ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Mon, 21 Oct 2019 19:40:52 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 21 Oct 2019 19:40:52 GMT اقتصادوجامعه 60 ذهن‌آگاهی: التیام درونی یا ماشین اوهام‌ساز؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9557/ رونالد پِرسِر، گاردین — ذهن‌آگاهی فراگیر شده است. و سلبریتی‌هایی از اوپرا وینفری گرفته تا گلدی هان بر آن مهر تأیید زده‌اند. مربیان مراقبه، راهبان و عصب‌شناسان عازم داووس شدند تا نکات ظریف این تکنیک را برای مدیران حاضر در مجمع جهانی اقتصاد بیان کنند. بنیان‌گذاران جنبش ذهن‌آگاهی به تبلیغ تبشیری روی آورده‌اند. جان کابات‌زین، مُبدع «کاهش استرس با تکیه بر ذهن‌آگاهی»۱ (کاتذا) که پیش‌بینی می‌کند ترکیب علم و انضباط مراقبه‌ای در این شیوه «می‌تواند جرقۀ رنسانسی جهان‌شمول یا همه‌جایی را بزند»، سودایی فراتر از غلبه بر استرس در سر دارد. او جار می‌زند که ذهن‌آگاهی «شاید حقیقتاً یگانه وعدۀ نویدبخش به گونه‌های جان‌دار و این سیاره برای از سر گذراندن چند صد سال آینده باشد».خُب، این نوشداری جادویی دقیقاً چیست؟ در سال ۲۰۱۴، مجلۀ تایم یک زن جوان بور را روی جلد خود نشاند که در خلسه فرو رفته بود و زیر عکس نوشته بود: «انقلاب ذهن‌آگاهی». مقالۀ مربوطه صحنه‌ای آشنا و خاص از دوره‌های استاندارد تدریس کاتذا را وصف می‌کرد: خوردن بسیار آهستۀ یک کشمش. مؤلف می‌گفت: «توانایی چند دقیقه تمرکز بر یک و فقط یک کشمش ابلهانه نیست اگر واقف باشیم که مهارت‌های لازم برای این کار کلید بقا و موفقیت در قرن بیست‌ویکم‌اند».ولی چیزی که وعدۀ موفقیت در این جامعۀ ناعادلانه را بدون تلاش برای تغییرش بدهد، انقلابی نیست، بلکه فقط به مردم کمک می‌کند با شرایط کنار بیایند. در حقیقت، می‌تواند اوضاع را وخیم‌تر هم بکند. ذهن‌آگاهی، به‌جای تشویق به کنش رادیکال، می‌گوید عمدۀ علل رنج ما درونمان هستند، نه در آن چارچوب‌های سیاسی و اقتصادی که نحوۀ زندگی‌مان را شکل می‌دهند. و درعین‌حال، هواداران متعصب ذهن‌آگاهی معتقدند توجه دقیق‌تر به حال حاضر بدون قضاوت‌کردن، حائز قدرتی انقلابی است تا کل دنیا را دگرگون کند. این هم دست کمی از باور به سحر و جادو، آن‌هم به شکلی بسیار اغراق‌شده، ندارد.بی‌تردید منش ذهن‌آگاهی ابعاد ارزشمندی دارد. بی‌توجهی به نشخوارهای ذهنی واقعاً به کاهش استرس، و همچنین اضطراب مزمن و بسیاری ناخوشی‌های دیگر کمک می‌کند. آگاه‌شدن از واکنش‌های خودکار تن می‌تواند افراد را آرام‌تر و بالقوه مهربان‌تر کند. اکثر مروجان ذهن‌آگاهی آدم‌های نازنینی‌اند. چون شخصاً بسیاری از آن‌ها، از جمله رهبران این جنبش را دیده‌ام، در حسن نیتشان تردیدی ندارم. ولی مسأله این نیست. مسأله محصولی است که می‌فروشند و بسته‌بندی‌ای که برایش تدارک دیده‌اند. ذهن‌آگاهی یعنی تمرین‌های پایۀ تمرکز و بس. این ایده را از مکتب بودایی گرفته‌اند اما نه‌تنها همۀ آموزه‌های اخلاقی همراهش را کنار زده‌اند، بلکه هدف رهایی‌بخش ذهن‌آگاهی را هم از آن زدوده‌اند: از میان بُردن تعلق خاطر به فهم کاذب از خویشتن و ایجاد حس غمخواری به سایر موجودات.آنچه باقی می‌ماند، نوعی ابزار خودانضباطی است که نقاب خودیاری به آن زده‌اند. این ابزار به جای آنکه کاربرانش را رها کند، کمکشان می‌کند با همان شرایطی کنار بیایند که عامل مشکلاتشان بوده است. یک جنبش حقیقتاً انقلابی به دنبال براندازی این سیستم ناکارآمد می‌رود، اما ذهن‌آگاهی صرفاً منطق مخرب آن را تقویت می‌کند و بس. نظم نئولیبرال طی چند دهۀ اخیر پنهانی خود را تحمیل کرده است چنانکه برای ثروتمند‌شدن بنگاه‌ها شکاف نابرابری را گسترش داده است. از آدم‌ها انتظار می‌رود با آنچه این الگو از ایشان می‌طلبد وفق پیدا کنند. استرس به مقوله‌ای درمانی و خصوصی تبدیل شده است، و بار مدیریت آن به خود افراد برون‌سپاری شده است. فلذا دست‌فروش‌های «ذهن‌آگاهی» به میدان آمده‌اند تا قضیه را فیصله دهند.اما هیچ‌یک از این حرف‌ها به معنای آن نیست که باید ذهن‌آگاهی ممنوع شود یا هرکس آن را مفید می‌بیند متوهم است. کاهش رنجْ هدفی شرافتمندانه است و باید تشویق شود. ولی برای کارآمدی در این زمینه، آموزگاران ذهن‌آگاهی باید تصدیق کنند که استرس شخصی علل اجتماعی هم دارد. آن‌ها وقتی به رنج دسته‌جمعی ما و تغییر نظامی که می‌تواند آن را حذف کند نپردازند، پتانسیل انقلابی واقعی ذهن‌آگاهی را زائل می‌کنند، یعنی آن را به چیزی معمولی می‌کاهند که افراد را روی خودشان متمرکز می‌کند.پیغام بنیادین جنبش ذهن‌آگاهی آن است که علت زیربنایی نارضایتی و محنتْ درون مغز ماست. وقتی توجه نمی‌کنیم که در هر لحظه دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد، در حسرت گذشته و ترس آینده غوطه‌ور می‌شویم و این کار ما را ناشاد می‌کند. کابات‌زین که اغلب پدر ذهن‌آگاهی مدرن نامیده می‌شود، به این حالت «بیماری فکر» می‌گوید. یادگیری تمرکز، حجم تفکر چرخه‌ای را کاهش می‌دهد؛ لذا بنا به تشخیص کابات‌زین، «کل جامعۀ ما از اختلال کم‌توجهی رنج می‌برد، شدیداً». دربارۀ سایر سرچشمه‌های ناخوشی فرهنگی بحث نمی‌شود. کابات‌زین در کتاب سرِ عقل آمدن: شفای خودمان و دنیا از طریق ذهن‌آگاهی۲ فقط یک‌بار واژۀ «سرمایه‌داری» را استفاده می‌کند، آن‌هم در نقل‌قول از یک سرمایه‌گذار محنت‌زده است که می‌گوید: «ما همگی از یک‌جور اختلال کم‌توجهی رنج می‌بریم».مدافعان ذهن‌آگاهی، شاید کاملاً ناخواسته، حامی وضع موجودند. آن‌ها به‌جای بحث دربارۀ اینکه شرکت‌هایی مثل گوگل، فیسبوک، توییتر و اپل مقولۀ توجه را پولی و دستکاری کرده‌اند، می‌گویند که محل وقوع بحران در ذهن‌های ماست. طبیعت سیستم سرمایه‌داری بالذات مشکل‌دار نیست؛ بلکه مسأله آن است که در این اقتصاد پرمخاطره و نامطمئن، افراد ذهن‌آگاه و تاب‌آور نیستند. سپس راه‌حل‌هایی را به ما قالب می‌کنند که از ما سرمایه‌دارانی راضی و ذهن‌آگاه می‌سازد.می‌گویند که با مشق ذهن‌آگاهی با «هوشیاری محض» به آزادی فردی می‌رسید، و این آزادی را دیگر هیچ عامل فسادآور بیرونی مختل نمی‌کند. کافی است چشم‌هایمان را ببندیم و به تماشای نفس‌کشیدن خودمان بنشینیم. راز این به‌اصطلاح انقلاب همین است: دنیا به آرامی تغییر می‌کند، به آرامی یک آدم که ذهن‌آگاه می‌شود. این فلسفۀ سیاسی به طرز غریبی مشابه «محافظه‌کاری غمخوارانۀ» جورج بوشِ پسر است. ذهن‌آگاهی، با پناه بُردن به حوزۀ خصوصی و شخصی، به دینی بر مَدار خویشتن تبدیل می‌شود. ایدۀ حوزۀ عمومی در حال فرسایش است، و هرگونه اثر قطره‌چکانی غم‌خواری هم تصادفی است. در نتیجه، به قول وندی براون که نظریه‌پرداز سیاسی است، «در سیاستِ مردمی دیگر مردم در کار نیست، بلکه با گروهی از کارآفرینان و مصرف‌کنندگان فردی مواجهیم».ذهن‌آگاهی، مثل روان‌شناسی مثبت و صنعت گسترده‌تر شادی، از استرس سیاست‌زُدایی کرده است. اگر ناشادی چون کارت را از دست داده‌ای، بیمۀ سلامتت از بین رفته است، یا می‌بینی که بچه‌هایت به‌خاطر وام‌های دانشجویی بدهی‌های سنگین پیدا کرده‌اند، وظیفه‌ات این است که ذهن‌آگاه‌تر شوی. کابات‌زین به ما اطمینان می‌دهد که «شادی یک فعل درونی» است که صرفاً مستلزم آن است که ذهن‌آگاهانه و هدفمند، بدون قضاوت، به لحظۀ حال حاضر توجه کنیم. یکی دیگر از مروجّان پرسروصدای تمرین مراقبه، ریچارد دیویدسونِ عصب‌شناس، مدعی است «بهروزی یک‌جور مهارت است» که می‌توان آن را تمرین داد، مثل وقتی که عضله‌های دو سر بازو را در باشگاه تمرین می‌دهید. این به‌اصطلاح انقلاب ذهن‌آگاهی در کمال فروتنی هرچه را بازار دیکته کند می‌پذیرد. ذهن‌آگاهی، تحت هدایت یک منشِ درمانی که می‌خواهد تاب‌آوری روانی و هیجانی افراد را بهبود بدهد، این پیش‌فرض‌های نئولیبرال را می‌پذیرد که هرکس آزاد است تا واکنش‌هایش را انتخاب کند، هیجانات منفی را مدیریت نماید، و از طریق شیوه‌های مختلف مراقبت از خویش «شکوفا» شود. اکثر آموزگاران ذهن‌آگاهی که آموزه‌های خود را در این قاب می‌نشانند، مهر رد بر هرگونه دورۀ درسی‌ای می‌زنند که با رویکرد انتقادی به علل رنج در ساختارهای قدرت و سیستم‌های اقتصادی جامعۀ سرمایه‌داری می‌پردازد.تعبیر «مک‌ذهن‌آگاهی»۳ را مایلز نیل، روانکاو و آموزگار بودایی، برای توصیف این وضع ابداع کرده است: «جنون تغذیۀ تمرین‌های معنوی که نوعی فست‌فود ارائه می‌دهد، اما نمی‌توان در درازمدت از آن تغذیه کرد». هوس ذهن‌آگاهی امروزی، در وادی کارآفرینی مشابه مک‌دونالد است. بنیان‌گذار مک‌دونالد، ری کراک، صنعت فست‌فود را خلق کرد. در همان ابتدای کار که میلک‌شیک می‌فروخت، پتانسیل شعبه‌زدن برای یک رستوران زنجیره‌ای در شهر سن برنادینو (ایالت کالیفرنیا) را دید. او قراردادی بست تا کارگزار شعبه‌های برادران مک‌دونالد شود. کمی بعد آن رستوران را خرید و از آن رستوران زنجیره‌ای یک امپراطوری جهانی ساخت. کابات‌زین که خود مراقبه‌گری متعهد است، در یکی از گوشه‌نشینی‌هایش رؤیایی ترسیم کرد: او می‌توانست آموزه‌ها و تمرین‌های بودایی را به کار ببندد تا به بیماران بیمارستان کمک کند که با درد جسمانی، استرس و اضطراب کنار بیایند. فوت کوزه‌گری او آن بود که برند یک معنویت سکولار را برای ذهن‌آگاهی ساخت.کراک دید شانس آن را دارد که برای آمریکایی‌های سرشلوغ، دسترسی فوری به غذایی را آماده کند که از طریق اتوماسیون، استانداردسازی و انضباط با کیفیت یکنواخت به آن‌ها برسد. کابات‌زین هم این فرصت را دریافت که برای آمریکایی‌های استرس‌زده، دسترسی سهل و آسان به کاتذا را فراهم کند؛ از طریق دورۀ هشت‌هفته‌ای ذهن‌آگاهی برای کاهش استرس. این دوره نیز با استفاده از یک برنامۀ استانداردشده با کیفیت یکنواخت آموزش داده می‌شد. آموزگاران این روش با شرکت در برنامه‌های مرکز ذهن‌آگاهی کابات‌زین در ووستر (ایالت ماساچوست) گواهی‌نامه می‌گرفتند. او با شناسایی بازارهای جدید از قبیل شرکت‌ها، مدارس، حکومت و ارتش، و تأیید سایر شکل‌های «مداخله‌های ذهن‌آگاهی‌محور»۴ (MBIs)، همچنان دامنۀ کاتذا را گسترش داد.هر دو نفر با اقدامات مقتضی، اطمینان حاصل کردند که کیفیت یا محتوای محصولاتشان در شعبه‌ها یکسان باشد. همبرگر و سیب‌زمینی سرخ‌کرده در فروشگاه‌های مک‌دونالد همیشه یک‌جور است، خواه در دوبی باشید یا در دوبیوک۵. به همین منوال، محتوا و ساختار و برنامۀ دوره‌های کاتذا هم در سراسر دنیا هم تفاوت چندانی ندارند.با ارزان‌فروشی و کالایی‌سازی، ذهن‌آگاهی به فنی برای همۀ مقاصد ابزاری تبدیل شده است. می‌تواند یک وقت فراغت آرامش‌بخش به بچه‌های محله‌های ناجور شهر بدهد، یا به دلال صندوق‌های پوشش ریسک توان روانی بدهد، یا استرس خلبان پهپاد نظامی را بکاهد. با کالایی‌سازی از ذهن‌آگاهی، این پدیده عاری از قطب‌نماهای اخلاقی یا تعهدات رفتاری‌ می‌شود و از رؤیای امر نیک اجتماعی تهی می‌گردد، که در نتیجه فقط یک لنگر برایش باقی می‌ماند: میلِ بازار.علت این وضع تا حدی این بوده است که هواداران ذهن‌آگاهی معتقدند مشق ذهن‌آگاهی «غیرسیاسی» است. لذا اجتناب از چندوچونِ اخلاقی و بی‌میلی برای توجه به رؤیای امر نیک اجتماعی به هم گره خورده‌اند. در نتیجه فرض می‌کنند که رفتار اخلاقی «طبیعتاً» از این مشق و «تجسم» خوبیِ معتدل در آموزگارش، یا به‌واسطۀ کشف تصادفی خویشتن رُخ می‌دهد. ولی این ادعا که «توجه‌کردن به حال، بدون قضاوت» به تغییرات عظیم اخلاقی می‌انجامد، آشکارا مخدوش است. تأکید بر «هوشیاری غیرقضاوت‌گرانه» می‌تواند هوش اخلاقی فرد را هم از کار بیاندازد.در کتاب معنویت‌فروشی: استیلای بی‌صدا بر دین۶، جرمی کرت و ریچارد کینگ استدلال می‌کنن که سنت‌های حکیمانۀ آسیایی از قرن هجدهم گرفتار استعمار و کالایی‌سازی شده‌اند، چنانکه نوعی معنویتِ اساساً فردی آفریده‌اند که کاملاً با ارزش‌های فرهنگی غالب تطبیق دارد و مستلزم هیچ تغییر مهمی در سبک‌ زندگی نیست. این نوع معنویت فردگرایانه به روشنی با دستورکار لیبرالِ «خصوصی‌سازی» گره خورده است، خصوصاً اگر زبان مبهم مورد استفاده در ذهن‌آگاهی بر آن نقاب بزند. قوای بازار فی‌المجلس مشغول استثمار قوۀ جنبش ذهن‌آگاهی‌اند تا اهدافش را به سوی قلمروی بسیار محدود فردی جهت دهند.کرت و کینگ می‌نویسند ذهن‌آگاهی به‌سادگی مصادره می‌شود تا به «التیام احساس اضطراب و ناآرامی در سطح فردی» کاسته شود، به‌جای آنکه «دنبال به‌چالش‌کشیدن آن نابرابری‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برود که عامل این محنت‌‌هایند». اما متعهد‌شدن به این نوع ذهن‌آگاهی خصوصی‌سازی‌شده و روان‌شناسی‌شده بی‌تردید سیاسی است: چرا که افراد را به روشی درمانی مجهز می‌کند که «از لحاظ روانی متناسب»، متوجه و تاب‌آور شوند، تا بتوانند همچنان درون سیستم کارآ باشند. این‌گونه تسلیم، هرچه که باشد، انقلاب نیست؛ بلکه شبیه آن است که در سکوت دست‌ها را بالا ببری.ذهن‌آگاهی را نیرویی قلمداد می‌کنند که کمکمان می‌کند با آثار مضر سرمایه‌داری کنار بیاییم. ولی بازار هرآنچه را ذهن‌آگاهی عرضه کند به راحتی هضم و جذب می‌کند، لذا پتانسیل دگرگون‌سازی اجتماعی و سیاسی‌اش خنثی می‌شود. رهبران جنبش ذهن‌آگاهی معتقدند که سرمایه‌داری و معنویت را می‌توان آشتی داد. آن‌ها می‌خواهند استرس افراد را زائل کنند بی‌آنکه نگاهی عمیق‌تر و گسترده‌تر به عللش بیاندازند.ذهن‌آگاهی اگر حقیقتاً انقلابی باشد، این فهم در فرهنگ غربی را به چالش می‌کشد که ما، فارغ از اخلاقیات، استحقاق شادی را داریم. ولی برنامه‌های ذهن‌آگاهی از مدیران شرکت‌ها نمی‌خواهند تا بررسی کنند که تصمیم‌های مدیریتی و سیاست‌های شرکتی‌شان چگونه طمع، سوءنیت و توهم را نهادینه کرده‌اند. بلکه مشق ذهن‌آگاهی را به این شکل به مدیران قالب می‌کنند: راهی برای استرس‌زُدایی، بهبود بهره‌وری و تمرکز، و بازگشت به حال عادی پس از هشتاد ساعت کار در هفته. شاید آن‌ها مشغول «مراقبه» باشند، اما این کار مثل آن است که برای سردرد آسپیرین بخوری. همین‌که درد از بین برود، اوضاع به روال عادی‌اش برمی‌گردد. حتی اگر افراد آدم‌های دلنشین‌تری شوند، دستورکار شرکت یعنی حداکثرسازی سود تغییری نمی‌کند.اگر ذهن‌آگاهی به مردم کمک می‌کند با آن شرایط مسمومی کنار بیایند که در بدو امر موجب استرسشان شده است، شاید بتوانیم هدف بلندتری در نظر بگیریم. آیا باید جشن بگیریم که این انحراف به مردم کمک می‌کند خودشان را «به طور خودکار استثمار» کنند؟ اصل مشکل همین‌جاست. درونی‌سازی تمرکز برای تمرین ذهن‌آگاهی، در عین حال به درونی‌سازی چیزهای دیگری هم منجر می‌شود: از الزامات شرکت‌ها تا ساختارهای سلطه در جامعه. شاید بدتر از همه آنکه این موضع تسلیم‌گرایانه را در قاب آزادی می‌نشانند. در حقیقت، رونق ذهن‌آگاهی مدیون ایهام حرف‌هایش دربارۀ آزادی است: از «آزادی‌های» خویشتن‌محور تمجید می‌کند اما هیچ توجهی به مسئولیت مدنی یا پرورش یک‌جور ذهن‌آگاهی جمعی نمی‌کند که آزادی اصیل را در چارچوب جامعه‌ای تعاونی و منصفانه جست‌و‌جو می‌کند.صدالبته کاهش استرس و افزایش شادی و بهروزی فردی بیشتر خریدار دارد تا سؤال‌های جدی دربارۀ بی‌عدالتی، نابرابری و تخریب زیست‌محیطی. این دسته سؤال‌ها نظم اجتماعی را به چالش می‌کشند، اما اقلام دستۀ اول مستقیماً به درد اولویت‌های ذهن‌آگاهی می‌خورند: بالابردن توانایی تمرکز، بهبود عملکرد در کار و در آزمون‌ها، و حتی وعدۀ زندگی‌های جنسی بهتر. نه‌تنها یک بسته‌بندی دوباره برای ذهن‌آگاهی ساخته و پرداخته‌اند تا به عنوان یک فن جدید روانکاوی عرضه شود، بلکه برای بازاریابی تجاری می‌گویند که کاربرد و فایده‌اش «خودیاری» است. این نوع برندسازیْ تقویت‌کنندۀ تصوری است که می‌گوید تمرین‌های معنوی در حقیقت دغدغه‌هایی شخصی و مسائل خصوصیِ فردی‌اند. و این تمرین‌ها همین‌که خصوصی شوند، به سادگی برای کنترل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مصادره به مطلوب می‌شوند.ذهن‌آگاهی به‌جای آنکه چشم افراد و سازمان‌ها را به ریشه‌های ناسالم طمع و سوءنیت و توهم باز کند، اغلب در قالب یک فن معمولی، درمانی و خودیاری درمی‌آید که حقیقتاً می‌تواند آن ریشه‌ها را تقویت نماید.می‌گویند که ذهن‌آگاهی صنعتی ۴ میلیارد دلاری است. بیش از ۶۰ هزار کتاب که در آمازون به فروش می‌روند نسخه‌ای از «ذهن‌آگاهی» را در عنوانشان یدک می‌کشند که از جمله مزایای فرزندپروری ذهن‌آگاه، تغذیۀ ذهن‌آگاه، آموزش ذهن‌آگاه، روان‌درمانی ذهن‌آگاه، رهبری ذهن‌آگاه، امور مالی ذهن‌آگاه، ملت ذهن‌آگاه، و صاحب ذهن‌آگاه سگ خانگی را جار می‌زنند. از کتاب‌ها که بگذریم به کارگاه‌ها، دوره‌های آنلاین، مجله‌های گلاسه، فیلم‌های مستند، اپ‌های تلفن‌های هوشمند، زنگ‌ها، نازبالش‌ها، دستبندها، محصولات زیبایی و سایر متعلقات می‌رسیم، و همچنین حلقه‌ای پرسود و نوظهور از همایش‌ها را نیز می‌بینیم. پای برنامه‌های ذهن‌آگاهی به مدارس، شرکت‌های وال‌استریت و سیلیکون‌ولی، بنگاه‌های حقوقی و نهادهای حکومتی (از جمله ارتش ایالات متحده) باز شده است.طرز ارائۀ ذهن‌آگاهی در قالب نوعی آرام‌بخشِ بازارپسند می‌تواند استقبال گرم از آن در فرهنگ عامه‌پسند را تبیین کند. این پدیده چنان تر و تمیز در ذهنیت بازار کار جای می‌گیرد که هیچ تهدیدی علیه وضع موجود ندارد، الا آنکه روش‌هایی در اختیار آدم‌ها می‌گذارد تا در سگ‌دو زدن‌هایشان ماهرتر شوند. آن اِجماع نئولیبرال که اکنون در جامعۀ مدرن حاکم است می‌گوید آن‌هایی که از قدرت و ثروت بهره‌مندند باید بتوانند بی هیچ قید و بندی به انباشت بیشتر این دو بپردازند. پس لابد جای تعجب ندارد که بازرگانان ذهن‌آگاهی که منطق بازار را می‌پذیرند محبوب مدیر‌عامل‌های داووس هستند، یعنی همان‌جا که کابات‌زین بی‌هیچ دودلی و تردیدی، کتاب مقدس مزیت رقابتیِ حاصل از تمرین ذهن‌آگاهی را وعظ می‌کند.طی چند دهۀ گذشته، نئولیبرالیسم چنان رُشد کرده که از ریشه‌های محافظه‌کارانه‌اش فاصله گرفته است. این پدیده گفتمان عمومی را تا بدان‌جا در اختیار خود گرفته است که حتی آن‌هایی که مدعی مترقی بودن‌اند، یعنی کسانی مثل کابات‌زین، چارچوب فکری نئولیبرال دارند. ارزش‌های بازار به چهارگوشۀ حیات بشر هجوم آورده‌اند چنانکه اکنون این ارزش‌ها مشخص می‌کنند اکثر ما باید چه تفسیری از دنیا داشته باشیم و چگونه در آن زندگی کنیم.شاید رُک‌ترین تعریف از نئولیبرالیسم را جامعه‌شناس فرانسوی پیر بوردیو داده باشد که در وصف آن می‌گوید: «یک برنامه برای تخریب آن ساختارهای جمعی که شاید سدّ راه منطق بازار محض شوند». ما عموماً چنان شرطی شده‌ایم که فکر می‌کنیم جامعۀ بازارمَدار فرصت‌های فراوان (اگر نه برابر) در اختیارمان می‌گذارد تا ارزش «سرمایۀ انسانی» و ارزشمندی شخصی‌مان را افزایش دهیم. و به منظور تحقق کامل آزادی و پتانسیل شخصی، باید با مدیریت استادانۀ منابع درونی‌مان بهروزی، آزادی و شادی‌مان را به حداکثر برسانیم.چون رقابت نقشی محوری بازی می‌کند، ایدئولوژی نئولیبرال معتقد است که همۀ تصمیم‌ها دربارۀ نحوۀ درست ادارۀ جامعه باید به سازوکار بازار سپرده شود، چرا که کارآفرینی مکانیسمی است که به رقبا اجازه می‌دهد منفعت خویش را به حداکثر برسانند. سایر بازیگران اجتماعی (از جمله دولت، انجمن‌های داوطلبانه و امثالشان) صرفاً موانعی در برابر عملکرد نرم و روان منطق بازارند.برای کسی که بازیگر جامعۀ نئولیبرال است، ذهن‌آگاهی مهارتی است که باید در خود پرورش دهد، یا منبعی است که باید به کار گیرد. پس از تسلط یافتن بر آن، ذهن‌آگاهی به شما کمک می‌کند تا مسیر خود را میان موج‌های پرفتنۀ اقیانوس سرمایه‌داری بیابید، و توجه‌تان را «حال‌مَدار و غیرقضاوتی» حفظ کنید تا با استرس و اضطراب ناگزیری که رقابت رقم می‌زند کنار بیایید. ذهن‌آگاهی کمکتان می‌کند که بهروزی شخصی‌تان را حداکثر کنید.همۀ این‌ها شاید کمک‌ کنند که شب‌ها راحت‌تر سر بر بالش بگذارید. ولی پیامدهایش برای جامعه بالقوه شوم و وخیم‌اند. اسلاوی ژیژک، فیلسوف اسلوونیایی، این روند را تحلیل کرده است. از نگاه او، ذهن‌آگاهی با کمک به مردم «برای مشارکت کامل در سیستم پویای سرمایه‌داری و درعین‌حال، حفظ ظاهر سلامت روانی» دارد «خودش را به عنوان ایدئولوژی هژمونیک سرمایه‌داری جهانی جا می‌اندازد».ذهن‌آگاهی از آنجا که توجه را از ساختارهای اجتماعی و شرایط واقعی در فرهنگ سرمایه‌دارانه منحرف می‌کند، به سادگی مصادره به مطلوب می‌شود. سلبریتی‌هایی که الگوی نقش مردم‌اند آن را مبارک می‌دانند و تأیید می‌کنند، و شرکت‌های مستقر در کالیفرنیا مانند گوگل، فیسبوک، توییتر، اپل و زینگا آن را به عنوان ضمیمۀ برند خود پذیرفته‌اند. چِید-مِنگ تَن، غول سابق ذهن‌آگاهی در شرکت گوگل، عنوان شغلی حقیقی‌اش این بود: «رفیق شنگول». او به همکاران و خوانندگانش چنین مشورت‌هایی می‌داد: «درون خودتان جستجو کنید» چون سرچشمۀ همۀ مشکلاتتان آنجاست، نه در فرهنگ شرکتی.شعارهایی که حول «تسلط بر خویش» و «تاب‌آوری» و «شادی» داده می‌شوند، فرض می‌کنند که بهروزی صرفاً یعنی مهارتی که باید توسعه یابد. به‌ویژه بوقچی‌های ذهن‌آگاهی به این استعاره علاقمندند و می‌گویند می‌توانیم ذهنمان را تمرین بدهیم که شاد باشد، دقیقاً مثل تمرین دادن عضله‌ها. پس شادی و آزادی و بهروزی به ثمرۀ تلاش شخصی و فردی تبدیل می‌شوند. این نوع به‌اصطلاح «مهارت‌ها» را می‌توان بدون تکیه بر عوامل بیرونی، رابطه‌ها یا شرایط اجتماعی توسعه داد. ذهن‌آگاهی، تحت لوای گفتمان درمانی‌اش، زیرکانه می‌گوید که مشکلات شما پیامد انتخاب‌هایتان هستند. دردسرهای شخصی هرگز به شرایط سیاسی یا اجتماعی-اقتصادی نسبت داده نمی‌شوند، بلکه همواره ماهیتاً روان‌شناختی‌اند و برایشان تشخیص بیماری داده می‌شود. پس جامعه نیازمند درمان روان‌شناختی است، نه تغییر رادیکال. شاید به همین دلیل است که ابتکارهای جنبش ذهن‌آگاهی، برای سیاست‌گذاران حکومتی چنین جذاب شده‌اند: چون می‌توان مسائل و مشکلات اجتماعی را که در نابرابری، نژادپرستی، فقر، اعتیاد و وخامت سلامت روانی ریشه دارند، در چارچوب روان‌شناسی فردی قرار داد که نیازمند کمک درمانی‌اند. حتی می‌شود به سوژه‌های آسیب‌پذیر و مبتلا گفت که خودشان این کمک را فراهم کنند.نئولیبرالیسم دنیا را به دو دستۀ برنده‌ها و بازنده‌ها تقسیم می‌کند. و این کار را از طریق سنگ زیربنای ایدئولوژیکش انجام می‌دهد: فردی‌سازی همۀ پدیده‌های اجتماعی. چون فرد خودمختار (و آزاد) کانون اصلی جامعه است، تغییر اجتماعی نه از طریق اعتراض سیاسی، سازمان‌دهی و کنش جمعی، بلکه از مسیر بازار آزاد و کنش‌های اتمیزۀ افراد حاصل می‌شود. هرگونه تلاش برای تغییر این وضع از طریق ساختارهای دسته‌جمعی، برای نظم نئولیبرال مشکل‌ساز است. پس سعی می‌شود از چنین تلاشی منصرف شوند.یک نمونۀ گویا و واضح، تمرین بازیافت است. مشکل اصلی همانا تولید انبوه مواد پلاستیکی توسط شرکت‌ها و استفادۀ بیش از حد پلاستیک در خرده‌فروشی است. ولی مصرف‌کنندگان متقاعد شده‌اند که مسألۀ اصلی اسراف و اتلاف شخصی است که اگر عادت‌هایشان را تغییر دهند حل می‌شود. یک مقالۀ جدید در مجلۀ ساینتیفیک امریکن به طعنه می‌گوید: «بازیافت پلاستیک‌ها در نجات زمین همان‌قدر نقش دارد که کوبیدن یک میخ در جلوگیری از فروپاشی یک آسمان‌خراش». بااین‌حال، دکترین «مسئولیت فردی» در اندیشۀ نئولیبرال تردستی‌اش را انجام داده است که در نتیجه حواس ما را از متهم اصلی پرت می‌کند. این هم ابداً اتفاق جدیدی نیست. در دهۀ ۱۹۵۰ میلادی، کارزار «آمریکا را زیبا نگه داریم» آدم‌ها را تشویق می‌کرد که زباله‌هایشان را جمع کنند. حمایت مالی این پروژه بر عهدۀ شرکت‌هایی از قبیل کوکاکولا، انهوزر-بوش و فیلپ موریس در مشارکت با شرکت رسانه‌ای غیرانتفاعی و خدمات عمومی اَد کانسیل بود که عبارت «آشغال‌ریز»۷ را اختراع کرد تا بدکاران را شرمنده کند. دو دهۀ بعد، یک تبلیغ مشهور تلویزیونی یک مرد بومی آمریکایی را نشان می‌داد که با دیدن زباله انداختن یک ماشین‌سوار می‌گریست. شعارش هم این بود: «آدم‌ها شروعش کرده‌اند؛ آدم‌ها هم می‌توانند تمامش کنند». آن مقالۀ مجلۀ ساینتیفیک امریکن به قلم مت ویلکینز بطن این ادابازی‌ها را نشان می‌دهد.این تلاش‌ها در ظاهر نیکخواهانه‌اند، اما مسألۀ اصلی را پنهان می‌کنند، یعنی نقشی که شرکت‌های آلاینده در مشکل پلاستیک بازی می‌کنند. این گمراه‌سازی زیرکانه موجب شده است که هدر راجرز (روزنامه‌نگار و مؤلف) کارزار «آمریکا را زیبا نگه داریم» را اولین جبهۀ به‌اصطلاح سبزشوییِ۸ بنگاه‌ها و شرکت‌ها بنامد چون در دو چیز نقش داشت: یکی انتقال کانون توجه مردم به رفتار بازیافتیِ مصرف‌کنندگان، و دوم جلوگیری از وضع قوانینی که می‌توانست مسئولیت طولانی‌تر تولیدکننده در مدیریت پسماند را افزایش دهد.مرتباً همین پیغام را به خوردِ ما داده‌اند: اینکه اقدام‌ها و کنش‌های فردی، یگانه راه واقعی برای حل مسائل اجتماعی‌اند و لذا باید مسئولیت بپذیریم. ما در یک خلسۀ نئولیبرال گرفتار شده‌ایم، علتش هم همانی است که هنری ژیرو (محقق آموزش) «ماشین اوهام‌ساز» می‌نامد که تفکر انتقادی و رادیکال را خفه می‌کند. ما نصیحت می‌شویم که به درونمان رو کنیم و خودمان را مدیریت نماییم. اوهام‌سازی ما را وامی‌دارد که ایده‌های خلاقانه دربارۀ گزینه‌ها و امکان‌های نو را رها کنیم. به‌جای آنکه دنبال بازکردن پیچ و مهره‌های ماشین سرمایه‌داری یا قیدوبند زدن به زیاده‌روی‌هایش برویم، باید مطالباتش را بپذیریم و از خودانضباطی استفاده کنیم تا در بازار کارآتر باشیم. به ما می‌گویند بلکه برایمان حکم می‌کنند که برای تغییر دنیا روی خودمان کار کنیم: با افزایش ذهن‌آگاهی، عدم‌قضاوت و پذیرش اقتضائات و شرایط، ذهنمان را تغییر دهیم.یکی از استوانه‌های بنیادین در ذهن‌آگاهی نئولیبرال همین است که سرچشمۀ مشکلات آدمیان در سرهایشان است. این قضیه زمانی تشدید شد که استرس به عنوان یک بیماری و مشکل پزشکی شناخته شد که مستلزم درمان و معالجۀ تخصصی (به شکل مداخله‌های ذهن‌آگاهی) است. پیغام ایدئولوژیکش آن است که اگر نمی‌توانید شرایط مسبب استرس را تغییر دهید، می‌توانید واکنشتان را به آن شرایط عوض کنید. این رویکرد از برخی جهات ممکن است مفید باشد، چون زمام بسیاری از امور در دست ما نیست. ولی رهاکردن هرگونه تلاش برای اصلاحشان، زیاده‌روی است. تمرین ذهن‌آگاهی اجازۀ انتقاد یا مناظره دربارۀ چیزهایی را نمی‌دهد که شاید ناعادلانه، از لحاظ فرهنگی مسموم یا مخرّب محیط‌زیست باشند. در عوض، حکم ذهن‌آگاهی به «پذیرش امور همان‌گونه که هستند» و مشقِ «آگاهی غیرقضاوتی از حال حاضر» همچون یک داروی بیهوشی اجتماعی عمل می‌کند که وضع موجود را حفظ می‌نماید.جنبش ذهن‌آگاهی وعدۀ «شکوفایی انسان» را می‌دهد که روان‌شناسی مثبت نیز همین شعار را برای بسیج‌کردن مردم می‌دهد. اگر در این جنبش چیزی از جنس یک رؤیای تغییر اجتماعی وجود داشته باشد، همین وعده است. ولی این وعده کماکان فردگرایانه و وابسته به تصمیم شخص برای ذهن‌آگاه‌تر شدن است. آن‌ها که مشق و تمرین ذهن‌آگاهی می‌کنند شاید دستورکاری بسیار متفاوت از نئولیبرالیسم داشته باشند، ولی این خطر وجود دارد که عقب‌نشینی آن‌ها به سمت سکونت در وادی دنیای فردی و هویت‌های شخصی‌شان آغاز شود؛ که ساختارهای قدرت نئولیبرال نیز از آن‌ها می‌طلبد که چنین جایی قرار بگیرند.تمرین ذهن‌آگاهی در تار و پود آن چیزی تعبیه شده است که جنیفر سیلوا «اقتصاد خُلق‌وخو» می‌نامد. سیلوا در کتاب کم آوردن: بزرگ‌سالی طبقه‌متوسط در عصر عدم‌اطمینان۹ توضیح می‌دهد که مثل خصوصی‌کردن مسئلۀ ریسک، اقتصاد خُلق‌وخو نیز «افراد را منحصراً مسئول سرنوشت‌های هیجانی و عاطفی‌شان» می‌کند. وقتی در وادی احساسات و عواطف این نوع اقتصاد سیاسی جاری باشد، هیجانات تنظیم و تعدیل می‌شوند تا «سرمایۀ هیجانی» فرد بهبود یابد. در برنامۀ ذهن‌آگاهیِ درون خود جستجو کن۱۰ که شرکت گوگل طراحی کرده است، هوش هیجانی نقش پررنگی در محتوای دورۀ درسی دارد. برای بازاریابی این برنامه میان مهندسان گوگل، به آن‌ها می‌گویند که نقش اساسی در موفقیت حرفه‌ای‌شان دارد: با مشارکت در تمرین ذهن‌آگاهی، مدیریت هیجانات به خلق ارزش اقتصادی مازاد می‌انجامد که معادل کسب سرمایه است. همچنین اقتصاد خُلق‌وخو مستلزم این توانایی است که پس از هر عقب‌گرد بتوانید به حال عادی بازگردید تا در بافت پرمخاطرۀ اقتصادی همچنان مولّد بمانید. جنبش ذهن‌آگاهی، همانند روان‌شناسی مثبت، با «علم شادی» ادغام شده است. با این بسته‌بندی، می‌توان آن را به عنوان یک فنّ بهینه‌سازی شخصی از طریق به‌اصطلاح «هَک‌کردن زندگی» به مردم قالب کرد، فنّی که فرد را از دنیای اجتماعی‌‌اش جدا می‌کند.همۀ وعده‌هایی که جنبش ذهن‌آگاهی می‌دهد، هم‌آوا با همان چیزی‌اند که لورن برلنت (نظریه‌پرداز فرهنگی دانشگاه شیکاگو) «خوش‌بینی سنگدلانه» می‌نامد. این صفت که یکی از مشخصه‌های ایدئولوژی نئولیبرال است، از آن رو سنگدلانه است که فرد را به سرمایه‌گذاری عاطفی در چیزهایی وامی‌دارد که کم از خیال‌پردازی ندارند. به ما می‌گویند که اگر تمرین ذهن‌آگاهی کنیم، و زندگی شخصی‌مان را سامان بدهیم، می‌توانیم شاد و ایمن باشیم. و این به تلویح یعنی چنان کاری طبعاً به اشتغال پایدار، خانه‌دار شدن، تحرّک اجتماعی، موفقیت حرفه‌ای و برابری می‌انجامد. همچنین به ما وعده می‌دهند که می‌توانیم بر خودمان تسلط پیدا کنیم، یعنی ذهن و هیجاناتمان را کنترل کنیم تا در میانۀ گرداب سرمایه‌داری رونق بیابیم و شکوفا شویم. به تعبیر جاشوآ آیزن، مؤلف حساب‌وکتاب‌های ذهن‌آگاه۱۱، «مثل کلم‌پیچ، توت آکای، عضویت باشگاه، آب ویتامینه، و مابقی تصمیم‌هایی که سر سال نو می‌گیریم، ذهن‌آگاهی هم از یک میل ژرف به تغییر حکایت می‌کند، اما زیربنایش تکرار بنیادین خیال‌پردازی‌های نئولیبرال یعنی کنترل بر خویش و عاملیتِ بدون نظارت است». کافی است در سکوت بنشینیم، نفس‌کشیدنمان را تماشا کنیم، و منتظر بمانیم. سنگدلی این پدیده مضاعف است چون این خیال‌پردازی‌های هنجاری و اصولی از «زندگی نیک» فی‌المجلس هم دارند زیر لگدهای نئولیبرالیسم خُرد می‌شوند، و اگر به صورت فردی بر احساساتمان تمرکز کنیم اوضاع را از آنچه هست وخیم‌تر می‌سازیم. اگر ضعف‌های مشترک و وابستگی‌های متقابلمان را نادیده بگیریم، مشغول اوهام‌سازی دربارۀ آن راه و روش‌های دسته‌جمعی‌ای شده‌ایم که شاید به کار محافظت از خودمان بیایند. و علی‌رغم اینکه این خیال‌پردازها بی‌مایه و تُهی‌اند، همچنان به آن‌ها چنگ می‌اندازیم.ذهن‌آگاهی فی‌نفسه سنگدلانه نیست. فقط آنگاه سنگدلانه می‌شود که بُت شود و به وعده‌های بادکنکی گره بخورد. به قول برلنت، آن هنگام است که «آنچه تعلق خاطرت را جلب کرده است عملاً مانع تلاشی می‌شود که در بدو امر تو را به سوی آن کشیده بود». سنگدلی‌اش آنجاست که از ادبیات دگرگونی و تحول استفاده می‌کند، اما در همان حال، حامی وضع موجود است. ذهن‌آگاهی نئولیبرال به این طریق است که مروّج رؤیایی فردگرایانه از شکوفایی انسانی می‌شود: ما را اغوا می‌کند تا همه‌چیز را همان‌گونه که هست بپذیریم، و ذهن‌آگاهانه تاخت‌وتازهای سرمایه‌داری را تحمل کنیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Purser, Ronald. McMindfulness: How Mindfulness Became the New Capitalist Spirituality. Repeater, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را رونالد پِرسِر نوشته است و در تاریخ ۱۴ ژوئن ۲۰۱۹ با عنوان «The mindfulness conspiracy» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مهر ۱۳۹۸ و با عنوان «ذهن‌آگاهی: التیام درونی یا ماشین اوهام‌ساز؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• رونالد پِرسِر (Ronald Purser) استاد مدیریت در دانشگاه سان‌فرانسیسکو است. جستارهای انتقادی او در واشنگتن‌پست، سالون، آلترنت و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است.••• این مطلب برگرفته‌ از کتاب مک‌ذهن‌آگاهی است.[۱] Mindfulness-Based Stress Reduction که به اختصار به آن MBSR می‌گویند. در ادامۀ مقاله از معادل «کاتذا» برای آن استفاده خواهد شد [مترجم].[۲] Coming to Our Senses: Healing Ourselves and the World Through Mindfulness[۳] McMindfulness[۴] Mindfulness-Based Interventions[۵] Dubuque: شهری در ایالت آیوا.[۶] Selling Spirituality: The Silent Takeover of Religion[۷] litterbug[۸] Greenwashing: این اصطلاح به رفتارهای ریاکارانه در زمینۀ حفاظت از محیط زیست اشاره می‌کند [مترجم].[۹] Coming Up Short: Working-Class Adulthood in an Age of Uncertainty[۱۰] Search Inside Yourself[۱۱] Mindful Calculations ]]> رونالد پِرسِر اقتصادوجامعه Mon, 21 Oct 2019 05:48:51 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9557/ معتاد گوشی‌تان هستید؟ خب نباشید http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9556/ نلی بولز، نیویورک تایمز — نیر اِیال از نوشتن کتاب به‌قلاب‌افتاده: چگونه محصولی بسازیم که اعتیادآور باشد۱ حتی برای لحظه‌ای پشیمان نیست، کتاب راهنمایی برای درگیرکردن افراد با فناوری که برای شرکت‌های سیلیکون‌ولی نوشته شده است. اگرچه نیر ایال به‌تازگی کتاب جدیدی نیز دربارۀ رهاسازی خودمان از این اعتیاد منتشر کرده است.نیر ایال در نخستین کتابچۀ راهنمایش برای تولید اپلیکیشن‌های مسحورکننده، از ترفندهایی برای «پرورش ماهرانۀ رفتارهای مشتریان» و «بازگرداندن دوباره و دوبارۀ کاربران» پرده برمی‌دارد. ایال سراغ شرکت‌های فناوری می‌رود و از «مدل قلاب»۲ می‌گوید که برنامه‌ای چهارمرحله‌ای است برای جلب و حفظ توجه افراد با استفاده از اغواگرهایی نظیر پاداش متغیر یا لذت‌هایی که در وقفه‌های غیرمنتظره حاصل می‌شوند. ایال نوشته است: «ماشین‌های بخت‌آزمایی۳ نمونه‌ای شناخته‌شده از پاداش متغیر عرضه می‌کنند».اهالی سیلیکون‌ولی به‌قلاب‌افتاده را ستایش کرده‌اند. دیو مک‌کلور، بنیان‌گذار شتاب‌دهندۀ «500Startups» و پرورش‌دهندۀ پرکار، این کتاب را «یک برگۀ تقلب ضروری» دانسته است «برای تمام استارتاپ‌هایی که می‌خواهند از روانشناسی کاربران سر در بیاورند».اما این‌ حرف‌ها به سال ۲۰۱۴ مربوط می‌شوند. دوره‌ای که طراحی اپلیکیشنی شبیه به ماشین‌های بخت‌آزمایی کاری خوب و هیجان‌آور حساب می‌شد و «طراحی تعاملیِ اغواکننده» و «طراحی برای ایجاد تغییرات رفتاری» عبارت‌هایی بلندپروازانه به شمار می‌آمد.اکنون در آخرین روزهای ۲۰۱۹، نیر ایال کتاب پرفروش دیگری نوشته است. این یکی چنین عنوانی دارد: انحراف‌ناپذیر: چگونه مهار توجه‌مان را در اختیار بگیریم و زندگی‌مان را خودمان انتخاب کنیم. اگر به‌قلاب‌افتاده کتاب راهنمایی برای انجام کاری بود، این کتاب راهنمای خنثی‌کردن آن است.نیر ایال چهل‌ویک‌ساله در این چرخش تنها نیست. از زمان انتشار به‌قلاب‌افتاده، افشاگرانی از قبیل تریستان هریس، اخلاق‌شناس درون‌سازمانی گوگل، این فکر را ترویج کرده‌اند که گوشی‌های هوشمند خطرناک و اعتیادآورند. مدیران سابق فیسبوک و واتساپ حالا منتقد فناوری شده‌اند. محققی به نام بی. جی. فاگ در دانشگاه استنفورد که هدایت آزمایشگاه فناوری‌های تحریک‌کننده را به عهده داشته، نام این آزمایشگاه را به آزمایشگاه طراحی رفتار تغییر داده و ابزارهایی برای کاهش زمان استفاده از نمایشگر معرفی می‌کند.بی. جی. فاگ مدتی پیش از این چنین نوشت: «سال ۲۰۲۰ جنبشی برای پسادیجیتال بودن راه می‌افتد و رفته‌رفته متوجه خواهیم شد که چسبیدن به گوشی هوشمند رفتاری کم‌ارزش مانند سیگارکشیدن است».برعکس دیگرانی که تازه احساس نگرانی می‌کنند، نیر ایال تصور می‌کند که مشکل نه در فناوری بلکه در خود ما ریشه دارد. نیر ایال صبح یک روز که داشت کروسان صبحانه‌اش را در برایانت پارک نیویورک می‌خورد گفت: «عادت داریم دربارۀ اعتیاد [به فناوری] حرف بزنیم، ولی آیا بازی‌کردن کندی کراش یا استفاده از فیسبوک اعتیاد است؟ ما که فیسبوک را نمی‌کشیم یا اینستاگرام را تزریق نمی‌کنیم. این‌ها چیزهایی‌اند که می‌توانیم مهارشان کنیم، ولی دوست داریم فناوری این کار را برایمان بکند».نیر ایال در انحراف‌ناپذیر هم، که مدتی پیش منتشر شد، دستورالعملی نوشته است برای خلاص‌کردن آدم‌ها از اعتیادی که معتقد است از اول هم به آن مبتلا نبوده‌اند. چیزی که به نظر ایال، سستی در مسئولیت‌های شخصی بوده است و بس. بنابراین، راه‌حل این است که مسئولیت‌هایمان را به روش‌های کوچک بی‌شمار دوباره به عهده بگیریم.برای نمونه می‌توانید گوشی‌تان را در حالت سکوت بگذارید تا تعداد محرک‌های خارجی کمتر شود، کمتر و سریع‌تر ایمیل بفرستید، از اسلک۴ کمتر استفاده کنید، با نشستن در کنار کسی که بتواند نمایشگرتان را ببیند فشار اجتماعی را بیشتر کنید و سر پرت نشدن حواستان با دیگران شرط ببندید؛ البته «پیش از آنکه با کسی شرط ببندید، یاد بگیرید که برای خودتان دل بسوزانید».جای شگفتی نیست که کتاب جدید نیر ایال ریشخند منتقدان را هم به همراه داشته است. ریچارد فرید روانشناس کودک و هوادار کاهش زمان استفاده از نمایشگر است. فرید می‌گوید: «نیر ایال می‌خواهد صدوهشتاد درجه بچرخد. آدم‌هایی که این وضعیت را ایجاد کرده‌اند در تلاشند که بیایند و درمانش را هم بفروشند. ولی آن‌ها همان کسانی‌اند که فروشندۀ این مخدرها بوده‌اند». ریچارد فرید اضافه می‌کند :«تردید ندارم که صنعت تولید سیگار هم می‌گوید فقط تعداد اندکی از مردم تمایل دارند سرطان ریه بگیرند».نیر ایال می‌گوید که مسیرش را وارونه نکرده است. مدل قلاب او بی‌گمان مفید بوده است و به روش‌های مرتبط با آن اعتقاد دارد. مدل قلاب مردم را معتاد نکرده است. به گفتۀ ایال، تقصیر از خودمان است، نه از اینستاگرام و فیسبوک و اپل. نیر ایال می‌گوید: «اگر بگوییم «همۀ ما دچارش شده‌ایم»، به کسانی که از دردهای اعتیاد رنج می‌برند بی‌احترامی کرده‌ایم. نه، همه‌مان دچار اعتیاد نشده‌ایم».شناکردن در خلاف جریان آب در ذات نیر ایال نبوده است. دوست‌داشتنی است و می‌خواهد دوستش داشته باشند. ایال در اسرائیل متولد و در حومۀ اورلاندو بزرگ شد. پس از تحصیل در دانشگاه، مدتی برای گروه مشاوران بوستون کار کرد و سپس شرکتی به نام توسعۀ تجارت خورشید تأسیس کرد که کارش نصب صفحه‌های خورشیدی بود. کسب‌وکارش روبه‌راه نبود و نیر ایال به این فکر می‌کرد که کارآفرینان سیلیکون‌ولی کسب‌وکار فوق‌العاده‌ای دارند، چون می‌توانند بدون دارایی مشهود کسب‌وکار راه بیندازند. به همین دلیل راهی دانشکدۀ کسب‌وکار دانشگاه استنفورد شد و شرکتی تأسیس کرد که به بازی‌های فیسبوک تبلیغات می‌فروخت. اینجا بود که ایال با روش‌هایی آشنا شد که شرکت‌های فناوری برای گیرانداختن آدم‌ها استفاده می‌کردند و تصمیم گرفت این روش‌ها را گردآوری کند. ایال می‌گوید: «می‌خواستم این ابزارها را در اختیار همه بگذارم».به این ترتیب بود که به‌قلاب‌افتاده را نوشت و مدل قلاب را ترویج کرد. طی سال‌های بعدی، این طرف و آن طرف رفت و به شرکت‌ها و مؤسسات مختلف، از جمله نیویورک تایمز، دربارۀ این روش‌ها مشاوره داد. ایال از کارش دفاع می‌کند: «چه کسی گفته که قلاب شبکه‌های اجتماعی چیز بدی است؟ برای بسیاری از مردم، شبکه‌های اجتماعی و بازی‌کردن خوب است. مسئله نحوۀ استفاده از این‌ها است».تریستان هریس، اخلاق‌شناس سابق گوگل، به مانعی برای نیر ایال تبدیل شده است. سال ۲۰۱۶، تریستان هریس این ایده را رواج داد که فناوری اعتیاد منحصر‌به‌فردی دارد و مغزها را «سرقت» می‌کند. تکیه‌کلام‌های هریس، مانند «وقت‌گذرانی مفید»، ذکر دائمی این صنعت شده‌اند.استدلال هریس این است که چون ذات فناوری اعتیادآور است، پس مسئولیت رفع این مشکل به عهدۀ خود فرد نیست. هریس می‌گوید: «کتاب‌هایی که از مهار بهتر نفْس هواداری می‌کنند توجه مردم را از مسائل هشداردهنده‌ای که فناوری پدید آورده منحرف می‌سازند، آن هم زمانی که به تغییرْ نیاز فوری داریم. پلتفرم‌های فناوری میلیون‌ها کودک را در سراشیبی انداخته‌اند. اطلاعات نادرست دربارۀ بحران آب‌وهوا به درجۀ افسارگسیختگی رسیده که حقیقت را نابود و از هر اقدامی جلوگیری می‌کند. حتی فرایندهای دموکراتیک‌ ما آسیب دیده است». سال گذشته تریستان هریس مؤسسۀ غیرانتفاعی‌اش را، که مرکز فناوری انسانی نام دارد، گسترش داد تا محفلی برای مخالفان فناوری باشد.نیر ایال دورادور شاهد بروز واکنش‌های منفی به فناوری بود و به همین خاطر آزرده شد. آن‌قدرها هم خریدار صحبت‌های تریستان هریس نبود. نیر ایال در این فکر بود که اگر نمایشگرها این قدر پلیدند، پس چرا مردم به لینکدین معتاد نمی‌شوند؟ پس علت شکست تعداد زیادی از اپلیکیشن‌ها چیست؟نیر ایال به این نتیجه رسید که گرچه مشکلاتی وجود دارد، ولی طرز فکرها غلط بوده است. استفاده از تعبیر اعتیاد بهانه به دست کاربران داده است. مشکل از نمایشگرها نیست، بلکه در ذهن خود آدم‌ها ریشه دارد. مردم برای حل این مشکل باید در خودشان تأمل کنند.نیر ایال می‌گوید: «اگر بگویم فناوری چیزی است که مردم معتادش می‌شوند، باید موادفروشی هم باشد که آن را عرضه می‌کند. اما اگر بگویم فناوری چیزی است که مردم بیش از اندازه از آن استفاده می‌کنند، آن وقت دیگر خودم باید برای حل مشکل دست به کار شوم». به نظر ایال، راه‌حل‌ها[ی قبلی] هم بی‌فایده بوده‌اند.نیر ایال می‌گوید: «گوشی ساده‌ای گرفته‌ام که هیچ اپلیکیشنی ندارد. از سایت ای‌بی یک پردازشگر متن خریده‌ام که قابلیت تایپ‌کردن دارد و بس. قبلاً صفحۀ نمایش گوشی‌ام را سیاه‌وسفید کردم که هیچ فایده‌ای نداشت، جز اینکه عکس‌هایم را خراب کند. یک بار هم تصمیم گرفتم استفاده از وسایل دیجیتال را محدود کنم، اما برای کتاب صوتی و جی‌پی‌اس دلم تنگ شد».اما باز هم حواسش پرت می‌شد. می‌خواست تمیز و مرتب باشد. می‌خواست لباس‌هایش را بشوید. دلش می‌خواست این کتاب و آن کتاب را بخواند. نیر ایال می‌گوید: «مشکل از فناوری نبود، لااقل ریشۀ مشکل به فناوری برنمی‌گشت. من سراغ دلیل اصلیِ دست‌دست کردن‌هایم نرفته بودم».روزی از روزهای سال ۲۰۱۵ بود که نیر ایال داشت با گوشی‌اش ور می‌رفت و دختر کم‌سن‌وسالش سعی می‌کرد با او حرف بزند و موفق نمی‌شد. این ماجرا باعث شد نوشتن انحراف‌ناپذیر را آغاز کند.تأمل دربارۀ راه‌حل‌های این وضعیت باعث شد تا به گذشته بیندیشد. نیر ایال قبلاً چاق بود و هر بار به این موضوع فکر می‌کرد که چطور توانسته تناسب اندامش را به دست آورد. ازدیاد دوره‌های فشرده برای محدودسازی استفاده از دستگاه‌های دیجیتال او را به یاد رژیم‌های زودگذر سی‌روزه‌ای انداخت که قبلاً امتحان کرده بود. به گفتۀ ایال، فقط وقتی وزنش کاهش یافت که راجع به دلیل غذا خوردنش فکر کرد. به همین دلیل است که راه‌حلی که در انحراف‌ناپذیر عرضه می‌کند تدریجی است. راه‌حلی که شامل تأمل درونی هم می‌شود. بحث ایال این است که چون مضطربیم و تنها ماندن را بلد نیستیم، بارها و بارها به تلفنمان نگاه می‌کنیم؛ اضطراب و تنهایی ما ربطی به تلفنمان ندارد.نیر ایال نوشته است کسانی که نمی‌توانند از گوشی جدا شوند باید به این موضوع فکر کنند که چرا وقتی در صف انتظارند، بدون نمایشگر احساس آسودگی نمی‌کنند و اینکه از چه چیزی در هراسند. باید برنامۀ سفت‌وسختی در پیش بگیرند تا دقیقاً متوجه شوند که چه چیزهایی را از دست می‌دهند.کار دشواری است و چنین توصیه‌ای می‌تواند آزاردهنده باشد.ایال می‌نویسد: «اگر نفستان را در سینه حبس کرده‌اید و منتظرید که شرکت‌ها از جذابیت محصولاتشان بکاهند، خفه خواهید شد». انحراف‌ناپذیر فروش خوبی دارد، اما تفاوتی وجود دارد. پس از انتشار به‌قلاب‌افتاده، دنیای فناوری به استقبال نیر ایال رفت. این بار اهالی سیلیکون‌ولی استقبال سردتری داشته‌اند. ایال ضمن اشاره به چیرگی روایت اعتیاد به فناوری می‌گوید: «در سیلیکون‌ولی مخاطبان زیادی نداشته‌ام. اعتیاد تازه‌ترین مترسک است و مردم عاشق آنند».اطلاعات کتاب‌شناختی:Eyal, Nir. Indistractable: How to Control Your Attention and Choose Your Life. BenBella Books, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نلی بولز نوشته است و در تاریخ ۶ اکتبر ۲۰۱۹ با عنوان «Addicted to Screens? That’s Really a You Problem» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «معتاد گوشی‌تان هستید؟ خب نباشید» و ترجمۀ حسین رحمانی منتشر کرده است.•• نلی بولز (Nellie Bowles) در نیویورک تایمز می‌نویسد و به مباحث مربوط به فناوری و فرهنگ اینترنت می‌پردازد. نوشته‌های او در گاردین، وایس و دیگر مطبوعات نیز به انتشار رسیده ست. پیش از این مطلب «هر چه فقیرتر باشی، بیشتر به صفحۀ گوشی‌ات نگاه می‌کنی» از او در ترجمان منتشر شده است.[۱] Hooked: How to Build Habit-Forming Products[۲] Hook Model[۳] slot machines[۴] Slackنرم‌افزار همکاری تیمی مبتنی بر فضای ابری که برای استفاده در محیط‌های کاری توسعه داده شده است [مترجم]. ]]> نلی بولز اقتصادوجامعه Sun, 20 Oct 2019 05:37:39 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9556/ بطری خالی‌ را در سطل انداختید؟ واقعاً «هیچ» کاری برای محیط‌زیست نکردید http://tarjomaan.com/neveshtar/9553/ استفن بورانی، گاردین — پلاستیک همه‌جا را فراگرفته است و ناگهان به این نتیجه رسیده‌ایم چیز بسیار بدی است. تا همین اواخر، پلاستیک در عین حضورش در همه‌جا از نوعی گمنامی برخوردار بود: ما چنان در احاطۀ کامل این ماده بودیم که متوجه وجودش نمی‌شدیم. مثلاً شاید شگفت‌زده شوید از شنیدن اینکه در ساخت خودروها و هواپیماهای امروزی ۵۰درصد پلاستیک به کار رفته است. امروزه لباس‌ها بیشتر از جنس پلی‌استر و نایلون ساخته می‌شوند، که هر دو پلاستیک هستند، تا پنبه یا پشم. همچنین در بریتانیا از پلاستیک در مقادیر جزئی به‌صورت چسب برای بستن بخش اعظم ۶۰ میلیارد چای کیسه‌ایِ مصرفی در هر سال استفاده می‌کنند.وقتی این‌ها را به گسترش چشمگیر اسباب‌بازی‌ها، بسته‌بندی‌ها و خرده‌ریزهای خانگی اضافه می‌کنیم، وسعت امپراتوری پلاستیک هویدا می‌شود. مادۀ زمینۀ رنگارنگ اما کم‌مایۀ زندگی مدرن را پلاستیک تشکیل داده است. سالانه حدود ۳۴۰ میلیون تن مواد پلاستیکی تولید می‌شود، که برای پرکردن هر آسمان‌خراشی در نیویورک کافی است. بشر در طول چندین دهه مقادیر سرسام‌آوری پلاستیک تولید کرده است، که رقم آن در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ از مرز ۱۰۰ میلیون تن گذشت. اما به دلایل نامعلومی مردم جدیداً به این موضوع به‌طور جدی اهمیت می‌دهند.این کار به شورشی جهانی علیه پلاستیک انجامیده است، شورشی که از مرزها و تقسیم‌بندی‌های سیاسی سنتی فراتر می‌رود. در سال ۲۰۱۶، سازمان صلح سبز طوماری را در ممنوعیت میکرومهره‌های پلاستیکی در انگلستان راه‌اندازی کرده بود که در عرض فقط چهار ماه ۳۶۵۰۰۰ امضا جمع کرد و توانست بزرگ‌ترین طومار زیست‌محیطی ارائه‌شده به دولت شود. گروه‌هایی معترض، از آمریکا گرفته تا کرۀ جنوبی، موادی را که بسته‌بندی‌های پلاستیکی نامطلوب و زاید می‌نامند در سوپرمارکت‌ها تلنبار کرده‌اند. در اوایل امسال [۲۰۱۸]، مشتریان معترض انگلیسی در اعتراض به بازیافت‌ناپذیر بودن بسته‌بندی چیپس‌ها آن‌قدر پاکت چیپس به تولیدکننده‌های چیپس پست کردند که ادارۀ پست به ستوه آمد. شاهزاده چارلز دربارۀ خطرات پلاستیک بارها سخنرانی‌ کرده و کیم کارداشیان در اینستاگرام از «بحران پلاستیک» پست گذاشته است و ادعا می‌کند دیگر از نی پلاستیکی استفاده نمی‌کند.وحشت از پلاستیک را در سطوح عالی دولت می‌توان به واکنش عجولانه به بلایای طبیعی یا بحران بهداشتی عمومی تشبیه کرد. سازمان ملل علیه پلاستیک یک‌بارمصرف اعلام «جنگ» کرده است. در بریتانیا، ترزا می پلاستیک را «بلا»۱ نامیده و دولت را متعهد به اجرای برنامه‌ای ۲۵ساله برای حذف بسته‌بندی‌های یک‌بارمصرف تا سال ۲۰۴۲ کرده است. هند اعلام کرد که همین کار را انجام خواهد داد، اما تا سال ۲۰۲۲.جولیان کربی، از کنشگران شبکۀ بین‌المللی «دوستان زمین»، به من گفت: «در طول تقریباً دو دهه مبارزه هرگز چنین چیزی ندیده‌ام». سازمان دوستان زمین برنامۀ پلاستیکی خود را از سال ۲۰۱۶ آغاز کرد؛ سازمان صلح جهانی تا سال ۲۰۱۵ گروهی اختصاصی برای پلاستیک نداشت. یکی از روزنامه‌نگاران دیلی میل، که از نخستین روزنامه‌های فعال در موضوع پلاستیک بود، به من گفت که بیش از هر مسئلۀ زیست‌محیطیِ دیگر دربارۀ پلاستیک نامه دریافت می‌کنند.حالا مجموعۀ مستند «سیارۀ زمین ۲» را داریم. دسامبر گذشته، شش دقیقه از آخرین قسمت این سریال مستند به بررسی تأثیر پلاستیک بر زندگی دریایی اختصاص یافته بود. لاک‌پشتی درمانده در تور پلاستیکی گرفتار شده بود و مرغ دریایی بزرگی به‌خاطر تکه‌های پلاستیکیِ گیرافتاده در شکمش مرده بود. تام مک‌دونالد، از شبکۀ بی‌بی‌سی، به من گفت: «این بزرگ‌ترین واکنش به هر چیزِ ممکن در کل مجموعه بود. مردم نمی‌خواستند فقط دربارۀ این قسمت حرف بزنند -که معمولاً این‌گونه است- آن‌ها از ما می‌پرسیدند چگونه می‌توان اوضاع را درست کرد». طی چند روز بعدی، سیاستمداران با سیلی از تماس‌های تلفنی و ایمیل‌هایی از حوزه‌های انتخابیۀ خود مواجه شدند که با دیدن برنامه احساس می‌کردند باید کاری کرد. مردم برای توضیح اینکه چرا افکار عمومی چنین قاطعانه علیه پلاستیک تغییر موضع داده بود به «اثر سیارۀ آبی ۲» اشاره می‌کردند.همۀ این‌ها به این تصور منجر شده است که شاید در آستانۀ پیروزی زیست‌محیطی بزرگی هستیم، از همان جنس پیروزی که اکنون با گذشت سه دهه پس از اقدام موفق علیه باران‌های اسیدی و گازهای سی‌اف‌سی مشاهده نشده است. موج بزرگ خشم عمومیْ صاحبان قدرت را به حذف یک ماده از زندگی جمعی ما وادار می‌کند و، با تعهدات بزرگی که تاکنون حاصل شده است، نشانه‌های امیدبخشی به چشم می‌خورد.اما رهایی از پلاستیک نیازمند چیزی فراتر از راه‌اندازی راهروهای بدون بسته‌بندی در سوپرمارکت‌ها و نی‌های کاغذی خیس در بار‌هاست. پلاستیک به این دلیل فراگیر نشده است که همیشه بهتر از مواد طبیعی‌ای بوده که جایشان را گرفته است، بلکه علت این گستردگی را باید در سبکی و ارزانی آن دید؛ درواقع، پلاستیک آن‌قدر ارزان است که دورریختنش به‌آسانی توجیه‌پذیر شد. این کار برای خریداران راحت بود و فروشندگان نیز خوشحال بودند که به‌ازای هر نوشیدنی یا ساندویچ یک ظرف پلاستیکی جدید هم به آن‌ها می‌فروشند. همان‌گونه که فولاد مرزهای جدیدی در صنعت ساختمان‌سازی گشود، پلاستیک نیز رواج فرهنگ مصرف ارزان و دورریز را ممکن ساخت، فرهنگی که ما بدیهی‌اش انگاشته‌ایم. پذیرش پلاستیک از جهتی همان پذیرش خود مصرف‌گرایی است. این کار مستلزم آن است که بدانیم چگونه شیوۀ زندگی ما این سیارۀ خاکی را در طول عمر یک انسان چنین دگرگون کرده است و از خود بپرسیم آیا این دگرگونی زیاده از حد نیست.حیرت‌آورترین نکته در مورد جنبش ضدپلاستیک این است که چطور این‌قدر سریع رشد کرده است. وقتی به گذشته می‌رویم، حتی به سال ۲۰۱۵، وارد دنیایی می‌شویم که در آن تقریباً هر آنچه اکنون دربارۀ پلاستیک می‌دانیم از قبل معلوم بوده است، اما مردم چندان در موردش خشمگین نبودند. تا همین سه سال پیش پلاستیک یکی از آن دسته مشکلاتی -مانند تغییرات اقلیمی، گونه‌های در معرض خطر انقراض یا مقاومت آنتی‌بیوتیکی- بود که همه تأیید می‌کردند بد است، اما افراد انگشت‌شماری به فکر انجام کاری بیش از تأیید بودند.این به‌خاطر کم‌کاری دانشمندان نبود. نزدیک به سه دهه بود که پرونده‌ای علیه پلاستیک در حال شکل‌گیری بود. در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، پژوهشگران متوجه شدند حدود ۶۰ تا ۸۰ درصد از زباله‌هایی که به اقیانوس ریخته می‌شود از جنس پلاستیک تجزیه‌ناپذیر است و حجم ظروف پلاستیکی در سواحل و بنادر رو به افزایش است. سپس دانشمندان کشف کردند که پلاستیک‌ها در مناطق آرام بین جریان‌های اقیانوسی انباشته می‌شوند و قسمت‌هایی را تشکیل می‌دهند که کرتیس اِبسمایر، اقیانوس‌شناس آمریکایی، «لکه‌های زباله‌ای بزرگ» نامید. بزرگ‌ترین لکۀ زباله‌ای -که طبق برآورد ابسمایر درمجموع هشت تا می‌شوند- سه برابر فرانسه وسعت دارد و ۷۹هزار تن زباله را در خود جای داده است.در سال ۲۰۰۴ مقیاس مشکل وقتی آشکارتر شد که ریچارد تامسون، اقیانوس‌شناس دانشگاه پلیموث، اصطلاح «میکروپلاستیک» را برای اشاره به میلیاردها ذرۀ پلاستیکی ابداع کرد که از تخریب پلاستیک‌های بزرگ‌تر ناشی می‌شوند یا برای استفاده در محصولات تجاری ساخته می‌شوند. پژوهشگرانی از سراسر دنیا شروع کردند به فهرست‌ کردن راه‌های ورود این میکروپلاستیک‌ها به اندام‌های موجودات زنده، از کریل‌های ریز گرفته تا آبزیان بزرگی مانند ماهی تن. در سال ۲۰۱۵، گروهی به رهبری جنا جامبِک، مهندس محیط‌زیست دانشگاه جورجیا، به این برآورد رسیدند که هرساله حدود ۸/۴ تا ۷/۱۲ میلیون تن پلاستیک وارد اقیانوس می‌شود و پیش‌بینی کردند که این رقم تا سال ۲۰۲۵ دو برابر خواهد شد.معضل پلاستیک به‌طرز حیرت‌آوری بزرگ بود و روزبه‌روز نیز بزرگ‌تر می‌شد، به‌اندازه‌ای که مردم را نگران کرد. گاهی داستان‌هایی تکان‌دهنده دربارۀ پلاستیک به رسانه‌ها رخنه می‌کرد و توجه عمومی را برمی‌انگیخت -وصلۀ زباله‌ها موضوع محبوب رسانه‌ها بود و گهگاهی هراس جدیدی درمورد سرریز شدن گورستان‌های پسماند یا انبوه زباله‌هایی که به خارج حمل می‌کنیم به وجود می‌آمد- اما به پای وضعیت امروز نمی‌رسید. رونالد گایر، بوم‌شناس صنعتی برجسته از دانشگاه کالیفرنیا،‌ به من گفت که بین سا‌ل‌های ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۶ تعداد مصاحبه‌هایش در موضوع پلاستیک شاید کمتر از ۱۰ مورد بوده است، اما در دو سال گذشته بیش از ۲۰۰ درخواست مصاحبه دریافت کرده است.بحث دربارۀ علت دقیق چنین تحولی زیاد است. باورپذیرترین پاسخ که به نظریۀ جاری بسیاری از دانشمندان و پویشگران تبدیل شده این نیست که علم پلاستیک به نقطۀ بحرانی رسیده است یا دیگر از دیدن تصاویر جانوران دریایی دوست‌داشتنی‌ای که به‌خاطر زباله‌های ما خفه می‌شوند سیر شده‌ایم (هرچند این‌ها نیز مسائل مهمی هستند). موضوع این است که نگرش کلی ما به پلاستیک دچار تحول عمیقی شده است. ما پیش‌تر پلاستیک را آشغال می‌دیدیم و آن را مثل زباله‌های دیگر نوعی مزاحمت می‌انگاشتیم نه تهدیدی جدی. اخیراً این نگرش با پذیرش گستردۀ این واقعیت کمرنگ شده است که پلاستیک بسیار فراگیرتر و شوم‌تر از چیزی است که مردم تصورش را می‌کردند.این تغییر نگرش با اعتراض عمومی بر سر میکرومهره‌ها به وجود آمد. میکرومهره‌ها دانه‌های پلاستیکی بسیار ریز و ساینده‌ای هستند که شرکت‌ها در اواسط دهۀ ۱۹۹۰ برای ایجاد سایندگی به محصولات آرایشی و پاک‌کننده اضافه می‌کردند (تقریباً همۀ محصولات پلاستیکی پیش‌ازاین همتایی طبیعی و اغلب تجزیه‌پذیر داشتند؛ میکرومهره‌های پلاستیکی جای هسته‌های گیاهی آسیاب‌شده یا سنگ‌پا را گرفتند). از سال ۲۰۱۰ هشدارهای دانشمندان درمورد خطرات احتمالی که زندگی دریایی را تهدید می‌کرد بیشتر شد و مردم از شنیدن خبر وجود میکرومهره‌ها در هزاران محصول مصرفی خود جا ‌خوردند، از کرم‌های ضد لک جانسون‌اندجانسون گرفته تا برندهای به‌اصطلاح دوستدار محیط‌زیست مانند بادی شاپ.به‌گفتۀ ویل مک‌کالوم، رئيس پویش‌های پلاستیکی سازمان صلح سبز انگلستان، وقتی مردم فهمیدند میکرومهره‌ها در میلیون‌ها لولۀ فاضلاب حمام‌ها جریان دارد، لحظه‌ای کلیدی در شورش عمومی علیه پلاستیک بود. او می‌گوید: «این یک تصمیم طراحی و درواقع نقص در طراحی بود و باعث شد مردم بپرسند چطور چنین اتفاقی افتاد؟». وقتی در سال ۲۰۱۵ کنگرۀ آمریکا بررسی ممنوعیت محدود لوازم آرایش حاوی میکرومهره‌ها را در دستور کار قرار داد، این ممنوعیت با حمایت گستردۀ هر دو جناح به تصویب رسید. مری کریگ، عضو مجلس انگلیس و رئیس کمیتۀ بازرسی محیط‌زیست مجلس که در سال ۲۰۱۶ به تحقیق دربارۀ میکرومهره‌ها مشغول بود -تحقیقی که درنهایت به ممنوعیت جامع تولید و فروش این مواد انجامید-، می‌گوید: «مسئله از آگاهی نزدیک به صفر در افکار عمومی به نوعی شوک گسترده تغییر وضعیت داد».مرکز بازیافتی در پکن، چین. عکس: فرِد دوفور، گتی ایمیجز.بحث میکرومهره‌ها اول ماجرا بود. مردم به‌زودی می‌فهمیدند که پارچه‌های مصنوعی مانند نایلون و پلی‌استر با هر بار شستشو هزاران الیاف میکروسکوپی وارد آب می‌کنند. پس‌ازآنکه دانشمندان نشان دادند که این الیاف چگونه سر از شکم ماهی‌ها درمی‌آورند، روزنامه‌ها مقالاتی بیرون دادند با تیترهایی مثل «شلوار یوگا زمین را نابود می‌کند» و برندهایی مانند پاتاگونیا که به محیط‌زیست توجه داشتند تلاش کردند در یافتن راه‌حل از دیگران پیشی بگیرند (سال گذشته پاتاگونیا فروش مکملی را برای ماشین‌های لباس‌شویی شروع کرد به نام گوپی‌فرند، که به‌گفتۀ خود شرکت «بخشی» از پوسته‌های پلاستیکی لباس‌ها را می‌گیرد). سپس معلوم شد که لاستیک‌ها، که ۶۰ درصد از پلاستیک ساخته شده‌اند، هنگام حرکت رشته‌های پلاستیکی از خود به جا می‌گذارند که ممکن است بیش از مجموع پلاستیک‌های ناشی از میکرومهره‌ها و لباس‌ها باشد.روزبه‌روز چیزهای بیشتری منبع احتمالی آلودگی و سرایت شدند و هیچ‌کس نمی‌توانست کار زیادی در این خصوص انجام بدهد. در انجمن‌های وب‌سایت تربیت فرزند مامزنت، هزاران مطلب وجود دارد دربارۀ محصولات آرایشی و بهداشتی جایگزینی که عاری از میکرومهره‌اند، اما هنوز لاستیک بدون پلاستیک نداریم. آنا مک‌مورین، نماینده‌ای که این مسئله را در مجلس مطرح کرده است، به من گفت که موکلانش از این موضوع به خشم آمده‌اند. «به من می‌گویند ’من مراقب چیزی که می‌خرم و بازیافت می‌کنم هستم، اما وقتی پلاستیک همه‌جا را فراگرفته چه کاری از دستم برمی‌آید؟‘».به‌گفتۀ کریس رُز، از مدیران پیشین صلح سبز و نویسندۀ وبلاگی تأثیرگذار دربارۀ پیام‌رسانی زیست‌محیطی، دانشمندان از مدت‌ها پیش پلاستیک را آلاینده‌ای خطرناک می‌دانند، اما تا همین اواخر عموم مردم دیدگاهی بسیار متفاوت داشتند. از دید بیشتر مردم، پلاستیک به‌آسانی در دسترس بود. مردم محصولات پلاستیکی را می‌خریدند و دور می‌ریختند. می‌توانستند پلاستیک را ببینند و لمس کنند و احساس می‌کردند تحت کنترل است. هرچند کاری برای حل این مشکل نمی‌کردند، فکر می‌کردند اگر واقعاً بخواهند کاری بکنند می‌توانند، با نزدیک‌ترین راه ممکن: برداشتن و انداختن آن در سطل آشغال.اما دیگر مشکل پلاستیک این‌قدر ساده به نظر نمی‌رسد. مشکل هنوز هم به ما نزدیک است -در محصولات خانگی، فنجان‌های قهوه، کیسه‌های چای و لباس‌های ما- ولی به نظر می‌آید زمامش از دست ما در رفته است. پلاستیک از لای انگشتان و پالایه‌های آب ما سر می‌خورد و به رودها و اقیانوس‌ها می‌ریزد، مانند فاضلاب کارخانه‌های صنعتی شوم. مشکل پلاستیک دیگر با ظرف ساندویچ بیگ‌مک در کنار جاده ترسیم نمی‌شود. اکنون بحث از ماده‌ای شیمیایی است که پیش‌تر با خط ریزی روی اسپری مو چاپ شده و دور از نظر بود و آماده است به جهش ماهی‌ها یا ایجاد سوراخ در لایۀ اوزون کمک کند.دانشمندان یا کنشگران محیط‌زیست، که بیشترشان به بی‌توجهی دیگران به هشدارهایشان عادت کرده‌اند، شورش عمومی علیه پلاستیک را پیش‌بینی نمی‌کردند. اما امروزه برخی از دانشمندان ظاهراً از این حد واکنش جا خورده‌اند. اریک فان سبیل، اقیانوس‌شناس دانشگاه امپریال کالج، می‌گوید: «هر روز با تعجب از خود می‌پرسم پلاستیک چگونه دشمن شماره یک مردم شده است؟ این دشمن باید تغییرات اقلیمی باشد». با دانشمندان دیگری نیز صحبت کردم که آن‌ها نیز آلودگی پلاستیکی را به‌عنوان مشکلی در بین انبوه مشکلات دیگر کم‌اهمیت دانستند، هرچند موردی است که توجه عمومی را از مسائل ضروری‌تر دور کرده است.برخلاف تغییرات اقلیمی، که پدیده‌ای مبهم و وسیع و آخرالزمانی می‌نماید، پلاستیک مشکلی کوچک‌تر و ملموس‌تر است و در حال حاضر در زندگی ما حضور دارد. تام برک، از مدیران پیشین «دوستان زمین»، می‌گوید: «عموم مردم دست به محاسبات دقیقی نمی‌زنند؛ مثلاً‌ نمی‌گویند این معضل x بار از آن یکی بدتر است. جرقه‌ای زده می‌شود و مردم می‌بینند که درمورد یک موضوع با دیگران حس مشترکی دارند، سپس مسئله ضرورت پیدا می‌کند و مردم می‌خواهند اوضاع درست شود». یا همان‌طور که کریستین دان، استاد بوم‌شناسی دانشگاه بانگور که سال گذشته خیلی کمک کرد به تبدیل زادگاهش چستر به یکی از سرسخت‌ترین شهرهای ضد پلاستیک بریتانیا، می‌گوید: «این مشکلی است که می‌توانیم با آن کنار بیاییم».وقتی با دان و همکارش هلن تاندی همراه می‌شوی، جذابیت مبارزه علیه پلاستیک آشکار می‌شود. هلن تاندی رئیس شعبۀ محلی دوستان زمین و از طرفداران قدیمی محیط‌زیست است که همواره نگرشی مثبت و رفتاری متواضعانه دارد. این احساس به شما دست می‌دهد که به یک کارزار سیاسی شورشی ملحق شده‌اید. فعالان کسب‌وکار، از کاستاکافی گرفته تا میوه‌فروش خیابان اصلی شهر، روی شیشه‌های خود آگهی‌هایی در حمایت از این پویش دارند. متصدی جوان یک‌بار‌ به من گفت: «در هر یک از بارهای چستر اگر نی پلاستیکی درخواست کنید، جواب خواهید شنید: نداریم. باعث مرگ نهنگ‌ها می‌شود». دایلان، که کارش خانه‌سازی است، گفت دیگر به مشتری‌هایش توصیه می‌کند لوازم‌خانگی بدون بسته‌بندی پلاستیکی را انتخاب کنند. او می‌گفت که اجناس شرکت بی‌اندکیو بیش از اندازه پلاستیک دارند.جوجۀ آلباتروس پاسیاه که با شکمی پر از بقایای پلاستیکی در آبسنگ مرجانی میدوی پیدا شده است. عکس: دان کلارک، سازمان خدمات شیلات و حیات وحش آمریکا.مدیر تأسیسات باغ‌وحش چستر گفت که بوفه‌شان در حال حذف بسته‌بندی‌های‌ پلاستیکی یک‌بارمصرف است و از مغازۀ کادویی نیز بازرسی می‌کنند. باغ‌وحش بزرگ‌ترین جاذبۀ گردشگری در منطقه و هدفی عظیم برای پویش است. دان پرسید: «کیسه‌های غذا چطور؟ همچنین وسایل دیگری که برای حیوانات استفاده می‌شود؟» (مدیر گفت این مورد را نیز بررسی خواهند کرد). داشتیم بیرون می‌آمدیم که گروهی از دانش‌آموزان، درحالی‌که بادکنک‌های ارغوانی مایلار در درست داشتند، به‌سمت حصار فیل‌ها می‌رفتند. تاندی با خود گفت: «آن‌ها را از کجا گرفته‌اند؟ دفعۀ بعد می‌پرسیم».این‌گونه پویش عملی و بی‌امان در چند سال اخیر بین افراد محلی گسترش یافته است. درنتیجه، وارد مرحله‌ای شده‌ایم که در آن هر برند، سازمان یا سیاست‌مداری می‌کوشد تا نشان دهد دارد اقدامی می‌کند. با پایش انبوه مطالب مطبوعاتی، حتی به‌مدت چند هفته، می‌فهمیم که باشگاه تاتنهام هاتسپر قصد دارد همۀ پلاستیک‌های یک‌بارمصرف را از استادیوم جدیدش حذف کند، در شهر سیاتل استفاده از نی پلاستیکی در محدودۀ شهر ممنوع شده است، درحالی‌که استارباکس، مشهورترین فروشگاه قهوه در این شهر، قول داده سالانه حدود یک میلیارد نی را از ۲۸هزار فروشگاه خود در سراسر دنیا حذف کند و نیز شرکت اسباب‌بازی‌سازی لگو، که هیچ محصول غیرپلاستیکی نمی‌سازد، به‌دنبال راه‌هایی برای استفاده از پلاستیک‌های گیاهی در خطوط تولید خود است.در همۀ این موارد اندک هیجانی وجود دارد. ناتالی فی، کنشگری که پویش «سیتی توسی» را در شهر بریستول تأسیس کرده است، به من گفت که سال گذشته به‌دنبال حضورش در شبکۀ بی‌بی‌سی و صحبت دربارۀ پلاستیک درخواست‌های مختلفی از طرف بانک‌ها و هیئت مدیرۀ شرکت‌ها دریافت کرده تا مثل یک مرشد انگیزشی دربارۀ کارش سخنرانی کند. همچنین نشانه‌های روشنی از فرصت‌طلبی نیز دیده می‌شود. یکی از مقامات پیشین وزارت محیط‌زیست، غذا و امور روستایی بریتانیا به من گفت که در وزارتخانه عموماً این توجه جدید به پلاستیک را به‌مثابۀ رقابت بر سر سیاست‌های غیرحزبی عامه‌پسند با هدف پرکردن خلأ بعد از همه‌پرسی برکسیت قلمداد می‌کردند. این کارمند پیشین وزارت محیط‌زیست گفت: «[مایکل] گُو خیلی مشتاق بود تا نشان دهد ما می‌توانیم این کار را به‌تنهایی انجام دهیم و می‌خواست نشان بدهد که به‌عنوان وزیر محیط‌زیست اقدام خوبی می‌کند. معلوم شد که هر دو مورد درخصوص پلاستیک خیلی خوب جواب داده است».انگیزۀ سیاست‌مداران هرچه باشد، بی‌تردید واکنش عمومی علیه پلاستیک توجه سطوح عالی دولت و کسب‌وکار را به یک مشکل زیست‌محیطی جدی معطوف و آن‌ها را متقاعد کرده که این موضوع برگ برندۀ خوبی است. تنها بخش اندکی از تدابیر پیشنهادی برای مقابله با پلاستیک به قانون تبدیل شده است -به‌استثنای ممنوعیت‌ میکرومهره‌ها در آمریکا و بریتانیا- اما همین احساسی که به وجود آمده پتانسیل بزرگی ایجاد کرده است.برخلاف حضور پلاستیک در جای‌جای زندگی ما، بیشتر مردم تلاش می‌کنند به ما بگویند پلاستیک چیست، چه کسی آن را می‌سازد و از کجا آمده است. فهمش آسان است: پلاستیک یک محصول صنعتی جهانی است که دور از چشم عموم مردم ساخته می‌شود. مواد اولیۀ پلاستیک از سوخت‌های فسیلی به دست می‌آید و بسیاری از شرکت‌های بزرگ تولیدکنندۀ نفت و گاز اغلب در همان کارخانه‌ها پلاستیک هم تولید می‌کنند. داستان پلاستیک همان داستان صنعت مبتنی بر سوخت‌های فسیلی است: داستان رشد پرشتاب فرهنگ مصرفی با نیروی محرکۀ نفت پس از جنگ جهانی دوم.پلاستیک اصطلاحی کلی است برای اشاره به محصولاتی که از تبدیل یک ترکیب شیمیایی پرکربن به ساختاری محکم تولید می‌شوند. در قرن نوزدهم، شیمیدان‌ها و مخترعان برخی اشیای خانگی مانند شانه را از گونه‌ای پلاستیک اولیه و شکننده به نام پارکسین می‌ساختند، که بعدها به‌خاطر اینکه از سلولز گیاهی ساخته می‌شد به سلولوید معروف شد. اما عصر نوین پلاستیک از سال ۱۹۰۷ با اختراع باکِلیت۲ در آمریکا آغاز شد. باکلیت (ماده‌ای کاملاً مصنوعی که از فنول، ماده‌ای که از فرایند تبدیل نفت خام یا زغال‌سنگ به بنزین به جا می‌ماند، به‌عنوان نقطۀ شروع استفاده می‌کند) محصولی سخت، صیقلی و با رنگ روشن است. به‌عبارت دیگر، امروزه می‌توانیم آن را پلاستیک بدانیم. مخترعان باکلیت در ابتدا می‌خواستند از آن به‌عنوان عایقی برای سیم‌کشی برق استفاده کنند، اما خیلی زود به قابلیت تقریباً نامحدودش پی بردند و با وصف «ماده‌ای با هزار کاربرد» تبلیغش می‌کردند. در آینده ثابت شد که این توصیف هم پلاستیک را دست‌کم گرفته بود.طی چند دهۀ بعدی، انواع جدیدی از پلاستیک ساخته شدند و مردم شیفتۀ این مادۀ بی‌نهایت شگفت‌انگیز و انعطاف‌پذیر شدند که علم خلق کرده بود. اما در جنگ جهانی دوم بود که ضرورت واقعی پلاستیک روشن شد. با کمبود مواد طبیعی و تقاضای عظیم ناشی از جنگ، قابلیت پلاستیک برای تبدیل‌شدن به تقریباً همه‌چیز -با استفاده از «زغال‌سنگ، آب‌وهوا»، به‌تعبیر شیمیدان برجستۀ پلاستیک ویکتور یارزلی در سال ۱۹۴۱- باعث شد این اختراع به ماده‌ای حیاتی برای ماشین‌ نظامی کشور تبدیل شود. مقاله‌ای از مجلۀ پاپیولر مکانیکس در سال ۱۹۴۳ به توصیف ماسک سربازان، دستگاه نشانه‌گیری، چاشنی خمپاره و سقف اتاقک خلبان می‌پردازد که به‌تازگی از پلاستیک ساخته شده بودند. حتی گزارش شده بود که واحدهای نظامی به استفاده از شیپورهای پلاستیکی اقدام کرده‌اند.تولید پلاستیک آمریکا بین سال‌های ۱۹۳۹ و ۱۹۴۵ بیش از سه برابر شد و از ۹۷ هزار تن به ۳۷۱ هزار تن رسید. پس از جنگ جهانی نیز شرکت‌های بزرگ نفت و مواد شیمیایی بازار را بین خود تثبیت کردند. شرکت‌های دوپون، مونسانتو، موبیل و اکسان تأسیسات تولید پلاستیک خریداری کردند یا تأسیسات قبلی خود را توسعه دادند. این کار از لحاظ لجستیک منطقی بود: این شرکت‌ها از قبل مواد خام پلاستیک را به‌صورت فنول و نفتا، از فراورده‌های جنبی عملیات‌های نفتی ذخیره کرده بودند. آن‌ها با ایجاد محصولات پلاستیکی جدید -مثل اختراع استایروفوم در دهۀ ۱۹۴۰ توسط شرکت داو کمیکال یا اختراع ورقه‌های پلاستیکی برای استفاده در بسته‌بندی‌ که شرکت موبیل به نام خود ثبت کرده است- درواقع بازارهای جدیدی برای نفت و گاز خود خلق می‌کردند. پژوهشگری که برای دفتر ملی علوم استرالیا کار می‌کرد در سال ۱۹۸۸ در مقاله‌ای نوشت: «توسعۀ صنعت پتروشیمی شاید بزرگ‌ترین و تنها عامل کمک‌کننده به رشد صنعت پلاستیک است».طی چندین دهه رشد اقتصادی برق‌آسا پس از جنگ جهانی، پلاستیک افزایشی بی‌وقفه را شروع کرده بود که به‌زودی جای پنبه، شیشه و مقوا را به‌عنوان مادۀ برگزیده برای محصولات مصرفی می‌گرفت. پوشش‌های پلاستیکی نازک در اوایل دهۀ ۱۹۵۰ عرضه شدند و جای کاغذ و پارچه‌های محافظ کالاهای مصرفی و مورداستفاده در خشک‌شویی را گرفتند. شرکت دوپون گزارش داد که تا پایان دهه بیش از یک میلیارد ورقۀ پلاستیکی به خرده‌فروشان فروخته است. در همان حین، پلاستیک به شکل رنگ لاتکس و عایق پلی‌استایرن وارد میلیون‌ها خانه شده بود. خیلی زود، پلاستیک همه‌جا حضور یافت، حتی در فضای خارج از جو زمین. پرچمی که نیل آرمسترانگ در سال ۱۹۶۹ بر روی کرۀ ماه کاشت از نایلون ساخته شده بود. سال بعد، شرکت‌های کوکاکولا و پپسی شروع کردند به جایگزین‌کردن بطری‌های شیشه‌ای با بطری‌های پلاستیکیِ تولید شرکت‌های مونسانتو و استاندارد اویل. رولان بارت، فیلسوف فرانسوی، در سال ۱۹۷۲ نوشت: «سلسله‌مراتب ماده‌ها منسوخ شده است: یک مادۀ واحد جای همه را می‌گیرد».باز آلدرین کنار پرچم نایلونی آمریکا که در سال ۱۹۶۹ روی ماه کاشته شد. عکس: نیل آرمسترانگ، آسوشیتد پرس.اما کاری که پلاستیک کرد چیزی فراتر از گرفتن جای مواد موجود بود، که در غیر این صورت دنیا را تغییر نمی‌داد. ویژگی‌های منحصربه‌فرد پلاستیک -انعطاف‌پذیر ی، راحتی کار با آن و نیز سبکی و ارزانی به‌مراتب بیشتر از موادی که جایگزینشان شد- عملاً به گرایش اقتصاد جهانی به مصرف کالاهای دورریختنی شتاب بخشید. ویکتور لیبو، اقتصاددان سرشناس، در سال ۱۹۵۵ نوشت: «اقتصادِ فوق‌العاده مولد ما مستلزم آن است که شیوۀ زندگی‌مان را بر مصرف استوار کنیم. ما به کالاهایی نیاز داریم که با سرعتی فزاینده مصرف می‌شوند، تمام می‌شوند، فرسوده می‌شوند، جایگزین می‌شوند و دور ریخته شوند».پلاستیک کاتالیزوری عالی برای این تغییر بنیادین شد، فقط به‌خاطر اینکه بسیار ارزان و دور ریختنش راحت بود. درست یک سال قبل، در سال ۱۹۵۴، وقتی لوید استوفر، از مجلۀ تخصصی مادرن پلاستیکس، در اجلاسی گفت «آیندۀ پلاستیک در سطل زباله جای دارد»، مطبوعات او را مسخره کردند. او در سال ۱۹۶۳ نیز در همان اجلاس حضور یافت و درحالی‌که حرفش ثابت شده بود باافتخار گفت: «اکنون سطل‌های زباله، محل‌های دپو آشغال و کوره‌های زباله‌سوزی را به معنای واقعی کلمه با میلیاردها بطری پلاستیکی، لیوان پلاستیکی، لولۀ پلاستیکی، بسته‌بندی حبابی و نازک، کیسه‌های پلاستیکی و بسته‌بندی‌های ورقه‌ای پر می‌کنید. حالا آن روز فرخنده فرا رسیده که دیگر هیچ‌کس بستۀ پلاستیکی را شایستۀ دور ریختن نداند».پلاستیک مترادف شد با سود. یکی از پژوهشگران میدوِست ریسرچ اینستیتوت، از شرکت‌های تحقیقات مهندسی، در سال ۱۹۶۹ نوشت: «درواقع انگیزۀ قدرتمندی که در پس توسعۀ بازار ظروف دورریختنی نهفته این است که به‌ازای حذف هر بطریِ پس‌گرفتنی از بازار، ۲۰ بطری یک‌بارمصرف به فروش می‌رسد». در سال ۱۹۶۵، انجمن صنفی صنعت پلاستیک گزارش داد که پلاستیک ۱۳ سال پی‌درپی رکورد رشد را زده است.اما پلاستیک از طرفی نیز مترادف با زباله بود. در آمریکا، نرخ بازگشت بسته‌بندی‌های قابل‌استفادۀ مجدد مانند بطری‌های شیشه‌ای پیش از سال ۱۹۵۰ نزدیک به ۹۶ درصد بود. اما این نرخ تا دهۀ ۱۹۷۰ درمورد همۀ ظروف پس‌دادنی به زیر ۵ درصد سقوط کرده بود. یک‌بارمصرف بودن ظروف به این معنی بود که اجناس بی‌شماری که تعدادشان پیش‌تر قابل‌تصور نبود کم‌کم در گورستان‌های زباله تلنبار می‌شدند. رالف الیاسن، مشاور علمی کاخ سفید، در اجلاس سازمان حفاظت از محیط‌زیست در سال ۱۹۶۹ با موضوع معضل فزایندۀ زباله‌ها ادعا کرد: «هزینه‌های اجتماعی جمع‌آوری، پردازش و دفع این اجناس تجزیه‌ناپذیر گزاف است».به‌دنبال این موضوع، نوعی واکنش علیه فرهنگ استفاده از اجناس دورریختنی به‌طورکلی، و پلاستیک به‌طور اختصاصی، شبیه آنچه امروزه می‌بینیم شکل گرفت. نیویورک تایمز در سال ۱۹۶۹ گزارش کرد که «بهمنی از زباله و مشکلات دفع زباله اطراف کلان‌شهرهای کشور در حال شکل‌گیری است که وضعیت بحرانی قریب‌الوقوع آن می‌تواند با بحران‌های فعلی آب و هوایی برابری کند» و مشکل زباله‌ها را تا ردۀ مسائل زیست‌محیطی روز بالا ببرد. در سال ۱۹۷۰، دو ماه پیش از نخستین جشن «روز زمین» نیکسون، رئیس‌جمهور آمریکا، اظهار تأسف کرد به‌خاطر رواج «روش‌های جدید بسته‌بندی با استفاده از موادی که تجزیه نمی‌شوند» و شکایت کرد از اینکه «ما اغلب چیزی را که یک نسل پیش‌ازاین ذخیره کرده‌ایم دور می‌ریزیم». در سال ۱۹۷۱ شهر نیویورک برای بطری‌های پلاستیکی مالیات وضع کرد، در سال ۱۹۷۳ کنگرۀ آمریکا قانون ممنوعیت همۀ ظروف یک‌بارمصرف را به شور گذاشت و در سال ۱۹۷۷ ایالت هاوایی بطری‌های پلاستیکی را کلاً ممنوع کرد. نبردی علیه پلاستیک به راه افتاده بود و در آن برهه به نظر می‌رسید می‌توان پیروز این میدان شد.از همان ابتدا، صنعت پلاستیک به‌شدت با همۀ قوانین پیشنهادی مبارزه کرد. دادگاه عالی ایالتی قانون مالیات بر بطریِ شهر نیویورک را، در همان سالی که وضع شد، در پی دادخواهی انجمن صنعت پلاستیک که مدعی بودند رفتاری غیرعادلانه است، لغو کرد؛ قانون ممنوعیت بطری‌های پلاستیکی در هاوایی در سال ۱۹۷۹ به‌دنبال دادخواهی مشابهی از طرف یک شرکت فروش نوشیدنی در یک دادگاه منطقه‌ای لغو شد؛ بحث ممنوعیت ظروف یک‌بارمصرف در کنگره نیز پس از آنکه لابیگران ادعا کردند این کار به مشاغل تولیدی آسیب خواهد زد به سرانجام نرسید.ائتلافی نه‌چندان قوی از شرکت‌های فعال در زمینۀ نفت و مواد شیمیایی، در کنار تولیدکننده‌های نوشیدنی و بسته‌بندی، نوعی استراتژی دوبخشی در پیش گرفتند که توانست برای یک نسل در کاهش احساسات ضدپلاستیکی موفق عمل کند. در بخش اول این استراتژی مسئولیت زباله‌ها از شرکت‌ها به مصرف‌کنندگان منتقل شد. شرکت‌های مروّج بسته‌بندی‌های یک‌بارمصرف، که در این میان میلیون‌ها بستۀ پلاستیکی ساخته بودند، مدعی شدند به‌جای سرزنش آن‌ها باید افراد وظیفه‌نشناس را مشکل واقعی بدانیم. نمونۀ بارز این استدلال را در سال ۱۹۶۵ در سرمقالۀ یکی از مجلات آمریکایی صنعت بسته‌بندی با تیتر «تفنگ آدم نمی‌کشد» می‌بینیم که به‌جای تولیدکنندگان به سرزنش «آشغال‌بریزهایی که با طبیعت ما بدرفتاری می‌کنند» می‌پردازد.شرکت‌های درگیر با پلاستیک و دیگر بسته‌بندی‌های دورریختنی برای کمک به جاانداختن این پیام به تأمین مالی گروه‌های غیرانتفاعی مشغول شدند که مسئولیت مصرف‌کنندگان را در افزایش آشغال پررنگ نشان می‌دادند. یکی از این گروه‌ها با نام «آمریکا را زیبا نگه داریم»۳ (به‌اختصار کی‌ای‌بی) که در سال ۱۹۵۳ تأسیس شد و از طرف شرکت‌هایی مثل کوکاکولا، پپسی، داو کمیکال و موبیل حمایت مالی می‌شد، صدها آگهی تبلیغاتی به نمایش گذاشت. مثلاً شعار پویش این گروه در روز زمین ۱۹۷۱ این بود: «افراد آلودگی را شروع می‌کنند، اما نمی‌توانند متوقفش کنند». این سازمان همچنین گرو‌ه‌های مدنی و اجتماعی محلی را برای سامان‌دهی پاک‌سازی‌ها و رسیدگی به معضل زباله‌ها که «رسوایی ملی» خوانده می‌شد به کار گرفت.این کار مزیت‌هایی داشت، اما در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ نگرانی درمورد وابستگی‌های گروه کی‌ای‌بی به صنایع گروه‌های طرفدار محیط‌زیست، مانند سییِرا کلاب و آیزاک والتون لیگ، همچنین سازمان حفاظت از محیط‌زیست آمریکا را مجبور کرد دیگر به این گروه مشاوره ندهند. در سال ۱۹۷۶، روزنامه‌ها گزارش کردند که راسل ترین، رئيس سازمان حفاظت از محیط‌زیست آمریکا، یادداشتی اعتراض‌آمیز منتشر کرده است که در آن ادعا می‌شود حامیان صنفیِ گروه کی‌ای‌بی در راستای تضعیف قوانین ضدآلودگی تلاش می‌کنند.معرفی آشغال به‌عنوان نوعی کوتاهی شخصی تجربه‌ای بسیار موفق بود. در سال ۱۹۸۸، عکس مارگارت تاچر، درحالی‌که در پارک سنت جروم جلوی دوربین آشغال جمع‌ می‌کند، نگرش عمومی آن زمان را به‌خوبی منعکس می‌کند. او به خبرنگاران گفت: «این تقصیر دولت نیست، بلکه تقصیر افرادی است که دانسته و از روی بی‌ملاحظگی آشغال می‌ریزند». واضح بود که او در این کیفرخواست کسانی را که در همان ابتدای کار پلاستیک تولید می‌کنند یا می‌فروشند از قلم انداخته است.زباله‌های پلاستیکی که در ساحل جزیرۀ کریسمس آیلند استرالیا جمع شده است. عکس: دانیلا درشِرل، گتی‌ایمیجز.بخش دوم استراتژی صنایع برای کاهش نگرانی عمومی دربارۀ آلودگی عبارت بود از پنهان کردن اهمیت موضوع پشت ایده‌ای نسبتاً نو به نام بازیافت خانگی. در دهۀ ۱۹۷۰، گروه‌های طرفدار محیط‌زیست و سازمان حفاظت از محیط‌زیست در حال بررسی این ایدۀ جدید بودند که به‌منظور حل مشکل زباله‌های فزایندۀ مصرف‌کنندگان می‌توان بازیافت- مفهومی آشنا در نمونه‌های بزرگی مثل خودروها، ماشین‌آلات و ضایعات فلزی - را تا سطح جوامع کوچک‌تر گسترش داد.صنایع بسته‌بندی و نوشیدنی به‌سرعت این باور را جا انداختند که بازیافت می‌تواند محصولاتشان را از گورستان‌های زباله دور نگه دارد. شرکت کوکاکولا در سال ۱۹۷۱، پیش از رایج‌شدن بطری‌های پلاستیکی، بخشی از نخستین انبارهای دنیا برای بازیافت زباله‌های خانگی مانند شیشه و آلومینیوم را در نیویورک تأمین مالی کرد.صنعت پلاستیک نیز مشی مشابهی در پیش گرفت و ادعاهای بزرگی دربارۀ قابلیت‌های بازیافت محصولاتش مطرح کرد. در سال ۱۹۸۸، انجمن صنفی صنعت پلاستیک «شورای راهکارهای مدیریت پسماند جامد» را با هدف ترویج بازیافت پلاستیک در شهرها تأسیس کرد، با این ادعا که می‌توان با راهکارهای این شورا ۲۵ درصد از بطری‌های پلاستیکی را تا سال ۱۹۹۵ بازیافت کرد. در سال ۱۹۸۹، شرکت‌های آموکو (استاندارد اویل سابق)، موبیل و داو شرکت ملی بازیافت پلی‌استایرن را تشکیل دادند که او نیز مدعی بود تا ۱۹۹۵ به همان هدف ۲۵درصدی خواهد رسید اما درمورد بسته‌بندی مواد غذایی. (در آن زمان شرکت موبیل تبلیغی در مجلۀ تایم منتشر کرد که ادعا داشت بسته‌بندی‌های پلی‌استایرنِ مواد غذایی در بحران زباله قربانی و بلاگردان‌اند نه مشکل و راه‌حل این بحران «بازیافت بیشتر» است). در سال ۱۹۹۰ نیز گروه صنفی دیگری، شورای صنایع پلاستیک آمریکا، مدعی بود که تا سال ۲۰۰۰ پلاستیک «بیشترین مادۀ بازیافت‌شده» خواهد بود.مشکل چنین پیش‌بینی‌های نویدبخشی این بود که پلاستیک یکی از بدترین مواد برای بازیافت است. شیشه، فولاد و آلومینیوم را می‌توان تقریباً بی‌شمار بار ذوب کرد، تغییر شکل داد و با آن‌ها با همان کیفیت اولیه محصول جدید ساخت. اما پلاستیک با هر بار بازیافت تا حد معتنابهی از کیفیت می‌افتد. پس از بازیافت بطری پلاستیکی نمی‌توان از آن بطری دیگری با همان کیفیت اولیه ساخت. پلاستیک بازیافتی تبدیل می‌شود به نخ لباس یا تختۀ مبل و سپس می‌توان از آن برای پرکردن جاده یا به‌عنوان عایق پلاستیکی استفاده کرد و پس‌ازاین مرحله دیگر بازیافت‌پذیر نخواهد بود. هر مرحله از بازیافت پلاستیک در اصل راهی یک‌طرفه به‌سوی گورستان زباله یا اقیانوس است. رابرت هام، از مهندسان دانشگاه ویسکانسین، در سال ۱۹۹۲ با اشاره به محدودیت چیزهایی که می‌توان از محصولات مصرفی پلاستیکی ساخت، گفت: «آیندۀ بازیافت پلاستیک هنوز هم معمایی سربسته است».برای شرکت‌هایی که به بازیافت مواد پرسودتری، مانند آلومینیوم، مشغول بودند، بازیافت پلاستیک جذابیت تجاری اندکی داشت. در دهۀ ۱۹۸۰، وقتی معلوم شد بازیافت پلاستیک به صنعتی پررونق تبدیل نخواهد شد، بخش دولتی وارد عمل شد. بخش عمدۀ هزینه‌های بازیافت از طرف دولت تأمین شد و پلاستیک‌ها با کامیون‌های حمل زبالۀ خانگی به بیرون کشیده شدند، درحالی‌که صنعت پلاستیک اجناس بیشتر و بیشتری به جامعه تزریق می‌کرد. پُل بی هنری، عضو کنگرۀ آمریکا، در سال ۱۹۹۲ در جلسۀ بررسی بازیافت ظروف گفت که صنایع پلاستیک «ادعا می‌کنند که مدافع بزرگ بازیافتند» درحالی‌که «برنامه‌های بازیافت زباله‌های کنار خیابان تقریباً همگی به یارانه‌های دولتی متکی‌اند». به عبارت دیگر، دولت گرفتار هزینه‌های دست‌وپاگیری شد که ادعاهای قبلی و اغراق‌آمیز این صنعت به بار آورده بود. عموم مردم نیز از اینکه کسی آشغال‌هایشان را جمع می‌کرد خرسند بودند. تا امروز، برخی کنشگران محیط‌زیست به کامیون زبالۀ خانگی «بازیافت امیدوارانه»۴ و سطل‌های بازیافت را «جعبۀ جادویی» می‌نامند که احساس گناه مردم را تسکین می‌دهد، بی‌آنکه واقعاً کمک چندانی کرده باشد.در این میان، تولید جهانی پلاستیک رشد پرشتابی داشته و از حدود ۱۶۰ میلیون تن در سال ۱۹۹۵ امروز به ۳۴۰ میلیون تن رسیده است. اما نرخ بازیافت هنوز هم به‌طور وحشتناکی پایین است: هر سال کمتر از ۱۰ درصد همۀ پلاستیک‌های آمریکا بازیافت می‌شود. حتی اگر نرخ بازیافت به‌طور معجزه‌آسا بالا می‌رفت، می‌توانستیم فقط تعداد محدودی کالا از پلاستیک‌های بازیافت‌شده بسازیم، پس همیشه تقاضای بیشتری برای پلاستیک جدید خواهیم داشت. رونالد گایر، بوم‌شناس صنعتی دانشگاه کالیفرنیا، که گزارش ۲۰۱۷ او با عنوان «تولید، مصرف و سرنوشت همۀ پلاستیک‌های ساخته‌شده تاکنون»۵ بین سیاست‌گذاران آمریکا و اروپا مرجعی تحول‌ساز شده است، به من گفت: «روزبه‌روز بیشتر متقاعد می‌شوم که بازیافت تأثیری در کاهش حجم پلاستیک‌های دنیا ندارد».هرچند اشتیاق عمومی به راه‌اندازی پویش‌های ضدپلاستیک تا حدی از این تلقی ناشی می‌شود که مشکل پلاستیک ساده‌تر و حل‌شدنی‌تر از مشکل تغییرات اقلیمی است، ارتباط این دو مسئله با یکدیگر نزدیک‌تر از چیزی است که بیشتر مردم تصور می‌کنند. هفت مورد از ۱۰ تولیدکنندۀ عمدۀ پلاستیک شرکت‌های فعال در زمینۀ نفت و گاز طبیعی‌اند؛ تاوقتی‌که این شرکت‌ها سوخت فسیلی استخراج می‌کنند، انگیزۀ بزرگی برای ساخت پلاستیک خواهند داشت. گزارش ۲۰۱۶ مجمع جهانی اقتصاد پیش‌بینی کرد که تا سال ۲۰۵۰، ۲۰ درصد از همۀ نفت‌های استخراجی در سراسر دنیا در ساخت پلاستیک مصرف خواهد شد. یوهانا کرام و مارتین واگنر اخیراً در مقاله‌ای نوشتند: «درنهایت، آلودگی پلاستیکی بخش مشهود و ملموسی از تغییرات اقلیمیِ ساختۀ دست بشر شده است».پارادکس پلاستیک یا دست‌کم دغدغۀ کنونی ما درمورد پلاستیک به این صورت است:‌ با اطلاع از حجم مشکل تصمیم گرفتیم اقدامی انجام دهیم، اما هرچه بیشتر آن را پس زدیم، بیشتر خودش را مشکلی بی‌حدومرز و رام‌نشدنی نشان داد، مانند همۀ مسائل زیست‌محیطی دیگری که نتوانسته‌ایم حلشان کنیم. و در این میان به موانع یکسانی برمی‌خوریم: کسب‌وکارهای مقررات‌ناپذیر، دنیای جهانی‌شده و سبک زندگی ناپایدار خود ما.و مردم همچنان می‌خواهند با پلاستیک مقابله کنند. باید هم بخواهند. برخلاف همۀ ناملایمت‌ها، شاید جنبش ضدپلاستیک موفق‌ترین پویش جهانی زیست‌محیطی باشد که از بدو قرن حاضر تاکنون شکل گرفته است. اگر دولت‌ها به تعهداتشان پایبند باشند و جنبشْ شتاب خود را حفظ کند، اثربخش خواهد بود. استیو زینگر، تحلیل‌گر شرکت آمریکایی وود مکنزی، به من گفت: «کار بزرگی است. به‌خصوص امسال احساسات ضدپلاستیکی مصرف‌کنندگان شدیدتر شده است. شرکت‌ها مجبور خواهند شد الگوهای کسب‌وکار خود را با واقعیت‌های جدید ممنوعیت‌های پلاستیکی سازگار کنند». او همچنین گفت که تولیدکنندگان نفت با افت تقاضا مواجه خواهند شد.این همان روی مثبت پارادوکس پلاستیک است. اگر پلاستیک نمونۀ کوچک همۀ مشکلات زیست‌محیطی ماست، آنگاه طبق همین منطق، راهکارهایش نیز نمونه خواهد بود. در همین چند سال، شواهد علمی دربارۀ آسیب‌های زیست‌محیطی ناشی از پلاستیک مردم را به نظم و ساماندهی بیشتر ترغیب کرده، دولت‌ها را به اعمال مقررات واداشته و حتی توجه شرکت‌های بزرگ سوخت‌های فسیلی را نیز جلب کرده است. در سوپرمارکت‌ها خریدکنندگان کمتر درخواست بسته‌بندی کردند و در عرض یک سال شرکت نفت و گاز بی‌پی پیش‌بینی کرد که تا سال ۲۰۴۰ تولید نفت این صنعت روزانه ۲ میلیون بشکه کاهش خواهد یافت. دغدغۀ ما دربارۀ پلاستیک به رسمیت شناخته شده است. در نبرد بزرگ‌ترِ تغییرات اقلیمی، واکنش علیه پلاستیک ممکن است پیروزی کوچک اما نیروبخش و الگویی برای اقدامات آتی باشد.این یعنی باید بپذیریم که مشکلات چقدر باهم مرتبط‌اند: باید بدانیم که پلاستیک مشکلی مجزا نیست که بتوانیم از زندگی‌مان دورش کنیم، بلکه مشهودترین محصول مصرف افسارگسیختۀ ما در نیم‌قرن گذشته است. این چالش هرچند بسیار بزرگ و بی‌حدومرز است، وقتی پای صحبت‌ ریچارد تامسون نشستم، اقیانوس‌شناسی که اصطلاح میکروپلاستیک را ابداع کرد، او را خوش‌بین دیدم. گفت: «در ۳۰ سال گذشته، هیچ‌وقت این اندازه همگرایی بین دانشمندان، دنیای کسب‌وکار و دولت وجود نداشت. فرصتی واقعی برای حل این معضل پدید آمده است».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را استفن بورانی نوشته است و در تاریخ ۱۳ نوامبر ۲۰۱۸ با عنوان «The plastic backlash :what's behind our sudden rage - and will it make a difference» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «بطری خالی‌ را در سطل انداختید؟ واقعاً «هیچ» کاری برای محیط‌زیست نکردید» و ترجمۀ مجتبی هاتف ترجمه و منتشر کرده است.•• استفن بورانی (Stephen Buranyi) روزنامه‌نگار و نویسنده‌ای در زمینهٔ علم و پزشکی است که در لندن زندگی می‌کند. او تحصیلات خود را در ایمنی‌شناسی به پایان برده است و سابقاً به تحقیقات زیست‌شناختی در این زمینه مشغول بوده است.[۱] scourge[۲] Bakelite[۳] Keep America Beautiful[۴] wish-cycling: افراد معمولاً زباله‌ها را در سطل‌های بازیافت می‌اندازند به امید آنکه کسی به نحوی آن‌ها را بازیافت خواهد کرد. بیل کیگان، رئیس یک شرکت بازیافت در شهر شاکپی ایالت مینه‌سوتا، این اصطلاح را برای اشاره به چنین حالتی ابداع کرد [مترجم].[۵] Geyer, Roland, Jenna R. Jambeck, and Kara Lavender Law. "Production, use, and fate of all plastics ever made." Science advances 3.7 (2017): e1700782. ]]> استفن بورانی اقتصادوجامعه Tue, 15 Oct 2019 04:53:47 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9553/ هیکیکوموری‌ها: آدم‌هایی که سال‌ها از اتاق خوابشان بیرون نمی‌آیند http://tarjomaan.com/neveshtar/9552/ اما یانگ، ایان — هیکیکوموری اصطلاحی ژاپنی برای توصیف آدم‌هایی است که در خانه‌‌شان یا حتی فقط در اتاق خوابشان پنهان می‌شوند و برای ماه‌ها یا سال‌ها، به جز خانواده، از تمام آدم‌های دیگر جدا می‌افتند. این پدیده توجه عمومی را به خود جلب کرده است و در سال‌های اخیر مقاله‌های زیادی دربارۀ آن در رسانه‌های جریان غالب در ژاپن و دیگر کشورها نوشته شده است، اما عجیب است که روانشناسان درک کاملی از این افراد ندارند.اگرچه این حالت اولین‌بار در ژاپن توصیف شد، تا به حال نمونه‌هایی از هیکیکوموری در کشورهای اقصا نقاط جهان مثل عمان، هند، آمریکا و برزیل گزارش شده است. هیچ‌کس نمی‌داند چه تعداد هیکیکوموری وجود دارد (این واژه هم برای چنین حالت روانی‌ای به کار می‌رود و هم برای آدم‌هایی که آن را دارند)، اما پیمایش‌ها می‌گویند ۱.۷۹ درصد از ژاپنی‌های ۱۵ تا ۳۹ ساله واجد چنین خصوصیاتی هستند. با وجود این، اگرچه فرضیاتی دربارۀ عوامل ریسکِ مربوط به این بیماری ارائه شده است، اما این عوامل تا حد زیادی براساس گزارش‌هایی مربوط به چند نمونۀ محدود است، و تحقیقاتی که کل این جمعیت را دربربگیرد، کافی نیست. مطالعه‌ای جدید که در ژورنال مرزهای روان‌پزشکی۱ چاپ شده است، بخشی از این خلأ دانش را پر می‌کند.رزلاین یانگ و کیوکو نامورا، دو محقق گروه سلامت عمومی در دانشکدۀ عالی پزشکی در دانشگاه آتیکا در ژاپن، داده‌های پیمایشی از ۳۲۸۷ زن و مرد ۱۵ تا ۳۹ سالۀ شرکت‌کننده در پیمایش را تحلیل کردند که به طور تصادفی از ۲۰۰ منطقۀ شهری و حومۀ شهری متفاوت در سرتاسر ژاپن انتخاب شده بودند و نمونه‌ای از جامعۀ ژاپن بودند.شرکت‌کنندگان به سؤالاتی در این‌باره جواب دادند که چند وقت یک بار از خانه‌هایشان بیرون می‌آیند (و برای آن‌هایی که بیرون نمی‌آمدند، چه مدت بود که داخل خانه مانده بودند). محققان هیکیکوموری را هر فردی در نظر گرفتند که حداقل در شش ماه گذشته هرگز از خانه‌اش بیرون نیامده یا به‌ندرت بیرون آمده باشد، مگر اینکه فرد دلیلی منطقی برای ماندن در خانه داشته باشد، مثل اینکه باردار باشد، درگیر کار خانه باشد (بله،‌ واقعاً)، خانه‌دار باشد، یا بیماری اسکیزوفرنی داشته باشد. پاسخگویان به سؤالات جمعیت‌شناختی و سؤالاتی دربارۀ سلامت روانی خود نیز جواب دادند.گفته‌اند که هیکیکوموری در درجۀ اول پدیده‌ای شهری است. اما این چیزی نبود که یونگ و نومورا دریافتند. براساس داده‌های پیمایش، هیکیکوموری‌ها ممکن است در روستا یا در شهرهای بزرگ زندگی کنند. همچنین تصور می‌شد این موقعیت در بین مردان شایع‌تر باشد. این مطالعه اولین شواهد از میزان شیوع بیماری را فراهم می‌کند که تأییدکنندۀ این فرضیه است. با این حال، ۲۰ نفر از ۵۸ هیکیکوموری، زن بودند.یانگ و نامورا هیچ رابطه‌ای بین منطقۀ کشور، تعداد اعضای خانواده یا طبقۀ اجتماعی پیدا نکردند. اما یک متغیر جمعیت‌شناختی محلی تقویت‌کنندۀ این موقعیت بود: زندگی در ناحیه‌ای که با کسب‌وکارها و مغازه‌ها پر شده باشد. محققان دریافتند هر چه منطقه‌ای فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی بیشتری عرضه کند، درصد هیکیکوموری‌ها کمتر است. محققان می‌گویند این نوع محله‌ها می‌توانند «آدم‌ها و فرهنگ‌های متنوع و حق انتخاب‌های بیشتری برای فعالیت در فضای باز ارائه دهند و فرصت‌های شغلی بیشتری داشته باشند. مطالعات بعدی باید مشخص کنند که آیا این عوامل با هیکیکوموری ارتباط دارند یا خیر».در این نمونه، احتمال بیشتری وجود داشت که هیکیکوموری‌ها سابقۀ درمان‌ روانی داشته، ترک تحصیل کرده یا گرایش به خشونت علیه خودشان (مثلاً خودآزاری) و نه دیگران داشته باشند. چنین افرادی، بیشتر از اینکه به عضوی از خانواده که با آن‌ها زندگی می‌کند آسیب برسانند، محتمل‌تر بود که ظرف و ظروف را پرت کنند یا به دیوار مشت بکوبند. قوی‌ترین عاملْ میزان بالای مشکلات میان‌فردی بود که با میزان توافق با جملاتی مثل «از احتمال رویارویی با افرادی که می‌شناسم مضطربم»، «نگرانم که دیگران چه فکرهایی ممکن است درباره‌ام بکنند» و «نمی‌توانم خودم را در گروه‌ها جا بدهم» سنجیده شد.یانگ و نامورا می‌نویسند:این اضطراب‌ها شاید با نوعی حس تحقیر در ارتباط باشند که نشان می‌دهد این افراد می‌ترسند در موقعیت کنونی‌شان دیده شوند... برخلاف اضطراب‌هایی که در هراس‌های اجتماعی یا دلواپسی‌های اجتماعی عمومی دیده می‌شوند... یافته‌های ما دربارۀ ارتباط بین هیکیکوموری‌ها و مشکلات میان‌فردی حکایت از این دارد که هیکیکوموری‌ها از آدم‌ها و اجتماعی که می‌شناسند می‌ترسند.اگر چنین اضطراب‌هایی مردم را درون خانه‌هایشان نگه می‌دارد، چه چیز در وهلۀ اول تشویقشان می‌کند که پا پس بکشند؟ یک جواب می‌تواند مدرسه‌هراسی باشد. این پیمایش فاش کرد احتمال بیشتری دارد هیکیکوموری‌ها ترک تحصیل کنند. ظاهرا گذار از دبیرستان به دانشگاه به طور ویژه برای آن‌ها سخت است.همۀ این‌ها حاکی از یک مسیر احتمالی برای درمان هستند؛‌ حداقل یافتن راه‌هایی برای نگه داشتن جوانان در سیستم آموزشی، شاید ریسک را کاهش دهد: «با ارزیابی دقیق ترس‌هایی که احتمالاً چنین افرادی دارند، داده‌هایمان این احتمال را می‌دهند که بهبود مهارت‌های ارتباطی و مدیریت انتظارات ممکن است برای مبارزه با هیکیکوموری مفید باشد». محققان اشاره می‌کنند که این استراتژی در اصل از قبل امتحان شده و با موفقیت‌هایی همراه بوده است. این استراتژی نقطۀ قوتی دارد و آن این است که در کمال تعجب، هیکیکوموری‌ها معمولاً تنها زندگی نمی‌کنند. علیرغم تنهایی، اکثرشان با دو تا چهار عضو دیگر خانواده در یک خانه زندگی می‌کنند،‌ پس به نوعی جامعه و مکانی برای شروع دسترسی دارند.اما چالش‌های مهمی وجود دارد: داده‌ها نشان داده است که نسبت بسیار زیادی -۳۷.۹ درصد- از هیکیکوموری‌ها در گذشته سابقه‌ای از درمان روانی داشته‌اند. محققان اضافه کرده‌اند: «نسبت بالای هیکیکوموری‌هایی که به دارو وابسته هستند نیز هشدار‌دهنده است». بعضی از پاسخگویان می‌گفتند که مرتب چیزهای بی‌معنی را بررسی می‌کنند یا یک کار را بارها و بارها تکرار می‌کنند. افسردگی بالینی، اسکیزوفرنی و افکار و تلاش‌هایی برای خودکشی در این گروه بسیار رایج است.اینکه چطور تمام این عوامل به عنوان دلایل و احتمالاً نتایج هیکیکوموری با هم در ارتباط هستند، اصلاً مشخص نیست. اما یک نکته واضح است: هیکیکوموری‌ها به‌شدت از درد خودشان آگاه هستند. احتمال دارد احساس گناه شدیدی کنند که خانواده‌شان را در معرض عادت‌های عجیب خود قرار داده‌اند و همزمان، گزارش دهند که از شیوه‌های حبس خودشان در خانه احساس خفگی می‌کنند. همانطور که محققان تأکید می‌کنند، کاملاً مشخص است که مطالعات بیشتری لازم است. بااین‌همه، این کار جدید سرنخ‌های خوبی برای راه‌های تحقیقاتی مفید فراهم می‌کند و مثل دعوتی به عمل است. محققان نتیجه می‌گیرند: «شرایط هیکیکوموری‌ها مستلزم مداخلۀ فعال به جای نگرش منفعلانه‌ای است که این مسئله را صرفاً نوعی انتخاب سبک زندگی می‌داند».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اما یانگ نوشته است و در تاریخ ۱۶ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «How can we help the hikikomori to leave their rooms» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «هیکیکوموری‌ها: آدم‌هایی که سال‌ها از اتاق خوابشان بیرون نمی‌آیند» و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• اما یانگ (Emma Young) عضو انجمن روان‌شناسی بریتانیا و نویسنده و روزنامه‌نگار است. نوشته‌های او در گاردین، نیوساینتیست و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است. یانگ داستان‌نویس نیز هست و آخرین رمانش او، خودم و من (She, Myself and I) نام دارد.[۱] Frontiers in Psychiatry ]]> اما یانگ اقتصادوجامعه Mon, 14 Oct 2019 05:28:11 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9552/ چرا بچه‌دار نشدن مُد شده است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9551/ فرانک فوردی، اسپایکد — فرق است بین کسی که تصمیم می‌گیرد بچه نیاورد، و کسی که این دیدگاه را می‌پذیرد که مادری و بچه به دنیا آوردن ذاتاً ایراد دارد.آدم‌ها همیشه دربارۀ بچه‌دار شدن و تعداد بچه‌هایشان تصمیم می‌گرفته‌اند. این‌جور مسائل تصمیم‌هایی شخصی بوده‌اند، نه بیانیه‌ای دربارۀ اهمیت و معنای اخلاقیِ آوردن بچه‌های جدید به دنیا. ولی امروزه قشر مهمی از جامعه، تصمیمشان برای بچه‌دار نشدن را مثل یک نظر سیاسی قاب‌بندی و ارائه می‌کنند. حالا نوعی ایدئولوژی انسان‌گریز به وجود آمده است که خصومت با آن‌هایی را که تصمیم می‌گیرند بچه بیاورند ترویج می‌کند، و در کنارش میل روزافزونی وجود دارد که تصویری منفی از مادری ترسیم شود.ایدئولوژی ضدِ زادوولد به دو شیوه ترویج می‌شود. این دو شیوه از هم متمایز اما اغلب به هم مربوطند. اول آنکه ادعا می‌شود فرزندآوری و فرزندپروری اساساً تجربه‌هایی منفی‌اند که باید به کسی که می‌خواهد دست به آن بزند هشدار سلامت داد. دوم آنکه استدلال می‌شود بچه داشتن، غیرمسئولانه است چون بچه‌های جدید تهدیدی علیه محیط‌زیست هستند. و گویا این ایدئولوژی اثرگذار هم شده است: ارقام جدید نگران‌کننده‌ای که دفتر آمار ملی انگلستان منتشر می‌کند نشان می‌دهند که نرخ زاد و ولد در انگلستان و ولز به کمترین مقدار خود از سال ۱۹۳۸ تا امروز رسیده است. در سال ۲۰۱۸، به ازای هر هزار نفر ۱۱.۱ نوزاد زنده به دنیا آمده‌اند که رکورد پایین‌ترین نرخ را زده است.آیا مادری چیزی طبیعی است؟یکی از راه‌هایی که امروزه برای مشروعیت‌زُدایی از جایگاه اخلاقی مادری به کار می‌رود، ایده‌ای است که می‌گوید انتظارِ جامعه از زنان برای اینکه بچه داشته باشند، یک‌جور تحمیل غیرطبیعی و اجبارآور است. این روایت آنچه را گاهی «ناچاری مادرانه»۱ می‌نامند زیر سؤال می‌برد و اعلام می‌کند که مادری برای زنان نقشی طبیعی نیست. تریز شکتر در متنی که دربارۀ فیلمش به نام «زندگی به‌اصطلاخ خودخواهانۀ من»۲ نوشته است، می‌گوید علاقه داشت یک واقعه‌نگاری بکند از «اوج‌گیری جمعِ روزافزونی از زنانی که بچه نمی‌خواهند و این شعار را قبول ندارند که مادرشدن مهم‌ترین (و طبیعی‌ترین) نقش زن است». فیلمِ «تابوشکن» شکتر علیه «ناچاری مادرانه» است:این فیلم صدای آن جمعی است که بنیادی‌ترین ایده‌های ما دربارۀ هویت زنانه را به چالش می‌کشند، از جمله یک دانشجوی نوزده‌ساله که مصمّم است لوله‌هایش را ببندد، زنی که تأسفش از مادرشدن را «افشا می‌کند»، بنیان‌گذاران یک جمعِ سالخورده از اقلیت‌های جنسی، و یک کنشگر حقوق تولیدمثل که درمان‌های باروری ناموفقش باعث شد زندگی‌اش متحول شود.شکتر می‌گوید هدفش به چالش کشیدن دنیایی است «که در آن زنانگی به فرزندپروری گره خورده است». فیلم او جمع‌بندی نکته‌های کلیدی‌ای است که فعالان ضد زادوولد مطرح می‌کنند. این فیلم می‌گوید که مادری ربط چندانی به هویت زن ندارد، و پشتیبان این ادعاست که تأسف از مادرشدن شایع است. در نهایت هم به تلویح از برتری اجتماع‌های بی‌بچه می‌گوید.روایت ضد زادوولد می‌خواهد مادری را همچون تله‌ای نامطلوب و ناخوشایند ترسیم کند. در سال‌های اخیر، مفسرّان فراوانی بوده‌اند که با توسل به عبارت «تأسف مادرانه»۳ روی این ایده دست گذاشته‌اند که بسیاری از مادران وانمود می‌کنند از زندگی‌شان راضی‌اند، اما در خفا تأسف می‌خورند که بچه‌دار شده‌اند. یک مقالۀ کانادایی با عنوان «من از بچه داشتن متأسفم» می‌گوید که این حس و حال روزبه‌روز مرسوم‌تر می‌شود. این مقاله توجه مخاطب را به یک گروه ۹ هزار نفرۀ فیسبوکی با همین عنوان «من از بچه داشتن متأسفم» جلب می‌کند. مؤلف مقاله خوشحال است که تابوی «تأسف پدر و مادرها» بالاخره شکسته می‌شود. اخیراً همه، از بی‌بی‌سی («۱۰۰ زن ۲۰۱۶: والدینی که از بچه داشتن متأسفند») تا مری کلر («درون جنبش روزافزون زنانی که آرزو می‌کنند کاش هرگز بچه‌دار نشده بودند») تا تودیز پرنت («تأسف از مادری: با زندگی‌ام چه کرده‌ام؟») این تابو را پیش چشم عموم مردم آورده‌اند.برخی اصرار دارند که تأسف مادرانه شاید حتی شایع‌تر از آنی باشد که فکر می‌کنیم. به گفتۀ آن‌ها، زنان بسیار زیادی در سکوت از این عارضه رنج می‌برند و احساس می‌کنند که نمی‌توانند به کسی بگویند چه خطای بزرگی مرتکب شده‌اند. تیتر یک مقالۀ اعترافی اخیر در دیلی تلگراف به قلم یک مؤلف بی‌نام این بود: «من در خفا آرزو می‌کنم کاش هیچ‌وقت بچه‌دار نشده بودم». این مصداقی معمولی از آن روند است. مؤلف می‌نویسد از مخمصه‌ای که در آن گیر افتاده ناراضی است و از آن اوقاتی می‌گوید که «صدای آهسته‌ای در مغزم زمزمه می‌کند که اگر بچه نداشتم زندگی رؤیایی‌ام را می‌زیستم». او اضافه می‌کند: «به خاطر این رازی که در سینه دارم احساس می‌کنم خیلی تنهایم».همین کلمۀ «راز» غالباً به کار گرفته می‌شود، که بی‌تردید می‌خواهد بگوید تأسف مادرانه شایع‌تر از آنی است که تصور می‌کنیم. همچنین به‌کارگیری این واژه می‌خواهد نوعی مشوق هم باشد تا زنان بیشتری را ترغیب کند که داستانشان را با بقیه به اشتراک بگذارند. به همین خاطر، در انتهای مقالۀ اعترافی دیلی تلگراف، دبیران این عبارات را درج کرده‌اند: «آیا از بچه‌دار شدن تأسف می‌خورید؟ و آیا حاضرید به آن اعتراف کنید؟ به گفت‌وگوها در گروه فیسبوکی زنان تلگراف بپیوندید».ولی اگر تأسف مادرانه حقیقتاً یک راز است، رازِ خیلی آشکاری شده است. این روزها بحث دربارۀ تأسف مادرانه در سراسر دنیا بسیار رایج شده است. در سال ۲۰۰۹، روانکاو فرانسوی کورین می‌یر کتاب پرفروشش بی‌بچه: ۴۰ دلیل خوب برای مادر نبودن۴ را منتشر کرد. در سال ۲۰۱۶، بی‌بی‌سی می‌یر را در فهرست الهام‌بخش‌ترین ۱۰۰ زن دنیا جا داد. آلمان به طور خاص پذیرای مسألۀ تأسف مادرانه بوده است. کتاب سارا فیشر با عنوان دروغ شادی مادرانه۵ روایتی دلهره‌آور از آن وحشت‌هایی ارائه می‌کند که به گفتۀ او در پدیدۀ مادری پیش می‌آید. کتاب براندازی مادر۶ به قلم آلینا برونسکی و دنیز ویلک علیه آن ایده‌آل‌سازی سنتی از مادری در آلمان نوشته شده است. همین که هشتگ RegrettingMotherhood# (تأسف از مادری) در سال ۲۰۱۷ در آلمان ترند شد حاکی از آن است که این دغدغه حرف دل بخش‌هایی از آن جامعه است.در برخی موارد، منتقدان «نرمال‌سازی» مادری نه‌تنها خود را افشاگر رازی کثیف می‌دانند، بلکه پا را از این هم جلوتر گذاشته و فعالانه می‌کوشند به مادران کمک کنند تا از تصمیم‌هایشان فاصله بگیرند. اورنا دونات، مؤلف کتاب تأسف خوردن بر مادری۷ (۲۰۱۵) می‌گوید هدف اثرش کمک به مادرانی بود که «آرزو می‌کنند کاش مادری برای همیشه نیست و نابود می‌شد». پس لاجرم به این جمع‌بندی می‌رسیم که عموم نظرات مطرح‌شده دربارۀ تأسف مادرانه صرفاً در پی توصیف این پدیده نیست، بلکه دنبال بهنجار‌سازی آن است. از زاویۀ دید این ناظران امر بهنجارِ جدید همانا پیوند مادری با تأسف است، نه پیوند مادری با احساسات مثبت.بیگانگی با والد بودنبهنجار‌سازیِ «تأسف مادرانه» به یک روند گسترده‌تر گره خورده است که تولد و بزرگ کردن بچه‌ها را نوعی زحمت شاق می‌داند که بهتر است از آن اجتناب شود. یعنی اصل این ایده که بزرگسالان مسئولیت نسل‌های جوان‌تر را بر عهده بگیرند یک‌ عُرف تاریخ ‌مصرف‌گذشته به حساب می‌آید که با سبک ‌زندگی افراد سرشلوغ و موفق تعارض دارد.انصراف از والد شدنْ میلی است که تقصیرش غالباً به گردن دشواری‌های مالی می‌افتد. در اسپانیا و ایتالیا می‌گویند که پدیده‌ای که اصطلاحاً به آن «سندرم گهوارۀ خالی» می‌گویند، به‌خاطر تعهدات مالی و زمانی‌ای است که بچه‌دارشدن به دنبال می‌آورد. ولی این تبیین چندان موجه نیست، چون در بسیاری نقاط دنیا، بیگانگی امروزی با زاد و ولد در میان اقشار مرفه نیز به اندازۀ افراد کمتر بهره‌مند جدی است.در کرۀ جنوبی هم که پایین‌ترین نرخ زاد و ولد را در کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعۀ اقتصادی در منطقۀ آسیا اقیانوسیه دارد، صدای جنبش NoMarriage# (نه به ازدواج) بسیار بلند است. یک شبکۀ جدید به اسم ای‌ام‌آی‌اف («نخبگانِ بی‌تأهل، من دارم جلو می‌روم»۸) بازتابی از همین حس‌وحال است. جای تعجب ندارد که پیش‌بینی می‌شود امسال تعداد فوت‌شدگان در کرۀ جنوبی بیشتر از تعداد متولدین باشد.در چین، زوج‌هایی را که تصمیم می‌گیرند بچه‌دار نشوند غالباً دینک می‌نامند: «دو درآمد، بی‌بچه»۹. گزارش شده است تعداد زوج‌هایی که اعتقاد دارند بچه‌ها سبک‌ زندگی‌شان را محدود می‌کنند و بس، در چین رو به افزایش است. واژۀ بی‌خیال مترادف این دورنمای بی‌بچه شده است.در طول تاریخ، از زنان انتظار داشته‌اند که وقتی پا به بزرگسالی گذاشتند، مادری را بپذیرند و بچه به دنیا بیاورند. این انتظار هنوز رایج است. ولی هم‌اکنون نگاه منفی به مادری نیز به مصاف آمده است که می‌گوید بچه‌‌دار شدن، بلندپروازی‌های زن را عقیم می‌گذارد و کیفیت زندگی‌اش را می‌کاهد.غالباً می‌گویند که عامل بیگانگی جامعۀ قرن بیست‌ویکم با بچه داشتن، شوق زنان به استقلال بیشتر است. گاهی نیز اوج‌گیری روحیۀ ضد زادوولد را به نفوذ فمینیسم گره می‌زنند. این موارد شاید در تبلور حال‌وهوای ضد زادوولد نقش داشته باشند، ولی عوامل قدرتمندتر دیگری هم در کارند.یک اتفاق مهم آن است که نگاه به جنبه‌های فراوانی از وجود بشر از دریچۀ بیماری رایج شده است. خصوصاً نوعی از اجتماعی‌شدن بر جوان‌ها اِعمال می‌شود که آن‌ها را تشویق می‌کند مسائل و مشکلات وجود (درد، سرخوردگی، فشار، اضطراب) را از دریچۀ روان‌شناسی ببینند. آن‌ها به گونه‌ای بزرگ شده و آموزش دیده‌اند که از فشارها یا تجربه‌های چالش‌برانگیز یا ناراحت‌کننده مصون باشند. شیوۀ فعلی اجتماعی‌شدن، به‌جای آنکه ظرفیت کودکان در کسب استقلال را پرورش دهد، جوانان را تشویق می‌کند که نسبت به «آسیب‌پذیری‌‌شان هوشیار» باشند.در چنین شرایطی، توجه جوان‌ها از شوق بزرگ شدن، به‌عهده‌گرفتن نقش‌های بزرگسالان، و پذیرفتن وظیفه و مسئولیت، به چیزهای دیگر معطوف می‌شود.این یکی از دلایلی است که زنان (و مردان) جوانِ بیست‌و‌چند ساله مدعی‌اند که بچه نمی‌خواهند. آن‌هم هرگز. بی‌تردید بعضی از این جوان‌ها در بُرهه‌ای تغییر نظر می‌دهند و تصمیم می‌گیرند بچه‌دار شوند. اما شیوۀ مطمئن و قاطعانه‌ای که در ابراز امیالِ ضد زایش خود دارند حاکی از آن است که هم‌اکنون معتقدند پرهیز از فشار پدر و مادر شدن کاملاً معقول و منطقی است.جنبش ضدانسان‌گرایانه علیه تولدیک دکترین ضدانسان‌گرایانه هم بر بیگانه‌شدن برخی اقشار جامعۀ غربی از مادری صحّه می‌گذارد: این دکترین، بشریّت را نه راه‌حل مشکلات دنیا، که علت این مشکلات می‌شمارد.در دهه‌های اخیر، بخش عمده‌ای از جنبش محیط‌زیست‌گرا به سمتِ شعارهای تندوتیزِ انسان‌گریز رفته است. به گفتۀ برخی از آن‌ها، انسان‌ها نوعی سرطان‌اند که به جان محیط‌زیست افتاده‌اند. پیروان مکتب بوم‌شناسی ژرف‌نگر۱۰ مدعی‌اند که بشریت از طریق ایدئولوژی انسان‌مَدار که طبیعت را منبع سود و فایده برای انسان می‌شمارد، موجب تباهی سیاره‌مان شده است. انسان‌ها غالباً در نقش انگل ترسیم می‌شوند، و این امر هم محدود به افراد تندرو و حاشیه‌ای نیست. مایکل میچر، وزیر سابق دولت حزب کارگر، گفت انسان‌ها نوعی «ویروس» هستند که تن زمین را مبتلا به بیماری می‌کند. جیمز لاولاک، مبدع مشهور «فرضیۀ گایا»۱۱، می‌گوید انسان‌ها «از برخی جهات شبیه نوعی ارگانیسم بیماری‌زا یا سلول‌های یک تومور یا غده رفتار می‌کنند». متعاقباً، به گفتۀ لاولاک، تعداد ما افزایش یافته است و «گونۀ انسان اکنون چنان زیاد شده که به ناخوشی جدی‌ای برای سیاره‌مان تبدیل شده». او نتیجه می‌گیرد که «گایا از طاعون آدمیان در رنج است».در غرب، لابی‌های کنترل جمعیت سرگرم انتقاد از آن‌هایی‌اند که خانواده‌های بزرگی دارند، چنان‌که برچسب «مسئولیت‌ناپذیری زیست‌محیطی» به آن‌ها می‌زنند. با بچه‌دارشدن، خصوصاً اگر تعداد بچه‌ها زیاد باشد، مثل یک جنایت اقلیمی برخورد می‌شود. شاهزاده هری، در آن نسخه‌ای از مجلۀ وُگ که همسرش مگان مرکل دبیرش بود، همین هفته این ایده را اعلام کرد و وعده داد که تحت لِوای پایداری اقلیمی فقط دو بچه بیاورد.از این منظر، یک انسان اضافه یعنی یک عالَم انتشار بیشتر کربن. که ظاهراً به همین دلیل بهتر است این انسان‌های اضافه اساساً به وجود نیایند. به تعبیر تراست جمعیت بهینه۱۲ (که نامش را به «جمعیت مهم است» تغییر داده است)، «یک آدم ناموجود هیچ رد پای زیست‌محیطی‌ای ندارد؛ صرفه‌جویی او در انتشار کربن فوری و کامل است».و الآن با کنشگران تغییرات اقلیمی مواجهیم که جنبش برث‌استرایک۱۳ را شکل داده‌اند. آن‌ها تصمیم گرفته‌اند که «به‌خاطر وخامت بحران اقلیم‌شناختی و بی‌عملی فعلی قوای حاکم در مواجهه با این تهدید وجودی» فرزندآوری را کنار بگذارند. وب‌سایت این جنبش اعلامیه‌های شخصی از جانب کسانی را منتشر می‌کند که فکر می‌کنند به دنیا آوردن بچه خطاست. آلتا، ۳۹ ساله، می‌گوید:اولویت شوهرم و من این است که از آوردن یک بچۀ دیگر در شرایط تحمل‌ناپذیر آینده از قبیل موج‌های گرما و خشکسالی پرهیز کنیم، خصوصاً که می‌بینیم بچه‌ها همین امسال دارند در هند و پاکستان در نتیجۀ موج‌های گرما جان می‌دهند.امروزه سلبریتی‌ها نیز این ایده را تأیید می‌کنند که بچه‌آوردن یک‌جور جنایت علیه محیط‌زیست است. مایلی سایرس می‌گوید نسل هزاره «نمی‌خواهد تولید مثل کند چون ما می‌دانیم زمین از پس این بار برنمی‌آید».البته جنبش برث‌استرایک افراطی‌ترین و حزن‌انگیزترین جلوه از این فرهنگ ضدانسان‌گرایانه‌ای است که بر مَدار منفی‌نگری و بدبینی می‌چرخد. آنچه ایشان را به این نتیجه می‌رساند که اگر آدم‌ها از بچه‌دارشدن دست بکشند دنیا جای بهتری خواهد شد، صرفاً تعلق خاطر عمیقشان به محیط‌زیست نیست، بلکه انسان‌گریزی‌شان هم در آن نقش دارد. در نگاه آن‌ها، بچه‌ها آلاینده‌های سیاره‌اند. این دیدگاه دقیقاً با همان حس‌وحالی جور درمی‌آید که والدشدن را هدفی نامطلوب و «مشکل‌آفرین» می‌بیند.تا همین اواخر، بچه‌ها لطف خدا و برکت زندگی شمرده می‌شدند. اکنون، افراد زیادی می‌گویند که بچه‌نداشتن لطف و برکت است. در نهایت، دلیل این بی‌ایمان شدن به روح بشر، نه اقتصادی است و نه زیست‌محیطی. بلکه موتور اصلی این جنبش ضد زادوولد آن است که این اقشارِ جامعه امروزه به سختی می‌توانند معنایی برای زندگی بیابند. بازیابی اعتمادمان به روح بشر و فضایل قدیمی بشری، بهترین پادزهر برای این چرخش علیه بچه‌‌دار شدن است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرانک فوردی نوشته است و در تاریخ ۹ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «The turn against motherhood» در وب‌سایت اسپایکد منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «چرا بچه‌دار نشدن مُد شده است؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• فرانک فوردی (Frank Furedi) استاد بازنشستۀ جامعه‌شناسی در دانشگاه کنت است. عمدۀ شهرت او به خاطر تحقیقاتی است که دربارۀ جامعه‌شناسی ترس، آموزش و بچه‌داری انجام داده است. سیاست ترس (Politics of Fear) و ترس چطور کار می‌کند؟ (How Fear Works) از کتاب‌های اوست. وب‌سایت ترجمان تاکنون چندین مطلب از فرانک فوردی ترجمه و منتشر کرده است که «تاریخ پنهان سیاست‌های هویتی» و «ابلهان کتاب‌باز» از جملۀ آن‌ها هستند. انتشارات ترجمان علوم انسانی نیز یکی از کتاب‌های فوردی با عنوان قدرت خواندن؛ از سقراط تا توییتر، را ترجمه و منتشر کرده است.[۱] maternal inevitability[۲] My So-Called Selfish Life[۳] maternal regret[۴] No Kids: 40 Good Reasons Not to Be a Mother[۵] The Lie of Maternal Happiness[۶] The Abolishment of Mother[۷] Regretting Motherhood[۸] Elite Without Marriage, I Am Going Forward[۹] Double Income, No Kids[۱۰] Deep Ecology: یک فلسفۀ بوم‌شناسی و محیط‌زیستی که می‌گوید موجودات زنده، فارغ از آنکه به درد انسان بخورند یا خیر، ارزش ذاتی دارند [مترجم].[۱۱] Gaia hypothesis: این فرضیه مدعی است که سیارۀ زمین مثل یک موجود زنده، دارای حیات است [مترجم].[۱۲] Optimum Population Trust[۱۳] BirthStrike: به معنای اعتصاب زایمان یا تولد [مترجم]. ]]> فرانک فوردی اقتصادوجامعه Sun, 13 Oct 2019 05:31:14 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9551/ ساپورت، ورزش و سالاد؛ روزمرگی‌های مقدس زن ایدئال http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9544/ جیا تولنتینو، گاردین — زنِ ایدئال همیشه نوعی چهرۀ عام است. شرط می‌بندم می‌توانید آن نسخه‌ای از او را که امروزه مجلس‌گردان است تصویر کنید. سنش معلوم نیست، اما مصمم است تا جوان به‌نظر برسد. موهایش براق و نرم است، با چهرۀ تمیز و بی‌آزار کسی که باور دارد برای تماشاشدن آفریده شده است. اغلب هنگامی او را می‌بینید که دارد از چیزهای تجملی لذت می‌برد؛ روی سواحل دوردست، زیر ستاره‌های کویر، پشت میزی که به‌دقت آراسته شده، محصور در میان دارایی‌های زیبا و دوستان خوش‌عکس. به‌نمایش‌گذاشتن خود در فراغتْ یا اصلِ کارِ اوست یا بخش ضروری آن؛ در این مورد رفتار او زیاد نامعمول نیست؛ امروزه برای خیلی‌ها، به‌خصوص زنان، بسته‌بندی و مخابرۀ تصویرشان مهارتی است که بلافاصله به درآمد می‌رسد. او برندی شخصی دارد و احتمالاً یک دوست‌پسر یا همسر: مردی که تحقق جسمانیِ مخاطبان نادیده و همیشگی اوست، تأییدکنندۀ جایگاه او در مقام موضوعی جالب، چیزی ارزشمند، و نمایشی چشمگیر و خودساخته‌ با بینندگانی ثابت‌قدم.حالا می‌توانید این زن را ببینید؟ او شبیه به یک پست اینستاگرام است، یعنی زنی معمولی که درس‌های بازار را بازتولید می‌کند، و به‌همین‌ترتیب زنی معمولی به زن ایدئال تکامل می‌یابد. این فرایند نیازمند بیشترین اطاعت ممکن از سوی زن مورد نظر و همچنین -در حالت ایدئال- اشتیاق واقعی اوست. این زن صادقانه به هرچه که بازار از او بطلبد، علاقه‌مند است (ظاهر خوب، القای اینکه جوانی‌اش به‌مدت نامعلومی به درازا می‌انجامد، مهارت‌های پیشرفتۀ ارائه و مشاهدۀ خود). او به‌همان‌اندازه به هرآنچه که بازار به او عرضه می‌کند نیز علاقه‌مند است؛ به ابزارهایی که به او اجازه می‌دهند جذاب‌تر به‌نظر برسد تا ازاین‌رهگذر حتی بیش‌ازپیش ارائه‌پذیر باشد، تا بتواند تا جای ممکن از موقعیت خاص خود ارزش استخراج کند.به‌عبارت‌دیگر، زن ایدئال همیشه در حال بهینه‌سازی است. او از فناوری بهره‌ای توأمان در شیوۀ مخابرۀ تصویرش و بهبود وسواسی همان تصویر می‌برد. ظاهر موهایش حکایت از خرجی گزاف دارد. زن ایدئال پول زیادی خرج مراقبت از پوستش می‌کند، فرایندی که همچون آیینی معنوی جنبه‌ای قدسی پیدا کرده و عمومیت پیش‌پاافتادۀ کوک‌کردن ساعت برای صبح را به خود گرفته است.کاری که پیش‌ازاین با آرایش میسر بود، اینک مستقیماً در صورتش جا خوش کرده است: گونه‌ها یا لب‌هایش برجسته شده‌اند، یا رد برخی خطوط زدوده شده‌اند و مژه‌هایش هر چهار هفته یک بار به‌دست شخصی حرفه‌ای که کارکردن با مژه‌های منحصربه‌فرد و چسب را بلد است، کشیده می‌شوند. این ماجرا دربارۀ بدنش نیز صادق است که دیگر نیازی به تجهیزات سنتی ازقبیل لباس و زیرپوش‌های کارساز ندارد؛ با ورزش‌کردن ازپیش شکل داده شده است و این ضامن این است که چیزهای اندکی برای پنهان‌کردن یا از نو آراستن وجود دارند.همه‌چیز دربارۀ این زن به‌نحوی پیشگیرانه کنترل‌شده است، تاجایی‌که او از پس القای خودانگیختگی و، حتی مهم‌تر، هیجانِ آن بر می‌آید؛ او که کار کرده تا خود را از شر موانع مصنوعی زندگی‌اش خلاص کند، اغلب احساس می‌کند که حقیقتاً آسوده‌خاطر است. زن ایدئال می‌تواند هرآنچه می‌خواهد باشد، مادامی‌که بتواند براساس این باور عمل کند که کامل‌کردن خودش و کارآمدکردن رابطه‌اش با جهان می‌تواند هم کار و هم لذت، یا به‌عبارت دیگر، «سبک زندگی» باشد. زن ایدئال پا به طبقۀ آب‌میوه‌های گران‌قیمت، کلاس‌های ورزشی ویژه، مراقبت‌های روتین از پوست و تعطیلات می‌گذارد و با شادمانی همانجا می‌ماند.نظر اغلب زنان دربارۀ خودشان این است که متفکرانی مستقل‌اند. حتی مجله‌های مخصوصِ این زنانِ براق اکنون روایت‌های سلسله‌مراتبی دربارۀ اینکه قیافه‌مان چطور باید باشد، باید با چه کسی و چه وقت ازدواج کنیم، یا چگونه باید زندگی کنیم را با نگاهی شکاکانه مردود می‌دانند. اما جُلبکِ روانیِ زن ایدئال، به‌گونه‌ای تکامل یافته تا در زیست‌بومی که تظاهر می‌کند دربرابر آن مقاوم است، بقا یابد. اگر زنان شروع کنند به مقاومت دربرابر نوع خاصی از زیبایی‌شناسی، مثلاً استفادۀ بیش‌ازحد از فوتوشاپ، آنگاه آن زیبایی‌شناسی صرفاً عوض می‌شود تا برایمان مناسب شود؛ قدرت تصویر ایدئال هیچگاه واقعاً از بین نمی‌رود. اکنون برانگیختن شکاکیت زنان نسبت به تبلیغات یا تصاویرِ روی جلد مجلات، تصاویری که به دستِ افرادی حرفه‌ای تولید می‌شوند، خیلی ساده است. مشکوک‌بودن به تصاویری که همتایانمان تولید می‌کنند سخت‌تر، و وادارکردن ما به مشکوک‌بودن نسبت به تصاویری که خودمان از خود، برای لذت و منفعت تولید می‌کنیم، تقریباً غیرممکن است؛ هرچند، در زمانه‌ای که استفادۀ زیاد از شبکه‌های اجتماعی به‌نحوی گسترده، به‌منزلۀ یک توانمندی شغلی فهمیده می‌شود، بسیاری از ما خواه‌ناخواه به نوعی متخصص نیز به شمار می‌رویم.زن ایدئال امروزی از آن‌گونه است که به‌راحتی با فمینیسم بازارپسند و جریان اصلی آن هم‌زیستی می‌کند. سامان‌بندی این نوع فمینیسم حول محور تماشایی و جذاب‌بودن برای بیشترین تعداد افراد ممکن است؛ این فمینیسم برای موفقیت فردی زنان ارزشی بی‌اندازه قائل بوده است. فمینیسمْ ستمگری زن ایدئال را از بین نبرده بلکه درعوض، آن را مستحکم‌تر و پیچیده‌تر کرده است. احتمالاً این روزها اگر زنی معمولی زندگی‌اش را صرف گام‌برداشتن به‌سوی سراب آرمانی‌شدۀ تصویر خودش از خویشتن کند، از لحاظ روانی آسوده‌تر از همیشه است. او می‌تواند باور کند -به‌اندازۀکافی معقول است و تشویق همه‌جانبۀ فمینیسم را نیز به همراه دارد- که خودش معمارِ نوعِ قدرت باشکوه، دائمی و اغلب همراه با لذتی است که این تصویر بر زمان، پول، تصمیمات، نفس و روح او اعمال می‌کند.یادگیریِ طریقۀ «بهترشدن» در زنانگیْ پروژه‌ای مضحک و اغلب غیراخلاقی است؛ زیرمجموعه‌ای از پروژۀ بزرگتر و به‌همان‌اندازه مضحک و غیراخلاقیِ یادگیریِ بهترشدن در زندگی تحت سرمایه‌داری پرشتاب است. در این جست‌وجوها، اغلب لذت‌ها درنهایت دام از کار در می‌آیند و هر مطالبۀ عمومی‌ای، تا ابد تشدید خواهد شد. رضایت، در سازوکار این سیستم، لاجرم خارج از دسترس باقی می‌ماند.اما هرچه اوضاع وخیم‌تر می‌شود، انسان اجبار بیشتری به بهینه‌سازی پیدا می‌کند. من هربار که کاری انجام می‌دهم که احساس کارآمدی و نفع شخصی در آن وجود دارد، به این موضوع فکر می‌کنم؛ کارهایی مثل رفتن به کلاس بار۱ یا خوردن ناهار در یک رستوران زنجیره‌ای و بیرون‌برِ۲ مخصوص سالاد، مثل سوییت‌گرین، که بیشتر به یک ایستگاه سوخت‌گیری شبیه است تا مکانی برای غذاخوردن. من اکثر مواقع به‌طرز زننده‌ای تند غذا می‌خورم -دوستم یک بار گفت غذا را طوری می‌جوم که انگار کسی قرار است آن را از جلویم بردارد- و در سوییت‌گرین حتی تندتر غذا می‌خورم زیرا (همان‌طور که دربارۀ خیلی از چیزهای زندگی صادق است) حتی یک ثانیه صبر می‌تواند کاری کند تا از این ساختار وحشت کنید. سوییت‌گرین اعجاز بهینه‌سازی است: می‌تواند کار صف ۴۰ نفره‌ای را که شبیه به ماری است که سر خود را پایین آورده و در حال پیامک فرستادن و گوش‌دادن به موسیقی است، در ۱۰ دقیقه راه بیاندازد، درحالی‌که مشتری‌ها، پشت سر هم، یک سالاد سزار کلم‌برگ با مرغ سفارش می‌دهد بدون اینکه حتی به دیگری نگاهی بیاندازد، به صف آدم‌هایی نگاه می‌کنم با پوست تیره‌تر که کلاه توری روی سر دارند و به سالادهای سزار کلم‌برگ‌، مرغ اضافه می‌کنند. گویی رسالتشان در زندگی همین است. و رسالت مشتریانشان این که روزی ۱۶ ساعت ایمیل بفرستند و بعد استراحتی کوتاه بکنند، تنها در حد قورت‌دادن کاسه‌ای مواد مقوی که قرار است از آن‌ها در برابر سبک ناسالم زندگی حرفه‌ای شهری مراقبت کند.تشریفاتی و منظم‌بودن این فرایند (و این واقعیت که سوییت‌گرین واقعاً خوب است)، آن نیرنگ فشرده و دَوَرانی را پنهان می‌کند که خصیصۀ نوع زندگی‌ای است که با آن تناسب دارد. مشتریِ ایدئالِ سالاد نیاز دارد تا سالاد ۱۲ دلاری‌اش را در ۱۰ دقیقه بخورد، زیرا زمان اضافی را لازم دارد تا کارایی‌اش را در شغلی که در وهلۀ اول به او اجازۀ خوردن منظم سالادهای ۱۲ دلاری را می‌دهد حفظ کند. او احساس نیازی جسمانی به این سالاد ۱۲ دلاری می‌کند، زیرا این مطمئن‌ترین و ساده‌ترین راه برای ساختن سدی از ویتامین دربرابر سوءکارکردهای عمومی ملازمِ شغلی است که خوردن سالاد برای آن لازم است و حقوقش کفاف آن را می‌دهد. همان‌طور که مت بوکانان در آول در سال ۲۰۱۵ نوشت، سالاد به‌نحوی مهندسی شده تا «دست‌ها و چشم‌های شخص را از وظیفۀ مصرف مواد مغذی خلاص کند تا تمرکز ارزشمند او بتواند معطوف به یک نمایشگر کوچک باشد. چون آن نمایشگر این تمرکز را بیشتر می‌طلبد تا فرد بتواند داده مصرف کند: ایمیل کاری یا کاتالوگ تقریباً بی‌انتهای آمازون یا فید خبری واقعاً بی‌انتهای فیسبوک، جایی‌که شخص درحالی‌که پوشک می‌خرد یا درگیر تبلیغاتِ همخوان‌شده‌ای می‌شود که بین تصویر بچه‌ها و پست‌هایی که الکی نیست پخش شده‌اند، و آدم با تولید درآمد برای یک شرکت اینترنتی بزرگ بازدهی دارد، و این به‌وضوح برای اقتصاد خوب است، یا دست‌کم قطعاً بهتر است از گذران وقت ناهار با خواندن کتابی که از کتابخانه قرض گرفته‌اید، چون از کتاب خواندن چه پولی عاید چه کسی می‌شود؟»آنچه بوکانان توصیف می‌کند، بنابر شرایط امروزی، زندگی خوبی است. معنای آن پیشرفت و تمایز فردی است. این کاری است که زمانی انجام می‌دهی که کمی در زندگی پیش افتاده‌ای و می‌خواهی کمی پیشتر بیفتی. جنبۀ هَمِستری ماجرا اکنون مدت‌هاست که مشهود است.۳ اما امروزه، در اقتصادی که ویژگی اصلی‌اش تزلزل است، آنچه صرفاً احمقانه و انطباقی بود تبدیل به احمقانه و اجباری شده است. آسیب‌پذیریِ همیشه‌درصحنه باید به هر قیمتی دور نگه داشته شود. و بنابراین من روزهایی که نیاز دارم تا به‌سرعت سبزیجات بخورم به سوییت‌گرین می‌روم، روزهایی که تمام هفته تا ساعت ۱ بامداد کار کرده‌ام و وقتی برای شام درست‌کردن نداشته‌ام چون باید دوباره تا ۱ بامداد کار کنم؛ و در سوییت‌گرین مثل یک چُلمن سعی می‌کنم تا از این‌سوی کانتر شیشه‌ای تماس چشمی برقرار کنم، انگار این کار می‌تواند تسکینی باشد بر نیاز سربه‌فلک‌کشیده به بازدهی‌ای که این دو صف انسان را مجبور کرده تا یکی‌شان تمام روز سالاد سزار کلم‌برگ درست کند و دیگری آن سالادها را ببلعد، و بعد سالادم را «چنگ می‌زنم» و در کمتر از ده دقیقه در حال خواندن ایمیل آن را می‌خورم.در شرایط اجبارِ مصنوعی اما دائماً فزاینده، افتادن به ورطۀ سامان‌دادن به زندگی پیرامون فعالیت‌هایی که به‌نظرتان مضحک و احتمالاً غیرقابل‌دفاع‌ می‌آیند راحت است. زنان مدت‌های مدید است که با این مسئله به‌خوبی آشنایی دارند.من درزمینۀ فعالیت‌های جسمانیِ کاربردی ازقبیل خوردن سبزیجات و ورزش‌کردن، دچار بلوغ دیررس بودم. در کودکی ژیمناست بودم و بعداً تشویق‌گر۴، اما یکی از این‌ها مفرح و دیگری به‌نحوی غیررسمی اما واقعی، جزو ملزومات بود: در مدرسۀ من مجبور بودی ورزشی را انتخاب کنی و من فاقد هماهنگی چشم و دست برای سایر ورزش‌ها بودم. در نوجوانی، قوت غالبم پیتزا و سُسِ پنیر و شیرینی رولِ دارچینی بود، زیرا تلاش می‌کردم تا در آن برهۀ طولانی‌ای که انتظاراتِ ناگهانیِ زیبابودن، دخترها را از پا در می‌آورد و آنورکسیا۵ و بولیمیا۶ را مثل ویروس به همدیگر منتقل می‌کنند، با بی‌علاقگی و لذت‌جویی خودم را مصون کنم. بیش از ۵ سال فکر می‌کردم برایم بهتر است که اندکی ناسالم باشم و جست‌وجوی فعالانۀ موضوعات مرتبط با بدن را به حال خود رها کنم.همه‌چیز زمانی‌ تغییر کرد که ۲۱ ساله بودم و در سپاه صلح داوطلب شدم. در آن شرایط، غیرممکن بود که زیاد به فکر ظاهرم باشم، ولی سلامت چنان اهمیت بلاواسطه‌ای داشت که یک دم از آن غافل نبودم. به‌عنوان اقدامی پیشگیرانه علیه فروپاشی روانی، تمرین هر روزۀ یوگا را توی اتاقم شروع کردم. وقتی در سال ۲۰۱۱ به آمریکا برگشتم، آن را ادامه دادم. یوگا به من کمک کرد تا طی فرایند سازگاری مجدد، زمانی‌که مدام تحت هجوم وحشت و بیهودگی معنوی، احساس می‌کردم شکست خورده‌ام، با خودم مهربان باشم.و بعد در سال ۲۰۱۲، در پایان یک جلسۀ یوگا، احساس کردم چیزی عوض شد. مشغول تحصیلات عالی بودم و غوطه‌ور در دوره‌ای پر از آبجوهای روزانه و کشفِ بی‌پایان خویشتن؛ در وضعیت درازکشیدۀ استراحت پایانی بودم، و ناگهان متحیر شدم از اینکه چرا بی‌تحرکی قرار است آرام‌بخش باشد؟ شبح رکود خیمۀ سنگینی بر زندگی‌ام زد. ناگهان دلم برای آن بخش وجودم که زیرکی، سختی و نظم برایش مهیج بود تنگ شد. من این غرایز را در ذهنم هدایت و آن‌ها را از بدنم پنهان می‌کردم، اما چرا؟ در آن لحظه به چیزی قوی‌تر از یوگا احتیاج داشتم، یوگایی که راحتی بی‌حدوحصرش درست همان موقع یادم انداخته بود که نمی‌دانستم دارم چه می‌کنم، و احتمالاً هرگز نخواهم دانست.بنابراین چند روز بعد در همان هفته، آگهی تخفیفِ جلسۀ اول رایگانِ باشگاهی به نام پیور بار را پرینت گرفتم. مربی‌ای به من خوشامد گفت که شبیه جسیکا رَبیت بود: چشمانی سبز، بدنی که ناباورانه مثل ساعت شنی بود، و موهایی به رنگ عسل که تا کمرش می‌رسید. مرا به درون اتاقی هدایت کرد که همچون غار تاریک بود و پر از زنانی عضلانی که عصاهای قرمز رنگ مرموزی را بلند کرده بودند. دیوار روبه‌رو آینه‌کاری شده بود. زنان به انعکاسشان خیره شده بودند و با چهره‌هایی مصمم آماده می‌شدند.کلاس آغاز و بلافاصله وضعیت اضطراری حاکم شد. بار ورزشی شیدایی و تشریفاتی است که اغلب با موسیقی کرکننده و رقص نور همراه است. مجموعۀ سریع وضعیت‌ها و حرکت‌هایی که توسط مربی دیکته و تحمیل می‌شوند، شبیه به کاری است که یک رقاص باله چنانچه به ملاجش بکوبید و مجبورش کنید قرص کافئین را با دماغ بالا بکشد انجام خواهد داد؛ برنامه‌ای افراطی و تکراری از حرکات دست‌ها، بلندکردن پاها و حرکاتی با محوریت لگن.آخر جلسه ماهیچه‌های پایم ذوب شده بودند. جسیکا چراغ‌ها را خاموش کرد و با صدای جیغ‌مانندی گفت که حالا وقت «رقص پشت» است، عبارتی که، درحالی‌که داشتم روی زمین می‌افتادم، فکر کردم شبیه به چیزی است که آدم‌ها در یک اجتماع مربوط به والدین ممکن است به‌عنوان حسن تعبیری برای عمل جنسی از آن استفاده کنند. درواقع نیز تظاهر به چنان چیزی بود: به پشت دراز می‌کشیم و بدنمان را در تاریکی به سمت بالا می‌کشیدیم ... چراغ‌ها روشن شدند. جسیکا نجوا کرد «خانم‌ها، خسته نباشید». همه دست زدند.لوته بِرک در دهۀ ۶۰، ورزش بار را ابداع کرد. او رقاص باله‌ای یهودی بود که روش تمرینی براساس تمرین‌های آن رقص بسط داد؛ او در ۴۶ سالگی، با بدنی که با انضباطی سفت‌وسخت، مثل یک بیلبورد متحرک بود، در زیرزمینی در خیابانِ منچسترِ لندن، یک باشگاه ورزشی مختص بانوان را بنیان گذاشت. اینک، بار در سراسر ایالات متحده پابرجاست. ظهور آن از چند جنبه بی‌سابقه است: تاجایی‌که به روش‌های تمرینی مربوط است، هیچ‌ ورزشی به این گرانی و یکنواختی چنین محبوب نشده است. یوگای داغ و پیلاتس همه‌جا هستند، اما تا سطح باشگاه‌های فردی گسترش یافته‌اند، نه در سطح باشگاه‌های زنجیره‌ای در سراسر کشور. (به‌علاوه، کلاس‌های یوگا اغلب هزینه‌ای حدود ۲۰ دلار یا کمتر دارند، درحالی‌که بار، اگر کل قیمت آن را بپردازید، اغلب دو برابر یوگا خرج برمی‌دارد). گویا در میان صدها هزار زن از محیط‌های سیاسی و فرهنگی به‌شدت گوناگون، توافق بر سر اینکه این ورزش ارزشش را دارد ساده است.من در دورۀ تحصیلات دانشگاهی‌ام در غربِ میانه به آن ایمان آوردم. نخست با تمرینات جسمانی منظم به‌روشی دخترانه -رقص، ژیمناستیک، تشویق‌گری- و سپس با یوگا که ورودِ بالینی من به چیزی بود که به‌آرامی متوجه‌اش می‌شدم: اینکه می‌توانستی بدون تبعات منفی آشکار، حس بدنت را از درون کنترل کنی و بیرون آن را با پول‌دادن به افرادی برای تعلیم‌دادنت در اتاق‌های آینه‌کاری شده، بتراشی. بار برای بودجۀ دانشگاهی من زیادی گران بود، اما به پرداخت آن پول ادامه دادم. به‌نظر نوعی سرمایه‌گذاری روی یک زندگی کاربردی‌تر می‌رسید.آیا داشتم روی سلامت سرمایه‌گذاری می‌کردم؟ تا اندازۀ کمی بله. بار مرا قوی‌تر کرده و حالت بدنم را بهبود بخشیده است. به من این فراغت تجملاتی را -که از دسترس افراد بسیاری، به‌دلایل احمقانۀ بسیار خارج است- بخشیده که مجبور نباشم به بدنم فکر کنم، زیرا اغلب اوقات حس خوبی دارد، اکثر اوقات سالم است.اما استقامتی که بار آن را می‌سازد احتمالاً بیشتر روانی است تا جسمانی. آنچه بار واقعاً به درد آن می‌خورد بخشیدن تناسب اندام به شما برای زندگی بیش‌ازحد پرشتاب سرمایه‌داری است. این ورزش بیش‌ازآنکه شما را برای دویدن در ‌ماراتن آماده کند، برای روز کاری ۱۲ ساعته، یا یک هفته با یک بچه بدون نظام مراقبت از کودکان، یا برگشت عصرگاهی از سر کار سوار بر قطاری درب و داغان آماده می‌کند. شباهت بار به ورزش مثل شباهت سوییت‌گرین به غذاخوردن است: هر دو را بهتر است به‌مثابۀ سازوکارهایی دسته‌بندی کرد که به شما برای سازگاری با عذابِ قراردادی و طولانی‌مدت کمک می‌کنند. بار در قالب یک ورزش، برای زمانه‌ای ایدئال است که در آن همه مجبورند دائم کار کنند -می‌توانید پنج دقیقه بعد از آن بدون نیاز به دوش‌گرفتن به دفتر کارتان برگردید- و در آن کماکان از زنان انتظار می‌رود تا به‌نحوی غیرمنطقی ظاهر خوبی داشته باشند.و البته این بخش دوم، یعنی قضیۀ ظاهر است که باعث می‌شود بار برای این‌همه آدم ارزشمند باشد. این ورزش نتیجه‌محور و برپایۀ ظاهر است؛ همان فرقه‌گرایی کراس‌فیت یا جلسات بوت کمپ را دارد، اما هدف آن به‌جای قدرت، ظاهر است. دررابطه‌با حرکات واقعی، تنها ارتباط گنگی با رقص باله دارد، اما ازلحاظ مفهومی، برای امر اقناع ضروری است. در میان زنان، رقاص‌های باله دلیل مشروعی دارند تا مرتب و منضبط به‌نظر برسند. زنان پرشمار دیگری نیز وجود دارند که لاغر و باوقارند -مدل‌ها، اسکورت‌ها، هنرپیشه‌ها- اما رقاص‌های باله تنها به‌خاطر ظاهر یا اجرا به استانداردهای زیبایی دست نمی‌یابند، بلکه ورزش قهرمانی و هنر نیز از اهداف آن‌هاست. و بنابراین روشی تمرینی که حتی شمه‌ای از باله داشته باشد این تأثیر ظریف را دارد که به زنان معمولیْ درکِ نوعی هدف جدی، هنری و حرفه‌ای را در جست‌وجوی هیکل ایدئال بدهد. این نوعی سرمایه‌گذاری خوب، یا به بیان دقیق‌تر، خودفریبیِ عملگرایانه است. اینکه یاد بگیریم چگونه درون سیستمی تحلیل‌برنده کارکرد مؤثرتری داشته باشیم: به‌نظر من دلیل اینکه افراد جلسه‌ای ۴۰ دلار برای کلاس‌های بار می‌دهند همین است، این که سرمایه‌گذاری‌ای است که همیشه سود می‌دهد.عبارت «بهینه‌سازی» به این معنی که ما امروزه استفاده می‌کنیم، اولین بار در میانۀ قرن نوزدهم در علم اقتصاد به کار رفت. ویلیام استنلی جونز در کتاب نظریۀ اقتصاد سیاسی نوشت «ارضا کردن خواسته‌هایمان به بهترین نحو با کمترین تلاش -تأمین بیشترین مقدار از آنچه مطلوب است با صرف کمترین مقدار از آنچه نامطلوب است- به عبارت دیگر، مسئلۀ اقتصاد بیشینه‌کردن لذت است». همۀ ما می‌خواهیم از آنچه داریم نهایت بهره را ببریم.امروزه، اصل بهینه‌سازی -بنابر تعریف فرهنگ لغت: فرایند رساندن چیزها «به نهایت کمال، کاربرد یا تأثیر ممکن»- در افراط شکوفا می‌شود. حتی صنعت کاملی برای تهیۀ لباس فرم بهینه‌سازی سر بر آورده است: اَتْلِژِر۷، لباسی که زمانی می‌پوشید که یا دارید تلاش می‌کنید تا زندگی بهینه‌ای داشته باشید یا می‌خواهید اشتیاقتان به داشتن آن را نشان دهید. تعریف من از اتلژر این است: تجهیزات ورزشی‌ای که پول زیادی بابت آن می‌پردازید؛ اما اگر بخواهم تعریف جامع‌تری ارائه کنم، باید بگویم در سال ۲۰۱۶ اتلژر ۹۷ میلیارد دلار گردش مالی داشته است.اتلژر از زمان پیدایشش حدود یک دهه قبل، چندین نسخۀ زیبایی‌شناختی متفاوت را از سر گذرانده است. ابتدا، جوراب‌شلواری‌های سیاه با بالاپوش‌های رنگی بود؛ نسخۀ اسپندکسِ لباس فرم محبوب زنان برای گردش در دهۀ گذشته، زنانی که احتمالاً تا زمان ظهور اتلژر، تعاملات اجتماعی روزمره‌شان را به کلاس‌های یوگا و قرارهای قهوه تغییر داده بودند. اخیراً اتلژر شاخه‌شاخه شده و با دگرگونی‌ها همخوانی دوباره پیدا کرده است. یک جور تیپ کازمیک هیپی (طرح‌های پرجزئیات، الگوهای کهکشانی تارعنکبوتی)، یک جور تیپ تک رنگ لس آنجلسی (توری، رنگ‌های خفیف، کلاه بیسبال)، و نیز زیبایی‌شناسی مینیمالیستی و رنگارنگ آوتدور وُیسز موجودند، و همچنین سیلی از شعارهای افتضاحی مثل این: «توی کلاس بار می‌بینمت». برندها شامل این‌ها هستند: لولولِمون، اَتلِتا، سوِتی بِتی و دیگر چیزها.مردان نیز اتلژر می‌پوشند، اما ایده و بخش عمده‌ای از این دسته متعلق به زنان است. این دسته حول محور عادات کسانی شکل گرفت مثل مادران خانه‌دار، دانشجویان دانشگاه، بدنسازهای حرفه‌ای، مدل‌ها در زمان بی‌کاری، زنانی که خارج از محیط‌های ورزشی لباس ورزشی می‌پوشیدند، مثل رقاص‌های باله که دلایل فشرده‌ای برای نظارت بر ارزشِ بازار ظاهرشان دارند. این انگیزۀ ژرف توسط چندین انگیزۀ واضح پنهان شده است: پوشیدن این لباس‌ها راحت است، قابل شست‌وشو با ماشین و ضد چروک هستند. اتلژر -مثل تمام تجربیات و محصولات بهینه‌سازی- به‌نحو مطمئنی در جهانی که راحت نیست، راحت است. در سال ۲۰۱۶، مویرا ویگل در مجلۀ ریل لایف نوشت «لولولمون اعلام کرده که زندگی برای کسی که لباس‌هایش را می‌پوشد بی‌اصطکاک می‌شود». او پوشیدن یک لباس زیر چسبان را برای اولین بار به خاطر می‌آورد و می‌نویسد «کلمۀ درخور برای احساسی که پوششم به من داد، بهینه است».اسپندکس -ماده‌ای که هم در محصولات برند اسپنکس و هم جوراب‌شلواری‌های گران‌قیمت استفاده می‌شود- طی جنگ جهانی دوم اختراع شد، زمانی که ارتش سعی داست تا پارچه‌های چتربازی جدیدی تولید کند. اسپندکس به‌نحوی بی‌همتا انعطاف‌پذیر، مقاوم و قوی است. پوشیدن اسپندکس با کیفیت خوب حس راحتی دارد، اما این حس تأییدآمیز با لایۀ زیرینی از مطالبه همراه است. لباسِ چسبانْ بدنِ زیرش را کنترل می‌کند؛ پوشیدن اتلژر به معنای مخابرۀ تعهدتان به کنترل‌کردن بدنتان ازطریق ورزش‌ است. و حتی برای اینکه یکی از لباس‌های لولولمون اندازه‌تان بشود، مجبورید بدنی منضبط داشته باشید. (بنیان‌گذار این شرکت یک بار گفت «برخی از زنان» قرار نیست محصولات این برند را بپوشند.) ویگل نوشت «خودنمایی و نظارت بر خود در یک حلقۀ بازخوردی به هم می‌رسند. ازآنجاکه آن شلوارها تنها برای بدن‌های خاصی ’کاربرد‘ دارند، پوشیدنشان به شما یادآوری می‌کند تا بروید و به آن بدن برسید».به‌این‌ترتیب اتلژر فضای میان پوشاک ورزشی و مد را از میان برداشته است: دستۀ نخست اجرای شما را بهینه می‌کند و دستۀ دوم ظاهر شما را، و اتلژر هر دو را با هم انجام می‌دهد. لباس سفارشی‌دوز برای زمانه‌ای است که در آن کار به‌مثابۀ لذت از نو برندسازی شده است تا ما هرچه بیشتر از آن را بپذیریم؛ زمانه‌ای که برای زنان، بهبودبخشیدن به ظاهر کاری است که باید باور کنیم مفرح است. و ترفند واقعی اتلژر شیوه‌اش در پیشنهاد جسمانی این است که شما ساخته شده‌اید تا این کار را بکنید، که شما از آن دسته افرادی هستید که فکر می‌کنند انجام‌دادن کار سخت گران‌بها برای داشتن تجربۀ یک زندگی مصرفی با بیشترین جذابیت و کارایی بالا، مثل باقی چیزها، راه خوبی برای گذران وقت روی کرۀ زمین است.من به‌تازگی اولین لباس زیر برند اسپنکس را برای رفتن به یک عروسی خریدم. قدیمی‌ترین دوستم در تگزاس داشت ازدواج می‌کرد، و لباس ساقدوش‌های عروس -برای هر ۱۳ نفرمان- صورتی کمرنگ، بلند تا روی زمین و تنگ بود؛ از گردن بدون بند آن تا زانوها مثل بسته‌بندی‌شدن با پلاستیک بود. اولین بار که لباس را تنم کردم، می‌توانستم داخل نافم را توی آینه ببینم. با اخم، رفتم و آنلاین یک «لباس زیر توری کمر بلند هاوت کُنتور» ۹۸ دلاری خریدم. چند روز بعد از راه رسید، و من با لباس ساقدوش آن را پوشیدم: نمی‌توانستم درست نفس بکشم، فوراً شروع کردم به عرق‌ریختن و همه‌چیز حتی بدتر به‌نظر می‌رسید. با نگاه به انعکاس خودم در آینه گفتم «این دیگه چه کوفتیه». شبیه تقلید ناشیانه‌ای از زنی بودم که ژرف‌ترین هدف فردی‌اش در زندگی این است که در عکس‌ها جذاب به‌نظر برسد. و البته، در آن لحظه، در یک لباس زیر توری ۹۸ دلاری که کیفرم می‌داد و لباسی که برای یک مدل اینستاگرامی طراحی شده بود، دقیقاً همان زن بودم.زن ایدئال زیبا، شاد، آسوده‌خاطر و کاملاً توانا به‌نظر می‌رسد. ولی آیا واقعاً هست؟ جور خاصی به‌نظررسیدن و واقعاً آن‌جور بودن دو مقولۀ مجزا هستند و تقلا برای آسوده‌خاطر و شاد به‌نظررسیدن می‌تواند با توانایی احساس شادی و آسودگی تداخل داشته باشد. اینترنت این مسئله را مدون و آن را اجتناب‌ناپذیر کرده است؛ در سال‌های اخیر، فرهنگ عامه به‌مرور ترک‌های شخصیتیِ آفریدۀ شبکه‌های اجتماعی را بازتاب می‌دهد. تصادفی در کار نیست که این داستان‌ها اغلب بر زنان متمرکزند، و اغلب شامل قهرمانی می‌شوند که آواتار دیجیتال یکی از همتایانش او را به مرز جنون رسانده است. نوعی جبرگرایی دوگانۀ اغراق‌شده در این داستان‌ها وجود دارد که در آن‌ها زنان یا موفق‌اند یا شکست‌خورده، همیشه یکی یا دیگری؛ و حس اجتناب‌ناپذیری‌ای که به‌نظرت بیشتر دربارۀ زندگی صادق است. اگر نمی‌شود از بازار فرار کرد، چرا باید دست از کارکردن براساس شرایط آن کشید؟زنان واقعاً در تقاطع سرمایه‌داری و پدرسالاری گیر افتاده‌اند، دو نظامی که در افراطی‌ترین وجوه خود، تضمین می‌کنند که بهای موفقیت فردی اخلاقیات جمعی است. و بااین‌وجود لذت وافری در موفقیت فردی هست. نزدیک‌شدن به یک ایدئال، یافتن خود -در یک عکس زیبا، در روز عروسی‌تان، در یک لمحۀ حرکات متوازن- و سرمشق بودن، می‌تواند شبیه به دریافت مجوز عاملیت باشد. موفقیت در نظام‌های سرمایه‌داری و پدرسالاری پاداش‌هایی دارد؛ حتی برای علاقه به کارکردن براساس شرایط آن هم پاداش‌هایی وجود دارد. در سطح، چیزی جز پاداش وجود ندارد. دام زیبا به‌نظر می‌رسد. به‌خوبی نورپردازی شده. به شما خوشامد می‌گوید.همان‌طور که دونا هاراوی در مقالۀ دشوارش، مانیفست سایبورگ۸، در سال ۱۹۸۵ مطرح کرده، مدعایی وجود دارد برای فهم وضعیت زنانه به‌منزلۀ چیزی که از بنیاد آلوده است و جست‌وجو برای نوعی از آزادی که با آن وضعیت سازگار است. او نوشت «در مرکز مذهب طعنه‌آمیز من، کفرگویی من، تصویر سایبورگ نشسته است». سایبورگ «ترکیبی از ماشین و اندام، مخلوق توأمان واقعیت اجتماعی و داستان» بود. اواخر قرن بیستم «تفاوت میان طبیعی و مصنوعی، ذهن و بدن، آنچه از درون بسط می‌یابد و آنچه از بیرون طراحی می‌شود، و تمایزات پرشمار دیگری را که سابق‌براین دربارۀ اندام‌ها و ماشین‌ها کاربرد داشت، کاملاً محو کرده است. ماشین‌های ما به‌نحو نگران‌کننده‌ای زنده‌اند و خودمان به‌نحوی ترسناک راکدیم».هاراوی تصور می‌کرد زنان، که به‌نحوی شکل گرفته‌اند که آن‌ها را از ساختار اجتماعی و فناوری جدایی‌ناپذیر می‌سازد، می‌توانند سیال و افراطی و مقاوم شوند. ما می‌توانیم مثل سایبورگ‌ها باشیم؛ ما براساس تصویری که خود انتخاب نکرده‌ایم ساخته شده‌ایم، درنتیجه می‌توانیم خائن و متمرد باشیم. هاراوی نوشت «فرزندان نامشروع اغلب کاملاً نسبت به خاستگاه خود خائن‌اند. علی‌رغم هرچیز، پدران آن‌ها غیرضروری بوده‌اند». سایبورگ «مقاوم، آرمان‌شهری و کاملاً بری از معصومیت» است. او می‌فهمد که شرایط زندگی‌اش همواره مصنوعی بوده‌اند. او -وَه که چه امکان باورنکردنی‌ای است!- هیچ‌گونه احترامی برای قوانینی که زندگی‌اش براساس آن‌ها پیش رفته قائل نیست.زنان در زندگی واقعی بسیار بیش‌ازاین حرف‌ها فرمان‌بُردارند. طغیان‌های ما پیش‌پاافتاده و کوچک‌اند. زنان ایدئال اینستاگرام به‌تازگی شروع کرده‌اند تا تنها ذره‌ای سایش با ساختارهایی که آن‌ها را دوره کرده‌اند پیدا کنند. اینک بیانیۀ ضد اینستاگرامی بخش پیش‌بینی‌پذیری از چرخۀ حیات مدل/اینفلوئنسر شبکه‌های اجتماعی است: زن زیبای جوانی که زحمت زیادی می‌کشد تا زیبایی خود را حفظ کرده و برای مخاطبین به نمایش بگذارد، درنهایت پُستی اینستاگرامی منتشر خواهد کرد و در آن فاش خواهد کرد که اینستاگرام تبدیل به چاه بی‌انتهای احساس عدم امنیت فردی و اضطراب شده است. او مرخصی‌ای یک‌هفته‌ای از شبکه‌های اجتماعی به خود داده و سپس، تقریباً در تمام موارد، درست مثل قبل به کار ادامه خواهد داد. مقاومت دربرابر یک سیستم تقریباً همواره بنابر شرایط خود سیستم ارائه می‌شود. زمانی‌که ما به عاملیت دست می‌یابیم، برایمان بسیار آسان‌تر است تا از آن برای تطبیق استفاده کنیم تا مخالفت.واقعیت این است که فناوری ما را به موجوداتی بی‌مقاومت تبدیل کرده است: دررابطه‌با زیبایی، ما فناوری را به کار بسته‌ایم تا نه‌تنها مطالبات سیستم را برآورده کنیم، بلکه درواقع این مطالبات را گسترش دهیم. در تمام ظرفیت‌های مرتبط با زیبایی، دایرۀ امکان‌ها برای زنان به‌صورتی تصاعدی گسترش یافته -به تجربۀ طولانی‌مدت کارداشیان‌ها در زمینۀ جرح‌وتعدیل بدن فکر کنید، یا به مدل‌های جوانی که جراحان پلاستیک به آن‌ها چهره‌های کاملاً جدید بخشیده‌اند- اما در زمینه‌های بسیاری نیز راکد مانده است. ما دستمزدها، نظام مراقبت از کودکان، یا نمایندگی سیاسی‌مان را «بهینه‌سازی» نکرده‌ایم؛ ما هنوز به‌سختی به برابری به‌عنوان چیزی واقع‌بینانه در این زمینه‌ها نگاه می‌کنیم، چه برسد به اینکه قصد نزدیک‌شدن به شرایط بی‌نقص را داشته باشیم. ما ظرفیتمان را در مقام دارایی‌های بازار بیشینه کرده‌ایم. فقط همین.به‌نظر من راه خروج این است که دنبال سایبورگ برویم. باید اراده کنیم که خائن باشیم، تضعیف کنیم. سایبورگ قدرتمند است زیرا پتانسیل نهفته در مصنوعیت خویش را می‌قاپد، زیرا بدون پرسش این را می‌پذیرد که این مصنوعیت تا کجا در او ریشه دوانده است ... اگر بخواهیم ممکن است. اما آیا این را می‌خواهیم؟ شما چه خواهید خواست -به چه امیالی، به چه اشکالی از سرکشی دسترسی خواهید داشت؟- اگر موفق شدید که بدل به زن ایدئال شوید، کامیاب و محبوب، اثباتی بر کارآمدی سیستمی که هر روز شما را تا عرش بالا می‌برد و به فرش می‌کوبد؟اطلاعات کتاب‌شناختی:Tolentino, Jia. Trick Mirror: Reflections on Self-Delusion. Random House, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جیا تولنتینو نوشته است و در تاریخ ۲ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «Athleisure, barre and kale: the tyranny of the ideal woman» در وب‌سایت ‌گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «ساپورت، ورزش و سالاد؛ روزمرگی‌های مقدس زن ایدئال» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• جیا تولنتینو (Jia Tolentino) نویسنده و ویراستار آمریکایی و از نویسندگان مجلۀ نیویورکر است. نوشته‌های او همچنین در نشریات نیویورک تایمز مگزین و پیچ‌فورک منتشر شده‌اند.••• این مطلب برشی است از کتاب آینۀ حیله: تأملاتی دربارۀ خودفریبی (Trick Mirror: Reflections on Self-Delusion).[۱] Barre نوعی ورزش تناسب اندام است که بسیاری از حرکات آن از رقص باله الهام گرفته شده است و ویژگی شاخص آن استفاده از میله‌های مخصوص تمرین باله است. به همین دلیل هم به آن بار (به معنی میله) می‌گویند [مترجم].[۲] اصطلاحی که نویسنده استفاده می‌کند fast casual است. این نوع رستوران‌ها، میز و صندلی و سرویس ندارند، اما ادعا می‌کنند که بر خلاف فست‌فودها، غذای باکیفیت، یخ‌نزده و سرخ‌نشده ارائه می‌دهند [مترجم].[۳] کنایه‌ای است به حرکت همستر روی چرخ که بیهوده و بی‌انتهاست [مترجم].[۴] cheerleader[۵] بیماری بی‌اشتهایی [مترجم].[۶] بیماری روانی که در آن بیمار از بدن خودش ناراضی است و میل زیادی به کاهش مداوم وزن دارد [مترجم].[۷] Athleisure یکی از شاخه‌های مُد است که لباس‌های ورزشی را برای پوشیدن در محیط‌های غیرورزشی طراحی می‌کند [مترجم].[۸] A Cyborg Manifesto ]]> جیا تولنتینو اقتصادوجامعه Sat, 05 Oct 2019 04:36:25 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9544/ نوستالژی می‌تواند مرهمی برای تنهایی باشد http://tarjomaan.com/neveshtar/9541/ آلیسون گیلبرت، اُپرا — در عکس، من و مادرم روی لبۀ سنگیِ فواره‌ای‌ گرد و بزرگ در پاریس نشسته‌ایم. شانه به شانۀ هم داده‌ایم، دستانمان در هم گره خورده است، و من سرم را به گونۀ مادرم تکیه داده‌ام. شنبه ۳۱ آگوست ۱۹۸۵ است و ۱۵ ساله هستم. ما در باغ تولری هستیم، دو گردشگر سرخوش در یک ماجراجویی مادر و دخترانه که درست از صبح همان روزی آغاز شد که پرواز نیویورک به فرانسه‌ای که سوار آن بودیم، به زمین نشست.حالا که این عکس را تماشا می‌کنم، نه‌تنها آن لحظه در ذهنم مجسم می‌شود، بلکه بسیاری از اوقات خوش دیگری را که با مادرم گذراندیم در نظرم می‌آید: اسب‌سواری در سنترال پارک و مهمانی‌های پرسروصدا و شلوغی که او هر سال میزبانش بود. آن تصاویر و احساسات همراهشان -سعادت، عشق، احساس امنیت کامل- با گذشت سال‌ها برای من پررنگ‌تر شده است. ده سال پس از عکسی که در پاریس گرفتیم، مادرم در اثر سرطان تخمدان درگذشت. نتوانست به جشن عروسی‌ام بیاید و هرگز فرزندانم را ندید. خاطراتش تنها چیزی است که برایم باقی ‌مانده، خاطراتی که مرا سر ذوق می‌آورند و یاری‌ام می‌کنند تا سراسر وجودم سرشار از احساس کمال شود.با‌این‌حال، عکسمان در پاریس تا مدتی برایم آینۀ دق شده بود. زمانی طولانی آن را لای یکی از آلبوم‌های عکس جا گذاشته بودم، چون یادآور چیزهایی بود که از دست داده‌ام. اما وقتی آن عکس‌ها را به فرزندانم نشان دادم و با آن‌ها دربارۀ مادربزرگشان صحبت کردم، فهمیدم که یادآوری گذشته سودمند است. یافتن راه‌هایی برای حفظ ارتباط با گذشته، آرامم می‌کرد.با‌وجوداین، دلبستگی و احساس تعلقی که داشتم پدیدۀ چندان جدیدی نیست -در هومر و انجیل هم اشاره‌هایی به مفهوم نوستالژی شده است- اما نوستالژی یا حس غربت، در گذشته، یک‌جور بیماری توصیف می‌شد. در سال ۱۶۸۸، پزشک سوئیسی، یوهانس هوفر، این اصطلاح را برای توصیف غم و اندوه مداوم و گاه ضربان قلب نامنظم جوانان دور از وطن ابداع کرد. هوفر نوشت بیماری‌ روحی و جسمی آن‌ها با «با صدای زنگولۀ حیوانات که مداوم توی سرشان می‌پیچد» برانگیخته می‌شود. بعدها، پزشكان نظامی كه به مداوای سربازان سوئیسی می‌پرداختند كه به‌ویژه در مقابل این بیماری آسیب‌پذیر بودند، فرضی را مطرح كردند كه می‌گفت حس نوستالژی ناشی از آسیب‌دیدن پردۀ گوش و بافت مغز آن‌ها در اثر طنین مداوم زنگولۀ گاوها در کوهستان‌های آلپ بوده است و احساس غربت آن‌ها نوعی حسرت برای سرزمین کوهستانی‌شان بود.تا مدت‌ها، نوستالژی به صورت‌های مختلف به‌عنوان نوعی اختلال مهاجم و شکلی از افسردگی طبقه‌بندی می‌شد، اما امروزه تنها به‌منزلۀ یک‌جور تعلق احساسی به گذشته تعریف می‌شود. حالا محققان معتقدند که چنین احساسی می‌تواند سلامتی و شادمانی را در ما بهبود دهد. براساس مقالۀ جدیدی که در نشریۀ ترندز این کاگنیتیو ساینس۱ به انتشار رسیده است، نوستالژی می‌تواند نیرویی انگیزشی و پویا باشد. کنستانتین سدیکیدس یکی از نویسندگان این مقاله و دانش‌آموختۀ دکتری در دانشگاه ساوت‌همپتون انگلستان، در زمرۀ روان‌شناسانی است که به طور گسترده دربارۀ تاثیرات نوستالژی تحقیق کرده است. به گفتۀ او، خاطرات شیرین می‌تواند احساس تعلق خاطر و عزت نفس را در ما پدید آورد که موجب خوش‌بینی، الهام و خلاقیت بیشتر ما می‌شود. تحقیقات او همچنین حاکی از دیدگاه متفاوت دیگری نیز هست که به‌ویژه برای داغ‌دیدگان اهمیت دارد: نوستالژی ممکن است راه علاج تنهایی این افراد باشد. نوستالژی که امروزه نوعی احساس اجتماعی، مانند همدلی، در نظر گرفته می‌شود، می‌تواند ما را به دیگران نزدیک کند. تصور می‌شود که وقتی پیوندی نزدیک با درگذشتگان عزیزمان احساس می‌کنیم، احتمالاً احساس پیوند مشابهی را با اطرافیان حال حاضرمان نیز برقرار خواهیم کرد.این حس عمیق تعلق باعث می‌شود آدم‌های خاطره‌باز به این باور برسند که زندگی معنادارتر است، یافته‌های سدیکیدس و دیگران نیز نشان می‌دهد که این مسئله می‌تواند مرهمی بر درد و اندوه باشد. به گفتۀ دکتر هنری لوئیس گیتس جونیور، استاد هاروارد و سازندۀ برنامۀ «در جست‌و‌جوی ریشه‌ها»، نوستالژی راهی برای «اثبات حیات ابدی عزیزان ما است». گیتس می‌گوید، وقتی قدرت نوستالژی را درک کنیم، آنگاه به این باور خواهیم رسید که «عزیزانمان ما را ترک نکرده‌اند، بلکه دوباره به آغوشمان بازگشته‌اند».البته، ما فقط خاطرات را به ارث نمی‌بریم، شواهد تازه‌ نشان می‌دهد که پیشکش‌کردنِ اشیای جامانده از عزیزانمان، به طریق دیگری موجب می‌شود که نوستالژی به بهبودی ما بینجامد. محققان در حال مطالعۀ افرادی هستند که خانواده و دوستان خود را در حادثۀ ۱۱سپتامبر از دست داده‌اند و تصمیم‌ گرفته‌اند تا وسایل بازمانده از آن‌ها را برای یادبود عزیزانشان به موزۀ ملی ۱۱سپتامبر اهدا کنند. محققان می‌خواهند دریابند که آیا اهدای یادگارهای گرانقدر -اعم از کارت‌های شناسایی، پیام‌های تلفنی، و حتی کفش قربانیان- به تسهیل حرکت رو به جلوی آن‌ها کمکی می‌کند یا خیر. به گفتۀ برندا کوان، استادیار موسسۀ تکنولوژی سانی که دست‌اندرکار این پروژه است، این فرضیه تاکنون درست به نظر می‌آید. او می‌گوید: «اهدای یادگاری‌های عزیزان از دست رفته برای بسیاری -با آگاهی از اینکه جای آن‌ها برای همیشه امن خواهد بود- باعث می‌شود که احساس آرامش و رضایت خاطر پیدا کنند». ارزش نوستالژیکی که در این اشیا وجود دارد، گواهی بر این است که گذشته ارزش تکریم و تجلیل را دارد.کتی رمبو که پسرش جیسون در ۱۹ سالگی در اثر سانحۀ رانندگی درگذشت، می‌گوید که وسایل به جا مانده از پسرش به او کمک می‌کند تا خاطرۀ جیسون را زنده نگه دارد. یک سال پس از حادثه، رمبو شروع کرد به دوختن خرسهای عروسکی از شلوارهای جین و پیراهن‌های پسرش. وقتی ۳۰ خرس پارچه‌ای دوخت، از برادر، خواهر، بهترین دوست، مادربزرگ، خاله‌ها، دایی‌ها و دایی‌زاده‌های جیسون دعوت کرد تا یک روز عصر دور هم جمع شوند و از خاطرات و داستان‌های جیسون برای هم بگویند. زمانی که مهمان‌ها می‌خواستند منزل کتی را ترک کنند، هرکدام یک خرس عروسکی را انتخاب کردند تا با خود به خانه ببرند. کتی دریافته بود که دوخت‌و‌دوز به او فرصت می‌دهد تا بی‌وقفه به جیسون فکر کند، و جداشدن از لباس‌های پسرش به این طریق به او اطمینان می‌داد که یاد جیسون و عشق به او همیشه زنده خواهد ماند. به گفته رمبو: «این کار به من کمک کرد که هم خاطرات گذشته را به یاد بیاورم و هم نگاهم به آینده باشد».آلن پدرسن، مدیر اجرایی موسسه کامپشنیت فرندز، سازمانی كه حامی چیزی نزدیک به یك میلیون پدر و مادر، ​​خواهر و برادر و مادربزرگ و پدربزرگ داغدیده در سراسر ایالات متحده است، می‌گوید: «نوستالژی مرهمی است شفابخش». «ما قبلاً خیال می‌کردیم که بهتر است خاطرات درگذشتگان را کنار بگذاریم، چرا که بسیار دردآور بودند. این تفکر قدیمی است. اکنون می‌گوییم که تا می‌توانی خاطراتت را مرور کن».سی سال پس از آن سفر فراموش‌نشدنی مادر و دختری، به اتفاق همسر و فرزندانم راهی پاریس شدیم. در اولین عصر سفرمان، یکراست به تولری رفتیم و به فواره‌ای سر زدیم که من و مادرم در کنارش عکس گرفته بودیم. حالا من و دخترم درست همانجا بر لبۀ فواره نشستیم: مادر در سمت چپ و دختر در سمت راست. می‌توانستیم عین همان عکس را بگیریم، اما شوهر و پسرم را ترغیب کردم که به ما ملحق شوند. لحظه‌ای که یک رهگذر مهربان از ما عکس گرفت، احساس سرخوشی وجودم را پر کرد. زمانی طعم زندگی کامل را خواهیم چشید که همزیستی حضور و فقدان را پذیرا شویم. حالا عکس جدید خانوادگی‌مان در کنار قاب عکس قدیمی من و مادرم روی پیانو جا خوش کرده است و من با دیدن هر دو به وجد می‌آیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آلیسون گیلبرت نوشته است و در شمارۀ نوامبر ۲۰۱۶ مجلۀ اُپرا با عنوان « Why Looking at a Photo Can Ease Loneliness and Grief» منتشر و سپس در وب‌سایت همین مجله نیز بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۹ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «نوستالژی می‌تواند مرهمی برای تنهایی باشد» و ترجمۀ مرتضی امیرعباسی منتشر کرده است.•• آلیسون گیلبرت (Allison Gilbert) روزنامه‌نگار، نویسنده و برنامه‌سازی است که تاکنون سه بار برندۀ جایزۀ اِمی شده است. گلیبرت مدت‌هاست دربارۀ مسئلۀ سوگواری و فقدان عزیزان می‌نویسد. از جمله کتاب‌های او می‌توان به درگذشته و حال: زنده‌نگاه داشتن خاطرات عزیزان (Passed and Present: Keeping Memories of Loved Ones Alive).[۱] Trends in Cognitive Sciences ]]> آلیسون گیلبرت اقتصادوجامعه Tue, 01 Oct 2019 05:10:23 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9541/ چرا می‌خواهیم بعد از قطع رابطه با مخاطب خاصمان، همچنان با او دوست بمانیم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9539/ اشلی فِتِرز، آتلانتیک — چند سال پیش، وقتی ربکا گریفیث، دانشجوی تحصیلات عالی در دانشگاه کانزاس، یافته‌های تحقیقش دربارۀ «دوستی‌های بعد از قطع رابطۀ عاشقانه» -دوستی بین دو نفری که رابطۀ عاشقانه‌شان را به پایان رسانده‌اند- را در کنفرانسی ارائه می‌داد، اتفاق عجیبی برایش افتاد. می‌دانست که تحقیقی غیرمعمول انجام داده، چون فقط چند تحقیق انگشت‌شمار تا‌ آن‌روز تلاش کرده بودند کشف کنند که چه عواملی باعث می‌شود دوستی‌های بعد از جدایی موفقیت‌آمیز باشد یا افتضاح بشود. بعد از اینکه ارائۀ گریفیث تمام شد، به سؤال‌های دانش‌پژوهان دیگر و همتایانش در این حوزه جواب داد؛ اما اغلب سؤالاتی که با آن‌ها مواجه می‌شد، ربطی به نتیجه‌گیری‌ها یا روش تحقیق یا تحلیل داده‌هایش نداشتند. سؤال بقیه این بود: «آیا باید با شریک عشقی قبلی‌ام دوست بمانم؟»گریفیث می‌گوید سؤالاتی از این دست که آیا باید با شریک عشقی سابق خود دوست بمانیم یا نه، و چطور این کار را بکنیم، هم پیچیده و هم جهان‌شمول هستند. برای مثال، به آن بخشی از اینترنت سر بزنید که به جواب‌های جمعی به سؤال‌های سخت تخصیص یافته است. دوباره‌گویی‌هایی بی‌پایانی را دربارۀ این مسئلۀ بغرنج پیدا ‌خواهید کرد: در سایت‌های بحث و تبادل نظر مثل کورا، یاهو اَنسرز و نیز صفحات مربوط به روابط، ‌نوجوانان، و «از ردیت بپرسید» در سایت رِدیت، هم کسانی که رابطه‌ای را به هم می‌زده‌اند و هم کسانی که طرف مقابل رابطه‌اش را با آن‌ها قطع کرده است، دنبال توصیه‌هایی می‌گردند دربارۀ اینکه اگر بخواهند با شریک عشقی سابق خود دوست باقی بمانند، چه معنایی خواهد داشت؟ آیا باید سر این مسئله توافق کنند؟ آیا درخواست بدهند که دوست بمانند؟اضطرابی که در جملۀ «امیدوارم همچنان بتوانیم دوست بمانیم» نهفته است، احتمالاً ناشی از ابهامی است که در این جمله وجود دارد، یا برآمده از این‌که نمی‌دانیم آیا چنین حرفی صادقانه است یا خیر. گفتن این جمله در حین گفت‌وگویی برای قطع رابطه، یا شیوه‌ای مهربانانه و مفید برای کاهش درد جدایی است یا بی‌رحمانه‌ترین بخش کل این تلاش است که البته بستگی دارد از چه کسی در این باره بپرسید. مثلاً تلاش برای اینکه دوست باقی بمانید شاید از روی مهربانی باشد، اگر حکایت از دلبستگی یا احترامی فراتر از مرزهای رابطۀ عاشقانه داشته باشد. باوجود‌این، وقتی این حرف طرفِ رهاشده را تحت فشار بگذارد تا احساس خشم و رنجش خود را فروبخورد، ممکن است بی‌رحمی باشد. بعضی‌ها هم می‌گویند واقعاً غیرمنصفانه است که قلب کسی را بشکنی و بعد از او بخواهی پیوند عاطفی که بخشی ذاتی از هر دوستی واقعی و کارساز است، همچنان ادامه پیدا کند.در نتیجه، اینکه پیشنهاد دوستی بعد از قطع رابطۀ عاشقانه چطور تفسیر می‌شود یا در برابرش چه کاری باید کرد، یکی از معماهای هر روزۀ زمانۀ ماست. احتمالاً تأکید در جملۀ قبلی بر روی «زمانۀ ما» است: محققان و مورخان گمان می‌کنند غریزۀ دوست‌ماندن یا غریزۀ اینکه بعد از قطع رابطه، آدم‌ها حداقل با هم خوب باشند، تازه در چند نسل گذشته پیدا شده است. قطع رابطه همیشه رایج بوده است، اما گفتن «امیدوارم همچنان بتوانیم دوست بمانیم» به‌عنوان بخشی از این منسک، مؤلفه‌ای است که اخیراً رایج شده است و حقایقی را دربارۀ وضعیت مدرن عشق و دوستی فاش می‌کند.ربکا گریفیث و همکارانش چهار دلیل اصلی پیدا کردند که چرا شرکای عشقی سابق احساس می‌کنند باید دوستی‌شان را حفظ کنند یا پیشنهاد این کار را بدهند: از روی ادب (مثلاً، می‌خواهم این قطع رابطه باعث رنجش کمتری بشود)، به خاطر دلایلی مربوط به تمایلات عشقی حل‌نشده (می‌خواهم با آدم‌های دیگر آشنا بشوم، اما اگر زمانی نظرم عوض شد، تو را نزدیکم داشته باشم)، از روی واقع‌بینی (با هم کار می‌کنیم / با هم دانشگاه می‌رویم / دوستان مشترک داریم، بنابراین باید با هم خوب باشیم تا مسائل احساسی را به حداقل برسانیم) و برای احساس امنیت (بهت اعتماد دارم و می‌خواهم به عنوان معتمد و حامی در زندگی‌ام باقی بمانی).برای بعضی‌ها، این دلایل شاید واضح باشد؛ مسلماً تعدادی از نتایج مطالعۀ گریفیث که در ژورنال تحقیقاتی پِرسونال ریلِیشنز۱ منتشر شد، چیزی را تأیید می‌کند که خیلی‌ها به شدت معتقدند واقعیت دارد. مثلاً، گریفیث و تیمش متوجه شدند دوستی‌های ناشی از تمایلات عشقی حل‌نشده معمولاً به منفی‌ترین نتایج مثل احساس ناراحتی، چالش ادامۀ زندگی احساسی و نکوهش دوستان دیگر منجر می‌شدند. درعین‌حال، دوستی‌هایی که برای «احساس امنیت» بین دو شریک احساسی سابق شکل می‌گرفت، مثبت‌ترین نتایج و باکیفیت‌ترین دوستی‌ها را به همراه داشت. (یک یافتۀ حیرت‌آور این بود که کمتر احتمال داشت افراد برون‌گرا با شریک عشقی سابق خود دوست بمانند. چون برون‌گراها معمولاً راحت دوست پیدا می‌کنند، این چیزی نبود که گریفیث و تیمش انتظار داشته باشند. گریفیث می‌گوید: «خب شاید آنقدر در دوستی با آدم‌ها خوب هستند که دیگر نیازی به این دوستی [خاص] ندارند»).محبوبیت دوستی‌های بعد از قطع رابطه در طول زمان به خوبی مطالعه نشده است، اما محققان و مورخانی که دربارۀ این موضوع با آن‌ها صحبت شده است، معمولاً موافق بودند که در تاریخ روابط عاشقانه، دوست‌ماندن (یا تلاش برای آن) پدیده‌ای مشخصاً مدرن، مخصوصاً در بین زوج‌هایی با جنسیت متفاوت است. متخصصان بر روی این موضوع هم توافق دارند که دو دغدغه‌ای که اغلب منجر به پیشنهاد دوستی بعد از قطع رابطه می‌شوند -نگرانی از اینکه جو گروه اجتماعی یا محل کار نامطلوب شود و نگرانی از این‌که ازدست‌دادن شریک عشقی به معنای ازدست‌دادن یک دوست احتمالی نیز باشد- خودشان پیامدهایی مدرن هستند و احتمالاً از ادغام زنان در جامعۀ عمومی و در نتیجه افزایش دوستی‌هایی با جنسیت ترکیبی به وجود آمده‌اند.وقتی ربکا آدامز، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه کالیفرنیای شمالی، تحقیق دربارۀ دوستی‌های افلاطونی۲ میان‌جنسیتی را در اواخر دهۀ ۱۹۷۰ شروع کرد، متوجه شد برای زنانی که در حوالی تغییر قرن نوزدهم به بیستم به دنیا آمده بودند، متحمل نبود که در بین دوستانشان از یک مرد هم اسم ببرند. آدامز تعریف می‌کرد: «آن زنان در عصری بزرگ شده بودند که اگر دوست مذکری داشتی، دلیلش این بود که او و همسرش یک زوج بودند». زوجی که تو و شوهرت با آن‌ها دوست بودید. به گفتۀ آدامز، در بخش زیادی از قرن بیستم، فرض بر این بود که کاری که زنان و مردان با هم دارند، قرار گذاشتن، ازدواج و تشکیل خانواده است.آدامز می‌گوید وقتی زنان به نیروی کار پیوستند و به دنبال تحصیلات عالی رفتند، این شرایط شروع به تغییر کرد؛ در سال ۱۹۵۰ حدود ۳۰درصد از نیروی کار آمریکا زنان بودند، اما وقتی به سال ۱۹۹۰ می‌رسیم، زنان تقریباً نیمی از نیروی کار را تشکیل می‌دهند. به گفتۀ آدامز، تا قبل از رسیدن به میانۀ قرن بیستم، «کلاً فرض نمی‌شد زنان و مردان مشترکات زیادی داشته باشند. زنان مثل مردان تحصیل‌کرده نبودند و به اندازۀ مردان هم وارد بازار کار نمی‌شدند». اما وقتی زنانِ بیشتری شاغل شدند و در کنار مردان به تحصیل پرداختند -و هنگام ناهار با آن‌ها معاشرت کردند یا بعد از کار دربارۀ رئیسشان با هم درد دل کردند- دوستی‌های بین زنان و مردان هم شکل گرفت. طبق صحبت‌های آدامز، وقتی دوستی افلاطونی بین زن و مرد به قضیه‌ای واقعی تبدیل شد، دوستی افلاطونی بین زن و مردی که قبلاً با هم قرار عاشقانه می‌گذاشتند هم رنگ واقعیت به خود گرفت (ورود زنان به بازار کار باعث شد روابط عاشقانۀ بین جنسیت‌ها در محل کار نیز شکوفا -و پژمرده- شود و شرایط رایجی ایجاد کند که در آن‌ها شرکای عشقی سابق با هم برخورد خواهند داشت).آدامز متوجه شد عوامل دیگری مثل ظهور قرص‌های پیشگیری از بارداری و پشتیبانی فدرال از حقوق سقط جنین در اواخر قرن بیستم، این احتمال را کاهش داد که هر شریک جنسی مفروض، تصادفاً به شریک تربیتی فرزندان نیز تبدیل شود که همین، تا حد قابل توجهی قوانین روابط عاشقانه را راحت‌تر کرد. بدین ترتیب، آزادیْ به هنجارسازی این ایده کمک کرد که فرد می‌تواند در طول عمرش چند معشوق یا همراه داشته باشد. بنابراین، نظامی از دستورالعمل‌ها لازم شد برای اینکه اگر دو شریک عشقی سابق بعد از قطع رابطۀ عاشقانه درون همان گروه اجتماعی باقی ماندند، چه اتفاقی ممکن است بیفتد.آدامز تعریف می‌کند که این روزها، «زنان و مردان نسبت به گذشته مشترکات بیشتری دارند و مبناهای قوی‌تری برای دوستی وجود دارد». مخصوصاً آدم‌های جوان و مجرد گرایش دارند به داشتن چیزی که او شبکه‌های دوستی «از نظر جنسیتی ناهمگن» می‌نامد.الکساندرا سولومون، استادیار روانشناسی در دانشگاه نورث‌وسترن که دوره‌های آمادگی برای ازدواج برگزار می‌کند، تخصص ویژه‌ای دربارۀ آمریکایی‌های جوان و مجرد دارد. معلوم است که سولومون طی ده سال گذشته، در مکالماتش با جوانانی که در سن کالج هستند، دیده است که «گروه دوستی» -دوستیِ چندطرفه و با جنسیت‌های مختلف بین سه نفر یا بیشتر- به واحد استاندارد گروه‌بندی‌های اجتماعی تبدیل شده است. به گفتۀ او، حالا افراد کمتری در بیست و چند سالگی متأهل هستند و «آدم‌ها در این قبیله‌های کوچک عضو می‌شوند. دانشجویانم از عبارت گروه دوستی استفاده می‌کنند، عبارتی که من تا به حال به کار نمی‌بردم. آن دوران، خیلی شبیه حالا که حروف اول این عبارت بزرگ نوشته می‌شوند، نبود». بااین‌همه، امروز «گروه دوستی واقعاً از دوران دانشگاه و بعد دهۀ سوم زندگی عبورتان می‌دهد. وقتی آدم‌ها تا ۲۳، ۲۴ یا ۲۵ سالگی ازدواج می‌کردند، گروه دوستی مثل حالا برای مدتی طولانی محوری باقی نمی‌ماند».گروه‌های دوستی زیادی کاملاً افلاطونی هستند: سولومون با خنده تعریف می‌کند: «دختر و پسر خواهرم در کالج هستند و در خانه‌ای با جنسیت‌های مختلف زندگی می‌کنند؛ چهارتایی با هم خانه‌ای اجاره کرده‌اند: دو پسر و دو دختر و هیچ کدام با هم رابطۀ جنسی ندارند». سولومون که ۴۶ ساله است، اضافه کرد که نمی‌تواند حتی یک مثال به خاطر بیاورد که «در زمان کالج یا بعد از آن، دوستانم در موقعیتی، با جنس مخالف زندگی کرده باشند». او اشاره می‌کند که هنوز هم خیلی از زوج‌های جوان چون در یک گروه دوستی هستند، با هم آشنا شده و عاشق می‌شوند. وقتی هم که رابطه‌شان را قطع می‌کنند، فشار مضاعفی وجود دارد تا دوست بمانند و هماهنگی درون گروه بزرگ‌تر را حفظ کنند.سولومون بر این باور است که همین منطق می‌تواند در دوست‌ماندن اقلیت‌ها بعد از قطع رابطه هم سهیم باشد. چون جمعیت اقلیت به‌نسبت کوچک است و در نتیجه اجتماعات اقلیت‌ها اغلب رابطۀ نزدیکی با هم دارند، «همیشه این ایده وجود داشته است که اگر درون گروه دوستان خود قرار عاشقانه بگذاری، باید با این واقعیت کنار بیایی که فرد مورد نظرت، آخر هفتۀ بعدی، در همان مهمانی‌ای خواهد بود که تو هم می‌روی، چون هر دویتان به این اجتماعِ نسبتاً کوچک تعلق دارید». اگرچه مطمئناً افراد زیادی بعد از قطع رابطۀ عاشقانه کلاً با هم قطع رابطه می‌کنند، اما در مطالعۀ گریفیث، شرکت‌کنندگانی که عضو اقلیت‌ها بودند، دوستی‌ با شریک عشقی سابق و احتمال دوست ماندن با او به دلیل «احساس امنیت» را بیشتر گزارش کرده‌اند.کلی ماریا کورداکی، نویسندۀ کتاب کار سخت: تاریخچۀ فمینیستی حیرت‌آور قطع رابطه۳، می‌گوید اینکه گروه دوستی دست‌نخورده باقی بماند، در قطع رابطه‌های جوانان مدرن «احتمالاً دغدغه‌ای بسیار شایع است». وقتی کورداکیِ ۳۳ ساله از قطع رابطۀ عاشقانه‌ای گذر کرد که الهامبخش او برای نوشتن کتابش بود، یکی از سخت‌ترین بخش‌های این تجربۀ دشوار، این بود که به دوستان مشترکشان خبر بدهد. کورداکی به خاطر می‌آورد که «قیافه‌هایشان وا رفت». در نهایت، او و شریک عشقی سابقش هر دو به وقت‌گذرانی با دوستانشان ادامه دادند، البته جداگانه. کورداکی می‌گفت: «این اتفاق وضعیت گروه را تغییر داد. واقعاً تغییر داد».به‌هرحال، کورداکی می‌خواهد بداند که آیا محبوبیت دوست‌ماندن یا تلاش برای دوست‌ماندن بعد از قطع رابطه، احتمالاً با افزایش تنهایی و گرایش به حلقه‌های اجتماعی کوچک‌تر در آمریکا ربط ندارد؟ از یک طرف، آدم‌هایی که در جامعه‌ای تنها‌تر زندگی می‌کنند، شاید خیلی خوب متوجه باشند که وقت‌گذرانی با کسی که وقت و انرژی‌شان را صرف کرده‌اند تا رابطه‌ای دوستانه با او ایجاد کنند، احتمالاً ارزش دارد. و از سوی دیگر،‌ به نظر کورداکی، دوست ماندن ممکن است کمک کند تا سایر ارتباطات اجتماعی که به جفت‌یابی عاشقانۀ ازدست‌رفته گره خورده‌اند، حفظ شوند.کورداکی می‌گوید: «اگر برای مدتی طولانی با کسی رابطه داشته باشید، فقط تعداد زیادی دوست مشترک ندارید، چه بسا اجتماع مشترکی داشته باشید، شاید به خانوادۀ طرف مقابلتان نزدیک باشید و شاید با خواهر و برادرش ارتباط نزدیکی برقرار کرده باشید». یا احتمالاً با دوستان و همکاران آن فرد هم دوست شده باشید. اینکه دوست بمانید یا حداقل سعی کنید با هم رفتار خوبی داشته باشید، می‌تواند به حفظ شبکۀ گسترده‌ای کمک کند که این رابطه ایجاد کرده است.آدامز که محقق دوستی است، تا حد زیادی با این حرف موافق است؛ او هم مانند سایر جامعه‌شناسان دربارۀ صحت ادعاهایی که می‌گویند شبکه‌های اجتماعی آمریکایی‌ها تقلیل یافته‌اند تردید دارد. و به این ایده کمی اعتماد می‌کند که «امیدوارم همچنان بتوانیم دوست بمانیم» نشانۀ جدیداً رایج‌شده‌ای است که می‌خواهد اهمیت دوستی را تصدیق کند، هم در دوستی‌های نزدیک و حمایتی، و هم در آن نوع دوستی‌هایی که در آن «دوست هستیم» بیشتر یعنی «با هم خوب رفتار می‌کنیم».آدامز می‌گوید: «فکر می‌کنیم حالا این واقعیت بیشتر مصداق دارد که دوستان همانند منبعی هستند که همیشه اعضای خانواده‌مان را در نظر می‌گرفتیم. حالا آگاهی بسیار بیشتری دربارۀ اهمیت دوستی در زندگی افراد وجود دارد؛ حالا می‌دانیم که سرنوشتمان نه فقط با خانواده‌هایی که در آن‌ها به دنیا می‌آییم و بزرگ می‌شویم، بلکه با خانواده‌های «انتخابی»مان نیز رقم می‌خورد».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اشلی فترز نوشته است و در تاریخ ۱۹ اوت ۲۰۱۹ با عنوان «The Evolution of the Desire to Stay Friends With Your Ex» در وب‌سایت ‌آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «چرا می‌خواهیم بعد از قطع رابطه با مخاطب خاصمان، همچنان با او دوست بمانیم؟» و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• اشلی فترز (Ashley Fetters) نویسندۀ آتلانتیک است. نوشته‌های او در کات، جی.کیو و دیگر مطبوعات نیز به انتشار می‌رسد. زندگی روزمره، روابط انسانی و سینما اصلی‌ترین علایق او در روزنامه‌نگاری است.[۱] Personal Relationships[۲] دوستی افلاطونی نوعی از روابط دوستانه، نزدیک و عاطفی است که در آن رابطۀ جنسی وجود ندارد [ویراستار].[۳] Hard to Do: The Surprising, Feminist History of Breaking Up ]]> اشلی فترز اقتصادوجامعه Mon, 30 Sep 2019 05:44:37 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9539/ سلبریتی‌ها چه فرقی با آدم‌های مشهور دارند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9537/ هالی گراوت، ایان — اسکار وایلد در رمان تصویر دوریان گری۱ به‌طعنه نوشت: «در دنیا فقط یک چیز بدتر از آن است که درباره‌ات حرف بزنند، آن هم اینکه درباره‌ات حرف نزنند». وایلد زمانی که این کلمات را نوشت در اوج شهرتش بود، و در آغاز راه یک رسوایی عاشقانه که می‌رفت تا او را رسوا کند. مدح و قدح از هر سو نثار نثر فتنه‌انگیز و رفتار پُرافاده‌اش می‌شد. پس تعجبی ندارد که ماجرای عشقی جنجالی‌اش با لُرد آلفرد داگلاس و دفاعیۀ پرشورش در دادگاه «از عشقی که نامش بُردنی نیست» توجه عموم را جلب کند. این نه اولین‌بار بود و نه آخرین‌بار که شخصیت خارق‌العادۀ وایلد بر شهرت حرفه‌ای‌اش سایه می‌انداخت. او که یکی از غریب‌ترین، کاریزماتیک‌ترین و سرشناس‌ترین چهره‌های زمانه‌اش بود، بهتر از اکثر افراد فرصت‌ها و مخاطرات وضع کسی را تجربه کرده بود که «درباره‌اش حرف می‌زنند». منظور اینکه، وایلد قدرت سلبریتی را خوب می‌شناخت.و علتش چیست؟ چرا وایلد را سلبریتی می‌دانیم، اما مثلاً آیزاک نیوتن را نه؟ سلبریتی دقیقاً چیست، و سلبریتی به معنایی که می‌شناسیم چه زمانی ظهور کرد؟ سلبریتی با سایر انواع سرشناس‌بودن از قبیل شهرت و معروفیت چه فرقی دارد؟فرق سلبریتی با سایر شکل‌های تأیید و پسند عمومی آن است که بر مَدار شخصیت فردی می‌چرخد. سلبریتی‌ها، با آن کمالِ به‌ظاهر جاودانه‌شان، برای ما مفرّی از روزمرگی‌اند، سرگرممان می‌کنند، لذت به ما می‌بخشند یا یارمان می‌شوند تا دردمان را ابراز کنیم. و، با همۀ نقص بشری‌شان، تسلی‌بخش کمبودهای مایند، حس تعلق می‌آفرینند، و یادمان می‌آورند که کشمکش همانا ضرورت تجربۀ بشری است. سلبریتی‌ها بازتابی از شخص‌بودن ما هستند، یعنی نشانمان می‌دهند چه کسی هستیم. ولی درعین‌حال با خیال هم ما را افسون می‌کنند، یعنی نشانمان می‌دهند چه کسی می‌خواهیم باشیم.مناقشه دربارۀ خاستگاه سلبریتی زیاد است چون تعاریف بسیار متفاوتی از این واژه وجود دارد. مثلاً مترادف‌دانستن «شهرت» و «سلبریتی» تا حدی رایج شده است. ولی استفادۀ این دو به‌جای هم یعنی نادیده‌گرفتن بسترهای تاریخی خاص شکل‌گیری هرکدام. شهرت (fame) از ریشۀ لاتین fama را ابتدا ویرژیل در شعر حماسی انئید به رُما گره زد: ایزدبانوی شایعه و منتشرکنندۀ اخبار که «بال‌هایش و چندین دهانش را برای گفتن همه‌چیز» به کار می‌بست. واژۀ شهرت در فرانسوی قدیم و انگلیسی میانه به جایی رسید که در قرن سیزدهم میلادی بر برآورد عمومی از فرد و در قرن چهاردهم بر تحسین عمومی او دلالت می‌کرد.شهرت که بر مَدار اعمال قهرمانانه و کردار شایستۀ قهرمانان کاریزماتیک و به‌اصطلاح بزرگ‌مردان می‌چرخید، جایگاهی ویژۀ عده‌ای خاص بود: اسکندر کبیر، شارلمان، مارکو پولو، افلاطون، ارسطو، لئوناردو داوینچی، ژاندارک، و امثالشان. ولی شهرت، یک هم‌خون شرور را در سایه‌اش مخفی می‌کرد، که آماده بود تا به میانۀ میدان بیاید: رسوا۲. در گذر ایام، جماعتی از مستبدّین و جانیان و خطاکاران، از نرون و کالیگولا و آتیلا و جسی جیمز و مارکی دوساد تا برسد به راسپوتین و ماتا هاری و چارلز منسون، در جلب‌توجه مردم رقیب مردان و زنان محترم شدند. روایت‌هایی که رسوایانِ روزگار نشر می‌دادند، مردمی را تحریک و مقهور می‌کرد که مجذوب وجه تاریک طبیعت بشری بودند. با این کار بود که آن‌ها بر تخیل جمعی‌مان سایه انداختند. تبه‌کاران رسوا، این خائنان و منحرفان و چموشان، تجلی زهرخند بودند و تجسم دهشت.سلبریتی، که مبهم‌تر از شهرت و رسوایی است، از واژۀ لاتین celebrem مشتق شده است: واژه‌ای که هم بر تجلیل دلالت می‌کرد و هم بر «ازدحام» (یا شاید به زبان امروزی‌مان «بالارفتن از سر و کول یکدیگر») یک نفر. شهرت گاهی به‌خاطر کردار نیکِ شخص نصیبش می‌شود، گاهی هم به‌خاطر آن جایگاه بلندی که به او ارث می‌رسد: ملکه مشهور بود، فقط به این دلیل که ملکه بود. ولی سلبریتی، که چنان‌که افتد و دانی، تا حدی بر موشکافی بیرونی متکی است، بر رابطه‌ای متقابل میان شخص احترام‌یافته و مردم دلالت دارد. به‌خاطر همین رابطۀ متقابل است که اعطای آن منزلت بیشتر از جنس فرآیند مذاکره است تا تعیّن یافتن یک صفت. برخلاف «شهرت» و «سرشناسی» که از احترام و تکریم حکایت می‌کردند، «سلبریتی» که در قرن هجدهم کاربرد عمومی یافت شک و سوءظن برمی‌انگیخت. «سلبریتی» در پی مقبولیت بود و با منتقدان افراط و سطحی‌نگری کشمکش داشت. به طرق مختلف، این جماعت بودند که سلبریتی را شکل می‌دادند و واسطۀ بروزش می‌شدند؛ ولی شهرت چنین نبود. شهرت محتاج یک شخص برجسته بود، سلبریتی محتاج مخاطبان قضاوتگر.ایدۀ «شهرت»، در مسیر تحول خود، چنان بسط یافت که جایی هم برای رسوایی باز کرد. بدین‌ترتیب، شهرت کمتر به یک عمل خاص ربط داده می‌شد، و بیشتر به یک فرد خاص یا حداقل ایده‌ای خاص از آن فرد پیوند می‌خورد. به قرن نوزدهم که می‌رسیم، ارزش فرد مشهور مدیون توانایی غریب اوست که در آنِ واحد خارق‌العاده است و تقلیدپذیر. چنین کسی نه‌تنها با دستاوردها یا نسبش، بلکه با تبلیغ هم آفریده می‌شد. ایدۀ سلبریتی جلوۀ ظاهری فردیت را بر نحوۀ ابرازش ترجیح می‌داد و به نوع نگاه مردم به شخص سلبریتی اهمیت می‌داد. بدین‌ترتیب، سلبریتی (مثل شهرت و رسوایی) از یک چهرۀ عمومی و مردمی حکایت می‌کرد که تصویر و هویت او، سبک و جوهرۀ او، درهم‌آمیخته بودند.اما وقتی شهرت هم به این زرق‌وبرق رسید، وجه تمایزش با سلبریتی چه بود؟ چه چیزی مثلاً جان استوارت میل، چارلز داروین و فلورانس نایتینگل را از لُرد بایرون، فرانتس لیست، توماس ادیسون یا سارا برنارد متمایز می‌کرد؟ همۀ این چهره‌ها در قرن نوزدهم مشهور بودند، همگی مشهور بودند، دربارۀ همه‌شان «حرف زده می‌شد». ولی بااین‌حال، دستۀ اول به‌اندازۀ دستۀ دوم توجه رسانه‌ای جلب نمی‌کردند، مشوق کالاسازی (تأیید محصولات، پخش تصویر، امضای عکسشان) نمی‌شدند، یا کیش شخصیت راه نمی‌انداختند. دستۀ اول پیرو و مرید داشتند؛ دستۀ دوم هوادار. دستۀ اول زمینه‌ساز گفت‌وگو بودند؛ دستۀ دوم محرّک جنجال. دستۀ اول توجه جلب می‌کردند، ولی توجه دلیل وجودی دستۀ دوم بود. اوضاع به‌سمتی می‌رفت که تفاوت شهرت و سلبریتی نه در جنس توجه، که در میزان توجه باشد.ادیسون به‌معنای دقیق کلمه جهان را پُر از نور کرد، و بایرون، لیست و برنارد در حوزه‌های ادبیات، موسیقی و تئاتر تحسین‌برانگیز شدند. آن‌ها، برعکس بسیاری از هم‌عصرانشان که به‌قدر ایشان موفق بودند اما بعضاً مدت‌هاست فراموش شده‌اند، در شکل‌دادن به نظرات عمومی عاملیت داشتند، چنان‌که در کنار کارهایشان، برای شخص خودشان هم حداکثر توجه ممکن را جلب می‌کردند. آن‌ها یک شخصیت خلق کرده و به نمایش می‌گذاشتند، یعنی یک پرسونای عمومی که منحصربه‌فرد بود اما (مهم آنکه) می‌شد کُپی‌اش کرد. بدین‌ترتیب خود را در طول عمرشان متمایز از بقیه می‌ساختند، و جایگاه افسانه‌ای پس از مرگشان را تضمین می‌کردند. چهره‌هایی از قبیل ادیسونِ جادوگر، برناردِ خارق‌العاده، بایرونِ آهن‌رُبا و لیست، که حقیقتاً ستارۀ موسیقی زمانۀ خود بود، این استادانِ بازی‌دادن مطبوعاتِ جمعی نوظهور، این مبلغان کاربلد خویشتن و حتی سرمایه‌سالاران نوپا، همان‌قدر که «سلبریتی مدرن» را آفریدند تجسم آن نیز بودند.برخی از دانش‌پژوهان با اشاره به چنین مصادیقی، تاریخ تولد سلبریتی را حوالی اواخر قرن هجدهم و قرن نوزدهم می‌دانند. بنا به استدلال آن‌ها، این بازه بود که نه‌تنها شخصیت‌های استثنائی را آفرید، بلکه شرایط ساختاری لازمی را فراهم ساخت که شکل‌گیری یک فرهنگ سلبریتی تمام‌عیار تسهیل شود. این بازه فهم جدیدی از «خویشتن» را پرورش داد که طلایه‌دار فرد و فردیت شد؛ بازتاب آن هم در حوزۀ جدید زندگی‌نامه‌نویسی، محبوبیت پُرتره‌ها، شیوع خاطره‌نویسی‌ها و ظهور گزارش‌های احساسی شخص‌محور و آگهی‌های فوت در روزنامه‌ها بود. قلمرو عمومی هم گسترش یافته بود، چنانکه تعداد بی‌سابقه‌ای از مردم سواد خواندن داشتند و با فروپاشی سلسله‌مراتب‌های قوام‌یافتۀ سیاسی و اجتماعی، در گفت‌وگوی عمومی مشارکت می‌کردند. لذا هر فرد (حداقل روی کاغذ) می‌توانست سودای شکوه در سر داشته باشد. اتفاقات دیگری هم در حال وقوع بود که در این ماجراجویی یار و یاور مردان و زنان معمولی می‌شد: نوآوری‌های فناورانه‌ای که محرّک شیوه‌های جدید ارتباط بودند، از قبیل فرهنگ چاپی کلان و تکثیر عکس، و همچنین قوای سرمایه‌داری صنعتی که شهرنشینی گسترده را راه انداختند، کار و زمان را مکانیکی کردند، مشوق تجاری‌سازی تفریح شدند و شکل‌ها و مقیاس‌های جدید جایگاه و رُتبه را آفریدند.مشهوران روزگار از قدیم‌الایام در محافل متعارف ذی‌نفوذ از قبیل دادگاه‌ها، تالارها و برج‌های عاج بود که سرشناس می‌شدند، و قرن‌ها بود که همانندهایشان در حکّاکی‌های کتاب‌ها، در مجسمه‌ها، روی مدال‌ها و سکه‌ها، و در تندیس‌های سفالین تکثیر می‌شد. اما این تصاویر عمدتاً میان سرآمدانی از جامعه تکثیر می‌شد که از پسِ هزینۀ سفارش، خرید و جمع‌آوری‌شان برمی‌آمدند. تولید مکانیکی بود که دسترسی به این تصاویر را دموکراتیزه کرد. به اواخر قرن نوزدهم که می‌رسیم، برخلاف ولی‌نعمتان و رفقای صمیمی سابق، می‌بینیم که تماشاچیان بی‌نام و مصرف‌کنندگان بی‌چهره نیز مشوق تولید تصاویر افراد خارق‌العاده شده‌اند: در کاریکاتورهای روزنامه‌ها، روی برجسته‌کاری‌های چینی، در پُرتره‌های ارزان‌قیمت جیبی، روی کارت‌های ویزیت عکس‌دار، و پوسترهایی در اندازه‌های واقعی آدم‌ها که در بلوارهای شهری نصب می‌شدند و معابر مهم را تزیین می‌کردند.در همان زمانه‌ای که شهرنشینی و مکانیزه‌شدن کارها می‌رفت تا فرد را از خود بیگانه کند، غریبه‌ها را نیز به‌طرز بی‌سابقه‌ای از هر دو منظر جغرافیایی و بصری به یکدیگر نزدیک می‌کرد. دیده‌شدن به‌معنای دقیق کلمه ساده‌تر شده بود: در خیابان‌ها، در مکان‌های تفریحی نوپدید، در فرهنگ بصری عکس‌ها و روزنامه‌های ارزان‌قیمت که روزبه‌روز گسترش می‌یافت. اما، علاوه‌بر آن، افراد هم ساده‌تر سرشناس می‌شدند. تصویری که از دل این عاملان تجاری درمی‌آمد، که از فیلتر رسانه‌ها می‌گذشت و اغلب خود آن چهرۀ عمومی آماده‌اش می‌کرد، به‌دقت طراحی می‌شدند و هدفشان نه لزوماً ترویج شخص بلکه ترویج شخصیت بود. این شخصیت هم به‌نوبۀ خود برندی می‌شد تا محمل آشنایی جماعات بزرگ‌تر (و حتی بی‌نام‌تر) با شخصِ سابقۀ ناشناس شود.در خلق و رواج شخصیت‌های قرن نوزدهم، احتمالاً نشود کسی استادتر از فینیاس تیلور بارنوم، تبلیغاتچی آمریکایی، یافت. این کارآفرین زیرک و جارچی زرنگ با استفاده از موزه‌ها، سیرک‌ها و مجموعۀ نمایشی سیّارش، زمینه‌ساز اشتغال تازه‌واردان می‌شد: مثلاً «جنرال تامِ انگشت‌شستی» با قد شصت سانتی‌متر، یا جنی لیندِ خوانندۀ اُپرا که بارنوم می‌گفت «بلبل سوئدی» است. بارنوم به‌جای آنکه فقط بر استعداد آن‌ها تمرکز کند، از قامت کوتاه انگشت‌شستی استفاده می‌کرد و خُلق مهربان و جاذبۀ غریبگی لیندا را در ویترین می‌گذاشت. سپس دست‌به‌دامن رسانه‌ها و بازار شد تا هر دو هنرپیشه را به چهره‌های بین‌المللی تبدیل کند، یعنی سلبریتی.مخاطبان، از طریق شکل‌های متنوع بازنمایی باواسطه، دسترسی بی‌سابقه‌ای به زندگی مخفی چهره‌های عمومی یافتند. این دسترسی بود که حس آشنایی کاذب میان چهرۀ عمومی و مخاطبانش را پرورش داد، همان حسی که رفته‌رفته سنگ بنای فرهنگ سلبریتی مدرن می‌شد. چهره‌های عمومی از طریق روزنامه‌نگاران سخن‌چین، تبلیغ‌های مصنوعی و تأیید محصولات، و همچنین از طریق چرخش انبوه تصاویر و ماجراهایشان، روزبه‌روز بیشتر «شناخته» می‌شدند. درنتیجه، فی‌نفسه به کالاهایی تبدیل شدند که می‌شد بازاریابی‌شان کرد. و اما نقش مخاطبان: نه‌تنها امکان «شناخت» یک چهرۀ مشهور را داشتند، بلکه می‌توانستند تکه‌ای از او را هم بخرند، مصرف کنند و مالک شوند.بسیاری از دانش‌پژوهان اشاره می‌کنند که سلبریتی نیازمند مصرف‌شدن است، و بر همین اساس می‌گویند که خاستگاهش به قرن بیستم برمی‌گردد. ولی همۀ مشخصه‌های اساسی فرهنگ سلبریتی در قرن نوزدهم پرورش یافتند: به ترویج «لینداشیفتگی» توسط بارنوم نگاه کنید که صد سال پیش از بیتل‌شیفتگی بود؛ به محبوبیت جمع‌آوری و معاملۀ پرتره‌ها، یا مُهر تأیید زدن سلبریتی‌ها بر تعداد روزافزونی از محصولات از چای و خردل گرفته تا لوازم آرایشی و کِرِم مو که همگی همراه گواهی‌ها و تصویرهای چهره‌های عمومی‌ای بود که به‌راحتی شناخته می‌شدند. عموم دانش‌پژوهان اواخر قرن بیستم سلبریتی را همزاد سینما می‌دانند و به ظهور ستاره‌های هالیوود منتسب می‌کنند. اما اگر زادگاه سلبریتی را در دوره‌ای قدیمی‌تر بدانیم، نقطۀ شروع مهمی برای بحث یافته‌ایم: قرن نوزدهم، صحنه‌آرای سلبریتی مدرن بود؛ و قرن بیستم، با رسانه‌های جمعی‌اش، سلبریتی را چنان بزرگ کرد که اصلاً انتظارش نمی‌رفت. هالیوود مخترع سلبریتی نبود، فقط میزان بیشتری از آن را به ما داد.ریچارد دایر، استاد بریتانیایی، در اثر گران‌سنگش تن‌های آسمانی۳ (۱۹۸۷) توضیح داد که چرا ستارۀ هالیوود مخاطبانش را تسخیر می‌کرد: چون اصلاً شبیه ما نبود و درعین‌حال کاملاً شبیه ما بود.ستاره‌ها بیان‌گر آن‌اند که انسان‌بودن در جامعۀ معاصر یعنی چه. آن‌ها ایدۀ خاصی را ابراز می‌کنند که ما از شخص، از «فرد»، در نظر داریم... ایدۀ «فردیت» برای مایی که بر اساسش زندگی می‌کنیم، وعده‌ای دلربا اما دشوار است، و ستاره‌ها بیان‌گر هر دو وجه این ایده‌اند.ستاره‌هایی که روی پرده می‌آمدند، چهره‌هایی افسانه‌ای بودند، همان‌ها که گی دوبور (فیلسوف فرانسوی) در جامعۀ تماشا۴ در وصفشان گفته بود: «بازنمایی تماشایی از یک انسان زنده». آن‌ها مفرّی از روزمرگی، الگویی شوق‌انگیز از زندگی نیک، و رخصتی از تنش‌ها و اضطراب‌های مدرنیته در اختیار مردان و زنان معمولی می‌گذاشتند.ستاره‌های افسونگر هالیوود را شرکت‌های روابط عمومی، استودیوهای تجاری سینما و مطبوعات سرگرم‌کننده به‌صورت انبوه تولید می‌کردند. این ستاره‌ها به جایگاهی ممتاز در تخیل جمعی‌مان رسیدند و سرتاسر سیاره پخش شدند. آن‌ها هیزم بر آتش فانتزی‌های مردم عوامی ریختند که می‌خواستند با آن‌ها باشند، شبیهشان باشند، یا حتی گاه دقیقاً خود آن‌ها شوند. مگر کسی بود که به استادان دلبری قدیم هالیوود مثل گرتا گاربو، الیزابت تیلور یا کلودت کولبرت میل نداشته باشد، یا خودش را با دلبران امروزی‌اش مثل امیلی بلانت، مارگو رابی یا گَل گدوت مقایسه نکند؟ مگر کسی هست که بتواند ادای مردان جذابش (راک هادسون، کری گرنت یا پُل نیومن) را دربیاورد، یا مثل ادریس البا، دواین جانسون یا ریان رینالدز مدال لرزاندن قلب‌ها را به سینه بزند؟بسیاری از فوق‌ستاره‌ها گویا دور از دسترس مایند، اما شباهت برخی از آن‌ها به ما اصیل‌تر به نظر می‌آید. دختر معمولی همسایه (جنیفر انیستون، ایمی شامر یا مگ ریان) یا مرد مطمئن (ویل اسمیت، کالین فرث یا رایان گاسلینگ) متقاعدمان می‌کنند که شاید ما هم می‌توانیم قدری ستاره باشیم. با پوشش رسانه‌ای زندگی شخصی‌شان (از ازدواج و طلاق تا موفقیت و افتضاح؛ از آنچه می‌خورند و آنجا که خرید می‌روند تا آشنایانشان) و توزیع تجاری عکس‌های خصوصی و صمیمی، خاطرات شخصی و افشاگری‌های احساسی مطبوعات زرد می‌فهمیم که همۀ این سلبریتی‌ها، هرقدر هم ستاره‌شان درخشان باشد، «عین ما» هستند. آن‌ها مردان و زنانی معمولی‌اند که به مدد اقبال، استقامت و از قضای روزگار، فرد یا چیز خاصی شده‌اند.دانش‌پژوهانی که خاستگاه سلبریتی را در عصر هالیوود رصد می‌کنند، با بررسی اینکه انتقال رسانه‌ای (به‌ویژه در عصر اینترنت) چگونه خیال شناختنی‌بودن را تقویت می‌کند، تأکید دارند که رسانه‌های جمعی و فرهنگ سلبریتی همدیگر را می‌سازند. در سیستم استودیویی که پیش از دهۀ ۱۹۵۰ میلادی رایج بود، هر ستاره با قراردادی به یک شرکت خاص گره خورده و به بخش روابط‌عمومی یک استودیو وابسته بود. اما، پس از فروپاشی آن سیستم، ساخت‌وساز صنعتیِ سلبریتی تشدید شد. در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ میلادی، پیپل مگزین، انترتینمنت تونایت و برنامه‌های گفت‌وگومحوری مثل اُپرا از ستاره‌های سینما و بازیگران تلویزیون، ورزشکاران حرفه‌ای و ستاره‌های پاپ، کمدین‌ها و مدل‌های مُد، اخبار روزانه می‌ساختند. به دهۀ ۱۹۹۰ که می‌رسیم، وقتی که تعداد بیشتری از آمریکاییان سراغ تلویزیون کابلی رفتند، کانال‌ها هم دست‌به‌دامن ژانرهای جدید و انواع شخصیت‌ها شدند تا برندهای خود را تحکیم کنند و بدین‌ترتیب فرصت سلبریتی‌سازی را چندبرابر کردند. از آن بُرهه به بعد، سرآشپزان، مشاوران مالی، پزشکان و قاضیان سلبریتی، و همچنین تازه‌به‌دوران‌رسیده‌های برنامه‌های تلویزیونی واقع‌نِما (از زنان مجرّد و دل‌خستۀ دنبال عشق و «مامان‌های نوجوانِ»۵ چموش تا آن‌ها که در آیدلز امید داشتند خواننده شوند) چیزی در اختیار صنعت جهانی و روبه‌رشد سرگرمی می‌گذاشتند تا درباره‌اش حرف بزند.در قرن بیست‌ویکم، مخاطبان از طریق رسانه‌ها دسترسی بیشتری به اطلاعات پیرامون چهره‌های عمومی دارند، اطلاعاتی که روزبه‌روز بلادرنگ‌تر و لحظه‌ای‌تر می‌شوند. و این یعنی تبلیغ سلبریتی، بیشتر و بهتر دیده‌شدنش، و تأیید فایده‌اش. سلبریتی مطرح‌شده نیز به‌نوبۀ‌خود منبع درآمدی برای بنگاه‌های رسانه‌ای می‌سازد و با افزایش ترافیک وب‌سایت‌ها و تأمین تعداد لازم «کلیک‌ها» دوامشان را تضمین می‌کند. رسانه همچنین انواع و اقسام بسته‌بندی‌های خاص را برای سلبریتی تدارک می‌بیند: جریان‌ساز، الگوی نقش، شورشی، یا آینه‌ای از وضع موجود. در طی این فرآیند، از او کارگزار فرهنگی و قوۀ اجتماعی ساخته می‌شود. سلبریتی وقتی در این نقش می‌نشیند، هم برای فانتزی‌های جمعی بازی می‌کند و هم برای امیال فردی، هم خیال‌انگیز می‌شود و هم جرقۀ همذات‌پنداری‌های نیابتی را می‌زند، سوژۀ کنجکاوی می‌شود تا ذهن‌ها را مشغول کند، با مخاطبش فاصله دارد اما در شیپور آشنایی می‌دمد، و بااینکه عین ما به نظر می‌رسد خارق‌العادگی‌اش را در چشممان فرومی‌کند.فرهنگ سلبریتی کماکان واکنش‌های تناقض‌آمیزی برمی‌انگیزد. در یک‌سو، سلبریتی امروزی که درگیر نظام‌های قدیمی شهرت‌ساز و گرفتار سیستم ستاره‌پرور قرن بیستم است، مثل پیشینیان خود جنس اصل و بدل را درهم می‌کند، توجهات را به نمونه‌ای منحصربه‌فرد و متفاوت و مستعد جلب می‌نماید، و یک لحظۀ گذرا را ثبت و ضبط می‌کند تا تصویری آنی از واقعیت اجتماعی مشترکی باشد که، به‌قدر خودِ سلبریتی، متزلزل و بی‌دوام است. سلبریتی‌ها، این تمثال‌های شوق‌انگیز و نمادهای بُت‌واره و حامل‌های خاطرۀ جمعی، در تمام وجوه حیات مدرن رخنه می‌کنند. در سوی دیگر، سلبریتی الهام‌بخش استهزا و حتی اهانت است. خصومت برمی‌انگیزد، یا حداقل دودلی می‌پرورد. مکتب فرانکفورت، انتقاد چپ‌گرایانۀ تند و تیزی بر صنایع فرهنگی استثمارگری داشت که پس از جنگ جهانی دوم در غرب ریشه می‌دواندند. دنیل بورستین، مورّخی که در وادی سیاست محافظه‌کار بود، در دهۀ ۱۹۶۰ میلادی آن انتقاد را به کار بست تا بگوید سلبریتی، در توصیف بدبینانۀ او، دست‌پرورده‌ای است که رسانه‌های جمعی مرتکبش شده و زنده نگهش می‌دارند، رسانه‌هایی که به‌قدر خود سلبریتی بی‌روح و شیّادند.به‌علاوه، در زمانه‌ای که بازیگران برنامه‌های واقع‌نِما، اینفلوئنسرهای رسانه‌های اجتماعی، شخصیت‌های یوتیوبی، وبلاگ‌نویسان، ویدئولاگرها و اینستاگرام‌بازها رواج دارند، گویا هرکسی (به تعبیر پیامبرانۀ بورستین) می‌تواند «به‌خاطر شناخته‌شدگی‌اش شناخته شود». به‌واقع خواه خود را مردم بی‌اعتنا بدانیم یا تماشاچیان مشتاق، وقتی کماکان بحث می‌کنیم که کدام بدن ارزشمندتر است (چه تلاش کنیم تمام قسمت‌های برنامۀ کارداشیان‌ها را ببینیم یا هیچ‌کدامش را نبینیم) همچنان در کمند سلبریتی هستیم. خواه دوست داشته باشیم یا نه، آن افراد جذاب و قابل کُپی‌برداریِ شناخته‌شده (حتی اگر فقط به‌خاطر شناخته‌شدگی‌شان شناخته شوند) همچنان چیزی به دست ما می‌دهند تا درباره‌اش حرف بزنیم.ولی در بدو امر، چرا محتاج چیزی یا کسی هستیم که درباره‌اش حرف بزنیم؟ این‌همه حرف‌زدن ما را به کجا می‌رساند؟ جاذبۀ سلبریتی برایمان، چه نکاتی را دربارۀ نگاه ما به خودمان روشن می‌کند؟ شاید سلبریتی کمکمان کند به این پرسش‌ها بپردازیم. ریس ویترسپون که برای فیلم زندگی‌نامۀ جانی کَش با نام «سربه‌راه باش»۶ (۲۰۰۵) برندۀ جایزۀ اسکار بهترین بازیگر زن شد، وقتی برای پذیرفتن جایزه پشت بلندگو رفت گفت تمام سعی‌اش «ساختن کاری است که معنایی برای کسی داشته باشد». شاید سلبریتی‌ها ازآن‌رو برای ما این‌قدر مهم‌اند که ما همه، مثل ویترسپون، می‌خواهیم مهم باشیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را هالی گراوت نوشه است و در تاریخ ۱۶ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «Celebrity matters» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «سلبریتی‌ها چه فرقی با آدم‌های مشهور دارند؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• هالی گراوت (Holly Grout) دانشیار دانشگاه آلاباماست. نیروی زیبایی: دگرگونی ایده‌های فرانسوی دربارۀ زنانگی در جمهوری سوم (The Force of Beauty: Transforming French Ideas of Femininity in the Third Republic) نام کتاب اوست. گراوت اخیراً نیز مشغول نوشتن کتاب دوم خود است، که موقتاً آن را «اجرای نقش کلوپاترا: اختراع سلبریتیِ زن در جمهوری سوم فرانسه» نامیده است.[۱] The Picture of Dorian Gary[۲] infamous[۳] Heavenly Bodies[۴] The Society of Spectacle: این کتاب با عنوان جامعۀ نمایش به فارسی ترجمه شده است.[۵] Teen Moms[۶] Walk the Line ]]> هالی گراوت اقتصادوجامعه Sun, 29 Sep 2019 04:59:10 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9537/ با هر کودک مادری هم زاده می‌شود http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9536/ لزلی جمیسون، آتلانتیک — وقتی اندازۀ دانۀ خشخاش بودی، در دستشویی اتاق هتلی در بوستون نشستم و روی یک نوار که از پیرمردی در داروخانۀ نزدیک پارک فِنوی خریده بودم، ادرار کردم. آن نوار پلاستیکی را روی کاشی‌های یخ کف دستشویی گذاشتم و منتظر ماندم که بگوید تو وجود داری یا نه. بدجور دلم می‌خواست وجود داشته باشی. یک سال بود که اپ بارداری‌ام پشت سر هم پیغام می‌داد و می‌پرسید آیا در شب‌های مناسب رابطه داشته‌ام یا نه، و یک سال بود که هر بار خون می‌دیدم دلم می‌گرفت: سر کار، در خانه، در حمامِ پر از ماسۀ آن ساحل خنک، در شمال مورو بِی. تک‌تک آن لکه‌های کُهنه، داستانی را که چند هفته در خیالم ساخته و پرداخته بودم از بین می‌بُرد: اینکه این ماه قرار است بفهمم بچه‌ای در شکم دارم. بدنم دائم یادم می‌آورد که فرمان دست اوست. ولی آنجا و آن لحظه، تو بالاخره بودی.  یک هفته بعد، در سالن سینما به تماشای فیلمی نشستم که فضایی‌ها در تالار چرک سفینه‌شان کارگاه جوجه‌کشی از میزبان‌های زمینی‌شان راه انداخته بودند. بدن‌های سیاه و برّاقِ آن‌ها قفسه‌های سینه را می‌شکست و از پوست‌های پاره می‌گذشت. دغدغۀ یکی از آن روبات‌های شرور این بود که به آدم‌ها کمک کند زنده بمانند. وقتی ناخدای سفینه از او پرسید «به چه چیز معتقدی؟» روبات جواب داد: «خلقت». یک لحظه بعد، سینۀ ناخدا شکافته شد و بچه‌ای که به آن آویزان بود به نمایش درآمد: هولناک، به رنگ قهوه‌ای سوسکی، یک نوزاد.  در اولین وقت معاینۀ دوران بارداری‌ام، وقتی در مطب دکتر، پرستار از من خواست روی ترازو بایستم، پس از چند سال اولین بار بود که خودم را وزن می‌کردم. از وزن‌کردن خودم پرهیز داشتم تا بلکه خاطرۀ آن دورانی که وسواس وزن‌کردن داشتم دست از سرم بردارد. ایستادن روی ترازو با میل به اینکه واقعاً وزن اضافه کرده باشم، نسخۀ جدیدی از من بود! یکی از قدیمی‌ترین روایت‌های مادرانه‌ای که شنیده بودم این بود که مادری می‌تواند نسخه‌ای جدید از تو بسازد. ولی این وعده چنان سهل و ساده بود که باورکردنش محال به نظر می‌رسید. منتهی تضمین دیگری بود که همیشه باورش داشتم: اینکه هر جا بروی، همان‌جا هستی.  دانشجوی تازه‌وارد کالج که بودم، هر روز صبح به کمد اتاق خوابگاهم می‌رفتم تا روی ترازویی بایستم که آنجا قایم کرده بودم. شرمم می‌آمد که به خودم گرسنگی می‌دهم. لذا برای مراسم وزن‌کشی به جایی تاریک و دور از نگاه دیگران می‌رفتم تا در آن جای دنج میان کاپشن‌های زمستانی تاخورده و مانده در کمد، قایم شوم. از سیزده‌سالگی که رُشدم سرعت گرفت، انگار روی همه سایه انداخته بودم. قرار بود قدِ بلند اعتمادبنفس بیاورد، ولی احساس می‌کردم زیادی‌ام. همیشه زیاد بودم، و همیشه نچسب و خاموش بودم چون انگار سزاوار آن‌همه جایی نبودم که اشغال می‌کردم.  در سال‌های پس از آن ایام محدودیت، فهمیدم هروقت می‌خواهم این را برای آدم‌ها بگویم (اینکه احساس می‌کردم نباید آن‌همه جا بگیرم) یا آن را کاملاً می‌فهمند یا اصلاً نمی‌فهمند. و کسی که آن را کامل بفهمد، احتمالاً زن است.  آن روزهای گرسنگی پُر بود از کوکاکولای رژیمی و سیگار و آهنگ‌های حزن‌آلود در نپستر؛ هر روز یک سیب و یک تکه جیرۀ کلوچه؛ پیاده‌روی‌های طولانی در شب‌های یخ‌بندان زمستانی به باشگاه؛ و مشکل بینایی چون رگه‌های تیره جلوی دیدم را گرفته بودند. دست‌ها و پاهایم همیشه سرد بودند. پوستم همیشه رنگ‌پریده بود. انگار خون کافی نداشتم که در تنم بچرخد.  پانزده سال بعد در ایام حاملگی‌ام، از لثه‌هایم مُدام خون می‌آمد. به گمانم از یک دکتر شنیدم که علتش این است که بدنم خون بیشتری (حدود ۲ کیلوگرم بیشتر) به گردش درمی‌آورد تا نیازهای آن تن و اندام‌های ریزه‌میزۀ دوم داخل بدنم را برآورده کند. به‌خاطر همین خون اضافه ورم کرده بودم. گرمم می‌شد. رگ‌هایم شاهراه‌های بی‌قرار خون‌رسانی بودند که آن شربت سرخ داغ پُرشان کرده بود و سیلابی از ضرورت در آن‌ها جریان داشت.  وقتی حدوداً اندازۀ عدس بودی، مجله‌ام مرا برای مأموریتی به زاگرب فرستاد. هواپیمایمان که روی گرین‌لند بود، یک پاکت گُندۀ بیسکوییت چیز-ایتز خوردم و در این فکر بودم که این هفته قرار است مغزت شکل بگیرد یا قلبت. در ذهنم، قلبی از جنس چیز-ایتز رسم کردم که درون من، درون تو، می‌تپد. آن سه‌ماهۀ اول عموماً به حیرت و وحشت گذشت: متحیر از اینکه یک مخلوق کوچولو درون من شکل می‌گرفت، هراسان که مبادا کاری کنم که لق بشوی و از جایت بیُفتی. اگر می‌مُردی و من نمی‌فهمیدم چه می‌شد؟ با وسواس «سقط بدون خونریزی» را گوگل می‌کردم. دستم را روی شکمم می‌گذاشتم تا مطمئن شوم مانده‌ای. برای من دسته‌گُلی از سلول‌ها بودی، یک مُشت ماسۀ نرم که داشت تبدیل به چیزی می‌شد. وقتی فهمیدم قرار است دختر باشی، گریه کردم. انگار تصویری مات بودی که ناگهان شفاف شد. ضمیر «تو» بدنی بود که حول تو شکل می‌گرفت. من بدنی بودم که حول تو شکل می‌گرفت.  وقتی به مادرم گفتم با هواپیما به کرواسی می‌روم، از من خواست به ماندن در خانه فکر کنم. گفت: «سخت نگیر». ولی این را هم گفت که وقتی بزرگ‌ترین برادرم را پنج‌ماهه باردار بود، طول یک خلیج را در باری۱ شنا می‌کرد و یک پیرمرد نگران ایتالیایی تمام راه با قایق پارویی دنبالش می‌آمد.  در هواپیما به مقصد زاگرب، نوزادی در ردیف جلویی زیر گریه زد، و بعد نوزادی در ردیف پشت سرم. می‌خواستم برایت بگویم: می‌دانم این ضجّه‌زن‌ها هم‌قبیله‌های توئند. می‌خواستم برایت بگویم: دنیا سرشار قصه‌هاست؛ مردانی با عرق‌چین‌های دست‌باف۲ روی سرشان که پروازمان را یک ساعت عقب انداختند چون حاضر نبودند کنار هیچ زنی بنشینند؛ مرد آن سوی راهروی میانی هواپیما که درست بعد از خوردن یک ظرف گندۀ فویل‌پیچی‌شدۀ آش درهم‌جوش سوزن تست قند خون به خودش زد و به تماشای سایۀ کوچک هواپیمایمان نشست که روی صفحۀ آبی کم‌رنگ اقیانوس اطلس شمالی می‌خزید. چه رؤیایی در سر داشت؟ به سوی کدام محبوب می‌شتافت؟ می‌خواستم برایت بگویم، بچه‌جان، چنین چیزهای شگفت‌انگیزی در زندگی دیده‌ام. هنوز بچه نبودی. فقط یک احتمال ممکن بودی. ولی می‌خواستم برایت بگویم هر کسی که ملاقات کنی، دنیایی نامتناهی درونش دارد. این یکی از آن چند وعده‌ای بود که با خیال راحت و وجدان آرام می‌توانستم به تو بدهم.  آن ایامی که به خودم گرسنگی می‌دادم، دو دفترچه خاطرات داشتم. در یکی فهرست کالری‌های مصرفی روزانه‌ام را می‌نوشتم. دومی، توصیف همۀ غذاهایی بود که خوردنشان را تصور می‌کردم. یک دفترچه سرشار از آنچه انجام می‌دادم؛ دفترچۀ دیگر آکنده از آنچه رؤیای انجامش را داشتم. جشن‌های خیالی‌ام ترکیبی از فهرست‌های غذای رستوران بود که به دقت با حس نومیدی اشباع می‌شد: ماکارونی و سس پنیر خالی نه، ماکارونی و سس پنیر اضافه؛ همبرگر خالی نه، همبرگر با پنیر چدار آب‌شده و تخم‌مرغ نیمرو؛ کیک شکلاتی که کاکائوی داخلش آب شده و بستنی در قلب چسبناکش روان باشد. آن محدودیت‌ها مرا خیال‌پرداز کرده بود: به امکان یک زندگی دیگر فکر می‌کردم که در آن کاری نکنم جز خوردن. نمی‌خواستم عادی بخورم، می‌خواستم مُدام بخورم. «تمام کردن غذا» هولناک بود، انگار که باید می‌پذیرفتم واقعاً ارضا نشده‌ام.  در آن ایام دهانم را با گرما و دود و شیرینی بی‌قند پر می‌کردم: قهوۀ سیاه، سیگار، آدامس نعنایی. چنان نومیدانه میل به خوردن و بلعیدن داشتم که شرمسار می‌شدم. میل داشتن هم یک‌جور اشغال جا بود، ولی زیاد میل داشتن شرم‌آور بود: مثل زیاد بودن من، یا مثل خواستن مردی که مرا نمی‌خواست، که مایۀ خجالتم می‌شد. وقتی به چیزی اشتیاق داری، اگر خودت را از آن محروم کنی کمتر خجالت می‌کشی. به همین خاطر به وضع میل بدون کامیابی عادت کردم. به جایی رسیدم که گرسنگی را به خوردن، و تمنّای حماسی را به عاشقی هرروزه ترجیح می‌دادم.  ولی سال‌ها بعد، در ایام بارداری، شبح آن دختر استخوانی، مثل ماری که پوست بیاندازد از من جدا شد. سراغ مافین‌های شکلاتی با ابعادی بی‌سابقه رفتم. در کافۀ نزدیک آپارتمانم، چربیِ یک کروسان بادامی را از روی انگشت‌هایم لیس می‌زدم و می‌شنیدم که یک مهمان‌دار به همکارش می‌گفت: «اون دختر رو می‌شناسی که برونو باهاش قرار می‌ذاشت؟» همکارش نگاهی به موبایلش انداخت و گفت: «می‌دونم حامله‌س ولی... داره چی می‌خوره؟ می‌خواد یه گاو را یک‌جا ببلعه؟»  پنج یا شش ماه طول کشید تا اثر بارداری در من ظاهر شد. قبل از آن آدم‌ها می‌گفتند: «اصلاً حامله به نظر نمیای». البته قصدشان تعریف بود. بدن زن را می‌ستایند اگر در حد و مرزش بماند، اگر حتی بزرگ شدن مشروع و موجهش هم نادیدنی بماند.وقتی اندازۀ ذغال اخته بودی، در زاگرب هر جا که می‌رفتم مشغول خوردن بودم: توت‌فرنگی‌های ریزه‌میزه را مُشت مُشت از بازار کِش می‌رفتم، بعد در هتلم تکه‌های گندۀ کیک شکلاتی سفارش می‌دادم، بعد شکلات‌های اسنیکرز را می‌بلعیدم چون گرسنه‌تر از آن بودم که منتظر کیک بمانم. دست‌هایم همیشه چسبناک بود. احساس می‌کردم یک حیوان شکارچی‌ام. گرسنگی‌ام با آن قلمرویی که قبلاً ساکنش بودم، فرق داشت.  از وقتی که قد لیمو بودی تا وقتی که اندازۀ آووکادو شدی، هرچه خیارشور گیرم آمد خوردم چون عاشق مزۀ نمکینش بودم و حس گاز زدنش بین دندان‌هایم. بستنی آب‌شده را مستقیماً از کاسه سر می‌کشیدم. ولی این‌بار چیزی را تمنّا می‌کردم که جایش خالی نبود. تمنّایم تعلق داشت به چیزی. ریشۀ خود واژۀ تمنا (longing) به بارداری برمی‌گردد. لغت‌نامه‌ای در سال ۱۸۹۹ این کلمه را چنین تعریف می‌کند: «یکی از میل‌های عجیب و اغلب هوس‌گونه‌ای که زنان باردار تجربه می‌کنند».  وقتی اندازۀ انبه بودی، برای سخنرانی به لوییویل رفتم و بعد از آنکه طبق معمول هر روز یک کاسۀ بزرگ آش جوی دو سر خوردم باز چنان گرسنه شدم که گفتم باید تا یک اغذیه‌فروشی پیاده بروم، بلکه میان‌وعده‌ای بخورم، و در حین پیاده‌روی چنان گرسنه شدم که یک‌جا ایستادم تا خوراکی بخرم: یک تکه ساندویچ اسفناج و پنیر یونانی که روغنش مثل جزیره‌های کنار هم، روی بستۀ کاغذی‌اش لکه انداخته بود و می‌درخشید. وقتی به میان‌وعده رسیدم چنان گرسنه بودم که توان تصمیم‌گیری نداشتم: نیمرو با بیسکوییت، یا سوسیس پنیری، یا چند پن‌کیک لیمویی که رویش پودر قند پاشیده‌اند؟ خُب، همه‌شان را برداشتم.  اجازه داشتم هرچه می‌خواهم بخورم. انگار که یک پیش‌گویی محقق شده بود: خوردن همۀ آن فهرست‌غذاهای خیالی که در هفده‌سالگی با وسواس نوشته بودم. الآن که برای خاطر کس دیگری می‌خوردم، کاملاً اجازه‌اش را داشتم. هیچ‌وقت این‌طور که برای خاطر تو خورده‌ام، نخورده بودم.  وقتی با جیرۀ بیسکوییت رژیمی و تکه‌های سیب زندگی می‌کردم، تا چند سال پریود نشدم. مایۀ افتخارم بود که خون‌ریزی نداشتم. آن جای خالی مثل پرچم فتح درون من به سر می‌بُرد. خون رفتن از من انگار یک‌جور زیاده‌روی دیگر بود. خون نرفتن، یک‌جور مهار بود، یک مهار خوشایند. همچنین، به معنای دقیق کلمه متضادِ باروری بود. با لاغرکردنِ تنم گویی بر خود جسمانی‌ام چیره شده بودم. گرسنگی دادن به خودم، شاهدی بر تنهایی‌ام بود، بر نفرتم از خویشتن، بر فاصله‌ام از دنیا و در عین حال نزدیکی‌ام به آن در کمال بیچارگی. یک جور بودن که زیاد بود اما کافی نبود.  در بیست‌وچهارسالگی، چند سال بعد از آنکه پریودهایم دوباره شروع شد، حامله شدم. وقتی نشانه‌اش را روی آن نوار دیدم، خلاف تصورم دچار ترس یا دلواپسی نشدم، بلکه حیرت کردم. من حامل این زندگی بالقوۀ کوچک بودم. می‌دانستم که باید سقط کنم، ولی بُهتی عمیق به سرعت در اعماق وجودم جا گرفت. همان بُهت بود که کمندی محکم بر دلم انداخت. آن کمند می‌گفت: روزی می‌آید که برگردی.  بعد از سقط بود که بچه‌ها در خیابان به چشمم آمدند. هرکدام از آن بچه‌ها با صورت کوچکش از داخل کالسکه‌اش تماشایم می‌کرد. مرا می‌شناختند. احساسم نه تأسف، که انتظار بود. مسحور شده بودم. نمی‌خواستم بچه‌های دیگران را بغل کنم. می‌دانستم که می‌خواهم بالاخره بچۀ خودم را در آغوش بگیرم: می‌خواستم تماشا کنم که آگاهی‌اش جوانه می‌زند، درست پیش چشم من، ورای من؛ می‌خواستم شگفت‌زده و مسحور آن مخلوقی شوم که از من آمده بود اما من نبود.  طی آن یک سالی که سعی می‌کردم حامله شوم، ده سال پس از سقطم، یک‌بار دوستم ریچل برایم تعریف کرد که دیده بود پسر نوزادش از تب تشنج می‌کند. وصف ریچل از وحشتش مقهورم کرد. نمی‌توانستم تمام و کمال درکش کنم. هیچ‌وقت حرف آن‌هایی را نپذیرفته بودم که می‌گفتند وقتی پدر یا مادر بشوی، عشقی را تجربه می‌کنی عمیق‌تر از هر آنچه پیش‌تر حس کرده‌ای. یک بخش دلم می‌گفت بچه‌ای به دنیا بیاور تا بتوانی علیه آن حرف اقامۀ دعوا کنی، تا بگویی: این عشق عمیق‌تر نیست، فقط جنسش فرق دارد. ولی بخش دیگر دلم می‌دانست بعید نیست یکی دیگر از همان آدم‌هایی شوم که می‌گویند: هیچ عشقی چنین عمیق نیست.  وقتی بالاخره حامله شدم، پس از آن همه انتظار، قدرشناس‌تر شده بودم. بدنم تصمیم گرفته بود این سبد اندام‌های ریزه‌میزه را به من عطا کند در حالی که به سادگی می‌توانست محرومم سازد. و حکایت من و آن ضربان قلب دومی که در بدنم می‌زد، حکایت ماهی فراموش‌کار و آب دریا نبود. پس از اولین سونوگرافی، وقتی سوار مترو شدم به تک‌تک مسافران نگاه می‌کردم و در ذهنم می‌گفتم: تو روزی روزگاری درون کس دیگری دور خودت حلقه زده بودی.  وقتی اندازۀ شلغم شدی، و بعد گریپ‌فروت، و بعد گل‌کلم، می‌خواستم مصالح وجود تو را از جنس لذت بسازم: رگبارهای تابستانی و قهقهه؛ صدای زنانی که مشغول گفت‌وگویی بی‌پایان‌اند. یک شب در استخری زیر درختان اکالیپتوس که صدای نرم به هم خوردن برگ‌هایشان را در نسیم داغ می‌شنیدیم، با دوستم کایل شنا کردیم و رد لگدهای تو مثل موج روی پوستم می‌افتاد. همراه کالین با ماشین به یک خانۀ قدیمی زهوار در رفته، بالای تپه‌ای مشرف بر یک دفتر پُست رفتیم که شاخه‌های درختان اطرافش تق‌تق به پنجره‌هایش می‌زد. زیر نور چراغ، تخم‌مرغ‌هایی خوردیم که زرده‌شان واقعاً زرد روشن بود. او پوست تخم‌مرغ‌های شکسته را در ظرفشویی رها کرد، مثل همان دورانی که همخانه بودیم و قلب هر دویمان شکسته بود.  در لس‌آنجلس، یک پناه‌جوی اهل کامرون پیش مادربزرگت زندگی می‌کرد. چه می‌شود گفت؟ تعجبی نداشت. دست‌هایم را از تمنا مشت می‌کردم. چقدر دلم می‌خواست تو و مادربزرگت هزار سال در این دنیا کنار هم باشید، نه یک روز کمتر. در دوران حاملگی، میلی که به مادرم داشتم مثل میلم به میوه بود، یا به دومین تکۀ شکلات، یا به تخم‌مرغ‌های نیمرو و سوسیس و پن‌کیک لیمویی. ته نداشت. برایم تعریف کرد که هنوز یادش هست وقتی دکترش به او گفت من قرار است دختر باشم، به برف‌هایی خیره شد که روی شاخه‌های درختِ پشت پنجرۀ مطب نشسته بود، انگار که تمام تمنایش روی آن شاخه‌ها جمع شده بود: بی‌نهایت زیبا و در عین حال کاملاً عادی.می‌خواستم محبت‌آمیزترین تکه‌های عشقم به پدرت را نثارت کنم: ماجرای خانه‌ای که در شهرکی کوچک در شمال کانکتیکات اجاره کردیم، تابستانی که تو را حامله بودم، ایامی که روی آن تخت سفید بزرگ دراز می‌کشیدم تا به نالۀ قطارها گوش بدهم و به صدای قطره‌های باران که در جوی کنار خانه می‌ریختند، و تصور کنم به سقف آبی‌رنگ آن مغازۀ هات‌داگ‌فروشی آن سوی خیابان می‌خورند. در یک مغازۀ کوچک کنار جاده همبرگر می‌خوردیم و در دریاچۀ کِریم‌هیل شنا می‌کردیم، که چیزی نمانده بود نوجوان‌های غریق‌نجات بیرون‌مان بیاندازند چون عضو باشگاهشان نبودیم. ما هم البته سزاوار آن آب آبی پررنگ نبودیم، یا آن ساحل‌های پُردرخت، یا آن شناورهای چوبی که نور خورشید بر آن‌ها می‌پاشید. صد البته رنجش‌هایی هم پیش می‌آمد که در گوش هم زمزمه می‌کردیم، یا شب‌هایی که جر و بحث داشتیم. ولی می‌خواهم ما را آن جا تصور کنی: صدای شوخی‌هایمان، در هم تنیدن خنده‌هایمان. می‌خواهم بدانی که با گوشت نیم‌پز آبدار و نور دم غروب ساخته شدی.  وقتی بالاخره برای معالجه پیش پزشک رفتم، نیم‌نگاهی به تشخیصش انداختم که روی یکی از فُرم‌های پزشکی‌ام نوشته بود: اختلال تغذیه. هیجانی ناگهانی و سیال به جانم افتاد. آنچه حس می‌کردم، احساس نابسندگی و نابجایی، انگار بالاخره یک نام رسمی پیدا کرده بود، انگار کلمات بالاخره یک ظرف ملموس دور آن علامت‌های ناملموس رنج ساخته بودند. احساس کردم قوام یافته‌ام.  آن روان‌پزشکی که مشکلم را تشخیص داد، علاقه‌ای به این قوام نداشت. وقتی از تنهایی‌ام برایش حرف زدم، که لابد اولین دانشجویی هم نبودم که این حرف‌ها را می‌زد، گفت: «باشه، ولی گرسنگی دادن به خودت چطور می‌خواد این مشکل را حل کنه؟» حرفش حق بود. ولی تلاش من برای حل مشکل نبود، برای بیانش بود، یا حتی تشدیدش. اما این تکانه‌های خودشکن را چطور می‌توان به زبان بازیگران معقول و خردمند ترجمه کرد؟ من نتوانسته بودم اختلالم را با «عقل موجه» توجیه کنم، مثل اینکه نتوانم برای غیبتم در مدرسه نامه‌ای از والدینم بیاورم.  به مدت ۱۵ سال پس از آن قرار، مُدام دنبال آن نامه می‌گشتم. مُدام سعی می‌کردم خودم را برای دکتر توضیح بدهم، یا با فهرست‌کردن علل اختلالم شرم و خجالتم را از بین ببرم: تنهایی‌ام، افسردگی‌ام، میلم به کنترل. همۀ این دلایل درست بودند، ولی هیچ‌کدام کافی نبود. سال‌ها بعد دربارۀ نوشیدنم نیز همین را می‌گفتم، و متقاعد شدم که قصۀ کل انگیزه‌های بشری همین است: هیچ‌گاه کاری را فقط به یک دلیل نمی‌کنیم.  اولین‌بار که دربارۀ اختلالم نوشتم، شش سال پس از آن بود که سراغ کمک پزشک رفتم. فکر می‌کردم اگر آن را در قاب خودخواهی و غرور و تن‌آسائی بگذارم، با همین خودآگاهی می‌توانم خودم را تبرئه کنم، انگار آن‌قدر دست به دامن مریم مقدس شوی که گناهانت بخشیده شوند. هنوز فکر می‌کردم آن اختلال گناهی است که باید بخشیده شود.  وقتی اولین تلاش عجولانه‌ام را به یک کارگاه نویسندگی فرستادم، در جریان بحث‌ها یک دانشجوی تحصیلات‌تکمیلی دیگر دستش را بالا آورد و پرسد: آیا صداقت بیش از حد هم داریم؟ آن آقا گفت: «برایم خیلی سخت است که راوی این جستار را بپسندم». طرز بیانش برایم جالب بود، راوی این جستار، انگار که زن راوی غریبه‌ای است که می‌توانیم پشت سرش حرف بزنیم. آن کارگاه اولین کلاس ادبیات غیرداستانی من بود، و با قواعد جانشینی آشنا نبودم: همه‌مان وانمود می‌کردیم در حال نقد زندگی همدیگر نیستیم. بعد از کلاس، همان آقایی که برایش سخت بود راوی مرا بپسندد، مرا برای نوشیدنی دعوت کرد. در ذهنم گفتم «برو به جهنم» ولی حرفی که از دهانم درآمد این بود: «عالیه». هرچه کمتر مرا بپسندی، بیشتر می‌خواهمت.  با حامله شدن گویا بالاخره توانستم به‌جای «راوی این جستار» (دختر بیماری که وسواس دردش را دارد و سخت می‌شود پسندیدش) یک نسخۀ باشکوه‌تر از خودم را بنشانم: زنی که مشغول تخریب تنش نبود، بلکه از بدنش استفاده می‌کرد تا بدن دیگری بسازد که قرار بود مراقبش باشد. یک صدای درونی لجوج هم داشتم که کماکان معتقد بود اختلال تغذیه‌ام حول «من» می‌چرخید، حول آنکه خودم را تراش بدهم تا به شکل آن نردۀ بلند درآیم. اکنون حاملگی وعدۀ یک محور جدید را می‌داد: «تو». غریبه‌ها در خیابان دائم به من لبخند می‌زدند.  در مرکز مامایی و بیماری‌های زنانی که من می‌روم، همین که یک بیمار حامله شود باید به طبقۀ دوم صعود کند. دیگر به بخش‌های مرسوم بیماری‌های زنان در طبقۀ همکف نمی‌رفتم. در عوض باید از راه‌پلۀ محوطۀ روباز میانی ساختمان به بالا می‌خزیدم تا سونوگرافی شوم و ویتامین‌های بارداری بگیرم، یعنی آزمایش‌های سوزاک و نسخه‌های کنترل بارداری را پشت سر گذاشته بودم. انگار که در یک بازی ویدئویی به مرحلۀ بعد رفته‌ام یا بلیطی به سوی زندگی پس از مرگ به چنگ آورده‌ام.  وقتی اندازۀ نارگیل بودی، از پله‌های مترو که بالا می‌رفتم نفس‌نفس می‌زدم طوری که صدایش به گوش می‌رسید. شکمم یک ساک ۹ کیلویی بود که همه‌جا دنبالم می‌بُردم. رباط‌هایم کِش می‌آمد و می‌گرفت، آن‌قدر دردناک که نفسم درنمی‌آمد. هر شب حس ناآرامی دیوانه‌کننده‌ای در پاهایم می‌خزید که دکترم می‌گفت «سندرم پاهای بی‌قرار» است. یک شب در سالن سینما دائم پاهایم را باز و بسته می‌کردم جوری که نمی‌توانستم آرام بنشینم، و برای همین از سالن رفتم تا ۱۰ دقیقه در یک دستشویی بنشینم. عضله‌های پاهایم کِش می‌آمدند و می‌گرفتند انگار که فرمانشان دست کس دیگری باشد، انگار آن موجود کوچولوی درون من از همان وقت زمام امور را به دست گرفته بود.  در میانۀ یک سرماخوردگی که سه ماه طول کشید، مادرم مرا سرزنش کرد که چرا شتاب و سرعت زندگی‌ام را کم نمی‌کنم. گفت: «می‌دونم نمی‌خوای برنامه‌هات رو به هم بزنی، ولی یک وقتی می‌رسه که دیگه چاره‌ای نداری. درد زایمان می‌رسه و برنامه‌هات به هم می‌ریزن». از همین بیش از هر چیز می‌ترسیدم: به هم ریختن. بیش از هر چیز هم هوس همین را داشتم.  از جهتی سپاسگزار دشواری‌های جسمی سه‌ماهۀ سوم بودم چون موجب می‌شد احساس کنم که وظیفه‌ام را درست انجام می‌دهم. در چند ماه اول که حال تهوع صبحگاهی شروع نشده بود، مثل این بود که در مراسم تدفین اشکت درنیاید. مگر قرار نبود سیلاب حاملگی به همۀ مرزهای تنم حمله‌ور شود؟ مگر قرار نبود درد بکشم؟ آیا همین تنبیه اصلی حوا نبود؟۳ الم و حمل تو را بسیار افزون گردانم، که با الم فرزندان خواهی زایید۴.  بخشی از وجودم هوس درد داشت تا سندی باشد که از همین جای کار مادر خوبی هستم، مادری که مدت‌ها رنج کشیده است. ولی بخش دیگری از وجودم نمی‌خواست سختی و دشواری را یگانه سند تعهد مادرانه‌ام بشمارد. دلم می‌خواست حاملگی روایت تغییر آیین من باشد تا عاشقش شوم: وعدۀ نابود کردن آن نسخه‌ای از من که اهمیت را معادل رنج می‌دانست، و نشاندن زنی دیگر به جای او. این زنِ دیگر شادمانه به تماشای ترازویی می‌نشست که هر روز رقم‌های درشت‌تری نشان می‌داد، با خودش خوش‌رفتار بود، بر بچه‌اش تمرکز می‌کرد، و خود را تمام و کمال وقف مصرف کالری‌های بی‌دردسر و شکرگزاری می‌کرد.  ولی چنان که اُفتد و شاید ندانی، حاملگی بیش از آنکه مایۀ رهایی‌ام از خویشتن‌های سابقم شود، ظرفی بود که آن نسخه‌های قبلی مرا یک‌جا در خود نگه می‌داشت. نشد که از شر شبح‌هایم رها شوم. برای آدم‌هایی که می‌گفتند «اصلاً حامله به نظر نمیای» راحت پشت‌چشم نازک می‌کردم، اما اعتراف به اینکه از شنیدنش احساس غرور می‌کنم سخت‌تر شده بود. وقتی دکترم مرا سرزنش کرد که ظرف یک ماه ۲.۲ کیلو (به‌جای ۱.۸ کیلو) وزن اضافه کرده‌ام راحت بود که بگویم چرند می‌بافد، اما اعتراف به اینکه آن لحظه واقعاً مرا شرمسار کرد سخت‌تر شده بود. سخت‌تر شده بود اعتراف به وجود آن گوشه‌ای در ذهنم که مخفیانه هیجان‌زده می‌شد وقتی دکترم با نگرانی از «کم‌وزنی» من حرف می‌زد. عطش داشتم که این غرور را پشت سر بگذارم. نگران بودم که مانع رشدت شود، که این هم عصارۀ یک ترس عمیق‌تر بود: ترس از آنکه رابطۀ خراب من با تنم، ارثیۀ نفرین‌شده‌ای باشد که برای تو باقی می‌گذارم.  وقتی اندازۀ آناناس بودی، یک برنامۀ زایمان نوشتم. تکلیف کلاس زایمانم بود، اما نقش پیش‌گویی هم داشت: گفتن داستان یک تولد پیش از وقوعش.  مربی کلاس زایمان فاتحانه به یک لگن خاصره از جنس پلاستیک اشاره کرد. آن خانم گفت: «آدم‌ها فکر می‌کنن جای کافی برای رد شدن سر بچه نیست. ولی واقعاً یک عالَم جا هست». به آن لگن خاصره چپ‌چپ نگاه کردم. آن‌قدرها هم جا نداشت.  به یک معنا، مسیر زندگی‌مان به سمت آن درد بود. مسأله هم فقط رنج نبود، بلکه معرفت بود. تا وقتی آن درد را از سر نگذرانده‌ای، محال است درکش کنی. همان ابهام مرا مقهور کرد. با الم فرزندان خواهی زایید. آن درد تنبیه خوردن سیب بود، تنبیه آن که می‌خواست بداند. اکنون خود این درد به معرفت تبدیل شده است. چیزی نمانده تا یکی از آن آدم‌هایی شوم که در زندگی‌نامه‌اش، قصۀ زایمان دارد. فقط نمی‌دانستم که آن قصه چه خواهد بود. صدالبته می‌دانستم که تضمینی برای زایمان طبیعی در کار نیست. هرکسی ممکن است سزارین کند. این هم بر همه‌چیز سایه می‌انداخت. چیزی بود که نمی‌خواستی پیش بیاید. آن فشار دادن (زاییدن) بود که زایمان را واقعی می‌کرد. فشار مساوی زایمان. این معادلۀ تلویحی در ذهنم جا گرفته بود.  هنگام نوشتن برنامۀ زایمانم، فخیم‌ترین ادبیاتم را به ساعت طلایی اختصاص دادم. ساعت طلایی، یا همان اولین ساعت پس از تولد، هنگامی که تن تازۀ تو کنار تن من آرام می‌گیرد. از خود این عبارت هم صدای زنگ ناقوس می‌آمد. گفته بودند که اگر می‌خواهم این ساعت طلایی را داشته باشم، باید اصرار کنم: در برنامه‌ام نوشتم که تماس فوری و بی‌وقفۀ پوست به پوست می‌خواهم تا اولین شیردهی تمام شود. مثل این بود که طلسمی نوشته باشم. تو را به دنیا می‌آورم. چسبیده به پوست من خواهی زیست. غذا خواهی خورد.  وقتی بزرگ‌تر از طالبی ولی کوچک‌تر از هندوانه بودی، سال جدید کولاک به‌پا کرد. سه هفته قبل از تاریخ زایمانم بود. دکترم نگران بود که خیلی کوچک هستی، برای همین قراری گذاشت تا اندازه‌ات بگیرد. از میان توده‌های برف آرام آرام رفتم تا به دفترش در منهتن برسم. بازوانم را دور جهان قنداق‌شدۀ شکمم، روی کاپشنی که زیپش بسته نمی‌شد، پیچیده بودم و می‌گفتم: مال منه، مال منه، مال منه. طوفان یخبندان پیرامونم، حس مالکیتم را تشدید می‌کرد. چقدر بَدَوی.  در دفترش، دکترم گفت یک چیز بانمک دربارۀ طوفان‌ها هست: برخی معتقدند طوفان احتمال پاره شدن کیسۀ آب خانم‌ها را زیادتر می‌کند. ماجرا به اُفت فشار جوّی ربط داشت. به نظرم از آن حرف‌هایی می‌آمد که یک قابله در یک انبار علوفه، زیر آسمان پُر از ابر، در گوش قابلۀ دیگر می‌گوید. از قضا افسانه همان شب به حقیقت پیوست. ساعت سه بامداد بیدار شدم، از تخت بلند شدم، و گرمای داغی بیرون ریخت. اولین زایمان مادرم هم که برادر بزرگم را به دنیا آورد، همین‌جور شروع شد. دیگر تقریباً انجیلی شده بود: مَثل مادر، مثل دخترش ‌باشد۵. چه تقارن خوشایندی.  مربی کلاس زایمانم توصیه کرده بود که اگر کیسۀ آب نیمه‌شب پاره شد دوباره بخوابم چون به استراحت نیاز دارم. من دوباره نخوابیدم. حتی آن نسخه‌ای از من که بخواهد دوباره بخوابد، در مخیله‌ام نمی‌گنجید. به‌علاوه، انگار هنوز ترشح داشتم. روی دستشویی فرنگی نشستم، لپ‌تاپ را روی پاهایم گذاشتم و در همان حال که مشغول ویراستاری جُستاری دربارۀ خشم زنانه بودم حس می‌کردم مایع آمنیوتیک دارد از من می‌رود. وقتی آن جستار را برای دبیر مجله‌ام فرستادم، انتهایش اضافه کردم: «پ.ن: وقت زایمانم است». عصر فردا که تاکسی گرفتیم تا به بیمارستان برویم، در گسترۀ پرشکوه بزرگراهِ مجاور آبراهِ ایست ریور با لنگرگاه‌ها و زمین‌های بسکتبال و آسمان‌خراش‌های اطرافش که روی آب سایه انداخته بودند، بدنم هر چند دقیقه یک‌بار از درد گره می‌خورد.معنای درد این بود که بدنم می‌دانست برای آوردنت به اینجا باید چه کند. و شکرگزار بودم که بدنم می‌دانست، چون ذهنم که از همه‌جا بی‌خبر بود. ذهنم اکنون بندۀ متواضع بدنم شده بود و با خام‌ترین و صادقانه‌ترین کلماتش التماس می‌کرد: لطفاً این کار را بکن. این را می‌خواهم، بیش از هر چیز که تا کنون خواسته‌ام.  بعد از رسیدن به بیمارستان، درد زایمانم از غروب تا آخر شب طول کشید. نمایشگری که بالای تختم بود، دو خط را نشان می‌داد: انقباض‌هایم، و ضربان قلب تو. دکترم داشت نگران می‌شد چون وقتی خط اول اوج می‌گرفت، خط دوم پایین می‌آمد. نباید این‌طور می‌شد. دکترم گفت که ضربان قلب تو مرتب به روند قبلی‌اش برمی‌گردد. ولی نباید می‌گذاشتیم که پایین بیاید. باید بین ۱۶۰ و ۱۱۰ می‌ماند. رو به نمودار ضربانت، خواهش می‌کردم: پایین نیا. پایین نیا. گوش‌به‌زنگ، چشم به نمایشگر دوخته بودم. انگار ایمان داشتم که با نیروی ارادۀ محض می‌توانم ضربان قلبت را بالای خط خطر نگه دارم. ایمان به قدرت اراده هم یکی دیگر از آن شبح‌های آشنا بود، یکی از انجیل‌های ایام گرسنگی‌ام.  وقتی ضربان قلبت تثبیت شد، گویی با هم کار می‌کردیم، تو و من، انگار که صدای هشدارم را شنیدی، انگار که اصرار و سرسختی‌ام را حس کردی که بهتر است مثل زمینِ محکمِ زیر پایت آرام و قرار داشته باشی. انقباض‌های عضلاتم بسیار شدیدتر از آن شب‌های پس از سقطم بود که ماهیچه‌هایم می‌گرفت، که داغ می‌شدم و به خودم می‌تابیدم. ولی درد زایمان حقیقتاً همانی بود که همه توصیف کرده بودند: توصیف‌ناپذیر. کسی برایم گفته بود که تصور کنم روی یک ساحل ماسه‌ای دراز کشیده‌ام، و هر انقباض مثل موجی از درد است که بدنم را می‌پوشاند، و میان موج‌ها باید هرقدر می‌شود گرمای نور خورشید را جذب کنم. ولی در اتاق زایمان هیچ‌چیز شباهتی به موج‌ها، یا ماسه، یا خورشید نداشت. تقاضای بی‌حسی نخاعی کردم، یعنی یک بالگرد که جان مرا کلاً از آن ساحل برهاند. از وقتی که گفتم «بی‌حسی نخاعی می‌خواهم» تا وقتی به من تزریق شد، دقیقاً ده هزار دقیقه طول کشید.  اوایل بارداری‌ام، پدرت برایم گفت که همسر اولش مصمم بود زایمان طبیعی داشته باشد. بعد گفت: «در مورد تو، تصور می‌کنم اینجوریه که: هرچی دارو دارین بهم بدین!» اوقاتم تلخ شد ولی بحث نکردم. داستان زنِ مصمم به زایمان طبیعی به مراتب باشکوه‌تر از داستان زنی است که همان ابتدای کار همۀ داروها را می‌طلبد؛ به همان منوال که داستان زن باردار باشکوه‌تر از داستان زنی است که به خودش گرسنگی می‌دهد. اصرار بر داشتن کنترل زیاد، تن را از اندازه یا ناخوشی معمولش محروم کردن، به نظر حقیر یا خودخواهانه یا بُزدلانه می‌آمد.  حوالی ساعت دوی بامداد، حدوداً ۲۴ ساعت بعد از آنکه کیسۀ آبم پاره شد و پس از چندساعت گیجی شیرین بی‌حسی نخاعی، پرستاری که نمی‌شناختم وارد اتاق شد. گفت: «چه خبر؟ انگار مشکل ضربان قلب جنین داری». لحنش جوری بود که گویی متهمم می‌کرد. انگار که من اطلاعاتی داشتم و مخفی کرده بودم.  گفتم: «مشکل ضربان قلبش چیه؟» خیال می‌کردم تو و من توانسته بودیم ضربان را بالا بیاوریم. ولی به نمایشگر که نگاه کردم، کمتر از ۱۱۰ بود و پایین‌تر می‌آمد.  پرستار دیگری آمد. پرسید: «کمک نمی‌خواین؟» و پرستار اول گفت: «قطعاً کمک می‌خوایم».  این همه کمک، این همه دست مددکار، برای چه؟ می‌خواستم بپرسم، ولی نمی‌خواستم حواسشان از کاری که دستانشان باید می‌کرد پرت شود. پرستارهای بیشتری آمدند. گفتند باید ضربان قلب تو را دقیق‌تر اندازه بگیرند. یک میلۀ باریک وارد بدنم کردند. مرا به این پهلو چرخاندند، و بعد به آن پهلو. دوباره میله را وارد بدنم کردند. از من خواستند چهار دست و پا شوم.  پرستار اول گفت: «پیدایش نمی‌کنیم». لحنش مضطر بود و می‌خواستم بپرسم: آنجا نیست؟ یا شما نمی‌شنویدش؟ دنیا فقط یک سؤال داشت و آن هم همین بود.  بعد خانم دکترم وارد اتاق شد. گفت چیزی را می‌بینند که دوست نداشتند ببینند. گفت: «ضربان قلب بچه‌ات دارد اُفت می‌کند و بالا نمی‌آید».  بعد از آن، همه‌چیز به سرعت رُخ داد: ده نفر داخل اتاق، شاید پانزده نفر، چند نفرشان من را روی برانکارد می‌گذاشتند، چون اثر بی‌حسی نخاعی پاهایم را فلج کرده بود. پدرت دستم را گرفت. صدایی گفت: «رسید به شصت و خُرده‌ای!» صدای بعدی گفت: «پنجاه و خُرده‌ای!» می‌دانستم حرف قلبت را می‌زنند. بعد من را روی برانکارد در راهرو هُل می‌دادند. دوان دوان. یک پرستار هم یک کلاه جراحی روی سر دکترم گذاشت که می‌دوید.  در اتاق عمل، مردی شکمم را نشگون گرفت و پرسید آیا حس می‌کنم؟ گفتم که بله. به نظر دلخور آمد. گفتم باید ادامه بدهند و شکمم را پاره کنند. چیز دیگری به سرم اضافه کرد و دفعۀ بعد که نشگون گرفت چیزی حس نکردم. دکترم گفت که فشار را حس می‌کنم، ولی درد را نه. پرده‌ای آبی کشیده بودند که همه‌چیز آن طرف پرده رُخ می‌داد، همان‌جا که مابقی بدنم بود.  پدرت روی یک صندلی کنار تخت جراحی نشست. نگران بود و لباس آبی جراحی به تن داشت. صورتش را تماشا می‌کردم، انگار آینه‌ای بود که سرنوشتت را در آن بخوانم. فقط وقتی صدای دکتر را شنیدم که گفت: «سلام خانوم خوشگله» فهمیدم شکمم را باز کرده‌اند و تو را آنجا پیدا کرده‌اند؛ منتظر؛ آمادۀ تولد.  هر داستان تولد، داستان دو تولد است: فرزند متولد می‌شود، و مادرش هم متولد می‌شود. داستان به دنیا آوردن بچه است که مادر را می‌سازد، و زایمان و سپس تعریف کردنش او را شکل می‌دهد. برنامۀ زایمان من تاخورده در کیسۀ لوازم بیمارستانم ماند و بی‌ثمر شد. آن برنامهْ داستان اتفاقی بود که هرگز نیافتاد.  در عوض، تیمی از پزشکان با یک پردۀ آبی ذهن مرا از رحم من جدا کردند. دستان زن دیگری داخل شکمم رفت تا تو را درآورد. بدنم که تا اینجای ماجرا همکار بود، دشمن شده بود. دیگر زایمان نمی‌کرد؛ شکست خورده بود. باید پاره می‌شد. باید دیگرانی می‌آمدند و فرآیند را به انجام می‌رساندند چون من خودم نتوانسته بودم. نمی‌گویم حقیقت سزارین همین است و بس. می‌گویم این حقیقتِ احساسم بود. احساس می‌کردم خیانت دیده‌ام.  همیشه شنیده بودم که در وصف زایمان می‌گویند یک قدرت فاتحانه است، اما زاییدن تو درس تواضع بنیادین می‌داد. داستان من به هم ریخته بود. بدنم به هم ریخته بود. تو آمدی که نشانم بدهی درد هرگز بهترین معلم من نبوده است. تو آمدی که نشانم بدهی زمام امور هرگز در دست من نبوده است. به دنیا آوردنت مهم بود، اما نه چون بدنم درد می‌کشید، یا چون درد کافی نمی‌کشید. مهم بود چون تو سر رسیدی، درخشان و مبهوت و بی‌عیب. تو هنوز جزئی از من بودی. تو از من گذشته بودی.  اگر گرسنگی کشیدن یک جای کوچک و بی‌هوا مثل کمد بود، زاییدن جایی به گسترۀ آسمان بود. گستره‌اش به ابعاد همۀ مجهولات آن حیاتی بود که در بدنم رخ می‌داد، بدنی که بدن تو را میسّر کرده بود.  ساعت اول که به دنیا آمدی، من هنوز روی برانکارد دراز کشیده بودم و تمنا می‌کردم در آغوشت بگیرم. پدرت یادم آورد که هنوز در اتاق جراحی‌ام. حق با او بود. شکمم هنوز بخیه نخورده بود. بدنم هنوز مرتعش بود، به‌خاطر آن‌همه دارویی که به من دادند تا کرخت کنند آن دردهایی را که طبق برنامه پیش آمده بود، و بعد، آن دردهایی را که طبق برنامه‌ام نبود.  نمی‌دانستم تا چند ساعت رعشه در بدنم می‌ماند. فقط می‌فهمیدم پدرت به یک گوشۀ اتاق اشاره می‌کند، داشتند یک بقچۀ کوچک را به سمت دستگاه نگهداری نوزاد می‌بُردند. یک پای کوچولو بیرون مانده بود، آن‌قدر کوچولو که در تصورم نمی‌گنجید. نیاز به در آغوش کشیدنت، تمام بدنم را به لرزه انداخت. دائم می‌گفتم: «حالش خوبه؟ حالش خوبه؟» دستان دکتر داخل شکمم بود تا اندام‌هایم را سر جایشان بگذارد. (حرفش یادم می‌آمد: فشار، نه درد. فشار، نه درد.) و بعد صدای گریه‌ات اتاق را پُر کرد. در آن صدای پُر طنین، شنیدم که وجودم ترک خورد و شکافت، «یا خدا!»  تو بودی؛ آنجا بودی: آمدن، گریستن، آغاز دنیایی دیگر.اطلاعات کتاب‌شناختی: Jamison, Leslie. Make It Scream, Make It Burn: Essays. Little, Brown and Company 2019پی‌نوشت‌ها: • این مطلب ابتدا در شمارۀ سپتامبر ۲۰۱۹ مجلۀ آتلانتیک منتشر شده و سپس با عنوان «The Quickening» در وب‌سایت همین مجله نیز بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ مهر ۱۳۹۸ با عنوان «با هر کودک مادری هم زاده می‌شود» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است. •• لزلی جمیسون (Leslie Jamison) رمان‌نویس و جستارنویس آمریکایی است که عمدتاً دربارۀ زنان می‌نویسد. مشهورترین کتاب او مجموعه جستاری است به نام آزمون‌های همدلی (The Empathy Exams). ••• این مطلب برشی است از آخرین کتاب لزلی جمیسون با عنوان (Make It Scream, Make It Burn: Essays).[۱]  Bari: شهری در ساحل دریای آدریاتیک [مترجم]. [۲] یا کیپا، عرق‌چین مذهبی مخصوص یهودیان [مترجم]. [۳] بنا به روایتی از الهیات یهودی-مسیحی، مشکلات بارداری و درد زایمان تنبیه حوّا (و مابقی زنان) به خاطر اغفال شدن در بهشت است [مترجم]. [۴] عهد عتیق، سِفر پیدایش ۳:۱۶. [۵] عهد عتیق، سِفر حزقیال، ۱۶:۴۴. ]]> لزلی جمیسون اقتصادوجامعه Sat, 28 Sep 2019 05:00:50 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9536/