح چپ، به‌جای آنکه صرفاً با سرمایه‌داری مخالفت کند، باید به توانایی سرمایه‌داری در آزادساختن مردم علاوه‌بر سرکوب آن‌ها اذعان کند، و باید بکوشد تا این گرایش‌های آنارشیستی را تقویت کند، «تا حتی در حرکت بازار از این هم پیش‌تر برود... تا ’این فرایند را شتاب ببخشد‘».دو سال بعد، یک مارکسیست فرانسوی ناامید دیگر، به نام ژان فرانسوا لیوتار، این استدلال را حتی با تحریک‌آمیزی بیشتری بسط داد. او در کتاب اقتصاد لیبیدویی۱۲ در سال ۱۹۷۴ اعلام می‌کند که حتی جنبه‌های سرکوبگرانۀ سرمایه‌داری برای کسانی که زندگی‌شان توسط سیستمْ از نو ساماندهی شده و شتاب گرفته «لذت‌بخش» است. و در کنار این، گزینۀ دیگری وجود ندارد: «سیستم سرمایه، در تحلیل نهایی، امری طبیعی است».در فرانسه، هر دو کتاب، مناقشه‌برانگیز بودند. لیوتار سرانجام اقتصاد لیبیدویی را به‌عنوان «کتاب اهریمنی» خودش طرد کرد، و به پژوهش دربارۀ دیگر موضوعات روی آورد. دلوز و گتاری در کتاب بعدی خود، هزار فلات۱۳، هشدار دادند که شتاب سرمایه‌دارانۀ بیش‌ازحد می‌تواند جامعه را در «سیاه‌چاله‌هایی» از فاشیسم و نیهیلیسم فرو برد. این کتاب در سال ۱۹۸۰ منتشر شد، هنگامی‌که سرمایه‌داری نسبتاً خوش‌خیمِ پس از جنگ جهانی در حال کنارزده‌شدن به‌دستِ نسخۀ وحشی و خشن‌تر عصر تاچر و ریگان بود.بااین‌حال، در بریتانیا، ضد اُدیپ و اقتصاد لیبیدویی از جایگاهی متفاوت برخوردار شدند. همانند بیشتر آثار فلسفی فرانسوی پس از جنگ جهانی، این دو کتاب به‌مدت چندین دهه از سوی جریان غالب آکادمیک، به‌عنوان آثاری بسیار بیگانه در تمامی معانی کلمه، نادیده انگاشته شدند، و حتی به انگلیسی ترجمه نشدند تا اینکه هر کدام به‌ترتیب در سال‌های ۱۹۸۳ و ۱۹۹۳ به انگلیسی برگردانده شدند. اما، برای تعداد اندکی از فیلسوفان بریتانیایی، این دو کتاب منبع الهام بودند. ایان همیلتون گرنت، نخستین‌بار به‌عنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه وارویک در اوایل دهۀ نود با اقتصاد لیبیدویی آشنا شد. «نمی‌توانستم باور کنم! اینکه در کتابی به ‌قلم یک مارکسیست گفته شود ’هیچ راهی برای رهایی از سرمایه‌داری وجود ندارد‘، و اینکه همۀ ما تکه‌های کوچکی از آرزوهای مهندسی‌شده‌ای هستیم که در سیستمی عظیم جا گرفته‌ایم. تا آنجا که من می‌دانم، این نخستین کتاب از این نوع است». گرنت «معتاد شد». به‌جای آنکه پایان‌نامه‌اش را بنویسد، شش ماه را با وسواس صرف خلق نخستین ترجمۀ انگلیسی این کتاب کرد.چنین پروژه‌های فلسفی اکتشافی‌ای در دانشگاه وارویک تحمل می‌شدند، آن‌هم به‌شیوه‌ای که در دیگر دانشگاه‌های بریتانیا متصور نبود. وارویک در دهۀ ۱۹۶۰ به‌عنوان دانشگاهی بنیان‌گذاری شده بود که با جهان معاصر وارد ارتباط و آزمایش شود. در دهۀ ۱۹۹۰، فضای دانشگاهی تقریباً منزوی و بیرون از شهر آن، با زیگورات‌ها و برج‌های بتونی، قدیمی به نظر می‌رسید نه آینده‌گرایانه، اما روحیۀ اولیۀ آن در برخی دانشکده‌ها هنوز زنده بود، نظیر دانشکدۀ فلسفه، که در آن مطالعۀ نویسندگان آوانگارد فرانسوی متداول بود. در مرکز این فعالیت‌ها یک استاد جدید و جوان در دانشکده بود: نیک لند.لند مردی لاغر و کم‌بنیه بود با نگاهی آهنین، صدایی لطیف اما گیرا، و با ظاهری با اعتمادبه‌نفس فکری مبهوت‌کننده. گرنت می‌گوید: «خیلی‌ها باهوش هستند، اما من هرگز کسی را ندیده‌ام که بتواند این چنین بااستدلال یک فرضیه را نابود کند». رابین مکی، که او هم یکی از دانشجویان لند بوده است، به یاد می‌آورد که: «نیک همیشه آماده بود که بگوید ’لازم نیست برای خواندن آن به خودت زحمت بدهی‘. اما خودش تمامی آن را خوانده بود!»در اوایل دهۀ نود، لند مطالعات خود را، که شامل دلوز و گتاری و لیوتار می‌شد، به‌صورت مجموعه‌ای از اندیشه‌ها و یک سبک نوشتاری در آورده بود که، حداقل از نگاه دانشجویانش، آینده‌نگرانه و به‌طرز هیجان‌انگیزی خطرناک بود. لند در سال ۱۹۹۲ می‌نویسد که نیروی سرمایه‌داری هرگز به‌طور کامل آزاد نشده است، بلکه درعوض همواره به‌دست سیاست، «آخرین زیاده‌روی احساسی بزرگ انسان»، مهار شده است. او اروپا را مکانی انعطاف‌ناپذیر و به‌طور روزافزون حاشیه‌ای می‌پنداشت و آن را به‌عنوان «زباله‌دانِ نژادی آسیا» طرد می‌کرد. از دیدگاه او، تمدن در همه جا با شتاب روزافزون به‌سوی پایان جهان پیش می‌رود: «بی‌نظمی باید افزایش یابد... هر سازمانی... صرفاً... یک مسیر انحرافی در جریان مرگ قطعی است».لند به‌شیوه‌ای عجیب و نمایشی تدریس می‌کرد: هنگام صحبت از صندلی‌ها بالا می‌رفت، یا به حالتی قوزدار می‌نشست، و به جلو و عقب تاب می‌خورد. همچنین اظهارات خود را با چاشنی طنز تلخ همراه می‌کرد. او به حاضران در کلاس درس می‌گفت: «من در حوزۀ مطالعات فروپاشی تمدن غرب تحقیق می‌کنم». ربع قرن بعد، برخی دانشجویان فلسفۀ وارویک هنوز هم دربارۀ او با ابهت و شکوه صحبت می‌کنند. رابین مکی می‌گوید: «من فکر می‌کنم که او یکی از مهم‌ترین فیلسوفان ۵۰ سال گذشته است.»اما، به‌عنوان یک راهنمای بالقوۀ آینده، لند به‌نوعی کاملاً قدیمی بود. تا اواخر دهۀ نود، از یک رایانۀ شخصی قدیمی با صفحه‌نمایش سبزرنگ استفاده می‌کرد، و نوشته‌های اولیۀ او در وارویک خیلی بیشتر از آنکه به فرهنگ یا متفکران معاصر ارجاع داشته باشد به فیلسوفان قرون هجدهم و نوزدهم ارجاع داشت، فریدریش نیچه وسواس فکری‌اش بود. نسخۀ وارویک شتاب‌گرایی به‌طور کامل تبلور نیافت، تا اینکه دیگر اندیشمندان رادیکال در میانۀ دهۀ نود وارد دانشکدۀ فلسفه شدند.سادی پلانت یکی از آن‌ها بود: استاد سابق دانشگاه بیرمنگام در رشتۀ مطالعات فرهنگی، یعنی مطالعۀ فرهنگ عامۀ مدرن. مارک فیشر، دانشجوی سابق او در بیرمنگام، دیگر تازه‌وارد بود. فیشر عصبی و پرشور بود، درحالی‌که پلانت خون‌گرم و مهربان بود. برای مدتی در اوایل دهۀ نود، پلانت و لند در رابطۀ زناشویی بودند.همانند لند، پلانت و فیشر هر دو آثار شتاب‌گرایان فرانسوی را خوانده بودند و به‌طور روزافزون مخالف با نفوذی بودند که احساس می‌کردند اندیشه‌های لیبرال و جناح چپ سنتی بر دانشکده‌های علوم انسانی بریتانیا و کل جامعه دارد. برخلاف لند، پلانت و فیشر دوستدار تکنولوژی بودند: پلانت یک رایانۀ اَپل از نوع مدل اولیه داشت، فیشر یک کاربر اولیۀ تلفن همراه بود. پلانت در صفرها و یک‌ها۱۴، کتابی پرشور که در ۱۹۹۷ منتشر شد، دربارۀ توسعۀ علوم رایانه چنین می‌نویسد: «رایانه‌ها مسیرهایی نمایی و شتاب‌دار را می‌پیمایند، به‌نحوی که خودشان را تکثیر و کوچک‌سازی می‌کنند و با یکدیگر پیوند می‌خورند.» پلانت و فیشر همچنین هوادار راسخ فیلم‌های اکشن و موسیقی رقصِ به‌طور روزافزون جنبشی در دهۀ نود بودند، و این چیزها را به‌عنوان صور هنری عامه‌پسندی می‌نگریستند که ظرفیت‌های عصر دیجیتال نوین را تجسم می‌بخشد.هنگامی‌که اینترنت برای نخستین‌بار به بخشی از زندگی روزمره بدل شد، و سرمایه‌داری پس از فروپاشی کمونیسم در ۱۹۸۹ علی‌الظاهر پیروز میدان بود، این باور که آینده تقریباً به‌طور کامل به‌دست رایانه‌ها و جهانی‌سازی شکل خواهد گرفت در سیاست و فضای آکادمیک آمریکا و بریتانیا در طول دهۀ نود گسترش پیدا کرد؛ این همان «حرکت بازار» شتاب‌دار بود که دلوز و گتاری دو دهه قبل خواستار تحقق آن شده بودند. شتاب‌گرایان وارویک در خط مقدم بودند.با این وجود، دو نسخۀ متفاوت از آینده وجود داشت. در آمریکا، مجلات خاطرجمعی که با رنگ‌های شاد چاپ می‌شدند، مثل مجلۀ وایرد۱۵، آن چیزی را تبلیغ می‌کردند که تحت عنوان «ایدئولوژی کالیفرنیایی» معروف شد: این ادعای خوش‌بینانه که توانایی‌های آدمی در تمام زمینه‌ها به‌دست تکنولوژی دیجیتال شکوفا خواهد شد. در بریتانیا، این خوش‌بینی جنبش «کارگر جدید»۱۶ را تحت تأثیر قرار داد. بااین‌حال، در وارویک، پیشگویی‌ها بدبینانه‌تر بود. پلانت می‌گوید: «یکی از انگیزه‌های ما دقیقاً عبارت بود از بی‌بنیاد‌ساختن آرمان‌گرایی شادمانۀ دهۀ نود، که بیشتر آن بسیار محافظه‌کارانه به نظر می‌رسید»، از دیدگاه او، یک آرزوی مردانۀ قدیمی برای رستگاری از طریق دستگاه‌ها. «ما خواستار یک جهان بازتر، درهم‌پیچیده‌تر و بغرنج‌تر بودیم، نه یک نظم نوین درخشان.»شتاب‌گرایان وارویک همچنین تحت تأثیر محیط‌زیست خود بودند. مکی می‌گوید: «بریتانیا در دهۀ نود جایی تنگ، بی‌روح و مخروبه به نظر می‌رسید. از دیدگاه ما، سرمایه‌داری و تکنولوژی نیروهایی پرشور بودند که می‌کوشیدند بر جسمی فرتوت تسلط پیدا کنند.» برای نظارت بر این فرایند و کمک به تسریع آن، پلانت، فیشر، لند، مکی و دو دوجین از دانشجویان و اساتید دیگرِ وارویک یک نهاد جدید رادیکال تأسیس کردند: واحد تحقیقات فرهنگ سایبرنتیک (سی.سی.آر.یو)۱۷. این واحد تحقیقاتی به یکی از گروه‌هایی تبدیل شد که در تاریخ فکری اخیر بریتانیا بیشترین افسانه‌سازی دربارۀ آن شکل گرفته است.سی.سی.آر.یو به‌عنوان نهادی کاملاً فعال تنها کمتر از پنج سال وجود داشت. در بخشی از این زمان، مرکزش در یک دفتر در راهروهای تنگ دانشکدۀ فلسفۀ وارویک قرار داشت، و قسمتی غیررسمی از این دانشکده محسوب می‌شد. سپس، مرکز این واحد یک اتاق اجاره‌ای بود در محلۀ جرجین تون سنتر در شهر مجاور لیمینگتون اسپا در طبقۀ بالای شعبه‌ای از شرکت بادی شاپ.برای چندین دهه، ارجاعات وسوسه‌انگیز به سی.سی.آر.یو به‌طور پراکنده در وب‌سایت‌های فرهنگی و سیاسی، نشریه‌های هنر و موسیقی، و بخش‌های اندیشمندانه‌تر انتشارات مُدِ روز به چشم می‌خورد. رابین مکی می‌گوید: «گروه‌هایی از دانشجویان ۲۰ تا ۳۰ساله وجود دارند که فعالیت‌های ما را دوباره اجرا می‌کنند.» از سال ۲۰۰۷، مکی یک انتشارات فلسفی به‌ نام آربانومیک را اداره می‌کند، که تیراژهایی محدود از آثار قدیمی سی.سی.آر.یو و مجموعه‌هایی جدید از نوشته‌های سی.سی.آر.یو از آثار برجستۀ محصولات آن هستند.از آغاز، تصور دیگران از این واحد برای سی.سی.آر.یو اهمیت داشت. نام آن به‌شکلی آگاهانه جدی و خشن بود، شبیه به نهادهای نظامی یا رباتیک، به‌ویژه هنگامی‌که اعضای آن شروع کردند به نوشتن و ارجاع به خودشان به‌عنوان «سی.سی.آر.یو» به‌طور جمعی و بدون حرف تعریف. در سال ۱۹۹۹، این واحد تاریخچۀ خود را برای سایمون رینولدز، روزنامه‌نگار حوزۀ موسیقی و همدل و هم‌فکر با آن، با سبکی انتزاعی و موجز خلاصه می‌کند که سی.سی.آر.یو یک آرم تجاری است که «خود را از اکتبر ۱۹۹۵ راه‌اندازی کرد، هنگامی‌که از سادی پلانت به‌عنوان یک صفحۀ نمایش و از دانشگاه وارویک به‌عنوان زیستگاه موقت استفاده می‌کرد... . سی.سی.آر.یو تغذیه می‌کند از دانشجویان تحصیلات تکمیلی و استاد دانشگاهی با نقص در کارکرد (نیک لند) و پژوهشگران مستقل...».اعضای سابق سی.سی.آر.یو هنوز از زبان ویژۀ آن استفاده می‌کنند، و سرسختانه به این ایده پایبند هستند که آن واحد به نوعی ذهنِ گروهی بدل شده بود. لند در ایمیلی به من چنین گفت: «سی.سی.آر.یو یک وجود مستقل بود... تقلیل‌ناپذیر به برنامه‌های کاری یا زندگی‌نامه‌های عوامل زیرمجموعۀ آن... تسلیم محض در برابر این وجود مستقل کلیدی بود.»اکنون، ایان همیلتون گرنت استاد دانشگاهی میان‌سال و خوشخوست که جلیقه می‌پوشد با یک خودنویس در جیب روی سینۀ آن. بااین‌حال، هنگامی‌که از او می‌خواهم تا سی.سی.آر.یو را توصیف کند با شور و حرارتی ناگهانی می‌گوید: «ما یک پیکان درست کرده بودیم! تقریباً هیچ‌گونه ناهماهنگی وجود نداشت. هیچ فراغتی وجود نداشت. ما می‌کوشیدیم جدا از یکدیگر نباشیم. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند. هنگامی‌که همه پابه‌پای هم کوشش می‌کنند، آن عنصر جمعی‌ای که تقویت می‌شود سرعت است.»باند سی.سی.آر.یو گروه‌های کتاب‌خوانی تشکیل دادند و نشریه‌ها و همایش‌هایی را راه‌اندازی کردند. آن‌ها در دفتر کوچک سی.سی.آر.یو در دانشکدۀ فلسفه ازدحام می‌کردند و سمینارهایی فی‌البداهه برای همدیگر ارائه می‌کردند. مکیْ استیو گودمن را به یاد می‌آورد، یک عضو سی.سی.آر.یو که به‌طور ویژه به تکنولوژی نظامی علاقه‌مند بود و اینکه چگونه این تکنولوژی‌ها در حال دگرگون‌ساختن زندگی شخصی هستند، «او یین و یانگ۱۸ را روی تخته‌سیاه ترسیم می‌کرد، و سپس دربارۀ بالگردها حرف می‌زد. این کسب موفقیت یا محبوبیت آکادمیک نبود، آن چیزی بود که همۀ ما قبل از تشکیل سی.سی.آر.یو بسیار از آن بیزار شده بودیم. درعوض، این افزایش مراجع مشترک بود».گرنت توضیح می‌دهد: «چیزی به گروه معرفی می‌شد. مثلاً نیورومنسر۱۹ وارد دانشکدۀ فلسفه شد، و سریع بین همه پخش شد. شما نسخه‌های این کتاب را با جلدهای نخ‌نما در سراسر دفتر گروه مشاهده می‌کردید.»دفاتر کار لند و پلانت در دانشکده نیز به مراکز فعالیت سی.سی.آر.یو بدل شدند. گرنت می‌گوید: «آن‌ها با سخاوت وقت خود را در اختیار دیگران می‌گذاشتند. و لند مواد مخدر خوبی هم داشت، حشیش. اگرچه هنگامی‌که شروع به زندگی در دفتر کارش کرد، رفتن به آنجا خنده‌دار شده بود. برجی از قوطی‌های ماکارونی می‌دیدی و لباس زیری که در دستشویی کارکنان شسته بود و روی رادیاتور انداخته بود تا خشک شود.»درهای دانشگاه وارویک تا ساعات پایانی شب باز بود. هنگامی‌که درهای دانشکدۀ فلسفه شب‌هنگام بسته می‌شد، اعضای سی.سی.آر.یو به کافۀ انجمن دانشجویی در آن‌سوی خیابان نقل مکان می‌کردند، جایی که لند پول تمامی نوشیدنی‌ها را پرداخت می‌کرد، و سپس به خانه‌های یکدیگر می‌رفتند، که در آنجا ذهن گروه به کوشش‌های خود ادامه می‌داد. گرنت می‌گوید: «مثل’کارخانۀ اَندی وارهول‘۲۰ بود. کار و تولید بی‌وقفه.»در سال ۱۹۹۶، سی.سی.آر.یو موضوعات مورد علاقۀ خود را چنین فهرست می‌کند: «سینما، پیچیدگی، پول‌های رایج، موسیقی رقص، پول الکترونیکی، رمزگذاری، فمینیسم، ادبیات داستانی، تصاویر، زندگی غیرارگانیک، جنگل، بازارها، ماتریس‌ها، میکروبیوتیک‌ها۲۱، چندرسانه‌ای، شبکه‌ها، اعداد، ادراک، کپی‌برداری، سکس، شبیه‌سازی، صدا، ارتباط از راه دور، منسوجات، متون، تجارت، ویدئو، مجازی‌بودن، جنگ.» امروزه، بسیاری از این موضوعات جزء جریان‌های غالب رسانه‌ای و وسواس‌های فکری سیاسی هستند. گرنت می‌گوید دو دهۀ پیش «ما احساس می‌کردیم که تنها کسانی روی زمین هستیم که تمام این موضوعات را جدی می‌گیرند». هدف سی.سی.آر.یو آن بود که مشغله‌های ذهنی خود را به‌شکل یک آلیاژ فکری نوآورانه و بی‌نهایت انعطاف‌پذیر درآورد، همانند سایبورگ تغییرشکل‌دهنده در فیلم ترمیناتور ۲ محصول ۱۹۹۱، یک نقطۀ مرجع محبوب، که به‌نوعی حال و آینده را در خود خلاصه کند.نتیجۀ اصلی تحقیقات پرتب‌وتاب و بی‌نظم و‌ترتیبِ سی.سی.آر.یو یک تسمه نقاله از مقالات مرموز بود، انباشته از اصطلاحات ابداعی، که گاهی آن‌چنان ماهیتی نظری و ذهنی داشتند که گویی خیالی و غیرواقعی هستند. یک قطعۀ معمولی از مقالۀ سال ۱۹۹۶ با عنوان «سوآرمشینز»۲۲ شامل بخشی دربارۀ موسیقی سبک جنگل۲۳ است، سپس پرشورترین نغمه از موسیقی رقص الکترونیک: «جنگل به‌عنوان یک شتاب‌دهندۀ ذرات عمل می‌کند، فرکانس‌های بم لرزه‌ای یک زمینه‌نوای۲۴ سلولی را طراحی می‌کنند که بدن را در خود فرو می‌برد... زمان معمولی را از نو تنظیم می‌کند و از نو در بلیپ‌های۲۵ سیلیکونی سرعت بارگذاری می‌کند... این فقط موسیقی صرف نیست. جنگل نمودار انتزاعیِ شدن غیرانسانی سیاره‌ای است».شتاب‌گرایانِ وارویک خود را به‌عنوان شرکت‌کنندگان می‌نگریستند، نه مشاهده‌کنندگان سنتی آکادمیک. آن‌ها آثار موسیقی سبک جنگل را می‌خریدند، به کلوپ‌ها می‌رفتند و دی‌جی‌ها۲۶ را سازمان‌دهی می‌کردند تا در همایش‌های عمومیِ التقاطی موسیقی اجرا کنند، همایش‌هایی که آن‌ها در دانشگاه برگزار می‌کردند تا اندیشه‌های شتاب‌گرایانه را تبلیغ کنند و اذهان همفکر را جذب کنند. گرنت این گردهمایی‌ها را به یاد می‌آورد که در سال‌های ۱۹۹۴، ۱۹۹۵ و ۱۹۹۶ تحت عنوان «آینده‌های مجازی»۲۷ برگزار می‌شد و «هر نوع آدم عجیب و غریب روی زمین را جذب می‌کرد: هواداران داستان‌های علمی‌تخیلی، دانشمندان علوم طبیعی، دانشمندان علوم سیاسی، فیلسوفان دیگر دانشگاه‌ها»، همچنین، علاوه‌بر‌این‌ها، تشخیص‌دهندگان روندهای فرهنگی: «فردی از [مجلۀ مُدِ] فیس به گردهمایی نخست آمده بود».همانند نثر سی.سی.آر.یو، همایش‌ها می‌توانست برای افراد ناآشنا چالش‌برانگیز باشد. آینده‌های مجازی ۹۶ در پوسترهای تبلیغاتی به‌عنوان «رخدادی ضدرشته‌ای» و «همایشی در حوزۀ علوم پساانسانی» معرفی شده بود. رابین مکی به یاد می‌آورد که، در یک نشست، نیک لند «روی زمین دراز کشیده بود و دهان خود را جلوی میکروفون گرفته بود و قارقار می‌کرد»، درحالی‌که مکی در پس‌زمینه موسیقی سبک جنگل اجرا می‌کرد. «برای برخی از افراد، دیدن چنین چیزی وحشت‌آور بود. آن‌ها خواستار سخنرانی‌های مرسوم بودند. یک نفر از میان حضار برخاست و گفت، ’بهتر است بدانید که برخی از ما هنوز مارکسیست هستیم‘. و با عصبانیت جلسه را ترک کرد.»حتی در دانشکدۀ فلسفۀ وارویک، که اهل تسامح بود، تحقیر هر روزْ فاحش‌ترِ فعالیت‌های آکادمیک مرسوم از سوی سی.سی.آر.یو، به یک مسئله تبدیل شد. ری براسیر شاهد وقوع این رخداد بود. او، که اکنون فیلسوفی شناخته‌شده در سطح جهانی در دانشگاه آمریکایی بیروت است، بین سال‌های ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۱ دانشجویی سن‌بالا و نیمه‌وقت در وارویک بود.براسیر می‌گوید: «من به سی.سی.آر.یو علاقه‌مند بودم، اما درعین‌حال به آن بدبین هم بودم. من اندکی از آن‌ها مسن‌تر بودم. اعضای سی.سی.آر.یو احساس می‌کردند که در دنیایی بزرگ‌تر از دنیای آکادمیک غوطه‌ور هستند، و توجه خود را معطوف بسیاری از اموری می‌کردند که در جهان در شرف وقوع بود. اما فعالیت آن‌ها دلسردکننده نیز بود. آن‌ها با خوشحالی به کم‌مایگی پژوهش‌های خود اذعان می‌کردند: ’پژوهش‌های ما دربارۀ دانش نیست‘. اما اگر تفکر صرفاً ارتباط‌دادن چیزها باشد، البته کار هیجان‌انگیزی خواهد بود، مثل مصرف آمفتامین. اما تفکر دربارۀ بی‌ارتباطی چیزها نیز هست.»براسیر می‌گوید که سی.سی.آر.یو به موجودی «بسیار تفرفه‌انگیز» در دانشکدۀ فلسفه تبدیل شد. «اغلب اعضای دانشکده واقعاً از نیک نفرت داشتند و با دیدۀ تحقیر به او می‌نگریستند، و این نفرت به دانشجویان او نیز بسط داده شد.» مناقشات بوروکراتیکی که دربارۀ تحقیقات سی.سی.آر.یو وجود داشت به‌طور روزافزون بی‌پرده‌تر می‌شد، و دربارۀ این بحث می‌شد که چگونه، در صورت امکان، باید این واحد تحقیقاتی را از بیرون اداره و ارزیابی کرد. در سال ۱۹۹۷، پلانت از شغل خود در دانشگاه استعفا کرد. او به من می‌گفت: «سازوکارهای هیجان‌انگیز فلسفی، سیاسی و فردیِ سی.سی.آر.یو برای بسیاری وسوسه‌انگیز بود، اما من احساس خفقان می‌کردم و باید از آنجا بیرون می‌آمدم.» او نویسنده‌ای تمام‌وقت شد، و برای چند سال فرد دانشگاهی محبوب رسانه‌های بریتانیا در فضای مجازی بود، «دختر آی.تی برای قرن بیست‌ویکم»، آن‌چنان که روزنامۀ ایندیپندنت مشتاقانه او را در اکتبر ۱۹۹۷ معرفی کرد.در سال ۱۹۹۸، لند نیز از شغل خود در دانشگاه وارویک استعفا کرد. او و نیم دوجین از اعضای سی.سی.آر.یو به اتاق طبقۀ بالای فروشگاه بادی شاپ در لیمینگتون اسپا نقل‌ مکان کردند. آنجا بود که از شتاب‌گرایی فاصله گرفتند و خود را در گردابی از اندیشه‌های اسرارآمیزتر و کهن غرق کردند، اندیشه‌هایی برگرفته از علوم غریبه، عددشناسی، رمان‌های درک‌ناپذیر اچ.پی. لاوکرفت، نویسندۀ آمریکایی ژانر وحشت، و زندگی عارف انگلیسی، آلیستر کراولی، که در لیمینگتون در یکی از خانه‌های بسیار بزرگِ دیواربه‌دیوارِ آن‌ها زاده شده بود. چندین نفر از اعضای سی.سی.آر.یو به آنجا نقل‌ مکان کردند.مکی می‌گوید: «سی.سی.آر.یو به نهادی شبه‌فرقه‌ای و شبه‌دینی بدل شد. من آن را ترک کردم قبل از آنکه در جنون محض فرو غلطد.» دو تا از متون کلیدی این واحد همواره عبارت بود از دل تاریکی۲۸، رمان جوزف کنراد، و فیلم اقتباسی از آن، «اینک آخرالزمان»۲۹، که جمع‌آوری پیروان و کناره‌گیری از جهان و سلامتِ عقل مرسوم را به‌طرزی مرگ‌بار مسحورکننده جلوه می‌دهد. لند و شاگردانش، در اتاق این واحد در بالاترین طبقه، نمودارهایی مربوط به علوم غریبه را روی دیوار می‌کشیدند. گرنت می‌گوید که یک «رژیم طاقت‌فرسا» از زیاده‌روی در تفکر و نوشیدنی‌ها چندین تن از اعضا را گرفتار بحران‌های جسمی و روحی کرد. خود لند، پس از آنچه خودش بعدها به‌عنوان «شاید یک سال سوء استعمال افراطی» از «مادۀ مقدس آمفتامین»، و «بی‌خوابی مصنوعی طولانی‌مدت... وقف فعالیت‌های ’نوشتاری‘ بیهوده» توصیف می‌کند، در نخستین سال‌های پس از ۲۰۰۰ دچار فروپاشی جسمی و روانی شده و از انظار عمومی ناپدید گشت.براسیر می‌گوید: «سی.سی.آر.یو از بین رفت. و خیلی‌ها، البته نه خود من، با خود می‌اندیشیدند ’شرش کم‘.»شش سال بعد، در دانشگاه وسترن اُنتاریو در کانادا، یک دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی با خلق‌وخویی ملایم، به نام نیک اسرنیک، شروع به خواندن وبلاگی بریتانیایی دربارۀ سیاست و فرهنگ عامه می‌کند، نام وبلاگ کِی-پانک است. کی-پانک از سال ۲۰۰۳ فعال بوده، و فرقه‌ای از پیروان را میان دانشگاهیان و منتقدان موسیقی به دست آورده است، به‌خاطر سیر ناخودآگاه آن از نمایش‌های تلویزیونی و آلبوم‌های موسیقی تا تاریخ معاصر بریتانیا و فلسفۀ فرانسه.کی-پانک را مارک فیشر، عضو سابق سی.سی.آر.یو، می‌نوشت. این وبلاگ برخی از خصلت‌های وارویک را به‌همراه داشت، نظیر نقل ‌قول احترام‌آمیز از دلوز و گتاری، اما به‌تدریج سیاست حامی سرمایه‌داری و سخن‌پردازی ستیزه‌جویانۀ سی.سی.آر.یو را کنار گذاشت و برداشتی مسامحه‌آمیزتر و چپ‌گرایانه‌تر از مدرنیته را جایگزین آن ساخت. فیشر به‌طور روزافزون احساس می‌کرد که سرمایه‌داری برای شتاب‌گرایان نومیدکننده است، با شرکت‌های ملاحظه‌کار و مستحکم آن و چرخه‌هایی بی‌پایان از محصولاتی ذاتاً یکسان. اما او از جناح چپ نیز ناراضی بود، چرا که فکر می‌کرد جناح چپ درحالی‌که باید از تکنولوژی جدید بهره‌برداری کند، آن را نادیده می‌گیرد. اسرنیک با این دیدگاه‌ها موافق بود. او و فیشر با هم دوست شدند.بحران مالی سال ۲۰۰۸ و واکنش ناکارآمد و، به ‌بیان دقیق‌تر، کهنۀ جناح چپ به آن، نظیر اعتراضات خیابانی کوتاه‌مدتِ «جنبش اشغال»، اسرنیک را بیش از پیش متقاعد کرد که یک سیاست رادیکال و به‌روز نیاز است. در سال ۲۰۱۳، او و یک جوان نظریه‌پرداز بریتانیایی در حوزۀ علوم سیاسی، به نام الکس ویلیامز، با یکدیگر مانیفستی برای سیاست شتاب‌گرایانه۳۰ را نوشتند. آن‌ها گفتند: «سرمایه‌داری شروع کرده است به محدودکردن نیروهای مولد تکنولوژی. نسخۀ ما از شتاب‌گرایی بر این باور بنیادی استوار است که این ظرفیت‌ها را می‌توان و باید از بند محدودیت‌ها آزاد ساخت... و از نو در جهت اهداف مشترک ساماندهی کرد...، در جهت نوعی مدرنیتۀ بدیل.»چیستی این «مدرنیتۀ بدیل» به‌طور بسیار خلاصه اما به‌طرزی وسوسه‌انگیز شرح داده شده است، با ارجاعات اجمالی به ساعات کاری کاهش‌یافته، استفاده از تکنولوژی برای کاهش کشمکش اجتماعی به‌جای تشدید آن، و حرکت انسانیت به «فراسوی محدودیت‌های سیارۀ زمین و صور جسمانی بی‌واسطۀ خودمان». در وبلاگ‌های فلسفی و سیاسی، از بریتانیا تا آمریکا و ایتالیا، این اندیشه انتشار یافت که اسرنیک و ویلیامز یک فلسفۀ سیاسی جدید را بنیان نهاده‌اند: شتاب‌گرایی چپ.دو سال بعد، در ۲۰۱۵، آن‌ها این مانیفست را در کتابی اندکی ملموس‌تر با نام ساختن آینده۳۱ بسط دادند. این کتاب از اقتصادی دفاع می‌کرد که تا بیشترین حد ممکن مبتنی بر خودکارسازی باشد، و شغل‌ها و ساعات کاری و دستمزدهای ازدست‌رفته با یک درآمد پایۀ جهانی جایگزین شود. این کتاب در مقایسه با هر اثر نظری چپ‌گرایانۀ دیگر در سال‌های اخیر توجه بیشتری را به خود جلب کرد، با اظهار علاقه‌مندی و ستایش از سوی چپ‌گرایانی با کنجکاوی فکری نظیر جان کروداس، از نمایندگاه حزب کارگر در پارلمان، و نویسندگانی مثل پل میسون و مایک دیویس.باوجوداین، خود واژۀ شتاب‌گرایی در این کتاب به چشم نمی‌خورد. اسرنیک به من می‌گفت: «ما حالا این اصطلاح را کنار گذاشته‌ایم. این واژه بیش‌ازحد رواج یافته است. ما صرفاً نمی‌خواهیم که همه چیز به‌ هر قیمتی با شتاب بیشتری پیش برود. دفاع از ساعات کاری کمتر در طول هفته دفاع از کاهش شتاب زندگی مردم است.»در مانیفست ۲۰۱۳ به نسخۀ پیشینِ لند از شتاب‌گرایی تنها اشاره‌ای گذرا شده است، و آن نسخه با تعابیری مثلِ «موشکافانه» و «مسحورکننده» اما همچنین «کوته‌بینانه» و «آشفته» توصیف می‌شود. هنگامی‌که اسرنیک و من ملاقات کردیم، آن‌چنان‌که شایسته بود، یک مکان عمومی با معماری آینده‌گرایانه را انتخاب کرده بود: کافه‌ای در ساختمان جدیدی که به‌طور زاویه‌دار به نگارخانۀ تِیت مدرن ضمیمه شده است. از او پرسیدم که اکنون به کارهای سی.سی.آر.یو و لند چگونه می‌نگرد. مؤدبانه چنین آغاز کرد: «آثار لند خوانشی معتبر از دلوز و گتاری است»، سپس این‌طور ادامه داد: «اما غیرانسان‌گرایی تمامی این آثار دیگر جذابیتی ندارد... و من تردید دارم که بازگشت به متون سی.سی.آر.یو آن‌چنان جالب باشد، تمام آن بازی با واژگان... و استفاده از واژۀ ’سایبر‘ بیشتر مخصوص دهۀ نود به نظر می‌رسد.»از لند پرسیدم که دیدگاهش دربارۀ شتاب‌گرایی چپ چیست. گفت: «این تصور که تکنولوژیِ خودپیش‌رونده از سرمایه‌داری تفکیک‌پذیر است یک اشتباه نظری ژرف است.»لند، پس از فروپاشی جسمی و روانی، بریتانیا را ترک کرد. به من گفت، «در اوایل هزارۀ جدید» به تایوان نقل ‌مکان کرده است، و «چند سال بعد» از آن به شانگهای. هنوز هم در آنجا زندگی می‌کند. «زندگی به‌عنوان یک بیگانه نوعی آسودگی و رهایی بود.» چین نیز کشور هیجان‌انگیزی بود. در یک مقاله برای شانگهای استار، یک روزنامۀ انگلیسی‌زبان، ادغام مارکسیسم و سرمایه‌داری در چین مدرن را چنین توصیف می‌کند: «بزرگ‌ترین نیروی محرکۀ سیاسیِ توسعۀ اجتماعی و اقتصادی که جهان تاکنون به خود دیده است.» در وارویک، او و اعضای سی.سی.آر.یو، اغلب با هیجان اما با جزئیات واقعی اندک، دربارۀ آن چیزی قلم‌فرسایی کرده بودند که «چین نوین» می‌نامیدند. لند به من می‌گوید هنگامی‌که زندگی‌اش را آنجا شروع کرد متوجه شد که چین «به‌میزان چشمگیری» پیشاپیش یک جامعۀ شتاب‌گراست: معطوف به آینده و به‌سرعت در حال تغییر. هنگامی‌که پروژه‌های گستردۀ دولت چین به او معرفی می‌شود حس تحقیر آزاداندیشانه و پیشین خود در رابطه با توانایی‌های دولت را کنار می‌گذارد.روزنامه‌نگاری لند در چین ملغمه‌ای عجیب از پروپاگاندای حامی دولت، اغراق در بیانیه‌های مطبوعاتی، و تصویرپردازی عنان‌گسیخته مبتنی بر مفاهیم سی.سی.آر.یو است: «در نمایشگاه جهانی ۲۰۱۰ شانگهای... مسیرهای موازی در هم ادغام می‌شوند تا بزرگ‌ترین رخداد منفرد در تاریخ جهان را شکل دهند.» این نوشته‌ها در بریتانیای با روحیۀ انقلابیِ کمتر، در طول دهۀ پس از ۲۰۰۰ و اوایل دهۀ ۲۰۱۰، یا از چشم ناظران پنهان ماند یا به‌صورت کنایه‌آمیزی نادیده انگاشته شد. در بین افراد علاقه‌مند به شتاب‌گرایی که به‌طور پیوسته به تعداد آن‌ها افزوده می‌شد، این احساس وجود داشت که لند این فلسفه را در جهات نامناسبی به کار گرفته است.دیگر اعضای تبعیدی وارویک خود را به‌شکل‌هایی که کمتر مناقشه‌برانگیز بود با جهان مدرن سازگار کردند. سوزان لیوینگستون، عضو سابق سی.سی.آر.یو، برای آژانس بین‌المللی برندینگ وولف اُلینز کار می‌کند، و از تحقیقات دکتری خود در وارویک در زمینۀ رباتیک و هوش مصنوعی برای کمک به شرکت‌های فناوری نظیر سونی و اریکسون استفاده کرده است. استیو گودمن، در سال ۲۰۰۴، شرکتی را برای نشر موسیقی الکترونیک هایپرداب راه‌اندازی کرد و انتشار آثاری شوم و ترسناک را در ژانر داب‌استپ شروع کرد، او با کسانی نظیر هنرمندِ تحسین‌شدۀ جنوب لندن، بریال، کار کرد، کسانی که گاهی پیام‌های شتاب‌گرایانه‌ای در عمق آثارشان وجود دارد. گودمن می‌گوید: «این موسیقی مثل یک پیاز است. شنوندگان ما می‌توانند هر چند لایه را که دوست دارند پوست بگیرند، برخی کاری می‌کنند که اشک از چشمانشان جاری شود، بنابراین ما چیزی را به کسی تحمیل نمی‌کنیم.»علاوه‌براین، بین سال‌های ۲۰۰۲ و ۲۰۱۴، گودمن به تدریس فرهنگ موسیقی در دانشگاه ایست لاندن (یو.ای.ال) پرداخته است که، در کنار دانشگاه گلداسمیتز در جنوب لندن، از استخدام‌کنندگان همیشگی اعضای سابق سی.سی.آر.یو است. یکی از همکاران سابق گودمن در یو.ای‌.ال می‌گوید: «دارودستۀ وارویک هنوز گروهی از دوستان هستند که با یکدیگر صمیمی و به هم وفادارند. این شیوۀ مؤدبانۀ بیان واقعیت است. شیوۀ بیان دیگر آن است که بگوییم فرقۀ سی.سی.آر.یو هرگز از بین نرفته است.»قطع‌نظر از اینکه شتاب‌گرایی بریتانیایی یک فرقه است یا خیر، رابین مکی در کانون آن جای دارد. او، علاوه‌بر انتشار متون کلیدی این جنبش از طریق انتشارات آربانومیک، ارتباط خود را با بیشتر هم‌مسلکان سابقش در وارویک حفظ کرده است، حتی لند، که مکی او را به‌مدت ۲۵ سال است که می‌شناسد و اغلب از او دفاع کرده است. اما مکی حضوری کمتر پریشان‌کننده دارد. اکنون چهل‌وسه‌ساله است و به‌مدت یک دهه در روستایی ساده در منطقۀ غیرساحلیِ کورنوال زندگی کرده است. در نزدیک‌ترین ایستگاه به دیدار من می‌آید، یک پیراهن مشکی ساده بر تن دارد و از دستگاه پخش خودروی خود تکنوی سنگین گوش می‌کند، درحالی‌که یکی از فرزندانش در صندلی عقب است.در اتاق نشیمنِ خانۀ روستایی نیمه‌نوسازی‌شده‌اش، که پرده‌هایش در برابر نور آفتاب روز بهاری دلنشین پایین کشیده شده است، دربارۀ شتاب‌گرایی و تاریخچۀ پرپیچ‌وخم آن ساعت‌ها صحبت می‌کند، درحالی‌که پیوسته سیگار می‌کشد، یک عادت قدیمی سی.سی.آر.یو، و بین جملات طولانی‌اش به‌آهستگی پلک می‌زند، به‌نحوی که عمداً و مرتباً شما می‌توانید او را در حال تفکر مشاهده کنید. نزدیک به پایان سخنانش می‌گوید: «شتاب‌گرایی ماشینی برای مقابله با بدبینی است. با درنظرگرفتن امکان‌های بهره‌برداری‌نشده، شما می‌توانید در رابطه با زمان حال کمتر احساس نومیدی کنید.» مکی می‌گوید دوره‌هایی از افسردگی را تجربه کرده است. دوست نزدیک او، مارک فیشر، که او نیز دچار افسردگی بود، همین ژانویه خودکشی کرد.در اواخر حیاتش، دغدغۀ خاطر فیشر به‌طور روزافزون این فکر بود که بریتانیا به‌سوی جهشی بزرگ و روبه‌جلو پیش نمی‌رود، بلکه به‌سوی سکون قدم برمی‌دارد. با وجود تمام جوش و خروش زندگی مدرن، از جهاتی حتی توسعه‌یافته‌ترین کشورها هنوز در نقطۀ مقابل عصر شتاب زندگی می‌کنند: همان احزاب همیشگی علی‌الظاهر همواره قدرت را در دست دارند؛ همان سرمایه‌داری بی‌رونق، که یک دهه پس از بحران مالی هنوز برای رونق و پویایی دست‌وپا می‌زند؛ همان حسرت‌ها در آرزوی روزهای خوب گذشته، که از سوی رأی‌دهندگان سالخوردۀ برکسیت و چپ‌گرایان نوستالژیک عینِ همدیگر ابراز می‌شود.حتی تفکر شتاب‌گرای بزرگ، نیک لند، که اکنون ۵۵ساله است، شاید در حال تعدیل باشد. از سال ۲۰۱۳، او به یک پیشوا برای جنبش راست افراطی مستقر در آمریکا، یعنی نوواپس‌گرایی۳۲، بدل شده است، یا اِن.آر.ایکس، که این جنبش اغلب خود را با این نام می‌خواند. نوواپس‌گرایان معتقدند به جایگزینی بوروکراسی‌های دولتی و دموکراسی و دولت‌ملت‌های مدرن، با دولت‌شهرهای استبدادی، که در وبلاگ‌های نوواپس‌گرایانه همان‌قدر شبیه به پادشاهی‌های قرون‌‌وسطاییِ آرمانی هستند که درون‌بوم‌هایی مدرن نظیر سنگاپور.در سال ۲۰۱۳، لند یک مقالۀ طولانی آنلاین دربارۀ این جنبش نوشت که با مبالغه‌های مرسوم او «روشنگری تاریک»۳۳ نام نهاده شده بود. این مقاله وسیعاً به‌عنوان یکی از متون بنیان‌گذار واپس‌گرایی در نظر گرفته شده است. لند اکنون استدلال می‌کند که واپس‌گرایی، همانند ترامپ و برکسیت، چیزی است که شتاب‌گرایان باید از آن پشتیبانی کنند، برای آنکه پایان وضع موجود را تسریع نمایند. بااین‌حال، ری براسیر، تحلیلگر شتاب‌گرایی، این استدلال را قانع‌کننده نمی‌داند: «نیک لند از این برهان که ’سیاست مرده است‘، در ۲۰ سال قبل، امروز به این سخنان واپس‌گرایانۀ استاندارد و کاملاً کهنه رسیده است.» نوواپس‌گرایی به تکنولوژی ایمان دارد و در سیلیکون ولی نیز پیروانی دارد، اما، از دیگر جهات، برای شتاب‌گرایان آرمانی عقب‌گرا به نظر می‌رسد، بنابراین بقیه نمی‌توانند با آن متحد شوند.بدون یک سرمایه‌داری پویا که بتوان از آن تغذیه کرد، آن‌چنان‌که دلوز و گتاری در اوایل دهۀ هفتاد داشتند، و فیلسوفان وارویک در دهۀ نود داشتند، به نظر می‌رسد که شتاب‌گرایی صرفاً به‌سوی کوچه‌های بن‌بست می‌شتابد. بنجامین نویس، در کتاب خود که در سال ۲۰۱۴ دربارۀ این جنبش منتشر شد، یعنی سرعت‌های زیان‌بار۳۴، شتاب‌گرایی را به ارائۀ راه‌حل‌هایی «نادرست» برای معضلات اقتصادی و تکنولوژیک کنونی متهم می‌کند. نویس می‌نویسد، از چشم‌انداز شتاب‌گرایی، پیشرفت به‌سوی آینده‌ای بهتر «همواره نوید داده می‌شود و همواره صرفاً دسترسی‌ناپذیر است».در سال ۱۹۷۰، نویسندۀ آمریکایی الوین تافلر، مبلّغ خویشاوندِ فکریِ بازیگوش‌ترِ شتاب‌گرایی، یعنی آینده‌پژوهی، شوک آینده۳۵ را منتشر کرد، کتابی دربارۀ ظرفیت‌ها و خطرات تکنولوژی نوین. تافلر آمدن قریب‌الوقوع هوش مصنوعی، سرمازیستی۳۶، شبیه‌سازی موجودات زنده و کارکردن ربات‌ها در پشت میزهای ثبت اطلاعات در فرودگاه‌ها را پیش‌بینی می‌کند. یک فیلم مستند از این کتاب، با صدای کمی اغراق‌آمیز اورسن ولز که بر روی تصویر قرار داده شده، چنین نتیجه می‌گیرد: «آهنگ تغییر شتاب می‌گیرد، ما در میانۀ یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های تاریخ زندگی می‌کنیم، زایش یک تمدن جدید.»مدت کوتاهی پس از آن، بحران نفتی سال ۱۹۷۳ رخ داد. سرمایه‌داری جهانی دوباره تقریباً به‌مدت یک دهه شتاب نگرفت. ما برای بیشتر آنچه تافلر از «تمدن جدید» نوید داده است هنوز منتظر هستیم. اما، به ‌هر ترتیب، شوک آینده میلیون‌ها نسخه فروش کرده است. شاید روزی یک شتاب‌گرا نیز چنین کند.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را اندی بکت نوشته است و در تاریخ ۱۱ مۀ ۲۰۱۷ با عنوان «Accelerationism: how a fringe philosophy predicted the future we live in» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. این نوشتار برای نخستین‌بار با عنوان «تاریخِ شتاب‌گرایی: از پرستش تکنولوژی تا قارقار‌کردن در کنفرانس دانشگاهی» و با ترجمۀ علی برزگر در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ آبان ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** اندی بکت (Andy Beckett) در دانشگاه آکسفورد تاریخ معاصر خواند و سپس تحصیلات خود را در رشتۀ روزنامه‌نگاری پی گرفت. بکت از سال ۱۹۹۷ برای گاردین گزارش‌های ویژه می‌نویسد و روزنامه‌نگاری تحقیقی می‌کند. او تاکنون سه کتاب نوشته است که هر سۀ آن‌ها تحسین فراوان منتقدان را برانگیخته است، مشهورترین کتاب او وقتی چراغ‌ها خاموش شدند: بریتانیا در سال‌های دهۀ هفتاد (When the Lights Went Out: Britain in the Seventies) نام دارد.[۱] حدود ۱۰۰ هزار هیپی در سال ۱۹۶۷ در سان‌فرانسیسکو گرد هم آمدند و پس از این رخداد جنبش هیپی به شهرت فراگیر دست یافت [مترجم].[۲] Lord of Light[۳] automation[۴] protectionism: سیاست اقتصادی جلوگیری از تجارت بین کشورها از طریق وضع تعرفه بر کالاهای وارداتی، محدودسازی حجم واردات و شماری دیگر از ضوابط دولتی [مترجم].[۵] Accelerate: The Accelerationist Reader#[۶] No Speed Limit[۷] Italian futurist movement: جنبشی اجتماعی و هنری در ایتالیا در اوایل قرن بیستم که بر سرعت، تکنولوژی، خشونت و اشیایی نظیر خودروها و هواپیماها تأکید داشت [مترجم].[۸] ?How far is too far[۹] Fanged Noumena[۱۰] millenarian: اعتقاد به وقوع تغییری مهم در جامعه که پس از آن همه چیز دگرگون خواهد شد [مترجم].[۱۱] Anti-Oedipus[۱۲] Libidinal Economy[۱۳] A Thousand Plateaus[۱۴] Zeroes and Ones[۱۵] Wired[۱۶] New Labour: دوره‌ای از تاریخ حزب کارگر انگلیس از میانۀ دهۀ ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۰ تحت رهبری تونی بلر و گوردن براون [مترجم].[۱۷] Cybernetic Culture Research Unit (CCRU)[۱۸] yin and yang: دو اصل متضاد و مکمل جهان هستی در نگرش چین باستان و تائوئیسم [مترجم].[۱۹] Neuromancer: رمانی که در سال ۱۹۸۴ به ‌قلم ویلیام گیبسون منتشر شد و دربارۀ اینترنت و هوش مصنوعی بود [مترجم].[۲۰] Andy Warhol’s Factory: نام کارخانه همان نام استودیوی هنرمند معروف آمریکایی اندی وارهول بود [مترجم].[۲۱] microbiotics : موجودات میکروسکوپی [مترجم].[۲۲] Swarmachines[۲۳] سبکی از موسیقی الکترونیک [مترجم].[۲۴] یک نوت پایه یا زیربنایی ممتد که تقریباً در سراسر طول قطعۀ موسیقی شنیده می‌شود [مترجم].[۲۵] blips: صداهای کوتاه و تیز در دستگاه‌های الکترونیکی [مترجم].[۲۶] DJ: گرداننده یا مجری یک برنامۀ موسیقی [مترجم].[۲۷] Virtual Futures[۲۸] Heart of Darkness[۲۹] Apocalypse Now[۳۰] Manifesto for an Accelerationist Politics[۳۱] Inventing the Future[۳۲] neoreaction[۳۳] The Dark Enlightenment[۳۴] Malign Velocities[۳۵] Future Shock[۳۶] cryonics: دانشی نوبنیاد است که در آن، با پایین‌آوردن دمای بدن انسان یا جانوران، سعی در سالم نگه‌داشتن بدن برای آینده می‌کنند [مترجم]. ]]> اندی بکت اقتصادوجامعه Mon, 13 Nov 2017 04:37:33 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6de1giaw.html تاریخِ «توجه» و «بی‌توجهی» http://tarjomaan.com/vdcd.90j2yt05fa26y.html ایان — ظهور اینترنت و دسترسی گسترده به فناوری دیجیتال، باعث شده است وسطِ منابع بی‌پایانی از حواس‌پرتی احاطه شویم: متن‌ها، ایمیل‌ها و پست‌های اینستاگرامیِ دوستانمان، ویدیوها و موسیقی‌ها، اخبارِ دائماً در حال تغییرِ بازار سهام، اخبار و اخبار بیشتر. می‌شود برای آن که به کارمان برسیم، تلاش کنیم که جریان دیجیتال را خاموش کنیم، اما انجام این کار دشوار است، آن‌هم وقتی به اضطراب فومو۱ مبتلا هستیم، ترسِ مدرنِ ازدست‌دادن. برخی افراد فکر می‌کنند که ارادۀ ما به این دلیل این‌قدر ضعیف است که مغزمان بر اثر هیاهوی دیجیتال آسیب دیده است. اما سرزنش فناوری به‌خاطر افزایش بی‌توجهی نابجا است. تاریخ نشان می‌دهد که اضطراب به علتِ نوآوری‌های جدید تشدید نمی‌شود، بلکه بر اثر تهدیدی تشدید می‌شود که این نوآوری، هر چه می‌خواهد باشد، بر مرجعیت‌های اخلاقی زمانه تحمیل می‌کند. بی‌توجهی به‌مثابۀ تهدیدی اجتماعی نخستین بار در اروپای قرن هجدهم ظهور کرد، در طول دورۀ روشنگری، درست هنگامی که منطق و علمْ دین و اسطوره را نقد می‌کردند. واژه‌نامۀ انگلیسی آکسفورد یک مدخل را در سال ۱۷۱۰ از نشریۀ تاتلر به‌عنوان نخستین ارجاع به این واژه ذکر می‌کند، که بی‌توجهی را با تنبلی پیوند می‌دهد؛ هر دو به‌عنوان مفاسدی اخلاقی با اهمیت اجتماعی جدی نشان داده می‌شوند.فیلسوفان و علمای اخلاقی که در صف مقدم فرهنگ‌سازی بودند، «عادتِ بی‌توجهی» را نه صرفاً یک ضعف اخلاقی مجزا، بلکه منشأ دیگر مفاسد توصیف می‌کردند. جیمز بیتی، فیلسوف اخلاق اسکاتلندی، که با بیان اضطراب‌های اخلاقی زمانۀ خود شهرت یافته بود، در رساله‌ای در باب حقیقت۲ (۱۷۷۰)، بی‌توجهی را منشأ «عادات تبهکارانه‌ای» در نظر می‌گیرد که «قوۀ اخلاق را تنزل می‌دهند». او اظهار می‌کند که «ما دچار بسیاری از عادات بد شده‌ایم، که اگر خوب توجه کرده بودیم، می‌توانستیم از آن‌ها پرهیز کنیم». بیتی بی‌توجهی را با «نامهربانی و ناخرسندی» پیوند می‌دهد و هشدار می‌دهد که اگر به این عادت بد فرصت بال و پر پیداکردن بدهیم، نظم اجتماعی فرو خواهد پاشید.در انگلستان، مفسران ادبی قرن هجدهم، نظیر ریچارد استیل، یکی از بنیانگذاران روزنامۀ گاردین، و ساموئل جانسونِ اخلاق‌گرا و مقاله‌نویس، بی‌توجهی را نشانه‌ای از «شیوۀ تفکرِ بی در و پیکر» در نظر می‌گرفتند. آن‌ها روش‌هایی را برای مقابله با «شتابزدگی ذهن» توصیه می‌کردند؛ شتابزدگی‌ای که «برخی روح‌های پرمشغله گرفتاری هستند».یکی از پر ارجاع‌ترین توصیه‌نامه‌ها دربارۀ مسئلۀ بی‌توجهی در قرن هجدهم چنین نام داشت: عناصر تربیت مؤدبانه: گلچینی دقیق از میان نامه‌های جناب فیلیپ دورمر استنهوپ فقید، اِرل چسترفیلد، به پسرش۳ (۱۷۷۴). چسترفیلد در مارس ۱۷۴۶ چنین می‌نویسد: «از دیدگاه من، هیچ چیزی بیشتر از بی‌توجهی و حواس‌پرتی، توهین به جمع به شمار نمی‌رود». او در نامه‌ای به تاریخ ژانویۀ ۱۷۵۲، بی‌توجهی را با «تنبلی ذهن» برابر می‌داند و ادعا می‌کند که هر دوی آن‌ها «دشمنان معرفت» هستند. محور واحد اندیشه‌های چسترفیلد دربارۀ این مفسده آن است که ناتوانی در توجه، نظم اخلاقی و سلسله‌مراتب اجتماعی را از بین می‌برد.در واقع، فرهنگ دورۀ روشنگری، توجه را به‌عنوان مهم‌ترین قوۀ ذهنی برای به‌کارگیری عقل ارج می‌نهاد. مایکل هاگنرِ مورخ در مقالۀ «کوشش برای ارائۀ تاریخچۀ توجه در فرهنگ و علم»۴ (۲۰۰۳) استدلال می‌کند که در پایان قرن هجدهم، «توجه به چیزی بیش از استعاره‌ای مناسب برای اهداف روشنگرانه تبدیل شد». توجه در آن دوره به‌عنوان بستر آموزش و پیش‌زمینۀ توسعۀ اخلاقی و روحی نیز در نظر گرفته می‌شد.فیلسوف فرانسوی کلود آدرین هلوسیوس، توجه را به‌عنوان منشأ مهم روشنگری در نظر می‌گرفت. او در کتاب در باب ذهن یا مقاله‌هایی در باب ذهن و قوای مختلف آن۵ (۱۷۵۸)، «توجه مستمر» را با «ذهن‌های برتر» پیوند می‌دهد. بااین‌حال، برخلاف اغلب دیگر ستایندگان توجه، این اندیشمند خداناباور رادیکال، به گرایش جامعه برای محکوم‌کردن بی‌توجهی به‌عنوان مفسده‌ای اخلاقی با انتقاد می‌نگریست. او قبل از آن که این آیین کنترل اخلاقی را رد کند، می‌پرسد: «بازنمایی بی‌وقفۀ بی‌توجهی مردم به‌مثابۀ نوعی جرم، چه اهمیتی دارد؟»توجه همچون دستاوردی اخلاقی ترویج می‌شد که برای پرورش شخصیت سالم ضروری بود. توماس رید، فیلسوف، مهم‌ترین مبلّغ آموزۀ «عقل سلیم» در اسکاتلندِ قرن هجدهم، در مقالاتی در باب قدرت‌های فعال ذهن بشر۶ (۱۷۸۸)، استدلال می‌کند که «قوانینی اخلاقی در باب توجه وجود دارد» که «بداهت آن‌ها کمتر از اصول موضوعۀ ریاضیات نیست». قوانین اخلاقی توجه مستلزم پرورش و آموزش بودند و وظیفۀ آموزش‌دهندگان آن بود که اطمینان حاصل کنند که جوانان در برابر کسب «عادات بی‌توجهی» محافظت می‌شوند. بی‌توجهی به‌طور روزافزون به‌منزلۀ مانعی در برابر اجتماعی‌شدن جوانان نگریسته می‌شد.مقابله با عادت بی‌توجهی در بین کودکان و جوانان به دغدغۀ اصلی آموزش و پرورش در قرن هجدهم تبدیل شد. آموزش‌دهندگان همواره در رابطه با جلب توجه کودکان دغدغه داشته‌اند اما این دغدغه در قرن هجدهم از اهمیتی بی‌سابقه برخوردار شد. توجه برای پرورش ذهن استدلال‌گر و همچنین برای توسعۀ اخلاقی و روحی مهم شمرده می‌شد. کتاب‌های راهنما برای والدین، نظیر آموزش عملی۷ (۱۷۹۸) به‌قلم ماریا اِجورث، تأکید داشتند که پرورش تمرکز و توجهْ مستلزم کوشش و مهارت است.در بحبوحۀ گرامیداشت توجه در مقامِ نوعی فضیلت، آموزش‌دهندگان، مفسران دینی و متخصصان پزشکی پیوسته دربارۀ مضرات اخلاقی بی‌توجهی ابراز نگرانی می‌کردند. از اواخر قرن هجدهم به این سو، اضطراب‌ها دربارۀ «عادت بی‌توجهی» به‌شکل روزافزون در مقامِ نوعی بیماری اخلاقی بازنمایی می‌شد. پزشک آلمانی، ملچیور آدام وایکارد، در کتاب درسی خود در سال ۱۷۷۵، عارضه‌ای را تشخیص می‌دهد که آن را «فقدان توجه» می‌نامد. توصیف او پیوسته بین نقایص اخلاقی و پزشکی جابه‌جا می‌شود. از دیدگاه وایکارد، افراد بی‌توجه فاقد پایداری و منش اخلاقی لازم برای تمرکز هستند. آن‌ها «افرادی بی‌ملاحظه، بی‌دقت، دمدمی مزاج و خوش‌گذران توصیف می‌شدند». افرادی نسبتاً نابالغ، بی‌پروا و اعتمادناپذیر ترسیم می‌شدند.وایکارد اعتقاد داشت که روش‌های ضعیف فرزندپروری منشأ بیماری بی‌توجهی است و این عارضه در بین جوانان نسبت به افراد مسن‌تر شیوع بیشتری دارد. برای درمان ذهن بی‌توجه، او گونه‌ای قرن هجدهمی از پرورش شخصیت را پیشنهاد کرد. استفاده از شیر ترش، پودر فولاد و سواری بر پشت اسب را نیز تجویز کرد.نخستین کتاب دربارۀ بیماری بی‌توجهی به زبان انگلیسی، کاوشی در باب ماهیت و خاستگاه آشفتگی ذهنی۸ (۱۷۹۸) به قلم الکساندر کریچتون بود. از دیدگاه کریچتون، اختلال بی‌توجهی «متعلق به حوزۀ پزشکی بود» اما تحت تأثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی قرار داشت. او مدعی بود که توجه می‌تواند به‌طور نامطلوبی تحت تأثیر آموزش ضعیف، فقدان انگیزه و عوامل خانوادگی قرار بگیرد. هم بی‌توجهی از روی عادت و هم استفادۀ بیش از حد از توجه می‌تواند توانایی تمرکز را تا آنجا تضعیف کند که به نوعی بیماری ذهنی تبدیل شود. کریچتون اظهار می‌کرد آن‌هایی که از نقص توجه رنج می‌برند با «درجه‌ای غیرطبیعی از ناآرامی ذهنی» برانگیخته می‌شوند. او می‌نویسد آن‌هایی که از این عارضۀ ناتوان‌کننده رنج می‌برند، «دارای نام خاصی برای وضعیت احساسات خود هستند»؛ آن‌ها «می‌گویند دچار بی‌قراری شده‌اند».در طول قرن نوزدهم، حالت بی‌توجهی کاملاً به امری اخلاقی تبدیل شد. بی‌توجهی چون تهدیدی برای پیشرفت صنعتی، توسعۀ علمی و رفاه نگریسته می‌شد. اقتصاددان سیاسی اسکاتلندی ویلیام پلیفر، اتفاق نظر غالب بر سر این موضوع را در جملۀ زیر خلاصه می‌کند:تنزل منش اخلاقی و از دست‌رفتن توجه به اصول بنیادینی که رفاه و امنیت جامعه به آن‌ها وابسته است، که هر دوی این مشکل‌ها همراه با ثروت پدید می‌آیند؛ قدرتمندترین عوامل در سقوط ملل.پلیفر حتی مدعی بود که در فرانسه، «بی‌توجهی اشراف به وظیفۀ خود یکی از علل انقلاب بود».در پایان قرن نوزدهم، بی‌توجهی یکی از نشانه‌های انحطاط نژادی به شمار می‌رفت. منتقد اجتماعی، ماکس نورداو، در اثر کلاسیک خود در پایان قرن نوزدهم با عنوان انحطاط۹ (۱۸۹۵)، هشدار می‌دهد که «فعالیت مغزی افراد دیوانه و منحط، بدون نظارت و بدون کنترل توجه، بوالهوسانه و بدون قصد یا هدف است».در واقع، تا دهۀ ۱۹۷۰، هنگامی که تشخیص پزشکیِ منطقیِ اختلال نقص توجه۱۰ یا اِی.دی.دی وارد گفتمان غالب شد و از آن برای فهم یک زیرگروه با یک ناتوانی واقعی استفاده شد، معمولاً عارضۀ اجتماعی شایع بی‌توجهی اساساً به‌عنوان عارضۀ کنترل اخلاقیِ ناقص بازنمایی می‌شد. درس‌گفتارهای پیشگامانۀ جورج استیل در باب «برخی عارضه‌های روانی غیرعادی در کودکان»۱۱ (۱۹۰۲) بر صفاتی منفی نظیر «کینه‌توزی-بی‌رحمی، حسادت، قانون‌شکنی، فریبکاری، ویرانگری-شیطنتِ بی‌دلیل، بی‌شرمی- بی‌حیایی، بی‌اخلاقی جنسی، و شرارت» متمرکز بود. تأثیر این عقیده هرگز از بین نرفته است. در واقع، این عقیده زیربنای کتاب مگی جکسون با عنوان حواس‌پرت: زوال توجه و ظهور عصر تاریک۱۲ (۲۰۰۸) است همراه با ادعاهای آن مبنی بر این که توجه «حیوانِ درونِ ما را رام می‌کند» و «عنصری ضروری برای داشتن وجدان» است.در دهه‌های اخیر شاهد چرخشی چشمگیر در مفهوم‌سازی از بی‌توجهی هستیم. برخلاف قرن هجدهم که بی‌توجهی به‌مثابۀ امری غیرعادی در نظر گرفته می‌شد، امروز بی‌توجهی اغلب به‌عنوان حالت عادی نشان داده می‌شود. عصر کنونی اغلب همچون عصر حواس‌پرتی توصیف می‌شود، و بی‌توجهی دیگر مثلِ عارضه‌ای ترسیم نمی‌شود که افراد اندکی دچار آن هستند. امروزه، زوال توانایی آدمی برای توجه را همچون مسئله‌ای وجودی ترسیم می‌کنند که با آثار بنابر ادعا مخربِ جریانِ دیجیتالِ اطلاعات پیوند دارد؛ جریان اطلاعاتی که بی‌وقفه بر سر راه ما هجوم می‌آورد. نیکولاس کار در کتاب کم‌عمق‌ها: اینترنت چگونه در حال تغییر شیوه‌ای است که می‌خوانیم، می‌اندیشیم و به یاد می‌آوریم۱۳ (۲۰۱۰)، ادعا می‌کند: «اینترنت توجه ما را جلب می‌کند فقط برای آنکه آن را پراکنده سازد». از دیدگاه دنیل لویتین، عصب‌شناسِ آمریکایی، حواس‌پرتی‌های جهان مدرن واقعاً می‌تواند به مغز ما آسیب بزند.باوجوداین، نگرانی‌های اخلاقی‌ای که همواره زیربنای دغدغۀ خاطر جامعه دربارۀ بی‌توجهی بوده، هنوز هم در پس‌زمینه نهفته است. همان‌طور که منتقد ادبی آمریکایی سون بیرکرتس اخیراً اذعان کرده است: «آنچه می‌دانم این است که واژه‌های توجه و اخلاقی با فوریتی شدید همراه هم به ذهن من خطور می‌کنند».این چیزها برای هر مورخی معنادار است. بی‌توجهی، در طول تاریخ خود، نوعی امعان نظر دربارۀ نگرانی‌های مربوط به مرجعیتِ اخلاقی به شمار می‌رفته است. امعانِ نظری که تغییرشکل داده و موجه جلوه می‌کرده است. کشف آن در قرن هجدهم شگفت‌انگیز نیست. روحیۀ فکری عصر خِرَد، حقایق مقدس سنت را رد می‌کرد و اصرار داشت که استدلال‌ها باید مبتنی بر شواهد و منطق باشند.همان‌طور که معلمان در طول تاریخ می‌دانند، جلب توجه جوانان همواره یک‌جور چالش است. اما هنگامی که مرجعیتِ اخلاقیِ حاکم بر جوانان دستمایۀ کشمکش شود، این مسئله که چه کسی توجه آن‌ها را جلب خواهد کرد، به مسئله‌ای اضطراری تبدیل خواهد شد. این یکی از دلایلی است که فیلسوفان اخلاق به مسئلۀ بی‌توجهی روی آوردند. این نکته‌ای بود که جان دیویی در روان‌شناسی کوشش۱۴ (۱۸۹۷) به آن اذعان کرده و گفت ما وقتی از توجه آگاه می‌شویم که جامعه با ادعاهای رقیب برای آن روبه‌رو است. بنابراین اگرچه بی‌توجهی به‌عنوان قطب مخالف توجه بازنمایی می‌شود، سودمندتر آن است که موضوع حواس‌پرتی را نوعی نگرانی دربارۀ عدم توجه مردم به آن چیزی بدانیم که به‌عنوان کانون مشروع توجه بازنمایی می‌شود. این نگرانی همچنین بیانگر ترسی است مبنی بر این‌که فردِ بی‌توجه ممکن است به سنت‌های فرهنگی و متون نادرست، بیش از حد، توجه کند. این نکته را شری ترکل که در ام.آی.تی رابطۀ انسان با جهان آنلاین را مطالعه می‌نماید، تأیید می‌کند. ترکل در کتاب بازپس‌گیری گفتگو: قدرت مکالمه در عصر دیجیتال۱۵ (۲۰۱۵) می‌نویسد چیزهای زیادی با «توجه در معرض خطر قرار می‌گیرند» زیرا «این که توجه را کجا صرف می‌کنیم، شیوه‌ای است که نشان می‌دهد به چه چیزی ارزش می‌نهیم».تصورِ عصرِ حواس‌پرتی مرتبط است با تردید ما در پاسخ به این پرسش که «توجه به که و به چه». اضطراب‌های تغییرشکل‌یافته دربارۀ مرجعیتِ اخلاقی که در شکلِ وسواس نسبت به حواس‌پرتیِ محصولِ تکنولوژی در کودکان و جوانان بروز می‌یابد، ابعادی نامعقول پیدا کرده است. بااین‌حال، همان‌طور که بیشترِ ناظرانِ آگاه می‌دانند، کودکانی که به معلمان خود بی‌توجه هستند، اغلب نسبت به پیام‌های متنی‌ای که دریافت می‌کنند به‌شکلی وسواس‌گونه توجه دارند. شکوۀ دائم دربارۀ جوانان بی‌توجه در جهان انگلیسی-آمریکایی را می‌توان به‌منزلۀ نشانه‌ای برای مسائل مرتبط با اِعمال اقتدار بزرگسالان تفسیر کرد.اغلب ناکامی در الهام‌بخشی و جلب تخیلِ جوانان، به حالت بی‌توجه ذهنی آن‌ها نسبت داده می‌شود. اغلب اوقات مربی‌های آموزش و پرورش، در واکنش به این وضعیت، رویکردی تقدیرگرایانه در پیش می‌گیرند که با عادات خواندنِ بدونِ توجه که در نسل دیجیتال مفروض گرفته می‌شود، همراه است. این الگو در آموزش عالی آشکار است. طبق این الگو، بنا به فرض که دیگر از دانشجویان نمی‌شود توقع داشت که متون طولانی و دشوار را بخوانند یا به سخنرانی‌های جدی در کلاس توجه کنند، به تطابق مواد درسی با ذهنیت بی‌توجه نسل دیجیتال منجر شده است. دعوت به تغییر محیط آموزشی برای آن که «مناسب دانشجو شود»، در آموزش عالی به امری رایج تبدیل شده است.این واکنش چقدر متفاوت است با واکنش فیلسوفان اخلاقی نظیر دوگالد استیوارت که مسئلۀ دانشجوی بی‌توجه دغدغۀ آن‌ها نیز هست. استیوارت، نویسندۀ کتاب کلیات فلسفۀ اخلاق: برای استفادۀ دانشجویان در دانشگاه ادینبورو۱۶ (۱۷۹۳)، بر این باور بود که از طریق آموزش اخلاقی می‌توان بر مسئلۀ بی‌توجهی فائق آمد. برخلاف برخی متخصصان دانشگاهی معاصر، او «عادت اولیۀ بی‌توجهی» را مسئله‌ای در نظر می‌گرفت که باید حل شود نه اینکه واقعیتی تغییرناپذیر در وجود آدمی باشد. هلوسیوس عمیقاً اعتقاد داشت که هر کسی توان آن را دارد که «توجه مداوم» و «پیروزی بر تنبلی» را به دست آورد.متأسفانه، خوش‌بینی هلوسیوس موجب دمیدن در نوعی روحیۀ تسلیم شده است. توجه همچنان امری مطلوب دانسته می‌شود که دستیابی به آن تقریباً ناممکن است. آن‌چنان که یکی از این روایت‌های جنجالی هشدار می‌دهد (به بخش‌های پیشین نگاه کنید): «زوال همه‌گیر توجه نشانۀ قطعی عصری تاریک و قریب‌الوقوع است». تقدیرگراییِ نهفته در این شکوه هلوسیوس را پریشان حال می‌کرد.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را فرانک فوردی نوشته و در تاریخ ۱ آوریل ۲۰۱۶ با عنوان «The ages of distraction» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۱ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «تاریخِ ’توجه‘ و ’بی‌توجهی‘» و ترجمۀ علی برزگر منتشر کرده است.** فرانک فوردی (Frank Furedi) جامعه‌شناس و مفسر اجتماعی است. او استاد اسبق جامعه‌شناسی در دانشگاه کنت است و تألیفِ ۱۷ کتاب را در کارنامۀ خود دارد. آخرین کتاب او چه بر سر دانشگاه آمده است؟ (?What’s Happened to the University) نام دارد.[۱] FOMO (fear of missing out): اضطراب از دست دادن اخبار و مطالب در شبکه‌های اجتماعی [مترجم].[۲] An Essay on Truth[۳] The Elements of a Polite Education: Carefully Selected from the Letters of the Late Honourable Philip Dormer Stanhope Earl of Chesterfield, to his Son[۴] Toward a History of Attention in Culture and Science[۵] De l’esprit or Essays on the Mind, and its Several Faculties[۶] Essays on the Active Powers of the Human Mind[۷] Practical Education[۸] An Inquiry into the Nature and Origin of Mental Derangement[۹] Degeneration[۱۰] attention deficit disorder[۱۱] Some Abnormal Psychical Conditions in Children[۱۲] Distracted: The Erosion of Attention and the Coming Dark Age[۱۳] The Shallows: How the Internet is Changing the Way We Read, Think and Remember[۱۴] The Psychology of Effort[۱۵] Reclaiming Conversation: The Power of Talk in the Digital Age[۱۶] Outlines of Moral Philosophy: For the Use of Students in the University of Edinburgh ]]> فرانک فوردی اقتصادوجامعه Sun, 12 Nov 2017 04:53:41 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.90j2yt05fa26y.html رمزگشایی از میراث جنجالی فروید http://tarjomaan.com/vdci.wavct1ayybc2t.html نیویورک مگزین — در ۲۴ ژانویۀ ۱۸۹۵، در نامه‌ای که نزدیک به نود سال منتشر نشده بود، زیگموند فروید با نگرانی دربارۀ آزمایش خطرناکی نوشت که تصمیم گرفته بود انجامش دهد. برای دوستش ویلهلم فلیس، که مسئولیت انجام این جراحی را برعهده داشت، این‌طور نوشت: «الان فقط یک هفتۀ دیگر به این عمل مانده. دانش پزشکیِ اندکم دوباره بر دوشم سنگینی می‌کند».بیماری که تحت معالجۀ فروید بود اِما اکشتاین نام داشت، خانمی از یک خانوادۀ شناخته‌شدۀ وینی که وقتی روانکاوی با فروید را شروع کرد حدوداً ۲۷ ساله بود. شکایتش دلدرد و مسائل مربوط به عادت ماهانه بود که حتی راه رفتن را برایش دشوار کرده بود. فروید و فلیس معتقد بودند دردهای اکشتاین به خودارضایی‌اش مربوط می‌شود، مسئله‌ای که اِما در جلسات روانکاوی با فروید مطرحش کرده بود. جلسات اِما با فروید مسیر منطقیِ شک‌برانگیزی داشت. راه‌حل فروید و فلیس به‌طرز عجیبی بی‌سابقه بود. فلیس بعدها با اشاره به دردهای عادت ماهانۀ اکشتاین نوشت: «دخترانی که خودارضایی می‌کنند معمولاً از قاعدگیِ دردناک رنج می‌برند. در چنین مواردی، درمانِ از راه بینی تنها زمانی موفقیت‌آمیز خواهد بود که آن‌ها واقعاً خودارضایی را کنار بگذارند».فروید معتقد بود اندام‌های تناسلی به بینی مرتبط‌اند، و «مسائل جنسی»، خصوصاً خودارضایی، علت‌های اصلی بیماری‌های نوروتیک هستند، و این مسائل را گاهی می‌توان با جراحیِ از راه بینی حل کرد. بیشترِ همعصران فروید، به استثنای فلیس، این نظریه را بی‌منطق و به‌طور بالقوه آسیب‌زا یافتند. حتی فروید هم، با توجه به نامه‌ای که در ۱۸۹۵ نوشته، به دانش پزشکی خود شک کرده بود. بااین‌حال، یقین او بر شکش می‌چربید.این جراحی دست‌آخر شکست خورد. در ۴ مارس ۱۸۹۵، تقریباً یک ماه بعد از عمل جراحیِ اکشتاین، فروید به فلیس نامه نوشت و از مشکلاتِ پس از عمل گفت: «اوضاع اکشتاین هنوز ناخوشایند است. خون‌ریزی زیادی دارد، شاید به این دلیل که مهرۀ استخوانش به اندازۀ یک هلر [سکه‌ای کوچک] بیرون زده است؛ دو کاسه پر از چرک جمع شده». اکشتاین از این عمل جان سالم به در برد، اما فروید، با پافشاری روی نظریه‌ای که پایۀ علمی نداشت، نزدیک بود او را بکشد.شاید تعجبی نداشته باشد که حدوداً به‌مدت یک قرن تقریباً هرگونه اشاره به این جراحی، و به‌طور کلی به اِما اکشتاین، از مجموعۀ رسمیِ نامه‌های فروید حذف شد. اوضاع به همین منوال بود تا اینکه آنا فروید، دختر فروید و حافظِ وفادارِ میراث فروید، جفری‌ ام. ماسون را استخدام کرد تا چاپ کامل‌تری از مکاتبات فروید و فلیس منتشر کند (نسخۀ خلاصه‌اش در سال ۱۹۵۴ منتشر شد.) و تازه آن موقع بود که این نامه‌ها دیده شد.آنا فروید دسترسی به بیش از ۷۵ هزار سند را برای ماسون فراهم کرد تا او تحقیقاتش را تکمیل کند. ولی ماسون سریعاً متوجه شد در این ماجرای تاریخی یک جای کار می‌لنگد. او در سال ۱۹۸۴ در آتلانتیک نوشت: «داشتم به چیزی پی می‌بردم که می‌توانست الگویی باشد برای ازقلم‌افتادگی‌هایی که به دست آنا فروید در چاپ خلاصه و اصلی صورت گرفته بود. در نامه‌هایی که بعد از سپتامبر ۱۸۹۷ نوشته شده... تمام مواردی که مربوط به اغواهای جنسیِ دوران کودکی است حذف شده بودند. علاوه‌براین، هر نامی از اِما اکشتاین... حذف شده بود». زمانی که ماسون از آنا فروید پرسید چرا بخش‌های معینی را حذف کرده، آنا، بنا به نقلِ ماسون، «دقیقاً نمی‌دانست چرا». آنا تمایل ماسون به انتشار نامه‌ها را «به‌خوبی درک می‌کرد»، اما «بااین‌حال این نامه‌ها نباید منتشر می‌شد».ماسون می‌افزاید: «در مکالمه‌ای که با دیگر روانکاوهای نزدیک به خانوادۀ فروید داشتم، متوجه شدم که تصادفاً با چیزهایی مواجه شده‌ام که بهتر بود از آن‌ها صرف‌نظر کنم». ماسون، که به‌عنوان مدیر آرشیوهای فروید جانشین کورت السلر شده بود، بعد از اینکه موضوع این نامه‌ها را با آنا فروید مطرح کرد، اخراج شد.ماجرای تاریخیِ اکشتاین که دور از چشم‌ها نگه داشته شده بود، نظراتی که فروید دربارۀ خاطرات سرکوب‌شدۀ کودکی دربارۀ سوءاستفادۀ جنسی داشت، و نظریه‌هایش دربارۀ غدد لنفاوی سرآغازی شدند برای گره‌گشایی از میراث فروید. حدود دهۀ ۱۹۷۰، هنری النبرگرِ روان‌پزشک، فرانک کیوفیِ فیلسوف، و پل روزنِ تاریخ‌دان «جَنگ‌های فروید» را آغاز کردند: مجادله‌های سفت و سختِ آکادمیک دربارۀ مشروعیت فروید. منتقد رک‌گوی فروید، فریدریک کروز، استاد بازنشستۀ ادب‌پژوهی از دانشگاه برکلیِ کالیفرنیا و نویسندۀ کتاب اخیرِ فروید: شکل‌گیری یک توهم۱ می‌گوید: «تا پیش از این، گرهِ بسیاری از شک‌ها گشوده نشده بود. همعصران فروید گروهی از باهوش‌ترین‌ها و تیزترین‌ها بودند. اما در دهۀ ۱۹۷۰ بود که کل کاخ فرویدی‌ها شروع به فروریختن کرد». کروز در سال ۱۹۸۰ در جستارش با نام «تحلیل‌های روانکاوانه فسخ‌شدنی‌اند» در کامنتری و در سال ۱۹۹۳ در جستار بعدی‌اش با عنوان «فروید ناشناخته» در نیویورک ریویو آو بوکز بیش از پیش به این ادعا پر و بال داد که فروید دانشمندی شیاد و غیراخلاقی است، و درنهایت، تیر خلاص را به قلب میراث فروید زد.با همۀ این اوصاف، اگرچه نظریه‌های فرویدی‌ دیگر بخشی از جریان غالب نیست، اما خودِ فروید هنوز به‌طرزی باورنکردنی مشهور است، به‌طوری‌که شهرتش با شکسپیر برابری می‌کند. کافی است فکر کنیم که چگونه نظریه‌های او وارد ادبیات روزمره شد: مسائل پدری و مادری، نمادهای احلیلی، آرزوهای مرگ، لغزش‌های زبانی، رشد سرکوب‌شده، نگهداری مقعدی، و مکانیسم‌های دفاعی. جان کیلستروم، روان‌شناس و منتقد فروید، نوشته است: «بیش از آینشتاین یا واتسن یا کریک، بیش از هیتلر یا لنین، روزولت یا کندی، بیش از پیکاسو، الیوت، یا استراوینسکی، بیش از بیتل‌ها یا باب دیلن، تأثیر فروید بر فرهنگ مدرن عظیم و عمیق و بلندمدت بوده است».سؤال این است که چطور؟ چطور مردی که وارثانش پنبۀ ایده‌های او را به‌شدت زده‌اند همچنان توانسته تأثیر فرهنگیِ عمیقی بگذارد؟بخشی از جواب این است که میان نظریه‌های فروید و گرایش‌های ادبی و تاریخی ارتباط زیادی وجود دارد و همین ارتباط به نظریه‌های فروید جذابیت می‌دهد، طوری‌که انگار ایده‌های او حقایقی هستند که بعد از قرن‌ها از زیر خاک بیرون کشیده شده‌اند. برای مثال به نمایشنامۀ ادیپ سوفوکلس یا شاه لیر شکسپیر یا هملت فکر کنید. می‌بینید که فروید چگونه روان‌شناسی‌هایی که در این متونِ بنیادی نهفته بود را دریافت کرد و آن‌ها را به «علم» تبدیل کرد.با این کار، مجوزی علمی برای ایده‌هایش صادر کرد تا جای پایشان را در فرهنگ محکم کنند. نظریۀ عقدۀ ادیپِ او بعدها خودش را در رمان پسرها و عاشق‌های دیوید هربرت لارنس نشان داد. نظریه‌هایش دربارۀ تروما و لذت تبدیل شد به بخشِ انتقادیِ کاراکتر سپتیموس اسمیت در رمان خانم دَلُوِیِ ویرجینیا وولف. در حوزۀ نقد ادبی، پیتر بروکز ادعاهای فروید دربارۀ نمادگرایی رؤیا را به کار بست و ایده‌های فروید را در خواندن برای پی‌رنگ۲ ربط داد به ایده‌های خودش دربارۀ اینکه چگونه پی‌رنگِ همۀ رمان‌ها ریخته می‌شود. هارولد بلوم در اضطراب تأثیر۳ از عقدۀ ادیپ استفاده کرد تا همچشمی‌های شاعرانه را شرح دهد. در دهۀ ۱۹۴۰، منتقدی ادبی با نام لیونل تریلینگ به «خصوصیت شاعرانۀ» نظریه‌های فروید اشاره کرد. تریلینگ در کتابش، فروید و ادبیات۴، نوشت: نظریه‌های او از «رئالیسم تراژیکِ کلاسیک» سرچشمه گرفته است: «نگاهی که دنیای انسانی را برای هنرمند تنگ و ساده نمی‌کند بلکه، برعکس، آن را می‌گشاید و پیچ و تاب می‌دهد». فروید استاد کلمات و بینش‌های فرهنگی-اجتماعی بود. علم در مقابل نبوغ او سر تعظیم فرود می‌آورد.او گروه روابط عمومی بی‌نظیری هم داشت که از نام او بعد از مرگش حمایت می‌کرد. اگر این حمایت‌ها نبود، نام فروید دیگر چگونه می‌توانست با این همه نقد زنده بماند، نقدهایی مانند: اظهارات کروز در کتاب علم روان‌شناختی۵ در سال ۱۹۹۶: «به معنای واقعی کلمه، کل سیستم فرویدی با هر یک از مؤلفه‌های متعصبانه‌اش مزیت ویژه‌ای، از لحاظ علمی یا درمانی، ندارد»؛ یا در سال ۱۹۷۵ پیتر مداوار، زیست‌شناسی که جایزۀ نوبل برده بود، روانکاوی فرویدی را این‌گونه خطاب کرد: شعبده‌بازی با تعالیم فکریِ شگفت‌آور»؛ یا این واقعیت که در سال ۱۹۸۰ تقریباً هر اشاره‌ای به فرویدیسم از کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی (DSM) حذف شد. همان‌طور که کروز در شکل‌گیری یک توهم آورده است، در طول قرن گذشته، گروهی از اعضای خانوادۀ فروید، دوستان او، و آن‌ها که علاقه‌ای احساسی یا منفعتی اقتصادی داشتند، زمانِ قابل‌توجهی صرف کردند تا نامه‌های فروید را گزینش کنند، کمک‌های مالی زیرکانه بدهند و تاریخچه‌هایی بنویسند که فروید را در مقام دانشمندی شریف به تصویر بکشد: کسی که انسان‌ها را از اختلالات عصبی و خاطرات جنسیِ سرکوب‌شده آزاد کرد.اما خوشنامی او چرخه‌ای حشوآمیز است که به‌سختیِ می‌توان از آن نجات پیدا کرد: ممکن است بگویند چون فروید مشهور است، پس باید مهم هم باشد؛ و چون مهم است، پس باید سهم عظیم و ماندگاری در علم و روان‌شناسی داشته باشد. کروز می‌نویسد: «این‌طور مقدر بوده که فروید در میان ما، به‌عنوان تأثیرگذارترین فرزانۀ قرن بیستم، به قوت خود باقی بماند»؛ اما کروز همچنین استدلال می‌کند که اهمیت ظاهری فروید، بیش از هر کار دیگری که واقعاً کرده، مرهون گرایش‌های تاریخی اوست.کسانی که می‌خواهند از میراث فروید محافظت کنند باید قاطعانه‌ترین استدلال‌هایشان را نه روی تئوری‌های خاص فروید بلکه بر روی روش اندیشه‌اش استوار کنند. فروید به‌شیوه‌ای مبتکرانه علم و فرهنگ را به هم پیوند زد، کاری که راهِ اساساً جدیدی برای فهم جهان گشود. به گفتۀ مارک سولمز، استاد عصب‌روان‌شناسی در دانشگاه کیپ تاون و بنیان‌گذار رویکرد عصب‌روانکاوانه در درمان، «تئوری‌های فروید شالوده‌ای را بنا نهاد که مهم‌ترین دانش‌های جدید بر فراز آن بنا شد». او می‌گوید: «این واقعیت که نظریه‌های ۱۰۰ساله ابطال می‌شوند از اهمیت تئوری‌های او نمی‌کاهد. از این نظر، فروید هیچ فرقی با مثلاً نیوتن ندارد».طبق نظر ساموئل موین، استاد تاریخ و حقوق دانشگاه ییل، «فروید یک ’ابرمتفکر‘ بود. او ’روان‌شناس‘ نبود، بلکه اولین نظریه‌پرداز میان‌رشته‌ای میان طبیعت و فرهنگ، و همۀ زمینه‌های حیات فکری بود».او می‌افزاید: «دیگر هیچ‌کس چنین بلندپرواز نیست. دوران ما متخصصان را ترجیح می‌دهد، به‌خاطر اینکه متخصصان نتایج مطمئن‌تری به ما می‌دهند، به‌جای اینکه دیدگاه‌های باشکوه‌تری ارائه دهند، دیدگاه‌هایی که دانسته‌هایمان را با هم تلفیق می‌کنند، اگرچه احتمال اشتباهشان زیاد است». موین و همفکرانش استدلال می‌کنند که فروید یکی از بزرگ‌ترین روشنفکران عمومی تاریخ است، کسی که می‌خواست تا این رشته‌های علمی‌ای که تعدادشان سرگیجه‌آور است را در هم ببافد تا یکی از حیاتی‌ترین پرسش‌های بشر را پاسخ دهد. به همین دلیل است که، علی‌رغم این واقعیت که نظریه‌های فرویدی‌ها به کنجی دورافتاده از میدان علم پرتاپ شده‌اند، هنوز که هنوز است، فروید سزاوار جایگاه فرهنگی‌ای است که دارد. لی جف رئیس منتخب انجمن روانکاوان آمریکا می‌پرسد: «آیا جایی از کار فروید اشتباه بود؟» و پاسخ می‌دهد: «قطعاً. ولی او دستاوردهای درستی هم داشت که تعدادشان کم نیست». نظریه‌های فروید دربارۀ فرایندهای ذهنی ناهشیار، اهمیت دوسویه‌گرایی رفتاری و تعارض، اساس شخصیت‌های بالغ در کودکی، بازنمایی‌های ذهنی به‌عنوان مهارکنندۀ رفتارهای اجتماعی، و مراحل رشد روان‌شناختی امروزه همچنان مطرح‌اند. فروید همچنین، شاید بیش از هر کس دیگری، درک عمومی از جنسیت و تمایل را با برابردانستن تمایلات زن و مرد تغییر داد. علاوه‌براین، فروید تمایلات جنسی و انحرافات جنسی را در بستری «علمی» قرار داد و آن را از بستر عمدتاً مذهبی‌اش درآورد، بستری که عموماً روی آسیب‌های اخلاقی یا جرم‌های اصلیِ این تمایلات تمرکز می‌کرد. بنابراین نظریه‌های او اغلب به افراد اجازه می‌داد تا احساس راحتیِ بیشتری با تمایلات جنسیِ خود داشته باشند، و نشان می‌داد که این امیال جدای از هویت اصلی‌شان است.بااین‌حال دشوار است بتوانیم ادعا کنیم همۀ نظریه‌هایی که فروید بیش از همه به‌واسطۀ آن‌ها شناخته می‌شوند اصالتاً برای خودش باشد. برای مثال، روان‌پزشک فرانسوی پی‌یر ژانه پیشگام نظریۀ ذهن ناهشیار بود. بسیاری از مسائل وجود دارد که اشتباهات فروید را مشخص می‌کند یا غیرعلمی‌بودنشان را کشف می‌کند. تشخیص‌ها و جراحی روی اکشتاین خطایی آشکار است که وارثانش تلاش می‌کنند رویش سرپوش بگذارند؛ از این معروف‌تر اینکه نظریۀ او دربارۀ رؤیاها ضرورتاً هیچ مبنایی در دقت‌های علمی ندارد. فروید در تفسیر رؤیاها نوشته: «هر رؤیایی خودش را در قالب ساختاری روان‌شناختی نشان می‌دهد، پر از معنا، و بعضی از آن‌ها ممکن است تأویل شوند به موقعیتی خاص در فعالیت‌های روانیِ وضعیتِ بیداری». امروزه، افراد خیلی کمی به این فرضیۀ غیرقابل آزمون باور دارند.فروید اغلب رو به عقب کار می‌کرد، یعنی برای رفتارهای مختلف توجیهاتی «علمی» می‌یافت و سپس تلاش می‌کرد تا آن‌ها را «اثبات» کند. این منطق نیز علیه اثربخشی روان‌کاوی استدلالی معمول است. این استدلال می‌گوید روانکاوی بیشتر مثل اثر دارونمایی کار می‌کند، و مردم در برابرش واکنش نشان می‌دهند صرفاً به این دلیل که حس می‌کنند کسی دارد به حرفشان گوش می‌دهد، نه به دلیل اینکه توضیحی علمی ارائه می‌دهد. اما جف می‌گوید افول فرهنگی روانکاوی، پیشه‌ای که فروید تلاش کرد آن را وارد جریان غالب کند، به‌خاطر معیوب‌بودن خودِ این علم یا به‌خاطر قبول‌نداشتنِ بنیان‌گذارش نیست، بلکه دلیل ساده‌ای دارد و آن مسائل اقتصادی است. او می‌گوید: «روانکاوی سریع نیست و اغلب هم گران است. و ما اکنون در زمانۀ پیام‌های کوتاه و تمایل به راه‌حل‌های سریع زندگی می‌کنیم».درست است که برای درمانِ اضطراب و افسردگی داروهای نسبتاً ارزانی وجود دارد، اما سخت است که بتوان تعداد ساعات زیادی را که صرف روانکاوی می‌شود توجیه کرد. علاوه‌براین، به گفتۀ موین «به صرفِ اینکه روانکاوی در درمان روان‌پریشی شکست خورده... یا اینکه درمان‌های سریع‌تر و مطمئن‌تری وجود دارد، به معنای آن نیست که روانکاوی ابطال شده است» و چون چیزی کاملاً ابطال نشده به معنای این نیست که کاملاً درست است، و به نظر می‌رسد آسان‌تر این است که تنزل بسیار تند روانکاوری را به مسائل اقتصادی ربط دهیم. ضمن اینکه اندیشه‌های دائماً در حال تحول دربارۀ اعتبار روانکاوی نیز به همان اندازه در این مسئله نقش داشته‌اند.با اینکه نظریات فرویدی و خودِ فروید زیر فشار موشکافی و انتقادهای کمرشکن قرار گرفتند، اما تشکیلات او همچنان پابرجا ماند. شاید غیرممکن باشد که بشود فروید را برای همیشه و به‌کلی بی‌اعتبار کرد، اما برخی ممکن است چنین تلاشی بکنند. حتی کروز هم روزی فرویدی بود، پیش از اینکه قطع امید کند از اینکه نظریات فروید فاقد روش تجربی است و این واقعیت که روانکاوی همۀ تفسیرها را معتبر می‌شمارد. کروز می‌گوید که هر کسی که امروزه برای فروید اعتباری قائل می‌شود به این دلیل است که خودش را از «ارزیابیِ ادعاهای فروید» معاف می‌کند و «مزایای این شک» را تماماً کنار می‌گذارد و «شواهد غیرمنطقی و اشتباهات اخلاقی او» را به پای اعمالِ خودسرانۀ ذهنِ ناخودآگاه او می‌نویسد.کروز می‌گوید: «باورم این است که اگر دبیرستان‌ها کارشان را درست انجام دهند، بیشتر فارغ‌التحصیلان دبیرستان‌ها ظرفیت فهم فروید را دارند. این مسئله‌ای است که انجامش فواید آشکاری دارد». او اضافه می‌کند: «من خودم را رادیکال نمی‌دانم. دیدگاهم این است که تجربه‌گرایی طیف وسیع و گوناگونی دارد».این درست است که از قرار معلوم خیلی‌ها دلشان می‌خواهد فروید را باور کنند؛ آن‌قدر که هر کس دیگری را جای فروید بگذارید، این کار دیوانگی به نظر می‌رسد. جاذبۀ این داستان را راحت می‌توانیم درک کنیم: فرهنگ مدرن برای این کارگزارِ ظاهراً اعجاب‌آورِ ذهن ارزش قائل است؛ روشنفکر انقلابی‌ای که به‌سختی از چنگ نازیسم جان به در برد؛ معمار رؤیاها و تمایلات جنسی، که برای دوره‌ای همچون سنگ روزتا۶یی بود که راه می‌رفت و سخن می‌گفت و هر طرفِ روان را به منصۀ ظهور می‌گذاشت. اما از آنجایی که او بسیار محبوب است، طبیعی است که محبتش ما را کور کرده باشد.بعد از همۀ این انتقادات، «از قرار معلوم باید به دنبال اعتدال باشیم. اما من می‌گویم نه؛ فقط از شواهد پیروی کن، هر کجا که راهنمایی‌ات می‌کند».پی‌نوشت‌ها: *‌ این مطلب نوشتۀ کُدی دلستراتی است و در تاریخ ۵ سپتامبر ۲۰۱۷ در وب‌سایت نیویورک مگزین با عنوان «Untangling the Complicated, Controversial Legacy of Sigmund Freud» منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۰ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «رمزگشایی از میراث جنجالی فروید» و ترجمۀ سجاد سرگلی منتشر کرده است.** کدی دلستراتی (Cody Delistraty) نویسنده و مورخ است. او دانش‌آموختۀ تاریخ اروپا از دانشگاه آکسفورد است و همکاری گسترده‌ای با چارلی رُز داشته است. دلستراتی بیشتر دربارۀ ادبیات، روان‌شناسی و انسان‌های مشهور می‌نویسد. کارهای او در نیویورک‌ تایمز، پاریس ریویو، نیویورکر و آتلانتیک به انتشار می‌رسد.[۱] Freud: The Making of an Illusion[۲] Reading for the Plot[۳] The Anxiety of Influence[۴] Freud and Literature[۵] Psychological Science[۶] Rosetta stone: سنگ روزتا یا سنگ رشید سنگ‌نبشته‌ای از دوران مصر باستان است که در پیشرفت معاصر و درک نوشتار هیروگلیف ابزاری سودمند بوده است. نویسنده فروید را به سنگ روزتا تشبیه کرده که انگار رمزگشای علم و اسراری بوده که بعد از او و به‌وسیلۀ او کشف شده است [مترجم]. ]]> کُدی دلستراتی اقتصادوجامعه Sat, 11 Nov 2017 05:04:47 GMT http://tarjomaan.com/vdci.wavct1ayybc2t.html سرمایۀ انسانی چیست؟ http://tarjomaan.com/vdce.78vbjh8fv9bij.html ایان — شیکاگو، سال ۱۹۶۰. ایالات متحده درگیرِ جنگ سردی طولانی، پرخرج و خطرناک با اتحاد جماهیر شوروی است. در ساختمان اقتصاد دانشگاه شیکاگو، دو استاد دانشگاه مشغولِ گفت‌وگویی جدی و خصوصی‌اند. تئودور «تدی» شولتز قدبلند و استخوانی است. او بزرگ‌شدۀ مزرعه‌ای در داکوتای جنوبی بود، جایی که پدرش مانع ادامۀ تحصیلش شده بود، اما بااین‌حال موفق شد به ارتفاعات سکرآور زندگی دانشگاهی صعود کند: ابتدا به‌عنوان رئیس دپارتمان اقتصاد در سال ۱۹۴۴ و سپس رئیس انجمن اقتصادی آمریکا در سال ۱۹۶۰. شولتز روابط نزدیکی با بنیاد فورد دارد که جبهه‌ای مهم برای برنامه‌های سی.‌آی.‌اِی در طول جنگ سرد است.آن‌طرف این مشاجره مردی جوان‌تر، یعنی میلتون فریدمن، است که در سال ۱۹۴۶ به چیزی پیوست که بعدها به «مکتب شیکاگو» معروف شد. فریدمن قامتی کوتاه داشت و فقط ۱۵۲ سانتی‌متر بود، اما درعین‌حال، به‌عنوان حریفی کلامی، آوازۀ بلندی به هم زده بود. فریدمن نیز به‌ وقتش از سی‌.آی‌.اِی، با آموزش هنر «شوک درمانیِ» نئولیبرال به اقتصاددان‌های شیلیایی، دلبری خاص خودش را خواهد کرد. کاربلدیِ او پس از سرنگونی و مرگ رئیس‌جمهور مارکسیستِ شیلی، سالوادور آلنده، در سال ۱۹۷۳، که با حمایت آمریکا صورت گرفت، کارساز بود. ریچارد نیکسون گفت می‌خواسته صدای فریاد اقتصاد شیلی را بشنود.زمانی‌که این دو مرد در آن دفتر تاریک با دیوارپوش‌هایی از چوب بلوط روبه‌روی هم قرار گرفته بودند، مشکل بزرگی روی دوششان افتاده بود. مقامات دولتیِ ایالات متحده اقتصاددان‌های دانشگاهی را به چشم تازه‌ای می‌دیدند، دیگر نه یک مشت استاد پرحرف (که کت‌های فاستونی پوشیده و پیپ می‌کشیدند) بلکه در مقامِ تولیدکنندگانِ تسلیحات فکری، با همان اهمیتِ موشک‌های بالستیک قاره‌پیمایی که در پایگاه هوایی وندِنبرگ در ایالت کالیفرنیا در حال آماده‌سازی بودند. اعضای مکتب شیکاگو مطمئن بودند که در این نبرد می‌توانند کمک شایان اهمیتی بکنند.اما دقیقاً چگونه؟شولتز در صندلی چرمی‌اش با بی‌قراری جابه‌جا می‌شود. با قاطعیت می‌گوید که چاره‌اش باید رشد اقتصادی باشد. فریدمن با موافقت سر تکان می‌دهد اما، در حین استدلال شولتز، در سکوت اخم می‌کند. همین تازگی در مسکو، نیکیتا خروشچف اعلام کرده است که «رشد تولیدات صنعتی و کشاورزی همان دژکوبی است که با آن نظام سرمایه‌داری را در هم خواهیم کوفت». زمانی‌که این تحریک گستاخانه برای کمیتۀ مشترک اقتصادی کنگره در سال ۱۹۵۹ خوانده شد، جنجال آفرید.فریدمن مثل سنگ ساکت است، موقعیت نادری که شولتز از آن بهره می‌گیرد تا موضعش را پیش‌تر ببرد. نقشۀ او جنبۀ بسیار عمل‌گرایانه‌ای نیز دارد. نه‌تنها موضوع رشد پس از سخنرانی خروشچف «موضوعی داغ» است، بلکه شماری از تکنوکرات‌های دولتِ ایالات متحده نیز، به‌خصوص انجمن مشاورین اقتصادی، به‌گونه‌ای فزاینده با دیدگاه‌های شولتز همدلی دارند. دفتر بیضی۱ به آن‌ها دستور داده تا استراتژی رشدی تهیه کنند تا اتحاد جماهیر شوروی را به محاق برده و موجب مرگ آن شود.بااینکه شولتز باوری بی‌شائبه به فرضیات نئوکلاسیک دربارۀ رشد و توسعه دارد، اما از مطالعات قبلی‌اش دربارۀ باروریِ کشاورزی آموخته بود که هزینۀ عمومی بیشتر در حوزۀ آموزش برای برنامۀ رشد کشور مطلقاً حیاتی است. این امر نه‌تنها موجب برتری علمی ایالات متحده در رقابت فضایی شده، بلکه همچنین منابع مهارتی وسیع‌تر کشور را غنی کرده، باعث افزایش بازدهی و درنتیجه شکست شوروی در «بازی رشدی» می‌شد که خودش راه انداخته بود.فریدمن ناگهان حرف او را قطع می‌کند. با صدایی یکنواخت می‌گوید بله، مسئلۀ رشدِ اقتصادی حیاتی است، اما هزینه‌های عمومی راهی به پیش نمی‌برد. تصور اینکه فریدمن یک‌ بار دیگر دارد دربارۀ بدی‌های «دولت بزرگ» و برنامه‌ریزی مرکزی به رئیسِ خسته‌اش تشر می‌زند آسان است. به‌جای آن باید با دشمن، یعنی شوروی، صرفاً با شرایط ایالات متحده رویارو شد، جایی‌که آزادی و تجارت سرمایه‌داری به خط مقدم می‌آیند. دولت خودْ مشکل است، نه راه‌حل. قهرمانِ ایدئال فریدمن کارآفرین خودساخته است. او اغلب برای کوبیدن آن‌دسته از منتقدانش که دوستدار دولت بودند لطیفه‌ای را از ویل راجرز، طنزپردازِ جُنگ‌های تلویزیونی، نقل می‌کرد: فقط خدا رو شکر کنید که همون دولتی که واقعاً بالاش پول می‌دید گیرتون نمی‌آد!فریدمن اینجا به نظرات اف. ای. هایِکِ اتریشی و طرفدار متعصب بازار آزاد طنین دوباره می‌دهد که در سال ۱۹۵۰ به دانشگاه شیکاگو پیوست. هایک، زمانی‌که در دهۀ ۱۹۴۰ در لندن در تبعید به سر می‌برد، رسالۀ ضدکمونیستی متعصبانه‌اش، راهِ بردگی۲، را نوشته بود؛ نسخه‌ای فشرده از آن در ریدرز دایجست منتشر شد و نویسنده‌اش را مشهور ساخت. باور تقریباً افراطی هایِک به فردگرایی سرمایه‌دارانه و هر چیزِ ضد اتحاد جماهیر شوروی بی‌شک شرایط مباحثه‌ای که شولتز و فریدمن در آن زمان داشتند را تحت کنترل داشت.حال، دو دانشگاهی مکثی می‌کنند تا نظمی به افکارشان ببخشند. سپس مفهوم سرمایۀ انسانی مطرح شد. احتمالاً توسط شولتز، زیرا ممکن بود به یافتن زمینه‌های مشترک با شریک ریزجثه‌اش کمک کند. متأسفانه، معلوم شد که این مفهوم به‌ معنای نابودی دانشگاهیِ مسن‌تر در این مباحثه است.در اصل، ایدۀ سرمایۀ انسانی جدید نبود. مدت‌ها پیش ‌از این، آدام اسمیت اشاره کرده بود که چگونه مهارت‌ها و توانایی‌های کسب‌شده توسط کارگران (مثلاً تعلیم و آموزش و...) می‌تواند به ارزش اقتصادیِ یک بنگاه تجاری بیفزاید. اما شولتز به‌تازگی مجذوب این ایده شده بود. وی فعالانه اعضای دانشکده و دانشجویان دکتری را تشویق می‌کرد تا نظریۀ مستحکم‌تر و قاعده‌مندتری از سرمایۀ انسانی خلق کنند. شایع است که شولتز پس از بازدید از مزرعه‌ای فقیر ناگهان متوجه اهمیت آن شده است. او از مالکان ژنده‌پوش پرسید که چرا این‌قدر راضی‌اند؟ آن‌ها در پاسخ گفتند که موفق شده‌اند بچه‌هایشان را به مدرسه بفرستند. این امر باعث تضمین درآمدی ایمن برای خانواده تا سال‌های سال می‌شود.فریدمن نیز شیفتۀ اندیشۀ سرمایۀ انسانی بود، اما از زاویه‌ای دیگر. برخی از همکاران جوان‌تر -ازجمله گری بِکِر، از دانشجویان فریدمن در مقطع دکتری، که بعدها در این شاخه از اقتصاد اسم و رسمی یافت- به برخی پیشرفت‌های بزرگ دست پیدا کرده بودند. یکی از آن‌ها مشخصاً چشم فریدمن را گرفت. برخلاف پول یا ابزار، این نوع از سرمایه نمی‌تواند به‌صورت انتزاعی از فردی که صاحب آن است جدا شود، فی‌نفسه بخشی از اوست و، علاوه‌برآن، سرمایۀ انسانیِ یک شخص را شخص دیگری نمی‌تواند تصاحب کند، زیرا این کار مصداق برده‌داری خواهد بود. بنابراین، دقیقاً چه کسی باید مسئول سرمایه‌گذاری روی سرمایۀ انسانی، یا لذت‌بردن از مزایای آن باشد؟ ما می‌توانیم با نگاه به یکی از مقالات پیشین بِکِر، که در آن نشان داده بود چرا پرداخت هزینۀ برنامه‌های آموزشی توسط یک شرکت غیرمنطقی است، دربارۀ موضع فریدمن در این موضوع ظنی داشته باشیم؛ دلیل بِکِر این بود که ممکن است همان سرمایه‌گذاری یک روز عملاً از درِ شرکت بیرون برود و به یکی از رقبا بپیوندد.احتمالاً فریدمن با شولتز موافق بود که نظریۀ سرمایۀ انسانی همان سلاح فکری‌ای است که برای مقابله با تهدید شوروی در جبهۀ اقتصادی به‌دنبال آن بوده‌اند. حتی خودِ عبارت متضمن این بود که منافع انسان‌ها به‌طور طبیعی بر ارزش‌های سرمایه‌داری منطبق است. اما اینجا تنشی میان دو اقتصاددان وجود داشت. تفسیر شولتز از نظریۀ سرمایۀ انسانی -با تمام حرف‌هایش دربارۀ برنامۀ هزینه‌های عمومی و برنامه‌ریزی مرکزی- این تهدید را در خود داشت تا تصویر شبه‌سرمایه‌دارِ خودبسندۀ مستقلی را تضعیف کند که همۀ انسان‌ها طبقِ فرض آن شکلی بودند.به‌ نظر می‌رسد که قدرت استدلال فریدمن واکنشی برانگیخته است. نشانه‌های آشکار آن را در سخنرانی آغازین ریاست شولتز بر انجمن اقتصادی آمریکا در دسامبر ۱۹۶۰ می‌بینیم. همان‌طور که انتظار می‌رفت، او بر اهمیت سرمایه‌گذاری ملی در زمینۀ سرمایۀ انسانی و رابطۀ متقابل آن با رشد اقتصادی تأکید کرد. شولتز نزدیک به اواخر سخنرانی‌اش اشاره می‌کند که یکی از همکاران از او خواسته تا دربارۀ یکی از جزئیات مهم بیشتر توضیح دهد: «آیا باید بازگشت سرمایه از سرمایه‌گذاری‌های عمومی، در زمینۀ سرمایۀ انسانی، به خودِ افرادی تعلق گیرد که روی آن‌ها سرمایه‌گذاری شده است؟»شولتز می‌خواهد جواب بدهد «آری». او معتقد است که سرمایه‌گذاری دولتی روی مهارت‌های افراد ضروری است و باید به‌عنوان خیر عمومی سامان داده شود. آن مهارت‌ها ممکن است به‌عنوان منافع خصوصی توسط افراد به کار گرفته شوند، مثلاً آموزش عالی با هزینۀ دولت که برای افزایش درآمد شخص در طول زندگی مورد استفاده قرار می‌گیرد. اما این سرمایه‌گذاری درنهایت، به‌نوبۀ خود، تأثیرات مثبت وسیع‌تر یا «اثرات جانبی» برای اقتصاد خواهد داشت. باوجوداین، شولتز دربارۀ این موضوع کم‌کم تردید می‌کند. به ‌نظر می‌رسد که تشخیص می‌دهد زمینۀ فکری دگرگون شده و به‌زودی اندکی گیج می‌زند:مسائلِ سیاستیِ پنهان در این مسئله خیلی عمیق هستند و پر از پیچیدگی‌هایی که هم به تخصیص منابع مربوط می‌شوند و هم به رفاه. قاعده‌اش این است که سرمایۀ فیزیکی‌ای که به‌وسیلۀ سرمایه‌گذاری عمومی شکل گرفته به‌عنوان هدیه به فرد خاصی منتقل نمی‌شود. اگر سرمایه‌گذاری عمومی در زمینۀ سرمایۀ انسانی را در وضعیتی یکسان قرار دهیم، فرایند تخصیص بسیار ساده می‌شود.ما از پانویسی در نسخۀ منتشرشدۀ سخنرانی متوجه می‌شویم که همکار دردسرساز چه کسی بوده است: البته که فریدمن.جوابی که فریدمن از شولتز گرفت، به‌نحوی درک‌شدنی، دووجهی بود و دو نتیجه‌گیریِ محتمل داشت: نخست اینکه بازگشت سرمایۀ انسانیِ ناشی از سرمایه‌گذاری عمومی (مثلاً مالیات) باید در دست عموم بماند. مشکل این است که این سوسیالیسم است. و علاوه‌برآن، ما قبلاً فهمیده‌ایم که فرد نمی‌تواند از سرمایۀ انسانی‌اش جدا شود. درنتیجه فقط نتیجه‌گیری دوم باقی می‌ماند: اگر بازگشت سرمایۀ انسانیِ ناشی از سرمایه‌گذاری عمومی (مثلاً مالیات) «هدیه‌ای» به فرد ذی‌نفع نیست، بنابراین او خود باید بخشی یا همۀ مخارج سرمایه‌گذاری را به عهده بگیرد. خلاصه، از اعانه خبری نیست.اردوگاه شولتز در جنگی ازپیش‌باخته شرکت می‌کرد. تلاش‌های دولت برای به‌کاربستن ایده‌های او و افزایش شدید مخارج آموزشیِ فدرال در سال‌های ۱۹۶۱ و ۱۹۶۳ متوقف شدند. بدگویان این کار را به‌عنوان فلج‌کنندۀ رفاه یا حتی بدتر تفسیر کردند.از آن مهم‌تر این است که اثرات برخورد سرنوشت‌ساز فریدمن با شولتز حتی امروز نیز پابرجاست، و آن‌ هم نه به‌نحوی مطلوب. برای مثال می‌توان نخ قرمزی۳ را دنبال کرد از پیروزی سال ۱۹۶۰ فریدمن، بر سر اینکه دقیقاً چه کسی مسئول سرمایه‌گذاری روی سرمایۀ انسانی است و به فاجعۀ بدهی دانشجویی رسید که در حال ‌حاضر در ایالات متحده، انگلستان و بسیاری از دیگر کشورها در حال وقوع است، کشورهایی که به‌شیوۀ غیرانتقادیِ افراطی‌ای به‌روی نئولیبرالیسم آغوش گشودند. آیا مدرکی دانشگاهی می‌خواهید تا در زندگی جلو بیفتید اما از پس هزینۀ آن برنمی‌آیید؟ پس این وام دانشجویی را بگیرید تا کمک‌حالتان باشد، با قید و بندهایی که تا گور دنبالتان خواهد کرد. پیام بنیادین نظریۀ سرمایۀ انسانی به ‌نظر می‌رسد که ساده است و فریدمن با سرخوشی آن را در تکیه‌کلامی نغز در دهۀ ۱۹۷۰ خلاصه کرد: چیزی به اسم ناهار مجانی وجود ندارد.فریدمن در نظریۀ سرمایۀ انسانی چیزی بیش از ابزاری برای بالابردن رشد اقتصادی کشف کرده بود. نفسِ روشی که این نظریه بر طبق آن ابناء بشر را مفهوم‌پردازی می‌کرد نیز سلاحی ایدئولوژیک بود، به‌خصوص زمانی‌که به مقابله با گفتمان کارمحورِ کمونیسم، در درون و بیرونِ ایالات متحده، می‌رسید. مگر نه اینکه نظریۀ سرمایۀ انسانی پاسخ محافظه‌کارانۀ نهایی به این شعار مارکسیستی است که کارگران باید ابزار تولید را در اختیار بگیرند؟ اگر هرکس خودش هم‌اینک ابزار تولید خودش باشد، پس تنش مفروض در قلب فرایند کار سرمایه‌داری از لحاظ منطقی ناپدید می‌شود. شولتز نیز کم‌کم داشت متوجه حقیقت می‌شد و موافق بود که کارگران می‌توانند درواقع سرمایه‌داران بالفعل باشند: «نیروهای کار نه از طریق پخش سهام شرکتی، آن‌گونه که عرف جامعه می‌خواهد، بلکه از طریق کسب دانش و مهارتی که ارزش اقتصادی دارد تبدیل به سرمایه‌دار شده‌اند.»تنها می‌توان حدس زد که اتحاد شوروی چه برداشتی از این داشت. نظریۀ سرمایۀ انسانی داشت در عمل کارگران را از روایت غالب دربارۀ انگیزۀ سرمایه‌داری «ناپدید» می‌کرد. این نقشه‌ای هوشمندانه برای گسترش همدلی‌های طرفدار سرمایه‌داری در سراسر ایالات متحده بود، به‌خصوص در میان طبقات کارگری که به‌تدریج داشتند شک می‌کردند که نکند دشمن حقیقی کارفرمای فعلی‌شان باشد. حال سرمایه‌داران داشتند به زبان دیگری صحبت می‌کردند: «چطور ممکن است علیه ما باشید؟ درواقع، خودتان یکی از ما هستید!»با انتخاب مارگارت تاچر و رونالد ریگان، نظریۀ سرمایۀ انسانی در جهان انگلیسی‌زبان محیط‌های سیاسیِ مساعدی یافت. بهترین تعریف برای آنچه پس از آن در انگلستان، ایالات متحده و سایر کشورها رخ داد می‌تواند جنبش عظیم زدودن مالکیت جمعی باشد. دیگر جامعه‌ای وجود نداشت؛ تنها افراد و خانواده‌هایشان وجود داشتند. برای بانوی آهنین۴، هایِک به‌طور خاص کشف و شهودی بزرگ بود و بی‌وقفه او را می‌ستود.در این بینش اقتصادی جدید، نمی‌توان کارگران را به‌عنوان طبقه‌ای خاص با منافع مشترک دید. آن‌ها حتی به یک شرکت هم تعلق نداشتند... این‌جور حرف‌ها زیادی اشتراکی بود. حتماً، شاید حتی کارگر هم نبودند! درعوض، انسان اقتصادی با ظرفیتِ سرمایۀ انسانی، به‌نحوی، موجودی الصاقی به شرکت بود که تنها منافع خودش را دنبال و روی توانایی‌هایش سرمایه‌گذاری می‌کرد تا اهرمی برای کسب بهترین قرارداد باشد. این فانتزی «ملتی از عواملِ آزاد»۵ اغلب به چیزی مرموز شباهت داشت. کتاب‌های مدیریتیِ عامه‌پسندِ۶ فرودگاهی در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۹۰ به همین دلیل این‌قدر خنده‌دارند. برای مثال، بنابر نظر چارلز هندی در کتاب عصر تناقض۷ (۱۹۹۴) می‌خوانیم: «کارل مارکس باید خوشحال باشد، او آرزوی روزی را داشت که کارگران صاحب ابزار تولید باشند. اکنون هستند.» پیتر دراکر حتی راضی شد رسیدنِ «جامعۀ پساسرمایه‌داری» را اعلام کند و ایالات متحده را سوسیالیستی‌ترین کشور موجود بنامد، زیرا، هرچه نباشد، همۀ کارگران مقداری سرمایه داشتند.بااین‌حال، آنچه شوخی‌بردار نیست، جهان شجاعِ نوینِ کار است که در پی ایده‌های نئوکلاسیکی همچون نظریۀ سرمایۀ انسانی سر بر آورد. تنها زمانی‌که فرد شاغل، به‌شیوه‌ای چنین افراطیْ، فردگرایانه تعریف شود است که گرایش ارتجاعیِ قراردادهای اشتغال در صورت تقاضا۸ (یا «صفر ساعت») اصلاً می‌تواند جای پایی در اقتصاد بیابد. کارکرد آنچه برخی نام آن را اوبِریزه‌کردن۹ نیروی کار گذاشته‌اند دسته‌بندی‌کردن کارگران به‌عنوان صاحبان مستقل تجارت است که در نتیجۀ آن تمام هزینه‌های استخدامی به خود فرد شاغل منتقل می‌شود: آموزش، لباس فرم، وسیلۀ نقلیه و تقریباً تمام چیزهای دیگر.فریدمن آن روزها، در دهۀ ۱۹۶۰، جامعه‌ای را مجسم می‌کرد که در آن همۀ ما کارآفرینان ثروتمند و کامروایی هستیم. آنچه در واقعیت نصیبمان شد کاهش دستمزد، تعطیلات و مرخصی استعلاجی کمتر، کمبود مزمن مهارت، بدهی کارت اعتباری و ساعت‌های بی‌پایان انجام کاری بیهوده بود. بیش از هر چیز دیگری، داستان نظریۀ سرمایۀ انسانی در اقتصادهای غربی داستانِ تهی‌کردن مردم بوده است، نه عکس آن.دلیلش این است که این نظریه طی دوره‌ای غیرعادی در تاریخ قرن بیستم زاده شد، زمانی‌که بسیاری باور داشتند سرنوشت بشر در وضعیتی نامعلوم قرار دارد. بنابراین همین‌گونه باید به آن نزدیک شد، به‌عنوان یادگارِ نامتعارف و بسیار غیرواقع‌بینانۀ جنگ سرد. تنها در آن محیطِ شدیداً غیرمعمول می‌شد تک‌روهایی مثل هایِک و فریدمن را جدی گرفت و به حرفشان گوش داد. در برابر مرام اشتراکی کمونیستی، مکتب شیکاگو شرحی کاملاً متضاد از جامعه را بسط داد، جامعه‌ای که جمعیت آن افراد کپسول‌مانندی بودند که به‌صورت خودکار تمام اشکال انسجام اجتماعی را که قابل معامله نیستند کنار می‌گذارند. موتور محرکۀ این تنهایانْ فقط منش رقابت‌جوییِ خودانتفاعی است. کورکورانه به پول دل‌بسته‌اند؛ نامطمئن‌اند و از پارانویا رنج می‌برند. تعجبی ندارد که امروزه حالمان این‌قدر بد است.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را پیتر فلِمینگ نوشته است و در تاریخ۱۰ مۀ ۲۰۱۷ با عنوان «What is human capital» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. این نوشتار برای نخستین‌بار با عنوان «سرمایۀ انسانی: سلاحی برای جنگ علیه ناهار مجانی» و با ترجمۀ‌‌ علی امیری در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۶ آبان ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «سرمایۀ انسانی چیست؟» بازنشر کرده است.** پیتر فلِمینگ (Peter Fleming) استاد تجارت و جامعه در مدرسۀ تجارت کَس در دانشگاه سیتی لندن است. آخرین کتاب او مرگِ انسان اقتصادی (The Death of Homo Economicus) در سال ۲۰۱۷ منتشر خواهد شد.[۱] Oval Office: دفتر اصلی و محل کار رئیس‌جمهور ایالات متحدۀ آمریکا [مترجم][۲] The Road to Serfdom[۳] Red thread: در اسطوره‌شناسی یونانی، نخی که آریانده، دختر پادشاه کرت به تسئوس، پهلوان آتنی، داد تا از هزارتو به بیرون هدایتش کند [مترجم][۴] منظور مارگارت تاچر است [مترجم][۵] Free-agent nation[۶] Pop-management books: کتاب‌های تجاری غیرعلمی‌ای که دانشگاهیان سرشناس یا فعالان حوزۀ تجارت می‌نویسند [مترجم][۷] The Age of Paradox[۸] On-demand employment[۹] Uber: یک شرکت حمل‌ونقل شبکه‌ای است که اکنون در ۵۷۰ شهر در جهان فعالیت می‌کند. رانندگان آن ماشین‌های خود را می‌رانند [مترجم] ]]> پیتر فلِمینگ اقتصادوجامعه Tue, 07 Nov 2017 04:46:05 GMT http://tarjomaan.com/vdce.78vbjh8fv9bij.html فرهنگ جوانان امروز ستایندۀ مرگ است http://tarjomaan.com/vdcj.ieofuqeaosfzu.html لس‌آنجلس ریویو آو بوکز — دینا خاپایوا کتابی فوق‌العاده جذاب نوشته است دربارۀ موضوعی که بسیاری از ما به ندرت به آن فکر می‌کنیم، چه برسد به آنکه سال‌ها از عمرمان را وقف مطالعۀ آن کنیم: مرگ. کتاب او، از اساس، کتابی است ضدمرگ. صبر کنید، دست از خواندنش نکشید. این کتاب رژیمی غذایی برای همیشه زنده ماندن نیست، یوگا و مانیفستِ مهندسی ژنتیک هم نیست. بلکه عمدتاً تلاشی است برای کمک‌کردن به ما جهت حفظ خودمان در برابرِ کیش جدید مرگ. وسوسه‌ای زیر گوشمان می‌خواند که باید زیر سایۀ مرگ سکنی گزید، نه زیر آفتاب زندگی. و خاپایوا هشدار می‌دهد که به‌طور کلی فرهنگ ما، و علی‌الخصوص فرهنگ جوانانمان در برابر این وسوسه مغلوب شده است.خاپایوا معتقد است این اتفاق یک انقلاب است، و به یک معنا، همین‌طور هم هست. او سؤالی شایان توجه پیش می‌کشد: «چرا ... در زمانه‌ای که عمرها در غرب به‌طور بی‌سابقه‌ای طولانی است، شاهد علاقه‌ای وسواس‌گونه به مرگ هستیم؟» من استدلال خواهم کرد که شاید پاسخ در همین سؤالِ او نهفته باشد. اما در گام اول، ببینیم شواهد این انقلاب چیستند؟خاپایوا بعد از آنکه ریشۀ افکار مرگ‌محور را در گروه مشخصی از روشنفکران فرانسوی باز می‌یابد، «کالایی‌شدن مرگ» را با تفصیل توضیح می‌دهد. در این مسیر، به چرخش قرن اشاره می‌کند و بر چیزهای دیگری مثلِ تغییرشکلِ مناسک کفن و دفن، محبوبیتِ فیلم‌های ژانر وحشت و اسلشر، فراگیری فرهنگ زامبی‌ها و خون‌آشام‌ها (در بخشی که عنوان آن هست: ’خوش‌خوار: یک ایدئالِ هنری جدید‘) و تبدیل هالووین به دومین تعطیلاتِ اصلیِ آمریکایی‌ها بعد از کریسمس در نمایش‌های عمومی. در نگاه او، این تحولات «می‌تواند همچون نشانه‌ای برای فروپاشی ’چسب اجتماعی‘ تفسیر شود ... و شاید بیانگرِ ناامیدی روافزون از جمع‌های انسانی و بیزاری از فکرِ تعلق به یک اجتماع انسانی باشد.» و نتیجه می‌گیرد که این پدیده‌ها بخش‌هایی از «کیش مرگ» هستند. کیشی که «خبر از پارادایم فرهنگی جدیدی می‌دهد – انزجاری ژرف از نژاد بشر.»هالووین یکی از موضوعاتی است که نویسنده بدان می‌پردازد. «چه چیز آمریکایی‌ها را برمی‌انگیزد که خانه و حیاطشان را با تصاویری ترسناک از مرگ پر کنند؟ ... چرا هالووین، این بازماندۀ رسومِ مرگ‌محورِ سلت‌های کشاورز که در ایرلند و ولز می‌زیستند، در چرخشِ هزارۀ دوم دوباره احیا شده است؟» خاپایوا این موضوع را به شیوه‌ای جالب‌توجه به رسمِ ساده‌ترِ قاشق‌زنیِ بچه‌ها۱ مربوط می‌کند که مهاجران ایرلندی به آمریکا آوردند تا رقیبی باشد برای «دیا دِ لوس مرتوس»۲ که برخی از مکزیکی‌ها فکر می‌کنند دارد با هالووین تهدید می‌شود. همسر من که روان‌شناس کودکان است (ان سال کروگر؛ استاد دانشگاه جورجیا) می‌گوید در رسم قاشق‌زنی، ما از بچه‌هایی که بزرگترها را می‌ترسانند، رسیده‌ایم به بزرگسالانی که بچه‌ها را می‌ترسانند (و برای اینکه شکلات‌های ناسالم و بالقوه سمی‌مان را برایشان بذل و بخشش کنیم، با سنگ قبر و اسکلت می‌ترسانیمشان).اینجاست که هری پاتر به خیلی دردها می‌خورد. ولدمورت جادوگرِ سیاهی که «هر چه آفتاب بر آن می‌تابد رها کرده است» «جادوگری نیمه‌مرده است» و می‌خواهد خون هری را به چنگ آورد تا برای خودش زندگی جاودان را تضمین کند، بنابراین ولدمورت نیز در مجموع یک‌جور خون‌آشام است. «هری طی این کابوس هفت‌جلدی طولانی می‌آموزد که گوشت قربانی‌بودن چه حسی دارد و درمی‌یابد که راهی جز مرگی جانکاه و هولناک پیش رویش نیست، حتی اگر این مرگ برایش جاودانگی را به ارمغان آورد.» خاپایوا به‌جای آنکه هری پاتر را حماسۀ خوب‌ها در برابر بدها ببیند که میلیون‌ها نفر را مفتون خود کرده است، آن را «فرهنگی از مصرفِ کابوس» می‌داند که «مرگ جانکاه را همچون تفریحی برای کل خانواده ارائه می‌دهد.»به دلیل اینکه من بچه‌هایم را تا حدودی در عصرِ موفقیتِ صاعقه‌وارِ هری پاتر بزرگ کرده‌ام، باید بگویم که این داستان اصلاً برای من خنده‌دار نبود و اگر بچه‌هایم هم به آن نمی‌خندیدند، اجازه نمی‌دادم پایش به خانۀ ما باز شود. اگرچه بیشترِ تأسفی که من می‌خوردم برای آن نثرِ بد بود، نه به دلیل مردن‌های خشونت‌بار. من نکاتی که خاپایوا دربارۀ بی‌حس شدن مردم گفته است را به چشم خودم دیده‌ام و راستش را بخواهید، هیچ‌وقت علاقۀ بزرگسالان به خون‌آشام‌ها و زامبی‌ها را درک نکرده‌ام. وقتی به من گفتند (همسر روان‌شناسم مجدداً) که نمی‌توانم از تعبیر «گرگ‌ومیشِ برتریِ مردان»۳ برای زیرعنوان کتاب آخرم استفاده کنم، چون یک نسل کامل فکر خواهند کرد که کتابم دربارۀ خون‌آشام‌هاست، فهمیدم که واژۀ «گرگ‌ومیش»۴ آن معنایی را که من همیشه فکر می‌کردم دارد دیگر از دست داده است. ظاهراً در حال حاضر این واژه متعلق به بچه‌های شب است.اما من در مقایسه با خاپایوا پیوستگیِ بیشتری بین این پدیده‌های قرن بیست‌ویکمی و دیگر شکل‌های شیفتگی به مرگ در فرهنگ‌های گوناگون و اعصار مختلف می‌بینم. برای نمونه، تمرین‌های وودو و مناسک زامبی‌های هائیتی را در نظر بگیرید؛ یا نمایش اجساد بر روی سکوها در برخی از فرهنگ‌های بومی آمریکای شمالی؛ یا بودائی‌های تبتی که اجساد را خوراک پرندگان می‌کنند. سوزاندن بیوه‌ها به همراه شوهرانشان در رسم ساتی؛ مومیایی‌کردن و هرم ساختن برای فرعون‌ها در مصر باستان؛ و پوتره‌ها و ماسک‌های مرگ در عصر ویکتوریایی.مردم عصر الیزابت نه‌تنها معمولاً برای دیدن انسان‌هایی که گردن زده می‌شدند، جمع می‌شدند، بلکه از دیدنِ غرق‌شدن آن‌ها یا چهارشقه‌شدنشان و سوزانده شدنشان روی تیرک‌ها لذت هم می‌بردند. گردن‌زدن مشفقانه اما تحقیرآمیز بود و برای اینکه توهین نیز به درد اضافه شود، سرِ آدم‌های معروف را برای مدتی روی دروازه‌های پل لندن آویزان می‌کردند. اگر از تیمز عبور می‌کردید تا نمایشی از شکسپیر یا کمدی‌ای از بن جانسون ببینید، قدم زدن زیر آن سرها، برایتان بخشی از تفریحات پیش از شروع تئاتر محسوب می‌شد. بنا بر آنچه در نمایشنامه‌های تاریخی و تراژدی‌های آن عصرِ بزرگ درام می‌بینیم، در این همتایانِ فیلم و تلویزیون در آن دوران، حتی شیفتگیِ بیشتری به مرگ‌های جانکاه وجود دارد: بازسازی داستان‌های کتاب مقدس، ایلیاد، و حماسه‌های همۀ تمدن‌های باستانی.خاپایوا دربارۀ برخی از این‌ها بحث می‌کند، اما (در عوض) معتقد است که «کیش مرگ» در دوران ویکتوریایی، «بیشترین فاصلۀ ممکن را با این ’پورنوگرافی مرگ‘ در دوران معاصر دارد». شاید چنین باشد، اما من در مقایسه با آنچه انسان‌شناسان فرهنگی، مورخان فرهنگی و نظریه‌پردازان ادبی می‌گویند، قائل به پیوستگی‌های بیشتری هستم. و تمایل دارم آنچه امروز در حال رخ‌دادن است –و خاپایوا فاضلانه و مدقانه توصیفش کرده- را شیوۀ تازه‌ای از بروز شیفتگیِ جهان‌شمول انسان‌ها به مرگ بدانم.به یک معنا، وسواس مرگ مشخصۀ منحصربه‌فرد انسانیت است. شیوۀ خاکسپاری مردگان در نئاندرتال‌ها یکی از اصلی‌ترین برهان‌ها برای انسان‌بودن آن‌ها بوده است، و کشفی که در سال ۲۰۱۵ دربارۀ هومونالدی‌ها، گونه‌ای بسیار کمتر تکامل‌یافته- کردیم، شایان توجه بود زیرا شواهدی به دست داد مبنی بر اینکه آن‌ها مردگانشان را در شکافی درون غار زیرزمینیِ عمیقی می‌انداختند. انسان‌شناسان این کار را انسانی‌ترین چیزِ آن‌ها می‌شمارند.آدم‌خواری، طبق دانسته‌های امروزمان، به همان میزان که باستانی است، همه‌جایی و فراگیر بوده است. و رشتۀ جدیدی که آن را مرگ‌باستان‌شناسی می‌نامند، در کردارهای مربوط به مرگ می‌کاود تا ببیند این کردارها دربارۀ فرهنگ‌ها چه چیزی برای گفتن دارند. (کتاب راهنمای آکسفور برای باستان‌شناسی مرگ و دفن۵ که لئو نیلسون اشتاتز و سارا تارلو آن را تدوین کرده‌اند، در این زمینه یکی از بهترین‌هاست.) هر چه بیشتر دربارۀ خاکسپاری‌های باستانی کار می‌کنیم، جلوه‌های متنوع‌تری از شیفتگی به مرگ آشکار می‌شوند. بنابراین شیفتگیِ امروز ما هم نسخۀ مخصوص خودمان است، نه چیزی یکسره بی‌همتا، البته با در نظر داشتنِ اینکه ما به طورِ منحصربه‌فردی خودمان هستیم، همانطور که نئاندرتال‌ها یا مردمان عصر الیزابت به طورِ منحصربه‌فردی خودشان بودند.در تلاش برای فهم این الگوی متأخر از شیفتگی به مرگ، می‌خواهم روی تغییراتی زیربنایی در وضعیتِ انسان‌ها دست بگذارم که ممکن است آثار پراهمیتی داشته باشند. می‌باید به افول دین در غرب اشاره کنم؛ شیفتگی به مرگ که پیش از این در لفافۀ دین بروز می‌کرد، امروزه سرچشمه‌های دیگری یافته است. و زوال اخلاقیات و افزایش طول عمر را شاید باید دلیلی برای این شیفتگی جدید دانست نه موضوعاتی متناقض با آن. عقب‌انداختن مرگ تا سال‌های کهن‌سالی –که هملت آن را «نکبت عمر دراز» می‌خواند- به دوراهیِ اخلاقیِ ژرفی تبدیل شده است. چه هراسی نفرت‌انگیزتر است از آنچه بسیاری از ما در آخر خط با آن روبرو خواهیم شد: بدنی فرتوت و تهی از اندیشه که در «زندگی‌ای» نخواستنی به دام افتاده است و نه خود می‌تواند به آن پایان دهد و نه هیچ‌کس دیگری این کار را برایش انجام می‌دهد. آیا ماهایی که قرار است در وضعیتی شبهِ‌زنده، بار پرزحمت و سنگینی بر دوش بچه‌هایمان شویم، به معنی واقعی کلمه «نمرده» ایم؟ من به جوانان امروزی که پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایشان در چنین وضعیتی می‌بینند، حق می‌دهم که به هر فانتزی‌ای چنگ بزنند تا این واقعیتِ هولناک را کنار بزنند.در زمینۀ ادبیات کودک نیز، واقعیت شایان توجه آن است که برای تقریباً دو قرن، داستان‌های عامیانه مداوماً پاک‌سازی شده‌اند، حتی در مجلدات متعدد برادران گریم و از آن شدیدتر، در بازسازی‌های دیزنی از داستان‌های قدیمی. برونو بتلهایم که روان‌کاو است در کتاب فایده‌های افسون‌زدگی۶ این روند را به پرسش کشیده است و استدلال می‌کند که بچه‌ها هم به‌هرحال ترس‌ها و فانتزی‌های ترسناک خودشان را دارند و داستان‌های تیره و تاری که پدر و مادرها برایشان تعریف می‌کنند می‌تواند ابلیس‌های درونی‌شان را آرام کند.با همۀ این حرف‌ها، خاپایوا سوال‌هایی مهم پیش کشیده است. نقدهای فرهنگی موشکافانه و متین او به ریشه‌های فرهنگی بسیاری از جنبه‌های فرهنگ عامه‌پسند نقب زده است. با نگاهی وسیع‌تر، این کتاب می‌تواند گفت‌وگوهایی تازه را به راه اندازد، دربارۀ شیوه‌های ویژۀ قرن بیست‌ویکمیِ وسواس ما به مرگ، این کانون ابدیِ ترس‌ها، منازعات و شیفتگی‌های انسان.اطلاعات کتاب‌شناختی:Khapaeva, Dina. The Celebration of Death in Contemporary Culture. University of Michigan Press, 2017.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را ملوین کانر نوشته و در تاریخ ۳۱ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان « Nightmare Consumption: On Dina Khapaeva’s The Celebration of Death in Contemporary Culture» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «فرهنگ جوانان امروزی ستایندۀ مرگ است» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.** ملوین کانر (Melvin Konner) انسان‌شناس و رفتارشناس زیستی در دانشگاه اموری است.[۱] trick-or-treat: یکی از منسک‌های هالووین که در آن بچه‌ها لباس‌های ترسناک می‌پوشند و خانه به خانه در می‌زنند و خوراکی می‌گیرند [مترجم].[۲] Día de los Muertos: یا روز مردگان، رسمی است در میان اهالی مکزیک که در ایام آن، به مدت چند روز همۀ اقوام از دور و نزدیک دور هم جمع می‌شوند و یاد اجداد مشترکشان را گرامی می‌دارند [مترجم].[۳] The Twilight of Male Supremacy[۴] نام یکی از مشهورترین مجموعه فیلم‌هایی که قهرمانان آن خون‌آشام هستند [مترجم].[۵] The Oxford Handbook of the Archaeology of Death and Burial[۶] The Uses of Enchantment ]]> ملوین کانر اقتصادوجامعه Sun, 05 Nov 2017 04:17:26 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.ieofuqeaosfzu.html دو سال زندگی در آمریکا به یک آلمانی چه چیزهایی آموخت؟ http://tarjomaan.com/vdcg.n97rak9unpr4a.html اشپیگل — اخیراً بار دیگر همراه با بچه‌هایم در محله‌مان قدمی زدیم. از در جلو خارج شدیم، از چهار پلۀ ایوان پایین رفتیم و از راه خیابان هایلند به پارک لین‌بروک رسیدیم. پارکی زیبا با کلی درختان بلند، یک میدان بسکتبال، یک زمین بازی و یک فضای سبز بزرگ. دورتادور این پارک را آن خانه‌های احاطه کرده‌اند که ظاهراً همه‌شان را مثل هم ساخته‌اند: یک مسیر ماشین، یک گاراژ، ایوان و حیاط جلویی. بعضی از آن‌ها هم در بالای ورودی‌شان پرچم آمریکا را نصب کرده‌اند.فضایی واقعاً مغازله‌ای است، حداقل در ظاهر.بچه‌ها می‌خواستند کمی تاب‌بازی کنند. خورشید می‌تابید و هوا گرم بود، اما کمتر کسی آن اطراف بود. نه کسی، نه ماشینی در خیابان و نه بچه‌ای که توپ‌بازی کند و با سگ‌ها راه برود. میدان خالی بود، زمین بازی هم همینطور. این محله مثل خیلی وقت‌های دیگر، حسی شبیه عکس طبیعت بی‌جان۱ داشت.دو سال در بتزدا زندگی کردیم، شهرکی مرفه و عمدتاً سفیدپوست که در چند کیلومتری شمال واشنگتن دی‌سی قرار داشت. از خیلی جهات، دوران فوق‌العاده و پرهیجانی بود. در آنجا شکل‌گیری تاریخ را تجربه کردیم. باید راه خود را در محیط‌های خارجی پیدا می‌کردیم، و فهمیدیم که مهارت انجام این کار را داریم.به مرور زمان، دخترانم به دخترک‌هایی آمریکایی تبدیل شدند. آن‌ها حالا آهنگ‌های کِیتی پری و مایلی سایرس می‌خوانند، عاشق ماشین‌های کاروان هستند، شاپکین۲ جمع می‌کنند و وقتی وارد فروشگاه دیزنی می‌شوند، از جملاتی مثل «چقد اینجا خوشگله»۳ استفاده می‌کنند. در اندک روزهایی که با ماشین به سوپرمارکت نمی‌رویم، فکر می‌کنند یک جای کار می‌لنگد. می‌توان در آن‌ها دید که افسون سبک زندگی آمریکایی هنوز هم می‌تواند قدرتمند باشد. این شاید آزارنده باشد. اما بامزه هم هست، حداقل برای مدتی کوتاه.خیابان‌های خالیزندگی در محله‌مان را دوست داشتم. همسایه‌های خیلی خوبی داشتیم که فوراً با آدم رفیق می‌شدند. معمولاً می‌گویند روابط در آمریکا سطحی هستند، اما تجربۀ ما اینطور نبود.با این حال، خالی‌بودن و بی‌روحی خیابان‌ها مرا می‌آزرد. کمبود چیزی حس می‌شد: شور و شوق، زندگی عمومی و این حس که محله واقعاً چیزی قابل‌استفاده است، نه صرفاً لوکیشن فیلم. کریگ، یکی از همسایگانمان می‌گوید آمریکایی‌ها ترجیح می‌دهند در خانه بمانند چون به راحتی و بی‌حرکتی عادت کرده‌اند، چون همه‌چیز را می‌توان آنلاین سفارش داد، چون کولر و بخاری همه‌چیز را راحت‌تر از هوای واقعیِ بیرون می‌کند، چون ماشین‌ها خانۀ دومِ بسیاری از آدم‌ها شده‌اند. کریگ می‌گوید «ما راحت‌طلب شده‌ایم». اما مسئله واقعاً فقط همین است؟مدتی پیش کتابی از بری گلسنرِ جامعه‌شناس خواندم. نظریۀ گلسنر این است که آمریکایی‌ها در فرهنگی از ترسْ زندگی می‌کنند و هیچ کاری برای مقابله با آن انجام نمی‌دهند، بلکه فقط می‌گذارند زندگی‌شان در مارپیچی نزولی از پارانویا سُر بخورد. زیاد به این نظریه فکر کرده‌ام. در بتزدا، واقعاً چیز چندانی نیست که بخواهید از آن بترسید، مگر پشه‌ها و تصادف‌ها. اما صرفاً نوعی روان‌نژندی هم می‌تواند باعث شود تا خانۀ فرد مثل نوعی پناهگاه به نظر برسد. گاهی بتزدا به نظرم پناهگاهی بزرگ می‌رسید.البته ترس در آمریکا چیز جدیدی نیست. این کشور همیشه معتقد بوده که آخرالزمان به نحوی قریب‌الوقوع است. اما آن همه ترسی که –چه در مقیاس کوچک و چه بزرگ- در آمریکا به وجود آمده، باورکردنی نیست! نیازی نیست خیلی جای دوری بروید تا این ترس را ببینید. فروشگاه‌ها دستمال‌های ضدباکتری در دسترس مشتریان قرار می‌دهند تا از دستانشان در برابر میکروب‌های روی سبدهای خرید محافظت کند. والدین بچه‌هایشان را راحت‌طلب می‌کنند و هر روز به مدرسه می‌برند و برشان می‌گردانند. دورتادور زمین‌های بازی را حصار کشیده‌اند تا چیز بدی اتفاق نیافتد. در همۀ مدارس، آژیرهایی برای محافظت از کلاس‌ها در برابر تیراندازی در مدرسه وجود دارد. هیستری را می‌توان در تمام کانال‌های خبری ماهواره‌ای مشاهده کرد.اخیراً بررسی‌ای انجام شد دربارۀ اینکه آمریکایی‌ها بیش از همه از چه‌چیزی می‌ترسند. تقریباً همه‌چیز در این لیست هست. تروریسم و سرقت هویت. شرکت‌های فاسد و ورشکستی. طوفان و زنا. این مسئله دلیلی دارد. آمریکا دیگر پیروز جنگ‌ها نیست. ناگهان دیگر کشورها هم صاحب قدرت شده‌اند. همه‌چیز به طور دیوانه‌واری سریع شده است. ترس از خطرات خارجی هم می‌تواند بر روان تأثیر بگذارد، شکی در این نیست.این ترسْ وجهی داخلی نیز دارد. بسیاری از آمریکایی‌ها دیگر به سیاست‌مداران یا نخبگانشان اعتماد ندارند. در موقعیتی که شاخص‌های اقتصادِ کلان جهت مثبت را نشان می‌دهد، اما مقدار پولی که وارد جیب مردم می‌شود روز به روز کاهش می‌یابد، آن‌ها نمی‌دانند چه چیز را باور داشته باشند. بسیاری معتقدند که باید سرنوشت‌شان را در دستان خود بگیرند. خودِ همین کار می‌تواند طاقت‌فرسا باشد.ترس آمریکایی‌ها واگیردار استدونالد ترامپ استاد بهره‌برداری از این ترس در بسیاری از عرصه‌های زندگی است. در سیاست، در بازار املاک و نیز در رسانه. ما در خانه، مشترک واشنگتن پست شده بودیم. همسرم تمام روزنامه، حتی بخش محلی را می‌خواند و همین باعث می‌شد که حرف‌هایی بزند مثل اینکه «بیا توی منطقۀ پرنس‌ویلیام رانندگی نکنیم. اونجا همیشه تیراندازی می‌شه». اوایل به او می‌خندیدم. تا اینکه متوجه شدم که خودم هم محتاط‌تر شده‌ام. مثلاً دیگر دوست ندارم به ورزشگاه‌هایی بروم که گیت‌های حفاظتی ندارند. این ابلهانه است؟ بله، اما ترس در آمریکا واگیردار است.درست است، این کشور معمولاً مردم را به ناامیدی دچار می‌کند، حتی اگر در انزوا زندگی کنید. آمریکا مملو از تناقضات است. همه از امنیت حرف می‌زنند، اما آمریکایی‌ها حتی نتوانسته‌اند تسلطی منطقی بر مالکیت سلاح اعمال کنند. همه از آزادی حرف می‌زنند، اما در استخری که چند بلوک بالاتر از خانه‌مان می‌رفتیم، حتی دختربچه‌ها هم باید بیکینی می‌پوشیدند. اگر بطری شراب از فروشگاه می‌خریدم، باید آن را در پاکت پلاستیکی تیره‌ای می‌گذاشتم تا وقتی که به خانه برسم.اخیراً افسر پلیسی ما را کنار زد چون ظاهراً از لاین خودم خارج شده بودم. پرسیدم «اگه این قبض رو امضا نکنم چی؟» افسر گفت «بازداشتت می‌کنم». دخترم فریاد زد «بابا نری زندان». در آمریکا گاهی حس می‌کنید همیشه تحت نظارت هستید و اصلاً آزاد نیستید.هرچه که باشد، باید جدید باشدخیلی‌ها می‌گویند که این کشور رو به زوال است: ترامپ، بی‌عدالتی، بدهی به چین. شاید اینطور باشد، اما چندان هم مطمئن نیستم.در ژانویۀ ۲۰۱۶، خانه‌ای روبروی منزلمان بود. وقتی از پنجره به بیرون نگاه می‌کردیم، می‌دیدیم که این خانه دیگر صاحبی ندارد. خانه‌ای کوچک، کهنه، کمی کثیف و خراب بود. کسی مراقب حیاط نبود. یک روز بولدوزری آمد و در طول یک ساعت، آن خانه کان لم یکن شد. ظرف فقط دو ماه، خانه‌ای جدید در همان ملک ساخته شد، خانه‌ای با شش اتاق، چهار سرویس بهداشتی و ارزش ۱.۶ میلیون دلار. البته که این خانه دارای مسیر ماشین، گاراژ، ایوان و حیاط جلویی هم بود. حالا یک خانواده در آنجا زندگی می‌کنند و خوشحال هم به نظر می‌رسند، حداقل وقتی که پیدایشان می‌شود.آیا این بی‌ریشگی است؟ می‌شود قضیه را اینطور دید. اما به نظر من، آن خانه سمبلی از نحوۀ عملکرد این کشور است. و نیز نحوۀ عملکرد ما آلمانی‌ها. ما جوری دیگر با این قضیه برخورد می‌کنیم. احتمالاً سعی کنیم خانه را تعمیر کنیم، چند پنجرۀ نو نصب می‌کنیم و یک دست رنگ جدید به خانه می‌زنیم. هر طور شده سعی می‌کنیم خانه را نجات دهیم. هرچه باشد، آنجا خانۀ پدری‌مان بوده است.وقتی در کشوری دیگر زندگی کنید، چیزهای خیلی بیشتری دربارۀ فرهنگ خودتان نیز می‌آموزید. ما آلمانی‌ها علاقۀ چندانی به دور انداختن چیزهای قدیمی نداریم. چیزها را حفظ و بهینه می‌کنیم. چیزی که ما در آن اصلاً مهارتی نداریم، دورانداختن همه‌چیز و شروع از صفر است.آمریکایی‌ها مهارت عجیبی در این کار دارند. اگر از چیزی خسته شوند، راحت یک بولدوزر می‌آورند. ماشین‌ها اسقاط می‌شوند، خانه‌ها و نظریه‌ها و ایده‌ها و قهرمانان ورزشی و شغل‌ها و شرکت‌ها و سیاستمداران نیز همینطور. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که چیزی جدید جایگزین این‌ها شود. ماه؟ این که چیز جدیدی نیست! دفعۀ بعد هم نوبت مریخ است. اوضاع جنرال موتورز خوب نیست؟ پس تسلا موتورز را می‌سازیم.شخصاً معتقدم هیلاری کلینتون هم تا حدی قربانی همین نگرش شد. او مدت زیادی در صحنه بود. آمریکایی‌ها از تصور ریاست‌جمهوری او خسته بودند و ترجیح دادند که به کس دیگری رأی دهند، حتی با وجودی که می‌دانستند این کار بسیار پرخطر است. یا اینکه آیا میل به خطرکردن همان چیزی است که باعث شد به کس دیگری رأی دهند؟کشوری که هنوز رؤیا داردتمایل به زیر سؤال بردن همه‌چیز می‌تواند خطرناک باشد. اما من آن را تحسین هم می‌کنم. این رویکرد باعث می‌شود تا کشورْ خلاق، پویا و مهیج باشد. این کار باعث می‌شود تا آمریکا بتواند پوست بیاندازد و خود را متحول کند. این را روزی دونالد ترامپ هم حس خواهد کرد. پس از انتخاب اوباما به‌عنوان رئیس‌جمهور، پیش خود فکر کردیم: این همان آمریکای واقعی است. اما در اینجا، چرخ خیلی زود می‌چرخد. ترامپ نهایتاً در سال ۲۰۲۴ از صحنه خارج خواهد شد و هیچکس نمی‌تواند پیش‌بینی کند بعد از او چه خواهد شد. شاید پادشاهی روی کار بیاید، کسی چه می‌داند!آمریکا جایی است که مردم رؤیا دارند. آن‌ها هنوز هم با وجود همه‌چیز رؤیاهای خود را دارند. همسایه‌ام، مارک، نقاش است. اما در چند سال گذشته، روان‌شناس بوده است. مارک مقاله‌ای نوشت که به نظرش علم عصب‌شناسی را متحول خواهد کرد. من که هیچ‌چیز از آن نمی‌فهمم. اما عجیب این است که وقتی به صحبت‌های او دربارۀ مقاله فکر می‌کنم، این امید او را غیرممکن نمی‌دانم.در دوران کمپین‌های ریاست‌جمهوری، با زولتان ایشتوان آشنا شدم. زولتان هم می‌خواست رئیس‌جمهور شود. او به زندگی ابدی معتقد است و می‌خواهد به ربات تبدیل شود تا از مرگ بگریزد. زولتان شانسی در انتخابات نداشت. اما ایدۀ ربات‌شدن؟ بعید می‌دانم چیزی از آن هم دربیاید. اما شور و اشتیاق او در سفر به سرتاسر کشور واقعاً مرا تحت تأثیر قرار داد.اخیراً نمایشگاهی خیابانی در محله‌مان برگزار شد. زنی حدوداً ۵۰ ساله به نام لیزا دو بار در سال این نمایشگاه را سازماندهی می‌کند. او امضاهایمان را جمع می‌کند و سراغ مقامات محلی می‌رود تا مجوز بگیرد کل خیابان را مسدود نماید. حتی گروهی فیس‌بوکی نیز می‌زند و بودجه‌ای جزئی را مدیریت می‌کند. لیزا شغلی ثابت هم دارد، اما طوری به این نمایشگاه بتزدا رسیدگی می‌کند که گویی حرفۀ اصلی‌اش است.در روز نمایشگاه خیابانی، که حکم جشن خداحافظی من و خانواده‌ام را نیز داشت، ناگهان همه از خانه بیرون آمدند. کودکان در کنار چهارراه سوار یک اسبچه می‌شدند. در خیابان ژیمناستیک بازی می‌کردند. در حیاط‌های جلوییمان می‌نوشیدیم، بازی می‌کردیم و مثل شاهان غذا می‌خوردیم. محله‌مان ناگهان بسیار سرزنده شده بود.خداحافظی بسیار خوبی بود.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را فایت مدیک نوشته و در تاریخ ۳۱ آگوست ۲۰۱۷ با عنوان «What I Learned from Two Years in America» در وب‌سایت اشپیگل منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «دو سال زندگی در آمریکا به یک آلمانی چه چیزهایی آموخت؟» و با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.** فایت مدیک (Veit Medick) روزنامه‌نگاری آلمانی است که اخیراً دو سال را در مقامِ گزارشگر اشپیگل‌آنلاین در آمریکا سپری کرد.[۱] Still-life[۲] نوعی اسباب بازی [مترجم].[۳] it's beautiful here ]]> فایت مدیک اقتصادوجامعه Sat, 04 Nov 2017 04:38:15 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.n97rak9unpr4a.html در حسرت پاسپورت معتبر http://tarjomaan.com/vdch.mn6t23nq-ftd2.html اکونومیست ۱۸۴۳ — جلال در یک شرکت مخابراتی مدیر اجرایی است، به زبان انگلیسی تسلط دارد و از دانشگاه هاروارد فارغ‌التحصیل شده است. همسرش هم جراح است. وضع آن‌ها از هرلحاظ خوب است، همیشه عاشق مسافرت بوده‌اند و علاقۀ خاصی به دریاچۀ کومو در ایتالیا دارند. اما شهروندیِ عراق معمولاً برای آن‌ها مشکل ویزا ایجاد کرده است. به‌همین‌خاطر جلال (که اسم مستعار اوست) و همسرش چند سال پیش درخواست دادند تا تبعۀ کشور دیگری شوند: آنتیگوا [جزیره‌ای در دریای کاراییب]. پس از ده‌ماه روال اداری و ارزیابی‌های لازم (بررسی سوابق و مواردی از این دست)، چندصدهزار دلار در املاک و یک صندوق توسعه در این جزیرۀ کارئیبی سرمایه‌گذاری کردند و درمقابل گذرنامه‌ای دریافت کردند که می‌توانند با آن بدون ویزا به ۱۳۰ کشور ازجمله اکثر کشورهای اروپایی سفر کنند. آن‌ها هروقت به کومو سفر می‌کنند برای مشاوری که به آن‌ها کمک کرد عراقی-آنتیگوانی شوند، به‌نشانۀ قدردانیِ دائمی‌شان، کارت پستال می‌فرستند.فرانچسکو کورالو به دلایلی بسیار متفاوت در جزایر کارائیب یک امتیاز جلو افتاد. او که تاجری ایتالیایی است و در فهرست مهم‌ترین افرادِ تحت‌تعقیبِ اینترپل قرار دارد، از کشور دومینیکا برای خودش یک گذرنامۀ دیپلماتیک خرید و تلاش کرد با استناد به اینکه نمایندۀ دایمی این کشورِ جزیره‌ای در سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (فائو) است برای خود مصونیت دیپلماتیک بگیرد. او امروز در سنت مارتِن، قلمروی کوچکی از هلند در دریای کارائیب، در بازداشت به سر می‌برد و احتمال دارد به‌اتهام فرار مالیاتی و رشوه به سیاست‌مدارن به ایتالیا مسترد شود. یکی مدیر اجرایی پرافتخار و لایقی است که می‌خواهد از سدی که به‌خاطر دیگران برایش ساخته‌اند عبور کند و دیگری مردی تحت‌تعقیب: هر دو آن‌ها مشتریِ تجارت گذرنامه‌های پولی‌اند. اعطای شهروندی یا پروانۀ اقامت درعوضِ کمک مالی معمولاً انتقاد مطبوعات و رسانه‌ها را در پی دارد چون درِ پشتی را برای جنایتکاران باز می‌گذارد، اما مثل فاینانس برون‌مرزی، این ماجرا نیز طیف اخلاقی وسیعی را در بر می‌گیرد. کسی دقیقاً نمی‌داند که چقدر از آن سیاه و چقدر سفید است چون داده‌ها باهم همخوانی ندارند. پیتر وینسنت از انجمن کارگزاران مرزی بوردرپُل برآورد می‌کند که احتمالاً یک‌درصد از مشتریانِ این صنعت ناقضان حقوق بشر، پولشوها یا سایر افراد متواری از دست عدالت هستند و ۹۹درصد دیگرْ جهانگردان ثروتمندی که برای تفریح سفر می‌کنند یا افرادی که برای روز مبادا آماده می‌شوند (از کشورهایی که به‌لحاظ سیاسی بی‌ثبات‌اند یا تغییرات اقلیمی تهدیدشان می‌کند). کریستیَن کالین، رئیس شرکت مشاورۀ هِنلی اَند پارتنرز، تخمین می‌زند که سالانه، چندین هزار نفر مجموعاً حدود دومیلیارد دلار برای افزودن یک گذرنامه یا پروانۀ اقامت به کلکسیون خود خرج می‌کنند. بزرگ‌ترین منابع مشتریْ کشورهای چین، روسیه و منطقۀ خاورمیانه هستند. تقاضا به‌سرعت سیر صعودی گرفته است، این را اریک مِیجر می‌گوید کسی که وقتی در بانک اچ.اس.بی.سی کار می‌کرد به پیشگامی این صنعت کمک کرد. او حدس می‌زند که شمار مشتریان بازارهای نوپا با سرعت ۱۵تا۲۰ درصد در سال رو به افزایش باشد که ارزش خالص‌شان از ۱ تا ۱۰۰ میلیون دلار متغیر است. برای این مشتری‌ها چندصدهزار دلار دربرابر مزایایی که از تابعیت مضاعف به دست می‌آورند معامله‌ای باصرفه است. بی‌ثباتیْ تقاضا را بالا می‌برد: مثلاً روزبه‌روز افراد بیشتری از آفریقای جنوبی به دنبال گذرنامۀ دوم می‌روند، چون تعداد کشورهای مقصدی که می‌توانند با گذرنامۀ خود و بدون ویزا به آن‌ها سفر کنند در دولت زودرنج جاکوب زوما کاهش یافته است. تروریسم هم همین‌طور: شهروندان بعضی کشورهای ثروتمند (به‌ویژه آمریکا) تمایل دارند در خارج از کشور با گذرنامه‌ای متفاوت کار یا مسافرت کنند.عرضه نیز متناسب با این تقاضا افزایش یافته است. کالین می‌گوید درحال‌حاضر ۳۰ تا۴۰ کشور برنامۀ فعالِ اعطای شهروندی اقتصادی یا اقامت دارند و ۶۰ کشور دیگر مقررات قانونی برای این مسئله دارند. برخی از این کشورها کمک نقدی بی‌واسطه قبول می‌کنند و بعضی دیگر سرمایه‌گذاری درقالب خرید اوراق بهادار دولتی یا ملک. بعضی هم نگاهی بلندمدت به منافع اقتصادی بالقوه دارند و برای کارآفرینانی که شرکت محلی احداث و تعداد مشخصی شغل ایجاد کنند گذرنامه می‌دهند. حداقل سرمایه‌گذاری موردنیاز از بالای ۱۰هزار دلار (مثلاً برای گرفتن اقامت تایلند) شروع می‌شود و تا بیش از ۱۰ میلیون دلار (برای گرفتن اقامت فوری در بریتانیا) متغیر است. در برخی کشورها می‌توان سرمایۀ اولیه را پس از چندسال بیرون کشید.کشورهای منطقۀ کارائیب بسیار مناسب‌اند. گذشتۀ استعماری این جزایر نشان از تمایل آن‌ها به دسترس‌پذیری گستردۀ بدون ویزا دارد؛ اندازۀ کوچکشان باعث می‌شود که کشورهای ثروتمندْ لازم ندانند دسترسی شهروندانشان را محدود کنند؛ فقرِ آن‌ها به‌معنای نیازشان به وجوه نقد است. پس از آنکه حذف یارانه‌های اروپا به ورشکسته‌شدن صنعت شکرِ فدراسیون سنت کیتس و نِویس انجامید، این کشور کمک زیادی به پیشرفت تجارتِ گذرنامه در طول دهۀ گذشته کرد؛ از آن زمان تاکنون بیش از ۱۰هزار گذرنامه به‌قیمت ۲۵۰هزار دلار فرروخته است؛ تجارتی پرسود برای یک‌جفت جزیره با جمعیت ۵۵هزار نفری و تولید ناخالص داخلی یک‌میلیارد دلاری. کشور همجوار دومینیکا با نرخ تخمینی در سال حدود ۲هزار گذرنامه ، هریک به‌ارزش ۱۰۰هزار دلار، صادر می‌کند. وینس هِندرسون سفیر دومینیکا در سازمان ملل، این برنامه را پس از وقوع طوفان گرمسیریِ اِریکا در سال ۲۰۱۵ «طناب نجاتِ» کشور توصیف کرد. در سال ۲۰۱۷، ۱۴۸میلیون دلار از بودجۀ ۳۴۰میلیون‌دلاری این کشور از محل برنامۀ اعطای شهروندی با سرمایه‌گذاری تأمین خواهد شد. نخست‌وزیر آنتیگوا گفته است که برنامۀ اعطای گذرنامه در ازای پول از ناتوانی این کشور در بازپرداخت بدهی‌هایش جلوگیری کرده است. جزایر اقیانوس آرام نیز به‌امید جبران کسری بودجۀ دولتی ناشی از اوضاع اقلیمی مشغول بازاریابی‌اند. وانواتو پیشنهادهای جذابی به‌همراه گذرنامه مثل حساب رایگان شرکت شل و حساب بانکی عرضه می‌کند.بزرگ‌ترین جهش روبه‌جلوی این صنعت ورودِ آن به میدان بازی کشورهای اتحادیۀ اروپا بخصوص جزیرۀ مالت و قبرس در سال‌های اخیر بوده است. قبرس در تبلیغاتش از «شهروندی اتحادیۀ اروپا درعرض چندماه» با مزایای کامل ازجمله تأمین خدمات بهداشتی در سراسر اروپا و الزامی‌نبودن زندگی در جزیره یا قبولی در آزمون تاریخ یا زبان می‌گوید. مزیت‌های مالیاتی نیز بسیار جذاب‌اند. ولی قیمت نسبتاً بالاست: دو میلیون یورو، که باید در اوراق بهادار یا املاک سرمایه‌گذاری شود. در این برنامه توضیحاتی داده می‌شود دربارۀ ویلاهایی که در طول جزیره به چشم می‌خورند و مالک بیشترشان روس‌ها و چینی‌ها هستند.جزیرۀ مالت ارزان‌تر است: حداقل ۶۵۰هزار یوور و ۲۵هزار یوروی دیگر برای همسر یا هریک از فرزندان. اما این جزیره هم شرایط سختی دارد. فرایند بررسی یک سال یا بیشتر طول می‌کشد و گفته می‌شود حدود یک‌سوم تقاضانامه‌ها رد می‌شوند. یک سهمِ پرداختی ممکن است بیشتر از میانگینِ مالیات‌بردرآمدی باشد که یک مالتی در تمام عمر خود می‌پردازد. دولت مالت بیش از ۱۴۰۰ تقاضانامه را تأیید کرده است. محدودیت برنامه (طبق پیش‌بینی) ۱۸۰۰ مورد است.حدود شش کشور دیگر نیز می‌خواهند وارد عمل شوند. مونته‌نگرو که چندسال قبل موفق نشد برنامه‌ای را شروع کند -که طبق آن می‌توانست تا سال ۲۰۲۲ به عضویت سازمان ملل درآید- به‌تازگی برنامه‌اش را از سر گفته است. سنت لوسیا اخیراً وارد میدان شده است و درقبال فرصت‌های سرمایه‌گذاری مختلف، گذرنامه و سفر بدون ویزا عرضه می‌کند. اما این صنعت مشکلات خودش را دارد. تعدادی از ناقضان تحریم ایرانی، هنگام دستگیری، گذرنامۀ سنت کیتس به‌همراه داشتند؛ بازرسان آمریکایی می‌گویند «جو لو» از مظنونان رسوایی فساد بزرگ در شرکت «۱.ام.دی.بی» که یک صندوق سرمایه‌گذاری مالزیایی است، از این گذرنامه‌ها داشت. یکی از مشاوران آشنا به برنامۀ اعطای گذرنامۀ دومینیکا می‌گوید: «رسیدگی به بیش از چندصد درخواست در سال در این کشورهای کوچک و با منابع محدود مسلماً در پذیرش افراد منجر به لغزش خواهد شد.» سازمان همکاری و توسعۀ اقتصادی طرح‌های فروش شهروندی را گریزگاهی احتمالی در جنگ علیه فرار مالیاتیِ بین‌المللی شناخته است. مأموران مبارزه با فساد ابراز نگرانی می‌کنند که این طرح‌ها موجب گسترش اختلاس شوند، به‌ویژه در دولت‌های کوچک که نظارت مأمورانِ مجریِ طرح معمولاً ضعیف است.سنت‌کیتس درتلاش است تا اعتبار خود را دوباره به دست آورد. دولت این کشور زیر فشارهای بین‌المللی برای جمع‌آوری هزاران گذرنامه فراخوان داد و گذرنامه‌های جدید و دقیق‌تری صادر کرد که پنهان‌سازیِ هویتِ دارنده را دشوارتر می‌کنند. کانادا طی اقدامی شدید تصمیم گرفت سفر بدون ویزا برای اتباع دوجزیرۀ کیتس و نِویس را لغو کند (از آن زمان این امتیاز را برای آنتیگوا نیز لغو کرده است). سنت‌کیتس برای نشان‌دادن اراده‌اش برای تغییر رویه، یک شرکت بین‌المللی مدیریت ریسک برای حسابرسیِ برنامه‌اش به کار گرفت.تنها طرح‌های جزایر کوچک نیست که سرخط خبرها را به خود اختصاص می‌دهد. کشورهای ثروتمند تمایل دارند به‌جای شهروندیْ اقامت بدهند (یا اقامتْ گام اول آن‌ها برای اعطای شهروندی باشد). برنامۀ ای‌بی‌ـ۵ آمریکا بزرگ‌ترینِ این طرح‌هاست که گذشتۀ پرافت‌وخیزی دارد. این طرح هرسال به چندهزار خارجی حق زندگی و کار در آمریکا را می‌دهد به‌شرطی که ۱میلیون دلار -یا نصف این مبلغ را در مناطقِ هدفِ کم‌اشتغال- سرمایه‌گذاری کنند و دست‌کم ده شغل ایجاد کنند. چندین پروژهْ کلاهبرداری از آب درآمده‌اند. سوءاستفادۀ جِرد کوشنر داماد دونالد ترامپ از برنامۀ ای‌بی‌ـ۵ برای جذب سرمایه‌گذاران چینی در پروژه‌های توسعۀ خانوادگی‌اش نیز اعتبار این برنامه را زیر سؤال برده است. برخی از سناتورها خواستار توقف این طرح شده‌اند و قرار است کنگره به‌زودی دربارۀ تمدید آن تصمیم‌گیری کند. کشورهای ثروتمند دوست دارند مرز مشخصی بین خود و فروشندگان علنیِ شهروندی بکشند، اما جیسون شارمان استاد روابط بین‌الملل در دانشگاه کمبریج می‌گوید «این تفاوت در جنسِ عمل نیست بلکه در اندازۀ آن است»: از زمان بحران مالی جهانی، نیمی از کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعۀ اقتصادی به فروش ویزا، پروانۀ اقامت یا شهروندی روی آورده‌اند. در بریتانیا سرمایه‌گذار هرچه مبلغ بیشتری پرداخت کند (تا حداکثر ۱۰میلیون پوند) روند صدور سریع‌تر پیش می‌رود.کریستین کالین در میانۀ مصاحبه‌ای در سوئیتِ مجاورِ سالن کنفرانسِ هتل گراند کِمپینسکی در ژنو مکثی می‌کند تا مقداری موز سفارش دهد. او توضیح داد که نشست‌های پی‌درپی فرصت غذا خوردن را از او گرفته‌اند. هنگامی که در لندن بود بیشترِ وقت خود را پشت یک میز مشخص در کنجی تاریک از یک رستورانِ هتل مجلل کلاریجیز می‌گذراند و از مراجعان و مشتری‌های خود یکی پس از دیگری میزبانی می‌کرد.صنعت گذرنامه با رشد بیشتر به سمت جذب مشتریان پولدار رفته است. این صنعت پیش از این در تسلط شرکت‌های کوچکی بود که کالاهای خود را با درج آگهی تبلیغاتی در مجلات کسب‌وکار تبلیغ می‌کردند یا شرکت‌های توسعه که خانۀ ساحلی با حق اقامت می‌فروختند. امروزه این کار بخشی از کسب‌وکار خدمات‌رسانی به «افراد با خالص دارایی بالا»۱ شده است. از شرکت‌های مشاور بین‌المللی مانند هِنلی (شرکت کالین) گرفته تا بانک‌های بزرگ فعال در مدیریت ثروت خصوصی مثل یو.بی.اس و اچ.اس.بی.سی در این زمینه خدمات می‌دهند. بانک‌های کانادایی نیز فعالند که قبلاً تجربه کسب کرده‌اند: کانادا از اولین فروشندگان اقامت بود و جرقه‌های این کار با طرحی در کبک زده شد که بین آسیایی‌ها و ایرانی‌ها محبوب شد و به ترقی اقتصاد این استان در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ کمک کرد.اخیراً شرکت‌های حسابداری بزرگ مانند کی.پی.ام.جی و بی.دی.او و شرکت‌های حقوقی نیز وارد این صنعت شده‌اند. «میشکان دِ ریا» که یک شرکت حقوقی گران‌قیمت در لندن است برای کسانی که می‌خواهند با حقوقِ تابعیتیِ جدید وارد کشور شوند بستۀ خدمات وی‌آی‌پی شامل «دانشجوی وی‌آی‌پی» و «سرویس کامل» عرضه می‌کند، «برای تضمین انتقال بی‌نقص به انگلستان برای شما و فرزندانتان». این برنامه شامل خدمات ملازم برای هرکاری از خرید لباس مدرسه گرفته تا تزئینِ ملک جدید می‌شود.کالین با فروش اقامت در مناطق مختلف سوئیس و کانادا و داشتن اطلاعاتی سطحی دربارۀ گذرنامه‌های اتریشی مهارت خوبی در این کار کسب کرد. اقبال بزرگ او وقتی بود که سنت‌کیتس را قانع کرد به شرکت هنلی اجازه دهد تا مقررات شهروندی‌اش را بازنویسی و برای خود برنامۀ اعطای گذرنامه طراحی و به بازار عرضه کند. چند کشور کارائیبی که دچار بحران اقتصادی بودند از این اقدام پیروی کردند، ازجمله گرِنادا، آنتیگوا و دومینیکا. شرکت هنلی بابت مشاوره‌دادن به مشتریان خصوصی دربارۀ برنامۀ شهروندی و نیز به دولت‌ها در طرح‌ریزی برنامه‌هایشان کارمزد می‌گیرد. این شرکت در بعضی موارد، سهمی را برای هر تقاضانامۀ موفق دریافت می‌کند. (شرکت هنلی درآمدهایش را افشا نمی‌کند.) کالین می‌گوید «اگر کارتان جهانی است، مجبورید بیش از یک گذرنامه داشته باشید»، اما خودش از افشای تعداد گذرنامه‌های خود امتناع می‌کند.این صنعت به‌تدریج با رفتن به سمت مشتریان ثروتمند تغییر چهره می‌دهد و با ادبیاتی آبرومند معرفی می‌شود. در سال ۲۰۱۴ برخی از شرکت‌های بزرگ یک انجمن صنفی به‌نام «شورای مهاجرت سرمایه‌گذاری» تشکیل دادند که برنامه‌های متنوع برگزار و گزارش‌های حجیم منتشر می‌کند تا اعتبار این صنعت را در چشم قانونگذاران و رسانه‌ها بالا ببرد. این انجمن تأکید دارد که در تجارتِ «گذرنامه‌های فروشی» فعالیت نمی‌کند، بلکه در کسب‌وکار «شهروندیِ سرمایه‌گذارانه» یا اگر با ظاهری قانونی‌تر بگوییم «مهاجرت سرمایه‌گذاران» فعال است. مشاوران از «تسهیل جابجایی جهانی استعدادها» سخن می‌گویند. سال گذشته شورای مهاجرت سرمایه‌گذاری به سازمان شفافیت بین‌الملل پیوست که با فساد مبارزه می‌کند تا دربارۀ برنامۀ اقامتِ پولی لهستان گزارشی انتقادی تهیه کند، برنامه‌ای که سودش عاید واسطه‌ها شده است تا مالیات‌پردازان. کالین می‌گوید شورای مهاجرت سرمایه‌گذاری «به تعیین استانداردها مربوط می‌شود. قضیه مثل نفت است: آیا می‌خواهیم نروژ باشیم یا نیجریه؟» منتقدان می‌گویند کالین از این انجمن استفاده می‌کند برای تبلیغ کشورهایی که شرکت هنلی به تدوین برنامه‌شان کمک کرده و انتقاد از کشورهایی که در برنامه‌شان دست نداشته است. خود کالین این را رد می‌کند.بخشی از تلاش‌ها برای بهبود چهرۀ این صنعت معطوف به ارائۀ توجیهی فکری برای فروش گذرنامه شده است. کالین استدلال می‌کند که ایده‌های تشکیل‌دهندۀ مبنای شهروندی پیوسته تکامل یافته‌اند. روش سنجش شهروندی صرفاً با «اصل خاک» (براساس قلمرویی که فرد در آن متولد می‌شود) یا «اصل خون» (براساس تابعیت والدین) دیگر منسوخ شده است. کریستین سوراک، متخصص مهاجرت در مدرسۀ مطالعات مشرق‌زمین و آفریقای دانشگاه لندن، می‌گوید که پایگاه دادۀ سازمان دیده‌بان دموکراسیِ اتحادیۀ اروپا ۲۷ دلیل برای کسب شهروندی برمی‌شمارد. چرا شهروندی در ازای سرمایه‌گذاری نباید در این فهرست جایی داشته باشد؟ این کار در گذشته سابقه دارد: در قرن هجدهم به تاجران آلمانی و ایتالیایی که به شکل‌گیری امپراطوری کمک می‌کردند شهروندی بریتانیا اعطا می‌شد.پرانرژی‌ترین و خوش‌بیان‌ترین طرفدار این خط استدلالی دیمیتری کاچنوف است، کارشناس حقوق اساسی در دانشگاه خرونینگن هلند که همکاری نزدیکی با شرکت کالین دارد و روی نمایۀ جهانیِ کیفیتِ شهروندی نیز کار می‌کنند. او مردی روسی است با موهای ژولیده که به حاضرجوابی، پاپیون‌زدن و پوشیدنِ شلوارهای انگشت‌نما مشهور است. یکی از همکارانش می‌گوید کاچنوف «ستارۀ راکِ» دنیای شهروندیِ سرمایه‌گذارانه است. اخیراً در کنفرانسِ شورای مهاجرت سرمایه‌گذاری در ژنو، شور و شوق کاچنوف هنگامی که نشست افتتاحیه را ریاست می‌کرد کاملاً آشکار بود. او اعلام کرد: «ما در حصارهایی که دولت‌های ملی برافراشته‌اند حفره‌های کوچکی ایجاد می‌کنیم. هدف سادۀ صنعت ما این است که دنیا را دوباره متحد کنیم و باید به‌خاطر کسب سود از این کار به خود ببالیم... ما به مردم کمک می‌کنیم تا از مرزها بگذرند و در پیشرفت جوامع دلخواه خود مشارکت داشته باشند.» او اظهار نگرانی می‌کند که پوپولیسم و ناسیونالیسم چنین مرزهایی را پدید می‌آورند. درحال‌حاضر خروج بریتانیا از اتحادیۀ اروپا و فرمان مهاجرتی دونالد ترامپ در ممنوعیت ورود شهروندان چند کشور مسلمان، برای جامعۀ فروش گذرنامه مزاحمت ایجاد کرده است. کاچنوف به علل افزایش ناسیونالیسم اشاره نکرد اما برخی از مسببان این قضیه در سالن کنفرانس هتل پنج‌ستارۀ گرند کِمپینسکی نشسته بودند و او را تشویق می‌کردند. تأمین‌کنندگان گذرنامه برای متنفذان پولدار با کت‌وشلوارهایی گرانقیمت نماد -و مشوقِ- جهانی‌گراییِ افسارگسیخته‌اند، همان چیزی که شعلۀ واکنش‌های ناسیونالیستی را برافروخته است. از دیدگاه بسیاری از مردم محروم، آن‌ها می‌توانند به برگزیدگان جهانی امکان دهند تا به‌راحتی و بی‌هیچ مانعی بین کشورها رفت و آمد کنند، همه‌جا بروند، هرچیزی که می‌خواهند به دست آورند و درعوض جز پول چیزی از دست ندهند. صنعت موردبحث با این دیدگاه فراگیر دست‌به‌گریبان است که شهروندی یک مؤلفۀ مبادله‌ایِ محض نیست، بلکه عنصری فرهنگی و عاطفی نیز هست. این ایده که شهروندی را می‌توان خرید سازگاری چندانی با باور به اهمیت احساس تعلق ندارد. ازطرفی مردم به پول خارجی‌ها علاقه‌مندند چون به رشد اقتصادی کشورشان کمک می‌کند، از سوی دیگر احساس خوشایندی دربارۀ فروش شهروندی به‌دست دولتشان ندارند، درست مثل وقتی که شهروندی را فقط به‌خاطر افزایش تعداد مدال‌های کشور در المپیک به ورزشکاری خارجی می‌دهند که هیچ‌گونه پیوندی با کشور ندارد.از این منظر، شهروندی فقط داشتن گذرنامه نیست بلکه تعهد را نیز شامل می‌شود، یعنی شهروندی علاوه‌بر حقْ مسئولیت نیز می‌آورد. معمولاً خریدار گذرنامه ساکن نمی‌شود و اهمیت چندانی به مسائل سیاسی کشور جدید خود نمی‌دهد و علاقه‌ای به دفاع از ارزش‌های آن ندارد. شهروند جدید معمولاً در کشور متبوع خود مالیاتی نمی‌پردازد،‌ مگر اینکه شهروندِ آمریکا شود: آمریکا در گرفتن مالیات از شهروندانش شدت عمل ویژه‌ای دارد. در روش متعارفِ کسب شهروندی نوعی مؤلفۀ فرهنگی وجود دارد: اعطای تابعیت معمولاً چند سال طول می‌کشد و درخواست‌کننده ملزم می‌شود پیوندی واقعی با کشور جدید خود برقرار کند. صنعتی که هدف اصلی‌اش آن است که به افراد امکان دهد تا صف‌های طولانی را دور بزنند نمی‌تواند چنین پیوندی ایجاد کند.دلالان شهروندی درمقابل می‌گویند که خصومت با فروش گذرنامه زاییدۀ ناسیونالیسمِ واکنشی است؛ برخی از مردم مفهوم شهروندیِ جهانی را برنمی‌تابند. آن‌ها استدلال می‌کنند که خرید راه میان‌برِ شهروندی هیچ فرقی با ولخرجی برای زودتر سوارشدن به هواپیما یا رزرو تخت درجه‌یک در هواپیما ندارد؛ به‌علاوه به‌لحاظ اجتماعی مفیدتر نیز هست، چون وجه نقد به کشورهای فقیر سرازیر می‌کند. اگر نه دولتِ صادرکنندۀ گذرنامه مشکلی با این کار داشته باشد و نه دارندۀ آن، چرا گذرنامه نباید نوعی کالا باشد؟احساسات پیچیدۀ آنچنانی حول ملیت با مقررات سخت‌گیرانه‌تر تشدید می‌شود. کمیسیون اروپا می‌گوید نظارت دقیق‌تری بر فروش گذرنامه خواهد داشت. این کمیسیون طرح‌های مالت و قبرس را با قید شرایطی تأیید کرد. مالت وقتی تأیید گرفت که قول داد متقاضیان را مجبور خواهد کرد «پیوند واقعی» با جزیرۀ مالت برقرار کنند. اما پیوند واقعی تعریفی انعطاف‌پذیر دارد. کیم مارش بازپرس سابق پلیس که اکنون با شرکت اِکسیجر دیلیجنس کار می‌کند به روند روبه‌رشدِ دقت عمومی دربارۀ نحوۀ رفتار شرکت‌ها با «اشخاص دارای ریسک سیاسی» و سایر مشتریان ثروتمند اما مستعدِ بدنامی اشاره می‌کند. او پیش‌بینی می‌کند که شرکت‌های مشاورۀ شهروندی رفته‌رفته مجبور خواهند شد «به آژانس‌های گزارش‌دهی تبدیل شوند، همان‌طور که بانک‌ها دررابطه با مالیات گزارش می‌دهند.»مقرراتِ سخت‌گیرانه‌ترْ بازار تقاضای چین را نیز تحت تأثیر قرار داده است. چین به شهروندانش اجازۀ داشتنِ گذرنامۀ دوم را نمی‌دهد، اما چینی‌ها بخش عظیمی از خریدارانِ بیشترِ طرح‌ها را تشکیل می‌دهند. بنابراین کسانی که گذرنامه می‌خرند باید محتاط باشند، مثلاً گذرنامۀ دوم خود را در صندوق امانتی در هنک‌کنگ نگهداری کنند. آن‌ها حدود ۸۰درصد از پروانه‌های برنامۀ ای‌بی‌ـ۵ آمریکا را به‌سرعت می‌خرند. اما لَری وانگ از شرکت وِل ترِند، یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های مشاورۀ قانونی مهاجرت در چین که تعدادشان به هزارتا می‌رسد (شاید ده‌برابر این رقم نیز فاقد مجوز هستند)، می‌گوید نشانه‌هایی از کاهش تقاضا دیده می‌شود. بالارفتن سطح رفاه در کشورِ مبدأ بخشی از این کاهش را توجیه می‌کند، همین‌طور نظارت‌های ارزی سخت‌گیرانه‌تر.اما مخالفت با این صنعت لزوماً نتایج را برای کشورهای درگیر بهتر نمی‌کند. این کار ممکن است سود فروشندگان را کاهش دهد. مادلین سامپشن از «دیده‌بان مهاجرتِ دانشگاه آکسفورد» بر این باور است که یکی از دلایل استقبال برخی طرح‌ها از سرمایه‌گذاری به‌جای پول نقد این است که در فروش مستقیم با یک معاملۀ عینی و صریح سروکار داریم. ولی معاملۀ گذرنامه با پول معمولاً برای کشور صادرکنندۀ گذرنامه مناسب‌تر است: برخلاف سرمایه‌گذاری به‌سبک طرح ای‌بی‌ـ۵ دولت می‌تواند از وجود پول اطمینان حاصل کند و بداند که پول موردنظر بعداً پس گرفته نمی‌شود.چشم‌انداز آیندۀ صنعت گذرنامه امیدبخش است. کاچنوف با گسترش «شهروندی متقابل»۲ در اروپا، خلیج فارس و مناطق دیگر دلگرم شده است، که در آن شهروندیِ یک کشور به فرد اجازه می‌دهد تا در بلوک وسیع‌تری آزادانه رفت‌وآمد کند. گذرنامه‌ای که به آن بلوک دسترسی می‌دهد به‌نسبت ارزشمندتر خواهد بود: مثلاً عضویت مالت در اتحادیۀ اروپا جذابیت شهروندی آن را بالا می‌برد. کالین بر این باور است که «ما بخشی از روندی گسترده‌تریم که به نفع ماست.» شاید اینگونه باشد. وقتی دنیا دچار آشوب است، تقاضا برای گذرنامه‌های بیشتر بالا خواهد رفت؛ اگر دولت ازنظر منابع مالی در مضیقه باشد، عرضه بالا خواهد رفت. هیچ‌یک از این دو ظاهراً تمامی ندارند.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را متیو والنسیا نوشته و در تاریخ ۲ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «Citizens of anywhere» در وب‌سایت اکونومیست ۱۸۴۳ منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «در حسرت پاسپورت معتبر» و با ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.** متیو والنسیا (Matthew Valencia) سال ۱۹۹۵ برای پوشش خبرهای فوری به اکونومیست پیوست. سال ۱۹۹۸ به آلمان رفت تا به پوشش خبرهای اقتصادی این کشور بپردازد. امروز سردبیر بخش بین‌الملل و بخشِ تحلیلی اکونومیست آنلاین است.[۱] high net-worth individuals[۲] inter-citizenship ]]> متیو والنسیا اقتصادوجامعه Tue, 31 Oct 2017 04:56:02 GMT http://tarjomaan.com/vdch.mn6t23nq-ftd2.html فقرای محترم، لطفاً از شهرها بیرون بروید http://tarjomaan.com/vdcj.veofuqea8sfzu.html ورسو — امروزه شهرهای سرتاسر جهان، از نظر ارتفاع، تفکیک و جداسازی شده‌اند، بدین‌صورت که ثروتمندترین مردمان جهان در مرتفع‌ترین نقاط زندگی می‌کنند. این شکل جدیدی از نزاع طبقاتی از بالاست که سیاست پیرامونِ آن به‌قدر کافی کندوکاو نشده است.در این گزیدۀ ویرایش‌شده از کتاب عمودی: شهر، از ماهواره‌ها تا پناهگاه‌های زیرزمینی۱، استیو گراهام نگاهی می‌اندازد به اینکه جغرافیای نابرابری، سیاست و هویت چگونه در شهرهای بیش از پیش عمودی و نابرابر ما بسط می‌یابد.پنجره‌های کاذب: برنامه‌ریزی شهری به‌مثابۀ تصفیۀ اجتماعی در لندنبا توجه به موقعیت لندن به‌عنوان مکان تمرکزِ بیشترین «افراد فوقِ ثروتمند» در روی زمین، جای تعجب نیست که شرکت‌های ساختمانی نیز به‌ همین نحو و به‌طرز چشمگیری به ساختنِ املاکی فوق‌ گران، به‌طرز فزاینده‌ای فوق ‌مرتفع و با قیمتی بیش از ۲ میلیون پوند برای فوق ‌ثروتمندان جهان روی آورده‌اند.مانند وضعی که در منهتن حاکم است، بسیاری از آن‌ خانه‌ها املاک هلدینگی برای سرمایه‌گذاری‌های هنگفت هستند، و خیلی به‌ندرت پیش می‌آید که اصلاً کسی در این مکان‌ها سکونت کند. الکس پرستون، نویسندۀ مجلۀ آبزِرور۲، ادعا می‌کند که چنین املاکی «به صندوق‌های اماناتی با رویه‌دوزی‌های بسیار پرخرج و مسرفانه بدل شده‌اند»، ساختمان‌هایی که چشم‌اندازها و مناظر منحصربه‌فرد و بی‌نظیری را برای مالکینِ عمدتاً غایب مصرف کرده و هدر می‌دهند، اما درعین‌حال، از سودهای سوداگرانۀ کلانی برخوردار می‌شوند. مانند ونکوور و نیویورک، بسیاری از این خانه‌ها خالی از سکنه باقی می‌مانند، و نماهای تیره و تاریک و اتاق‌های خالی‌شان، به‌طرز مضحک و پرنخوتی، بالای سر جمعیتی پدیدار می‌شود که در حال تجربه‌کردنِ بدترین بحران مسکنی هستند که در حافظۀ عموم باقی مانده. لندن همچنین نمونۀ کلاسیکی به دست می‌دهد از اینکه چگونه نقدها و بازنمایی‌های ساده‌انگارانه از ناکامی‌های کذاییِ خانه‌سازی‌های اجتماعی انبوهی که به طور عمودی ساخته شده بودند راه را برای تکثیر و افزایش تعداد برج‌ها برای فوق‌ثروتمندان هموار ساخته است. نظر جاستین مک‌گِرک، منتقد معماری، در خصوص یکی از برج‌های مسکونیِ ۴۳طبقۀ نخبگانِ ثروت در استراتفورد، یکی از میراث‌های «بازآفرینی» لندن برای المپیک ۲۰۱۲، آن است که این ساختمان «از آن نوع ساختمان‌های بلندی است که قرار بود در این کشور محبوبیتی نداشته باشد و به‌لحاظ سیاسی و معماری بی‌اعتبار جلوه داده شود، دست‌کم تا وقتی مسکن اجتماعی نامیده می‌شد».در سال ۲۰۱۳، ۸۵ درصد از کل معاملات خرید مسکن در داخل لندن -عمدتاً خانه‌هایی در ردۀ قیمتیِ بالاتر یا فوق‌ گران- توسط اتباع غیرانگلیسی روی هوا زده می‌شد (عمدتاً اتباع کشورهایی نظیر چین، سنگاپور، مالزی، روسیه، و هنگ‌کنگ، کشورهایی که بنگاه‌های معاملات ملکیِ لندن در آنجا مراسم پرزرق‌وبرقی برای پیش‌فروش ملک برپا می‌کنند). این سوداگری‌های لگام‌گسیخته،‌ اغلب، وسیله‌ای هستند برای بازیافتِ پولِ حاصل از فساد، به‌طور ناشناس، و در شهری که اکنون به‌طرز گسترده‌ای پایتخت جهانی پول‌شویی قلمداد می‌شود. درعین‌حال، این معاملات دارند باعث می‌شوند که قیمت‌های ازپیش‌نجومیْ بیشتر سر به فلک بکشند.به‌طرز عجیبی در لندن نیز همچون نیویورک، تعداد برج‌های مسکونی فوق‌ بلند به‌سرعت در حال پیشی‌گرفتن از برج‌های سنتی‌ترِ دفاتر شرکتی و بانکی است. در بزرگ‌ترین سازماندهی مجددِ فُرم شهری لندن از زمان بازسازی آن پس از آتش‌سوزی بزرگ سال ۱۶۶۶، بیش از ۲۵۰ برجِ دست‌کم بیست طبقه در حال ساخته‌شدن هستند. این چرخش در سودآوری چنان است که برج‌های اداری نیز در حال تبدیل‌شدن به برج‌های مسکونی هستند.همانند ونکوور، اغلب قریب به اتفاق این برج‌ها، که ساخت آن‌ها به خواست دولت و به‌منظور تحکیمِ افق آسمان‌خراش‌های یک «شهر جهانیِ» برجسته بوده است، با استفاده از شعارها و کلیشه‌های مبهمی دربارۀ «تراکم» و «پایایی» توجیه می‌شوند، درحالی‌که درواقع صرفاً به‌عنوان فرصت‌های سرمایه‌گذاری برای طبقۀ نخبگان جهانی ساخته شده‌اند. درحقیقت، در حال حاضر شش درصد از تقاضاها، یعنی تقاضا برای املاکِ دو میلیون پوند به بالا در به‌اصطلاح بازارِ «ممتاز جدید» برای طبقۀ نخبه، ۵۰ درصد از کل سرمایه‌گذاری‌های بخش مسکن در لندن را دریافت می‌کند. این تقریباً برابر با کل سرمایه‌گذاری‌های صورت‌گرفته برای مسکن‌دارکردنِ ۵۰ درصد از جمعیت شهر است -۴ میلیون نفر کامل- که با عایدیِ کمتر از ۵۰ هزار پوند در سال زندگی می‌کنند.چنین موقعیتی نتیجۀ مستقیمِ وسواس حاکمان بالادستِ لندن برای جذب چاپلوسانۀ فوق‌ ثروتمندانِ جهان است. بوریس جانسون، شهردار لندن از ماه مۀ ۲۰۰۸ تا مۀ ۲۰۱۶، در سال ۲۰۱۳ با بازگوکردنِ نظرات بلومبرگ، شهردار نیویورک، گفت که این نخبگان «سزاوارِ سپاسگزاری‌های خاضعانه و خالصانۀ ما هستند». و افزود: چون اگر آن‌ها خدم و حشم استخدام نمی‌کردند، خانواده‌های عادی «ممکن بود نان‌آوری نداشته باشند».اقتصاد املاک و مستغلات نیز مسلماً کلیدی و مهم است. یکی از گزارش‌های بازار در سال ۲۰۱۲ اقتصاد بازاری و تجاری‌سازیِ هوا، عمودیت و چشم‌اندازهای تماشایی را به زبان ساده توصیف کرده است: «در مورد ارتفاع، قاعدۀ کلی این است که ’هر چقدر آپارتمان بلندتر باشد، قیمت نسبی هم بالاتر است‘. این قاعده نه‌تنها نشانگرِ بهبود چشم‌اندازها با افزایش ارتفاع بلکه همچنین مبیّنِ انحصاری‌ترشدنِ زندگی در طبقات بالاتر برج است.» طبق برآورد این گزارش، به‌ازای هر طبقه بالاتر در لندن، ارزش بازار برای هر فوت مربع از آپارتمان‌های مسکونی نخبگان ۵/۱ درصد افزایش می‌یابد. افزودن نام یک معمار معروف و تجهیز واحد مسکونی با تراس‌ها، استانداردهای فضاییِ استثناییِ و سرویس‌های بهداشتی، کف‌پوش‌ها، آشپزخانه‌ها و تکنولوژیِ بسیار گران‌قیمت این سودآوریِ افزایش‌یافته را بیشتر هم می‌کند.در همین حال، تولید و ساختِ کاملاً نامناسب و بی‌کیفیتِ مسکن اجتماعی یا ارزان‌قیمت به معنای آن است که طبقاتِ فقیرتر و طبقات متوسط یا کلاً آواره و بی‌خانمان شده یا اینکه در سکونتگاه‌های بیش‌ازحد پرجمعیت و زیاده از حد گران‌قیمتِ موجود در باقی ذخیرۀ مسکنِ لندن چپانده می‌شوند. بین سال‌های ۲۰۱۲ و ۲۰۱۵، بیش از ۵۰ هزار خانوارِ کم‌درآمد به‌دلیل کاهش بی‌سابقۀ بودجه و خدمات رفاهی، در نتیجۀ بحران مسکن، از داخل لندن به بیرون رانده شدند.بسیاری از کارگران کم‌درآمدی که همچنان درون شهر باقی مانده‌اند برای سازوکارِ شهر ضروری و مهم هستند. اما آن‌ها در فضاهای تنگ و اغلب خطرناکی چپانده شده‌اند که به‌صورت غیرقانونی اجاره داده می‌شوند، جاهایی نظیرِ زیرشیروانی‌ها، زیرزمین‌ها، آلونک‌ها و گاراژها. چنین اقامتگاه‌هایی که اغلب پرجمعیت‌اند فاقد زه‌کشی فاضلاب و پله‌های فرارند، به‌طور رسمی روی نقشه‌ها و دفاتر آماری ثبت نشده‌اند و به‌شدت در برابر آتش‌سوزی آسیب‌پذیر هستند. آنتونی برتوکا، وکیل شهرداری در حومۀ بِروینِ شهر شیکاگو، در مورد روندِ مشابهی که سال ۲۰۱۰ در آن ناحیه در حال وقوع بود گفت: «در صورت وقوع آتش‌سوزی، با مشکلات جدی‌ای روبه‌رو خواهیم بود. آتش‌نشانان نمی‌دانند که آپارتمانی در زیرزمین، یا در پشت خانه، یا زیرشیروانی وجود دارد، یا اینکه طبقۀ اول تفکیک شده است.»در لندن، این شرایط به‌طرز شدیدی وخیم‌تر شده است، به‌دلیل حراج زیر قیمت و اعیان‌سازیِ بی‌رحمانۀ مسکنِ عمومی توسط دولت‌های محلی یا مرکزی و توقفِ تأمینِ طیف گسترده‌ای از مزایای رفاهی برای خانوارها، معلولان و دیگر گروه‌های به‌حاشیه‌رفتۀ ساکن داخل لندن. باز هم بدتر آنکه تنها راهی که مناطق شهری لندن می‌توانند اکنون به‌واسطۀ آن حتی مقادیر اندکی سرمایه برای ساخت مسکنِ «ارزان‌قیمت» -که همچنان برای افراد مطلقاً فقیر بسیار گران و غیر قابل‌ دسترس است- ایجاد کنند، کمک‌ها و مساعدات همین سازندگانِ برج‌های لوکسِ بالانشینان در قالب «سود حاصل از برنامه‌ریزی» است. (حتی این سرپوش هم حالا در شرف لغوشدن از سوی دولت محافظه‌کار قرار دارد.)در این اثنا، شهرک‌های خانه‌های اجتماعی و شهرداریِ باقی‌مانده در لندن -و میراث و ماترکِ خانه‌های اجتماعی انبوهِ مدرنیستی مانند شهرک هِیگِیت در منطقۀ ساوت‌آرک ساوت‌بانک- به‌شکلی «بازسازی» می‌شوند که ساکنان را بیرون برانند، این مناطق را به‌عنوان مناطق مسکونیِ طبقۀ متوسط یا بالا دوباره مهندسی و طرح‌ریزی می‌کنند، و واحدهای مسکونی ارزان‌قیمتِ اندکی را به‌طور مستتر و مخفی عرضه می‌کنند. در چنین مواردی، یادگار و میراث روبه‌ویرانیِ مناظرِ مسکن اجتماعیِ انبوه، که به‌صورت عمودی و به‌همراه فضاها، خدمات و فضای سبزِ گسترده سازماندهی شده بود، محو و زدوده می‌شود تا جای خود را مستقیماً به برج‌های نخبه‌نشینِ نوساز دهد.به‌طور مناقشه‌آمیزی، بسیاری از چنین برج‌هایی همچنین مجهز به یک ورودی مجزا و غیرتجملی به‌عنوان «درِ فقرا» هستند که تعدادِ اندکِ مستأجرانِ کم‌درآمد را از منازلِ لوکسِ روبه‌خیابان و تحت‌تملکِ مالکین/ساکنینِ ثروتمند دور کنند. مستأجرانِ خانه‌های اجتماعی یا «ارزان‌قیمت» این بلوک‌ها اغلب از دسترسی به بوستان‌ها و فضای سبز مشترک محروم‌اند، چون هزینه‌های نگهداری ساختمان را به‌طور کامل پرداخت نمی‌کنند؛ مسائلی از این‌دست موجب بروز تعارضاتِ اجتماعی‌ای می‌شود که یادآور رمانِ علمی‌تخیلیِ جِی. ‌جی. بالارد، برج۳، است. در مواردی دیگر، نقص و کاستی منبع‌های آب باعث شده است که مالکین، برای استفاده‌های موقتی برای آپارتمان‌ها، شیلنگ‌های آب تعبیه کنند، اما تنها برای ساکنین/مالکینِ ثروتمند. مستأجران خانه‌های اجتماعی همچنین از اینکه آپارتمان‌هایشان روی تابلوی ورودی ساختمان علامت‌گذاری نشده است شکایت می‌کنند.میرا بارهیلل، خبرنگار نشریۀ ایندیپندنت، با اشاره به پروژۀ «بازسازی از راه تخریب» در هِیگِیت، در مورد منطقۀ اِلِفِنت اند کَسِل در جنوب لندن، چنین می‌نویسد: «یک شهرکِ خانه‌های شهرداری که سکونتگاه بیش از ۱۵۰۰ خانوار بود، قرار است توسط شرکت ساختمان‌سازیِ لِند لیس با بیش از ۲۰۰۰ خانۀ شخصی جایگزین شود، و این شایعه وجود دارد که تنها ۷۹ واحد از این خانه‌ها واحدهای استیجاریِ اجتماعی خواهند بود. شهرداری ساوت‌ارک این فرایند را ’بازسازی‘ می‌نامد.» حتی آپارتمان‌های یک‌خوابۀ این پروژۀ جدید با قیمت بیش از ۴۰۰ هزار پوند فروخته خواهند شد.باز هم بدتر آنکه، درحالی‌که مستأجرین در مناطق دورافتادۀ (و گوشه و کنارهای ارزان‌تر) لندن و بیرون آن پراکنده شده‌اند، واکاویِ ساخت‌وپاخت‌های مالیِ پشت صحنه تقریباً به‌دلیل تبانی‌های مخفیانۀ بین شرکت‌های ساختمانی و شهرداری‌ها غیرممکن است. اینان استدمن، نویسندۀ مجلۀ نیو استیتسمن، می‌نویسد: «شهرداری‌ها حاضرند چشمشان را روی این مسئله ببندند تا اقشاری را در مناطقشان داشته باشند که مالیات بیشتری بپردازند»، «شرکت‌های ساختمانی با وعدۀ سودآوری در آینده، سودهایی که به‌طرز مرموزی هرگز حاصل نمی‌شوند، زمین را به قیمتی بسیار ارزان‌تر از ارزش واقعی آن می‌خرند: درِ چرخانی بین مقامات محلی و شرکت‌های مشاورِ بازسازی و شرکت‌های روابط عمومی.»تأثیرِ سوداگری و سرمایه‌گذاری روی ارزش زمین‌های مناطق مرکزی شهر و سود هنگفتی که قرار است از جایگزین‌کردنِ بقایای فراموش‌شدۀ مسکن اجتماعی و شهرداری با برج‌های مسکونیِ نخبه‌نشین حاصل شود به‌شدت شانسِ بقای مسکنِ اجتماعی در مقیاس ‌بالا در قلب لندن را تضعیف می‌کند. درعوض، همچون نیویورک، طبقۀ فوق‌ نخبه در حال گام‌برداشتن به‌سوی آسمان‌هاست.گاهی، برج‌های مدرنیستیِ باکیفیت‌تر لندن -مانند برج ترلیکِ ارنو گلدفینگر- از توپِ تخریب فرار کرده‌اند. درعوض، آپارتمان‌های آن‌ها، با بهره‌برداری از «حق خرید» تاچر برای مستأجران خانه‌های دولتی، اکنون خصوصی شده و با قیمت‌های بالا به فرادستانِ آشنا با طراحی و دکوراسیون (اغلب معماران حرفه‌ای) فروخته شده‌اند. اهداف اجتماعیِ اولیۀ این برج‌ها -و سوگیری‌های اجتماعی و چپ‌گرایانۀ معماران آن‌ها- در سکوت به فراموشی سپرده شده‌اند. برج بَلفِران -خواهر دوقلوی کمتر شناخته‌شدۀ ترلیک- هم‌زمان با درامان‌بودنِ آن از خطر تخریب به‌واسطۀ ثبت رسمی‌اش در «فهرست» ساختمان‌های حائز اهمیت تاریخی، اکنون دارد در بازار آزاد توسط یک انجمن مسکن به‌عنوان راهی برای کسب سرمایه به خریداران ثروتمند فروخته می‌شود. در این نظام جدید، از هیچ اجارۀ «اجتماعی» یا «ارزان‌قیمتی» خبری نخواهد بود. «زندگیِ طراحی‌محور -چیزی که معمار این برج برای یک لندن‌نشین عادی در نظر داشت- دوباره فقط در دسترس تعداد اندکی فرد ممتاز و برجسته خواهد بود.»هنرمندی که در شرف بیرون‌انداخته‌شدن از ساختمان قرار دارد اشاره می‌کند به اینکه چطور اجتماع ساکنین برج از اجتماعی مختلط و چندملیتی به اجتماع همگنِ حرفه‌ای‌های سفیدپوست تبدیل شده است. او خشمگینانه و به‌تندی می‌گوید: «شرم‌آور است. اگر این آپارتمان‌ها را سرمایه‌گذاران خارجی بخرند، و سپس خالی از سکنه باقی بمانند، تنِ ارنو گلدفینگر، سوسیالیستی مادام‌العمر، در گور خواهد لرزید.»از این هم منحرفانه‌تر آنکه، اکنون از تصاویر استیلیزه‌شدۀ بلفران و برج همزادش، ترلیک، به‌طور گسترده‌ای برای تزیینِ ماگ‌ها، پوسترها، کوسن‌ها، ظروف سفالی و حتی حوله‌های ظرف‌خشک‌کنیِ مدرنیستیِ شیکی استفاده می‌شود که در فروشگاه‌های طراحان حرفه‌ای، که در گوشه ‌و کنار محله‌های شدیداً اعیانی‌شدۀ لندن پیدا می‌شوند، استفاده می‌کنند. این تصویر که نوعی وسواس فرهنگی نسبت به «مد ساده‌زیستی» ایجاد کرده و در میان طیف مشتریانِ ثروتمندِ آشنا با معماری برای آپارتمان‌های حالاخصوصیِ برج بازارگرمی می‌کند، برای چوب حراج زدن به یکی از دستاوردهای بزرگ دولت رفاه همگانی مورد استفاده قرار می‌گیرد. بنابراین به قول منتقد معماری، اُون هاترلی، این تصویر در جهت «تخریبِ حقیقی چیزی که ادعا می‌کند بدان عشق می‌ورزد» گام برمی‌دارد.واضح است که انتشار تصاویر صحنه‌های خیره‌کننده و تماشاییِ تخریبِ پروژه‌های مسکن دولتی، همچون پروت ایگو یا رِد رود، به‌طور روزافزون ارتباطش را با هرگونه بحثِ عقلانی و منطقی‌ای در مورد پیچیدگی‌های پیرامونِ مسئلۀ مسکن اجتماعیِ عمودی از دست می‌دهد. درعوض، این تصاویر با تقویت روایت‌های غالب در مورد برج‌های مسکن اجتماعی انگیزه‌ای است برای اینکه دیگر هرگز دوباره مسکن اجتماعیِ عمودی در غرب ساخته نشود. آن‌ها همچون نقدهای ذات‌گرایانۀ آلیس کولمن بحث‌های خلاقانه و ابتکاری را خفه می‌کنند، بحث‌هایی در مورد اینکه چطور ممکن است در آینده در شهرهای غربی خانه‌های ارزان‌قیمتی که به‌خوبی مدیریت و طراحی شده باشند شکل دیگری به خود بگیرند؟، یعنی اشکالی غیر از بلوک‌های آپارتمانیِ کم‌ارتفاع یا خانه‌های سنتیِ جدیدِ نزدیک به سطح زمین با فضاهای قابل‌ دفاعِ نیومنی‌شان۴، که بسیار هم محبوب شهرسازی نوین‌اند. در همین حین، با تحکیم ایده‌های نشت اقتصادی، مانند نظرات کسانی چون اِد گلاسر، و همگام با تهی‌سازی و خصوصی‌سازیِ میراثِ مسکن اجتماعی، مناطق درون‌شهری به‌طرز نظام‌مندی دارند از طریق معاملات ملکیِ سوداگرانه و حباب‌های اقتصادی به‌عنوان فضاهایی برای فرادستانِ نئولیبرالْ مهندسی و طرح‌ریزی می‌شوند.با تضعیف گستردۀ پروژه‌های مسکن اجتماعی توسط رویه‌های نئولیبرال‌سازی در بسیاری از شهرهای معاصر، خانه‌سازیِ عمودی -همراه با بسیاری از وجوه دیگر سیاست عمودی-، طی یک نسل، به انتزاع و نقل‌ مکانِ طبقۀ فرادست به درون برج‌های مسکونیِ فوق ‌گران‌قیمت تغییر ماهیت داده است. درحقیقت، ساخت‌ و سازِ گستردۀ برج‌های عمودی و انحصاری برای افراد صرفاً ثروتمند و فوق‌ ثروتمند در بسیاری از شهرها حالا، با تغییر مکانِ افقیِ آشناترِ آن‌ها، به قلمروهای بستۀ حومۀ شهری، خارج شهری یا تفریحی برابری می‌کند.سیاست‌های پیرامون این فرایند با اینکه کاملاً نادیده گرفته نشده، اما آن‌چنان هم مورد کندوکاو قرار نگرفته است. همان‌گونه که پیش‌تر بحث آن رفت، این مسئله تا حدودی ناشی از آن است که رشدِ برج‌های مسکونیِ پرزرق‌وبرق برای ثروتمندان در مناطق درون‌شهری اغلب با این القائات و بهانه‌ها لاپوشانی می‌شود که چنین برج‌هایی بخشی از جریانی لازم و ضروری در جهت «تراکم‌افزایی» و افزایش «پایاییِ» شهری هستند. تصاحب آسمان‌ها توسط طبقۀ نخبه همچنین به این دلیل نادیده گرفته شده است که چارچوب‌های به‌شدت افقی‌ای، خصوصاً در جهان آنگلوساکسون، برای بررسی و تجسمِ نابرابری مورد استفاده قرار می‌گیرند. تاکنون، مباحث موجود در مورد گردهم‌آمدنِ طبقۀ فرادست در قلمروهای دژبندی‌شده، به قول کوین لوییس اُنیل و بنجامین فوگارتی-والنسوئِلای انسان‌شناس، «ملاحظاتی فوق‌العاده افقی» و مرتبط با مطالعات جوامع بسته و قلمروهای سنگربندی‌شده در حومه‌ها و مناطق خارج شهریِ پراکنده در حاشیه‌های شهر بوده‌اند.باوجوداین، تعداد روبه‌رشدی از نویسندگانِ ادبیات شهری و کنشگران شروع به پرداختن به اوج‌گیری و بالارویِ نخبگان دِژنشین کرده‌اند. جنبش‌های اجتماعیِ ضداعیان‌سازی در شهرهای گوناگونی مانند سان‌فرانسیسکو، استانبول، توکیو، لندن، هنگ‌کنگ، مانیل، دهلی، بمبئی، ونکوور، ملبورن و تورنتو -جایی‌که هم‌اکنون بیش از ۸۵ درصد از خانه‌سازی‌ها در مراکز شهری به‌شکل برج‌های آپارتمانی است- حالا به‌جد حاکی از آن است که چشم‌اندازهای مناطق مرکزی این شهرها، به‌واسطۀ رویه‌های «پراکندگی عمودی» در حال دگرگون‌شدن هستند، رویه‌هایی که تعداد زیادی «جوامعِ بستۀ عمودی» علم می‌کنند.نقد ونکوور از اهمیتِ بسزایی برخوردار است، چرا که مقامات شهریِ آنجا سرمایه‌گذاریِ مسکن را، به‌عنوان بخشی از برنامۀ مؤثرِ «رشد هوشمند»شان، روی ساخت تعداد زیادی برج‌های مسکونی شیشه‌ای در مراکز شهری متمرکز ساخته‌اند. مقامات ونکوور «آگاهانه [این شهر را] به الگویی برای شهرسازیِ معاصر تبدیل کرده‌اند». چنین «ونکوورگرایی»ای به‌شدت بر پایۀ ساخت برج‌های مسکونیِ لوکس در میانۀ مناطق مرکزی شهر استوار است، برج‌هایی که گاه در مکان‌هایی بنا می‌شوند که سابقاً در آنجا خانه‌های اجتماعیِ کم‌ارتفاعِ مخصوص کم‌درآمدان قرار داشتند. همچون بسیاری از شهرهای دیگر، تجربۀ رشد خانه‌سازیِ عمودی در ونکوور قویاً اثبات می‌کند که «رویه‌های تراکم‌افزایی‌ای که فاقد تدابیر اجتماعی برای تضمینِ حقِ تصدی برای ساکنین قدیمی باشند، به بی‌خانمانیِ افرادِ فقیرتر و افزایش نابرابری‌های اجتماعی‌فضایی منجر می‌شوند».همان‌طور که سه جغرافی‌دان، جیمی پِک، الیوت سیمیاتیکی و اِلوین وایلی، ادعا می‌کنند، الگوی ونکوور به‌عنوان «ترکیب بَرنده و موفقی از تراکم، زیست‌پذیری و پایایی» قالب شده است، درحالی‌که این سه عامل به‌طرز اغواگرانه‌ای در جنگل برج‌های مسکونیِ شیشه‌ای، که از اواخر دهۀ هشتاد مناطق مرکز شهر را تحت استعمار خود درآورده است، جلوه‌ای واقعی یافته‌اند. باوجوداین، زیر سطح جلا و زرق‌وبرق تبلیغاتی، و علی‌رغم تلاش‌های درخور تحسینِ طراحان و برنامه‌ریزان برای حفاظت از محورهای دیدِ کلیدی و ادغام برج‌ها در چشم‌انداز خیابانی زیرشان، به‌زعم این جغرافی‌دانان با نوعی حومه‌سازیِ مؤثرِ و واقعیِ مرکز شهرِ ونکوور روبه‌رو هستیم. آن‌ها ادعا می‌کنند که دلیل وقوع این امر آن است که اعیانی‌سازی و سوداگریِ برج‌های مسکونی به‌موجبِ جریان پولیِ سرازیرشده از جانب سرمایه‌گذاران ثروتمندِ آسیایی مناطق مرکزی شهر را به‌شکل فضایی همگن و انحصاری و گاهی حتی خالی از سکنه درآورده است، چون بسیاری از برج‌های مسکونی به‌عنوان دارایی‌هایی خریده می‌شوند که به‌ندرت مورد استفاده قرار می‌گیرند.درحقیقت، تکرار قالبیِ ونکوور از برج‌های تروتمیز و بی‌عیبی که به‌لحاظ معماری کلون‌سازی شده‌اند و به‌لحاظ اجتماعی همگن هستند را می‌توان همچون برقرارسازیِ منطق حومه‌ای در چشم‌اندازی دید که سابقاً بسیار متنوع‌تر و پیش‌بینی‌ناپذیرتر-یعنی شهری- بود. پک و همکارانش می‌نویسند: «اگر برج‌های آپارتمانیِ ونکوورگرایی زمانی، به‌واسطۀ چالشی که مقابل هژمونی خانه‌های پرچین‌دارِ آمریکای شمالی داشت، آوانگارد و نوآورانه قلمداد می‌شد، کالایی‌شدن بعدیِ آن‌ها، به‌لحاظ مادی و فرهنگی، دارد تقلیلشان می‌دهد به محمل‌هایی برای اندوختنِ سود سرمایه و دادوستدِ کلیشه‌ها.» برج‌های مسکونی ونکوور که با کف‌پوش‌های چوبیِ سخت، تجهیزاتِ گران‌قیمت و تخته‌های آشپزخانۀ گرانیتی‌شان به‌طرز حیرت‌انگیزی همگون شده‌اند، به «سرمایه‌گذاری‌ها و کالاهایی بسیار پایاپا [یعنی قابل ‌معاوضه] تبدیل شده‌اند و به‌سهولتِ تمام خرید و فروش می‌شوند».برج‌های مسکونیِ ونکوور، که طوری طراحی شده‌اند که تماشایی‌ترین چشم‌اندازهای طبیعی ونکوور -که ترکیب چشم‌نوازی از اقیانوس و کوهستان است- را تحلیل ببرند، و طیفی از تسهیلات و خدمات لوکس را در ساختارهای سکویی‌شکلِ روبه‌خیابانِ زیرینشان ارائه می‌دهند -سالن‌های سولاریوم، سینماهای خصوصی، استخرها، بارها و مغازه‌ها- توسط طراحانِ سرتاسر دنیا به‌عنوان وسیله‌ای برای بهبود «پایایی» و «محلی‌گرایی» شهری و حمایت از «رشد هوشمند» مورد ستایش قرار گرفته‌اند. در ادامۀ بحث، این طراحان خاطرنشان می‌کنند که چنین ساختارهایی تراکم جمعیت در مرکز شهر را در محله‌های پیاده‌مدار افزایش می‌دهند. درعین‌حال، این برج‌ها به‌خاطر آنکه نقل ‌مکانِ ثروتمندان به حومه‌های اتومبیل‌محور را کاهش می‌دهند، خزانۀ شهرداری را تقویت می‌کنند و از طریق مالیات بر ملکْ بودجۀ لازم برای بهبود گسترده‌ترِ زیرساخت‌ها و خدمات عمومی‌ای که کل شهر می‌تواند از آن‌ها استفاده کند را تأمین می‌کنند.چنین استدلال‌هایی غالباً سؤال‌برانگیزند. مجتمع‌های مسکونیِ مخصوص ثروتمندان در مرکز شهر معمولاً با پارکینگ‌های بیش‌ازحد بزرگ و ولخرجانه ساخته می‌شوند. غیبت خانه‌های اجتماعی و کم‌درآمد نیز در این بلوک‌ها قابل ‌ملاحظه است. در تحقیقی در مورد برج‌های مسکونی در تورنتو، پژوهشگر معماری، مایکل پاناکی، متوجه شد که بالای ساختارِ سکویی‌شکلِ این برج‌ها، که پر از استخرهای تالاب‌مانندِ نورانی و بارهای لوکس است، اغلب از خیابان واقعی‌ای که در زیرش قرار دارد پرجنب‌وجوش‌تر است، خیابان‌هایی که حالا غالباً توسط ساختمان‌هایی که تبدیل به اوراق بهادار شده‌اند و ورودی‌های پارکینگشان به حاشیه رفته‌اند.نتیجه اغلب نوعی شهرنشینیِ شبیه‌سازی‌شده است، اما شهرنشینی‌ای نخبه‌گرایانه، کنترل‌شده و سترون که از بخش عمومیِ وسیع‌ترِ شهر دور شده است. پاناکی ادامه می‌دهد: «همان‌طور که پیچیدگی و کاربردِ این فضاهای تحت مالکیتِ مشترک افزایش می‌یابد، این بلوک‌ها به‌تدریج قلمروی شهریِ درونیِ جدیدی را شکل می‌دهند. اگر نظرات جِین جیکوبز در مورد شهرنشینی در دهۀ شصت روی خیابان و بلوک همسایگی متمرکز بود، حالا دارد به‌وفور معلوم می‌شود که، برای نسل فعلی، شهرنشینی باید حتماً شامل راهرو، آسانسور، فضای رفاهی و لابیِ مجتمع ساختمانی نیز بشود.»پژوهش پاناکی همچنین نشان می‌دهد که تعاملات همسایگی بین ساکنینِ برج‌های مسکونیِ جدید اغلب ناچیز است. چنین اختلاط‌ها و رفت‌وآمدهایی اکنون دشوار شده است، به‌ویژه به‌واسطۀ طراحیِ راه‌پله‌هایی که فقط مخصوص خروج از ساختمان‌اند و آسانسورهایی که به ساکنین اجازه می‌دهند فقط به طبقۀ «خانۀ خودشان دسترسی داشته باشند. درعوض، این «سکونتگاه‌های یکنواخت و تکراری تبدیل به غلاف‌های بسته و بی‌منفذی می‌شوند که مجهز به تسهیلات لوکس و وسایل رفاهیِ درون‌ساختمانی هستند. تأکید بر مقتضی و مناسب‌بودنِ این ساختمان‌ها آسان است وقتی بقیۀ شهر، به‌لحاظ بصری و ذهنی، به محیط پیرامون رانده شده است». این فاصله‌گیری درواقع در شیوۀ بازاریابی و نام‌گذاریِ برج‌های جدید مورد تأکید واقع می‌شود، برج‌هایی درخشان که در بروشورها و تبلیغات همچون سازه‌هایی کاملاً منزوی و جداافتاده و در احاطۀ پارک‌های بیشه‌مانندی تصویر می‌شوند که وجود خارجی ندارند، حتی برجی در مرکز تورنتو بلوکی از «مجتمع‌های پرنده» نامیده می‌شود و به این ترتیب به‌نحوی القا می‌کند که بالابردن و افزایش ارتفاع فضای زندگی همچون جداشدن از کل شهرِ زمینی و خاکی است.رونق و ترقی ناگهانیِ مجتمع‌های مسکونی در ونکوور به‌دلیل ضعف نسبیِ اقتصاد و بازار کارِ شهر حتی از این هم مسئله‌دارتر می‌شود. درواقع، صنعت‌های اصلی شهر طی سه دهۀ گذشته روی همان عقدۀ املاک و مستغلاتی متمرکز بوده‌اند که در بازسازیِ فیزیکی -و بازاریابی برای- اسطورۀ ونکووریسم به‌عنوان راهی برای جذبِ سرمایه‌گذاری‌های بیشتر از مکان‌های دوردست نقش دارد. یکی از اعضای سابق شورای شهر ونکوور به‌تازگی نقل کرده است: «یک نفر اخیراً می‌گفت که «هیچ‌کس نمی‌داند چه چیزی ونکوور را جلو می‌برد.» خب، چیزی که ونکوور را جلو می‌برد آن است که مردم در مکان‌های ناخوشایند ثروت به دست می‌آورند و می‌آیند اینجا و ثروتشان را در مکانی خوشایند و دلپذیر خرج می‌کنند. قضیه این است!»نیروهای سوداگرانۀ قدرتمند و جهانیِ آزادشده توسط این فرایند، به‌جای کاهش هزینۀ مسکن برای افرادی که از پیش در شهر زندگی می‌کنند -یکی از اصول کلیدی استدلال اد گلاسر-، تنها قیمت مسکن را تا حدی افزایش داده‌اند که بالاتر از توان مالیِ افراد بومی‌ای است که حقوق‌بگیرِ اقتصادِ نسبتاً ضعیفِ بومی هستند. ونکوور با اختلاف زیادی در میان شهرهای کانادا دارای اولین رتبه از لحاظ بالابودنِ هزینه‌های مسکن است. و بااین‌حال، برخی از مناطق تحت ‌تصرف این برج‌های آپارتمانی در مرکز شهر به‌طرز هولناکی ساکت و خلوت‌اند، چرا که درواقع استراحتگاه‌هایی هستند که تماماً و یکجا توسط نخبگان ثروتمند اهل آسیا یا جاهای دیگری در آمریکای شمالی خریده شده‌اند تا گه‌گاه به‌وقت تعطیلات تابستانی و فصل اسکی مورد استفاده قرار گیرند. پس ونکوور، به‌جای آنکه الگویی برای پایایی، قابل ‌استطاعت بودن و قابل زندگی بودن باشد، به قول معمار محلی، بینگ تام، به «استراحتگاهی توریستی و پارکینگ پول و سرمایه» تبدیل شده است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Graham, Stephen. Vertical: the city from satellites to bunkers. Verso Books, 2016پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را استیون گراهام نوشته است و در تاریخ ۷ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان «Elite Takeovers of the Vertical City» در وب‌سایت ورسو منتشر شده است. این نوشتار برای نخستین‌بار با عنوان «فقرای محترم، لطفاً از شهرها بیرون بروید» در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۸ آبان ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** استیون گراهام (Stephen Graham)، محقق و نویسندۀ آکادمیک در زمینۀ شهر و زندگیِ شهری است. او در حال حاضر استاد «شهر و جامعه» در مرکز تحقیقات جهانی شهر وابسته به دانشگاه نیوکاسل است. گراهام تحصیلات خود را در جغرافیا، برنامه‌ریزی شهری و جامعه‌شناسی تکنولوژی گذرانده است و در سال ۲۰۱۰، به خاطر کتاب شهرها تحت محاصره: شهرگراییِ نظامیِ جدید (Cities Under Siege: The New Military Urbanism) نامزد جایزۀ جورج اوروِل در بخش نوشتار سیاسی بوده است.[۱] Vertical: The City from Satellites to Bunkers[۲] Observer[۳] High-Rise[۴] اشاره به نظرات معمار و برنامه‌ریز شهری، اسکار نیومن، در کتاب خلق فضای قابل ‌دفاع دارد. هدف از فضای قابل دفاع پیشگیری از وقوع جرم و جنایت و تأمین امنیت در محله‌های مسکونی است، به‌نحوی که ساکنان قادر باشند محیط اطراف خانه‌هایشان را کنترل کنند.اصول فضای قابل دفاع مبتنی بر مشارکت وخودیاری مردم است [مترجم]. ]]> استیون گراهام اقتصادوجامعه Mon, 30 Oct 2017 04:36:48 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.veofuqea8sfzu.html کاش فیس‌بوک اجازه می‌داد دشمن همدیگر باشیم http://tarjomaan.com/vdcd.f0j2yt059a26y.html اسپرینگرین — هیچ‌کس نمی‌تواند صادقانه ادعا کند که نمایی کلی از حجمِ کوه‌وارِ اطلاعاتی دارد که از سراسر جهان در اینترنت انبار شده است. در اولین سال‌های ظهور اینترنت، فرهنگِ سایبری هنوز به ایده‌های آینده‌نگرانه‌اش زنده بود. اما امروزه وضعیتِ تارنمای جهانی بسیار عمل‌گرایانه‌تر شده و چشم به زمانِ حال دوخته است. کاربران مشغولِ سهام بازار، خود-بازاریابی و دیگر تکنیک‌های نفس‌اند. عرصۀ خصوصی، البته نه به معنای سیاسیِ آن، عمومی شده است. چند شرکتِ انگشت‌شمار مثل اپل، فیس‌بوک، گوگل و وی‌بو می‌کوشند تا مشتری‌هایشان را به سیستم سرتاسری خود وصل کنند. احساسات عمومی در این دنیای کوچک دیجیتال چیست؟ الگوریتم‌های نامرئی نتیجۀ جست‌وجوهای ما را شخصی‌سازی می‌کنند و تبلیغات را به همه می‌رسانند. معدودی هکرِ کارکشته کل این جریان و حق کپی‌رایت را تهدید می‌کنند.به‌شکلی روزافزون، اینترنت دارد در نقشِ میز کاری دیجیتال ظاهر می‌شود که آرشیوی از فیلم‌ها و تلویزیون‌ها، کتابخانه‌های دانشگاهی، کافه‌ها و جریان‌های ارتباطی به آن وصل شده است. وقتی مردم در یک شبکۀ اجتماعی جا می‌افتند، خوش ندارند که دوباره همه ‌چیز را در یک شبکۀ اجتماعی دیگر از نو شروع کنند. آن‌هایی که می‌خواهند در آخرین شبکۀ اجتماعی فعلی، یعنی گوگل‌پلاس، ثبت نام کنند، مجبورند نام اصلی خود را وارد کنند؛ شرکت‌ها مشتری می‌خواهند نه فعالِ وبلاگ‌نویس، آواتارهایِ یک‌روزۀ عجیب‌الخلقه که از همه بدتر.بیونگ-چول هانِ فیلسوف الگوهای توضیح‌دهندۀ نوینی برای تغییرِ آن شور و هیجانِ خوش‌بینانه به این کاربرانِ عمل‌گرا مطرح کرده است. در کتاب سالِ ۲۰۰۶ خود، فرافرهنگی‌بودن۱، هان شرح می‌دهد که فرهنگ چطور در سایۀ وضعیتِ جهانی تغییر می‌کند. زمان‌ها و وضعیت‌های مختلف در فرافرهنگ دوش به دوش یکدیگر می‌ایستند، به همین علت است که هان این زمینۀ جهانی را «دنیای موزاییکی» می‌نامد. «رفتارِ دوستانه بنیانِ فرافرهنگی‌بودن است.» فقدانِ قواعدْ فرافرهنگ را قادر می‌سازد که تأثیرگذاریِ وسیعی داشته باشد. فرافرهنگ حداکثرِ وحدت و حداقلِ تداخل را ایجاد می‌کند؛ جایی که افق‌های اشتراک در تکثرِ ایده‌ها و هویت‌های رنگارنگ پدیدار می‌شوند. فرافرهنگ موجبِ درگیری‌های تک‌نفره می‌شود، تداومی در گسست‌ها۲. جامعۀ فرسوده۳ تابستان گذشته به چاپ رسید، شگفت آنکه همین جامعه‌ای که این کتاب تحلیل می‌کند را به‌عنوانِ جامعه‌ای مشخصاً متناسب تحسین می‌کنند. هان که بازی‌های خلاقانه با هویت‌های تخیلی را به‌عنوان فرافرهنگ توصیف کرده بود، «جامعۀ فرسوده» را ناشی از ملال‌آوربودنِ «مازادِ مثبت‌نگری» در جامعه می‌داند. «به همین دلیل است که آن‌قدر انرژی‌ها کم است! این مثبت‌نگری» در فضایِ یکنواختِ خالی از منفی‌نگری استقرار پیدا کرده است، جایی که هیچ قطبی‌شدگیْ میان دوست در برابر دشمن وجود ندارد؛ داخل در برابر خارج نیست، و خودی در برابر بیگانه قرار ندارد.۴ این جایی است که آخرین کتابِ او سر برون می‌آورد: جریان‌شناسی خشونت۵ که دربارۀ شفافیت به‌مثابۀ یکی از آثارِ فرایندهای اقتصادی نوشته شده است.در تالارهای گفت‌وگوی اینترنتی، دسته‌ای از قواعدِ پذیرفته‌شدۀ مشترک جزء آدابِ نزاکت در گفت‌وگوهای محترمانه بود. اما در شبکه‌های اجتماعی، باید تلاش کنید تا از هرگونه اظهارنظرِ منفی اجتناب کنید، کاری که دریچۀ بس باریکی برای تعامل باقی می‌گذارد. در مجموع، پنج میلیون نفر طرفدارِ اضافه‌شدن گزینۀ «دیس‌لایک» در فیس‌بوک بوده‌اند، وقتی این را مقایسه کنید با ۷۵۰ میلیون کاربرِ این شبکه، رقمی قابل‌ چشم‌پوشی به نظر می‌آید. آیا هنوز رفتار دوستانه می‌تواند در این سیاق معنایی داشته باشد؟ و دربارۀ ارزشِ غیرمادیِ دوستی چه حرفی برای گفتن هست؟ورا تولمان: شما در کتابِ سال ۲۰۰۶ خودتان، فرافرهنگی‌بودن، فرافرهنگ را با واژه‌های مختص به جهان اینترنت شرح داده‌اید، واژه‌هایی مثلِ لینک یا شبکه‌سازی. وقتی می‌گویید فرافضا، آیا منظورتان اینترنت است، یا اینکه همان فرافرهنگ است که جای دیگری نیز متجلی شده است؟بیونگ-‌چول هان: فرافضا فضایی است کاملاً ترکیبی و بی‌قیدوبند، جایی که هر چیزی با هر چیزِ دیگری مخلوط و مرتبط است، جایی که نشانگرهای فرهنگی و سرزمینی پاک شده‌اند، فضایی که مشخصۀ آن فقدانِ کاملِ فاصله است. بنابراین فرافرهنگی‌بودن با بین‌فرهنگی‌بودن و چندفرهنگی‌بودن متفاوت است. آن مفهوم‌ها را هنوز برای منفی تلقی‌کردنِ تنش‌های فرهنگی به ‌کار می‌بریم. به همین ترتیب، فرافرهنگی بودن از ترافرهنگی‌بودن۶ نیز متفاوت است، چون این مفهوم هنوز از نشانگرهای فرهنگی و محدودۀ فضایی محافظت می‌کند. البته اینترنت قطعاً مؤلفه‌هایی از فرافضا را در خود دارد و فرافرهنگی‌بودنِ جهانی را تسریع می‌کند. فرهنگ به ‌معنای سنتیِ آن، در چیزی که می‌شود به یک تعبیر گفت، بیشتر از «فرهنگْ» فرهنگی است، مستحیل می‌شود، یعنی در فرافرهنگ و در واقعیت: همان‌طوری که بودریار می‌گوید: در چیزی مستحیل خواهد شد که بیش از واقعیت واقعی است، چیزی که مشخصاً فراواقعیت است.تولمان: اَرَس اوزگون، که جامعه‌شناس است، یک‌ بار استیلای شبکه‌های اجتماعی را با مدرنیزاسیونِ هوسمان در پاریسِ قرن نوزدهم مقایسه کرده بود: شبکه‌های اجتماعی، به تعبیر او، بلوارهای عریضِ اینترنت هستند. آیا شبکه‌های اجتماعی معماریِ فرافضا را هم می‌سازند، یا جورِ دیگری بگویم، آیا شما فرم‌های سازمان‌دهنده‌ای در نت می‌بینید؟هان: واژۀ «بلوار» از «بلوِرک» می‌آید که به معنی بارو یا دیوارِ محافظ است. یعنی آن بخشی از دژ که توسطِ خندق‌ها و خاکریزها تقویت شده است. بلوارهای پاریس هم درواقع به آن باروها شباهت داشت. ولی شبکه‌های اینترنتی به ‌هر جهت بارو نیستند. ریزوم استعارۀ مناسب‌تری برای شبکه‌های اجتماعی است. از طرف دیگر، شبکه‌های اجتماعی به اندازۀ ریزوم‌ها نیز آزاد و مهارنشدنی نیستند. آن‌ها نوعی سراسربینِ الکترونیکی می‌سازند. اینترنت نه‌تنها فضایی است که وعدۀ آزادی به ما می‌دهد، بلکه به‌خودیِ‌خود، یک سراسربین نیز هست که امکانِ کنترلِ تمام‌عیار را فراهم می‌کند. اینترنت همه ‌جور چیزی به کاربرانش پیشنهاد می‌کند: از چشم‌چرانی شهوانی از بیرون، تا استثمارِ سرمایه‌دارانه. برخلاف سراسربین در جامعه‌ای انضباطی، در دنیای اینترنتی، کنترل با منزوی‌سازی پیش نمی‌رود، بلکه با اتصالِ متقابل حاصل می‌شود. محبوسانِ منزوی جایشان را به کاربران آزاد می‌دهند، یا حداقل کاربرانی که احساس می‌کنند آزادند. اما هر دو آن‌ها زیرِ نگاه خیرۀ سراسربین هستند.تولمان: اینترنت کدام مفهوم از آزادی را بازنمایی می‌کند؟ آزادیِ انتخاب؟ یعنی همان فرمولِ نئولیبرالیسم؟هان: آزادی چیزی است آشکار، همچون محدودیت‌زدایی‌های افراطی؛ چیزی است عریان، همچون برهنگی‌های هرزه‌نگاری؛ یک‌جور مجلسِ عیش و عشرتِ مکالمه، اطلاعات و تولید. اما جالب‌توجه آن است که این آزادی دارد به دشمنِ اصلی خودش تبدیل می‌شود. در جامعۀ فرسوده «نشان داده‌ام که آزادی دارد به خشونتِ خوداظهاری تبدیل می‌شود. آزادیِ بی‌محدودگی و بی‌سُکنایی تخمِ هرزگی و کثافت را می‌پراکند. جهانی بدونِ روایت و آیین و چشم‌اندازْ مستهجن است، جهانی که دیگر نیازی به طراحیِ صحنه ندارد پورنوگرافیک است».تولمان: نوشته‌اید که «دوستی قادر است تا نوعی پنجره باشد که به‌روی فرهنگ‌های گوناگون باز می‌شود و آن‌ها را به هم می‌پیوندد». «پنجره‌بودن» چیزی است که شما تجربۀ فرامتنیت خوانده‌اید. جایی که «هرکسی» آینۀ دیگران است و به آن‌ها اجازه می‌دهد تا در پرتو خویشتنِ او ظاهر شوند.۷ «دوستی» مفهومی است که شبکه‌های اجتماعی از آن لبریز هستند. آیا آن چیزی که آن‌ها دوستی می‌نامند، همان چیزی است که شما از این مفهوم مراد می‌کنید؟هان: مدتی پیش، برگر کینگ۸ پروژۀ «قربانیِ غول» را آغاز کرد. اگر شما ده تا از دوستانِ فیس‌بوکتان را حذف کنید، یک هیولای رایگان می‌گیرید. به آن دوستان پیام داده می‌شود که به‌خاطر یک غول قربانی شده‌اند. دوستی در فیس‌بوک به‌اندازۀ چند گرم گوشت کوبیده‌شده ارزش دارد. نئولیبرالیسم همۀ انسان‌ها را به یک‌جور میکرو-کارآفرین تبدیل کرده است که فقط به این شرط وارد کاری می‌شوند که در آن سودی وجود داشته باشد. دوستی هم مستثنی نیست: از آن هم انتظار می‌رود که سودی داشته باشد. دوست، به گفتۀ ارسطو، خودِ ثانی ماست. امروزه دوست یک کالاست. هیچ‌کس نمی‌تواند فیس‌بوک را به‌مثابۀ محیطی دوستانه ستایش کند. فیس‌بوک، در نهایت امر، جایی است که چشم‌چرانی‌های غیراخلاقی اتفاق می‌افتد، و از نقطه‌نظری اقتصادی، فیس‌بوک جایی است برای استثمار.تولمان: بین دوستان چه کالاهایی مبادله می‌شود؟ اطلاعات یا توجه؟ و اینکه آیا آن سود می‌تواند سرمایۀ نمادین باشد؟هان: «دوستان» مشتری هستند و دوستانِ جدید مشتری‌های جدید به شمار می‌روند، آن‌ها احساسِ خودشیفتگیِ ایگو را تقویت می‌کنند. اینترنت، گذشته از همه چیز، جایی است که با خودتان روبه‌رو می‌شوید. «دیگری» مدت‌هاست که رفته است. افسردگی بیماریِ نفسِ خودشیفته است، نفسی که در میان روابط انسانی به سیلان درآمده است و تمام تصورش دربارۀ چیزی «متفاوت» را از دست داده است. فضای مجازی جهنمِ تشابه است.تولمان: اگر امروز دوباره به فرافرهنگی‌بودن نگاه بیندازید، آیا فکر نمی‌کنید که تصور شما از آینده بیش‌ازحد خوش‌بینانه بوده است؟ آیا باید جامعۀ فرسوده را، که پنج سال بعد منتشر شد، به‌مثابۀ تحلیلی سنجیده‌تر و متناسب با امروز دربارۀ آینده دانست؟هان: کتاب فرافرهنگی‌بودن با یک علامت سؤال به پایان می‌رسد، یا بهتر بگویم با نقل ‌قولی از هِندکی۹: «وقتی دردِ آستانه را احساس کنید، به سفر سیاحتی نیامده‌اید، ممکن است استحاله شوید». کتابِ جامعۀ فرسوده هم با فصلی دربارۀ «جستاری دربارۀ خستگیِ» هِندکی به پایان می‌رسد. اما درست است، آن ظواهری که فرافرهنگی‌بودن برجسته می‌کند به‌طور ناخواسته زودباورانه است.تولمان: آیا فرافرهنگ یکی از مقدماتِ لازمِ رسیدن به جامعۀ فرسوده است؟ آیا این همان چیزی است که شما تحت عنوان «مازاد مثبت‌گرایی» از دم تیغِ نقد گذرانده‌اید؟هان: فرافرهنگ فرهنگی است بدون هیچ آستانه‌ای. امروزه، ما واقعاً دیگر «درد آستانه» را حس نمی‌کنیم. تحرک و بی‌قیدیِ تمام‌عیارِ «استحاله» هم در هاله‌ای از احساسِ همدردی ناپدید می‌شود. جامعۀ امروز هرگونه منفی‌بودگی را از هم متلاشی می‌کند. آستانهْ نوعی منفی‌بودگی است. وقتی همۀ آستانه‌ها، تفاوت‌ها و مرزها فروپاشیده‌اند، نتیجه گسترش و فربهیِ زنجیره خواهد بود، یک‌جور فرااطلاعات، فراارتباط و فراتولید. جامعۀ فرسوده، جملۀ آخر فرافرهنگی‌بودن را گامی جلوتر می‌برد، اما با نگاهی تازه.تولمان: در فیس‌بوک فقط می‌توانید با کلیک‌کردنِ علامت «لایک» رضایتِ خودتان را از چیزها ابراز کنید، اما هیچ همتای منفی‌ای وجود ندارد. چطور این فقدانِ منفی‌بودگی و نقد بر جامعه اثر می‌گذارد و به سخن درمی‌آید؟هان: وقتی چیزی کاملاً دیگرگونه وجود دارد، آنگاه شوک یا خشم چیزهایی صرفاً ممکن نیستند، بلکه به ضرورت تبدیل می‌شوند. جامعۀ امروز ما در مازادِ مثبت‌بودگی غوطه‌ور شده است، حتی آستانه‌های اثربخشِ خود را با امر مثبت محاصره کرده است. انگار احساساتِ منفی مانعی برای تسریعِ فرایندها هستند. حداکثرِ سرعت وقتی به دست می‌آید که همسان۱۰ واکنشی باشد برای همسان. منفی‌بودگی از این زنجیرۀ واکنش‌های همسان جلوگیری می‌کند یا سرعت آن را می‌کاهد.تولمان: «شرق دور رابطه‌ای ’بس طبیعی‘ با شبکه‌سازیِ ’تکنیکی‘ دارد»۱۱. منظور شما از این حرف چیست؟ آیا رابطۀ غرب با شبکه‌سازیِ «تکنیکی» سرد و رنجور است؟هان: شرق دور فاقدِ فرهنگ هویت است، بنابراین مردم حس نمی‌کنند فرهنگشان با شبکه‌ها به خطر افتاده است. شبکه‌های خیلی زیادی وجود دارد، برای مثال، بازی‌های آنلاین را در نظر بگیرید. به نظر می‌رسد آسیایی‌ها در مقایسه با اروپایی‌ها در اینترنت احساس راحتی بیشتری می‌کنند. آنجا نقدهای خیلی کمتری به فرهنگ اینترنت می‌بینید. شاید مفهومِ بوداییِ تناسخ القاگرِ نوعی تناسخ عمومی در موجودات زنده هم باشد. لائوزی، فیلسوف چینی، می‌گوید: مسافرِ کارکشته ردپایی از خود به جا نمی‌گذارد. گشت و گذار در فضای مجازی نیز شاید با این آرمان تطابق داشته باشد... .تولمان: ولی کاربرها از خودشان ردپا به جا می‌گذارند: داده‌هایشان. در حال حاضر بحثی در جریان است دربارۀ میزان تأثیری که کاربران در چگونگیِ استفاده از این داده‌ها دارند. دشوار است که تصور کنیم بعد از تبلیغاتِ طراحی‌شدۀ مخصوصِ هر کاربر چه چیزهایی خواهد آمد.هان: «مسافر کارکشته ردپایی از خود به جا نمی‌گذارد» با فرافرهنگ تناسب دارد. درست است، کاربران ردپایی به جا می‌گذارند. آن‌ها زندانیانِ سراسربینِ الکترونیک می‌شوند و جالب آنکه در این سراسربین احساس آزادی می‌کنید.تولمان: شما نوشته‌اید: «فرایندِ جهانی‌سازی، که با تکنولوژی‌های جدید سرعت گرفته است، فاصله‌ای با فضای فرهنگی به وجود آورده است. و آن مجاورتی که جهانی‌سازی به‌نوبۀ خود ایجاد می‌کند، یک نوع وفور درست کرده است، استخری از تجربه‌های زندگیِ فرهنگی و فُرم‌های بیان.»۱۲ آیا فرافرهنگی‌بودگی بر تفاوت میانِ شرق و غرب چیره می‌شود به‌دلیلِ اینکه غرب باید خصیصه‌های خودش مثلِ روایت، شخصیت و هویت را در فرافرهنگ‌بودگی کنار بگذارد؟هان: فرافضای فرهنگی شرق و غربی ندارد. درواقع، فرافرهنگ‌بودگی منادی محوشدنِ فضا و زمان است. امروزه ما در الان و اینجا زندگی می‌کنیم. در این دوره، حتی آن فاصله‌ای که در شوخیِ مایکروسافت‌های قبلی بود، که می‌پرسید «امروز کجا قرار است بروید؟»، دیگر وجود ندارد. ما در زمانۀ فقدانِ کاملِ وقفه‌های فضایی و زمانی زندگی می‌کنیم، زمانه‌ای «بلافاصله» و بی‌رمز و راز.تولمان: در جامعۀ فرسوده به بارتلبیِ۱۳ ملویل ارجاع می‌دهید، کهن‌الگوی اعتراض به جامعۀ انضباطی. در جامعۀ پیشرفت‌محورِ امروز، که فرد را به نقطه‌ای رسانده است که خودش را استثمار می‌کند، «ترجیح می‌دهم که نه» دیگر نمی‌تواند اسمِ رمزِ امتناع باشد. آیا همین به ‌معنای آن نیست که شاید دیگر شکلِ اثربخشی از امتناع وجود نداشته باشد؟هان: واقعیت آن است که امتناع فقط در رابطه با زوری بیرونی ممکن می‌شود که ما قادر باشیم به آن نه بگوییم. استثمارِ خودْ چیزی است بس مرگ‌بارتر از استثمارشدن به‌دستِ شخصی بیرونی، زیرا استثمارِ خود با احساس آزادی پیوند می‌خورد. هم‌زمان، این نوع استثمار کارآمدتر و مولدتر از استثمار بیرونی است، زیرا با میلِ خودتان استثمار را ادامه می‌دهید تا خاکسترنشین شوید. انگار این ترفندِ سیستم است. امروز، حاکم یا فرمان‌فرمایی که در اعتراض به او نه بگوییم وجود ندارد. ما مقهورِ نوعی اجبارِ سیستمیک هستیم، قدرتی نظام‌مند که سوژۀ در حالِ پیشرفت را اغوا و وادار می‌کند که خودش را استثمار کند. «هتک حرمت۱۴، آن‌گونه که اشتفانی هسل از آن سخن می‌گوید، دیگر در این زمینه کمک چندانی نمی‌کند. فریبِ اصلی سیستم آن بوده که همان چیزهایی که می‌شود علیهِ آن‌ها انقلاب کرد را از میان برده است. خیلی سخت می‌شود دست به اسلحه برد، وقتی همۀ شریکان جرم و قربانیان هم‌زمان هم استثمارگرند و هم استعمارشونده.تولمان: آیا ازمیان‌رفتنِ علایقِ غیرسودآور، به‌مثابۀ شاخصِ کلیدیِ دوستی، دلیلی برای «هتک حرمت» نیست؟ یا آنکه، به‌موازات شیوه‌های دیجیتال زندگی، روابط اجتماعیِ سراسر جدیدی رشد خواهند کرد؟هان: جامعه‌شناسی و علوم فرهنگی وظیفۀ خطیرِ توصیفِ فُرم‌های تازۀ روابطی را بر عهده دارند که به یمنِ رسانه‌های اجتماعی تکامل یافته‌اند. برای مثال، فقدانِ کامل فاصله، که به‌وسیلۀ رسانۀ دیجیتال ایجاد شده، ظهورِ شکل جدیدی از عشق را ممکن کرده است که احتمالاً دیگر عشق نیست، عشقی که هیچ فاصله‌ای در آن نیست، هیچ تعلقی، هیچ مرزی؛ عشقی که نه تاریخی دارد و نه به سرنوشت معتقد است؛ عشقی که غزلی برای آن سروده نمی‌شود. مازادِ مثبت‌نگری نوعی بی‌تعهدی کامل را می‌آفریند که در بندِ هیچ پیوندِ واقعی‌ای نیست... . درواقع، عشق یک پدیدۀ منفی‌نگر است. شاید این بهترین چیز ممکن باشد... . کسی نباید اشکال مختلف ارتباط را با هم مقایسه کند یا از آن‌ها علیه یکدیگر استفاده کند. ما امروز، به‌جای عشق، لایک را داریم، چیزی که هیچ سرنوشتِ مقدری ندارد.تولمان: در انتهای جامعۀ فرسوده از شکل‌های مثبتِ خستگی سخن می‌گویید. طبق نظر هِندکی، خستگیِ بنیادین نوعی «بی‌فعالیتیِ آرام» را ممکن می‌کند. شما می‌گویید که این بخش از ماجرا از جامعۀ فعال ما زدوده شده است. درعین‌حال، می‌نویسید که خستگی «جامعه‌ای را تصویر می‌کند که در آن دیگر نه به وابستگی نیازی هست و نه به رابطه‌ای»۱۵. هِندکی از نوعی زندگیِ ساکتِ آلمانی برای توضیح این مسئله بهره می‌گیرد. شما این فُرم از جامعه را امروز در کجا می‌بینید؟هان: آن نقل ‌قولی که من از هِندکی آوردم چنین ادامه می‌یابد: «من تصویری ذهنی دارم از ’همه با هم‘: آن زندگی‌های قرن هفدهمیِ پر از گل و گیاه و ساکتِ آلمانی که در آن سوسک و حلزون و زنبور عسل و پروانه مطابق حیات راستینشان روی گل‌ها می‌نشینند و هیچ‌کدامشان دربارۀ حضور آن‌هایِ دیگر شک و تردیدی ندارد. همه‌شان در آن لحظه با هم هستند، در لحظۀ من». آنچه من در ذهن داشتم نوعی جامعۀ آرمان‌شهری بود، جامعه‌ای که در آن دوستی می‌تواند بدونِ خویشاوندی یا عواطفِ معمول در جریان باشد. این نوع دوستی فقط هنگامی در دل بیدار می‌شود که به چهرۀ یک غریبه چشم می‌دوزیم. هرچه تفاوتِ آن بیگانه با ما بیشتر باشد، حد دوستی‌ای که به دیگری ارزانی می‌داریم بیشتر می‌شود. دوستی با همسان ناممکن است.پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو میان ورا تولمان و بیونگ-چول هان انجام شده و با عنوان «The Terror of Positivity» در وب‌سایت اسپرینگرین منتشر شده است. این مصاحبه برای نخستین‌بار با عنوان «کاش فیس‌بوک اجازه می‌داد دشمن همدیگر باشیم» و با ترجمۀ محمد ملاعباسی در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۷ آبان ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** بیونگ-چول هان (Byung-Chul Han) در کرۀ جنوبی متولد و بزرگ شد. در مونیخ و فرایبورگ فلسفه، ادبیات آلمانی و الهیات کاتولیکی خواند. او رسالۀ دکتری خود را دربارۀ مارتین هایدگر در سال ۱۹۹۴ دفاع کرد و امروز استاد فلسفه در دانشگاه برلین است. عمدۀ شهرت او به تحلیل‌های فرهنگی‌ای است که در چند کتاب بسیار جنجالی و پرفروش خود ارائه کرده است. مشهورترین کتاب او، جامعۀ فرسوده (The Burnout Society)، به ۱۱ زبان ترجمه شده است.*** ورا تولمان (Vera Tollmann) نظریه‌پرداز فرهنگی و نویسنده‌ای مستقل است که در برلین زندگی می‌کند. کارهای او، که اغلب در قالب پادکست ارائه می‌شوند، بر مسائل فرهنگی اینترنت و تغییرات اقلیمی تمرکز دارند.[۱] Byung-Chul Han, Hyperkulturalität. Kultur und Globalisierung. Berlin 2005[۲] .ibid., p. 71[۳] Byung-Chul Han, Müdigkeitsgesellschaft. Berlin 2010[۴] .ibid., p. 14[۵] Byung-Chul Han, Topologie der Gewalt. Berlin 2011[۶] transculturality[۷] .Han, Hyperkulturalität, p. 49[۸]. نام یکی از فروشگاه‌های زنجیره‌ای تولید همبرگر در آمریکا [مترجم].[۹]. Handke : فیلسوف و رمان‌نویس آلمانی [مترجم].[۱۰] .The same[۱۱] .ibid., p. 57[۱۲] .ibid., p. 17[۱۳] شخصیت اصلیِ مشهورترین داستانِ کوتاه هرمان ملویل به نام «بارتلبیِ محرر». بارتلبی میرزابنویسی است که در برابر تقاضاهای مختلف کارفرمایش جمله‌ای از نظر گرامری نادرست را مدام تکرار می‌کند: «I prefer to not». شهریار وقفی‌پور، مترجم فارسی داستان، این جمله را به «ترجیح می‌دهم که نه» ترجمه کرده است [مترجم].[۱۴] Empört Euch[۱۵] .Han, Müdigkeitsgesellschaft, p. 59 ]]> بیونگ-چول هان اقتصادوجامعه Sun, 29 Oct 2017 04:23:03 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.f0j2yt059a26y.html