ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Fri, 28 Jul 2017 11:10:24 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Fri, 28 Jul 2017 11:10:24 GMT اقتصادوجامعه 60 پرونده کتاب: هتل بزرگ پرتگاه: زندگانی متفکران مکتب فرانکفورت http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6dvxgiaw.html • مکتب فرانکفورت تجسم نوعی پارادوکس استهمواره همان چیزی حامی پژوهش‌های مکتب فرانکفورت بود که متفکرانش به‌دنبال نقد آن بودنددر ۱۹۲۳ یکی از جاسوس‌های شوروی به راه‌اندازی کتابخانۀ اندیشکده‌ای جدید در فرانکفورت آلمان کمک کرد. پیدایش این اندیشکده ماجرای عجیب‌وغریبی دارد: به پژوهش مارکسیستی اختصاص داشت، بودجه‌اش را فردی سرمایه‌دار می‌داد و ساختمانش را یکی از نازی‌ها تهیه کرده بود. استورات جفریز در روایت تاریخی جدید خود از «مکتب فرانکفورت» آن را تجسم نوعی پارادوکس می‌داند. اصرار بر این نظریه، اثر جفریز را از دیگر مطالعات مربوط به این مکتب متمایز می‌کند.• چرا نقدهای فراموش‌شدۀ مکتب فرانکفورت هنوز به کارمان می‌آید؟پرولتاریا نه‌تنها طبق پیش‌بینی مارکس کاپیتالیسم را دفن نکرد، بلکه ابزار ادامۀ حیات آن شده استبیش از هفتاد سال پیش متفکران و نویسندگان مکتب فرانکفورت دربارۀ حرکت تدریجی کاپیتالیسم به‌سمت آخرالزمانِ فرهنگی هشدار دادند. آیا این اتفاق افتاده است اما ما غیرانتقادی‌تر از آن هستیم که متوجه آن شده باشیم؟ شاید اگر متفکرانِ آن روزها امروز زنده شوند، از شدتِ ناهنجاری‌هایی که در تندترین نقدهایشان هم تصورش را نمی‌کردند، سر به بیابان بگذارند. آیا نقدهای مکتب فرانکفورت در دهۀ ۱۹۳۰ می‌تواند امروز هم به کارمان بیاید؟• فرهنگ در ماهیت خود تمامیت‌خواه استگفت‌وگوی شان ایلینگ با استوارت جفریزنظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت فکر می‌کردند قرار است انقلابی سوسیالیستی در آلمان رخ بدهد، اما در عوض در دام فاشیسمِ حزب نازی افتادند. آن‌ها می‌خواستند بفهمند چطور این اتفاق ممکن شده است؟ و همین کوشش‌ها آن‌ها را به اهمیت منحصربه‌فرد «فرهنگ» رساند. فرهنگ بود که قدرتِ نقادی و مقاومت مردم را از آن‌ها می‌گرفت و آرامشان می‌کرد. حالا، با روی کار آمدنِ ترامپ، شاید موقعیت مناسبی باشد برای توجه دوباره به نقدهای فرهنگی مکتب فرانکفورت. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 28 Jul 2017 05:50:22 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.xdciw6dvxgiaw.html دست‌وپا چلفتی‌ها http://tarjomaan.com/vdcf.1dciw6dt0giaw.html آتلانتیک — ضایع‌بازی۱ یعنی وقتی دو نفر می‌خواهند بزنند قَدش ولی یکی با مشت باز و دیگری با مشت بسته این کار را می‌کند. وقتی که بن کارسون۲ نمی‌داند کِی باید از راهروی منتهی به صحنه خارج شود. یعنی زمانی که می‌خواهید دو نفر را به هم معرفی کنید ولی درمی‌یابید که نامشان را فراموش کرده‌اید. همۀ این‌ها موقعیت‌های ناجور هستند و به محض دیدن این‌گونه لحظات، ضایگی آن را حس می‌کنیم.همۀ ما چنین تجربیاتی داریم ولی به نظر می‌رسد برخی افراد همیشه مستعد این دستپاچگی هستند. تای تاشیرو، روانشناس و نویسنده، در کتاب جدیدش، که به‌درستی دست‌وپا چلفتی۳ نام دارد، به کنکاش می‌کند که چرا برخی افراد بیشتر مستعد این لحظات خجالت‌آور هستند و دراین‌باره توصیه‌هایی نیز می‌کند. به‌تازگی با تاشیرو مصاحبه‌ای داشتم که در ادامه نسخه‌ای اصلاح‌شده از آن را می‌خوانید.اولگا کازان: خودتان را هم دست‌وپا چلفتی می‌دانید؟ کمی از ضایع‌بازی‌هایی بگویید که انجام می‌دادید یا هنوز هم انجام می‌دهید.تای تاشیرو: به نظرم اگر از کسانی که در روابط اجتماعی دست‌وپا چلفتی هستند بپرسید، اکثرشان خواهند گفت از وقتی به یاد دارند اینچنین بوده‌اند. این دربارۀ من نیز صادق است. به‌گمانم در سنین پایین نامی برای آن نداریم، چنانکه اگر خوره۴ یا دست‌وپاچلفتی یا چیزهایی ازین قبیل باشیم هم خودمان آن زمان نمی‌دانیم. ولی وقتی وارد دبستان می‌شویم، و بیش از آن در دورۀ اول دبیرستان، درمی‌یابیم که درک موقعیت‌های اجتماعی برایمان دشوارتر است، یا بسیار بیش از همتایانمان دچار ناآگاهی هستیم که در موقعیت‌های اجتماعی خاص چه باید کرد. به‌نظرم دورۀ اول دبیرستان برای همه اوجِ سختی است؛ سوای اینکه دست‌وپا چلفتی باشیم یا نه.کازان: آیا از کار واقعاً ضایعی که زمانی کرده‌اید خاطرۀ ماندگاری دارید؟تاشیرو: بله. مجموعه‌ای از لحظات کاملاً نامناسب در ذهن دارم. یادم هست یازده سالم بود و در یک مسافرت خانوادگی با خاله‌زاده‌ها، دایی‌زاده‌ها، عموزاده‌ها و عمه‌زاده‌هایم بودم. در آن اقامت‌گاه کوهستانی در کلورادو دریاچه‌ای بود که قایق‌هایِ پدالی داشت. ما هم به آنجا سر می‌زدیم و به نظر خیلی جذاب و سرگرم‌کننده می‌رسید. تقریباً سی چهل‌تا بچه همه با هم برای سوار شدن قایق‌ بیرون می‌رفتند. بچه‌های فامیل گفتند «ما هم باید سوار بشویم».ما دست‌وپا چلفتی‌ها می‌خواهیم که در امور مشارکت داشته و باجنبه و مؤدب باشیم. من در آن لحظه می‌اندیشیدم: «بروم؟ نروم؟ دستِ‌آخر گفتم سوار می‌شوم. مگر چقدر می‌تواند مشکل باشد؟». سوار شدم. مسئول قایق‌ها در حال آموزش دادن بود که کلاهش حواسم را پرت کرد. کلاه تیم بیسبال لس‌آنجلس داجرز را بر سر داشت. وقتی بچه بودم علاقه‌ای عجیب به آمار ورزش بیسبال داشتم و این کلاه مرا یاد تمام اطلاعات عجیب و غریبم انداخت؛ از درصد ضربات موفق و میانگین مسافتی که بازیکنان دویده‌اند گرفته تا امتیازات کسب شده. در ذهنم غرق دریای آمار و اطلاعات شدم و از حرف‌های مسئول قایق‌ها چیزی نشنیدم.رها شدم وسط دریاچه و بار اول که کسی با قایقش به قایق من کوبید از جا پریدم. من هم خواستم به قایق او بکوبم. دسته را به چپ خم کردم. قایق دایره‌وار چرخید. ناگهان دیدم وسط دریاچه دور خودم می‌چرخم.کسی به من نخندید و مسخره‌ام نکرد ولی از آن موقعیت‌های ترس و اضطراب ناگهانی بود. وقتی در یکی از آن موقعیت‌های واقعاً دشوار قرار می‌گیریم که به‌نظر می‌رسد راه فراری نداریم، ماهیچه‌ها سفت می‌شوند، عرق می‌کنیم و قدرت تشخیص و تصمیم‌گیری ضعیف می‌شود. تقریباً پنج دقیقه وسط دریاچه دور خودم می‌چرخیدم. پدرم مجبور شد سوار یکی از آن قایق‌های بچگانه شود تا بیاید و مرا به ساحل برگرداند.از این ماجرا خوشم می‌آید زیرا مثالی کلاسیک از یک لحظۀ نامناسب است. یک تخطیِ بسیار جزئی از طریقۀ مورد قبول جامعه است.کازان: اشارۀ شما به آمار بیسبال مرا به این فکر انداخت که تفاوت میان دست‌وپا چلفتی‌ها با کسانی که آسپرگر۵ دارند یا آن‌هایی که دچار اضطراب اجتماعی۶ هستند، چیست؟تاشیرو: علائم اوتیسمی دارای توزیعی طبیعی میان عموم جمعیت هستند که منطبق با منحنی زنگوله‌ای۷ است. ولی وقتی میزان این علائم در فرد از صدک هشتاد یا هشتاد و پنجِ منحنی زنگوله‌ای فراتر می‌رود، آنجاست که پیش خود می‌گوییم «این شخص از لحاظ اجتماعی دست‌وپا چلفتی است». صدک ۹۹ جایی است که می‌توان ظن اوتیسم داشت. در مطالعات دانشگاهی به آن فنوتایپ گستردۀ اوتیسم می‌گویند.کازان: پس نوعی اوتیسمِ به‌شدت غیربالینی۸ است؟تاشیرو: دقیقاً. همان‌طور که اگر کسی خلق‌وخوی حساس و عصبی داشته باشد لزوماً به این معنی نیست که اختلال اضطراب اجتماعی دارد یا کسی که بسیار غمگین است اختلال افسردگی شدید ندارد. کسی که دست‌وپا چلفتی است لزوماً آسپرگر یا اوتیسم ندارد.کازان: برآورده کردن اکثر انتظارات اجتماعی ولی تخطی از یک یا دو مورد، نکتۀ دیگری است که به آن اشاره کردید. لطفاً توضیح دهید چرا همین یکی دو مورد تخطی منجر به موقعیتی نامناسب می‌شوند؟تاشیرو: ما انسان‌ها نسبت به تخطی از انتظارات اجتماعی بسیار تیزبین هستیم و اگر یک یا دو چیز سر جای خودش نباشد به‌خوبی می‌توانیم آن را تشخیص دهیم. به همین دلیل است که اگر تکه‌ای سبزی میان دندان‌های جلویمان گیر کند، با اینکه اتفاق برخورنده‌ای رخ نداده است، واکنش شدیدی از جانب دیگران دریافت می‌کنیم. گاهی فکر می‌کنم این نکته مانند پا گذاشتن روی انگشت طرف مقابل هنگام رقصیدن است. اگر حین اجرایی پنج دقیقه‌ای همه‌چیز را صحیح انجام داده باشید ولی فقط یک بار پا روی پای طرف بگذارید، همین نکته برجسته می‌شود و جلب توجه می‌کند.کازان: نوشته‌اید که افراد دست‌وپا چلفتی به‌شکلی متفاوت چهره‌ها را می‌خوانند. یعنی چطور؟تاشیرو: اکثر افراد هنگام برخورد و معاشرت بلافاصله به چشم طرف نگاه می‌کنند. زیرا منطقۀ چشم، با اختلافی بسیار، غنی‌ترین منطقۀ نشانه‌های اجتماعی است و می‌تواند عصاره‌ای از افکار و احساسات فرد را در اختیار بگذارد. در مطالعاتِ ردیابیِ مسیر چشم دریافته‌اند که دست‌وپا چلفتی‌ها به‌جای نگریستن به چشم معمولاً نخست به چانه یا گوش طرف مقابل نگاه می‌کنند. مشخص است که چانه و گوش نشانه‌های عاطفی زیادی را منعکس نمی‌کنند، به همین دلیل دست‌وپا چلفتی‌ها اطلاعات کمی دریافت می‌کنند و خوانشی دقیق از احساسات طرف مقابل برای آن‌ها سخت می‌شود.کازان: نمی‌دانستم دست‌پا چلفتی‌ها ممکن است به‌خاطر فقدان تماس چشمی بی‌ادب به نظر برسند. برای همین گفته‌اید که مطالعۀ آداب معاشرت برای آن‌ها امری مهم است؟تاشیرو: دست‌پا چلفتی‌ها در دریافت ظرافت‌های اجتماعی عملکرد خوبی ندارند. بسیار به آداب اجتماعی اهمیت می‌دهم ولی این‌ها خیلی هم ظریف هستند. این آداب در بسیاری مواقع غیرکلامی هستند و به‌راحتی از دیدِ به‌شدت متمرکزِ دست‌وپا چلفتی‌ها پنهان می‌مانند. به نظر من برای این افراد بسیار مفید است که آداب معاشرت را همچون زبان خارجی مطالعه کنند. این کار تمامی سرنخ‌ها و روش تشخیص آن‌ها را در اختیارشان قرار می‌دهد و موقعیت‌های اجتماعی را برای او هموارتر و روان‌تر می‌سازد.بچه که بودم، مثلاً در رستوران و سوپرمارکت، متوجه صف نمی‌شدم. رعایت نکردن صف بی‌ادبی است. صف را بهم می‌زدم چون واقعاً صف را نمی‌دیدم، نه اینکه بخواهم زودتر کارم راه بیافتد. تمام چیزی که می‌دیدم، پیشخوانی بود که آمادۀ خدمت‌رسانی است. وقتی قرار بود جایی برویم که احتمالاً صف داشت، والدینم پیشاپیش به من می‌گفتند که چشمم دنبال صف باشد.هنوز هم همین کار را انجام می‌دهم. اگر با من به فروشگاهی بیایید خنده‌تان می‌گیرد، چون وقتی وارد فروشگاه می‌شوم و می‌بینم کسی آنجا نیست باز هم خیره می‌شوم. درواقع می‌خواهم مطمئن شوم که صفی در کار نیست. اگر در رستورانی باشم و شمارۀ میز مرا در نوبت بوفه صدا بزنند، باز هم دچار اضطراب شدیدی می‌شوم که مبادا پیش از سایرین به بوفه برسم زیرا یکی از راهبردهای من این بود که صبر کنم و آخر از همه به بوفه یا پیشخوان یا هرجای دیگری برسم تا مطمئن باشم که صف را به هم نزده‌ام و وارد نوبت دیگران نشده‌ام.تا جایی که یادم هست همۀ دست‌وپا چلفتی‌های دوست‌داشتنی‌ای که تا به حال دیده‌ام، بسیار بیشتر از افراد عادی، به آمادگی برای وضعیت اجتماعی می‌اندیشند و وقت صرف می‌کنند. دربارۀ لیست مهمان‌ها تحقیق می‌کنند، اینکه چه چیزی بپوشند یا چه هدیه‌ای برای آن مراسم مناسب است و حتی شاید کمی بیش از دیگران برخی سخنان را در آیینه تمرین بکنند.کازان: پرسش آخر اینکه میل مفرط به استادی۹ چیست و دست‌پا چلفتی‌ها چطور می‌توانند از آن به نفع خودشان استفاده کنند؟تاشیرو: میل مفرط به استادی حاصل پژوهش‌ها دربارۀ استعداد است. این اصطلاح را اِلِن واینر ساخته که یکی از پژوهش‌گران پیشگام در زمینۀ استعداد است. میل مفرط به استادی یعنی کودکان بااستعداد دارای وضعیت شخصیتیِ خاصی هستند که باعث می‌شود نه تنها به یادگیری در حوزۀ مورد علاقه‌شان مشتاق باشند، بلکه می‌خواهند هرچیز ممکن را بیاموزند و به آن مسلط شوند.تماشای یک کودک بااستعداد و میل مفرط او به استادی بسیار جذاب است زیرا بسیار بیشتر از کودکان عادی سماجت به خرج می‌دهد و این کار را با طبعی روش‌مند انجام می‌دهد که این هم غیرمعمول است.دست‌وپا چلفتی‌ها معمولاً تمرکزی قوی دارند، جزئیات را با وضوحی بسیار می‌بینند و نسبت به حوزۀ مورد علاقه‌شان بسیار پرشور هستند. این موضوع در موازات میل مفرط به استادی است و با توجه به هم‌پوشانی‌ها میان بااستعدادی و خصلت‌های ناجور، می‌توان گفت پیوندی مبارک میان این دو شاخصه وجود دارد. اگر کسی در حوزه‌ای بااستعداد است و علاقۀ وسواس‌گونه و اشتیاقی چنین به آن حوزه دارد، می‌توان گفت این وضعیت یک ترکیب عالی برای کسب تخصص یا حتی ابتکارات انقلابی است.پی‌نوشت‌ها:*‌ این مطلب در تاریخ ۲۷ آپریل ۲۰۱۷ با عنوان «?Awkwardness, Why» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «دست‌وپا چلفتی‌ها» ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Awkward: به افردی می‌گویند که درک موقعیت‌های اجتماعی برایشان دشوار است، و نمی‌دانند در موقعیت‌های اجتماعی خاص چه باید کرد. این اختلال غیربالینی با ویژگی‌هایی چون شرمساری، اظطراب و دستپاچگی همراه است تا جایی که این افراد در نگاه خودشان و سایرین دست‌وپا چلفتی تلقی می‌شوند. در این متن سعی شده است مفهوم مورد نظر نویسنده دربارۀ جنبه‌های مختلف این ویژگی منتقل گردد. ازاین‌رو به سیاق متن از معادل‌های مختلفی برای کلمات awkward , awkwardness استفاده شده است [ویراستار].[۲] Ben Carson: یکی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۶ از حزب جمهوری‌خواه بود. در یکی از مناظراتی که میان نامزدهای جمهوری‌خواه برگزار شد، مجری مراسم به‌ترتیب نام نامزدها را می‌خواند و آن‌ها از پشت صحنه، با عبور از راهرویی چندمتری، وارد صحنه می‌شدند. چون تعداد نامزدها زیاد بود، مجری هم اسامی را تقریباً سریع می‌خواند و نامزدها نیز می‌بایست سریع وارد صحنه می‌شدند و با این حال باز هم میان ورود دو نامزد متوالی چند ثانیه بیشتر فاصله نبود. کارسون آنقدر آهسته وارد راهرو شد که حتی نفر بعدی هم زودتر از او به صحنه رسید. کارسون هم دست‌پاچه شد و در راهرو ماند. ترامپ هم که اوضاع را چنین دید کنار او ماند تا او بیشتر احساس خجالت نکند. در انتها مجری مجبور شد دوباره نام کارسون و ترامپ را صدا بزند تا آن‌ها وارد صحنه شوند [مترجم].[۳] Tashiro, Ty. Awkward: The Science of why We're Socially Awkward and why That's Awesome. HarperCollins, 2017.[۴] Nerd: به افرادی معمولاً کتاب‌خوان گفته می‌شود که علاقۀ شدید و حتی وسواس فکری به موضوع یا موضوعات خاصی دارند. این افراد مهارت‌های اجتماعیِ ضعیفی دارند [مترجم].[۵] Asperger: نوعی اختلال رشد عصبی است که با مشکلات بسیار در ارتباطات بین فردی و غیرکلامی همراه است. این افراد معمولاً علایق و رفتارهای وسواسی و تکراری دارند. این افراد معمولاً فقط به یک موضوع علاقه‌مند می‌شوند و مایلند همه‌چیز را در آن مورد بدانند [مترجم].[۶] Social anxiety disorder: افراد مبتلا به این اختلال در موقعیت‌های اجتماعی دچار ترس و اضطراب شدید می‌شوند.[۷] Bell curve: منحنی زنگی یا زنگوله‌ای به‌علت شکل آن به این نام خوانده می‌شود. توزیع طبیعی یا منحنی زنگوله‌ای یکی از مهم‌ترین توزیع‌ها در نظریۀ احتمالات است و بسیاری از متغیرهای طبیعی (وزن، هوش، قد و ...) از این توزیع پیروی می‌کنند. به زبان ساده یعنی مثلاً عدۀ بسیار کمی داری قدی کوتاه یا بلند (دو سر منحنی) هستند و اکثریت در محدودۀ قد معمول قرار دارند [مترجم].[۸] Subclinical: بیماری غیربالینی یعنی بیماری در بدن فرد وجود دارد ولی علایم آن پنهان و بسیار کم است تا جایی که نمی‌توان بیماری را تشخیص داد. در روانشناسی به حالتی گفته می‌شود که برخی نشانه‌ها بروز کرده‌اند ولی در حدی نیستند که بتوان آنها را به بیماری نسبت داد [مترجم].[۹] Rage to master ]]> تای تاشیرو اقتصادوجامعه Sun, 23 Jul 2017 09:46:11 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.1dciw6dt0giaw.html سرمایه‌داری به سبک اپل در برابر سرمایه‌داری به سبک گوگل http://tarjomaan.com/vdcb.wbwurhbs9iupr.html آتلانتیک — حجم زیادی از توجهات معطوف به شناسایی شرکت‌های نوپایی است که در آینده گُل خواهند کرد، اما در دهۀ اخیر یک داستان بوده که شاخص صنعت فناوری محسوب می‌شود: اوج‌گیری اپل و گوگل. از لحاظ خلق ثروت، این ماجرا بی‌نظیر است. هشت سال پیش، هیچ‌یک از این دو در زمرۀ ۱۰ شرکت پرارزش دنیا نبود، و کل ارزش بازار این دو کمتر از ۳۰۰ میلیارد دلار بود. اکنون اپل و آلفابت (شرکت مادر گوگل) در صدر شرکت‌های پرارزش دنیا نشسته‌اند و مجموع ارزش بازارشان بالغ بر ۱.۳ تریلیون دلار است. و این دو غول روزبه‌روز بیشتر در بازارهای مختلف به هم می‌خورند: از تلفن‌های هوشمند تا دستگاه‌های صوتی خانگی، و بنا به برخی گمانه‌زنی‌ها، تا خودروها.ولی توجه چندانی نثار بزرگ‌ترین تلاقی اپل و گوگل نشده است. این دو شرکت رویکردهای کاملاً متفاوتی به سهام‌داران خود و آینده‌شان دارند: یکی مایل است به تقاضاهای سرمایه‌گذاران تن دهد و دیگری قدرت را در چنگ بنیان‌گذاران و مدیران ارشد نگه می‌دارد. این دو رویکرد رقیب، فقط به تفاوت دو شرکت بسیار مهم دنیا مربوط نیست، بلکه از نکته‌ای بسیار بزرگ‌تر حکایت می‌کنند: این دو رویکرد، تجسم دو الگوی بدیل از سرمایه‌داری‌اند، و رویکردی که پیروز میدان شود آیندۀ اقتصاد را شکل خواهد داد.در بهار ۲۰۱۲، تونی ساکوناگی (تحلیل‌گر معتبر دارایی بنگاه) گزارشی منتشر کرد که به تأمل دربارۀ حرکتی رادیکال از سوی اپل می‌پرداخت. او، همراه با سایر تحلیل‌گران، مرتباً به مدیرعامل اپل تیم کوک فشار می‌آوردند تا بازگرداندن بخشی از انبوه نقدینگی اپل (که در پایان ۲۰۱۱ به ۱۰۰ میلیارد دلار می‌رسید) به سهام‌داران را مد نظر قرار دهد. کوک، و پیش از او استیو جابز، در برابر چنین فراخوان‌هایی مقاومت کرده بودند تا شرکت، به گفتۀ جابز، «ذخیره‌اش را نگه دارد» و از «فرصت‌های استراتژیک‌تر در آینده بهره ببرد.»ولی اینکه اپل حاضر به وداع با نقدینگی‌اش نبود، دلیل دیگری داشت: چون این شرکت در ۱۹۸۰ تصادفاً «مرکز بین‌المللی عملیات‌های اپل» را در ایرلند تأسیس کرده بود، بخش عمدۀ این نقدینگی در ایرلند قرار داشت. از آن زمان، عمدۀ سودی که اپل از خارج آمریکا به دست می‌آورد به آن کشور راه می‌یافت، و دست بُردن به آن نقدینگی موجب می‌شد هنگام بازگشت پول به خاک آمریکا، اپل مجبور به پرداخت مالیات سنگینی به ایالات متحده شود. لذا ساکوناگی ایدۀ جسورانۀ دیگری پیش کشید: اپل باید ۱۰۰ میلیارد دلار در ایالات متحده قرض بگیرد، و سپس در قالب سود سهام و بازخرید سهام آن را به سهام‌داران بپردازد. ماهیت نامعمول این پیشنهاد توجه کارشناسان مالی را جلب کرد و هدف مورد نظر ساکوناگی را محقق ساخت، چنان که فشارها بر کوک دوچندان شد. یک هفته بعد، اپل نرم شد و برنامه‌های خود برای آزادسازی نقدینگی از طریق سود سهام را اعلام کرد.نتایج گزارش ساکوناگی از چشم سایر بنگاه‌های سیلیکون‌ولی دور نماند، و گوگل سه هفته بعد واکنش نشان داد. در آن زمان، ساختار سهامی‌ای که شرکت هنگام تبدیل به سهامی عمومی در ۲۰۰۴ راه انداخت، شکننده شده بود. آن ترتیبات اصلی به بنیان‌گذاران گوگل اجازه می‌داد که باز هم کنترل رأی‌دهی روی شرکت را در اختیار داشته باشند، هرچند با انتشار سهام بیشتر سهم مالکیت‌شان کاهش می‌یافت. پیش‌فرض بدیهی این اقدام آن بود که این ساختار «از گوگل در برابر فشارهای بیرونی و وسوسۀ قربانی کردن فرصت‌های آتی به منظور برآورده کردن تقاضاهای کوتاه‌مدت حفاظت» خواهد کرد.در زمان اعلام اپل در مارس ۲۰۱۲، این سنگرگیری علیه نفوذ بیرونی در حال فتح بود چون بنیان‌گذاران گوگل همچنان سهام می‌فروختند و برای کارکنان هم در بسته‌های دستمزدشان سهام صادر می‌شد. چند هفته پس از آنکه اپل به سهام‌دارانش امتیاز داد، بنیان‌گذاران گوگل یک ساختار سهام جدید را اعلام کردند که باز هم مدافع همان وضعیت سابق بود: در این ساختار، قدرت رأی‌دهی سهام بنیان‌گذاران ده برابر سهام عادی بود، که تضمین می‌کرد آن‌ها تا مدت‌های مدید استراتژی شرکت را دیکته کنند و گوگل، به تعبیر بنیان‌گذارانش، «تا چندین دهه مهیای موفقیت باشد.» اتفاقی که برای گوگل و اپل در پی این رویدادها رُخ داد، ماجرای شاخص سرمایه‌داری در اوایل قرن بیست و یکم است. تصمیم اپل در ۲۰۱۱ برای آغاز پرداخت سود سهام، سهام‌داران را سیر نکرد بلکه به شورشی گسترده‌تر دامن زد. چندین صندوق پوشش ریسک خواستار پرداختی‌های بسیار بزرگ‌تر شدند، چنانکه برخی دادخواست‌هایی علیه اپل ثبت کردند و حتی پیشنهاد iPref (یک نوع جدید سهام که به اپل اجازه می‌داد نقدینگی بسیار بیشتری را آزاد کند بدون آنکه صورت‌حساب مالیاتی‌اش چندان درشت شود) را دادند. در ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴، اپل تعهد خود به توزیع نقدینگی را بیشتر هم کرد. از ۲۰۱۳ تا مارس ۲۰۱۷، این شرکت ۲۰۰ میلیارد دلار در قالب سود و بازخرید سهام آزاد کرد. بنا به آمار پایگاه داده‌های کپیتال‌آی‌کیو متعلق به شرکت تحلیل بازار اس‌اندپی، این رقم معادل بود با بیش از ۷۲ درصد جریان نقدی عملیاتی آن‌ها (یک سنجۀ مرسوم عملکرد که به جای تجمیع سود، تولید نقدینگی را می‌سنجد) در آن بازه. و برای کمک به تأمین پول این کار، اپل ۹۹ میلیارد دلار وام گرفت. رؤیای ساکوناگی محقق شده بود.گوگل در همین بازۀ زمانی چه کرد؟ گوگل هم مثل اپل، پول زیادی درمی‌آورد. در بازۀ ۲۰۱۳ تا مارس ۲۰۱۷، گوگل ۱۱۴ میلیارد دلار جریان نقدی عملیاتی تولید کرد. این شرکت چقدر پول بین سهام‌دارانش توزیع کرده است؟ در برابر نرخ ۷۲ درصدی پرداخت اپل، گوگل فقط ۶ درصد از آن پول را میان سهام‌داران پخش کرده است.مسیرهایی که اپل و گوگل پیش گرفتند، نمایندۀ دو پاسخ بدیل به یکی از پرسش‌های اساسی‌ای هستند که امروز سرمایه‌داری با آن‌ها مواجه است: شرکت‌های سهامی عام با این همه پولی که درمی‌آورند باید چه کنند؟ حتی وقتی که بنگاه‌ها سودهای سرسام‌آوری داشته‌اند، با کمبود فرصت‌های پرمنفعت جهت سرمایه‌گذاری و رشد مواجه شده‌اند و لذا مازاد نقدینگی داشته‌اند. این عدم‌توازن موجب انباشت ۲ تریلون دلار در ترازنامه‌های بنگاه‌ها شده بود. سود خلق‌شده توسط شرکت‌ها همچنان بیش از مقادیر لازم برای تأمین سرمایۀ رشدشان بود، و لذا پرسش پیش روی آن‌ها به این تبدیل شد: چه کسی تصمیم خواهد گرفت با همۀ این سودها چه کنیم، مدیران یا سرمایه‌گذاران؟ در گوگل که بنیان‌گذاران و مدیران ارشد حاکم‌اند و ساختار حکم‌رانی آن‌ها را از سرمایه‌گذاران جدا کرده است، پاسخ گزینۀ اول است. در اپل که به خاطر فقدان یک مدیر-سهام‌دار بزرگ، سرمایه‌گذاران متصدی کارند، پاسخ گزینۀ دوم است. (جهت شفاف‌سازی باید گفت که هرچند تلاش‌های قبلی اپل برای فرونشاندن دغدغه‌های سرمایه‌گذاران دیگر به درد نمی‌خورد، این شرکت هنوز می‌توانست مبالغ هنگفتی صرف تحقیق و توسعه کند.)چرا هرکدام از این شرکت‌ها رویکرد خاص خود را اتخاذ کرد؟ این دو استراتژی، بازتاب دو واکنش متفاوت به یک مسألۀ محوری در سرمایه‌داری مدرن هستند: جدایی مالکیت و کنترل. خلاصۀ کلام اینکه بر خلاف دورانی که کسب‌وکارها در مقیاس کوچک‌تری بودند، اکنون مالکان همان مدیران نیستند. و وقتی مالکان مجبور شوند ادارۀ شرکت را به مدیران برون‌سپاری کنند، به تعبیر اقتصاددانان «مشکلات رئیس-کارگزار» پیش می‌آیند: این مشکلات زمانی بروز می‌کنند که یک فرد یا گروه یا شرکت («کارگزار») می‌تواند تصمیماتی بگیرد که تأثیر مهمی بر دیگری («رئیس») دارد.تسلط بخشیدن به سرمایه‌گذاران، مثل کاری که اپل کرد، برای حل یک مشکل رئیس-کارگزار مناسب است: وادار کردن مدیران به رعایت انصاف در قبال مالکان‌شان. اپل به جای صرف پول روی محصولات ناکام (گوگل‌پلاس را یادتان هست؟) یا پروژه‌های شخصی مطلوب مدیران، باید با یک نیروی انضباط‌دهنده یعنی قدرت سرمایه‌گذاران بزرگ سر و کله بزند. سرمایه‌گذاران بزرگ می‌توانند به سرعت وارد عمل شوند تا مدیرانی را مهار کنند که در پی اهدافی‌اند که جیب خودشان را پر می‌کند، از قبیل ادغام‌های بی‌فایده، دستمزدهای مفرط مدیران ارشد یا خاصّه‌خرجی‌ها؛ که چنین اقدام‌های کنترلی برای سهام‌داران منفرد دشوار است. و بالاخره سود شرکت، حداقل روی کاغذ، متعلق به سرمایه‌گذاران است؛ پس چرا آن‌ها نباید دربارۀ نحوۀ استفاده‌اش تصمیم‌گیری کنند؟هواداران آن الگوی مدیریتی که در گوگل تجسم یافته است، نگران یک مشکل دیگر رئیس-کارگزار هستند. به جای نگرانی دربارۀ اینکه مدیران چشم بر سرمایه‌گذاران ببندند، آن‌ها دلواپس این هستند که اقدامات سرمایه‌گذاران در جهت منافع کسانی نباشد که از موفقیت درازمدت شرکت بهره‌مند می‌شوند. آن سرمایه‌گذاران حرفه‌ای هم رئیس مدیرعامل‌ها هستند و هم کارگزار بسیاری سهام‌داران دیگر. صندوق‌های پوشش ریسک که به اپل فشار آوردند، همان سرمایه‌گذارانِ «کوتاه‌مدت» و مخوفی‌اند که فقط به دستاوردهای سریع علاقه دارند و در خدمت ذی‌نفعان درازمدت‌تر خود از قبیل صندوق‌های بازنشستگی نیستند که در اصل به آن‌ها سرمایه داده‌اند. هواداران این الگو چنین استدلال می‌کنند که صندوق‌های پوشش ریسک، وقتی سرمایه‌گذاری می‌کنند، بی‌صبرند و لذا با کاهش افق زمانی عملکردها، اقتصاد را ویران می‌کنند.چه کسی درست می‌گوید؟ کدام مشکل رئیس-کارگزار، آزارنده‌تر است؟ بازده‌های شرکت در بازار سهام یک راه (البته یک راه ناکامل) برای پاسخ به این پرسش است. از زمان آغاز این تحولات، عملکرد گوگل بسیار بهتر از اپل بوده است. ولی اگر بازۀ زمانی را فقط به یک سال گذشته محدود کنیم، شاهد یک روند برعکس (یعنی عملکرد بهتر اپل) هستیم. پس سال‌ها مانده است تا بفهمیم استراتژی مالی اپل تیزبینانه‌تر بوده است یا استراتژی مالی گوگل.ولی پرسش مهم‌تر این است که این استراتژی‌ها چه تأثیری بر مردم عادی دارند؟ نظام سرمایه‌داری به دنبال اختصاص کارآمد سرمایه‌هاست، و در واقع وقتی پول صرف کاری شود که بیشترین بهره‌وری را دارد، شانس کارگران برای افزایش متوسط دستمزدشان بیشتر می‌شود. پس وضع آن‌ها در هر سیستم، تا حدی، بستگی به این دارد که چه کسی تصمیم می‌گیرد سودها کجا و چگونه سرمایه‌گذاری شوند. وقتی اختیار اختصاص دادن سودها در دست مدیران باشد، قابلیت‌ها و دانشی که طی چندین دهه در شرکت‌ها خلق شده است می‌تواند این کار را ثمربخش‌تر کند، اما انگیزه‌های بالقوه نامناسب مدیران می‌تواند ثمرۀ چنین اقدامی را کاهش دهد. وقتی اختیار اختصاص دادن سودها در دست سرمایه‌گذاران باشد، دامنۀ اختصاص این مبالغ بالقوه وسیع‌تر است که حداقل روی کاغذ به افزایش نوآوری می‌انجامد؛ ولی آن سرمایه‌گذاران هم فاقد قابلیت‌هایی‌اند که در سازمان‌ها از پیش وجود دارند و شاید افق‌های زمانی کوتاه‌مدت هم به کارشان آسیب بزند.حتی اگر مسألۀ سهم نابرابر کار و سرمایه از انباشت ثروت را هم در نظر بگیریم (که مطمئناً استراتژی‌های دیگری برای رسیدگی به این نابرابری‌ها وجود دارند)، تقسیم کارآمد مسؤولیت اختصاص سرمایه میان مدیران و سرمایه‌گذاران لازم است تا کیک اقتصادی تا حد امکان بزرگ‌تر شود. و از این جهت، هرچند الگوی گوگل مشکلات قابل توجهی دارد، این مشکلات خیلی خوب درک و فهم شده‌اند. اما در سوی دیگر، زیاده‌روی‌های الگوی اپل و استفادۀ گسترده از بازخرید سهام، با اینکه به قدر مشکلات الگوی گوگل خطرناک‌اند، به آن اندازه خوب فهمیده نشده‌اند.خُب، کدام الگوی سرمایه‌داری پیروز میدان خواهد شد؟ الگوی غالب تأمین مالی بنگاه در یک دهۀ گذشته از آنِ اپل بوده است. شرکت‌ها از طریق بازخرید سهام اقدام به توزیع نقدینگی کرده‌اند و با نرخ بالایی پول قرض گرفته‌اند تا هزینۀ این مبالغ توزیعی را تأمین کنند. با تسلیم قدرت به سرمایه‌گذاران توسط بزرگان معتبر در بازار آمریکا از قبیل شرکت‌های دیری (ساخت‌وتولید)، آی‌بی‌ام (رایانه)، اَمجِن (زیست‌فناوری) و تری‌ام (ساخت‌وتولید)، انگار شاهد آن هستیم که تملک اهرمی سهام۱ با حرکت آهسته به وقوع می‌پیوندد.شاید به زودی اهمیت این دو الگو به طرز چشم‌گیری افزایش یابد. این احتمال جدی وجود دارد که اصلاحات مالیاتی در سطح دولت فدرال، قفل از خزانۀ آن نقدینگی‌های خارجی بردارد که شرکت‌ها انباشته‌اند، و جریان پولی که پس از آن شکل می‌گیرد را باید بالاخره در اقتصاد اختصاص داد: سؤال این است که کجا و چطور؟پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۰ جولای ۲۰۱۷ با عنوان «Capitalism the Apple Way vs. Capitalism the Google Way» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «سرمایه‌داری به سبک اپل در برابر سرمایه‌داری به سبک گوگل» ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Leveraged Buyout: به تملک سهام کنترل‌کنندۀ یک شرکت از طریق سرمایۀ بیرونی گفته می‌شود [مترجم]. ]]> مهیرا دسای اقتصادوجامعه Sun, 23 Jul 2017 03:52:44 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.wbwurhbs9iupr.html عشق کوکائین است http://tarjomaan.com/vdcc.eq4a2bqpila82.html نوتیلوس — «اگر بخواهیم دربارۀ اعمالی که از عشق برخاسته‌اند بخوانیم، سراغ چه می‌رویم؟ ستون قتل روزنامه.»جرج برنارد شاوجرج برنارد شاو از قدرت عشقِ رمانتیک و دل‌بستگی آگاه بود. من ادعا می‌کنم که هر دو این‌ها اعتیادند؛ زمانی که رابطه خوب پیش می‌رود، اعتیادی فوق‌العاده، و هنگامی‌که شراکت از هم پاشیده می‌شود، اعتیادی به‌شدت منفی است. علاوه‌برآن، این اعتیادِ عاشقانه مدت‌ها قبل، زمانی‌که لوسی۱ و خویشاوندان و دوستانش حدود ۳/۲ میلیون سال قبل در چمنزارهای آفریقای شرقی پرسه می‌زدند، در فرایند تکامل ایجاد شده است.عشق رمانتیک را در نظر بگیرید. حتی یک عاشق خوشحال نیز تمام ویژگی‌های یک معتاد را از خود بروز می‌دهد. مهم‌تر از همه، مردان و زنانِ دل‌باخته مشتاقِ وصلتِ عاطفی و جسمی با محبوب خود هستند. این اشتیاق یکی از اجزای اصلی همۀ اعتیادهاست. همچنین، زمانی که عاشقان به معشوق می‌اندیشند، ناگهان احساس وجدی شدید، نوعی «مستی» به آن‌ها دست می‌دهد. همین‌طور که شیفتگیِ عاشق بیشتر می‌شود، به دنبال تعامل هرچه بیشتر با معشوق است که در ادبیات مرتبط با اعتیاد به آن «تشدید» می‌گویند. همچنین، به صورتی وسواس‌گونه به معشوق می‌اندیشند، که شکلی از تفکر ناخوانده‌ای است که در وابستگی به مخدرها نقشی اساسی دارد. افراد عاشق همچنین واقعیت را تحریف کرده، اولویت‌ها و عادات روزانه‌شان را برای سازگاری با محبوب عوض می‌کنند و اغلب دست به کارهایی نامناسب، خطرناک یا افراطی می‌زنند تا با مخاطب خاص خودشان در تماس بمانند یا تحت تأثیر قرارش دهند.حتی شخصیت فرد نیز می‌تواند تغییر کند، که به آن «اختلال عاطفی» می‌گویند. در واقع، تعداد زیادی از دل‌باخته‌ها حاضرند تا خود را فدای عزیزشان کنند، حتی برای او بمیرند. و عاشقان نیز مثل معتادانْ وقتی نمی‌توانند به موادشان برسند، هنگام دوری از معشوق، رنج می‌کشند: «اضطراب جدایی».هرچند مشکل در حقیقت از زمانی آغاز می‌شود که عاشق پس زده می‌شود. اکثر مردان و زنان رهاشده علائم شایعِ محرومیت از مواد مخدر ازجمله اعتراض، دوره‌های گریه، رخوت، اضطراب، اختلالات خواب (خوابیدنِ بیش از حد یا بسیار کم)، ازدست‌دادن اشتها یا پرخوریِ مرضی، زودرنجی و تنهایی مزمن را تجربه می‌کنند.درد عشق نیز مثل اعتیاد عود می‌کند. مدت‌ها پس از اینکه رابطه به پایان رسیده است، رویدادها، افراد، مکان‌ها، آهنگ‌ها یا سرنخ‌های بیرونی دیگری که مرتبط با شریک رهاکننده‌اند می‌توانند باعث یادآوری خاطرات شوند. همین امر محرکِ دورِ دیگری از اشتیاق، تفکر ناخوانده، تلفن‌زدن‌های اجباری، نوشتن یا سرزده‌رفتن نزد او می‌شود _همه با این امید که عشق بار دیگر شعله‌ور شود. ازآنجاکه عشق رمانتیک مرتباً با سلسله‌ای از ویژگی‌ها شناخته می‌شود که پیوندی با انواع اعتیاد دارند، روان‌شناسان متعددی به این باور رسیده‌اند که عشق رمانتیک پتانسیل تبدیل‌شدن به اعتیاد را دارد.من فکر می‌کنم عشق رمانتیک اعتیاد است؛ همان‌طور که اشاره کردم، وقتی عشق شخص دوطرفه، سالم و به‌اندازه باشد، اعتیادی مثبت است، و اگر احساسات شخص از عشق رمانتیکْ نامناسب، مسموم و یک‌طرفه باشد یا رسماً پس زده شود، می‌تواند در ابعادی فاجعه‌آمیز منفی باشد.می‌گویند آینشتاین گفته: «اگر ایده‌ای در ابتدا مضحک نباشد، امیدی به آن نیست.» تعداد کمی از دانشگاهیان و همکارانْ عشق رمانتیک را به‌عنوان یک اعتیاد در نظر می‌گیرند، زیرا معتقدند که تمامی اعتیادها آسیب‌شناختی و مخرب‌اند. بااین‌حال، اطلاعات موجود از این ایده پشتیبانی نمی‌کند. زمانی‌که دو دانشمند علوم اعصاب۲، آندریاس بارتلز و سِمیر زِکی، مغزِ شرکت‌کنندگانِ موفق در عشق را با مغز معتادان نشئه‌ای که تازه کوکائین یا مشتقاتِ تریاک تزریق کرده بودند مقایسه کردند، دیدند نواحی یکسانِ زیادی در سیستمِ پاداشیِ مغز فعال شده‌اند. علاوه‌برآن، هنگامی که همکاران من داده‌ها دربارۀ نوزده مرد و زنِ موفق در عشق را دوباره تحلیل می‌کردند، فعالیت‌هایی در هستۀ اکومبنس۳ یافتیم، ناحیه‌ای در مغز که مربوط به انواع اعتیاد _ازجمله اشتیاق برای هروئین، کوکائین، نیکوتین، الکل، آمفتامین، مشتقات تریاک، و حتی قمار و رابطۀ جنسی و غذا_ است. (این داده‌ها منتشر نشده‌اند.)مردان و زنانی که شدید و شادمانهْ عاشق‌اند به شریکشان معتادند. بنابراین، لوسی براون، همکار من که مغزها را اسکن می‌کند و دانشمند علوم اعصاب است، می‌گوید که عشق رمانتیک اعتیادی طبیعی است، «یک وضعیت تغییریافتۀ عادی» که تقریباً تمام انسان‌ها آن را تجربه می‌کنند.*****اکنون جاذبۀ رمانتیک با سلسله‌ای از ویژگی‌های روان‌شناختی، رفتاری و فیزیولوژیک شناخته می‌شود. آغازگر اصلیِ جمع‌آوری داده کتاب عشق و شیدایی۴، اثر دوروتی تِنُو۵، است، که تحلیلی موشکاف و اکنون کلاسیک از این جنون محسوب می‌شود.تنو تقریباً دویست گزاره دربارۀ عشق رمانتیک ساخت و از چهارصد زن و مرد، درون و پیرامون دانشگاه بریج‌پورتِ کانکتیکت خواست تا با «درست» و «غلط» به آن‌ها پاسخ دهند. صدها نفر دیگر نیز به نسخه‌هایِ بعدی پرسش‌نامۀ او پاسخ داده‌اند. براساس پاسخ‌ها، در کنار خاطرات نوشته‌شده و دیگر شرح‌های شخصی آن‌ها، تنو منظومه‌ای از ویژگی‌های مشترک را در وضعیت «عاشق بودن»، وضعیتی که او نام آن را «شیدایی» گذاشت، شناسایی کرد.اولین جنبۀ دراماتیکِ عشق رمانتیک آغاز آن است، آن لحظۀ آغازین که دیگری «معنایی خاص» برای شما می‌یابد. شروع می‌کنید به تمرکزِ دقیق روی شخص موردنظر؛ دانشمندان به این وضعیت «برجستگی» می‌گویند. این شخص می‌تواند دوستی قدیمی در چشم‌اندازی تازه یا شخصی کاملاً غریبه باشد. اما همان‌گونه که یکی از پاسخ‌دهندگانِ تنو گفته است، «همۀ دنیای من دگرگون شده بود. این دنیا مرکز جدیدی داشت و این مرکز جدید مِریلین بود».سپس، عشق رمانتیک برپایۀ الگوی مشخص و ویژه‌ای پرورش می‌یابد که مرحلۀ نخست آن «تفکر ناخوانده» است. افکاری دربارۀ «معشوق» ذهنتان را تسخیر می‌کنند. حرف خاصی که زده بود در گوشتان زنگ می‌زند. لبخندش را می‌بینید، سخن، لحظۀ خاص یا متلکی را به یاد می‌آورید و از آن لذت می‌برید. کنجکاو می‌شوید بدانید که عزیزِ دلتان دربارۀ کتابی که می‌خوانید یا فیلمی که به‌تازگی دیده‌اید یا مشکلی که سر کار با آن روبه‌رو هستید چه نظری دارد. و هر بخش ناچیزی از زمانی که دو نفری با هم گذرانده‌اید وزن یافته و ارزش مرور پیدا می‌کند.در ابتدا این خیال‌پردازی‌های ناخوانده ممکن است بدون قاعده پدیدار شوند، اما تعداد پرشماری گفته‌اند که زمانی که شیفتگی افزایش می‌یابد، از ۸۵ تا تقریباً صد درصد شب و روز خود را، در وضعیت توجهِ پایدارِ ذهنی، صرف پرستش آن شخص یگانه کرده‌اند. در واقع، در کنار این علاقۀ شدید، افراد عاشقْ مقداری از توانایی‌شان برای تمرکز بر سایر امور مانند وظایف روزانه، کار و تحصیل را از دست می‌دهند؛ حواسشان به‌سادگی پرت می‌شود. همچنین، طی فرایندی موسوم به «تبلوریافتگی»، شروع می‌کنند به تمرکز بر روی پیش‌پاافتاده‌ترین جنبه‌های شخص موردعلاقه و بزرگ‌نمایی این خصایص. تفاوت تبلوریافتگی با آرمانی‌کردن در این است که طی آن شخصِ شیدا در حقیقت متوجه ضعف‌های بُت خود هست. در واقع، اکثر شرکت‌کنندگان در پژوهش تنو می‌توانستند نقایص معشوقشان را ذکر کنند. اما به‌سادگی این عیوب را رد کرده یا خود را قانع کرده‌اند که این کاستی‌ها بی‌همتا و جذاب‌اند. به قول چاسر۶ «عشق کور است».در خیال‌بافی‌های پاسخ‌دهندگانِ دلدادۀ تنو، سه احساس غالب از همه مهم‌تر بودند: اشتیاق، امید و عدم‌قطعیت. اگر دلدار کوچک‌ترین واکنش مثبتی بروز می‌داد، شریک دلداده این بخش‌های ارزشمند را روزها در خیالات خود بازبینی می‌کرد. اما در عوض، اگر قدم‌های اولیه به‌سوی او با بی‌لطفی رد می‌شدند، عدم‌قطعیت ممکن بود به درماندگی و بی‌میلی (با نام فقدان لذت۷) تبدیل شود. عاشق رفتاری بی‌قرار در پیش گرفته و آن‌قدر در بحر تفکر فرومی‌رفت تا بتواند علت این شکست را توضیح داده و جست‌وجو را تجدید کند. فلاکت و موانع اجتماعیْ فتنه‌انگیزهای کلیدی‌اند؛ این‌ها شور رمانتیک و اشتیاق را افزون می‌کنند _پدیده‌ای که من نامش را «جاذبۀ استیصال» گذاشته‌ام.و شالودۀ تمام این اضطراب و سرخوشیْ ترسی بی‌امان است. یک راننده‌کامیون ۲۸ساله آنچه را اکثر پاسخ‌دهندگان احساس می‌کردند چنین جمع‌بندی کرد: «دیوانه‌وار مضطرب می‌شدم. شبیهِ چیزی بود که شما بهش می‌گید ترس از صحنه، همین رفتن جلوی یه سری مخاطب. وقتی می‌خواستم زنگ در رو بزنم، دستم می‌لرزید. وقتی بهش تلفن می‌زدم، انگار می‌تونستم نبضِ توی شقیقه‌م رو بلندتر از صدای بوق تلفن بشنوم.»انرژی زیاد (شیدایی خفیف)۸ یکی دیگر از ویژگی‌های اصلی عشق رمانتیک است. عاشقانِ دل‌باخته اطلاع داده‌اند که دچار لرز، رنگ‌پریدگی، برافروختگی، ضعف عمومی، احساسات شدیدِ ناخوشایندی و بیان الکن، و نیز یک یا چند واکنش از طرف دستگاه اعصاب سمپاتیک ازجمله عرق‌ریزی، دل‌شوره، تپش قلب و دشواری در تغذیه و خواب شده‌اند. برخی حتی فقدان بنیادی‌ترین توانایی‌ها و مهارت‌های خود را نیز احساس کرده‌اند.استاندال، رمان‌نویس فرانسوی قرن ۱۹، این احساس را به نحوی بی‌نقص وصف کرده است. او، که پیاده‌روی‌های عصرگاهی با دلبرش را به یاد می‌آورد، نوشت: «هر گاه بازویم را به لئونور می‌دادم، احساس می‌کردم که دارم می‌خورم زمین و باید فکر می‌کردم که چطور باید قدم برداشت.» از دیگر احساسات اصلی در شور رمانتیک می‌توان از خجالتی‌بودن، انتظار، ترس از پس‌زدگی، آرزوی احساس متقابل و انگیزه‌ای نیرومند برای تصاحب این فرد خاص نام برد. همچنین عشاق به‌راحتی حسادت می‌کنند. برخی حتی برای محافظت از رابطۀ نوپا ممکن است دست به اعمالی افراطی بزنند که بین رفتارشناسانِ حیوانی با عنوان «پاییدن جفت» شناخته می‌شود.شرکت‌کنندگان در پژوهش تنو، ورای همۀ این‌ها، احساس درماندگی را ذکر کردند، احساسی که می‌گفت این شیفتگی غیرمنطقی، غیرارادی، برنامه‌ریزی‌نشده و مهارنشدنی است. یک مدیر تجاری در دهۀ ششم زندگی، دربارۀ زنی که در محل کار خاطرخواهش شده بود، چنین نوشت: «دارم به این نتیجه می‌رسم که جاذبۀ امیلی برایم کُنشی زیست‌شناختی و غریزه‌مانند است که تحت کنترل ارادی یا منطقی نیست. ... این جاذبه مرا هدایت می‌کند. نومیدانه می‌کوشم تا برایش دلیل بیاورم، تأثیرش را محدود یا به‌سوی دیگری (مثلاً رابطۀ جنسی) هدایتش کنم، کتمانش کنم، از آن لذت ببرم، و بله، لعنت به آن، کاری کنم که امیلی پاسخی به من بدهد! حتی با اینکه می‌دانم امیلی و من هیچ شانسی برای داشتن زندگیِ مشترک نداریم، فکر و ذکر او برایم وسواس شده است.»انگار عشق رمانتیک شنلی دوخته‌شده از احساسات شدید است که مثلِ ترنی هوایی، بالا و پایین می‌شود و فقط دور محورِ شخصی واحد می‌چرخد؛ کسی که هوس‌هایش برایمان در حکم دستور است و اغلب موجب خُسران آنچه داریم، مثل شغل، خانواده و دوستان، می‌شود. این موزاییک افکار، احساسات و انگیزش‌های غیرارادی فقط تا حدودی مربوط به رابطۀ جنسی است. عاشقان دل‌باختۀ تنو مشتاق رابطۀ جنسی با معشوقشان بودند، اما اشتیاقی بسیار عمیق‌تر بر شهوتشان سایه افکنده بود. آن‌ها می‌خواستند که محبوب به آن‌ها تلفن کند، برایشان نامه بنویسد، آن‌ها را به بیرون‌رفتن دعوت کند و، از همه مهم‌تر، شور و شوقشان را تلافی کند. برای زنان و مردان دل‌باخته، وصلت عاطفی بر میل جنسی غلبه می‌کند. در واقع، ۹۵ درصد پاسخ‌دهندگانِ زن در پژوهش تنو و ۹۱ درصد مردان عبارت «بهترین چیز دربارۀ عشقْ رابطۀ جنسی است» را رد کرده‌اند.علاوه‌براین، این احساسات ممکن است در هر سن فوران کنند. این نکته را زمانی کشف کردم که پرسش‌نامۀ خودم دربارۀ عشق رمانتیک را تهیه کردم و از ۴۳۷ آمریکایی و ۴۰۲ ژاپنی داده جمع‌آوری کردم. در ۸۲ درصد پرسش‌ها، افراد بالای ۴۵ سال و زیر ۲۵ سال تفاوت آماری معناداری نشان ندادند. احساسات شدید عشق رمانتیک عموماً برای اولین‌بار حول‌وحوش سن بلوغ پدیدار می‌شوند. اما حتی کودکان خردسال نیز ممکن است عشق نونهالی یا «خاطرخواهی» را تجربه کنند.جوان‌ترین فرد عاشقی که تابه‌حال دیده‌ام یک پسربچۀ دوسال‌ونیمه بود. هر زمان که دخترکوچولوی مشخصی برای بازی به خانه‌شان می‌آمد، فقط کنارش می‌نشست و موهایش را نوازش می‌کرد؛ بعد از اینکه دختر از او جدا می‌شد، حدود دو ساعت افسرده می‌شد. دخترک برایش خاص بود و پسرک شیفتۀ او.*****در سال ۱۹۹۶، پروژه‌ای را برای ثبت رخدادهای مغزی، هنگامی که یک دل نه صد دل عاشق می‌شویم، شروع کردم. ابتدا برای این آزمایش برنامه‌ریزی کردم. قرار شد که از فعالیت مغزی شرکت‌کنندگان عاشق (با استفاده از تصویرسازی تشدید مغناطیسی کارکردی یا اف.ام.آر.آی)، در حال انجام دو کار مجزا، داده جمع‌آوری کنم. این دو کار یکی خیره‌شدن به عکس معشوق و دیگری نگریستن به عکس شخصی بود که هیچ احساس مثبت یا منفی‌ای در آن‌ها برنمی‌انگیخت. بین دیدن عکس‌های مثبت و خنثی، کار دیگری برای پرت‌شدن حواسشان انجام می‌دادیم. در این مورد، عدد بزرگی را روی پرده می‌انداختم (مثلاً ۶۱۳۷) و از شرکت‌کنندگان می‌خواستم در ذهنشان هفت‌تا هفت‌تا از این عدد کم کنند. امیدوار بودم که این کار ذهن آن‌ها را از احساسات قوی و شدید، بین قرارگرفتن در معرض معشوق و محرک خنثی، خالی کند. سپس، فعالیت مغزی‌ای را که تحت هر سۀ این شرایط رخ داده بود با هم مقایسه می‌کردم.فرضیه‌ام چه بود؟ از همه مهم‌تر، ظنِ من این بود که سطح فعالیت بالاتری را در شبکه‌های مغزی دوپامین، که محرکی طبیعی است، خواهم یافت، زیرا کارکرد این سیستم مغزیْ تولید انرژی، سرخوشی، اشتیاق، تمرکز و انگیزه است که از ویژگی‌های اساسی عشق رمانتیک‌اند. همچنین، فرض کردم که یک مادۀ شیمیاییِ عصبیِ مرتبط، یعنی نورپینفرین، نیز ممکن است به این جنون کمک کند، زیرا این پیام‌رسان عصبی، در کنار تولیدِ تمرکز و انگیزه، بعضی از واکنش‌های جسمانیِ عشق رمانتیک ازجمله دل‌شوره، لرزش زانوان و خشکی دهان را نیز به وجود می‌آورد. همچنین، فکر کردم که سطح پایین سروتونین موجب ظهور افکار ناخوانده و وسواسیِ عشق رمانتیک می‌شود. در نهایت، انتظارم این بود که امکان دارد تعداد زیادی از سیستم‌های مربوط به مواد شیمیایی عصبیِ دیگر نیز درگیر باشند و در کنار هم دامنۀ احساسات، انگیزش‌ها، ادراکات و رفتارهای شایعْ در عشق رمانتیک را تولید کنند. اما شرط‌بندی اصلی‌ام روی دوپامین بود.سپس، با لوسی براون، آرت آرونِ روان‌شناس و دیگران، هفده عاشق جدید را در دستگاه اسکن مغزی گذاشتم: ده زن و هفت مرد، که عشق موفق و دیوانه‌واری برای مدت‌زمان میانگین ۷.۴ ماه داشته‌اند. هرگز لحظه‌ای که برای اولین‌بار نتایج را دیدم فراموش نمی‌کنم. در آزمایشگاه تاریک‌شده‌ای در کالج پزشکی آلبرت آینشتاین ایستاده بودم. دلم می‌خواست به هوا بپرم. جلوی چشمانم اسکن‌هایی بودند که لکه‌های فعالیتی را در ناحیۀ کلاهکی-بطنی۹ یا وی.تی.اِی نشان می‌دادند که کارخانۀ کوچکی در نزدیکی مرکز مغز است که دوپامین تولید می‌کند و این محرکِ طبیعی را به قسمت‌های زیادی از مغز می‌فرستد. فعالیت‌هایی را نیز در بسیاری از دیگر نواحی مغز یافتیم، اما وی.تی.اِی اهمیتِ خاصی داشت. این کارخانه قسمتی از سیستم پاداشی مغز است، یعنی شبکه‌ای مغزی که موجب خواستن، جست‌وجو، اشتیاق، انرژی، تمرکز و انگیزه می‌شود. تعجبی ندارد که عشاق می‌توانند تمام شب را بیدار مانده و به گفت‌وگو و ناز و نوزاش بپردازند. جای تعجب نیست که چنین فراموش‌کار، هیجان‌زده، خوش‌بین، خوش‌مشرب و سرشار از زندگی‌اند. آن‌ها نشئۀ «اسپید»۱۰ طبیعی‌اند. و قدرت این شور در زنان و مردان برابر است. تنو دربارۀ بیش از هشتصد پاسخ‌دهنده‌اش نوشته بود که زنان و مردان این شور شدید را «به نسبت‌های تقریباً برابر» تجربه کرده‌اند. حال من و همکارانم این را تأیید کرده بودیم. در پژوهش اف.ام.آر.آیِ ما از عاشقان جوانِ شاد، مردان همان سطحی از فعالیت را در وی.تی.اِی و دیگر مسیرهای عصبی مرتبط با عشق رمانتیک نشان داده بودند که زنان. علاوه‌برآن، زمانی که همکاران من این آزمایش اسکن مغزی را دوباره در چین انجام دادند، شرکت‌کنندگان چینی آن‌ها نیز همان‌قدر فعالیت در وی.تی.اِی و دیگر مسیرهای دوپامین، یعنی مسیرهای مواد شیمیایی عصبی مربوط به خواستن، نشان داده بودند. تقریباً همه روی این کرۀ خاکی این شور را احساس می‌کنند.در واقع، ازآن‌رو که وی.تی.اِی در نزدیکی نواحیِ بدویِ مغز واقع شده که با تشنگی و گرسنگی مرتبط‌اند، من به این دریافت رسیدم که عشق رمانتیک یکی از غرایز بنیادین انسانی است. براون، همکار اسکن‌کنندۀ مغز من، نیز با گفتن اینکه عشق رمانتیک یکی از سازوکارهای بقاست، همان‌قدر مهم که اشتیاق برای نوشیدن آب، به این چشم‌انداز افزود. این غریزه، این سازوکار بقا نیز یک اعتیاد است.ازاین‌گذشته، ما تنها موجوداتی نیستیم که سازوکار شیمیایی عشق را به ارث برده‌ایم. زمانی که یک وُلِ۱۱ دشتِ ماده شروع می‌کند به اظهار جاذبه به وُل نر، افزایشی پنجاه‌درصدی را در سطح فعالیت دوپامین در بخش‌های این سیستم پاداشی تجربه می‌کند. همچنین، افزایش سطح دوپامین در مغز با جاذبۀ جفت در گوسفند ماده نیز مربوط شده است. بنابراین، چنین سازوکار عصبی‌ای برای جاذبه لابد در گونه‌های پرشمارِ پرندگان و پستانداران تکامل یافته است: این امر افراد این گونه‌ها را قادر می‌سازد تا با ترجیح‌دادن و تمرکزکردن بر شرکای جفت‌گیری خاص، زمان و انرژی ارزشمند دوره‌های جفت‌یابی را حفظ کنند، هرچند در بسیاری از گونه‌ها این جاذبه کوتاه‌مدت است و ممکن است تنها چند دقیقه، ساعت، روز یا هفته دوام داشته باشد. در انسان‌ها اما عشق رمانتیکِ شدید و در مراحل آغازین می‌تواند بسیار بیشتر بپاید.اما همیشه اختلافاتی در این تجربه وجود دارد. فعالیت‌های پایه‌ای دوپامین (در کنار نورپینفرین و سروتونین) در افراد متفاوت است و به‌صورت بالقوه بر روی گرایش انسان به عاشق‌شدن و عاشق‌ماندن اثر می‌گذارد. اما دیگر سیستم‌های مغزی نیز می‌توانند روی عشق تأثیر بگذارند. برای مثال، بعضی از افرادی که اعلام کرده‌اند هرگز عشق رمانتیک را احساس ‌نکرده‌اند از کم‌کاری غدۀ هیپوفیز۱۲ رنج می‌برند، بیماری نادری که در آن کژکاری‌های غدۀ هیپوفیز موجب مشکلات هورمونی و «کورْعشقی»۱۳ می‌شود. این زنان و مردان زندگی‌هایی عادی دارند؛ برخی از آن‌ها برای داشتن همدم ازدواج می‌کنند، اما آن خلسه و دل‌شکستگی برای آن‌ها افسانه‌ای بیش نیست، به‌اضافۀ اینکه اسکیزوفرنی و بیماری پارکینسون و برخی امراض دیگرْ مسیرهای دوپامین را تغییر می‌دهند.*****مانند هر اعتیاد دیگری، عشق رمانتیک نیز می‌تواند در زندگی‌مان خرابی به بار آورد، به‌خصوص اگر طرفِ رهاشده خودمان باشیم.من و همکارانم برای اینکه دربارۀ سیستم‌های عصبی مرتبط با پس‌زدگی در عشق چیزهای بیشتری بفهمیم، از اف.ام.آر.آی برای مطالعۀ ده زن و پنج مرد که به‌تازگی ترک شده بودند استفاده کردیم. میانگین مدت طی‌شده از اولین پس‌زدگی ۶۳ روز بود. همۀ شرکت‌کنندگان در مقیاس عشق شورانگیز، پرسش‌نامۀ خودگزارشی‌ای که شدت احساسات رمانتیک را اندازه می‌گیرد، نمرۀ بالایی کسب کرده بودند. همۀ آن‌ها گفتند که بیش از ۸۵ درصد ساعات بیداری‌شان را به فکرکردن دربارۀ شخصی که آن‌ها را پس زده می‌گذراندند. همۀ آن‌ها آرزومند بازگشت شریکی بودند که ترکشان کرده بود.نتایج شگفت‌آور بودند. فعال‌شدن‌های مغزی در چندین ناحیۀ سیستم پاداشی رخ دادند. از جملۀ آن‌ها می‌توان این مناطق را ذکر کرد: وی.تی.اِی که مرتبط با احساسات عشق رمانتیک شدید است؛ پالیدوم بطنی که مربوط به احساسات دل‌بستگی عمیق است؛ قشر اینسولار و کمربند قدامی که مرتبط با دردهای فیزیکی، اضطراب و پریشانیِ حاصل از درد فیزیکی است؛ و هستۀ اکومبنس و قشر اُربیتوفرانتال/پری‌فرانتال، ناحیه‌هایی در مغز که در ارتباط با برآورد برد و باختِ شخص، و همچنین اشتیاق و اعتیادند.مهم‌تر از همه برای داستان ما این است که فعالیت در تعدادی از این نواحی مغز با اشتیاق معتادان کوکائین و دیگر مواد مخدر هم‌بسته بوده است. به‌طور خلاصه، همان‌طور که داده‌های اسکن مغزیِ ما نشان می‌دهند، این عاشقانِ مهجور کماکان مجنون‌وار و عمیقاً دل‌بستۀ شرکای رهاکنندۀ خود هستند. آن‌ها دچار درد جسمی و روانی‌اند. همچون موشی که روی تردمیل می‌دود، وسواس‌گونه آنچه را از دست داده‌اند نشخوار می‌کنند و در اشتیاق وصال مجدد با محبوب بی‌وفایشان می‌سوزند؛ این یعنی اعتیاد.تعداد کمی از ما از عشق جان سالم به در می‌بریم. در یک اجتماع دانشگاهی در آمریکا، ۹۳ درصد افراد از هر دو جنس گزارش کرده بودند که با تحقیر از جانب شخصی که با شوق‌وذوق عاشقش بوده‌اند رد شده‌اند، درحالی‌که ۹۵ درصد گزارش کرده‌اند که فردی را که عمیقاً عاشقشان بوده است پس زده‌اند؛ و این تنها می‌تواند نخستین حرمان باشد. بسیاری از آن‌ها در زندگی آینده نیز ممکن است رها شوند.این خط‌سیر رهاشدگی و بهبودی از یک الگو پیروی می‌کند. طی نخستین مرحله، یعنی مرحلۀ اعتراض، عاشقِ تنهاگذاشته‌شده به گونه‌ای وسواسی می‌کوشد تا محبت شریک رهاکننده را بازیابد. زمانی که تسلیم/یأس مستقر می‌شود، عاشق دست از امید کشیده و به ورطۀ افسردگی می‌لغزد. هر دو این‌ها با سیستم دوپامین در مغز مربوط‌اند. و من گمان می‌کنم که مدت‌ها پیش، همان زمان که لوسی عشق می‌ورزیده، یا شاید حتی عزیزی را از دست داده بوده، هر دو این‌ها عمیقاً در مغز انسان‌تباران جای گرفته بوده‌اند.«هرچه امیدم کمتر، عشقم به او بیشتر.» بیش از دوهزار سال پیش تِرِنس، شاعر رومی، این تجربه را به‌خوبی بیان کرده است. زمانی که عشاق بر سر راه احساساتِ رمانتیک خود موانعی می‌یابند، شوقشان تشدید می‌شود. من این را جاذبۀ استیصال می‌نامم. فلاکت بر احساساتِ عشق رمانتیک می‌افزاید. این پدیده ریشه در مغز دارد. زمانی که دریافت یک پاداش به تأخیر می‌افتد، عصب‌های سیستم دوپامینِ مغز به فعالیتشان ادامه می‌دهند و باعث پایداری احساس شدید عشق رمانتیک در فرد می‌شوند. اینجاست که اعتیاد استقرار یافته است.استرس موجب افزایش واکنش دوپامین می‌شود. وقتی پستانداران برای اولین‌بار استرس شدید را تجربه می‌کنند، در میان واکنش‌های جسمی آن‌ها افزایشی در فعالیت دوپامین و نورپینفرین مرکزی و نیز کاهشی در سروتونین مرکزی وجود دارد که با عنوان «واکنش استرس» شناخته می‌شود. همچنین، ممکن است عشاق پس‌زده دچار استیصال-خشونت یا آنچه روان‌شناسان «خشمِ رهاشدگی» می‌نامند بشوند. حتی زمانی که یک شریک پس‌زننده با مهربانی جدا می‌شود و از سر لطف، مسئولیت‌هایش به‌عنوان دوست یا والدِ مشترک را به جا می‌آورد، بسیاری از افراد ترک‌شده میان دل‌شکستگی و خشم شدید _که واکنش‌هایی با هم‌بستگیِ عصبی‌اند_ در نوسان‌اند.سیستم اصلی خشمْ ارتباطی نزدیک با مراکزی در قشر پری‌فرانتال دارد که پاداش‌ها را پیش‌بینی می‌کند. بنابراین، هنگامی که شخص آغاز به تشخیص این نکته می‌کند که پاداشی که در انتظارش بوده به مخاطره افتاده یا حتی حصول‌ناپذیر شده است، این نواحی در قشر پری‌فرانتال، آمیگدال را تحریک کرده و خشم را ایجاد می‌کنند. خشمْ خصوصیتی است که باعث استرس قلب، افزایش فشار خون و سرکوبِ سیستم ایمنی می‌شود. واکنشِ خشم در قبال انتظاراتِ برآورده‌نشده در دیگر پستانداران نیز به‌خوبی شناخته‌شده است. مثلاً، گربه‌ای که نوازش می‌شود از سر رضایت خرخر می‌کند. اگر این تحریک خوشایند از او دریغ شود، گاهی گاز می‌گیرد.در واقع، شور رمانتیک و خشمِ رهاشدگی مشترکات زیادی با هم دارند. هر دوِ آن‌ها با برانگیختگی جسمی و ذهنی مربوط‌اند؛ هر دو موجب تفکر وسواسی، توجه متمرکز، انگیزه و رفتارهای هدف‌محور می‌شوند؛ و هر دو موجب آرزوی شدید، خواه برای وصلت با یا انتقام‌گرفتن از شریک رهاکننده، می‌گردند. ازاین‌گذشته، احساسات عشق رمانتیک و خشم می‌توانند در کنار هم عمل کنند. بروس اِلیس و نیل مالاموت، در مطالعه‌ای دربارۀ ۱۲۴ زوجِ دررابطه، گزارش کردند که عشق رمانتیک و «عصبانیت/ناراحتی» به اطلاعات متفاوتی واکنش نشان می‌دهند. سطح عصبانیت/ناراحتیِ عاشق، در واکنش به رویدادهایی مثل خیانتِ زوج یا فقدان تعهد عاطفی یا پس‌زدگی که به اهداف او آسیب می‌رساند، میان این دو نوسانِ افقی دارد. احساسات مربوط به عشق رمانتیک فرد عاشق در واکنش به رویدادهایی مثل حمایتِ اجتماعیِ مشهودِ شریکش از او طی بیرون‌رفتن‌ها با خویشاوندان و دوستان، یا اظهار مستقیم عشق و وفاداری، که اهدافش را به پیش می‌برند، نوسان عمودی دارد.عشق رمانتیک و عصبانیت/ناراحتی می‌توانند هم‌زمان فعالیت کرده و بر شدت اعتیادِ پس‌زدگی بیفزایند. ما باید این واکنش اعتراضی را به ارث برده باشیم، زیرا ریشه در سازوکاری بنیادین در پستانداران دارد که به‌محض گسستنِ هر دل‌بستگی اجتماعی به وجود می‌آید.توله‌سگی را در نظر بگیرید. وقتی او را از مادرش جدا کرده و به‌تنهایی در آشپزخانه می‌گذاریم، بلافاصله شروع به قدم زدن کرده، دیوانه‌وار به سمت در پریده و در اعتراض، پارس و ناله می‌کند. بچه‌موش‌های منزوی‌شده نیز گریه‌های فراصوتی بی‌وقفه از خود ساطع می‌کنند؛ ازآنجاکه برانگیختگی ذهنی‌شان بسیار شدید است، به‌سختی می‌توانند بخوابند. مقصود از این اعتراضْ افزایشِ هشیاری و تحریک موجودی رهاشده به اعتراض، جست‌وجو و کمک‌خواهی است. اعتراض، واکنش استرس، جاذبۀ استیصال، خشم رهاشدگی، اشتیاق و نشانه‌های محرومیت همگی نقشی در وقوع جرایم مرتبط با شورِ عشق در جهان ایفا می‌کنند.عشق رمانتیک نیز مانند همۀ اعتیادها می‌تواند به خشونت منتهی شود. هرچند در نهایت، عاشقِ رهاشده دست‌ها را بالا می‌برد. دست از تعقیب معشوق کشیده و وارد دومین فاز عمومیِ پس‌زدگی رمانتیک، یعنی تسلیم/یأس، می‌شود. طی این مرحله، شخص رهاشده دچار احساسات رخوت، دلسردی، مالیخولیا و افسردگی می‌شود که به واکنش یأس مشهور است. در مطالعه‌ای بر روی ۱۱۴ زن و مرد که طی هشت هفتۀ قبل از آن توسط شریکشان پس زده شده بودند، مشاهده شد که چهل درصد از آن‌ها دچار افسردگیِ بالینیِ مشهود و سنجش‌پذیر شده‌اند. حتی برخی از عشاق دل‌شکسته براثر سکته‌های قلبی یا مغزی ناشی از افسردگی‌شان می‌میرند. دیگرانی نیز اقدام به خودکشی می‌کنند.مسلماً اکثر عاشقانِ پس‌زده این اندوه را در دورۀ اعتراض نیز احساس می‌کنند، اما احتمال تشدید آن زمانی که تمام امیدها نقش‌برآب می‌شود هست. این یأس با چندین شبکه در مغز مرتبط شده است. باوجوداین، باز هم احتمال درگیریِ مدارهای دوپامین بیشتر است. زمانی که عاشق پس‌زده به این باور می‌رسد که هرگز پاداشی در کار نخواهد بود، سلول‌های مولد دوپامین در سیستم پاداش مغز فعالیتشان را کاهش داده و موجب بروز رخوت، دلسردی و افسردگی می‌شوند. استرس کوتاه‌مدت باعث افزایش تولید دوپامین و نورپینفرین می‌شود. استرس درازمدت فعالیت این موادِ شیمیاییِ عصبیِ را سرکوب کرده و در عوض، موجب افسردگی می‌گردد.*****بسیاری از متخصصینْ اعتیاد را به‌عنوان اختلالی آسیب‌شناختی و مسئله‌زا تعریف می‌کنند. و ازآن‌رو که عشق رمانتیک در اکثر شرایط تجربه‌ای مثبت است (یعنی مخرب نیست)، پژوهشگران عمدتاً تمایلی به دسته‌بندی‌کردن عشق رمانتیک به‌عنوان اعتیاد ندارند. اما اعتیاد به عشق از جنبۀ الگوهای رفتاری و سازوکارهای مغزی به‌اندازۀ سایر اعتیادها واقعی است. حتی زمانی که عشق رمانتیک مخرب نیست، با اشتیاق و اضطراب شدید مرتبط است و می‌تواند عاشق را وادار کند تا باورها، گفته‌ها یا رفتارهای خطرناک و نامناسبی داشته باشد. علاوه‌برآن، تمام اشکال سوءاستفاده از مواد ازجمله الکل، مشتقات تریاک، کوکائین، آمفتامین، حشیش و تنباکو (و نیز اعتیادهای فارغ از مواد، همچون اعتیاد به غذا، قمار و رابطۀ جنسی) مسیرهای پاداشی را فعال می‌کنند که عیناً در زنان و مردان موفق در عشق یا آن‌هایی که در عشق شکست خورده‌اند فعال شده‌اند.ولی برخلاف سایر اعتیادها که تنها درصدی از جمعیت را مبتلا می‌کنند، احتمال آن هست که تقریباً همۀ انسان‌ها در طول زندگی‌شان دچار شکلی از اعتیاد به عشق شوند. داده‌های جدید می‌گویند با عشق رمانتیک نیز باید به‌مثابۀ یک اعتیاد برخورد شود، حتی اگر در دسته‌بندی‌های تشخیصِ پزشکیِ رسمیْ اعتیاد نباشد.به نظر می‌رسد حیوانِ انسانی با موجی از احساسات هدایت می‌شود که جزر و مد آن براساس کوبشی درونی است، ریتمی که زمانی پدیدار شد که نیاکان ما برای اولین‌بار از درخت‌های آفریقا پایین آمده و ضرب‌آهنگی برای روابط خود آفریدند که همگام با چرخۀ فرزندآوری طبیعی‌شان بود: بین سه تا چهار سال. شاید سیستم‌های مغزی مرتبط با دوپامین، وازوپرسین، اُکسی‌توسین و دیگر موادِ شیمیاییِ عصبیْ این ریتم را رهبری می‌کنند. زمانی که عاشق می‌شوید اوج می‌گیرند، وقتی احساس دل‌بستگیِ عمیق و وصلت شدید می‌کنید تغییر می‌کنند و نهایتاً، حساسیت‌زدایی یا دچار استفادۀ بیش از حد می‌شوند؛ مورد آخر منجر به بی‌تفاوتی و ملالی می‌شود که به‌آرامی عشق شما را از بین برده و به جدایی می‌کشاند: تنگنایی که می‌تواند موجب خانمان‌سوزترین اعتیاد شود: اعتیاد به یک جفت.اطلاعات کتاب‌شناختی:Fisher, Helen. Anatomy of Love: A Natural History of Mating, Marriage, and Why We Stray (Completely Revised and Updated with a New Introduction). WW Norton & Company, 2016پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۹ فوریه ۲۰۱۷ با عنوان «Love Is Like Cocaine» در وب‌سایت نوتیلوس منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «عشق کوکائین است» در سومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی به چاپ رسیده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** هلن فیشر (Helen Fisher) در دانشگاه ایندیانا انسان‌شناسی تدریس می‌کند. حیطۀ پژوهشی او مطالعات رفتاری و انسان‌شناسی زیستی است. فیشر متخصص «استراتژی‌های تولیدمثل» در تاریخ بشری است و یکی از پیشروترین محققان در زمینۀ مطالعات عشق و رفتارهای جنسی به شمار می‌رود. چرا عشق می‌ورزیم: ماهیت و شیمیِ عشق رمانتیک از مشهورترین کتاب‌های اوست. فیشر چند کتاب نیز در زمینۀ خودیاری نوشته است که چرا آن مرد، چرا آن زن؟ چگونه عشقی ماندگار پیدا کنیم و نگهش داریم از جملۀ آن‌هاست. *** این نوشته گزیده‌ای است از کتاب آناتومی عشق: تاریخ طبیعی جفت‌گیری، ازدواج و چرا منحرف می‌شویم، نوشتۀ هلن فیشر و منتشرشده توسط انتشارات دبلیو.دبلیو نورتون در تاریخ اول فوریۀ ۲۰۱۶.[۱] لوسی نام رایج AL 288-1، مجموعه‌ای از چند صد استخوان فسیلی است که چهل درصد از اسکلت یک موجود ماده از گونۀ هومینین را بازمی‌نماید. لوسی در سال ۱۹۷۴ در اتیوپی کشف شده است [مترجم][۲] neuroscience[۳] nucleus accumbens[۴] Love and Limerence[۵] Dorothy Tennov[۶] جفری چاسر (Geoffrey Chaucer)، شاعر انگلیسی قرن ۱۴ میلادی و سرایندۀ حکایات کانتربری [مترجم][۷] anhedonia[۸] hypomania[۹] ventral tegmental area[۱۰] ماده‌ای مخدر از دستۀ آمفتامین‌ها [مترجم][۱۱] vole: نام عمومی گروهی از جوندگان کوچک شبیه به موش است [مترجم][۱۲] hypopituitarism[۱۳] love blindness: ترکیبی ساختگی است همانند color blindness به‌معنای کوررنگی. در ترجمه نیز همین همانندی رعایت شده است [مترجم] ]]> هلن فیشر اقتصادوجامعه Sat, 22 Jul 2017 03:54:20 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.eq4a2bqpila82.html زندگی رازآلود رازها http://tarjomaan.com/vdca.anak49nma5k14.html نیویورکر — هر انسانی رازهایی دارد. شما رازهایی دارید و من هم رازهایی. حتی شاید رئیس جمهور ایالات متحده هم رازهایی داشته باشد. خوب یا بد علم چندان نمی‌تواند در آشکارساختن جزئیات هیچ راز مشخصی به ما کمک کند، اما در حال سردآوردن از طبیعت رازها به طور کلی است. برای مثال، طبق یکی از مطالعات اخیرِ مایکل اسلپین، استاد مدیریت در مدرسۀ بازرگانی کلمیبا، و دو تن از همکارانش، یک فردِ عادی سیزده راز دارد که پنج‌تای آن‌ها را هرگز با کسی در میان نگذاشته است. اگر رئیس‌جمهور کوچک‌ترین شباهتی به این فرد داشته باشد، احتمال اینکه راز او سوءِ استفاده از اعتماد باشد ۴۷ درصد، احتمال اینکه رازش دروغ یا فساد مالی باشد بیش از ۶۰ درصد و احتمال اینکه رازش با دزدی، رابطۀ مخفی یا نارضایتی در ارتباط باشد تقریباً ۳۰ درصد است.پژوهش‌های بسیاری به بررسی اثرات روانشناختی رازها بر صاحبانشان پرداخته‌اند و طبق آن‌ها استرس، اضطراب، افسردگی، تنهایی و عزت‌نفس پایین از اثرات رازداری بوده‌اند. اما رازها می‌توانند هزینه‌های جسمانی هم داشته باشند. در سال ۲۰۱۴، کلیتون کریچر، روانشناسی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا، و ملیسا فرگوسن، روانشناسی در کرنل، داوطلبانی را در موقعیت مصاحبه قرار دادند و از آن‌ها خواستند تمایلات جنسی خود را فاش کنند- برای مثال، با پاسخ دادن به سوالاتی دربارۀ اولویت‌های قرارهای عاشقانۀ خود با عباراتی همچون «تمایل دارم با افرادی قرار بگذارم که...» به جای «تمایل دارم با زنانی قرار بگذارم که ...» پس از آن، افرادی که رازهایی داشتند هفده درصد بدتر از متغیرهای کنترل آزمون هوش فضایی عمل کردند و در یک آزمون عملی، عملکردشان نسبت به قبل از آزمایش یک سوم تنزل پیدا کرد. (متغیرهای کنترل تغییری نشان ندادند.) در سال ۲۰۱۲، اسلپین متوجه شد که نگاه داشتن یک راز به قدری دشوار است که دید شخص را نسبت به اطرافش دگرگون می‌کند. اسلپین از آزمایش‌شوندگان خواست یک راز بزرگ یا کوچک ، مثلاً خیانت یا یک دروغ مصلحتی خود را به یاد بیاورند (اما از آن‌ها نخواست که رازشان را فاش کنند). در یکی از آزمایش‌های بعدی، که در آن شرکت‌کنندگان تصاویری از تپه‌ها را مشاهده می‌کردند، افرادی که رازهای بزرگ داشتند تپه‌ها را پرشیب‌تر از کسانی تخمین می‌زدند که رازهای کوچک داشتند. و وقتی به آن‌ها گفته شد یک بالش بادی را به هدفی در چند قدمی‌شان پرتاب کنند، پیوسته آن را دورتر از مسافت تعیین‌شده پرتاب می‌کردند، یعنی فاصله را بیشتر از آنچه بود تصور می‌کردند.به آرامی اما به‌طور حتم، رازها رازهای خود را افشا می‌کنند. اما هنوز نمی‌دانیم آن‌ها دقیقاً چرا مضر هستند. آندریاس ویسمیجر، روانشناس در دانشگاه تیلبورگ هلند، گفته است این ابهام تا حدی از این واقعیت ناشی می‌شود که پژوهشگران به پژوهش در جنبۀ منفی رازها متمایل شده‌اند. ویسمیجر در مقاله‌ای در سال ۲۰۱۱ می‌نویسد «دیدگاه لیمن مبنی بر اینکه رازها برای سلامتی ما مضر هستند، ممکن است آنقدر قدرتمند بوده باشد که دهه‌ها در نظر ما درخشیده باشد.» او به این نتیجه رسید که رازها از لحاظ سلامتی «تناقض بالینی» هستند.اسلپین در مقالۀ جدیدش می‌گوید اگر در نحوۀ تفکرمان دربارۀ رازها تجدید نظر کنیم، ممکن است به نتایج بهتری برسیم. دو سال بعد از انتشار مقالۀ او دربارۀ راز نگه داشتن و تند شدن شیب تپه‌ها، پژوهشگرانِ دیگر در تأیید نتایج آن با مشکل مواجه بودند. اسلپین به عقب بازگشت و دوباره آزمایش را انجام داد و در ابتدا او نیز دچار مشکل شد. او به من گفت «ما به طور دقیق‌تری به آن نگریستیم و آنچه فهمیدیم این بود که واقعاً مهم است که مردم به چه چیزی فکر می‌کنند.» وقتی رازهای شخصی بر اساس محتویاتشان کوچک یا بزرگ تلقی می‌شدند- یعنی در یک مقیاس اخلاقی مبهم- تخمین مسافت و شیب برای شرکت‌کنندگان دچار تغییر نمی‌شد. اما در عوض اگر اهمیت یک راز بر اساس مقدار زمانی تعیین می‌شد که نگاه‌دارندۀ آن به آن اندیشیده است، آن اثرات دوباره ظاهر می‌شد. اسلپین گفت «یک راز بزرگ عادی که ممکن است تمام فکر و ذکر یک شخص باشد، می‌تواند برای شخص دیگر بی‌اهمیت باشد.» «مشخص شد آنچه واقعاً وقوع این اثرات را تعیین می‌کند میزان دلمشغولی افراد به رازها است. وقتی این موضوع را فهمیدیم به ذهنم خطور کرد که شاید دربارۀ رازها اشتباه فکر می‌کرده‌ایم.»طبق سنت، دانشمندان رازداری یا پنهانکاری را به عنوان کنشی اجتماعی مورد بررسی قرار داده‌اند، به عنوان مخفی‌داشتن عامدانۀ اطلاعات از دیگران. طبق این دیدگاه، این پنهان‌کردن راز- یعنی در خود نگه داشتن راز، نظارت بر خود، و پیچ و تاب تاکتیکی همراه آن- است که هزینه‌ای بر نگاه‌دارندۀ آن تحمیل می‌کند. اما اسلپین معتقد است رازها از راه‌های دیگری نیز موجب رنجش و درد می‌شوند. بله، زمان‌هایی هست که شما مجبورید عملاً یک گفت‌وگو را طوری هدایت کنید که به رازهایتان نزدیک نشود، مانند زمانی که تلاش می‌کنید این واقعیت را که به دنبال شغل دیگری هستید از همکاران خود مخفی نگاه دارید. اما در بیشتر مواقع شما با رازتان تنها هستید و به راه‌های بسیاری فکر می‌کنید که از آن طریق ممکن است رازتان فاش شده یا خودتان ناگهان آن را فاش کنید. اسلپین علاقه دارد از جولی لین و دنیل وگنر نقل قول کند، دو روانشناسی که در مقالۀ سال ۱۹۹۵ خود می‌گویند «رازداری چیزی است که یک شخص می‌تواند به تنهایی در یک اتاق انجام دهد.» اسلپین معتقد است این جنبه‌ای کوچک و بی‌اهمیت از رازداری نیست؛ این قسمت عمدۀ این تجربه است.این بینش باعث شده است او و همکارانش در مقالۀ جدیدشان «نظریه‌ای جدیدی دربارۀ رازداری» پیشنهاد کنند. رازداری، از نظر آن‌ها، بیش از آنکه یک فعالیت باشد، یک حالت وجودی است. ما رازها را پیش خود نگاه نمی‌داریم؛ ما صاحب آن‌ها هستیم. و آنچه در یک راز مضر است نه محتوای آن بلکه نیاز ذهن به دوره کردن و بازگشت به آن است- نه خود قتل بلکه تپش بی‌وقفۀ قلبِ فاش‌کننده.اسلپین و همکارانش، به منظور محک زدن این نظریه مجموعه‌ای از مطالعات را آغاز کردند. آن‌ها از بیش از ۱۵۰۰ نفر خواستند تا «پرسشنامۀ اسرار» را کامل کنند، پرسشنامه‌ای که سی‌وهشت طبقه از رازها را، از نارضایتی اجتماعی گرفته تا دروغ گفتن و آسیب زدن به خود و خیانت جنسی، فهرست کرده و از شرکت‌کنندگان می‌پرسید کدامیک از آن‌ها را دارند یا زمانی داشته‌اند. رایج‌ترین رازها «تفکرات فرا-رابطه‌ای» و «رفتار جنسی» بودند. تنها سی نفر گفتند که هیچکدام از تجربیات فهرست را نداشته‌اند. پژوهشگران در ادامه از شرکت‌کنندگان پرسیدند در چند ماه گذشته ذهنشان تا چه حد درگیر آن رازها بوده است و تا چه حد مجبور بوده‌اند فعالانه آن رازها را پنهان کنند. پاسخ‌ها، با اختلاف دو به یک یا بیشتر نشان داد، مردم بیش از آنکه در موقعیت‌های اجتماعی درگیر رازهایشان باشند در خلوت خود با آن‌ها کلنجار می‌روند. و این کلنجار رفتن، بیش از پنهان‌کاری، به آرامش آن‌ها لطمه می‌زند. اسلپین گفت، مردم با فکر کردن بیش از اندازه به یک راز، انحراف خود را به خود یادآوری می‌کنند؛ آن‌ها احساس «نامعتبر بودن و ریاکاری» می‌کنند.بنابراین کسانی که رازهای زیادی دارند خوشبخت‌تر از کسانی هستند که بیشتر به یادداشتن رازهایشان اهمیت می‌دهند. برای باقی ما، اسلپین روشنایی روز را تجویز می‌کند. رازها عمدتاً موجوداتی منزوی هستند و می‌توانند در جمع اهلی شوند. او گفت «صحبت کردن دربارۀ رازها با یک شخص دیگر واقعاً موفقیت‌آمیز خواهد بود.» ملیسا فرگوسن، روانشناس در دانشگاه کرنل، که اثرات شناختی و فیزیکی آشکار شدن گرایش‌های جنسی افراد را بررسی کرده است، می‌گوید ما نباید هزینه‌های رازهای اجتماعی را نادیده بگیریم. فرگوسن گفت او و کریچر مطالعات خود را با آزمایش تأثیر اثر بالقوۀ سیاست نپرس و نگوی ارتش آغاز کردند، برنامه‌ای که چند سال پیش لغو شده بود. او گفت «این کار باعث شد چشم ما به برخی از عواقب ناخواستۀ برخی سیاست‌های خاص باز شود.» موقعیت‌های بسیاری وجود دارند که شخص مجبور است بخشی از هویت خود را مخفی نگاه دارد، زیرا فاش کردن آن می‌تواند منجر به خشونت شود. اما حال این سؤال پیش می‌آید: آیا می‌خواهید مکانهایی را به وجود آورید که مردم مجبور باشند به منظور در امان بودن درگیر پنهانکاری شوند؟ فکر نمی‌کنم چنین باشد.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۷ می ۲۰۱۷ با عنوان «The Secret Life of Secrets» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۸ تیر ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «زندگی رازآلود رازها» ترجمه و منتشر کرده است.** آلن بوردیک (Alan Burdick) عضو هئیت تحریریۀ نیویورکر است و در سال ۲۰۱۲ به این مجله ملحق شده است. چرا زمان زود می‌گذرد؟ یک تحقیق عمدتاً علمی (Why Time Flies: A Mostly Scientific Investigation) آخرین کتاب اوست. ]]> آلن بوردیک اقتصادوجامعه Wed, 19 Jul 2017 09:48:41 GMT http://tarjomaan.com/vdca.anak49nma5k14.html قدرتْ مغز صاحبش را می‌خورد http://tarjomaan.com/vdci.vavct1awqbc2t.html آتلانتیک — اگر قدرت یک داروی درمانی بود، فهرست بلندی از عوارض جانبی را با خود به همراه داشت. این دارو می‌تواند از خود بیخود کند، می‌تواند به فساد بکشاند، حتی می‌تواند موجب شود تا هنری کیسینجر به این باور برسد که از از نظر جنسی مرد جذابی است. اما آیا قدرت می‌تواند باعث آسیب مغزی شود؟هنگامی که قانونگذاران متعدد در جلسۀ استماع کنگره در پاییز گذشته جان استامپف را به باد فحاشی گرفته بودند، به نظر می‌رسید هر کدامشان راهی تازه می‌یابد تا مدیر عاملِ اکنونْ اسبقِ بانک ولز فارگو را به‌باد انتقاد بگیرد، به دلیل اینکه نتوانسته است حدود ۵۰۰۰ کارمند را از ساخت حساب‌های جعلی برای مشتریان بازدارد. اما عملکرد استامپف بود که جلب توجه می‌کرد. آنجا شاهد مردی بودید که به بالاترین مقامِ ثروتمندترین بانکِ جهان رسیده است، باوجوداین، انگار از خواندن افکار حاضران در جلسه کاملاً ناتوان است. اگرچه او عذرخواهی کرد، اما به نظر نمی‌رسید که متنبه یا پشیمان باشد. او متمرد یا متکبر یا حتی ریاکار نیز به نظر نمی‌رسید. سردرگم به نظر می‌رسید، مثلِ یک مسافر فضایی پرواززده۱ که تازه از سیارۀ استامپف رسیده است، جایی که در آن احترام به او قانون طبیعی است و ۵۰۰۰ عددی بسیار کوچک. حتی صریح‌ترین زخم‌زبان‌ها، «شوخیت گرفته با من؟» (گفتۀ شان دافی نمایندۀ ویسکانسین) یا «نمی‌تونم برخی از چیزهایی که اینجا می‌شنوم رو باور کنم» (از زبان گرگوری میکس نمایندۀ نیویورک) نتوانست او را از خواب غفلت بیدار کند.در ذهن استامپف چه می‌گذشت؟ پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که پرسش بهتر این است: چه چیزی در ذهنش نمی‌گذشت؟هنری آدامز، مورخ، وقتی در توصیف قدرت می‌گوید: «نوعی تومور که با کشتن حس همدلی با قربانی به کار خود پایان می‌دهد»، بیشتر معنایی استعاری در ذهن دارد تا پزشکی. اما این توصیف خیلی با آن چیزی تفاوت ندارد که داچر کلتنر، استاد روانشناسی در دانشگاه برکلی، پس از سال‌ها آزمایش میدانی و آزمایشگاهی به آن رسیده است. او طی مطالعات خود در طول دو دهه دریافت که آزمایش‌شوندگانْ تحت تأثیر قدرت چنان عمل می‌کنند که گویی ضربۀ مغزی خورده‌اند، آن‌ها بیشتر تابع امیال آنی می‌شوند، از ریسک‌آگاهیِ کمتری برخوردارند و مهم‌تر از همه، در دیدنِ مسائل از نگاه دیگران ناتوان می‌شوند.سوخویندر اوبی، عصب‌پژوهی از دانشگاه مک‌مستر در اونتاریو، اخیراً چیزی مشابه را شرح داده است. بر خلاف کلتنر، که رفتارها را مطالعه می‌کند، اوبی مغزها را مطالعه می‌کند. و هنگامی که سرِ افراد قدرتمند و نه‌چندان قدرتمند را زیر دستگاه تحریک مغناطیسی مغز قرار داد، دریافت که قدرت در واقع یک فرآیند عصبی خاص به‌نام بازتاب۲ را مختل می‌کند. چیزی که شاید زیربنای همدلی باشد. این مبنایی عصب‌شناختی برای آن چیزی به دست می‌دهد که کلتنر «پارادوکس قدرت» نامیده است: وقتی قدرت را در دست داریم، برخی از آن توانایی‌هایی را از دست می‌دهیم که در وهلۀ نخست برای به‌دست آوردن قدرت بدان‌ها نیاز داشته‌ایم.از دست‌دادن این توانایی‌ها، به شیوه‌های خلاقانۀ مختلفی اثبات شده است. در یک مطالعه در سال ۲۰۰۶، از شرکت‌کنندگان خواسته شد تا حرف E را روی پیشانی خود جوری ترسیم کنند که دیگران آن را ببینند، کاری که مستلزم آن است که خود را از دیدگاه مشاهده‌گر ببینید. آن‌هایی که خود را قدرتمند احساس می‌کردند، سه برابر بیشتر احتمال داشت که حرف E را برای خودشان درست رسم کنند، و برای دیگران وارونه (که آدم را به یاد جورج دبلیو بوش می‌اندازد، که به‌طرزی به‌یادماندنی پرچم آمریکا را در المپیک ۲۰۰۸ وارونه دست گرفته بود). آزمایش‌های دیگر نشان داده است که افراد قدرتمند عملکرد بدتری دارند در تشخیص احساس انسان‌ها در یک عکس، یا دریافتن اینکه همکاران چگونه یک اظهارنظر را تفسیر خواهند کرد.آدم‌ها گرایش دارند که حالت‌ها و زبان بدن مافوق خود را تقلید کنند، این واقعیت مشکل را تشدید می‌کند: زیردستان سرنخ‌های قابل‌اعتماد اندکی در اختیار قدرتمندان قرار می‌دهند. اما کلتنر می‌گوید که مهم‌تر از آن، این واقعیت است که قدرتمندان از تقلید دیگران دست می‌کشند. خندیدن هنگامی که دیگران می‌خندند یا عصبی‌شدن هنگامی که دیگران عصبی می‌شوند، کاری بیش از جلب محبت دیگران انجام می‌دهد. این‌جور کارها به برانگیختن همان احساساتی کمک می‌کند که دیگران در حال تجربۀ آن هستند و دریچه‌ای به خاستگاه این احساسات می‌گشاید. کلتنر می‌گوید افراد قدرتمند «از شبیه‌سازی تجربۀ دیگران دست می‌کشند»، که به چیزی منجر می‌شود که او «کمبود همدلی» می‌نامد.بازتاب نوع ظریف‌تری از تقلید است که به‌طور کامل در داخل مغز ما رخ می‌دهد، و بدون آگاهی ما. وقتی می‌بینیم کسی عملی را انجام می‌دهد، بخشی از مغز که ما از آن برای انجام همان عمل استفاده می‌کنیم، در واکنشی همدلانه فعال می‌شود. این مسئله را به بهترین وجه می‌توان در تجربۀ جانشینی۳ درک کرد. این همان چیزی بود که اوبی و گروهش سعی داشتند آن را فعال‌سازی کنند، آن‌ها از آزمایش‌شوندگان خود خواستند تا فیلم دستِ کسی را مشاهده کنند که یک توپ لاستیکی را فشار می‌دهد.برای شرکت‌کنندگان غیرقدرتمند، بازتاب به‌خوبی جواب داد: آن مسیرهای عصبی که آن‌ها خودشان از آنان برای فشردن توپ استفاده می‌کردند، به‌شدت فعال شدند. اما واکنش عصبی گروه قدرتمند چگونه بود؟ از شدت کمتری برخوردار بود.آیا واکنش بازتابی از بین رفته بود؟ بیشتر گویی در حالت بی‌حسی فرو رفته بود. هیچ یک از شرکت کنندگان از قدرت دائمی برخوردار نبود. آن‌ها دانشجویانی بودند که با بازگویی تجربه‌ای که در آن مسئول امور بوده‌اند، «از پیش آماده شده بودند» که احساس کنند قدرتمند هستند. محتملاً با زوال این احساس، اثر بی‌حسی نیز زوال خواهد یافت، مغز آن‌ها پس از گذراندن یک بعدازظهر در آزمایشگاه از نظر ساختاری آسیب ندیده بود. اما اگر تأثیر طولانی‌مدت باشد، برای مثال، به‌واسطۀ اینکه تحلیلگران وال استریت بزرگی آن‌ها را فصل به فصل زمزمه می‌کنند، اعضای هیئت مدیره به آن‌ها وعدۀ دستمزد اضافی می‌دهند، و نشریۀ فوربس آن‌ها را برای «عملکرد خوب و در عین حال موفقیت‌آمیز» ستایش می‌کند، ممکن است دچار آن چیزی شوند که در پزشکی با نام تغییرات «کارکردی» در مغز شناخته می‌شود.من از خودم می‌پرسیدم که آیا ممکن است قدرتمندان صرفاً از اینکه خودشان را به جای دیگران بگذارند خودداری کنند، بدون اینکه توانایی انجام این کار را از دست بدهند؟ اتفاقاً، اوبی یک مطالعۀ دیگر انجام داد که شاید در پاسخ به این پرسش به ما کمک کند. این بار، به آزمایش‌شوندگان گفته شد که بازتاب چیست و از آن‌ها خواسته شد تا آگاهانه تلاش کنند تا واکنش خود را تشدید یا تضعیف کنند. او و همکارش، کاترین نایش، نوشتند: «نتایج ما هیچ تفاوتی را نشان نداد». تلاش در این زمینه بی‌تأثیر است.این یافته‌ای ناراحت‌کننده است. چنین فرض می‌شود که دانش قدرت است. اما چه سودی دارد که بدانید قدرت شما را از دانش محروم می‌سازد؟امیدبخش‌ترین تفسیر ممکن، گویا این باشد که چنین تغییراتی فقط گاهی مواقع زیان‌بار هستند. طبق تحقیقات، قدرتْ مغز ما را از پیش آماده می‌کند تا اطلاعات حاشیه‌ای را نادیده بگیریم. در اغلب موقعیت‌ها، این کار باعث افزایش کارآیی سودمند می‌شود. اما این کار در موقعیت‌های اجتماعی، دارای اثر جانبی ناگواری است که ما را کودن‌تر می‌کند. حتی این مسئله در امید به موفقیت قدرتمندان، یا گروه‌هایی که آن‌ها رهبری می‌کنند، ضرورتاً بد نیست. همان‌طور که سوزان فیسک، استاد روانشناسی دانشگاه پرینستون، به‌طرزی قانع‌کننده استدلال کرده است، قدرت نیاز به خوانش دقیق افکار دیگران را کاهش می‌دهد، زیرا آن منابعی را تحت اختیار ما قرار می‌دهد که زمانی باید با چرب‌زبانی از دیگران به دست می‌آوردیم. اما البته، در یک سازمان مدرن، حفظ این سلطه بر منابع مبتنی بر سطحی خاص از پشتیبانی سازمانی است. و تعداد صرف نمونه‌های غرور مدیران ارشد که عناوین روزنامه‌ها را آکنده است، نشان می‌دهد که بسیاری از رهبران تا آنجا پیش می‌روند که وارد حوزۀ حماقتِ زیان‌بار می‌شوند. از آنجا که آن‌ها توانایی کمتری در فهم درست ویژگی‌های شخصی آدم‌ها دارند، بیشتر بر تصورات کلیشه‌ای تکیه می‌کنند. و تحقیقات دیگر نشان می‌دهد که هر چه آن‌ها قدرت تشخیص کمتری داشته باشند، بیشتر بر «بینشی» فردی برای هدایت رفتار خود تکیه می‌کنند. جان استامپف یک بانک ولز فارگو را می‌دید که در آن هر مشتری دارای هشت حساب مجزا بود. (همان‌طور که او اغلب به کارمندان یادآور می‌شد، هشت (eight) با عالی (great) هم‌قافیه است). او به کنگره گفته بود: «فروش اضافی کلمۀ اختصاری برای تحکیم روابط است».آیا هیچ کاری برای تغییر این وضعیت می‌توان انجام داد؟آری و نه. جلوگیری از گرایش قدرت در تأثیر بر مغز شما، کار دشواری است. کار راحت‌تر، حداقل، گاه به گاه، آن است که از احساس قدرتمند بودن دوری کنید.کلتنر به من یادآور می‌شود که قدرت، تا آنجا که بر شیوۀ تفکر ما تأثیر می‌گذارد، یک مقام یا منصب نیست، بلکه یک حالت ذهنی است. آزمایش‌های او نشان می‌دهد که اگر زمانی را به خاطر بیاورید که احساس قدرتمندی نمی‌کردید، مغزتان می‌تواند با واقعیت ارتباط برقرار کند.به‌یادآوردن یک تجربۀ پیشین از بی‌قدرتی، به نظر می‌رسد که برای برخی از افراد مؤثر باشد، و تجاربی که به‌اندازۀ کافی تلخ باشد، می‌تواند نوعی صیانت دائمی را فراهم آورد. طبق یافته‌های یک پژوهش باورنکردنی منتشره در دِ ژورنال آو فایننس در فوریۀ گذشته، مدیران عاملی که در کودکی یک فاجعۀ طبیعی را از سر گذرانده‌اند که مرگ‌ومیرهای چشمگیری به بار آورده است، در مقایسه با مدیران عاملی که چنین تجربه‌ای نداشته‌اند، بسیار کمتر طالب ریسک هستند. (به‌گفتۀ راگاوندرا رائو، یکی از نویسندگان این پژوهش و استاد دانشگاه کمبریج، یک مشکل این است که، مدیران عاملی که فجایعی بدون مرگ‌ومیرهای چشمگیر را از سر گذرانده‌اند، بیشتر طالب ریسک هستند).اما گردبادها، آتشفشان‌ها و سونامی‌ها، تنها نیروهای مهارکنندۀ غرور در جهان بیرون نیستند. ایندرا نویی، رییس و مدیر عامل پپسی گاهی داستان روزی در سال ۲۰۰۱ را بازگو می‌کند که فهمید به عضویت هیئت مدیرۀ شرکت منصوب شده است. او سرشار از حس منزلت و سرزندگی، شادمان به خانه می‌رسد، در حالی که مادرش، قبل از اینکه او «خبر مهم» خود را بگوید، از او می‌پرسد آیا می‌تواند برود مقداری شیر بخرد. نویی با عصبانیت بیرون می‌رود و شیر می‌خرد. وقتی برمی‌گردد، توصیۀ مادرش این است: «آن تاج لعنتی را بگذار توی گاراژ».نکتۀ داستان، در واقع، همان است که نویی بازگو می‌کند. این قصه مثل یک یادآوری سودمند است دربارۀ وظیفۀ معمولی و نیاز به خویشتنداری. در این داستان، مادر نویی، نقش یک «نیشگون» را ایفا می‌کند، اصطلاحی که یک‌بار از سوی مشاور سیاسی لوئیس هاو به کار برده شد برای توصیف رابطه‌اش با رئیس‌جمهور فرانکلین د. روزولت که چهار بار پیروز انتخابات ریاست‌جمهوری شد، و هاو همیشه او را فرانکلین صدا می‌زد. برای وینستون چرچیل این نقش را همسرش کلمنتین ایفا می‌کرد که شجاعتِ آن را داشت که چنین بنویسد: «وینستون عزیزم. باید اعتراف کنم که متوجۀ نوعی تنزل در رفتار و حالات تو شده‌ام؛ و تو دیگر مثل گذشته مهربان نیستی». این نامه که روز ورود هیتلر به پاریس نوشته شده بود، و اگرچه پاره‌پاره، اما به هر صورت فرستاده می‌شود، شکوه و شکایت نبود بلکه یک هشدار بود: کلمنتین می‌نویسد، فردی به‌صورت محرمانه به او گفته بوده که چرچیل در جلسات با زیردستان «آن‌چنان تحقیرآمیز» رفتار می‌کند که «هیچ ایده‌ای، خوب یا بد، از سوی کسی مطرح نمی‌شود»، که با این خطر همراه است که «بهترین نتایج حاصل نشود».لرد دیوید اوون، عصب‌شناسی بریتانیایی که به نمایندگی مجلس می‌رسد و قبل از آنکه بارون شود، وزیر امور خارجه بوده است، هر دو داستان هاو و کلمنتین چرچیل را در کتاب سال ۲۰۰۸ خود، در بیماری و در قدرت۴، بازگو می‌کند؛ این کتاب کاوشی است در زمینۀ بیماری‌های مختلفی که بر عملکرد نخست‌وزیران بریتانیا و رئیسان‌جمهور آمریکا از سال ۱۹۰۰ تأثیر گذاشته است. در حالی که برخی از سکتۀ مغزی رنج می‌بردند (وودرو ویلسون)، برخی از سوءمصرف مواد مخدر (آنتونی اِدِن)، یا محتملاً اختلال شخصیت دوقطبی (لیندون ب. جانسون، تئودور روزولت)، حداقل چهار نفر دیگر دچار اختلالی شدند که متون پزشکی آن را به رسمیت نمی‌شناسد، اما اوون استدلال می‌کند که باید به رسمیت شناخته شود.«سندروم غرور»، آن‌چنان که وی و نویسندۀ همکارش جاناتان دیویدسون در یک مقاله در سال ۲۰۰۹ در نشریۀ بِرِین آن را تعریف کرده‌اند، «یک اختلال ناشی از تصاحب قدرت است، به‌ویژه قدرتی که با موفقیت چشمگیر همراه باشد، برای چندین سال حفظ شود و کمترین فشار را بر رهبر وارد آورد». ۱۴ مشخصۀ بالینی آن از جمله عبارت است از: بی‌احترامی آشکار به دیگران، ازدست‌دادن ارتباط با واقعیت، اعمال بی‌فکر یا شتاب‌زده، و نمایش بی‌کفایتی. در ماه مه، انجمن سلطنتی پزشکی میزبان همایشی بود که به‌طور مشترک با بنیاد دایدالوس برگزار شد، سازمانی که اوون برای مطالعه و جلوگیری از غرور تأسیس کرده است.من از اوون، که به وجود گرایشی معمولی به غرور در نهاد خودش اذعان دارد، پرسیدم که آیا چیزی به او کمک می‌کند تا ارتباط خودش با واقعیت را حفظ کند، چیزی که دیگر اشخاص واقعاً قدرتمند بتوانند آن را سرمشق خود قرار دهند. او چند راهبرد را با من در میان گذاشت: اندیشیدن به رویدادهایی در گذشته که می‌تواند حس غرور را زایل کند؛ تماشای برنامه‌های مستند دربارۀ مردم معمولی؛ خود را عادت‌دادن به خواندن نامه‌های رأی‌دهندگان.اما من حدس می‌زنم که بزرگ‌ترین مانع در برابر حس غرور اوون، شاید ریشه در کوشش‌های تحقیقاتی اخیر او داشته باشد. او پیش من شکوه کرد که دنیای تجارت تقریباً از خود هیچ تمایلی برای تحقیق دربارۀ غرور نشان نمی‌دهد. دانشکده‌های بازرگانی نیز وضعیت چندان بهتری ندارند. طنین نومیدی در کلام او بر نوعی ناتوانی گواهی می‌دهد. تأثیر سودمند این نومیدی بر اوون هر چه باشد، نشان می‌دهد که مرضی که در اتاق‌های هیئت مدیره و جایگاه‌های ارشد مدیریتی بیش از حد متداول است، نامحتمل می‌نماید که به این زودی درمان شود.پی‌نوشت‌ها: *‌ این مطلب در شمارۀ جولای و آگوست مجلۀ آتلانتیک با عنوان «Power Causes Brain Damage» منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ تیر ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «قدرتْ مغز صاحبش را می‌خورد» ترجمه و منتشر کرده است.** جری یوسیم (Jerry Useem) روزنامه‌نگار حوزۀ تجارت و اقتصاد است که در نیویورک تایمز، فورچون و آتلانتیک می‌نویسد.[۱] jet-lagged: پرواززدگی حالتی است که در آن تنظیم خواب فرد پس از پروازی طولانی و به علت اختلاف ساعت مبدأ با مقصد پرواز به هم می‌ریزد [مترجم]. [۲] mirroring: تقلید ناخودآگاه رفتار یا حالات دیگران [مترجم]. [۳] vicarious experience[۴] In Sickness and in Power ]]> جری یوسیم اقتصادوجامعه Tue, 18 Jul 2017 04:02:05 GMT http://tarjomaan.com/vdci.vavct1awqbc2t.html مردم به گوگل چیزهایی می‌گویند که به هیچ‌کس دیگر نمی‌گویند http://tarjomaan.com/vdcg.797rak9ntpr4a.html ووکس — ست استفنز-دیویدویتز، مؤلف همه دروغ می‌گویند، اخیراً در مصاحبه‌ای به من گفت: «گوگل، آمپول حقیقت‌گویی دیجیتال است. مردم به گوگل چیزهایی می‌گویند که لابد به هیچ‌کس دیگر نمی‌گویند، چیزهایی که شاید به اعضاء خانواده، دوستان، پیمایش‌های بی‌نام یا پزشکان نگویند.»استفنز-دیویدویتز هنگامی که دانشجوی دکترای اقتصاد در هاروارد بود به ترندهای گوگل علاقه‌مند شد، همان ابزاری که رصد می‌کند در یک ناحیۀ خاص در یک بازۀ زمانی مشخص هر چیزی چقدر جست‌وجو می‌شود.او پنج سال در این داده‌ها کندوکاو کرد. ایده‌اش این بود که در مقایسه با نظرسنجی یا سایر ابزارهای پیمایش، بررسی داده‌های ترندهای گوگل به مراتب بهتر می‌تواند فهمی بلادرنگ و آنی از فکر و اندیشۀ مردم به دست بدهد.گویا حق با او بود.گوگل به مثابۀ دماسنج آگاهی ملی ما، نهایت دقت (و قدرت پیش‌بینی) ممکن را دارد. در ۲۰۱۶ که رقابت‌های درون‌حزبی جمهوری‌خواهان آغاز شد، اکثر کارشناسان و نظرسنج‌ها باور نداشتند که ترامپ می‌تواند برنده شود. بالاخره او به کهنه‌سربازان، زنان، اقلیت‌ها و بی‌شمار طیف دیگر از رأی‌دهندگان توهین کرده بود.اما نشانه‌هایی که استفنز-دیویدویتز در جست‌وجوهای گوگل می‌دید، حاکی از آن بود که ترامپ بسیار جدی‌تر از آن بود که برخی گمان می‌کردند. هنگام رقابت‌های درون‌حزبی ترامپ، جست‌وجوهای شامل اصطلاحات و جوک‌های نژادپرستانه سر به فلک می‌گذاشت، و نه‌تنها در ایالت‌های جنوبی بلکه حتی در شمال نیویورک، غرب پنسیلوانیا، شرق اوهایو، مناطق روستایی ایلینوی، ویرجینیای غربی، و نواحی صنعتی میشیگان.استفنز-دیویدویتز در داده‌های ترندهای گوگل می‌دید که جماعت رأی‌دهندگان از لحاظ نژادی قطبی شده و زمینۀ واکنش مثبت به لفّاظی‌های قوم‌پرستانه-ملی‌گرایانۀ ترامپ را دارند.پیش از این هم نشانه‌هایی در کار بود. در شب انتخاب اوباما در سال ۲۰۰۸، استفنز-دیویدویتز دید که «یک‌درصد از جست‌وجوهای گوگل با واژۀ اوباما، شامل واژۀ کوکلاکس‌کلان یا کاکاسیاه» هم بودند. جست‌وجوی وب‌سایت‌های نژادپرست مثل استورم‌فرانت هم اوج گرفته بود.استفنز-دیویدویتز می‌گوید: «ظلمت و نفرتی بود که از منابع سنتی پنهان شده بود. با وجود آن جست‌وجوها، سخت می‌توان باور کرد که نژادپرستی در جامعه یک عامل کم‌اهمیت است.»نگرش‌های نژادی صرفاً یکی از کشف‌های جذاب در پژوهش استفنز-دیویدویتز هستند. او همچنین انفصال میان زندگی‌های ما در رسانه‌های اجتماعی و زندگی‌های واقعی‌مان، بین آنچه علناً می‌گوییم و آنچه در خلوت بدان می‌اندیشیم، را هم بررسی می‌کند.هفتۀ پیش با او دربارۀ کتابش و این نکته صحبت کردم که چرا فکر می‌کند ترندهای گوگل «مهم‌ترین مجموعۀ داده‌ای» هستند که «تا کنون دربارۀ روان بشر جمع شده است.» همچنین دربارۀ هولناک‌ترین یافته‌اش با او حرف زدم: در نقاطی که دسترسی به کلینیک‌های سقط‌جنین اندک است، آمریکا دچار بحران سقط‌های خودالقایی است.گفت‌وگوی ما که قدری ویرایش شده است در ادامه می‌آید.شان ایلینگ: شما از گوگل به عنوان «آمپول حقیقت‌گویی دیجیتال» یاد می‌کنید. گوگل دربارۀ خود ما چه می‌گوید؟ست استفنز-دیویدویتز: مردم به گوگل چیزهایی می‌گویند که لابد به هیچ‌کس دیگر نمی‌گویند، چیزهایی که شاید به اعضاء خانواده، دوستان، پیمایش‌های بی‌نام یا پزشکان نگویند. مردم با اعتراف به چیزهای مختلف نزد گوگل بسیار راحتند. در کل، گوگل به ما می‌گوید که مردم متفاوت از چیزی‌اند که نشان می‌دهند. باید بگویم یکی از این جهات تفاوت آن است که آنها کریه‌تر و بدجنس‌تر از آنند که اغلب نشان می‌دهند.مثلاً تحقیق زیادی روی نژادپرستی کرده‌ام، و شگفت‌زده شدم که مردم چقدر زیاد جست‌وجوهای نژادپرستانه می‌کنند، بویژه جست‌وجوی جوک‌هایی که سیاه‌پوستان را تمسخر می‌کنند. این پلیدی پنهان می‌تواند بسیاری از رفتارها را بویژه در قلمرو سیاست پیش‌بینی کند.ایلینگ: در بحث سیاست‌ورزی، مدت‌ها قبل در اوایل ۲۰۱۶ اعتقاد داشتید که ترامپ یک نامزد جدی است. فعالیت جست‌وجوی گوگل را رصد می‌کردید، اوج‌گیری جست‌وجوهای نژادپرستانه و زن‌ستیزانه را دیدید، و فکر می‌کردید این‌ها نشانه‌ای از اتفاقات آتی است.استفنز-دیویدویتز: بله، بسیار بسیار زود گفتم که ترامپ برنده می‌شود، اما نمی‌دانم این حرفم صرفاً بر اساس داده‌ها بود یا به خاطر اینکه یک بدبین تمام‌عیار هستم. من همیشه دربارۀ این‌جور چیزها خیلی بدبین بوده‌ام.ایلینگ: به محفل ما خوش آمدید.استفنز-دیویدویتز: با یا بدون داده‌ها، همیشه پیش‌بینی‌ام این است که اتفاقات وحشتناکی می‌افتند. ولی فکر می‌کنم قطعاً نشانه‌هایی در اینترنت بود مبنی بر اینکه ترامپ را باید بیش از آنچه مردم گمان می‌کردند جدی گرفت.ایلینگ: شما دقیقاً چه می‌دیدید؟استفنز-دیویدویتز: اولین چیز آنکه سطح نژادپرستی در این کشور بسیار بیشتر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم. به نظرم اکثر مردم فکر می‌کردند با گفتن این‌همه چیزهای نژادپرستانه، کار ترامپ در همان آغاز تمام می‌شود. به نظرم وقتی به این داده‌های اینترنت نگاه کنید، تقاضا برای این نوع محتوا را می‌بینید.منظورم این است که وب‌سایت‌های ملی‌گرای سفیدپوست‌پرستان مثل استورم‌فرانت را هم مطالعه می‌کردم، بسیار پیش از آنکه اکثر مردم چیزی درباره‌شان بشنوند، و باز هم از گستردگی جاذبۀ این وب‌سایت‌ها شگفت‌زده می‌شدم.ایلینگ: ما باید به همین توجه می‌کردیم، نه به این روش‌های منسوخ نظرسنجی.استفنز-دیویدویتز: واقعاً با استفاده از پیمایش‌ها نمی‌توانید بگویید چه کسی در انتخابات شرکت می‌کند، چون همه می‌گویند رأی خواهند داد و هیچ‌کس نمی‌خواهد اعتراف کند که قصد رأی دادن ندارد. ولی بر اساس جست‌وجوهای گوگل‌شان می‌توانید پیش‌بینی کنید که چه کسی رأی می‌دهد. مردم چندین هفته پیش از انتخابات دربارۀ نحوۀ رأی دادن، محل رأی دادن یا مکان‌های رأی‌گیری جست‌وجو می‌کنند، و با این‌ها می‌توان پیش‌بینی کرد که مشارکت بالا خواهد بود.در این انتخابات، با وضوح فراوان در داده‌ها مشاهده می‌کردید که مثلاً در شهرهایی که جمعیت سیاه‌پوستان بسیار بالاست، کاهش شدیدی در این جست‌وجوها رُخ داده بود. در داده‌های جست‌وجوی گوگل بسیار روشن بود که مشارکت سیاهان در ۲۰۱۶ بسیار کم می‌شود، و این یکی از دلایلی بود که رأی کلینتون بسیار بدتر از پیش‌بینی‌های نظرسنجی‌ها بود.ایلینگ: کاربرد سیاسی این داده‌ها روشن است، ولی گویا آنچه می‌توانیم از این داده‌ها دربارۀ خودمان بفهمیم حد و مرزی ندارد. در کتابتان آن را «مهم‌ترین مجموعۀ داده‌ای» می‌نامید که «تا کنون دربارۀ روان بشر جمع شده است.»استفنز-دیویدویتز: به نظرم تنها رقیب واقعی‌اش فیس‌بوک است، و فکر نمی‌کنم فیس‌بوک بتواند مجموعۀ دادۀ چندان جذابی باشد چون مردم در فیس‌بوک بسیار کمتر صادق‌اند. مردم در گوگل واقعاً صادق‌اند، لذا چیزهایی به گوگل می‌گویند که به هیچ‌کس دیگر نمی‌گویند. آن‌ها برای پاسخ پرسش‌هایی جست‌وجو می‌کنند که از هیچ‌کس دیگر نمی‌پرسند. در چند سال اخیر به این نتیجه رسیده‌ام: کافی است هر موضوعی که مایلید را انتخاب کنید و نگاهی به جست‌وجوهای گوگل بیاندازید، تا به چیزی جدید و جذاب و غافلگیرکننده برسید که نمی‌دانسته‌اید. موضوع‌تان می‌تواند نفرت باشد یا سقط‌جنین یا کودک‌آزاری یا دیدگاه سیاسی یا بارداری یا اضطراب یا افسردگی. تقریباً هربار سراغ داده‌های گوگل می‌روم، چیزی جذاب آنجا می‌یابم.ایلینگ: حدس می‌زنم نظرسنجی‌ها هنوز مفیدند، ولی سوابق جست‌وجو یک راه بسیار بهتر برای فهم تفکرات مردم دربارۀ موضوعات جنجالی یا شخصی است.استفنز-دیویدویتز: بله، و همین‌ها جذاب‌ترین نمونه‌هایند.ایلینگ: بی‌شک همین‌طور است.استفنز-دیویدویتز: همین‌ها اغلب مهم‌ترین نمونه‌ها هم هستند. یکی از مطالعاتی که در این کتاب پیرامونش حرف زده‌ام، مطالعۀ اسلام‌هراسی است. واقعاً اسلام‌هراسی نیست، بلکه خشم از اسلام است یا چیزی شبیه به آن. یعنی اساساً افرادی که تفکرات خشونت‌آمیز وحشتناکی دربارۀ آمریکایی‌های مسلمان دارند. افراد چیزهایی مثل «کشتن مسلمان‌ها» یا «من از مسلمان‌ها متنفرم» یا «مسلمان‌ها شر هستند» را جست‌وجو می‌کنند. این افراد در اصل مجنون‌اند و به‌واقع می‌توانید دقیقه به دقیقه ببینید که این جست‌وجوها چه زمانی اوج می‌گیرند و چه زمانی کاهش می‌یابند.نکتۀ جالب در این باره آن است که دربارۀ گروهی نسبتاً کوچک از مجنونین حرف می‌زنیم. متوسط آمریکایی‌ها «کشتن مسلمان‌ها» یا «من از مسلمان‌ها متنفرم» را جست‌وجو نمی‌کنند؛ این‌ها یک گروه کوچک اما مهم هستند چون این نوع افراد می‌توانند مسائل زیادی ایجاد کنند. این‌هایند که احتمال دارد مرتکب جرایم نفرت‌بار شوند یا حتی مسلمان‌ها را به قتل برسانند.وقتی می‌گویم می‌توانید دربارۀ موضوعاتی که حقیقتاً مهم هستند به بینش و فراست دست یابید، منظورم این است.ایلینگ: اجازه دهید قدری دایرۀ نگاه را وسیع‌تر کنیم تا ببینیم گوگل چه فهم کلی‌تری از روان آمریکاییان به دست‌مان می‌دهد. چه چیزی بیش از همه مایۀ هراس یا نگرانی آمریکاییان می‌شود؟استفنز-دیویدویتز: به گمانم بدن شخص، یکی از مسائل مهم است. اگر به داده‌های گوگل‌اَدوردز دربارۀ احساس ناامنی روانی پیرامون بدن نگاه کنید، می‌بینید که افراد دنبال راه‌هایی برای کاهش وزن یا بهبود بد‌شان می‌گردند. این‌ها نزد مردان به قدر زنان رایج است، که این چیزی است که معمولاً درباره‌اش حرف زده نمی‌شود. بیست‌درصد جست‌وجوها برای تغییر سینه، از سوی مردانی است که می‌خواهند از شر سینه‌های بزرگ‌شان خلاص شوند. به نظرم دربارۀ احساس ناامنی روانی مردان پیرامون بدن‌شان معمولاً حرف زده نمی‌شود اما مسأله‌ای به غایت شایع است.ایلینگ: جالب است.استفنز-دیویدویتز: بله، و بنا به سوگیری‌های فرهنگی‌مان، چیزی است که انتظارش را ندارید.ایلینگ: آیا به این نتیجه رسیده‌اید که مردم دربارۀ چیزهایی که حقیقتاً برایشان اهمیت دارد، صداقت به خرج نمی‌دهند؟ در عصر رسانه‌های اجتماعی، هرکسی علمدار عدالت است: یکی دو مقاله پست می‌کنید، خشم یا حمایت‌تان را اعلام می‌نمایید، و بووووم.... شما یک فرد «متعهد» شده‌اید. ولی اینکه به معنای اکتیویسم واقعی نیست و مستلزم تعهد واقعی نیست.استفنز-دیویدویتز: این پرسش خوبی است. در برخی تحقیقاتم دربارۀ ترامپ این را بررسی کرده‌ام. به نظرم بسیاری از افراد دربارۀ میزان اضطراب‌شان پیرامون ترامپ، اغراق می‌کنند. انگار ابراز این اضطراب به یک بازی رایج میان مردم تبدیل شده است. آنچه واقعاً شب‌ها نمی‌گذارد خواب به چشمان مردم راه بیابد یا ساعت سه بامداد با عرقی سرد آن‌ها را از خواب می‌پراند، دلواپسی‌های اقتصادی یا پارانویا دربارۀ سلامتی‌شان یا ترس‌های قانونی و حقوقی است؛ یعنی در اصل دلواپسی‌های خودخواهانه. ولی فکر می‌کنم این حقیقت، قدری ناخوشایند است.مردم مایلند بگویند که دلواپسی‌های جهانی‌تر دربارۀ ترامپ یا اینکه چه بر سر دنیا خواهد آورد مضطرب‌شان می‌کند، نه اینکه دلواپسی‌های خودخواهانه‌تری پیرامون مسائل اقتصادی یا بهداشتی یا حقوقی خود دارند. به نظرم مردم اغراق می‌کنند. دربارۀ اینکه به چه چیزی واقعاً اهمیت می‌دهیم و چه چیزی واقعاً ما را متأثر می‌کند و چه چیزی واقعاً ما را غمگین می‌کند، اینکه چه چیزی واقعاً مضطرب‌مان می‌کند، بسیار زیاد دروغ می‌گوییم.ایلینگ: شگفت‌آورترین یافتۀ تحقیقات‌تان چه بود؟استفنز-دیویدویتز: بنا به حجم جست‌وجوها، متقاعد شده‌ام که ایالات متحده هم‌اکنون گرفتار بحران سقط‌جنین خودالقایی است. مغزم سوت می‌کشید که مردم چقدر دنبال این می‌گردند که با چه راهی می‌توانند خودشان سقط‌جنین کنند. این جست‌وجوها در آن مناطقی از کشور متمرکز است که دسترسی به خدمات سقط‌جنین راحت نیست، و هروقت سقط کردن دشوارتر می‌شود این جست‌وجوها نیز افزایش چشم‌گیری پیدا می‌کنند. همچنین در این ایالت‌ها، بنا به محاسباتم، بارداری‌های اعلام‌نشده‌ای رُخ می‌دهند که در نرخ سقط‌جنین یا زایمان به حساب نمی‌آیند.این مسأله بسیار دلهره‌آور است و به نظرم واقعاً درباره‌اش حرف زده نمی‌شود. ولی به نظرم، بنا به داده‌ها، واقعاً جریان دارد.ایلینگ: اگر درست باشد، ترسناک است. خبر خوب هم برایمان دارید؟ چیز خوشایندی هم کشف کرده‌اید؟استفنز-دیویدویتز: به نظرم دانستنِ اینکه در اضطراب‌ها یا ناامنی‌های درونی یا میل‌‌هایمان تنها نیستیم، مسرت‌بخش است. در حلقه‌های ترک اعتیاد به الکل می‌گویند: درونت را با بیرون بقیه مقایسه نکن. این کار دشوار است چون درون دیگران را نمی‌بینیم، ولی فکر کنم که نظر به این داده‌های جست‌وجوها، ما واقعاً برای اولین بار است که درون دیگران را می‌بینیم، و نتایج می‌گویند که نباید خیلی به خودمان سخت بگیریم.ایلینگ: به نظرتان باید وقت کمتری را آنلاین بگذرانیم؟استفنز-دیویدویتز: خُب، من ترجیح می‌دهم مردم وقت زیادی را آنلاین بگذرانند تا داده‌ها بهتر شوند و بتوانم بیشتر تحقیق کنم.ایلینگ: فکر کنم دُم به تله دادم. آیا حداقل معتقد هستید که مردم باید فضای آنلاین را کمتر جدی بگیرند و نگذارند که خوراک‌های فیس‌بوک منبع اشارات عاطفی و هیجانی‌شان شود؟استفنز-دیویدویتز: حتماً. رسانۀ اجتماعی می‌تواند خطرناک شود اگر که گمان کنید زندگی واقعی است. رسانۀ اجتماعی، زندگی واقعی نیست، و نباید این را فراموش کنیم. ولی مردم می‌توانند کتاب من را بخرند و هربار احساس حسادت کردند آن را بخوانند تا یادشان بیاید که اوضاع همه خراب است.ایلینگ: فکر کنم همین‌جا تمامش کنیم بهتر است.استفنز-دیویدویتز: البته!پی‌نوشت‌ها:*‌ این گفت‌وگو در تاریخ ۱۳ ژوئن ۲۰۱۷ با عنوان «Persuasive proof that America is full of racist and selfish people» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۶ تیر ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «مردم به گوگل چیزهایی می‌گویند که به هیچ‌کس دیگر نمی‌گویند» ترجمه و منتشر کرده است.** ست استفنز-دیویدویتز (Seth Stephens-Davidowitz) ستون‌نویس و همکار نیویورک‌تایمز است. او پیش از این در شرکت گوگل به‌عنوان متخصص داده‌ها فعالیت می‌کرده است. استفنز-دیویدویتز در داشگاه استنفورد در رشتۀ فلسفه تحصیل کرده و دانش‌آموختۀ اقتصاد از دانشگاه هاروارد است. او با استفاده از داده‌های بزرگ، به‌ویژه جست‌وجو‌های گوگل، در پی بینش‌هایی جدید به روانشناسی انسان و رفتارها و نگرش‌های پنهان آدمی است. بخشی از یافته‌های او در کتابی با عنوان همه دروغ می‌گویند (Everybody Lies: Big Data, NewData, and What the Internet Can Tell Us About Who We Really Are) در سال ۲۰۱۷ منتشر شده است.*** شان ایلینگ (Sean Illing) دانش‌آموختۀ دکتری در فلسفه و علوم سیاسی از دانشگاه لوئیزیانا است. او مصاحبه‌گر و ویراستار ارشد ووکس است و علاوه بر آنجا نوشته‌هایش در سالون نیز منتشر می‌شود. ]]> ست استفنز-دیویدویتز اقتصادوجامعه Mon, 17 Jul 2017 04:20:02 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.797rak9ntpr4a.html دربارۀ فواید و مضرات کم‌رویی http://tarjomaan.com/vdcf.vdciw6dttgiaw.html آتلانتیک — مانور هایملیک۱ (کشش شکمی) نزدیک به پنجاه سال قدمت دارد. این اقدام درمانی توسط دکتر هنری هایملیک پدید آمد و چون جان بسیاری را از مرگ نجات داده است، اقدامی ارزشمند تلقی می‌شود. اما شاید این مانور به‌اندازۀ کافی هم موفق نبوده است. این مانور ساده و عالی یک عیب بزرگ دارد: کسی که در معرض خفگی قرار دارد، قبل از اینکه کسی بتواند کمکش کند، باید با سروصدا به دیگران بفهماند که در حال خفگی است. بسیاری از افراد اصلاً تمایل ندارند چنین کاری کنند.دکتر هایملیک با افسوس بیان می‌کند که چگونه «گاهی اوقات» سرشت آدمی می‌تواند تهدیدی برای زندگی خود او شود؛ «کسی که در معرض خفگی است از اینکه در این مخمصه گیر افتاده خجالت‌زده می‌شود، برمی‌خیزد و بدون جلب هیچ توجهی محیطی را که در آن است ترک می‌کند، می‌میرد و یا اینکه به مغزش آسیب‌های دائمی وارد می‌شود.»اتفاق بدی در حال وقوع است، نگذار دیگران آن را ببینند، تو باعث شرمندگی آن‌ها و خودت خواهی شد: این تکانه‌ای است که اثری کاملاً معکوس دارد و درک آن به‌نحو فوق‌العاده‌ای آسان است. خودآگاهی چیز قدرتمندی است. بااین‌همه، حتی در جنون‌آمیزترین و هولناک‌ترین لحظات نیز چیزهای بسیاری وجود دارد که به نظر می‌رسد مطلوب‌تر از الم‌شنگه‌به‌پاکردن است.کم‌رویی، این احساس یگانه که شامل چیزهای متفاوتی است _ازجمله دستپاچگی، کم‌جرئتی، ترس از طردشدن، بیزاری از ایجاد مزاحمت_ علی‌رغم شیوع بسیارش، همچنان رازآلود و مبهم است. آیا کم‌رویی صرفاً یک احساس است؟ آیا وضعیتی است حاکی از شخصیت افراد؟ آیا شکلی از اضطراب است؟ کم‌رویی، اگرچه برای برخی همراهی همیشگی است و غلیانات و علائم آن حاکی از نوع سختی از یک بیماری مزمن است، می‌تواند حتی بر اجتماعی‌ترین و مقبول‌ترین افراد به‌یکباره، بدون هیچ هشداری، مستولی شود. وقتی در آسانسور با غریبه‌ای روبه‌رو می‌شوید، این حس می‌تواند در لبخندی بی‌صدا آشکار شود؛ یا درست قبل از اینکه پرده‌های نمایش کنار رود، در دستان خیس از عرق، دل‌آشوب و تهوع و میل به فرار به هر جای دیگری غیر از مکانی که در آن هستی بروز و ظهور پیدا کند. یا می‌تواند در احساس خفگی در گلو، بسته‌شدن راه نفس، سرگیجه یا این حس که همه به تو زل زده‌اند ظاهر شود. در این شرایط، تنها چیزی که می‌خواهی این است که از شر همۀ این‌ها خلاص شوی.کم‌رویی اساساً هیولایی بی‌ملاحظه است. یا آن‌گونه که جو مورانِ مورخ در کتاب آدم‌های کم‌رو: راز دوام خجلت۲ بیان می‌کند، هیولای بی‌ملاحظه‌ای است که در طول تاریخ همدم قابل‌اعتمادی، اگرچه نامرئی، برای بشر بوده است. امروزه، کم‌رویی در ایالات متحده عمدتاً با آشفته‌بازاری از وضعیت‌های مشابه و متداخل پیوند خورده است، از رفتارهای خجولانۀ مقطعی گرفته تا دستپاچگی‌های کلی، از ترسِ از صحنه گرفته تا اختلالاتی که راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی۳ آن‌ها را اختلال اضطراب اجتماعی می‌داند. به نظر می‌رسد این بی‌دقتی و گستردگی پر بیراه هم نیست: موران می‌گوید کم‌رویی وضعیت یا ویژگی شخصیتیِ واحدی نیست، بلکه امری است که بر زندگی انسان‌ها در همۀ سن‌ها، فرهنگ‌ها و کشورها تأثیر می‌گذارد. کم‌رویی برخی مواقع می‌تواند بلا و مصیبت باشد، بلایی که به تصدیق دکتر هایملیک گه‌گاه ممکن است مرگ‌بار هم باشد.موران استدلال می‌کند که کم‌رویی می‌تواند موهبتی بزرگ هم باشد؛ میل به درون‌گرایی راه را برای تفکر مبتکرانۀ نابغه‌های خلاق که میل به اجتناب از پرگویی دارند باز می‌کند. کتاب آدم‌های کم‌رو اثری است که تاریخچۀ جامعی از این مسئله ارائه می‌کند و سویه‌های انسان‌شناسانه و جامعه‌شناسانۀ کم‌رویی را می‌کاود و نظرات زیمل و سنکا و سونتاگ دربارۀ عدم‌اعتمادبه‌نفس را بیان می‌کند. علاوه‌براین، این کتاب حاوی مجموعه‌ای از بیوگرافی‌های کوتاه آدم‌هایی است که در درجات مختلف تحت تأثیر این مسئله بوده‌اند. موران می‌گوید آلن تورینگ اغلب اوقات همان‌قدر که عجول و بی‌پروا بود، خجول هم بوده است. موران در کتابش به شکلی درخشان اشاره می‌کند که آگاتا کریستی به‌طرز غم‌انگیزی کم‌رو بوده است. شارل دوگل نیز به همین ترتیب در زمان‌هایی که رهبری کاری را به عهده نداشته خجول و کم‌رو بوده است. استیون پاتریک موریسی، خواننده و نوازندۀ بریتانیایی، نیز در زمان‌هایی که موسیقی کار نمی‌کرده کم‌رو بوده است. لوسیوس لیسینیوس کراسوس، کنسول امپراتوری روم و مربی سیسرون، نیز خود اعتراف کرده است که قبل از ارائۀ هر سخنرانی تا سرحد مرگ می‌ترسیده است. پریمو لوی به فیلیپ راث دربارۀ کم‌رویی خود گفته است. نخستین کتابِ اولیور ساکس مدت‌ها منتشرنشده باقی مانده بود، چراکه او نسخۀ دست‌نویس کتابش را به دوستی قرض داده بود، دوستی که مدتی بعد خودکشی کرده بود و ساکس رویش نمی‌شد از بیوۀ آن دوست تقاضای پس‌دادن کتاب را بکند.کم‌رویی _که در معنای بنیادینش شاید تصدیق مضطربانۀ فاصلۀ زیادی باشد که ذهن انسان‌ها را از یکدیگر جدا می‌کند_ همواره همدم مردم و تلاش‌هایشان بوده است. شاید ما خودمان را در شمار بزدلان بزرگ قلمداد نکنیم، آن‌گونه که روان‌شناس فرانسوی، لودویچ دوگا، علاقه دارد برخی را چنین بنامد. برای بعضی از ما، کم‌رویی مهمان ناخوانده‌ای است که گه‌گاه سروکله‌اش پیدا می‌شود. موران استدلال می‌کند که کم‌رویی _هرچند اغلب اوقات خودش انتخاب می‌کند که آشکار شود و عملاً کسی که آن را تجربه می‌کند هیچ قدرتی در رد آن ندارد_ همان‌قدر که می‌تواند بلا باشد می‌تواند یک مزیت نیز باشد. افراد کم‌رو اغلب فکور و بعضاً باهوش هستند.آن‌ها معمولاً نسبت‌به نیازها و نگاه خیرۀ دیگران حساس‌اند. مشکل اینجاست که آن‌ها در جهانی به سر می‌برند که علی‌رغم شیوع گستردۀ کم‌رویی، صبر و تحمل بسیار کمی در برابر آن وجود دارد.مورانِ بریتانیایی خودش را در زمرۀ کم‌روها قلمداد می‌کند، ازاین‌رو آگاه است که کم‌روبودن در این دنیای فضل‌فروشِ متکبر چه مصائبی دارد. او همچنین نیک می‌داند تکریم کم‌رویی چه دیدگاه رادیکالی است. به‌طور مشخص در بریتانیا، جایی که کتاب آدم‌های کم‌رو نخستین‌بار در آنجا منتشر شد، کم‌رویی به‌عنوان یک مشکل متداول قلمداد می‌شود که باید درمان شود. این طرز تلقی حتی به‌نحو فزاینده‌تری در ایالات متحده نیز وجود دارد. کم‌رویی از لحاظ احساسی دیواربه‌دیوار شرم و آزرم است و اغلب به‌عنوان دلیل آزرم به آن توجه می‌شود. در فرهنگی که برای اعتمادبه‌نفس ارزش بسیاری قائل است و در آن، مهارت‌های اجتماعی شواهد بیرونی عزت‌نفس باطنی هستند، به کم‌رویی با سوءظن نگریسته می‌شود. سکوت، در جهانی که در آن همۀ صداها بلند است، ممکن است به دشمنی منجر شود.در سال ۱۹۹۷، در شهر کاردیف ولز دانشگاهیان گرد هم آمدند تا اولین کنفرانس بین‌المللی کم‌رویی را برگزار کنند. فیلیپ زیمباردو، روان‌شناس برجسته، در آن کنفرانس استدلالی مطرح کرد که هم تعجب‌آور بود و هم تحریک‌آمیز. او گفت کم‌رویی دارد به یک اپیدمی تبدیل می‌شود. تحت تأثیر فناوری دیجیتالی و کارایی‌هایی که این فناوری به ارمغان آورده است _اینترنت، ایمیل، دستگاه‌های سخن‌گو_ «چسب اجتماعی»، که نسل‌های پیشین را به گروه‌های اجتماعی متصل می‌کرد و تعاون و همکاری را بالا می‌برد، رو به زوال است. دیدگاه‌های زیمباردو _که برآمده از آزمایش زندان استنفورد او بود_ اکنون مسیری تازه یافته بود: او با جلب توجه دیگران به یافته‌های شری ترکل و رابرت پوتنام شروع به ابراز نگرانی نسبت‌به فناوری کرد؛ او گفت همۀ راه‌هایی که انسان‌ها ابداع کرده‌اند تا از یکدیگر دوری کنند نهایتاً به وخیم‌ترشدن معضل کم‌رویی منجر خواهد شد. او در آن زمان پیش‌بینی کرد که در سال ۲۰۰۰، شرایطی پدید خواهد آمد که می‌توان یک روز را بدون سخن‌گفتن با هیچ انسان زنده‌ای سپری کرد. زیمباردو هشدار داد که ما در حال ورود به «عصر نوین یخ‌بندان» هستیم.باید منتظر ماند و دید که آیا شبکۀ جهانی اینترنت ما را آزاد خواهد کرد یا اسیر و دربند. اما موران اظهار می‌کند که «عصر نوین یخ‌بندان»، در جایگاه یک مفهوم، به‌نحو نظام‌مندی به ایده‌های سنتی موجود دربارۀ ماهیت کم‌رویی تلنگر زده است: یعنی اینکه کم‌رویی صرفاً پاسخی عاطفی به دیگران نیست، بلکه به‌طور خاص پاسخی عاطفی به شرایط زندگی مدرن است. در این خوانش از تاریخِ انسان، کم‌رویی هم یک حس است و هم تا حدودی یک پدیدۀ نوظهور.اورماند ماداک دالتون، محقق، باستان‌شناس و موزه‌دار موزۀ بریتانیا در اوایل قرن بیستم، در همین راستا اعتقاد داشت که کم‌رویی محصول جانبی تمدن است. دالتون معتقد بود که حیوانات و بربرها (انسان‌های وحشی) اگر پای تنازع بقایشان در میان باشد، احساس لوکس و تجملیِ کم‌رویی را ندارند. انسان‌هایی که صرفاً دل‌مشغولی تأمین اساسی‌ترین نیازهایشان _غذا، سرپناه و تولیدمثل_ را دارند کمتر از خودآگاهی، که لازمۀ کم‌رویی است، استفادۀ عملی خواهند کرد. چارلز داروین، کسی که در سرتاسر کار خود نسبت‌به عواطف و احساسات حیوانات علاقه‌مند بود، نسبت‌به تکامل کم‌رویی گیج و سرگشته بود. او کم‌رویی را «وضعیت غریب ذهن» نامید. داروین اظهار شگفتی می‌نمود که چگونه تکامل شرایطی را برای انسان به ارث گذاشته بود که در طبیعت استفادۀ کمی داشت. بخشی از این شگفتی داروین به این دلیل بود که او خودش گاهی اوقات به‌شدت از کم‌رویی رنج می‌برد.در دیدگاه دالتون، کم‌رویی نتیجۀ بلافصل تمدن نبود، بلکه یکی از محصولات جانبی آن بود: زندگی به‌مثابۀ نوعی صحنۀ بی‌پایان نمایش زیسته می‌شود. البته، این ایده برآمده از نظرات اروین گافمن (یا همکار جامعه‌شناس او، نوبرت، که در همان زمان استدلال مشابهی کرده بود که کم‌رویی مسئله‌ای مدرن است) نبود، بلکه دالتون این ایده را با تمرکز بر گروه بزرگی از انسان‌ها به دست آورد که تا حدی مسئول برخاستن همۀ خدعه‌ها و مکرها دانسته می‌شدند: زنان. دالتون اعتقاد داشت که گرایش زنان به تبدیل زندگی به مجموعه‌ای از صحنه‌های نمایش شرایطی خلق خواهد کرد که در آن شرایط نمایش‌ها می‌توانند شکست بخورند. بنابراین، کم‌رویی، که در میان بسیاری چیزهای دیگر نوعی آگاهیِ خودآگاه است، یکی از راه‌های بسیار زیادی است که در آن تعاملات انسان می‌تواند به خطا برود.ایده‌های دالتون همچنان زنده‌اند. امروزه به‌صورت گسترده در انسان‌شناسی پذیرفته‌اند که کم‌رویی همان‌قدر که واجد مؤلفه‌های فیزیولوژیک است دارای عناصر فرهنگی نیز هست. باوجوداین، این ایده‌ها تداوم دارند، به این مفهوم که کم‌رویی نه‌فقط به‌عنوان فعل و انفعال پیچیدۀ میان مغز انسان و جهانی اجتماعی، بلکه بیشتر به‌عنوان یک انحراف فهمیده می‌شود. مردم‌آمیزی عادی و نرمال است؛ پس کم‌رویی غیرعادی است. بااین‌همه، ما انسان‌ها حیواناتی اجتماعی هستیم. این حرف البته کلیشه است، ولی عمیقاً درست است. ما انسان‌ها خودمان را گونه‌هایی می‌دانیم که همان‌قدر که در ساختار دی‌ان‌ای مشترکیم، در پرگویی و وراجی نیز اشتراک داریم. ما انسان‌ها از انگشت شست دستمان استفاده می‌کنیم تا نه‌فقط کار کنیم و اثر هنر خلق کنیم، بلکه نامه بنویسیم، تلفن را در دستمان نگه داریم و ایموجی ارسال کنیم تا شور و اشتیاقمان از برنامه‌های سر شب خود را ابراز کنیم. ما انسان هستیم. [تفاوتمان با حیوانات] در چند نکتۀ کوچک اما عمیق نهفته است: ما به‌طور دسته‌جمعی انسان هستیم.اگرچه کم‌رویی گاهی اوقات مورد تردید است و گاهی اوقات نیز آسیب‌شناسی شده، اما ازجمله موجبات تحول اجتماعی است. سوزی اسکاتِ جامعه‌شناس استدلال می‌کند که انسان‌های کم‌رو صرفاً تنهایی را در برابر همراهی با دیگران انتخاب نمی‌کنند یا گروه‌های کوچک را بر گروه‌های بزرگ‌تر ترجیح نمی‌دهند؛ انسان‌های کم‌رو، هر بار که عذرخواهی می‌کنند یا از انجام کاری طفره می‌روند، دارند تجربه‌ای ناخواسته را نقض می‌کنند. آن‌ها، درست به‌واسطۀ کم‌رویی خود، دارند از نظم اجتماعی گسترده‌تری منحرف می‌شوند.بنابراین، انسان کم‌رو _و این عدم‌اعتمادبه‌نفسی که از خودش به نمایش می‌گذارد_ مظنون است. توماس براون، فیلسوف انگلیسی، درحالی‌که معتقد است کم‌رویی با دستپاچگی۴ پیوندی وثیق دارد، به کم‌رویی به‌عنوان «شرم روستایی»۵ ارجاع داده است. پلوتارک ترجیح می‌داد که کم‌رویی را «فقدان تأیید و حمایت» در نظر بگیرد. هنریک ایبسن، کسی که به‌نحو افراطی می‌خوارگی می‌کرد تا بخشی از کم‌رویی‌اش را درمان کند، سردی هم‌وطنان نروژی خودش را محکوم می‌کرد و می‌گفت نروژی‌ها از «کم‌رویی روح» رنج می‌برند. جین آستین، در نامه‌ای طبق معمول کنایه‌آمیز به خواهرش، کم‌رویی را درون حوزۀ گسترده‌تر «خلق‌وخوی و بیماری‌های طبیعی» جای می‌داد. زیگموند فروید، کسی که صحبت‌کردن را نوعی درمان و خیر اجتماعی می‌دانست، نسبت‌به کم‌رویی مظنون بود: او کم‌رویی را مدرکی برای خودشیفتگی رانده‌شده۶ محسوب می‌کرد.کم‌روبودن، به‌خاطر همۀ این مطالبی که بیان شد، صرفاً به این معنا نیست که وارد یک مهمانی بشوید و مستقیماً به گوشه‌ای بروید و در کنار دیواری پناه بگیرید یا اینکه قبل از برداشتن تلفن ده‌ها بار سلام‌وعلیک‌کردن را تمرین کنید یا وقتی به حضار نگاه می‌کنید، حتی وقتی هم که تصور می‌کنید آن‌ها حاضرند از روی فرمان‌بُرداری از شما لباس‌هایشان را از تن خارج کنند، حس آشنای گیرافتادن در چنگال ترس و وحشت به سراغتان بیاید. کم‌رویی بدفهمیده‌شدن هم هست. عموماً دیگران برداشت غلطی از انسان‌های کم‌رو دارند و آن‌ها را به‌اشتباه سرد، بی‌تفاوت، مغرور یا کسانی که همچون دختربچه‌ها خجول‌اند تلقی می‌کنند. برخی اوقات دیگران به‌شدت در مورد انسان‌های کم‌رو دچار سوءتعبیر می‌شوند. روان‌شناس آمریکایی، جیسیا مورس، در اوایل قرن بیستم بر این باور بود که بین کم‌رویی و حماقت ارتباطی ذهنی وجود دارد. تام وولف، نویسنده‌ای که نیک‌بختانه از موهبت برون‌گرایی برخوردار بود، فقدان شدید اعتمادبه‌نفس اجتماعی در ویلیام شاون، ویراستار درخشان و محبوب نیویورکر، را به سخره می‌گرفت و از این کار لذت می‌برد.موران می‌گوید دکتر زیمباردو در این اظهارنظرش که قرن جدید «عصر نوین یخ‌بندان» را به ارمغان می‌آورد ممکن است دچار خطا شده باشد یا دست‌کم شدیداً نظرش ناپخته باشد. کم‌رویی ممکن است رایج باشد، اما عموماً با آن به‌مثابۀ نوعی بیماری مسری برخورد می‌شود. بله، ما پرداخت قبوض را خودکار کرده‌ایم. بله، ما سرویس‌های آنلاین سفارش غذا داریم. بله، مطمئناً ما، اگر تمایل داشته باشیم، می‌توانیم یک روز کامل را بدون اختلافات ناشی از تماس با انسان‌ها پشت‌سر بگذاریم. اما همچنان راه‌های بسیاری برای صحبت‌کردن، ایجاد ارتباط و اجتماعی‌بودن و انسان‌بودن وجود دارد، راه‌هایی که به‌واسطۀ آن‌ها می‌توانیم خودمان را هنگام برقراری ارتباط با دیگران از منظر خودمان ارزیابی و قضاوت کنیم. هرچند جهان در حال حاضر پوشیده‌شده از کابل‌های سرد اینترنت است، اما به‌اندازۀ گذشته گرم و شلوغ و پرسروصداست و شاید حتی واقعاً بیش از گذشته. جهان، دست‌کم در ایالات متحده، عموماً به کسانی گرایش دارد که تمایل دارند آن را با شوروشوق و صدا پیوند دهند.این همان پارادکسی است که به کتاب انسان‌های کم‌رو روح می‌دهد: کم‌رویی وضعیتی کاملاً عادی و نرمال است که، علی‌رغم همۀ مطالبی که بیان شد، باید همچنان عادی‌سازی شود. موران، در کتابش، با استفاده از بصیرت‌های متفکران باستان و میراث‌داران بعدی آن‌ها، کوشیده است اثبات کند که او، در جایگاه فردی کم‌رو، چقدر خوب کم‌رویی را شناخته است و با آن زیسته است: جهان، علی‌رغم همۀ گام‌های مثبتی که در راستای پذیرش و بهبود کم‌رویی برداشته است، همچنان به کم‌رویی مهربانانه نمی‌نگرد.کتاب انسان‌های کم‌رو، از این جهت که بیان می‌کند اگر انسان‌های کم‌رو کمی بیشتر خودشان را نشان بدهند و کمی بیشتر اعتمادبه‌نفس به خرج دهند شرایطشان بهتر خواهد شد، یادآور کتابی است که سوزان کین ۲۰۱۲ منتشر کرد، با عنوان ساکت: قدرت درون‌گرایان در جهانی که از صحبت دست نمی‌کشد. انسان‌های کم‌رو کم‌رویی را وضعیت عاطفی رایجی می‌داند، اما به‌نحو تلویحی و به‌دفعات جهانی را که با این وضعیت با تردید، سوءظن و سردرگمی رفتار می‌کند محکوم می‌کند. بنابر گفتۀ کین، ازآنجاکه مدرسه‌ها و کسب‌وکارها عموماً برای افراد برون‌گرا ساخته شده‌اند _زیرا در واقع اغلب خود این افراد آن‌ها را ساخته‌اند_ بنابراین، ساختارهای اجتماعی عموماً و به‌نحو مفرطی بیشترین انطباق را با زرق‌وبرق و سروصدا دارند.پس تا حدودی، چرخ‌هایی که جیرجیر می‌کنند اولویت فرهنگی پیدا می‌کنند. و به‌نحو خاص‌تری نه‌تنها فرهنگ آمریکایی نسبت‌به گذشته راه‌های بیشتری برای صحبت‌کردن پیشنهاد می‌دهد، بلکه گرایش دارد تا بر صحبت‌کردن به‌مثابۀ یک نیاز زندگی مدرن تأکید کند. بسیاری چنین می‌پندارند (یا امید دارند) که ارتباطات خوب و پایدار به سرمایه‌گذاری‌های موفق در کسب‌وکار، روابط عاشقانۀ موفق و عملکرد آموزشی مطلوب کمک خواهد کرد. برون‌گرایی ما را نجات خواهد داد. پوسترهایی که کار جمعی و مشارکت با دیگران را تبلیغ می‌کنند به ما تماشاکنندگانشان یادآوری می‌کنند که کار جمعی خوب است و در «تیم» هیچ «من»ی وجود ندارد. قایق‌سوارانی که در حال پاروزدن هستند، حقیقتاً، استعارۀ عالی‌ای از زندگی است. آن‌ها به‌نحو کارآمدی به این نکته اشاره می‌کنند که به تیم بپیوندید؛ سوار قایق شوید.بااین‌همه، شاید همۀ ما کمی بهتر عمل خواهیم کرد اگر فقط کمی بیشتر با کسانی همگام شویم که ترجیح می‌دهند، دست‌کم بعضی اوقات، به‌تنهایی پارو بزنند. شاید عملکرد مطلوب‌تری خواهیم داشت اگر با سعۀ صدر و دید بازتری به آنچه کاریزما، خلاقیت و کامیابی اجتماعی را می‌سازد بنگریم. شاید همۀ ما باید نصیحت موران را گوش کنیم که «انسان‌ها اساساً و به‌نحو فطری حیواناتی اجتماعی هستند». موران می‌نویسد: «کم‌رویی صرفاً ما را از راه‌های عجیب‌وغریب و پیچ‌درپیچ اجتماعی دور می‌کند.» کم‌رویی ازاین‌رو سزاوار تکریم است و شاید حتی می‌توان فرض کرد که در میان همۀ آن جست‌وخیزهایی که پاروزن‌های خندان انجام می‌دهند تا قایق را حرکت دهند جای کوچک خودش را دارد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Moran, Joe. Shrinking Violets: The Secret Life of Shyness. Yale University Press, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۰ فوریه ۲۰۱۶ با عنوان «The Case for Shyness» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «دربارۀ فواید و مضرات کم‌رویی» در سومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی به چاپ رسیده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۵ تیر ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** مگان گاربر (Megan Garber) دانش‌آموختۀ دانشگاه کلمبیا در رشتۀ روزنامه‌نگاری است. او در آتلانتیک دربارۀ مسائل فرهنگی می‌نویسد. [۱] مانور هایملیک یکی از مهم‌ترین اقدامات حیاتی در فوریت‌های پزشکی است. این اقدام درمانی که برای جلوگیری از خفگی ناشی از ورود جسم خارجی به مجاری تنفسی انجام می‌شود می‌تواند از مرگ بسیاری از افراد مبتلا جلوگیری نماید [مترجم].[۲] Shrinking Violets: The Secret Life of Shyness[۳] راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی (در اختصار انگلیسی: DSM) یک زبان مشترک و استاندارد برای طبقه‌بندی اختلالات روانی ارائه می‌کند و توسط انجمن روان‌پزشکی آمریکا تهیه شده‌است [مترجم].[۴] embarrassment[۵] pudor rusticus, or “rustic shame”[۶] displaced narcissism ]]> مگان گاربر اقتصادوجامعه Sun, 16 Jul 2017 09:22:24 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.vdciw6dttgiaw.html خودتان باشید http://tarjomaan.com/vdcc.4q4a2bqpxla82.html ۱۸۴۳ اکونومیست — دوستی که اتفاقی به حساب توئیتر من برخورده بود می‌گفت توئیت‌هایم باعث می‌شوند آدم نفهم شناخت‌ناپذیری به نظر برسم. می‌گفت: «تو در زندگی واقعی خیلی بهتر از این هستی».این گفتۀ رایجی دربارۀ رسانه‌های اجتماعی است: اینکه باعث می‌شوند افراد بدتر از آنی که در «زندگی واقعی» هستند، رفتار کنند. در توئیتر، طعنه می‌زنم. در فیس‌بوک، پُز می‌دهم. در اینستاگرام، ژست می‌گیرم. در اسنپ‌چت، احمق‌بازی در می‌آورم. دارم وسوسه می‌شوم بگویم، همانطور که دوستم می‌گفت، این هویت‌های آنلاین کاریکاتورهایی از منِ واقعی هستند. بی‌شک این ادعا درست است که رسانه‌های اجتماعی می‌توانند از بی‌رحم‌ترین چهرۀ طبیعت انسانی پرده بردارند. از نظر بسیاری از زنان و اقلیت‌ها، دنیای مجازی جهنم‌درۀ قلدربازی و کنایه‌زنی است. اما از آنجا که مکالمۀ رودررو روزبه‌روز کم‌تر می‌شود دیگر وقت آن رسیده که دست از این تفکر برداریم که مکالمۀ رودررو اصیل و رسانه‌های اجتماعی مصنوعی هستند. آن که طعنه می‌زند، آن که پز می‌دهد، آن که ژست می‌گیرد و آن که احمق‌بازی در می‌آورد: همه واقعی هستند و همۀ این‌ها من هستم.اینترنت و رسانه‌های اجتماعی شخصیت‌های جدیدی خلق می‌کنند؛ امکان می‌دهند افراد چهره‌هایی را از خود نشان دهند که در «دنیای واقعی» هنجارهای اجتماعی مانع آن‌ها هستند. بعضی افراد دوست دارند در دفتر کار خود شیطنت‌هایی بکنند اما می‌ترسند رئیسشان با ابهام به این رفتارها بنگرد. ولی اسنپ‌چت راهی برای ابراز این وسوسۀ طبیعی در اختیارشان می‌گذارد تا بدون آزار همکارانشان شوخی کنند. فیس‌بوک و اینستاگرام افتخار به دستاوردهای شخصی را تشویق می‌کند، دستاوردهایی که شاید در دیگر فضاها چندان به چشم نیایند. شاید به جایی برسیم که مکالمۀ رودررو را رسانه‌ای اجتماعی بدانیم که بیش از همه شخصیت‌هایمان را تحریف می‌کند. این مکالمه ما را وامی‌دارد حتی زمانی که نمی‌دانیم چه بگوییم حرف بزنیم و مجبورمان می‌کند حتی زمانی که نمی‌خواهیم خوش‌برخورد و راضی باشیم، این‌طور عمل کنیم.اما اینترنت چطور مدیریت می‌کند تا این چهره‌های متفاوت را از شخصیت ما بیرون بکشد؟ و چرا رسانه‌های اجتماعی باید برخی جنبه‌های انسانیت ما را آشکار سازند که قرن‌ها گپ زدن نتوانسته برملا کند؟هر رسانۀ اجتماعی‌ای فرهنگ و گویش خود را دارد اما، به طور کلی، اینترنت قلمروی توجه به خود است. مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۲ در دانشگاه هاروارد نشان داد که در مکالمات بین فردی، افراد عموماً یک سوم زمان را دربارۀ خود صحبت می‌کنند. در حالت آنلاین، این عدد به ۸۰ درصد می‌رسد. این رقمِ بزرگی است زیرا در سایت‌هایی مانند فیس‌بوک و توئیتر، مردم تصور می‌کنند دارند برای گروه بزرگی از مخاطبان صحبت می‌کنند. در مکالمۀ یک‌به‌یک، افراد با دقت در رفتار طرف مقابل به دنبال همدردی و فهم هستند. در حال صحبت آنلاین با ۱,۰۰۰ نفر، امکان ندارد بفهمید فالوورهایتان به چه فکر می‌کنند. طبیعی است که تمرکز بر درون باشد.در واقع، صرفاً اندازۀ مخاطبان می‌تواند محتوای پیام شما را شکل دهد. مطالعه‌ای در ۲۰۱۴ توسط الیکسندرا باراش، که در آن زمان دانشجوی دکتری دانشکدۀ وارتون در دانشگاه پنسیلوانیا بود، و جونا برگر، استادیار بازاریابی دانشکدۀ وارتون، این تأثیر را می‌آزمود. بدین شکل که از افراد تحت آزمون می‌خواست کار ساده‌ای را انجام دهند: روز خود را برای یک فرد و برای گروهی از افراد توصیف کنید.محققان جزئیات یک روز خیالی را در اختیار هر شرکت‌کننده می‌گذاشتند، روزی با چندین رویداد لذت‌بخش (مثل قرار گذاشتن با یک دوست برای دیدن فیلمی عالی) و برخی حال‌گیری‌ها (مثل سفارش دسری نه‌چندان‌دلچسب به نانوایی محلی). از شرکت‌کنندگان خواستند این روز را در نامه‌هایی که برای هر یک از این دو مخاطب می‌فرستند ثبت کنند.در اینجا گزیده‌ای از یادداشتی در این مطالعه را می‌خوانید که با هدف ارسال برای یک دوست نوشته شده: «امروزم خیلی سخت شروع شد. بعد از ملاقات مختصری با استاد راهنمایم که البته دیر به آن رسیدم، سر قرار با چارلیز رفتم تا با هم فیلم ببینیم... برای خوردن دسر او را به چیزکیک فکتوری بردم اما بسته بود و از روی ناچاری به یک هات‌ان‌کراستی در همان حوالی رضایت دادیم. اَه اَه!»و حالا گزیده‌ای از یادداشتی برای گروه بزرگ‌تر را می‌خوانید: «سلام بچه‌ها! آخر هفتۀ فوق‌العاده‌ای بود! با چند تا از دوستانم به تماشای مرد آهنی ۳ رفتیم. خارق‌العاده بود. واقعاً واقعاً از آن لذت بردم! به نظرم رسید از فیلم دومش خیلی بهتر بود.»در نامۀ اول، نویسنده صادق و نسبت به خود منتقد بود. در دومی، او ناراحتی‌هایش را روتوش کرد تا روزش را تا حد ممکن رشک‌برانگیز کند. این نخوتِ جمعیت است. عجیب نیست که جوان‌ها سلفی‌های زشت خود را در اسنپ‌شات برای دوستان نزدیک می‌فرستند و غروب‌های دل‌انگیز را برای مخاطبان بیشتر خود در اینستاگرام نگه می‌دارند. صحبت با گروه بزرگی از افراد ما را تحریک می‌کند که خود را به بهترین شکل ممکن عرضه کنیم.در فیس‌بوک و توئیتر، گروه بزرگ مخاطبان شامل حلقه‌های هم‌مرکزی از صمیمیت است، از دوستان نزدیک گرفته تا همکاران دور یا افرادی که اصلاً نمی‌شناسیم اما به هر حال نگران قضاوتشان دربارۀ خود هستیم. اینترنت، به شکلی که در حالت آفلاین امکان‌پذیر نیست، از ما می‌خواهد به پیش‌داوری غریبه‌ها پاسخ بدهیم. صرف اطلاع از اینکه کسی ما را می‌بیند گفتارمان را عوض می‌کند.بررسی زنان در دانشکده‌های بازرگانی تراز اول نشان داد آن‌هایی که فکر می‌کردند هم‌کلاسی‌هایشان می‌توانند پاسخ‌هایشان را ببینند، نسبت به کسانی که چنین فکر نمی‌کردند، ۱۸۰۰۰ دلار حقوق کمتر می‌خواستند و ساعات کاری کمتری را ترجیح می‌دادند. وقتی مردم فکر می‌کنند کسی دارد آن‌ها را نگاه می‌کند، شخصیت خود را طوری اصلاح می‌کنند که با انتظارات جمع - در این مورد، با استلزامات تأسف‌بار جنسی-تطابق داشته باشد. رسانه‌های اجتماعی مانند براندازکننده‌ای دائمی هستند و کاربران در آن‌ها رفتار خود را به گونه‌ای تنظیم می‌کنند که با شبکۀ محلی‌شان هماهنگ باشد. در نتیجه، فرهنگِ ازخودمتشکرِ توئیتر کاربران جدید را اغوا می‌کند که ازخودمتشکرتر باشند در حالیکه اشباع اینستاگرام با عکس‌های غروب افراد را تشویق می‌کند زندگی خود را طوری مستند کنند که گویی فیلم است.این تنها اندازۀ مخاطبان نیست که شکاف ارتباطی را بزرگ می‌کند. زمان هم دخیل است. [در گفت‌وگوی] چهره به چهره، افراد بیش از دو میلی‌ثانیه مکث نمی‌کنند و نوبت صحبت بین آن‌ها عوض می‌شود. در مقابل، در ارتباطات کتبی، از نامه‌های مرکبی گرفته تا اسنپ، افراد فرصت دارند پیام‌های خود را اصلاح کنند و بهبود ببخشند. مکالمه به ارائه تبدیل می‌شود. اشتیاق به کسب هر چه بیشتر لایک و ریتوئیت و دیگر معیارهای کمّیِ شهرت بر میل به فهمیده شدن از سوی طرف مقابل- توضیح بیشتر حرف خود در صورت نیاز- سایه می‌اندازد.اینگونه است که رسانه‌های اجتماعی شخصیت‌های ما را از پوشش بیرون می‌آورند. تحت نظر بودن باعث می‌شود نسبت به مخاطبانمان آگاه باشیم؛ گویا اجرا برای افراد بیشتر ما را وادار به اغراق می‌کند؛ زمان اظهار نظر امکان می‌دهد خود را ویرایش کنیم. شاید این‌طور نیست که فیس‌بوک و مانند آن ما را به افرادی خودشیفته تبدیل می‌کنند، بلکه این گونه است که ما را به انتشار تشویق می‌کنند و انتشار معمولاً خودشیفته‌وار است.این صحنه‌های جدید عناصری پنهان در طبیعت انسان را آشکار می‌کنند که تا کنون خفته مانده بودند. گاهی این هویت‌های نوظهور زیبا هستند. درون‌گراهای افراطی یا افرادی با اضطراب اجتماعی شاید پشت تلفن یا رایانه با ذکاوت زبان‌آوری خود بدرخشند. کمی زمان و تنهایی داشتن برای فکر کردن به اعتقاداتشان به این افراد کمک می‌کند موثرتر ارتباط بگیرند.رسانه‌های اجتماعی گونه‌ای را که به خلوت عادت داشت به اجراکننده تبدیل کرده است. اما این اجراها لزوماً دروغی نیستند. شخصیت همانی است که در جلوی دیگران هستیم. اینترنت، که شخصیت‌های انعطاف‌پذیر ما را به گروه‌های بزرگ‌تر و متنوع‌تری از افراد نمایش می‌دهد، مرزهای بالاتر و پایین‌تر ظرفیت ما برای دلسوزی و بی‌رحمی، اضطراب و اعتماد را آشکار می‌کند.دوباره به دوستی می‌اندیشم که می‌گفت انگار در حالت آنلاین و در زندگی واقعی دو آدم متفاوت هستم. واقعاً برایم عجیب بود. همیشه فکر می‌کردم مهار تصویری را که به مخاطبان جدید عرضه می‌کنم در دست دارم. اما شاید حقیقت کاملاً عکس این باشد. مخاطب ما هویت ماست.پی‌نوشت‌ها:*‌ این مطلب در شمارۀ آپریل و می مجلۀ ۱۸۴۳ با عنوان «?Does life online bend us out of shape» و در وب سایت این مجله باعنوان «BE YOUR SELVES» منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۵ تیر ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «خودتان باشید» ترجمه و منتشر کرده است.**‌ درک تامپسون (Derek Thompson) ویراستار ارشد آتلانتیک است و دربارۀ اقتصاد، بازار نیروی کار و رسانه یادداشت می‌نویسد. شهرت‌آفرینان (Hit Makers) اولین کتاب او است. ]]> درک تامپسون اقتصادوجامعه Sun, 16 Jul 2017 03:51:30 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.4q4a2bqpxla82.html اقتصاددان قرن بیست‌ویکمی باید اقتصاد را مثل دونات ببیند http://tarjomaan.com/vdcb.zbwurhbsgiupr.html گاردین — خب قرار است چه کار کنیم؟ این تنها سؤالی است که ارزش پرسیدن دارد. اما پاسخ‌ها ظاهراً مبهم است. در مواجهه با بحرانی چند وجهی-اشغال دولت به دستِ میلیاردرها و عاملان فشار آن‌ها، نابرابری بیش از حد، افزایش عوام‌فریبی و از همه مهمتر نابودی محیط زندگی- کسانی که به آن‌ها به چشم رهبر نگاه می‌کنیم مبهوت، گنگ و بی‌عرضه به نظر می‌رسند. حتی اگر شجاعت عمل کردن هم داشتند، نمی‌دانستند چه باید بکنند.بیشترین چیزی که به آن متمایلند رشد بیشتر اقتصادی است: گویی رشد اقتصادی گردی است که جادوگر به هوا می‌پاشد و همۀ چیزهای بد را غیب می‌کند. اهمیتی ندارد که چنین چیزی به تخریب محیط زیست بیانجامد یا تأثیری در بهبود بیکاری ساختاری و از بین‌بردن رشد نابرابری نداشته باشد؛ اهمیتی ندارد که در سال‌های اخیر تقریباً تمام افزایش درآمدها به یک درصد بالای جامعه تعلق داشته است. در کشاکش از بین رفتن ارزش‌ها، اصول و اخلاق، وعدۀ رشد تنها چیزی است که باقی مانده.می‌توانید این تأثیرات را در یادداشتی ببینید که از وزارت امور خارجۀ بریتانیا درز کرده است: «در حال حاضر تجارت و رشد در اولویت تمام قسمت‌هاست... اموری نظیر تغییرات اقلیمی و تجارت غیرقانونی حیوانات در اولویت‌های بعدی هستند. تنها چیزی که مهم است سرعت تبدیل ثروت‌های طبیعی به نقدینگی است. برای چه کسی اهمیت دارد اگر چنین چیزی رفاه و شگفتی‌های اطراف ما را نابود می‌سازد.نمی‌توانیم امیدوار باشیم که بدون یک جهان‌بینی جدید به این معضلات بپردازیم. نمی‌توانیم از مدل‌هایی برای حل بحران‌ها استفاده کنیم که خود برای ما بحران‌آفرین بوده‌اند. باید به شکل متفاوتی به این مشکل توجه کنیم. این همان کاری است که الهام‌بخش‌ترین کتاب سال به آن پرداخته است.کیت ریوُرت از انجمن تغییرات محیطی دانشگاه آکسفورد، در کتاب اقتصاد دوناتی: هفت راه برای فکر کردن مانند یک اقتصاددان قرن بیست و یکمی، به ما یادآوری می‌کند که در ابتدا قرار نبود رشد اقتصادی بر خوشبختی و رفاه دلالت داشته باشد. سیمون کوزنتس که سنجش رشد را استانداردسازی کرد، هشدار داد: «به سختی می‌توان از میزان درآمد یک ملت به رفاه و آسایش آن پی برد.» از نظر او رشد اقتصادی به جای موجودی ثروت و توزیع آن، تنها گردش سالیانه را اندازه می‌گرفت.ریوُرت می‌گوید اقتصاد در قرن بیستم «میل به بیان روشنِ اهدافش را دست داد». اقتصاد سودای این را در سر داشت که به علم رفتار انسانی تبدیل شود: دانشی که بر توصیفی عمیقاً ناقص از بشریت مبتنی است. مدل غالب –که در آن «انسان عاقلِ اقتصادی»؛ منفعت‌جو، منزوی، حسابگر و محافظه‌کار است- بیشتر دربارۀ ذات اقتصاددانان می‌گوید تا انسان‌های دیگر. فقدان هدفی مشخص باعث شد این رشته به تصرف هدفی جایگزین درآید: رشد بی‌پایان.او می‌گوید هدف از فعالیت اقتصادی باید «برآورده ساختن نیاز همگان با استفاده از ابزارهای موجود در سیاره باشد.» به جای اقتصادهایی که صرف نظر از رشد و ترقی ما، تنها باید به رشد خود ادامه دهند، ما به اقتصادهایی نیاز داریم که «باعث شکوفایی ما شوند، چه خودشان رشد کنند چه نکنند.» این به معنای تغییر تصویر ما از اقتصاد و چگونگی کارکرد آن است.تصویر مرکزی در اقتصادهای غالب، «نمودار جریان مدور۱» است. این نمودار جریان بستۀ درآمدی را نشان می‌دهد که بین خانوارها، کسب‌وکارها، بانک‌ها، دولت و دادوستد در جریان است و در یک خلاءِ زیست‌محیطی و اجتماعی فعالیت می‌کند. انرژی، مواد، جهان طبیعی، جامعۀ انسانی، قدرت، ثروتی که در آن شریک هستیم و... همه و همه در چنین مدلی غایب هستند. کارِ بدون دستمزد مراقبان -به طور عمده زنان- نادیده گرفته شده است، اگرچه بدون آن‌ها هیچ اقتصادی قادر به فعالیت نیست. این تصویر از فعالیت اقتصادی نیز، مانند انسان عاقلِ اقتصادی، ارتباط کمی با واقعیت دارد.بنابراین ریوُرت با ترسیم دوبارۀ اقتصاد آغاز می‌کند. او اقتصاد را متناسب با سیستم‌های کرۀ زمین و در جامعه جای داده و نشان می‌دهد که اقتصاد چگونه به جریان ماده و انرژی وابسته است و به ما یادآوری می‌کند که چیزی بیش از کارگر، مصرف‌کننده و صاحبان سرمایه هستیم.یک علم انضمامی اقتصاد «به ما یادآوری می‌کند که چیزی بیش از کارگر و مصرف‌کننده هستیم». منبع: کیت ریوُرت و مارسیا میوتیچهمین شناسایی و تصدیق واقعیت‌های ناخوشایند از سوی اوست که منجر به موفقیتش می‌شود: تصویری واضح از جهانی که می‌خواهیم بسازیم. مانند تمام ایده‌های برتر، مدل دوناتی او آنقدر ساده و بدیهی به نظر می‌رسد که تعحب می‌کنید این ایده چطور به ذهن خودتان نرسیده است. اما رسیدن به چنین ایجاز و شفافیتی مستلزم سال‌ها تفکر است، یعنی حذف تمام اشتباهات و افسانه‌هایی که با آن‌ها بزرگ شده‌ایم.این نمودار از دو حلقه تشکیل می‌شود. حلقۀ درونیِ دونات نشان‌دهندۀ مقدار کافی از منابعی است که برای یک زندگی خوب به آن نیاز داریم، منابعی مانند غذا، آب سالم، مسکن، بهداشت و درمان، انرژی، آموزش، مراقبت‌های بهداشتی و دموکراسی. هرکسی درون این حلقه، یعنی در دایرۀ وسط دونات، زندگی می‌کند در محرومیت به سر می‌برد. حلقۀ بیرونی دونات محدودیت‌های زیست‌محیطی زمین را شامل می‌شود که در آن سوی آن سطوح خطرناکی از تغییرات اقلیمی، فرسودگی لایۀ ازون، آلودگی آب، نابودی گونه‌های مختلف و تجاوزهای دیگر را به جهان تحمیل می‌کنیم.محوطۀ بین این دو حلقه، یعنی خود دونات، «از لحاظ زیست‌محیطی امن و از لحاظ اجتماعی عادلانه است» و انسان‌ها باید تلاش کنند در آن به زندگی خود ادامه دهند. هدف اقتصادها باید کمک‌کردن به ما برای وارد شدن و ماندن در این فضا باشد.این مدل علاوه بر توصیف جهانی بهتر، به ما امکان می‌دهد که وضعیتی که اکنون خود را در آن می‌یابیم به‌سرعت و با مفاهیمی فهم‌پذیر، درک نماییم. ما اکنون از هر دو خط تجاوز کرده‌ایم، میلیاردها انسان همچنان در دایرۀ میانی زندگی می‌کنند و مرز بیرونی را در چندین نقطه نقض کرده‌ایم.این مدل «به ما امکان می‌دهد که وضعیتی که اکنون خود را در آن هستیم را درک نماییم» منبع: کیت ریوُرت و کریستیان گاتیهعلم اقتصادی که کمک می‌کند در داخل دونات زندگی کنیم به دنبال کاهش نابرابری‌ها در ثروت و درآمد خواهد بود. ثروت حاصل از نعمت‌های طبیعت به طور گسترده‌ای به اشتراک گذاشته خواهد شد. پول، بازارها، مالیات و سرمایه‌گذاری عمومی طوری طراحی خواهد شد که بجای از بین‌بردن منابعْ آن‌ها را حفظ و احیا کند. بانک‌های دولتی در پروژه‌هایی سرمایه‌گذاری خواهند کرد که رابطۀ ما با جهان را دگرگون می‌سازند، پروژه‌هایی مانند حمل و نقل عمومی بدون کربن و طرح‌های انرژی محلی. معیارهایِ جدید، رفاهِ اصیل را ارزیابی می‌کنند، نه سرعتی که با آن چشم‌اندازهای بلندمدتمان را نابود می‌کنیم.چنین پیشنهاداتی آشنا هستند؛ اما بعید به نظر می‌رسد راه‌حل‌های پاره‌پاره بدون یک چارچوب فکری جدید به موفقیت برسند. ریوُرت با بازنگری اقتصاد و شروع از اصول اولیۀ آن، به ما امکان می‌دهد تا طرح‌های دقیق خود را با یک برنامۀ مسنجم تکمیل کرده و آنگاه میزان عملی‌شدن آن را ارزیابی نماییم.من او را جان مینارد کینز قرنِ بیست‌ویکم می‌دانم: او با نگاهی متفاوت به اقتصاد، به ما اجازه می‌دهد نگاهمان را به آنچه هستیم، به جایگاهی که در آن ایستاده‌ایم و به آنچه می‌خواهیم باشیم، تغییر دهیم.اکنون باید ایده‌های او را به سیاست تبدیل کنیم. کتاب او را بخوانیم و آنگاه بخواهیم کسانی که قدرت را در دست دارند، کارکردن در جهت اهداف آن را آغاز کنند، یعنی رفاه انسان در جهانی پررونق.اطلاعات کتاب‌شناختی:Raworth, Kate. Doughnut Economics: Seven Ways to Think Like a 21st-Century Economist. Chelsea Green Publishing, ۲۰۱۷پی‌نوشت‌ها:*‌ این مطلب در تاریخ ۴ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان «Finally, a breakthrough alternative to growth economics – the doughnut» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «اقتصاددان قرن بیست‌ویکمی باید اقتصاد را مثل دونات ببیند» ترجمه و منتشر کرده است.** جورج مونبیو (George Monbiot) نویسندۀ کتاب‌های پرفروش وحشیانه: تغییر زمین، دریا و زندگی انسانی (Feral: rewilding the land, sea and human life) و عصر توافق: مانیفستی برای یک نظم جدید جهانی (The Age of Consent: A Manifesto for a New World Order) است. آخرین کتاب او چطور در این مخمصه گرفتار شدیم: سیاست، برابری، طبیعت (How Did We Get into This Mess? Politics, Equality, Nature) نام دارد. آخرین پروژۀ او یک آلبوم موسیقی به نام شکستن طلسم تنهایی (Breaking the Spell of Loneliness) است که با همکاری اوان مک‌لنان که یک موسیقی‌دان است، نوشته شده است.[۱] Circular flow diagram ]]> جورج مونبیو اقتصادوجامعه Wed, 12 Jul 2017 03:55:52 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.zbwurhbsgiupr.html