ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Mon, 20 Aug 2018 16:19:24 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 20 Aug 2018 16:19:24 GMT اقتصادوجامعه 60 تاریخ تبدیل انسان‌ها به «مصرف‌کننده» http://tarjomaan.com/neveshtar/9099/ فرانک ترنتمن، آتلانتیک — در سال ۱۷۷۶، آدام اسمیت با اعتمادبنفس در ثروت ملل نوشت: «مصرفْ یگانه هدف و مقصود همۀ تولیدهاست». این گفتۀ اسمیت مشهور است، اما در واقع این جمله، یکی از معدود دفعاتی است که او صراحتاً به این موضوع اشاره کرده است. جای مصرف به وضوح در ثروت ملل خالی است، و نه اسمیت و نه شاگردان بلافصل او به مصرف به‌عنوان شاخه‌ای مجزا از اقتصاد سیاسی نپرداختند.اسمیت در یکی از کتاب‌های قبلی‌اش به نام نظریۀ عواطف اخلاقی۱ روی آن تکانه‌های اجتماعی و روان‌شناختی‌ای انگشت گذاشت که مردم را به انباشت اشیا و ابزارک‌ها وامی‌دارد. به نظر او، مردم جیب‌هایشان را پُر از «کارراه‌اندازهای کوچک» می‌کنند، سپس کُت‌هایی بزرگ‌تر با جیب‌های بیشتر می‌خرند تا چیزهای زیادتری را حمل کنند. جای موچین، جعبۀ خوش‌‌نقش‌و‌نگار و دیگر «چیزهای قشنگ بی‌مصرف» فی‌نفسه کاربرد زیادی ندارند. اما به قول اسمیت، نکتۀ مهم آن است که مردم آن‌ها را «وسایل شادی» می‌بینند. در خیال مردم است که این اشیا، بخشی از یک نظام هماهنگ می‌شوند و لذّات ثروت را «مجلل و زیبا و اصیل» می‌سازند.این ارزیابی اخلاقی گامی بزرگ به سوی فهم استادانه‌تری از مصرف بود چون آن ذهنیّت منفی‌ای را که ریشه در ایام باستان داشت به چالش می‌کشید. از افلاطون در یونان باستان تا سنت‌آگوستین و آبای کلیسا تا نویسندگان دوران رنسانس ایتالیایی، متفکران مرتباً در نکوهشِ رفتن به دنبالِ چیزهای مادی سخن می‌گفتند و معتقد بودند این کار شریرانه و خطرناک است چون روح بشر را تباه می‌کند، جمهوری را ویران می‌کند و نظم اجتماعی را برمی‌اندازد. زرق و برق چیزهای لوکسوس۲ (واژۀ یونانی «لوکس») ناشی از لوکزریا۳ (به معنای زیاده‌روی و شهوت‌رانی) بود.خود واژۀ «مصرف» مسیری دشوار را پیمود تا رایج شد. این لغت در اصل از کلمۀ لاتین کانسومر۴ مشتق شده بود و در قرن دوازدهم وارد فرانسوی شد و از آنجا به انگلیسی و سایر زبان‌های اروپایی راه پیدا کرد. معنایش اتلاف و تمام کردن غذا، شمع و دیگر منابع بود. (بدین معنا، بدن هم می‌توانست مصرف شود. به همین خاطر است که در انگلیسی، «بیماری تلف‌کننده» یعنی مرض سِل به «مصرف» موسوم بود.) ماجرا آنجا پیچیده‌تر می‌شد که یک کلمۀ لاتین دیگر با تلفظ مشابه در کار بود یعنی کونسومره۵، مانند آخرین کلمات مسیح روی صلیب: «کونسوماتوم اِست۶» که به معنای «تمام شد» بود. پس این کلمه معنای تمام کردن، اتلاف و خاتمه دادن یافت.شاید آن معانی، الهام‌بخش حکومت‌های پیشامدرن بود تا مصرف شهروندان را تنظیم و تعدیل کنند. مابین سده‌های چهاردهم و هجدهم، اکثر دولت‌های اروپایی (و مستعمره‌های آمریکایی‌شان) فهرست‌های روزبه‌روز مطول‌تری از «قوانین هزینه‌ای» تدوین می‌کردند که تلاشی برای ریشه‌کنی موج مُد و زیورآلات بود. مجلس سنای ونیز در سال ۱۵۱۲ تصریح کرد که هدیۀ عروسی نباید بیش از شش قاشق و شش چنگال باشد؛ صندوق‌ها و آینه‌های مطلّا کلاً ممنوع بود. دو قرن بعد، در دولت‌های جرمن، زنانی که دستمال‌گردن کتانی می‌بستند جریمه شده یا به زندان می‌افتادند.این نگاه تنبیهی و محدودکننده به دنیای کالاها، در نظر حاکمان و اخلاق‌گرایان کاملاً معنی‌دار بود. در دورۀ پیش از رشد مداوم، جوامعْ پول و منابع محدودی داشتند. پولی که خرج اقلام نوی سرزمین‌های دوردست (مثل کتان هندی) می‌شد، پولی بود که از دست خزانۀ محلی و تولیدکنندگان محلی رفته بود؛ آن تولیدکنندگان، و زمینی که در تملک داشتند، منبع قوت و فضیلت جار زده می‌شدند. در مقابل، مصرف‌کنندگان را بی‌وفا و تلف‌کنندۀ ثروت می‌دیدند.در سال ۱۷۷۶ که آدام اسمیت ارزیابی نوی خود را از این گروه مطرح کرد، دگرگونی‌ای در حال وقوع بود که بُعد مادی‌اش هم به قدر بُعد فرهنگی‌اش مهم بود. مابین سده‌های پانزدهم تا هجدهم میلادی، دنیای کالاها به صورت‌های دراماتیک و بی‌سابقه‌ای در حال بسط بود، و این پدیده محدود به اروپا هم نمی‌شد. چین در اواخر حکمرانی سلسلۀ مینگ یک دوران طلایی تجارت داشت که شاهد وفور فنجان‌های چینی، ظروف لاکی و کتاب بود. در ایتالیای دورۀ رنسانس، نه‌تنها قصرهای اشراف بلکه خانه‌های صنعتگران هم روزبه‌روز با لباس، مبلمان، اسباب سفره، و حتی نقاشی و آلات موسیقیِ بیشتری پُر می‌شد.ولی در هلند و بریتانیا بود که این جنبش مایۀ قوام خود شد. در چین، به عتیقه‌بودن اقلام بها می‌دادند؛ در ایتالیا، بسیاری از آن‌ها در قالب هدیه یا کالای بهادار دست به دست می‌شد. اما در مقابل، هلندی‌ها و انگلیسی‌ها ارزش اضافه را برای اقلام تازه‌ای مانند کتان هندی، کالاهای جذاب کشورهای غریب مثل چای و قهوه، و محصولات جدید مانند ابزارک‌ها قائل می‌شدند. این بود که توجه اسمیت را جلب کرد.در دهۀ ۱۶۳۰ میلادی، کاسپار بارلایوس (علامۀ همه‌چیزدان هلندی) تجارت را ستود که به مردم می‌آموزد قدر چیزهای جدید را بدانند، و استدلال‌های دینی هم تقویت‌کنندۀ این استدلال‌های سکولار در دفاع از عرضۀ محصولات مصرفی جدید (خواه از طریق نوآوری یا واردات) بود. اگر خدا نمی‌خواست مردم مواد معدنی و گیاهان سرزمین‌های غریب را کشف و استفاده کنند، آیا سیاره‌ای سرشار از آن‌ها می‌آفرید؟ رابرت بویل، دانشمندی که به خاطر آزمایش‌هایش روی گازها مشهور است، نوشت که خداوند لابد دلیلی داشته که بشر را به «کثیری از امیال» مزیّن کرده است. اکنون گفته می‌شد که به دنبالِ اشیا و امیال جدید رفتن، نه‌تنها مردم را از مسیر مسیحیت حقیقی منحرف نمی‌کند، بلکه اجرای ارادۀ خداست. در نیمۀ قرن هجدهم، دیوید هیوم (دوست نزدیک اسمیت) دفاع از لوکس‌پسندی معتدل را به نهایت خود رساند. این کار نه‌تنها اسراف یا ویران‌گر اجتماع دیده نمی‌شد، بلکه این تصور ایجاد شد که ملت‌ها را غنی‌تر، متمدن‌تر و قوی‌تر می‌کند.با این اوصاف، کار که به اواخر قرن هجدهم رسید، مؤلفه‌های اخلاقی و تحلیلی متعددی از یک نظریۀ ایجابیِ مصرف پیدا و مرسوم شده بودند. اما انقلاب فرانسه و واکنش‌های متعاقب آن نگذاشت که این مؤلفه‌ها گرد هم بیایند. به نظر بسیاری از رادیکال‌ها و محافظه‌کاران، انقلاب فرانسه یک هشدار خطرناک بود مبنی بر این که زیاده‌روی و زندگی تجمّلاتی تیشه به ریشۀ فضایل و ثبات اجتماعی زده‌اند. پاسخ مناسب هم ریاضت و نوعی زندگی سادۀ جدید قلمداد می‌شد.به‌علاوه، حتی به مخیلۀ اقتصادی‌نویسان آن ایام هم خطور نمی‌کرد که چیزی از جنس رشد پایدار میسّر باشد. لذا ساده می‌شد مصرف را عملی ویرانگر تلقی کرد که منابع را اتلاف می‌کند یا در بهترین حالت آن منابع را بازتوزیع می‌کند. حتی وقتی نویسندگان کورمال کورمال راه‌شان را به سمت ایدۀ استاندارد بالاتر زندگی برای همگان پیدا می‌کردند، باز هم نام گروه متفاوتی از مردم را «مصرف‌کننده» نمی‌گذاشتند. یک دلیلش آن بود که برخلاف امروزه، آن‌ها هنوز کالاها و خدماتی را مجزا نکرده بودند که خانوارها خریداری می‌کردند، بلکه اغلب استفادۀ صنعتی از منابع را تحت عنوان مصرف قرار می‌دادند. ژان‌ باپتیست سه، اقتصاددان فرانسوی که امروز با قانون سه شناخته می‌شود، می‌گوید عرضهْ خالق تقاضای خود است؛ او یکی از معدود نویسندگانی بود که در اوایل قرن نوزدهم، با توجه به عنوان یکی از بخش‌های کتابش، رساله‌ای در باب اقتصاد سیاسی۷، به مصرف فی‌نفسه پرداخت. جالب آنکه او «مصرف بازتولیدکنندۀ» ذغال‌سنگ، چوب، فلزات و دیگر کالاها در کارخانه‌ها را کنار مصرف نهایی شخصی مشتریان گنجاند.در سایر نقاط، اقتصاددانان چندان علاقه‌ای نداشتند که نظریۀ واحدی دربارۀ مصرف تدوین کنند. جان استوارت میل به عنوان چهرۀ سرشناس اخلاق‌گرا در انگلستانِ دورۀ ویکتوریا و پرچمدار ضعفا و آسیب‌پذیران، طبعاً حامی حفاظت از مصرف‌کنندگانِ بی‌سازمان در برابر انحصارگرانِ سازمان‌یافته بود. ولی در نوشته‌های حرفه‌ای‌اش چندان توجهی به مصرف نکرد. میل حتی منکر آن شد که این مقوله می‌تواند یک شاخۀ ارزشمند تحلیل اقتصادی باشد. او در سال ۱۸۴۴ اعلام کرد: «ما هنوز هیچ قانونی از مصرف ثروت نمی‌شناسیم که موضوع علمی مجزا شود. چنین قوانینی نمی‌توانند چیزی جز قوانین لذت بشری باشند». هرکس که تحلیل متمایزی از مصرف ارائه می‌داد، گناهکار شمرده می‌شد چون گمان می‌رفت به امکانِ «کم‌مصرفی» اعتقاد داشته باشد، یعنی ایده‌ای که به نظر میل مشکوک، خطا و خطرناک بود.لذا پرچمداری مصرف‌کنندگان به دوش یک نویسنده و لیبرال فرانسویِ محبوب به نام فردریک باستیا افتاد. می‌گویند او در سال ۱۸۵۰ در بستر مرگ گفت: «باید یاد بگیریم به همه‌چیز از منظر مصرف‌کننده نگاه کنیم». این حرف شاید خبر از آینده می‌داد اما نمی‌توانست نظریه حساب شود، چون باستیا معتقد بود که بازارهای آزاد نهایتاً زمام امور را به دست خواهند گرفت. نزد کسی مثل میل که دلواپس عدالت اجتماعی و وضعیت‌هایی بود که در آن‌ها بازارها کارآیی نداشتند، این تعصب به لسه‌فر، نه‌تنها نشانۀ اقتصادِ خطا که نشانۀ سیاست‌ورزی خطا هم بود.کار که به نیمۀ قرن نوزدهم رسید، ناهمخوانی عجیبی میان روندهای مادی و فکری شکل گرفته بود. بازارهای مصرفی طی دو قرن گذشته گسترش شگرفی یافته بودند. ولی در علم اقتصاد، مصرف‌کننده هنوز چهره‌ای حاشیه‌ای بود که اصولاً در حالت ناکارآمدی بازار (مثلاً وقتی تأسیسات شهری از کار می‌افتادند یا سر مشتریانشان کلاه می‌گذاشتند) توجهات را جلب می‌کرد، ولی با توجه به نقش روزبه‌روز مهم‌تری که قرار بود در توسعۀ اقتصادهای مدرن بازی کنند چندان توجهی به آن‌ها نمی‌شد.نظریه بالاخره در ۱۸۷۱ به پای رخدادهای عینی رسید، زمانی که ویلیام استنلی جِوِنز کتاب نظریۀ اقتصاد سیاسی۸ خود را منتشر کرد. او نوشت: « نظریۀ اقتصاد باید با نظریه‌ای صحیح دربارۀ مصرف شروع شود». او استدلال می‌آورد که میل و طایفه‌اش ماجرا را اساساً نفهمیده‌اند. در نظر آن‌ها، ارزش کالاها تابع قیمت‌شان بود، مثلاً لباس و زحمتی که پای ساختن یک کُت کشیده می‌شود. جونز از زاویۀ مقابل به ماجرا نگاه می‌کرد. ارزش را نه تولیدکننده، بلکه مصرف‌کننده خلق می‌کرد: ارزش کُت وابسته به آن بود که فرد چقدر به آن میل داشته باشد.به‌علاوه، این میلْ ثابت نبود بلکه متغیر بود، و به تابع مطلوبیت وابستگی نشان می‌داد. هر کالا یک «مطلوبیت نهایی (یا مارژینال۹)» دارد که اگر چیزی به آن اضافه شود مطلوبیتش کمتر از قبل می‌گردد چون شدت میل به نسخۀ نهایی کاهش می‌یابد؛ این مفهوم بنیادین اقتصادی را می‌توان به صورت شهودی با مثال کیک فهمید: اولین تکۀ کیک شاید طعم شگفت‌انگیزی داشته باشد، اما پس از تکۀ سوم یا چهارم حالت تهوع به شما دست می‌دهد. در همان ایام، کارل منگر در اتریش و لئون والراس در سویس نیز ایده‌های مشابهی را پرورش می‌دادند. آن دو در کنار جونز، بنیان‌های کاملاً جدیدی برای مطالعۀ مصرف و اقتصاد بنا نهادند. مارژینالیسم به دنیا آمد و آنگاه می‌شد مطلوبیت هر کالایی را بر اساس یک تابع ریاضی محاسبه کرد.آلفرد مارشال بود که در دهۀ ۱۸۹۰ بر اساس این بنیان‌ها اقتصاد را به یک رشتۀ درست و درمان در دانشگاه کمبریج تبدیل کرد. او گفت که حق کاملاً با جِوِنز بوده است: مصرف‌کننده «تعدیل‌‌کنندۀ غاییِ تقاضا» است. اما به نظر او، جونز تمرکز نابجایی بر خواسته‌ها داشت. مارشال نوشت که خواسته‌ها «حاکمان زندگیْ میان حیوانات رده‌پایین‌تر» هستند و آنچه زندگی انسان را متمایز می‌کند «تغییر شکل‌های تلاش و فعالیت» است. او مدعی شد که نیازها و میل‌ها در گذر زمان تغییر می‌کنند، و لذا تلاش‌ها و وسیله‌هایی که به ارضایشان اختصاص می‌یابد نیز تغییر می‌کنند. به اعتقاد او، آدم‌ها میلی طبیعی به بهبود خویشتن داشته‌اند و به مرور زمان از نوشیدن و بطالت به سمت تلاش جسمانی، سفر و قدرشناسی از هنر رفته‌اند.به نظر مارشال، تاریخ تمدن شبیه نردبانی بود که مردم از آن بالا می‌رفتند تا به ذائقه‌ها و فعالیت‌های والاتر برسند. این نگاه به سرشت بشر، بسیار ویکتوریایی بود. و بازتاب دودلی عمیق او به دنیای کالاها بود که در این نکته با منتقدان تولید انبوه مانند ویلیام موریس (طراح) و جان راسکین (منتقد هنری) هم‌رأی بود. مارشال اعتقاد پرشوری به اصلاح اجتماعی و بالاتر بُردن استاندارد زندگی برای همگان داشت. اما در عین حال عمیقاً منتقد مصرف انبوهِ استانداردسازی‌شده بود. او امید داشت که مردم در آینده یاد بگیرند «چند چیز خوش‌ساخت بخرند که به دستِ کارگرانی با مزد بالا ساخته شده باشد، عوض آنکه چیزهای بدساختی بخرند که کارگرانی با مزد پایین آن‌ها را ساخته‌اند». بدین ترتیب، پالایش ذائقۀ مصرف‌کنندگان به سود کارگران ماهر تمام می‌شد.افزایش توجه به مصرف، منحصر به انگلستانِ لیبرال نبود. در امپراطوری آلمان، توجه اقتصاددانان ملی به مصرف به عنوان یک شاخص قدرت ملی جلب شد: استدلال می‌شد که ملت‌هایی که تقاضای بالایی دارند، بیشترین انرژی و توان را هم دارند. ولی جای تعجب نیست که اولین روایت کلی از جامعۀ پرمصرف در کشوری ساخته و پرداخته شد که بالاترین استاندارد زندگی را داشت: ایالات متحده. در سال ۱۸۸۹، سیمون پتن (رییس دانشکدۀ کسب‌وکار وارتون) اعلام کرد که این کشور وارد «رتبۀ جدیدی از مصرف» شده است. برای اولین بار، جامعه‌ای وجود داشت که دیگر دلواپس بقای فیزیکی خود نبود، بلکه از مازاد ثروت بهره می‌بُرد و می‌توانست بیاندیشد که با آن چه کند. پرسش محوری این شد که آمریکاییان چگونه پول و وقت‌شان را صرف می‌کنند و چقدر پول درمی‌آورند. پتن نوشت که مردم حق بهره‌مندی از فراغت دارند. وظیفه عوض شده بود: دیگر لازم نبود به مردم بگویند خوددار باشند (پس‌انداز کنند یا جامۀ ریاضت به تن کنند)، بلکه باید عادت‌هایی برای التذاذ و رفاه بیشتر پرورش داده می‌شد.این فقط دیدگاهی دانشگاهی نبود، بلکه دلالت‌های رادیکالی در این زمینه داشت که مردم باید چطور مصرف کنند و دربارۀ پول و آینده‌شان بیاندیشند. پتن برای جماعتی که در سال ۱۹۱۳ در کلیسایی در فیلادلفیا جمع شده بودند، این اخلاق جدید مصرف را چنین جمع‌بندی کرد:من به دانشجویانم می‌گویم هرچه دارند خرج کنند و باز قرض بگیرند و خرج کنند... وقتی یک تندنویس که هفته‌ای هشت تا ده دلار درمی‌آورد با لباسی ظاهر می‌شود که تقریباً به قیمت همۀ درآمدش تمام شده است، نشانۀ ضعف اخلاقی‌اش نیست.به قول او، بلکه کاملاً برعکس، این «نشانۀ رشد روزافزون اخلاقی او» است. این کار به کارفرمایش نشان می‌دهد که او بلندپرواز است. پتن اضافه کرد «یک دختر کارگر خوش‌لباس... ستون فقرات بسیاری از خانواده‌های شادی است که تحت کنترلی که او بر خانوار دارد، کامیاب می‌شوند». برخی از افراد در کلیسای یونیترین خشمگین شدند، و تأکید کردند «نسلی که دارید با آن‌ها حرف می‌زنید با چنان عمقی درگیر جرم و جهل‌اند که به شما توجهی نمی‌کنند»؛ یعنی این نسل به انضباط نیاز دارد، نه خرج‌کردن اعتبار. چه خوششان بیاید چه نیاید، آینده قرار بود در جبهۀ دیدگاه‌های لیبرال‌تر و سخاوتمندانه‌تر پتن به مصرف باشد.                                                                                            •••فقط اقتصاددانان نبودند که در اواخر قرن نوزدهم، مصرف را کشف کردند. اقتصاددانان بخشی از جنبش گسترده‌تری بودند که دولت‌ها، اصلاح‌گران اجتماعی و خود مصرف‌کنندگان را شامل می‌شد. آن سال‌ها، ایامی بود که کشتی‌های بخار، بازرگانی و توسعۀ امپریالیستی به جهانی‌سازی شتاب می‌بخشید و بسیاری از کارگران در جوامع صنعتی به تدریج از غذاها و لباس‌های ارزان‌تر و متنوع‌تر بهره‌مند می‌شدند. اکنون توجه‌ها به «استاندارد زندگی» معطوف شده بود: مفهوم جدیدی که زمینه‌ساز هزاران تحقیق دربارۀ بودجۀ خانوار در مناطق مختلف، از بوستون تا برلین و بمبئی، شد.ایدۀ محوری در پس‌زمینۀ این پژوهش‌ها آن بود که آنچه رفاه و شادی یک خانوار را تأمین می‌کند فقط درآمدشان نیست، بلکه عادت‌های مصرفشان نیز هست. فهم بهتر از نحوۀ مصرف پول، در آموزش هنر بودجه‌بندی محتاطانه به اصلاح‌گران اجتماعی کمک می‌کرد. در فرانسه در دهۀ ۱۸۴۰ میلادی، فردریک لوپله مجموعه‌ای ۳۶ جلدی دربارۀ بودجه‌های کارگران اروپایی گردهم‌آوری کرد. در نسل بعدی، شاگردش ارنست انگل همان روش را در ساکسونی و پروس پیاده کرد که مطالعۀ آمار اجتماعی را به شکلی حرفه‌ای درآورد. او بنیان‌گذار قانون انگل بود که می‌گفت هرچه درآمد یک خانواده بیشتر باشد، سهم کمتری از درآمد خرج غذا می‌شود. برای آن دسته از معاصران انگل که نگران انقلاب‌ها و سوسیالیسم بودند، این نکته امیدبخش بود: خرج کمتر برای غذا به معنای خرج بیشتر برای بهبود شخصی و صلح اجتماعی بود.فراتر از همۀ این‌ها، شهروندان و رعایا بودند که جایگاه خود را در مقام مصرف‌کننده پیدا کردند. امروزه، اواخر قرن نوزدهم با معابد مصرفش شناخته می‌شود که نمادشان فروشگاه‌های بوماخشی در فرانسه و سلفریجز در لندن است. گرچه این پرستش‌کده‌های تجارت مبدع هنر خرید نبودند، اما در بسط نِما و فضاهای عمومی خریدکننده‌ها (به‌ویژه زنان) اهمیت داشتند.جالب آنکه آنچه مردم را به عنوان مصرف‌کننده گرد هم آورد، این گالری‌های پرزرق و برق نبود، بلکه به معنای دقیق کلمه، زیرِ زمین، یعنی در شبکه‌های وسیع و جدید گاز و آب می‌گذشت. در سال ۱۸۷۱ در شفیلد یک انجمن مصرف‌کنندگان آب در اعتراض به مالیات‌های آب تأسیس شد. به‌علاوه، خود نیازها و خواسته‌های مردم در حال تغییر بود، و این نیز مفاهیمی مثل استحقاق‌ و حق‌ را گسترش داد. در آن دوران، ساکنان طبقه‌متوسط در انگلستان به داشتن حمام عادت می‌کردند و از پرداخت هزینۀ «اضافه» برای آب اضافه‌شان امتناع می‌کردند. آن‌ها می‌گفتند حمام نه چیزی لوکس بلکه ضرورت زندگی است، و لذا یک برنامۀ تحریمی از سوی مصرف‌کنندگان به راه افتاد.سال‌های پیش از آغاز جنگ جهانی اول، به سال‌های طلایی سیاست‌ورزی مصرف‌کنندگان تبدیل شد. به سال ۱۹۱۰ که رسیدیم، اکثر خانواده‌های طبقۀ کارگر و یک‌چهارم کل خانوارهای انگلستان عضو تعاونی‌های مصرف‌ بودند. در آلمان و فرانسه، این گروه‌ها بیش از یک میلیون عضو داشتند. در بریتانیا، اتحادیۀ تعاونی زنان بزرگ‌ترین جنبش آن ایام بود. زنانی که در مقام مصرف‌کننده دست به سازمان‌دهی خود می‌زدند، در فضای عمومی صدایشان بهتر شنیده می‌شد و بیشتر دیده می‌شدند؛ بالاخره «زنان سبد به دست» (اصطلاح مرسوم برای زنان خانه‌دار طبقۀ کارگر) بود که خرید را به عهده داشتند.و زنان بودند که جلودار قافلۀ مصرف‌گرایی اخلاقی شدند. لیگ‌های مصرف‌کنندگان در نیویورک، پاریس، آنتورپ، رُم و برلین سربرآورد. در ایالات متحده، این لیگ به یک فدراسیون ملی با ۱۵ هزار عضو فعال تبدیل شد که تحت هدایت فلورنس کلی بودند؛ خالۀ او که عضو جنبش مذهبی کوئیکر بود، پیشتر کارزاری علیه کالاهای تولیدشده به دستِ بردگان راه انداخته بود. این مصرف‌کنندگان طبقه ‌متوسط از قدرت کیف‌های پولشان استفاده می‌کردند تا بیگاری‌گاه‌ها را هدف قرار دهند و به آن کسب‌وکارهایی پاداش بدهند که شرایط کاری مناسب و حداقل دستمزد را فراهم می‌ساختند.یک فعال آلمانی چنین توضیح داده بود: «مصرف‌کننده، آن زمان‌سنجی است که رابطۀ میان کارفرما و کارمند را تنظیم می‌کند». اگر این ساعت بر اساس «خودخواهی، منفعت‌طلبی، بی‌فکری، حرص و طمع پیش برود، هزاران نفر از هم‌نوعان ما مجبور می‌شوند در فلاکت و غم به سر ببرند». ولی در سوی دیگر، اگر مصرف‌کنندگان به فکر کارگرانی باشند که پشت این محصول بوده‌اند، رفاه و هماهنگی اجتماعی را بهبود می‌دهند. به بیان دیگر، از مصرف‌کنندگان خواسته می‌شد شهروند مدنی باشند. این نقش جدید به عنوان مصرف‌کنندگانی که ذهنیت مدنی دارند، برای زنان به سلاح قدرتمندی در نبرد برای کسب حق رأی شد. در بریتانیا، این فراخوانِ «شهروند-مصرف‌کننده» در آستانۀ جنگ جهانی اول در قالب کارزارهای مردمی برای تجارت آزاد به اوج خود رسید و میلیون‌ها نفر در دفاع از منفعت مصرف‌کننده به عنوان یک خیر عمومی به خیابان‌ها و تجمعات پیوستند.حتی پیش از آنکه این جنبش‌ها شکل بگیرند، بسیاری از هواداران پیش‌بینی می‌کردند که قدرت مصرف‌کننده در دهۀ ۱۹۰۰ مداوماً پیشرفت کند. شارل ژید، اقتصاددان سیاسی فرانسوی و پرچم‌دار تعاونی‌های مصرف‌، در سال ۱۸۹۸ به دانشجویانش گفت: «قرن نوزدهم، قرن تولیدکنندگان بوده است. امیدوار باشیم که قرن بیستم، متعلق به مصرف‌کنندگان باشد. امید که بر تخت حکمرانی بنشینند!»آیا امید ژید محقق شد؟ اکنون که از اوایل قرن بیست‌ویکم به گذشته می‌نگریم، ابلهانه است که دستاوردهای شگرف در زمینۀ رفاه مصرف‌کننده و حفاظت از آن‌ها را نبینیم که در جریان قرن گذشته رُخ داده‌اند؛ که نماد این دستاوردها، لایحۀ حقوق مصرف‌کنندگان جان اف. کندی در سال ۱۹۶۲ بود. خودروها دیگر به محض تصادف، منفجر نمی‌شوند. رسوایی‌ها و کلاه‌برداری‌های غذایی همچنان ادامه دارند اما بسیار متفاوت از رسوایی‌های همه‌گیر محصولات تقلبی‌اند که مردمِ دورۀ ویکتوریا را مبتلا می‌کرد.و مصرف‌کنندگان همچنان کانون توجه دانشگاهیان مانده‌اند. اقتصاددانان همچنان دربارۀ پرسش‌هایی از این دست بحث می‌کنند: آیا مردم در گذر زمان مصرفشان را تعدیل می‌کنند تا بهرۀ حداکثری از زندگی‌شان ببرند؟ آیا مخارجشان وابسته به انتظار درآمدهای آتی‌شان است؟ یا اینکه مقایسۀ درآمدشان با دیگران بهتر می‌تواند مخارجشان را مشخص کند؟ مصرف همچنان جزءِ لاینفک دوره‌های درسی کالج‌هاست، آن هم نه‌تنها در رشته‌های اقتصاد و کسب‌وکار، بلکه در جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و تاریخ نیز چنین است؛ البته سه حوزۀ اخیر بیشتر بر فرهنگ، عُرف‌های اجتماعی و عادات تأکید دارند تا انتخاب و انسانی که می‌خواهد مطلوبیت را بیشینه کند.امروزه، شرکت‌ها و بازاریابان همان‌قدر که هدایتگر مصرف‌کنندگان‌اند، آن‌ها را هم دنبال می‌کنند. شناخت اینکه محصولات و مُدها چگونه می‌توانند هویت، لذت و خوراک برای سبک‌های فرهنگیِ کاملاً جدید فراهم کنند، تیغ تیز آن منتقدان مشهوری را کُند کرد که مصرف‌گرایی را احمق‌ساز، انسان‌زُدا یا بیگانه‌ساز می‌دانستند (که این نقدها تا دهۀ ۱۹۶۰ هم هنوز یک مؤلفۀ اساسی در چیدمان فکری روشنفکران بودند). به‌ویژه نسل‌های جوان‌ترْ خُرده‌فرهنگ‌های خاص خود را خلق کرده‌اند: از مادها و راکرها در اروپای غربی در دهۀ ۱۹۶۰ تا گوتیک‌لولیتاها در ژاپن در ایام نزدیک‌تر به ما. مصرف‌کننده اکنون نه‌تنها منفعل نیست، بلکه نقش فعالش در افزودن ارزش و معنا به رسانه‌ها و محصولات شناخته‌شده است.و با این حال، از جهات دیگر، اقتصادهای امروزی فاصلۀ زیادی با آن حکم‌رانی مصرف‌کنندگان دارند که در ذهن ژید بود. انجمن‌ها و فعالیت‌های مصرف‌کنندگان ادامه دارد، اما چنان سر مسائل مختلف متفرق شده‌اند که دیگر قوۀ کارزارهای اصلاح اجتماعی اوایل قرن بیستم را ندارند. مثلاً امروزه جنبش‌هایی برای غذای آهسته‌پز، غذای ارگانیک، غذای محلی، غذای تهیه‌شده در تجارت منصفانه (و حتی غذای اخلاقی سگ) وجود دارند.در دوره‌های دشوار مانند جنگ‌های جهانی اول و دوم، برخی کشورها شورا یا وزارت مصرف تشکیل دادند، اما علتش آن بود که دولت‌ها یک منفعت موقت در سامان‌دهی قدرت خریدشان برای امور جنگ و به‌کارگیری این نهادها در مبارزه با سودجویان و تورم داشتند. در ایام صلح، بازارها و لابی‌های پرسروصدای کسب‌وکارها برمی‌گشتند، و این نهادهای مصرف‌کنندگان به سرعت رخت برمی‌بستند. دولت‌های رفاه و خدمات اجتماعی پرچم‌دار بسیاری از آرمان‌هایی شده‌اند که یک قرن پیش لیگ‌های مصرف‌کنندگان برایشان می‌جنگیدند. هند یک وزارت‌خانۀ کوچک امور مصرف‌کنندگان دارد، اما نقش اصلی‌اش آگاهی‌بخشی و مبارزه با رویه‌های غیرمنصفانه است. در بسیاری از کشورهای کمترتوسعه‌یافته، مصرف‌کنندگان همچنان قدرت سیاسی پرسروصدایی در نبرد بر سر دسترسی به آب و انرژی و قیمتِ این نهاده‌هایند. ولی امروزه در ثروتمندترین کشورهای دنیا، مصرف‌کنندگان بروز سیاسی سامان‌دهی‌شدۀ چندانی ندارند (اگر که اصلاً داشته باشند)، و از آن کارزارهای بزرگ چهار یا پنج نسل قبل که نمایندگی مستقیم مصرف‌کنندگان را بر عهده داشتند چیز چندانی نمانده است. اکنون به جای نماینده‌های سیاسی، بازارها، انتخاب و رقابت است که نقش بهترین دوستان مصرف‌کننده را بر عهده گرفته‌اند. امروزه مصرف‌کنندگان در آن واحد هم توانمندتر و هم ناتوان‌تر از آنی‌اند که ژید پیش‌بینی کرده بود.امروزه، تغییرات اقلیمی موجب شده است که نقش آیندۀ مصرف در هاله‌ای از ابهام فرو رود. در دهۀ ۱۹۹۰ میلادی، ایدۀ مصرف پایدار پدیدار شد که سازمان ملل متحد در ریودژانیرو در سال ۱۹۹۲ پرچمدار آن شد. امید آن می‌رفت که مشوق‌های قیمتی و فناوری‌های کاراتر، مصرف‌کنندگان را قادر سازد با سبک‌زندگی‌شان ردپای کمتری روی کرۀ خاکی به جا بگذارند. از آن زمان تاکنون، پیش‌گویی‌ها و تیترهای مکرری بوده‌اند که «سقف مصرف» و خاتمۀ مصرف‌گرایی را پیش‌بینی کرده‌اند. می‌گویند که مردم در جامعه‌های مرفّه از تملک چیزهای فراوان خسته شده‌اند. در عوض، تجربه‌ها را ترجیح می‌دهند یا حاضرند با کمال میل چیزهای خود را به اشتراک بگذارند. مادیت‌زُدایی هم پیامد ماجراست.چنین پیش‌بینی‌هایی جالب‌اند اما در برابر شواهدْ کم می‌آورند. بالاخره تجربه‌ها عامل محرّک بخش عمدۀ مصرف در گذشته هم بوده‌اند، یعنی چیزهایی از قبیل مجموعه‌های تفریحی، بازارها و پارک‌های بازی. امروزه در اقتصاد دنیا شاید بخش خدمات با سرعتی بیشتر از بخش کالاها رشد کند، اما بدین معنا نیست که تعداد کانتینرها رو به کاهش است؛ بلکه کاملاً برعکس. و البته اقتصادِ بخشِ خدماتی نیز کاملاً مجازی نیست و به منابع مادی نیاز دارد. در فرانسه در سال ۲۰۱۴، مردم ۳۲ میلیارد مایل برای خریدهایشان رانندگی کردند؛ این یعنی مصرف یک عالم لاستیک، آسفالت و سوخت. رایانش دیجیتال و وای‌فای، سهم روزافزونی از برق را به خود اختصاص می‌دهند. پلت‌فرم‌هایی مانند ایربی‌ان‌بی۱۰ که برای به‌اشتراک‌گذاری ساخته شده‌اند، احتمالاً موجب افزایش تناوب سفرها و پروازها شده‌اند، نه اینکه آن‌ها را کاهش دهند.به‌علاوه، مردم شاید بگویند که آنچه تحت تملک دارند طاقتشان را طاق کرده یا افسرده‌شان کرده است؛ ولی در اکثر موارد، این احساس موجب نشده است که زندگی ساده‌تری پیش بگیرند. این هم مسئله‌ای خاص آمریکایی‌ها یا انگلیسی‌زبان‌ها نیست. در سال ۲۰۱۱، مردم اسکاتلند سه برابر بیشتر از ۲۰ سال قبل لباس و لوازم خانه خریدند.اینکه مردم چگونه با دنیایی وفق می‌یابند که دچار تغییرات اقلیمی است (یا در واقع، اینکه آیا چنین بکنند)، پرسش مهم قرن بیست‌ویکم است. در ۱۹۰۰ میلادی، اکثر اصلاح‌گران دنبال پاسخ پرسش‌های مربوط به اصلاح اجتماعی، مسئولیت‌پذیری اجتماعی و نمایندگی مصرف‌کنندگان بودند. تغییرات اقلیمی چالشی بزرگ و متفاوت است، اما می‌توان از تاریخ گذشتۀ مصرف‌کنندگان درس‌هایی برای این مسأله هم آموخت. در آن زمان، مصرف‌کنندگان به عنوان بازیگرانی مهم در حل‌وفصل بلایای اجتماعی و بی‌عدالتی اقتصادی شناخته شدند. آن‌ها در مقام خریدار، قدری نفوذ هم روی کیفیت و هم روی کمیّت آنچه تولید می‌شد، داشتند. سازمان‌دهی منافع آن‌ها نیز یک صدای مهم را به عرصۀ سیاست‌ورزی عمومی افزود. این‌ها دریافت‌ها و بصیرت‌های ارزشمندی‌اند: شاید پاسخ همۀ پرسش‌ها در دستِ مصرف‌کننده‌ها نباشد، اما نباید با آن‌ها صرفاً همچون خریدارانی منفرد و تک‌ به ‌تک در بازار برخورد کرد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرانک ترنتمن نوشته است و در تاریخ ۲۸ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان «How Humans Became 'Consumers': A History» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۹۷ با عنوان «تاریخ تبدیل انسان‌ها به مصرف‌کننده» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• فرانک ترنتمن (Frank Trentman) استاد تاریخ دانشگاه لندن است که اصلی‌ترین حوزۀ تحقیقاتی او مطالعات مصرف است. آخرین کتاب او امپراطوری چیزها (Empire of Things) سال ۲۰۱۶ منتشر شده است.[۱] The Theory of Moral Sentiments[۲] luxus[۳] luxuria[۴] consumer[۵] consummare[۶] Consummatum est[۷] Treatise on Political Economy[۸] Theory of Political Economy[۹] Marginal[۱۰] Airbnb ]]> فرنک ترنتمن اقتصادوجامعه Sun, 19 Aug 2018 03:40:07 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9099/ وقتی با فرزندت هستی، آن گوشی لعنتی‌ را بگذار کنار http://tarjomaan.com/neveshtar/9097/ اریکا کریستاکیس، آتلانتیک — امروز دیگر گوشی‌های هوشمند آن‌قدر در وقوع اتفاقات ناخوشایند (از مرگ در اثر تصادفات رانندگی، تا اختلالات خواب، ازدست‌دادن حس همدلی، مشکلات در روابط، ندیدن دلقکِ سوار بر تک‌چرخ) نقش ایفا می‌کنند که تقریباً آسان‌تر است چیزهایی را فهرست کنیم که گوشی‌ها به هم نمی‌ریزند تا کارهایی که به هم می‌ریزند. شاید جامعۀ ما دارد به نقطۀ اوج انتقاد از وسایل دیجیتال می‌رسد.باوجوداین، پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که مشکلی کلیدی هنوز مغفول باقی مانده است. مسئله‌ای که به رشد کودکان مربوط می‌شود، اما احتمالاً مشکل آن چیزی نیست که فکر می‌کنید. بیشتر از کودکان معتاد به وسایل دیجیتال، باید نگران والدین حواس‌پرت باشیم. با‌این‌حال، امروزه والدین تقریباً در مقایسه با هر دورۀ دیگری در تاریخ، وقت بیشتری را در تعامل رودررو با کودکانشان می‌گذرانند. به‌رغم افزایش چشمگیر میزان درصد حضور زنان در نیروی کار، مادران امروزی در مقایسه با مادران دهۀ ۱۹۶۰ به‌طرز شگفت‌آوری وقت بیشتری صرف مراقبت از کودکانشان می‌کنند. اما تعامل بین والدین و کودک به‌طرز فزاینده‌ای کم‌کیفیت و حتی مصنوعی شده است. والدین دائماً در زندگی کودکانشان حضور فیزیکی دارند، اما از نظر عاطفی نزدیکی کمتری به آن‌ها دارند. درواقع، من در رابطه با این معضل با پدر و مادرها احساس همدردی می‌کنم. بچه‌های نوجوان من معمولاً به‌شوخی می‌گویند اگر من بیست‌وپنج سال قبل گوشی همراه داشتم آن‌ها از نوزادی جان سالم به در نمی‌بردند.اظهار اینکه استفادۀ والدین از وسایل دیجیتال مشکلی است که مغفول مانده است به‌معنای دست‌کم‌گرفتن خطرات مستقیم وسایل دیجیتال برای کودکان نیست: شواهد مستدل نشان می‌دهد بسیاری از انواع وقت‌گذرانی‌ها با وسایل دیجیتال (به‌ویژه آن‌هایی که شامل تصاویر سریع یا خشن هستند) به مغز کودک آسیب می‌زند. کودکان پیش‌دبستانیِ امروزی بیش از چهار ساعت در روز وقت صرف وسایل دیجیتال می‌کنند. و، از ۱۹۷۰، میانگین سنیِ شروع استفادۀ «منظم» از وسایل دیجیتال از چهار سال به فقط چهار ماه رسیده است.شاید برخی از بازی‌های تعاملی جدیدتر که کودکان روی گوشی یا تبلت بازی می‌کنند از تماشای تلویزیون (یا یوتیوب) کم‌خطرتر باشد، زیرا این بازی‌ها رفتارهای بازیِ طبیعی کودکان را بهتر تقلید می‌کند. و البته بسیاری از بزرگسالانِ سالم نیز هستند که از دوران کودکیِ ذهن‌فرسایی جان سالم به در برده‌اند که صرف تماشای آت و آشغال‌های شناختی فراوانی شده است (مادر من، به‌طرزی نامعمول نسبت به آن زمان، تماشای سریال‌های «مسابقۀ سرعت» و «جزیرۀ گیلیگن» را به‌دلیل کسل‌کنندگی آن‌ها قدغن کرده بود. اینکه من چطور موفق شدم هر قسمت این سریال‌ها را چندین‌بار تماشا کنم هرگز توضیح داده نشده است). باوجوداین، کسی واقعاً در این تردیدی ندارد کودکانی که وقتشان را با وسایل دیجیتال می‌گذرانند هزینۀ فرصتِ ازدست‌رفتۀ عظیمی متحمل می‌شوند: وقتی که صرف وسایل دیجیتال می‌شود وقتی است که نه صرف اکتشاف فعالانۀ جهان می‌شود و نه صرف برقراری ارتباط با دیگران.بااین‌حال به‌رغم این‌همه گفت‌وگو دربارۀ زمانی که کودکان صرف وسایل دیجیتال می‌کنند، به‌طرزی شگفت‌انگیز توجه اندکی می‌شود به زمانی که خود والدین صرف وسایل دیجیتال می‌کنند، والدینی که اکنون از آن چیزی رنج می‌برند که متخصص فناوری، لیندا استون، بیش از ۲۰ سال قبل «توجه جزئی پیوسته»۱ نامیده است. همان‌طور که استون اظهار کرده است، این معضل فقط به ما آسیب نمی‌زند، به کودکان ما نیز آسیب می‌زند. این سبک جدید تعامل با فرزندان می‌تواند نظام الگوبرداری عاطفی و دیرینه‌ای را مختل کند که مهم‌ترین عنصر آن ارتباط پاسخ‌گویانه است، که مبنای اغلب فرآیندهای یادگیری بشری است. ما در قلمرویی ناشناخته هستیم.متخصصان رشد کودک نام‌های مختلفی برای نظام ارتباطیِ والدین و کودک دارند که ساختمان بنیادی مغز را می‌سازد. جک شونکوف، متخصص کودکان و مدیر مرکز رشد کودک دانشگاه هاروارد، این نظام ارتباطی را از نوع ارتباط «بده بستان»۲ می‌نامد؛ کتی هِرْش‌پاسْک و رابرتا میچنیک گولینکوف که روان‌شناس‌اند، نوعی «دونوازیِ محاوره‌ای»۳ را توصیف می‌کنند. الگوهای صوتی مورداستفادۀ والدین در همه‌جا در حین تعامل با نوزادان و بچه‌های نوپا معمولاً از طنینی بالا، دستور زبانی ساده، و شوری عمیق و مبالغه‌آمیز برخوردار است. اگرچه این نوع صحبت برای ناظران بزرگسال مشمئزکننده است، نوزادان هرگز از آن سیر نمی‌شوند. علاوه‌براین، مطالعه‌ای نشان داده است که نوزادان یازده‌ماهه و چهارده‌ماهه‌ای که در معرض این سبکِ صحبتِ تعاملی بوده‌اند که از نظر عاطفی تأثیرگذار است، در مقایسه با نوزادانی که در معرض این سبک صحبت نبوده‌اند، در ۲ سالگی دو برابر واژگان بیشتری می‌دانند.رشد کودک امری ارتباطی است. به‌همین دلیل، در یک آزمایش، نوزادان نه‌ماهه‌ای که چند ساعت از زبان یک انسانْ آموزش زبان ماندارین می‌شنوند، می‌توانند عناصر آوایی خاصی را در این زبان تشخیص دهند، درحالی‌که گروه دیگری از نوزادان که دقیقاً همین آموزش را از طریق ویدیو می‌شنوند نمی‌توانند. از دیدگاه هرش‌پاسک، استاد دانشگاه تمپل و پژوهشگر ارشد اندیشکدۀ بروکینگز، مطالعات بیشتر و بیشتری دارد اهمیت گفت‌وگو را نشان می‌دهد. او به من می‌گوید: «زبان بهترین پیش‌بینی‌کنندۀ موفقیت تحصیلی است که هیچ همتایی ندارد، زبان کلید مهارت‌های زبانی قوی در گفت‌وگوهای روان بین کودکان و بزرگسالان است».بنابراین مشکل پیش می‌آید هنگامی که نظام الگوبرداریِ از نظر عاطفی پرشورِ بزرگسال و کودک، که در یادگیری در سنین پایین نقش اساسی دارد، برای مثال با خواندنِ یک متن اینترنتی یا چک‌کردن سریع اینستاگرام مختل می‌شود. هر کسی که با کالسکۀ بچۀ والدینی حواس‌پرت و گوشی به‌دست نقش زمین شده است می‌تواند به فراگیری این پدیده گواهی دهد. اقتصاددانی که افزایش آسیب به کودکان را با رواج گوشی‌های هوشمند مرتبط می‌داند یکی از نتایج چنین سناریوهایی را بررسی کرده است (شرکت اِی.تی.اَندتی خدمات گوشی هوشمند را در زمان‌های مختلف در مکان‌های مختلف ارائه می‌کند، و بدین‌وسیله آزمایش طبیعی جذابی خلق می‌کند. ناحیه به ناحیه، با رشد استفاده از گوشی هوشمند، مأموریت‌های اورژانس کودکان نیز افزایش می‌یابد). این یافته‌ها تا حدودی توجه رسانه‌ها را به خطرات فیزیکی ناشی از فرزندپروری با حواس پرت جلب کرد، اما به تأثیر آن بر رشد شناختی کودکان کمتر پرداخته‌ایم. هرش‌پاسک می‌گوید: «بچه‌های نوپا نمی‌توانند یاد بگیرند ما چه زمانی با برداشتن گوشی‌مان یا نگاه‌کردن به متنی که روی صفحۀ گوشی‌مان ظاهر می‌شود جریان گفت‌وگویمان را قطع می‌کنیم».در اوایل دهۀ ۲۰۱۰، پژوهشگران در بوستون به‌طور مخفیانه پنجاه‌وپنج مراقب را زیر نظر می‌گیرند که با یک کودک یا بیشتر در یک رستوران فست‌فودی غذا می‌خوردند. چهل تا از بزرگسالان به‌درجات مختلف مشغول گوشی‌شان بودند، برخی تقریباً به‌کل کودکان را نادیده گرفته بودند (پژوهشگران در می‌یابند که تایپ‌کردن و محتواخوانی در این خصوص، از تلفن‌کردن نقش بیشتری ایفا می‌کند). جای تعجب ندارد که خیلی از بچه‌ها از مراقبان می‌خواهند که به آن‌ها توجه کنند، که در اغلب موارد، این درخواست‌ها نادیده گرفته می‌شود. در مطالعه‌ای تکمیلی ۲۲۵ مادر با کودک‌های حدوداً شش‌ماهه‌شان به محیط آزمایشی آشنایی آورده شدند و به هر مادر و کودک غذاهایی برای خوردن داده شد و از تعاملات آن‌ها فیلم‌برداری کردند. در طول مدت آزمایش، یک‌چهارم مادران به‌طور خودانگیخته از گوشی‌هایشان استفاده کردند، و آن‌هایی که این کار را انجام می‌دادند تعاملات زبانی و غیرزبانی بسیار کمتری با کودکشان برقرار می‌کردند.هرش‌پاسک، گولینکوف و جسا رید، از دانشگاه تمپل، آزمایش دقیق دیگری را این‌ بار در منطقۀ فیلادلفیا انجام دادند تا تأثیر استفادۀ والدین از گوشی را بر یادگیری زبان کودکان می‌آزماید. سی‌وهشت مادر و نوزادان دوساله‌شان به داخل اتاقی آورده می‌شدند. سپس به مادران گفته می‌شد که باید به کودکشان دو واژۀ جدید یاد دهند (بلیکینگ به‌معنای «جهیدن» و فرپینگ به‌معنای «لرزیدن») و به آن‌ها یک گوشی داده می‌شد تا پژوهشگران بتوانند از اتاق دیگری با آن‌ها تماس برقرار کنند. هنگامی که ارتباط مادر و کودک با تماس تلفنی قطع می‌شد، کودکان واژه را یاد نمی‌گرفتند، اما در غیر این‌صورت یاد می‌گرفتند. در تکملۀ طنزآمیز این مطالعه، پژوهشگران مجبور می‌شوند هفت مادر را از آزمایش حذف کنند، زیرا آن‌ها به تلفن پاسخ نمی‌دادند، یعنی «از قوانین آزمایش پیروی نمی‌کردند». آفرین بر آن‌ها!ایجاد توازن بین نیازهای کودکان و بزرگسالان هرگز آسان نبوده است، و انجام این کار دربارۀ آرزوهای آن‌ها بسیار دشوارتر است، و این ساده‌لوحانه است که تصور کنیم کودکان همواره می‌توانند مرکز ثابت توجه والدین باشند. والدین همواره کودکان را در زمان‌هایی به حال خودشان رها کرده‌اند تا به‌اصطلاح به‌یادماندنی کتاب باد در لابلای بیدها۴ «در قایق‌ها وقت‌گذرانی کنند»، یا صرفاً بی‌ آنکه مقصدی داشته باشند، در پارک بچه‌ها پرسه بزنند. از برخی جهات، وقت‌گذرانی کودکان با وسایل دیجیتال در قرن بیست‌ویکم خیلی متفاوت از دستیاران مادری نیست که هر نسلِ از بزرگسالان برای مشغول‌نگه‌داشتن کودکان بر آن‌ها تکیه می‌کنند. هنگامی که والدین از پارک بچه محروم هستند، واقعی یا تمثیلی، بی‌نظمی خیلی هم دور نیست. کارولین فریزر در زندگی‌نامۀ اخیر لورا اینگلز وایلدر نویسندۀ خانۀ کوچک در چمنزار۵ سبک فرزندپروری فوق‌العادۀ بدون برنامه‌ریزیِ والدین در مناطق مهاجرنشین غرب آمریکا در قرن نوزدهم را توصیف می‌کند، که کودکان را روی درهای باز اجاق‌ها می‌گذاشتند تا گرم شوند و به‌گونه‌های دیگر آن‌ها را در معرض «همه نوع پیشامد قرار می‌دادند چرا که مادران مجبور بودند از پس وظایف متعدد برآیند». وایلدر خودش موارد متعددی از حوادث نزدیک به فاجعه را بازگو می‌کند که برای دختر کوچکش رُز پیش آمده است؛ یک‌بار او در حال انجام کارهای روزمره‌اش دید که یک جفت اسب کوتوله از روی سر نوزادش پریدند.بی‌توجهیِ گهگاهیِ والدینْ فاجعه‌بار نیست (و حتی می‌تواند انعطاف‌پذیری به بار آورد)، اما بی‌توجهی مزمنْ داستان دیگری است. استفاده از گوشی هوشمند با نشانه‌های آشنای اعتیاد مرتبط دانسته می‌شود: بزرگسالان حواس‌پرت، هنگامی که استفادۀ آن‌ها از گوشی قطع می‌شود، زودرنج می‌شوند؛ آن‌ها نه‌تنها نشانه‌های عاطفی را نمی‌بینند، بلکه در واقع آن‌ها را بد تفسیر می‌کنند. والدین بی‌توجه ممکن است از والدین باتوجه زودتر عصبانی شوند، زیرا تصور می‌کنند کودک سعی دارد مزاحم آن‌ها شود درحالی‌که درواقع کودک فقط توجه می‌خواهد. البته جدایی‌های عمدی و کوتاه‌مدت می‌تواند بی‌زیان و حتی سودمند باشد، هم برای والدین و هم برای کودک (به‌ویژه هنگامی که کودکان بزرگ‌تر می‌شوند و استقلال بیشتری می‌خواهند). اما این نوع جدایی متفاوت است از آن نوع بی‌توجهی‌ای که هنگامی رخ می‌دهد که والدین با کودک هستند اما از طریق بی‌توجهی‌شان می‌فهمانند که کودک از یک ایمیل کم‌ارزش‌تر است. مادری که به کودکانش می‌گوید بیرون بروند و بازی کنند، پدری که می‌گوید باید به‌مدت نیم ساعت بر روی کاری تمرکز کند، این‌ها واکنش‌هایی کاملاً معقول است به نیازهای ناسازگار زندگی بزرگسالی؛ اما، آنچه امروز در جریان است ظهور مراقبت پیش‌بینی‌ناپذیر تحت حاکمیت هشدارها و وسوسه‌های گوشیِ هوشمند است. به نظر می‌رسد ما در دام بدترین مدلِ ممکن از فرزندپروری افتاده‌ایم، یعنی همیشه از نظر فیزیکی حاضریم و بنابراین از خودمختاری فرزندان جلوگیری می‌کنیم و با این حال فقط گهگاه از نظر عاطفی حضور داریم.حل این مشکل آسان نخواهد بود، به‌ویژه با توجه به اینکه تغییرات چشمگیر در نظام آموزش بر پیچیدگی آن می‌افزاید. کودکان بیشتری در مقایسه با هر زمان دیگری در گذشته (حدود دوسوم کودکان چهارساله) تحت نوعی از مراقبت نهادی هستند، و روندهای اخیر در آموزش کودکان منجر شده است که کلاس‌های آن‌ها پر از درس‌های ازپیش‌نوشته‌شده و صحبت یک‌طرفه و کسل‌کنندۀ معلم باشد. در چنین محیط‌هایی، کودکان فرصتِ اندکی برای گفت‌وگوی خودانگیخته دارند.یک خبر خوب این است که کودکان به‌طور مادرزادی جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که آنچه را می‌خواهند از بزرگسالان می‌گیرند، بیشتر ما نخستین‌بار وقتی این واقعیت را کشف می‌کنیم که نگاهمان که خیره به جای دیگری است، ما با دستانی سرزنش‌آمیز و گوشتالو به عقب کشیده می‌شود. کودکان تلاش زیادی می‌کنند تا توجه بزرگسالی حواس‌پرت را جلب کنند؛ و اگر ما رفتارمان را تغییر ندهیم، آن‌ها خواهند کوشید تا این کار را برای ما انجام دهند؛ با ورود بچه‌های نوپای امروز به سن مدرسه می‌توان انتظار مشاهدۀ کج‌خلقی‌های بسیار بیشتری را داشت. اما سرانجام ممکن است کودکان از این کار دست بکشند. در اینجا مسئله همکاری است، و مطالعات در پرورشگاه‌های رومانی به جهانیان نشان داد که وقتی کودک همکارِ علاقه‌مندی ندارد، آنچه مغزش قادر است انجام دهد محدود است. حقیقت آن است که ما واقعاً نمی‌دانیم هنگامی که به کودکانمان بی‌توجهی می‌کنیم، چقدر رنج می‌کشند.البته بزرگسالان نیز دارند از وضعیت کنونی رنج می‌برند. بسیاری از آن‌ها زندگی روزمرۀ خودشان را بر اساس این مقدمۀ رقت‌انگیز سامان داده‌اند که همواره می‌توانند حاضر باشند، همواره کار کنند، همواره فرزندپروری کنند، همواره در خدمت همسر و والدین خودشان باشند و هر کسی که ممکن است به آن‌ها نیاز داشته باشد، درحالی‌که در صدر اخبار نیز باقی بمانند، فکر می‌کنند وقتی دارند می‌روند تا سوار ماشینشان شوند، می‌توانند به یاد داشته باشند که دستمال توالت بیشتری هم از سایت آمازون سفارش دهند. آن‌ها در نسخۀ دیجیتالِ چرخه‌ای بی‌پایان گیر افتاده‌اند.تحت این شرایط، آسان‌تر آن است که اضطراب‌های خودمان را بر مدت زمان استفادۀ کودکانمان از وسایل دیجیتال متمرکز کنیم تا اینکه خودمان دست از این وسایل بکشیم. من این گرایش را بسیار خوب درک می‌کنم. من علاوه‌بر وظایفم در مقام مادر، سرپرستِ یک سگِ میانسالِ دارای اضافه ‌وزن نیز هستم. هر چند خودم هم اضافه‌وزن دارم و میانسال هستم، بیشتر دربارۀ میزان کالری دریافتی سگم وسواس به خرج می‌دهم و او را به رژیم غذایی سخت‌گیرانه‌ای شامل مواد فیبری محدود کرده‌ام، به جای اینکه رژیم غذایی خودم را اصلاح کنم و از کلوچۀ دارچینی صبحانه‌ام (خدا نکند) دست بکشم. از دیدگاه روان‌شناختی، این شکلی کلاسیک از فرافکنی است یعنی جابه‌جایی دفاعی شکست‌های خودمان با نسبت‌دادن آن‌ها به دیگرانی که نسبتاً بی‌گناه هستند. هنگامی که مسئلۀ مدت‌زمان استفاده از وسایل دیجیتال مطرح است، خیلی‌هایمان باید بسیار کمتر فرافکنی کنیم.اگر بتوانیم، آن‌چنان که برخی روان‌شناسان می‌گویند، بر «دخالت فناوری در زندگی»۶ خودمان غلبه کنیم، احتمالاً درخواهیم یافت که می‌توانیم صرفاً با انجام کارهای کمتر کارهای بسیار بیشتری برای کودکانمان انجام دهیم، صرف‌نظر از کیفیت آموزش آن‌ها در مدرسه و کاملاً مستقل از تعداد ساعاتی که به آن‌ها اختصاص می‌دهیم. والدین باید برای خودشان این حق را قائل باشند که از زیر فشار خفه‌کنندۀ همه‌چیزبودن برای همه‌کس خلاصی یابند. کودکتان را در پارک‌های مخصوص بچه بگذارید، هیچ اشکالی ندارد! اگر دوست ندارید به دیدن مسابقۀ قوتبال نروید. کودکتان ناراحت نخواهد شد. اما وقتی با بچه‌تان هستید، آن گوشی لعنتی‌ را کنار بگذارید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اریکا کریستاکیس نوشته است و در شمارۀ جولای-اوت ۲۰۱۸ مجلۀ آتلانتیک با عنوان «The Dangers of Distracted Parenting» به چاپ رسیده و سپس با همان عنوان در وب‌سایت این مجله منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ با عنوان «وقتی با فرزندت هستی، گوشی لعنتی‌ات را بگذار کنار» و با ترجمۀ علی برزگر منتشر کرده است.•• اریکا کریستاکیس (Erika Christakis) محقق آمریکایی است که روی بچه‌های پیشادبستانی کار می‌کند. آخرین کتاب او اهمیت کوچک بودن: آنچه کودکان واقعاً از بزرگسالان می‌خواهند (The Importance of Being Little: What Young Children Really Need From Grownups) نام دارد.[۱] continuous partial attention[۲] serve and return[۳] conversational duet[۴] The Wind in the Willows[۵] Little House on the Prairie[۶] Technoference: این واژه از ترکیب واژه‌های technology و interference ساخته شده است [مترجم]. ]]> اریکا کریستاکیس اقتصادوجامعه Sat, 18 Aug 2018 03:32:54 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9097/ پرونده: چرا با چهرۀ طبیعی خودمان کنار نمی‌آییم؟ http://tarjomaan.com/report/9100/ • بالاخره روزی دماغ طبیعی هم «زیبا» خواهد شدفراگیری جراحیِ بینی، علاوه‌بر زیبایی، کارکرد پیچیدۀ دیگری هم دارد: حذف تاریخ نژادی و قومی‌مان«از شر دماغی که بهت داده بود راحت شدی.» این کامنت را یکی از میلیون‌ها دنبال‌کنندۀ کیم‌ کارداشیان در اینستاگرام برای او نوشته بود، زیر عکسی که کیمِ نوجوان را در کنار پدر نشان می‌داد. بااینکه هنوز معلوم نیست بالاخره کارداشیان دماغش را عمل کرده است یا نه، چهرۀ او دیگر نشانی از هیچ قومیتی ندارد. چهرۀ او چون لوحی است که استعمار و سیاست‌های تبعیض نژادیْ نشان خود را با موفقیت روی آن داغ زده‌اند.• چرا کرۀ جنوبی پایتخت جراحی پلاستیک دنیاست؟همه‌چیز از یک جراح پلاستیک آمریکایی شروع شد که توانست پلک کره‌ای‌ها را شبیه غربی‌ها کنددر هر نوع مدگرایی‌ای دو گرایش متضاد وجود دارد: فردگرایی و جمع‌گرایی. از سویی مطابق مد عمل می‌کنیم تا خودمان را از دیگران متمایز کنیم و از سوی دیگر، با پیروی از مد خودمان را شبیهِ دیگران می‌کنیم. رواج عجیب و غریب جراحی پلاستیک در کرۀ جنوبی بیشتر متأثر از گرایش جمع‌گرایانۀ مد است. باید جراحی پلاستیک کنید، چون همه می‌کنند. با این منطق، صنعتِ زیبایی در کرۀ جنوبی به مرزهای جنون‌آوری رسیده است.• به رایگان دماغتان را عمل کنید و در راه علم جان بدهیددر برزیل، جراحی زیبایی از ضروریات زندگی شده استبرخلاف اکثر کشورهای جهان، جراحی زیبایی در برزیل رایگان است و یارانۀ دولتی چشمگیری به آن تعلق می‌گیرد. این مسئله را باید در پرتوی اهمیتِ عجیب‌وغریب زیبایی در زندگی اجتماعی برزیلی فهمید. اگر زشت باشید، نه می‌توانید همسر درست و حسابی‌ای پیدا کنید، نه در مدارج اجتماعی و فرهنگی بالا بروید. اما مثل هرجای دیگر، در این کشورِ زیبارویان نیز، وقتی نوبت به فرودستان می‌رسد، رنج و آسیب غوغا می‌کند.• اعتیادی کراک‌گونه به بوتاکسچگونه فرهنگی که در دام تصویر تن افتاده است روندی خطرناک را تشدید می‌کند؟تعداد زنان ۱۹ تا ۳۴ساله‌اي که جراحی زیبایی داشته‌اند از سال ۲۰۱۱ تاکنون ۴۱درصد افزایش داشته است. همچنین روی‌آوردن مردان به بوتاکس رو به فزونی است. امروزه مردان ۱۰درصد از جمعیت کاربران این خدمات را تشکیل می‌دهند. مطالعه‌ای قابل‌توجه و تازه دربارۀ استفاده از بوتاکس در آمریکا نشان داده است که برخی زنان از اعتیاد کراک‌گونه به بوتاکس در رنج‌اند چراکه، هربار، می‌خواهند بهتر از درمان‌های پیشین باشند.• هشدار: من از واژۀ «چاق» استفاده می‌کنمآدم‌های زشت و چاق، در بدن‌هایی به دنیا آمده‌اند که از همان روز تولد، حکم محکومیت آن‌ها را صادر کرده استکسانی که همیشه خوش‌قیافه بوده‌اند، «اصلاً متوجه برخورد دیگران با خودشان نیستند و اینکه این برخورد چقدر به ظاهر ربط دارد. حتی شرط می‌بندم که آدم‌های جذابْ نظر بهتری نسبت‌به بشریت دارند: چون همه همیشه با آن‌ها مهربان‌اند، فکر می‌کنند همه مهربان‌اند. ولی همه که مهربان نیستند. همه حتی بیش از آنکه باورمان شود، در قیدوبند ظاهرند... آدم‌های زشت، آدم‌های چاق، حتی آن‌هایی که فقط معمولی‌اند: این‌ها باید خیلی تلاش کنند تا بقیه راضی شوند. باید برای اثبات خودشان کاری بکنند. ولی وقتی ظاهر قشنگی داشته باشید، لازم نیست کاری بکنید. کافی است گوشه‌ای بنشینید تا همه از بودنتان مشعوف شوند.»• زشت‌ها نابود می‌شوندسقراط که زشت بود، توانست عقل را چنان زیبا کند که زیبارویان برای جلب توجهش زوزه بکشندیونانیان باستان علناً زیبایی را ارزش می‌دانستند؛ به ورزشکاران خوش‌اندام به عنوان نیمه‌خدایان احترام می‌گذاشتند، پسربچه‌های زیبارو را مشهور می‌کردند و حتی گاهی از خون سربازان دشمن، به‌خاطر زیبایی‌شان، می‌گذشتند. فرهنگ خود ما نیز کمتر از فرهنگ یونان زیبایی را پرستش نمی‌کند. در جامعه‌ای که زیبایی موجب برتری و مزیت است طبیعتاً زشتی موجب سرکوب است. اما، چرا اینقدر بی‌رحمانه زیبایی را ترجیح می‌دهیم؟• تاریخِ زشتی می‌گوید چیزی به نام زشتی وجود نداردهنگامی که چیزی را زشت می‌نامیم، داریم چیزی دربارۀ خودمان می‌گوییمسنت‌های غربی غالباً زشتی را در تضاد با زیبایی قرار می‌دهند؛ اما این مفهوم در بافت‌های فرهنگی گوناگون حامل معانی مثبتی است. مفهوم ژاپنی وابی-سابی برای نقص و خلل‌پذیری ارزش قائل می‌شود. این‌ها خصایصی هستند که در فرهنگ‌های دیگر ممکن است «زشت» پنداشته شوند. زشتی و زیبایی می‌توانند مانند ستاره‌های دوتایی عمل کنند که هریک در میدان جاذبۀ دیگری می‌افتد و دایره‌وار به دور هم می‌چرخند؛ درحالی‌که همراه با ستارگان پرشمار دیگر یک منظومه را تشکیل می‌دهند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 17 Aug 2018 04:27:56 GMT http://tarjomaan.com/report/9100/ نترس و فرزندت را تحسین کن http://tarjomaan.com/neveshtar/9093/ کارلین فلورا، ایان — شش ماه پیش که پسرم را به کارولینای جنوبی پیش والدینم برده بودم، یک شب پس از اینکه چند ظرف را شستم، پدرم با صدای بلند گفت: «کارت خوب بود!». این یک شوخی طعنه‌آمیز به من بود. قبل از آن، خودم دو بار به پسرم گفته بودم «کارت خوب بود!»: وقتی چند تمشک آبی خورده بود و دوباره همان شب، وقتی به جلو خم شده بود و پس از کمی تلاش، جوراب خودش را بالا کشیده بود. پسرم در آن زمان ۱۸ ماهه بود.ماجرا را به خوبی می‌دانستم: والدینِ بچه‌های نسل هزاره آن‌ها را به افرادی خودپسند، تحسین‌طلب و حق‌به‌جانب تبدیل کرده بودند، چون همیشه آن‌ها را پیکاسو و آینشتاین می‌خواندند. خب که چه؟ من هم فرزندم را خیلی تحسین می‌کنم و اصلاً هم از این کار شرمی ندارم. وقتی پسرم بر طبل‌های کوچکش می‌کوبد یا با مدادشمعی‌هایش دیوار را خط‌خطی می‌کند، افتخار می‌کنم بگویم چقدر بااستعداد است. می‌خواهم لذت و محبتم را به فرزندم ابراز کنم که گام‌های کوچکش را رو به جلو برمی‌دارد. نگاه‌های طعنه‌آمیز والدینم هم مرا از این کار وانمی‌دارد.ما واقعاً در مورد تحسین چه می‌دانیم؟ برخی یافته‌ها و بی‌شمار توصیه را می‌توان از طریق وبسایتِ انسان‌شناس زیستی، گوئن دوئر۱ به نام پرنتینگ‌ساینس (علم بچه‌داری) به‌دست آورد، وب‌سایتی که برای افرادی نظیر من است: وقتی ما فرزندانمان را به‌خاطر توانایی‌شان تحسین می‌کنیم نه به‌خاطر تلاششان، آن‌ها اینگونه نتیجه‌گیری می‌کنند که استعداد و نبوغ ویژگی‌هایی ذاتی هستند، نه مهارت‌هایی که می‌توان آن‌ها را پرورش داد و آموخت. تحسین غیرصادقانه می‌تواند این پیام را القا کند که والدین فرزندشان را درک نمی‌کنند. درضمن، تحسینی که فقط قضاوت می‌کند («کارت خوب بود!») خیلی تأثیرش کمتر از تحسین‌های دقیقی است که می‌گویند بچه چه کاری را درست انجام داده.تحسین بیش از حد فرزندان (تو فوق‌العاده‌ای!) ممکن است این احساس را در آن‌ها به‌وجود آورد که استانداردهای شما خیلی بلندوبالا هستند، به‌طوری که بترسند نتوانند همیشه آن‌ها را برآورده کنند. این را روانشناسان، جنیفر هندرلانگ کرپوس از کالج رید و مارک لپر از استنفورد می‌گویند. تحسینِ آن‌ها برای کارهای آسان هم باعث می‌شود بچه‌ها شک کنند شما ساده‌لوحید (نمی‌دونی این کار چقد ساده‌اس؟) یا اینکه شما فکر می‌کنید آن‌ها ساده‌لوح هستند. یافته‌ای جالب هم نشان می‌دهد که تحسین آن‌ها برای چیزهایی که به‌طور طبیعی از آن لذت می‌برند اگر زیاد از حد انجام شود می‌تواند اثر عکس داشته باشد و به‌جای انگیزه‌بخشی به کودک، او را دلسرد کند.با انجام تحسین نادرست، واقعاً لایق این سرزنش جیمز تیلور، روانشناس دانشگاه سان‌فرانسیسکو بودم: «کارت خوب بود؟ چه تحسین تنبلانه‌ای، چه تحسین بی‌ارزشی، چه تحسین آسیب‌زایی... اگر می‌خواهی برای تحسین‌کردن، تنبلی به خرج دهی، لااقل بگو تلاشت خوب بود! چون حداقل با این حرف، تلاشی را که برای انجام کار خوبشان کرده‌اند تحسین می‌کنی... واقعیت این است که بچه‌ها وقتی کاری را خوب انجام می‌دهند، نیازی ندارند کسی به آن‌ها بگوید کارت خوب بود! این یک چیز بدیهی است... به‌خصوص بچه‌های کم‌سن‌وسال را اصلاً نیاز نیست تحسین کنید».اما آیا منتقدان تحسین درست می‌گفتند؟ اولین نکته در چنین انتقادات تندی این است که تحسینْ تأثیر متفاوتی بر بچه‌های کوچک و بچه‌های بزرگ‌تر دارد. مثلاً پژوهشی در سال ۲۰۰۷ به سرپرستی پل هِیستینگ (که اینک در دانشگاه کالیفرنیا در دیویس است) نشان داد والدینی که فرزندان پیش‌دبستانیشان را به‌خاطر رفتار و آداب خوبشان تحسین می‌کنند، بچه‌هایی با مهارت‌های اجتماعی بالاتر دارند. این یافته مخالف باور تیلور است که پیش‌دبستانی‌ها به تحسین نیاز ندارند. پژوهشی دیگر در سال ۱۹۹۷ به سرپرستی سو کلی در کالج لایکامینگ در پنسیلوانیا دریافت که دوساله‌هایی که مادرانشان آن‌ها را تشویق می‌کردند تا به تنهایی به کاوش بپردازند، یک سال بعد مستقل‌تر از کودکانی بودند که مادرانشان در پژوهشِ اول تحسینشان نمی‌کردند.در رابطه با تحسین بیش‌ازحد هم الن وینر از کالج بوستن و برخی پژوهشگران دیگر دریافته‌اند که بچه‌های کم‌سن‌وسال (کمتر از هفت سال) آنقدر پخته نیستند که به صداقت مادر یا پدر شک کنند، بدین معنا که احتمالاً برخلاف کودکان سن‌بالاتر، به مشکل «استانداردهای بلندوبالا» برنخورند.نکتۀ دوم در استدلال ضدتحسین پیچیده‌تر بوده و درک آن دشوارتر است. پژوهشی به سرپرستی ادی برومل‌من، دانشجوی دکتری روانشناسی رشد در دانشگاه اوترخت هلند، که همین امسال منتشر شد نشان می‌دهد که تحسین بیش‌ازحد (تحسینی مانند «فوق‌العاده زیباست!»، نه صرفاً «قشنگه!») می‌تواند برای کودکانِ دارای عزت‌نفس پایین آسیب‌زا باشد، درحالیکه برای کودکان دارای عزت‌نفس بالا مفید است.اولاً این پژوهش فرضیۀ محققان را تأیید کرد که والدینْ بیشترْ کودکانِ دارای عزت‌نفس‌پایین را بیش از حد تحسین می‌کنند، تا کودکان دارای عزت‌نفس بالا. سپس کودکانی ۸ تا ۱۲ ساله را که همگی عزت‌نفسشان قبلاً نمره‌دهی شده را به بازدید از یک موزۀ هنر بردند. از بچه‌ها خواستند تا از روی عکس‌ها نقاشی بکشند و سپس یک فردِ فرضاً «نقاش حرفه‌ای» کار آن‌ها را بررسی کرد. در مرحلۀ آخر، از آن‌ها خواستند تا به‌عنوان تمرین دوم نقاشی‌شان، از میان یک کار سخت‌تر و یک کار نسبتاً آسان یکی را انتخاب کنند. تمام بچه‌هایی که با هر میزان از عزت‌نفس، تحسینی اغراقی دریافت کرده بودند آن را صادقانه دانستند. اما همانطور که پیش‌بینی می‌شد، در میان بچه‌هایی که عزت‌نفس پایینی داشتند، آن‌هایی که تحسین معمولی دریافت کرده‌اند بیشتر از دریافت‌کنندگان تحسین اغراقی سراغ چالش سخت‌تر رفتند. از سویی دیگر، در میان کودکان دارای عزت نفس بالا، قضیه برعکس بود و دریافت‌کنندگان تحسین اغراقی بیشتر از سایر همنوعانشان سراغ کار چالش‌برانگیز رفتند.این مشاهده با عقل جور درمی‌آید، چون افراد دارای عزت‌نفس بالا عموماً تمایل به به‌رخ‌کشیدن کارهایشان دارند و به دنبال فرصت‌هایی هستند تا توانایی‌هایشان را نشان دهند. اما افراد دارای عزت‌نفس پایین از شکست می‌ترسند و از موقعیت‌هایی که ممکن است بی‌مصرفی آن‌ها را برملا کنند دوری می‌جویند.مؤلفان این پژوهش می‌نویسند: «پس تحسین اغراقی می‌تواند موجب شود تا کودکان دارای عزت‌نفس پایین از تجربیات ضروری یادگیری دوری کنند و این فرایند ممکن است سرانجام یادگیری و عملکرد آن‌ها را مختل نماید». اما روی دیگر سکه پیچیده‌تر است: «تحسین غیراغراقی می‌تواند ترس از شکست را در کودکان دارای عزت‌نفس پایین کاهش دهد و رفتار چالش‌جویانه را در آن‌ها تقویت نماید، اما این نوع تحسین شاید نتواند در بچه‌های دارای عزت‌نفس بالا، انگیزۀ لازم را برای تعقیب چالش‌ها فراهم نماید».اما آیا والدین واقعاً می‌دانند فرزندشان عزت نفس بالا دارد یا پایین؟ اگر نمی‌دانند، آیا باید او را بیازمایند و صفات تملق‌آمیز را بر اساس آن اضافه یا کم نمایند؟ من قطعاً نمی‌دانم فرزند دو ساله‌ام چه احساسی نسبت به خود دارد و این امر دارای دلیل موجهی است. مؤلفان می‌نویسند: «با وجود این‌که بچه‌های کم‌سن‌وسال حسی ابتدایی از «خوبی» و «بدی» دارند، اما بچه‌ها فقط از اواخر دوران کودکی می‌توانند عزت نفس را شکل داده و ابراز کنند». اگر پسرم فقط می‌تواند برداشتی از «خوب» یا «بد» برای خود شکل دهد، خوشحالم که او را زیادی تحسین کرده‌ام... شاید من همین الان دارم عزت‌نفسی را در او پرورش می‌دهم که بعدها چنین آزمون‌هایی آن را خواهند سنجید.این احتمال را برای برومل‌من توضیح دادم. او گفت که این آزمایش انجام نشده است، اما تا حدی موافق بود و گمان می‌کرد که «تحسین اغراقی در اوایل کودکی شاید آسیب‌زا نباشد و می‌تواند حتی مفید هم باشد، چون کودکان کم‌سن‌وسال معمولاً تصورات مثبت غیرواقع‌بینانه‌ای برای عملکرد آیندۀ خود دارند. وقتی آن‌ها با تحسین اغراقی مواجه شوند، شاید حس کنند می‌توانند استانداردهای بلندوبالای درنظرگرفته‌شده برایشان را برآورده کنند و به همین خاطر به دنبال چالش‌های بیشتر می‌روند».پس پسرم احتمالاً تصوراتی مثبت برای عملکرد آینده‌اش دارد... چه خوب! امیدوارم همینطور بماند. من خودم مسیری دیگر را دنبال کردم: زمانی که خانۀ والدینم را ترک کردم و به کالج رفتم، به محض اینکه دستم را بالا می‌گرفتم تا در کلاس صحبت کنم، گونه‌هایم می‌سوخت. به‌همین خاطر دستم را به‌ندرت بالا می‌بردم. در دهۀ ۲۰ سالگی هم زمانی که رئیس‌ها مرا مستقیم خطاب می‌کردند این خجالت ادامه داشت. کاش عزت‌نفس بیشتری داشتم. افرادی را می‌شناسم که اعتمادبه‌نفسشان خیلی بیشتر از دانش یا هوششان است و بعید می‌دانم این قضیه در زندگی ضربه‌ای به آن‌ها زده باشد. پژوهشی در سال گذشته به سرپرستی جسیکا کندی که در آن زمان در دانشکدۀ وارتون در دانشگاه پنسیلوانیا مشغول به کار بود، دریافت که افرادی که حتی در هنگام عملکرد بد در یک وظیفۀ محوله، از خود اعتمادبه‌نفس نشان می‌دهند، در نگاه دیگران افرادی ماهر و دارای جایگاه اجتماعی بالاتر می‌نمایند. برخی گلایه می‌کنند که امروزه بسیاری افراد اعتمادبه‌نفس بیش از حد دارند، اما به‌نظر می‌رسد که این قضیه برایشان جواب می‌دهد.این را هم نمی‌توانم قبول کنم که کمبود عزت‌نفسم ربطی به کارهایی داشته که والدینم انجام داده یا نداده‌اند. پس چرا بترسم که مبادا پسرم را تخریب کنم؟ بزرگسالان دیگری هم او را تربیت می‌کنند و نیز کودکان دیگر و هم‌سن‌وسالانش. حتی خودش هم خودش را تربیت می‌کند و تمام این‌ها در دنیایی دائم‌التغیر رخ می‌دهد. و در اینجاست که نکتۀ سوم در استدلال ضدتحسین پدیدار می‌شود: نگرانی در مورد رفتار با فرزند نشان‌دهندۀ درک نادرست از موارد زیادی است که بر رشد کودک تأثیر دارند. بچه‌داری یک سازوکار دوطرفه است که هم محیط و هم ژن‌های والدین و خود فرزند بر آن تأثیر می‌گذارند. حتی فرامطالعه‌ای از اشلی کلار و همکارانش در دانشگاه ایالتی میشیگان که سایکولوژیکال بولتن در سال ۲۰۱۴ آن را منتشر کرد، دریافت که تأثیرات ژنتیکی ۲۳ تا ۴۰ درصد از واریانس میان سه معیار مربوط به رفتار بچه‌داری را تشکیل می‌دهند. این سه معیار صمیمیت، کنترل و انرژی منفی هستند که هریک با آینده‌هایی نظیر رفتار ضداجتماعی، اضطراب و سوءمصرف مواد ارتباط دارند. همانطور که می‌توان انتظار داشت، صمیمیت پیش‌بینی‌گر مهمی از نتایج خوب است (نرخ پایین‌تر مشکلات رفتاری، اضطراب یا افسردگی، و نیز آمادگی و موفقیت آکادمیک بیشتر) و از نمودهای آن می‌توان به ابراز محبت کلامی اشاره نمود. این یکی از قوی‌ترین شواهد موجود مبنی بر این است که ژن‌ها نقشی عمده در رفتار بچه‌داری و فرزند حاصل از آن دارند.اما شواهد قابل‌توجه‌تری هم تأیید می‌کند که ویژگی‌های یک کودک چگونه بر سبک والدین تأثیر می‌گذارد. به بیان دیگر، ورای تأثیر ژن‌ها، خود بچه تعیین می‌کند که والدین چگونه رفتار نمایند. این یک حلقۀ بازخورد پیچیده است که در آن، زیست‌شناسی و رفتار درهم‌تنیده‌اند و برای هر والدین و فرزندی تفاوت دارد.این استدلالی به نفع رویکرد فردی است. «باید به خصوصیاتتان و آنچه آزارتان می‌دهد فکر کنید؛ سپس سبک و راهبردی از بچه‌داری توسعه دهید که مناسب خودتان و فرزندتان است». این را کلار به من می‌گوید. «اگر سعی کنید کاری انجام دهید که طبق حس بچه‌داری‌تان طبیعی ننماید، انجام آن برایتان سخت خواهد بود و فرایند را برایتان استرس‌زا می‌کند. برخی چیزها را به‌طور قطع می‌دانیم برای بچه خوب هستند و برخی چیزها هم بد هستند، اما فضای زیادی در این وسط برای تفاوت‌های فردی وجود دارد».به‌خصوص اگر تحسین را انگیزاننده‌ای برای تغییرات سالم می‌دانید، کلار پیشنهاد می‌کند دقت داشته باشید که با تحسین، چه رفتارهای مثبت از فرزندتان سرمی‌زند و حتی آن‌ها را بنویسید تا تحلیل کنید چه چیز مؤثر است و چه چیز نیست. او می‌گوید «یک نیمچه پژوهش در خانوادۀ خودتان انجام دهید».این دقیقاً همان چیزی است که جامعه‌شناس دانشگاه نیویورک، پروفسور دالتون کانلی در کتاب بامزه‌اش تحت عنوان والدین‌شناسی (۲۰۱۴) شرح می‌دهد. کانلی پس از اینکه سال‌ها با پاستیل خرسی، انجام بازی ویدیوئی به مدت طولانی‌تر و با پول نقد به پسر و دخترش رشوه داد تا مسئله‌های ریاضی بیشتری حل کنند، دخترش بیشتر و بیشتر به خواندن کتاب‌های ادبیات عادت کرد و علاقه‌اش به ریاضی کم شد؛ درحالیکه پسرش خواندن رمان را کنار گذاشت و در وقت خودش به تحقیق در مورد برخال‌ها۲ پرداخت. «بدین‌ترتیب یک رشته (ریاضی) را با پاداش‌های بیرونی تبلیغ کردم و رشتۀ دیگر (ادبیات) را از چنین ناخالصی‌ای تهی نگه داشتم، اما در آخر، وجود یا غیاب یک سیستم پاداش تأثیر چندانی بر علاقۀ آن‌ها به رشته‌ها نداشت». به بیان دیگر، تحسینی که به سوی یک بچه سرازیر می‌شود، ممکن است بر دیگری تأثیر متفاوتی داشته باشد و این امر به علایق آن‌ها، شخصیت‌هایشان، علایق والدین، شخصیت والدین و دیگر عوامل بستگی دارد.کلار می‌گوید: «ما نمی‌خواهیم بگوییم تحسین بد است. می‌خواهیم والدین فرزندانشان را تحسین کنند. می‌دانیم که این توان‌دهی مثبت – متوجه‌شدن رفتار خوب و تحسین آن – به نتایج دلخواه منجر می‌شود؛ و برعکس، آن نظم خشک و غیرقابل‌پیش‌بینی به افزایش مشکلات رفتاری، اختلافات فرزند با والدین و افسردگی می‌انجامد».پس این تفکر که تحسین یا عدم تحسین به‌تنهایی می‌تواند به موفقیت فرزندتان کمک کند غلوآمیز است. اما از سویی، کنت بریش، روانشناس کودک دانشگاه کرنل، اصرار دارد که مشکل اصلیْ سرزنش است. «من خیلی بچه‌های دلسردشده، عصبانی و ناشاد دیده‌ام. بچه‌های روحیه‌باخته‌ای را دیده‌ام که حتی در مواجه با دلسردی خفیف هم نمی‌توانستند تلاششان را حفظ کنند و نیز برخی دیگر که نگرشی حق به جانب پیدا کرده بودند. مقصر این امر نه تحسین، بلکه سرزنش است. بسیاری از این کودکان را بیش از حد مورد سرزنش قرار داده بودند؛ تعداد خیلی کمی از آن‌ها با تحسین زیاد روبرو شده بودند».واکنش علیه عزت‌نفسِ غلوآمیز به این دلیل قوت گرفت که به‌نظر می‌رسید تأثیری عکس دارد: کودکان لوس که همیشه مورد تشویق واقع می‌شدند درحالیکه بزرگ می‌شدند که نمی‌دانستند چطور خودشان رفتارشان را اصلاح کنند، نمی‌دانستند چطور با طرد یا شکست مواجه شوند. آن‌ها فاقد عزم بودند و روانشناسان امروزه می‌گویند که عزم کلید اصلی موفقیت است. اما چگونه باید فرزندم را طوری تربیت کنم که احتمال موفقیتش را زیاد کند، درحالیکه نمی‌دانم در این دنیای سریع‌التغییر چه چیز مورد نیاز است؟من با نواختن ویولن کلاسیک و مطالعۀ سختکوشانه بزرگ شدم. در دانشگاهی بزرگ قبول شدم و از آن وقتی که به یاد دارم، همیشه نگران آینده بوده‌ام: شوهرم دانشگاه را جدی نمی‌گرفت، موسیقی می‌نواخت و می‌نوشت بدون اینکه اهمیتی بدهد که نت‌خوانی بلد نیست، به جای دانشگاه به مدرسۀ هنر رفت. او مدت‌هاست حسی همیشگی دارد که فردی خوش‌شانس است و آینده‌اش در هر صورت خوب خواهد بود. هر دوی ما شکست‌ها و موفقیت‌هایی داشته‌ایم و تا جایی که بتوانم تمام فاکتورهای موفقیت را در ذهنم یکجا کنم، می‌توانم بگویم که موفقیت‌های دنیوی‌مان تقریباً برابر است. حال کدامیک از ما باید الگوی پسرمان باشد؟ البته این که او یک پسر است شاید بر این قضیه تأثیر بگذارد. با دنبال کردن الگوهای من و شوهرم، مردانْ عموماً توانایی‌هایشان را بیشتر از آنچه زنان در مورد خود تصور می‌کنند، بالا می‌سنجند، حتی در آزمایشاتی که توانایی‌هایشان در اصل برابرند. اما دختران اجتماعی‌ترند و دنیا به آن‌ها کمک می‌کند. پسر من شاید به تحسین اضافی نیاز داشته باشد تا رفتار خوبی کسب کند، اما چه تحسینش کنم و چه نکنم، احتمالاً در آخر نسبت به دختران هم‌سنش اطمینان‌به‌نفس بیشتری خواهد داشت.تمام این داده‌ها مسئله را تا حدی روشن می‌کند. از حالا سعی می‌کنم در تحسینم دقیق‌تر باشم و به تلاش پسرم در خراب‌کردن اثاث خانه اشاره کنم، نه استعداد ذاتی او برای انتخاب مدادشمعی‌های جالب برای انجام این کار. اما دیوارها متعلق به او هستند. فعلاً اجازه می‌دهم کارتون تماشا کند، یک شیرینی در دستِ درازشده‌اش می‌گذارم و تبدیل‌شدن آهستۀ لبخندش را به یک کدوی لبخندزن هالووین تماشا می‌کنم، تمرکزش را در حین رنگ‌آمیزی می‌ستایم و وقتی کارش تمام شد، او را تحسین می‌نمایم.کلار می‌گوید «از تمام چیزهایی که ممکن است مشکل‌ساز شوند، تحسینِ بیش‌ازحد واقعاً چیزی نیست که والدین نگرانش باشند. واقعیت این است که فقط یک طور ممکن است تحسین کودکِ نوپا نتایج منفی داشته باشد: اینکه وقتی کاری انجام داد که دوست ندارید انجام دهد، به او بگویید کارت خوب بود!»آیا اکثر بچه‌ها خوب از آب درنمی‌آیند؟ آیا صرف‌نظر از اینکه من الان چه‌کار می‌کنم و نمی‌کنم، پسرم روزی نمی‌فهمد که نباید دیوارها را رنگ‌رنگی کند؟ بگذارید از قدردانی نسبت به پسرکم لذت ببرم، فرزندی که ممکن بود و هرلحظه ممکن است جان خود را از دست بدهد (بله، آگاهی همیشگی نسبت به این امر عین غریزۀ مادری است). حداقل دوست دارم او را از نظر احساسی کاملاً سیر کنم، قبل از اینکه دنیای ظالم شروع به خوردن و فرسودن او کند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کارلین فلورا نوشته است و در تاریخ ۹ جولای ۲۰۱۴ با عنوان «Praise them» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «نترس و فرزندت را تحسین کن» و با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• کارلین فلورا (Carlin Flora) ژورنالیست و سردبیر سابق سایکولوژی تودی است. نوشته‌های او را نشریاتی همچون دیسکاور و امریکن مایند منتشر می‌کنند. فلورا همچنین نویسندۀ کتاب تأثیر دوست (Friendfluence) (۲۰۱۳) است.[۱] Gwen Dewar[۲] Fractal : ساختاری هندسی که هر بخش از آن با کل‌اش برابر است و از دور و نزدیک یکسان دیده می‌شود [مترجم]. ]]> کارلین فلورا اقتصادوجامعه Mon, 13 Aug 2018 03:45:43 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9093/ چرا به‌جای یک مثقال زبان یک من کله تکان می‌دهیم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9077/ کنزی کوپررایدر، ایان — در بهار ۱۵۲۸، کاشف اسپانیایی آلوار نونز کابزا دی واکا۱ از کشتی پیاده می‌شود و پا به سرزمینی می‌گذارد که امروز ساحل فلوریدا است. در طول هشت سال بعد، در همان حین که او و گروهی کوچک هزاران مایل را زیر پا می‌گذارند، آن‌ها خود را در جهانی جدید و بیگانه می‌یابند به‌نحوی که «یکی پس از دیگری با زبان‌های عجیب» برخورد می‌کنند. در برخوردهای فراوان آن‌ها با مردم بومی، زبان خودشان یعنی اسپانیایی، کاربرد اندکی برای آن‌ها دارد. اما دست‌هایشان به‌خوبی به آن‌ها خدمت می‌کند. دی واکا بعدها چنین می‌گوید: «شما، از روی پرسش‌ها و پاسخ‌ها که به زبان اشاره رد و بدل می‌شد، فکر می‌کردید که آن‌ها به زبان ما صحبت می‌کنند و ما به زبان آن‌ها صحبت می‌کنیم».دی واکا نه نخستین و نه آخرین کاشفی است که مدعی برقراری ارتباط موفق با مردم بومی با زبان اشاره است. گزارش‌های مشابه فراوان است. بارها و بارها، در جزیرۀ ایستر و تاسمانی، در سواحل کانادا و پاتاگونیا، کاشفان اروپایی و مردم بومی از زبان اشاره و پانتومیم برای پوشاندن شکاف‌های فرهنگی استفاده کرده‌اند. گاهی، پیام‌های انتقالی به‌نحوی شگفت‌انگیز پیچیده است. اگر تا صبح در اینجا بمانید، به شما غذا خواهیم داد. در آن جهت، بزها و خوک‌هایی با اندازه‌های گوناگون وجود دارد. مردمی که در آن سو زندگی می‌کنند آدمخوار هستند.طرفین این تبادل اطلاعات در آن زمان نمی‌توانسته‌اند این امر را بدانند، اما آن‌ها از توصیۀ ژوزف ماری دوگراندو فیلسوفی فرانسوی با گرایش‌های انسان‌شناختی پیروی می‌کرده‌اند. او در ۱۸۰۰ رساله‌ای می‌نویسد که برای کاشفان آینده و «جهانگردان فلسفی» توصیه‌هایی عملی ارائه می‌کند. او توصیه می‌کند که نخست برای برقراری ارتباط با مردم بومی سرزمین‌های ناشناخته («وحشی‌ها» به‌اصطلاح تحقیرآمیز زمان او) باید به «طبیعی‌ترین علامت‌ها» بازگردیم. به‌دیگر سخن، باید به زبان اشاره برگردیم یعنی «زبان کنش».پیشنهادات دوگراندو مطابق با تفکرات رایج غربی بود. این اندیشه که زبان اشاره شیوۀ بیانی طبیعی فراتر از ابداعات فرهنگی است، اندیشه‌ای بسیار قدیمی است. در ۹۵ پس از میلاد، کویین‌تیلیان سخنور رومی می‌نویسد: «اگرچه مردمان و ملت‌های روی زمین به زبان‌های گوناگون صحبت می‌کنند، زبان جهانی دست‌ها بین آن‌ها مشترک است». تا چندین قرن پس از کویین‌تیلیان، ایدۀ زبان اشاره به‌عنوان زبانی جهانی جذابیت خود را حفظ می‌کند. این ایده در اشکال مختلفی ظهور می‌کند: برخی از آن برای گمانه‌زنی دربارۀ خاستگاه‌های تکاملی زبان استفاده می‌کنند، برخی دیگر از آن برای ارائۀ پیشنهادات برای ساخت زبانی میانجی۲ مبتنی بر زبان اشاره استفاده می‌کنند. شاید جان بولور، پزشک انگلیسی، شیواترین یا حداقل پرشورترین مدافع این ایده بوده باشد. بولور در رساله‌ای در ۱۶۴۴ اشاره با دست را «تنها سخن طبیعی بشر» توصیف می‌کند، سخنی که «آدمیان در تمام مناطق قابل‌سکونت جهان در اولین نگاه به راحت‌ترین شکل می‌فهمند». او می‌افزاید، زبان اشاره «از این خوشبختی برخوردار بود که از آشفتگی زبان‌ها در بابل۳ بگریزد».در میان تمام این لفاظی پرطمطراق، یک نوع از تأیید برای جهان‌شمولی زبان اشاره به‌طرزی آشکار غایب است: مشاهدات دقیق دربارۀ اینکه چگونه مردم در سراسر جهان عملاً از دست و بدن خود برای برقراری ارتباط استفاده می‌کنند. هنگامی که کویین‌تیلیان، بولور، دوگراندو و دیگر اروپاییان تحت تأثیر جهان‌شمولی زبان اشاره قرار می‌گیرند، آن‌ها غالباً تحت تأثیر نیروی شهودهای خودشان قرار می‌گیرند. آن‌ها واقعاً به «تمام مناطق قابل سکونت جهان» سفر نکرده بودند. آن‌ها هیچ عکس، ویدیو یا دیگر اسناد تصویری نداشتند که به آن‌ها مراجعه کنند. (دوگراندو از خوانندگانش می‌خواهد که در سفرهایشان تصویر بکشند و همراه بیاورند). گردآوری نظام‌مند داده‌ها دربارۀ ارتباط بدنی به‌طور جدی در میانۀ قرن نوزدهم آغاز می‌شود. چارلز داروین برای تألیف ابراز احساسات در انسان و حیوانات۴ (۱۸۷۲) از گزارشگرانی دورافتاده در مالزی، استرالیا، آمریکای جنوبی و جاهای دیگر درخواست می‌کند تا گزارش‌هایی دقیق دربارۀ چگونگی استفادۀ مردم بومی از چهره، سر و دست‌هایشان در برقراری ارتباط برای او بفرستند. اگرچه این روشی پیشگامانه بود، اما مشاهدات نامه‌نگارانه دربارۀ اینکه آیا مردم در مستعمرات مختلف سرشان را تکان می‌دهند یا شانه بالا می‌اندازند، از استانداردهای علمی مدرن بسیار فاصله دارد. آن‌ها معادل چیزی هستند که گاهی «داده‌های فردی»۵ نامیده می‌شود.اما، در پنجاه سال گذشته، تغییرات زیادی در این زمینه رخ داده است. محدودیت‌های فنی از میان رفته است. فناوری‌های ضبط ویدیویی اکنون ارزان، قابل‌حمل و کار با آن‌ها آسان است؛ فایل‌های ویدیویی را به‌راحتی می‌توان ذخیره کرد، مبادله کرد و به‌صورت آنلاین بر روی پایگاه‌های دادۀ حجیم فرستاد. انسان‌شناسان، زبان‌شناسان و دیگر پژوهشگران به هر گوشه از جهان سر کشیده‌اند و ارتباطات در صدها فرهنگ جهان را ثبت کرده‌اند. این کوشش‌ها گنجینه‌ای از مشاهدات فراهم آورده است که می‌توان آن‌ها را جستجو، بررسی و مقایسه کرد و برای فهم آن‌ها کوشش کرد. شاید ما برای نخستین بار در تاریخ عملاً در جایگاهی هستیم که این ایدۀ قدیمی را ارزیابی کنیم که زبان اشاره جهان‌شمول است. آیا این ایده تأیید می‌شود؟قبل از پرداختن به پاسخ این پرسش، ذکر چند نکتۀ مقدماتی ضروری است. نخستین نکته این است که، تا آنجا که ما می‌دانیم، عمل اشاره قطعاً جهان‌شمول است. در هر گروهی که تاکنون مطالعه شده است، در هنگام صحبت افراد، دستان حداقل گه‌گاه تکان می‌خورد و به حرکت در می‌آید. ما قطعاً بدون این همراهان توانایی برقراری ارتباط داریم، اما دستان ما به حرکت گرایش دارد. دومین نکتۀ مقدماتی آن است که به‌وضوح تمام اشاره‌ها جهان‌شمول نیستند. اغلب یا شاید همۀ جوامع بشری دارای مجموعه‌ای از اشارات دست با معنایی ثابت هستند، که اغلب «نمادها» نامیده می‌شوند. نمونه‌های نمادها در جهان انگلیسی‌زبان شامل اشارۀ هیس (انگشت اشاره به‌طور عمودی بر روی دهان نگه داشته می‌شود)، علامت صلح (حرف وی انگلیسی که با انگشت اشاره و انگشتان میانی ساخته می‌شود) و انگشت شست رو به‌بالا است. به طرز وحشتناکی، چنین اشاره‌هایی می‌تواند به سوءتفاهم یا بدتر از آن منجر شود. نمادی دیگر، یعنی اشارۀ تأیید، که با تشکیل یک حلقه با انگشت شست و انگشت اشاره ساخته می‌شود، در آمریکا کاملاً مقبول است اما در جاهایی دیگر خشم‌انگیز است.شاید بسیاری هنگامی که نخستین بار به زبان اشاره فکر می‌کنند به نمادها فکر می‌کنند، اما در آمریکا و شاید اغلب دیگر جاها از نمادها خیلی به‌ندرت استفاده می‌شود. (سعی کنید آخرین باری را به یاد بیاورید که به کسی اشارۀ هیس یا انگشت شست رو به‌بالا نشان داده‌اید) آنچه مردم خیلی بیشتر استفاده می‌کنند اشاره‌هایی است برای «آری» و «نه»؛ اشاره به افراد، مکان‌ها و چیزها؛ اشاره‌هایی که اشیاء و اعمال را ترسیم می‌کند و ایده‌های انتزاعی را از طریق استعاره‌های تصویری بازنمایی می‌کند. این‌ها ابزارهای اصلی بیان اشاره‌ای هستند. و آن‌چنان که پیداست، می‌توان با شواهد نشان داد که این ابزارها به‌طور کلی در سراسر جهان مشابه هستند.تا آنجا که ما می‌دانیم، تمام جوامع بشری روش‌هایی اشاره‌ای برای بیان «آری» و «نه» دارند. در سراسر جهان انگلیسی‌زبان و بسیاری از بخش‌های اروپا، این کار با تکان‌دادن سر به طرفین برای بیان «نه»، و تکان‌دادن سر به بالا و پایین برای بیان «آری» انجام می‌شود. این الگوی «آری و نه گفتن با تکان سر» در واقع در بیرون از اروپا بسیار رایج است، نامه‌نگاران به داروین آن را در سریلانکا، گینه، چین و فراتر از آن گزارش می‌کنند، و بسیاری از پژوهشگران از آن زمان تاکنون به‌طور گذرا به آن اشاره کرده‌اند. این انتشار گسترده نشان می‌دهد که این الگو به‌طور مستقل در جوامع مختلف ابداع شده است و صرفاً قراردادی اتفاقی نیست.اما این الگو از لحاظ زیست‌شناختی ثابت هم نیست. حداقل دو نظام اشاره‌ای دیگر کشف شده است. یکی که در یونان، بخش‌هایی از ایتالیا، و جاهای دیگر در مدیترانه مشاهده می‌شود، شامل حرکت تند سر رو به‌عقب برای بیان «نه» به‌جای تکان‌دادن سر است. یک الگوی شگفت‌انگیزتر دیگر در بلغارستان کشف شده است: تکان سر به بالا و پایین برای بیان «نه» و تکان سر به طرفین برای بیان «آری». این گاهی صرفاً به‌مثابۀ عکس الگوی ما توصیف می‌شود، هرچند شاید جنبه‌هایی ظریف هم در رابطه با چگونگی انجام این حرکات وجود داشته باشد که آن‌ها را از اشاره‌های آشنای ما متمایز می‌سازد.چگونه ممکن است که این اشاره‌ها در جاهای بسیاری یکسان هستند و با این وجود در جاهای دیگری برعکس هستند؟ به نظر می‌رسد پاسخ در نخستین ریشه‌های این نشانه‌ها در کودکی نهفته است. همان‌طور که داروین اظهار می‌دارد، تکان سر رایج برای بیان «نه» می‌تواند از عمل چرخش سر به یک طرف برای اجتناب از غذا نشأت گرفته باشد. این اجتناب‌ورزیدن سپس می‌تواند شکل خاصی به خود بگیرد، و به تکان سر تکراری و رایج امروزی بدل شود. سپس ممکن است حرکت سر به بالا و پایین در تقابل با حرکت سر به طرفین توسعه پیدا کند، یعنی حرکات متضاد برای بیان معانی متضاد. تبیینی مشابه برای دو نظام اشاره‌ای دیگر صادق است. حرکت تند سر رو به‌عقب در واقع شیوۀ بدنی دیگری برای رد منبع غذایی است. سپس این عمل رو به‌عقب می‌تواند سبک‌های مختلفی به خود بگیرد: الگوی یونانی حرکت سر رو به‌عقب را تشدید می‌کند؛ الگوی بلغارستانی تکرار را به آن می‌افزاید. سپس، در انتخاب نشانۀ متضاد، یونانی‌ها به حرکت سر رو به‌جلو گرایش دارند، در حالی که بلغارستانی‌ها تکان سر به طرفین را ترجیح می‌دهند.بسیاری از فرهنگ‌ها همچنین نشانه‌های بدنی پشتیبانی برای بیان «آری» و «نه» دارند. برای مثال، انگلیسی‌زبان‌ها گاهی از تکان انگشت اشاره به طرفین (شاید تقلید دستی حرکت سر باشد)، یا حرکت هر دو دست به طرفین بدن برای بیان «نه» استفاده می‌کنند. در بین مردم یوپنو، گروهی بومی در نواحی مرکزی پاپوآ گینۀ نو که من در آنجا تحقیقات میدانی انجام داده‌ام، تکان سر به طرفین و رو به بالا و پایین به‌عنوان نشانه‌های اصلی برای «نه» و «آری» استفاده می‌شود، اما مردم یوپنو همچنین برای ابراز مخالفت لب خود را غنچه می‌کنند و برای ابراز تأیید ابروهای خود را بالا می‌اندازند.هنگامی که این مشاهدات را به‌طور کلی مورد ارزیابی قرار می‌دهیم، قاعده‌مندی چشمگیری ملاحظه می‌کنیم: نه‌تنها تمام فرهنگ‌ها نشانه‌هایی اشاره‌ای برای «آری» و «نه» دارند، تمام فرهنگ‌ها نسخه‌های اصلی این نشانه‌ها را با حرکات سر ایجاد می‌کنند. (چند گزارش از قرن نوزدهم دربارۀ فرهنگ‌هایی وجود دارد که از اشاره‌های دستی برای تأیید و نفی استفاده می‌کنند، اما شاید این نویسندگان دارند نسخه‌های ثانویۀ این نشانه‌ها را توصیف می‌کنند). با این حال، با تمرکز بر روی جزئیات، نوآوری‌های خاص فرهنگ‌ها را نیز مشاهده می‌کنیم. این بن‌مایه‌ای تکرارشونده در میان بسیاری از پدیده‌های زبان اشاره است.یک ابزار اشاره‌ای دیگر اشاره‌کردن است. تمام آدمیان اشاره می‌کنند، یعنی از بدنشان استفاده می‌کنند تا توجه دیگری را به منطقه‌ای از فضا معطوف کنند. گزارش‌ها از نخستین برخوردها کاملاً سرشار از اشاره‌کردن هستند، اشاره‌کردن به دهان به‌معنای غذا یا آب، به روستاهای مجاور، به خورشید برای نشان‌دادن زمان. (دوگراندو در رساله‌اش از اشاره‌کردن به‌مثابۀ نوعی از زبان اشاره دفاع می‌کند که «اثر آن قطعی است»). علاوه بر این، به نظر می‌رسد که مردم در تمام فرهنگ‌ها برای اشاره‌کردن از انگشت اشاره استفاده می‌کنند. این نوع اشاره‌کردن معمولاً خیلی زود در کودکان ظهور می‌کند، قبل از آنکه نخستین واژه را بر زبان بیاورند. طبق یک مطالعه، کودکان از شش فرهنگ مختلف، شامل فرهنگ‌های غربی، جوامع صنعتی و بومی خرد، همگی اشاره‌کردن با انگشت اشاره را به دیگر روش‌ها ترجیح می‌دهند.اما هنگامی که در جزئیات دقیق می‌شویم، در می‌یابیم که اشاره‌کردن به‌هیچ وجه رفتاری یکدست و یکپارچه نیست. در برخی جاها، اشاره با دست چپ حرام است؛ در جاهای دیگری اشاره به رنگین‌کمان ممنوع است. در بین مردم آرانده از بومیان استرالیا، اشاره با انگشت اشاره را مشاهده می‌کنید، اما همچنین اشاره‌کردن با دیگر اشکال دست هم وجود دارد که برای اهداف متمایزی به کار می‌رود. برای مثال، از «نماد شاخ»۶ برای اشاره‌کردن به مسیر کلی مسافرت استفاده می‌شود، اما نه برای اشاره به مردم.دیگر شیوه‌های تصدیق‌شدۀ اشاره‌کردن ممکن است از نگاه غربی‌ها عجیب به نظر برسد، اما در چشم‌انداز جهانی به‌هیچ وجه غیرعادی نیستند. به‌طور خاص، فرهنگ‌های بومی در سراسر جهان آدابی برای اشاره با چهره دارند. یک روش عبارت است از بیرون‌زدگی لب‌ها هنگامی که فرد به‌سوی هدف مورد نظر نگاه می‌کند. روش دیگر، به‌هم فشردن بینی است. این‌ها صرفاً مواردی نایاب و جالب نیستند. برای مثال، من و همکارانم به‌تازگی نشان دادیم که مردم یوپنو دقیقاً همان‌قدر محتمل است که با بینیِ به‌هم فشرده اشاره کنند که احتمال دارد با دست اشاره کنند.شیوۀ دیگر اشاره‌کردن که غربی‌ها را متعجب می‌کند، اشاره‌کردن به آسمان است. از این روش برای ارجاع به زمان‌های خاصی از روز استفاده می‌شود. شما به‌سادگی به نقطه‌ای بر روی قوس شرقی- غربی خورشید اشاره می‌کنید تا زمان خاصی را به دیگری بفهمانید (نقطۀ بالای سرتان ظهر را نشان می‌دهد)، یا دستتان را در امتداد بخشی از آن قوس حرکت می‌دهید تا بازۀ زمانی طولانی‌تری را نشان دهید. «اشاره‌کردن سماوی»، آن‌چنان که این کار نامیده می‌شود، به‌طور دقیق در آمازون و بالی مورد بررسی قرار گرفته است، و به نظر می‌رسد زمانی کاملاً رواج داشته است، شاید به‌ویژه در مناطق استوایی چنین بوده است چرا که قوس خورشید در طول سال پایدارتر است.بنابراین، هنگامی که به اشاره‌کردن در بین فرهنگ‌ها نگاه می‌کنیم، پدیده‌ای را می‌یابیم که در عین تنوع و گوناگونی، از حد و مرز هم برخوردار است. الگوهایی کلی را می‌بینیم، و در مقیاسی کوچک‌تر، جزئیاتی عجیب مشاهده می‌کنیم. همه اشاره می‌کنند، و تا آنجا که ما می‌دانیم هیچ کجا مردم از آرنج یا «شست پا» برای اشاره‌کردن استفاده نمی‌کنند؛ اما فرهنگ‌ها همچنین راه‌هایی یافته‌اند تا از این ابزار ارتباطی بنیادی به‌شکل‌های خاص استفاده کنند.فراتر از تکان‌دادن سر و اشاره‌کردن، طبقۀ مهم دیگری از اشاره‌ها وجود دارد که به تصویر می‌کشند. یعنی، مردم از دستشان استفاده می‌کنند تا ادای کارهایی نظیر کشیدن یا نیشگون‌گرفتن را درآورند، تا شکل و اندازۀ حیوانات، گیاهان یا اشیاء را نشان دهند، و شکل‌ها یا حرکات در فضا را نمایش دهند. هنگامی که مردمان بومی بریتانیای نو، جزیره‌ای در دوردست ساحل گینۀ نو، می‌خواستند تا به دیگران بفهمانند که خوک و بز در اندازه‌های مختلف دارند، صدای حیوانات را در می‌آوردند و سپس دست‌هایشان را در ارتفاعات مختلف بالای زمین نشان می‌دادند.به نظر می‌رسد که به‌تصویر کشیدن به‌عنوان یک روش اشاره در همه جا استفاده می‌شود. اما، در اینجا نیز، یافتن تنوع در جزئیات چگونگی کاربرد این روش دشوار نیست. اشاره‌ها برای نشان‌دادن اندازه را در نظر بگیرید. در برخی جاها، چگونگی نشان‌دادن بلندی چیزی به موضوع صحبت شما بستگی دارد. در بسیاری از بخش‌های آمریکای میانه۷، هنگامی که بلندی یک حیوان را نشان می‌دهید کف دستتان رو به پهلو است، هنگامی که بلندی یک شیء را نشان می‌دهید کف دستتان رو به پایین است، و هنگامی که به بلندی گیاه ذرت اشاره می‌کنید کف دست‌تان رو به بالا است. ناظر بیرونی معنای اصلی این اشاره‌ها را در خواهد یافت، اما برخی ظرائف معنایی را نیز از دست خواهد داد.دیگر تفاوت ظریف فرهنگی هنگامی رخ می‌دهد که افراد در زبان اشاره روابط فضایی را بازسازی می‌کنند. فرض کنید شما چیزی غیرمنتظره می‌بینید، شاهینی در حالی که سنجابی که تازه شکارکرده از منقارش آویزان است «ویژی» به‌سوی شما می‌آید. بعداً، هنگامی که این ماجرا را تعریف می‌کنید، می‌خواهید این ویژی عبورکردن را در زبان اشاره نشان دهید. شما در مقام یک انگلیسی‌زبان با احتمال زیاد نشان خواهید داد که این امر چگونه نسبت به بدن شما رخ داده است، یعنی اینکه شاهین به‌سوی شما پرواز کرده است. اما کاربران زبان‌های دیگر، مانند زبان بومی استرالیایی گوگو ییمیتر، شاید چنین نکنند. در عوض، آن‌ها احتمالاً جهت‌گیری اصلی و اولیۀ رویداد را منتقل خواهند کرد. اگر شاهین از سمت جنوب به‌سوی شما پرواز کرده است، گوینده در زبان اشاره نشان خواهد داد که شاهین از سمت جنوب پرواز کرده است. بنابراین، بسته به اینکه بازگوکننده رو به کدام سو دارد، شاهین در زبان اشاره ممکن است از چپ، از پشت سر یا از هر جهت دیگری ویژی عبور کند.ابزار نهایی زبان اشاره انتزاعی‌ترین آن‌ها نیز هست: استعاره‌هایی که مردم با دست‌هایشان می‌آفرینند. به نظر می‌رسد بسیاری از استعاره‌های مورد علاقۀ آدمیان مبتنی بر تصاویر فضایی هستند، و بنابراین به‌خوبی با ابزار تصویری زبان اشاره قابل بیان هستند. آن دسته از استعاره‌های زبان اشاره که زمان را بازنمایی می‌کنند به بهترین وجه مورد مطالعه قرار گرفته‌اند. مردم در سراسر جهان زمان را دارای خواص فضایی انضمامی تصور می‌کنند. و اشاره‌های آن‌ها بر همین اساس است، گویی که رویدادها «طول» مشخصی دارند یا در مکان‌های مختلفی قرار دارند. برای مثال، انگلیسی‌زبان‌ها اغلب توالی‌ها را یا همچون خطی تصور می‌کنند که در عرض بدن آن‌ها کشیده شده است، به‌نحوی که رویدادهای گذشته در سمت چپ و رویدادهای آینده در سمت راست قرار دارند، یا توالی‌ها را همچون مسیری در نظر می‌گیرند که بر روی آن دارند راه می‌روند، به‌طوری که رویدادهای گذشته پشت سرشان و رویدادهای آینده جلوی آن‌ها هستند. با این حال، این مدل‌های استعاری خاص، جهان‌شمول نیستند. کاربران زبان آیمرا در منطقۀ آند به آینده‌ای اشاره می‌کنند که جلوی آن‌ها نیست بلکه پشت سر آن‌هاست. کاربران زبان ماندارین هفتۀ بعد را زیر هفتۀ قبل جای می‌دهند. همان‌طور که من و همکارانم به‌طور مستند نشان داده‌ایم، هنگامی که مردمان یوپنو به زمان اشاره می‌کنند، صرفنظر از اینکه روی آن‌ها به کدام جهت است، گذشته را در سراشیبی و آینده را در سر بالایی جای می‌دهند.تبیین کامل تنوع و گوناگونی و عناصر جهان‌شمول زبان اشاره باید شماری از دیگر پدیده‌ها را نیز مد نظر قرار دهد، اینکه مردم چگونه از دست و بدن‌شان استفاده می‌کنند تا با یکدیگر سلام و احوالپرسی کنند، اعداد را بازنمایی کنند، پرسش مطرح کنند، فرا بخوانند یا رد کنند، و چارچوب گفت‌وگو را تعیین کنند. بی‌تردید، هنوز تحقیقات زیادی باید انجام شود تا چنین رفتارهایی به‌طور مستند ثبت شود. اما حدسی معقول این است که این تحقیقات به همان نتیجۀ قبلی منجر خواهد شد: زبان اشاره در سراسر جهان از تنوع قاعده‌مند برخوردار است. این نهایتاً درس اصلی حاصل از دقیق‌ترین مطالعات ابزارهای ارتباط اشاره‌ای است. از یک سو، به نظر می‌رسد چند روش کلی ارتباط اشاره‌ای، نشان‌دادن «آری» و «نه»، اشاره‌کردن، به تصویر کشیدن، ساختن استعاره‌ها در هوا، به‌طور جهان‌شمول و به‌شیوه‌های قاعده‌مند مورد استفاده قرار می‌گیرند. از دیگر سو، هنگامی که در جزئیات چگونگی بکارگیری دقیق این روش‌ها کند و کاو می‌کنیم، با نوآوری‌هایی غیرمنتظره برخورد می‌کنیم.شاید این الگوی تکرارشونده از تنوع قاعده‌مند نباید تعجب‌برانگیز باشد. مردم همه جا ابزار بدنی یکسانی برای استفاده در اختیار دارند، دست‌ها، بازوها و سرهای ما اساساً یکسان هستند، و آن‌ها به‌شیوه‌های بنیادی یکسانی خم می‌شوند، پیچ می‌خورند و می‌چرخند. ما همچنین از یک نوع ذهن برخورداریم، و این بدان معناست که معمولاً توجه و نگرانی ما به چیزهای یکسانی معطوف است. و همۀ ما باید مسائل ارتباطی مشابه‌ای را حل کنیم، مسائلی نظیر جلب توجه به‌سمت خاصی، تصحیح بدفهمی‌ها و طرح پرسش‌ها. اما ما همچنین مخلوق فرهنگ هستیم، ما مبتکرانی خستگی‌ناپذیر هستیم، و دوست داریم آنچه را اطرافیانمان انجام می‌دهند تقلید کنیم. در نتیجه، نوآوری‌ها گسترش می‌یابد. این تنش بنیادی زاینده است و باعث ظهور تنوع قاعده‌مندی می‌شود که نه‌تنها در زبان اشاره بلکه در گسترۀ وسیعی از دیگر رفتارهای بشری می‌بینیم.بنابراین، به‌طور دقیق، «در تمام مناطق قابل‌سکونت» جهان زبان اشاره جهان‌شمول نیست، هر چند زبان اشاره بسیار بیش از آنچه برخی‌ها مدعی شده‌اند جهان‌شمول است. (مستند «جهانی از اشاره‌ها»۸ (۱۹۹۱) به اطلاع بینندگان می‌رساند که اشاره‌ها «از تنوع بی‌نهایت برخوردار هستند»). و اگر منصفانه قضاوت کنیم، این فقط یکی از جلوه‌های مفهوم زبان اشاره به‌مثابۀ زبان جهان‌شمول است. جلوۀ دیگر، این ایده است که، هنگامی که مردمی که فاقد زبان گفتاری مشترک هستند به برقراری ارتباط نیاز دارند، با استفاده از دستشان بهتر می‌توانند این کار را انجام دهند تا صدایشان. این ایدۀ نهفته در پس توصیۀ دوگراندو است، و تحقیقات اخیر به ما کمک می‌کند تا دریابیم آیا این توصیه اصلاً خوب بوده است یا خیر.در یک مطالعه، محققان از افراد می‌خواهند تا سعی کنند گستره‌ای از مفاهیم را، که مرتبط با احساسات (مثل گرسنگی)، اعمال (مثل گریختن) و اشیاء (مثل میوه) هستند، بدون استفاده از هیچگونه زبان متعارف به دیگری منتقل کنند. این آزمایش اساساً مانند بازی پانتومیم است اما از قاعده‌مندی بیشتری برخوردار است. بسته به اینکه شرکت‌کنندگان کدام نسخه از آزمایش را باید انجام می‌دادند، باید فقط با استفاده از اشاره‌ها، یا فقط اصوات، یا ترکیبی از هر دو، منظورشان را به دیگری منتقل می‌کردند. نتایج خالی از ابهام بودند. آن‌هایی که نسخۀ اشارۀ صرف را بازی کردند در مقایسه با آن‌هایی که نسخۀ صوت صرف را بازی کردند با کارایی بسیار بهتری ارتباط برقرار کردند. و اجازۀ استفاده از صوت علاوه بر اشاره، در تغییر اوضاع مؤثر نبود. همان‌طور که محققان آزمایش می‌نویسند، هنگامی که نیاز دارید از صفر یک نظام ارتباطی بسازید، «اشاره به‌راحتی صوت را مغلوب می‌کند».چه چیزی این برتری اشاره را تبیین می‌کند؟ پاسخ در انواع پیام‌هایی نهفته است که آدمیان می‌توانند بیافرینند، و اینکه این پیام‌ها چقدر می‌توانند به‌راحتی در بسترهای بیانی مختلف خلق شوند. هنگامی که مردم می‌خواهند به چیزی ارجاع دهند، سه گزینۀ اصلی در اختیار دارند. آن‌ها می‌توانند مستقیماً به مدلول (یا چیزی مرتبط با آن) اشاره کنند. آن‌ها می‌توانند سعی کنند نشان دهند آن چگونه چیزی است. یا آن‌ها می‌توانند صرفاً از یک قرارداد بین همدیگر استفاده کنند، قراردادی مبنی بر اینکه هنگامی که من دستم را به این شکل در می‌آورم یا این توالی خاص از اصوات را اظهار می‌کنم، شما می‌دانید منظور من چیست. البته، اگر شما مکتشفی قرن شانزدهمی هستید که نخستین تماس را با بومیان جهان جدید برقرار می‌کنید، یا فردی انگلیسی‌زبان در آزمایش پانتومیم فوق هستید، قراردادهای بین همدیگر در دسترس شما نیست. بنابراین گزینه‌های اشاره‌کردن و به‌تصویرکشیدن برای شما باقی می‌ماند. این دو راهبرد را نسبتاً به‌راحتی می‌توانید با دستتان اجرا کنید، اما اجرای آن‌ها با صدایتان به این راحتی نیست.بنابراین، ارتباط بصری-بدنی از ارتباط صوتی-شنیداری مستقیم‌تر و واضح‌تر است، یا حداقل به‌طور بالقوه این ظرفیت را دارد. اما این بدان معنا نیست که تمام ارتباطات در این بستر کاملاً واضح هستند. این ما را به جلوۀ نهایی ایدۀ «زبان اشاره به‌مثابۀ زبان جهان‌شمول» می‌رساند، جلوه‌ای که این ایده اغلب به خود گرفته است: این خبر دروغ که زبان‌های علامت۹ ناشنوایان همگی یک زبان هستند که از اشاره‌ها ساخته شده است. علائمی که رابط‌های ناشنوایان استفاده می‌کنند قطعاً از بسیاری جهات شبیه به اشاره‌هایی هستند که مردم شنوا تولید می‌کنند: آن‌ها نیز عمدتاً با دست‌ها ساخته می‌شوند، و آن‌ها نیز دربرگیرندۀ اشاره‌کردن، به‌تصویرکشیدن و استعاره‌های دیداری فراوان هستند.اما زبان‌های علامت صرفاً همان هستند: زبان‌ها. اگرچه آن‌ها در بستر حس بینایی پدیدار می‌شوند، اما تمام گسترۀ بیانی و پیچیدگی دستوری زبان‌های گفتاری را دارند، و همچنین بیشتر ابهام این زبان‌ها را نیز به همراه دارند. از نظر تاریخی، شاید ریشه‌های زبان‌های علامت در نظام‌های ارتباط اشاره‌ای در جا۱۰ باشد. اما این نظام‌ها همان‌طور که توسعه می‌یابند، تغییر هم می‌کنند: برخی علائم مخفف می‌شوند، در حالی که برخی دیگر افزوده می‌شوند؛ ابزارهای دستوری جدیدی ظهور می‌کنند تا بتوان پیگیری کرد چه کسی چه کاری را بر روی چه کسی انجام داده است، یا برای آنکه بتوان پرسش‌ها را از گزاره‌ها متمایز ساخت. و بنابراین، به‌همان اندازه که زبان‌های گفتاری گوناگونی یافته‌اند، زبان‌های علامت نیز گوناگونی یافته‌اند.و با این حال شاید حقیقتی در این ایده نهفته است که علامت‌دادن واضح‌تر از صحبت‌کردن است. شواهدی وجود دارد، هر چند بیشتر آن حکایت‌گونه است، که کاربران زبان‌های علامت مختلف می‌توانند تا حدودی با موفقیت با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، به‌شیوه‌ای که کاربران زبان‌های گفتاری مختلف به‌هیچ وجه نمی‌توانند. این تعاملات، که گاهی «علامت‌دهی بینازبانی»۱۱ نامیده می‌شود، عاری از مشکلات و موانع نیست، اما عملی است. پژوهشگران مطمئن نیستند که دقیقاً چه چیزی این موفقیت کوچک را تبیین می‌کند. شاید بخشی از پاسخ به وضوح اشاره‌کردن و به‌تصویرکشیدن مربوط باشد یعنی روش‌هایی که زبان‌های علامت بسیار از آن‌ها استفاده می‌کنند. شاید بخش دیگر پاسخ این باشد که کاربران زبان‌های علامت در برقراری ارتباط در غیاب اصول و قوانین مشترک متخصص هستند. هر چه باشد، آن‌ها بیشتر عمرشان را در جهانی تحت غلبۀ مردم شنوا زندگی می‌کنند که از علائم استفاده نمی‌کنند.این ایده که زبان اشاره زبانی جهان‌شمول است ایده‌ای قدیمی و شهودی است، و درمجموع نادرست نیست. این درست است که شمار فراوانی از اشاره‌های خاص متعلق به فرهنگ خاصی هستند. اما این هم درست است که شمار فراوانی از الگوهای اشاره‌ای به‌طور کلی در سراسر جهان مشابه‌اند، و ابداعات مردمانی با ذهن‌ها و بدن‌های مشابه‌اند که مسائل ارتباطی مشابه‌ای را حل می‌کنند. ایدۀ جهان‌شمول بودن زبان، ارزش آن هر چه باشد، محتملاً از بین نخواهد رفت. این ایده در کشمکشی جاودان بین دو آرمان رمانتیک گیر افتاده است: یکی، نگرشی جهان‌شمول که طبق آن آدمیان همه جا ذاتاً یکی هستند؛ دیگری، اصرار نسبی‌نگرانه بر اینکه هر فرهنگ جزیره‌ای رازآلود برای خویشتن است. هر دو ایده گیرایی خاص خود را دارند، اما هیچ یک کاملاً درست نیست.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کنزی کوپررایدر نوشته است و در تاریخ ۱۴ می ۲۰۱۸ با عنوان «Gesture talks» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «چرا به‌جای یک مثقال زبان یک من کله تکان می‌دهیم؟» و ترجمۀ علی برزگر منتشر کرده است.•• کنزی کوپررایدر (Kensy Cooperrider) دانشمند علوم شناختی در دانشکدۀ روانشناسی دانشگاه شیکاگو است.[۱] Álvar Núñez Cabeza de Vaca[۲] lingua franca : هر زبانی که برای برقراری ارتباط بین افرادی بکار می‌رود که فاقد زبان مشترک هستند [مترجم].[۳] اشاره به داستان ساخت برج بابل در کتاب مقدس است که خداوند برای جلوگیری از ساخت آن، در زبان آشفتگی ایجاد کرد تا زبان‌ها مختلف شود و مردم سخن یکدیگر را نفهمند [مترجم].[۴] The Expression of the Emotions in Man and Animals[۵] anecdata[۶] horned hand : شیوۀ قرار گرفتن انگشتان یک دست به‌صورتی که انگشت اشاره و کوچک باز بمانند و دو انگشت میانی به حالت مشت جمع شوند [مترجم].[۷] Mesoamerica : منطقه‌ای تاریخی در قارۀ آمریکا که مکزیک مرکزی، بلیز، گواتمالا، السالوادور، هندوراس، نیکاراگوئه و کاستاریکا را در بر می‌گیرد [مترجم].[۸] A World of Gestures[۹] sign languages[۱۰] on-the-spot[۱۱] cross-signing ]]> کنزی کوپررایدر اقتصادوجامعه Sat, 11 Aug 2018 03:30:56 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9077/ پرونده: خوشبختی ربطی به خوش‌بینی ندارد http://tarjomaan.com/report/9091/ • افرادِ باهوش خوش‌حال نیستندگفت‌وگو با راج راگوناتان نویسندۀ کتاب اگرخیلی باهوشی، چرا خوش‌حال نیستی؟ما به‌نحو غریزی در پی معنای خوشبختی هستیم و میل داریم شکوفا شویم. می‌خواهیم تا جایی که ممکن است بهترین باشیم. ولی ما برای شادبودن به چیزی بسیار ساده‌تر نیاز داریم. ما نیاز داریم کاری بکنیم که برایمان ثمربخش و ارزشمند باشد؛ کاری که وقتی به آن می‌پردازیم، گذر زمان را احساس نکنیم و هر روز غرق در آن کار شویم. با نگریستن در کودکان، درمی‌یابیم که آن‌ها در این کار استادند. هیچ‌ معیارِ بیرونی‌ای حواس آن‌ها را از کاری که به آن مشغول‌اند، پرت نمی‌کند. کودکان سرگرم چیزهایی می‌شوند که واقعاً بیش‌ترین لذت را برایشان فراهم می‌کند.• آیا زندگیِ بدون کشمکش ارزش زیستن دارد؟فرض کن همۀ هدف‌هایت در زندگی محقق شده باشند، آیا این لذت و خوشبختی بزرگی است؟آرتور شوپنهاور می‌گوید زندگی همچون آونگی میان رنج و ملال در نوسان است. از نداشتن چیزها رنج می‌بریم و وقتی هم که به آن‌ها می‌رسیم ملول و خسته می‌شویم. جان استوارت میل، فیلسوف فایده‌باور انگلیسی، طی یک فروپاشی روانی در دوران جوانی‌اش به این ملال پی برد. آیا می‌توان نوعی از خوشبختی، شادی و لذت را در جهانی آرمانی یافت که در آن همۀ چیزهایی که می‌خواهیم برآورده شده‌اند؟• از خودتان بپرسید: در زندگی چه رنج‌هایی را به جان می‌خرم؟اگر به هدفی که سال‌هاست می‌خواهیدش نرسیده‌اید، شاید گرفتار یک وهم شده‌اید«کاری پردرآمد و عالی که با شرایط روحی و روانی من هماهنگ باشد»، «یک ماشین عالی از مارک بی.ام.دبلیو مدل ۲۰۱۷، رنگ مشکلی متالیک، فول آپشن»، «یک حساب بانکی بسیار پرپول». این‌ها بخشی از آرزوهایی بود که یک سارق در دفترچۀ یادداشت‌هایش نوشته بود. واقعیت این است که خیلی از ما اگر از خودمان بپرسیم «در زندگی چه می‌خواهی؟» به همین‌جور جواب‌ها می‌رسیم. اما این فهرست‌ها کمکی به زندگی ما نمی‌کنند. باید سؤال سخت‌تری از خودمان بپرسیم.• خوشبختی را در نیمۀ خالی لیوان بجوییدشاید مسیر درست برای رسیدن به رضایت خاطر از فهم درستِ شکست می‌گذردمروجان مثبت‌اندیشی مدام زیر گوشمان می‌خوانند که نیمۀ پر لیوان را ببین، همه چیز درست خواهد شد. اما همه‌چیز درست نخواهد شد. مثبت‌اندیشان امید واهی می‌دهند. زندگی سخت است و قضایا آن‌طوری که دلمان می‌خواهد پیش نمی‌رود. بااین‌حال، نباید چیز دیگری را هم فراموش کرد: حتی وقتی اوضاع بد است، آنچه واقعاً اتفاق می‌افتد بهتر از چیزی است که فکر می‌کنیم. ازدست‌دادن یک رابطه بدبختمان نمی‌کند و ازدست‌دادن شغل مساوی مردن از گرسنگی نیست.• بد‌بختی‌ فقرا نتیجۀ ناتوانی‌ خودشان است؟مروری بر تاریخِ خوشبختی و نواقص تعریفِ جدید آنارزش‌های اخلاقی‌ای که در زمان حاضر شالودۀ خوشبختی را تشکیل داده‌اند، چنین چیزهایی‌اند: واقعی باش، قوی باش، فعال و مفید باش. و از همه مهمتر، برای رسیدن به این هدف‌ها به دیگران تکیه نکن، زیرا سرنوشت تو فقط به دست خودت رقم می‌خورد. این رویکردی جدید است. زیرا قبلاً خوشبختی را با این چیزها تعریف نمی‌کردند. نویسندۀ این مطلب، با مروری بر تاریخِ خوشبختی، نواقص تعریفِ جدید آن را گوشزد می‌کند. کارل سدرستورم استادیار مطالعات سازمانی در دانشگاه استوکهلم است، او با همراهی آندره اسپایسر کتاب سندروم خوبی و با همراهی پیتر فلمینگ کتاب کارِ انسان مرده را منتشر کرده ‌است.• اتفاقاً پول خوشبختی هم می‌آورداصرار «روان‌شناسی مثبت» بر تلاش فردیْ و مثبت اندیشی رنگ‌وبویی ایدئولوژیک داردپولْ خوشبختی و شادمانی نمی‌آورد. این یکی از بدیهیاتی است که به‌ندرت مورد پرسش واقع شده است. علاوه‌براین، در سال‌های اخیر با پیدایش جنبش بسیار پرنفوذ «روان‌شناسی مثبت»، این ایدهْ اعتباری آکادمیک نیز یافته است. روان‌شناسی مثبتْ ادعا می‌کند شرایط اقتصادی تأثیر کمی بر شادمانی دارند. درعوض، آنچه واقعاً مهم است نگرش ماست. درهرحال، مهم نیست که به ایدۀ «پول شادمانی نمی‌آورد» چه اندازه دل‌بسته‌ایم، زیرا نتایج پژوهش‌های جدید خلاف این را نشان می‌دهند.• خوشبختی هم حدی دارددرمان افسردگی هم به ابزار تبلیغ و هم به میدان مبارزه برای تحریک عمقی مغز بدل شده استچند سالی هست که پزشکان توانسته‌اند با تحریک الکتریکی مغز افراد افسرده احساس خوشبختی و آرامش در آن‌ها ایجاد کنند. اما به موازات این پیشرفت هر روز سؤالات بیشتری مطرح می‌شود. آیا این پزشکان هستند که باید میزان تحریک الکتریکی و احساس خوشبختی فرد را مشخص کنند، و یا افرادی که از هر کسی بیشتر میزان نیازشان به این‌ها را می‌دانند؟ آیا این تحریکات می‌تواند درمانی ماندگار باشد؟ و آیا احساس خوشبختی هم حدی دارد که گذر از آن می‌تواند مخرب باشد؟• به‌جای دارودرمانی به سلول‌هایتان خوشبختی تزریق کنیددانشمندان تاثیر احساس خوشبختی بر عملکرد سیستم ایمنی بدن را بررسی می‌کنند«رضایت از زندگی» یکی از شاخص‌های بهداشت روانی است. بررسی تأثیر رضایت از زندگی بر عملکرد سلول‌ها و دی‌.اِن‌‌.اِی هم یکی از شاخه‌های تحقیقاتی روبه‌رشد است. استیون کول، استاد دانشگاه یو.سی‌.ال‌.ای، در جدیدترین پروژه‌اش به بررسی بیولوژیکی خوشبختی پرداخته است. وی از دو نوعِ متمایز خوشبختی یاد می‌کند: خوشبختی لذت‌گرایانه و خوشبختی وابسته به خوش‌روانی. او و همکارانش تأثیر این دو نوع احساسِ خوشبختی را بر عملکرد سلول‌های ایمنی بدن انسان مطالعه کرده‌اند.• سندروم خوشبختیبررسی کتاب سندرومِ خوشبختی نوشتۀ کارل سدرستروم و آندره سپایسرتمایلِ بیمارگونه به سالم‌بودن، دربارۀ خوب‌بودنِ ذهنی هم صادق است. نظم اقتصادی جهان اطراف شما ممکن است از هم بپاشد و در اطرافتان هیچ آرمان‌شهر سرمایه‌داری‌ای نباشد. بااین‌وجود، شما می‌توانید سعادت شخصی و رضایت شغلی داشته باشید. با رویکرد درست، راهنمایی مناسب و تمایل برای قربانی کردن هر چیزی برای رسیدن به رؤیاهایتان، امکانات شما نامحدود است. بنابراین شکست‌ها نه متوجه سیستم، که به خاطر خود شماست. اما ناامید نباشید. اگر در ابتدا شکست خوردید، باز هم تلاش کنید.• کدام نظام سیاسیْ «خوش‌بختی» بیشتری ایجاد می‌کند؟دولت رفاه، علی‌رغم اینکه به خوش‌بختیِ انسانیِ بیشتری می‌انجامد، همچنان مورد حمله قرار می‌گیرداز نظر بعضی‌ها خوش‌بختی چنان مبهم است که نمی‌توان به‌آسانی آن را با روش‌های علمی سنجید. اما دانشمندانِ علوم‌اجتماعی در حوزۀ‌ درحال‌رشدِ «اقتصاد‌ خوش‌بختی» مدعی‌اند زندگی رضایت‌بخش ریشه در شرایط عینی دارد و گرایش‌‌‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعیِ جوامع می‌تواند خوش‌بختی‌ِ فردی را به‌دقت پیش‌بینی کند. از نظر این محققان پرسش دربارۀ میزان خوش‌بختی نه سؤالی فلسفی و نه موضوعِ سلیقۀ سیاسی است، بلکه سؤالی تجربی است که می‌توان با بررسیِ داده‌ها بدان پاسخ داد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 10 Aug 2018 02:30:02 GMT http://tarjomaan.com/report/9091/ فناوری چیزی را عوض نمی‌کند، مگر آنکه خودمان بخواهیم http://tarjomaan.com/neveshtar/9075/ جودی وایسمن، ایان — بیش از چهل سال پیش که زنِ جوانی ساکن ملبورن استرالیا بودم، دوستی مکاتبه‌ای در پاپوا گینه نو داشتم. او در روستایی ساحلی زندگی می‌کرد که یک‌ساعتی با قایق کندرو از شهر لائه فاصله داشت. برای دیدن او به آنجا رفتم. هر چند پشه‌ها ما را به‌ستوه آورده بودند، اما وفور میوه‌های استوایی، سبزیجاتی مانند تارو و سیب‌زمینی شیرین و ماهی تازۀ دریا این وضعیت را جبران می‌کردند. هیچ‌کس عجله‌ای در انجام کارها نداشت.کل روز را گرفتار تهیه شیر نارگیل بودیم. من روش دیگری برای خارج‌کردن محتویات درونی نارگیل پیشنهاد دادم که باعث می‌شد سریع‌تر شیر را تهیه کنیم. جوانی که اهل گینه نو بود هاج و واج مانده بود. تهیۀ شیر نارگیل همیشه تمام روز وقت می‌گرفت. اکنون فهمیده‌ام که تمایلم به صرفه‌جویی در زمان و افزایش بهره‌وری، از لحاظ فرهنگی رفتاری غریب و نامتعارف بوده است.می‌گویند که زندگی در قرن بیست‌ویکم سریع‌تر از هر زمان دیگری است. زمان نایاب و ضرب‌آهنگ زندگی روزانه تندتر شده است و همه از مشغلۀ زیاد گلایه دارند. در معاملات پرسرعت سودهای میلیون دلاری در کسری از ثانیه حاصل می‌شود، و در عرض کمتر از پنج دقیقه سر و ته قرارهای عاشقانه به هم می‌رسد. گفته می‌شود که نوآوری‌های فناورانهْ پویا و مخربند، پیشرفتی فزاینده داشته و همه‌چیز را تغییر می‌دهند. اما آیا واقعاً همینطور است؟ ادعا می‌شود که محصولات فناوری‌های دیجیتال فاصلۀ مکانی را کاهش داده و زمان را منعطف می‌کنند و همچنین نوید صرفه‌جویی در زمان و آزادکردن وقت برای امور مهم زندگی را می‌دهند.اگر حرفِ سیلیکون‌ولی را قبول داشته باشیم، باید باور کنیم که مشکل جهانی سریع و پیوسته در حال شتاب است و راه‌حلْ سرعت بیشتر است. نرم‌افزارهای مختص مدیریت بهینۀ زمان رو به ازدیاد هستند. مچ‌بندهای خودپایش که همه‌چیز از ضربان قلب و الگوی خواب گرفته تا نوسانات خلق را پایش می‌کنند، امکان نظارت بهتر بر فعالیت‌هایمان را فراهم می‌آورند. در استخر شنایِ خصوصی‌ام در لندن، دستبندی دارم که با بستن آن می‌توانم بفهمم حرکات و ضربه‌های دست و پایم در حین شنا چقدر کارآمدند. اگر فراموش کنم، چراغ چشمک‌زنی در استخر هست که وجود این نرم‌افزار را به من یادآوری می‌کند. برخی خوره‌های فناوری در کالیفرنیا حتی به غذای مایع روی آورده‌اند. با فراغتِ خاطر نشستن و از غذا لذت بردن، هدردادن زمان است. از همه‌جانب به زمان می‌تازند. باید حفظ و ذخیره شود. صدای یاری‌دهنده و مطبوع «خانمی» (خواه سیری۱ باشد یا کورتانا۲) در حافظۀ تلفن به شما امکان می‌دهد تا با استفاده از صدایتان پیام ارسال کنید، قرارهایتان را تنظیم کنید و در حال رانندگی یا ورزش تماس تلفنی برقرار کنید. زمانِ کمتر، سرعت بیشتر.اگر فناوری دیجیتال برایمان زمان می‌خرد، پس چرا بسیاری از ما همچنان در شتاب و عجله‌ایم؟ زمانی حامیان آرمانگرای فناوری تصور می‌کردند جامعۀ پساصنعتی، سرشار از فراغت خواهد بود. ما، در عوض، بیشتر به شخصیت‌های آلیس در سرزمین عجایب شباهت یافته‌ایم که با سرعت هر چه بیشتر می‌دوند تا سر جای خود باقی بمانند. آیا فناوری دیجیتال هم علت و هم چارۀ تنگنای زمان است؟ آیا شری ترکل در کتاب تنها کنار هم: چرا از فناوری بیش از خودمان انتظار داریم۳ (۲۰۱۱) درست استدلال می‌کند که رسانه‌های اجتماعی ارتباط و تماس را جایگزین تعامل کرده‌اند؟ آیا تیم وو، از پیشگامان بی‌طرفی در اینترنت، درست می‌گوید که «توجه» کالای نایاب دوران اخیر است؟سم‌زدایی دیجیتال یکی از راه‌حل‌هاست. جاناتان فرانزن، رمان‌نویس آمریکایی، معتقد است که نمی‌توان با رایانه‌ای که به اینترنت متصل است داستان ارزشمندی نوشت. او پورتِ شبکۀ رایانه‌اش را با چسب فوری پر کرد. اوجنی موروزوف، نویسندۀ تأثیرگذار حوزۀ فناوری دیجیتال می‌گوید که مجبور است تلفن همراهش را در گاوصندوق حبس کند تا بتواند فکر کند، بخواند و بنویسد. اما سم‌زدایی دیجیتال بخشی از معمایی گسترده‌تر و راه‌حلی محدود است.نکته‌ای که در ضیق وقت: شتاب زندگی در سرمایه‌داری دیجیتال۴ (۲۰۱۵) نیز به آن اشاره کرده‌ام این است که فناوری ابداً ابزاری خنثی و مستقل از ارزش نیست که اثرات «خوب» یا «بدی» داشته باشد. ضرورت‌ها و الزام‌های آن به همان اندازه که از زندگی ما نشئت می‌گیرند، آن را متحول نیز می‌کنند. اوقاتی که زندگی ما را متحول می‌کند، معمولاً جزئیات را از نو ترتیب می‌دهد، گاهی جزئیاتی مهم را، اما به ندرت شیوۀ زندگی ما را عوض می‌کند. به بیان ساده، فناوری‌ها تبلور جامعه هستند، آن‌ها تجسم روابط اجتماعی‌اند.پس آیا حق داریم که انقلاب دیجیتال را برای شتاب‌دادن به ضرب‌آهنگ زندگی و فوریت زمانی مقصر بدانیم؟ خیر. هنوز هم هر فردی ۲۴ ساعتِ روز، هفت روز هفته و ۱۲ ماه سال را در اختیار دارد. فناوریْ واسطۀ ارتباط ما با زمان است، اما تجربۀ زیستۀ آدمی از زمان چیزی فراتر از شتافتن صرف است. هنگامی که با مادر ۹۵ساله‌ام در خانه سالمندان نشسته‌ام و به گوشی موبایل هوشمندم خیره شده‌ام، زمان برای من هم فوق‌العاده به‌کندی و هم به‌سرعت می‌گذرد. فناوری دیجیتال به تسهیل این دوگانگی کمک می‌کند. این فناوری به مردم کمک می‌کند از لحظه‌ای به لحظه دیگر، یا حتی در یک لحظه خاص، تجربۀ متفاوتی از زمان داشته باشند. فناوری دیجیتال موجب تکثیر ناپایداری‌های زمانی ناهمگون در زندگی‌مان می‌شود.شکی نیست که کیفیت عینی گذشت زمان و تجربۀ افراد از آن متفاوت است. احساس گذر دقایق، ساعات و روزها، بسته به اشخاص و نوع فعالیتشان، هم می‌تواند ملال‌آور و هم زودگذر باشد. به همین دلیل است که پژوهش‌های استفاده از زمان اهمیت دارند. پژوهش‌های به‌کارگیری زمان که در آن افراد یادداشت‌های دقیق فعالیت‌های روزانه‌شان را نگه می‌دارند؛ به عبارت دیگر، از تأثیر تجربۀ شخصی بر زمان می‌کاهند تا ما بهتر بدانیم مردم واقعاً وقتشان را چگونه صرف می‌کنند. اساساً این پژوهش‌ها نشان می‌دهند که در مجموع میزان زمان فراغت ما نسبت به گذشته کاهش نیافته است. البته نسبت آن در میان گروه‌ها و اقشار متفاوت، متغیر است (مثلاً بین متخصصانی که ساعات طولانی کار می‌کنند و زمان ندارند و کسانی که به خاطر ساعات کاری کمتر یا کارنکردن وقت آزاد فراوان دارند، ولی پول ندارند)، اما در نیم‌قرن گذشته اوقات فراغت روی هم رفته تقریباً یکسان مانده است.اینجاست که نقش فناوری پررنگ می‌شود. فناوری هرگز به‌تنهایی سرعت امور را بالا نمی‌برد، تا حدی به این دلیل که فناوری چیزی منفک از ما نیست. بر خلاف سفسطه‌های رایج، فناوری‌ها برای خودشان زندگی جداگانه‌ای ندارند. در عوض، فناوری امکان انجام کارها را برایمان فراهم می‌آورد. معمولاً کاربردهای فناوری پیشبینی‌ناپذیر و برنامه‌ریزی‌نشده‌اند. مبتکران حوزۀ فناوری، هر چقدر هم رؤیاپرداز باشند، اغلب در قیاس با روش‌های استفادۀ مردم از فناوری در زندگی روزمره خلاقیت کمتری از خود به خرج می‌دهند. مثلاً، طراحان تلفن همراه تصور نمی‌کردند پیام متنی به کاربرد عمدۀ فناوری بدل شود. بلکه نوجوانان ژاپنی بودند که در ابتدا ارسال پیام نوشتاری را به تماس صوتی ترجیح دادند و همین مسئله تغییر عمده‌ای در روش استفاده مردم از تلفن همراه را در پی داشت.از نقطه‌نظر تاریخی، یکی از بزرگ‌ترین تغییرات در مدت زمانی است که به خانواده، به‌ویژه به فرزندان، اختصاص داده می‌شود. در بخش عمده تاریخ، فرزندانْ انسان‌هایی صغیر محسوب می‌شدند که نیازی به برخورد عاطفی درخور یا رفتار مداراگرایانۀ چندان خاصی نداشتند. اما، در دهه‌های اخیر «گذراندن اوقات باکیفیت» با فرزندان به فعالیت بسیار ارزشمندی برای بسیاری از خانواده‌ها مبدل شده است. بر مبنای همۀ آمارها، میزان زمانی که پدر و مادرها با فرزندانشان سپری می‌کنند، افزایش یافته است نه کاهش. تنها در یکی از مطالعات اخیری که اُریل سالیوان جامعه‌شناس در سال ۲۰۱۰ در دانشگاه آکسفورد انجام داد، مشخص شد که صرف نظر از میزان تحصیلات والدین، پدران بریتانیایی در سال ۱۹۷۵ به‌طور میانگین سه تا هشت دقیقه و مادران بریتانیایی هشت تا ۲۱ دقیقه در روز را صرف مراقبت از فرزندان کرده بودند. این رقم در سال ۲۰۰۰ به میانگین ۳۲ تا ۳۶ دقیقه برای پدران و ۵۱ تا ۸۶ دقیقه برای مادران رسیده است. پدر و مادربودن اهمیت بیشتری یافته است.اوقاتی که والدین در کنار فرزندان هستند نه‌تنها افزایش یافته، که از سرعت آن نیز کاسته شده و بر صحبت کردن، بازی کردن و گوش دادن به فرزندان متمرکز شده است. فناوری هم به پدران و هم به مادران کمک می‌کند تا این لحظلات آهسته و ارزشمندِ بودن در کنار کودکان تنظیم و هماهنگ شود. بنابراین، سرعتْ تنها نمایانگر یکی از جنبه‌های تعامل میان فناوری و زمان است. ممکن است زندگی واقعاً در برخی عرصه‌ها شتاب گرفته و در برخی دیگر آهسته شده باشد. زمان‌های ناهمگون، و نه صرفاً سرعت، نماد زندگی در سرمایه‌داری دیجیتال است.کار شگفت‌انگیز گوشی‌های هوشمند نیز تابع الگوی مشابهِ سرعت‌بخشیدن و آهسته‌کردنِ توأمانِ امور است. برقراری تماس تلفنی کاربرد اصلی گوشی‌های هوشمند نیست. رایج‌ترین کاربردِ آن‌ها پیام فرستادن، عکس‌گرفتن و دسترسی به خدمات آنلاین شبکۀ اطلاعات است. تلفن همراه، فناوری‌ای که در اصل برای حرفه‌ای‌های کسب‌وکار طراحی شده بود، در عوض به ابزاری مهم برای هماهنگ‌سازی فعالیت‌های اجتماعی و خانوادگی در جامعه‌ای ناهمساز مبدل شد.جامعه هنگامی ناهمساز می‌شود که افراد درآن همچون گذشته به فعالیت‌هایی مثل کار، خواندن یا تماشای اخبار می‌پردازند، اما این فعالیت‌ها را مانند قبل در یک زمان انجام نمی‌دهند. شیوه‌های زمانی-مکانی افراد متغیرتر، متنوع‌تر و گسترده‌تر شده‌اند. مردم هنوز به‌اندازۀ گذشته و شاید هم بیشتر کار می‌کنند، اما روال کاری که در پنج روز هفته از ساعت ۹ صبح تا ۵ عصر بود، دیگر چندان شایع نیست. افراد هنوز هم می‌خوانند و اخبار می‌بینند، اما همۀ ما این کار را در ساعت ۷ عصر، بعد از برگشتن از سر کار و وقتی که در خانه روبروی تلویزیون نشسته‌ایم انجام نمی‌دهیم.از این رو، تلفنِ هوشمند همه‌جاحاضر و ضروری شده است، وسیله‌ای که به‌واسطۀ ایجاد تغییرات مهم در روش زندگی و کار مردم به ابزاری سازمانی مبدل شده است. این تغییرات تنها نتیجه فناوری نیستند. رشد ساعات کاری انعطاف‌پذیر به همراه افزایش خانواده‌هایی که دو والد شاغل دارند، هماهنگ‌سازی با سایر افراد از جمله اعضای خانواده را دشوارتر و مهم‌تر کرده است. علاوه بر افزایش فعالیت‌های «پربار و مفیدی» که می‌خواهیم به فرزندانمان عرضه کنیم، مراقبت از آن‌ها در دنیای امروز به هماهنگی و چاره‌های موقتِ بیشتری نیاز دارد، به‌ویژه برای اینکه هر دو والد بتوانند زندگی حرفه‌ای‌شان را دنبال کنند و در عین حال در فعالیت‌های والد-فرزند که انتظار می‌رود زمان در آن آهسته و متمرکز باشد، مشارکت کنند.از منظر تاریخی، چنین تغییری در الگوهای کار و فرم‌های خانواده، گسترده و تامل‌برانگیز است. این تغییرْ مشکلات پیچیدۀ برنامه‌ریزی، تعادل و هماهنگی را به بار می‌آورد، اما موجب کسری زمان نمی‌شود. در این مکانیسم پویا، ابزار تلفن همراه مزایای مهمی را عرضه می‌کند. اما گوشی‌های هوشمند این تغییرات عمده را به زندگی خانوادگی تحمیل نکرده‌اند.آیا ایمیل موجب صرفه‌جویی در زمان و بهبود زندگی ما می‌شود؟ ایمیل نماد اصلی اضطراب کاری است. آیا کسی هست که از الزام پاسخگویی به تعداد زیادی ایمیل شکایت نداشته باشد؟ تمرکز بر تعدادی ایمیل و پاسخگویی به آن‌ها از خودِ کار بسیار راحت‌تر است. ایمیل همچنین سمبل ویژگی جابجایی زمانی۵ است، که یکی از اشکال ناپایداری زمانی به شمار می‌رود. ایمیل دارای نوعی ناهمگونی زمانی۶ است و پاسخ‌ها را از پیام‌های ارسالی مجزا می‌کند. شاید در همان حالی که شما خوابیده بودید، شام می‌خوردید یا در دندانپزشکی حضور داشتید، شخصی در حال کارکردن یا ارسال کاری برای شما باشد. جلسه، کنفرانس از راه دور و تماس تلفنی، برای تعامل برقرار کردن، نیاز به حضور مشترک دارند، اما ایمیل نه. نتیجه اینکه، ایمیل نقش هشداردهندۀ مهمی را دارد که کارهای در دست انجام و انجام‌نشده را به ما یادآور می‌شود.شکی نیست که گوشی‌های هوشمند انتظارات برای دسترس‌پذیری دائم را بالا می‌برند. اما اگر ما احساس می‌کنیم باید فوراً به ایمیل‌ها پاسخ دهیم نه به‌دلیل سرعت انتقال اطلاعات، که نتیجۀ هنجارهایی هستند که پیرامون زمان پاسخ مناسب شکل گرفته‌اند. به همین سبب است که کمپانی‌های خودروسازی آلمانی فولوکس واگن، دایلمر اِی‌جی و دوچه تله‌کام نسبت به سیاست ممنوعیت مکاتبات ایمیلی در روزهای آخر هفته و حتی حذف خودکار ایمیل‌های ارسال‌شده در ایام تعطیلات حساسند. مثلاً، تنظیمات «مکاتبه الکترونیک در ایام تعطیلات» در شرکت دایملر اِی‌جی به‌صورت خودکار پاسخی را ارسال می‌کند که چیزی شبیه این است: «من در تعطیلات هستم. نمی‌توانم پیام شما را بخوانم. پیام شما پاک می‌شود. اگر کاری ضروری دارید، لطفاً با هانس یا مونیکا تماس بگیرید یا پیامتان را بعد از تعطیلات که من در محل کارم حاضر هستم دوباره ارسال کنید. با تشکر». حتی جالب‌تر از این قانون مصوب سال ۲۰۱۴ در فرانسه بود که دویست و پنجاه هزار کارمند در بخش‌های فناوری و مشاوره را تحت پوشش قرار می‌داد و آنان را موظف می‌کرد که پس از ساعات کاری، ارتباطشان را با تماس‌ها و مکاتبات ایمیلی کاری «قطع کنند». این سیاست‌ها نشان می‌دهند که ما در برابر منطق به‌اصطلاح گریزناپذیر و رو به تشدید فناوری دیجیتال قربانیانی منفعل نیستیم. ما هم توانایی آن را داریم و هم در عمل دربارۀ نوع ارتباطمان با ماشین‌ها و فناوری دست به انتخاب می‌زنیم.بنابراین، آیا اهمیت دارد که از چه ماشین یا دستگاهی استفاده می‌کنیم؟ آیا فناوری‌های دیجیتال، در کل، مسئول حس تنگنای زمانی ما هستند؟ این مسئله از نظر من بسیار اهمیت دارد. انتظارات فرهنگی ما از سرعتْ همیشه متأثر از نوآوری‌های فناوری هستند، اما نه اینکه همواره مطابق پیش‌بینی‌ها و تصورات باشند و قطعاً همیشه هم با وعده‌های مبتکران فناوری انطباق ندارند.حتی اگر فناوری پس از عملی شدن به نتایج و دستاوردهایی برسد که طراحان آن تصورش را هم نمی‌کردند، باز هم ابزارها اهمیت دارند. بشر با ابزارهایی که برای اهداف خاصی طراحی شده‌اند، حال را می‌سازد و آینده را تجسم می‌کند، و اکنون حتی دلایل بیشتری برای فکرکردن به این مسئله وجود دارد که با استفاده از این ابزارها چه نوع جامعه‌ای را می‌خواهیم بسازیم.اجازه بدهید موضوع را روشن کنم. یکی از عرصه‌هایی که داستان‌های مربوط به سرعت‌گیری امور تخیل ما را در آن به تحلیل برده است، نوآوری فنی است. سرعت نوآوری به‌تنهایی معادل قوۀ ابتکار، سودمندی و کارآیی قرار داده شده و معیار پیشرفت است. معمولاً تصور بر این است که هر چه کارها را سریع‌تر انجام دهیم، زمان بیشتری ذخیره می‌کنیم.فرهنگ پرمشغلگی و سودمندیِ افراطی چنان شایع است که بسیار دشوار بتوان این مسئله را به نقد کشید که آیا سرعتْ خود باید منطق و توجیه نهایی نوآوری باشد یا نه؟ آیا «بهترین» طراحی فنی این است که از نظر صرفه‌جویی در زمان نهایت کارآیی را داشته باشد؟ بدون شک حوزۀ مهندسی بر این فلسفۀ ابزاری بنا شده است که جدیدترین، سریع‌ترین و خودکارترین سیستم‌ها عملاً بهترین‌ها هستند.چیزی را در نظر بگیرید که به‌ندرت به آن فکر می‌کنیم. سرعت موتور جستجوی گوگل چنان مسحورکننده است که کمتر کسی به این می‌اندیشد که این ابزار جستجو برخی محتواها را به برخی دیگر ترجیح می‌دهد. مثلاً در سال ۲۰۰۷ گوگل مجبور شد موتور جستجوی خود را طوری تغییر دهد که زمانی که عبارت «او (she) اختراع کرد» را می‌نویسید، قابلیت تکمیل خودکار گوگل، عبارت ’منظورتان این بود: «او (he) اختراع کرد»‘ را به صورت خودکار بالا نیاورد. گوگل به‌عمد مرتکب تبعیض جنسیتی نشده بود، اما الگوریتم‌هایش انعکاس‌دهندۀ ارزش‌ها و فرهنگ دنیای ما بودند. تلقی بسیاری این است که الگوریتم‌ها واسطه‌هایی خنثی برای اطلاعات هستند، اما این الگوریتم‌ها ناچار تحت تأثیر طراحان و برنامه‌ریزان خود هستند.تکلیف نقص‌ها و خرابی‌ها و نگهداری و تعمیر دستگاه‌ها چه می‌شود؟ارتقای نرم‌افزار و سخت‌افزار رایانه نیز شامل همین قاعده می‌شود. تبلت آی‌پد خودم را برای تعمیربه فروشگاه اپل بردم، ولی به من گفتند: «دو سال پیش، خانم! ما اصلاً نمی‌توانیم چیزهایی را که دو سال عمر کرده‌اند را تعمیر کنیم». بیشترِ این به‌اصطلاحْ نوآوری‌ها ناچیز و پیش‌افتاده هستند؛ صرفاً روشی برای جذب مشتری، برای خرید محصولات جدید، فرسودگی اجباری کالاها و سودهای کلان‌تر. روی دیگر تسریع عرضه نوآوری -شبیه‌سازی پیوستۀ کالاهای جدید- انباشت روزافزون زباله‌های الکترونیکی است.آیا رایانه‌ای که سال‌ها دوام بیاورد، به‌راحتی به‌روزرسانی و تعمیر شود و ارتقا یابد و یادگیری استفاده از آن آسان باشد برای بیشتر مردم بهتر از رایانه‌ای نیست که هر چند سال یکبار با نرم‌افزارها و قابلیت‌های جدید وارد بازار می‌شود، ولی باید تعویض شود؟ زمانی را که در منزل به نگهداری زیرساخت‌های دیجیتال اختصاص می‌دهیم، زحمت ارتقای پیوسته دستگاه‌هایمان، و عادت‌کردن به نرم‌افزارهای جدید مسائل مهمی هستند. این اتلاف واقعی زمان هیچگاه در صنعت فناوری به بحث گذاشته نشده است. داستان‌سرایی‌های این شرکت‌ها و حکایت زودگذر فناوری که خوشایند ماست، همان جرقه‌های نخستین زایش ایده‌های بزرگ و مبتکران قهرمان است. اما تکلیف نقص‌ها و خرابی‌ها، و نگهداری و تعمیر دستگاه‌ها چه می‌شود؟ انبوه فزاینده آشغال‌های پلاستیکی چه؟ نمی‌دانم خط قرمز کجاست، اما یقین دارم این پرسش‌ها باید پاسخ داده شوند.این مسئله را روشن کنم که من دلتنگ روزگار طبیعی‌تر و کمتر دیجیتالیِ گذشته نیستم و اینکه از نظر من جنبش‌های آهستگی۷ نوظهور (چه کارزار غذای آهسته۸ باشد چه زمان‌آگاهی۹) نیز چاره‌های مناسبی نیستند. جرح و تعدیل‌های فردگرایانه نمی‌توانند مشکلاتی را برطرف کنند که نیازمند تغییرات گستردۀ اجتماعی و جمعی هستند. دستاوردهای فناورانۀ نوین واقعاً ظرفیتِ رهایی‌بخشی دارند و به عقیده من شگفت‌انگیزند. من اکثر ایام زندگی‌ام را به مطالعۀ این دستاوردها پرداخته‌ام. آنچه از این مطالعات آموخته‌ام این است که نوآوریِ کنونیْ تخیل نیست و دنیایی که در نظر ایده‌پردازان فناوری تجسم می‌شود، در حقیقت چندان جسورانه و جدید نیست.اگر فناوری بخواهد در ساختن جهانی بهتر سهمی داشته باشد، افراد باید به دنیایی که خواستار زندگی در آن هستند بیاندیشند. به بیان ساده، یعنی اینکه ابتدا مشکلات اجتماعی ملاحظه شود و در وهلۀ بعد چاره‌های مبتنی بر فناوری تدبیر شود، نه اینکه اول فناوری ابداع شود و پس از آن در جست‌وجوی مشکلاتی باشند که آن نوآوری توان رفع کردنشان را دارد.نمی‌توانیم در حالی در این مسیر قدم برداریم که طراحان و برنامه‌ریزان فناوری و تصمیم‌گیرندگان عرضه محصولات به بازار، به هیچ عنوان جامعه را نمایندگی نمی‌کنند. بزرگ‌ترین شرکت‌ها در دنیای امروز -مثل مایکروسافت، اَپل و گوگل- اساساً شرکت‌هایی مهندسی هستند و خواه در ژاپن یا در ایالات متحده، زنان، اقلیت‌ها و افراد بالای چهل سال را کمتر استخدام می‌کنند. اخیراً جسی جکسونِ آمریکایی، فعال پیشگام حقوق شهروندی، توجهات را به شمار اندک استخدام زنان، اسپانیایی‌تبارها و آفریقایی‌تبارها در آمریکا جلب کرد. چنین ترکیب جمعیتی نامتقارنی ناگزیر بر نوع تولیدات فناوری تأثیر می‌گذارد.این یکی از این دلایل، محدودشدن آشکار چشم‌اندازهای فعلی سیلیکون‌ولی است. بر اساس تبلیغات فریبندۀ کنونی که به ابتکاراتِ شگرف اختصاص دارد، در آیندۀ نزدیک ربات‌های انسان‌نمای هوشمندی خواهیم داشت که وظیفۀ مراقبت و نگهداری از افراد را بر عهده می‌گیرند و در نتیجه در صرفه‌جویی زمان به ما کمک خواهند کرد. بر اساس این خیال‌پردازی که در آن بخش خدمات کاملاً ماشینی می‌شود، مراقبت از بیماران و سالمندان به ماشین‌ها واگذار خواهد شد. مشابهت قابل توجه ربات-پرستارها۱۰ با چهره زنانی با جذابیت جنسی بالا در بازی‌های ویدئویی، حرف‌های زیادی دربارۀ ذهنیت مهندسی دارد، ذهنیتی که وظیفۀ نگهداری و ابراز عشق را به ماشین‌هایی محول می‌کند که به‌شکلی عجیب شهوت‌برانگیز و جنسیت‌زده‌اند. نمی‌توان همۀ کارها را ماشینی کرد و با شتاب انجام داد. این پرسش که خود ما چقدر دوست داریم این اتفاق محقق شود، نیز به همان اندازه اهمیت دارد.اوبر، شرکت تاکسیرانی و مسافربری اشتراکی، می‌گوید این شرکت «شیوۀ حرکت و انتقال را تکامل داده است» و «مردم و شهرهای‌شان را به هم نزدیک‌تر کرده است». در همین حال، صفحۀ نمایش اوبر که کارکنان در آن می‌توانند اطلاعات را لحظه به لحظه در سامانۀ خدمات کاربران مشاهده کنند، از سوی این شرکت عنوانِ «نمای خدا» را گرفته است. آیا واقعاً می‌خواهیم ملکوت را تا حد نمایی زودگذر از اطلاعات حساب مشتری در نمایش ترافیک که جنبه تجاری دارد تقلیل دهیم؟تحلیل‌های آینده‌گرایانه دربارۀ اینکه فناوری می‌تواند جهانی سریع‌تر را فراهم آورد یا نه، ذاتاً محافظه‌کارانه و حتی برخی اوقات پس‌نگرانه‌اند. در این تحلیل‌ها پرسش‌هایی چالش‌برانگیز و مبتنی بر قوۀ تخیل در خصوص ارتباطات اجتماعی بدیل و سبک‌های زندگی طرح نمی‌شوند. آینده‌ای که تصویر و عرضه می‌شود، دنیایی است که در آن همه‌چیز سریع‌تر و آسان‌تر است، اما تغییر دیگری در آن دیده نمی‌شود.اگر ما امروز احساس می‌کنیم در تنگنای زمان قرار داریم، به‌خاطر فناوری نیست، بلکه نتیجه اولویت‌ها و معیارهایی است که خودمان تعیین می‌کنیم. زمان دیجیتال نیز به همین ترتیب است؛ یعنی نهایتاً باید محصول شیوه‌هایی در نظر گرفته شود که در آن انسان‌ها از فناوری استفاده می‌کنند، با آن تعامل می‌کنند و البته فناوری را خلق می‌کنند. اگر می‌خواهیم فناوری دنیای بهتری را برای ما به ارمغان بیاورد، باید ضرورت سرعت را کنار بگذاریم و مهندسی را از قید و بندهایش برهانیم. سهم قوۀ تخیل را در عرصۀ ابداعات نوآورانه افزایش دهیم. مهم‌تر از همه اینکه، باید پرسش‌های اساسی‌تری در مورد نوع جامعه مطلوبمان مطرح کنیم. فناوری هم مثل همیشه از پی خواهد آمد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جودی وایسمن نوشته است و در ۱۲ مارس ۲۰۱۵ با عنوان «Fast-world Values» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «فناوری چیزی را عوض نمی‌کند، مگر آنکه خودمان بخواهیم» و با ترجمۀ سجاد امیری منتشر کرده است.•• جودی وایسمن (Judy Wajcman) استاد جامعه‌شناسی در دانشکده اقتصاد لندن است. آخرین کتاب او ضیق وقت: شتاب زندگی در سرمایه‌داری دیجیتال (Pressed for Time: The Acceleration of Life in Digital Capitalism) (۲۰۱۴) نام دارد.[۱] Siri: نام یک برنامه کاربردی گویا برای سیستم عاملِ آی‌اواس اپل است که به عنوان یک دستیار شخصی کار می‌کند [ویکی‌پدیا].[۲] Cortana: دستیار شخصی و راهنمای گویای برخی محصولات شرکت مایکروسافت است [مترجم].[۳] Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other[۴] Pressed for Time: The Acceleration of Life in Digital Capitalism [۵] time-shifting[۶] asynchronous[۷] slow time movements[۸] Slow Food[۹] mindfulness[۱۰] Nursebots ]]> جودی وایسمن اقتصادوجامعه Wed, 08 Aug 2018 03:34:39 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9075/ «علاقه‌ات را پیدا کن» توصیۀ مزخرفی است http://tarjomaan.com/neveshtar/9087/ اُلگا کازان، آتلانتیک — کارول دِوِک، استاد روان‌شناسی دانشگاه استنفورد، به یاد می‌آورد که اخیراً در سمیناری از دانشجویان مقطع کارشناسی پرسید: «چند نفر از شما منتظرید که علاقه‌تان را پیدا کنید»؟دوک به من گفت: «تقریباً همه دستشان را بالا بردند و در چشمانشان نگاه‌های خیال‌انگیز پیدا شد». در اینباره طوری صحبت می‌کردند که انگار «قرار است مثل موجی آن‌ها را درنوردد». شالاپ. هورا! به دامشان انداخت!آیا برای علاقه‌شان انگیزه‌ای نامحدود خواهند داشت؟ با جدیت سرشان را به نشانۀ موافقت تکان دادند.دوک گفت: «متأسفم که امیدتان را ناامید می‌کنم، اما معمولاً این‌جور نیست».چیزی که دوک از دانشجویانش پرسید در جامعۀ آمریکایی نقل مجالس است. اصطلاح «دنبال علاقه‌ات باش» در کتاب‌های انگلیسی‌زبان از سال ۱۹۹۰ نُه برابر بیشتر شده است. یکی دیگر از توصیه‌های حاضر و آمادۀ مشاورۀ کالج از منشائی ناشناس این است: «اگر آنچه را دوست داری انجام بدهی پیدا کنی، آن وقت دیگر مجبور نیستی یک روز هم در زندگی‌ات کار کنی».اما، به عقیدۀ دوک و دیگران، این توصیه افراد را اشتباه راهنمایی می‌کند.پل اوکیف، استادیار روان‌شناسی دانشگاه ییل، کالج ان.یو.اس، می‌گوید: «پیامدهای این توصیه چیست»؟ و اضافه می‌کند: «این توصیه به این معنی است که اگر عملی که انجام می‌دهی مثل کار است، یعنی دوستش نداری». اوکیف مثال دانشجویی را بیان کرد که از این آزمایشگاه به آن یکی می‌پرد و سعی می‌کند تا آن آزمایشگاهی را بیابد که موضوع تحقیق آن مورد علاقه‌اش باشد. «تصور این است که اگر وقتی قدم به یک آزمایشگاه می‌گذارم، غرق در هیجان نمی‌شوم، پس موضوع تحقیقش اشتیاق یا علاقه‌ام نیست».به این دلیل است که او و دو همکارش - دوِک و گرِگ والتون از دانشگاه استنفورد- اخیراً مطالعه‌ای را انجام دادند که می‌گوید ممکن است زمانش رسیده باشد که شیوۀ تفکرمان را دربارۀ علایقمان تغییر دهیم. آن‌ها استدلال می‌کنند که علاقه «پیدا» نمی‌شود، بلکه ایجاد می‌شود.مؤلفان، در مقاله‌ای که در مجلۀ سایکولوجیکال ساینس در دست انتشار است، تفاوت دو ذهنیت را تصویر کرده‌اند. یکی ذهنیت «نظریۀ ثابت»۱ است -این تصور که علاقه‌مندی‌های اصلی از زمان تولد وجود دارند و فقط منتظرند که کشف شوند- و دیگری «نظریۀ رشد»۲، یعنی تصوری که می‌گوید علایق چیزهایی‌اند که هرکس در طول زمان می‌تواند پرورش دهد.مؤلفان، برای بررسی اینکه این ذهنیت‌های متفاوت چگونه بر ما تأثیر می‌گذارند تا موضوعات مختلف را دنبال کنیم، مجموعه‌ای از مطالعات را روی دانشجویان کالج انجام دادند، یعنی گروهی که غالباً به آن‌ها توصیه می‌شود اشتیاقشان را به‌شکل رشتۀ تحصیلی یا مسیر شغلی پیدا کنند.ابتدا، دانشجویان به پرسش‌نامه‌ای پاسخ دادند که آن‌ها را یا در دستۀ «خوره‌های تکنولوژی»۳ -اصطلاحی برای علاقه‌مندان به ریاضی و علوم- یا «هنری‌ها»۴ -به معنی علاقه‌مند به هنر یا علوم انسانی- طبقه‌بندی می‌کرد. همچنین پرسش‌نامه‌ای را پر کردند که مشخص می‌کرد چقدر با این تصور موافق‌اند که علایق اصلیِ افراد در طول زمان تغییر نمی‌کند. سپس مقاله‌ای را خواندند که با علایقشان سازگار نبود، مطلبی دربارۀ آیندۀ الگوریتم‌ها برای هنری‌ها و مطلبی دربارۀ دریدا برای خوره‌های تکنولوژی. هر قدر شرکت‌کنندگان از نظریۀ ثابت بیشتر حمایت کرده بودند به مقاله‌ای که با هویت مذکورشان، یعنی خورۀ تکنولوژی یا هنری، سازگاری نداشت کمتر علاقه داشتند.سپس مؤلفان رویه‌ای مشابه را تکرار کردند، اما ابتدا از دانشجویان خواستند که دربارۀ نظریۀ ثابت یا نظریۀ رشد مطالعه کنند. بار دیگر، کسانی که مطلع شده بودند علایق در طول زندگی افراد ثابتند کمتر مجذوب مقاله‌ای شدند که با علایقشان سازگار نبود.مؤلفان معتقدند این موضوع بدین معناست که دانشجویانی که طرفدار نظریه‌های ثابتند ممکن است از سخنرانی‌های جالب یا فرصت‌ها به این دلیل صرف نظر کنند که با علاقه‌هایی که قبلاً ابراز کرده‌اند همسو نیستند. یا ممکن است مسیرهایی را نادیده بگیرند که در آن‌ها رشته‌های دیگر ممکن است با مسیر انتخابی‌شان تلاقی پیدا کنند.والتون به من گفت: «احمقانه است اگر فکر کنید علایق چیزهایی‌اند که کاملاً شکل‌گرفته پیدا می‌شوند و کار شما این است که برای یافتنشان دور دنیا را بگردید» و ادامه داد: «این شیوه‌ای را منعکس نمی‌کند که من یا دانشجویانم دانشکده را تجربه می‌کنیم، این‌طور نیست که به کلاس برویم و کنفرانس یا صحبتی داشته باشیم و فکر کنیم که چه جالب. بلکه از طریق روند سرمایه‌گذاری و پیشرفت است که اشتیاقی همیشگی را در یک عرصه ایجاد می‌کنیم».دلیل دیگری برای اینکه نظریۀ ثابت را قبول نکنیم این است که این نظریه ممکن است باعث شود افراد به‌آسانی ناامید شوند. درواقع اگر کاری دشوار شود، آسان خواهد بود که به‌راحتی فرض کنید نباید اشتیاق شما بوده باشد. در بخشی از این مطالعه، احتمال کمتری داشت که دانشجویانی که فکر می‌کردند علایقْ ثابت‌اند فکر کنند به‌دنبال اشتیاق بودن گاهی دشوار است. درعوض، فکر می‌کردند که این کار «انگیزۀ نامحدود» فراهم می‌کند.دوک، یکی از مؤلفان مقاله، پیش از این، انواع مختلف ذهنیت را در پیوند با هوش مطالعه کرده است. بر اساس پژوهش او، افرادی که نوعی ذهنیت رشد در مورد هوش خودشان دارند از شکست کمتر می‌ترسند، چرا که آنان معتقدند ذکاوت پروردنی است نه ذاتی. علایق به توانایی‌ها مرتبط‌اند اما از آن‌ها مجزایند؛ مؤلفان مقاله به من گفتند: ممکن است به چیزی علاقه‌مند باشیم اما در انجامش خیلی خوب نباشیم. اوکیف می‌گوید: «۲۵ سال است که گیتار می‌زنم، اما نمی‌توانم بگویم که توانایی‌هایم در ۱۰ سال گذشته خیلی بهتر شده‌اند».دوک به من گفت که «علاقه‌ات را پیدا کن» تاریخی ستودنی دارد. «پیش از آن، افراد می‌گفتند: ʼاستعدادت را پیدا کنʻ و این گفته بسیار وحشتناک بود. چون بر این دلالت می‌کرد که فقط کسانی که در انجام کاری واقعاً استاد بودند می‌توانستند موفق شوند». او افزود: «ʼعلاقه‌ات را پیدا کنʻ دموکراتیک‌تر به نظر می‌رسد، همه می‌توانند علاقه‌ای داشته باشند». اما این مطالعه می‌گوید حتی ایدۀ پیداکردن علاقۀ «حقیقی» هم ممکن است افراد را بترساند و مانعشان شود که در زمینه‌ای بیشتر به کندوکاو بپردازند.مؤلفان همچنین دانشجویان را از نظریۀ ثابت یا رشد آگاه کردند و بعد دانشجویان را در معرض علاقۀ جدیدی قرار دادند: نجوم. ابتدا ویدئویی به آن‌ها نشان دادند که گاردین، برای مخاطب عام، دربارۀ ایده‌های استیون هاوکینگ ساخته بود، ویدئویی سرگرم‌کننده که فهمش آسان بود. سپس مؤلفان مقالۀ بسیار تخصصی و سختی دربارۀ سیاه‌چاله‌ها به دانشجویان دادند که در مجلۀ ساینس چاپ شده بود. دانشجویانی که با نظریۀ ثابت آشنا شده بودند، برخلاف اینکه چند لحظۀ پیش، بعد از دیدن ویدئو، گفته بودند که شیفتۀ سیاه‌چاله‌هایند، بعد از خواندن مقالۀ دشوار مجلۀ ساینس، گفتند دیگر علاقه‌ای به سیاه‌چاله‌ها ندارند. به بیان دیگر، وقتی به ما می‌گویند که علایقمان به‌گونه‌ای ریشه‌دارند، به‌محض اینکه اوضاع سخت می‌شود علایق جدید را رها می‌کنیم.این مطالعه همتاسازیِ۵ ازپیش‌ثبت‌شده‌ای بود، به این معنی که مؤلفان در آغاز گفته بودند که فرضیه و روش‌هایشان چه خواهد بود. این روند قرار است از صیدِ داده۶ جلوگیری کند که رویه‌ای در تحلیل داده‌هاست که بر بسیاری از مطالعات روان‌شناختی در سال‌های اخیر سایه افکنده است.کی. آن رنینگر، استاد دانشگاه در کالج سوارتمور که در این مطالعه شرکت نداشت، ایجاد علایق را بررسی کرده است و می‌گوید که «علم اعصاب تأیید کرده است که می‌توان به ایجادِ علایق یاری رساند». به بیان دیگر، با کمک مناسب، اکثر افراد می‌توانند تقریباً به همه چیز علاقه‌مند شوند. رنینگر می‌گوید، پیش از هشت‌سالگی، کودکان همه چیز را امتحان می‌کنند. بین هشت تا دوازده‌سالگی، خودشان را با دیگران مقایسه می‌کنند و وقتی در انجام کاری مثل همسالانشان خوب نباشند مضطرب می‌شوند. این زمانی است که مربیان باید راه‌های تازه‌ای بیابند تا آن‌ها را به برخی موضوعات علاقه‌مند نگه دارند.با وجود اینکه مؤلفان بزرگ‌سالان را بررسی نکردند، به من گفتند که یافته‌هایشان می‌تواند شامل افراد بزرگ‌تر هم بشود. مثلاً، علاقۀ افراد به جایگاه پدرومادری وقتی که بچه‌ای واقعی و گریان در خانه دارند به‌سرعت افزایش می‌یابد. اوکیف می‌گوید: «ممکن است در مورد سرطان هیچ چیز ندانید، اما اگر مادرتان سرطان بگیرد، در یک چشم به‌هم‌زدن متخصص خواهید شد».مطالعۀ دیگری که در مورد دیدگاه بزرگ‌سالان به علایق انجام شده است نشان می‌دهد افرادی که فکر می‌کنند علایق را باید پیدا کرد تمایل دارند شغل‌هایی انتخاب کنند که از آغاز کاملاً مناسبشان است. آن‌ها رضایت را بیش از درآمدِ خوب در اولویت قرار می‌دهند. درحالی‌که، افرادی که فکر می‌کنند علایق ایجاد می‌شوند اهداف دیگری را، بیش از رضایت بی‌واسطه از کار، در اولویت قرار می‌دهند، و مؤلفان این مطالعه می‌نویسند: «آن‌ها در طول زمان رشد می‌کنند تا حرفه‌شان را بهتر انجام دهند» و این‌طور ادامه می‌دهند: «سرانجام، افرادی که تناسب کاملشان را در یک شغل پیدا نکردند می‌توانند امیدوار باشند؛ بیش از یک راه برای رسیدن به علاقه به کار هست».چگونه ذهنیت «رشد» را در سوژه‌های جوانِ آزمایش‌های روان‌شناسی آینده پرورش دهیم؟ اگر پدر یا مادرید، به‌محض اینکه سرگرمی جدیدی دشوار می‌شود کنارش نگذارید. (اوکیف می‌گوید، اگر این کار را بکنید، ممکن است کودکتان متوجهش شود).فراتر از این، هیچ راه روشنی برای ایجاد ذهنیت رشد در مورد علایق نیست، به‌جز دانستن این نکته که این شیوۀ معتبری برای تفکر است و اینکه علایقمان ممکن است هنوز همین دوروبرها باشند.والتون می‌گوید: «ما در تلاشیم تا پوشش دلالت‌های پنهانِ چیزهایی مثل ʼعلاقه‌ات را پیدا کنʻ را کنار بزنیم». او می‌گوید: «آیا چیزها واقعاً این‌طور کار می‌کنند؟ اندکی دانشْ قدرت است».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اولگا کازان نوشته است و در تاریخ ۱۲ جولای ۲۰۱۸ با عنوان «Find Your Passion’ Is Awful Advice» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۶ مرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «علاقه‌ات را پیدا کن توصیه مزخرفی است» و با ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر کرده است.•• اولگا کازان (Olga Khazan) از نویسندگان آتلانتیک است و دربارۀ سلامت، جنسیت و علم مطلب می‌نویسد. کازان همچنین نوشته‌هایی در واشنگتن پست، لس‌آنجلس تایمز، فوربز و برخی دیگر از نشریات منتشر کرده است.[۱] Fixed theory of interest[۲] Growth theory[۳] Techy[۴] Fuzzy[۵] Replication [۶] p-hacking: نوعی سوءاستفاده از تحلیل داده‌هاست که در آن آزمون‌های آماری بسیاری انجام می‌شود و فقط بر آن‌هایی تأکید می‌شود که نتایج قابل توجهی دارند. درحالی‌که، پیش از تحلیل، باید یک فرضیه را در مورد نتیجۀ اصلی بیان کرد، و بعد یک آزمون برای آن انجام داد [مترجم]. ]]> اُلگا کازان اقتصادوجامعه Tue, 07 Aug 2018 03:40:16 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9087/ هر کلیک میخ دیگری است بر تابوت دموکراسی http://tarjomaan.com/neveshtar/9073/ جان ناتن، پراسپکت مگزین — جوفری مدن، نغزنویس بریتانیایی، یک‌بار نوشت: «غبار باورهای منفجرشده شاید غروبی دل‌انگیز بسازند». ما هم در آستانۀ تماشای آن التهاب بر فراز اینترنت هستیم که، اگر از مرحلۀ طراحی در پاییز ۱۹۷۳ حساب کنید، اکنون بیش از چهار دهه عمر دارد.اینترنت، از ژانویۀ ۱۹۸۳ که برای استفادۀ نیمه‌عمومی باز شد، رؤیاهای آرمان‌شهری را به خاطر می‌آورد. علتش را هم ساده می‌شد فهمید. «فضای سایبر» واقعاً دنیایی موازیِ «فضای گوشتی»۱ بود. واژۀ اول را رمان‌نویسی به نام ویلیام گیبسون برای فضای مجازی پشت نمایشگر ساخت، و واژۀ دوم را جان پری برلو (ترانه‌سرای گروه راک گریتفول‌دِد که مقاله‌نویس شد) ساخت تا دنیای درهم و برهمی را توصیف کند که ساکن آنیم. فضای سایبر در دهۀ ۱۹۸۰ مثل یک محوطۀ ماسه‌بازی بود برای خوره‌های فناوری: دنیایی بدون بنگاه، بدون جرم، بدون اسپم، بدون سخنان نفرت‌آلود، گفتمان نسبتاً مدنی، بدون دروازه‌بان‌های محتوا، بدون مقررات، که اربابان دنیای گوشتی («غول‌های خستۀ گوشت و فولاد») در آن نقشی نداشتند.اما بعد اینترنت تدریجاً تجاری شد و آن دو فضای موازی ادغام شدند تا دنیای شبکه‌ای‌مان را بسازند که در آن نظارت و کنترل بنگاه‌ها به موهبت‌های فضای سایبر افزوده می‌شود. البته اینترنت مزایای زیادی از جهت دسترسی به اطلاعات و کارآیی ارتباطات داشته است: تصور کنید خانه یا شغلمان بدون آن چه می‌شد؟ اما نگرانی‌های جدی هم در کارند. دنیای آنلاین را چندین میلیارد نفر پُر کرده‌اند که عمدتاً معتادان منفعل دستگاه‌ها، اپ‌ها و خدماتی‌اند که یک مُشت بنگاه‌های غول‌آسا ساخته‌اند. بنگاه‌های غول‌آسا و حکومت‌های فضول، ظرفیت نظارت بر تک‌تک حرکاتمان (هم روی اینترنت، و هم اکنون که بسیاری از دستگاه‌ها در جهان واقعی مجهز به جی‌پی‌اس هستند) را کسب کرده‌اند. این شرکت‌ها (و همچنین حکومت‌های همکارشان) از طریق توانایی‌شان برای رصد جست‌وجوهایمان می‌توانند درونی‌ترین فکرها و امیالمان را ببینند. (بله، حتی امیالمان: چیزهایی که مردم در گوگل جست‌وجو می‌کنند نکات زیادی را افشاء می‌کند).همۀ این‌ها، پتانسیل فریب بی‌سابقه‌ای را فراهم می‌کند، و (بالنسبه ناگهانی) نگرانی‌هایی در این باره تل‌انبار شده‌اند که فناوری شبکه‌ای جامعه‌مان را مختل می‌کند: یعنی رشد کودکانمان، سیاستمان و زندگی‌هایمان را منحرف می‌سازد. حتی جماعتی که بشارت دنیای دیجیتال را می‌دادند هم دچار تردید شده‌اند. در نوامبر ۲۰۱۷، شان پارکر (اولین رئیس فیس‌بوک) این شبکۀ اجتماعی را به سوءاستفاده از «آسیب‌پذیری» متهم کرد، سوءاستفاده‌ای که «فقط خدا می‌داند» چه تأثیری بر «مغزهای کودکانمان» دارد. در همان ماه، چامات پالیهاپیتیا (یکی از معاونان سابق فیس‌بوک) گفت رسانه‌های اجتماعی ابزارهایی خلق کرده‌اند «که تاروپود اجتماعی سازوکار جامعه را تکه‌پاره می‌کند».موج ماجرا، مثل تعبیری که همینگوی دربارۀ ورشکستگی داشت، ابتدا کُند و بعد بسیار سریع بود. نقطۀ اوج در سال ۲۰۰۷ با عرضۀ آیفون رُخ داد: محصولی که بازاریابی زیرکانه و طراحی نرمش، گوشی‌های هوشمند را به جریان اصلی دستگاه‌های دیجیتال تبدیل کرد. اکنون اکثر افراد با چنین دستگاهی آنلاین می‌شوند. این نکته از آن رو اهمیت دارد که بر خلاف رایانه‌های شخصی و لپ‌تاپ‌ها، اکثر گوشی‌های هوشمند به‌اصطلاح بسته هستند یعنی سازندگان و اپراتورهای شبکه کنترل سفت و سختی رویشان دارند. گذار به موبایل، افزایش ناگهانی قدرت بنگاه‌ها را رقم زد.ولی به لطف مجموعه‌ای گسترده از مشخصات فناوری دیجیتال، پتانسیل قبضه کردن اینترنت توسط بنگاه‌ها همواره وجود داشته است: صفر بودن هزینه‌های نهایی (راه‌اندازی یک شناسۀ جی‌میل جدید برای گوگل تقریباً هیچ هزینه‌ای ندارد)؛ قدرت اثرات شبکه‌ای در فضای سایبر؛ سلطۀ «قانون توان» بر توزیع این فناوری چنانکه معدودی از شرکت‌ها و بازیگران مسلط‌اند در حالی که مابقی به‌اصطلاح دنباله‌رو هستند؛ به‌اصطلاح «زنجیر شدن به فناوری» چنانکه یک استاندارد فنی انحصاری به استاندارد کل صنعت تبدیل می‌شود؛ و تازه‌ترین و نگران‌کننده‌ترین مورد هم ظرفیت نظارت جامع.چهار مورد اول از این ویژگی‌ها معمولاً حالتی رقم می‌زنند که برنده صاحب همه‌چیز می‌شود. مورد آخر علاوه بر آنکه زمینه‌ساز نظارت فراگیر دولتی می‌شود (همانی که ادوارد اسنودن افشاگر با فاش کردن اطلاعاتش دربارۀ آژانس امنیت ملی در ایالات متحده، پیش چشم یک دنیای نگران گذاشت)، یک الگوی کسب‌وکار جدید هم برای شرکت‌های اینترنت فراهم می‌کند: «سرمایه‌داری نظارت‌مدار». در این ترتیبات، شرکت خدمات رایگان را در ازاء دسترسی نامحدود به اطلاعات شخصی و ردپای داده‌های کاربران ارائه می‌دهد، که این اطلاعات سپس تصفیه و بسته‌بندی شده و به تبلیغ‌گران فروخته می‌شوند.پس شاید جای تعجب نباشد که رؤیاهای آرمان‌شهری پیامبران فناوری، جای خود را به بهشت سودجویان داده‌اند. این الگو در تک‌تک نوآوری‌ها در زمینۀ فناوری ارتباطی رُخ داده است. تیم وو، پژوهش‌گر حقوق، در کتاب خود کلید اصلی۲ (۲۰۱۱) که روایت عالمانه‌ای از تاریخ رسانه‌های ارتباطی در قرن بیستم بود نشان داد که هر فناوری (سینما، تلفن، رادیو و تلویزیون) چرخه‌ای مشابه را از سر گذرانده است. در ابتدا فضای باشکوهی از آشوب، خلاقیت، گشودگی و آزادی داشته است، اما در نهایت منافع بنگاهی (گاهی با تشویق دولت) آن را قبضه کرده‌اند. پرسش بزرگ وو این بود که آیا همین بر سر اینترنت هم خواهد آمد؟ما اکنون جواب آن پرسش را می‌دانیم. شبکه (و صنعت فناوری) تحت سلطۀ پنج بنگاه عظیم است: اپل، آلفابت (مالک گوگل)، آمازون، مایکروسافت و فیس‌بوک. چهار مورد آن‌ها (اپل، آلفابت، آمازون و مایکروسافت) ارزشمندترین شرکت‌های دنیایند. ارزش‌گذاری این شرکت‌ها افت و خیز دارد، اما در سال‌های اخیر گاهی فیس‌بوک هم رتبۀ پنجم را به خود اختصاص داده است. پس هر پنج مورد شرکت‌های غول‌آسایی هستند اما تفاوت‌هایی حیاتی بین آن‌ها وجود دارد. اپل، آمازون و مایکروسافت از جهات متعددی بازار را به هم زده‌اند (به عنوان یک نمونه، یادداشت هومن برکت دربارۀ صنعت نشر را بخوانید)، اما آشکارا کسب‌وکارهای متعارفی‌اند که کالاها و خدماتشان را به مشتریانی عرضه می‌کنند که پول می‌دهند. ولی دو شرکت دیگر، اربابان سرمایه‌داری نظارت‌مدار جدیدند. میلیاردها نفری که از گوگل و فیس‌بوک استفاده می‌کنند، مشتریان آن‌ها نیستند. مشتریان آن‌ها، تبلیغ‌گران‌اند؛ و از همین‌جا هم این شعار آمده است که: «اگر خدمات رایگان است، پس شما محصول شرکتید».بسیاری از غرولندها دربارۀ اپل و آمازون و مایکروسافت، همان‌هایی هستند که دربارۀ انحصارگران ایام قدیم شنیده می‌شد. ولی علیه گوگل و فیس‌بوک، همان اتهامات مطرح نیستند یا آن‌قدر جدی دنبال نمی‌شوند. علت آن نیست که سلطۀ آن‌ها در بخش‌هایی از صنعت که فعالند، کمتر از سه شرکت دیگر است. ۷۰ درصد از ترافیک داده در اینترنت، متعلق به این جفت شرکت است؛ همچنین دو سوم از درآمدهای تبلیغات دیجیتال ایالات متحده به این دو می‌رسد. سهم گوگل از بازار جست‌وجو، در قلمروهای مختلف، بین ۸۰ تا ۹۵ درصد است. بیش از ۸۰ درصد گوشی‌های هوشمند از اندروید (سیستم‌عامل موبایل گوگل) استفاده می‌کنند. این نکات دست کمی از انحصار ندارند.وجه اشتراک این دو شرکت فقط آن نیست که کاربرانشان، مشتریانشان نیستند. ساختار سهام آن‌ها دولایه‌ای است، یعنی تعداد اندکی از بنیان‌گذاران و مدیران ارشد، آن‌ها را کنترل می‌کنند. همچنین این دو شرکت از لحاظ حجم سرگیجه‌آور داده‌هایی که پردازش می‌کنند، و ردپای وسیع داده‌هایی که کاربرانشان به جا می‌گذارند، مشابه‌اند. گوگل به طور متوسط هر ثانیه نتیجۀ ۴۰ هزار جست‌وجو را ارائه می‌دهد، یعنی ۳.۵ میلیارد جست‌وجو در روز یا ۱.۲ تریلیون جست‌وجو در سال. در هر دقیقه در فیس‌بوک ۱۳۶ هزار عکس بارگذاری می‌شوند، ۵۱۰ هزار کامنت نوشته می‌شوند، و ۲۹۳ هزار استتوس به‌روز می‌شوند. جی‌میل در سطح جهان ۱ میلیارد کاربر دارد. فیس‌بوک بیش از ۲.۲ میلیارد کاربر دارد که یعنی ۵۶ درصد از کل کاربران اینترنت و ۳۰ درصد از کل بشریّت. نیمی از این افراد هر روز از خدمات مختلف آن استفاده می‌کنند چنانکه به طور متوسط ۵۰ دقیقه را در چنگال‌های آن می‌گذرانند. در حوزۀ تلاش‌های تجاری، به ندرت شرکتی پدید آمده است که چنین کنترلی بر زندگی تعداد چنین گسترده‌ای از مردم داشته باشد.این میزان خارق‌العادۀ تعامل است که به گوگل و فیس‌بوک امکان می‌دهد تا مثل یک نهاد تجاری بی‌سابقه عمل کنند. هیولای جدیدی به جنگل سرمایه‌داری آمده است که اصلاً نمی‌دانیم با آن چکار کنیم. برخی جنبه‌های نفوذ این شرکت‌ها حتی به مخیلۀ خودشان هم خطور نمی‌کرده است، از جمله اینکه شیوۀ سیستم‌های تبلیغاتی‌شان چگونه به گروه‌های فشار، احزاب و حکومت‌ها اجازه می‌دهد تا رأی‌دهندگان را مخفیانه با پیغام‌های دقیقاً حساب‌شده هدف بگیرند. وقتی که پیامدهای ماجرا لرزه به بنیان‌های لیبرال‌دموکراسی انداخته است، چندان اهمیتی ندارد که این دو شرکت چنین نفوذی را پیش‌بینی نمی‌کرده‌اند.در هر دو انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا و برکسیت، بازیگران سیاسی فناوری‌بلد (از جمله بالقوه دولت‌های متخاصم خارجی) توانستند از ابزارهای آنلاین برای فریب افکار عمومی استفاده کنند. چند و چون پیامدهای عملی ماجرا در سال ۲۰۱۶ شاید محل بحث باشد، اما پتانسیل فریب به وضوح وجود دارد، و اثرش بر فرهنگ سیاسی هم‌اکنون هویداست. پیغام‌های کارزار را می‌توان به سوی گوش‌های پذیرا هدایت کرد، و از آن‌هایی دور کرد که شاید نگرانشان کند. چنین است که رژۀ فناوری رو به جلو، سیاست‌ورزی را در یک اتاق پژواک، گیر انداخته و پشت سر می‌گذارد.بطن این تیرگی در حجم انبوه اطلاعاتی است که آن‌ها دربارۀ تک‌تک ما در دست دارند. آن‌ها به اطلاعاتی بیش از آن دسترسی دارند که در یک پروندۀ معمولی ام.آی.۵ پیدا می‌شود؛ اگر اشتاسی (پلیس مخفی آلمان) بود، به آن‌ها حسادت می‌کرد که به چه سادگی در زندگی‌های دیگران سرک می‌کشند. آن دو بنگاه نظارتی از این اطلاعات برای ادارۀ بازارهایی وسیع، پرسرعت و رایانه‌ای استفاده می‌کنند که هم برای بیرونی‌ها و هم برای فعالان بازار مبهم‌اند؛ و در حال حاضر، مقرراتی هم برای ادارۀ آن‌ها وجود ندارد. آنچه این شرکت‌ها ساخته‌اند، سیستم‌های خودکاری است که تبلیغ‌گران را قادر می‌سازد کاربران را با پیغام‌های تجاری هدف بگیرند. پیشنهاد تجاری‌شان آن بود که چنین پیغام‌ها را می‌توان دقیق تنظیم کرد تا با تمایلات مشخص هدف هم‌خوان باشند. رضایت تبلیغ‌گران هم سیلابی از دلارهای تبلیغاتی را روانۀ گوگل و فیس‌بوک کرد. اما سیستم‌های آن‌ها نه‌تنها مجوزی برای پول چاپ کردن، که مجوزی برای بی‌ثبات‌سازی دموکراسی شد.در واقعیت قدرت دیجیتال چون و چرایی نیست، اما با چارچوب‌های فکری دورۀ آنالوگ غالباً به سختی می‌توان این قدرت را مفهوم‌سازی کرد. ما خود را گرفتار انواع نوینی از قابلیت‌ها می‌بینیم که نیازمند شکل‌های نوینی از چاره‌اند.مثلاً آن به‌اصطلاح «حق فراموش شدن» را در نظر بگیرید که دیوان دادگستری اروپا در سال ۲۰۱۴ صحّه بر آن گذاشت و به هر شهروند اتحادیۀ اروپا حق می‌دهد از گوگل بخواهد اطلاعات مربوط به او را از نتایج جست‌وجوهای این شرکت در اروپا حذف کند. انتخاب عنوان «حق فراموش شدن» چندان هم دقیق نیست؛ این صرفاً حق تقاضای آن است که برخی اطلاعات خاص در فهرست نتایج جست‌وجوهای اروپایی گوگل نیایند (گرچه در دنیای شبکه‌ای ما، این تقریباً برابر همان حق است). اگر موتور جست‌وجوی غالب نتواند شما را بیابد، شما عملاً از صحنۀ روزگار حذف شده‌اید. حکم دادگاه یعنی تمکین به این واقعیت که گوگل ظرفیت ویژه‌ای برای شهرت‌سازی و شهرت‌زدایی دارد.مسؤولیت ادارۀ شکایت‌ها و تعیین اینکه چه کسی به «فراموش شدن» می‌رسد به عهدۀ خود گوگل گذاشته شده است، که عملاً یک مسؤولیت قضایی را به یک شرکت خصوصی برون‌سپاری می‌کند. حق حاکمیت قلمروی (یعنی همان چیزی که حکومت‌های منتخب اِعمال می‌کردند) ریشه‌کن شده و جای آن را چیزی گرفته است که فرانک پسکوال (دانش‌پژوه حقوق) «حق حاکمیت کارکردی» می‌نامد. پسکوال می‌گوید که غول‌های دیجیتال «دیگر مشارکت‌کننده در بازار نیستند» بلکه در حوزه‌های خودشان «بازارسازهایی هستند» که «می‌توانند کنترل تنظیمی روی شرایط فروش کالاها و خدمات توسط دیگران اِعمال کنند». به گفتۀ او، علاوه بر این، «آن‌ها مشتاقند که نقش‌های حکومتی بیشتری را در گذر زمان بربیاندازند، چنانکه منطق حق حاکمیت کارکردی را جایگزین حق حاکمیت قلمروی نمایند. در حوزه‌های کارکردی از کرایۀ اتاق تا حمل‌ونقل تا دادوستد، افراد به‌جای کنترل دموکراتیک، روزبه‌روز بیشتر تحت کنترل بنگاهی قرار می‌گیرند».هیچ مسأله‌ای آن‌قدر بزرگ نیست که شرکت‌های فناوری فکر کنند خودشان از پسش برنمی‌آیند. مثلاً وقتی مسألۀ اخبار جعلی در میانۀ انتخابات آمریکا شعله‌ور شد، اولین واکنش مارک زاکربرگ (مدیرعامل فیس‌بوک) مخلوطی از انکار و تردید بود. سپس وقتی شواهد آن زیاد شد که بازیگران تیره و تار سیاسی از ماشین تبلیغاتی او یک اسلحه ساخته‌اند، موضع او به‌سرعت از آن تردید به شکاکیّت و سپس (وقتی شواهد انکارناپذیر شدند) به ارادۀ تکنوکراتیک برای «حل» مسأله تغییر کرد. کار که به اواخر سپتامبر رسید، او یک پُست شخصی به مناسبت یوم کیپور۳ در فیس‌بوک گذاشت که به‌خاطر اینکه « کارم باعث متفرّق کردن مردم می‌شده» تقاضای «بخشایش» می‌کرد.ولی فیس‌بوک دو مورد تعارض منافع دارد که نمی‌گذارد مسائل را حل کنند. اول آنکه، سرمایه‌داری نظارت‌مدار مستلزم بیشینه‌سازی «تعامل کاربران» است تا داده‌هایی خلق شوند که بتوان به پول تبدیل کرد. و از قضا کاربران فیس‌بوک اغلب بیشتر با اخبار جعلی تعامل برقرار می‌کنند تا با حقیقت‌های زمینی. آن بازسازی اساسی الگوریتم فیس‌بوک که خودشان به آن می‌نازند و قرار است اجرا شود تا به محتوای هم‌خوان‌شده میان افراد اولویت بدهد، به یک اندازه میدان را از اخبار جعلی و واقعی می‌گیرد. چنین کاری می‌تواند پیامدهای منفی برای رسانه‌های مسؤولیت‌پذیر داشته باشد، و در همین حال طبعاً آن تأکید بر هم‌خوان کردن صرفاً «تعامل» را عمق می‌دهد. تعارض دوم ریشه در این حقیقت دارد که اگر زاکربرگ می‌خواست مسؤولیت محتوایی آن چیزهایی را بپذیرد که کاربران وب‌سایتش پست می‌کنند، با این کار عملاً شرکتش را ویران می‌کرد چون در تمام دنیا هم نمی‌شود مدیران کافی یافت که آنچه را در یک ثانیه در فیس‌بوک پست می‌شود غربال کنند.این نکته مانع از آن نشده است که برخی افراد تقاضا کنند سازمان‌های رسانۀ اجتماعی مسؤولیت آن چیزهایی را بپذیرند که در وب‌سایت‌شان ظاهر می‌شود. و آلمان‌ها مقرراتی تصویب کرده‌اند که جریمه‌هایی گزافی برای پلت‌فُرم‌هایی وضع می‌کند که محتوای توهین‌آمیز را ظرف چند ساعت حذف نکنند. اما مثل همان حق فراموش شدن، این قانون نیز وظیفۀ تصمیم‌گیری دربارۀ آنکه چه چیزی باید و نباید در یک دموکراسی منتشر شود را به شرکت‌های خصوصی تفویض کرده‌اند؛ این هم یک شاهد دیگر بر آنکه حق حاکمیت کارکردی جانشین حق حاکمیت قلمروی می‌شود.ولی در هر دو پایتخت واشینگتن و لندن، فارغ از اینکه کدام حزب در قدرت باشد، غول‌های نوظهور دیجیتال چندین دهه آزادی عمل داشته‌اند. فراتر از این، حتی آن‌ها را شیر می‌کردند، و گاهی رسماً در داووس با آن‌ها مشورت می‌شد. دیوید کمرون در سال ۲۰۱۰ پیش از انتخاب به نخست‌وزیری، به حزبش اجازۀ طرح این ایده را داد که گوگل مسؤول بایگانی‌های سرویس ملی سلامت شود؛ مشاور سیاست‌گذاری وقت او، استیو هیلتون، با ریچل وتستون ازدواج کرده است که در آن زمان کارمند آن غول جست‌وجو بود. آن اکراه از پا به میدان گذاشتن را می‌شد درک کرد: پاسخ‌های ساده و آسان چندانی در کار نبود، و می‌شد از تقصیر سیاست‌مدارانی گذشت که در دورۀ آنالوگ بزرگ شده‌اند و در یافتن پاسخ‌های احتمالی این عصر جدید مشکل دارند. بعلاوه، به‌خاطر رشد بسیار سریع، نفوذ این شرکت‌ها در زندگی روزمره زمانی آشکار شد که بُرج و بارویشان مستحکم شده بود. قدیمی‌ترین شرکت‌ها در میان این پنج غول، یعنی مایکروسافت و اپل، در نیمۀ دهۀ ۱۹۷۰ تأسیس شده بودند، اما مایکروسافت زمانی اهمیت یافت که در دهۀ ۱۹۸۰ قراردادی با آی.بی.ام امضاء کرد و خیز دوبارۀ اپل هم به بازگشت استیو جابز به این شرکت در ۱۹۹۷ برمی‌گردد. آمازون در ۱۹۹۴، گوگل در ۱۹۹۸ و فیس‌بوک در ۲۰۰۴ تأسیس شد. اما دلیلش هرچه که بود، در بحث مقررات تنظیمی، حتی یک تلنگر خشک و خالی هم نخوردند.این روند تسامح در سال ۲۰۱۷ شروع به تغییر کرد که حکومت‌های غربی به تدریج دریافتند گوگل و فی‌سبوک می‌توانند چه قدرت سیاسی‌ای داشته باشند. بزرگ‌ترین ترس آن است که آن حکومت‌ها دیرتر از آن دلواپس شده باشند که فایده‌ای داشته باشد: آن‌ها نظمی جدید به جهان دادند و در این مسیر، شهروندان جهان را معتاد کردند.هدف فیس‌بوک، جلب توجه کاربرانش است، یعنی پرت کردن حواسشان. اکثر تلاش‌هایش وقف خلق سرگرمی‌های اعتیادآوری‌اند که آن عنصر حیاتی (و پول‌ساز) یعنی «تعامل کاربر» را بیشینه کنند؛ یا به بیان دیگر، عرضۀ خدمات و محصولاتی که به‌جای تأمل یا حتی تفکر، لذت فوری ارائه دهند.آن طنّازهایی که به گوشی‌های هوشمند اولیه «کرَک‌بِری» (بازی با اسم بلک‌بِری که از مدل‌های اولیۀ این گوشی‌هاست) می‌گفتند، اشتباه نمی‌کردند؛ این دستگاه‌ها، موتورهای آزادسازی دوپامین هستند. در ژانویه، دو سهام‌دار بزرگ اپل از این شرکت تقاضا کردند به آسیب‌های بالقوۀ ناشی از محصولاتش رسیدگی کند. آن‌ها به اپل توصیه کردند کنترل‌های والدین روی دستگاه‌ها را بیشتر کند و دربارۀ اثرات استفادۀ بیش از حد گوشی‌های هوشمند روی سلامت روان پژوهش نماید. این سهام‌داران که مجموعاً ۲ میلیارد دلار از سهام اپل را در اختیار دارند، نوشتند: «مجموعۀ شواهد روزافزونی نشان می‌دهند که شاید این ابزار حداقل برای برخی از پرمصرف‌ترین کاربران، پیامدهای منفی ناخواسته داشته باشد». چند روز بعد، راجر مک‌نامی، یکی از سرمایه‌گذاران بزرگ سابق در فیس‌بوک، با استدلال‌هایی عین همین پا پیش گذاشت. به تعبیر جیمز ویلیامز، دانشمند رایانه‌شناس آکسفورد، کل میل به گوشی‌های هوشمند و اپ‌های رسانه‌های اجتماعی معادل «ترجیح دادن تکانه‌های غریزی‌مان به نیّت‌های فکرشده‌مان» است. در نتیجه، به نظر ویلیامز، رسانه‌های اجتماعی تهدیدی علیه لیبرال‌دموکراسی‌اند، یعنی همان سیستمی که باید همواره مبتنی بر ظرفیت شهروندان عادی برای ژرف‌اندیشی باشد.این نکته شاید بر یک فهم رمانتیک و نابجا از ظرفیت تعمق سیاسی رأی‌دهندگان دلالت کند. ولی این حس خُرده‌گیر به‌جای خود باقی است که ظرفیت شهروندی ما، و شاید کلاً روان‌شناسی‌مان، دارد منحرف می‌شود. لذا والدین محافظه‌کاری که نگران کانال‌های فرزندانشان در یوتیوب هستند، ناگهان می‌بینند که با نقدهای چپ‌گرایان از قدرت سرمایه‌دارانه موافق شده‌اند. سوسیالیست‌های صادق و آزادی‌خواهان اندیشمندی که در حالت عادی کله‌شق به نظر می‌آیند، لابد می‌بینند که سفت و سخت موافق توبیخ سلطۀ فیس‌بوک و گوگل شده‌اند.این اضطراب‌ها به تازگی فراگیر شده‌اند، ولی هنوز آن‌قدر قوام نیافته‌اند که کشش سیاسی داشته باشند. همچنین در ترسیم یک تصویر دسته‌جمعی از اینکه شرکت‌ها ما را به کدام سو می‌برند، متحد نیستند. جمعی از هنرمندان و فعالان سعی کرده‌اند یک تصویر از این جنس ارائه بدهند: مثلاً رمان حلقه۴ (۲۰۱۳) از دیو اگرز، نشان می‌دهد که ذهنیت گوگل/فیس‌بوک ما را به کدام جهت‌گیری ویران‌شهری هدایت می‌کند. ولی در کل با مشکل خیال‌پردازی مواجهیم.نیل پستمن (منتقد فرهنگی) در دهۀ ۱۹۸۰ میلادی گفت آینده‌مان مابین کابوس‌های دو رمان‌نویس بریتانیایی خواهد بود: جورج اورول که فکر می‌کرد همان چیزهایی که ما را به هراس می‌اندازند نابودمان خواهند کرد؛ و آلدوس هاکسلی که اعتقاد داشت همان چیزهایی که برایمان خوشایندند فاتحه‌مان را می‌خوانند. به مدد فناوری دیجیتال، توانسته‌ایم هم‌زمان به هر دو کابوس دست پیدا کنیم. تحت نظر برادر بزرگ، با وسواس روی هشدارهای سلامتی کلیک می‌کنیم؛ اما در عین حال ادعاهای سیاسی مشکوکی حواسمان را پرت می‌کنند که حس خوبی به ما می‌دهند و پیش‌داوری‌هایمان را تقویت می‌کنند.چارۀ سنتی برای قدرت متکبرانۀ بنگاه‌ها، مقررات ضدتراست است، یعنی قوانینی که مانع شکل‌گیری انحصارها می‌شوند. اما مقرراتی که اکنون داریم (به‌ویژه در ایالات متحده که مقرّ همۀ غول‌های دیجیتال است) دیگر به درد تعریف مسألۀ انحصار نمی‌خورند.همواره انحصارها را شرّ می‌دانسته‌اند چون آسیب اقتصادی به مشتریان می‌زنند. اما امروزه چطور باید آن آسیب را تعریف کرد؟ در گذشته‌های دور، مقررات ضدتراست می‌گفت که سهم فراوان از بازار، مسأله است. اما اقتصاد ریگانی، این موضوع را به مسألۀ قیمت فرو کاست تا آنجا که اگر بنگاه‌های غول‌آسای قدرتمند با توجیه کافی مدعی می‌شدند پتانسیل رقابت آن‌ها را به قدر کافی منضبط می‌کند (یا همان اصل به‌اصطلاح رقابت‌پذیری در بازار که بر سهولت ورود رقبا به بازار دلالت می‌کند)، دولت هم از مداخله در امور آن‌ها خودداری می‌کرد. این دکترین حقوقی که پس از دهۀ ۱۹۷۰ شکل گرفت، در عصر دیجیتال پارادوکس‌هایی ایجاد می‌کند. چون گوگل یا فیس‌بوک پولی از کاربران‌شان نمی‌گیرند، آسیب آن‌ها فوراً روشن نیست. در حقیقت، انحصار یافتن در عصر دیجیتال می‌تواند نشانۀ کیفیت و خدمات بهتر باشد. اگر این همه آدم از گوگل استفاده می‌کنند در حالی که مثلاً یک کلیک با موتور جست‌وجوی بینگ فاصله دارند، پس لابد گوگل کارش را درست انجام می‌دهد و تعقیب قضایی آن به‌خاطر انحصارش معادل آن است که تعالی عملکرد را تنبیه کنیم.رگولاتورهای آمریکایی که در چنگال این ذهنیت گرفتارند، از پی‌گیری غول‌های دیجیتال اکراه داشته‌اند. (اوضاع در اروپا قدری فرق دارد: کمیسیون اروپایی در سال ۲۰۱۷، به‌خاطر سوءاستفادۀ گوگل از سلطه‌اش، مبلغ سنگینی جریمه برایش صادر کرد). نقص آشکار در استدلال آمریکایی آن است که کاربران گوگل (یا فیس‌بوک)، مشتریانش نیستند. شاید آن‌هایی که مشتری‌اند (شرکت‌هایی که در مناقصه‌های مخفیانه، بی‌نظارت و پرسرعت فضاهای تبلیغاتی هر دو شرکت پیشنهاد قیمت می‌دهند)، همان‌هایی باشند که آسیب اصلی را متحمل می‌شوند.هرگونه اقدام رگولاتوری مؤثر باید بر این سیستم‌های مناقصه تمرکز کند. هر دو شرکت از وضعیت «مشارکت‌کننده در بازار» به وضعیت «بازارساز» رسیده‌اند، و مدت‌هاست که باید تحقیق و تفحصی پیرامون شیوۀ آن‌ها در ادارۀ این مناقصه‌ها انجام شود. خود تبلیغ‌گران هم اکنون خواستار چنین کاری‌اند.یک رویکرد دیگر می‌تواند بازنگری در بخش ۲۳۰ از «قانون عفت ارتباطات» (متعلق به قانون بی در و پیکر مخابرات ایالات متحده مصوب ۱۹۹۶) باشد که غول‌های فناوری را از مسؤولیت حقوقی در قبال آنچه از سرورهایشان می‌گذرد معاف می‌کند. جملۀ کلیدی آن قانون این است: «هیچ ارائه‌دهنده یا کاربر یک سرویس رایانه‌ای تعاملی نباید ناشر یا گویندۀ اطلاعاتی قلمداد شود که یک ارائه‌دهندۀ محتوای اطلاعاتی دیگر عرضه کرده است». بازنویسی دقیق این بخش می‌تواند به یک اشاره، شرکت‌های رسانۀ اجتماعی را موظف کند قدری از مسؤولیت آن چیزهایی را بپذیرند که در سایت‌هایشان ظاهر می‌شود.راه انداختن کارزار سیاسی هم زحمت دیگری است که می‌شود کشید. البته این روش همواره یک ماجرای کثیف بوده است که پول‌های ناپاک و استفادۀ بی‌پروا از رسانه‌های ارتباطی موجود در هر بُرهه آن را آلوده کرده و می‌کنند. از یک جهت، ماجراهای سال ۲۰۱۶ بر این نکته صحّه گذاشت که رسانه‌های اجتماعی به ابزارهای منتخب امروزی برای فریب افکار عمومی تبدیل شده‌اند. اما آن‌ها مزیت‌های روشنی هم در بازی ذهن‌شویی دارند. یکی اینکه بخش عمده‌ای از منابع مالی کارزارها را می‌توان از رگولاتورها پنهان کرد. دیگر آنکه، پیغام‌های سفارشی و گاه تناقض‌آمیزِ یک کارزار را می‌توان در آن واحد به افراد مختلف فرستاد. بعد هم نوبت به‌صرفه بودن آن‌ها می‌رسد: تفحص‌ها در آمریکا حاکی از آن‌اند که آژانس‌های روسی فقط ۳۰ هزار دلار در فیس‌بوک صرف کردند (یعنی کمتر از یک‌صدم سنت برای هر رأی‌دهندۀ آمریکایی) و با این حال پیغام‌هایشان به کاربرانی تا حد ۱۲۶ میلیون نفر رسید.گزارش‌دهی سفت و سخت‌تر از مخارجی که برای تحلیل داده و کارزارهای رسانه‌های اجتماعی در طول انتخابات شده است می‌تواند مفید باشد، و همچنین الزام فیس‌بوک و سایر شرکت‌های رسانۀ اجتماعی به انتشار همۀ پیغام‌های کارزارهای انتخاباتی که از طریق پلت‌فرم‌هایشان منتقل شده‌اند.وقتی تأمل می‌کنیم که چه می‌توان کرد تا این غول‌های جدید تحت کنترل دموکراتیک قرار بگیرند، وسوسه می‌شویم به بُرهه‌های سابق در تاریخ سرمایه‌داری نگاهی بیاندازیم که چرخه‌های رشد بی‌مهار به قدرت متکبرانۀ بنگاه‌ها منجر شد، و بعد دوره‌های اصلاح شکل گرفت. تدی روزولت و جنبش ترقی‌خواه اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را در نظر بگیرید که به انحلال تعدادی از بزرگ‌ترین تراست‌های صنعتی منجر شد: شرکت‌های عظیم راه‌آهن، نفت و فولاد که آن هنگام داشتند اقتصاد ایالات متحده را خفه می‌کردند.ما در نقطۀ مشابهی قرار داریم: مواجهه با پنج شرکت کلانِ مالک پلت‌فرم‌های فناورانه‌ای که تا آنجایی که از آینده می‌شود دید، بر حیات اجتماعی و اقتصادی سلطه خواهند داشت. آیا می‌توان یک جنبش امروزی مشابه را تصور کرد که کنترل را از آن‌ها پس بگیرد؟ بعید به نظر می‌آید. یک دلیل آنکه روزولت توانست چنان اقدام قاطعی بکند، دلواپسی معنادار (و متمرکز) افکار عمومی دربارۀ فعالیت‌های «بارون‌های غارتگر» روزگار خودش بود. آن‌ها رقبا را خُرد و خاکشیر می‌کردند و از مردم کلاه‌برداری می‌کردند. امروزه اضطراب‌ها دربارۀ سودجویان فضول همان‌قدر واقعی اما به‌مراتب مبهم‌تر است. به همین خاطر، تبدیل دلواپسی عمومی به یک مانیفست کاربردیِ موفق، بسیار دشوارتر است.بعلاوه، سیاست‌مداران در رودررو شدن با پدیده‌های صنعتی نگران‌کننده‌ای که چنین جیب‌های بی‌سروته و کاربران معتادی دارند، محتاطند. یا حداقل سیاست‌مداران غربی چنین‌اند. در برخی کشورهای غیردموکراتیک، که یک مثال مهمش چین است، ارادۀ سیاسی و منابع متناسب شکل گرفت که غول‌های اینترنت را به زانو درآورد چنانکه نسخه‌های بدیل دولتی را جایگزینشان کرد بدون آنکه به رشد سریع کاربری اینترنت ضربه بزند. طی این فرآیند، چیزهای زیادی که مایل به حفظشان هستیم (از جمله آزادی بیان) نابود شد؛ منتهی این اتفاق می‌تواند یادآور آن باشد که با نگرش‌های سیاسی متفاوت، می‌توان جهت‌های متفاوتی برای پیشرفت فناوری‌های اینترنت تجویز کرد. با این حال، غربی‌ها نباید نفس در سینه حبس کنند تا بلکه اتفاقی چشم‌گیر از آن جنس بیافتد.در باب تعلق خاطر مردم به رسانه‌های اجتماعی، ادبیات «اعتیاد» شاید عجیب به نظر بیاید، اما هرچه می‌گذرد مناسب‌تر به نظر می‌رسد. در گفت‌وگوهای روزمره، شکایت‌های کاربران را می‌شنویم که نمی‌توانند بفهمند چگونه این همه وقت در توییتر، فیس‌بوک، یوتیوب یا اینستاگرام می‌گذرانند، یا چرا نمی‌توانند از چک کردن دم به دقیقۀ گوشی‌های هوشمندشان دست بکشند. (یک مطالعۀ جدید در ایالات متحده نشان داد که افراد به طور متوسط ۲۶۰۰ بار در روز گوشی‌هایشان را لمس می‌کنند). ولی وقتی گفته می‌شود که «خُب این عادتتان را ترک کنید»، ادایی درمی‌آورند و شانه‌ای بالا می‌اندازند. در آن‌ها یک حس پذیرش منفعلانه وجود دارد، مشابه آن چیزی که از کسانی می‌شنویم که معتقدند شاید (فقط شاید) مشکل مصرف الکل دارند.ولی اگر حتی ذره‌ای از این قیاس هم حقیقت داشته باشد، دلالت‌هایش نگران‌کننده‌اند. حداقل اینکه، لیبرال‌دموکراسی‌ها عموماً در حق شهروندان برای آسیب رساندن به خودشان مداخله نمی‌کنند و (حداقل تا الآن) سرویس ملی سلامت سیگاری‌های مبتلا به سرطان ریه یا سی‌وپنج‌ساله‌های مبتلا به سیروزیس کبد را رد نکرده است. گویا اعتدال در این میانه رأی نمی‌آورد. و همان‌طور که ایالات متحده از تاریخ دهۀ ۱۹۲۰ درس گرفت، ممنوع‌سازی هم جواب نمی‌دهد.و با این حال، نباید امید را از دست داد. پارادوکس ماجرا آنجاست که کاربران معمولی (همۀ آن معتادهایی که درباره‌شان می‌نویسم) همان‌هایی‌اند که کلید آیندۀ بهتر را در دست دارند. چون یگانه چیزی که واقعاً ترس به دل گوگل و فیس‌بوک می‌اندازد آن است که مردم از استفاده از خدماتشان دست بکشند. مثلاً اگر یک میلیون نفر تصمیم می‌گرفتند که یک ماه از فیس‌بوک دوری کنند، همان هم فی‌نفسه تأثیر چشم‌گیری بر آن شرکت می‌گذاشت چون تیشه به ریشۀ روایت توسعه و رشد مدام آن می‌زد. مهم‌تر آنکه، یک میلیون نفر ناگهان درمی‌یافتند که می‌شود عادت به رسانۀ اجتماعی را ترک کرد. و آن‌ها هر روز یک ساعت بیشتر وقت پیدا می‌کردند که کاری واقعاً جالب انجام دهند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان ناتن نوشته است و در تاریخ ۱۹ ژانویه ۲۰۱۸ با عنوان «The new surveillance capitalism» در وب‌سایت پراسپکت مگزین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «هر کلیک میخ دیگری است بر تابوت دموکراسی» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• جان ناتن (John Naughton) نویسنده، پژوهشگر و ژورنالیست ایرلندی است. بخش اعظم فعالیت‌های او در حوزۀ درک عمومی از فناوری جای می‌گیرد. تاریخچه‌ای از آینده (A Brief History of Future) از جمله کتاب‌هایی است که به قلم او به چاپ رسیده است.[۱] Meatspace: منظور جهان فیزیکی است [مترجم].[۲] Master Switch[۳] Yom Kippur: روز بخشایش در آیین یهودی [مترجم].[۴] The Circle ]]> جان ناتن اقتصادوجامعه Mon, 06 Aug 2018 03:46:49 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9073/ دربارۀ رفت‌وآمدهای هرروزه بین خانه و محل کار http://tarjomaan.com/neveshtar/9086/ برت سوانسون، لس‌آنجلس ریویو آو بوکز — آگوست پارسال که شغل تازه‌ای در یک دانشگاه کوچک در ویسکانسین گرفتم، سفرهای یک‌ساعتۀ روزانه‌ام آغاز شد. هر روز صبح از حومۀ شرقی مدیسون بیرون می‌زنم، از پیچ‌وخم‌های آزادراه آی۹۰ پایین می‌آیم، و به نیمۀ راه شیکاگو که می‌رسم از آزادراه خارج و وارد شبکه‌ای از جاده‌های حومه‌شهری می‌شوم که از دل مزارع ذرت و چمنزارها می‌گذرند، منظره‌ای که در آن فقط برآمدگی‌های زنگ‌زدۀ سیلوهای غله یا شاه‌تیرهای برق شهر به چشم می‌آیند. اکثر خودروهای دیگر این مسیر، نیمچه‌کامیون‌ها یا ماشین‌های شاسی‌بلندی هستند که قایق‌های ماهی‌گیری با اسم‌هایی از قبیل دریادل و آب‌درمانی را دنبال خود می‌کشند.از یک نظر، رفت‌وآمدی از این جنس یک مسألۀ هستی‌شناختی است. وقتی به خودرو یا صندلی قطار محدود باشید، کار چندانی نمی‌توانید بکنید. در این ناساعت دشوار، قرار نیست به خانواده یا دوستانتان جوابی بدهید و برای همین مسؤولیت‌های خانه یا زحمت بهره‌وری از دوشتان برداشته می‌شود. البته برخی از ما جلوی این اینرسی می‌ایستیم. آن‌قدر به «بیشینه‌سازی وقتمان» عادت کرده‌ایم که اتوبوس یا قطار را یک دفتر موقت می‌بینیم و تماس‌های کاری‌مان را به یک نمایش تک‌نفرۀ عمومی تبدیل می‌کنیم. از زمانی که در شیکاگو به کالج می‌رفتم، سفرهایی را یادم مانده که مدیران شیک‌وپیک به دستگیرۀ واگن قطار می‌چسبیدند و در موبایل‌هایشان چیزهایی از این دست را داد می‌زدند: «یا خدا، مارتی، امروز نه، دوشنبه» یا «جدول‌های لعنتی رو برام بفرست». وقتی که در وسایل حمل‌ونقل عمومی می‌توان هر روز شاهد اجرای مرگ یک فروشنده۱ بود، عجیب است که کسی بلیط تئاتر بخرد.حتی آنهایی که مشغول رانندگی هستند نیز می‌کوشند به محدودیت‌ها تن ندهند. ما تن‌پوشی از ابزارک‌های الکترونیک مختلف می‌پوشیم به این امید که از زمان و مکان فراتر برویم. با بلوتوث‌ها و ساعت‌های هوشمندمان، جواب تماس‌های تلفنی را می‌دهیم و از بطالت درمی‌آییم، یعنی تلاش می‌کنیم که در مسابقه یک گام جلوتر باشیم. پسرعمویم که مشاور مالی است می‌گوید که در طول این سفرهایش، اغلب از طریق یک دوربین کوچک روی داشبورد ماشین با مشتریانش ویدئوچت می‌کند. آن‌ها هم هرازگاهی دربارۀ نالۀ بوق یک ماشین مجاور یا تصویر مزرعۀ احشامی که در قاب شیشۀ عقب او نشسته است، نظر می‌دهند.از این منظر، این رفت‌وآمدها تجسم یکی از پیمان‌های بنیادین آمریکایی‌اند: وعدۀ تحرّک اجتماعی. شهامت و شهودتان کافی است تا آزادانه خودتان را بالا بکشید و در اطراف دنبال سهم خودتان بگردید. تقریباً هر روز صبح این احساس را دارم که پیوستن به این جماعت سرگردان یعنی تقویت آن دسته از آمریکایی‌ها که هنوز به اسطورۀ هوراشیو الجر۲ باور دارند، کسانی که فکر می‌کنند از طریق کوشش و زحمت می‌توانیم بر ناامیدی‌هایمان فائق شویم، کسانی که باور دارند مسیر سرنوشت متناظر است با اراده‌مان برای تداوم تحرّک. در آزادراه که هستم، بسیار پیش می‌آید که دو آهنگ پاپ دهۀ ۱۹۸۰ را در گوشم بشنوم. «کار کردن برای آخرهفته»۳ از لاوربوی و «کار کردن برای یک زندگی»۴ از هیوی لویس و دنیوز. به‌خاطر خوش‌بینی فوران‌کننده‌ای که در این ترانه‌ها نشسته است، به سادگی می‌توانم خودم را در نقش مایکل جی. فاکس در راز موفقیتم۵ تصور کنم، یک پسر طلایی مو بور که با اتکاء به چشمک‌ها و فریبندگی رندانه‌اش می‌تواند از نردبان پیشرفت حرفه‌ای بالا برود.در این معنا، رفت‌وآمد فرصتی برای خودفریبی است. در این یک ساعتی که مشغول خودآرایی و انگیزش هستیم، روحیه‌مان را برای فشارهای کاری روز بالا می‌بریم. در اولین دهۀ قرن جاری که بیست و چند ساله بودم، در یک آپارتمان چرک در حومۀ شمالی شیکاگو زندگی می‌کردم و کارآموز یک سناتور فضول بودم که سودای ریاست‌جمهوری در سر داشت. سه روز در هفته، یک‌ساعت را در خط قطار تندروی ای.ال می‌گذراندم که تلق‌تولوق‌کنان به سمت مرکز شهر موسوم به لوپ می‌رفت؛ کت‌وشلوارم به تنم زار می‌زد و ریش پروفسوری گذاشته بودم که به من نمی‌آمد. من در شهرکی از ایالت ویسکانسین بزرگ شده بودم و خودم را یک هاکلبریِ چشم‌درشت می‌دانستم که کارش در بازی‌های سیاسی ملی پیش نمی‌رود. در طول رفت‌وآمدهایم، سعی می‌کردم آن احساس را با تماشای قسمت‌های سریال «بال غربی»۶ اثر آرون سورکین روی لپ‌تاپم جبران کنم: سعی می‌کردم شخصیتم را طبق نقش جاش لیمن بسازم، همان جانشین رییس‌دفتر در سریال که با حرف‌های گاه تند و گاه لطیف راهش را در ساختمان کنگره باز می‌کرد و دست و پای دشمنان سیاسی‌اش را با چرب‌زبانی و چاپلوسی می‌بست. ظرف یک ساعت، بذله‌گویی‌های کنایه‌دار لیمن، الگوی من برای رفتار کاری روزانه‌ام می‌شد گرچه کارم در دفتر سناتور از حد تایپ نامه‌ها یا رسیدگی به شکایات موکلان فراتر نمی‌رفت.البته رفت‌وآمد سفری است دایره‌وار، رفتن و آمدن؛ لذا هر لعابی که صبح‌دم به روحیه‌مان بزنیم، لاجرم در ساعت برگشت رنگ می‌بازد. آن زمانی که این امر هویداتر از همیشه می‌شود، در اتوبوس‌ها و قطارهای شبانه است: وقتی که نومیدی مسافران هم‌قطارتان می‌تواند چنان خلق‌تان را تنگ کند که ناگهان متوجه شوید چند ایستگاه زودتر پیاده شده‌اید. ازرا پوند در سال ۱۹۱۳ دربارۀ یک ایستگاه مترو نوشت: «شبح این صورت‌ها در جماعت، مثل گلبرگ‌هایی روی یک شاخۀ خیس سیاه‌رنگ».در شیکاگو، رئیسم یک فصل امید و تغییر را پیش‌بینی می‌کرد، اما در رفت‌وآمدهایم کم پیش نمی‌آمد که علامت‌های آن بی‌هنجاری غالب جامعه را ببینم: عابران پابرهنه‌ای که موعظه می‌کنند هیچ‌کس را، یا نوجوانانی با نیم‌تنه‌های موج‌دار که بی هیچ ترسی از مجازات، ماریجوانا می‌کشند. یادم هست یک‌بار در خط قرمز به سمت ایونستون، یک دسته دانشجوی مست از نورث‌وسترن ترانه‌های دیزنی ایام جوانی‌شان را نعره می‌زدند: «یک دنیای کاملاً جدید»۷ و «صبرم برای پادشاه شدن تمام شده است»۸. این نغمه‌ها آشکارا نامتجانس با اندرونی قطار بودند، انگار متلکی خام و ناشیانه به همسفرهای نه‌چندان خوش‌اقبالمان بودند؛ ولی گویا این نکته هرگز به ذهن آن دانشجویان خطور نکرده بود. برعکس، آن‌ها سفت و سخت به قدرت جادویی رفت‌وآمد چسبیده بودند، انگار که کشتی با قدرت به سوی سرنوشت‌های افسون‌زدۀ آن‌ها پیش می‌رفت.این نوع خوش‌بینی گویا میان جوانان بسیار رایج‌تر است. برای مایی که در نقطۀ میان‌سالی قرار گرفته‌ایم، چنین سفری بیش از آنکه یک مسافرت بر مدار پیشرفت باشد، پیاده‌روی حول حسرت‌ها و خواسته‌های معوقمان است. در سن و سال من، امیلی برونته بلندی‌های بادگیر۹ را نوشته بود و بودا از هرچه مایملک زمینی بود تبرّی جسته بود، ولی به اسم من چیزی نیست جز یک مُشت آثار منتشرشده و یک‌سال فاصله تا عضویت هیئت‌علمی در یک دانشگاه کوچک منطقۀ میدوست. رفت‌وآمد، روزگاری یک نمایشگر بود که می‌توانستم مونتاژی از دستاوردهای آتی‌ام (یک رمان که بسیار تقدیر شده باشد، برچسب یک جوان بسیار موفق، خانه‌ای در ییلاقات) را رویش نشان بدهم، اما اکنون یک وقفۀ زمانیِ گل و گشاد است که در آن (اگر مراقب نباشم) گرفتار اندوه و بی‌تفاوتی می‌شوم.به گمانم به همین دلیل است که هروقت دربارۀ رفت‌وآمدم غرولند می‌کنم، دوستانم بلافاصله فهرستی از توصیه‌هایی را ردیف می‌کنند که معلوم نیست به دردی بخورند. آن‌ها مصرّانه دانلود کتاب‌های صوتی یا پادکست‌ها را پیشنهاد می‌دهند، یعنی هر چیزی که ذهن را از آرواره‌های انتقاد از خود دور کند. گویا پیشنهادشان آن است که برای کاهش بار سنگین سفر، باید فراموش کنید کجایید و چرا آنجایید. باید راه‌های زائل کردن خود را طی کنید.چنین توصیه‌هایی گویا هم‌جنس محبوب‌ترین فرامین زمانه‌مان هستند. مُدام به ما گفته می‌شود که مشغول بمانیم، که زیاد فکر کردن را رها کنیم، مبادا آغوشمان به دوره‌های طولانی افسردگی و ظهور خُلق‌های بد گشوده شود. تحت لِوای مراقبت از خود، تشویق می‌شویم که با تماشای این سریال تلویزیونی خودمان را خفه کنیم، آن کیک شکلاتی را ببلعیم، از مصرف بی‌قید «روز تقلب»۱۰ که بسیار رایج شده است لذت ببریم. در عمق نافکریِ یوگا، بدن‌هایمان را به شکل نوزادان یا اجساد درمی‌آوریم: هدف از این کار، نوعی نابودسازی خویشتن است، که پول حضور غیرمترقبه در جلسات تلفات روانی را می‌دهیم. این به یکی دیگر از تغییرات ریشه‌شناختی واژۀ رفت‌وآمد۱۱ اشاره دارد: قبل از آنکه این واژه بر جابجایی روح‌فلج‌کُن به سوی محل‌کار دلالت پیدا کند، به معنای کاهش شدّت یک مجازات بود مثل زمانی که قاضی یک حکم خفیف‌تر برای گناهکار صادر می‌کرد.و با این حال، بخشی از غمی که در رفت‌وآمدهایم حس می‌کنم ناشی از فهم این نکته است که مدت زمان زیادی را از زندگی‌ام غیبت کرده‌ام، که قدر هر لحظه را در زمان وقوعش ندانسته‌ام. در طول دهۀ سوم زندگی‌ام، اعتقاد داشتم که روزگارم تابع منطق یک کمدی موقعیت است: شخصیت‌های جدید در صحنه ول می‌چرخند و با بازیگران اصلی تعامل دارند، اما پی‌رنگ داستانی چندان چفت و بستی ندارد یعنی هرگز به سوی یک روایت کلی نمی‌رود، هرگز زمینه‌ساز یک مضمون نهایی و غایی نیست. در دورۀ تحصیلات تکمیلی، ساعت‌های بی‌حاصلی را به نوشیدن در حیاط‌خلوت اتحادیۀ دانشجویی و سیگار کشیدن با دوستانی می‌گذراندم که نوشتن رساله‌شان به سال هفتم رسیده بود، و هرگز به ذهنم خطور نمی‌کرد که این ورّاجی‌های مستانه ثبت و ضبط می‌شود، که این اوقات برای همیشه از کف من می‌روند.ابتلاء به این توهم زمانی برایم روشن‌تر از همیشه شد که نهایتاً به دانشگاه رفتم و مشغول درس دادن شدم. آن دانشجویان تقریباً ۱۵ سال از من جوان‌ترند، با این حال اخیراً با لباس‌های دوران بچگی‌ام به سالن تدریس وارد شدند. به‌ویژه کلاه‌های ماسیمو و سوییشرت‌های کلاه‌دار تامی هیلفیگر که در دهۀ ۱۹۹۰ بسیار محبوب بودند، اکنون می‌توانند اعماق نوستالژی را به سبک پروست درون من بیدار کنند. چه آیینۀ عجیبی است. هفتۀ پیش، در ساعات حضورم در دفتر کار، یک پسر برایم گفت که چقدر مشتاق است داستانش را بگوید، چقدر زیاد می‌خواهد نویسنده باشد؛ گفت که چقدر زیاد این را می‌خواهد و دستانش را بالا بُرد انگار که محدودۀ فشردۀ اتاقم یک‌جور اثر باستانی مقدس، یا موضع تمام خلقت، است. اگر اشتیاقش چنین بازتاب دقیقی از شوق دوران کالج خودم نبود، مسحورش می‌شدم. به همین خاطر هم بود که دیدم سعی می‌کنم جلوی گریه‌ام را بگیرم. پا به سن گذاشتن یعنی مواجهۀ روزمره با رژۀ علی‌الدوام نسخه‌های سابق خویشتن، نسخه‌های تناسخ‌یافتۀ مینیاتوری از توهم‌هایتان، بی‌قیدترین امیدهایتان، خطاهایتان.گویا این عادت‌های ذهنی‌ام شبیه لئوپولد بلوم ۱۲ و کلاریسا دالوی۱۳ است، آن دو نوستالژی‌باز عبوس که یک کار روتین (رفتن به گلفروشی، گشت‌وگذار تا ایستگاه پست) برایشان به بُرهۀ تأمل دربارۀ خطاهای حیات خود تبدیل می‌شد: هوس‌بازی‌های بر باد رفته، پسری که به او بی‌توجهی شده، پیامدهای یک اعتیاد خانمان‌سوز. جای تعجب نیست که از ساعات بطالت رفت‌وآمدمان، برمی‌آشوبیم. چون آن هنگام است که می‌بینیم چطور با انتخاب شیکاگو به جای برکلی یک‌عمر از دیدن نور آفتاب محروم شدیم، چطور تحصیلات تکمیلی در داستان‌نویسی موجب شد شغلی در بال غربی را از دست بدهیم، چطور سبک‌زندگی بی‌پولِ ما رمان‌نویس‌های رؤیاپرداز نگذاشت بچه‌دار شویم.این روزها، در ساعت رفت‌وآمدم، سعی می‌کنم ساده‌تر با سرخوردگی‌هایم کنار بیایم، تا با علاقۀ بیشتری به یاد بیاورم که کجاها بوده‌ام. چون همین را ممکن است از دست بدهیم، در میانۀ تمام آن شب‌هایی که یک‌به‌یک وقف خویشتن‌داری می‌شوند، در تمام آن ساعت‌هایی که با فک‌های باز صرف برنامه‌های تلویزیونی و پادکست‌ها می‌شوند. ما سعی می‌کنیم از یک حقیقت، از دگرگونی گریزناپذیرمان، فاصله بگیریم: اینکه ما همواره پیرتر می‌شویم، هیچ‌چیز دیگر به منوال روزگار سابق خود نیست. بدین معنا، ما همواره در حال رفت‌وآمدیم، همواره در حال سفری بی‌وقفه میان آن «دو نهایت تاریکی» (به تعبیر ناباکوف) هستیم: نهایتی که به سمتش می‌رویم و نهایتی که از آن آمده‌ایم.فیلیپ لارکین، آن سرایندۀ تسلیم، می‌نویسد: «فکر می‌کردم که روزگارم ادامه خواهد داشت. این حس که پس از شهر، همیشه دشت‌ها و مزرعه‌هایی خواهند بود». در بازگشت به خانه، جاده طولانی است و در دل ظلمتی که به تدریج شکل می‌گیرد ردیفی از درختان بی‌برگ‌اند که هراسان در افق ارغوانی‌رنگ قامت راست کرده‌اند. به مدت نیم‌ساعت، از میان نوارهای چمنزارهای موج‌دار می‌گذرم، هیچ‌کس همسفرم نیست، و اغلب بوی تصعیدشدۀ ته‌ماندۀ خاک از پنجره به داخل ماشین می‌آید که ردپای تابستانی است که فراموش شده است. بر فراز یک تپۀ دوردست، دو ماده‌گاو که بی‌حال و بی‌رمق با هم کلنجار می‌روند مشغول چرایند، و حتی در هوای گرگ‌ومیش هم می‌توانم ببینم که دم و بازدم‌شان از بخار است. یک آن حواسم پرت همهمۀ آزادراه‌های فدرال می‌شود، اما از مِه که درمی‌آیم گویا، گرچه محال به نظر می‌آید، به خروجی‌ام نزدیک شده‌ام. همیشه اتفاق سریع‌تر از آن می‌افتد که انتظارش را داریم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را برت سوانسون نوشته است و در تاریخ ۱۶ آوریل ۲۰۱۸، با عنوان «on commuting» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «رفت وآمد فرصتی است برای خودفریبی» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• برت سوانسون (Barrett Swanson) در سال‌های ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۷ با بورسیۀ هالز ایمرجینگ آرتیست در مؤسسۀ نویسندگی خلاق ویسکانسین کار کرده است.[۱] Death of a Salesman: شناخته‌ترین نمایش‌نامهٔ آرتور میلر است که در ۱۹۴۹ منتشر شد و جایزۀ پولیتزر را برای او به ارمغان آورد [ویکی‌پدیا].[۲] Horatio Alger: نویسنده‌ای امریکایی که در قرن نوزدهم میلادی زندگی می‌کرد. شهرت او برای رمان‌هایی است که در آن‌ها یک جوان فقیر با کار و کوشش به رفاه و آسایش دست می‌یابد [ویکی‌پدیا].[۳] Working for the Weekend[۴] Workin’ for a Livin[۵] The Secret of My Success[۶] The West Wing[۷] A Whole New World[۸] I Just Can’t Wait to Be King[۹] Wuthering Heights[۱۰] در دورۀ رژیم غذایی، به روزی گفته می‌شود که فرد بدون حساب و کتاب، هرچه دلش بخواهد می‌خورد [مترجم].[۱۱] commute[۱۲] شخصیت رمان اولیس اثر جیمز جویس [مترجم].[۱۳] شخصیت رمان خانم دالوی اثر ویرجینیا وولف [مترجم]. ]]> برت سوانسون اقتصادوجامعه Sun, 05 Aug 2018 03:49:00 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9086/