ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Wed, 22 Feb 2017 09:16:55 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 22 Feb 2017 09:16:55 GMT اقتصادوجامعه 60 آیا شکر پرطرف‌دارترین مادۀ مخدر دنیاست؟ http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nx6ftd2.html گاردین — مادۀ مخدری را تصور کنید که بتواند ما را سرخوش و مملو از انرژی کند و خوردنی هم باشد. نیازی نباشد آن را به‌صورت تزریقی، دخانی یا استنشاقی مصرف کنید تا اثرات باشکوه و آرام‌بخشش را حس کنید. تصور کنید که این ماده عملاً با انواع غذا و به‌خصوص مایعات به‌خوبی ترکیب شود و وقتی آن را به کودکان می‌دهید چنان لذت عمیق و شدیدی را در آن‌ها بر‌انگیزد که تلاش برای به‌دست‌آوردن آن ماده به نیرویی محرک در تمام دوران زندگی‌شان تبدیل شود.آیا چشیدن مزۀ شکر روی زبان می‌تواند یک‌جور سرخوشی ایجاد کند؟ آیا امکان دارد خود شکر نوعی مادۀ سرخوشی‌آور، یا مخدر باشد؟ مصرف بیش‌ازاندازۀ شکر می‌تواند اثرات جانبی بلندمدتی داشته باشد. اما در کوتاه‌مدت چنین اثرات منفی‌ای وجود ندارد: هیچ خبری از تلوتلوخوردن، سرگیجه، مشکل در رسایی سخن، ازحال‌رفتن، «پرت»بودن، تپش قلب و ناراحتی تنفسی نیست. وقتی این ماده را به کودکان می‌دهند، اثر آن ممکن است صرفاً حالتی شدیدتر از همان رفتارهای دمدمی، احساسی و ظاهراً طبیعیِ دوران کودکی باشد: از سرخوشی اولیه تا کج‌خلقی، و چند ساعت بعد هم نالیدن که علتش می‌تواند نرسیدن به آن مادۀ مخدر باشد یا نباشد. اما، بیش از هر چیز، این ماده کودکان را شاد می‌کند، حداقل در مدتی که مشغول خوردنش هستند. پریشانی‌شان را آرام می‌کند، دردشان را تسکین می‌دهد، حواسشان را جمع می‌کند و تا قبل از اینکه اثرش از بین برود آن‌ها را هیجان‌زده و سرشار از لذت نگه می‌دارد. تنها نکتۀ منفی این است که کودکان مرتباً انتظار (و شاید هم درخواست) مقداری دیگر را خواهند داشت.مدت زیادی طول نمی‌کشد که والدین عادت می‌کنند این مادۀ مخدرِ خیالی را هروقت لازم باشد به بچه‌هایشان بدهند تا آرامشان کنند، ناراحتی‌شان را تسکین دهند، از ناخشنودی ناگهانی‌شان جلوگیری کنند یا حواسشان را پرت کنند. وقتی این مادۀ مخدر را معادل لذت بدانند، طولی نمی‌کشد که در جشن تولد، بازی فوتبال یا به‌مناسبت نمرات خوب مدرسه از آن استفاده می‌کنند. طولی نمی‌کشد که هیچ دورهمی خانوادگی‌ای بدون آن کامل نیست و همچنین، در جشن‌ها و تعطیلات اصلی، استفاده از این مادۀ مخدر برای تضمین لذت جزء واجبات می‌شود. طولی نمی‌کشد که نیازمندان دنیا همان پول اندکی را که دارند، به‌جای اینکه خرج غذاهای مقوی برای خانواده‌هایشان کنند، با رضایت صرف این مادۀ مخدر می‌نمایند.تجربۀ مصرف شکر و شیرینی، به‌خصوص در دوران کودکی، ویژگی خاصی دارد که می‌توان به‌راحتی آن را با یکی از مواد مخدر مقایسه نمود. من فرزندانی نسبتاً کم‌سن‌و‌سال دارم و معتقدم که اگر شکر و شیرینی در کار نبود و اگر مدیریت مصرف شکرِ بچه‌ها، دغدغه‌ای همیشگی در وظایف پدر و مادری ما نبود، تربیت فرزندانم بسیار آسان‌تر می‌شد. حتی کسانی که جانانه از جایگاه شکر و شیرینی در رژیم‌های مدرن دفاع می‌کنند (به‌قول تام ریچاردسونِ روزنامه‌نگار، «لحظه‌ای لذتِ معصومانه و مرهمی میان استرس‌های زندگی») قبول دارند که دفاعشان بدین معنا نیست که به بچه‌ها اجازه دهیم «هروقت هرچقدر شیرینی می‌خواهند بخورند». آن‌ها هم معتقدند «اکثر والدین باید شیرینی را برای بچه‌هایشان جیره‌بندی کنند».اما چرا این جیره‌بندی ضروری است؟ کودکان بهانه‌های زیادی می‌گیرند (کارت‌های پوکمون، اسباب و لوازم جنگ ستارگان، کوله‌پشتی‌های دورای ماجراجو) و خوراکی‌های زیادی هم دوست دارند. اما شیرینی‌ها چه ویژگی‌ای دارند که این‌طور باعث نیاز به جیره‌بندیِ آن‌ها می‌شود؟این مسئله چیزی فراتر از بحثی آکادمیک است، چون واکنش تمام مردم به شکر مشابه واکنش کودکان است: وقتی به مصرف آن عادت کنند، هرچقدر از آن را که بتوانند به‌آسانی به دست آورند، مصرف می‌کنند. مانع اصلی مصرفِ بیشتر، البته تا قبل از آنکه مردم چاق و مبتلا به دیابت شوند، معمولاً دسترسی و قیمت است. ازآنجاکه قیمت شکر با گذشت قرن‌ها کاهش یافته است، میزان شکر مصرفی به‌طور یکنواخت و ثابت افزایش پیدا کرده است.در سال ۱۹۳۴، که فروش شیرینی‌جات در دوران رکود بزرگ اقتصادی همچنان در حال افزایش بود، نیویورک تایمز نوشت: «رکود اقتصادی ثابت کرده که مردم شیرینی می‌خواهند و، وقتی کمترین پولی به چنگ بیاورند، شیرینی می‌خرند.» در برهه‌های کوتاهی که تولید شکر از توانایی مصرف ما پیشی گرفته، صنعت شکر و تأمین‌کنندگان محصولاتِ غنی‌ازشکر مجدانه تلاش کرده‌اند تا تقاضا را افزایش دهند و، حداقل تا همین چندی پیش، موفق هم بوده‌اند.سؤال اساسی به‌بیان زیبای چارلز سی. مان، روزنامه‌نگار و مورخ، این است که «آیا شکر واقعاً ماده‌ای اعتیادآور است یا فقط مردم با رفتارشان این‌گونه جلوه می‌دهند؟» پاسخ به این پرسش آسان نیست. بی‌شک مردم طوری جلوه داده‌اند که شکر اعتیادآور است، اما علم شواهد محکمی دال بر اعتیادآور‌بودن شکر نشان نمی‌دهد. تا چندی پیش متخصصان تغذیه‌ای که دربارۀ شکر تحقیق می‌کردند، آن را از این منظرِ طبیعی بررسی می‌کردند که ماده‌ای مغذی (نوعی کربوهیدرات) است و نه چیز دیگر. آن‌ها گاهی درمورد نقش احتمالی آن در دیابت و بیماری قلبی با هم مباحثه می‌کردند، اما هیچ‌گاه بحثی در این مورد نبود که آیا واکنشی در مغز برمی‌انگیزد که باعث مصرف افراطی این ماده شود یا خیر؟ این موضوع در حیطۀ کاری‌شان نبود.تاکنون عصب‌شناسان و روان‌شناسان معدودی به پدیدۀ شیرینی‌دوستی۱ علاقه نشان داده‌اند و همین‌طور به این موضوع که چرا باید شکر را جیره‌بندی کنیم تا مصرفمان بیش‌ازحد نشود. اما پژوهشِ آن‌ها عمدتاً از این منظر بوده است که این شکرها -در مقایسه با آن دسته موادی که سوء مصرف می‌شوند و مکانیسم اعتیادشان به‌میزان نسبتاً خوبی شناخته شده است- چگونه موادی هستند. اخیراً این مقایسه توجه بیشتری را به خود جلب کرده، چراکه مسئولان و متخصصان سلامت عمومی به‌دنبال جیره‌بندی شکرِ همۀ افراد جامعه رفته‌اند و این امکان را نیز مدنظر قرار داده‌ا‌ند که: یکی از راه‌های تنظیم مصرف شکرها جا‌انداختن این مطلب است که آن‌ها واقعاً اعتیادآور هستند، مانند سیگار. این شکرها به‌احتمال زیاد از این جهت خاص هستند که هم ماده‌ای مغذی‌اند و هم ماده‌ای روان‌گردان با برخی ویژگی‌های اعتیادآور.مورخان اغلب استعارۀ «شکر به‌عنوان مادۀ مخدر» را موجه دانسته‌اند. سیدنی مینتس، نویسندۀ کتاب شیرینی و قدرت۲، که یکی از دو کتابِ اصلی دربارۀ تاریخچۀ شکر به‌زبان انگلیسی است، در این باره می‌نویسد: «اینکه شکرها، به‌خصوص ساکارزِ بسیار پرورده، تأثیرات روان‌شناختی خاص و عجیبی ایجاد می‌کنند به‌خوبی شناخته‌شده است.» اما این اثرات، مانند اثرات الکل یا نوشیدنی‌های کافئین‌دار، آشکار یا بادوام نیست که «استفاده‌اش برای اولین بار بتواند موجب تغییراتی سریع در تنفس، ضربان قلب، رنگ پوست و غیره شود».مینتس معتقد است که شکر عمدتاً به این دلیل از تقبیح اجتماعی گریخته است که، باوجود تغییرات رفتاریِ آشکارِ کودکان هنگام مصرف شکر، این ماده موجب نمی‌شود آن نوع «سرخ‌شدن، تلوتلوخوردن، سرگیجه، شنگولی، تغییر در تُن صدا، نارسایی کلام، تشدید آشکار فعالیت جسمانی یا هر یک از نشانه‌های دیگرِ مرتبط با مصرفِ» سایر مواد مخدر در بدن ایجاد شود. شکر ظاهراً لذت را به‌قیمتی به وجود می‌آورد که بلافاصله قابل‌تشخیص نیست و، سال‌ها و دهه‌ها بعد، این بها به‌طور سنگینی پرداخت می‌شود. وقتی به‌قول مینتس پیامدهای آشکار و مستقیماً قابل‌تشخیصی وجود نداشت، سؤالاتِ مربوط به «پیامدهای بلندمدتِ تغذیه‌ای یا پزشکیِ آن ناپرسیده یا بی‌جواب ماند». امروزه اکثر ما شاید هیچ‌وقت نفهمیم که آیا از علائم محرومیت از آن (حتی علائم برجسته‌اش) رنج می‌بریم یا خیر، چراکه هیچ‌گاه آن‌قدر از آن دور نمی‌مانیم که به پاسخ این پرسش برسیم.مورخانِ شکرْ مقایسه با مواد مخدر را تاحدی به این دلیل مناسب می‌دانند که شکر یکی از چندین «خوراک مخدر»۳ (اصطلاح مینتس) است که از مناطق گرمسیری به دست آمده و امپراتوری‌های اروپا از قرن شانزدهم به‌بعد بر پایۀ آن بنا گشتند (مواد دیگر چای، قهوه، رام و تنباکو بودند).تاریخ شکر ارتباط تنگاتنگی با تاریخ این مواد دارد. رام طبعاً عرق نیشکر است. در قرن هفدهم، وقتی شکر برای شیرین‌کردن چای، قهوه و شکلات مورد استفاده قرار می‌گرفت و قیمت آن هم مناسب بود، مصرف این مواد در اروپا شدیداً زیاد شد. از همان قرن چهاردهم، نوشیدنی‌های تقطیری و شراب را با شکر شیرین می‌کردند. حتی مواد حاصل از شاه‌دانه (حشیش) در هند و شربت‌ها و شراب‌های تریاکی نیز حاوی شکر بودند.درمورد تنباکو هم، شکر جزئی مهم از سیگار مخلوط توتون‌تنباکوی آمریکایی (که اولین برند آن «کمل» بود) بوده و هنوز هم هست. بنا به گزارشی از صنعت شکر در سال ۱۹۵۰، همین «پیوند تنباکو و شکر» است که موجب تجربۀ «ملایم» سیگار‌کشیدن در مقایسه با سیگار برگ می‌شود و مهم‌تر اینکه باعث می‌شود بتوانیم دود سیگار را به درون ریه‌هایمان بفرستیم.شکر، نیکوتین و کافئین -برخلاف الکل که، تا قبل از آمدن این مواد، تنها مادۀ روان‌گردان قابل‌دسترسی در دنیای قدیم بود- حداقل مجموعه‌ای از ویژگی‌های تحریک‌کننده داشتند و تجربه‌ای بسیار متفاوت فراهم می‌کردند، تجربه‌ای که کمک بیشتری به کارهای زندگی روزمره می‌کرد. نایل فرگوسن، مورخ اسکاتلندی، می‌نویسد این مواد «در قرن هجدهم حکم انگیزنده‌ها را داشتند. می‌توان گفت که امپراتوری بر پایۀ نشئه‌ای بزرگ از شکر، کافئین و نیکوتین بنا شد، نشئه‌ای که تقریباً همه می‌توانستند آن را تجربه کنند».ظاهراً برای بسیاری افراد شکر، بیش از هرچیزِ دیگر، زندگی را شیرین می‌کرده (همان‌طور که هنوز هم همین‌طور است)، به‌خصوص برای افرادی که از لذت‌های ثروت نسبی و ساعات فراغت روز محروم بودند. مینتس می‌گوید که شکر «ماده‌ای ایدئال بود که باعث می‌شد زندگی‌های پرمشغله کمی آرام‌تر به نظر برسند. همچنین تغییرات میان کار و استراحت را، شاید در ظاهر، آسان می‌کرد و، نسبت‌به کربوهیدرات‌های پیچیده، حس سیری و رضایت سریع‌تری فراهم می‌کرد. این ماده با بسیاری خوراکی‌های دیگر نیز ترکیب می‌شد... . تعجبی ندارد که ثروتمندان و قدرتمندان تا این حد آن را دوست داشته باشند و تعجبی هم ندارد که فقرا یاد گرفتند آن را دوست داشته باشند».آنچه اسکار وایلد در سال ۱۸۹۱ درمورد سیگار گفت درمورد شکر هم صدق می‌کند: «لذتی کامل است. دلپذیر است و ارضایتان هم نمی‌کند. چه چیزی بهتر از این؟»کودکان قطعاً به‌صورت لحظه‌ای به شکر واکنش نشان می‌دهند. فردریک اسلر، پزشک بریتانیایی، سیصد سال پیش می‌گوید به نوزادان اجازه دهید میان آب‌شکر و آب خالی یکی را انتخاب کنند: «یکی را با ولع خواهند مکید و دیگری را با اخم نگاه می‌کنند: با شیر گاو هم راضی نمی‌شوند، مگر اینکه کمی شکر داشته باشد و به شیرینیِ شیر مادر شود.»سؤالی مطرح است که چرا انگلیسی‌ها بزرگ‌ترین مصرف‌کنندۀ شکر شده و تا اوایل قرن بیستم هم همین‌طور می‌مانند. علاوه‌براینکه انگلیسی‌ها دارای مستعمراتی بودند که بیشترین شکر را در دنیا تولید می‌کردند، پاسخ رایج دیگری هم هست: آن‌ها میوۀ آبدار بومی نداشتند و به همین خاطر، برخلاف مردمان مدیترانه‌ای، قبل‌ازآن خود را به چیزهای شیرین عادت نداده بودند. مزۀ شیرین برای انگلیسی‌ها چیزی بسیار جدید بود و اولین مواجهۀ آن‌ها با شکر باعث شگفتی همگانی‌شان شد.البته این گمانه‌زنی است، درست مانند همان باور که مزۀ شکر اضطراب را آرام کرده و گریۀ کودکان را قطع می‌کند یا اینکه مصرفِ شکرْ بزرگ‌سالان را قادر می‌سازد که، باوجود درد و خستگی، به کار ادامه دهند، یا اینکه درد گرسنگی را کم می‌کند. اما اگر شکر فقط موجب انحراف ذهن کودک شده و واقعاً مسکن یا روان‌گردانِ محرکِ لذتی نباشد که بر برخی دردها غلبه می‌کند، پس باید تبیین کنیم که چرا در آزمایش‌های کلینیکی نسبت‌به سینۀ مادر یا خودِ شیر مادر تأثیر بیشتری در تسکین پریشانیِ نوزادان دارد. ادبیات پژوهشی درمورد اینکه آیا شکر اعتیادآور و درواقع گونه‌ای خوراکی از مواد مورد سوءمصرف است یا خیر، به‌طرز شگفت‌آوری اندک است. تا دهۀ ۱۹۷۰ و تا حد زیادی هم حتی بعداز‌آن، مسئولان ذیربط این سؤال را چندان مرتبط با سلامت انسان نمی‌دانستند. همان پژوهش‌های محدودْ ما را قادر به توضیح این امر می‌کند که چرا موش‌ها و میمون‌ها شکر مصرف می‌کنند. اما ما موش و میمون نیستیم و آن‌ها هم انسان نیستند. به‌دلایل اخلاقیِ کاملاً آشکار، تحقیقات حیاتی به‌ندرت بر روی انسان‌ها انجام می‌شود؛ کودکان که دیگر جای خود دارند. مثلاً نمی‌توانیم پاسخ آن‌ها را به شکر، کوکائین و هروئین مقایسه کنیم تا مشخص شود کدام‌یک بیشتر اعتیادزاست. شکر واقعاً موجب تحریک واکنش‌هایی مشابه با نیکوتین، کوکائین و الکل در قسمتی از مغز می‌شود که «مرکز پاداش»۴ نام دارد. پژوهشگرانِ اعتیاد به این باور رسیده‌اند که رفتارهای موردنیاز برای بقای یک گونه (به‌خصوص غذاخوردن و آمیزش) در این بخش از مغز در طبقۀ «لذت‌بخش» جای می‌گیرند. به همین خاطر است که آن‌ها را بارهاوبارها انجام می‌دهیم. شکر موجب ترشح همان انتقال‌دهنده‌های عصبی‌ای (به‌خصوص دوپامین) می‌شود که اثرات قدرتمند این مواد را انتقال می‌دهند. ازآنجاکه عملکرد مواد به این صورت است، انسان‌ها یاد گرفته‌اند عصارۀ آن‌ها را به‌صورت تغلیظ‌شده درآورند تا موجب نشئگی بیشتر شود. مثلاً برگ‌های کوکائین، با جویدن، خیلی کم تحریک‌کننده هستند، اما وقتی آن‌ها را به‌صورت کوکائین می‌پرورانند به‌شدت اعتیادزا می‌شوند، و اگر کسی آن‌ها را به‌صورت کوکائین کراک به داخل ریه‌ها بفرستد، اعتیاد باز هم شدیدتر است. شکر هم از شکل اولیه‌اش پرورده شده تا نشئۀ حاصل از آن تقویت شود و اثراتش عمیق‌تر گردد.هرچه بیشتر از این مواد استفاده کنیم، دوپامین کمتری به‌طور طبیعی در مغز تولید می‌شود. نتیجه این است که به مقدار بیشتری از ماده نیاز داریم تا همان واکنش لذت‌بخش صورت گیرد؛ درعین حال، لذت‌های طبیعی همچون آمیزش و غذاخوردن هم کمتروکمتر برایمان لذت‌بخش خواهد بود.جیمز لئونارد کورنینگ، عصب‌شناس، بیش از یک قرن پیش گفت: «کمتر شکی وجود دارد که شکر می‌تواند میلِ فیزیکی به الکل را کاهش دهد.» فرایند دوازده‌مرحله‌ایِ سازمان «الکلی‌های گمنام»۵ به اعضای خود پیشنهاد می‌کند که، وقتی میل به نوشیدنی الکلی بالا گرفت، به‌جای الکل از شیرینی و شکلات استفاده کنند. درواقع سرانۀ مصرف شیرینی در آمریکا با آغاز ممنوعیت مشروبات در سال ۱۹۱۹ دوبرابر شد، چراکه ظاهراً آمریکایی‌ها همگی از الکل به شیرینی‌جات روی آوردند.با افزایش نِمایی تولید سالانۀ شکر در دنیا، شکر و شیرینیْ رژیم غذایی ما را بی‌بروبرگشت پر کردند. در اوایل قرن بیستم، شکر خود را در تمام ابعاد تجربۀ خوراکی ما جا داد. مردم آن را با صبحانه، ناهار، شام و میان‌وعده‌ها مصرف می‌کردند. مسئولان غذایی هم چیزی ظاهراً بدیهی در این باره می‌گفتند: این افزایش مصرفْ دست‌کم نتیجۀ نوعی اعتیاد است و «افزایش اشتها برای شکر مانند هر اشتهای دیگر، مثلاً اشتها برای نوشیدنی‌های الکی، با ارضای اشتها بیشتر می‌شود». با گذشت یک قرن، شکر چنان در انواع و اقسام خوراکی‌های آماده و بسته‌بندی نفوذ کرده که فقط با تلاشی برنامه‌ریزی‌شده و مصمم می‌توان از آن اجتناب نمود. شکر نه‌فقط در خوراکی‌های آشکارا شیرین (کلوچه‌ها، بستنی‌ها، شکلات‌ها، نوشیدنی‌های گازدار، سودا، نوشیدنی‌های ورزشی و انرژی‌زا، چای سرد شیرین‌شده، مربا، ژله و غلات صبحانه)، بلکه همچنین در کرۀ بادام‌زمینی، سس سالاد، سس قرمز، سس کباب، کنسروهای سوپ، گوشت‌های فراوری‌شده، بیکن، سوسیس، چیپس، سیب‌زمینی برشته، سس پاستا، رب‌ گوجه و نان نیز وجود دارد.از دهۀ ۱۹۸۰ به‌بعد، تولیدکنندگان محصولاتی که، به‌خاطر چربی و به‌خصوص چربی اشباع‌شدۀ کم، در تبلیغاتشان کاملاً سالم معرفی می‌شدند شکر را جایگزین این کالری‌های چربی کردند تا این خوراکی‌ها را به همان اندازه یا حتی بیشتر لذیذ کنند. آن‌ها معمولاً شکر را، در لفافۀ یک یا چند نام، از بیش از پنجاه اسم مختلفی مخفی می‌کنند که به ترکیب شکر و شربت ذرت غنی‌از فروکتوز اطلاق می‌شود. چربی از انواع شیرینی‌جات حذف شد و این شیرینی‌جات، باوجود شکر اضافه، «شیرینی سالم» خوانده شدند. چربی از ماست‌ها برداشته شد و شکر اضافه شد و این‌ها «میان‌وعدۀ سالم برای قلب» شناخته شدند. گویی تمام صنعت خوراکی ناگهان به این نتیجه رسیده بود که اگر محصولی کمی شیرین نشود، ذائقۀ مدرن ما آن را رد می‌کند و ما محصول رقیبی را می‌خریم که شیرین است.آن‌هایی که اهل نوشیدنی‌های الکلی نیستند (و بسیاری از آن‌ها که هستند) خوشی خود را از شکلات، دسر، بستنی قیفی یا کوکاکولا یا پپسی می‌گیرند. برای ما بچه‌داران، شکر و شیرینی‌جات به ابزاری تبدیل شده‌اند که با آن به دستاوردهای فرزندانمان پاداش می‌دهیم، عشق و افتخارمان را به آن‌ها نشان می‌دهیم، به آن‌ها انگیزه می‌دهیم و به کاری ترغیبشان می‌کنیم.باز هم نگرش عام این است که این دگرگونی صرفاً نتیجۀ این است که شکر و شیرینی‌جات خوشمزه هستند. تفکری دیگر این است که دلیل نفوذ شکر در سرتاسر رژیم غذایی‌مان این است که اولین مزه (شیرینی)، چه برای نوزادی امروزی و چه بزرگ‌سالی در قرن‌ها پیش، گونه‌ای سرخوشی است که نوعی مِیل را تا آخر عمر برافروخته می‌کند و گرچه برابر با اثرات مواد اعتیادزا نیست، با آن‌ها ‌مقایسه‌پذیر است.ازآنجاکه شکرْ نوعی مادۀ غذایی است و مضرات آشکار آن در مقایسه با مضرات نیکوتین، کافئین و الکل (حداقل به‌صورت کوتاه‌مدت و با مصرف کم) بسیار ملایم‌تر است، این ماده توانسته در برابر حملات از منظر مبانی نظری و کاربردیِ اخلاق و از منظر دینی تقریباً مصون بماند. این ماده در برابر حملات برمبنای آسیب آن به سلامتی بدن نیز مصون مانده است.متخصصان تغذیه، برای بیماری‌های مزمن، هر مؤلفه‌ای از رژیم یا محیط را در نظر می‌گیرند (چربی و کلسترول، پروتئین و گوشت، گلوتن و گلیکوپروتئین، هورمون‌های رشد و استروژن و آنتی‌بیوتیک‌ها، فقدان فیبر، ویتامین‌ها و مواد معدنی و البته حضور نمک، کلیۀ غذاهای فراوری‌شده، خوراک بیش‌ازحد و کمبود فعالیت جسمانی) و بعدازآن شاید این احتمال را بپذیرند که شکر، جز اینکه ما را وادار به لنباندن زیاد می‌کند، نقش خاص دیگری هم داشته است. این‌طور بود که وقتی تعداد اندکی از مسئولانِ آگاه، در طی سال‌ها، اعتبار خود را به خطر انداختند و گفتند که شکر عامل ضرر است سخنشان تأثیر چندانی بر باور همکارانشان یا عادات خوراکی مردمی نداشت که عادت کرده بودند، برای پاداشِ سختی‌های زندگیِ روزمره، به شکر و شیرینی‌جات تکیه کنند.چطور می‌توان حد بی‌خطری از مصرف شکر را تعیین کرد؟ در سال ۱۹۸۶، اداره‌کل غذا و داروی آمریکا (اف.دی.اِی) بحث را این‌طور به پایان رساند که اکثر کارشناسانْ شکر را بی‌خطر می‌دانند. همچنین وقتی کمیته‌های پژوهشیِ مرتبطْ عدم‌تعادل کالری را عامل چاقی معرفی کردند و چربی اشباع‌شده را علت رژیمیِ بیماری قلبی دانستند آزمایش‌های کلینیکیِ لازم برای شروع پاسخ‌دهی به این پرسش هرگز پیگیری نشد.پاسخ سنتی به سؤال «چه مقدار زیاد است؟» این است که باید شکر را به‌اعتدال بخوریم و در مصرف آن زیاده‌روی نکنیم. اما فقط زمانی می‌فهمیم زیاد خورده‌ایم که چاق شویم یا دیگر نشانه‌های سندرم متابولیک و مقاومت انسولین را بروز دهیم.مقاومت انسولین نقص بنیادی موجود در دیابتِ نوع دوم و شاید هم چاقی است. کسانی که هم چاق و هم دیابتی هستند معمولاً فشار خون بالا نیز دارند. آن‌ها بیشتر از سایرین در معرض بیماری قلبی، سرطان و سکته و شاید هم زوال عقل و حتی آلزایمر هستند. اگر شکر و شربت ذرتِ غنی از فروکتوزْ عامل چاقی، دیابت و مقاومت انسولین هستند پس، به‌احتمال زیاد، محرکِ رژیمیِ دیگر بیماری‌های اشاره‌شده نیز هستند. به‌بیان ساده: بدون وجود شکر در رژیم‌های غذایی، این خوشۀ بیماری‌های مرتبطْ شیوع خیلی کمتری نسبت‌به آن چیزی می‌یافت که امروزه هست.سندرم متابولیک انواعی از اختلالات را به‌همراه دارد که، بنا به ‌نظر قدیم جامعۀ پزشکی، ارتباطی با هم نداشتند یا حداقل، به‌عنوان نتایجِ مقاومت انسولین و سطح بالای انسولین گردشی، دلایلی جدا و مختلف داشتند، ازجمله چاقی، فشار خون بالا، قند خون بالا و التهاب. سیستم‌های تنظیمیِ سرتاسر بدن شروع به عملکرد نادرست می‌کنند که پیامدهای کند، مزمن و آسیب‌شناختی آن در همه‌جای بدن مشاهده می‌شود.پس از مشاهدۀ نشانه‌های مصرف بیش‌ازحد شکر، این‌گونه تصور می‌کنیم که می‌توانیم مصرف آن را کاهش دهیم و دوباره به حالت عادی بازگردیم و مثلاً، به‌جای سه نوشیدنی پرشکر در روز، یک یا دو تا بنوشیم، یا اگر بچه‌داریم، فقط آخر هفته‌ها به بچه‌هایمان اجازۀ بستنی‌خوردن بدهیم، نه هر روز. اما اگر سال‌ها یا دهه‌ها یا حتی نسل‌ها طول کشیده تا به نقطه‌ای برسیم که نشانه‌های سندرم متابولیک در ما ظاهر شود، این احتمالِ قوی هم وجود دارد که حتی این مقادیرِ ظاهراً متوسطِ مصرف شکر هم آن‌قدر کم نباشد که موقعیت را معکوس کنند و ما را به سلامتی بازگردانند. اگر هم اولین نشانه‌ای که پدیدار می‌شود چیزی غیر از چاقی باشد (مثلاً سرطان) آنگاه واقعاً بدشانس هستیم.مسئولانی که به‌نفع میانه‌روی در عادت‌های خوراکی استدلال می‌کنند معمولاً افرادی هستند که اندامی نسبتاً متناسب و سالم دارند. آن‌ها میانه‌روی را آن چیزی می‌دانند که برای آن‌ها مؤثر واقع می‌شود. این‌گونه تصور می‌شود که همان رویکرد و مقدار برای همۀ ما همان فواید را خواهد داشت. البته اگر مؤثر واقع نشود و اگر خودمان یا فرزندانمان نتوانیم متناسب و سالم بمانیم، فرضِ ثابت این‌ است که کارمان را درست انجام نداده‌ایم و خودمان یا کودکانمان شکر زیادی مصرف کرده‌ایم.وقتی بیست سال طول می‌کشد تا مصرف شکر پیامدهای خود را نشان دهد چطور می‌توانیم، قبل از اینکه دیر شود، بفهمیم که داریم بیش‌ازحد مصرف می‌کنیم؟ آیا منطقی‌تر نیست در اوایل زندگی (یا اوایل بچه‌داری) تصمیم بگیریم که عدم زیاده‌روی یعنی حداقلِ مصرف ممکن؟هر بحثی درمورد اینکه مقدار مجاز شکر چقدر است باید باتوجه‌به این احتمال باشد که شکر نوعی مادۀ مخدر و احتمالاً اعتیادزاست. در دنیایی که مصرف زیاد شکر عادی و عملاً اجتناب‌ناپذیر است، تلاش برای میانه‌روی در مصرف شکر، با هر تعریفی که از میانه‌روی داشته باشیم، احتمالاً برای بعضی از ما به همان اندازه موفقیت‌آمیز باشد که تلاش برای میانه‌روی در سیگار‌کشیدن (فقط چند نخ در روز، نه یک پاکت کامل). حتی اگر با کاهش مصرف بتوانیم هرگونه اثر مزمنی را از خود دور کنیم، شاید نتوانیم عاداتمان را مدیریت کنیم یا شاید هم مدیریت عادات به دغدغۀ اصلی در زندگی‌مان تبدیل شود. برای برخی از ما، قطعاً نخوردن شکر آسان‌تر از کم‌خوردن آن است، یعنی اصلاً دسر نخوریم، نه اینکه یک یا دو قاشق بخوریم و بعد بشقاب را کنار بگذاریم.اگر مصرف شکر سراشیبیِ لغزنده‌ای است، پس شعار میانه‌روی مفهوم معناداری نیست.در ذهنم، همیشه به چند سخن رجوع می‌کنم که، هرچند هم غیرعلمی باشند، برای من، اعتبار هرگونه تعریفی از میانه‌روی را در مصرف شکر زیر سؤال می‌برند.ریشۀ بحث‌های امروزی درمورد شکر و بیماری را می‌توان در اوایل دهۀ ۱۶۷۰ ردیابی کرد. توماس ویلیس، مشاور پزشکی دوکِ یورک و شاه چارلز دوم، متوجه افزایش شیوع دیابت در بیماران ثروتمند خود شد. او آن را «جرثومۀ ادراری»۶ نامید و به اولین پزشک اروپایی تبدیل شد که مزۀ شیرین ادرار دیابتی‌ها را تشخیص داد: «فوق‌العاده شیرین، مثل شکر یا عسل.» شناسایی دیابت و شیرینی ادرار به‌دست ویلیس ازقضا مصادف است با اولین موج واردات شکر به انگلستان از مستعمراتش در کارائیب و نیز اولین استفاده از شکر برای شیرین‌کردن چای.سخن دیگری که هنگام دست‌وپنجه‌نرم‌کردن با مفهوم میانه‌روی در ذهنم طنین‌انداز می‌شود یکی از نظرات فردریک اسلر در سال ۱۷۱۵ در مقاله‌ای به‌نام «دفاع از شکر در برابر اتهامات دکتر ویلیس»۷ است. در زمانی که انگلیسی‌ها تازه داشتند شکر را به‌طور گسترده مصرف می‌کردند، اسلر می‌گوید زنانی که نگران ظاهرشان هستند اما «استعداد چاقی دارند» بهتر است از مصرف شکر خودداری کنند، چون «آن‌ها را مستعد می‌کند که چاق‌تر از چیزی شوند که می‌خواهند باشند». زمانی که اسلر این سخن را گفت، انگلیسی‌ها به‌طور متوسط پنج پوند شکر در سال مصرف می‌کردند. به‌گفتۀ اداره‌کل غذا و داروی آمریکا، ما امروزه ۴۲ پوند در سال مصرف می‌کنیم.باید بپذیریم که شواهد علیه شکر، هرچند به‌نظر من قانع‌کننده است، قاطعانه نیست. فرض کنیم افرادی را به‌طور تصادفی از جمعیتمان انتخاب کرده‌ایم تا رژیمی مدرن با شکر یا بدون شکر داشته باشند. ازآنجاکه عملاً تمام غذاهای فراوری‌شده دارای شکرِ افزوده هستند یا همچون اکثر نان‌ها با شکر درست می‌شوند، جمعیتی که قرار است از شکر پرهیز کند به‌طور هم‌زمان از تقریباً تمام غذاهای فراوری‌شده هم پرهیز خواهد کرد. آن‌ها مصرف چیزی را به‌شکل چشمگیر کاهش می‌دهند که مایکل پولان، روزنامه‌نگار و نویسندۀ کتاب‌هایی با موضوع غذا و کشاورزی و مواد مخدر، آن ‌را با لفظی به‌یاد ماندنی «مواد شبه‌خوراکی»۸ نامید. امروز دلایل احتمالیِ زیادی برای سالم‌تر بودنِ این افراد می‌توان برشمرد: شاید حبوبات کمتر پرورده شده خورده‌اند، یا گلوتن کمتر، چربی‌های اشباع‌نشدۀ کمتر، مواد نگه‌دارنده و شاید هم طعم‌دهنده‌های مصنوعیِ کمتر مصرف کرده‌اند! عملاً راهی برای اطمینان در این باره وجود ندارد.می‌توانیم تمام این خوراکی را به‌شکلی تغییر دهیم که بدون شکر درست شوند، اما دیگر به این خوشمزگی نخواهند بود، مگر اینکه شیرین‌کننده‌های مصنوعی را جایگزین شکر کنیم. جمعیت تصادفی ما، که می‌خواهد تا حد ممکن کم شکر بخورد، احتمالاً وزن خود را کم خواهد کرد. اما نمی‌توانیم مطمئن شویم که این کاهش وزن به‌خاطر مصرف کمتر شکر است یا کلاً به‌خاطر دریافت کالری کمتر. درواقع هرنوع توصیۀ رژیمی به همین مسئله دچار است: چه بخواهید از گلوتن، چربی‌های اشباع‌نشده، چربی‌های اشباع‌شده یا انواع کربوهیدرات‌های پرورده پرهیز کنید و چه فقط بخواهید کالری دریافتی را کم کنید (کمتر و سالم‌تر بخورید)، محصول نهاییِ این توصیه این است که معمولاً از خوردن غذاهای فراوری‌شدۀ حاوی شکر و انواعی از مواد دیگر خودداری خواهید کرد.جایگزینی شیرین‌کننده‌های مصنوعی به‌جای شکرْ اوضاع را پیچیده‌تر هم می‌کند. بیشترِ نگرانی درمورد استفاده از این شیرین‌کننده‌ها در دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به‌خاطر پژوهش‌هایی به وجود آمد که بخشی از بودجه‌شان را صنعت شکر تأمین کرده بود. این پژوهش‌ها منجر به ممنوعیت شیرین‌کنندۀ مصنوعی سیکلامات به‌عنوان ماده‌ای احتمالاً سرطان‌زا و نیز ترویج این باور شد که ساخارین می‌تواند موجب سرطان شود، حداقل در موش‌ها و با مقادیر شدیداً بالا. گرچه این نگرانی به‌مرور زمان کم‌رنگ شده است، اما این باور جای آن را گرفته که این شیرین‌کننده‌های مصنوعی ممکن است منجر به سندرم متابولیک و درنتیجه چاقی و دیابت شوند.این باور عمدتاً از مطالعات اپیدمیولوژیکی به دست می‌آید که رابطه‌ای را میان استفاده از شیرین‌کننده‌های مصنوعی و چاقی و دیابت نشان می‌دهند. اما احتمالاً کسانی که مستعد افزایش وزن و دیابت هستند همان افرادی‌اند که از شیرین‌کننده‌های مصنوعی به جای شکر استفاده می‌کنند.فیلیپ هندلر، رئیس وقت آکادمی‌های ملی علوم آمریکا در سال ۱۹۷۵ می‌گوید چیزی که ما می‌خواهیم بدانیم این است که آیا استفادۀ مادام‌العمر یا حتی چندساله یا چند دهه‌ای از شیرین‌کننده‌های مصنوعی بهتر از مصرف میزان جایگزین شکر است یا بدتر از آن؟ برای من سخت است تصور کنم که شکر انتخاب سالم‌تری باشد. اگر هدف حذف شکر است، جایگزینی شیرین‌کننده‌های مصنوعی به‌جای آن یکی از راه‌های این کار است.جامعۀ پژوهشی قطعاً می‌تواند، نسبت‌به گذشته، کار بهتری در ارزیابی این سؤالات انجام دهد. اما احتمالاً باید مدت زیادی صبر کنیم تا مسئولان سلامت همگانی به چنین مطالعاتی بودجه اختصاص دهند و پاسخ‌های قطعی را، که در پی آن‌ها هستیم، در اختیارمان بگذارند. پس تا آن موقع چه کنیم؟مسئلۀ مقدار مجاز شکر نهایتاً تصمیمی شخصی است، درست همان‌طور که ما بزرگ‌سالان درمورد میزان مصرف الکل، کافئین یا سیگار تصمیم‌گیری می‌کنیم. شواهد کافی وجود دارد که بگوییم احتمال سمی‌بودنِ شکر زیاد است و، درمورد نحوۀ برقراری تعادل میان خطرات احتمالی و فواید آن، تصمیمی آگاهانه بگیریم. البته، برای اینکه بدانیم این فواید کدام‌اند، خوب است ببینیم زندگی بدون شکر چگونه خواهد بود. سیگاری‌های ترک‌کرده (ازجمله خودم) به شما خواهند گفت که برایشان غیرممکن بوده از نظر عقلی و احساسی بفهمند که زندگی بدون سیگار چگونه خواهد بود... تا اینکه آن را ترک کردند. هفته‌ها و ماه‌ها و شاید هم سال‌ها، ماجرا برایشان کلنجاری دائمی بود تا اینکه روزی به جایی رسیدند که نمی‌توانستند کشیدن حتی یک نخ سیگار را تصور کنند و به ذهنشان نمی‌رسید که چرا زمانی سیگار کشیده‌اند، چه رسد به اینکه از آن لذت هم برده باشند.شاید تجربه‌ای مشابه درمورد شکر هم صدق کند. اما، تا وقتی که سعی کنیم بدون آن زندگی کنیم و تا وقتی که این تلاش را بیشتر از فقط چند روز یا چند هفته ادامه دهیم، هرگز نخواهیم فهمید.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۷ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان Is sugar the world’s most popular drug در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۴ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا شکر پرطرف‌دارترین مادۀ مخدر دنیاست؟ ترجمه و منتشر کرده است.* گری تاوبز (Gary Taubes) نویسندۀ اهل آمریکاست که در زمینۀ علم می‌نویسد و تاکنون جوایز متعددی برده است، ازجمله سه بار جایزۀ «علم در جامعه» از سوی اتحادیۀ ملی نویسندگان علمی. از کتاب‌های او می‌توان به علم بد؛ زندگی کوتاه و روزگار عجیب گداخت سرد (۱۹۹۳) و کالری‌های خوب؛ کالری‌های بد (۲۰۰۷) اشاره نمود.[۱] Sweet-tooth phenomenon[۲] Sweetness and Power[۳] Drug foods[۴] Reward center[۵] Alcoholics Anonymous: سازمانی بین‌المللی جهت کمک به معتادان نوشیدنی‌های الکلی[۶] The pissing evil[۷] “Vindication of Sugars Against the Charges of Dr Willis”[۸] Food-like substances ]]> گری تاوبز اقتصادوجامعه Wed, 22 Feb 2017 05:21:10 GMT http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nx6ftd2.html آیا تبلیغات همه‌چیز را نابود می‌کند؟ http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9wupr4a.html آتلانتیک — احتمالاً برداشت محصولْ نخستین فعالیت صنعتی ایالات متحده بود. رشد اقتصادیْ وابسته به تبدیل مطمئن گیاهان و حیوانات به محصولات قابل‌فروشی همچون پنبه و گوشت گاو بود. اما موفق‌ترین صنعتگران قرن ۲۱ مانند فیس‌بوک و گوگل محصول دیگری به‌فراوانی گندم یا نفت خام درو می‌کنند. در این صنعتِ جدید، زمینِ کشتْ رسانه و سرگرمی، دروگرانْ بنگاه‌های تبلیغات و محصولْ توجه است.تیم وو، نویسنده و استاد دانشگاه کلمبیا در کتاب جدید خود، تاجران توجه۱، تاریخ تجارت تبلیغات را از خاستگاه‌های آن در قرن ۱۹ تا پدیدۀ مدرن نرم‌افزار حذف تبلیغ روی وب‌سایت‌ها دنبال می‌کند. وو به‌خاطر کتاب قبلی‌اش کلید اصلی۲، که تاریخ شرکت‌های رسانه‌ای است، و ساختن عبارت «بی‌طرفی نت»۳ بسیار شناخته‌شده است. اوایل این هفته با او دربارۀ تبلیغات به‌مثابۀ نسخه‌ای مدرن از تبشیر مذهبی و تأثیر تبلیغات بر روزنامه‌نگاری و تلویزیون صحبت کردیم. متن پیاده‌شده برای رسیدن به‌ دقت و وضوح ویراسته شده است.درک تامپسون: بخش مهمی از توجه، تمرکز است، پس بیا تا جایی که می‌شود متمرکز شویم. تز اصلیِ این کتاب چیست؟تیم وو: تز توصیفی آن این است که مدل تجاری عجیبی به‌نام «رسانۀ حمایت‌شده توسط تبلیغات» وجود دارد که زمانی منحصر به قسمت کوچکی از زندگی ما بود، مثلاً روزنامه‌ها. اما اکنون در حال اشغال تمامی حیطه‌های زندگی ماست. می‌خواستم تاریخ تبلیغات را بفهمم، چون همیشه ماجرا این‌گونه نبوده است. شما غالباً برای چیزهایی مثل روزنامه یا فیلم پول می‌دادید. ایدۀ فروش «مخاطب اسیر» باید ابداع شده باشد.و سؤال هنجاری این است که هزینه‌های دریافت مجانی همه‌چیز چقدر است؟ آیا داریم به‌نحوی دیگر بهای آن را می‌پردازیم؟ توافقی وجود دارد که طبق آن، در ازای دریافت چیزهای مجانی، خود را در معرض تبلیغات قرار دهیم. اما آیا این توافق زیر پا گذاشته شده است؟تامپسون: این تصور که تبلیغات ایدۀ عجیبی است، بدون تعارف، ایدۀ عجیبی است. من قفل گوشی تلفن همراه خود را که باز می‌کنم در تبلیغات غوطه می‌خورم. بیرون از خانه که پیاده‌روی می‌کنم، تبلیغ می‌بینم. تلویزیون را که روشن می‌کنم، بیشتر تبلیغ می‌بینم. اولین برنامه‌های محبوب خبری رادیو متعلق به اوایل قرن ۲۰ است. پس درواقع اکنون هیچ انسان زنده‌ای نمی‌تواند زمانی را به یاد بیاورد که در آن مدام توسط پیام‌های بازرگانی بمباران نمی‌شده است.وو: به‌نظرم اغلب مردم فکر می‌کنند که تبلیغات همیشه وجود داشته و این یکی از قوانین طبیعت است. اما تبلیغات مدرن حتماً ابداع شده است. کسی باید بوده باشد که تکنیک‌های جلب توجه مردم و سپس سوق‌دادنشان به‌سمت محصولی را بسط داده باشد، محصولی که در غیر این صورت خواهان آن نبودند.تاریخِ تبلیغات خوب شناخته نشده. بسیاری از تبلیغاتچی‌های اولیه متخصص فروش دارو بوده‌اند. بسیاری از آن‌ها سابق بر آن مبلّغ یا مرتبط با مبلغان بوده‌اند. در قرن ۱۹ تبلیغاتْ از سنّت‌های پروپاگاندای مذهبی استفاده کرد. این ایده که فرهنگ تبلیغاتِ ما برگرفته از اعمال مذهبی است برای من جذابیت فراوانی دارد.تامپسون: تو خاستگاه تبلیغات را تا داستان یک روزنامه‌نگار به‌نام بنجامین دی در سال‌های دهۀ ۱۸۳۰ دنبال کرده‌ای. نبوغ او در چه بود؟وو: زمانی روزنامه‌ها بخشی از یک تجارت بی‌تحرک بودند. اغلب نیز به‌قیمت‌های نسبتاً گرانی فروخته می‌شدند تا اینکه در دهۀ ۱۸۳۰ آقای بنجامین دی با روزنامه‌اش نیویورک سان از راه رسید. او احتمالاً اولین تاجر واقعیِ توجه بود. دی ایده‌ای درخشان برای کاهش چشمگیر قیمت روزنامه، جمع‌کردن خوانندگان بسیار و تبدیل‌کردن مشتریانش به یک محصول داشت، محصولی که می‌توانست آن را به یک تبلیغاتی بفروشد. این ایده به سراسر حیطۀ رسانه گسترش یافت تا تبدیل به شیوۀ غالب فروش اخبار شود.داستان او بازگوکنندۀ فرصت‌ها و چالش‌های اخلاقیِ ذاتیِ مدل تجاری تبلیغات است، زیرا زمانی که هدف شما گردآوردن بیشترین تعداد ممکن مخاطب باشد، درگیر رقابتی برای رسیدن به رسانه‌ای هیجان‌انگیزتر، تماشایی‌تر و جالب‌توجه‌تر می‌شوید. روزنامۀ دی دارای مطالب زیادی دربارۀ جُرم‌ها و مرگ‌های خشونت‌بار بود، اما خیلی زود نیز به داستان‌سازی روی آورد.تامپسون: می‌توانم تصور کنم که برخی خوانندگانْ خطی مستقیم رسم می‌کنند که روزنامه‌های هیجانیِ دی در سال‌های ۱۸۳۰ را به تبلیغ‌های کلیک‌خور آنلاین امروزی وصل می‌کند. آن‌ها سپس نتیجه می‌گیرند که تبلیغاتْ مشوق رقابتی تا کَف۴ است تا میزان توجه به هر تبلیغ واحد را به حداکثر برساند. اما همچنین باید توجه داشت که این نیز صادق است که تبلیغاتْ اخبار و اطلاعات را دموکراتیزه می‌کند و چیزی را که زمانی تنها متعلق به ثروتمندان بود در دسترس تعداد بسیار زیادی از افراد می‌گذارد. این نوع مدلِ تجاری خوب است، زیرا هزینه‌های روزنامه‌نگاری و گزارشگرانِ بیشتری را می‌پردازد.وو: فکر می‌کنم همۀ این‌ها در داستان بنجامین دی وجود دارد: پتانسیل و خطرات تبلیغات. به‌خاطر فراهم‌کردن اخبار برای همه باید به دی آفرین گفت. پیش از گشایش مطبوعات ارزان۵، روزنامه‌ها محصولی متعلق به قشر ممتاز بود. در تبلیغاتْ عنصر دموکراتیک‌کننده‌ای وجود دارد که این محصولات را ارزان و برای توده‌ها دسترس‌پذیر می‌کند. این خوبیِ آن است. اما باید با دقت بسیار بسیار زیادی انجام شود. یک مدل تجاری، که بیش از هر چیز متکی به توجه است، همیشه در معرض گرویدن به هیجانات است.تامپسون: جنجالی‌ترین ایدۀ این کتاب چیست؟وو: یکی از تزهای ظریف کتاب این است که تجارت در قرن بیستم جای دین را گرفته است. در بخش طولانی‌تر حیات بشر، چه کسی افکار ما را شکل می‌داد؟ مبلّغان و دین این کار را می‌کردند. اما من فکر می‌کنم تجارت، با استفاده از تبلیغات، دین را به‌عنوان آموزگار اصلی سعادت بشر سرنگون کرده است.داستان کلود هاپکینز را تعریف می‌کنم که به‌عنوان یکی از مبدعان تبلیغات مدرن شهره است. او مردی بامزه و شُل‌زبان و از لحاظ اجتماعی ناخوشایند بود. در نوجوانی مبلّغی باپتیست بود که آن را رها کرد و استعدادش را در آگهی‌نویسی۶ به کار برد. او کمابیش مبدع ایدۀ «آگهی‌نویس به‌مثابۀ نابغه» در اوایل قرن بیستم است. شخصیت دان دریْپر (تبلیغاتچی نابغۀ سریال مدمن) ساخته‌وپرداختۀ اوست. استراتژیِ او ارتباط بسیار نزدیکی با شیوۀ بیان مبلّغان پروتستان در تبلیغ سعادت بشر داشت. او تفکراتی را از گرایش مذهبی‌اش مستقیماً وارد جهان تبلیغات کرد. زندگی‌نامۀ خودنوشت او، زندگی من در تبلیغات۷، مملو از دروغ‌پردازی است. نمی‌توانید تصمیم بگیرید که او شریرترین انسان قرن بیستم است یا نابغه‌ای دوست‌داشتنی.تامپسون: درحال‌حاضر ما در نقطۀ عطف جالبی در حیطۀ رسانه‌های حمایت‌شده توسط تبلیغات هستیم. ازطرفی، فیس‌بوک و گوگل را داریم که دو شرکت عظیم تبلیغ‌محورند و مشترکاً حدود نهصدمیلیارد دلار ارزش دارند. ازطرفی نیز شاهد زوال ساختاری تجارت تلویزیون مخابره‌ای۸ هستیم وقتی هرروز جوانان بیشتری به تماشای تلویزیون‌های پولی مثل نتفلیکس و اچ‌.بی‌.او ناو می‌پردازند که هیچ تبلیغی درشان نیست. درنتیجه مخاطبان، و مخصوصاً نسل جوان، هم‌زمان از تبلیغات در تلویزیون فرار می‌کنند و درعین‌حال روی گوشی‌های خود به استقبال آن می‌روند. آیا این عصری طلایی برای تبلیغات است یا شروع یک عصر یخبندان؟ یا لحظه‌ای ناپایدار و نامطمئن؟وو: ما در زمانۀ قیام علیه اَشکال اصلی تبلیغات هستیم. می‌توانید این را در زوال رتبه‌بندی لیگ ملی فوتبال آمریکایی یا رها‌کردن تلویزیون سنتی مشاهده کنید. اما بعضی چیزها که تبلیغات‌محور هستند در حال رُشدند. انقلاب‌ها در زمان وقوعشان گیج‌کننده‌اند و اغلب تنها در نگاه به گذشته وضوح می‌یابند.لازم است بگویم که بار سنگین تبلیغات هنوز به بعضی از شبکه‌های اجتماعی نرسیده است.اسنپ‌چت و توییتر هنوز در روزهای نسبتاً ابتدایی خود هستند و، برخلاف رگبار تبلیغاتی که شما در کوارتر چهارم یک مسابقۀ فوتبال می‌بینید، بار کامل هنوز به آن‌ها نرسیده. این فاکتورِ تأخیر همیشه وجود دارد. همیشه قبل از اینکه آن‌ها تبلیغات را اضافه کنند جوانان به‌سمت این برنامه‌ها هجوم می‌برند. یوتیوب قبل از آنکه میزان تبلیغات را افزایش دهد مردم را حسابی اسیر خود کرد. اما حالا به یوتیوب نگاه کنید تا ببینید که شرایط آن از تلویزیون هم فراتر رفته و انگار یک‌سوم زمانی که در یوتیوب می‌گذرانید صرف تماشای تبلیغات می‌شود. به همین دلیل این جنبش، در میان مردمی که تاب تحمل تبلیغات را ندارند، شکل گرفته و آن‌ها به‌سمت نتفلیکس و آمازون ویدئو می‌روند.تامپسون: فرضیۀ تو آزمایش‌پذیر است. اگر سرمایه‌گذارانی در حال خواندن این گفت‌وگو باشند، ممکن است بگویند: «تیم وو تغییری فرهنگی علیه تبلیغات را می‌بیند که حاکی از زوال درازمدت تجارت‌های حمایت‌شده توسط تبلیغات است.» آنگاه ممکن است روی رسانه‌های بدون تبلیغات مانند نتفلیکس و آمازون در برابر فیس‌بوک و بازفید شرط‌بندی بزرگی کنند. اما وب‌سایت‌ها چگونه می‌توانند از این آینده نجات پیدا کنند؟ مجلۀ آتلانتیک چگونه می‌تواند دوام بیاورد؟وو: دربارۀ رسانه‌های سنتی، مثل سایت‌های مجلات و روزنامه‌ها، شخصاً تئوری‌ای دارم و آن هم این است که آن‌ها دیوانه‌اند اگر بخواهند به‌تنهایی این کار را انجام داده و ارتش کوچک خود را بسازند. آن‌ها باید بیشتر روی این تمرکز کنند که خوانندگان را ترغیب به یک اشتراک برای همه۹ کنند، برای هرچیزی که ارزش خواندن دارد، پیش از آنکه فیس‌بوک از روی ضرورت این کار را به‌جای آن‌ها انجام دهد.تامپسون: برای مثال، محصولی فرضی را مد نظر داری که خوانندگان می‌توانند، به‌وسیلۀ آن و با تخفیف هم‌زمان، مشترک آتلانتیک، نیویورکر و نیویورک تایمز باشند و دسترسی ویژه نیز به محصولات چاپی و وب‌سایت‌ها داشته باشند.وو: بله. چیزی مثل این.تامپسون: این ایده که برای دسترسی به اخبار باید پول خرج کرد، قربانی اینترنت و فراوانیِ سایت‌های مجانی یا حمایت‌شده توسط تبلیغات شده. اگر آتلانتیک دیواری دور خودش بکشد، ممکن است خوانندگان به جای دیگری بروند.وو: بله و، به‌خاطر همین، بخشی از پیام من معطوف به مصرف‌کننده است. ما باید بر اعتیاد خود به چیزهای مجانی غلبه کنیم. با قضیه کنار بیاییم و بالای چیزها پول بدهیم. خیلی از مردم می‌گویند «از تبلیغات بیزارم، حالم از تبلیغات، از کلیک‌خورها، از این رقابتِ تا کف به هم می‌خورد.» اگر این را می‌گویید، باید در عمل نیز آن را نشان دهید. اگر بناست اینترنت را نجات دهیم، باید از شر اعتیادمان به چیزهای مجانی خلاص شویم. منظورم خود ما مصرف‌کننده‌هاست. نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که همه‌چیز هم مجانی باشد و هم خوب.تامپسون: برعکس تلویزیون کابلی که بسیار گران، اما بسیار نیز عالی است.وو: تاریخِ ده سال اخیرِ اینترنت کمی شبیه به تاریخ ده سال اولِ تلویزیون است. امیدهای زیادی دربارۀ آیندۀ تلویزیون وجود داشت. ولی بعدازآن تبدیل به نبرد تبلیغاتی شد و صرفاً برنامه‌هایی موفق شدند که نمایش‌های مسابقه‌ای بودند یا گاوچران‌ها را نشان می‌دادند. تلویزیون تنها با ظهور دیوارهای پرداخت۱۰ بهتر شد [مانند شبکه‌های کابلی ممتاز].تامپسون: اگر نمایش‌های مسابقه‌ای و گاوچران‌ها به این دلیل موفق بوده‌اند که مردم آن‌ها را دوست داشته‌اند چه؟ شاید مقصر اصلی در اینجا مخاطبان انبوهی باشند که سلیقه‌شان بدتر از چیزی است که من و تو ترجیح می‌دهیم.وو: می‌دانم که سلیقۀ همه مثل من نیست. اما اگر نگاهی به تاریخ رسانه‌های آمریکایی بیندازید، می‌بینید که زمان‌هایی وجود داشته که برنامه‌ها به‌وضوح بهتر و متنوع‌تر شده‌اند. همیشه برنامه‌هایی بوده که هیچ منتقدی آن‌ها را دوست نداشته. اما تلویزیون در این ده سال اخیر فوق‌العاده بوده. من معتقدم ساختار اقتصادیِ موجود در شبکه‌های کابلیِ ممتاز و تلویزیون پولیْ فاکتور بسیار بزرگی بوده است.تامپسون: یکی از کنایه‌های وفور تبلیغات در اینترنت و گوشی‌های تلفن همراهمان این است که، به‌خاطر اصل تورم، چنان رقابتی وجود دارد که هر تبلیغ منفردْ ارزش کمتری دارد. می‌خواهم بدانم که آیا خودِ تبلیغات در وضعیتِ رقابتی تا کف اینترنت هست یا خیر؟ پیش‌بینی آیندۀ هرچیزی ناممکن است، اما راه هوشمندانه برای اندیشیدن به آیندۀ تبلیغات و رسانه چیست؟وو: تاجرِ توجهْ یک مدل تجاری است که نیاز دائمی به رشد دارد و رشدی که تاکنون در چشم‌انداز تاریخی‌اش داشته از دو حال خارج نیست: یا از طریق یافتن زمان‌ها و مکان‌هایی است که ما در آن‌ها مشغولیتی نداریم، یا بردن نهایت بهره از زمان‌های موجود. این به ما می‌گوید که همۀ اوقاتی که شما اکنون به‌عنوان پناهگاه و مفری از این زندگی سرسام‌آور در نظر می‌گیرید، عاقبت، هدف قرار خواهد گرفت، زیرا فعالیت‌های رشد به‌سوی آن‌ها معطوف شده‌اند. برای مثال، دارد حرکتی صورت می‌گیرد که تبلیغات بیشتری به درون پارک‌های ملی، مدارس عمومی و دیگر حریم‌های امنی که تاکنون از آن‌ها حافظت می‌شده آورده شود. درحالی‌که دسترسی به مردم سخت‌تر می‌شود، تلاش برای تبلیغ برای آن‌ها پوشیده‌تر، ناخوانده‌تر و دغل‌کارانه‌تر می‌شود.اگر من مسئول جهان بودم می‌گفتم که ما به قراردادی جدید میان تبلیغاتی‌ها و مصرف‌کنندگان نیاز داریم تا بتوانیم بعضی زمان‌ها و مکان‌ها را ممنوع کنیم. جایی که می‌خواهیم به آن برسیم همان است که مجلات چاپی در آن هستند. تبلیغاتْ زیبا و اغلب جالب هستند، اما نگاه‌کردن به آن‌ها لذت‌بردن از مجله را ضایع نمی‌کند. در زمانۀ ما این یعنی آسایش.اطلاعات کتاب‌شناختی:Wu, Tim. The Attention Merchants: The Epic Scramble to Get Inside Our Heads. Knopf, 2016پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب با عنوان Does Advertising Ruin Everything در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا تبلیغات همه‌چیز را نابود می‌کند؟ ترجمه و منتشر کرده است.* درک تامپسون (Derek Thompson) ویراستار ارشد آتلانتیک است و دربارۀ اقتصاد، بازار نیروی کار و رسانه یادداشت می‌نویسد. او نویسندۀ کتاب سازندگان آثار موفق است که به‌زودی به چاپ خواهد رسید.[۱] The Attention Merchants[۲] The Master Switch[۳] net neutrality[۴] the race to the bottom: وضعیتی که در آن شرکت‌ها در رقابت با هم، برای تولید ارزان‌ترین محصول، دستمزد کارگران را تا پایین‌ترین سطح ممکن کاهش می‌دهند و حقوق و مزایای آن‌ها را حذف می‌کنند.[۵] penny press[۶] copywriting[۷] My Life in Advertising[۸] broadcast-television[۹] One-pass for everything[۱۰] Paywall: (در رسانه) قرارداری که طبق آن دسترسی به محتوا محدود به کاربرانی می‌شود که مشترک رسانه شده‌اند. ]]> اقتصادوجامعه Tue, 21 Feb 2017 05:12:11 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9wupr4a.html آن‌ها همین حالا نسخه‌ای دیگر از شما را ساخته‌اند http://tarjomaan.com/vdce.f8vbjh8xn9bij.html نیویورک ریویو آو بوکز — چند ماه پیش، واشنگتن پست گزارش داد که فیس‌بوک ۹۸ نکتۀ اطلاعاتی را از هریک از حدوداً دومیلیارد کاربرش جمع‌آوری می‌کند. از این ۹۸ مورد می‌توان به چنین مواردی اشاره کرد: قومیت، درآمد، ثروت خالص، قیمت خانه، مادربودن یا نبودن، به‌اصطلاح «مامان‌فوتبالی۱» بودن یا نبودن، وضعیت تأهل، تعداد خطوط اعتباری، علاقه‌مندی به رمضان، تاریخ خرید ماشین و... .فیس‌بوک این تکه‌های زندگی شخصی و هویت فرد را چگونه و از کجا به دست می‌آورد؟ اولاً از اطلاعاتی که کاربران به‌میل خودشان وارد می‌کنند، نظیر وضعیت رابطه، سن و وابستگی دانشگاهی؛ ثانیاً از پست‌های فیس‌بوکیِ مربوط به عکس‌های تعطیلات، عکس‌های بچه‌ها و عکس‌های فارغ‌التحصیلی. البته لزومی ندارد که حتماً عکس‌هایی باشد که خودتان پست می‌کنید: نرم‌افزارِ تشخیصِ چهرۀ فیس‌بوکْ شما را از میان جمعیت تشخیص می‌دهد. فیس‌بوک همچنین کاربران را در سرتاسر اینترنت دنبال کرده و، با این تعقیب، گزینۀ «عدم‌ردیابیِ» آن‌ها را نادیده می‌گیرد. مثلاً هربار که کاربری از یک وب‌سایتِ دارای دکمۀ «لایک» فیس‌بوک بازدید می‌کند (چیزی که اکثر وب‌سایت‌ها دارند)، فیس‌بوک از این قضیه خبردار می‌شود. این شرکت همچنین اطلاعات شخصی را از پنج‌هزار دلالِ اطلاعات در سرتاسر دنیا می‌خرد، کسانی که اطلاعات را از کارت‌های وفاداری فروشگاه‌ها، ضمانت‌نامه‌ها، لیست فروش داروخانه‌ها، رسیدها و حدود ده‌میلیون مجموعه‌دادۀ عمومی و آمادۀ استخراج به دست می‌آورند. شهرداری‌ها نیز اطلاعات می‌فروشند، مثلاً ثبت‌نام رأی‌دهندگان، اطلاعات وسائل نقلیۀ موتوری، اعلامیه‌های فوت، اجرائیه‌های سند رهنی، ثبت بنگاه‌ها و بسیاری موارد دیگر. از لحاظ نظری، تمام این نقاطِ اطلاعاتی را فیس‌بوک به این دلیل جمع‌آوری می‌کند که، با تبلیغاتی تنظیم‌شده، مایحتاجِ ما را به ما بفروشد. اما درواقع فیس‌بوکْ این اطلاعات را به تبلیغ‌کنندگان می‌فروشد، صرفاً به همین دلیل که می‌تواند پول زیادی از این راه به دست بیاورد.مدتی قبل، توجه عمیقی به سازوکارهای فیس‌بوک کردم تا ببینم با استفاده از کدام اطلاعات می‌خواهد تبلیغات را متناسب با من تخصصی کند. این مجموعۀ اولویت‌ها و این الگوریتم، یعنی مجموعه‌دستوراتی جهت اجرای یک عملیات، متفاوت با آنی است که فیس‌بوک برای تعیین و انتخاب مطالب جهت نمایش روی خبرنامۀ من استفاده می‌کند. خبرنامه همان مجموعۀ همواره‌ متغیر از عکس‌ها و پست‌های دوستان فیس‌بوکی و وب‌سایت‌های «لایک‌شده» است. این اولویت‌های تبلیغیْ برگ برندۀ قلمرو فیس‌بوک هستند؛ این شرکت فقط در سه‌ ماهۀ سوم سال ۲۰۱۶ برابر با ۲.۳میلیارد دلار درآمد داشت، رقمی که سال گذشته و در همان سه ماه نهصدمیلیون دلار بود.این هم برخی چیزهایی که، مطابق با فیس‌بوک، درمورد خودم کشف کردم:براساس آنچه، به‌گفتۀ فیس‌بوک، در این وب‌سایت انجام می‌دهم، به موضوعات «مزرعه، پول، حزب جمهوری‌خواه، خوش‌بختی، شیرینیِ آدامسی و خدمۀ پرواز» علاقه دارم. براساس تبلیغاتی که، به‌اعتقاد فیس‌بوک، در طول اینترنت‌گردی‌هایم بالاخره یک‌جا به آن‌ها نگاه کرده‌ام، من به ام.‌آر.آی، مستند «غار رؤیاهای فراموش‌شده» و فیلم‌های هیجانی علاقه دارم. فیس‌بوک همچنین معتقد است که من صفحات مخصوص تیرانوسوروس، پافی امی‌یومی، خمیر کلوچه و کشتی‌گیری به‌نام «اج» را لایک کرده‌ام.اما من هیچ‌یک از این صفحات را لایک نکرده بودم و نگاهی گذرا به صفحۀ «لایک‌شده»هایم نیز گویای همین است. تا زمان انجام این تحقیق، حتی اسم اج یا گروه دونفرۀ ژاپنیِ پافی امی‌یومی را نشنیده بودم و، باوجود بیماری گوارشیِ سلیاک، اصلاً نمی‌توانم خمیر کلوچه را دوست داشته باشم. صفحه‌ای که لایک کرده بودم صفحۀ اعجوبۀ مشت‌زنی بانوان، کلارسا شیلدز، اهل فلینت میشیگان بود که لقبش «تی رکس» است. فیس‌بوک تا همین حد توانست علاقه‌مندی‌های واقعی‌ام را با موضوعاتی تطبیق دهد که به تبلیغ‌کنندگان می‌گوید که من به آن‌ها علاقه دارم.عجیب است؛ چون اگر فقط یک چیز باشد که فیس‌بوک مسلماً درمورد من می‌داند، صفحات فیس‌بوکی است که واقعاً لایک کرده‌ام. اما شاید اگر مرا کسی معرفی کنند که به پافی امی‌یومی با ده‌هزار هوادار علاقه دارم و نه هوادار گروه محلی داگ‌وی با کمتر از هزار هوادار، این‌طور بیشتر برای فیس‌بوک ارزشمند باشم. اما خب هرگز نمی‌شود فهمید، چون ساختار الگوریتم‌های فیس‌بوک نیز، مانند الگوریتم‌های گوگل و دیگر شرکت‌های فناوری، رازی شدیداً حفاظت‌شده است.فیس‌بوک ظاهراً دارد دربارۀ من مرتکب اشتباهی جدی می‌شود و فرض‌های نادرستی مطرح می‌کند و البته با همین اشتباهات پول درمی‌آورد؛ اما فقط فیس‌بوک نیست که با اطلاعات خامِ خود به فرض‌هایی عجیب و شدیداً غلط می‌رسد. محققان مرکز روان‌سنجی دانشگاه کمبریج در انگلستان چیزی ساخته‌اند که به آن «موتور پیش‌بینی‌کننده» می‌گویند. این موتور مجهز به الگوریتم‌هایی است که از زیرمجموعۀ «لایک‌های» فیس‌بوکِ فرد استفاده می‌کند و «می‌توانند طیفی از متغیرها ازجمله شادی، هوش، نگرش سیاسی و... را پیش‌بینی نماید و نیز نمایه‌ای شخصیتی از پنج فاکتور اصلی ایجاد کند». این پنج فاکتور عبارت‌اند از: برون‌گرایی، خوش‌مشربی، صداقت، وجدان و روان‌رنجوری. این موارد را مثلاً استخدام‌کنندگان، برای ارزیابیِ درخواست‌دهندگان شغل، مورد استفاده قرار می‌دهند. این فاکتورها به‌اختصار اُ.سی.ای.اِی.ان نامیده می‌شوند. به‌گفتۀ محققان کمبریج، «ما همیشه به چیزهایی ورای صرفاً کلیک‌ها و لایک‌های افراد فکر می‌کنیم تا ویژگی‌های ظریفی را دریابیم که واقعاً محرک رفتارشان است». این محققان خدماتشان را با چنین وعده‌ای به شرکت‌ها می‌فروشند که امکان «ارزیابی روان‌شناختیِ لحظه‌ایِ کاربرانتان را برمبنای رفتارشان در فضای مجازی فراهم می‌کنیم، به‌طوری‌که بتوانید بازخورد لحظه‌ای و پیشنهادهایی عرضه کنید که برند شما را متمایز می‌سازد».باوجوداین، موتور پیش‌بینی‌کننده‌شان این چیزها را درمورد من یافت: احتمالاً مرد هستم، هرچند «لایک‌کردن» صفحۀ نیویورک تایمز ریویو آو بوکز برای من امتیازی «زنانه» محسوب می‌شود؛ بیشتر محافظه‌کار هستم تا لیبرال، هرچند آشکارا در فیس‌بوک علاقه‌ام را به برنی سندرز اعلام کرده‌ام؛ بیشتر فردی متفکر هستم تا کَسی که درگیر دنیای بیرونی است، درحالی‌که صفحۀ تعدادی از گروه‌های سیاسی و فعال را «لایک» کرده‌ام؛ ظاهراً نسبت‌به ۶۲درصد از جمعیت، خون‌سردتر و آرام‌تر هستم (که قابل تردید است).این چیزها را هم درمورد خودم پیدا کردم: نه‌فقط مرد هستم، بلکه «شش نفر از هر ده نفر با لایک‌های مشابه من هم‌جنس‌گرا هستند» که «احتمال حدوداً متوسط» به وجود می‌آورد که من نه فقط مرد بلکه مردی هم‌جنس‌گرا باشم. لایک‌هایی که مرا «کمتر هم‌جنس‌گرا» نشان می‌دهند مجلۀ تست محصول کانسیومر ریپورت۲، وبلاگ تکنولوژی گیزمودو و وب‌سایت دیگری به‌نام لایف‌هکر هستند. آن‌هایی هم که مرا «بیشتر هم‌جنس‌گرا» نشان می‌دهند نیویورک تایمز و گروه زیست‌محیطی ۳۵۰.org بودند. همچنین لایک‌هایی که باعث می‌شوند من ظاهراً «علاقۀ چندانی به سیاست» نداشته باشم نیویورک تایمز و ۳۵۰.org هستند.چیزهای دیگری هم هست. به‌گفتۀ الگوریتم مرکز روان‌سنجی، «لایک‌های شما نشان می‌دهد که مجرد هستید و هیچ رابطه‌ای ندارید». چرا؟ چون صفحۀ ۳۵۰.org را لایک کرده‌ام، مؤسسه‌ای که سی سال است با مؤسس آن رابطه دارم!این سرگرم‌کننده است، اما درسی عملی از این نیز هست که چقدر راحت می‌توان داده‌ها را به‌غلط تفسیر نمود. ما در عصری زندگی می‌کنیم که کامپیوترهای بسیار قدرتمند می‌توانند مجموعه‌داده‌های بسیار عظیم و پراکنده را تجزیه و مرتب نمایند. این باعث می‌شود الگوها را در جاهایی ببینیم که پیش‌تر نمی‌توانستیم. این امر مثلاً برای کشف مواد مخدر مفید بوده است یا ظاهراً برای اینکه بفهمیم در افغانستان بمب‌های کنار جاده‌ای احتمالاً کجا کاشته شده‌اند. اما این موضوع همچنین ما را به این باور می‌رسانَد که تحلیل داده‌ها حقیقتی را به ما عرضه می‌کند، حقیقتی که خالی از بی‌نظمی، سوگیریِ فردی یا تحریف است.درواقع «داده‌ای‌سازیِ۳ همه‌چیز» تقلیل‌گرایانه است. اول اینکه هرچیزی را که نمی‌تواند به‌صورت کمّی درآید از قلم می‌اندازد و، همان‌طور که کتی اونیل در کتاب پرمغز و دلهره‌آورش به‌نام سلاح‌های کشتار ریاضیاتی؛ چگونه داده‌های بزرگ نابرابری را زیاد کرده و دموکراسی را تهدید می‌کنند۴ خاطرنشان می‌کند، داده‌ای‌سازی معمولاً مبتنی بر متغیرهای نیابتی‌ای (جایگزین‌های قابل‌شمارشی) است که ارتباط چندانی با چیزهایی ندارند که قرار است بازنمایی کنند؛ به‌عنوان‌مثال اعتبار مالی در نقش متغیری نیابتی برای این احتمال عمل می‌کند که کارمند خوبی هستید، یا مثلاً آزمون‌های شخصیت «پنج فاکتور اصلی»: همچون آزمونی که مرکز روان‌سنجی کمبریج مورد استفاده قرار می‌دهد؛ هرچند بنا به گزارش اونیل «تحقیقات حاکی از آن است که آزمون‌های شخصیتْ پیش‌بینی‌کنندۀ خوبی برای عملکرد شغلی نیستند».پیتر تیل، اولین سرمایه‌گذار بیرونی فیس‌بوک، یکی از بنیان‌گذاران پی‌پال و نیز یکی از بنیان‌گذاران پالانتیر است، شرکتی در سیلیکون‌ولی که بودجۀ آن را سی.‌آی.‌ای تأمین می‌کند. الگوریتم‌های این شرکت امکان تحلیل سریع داده‌های حجیم را فراهم می‌کند. این نتایج سپس در اختیار آژانس‌های اطلاعاتی و نیروهای مختلفِ پلیس و نیز شرکت‌ها و مؤسسات مالی قرار می‌گیرد.تمایلی برای لحاظ‌کردن‌ این فرض وجود دارد که داده‌ها خنثی هستند و هیچ سوگیری ذاتی‌ای در آن‌ها نیست؛ مثلاً اکثر افراد معتقدند که فیس‌بوک هیچ دخالتی در محتوای «خبرنامۀ» افراد ندارد، درحالی‌که الگوریتم انحصاری فیس‌بوک دقیقاً کارش همین است. کسی (یک فرد یا گروهی از افراد) تصمیم می‌گیرد که چه اطلاعاتی باید در یک الگوریتم گنجانده شود و این اطلاعات چگونه باید سنجیده شود، درست همان‌طور که یک فرد یا گروهی از افراد تصمیم می‌گیرند چه چیزی باید در مجموعه‌داده‌ای گنجانده شود یا چه مجموعه‌داده‌هایی باید در تحلیل گنجانده شوند. آن فرد یا افراد، با تمام سوگیری‌ها و بارهای فرهنگی‌ای که کیستی ما را رقم می‌زند، به‌سراغ کار خود می‌روند. در مرکز روان‌سنجی کمبریج کسی هست که تعیین کرده افرادی که نیویورک‌ ریویو آو بوکز را می‌خوانند زنانه و کسانی که وبلاگ‌های تکنولوژی را می‌خوانند مردانه هستند. این علم نیست، بلکه گمان است و همین‌طور هم وارد الگوریتم می‌شود.باید بفهمیم که خطاپذیریِ انسان‌ها در الگوریتم‌هایی بازتاب می‌یابد که انسان‌ها می‌نویسند. ممکن است با نگاه به چیزی مانند تحلیل روان‌سنجی کمبریج این امر بدیهی به نظر برسد، اما در برخی موارد چندان هم بدیهی به نظر نمی‌رسد، مثل الگوریتم‌هایی که مثلاً «پیش‌بینی» می‌کنند چه کسی در آینده جرمی را مرتکب می‌شود (که امروزه در بعضی حوزه‌های قضایی در تصمیمات مربوط به محاکمه و عفو مشروط گنجانده شده است) یا الگوریتم‌هایی که پیش‌بینی می‌کنند کارمندی در آینده بیش‌ازحد فضول خواهد بود و احتمالاً وفادار نمی‌مانَد یا الگوریتم‌هایی که رتبه‌های اعتباری را تعیین می‌کنند که البته، همان‌طور که پیش‌تر دیدیم، برای موارد بسیاری به‌جز رتبۀ اعتباری نیز مورد استفاده قرار می‌گیرند. فیس‌بوک در حال ایجاد الگوریتم رتبه‌سنجیِ اعتبارِ شخصی برمبنای این است که افراد در فیس‌بوک با چه کسانی ارتباط برقرار می‌کنند. این امر شاید به فقرایی کمک کند که دوستانشان در حوزۀ مالی کار می‌کنند؛ اما، برای کسانی که دوستانشان هنرمندانی فقیر هستند یا کلاً فقیر هستند، خبر خوبی نیست.اخیراً تعدادی برنامه‌نویس تصمیم گرفتند که مسابقه‌ای آنلاین و جهانی برای انتخاب ملکۀ زیبایی برگزار کنند، مسابقه‌ای با داوری کامپیوترهای مجهز به هوش مصنوعی. تفکر زیربنایی این بود که کامپیوتر می‌تواند به عکس‌هایی نگاه کند که هزاران نفر در سرتاسر دنیا آپلود می‌کنند و، بدون هیچ سوگیری‌ای، زنانی را بیابد که تجسم زیباییِ ایدئال هستند. آیا باید تعجب کنیم که زنانی که به‌عنوان زیباترین‌ها انتخاب شدند همگی بلااستثنا سفیدپوست بودند؟ الگوریتم مورداستفادۀ کامپیوتر را برنامه‌نویسانی ساخته بودند که، با استفاده از مجموعه‌داده‌های عکس‌های زنان عمدتاً سفیدپوست، کامپیوتر را «آموزش داده بودند». در انتخاب این عکس‌ها، برنامه‌نویسانْ معیاری برای زیبایی تعیین کرده بودند که کامپیوتر براساس آن عمل می‌کرد. سام لِوین در گاردین می‌نویسد: «این گروه الگوریتم را طوری نساختند که پوست روشن را نشانۀ زیبایی بداند، اما داده‌های ورودی به‌راحتی ربات‌های داور را به این نتیجه رساند.»لاتانیا سوئینی، استاد دانشگاه هاروارد، ۱۲۰هزار گوگل اَدوُرد (تبلیغ‌واژه‌های گوگل) را بررسی کرد که شرکت‌های ارائه‌دهندۀ گواهی عدم‌سوءپیشینه آن‌ها را خریداری می‌کنند. او دریافت که، وقتی کسی در گوگل درمورد افرادی جست‌وجو می‌کند که نام آن‌ها معمولاً سیاه به شمار می‌آید، این جست‌وجو تبلیغی را نشان می‌داد که القا می‌کرد آن فرد دارای سوءپیشینه است. مطلب دیگر درمورد انجمن اخوت «امگا سای فی»۵ بود که، در طول تاریخ، انجمنی سیاه محسوب می‌شد و وب‌سایتی تأسیس کرده بود تا صدمین سال تأسیسش را جشن بگیرد. به‌قول آریل ازراچی و موریس استراک در کتاب رقابت مجازی؛ نوید و خطرات اقتصاد الگوریتم‌محور۶، «ازجمله تبلیغاتی که این الگوریتم روی وب‌سایت ایجاد می‌کرد، تبلیغ کارت‌های اعتباری بی‌کیفیت و شدیداً موردانتقاد و نیز تبلیغاتی بود که القا می‌کرد مخاطبِ عضو دارای سابقۀ دستگیری است».تبلیغات در مرورگر اینترنتمان یا صفحۀ فیس‌بوک یا جیمیلمان ظاهر می‌شوند و معمولاً فکر می‌کنیم دلیل وجود آن‌ها این است که شرکتی می‌خواهد چیزی به ما بفروشد که، براساس سوابقِ وب‌گردی یا محتوای ایمیل‌ها و جست‌وجوهای گوگل، فکر می‌کند ما خریدارش باشیم. شاید فکرِ این را نکنیم که دلیل وجود این تبلیغات این است که ما در محلۀ خاصی زندگی می‌کنیم یا با افراد خاصی وقت می‌گذرانیم یا اینکه، با تفسیری نقطه به ‌نقطه‌۷ از زندگی‌مان، امتیازی خاص و عجیب به ما داده‌اند. بعیدتر از همه این است که تصور کنیم دلیل دیدن این تبلیغات این است که الگوریتمی تشخیص داده که ما فردی شکست‌خورده یا هدفی آسان یا عضو نژاد یا قومیتی خاص هستیم.همان‌طور که اونیل هم خاطرنشان می‌کند، اولویت‌ها و عادت‌ها و زیپ‌کدها و به‌روزکردن استاتوس نیز برای ایجاد تبلیغاتِ استثمارگر، مورد استفاده قرار می‌گیرند: «تبلیغاتی که مردمِ نیازمند را شناسایی می‌کنند و وعده‌های قلابی و گران‌قیمت به آن‌ها می‌فروشند.» شاید به مردمِ دارای اعتبارِ کم وام ریزپرداخت پیشنهاد شود. افرادی که شغل‌های بدون فرصت پیشرفت دارند، معمولاً با تبلیغ دوره‌های گران‌قیمت در کالج‌های انتفاعی روبه‌رو می‌شوند. به‌گفتۀ اونیل، ایدۀ زیربنایی این است که «آسیب‌پذیرترین افراد را شناسایی نموده و سپس از اطلاعات شخصی‌شان علیه خودشان استفاده کنند. این امر مستلزم این است که بفهمند کجا بیشتر از همه آسیب‌پذیرند، یعنی چیزی که ’نقطۀ درد‘ نامیده می‌شود».سال‌هاست که می‌دانیم سایت‌های تجارتِ اینترنتی همچون آمازون، و شرکت‌های مسافرتی نظیر اُربیتز و اکسپدیا کالاهایشان را بر این اساس تعیین می‌کنند که در نظرشان که هستیم، کجا زندگی می‌کنیم، درآمدمان چقدر است و پیش‌ازاین چه خریدهایی کرده‌ایم. ازقضا معمولاً ثروتمندان پول کمتری پرداخت می‌کنند، در مقابلِ دانش‌آموزان دبیرستانی آسیایی که برای کلاس‌های تست‌زنیِ کالج پرینستون ریویو ثبت‌نام می‌کنند یا حامیان اربیتز که وارد کامپیوترهای مک می‌شوند: آن‌ها پول بیشتری پرداخت می‌کنند. این قیمت‌گذاریِ پویا درحال پیچیده‌ترشدن و حتی مبهم‌ترشدن است؛ مثلاً یکی از خرده‌فروشان بریتانیایی هم‌اکنون برچسب‌های الکترونیکی قیمت را تست می‌کند که قیمت یک کالا را بر این اساس نشان می‌دهد که چه کسی به آن نگاه می‌کند: او اطلاعات آن فرد را از روی شمارۀ تلفنش به دست می‌آورد، همان‌طور که عادت‌های پرداختیِ قبلیِ آن مشتری را نیز از روی همان شماره شناسایی می‌کند. فیس‌بوک شاید ۹۸ نقطه اطلاعات درمورد هر کاربر داشته باشد؛ اما «اکسیوم»، شرکت دلالی اطلاعات، ۱۵۰۰ مورد دارد و همۀ آن‌ها برای فروش قرار گرفته‌اند تا جمع‌آوری و تجزیه شوند و در فرمول‌هایی ورای دسترس ما قرار گیرند.ما اطلاعاتمان را لو می‌دهیم؛ قطره‌قطره هم لو می‌دهیم و فکرش را نمی‌کنیم که دلالانِ اطلاعات آن را جمع‌آوری کرده و بفروشند، چه رسد به اینکه فکر کنیم آن را علیه خودمان مورد استفاده قرار دهند. امروزه پایگاه‌های دادۀ دی‌.ان‌.ایِ بی‌نظارتی وجود دارد که از نمونه‌های دی.‌ان.‌ای به دست می‌آیند. این اطلاعات را مردم به وب‌سایت‌های تبارشناسی تحویل می‌دهند تا اجدادشان را بیابند. این نمونه‌ها بدون مجوز یا حکم دادگاه به‌صورت آنلاین در دسترس است تا با دی.‌ان.‌ایِ یافت‌شده در صحنۀ جرم مقایسه شود. (پلیس هم در حال تکمیل پایگاه دادۀ خود از طریق نمونه‌گیری از داخل دهان در ایست‌بازرسی‌های معمولی است.) براساس برآورد بنیاد جبهۀ الکترونیک، این امر باعث می‌شود تا افراد به جرم‌هایی متهم شوند که مرتکب نشده‌اند.یا مثلاً داده‌های ردیابان آمادگی جسمانی همچون فیت‌بیت را در نظر بگیرید. همان‌طور که در اینترسپت گزارش شده است:در پنل کارشناسی «پیوند سلامت و آمادگی جسمانی» وابسته به اف.تی.سی، در سال ۲۰۱۳، اسکات پپت استاد حقوق دانشگاه کلورادو گفت: «براساس داده‌هایتان در فیت‌بیت، می‌توانم نقاشی دقیق و پرجزئیاتی از شما بکشم.» سپس اضافه کرد: «این داده‌ها چنان باکیفیت‌اند که با آن‌ها می‌توانم کارهایی نظیر قیمت‌گذاریِ بیمه یا ارزیابی دقیق امتیاز اعتباری‌تان را انجام دهم.»این را نیز در نظر بگیرید که اگر یکی از تست‌های تصادفی شخصیت‌شناسی را انجام دهید که دائماً در فیس‌بوک ظاهر می‌شوند، مثل «دست‌خطتان چه چیزی درمورد شما می‌گوید؟»، به‌احتمال زیاد، شرکتی به‌نام کمبریج آنالیتیکا با استفاده از این اطلاعات هم به نمرۀ OCEAN شما و هم به نمایۀ فیس‌بوک شما ازجمله اسمتان دسترسی پیدا می‌کند. (به‌گفتۀ نیویورک تایمز، کمبریج آنالیتیکا راهنمای کمپین ترامپ بود.)همچنین هربار که، با استفاده از سرویس اوبر، ماشینی می‌گیرید یا از نقشۀ گوگل استفاده می‌کنید (دو نمونه از برنامه‌های کاربردی تلفن همراه)، موقعیتتان را افشا می‌کنید و ردی برای دیگران (پلیس، بدون شک؛ هکرها و دیگر مجرمان، شاید؛ منافع تجاری نیز مطمئناً) باقی می‌گذارید تا شما را دنبال و از شما سوءاستفاده کنند. مدتی قبل در رستورانی در نیویورک بودم که پیامی به دستم رسید. این پیام به من به‌خاطر انتخاب این غذاخوری تبریک گفت و مرا از غذاهای مخصوص آن روز مطلع ساخت. گرچه بدون استفاده از نقشۀ گوگل به آنجا رفته بودم، همین‌که سرویس مکان‌یاب گوشی‌ام فعال بود مرا به طعمۀ شکار تبدیل کرده بود: اردکی نشسته.جدای از ترسناک‌بودن این قضیه، آیا اهمیتی هم دارد؟ این سؤالی است که باید از خود و یکدیگر بپرسیم.اگر از کسانی که از محصولات گوگل یا فیس‌بوک استفاده می‌کنند یا سوار ماشین‌های اوبر می‌شوند یا سلفی‌های خود را در توییتر پست می‌کنند بپرسید که آیا برایشان مهم است که اطلاعات شخصی‌شان را مانند کالایی (که کالا هم هست) می‌فروشند، احتمالاً به شما خواهند گفت که این بهایی کوچک و بی‌اهمیت است که باید برای خدمات رایگانِ جهت‌دهیِ پیچ‌به‌پیچ یا ایمیل یا ارتباط‌داشتن با دوستان قدیمی پرداخت. احتمالاً به شما خواهند گفت که تحویل تکه‌خرده‌های اطلاعات شخصی هزینۀ این معامله است، حال‌آنکه معاملۀ واقعیْ آن چیزی نیست که می‌گیرند، بلکه آن چیزی است که تحویل می‌دهند.اگر واقعاً، آن‌طور که مارک زاکربرگ گفته است، حریم شخصیْ دیگر هنجاری اجتماعی نیست، از کجا به‌بعد دیگر هنجار سیاسی هم محسوب نمی‌شود؟ از کجا به‌بعد اولویت فرد بر حکومت، یا آزادی‌های مدنی یا دولتِ محدود نیز از صحنه خارج می‌شود؟ چون این ساده‌لوحانه است که فکر کنیم برای دولت اهمیتی ندارد که عادات خرید ما چه هستند یا دیروز ساعت چهار عصر کجا بوده‌ایم یا دوستانمان که هستند. آژانس‌های اطلاعاتی و پلیس هم داده‌ها را از دلالان می‌خرند. هدف آن‌ها از این کار دورزدن قوانینی است که توانایی آن‌ها را در جمع‌آوری اطلاعات شخصی محدود می‌کند؛ آن‌ها این کار را می‌کنند چون ارزان است، چون پایگاه‌های دادۀ تجاریْ چندلایه، قدرتمند و استوار هستند.به‌علاوه، ردپای عظیم اطلاعاتی که با استفاده از جیمیل، ارسال عکس به اینترنت، ذخیرۀ کارمان بر گوگل درایو یا استفاده از اوبر به جا می‌گذاریم در دسترس نیروهای اعمال قانون است تا دستور تسلیم این اطلاعات را بدهند. اما گاهی هم شرکت‌های فناوریْ اطلاعات شخصی را بدون هیچ تقاضایی از جانب دولت تحویل می‌دهند، همان‌طور که مدتی پیش فهمیدیم که شرکت یاهو از طرف دولت ایالات متحده بر تمام ایمیل‌های ورودی نظارت دارد. همچنین اپلیکیشنی به‌نام جئوفیدیا وجود دارد که پلیس (و برخی دیگر) را قادر ساخته تا اطلاعات شخصی‌ای را که به‌طور عمومی به اشتراک گذاشته می‌شود از چندین سایت رسانۀ اجتماعیْ برهم بیفزاید تا فعالان را زیر نظر داشته و اعتراضات را در لحظه خاموش کند.در ضمن پالانتیر، شرکت مرموز تحلیل داده‌های سیلیکون‌ولی، را هم نباید از قلم انداخت که بودجۀ آن را سی.‌آی.‌ای تأمین می‌کند و آژانس امنیت ملی، سی‌.آی.‌ای، اف‌.بی.‌آی، چندین نیروی پلیس، امریکن اکسپرس و صدها شرکت، آژانس اطلاعاتی و موسسۀ مالیِ دیگر از آن استفاده می‌کنند. الگوریتم‌های آنْ تحلیل سریع حجم عظیمی از داده‌ها را با استفاده از طیفی گسترده از منابع، همچون دوربین‌های ترافیکی، خریدهای آنلاین، پست‌های شبکه‌های اجتماعی، دوستی‌ها، تبادلات ایمیل و کلاً فعالیت‌های روزمرۀ انسان‌‌های بی‌گناه، میسر می‌کند. این کار مثلاً پلیس را قادر می‌سازد ارزیابی کند که آیا فردی که به‌خاطر شکسته‌بودن چراغ جلوی ماشینش متوقف شده ممکن است مجرم باشد یا روزی مجرم شود؟ساده‌لوحانه است که فکر کنیم میان پایش تجاری و پایش دولتیْ دیواری آتشین و مانع هست. چنین چیزی وجود ندارد.بسیاری از ما، به‌خصوص بعد از افشاگری‌های اسنودن، نگران دسترسی بیش‌ازحدِ دولت‌هایمان به منابع دیجیتال بوده‌ایم. اما میل مصرف‌گرایانه‌ای که افشای دیوانه‌وار اطلاعات شخصی را تقویت می‌کند نیز به همان اندازه برای حق فردی و رفاه جمعی ما خطرناک است. حتی شاید خطرناک‌تر باشد، چرا که ما، بدون‌ملاحظه، همۀ ۹۸ درجۀ آزادی را با مشتی از چیزهایی عوض می‌کنیم که، آن‌چنان‌که در ذهنمان فرو کرده‌اند، هزینه‌ای برایمان ندارند.اطلاعات کتاب‌شناختی:O'Neil, Cathy. Weapons of math destruction: How big data increases inequality and threatens democracy. Crown Publishing Group (NY), 2016Ezrachi, Ariel. and Maurice E. Stucke. Virtual Competition: The Promise and Perils of the Algorithm-Driven Economy. Harvard University Press, 2016پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان They Have, Right Now, Another You در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آن‌ها همین حالا نسخه‌ای دیگر از شما را ساخته‌اند ترجمه و منتشر کرده است.* سو هالپرن (Sue Halpern) نویسندۀ دائمی نیویورک ریویو و پژوهشگر ساکن میدلبری است. آخرین کتاب او سگی به آسایشگاه می‌رود (دسامبر ۲۰۱۶) نام دارد.[۱] Soccer momاصطلاحی برای اشاره به زنان سفیدپوست طبقه متوسط رو به بالا که وقت زیادی دارند که صرف ورزش و برنامه‌های جنبی بچه‌هایشان کنند.[۲] Palantir[۳] Consumer Reports[۴] Datafication: تبدیل به داده[۵] Weapons of Math Destruction: How Big Data Increases Inequality and Threatens Democracy[۶] Omega Psi Phi[۷] Virtual Competition: The Promise and Perils of the Algorithim-Driven Economy[۸] pointillist ]]> سو هالپرن اقتصادوجامعه Sun, 19 Feb 2017 05:30:35 GMT http://tarjomaan.com/vdce.f8vbjh8xn9bij.html اکثر ما تصمیم خودمان را از قبل گرفته‌ایم http://tarjomaan.com/vdcc.eq4a2bq10la82.html آتلانتیک — زمانی که دانش‌آموز دبیرستان بودم، یکی از دبیرانِ تاریخم مربی فوتبال هم بود. به او «مکِ مربی» می‌گفتیم. برای دانش‌آموزِ خلاقی مثل من که نیمۀ راست مغزش فعال‌تر است، تاریخ اغلب مسئلۀ شیر یا خط بود. قسمت‌های مشخصی از برنامۀ درسی را واقعاً دوست داشتم، اما از حفظ کردنِ تاریخ‌ها و وقایع مُبهم بیزار (و کلاً در آن بی‌استعداد) بودم. اما مکِ مربی تاریخ را از خلال بازی‌های فوتبال و داستان‌گویی به ما آموخت. او از خلال مجموعه‌ای از ایکس‌ها و اُها، و فلِش‌هایی که جزئیاتِ مسیر آن‌ها را مشخص می‌کردند، داستان‌های اشغالگری‌های رومِ باستان، جنگ‌های صلیبی، چنگیز خان و ظهور استالین را برای ما تعریف کرد. من ردیف جلو می‌نشستم، یک عالم یادداشت برمی‌داشتم و همیشه دانش‌آموز ممتاز آن کلاس بودم.به‌خاطر مکِ مربی، در دانشکده، برای رشتۀ فرعی، تاریخ را انتخاب کردم. بااین‌وجود اگر از من تاریخ یا جزئیات همان رویدادهایی را می‌پرسیدید که مکِ مربی یا استادان دانشکده درس می‌دادند، نمی‌توانستم جواب هیچ‌یک از آن‌ها را بدون کمک گوگل بدهم. حقیقت این است که نه به‌خاطر واقعیت‌ها بلکه به‌خاطر داستان‌ها شیفتۀ تاریخ شدم.جوزف کمبل گفتۀ مشهوری دارد از این ‌قرار که تنها دو نوع قصه در کل جهان وجود دارد: قهرمانی که به سفر می‌رود و غریبه‌ای که به شهر می‌آید. به‌عنوان یک معلم ادبیاتِ انگلیسی، از بیان این مروارید حکمت به دانش‌آموزانم، و به‌چالش‌کشیدن آن‌ها برای ردّیه‌ای بر آن، لذت می‌برم. آن‌ها هرگز موفق نمی‌شوند، چون هرچند قصه‌ها قدرتمندند اما ساده نیز هستند. داستانی که به‌خوبی پرداخت شده است مفاهیم، ریتم و ویژگی‌های مشخصی دارد. قصه‌ها در بطنشان یا دربارۀ قهرمانانی هستند که به سفر می‌روند یا غریبه‌هایی که به محیطی جدید می‌آیند.برای بسیاری از آمریکایی‌ها، دونالد ترامپ قهرمانی در سفر است؛ برای دیگران اما غریبه‌ای است شرور که به شهر آمده. کسی نمی‌داند سرانجامِ داستان چه خواهد بود، اما انکارِ اینکه کشور در بحبوحۀ یک «جریان خیزندۀ»۱ هیجان‌انگیز است (اگر خواسته باشیم از یک اصطلاح ادبی استفاده کنیم) اذعان به این نکته است که حواستان جمع نیست.همانند بسیاری از دست‌اندرکاران آموزش، من نیز از فراوانیِ اخبار دروغینی که در رسانه‌های اجتماعی شناور است و قدرتی که بر جوانانی دارد که لزوماً مجهز به مهارت‌های لازم برای تفسیر آن‌ها نیستند وحشت‌زده‌ام. بسیاری از بزرگ‌سالان دغدغۀ یافتن بهترین راه برای آموزش استراتژی‌هایی برای تفسیر اخبار دروغین دارند و چنین به نظر می‌رسد که بسیاری از این استراتژی‌ها حول محور بررسی فَکت‌ها۲ [واقعیات] می‌گردند. کلاس‌های درسی، مثل کلاسِ من، باید با قدرت تمرکز کنند بر کمک به دانش‌آموزان تا آن‌ها بتوانند در جهانِ متحول‌شوندۀ اینترنت و رسانه‌های اجتماعی حضور داشته باشند و درعین‌حال مصرف‌کنندگانِ انتقادیِ رسانه باشند و شوقی عمومی برای یافتنِ واقعیت‌ها و نه داستان‌های دروغین بیابند؛ با همۀ این اوصاف، متمرکزشدنِ صرف بر بررسی فکت‌ها رویکردی ساده‌لوحانه به این مشکل است.روایتِ داستانی و غیرداستانی همیشه فریبنده‌تر از مجموعه‌ای از واقعیت‌ها خواهد بود -چه خوب چه بد- زیرا روایت ریشه در تجربۀ بشری دارد؛ سال‌ها پیش در کلاس مکِ مربی برای من هم چنین بود. مردم دوست دارند با شخصیت‌ها ارتباط برقرار کنند، می‌خواهند شاهد پیشرفتِ یک پیرنگ تا سرانجامش باشند، و نیز می‌خواهند با لایه‌هایِ جذابِ تنش درگیر باشند.هر چقدر هم با دقت برای کسی که شغلش را از دست داده، و به‌وسیلۀ قرارداد کَرییِر۳ آن را پس گرفته، توضیح دهید که دونالد ترامپ با این قرارداد کمکی به نجات ۲۱۰۰ شغل نکرده و تنها ۸۵۰ شغل را نجات داده، و در واقع اهمیت او در این قضیه ممکن است بسیار ناچیز بوده باشد، و یا اینکه این قرارداد می‌تواند در آینده برای اقتصاد و رشد مشاغل تبعاتِ منفی داشته باشد، تقریباً هیچ معنایی برای او نخواهد داشت. برای این شخص روایتی سرراست وجود دارد که طنین آن چنین است: ترامپ یک قهرمان است. اگر، برای کسی که تنها تصویرش از زنان محجبه یا تنها تعاملش با آن‌ها از خلال کلیشه‌های منفی در رسانه‌های اجتماعی بوده است، بگویید که از ۱۲ برندۀ اخیر جایزۀ صلحِ نوبل ۵ نفرشان مسلمان بوده‌اند، معنای زیادی برایش ندارد، چون ذهن او شرارت را به چنین شخصیت‌هایی تعمیم داده است.برای کسانی که اسیرِ جریانِ داستان‌ها شده‌اند، واقعیت‌ها (یا فقدانشان) اهمیت کمی دارد. بهترین راه برایِ آموزشِ درکِ صحیحْ یاددادنِ واقعیت‌ها به دانش‌آموزان نیست (هرچند که این خود درسی ارزشمند است)؛ بهترین راهْ آموزشِ تحلیل کردن، مثل تحلیل عناصر روایت، است.زمانی که من در شهری کوچک بزرگ می‌شدم، تنها تماسم با مردان لاتین از طریق دو مرد بود که در رستورانی محلی با من کار می‌کردند. من یک دختر پیشخدمت بودم و آن‌ها در آشپزخانه کار می‌کردند. این دو مرد کمی بیشتر از آنچه احتمالاً برای مردان بالغ در قبال دختری ۱۷ساله مناسب است با من خودمانی بودند. آن‌ها گاهی باعث می‌شدند معذب شوم و به همین خاطر، تنها بر اساس رفتار این دو مرد، شروع کردم تا تصوری از تمامِ مردانِ لاتینی داشته باشم. داستانی که، بدون درنظرگرفتن واقعیت‌ها، بر اساس این تجربه ساختم این بود که مردان لاتینی به‌نحوی ناشایست نسبت به زنان خودمانی‌اند. برایِ عوض‌کردنِ قصه‌ای که در ذهنم راجع به موجودیتِ مردِ لاتینی ساخته بودم، واقعیت‌ها و آمار اهمیتی نداشتند. واقعیت‌های من اشتباه بودند اما داستانم بود که برایم اهمیت داشت. اگر در مکانی عمومی تنها بودم و مردی را می‌دیدم که به نظرم لاتینی می‌رسید، احساس می‌کردم که مضطرب می‌شوم. در لحظۀ هراس، واقعیات چه فرقی به حال دختری ۱۷ساله دارند؟ مثل این است که به کسی که از پرواز می‌ترسد بگوییم تعداد مرگ‌ومیرِ ناشی از رانندگی با ماشین بیشتر از سفر با هواپیماست.اما آنچه قصه را برای من عوض کرد رفتن به کالیفرنیای جنوبی بود. در آنجا به انجمن دانشجویان دختری ملحق شدم که اکثر اعضای آن زنان لاتینی بودند که «خواهران» جدیدم شدند. در محیط دانشکده به‌عنوان بازاریابِ تلفنی کار می‌کردم و توسط لاتینی‌هایی که خانواده‌ام شده بودند احاطه شدم. چون دور از خانه زندگی می‌کردم، یکی از دوستانم اغلبِ یکشنبه‌ها مرا برای شام به خانه‌شان دعوت می‌کرد و آن یکشنبه‌ها پدر او با مهربانی مرا به خانه‌شان می‌پذیرفت و خوشمزه‌ترین کارنه آسادایی که در زندگی خورده‌ام را درست می‌کرد؛ این‌گونه او تصویری جدید از مردان لاتینی برای من آفرید. بعد از آن، قرارهایی عاشقانه با چند مرد لاتینی داشتم و آن‌ها با مهربانی و احترام با من رفتار کردند. در نهایت، حقیقت امری ذهنی است. آنچه برای من در ۱۷سالگی صادق بود سال‌ها بعد دیگر صادق نبود. روایتی که در نوجوانی سرهم کرده بودم ناگهان مسخره به نظر می‌رسید، نه به این دلیل که کسی واقعیت‌ها را بر من عرضه کرده بود، بلکه به این دلیل که مقدار بسیار بیشتری از قصه را فهمیدم. چندین شخصیت را تحلیل کرده بودم و اکنون می‌توانستم این نکته را دریابم که تصورم چقدر اشتباه بوده است.آشکارا بعید است که همۀ جوانانِ مجردی چون من، در شهرهای کوچک، همان تجربیاتی را داشته باشند که من داشتم. اما انتقال این تجربیات در کلاس درس ممکن است.اکنون زمان آن است که معلمان به دانش‌آموزان بیاموزند که نه‌تنها متفکرانی انتقادی باشند که اعتبار واقعیت‌ها را به چالش می‌کشند، بلکه روایت‌ها را نیز تحلیل کنند. این کاری بود که مکِ مربی در کلاس‌های خود با استفاده از بازی‌های فوتبال می‌کرد. زمانی که یک ژنرال رومیِ مشخص که روی تخته‌سیاه با علامت ایکس مشخص شده بود دست به عملی می‌زد که به‌نوعی پیرنگِ داستان را به پیش می‌برد، مکِ مربی از کلاس می‌پرسید «به نظر شما چرا این کار را کرد؟» ما آن زمان گوگل نداشتیم و اگر هم می‌داشتیم، او از ما تنها این را نمی‌خواست که واقعیت‌ها را پیدا کنیم؛ از ما می‌خواست به تحلیل آنچه تا کنون رخ داده بپردازیم، به اینکه ایکس تا آن لحظۀ خاص چگونه رفتار کرده و چه گزینه‌هایی برای عمل‌های بعدی او وجود دارد.هنگام زندگی در کالیفرنیا، وقتی همان‌طور که مکِ مربی یادمان داده بود داستان را تحلیل کردم، دیگر طرحِ داستانیِ «مردان لاتینی به‌مثابۀ شخصیت‌های شرور» بی‌معنا شد. و حتی اگر دانش‌آموزان نتوانند مثل من به کالیفرنیا بروند، معلم می‌تواند آن‌ها را در معرض انواع گوناگونِ شخصیت‌ها و پیرنگ‌های داستانی، واقعی یا خیالی، و از زوایای مختلف قرار دهد. معلمان می‌توانند -و این کار را هم می‌کنند- سؤالاتی دربارۀ روایت‌ها، از همان نوع که مکِ مربی از من و دیگر همشاگردی‌هایم سر کلاس تاریخ می‌پرسید، طرح کنند.ساختن و تعریف کردنِ قصه‌ها تلاشی انسانی است. از غارهای لاسو تا سنت‌هایِ قصه‌گویی شفاهیِ سراسر دنیا، انسان‌ها در جست‌وجوی راه‌هایی برای بازگوکردنِ حقیقت همان‌گونه که آن را می‌بینند بوده‌اند، یعنی بسط دادنِ روایت‌هایشان به نحوی که برای هر فرد معنایی داشته باشد. جوان‌ها از رسانه‌های اجتماعی استفاده می‌کنند تا قصه‌های خود را گفته و درکِ خود را از حقیقت به اشتراک بگذارند و نیز بر روی همین شبکه‌ها دنبالِ حقیقت می‌گردند.من آ‌ن‌قدر خوش‌شانس بودم که بتوانم به مکانی جدید بروم و فرهنگ‌های دیگری را تجربه کنم که درکم را از برخی افراد دگرگون کند، اما همه چنین پرش‌هایی نمی‌کنند. جوانان این فرصت را دارند تا از فضای جهانی یعنی رسانه‌های اجتماعی استفاده کنند تا درکشان را وسعت بخشیده و تحلیلگران انتقادیِ روایت‌های اشتباه باشند. آموختن این مهارت‌ها به دانش‌آموزان وظیفۀ بزرگ‌ترهاست.بزرگ‌ترها می‌توانند به دانش‌آموزان دربارۀ راویانِ غیرقابل‌اعتماد، انگیزۀ شخصیت‌ها، و نیازِ هر قصه‌گوی خبره‌ای به خلقِ تنش‌ها و موانع آموزش دهند. درست مثل من که اخیراً برای دانش‌آموزانِ کلاسِ نویسندگیِ خلاقم، که نمایش‌نامه‌های ۱۰دقیقه‌ای می‌نویسند، توضیح دادم که یک داستان‌پردازِ خوب باید در ابتدای ماجرا موانعی جزئی بکارد که نشان‌دهندۀ اوجِ داستان باشند. پس، همان‌طور که من متوجه شدم، دانش‌آموزان در مقام منتقدان داستان نیز باید توجه کرده باشند که دونالد ترامپ بذرهای رسانه‌های خائن و انتخاباتِ دست‌کاری‌شده را از همان روزهای آغازین به‌عنوانِ موانعِ جزئی در داستانش پاشید تا هنگامی که داستان به پیش می‌رود، آن تنش‌ها و کسانی که آن‌ها را ایجاد می‌کردند بیشتر و بیشتر شبیهِ اشرار شده و خودش بیشتر و بیشتر مثلِ قهرمان شود. چون خودم یک داستان‌پردازم، می‌توانستم ورق‌خوردن پیرنگ را ببینم. همین مهارت‌ها را برای دانش‌آموزانم می‌خواهم، زیرا، زمانی که می‌خواهیم تفاوت میان قهرمان و شرور را تشخیص دهیم واقعیت‌ها کافی نیستند.پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۹ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان When Narrative Matters More Than Fact در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۳ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان اکثر ما تصمیم خودمان را از قبل گرفته‌ایم ترجمه و منتشر کرده است.* اَشلی لَم-سینکلر (Ashley Lamb-Sinclair) معلم ادبیات انگلیسی دبیرستان است. او برندۀ عنوان معلم سالِ کنتاکی در سال ۲۰۱۶ و مدیرعاملِ کیوریو لِرنینگ است. [۱] Rising Actionاصطلاحی ادبی به معنای حوادثی مرتبط‌به‌هم در یک روایت که منجر به ایجاد تعلیق، کشش و تنش می‌شوند.[۲] Fact Checking[۳] Carrier Deal ]]> اَشلی لَم-سینکلر اقتصادوجامعه Sat, 11 Feb 2017 05:33:30 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.eq4a2bq10la82.html علیه همدلی http://tarjomaan.com/vdcg.n97rak9wypr4a.html نیویورک تایمز — کتاب جدید پل بلوم، علیه همدلی: دفاعیه‌ای بر دلسوزی عقلانی، آن‌قدر فاضلانه به رشته تحریر درآمده که، مگر برخی بخش‌های آن، نمی‌تواند به‌عنوان یک دستورالعمل برای خودیاری یا برای والدین مورد استفاده قرار بگیرد. دامنۀ این کتاب به‌قدری وسیع است که نمی‌تواند رهنمودی ساده بر نوع‌دوستی تلقی شود، اما بخش‌هایی از آن می‌تواند این‌گونه باشد. و خلل‌های فراوانْ این کتاب را از حالت یک متن روان خارج می‌کند و این مایۀ تأسف است، چون تدوین دقیق‌تر می‌توانست مانع این اتفاق شود.از دورخودچرخیدن‌های گاه‌به‌گاه و تلنگرهای فکریِ این کتاب می‌گذریم. علیه همدلی یک بازبینی اغلب سرگرم‌کننده، بجا، و انرژی‌بخش درمورد همدلی به‌عنوان یکی از گاوهای مقدس و همه‌جاحاضرِ فرهنگ ماست که از نظر آقای بلوم باید با ملاطفت به مسلخ برده شود. وی متذکر می‌شود که بیش از ۱۵۰۰ کتاب در سایت آمازون فهرست شده که «همدلی» در عنوان یا عنوان فرعی آن‌ها جای گرفته است. عملاً در سیاست هیچ ارزشی والاتر از همدلی وجود ندارد: به این گفتۀ بیل کلینتون فکر کنید که مکارانه لب می‌گزد و می‌گوید: «من رنج شما را احساس می‌کنم». همدلی چیزی است که در درگیری‌های بین پلیس و سیاه‌پوستان آمریکا هر دو طرف به آن متوسل می‌شوند. (تصور کنید زندگی در جهانی که ظلم پی‌درپی و سیستماتیک شما را هدف گرفته چه حسی دارد؛ تصور کنید کار کردن در شغلی که دائماً شما را در معرض آسیب قرار می‌دهد چه حسی دارد.)آقای بلوم، استاد روان‌شناسی دانشگاه ییل، با هیچ یک از این‌ها موافق نیست. وی استدلال می‌آورد که تقریباً، در تمامی قلمروهای زندگی، همدلی «یک راهنمای اخلاقی ضعیف» است، خواه این قلمرو سیاست عمومی باشد، خواه خیریۀ خصوصی خواه روابط میان‌فردی. او می‌نویسد: «همدلی جانبدارانه است، ما را به‌سمت تنگ‌نظری و نژادپرستی هُل می‌دهد.» آزرده‌خاطر شدید؟ او تازه دارد گرم می‌شود. این‌طور ادامه می‌دهد: «همدلی چیزی از ریاضیات نمی‌داند. یک را بر بسیار ترجیح می‌دهد. می‌تواند شعلۀ خشونت را روشن کند؛ همدلی با کسانی که به ما نزدیک هستند همچون نیرویی است قدرتمند برای برپایی جنگ و ستمگری علیه دیگران.»در نهایت معلوم می‌شود که دیدگاه آقای بلوم خیلی ظریف‌تر و سنجیده‌تر از گفته‌های فوق است. (وقتی استدلال‌های خود را با شروط و ملاحظات متعدد استحکام می‌بخشد، آنگاه این استدلال‌ها به‌ندرت برخورنده‌اند.) او قطعاً به نفع سنگدلی استدلال نمی‌آورد. بلکه، بر طبق نظر وی، همدلی در معرض تعدیل توسط خرد قرار نگرفته و از تیرگی احشای آدمی نشئت گرفته است. وی نوعی از دلسوزی عقلانی یعنی ترکیبی از مهربانی و تحلیل هزینه-فایدۀ مستقل و بی‌طرفانه را ترجیح می‌دهد. کتاب وی کوششی است نظام‌مند در توضیح اینکه چرا ترجیح او این است.پاسخ وی به کسانی که می‌گویند همدلی برای اخلاق ضرورت دارد این است که اخلاق سرچشمه‌های زیادی دارد. «بسیاری از کارهای نادرست»، مثل زباله ریختن در معابر یا تقلب در مالیات، «قربانی مشخصی ندارند تا با آن‌ها همدلی شود.» به نظر هم نمی‌آید که دلسوزترینِ افراد اخلاقی‌ترین رفتار را داشته باشند. وی می‌نویسد: «صدها پژوهش بر کودکان و بزرگسالان وجود دارد، و نتایج به‌طور کلی هیچ رابطه‌ای را نشان نداده‌اند.»مجادلۀ آقای بلوم دراین‌باره با کسانی نیست که می‌گویند همدلی نوع‌دوستی را برمی‌انگیزاند. خودش که شخصاً سال‌هاست به یک کودک، و بعداً به خانوادۀ او، در اندونزی کمک مالی می‌کند مصون از این قضیه نیست. بلکه او می‌گوید که همدلی عموماً ابزار بدی برای تخصیص منابع است. ما ظرفیت اندکی برای احساس رنج دیگران داریم و تمایل داریم با کسانی همذات‌پنداری کنیم که ما را به یاد خودمان بیندازند. وی توضیح می‌دهد که «این ریاضیات اخلاقیِ گمراه و سرکش بخشی است از پاسخ به اینکه چرا دولت‌ها و مردم بیشتر نگران یک دخترک خردسالِ گرفتار در یک چاه می‌شوند تا رویدادهایی که میلیون‌ها نفر را متأثر می‌سازند.»علیه همدلی انبوهی از حیطه‌های خاص و حساس، از عصب‌شناسی تا علوم سیاسی، از عیسی مسیح تا آدلف هیتلر، را دربرمی‌گیرد. اما هیجان‌برانگیزترین بخش برای من فصلی بود که به همدلی در روابط خصوصی می‌پردازد.ایفای نقش والدین را در نظر بگیرید. تقریباً تحمل رنج و ناراحتی فرزندان بر همۀ مادران و پدران سخت می‌گذرد. ولی تحمل در این مواقع اغلب ضروری است. اگر والدین اجازه دهند درد فرزندشان بر آن‌ها غلبه کند، چطور می‌توانند فرزندشان را وادار کنند به دندانپزشکی برود، تکالیف جبر خود را انجام دهد، یا اولین شب را دور از خانه بگذراند؟ بلوم می‌نویسد: «پدر و مادر خوب بودن شامل کنارآمدن با رنج کوتاه‌مدت فرزند و در واقع گاهی اوقات ایجاد رنج کوتاه‌مدت برای فرزند است.»اگر با دیگران در حالت فوق‌همدمی زندگی کنید، در معرض خطر تهی‌شدگیِ هیجانی یا، آن طور که یک روان‌شناس ممکن است بگوید، «پریشانی همدلانه» قرار خواهید گرفت. در مواجهه با ناراحتی‌ها، این کار بی‌فایده است. بهتر است واکنش با نوعی دلسوزی همراه باشد که خود فرد را کاملاً دربرنگیرد.به‌هرصورت، من نیز در همین فصل خودم را در بیشترین سردرگمی یافتم، شاید به این علت که آقای بلوم در این بخش با کمترین قیدوبند به بیشترین پراکنده‌گویی روی آورده است و شاید چون اینجا جایی است که وی بیشترین اقبال را به افسون‌های همدلی بروز داده است. گویی وی می‌داند چرا کسانی که متحمل اشتباه دیگران شده‌اند خواستار عذرخواهی همدلانه هستند. و در تأیید مشاهدۀ آدام اسمیت می‌نویسد که ما معمولاً باید خوشبختی خودمان را از دیگران مخفی کنیم، چون، بیشتر از یک شور و شعف مشترک، احتمال دارد حسادت دوستانمان را برانگیزاند. اما این یک واکنش همدلانه است، این طور نیست؟ حسادت دوستان را پیش‌بینی‌کردن همدلی نیست؟ پس شاید همدلی هنوز جایگاهی دارد که این حس را پس بزند...؟ کاش این را گفته بود.روزی شاید این کار را بکند. بیشتر از هر کتابی که امسال خوانده‌ام علیه همدلی یک گفت‌وگوی صریح و مفرح با خوانندگان است. آقای بلوم در مقدمه متذکر می‌شود که بخش‌های علیه همدلی در بدو امر به‌صورت مقاله در نشریات گوناگون چاپ شده‌اند، اما از آن به بعد تا حدودی به‌خاطر واکنش خوانندگان مورد جرح و تعدیل قرار گرفته‌اند. (برخی از این واکنش‌ها بیشتر سازنده بودند. احتمالاً یکی از اولین نظراتی که توییت شد این بود: «احمقانه‌ترین چیزی بود که تا حالا خوانده‌ام».) او بعدها می‌پذیرد که دیگر مطمئن نیست به شواهد وجودِ همدلی در نوزادان، که سال ۲۰۱۳ در کتابش با عنوان نوزادان عادل ذکر کرده، باور داشته باشد.بر همین اساس، مشتاق می‌شوید پس از یادداشت‌ها بخشی برای نظرات گنجانده شود. بلوم استعداد خوبی برای شلختگی اندیشۀ اخلاقی دارد.به ویژه دوست داشتم بشنوم که نظر آقای بلوم دربارۀ انتخابات ریاست‌جمهوری چیست. وی ایمان زیادی به عقل دارد. ولی لغت‌نامۀ آکسفورد عبارت «پساحقیقت» را به‌عنوان واژۀ بین‌المللی سال ۲۰۱۶ معرفی کرد؛ و یکی از دستیاران دونالد ترامپ، ریاست‌جمهور منتخب ما، اخیراً در رادیوی ملی اعلام کرد: «وجود ندارد چیزی به‌عنوان واقعیت، متأسفانه، دیگر.» (یا دستور زبان، ظاهراً.)حوالی انتهای علیه همدلی، آقای بلوم تصدیق می‌کند که «گویی اغلب اوقات کمبود عقلانیت در حوزه‌های سیاسی وجود دارد». نظریۀ او در مورد علت این وضع آن است که مردم با سیاست مثل ورزش رفتار می‌کنند: دیدگاه آن‌ها بر وفاداری تیمی استوار است، نه شایستگی عینی. وی می‌نویسد: «دیدگاه‌های سیاسی در یک خصیصۀ جالب با دیدگاه‌ها در مورد تیم‌های ورزشی مشترک‌اند، آن‌ها در حقیقت اهمیت ندارند»، بعد بیشتر توضیح می‌دهد: «باورهایم هیچ تأثیری بر جهان ندارند، مگر در صورتی که عضو یک گروه قدرتمند بسیار کوچک باشم.»ولی قطعاً باورهای سیاسی مهم‌اند. هر چهار سال یک‌ بار آن‌ها اهمیت زیادی دارند. به‌ویژه امسال اهمیت داشتند. اگر به وقوع بدترین وضع اعتقاد داشته باشید، چهار سال بعدمان از هر دو لحاظ، یعنی همدلی و دلسوزی عقلانی، در سطحی نازل قرار خواهد داشت. اگر این چنین باشد، دنیای ما فقط پساحقیقت نخواهد بود. این دنیا پسااخلاق می‌شود.اطلاعات کتاب‌شناختی:بلوم٬ پل. علیه همدلی٬ انتشارات بادلی هد لیمیتد٬ ۲۰۱۷Bloom, Paul. Against empathy. Bodley Head Limited, 2017پی‌نوشت‌‌:* این مطلب در تاریخ ۶ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان ‘Against Empathy, or the Right Way to Feel Someone’s Pain در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان علیه همدلی ترجمه و منتشر کرده است. ]]> جنیفر سینیور اقتصادوجامعه Tue, 07 Feb 2017 04:52:01 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.n97rak9wypr4a.html داستان رفاقتی که منجر به انقلابی در علوم انسانی شد http://tarjomaan.com/vdcj.teofuqetxsfzu.html نیویورکر — در سال ۲۰۰۳، کتابِ مانی‌بال۱ به‌قلمِ مایکل لوئیس را مرور کردیم. این کتاب دربارۀ بیلی بین و تیم بیسبالِ اوکلند اِی است. گفتیم که این کتابْ غوغایی برپا کرد، هرچند بر موضوعی تمرکز داشت که به نظر می‌رسید کم‌هیجان‌ترین جنبۀ ورزش‌های حرفه‌ای باشد: مدیریت سطح‌بالا. بیلی بین یکی از بازیکنان ناموفق در لیگ برتر بیسبال آمریکا است که به بخش پرسنلیِ این حرفه وارد می‌شود و با به‌کارگیری «سنجه‌های» برتر، با تیمی با منابع مالی ضعیف، به موفقیتی چشمگیر دست می‌یابد. ما این کتاب را پسندیدیم و اشاره کردیم که، باوجود بی‌اطلاعی نویسنده، این کتاب درواقع دربارۀ اقتصاد رفتاری است، یعنی ترکیب اقتصاد و روان‌شناسی، که ما هر دو به‌طور مشترک به آن علاقه داریم و، با کمک هم، کاربردهای آن را در زمینۀ قوانین و سیاست‌گذاریِ عمومی کاویده‌ایم.چرا بازار برای بازیکنان بیسبال «کارا» نیست؟ پیش‌داوری‌هایی که بیلی بین توانست از آن‌ها بهره‌برداری کند از کجا سرچشمه می‌گیرند؟ اشاره کردیم که برخی از پاسخ‌های این پرسش‌ها را می‌توان با به‌کارگیریِ بینش‌های دو روان‌شناس اسرائیلی به دست آورد: دانیل کانمن و آموس تورسکی که اقتصاد رفتاری تا حدود زیادی بر پژوهش‌های آن‌ها مبتنی است. لوئیس نقد و بررسی ما را خواند، به کل موضوعِ عقلانیتِ انسان علاقه‌مند شد و برخلاف انتظار، تصمیم گرفت کتابی دربارۀ کانمن و تورسکی بنویسد. او حتی، از روی لطف، ما را عامل روی‌آوردنش به چنین کاری معرفی کرد.ما خوش‌حال بودیم که لوئیس به حوزۀ تحقیقاتی ما علاقه نشان می‌دهد، اما باید اعتراف کنیم هنگامی که طرح او دربارۀ نوشتن کتاب را شنیدیم دچار شک و تردید شدیم. ما اذعان داریم که لوئیس در گذشته بارها -نه‌تنها با کتاب مانی‌بال بلکه همچنین با رکود بزرگ۲، کتابی که دربارۀ بازار املاک نوشته بود، و همین‌طور کتاب فلش بویز۳، دربارۀ تجارت با سرعت بالا- نشان داده است که می‌تواند کتابی مسحورکننده دربارۀ موضوعی مرموز و پیچیده بنویسد. دربارۀ جذابیت شخصیت‌های اصلیِ کتاب تردیدی نداشتیم: یکی از ما چندین مقاله با کانمن نوشته بود و دیگری از سال ۱۹۷۷ کانمن و تورسکی را می‌شناخت و با هر دو همکاری کرده بود. (تورسکی در سال ۱۹۹۶ در پنجاه‌و‌نه‌سالگی درگذشت. کانمن، اکنون هشتادودو سال دارد و خوش‌بختانه ما هنوز بسیار از وجود او بهره می‌گیریم.) هر دوی ما به‌شکلی عمیق تحت تأثیر تحقیقات مشترکِ آن‌ها دربارۀ روان‌شناسیِ قضاوت و تصمیم‌گیری قرار گرفته بودیم. باوجوداین، لوئیس چگونه می‌خواست داستانی دربارۀ زندگانیِ آن‌ها را به آن چیزی تبدیل کند که به‌خاطرش شهرت دارد، یعنی کتابی جذاب؟ کانمن و تورسکی چهره‌هایی درخشان بودند، اما آن‌ها بیشترِ پژوهش‌های خود را با کمک هم و بیش از سی سال پیش انجام دادند. آن دو اساساً تحقیقات خود را با گفت‌وگو با یکدیگر انجام می‌دادند، آن هم گفت‌وگویی به‌زبان انگلیسی و عبریِ آمیخته به هم. حال چگونه از چنین چارچوبی قرار است کتابی خلق شود؟شک و تردیدِ ما نابجا بود. کتاب، با عنوان پروژۀ خنثی‌سازی؛ رفاقتی که ذهن ما را دگرگون کرد۴، ما را مسحور کرد، حتی باوجودآنکه فکر می‌کردیم بیشترِ داستان را می‌دانیم و حتی باوجودآنکه کتاب درست همان چیزی است که لوئیس گفته بود، یعنی کتابی دربارۀ آموس و دنی، دو مرد که شیوۀ اندیشیدنِ مردم دربارۀ شیوۀ اندیشیدنِ مردم را دگرگون کردند. لوئیس این موفقیت را به‌شیوۀ معمولِ خود محقق می‌سازد: با گفتن داستان‌های جالب دربارۀ شخصیت‌های جذاب و آزادگذاشتن خوانندگان برای قضاوت دربارۀ اینکه از این داستان‌ها چه درس‌هایی باید گرفته شود. او مبانی تحقیقات کانمن و تورسکی را ارائه می‌دهد، اما تقریباً به‌صورت گذرا. در اینجا، همکاری بین دو دانشمندْ دارای اهمیت و مرکز توجه است. ازآنجاکه ما با هم چندین مقاله و یک کتاب نوشته‌ایم، بنا بر تجربۀ مستقیم، می‌دانیم که واداشتن دو ذهن به صحبت با یک صدا چه لذات و مشکلاتی دارد؛ می‌دانیم که چه تعارضاتی بروز می‌کند هنگامی که یکی از دو همکارْ تندنویس است و دیگری روی تک‌تک واژگان وسواس نشان می‌دهد. در کتاب مطالب زیادی دربارۀ کار گروهی به چشم می‌خورد، اما لوئیس آموزه‌ها را شرح نمی‌دهد. درعوض، خواننده از طریق مشاهده می‌آموزد، یعنی انگار مثل کسی می‌شود که آن دو دانشمند را در دفتر کارشان در حال پژوهش نظاره می‌کند.در سال ۱۹۶۸، تورسکی و کانمن هر دو ستاره‌هایی نوظهور در دانشکدۀ روان‌شناسیِ دانشگاه عبری اورشلیم بودند. آن‌ها وجه اشتراک چندانی به‌جز این نداشتند. تورسکی متولد اسرائیل و قهرمانی نظامی بود. او تاحدودی به‌طور ضمنی با تکبر و تبختر رفتار می‌کرد و، ناسازگار با این، تقریباً نوک‌زبانی حرف می‌زد. تورسکی آدمی خوش‌بین بود، نه‌تنها برای آنکه این خوش‌بینی با شخصیتش سازگار بود، بلکه همچنین، آن‌چنان‌که خودش می‌گوید، بدان دلیل که «وقتی فردی بدبین هستید و اتفاق بدی رخ می‌دهد، آن را دو بار زندگی می‌کنید. یک بار هنگامی که نگرانش هستید و بار دوم هنگامی که رخ می‌دهد». تورسکی شب‌زنده‌دار بود و اغلب با دانشجویانِ تحصیلات تکمیلی نیمه‌شب‌ها برای صرف چای قرار ملاقات می‌گذاشت تا کسی مزاحم آن‌ها نشود.تورسکی معدنی از جوک‌های یک‌خطی و به‌یادماندنی بود و زندگی از دیدگاهش بیشتر خنده‌دار بود. همچنین ممکن بود برخورد تندی با منتقدان داشته باشد. تورسکی، پس از مناقشه‌ای آکادمیک و ناخوشایند با چند روان‌شناس تکاملی، اعلام کرد: «اگر به‌مدتِ کافی به صحبت‌های روان‌شناسان تکاملی گوش دهید، از باور به نظریۀ تکامل دست خواهید کشید.» هنگامی که از تورسکی دربارۀ هوش مصنوعی پرسیدند، پاسخ داد: «ما حماقت طبیعی را مطالعه می‌کنیم.» او واقعاً فکر نمی‌کرد مردم احمق‌اند، اما این جمله آن‌قدر عالی بود که حیف بود بیان نمی‌شد. به‌علاوه اندرزهایی این‌چنین نیز ارائه می‌داد: «راز موفقیت در انجام تحقیقاتِ خوب آن است که همیشه به‌صورت تمام‌وقت استخدام نباشید. شما اگر نتوانید چند ساعت از روز را هدر بدهید، سال‌ها از عمر خود را هدر خواهید داد». مدیرانی که بیشترِ عمر خود را در جلسات می‌گذرانند، باید این اندرز را روی دیوار دفتر خود نصب کنند.تورسکی در آغازِ دوران کاریِ خود، «روان‌شناسی ریاضی‌گرا» بود، یعنی از مدل‌های صوری برای توصیف رفتار انسان استفاده می‌کرد. او به استعاره‌ها اهمیتی نمی‌داد: «آن‌ها عدم‌قطعیتِ واقعی دربارۀ جهان را با ابهام معنایی جایگزین می‌کنند. استعاره یعنی لاپوشانی.» بسیار مرتب و منظم بود. دفتر کارش آراسته بود و روی میز کارش هیچ‌چیزی نبود به‌جز دسته‌ای کاغذ، یک مداد نوکی، و یک پاک‌کن. پاک‌کن، چون حتی تورسکی هم دچار اشتباه می‌شد.در سوی مقابل، اگر یک دسته کاغذ و یک مداد در دفتر کار دنیل کانمن وجود داشت، کانمن باید تلاش می‌کرد تا آن‌ها را پیدا کند. او در تل‌آویو و هنگامی زاده شد که مادرش برای ملاقاتِ خانواده به آن شهر آمده بود. او دوران کودکیِ خود را در پاریس گذرانده بود و فرانسوی را به‌عنوان زبان نخست صحبت می‌کرد. پدرش شیمی‌دانی مشغول‌به‌کار در یکی از شرکت‌های تولید لوازم آرایشی بود. در سال ۱۹۴۰، اشغال فرانسه توسط آلمانْ خانواده را با خطر روبه‌رو کرد. آن‌ها در جنوبِ فرانسه پنهان شدند و توانستند جان خود را حفظ کنند، به‌استثنای پدرش که در سال ۱۹۴۴ به‌دلیل مداوانشدن بیماری دیابتش فوت کرد. پس از جنگ، باقی خانواده به فلسطین مهاجرت کردند.کانمن فردی همیشه‌مضطرب است. او زود و اغلب هم با نگرانی دربارۀ موضوعی از خواب بلند می‌شود. کانمن شخصیتی بدبین دارد و ادعا می‌کند که، با منتظرِ بدترین رخداد بودن، هرگز ناامید نشده است. این بدبینیْ انتظارات او دربارۀ تحقیقات خودش را هم دربرمی‌گیرد، تحقیقاتی که او دوست دارد زیر سؤال ببرد: «هرگاه عیبی در اندیشه‌های خودم می‌یابم، احساس جست‌وجو و اکتشاف به من دست می‌دهد.» ما در همکاری‌های خودمان با کانمن این واقعیت را از نزدیک مشاهده کرده‌ایم، چون هنگامی که به نظر می‌رسید در مراحل پایانی تحقیقی مشترک هستیم، او اعلام می‌کرد که به‌تازگی مشکلی بنیادین در کل رهیافت ما کشف کرده است و ما یا باید دست از تحقیق بکشیم یا کل کار را ازنو آغاز کنیم. او معمولاً در این باره اشتباه می‌کرد، اما گاهی هم درست می‌گفت و این نگرانیِ دائمیْ کیفیت کار را بسیار بهتر می‌کرد.تورسکی اغلب می‌گفت: «افراد خیلی پیچیده نیستند؛ روابط بین افرادْ پیچیده است.» اما سپس مکثی می‌کرد و می‌افزود: «به‌استثنای دنی». بنابراین، بله، آن‌ها شخصیت‌های متفاوتی داشتند. اما کسانی که آن دو را کنار یکدیگر می‌دیدند -که ساعت‌های متمادی فقط با هم گفت‌وگو می‌کردند‌- می‌دانستند هنگامی که آن‌ها اندیشه‌های بسیار متفاوتِ خود را دربارۀ یک مسئله به‌کار ببندند اتفاقی خاص روی می‌دهد. لوئیس تمایز بین آن دو را هم ثبت و هم پررنگ می‌کند تا به ما نشان دهد که چرا همکاریِ آن‌ها به‌طرزی محال ناسازگار و باوجوداین کاملاً تکمیل‌کنندۀ کارِ هر دو بوده است.نام کانمن و تورسکی امروز در بین دانشمندان علوم‌اجتماعی شناخته شده است، اما حتی متخصصان این حوزه نیز نمی‌دانند که همکاریِ این دو نفر چگونه آغاز شده است. در اوایلِ دوران کاریِ خود، آن‌ها در شاخه‌های متفاوتی از روان‌شناسی کار می‌کردند: کانمن درمورد بینایی مطالعه می‌کرد، درحالی‌که تورسکی دربارۀ تصمیم‌گیریْ تحقیق می‌کرد. همانند اغلب موضوعاتِ موردمطالعه در روان‌شناسی، این موضوعات تنها به‌طور غیرمستقیم قابل‌مطالعه هستند؛ ما (هنوز) نمی‌توانیم به‌طور مستقیم مشاهده کنیم که افراد چه می‌بینند یا به چه می‌اندیشند. در آن دوره، روان‌شناسانِ ریاضی‌گرا، نظیر تورسکی، بیشتر تصوری شبیه به اقتصاددانان از اندیشیدن داشتند: تصور بر این بود که هنگامی که افرادْ اطلاعات جدید را لحاظ می‌کنند و انتخاب‌های خوبی برای خودشان انجام می‌دهند، انتخاب‌ها کم‌وبیش «به‌درستی» انجام می‌شود. در سوی مقابل، روان‌شناسانی که دربارۀ بینایی مطالعه می‌کردند اغلب از اشتباهات رایج نظیر توهمات دیداری استفاده می‌کردند. (این واقعیت که ما در جاده‌ای بیابانی چیزی می‌بینیم که به نظر می‌رسد آب است چه چیزی دربارۀ سیستم بینایی به ما می‌آموزد؟) یا به‌گفتۀ کانمن، «چگونه حافظه را فهم می‌کنید؟ شما حافظه را مطالعه نمی‌کنید؛ فراموش‌کردن را مطالعه می‌کنید.»در بهار سال ۱۹۶۹، کانمن از تورسکی دعوت کرد در سمیناری که برگزار کرده بود سخنرانی کند. تورسکی در سخنرانیِ خود به‌طور اجمالی به توصیف آزمایش‌های نوینی پرداخت که چگونگیِ یادگیریِ افراد از اطلاعات جدید را مورد کاوش قرار می‌دادند. به نظر می‌رسید این آزمایش‌ها نشان می‌دهند که افراد معمولی تا حدود زیادی عاقل هستند؛ آن‌ها همانند «آماردان‌های شهودی» می‌اندیشند. اگرچه سخنرانی تورسکی تأثیرگذار و گیرا بود، کانمن عقیده داشت که آزمایش‌ها، آن‌چنان‌که لوئیس می‌نویسد، صرفاً «به‌طرزی باورنکردنی احمقانه» هستند و چنان نتایجی را نشان نمی‌دهند. کانمن اصرار داشت که قضاوت‌ها بیشتر شبیه ادراکات حسی (و به‌طور مشابه در معرض خطا) هستند. بنابراین به‌سختی تورسکی را مورد انتقاد قرار داد، آن‌چنان‌که افراد در بهترین محیط‌های آکادمیک این کار را می‌کنند. تورسکی تقریباً هرگز در هیچ مناقشه‌ای شکست نخورده بود، اما در این مناقشه شکست خورد.تورسکی، درست مطابق با چیزی که از شخصیتِ او انتظار می‌رود، در واکنش به این شکست، خواستار بررسی و نقدِ بیشتر شد. دوست او، آویشای مارگالیت، فیلسوف برجستۀ اسرائیلی، این گردهمایی را «بیگ بنگِ تورسکی و کانمن» می‌نامد. او به یاد می‌آورَد که تورسکیِ سراسیمه را ملاقات می‌کند که «مرا به داخل اتاقی کشید و گفت: ’باورت نمی‌شه چه اتفاقی برای من افتاده.‘ او به من گفت که سخنرانی‌اش را ایراد کرده و دنی گفته است: ’چه سخنرانی درخشانی، اما من حتی به یک کلمه از آن باور ندارم.‘»مدت زیادی نمی‌گذرد که کانمن و تورسکی شروع به گفت‌وگوی دائمی با یکدیگر می‌کنند. آن‌ها در یک اتاق سمینار کوچک یا کافی‌شاپ یا در حال پیاده‌روی طولانی به‌شدت کار می‌کردند. این جلساتْ خصوصی بودند؛ هیچ فردِ دیگری برای شرکت در جلسات دعوت نبود. هنگامی که شروع کردند به نگارش اثر مشترک، هر جمله بارهاوبارها بازنویسی می‌شد. کانمن پشت ماشین‌تحریر می‌نشست، چون تورسکی هرگز به هنر تایپ تسلط پیدا نکرد. در یک روز خوب، آن‌ها یک یا دو پاراگراف می‌نوشتند. همه‌چیزْ محصولِ کار مشترک بود؛ آن‌ها واقعاً نمی‌دانستند در کجا فکر یکی پایان می‌یابد و فکر دیگری آغاز می‌شود. لوئیس می‌نویسد که دانشجویان تحصیلات تکمیلی «در شگفت مانده بودند که چگونه این دو شخصیتِ کاملاً متفاوت می‌توانند مبنایی مشترک پیدا کنند، چه برسد به اینکه یار غارِ هم شوند». یکی از دلایل آن بود که «دنی همیشه اطمینان داشت که اشتباه می‌کند. آموس همیشه اطمینان داشت که درست می‌گوید».این امر درواقع سودمند بود. برخلاف انتظاری که از شخصیت تورسکی می‌رود، او پذیرای ایده‌های کانمن بود و درعین‌حال «وحشتناک‌ترین ذهنی بود که بیشترِ مردم در زندگی خود با آن روبه‌رو شده بودند». برای کانمن، غرور تورسکی به‌طرزی شگفت‌آور آزادی‌بخش بود: «اینکه همانند آموس احساس کنید تقریباً از همه باهوش‌تر هستید بسیار رضایت‌بخش و مفید بود.» آن‌ها با یکدیگر بسیار می‌خندیدند. آن‌چنان‌که کانمن می‌گوید، «آموس همیشه خیلی شوخ‌طبع بود و در حضور او من هم شوخ‌طبع شدم، به‌طوری‌که ما ساعت‌ها کارِ سخت را در حال تفریح مداوم می‌گذراندیم».آنچه در پیِ این گفت‌وگوها رخ داد دوره‌ای از خلاقیت فوق‌العاده بود، بهترین و بدیع‌ترین اثری که هریک از آن‌ها در طول دوران کاریِ خود انجام داده بود یا می‌توانست انجام دهد. در سال‌های بین ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۹، آن‌ها اثری را منتشر کردند که سرانجام برای کانمن جایزۀ نوبل اقتصاد را به ارمغان آورد. اگر تورسکی زنده بود، این جایزه بدون تردید به‌طور مشترک به هر دو تعلق می‌گرفت، اما جوایز نوبل به افراد پس از مرگ آن‌ها اهدا نمی‌شود. دربارۀ کارِ آن دو، دو موضوعِ متمایز وجود داشت: قضاوت و تصمیم‌گیری. قضاوت مربوط به تخمین‌زدن یا حدس‌زدنِ مقادیر و احتمالات است: چقدر احتمال دارد که بازرگانی میلیاردر و اهل نیویورک، بدون هیچ گونه تجربه‌ای در امر کشورداری، به‌عنوان رئیس‌جمهور انتخاب شود؟ تصمیم‌گیری به شیوۀ انتخاب ما مربوط می‌شود، به‌ویژه هنگامی که عدم‌قطعیت وجود داشته باشد، یعنی تقریباً همیشه: اکنون چه باید کرد؟کانمن و تورسکی نشان دادند که، در هر دوِ این حوزه‌ها، آدمیان به‌ندرت به‌نحوی رفتار می‌کنند که گویی آماردان‌های شهودی یا آموزش‌دیده باشند. درعوض، قضاوت‌ها و تصمیم‌گیری‌های آن‌ها، به‌شیوه‌هایی قابل‌شناسایی، از مدل‌های اقتصادی ایدئال، انحراف پیدا می‌کند. بیشترِ اهمیت پژوهش تورسکی و کانمن مرهون این ادعاست که انحرافات از عقلانیت کامل را می‌توان پیش‌بینی و مشخص کرد. به‌دیگر سخن، خطاها نه‌تنها اموری رایج هستند، بلکه پیش‌بینی‌پذیر نیز هستند.برای نمونه، نظر مردم را دربارۀ نسبت «آدم‌کشی با تفنگ» به «خودکشی با تفنگ» در آمریکا جویا شوید. بیشترِ آن‌ها حدس می‌زنند که آدم‌کشی با تفنگ بسیار رایج‌تر است؛ اما، در واقعیت، خودکشی با تفنگ دو برابر بیشتر رخ می‌دهد. تبیینی که کانمن و تورسکی برای این نوع از خطا در قضاوت ارائه می‌دهند، بر مفهوم «دسترسی» استوار است. یعنی هرچه یادآوریِ مواردی از رخدادی برای ما آسان‌تر باشد، آن رخداد را محتمل‌تر در نظر می‌گیریم. این قاعدۀ کلی اغلب اوقات خیلی خوب جواب می‌دهد، اما هنگامی که فراوانی و آسانیِ یادآوری از هم واگرا باشند این قاعده می‌تواند به خطاهای بزرگی منجر شود. ازآنجاکه آدم‌کشی با تفنگ بیشتر از خودکشی با تفنگ در رسانه‌ها پوشش داده می‌شود، مردم به‌نادرستی فکر می‌کنند آدم‌کشی با تفنگ محتمل‌تر است. ابزار شهودیِ دسترسی، آن‌چنان‌که کانمن و تورسکی از آن نام می‌برند، مردم را هم به ترس بیش‌ازحد رهنمون می‌شود و هم به آسودگی خیالِ ناموجه. چیزی که می‌تواند دولت‌ها را نیز گمراه کند.تأثیر پژوهشِ آن‌ها نه‌تنها در روان‌شناسی و اقتصاد بسیار گسترده و چشمگیر است، بلکه به بخشی از گفتمان عادی این حوزه‌ها تبدیل شده است. همچنین در تمام دیگر حوزه‌های علوم‌اجتماعی یا در حوزۀ پزشکی، حقوق و به‌طور فزاینده‌ای در حوزۀ تجارت و سیاست‌گذاری عمومی نیز شاهد تأثیر این پژوهش هستیم. این میراثْ تنها بر هشت مقاله استوار است که با معیارهای کنونی تعداد بسیار اندکی است. آن‌ها در سال‌های بعد مقالات بیشتری با یکدیگر نوشتند، اما بنیاد کار در همان تعداد مقالات اندک در دهۀ ۱۹۷۰ پایه‌ریزی شد.نرخ پایین تولید مقالاتْ یکی از نقاط قوتِ آن‌ها و نتیجۀ مستقیم ویژگی‌های شخصیتی مشترکشان است. نگرانی مداوم کانمن دربارۀ امکان خطا و اشتباهِ آن‌ها، به‌طور کامل، با شعار تورسکی سازگار بود: «بیایید از درستیِ موضوع اطمینان حاصل کنیم.» هنگامی که هر دو نویسنده باید روی تک‌تک واژگان به توافق برسند، نوشتن مقالهْ زمانِ زیادی می‌بَرد.همکاری کانمن و تورسکی برحسب تأثیر علمی آن امری فوق‌العاده بود؛ آن‌ها لنون و مک‌کارتنیِ[۵] علوم‌اجتماعی هستند و حتی امروز، که کار مشترک در محیط‌های آکادمیک از رواج روزافزونی برخوردار است، تیم‌های ماندگار نظیر تیم آن‌ها بسیار نادر هستند. بنا بر روایت لوئیس، رابطۀ بین کانمن و تورسکی از شدتی نظیر یک ازدواج برخوردار بود. همان‌طور که هر فرد متأهلی می‌داند، ازدواج‌ها می‌توانند با مشکلات همراه باشند و گاهی، به‌ندرت به‌طور مسالمت‌آمیز، به‌طور کلی فرومی‌پاشند. تورسکی و کانمن هرگز کارشان به جدایی نکشید، اما آن‌ها شروع به برقراری رابطه با دیگر افراد کردند و صمیمیت رابطۀ خودشان از بین رفت.پس از آنکه آن دو در سال ۱۹۷۸ تصمیم گرفتند اسرائیل را ترک کنند، تورسکی بلافاصله پیشنهادهایی از دانشگاه‌های هاروارد و استنفورد دریافت کرد (او به استنفورد رفت). کانمن با همسرش آن ترایسمن، که همانند خودش دانشمندی سرشناس بود، به‌طور مشترک به‌دنبال شغل بودند؛ کانمن در دانشگاه بریتیش کلمبیا در ونکوور کانادا استخدام شد، دانشگاهی عالی، اما با سطحی پایین‌تر از دانشگاه‌هایی که دوستش را به همکاری دعوت کرده بودند. تورسکی در سنی نسبتاً جوان از دانشگاه‌های ییل و شیکاگو مدارک افتخاری دریافت کرد.اگرچه پژوهش آن‌ها به‌راستی حاصل همکاری دو شخص همتا بود، تورسکی به‌طور غیررسمی به‌عنوان ستارۀ تیم معرفی شد که این به مذاق کانمن خوش نیامد. تنش‌ها در سال ۱۹۸۴ تشدید شد، زیرا بورسیۀ «نبوغ» مک‌آرتور[۶] به تورسکی اهدا شد و به کانمن اهدا نشد. کانمن درواقع واجد شرایط لازم برای دریافت این بورسیه نبود، زیرا تنها به شهروندان یا افراد مقیم آمریکا اهدا می‌شود، اما افراد زیادی به این نکته توجه نکردند و، مهم‌تر از این، دو سال بعد، هنگامی که کانمن به استخدام دانشگاه برکلی درآمد و بنابراین واجد شرایط برای دریافت بورسیه شد، بنیاد مک‌آرتور باز هم به او بورسیۀ تحصیلی اعطا نکرد. این رخداد یکی دیگر از معروف‌ترین مفاهیم موردنظر کانمن و تورسکی را نشان می‌دهد: نفرت از باخت. هنگامی که هر ساله فهرست برندگان بورسیۀ مک‌آرتور اعلام می‌شود، تنها خودشیفته‌ترینِ ما می‌تواند فهرست را بخواند و بگوید: «لعنتی، من باختم.» مگر اینکه بهترین دوستتان، به‌خاطر کاری کاملاً مشترک با شما، جایزه را ببرد.این دو نفر نه از دوستی خود دست کشیدند و نه از گفت‌وگوی تقریباً روزانه یا کار بر روی پروژه‌های اتفاقی. اما، هنگامی که محل کارشان از هم دور شد و شروع کردند به کار با دانشجویان و دیگر همکاران، رابطۀ آن‌ها صمیمت خود را از دست داد. کانمن به این موضوع چنین می‌نگرد: «شخصیت آموس تغییر کرد. قبلاً هنگامی که ایده‌ای به او پیشنهاد می‌کردم، نکات مثبتِ آن را جست‌وجو می‌کرد و در پیِ یافتن جنبه‌های درست آن برمی‌آمد... او دیگر این کار را نمی‌کرد.» او یادآور می‌شود: «اگر رفتار زنی که عاشقش هستید تغییر کند، می‌دانید تغییری رخ داده است. می‌دانید که این چیز خوبی نیست، اما به رابطۀ خود با او ادامه می‌دهید.» او در جمله‌ای تأثیرگذار می‌افزاید: «من از دنیا چیزی نمی‌خواستم، از او می‌خواستم.» پس از برخوردی فوق‌العاده سخت، کانمن تصمیم می‌گیرد و به تورسکی می‌گوید که آن‌ها دیگر حتی دوست هم نیستند. «من به‌نوعی او را طلاق دادم.» این همان نوع طغیان احساسات است که کانمن معمولاً بعد از چند روز از آن پشیمان می‌شود، همان‌طور که حداقل ده بار چنین عملی از او سر زد، یعنی هنگامی که اعلام می‌کرد او برای همیشه از پروژۀ نگارش کتابِ تفکر، سریع و آهسته۷ دست کشیده است، کتابی که سرانجام به کتابی ابرپرفروش تبدیل شد.در قضیۀ قطع رابطۀ کانمن با تورسکی، لاجرم آن‌ها دوباره سراغ هم می‌رفتند، اما دست سرنوشت به آشتی‌شان شتاب داد. تنها سه روز بعد، تورسکی به او تلفن می‌زند و می‌گوید که اندکی پیش پزشکان تشخیص داده‌اند که او به سرطان بدخیمِ پوست مبتلاست و حداکثر شش ماهِ دیگر زنده است. آن‌چنان‌که کانمن به یاد می‌آورَد: «او می‌گفت: ’ما دوست هستیم، حال تو هر جور می‌خواهی فکر کن.‘»در شش ماه باقی‌مانده، کانمن و تورسکی بر روی نوشتن مقدمه‌ای برای مجموعه‌ای از مقالاتِ ویرایش‌شده و مرتبط با تحقیقاتشان کار کردند، مقدمه‌ای که کانمن مجبور شد آن را پس از مرگ تورسکی تکمیل کند. (البته) کانمن دربارۀ تکمیل این مقدمه به‌تنهایی نگران بود و (البته) تورسکی به او اطمینان داده بود که فقط کافی است به مدل ذهنی‌ای اعتماد داشته باشد که اکنون، بدون شک، از ذهن تورسکی در اختیار دارد. اما، افسوس که هیچ‌کس آن مدل را در اختیار ندارد. به همین دلیل است که همکاری‌ها از سرشتی ویژه برخوردار هستند: یک همکار، حتی پس از بیست‌وپنج سال، واقعاً نمی‌تواند ذهن دیگری را جایگزین کند.تورسکی در جایی چنین گفته است: «گاهی بهبودبخشیدن به وضع دنیا آسان‌تر است از اینکه ثابت کنید وضع دنیا را بهبود بخشیده‌اید.» اما اثبات اینکه آموس و دنی چنین کاری کرده‌اند دشوار نیست؛ تنها کافی است مقالاتی را بخوانید که آن‌ها در دهۀ هفتاد منتشر کرده‌اند یا اصلاً کتاب لوئیس را بخوانید.زیرنویس عکس:مایکل لوئیس در کتابِ پروژۀ خنثی‌سازی؛ رفاقتی که ذهن ما را دگرگون کرد، داستان دو روان‌شناس را بازگو می‌کند: آموس تورسکی در سمت چپ و دنیل کانمن در سمت راست.اطلاعات کتاب‌شناختی:لوییس٬ مایکل. خنثی‌سازی؛ رفاقتی که ذهن ما را دگرگون کرد. انتشارات دبلیو دبلیو نورتون اند کمپنی، ۲۰۱۶Lewis, Michael. The Undoing Project: A Friendship That Changed Our Minds, W. W. Norton & Company, 2016پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۷ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان The Two Friends Who Changed How We Think About How We Think در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان داستان رفاقتی که منجر به انقلابی در علوم انسانی شد ترجمه و منتشر کرده است.* کَس سانستین (Cass Sunstein) استاد کرسی رابرت والمزلی در دانشگاه هاروارد و نویسندۀ کتاب جهان به‌روایت جنگ ستارگان است.* ریچارد تالر (Richard Thaler) استاد دانشکدۀ بوث اِسکول آو بیزنیس در دانشگاه شیکاگو و نویسندۀ کتاب بدرفتاری: ساخت اقتصاد رفتاری است. [۱] Moneyball[۲] The Big Short[۳] Flash Boys[۴] The Undoing Project: A Friendship That Changed Our Minds[۵] Lennon and McCartney – لنون و مک‌کارتنی دو آهنگ‌ساز بودند که با یکدیگر در طول سال‌های ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۹ همکاری داشتند و بیش از ۱۸۰ آهنگ مشترک منتشر کردند. [مترجم][۶] MacArthur “genius” grant – جایزه‌ای که بنیاد مک‌آرتور هرساله به حدود ۲۴ دانشمندِ نوآور اهدا می‌کند. بنیاد مک‌آرتور دوازدهمین بنیاد بزرگ خصوصی در آمریکاست که به فعالیت‌ها و سازمان‌های مردم‌نهاد و بشردوستانه کمک مالی می‌کند. [مترجم] [۷] Thinking, Fast and Slow[۸] The World According to Star Wars[۹] Misbehaving: The Making of Behavioral Economics ]]> کَس سانستین و ریچارد تالر اقتصادوجامعه Tue, 31 Jan 2017 05:04:51 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.teofuqetxsfzu.html تاجرانِ توجه هر جا باشی پیدایت می‌کنند http://tarjomaan.com/vdcb.fbwurhbf0iupr.html نیویورک ریویو آو بوکز — اولفیس‌‌بوک امسال از طرحی جدید به‌نام فیس‌‌بوک لایو رونمایی کرد. هدف از این طرحْ تشویق به استفاده از ویدئوهای لحظه‌ای و کوتاه در این سایت است. این ویدئوها توسط سازمان‌های خبری مانند نیویورک‌ تایمز، افراد مشهور و کاربران فیس‌‌بوک ساخته می‌شود. برخی معتقدند لایو تلاشی است برای به‌چالش‌کشیدن اسنپ چت، برنامۀ محبوب نوجوانان که محتوایش به‌سرعت محو می‌شود. علاوه‌براین می‌توان لایو را بازتابی از روندی دانست که در حال تبدیل ویدئو به عمده‌ترین فعالیت مصرفی و تجاری در فضای وب است. یکی از مدیران اجرایی این شرکت پس از رونمایی از این سرویسِ جدید پیش‌بینی کرد که در پنج سال آینده خوراک خبری یا نیوزفیدِ فیس‌بوک از هرگونه نوشته خالی شود. استدلال او این است که ویدئو «کمک می‌کند اطلاعات بیشتری دریافت کنیم» و «بهترین راه برای تعریف‌کردن موضوعات مختلف است».خوراک خبری فیس‌بوک بزرگ‌ترین منبع ورود به سایت‌های رسانه‌ای و خبری است و طبق آمارِ شرکتِ تحلیلِ وبِ پارز ال‌.وای ۴۳درصد از کل ارجاعات به این سایت‌ها از طریق فیس‌‌بوک صورت می‌گیرد. به‌این‌ترتیب، زمانی که فیس‌‌بوک نسبت‌به ‌شکل خاصی از محتوا علاقه نشان می‌دهد، ناشران شروع به تولید مقدار زیادی از آن نوع محتوا می‌کنند. در این مورد خاص نیز سازمان‌های خبری ازجمله تایمز، بازفید، ان‌.پی‌.آر و الجزیره شروع به پخش ویدئوهای زنده کرده‌اند که بخشی از سرمایه‌گذاری آن توسط خود فیس‌‌بوک و به‌مبلغ پنجاه‌میلیون دلار انجام شده است. این کمک‌های مالی به این دلیل ضروری است که ویدئوهای زنده هیچ تبلیغی همراه ندارند و بنابراین درآمدی هم برای فیس‌‌بوک یا شرکایش در پی نخواهند داشت.پس چرا فیس‌‌بوک بدون وجود هیچ درآمدی چنین مشتاقانه به‌دنبال پخش ویدئو است؟ به همان دلیلی که هر کار دیگری را انجام می‌دهد: به‌امید جلب توجه تعداد بیشتری از کاربران. براساس پژوهش‌های فیس‌‌بوک ویدئوهای زندهْ طبیعی‌تر و قابل‌اعتماد‌تر به نظر می‌آیند و سه برابر بیشتر از ویدئوهای ازپیش‌ ضبط‌شده دیده می‌شوند.فیس‌بوک درحال‌حاضر چهارمین شرکت باارزش آمریکایی است. قیمت سهام این شرکتْ کمتر با درآمد فعلی‌اش مرتبط است؛ شرکت‌هایی با ارزش مشابه درآمدی به‌مراتب بالاتر دارند. این ارزش‌گذاری بیشتر به پیش‌بینی درآمدهایی مربوط است که این شرکت روزی به آن خواهد رسید. آن درآمد آینده به فروش توجهِ ۱.۷میلیارد کاربر به تبلیغ‌کننده‌ها بستگی دارد، کاربرانی که درحال‌حاضر، به‌طور متوسط، روزانه پنجاه دقیقه را در سایت‌ها و اپلیکیشن‌های فیس‌‌بوک می‌گذرانند.فیس‌‌بوک ویدئوها را ترویج می‌کند، محتوای ناشران را نسبت‌به محتوای تولیدیِ کاربران بالا یا پایین می‌برد و به‌طور مداوم الگوریتمی را دست‌کاری می‌کند که مشخص می‌کند چه چیز در خوراک خبری قرار گیرد. فیس‌‌بوک این کار را از روی بلندنظری یا کوته‌نظری انجام نمی‌دهد، بلکه سعی دارد، هرچه‌بیشتر، زمانِ ما را از آنِ خود کند. ممکن است روزی برسد که نوشتارْ دیگر خریداری نداشته باشد یا ژورنالیسمْ دیگر از نظر اقتصادی ممکن نباشد، اما تا آنجا که به فیس‌بوک مربوط است این اتفاقاتْ ناگزیر است. همۀ این‌ها صرفاً آسیب‌های جانبیِ گسترش بی‌امان قدرتمندترین ماشینِ جلب توجهی است که تا به امروز ساخته شده است.اولین بار هربرت.ای سیمون در مقاله‌ای در سال ۱۹۷۱ به مفهوم اقتصادِ توجه پرداخت.۱ سیمون باتوجه‌به ‌پدیدۀ جدیدِ «گران‌باری اطلاعات»۲ به نکته‌ای اشاره کرد که امروز بدیهی به نظر می‌رسد: «کثرت دادهْ فقر توجه را به دنبال دارد.» در سال‌های اخیر، اینکه توجه را منبعی کمیاب بپندارند به روشی رایج تبدیل شده است. این روش برای ارزیابی تأثیر انسانی و روانیِ رسانه‌های دیجیتال و اجتماعی مورد استفاده قرار می‌گیرد.۳نظرگاهِ جذابِ کتاب تازه و روشنگر تیم وو، تاجران توجه، آن است که این مفهوم را، هم از دریچۀ گذشته و هم دریچۀ امروز، مشاهده و تفسیر می‌کند. به‌اعتقاد او رسانه‌های مدرن همیشه به فروش توجهِ انسان به تبلیغ‌کنندگان وابسته بوده‌اند. وو، استاد دانشکدۀ حقوق دانشگاه کلمبیا، اندیشمندی است که به حقوق، فناوری و رسانه می‌پردازد و در شغل‌های گوناگونی در فضای دانشگاهی و ژورنالیسم فعالیت کرده و حتی در سال ۲۰۱۴ برای منصب معاون فرماندار نیویورک نامزد شده بود. او بیش از هر چیز برای ارائۀ اصل «بی‌طرفیِ نت»۴ شناخته شده است، اصلی که، براساسِ آن، شرکت‌های تأمین‌کنندۀ دسترسی، مانند کامکَست و تایم وارنر، باید با همۀ ترافیکِ اینترنت یکسان برخورد کنند. این اصل، برای قانون‌گذاری فدرال، که سال پیش به اجرا درآمد، مبنایی را فراهم کرد.کتاب قبلی وو، کلید اصلی۵ (۲۰۱۰)، به شرح تاریخ ارتباطات جمعی به‌عنوان فعالیتی در جهت انحصار رسانه‌ای پرداخته بود. او در کتاب تاجران توجه تاریخ رسانه‌هایی را روایت می‌کند که حول مدل «چیزهای رایگان» در ازای جذب تبلیغات شکل گرفته‌اند، رسانه‌هایی مانند رادیو و تلویزیون. او فتح و اشغال پیاپیِ حوزه‌های مختلف توسط بازاریابی را به‌شکلی زنجیروار توصیف می‌کند: فضاهای عمومی به‌وسیلۀ پوسترها و بیلبوردها، خانه‌ها توسط رادیو و تلویزیون، ارتباط‌های فردبه‌فرد به‌وسیلۀ پورتال‌های آنلاین و رسانه‌های اجتماعی، و حرکات فیزیکی به‌واسطۀ تلفن‌های هوشمند.داستان او با جنگ‌های روزنامه‌ایِ نیویورک در عصر جکسونیَن۶ آغاز می‌شود. وو از بنجامین.دی به‌عنوان «اولین تاجر توجه» نام می‌برد که در سال ۱۸۳۳ بازار آرام روزنامه‌هایی را که معمولاً شش سنت قیمت داشتند به هم ریخت. روزنامۀ دی، نیویورک سان، با تیراژ بیشتر، به‌لطف درآمدهای حاصل از تبلیغ، تنها یک پنی قیمت داشت. نبرد میان سان و رقبا چیزی را بنا نهاد که وو آن را چارچوب اصلیِ پویاییِ چنین صنایعی می‌نامد: رقابتی روبه‌پایین، زیرا «توجه تقریباً همواره به انتخاب‌های پرزرق‌وبرق، تکان‌دهنده و غیرمتعارف جلب می‌شود». درمورد نیویورک سان این قضیه با پوشش چندین داستان ساختگیِ هرز صورت گرفت. اما از همه مهم‌تر مجموعه‌ای پنج قسمتی بود دربارۀ کشفی نجومی که می‌گفت ماه پوشیده از درخت است و اسب‌های تک‌شاخ و انسان‌خفاش‌های بال‌دارِ چهارفوتی در آن زندگی می‌کنند. سان دو سال پس از ایجادش به پرمخاطب‌ترین روزنامۀ جهان تبدیل شد.تبلیغات در ابتدای قرن بیستم، تا حد زیادی، به‌عنوان وسیله‌ای برای فروش کالاهایی مانند «پُماد روغن مار کلارک استنلی» و «اکسیر حیات» مطرح بود که سازنده‌اش ادعا می‌کرد درمانی است برای «تمام بیماری‌هایی که در بدن انسان شناخته شده است». این ادعاها و کالاهای گهگاه سمیِ برآمده از این ادعاها هدف محبوبِ ژورنالیست‌های عصر ترقی‌خواهی۷ بود. وو، برای اینکه مبادا فکر کنیم که این حقه‌بازی‌ها را به‌سلامت پشت سر گذاشته‌ایم، یادآوری می‌کند که بازارگرمی «ترکیبات سرّی» که برای فروشِ داروهای تجاری به کار می‌رفت همچنان در عصرِ به‌ظاهر کم‌حقه‌ترِ ما وجود دارد و به‌صورت روزمره تکرار می‌شود. او می‌نویسد:«ازقضا ما، به‌عنوان سرسپردگان فناوری، نسبت‌به ادعای تأثیر برخی نوآوری‌های مبتکرانۀ شرکت‌ها بسیار آسیب‌پذیر هستیم، مثل واژۀ ’ایر‘ در کفش‌های ورزشی نایکی، اُسمزِ معکوسِ سه‌مرحله‌ای در بعضی برندهای آب، یا روکش طلای سیم‌های قطعات صوتی.»در طول دهۀ ۱۹۲۰ مخارج تبلیغاتی در ایالات متحده و اروپا ده ‌برابر شد. گسترش ارتباطات جمعی باعث ایجاد صنعتی به‌نام تبلیغات با پوششی «علمی» شد. سه شیوه‌ای که آن زمان برای مجله‌ها و رادیو ابداع شد همچنان کاربرد دارند: ۱. «مهندسی تقاضا» که عبارتی فانتزی است به‌معنی ایجاد تمایل به کالاهایی جدید، مانند آب‌پرتقال و دهان‌شویه؛ ۲. «برندسازی» که یعنی وفادارسازیِ افراد به‌نام‌هایی مانند بیوک و کوکاکولا؛ ۳. «تبلیغات هدفمند» که در اصل در آن زمان به‌معنای تمرکز بر زنان مصرف‌کننده بود که بیشترین خریدهای خانوار را انجام می‌دادند.در عصر رادیو، برنامۀ کمدی مینسترلِ۸ «آموس و اَندی»، که اولین بار در سال ۱۹۲۸ از ایستگاه رادیویی شیکاگو پخش شد، پیشرفت عظیمی را رقم زد. این برنامه، در اوج، چهل تا پنجاه‌میلیون شنونده از جمعیت ۱۲۲میلیونیِ کشور را پای رادیو می‌نشاند. این برای دیوید سارنوف، مدیر شرکت پخش ملی (ان.بی.سی)، به این معنی بود «که هر روز بعدازظهر به‌اندازۀ مخاطبانِ امروزِ فینالِ لیگ فوتبال آمریکا مخاطب داشت، آن هم با تنها یک تبلیغ‌کننده»، یعنی خمیردندان پپسودنت. (نسخۀ تلویزیونی این برنامه با اعتراض «انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان»۹ در سال ۱۹۵۳ لغو شد.) بعد از جنگ جهانی دوم نیز ان.‌‌بی.سی با برنامه‌هایی مثل «تئاتر تگزاکو استار»۱۰ و برنامۀ «یور شو آو شوز»۱۱ به‌دنبال تثبیت تسلطش بر «ساعات پربینندۀ» تلویزیون رفت. تیم وو دورۀ بین دهۀ ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ را این طور توصیف می‌کند: «’توجه در اوج‘... زمانی که، بیش از هر زمان در دوره‌های قبل و بعد از آن، توجه عموم در آنِ واحد به مجموعه‌ای مشابه از پیام‌ها جلب بود.»از نظر اقتصادی چه اتفاقی در حال وقوع بود؟ در تحلیل متعارف، تبلیغاتْ بخشی از روند «کشف» است که در آن مصرف‌کنندگان متوجه می‌شوند چه کالاهایی در بازار موجود است. حال این کالا می‌تواند نان تُست باشد یا نامزدهای انتخاباتی. بااین‌حال، از نظر منتقدان، بازاریابان بزرگ اطلاعات مفیدی را برای مصرف‌کنندگان فراهم نمی‌کردند، بلکه با منحرف‌کردن جامعه و بهره‌برداری از احساساتشان سعی در بناکردن انحصارهای خود داشتند. ادعاهای دروغین، مانند ادعای شرکت لاکی‌ استرایک مبنی بر اینکه سیگارهایش «گلو را آرام می‌کند»، باعث شد تلاش‌هایی در جهت ممنوعیت تبلیغ‌های گمراه‌کننده انجام گیرد. اما دیوان عالی در سال ۱۹۳۱ حکم داد که کمیسیون تجارت فدرال اختیار لازم برای ممنوع‌کردن یا تغییر تبلیغات را ندارد. این تصمیم باعث شد رکسفورد تاگول، اقتصاددان وزارت کشاورزی و از هواداران نیودیل (برنامۀ اقتصادی و اجتماعی فرانکلین روزولت رئیس‌جمهور وقت آمریکا)، قانونی سفت‌وسخت‌تر را پیشنهاد دهد. صنعت تبلیغات و متحدانش در رسانه‌ها، تا جایی که توانستند، لایحۀ تاگول را تخریب کردند. در سال ۱۹۳۸ قانونی به‌مراتب ضعیف‌تر تصویب شد که به کمیسیون تجارت امکان می‌داد تا فقط اظهاراتی را ممنوع کند که نادرستی‌اش واضح است، نه بیشتر.در دهۀ ۱۹۵۰ اعتراضی دیگر شکل گرفت. این اعتراض به‌دلیل دست‌کاری‌های انجام شده در نتایج برنامه‌های مسابقه‌ای تلویزیون و همین‌طور انتشار کتاب پرفروش متقاعدکنندگان پنهانی۱۲ اثر ونس پاکارد بود که به دست‌کار‌ی‌های روان‌شناختی از سوی صنعت تبلیغات می‌پرداخت. با نقد جامعۀ مصرفی از سوی مفسرانی مثلِ تیموتی لری و مارشال مک‌لوهان موج اعتراضیِ عظیم‌تری به وجود آمد. اما تبلیغاتْ توانایی شگرفی در جذب مخالفت‌ و وفق‌دادن پیام‌هایش با آن دارد. مضمون آخرین فصل‌های سریال «مَد مِن»۱۳ هم همین است که در آن دان دریپرِ دل‌شکسته از استعدادش برای ایجاد وحدت از میان مخالفت‌ها استفاده می‌کند.جان هَم در نقش دان دریپر، قسمت نهایی مد من، ۲۰۱۵دومدانشمندان پژوهشگری که جهان وب را ساختند بنا داشتند که این فضا از سوءاستفادۀ تجاری خالی باشد. امریکن آنلاین (ای.اُ.ال) شرکتی بود که به‌شکل جدی مدل تبلیغاتی را در فضای وب جا داد. این شرکت چنان قدرتمندانه پیش رفت که در اواسط دهۀ ۱۹۹۰ به نظر می‌رسید بر همۀ رقبایش پیروز شده است. موفقیت این شرکت بیشتر مرهون استفاده از چَت‌روم‌ها بود وگرنه فضای خانواده‌محوری درست نکرده بود که بخواهد به‌خاطر آن موفق شود. افراد در آن چَت روم‌ها قادر بودند توصیفات صحنه‌داری از سکس داشته باشند، یعنی «سایبر سکس». ای.اُ.ال در ابتدا خالی از تبلیغ بود و درآمدش از هزینۀ دسترسی ساعتی تامین می‌شد، اما مدیر زیرک این شرکت، باب پیتمَن، یکی از مؤسسان ام.تی.وی، ظرفیت بزرگ‌تری در کاهش هزینه‌های دسترسی می‌دید: کاهش‌ِهزینه‌ای که با فروش تبلیغ تأمین می‌شد. شرکت ای.اُ.ال این کار را به‌روشی شدیداً غیراخلاقی انجام داد: ثبت درآمد غیرواقعی، سوءاستفاده از کاربران و کارهای غیرشرافتمندانۀ دیگری که درنهایت، بعد از بلعیدن تایم وارنر در ژانویۀ ۲۰۰۱ در ادغامی ۱۶۴میلیارددلاری، باعث متلاشی‌شدن این شرکت شد. گوگل هم که در ابتدا مدل توجه را رد ‌می‌کرد، موقعش که رسید، تسلیم این مدل شد. وو می‌نویسد که لَری پیج و سرگئی برین، مؤسسان این شرکت، دربارۀ قدرت فاسدکنندۀ تبلیغات نگران بودند و باور داشتند که تبلیغات موتور جست‌وجوی آن‌ها را به‌نفع خریداران و به‌ضرر مصرف‌کنندگان منحرف می‌کند. اما ازآنجاکه جست‌وجو با مصرف همبسته است آن‌ها نتوانستند در مقابل وسوسۀ فروش تبلیغاتِ پولی مقاومت کنند. گوگل با ارائۀ سرویس «اَد وُردز»۱۴ (تبلیغات متنی که بالا یا کنار نتایج جست‌وجو ظاهر می‌شود) به «پرسودترین تاجر توجه در تاریخ جهان تبدیل شد». گوگل، در ارائۀ تبلیغات همراه با نتایج جست‌وجوی کاربران، از حراج لحظه‌ای۱۵ استفاده می‌کند. این شیوۀ حراج الکترونیکی نقش گاو شیرده اصلی شرکت را بازی کرده و اکثر درآمد سالیانۀ ۷۵میلیادری این شرکت از این محل تأمین می‌شود.مارک زاکربرگ هم در ابتدا به همین اندازه با تبلیغات مخالف بود و، آن‌طور که همه می‌دانند، در سال ۲۰۰۶ پیشنهاد یک‌میلیون‌دلاری اسپرایت برای یک روز سبزرنگ‌کردن فیس‌‌بوک را رد کرد. او اعتقاد داشت که تبلیغاتِ مزاحم باعث برهم‌خوردن تجربۀ خوشایندی می‌شد که او برای کنارزدن رقیبش یعنی مای اسپیس به آن نیاز داشت، رقیبی که در آن زمان پر شده بود از کاربران قلابی که برای دیگران مزاحمت ایجاد می‌کردند. زاکربرگ با الزام افراد به استفاده از اسامی واقعی‌شان باعث شد کاربران قلابی مجال چندانی برای فعالیت پیدا نکنند. اما درنهایت او نیز مانند پیشینیانش نتوانست در برابر وسوسۀ فروش تبلیغ مقاومت کند. گنجینه‌ای که فیس‌‌بوک از اطلاعات شخصیِ به‌اشتراک گذاشته‌شده به‌خواستِ خودِ افراد در اختیار دارد، سبب شده بتواند توجه را به‌صورت بخش‌بندی‌شده و با دقتی بی‌همتا بفروشد. این ویژگی باعث می‌شود فروشندگان بتوانند نه‌‌تنها مکان و ویژگی‌های جمعیت‌شناختی را هدف قرار دهند، بلکه هر نوع میل، علاقه و ذائقۀ موردنظرشان را نیز هدف بگیرند. درنهایت فیس‌‌بوک، با محصولات تبلیغی روی گوشی‌های هوشمند، اطمینان حاصل کرده که کاربران هرجا بروند تبلیغات هدفمند، سایه‌به‌سایه، همراه‌شان است.همان‌طور که وو می‌گوید، امروزه گوگل و فیس‌‌بوک «در عمل دو پادشاهِ تاجران توجه آنلاین هستند». به‌تأخیرانداختن استفاده از تبلیغ، که روش این دو شرکت بود، امروز به معیار عمل شرکت‌های فناوری تبدیل شده، شرکت‌هایی که آرزوهای بزرگی در سر دارند. در این مدل، شرکت بعد از اینکه مدتی مشخص را بدون تبلیغ گذراند تازه شروع می‌کند به فروش مخاطبان جمع‌آوری‌شده به تبلیغ‌کنندگان. ابتدا با غروری ایدئال‌گرایانه و رؤیای مهندسیِ صرف شروع می‌کنید، به رشدی تصاعدی می‌رسید و مدتی که گذشت شیر تبلیغات را باز می‌کنید تا حساب‌های شرکت را پر کند. این زنجیرهْ رشد شرکت‌های رسانه‌فناوری را توضیح می‌دهد، شرکت‌هایی مانند یوتیوب، توییتر، پینترست، اینستاگرام و اسنپ‌چت که موفقیتشان مرهون نوعی از داده‌های کاربران است که تلویزیون و رادیو هیچ‌گاه به خود ندیده‌اند. بسیاری از استارتاپ‌های تازه‌کارتر، که به‌دنبال طی‌کردن این مسیر هستند، روی مرز بعدیِ «توجه‌کاوی» تمرکز کرده‌اند: فناوری‌‌های پوشیدنی، مانند هدست‌های واقعیت مجازی که پیام‌های تبلیغاتی را حتی مستقیم‌تر از قبل به بدن انسان می‌رساند.البته این یگانه مدل کسب‌وکار برای تأمین خدمات و محتوا نیست. اچ‌.بی.‌اُ در دهۀ ،۱۹۹۰ با استفاده از شرکت‌های تأمین‌کننده‌ای مثل تایم وارنر، برنامه‌سازیِ پولی را گسترش داد. نت‌فلیکس از مدل عضویت خالی از تبلیغ استفاده می‌کند که به‌گفتۀ بنیان‌گذارش رید هستینگز «تبلیغات را در حلق افراد فرو نمی‌کند». اَپل نیز، با مدیریت تیم‌ کوک، استفاده از مدل رایج جمع‌آوری اطلاعات شخصی و فروش آن به تبلیغ‌کنندگان برای تأمین خدمات رایگان را رد کرده است. به‌نظر تیم کوک، مضرات تبلیغات به آسیب‌رسانی به حریم شخصی ختم نمی‌شود. تبلیغاتْ باتری را خالی می‌کند، طرح‌های اینترنت همراه را می‌بلعد و از لذت استفاده از دستگاه‌های زیبای اَپل می‌کاهد. این شرکت، برخلاف خواستِ تبلیغ‌کنندگان، برنامه‌های حذف تبلیغ روی آیفون قرار داده که به کاربر این امکان را می‌دهد که بدون هیچ تبلیغی به اینترنت دسترسی داشته باشد.سومآنتونیو گارسیا مارتینز، نویسندۀ زندگی نامۀ خودنوشت میمون‌های آشوب عضوی از طبقه‌ای جدید از تاجران توجه است که بازاری برای تبلیغات «برنامه‌نویسی‌شده»۱۶ می‌سازند. این نوع تبلیغات از طریق تراکنش‌های الکترونیک، بدون جاروجنجال‌های سنتی میان خریدار و فروشنده، معامله می‌شود. او به‌گفتۀ خودش آدم عیاشی است: دوست‌پسری بد، پدری همیشه غایب و معمولاً مَست. این مردِ فناوری‌دان به‌همراه دو دوست دیگرش یک شرکت فناوری تبلیغات را رها کردند تا شرکت خودشان را تأسیس کنند. بااین‌حال، مارتینز آن دو دوست را در میانۀ راه قال گذاشت. بااین‌همه به انتهای سرگذشتش که می‌رسیم او را ضدقهرمانی جذاب ‌می‌یابیم که در مقابل فرهنگ ناهنجار متعارف در سیلیکون وَلی شورش می‌کند.بخشی از شورش او به امتناعش از قبول این ایده برمی‌گردد که آنچه او انجام می‌دهد برآورده‌کنندۀ هدف اجتماعی متعالی‌تری است. او می‌نویسد:«هربار که به فیس‌‌بوک، ای.‌اس.‌پی.‌ان یا سایت‌های مشابه می‌روید، درحقیقت جریان پرشتابی از پول، داده و پیکسل را به راه انداخته‌اید که پای خیلی‌ها را وسط می‌کشد: کابل‌های فیبر نوری زیر دریا، بهترین فناوری‌های پایگاه دادۀ جهان و دانسته‌های غریبه‌های حریص از شما.»منصفانه باید گفت که هیچ دلیلی ندارد که افراد حاضر در فناوریِ تبلیغات را حریص‌تر از دیگران بدانیم. کار آن‌ها صرفاً مبهم‌تر است. تقریباً ۲۵۰۰ شرکت در زنجیرۀ عرضۀ فنیِ تبلیغات دیجیتال مشارکت دارند. بسیاری از اقدامات آن‌ها برای ایجاد و انتقال تبلیغات برای دیگران نامفهوم و غیرجذاب است. ساده‌ترین توضیح این است که آن‌ها میان خریداران و فروشندگانْ واسطه می‌شوند تا بخشی از درآمد را نصیب خود کنند.مارتینز، به‌عنوان دانشجوی سابق دکتریِ فیزیک در برکلی و تحلیلگر کمّی در بخش اعتبار شرکتیِ گُلدمن ساچس، کاملاً مناسب انجام این واسطه‌گری بود. فناوری تبلیغاتی‌ای که او مشغولش است به‌نوعی یادآور دنیای مرموز تجارت مالی بسامدْ بالا۱۷ است که مایکل لوئیس در کتاب فلش بویز۱۸ (۲۰۱۴) آن را به تصویر کشید. می‌توان از میلیون‌ها معاملۀ کوچک روزانه، که با جلب‌توجه انجام می‌شود، پول زیادی درآورد. اولین شرکتی که مارتینز در آن کار کرد، اَدکمی بود که، میان کاربران موتور جست‌وجوی گوگل و شرکت‌هایی که به‌دنبال دسترسی به این کاربران بودند، نقش واسطه را بازی می‌کرد. این موضوع باعث پیدایش نوعی «آربیتراژ اطلاعات‌محور»۱۹ شد که، در آن، مشتریان بالقوۀ علاقه‌مند به وام و مدارک تحصیلیِ آنلاین یافت می‌شدند و به خریدارانی مانند کوییکن لونز و دانشگاه فینکس فروخته می‌شدند. او می‌نویسد: «بردن نام آن‌ها هم باعث می‌شود بخواهم دوش بگیرم.» مارتینز بر روی ایجاد موتور جست‌وجوی حراج لحظه‌ای کار می‌کرد. این موتور این اجازه را به خریداران می‌داد که با نرم‌افزار تبادل تبلیغ گوگل ارتباط برقرار کنند، نرم‌افزاری جدید که از کُدهای گوگل به‌شکلی کاراتر استفاده می‌کند.هدف از تأسیس شرکت اَدگراک، بعد از ترک اَدکمی، به‌همراه دو نفر از همکارانش این بود که به‌شیوه‌ای متفاوت وارد بازار تبلیغاتِ موجود در کنار جست‌وجوهای گوگل شوند: یعنی به صاحبان فروشگاه‌ها این اجازه را بدهند که، با استفاده از اسکن بارکد، تبلیغات مکان‌محور بخرند. البته این ایده به‌گفتۀ خودش ناپخته بود. مارتینز می‌نویسد برای موفقیت یک طرح استارتاپِ خوب اصولاً یک معجزه کافی است، اما اَدگراک حداقل پنج‌ تا معجزه لازم داشت تا شاید موفق شود. شانس او آنجا گرفت که طرحش مورد قبول «وای کامبینیتور» قرار گرفت. این شرکت شتاب‌دهندۀ فناوری، به‌ازای دراختیارگرفتن سهمی از استارتاپ‌ها، به رشد آن‌ها کمک می‌کرد. او بعد از نُه ماهی که کار کرده بود به‌پشتوانۀ وای کامبینیتور و ارتباطاتی که داشت می‌توانست اَدگراک را به توییتر بفروشد. نام این معامله «خرید-استخدام»۲۰ است. توییتر با این قرارداد به‌دنبال مهندسان شرکت بود، نه نرم‌افزار آن. فیس‌‌بوک هم برای قرارداد با مارتینز علاقه نشان داده بود، ولی نه دو مهندس دیگر را می‌خواست و نه نرم‌افزار را. مارتینز با ترفندهایی خودش را از این معامله جدا کرد و با فیس‌‌بوک که شرکت خوش‌آتیه‌تری بود قرارداد بست. او با این کار همه را، از توییتر گرفته تا دو همکار و سرمایه‌گذاران را، تا حد مرگ عصبانی کرد.مارتینز در سال ۲۰۱۱ وارد فیس‌‌بوک شد و به‌سرعت دریافت که نمی‌تواند با این جماعتِ سویشرت‌پوش اُخت شود. او از زیر بُته سبز شده و کلاً بدبین بود: فیس‌‌بوک شرکتی است بی‌پرده پر از جماعت ممتاز و مؤمن که بی‌دریغ گوش‌به‌فرمان رهبر جوانشان هستند. برای او خیلی عجیب بود که شرکت به‌اندازۀ لازم به اقدامات تبلیغاتی توجه نداشت. تبلیغاتِ سایت آن قدر کوچک بود که به‌سختی دیده می‌شد، ابزارش برای استفادۀ خریداران تبلیغات محدود بود و به‌طور کلی نوعی بیزاریِ تکبرآمیز نسبت‌به تبلیغات در آنجا وجود داشت. تبلیغات فیس‌‌بوک، باوجود کثرت داده‌های کاربرانش، کارایی به‌شدت کمتری نسبت‌به تبلیغات گوگل داشت (و همچنان هم دارد).مارتینز متوجه شد که مدیران تبلیغات در فیس‌‌بوک نه منابع چندانی دریافت می‌کنند و نه جایگاه مهمی در شرکت دارند. پروژۀ ایجاد برنامۀ حراج لحظه‌ایِ مارتینز، که «فیس‌‌بوک اکسچنج» نام داشت و براساس اَد وُردزِ گوگل طراحی شده بود، کمترین حمایت‌ها را از سوی شرکت دریافت کرد. طرح او به طرح دیگری از شرکت باخت. دلیل این باخت تاحدی عدم‌تحمل او نسبت‌به کسانی بود که حرفش را نمی‌فهمیدند. این باخت باعث شد که او دیگر کارایی چندانی برای شرکت نداشته باشد. به انتهای کتاب که می‌رسیم خواه‌ناخواه با او همدلی می‌کنیم که قسمت اعظمِ هفتادهزار سهمش از سهامِ شرکت (پیش از تبدیل به سهامی عام) را قبل از اخراج در سال ۲۰۱۴ دریافت کرد؛ هرچند حقش بود از شرکت اخراج شود.گذشتن فیس‌‌بوک از درآمد سالانه نیم‌میلیارددلاریِ فیس‌‌بوک اکسچنج کاری نامعقول به نظر می‌آمد و برای همین به مارتینز برخورد. آنچه او درک نکرده این است که رفتار بی‌توجه ‌به تبلیغات بخشی از راهبرد کسب‌وکار فیس‌‌بوک است، نه اشکال آن. دلیل موفقیت فیس‌‌بوک تمرکز شدیدش بر افزایش پایگاه کاربران و اعتیادآوریِ هرچه‌بیشترِ محصولاتش است، محصولاتی که دائماً وعدۀ روابطی بهتر و بیشتر با افراد دیگر را می‌دهد. شرکت برای وارد‌کردن تبلیغات به خوراک خبری‌اش تا سال ۲۰۱۲ صبر کرد، سالی که تعداد کاربران به یک‌میلیارد نفر رسید و شرکت برای تبدیل به شرکت سهامی عام آماده می‌شد. زاکربرگ دهۀ اول را فقط به دروکردن توجه اختصاص داد و برای استفاده از آن عجله نکرد. اگر مارتینز پنج سال بعد به فیس‌‌بوک می‌رفت با شرکتی مواجه می‌شد که بسیار بیشتر شبیه گوگل در سال ۲۰۱۱ بود: همچنان متمرکز بر رشد، اما به‌دنبال بهبود محصولات تبلیغی برای کسب درآمد بیشتر.فیس‌‌بوک نیز مانند گوگل، در مسیر رسیدن به بلوغ، باید از دیدگاه‌های اولیۀ مؤسسان و خالی‌بودن محصولاتش از عواملِ مزاحم کوتاه می‌آمد. آن‌طورکه وو بیان می‌کند، این نوع تغییر و تحولات تقریباً ناگزیر است. این تاجرانِ توجه، هرقدر هم که حرف‌های بلندنظرانه بزنند و از مأموریتشان برای متصل‌کردن کل جهان یا فراهم‌کردن اطلاعات برای همۀ جهانیان بگویند، باز هم در همان شاخه‌ای فعالیت می‌کنند که بنجامین دی، دیوید سارنوف و باب پیتمَن فعالیت کرده‌اند. این شاخه همان تبلیغات است.در تبادلات تبلیغی، با استفاده از نرم‌افزاری که جامعه‌ای مشخص را هدف قرار می‌دهد، واحدهای تبلیغاتی به‌صورت خودکار خریدوفروش می‌شوند. این روشْ تبلیغات دیجیتال را کاراتر کرده، اما لزوماً در افزایش فروش مؤثر نبوده است. فیس‌‌بوک امکان شخصی‌سازی را در سطح وسیعی فراهم کرده است: تبلیغ‌کنندگان می‌توانند با دقتی اعجاب‌انگیز کاربران موردنظرشان را انتخاب کنند. بااین‌حال نمی‌توان ادعا کرد که تبلیغات در فیس‌‌بوک اثر مشخصی دارد. برخلاف گوگل که افراد برای جست‌وجوی کالا و خدمات واردش می‌شوند، تبلیغات فیس‌‌بوک هنوز، به‌زبان صنعتِ تبلیغات، متمرکز بر «بالای قیف»۲۱ است، یعنی بیشتر برای شناساندن کالا به کاربران مناسب است تا فروش آن. همین باعث شده که فیس‌‌بوک به‌دنبال مشخص‌کردن «انتساب‌ها» باشد تا به‌نوعی نقش مهم خود را در خریدهای انجام شده در جای دیگر مشخص کند، خریدهایی که مثلاً از طریق موتورهای جست‌وجو یا وبسایت‌های دیگر انجام می‌گیرد.اَدتک هم نقش زیادی در بی‌نظم و زننده‌‌کردن فضای وب داشته است. در سایت‌های خبری که هستیم، ویدئوها بدون اجازه و گاهی با کلی سروصدا پخش می‌شوند. پنجره‌های بالاپَر۲۲ از شما می‌خواهند که قبل از ادامۀ کار در نظرسنجیِ کوتاهی شرکت کنید. شیوۀ تبلیغی «هدف‌گیری مجدد» برای کالایی که آخرین بار به‌دنبالش بودی مثل کَنه هر جا می‌روی دنبالت می‌آید. صفحه‌ها سخت بالا می‌آیند، زیرا پر شده‌اند از لینک‌های پول‌ساز کلیک‌دزد، حراج لحظه‌ای برای واحدهای تبلیغاتی موجود و کوکی‌های جمع‌آوری اطلاعات و دیگر فناوری‌های ردیابی. این را بگذارید کنار آزار ترول‌ها در رسانه‌های اجتماعی و سایت‌هایی که نمی‌توانند نظارت مناسبی روی نظرات کاربران داشته باشند.۲۳ این شده سرنوشت تبادل ارزش حول محتوای رایگان.قدیم‌تر دربارۀ تبلیغات می‌گفتند: «نیمی از پولی که روی تبلیغات خرج می‌کنم تلف می‌شود؛ مشکل این است که نمی‌دانم کدام نیم.» اما امروزه باید گفت: «اگر پولش را نمی‌دهی، خودت محصول هستی.» شما در اقتصادِ توجه با زمانتان هزینۀ محتوا و خدمات رایگان را پرداخت می‌کنید، اما آنچه در مقابل این زمان پرداخت می‌شود بسیار اندک است. ویدئو هر روز در فضای وب فراگیرتر می‌شود. حال، تبلیغاتی را در نظر بگیرید که باید قبل از دیدن این ویدئوها تماشا کنید. با قیمت کمی بیشتر از متوسط، هزینۀ هزاربار تماشاشدن این ویدئوها برای تبلیغ‌کننده ده دلار است. این یعنی تبلیغ‌کنندگان به‌ازای هر سی ثانیه مزاحمت برای ما یک سنت پرداخت می‌کنند. به‌عبارت دیگر اگر بخواهیم به کاربران پول بدهیم، به‌ازای هر یک ساعت تبلیغی که تماشا می‌کنند، باید شصت سنت دریافت کنند. مشکل فقط تبدیل توجه به کالا نیست، بلکه ارزش‌گذاری ناچیز برای آن است. تبلیغ‌کنندگانْ زمانِ ما را خیلی ارزان‌تر از ارزش واقعی‌اش می‌خرند.به‌نظر وو شاید ما در بدو شورش دوره‌ای دیگر علیه تبلیغات باشیم، چراکه «هر روز تعداد بیشتری به این نتیجه می‌رسند که رسانه‌ها بیش‌ازاندازه در حال سوءاستفاده از توجهِ ما هستند به‌طوری‌که وضع را بحرانی کرده‌اند.» اگرچه او از روندهایی مانند حذف تبلیغ و برنامه‌های تلویزیونیِ پولی و باکیفیت مانند نت‌فلیکس و اچ‌.بی.اُ سخن می‌گوید، اما نسخۀ جامع‌تری برای این مشکل ارائه نمی‌دهد. کتاب او بیشتر به این می‌پردازد که چه شد به اینجا رسیدیم و خیلی دربارۀ اینکه چه باید کرد صحبتی نمی‌کند. برداشت وو از تاریخِ رسانه او را به این نتیجه می‌رسانَد که بعید است شاهد تغییری اساسی در مدل پایه‌ایِ دریافتِ «چیزهای به‌ظاهر رایگان» در مقابل مشاهدۀ پیام‌های تبلیغاتی باشیم. او در مقابل پیشنهاد می‌دهد که از فضای ذهنی‌مان محافظت کنیم و زمان‌ها و مکان‌هایی را مشخص کنیم که پیام‌های تبلیغاتی در آن راه نداشته باشند. این را می‌توان به آخر هفته‌ای خالی از تکنولوژي یا مانع‌شدن از ورود فناوری به کلاس‌ها تعبیر کرد. به‌گفتۀ وو باید متوجه باشیم که توجهْ ارزشمند است «و این‌طور نسنجیده و کم‌ارزش با آن برخورد نکنیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:وو٬ تیم. تاجرانِ توجه؛ تلاشی حماسی برای ورود به مغز ما، انتشارات کناف، ۲۰۱۶Wu, Tim. The Attention Merchants: The Epic Scramble to Get Inside Our Heads. Knopf, 2016مارتینز٬ آنتونیو گارسیا. میمون‌های آشوب؛ ثروت کثیف و شکست تصادفی در سیلیکون وَلی، انتشارات هارپر٬ ۲۰۱۶Martinez, Antonio Garcia. Chaos Monkeys: Obscene Fortune and Random Failure in Silicon Valley. Harper, 2016پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۱۶ با عنوان They’ve Got You, Wherever You Are در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان تاجران توجه هر جا باشی پیدایت می‌کنند ترجمه و منتشر کرده است. [۱] “Designing Organizations for an Information-Rich World,” in Computers, Communications and the Public Interest, edited by Martin Greenberger (Johns Hopkins University Press, 1971)[۲] Information Overload[۳] رجوع کنید به “We Are Hopelessly Hooked,” The New York Review, February 25, 2016[۴] Net Neutrality[۵] The Master Switch[۶] Jacksonian Era: جنبشی سیاسی (۱۸۲۸ تا ۱۸۵۴) که افزایش دموکراسی به‌نفع مردم را هدف گرفته بود و سیاست‌مدار آمریکایی اندرو جکسون نماد آن بود. این جنبش از زمان انتخاب جکسون به ریاست‌جمهوری تا برجسته‌شدن مسئلۀ برده‌داری ادامه یافت.[۷] Progressive Era[۸] Minstrel: یکی از قالب‌های برنامه‌های سرگرمی در آمریکا که در قرن نوزدهم ابداع شد و شامل انواع قطعه‌های سرگرمیِ نمایشی بود.[۹] NAACP[۱۰] Texaco Star Theater[۱۱] Your Show of Shows[۱۲] The Hidden Persuaders[۱۳] Mad Men[۱۴] Ad Words[۱۵] Real-time Bidding[۱۶] Programmatic Advertising: در این نوع از تبلیغات، خریدوفروش فضایِ تبلیغاتی از طریق الگوریتم‌های برنامه‌نویسی‌شده و بدون دخالت مستقیم و انفرادی خریدار و فروشنده انجام می‌شود.[۱۷] High Frequency[۱۸] Flash Boys[۱۹] Arbitrage: در اقتصاد، وقتی کالایی مشابه در دو بازارِ مختلف قیمت متفاوتی داشته باشند، با خرید از یک بازار و فروش آن در بازارِ دیگر می‌توان سود به دست آورد که به این کار آربیتراژ می‌گویند.[۲۰] Acqui-hire[۲۱] اشاره به قیفِ خرید است که مسیرِ مشتری برای خریدِ یک کالا را مشخص می‌کند. در این قیف فرد، از بالا به پایین، ابتدا آگاه شده، سپس تمایل پیدا می‌کند، بعد علاقه‌مند شده و درنهایت کالا را می‌خرد. (مترجم)[۲۲] Pop-up Windows[۲۳] رجوع کنید به Joel Stein, “How Trolls Are Ruining the Internet,” Time, August 29, 2016. ]]> جیکوب وایزبرگ اقتصادوجامعه Tue, 24 Jan 2017 05:24:15 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.fbwurhbf0iupr.html چقدر از زندگیِ ما با تصمیم‌های خودمان پیش رفته است؟ http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23nxiftd2.html نیویورک‌تایمز — دنی کانمن در طول جنگ جهانی دوم در فرانسۀ اشغالی به‌عنوان فردی یهودی بزرگ شد. یک بار در پاریس، بعد از ساعات خاموشیِ حکومت‌نظامی، چیزی نمانده بود که یکی از افسران اس.اس او را دستگیر کند. خانوادۀ او، در سراسر مناطق روستاییِ فرانسه، شهربه‌شهر سفر می‌کردند و مخفی می‌شدند و امیدوار بودند کسی متوجه یهودی‌بودنِ آنان نشود. همان‌طور که مایکل لوئیس در کتابِ در دست انتشار خود به‌نام پروژۀ خنثی‌سازی می‌نویسد، کانمن با انزواگزیدن و گوشه‌نشینی از هولوکاست جان سالم به دربرد.خانواده او به اورشلیم نقل مکان کرد. ارتشْ کار در واحد ارزیابیِ روان‌شناختی را به او محول کرد و کانمن به یک روان‌شناس بدل شد.آموس تورسکی در اسرائیل به دنیا آمد، از مادری که مدت‌ها او را نادیده گرفت تا بتواند به ملت خدمت کند. تورسکی در جنگ سال ۱۹۵۶ به گروه چتربازان پیوست و پس از نجات مردی بیهوش بر روی اژدر، درست پیش از لحظۀ انفجار، یکی از ارزشمندترین جوایز ملیِ شجاعت را از آنِ خود ساخت.تورسکی ویژگی‌های خاصی داشت. دوستی به لوئیس گفته بود: «آموس فکر می‌کرد مردم برای اجتناب از اندکی شرمندگی و خجالت بهای سنگینی می‌پردازند و از همان اوایل تصمیم گرفت که این بها را برای خجالت نپردازد.»اگر حس بیرون رفتن و دویدن به سرش می‌زد، شلوار خود را درمی‌آورْد و با شُرتِ ورزشی بیرون می‌رفت. اگر موقعیتی اجتماعی برایش کِسِل‌کننده بود، آنجا را ترک می‌کرد. تورسکی مطمئن نبود که چگونه پایش به روان‌شناسی باز شد. او زمانی گفته بود: «دشوار می‌توان فهمید که مردم چگونه مسیری مشخص را در زندگی انتخاب می‌کنند. تصمیمات مهم ما عملاً تصادفی هستند.»کانمن و تورسکی شروع به همکاری با یکدیگر کردند. آن‌ها مانند یک روح بودند در دو بدن و سال‌های متمادی را به صحبت و خنده با یکدیگر گذراندند. اگر در مهمانی بودند، بیرون می‌رفتند و با یکدیگر صحبت می‌کردند. لوئیس می‌نویسد وقتی روی یک ماشین‌تحریر قوز می‌کردند و «می‌نشستند به نوشتن، تقریباً مانند این بود که یک نفر پشتِ ماشینِ تحریر نشسته است».همسر تورسکی یادآوری می‌کند که «رابطۀ آن‌ها پرشورتر از ازدواج بود». وقتی با هم مقاله‌ای می‌نوشتند، حساب این از دستشان خارج می‌شد که هر یک در کدام بخش مقاله دخالت داشته‌اند. پیِ موضوعات پژوهشی‌ای می‌رفتند که به آن‌ها بهانه‌ای برای باهم‌بودن می‌داد و جملات نیمه‌کارۀ یکدیگر را کامل می‌کردند.کانمن یادآوری می‌کند که «فرایند خلاقانه به این صورت عمل می‌کند که ابتدا چیزی می‌گویید و بعدها، حتی گاهی سال‌ها بعد، می‌فهمید چه گفته‌اید. درمورد ما این مسیر کوتاه شده بود. من چیزی می‌گفتم و آموس آن را می‌فهمید. هنوز هم گفتنِ این‌ها مو را بر تنم سیخ می‌کند».این ماجرا نوعی کیمیاگریِ اسرارآمیز بود که فهم ما از خودمان را منقلب کرد. کانمن و تورسکی مانند بسیاری از شخصیت‌هایی هستند که در کتاب‌های مایکل لوئیس همچون مانیبال۱ و رکود بزرگ۲ ظاهر می‌شوند. آنان اندیشمندانی یاغی هستند که، با شور و اشتیاق و حتی با وسواس، عزم خود را جزم کرده‌اند تا واقعیت را به‌روشنی نظاره کنند و برایشان مهم نیست مقاومت دیگران تا چه حد شدید باشد.درحالی‌که اکثر مدل‌های اقتصادی فرض می‌کنند که مردم اساساً منطقی و عقلانی‌اند، کانمن و تورسکی ثابت کرده‌اند که تصمیم‌گیری‌های انسانی، به‌شیوه‌هایی نظام‌مند و قابل‌پیش‌بینی، دچار سوگیری‌اند. بسیاری از سوگیری‌هایی که آن‌ها شرح داده‌اند امروز معروف شده‌اند و در کتاب درخشان کانمن اندیشیدن، کند و سریع۳ توصیف شده بودند: ضرر گریزی (ضررنکردن را به سود‌کردن ترجیح می‌دهیم)، اثرِ بهره‌مندی (برای آنچه داریم، بیشتر ارزش قائلیم)، گرایش به بازنگری (پس از وقوع یک رخداد، گمان می‌کنیم قابل‌پیش‌بینی بوده است) و اثر لنگر اندازی (تکیۀ بیش‌ازحد هنگام تصمیم‌گیری بر اولین اطلاعاتی که به دستمان می‌رسد). این دو را می‌توان به واقع غول‌هایی دانست که طرز فکر ما دربارۀ تصمیم‌گیری را منقلب کردند. لوئیس زندگی آکادمیک را هیجان‌انگیز ترسیم می‌کند که باور کنید کار ساده‌ای نیست.پرسش اساسیِ من این است: جهانی که آن‌ها توصیف می‌کنند چگونه در زندگی خودشان بازتاب یافته است؟ کانمن و تورسکی دربارۀ نوعی از تصمیمات می‌نویسند که می‌توان آن‌ها را تصمیمات کازینویی [مبتنی بر قمار] نامید، تصمیماتی که در آن‌ها مردم با احتمالات مختلفی مواجه می‌شوند و سعی می‌کنند حساب‌و‌کتاب کنند که بهترین‌ مسیر کدام است.اما به نظر نمی‌رسد که کانمن و تورسکی عملاً در سراسر مسیر زندگیِ خود تصمیمات بزرگی گرفته باشند. مسیرهای اصلیِ زندگی آنان با وقایعی تاثیرگذار تعیین شده بود، اتفاقات تصادقی، نیازهای روان‌شناختی و انگیزه‌های فریبندۀ خاص خودشان. در طولِ کتاب تنها یک تصمیم رسمیِ مهم وجود دارد: زمانی که تورسکی تصمیم می‌گیرد به امریکا نقل مکان کند.زندگیِ آن دو بیشتر با شور و شعف شکل گرفته بود تا با تصمیمات. آن‌ها شیفتۀ ذهن یکدیگر بودند و مشتاقانه با معماهایی دست‌وپنجه نرم می‌کردند که پیشِ رویشان بود. آن‌ها به موفقیت دست یافتند، اما نه به‌خاطر آنکه تصمیم‌گیرندگانی خبره بودند، بلکه به‌دلیل ظرفیتشان برای پیگیریِ مشتاقانۀ امور. آن‌ها علائق خود را گام‌به‌گام دنبال کردند.و اینْ مشکل من با علومِ شناختی و، درکل، جهان نصیحت‌گویی و نصیحت‌شنوی است. این جهان بر این پیش‌فرض بنا شده که ما استادان شطرنج هستیم که دست به تصمیم‌گیری می‌زنیم، خواه سرانجامشان خوب باشد یا بد. اما وقتی نوبت به اتفاقات واقعاً مهم زندگی می‌رسد، ما اغلب فراتر از نوکِ بینی‌مان را نمی‌بینیم. چه چیزی جذاب، زیبا، عجیب و اعتیادآور به نظر می‌رسد؟آیا کسی را می‌شناسید که از چیزی که عمیقاً برایش جذاب بوده صرف‌نظر کرده باشد؟ما دربارۀ زندگی تصمیم نمی‌گیریم؛ زندگی برای ما تصمیم می‌گیرد یا، به‌عبارت‌دیگر، ما در بندِ زندگی هستیم. در عرصه‌های مهمْ تصمیم‌گیری، اگر اصلاً اتفاق بیفتد، مسیری است که از کنجکاوی به کار ختم می‌شود. اگر ‌به‌راستی می‌خواهیم رفتارها را بفهمیم و به آن‌ها سروشکل دهیم، شاید باید کمتر به تصمیم‌گیری و بیشتر به کنجکاوی چشم بدوزیم. چرا به چیزهایی که به آن‌ها علاقه داریم علاقه‌مند شده‌ایم؟ چرا برخی از مردم بسیار کنجکاو، بیش‌ازحد هشیار و به‌شکلی وسواسی متعهدند؟اکنون که کمی بیشتر دربارۀ تصمیم‌گیری می‌دانیم، شاید مرز بعدی «میل» باشد. شاید کانمن و تورسکیِ بعدی به ما کمک کنند که بفهمیم چه چیزی علایق شدید ما را مشخص می‌کند، شعله‌ور می‌سازد و سامان می‌دهد.اطلاعات کتاب‌شناختی:لوییس٬ مایکل. خنثی‌سازی؛ رفاقتی که ذهن ما را دگرگون کرد. انتشارات دبلیو دبلیو نورتون اند کمپنی، ۲۰۱۶Lewis, Michael. The Undoing Project: A Friendship That Changed Our Minds, W. W. Norton & Company, 2016پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۵ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان Does Decision-Making Matter در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان چقدر از زندگیِ ما با تصمیم‌های خودمان پیش رفته است؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Moneyball[۲] The Big Short[۲] Thinking, Fast and Slow ]]> دیوید بروکس اقتصادوجامعه Mon, 23 Jan 2017 10:08:25 GMT http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23nxiftd2.html رشد کِی خوب است و کِی بد؟ http://tarjomaan.com/vdcf.mdciw6dmxgiaw.html اوونومیکس — من از قدیم‌الایام به کسب‌وکار مشغول بوده‌ام. اولین کارم به دهۀ ۱۹۷۰ برمی‌گردد که، در تعاونی کارگری خودمان، کار نصب سیستم‌های آب‌گرم‌کن را انجام می‌دادیم. هر شش نفری که این شرکت را به راه انداخته بودیم، ترجیح می‌دادیم که کسب‌وکارمان همان طور کوچک و دموکراتیک باقی بماند: هر نفر یک رأی. مدتی با همین روش جلو رفتیم تا اینکه چندتایمان بچه‌دار شدند و چندتای دیگر هم تمایل به یادگیری مهارت‌های جدید پیدا کردند. این‌طور شد که کسب‌وکارمان را گسترش دادیم، سلسله‌مراتب تعیین کردیم و درآمد بیشتری به دست آوردیم.دومین کاری که راه انداختم «سرمایه‌های کار»۱ (درحال‌حاضر «کردو موبایل») نام داشت. این شرکتْ شرکتی است خصوصی با ساختاری سنتی و مأموریتی خویش‌گزیده: حمایت از ایده‌ها و حرکت‌های روبه‌رشد و درعین‌حال کسب سود. این شرکتْ رشد را راهی می‌داند برای رساندنِ سود به سرمایه‌گذاران اولیه‌ و همچنین افزایش تأثیر اجتماعی.باتوجه‌به تجربۀ کاری‌ام، نمی‌توانم اقتصاد بازاری را مجسم کنم که بُنگاه‌ها، به‌جز کسب‌وکارهای خانوادگی، در آن به‌شدت به‌دنبال رشد نباشند. هر شرکتِ خصوصی دلایل محکمی برای رشد دارد که به‌طور خاص می‌توان دستیابی به صرفه‌های ناشی از مقیاس را یکی از مهم‌ترین دلایل دانست. همین‌طور هر شرکت سهامی عام هم محکوم به رشد است وگرنه یا از بین می‌رود یا به دست عده‌ای دیگر می‌افتد. رشدْ درونِ دی.ان.ایِ کسب‌وکارها (حتی دولتی یا غیرانتفاعی) و همین طور درون دی.ان.ای خود بازار وجود دارد. اگر آن را حذف کنیم، موتور اقتصاد از کار می‌افتد.با این تفاسیر، ما نه می‌توانیم و نه باید برای کنارگذاشتنِ خودِ رشد تلاش کنیم. اما ازسوی‌دیگر نمی‌توانیم به سرمایه‌داری هم اجازه دهیم هر بلایی می‌خواهد بر سر سیارۀ ما بیاورد. چالش پیشِ رو کنارزدنِ رشد بد و حمایت از رشد خوب است، چالشی دلهره‌آور اما حداقل قابل‌تصور.برای آنکه بتوانیم تصور بهتری از راه حل (شامل پاسخ به این سؤال که چطور از اینجا به آنجا برسیم؟) داشته باشیم، بیایید از تعاریف شروع کنیم. منظور من از رشدِ بد رشدی است که یا به اکوسیستم ما ضربه می‌زند یا رانتی غیرمولد را نصیب اقلیتی مرفه می‌کند. برای مثال، بخش مالیِ ما در بیست سال گذشته به‌شکلی غول‌آسا رشد کرده و، به‌ازای آن، حباب و سقوط و نابرابریِ سربه‌فلک‌کشیده نصیب ما شده است. در مقابل، منظور من از رشد خوب رشدی است که به ثروت عموم می‌افزاید، هیچ‌کدام از آن خصوصیات نامناسبِ پیش‌گفته را ندارد و به‌خصوص مرزهای بوم‌شناختی را زیر پا نمی‌گذارد.حال چطور می‌توانیم اَشکال نامناسب رشد را از سر راه برداریم و اَشکال مناسبِ آن را تقویت کنیم؟ من با مفهوم مرزهای بوم‌شناختیِ یوهان راکستروم شروع می‌کنم و بعد بینش هرمان دالی در رابطه با محدودیت‌های بازدهی فیزیکی را به آن اضافه می‌کنم. به‌عقیدۀ راکستروم، نُه آستانۀ بیوفیزیکی برای فعالیت انسان وجود دارد که تا همین‌جای کار از سه تای آن‌ها گذر کرده‌ایم. دالی ایجادِ محدودیت‌های فیزیکی روی مواد شیمیایی و فعالیت‌هایی را پیش می‌کشد که ما را به‌سوی این آستانه‌ها یا فراتر از آن‌ها هُل می‌دهد. برای مثال، این محدودیت‌ها می‌تواند شامل سوخت‌های کربنی، متان، نیتروژن، فسفر، مصرف آب و قطع درختان باشد. یک نفر (تا یک دقیقۀ دیگر متوجه می‌شویم چه کسی) باید این محدودیت‌ها را، با حراج‌گذاریِ حقوقِ استفاده و واگذاری آن به بالاترین پیشنهاد، عملی کند. در این شرایط، کسب‌وکارهایی که بدون مجوز مشغول این فعالیت‌های محدود‌شده شوند، به‌شدت جریمه خواهند شد. به این ترتیب، فعالیت‌های نامناسبِ کسب‌وکارها محدود و رشد به‌سمت فعالیت‌های کم‌خطر هدایت می‌شود. لازم می‌دانم، همان‌طور که دالی هم اشاره می‌کند، محدودیت‌هایی را نیز ذکر کنم که نیاز است بر توانایی بانک در خَلق بدهیِ بدون پشتوانه اِعمال شود.تا اینجا که همه‌چیز خوب پیش رفته است. اما چند سؤال بزرگ و مهم باقی می‌مانَد: اول اینکه چه کسی این محدودیت‌ها را وضع کرده و درآمد حاصل از آن را جمع آوری می‌کند؛ دوم اینکه این پول ها کجا خواهد رفت؟ صحبت از پولِ کمی نیست؛ پای تریلیون‌ها دلار وسط است.نکتۀ مهم‌تر اینکه به‌هیچ‌وجه نمی‌توان گفت که دولت‌های درهم‌ریخته و فاسدِ ما بهترین تنظیم‌کنندۀ این محدودیت‌ها و بهترین توزیع‌کنندۀ این هزینه‌های تازه‌درونی‌شده باشند. شاید بهتر باشد این مسئولیت‌ها را به واحدهایی غیرسیاسی بسپاریم که قانونْ آن‌ها را مقید کرده که به نسل‌های بعدی و همۀ شهروندان به‌شکلی یکسان خدمت‌رسانی کنند، چیزی شبیه هیئت‌مدیرۀ بانک مرکزی که به صندوق دائمی آلاسکا۲ پیوند خورده‌اند. چنین واحدهایی برای ایستادن در مقابل قدرت سیاسیِ شرکت‌های بدرفتار آزاد خواهند بود یا حداقل از سیاست‌مداران ما، که با مخارج زیاد این شرکت‌ها به قدرت رسیده‌اند، آزادتر خواهند بود. اگر آن‌ها نتوانند وظایفشان را در قبال افراد ذی‌نفع به‌درستی انجام دهند، می‌شود از آن‌ها شکایت کرد و آن‌ها را در دادگاه مورد بازخواست قرار داد.و اما در رابطه با اینکه پول جدید کجا می‌رود، ابتدا باید سؤال‌هایی مطرح کنیم، مانند اینکه چه کسی صاحبِ هوا، آب و اکوسیستم است؟ ناگفته پیداست که بهترین پاسخ برای این سؤالاتْ «همۀ ما» به‌عنوان وارثان و امانت‌داران مشترک زمین است. این بدان معنی است که همۀ ما باید بخشی یا تمام پولی را دریافت کنیم که از اجارۀ دسترسیِ محدود به دارایی‌هایمان به دست می‌آید. این موضوع تنها یک اصل اخلاقی نیست؛ انتخاب درست سیاسی نیز همین است.اگر ظرفیت استفاده از منابع حیاتی محدود باشد، قیمت آن منابع (و هرچه با آن‌ها درست می‌شود) افزایش خواهد یافت. اگر درآمد همه افزایش نیابد، حمایت مردمیِ کافی برای سخت‌ترکردن محدودیت‌های اکوسیستم تا سطح لازم وجود نخواهد داشت. برای مثال، مقدار مالیات کربن در بریتیش کلمبیا، در پنج سال گذشته، در سطح سی دلار به‌ازای هر تن ثابت مانده است. اگر بریتیش کلمبیا هم مانند کاری که آلاسکا برای نفت کرد، به همه، مقداری برابر از درآمدِ حاصل از مالیات کربن پرداخت می‌کرد، امروز شاهد حمایت مردمیِ بسیار بیشتری برای افزایش قیمت کربن بودیم.سوای الزامات بوم‌شناختی، باید اذعان کنیم که اقتصاد ما از جهاتی بسیار بنیادی در حال تغییر است. به‌لطف جهانی‌سازی و دیگر نیروها، شغل‌های پردرآمدْ هر روز جای خود را به کارهای کم‌درآمد و شغل‌های عجیب‌وغریب می‌دهند. علاوه‌براین، فناوریْ بسیاری مشاغل را منسوخ کرده و هوش مصنوعی نیز به این روند شتاب خواهد بخشید. نکته اینجاست که اگر می‌خواهیم افراد تاب این همه تغییرِ برآمده از جهانی‌سازی، اتوماسیون و طبیعت را داشته باشند، باید آن‌ها را از نظر اقتصادی تأمین کنیم. بهترین راه برای چنین کاری درآمدِ تضمین‌شدۀ ماهیانه است. بهترین منبع برای جمع‌کردن این پول هم جمع‌آوری هزینه‌هایی است که باید پرداخت شود، ولی درحال‌حاضر پرداخت نمی‌شود.حال چطور از اینجا به آنجا برسیم؟ پیشنهاد من استفاده از رویکردی تکامل‌محور است. در اکوسیستم‌های طبیعی، اگر گونه‌ای از کنترل خارج شود، کل اکوسیستم لطمه می‌خورد. همین موضوع در رابطه با اکوسیستم اقتصادیِ ما نیز صادق است. شرکت‌ها در اقتصاد ما، مانند انسان‌ها در طبیعت، تبدیل به غارتگرانی بی‌قیدوبند شده‌اند. در این شرایط، به ‌گونه‌ای دیگر نیاز داریم که دوباره توازن را برقرار کند. این گونه باید به همان اندازه تشخّص، حقوق مالکیت و حق رأی داشته باشد (بنیادهای اکوسیستمی که سود را تقسیم کند). خود طبیعت نمی‌تواند چنین گونه‌ای را ایجاد کند، ولی ما که می‌توانیم.در طبیعت، تکاملْ آرام اتفاق نمی‌افتد، بلکه در دوره‌های بلندمدت و نزدیک به تعادل پیش می‌رود و تغییرات ناگهانیِ کوتاهْ این تعادل‌ها را بر هم می‌زند. این روند همان چیزی است که زیست‌شناسی به‌نام استفن جی. گُلد آن را تعادل نقطه‌ای۳ می‌نامد. به نظر می‌رسد که تکامل‌های سیاسی و اقتصادی نیز از همین الگو پیروی می‌کنند. یکی‌دو بار در هر قرن، بحرانی بزرگْ جهش تکاملی عظیمی را رقم می‌زند.آخرین باری که نظام اقتصادی آمریکا به‌طور قابل‌توجهی بهبود یافت، دهۀ ۱۹۳۰ بود. فرصتِ بحران ۲۰۰۸ که متأسفانه از دست رفت، ولی دلایل بسیاری وجود دارد که وقوع بحرانی دیگر را در آینده‌ای نزدیک محتمل بدانیم. به‌این‌ترتیب از نظر من وظیفۀ فعلی ما این است که خود را برای استفاده از بحرانِ بعدی آماده کنیم. باید از حالا مجموعه‌ای از نهادهای غیرسیاسی و قانوناً جواب‌گو را طراحی کنیم که بتوانند آستانه‌های بوم‌شناختی را تعیین و اجرا کنند و پول به‌دست‌آمده از اعطای مجوز به شرکت‌ها را نیز میان همه تقسیم کنند. طبیعتاً هزینۀ این مجوزها با کاهش ذخایر اکولوژیک خودبه‌‌خود بالا می‌رود. ما باید به این مدلْ جنبۀ سیاسی ببخشیم و آن را رواج دهیم. همین‌طور، اطمینان حاصل کنیم که، بعد از بحران بعدی، این نوع نهادها به همان سرعتی گسترش می‌یابند که شرکت‌ها در قرن نوزدهم گسترش یافتند.زمانی که چنین بازیکنانِ تأثیرگذاری در زمین بازی حضور داشته باشند، خودِ بازار می‌تواند عملکرد به‌مراتب بهتری در سازگارکردن فعالیت‌های انسان و طبیعت، تأمین رشد خوب و تقسیم منافع فراوانِ حاصل از آن داشته باشد.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۱۶ با عنوان Bad Growth vs Good Growth: How to Protect the Earth and Have a Vibrant, More Equitable Market Economy در وب‌سایت اوونومیکس منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان رشد کِی خوب است و کِی بد؟ ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Working Asset[۲] Alaska Permanent Fund:صندوقی است که طبق قانون اساسی آلاسکا تشکیل شده است. هر ساله ۲۵درصد از پول حاصل از فروش نفت به این صندوق می‌رود تا نسل‌های بعدی که از این نفت بهره‌مند نخواهند بود بتوانند از پول ذخیره‌شده در این صندوق استفاده کنند.[۳] Punctuated Equilibrium ]]> پیتر بارنز اقتصادوجامعه Sun, 22 Jan 2017 10:18:00 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.mdciw6dmxgiaw.html زندگیِ آزمون‌زده http://tarjomaan.com/vdcc.iq4a2bq14la82.html ایان — بیایید با هم کلاس درس ایدئالِ من را تصور کنیم. وارد که می‌شوید، اولین چیزی که توجه شما را جلب می‌کند چیدمان کلاس است. خبری از ردیف میز و نیمکت‌ها در مقابل یک تخته‌سیاه نیست و، به‌جای آن، صندلی‌هایی راحت به‌شکل دایره‌ای بزرگ چیده شده‌اند. این چیدمان پیامی در خود دارد: اینجا فضایی برای بحث و تبادل آزادِ آراست. روی دیوار پوستری از برتراند راسل و این نقل‌قول از او وجود دارد: «اکثر مردم ترجیح می‌دهند بمیرند تا اینکه بیندیشند و اکثرشان هم می‌میرند و نمی‌اندیشند.»۱ قفسه‌ای شیشه‌ای وجود دارد که مقالات دانش‌آموزان، ردیف روی ردیف، در آن چیده شده است، مقالاتی دربارۀ موضوعات متنوعی چون اخلاقیات تجارت، مهندسی، معماری، تاریخ سیاسی، زبان‌شناسی و فلسفۀ علم.دانش‌آموزان وارد می‌شوند، سر جای خود در آن دایره می‌نشینند و منتظر آغاز سمینار می‌شوند. معلم در کنارِ آن‌ها درون دایره می‌نشیند و یک‌راست سراغ اصل مطلب می‌رود. می‌پرسد: «آیا من امروز همان آدمی هستم که دیروز بودم؟» مناظره بلافاصله در می‌گیرد. معلم کم حرف می‌زند. تنها گاهی، برای درخواستِ توضیح بیشترِ یک نکته یا جلب توجه کلاس به استدلال یکی از دانش‌آموزان، مداخله می‌کند.پس از تبادل پرهیجان و اولیۀ آرا، همه‌چیز اندکی آرام‌تر می‌شود و معلم دربارۀ تمایز میان خاصیت‌های ماهوی و غیرماهوی۲ نکاتی ذکر می‌کند. سپس پیشنهاد می‌کند که شاگردان قسمتی از نوشته‌های جان لاکِ فیلسوف را بخوانند. این امر به بحث و مناظرۀ بیشتر دامن می‌زند.دانش‌آموزان در مشارکت خود از ایده‌هایی بهره می‌گیرند که در موضوعات گوناگون با آن‌ها برخورد کرده‌اند. یکی می‌گوید به‌خاطر دی.ان.ای‌اش همانی هست که هست. معلم دربارۀ زیست‌شناسی [موجود در] پشت این ایده توضیح می‌خواهد. یکی می‌پرسد این نظریه چگونه دربارۀ دوقلوهای همسان کاربرد دارد. دانش‌آموزی دیگر می‌گوید همۀ ما در زندگی نقش‌هایی بازی می‌کنیم و همین نقش‌ها هستند که هویت ما را تعریف می‌کنند.جوّ کلاس آرام، مشارکتی و پرسش‌گرانه است؛ موتور محرکۀ یادگیریْ کنجکاوی و علاقۀ شخصی است. معلم هیچ جوابی برای پرسش‌ها ارائه نمی‌دهد و به‌جای آن در هنگام بحث‌های کلاس، نظراتی را بر روی فلیپ‌چارت۳ یادداشت می‌کند. جلسۀ درس نیز با هیچ جوابی به پایان نمی‌رسد. درواقع حتی با به‌صدادرآمدن زنگ نیز به پایان نمی‌رسد؛ دانش‌آموزان در حال خروج از کلاس کماکان در حال بحث‌اند.این کلاسِ درسِ ایدئال من است. درواقع، این چیزی بیش از یک رؤیاست. کلاس واقعی من نیز، دست‌کم هرازگاهی، شبیه به همین است. زمانی که آغاز به تدریس کردم، آموختم که جلسات درسی که در آن شاگردان در بحث و مناظره و پرسشگریْ مشارکت فعال دارند، هم برای خودشان و هم برای معلم لذت‌بخش‌تر و به‌یادماندنی‌تر هستند. بنابراین هرگاه که ممکن باشد امور را این‌گونه سامان می‌دهم.اما حقیقت تلخ این است که اکثریت بزرگی از جلسات درس با هدف دیگری تشکیل می‌شوند. ریزترین جزئیاتِ کلاس درس برای اغلب معلمان و شاگردان را ملزومات آمادگی برای امتحانات شکل می‌دهد. هنگامی که دانش‌آموزان وارد چنین کلاس‌هایی می‌شوند، تمرکز بر بحث و پرسشگریِ نامحدود نیست، بلکه بر آموختن هر‌چیزی است که برای موفقیت در امتحان بعدی «باید دانست». به‌احتمال زیاد، جلسۀ درس دارای «نتیجه‌ای آموزشی» خواهد بود که مستقیماً از برنامۀ امتحان اخذ شده است. کتاب‌های درسی با نظرات مُمتحنین، بانک‌های سؤال محتمل امتحانی و مجموعۀ خلاصه‌هایی حاوی «جواب‌های الگو» در دسترس است. کلاس‌های درس امروزی، بسیار به‌دور از محیط‌هایی برای پرسشگری آزاد، شبیه به پادگان‌های تمرین نظامی هستند که در آن‌ها شاگردان به دنبالِ فراهم کردنِ جواب‌های بی‌نقص به پرسش‌های بالقوۀ امتحانی هستند.اگر معلم نیستید و اخیراً نیز با بچه‌ها دربارۀ تجربه‌شان از مدرسه صحبت نکرده‌اید، از میزان آلودگی آموزش با فرهنگ «تدریس برای امتحان»، شگفت‌زده خواهید شد. در یک نظرسنجی دربارۀ نگرش کارکنان دانشگاه، عبارات سرزنش‌آمیزی در مخالفت با این ذهنیت استفاده شد. در این نظرسنجی فقدان کنجکاوی و «علاقۀ محض به تحقیق» ذکر شده و ریشۀ آن تا نگرش‌های زیرینیِ نظام مدرسه و فروکاستن یادگیری به آمادگی برای امتحان دنبال شده است. این نگرش را «حساب‌گریِ کوچک ناشاد۴» نامیده‌اند که، طبق آن، دانش‌آموزان فکر می‌کنند یادگیری «یعنی دانستن جواب صحیح». همچنین اشاره شده بود که این فقط مختص به مجموعه‌ای از امتحانات نیست بلکه در «سراسر نظام آموزشی ریشه دوانده» است. مارتا نوسبام در کتاب نه برای سود۵ (۲۰۱۰)، موضوع را این‌طور تشریح می‌کند:«تدریس برای امتحان»، که غلبه‌ای روزافزون بر کلاس‌های درس مدارس عمومی دارد، انفعال دانش‌آموز و روزمرگی معلم را در پی دارد. خلاقیت و فردیت، که معرف بهترین خصایص تعلیم و تربیت انسان‌گرایانه هستند، به‌سختی مجالی برای رشد می‌یابند.در یک نظرسنجی از دانشگاهیان، ۸۷درصد استادها گفتند که به‌نظرشان تمرکز بیش از اندازه بر «تدریس برای امتحان»، عمده‌ترین دلیل ناآمادگی دانش‌آموزان مدارس برای تحصیلات دانشگاهی است. دانش‌آموزان نیز در مواجهه با این پرسش همین نظر را تأیید می‌کنند. دانش‌آموزی هنگ‌کنگی در مصاحبه‌ای برای مناظرات داوس ۲۰۱۶ دربارۀ آیندۀ آموزش، معتقد بود رویکرد فعلی در مدارس «به تولیدِ انبوهِ نوابغِ امتحانی منجر شده که در امتحانات سربلند بوده» اما «در رویارویی با چالش‌ها به‌آسانی در هم می‌شکنند».کارل پوپرِ فیلسوف به‌هنگام نوشتن جست‌وجوی ناتمام۶ (۱۹۷۴) دربارۀ رؤیای خود از مدرسۀ ایدئال دقیقاً عکس این را مجسم کرد: مکانی که در آن آموزش، به‌جای اینکه صرفاً آمادگی برای امتحانات باشد، شکل نوعی پرسشگری آزاد و به‌خودی‌خود جذاب را دارد:اگر به آینده‌ای می‌اندیشیدم، رؤیای روزی را در سر می‌پروراندم که مدرسه‌ای بنا کنم تا در آن جوانان بتوانند بدون ملال به آموختن بپردازند و تشویق شوند تا مسایلی را پیش کشیده و دربارۀ آن‌ها بحث کنند، مدرسه‌ای که در آن اجباری به شنیدن جوابی ناخواسته به سؤالی نپرسیدهْ نخواهد بود؛ در آن هیچ‌کس محض قبولی در امتحانات درس نخواهد خواند.من نیز در رؤیای پوپر شریکم. فکر می‌کنم مدرسه زمانی‌که، به‌جای آموزش شاگردان برای قبولی در امتحانات، به آنان چگونه اندیشیدن توسط خودشان را بیاموزد، لذت‌بخش‌تر و مؤثرتر خواهد بود.برای فهمیدن راه تحقق این مسئله، باید چیزی را به یاد بیاوریم که، به‌دلیل اشتیاقمان برای تبدیل مدارس به ماشین‌های کاراییِ اقتصادی، از یاد برده‌ایم. آنچه سقراط مدت‌ها پیش توجه ما را به آن جلب کرد، اینکه آموزشْ فرایندی فلسفی است. این آموزش با طرح سؤال آغاز می‌شود، با پرسشگری ادامه می‌یابد و به‌سوی فهمی عمیق‌تر حرکت می‌کند. نیروی مورد نیاز برای سفرِ پرسشگری را تأمل نقادانه، بحث و مناظره تأمین می‌کند. مقصد این سفر نَه پاسخ‌های نهایی بلکه درک بیشترِ محدودیت‌هایی است که دانش ما هم دربارۀ جهان پیرامون و هم دربارۀ خویشتن مرموزمان از آن رنج می‌برد.همین ادراک است که سقراط نام «خرد» بر آن نهاد. او کوشید تا همشهریان آتنیِ خود را با طرح سؤال و آشکارکردن فهم محدودشان از ایده‌هایی پراهمیت در زندگی، مانند عدالت یا شجاعت، به اندیشیدن وادار کند. پذیرش پرسش‌گریِ سقراطی با روحیه‌ای سازنده، نقطۀ آغازین فرایند جست‌وجوی ما برای گسترش فهممان خواهد بود و همچنین می‌تواند باعث ایجادِ فروتنی و سعۀ صدر برای پذیرش ایده‌های دیگران شود.مدارس اگر بخواهند اهدافشان را محقق سازند، نمی‌توانند این بُعد فلسفیِ آموزش را نادیده بگیرند. مدارس نباید خود را تنها توزیع‌کنندۀ دانش لازم برای موفقیت در جهانِ کار ببینند، آن‌ها باید خود را اجتماعی برای تأمل فیلسوفانه نیز تصور کنند، فضایی که در آن دانش‌آموزان می‌توانند آموخته‌هایشان را به‌دقت وارسی کرده و، دربارۀ معنای خوب‌زیستن، خودشان بیندیشند. چنانچه آموزش فلسفی با این تعاریف فهمیده شود، دیگر تنها موضوعی منفصل از موضوعاتِ دیگر نیست، بلکه رویکردی به یادگیری است که می‌توان کاربردی برای آن در تمام جوانب برنامۀ تحصیلی یافت.آموزش فلسفی زمانی آغاز می‌شود که معلمْ نقش «مربی سقراطی» را برعهده بگیرد. در کلاس درس سنتی، معلم به‌چشم گردآورندۀ اطلاعات دیده می‌شود، اطلاعاتی که دانش‌آموزان «نیاز به دانستن» آن‌ها دارند. این نیاز را ملزومات هر آزمونی معین می‌کند که در پیش باشد. آموزش فلسفی شکل نوعی پرسشگری مشترک را به خود می‌گیرد، فرایندی که در آن معلمْ کلاس را به‌سمت فهم از طریق گفت‌وگو، نه تک‌گویی، هدایت می‌کند.قالب چنین پرسشگری‌ای را سقراط با کاری که کرد فراهم کرده است. او نشان داد که می‌تواند، از راه طرح پرسش، به پسربچۀ بَرده‌ای، که پیش‌ازآن هیچ آموزشی در ریاضی ندیده بود، هندسه بیاموزد. هنگامی که معلمان به ایفای نقش مربیان سقراطی بپردازند، پرسش‌های آنان باعث می‌شود شاگردان، به‌جای جذب منفعلانۀ اطلاعات، برانگیخته شوند تا دربارۀ مسئلۀ حاضر خودشان بیندیشند.نتایج تدریس به این شیوه می‌تواند چشمگیر و شگفت‌انگیز باشد. من یک بار یک سال را صرف تدریس در کلاس اختیاری فلسفه برای هفده‌ساله‌ها کردم. هیچ درس‌نامۀ رسمی و امتحانی درکار نبود. تنها دربارۀ چند سؤال جذاب فلسفی حرف زدیم، مثل این سؤال که زبان معنای خود را از کجا می‌گیرد و آیا ما اصلاً چیزی می‌دانیم یا خیر. روش ادرۀ آن کلاس سقراطی بود. ما دربارۀ هر سؤال بدون رسیدن به نتایجی مشخص بحث کردیم. مباحثاتْ آرام، شاد و غیررسمی بودند، آن‌قدر که باعث شد بعدها از خود بپرسم که چقدر یادگیریِ واقعی صورت پذیرفته است.اما چند سال بعد، یکی از دانش‌آموزان به‌نام اَلَستر پروین، که در آن زمان مشغول پیمودن مسیر موفقیت در جهان معماری بود، اظهار کرد که چقدر آن مباحثات سقراطی برایش به‌یادماندنی بوده است: «چقدر تناقض‌آمیز است که ما برای امتحان‌دادن کار نمی‌کردیم و، بااین‌حال، من از آن جلسات چیزهای بسیار بیشتری به یاد دارم تا هر درس دیگری که در آن زمان مطالعه می‌کردم!» برای پروین فرصتِ اندیشیدن «خارج از چارچوب»، از لحاظ آموزشی، قدرتمند و رهایی‌بخش بود. او در مسیر شغلی‌اش به این کار ادامه داده و نتایج چشمگیری به دست آورده است. سخنرانی تد او دربارۀ معماری دموکراتیک نیز این را نشان می‌دهد.البته هرقدر هم که گفت‌وگوهای سر کلاس درس جذاب و برانگیزنده باشند، یادگیریْ چیزی بیش از این گفت‌وگوهاست. تفکرِ مطلوب باید آگاهانه باشد. اگر مدل یادگیریِ ما مشارکت در گفت‌وگویی دربارۀ ایده‌هاست، این گفت‌وگو غنی‌تر و ژرف‌تر خواهد بود اگر ذهن شاگردان با «بهترین چیزی که اندیشیده و بیان شده» (به‌نقل از متیو آرنولد در کتاب فرهنگ و آنارشی۷ (۱۸۶۹)) مشغول شود. این بینش در ایدۀ سنتیِ «پیش‌مطالعه» مندرج است: مطالعۀ مقدماتی قبل از کلاس. در سال‌های اخیر این سنت از راه ترویج کلاس‌های مشهور به «کلاس‌های برعکس» احیا شده است، کلاس‌هایی که در آن‌ها مرحلۀ کسب اطلاعات پیش از جلسه توسط خود شاگرد انجام می‌گیرد. این امر باعث می‌شود، در جلسه، زمان کافی برای فعالیت‌های فکری چالش‌برانگیزتر، مانند تحلیل استدلالی و پرسشگری برهانی، باقی بماند.هستند کسانی که امکان «آموزشِ اندیشیدن به دیگری» را زیر سؤال می‌برند. بااین‌حال در شرایط مناسب این اتفاق به‌صورت طبیعی می‌افتد. مگر هرچیز دیگری را چگونه می‌آموزیم؟ ارسطو می‌گفت ما با انجام‌دادن می‌آموزیم. آموختن فقط جذب منفعلانۀ اطلاعات نیست؛ یادگیری زمانی رخ می‌دهد که بکوشیم کاری را انجام دهیم. آنچه ارسطو به آن اشاره نکرده نیاز به نظارت است. ما به کسی نیاز داریم که خطاها را گوشزد کند و به ما بگوید چگونه پیشرفت کنیم. یادگیریْ کوششِ تحت نظارت است.برای پاسخ به پرسش بعدی می‌توانیم این نکته را به کار ببریم. چگونه می‌توان اندیشیدن را به کسی آموخت؟ دانش‌آموزان، با اندیشیدن، اندیشیدن را می‌آموزند، آن هم زیر نگاه تیزبینِ مربی سقراطی که آن‌ها را به سوی بهبود روندِ تفکرشان راهنمایی می‌کند.بنابراین از طریق مربیگریِ سقراطی در اجتماعی پرسشگر است که فرایند شکل‌گیری اندیشمندانی مستقل آغاز می‌شود. اما رشد و تکامل زمان‌بر بوده و، اگر تمام آنچه در کلاس درس اتفاق می‌افتد توالی سریع واحدهای درسی باشد، زمان برای اندیشه‌های ژرف‌تر، به متاعی کمیاب بدل می‌شود. کارِ پروژه‌ای زمینه‌ای بهتر برای تغذیۀ اذهان جوان فراهم می‌کند.به‌سرانجام‌رساندن پروژه نوعی فرایند است، نه فعالیتی منفرد. این کار به هفته‌ها و حتی ماه‌ها وقت نیاز دارد. بنابراین، ظرفیت‌های ارزشمندی می‌توانند رشد کنند، که از آن جمله می‌توان ظرفیتِ برنامه‌ریزی، استمرار، انعطاف‌پذیری، آموختن از اشتباه، بداهه‌گوییِ خلاقانه و تأمل نقادانۀ مداوم را نام برد. این نشان‌دهندۀ ارزش کارِ پروژه‌ای در مدلی آموزشی است که هدف از آن رشدِ ظرفیتِ تفکرِ مستقل است.آموختن «خودْاندیشیدن» به شاگردانْ هدفی ستودنی است، اما منتقدانِ این ایده می‌گویند، چنانچه دانش‌آموزان به خود واگذار شوند، اکثریتشان برای یافتن راهی برای پیش‌رفتن دچار مشکل می‌شوند. بنا به این استدلال، پیش از آنکه دانش‌آموزان بتوانند مستقلاً بیندیشند، به میزان زیادی دانش پیش‌زمینه نیاز دارند.این استدلال به خوبی بیان شده، اما حقیقت این است که چنین نقدی تنها به برداشتی ساده‌لوحانه از یادگیریِ مستقل وارد است. مبلغان [این برداشت ساده‌لوحانه] می‌گویند «کشف آزادانه»، که در آن به دانش‌آموزان اختیار کامل داده می‌شود تا تعیین کنند چه چیزی را چگونه بیاموزند، بهترین شیوه است. اما مبلغانِ «آموزش به‌مثابۀ فرایند تجهیز جوانان به توانایی اندیشیدن به وسیلۀ خود» تصدیق می‌کنند که فراهم‌کردنِ مهارت‌ها و اطلاعات لازم، پیش از آغاز پرسشگری معنادار، اهمیت دارد.آیا حاضرید «آموزشگاه تعلیم مستقل رانندگی» را به دختر یا پسرِ یکی از دوستان توصیه کنید؟ هم بله و هم نه. اگر آن‌ها برای جلسۀ اول آموزشِ رانندگی‌شان سر برسند و به آن‌ها کلیدی داده و گفته شود که بروند دوری بزنند و از اشتباهاتشان درس بگیرند، برایشان خوشایند نخواهد بود. ازطرف‌دیگر، قطعاً می‌خواهیم مردم بتوانند مستقل رانندگی کنند؛ تعلیم‌دهندگان باید کارشان را به‌نحوی انجام دهند که فرد خودش بتواند رانندگی کند. پس مطلوب‌بودنِ «یادگیری مستقل» بسته به این است که چه درکی از رابطۀ آن با تعلیم سنتی داشته باشیم.در مدلی معقول از یادگیری مستقل، این‌طور فرض نمی‌شود که دانش‌آموزان، بی هیچ‌واسطه‌ای، خودشان ذاتاً قادر به اندیشیدن هستند. درعوض، این ظرفیت مشخصاً، از راه تدریس، گسترش داده می‌شود. این اندیشه اندکی تناقض‌آمیز و درعین‌حال صحیح است: دانش‌آموزان نیاز دارند استقلال را بیاموزند. در مثالی که با آن شروع کردیم معلم، با معرفی استدلال‌های اصلی در مقاطع کلیدی، برجسته‌کردن استفاده از منطق، خلاصه و نقدکردن استدلال‌ها، معرفی اصطلاحات و تشریح مفاهیم مهم، در حال هدایت بحث بود. در این مثال راهنمایی بسیار زیادی فراهم شده است، اما نه توسط معلمی که جلوی کلاس ایستاده و برای دانش‌آموزان دربارۀ چگونه‌اندیشیدنْ سخنرانی می‌کند.برای پرورش ظرفیتِ خودْاندیشی در دانش‌آموزان، همکاری معلم و شاگردان در مدیریت انتقال تدریجیِ مسئولیتِ یادگیریْ حیاتی است. در آغاز و حتی تا میانه‌های راه این فرایند، ممکن است مقدار زیادی تعلیم مستقیم در جریان باشد، اما مشخص است که این روند هدفِ غایی نیست، در حقیقت این روشْ وسیله‌ای برای رشد ظرفیتِ دانش‌آموزان برای اندیشه و کارِ مستقل است. آن‌ها در حال آموختن خودْاندیشی هستند. با پیش‌رفتنِ این فرایند، استقلال افزایش می‌یابد.ممکن است معلمان در این مرحله دربارۀ امتحانات سرنوشت‌ساز بپرسند. آیا در صورت جایگزینی «تدریس برای آزمون» با «تدریس برای اندیشیدن» نمرات دانش‌آموزان کم نمی‌شود؟ خیر، زیرا زمانی که صَرفِ آموزشِ اندیشیدن به دانش‌آموزان می‌شود هدر نرفته و فواید آن در سراسر حوزۀ آموزش محسوس خواهد بود. دانش‌آموزانی که اندیشیدن، تحلیل‌کردن و تأمل نقادانه را فراگرفته‌اند برای رویارویی با چالش‌های امتحانات مجهزترند. آن‌ها در تفسیر پرسش‌ها و گذار مهم از پاسخ‌های توصیفی به پاسخ‌های ارزیابانه و استدلالی مهارت بیشتری خواهند داشت. به‌طور خلاصه، اگر دانش‌آموزان بهتر اندیشیدن را فرا گرفته باشند، زمانِ فرارسیدن امتحانات، برای رویارویی با آن‌ها، بهتر خواهند اندیشید.علی‌رغم فواید آشکار تعلیم اندیشۀ فلسفی به دانش‌آموزان، شیوۀ غالب آموزشی همچنان به‌صورتی خلل‌ناپذیرْ سنتی و با همان ماهیتِ خرفت‌کننده باقی مانده است. در سراسر جهان، لذت یادگیری از آموزش بیرون کشیده شده و به فرایندِ خشک و بی‌روح «تحویل» مواد درسیِ تجویزشده تقلیل یافته است. این مواد درسی را الزامات آزمون‌های استاندارد دیکته می‌کنند و هدف از آن‌ها، راضی‌کردن معیارهای بازدهیِ تعیین‌شده از بیرون است.این رویکردِ خشک و ارزیابی‌محور، جدای از آسیب‌رساندن به رشد فکری دانش‌آموزان، از لحاظ اجتماعی و سیاسی نیز نامطلوب است. نتیجۀ تعلیم -اگر قلمرویی برای چالش، مخالفت و کاوش آزادانۀ پاسخ‌های جایگزین به پرسش‌های ژرفِ زندگی نباشد- اذهانِ بسته است: متفکرانی بی‌حال و فاقد ظرفیتِ به‌پرسش‌کشیدنِ چیزهایی که به آن‎ها گفته می‌شود. در تجهیز جوانان به ظرفیت‌های دفاعی تأمل نقادانه در جریان مداوم اطلاعات و اطلاعات غلط الکترونیکی، که همۀ ما را احاطه کرده، شکست در کمین مدارسی است که به این شیوه عمل می‌کنند. آن‌ها خطر پروراندن نسلی را متحمل می‌شوند که برای مقاومت در برابر جذابیت لفاظی‌های ساده‌انگارانه، پوپولیستی و عوام‌فریبانه مجهز نیستند.در مقایسه، دانش‌آموزانی که اندیشیدن به وسیلۀ خود را فرا گرفته‌اند برای زندگی آماده‌ترند. آن‌ها برای رویارویی با عدم‌قطعیتِ آینده، خلاقانه و مستقل‌اندیشیدن، و ایفای نقش شهروند فعال و متفکر در روندهای دموکراتیک تصمیم‌گیری، برای همۀ این‌ها مجهزترند. هرچند تمرکز آموزش فلسفی ورای کاریابی است، بااین‌حال در این عرصه نیز مزایایی دارد زیرا، در جهانی با سرعت تغییر زیاد و پیش‌بینی‌ناپذیر، بازار کار آینده نه به گوسفندانِ کارآموخته بلکه به متفکرانی خلاق و مستقل نیاز دارد، افرادی با اعتمادبه‌نفس که انتظار ندارند دیگری جواب درست به آن‌ها بدهد، بلکه می‌دانند خودشان چگونه بیندیشند و راهی به جلو بیابند.به گفتۀ سقراط زندگیِ ناآزموده ارزشِ زیستن ندارد. لیکن برای دانش‌آموزان امروز، آموزش یعنی زندگیِ مالامال از آزمون. بهترین اتفاق برای مدارسْ اصلاحات بیشتر در ساختارها، روندها، برنامه‌های درسی یا ارزیابی نیست، بلکه کشف مجدد غایت سقراطیِ آموزش است، همان بینشی که او را برانگیخت تا با برده، شاعر و سیاست‌مدار به‌یک شیوه برخورد کند و الهام‌بخش آن‌ها باشد تا خودشان اندیشیدن را آغاز کنند.یکی از ویژگی‌های چشمگیر گفت‌وگوهای سقراطی این است که پسربچۀ برده، سربلندتر از رهبران آتنیِ ظاهراً داناتر، [از این گفت‌وگوها] بیرون می‌آید. چنین می‌نماید که او از برخورد با سقراط اندکی ریاضی آموخته است، حال‌آنکه آن‌هایی که قرار بوده آنچه می‌گویند را بدانند درمانده شدند، آن هم به دلیلِ ناتوانیشان در بازگو کردن آنچه فکر می‌کردند می‌دانند.این موضوع حاویِ نکتۀ مهمی دربارۀ دامنه و قدرت گفت‌وگوی سقراطی در آموزش است. ممکن است تصور کرده باشید که کارایی این روش‌ها تنها متعلق به آن دستۀ توانا و ممتاز در نظام آموزشی است که به خوبی می‌توانند ایده‌هایشان را تبیین کنند. اما این اشتباه است. یافته‌های پژوهش‌های اخیر، در زمینۀ تاثیر گفت‌وگوی فلسفیِ سقراط‌وارْ با کودکان مدارس ابتدایی، نشان داده که تواناییِ آن‌ها را، هم در خواندن و هم در ریاضیات، وسعت بخشیده است. علاوه‌برآن، بیشترین تأثیرِ مثبت را بر دانش‌آموزانِ محروم گذاشته است. پژوهش‌ها یکی پس از دیگری نشان داده‌اند که گفت‌وگوی سقراطی، علاوه‌بر مزایای شناختی، اعتماد به‌نفس و فصاحت دانش‌آموز را نیز افزایش می‌دهد.برای پرکردن شکاف موفقیت در مدارسمان، بیایید به جایی بازگردیم که آموزش در آن آغاز شده و همان کاری را بکنیم که سقراط کرد: نشستن در کنار شاگردان، پرسش‌کردن و، از خلال گفت‌وگو، آموختن مهم‌ترین چیز به آن‌ها: اینکه چگونه خودشان بیندیشند.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۶ اکتبر ۲۰۱۶ با عنوان The examined life در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان زندگیِ آزمون‌زده ترجمه و منتشر کرده است.* جان تیلر (John Taylor) مدیر یادگیری، تدریس و نوآوری در مدرسۀ شبانه‌روزی کرَنلی در شهر ساریِ انگلستان است، جایی‌که هدایت پروژۀ فلسفه در آموزش را نیز بر عهده دارد.[۱] Most people would sooner die than think, and most of them do.[۲] essential and non-essential properties[۳] flip-chart؛ دسته‌های بزرگ کاغذ که روی پایه‌ای قرار گرفته و از بالا ورق می‌خورند.[۴] joyless little bean-counter[۵] Not for Profit[۶] Unended Quest[۷] Culture and Anarchy ]]> جان تیلور اقتصادوجامعه Wed, 18 Jan 2017 04:53:59 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.iq4a2bq14la82.html