ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Fri, 22 Jun 2018 10:33:26 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Fri, 22 Jun 2018 10:33:26 GMT اقتصادوجامعه 60 یوول نوآ هراری، مورخ هوش مصنوعی http://tarjomaan.com/report/9029/ • و بدین‌سان جهل کشف شدبرشی از کتابِ جنجالیِ ساپینس؛ تاریخ مختصر نوع بشر نوشتۀ یوول نوآ هراریفرض کنید یکی از رزم‌ناوهای امروزی را به دوران کریستف کلمب ببرید. این رزم‌ناو ظرف چند ثانیه نینا، پینتا و سانتاماریا را به تکه‌چوب‌هایی بی‌مصرف تبدیل می‌کرد. سپس ناوگانِ تمامی قدرت‌های بزرگ دنیا را غرق می‌کرد؛ بی‌آنکه حتی یک خش به بدنه‌اش بیفتد. پنج کشتی بارکش امروزی می‌توانند تمام محموله‌های متعلق به همۀ ناوگان‌های تجاری آن روز دنیا را حمل کنند. یک رایانۀ امروزی می‌تواند تمامی کلمات و ارقام همۀ کتاب‌های دست‌نویس آن دوران را ذخیره کرده و تمامی کتابخانه‌های قرون وسطا را در خود جای دهد و باز هم حافظه‌اش پُر نشود. هر یک از بانک‌های بزرگ امروزی بیش از مجموع همۀ پادشاهی‌های آن دوران پول دارند.• دورانی می‌رسد که انسان اشرف مخلوقات نخواهد بودبررسی کتاب هومو دئوس؛ تاریخچۀ مختصر فردا، نوشتۀ یوول نوآ هراریتصور اینکه کسی بتواند کتاب جدید یوول نوآ هراری را بخواند و دچار دلهره‌‌ای سرگیجه‌آور نشود دشوار است. گویی دوباره نیچه قلم به دست گرفته است و آیندۀ هراسناکِ بشر را پیش‌گویی می‌کند. با این تفاوت که، امروز، سرعت تغییرات جهان چنان افسارگسیخته است که به‌دشواری می‌توان تصوری از آینده داشت. کافی است به همین مسئله فکر کنیم: روزی که هوشِ پردازشگر‌های داده از هوشِ انسانی پیشی بگیرد، چه بر سر ما خواهد آمد؟• زیست‌فناوری و هوش مصنوعی سلسله‌مراتب طبقاتی جدیدی ایجاد می‌کنندنابرابری در طول قرن بیستم کاهش یافت، اما نابرابرترین جامعۀ ممکن در آینده منتظر ماستزندگی انسان‌ها پیش از انقلاب کشاورزی زندگی‌ای بسیار برابرتر از امروز بود. اما آغاز کشاورزی و یکجانشینی نابرابری‌های هرچه بیشتری میان انسان‌ها به وجود آورد. رفته‌رفته نابرابری به چیزی طبیعی و بدیهی تبدیل شد، تا آنکه با آغاز انقلاب‌های دوران مدرن بار دیگر جوامع تلاش برای برابری را پی گرفتند. مدرنیته می‌گفت برابری چیزی «غیرطبیعی» است و انسان‌ها همه برابرند. اما شاید عصر جدیدی در راه باشد، عصری که در آن نابرابری به چیزی «طبیعی» تبدیل شود.• با چشمان بسته به سوی آخرالزمانِ هوش مصنوعی می‌تازیمما برای کنار آمدن با فناوری آینده به‌شدت ناآماده‌ایماگر سناریویی دربارۀ جهان در سال ۲۰۵۰ بشنوید که شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی است، احتمالاً اشتباه است؛ اما اگر سناریویی دربارۀ جهان در سال ۲۰۵۰ بشنوید که شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی نیست، قطعاً اشتباه است. هوش مصنوعی احتمالاً مهم‌ترین عامل تغییر در قرن ۲۱ خواهد بود و زندگی‌هایمان را ‌طوری دگرگون خواهد کرد که اکثر مردم به‌سختی قادر به تصورش هستند. اما واقعیت این است که اکثر ما همچنان درک بسیار مبهمی از هوش مصنوعی داریم. یوول هراری از میزان آمادگی ما برای رویارویی با آینده می‌گوید.• داعش نیز مثل گوگل، شعبه‌ای از تمدن جهانی استتمدن‌های بشری امروز بیش از هر زمان دیگری در تاریخ به هم شبیه‌اند، و نشانۀ آن جنگ‌های بی‌پایان دوران ماستنکتۀ حیاتی اینکه قیاس بین تاریخ و زیست‌شناسی، که زیربنای نظریۀ برخورد تمدن‌هاست، خطاست. گروه‌های انسانی (ازجمله تمدن‌های بشری) تفاوت بنیادین با گونه‌های جانوری دارند و مناقشه‌های تاریخی بسیار متفاوت است از فرایندهای انتخاب طبیعی‌. گونه‌های جانوری هویت‌هایی عینی دارند که هزاران نسل دوام می‌آورد. شامپانزه یا گوریل با ژن‌هایش مشخص می‌شود نه باورهایش؛ ژن‌های متفاوت نیز رفتارهای اجتماعی مختلفی را رقم می‌زنند. اما چیزی ازاین‌دست میان انسان‌ها نمی‌بینید.• واقعاً مردم بی‌سوادتر شده‌اند؟افراد چیزهای کمی دربارۀ جهان می‌دانند و هرقدر جلو می‌رویم دانش آنها کمتروکمتر می‌شوددانشمندان در عصر شبکه‌های اجتماعی، به شکلی روزافزون از بی‌اطلاعی و جهل عموم مردم شاکی‌اند. مداوماً خطابه‌های آن‌ها را می‌شنویم که همه را به آموختن و آگاهی فرامی‌خوانند. اما مگر آدم دانا کیست؟ چقدر و چه چیز را باید بدانیم که خیالمان راحت شود که دیگر جز بی‌سوادان نیستیم؟ یک کتاب جدید می‌گوید شاید اصلاً این پرسش نادرست باشد، چرا که دانش اساساً مقوله‌ای فردی نیست که کسانی دارای آن و دیگران فاقد آن باشند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 22 Jun 2018 04:52:52 GMT http://tarjomaan.com/report/9029/ انعام دادن تشکر است یا توهین؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9023/ جولین باگینی، ایان — لذت بعد از غذا به ویژه وقتی مضاعف می‌شود که زیر سایۀ تراس رستوران آفتابگیری در ورنزا، دهکدۀ خوش‌منظره‌ای در لیگوریا در ساحل شمال غربی ایتالیا باشد. اما هر چیز خوبی به آخر می‌رسد و برای نشان دادن پایان ناهار، باید بخش نهایی مراسم را به جا آورم: دادن انعام.یا شاید نباید این کار را انجام دهم! من چند روزی در تعطیلات بودم و متوجه شدم که بر خلاف عادت مألوف در آمریکا، انعامی از من نگرفته‌اند، چون فهمیدم که این کار در ایتالیا مرسوم نیست. کمی پس از آن نگران شدم که نکند فرضیه‌هایم به‌روز نباشد. از زمانی که فهمیدم انعام در ایتالیا مرسوم نیست، به کسی انعام ندادم. پس، از پیش‌خدمت خواستم مرا در مورد رسم محلی روشن کند. او گفت: «افراد می‌توانند یکی دو یورو بیشتر پرداخت کنند، نه بیشتر». اول احساس راحتی کردم، اما بعد به این فکر کردم که آیا پیش‌خدمت ما توقع ندارد که گردشگران بر اساس عادات محلی خودشان انعام بدهند؟ بنابراین از او پرسیدم که نظرش چیست که مشتری آمریکایی فقط یک اسکناس یک یوریی بدهد. پاسخ این بود: «Trichio» یعنی خسیس. هنگامی که در رم هستید، می‌توانید مثل رمی‌ها رفتار کنید، اما همیشه توقع نداشته باشید برای این رفتارتان از شما تمجید کنند.انعام دادن، گیج‌کننده و پارادکسیکال است. به بعضی از کسانی که به ما خدماتی می‌دهند، انعام می‌دهیم؛ اما به کسان دیگری که به همان اندازه سخت و برای همان مقدار دستمزد، کار می‌کنند، انعام نمی‌دهیم. در توکیو گذاشتن هرگونه انعامی روی میز، بی‌احترامی است، اما در نیویورک، اهانت‌آمیز است که مبلغ درشتی انعام ندهید. فرض بر این است که هدف انعام دادن، تشویق به خدمات خوب است، اما ما این کار را پس از دریافت خدمات و زمانی انجام می‌دهیم که برای تغییر کیفیت، خیلی دیر است. غالباً هم به کسانی انعام می‌دهیم که شاید در آینده خدماتی از آن‌ها دریافت نکنیم. انعام دادن، تعمیم‌های کلی اقتصاددانان و انسان‌شناسان را به یک‌سان به چالش می‌کشد. فهم این مسأله که چگونه و چرا انعام می‌دهیم، آغازی است برای فهم این امر که ما انسان‌ها چقدر پیچیده و جالبیم.تاریخ‌نگاران عمدتاً با این نکته موافقند که انعام دادن در اصل، یک رسم اشرافی بوده است. در اوایل قرن هفدهم در انگلستان، این انتظار می‌رفت که بازدیدکنندگان یک ملک خصوصی، به هنگام رفتن، مقدار کمی پول که وِیل (vail) خوانده می‌شد، به خدمتکاران بپردازند. این کار در قهوه‌خانه‌ها رواج یافت و سپس به سایر مشاغل خدماتی و در نهایت، به خارج از انگلستان کشیده شد.خود واژۀ «tip» (انعام)، ریشۀ معلومی ندارد. محتمل‌ترین منشأ آن، واژۀ لاتینی stips به معنای هدیه است. از آن‌جا که دیکشنری انگلیسی آکسفورد نخستین کاربرد این واژه را به ۱۷۰۶ بازمی‌گرداند، تقریباً قطعی است که گرفتن این واژه از عبارت «To Insure Prompt Service» (برای اطمینان از خدمات بهتر) افسانه‌ای بیش نیست؛ عبارتی که بنا به گزارش ساموئل جانسون، بر روی یک ظرف انعام در یک قهوه‌خانۀ قرن هجدهمی دیده بود. انعام‌ها به ندرت تضمین‌کنندۀ چنین چیزی هستند. مثل وِیل‌های وقت عزیمت، بیشتر انعام‌ها آن قدر دیر پرداخت می‌شوند که هیچ تفاوتی در خدمات ایجاد نمی‌کنند؛ امری که این رسم را برای اقتصاددانان گیج‌کننده می‌سازد، چون نمی‌توانند درک کنند که چرا افراد باید برای یک خدمت بیش از آنچه لازم است، پولی پرداخت کنند.انعام دادن برای خدمات بهتر نه تنها در تقابل با جهت زمان است، بلکه با مشاهدات نیز تعارض دارد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که میان رضایت مشتریان از خدمات و مقدار انعامشان، رابطۀ ضعیفی وجود دارد. برای افزایش انعام، روش‌های قابل اتکاتر دیگری غیر از خوب انجام دادن کار وجود دارد، روش‌هایی مثل «بیش‌فروشی»: قانع کردن مشتری برای سفارش غذا و نوشیدنی بیشتر یا گران‌تر. صورتحساب بزرگ‌تر تقریباً همیشه به معنای انعام بیشتر است، زیرا بیشترِ افراد خیلی ساده درصد مشخصی از صورت‌حسابشان را به عنوان انعام می‌پردازند.ذهن انسان‌شناسان و نیز اقتصادانان به سختی درگیر انعام دادن بوده است. برای چند دهه، آن‌ها تمایزی را پذیرفته بودند که در آغاز نیمۀ قرن بیستم، انسان‌شناس لهستانی برانیسلاو مالینوفسکی و جامعه‌شناس فرانسوی مارسل موس، میان اقتصادهای هدیه‌ای و کالایی (یا مبادله‌ای) قائل شده بودند. در اقتصادهای مبادله‌ای مثل کشورهای صنعتی امروز، کالاها و خدمات صرفاً خریداری می‌شوند؛ معمولاً با استفاده از پول و گاهی نیز با شکلی از معاوضه. در این فرهنگ‌ها هدیه در صورتی هدیه است که در قبال آن، چیزی مورد توقع نباشد. با این حال، قواعد و رسوم ضمنی‌ای وجود دارد که اطمینان می‌دهد در طی زمان، دهنده به دریافت‌کننده تبدیل شود و این سازوکار به نفع همگان عمل کند.در هر رستوران شایسته و باارزشی، هر دو طرف «صنعت مهمانداری» اهمیت دارند. بله، مشتریان هزینۀ غذا را پرداخت می‌کنند، اما کارکنان باید این اطمینان را حاصل کنند که آن‌ها احساس کنند میهمان هستند و نه فقط مشتری. مطمئناً این همان راهی است که سرآشپز نوما در کپنهاگ، در نظر داشته و چهار بار برندۀ عنوان بهترین رستوران در جهان شده است. رنه ردزپی می‌گوید: «بیشتر افراد در رستوران هر کاری که از دستشان برآید را برای میهمانان انجام می‌دهند»، «دادن انعام، قدردانی از این کار است».شان هیل، سرآشپز و مالک رستوران ولنات تری در آبه‌گونی در ولز که دارای ستارۀ میشلین۱ هم هست، نمونۀ خوبی است از این واقعیت؛ «اگر شما تا دو بامداد در رستوران به مزه مزه کردن مشروب پس از شام و گفت‌وگو با جدیدترین دوستتان بنشینید، آن وقت، جوانک بی‌نوایی باید آن قدر منتظر بماند تا شما شرتان را کم کنید و به خانه بروید، بی‌آن‌که پول اضافه‌ای بگیرد. انعام در چنین اوضاعی، ترفند خوبی است؛ مگر آن‌که راضی باشید به شما بگویند که وقتی قهوۀ‌تان تمام شد، به خانه بروید».کارکرد ترکیبی انعام، منعکس‌کنندۀ کارکرد چندوجهی رستوران‌هاست. انعام شکلی از پاداش است؛ پاداش مالی صرف برای کاری که به خوبی انجام شده است. اما اظهار قدردانی نیز هست. راهی برای دادن ابزاری به کارکنان برای داشتن لذتی که خودتان از آن برخوردار شده‌اید. شاید به همین دلیل باشد که بعضی از پیش‌خدمت‌ها می‌گویند به دو بخش درآمدشان به صورتی متفاوت نگاه می‌کنند: پرداخت صورتحساب‌هایشان با دستمزدشان و خوشگذرانی شبانه با انعامشان.هر تبیین کلی‌ای دربارۀ انعام، با مسئلۀ موقعیت مکانی تعارض دارد. این‌که ما چگونه و چه هنگام انعام می‌دهیم، با توجه به ارزش‌ها و سنت‌های هر فرهنگی فرق می‌کند. ظاهراً یک متغیر، به ماهیت و اهمیت احترام مربوط می‌شود. چنین به نظر می‌رسد که هر چه کار در رستوران، در یک جامعه آبرومندانه‌تر باشد، کارکنان انعام کمتری دریافت می‌کنند. از این رو، ژاپن یکی از کم‌شمار کشورهای جهان است که در آن، انعام دادن واقعاً توهین‌آمیز است، چون این کار بی‌احترامی به خدمه به نظر می‌رسد. در فرهنگ ژاپنی شأن و احترام هر شخصی به این است که وظیفۀ خود را به بهترین وجه ممکن انجام دهد. این طور نیست که همۀ مشاغل شأن و جایگاه برابری داشته باشند. اما ژاپنی‌ها برای هر شغلی، احترامی شایستۀ آن شغل قائل می‌شوند. دادن انعام، نشان می‌دهد که اگر کارتان را به خوبی نیز انجام دهید، کافی نیست؛ این‌که خدمتکار نسبت به کسانی که کارشان را بدون گرفتن انعام انجام می‌دهند، از شأن و احترام یکسانی برخوردار نیست.ظاهراً در جهان غرب نیز الگوی انعام دادن به احترام ربط دارد. در آمریکایی شمالی پیش‌خدمتی شغل بسیار دون‌رتبه‌ای است و مقدار انعام بالاست. در بریتانیا نیز وضع همین گونه است. اما در اروپای قاره‌ای، پیش‌خدمتی حرفه‌ای است محترمانه. یک لحظه به تصاویر کلیشه‌ای فکر کنید که از یک پیش‌خدمت در فرانسه یا بریتانیا دارید. گارسون (پیش‌خدمت فرانسوی) معمولاً یک مرد مسن‌تر و در حال تاس شدن است که همۀ عمرش را به سرو کردن استیک‌فریتز گذرانده است؛ پیش‌خدمت بریتانیایی مرد یا زن جوان و احتمالاً دانشجویی است که دارد از این راه پول در می‌آورد تا هنگامی که «شغل مناسبی» به دست آورد.این ایده عجیب است که انعام دادن ارتباط وارونه‌ای با احترام دارد؛ همین ایده می‌تواند به ما در توضیح این مسأله کمک کند که چرا اسکاندیناویایی‌ها از جمله اروپاییانی هستند که پایین‌ترین انعام را می‌دهند. در واقع نیز تور سلستان، لیدر فدراسیون متحد اتحادیه‌های تجاری نروژ که به رتق و فتق امور کارگران رستورانی، پیش‌خدمت‌ها و کارکنان هتل‌ها در اسلو می‌پردازد، علیه انعام، داد سخن داده و فقط جاهایی را استثنا کرده است که خدمات استثنایی می‌دهند. او در سال ۲۰۱۳، به روزنامۀ آنلاین نروژی نتاویسن گفته بود: «اصل، این است که شما باید حقوقی بگیرید که بتوانید با آن در نروژ زندگی‌تان را سر کنید».این نکته با یافته‌های مایکل لین، استاد رفتارشناسی مصرف‌کنندگان و بازاریابی در دانشگاه کرنل جور در می‌آید که بر اساس آن، در ازای افزایش درصد تولید ناخالص ملی که در مالیات جمع‌آوری می‌شود، رواج انعام دادن کاهش می‌یابد. بنابراین در کشورهای اسکاندیناوی که میزان مالیات بالاست، احترام، مستلزم این است که جامعه به عنوان یک کل، به گونه‌ای طراحی شده باشد که استاندارد مطلوب زندگی را برای همگان تضمین کند. پرداخت حقوق متناسب شأن افراد، به معنای تضمین این امر است که هر کسی می‌تواند با سخت‌کوشی متناسب، زندگی آبرومندانه‌ای داشته باشد و دستمزد منصفانه‌ای دریافت کند. به همین دلیل، در نوما در کپنهاگ، میانگین انعام فقط سه درصد است. از این چشم‌انداز، انعام دادن شبیه یادبودی نابجا از زمانی است که کارکنان رستوران در پایین‌ترین درجه قرار داشتند، با حقوقی بین حداقل و صفر. شان هیل زمانی را یادآور می‌شود که غذاخوری‌ها نه تنها «بخش عمدۀ دستمزد کارکنان را با انعام پرداخت می‌کردند» بلکه سرآشپزها نیز ماهانه مبلغ قابل‌توجهی را در پاکت‌های قهوه‌ای دریافت می‌کردند که تهیه‌کنندگان مواد خام به آنان می‌دادند و حاوی مبلغی حدود پنج درصد از صورتحساب محصول بود. در بریتانیا وابستگی به پاداش‌ها مرسوم بود تا وقتی که در سال ۲۰۰۹ اقدام کارفرمایان در استفاده از انعام برای رساندن دستمزد کارگران به دستمزد حداقلی، غیرقانونی شد. اما از آن به بعد نیز بخش تهیۀ غذا، به ندرت وضع مطلوبی برای کارگران پیدا کرد. به گفتۀ ردزپی: «من که از درون صنعت رستوران‌داری آگاهی دارم، می‌دانم که سطح دستمزدها چقدر پایین است. باور کنید که سرآشپزها و پیش‌خدمت‌ها زندگی بخور و نمیری دارند و در این شرایط انعام در درآمد ماهانۀ این کارگران، تفاوتی واقعی ایجاد می‌کند».با توجه به روابط تاریخی و معاصر انعام با دستمزد کم و شرایط بد، جای شگفتی نیست که کسانی کوشیده‌اند کلاً بساط انعام دادن را جمع کنند. در ۱۹۰۴، ویلیام آر. اسکات، انجمن ضد انعام را در آمریکا تشکیل داد. او که در ۱۹۱۶ کتاب دستِ بگیر: پژوهشی دربارۀ عادت انعام‌گیری در آمریکا۲ را نوشت، بر این عقیده بود که انعام دادن، «تمایل به نوکرمآبی برای اجرت» را تشویق می‌کند؛ و این روحیه بازگشتی است غیردموکراتیک به دورۀ اروپای سلطنتی. کارزار او در ۱۹۱۰ به تحریم انعام‌گیری در آرکانزا، جورجیا، می‌سی‌سی‌پی، آیوا، کارولینای جنوبی، تنسی و ایالت واشگنتن منجر شد (اگرچه همۀ این قوانین در دهۀ ۱۹۲۰ ملغا شدند). اگر او آمریکای امروز را می‌دید که خانۀ بزرگ‌ترین انعام‌دهندگان در جهان شده، چقدر وحشت می‌کرد! این یکی از پارادکس‌های انعام دادن است که هم نمونۀ کاملی است از آمریکایی بودن و هم از اساس غیرآمریکایی است.تنشی که در ارزش‌های آمریکایی در اثر انعام دادن مطرح می‌شود، با این واقعیت قابل توضیح است که به رغم فرهنگ مساوات‌طلبانه‌ای که در آرمان آمریکایی وجود دارد، این کشور در دغدغۀ جمع‌گرایانۀ اروپایی در باب درآمدهای اقتصادی سهیم نشده است. در فرهنگ فردگرایانه‌تر ایالات متحده، احترام برابر، به معنای آزادی دادن به دیگران در تصمیم‌گیری‌ها و داشتن زندگی دلخواه و کمترین حد دخالت دولت است. در این‌جامسأله بیشتر بر سر فرصت‌های برابر است تا دستمزدهای مساوی. این بدان معناست که هنوز هم بسیاری از خدمتکاران در ایالت متحده، برای پرداخت صورتحساب‌هایشان به انعام وابسته‌اند.تفاوت‌های فرهنگی را نیز می‌توان با «نظریۀ تساوی حقوق» تبیین کرد؛ نظریه‌ای که روان‌شناس رفتارهای شغلی، جان استیسی آدامز در سال ۱۹۶۳ طرح کرد. بنا بر این نظریه، اقتضای اجتماعی شدن ما این است که وقتی روابطمان با دیگران نابرابر باشد، احساس اضطراب و ناراحتی می‌کنیم. انعام در ژاپن یا نروژ، تفاوت جایگاه‌ها را برجسته می‌کند، حس نابرابری را افزایش می‌دهد و باعث بالا رفتن احساس ناراحتی می‌شود. اما به نظر می‌رسد که در بریتانیا و ایالات متحده، دادن انعام، از نابرابری مالی میان مشتری و کارکنان می‌کاهد و بنابراین تنش را کم می‌کند.حتی اگر انعام دادن، روزگاری به عنوان امری تحقیرآمیز تلقی می‌شد، امروزه به گونۀ دیگری به نظر می‌رسد. هیچ‌یک از پیش‌خدمت‌هایی که با آن‌ها سخن گفته‌ام، هیچ احساس شدیدی در این باره نداشتند که انعام دادن به معنای برتری‌جویی نسبت به آن‌ها بوده باشد. شاید یکی از دلایل، این باشد که زمانی نه چندان دور، تعیین شأن و جایگاه اجتماعی افراد، بستگی بسیار زیادی به خانوادۀ محل تولد و پذیرش همگانی داشت. امروزه ما در جهان بسیار سیال‌تری زندگی می‌کنیم که پویایی مشتری‌ـ‌پیش‌خدمت را تغییر داده است. دیگر وضع این‌گونه نیست که خدمتکاری دون‌پایه در خدمت فردی با رتبۀ اجتماعی برتر باشد. ممکن است شخصی که امروز پیش‌خدمت من است، روز بعد از پیش‌خدمتی کس دیگری استفاده کند. ممکن است متصدی بار، نسبت به مشتری‌ای که دارد کوکتل خود را مزه‌مزه می‌کند، شایستگی‌های بسیار بیشتری داشته باشد. به نظر من، این یکی از دلایل این مسأله است که چرا امروزه مشتری‌ای که با خودبزرگ‌بینی و تکبر با پیش‌خدمت‌ها رفتار می‌کند، معمولاً باعث نفرت کارکنان و دیگر مشتریان حاضر در رستوران می‌شود.بنابراین این اتهام که انعام دادن ذاتاً نادرست است، زیاده‌روی به نظر می‌رسد. اما سؤال این است که با توجه به تفاوت‌های زیاد در چگونگی سامان یافتن انعام، کدام یک از این ترتیبات، منصفانه است؟بعضی از رستوران‌ها کوشیده‌اند انعام اختیاری را به کلی حذف کنند. در بریتانیا افزایش خودکار شارژ خدمات در صورتحساب‌ها بسیار رایج شده است. در ایالات متحده، رستوران لینکری در سن دیه‌گو، نرخ ۱۸ درصدی خدمات را در صورتحساب اعمال می‌کرد و به مشتریان می‌گفت که انعام ندهند، در حالی که تُست‌کیچن اَند بار در اوکلند، ۱۵ درصد به صورتحساب اضافه می‌کند و این را به مشتریان وامی‌گذارد که به صلاحدید خود، مبلغ انعام را به ۲۰ درصد برسانند یا نه. ردزپی به شدت با این رویه مخالف است و می‌گوید: «من نرخ‌های ثابت انعام را که در بعضی جاها می‌بینید، نمی‌پسندم؛ انعام باید به تجربۀ شخصی میهمان و مبلغی که می‌تواند بدهد، واگذار شود».هیل در رستوران سابق خود، مرچنت هاوس در لودلو، هزینۀ خدمات را در قیمت غذاها وارد کرده بود، اما این کار باعث شده بود رستوران او نسبت به رقبایی که هزینۀ خدمات را جدا محاسبه می‌کنند، گران‌تر به نظر برسد. او در رستوران جدیدش، ولنات تری، خدمات را اختیاری کرده اما درک می‌کند که چرا بعضی از هم‌قطارانش وقتی به جشن‌ها خدمات می‌دهند، هزینۀ خدمات را به صورت خودکار اضافه می‌کنند: «برای خدمه، میزهای بزرگ، کار و زحمت بیشتری می‌طلبند، اما انعام همیشه به شکل نامناسبی کم‌تر است».به نظر من، شارژ خودکار خدمات، فلسفۀ انعام دادن را تضعیف می‌کند و آن را به هدیۀ مستقیم رستوران به خدمه و به نوعی اضافه‌حقوق تبدیل می‌کند که کارفرمایان بر آن مالیات می‌بندند. این امر، توازن ظریف یک رستوران را که باید وضعی میان تجارت و لذت داشته باشد، بر هم می‌زند.حتی وقتی که انعام‌ها اختیاری باشند، بسیاری از ترتیبات این‌چنینی با بالا بردن فشار بر مشتریان، آنان را به سخاوت بیشتر وامی‌دارند. یک روش این است که وقتی مشتریان به پایانه‌های پرداخت الکترونیک دست می‌برند، به آن‌ها گزینه‌هایی برای دادن انعام‌هایی با درصدهای مختلف، پیشنهاد می‌کنند. غالباً پایین‌ترین گزینه یا پرداخت کم هم از میانگین رایج بالاتر است؛ و کسی که بخواهد مبلغ کمتری بدهد، ناچار به زحمت می‌افتد و برای این کار احساس خست می‌کند.دست آخر این‌که به گمان من همۀ این تلاش‌ها برای واداشتن یا ترغیب مشتریان به دست‌ودل‌بازی در پرداخت انعام، باعث می‌شود آن‌ها کمتر احساس گشاده‌دستی کنند، چون وقتی افراد به انجام کاری وادار می‌شوند، کم‌تر احساس می‌کنند که انجام آن کار به انتخاب آن‌ها بوده است؛ و هزینۀ خدمات هر چه بیشتر به یک هنجار تبدیل شود، افراد حتی کمتر به این فکر می‌کنند که دارند پاداشی اختیاری به کسی می‌دهند.انعام دادن، غالباً به عنوان نظام پاداش مالیِ خالی از ظرافت و ناقص به نظر می‌رسد، اما در بهترین حالت، به جای آن‌که تجربۀ خوردن غذا را به کاری تجاری تبدیل کند، آن را انسانی می‌کند. یافته‌های مایکل لین را در نظر بگیرید که جشن‌های بزرگ، انعام‌های کمتری به عنوان بخشی از صورتحساب کلی می‌دهند؛ مشتریان همیشگی به انعام دادن، تمایل بیشتری دارند؛ و این‌که افراد در دادن انعام به جنس مخالفشان دست‌ودل‌بازترند تا در انعام دادن به هم‌جنس خود. این یافته‌ها روی‌هم‌رفته بیانگر این نکته است که هر چه مواجهۀ میان مشتری و نیروی خدماتی شخصی‌تر باشد، اهمیت انعام بیشتر می‌شود. صورتحساب، مبادله‌ای صرفاً مالی است، اما انعام به عنوان یک ژست کاملاً اختیاری، نشانه‌ای است از این امر که شب‌نشینی در رستوران‌ها، چیزی بیش از یک معاملۀ تجاری است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جولین باگینی نوشته است و در تاریخ ۱۰ مارس ۲۰۱۵ با عنوان «To tip or not to tip» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «انعام دادن تشکر است یا توهین؟» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• جولین باگینی نویسنده و سردبیر مؤسس فیلاسوفرز مگزین است. آخرین اثر او تاریخ مختصر حقیقت (A Short History of Truth) در سال ۲۰۱۷ به چاپ رسیده است.[۱] اشاره به کتاب راهنمایی است به نام راهنمای قرمز که شرکت میشلن هر ساله آن را چاپ می‌کند و بهترین رستوران‌ها و هتل‌های هر شهر را در آن معرفی می‌کند [مترجم].[۲] The Itching Palm: A Study of the Habit of Tipping in America ]]> جولین باگینی اقتصادوجامعه Tue, 19 Jun 2018 04:34:37 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9023/ بچه‌تنبل‌های آسیا چطور در اروپا نابغه می‌شوند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9021/ پوژانگ یائو، آمریکن افرز — اکثر اوقاتی که با مسیحیان انجیلی در ایالات متحده هم‌کلام شده‌ام، برایم از تغییری گفته‌اند که خواندن انجیل در زندگی‌شان ایجاد کرده. از اینکه بعد از خواندنِ آن، انگار دوباره متولد شده‌اند.من مسیحیِ انجیلی نیستم. من یک آتئیست چینی‌ام که به غرب آمد، در بهترین دانشگاه‌های جهان درس خواند، و بعدها در یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های نظام سرمایه‌داری، یعنی گلدمن ساچس، کار کرد.با این حال زندگی من نیز مانند مسیحیان انجیلی با خواندن یک کتاب دگرگون شد: زندگی‌نامۀ خودنوشتِ رابرت روبین به نام در دنیایی نامطمئن (رندم هاوس، ۲۰۰۳). رابرت روبین یکی از شرکای اصلی گلدمن ساچس بود و متعاقباً وزیر خزانه‌داری شد. بعدها بود که متوجه شدم بعضی از آمریکایی‌ها او را در حد خداوند می‌ستایند. در وهلۀ اول این کتاب را به خاطر عنوانش خریدم. انتخاب چنین عنوانی از سوی فردی که این همه دستاورد داشت برایم سؤال‌برانگیز بود. قبل از آن همیشه فکر می‌کردم که هر اتفاقی دلیلی دارد. والدینم یادم داده بودند که آدم‌های خوب پاداش می‌گیرند و آدم‌های بد مجازات می‌شوند. معلم‌های مدرسه یادم داده بودند که اگر سخت کار کنی موفق می‌شوی و اگر تلاش نکنی شکستت حتمی است. زمانی که آن کتاب را دست گرفتم، در دانشگاه کمبریج ریاضی می‌خواندم و به‌واسطۀ آزمون‌های استاندارد و برنامۀ درسی پرفشاری که زندگی‌ام را فرا گرفته بود، نشانی از نااطمینانی در اطرافم نمی‌دیدم.اما بعد از مطالعۀ کتابِ روبین نگاهم به دنیا عوض شد. رابرت روبین هیچ‌گاه قصد نداشت که یکی از شرکای عمدۀ گلدمن ساچس شود: او حتی چند سال بعد از شروع کارش نامۀ استعفایش را هم تسلیم کرده بود. با خودم فکر کردم که شاید اتفاقات تصادفی، مثل چیزی که در مسیر شغلی روبین مشاهده می‌شد، تنها یک عامل اختلالی بی‌اهمیت نیست و اتفاقاً کاملاً تعیین‌کننده است. آن دلایلی هم که به اتفاقات تاریخی نسبت می‌دهیم تنها نوعی عقلایی‌سازیِ بعد از وقوع است. وقتی هم این عقلایی‌سازی‌ها را به بچه‌ها یاد می‌دهیم، با خود این طور خواهند گفت که هر چیز به دلیلی روی می‌دهد. با این حال تصور من از اتفاقاتی که در دنیا می‌افتد چیزی شبیه این است: یک نفر روی یک صندلی راحتی نشسته و گه‌گاه سکه‌ای می‌اندازد و تصمیم می‌گیرد که چه اتفاقی در دنیا بیفتد.بیشترِ آمریکایی‌هایی که من دیده‌ام از شنیدن چنین تفسیری تعجب می‌کنند. شاید بتوان به آن‌ها حق داد چرا که در دنیای بازارهای مالی زندگی نکرده و کتاب روبین را هم نخوانده‌اند. هدف آن‌ها همیشه ایجاد تغییر بوده است؛ شعار مدرسۀ بازرگانی استنفورد این است: «زندگی‌ها را تغییر دهید، سازمان‌ها را تغییر دهید، جهان را تغییر دهید». با این حال به نظر نمی‌رسد که بدانند برای این کار چه چیز را چگونه باید تغییر دهند، یا بدانند نقش شانس و پیشامد در این میان چیست. در هر حال اگر هدف تغییر یک چیز است، آن‌ها باید بتوانند آینده را رقم بزنند، غیر از این است؟ خودِ رویای بزرگ آمریکایی تصمیم به کنترل سرنوشت فرد توسط خودِ او و رقم زدن یک زندگی خارق‌العاده بر پایۀ پس‌زمینه‌ای عادی است. اما چنین چیزی در دنیای نامطمئن رابین چطور ممکن است؟من ادعا نمی‌کنم که الکسی دو توکویل مدرن هستم، اصلاً نقاط مشترک زیادی هم با این مطالعه‌گر زندگی آمریکایی ندارم. او بزرگ‌شدۀ پاریس است. شهری که به فرهنگ و معماری‌اش مشهور است. من بزرگ‌شدۀ شیجیاژوانگ هستم. شهری که به کارخانۀ بزرگش مشهور است، کارخانه‌ای که شیر خشک‌های سمّی تولید می‌کرد. پدر و مادر او اشراف زاده‌بوده‌اند؛ پدر و مادر من کارگر ساده.با این همه امیدوارم که مشاهدات دسته اول من بتواند شناخت بهتری را از نهادهای نخبه‌گرای غرب حاصل کند. همان اندازه که در شیجیاژوانگ مِه‌دود مرسوم بود، در میان هم‌کلاسی‌هایم در غرب باورهایی خاص همه‌گیر بود. دکترین‌هایی که جهان‌بینی و فروض فرهنگی در نهادهای غربی مانند کمبریج، استنفورد و گلدمن ساچس را ساخته‌اند تقریباً تبدیل به دین شده‌اند. با این حال امیدوارم نقطه نظرات یک آتئیستِ چینیِ روراست بتواند حاوی نکات مفیدی برای آن‌ها باشد.از شیجیاژوانگ به کمبریجتابستان سال ۲۰۰۰ بود. ۱۵ سالم بود، و تازه آزمون ورودی دبیرستان را در چین داده بودم. از کلاس اول تا آن موقع پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کرده بودم. آن اوائل در کلاسمان از آخر دوم بودم و باید روی صندلی‌ای می‌نشستم که درست زیر تخته‌سیاه و دمِ دست معلم قرار داشت. قبل از امتحان ورودی دبیرستان هر طور که بود توانسته بودم در مدرسه‌ای متوسط دانش‌آموزی متوسط شوم. در آن روزها والدینم به این نتیجه رسیده بودند که من در چین به جایی نخواهم رسید و می‌خواستند برای دبیرستان مرا به خارج از کشور بفرستند. اما بر خلاف همۀ انتظارات من در کلاس و مدرسه بهترین نمره را کسب کردم. نمرۀ امتحاناتم آن‌قدر خوب بود که در میان بیش از ۱۰۰ هزار دانش‌آموز در کل شهر، جزء ۱۰ نفر اول قرار گرفته بودم. هم معلمم و هم خود من اولین باری که این نمره را شنیدیم مطمئن بودیم که اشتباهی صورت گرفته.آن امتحان باعث شد که بتوانم وارد بهترین کلاس در بهترین مدرسۀ شهرم شود؛ و این شروعی بود بر رنج‌آورترین سال زندگی‌ام. آن اعتماد به نفس تازه به دست آمده، با دیدن همکلاسی‌های فوق‌العاده مستعدم به یکباره فرو ریخت. در اولین کلاس، معلم ریاضی اعلام کرد که درس را از فصل چهارم کتاب درسی شروع می‌کند، چرا که به‌درستی فرض کرده بود که بیشترِ ما سه فصل اول را بلدیم و دوباره‌گوییِ آن خسته‌کننده خواهد بود. بیشتر اعضای کلاس در مقاطع گذشته در انواع و اقسام رقابت‌ها شرکت کرده بودند، و از قبل با مطالب درسی دبیرستان آشنا بودند. علاوه بر این آن‌ها به‌واسطۀ آن رقابت‌ها با یکدیگر بزرگ شده بودند. و در این میان بدون این‌که چیزی بدانم یا کسی را بشناسم، دور تا دورم را افرادی گرفته بودند که اطلاعات بیشتری داشتند، بسیار باهوش‌تر از من بودند، و به همان سختی که من کار می‌کردم کار می‌کردند. شما بگویید که من در این شرایط چه شانسی داشتم؟در طول آن سال سخت تلاش کردم تا خودم را برسانم: همه چیز را کنار گذاشتم و حتی به مکانی نزدیک‌تر به مدرسه نقل مکان کردم تا وقتم کمتر در رفت‌وآمد تلف شود؛ اما همۀ این تلاش‌ها هیچ ثمری نداشت. با گذر زمان، رفتن به مدرسه و زور زدن در رقابتی که مطمئن بودم آخرش باختِ من است، تبدیل به شکنجه شده بود. با این حال هر روز باید این کار را می‌کردم. در امتحان آخر سال، از آخر دوم شدم؛ درست همان جایگاهی که در سال اول تحصیلم بدست آورده بودم. اما قبول این جایگاه بسیار دشوارتر بود، چرا که یک سال پیش از آن افتخار بزرگی بدست آورده بودم و در طول آن سال نیز تلاش بسیار زیادی را صرفِ درس‌خواندن کرده بودم. در نهایت تسلیم شدم و از والدینم خواستم که مرا به خارج بفرستند. هر جایی در این کرۀ خاکی برایم بهتر از آنجا بود.به این ترتیب در سال ۲۰۰۱ و در ۱۶ سالگی به بریتانیا آمدم. بر خلاف تصور من سیستم آموزشی آزمون‌محور انگلستان بسیار شبیه چین بود. علاوه بر آن، رفتن به «مدرسۀ حسابی» و به دست‌آوردن «شغلی حسابی» در هر دو کشور برای بخش زیادی از پدر و مادرها بسیار مهم بود. به این ترتیب، آوردنِ نمرۀ خوب در امتحان و موفقیت در مصاحبه‌های مدارس (یا حتی جلسۀ معارفه در مهدکودک‌ها) بسیار مهم تلقی می‌شد. حتی در سطح دانشگاه نیز، مدرک کارشناسی از دانشگاه کمبریج تنها به یک چیز بستگی داشت و آن امتحان پایان سال گذشته‌اش بود.البته از سوی دیگر اگرچه سیستم دانشگاهی انگلستان برتر از سیستم چین به حساب می‌آمد، جمعیتی که یک بیستم کشورِ من بود باعث می‌شد که رقابت اگرچه سخت، ولی کمتر رعب‌آور باشد. مثلاً در انگلستان یک نفر از هر ده نفر می‌تواند وارد آگزبریج شود، و استنفورد و هاروارد یک نفر از هر بیست‌وپنج داوطلب را می‌پذیرند. اما در استان محل تولد من یعنی هبئی، تنها یک نفر از هر هزار و پانصد نفر می‌توانند وارد دانشگاه پکن یا کینگهوا شوند.با این همه نمی‌توانستم باور کنم که همه‌چیز این اندازه آسان‌تر است. در آزمون ریاضی جی.سی.اس.ای (دبیرستان) در کل کشور اول شدم و عکسم در یک روزنامۀ سراسری به چاپ رسید. توانستم به کالج ترینیتی در دانشگاه کمبریج راه پیدا کنم، جایی که زمانی سِر آیزاک نیوتون، فرانسیس بیکن، و شاهزاده چارلز در آن تحصیل کرده بودند.من در کمبریج اقتصاد خواندم، حوزه‌ای که از دهۀ ۱۹۷۰ به این سو هر روز بیشتر و بیشتر ریاضی‌محور شده است. هدف همیشه این است که از یک مدل ریاضی برای یافتن یک راه حل مشخص برای مسئله‌ای در دنیای واقعی استفاده کنیم. الآن که فکر می‌کنم درست نمی‌فهمم که چرا اساتید من تا این حد روی این مدل‌ها تاکید داشتند. از همان موقع دریافتم که تکیۀ کورکورانه به مدل‌ها هم در تجارت و هم در سرمایه‌گذاری بسیار شایع است؛ تکیه‌ای که معمولاً نتایجی فاجعه‌بار به همراه داشته است که فروپاشی مشهور صندوق پوشش ریسک ال.تی.سی.ام از نمونه‌های آن بود. سال‌ها بعد بود که به این آموزۀ وارن بافِت رسیدم: تقریباًدرست‌بودن بهتر از قطعاًغلط‌بودن است. اما اساتیدمان به ما می‌آموختند که دنیای واقعی را مانند یک مسئلۀ ریاضی ببینیم.فرهنگ حاکم بر کمبریج هم خیلی متفاوت از این اصول جزم‌اندیشانۀ کلاس‌ها بود: تبعیت بی‌چون‌وچرا از قوانین و مدل‌هایی که به شکل سنتی ایجاد شده بود. مثلاً دانشجویان در کمبریج حق ندارند روی چمن راه بروند، اما اساتید از این حق بهره‌مند هستند. البته یک استثنا هم وجود دارد؛ دانشجویانی که در امتحانات نمرۀ ممتاز می‌گیرند می‌توانند یک روز در سال را در محوطۀ چمن راه بروند.رفتار همکلاسی‌های بریتانیایی من کاملاً رفتاری گلّه‌ای بود؛ حتی بیشتر از آنچه دربارۀ دانشجویان ام.بی.اِی آمریکا گفته می‌شود. برای مثال، از بین سیزده اقتصاددان همسال من در ترینیتی، دوازده نفر بعدها به بانک‌های سرمایه‌گذاری پیوستند، و پنج نفرمان برای گلدمن ساچس کار کردیم. گلدمن ساچس و معاملۀ تورمی بی‌نظیر منسه سال بعد من به عنوان شاگرد اول از آنجا فارغ‌التحصیل شدم و پیشنهادی کاری از سوی بخش «درآمد ثابت، ارز و کالا» در گلدمن دریافت کردم؛ بخشی که بنیان‌گذارش قهرمان من یعنی روبین بود. مثل این بود که هر چه می‌خواهم به‌سرعت حاصل می‌شود. اما ته دلم همیشه نگران این بودم که این خوشی‌ها روزی تمام شود. بالاخره خیلی دور نبود زمانی که در کلاسم در چین شاگرد آخر بودم. با خودم فکر می‌کردم اگر نمی‌توانستم از پسِ چند همکلاسی در شهری که هیچ‌کس اسمش را نشنیده بود برآیم، چطور می‌توانم شایستۀ رفتن به کمبریج یا گلدمن باشم؟ آیا باهوش‌تر شده بودم؟ یا شاید هم بریتانیایی‌ها ابله‌تر از چینی‌ها بودند؟با این افکار مغشوش، در سال ۲۰۰۷ به عنوان معامله‌گر در گلدمن مشغول کار شدم. شعار غیررسمی گدمن این است: «حریصِ بلندمدت باش». همکارانم در گلدمن بسیار باهوش و رقابت‌جو بودند. با این حال به نظرم می‌آمد که خیلی به قسمت «بلندمدت» شعار «حریص بلندمدت» توجهی نمی‌شود. گلدمن ساچس، حتی با وجود شهرتش به عنوان یک بانک سرمایه‌گذاری برجسته، در رسوایی مربوط به گزینه‌های مختلف وام و تجارت با دولت یونان دست داشت، با شرکت فاسد وان.ام.دی.بی ارتباطاتی داشته و رسوایی‌های دیگری را نیز در کارنامه دارد. شاید دلیل نزدیک‌بینیِ شایع در گلدمن این حقیقت باشد که این شرکت در حال حاضر شرکتی عمومی است که باید در مجامع سه‌ماهه گزارش درآمدی ارائه دهد. یا شاید هم به این خاطر باشد که تجارت با بازار واقعی روبروست نه شعارهای آرمانی. زمانی که می‌بینید که اعداد و ارقام ثانیه به ثانیه جلوی چشمتان بالا و پایین می‌شود (و به‌خصوص زمانی که آن تغییر در مسیر دلخواهتان نباشد)، حتی یک روز هم حکم یک عمر را دارد. با این تفاسیر می‌توانید حدس بزنید که تمایل معامله‌گرها به بلندمدت چقدر بوده است.کار در گلدمن ترکیبی از بازارگردانی برای تسهیل معاملات مشتریان و یافتن معاملاتی مناسب برای خود بانک بود. اوایل سال ۲۰۰۹ به این نتیجه رسیدم که سرمایه‌گذاری روی معامله‌ای بلندمدت مبتنی بر افزایش تورم بریتانیا مناسب است. در واقع این معامله به نظرم آن‌قدر خوب می‌آمد که بزرگ‌ترین نگرانی‌ام این بود که شاید کسی نخواهد طرف دیگر معامله قرار گیرد و روی کاهش آن سرمایه‌گذاری کند. با این حال توانستیم این معامله را با یک بانک بریتانیایی ترتیب دهیم. سال بعد با افزایش مدام تورم این معامله سود بسیار زیادی به بار آورد و میلیون‌ها دلار نصیب گلدمن شد.اولش با خود فکر کردم که چه معامله‌گر فوق‌العاده‌ای هستم. اما یک مشکل کوچک وجود داشت: من به این دلیل مشتاق انجام این معامله بودم که فکر می‌کردم بازار به سمتی خواهد رفت که نرخ بهرۀ بریتانیا را افزایش دهد. و خب طبیعتاً با بالا رفتن نرخ بهره، نرخ تورم نیز به خاطر تعریف و نحوۀ محاسبه‌اش به صورت مکانیکی از آن پیروی کرده و بالا می‌رود. اما بانک مرکزی انگلستان در آن سال اصلاً نرخ‌های بهره را افزایش نداد. در حقیقت افزایش تورم به خاطر چیزهای دیگری مثل افزایش مالیات، نوسانات نرخ ارز، تکانه‌های قیمت نفت و چیزهایی مثل این اتفاق افتاد؛ چیزهایی که من بهشان فکر هم نکرده بودم. موفقیتِ معاملۀ من شانس محض و در واقع برآمده از منطقی اشتباه بود.در دوران کارآموزی، در یکی از جلسات آموزشی، بانکداری باتجربه به ما گفت که بین فرآیند و نتایج تمایز قائل شوید. او گفت که باید روی فرآیند تمرکز کنید، چرا که فرآیند را می‌توان کنترل کرد در حالی که نتایج به شانس بستگی دارند. او همچنین گفت که در گلدمن کسی را به خاطر اینکه با منطقی درست ضرر کرده تنبیه نمی‌کنند. من همیشه عاشق سؤال کردن بودم، به همین خاطر پرسیدم که آیا تا به حال کسی به خاطر سود کردن با منطقی نادرست تنبیه شده است؟ بعد از این‌که چند ثانیه فکر کرد گفت که تا به حال ندیده که چنین اتفاقی بیفتد. درست هم می‌گفت. حقیقت این است که به نظر می‌رسد که اصلاً هیچ‌کس به خاطر ندارد که چرا من این معاملۀ مبتنی بر تورم را انجام دادم. تنها چیزی که آن‌ها در ذهن داشتند این بود که من این معامله را انجام داده‌ام و این‌که این معامله به نتیجه ختم شده است.زمانی که با مدیرم برای بررسی عملکرد دیدار کردم، انتظار داشتم که به خاطر قضاوت نادرستم نکوهش شوم. اما درست برعکس ترفیع گرفتم! به مدیرم گفتم که معامله‌ام اشتباه بوده اما او فقط گفت «پوژانگ، این حرف رو جای دیگه‌ای نزن». خودِ او هم البته به خاطر مدیریت معاملۀ «بی‌نظیر» من ترفیع گرفت. در واقع آقای مدیر آن‌قدر از این معامله خوشنود بود که من را به دانشکدۀ بازرگانی استنفورد معرفی کرد، و این شد که کمی بعد راهی آمریکا شدم.چیزی که در گلدمن آموختم این بود که برای ترفیع درجات تنها معامله‌گر بودنِ خوب کافی نیست. فرد باید بتواند مدیر، دیگر همکاران و افرادی که به آن‌ها گزارش می‌دهند را هم مدیریت کند. من هیچ وقت به این چیزها توجه نکرده بودم و امیدوار بودم که در مدرسۀ بازرگانی این نکات را بیاموزم.آمدن به آمریکابه نظر من کاستکو بهترین نماد سرمایه‌داری آمریکایی است. این شرکت به توجه بسیار به کارکنان و مشتریانش مشهور است، و در عین حال سال‌هاست که سودی درست و حسابی به سهامدارانش رسانده است. کاستکو از نظر مشتریان بهترین ترکیب از کیفیت بالا و قیمت پایین را ارائه می‌دهد. این شرکت هرگاه که بتواند هزینه‌هایش را کاهش دهد، به‌سرعت این کاهش هزینه را به مشتری منتقل می‌کند. رسیدن به حاشیه سود ناخالص ده درصدی، با قیمت‌هایی کمتر از آمازون حقیقاً فوق‌العاده است. خودِ من بعد از اولین تجربۀ خریدی که در کاستکو داشتم، به خرید از هیچ فروشگاه دیگری راضی نمی‌شوم.از نظر حقوق نیز کاستکو بیش از همۀ فروشگاه‌های مشابه پرداختی دارد. زمانی که رکود ۲۰۰۸ حادث شد، شرکت درآمدها را افزایش داد تا کارکنانش بتوانند با شرایطِ سختِ پیش‌آمده سر کنند. کارتی که روی سینۀ فروشندگان نصب شده نشان می‌دهد که بعضی چنددهه است در این فروشگاه مشغول فعالیت هستند؛ چیزی که سخت می‌توان در فروشگاه‌های دیگر نمونه‌اش را دید.استفورد برای من، اگرچه با فاصله، اما در ردۀ دوم تجربۀ خوشایند از سرمایه‌داری آمریکایی قرار دارد. روی هم رفته از تحصیلاتی که در مدرسۀ بازرگانی استنفورد داشتم راضی‌ام. البته که بعضی کلاس‌ها برایم جذابیت کمتری داشت، اما اساتید آن کلاس‌ها هم آدم‌های فهمیده‌ای بودند و موقعی که در طول کلاس مشغول خواندن کیندلم می‌شدم، کاری به کارم نداشتند.یکی از کلاس‌ها مربوط به استراتژی بود. تمرکز کلاس روی میزان الهام‌بخش‌بودن شعارها و لوگوهای شرکتی برای کارکنان بود. بسیاری از دانشجویان پیش از آن برای شرکت‌های غیرانتفاعی، مراقبت‌های بهداشتی، یا فناوری کار کرده بودند؛ شرکت‌هایی که شعارهایشان به تغییر جهان، نجات جان افراد، نجات سیاره و چیزهایی از این دست مربوط می‌شود. استاد هم از این شعارها خوشش می‌آمد. وقتی شعارمان در گلدمن یعنی «حریصِ بلندمدت باش» را به استاد گفتم نه معنایش را می‌فهمید و نه متوجه می‌شد که چنین چیزی چطور می‌تواند الهام‌بخش باشد. برایش توضیح دادم که همۀ افراد دیگر در بازار حریصِ کوتاه‌مدت هستند و ما با بلندمدت فکرکردن همۀ پولشان را مال خود می‌کنیم. چون معامله‌گرها عاشق پول هستند، این شعار الهام‌بخش است. او پرسید که شعار یا لوگوی دیگری نمی‌شناسم که شاید دیگر همکلاسی‌ها هم با آن ارتباط برقرار کنند؟ برایش از قوی سیاهی گفتم که روی میزم گذاشته بودم تا یادم بماند که رویدادهایی که احتمال کمی دارند به‌وفور اتفاق می‌افتند. این یکی هم به دل استاد ننشست و بهتر دید که سراغ دانشجوی دیگری برود که در شرکت دارویی فایزر کار کرده بود. شعار آن‌ها این بود: «همۀ مردم سزاوار زندگی سالم‌اند». به نظر استاد این شعار خیلی بهتر بود. من نمی‌توانستم بفهمم که چطور چنین شعاری می‌تواند افراد را برانگیزد، اما خب اصلاً من برای همین به استنفورد آمده بودم: برای یادگیری درس‌هایی کلیدی دربارۀ روابط میان‌فردی و رهبری.زمانی که به دانشکدۀ بازرگانی استنفورد می‌آمدم می‌دانستم که در حوزۀ روابط و رهبری ضعف دارم و امیدوار بودم که بهتر شوم. کلاس مورد علاقۀ من «پویایی‌های میان‌فردی» نام داشت و دانشجویان نامش را گذاشته بودند کلاس «درد دل». در کلاس درد دل، دانشجویان در گروه‌های چندنفری هفته‌ای چند ساعت و به مدت یک‌ترم دور هم جمع می‌شدند و رک و پوست‌کنده از تاثیراتی می‌گفتند که گفته‌ها و اعمالشان بر دیگران داشته است.حرف‌های آن کلاس حول محور بحث‌های کوچک، احساسات، هم‌دردی و گوش دادن می‌گذشت. گاهی در کلاس استاد به من رو می‌کرد و می‌گفت «پوژانگ، به نظر می‌آد حرف‌های مِری تحت تأثیر قرار دادت» یا «پوژانگ می‌تونم تو چشات ببینم که داستان پیتر متاثرت کرده». اما واقعیت این بود که با شنیدن این حرف‌ها هیچ احساس خاصی نداشتم. کاملاً گیج شده بودم.در یکی از مقالاتی که می‌خواندیم گفته شده بود که افراد معمولاً زمانی که در شرایطی غرق می‌شوند متوجهِ احساسات خود نمی‌شوند، اما نشانگرهای جسمی مانند ضربان قلب نشان می‌دهد که احساساتی قوی بر آن‌ها غالب شده. فکر کردم شاید مشکل همین است و با این راه می‌توانم احساسات نهفته‌ای را کشف کنم که استاد مدام سراغشان را می‌گرفت.به این ترتیب یک دستگاه ثبت ضربان قلب خریدم و ضربانم را درزمان استراحت اندازه‌گیری کردم: چیزی حدود ۷۸. زمانی که استاد گفت «پوژانگ به نظرم میاد که این داستان احساساتت رو جریحه‌دار کرده» سریع آستینم را بالا زدم و ضربان قلبم را دیدم: حدود ۷۷. و خب طبیعتاً پاسخ دادم «نه، خبری نیست». نتیجۀ این آزمایش همانی بود که فکر می‌کردم: ضربان قلبم، حتی زمانی که مورد انتقاد قرار می‌گرفتم تکان نمی‌خورد، اما زمانی که هیجان‌زده می‌شدم یا می‌خندیدم دچار جهش می‌شد.این وضعیت خوشایندِ برخی هم‌کلاسی‌هایم نبود. به نظر آن‌ها من جدیت لازم را در این مباحث به خرج نمی‌دادم. استاد هم دیگر کفری شده بود. درسی که از این کلاس گرفتم این بود که من در زمینۀ مهارت‌های میان‌فردی آن‌قدر افتضاحم که بدون این‌که بخواهم و به‌سادگی باعث آزار دیگران می‌شوم. این بود که تصمیم گرفتم بعد از فارغ‌التحصیلی سراغ کاری بروم که تا جای ممکن از تعاملات انسانی به‌دور باشد.خب بهترین کار برای چنین منظوری همان بازگشت به بازارهای مالی بود. به یک دفتر خدمات کاری رفتم و به آن‌ها گفتم که بعد از گذراندن دورۀ ام.بی.اِی هدف اصلی‌ام پول درآوردن است. بهشان گفتم که ۵۰۰ هزار دلار به نظرم رقم خوبی است. این حرف‌ها برایشان عجیب بود و می‌گفتند می‌خواهند کمک کنند تا خواسته‌ها و نداهای دورنی‌ام را بیابم. به آن‌ها گفته‌ام ندای دروانی‌ام پول درآوردن برای خانواده‌ام است. آن‌ها واقعاً می‌خواستند کمک کنند ولی در مورد من کمکشان کارگر نبود.دستِ آخر توانستم با مدیر مالی شرکت موردعلاقه‌ام، کاستکو، دیدار کنم. او به من گفت که فارغ‌التحصیلان ام.بی.اِی را جذب نمی‌کنند. همه کارشان را از جابجا کردن سبدهای چرخ‌دار فروشگاه آغاز می‌کنند. (به‌طور جدی به شروع کار از جابجایی سبدها فکر کرده‌ام، اما همسرم به‌شدت مخالف است). به نظرم آمد که به همین دلیل است که شرکت موفق شده: ام.بی.اِی ممنوع!دنیای نامطمئندر کمونیسم آینده حتمی است؛ چیزی که ممکن است حتمی نباشد گذشته است. چند سال پیش سرگذشتی خودنوشت از دختری چینی به نام نیان می‌خواندم که در زمان جوانی به انگلستان سفر کرده بود. (کسی در جایی گفته بود که برای شناخت چین باید انگلیسی دانست. دورنماهای مهم دربارۀ چین معمولاً تنها به زبان انگلیسی موجود است و معمولاً در داخل کشور در دسترس نیست). او در مدرسۀ اقتصاد لندن درس خوانده بود و در همانجا با همسر آینده‌اش آشنا شده بود. نینا، همسرش و همۀ دوستانشان بعد از فارغ‌التحصیلی به چین باز می‌گردند.تا پیش از آن سفر، زندگی من و او شباهت‌ها بسیاری داشت. مطمئنم که آن موقع او هم به همان اندازۀ امروز ما به زندگی‌اش خوش‌بین بوده است. او در سال ۱۹۳۵ به انگلستان رفت و زمان برگشتش به چین تقریباً مصادف شد با شکل‌گیری جمهوری خلق چین. تحصیلاتی که در خارج و در کشوری سرمایه‌دار کرده بود، و باورش به حقوق فردی و آزادی باعث شده بود که در کمپین‌های مختلف سیاسی و انقلاب فرهنگی در جناح مخالف حکومت قرار بگیرد. او در آن سال‌ها تعداد قابل توجهی از دوستان و خانواده‌اش، از جمله همسر و دخترش را از دست داد. خودِ او هم به زحمت از زندانی طولانی‌مدت جان سالم به در برد. تا دهۀ ۱۹۸۰ طول کشید که بتواند پاسپورت بگیرد و با بستگانش به خارج از کشور سفر کند. در سفر دریایی‌اش به سوی هنگ کنگ مدام به تصمیم سال‌ها پیش خود برای بازگشت به چین فکر می‌کرد.خواندن داستان زندگی نیان را که تمام کردم، مدام به شباهت‌ها و تفاوت‌های زندگی او با خودم فکر می‌کردم. اگر او در عصر کنونی زندگی می‌کرد چه اتفاقاتی برایش می‌افتاد، یا اگر من هفتاد سال قبل متولد شده بودم چه چیزهایی در انتظارم بود؟ آنچه دریافتم این بود که اگر زندگی یک نفر را در انزوا بررسی کنیم، دوست داریم به این نتیجه برسیم که اقدامات خاص او بوده که منجر به نتایج پیش‌آمده شده است. اما اگر جامعه را یک مجموعه ببینیم یا نگاهمان را به نسل‌های مختلف معطوف کنیم، می‌توانیم افرادی را با پیش‌زمینه‌های بسیار مشابه بیابیم که اقداماتی مشابه کرده‌اند و در نهایت به نتایجی بسیار متفاوت دست یافته‌اند.به زعم وارن بافت لحظه‌ای که یک نفر در ایالات متحده یا یک کشور غربی دیگر متولد می‌شود، در واقع برندۀ یک لاتاری شده است. کسی شهروند ایالات متحده به دنیا می‌آید در مقایسه به کسی که در کشوری در حال توسعه متولد می‌شود، تقریباً در تمام جنبه‌های زندگی از مزیتی قابل توجه برخوردار خواهد بود؛ در جنبه‌هایی مانند ثروت، آموزش، مراقبت‌های بهداشتی، محیط زیست، امنیت و غیره. برای یک نفر خارجی «خرید» این امتیازها امروز چیزی حدود ۱ میلیون دلار خرج بر می‌دارد (ارزش تقریبی ویزای سرمایه‌گذاری ای.بی۵). حتی در این سطح قیمت نیز تقاضای بعضی کشورها بیش از سهمیۀ سالیانه‌ای است که به آن‌ها اختصاص داده شده و به این ترتیب مجبورند مدت‌ها برای پرداخت این پول منتظر بمانند. شهروندان آمریکایی میلیونر به دنیا می‌آیند!با این حال شاید فکر کنید که این شانس تا کجا فرد را پیش می‌برد. برای پاسخ به این سؤال باید به عنوان کتاب روبین بازگردم: «دنیای نامطمئن». در چنین دنیایی بسیاری از چیزها خارج از کنترل ما بوده، توسط خدا یا شانس رقم زده می‌شود. وقتی نهایت تلاشمان را کردیم و دیگر کاری از دستمان بر نمی‌آمد، نه باید از آنچه به دست می‌آوریم بیش از اندازه هیجان‌زده شویم و نه به خاطر چیزی که به دست نیاورده‌ایم افسرده شویم. باید نتیجه را قبول کنیم و از کنارش بگذریم. شاید این کلید زندگی شاد باشد.اینکه درس مهم سیستم آموزشی غرب به یک نفر چنین چیزی باشد عجیب است. در چینِ کمونیست آموخته بودم که برای موفقیت باید سخت کار کرد. در سرزمین رویای آمریکایی دریافتم که موفقیت حاصل شانس خوب، شعارهای درست، و زیر نظر گرفتن احساسات خودت و دیگران است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پوژانگ یائو نوشته است و در زمستان ۲۰۱۷ با عنوان «The Western Elite from a Chinese Perspective» در مجلۀ آمریکن افرز منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «بچه‌تنبل‌های آسیا چطور در اروپا نابغه می‌شوند؟» و ترجمۀ سیدامیرحسین میرابوطالبی منتشر کرده است.•• پوژانگ یائو (Puzhong Yao) مدیر یک شرکت سرمایه‌گذاری خصوصی است. او فارغ‌التحصیل ترازاول کالج تریتینی در دانشگاه کمبریج بوده و در مقطع دکتریِ رشتۀ مدیریت بازرگانی از دانشگاه استنفورد فارغ‌التحصیل شده است. ]]> پوژانگ یائو اقتصادوجامعه Sun, 17 Jun 2018 03:05:28 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9021/ ویژه‌نامه: اتحاد جماهیر فوتبال http://tarjomaan.com/report/9020/ • سایمون کریچلی: وقتی به فوتبال می‌اندیشیم به چه می‌اندیشیمدر زمین چمن آرمان همۀ انسان‌ها محقق می‌شود، از سوسیالیست‌ها گرفته تا سرمایه‌دارهادر تاریخ، رقصیدن و خوش‌گذرانی غالباً مخصوص طبقۀ مرفه جامعه بوده است. اما در عصر ما، که فوتبال محبوب‌ترین خوشگذرانیِ آدم‌ها شده، همه به‌شکلی برابر می‌توانند در زمین چمن به بدن خود کش‌وقوس بدهند، برقصند و توپ را از خط دروازه رد کنند. فوتبال آرمان انسان‌ها را در حد توان خود محقق کرده، آرمانی که می‌خواست همه آزاد باشند و درعین‌حال از قانون پیروی کنند: آرزویی که از برابری انسان‌ها حکایت می‌کرد و هم‌زمان حامی استعدادهای متفاوت و گوناگون انسان‌ها بود.• فوتبال کثیف است و زیبا، مثل لوئیز سوارزسایمون کریچلی کتابی دربارۀ فوتبال نوشته که در آن زین‌الدین زیدان کنار هایدگر نشسته استکریچلی می‌گوید فوتبال رقص بالۀ طبقۀ کارگر است. اما فقط بی‌چیزان و طبقات پایین مفتون این بازیِ اعجاب‌آور نمی‌شوند، بلکه سیاستمداران و متفکران هم نمی‌توانند در برابر جذابیت‌های آن مقاومت کنند. فوتبال مثل تئاتر است. نمایشی از قدرت و مهارت، آمیخته با فریب‌کاری، تقلب و تمسخر. خیلی از علاقه‌مندان به دنیای فوتبال عشقی آمیخته با نفرت به آن دارند و هدف کریچلی در کتاب جدیدش بررسی همین حس «عشق و نفرت» است.• نعره‌های تماشاگران نشانۀ چیست؟جواب این معما نه روی سکوها، بلکه در گورستان یافت می‌شودنعره‌های تماشاگران در کنار زمین حاکی از یک جنگ تمام‌عیار است. سلاح چنین نبردی نه نیزه و شمشیر، بلکه شوت‌هایی است که مهاجمان به قلب دروازۀ حریف شلیک می‌کنند. دراین‌میان، یکی جان می‌دهد و یکی قهرمانانه فریاد می‌کشد. حکایت زمین چمن، مثل میدان‌های جنگ، حکایت مرگ و زندگی است. اگر بازیکن‌ها کاری بی‌همتا نکنند تا خود و هواداران تیمشان را در تاریخ ماندگار کنند، به مرگ محکوم خواهند شد؛ و همین هراس از مرگ است که عقل از سر تماشاگران می‌پراند.• فرهنگ فساد در فوتبالمروری بر کتاب سقوط خاندان فیفا: فساد چند میلیون دلاری در قلب فوتبال جهانی نوشتۀ دیوید کانگویا رسوایی‌های فیفا پایانی ندارد. سب بلاتر استعفا داد و سپس محروم شد. پلاتینی و بسیاری از دیگر چهره‌های سرشناس این سازمان نیز امروز دیگر در دنیای فوتبال جایی ندارند. اما منتقدان می‌گویند راه و رسمی که بلاتر و دیگران در پیش گرفته بودند همچنان در فیفا ادامه دارد. سایمون کوپر، نویسندۀ کتاب «فوتبال علیه دشمن»، ضمن روایتی تاریخی از ظهور و سقوط فیفا شمه‌ای از ماجراهای پشت پردۀ این قصه را بازگو می‌کند.• تبهکاران فوتبالتمارض چگونه گناه کبیرۀ فوتبال و نشانۀ عصیانگری اخلاقی شد؟رفتارهای بالقوه فریبندۀ زیادی در فوتبال هست: مربی‌ای که بازیکنانش را در انتهای مسابقه تعویض می‌کند تا وقت تلف کند؛ بازیکن میانی‌ای که توپ را چند متر دورتر از محل خطا می‌اندازد؛ دروازه‌بانی که یک قدم کوچک جلو می‌آید تا شانسش برای مهار ضربۀ پنالتی بیشتر شود؛ ولی تمارض از همه بیشتر به چشم می‌آید. به تمارض با عصبانیت پاسخ می‌دهند؛ ولی برای مابقی تقلب‌ها فقط شانه‌ای بالا می‌اندازند. چرا تمارض، در کانون خشم و نفرت قرار گرفته است؟• آن‌سوی زیبایی؛ فوتبال به‌مثابۀ کنترل و اعتراضمروری بر دو کتاب تازه دربارۀ جهان فوتبال: آشفته‌بازار فوتبال خاورمیانه و سفر فوتبال از رهگذر رسانۀ انگلیسیفوتبال فقط ورزش نیست، سیاست است، منازعه بر سر قدرت است، اعتراض و خشم و جنون است و فساد و هیجان و شهرت. پیش‌ازاین فوتبالْ ورزشی مخصوص فرودستان تعریف می‌شد که طرف‌دارانش زاغه‌نشینانی پرخاشگرند و کاری جز فحش و تخریب بلد نیستند، اما در این سال‌ها، به‌لطفِ سرمایه‌گذاری‌های چندمیلیارددلاری و قراردادهای هنگفت رسانه‌ای، فوتبال دارد دنیای جدیدی را تجربه می‌کند: مهم‌تر، زیباتر و گاهی کثیف‌تر.• گاز گرفتنآیا کسی جز سوارز می‌توانست مدافع ایتالیا را گاز بگیرد؟کیلینی می‌خواست وسط بازی خودی نشان بدهد، سوارز در جواب گازش گرفت. این گاز بدجور در رسانه‌ها سر و صدا کرد. حتماً این بازتاب رسانه‌ای به این خاطر نبود که جای دندان‌های او بر شانۀ کیلینی سوزش دردآوری داشته، چون تکل‌ها و برخوردهای وحشیانه‌تری در فوتبال اتفاق می‌افتد و صدای گزارشگران و روزنامه‌ها درنمی‌آید. دیوید رانسیمن در این یادداشت تلاش می‌کند تا عجیب‌بودنِ گازگرفتن سوارز را کمی روشن‌تر کند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Thu, 14 Jun 2018 22:48:44 GMT http://tarjomaan.com/report/9020/ همۀ گزینه‌ها روی میز است، اما بهترین گزینه کدام است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9014/ لری تمکین، ایان — بعضی والدین به بچه‌هایشان تاکید می‌کنند که در هرآنچه انجام می‌دهند بهترین باشند. به آن‌ها فشار می‌آورند که بهترین ورزشکار، بهترین متفکر، بهترین موزیسین و همین‌طور تا آخر بهترینِ هر چیز دیگری باشند. برخی دیگر از والدین فرزندانشان را بر آن می‌دارند که دنبال چیزی بروند که در آن بهترین هستند؛ چه آن چیز ورزش باشد، چه تحصیل چه موسیقی. بعضی والدین به بچه‌هایشان فشار می‌آورند که تا حد ممکن تلاش کنند. در عین حال برخی دیگر هستند که همۀ تلاششان را می‌کنند تا به بچه‌هایشان برای بهترین بودن یا حتی تلاش برای بهترین بودن فشار وارد نکنند، چرا که نگران آسیب‌های روحیِ چنین فشاری هستند. به هر روی اکثر والدین عاشق بچه‌هایشان هستند و فارغ از شیوه‌ای که انتخاب می‌کنند، بیشترین تلاششان را برای آن‌ها صرف می‌کنند. در نهایت اکثریت قریب به اتفاق والدین از ته دل بهترین‌ها را برای فرزندانشان می‌خواهند؛ فقط برداشت آن‌ها از ملزومات این بهترین‌ها متفاوت است.بیشتر والدین با پیگیری آنچه برای فرزندانشان بهترین است، ناخواسته درگیر برداشت غالب از عقلانیت فردی می‌شوند؛ برداشتی که حداقل در غرب از زمان یونانی‌ها حکمفرماست. طبق این برداشت، عقلایی بودن یعنی اقدام فرد در جهت حداکثرسازی کیفیت زندگی‌اش در طول زندگی. این به آن معنی است که یک عامل عقلایی گزینه‌هایی را انتخاب می‌کند که تا حد ممکن زندگی‌اش را، به مثابه یک مجموعه، بهتر کند. شعار تبلیغاتی ارتش ایالات متحده، یعنی «همۀ آن چیزی باش که می‌توانی باشی»، نمایی دقیق از معنای عقلایی بودنِ یک عامل است.برداشت استاندارد عقلانیت، دو فرض بنیادی را در خود جای داده است. اول این که برای هر زندگی یک بهترین راه متصور هست. فرض دوم فنی‌تر از قبلی است: من نام آن را «اصل انتقال‌پذیریِ بهتر از»۱ می‌گذارم. بر اساس این اصل بین هر سه گزینه، اگر گزینۀ اول بهتر از دومی باشد، و دومی بهتر از سومی، گزینۀ اول می‌بایست بهتر از گزینۀ سوم باشد.«اصل انتقال‌پذیریِ بهتر از» انتخاب بهترین گزینه از میان یک مجموعۀ متناهی از گزینه‌ها را میسّر می‌کند. گزینه‌ها را دوتا دوتا مقایسه کنید. اگر اولی بهتر است، دومی را کنار بگذارید. سپس سومی را با اولی مقایسه کنید. اگر سومی بهتر است، اولی را کنار بگذارید. همین‌طور جلو بروید و از میان هر دو گزینه بهترین را انتخاب کنید. بر این اساس، اگر «اصل انتقال‌پذیریِ بهتر از» درست باشد، می‌توانیم از میان مجموعه‌ای متناهی از n گزینه، با استفاده از n-۱ مقایسۀ دوتایی، بهترین گزینه را انتخاب کنیم.بسیاری فرض اول را به یکی از چهار شیوه‌ای که در ادامه می‌آید به چالش کشیده‌اند. عده‌ای بیان داشته‌اند که ممکن است بعضی گزینه‌ها به یک اندازه خوب باشند، و به این ترتیب یک گزینۀ مشخصِ بهترین وجود نداشته باشد. بعضی دیگر گفته‌اند که ممکن است تعدادی از گزینه‌ها فقط تاحدی قابل مقایسه بوده یا هم‌ارز باشند. از این منظر ممکن است دو گزینه، مثل نبوغ اینشتن و نبوغ موتزارت یا یک شغل حقوقی و یک شغل آکادمیک، در یک محدوده جای بگیرند، بدون این‌که یکی بهتر از دیگری یا به یک اندازه خوب باشند. در عین حال برخی دیگر نیز بیان داشته‌اند که در بعضی مواردِ نادر ممکن است دو گزینه کاملاً غیرقابل‌مقایسه باشند. و در نهایت عده‌ای دیگر متذکر شده‌اند که میان تعداد نامتناهی از گزینه‌ها، ممکن است نتوان هیچ بهترینی را مشخص کرد، همان‌طور که در سری نامتناهی ......۱.۲.۳.۴ نمی‌توان بزرگ‌ترین عدد را تعیین کرد.طرفداران برداشت استاندارد از عقلانیت می‌توانند به‌راحتی دیدگاهشان را برای پاسخگویی به این نگرانی‌ها تعدیل کنند. آن‌ها می‌توانند بگویند که اگر دو گزینه به‌یک‌اندازه خوب، یا از اساس غیرقابل‌مقایسه، یا تاحدی قابل مقایسه باشند، دیگر دلیل موجهی برای انتخاب یکی در مقابل دیگری وجود ندارد، و به این ترتیب می‌توانیم به شکل عقلایی هر کدام را که خواستیم انتخاب کنیم. آن‌ها همچنین می‌توانند اضافه کنند که ما موجوداتی متناهی هستیم که معمولاً می‌بایست از مجموعه‌ای متناهی از گزینه‌ها دست به انتخاب بزنیم، و در همۀ چنین مواردی هر عامل می‌تواند هر گزینه‌ای را انتخاب کند به شرط آنکه هیچ گزینۀ موجودی بهتر از آن وجود نداشته باشد. به این ترتیب بر اساس این دیدگاهِ اصلاح‌شده، حتی اگر یک گزینۀ مشخصِ بهترین وجود نداشته باشد، عقلانیت می‌تواند ما را به شکلی راهنمایی کند که هیچگاه گزینۀ بدتر را در حضور گزینۀ بهتر انتخاب نکنیم.فرض بنیادی دوم در بخش عظیمی از تاریخ بشریت به چالش کشیده نشده است. اکثر فلاسفه، اقتصاددانان و دیگر افراد، به‌واسطۀ معنای واژه‌های بهتر از و یا بر اساس آنچه منطق حکم می‌کند، چنین فرض کرده‌اند که «اصل انتقال‌پذیریِ بهتر از» می‌بایست درست باشد. حقیقت این است که اکثر این افراد فرض کرده‌اند که همۀ روابط تفضیلیِ «-تر از» می‌بایست انتقال‌پذیر باشند. و در واقع هم اکثر این روابط این‌چنین‌اند. مثلاً اگر احمد از اِلسا بلندقدتر (یا سریع‌تر، یا سنگین‌تر) باشد و السا از کیپِنگ بلندقدتر (یا سریع‌تر، یا سنگین‌تر) باشد، در واقع احمد نیز باید از کیپنگ بلندقدتر (یا سریع‌تر، یا سنگین‌تر) باشد.اما فرض بنیادی دوم دربارۀ عقلانیت می‌تواند به اشتباهاتی عمیق منجر شود.اینکه احمد چقدر بلندقد است (با معیارهای مشخص) تنها به حقایق درونی دربارۀ احمد بستگی دارد. و این حقایق درونی بسته به اینکه احمد از نظر قد با چه کسی مقایسه شود تغییر نخواهد کرد. احمد نسبت به موش‌ها بلندقدتر و نسبت به زرافه‌ها کوتاه‌قدتر است. عواملی که برای تعیین قد یک نفر استفاده می‌کنیم، و شیوۀ استفادۀ ما از آن عوامل برای مشخص کردن بلندقدتر بودن یا نبودن یک نفر نسبت به دیگران، هیچ‌گاه تغییر نمی‌کند. به همین دلیل است که «بلندتر از» یک رابطۀ انتقال‌پذیر است. از آنجا که عوامل مربوط به مقایسۀ احمد و السا از نظر قد دقیقاً همان عوامل مقایسۀ قدِ السا با کیپنگ و احمد با کیپنگ است، می‌توان مطمئن بود که بر طبق این عوامل ثابت، اگر احمد از السا بلندقدتر باشد و السا از کیپنگ، پس احمد نیز بلندقدتر از کیپنگ است.اما «بهتر از» حکایت متفاوتی دارد. معمولاً عواملِ مرتبط در مقایسۀ دو پیامد بسته به اینکه چه گزینه‌هایی با هم مقایسه می‌شوند متفاوت است. بنابراین ممکن است بر طبق همۀ عوامل تعیین‌کنندۀ مقایسۀ اول پیامد الف بهتر از پیامد ب باشد، و همین‌طور بر طبق عوامل تعیین‌کنندۀ مقایسۀ دوم نیز پیامد ب بهتر از پیامد ج باشد، اما در نهایت و در مقایسۀ سوم الف بهتر از ج نباشد، چرا که شاید عوامل تعیین‌کننده در مقایسۀ اول و سوم متفاوت از عواملی باشد که در یک یا دو مقایسۀ قبلی به کار رفته است.بگذارید یک مثال از دنیای اطرفمان بزنیم. در ایالات متحده بسیاری قائل به تبعیضِ مثبت به شکلی هستند که در ادامه می‌آید. بسیاری باور دارند که برای بعضی جایگاه‌های شغلی سیاه‌پوستان باید نسبت به سفیدپوستان ارجحیت داشته باشند. توجیه این دیدگاه به روابط تاریخی خاصی مربوط است که میان سیاه‌پوستان و سفیدپوستان آمریکا وجود داشته است که از آن جمله می‌توان به تاریخ برده‌داری، اعدام‌های بدون محاکمه، قوانین جیم کراو و غیره اشاره کرد. توجه داشته باشید که بر اساس این دیدگاه دلیلی ندارد مکزیکی-آمریکایی‌ها را به سفیدپوستان یا سیاه‌پوستان را به مکزیکی-آمریکایی‌ها ترجیح دهیم؛ بیان سادۀ دلیلش هم این خواهد بود که مکزیکی-آمریکایی‌ها توسط سفیدپوستان به بردگی گرفته نشده‌اند و مکزیکی-آمریکایی‌ها نیز هیچگاه سیاه‌پوستان را به بردگی نگرفته‌اند.از این منظر سه نامزد برای شغل مورد نظر خواهیم داشت: آقای سفیدپوست، آقای مکزیکی-آمریکایی، و آقای سیاه‌پوست. حال با این فرض که همه‌چیز را مدنظر قرار داده‌ایم (یعنی برای هر مقایسۀ دو به دو همۀ عوامل مرتبط را به حساب آورده‌ایم) به این نتیجه می‌رسیم که استخدام آقای سفیدپوست بهتر است از آقای مکزیکی-آمریکایی، و استخدام آقای مکزیکی آمریکایی بهتر از استخدام آقای سیاه‌پوست است، و با این همه طبق آنچه قبلاً گفته شد استخدام آقای سیاه‌پوست بهتر از استخدام آقای سفیدپوست است. در اینجا اصل انتقال‌پذیریِ بهتر از نقض شده است و دلیل این نقض آنچنان که در بالا ذکر شد این است که عوامل تعیین‌کنندۀ مقبولیت آقای سفیدپوست برای آن جایگاه، بسته به اینکه طرف مقابل آقای سیاه‌پوست است یا آقای مکزیکی-آمریکایی، حداقل تا حدی متفاوت است.به مثال دوم توجه کنید. سازمان بهداشت جهانی، مانند بسیاری از دیگر سازمان‌های بهداشتی ملی و بین‌المللی، برای انتخاب بین سیاست‌های بهداشتی از رویکرد اثرگذاری هزینه۲ استفاده می‌کند. اساساً این رویکرد به معنای استفادۀ حداکثری از بودجۀ موجود و مصرف منابع محدود آن‌هاست. این کار نیازمند سبک‌سنگین کردن و گرفتن تصمیماتی مهم بین کیفیت و کمیت است. مثلاً اگر بتوانند بیماری بسیار سختی را که عدۀ نسبتاً کمی را به خود درگیر کرده درمان کنند، یا بیماری خفیف‌تری که دو برابرِ آن جمعیت را مبتلا کرده، دومی را انتخاب خواهند کرد. با این حال این شیوه از سبک‌سنگین کردن، بین کیفیت و کمیت، تنها برای بعضی از موارد پذیرفتنی است. اگر تفاوت شدت آن دو بیماری بسیار زیاد باشد، سازمان بهداشت جهانی بیماری سخت‌تر را انتخاب خواهد کرد، هر قدر هم که تعداد افراد مبتلا به بیماری خفیف‌تر زیاد باشد. طبیعتاً کار سازمان بهداشت جهانی این نیست که از خارش‌ها یا سردردهای خفیف و گذرا جلوگیری کند، هر قدر هم تعداد افراد مبتلا به آن زیاد باشد.اما این ترکیب از دیدگاه‌های پذیرفتنی با اصل انتقال‌پذیری بهتر از سازگار نیست، زیرا شاید بیماری‌های متعددی در آنجا وجود داشته باشد. مثلاً بیماری اول بسیار سخت بوده اما فقط چند هزار نفر را مبتلا می‌کند، بیماری دوم کمتر سخت بوده اما تعداد بیشتری را درگیر می‌کند، و سومی نیز باز شدت کمتری دارد اما نسبت به دومی تعداد بیشتری را مبتلا می‌کند. بر اساس برهان اثرگذاریِ هزینه که در چنین مقایسه‌هایی به نظر قابل قبول می‌رسد، درمان بیماری دوم بهتر از درمان اولی، درمان سومی از بهتر از دومی و همین‌طور تا انتها خواهد بود. این قضاوت‌های دوتایی در کنار اصل انتقال‌پذیری بهتر از، بیانگر آن خواهد بود که درمان آخری بهتر از اولی خواهد بود. اما تقریباً هیچکس به چنین چیزی اعتقاد ندارد. درمان بیماری اول به‌وضوح بهتر از بیماری آخر به نظر می‌رسد. در اینجا عواملی که برای مقایسۀ بیماری‌های مجاور در این طیف مورد نظر قرار می‌دهیم (که باعث می‌شود بتوانیم تناسب میان کیفیت و کمیت را سبک‌سنگین کنیم)، متفاوت از عواملی است که باید برای مقایسۀ بیماری‌های دو سر این طیف به کار بگیریم. در این شرایط دیگر تناسب‌بندی میان کیفیت و کمیت مجاز نخواهد بود.توجه کنید که در اینجا هیچ بهترین گزینه‌ای وجود ندارد که سازمان بهداشت جهانی بخواهد انتخابش کند. بدتر از آن، هر گزینه‌ای را که انتخاب کنند، گزینه‌ای وجود دارد که به‌نظر کاملاً بهتر می‌آید. زمانی که از یکی از مسئولان این قِسم تصمیم‌گیری‌ها در سازمان بهداشت جهانی پرسیدم چطور از چنین تنگنایی عبور می‌کند، خیلی کوتاه و صریح پاسخ داد: «از زیرش در میریم». او به‌خوبی می‌دانست که سازمان متبوعش برای تصمیم‌گیری اصولاً از یک شیوۀ استدلالی مشخص پیروی می‌کند، اما در این مورد این استدلال ناگزیر به نتیجه‌ای ختم می‌شد که نه می‌توانستند و نه می‌بایست از آن پیروی می‌کردند.میزان پیشمانی افراد از خرید یک کالا درست بعد از خریدِ آن، و تمایل به کالای دیگری که می‌توانستند بخرند، شگفت‌آور است. این واکنش رایج معمولاً به کاستی‌های روانشناختی فرد نسبت داده می‌شود. و خب معمولاً هم این‌چنین است. اما توضیح دیگری نیز برای میزان شیوع پشیمانی خریداران از خرید وجود دارد. شاید دلیلش این باشد که معمولاً با مجموعه‌ای از گزینه‌ها روبروییم که «اصل انتقال‌پذیریِ بهتر از» برایشان کارگر نیست. یعنی اولی از دومی بهتر است، دومی از سومی، سومی از چهارمی، و همین‌طور تا آخر، اما در نهایت گزینۀ آخر از گزینۀ اول بهتر است. در این شرایط نمونۀ چیزی را خواهیم داشت که اقتصاددانان آن را چرخه۳ می‌نامند. در چنین وضعیتی عامل عقلایی دلیل مناسبی برای ترجیح دومی به اولی خواهد داشت (چون روی هم رفته بهتر از دومی است)، همین طور دلیل مناسبی برای ترجیح سومی به دومی، و همین طور تا آخر دلیل مناسبی برای ترجیح بعدی بع قبلی خواهد داشت. در نهایت او دلیل مناسبی برای ترجیح اولی به آخری خواهد داشت. در این وضعیت هیچ بهترین گزینه‌ای وجود نخواهد داشت. بدتر از آن اینکه می‌توان مطمئن بود هر گزینه‌ای که فرد انتخاب کند، گزینۀ موجود دیگری وجود دارد که از آن بهتر بوده است. در این شرایط طبیعی است که افراد دچار پدیدۀ پشیمانی خریدار شوند، زیرا وقتی به خانه می‌آیند و خریدشان را با گزینۀ دیگری مقایسه می‌کنند که می‌توانستند بخرند، به‌درستی به این نتیجه می‌رسند که انتخاب بدتری داشته‌اند.روش طعمه‌گذاری۴ را در نظر بگیرد. در این روش به این صورت عمل می‌شود: یک فروشگاه کالایی را با قیمتی بسیار نازل تبلیغ می‌کند. خریدار برای خرید آن کالا اقدام می‌کند، اما آن کالا دیگر در فروشگاه موجود نیست (شاید هیچ‌وقت هم نبوده). سپس کالایی دیگر، ممتازتر و گران‌تر به مشتری ارائه می‌شود. او که برای خرید کالایی مشابه به آنجا رفته، دوست ندارد دست خالی به خانه برگردد، و شاید در انتها با کالایی به خانه برود که ممتازتر و البته به مراتب گران‌تر از آن کالای اولی باشد. در این شرایط اکثر افراد احساس خواهند کرد که اقدام فروشنده غیراخلاقی بوده و سر خریدار کلاه رفته است.شکل دیگری از این طعمه‌گذاری نیز می‌تواند به همین اندازه مفید باشد. یک فروشگاه کالایی (مثلاً یک ماشین) را با قیمتی بسیار نازل تبلیغ می‌کند. زمانی که مشتری به آنجا می‌رود، ماشین با قیمت تبلیغ‌شده موجود است. اما فروشنده متذکر می‌شود که این ماشین از مدل دیگری که کنارش قرار دارد از جهات بسیاری پایین‌تر است، تازه قیمت آن ماشین که امکانات بسیار بیشتری هم دارد خیلی بیشتر نیست. شاید مشتری هم موافق باشد که گزینه‌های بیشتر ارزش قیمت بیشتر را دارند، و تصمیم به خرید ماشین ممتازتر بگیرد. اینجاست که می‌توان ماشین سوم را نشان مشتری داد، که اگرچه قیمتش از ماشین دوم خیلی بیشتر نیست، امکانات بیشتری از آن دارد. شاید مشتری هم موافق باشد که گزینه‌های بیشتر ارزش قیمت بیشتر را دارند، و باز هم تصمیم به خرید ماشین ممتازتر بگیرد. در نهایت شاید آن مشتری مسیر خانه را با ماشینی پیش بگیرد که بسیار مجهزتر از چیزی است که نیاز داشته یا می‌خواسته، و ممکن است به این خاطر که خام وسوسه‌های فروشنده شده احساس حماقت کند. احتمالاً زمانی که به خانه می‌رسد با خودش فکر کند که آن مدل ارزان‌تر و کم‌امکانات‌تر که از ابتدا می‌خواسته بهتر بوده است. شاید هم واقعاً حق با او باشد.این پدیده بی‌نهایت رایج است. معمولاًزمانی که این پدیده اتفاق می‌افتد ، خریدار احساس حماقت یا دورخوردن می‌کند. ممکن است او این رفتار را در چارچوب اِیکرزیا۵ (ضعف اراده) توضیح دهد؛ او نتوانسته در برابر آن همه زرق و برق اضافی مقاومت کند. تحلیل اقتصاددانان از این موضوع تند و تیزتر است. بر اساس فرض بنیادی دوم نهفته در برداشت استانداراد از عقلانیت، یعنی اصل انتقال‌پذیری بهتر از، این فرد کاملاً غیرعقلایی است، چرا که ماشین دوم را به اولی ترجیح می‌دهد، و سومی را به دومی، با این وجود، قضاوت نهایی‌اش مشخص می‌کند که ماشین اول را هم به سومی ترجیح می‌دهد. در نهایت همه هم موافقند که فروشندگانی که به اینگونه اقدامات دست می‌زنند، غیراخلاقی عمل کرده، و از ضعف و/یا غیرعقلایی بودن افراد سوء استفاده می‌کنند.اما آن‌طور که دیدیم، امکان دیگری نیز وجود دارد. شاید «اصل انتقال‌پذیری بهتر از» اساساً درست نباشد. شاید خریدار ماشین دچار کمبود اراده یا عدم عقلانیت نباشد، و شاید اقدامات فروشنده هم الزاماً غیراخلاقی نباشد. شاید موضوع از این قرار بوده که ماشین دوم، بر اساس همۀ عوامل مرتبط با آن مقایسه، واقعاً بهتر از ماشین اول بوده، و ماشین سوم نیز، بر اساس همۀ عوامل مرتبط با آن مقایسه واقعاً بهتر از ماشین دوم بوده است، ولی با این حال ماشین اول، بر اساس همۀ عوامل مرتبط با آن مقایسه، بهتر از ماشین سوم است. در این شرایط نمی‌توان فروشنده را مقصر این دانست که به خریدار ماشین دومی را نشان داده که بهتر از اولی بوده، و همین‌طور ماشین سومی را نشان داده که بهتر از دومی بوده است. همین‌طور می‌توان گفت که مشتری نیز فقط به دلایل مناسبی که داشته واکنش نشان داده و به‌درستی تصمیم گرفته که خرید دومی برایش بهتر از اولی و خرید سومی بهتر از دومی است. البته که اگر «اصل انتقال‌پذیری بهتر از» درست نباشد، می‌توان توضیح داد که چرا فرد در نهایت به نتیجه‌ای رسیده که بدتر از نتیجۀ موجود دیگر بوده است؛ یعنی مثلاً چرا در نهایت ماشین اولی را نخریده است.برگردیم به والدینی که بهترین‌ها را برای فرزندانشان می‌خواهند. شاید آن‌ها فرزندشان را ترغیب کنند که معلم دبستان شود که شغلی شریف بوده و مزیت‌های زیادی هم دارد. اما اگر آن بچه مستعدتر باشد، والدین با خودشان فکر خواهند کرد که زندگی یک استاد دانشگاه بهتر از آن خواهد بود، چرا که هم تدریس را در خود دارد، هم نیازمند کار فکری است، و البته احترام و پرداختی بیشتری نیز در بر دارد. بعد از آن شاید با خود فکر کنند که زندگی یک مشاور حقوقی از آن هم بهتر خواهد بود. در این شغل نیز کار فکری وحود دارد، پرداختی بالاتری است، زمان تحصیل کمتری نیاز دارد و دورنمای شغلی‌اش نیز به‌مراتب بهتر است. به اینجا که برسند با خود فکر می‌کنند که شغل یک مشاور سرمایه‌گذاری از مشاور حقوقی هم بهتر است، زیرا که مزایای اجتماعی و اقتصادیِ بسیاری دارد که مشاوران حقوقی اصولاً موفق به کسبش نمی‌شوند. با وجود همۀ این‌ها، در نهایت، شاید به نظر آن‌ها شغل یک معلم مدرسه از یک مشاور سرمایه‌گذاری بهتر باشد، چرا که اضطراب کمتری دارد، زمان بیشتری برای همراهی با خانواده دارد، می‌تواند جایی غیر از یک مرکز مالی شلوغ زندگی کند، و چیزهای دیگری از این دست.اکثر افراد در مواجهه با چنین دوری از انتخاب‌ها، به دنبال تفکر دقیق و تعیین بهترین زندگی ممکن می‌روند. اصولاً چنین انتخابی باید شامل بهترین ترکیب ممکن از مزیت‌ها و نقائص باشد. اما اکر اگر حق با من باشد، تلاش برای مشخص کردن بهترین زندگی برای فرزندان می‌تواند به شکست ختم شود. شوربختانه، با توجه به پیچیدگی هنجاری دنیایی که در آن نفس می‌کشیم، کاملاً ممکن است که در میان مجموعه‌ای از زندگی‌ها، اولی بهتر از دومی، دومی بهتر از سومی، و آن هم بهتر از چهارمی باشد، اما در نهایت اولی الزاماً از آخری بهتر نباشد.چنین امکانی آزاردهنده و گیج‌کننده است. این باعث می‌شود والدین ندانند کدام راه را به فرزندانشان پیشنهاد کنند، چرا که در مقابل هر گزینه‌ای که پیشنهاد می‌دهند، گزینۀ دیگری وجود دارد که بهتر از آن است. آموختن شیوۀ زندگی با این حقیقت، اگر بتوان آن را حقیقت نامید، نیازمند بازنگری عمیق معنای عقلایی بودن و انتخاب مناسب است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لری تِمکین نوشته است و در ۱۳ مارس ۲۰۱۸ با عنوان «What’s the best option» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ آن را با عنوان «همۀ گزینه‌ها روی میز است اما بهترین گزینه کدام است؟» و ترجمۀ سیدامیرحسین میرابوطالبی منتشر کرده است.•• لری تمکین (Larry Temkin) استاد برجستۀ دانشگاه راتگرز در نیوجرسی است. کتاب او بازاندیشی خیر: ایدئال‌های اخلاقی و ماهیت استدلال عملی (Rethinking the Good: Moral Ideals and the Nature of Practical Reasoning) نام دارد.[۱] Axiom of Transitivity for Better Than[۲] cost-effectiveness[۳] Cycle[۴] bait-and-switch[۵] akrasia ]]> لری تمکین اقتصادوجامعه Sun, 10 Jun 2018 05:15:22 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9014/ انسان‌شناسی به بزرگی استراوس، اما بسیار ناشناخته‌تر از او http://tarjomaan.com/neveshtar/9011/ تیم واتسون، پابلیک‌بوکز — در یک شمارۀ مجلۀ نیویورک ریویو آو بوکز در سال ۱۹۶۳، سوزان سانتاگ از ترجمۀ آثار مهم اولیۀ کلود لوی استراوس به انگلیسی استقبال کرد و با شجاعت آن انسان‌شناس فرانسوی را «از قهرمانان دوران ما» نامید. در مقابل، استقبال انگلیسی‌زبان‌ها از میشل لریس، چهرۀ هم‌دورۀ لوی استراوس که مدتی هم در «موزۀ انسان»۱ در پاریس همکار او بود، نه‌تنها شتاب کمتری داشته است بلکه در آغاز و میانۀ راه هم بسیار به بیراهه رفته است. اکنون که بیش از رُبع قرن از فوت او می‌گذرد، انتشار دو اثر مهم لریس با ترجمه‌های انگلیسی درخشان لیدیا دیویس و برنت هایس ادواردز، نشانۀ فورانِ گسترده‌تر توجه به این انسان‌شناس بت‌شکن و خودزندگی‌نامه‌نویس ادبی است.قبل از النا فرانته، قبل از کارل اوه کناسگور، قبل از رونق امروزی روایت‌های خودزندگی‌نامه‌نوشت، کتاب خاطرات قواعد بازی۲ میشل لریس آمده بود که در چهار مجلد در بازۀ ۱۹۴۸ تا ۱۹۷۶ منتشر شد، که جلد سومش اخیراً با ترجمۀ دیویس تحت عنوان تارچه‌ها۳ به بازار آمده است. (دو جلد قبلی هم با عناوین خراش‌ها۴ و پاره‌ها۵ که با ترجمۀ درخشان دیویس به انگلیسی در دهۀ ۱۹۹۰ منتشر شده بودند، در سال ۲۰۱۷ همراه جلد سوم دوباره عرضه شده‌اند).همین‌طور، قبل از مایکل تاسیگ، قبل از روث بهر، قبل از «چرخش ادبی» در انسان‌شناسی، به‌واقع بیش از ۲۰ سال پیش از آنکه اثر قوم‌نگاری ادبی لوی استراوس یعنی گرمسیریان اندوهگین۶ منتشر شود، کتاب آفریقای شبح‌گون۷ آمده بود که در سال ۱۹۳۴ منتشر شد و بالاخره امسال ترجمۀ انگلیسی ادواردز از آن منتشر شد. تارچه‌ها (رشته‌های عضله، سلولز یا هر بافت ارگانیک) در تفکر و نوشتار لریس بالاخره از پاریسِ میان و پس از دو جنگ جهانی به بُرهۀ کنونی ما هم رسیده‌اند.اگر طبق ادعای سانتاگ، لوی استراوس سرمشقِ زمانۀ خود در نیمۀ قرن بیستم بود، لریس از زمانۀ او جلوتر بود. شاید گمان کنیم تلاش انسان‌شناسی برای تجربه‌گری در زمینۀ فُرم و رهایی خود از گره‌هایی که به امپریالیسم خورده است در سال‌های اخیر آغاز شد. اما آفریقای شبح‌گون که ۸۰ سال پیش منتشر شد، روایتی مبسوط از همدستی این رشته با امپراطوری است که با فُرم خاطره‌نویسی شخصی از سفر نگاشته شده است.لریس عضو آن تیم کاوش قوم‌نگاری فرانسوی بود که به رهبری مارسل گریول از ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۳ کل آفریقای مرکزی از داکار در سنگال تا جیبوتی را درنوردید تا هزاران شیئ‌ای را با خود بیاورد که سنگ بنای کلکسیون‌های انسان‌شناسی موزۀ توکادغو وبعداً موزۀ انسان را شکل دادند. لریس نشان می‌دهد که این نقاب‌ها، آلات موسیقی و لباس‌ها نه فقط از طریق خرید و تهاتر، بلکه در مواردی با شیادی، اجبار و سرقت جمع‌آوری شدند.مثلاً در اوایل آن سفر کاوشگرانه، در شهر کمنی در کشور مالی، گریول روستانشینان را تهدید کرد که اگر یکی از اشیای مقدس خود را در قبال چندرغاز پول تحویل ندهند، دستگیر می‌شوند. (او به دروغ گفت که پلیس در کامیون تیم کاوش پنهان شده است). به روایت لریس، وقتی اعضای انجمن مخفی محلی کونو (یکی از چندین و چند سازمان آیینی مردانه قوم بامانا) از آوردن آن شیء خودداری کردند، «خودمان رفتیم، آن شیء مقدس را در کرباس پیچیدیم و مثل دزدها بیرون زدیم».این اولین نمونه از شرح چندین مورد غارتگری اجتماع‌های آفریقایی توسط تیم کاوش، آن هم ذیل نام معرفت علمی است. تعدادی از اشیای «جمع‌آوری‌شده»، از جمله حداقل یکی از نقاب‌های کونو که گریول و لریس دزدیدند، تا به امروز در پاریس در «موزۀ اسکلۀ برنلی» به نمایش عمومی گذاشته شده‌اند. این نکته، سؤال دیگری را پیش می‌آورد: اگر پرونده‌ای برای بازگرداندن این اقلام مقدس به موطن‌شان گشوده شود، آیا آفریقای شبح‌گون می‌تواند به عنوان نوعی شاهد در نظر گرفته شود؟آفریقای شبح‌گون در ۶۴۵ صفحه بارها لریس را نشان می‌دهد که می‌گوید: استعمار، وقتی بسیار دقیق به آن نگاه کنی، چیز قشنگی نیست. این کتاب، هشداری مطول و شگفت‌انگیز بر جملۀ آغازینِ مشهور گرمسیریان اندوهگین است: «من از سفر و کاوشگران متنفرم». لریس مرتب از هم‌قطارهایش در تیم کاوش شکایت می‌کند. او از تنگ‌نظری کنسول‌ها و مدیران استعماری شاکی است که هروقت تیمشان به جای جدیدی می‌رسد، باید رسماً به آن‌ها خبر بدهد. او از خود آفریقا هم سرخورده است.در اولین ورودشان به داکار، او یاد فرژوس (شهری فرانسوی در ساحل مدیترانه) می‌افتد، آن‌هم نه یک یادآوری خوشایند: برداشتش این است که «افاده‌ای فهم‌ناپذیر» روی «کثافت» نقاب کشیده است. ده ماه بعد، تیم به رودخانۀ نیل در منطقه‌ای نزدیک می‌شود که امروز در سودان جنوبی است: «نزدیک که می‌شویم، رودخانه را می‌بینیم که مثل یک کانال معمولی در فرانسه، هیچ چشم‌گیری خاصی ندارد. حتی جرأت ندارم به سرخوردگی‌ام اعتراف کنم».اگر احساس می‌کنید خواندن این متن چندان مفرّح نیست، درست حس کرده‌اید. و به نظرم، نکتۀ ماجرا همین است. لریس با روایت سرخوردگی‌اش می‌خواهد در اسطوره یا حتی شبح اروپامحوری که از آفریقا وجود دارد، رخنه بیفکند: یعنی آن تصوری که آفریقا را صحنۀ اشتیاق‌های رمانتیک و قلمروی سادگی بدوی می‌دانست. او در مقدمه‌ای که سال ۱۹۵۱ بر ویراست دوم این کتاب نوشت، این نکته را شفاف بیان می‌کند. لریس امید داشت که با این سفر، «از عادت‌های فکری سابقم فاصله بگیرم و از طریق تماس با انسان‌هایی متعلق به یک فرهنگ دیگر و یک نژاد دیگر... افقم را تا مقیاسی حقیقتاً بشری بگسترانم.» در دورۀ استعمارزُدایی و عصر پس از جنگ که اتفاقات گذشته روشن‌تر شده‌اند، لریس همچنان بر فانتزی وارسی و جستجوگریِ خود پایبند است، و می‌بیند این فانتزی (و رشته‌ای که برای تحقق آن فانتزی انتخاب کرده است) چیزی کم دارد: «قوم‌نگاری، به این مفهوم، مرا ناامید می‌کند، همین و بس».پس طنز ماجرا اینجاست که یکی از آثار بنیان‌گذار قوم‌نگاری فرانسوی، به‌واقع ماجرایی عجیب و نامتعارف است. در مکتب انسان‌شناسی انگلیسی‌تبار، تا سال ۱۹۶۷ و انتشار خاطرات خصوصی برانیسلاو مالینوفسکی پس از مرگش طول کشید تا آن مکتب متوجه نکته‌ای شود که آن حوزه را دگرگون کرد: اینکه انسان‌شناس‌ها هم ممکن است نژادپرست و زن‌ستیز باشند. ولی در انسان‌شناسی فرانسوی‌تبار، همدستی‌ها و نقطه‌ضعف‌ها و نقص‌های دست‌اندرکاران این رشته تقریباً از همان ابتدا در آفریقای شبح‌گون پیش چشم همه هویدا و البته پنهان شده بودند.میشل لریس در ایام جوانی (۱۹۳۰)، عکاس: من ری.لریس که نقطۀ مقابل یک قهرمان پوشالی است، در معرض هجوم تردیدها است؛ و در معرض هجوم پشه‌ها: «این روزها، روزهایی سطحی بودند. حرکاتم فقط مکانیکی است و بس. دوباره به این سو کشیده می‌شوم که از رفقایم متنفر شوم.» و: «کک‌ها دارند مرا می‌بلعند.» چندین صفحه به تدارکات زمینی و چالش‌های سفر کاوش اختصاص یافته‌اند: کامیون‌هایی که در جاده‌های خراب گیر می‌کنند، مذاکرات طولانی با صاحبان خرها و الاغ‌ها، بالا آوردن یک سگ تیم کاوش به نام پوتامو در ماشین. لریسِ اوقات‌تلخ می‌گوید: «نوشتن کتاب سفرنامه چه کار پوچی است». لریس نویسنده‌ای بود که به عنوان سورئالیست به شهرت رسید و با اینکه هیچ تجربه‌ای در قوم‌نگاری نداشت گریول او را انتخاب کرد چون هر دو با مجلۀ سورئالیست داکیومنتز ژرژ باتای پیوند داشتند. شاید از چنین نویسنده‌ای انتظار داشته باشید که آن پوچی را در قالب جرقه‌های ناگهانیِ آشنایی‌زُدا بیان کند، اما احساس پوچی او در حقیقت جریان پرخروشی بود که همه‌جا حضور داشت.سهمی که کتاب لریس در مدرنیسم فرانسوی دارد به خاطر نگارش خودجوش آن نیست، بلکه به‌واسطۀ آن چیزی است که ادواردز در مقدمۀ عالی‌اش بر آن کتاب، «تجربه‌گرایی لجوجانه» می‌نامد. نسخۀ منتشرشدۀ روزنوشت‌های لریس گویا تفاوت اندکی با آن دفترچه خاطراتی دارد که در زمان سفر کاوش می‌نوشت. ادواردز می‌گوید: «لریس اصرار داشت که به‌جز اصلاحات جزئی، مدخل‌های روزنوشتی که در آفریقای شبح‌گون می‌آیند بازنگری نشوند». این کتاب حائز آن مرجعیت «حاضر در صحنه» است که باید در قوم‌نگاری میدانی دیده شود، اما از الزامات ژانر نوشتار قوم‌نگارانه تبعیت نمی‌کند: قوس روایی، ساختار تحلیلی، و استدلال‌آوری.در یک‌جای کتاب، صحنه‌ای مبسوط از کار میدانی متعارف تعریف شده است. تیم چند ماه را در گندار در اتیوپی می‌گذراند. در آنجا، لریس عمیقاً درگیر مشاهده و سپس قدری مشارکت در آیین محلی «زار» می‌شود که شامل آداب شفابخشی، تسخیر روح، رقص آیینی و قربانی کردن حیوانات است. لریس با یکی از شفابخشان محلی به نام ملکم ایاهو و دخترش اماویش طرح رفاقت می‌ریزد. او چندین شب را صرف یادداشت‌برداری می‌کند: دربارۀ ارواحی که در آیین تسخیر روح نازل می‌شوند، روش دقیق بُریدن در قربانی‌کردن حیوانات؛ و با ادبیات شاعرانه و دقیق آن چیزهایی را می‌نویسد که در طول این مراسم می‌بیند.پس از خروج از اقامت‌گاه کنسول ایتالیا، لیریس تصمیم می‌گیرد که تمام‌وقت در عمارت ملکم ایاهو زندگی کند. اندکی پیش از آنکه تیم کاوش آن شهر را ترک کند، لریس سری به بازار می‌زند و می‌گوید «اوقات خوشی» دارد چون بالاخره رنجش‌ها و سرخوردگی‌ها را پشت سر گذاشته و به رفاقت‌های جدید و البته داروی دافع حشرات مجهز شده است: «خورشید، بر زمین می‌کوبد. خیلی داغ است. با مگس‌کُش خودم را باد می‌زنم. احساس می‌کنم با همه آشنایم. خوشحالم».شدت تجربه‌ها و هیجانات لریس (هم شادی و هم سرمستی، عصبانیت، ملال و کنجکاوی) در قوّت نوشتار قوم‌نگارانۀ او سهم مهمی دارد: ملکم ایاهاو، اماویش و مترجم گروه ابا جروم (لریس صحبت یا نوشتن به زبان امهری را بلد نیست) همگی شخصیت‌های همدل و پیچیده‌ای ترسیم می‌شوند که برای اجازه دادن به لریس جهت ورود موقت به محفل‌شان، انگیزه‌های متعددی دارند. لریس زیربناهای مادی، عاطفی و حتی معنوی کار میدانی‌اش را بی هیچ پرده‌پوشی عرضه می‌کند. نتیجۀ کار آن است که نه تنها تیشه به ریشۀ روش قوم‌نگاری نمی‌زند، بلکه یک متن عالی در حوزۀ آثار قوم‌نگاری تولید می‌کند. حتی از این جهت نیز، یعنی کنار گذاشتن آن شبح پژوهش علمی بی‌طرف، لریس جلوتر از زمانه‌اش بود.میانسالی لریس (۱۹۷۶).نمی‌خواهم این مرور شکلِ پرستش یک قهرمان شود؛ لذا باید خاطرنشان کنم که خاطرات لریس نشان می‌دهند او هم یکی دیگر از سفیدپوستان بورژوا است که در ماجراجوییْ از قدرت خود بهره می‌برد. این طبعاً محصول زمانۀ اوست و چهره‌ای بسیار آشنا میان ماست. لریس گرچه چپاول‌های اعضای گروه کاوش را هم مستند می‌کند، ولی نقش رسمی دبیری‌اش را ادامه می‌دهد، تک‌تک اشیا را فارغ از آنکه چطور به دست آمده‌اند فهرست می‌کند، و در یک نقشۀ استادانه برای خارج‌کردن تیم کاوش از اتیوپی مشارکت می‌نماید.آنچه بیش از همه خواننده را برآشفته می‌کند، اتفاقی است که در پایان بخش گندار در دسامبر ۱۹۳۲ ذکر می‌شود. لریس در یک پانوشت، واقعه‌ای بسیار مهم را افشا می‌کند که چند ماه قبل در اواخر آگوست رُخ داده بود اما در مدخلِ آن زمان، گریزی مبهم به آن زده بود. مدت کوتاهی پس از آشنایی با اماویش، لریس در خاتمۀ یک مراسم او را دست‌مالی می‌کند، «دستم را زیر شمّا [لباس او] بُردم»، که این تعرض را خودخواهانه چنین وصف می‌کند: «یگانه حرکت نسبتاً نابجایی که به خودم اجازه دادم در قبال اماویش انجام بدهم.»این اشاره، اعترافی قدرتمند است که مشخص می‌کند خواننده چقدر با لریس همدلی دارد. به‌علاوه، هم فُرم روزنوشت را به هم می‌ریزد و هم خیال خواننده را که تا اینجا گمان می‌کرد همۀ رویدادهای مهم در سوابق مدخل هر روز آمده‌اند، آشفته می‌کند. مدخل چهارصفحه‌ای خاطرات او در آن روز (۲۴ آگوست ۱۹۳۲) بر غریبگی لریس با آن آیین‌ها تأکید می‌کند («احساس می‌کردم به طرز هولناکی بیگانه‌ام») و به تلویح اشاره‌ای دارد به یک «خاطرۀ خوش: خاطرۀ اماویش... با تن نرم، خیس و سردش، که مرا از خود بیخود می‌کند و در عین حال کمی مرا می‌ترساند.» معنای این عبارت روشن نیست تا اینکه چهار ماه بعد لریس توضیح جامانده را ارائه می‌دهد.اینکه این واقعه ابتدا روتوش شده و بعد خارج از ترتیب واقعه‌نگاری مطرح شده است، پرسشی را پیش می‌کشد: چه تحریف‌های دیگری در آفریقای شبح‌گون رُخ داده‌اند؟ خواننده سپاسگزار اثر قوم‌نگارانۀ لریس و روایت ضدرمانتیک او از اصل و بنیان تولید معرفت اروپایی‌ها دربارۀ آفریقا است. همچنین خواننده سپاسگزار ادواردز است که مهارت ترجمه‌اش را در کل اثر به کار گرفته است و قبول کرده تا برای ترجمۀ آفریقای شبح‌گون یک «آزمون سخت صبر» را از سر بگذراند.بسیاری از اوراق این دفتر خاطرات نیز به نوشتن دربارۀ خود این دفتر اختصاص دارند: محدودیت‌هایش، پوچی‌اش، آسودگی‌اش، و انتشارش در آینده. با ترکیبی از بازیگوشی و جدیّت که شاخص نوشتار اوست، لریس در نیمۀ کتاب «یک پیش‌نویس از مقدمه برای انتشار نهایی این یادداشت‌ها» را درج می‌کند. در نهایت لریس آن کلمات را در مقدمۀ واقعی آفریقای شبح‌گون استفاده نکرد، لذا آن‌ها را می‌توان یک نوع مقدمۀ شبح‌گون برای پروژۀ ادبی اصلی نویسنده پس از جنگ دانست، یعنی کتابِ قواعد بازی: «برخی مرا ملامت خواهند کرد که اهمیتی بیش از حد برای فردیت خودم قائل شده‌ام: برای این تلاش (باغبان کوچک و نیک خویشتن) که برداشت‌هایم را ابراز کنم... [اما] فرد اغلب زمانی به امر کلی می‌رسد که امر جزئی را تا نهایتِ ممکن جلو ببرد... با رساندن ذهنیت به اوج است که فرد به عینیت دست می‌یابد.»میشل به‌هنگام پیری (۱۹۸۴)، عکاس: چارلز مریسون.«باغبان کوچک و نیک خویشتن» توصیف شایسته‌ای از کاراکتر اصلی خودزندگی‌نامه‌نوشت تارچه‌ها و دو جلد قبلی قواعد بازی است. خوشبختانه لیدیا دیویس پس از یک وقفۀ بیست‌ساله دوباره سراغ لریس رفته است؛ او در این مدت با بُردن جایزۀ بین‌المللی من‌بوکر به خاطر داستان‌های کوتاهش و ترجمه‌هایش از پروست و فلوبر، شهرت خود را لابد به‌عنوان بهترین نویسنده-مترجم ما تثبیت کرد.بلندپروازی‌های فکری و ادبی قواعد بازی، تنشی دائمی و حل‌نشدنی با عادی‌بودن زندگی راوی بورژوای پاریس‌نشین این اثر دارند. رویدادهایش تقریباً تُهی از درام هستند: یک شب دلنشین که صرف باده‌نوشی و تماشای آثار هنری در کپنهاگ می‌شود، سفری به یک چشمۀ آب‌گرم ایتالیایی همراه همسرش، پیاده‌روی معمول از خانه‌اش به دفترش در زیرزمین «موزۀ انسان». تمام درام ماجرا در سبک نگارش اوست.مثل تماشای یک آکروبات، خواننده از حرکت‌های راویانۀ لریس، لحظه‌ای کُند و سپس تند، از دل سلسله‌ای از حلقه‌ها، پیچ‌ها و گریزهای سینوسی لذت می‌برد. و تقریباً در تک‌تک این چرخش‌ها، تأملی هم دربارۀ نگارش وجود دارد: او قطعاتی دربارۀ فرآیند یادداشت‌برداری و دشواری ثبت تجربه‌های در خاطر مانده‌اش نوشته است؛ و در قسمت‌هایی نیز فرآیند نوشتن، و فرآیند نوشتن دربارۀ نوشتن، و افشاگری‌هایی از آن خود دارد.با این حال، یک رویداد بسیار دراماتیک در بطن تارچه‌ها وجود دارد: تلاش ناکام لریس در سال ۱۹۵۷ برای خودکشی. رابطه‌ای خارج از ازدواج، و ناتوانی لریس برای کنارآمدن با احساسات ناهمخوانش دربارۀ معشوقه‌اش (که نامی از او نیامده است) و همسرش (زت، که با حرف اول نامش یعنی زِد نام بُرده می‌شود)، کارش را به جایی کشاند که با باربیتورات۸ خودکشی کند. کنایۀ طنزآمیز ماجرا در این است که لریس هنگام توصیف تروما و بهبودش، کمترین خودخواهی را دارد. توصیف‌های جزئی و مفصلش از اتاق بیمارستان، پرستاران و بیماران همقطارش، لحظاتی رنگ‌وبوی واقع‌گرایی روایی به این خاطرات می‌دهند، اما چیزی نمی‌گذرد که راوی لریس دوباره به پرواز درمی‌آید تا گریزی طولانی به یک زن خوانندۀ اُپرا از اهالی بروکسل و علاقه‌اش به زندگی‌هایی بزند که همچون یک منظرۀ تماشایی عظیم به نمایش درمی‌آیند. این‌همه در حالی است که متن واقعی و زمینی زندگی‌اش، صرف نوبت‌های دکتر و برگشتن سر مرور عقب‌ماندۀ کتابی می‌شود که در زمان خودکشی روی میزش بود.در اواخر تارچه‌ها، لریس با آن بندبازی خاص خودش میان افاده و دقت، هدف‌های ادبی و فکری‌اش در زندگی و نوشتن را روشن می‌کند: «آن بازی بیهوده‌ای را که میان کلمات رُخ می‌دهد، مصادف با چیزی کنم که جدی بودنش اهمیت حیاتی دارد» و «از این نگرش به کلمات، سبکی پرشور از زندگی و قانونی شورمندانه از حیات استخراج کنم.» این مأموریت واجد عنصری زاهدانه است، چنانکه آن قوم‌نگار کتاب آفریقای شبح‌گون در زمان مراسم آن قبایل، گرچه ترجیح می‌داد خودش را «در آن حال‌وهوا رها کند»، به ثبت و ضبط اتفاقات ادامه می‌داد. همچنین مشاهدات او یک جنبۀ قوم‌نگاری از خود هم دارند، چون او متن آن‌ها را از یادداشت‌هایی پیاده می‌کرد که در فرآیند نوشتن برداشته بود؛ لذا زمانی که او مشغول تأمل روی اهداف والاترش در مقام یک نویسنده است، در حال مشاهده و ثبت روش‌های نوشتن خودش نیز هست.این اظهارات شاید آرزوهای بزرگ هر نویسندۀ زندگی‌نامه‌های خودنوشت باشند، اما توصیفاتی انضمامی یا حتی خاکی‌اند از کلماتی که روی «تکه‌کاغذهای» یادداشت لریس پدیدار می‌شد. آن‌ها پیش‌نویس‌های مکتوبی از اهداف نوشتن هستند، اما نمی‌توان آن اهداف را به درستی در نوشتن محقق کرد، چنانکه زندگی زیستۀ مردم نیز نمی‌تواند مطابق قانون‌هایی باشد که برای زندگی‌شان وضع کرده‌اند. جای تعجب چندانی نیست که لریس، پس از بهبود اولیه روی تخت بیمارستان، می‌گوید بیشترین آسودگی را وقتی پیدا می‌کند که آثار شاعرانی را می‌خواند که «خودِ شعرْ مضمونِ اصلی اشعارشان» است.بین انتشار آثار لریس به فرانسوی تا ورود کامل آن‌ها به دنیای انگلیسی‌زبان انقطاع بزرگی افتاده است؛ که البته آن ورود هم هنوز کامل نشده است، چون هنوز جلد چهارم قواعد بازی و حداقل یکی از آثار مهم دیگرش یعنی تماس تمدن‌ها در مارتینیک و گوادلوپ۹ ترجمه نشده‌اند. استقبال کُند و ناکامل از لریس در دنیای انگلیسی‌زبان، انگار بازتاب سبک نگارش اوست، چون مملوّ از حلقه‌ها و گریزها و پرسش‌هاست. آیا لیدیا دیویس مشغول ترجمۀ جلد چهارم خاطرات لریس با عنوان همهمۀ خفیف۱۰ است؟ آیا برنت ادواردز قصد ترجمۀ تماس تمدن‌ها را دارد که به تعبیر ادوارد گلیسان، نویسندۀ اهل مارتینیک، «به بیان ساده، یک کتاب عظیم مدرن است»؟ امیدوارم چنین باشد.آن تارچه‌هایی که آثار لریس را به همدیگر و به پرسش‌های گسترده‌تر در باب نوشتن و اخلاقیات در قرون بیستم و بیست‌ویکم وصل می‌کنند، هنوز جای بسط بیشتر دارند. در عصر مردانه‌بازی‌های اقتدارطلبانۀ ترامپی، بی‌تردید میشل لریس قرار نیست قهرمان ما یا حتی راهنمای ما باشد؛ اما می‌تواند نویسنده‌مان باشد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تیم واتسون نوشته و در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۱۷، با عنوان «The Horticulturalist of The Self» در وب‌سایت پابلیک‌بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «انسان‌شناسی به بزرگی استراوس، اما بسیار ناشناخته‌تر از او» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• تیم واتسون (Tim Watson) دانشیار زبان انگلیسی در دانشگاه میامی است. او نویسندۀ نوشتنِ فرهنگ: ادبیات و انسان‌شناسی در نیمۀ قرن در دنیای اقیانوس اطلس (Culture Writing: Literature and Anthropology in the Midcentury Atlantic World) است.[۱] Musée de l’homme[۲] La règle du jeu (The Rules of the Game)[۳] Fibrils[۴] Scratches[۵] Scraps[۶] Tristes tropiques[۷] L’Afrique fantôme (Phantom Africa)[۸] نوعی داروی آرام‌بخش و بی‌هوش‌کننده [مترجم].[۹] Contacts de civilisations en Martinique et en Guadeloupe[۱۰] Frêle bruit (Frail Noise) ]]> تیم واتسون اقتصادوجامعه Sun, 03 Jun 2018 11:10:58 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9011/ چقدر از خاطراتمان ساختگی است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9009/ اریکا هایاساکی، آتلانتیک — یک روز بعد از ظهر در فوریۀ سال ۲۰۱۱، هفت پژوهشگر در دانشگاه کالیفرنیا دور یک میز و در مقابل فرانک هیلی گرد هم آمدند و به‌نوبت حافظۀ خارق‌العادۀ او را آزمایش کردند. هیلی یک بازدیدکنندۀ پنجاه‌ساله با چشم‌های روشن بود که از جرسیِ جنوبی آمده بود.من از بیرون شاهد ماجرا بودم و از گفت‌وگوی آن‌ها فیلم‌برداری می‌کردم. یکی از پژوهشگران به‌طور تصادفی تاریخی را بر زبان آورد: ۱۷ دسامبر ۱۹۹۹.هیلی پاسخ داد: «بسیار خوب، در آن روز شخصیت برجستۀ موسیقی جاز گراور واشنگتن جونیور در حال اجرای کنسرت درگذشت».«اون روز صبح صبحانه چی خوردی؟»هیلی، که یکی از پنجاه آمریکایی‌ای است که حافظۀ اتوبیوگرافیکِ بسیار بالایش (توانایی غیرطبیعی در به‌یادآوردن رخدادها و تاریخ‌های مشخص) مورد تأیید قرار گرفته، در پاسخ گفت: «صبحانه سیریل خوردم و نهار ساندویچ سوسیس با پنیر. و به خاطر دارم وقتی اتومبیلم را پارک می‌کردم که به محل کار بروم آهنگ ’تو آدم باشخصیتی هستی‘ از رادیو پخش می‌شد. پیاده‌روی به‌سمت محل کار را به خاطر دارم و اینکه یکی از مشتری‌ها آهنگی را مانند جینگل بلز می‌خواند: ’آخ که سواری توی یه شورلت درب و داغون چقدر حال می‌ده‘».جزئیات مشخصی در زندگی روزمره وجود دارد که شرح‌حال‌نویسان، مورخان و روزنامه‌نگاران، زمانی‌که برای روایت داستان‌های واقعی خود خاطرات را زیر و رو می‌کنند، خواهان آن‌ها هستند. اما چنین آثاری همواره با هشدار جایزالخطابودن انسان همراه‌اند. اکنون دانشمندان به حدسیاتی رسیده‌اند که نشان می‌دهد حافظۀ انسان تا چه حد می‌تواند نامطمئن باشد. بنابر پژوهش جدیدی که در این هفته منتشر شد، حتی افرادی که حافظۀ بسیار قوی‌ای دارند نیز مستعدِ داشتن «خاطرت اشتباه» هستند و از نظر نویسندگانِ این پژوهش، که در مجلۀ پی.ان.ای.اس۱ منتشر شد، این نشان می‌دهد که «نادرستی خاطرات در انسان‌ها امری بنیادین و شایع است و شاید بعید باشد که کسی در برابر آن مصون باشد».مرکز عصب‌شناسیِ یادگیری در دانشگاه کالیفرنیا، جایی که پروفسور جیمز مک‌گاف اولین شخصِ با حافظۀ بسیار قوی را در آن شناسایی کرد، با ساختمانی که من در آن به تدریس روزنامه‌نگاری ادبی مشغول هستم فاصلۀ کمی دارد. دانشجویان در این قسمت برخی از برجسته‌ترین آثار غیرداستانی زمانۀ ما، ازجمله هیروشیما، با قساوت۲ و بیسکویت دریایی۳ را می‌خوانند، آثاری که همگی بر مبنای اسناد جامع و جست‌وجو در خاطرات نوشته شده‌اند.در یکی دیگر از دفاتر نزدیک به ما در دانشکده، پروفسور الیزابت لوفتوس را خواهید یافت که چندین دهه از عمر خود را صرف تحقیق دربارۀ این پرسش کرده است که چگونه حافظۀ برخی از افراد تحریف شده و باعث می‌شود رخدادهایی را -گاهی کاملاً واضح و با اطمینان- به یاد آورند که هرگز اتفاق نیفتاده است. بر اساس یافته‌های لوفتوس، اگر افراد بعد از یک رخداد یا حادثه در معرض اطلاعات غلط قرار بگیرند یا از آن‌ها سؤال‌های القاکننده‌ای دربارۀ گذشته پرسیده شود، خاطرات می‌تواند در ذهن آن‌ها کاشته شود. مورد گری رومانا یکی از نمونه‌های معروف در این زمینه است؛ او از روان‌شناس دخترش -که گفته می‌شد خاطرات اشتباهی دربارۀ تجاوزگری به دخترش در ذهن او ایجاد کرده است- شکایت کرده بود.تحقیقات لوفتوس تا همین‌جا نیز پایه‌های نظام قضایی ما را به لرزه درآورده است، نظامی که به‌شدت به شهادت شاهدان عینی وابسته است. نویسندگان تحقیق پی.ان.ای.اس می‌گویند: اکنون، یافته‌هایی که نشان می‌دهند حتی خاطرات کامل و بی‌عیب نیز مستعد تحریف هستند می‌توانند تأثیرات مهمی بر روان‌شناسی حقوقی و بالینی داشته باشند، رشته‌هایی که خاطراتِ اشتباه پیامدهای فوق‌العاده مهمی در آن‌ها داشته است.این یافته‌ها ممکن است برای ما که کارمان نوشتن و خواندن آثار غیرداستانی است نیز ناراحت‌کننده باشد. وقتی خاطرات ما نفوذپذیرتر و آسیب‌پذیرتر می‌شوند، چقدر می‌توانیم به داستان‌هایی که دربارۀ زندگی‌مان باور کرده‌ایم اطمینان کنیم؟ فهرست پرفروش‌ترین آثار غیرداستانی نیویورک تایمز مملو است از روایات گزارش‌گونه‌ای همچون رام‌نشدنیِ۴ لائورا هیلِنبراند، خاطراتی همچون دوازده سال بردگی۵ اثر سالومون نورثاپ، داستانِ من۶ نوشتۀ الیزابت اسمارت، و نارنجی همان مشکیِ جدید است۷ اثر پایپر کرمان. چه بر سر حقیقت نهفته در پس روایت‌های ما از سختی‌های دوران کودکی می‌آید که برخی از آن‌ها را به پایداری و بقا سوق می‌دهد؟ چه بر سر ارزش لحظه‌های ارزشمندی می‌آید که ارزش‌های بنیادین در زندگی ما را به وجود آورده‌اند؟ و درنهایت تجربیات عاطفی‌ای که شخصیت‌ها و نظام‌های اعتقادی را شکل داده‌اند چه سرنوشتی خواهند داشت؟همان‌طور که مک‌گاف توضیح می‌دهد، تمام خاطرات تحت‌ تأثیر تکه‌هایی از تجربیات ما در زندگی هستند. او می‌گوید وقتی افراد به خاطر می‌آورند، «در حال بازسازی تجربیات هستند. این بدین معنا نیست که این خاطرات یکسره نادرست‌اند. بلکه بدین معناست که آن‌ها در حال تعریف‌کردن داستانی دربارۀ خودشان هستند و چیزهایی که جزء به جزء به خاطر می‌آورند را با چیزهایی که عموماً واقعیت دارند ترکیب می‌کنند».پژوهش پی.ان.ای.اس، که لارنس پاتیهیس هدایت آن را بر عهده داشت، اولین تحقیقی است که در آن افرادِ دارای حافظۀ بسیار قوی تحت آزمایش قرار گرفته‌اند تا مشخص شود آن‌ها نیز خاطرات نادرست دارند یا خیر. این افراد می‌توانند جزئیات اتفاقات روزمره‌ای را که از کودکی تا امروز برایشان اتفاق افتاده به خاطر بیاورند و زمانی‌که درستی این جزئیات با استفاده از مجلات، فیلم‌ها و اسناد دیگر مورد ارزیابی قرار می‌گیرد، مشخص می‌شود که ۹۷ درصد از آن‌ها درست بوده‌اند.به بیست نفر از افرادی که چنین حافظه‌ای دارند اسلایدهایی نشان داده شد که در آن‌ها مردی با تظاهر به اینکه در حال کمک به یک زن است کیف پول او را می‌دزدد، و بعد از آن اسلایدهایی به آن‌ها نشان داده شد که در آن مردی با کارت اعتباری قفل ماشین را باز کرده و از داخل آن اسکناس‌های یک دلاری و گردنبند را می‌دزدد. سپس آن‌ها دو روایت دربارۀ این اسلایدها خواندند که حاوی اطلاعات نادرست بود. وقتی بعد از خواندن این روایات دربارۀ اسلایدها از آن‌ها سؤال شد، به همان میزان که افراد با حافظۀ عادی دربارۀ وقایع اشتباه می‌کنند آن‌ها نیز وقایع دروغین را با حقیقت اشتباه گرفتند.در یک آزمون دیگر، به آزمایش‌شوندگان گفته شد که چند فیلم خبری از حادثۀ سقوط هواپیمای یونایتد ۹۳ وجود دارد، حادثه‌ای که در تاریخ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در پنسیلوانیا رخ داده بود. درواقع چنین فیلم‌هایی وجودِ خارجی نداشت. وقتی از آن‌ها پرسیده شد که آیا دیدن این فیلم‌ها را به خاطر می‌آورند یا نه، ۲۰ درصد از آزمایش‌شوندگانی که حافظۀ بسیار قوی داشتند جواب مثبت دادند، درمقابل پاسخ ۲۹ درصد از افراد عادی به این سؤال نیز مثبت بود.پاتیهیس می‌گوید: «اگرچه این مطالعه دربارۀ افرادی است که دارای حافظۀ بسیار قوی هستند، اما باید مردم عادی را نیز ترغیب کند که به حافظۀ خود بیندیشند. روزهایی که مردم تصور می‌کردند تنها ۲۰، ۳۰ یا ۴۰ درصد افرادْ مستعد تحریف و کژتابی خاطرات هستند دیگر گذشته است».لوفتوس، که قادر بود افراد عادی را با موفقیت متقاعد سازد که در دوران کودکی در یک بازار گم شده‌اند، اشاره می‌کند که یادآوری خاطرات نادرست در میان افراد با حافظۀ بسیار قوی نیز اتفاق می‌افتد. هیلاری کلینتون یک بار مدعی شد که در حین سفرش به بوسنی در سال ۱۹۹۶ هدف تیراندازی تک‌تیرانداز قرار گرفته است. او بعدها دربارۀ این خاطرۀ نادرست گفت: «پس من اشتباه کردم. این اشتباهات اتفاق می‌افتد و این نشان‌دهندۀ آن است که من انسانم، چیزی که می‌دانید برای برخی از مردم یک مکاشفه است».لوفتوس می‌گوید: «وقتی شخصی چیزی را با جزئیات فراوان برای شما تعریف می‌کند، سخن او بسیار قانع‌کننده و محکم است، مخصوصاً زمانی‌که افراد احساسات خود را بروز می‌دهند. ممکن است بگویید: آه خدای من این داستان باید حقیقت داشته باشد. اما تمام این ویژگی‌ها دربارۀ خاطرات نادرست نیز صدق می‌کند، مخصوصاً خاطراتِ بارها مرورشده‌ای که فکر شما را عمیقاً به خود مشغول می‌کند. این خاطرات می‌توانند جزئیات فراوانی داشته باشند. می‌توانید مطمئن و بی‌پروا باشید. می‌توانید احساساتی باشید. بنابراین باید هر کدام را به‌طور جداگانه اثبات نمایید».وقتی در ماه جاری با فرانک هیلی دربارۀ خاطراتش از بازدید دو سال و نه ماه پیش او از دانشگاه کالیفرنیا مصاحبه کردم، بسیاری از آنچه را اتفاق افتاده بود به‌درستی به خاطر می‌آورد اما نه همۀ آن‌ها را.او به خاطر می‌آورد که چهارشنبه ۹ فوریۀ ۲۰۱۱ روز مهمی برای او بوده است. او از اینکه، در پژوهش دانشگاه کالیفرنیا دربارۀ حافطۀ‌های برتر، یکی از افراد آزمایش‌شونده بود احساس هیجان می‌کرد. او از زمان کودکی علاقۀ شدیدی به برنامه‌های تلویزیونی داشت، ازجمله اعلام زمان حرکت قطارها و اتوبوس‌ها، برنامۀ هواشناسی و رخدادهای خبری. او برای خود یادداشت‌های ذهنی‌ای تهیه می‌کرد که تا دهه‌ها بعد از ذهنش پاک نمی‌شد، مثلاً «امروز شانزدهم مارس، هوا آفتابی و به‌شکل غیرمعمولی برای این برهه از سال گرم است. پدر یکی از آلبوم‌های برادران کلانسی را در دستگاه پخش گذاشته، زیرا فردا روز سنت پاتریک است». اما او همیشه نمی‌دانست چطور باید حافظۀ خود را در راه چیزهای ارزشمند به کار گیرد.گاهی حافظۀ او بیشتر مایۀ رنجش بود تا یک موهبت. ذهن او ناگهان به‌قدری درگیر جزئیات فراوان می‌شد که او نمی‌توانست به درس‌هایی که در کلاس گفته می‌شد توجه کند، یا والدینش از اینکه به حرف آن‌ها گوش نمی‌داد عصبانی می‌شدند. هیلی تا سال هشتم مدرسه، زمانی‌که تصمیم گرفت حافظۀ خود را در یک برنامۀ استعدادیابی به نمایش بگذارد، چیزی از مهارت منحصربه‌فرد خود به دوستانش نگفته بود. طبق آنچه هیلی به خاطر می‌آورد، در ششم ژوئن ۱۹۷۴، پنج‌شنبه، بچه‌ها تمام طول روز به او مراجعه می‌کردند و دربارۀ تاریخ‌های تولد و تاریخ‌های دیگر از او می‌پرسیدند. حتی آموزگارِ مطالعات اجتماعیْ کلاس را ترک کرد تا با مدیر مدرسه دربارۀ قدرت به‌یادآوری عجیب هیلی صحبت کند.با گذشت سال‌ها، هیلی متوجه شد که رخدادهای دردناکی که ۲۰ یا ۳۰ سال پیش اتفاق افتاده‌اند با همان شدت عاطفی برای او تداعی می‌شوند، چنان‌که گویی یک‌ بار دیگر آن لحظه‌ها را زندگی می‌کند، مانند زمانی‌که او در یک انجمن برادری در کالج سوگند وفاداری یاد کرد اما به‌خاطر اندام درشت و خجالتی‌بودنش پذیرفته نشد. یا وقتی بعد از دو ماه از اولین شغلِ بیرون از کالج خود اخراج شد. اما او یاد گرفت تا با خاطرات منفی زندگی کند و چرخشی مثبت به آن‌ها دهد. او به‌عنوان یک مشاور مشغول به کار شد تا در انجام این کار به دیگران یاری رساند، حتی دربارۀ تجربیاتش از زندگی با این حافظۀ شگفت‌انگیز چند کتاب نوشت.وقتی هیلی در تاریخ ۹ مۀ ۲۰۰۸ یکی از قسمت‌های برنامۀ «۲۰/۲۰» را -که دربارۀ تحقیقات مک‌گاف بود- تماشا کرد، شرح حال خود را برای پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا ارسال کرد و از طریق تلفن به سؤال‌های مسابقه‌ای آن‌ها پاسخ داد. سؤال‌ها را دانشجویان تحصیلات عالی می‌پرسیدند. این تماس مراجعۀ حضوری او به دانشگاه کالیفرنیا را در پی داشت. هیلی که خاطرات آن روز را مرور می‌کرد به من گفت: «هنوز هم می‌توانم چهرۀ مک‌گاف را تجسم کنم که شیشۀ چپ عینکش بخار گرفته بود. او تخته سیاهِ بزرگ و اتاق عادی محل جلسه را توصیف کرد و من را دید که در کنارش نشسته بودم».هیلی گفت: «اولین چیزی که از من خواستند این بود که مجموعه‌ای از حروف و اعداد را بنویسم». او واردشدن به اتاق را به یاد می‌آورد و اینکه بلافاصله از او خواسته شده بود برود پای تختۀ سیاه. او تخته را به‌قدری واضح دیده بود که به من می‌گفت تخته سبز بود، نه سیاه. به من گفت که با گچ نوشته است. سپس به او گفته شد که بچرخد و پشت به تخته بایستد و نوشته‌های روی آن را به خاطر آورد.هیلی گفت: «حروف را به‌خوبی به یاد نمی‌آوردم». اما اعداد را هنوز هم به خاطر داشت مثلاً ۱، ۹، ۶ و ۴. او به یاد می‌آورد که بعد از توضیح نوشته‌های روی تخته به مجموعه‌ای طول و دراز از سؤال‌های دیگر نیز پاسخ داده است.طبق یادداشت‌ها و نوارهای ضبط‌شدۀ من، قسمتی از آنچه او در آن روز بر روی تخته‌سیاه نوشته بود قطعاً اعداد ۱، ۹، ۶ و ۴، با همین ترتیب، بوده‌اند. اما تختۀ سبز درواقع یک تختۀ سفید بود و او برای نوشتن از ماژیک‌های رنگی استفاده می‌کرد، نه گچ.همچنین ۴۶ دقیقه بعد -و نه قبل- از پاسخ‌دادن به مجموعۀ سؤالاتِ مربوط به حافظه از او خواسته شد تا چیزهایی بر روی تخته بنویسد. و من بیرون از دایره در سمت راست او نشسته بودم و نه سمت چپ او و پای تخته. گزارش‌های من نشان می‌دهد که علاوه‌بر من ۷ نفر دیگر در اتاق بودند، درحالی‌که هیلی به عدد ۱۵ یا چیزی نزدیک به آن اشاره می‌کرد.برای پاتیهیس و همکارانش در پروژۀ تحقیقاتی پی.ان.ای.اس عجیب است که چرا بعضی از افراد (با حافظۀ اتوبیوگرافیک بسیار قوی) جزئیات بی‌اهمیت، چیزهایی مثل اینکه ده سال پیش نهار چه خورده‌اند، را به خاطر می‌سپارند، اما جزئیات دیگر، چیزهایی مثل فهرستی از کلمات یا عکس‌های یک مجموعه، را فراموش می‌کنند. «پاسخ این پرسش ممکن است این باشد که آن‌ها احتمالاً برخی از معانی شخصی مربوط را از برخی جزئیات بی‌اهمیت استخراج می‌کنند و از آن‌ها داستانی دربارۀ یک روز مشخص می‌سازند».برای همۀ ما، هر چه احساسات مربوط به یک لحظه قوی‌تر باشد، آن بخش‌هایی از مغز که درگیر آن خاطره هستند بیشتر فعال می‌شوند. همان‌طور که مک‌گاف به من گفت، شما نمی‌توانید تمام رفت‌وآمدهای روزمرۀ خود را به خاطر بیاورید. اما اگر در یکی از این رفت‌وآمدها شاهد یک تصادف مرگبار باشید، احتمالاً رفت‌وآمد آن روز را به خاطر خواهید آورد. خاطراتی که به ما چسبیده‌اند و رهایمان نمی‌کنند خاطراتی هستند که رنگ و بوی احساسی دارند.مک‌گاف می‌گوید: «چرا تکامل این کار را انجام داد؟ زیرا برای بقای ما ضروری بود. حیوانی به نهر آب می‌رود و در آنجا یک پلنگ زخمی‌اش می‌کند، اما از این حمله جان سالم به در می‌برد، از این به بعد حیوان می‌داند که بهتر است دیگر به آن رود نزدیک نشود».اکنون می‌دانیم که احتمالاً حافظۀ حیوانات نیز مستعد تحریف و کژتابی است، چنان‌که محققان دانشگاه ام.آی.تی اخیراً توانسته‌اند خاطرات نادرستی را با موفقیت به یک موش تلقین کنند.نویسندگان تحقیق پی.ان.ای.اس این امر را رد نکرده‌اند که افرادِ با حافظۀ اتوبیوگرافیکِ بسیار قوی «حافظه‌ای سرشار و دقیق دارند». بدون شک، هیلی مباحث بسیارِ دیگری از آن روز را به خاطر داشت که من بدون دستگاه ضبط قادر به‌خاطرآوردن آن‌ها نبودم. او به خاطر داشت که دربارۀ ۲۶ مارس ۱۹۹۰ از او سؤال شده و به خاطر داشت که در پاسخ گفته است: به خاطر دارم که آن شب مراسم اسکار برگزار می‌شد و من در یک کلینیک روان‌پزشکی مشغول کار بودم و بیمارم توضیح می‌داد که مقصر است، چون فقط توجهات منفی را در خود پرورش داده است».او همچنین به خاطر داشت که دربارۀ ۸ اکتبر ۲۰۰۷ از او سؤال کرده‌اند و او در جواب گفته است که آن روز دمای هوا ۹۰ درجه بود. یادش بود صبح برای شنا به اقیانوس رفته و با مردی که به او گفته «امروز هوا مثل روزهای جولای است» صحبت کرده است.در پایان آزمونِ حافظه مک‌گاف از هیلی پرسید: «دوست دارید چه سؤالی از ما بپرسید؟»هیلی می‌خواست بداند که چطور از نتایج این تحقیق استفاده خواهد شد.مک‌گاف به او گفت: «افراد بسیار کمی در جهان این توانایی را دارا هستند. ما می‌خواهیم بدانیم چه اتفاقی در مغز شما در جریان است که باعث می‌شود بتوانید این چیزها را به خاطر آورید».هیلی به گروه تحت آزمایش گفت: «درواقع این اندیشه که شاید بتوان از این توانایی برای کمک به آموزش و روان‌شناسی بهره برد مرا به هیجان می‌آورد. مدت‌ها بود که با خود می‌گفتم این تواناییِ ویژه را داری اما هرگز قادر نبوده‌ای آن را در یک حرفه به کار ببندی و این فکر سال‌ها بود که مرا آزار می‌داد».هیلی بارها به من و دیگران گفته بود که امیدوار است این آزمایش در راه سودرساندن به جهان به کار برود. سال گذشته پژوهشگران بر اساس مصاحبه‌هایی که با هیلی و افراد دیگر گروه انجام داده بودند گزارشی منتشر کردند که نشان می‌داد میزان مادۀ سفیدرنگ و سختی که لوب میانی و جلویی مغز را به هم متصل می‌کند در این افراد بیشتر از افراد عادی است.این اواخر که با هیلی صحبت می‌کردم، وقتی به او گفتم در یک پژوهش (مطالعه‌ای که او در آن نقشی نداشت) وجود خاطرات معیوب در حافظۀ افرادی مثل او به اثبات رسیده است، ظاهراً از اینکه فهمیده است حافظۀ او نیز ممکن است مانند حافظۀ یک فرد عادی در معرض خطا قرار بگیرد ناراحت شده بود.او احساس خود را بعد از اتمام آزمون حافظه به یاد داشت: «ترکیبی از حس رضایت از اینکه توانسته‌ام نقشی در پیشرفت تحقیق داشته باشم و از موهبت خدادادی‌ام برای انجام یک کار خیر استفاده کنم».هیلی از خاطراتش روایتی کاملاً شخصی از آن روز ساخته بود، روایتی که با پیچیدگی داستان زندگی‌اش تناسب داشت و با نغمه‌ای رهایی‌بخش به پایان می‌رسید.مک‌گاف می‌گوید: «همۀ ما روایت‌هایی داریم» و توضیح می‌دهد که مردم باورها و ارزش‌ها را ساخته و سپس در خاطرات خود این باورها و ارزش‌ها را توجیه می‌کنند. «ما همه در حال خلق داستان هستیم. یعنی زندگی‌های ما داستان هستند».این بحث‌ها باعث شد تا در مورد کار روزنامه‌نگاری که بدان مشغولم و آن را تدریس می‌کنم به اندیشه بپردازم. داستان‌های روزنامه‌نگاران در اکثر مواقع اولین چرک‌نویس‌های تاریخ قلمداد شده‌اند. همان‌طور که کرولین کیچ از دانشگاه تمپِل در مجلۀ علمی مموری استادیز نوشته است، شاید، «چنان‌که بسیاری از متخصصان روزنامه‌نگاری معتقدند، جایگاه روزنامه‌نگاری در صدر بنای مرتفع حقیقت نباشد اما روزنامه‌نگاری حافظه‌ای داخلی است و جایگاهش در قلب آن است».در طول این سال‌ها با شاهدان حملات تروریستی یازده سپتامبر مصاحبه کرده‌ام، با عجله به صحنۀ حادثه رفته‌ام تا روایت شاهدان از تصادف فاجعه‌بار قطار یا کشتار دانشگاه ویرجینیا را بشنوم. منطقی است که مردمی که با آن‌ها صحبت کردم این رخدادهای شوکه‌کننده و عاطفی را دقیقاً به یاد داشته باشند. برخی این را «حافظۀ لامپی»۸ می‌نامند.حتی این خاطرات هم می‌توانند غیر قابل اعتماد باشند. در سال ۱۹۷۷، مجلۀ فلایینگ با ۶۰ نفر از شاهدان عینی سقوط هواپیمایی که ۹ کشته بر جای گذاشته بود مصاحبه کرد. اما آن‌ها خاطرات متفاوتی داشتند. یکی از شاهدان می‌گفت «نوک هواپیما در هنگام سقوط کاملاً به‌سمت زمین بود و مستقیم به‌سمت زمین می‌آمد». درحالی‌که عکس‌ها نشان می‌داد هواپیما به‌صورت صاف و با زاویۀ کمی نسبت ‌به خطِ سقوط به زمین برخورد کرده است».ریچارد مایِر، فینالیست دو دوره از مسابقات گزارش‌نویسی پولیتزر، می‌گوید: «حافظۀ معیوب برای روزنامه‌نگاران قطعاً یک مشکل به حساب می‌آید. چطور باید در برابر آن از خود محافظت کنیم؟» مایر برای نوشتن یکی از این داستان‌ها، دربارۀ زنی که بعد از سکتۀ مغزی در بدن خود به دام افتاده بود، با استفاده از تختۀ حروف با او مصاحبه کرد، زیرا او قادر به حرف‌زدن نبود. بیشتر داستان او برگرفته از زندگی ذهنی او بود، زمانی‌که هیچ‌ کس نمی‌دانست درون او هنوز زنده است. در غیر این صورت، بسیاری از بخش‌های گزارش نمی‌توانست مورد تصدیق قرار گیرد، مثل زمانی‌که او سعی کرد با منحرف کردن دوش به‌سمت سوراخی که برای تنفس در گردنش بود خود را غرق کند. او گفت: «مجبور بودم به حافظه‌اش اتکا کنم. می‌دانستم چیزهایی که بینمان رد و بدل شده حقیقت دارد». اما برای اینکه بتواند به خاطرات بعد از سکتۀ او اطمینان کند ابتدا با همسر، خواهر، دختر و پرستارانش صحبت کرده و خاطرات او از زندگی قبل از سکته را با آن‌ها بررسی کرده بود. بر اساس این بررسی‌ها خاطرات او درست بودند.مدیر برنامۀ روزنامه‌نگاری ادبی در دانشگاه کالیفرنیا، در زمان گزارش یک مرگ در دریاچۀ وایت بیر، تجربه‌ای روشنگر را از سر گذرانده بود. او برای بازسازی یک صحنه با افراد حاضر در یک مراسم خاکسپاری مصاحبه کرد. در یکی از این مصاحبه‌ها یکی از افراد چیز عجیبی را به خاطر آورد: پسر کوچکی که در کانون داستان قرار داشت، یک عینک پلاستیکی قرمز به چشمانش زده بود. بری سیگل گفت: «در متن داستان معنای این را می‌دانستم. دور یکی از چشم‌های او کبود بود». وقتی سیگل به‌همراه ده نفر از حاضران در مراسم تدفین به صحنه رفت، سعی نکرد آن‌ها را با سؤال‌های خود هدایت کند. هیچ شخص دیگری به عینک آفتابی اشاره نکرد. سپس سیگل با نفر دوازدهم مصاحبه کرد. سیگل گفت او هم پسر کوچکی که عینک آفتابی پلاستیکی و قرمز به چشم زده بود را به خاطر دارد.هیچ ضمانت قطعی‌ای وجود ندارد که همه ‌چیز در یک روایت غیرداستانی حقیقت محض باشد، «اما شما به‌عنوان نویسنده ملزم هستید تا جایی که برایتان ممکن است به حقیقت نزدیک شوید و تنها راه برای انجام این کار گزارش‌کردن زندگی به‌شکلی بسیار زیاد است».او تمام کسانی را که می‌خواستند خاطراتشان را بنویسند به چالش دعوت کرد تا خاطرات خود را گزارش کنند و ببینند چقدر از چیزهایی که به خاطر می‌آورند اشتباه است. برخی از روزنامه‌نگاران ازجمله دیوید کار از نیویورک تایمز و والت هرینگتون گزارشگر سابق واشنگتن ‌پست عیناً این کار را انجام داده‌اند.هرینگتون که در حال حاضر استاد روزنامه‌نگاری ادبی در دانشگاه ایلینویز است یک‌ بار گفت: «حقیقتْ یک فیلم مستند است، واقعیت فیزیکی و همین‌طور معنایی که از آن واقعیت اراده می‌کنیم درکی است که از آن حقیقت داریم».یک داستان واقعی همواره از فیلترِ برداشتِ شخصیِ گویندۀ آن عبور می‌کند.برایان بوید در کتاب دربارۀ منشأ داستان‌ها۹ می‌نویسد: ذهن و حافظه اطلاعات و تجربیات را صرفاً ضبط و بازیابی نمی‌کنند، بلکه همچنین از آن‌ها نتیجه‌گیری کرده، شکاف‌هایشان را پر می‌کنند و آن‌ها را می‌سازند. «به نظر می‌رسد عدم توفیق حافظۀ رویدادی در فراهم‌آوردن نسخه‌های بدل دقیق از تجربیات نه یک محدودیت که نشان از یک طراحی انطباق‌پذیر باشد».روایت، آن‌طور که سیگل آن را توضیح می‌دهد، از هستی‌ای که در شکل دیگر خود تنها تشویش و هرج‌ومرج است معنا و نظم می‌آفریند. این یکی از نکات مهمی است که علاقه‌مندان به آثار غیرداستانی، وقتی دربارۀ نقاط مشترک داستان و خاطره صحبت می‌کنند، ممکن است در نظر داشته باشند. در هر دوِ آن‌ها هارمونی وجود دارد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اریکا هایاساکی نوشته است و در تاریخ ۱۸ نوامبر ۲۰۱۳ با عنوان «How Many of Your Memories Are Fake» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «چقدر از خاطراتمان ساختگی است؟» در ششمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۲ خرداد ۱۳۹۷ با همان عنوان و ترجمۀ امیر قاجارگر منتشر کرده است.•• اریکا هایاساکی (Erika Hayasaki) یکی از محققان برنامۀ روزنامه‌نگاریِ ادبی در دانشگاه کالیفرنیاست. کتاب کلاس مرگ: داستانی واقعی دربارۀ زندگی (The Death Class: A True Story About Life) نوشتۀ اوست.[۱] Proceedings of the National Academy of Sciences[۲] Hiroshima, in cold blood[۳] Seabiscuit[۴] Unbroken[۵] Twelve Years a Slave[۶] My Story[۷] Orange is the New Black[۸] Flashbulb memory[۹] On the Origin of Stories ]]> اریکا هایاساکی اقتصادوجامعه Sat, 02 Jun 2018 04:45:03 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9009/ بطالت را دوست دارم ولی انتظارکشیدن را نه http://tarjomaan.com/neveshtar/9007/ ونکاتش راو، ریبن‌فارم — در خیلی از اوقات زندگی‌مان هیچ‌کاری نمی‌کنیم. این عدم مشغولیت را معمولاً اتلاف زمان می‌انگاریم که به دو شیوه انجام می‌شود. هنگامی که وقتتان به دستِ خودتان تلف می‌شود، بطالت محسوب می‌شود؛ و در صورتی که دیگران وقت شما را تلف کنند، معطلی به حساب می‌آید. من از بطالت لذت می‌برم اما معطل‌شدن را دوست ندارم.اوقات تلف‌شدهْ زمان‌های خنثایی نیستند. زمان خنثی زمانی است که مراقبه می‌کنیم. به عبارت دیگر، در حالت مراقبه، زمان ذهنی و شخصی فرد ساکن است. در این شرایط خنثی، ظرفیت مولد شما به‌لحاظ نظری محفوظ مانده یا ارتقا یافته است. همچنین وضعیت‌هایی مثل احیا، تمدد اعصاب یا تجدید قوا در ردۀ اتلاف زمان قرار نمی‌گیرند. این امورْ کارکردی دارند، یعنی به‌کارگیری لحظاتی جهت کارآمدتر کردن سایر لحظات.وقت تلف‌شده باید با فعالیتی بیهوده و بی‌ثمر پر شود. مثال مناسب زمانی است که وارد بحثی آزاردهنده با انسانی احمق دربارۀ موضوعی بی‌اهمیت می‌شوید، که در نهایتْ ناامیدی شما را در پی دارد. شما ظرفیت مولد زمان را به‌دست خود می‌کُشید. دوست دارم گاهی این کار را انجام دهم.حتی فکرِ اتلاف زمان برخی را آشفته و آزرده می‌کند. صحنه‌ای جالب در مجموعه داستان‌های ربیت۱، نوشتۀ جان آپدایک، وجود دارد که نامزد ربیت آرمسترانگ، شخصیت اصلی داستان، او را ملامت می‌کند که «هراسی بنیادی از بطالت» دارد.من هم قبلاً مثل ربیت بودم. اما با گذشت زمانْ بطالت و وقت‌گذرانی برایم عادی‌تر شد. ولی هنوز با این مسئله کنار نیامده‌ام که دیگران مرا منتظر بگذارند و معطلم کنند. فکر کنم به اندازۀ کافی برای این مسئله خویشتن‌دار و بزرگ‌منش نباشم.فرهنگ کاری ما حول محورِ اتلاف وقت برای دیگران بنا شده است. البته این فقط شامل معطلی در صف یا انتظار کشیدن برای افراد مهمی که بدقولی می‌کنند نمی‌شود. آن معطلی‌ها نوعی انتظارِ مبتنی بر جایگاه است. رابرت لوین در کتاب جغرافیای زمان۲ بحث جالبی دربارۀ رابطۀ جایگاه و انتظارکشیدن در فرهنگ‌های مختلف دارد.دغدغۀ من حالت‌های اساسی‌تر اتلاف زمان است.بر خلاف کارهایی مثلِ بایگانی‌کردن‌های پرزحمت و یک‌نواخت، مبنای محاسبۀ فیش حقوقی‌ای که به کار اطلاعاتی خلاقانه تعلق می‌گیرد، خرید زمان نیست. این فیش حقوقی نه تعهد کارفرما، که انتخاب او را برای کسب هرچه بیشتر ارزش و فایده از زمان خریداری‌شده نشان می‌دهد.چنین نگرشی به‌شدت جریحه‌دار می‌کند اخلاق کاری بسیاری از کسانی را که ترویج روش‌های فعال و سودمند هدر دادن زمان را به روش‌های فرح‌بخش و مشخصاً بی‌هدف ترجیح می‌دهند. آن‌هایی که بر شیوۀ اول اصرار می‌ورزند کار پرمشغله را دوست دارند. آن دسته‌ای که روش دوم را می‌پسندند بخشی از «کارزار بازنشستگی ضمن اشتغال» هستند. استنلی بینگ۳ منادی این جنبش است.کارفرمایان این نیاز ریشه‌دار را به‌عنوان نیازی «ثمربخش» معرفی و تبلیغ می‌کنند و فرهنگ کار پرمشغله را بیش از نگرش «بازنشستگی ضمن اشتغال» ترویج می‌دهند. به‌رغم این، کارفرمایانِ آگاه واقفند که در حوزۀ کار اطلاعاتی، انتخاب‌های زمانی کارکنان را می‌خرند و نه اندوختۀ زمانِ آن‌ها را. علاوه‌براین، پیروانِ رویکرد بازنشستگی ضمن اشتغالْ کارایی بیشتری دارند. درهرحال، کارفرمایان دستۀ اول زحمت ترویج ساختارهای مبتنی بر حمایت از کار پرمشغله را متقبل می‌شوند.از آنجایی که اساساً کار پرمشغله بهره‌وری ندارد، نمی‌توان شواهد تجربی‌ای یافت که حاکی از ارزش‌افزایی آن باشد. بنابراین مجبورید قرائن اجتماعی برای آن جور کنید. کسانی که کار پرمشغله را اشاعه می‌دهند، با دستاویز قرار دادن ترفندهای اجتماعی، نوعی عقدۀ اضطراب جمعی را ایجاد می‌کنند تا به‌مدد تبادل بازخوردهای مثبت، خروجی کار یکدیگر را ارزشمند جلوه دهند.افرادی که در اقتصادهای مبتنی بر کار پرمشغله گیر افتاده‌اند، معمولاً پذیرفته‌اند که به‌راستی در وضعیت انتظار قرار دارند و منتظرند در عملْ اتفاقی در زندگیشان روی دهد. اما اغلب اوقات، آموخته‌اند که حتی این انتظار را هم به فراموشی بسپارند. به همین خاطر است که نسبت به افراد کارآمد یا وقت‌گذران‌ها به فرصت بسیار بیشتری برای احیای خود یا تجدید قوا احتیاج دارند. کار پرمشغله به‌مراتب طاقت‌فرساتر از آن دو حالت دیگر است. انتظار از نظر وجودی هزینه‌بر است. فرد ویلسون زمانی گفت که هدف آی‌پد کاهش هزینه‌های انتظار است و حق با اوست. این ابزار هزینه‌های انتظار مبتنی بر جایگاه که معطل شدن در صف‌ها و اتاق‌های انتظار باشد را کاهش می‌دهد.ضمناً، جالب نیست که در عصر صنعت اتاق‌های انتظار در همه‌جا به چشم می‌خورند؟متأسفانه برای کاهش هزینه‌های پرمشغلگی، کاری از آی‌پد برنمی‌آید.خوشبختانه، بطالت هیچ هزینه‌ای ندارد. نیازی به پایین آوردن هزینه‌های بطالت نیست، زیرا هزینه‌ای وجود ندارد. اگر روزی سازمانی بزرگ را مدیریت کنم، به‌جای قرار دادن اتاق‌های انتظار در مقابل دفتر مدیران مهم، اتاق‌هایی را در مکان‌های تصادفی به بطالت و وقت‌گذرانی اختصاص خواهم داد.وضعیت در محیط‌هایی که خبری از فیش حقوقی نیست و افراد در استخدام جایی نیستند، نیز همین‌گونه است، زیرا اضطراب‌های ناشی از قواعد کاری همه‌جا شایع است. ترفند گنگ و مبهم تعیین نرخ‌های مشاوره ساعتی و قیمت‌گذاری طرح پروژه‌ها آنقدر گسترده و متنوع است که می‌توانید همان شیوه‌ای را برگزینید که اضطراب شما برای هدر دادن زمان نیازمند آن است. من مشاورهایی را دیده‌ام که مشتریانشان را با سِیلی از خروجی‌های کار پرمشغله مواجه می‌کنند که میزان آن حتی از مشغلۀ کارمندان مقرراتی و دقیق نیز بیشتر است، همچنین با مشاورهای متفاوتی نیز برخورده‌ام که بیشتر وقتشان را کاری انجام نمی‌دهند، اما درآمدشان به‌اندازه آن‌هایی است که کارشان تکثیر و هدر دادن کاغذ است. در الگوی کاری دوم، نیازی به توسل به ترفندهای غیراخلاقی بازار پیچیده کار جهانی نیست تا هفتۀ کاری چهارساعته خود را تنظیم کنید. اکثر شیوه‌های کار اطلاعاتی خلاقانه این امکان را برای شما فراهم می‌آورند.در عالم کار، تمایز آشکار بین کسانی که زمانشان را با انتظار تلف می‌کنند و کسانی که بطالت را انتخاب می‌کنند، بسیار مهم‌تر از اختلاف عدد و رقم‌ها بین دسته حقوق‌بگیران و شاغلان آزاد است.در میان صنفی که بطالت را پیشه می‌کنند، بسیاری را دیده‌ام که به ازای سی ساعت کار مفید، ده ساعت را به بطالت می‌گذرانند. این‌ها افرادی پرتکاپو و پرتوان هستند. همچنین با افراد دیگری مواجه شده‌ام که مثل خودم روال ۳۰ ساعت بطالت به ۱۰ ساعت کار مفید را در پیش می‌گیرند. من با دنبال‌کنندگان هر دوی این الگوها موافقم، اگرچه دسته‌ای که ساعات بطالت کمتری دارند، معمولاً پیشی می‌گیرند و مرا پشت سر می‌گذارند.این انتظار است که مرا آزار می‌دهد. دیگران معمولاً نمی‌دانند چگونه وقت مرا درست هدر دهند. خودم بهتر از پس این کار برمی‌آیم.شیوه‌های ما برای سنجش ارزش زمان بسیار ابتدایی و پیش‌پاافتاده‌اند. با اهمیت یافتن هرچه‌بیشتر خلاقیت و ایده‌پردازی در حوزۀ کار اطلاعاتی، معادلۀ ارزش زمان در برابر پول به شدت درهم‌ریخته است. اما کسانی که بطالت را به انتظار ترجیح می‌دهند، دست بالا را دارند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ونکاتش راو نوشته است و در تاریخ ۱۰ فوریه ۲۰۱۱، با عنوان «Waiting versus Idleness» در وب‌سایت ریبن‌فارم منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۹ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «بطالت را دوست دارم ولی انتظارکشیدن را نه» و ترجمۀ سجاد امیری منتشر کرده است.•• وِنکاتش راو (Venkatesh Rao) بنیانگذار و سردبیر وبلاگ ریبن‌فارم است.[۱] Rabbit[۲] The Geography of Time[۳] Stanley Bing: نام مستعارِ طنزنویس حوزۀ بازرگانی و اقتصاد، گیل شوارتز. ]]> ونکاتش راو اقتصادوجامعه Wed, 30 May 2018 09:54:12 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9007/ چرا با استخدام «بهترین» افراد، کمترین خلاقیت نصیبتان خواهد شد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9004/ اسکات ای. پیج، ایان — وقتی دانشجوی تحصیلات تکمیلی ریاضی در دانشگاه ویسکانسین-مدیسون بودم، در یکی از کلاس‌های منطق دیوید گریفیت شرکت کردم. کلاس مفرّحی بود. برخورد گریفیت با مسأله‌ها، شوخ و شنگ و باز بود. حدود یک دهه بعد، در همایشی دربارۀ الگوهای ترافیکی، به او برخوردم که بسیار خوش‌وقت شدم. در ارائه‌ای دربارۀ الگوهای رایانشی گره‌های ترافیکی، دستش را بالا بُرد. برایم سؤال بود گریفیت، این منطق‌دان ریاضی، چه حرفی دربارۀ گره‌های ترافیکی دارد. ناامیدم نکرد. بدون اینکه ذره‌ای هیجان در صدایش باشد، گفت: «اگر می‌خواهید یک گرۀ ترافیکی را مدل‌سازی کنید، باید فقط غیرخودروها را رصد کنید».واکنش جمع، تابع همان الگوی آشنا بود: کسی ایده‌ای غیرمنتظره را مطرح کرده است که پس از طرح آن، بدیهی به نظر می‌آید. سکوت در تحیر، که جای خود را به سر تکان دادن‌های تحسین‌آمیز و لبخندهای حاضرین در اتاق می‌دهد. لازم نبود حرف دیگری زده شود.نکته‌ای که گریفیت دیده بود، بسیار هوشمندانه بود. در یک گرۀ ترافیکی، خودروها اکثر فضاهای جاده را پُر می‌کنند. مدل‌سازی هر خودرو، حافظۀ زیادی نیاز دارد. رصد کردن فضاهای خالی، حافظۀ کمتری می‌خواهد؛ یعنی تقریباً هیچ. به‌علاوه، دینامیک غیرخودروها شاید ساده‌تر قابل تحلیل باشد.نسخه‌های مختلف این ماجرا مرتباً در همایش‌های دانشگاهی، آزمایشگاه‌های پژوهشی یا جلسات سیاست‌گذاری، گروه‌های طراحی، و جلسه‌های طوفان فکریِ استراتژیک رُخ می‌دهند. همۀ آن‌ها در سه مشخصه مشترک‌اند. اول، مسأله‌ها پیچیده‌اند: این مسأله‌ها ناظر به بافت‌های چندبُعدی‌اند که تبیین، مهندسی، تحول یا پیش‌بینی‌شان دشوار است. دوم، ایده‌های راه‌گشا نه جادویی‌اند و نه سراسر نوآورانه. آن‌ها یک ایده، بصیرت، لِم یا قاعدۀ موجود را به شیوه‌ای تازه به کار می‌گیرند یا ایده‌ها را ترکیب می‌کنند؛ مثل اپل که با کاربری جدید فناوری صفحه لمسی، راهی جدید گشود. در مورد گریفیت، او مفهومی از نظریۀ اطلاعات را به کار بست: «حداقل طول توصیف». به جای اب‌پ‌ت‌ث‌ج‌چ‌ح‌خ‌دذرزس‌ص‌ض‌ط‌ظ‌ع‌غ‌ف‌ق‌ک‌گ‌ل‌م‌ن‌وه‌ی، با حروف کمتری می‌شود گفت: «بدون-ش». باید اضافه کنم که این ایده‌های جدید نوعاً بهرۀ متوسطی دارند. اما سرجمع می‌توانند اثری بزرگ داشته باشند. پیشرفت همان‌قدر که با جهش‌های بزرگ رُخ می‌دهد، با گام‌های کوچک نیز به دست می‌آید.سوم، این ایده‌ها در گروه زاده می‌شوند. یک نفر دیدگاهش دربارۀ مسأله‌ای را ارائه می‌کند، رویکردی را برای یافتن راه‌حل توضیح می‌دهد یا مانعی را شناسایی می‌کند، و نفر دوم پیشنهادی می‌دهد یا راه عبور از مانع را بلد است. جان هالند، دانشمند فقید علوم رایانه، معمولاً می‌پرسید: «آیا در این باره به شیوۀ مارکوف فکر کرده‌اید، یعنی مجموعه‌ای از حالت و گذار بین آن حالت‌ها؟» این سؤال، ارائه‌دهنده را مجبور می‌کرد حالت‌ها را تعریف کند. همین کار ساده اغلب به یافتنِ بصیرت‌هایی می‌انجامید.رونق یافتن تیم‌ها (امروزه اکثر پژوهش‌های دانشگاهی به صورت تیمی انجام می‌شود، مانند حوزۀ سرمایه‌گذاری یا حتی اکثر ترانه‌نویسی‌ها، حداقل برای ترانه‌های خوب) هم‌پای رشد پیچیدگی دنیای ماست. قدیم‌تر عادت داشتیم جاده‌ای را از نقطۀ الف به نقطۀ ب بسازیم. اکنون زیرساخت حمل‌ونقلی می‌سازیم که اثرات زیست‌محیطی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی دارد.پیچیدگی مسائل مدرن غالباً مانع آن می‌شود که یک‌نفر به‌تنهایی بتواند آن‌ها را به طور کامل درک کند. مثلاً عواملی که در افزایش سطح چاقی سهیم‌اند شامل این موارد می‌شود: سیستم‌ها و زیرساخت‌های حمل‌ونقل، رسانه، غذاهای آماده، تغییر هنجارهای اجتماعی، زیست‌شناسی انسان و عوامل روان‌شناختی. یا در یک مثال دیگر، طراحی یک ناو هواپیمابر به دانش مهندسی هسته‌ای، معماری ناو، متالورژی، هیدرودینامیک، سیستم‌های اطلاع‌رسانی، پروتکل‌های نظامی، مشق جنگ‌افزارهای مدرن، و (عطف به زمان طولانی ساخت یک ناو) توانایی پیش‌بینی روندها در سیستم‌های تسلیحاتی نیاز دارد.به‌علاوه، ماهیت چندبُعدی یا چندلایۀ مسائل پیچیده، تیشه به ریشۀ اصل شایسته‌سالاری می‌زند: این ایده که «بهترین فرد» باید استخدام شود. هیچ بهترین فردی در کار نیست. هنگام راه‌اندازی یک تیم پژوهشی تومورشناسی، شیوۀ کار یک شرکت زیست‌فناوری مثل جیلید یا جین‌تک آن نیست که یک آزمون چندگزینه‌ای طراحی کند و کسانی را استخدام کند که بیشترین امتیاز را بیاورند، یا کسانی را استخدام کند که رزومه‌هایشان بیشترین امتیاز را بر حسب یک معیار عملکرد داشته باشد. در عوض، این شرکت‌ها دنبال تنوع‌اند. آن‌ها تیمی از افرادی می‌سازند که پایه‌های دانش، ابزارها و مهارت‌های تحلیلی متنوعی را به تیم بیاورند. محتمل است که در این تیم ریاضیدان‌ها هم باشند (البته نه منطق‌دان‌هایی مثل گریفیت). و آن ریاضیدان‌ها احتمالاً سیستم‌های دینامیکی و معادلات دیفرانسیل را مطالعه می‌کنند.معتقدان به شایسته‌سالاری شاید بپذیرند که تیم‌ها باید متنوع باشند، اما بعد می‌گویند که اصول شایسته‌سالاری باید در هر دسته پیاده شود. لذا تیم باید از «بهترین» ریاضیدان‌ها، «بهترین» تومورشناس‌ها و «بهترین» زیست‌آماردان‌های مجموعۀ داوطلبان تشکیل شود.این موضع نیز همان نقص قبلی را دارد. حتی در یک حوزۀ دانش هم هیچ آزمون یا معیاری وجود ندارد که روی افراد به کار گرفته شود تا بهترین تیم را تشکیل دهد. هر یک از این حوزه‌ها چنان عمق و دامنه‌ای دارند که آزمون‌بردار نیستند. مثلاً حوزۀ عصب‌شناسی را در نظر بگیرید. پارسال بیش از پنجاه هزار مقاله منتشر شد که تکنیک‌ها، قلمروهای پژوهش و سطوح تحلیلی مختلف را پوشش می‌داد: از مولکول‌ها و سیناپس‌ها تا شبکۀ نورون‌ها. نظر به این پیچیدگی، هرگونه تلاشی برای رده‌بندی عصب‌شناسان از بهترین تا بدترین، انگار که مسابقۀ شنای پنجاه‌متر پروانه است، محکوم به شکست خواهد بود. آنچه می‌تواند درست باشد این است که عطف به یک کار خاص و ترکیب یک تیم خاص، یک دانشمند احتمالاً بهتر نقش‌آفرینی کند. استخدام بهینه، وابسته به بافت است. تیم‌های بهینه هم تنوع دارند.شواهد این ادعا را می‌توان در آن دید که مقاله‌ها و ثبت‌اختراع‌هایی که ایده‌های متنوع را ترکیب می‌کنند، معمولاً بیشترین ضریب تأثیر را دارند. همچنین این شواهد را می‌توان در ساختارِ به‌اصطلاح «جنگل تصمیم‌گیری تصادفی» دید که یک الگوریتم پیشرفتۀ یادگیری ماشین است. جنگل تصادفی شامل مجموعه‌ای از درخت‌های تصمیم‌گیری است. مثلاً در دسته‌بندی عکس‌ها، هر درخت یک رأی می‌دهد: آیا این عکس یک روباه است یا سگ؟ قاعدۀ حاکم، اکثریت وزنی است. جنگل‌های تصادفی می‌توانند به کارهای مختلفی بیایند. آن‌ها می‌توانند کلاه‌برداری بانکی و بیماری‌ها را شناسایی کنند، نصبِ پنکه‌های سقفی را توصیه نمایند، یا رفتار زوج‌یابی آنلاین را پیش‌بینی کنند.هنگام ساختن یک جنگل، بهترین درخت‌ها را انتخاب نمی‌کنید چون این بهترین‌ها دسته‌بندی‌های مشابهی انجام می‌دهند. شما دنبال تنوع هستید. برنامه‌نویس‌ها برای دست‌یابی به این تنوع، هر درخت را با داده‌های متفاوتی تمرین می‌دهند، که این تکنیک به bagging موسوم است. همچنین با تمرین دادن درخت‌ها در سخت‌ترین نمونه‌ها (آن نمونه‌هایی که جنگل موجود درباره‌شان اشتباه می‌کند)، جنگل را از لحاظ «شناختی» تقویت می‌کنند. این هم مطمئناً به تنوع بیشتر و جنگل‌های دقیق‌تر می‌رسد.با این حال، سفسطۀ شایسته‌سالاری کماکان پابرجاست. بنگاه‌ها، مؤسسات غیرانتفاعی، حکومت‌ها، دانشگاه‌ها و حتی پیش‌دبستانی‌ها اقدام به آزمون، امتیازدهی و استخدام «بهترین‌ها» می‌کنند. این روش لاجرم تضمین می‌کند که بهترین تیم خلق نشود. رتبه‌بندی افراد بر اساس معیارهای مشترک، همگونی می‌آفریند. و وقتی سوگیری‌ها رخنه کنند، افرادی به دست می‌آیند که مثل تصمیم‌گیرهای فرآیند استخدام هستند. این روند بعید است به نوآوری‌های راه‌گشا منجر شود. به تعبیر استرو تلر (مدیرعامل شرکت ایکس، یعنی «کارخانۀ ماه‌نورد» در شرکت آلفابت که شرکت والد گوگل است): «آنچه مهم است، داشتن افرادی است که دیدگاه‌های ذهنی متفاوتی داشته باشند. اگر می‌خواهید چیزهایی را کاوش کنید که قبلاً کاوش نکرده‌اید، داشتن افرادی که دقیقاً شکل شمایند و مثل شما فکر می‌کنند، بهترین راه نیست.» ما باید جنگل را ببینیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اسکات ای. پیج نوشته است و در تاریخ ۳۰ ژانویه ۲۰۱۸ با عنوان « Why hiring the ‘best’ people produces the least creative results» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۸ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «چرا با استخدام ’بهترین‘ افراد، کمترین خلاقیت نصیبتان خواهد شد؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• اسکات ای. پیج (Scott E. Page) استاد اقتصاد دانشگاه میشیگان است. آخرین کتاب او پاداش تنوع (The Diversity Bonus) نام دارد. ]]> اسکات پیج اقتصادوجامعه Tue, 29 May 2018 05:11:25 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9004/ عصر طلایی آزادی بیان و سکۀ از رونق افتادۀ دموکراسی http://tarjomaan.com/neveshtar/9002/ زینب توفکچی، وایرد — در عمدۀ تاریخ مدرن، ساده‌ترین راه برای بستن مسیر انتشار یک ایده آن بود که جلوی نشر مکانیکی‌اش گرفته شود. روزنامه را ببندید، به رییس شبکه فشار بیاورید، یک سانسورچی رسمی در انتشارات بگذارید. یا در صورت ضرورت، یک تفنگ پر روی شقیقۀ گزارشگر بگیرید.این اتفاق آخر واقعاً یک‌بار در ترکیه افتاده است. بهار سال ۱۹۶۰ بود و گروهی از افسران ارتش، تازه کنترل حکومت و رسانۀ ملی را در اختیار گرفته بودند. آن‌ها اطلاع‌رسانی را متوقف کرده بودند تا جلوی هماهنگ‌سازی هرگونه تهدیدی علیه کودتایشان را بگیرند. اما از اقبال بد توطئه‌گران، قرار بود دو هفته بعد از کودتا یک مسابقۀ فوتبال بین ترکیه و اسکاتلند برگزار شود که مردم بسیار منتظرش بودند. مسابقه‌هایی مثل آن در رادیوی ملی پخش می‌شدند و گزارشگر تک‌تک حرکات بازی را توضیح می‌داد. مردم سراسر ترکیه دور دستگاه‌های رادیو جمع می‌شدند تا تیم ملی را تشویق کنند.ریسک لغو مسابقه برای کودتاچی‌ها زیاد بود چون احتمال داشت جرقۀ اعتراض را بزند. اما اگر گزارشگر در پخش زندۀ رادیویی یک حرف سیاسی می‌زد چطور؟ یک اشاره کافی بود تا کشور به آشوب کشیده شود. لذا افسران به یک راه‌حل بدیهی رسیدند: چند تفنگدار گذاشتند که در کل دو ساعت و چهل‌وپنج دقیقۀ پخش زنده، گزارشگر را نشانه بگیرند.این هم ریسک داشت، ولی ریسکی مدیریت‌شده بود. بالاخره آن‌ها فقط مجبور بودند یک گزارشگر را تهدید کنند: فقط یک گلوگاه برای کنترل امواج.نسخه‌های مختلف این روش استاندارد در سانسور (گلوگاه درست را انتخاب کنید و فشارش بدهید) روزی روزگاری هنجار سراسر دنیا بود. علتش آن بود که تا همین اواخر پخش و نشر، اموری دشوار و پرهزینه بودند که زیرساخت‌هایشان چندین و چند گلوگاه داشت و در دست عده‌ای محدود متمرکز بود.اما امروز آن روش استاندارد کمابیش منسوخ شده است. وقتی هرکسی می‌تواند ظرف چند ثانیه یک حساب در توییتر باز کند، وقتی در تقریباً هر واقعه‌ای یک عده از مردم موبایل‌به‌دست با گوشی‌های هوشمندشان حضور دارند و صحنه را ضبط می‌کنند، گلوی چه کسی را می‌خواهید فشار بدهید؟ در آگوست ۲۰۱۴ که اعتراضات در فرگوسن (ایالت میزوری) آغاز شد، یک کاربر که مستقیماً گزارش می‌کرد به نام مصطفی حسین، بنا به گزارش‌ها، مخاطبانی به دست آورد که برای مدتی کوتاه از لحاظ حجم با سی.ان.ان برابری می‌کردند. اگر یک جنایتکار جنگی کروات در بوسنی، در صحن دادگاه زهر بنوشد، خبرش ظرف چند دقیقه به همۀ اهالی توییتر می‌رسد.در محیط شبکه‌ای امروز، وقتی کسی پخش زنده می‌کند یا اندیشه‌هایش را در یک شبکۀ اجتماعی پست می‌کند، گویا سانسور ناممکن است. گویا این روزگار را باید یگانه عصر طلایی آزادی بیان دانست.و مطمئناً هم در «یک» عصر طلایی آزادی بیان به سر می‌بریم، به شرط آنکه باورکردن دروغ عادت چشمانتان باشد. آیا آن قطعه فیلمی که در حال تماشایش هستید، واقعی است؟ آیا واقعاً همان‌جا و همان‌وقت که می‌گوید، فیلم‌برداری شده است؟ آیا اوباش راست‌گرای افراطی یا لشگر روبات‌های روسی آن را هم‌خوان می‌کنند؟ یا حتی شاید هم با کمک هوش مصنوعی ساخته شده باشد؟ (بله، سیستم‌هایی هستند که ویدئوهای قلابی‌ای خلق می‌کنند که روزبه‌روز باورپذیرتر می‌شوند).یا فرض کنیم شما آن ویدئو را پست کرده‌اید. در این صورت، آیا اصلاً کسی تماشایش می‌کند؟ یا در دریای پست‌های صدها میلیون محتواساز دیگر گم شده است؟ آیا با الگوریتم فیس‌بوک جور درمی‌آید؟ آیا یوتیوب آن را توصیه می‌کند؟شاید خوش‌اقبال باشید و در حوزۀ عمومی الگوریتمی امروز، برندۀ بلیط بخت‌آزمایی شوید: مخاطبی پیدا کرده‌اید که از شما خوشش یا بدش می‌آید. آیا پستتان تل‌انباری از لایک و همخوان گرفته است؟ یا انبوهی از نوع دیگری از «تعامل» نصیبش شده است: آیا هزاران پیغام، منشن، اعلام و ایمیل گرفته‌اید که تهدید و مسخره‌تان می‌کنند؟ آیا به خاطر زحمتتان، هویتتان افشا شده است؟ آیا جماعت خشمگین و ناپیدا، صد پیتزا به آدرس خانه‌تان سفارش داده‌اند؟ آیا نیروی ضدشورش را خبر کرده‌اند، یعنی همان مردان سیاه‌پوشی که در میانۀ شام با تفنگ‌های آماده‌به‌شلیک سر می‌رسند؟وقتی دست‌هایتان را روی سرتان گذاشته و آنجا ایستاده‌اید، احساس می‌کنید چون نظرتان را گفته‌اید، از قدرت مهیب دولت تخطی کرده‌اید. ولی در واقع فقط جماعت ساکن وب‌سایت ۴چن را عصبانی کرده‌اید۱. یا سرگرم‌شان کرده‌اید. به هرحال، تبریکات ما را پذیرا باشد: شما مخاطبی پیدا کرده‌اید.نحوۀ کار واقعی این عصر طلایی آزادی بیان این‌طوری است: در قرن بیست‌ویکم، توان انتشار ایده‌ها و دسترسی به مخاطبان، محدود به آن کسانی نیست که به زیرساخت‌های گران‌قیمت و متمرکزِ سخن‌پراکنی دسترسی دارند. اما در عوض، توانایی فرد برای جلب و توزیع توجه است که محدودیت می‌سازد. و هم‌اکنون، چند پلت‌فرم دیجیتالِ معدودند که تا حد بسیار زیاد و وحشتناکی، به جریان توجه دنیا ساختار می‌دهند: فیس‌بوک، گوگل (که مالک یوتیوب است)، و تا حد کمتری توییتر.این شرکت‌ها، که دوست دارند خود را سرلوحۀ آزادی بیان بدانند، به چنان مقیاسی دست یافته‌اند که دنیا هرگز به خود ندیده بود: آن‌ها بر توزیع رسانه‌ای سلطه یافته‌اند، و روزبه‌روز بیشتر جایگزین اصل حوزۀ عمومی می‌شوند. اما کسب‌وکارشان، در بطن خود، خاکی‌تر از این حرف‌هاست: آن‌ها دلال تبلیغات‌اند. آن‌ها ظرفیت هدف‌گیری دقیق چشمانتان را به تقریباً هرکسی که حاضر باشد به آن‌ها پول بدهد می‌فروشند. آن‌ها با استفاده از نظارت فراگیر آنلاین و آفلاین بر رفتارمان، به صورت خودکار و روزبه‌روز دقیق‌تر می‌توانند پیش‌بینی کنند که ما مستعد قبول کدام تبلیغ‌هاییم و چه محتوایی ما را مشغول کلیک و مرور فیدها یا همان خوراک‌های بی‌انتها نگه می‌دارد.خُب، این حوزۀ عمومی الگوریتمی معمولاً چه چیزی به خورد ما می‌دهد؟ در ادبیات حوزۀ فناوری می‌گویند فیس‌بوک و یوتیوب «برای تعامل بهینه» هستند. مدافعانشان می‌گویند که این جمله یعنی آن‌ها دقیقاً همانی را به ما می‌دهند که خواستارش هستیم. اما شیوه‌ای که فیس‌بوک و یوتیوب برای احاطۀ توجه ما پیش گرفته‌اند، یک پدیدۀ طبیعی یا گریزناپذیر نیست. اکنون الگوها را خوب می‌شناسیم. بنا به گزارش معروف وب‌سایت بازفید در نوامبر ۲۰۱۶، «کل میزان تعاملات کاربرانی که برترین خبرهای جعلی دربارۀ انتخابات را در فیس‌بوک به دست آوردند، بیش از مجموع برترین اخبار انتخاباتی ۱۹ خروجی رسانه‌ای بزرگ بود».انسان موجودی اجتماعی است: ما به‌جز توانایی‌مان در کسب دانش و ماندن در گروه‌هایی که دسته‌جمعی کار می‌کنند، توان دفاعی چندانی علیه دنیای طبیعی نداریم. ما به‌ویژه در برابر شعاع‌های نوری که بر نو و تازه بودنِ چیزی دلالت می‌کنند، و در برابرِ پیغام‌های تأییدی که بر حس تعلق ما صحّه می‌گذارند، و در مقابلِ پیغام‌های خشم‌آلود علیه دشمنان خیالی‌مان، آسیب‌پذیریم. نقش این نوع پیغام‌ها در اجتماع انسانی، مثل نقش نمک و شکر و چربی برای ذائقۀ انسان است. و فیس‌بوک انبوهی از این پیغام‌ها را به ما می‌خوراند؛ آن هم از طریق روشی که شان پارکر، اولین رییس این شرکت، اخیراً نامش را «حلقۀ بازخورد تأیید اجتماعی» گذاشته است.به‌علاوه، محصولات این کافه‌تریا، برچسب ارزش غذایی ندارند. در نظر فیس‌بوک و یوتیوب و توییتر، هر بیان و گفتاری (خواه یک گزارش خبری فوری باشد، یک ویدئوی بانمک از حیوانات، یک کاریکاتور یهودستیزانه، یا یک تبلیغ زیرکانه برای تیغ صورت‌تراشی)، صرفاً «محتوا» است؛ هر پستی، یک تکۀ کیک در بشقابِ گرد است. یک پست فردی تقریباً شبیه یک تبلیغ است، که آن تبلیغ هم بسیار شبیه یک مقالۀ نیویورک‌تایمز است، که حس بصری آن دست‌کمی از یک روزنامۀ قلابی ندارد که یک بعدازظهر از سر بیکاری یا تفریح ساخته شده است.علاوه بر این‌ها، این‌همه گفتار آنلاین دیگر به معنای سنتی‌اش «عمومی» نیست. بله، گاهی اوقات حس می‌کنیم فیس‌بوک و توییتر جایی‌اند که توده‌های مردم چیزهایی را هم‌زمان به صورتِ دسته‌جمعی تجربه می‌کنند. اما در واقعیت، یک الگوریتم خصوصی برای تحویل پست‌ها وجود دارد که مخاطب هدف را مورد به مورد به مورد معین می‌کند. آن شبح حوزۀ عمومی که امروز داریم، هزارپاره شده و زیر میلیاردها مویرگ فردی دفن شده است. بله، مشارکت در گفتمان جمعی برای هرکسی ساده‌تر شده است؛ اما در عین حال، این گفتمان جمعی به مجموعه‌ای از گفت‌وشنودهای خصوصی تبدیل شده است که پشت سر شما رُخ می‌دهند. پشت سر همگان.رُک باشیم و اصل حرف را قطره‌چکانی نزنیم: این موارد، بخش عمدۀ باورهای ما دربارۀ آزادی بیان (از لحاظ مفهومی، حقوقی و اخلاقی) را نامعتبر می‌کند.امروزه، مؤثرترین شکل‌های سانسور بستن راه گفتار نیستند، بلکه دست‌کاری اعتماد و توجه است. لذا اصلاً شبیه شکل‌های سابق سانسور نیستند. بلکه به شکل کارزارهای آزار ویروسی یا هماهنگ‌شده درمی‌آیند، که از ظرفیت پویای خشمی که مثل ویروس منتشر می‌شود بهره می‌برند تا هزینه‌ای تحمل‌ناپذیر و نامتناسب بر کنش «اعلام موضع» تحمیل کنند. آن‌ها شبیه همه‌گیر شدن اطلاع‌رسانی‌های انحرافی‌اند که می‌خواهد ریشۀ اعتبار منابع خبر معتبر را بزند. آن‌ها شبیه کارزارهای اوباشی‌گری و حواس‌پرت‌کُنی هستند که روی دوش روبات‌ها پیش می‌روند، یا شبیه درز تکه‌تکۀ اطلاعات هک‌شده که می‌خواهند همۀ توجه رسانه‌های سنتی را جلب کنند.این تاکتیک‌ها معمولاً مستلزم قانون‌شکنی نیستند یا زنگ‌های خطر «متمم اول قانون اساسی» را به صدا درنمی‌آورند. اما همگی در خدمت همان هدفی‌اند که شکل‌های قدیمی سانسور دنبال می‌کردند: آن‌ها بهترین ابزارهای موجودند برای جلوگیری از انتشار یک خبر و مورد توجه قرار گرفتن آن. همچنین می‌توانند پلت‌فرم‌های بزرگ را به جایی افتضاح برای تعامل با دیگران تبدیل کنند.گاهی هم پلت‌فرم‌های بزرگ هم کسانی را به خاطر تخطی از «استانداردهای اجتماع» از شبکه‌هایشان تعلیق یا اخراج می‌کنند. این عمل به نظر بسیاری افراد واقعاً شبیه مدل‌های قدیمی سانسور است. اما چنین کاری حتی اگر نمایش قدرت مهیب پلت‌فرم هم باشد، باز به معنای دقیق و فنی‌اش نقض آزادی بیان نیست. هنوز هم همه می‌توانند حرف‌های آن ترول راست افراطی یعنی تیم گیونت مشهور به بیکدآلاسکا را در اینترنت بخوانند. توییتر با اخراجش، او را از توجه محروم کرد.در عصر رسانه‌های اجتماعی، بسیاری دیگر از رفیع‌ترین ایده‌های قدیمی دربارۀ آزادی بیان هم در حساب و کتاب رایانشی نمی‌گنجند. انتشار ویروسی اخبار قلابی، تیشه به ریشۀ این ایدۀ جان استوارت میل زده است که معتقد بود «بازار ایده‌ها» موجب ترفیع جایگاه حقیقت می‌شود. و وقتی بیان در آن واحد هم توده‌ای و هم غیرعمومی است، این ضرب‌المثل مشهور آمریکایی که «بهترین درمان حرف بد، حرف‌های بیشتر است» (تأویلی از سخن لوئیس برندایس، قاضی دیوان عالی) تمام معنایش را می‌بازد. چگونه به چیزی که نمی‌توانید ببینید، پاسخ می‌دهید؟ چگونه می‌توانید اثرات حرف «بد» را درمان کنید وقتی که هیچ راهی برای هدف گرفتن آن مخاطبی ندارید که پیغام اولی را دریافت کرده است؟این حرف‌هایی که می‌گویم، از سر نوستالژی‌بازی نیست. در گذشته، صداهای حاشیه‌ای به سختی می‌توانستند مخاطب گسترده‌ای بیابند. آن صداها هرگز از سد دروازه‌بانانی نمی‌گذشتند که اخبار شامگاهی را می‌نوشتند، آن‌هایی که محل کار و زندگی‌شان در منهتن و واشینگتن دی.سی. فقط چند خیابان فاصله داشت. بهترین کاری که از دست ناراضیان برمی‌آمد، راه انداختن صحنه‌های تماشایی عمومی بود که مستلزم فداکاری بود اما آن دروازه‌بانان هم نمی‌توانستند بر چنین صحنه‌ای چشم ببندند؛ مثل رهبران جنبش حقوق مدنی ایالات متحده که بچه‌های مدرسه‌ای را به تظاهرات در خیابان‌های بیرمنگام در ایالت آلاباما فرستادند تا عریان‌ترین شکل بی‌رحمی پلیس ایالت‌های جنوبی پیش چشم دوربین‌ها قرار بگیرد.اما در آن زمانه، هر کنشگر سیاسی کمابیش می‌توانست همان‌چیزهایی را ببیند که مابقی مردم می‌دیدند. امروزه، حتی قدرتمندترین نخبگان هم نمی‌توانند دستۀ مناسبی از مردم را گرد هم آورند تا با پیغام‌های ویروسی مقابله کنند. بنا به گزارشی که جاشوا گرین و ساشا آیزنبرگ در بلومبرگ منتشر کردند، در جریان انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۱۶، تیم ترامپ از به‌اصطلاح «پست‌های تیره» (پست‌های غیرعمومی که مخاطبان خاصی را هدف می‌گیرند) استفاده کرد تا سیاه‌پوستان را از رأی دادن در ایالت‌های معلق بین دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان منصرف کند. تیم کلینتون حتی نمی‌توانست این پیغام‌ها را رصد کند، چه رسد به آنکه مستقیماً با آن‌ها مقابله کند. حتی اگر خود هیلاری کلینتون در اخبار شامگاهی حاضر می‌شد، این هم راهی برای دسترسی به مخاطبان متأثر از آن پیام‌ها نبود. چون فقط تیم ترامپ و فیس‌بوک می‌دانستند مخاطبان چه کسانی بوده‌اند.باید این نکته را دانست که استفادۀ تیم ترامپ از این پست‌های تیره، مصداق آن نیست که یک ابزار ساده و بی‌گناه را شرورانه به عنوان اسلحه به کار گرفته باشند. بلکه این تیم از فیس‌بوک دقیقاً همان استفاده‌ای را کرد که فیس‌بوک برایش طراحی شده است. این کار برای تیم ترامپ کم‌هزینه بود چون پرسنل فیس‌بوک هم در دفتر نشسته بودند و یاری می‌رساندند، یعنی همان کاری که شرکت‌های فناوری برای اکثر تبلیغ‌کنندگان و کارزارهای سیاسی بزرگ انجام می‌دهند. تا وقتی که مردم تبلیغ‌ها را ببینند، چه اهمیتی دارد که آن گفتار از کجا می‌آید یا چه تأثیری دارد؟ مابقی قصه هم در قلمرو مسئولیت فیس‌بوک نمی‌گنجد.به نظر مارک زاکربرگ، مأموریت فیس‌بوک برای «متصل کردن دنیا» و «نزدیک‌تر کردن دنیا به هم» سند فضیلت مدنی اوست. او در یک ویدئوی آنلاین، با نگاهی به انتخاباتی که گذشت، در کمال افتخار گفت: «در سال ۲۰۱۶، مردم میلیاردها تعامل و بحث باز در فیس‌بوک داشتند. نامزدها، کانال‌های مستقیم برای ارتباط با ده‌ها میلیون شهروند داشتند».یک شعار رایج در صنعت فناوری، این ایده است که بیشتر شدن حرف و بیان و گفتار (مشارکت بیشتر، اتصال بیشتر)، والاترین و خالص‌ترین نیکی‌ها را شکل می‌دهد. اما یک تاریخ‌نگار می‌تواند سفسطۀ این حرف را بلافاصله تشخیص دهد. فیس‌بوک فقط ناراضیانِ دموکراسی‌دوستِ مصری و هواداران بازی ویدئویی «تمدن» را به هم متصل نمی‌کند؛ بلکه برتری‌طلبان سفیدپوست را هم گرد هم می‌آورد که اکنون گردهمایی‌های بسیار مؤثرتری راه می‌اندازند. فیس‌بوک به متصل کردن برنامه‌های راهبان رادیکال بودایی در میانمار کمک می‌کند که اکنون ابزارهای بسیار قدرتمندتری برای پخش پیام‌هایی دارند که مخاطبان را به پاک‌سازی قومی تحریک می‌کند؛ همین نیز آن بحران آوارگانی را در دنیا رقم زده است که سرعت گسترشش نظیر ندارد.آزادی بیان یک ارزش مهم دموکراتیک است، اما یگانه ارزش از این جنس نیست. در سنت لیبرال، آزادی بیان معمولاً یک حامل به حساب می‌آید، یعنی یک شرط ضروری برای دست‌یابی به ایدئال‌های اجتماعی دیگر: برای خلق مردمی مطلع؛ برای راه انداختن بحث سالم، عقلایی و آگاهانه؛ برای واداشتن افراد و نهادهای صاحب‌قدرت به پاسخ‌گویی؛ برای زنده و بانشاط نگه داشتن اجتماع‌ها. امروز شاهد آن هستیم که وقتی با آزادی بیان همچون یک هدف (نه یک وسیله) برخورد کنیم، احتمال آن هست که همۀ چیزهایی که انتظار می‌رفت از آن حاصل شود، عقیم و تحریف گردد.به منظور ایجادِ مردمی مطلع باید حداقل چند علامت به‌دردبخور برای تشخیص حقیقت از دروغ وجود داشته باشد. ترویج یک بحث سالم، عقلایی و آگاهانه در یک جامعۀ توده‌ای مستلزم سازوکارهایی است که دیدگاه‌های مغایر با هم (ترجیحاً بهترین نسخه‌های هریک) را مطرح کند. مطمئناً هیچ حوزۀ عمومی‌ای را نمی‌توان سراغ گرفت که کاملاً به این شرایط ایدئال دست یافته باشد؛ اما حداقل این ایدئال‌ها وجود دارد تا بتوان فاصله‌گرفتن از آن‌ها را تشخیص داد. در مقابل، الگوریتم‌های تعامل امروزی هیچ‌گونه ایدئالی از حوزۀ عمومی سالم ندارند.برخی دانشمندان پیش‌بینی می‌کنند که ظرف چند سال آینده، تعداد کودکانی که مشکل چاقی دارند بیشتر از کودکانی خواهد شد که با گرسنگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. چرا؟ در آن زمانه‌ای که گرسنگی و قحطی نشانۀ وضع بشری بود، میل به کالری‌های چگال و نمک کاملاً معقول بود. ما اکنون در محیط مملوّ از غذا زندگی می‌کنیم، و دفاع‌های ژنتیکی، فرهنگی یا روان‌شناختیِ ما در برابرِ این تهدیدِ دست‌نخورده و تازه علیه سلامتی‌مان، بسیار کم‌اند. به همین قیاس، اکنون که در حجم گفته‌های بی‌سابقه غرق می‌شویم، دفاع‌های معدودی هم مقابل این تهدیدهای دست‌نخورده و قدرتمند علیه ایدئال‌های بیان و گفتار دموکراتیک داریم.پای چیزهایی در میان است که ابداً کم‌اهمیت نیستند. در گذشته، چندین نسل طول می‌کشید تا پادزهرهای سیاسی، فرهنگی و نهادی در مقابل تازگی و تحول انقلاب‌های سابق در حوزۀ اطلاع‌رسانی، ایجاد شوند. اگر فیلم‌های «تولد یک ملت»۲ و «پیروزی اراده»۳ امروز اکران می‌شدند، شکست می‌خوردند؛ اما هر دوی آن‌ها زمانی عرضه شدند که صنعت فیلم در دوران نوزادی خود بود، و استفادۀ نوآورانه‌شان از این رسانه در احیای گستردۀ کوکلاکس‌کلان (مجموعه‌های نژادپرست و تندروی آمریکایی) و اوج‌گیری نازیسم نقش بازی کرد.تا همین‌جا آن‌قدر دیده‌ایم که تشخیص بدهیم آن الگوی محوری کسب‌وکاری که زیربنای پلت‌فرم‌های شرکت‌های بزرگ فناوری است (درو کردن توجه مردم با استفاده از زیرساخت گستردۀ نظارتی، برای فراهم آوردن امکان تبلیغ هدفمند و عمدتاً خودکار در مقیاس بسیار بزرگ)، با اقتدارطلبی و پروپاگاندا و اطلاع‌رسانی نادرست و قطبی‌سازی بسیار خوب جفت‌وجور می‌شود. آن پادزهرهای نهادی که بشر تاکنون برای حفاظت از خود علیه سانسور و پروپاگاندا ساخته است (قوانین، آیین‌نامه‌های اخلاقی روزنامه‌نگاری، نگهبان‌های مستقل، آموزش عمومی) همگی برای دنیایی ساخته شدند که در آن فشردن گلوی چند دروازه‌بانِ اخبار و تهدیدِ چند فرد می‌توانست راهی مؤثر برای بستن مجرای گفتار و بیان باشد. این پادزهرها دیگر کفایت نمی‌کنند.ولی مجبور هم نیستیم که تسلیم وضع موجود بشویم. فیس‌بوک فقط سیزده سال عمر دارد، توییتر یازده سال، و حتی گوگل هم بیش از نوزده سال ندارد. وقتی صنعت خودروسازی در چنین دوره‌ای از پیشرفت خود بود، هنوز کمربند ایمنی، کیسۀ هوا، کنترل‌کننده‌های آلاینده یا نقاط اجباری شکست تنۀ خودرو ایجاد نشده بودند. آن قوانین و ساختارهای انگیزه‌ساز که زیربنای سازوکار توجه و نظارت در اینترنت هستند، باید تغییر کنند. اما اگر بخواهیم انصاف را در حق فیس‌بوک و گوگل و توییتر رعایت کنیم باید گفت گرچه آن‌ها در بسیاری موارد می‌توانستند و می‌توانند بهتر از این عمل کنند، این غوغای عمومی که ادعا می‌کنند «آن‌ها» می‌خواهند مشکل را حل کنند اساساً نابجاست. راه‌حل مشکلاتِ گفتمان دیجیتال که مستلزم بده‌بستان‌های سنگین نباشد و سایر ایدئال‌ها را فدا نکند، چند تا بیشتر نیست؛ و این‌ها نیز تصمیماتی نیستند که مارک زاکربرگ بخواهد به تنهایی بگیرد. این تصمیمات عمیقاً سیاسی‌اند. در قرن بیستم، ایالات متحده قوانینی تصویب کرد که مصرف سرب در رنگ‌های نقاشی و بنزین را ممنوع می‌کرد، مشخص می‌کرد موجر باید چقدر حریم‌خصوصی به مستأجرانش بدهد، و معین می‌کرد یک شرکت تلفن چقدر می‌تواند بر مشتریانش نظارت کند. ما می‌توانیم برای نحوۀ ادارۀ نظارت دیجیتال، کانال‌دهی توجه، آزار، جمع‌آوری داده و تصمیم‌گیری الگوریتمی، تصمیم بگیریم. فقط باید بحث و گفت‌وگو را دربارۀ آن آغاز کنیم. همین الآن.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را زینب توفکچی نوشته است و در تاریخ ۱۶ ژانویه ۲۰۱۸، با عنوان «It's The (Democracy-Poisoning) Golden Age Of Free Speech» در وب‌سایت وایرد منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۷ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «عصر طلایی آزادی بیان و سکۀ از رونق افتادۀ دموکراسی» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• زینب توفکچی (Zeynep Tufekci) نویسنده و جامعه‌شناسی اهل ترکیه است که در دانشگاه کارولینای شمالی تدریس می‌کند. عمدۀ تحقیقات توفکچی بر تأثیر تکنولوژی‌های جدید بر سیاست و مسئولیت‌های شرکت‌های فناوری در این زمینه متمرکز بوده است. آخرین کتاب او توییتر و گاز اشک‌آور: قدرت و شکنندگی اعتراضات شبکه‌ای شده (Twitter and tear gas : the power and fragility of networked protest) نام دارد. می‌توانید در مطلب «آیا اعتراض فایده‌ای هم دارد؟» دربارۀ این کتاب بیشتر بخوانید.[۱] یک انجمن اینترنتی که کاربرانش با اسم‌های مستعار، پست‌های تصویری می‌گذارند. این کاربران در شوخی‌های عجیب‌وغریب، بویژه حمله به سایر وب‌سایت‌ها و کاربران اینترنت، مشهورند [مترجم].[۲] The Birth of a Nation[۳] Triumph of the Will ]]> زینب توفکچی اقتصادوجامعه Mon, 28 May 2018 04:55:31 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9002/