ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Sun, 26 Jan 2020 04:35:18 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 26 Jan 2020 04:35:18 GMT اقتصادوجامعه 60 چرا فکر می‌کنیم دوباره انجام‌دادن کارها کسل‌کننده است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9634/ جو پینسکر، آتلانتیک — یکی از سناریوهای رایج و ضدحال در اتاق نشیمن، از این قرار است: زن و شوهری می‌خواهند تصمیم بگیرند که چه فیلمی ببینند. گزینه‌ای وجود دارد که تقریباً یکی از آن‌ها برایش هیجان‌زده است، ولی دیگری آن را قبلاً دیده. به همین خاطر، این گزینه منتفی است.اما مطالعه‌ای جدید نشان می‌دهد این تصور نابجاست که چون قبلاً چیزی یا جایی را دیده‌اید، خوانده‌اید، انجام داده‌اید یا بازدید کرده‌اید، دیگر نباید برای بار دوم سراغش بروید. اد اوبراین، نویسندۀ این مطالعه و استاد علوم رفتاری دانشکدۀ کسب‌وکار دانشگاه شیکاگو، می‌گوید که تکرار یک تجربه، از قضا «ممکن است آن‌قدری هم که مردم فکر می‌کنند، کسل‌کننده نباشد».طی یک آزمایش، اوبراین و تیم تحقیقاتی او در نزدیکی یک نمایشگاه ژنتیک در موزۀ علم و صنعت شیکاگو سراغ آدم‌ها رفتند و از آن‌ها خواستند که بگویند چقدر از نمایشگاه لذت برده‌اند و چقدر فکر می‌کنند از دوباره دیدن آن لذت خواهند برد. افراد معمولاً پیش‌بینی می‌کردند که این نمایشگاه برای بار دوم به اندازۀ دفعۀ اول سرگرم‌کننده نخواهد بود، اما آن‌هایی که بنا به تقاضای محققان دوباره به نمایشگاه رفتند، لذت آن را تقریباً به همان اندازۀ بار اول ارزیابی کردند. به عبارت دیگر، بازدیدکنندگان موزه، در مجموع، این نکته را دست‌کم می‌گرفتند که انجام دوبارۀ یک کار چقدر برایشان لذت‌بخش خواهد بود.برای فهمیدن یافتۀ اصلی اوبراین مبنی بر اینکه چرا ممکن است فعالیت‌های تکراری بیشتر از انتظار آدم‌ها برایشان رضایت‌بخش‌ باشد، موزه‌ها مثال خوبی هستند. به گفتۀ اوبراین در این مطالعه، شاید آن احساس رضایتی‌ که نادیده و دست‌کم می‌گیریم، لذتی است که از دیدنِ مکان‌هایی می‌بریم که از قبل آن‌ها را خوب می‌شناسیم. مثلاً شاید مجموعۀ آثاری که در موزه به نمایش درآمده، در اولین بازدید خسته‌کننده ولی در روز دوم تحمل‌پذیر باشد. یا ممکن است گوشه و کنار موزه با چیزی روبه‌رو شویم که در گذر اول به چشممان نیامده است. اوبراین شواهد بیشتری در حمایت از ایدۀ دوم پیدا کرد: در دل چیزهایی که گمان می‌کنیم تمام و کمال تجربه کرده‌ایم، نکات بدیع و تازه‌ای کمین کرده‌اند، ولی ما این نکات را دست‌کم می‌گیریم.در آزمایشی دیگر، تیم اوبراین از افراد خواست فیلمی را در نت‌فلیکس تماشا کنند که قبلاً ندیده بودند و فکر می‌کردند از آن لذت می‌برند. در شب بعد، محققان دوباره همان فیلم را برای بعضی از آن‌ها پخش کردند. و از آن‌ها خواستند نمره‌ای بین ۱ تا ۷ به لذت خود از تماشای فیلم بدهند. گروهی که شب دوم فیلم را ندیده بودند در بار اول نمرۀ ۵.۳ به آن دادند، ولی گفتند اگر آن را دوباره ببینند، لذتشان از تماشای آن کمتر و حدود ۳.۵ خواهد بود. اما گروهی که برای بار دوم فیلم را تماشا کردند، به طور متوسط نمرۀ ۴.۵ به تماشای دوبارۀ فیلم دادند.این اختلافات، یافتۀ اوبراین را به خوبی تشریح می‌کنند. این‌گونه نیست که تماشای فیلم برای دومین بار طی ۲۴ ساعت به همان اندازۀ اولین‌بار لذت‌بخش باشد؛ که احتمالاً چنین هم نخواهد بود. اما به نظر می‌رسد خوشایندتر از آنی باشد که پیش‌بینی می‌کنیم.به طور کلی، تحقیقات روانشناسی و اقتصاد رفتاری نشان داده است که وقتی افراد دربارۀ چیزهایی تصمیم می‌گیرند که به گمان خودشان از آن‌ها لذت می‌برند، اغلب به تجربیات جدید و ناآشنا مانند کتاب یا فیلم جدید یا مسافرت به مکانی که قبلاً آن‌جا نرفته‌اند اولویت می‌دهند. البته در این تصمیم اشتباه نمی‌کنند: انسان‌ها هرقدر بیشتر به چیزی عادت کنند، کمتر از آن لذت می‌برند. همان‌طور که اوبراین می‌نویسد، «مردم ممکن است تازگی را انتخاب کنند نه به این دلیل که انتظار دارند تجربۀ فوق‌العاده مثبتی از گزینۀ جدید داشته باشند، بلکه بدین خاطر که گزینه‌های قدیمی برایشان کسل‌کننده است». و گاهی اوقات، میزان کسل‌کنندگی‌ای که انتظار دارند، اغراق‌شده است.دانستن اینکه انتظارات ما، گاهی دور از واقعیت‌اند، می‌تواند به تصمیم‌گیری‌مان دربارۀ چگونگی گذراندن اوقات فراغت‌مان کمک کند. اوبراین در یک ایمیل به من گفت: «فکر می‌کنم بزرگ‌ترین کاربرد این یافته این است که مردم وقت بیشتری را به تأمل دراین‌باره اختصاص دهند که چرا گزینه‌های جدید را به گزینه‌های تکراری ترجیح می‌دهند». با این کار شاید هم در وقتشان صرفه‌جویی شود و هم به اندازۀ یک تجربۀ جدید خوشحال شوند. او اضافه می‌کند: «شاید مفید باشد که ارزش بالقوۀ بازگشت به رستوران مکزیکی خوب دیروز (و امتحان‌کردن غذاهای جدید منو) را در نظر بگیرید، تا اینکه یک ساعت در تلۀ جستجوی گوگل برای پیدا کردن بهترین رستوران مکزیکی نزدیک من گرفتار شوید».اوبراین به من گفت که پس از انجام این تحقیق، با رویکرد متفاوتی سراغ برخی تصمیمات روزمره‌اش می‌رود. او نوشت: «اگر هدف من این است که مقدار کمی استراحت کنم، احتمالاً بیشتر وقتم را صرف انجام کاری کنم که از قبل می‌دانم آن را دوست دارم، نه اینکه نصف وقتم را برای پیداکردنِ چیزی جدید هدر بدهم (که شاید بدک از آب درنیاید اما عالی هم نباشد)».برخی از انواع تجربه‌ها گزینه‌های بهتری برای این طرز فکر هستند؛ به قول خود اوبراین، «هرقدر هم لب جوی آب به تماشا بنشینی، آب تازه‌ای در جو جاری نمی‌شود». به عنوان نمونه، یکی از عوامل تصمیم‌گیری می‌‌تواند میزان پیچیدگی باشد: مواردی که «آنقدر اطلاعات‌ در آن‌ها وجود دارد که در گذر اول نمی‌‌شود همه‌اش را دریافت کرد»، چیزهایی مثل کتاب یا موزه‌های بزرگ. بنابراین تجربۀ دوبارۀ آن‌ها می‌تواند موجه باشد. (مثلاً اگر پی‌رنگ داستان یک رمان ناگهان پیچش مهمی پیدا کند، شاید لذت‌بخش باشد که در هنگام خواندن دوباره، به سرنخ‌های منتهی به آن پیچش توجه کنید.)به نظر می‌رسد یک قشر از آدم‌ها کاملاً به این طرز فکر رسیده‌اند: بچه‌ها. بسیاری از آن‌ها همیشه با کمال میل فیلم‌های تکراری را می‌بینند و کتاب‌ها و آهنگ‌های تکراری را می‌خوانند. اوبراین در مقاله‌اش می‌گوید «کودکان خردسال هنوز به آن ظرفیت‌هایی دست نیافته‌اند که به بزرگ‌سالان کمک می‌کنند تا راه خود را در محیط‌های اطلاعاتی بسیار پیچیده پیدا کنند». شاید آن‌ها هنوز درک نکرده‌اند که چگونه ارزش تازگی را ارزیابی کنند. یا شاید هم آن‌ها ارزش موجود در فعالیت‌های قدیمی را درست‌تر ارزیابی می‌کنند و هنوز آن‌قدر اجتماعی نشده‌اند که تکرار را نمادی از ایستایی و کسل‌کنندگی بدانند. ممکن است بچه‌ها از تماشای کارتون ملکۀ برفی برای پنجاهمین بار، به همان اندازۀ دفعۀ اول یا بیشتر از آن لذت ببرند اما احتمالاً نظر والدینشان فرق دارد. در اینجا، لابد می‌توان گفت که بچه‌ها قضیۀ تازگی-تکرار را درست نگرفته‌اند، اما ممکن است حکمتی پشت رفتار آن‌ها باشد. فضای فرهنگی فعلی مقاومت در برابر کشش رمان را سخت‌تر می‌کند. برنامه‌های تلویزیونی با کیفیت، با چنان سرعتی تولید می‌شوند که منطقاً نمی‌شود همه‌شان را دید؛ و تازه، این فقط یک نوع سرگرمی است و فیلم، کتاب و سایر اشکال سرگرمی هم جای خود را دارند. گوگل پیداکردن فهرستی از بهترین موارد را در تقریباً هر زمینه‌ای نسبتاً آسان کرده است و رسانه‌های اجتماعی دائماً کارهای بسیار جذابی را به شما نشان می‌دهند که دوستانتان انجام داده‌اند و شما هنوز امتحان نکرده‌اید. این وضعیت می‌تواند اعصاب‌خردکن شود. لذا به گفتۀ اوبراین، ذهنیتی که «فقط یک‌بار و بس» را تجویز می‌کند، ممکن است «نشانۀ نوعی انطباق خوشایند برای کاهش بار و فشار شناختی باشد»، یعنی چیزی که به افراد کمک می‌کند تا حرکت به سمت گزینۀ بعدی را توجیه کنند. اما نکته اینجاست: هنگامی که تصمیم می‌گیرید سراغ گزینۀ بعدی بروید، ممکن است آنچه را در مقابلتان قرار دارد دست‌کم گرفته باشید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جو پینسکر نوشته است و در تاریخ ۱۸ آوریل ۲۰۱۹ با عنوان «People Underestimate How Fun It Is to Do the Same Thing Twice» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «چرا فکر می‌کنیم دوباره انجام‌دادن کارها کسل‌کننده است؟» و ترجمۀ فاطمه قهرمانی منتشر کرده است.•• جو پینسکر (Joe Pinsker) روزنامه‌نگاری ساکن واشنگتن است که دربارۀ خانواده، آموزش و فرزندپروری می‌نویسد. ]]> جو پینسکر اقتصادوجامعه Tue, 21 Jan 2020 05:54:28 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9634/ صنعت «سخن بزرگان» http://tarjomaan.com/neveshtar/9633/ ویکتوریا ترک، وایرد —«روزی که در آن هستی هدیه‌ای است که به تو داده‌اند».«به مسیر بیندیش، نه مقصد».«زندگی کن، عشق بورز و بخند (و فراموش نکن این پیام را به اشتراک بگذاری و صفحه‌ام را دنبال کنی!)».جملات انگیزه‌بخش بخش جدایی‌ناپذیری از رسانه‌های اجتماعی‌اند، مخصوصاً فیس‌بوک و اینستاگرام که سرتاسر آن‌ها را پیام‌های «پرمغزی» گرفته‌ که اغلب پس‌زمینه‌های شگفت‌انگیزی هم دارند. حتماً متوجه منظورم هستید: عکس‌هایی از آبشارهای بزرگ و غروب‌های زیبا با جملاتی مثل «تا باران نبارد، رنگین‌کمانی در کار نخواهد بود». همان پیام‌هایی که خاله‌تان مدام به اشتراک می‌گذارد و خودش هم زیرش نظر می‌دهد که «کاملاً موافقم».این جملات انگیزه‌بخش شاید حالتان را به هم بزنند، اما آن‌قدر رایج هستند که برای برخی یک کسب‌وکار بزرگ محسوب می‌شوند،‌ چون لایک می‌خورند، به اشتراک گذاشته می‌شوند و به پول تبدیل می‌شوند و بدین شکل صنعت جملات الهام‌بخش شکل می‌گیرد.شان، ۴۵ ساله از کانادا، مدیر چندین حسابِ «سخن بزرگان» و همچنین یک وب‌سایت جملات قصار است. حساب توئیترش، motivational@، حدود ۶۶۹۰۰۰ دنبال‌کننده دارد، و حساب فیس‌بوکش، quotesandsayings@، بیش از ۴ میلیون دنبال‌کننده دارد. علاقۀ او به جملات انگیزشی سود فراوانی برایش داشته و در حالی که هنوز یک شغل اداری در بخش صنعت وایرلس دارد، گفته که اخیراً از تبلیغ در وب‌سایتش، دو تا سه برابر درآمد معمولی‌اش پول درآورده است. او می‌گوید: «به خاطر سودی که از تبلیغات به دست می‌آورم، حالا دیگر می‌توانم کارم را کنار بگذارم».شان خیلی زود متوجه مقبولیت جملات انگیزه‌بخش شد. روزی در دوران نوجوانی داشت در یک کتابفروشی گشت می‌زد که به کتاب کوچکی از جملات معروف برخورد. چیزی در این گفته‌های موجز بود که نظرش را جلب کرد و او دست به کار شد تا مجموعۀ شخصی خودش را گرد آورد، مجموعه‌ای از جملات که طنین خاصی داشتند. در ۱۹۹۸، او ارسال ایمیل‌های «تأمل روز» را آغاز کرد و دامنۀ وب HappyPublishing.com را ثبت کرد (با شعار «کمک می‌کنیم به چیزهایی بیندیشید که قبلاً هرگز به آن‌ها فکر نکرده‌اید») و ابتدا تنها هدفش این بود که کتاب‌های جیبی‌ای که پیشتر گردآوری کرده بود را آنجا معرفی کند.پس از چند سال، او دربارۀ بازاریابی اینترنتی و بهینه‌سازی موتورهای جستجو (SEO) مطالعه کرد و توانست کاری کند وب‌سایتش از اولین نتایج جستجوی عبارت «جملات انگیزه‌بخش» باشد. بعد با تغییر الگوریتم گوگل به شدت رتبه‌اش پایین آمد. دو تغییر الگوریتم در ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲، که به آن‌ها گوگل پاندا و گوگل پنگوئن می‌گفتند، بسیاری از کلک‌های سئو را –که آدم‌هایی مثل شان تا آن زمان به کار می‌بستند- هدف قرار داد تا محتوای کم‌کیفیت از رتبۀ پایین‌تری برخوردار شود.شان می‌گوید: «آن وقت بود که به نوعی اینترنت را بوسیدم و کنار گذاشتم. خیلی خسته بودم، نمی‌توانستم به رتبۀ قبلی خود برسم و همه چیز را تعطیل کردم- حتی خبرنامۀ ایمیلی‌ام را با ۳۵۰۰۰ عضو که از بزرگترین اشتباهاتم بود».از بسیاری جهات، تاریخ صنعت جملات انگیزه‌بخشِ آنلاین پابه‌پای تاریخ چگونگی استفاده از اینترنت جلو آمده است. وقتی شان ارسال ایمیل‌ها را کنار گذاشت، رسانه‌های اجتماعی رو به رشد بودند. او در فیس‌بوک و توئیتر حدود ۴۰۰۰۰ دنبال‌کننده داشت و از اعضای خبرنامۀ ایمیلی خود هم خواست او را دنبال کنند. می‌گوید: «منِ احمق فکر می‌کردم الان همه همین کار را می‌کنند. کافی است چند سالی مدام ایمیل فوروارد کنید تا بفهمید گسترۀ رسانه‌های اجتماعی همیشه هم چندان وسیع نیست».شان می‌گوید تعداد دنبال‌کنندگانش در فیس‌بوک تا مدت‌ها حدود ۴۵۰۰۰ نفر بود. ابتدا تنها جملات متنی ارسال می‌کرد. متوجه شد که الگوریتم به منظم پیام‌گذاشتن امتیاز می‌دهند و ناگهان روزانه هزاران دنبال‌کنندۀ جدید پیدا کرد. همچنین با دیگر صفحات سخن بزرگان وارد معامله شد و محتوای صفحۀ آن‌ها را در صفحۀ خود منتشر می‌کرد و در مقابل، آن‌ها هم همین کار را برای او می‌کردند. یکی از همین همکاران علاقه‌مند به جمله توصیه کرد که از ارسال متن تنها دوری کند و این شد که از آنچه خود «تصویر جمله» می‌نامد استقبال کرد: ترند جملات الهام‌بخش با پس‌زمینۀ تصاویری از غروب و منظره که اکنون در رسانه‌های اجتماعی فراگیر شده است. او تصاویر خود را با استفاده از نرم‌افزارهایی مانند Word Swag می‌سازد؛ البته خود اشاره می‌کند که به نظرش بسیاری از حساب‌ها به همین راضی هستند که تصویر جمله‌های بدون نامی را که در دیگر جاها می‌بینند، دوباره استفاده کنند.یک جملۀ الهام‌بخش واقعی چطور ساخته می‌شود؟ شان می‌گوید: «راستش را بخواهید، من بسیاری از مطالب اینترنتی را دوست ندارم. وقتی بین کلی آت‌وآشغال می‌گردید و ناگهان چیز ارزشمندی پیدا می‌کنید که چشمتان را می‌گیرد، انگار ناگهان دوپامین مغزتان افزایش می‌یابد. این حس وجدآمیز مثل نوشدارویی که خورده باشید، تمام وجودتان را می‌گیرد. دوست دارم این تجربه را «هشدارِ آگاهی» بنامم. یک هشدار آگاهی دریافت می‌کنید و حس می‌کنید ذهنتان همان لحظه باز شده است و با تجربۀ کاملاً جدیدی مواجه هستید که پیش از آن هرگز از سر نگذرانده بودید».خودِ شان جمله‌های بلندتر و اسرارآمیزتر را از نویسندگانی مانند رالف والدو امرسون و آرتور شوپنهاور ترجیح می‌دهد اما دنبال‌کنندگانش واکنش زیادی به این جمله‌ها نشان نمی‌دهند. او می‌گوید: «خیلی جالب است که آدم می‌بیند مردم به نسبت بیشتر به جمله‌های واقعاً ابتدایی و مزخرف واکنش مثبت نشان می‌دهند،‌ جمله‌هایی که به نظر بسیار به‌دردنخور هستند. بعد چشمتان به مطلب آنلاینی می‌خورد که فوق‌العاده و جذاب است و اصلاً به آن توجهی نمی‌شود. سطح پیشرفت افراد متفاوت است و متوجه می‌شوید که دارید مرز انسانیت را سانت به سانت جلو می‌برید».می‌گوید اکنون می‌کوشد چیزهایی را پیدا کند که بیشتر مردم دوست دارند؛ یعنی جمله‌های تک‌خطی ساده و نه چیزهایی که خودش عموماً می‌پسندد. طی سالیان،‌ او مجموعه‌ای از حدود ۴۰۰۰ جمله گردآوری کرده و معمولاً با فیلترهای جدید همان مطالب قبلی را دوباره ارسال می‌کند. همچنین یک چت‌بات را در مسنجر مدیریت می‌کند که جملۀ روز ارسال می‌کند و هر روز غروب یک ویدئوی زنده پخش می‌کند (مطالب جدیدش این‌هاست: «آیا می‌توانید همیشه به همه خدمت کنید؟»؛ «آیا به دنبال لذت‌های خود می‌روید؟»). او هنوز در اینستاگرام کارکشته نشده است، صفحه‌اش، quotesandproverbs@، حدود ۵۳۰۰۰ دنبال‌کننده پروپاقرص دارد که بسیار کم است و او با دایرکت کردن افراد برای تماشای جملاتش در وب‌سایت که دارای تبلیغات است، درآمد کسب می‌کند؛ دیگر دارندگان صفحات جملات معروف هم با فروش کتاب الکترونیک یا سخنرانی‌های الهام‌بخش به درآمدهایی می‌رسند.تنها صفحات سخن بزرگان نیستند که روی پدیدۀ جملات انگیزه‌بخش سرمایه‌گذاری می‌کنند؛ برندها هم به‌عنوان یک ابزار خوب بازاریابی به این قالب روی می‌آورند. در ۲۰۱۸، لورا بلگری که کپی‌رایتر است و شرکت تاکینگ شریمپ را اداره می‌کند،‌ پس از نوشتن مطلبی در Money.com به شهرتی ناگهانی دست یافت، مطلبی با عنوان «من روزی ۶۰۰۰ دلار حقوق می‌گیرم تا در اینستاگرام جملات الهام‌بخش بنویسم. اینطوری توانستم شغل ایدئالم را پیدا کنم».بلگری علاوه بر به اشتراک‌گذاری همان جملات قدیمی‌ای که هر روز برایتان ارسال می‌شود، جملات خود را هم می‌سازد. اوایل آن‌ها را فقط برای صفحۀ اینستاگرام خودش می‌نوشت، صفحه‌ای با ۳۳۵۰۰ دنبال‌کننده، تا بتواند مهارت‌های کپی‌رات خود را نشان دهد. او می‌گوید: «چیزی که بیانگر چیزی باشد قابلیت ارسال دوبارۀ بسیار بیشتری از عکس پاهای من روی شن در کنار لپ‌تاپ دارد». جمله‌های او اغلب دارای نوعی شوخی است و اغلب به صنعت کپی‌رایتینگ و سبک زندگی حرفه‌ای او اشاره دارد. آخرین مطالبش این‌هاست: «همیشه می‌توانید داستان خود را عوض کنید (مگه زمانی که دیگه دستگیرتون کرده باشن.)» و «اینکه می‌گویند به اندازۀ ارزشتان پول بگیرید به معنای ارزش انسانی شما نیست. کسی نمی‌تواند از پس قیمت آن برآید».بعد یکی از مراجعان او، ساشا هینز که روانشناس و مربی زندگی بود از بلگری خواست برای او هم جمله بنویسد. هینز بسته به حسی که دوست داشت منتقل کند جمله‌ای را ارسال می‌کرد و بلگری دستی به سر و گوشش می‌کشید تا شکیل‌تر شود. بلگری خود این خدمات را تبلیغ نمی‌کند اما این عدد ۶۰۰۰ دلار را براساس رتبۀ‌ معمول روزانۀ خود در آن زمان به دست آورد، البته او تصریح می‌کند که در مقایسه با دیگر اشکال کپی‌رایتینگ، زمان بسیار کمی را صرف این جملات می‌کند و اغلب تمام‌وقت کار نمی‌کند.در جهان بلگری، نوآوری حرف اول را می‌زند. «با انتشار جمله‌ای مانند «خودت باش، زیرا بقیۀ نقش‌ها قبلاً گرفته شده‌اند» و مانند آن نمی‌توان از دیگران پیشی گرفت؛ اصلاً آوردن چنین جمله‌ای اغلب کنایه‌آمیز است». او می‌گوید تلاش لزوماً با نتیجه تناسب ندارد، گاهی تمام روز به چیزی می‌اندیشد و مردم اصلاً به حاصل کارش علاقه‌ای نشان نمی‌دهند و گاهی فی‌البداهه چیزی می‌نویسد و حسابی گُل می‌کند.چرا جملات انگیزه‌بخش برای برخی این‌قدر مطلوب و در نظر برخی دیگر این‌قدر مشمئزکننده‌اند؟ این قالب احتمالاً به خاطر قابلیت اشتراک‌گذاری طراحی شده است: ابتدا به واسطۀ نقل قول‌های شفاهی یا در کتاب‌هایی مانند آنچه شان در نوجوانی خواند، و حالا در رسانه‌های اجتماعی. گوردن پنیکوک، روان‌شناسی در دانشگاه رجینای کانادا، که کتابش با عنوان دربارۀ دریافت و شناسایی چرندیات ژرف‌نما۱ در ۲۰۱۶ برندۀ‌ جایزۀ ایگ‌نوبل شد، می‌گوید: برخی افراد بیش از بقیه مستعد هستند که نکات حکیمانه را به جملات بی‌معنی نسبت دهند و این افراد کمتر اهل تأمل هستند و توانایی شناختی پایین‌تری دارند، همچنین احتمالاً بیش از سایرین به مسائل فوق طبیعی معتقدند و مکمل و داروهای جایگزین را تأیید می‌کنند.واضح‌تر بگویم، پنیکوک در کارش، از جملاتی استفاده کرد که دارای کلماتی کاملاً بی‌معنی‌ بود و از این جهت با جملات انگیزه‌بخش که دستِ‌کم (اغلب) نوعی معنا را منتقل کنند، فرق داشت. او در مطالعه‌ای، از شرکت‌کنندگان تقاضا کرد این گفته‌های «مزخرف» و جملات انگیزه‌بخش را رتبه‌بندی کنند، کسانی که جملات «مزخرف» را پرمغزتر می‌دانستند، احتمالاً جملات شوق‌انگیز واقعی را هم پرمغزتر می‌دانستند و پنیکوک نوعی تشابه میان «مزخرف» ساخته شده‌ای که او و تیمش به کار بردند و برخی جملاتِ عجیب‌غریب دید که ناگهان در رسانه‌های اجتماعی شهرت پیدا می‌کنند. یک ویژگی رایج، استفاده از نام و تصویرِ گُل‌هاست که باعث می‌شود یک جمله از آنچه در زبان واقعی وجود دارد،‌ مهم‌تر و مؤثرتر باشد. او می‌گوید: «در بسیاری از موارد،‌ جمله کاملاً پیش پا افتاده است. بیشترِ کتاب‌های خودیاری روش‌های بسیار متنوعی به کار می‌بندند برای گفتن همان مطلب همیشگی که «باید بیشتر بکوشی».»پنیکوک می‌گوید در نهایت، دوست داریم چیزهایی را به اشتراک بگذاریم که احساساتمان را عمیقاً تحریک می‌کنند، حالا چه خبرهای جعلی باشد، چه جمله‌های الهام‌بخش. به راحتی می‌توان افرادی را که زیادی درگیر شعارهای تکراری می‌شوند، به سخره گرفت،‌ اما مشکوک‌بودنِ افراطی هم ممکن است ضررهای خودش را داشته باشد. «بخشی از شگفتی جهان مرهون همین است».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویکتوریا ترک نوشته است و در تاریخ ۴ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «How inspirational quotes became a whole social media industry» در وب‌سایت وایرد منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ دی ۱۳۹۸ با عنوان «صنعت سخن بزرگان» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• ویکتوریا ترک (Victoria Turk) روزنامه‌نگاری است که دربارۀ تأثیرات متقابل فرهنگ و تکنولوژی می‌نویسد. او یکی از سردبیران وایرد است. پیش از شروع کارش در وایرد دبیر بخش تکنولوژی در نیوساینتیست بوده است.[۱] On the reception and detection of pseudo-profound bullshit ]]> ویکتوریا ترک اقتصادوجامعه Mon, 20 Jan 2020 05:51:31 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9633/ مرگ را بلعیدم، تا شاید زنده بمانم: زندگیِ یک بیمار سرطانی http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9631/ انی بویر، گاردین — وقتی پزشکان تشخیص دادند به نوع بسیار مهاجمی از سرطان سینه مبتلایم، درمانی که پیشنهاد دادند چنان زهرآگین بود که اگر هم جان به در می‌بردم شاید قدرت بینایی، تکلم و حافظه‌ام از دست می‌رفت.تکنیسین که از اتاق بیرون می‌رود، صورتم را سمت نمایشگر می‌چرخانم تا سر از کار توده‌ها درآورم، آن شبکه‌های عصبی، آن نقطه‌های روشن کوچک که سرنوشت بیماری یا آینده‌ام در آن‌ها نوشته شده است. اولین توموری که به عمرم دیدم، لکه‌ای تاریک روی نمایشگر بود، گرد با یک برآمدگی دراز ناهموار که از آن بیرون زده بود. از روی تخت معاینه، با آیفون از آن عکس گرفتم. آن تومور مال من بود.وقتی مطمئنی سالم هستی، اگر بگویند مطمئناً مریض هستی، انگار به زمین سختِ زبان خورده‌ای، بی‌آنکه حتی یک ساعت مهلت دودلیِ ملایم داشته باشی تا با دلواپسی، دلواپسی‌ای در حکم پیش‌دستی، جای پای محکمی برای خودت بیابی. الآن راه‌حلی برای مسأله نداری. الآن روی زندگی دوپاره‌ات یک نام گذاشته‌اند.مرضی که ابداً به خودش زحمت نداد تا حضورش را به اطلاع حواسم برساند، در حیاتش روی صفحۀ نمایشگر می‌درخشد، چون نور همان صداست، و همان اطلاعات که رمزگذاری، رمزگشایی، منتشر، تحلیل، درجه‌بندی، مطالعه و فروخته می‌شود. در سِرورهای رایانه‌ای، سلامت ما افت می‌کند یا بهبود می‌یابد. روزی روزگاری مریضی در تن‌مان بود. الآن مریضی‌مان در حجمی از نور به ما خیره می‌شود.به قلمرو آشکارسازهایی خوش آمدید که اسم هرکدام‌شان دنباله‌ای از حروف الفباست: ام‌آرآی، سی‌تی، پی‌ای‌تی. پوشیدن گوش‌پوش‌ها، پوشیدن روپوش، درآوردن روپوش، بالابُردن دست‌ها، پایین‌آوردن دست‌ها، حبس‌کردن نفس، بیرون‌دادن نفس، خون‌گرفتن، تزریق رنگ، آمدن عصای جادو، روشن‌شدنش، جابجا می‌شوی یا جابجایت می‌کنند. در اتاق تصویربرداری، آدمی که از احساس و تن ساخته شده، به بیماری از جنس نور و سایه تبدیل می‌شود.تکنسین‌های ساکت، تلق‌تولوق‌های بلند، پتوهای گرم، بوق‌های سینمایی.به ما می‌گویند سرطان مزاحمی است که باید با آن جنگید، یا جنبه‌ای از وجود خودمان که به بیراهه رفته است، یا یک نوع سلول بلندپرواز و ماجراجو، یا تمثیلی از سرمایه‌داری، یا یک پدیدۀ طبیعی که باید با آن زیست، یا یک مأمور خاص مرگ. می‌گویند در دی‌ان‌ای ماست، یا در دنیای پیرامون ماست، یا در آمیخته‌ای سردرگم از ژن‌ها و محیط‌زیست است که کسی میل یا توان پیدا کردنش را ندارد. از احتمال ابتلای به سرطان، فقط آن نیمۀ پرهیاهو را به ما می‌گویند که علتش درون خود ماست، و هرگز آن نیمۀ بی‌صدا را نمی‌گویند که منشأ سرطان در دنیای مشترک‌ ماست. ژن‌هایمان را تست می‌کنند، اما آب آشامیدنی‌مان را نه. بدنمان را اسکن می‌کنند، اما هوایمان را نه. می‌گویند احساس‌هایمان خطا کرده‌اند، یا تنمان ناگزیر چنین می‌شود. می‌گویند بین مریضی و سلامت فرق هست، بین حاد و مزمن، بین زیستن و مُردن هم. خبر سرطان روی همان نوع نمایشگرهایی به ما می‌رسد که خبر انتخابات را نشان می‌دهند، و در همان صندوق ایمیل که دعوت‌نامۀ لینکدین می‌آید. درجه‌های روی لباس رادیولوژیست‌ها مثل درجه‌های روی لباس خلبانان پهپادهاست. حیات سرطان روی صفحۀ نمایشگر هم مثل حیات همۀ وحشت‌آفرینی‌ها و ناواقعیت‌های جهانی است که به‌واسطۀ رسانه‌ها روی نمایشگر ظاهر می‌شود.                                                                                          •••جراح سینه گفت بزرگ‌ترین عاملِ ابتلا به سرطان سینه، سینه داشتن است. اگر تنها بودم، آن خانم جراح نتایج اولیۀ نمونه‌برداری را به من نمی‌داد. دوستم کارا که شغل ساعتی داشت و اگر مرخصی می‌گرفت از درآمد لازم برای امرار معاشش کم می‌شد، در وقت استراحت ناهارش به آن مرکز پزشکی حومۀ شهر آمد تا من بتوانم نتیجۀ تشخیص بیماری‌ام را بگیرم. در ایالات متحده، طبق قانون فقط فرزندان، والدین یا همسرتان حق دارند مرخصی بگیرند تا از شما مراقبت کنند.اگر بیرون از حصار خانواده کسی دوستتان داشته باشد، برای قانون مهم نیست که محبت او چقدر عمیق است. حتی با این‌همه رابطه‌های عاشقانۀ غیررسمی در دنیای پیرامونتان، اگر نیاز داشته باشید دیگران از شما مراقبت کنند، باید با هزار زحمت قدری وقت برایتان خالی کنند. در اتاق همایش بژ رنگ آنجا که با نور خورشید روشن شده بود، من و کارا نشسته بودیم، منتظر جراح که برسد. کارا چاقوی ضامن‌دار توی کیفش را به من داد تا زیر میز در دستم نگه دارم. پس از آن همه مقدمۀ نمایشی، جراح حرفی زد که خودمان از قبل می‌دانستیم: من حداقل یک تومور سرطانیِ ۳.۸ سانتی‌متری در سینۀ چپم داشتم. چاقوی کارا را که از عرق دستم خیس شده بود، به او پس دادم. بعد او سر کارش برگشت.متخصص سرطان (همان که بعداً من و دوستانم اسمش را بچه‌دکتر گذاشتیم چون شبیه یک بچه‌کوچولوی گوگولی بود) روی یک تکه برگۀ زردرنگ با دست‌خط کودکانه نوشت «سرطان سینۀ هورمون‌پذیر مثبت» و توضیح داد برای این نوع سرطان درمان هدف‌دار وجود دارد، سپس خطش زد.بعد نوشت «سرطان سینۀ دارای HER۲ مثبت» و توضیح داد برای این نوع سرطان درمان هدف‌دار وجود دارد، سپس خطش زد. بعد نوشت «سه منفی» و توضیح داد هیچ درمان هدف‌داری ندارد. ۱۰ تا ۲۰ درصد سرطان‌های سینه از این نوع‌اند که گزینه‌های درمانی‌شان کمتر و روند پیشرفتشان وخیم‌تر از مابقی سرطان‌هاست. در نتیجه، احتمال مرگ بیمار در این نوع سرطان بسیار بیشتر است. آقای دکتر گفت من به این سرطان مبتلایم. گفت تومور من نکروتیک است یعنی چنان سریع رشد کرده که برای خودش بافت‌های ضروری را نساخته است. برای نرخ رشد تومور هم نوشت «۸۵%». پرسیدم یعنی چه؟ گفت طبق سنجۀ ki-67، «هرچیزی بالاتر از ۲۰%» مهاجم حساب می‌شود.بعد گفت «شیمی‌درمانی نئوادجونت» که یعنی «بلافاصله». تشریح گره‌ها یا نمونه‌برداری از سایر نقاطِ بالقوه‌ای را که دکتر مظنون بود تومور داشته باشند، نپذیرفتم. خبر همین یک تومور آن‌قدر بد، و درمانش چنان تهاجمی بود که احساس می‌کردم نیازی نیست یک مداخلۀ دردناک دیگر هم بکنند تا ببینند چه چیزهای دیگری آنجا پنهان شده است.بچه‌دکتر گفت قبول نکردن شیمی‌درمانی یعنی مرگ. قبول کردنش هم یعنی انگار می‌میری اما شاید زنده بمانی، یا اثرات ثانویه به‌جای بیماری اولیه تو را بکشند، یا نهایتاً زنده بمانی و به حالت سابق برگردی اما نه تمام و کمال.                                                                                          •••از زمانی که بیماری‌ام را تشخیص دادند، تشخیص فرق نصیحت درست و خیال واهی برایم سخت‌تر شده است. نصیحتم می‌کنند که در مواجهه با سرطان چه کنم، و همۀ نصیحت‌هایشان (در ابتدا) به نظرم نشانه‌های بیماریِ دنیایی می‌آید که خودش ناخوش است. در یک اتاق گفتگو خواندم که اگر موهایم را بزنم، تحمل ریختنشان که ناچار رُخ می‌دهد ساده‌تر می‌شود. سعی می‌کنم حرفشان را باور کنم. معمولاً خودم موهایم را کوتاه می‌کنم اما این بار در یک سالن زیبایی نوبت می‌گیرم، در آن صندلی مرتفع می‌نشینم، و هیچ نمی‌گویم تا آن بلوندی غریبۀ موهای تیرۀ بلندم را تا روی شانه‌ام کوتاه کند.موهایم می‌ریزند و تل‌انبار می‌شوند تا کمی بعد دستیاری که حقوق درست و حسابی هم نمی‌گیرد آن‌ها را با جارو جمع کند. در همین حال می‌فهمم که حداقل در سال‌هایی از عمرم، بی‌آنکه بدانم، زیبا بوده‌ام و الآن دیگر قرار نیست باشم. یادم می‌آید که روزی روزگاری با تأکید می‌گفتم بهترین نکتۀ زندگی، بدون شک، بلندشدنِ موهاست چون شاهدی ساده است بر اینکه هیچ‌چیز تا ابد یکسان نمی‌ماند و لذا ثابت می‌کند که محتمل است دنیا عوض شود. الآن فقط موهایم نمی‌ریخت، بلکه غده‌های موساز من هم جان می‌دادند. قسمت دردناک قصه این بود: آنچه روزگاری همیشه رُشد می‌کرد از رشد می‌ایستاد در حالی که من زنده بودم. پس همۀ چیزهایی که دربارۀ دنیا بدیهی می‌شمردم، باید از نو اثبات می‌شد.                                                                                          •••هیچ‌کس نمی‌داند سرطان داری مگر اینکه به آنها بگویی. از دعای اول جان دان عکس گرفتم و در فیسبوک گذاشتم: «در سلامتی تأمل می‌کنیم، و شور می‌کنیم در باب گوشتی که می‌خوریم، و نوشیدنی، و هوا، و ورزش‌ها، و می‌بُریم تک‌تک سنگ‌های آن ساختمان را، و جلایشان می‌دهیم، و بدین‌ترتیب سلامتی‌مان عمری طولانی می‌کند و کاری روزمره می‌شود؛ تا اینکه یک عرادۀ توپ همه‌اش را در هم می‌کوبد».یک عالَم لایک خورد. بعد مابقی دستورهایی را که در اینترنت دیده بودم، اجرا کردم: به مادرم بگویم، به دخترم بگویم، آشپزخانه را تمیز کنم تا برق بیفتد، با کارفرمایم مذاکره کنم، کسی را پیدا کنم تا مراقب گربه باشد، به یک ارزان‌فروشی بروم تا لباس‌هایی پیدا کنم که به درد شیمی‌درمانی قریب‌الوقوعم بخورد، پشت تلفن برای دوستانم درددل کنم که کسی را ندارم مراقبم باشد. بی‌هیچ مراسمی مقدر شده که پزشکان بالاخره سینه‌هایم را از من بگیرند و در کوره‌ای بسوزانند. به‌همین‌خاطر، تمرین دیگری را شروع کردم: تظاهر به اینکه سینه‌هایم هرگز وجود نداشته‌اند.                                                                                          •••در اتاق‌های انتظار، رنج مراقبت و رنج داده‌نگاریْ یکی می‌شود. زنان فُرم‌های شوهران‌شان را پُر می‌کنند. مادران فُرم‌های بچه‌هایشان را. زنان بیمار هم فُرم‌های خودشان را. من هم بیمار هستم و هم زن. خودم اسمم را می‌نویسم. هر بار یک فُرم چاپی از یک پایگاه‌دادۀ عمومی به من می‌دهند و می‌گویند اصلاح یا تأییدش کنم. اگر ما نبودیم، پایگاه‌‌‌داده‌ها خالی می‌ماندند. تبدیل آدم از طریق انتزاع به یک بیمار، یعنی زُدودن تمام ویژگی‌های دیگر یک آدم تا یک بیمار از او بماند، در ابتدا گویی کار ماشین‌هاست، اما در حقیقت کار زنان است.ابتدا متصدیان پذیرش فُرم‌ها را پخش می‌کنند، و دستبندهایی را چاپ می‌کنند که قرار است کمی بعد توسط اسکنرهایی در دست زنانی دیگر خوانده شوند. کمک‌پرستاران دم دری می‌ایستند که هیچ‌گاه این سویش نیامده‌اند و نمی‌آیند. با بدنشان در را باز نگه می‌دارند و اسم بیمار را می‌خوانند. این زنان دستیار، آستانه‌دار آنجایند: تن بیمار را روی ترازوهای دیجیتال وزن می‌کنند و در محوطۀ آماده‌سازی بین اطاقک‌های درباز کلینیک، علائم حیاتی را اندازه می‌گیرند. سپس بیمار (یعنی من) را به اتاق معاینه هدایت می‌کنند و وارد سیستم می‌شوند. بدنم وقتی به پیشگاه ماشین عرضه می‌شود، اعدادی تولید می‌کند که آن‌ها وارد سیستم می‌کنند: چقدر گرم یا سرد هستم، و قلبم با چه سرعتی می‌تپد. بعد می‌پرسند: از ۱ تا ۱۰، چقدر درد می‌کِشی؟ سعی می‌کنم جواب بدهم اما جواب درستی که می‌طلبند یک عدد است و بس. حس هم که با عدد خصومت دارد. هنوز هیچ ماشینی درست نشده که سیستم عصبی احساساتِ خود را تحویلش دهد و اعداد و ارقامی تحویل بگیرد که چنانکه باید و شاید وصف آن حس‌ها باشند.لباس‌هایم را که درآوردم و روپوش پوشیدم، پرستارها در اتاق معاینه سراغم می‌آیند. وارد سیستم می‌شوند. گاهی از من خون گرفته‌اند و اجازه دارم برگه‌ای چاپی را ببینم که محتوای خونم را نوشته است. هر هفته خونم جاری می‌شود، با مقداری بیش و کم از فلان سلول یا بهمان مادۀ هفتۀ قبل. بالا یا پایین رفتن این ماده‌ها، میزان و مدت درمان بعدی را مشخص می‌کند. پرستارها از من می‌پرسند که چه تجربه‌ای از تنم داشته‌ام. حس‌هایی را که توصیف می‌کنم وارد رایانه می‌کنند، و روی علامت‌هایی کلیک می‌کنند که مدت‌هاست یک دسته‌بندی، یک اسم و یک کُد بیمه دارند.واژۀ «مراقبت» بعید است کسی را یاد صفحه‌کلید بیاندازد. در نظر بسیاری از مردم، کار آنهایی که فعل مرسوم مراقبت را بر عهده دارند، همان کارِ غالباً بی‌دستمزد یا کم‌دستمزدی که اغلب «زحمت مولد» نامیده می‌شود (مولدِ تن زندۀ خویش و دیگران، همین زحمت هرروزۀ غذادادن، تمیزکردن، رسیدگی و امثالش)، کمترین بهره را از فناوری و بیشترین بهره را از عاطفه و شهود می‌برد. «مراقبت» را اغلب یک گونه از احساس می‌شمارند، گونه‌ای از مجاورت، یا چنان که افتد و دانی، عشق. گویی مراقبت هیچ نسبتی با ارقام ندارد، همان‌طور که حس ضعف یا دردِ فرد مراقبت‌شده ربطی به آمار ندارد. «من مراقب تو هستم» هم البته از انتزاع حکایت می‌کند، ولی انتزاعی است از جنس احساس، متفاوت از مثلاً اندازه‌گیری نرخ تقسیم سلولی یک تومور که از جنس مسائل پزشکی است. اما وقتی دچار یک بیماری جدی بشوی، این جابجایی عجیب نقش‌ها خودنمایی می‌کنند. یا به تعبیر درست‌تر، با این جابجایی است که وضع تو روشن می‌شود. آنچه روزگاری تن قرص، دمدمی‌مزاج و حساس تو بود، همان تن حیوانی، آن آشفته‌بازار تماشایی، تسلیم شرط و شروط پزشکی می‌شود، همان پزشکی‌ای که قرار است تو را انتزاع کند. نوعی تسلیم شدید اما نه مطلق. و بدین منوال، مراقبت هم شفاف و مادی می‌شود.در دوران معالجۀ سرطانم، اکثر این کارکنان (متصدیان پذیرش، دستیاران و پرستاران) زن بودند. پزشکان، تعدادی زن و تعدادی مرد، آنجا به ملاقات منی می‌آمدند که تنم، تمام و کمال، به عدد و رقم تبدیل شده بود. وارد سیستم می‌شوند، اما اگر هم چیزی تایپ کنند خیلی کم است. چشمانشان صفحۀ نمایشگری را رصد می‌کند که دسته‌بندی‌ها و ارقام به‌روزشدۀ تنم را نشان می‌دهد. همین‌جا یاد جان دان می‌افتم: «آن‌ها مرا دیده‌اند و شنیده‌اند، در این قید و بند احضارم کرده و شواهد به دستشان رسیده است؛ و من، کالبدم را تکه‌پاره کرده‌ام، خودم را تشریح کرده‌ام و آن‌ها قرار است مرا بخوانند».اگر تبدیل تن به داده کار زنان است، تفسیر آن داده بر عهدۀ پزشکان است. وظیفۀ آن کارکنان، استخراج و برچسب زدن به من بود. پزشکانند که مرا می‌خوانند. یا بهتر است بگویم، آنچه را از بدن من مانده، می‌خوانند: یک بیمار از جنس اطلاعات که محصول کار زنان است.                                                                                          •••ظرف تقریباً شصت ساعت، برای دومین بار، از مسیر یک پورت پلاستیکی که در سینه‌ام نصب شده و به ورید گلویم وصل است، آدریامایسین به من تزریق خواهد شد. پرستار بخش سرطان هم پس از تطبیق دارو با یکی از همکارانش، برای تزریق دارو باید یک لباس محافظ خاص بپوشد و شخصاً، آرام آرام، آدریامایسین را از آن پورت وارد سینه‌ام کند.این دارو اگر از رگ‌ها بیرون بزند، بافت‌ها را نابود می‌کند. گاهی می‌گویند چنان برای همه‌کس و همه‌چیز خطرناک است که نباید با سرُم تزریق شود. شایعه است که اگر بچکد، فرش کف کلینیک را آب می‌کند. تا چند روز پس از تزریق دارو، مایعات تنم برای سایر افراد زهرآگین است و بافت‌های تن خودم را هم می‌خورد. آدریامایسین گاهی قلب را از کار می‌اندازد، و هرکس در طول عمرش فقط مقدار مشخصی از آن را می‌تواند دریافت کند. در پایان این دورۀ درمان، نصف آن مقدار را به من تزریق کرده بودند.معالجه با آدریامایسین می‌تواند به سرطان خون، ایست قلبی و از کار افتادن اندام‌ها منجر شود، و در من بی‌تردید به ناباروری و عفونت می‌انجامد. چون آدریامایسین (مثل بسیاری دیگر از داروهای شیمی‌درمانی) همۀ سلول‌ها را از دم تیغ خود می‌گذراند، به سیستم اعصاب مرکزی هم آسیب می‌رساند. واکنش میتوکندری‌های سلول‌هایم به این دارو هم سه ساعت پس از تزریقش شروع می‌شود. این فرآیند تا حداکثر ۲۷ ساعت ادامه دارد، اما زنجیرۀ آسیب‌های پس از درمان غالباً تا سال‌ها ادامه می‌یابد. وقتی در صندلی تزریق نشسته‌ام، زوال مادۀ سفید و خاکستری مغزم آغاز می‌شود.هیچ روش متقنی در دست نیست که بگوید این فرآیند چه تأثیری بر من خواهد گذاشت، چون آسیب مغزی ناشی از شیمی‌درمانی حالت انباشتی و پیش‌بینی‌ناپذیر دارد. مصرف این دارو نیم‌قرن سابقه دارد، اما چون از سدّ خونی-مغزی۱ نمی‌گذرد پزشکان هم گاهی حرف بیماران دربارۀ اثرات این دارو بر قوای شناختی‌شان را باور نمی‌کردند، یا این‌جور شکایت‌های بیماران را در ردۀ سایر ناخوشی‌های مربوط به سرطان شمرده و کم‌اهمیت می‌پنداشتند.تصویربرداری ام‌آرآی از سایر افرادی که برای سرطان سینه این معالجۀ شیمی‌درمانی را داشته‌اند، آسیب به قسمت بینایی قشر مغز را نشان می‌دهد: «کاهش قابل‌توجه فعالیت قسمت چپ قشر خلفی‌جانبی پیش‌پیشانی و پیش‌حرکتی میانی» و «کاهش قابل‌توجه فعالیت سمت چپ قشر پیش‌پیشانی جانبی، افزایش خطاهای در جا زدن، و کاهش سرعت پردازش».بیمارها گفته‌اند توان خواندن، یادآوری کلمات، راحت حرف‌زدن، تصمیم‌گیری و به خاطر آوردن را از دست داده‌اند. تعدادی هم علاوه بر حافظۀ کوتاه‌مدت، خاطراتشان از اتفاقات گذشته را هم از دست داده‌اند. یعنی خاطره‌های زندگی‌شان از بین رفته است.                                                                                          •••شیمی‌درمانی، مثل اکثر درمان‌های پزشکی، ملال‌آور است. مثل مرگ، مدتی طولانی منتظر می‌مانی تا نوبتت برسد. و در میانۀ آن انتظار، احتمال وحشت و درد رهایت نمی‌کند تا نوبتش برسد. از این جهت، مثل جنگ است.پرستاری با لباس ایمنی، سوزن بزرگی را در پورت پلاستیکی زیرپوستی‌ام وارد می‌کند. اول چیزهایی از من می‌کِشد، بعد چیزهایی در تنم می‌ریزد و از تنم درمی‌آورد، و بعد چیزهای دیگری قطره‌چکان وارد من می‌شوند. هرکدام از این‌ها که به تنم وارد می‌شوند، باید اسمم و تاریخ تولدم را بگویم.تعدادی از آن‌همه دارویی که به من تزریق می‌کنند، اثرات آشنا و معینی دارند: بنادریل، استروئید، آتیوان. طبعاً باید بدانم چه تأثیری بر من می‌گذارند، اما در میانۀ سرطان که باشی، این‌ها هم حس متفاوتی به تو منتقل می‌کنند: با داروهای شیمی‌درمانی ترکیب می‌شوند تا حس جدیدی بسازند، چنانکه هر نوع شیمی‌درمانی وقتی با اضافاتش مخلوط می‌شود خمیره‌ای منحصربه‌فرد می‌سازد که از چند جهت وضوح و روشنایی را از حس‌ها و احساس تو می‌گیرد.من سعی می‌کنم خوش‌پوش‌ترین آدم در اتاق تزریقات باشم. لباس مجللی را که از ارزان‌فروشی خریده‌ام می‌پوشم و یک گل سینۀ طلایی بزرگ به شکل نعل اسب روی سینه‌ام می‌زنم. پرستارها همیشه از طرز لباس پوشیدنم تمجید می‌کنند. نیازمند تمجید آن‌هایم. بعد، کنار چیزهای دیگر، یک مادۀ حاوی پلاتین هم به من تزریق می‌کنند. و من می‌شوم آدمی با لباس مجللی که از ارزان‌فروشی خریده و پلاتین در رگ‌هایش جاری است.تزریق که تمام می‌شود، این‌قدر می‌نشینم که غش می‌کنم. تا دمِ آخر می‌ایستم و دست نمی‌کشم، در همۀ بوردگیم‌ها سعی می‌کنم برنده شوم، تمام کتاب‌هایی را که هرکداممان خوانده‌ایم را به خاطر می‌آورم، اگر بتوانم بیرون می‌روم، سعی می‌کنم تا نیمه‌شب مشغول لاس‌زدن و خاله‌زنک‌بازی و تحلیل باشم. در تن من اتفاقات هولناکی دارد می‌افتد. گاهی به همدم‌های خودم می‌گویم: «توی تنم دارد اتفاقات هولناکی می‌افتد». بالاخره، ۴۰ یا ۴۸ یا ۶۰ ساعت بعد، دیگر نمی‌توانم تکان بخورم و مسکّنی هم نیست که دردم را التیام دهد. ولی سعی می‌کنم به دارو تمکین کنم و با دوستانم مؤدب باشم تا بلکه مرهمی بر دردم شود.کسی گفته بود انتخاب شیمی‌درمانی مثل آن است که وقتی تفنگ روی سرت گذاشته‌اند تصمیم بگیری از ساختمانی بلند بپری. از ترس مرگ می‌پری، یا حداقل از ترس آن نسخۀ دردناک و کریه مرگ که سرطان باشد، یا از شوق زندگی می‌پری، حتی اگر آن زندگی در مابقی ساعاتش دردناک باشد.البته امکان انتخاب داری، و انتخاب می‌کنی، ولی ابداً حس نمی‌کنی که انتخاب تو بوده است. اطاعت می‌کنی، از ترس ناامیدکردن دیگران، از ترس اینکه بگویند سزاوار این رنج بوده‌ای، به این امید که دوباره احساس سلامت کنی، از ترس اینکه تو را مقصر مرگ خودت بدانند، به این امید که همۀ این ماجراها را پشت سر بگذاری، از ترس اینکه بگویند نتوانسته‌ای شادمانه به استقبال آن شکلِ مقبول از ویرانی خویش بروی که شاید حفظت کند. یک‌جور تمکین آیینی، مثل وقتی که معلم برگه‌های امتحان را می‌دهد، یا منشی دادگاه می‌گوید «همگی بلند شوید»، یا روحانی دعایی می‌کند، یا پلیس داد می‌زند: «حرکت کن». فرمان‌بردار می‌شوی به این امید که با این اطاعت، چندین و چند سال به عمرت اضافه شود تا نافرمانی کنی. اطاعت می‌کنی چون فقط یک راه دیگر پیش پای توست: آب‌هویج بنوشی و آرام آرام به‌خاطر تکثیر سلول‌های تنت جان بدهی، به ضعف‌های کُشنده‌ات اعتراف نکنی، و یادداشت‌های جگرسوز دربارۀ بهبود ناگهانی به در و دیوار اتاقت بچسبانی.باید میل به زیستن داشته باشی، ولی در عین حال باید باور داشته باشی می‌ارزی، می‌ارزی که زنده نگهت دارند. درمان سرطان نیازمند داروهایی دردآور و گران‌قیمت است که حتی استخراجشان هم به محیط‌زیست آسیب می‌زند. میل من به بقا یعنی هنوز خودم را قانع نکرده‌ام که به اخلاق بقا پشت‌پا بزنم. یکی از داروهای شیمی‌درمانی که مصرف کرده‌ام، سیکلوفسفامید، فقط کمی رقیق‌تر از حالت اصلی‌اش وارد ادرار می‌شود، روش‌های تصفیۀ آب فقط کمی از آن را می‌زُدایند، و ۴۰۰ تا ۸۰۰ روز در منابع آب عمومی می‌ماند. یک داروی دیگر، کربوپلاتین، به قول سازنده‌اش «سرنوشت زیست‌محیطی‌اش» این است که در محیط‌های آبی انباشته می‌شود، و همان‌جا می‌ماند ولی هنوز کسی نمی‌داند چه آسیبی می‌رساند. درخت سرخدار هیمالایا که یکی از داروهای شیمی‌درمانی‌ام از آن برداشت می‌شود، از سال ۲۰۱۱ در خطر انقراض بوده است. در سال ۲۰۱۷ مخارج سرطان ۱۳۰ میلیارد دلار بود که بیشتر از تولید ناخالص داخلی بیش از صد کشور است. هزینۀ یک تزریق شیمی‌درمانی بیش از حداکثر درآمد یک‌سال از عمرم بود.مشکلم اینجاست که دلم می‌خواست به بهای چند میلیون دلار زندگی کنم، اما نه آن‌هنگام و نه الآن پاسخی برای این سؤال نداشتم که: چرا لایق این‌همه ریخت و پاش برای این وجود هستم؟ چرا رضایت و اجازه دادم که بازار از این‌همه مشکلات سودآفرین من سود ببرد؟ چند کتاب باید بنویسم تا بهایی که دنیا برای ادامۀ وجودم پرداخته، جبران شود؟و پس از درمان، وقتی تنم خُرد و خاکشیر شده، وقتی تنم مثل ماشینی شده که قطعه‌هایش یکی‌یکی از کار می‌افتند، وقتی به تعبیر قانون معلولیت ایالات متحده در «فعالیت‌های پایۀ زندگی روزمره» ناتوانم، برایم سؤال می‌شود چطور آن‌همه دلار از تن من گذشت و من هنوز این‌طور درب و داغانم. اگر هزینۀ هر نفسی را که پس از این سرطان می‌کشم حساب کنم، سهام شرکت‌هاست که از دهنم بیرون می‌ریزد. زندگی‌ام یک کالای لوکس بود اما فرسوده شدم، ناقص شدم، نامطمئن شدم. خوب؟ نشدم.                                                                                          •••تو سرطان نمی‌گیری؛ سرطان تو را می‌گیرد. و سرطان که تو را گرفت، یادت می‌رود چقدر از زندگی‌ات را به زنده‌ماندن باخته‌ای، و چقدر از خودت را به بیماری باخته‌ای، چون نمی‌شود هم مراقب بیماری‌ات باشی و هم مراقب خودت. شاید کل دلیل وجودت بشود اینکه مراقب بیماری‌ات باشی، گویی دست تقدیر وصال تو و او را رقم زده است. و بعد، وقتی بیماری حادّ نیست که از زندگی‌ات بکاهد، عارضه‌های مزمن ناتوانی‌آور می‌مانند که پسماند درمان بیماری‌اند.بدنم احساس می‌کند دارد به‌خاطر اثرات جانبی همان چیزی کشته می‌شود که پزشکان وعده دادند تنم را زنده نگه می‌دارد، همان چیزی که برای حفظ تنم ویرانی‌اش را می‌طلبد: حرکت نکن، چیزی نخور، کار نکن، نخواب، از هرگونه لمس بپرهیز. تک‌تک عصب‌ها به گدایی می‌افتند، التماس می‌کنند صدقه‌ای بگیرند، صدقۀ پایان ماجرا. هر حکمتی که از تنم صادر می‌شود، گویی تقاضای ملودرام و تحمل‌ناپذیر یک احمق است. باید باور می‌کردم آن‌زمان که تنم می‌خواست بمیرد، منظورش نفرت از زندگی نبود، بلکه دیگر تاب این وضع را نداشت.بعد تنم، مثل بسیاری دیگر از ما، این امر تاب‌نیاوردنی را تاب آورد. گاهی یگانه راه بقا آن است که در پناهگاه بلاهت سنگر بگیری. البته با این کار از دنیا منفصل می‌شوی، اما وقتی به سرطان مبتلا باشی کسی به رؤیاپردازی‌هایت خُرده نمی‌گیرد. تعدادی از دوستانم حتی آرزو می‌کردند از دنیا منفصل‌تر شوم. در ماجراهایی از قبیل آنچه من از سر می‌گذراندم، اگر به ذهن و روانت مرخصی بدهی بهتر دوام می‌آوری؛ و برای همین، آرزوی دوستانم این بود که بی‌خیال ذهن روشن و واقع‌بین شوم.با اینکه دست‌ها و پاهایم را تمام مدت شیمی‌درمانی در یخ می‌گذاشتم تا آن اتفاق ناگوار نیفتد، اما بالاخره افتاد: ناخن‌های انگشت‌های دست و پایم آرام آرام از گوشت جدا می‌شدند. جداشدن ناخن از گوشت دردی دارد که، خُب، دارد. ناخن‌هایم را که لاک رنگین‌کمانی زده بودم با باند به خودم می‌چسبانم. دوستانم، عشاقم، خاطراتم، مُژه‌هایم و پول‌هایم را به این بیماری باخته‌ام؛ پس با سرسختی می‌ایستم تا چیز دیگری را که به من تعلق دارد، از من نگیرد. علی‌رغم ایستادگی‌ام، ناخن‌هایم می‌افتند.مُردنِ عصب‌هایم شروع می‌شود. انتهای عصب‌ها، در انگشت‌های دست و پا و اندام تناسلی‌ام، جلز و ولز می‌کند. بعد، انگشت‌هایم فقط خودشان را می‌شناسند و بس: کرخت در برابر دنیای بیرون، غضبناک در درون خویش. کتابچۀ راهنمای سرطان می‌گوید راه‌حل این مسأله، موسوم به نوروپاتی، این است که از کسی بخواهی دکمه‌های پیراهنت را ببندد، ولی نمی‌گوید از چه کسی. حس حرکت من نیز به هم ریخته، که در نتیجه شلخته‌ترم کرده است. دیگر نمی‌توانم به پاهایم اعتماد کنم که بگویند کجا ایستاده‌ام.خانمی از آشنایانم که سی سال پیش سرطان داشت در وصف خودش می‌گفت آن آدمی که به جنگ سرطان رفت، هرگز از جنگ برنگشت. او که الآن هفتاد و چند سال دارد می‌گوید هر روز سر کار می‌رود و بعد به خانه برمی‌گردد تا خالی‌الذهن و منفصل از دنیا چند ساعتی بگذرد. و چون برای امرار معاش باید کار کند، صبح که شد دوباره سر کار می‌رود تا وانمود کند وجود دارد. برخی از ما که از وخیم‌ترین وقایع جان به در بُرده‌ایم، بودنمان چندان تفاوتی با نبودنمان ندارد.نه تکه‌های ازدست‌رفتۀ تنمان جبران می‌شوند و نه تکه‌های ازدست‌رفتۀ روحمان. زندگی روزبه‌روز بی‌مایه‌تر می‌شود. همین و بس. و این ماییم که دست‌کمی از مُردگان نداریم، ولی هنوز باید سر کار برویم.                                                                                          ••• در جهان سرمایه‌داریِ پزشکی که همۀ تن‌ها باید همواره بر مَدار سودآفرینی بچرخند، حتی برداشتن دو سینه هم یک جراحی سرپایی شمرده می‌شود. پس از تمام شدن عمل، مرا تند و سریع از بخش مراقبت پس از بیهوشی بیرون کردند. یک پرستار مرا به هوش آورد و سعی داشت تمام سؤالات برگۀ خروج را، آن‌هم نادرست، پُر کند. من تلاش کردم بگویم حالم خوب نیست اما نتوانستم متقاعدش کنم. به او گفتم هنوز درد دارم، هنوز دستشویی نرفته‌ام، هنوز نگفته‌اند چه کنم، هنوز نمی‌توانم سر پا بایستم چه رسد به اینکه بیمارستان را ترک کنم. بعد مجبورم کردند بیمارستان را ترک کنم، که کردم.روزی که هر دو سینه‌ات را برداشته باشند نمی‌توانی تا خانه پشت ماشین بنشینی چون از درد زار می‌زنی، با چهار کیسه‌ای که به بدنت وصل کرده‌اند نمی‌توانی با دست‌هایت کاری بکنی، هنوز در هذیان بیهوشی هستی و حتی درست راه نمی‌روی. ولی وقتی به زور از بخش جراحی بیرونت کنند، هیچ‌کس نمی‌پرسد چطور از پس ماجرا برمی‌آیی: کسی هست که مراقبت باشد؟ چه کسی؟ این مراقبان باید چه چیزی را فدا کنند تا مراقب تو باشند؟ چه حمایتی لازم دارند؟ پس جای تعجب نیست که احتمال مرگ زنان مجرد مبتلا به سرطان سینه، حتی در گروه‌های سنی و نژادی و درآمدی مشابه، تا دو برابر بیشتر از زنان متأهل است. اگر مجرد و فقیر باشی که احتمال مرگت بالاتر هم می‌رود.همه خوب می‌دانند باید یار عاشق‌پیشه‌ای طبق عُرف زمانه داشته باشی، یا آن‌قدر از عمرت گذشته باشد که بچه‌های بالغ و متعهدی بزرگ کرده باشی، یا آن‌قدر جوان باشی که هنوز والدینت مراقب تو باشند؛ وگرنه، اگر در این زمانۀ سودجویی تهاجمی به سرطان مهاجم مبتلا شوی، بعید است زنده نگه داشتنت به بهایش بیارزد.                                                                                          •••من همیشه می‌خواسته‌ام زیباترین کتاب دنیا را علیه «زیبایی» بنویسم. اسمش را هم می‌گذارم سیکلوفسفامید، دوکسوروبیسین، پاکلیتاکسل، دوسیتاکسل، کربوپلاتین، ضدالتهاب‌ها، مسکّن‌های ضدتهوع، ضداضطراب‌های ضدتهوع، ضدتهوع‌ها، ضدافسردگی‌ها، آرام‌بخش‌ها، شستشودهنده‌های نمکی، کاهش‌دهنده‌های اسید، قطره‌های چشم، قطره‌های گوش، کرم‌های بی‌حس‌کننده، دستمال‌های ضدعفونی‌کننده، رقیق‌کننده‌های خون، آنتی‌هیستامین‌ها، آنتی‌بیوتیک‌ها، آنتی‌فونگال‌ها، آنتی‌باکتریال‌ها، خواب‌آورها، ویتامین‌های دی۳ و ب۱۲ و ب۶، تزریقی‌ها و مالیدنی‌ها و خوردنی‌ها، هیدروکربن، اکسی‌کدون، فنتانیل، مورفین، مداد ابرو، کرم صورت.بعد جراح زنگ زد که بگوید تا جایی که او می‌داند، داروها جواب داده‌اند و سرطان رفته است. برداشتن دو سینه پس از شش ماه شیمی‌درمانی «پاسخ کامل پاتولوژیک» داده است، یعنی همان نتیجه‌ای که امیدش را داشتم، یعنی به احتمال قوی وقتی که بمیرم به دلیل این بیماری نمرده‌ام.با این خبر، مثل نوزادی هستم که قابلۀ ایام در دامن تنی گذاشته که رگ و پی‌اش از جنس عشق بی‌کران و غضب بی‌پایان است؛ و اگر چهل و یک سال دیگر عمر کنم تا انتقام این اتفاقات را بگیرم، باز هم بس نیست.اطلاعات کتاب‌شناختی:Boyer, Anne. The Undying: A Meditation on Modern Illness. Allen Lane, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را انی بویر نوشته است و در تاریخ ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۹ با عنوان «My body feels like it is dying from the drugs that are meant to save me: life as a cancer patient» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ دی ۱۳۹۸ با عنوان «مرگ را بلعیدم، تا شاید زنده بمانم: زندگیِ یک بیمار سرطانی» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• انی بویر (Anne Boyer) شاعر و جستارنویس آمریکایی است. مشهورترین نوشته‌های او دربارۀ سرطان سختی است که به آن مبتلا شد. رمانس کارگران شاد (The Romance of Happy Workers) و کتاب راهنمای سرنوشت‌های مأیوس ( The Handbook of Disappointed Fate) از کتاب‌های اوست. [۱] Blood-Brain Barrier: غشاء حائلی که اجازه نمی‌دهد خون جریان‌یافته در بدن وارد آن مایعی شود که در فضای میان سلول‌های مغز در سیستم اعصاب مرکزی جاری است. ]]> انی بویر اقتصادوجامعه Sat, 18 Jan 2020 05:45:10 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9631/ اثبات غیرعقلانی بودن آدم‌ها به نفع چه کسانی تمام می‌شود؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9628/ ویلیام دیویس، لندن ریویو آو بوکس — تقریباً پنج سال پیش، وقتی داشتم دربارۀ تجاری‌سازی تحقیقات روان‌شناسی مطالعه می‌کردم، با مدیر برنامه‌های دن آریلی، استاد روانشناسی و اقتصاد رفتاری در دانشگاه دوک، تماس گرفتم تا ببینم آیا آریلی تمایل دارد در کنفرانسی در لندن سخنرانی کند؟ نتیجه‌ای نداشت؛ مجبور شدم برایش توضیح دهم بودجه من کفاف دستمزد ۷۵۰۰۰ دلاری سخنران و تهیۀ بلیت درجه یک پرواز بازگشت را نمی‌دهد. آریلی یک استاد معمولی نیست؛ سخنرانی‌های مشهوری در تد تاک ارائه کرده است، مشاوره‌هایش در حوزۀ پیش‌بینی رفتاری فروش خوبی دارند، و چندین شرکت تأسیس کرده تا از نظراتش دربارۀ پیش‌بینی‌ناپذیری تصمیم‌گیری‌های انسانی کسب سود کند. تمرکز پژوهش‌های آریلی بر غیرعقلانی بودن انسان است. کتاب مشهورش غیرعقلانی پیش‌بینی‌پذیر: نیروهای پنهانی که تصمیمات ما را شکل می‌دهند۱ (۲۰۰۸) نام دارد و دو سال بعد از آن نیز کتاب دیگری به نام جنبه مثبت غیرعقلانی بودن: مزایای غیرمنتظره روی برگرداندن از منطق۲ منتشر کرد. شور و شوقی که اهالی بازاریابی به چنین کتاب‌هایی نشان می‌دهند، نیاز به توضیح ندارد: از زمان طلوع تحقیقات بازار و تبلیغات در اواخر قرن نوزدهم، علاقه‌ای تجاری به این موضوع وجود داشته است که چه چیزی انتخاب‌های فرد را شکل می‌دهد، که با آنچه اقتصاددان‌ها و فیلسوفان اخلاق می‌پندارند، متفاوت است.بازریاب‌ها تنها کسانی نیستند که تشنۀ چنین بینشی اند. عمومیت یافتن اقتصاد رفتاری نتیجۀ کتاب ریچارد تیلر و کس سانستین به نام سقلمه (۲۰۰۸) بود، که الهام‌بخش دولت‌های سرتاسر جهان (و در خط مقدم؛ دولت ائتلافی کامرون) برای تشکیل تیم‌های «بینش‌های رفتاری» شد، و به رشد دیدگاهی در سیاست انجامید که بر خطاهای ناخودآگاه و تمایلات غیرعقلانی انسان‌ها تمرکز دارد. اقتصاد‌دان‌های ارتدکس با این پیش‌فرض که هر انسانی مانند ماشین حساب دقیقی است که هزینه و فایده هر تصمیم را می‌سنجد، رفتار را بر مبنای انتخاب‌های عقلانی تبیین می‌کنند؛ اما دغدغۀ «سقلمه‌زن‌ها» ناهنجاری‌ها است؛ یعنی موقعیت‌هایی که ما، از روی عادت، کارهایی را انجام می‌دهیم که عواقبی خطرناک درپی دارند؛ مانند عادات بد غذایی، نادیده گرفتن بازیافت، یا ناتوانی از پس‌انداز برای دوران بازنشستگی. به اعتقاد سقلمه‌زن‌ها، وظیفۀ سیاست‌گذاران این است که تغییراتی جزئی در «معماری انتخاب» (اینکه گزینه‌های گوناگون چگونه بر ما عرضه می‌شوند) به‌وجود آورند تا به‌شکلی نامحسوس ما را به مسیر عقلانیت هدایت کند. در حوزه‌هایی همچون تغذیه و مسائل مالی شخصی، کارفرماها و کسب‌وکارها تشویق می‌شوند گزینه‌های پیش‌فرضشان را به گزینه‌های «خوب» تغییر دهند. برنامه‌های مستمری به شکلی طراحی می‌شوند که افراد به جای آنکه تصمیم بگیرند در آنها ثبت نام کنند، می‌توانند تصمیم بگیرند از آن‌ها انصراف دهند، بدین‌ترتیب افراد به شکل پیش‌فرض صندوق بازنشستگی بهتری دارند. سیستم منوی لمسی مک‌دونالد اکنون به گونه‌ای طراحی شده است که مشتریان را به سمت سالادها و نوشیدنی‌های بدون شکر راهنمایی ‌کند، تا بدین ترتیب جلوی این را بگیرند که فرد با انتخاب برگر، چیپس و نوشابه به دست خودش زندگی‌اش را تباه کند. این‌ها تلاش‌هایی هستند برای محافظت از ما دربرابر رفتارهای غیرعاقلانۀ خودمان، اما شاید بعضی‌ها خوششان نیاید که قدرتمندان با شهروندان مثلِ بچه‌ها رفتار کنند.این دلبستگی جدید به تصمیم‌گیری غیرعقلانی مصادف بود با بحران مالی جهانی. مرشدانی همچون آریلی، تیلر و سانستین به پرورش نوعی ایدئولوژیِ بازار آزاد کمک کردند که بر اساس آن مشتریان و سرمایه‌گذاران به اندازۀ کافی باهوش هستند (دست کم باهوش‌تر از قانون‌گذاران) که مخاطرات را در نظر بگیرند. اما این طرز تفکر همچنین زمانی عمومیت یافت که تلفیق شبکه‌های اجتماعی با گوشی‌های هوشمند صدها میلیون نفر را در نظامِ بی‌امانِ بازخورد و جمع‌آوری داده به دام انداخت. میزان غیرعقلانی بودنِ «پیش‌بینی‌پذیر» ما، منوط به این است که پیش‌بینی‌کننده چقدر از رفتار ما آگاه است. و از زمان به بازار آمدن آی‌فون و اوج گرفتن فیس‌بوک در سال ۲۰۰۷، حجم غیرمنطقی بودن انسانی‌ای که قابل بررسی و استفاده باشد نیز به شکل فزاینده‌ای افزایش یافته است.علی‌رغم این تشکیلاتِ روان-صنعتیِ گسترده و پرسود، شاید فکر کنید ذهن انسان نمی‌تواند آنقدرها برای نخبگان سیاسی و تجاری جذابیت داشته باشد. اینکه نه منافع شخصی عقلانی، بلکه هنجارها، عادات، غرایز و احساسات هستند که بر رفتار ما حاکم‌اند، در جرگۀ این نخبگان به نوعی عقیدۀ جدید تبدیل شده است. بااین‌حال، وقتی در سال ۲۰۱۶ این نیروهای غیرعقلانی، با تکنیک‌های آزمایش‌های روانشناختی‌ای که سقلمه‌زن‌ها در شبکه‌های اجتماعی به‌کار می‌برند تلفیق شدند، و عرصۀ دموکراسی را تنگ کردند، درست مانند این بود که دیونیزوس۳، شخصاً، به پا خاسته و رقص‌کنان این سوی و آن سو می‌خرامد. شاید غیرعقلانی‌بودن پیش‌بینی‌پذیر باشد، اما دیگر نه آنقدر که دونالد ترامپ سر از کاخ سفید درآورد.آنچه سقلمه‌زن‌ها را اینچنین نزدیک‌بین می‌کند، فرضی است که می‌گوید غیرعقلانی بودن نوعی «رفتار» است که مانند دیگر رفتارها، می‌توان ردیابی و مهار‌ش (یعنی عقلانی‌اش) کرد. درست است که ارتباط میان عقلانی‌بودن و غیرعقلانی‌بودن درنهایت نوعی رابطۀ مبتنی بر قدرت است: یعنی مسئله بر سر این است که کدام بخش از جامعه (یا خود) می‌تواند بر بخش دیگر ریاست کند. بااین‌حال انتخاب ترامپ، خام بودن این پندار را نشان داد که عقل عاقبت پیروز می‌شود. شاید با نظارت کافی بتوان منطق نهفته در پس دیوانگیِ کنونی ما را دریافت؛ شاید جف بزوس، بنیانگذار آمازون (که در حال حاضر هر ۳۰ ثانیه ۷۵۰۰۰ دلار درآمد دارد)، با آن شبکۀ جهانی سنسورهای خانگی و ردیابی مشتریانش، عقل‌گرای واقعی دوران ماست. اما اگر سیلیکون‌ولی (نه، اصلاً دانشگاه) جایگاه عینیت و خرد در روزگار ما باشد، عقلانیت از چشمِ بخش بزرگی از ما می‌افتد. سقلمه‌ای که با استفاده از فیس بوک برای اثرگذاری بر انتخابات به راه افتاد، به این دلیل نبود که این شبکه اجتماعی قدرت مطلق را در دست دارد، بلکه از اینجا بود که هیچ درکی از ظرفیت‌های واقعی‌اش نداشتیم. پارانویا، واکنشی عقلانی به سیستمی است که قواعد و اهدافش در هاله‌ای از رمز و راز قرار دارد.سلطۀ جدید غول‌های فن‌آوری، مانند فیس‌بوک و گوگل، نشان‌دهندۀ تهدیدی متمایز علیه وضعیت خرد در جامعه است. این‌ کسب و کارها با جمع‌آوری اطلاعات دربارۀ رفتار ما پول در می‌آورند، و سپس از هوشِ مصنوعی‌ای که با این اطلاعات به دست آمده است بهره‌برداری می‌کنند؛ همان‌چیزی که شوشانا زوبوف به آن «سرمایه‌داری نظارتی» می‌گوید. بااین‌حال، از مجادلاتی که پیرامون «اخبار جعلی» در فیس‌بوک و محتواهای افراط‌گرایانه در یوتیوب وجود دارد متوجه می‌شویم که این شبکه‌ها علاقه‌ای به برقراریِ هنجارهای رفتاری ندارند، بلکه تنها به دنبال افزایش اعضایشان هستند. تاجایی‌که به منافع تجاری مارک زاکربرگ مربوط می‌شود، مادامی که پستی در فیس‌بوک منتشر شود، هیچ اهمیتی ندارد که چقدر بی‌معنی، احمقانه، خطرناک، یا دروغین باشد.نمونۀ برجستۀ فن‌آوری نظارتیْ زندانِ سراسربینی است که جرمی بنتام طراحی کرد. در آن زندان، صرف‌نظر از اینکه زندانبان‌ها در حال نظارت بر زندانیان باشند یا نه، زندانیان همواره احساس می‌کنند در معرض دید قرار دارند. همانگونه که میشل فوکو اشاره کرده است، سراسربین یک ابزار تأدیبی بود، که هدفش بیدارکردن وجدان اخلاقی زندانی تا حدی‌ بود که خودش پلیس رفتار خود باشد، و در نتیجه به‌عنوان فردی خوب و عقلانی به جامعه بازگردانده شود. اما پلتفرم‌های جدید متفاوتند؛ به دنبال تأدیب ما نیستند، بلکه صرفاً می‌خواهند بیشتر و بیشتر درباره‌مان بدانند. و ما هرچه عجیب‌تر و دیوانه‌تر شویم، بینش‌های روان‌شناختی آن‌ها هم بهتر می‌شود. ما نمی‌رویم ساکن اندرزگاهی اخلاقی شویم، بلکه به بحث گروهی متمرکز می‌پیوندیم که پر از آشوب و خوشگذرانی است و در آن، از ما خواسته می‌شود تمام قید و بندها را کنار بگذاریم؛ اما همین کنار گذاشتن قید و بندها در خدمت منافع ناظری است که آن سوی آینه ایستاده است. ارزشمندترین اطلاعات در این اقتصاد، واکنش‌های کمتر آگاهانه‌‌اند؛ «لایک» با لمس صفحه، اسکرول صفحه، یا ایموجی‌هایی که حقایقی پنهان را دربارۀ چرایی رفتارهایمان آشکار می‌سازند. هرچه کمتر عقلانی رفتار کنیم، تحلیلگران داده بیشتر می‌آموزند.سقلمه‌زن‌ها، مانند بنتام، عقلانیت را همچون عادتی می‌بینند که می‌باید به دست دولتی خیرخواه در ما نهادینه شود تا به سوی سلامتی و سعادت رهنمون‌ شویم. بدین‌ترتیب، شاید روزی علاقۀ من به بیگ مک۴، به یاری شرطی‌سازی، به طور کامل از بین برود. اما درمقابل، غول‌های پلتفرمی عقلانیت را به‌نوعی دارایی فکری خود می‌دانند؛ چیزی که محصول محاسباتی است که در خفا انجام می‌شود. اگر بتوانند از منطقی ریاضی‌ای که در پس جامعه در جریان است رمزگشایی کنند، باز هم تمایلی به افشای آن ندارند. این نگرش به عقلانیت از نظر سیاسی هم جذابیتی ندارند. مشکل در خود رفتارگرایی، و این پیش‌فرضِ آن است که آزادیِ انسانْ برنامه‌ریزی شده یا قابل برنامه‌ریزی است. عقلانیت درکل ارتباطی با عمل آگاهانه ندارد، بلکه از چشم‌انداز یک ناظر همه‌چیزبین معنا می‌یابد. در این نگرش به خرد، جایی -و اساسا زمانی- برای تفکر، خودنگری، یا تأمل وجود ندارد: هریک از ما به نقطه‌ای در یک شبکه فروکاسته شده‌ایم، و با محرک‌هایی بمباران می‌شویم که به آن‌ها تنها به شکلی خودکار می‌توانیم واکنش نشان دهیم. رفتارگرایی، عقلانیت‌گرایی را به عقلانیت‌گریزی تبدیل می‌کند. سرمایه‌داری نظارتی به‌گونه‌ای با جمعیت جهان رفتار می‌کند که انگار یک باغ وحش بزرگ است، طوری به مطالعۀ رفتار انسان‌ها می‌پردازد که آن‌ها، مانند موش‌های آزمایشگاهی، هیچ‌گاه از آن خبردار نمی‌شوند. از آنجایی‌که دموکراسی و گفتمان عمومی در منطق پلتفرم‌ها نهادینه شده‌اند، تا وقتی افراد به استفاده از پلتفرم ادامه دهند، هیچ اهمیتی ندارد چه می‌گویند و چه می‌کنند. دونالد ترامپ نشانۀ جامعه‌ای است که عقلانیت را ویژگی ماشین‌ها می‌داند، نه انسان‌ها.کتاب غیرعقلانیت۵ جاستین اسمیت، یکی از بی‌شمار کتاب‌هایی است که با الهام از انفجار سیاسی سال ۲۰۱۶ نوشته شدند. ترامپ، به خودی خود، نوعی مشغولیت دائمی است، اما اینترنت و کارناوال یاوه‌های یک‌بندش نیز چنین‌اند. گذاشتن این دو مضمون در کنار هم -دروغگویی مهمل‌باف در کاخ سفید، و فرهنگ میم۶ لوده‌واری که کمک کرد او به آنجا راه یابد- بدان معنا است که پدیده‌ای آشکارا جدید و خطرناک ظهور کرده است. به نظر می‌رسد ترامپ گوی سبقت را از تمامی نظریه‌پردازان توطئه و عوام‌فریبان پیش از خود ربوده است. انتخاب‌شدن او به معنای «از بین رفتن تقریباً کامل فضای عمومی و مفروضات مشترکی بود که می‌توانستیم به یاری آن‌ها دربارۀ تفاوت‌هایمان صحبت کنیم». در سال ۲۰۱۶، شاهد «تغییر قاطع اینترنت از مجمعی برای روشنایی به محملی برای تاریکی بودیم». برتری ترامپ ناگزیرمان می‌کند از قواعد و نهادهایی دفاع کنیم که اصولاً نباید نیازی به دفاع داشته باشند. اکنون مجبوریم بگوییم استدلال‌آوریِ خوب بهتر از استدلال‌آوریِ بد است، سیاست‌های عقلانی دولتی از سیاست‌های غیرعقلانی بهترند. حالا دیگر باید تمایز میان واقعیات علمی و نظریۀ توطئه تبیین و توجیه شود. این‌ها همان کارهایی هستند که بسیاری از عقل‌گراها، در سنت «خداناباوران نوِ» استیون پینکر و ریچارد داوکینز، با خوشحالی در پی آن هستند. این مدافعان خرِد غربی، که به طبلی توخالی می‌مانند، بی‌وقفه دربارۀ چیزهایی بحث می‌کنند که به زعمِ خودشان نسبی‌گرایی چپ و جزم‌گرایی راست است، خصومتی آشکار با افرادی دارند که جرئت به خرج دهند و درستی و فایدۀ علوم طبیعی را زیر سؤال ببرند. داوکینز به طور اخص دفاع از روش علمی را به دفاع از سلسله‌مراتب فرهنگی‌ای بدل کرده است که «غرب» در رأس آن است. پینکر به شکلی از بنتامیسم چسبیده است که در آن، صرف‌نظر از این همه پریشانی سیاسی و فرهنگی، داده‌های آماری ثابت می‌کنند مدرنیته همچنان در مسیر درستی قرار دارد.به نظر می‌رسد اسمیت، در مواجهه با انتخاب بین جهانی که عقلانیت حیوانی پینکری بر آن حکفرماست، با کابوس دادائیستی افسانه‌بافی و پروپاگاندایی که از کاخ سفید برمی‌خیزد، تردیدی دربارۀ موضع خود ندارد. چیزی که برای اسمیت دردسرساز می‌شود، این است که «عقلانیت» بدون حضور حدی از «غیرعقلانیت» که به کمک آن مرزهای خویش را مشخص سازد، هیچ معنایی ندارد، اگرچه تعیین ماهیت دقیق این تمایز ناممکن است. هرگاه به عمل یا پدیداری به‌ظاهر «عقلانی» عمیق‌تر بنگریم، درمی‌یابیم «غیرعقلانی بودن» چندان هم از آن غایب نیست، بلکه پنهان یا نادیده‌گرفته شده است. دوران روشنگری را درنظر بگیرید؛ دورانی که پینکر به طور خاص آن را ارج می‌نهد. همانگونه که بسیاری از منتقدان پینکر در واکنش به کتاب اینک روشنگری۷ (۲۰۱۸) اشاره کرده‌اند، قواعد خرد علمی ظاهراً تنها زمانی چیرگی یافتند که یک جریان رمانتیک ضد روشنگری داشت حساسیت‌های فرهنگی را بازآفرینی می‌کرد. یعنی تا پیش از اواخر قرن نوزدهم، که رشته‌های دانشگاهی قاعده‌مند شدند و علم به طور کامل از حوزۀ فلسفه و علوم انسانی جدا شد، خبری از خرد علمی نبود. اما پس از آن، خودمختاری نهادی «علم» بلافاصله با طغیان روانکاوی، مدرنیسم و فلسفۀ قاره‌ای به چالش کشیده شد، و کار تا به زیر سؤال بردن جدایی حقیقت از زیبایی‌شناسی و میل نیز رسید. چنانکه اسمیت با مهارت نشان می‌دهد، به هرنقطه از تاریخ فلسفه غرب که بنگریم، می‌بینیم عقلانیت تحت تسخیر غیرعقلانیت بوده است.ابعادی از روشنگری که پینکر ستایششان می‌کند -برای مثال قدرت‌گرفتن روش علمی- همان‌قدر که نتیجۀ خرد بود، نتیجۀ تکبر و زور نیز بود. در اروپای پایان قرن هفدهم، نوع خاصی از «خِرد مهاجم»۸ قدرت گرفت که برآمده از آرای دکارت بود. این تفکر، اروپا را نمایندۀ تمام بشریت به حساب می‌آورد، تاریخ اروپا برایش تاریخ تمام جهان بود، و منطق ریاضی را زبانی جهانی می‌دانست. دلالت‌های امپریالیستی‌اش نیاز به توضیح ندارد. کاسبان «خرد تهاجمی» درکی بسیار ساده‌انگارانه‌ای از تمایز میان عقلانیت و غیرعقلانیت داشتند (و آنگونه که از امثال داوکینز برمی‌آید، کماکان نیز دارند)؛ یعنی اینکه عقلانیت چیزی است متعلق به «غرب» و بقیۀ جهان ناچارند آن را از غرب وارد کنند. خطرات عقلانیت، در دستان دولت‌های مدرن، تبدیل به ابزاری برای استعمار و استبداد شد، به‌ویژه در مناطقی که کنجکاوی‌ای دربارۀ زندگی و فرهنگ‌هایی که در ورای مرزهای تمدن «غربی» بودند، وجود نداشت. هرچه روشنگری بیشتر با جهان‌گرایی قهرآمیز ترکیب می‌شود، بیشتر با واکنش‌های به‌ظاهر غیرعقلانیِ رمانتیک و ملی‌گرایانه مواجه می‌شد. عقلانیت می‌توانست تبدیل به اصلی جزمی شود که اجازۀ هیچ‌گونه ابراز عقیدۀ مخالفی را ندهد. همین به‌هم‌تنیدگیِ عقل و اسطوره -دیالکتیک روشنگری- بود که منجر به چنان بدبینی‌ای در مکتب فرانکفورت در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ شد؛ چیزی که اسمیت نیز تا حدی به ارث برده است.تعریف معنای عقلانیت (و بنابراین غیرعقلانیت) به دور از مرزها و اسطوره‌پردازی‌های روشنگری، دشوار است. می‌توانید به عقاید آن‌جهانی‌‌ای دربارۀ منطق و ریاضیات پناه ببرید که از سر و کولِ فرهنگ و سیاست بالا می‌روند. اما اگر مسیر مطالعۀ دانشگاهیِ «انتخاب عقلانی» از مشکلات راهبردی -جنگ و سود- (همان مشکلاتی که حل کردن‌شان برای سال‌ها وظیفۀ نظریۀ انتخاب عقلانی بوده است) منحرف شود، معنایش را از دست می‌دهد. وقتی به این می‌اندیشیم که درواقع چگونه زندگی می‌کنیم، تشخیص اینکه کدام عمل یا انتخاب «غیرعقلانی» بوده است، دشوار می‌نماید. اسمیت می‌گوید «اگر انسان‌شناسی خارج از جهان فرهنگی ما، در هنگام مطالعه‌مان قادر باشد تفاوتی مشخص میان طالع‌بینی، آزمون‌های شخصیتی، و رتبه‌بندی اعتباری قائل شود» یا حتی بتواند بگوید «خود ما به روشنی متوجه تفاوت‌شان هستیم»، بازهم مشخص نیست چگونه یک نفر می‌تواند تمایزی میان جوامع علمی قرن ۱۷ (که پیشرفت‌های آتی مدیونشان هستند) و برای مثال، وب‌سایتی برقرار کند که از میان شواهد گوناگون آنهایی را گلچین می‌کند که ثابت می‌کنند واکسن زدن منجر به اتیسم می‌شود. عقلانیت، خواه به معنای «فرهنگ» گرفته شود یا «رفتار»، تبدیل به مناسک یا (آنگونه که سقلمه‌زن‌ها می‌گویند) عادت می‌شود، و «غیرعقلانیت» به اصطلاحی منفی برای عادات‌هایی که بد می‌پنداریم.پاسخ دموکراتیک، و همچنین عملگرایانه، به این وضعیت، شانه بالا انداختن است و پذیرش اینکه «عقلانیت» چیزی نیست جز آنچه مردم از آن مراد می‌کنند، حتی اگر هیچگاه کاملاً به آگاهی نرسند. حقیقت، همانگونه که ریچارد رورتی می‌گوید، هرآن‌چیزی است که هم‌عصرانم با آن مخالفتی نداشته باشند. قدرت کارشناسان در جامعه، درنهایت منوط به افرادی است که به آن‌هایی اعتماد کرده‌اند که به‌عنوان کارشناس منصوب شده‌اند. تعداد کمی از ما درک درستی از بیماری و ایمنی‌شناسی داریم، بنابراین دشوار است که دقیقاً بگوییم چرا اینکه کسی فرزندش را واکسن بزند «عقلانی» است و اگر نزند «غیرعقلانی». حقایق مسلم در جوامع مدرن و سکولار کمتر از جوامع مذهبی وابسته به سلسله مراتب و اعتماد نیستند. اسمیت می‌نویسد اعتماد به کارشناسان «تعهدی است که احتمال مورد تهدید قرار گرفتن، یا شکننده شدن آن در اثر تغییرات در تار و پود اجتماعی، بیشتر از تهدیدِ آن از سوی شواهد تجربی جدید درباره حقیقت علمی موضوع است». مسئلۀ به‌ظاهر معرفت‌شناختی «پساحقیقت» ، که در سال ۲۰۱۶ عمومیت یافت، در نهایت مسئلۀ سیاسی «پسااعتماد» است. در غیاب تعریفی قطعی از «عقلانیت»، شاید بهترین گزینه سیاسی نوعی عملگرایی رورتی‌وار باشد. اگر همگان با آنچه «غیرعقلانی» محسوب می‌شود مخالف باشند، بنابراین ناگزیریم بپذیریم حدی از این مسئله باید در هرجامعۀ دموکراتیک اصیل وجود داشته باشد. شاید گهگاهی «تشویقِ» عجیب و غریب و بی‌ضرری که برآمده از محاسبات کارشناسان است، ایرادی نداشته باشد، «اما اگر صرفاً به دنبال چیزهایی باشیم که برایمان خوب است، خودِ این کار در ذاتش برایمان خوب نیست».بااین‌حال، دو منبع پریشان‌کننده در غیرعقلانیت وجود دارد که سد راه این بازار آزاد خوشبختی است. نخست، اینترنت است. صرف‌نظر از اینکه چقدر از ناامیدی سیاسی سال ۲۰۱۶ را به تأثیر فیس‌بوک یا کمبریج آنالیتیکا نسبت دهیم، آشکار است که شبکه‌های اجتماعی نقشی مهم در تغییرشکل بنیادین عرصۀ عمومی داشته‌اند. آن هم به نحوی که به سود چهره‌هایی همچون ترامپ بوده است. پدیدۀ موسوم به «اقتصاد توجه»، که درآن تمام برندها، احزاب سیاسی، و اینفلوئنسرها بر سر جلب توجه کاربران رقابت می‌کنند، به نوعی از خشم، هیاهو و شوک ارجحیت می‌بخشد که بی‌شک ترامپ تولیدشان می‌کند. در روایت اسمیت، آنچه بیش از همه در گفتگوهای آنلاین ویرانگر است، این است که مرزهای (همیشه مبهمِ) میان «عقلانیت» و «غیرعقلانیت»، به یاری آمیخته‌ای از بدخواهی و جنگ روانی، طور کامل نابود می‌شوند. برای کسی که بخواهد لوده بازی در بیاورد، اینترنت جای بی‌نظیری است، همیشه هم به بهای آبروی یک‌نفر دیگر و آسیب زدن به دموکراسی و درک مشترک تمام می‌شود. گفتگو تبدیل به نوعی هنر نمایش‌گری می‌شود و غیرعقلانیت‌گراها می‌توانند، در زمان مناسب، جامۀ عقلانیت‌گرایی بر تن کنند. تهدیدهایی که شبه‌علم و خودِ ترامپ ارائه می‌کنند بدین دلیل است که، در رفتار و در ظاهر، کم و بیش شبیه به علم به‌هنجار و رییس‌جمهورِ به‌هنجار هستند. برخلاف این افسانۀ تسکین‌دهندۀ روشنگری، غیرعقلانیت دیگر در حاشیه علم یا لیبرال دموکراسی نیست، بلکه ظاهراً به سمت مرکز می‌خزد.آنچه اسمیت را به‌ویژه نگران می‌کند،‌ ارتقای جایگاه بازی و شوخی در این مدینۀ فاسده است («لطیفه‌ها مانند تکه‌های کوچک و غلیظ‌شدۀ «غیرعقلانیت» هستند»). «روحیۀ لشکر اوباشان اینترنتیِ راست بدیل۹، یعنی همان نیرویی که نقشی سرنوشت‌ساز در پیروزی ترامپ داشتند، بیشتر از آنکه شبیه به جمهوری‌خواهانی جوان در انجمن پیران باشد، شبیه به انفجارِ هیاهو و غوغایی است که در کنسرت ووداستاک۱۰ جاری بود». کنایی‌گویی و توجه‌طلبی شوخ‌طبعان اینترنتی، از بسیاری جهات، پاسخ مقتضی سیاسی و فرهنگی است به فضای عمومی‌ای که در آن اهمیتی ندارد که هرکه چه می‌گوید، منظورش چیست و چه می‌کند. به نظر می‌رسد شوخی‌های لیبرال، در مواجهه با این نمایش، فاقد گزندگی سیاسی بوده، و تبدیل به «مُسکن صرف» شده‌اند. نوشتارِ خود اسمیت هم لحنی طعنه‌آمیز و بامزه دارد، اما شاید این نشانه‌ای باشد از اینکه چطور همۀ ما گیر افتاده‌ایم.سیلیکون‌ولی سزاوار سرزنش است. تلاقی مهندسان نرم‌افزار غیر مسئول، که توهم عقلانیتْ دیدگاهشان را تنگ‌نظرانه کرده است، با جامعه‌ای که با دروغ و داستان دست و پنجه نرم می‌کند، منجر به انفجار سال ۲۰۱۶ شد. تکبر رفتارگرایانه‌ای که غول‌های پلتفرمی را شکل می‌دهد، منطقی‌تر و کم‌خطرتر از نظریات توطئه‌ و «اخبار جعلی‌ای» نیست که آن‌ها به گردش درمی‌آورند. زمانی که منطق به ابزاری برای قدرت انحصاری تبدیل شود، خواه در دستان یک دولت باشد یا یک پلتفرم شرکتی، دیگر وسیله‌ای برای فهمیدن نیست، بلکه تبدیل چیز می‌شود سوءاستفاده‌گر و بالقوه خشونت‌بار. این چهرۀ جدید «خِرد مهاجم» است که دست از هیچ اندیشه، احساس و عملی نمی‌کشد، و اصرار می‌کند همه‌چیز باید کامپیوتری شود، تا جهان، تحت نظارت غول‌های فن‌آوری، تبدیل به جایی شود که غیرعقلانی‌بودنِ پیش‌بینی پذیر‌ش بیشتر و بیشتر گردد. عقلانیت، در عصر پلتفرم‌ها، به عنوان نوعی مزیت رقابتی احتکار می‌شود و نوعی «نخبه‌سالاری» به‌وجود می‌آورد که امثال بزوس و زاکربرگ کنترل‌اش می‌کنند. انشقاقی به وجود می‌آید میان شرایط الگوریتمی زندگی اجتماعی (که برای اکثریت ما نامرئی است) و «محتوای» مرئی و آشفته‌ای که به‌سرعت تمام اینترنت را در می‌نوردد. انشقاقی که ردی از هرج و مرج و قهقهه۱۱ بر جا می‌گذارد.مرکز بحرانی که در آن هستیم، از همینجاست. نمی‌توان به سادگی گفت غیرعقلانی بودن بد یا زائد است؛ هر جامعه‌ای -درواقع هر انسانی- باید جایی برای غیرعقلانی‌بودن داشته باشد؛ در هنر، در خواب، یا نزد روان‌پزشک. افسانۀ روشنگری استعماری این بود که امر غیرمنطقی خارج از حیطۀ مردان سفیدپوست اروپایی است؛ افسانۀ رفتارگرایان دیجیتال این است که غیرمنطقی خارج از حیطۀ الگوریتم‌ها است. یکی از تفاوت‌های مهم این است که همچنان که معیار منطق از ذهن مردان سفیدپوست اروپایی به ماشین‌های سیلیکون ولی تغییر می‌یابد، جامعه نیز دیگر نمی‌خواهد مردان سفید پوست الگوی رفتار منطقی را فراهم آورند، به همین‌تریب، دونالد ترامپ هم نمی‌خواهد.به نظر می‌رسد منبع دیگر پریشانی غیرمنطقی‌بودن، جایی در درون خود اسمیت نهفته است، یا دست کم در ارتباط او با قواعد فلسفی، این همان چیزی است که به کتاب رنگ و بویی اگزیستانسیالیستی می‌بخشد. پراکندگی سرنخ‌های وقایع ۲۰۱۶ بر شخص اسمیت اثرگذار بوده است، به‌ویژه نحوۀ مواجهه با برخی گوشه‌های تاریک‌تر و عجیب‌تر فرهنگ آنلاین، مفروضات بنیادین او را زیر و زبر کرده‌اند. به نظر می‌رسد فرهنگ میمِ راست بدیل که کارزار ۲۰۱۶ ترامپ را احاطه کرده بود، اسمیت را تکان داده، دیدگاهش را دربارۀ طنز و جایگاه منطق در جامعه دگرگون کرده، و جدیت تازه‌ای را در این فرایند به‌وجود آورده است. او در مصاحبه‌ای در ماه اکتبر با نشریۀ پوینت، مجله‌ای در شیکاگو که گرایشات روشنفکرانه‌ای همچون اسمیت دارد، تنگنایی را تشریح می‌کند که جدی نبودن و «شوخ و شنگی» به‌وجود آورده است: چگونه می‌توان بدون تبدیل‌شدن به یک آدم غُرغرو و محافظه‌کار به نقد بیهودگی این‌همه گفتگوی آنلاین پرداخت؟ او می‌گوید چه کنیم که تبدیل به تئودور آدورنو نشویم؟ کسی که در سال ۱۹۶۹، کمی پس از آنکه «ترول‌های» امروزی درست و حسابی شست‌وشوی‌اش دادند؛ همان وقتی که دانشجویان معترضِ عریان با ریختن گلبرگ روی سرش، سخنرانی‌اش را قطع کردند، سکتۀ قلبی کرد و از دنیا رفت. بخشی از این موضوع مربوط به چرخۀ زندگی روشنفکری است، که در آن ناگهان تندروهای سابق متوجه می‌شوند نسل جوانْ روشنفکران را نیز همچون بخشی از سیستم می‌بینند. این تنگنا، برای اسمیت، عمیقاً برخاسته از این است که او بر فرهنگ لودگی و حماقت آنلاینی آگاه است (شاید کمی هم بیش از حد ذهنش را اشغال کرده باشد) که به نظرش تهدید آمیز می‌آید. به‌نظر می‌رسد او تمایلی ندارد، یا قادر نیست، شبکه‌های اجتماعی را روی‌هم‌رفته نادیده بگیرد، خواه به دلیل تعهد مردمنگارانه، یا اینکه او هم مانند بقیۀ ما در برابر افسون پلتفرم‌ها آسیب‌پذیر است. پرسش این است که آیا هیچ بخشی از فرهنگ نقد عمومیِ پیش از اینترنت می‌تواند در این عصر جان به در ببرد؟ عصری که درآن تمام تبادلات روشنفکرانه می‌تواند به‌سرعت، با جُک‌ها، حمله‌ به شخصیت، فریاد تظلم خواهی، یا سوءتفاهم‌های راهبردی دربارۀ بحث‌ها منحرف شود. اگر هیچ نتواند چه؟ اگر، طبق تیتری که اسمیت روی یکی از مقالاتش در مجلۀ پوینت گذاشته، «همه‌چیز تمام شده» باشد چه؟فلسفه و علوم طبیعی، به‌عنوان رشته‌هایی دانشگاهی، از عصر ترامپ و فیس‌بوک جان به درمی‌برند. نظریه‌پردازان بازی و اقتصاددان‌ها در دانشگاه‌ها به مدل‌سازی انتخاب‌های «عقلانی» براساس اصطلاحات انتزاعی ریاضی ادامه خواهند داد. بااین‌حال، بخشی از پیام «غیرعقلانی بودن» به شکست‌های مکرر فلسفه در ارائۀ منطق و روشنگریِ کافی دربارۀ جهان بازمی‌گردد. تلاش‌ها برای متمایز‌کردنِ فلسفه از سفسطه (بازی‌ با کلمات) یا مکاشفات عرفانی هیچگاه به طور کامل رضایت‌بخش نبوده‌اند. فلسفه آنچنان برای تحکیم پایه‌هایش تقلا می‌کند که کار به ظاهرسازی می‌رسد. وانگهی، اتکای فیلسوفان بر الگویی صادقانه و برابری‌گرا از تفکر، به‌عنوان محکی برای بحث «منطقی»، موانعی را دست‌کم می‌گیرد که چنین الگوهایی در جهان واقعی با آن مواجه می‌شوند. اسمیت، به شکل ستایش برانگیزی، با ذهنی باز به مصاف این مسئله می‌رود، اما متقاعد شده است که هنوز باید دربارۀ مسائل قدیمی نیز بحث کرد. فیلسوف، دست‌کم این قدرت را دارد که آخرالزمان فرهنگی را روایت کند؛ همان کاری که آدورنو زمانی انجام داد. بخش بزرگی از کتاب غیرعقلانیت خشم‌آلود، شگفت‌انگیز و فریادگرِ شکستی خفت‌بار است؛ پژواکی است از ادبیات اولیه مکتب فرانکفورت. جستجوی سترگ اسمیت رگه‌هایی شجاعانه، اگرچه خود-مجازات‌گرانه، برای آوردن فلسفه به عرصۀ عمومی‌ای دارد که تحت سلطۀ لوده‌ها و اوباش است؛ جایی که قواعد تبادل فکری پیوسته در حال تغییرند. او شبیه به فردی است که هرگز لب به الکل نزده و اصرار دارد تا ساعت ۲ صبح در مهمانی بماند تا با مردم بحث کند، و قیل و قال آدم‌ها هرلحظه بیشتر ناامیدش می‌کند؛ با خود می‌اندیشد چرا هیچکس به حرف‌های دیگری گوش نمی‌دهد؟ خطر این موقعیت، و شاید خطر فلسفه به طور کلی، این است که به جایی می‌رسید که خودتان را بیش از حد جدی می‌گیرید، و درنتیجه بیشتر موجبات خندۀ دیگران را فراهم می‌کنید. اما از سوی دیگر، شاید این تنها راه بدیل دربرابر هیاهو و فریبکاری‌ای باشد که در چند سال گذشته زیر پای دموکراسی دیجیتال را جارو کرده است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویلیام دیویس نوشته است و ابتدا در شمارۀ ۵ دسامبر ۲۰۱۹ مجلۀ لندن ریویو آو بوکس منتشر شده و سپس با عنوان «Let’s eat badly» در وب‌سایت این مجله بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ دی ۱۳۹۸ با عنوان «اثبات غیرعقلانی‌بودن آدم‌ها به نفع چه کسانی تمام می‌شود؟» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• ویلیام دیویس (William Davies) جامعه‌شناس و استاد اقتصاد سیاسی در دانشگاه لندن است و در عرصۀ روزنامه‌نگاری نیز کارنامۀ پرباری دارد. صنعت شادی (The Happiness Industry) از کتاب‌های اوست. ترجمان پیش از این مطالبی همچون «هیجان‌ها و خطرهای یک سیاست جدید چپ» و «چطور دوستی به آلتِ دست زورمندان تبدیل شد» را از او ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Predictably Irrational: The Hidden Forces that Shape Our Decisions[۲] The Upside of Irrationality: The Unexpected Benefits of Defying Logic[۳] خدای نوشخواری، لذت، هوسرانی و دیوانگی در یونان باستان [مترجم].[۴] نوعی همبرگر مک دونالد [مترجم].[۵] Irrationality [۶] meme culture: میم ها، ایده ها و مفاهیمی هستند، که با به اشتراک گذاری به صورت آنلاین و از شخصی به شخص دیگر گسترش پیدا می کنند. میم ها می توانند تصویر، ویدئو، و حتی کلمات و عبارات باشند [مترجم].[۷] Enlightenment Now[۸] aggressive reason[۹] alt-right: به راستگراهای افراطی در ایالات متحده گفته می‌شود که حضور چشمگیر آنلاین دارند و بخشی از فرهنگ آنلاین را تعریف می‌کنند. تفاوت اصلی‌شان با راستگرایان در همین فرهنگ آنلاین است [مترجم].[۱۰] Woodstockکنسرت موسیقی سه روزه در سال ۱۹۶۹ در حوالی نیویورک که نزدیک به ۴۰۰ هزار نفر درآن شرکت کردند [مترجم].[۱۱] LOL: اشاره نویسنده به کوته‌نوشتی است که در اینترنت برای اشاره به خنده استفاده می‌شود [مترجم]. ]]> ویلیام دیویس اقتصادوجامعه Tue, 14 Jan 2020 05:45:50 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9628/ اقتصاد خوب برای روزهای سخت http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9627/ یانیس واروفاکیس، گاردین — نتایج نظرسنجی اخیر یوگاو۱ نشان از آن دارد که از دیدگاه انگلیسی‌ها اقتصاددانان در زمرۀ غیرقابل‌اعتمادترین متخصصان هستند. برکسیت (خروج بریتانیا از اتحادیۀ اروپا) تنها یکی از آخرین نشانه‌های دستِ رد افکار عمومی بر سینۀ حرفه‌ای است که نتوانسته نسبت‌به بحران‌های قریب‌الوقوع هشدار دهد و تنها بسنده کرده است به توجیه عملکرد غیرقابل‌دفاع بانک‌داران و ماله‌کشیدن بر ادعاهای واهی و بی‌سروته سیاستمداران.چه کسی است که سؤال نهیب‌آمیز ملکۀ انگلیس از اعضای انجمن اقتصاد سلطنتی را پس از سقوط اقتصادی سال ۲۰۰۸ به یاد نیاورد: «چرا هیچ‌کس متوجه آمدن این طوفان ویرانگر نشد؟». چگونه می‌توان اقتصاددانان برندۀ جایزۀ نوبل را بابت نظریه‌پردازی‌هایی ملامت نکرد که به تفسیرهایی انجامید كه وارن بافت بعدها از آن با عنوان «سلاح‌های کشتارجمعی اقتصادی» یاد کرد؟اقتصاد خوب برای روزهای سخت، آخرین تلاش اقتصاددانان برای دفاع از حرفۀ خود است. خوشبختانه این اثر، در مقابله با مسموم‌ترین شکل کلّاشی‌های اقتصادی، پادزهری کاری است: تلاش سیاستمداران فرصت‌طلب برای ایجاد نارضایتی عمومی از سیاست‌های جریان اصلی و متعارف، و سوق‌دادن آن به‌سوی باورهای بیگانه‌هراسانه که منکر واقعیت‌ها بوده و در خدمت منافع جرگه‌سالاران بومی‌گرا در جهان است.آبهیجیت بنرجی و استر دوفلو، اقتصاددانان دانشگاه ام‌آی‌تی و نویسندگان این کتاب، قلم زیبایی داشته و کاملاً بر موضوع مسلط‌اند. آن‌ها، با رگه‌هایی از فروتنی نسبت‌به آنچه اقتصاد از تفسیرش ناتوان است، مهم‌ترین مسائلی را که بشر با آن روبه‌روست (از قبیل مهاجرت، جنگ‌های تجاری، معضل نابرابری، و فجایع آب و هوایی) بررسی کرده و درک محدود ما از دستاوردهای اقتصادی را ارتقا می‌دهند. تلاش این دو در تمام صفحات کتاب حاضر آن است که دربارۀ تحریفاتی كه اقتصاد بد در موضوعات عمومی به بار آورده روشنگری كنند و درعین‌حال، به روشی ساختارمند، دامن اقتصاد را از مفروضات دروغین پاک کنند. به گفتۀ آن‌ها، وظیفۀ خاص و آنی این کتاب «تأکید بر این است که هیچ وحی منزلی در اقتصاد وجود ندارد که ما را از ساختن دنیایی انسانی‌تر بازدارد».خوشبختانه جایزۀ امسال نوبل به‌طور مشترک (به‌همراه مایکل کرمر) از آنِ بنرجی و دوفلو شد که ازقضا شریک زندگی یکدیگرند. انتخاب این دو برای کسب جایزۀ نوبل الهام‌بخش است. چراکه برخلاف برندگان قبلی، که عمدتاً مردان پا‌به‌سن‌گذاشتۀ سفیدپوست و با نظریه‌های ریاضیاتی پیچیده و سردرگم‌کننده بودند، نام این دو در نتیجۀ مطالعۀ وضعیت فقیرترین افراد جهان بر سر زبان‌ها افتاده است. جالب آنکه آن‌ها، با وام‌گرفتن روش آزمایش تصادفی از دنیای پزشكی، توانسته‌اند این شیوه را در كشورهای درحال‌توسعه به کار ببندند تا به این طریق دریابند كه با چه سیاستی می‌توان رنج و محنت مردم را با منابعِ دراختیار کاهش داد.وظایف اقتصاددانان در نگاه این دو فروتنانه و به دور از تکبر است. آن‌ها خود را «پیمانکاران جامعه» می‌بینند: «ما مشکلات جامعه را با ترکیبی از شهودِ مبتنی بر علم، و همچنین گمانه‌زنی برمبنای تجربه و یک مجموعه آزمون‌وخطای محض حل می‌کنیم». مقایسۀ این دیدگاه با برداشت افرادی چون جان مینارد کینز از اقتصاد خود گویای ماجراست. او گمان می‌کرد که اقتصادْ ما را ملزم می‌کند که در آن واحد نقش‌های متفاوتی را عهده‌دار شویم و «ریاضیدان، مورخ، دولتمرد، فیلسوف» باشیم. اینکه «ما باید نگاهی عام به مسائل خاص داشته باشیم و مفاهیم انتزاعی و عینی را در قالب یک تفکر واحد بررسی کنیم». در دیدگاه کینز، اقتصاد ما را بر آن می‌دارد که گاهی، «مثل یک هنرمند، خالص و به دور از انحراف باشیم و گاه به‌اندازۀ سیاستمداران دغل‌باز و مادی‌گرا».هرچند که این جاه‌طلبی‌های بلندپروازانه بسیاری از اقتصاددانانی را دچار توهم خطرناک خودبزرگ‌بینی کرده است که نظریه‌هایشان دامن‌گیر مردم شده است (نظیر فرضیه‌پردازان بزرگ درزمینهٔ ظرفیت‌های به‌اصطلاح خوداصلاحگر بازارهای مالی)، اما در کتاب اقتصاد خوب مطالبی وجود دارد که برای خواننده خوشایندتر از جاه‌طلبی‌های امثال کینز است، چراکه در غیاب دیدگاه‌هایی که در کتابی مثل اقتصاد خوب مطرح شده است بسیاری از نظریه‌ها و فرضیات اقتصادی از شناسایی و کشف ریشه‌های عمیق وضعیت فعلی ما ناتوان‌اند.کتاب حاضر سهم قابل‌توجهی در ساختارشکنی روشمندانۀ نظریه‌های مجعول دارد: به‌طور مثال، در این کتاب می‌آموزیم که مهاجرت رو‌به‌افزایش نیست؛ درواقع آمار مهاجرتْ ۳٪ از جمعیت جهانی، یعنی معادل سال ۱۹۶۰، را شامل می‌شود. آزمایش‌های طبیعی (نظیر اخراج فنلاندی‌ها از اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۴۵، کوچاندن کوبایی‌ها در سال ۱۹۸۰ به میامی و گنجاندن یهودیان در اسرائیل در دهۀ ۹۰) ثابت کردند که مهاجرانْ مشاغل افراد بومی را تصاحب نمی‌کنند، بلکه تنها به تشخیص خلأهای موجود در خدمات عمومی کمک می‌کنند و در مسکن‌های اجتماعیِ به‌جامانده از دوران ریاضت‌های اقتصادی ساکن می‌شوند. از دیدگاه بنرجی و دوفلو، آزادسازی تجارت، هرچند که اقتصاددانان آن را بسیار مهم می‌دانند، به‌رغم منافع نسبتاً ناچیز، صدمات زیادی را متوجه فقرا در کشورهایی مانند ایالات‌متحده و هند می‌کند. وانگهی نارضایتی حاصل از تجارت آزاد آتشی بر شعلۀ نژادپرستی است: زمانی که کارگران سفیدپوست امید خود را از دست می‌دهند و تقاضای دریافت مزایای ازکارافتادگی می‌کنند، دیگر فقط به نکوهش رنگین‌پوستان و خارجی‌ها اکتفا نمی‌کنند و صرفاً آن‌ها را «عزیزکرده‌های دولت رفاه» نمی‌نامند. این قطع‌امیدکرده‌ها حالا دیگر در لباس فرقه‌های تبهکار یا متجاوز درخواهند آمد.در بخش‌های مرتبط با رشد و توسعه، نابرابری، و تغییرات اقلیمی در این کتاب، خواننده با سیاست نویسندگان بیشتر رویارو می‌شود. حال‌آنکه موضع ترقی‌خواهانی چون برنی سندرز، الیزابت وارن و الکساندریا اوکاسیو کورتز بیشتر سوار بر جریانات اصلی است. آن‌ها از طرح‌هایی حمایت می‌کنند که در راستای کمک به قربانیانِ جهانی‌شدن‌اند (به‌طور مثال، ازطریق کمک مالی به بنگاه‌های اقتصادی فعال در مناطق ضعیف به‌منظور حفظ نیروی کار پا‌به‌سن‌گذاشته). خواست آن‌ها از دولت‌های حاکم بر کشورهای درحال‌توسعه این است كه به مردم خود كمک كنند به مناطقی منتقل شوند که در آنجا صاحب شغل‌های بهتری خواهند شد و همچنین به كسانی كه تمایل به ماندن دارند نیز كمک کنند تا از سالمندان یا محل سکونت خود مراقبت كنند. آن‌ها انگشت خود را تنها روی بخش کوچکی گذاشته‌اند که اطمینان دارند سرمایه‌‌های عمومی قادر به تغییر وضعیت آن است. اما تکلیف بخش بزرگ‌تری که زندگی بشریت در آن جریان دارد چیست؟بنرجی و دوفلو ضمن بررسی طرح ضمانت شغلی سندرز آن را رد می‌کنند، زیرا از دیدگاه این دو نمی‌توان از دولت انتظار داشت که بتواند در مقیاسی بزرگ به ایجاد شغل‌های شایسته بپردازد. آن‌ها خاطرنشان می‌کنند که طرح مالیات بر دارایی وارن نیز گرچه خوب و مناسب است، اما آن‌هم نمی‌تواند بیش از یک درصد بر درآمد ملی ایالات‌متحده بیفزاید. وانگهی، برنامۀ وضع مالیات ۷۰درصدی اوکاسیو کورتز برای ابرثروتمندان موجب می‌شود که شرکت‌ها، به‌جای توزیع سود، این وجوه را در صندوق‌های امانی سپرده‌گذاری و احتکار کنند. افسوس که به‌واقع هرگونه مقابلۀ جدی با تغییرات اقلیمی مستلزم هزینۀ حداقل ۵درصدی از کل درآمد است. بنابراین پول موردنیاز برای اجرای معاهدۀ جدیدِ سبز۲ و بازتوزیع ثروتی (چه در سطح جهانی و چه محلی) که بشریت شدیداً نیازمند آن است از کجا خواهد آمد؟ بنرجی و دوفلو در این خصوص سخنی به میان نمی‌آورند.بااین‌همه، آن‌ها از تغییر رویۀ صندوق بین‌المللی پول استقبال می‌کنند: «صندوق بین‌المللی پول هم‌اینک تیم‌های کشوری خود را ملزم می‌کند که اهمیت درنظرگیری عامل نابرابری در سیاست‌گذاری‌های ملی را یادآوری کنند و شرایطی را بیان کنند که کشورها می‌توانند از کمک‌های صندوق بین‌المللی پول بهره‌مند شوند»، البته زمانی که این موارد را در کتاب می‌خواندم خنده‌ام گرفت و فکر کردم که احتمالاً صندوق بین‌المللی پول فراموش کرده است که ایمیلی را با همین محتوا برای گماشته‌های خود در یونان ارسال کند، و احتمالاً به همین خاطر است که این کشور با چنین وضعیت فلاکت‌باری مواجه شده است.تمام کتاب‌های مهم نظیر این کتاب باید دست‌کم یکی از نظریه‌های تغییر را شامل شوند: چگونه باید از بینش‌ها و رهنمودهای این کتاب در جهت ایجاد دنیایی انسانی‌تر استفاده کنیم؟ بنرجی و دوفلو، نظریۀ نفع شخصیِ آگاهانۀ ثروتمندان را در این خصوص مطرح می‌کنند («انگارۀ نفع شخصی آگاهانه ناظر بر این معناست که ثروتمندان نهایتاً به این نتیجه می‌رسند که تغییر اساسی در جهت تقسیم واقعی رفاه موجب تضمین منافع شخصی آن‌ها نیز می‌شود»). عامل دیگری که این دو مطرح می‌سازند روش تحلیل تیزبینانه است که مورداستفادۀ توده مردم است («هوشیاری تنها سلاح عامۀ مردم در برابر ایده‌های بد و فرضیه‌های نادرست است»).البته چنین راهکاری چندان قابل‌اطمینان نیست، اما غیر از این هم نمی‌تواند باشد. ایجاد یک برنامۀ پیشرو و متقاعدکننده در مواقعی که ابزارهای اصلاحی معمول (نظیر تسهیل مقداری و وضع مالیات) دیگر مؤثر نیستند، مستلزم آن است که ریشه‌های رکود سرمایه‌داری بررسی شوند و مقابله با فجایع اقلیمی در دستور کار قرار بگیرد.این نشانه‌ای بارز از مواقعی است که به قول دوست فیلسوف من، اسلاوی ژیژک، حتی روشن‌ترین ذهن‌ها ترجیح می‌دهند به پایان جهان بیندیشند تا آنکه برای مرگ سرمایه‌داری برنامه‌ریزی کنند. شاید بزرگ‌ترین نقش کتاب اقتصاد خوب دقیقاً همین باشد: این کتاب هم به منافع اقتصاد جریان اصلی می‌پردازد و هم به محدودیت‌های آن، محدودیت‌هایی که ملی‌گرایان ترقی‌خواه موظف به عبور از آن و رفع موانع هستند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Banerjee, Abhijit, and Esther Duflo. Good Economics for Hard Times. Public Affairs, 2019پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یانیس واروفاکیس نوشته است و در تاریخ ۱۱ نوامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Good Economics for Hard Times by Abhijit V Banerjee and Esther Duflo review – methodical deconstruction of fake facts» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ دی ۱۳۹۸ با عنوان «اقتصاد خوب برای روزهای سخت» و ترجمۀ مرتضی امیرعباسی ترجمه و منتشر کرده است.•• یانیس واروفاکیس (Yanis Varoufakis) عضو پارلمان یونان و رهبر حزب تازه‌تأسیس MeRA25 است و کرسی استادی دانشگاه آتن در زمینۀ نظریه‌های اقتصادی را عهده‌دار است. او همچنین وزیر دارایی سابق یونان است. او نویسندۀ کتاب آدم‌بزرگ‌ها در اتاق (Adults in the Room) است که به گفتۀ گاردین در میان صد کتاب برتر قرن ۲۱ جای دارد. کتاب حرف‌هایی با دخترم دربارۀ اقتصاد (Talking to My Daughter About the Economy) ازجمله نوشته‌های اوست که به فارسی نیز ترجمه شده است.[۱] YouGov[۲] Green New Deal ]]> یانیس واروفاکیس اقتصادوجامعه Mon, 13 Jan 2020 06:07:51 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9627/ مازوکاتو می‌گوید سرمایه‌داری اصلاح‌پذیر است. آیا کسی به حرف او گوش می‌دهد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9624/ جوآو مدیروس، وایرد — ماریانا مازوکاتو ثابت کرده است که محرک اصلی نوآوری، نه نوابغ یکه و تنها، بلکه سرمایه‌گذاری دولتی است. او اکنون مشغول همکاری با دولتِ انگلستان، اتحادیۀ اروپا و سازمان ملل متحد است تا رویکرد بلندپروازانه‌اش را در بزرگ‌ترین چالش‌های دنیا به کار بگیرد.ایده‌ای که ماریانا مازوکاتو را به یکی از اثرگذارترین اقتصاددانان دنیا تبدیل کرد، اوایل سال ۲۰۱۱ به ذهنش رسید. سه سال از بحران مالی ۲۰۰۸ گذشته بود، و در انگلستان حکومت ائتلافی محافظه‌کاران و لیبرال‌دموکرات‌ها تصمیم گرفته بود سیاست ریاضت مالی را پی بگیرد. این سیاست، شوراهای شهری را وادار می‌کرد خدمات عمومی را کاهش دهند و به افزایش بی‌خانمانی و جرم می‌انجامید. او تعریف می‌کند: «در محلۀ من، بودجه‌های باشگاه‌های بعد از مدرسه، مراکز جوانان، کتابخانه‌های عمومی، پلیس و سلامت همگی کاهش یافت، که بیش از همه بر آسیب‌پذیرترین افراد جامعه تأثیر می‌گذاشت. بسیار غم‌انگیز بود».آنچه مازوکاتو را بسیار خشمگین می‌کرد، روایت غالب بود که می‌گفت این کاهش‌ بودجه‌ها برای تقویت رقابت‌پذیری و نوآوری ضروری است. در مارس ۲۰۱۱، نخست‌وزیر دیوید کمرون در یک سخنرانی، کارمندان مشغول در ادارات دولتی را به صلابه کشید و به آن‌ها برچسب زد که «دشمن کارآفرینی» هستند. مدتی بعد، در نوامبر همان سال، او در بازدید از آبجوسازی ترومن در شرق لندن، برنامه‌هایش را برای راه‌اندازی یک خوشۀ فناوری جدید به‌نام تِک‌سیتی اعلام کرد. مازوکاتو می‌گوید: «آن‌ها کارآفرینان را تشویق می‌کردند و مابقی را کنار می‌گذاشتند. اعتقاد داشتند ما گوگل و فیسبوک اروپایی نداریم چون تابع رویکرد بازار آزاد درۀ سیلیکون نبوده‌ایم. این حرف مطلقاً ایدئولوژیک بود؛ چون بازار آزادی در درۀ سیلیکون در کار نبوده است».آن‌هنگام بود که مازوکاتو، این اقتصاددان ایتالیایی-آمریکایی که چند دهه مشغول پژوهش در اقتصاد نوآوری و صنعت های‌تک بوده است، تصمیم گرفت نگاه عمیق‌تری به تاریخچۀ آغاز برخی از نوآورترین شرکت‌های دنیا بیاندازد. مثلاً الگوریتم جستجوی گوگل تحت حمایت مالی بنیاد ملی علوم بوده است، که یک نهاد حمایتگر دولتی در ایالات متحده است. شرکت خودروهای برقی تسلا در ابتدا برای تأمین سرمایه‌گذار دچار مشکل بود تا اینکه یک وام ۴۶۵ میلیون دلاری از وزارت انرژی ایالات متحده گرفت. در حقیقت، سه شرکتی که ایلان ماسک تأسیس کرده است (تسلا، سولارسیتی و اسپیس‌ایکس) مجموعاً از ۴.۹ میلیارد دلار انواع حمایت مالی برخوردار شده‌اند. بودجۀ بسیاری از دیگر استارت‌آپ‌های مشهور آمریکایی را هم برنامۀ «نوآوری کسب‌وکارهای کوچک» تأمین کرده است که یک صندوق سرمایۀ ریسک‌پذیر دولتی است. او می‌گوید: «این ماجرا نه فقط در مرحلۀ پژوهش اولیه، بلکه در پژوهش کاربردی، تأمین مالی مرحلۀ اولیه، تأمین و تدارک استراتژیک هم بود. هرچه بیشتر بررسی کردم، بیشتر متوجه شدم که: سرمایه‌گذاری دولتی همه‌جا هست».مازوکاتو یافته‌های خود را در یک جزوۀ ۱۵۰ صفحه‌ای تسلیم اندیشکدۀ سیاست‌گذاری دموس در انگلستان کرد. آن جزوه میان صدها سیاست‌گذار توزیع شد و روزنامه‌ها هم آن را پوشش دادند. او می‌گوید: «روشن بود که روی مسألۀ حساسی دست گذاشته‌ام. هرچه بیشتر به این موضوع فکر می‌کردم، بیشتر دلم می‌خواست مستقیم سراغ اصل افسانه‌های مربوط به نوآوری بروم». او تصمیم گرفت محصولی را کالبدشکافی کند که نماد قدرتِ مهندسیِ سیلیکون‌ولی بود: آیفون.مازوکاتو سرچشمۀ تمام فناوری‌های سازندۀ آیفون را رصد کرد. پروتکل اچ‌تی‌تی‌پی را دانشمند بریتانیایی تیم برنرز-لی طراحی کرده و در رایانه‌های مرکز سِرن در ژنو پیاده شده بود. اینترنت در آغاز شبکه‌ای از رایانه‌ها به اسم آرپانت بود که بودجه‌اش را وزارت دفاع ایالات متحده در دهۀ ۱۹۶۰ میلادی داد تا مشکل ارتباط ماهواره‌ای را حل کند. همین وزارت‌خانه حامی توسعۀ فناوری جی‌پی‌اس در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی هم بود که در ابتدا برای تعیین محل تجهیزات نظامی به کار می‌رفت. وزارت دفاع حامی مالی طراحی دیسک سخت، ریزپردازنده، چیپ‌های حافظه و نمایشگر ال‌سی‌دی هم بود. سیری نتیجۀ یکی از پروژه‌های مؤسسۀ پژوهشی استنفورد بود که می‌خواست یک دستیار مجازی برای پرسنل ارتش بسازد، و سفارش آن را آژانس پروژه‌های تحقیقاتی پیشرفتۀ دفاعی (دارپا) داده بود. صفحۀ لمسی هم نتیجۀ پژوهش تحصیلات تکمیلی در دانشگاه دلاویر بود که بودجه‌اش را بنیاد ملی علوم و سیا داده بودند.مازوکاتو در کتاب دولت کارآفرین۱ (۲۰۱۳) می‌نویسد: «استیو جابز را به‌خاطر محصولات رؤیاپردازانه‌ای که ایده‌شان را داد و برایشان بازاریابی کرد، به حق نابغه نامیده‌اند. اما این داستان، افسانه‌ای دربارۀ منشأ موفقیت اپل ساخته است. بدون آن حجم عظیم سرمایه‌گذاری دولتی در انقلاب‌های رایانه و اینترنت، این ویژگی‌های شخصی فقط می‌توانست به ابداع یک اسباب‌بازی جدید منجر شود و بس».اما آن روایت از نوآوری که نقش دولت را نادیده می‌گرفت، دقیقاً همانی بود که بنگاه‌ها هنگام لابی برای مقررات‌زدایی و کاهش مالیات‌ها به کار می‌بُردند. بنا به مطالعه‌ای که مازوکاتو و بیل لازونیکِ اقتصاددان انجام داده‌اند، در بازۀ ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۳، شرکت‌های سهامی عام در شاخص ۵۰۰ اس‌اَند‌پی۲ بیش از نیمی از عایدات خود را به‌جای سرمایه‌گذاری دوباره در تحقیق و توسعۀ بیشتر، صرف بازخرید سهامشان کردند تا قیمت سهم‌هایشان بالاتر برود. مثلاً شرکت داروسازی فایزر ۱۳۹ میلیارد دلار خرج بازخرید سهام کرد. اپل که در زمان جابز هرگز دست به این نوع مهندسی مالی نمی‌زد، در سال ۲۰۱۲ این کار را آغاز کرد. تا سال ۲۰۱۸، این شرکت حدود یک هزار میلیارد دلار خرج بازخرید سهام کرده بود. مازوکاتو می‌گوید: «آن سودها می‌شد خرج تأمین مالی تحقیق و آموزش کارگران شود. در عوض، اغلب صرف بازخرید سهام و گلف‌بازی می‌شود».این نکته، مسأله‌ای اضطراری و بنیادی‌تر پیش آورد. اگر نه بخش خصوصی، بلکه دولت بوده است که به طور سنتی ریسک‌های کارآفرینی‌های فناورانه با آیندۀ نامعلوم را می‌پذیرفت که به توسعۀ هوانوردی، انرژی هسته‌ای، رایانه‌ها، نانوفناوری، زیست‌فناوری و اینترنت انجامید، چطور باید موج بعدی فناوری‌هایی را پیدا کنیم که به چالش‌های اضطراری می‌پردازند، یعنی پدیده‌هایی مانند تغییر فاجعه‌بار اقلیم، همه‌گیرشدنِ مقاومت به آنتی‌بیوتیک‌ها و اوج گرفتن زوال عقل در دوران پیری؟ مازوکاتو می‌گوید: «تاریخ به ما می‌گوید که نوآوری، نتیجۀ تلاش‌های عظیم دسته‌جمعی است؛ نه حاصل کار یک گروه کوچک از مردان جوان سفیدپوست در کالیفرنیا. و اگر می‌خواهیم بزرگ‌ترین مسائل دنیا را حل کنیم، بهتر است این نکته را خوب بفهمیم».                                                                                          •••یکی از به‌یادماندنی‌ترین خاطره‌های مازوکاتو از کودکی‌اش این است که می‌دید پدرش ارنستو، استاد فیزیک همجوشی هسته‌ای در دانشگاه پرینستون، هنگام بخش اخبار داد و بیداد می‌کرد. او می‌گفت: «بابا، این‌ها فقط اطلاعات است». و پدرش جواب می‌داد: «این‌ها اطلاعات نیست. این‌ها چیزهایی است که می‌خواهند تو باور کنی». مازوکاتو می‌گوید: «نگاه انتقادی اولین چیزی بود که پدرم به من فهماند، آن‌هم اساساً با تماشای او که به تلویزیون فحش می‌داد». پس از انتشار دولت کارآفرین، مازوکاتو، این زن شاداب در آستانۀ پنجاه‌سالگی، به چهرۀ دائمی برنامه‌هایی تبدیل شد که به اتفاقات جاری می‌پرداختند. او اغلب در کمال فصاحت، نقدهای ویرانگر خود را نثار باورهای اقتصادی رایج می‌کرد. در جریان مناظره‌ای دربارۀ کسری بودجه در برنامۀ «نیوزنایت» در سال ۲۰۱۷، ایوان دیویس را سرزنش کرد که ذهنش دائم مشغول کسری بودجه است، و با غضب گفت: «کسری‌ها مهم‌اند، ولی از آن جهت مهم‌اند که خرج چه چیزی می‌شوند». وقتی جان اسنو در برنامۀ «اخبار کانال ۴» از او دربارۀ فرار مالیاتی گوگل پرسید، جواب داد: «می‌دانید، مسأله این نیست. مسألۀ اصلی این است که مردم نمی‌دانند گوگل‌ها و اپل‌ها و گلکسوها و فایزرها چه بده‌بستان‌های پشت‌پرده‌ای در زمینۀ سیاست‌گذاری مالیاتی با وزارت‌های خزانه‌داری سراسر دنیا دارند».مازوکاتو تعجب نکرد که مخاطبان عمومی، پیام اصلی کتابش را گرفته‌اند. سول کلین، یکی از بنیان‌گذاران شرکت سرمایه‌گذاری ریسک‌پذیر لوکال‌گلوب، می‌گوید: «کارآفرینان سیلیکون‌ولی به‌ندرت می‌پذیرفتند که روی شانۀ غول‌ها ایستاده‌اند. آن کتاب به نوعی از نوآوران می‌خواست از جایشان بلند شوند و اعتراف کنند» تیم اوریلی، چهرۀ بزرگ عرصۀ فناوری، می‌گوید: «طی چهل سال گذشته، تلاشی بسیار منسجم و هماهنگ در جریان بوده تا این برساختۀ فکری دربارۀ بازار آزاد شکل بگیرد و سپس به حکومت و جامعه قبولانده شود. این برساخته از حمایت آن کاسب‌کارانی برخوردار بود که سعی می‌کردند قصه‌ای بگویند که به نفع‌شان باشد. الآن کاملاً روشن است که این قصه مشکل دارد. ما محتاج نظریه‌ای هستیم که جایگزین آن قصه شود، و ماریانا یکی از اقتصاددانانی است که سعی می‌کند یک نظریۀ رقیب بسازد».وقتی سر و کلۀ تعدادی حامی در حکومت ائتلافی پیدا شد، مازوکاتو غافلگیر شد. می‌گوید: «صادقانه بگویم، چون عمدتاً چیزهای آکادمیک نوشته بودم، بعید بود کمونیست به نظر بیایم». وزیر بازرگانی، وینس کیبل، حامی تأسیس مراکز کاتاپولت شد تا مروج مشارکت میان دانشمندان و کارآفرینان شود؛ و دیوید ویلتز، وزیر علوم و آموزش عالی، سرمایه‌گذاری در «هشت فناوری بزرگ» را اعلام کرد. ویلتز می‌گوید: «محافظه‌کاران در عرضۀ روایتی سازنده از نقش دولت ناتوان بوده‌اند. ماریانا روایتی از نقش حکومت ارائه کرد که نه از جنس حکومت حداقلی بود، نه از جنس سوسیالیسم سنتی. من می‌توانستم در دولت بگویم: صبر کنید، این از جنس آزمایش‌های سوسیالیسم چپ‌گرا نیست. این همان اتفاقی است که در آمریکای جمهوری‌خواه می‌افتد».کمی بعد، مازوکاتو مهمان دائمی وایت‌هال۳ شد و هم به کیبل و هم به ویلتز در زمینۀ سیاست‌گذاری‌های مختلف مشاوره می‌داد؛ از جمله «طرح پژوهشی کسب‌وکارهای کوچک» که سرمایۀ شرکت‌های کارآفرین کوچک و متوسط را تأمین می‌کرد، و «بستۀ حق‌امتیاز» که نرخ مالیات بر درآمد حاصل از حق‌امتیازهای شرکت‌ها را کاهش می‌داد (که به گفتۀ ماریانا «احمقانه‌ترین سیاست تاریخ» است).مازوکاتو می‌دانست که برای اثرگذاری بر سیاست‌مداران، نباید به صرفاً نقد بسنده کند. او می‌گوید: «دلیل آنکه ترقی‌خواهان اغلب در مناظره‌ها می‌بازند آن است که بیش از حد بر بازتوزیع ثروت تأکید می‌کنند، و تأکید کافی بر خلق ثروت ندارند. ما نیازمند روایتی ترقی‌خواه هستیم که فقط از نحوۀ خرج کردن نگوید، بلکه به سرمایه‌گذاری هوشمندانه‌تر هم بپردازد».درهمین‌حال، علاقۀ مازوکاتو روزبه‌روز به آن سازمان‌هایی بیشتر می‌شد که به تعبیر او «مأموریت‌گرا» بودند. نمونۀ برجسته‌اش دارپا بود، همان آژانس پژوهشی که رییس‌جمهور آیزنهاور در سال ۱۹۵۸ پس از پرتاب ماهوارۀ اسپوتنیک توسط شوروی تأسیس کرد. این آژانس میلیاردها دلار به توسعۀ نمونه‌های اولیه‌ای اختصاص داد که پیش‌درآمدی بر فناوری‌های تجاری مانند ویندوز مایکروسافت، ویدئوکنفرانس، نقشه‌های گوگل، لینوکس و فضای ابری بودند. در اسرائیل، یوزما (یک صندوق سرمایه‌گذاری ریسک‌پذیر با حمایت حکومتی که از ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۸ فعال بود) حامی بیش از ۴۰ شرکت بود. در انگلستان، «سرویس دیجیتال حکومت» که در سال ۲۰۱۰ تأسیس شد حامی دامنۀ .gov.uk بود که جایزه‌های مهمی بُرد و در هزینه‌های تأمین فناوری اطلاع‌رسانی حکومت ۱.۷ میلیارد دلار صرفه‌جویی کرد. مازوکاتو می‌گوید: «وقتی از واژۀ دولت استفاده می‌کنم، منظورم یک شبکۀ غیرمتمرکز از آژانس‌های دولتی مختلف است. اگر این آژانس‌ها، مأموریت‌گرا در جهت حل مسائل باشند و ساختارشان ریسک‌پذیر باشد، می‌توانند موتور نوآوری شوند».به نظر مازوکاتو، اسوۀ این مفهوم مأموریت‌گرایی، برنامۀ آپولو است: همان برنامۀ فضایی‌ای که طراحی شد تا آمریکایی‌ها را روی ماه بنشاند و سالم به زمین برگرداند. در بازۀ ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۲، حکومت ایالات متحده ۲۶ میلیارد دلار دقیقاً برای دست‌یابی به همین هدف خرج کرد. بیش از ۳۰۰ پروژۀ مختلف در این کار سهیم بودند، نه‌تنها در زمینۀ هوانوردی بلکه در حوزه‌های تغذیه، لباس، الکترونیک و پزشکی، که به تولید ۱۸۰۰ محصول جانبی منجر شد: از غذاهای خشک‌شده در خلأ و سرما، تا لباس‌های خنک‌کننده، تایرهای فنری، و سیستم‌های کنترل پرواز الکترونیکی رایانه‌ای که در هواپیماهای تجاری استفاده می‌شوند. همچنین این برنامه نقش کلیدی در راه‌اندازی صنعت مدارهای مجتمع داشت، که امکان‌پذیری و فایدۀ این فناوری در آن ایام ثابت نشده بود. همچنین آن برنامه، مقدمۀ پروژه‌های فضایی دیگر مثل فضاپیمای شاتل و ایستگاه فضایی بین‌المللی شد.شیوۀ کار آن نهادهای مأموریت‌گرا، ادبیاتی جایگزین در اختیار مازوکاتو گذاشت که قصه‌ای متفاوت دربارۀ نقش دولت می‌گفت. او می‌گوید: «اقتصاد پر از قصه‌هاست. کلماتی مثل توانمندسازی، تسهیل‌گری، خرج، تنظیم و تعدیل؛ این‌ها قصه‌هایی کسالت‌بار و بی‌تحرّک از دولت می‌سازند. بدین‌ترتیب وعده‌ای داده می‌شود که اگر به آن ایمان بیاوری، محقق می‌شود. ما نیازمند روایتی جدید برای هدایت سیاست‌گذاری‌های بهتر هستیم». این نهادهای مأموریت‌گرا فعالانه درگیر خلق و شکل‌دهی بازارها بودند، نه آنکه صرفاً دست‌اندرکار تعمیر و اصلاح بازارها باشند. آن‌ها در کمال بلندپروازی و جاه‌طلبی، مسیرهای پرریسک در تحقیق و سرمایه‌گذاری را پی می‌گرفتند، نه اینکه صرفاً برون‌سپاری کنند و از عدم‌اطمینان بپرهیزند.پس از انتخابات عمومی سال ۲۰۱۵، همکاری مازوکاتو با وایت‌هال متوقف شد. ویلتز از کرسی‌اش استعفا داد، و کیبل کُرسی‌اش را به رقیبش باخت. ولی او تا همان زمان هم چهره‌ای جهانی شده بود: او با الیزابت وارن (چهرۀ دموکرات ایالات متحده) در زمینۀ تأمین بودجۀ دولتی برای نوآوری در بخش سلامت همکاری می‌کرد، و به نخست‌وزیر اسکاتلند نیکولا استورژن در زمینۀ توسعۀ بانک سرمایه‌گذاری ملی اسکاتلند مشاوره می‌داد. همچنین مازوکاتو نوع جدیدی از دانشکدۀ اقتصاد را در کالج لندن راه‌اندازی کرد: «مؤسسۀ نوآوری و مقاصد عمومی»۴ (آی‌آی‌پی‌پی) که مأموریتش آموزش سیاست‌گذاری‌های مأموریت‌گرا به نسل بعدی کارمندان دولت است. او می‌گوید: «ما می‌خواهیم آن‌ها تفکر استراتژیک و بلندپروازانه در جهت مصلحت عمومی داشته باشند، چون به تعبیر استیو جابز، وقتی گرسنه بمانی، ابله می‌شوی».در اوایل سال ۲۰۱۷، کارلوس موئداس که عضو کمیسیون پژوهش، علم و نوآوری اروپا بود، منصب مشاور ویژه را به مازوکاتو پیشنهاد کرد که او هم پذیرفت. او می‌گوید: «من می‌خواستم تحقیقاتم تأثیرگذار شوند. در غیر این صورت، سوسیالیسم به صرف شامپاین بود و بس: اینجا و آنجا می‌روید، گاه و بیگاه حرف‌هایی می‌زنید، و هیچ اتفاقی نمی‌افتد». او پیشنهاد داد که برنامۀ پژوهش و نوآوری اروپایی در چارچوب جدیدی قرار بگیرد: «افق اروپا»۵، یک طرح مأموریت‌گرای ۱۰۰ میلیارد یورویی که قرار است در ۲۰۲۰ آغاز شود. موئداس به او چک سفیدامضا داد تا پروژه را دنبال کند.کمیسیون اروپا به صورت سنتی سیاست‌های خود را در چارچوب چالش‌هایی عظیم طرح می‌کرده است، اما مفهوم «مأموریت‌ها» که مازوکاتو مطرح کرده است این سیاست‌ها را به پروژه‌های عینی ترجمه می‌کند: جنگ سرد یک چالش بود، نشستن روی ماه یک مأموریت بود. در فوریۀ ۲۰۱۸، او گزارشی با عنوان «پژوهش و نوآوری مأموریت‌گرا در اتحادیۀ اروپا» منتشر کرد. در این گزارش گفت که مأموریت‌ها باید تابع پنج معیار باشند: جسورانه و الهام‌بخش شهروندان باشند؛ بلندپرواز و خطرپذیر باشند؛ هدف و ضرب‌الاجل روشن داشته باشند (به گفتۀ مازوکاتو، باید بتوانید بی‌ابهام بگویید آیا مأموریت در ضرب‌الاجل خود موفق شده است یا خیر)؛ میان‌رشته‌ای و میان‌بخشی باشد (مثلاً حذف سرطان به نوآوری در زمینه‌های سلامت، تغذیه، هوش مصنوعی و داروسازی نیاز دارد)؛ و اجازۀ تجربه‌گری و تلاش‌های متعدد برای یافتن یک راه‌حل را بدهند، نه اینکه حکومت با مدیریت ذره‌بینی از بالا به پایین آن را هدایت کند.او در این گزارش با سه مثال فرضی شرح داد که مأموریت‌ها چه شکل و شمایلی می‌توانند داشته باشند: اقیانوس عاری از پلاستیک، ۱۰۰ شهر «کربن-خنثی»۶ تا سال ۲۰۳۰، و کاهش پنجاه‌درصدی زوال عقل. مأموریت اقیانوس‌های پاک می‌تواند شامل دو چیز باشد: حذف نیمی از پلاستیک‌هایی که فی‌الحال اقیانوس‌ها را آلوده کرده‌اند، و کاهش ۹۰ درصدی حجم پلاستیک‌های واردشده به اقیانوس تا سال ۲۰۲۵، از طریق پروژه‌هایی مانند ایستگاه‌های خودکار جمع‌آوری پلاستیک یا تورهای توزیع‌شده. این راه‌حل مستلزم این موارد است: خلق جایگزین‌هایی برای پلاستیک، طراحی شکل‌های نوینی از بسته‌بندی غذا، و خلق سیستم‌های هوش‌مصنوعی که بتوانند زباله‌ها را خودکار جدا کنند. مازوکاتو می‌گوید: «این‌ها فقط نمونه‌هایی بودند تا دشواری‌ها را روشن کنند. وقتی مردم از مأموریت‌ها حرف می‌زنند، اغلب به آن‌ها هشدار می‌دهم: اگر این نکته موجب می‌شود احساس آسودگی و شادی و راحتی کنید، آن را نفهمیده‌اید چون این مفهوم در حقیقت به معنای تغییر بنیادین نحوۀ تفکر ما دربارۀ نوآوری است».در مارس ۲۰۱۸، دو عضو یک جنبش سیاسی ترقی‌خواه در ایالات متحده به نام دموکرات‌های عدالت‌طلب۷ با مازوکاتو تماس گرفتند. روح او هم خبر نداشت که سایکات چاکرابارتی و زَک اکسلی چه کسانی‌اند. او تعریف می‌کند که: «آن‌ها گفتند سعی دارند موج جدیدی از سیاستمداران را به میدان بیاورند. من کنجکاوتر بودم که بفهمم در ایالات متحده چه خبر است چون از آنجا بی‌خبر مانده بودم».چاکرابارتی و اکسلی قبلاً برای کارزار ریاست‌جمهوری برنی سندرز در سال ۲۰۱۶ فعالیت کرده بودند. در آن ایام، چاکرابارتی و دیگران یک کمیتۀ کنش سیاسی تشکیل دادند که می‌خواست ۴۰۰ نامزد طبقۀ کارگر را به میدان انتخابات کنگره بفرستد. چاکرابارتی می‌گوید: «ایده این بود که یک فراکسیون جدید در حزب دموکرات ساخته شود. آدمی مثل دونالد ترامپ در کاخ سفید است، و رهبری حزب دموکرات جوری عمل می‌کند که انگار هنوز ۱۹۹۵ است. شکاف اصلی بین چپ و راست نیست؛ بلکه بین بلندپروازی و عدم بلندپروازی است. ما خواستار یک دیدگاه بدیل از جامعه بودیم که انقلابی باشد. نکتۀ هیجان‌انگیز در ملاقات با ماریانا این است که کمتر کسی در ایالات متحده دربارۀ این نوع ایده‌ها حرف می‌زد».در لندن، در خانۀ مازوکاتو در کمدن، آن‌ها به او گفتند که امید دارند ظرف سه ماه نمایندگان منتخبی به کنگره بفرستند که مایل باشند دربارۀ ایده‌های بزرگ سیاست‌گذاری، خصوصاً پیرامون تغییر زیست‌محیطی حرف بزنند. یکی از نویدبخش‌ترین نامزدهایشان، یک پیشخدمت جوان از نیویورک بود. اسم او الکساندریا اوکاسیو-کورتز بود.در ژوئن ۲۰۱۸، اوکاسیو-کورتز نمایندۀ ۱۰ دوره‌ای کنگره جو کراولی را در انتخابات درون‌حزبی دموکرات‌ها شکست داد که تشکیلات سیاسی را شوکه کرد و عملاً جایگاه او در کنگره را تضمین نمود.یک ماه بعد، مازوکاتو و اوکاسیو-کورتز برای اولین بار از طریق اسکایپ حرف زدند. گفتگوی آن‌ها حول یک سیاست‌گذاری صنعتی جدید و بلندپروازانه بود که دموکرات‌های عدالت‌طلب اسم «نیو دیل سبز»۸ رویش گذاشته بودند. مازوکاتو، با همکاری کارلوتا پرزِ اقتصاددان، یکی از مبتکران این طرح بود. پرز می‌گوید: «مهم‌ترین نکته، دست بر داشتن از این تصور است که برای حل مسائل محیط‌زیستی‌مان باید شیوۀ زندگی‌مان را فدا کنیم. ما همیشه این طرح را فرصتی برای دگرگون کردن جامعه‌مان می‌دیده‌ایم تا دنیایی منصفانه‌تر و از لحاظ اجتماعی بادوام‌تر بسازیم».در نظر مازوکاتو، نیو دیل سبز می‌تواند به قدر نشستن روی ماه در ۱۹۶۹ جسورانه باشد. او می‌گوید: «کتابم که منتشر شد، بیل گیتس از من دعوت کرد به سیاتل بیایم. گیتس به من گفت که در بحث فناوری‌های اطلاع‌رسانی، سرخط بخش‌های دولتی را دنبال می‌کرده است. و الآن دلواپسی‌اش این بود که به نظرش بخش دولتی در حوزۀ سیاست‌های سبز به همان صورت پا پیش نمی‌گذارد». به گفتۀ او، نیو دیل سبز می‌تواند شامل چنین چیزهایی باشد: «سبز کردن کل اقتصاد»، یعنی نه‌تنها دگرگون‌سازی صنعت انرژی‌های تجدیدپذیر، بلکه تک‌تک جنبه‌های ساخت و تولید. این طرح مستلزم تدوین مشوق‌ها و ضدمشوق‌های اقتصادی است تا سدی جلوی اَبَر-آلاینده‌ها باشد و نوآوری در حوزه‌هایی مانند زباله و دوام محصولات را تشویق کند. این طرح همچنین مستلزم حمایت مالی صبورانه و درازمدت است.در روز ۱۱ سپتامبر، مازوکاتو و اوکاسیو-کورتز در رستوران فایرفلای با هم ملاقات کردند. این رستوران محل قرارهای اوکاسیو-کورتز در نیویورک بود. آن‌ها دربارۀ همه‌چیز حرف زدند: از مسئلۀ بازده عمومی برای سرمایه‌گذاری عمومی، تا ایدۀ خلق مشترک بازار در برابر اصلاح بازار. مازوکاتو می‌گوید: «او فهم آکادمیک خوبی دارد. صحبت‌کردن با او دربارۀ این چیزها ساده‌تر از عموم سیاستمدارانی است که طالب شعارهایند ولی از جزئیاتی که در پس پردۀ پیغام است واقعاً سر در نمی‌آورند».اوکاسیو-کورتز همچنین از ماریانای اقتصاددان مشورت خواست که چگونه می‌تواند پیغامش را به گوش رأی‌دهندگان برساند. در سال ۲۰۰۹، وقتی که اوباما طرح اصلاح نظام سلامت خود را پیشنهاد می‌داد، باید مردم را مطمئن می‌کرد که بوروکرات‌های حکومتی در کارش مداخله نخواهند کرد. مازوکاتو گفت که کار اوباما خوب بود اما خیال مردم را راحت نکرد. او باید می‌گفت که آژانس‌های بهره‌مند از سرمایۀ دولتی در حقیقت فقط تنظیم‌کننده نیستند، بلکه بودجۀ بخش عمدۀ نوآوری در سیستم نظام سلامت را می‌دهند. صنعت داروسازی سالانه ۳۲ میلیارد دلار بودجۀ نوآوری از یک آژانس دولتی (مؤسسات ملی سلامت) بدون شرط و شروط می‌گیرد، و در عین حال مالیات‌دهندگان باید رقم‌های گزافی برای داروهای نجات‌بخش بدهند. این که منطقی نیست. مازوکاتو به اوکاسیو-کورتز گفت: «زبان درست را پیدا کن. وگرنه به یکی از همان سیاست‌مداران چپ نجیبِ سوسیال‌دموکرات و ملال‌آور تبدیل می‌شوی».در فوریۀ ۲۰۱۹، اوکاسیو-کورتز در مقام نمایندۀ کنگره اولین لایحۀ خود را پیشنهاد داد: یک قطع‌نامۀ ۱۴ صفحه‌ای دربارۀ نیو دیل سبز که به تعبیر او «نشستن روی ماه برای نسل ما» بود. چند هفته بعد، طی یک جلسۀ استماع کنگره دربارۀ صنعت دارویی، او از آرون کسلهیم (استاد پزشکی دانشگاه هاروارد) پرسید: «دکتر کسلهیم، آیا توصیف درستی است که بگوییم پول مؤسسات ملی سلامت که در توسعه و تحقیق استفاده می‌شود، یک سرمایه‌گذاری اولیه است؟ بخش عمومی به‌عنوان یک سرمایه‌گذار اولیه در تولید این داروها عمل می‌کند. آیا بخش عمومی از سرمایه‌گذاری‌اش در داروهای بسیار سودآوری که با این تحقیقات تولید می‌شوند، هیچ‌گونه سودی می‌برد؟»کسلهیم جواب داد: «نه».بعدازظهر یک روز ماه می سال ۲۰۱۹، مازوکاتو در یک سالن سخنرانی لبالب پُر در کالج لندن کنار دیوید ویلتز نشست. ماریانا بلند شد و خود را به مخاطبان معرفی کرد. سپس به یک دسته گزارش زردرنگ صدصفحه‌ای روی میز اشاره کرد. روی جلدش نوشته بود: «استراتژی صنعتی مأموریت‌گرا برای انگلستان». او گفت: «طی یک سال گذشته، مشغول این بوده‌ایم. سخت تلاش کرده‌ایم و نتیجه‌اش این شده است».دقیقاً یک سال قبل از آن، نخست‌وزیر وقت انگلستان ترزا می یک سخنرانی در رصدخانۀ جوردل بنک دربارۀ استراتژی صنعتی جدید حکومت کرد که حول چهار چالش عظیم می‌چرخید: رشد پاک، تحرّک، سالخوردگی در سلامت، و هوش‌مصنوعی. می برای هر چالش یک مأموریت معرفی کرد: نصف کردن مصرف انرژی در ساختمان‌های جدید تا سال ۲۰۳۰؛ استفاده از هوش‌مصنوعی برای متحول کردن درمان بیماری‌های مزمن؛ ۵ سال افزایش مدت زندگی سالم و مستقل؛ طلایه‌دار شدن در ساخت‌وتولید ماشین‌هایی بدون انتشار آلاینده تا سال ۲۰۴۰. همۀ این‌ها پیامد مستقیم تأثیراتی بود که مازوکاتو بر وزیر کسب‌وکار وقت دولت یعنی گِرِگ کلارک داشت. چندین ماه قبل، کلارک با مازوکاتو تماس گرفت تا با سیاست‌های مأموریت‌گرا بیشتر آشنا شود. مدتی بعد هم از او خواست همراه با ویلتز رییس یک کمیسیون شود و تیم‌های مأموریت‌دارِ میان‌وزارتخانه‌ای را هماهنگ کند. دارپا الهام‌بخش این کار بود.طی یک سال، کمیسیون هرماه جلسه داشت. رینر کتل، معاون مدیر آی‌آی‌پی‌پی، می‌گوید: «ما دیدیم که اجرایی کردن پنج معیاری که ماریانا برای مأموریت‌ها مشخص کرده بود، سخت‌تر از آنی است که انتظار می‌رفت».مثلاً این کمیسیون به نتیجه رسید که مأموریت مربوط به آیندۀ تحرّک، بلندپروازانه نیست و بیش از حد در وزارت ترابری متمرکز شده است. کتل می‌گوید: «آن هدف به هر حال محقق می‌شد. ما سراغشان رفتیم و گفتیم که هدفی کوچک را نشانه رفته‌اند. و شدیداً غافلگیر شدیم: چون آن‌ها نقد ما را پذیرفتند».در باب سالخوردگی در سلامت، در تعریف «سلامت» مشکل داشتند. مازوکاتو می‌پرسد: «اصلاً چطور سلامت را اندازه می‌گیرید؟» در ابتدا سناریوی یک بیمار مبتلا به آلزایمر را در نظر گرفتند که در خانه‌اش کاملاً مستقل است و فناوری‌های پیشرفته او را یاری می‌کنند. ولی رهبر مأموریت، این ایده را نپسندید. او پرسید: «چرا این‌قدر وسواس استقلال داشته باشیم؟ چطور است به جای استقلال، سراغ پرورش وابستگیِ متقابل برویم؟»در باب آیندۀ تحرک، موسیقی‌دانی به نام برایان اینو که یکی از مشاوران مؤسسه بود، این پیش‌فرض را زیر سؤال بُرد که هدف فقط سریع‌تر رسیدن از نقطۀ الف به ب است. «چطور است به این فکر کنیم که آرام‌تر برویم و قدر زندگی را بدانیم؟»در همکاری یک‌ساله میان آی‌آی‌پی‌پی و وایت‌هال، مازوکاتو و تیمش سلسله کارگاه‌هایی پیرامون نظریۀ سیاست‌های مأموریت‌گرا برای کارمندان وایت‌هال برگزار کردند. مازوکاتو می‌گوید: «بالاخره دائماً به آن‌ها می‌گویند از سر راه کنار بروند و نوآوری را خفه نکنند. این وضع ممکن است افسرده‌کننده و غم‌افزا شود. وقتی برویم و یک روایت متفاوت از مأموریت‌های بلندپروازانه و رؤیاپردازی دربارۀ کارهای عظیم به آن‌ها بدهیم، چشمانشان روشن می‌شود. گاهی احساس می‌کردم انگار مربی زندگی‌ام».ولی برخی از گفتگوها چالشی می‌شدند، خصوصاً وقتی ارزیابی سیاست‌گذاری توسط وزارت خزانه‌داری مطرح می‌شد. جورج دیز، رئیس بخش استراتژی صنعتی در آی‌آی‌پی‌پی، می‌گوید: «رئیس خزانه‌داری که باشی، در کل دولت ۲۰ نفر با پیشنهادهای سیاست‌گذاری مختلف سراغت می‌آیند که می‌توانی پول خرجشان کنی. چطور تصمیم می‌گیری کدام‌یک بیشترین تأثیر را خواهد گذاشت یا بیش از بقیه می‌ارزد؟» روش استانداردی که حکومت‌های سراسر دنیا برای ارزیابی استفاده می‌کنند، تحلیل هزینه‌فایده است. در این تحلیل، یک برآورد کمّی ساده‌سازی‌شده انجام می‌شود که فلان سیاست چقدر هزینه برمی‌دارد و چقدر پول تولید خواهد کرد. کتل می‌گوید: «این مثال همان ذهنیّت قدیمی جنگ ویتنام است: تا وقتی که تعداد تلفات دشمن بیشتر باشد، می‌توانیم سایر متغیرها را نادیده بگیریم. به همین دلیل است که مثلاً ادارۀ ملی سلامت پول برخی داروهای جدید را نمی‌دهد چون تعداد کافی از مردم را بهره‌مند نمی‌کند. بوروکرات‌ها واقعاً از این نگاه فاصله گرفته‌اند که خودشان را مسئول مردم کوچه‌خیابان بدانند».تحلیل هزینه‌فایده برای ارزیابی سیاست‌های مأموریت‌گرا مفید نیست چون این سیاست‌ها بالذات ریسک‌دار و نامطمئن هستند، و هدفشان خلق بازارهای جدید است، نه ترمیم بازارهای موجود. دراین‌باره، تعبیر محبوب مازوکاتو این است که اگر برنامۀ آپولو بر اساس تحلیل هزینه‌فایده ارزیابی می‌شد، ابداً پایمان به روی ماه نمی‌رسید.در برنامۀ معرفی گزارش، مازوکاتو داستانی برای مخاطبان تعریف کرد تا منظورش را برساند. در قرن شانزدهم میلادی، یسوعیان رویۀ جالبی داشتند: جعبۀ پول نقدشان در صورتی باز می‌شد که دو کلید هم‌زمان وارد آن شود. یکی از کلیدها دست حسابدار بود و دومی دست کشیش. او از این داستان نتیجه گرفت که برای بازکردن صندوق، «باید رؤیایی داشته باشید، اما باید به بودجه هم فکر کنید. می‌دانم که این حرف عجیب و غریب به نظر می‌آید، ولی گم‌شدۀ ما همین است».بعدازظهر یکی از روزهای اواخر ماه ژوئن، مازوکاتو در دفترش در مرکز لندن غرق فکر بود. یک لامپ نئون با نوشتۀ «ارزش همه‌چیز» یکی از دیوارها را آراسته بود. این لامپ هدیه‌ای از همسرش به پاس دومین کتاب ماریانا بود که همین عنوان را یدک می‌کشید. پوسترهای بزرگی روی دیوارها آویزان بودند که نمودارهای پیچیدۀ مأموریت‌های مازوکاتو را نشان می‌دادند. دو روز پس از معرفی گزارش استراتژی صنعتی، ترزا می از نخست‌وزیری استعفا داد. این حرکت بالقوه زیرآب کل سیاست‌گذاری استراتژی صنعتی را می‌زد و همکاری مازوکاتو با حکومت را دوباره به تعلیق درمی‌آورد. او می‌گوید: «گاهی پیش می‌آید که باید انتخاب کنی: یا دوباره به کنج تخت‌خوابت برگردی، یا محکم‌تر بجنگی. من معمولاً دومی را انتخاب می‌کنم».مازوکاتو کارش را نبرد ایده‌ها می‌شمارد. او می‌گوید: «مزخرفات زیادی تحت لِوای نوآوری رُخ می‌دهند. در مقام مشاور، ضروری است که اتفاقات را دنبال کنی، وقت بگذاری، از نو استدلالت را بگویی، و کمک کنی افراد از جزئیات سر در بیاورند.» گاهی اوقات که مخاطبی را خطاب قرار می‌دهد، پیش خودش فکر می‌کند: «وای خدای من! من که این را هزار بار گفته‌ام». او می‌گوید: «پدرم من را دست می‌اندازد. او به من می‌گوید: مردم نمی‌فهمند تو یک چیز ثابت را هی به آن‌ها می‌گویی؟ ولی مخاطبان دائم عوض می‌شوند و پیغام هم مخالفان را در حلقه‌های مختلف گوش‌به‌زنگ می‌کند».او به حرف پدرش می‌خندد چون قضیه را می‌فهمد، اما این کارش لازم است. اخیراً، در بانک سرمایه‌گذاری اروپا، مجبور شد به جمعی از اقتصاددانان بگوید: «لطفاً از این به بعد واژۀ ریسک‌زُدایی را هرگز در گزارش‌هایتان نیاورید چون کارتان این نیست. شما ریسک می‌پذیرید و باید بتوانید صریح و علنی همین را بگویید. این هم یکجور افشای راز شخصی است».مازوکاتو در ناسا هم عضو گروهی است که اقتصاد مدارهای کم‌ارتفاع دور زمین را مطالعه می‌کنند. او در یک سخنرانی در ناسا، همکارانش را تشویق کرد در حد و اندازۀ آژانسی مثل ناسا بلندپرواز باشند. «فکر نکنم افراد زیادی بدانند که نوارتیس، یکی از ثروتمندترین شرکت‌های داروسازی دنیا، رایگان در ایستگاه فضایی بین‌المللی کار می‌کند. ایدۀ این کار مال چه کسی بود؟ از آن‌ها پول بگیرید. یا کاری کنید که رابطه با آن شرکت رابطۀ همزیستی باشد، نه انگل‌وار».در ماه می، پارلمان اروپا پیشنهاد مأموریت‌گرای مازوکاتو برای برنامۀ «افق اروپا» را به رأی گذاشت و تصویب کرد. پس از یک دورۀ مشاورۀ طولانی، پنج حوزۀ مأموریت انتخاب شدند: وفق یافتن با تغییر اقلیم؛ سرطان؛ اقیانوس‌ها، دریاها، آب‌های ساحلی و داخلی سالم؛ شهرهای اقلیم-خنثی و هوشمند؛ و سلامت خاک و غذا. اکنون کمیسیون اروپا یک هیئت متشکل از ۱۵ کارشناس برای هر حوزه منصوب خواهد کرد. مسئولیت آن‌ها این است که طبق معیارهای مازوکاتو، اولین مأموریت‌های مشخص را شناسایی کنند. او می‌خندد و می‌گوید: «موئداس به شوخی پیشنهاد داد که نقش الهۀ اعظم مأموریت‌ها را بپذیرم». او ادامه می‌دهد: «آن گزارش مهم‌ترین چیزی است که من نوشته‌ام. اکنون آن گزارش به یک ابزار حقوقی و قانونی تبدیل شده است. ملغی هم نمی‌شود مگر اینکه دوباره رأی‌گیری شود». مکثی می‌کند و بعد می‌گوید: «من بر سیاستمداران اثر گذاشته‌ام، اما اینکه یک پارلمان به چیزی که من نوشته‌ام رأی بدهد حس عالی‌ای دارد». و حرف آخرش این است: «من همین را می‌خواهم: تغییر به وجود بیاورم».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جوآو مِدیروس نوشته است و در تاریخ ۸ اکتبر ۲۰۱۹ با عنوان «This economist has a plan to fix capitalism. It\'s time we all listened» در وب‌سایت وایرد منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ دی ۱۳۹۸ با عنوان «مازوکاتو می‌گوید سرمایه‌داری اصلاح‌پذیر است. آیا کسی به حرف او گوش می‌دهد؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• جوآو مِدیروس (João Medeiros) روزنامه‌نگار و یکی از سردبیران وایرد است. حوز‌ه‌های مورد علاقۀ او سلامت، تکنولوژی و سیاست است.[۱] The Entrepreneurial State[۲] فهرست ۵۰۰ سهام برتر در بازار بورس نیویورک [مترجم].[۳] خیابانی در وست‌مینیستر که پارلمان و وزارت‌خانه‌های بریتانیا در آن قرار دارد [مترجم]. [۴] Institute for Innovation and Public Purpose[۵] Horizon Europe[۶] Carbon Neutral: یعنی میزان انتشار دی‌اکسیدکربن در آن شهرها برابر با میزان جمع‌آوری و دفع دی‌اکسیدکربن در پروژه‌های زیست‌محیطی باشد.[۷] Justice Democrats[۸] Green New Deal ]]> جوآو مِدیروس اقتصادوجامعه Wed, 08 Jan 2020 05:34:08 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9624/ اقتصاد جدید: «تجربه‌گرایی» و «تحلیل داده»، جای ایمان به بازار آزاد را خواهد گرفت http://tarjomaan.com/neveshtar/9617/ جان کسیدی، نیویورکر — در طول این سال‌ها، از اقتصاددانان دانشگاهی به خاطر تکیه بر مدل‌های غیرواقعی بسیار انتقاد کرده‌اند و بعضی اوقات من هم از جملۀ این منتقدان بوده‌ام. «زوال اقتصاد» عنوان یکی از نخستین مطالبی بود که برای نیویورکر نوشتم و سال ۱۹۹۶ انتشار رسید. پس از بحران اقتصادی جهانی در ۲۰۰۸، کتاب کوچکی نوشتم و بخشی از تقصیر را به گردن سیاست‌گذارانی انداختم که نظریه‌های بازار آزاد را نسنجیده با جان و دل می‌پذیرند. اکنون پس از ده سال از آن بحران هنوز انتقادات زیادی از حرفۀ اقتصاد وجود دارد، ولی عده‌ای از فعالان این عرصه، به‌ویژه جوان‌ترهایشان، به این انتقادها و واقعیت‌های در حال تغییر پیرامونشان واکنش نشان داده‌اند.سورش نایدو از دانشگاه کلمبیا، دنی رادریک از هاروارد و گابریل زاکمن از برکلی، اوایل امسال، در بوستون ریویو نوشتند که این روزها «کلاس‌های عادی اقتصاد خرد بیش از آنکه برای جادوی بازارهای رقابتی وقت بگذارند، به شکست بازار و راه‌های حل‌وفصل‌شان می‌پردازند. دوره‌های درسی در زمینۀ اقتصاد خرد به جای تمرکز بر مدل «کلاسیک» که در آن اقتصاد خودش را تنظیم می‌کند، بر این متمرکزند که حکومت چگونه می‌تواند مشکلاتی از قبیل بیکاری و تورم و بی‌ثباتی را حل کند». همزمان در عرصۀ تحقیقات، «شاهد بازگشت ملاحظات مربوط به توزیع [ثروت] هستیم. اقتصاددانان هم در مطالعۀ تمرکز روزافزون ثروت، هزینه‌های تغییرات اقلیمی، تمرکز بازارهای مهم، رکود درآمد طبقۀ کارگر و الگوهای رو به تغییرِ تحرک اجتماعی نقش عمده داشته‌اند».در این موضوع نکته‌های زیادی، به‌ویژه برای غیراقتصاددانان، نهفته است. خوشبختانه هدر بوشی، مدیر اجرایی و اقتصاددان ارشد «مرکز تحقیقاتی رشد منصفانه واشنگتن» (سازمانی برای ارائۀ هزینه‌های تحقیقاتی که سال ۲۰۱۳ تأسیس شده)، کتاب راهنمایی مفید و به‌موقع دربارۀ بعضی از پیشرفت‌های جدید منتشر کرده است. هدر بوشی در کتابش محدود نشده: چگونه نابرابری اقتصادمان را در تنگنا می‌اندازد و چه کاری از دست ما ساخته است؟۱، حجم زیادی از مطالعات اقتصادی اخیر را کنار هم می‌گذارد و به این نتیجه می‌رسد که یک تغییر پارادایم در پیش است. بوشی با ارجاع به کتاب ساختار انقلاب‌های علمی توماس کوهن (۱۹۶۲) می‌نویسد: «دانش علمی همچون حقیقت مطلق در دسترس نیست: دانش علمی فقط از طریق اجماع محققان حوزه‌ای خاص توسعه می‌یابد، محققانی که کشف‌های علمی دستاوردهایشان را وارونه می‌کند و چارچوب‌های موجود را به چالش می‌کشد و پارادایم را تغییر می‌دهد. کشف‌های تازۀ مبتنی بر داده به چنین انقلابی در علم اقتصاد امروز دامن زده‌اند».اصطلاح کلیدی در این عبارت اصطلاح «مبتنی بر داده» است. بیست سال پیش از این مشهورترین چهره‌های علم اقتصاد نظریه‌پردازانی از قبیل رابرت لوکاس و پل کروگمن و جوزف استیگلیتز بودند. چهره‌های مشهور امروز بیشتر تجربه‌باورانی‌اند که به خاطر بررسی مجموعه داده‌های جدید و استفاده از فنون تازه برای تحلیل داده‌ها شناخته می‌شوند. راج چتی در هاروارد، توماس پیکتی در دانشکدۀ اقتصاد پاریس، امانوئل سائز در برکلی و سه اقتصاددانی که برندۀ نوبل اقتصاد امسال شدند در این دسته قرار می‌گیرند. استر دافلو و آبیجیت بنرجی از ام‌آی‌تی و مایکل کریمر از هاروارد سه اقتصاددانی بودند که به دلیل استفادۀ نوآورانه از کارآزمایی‌های میدانی تصادفی در ارزیابی تلاش‌ها برای مقابله با فقر جهانی جایزۀ نوبل امسال را دریافت کردند. هدر بوشی بارها به کار راج چتی و امانوئل سائز ارجاع می‌دهد، ولی یکی از ارزش‌های کتابش این است که نشان می‌دهد گرایش به تجربه‌باوری چطور شامل حال بسیاری از حوزه‌های فرعی مختلف و محققان گوناگون می‌شود. (پانویس‌های کتاب، که به صدها مطالعۀ مختلف اشاره می‌کنند، گنجینه‌ای ارزشمند است). یکی دیگر از پیشرفت‌هایی که بوشی برجسته می‌کند، زنانی از قبیل استر دافلو و جنت کوری هستند که بعضی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین پژوهش‌های اخیر در حوزۀ اقتصاد را به سرانجام رسانده‌اند، حوزه‌ای که سال‌های متمادی در سیطرۀ مردان بوده است.همان‌گونه که از عنوان فرعی کتاب بوشی پیداست، بن‌مایۀ اصلی اثر او این است که انواع مختلف نابرابری‌ مانعی در برابر توسعۀ اقتصادی، چه در تراز فردی و چه در تراز جمعی، است: «وقتی بعضی کشتی‌ها را نتوان حتی به آب انداخت و بعضی کشتی‌های دیگر در مسیر درست پیش نرفته و بدون ابزار دریانوردی گرفتار صخره‌ها شده باشند، موج موافق نمی‌تواند همۀ کشتی‌ها را با خودش پیش ببرد». البته محدودنشده عمیق‌تر می‌شود و صرفاً مرورکنندۀ این حقایقِ پیش‌پاافتادۀ امروز نیست که ثروت و درآمد بیش از پیش متمرکز شده و تحرک بین نسلی کند شده یا در سراشیبی افتاده است. آمارهای کلی، نظیر سهم درآمد صدک‌ها، این واقعیت را نشان نمی‌دهند که مرزهایی بسیار متفاوت، از قبیل جنسیت و نژاد و جغرافیا، مردم را چنددسته کرده‌اند. در فصلی دربارۀ نابرابری فزایندۀ ثروت، بوشی به پژوهش لنا ادلاند و ویچک کوپچوک، هر دو از دانشگاه کلمبیا، اشاره می‌کند که نشان می‌دهد «از اواخر دهۀ ۱۹۶۰ تا دهۀ نخست قرن بیست‌ویکم، سهم زنان در بین یک‌دهم درصد بالا و یک‌صدم درصد بالای ثروتمندان آمریکایی تقریباً به نصف تا یک‌سوم تقلیل یافته است». اگر به این نکته توجه کنیم که در همین دوره، سهم زنان در نیروی کار افزایش پرشتابی داشته، این یافته بسیار حیرت‌آور خواهد بود و دانش شهودی‌مان را تأیید خواهد کرد: اینکه برترین رده‌های کسب‌وکار در آمریکا، که به‌طور معمول بزرگ‌ترین پاداش‌ها را در پی دارد، همچنان تحت سیطرۀ کامل مردان است.نژاد یکی دیگر از گسل‌های تاریخی است که همچنان در حال بازتر شدن است. هدر بوشی به مقاله‌ای از ویلیام دارتی از دانشگاه دوک و داریک همیلتون از دانشگاه ایالتی اوهایو اشاره می‌کند که نشان می‌دهند در لس‌آنجلس «مجموع دارایی‌های خانواده‌های سیاه‌پوست و مکزیکی به اندازۀ یک درصد از دارایی‌های خانواده‌های سفیدپوست است». بوشی به مطالعۀ جالبی از ماریان برتران از دانشگاه شیکاگو و سندهیل مولاینیتن از ام‌آی‌تی اشاره می‌کند. در این مطالعه، برتران و مولاینیتن به آگهی‌های نیاز به همکاری پاسخ دادند و رزومه‌های افرادی را برای آگهی‌دهندگان فرستادند که نام‌شان «مانند سفیدپوست‌ها» یا «مانند سیاه‌پوستان» بود. نتیجۀ آزمایش این بود: «درخواست‌هایی که با نام‌هایی شبیه به نام‌های سیاه‌پوستان ثبت شدند پنجاه درصد کمتر از درخواست‌هایی که نام سفیدپوستان را داشتند به مصاحبه دعوت شدند».چند دهه بود که اقتصاددانان بر سرمایه‌گذاری روی سرمایۀ انسانی، که اغلب بر حسب سال‌های تحصیل سنجیده می‌شود، تأکید داشتند و آن را مهم‌ترین تعیین‌کنندۀ موفقیت اقتصادی شخص به شمار می‌آوردند. با تمرکز بر تحقیقات کوری و دیگران، بوشی شرح می‌دهد که اکنون شواهد متقاعدکننده‌ای هست که نخستین تجربه‌ها در دوران کودکی -شامل وزن تولد، تغذیه، تربیت پدرومادر و آموزش‌های پیش از دوران مدرسه- نیز نقشی کلیدی در تعیین درآمد آینده دارد. بوشی می‌نویسد: «پیام کار کوری این است که اگر بخواهیم موانع رشد کودکان را که ناشی از نابرابری است برطرف کنیم، باید سراغ خانواده‌هایی برویم که کم‌سن‌وسال‌ترین فرزندان را دارند -یا حتی خانواده‌هایی که تصمیم فرزندآوری دارند- و به‌ویژه روی خانواده‌های رنگین‌پوست تمرکز کنیم». ایراد متداولی که به دخالت‌های زودهنگام در زندگی کودکان، مانند برنامه‌های مراقبت روزانه، گرفته می‌شود این است که هزینۀ چنین برنامه‌هایی بسیار بالاست. اما تحقیقات جدید نشان می‌دهد فواید درازمدت این برنامه‌ها، از لحاظ درآمد بالاتر، پیامدهای بهداشتی بهتر و آسیب‌های اجتماعی محدودتر نیز بسیار زیاد است. طبق یکی از مطالعاتی که بوشی نام می‌برد، یک برنامۀ ملی مراقبت از کودکان که کیفیت بالایی داشته باشد ظرف سی‌وپنج سال ۸۱.۶ میلیارد دلار سود خالص خواهد داشت.در چشم‌انداز اقتصادی وسیع‌تر، نابرابری فزاینده با رشد کمتر شاخص تولید ناخالص ملی (جی‌دی‌پی) همراه بوده است. پرسش اصلی این است که علت و معلول کدامند. هدر بوشی بحث‌هایی پیش کشیده است راجع به اینکه نابرابری مانع رشد است. کینز به این نکته اشاره کرده است که ثروتمندان در مقایسه با دیگران نسبت بیشتری از هر دلار درآمدشان را پس‌انداز می‌کنند و در جامعه‌های نابرابر، این موضوع می‌تواند موجب اشباع پس‌انداز و کاهش سطح تقاضای کلی شود. چه بسا امروزه این وضعیت مشکل‌ساز شده باشد. بوشی به مقالۀ کارن دینان از هاروارد، جاناتان اسکینر از کالج دارتموث و استیون زلدس از دانشگاه کلمبیا در سال ۲۰۰۴ اشاره می‌کند که نشان می‌دهند خانوارهای یک درصد بالای توزیع درآمد پنجاه‌ویک درصد از درآمدشان را پس‌انداز می‌کنند، در حالی که فقط یک درصد از درآمد خانوارهای یک‌پنجم پایین پس‌انداز می‌شود که عملاً هیچ است.طبق یک بحث دیگر، که کمی غیرمستقیم‌تر است، نابرابری فزاینده فرایندهای سیاسی را منحرف می‌کند و این مسئله هم به نوبۀ خود مانع رشد می‌شود. برای نمونه، ذی‌نفوذان ثروتمند وزن سیاسی‌شان را به کار می‌گیرند تا کاهش مالیات را تبلیغ کنند و این کار، موجب تضعیف پایۀ مالیاتی می‌شود. با مرور زمان، این وضعیت می‌تواند به کاهش سرمایه‌گذاری در منافع عمومی، نظیر آموزش و پرورش و زیرساخت‌ها، منجر شود که مانعی برای توسعه در بلندمدت خواهد بود. چه بسا همان ذی‌نفوذان ثروتمند به دنبال به کرسی نشاندن سیاست‌هایی باشند که مقررات ضدانحصار را تضعیف کند و این امکان را به شرکت‌ها بدهد که بازارهایشان را تحت سیطرۀ خود بگیرند و بدون سرمایه‌گذاری‌های نوآورانه، که تقویت‌کنندۀ رشد است، حاشیۀ سودشان را بالاتر ببرند.بوشی شواهدی غنی ارائه می‌کند که نشان می‌دهد نابرابری فزاینده دقیقاً چنین پیامدهایی دارد. با وجود سودآوری‌های بی‌سابقه، میزان سرمایه‌گذاری کسب‌وکارها روی تجهیزات و ماشین‌آلات جدید نسبت به تولید ناخالص ملی پایین‌تر از میانگین تاریخی قرار دارد. در کنار این، در عرصه‌های مختلف اقتصادی -و نه فقط در بخش فناوری- شرکت‌هایی معدود صاحب جایگاهی مسلط شده‌اند. بوشی به کار لیمور دفنی و همکارانش در دانشکدۀ اقتصاد هاروارد اشاره می‌کند که نشان داده‌اند که ادغام بیمه‌کنندگان و بیمارستان‌های زنجیره‌ای چگونه موجب تحمیل هزینه‌های بیشتر به بیمه‌شوندگان و بیماران شده است. البته به‌طور کلی آمریکایی‌ها خواستار ادغام نهادها یا افزایش قیمت‌ها نیستند. اما نظام‌های سیاسی و نظارتی نسبت به پول و نفوذ اهمیت می‌دهند، نه به خواسته‌های رأی‌دهندگان عادی. بوشی به مارتین گیلنز، دانشمند علوم سیاسی در پرینستون، و بنجامین پیج از دانشگاه نورث‌وسترن ارجاع می‌دهد که تقریباً هزاروهشتصد مسئلۀ سیاسی مختلف را توضیح داده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که «سیاست‌هایی که حمایت اندکی در میان ثروتمندان دارند فقط در هجده درصد از موارد به قانون بدل می‌شوند، ولی سیاست‌هایی که حمایت بالای ثروتمندان را دارند در چهل‌وپنج درصد از موارد تبدیل به قانون می‌شوند».هدر بوشی، که سال ۲۰۱۶ در کارزار تبلیغاتی کلینتون مشاور ارشد اقتصادی بود، وارد کارزارهای انتخاباتی ۲۰۲۰ نشده است. باوجوداین، الیزابت وارن و برنی سندرز نامزدهایی بوده‌اند که به موضوع نابرابری فزاینده و پیامدهای آن اشارۀ مستقیم داشته‌اند. هر دو نامزد پیشنهاد کرده‌اند که بر ثروت مالیات بسته شود. علاوه‌براین، الیزابت وارن برنامه‌ای فراگیر برای مراقبت از کودکان و سیاست‌های ضدانحصاری سخت‌گیرانه‌تری برای تفکیک مونوپولی‌ها و جلوگیری از ادغامشان پیشنهاد کرده است. مطالعات اقتصادی جدید تأثیری مستقیم بر این دستور کار سیاسی داشته است؛ برای نمونه، سائز و زاکمن به الیزابت وارن دربارۀ طرح مالیات بر ثروتش مشاوره داده‌اند و تخمینی از میزان درآمد حاصل از این طرح ارائه کرده‌اند.هدر بوشی برای جمع‌بندی گزارشش دوباره سراغ این بحث رفته که یک تغییر پارادایم در راه است: «در پشت صحنه و در کنفرانس‌ها و نشریه‌های دانشگاهی، اجماع جدیدی در حال شکل‌گیری است، اجماعی بر سر اینکه قدرت اقتصادی چطور به قدرت اجتماعی و سیاسی تبدیل می‌شود و متعاقباً بر خروجی‌های اقتصادی تأثیر می‌گذارد». شاید یک راه برای نگریستن به این وضعیت این باشد که دست‌کم بعضی از اقتصاددانان دارند به ریشه‌های قرن نوزدهمی رشتۀ پژوهشی‌شان بازمی‌گردند، دوره‌ای که این رشته «اقتصاد سیاسی» نامیده می‌شد. در خلال قرن بیستم، تلاش قاطعانه‌ای صورت گرفت که اقتصاد بر پایۀ عقلانیت و روش‌های علمی، و همۀ ارزش‌داوری‌های موجود، بازسازی شود. با‌این‌حال، بسیاری اوقات این پروژه به شکل ایمانی ساده‌انگارانه به بازار تفسیر شد و عامدانه، عواملی اساسی -از قبیل تاریخ و جغرافیا و طبقه و فرهنگ و نژاد و جنسیت و دسترسی به قدرت سیاسی- که باعث سوگیری در خروجی‌های اقتصادی می‌شد را نادیده گرفت. در بسیاری از حوزه‌های این رشته، اقتصاددانان در تلاشند تا این عامل‌ها را وارد تحلیل‌هایشان کنند. محدودنشده چشم‌انداز بسیار خوبی از تازه‌ترین دستاوردهای این دسته از محققان ارائه می‌دهد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان کسیدی نوشته است و در تاریخ ۲۲ اکتبر ۲۰۱۹ با عنوان «The New Economics: Data, Inequality, and Politics» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۹ دی ۱۳۹۸ با عنوان «اقتصاد جدید: تجربه‌گرایی و تحلیل داده، جای ایمان به بازار آزاد را خواهد گرفت» و ترجمۀ حسین رحمانی منتشر کرده است.•• جان کسیدی (John Cassidy) از سال ۱۹۹۵ نویسندۀ مجلۀ نیویورکر بوده است. او در این مجله نویسندۀ ستونی با موضوع سیاست، اقتصاد و مسائل مرتبط است.[۱] Unbound: How Inequality Constricts Our Economy and What We Can Do About It ]]> جان کسیدی اقتصادوجامعه Mon, 30 Dec 2019 05:54:23 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9617/ پول خوشبختی هم می‌آورد، اگر درست خرجش کنید http://tarjomaan.com/neveshtar/9616/ لارا انتیس، ووکس — اوایل فوریه بود، در لس‌آنجلس، و آندرا ایزگاریانِ ۲۹ ساله به نقطۀ اوج کارش رسیده بود: از او به‌عنوان مدیر عملیات‌های رسانه‌ای در شرکت کوندنست دعوت کرده بودند در مراسم اهدای جوایز گرمی شرکت کند.در همان حال که هنرمندانی مثل لیدی گاگا و آلیشا کیز مشغول اجرا بودند، در غرفۀ اختصاصی شرکت، مدیران آقا با کت‌وشلوار رسمی و مدیران خانم با لباس‌های مجلسی‌ای که دامن‌شان روی زمین می‌کشید، شامپاین‌های تعارفی را مزمزه می‌کردند. ایزگاریان می‌گوید: «فرصتی عالی برای شبکه‌سازی داشتم. آن‌ها در زمرۀ باهوش‌ترین آدم‌هایی بودند که تا آن روز دیده بودم، آدم‌هایی واقعاً شگفت‌انگیز که برایشان احترام قائل بودم». ولی در همان حال که صحنه را زیر نظر داشت، فقط یک چیز از ذهنش می‌گذشت: «نمی‌توانم تا سی یا چهل سال آینده مشغول این کار باشم».ایزگاریان حس می‌کرد پیچ یا مُهره‌ای در یک ماشین بزرگ است. در کمال بی‌قراری، برای استخدام با آوت‌پُست مصاحبه کرده بود که شبکه‌ای از مکان‌های مناسب برای زندگی و کار کنار همدیگر را در جنوب‌شرقی آسیا اداره می‌کند. او قرار بود روابط رسانه‌ای این مجموعه را در دفتر جدیدش در بالیِ هند اداره کند. در شب اهدای جوایز گرمی، ایزگاریان تصمیمش را گرفت: اگر آوت‌پُست به او شغلی پیشنهاد می‌داد، می‌پذیرفت.کمتر از دو ماه بعد، او اکثر وسایلش را فروخت و به بالی رفت: شهری مرطوب، پرآشوب، با زیبایی خیره‌کننده. با این تصمیم سیزده هزار کیلومتر میان او و خانواده‌اش فاصله افتاد، دستمزدش کم شد، و به‌جای آنکه دنبال موفقیت حرفه‌ای به معنای سنتی‌اش برود بر سبک‌زندگی‌اش تمرکز کرد.ایزگاریان می‌گوید که سرجمع خوشحال‌تر است: الآن که بار رفت‌وآمد یک‌ساعته و برنامۀ سنگینِ کاری روی دوشش نیست، ساده‌تر می‌تواند روزمره زندگی را پیش ببرد. شروع می‌کند به گفتن: «اگر ریسک نمی‌کردم که آمریکای تحتِ سیطرۀ شرکت‌ها را ترک کنم تا ببینم چه چیزهای دیگری هست و واقعاً پا به دنیای بیرون بگذارم»، و بعد با صدایی آرام‌تر ادامه می‌دهد: «اگر این کار را نمی‌کردم، واقعاً مایۀ حسرتم می‌شد».بسیاری از ما حس نارضایتی و رکود ایزگاریان را می‌فهمیم، این حس لجوج و سرسخت که مسیر پیش روی ما نه لذت‌بخش است و نه سعادت بادوامی می‌آورد. (صدالبته همین‌که بتوانی نگران چنین چیزهایی باشی، امتیاز بزرگی در زندگی است.)گویا رفتن به بالی برای ایزگاریان جواب داده است، اما پادزهرهای دیگری هم می‌توان یافت. حجم روزافزونی از تحقیقات نشان داده‌اند که اگر طرز فکرمان دربارۀ پول را عوض کنیم و تصمیم‌هایی مالی بگیریم که به دستاوردهای درازمدت از جهت رضایت از زندگی می‌انجامند، مطمئناً می‌توانیم خوشبخت‌تر شویم.محققان شادی را به دو دستۀ کلی تقسیم می‌کنند: سطح هیجانات مثبت از قبیل افتخار و لذت و رضایت و کنجکاوی که هر روز تجربه می‌کنیم، و در سوی دیگر، احساس رضایت و کامیابی کلی و فراگیر و غالب. سونیا لیوبمرسکی، استاد روان‌شناسی در دانشگاه کالیفرنیا-ریورساید و مؤلف کتاب چطور شاد باشیم: یک رویکرد علمی برای رسیدن به زندگی دلخواه۱، می‌گوید: «دو وجه ماجرا از این قرار است: شاد بودن در زندگی و شاد بودن از زندگی».هر دو جزء ماجرا نوعاً با پرسش‌نامه‌هایی اندازه‌گیری می‌شود که در آن‌ها خود فرد پاسخ سؤالات را می‌دهد. مایکل نورتون، استاد مدیریت کسب‌وکار در دانشکدۀ کسب‌وکار هاروارد و یکی از مؤلفان پول شاد: مبانی علمی خرج کردن شادمانه‌تر۲، می‌گوید رضایت درازمدت از زندگی «معمولاً پایدارتر است». یعنی: اگر از شما بخواهند به شادی‌تان از ۱ تا ۱۰ نمرده بدهید، به قول او، «اگر آدمی باشید که نمره‌تان ۷ است، اغلب حوالی ۷ می‌مانید». ولی اینکه در لحظه چقدر شاد باشید نوسانات بسیار زیادتری دارد که می‌تواند بسته به روز یا حتی ساعت تغییر کند.به طور کلی، رابطه‌ای خطی میان پول و رضایت از زندگی وجود دارد. اشلی ویلانز، استادیار دانشکدۀ کسب‌وکار هاروارد که تحقیقاتش بر بده‌بستان میان زمان و پول متمرکز است، می‌گوید: «هرچه بیشتر پول داشته باشید، فکر می‌کنید زندگی‌تان بهتر است». البته این رابطۀ خطی تا حد مشخصی برقرار است، که بعد از آن نمودار همبستگی صاف می‌شود و سپس کمی کاهش می‌یابد. شاید علتش این باشد که وقتی جزء یک‌درصد پولدار بشوید، مقایسه‌هایی به ذهنتان می‌رسند که قبلاً به مخیله‌تان هم خطور نمی‌کردند. (البته این آستانه اصلاً ثابت نیست و به مجموعه‌ای از متغیرها بستگی دارد، مثلاً هزینۀ زندگی در منطقۀ شما، اینکه جامعه‌تان دموکراتیک است یا نه، و اینکه همسایگانتان چقدر ثروتمندند.)پول می‌تواند سعادتمندی را با دقت بالایی پیش‌بینی کند. چرا؟ عمدتاً به این دلیل که پول از شما در برابر تجربه‌های منفی و تنش‌زا محافظت می‌کند، از تجربه‌های بنیادین (عدم امنیت مالی، نداشتن نیازهای اساسی از قبیل غذا و سرپناه) گرفته تا تجربه‌های ثانویه (توقف بین دو پرواز، یا اینکه مجبور باشی در آب‌وهوای بد تا خواروبارفروشی بروی). پول وقتی که به صورت استراتژیک و هدفمند استفاده شود، می‌تواند تجربه‌های کامبخش، رابطه‌ها و حس تعلق به اجتماع را به‌خوبی پرورش دهد و این‌ها در کنار هم مطمئناً به افزایش سعادتمندی می‌انجامد.با در نظر داشتن این موارد، در ادامه، می‌گوییم که طبق توصیۀ کارشناسان، کدام تصمیم‌ها در خرج‌کردن می‌تواند شادی را افزایش دهند، و کدام‌یک نه. برخی از این استراتژی‌ها برای افراد در همۀ اقشار درآمدی جواب می‌دهند، و چنان که می‌دانید، اگر پول کمتری داشته باشید، به‌کاربستن برخی از این لِم‌ها یا اجرای مرتب و دائمی‌شان دشوارتر می‌شود.در عین حال، ویلانز می‌گوید: «فقط پول داشتن لزوماً به شادی بیشتر نمی‌انجامد. اما استفادۀ درست از آن می‌تواند چنین ثمری داشته باشد».وقت خریدنعمدۀ پژوهش‌های ویلانز در این باره بوده است که برون‌سپاری وظایف ناخوشایند یا منفور چه تأثیر مثبتی بر سعادتمندی دارد. او و همکارانش چندین مطالعه در این باره انجام داده‌اند. در یکی از این مطالعات که بیش از همه پوشش داده شده، شرکت‌کنندگانی که ۴۰ دلار خرج کردند تا برای خود وقت بخرند، سرحال‌تر و کم‌استرس‌تر از زمانی بودند که محصولی می‌خریدند. در یک مطالعۀ دیگر، زوج‌هایی که می‌گفتند خریدهای مشترک می‌کنند رابطه‌ای شادتر داشتند.تأثیر برون‌سپاری بر شادی، بدیهی به نظر می‌رسد. اگر کارهای ناخوشایند یا خسته‌کننده و زمان‌بَر زندگی (تمیزکاری، شستشو، حمل‌ونقل عمومی) را برایمان انجام بدهند، و ناگهان چندین ساعت هدیه بگیریم که بتوانیم صرف فعالیت‌های معنادارتر و لذت‌بخش‌تر (از قبیل دیدار دوستان یا رفتن به سینما) بکنیم، شادتر می‌شویم؛ مگر نه؟ویلانز می‌گوید که متأسفانه ما بلد نیستیم به وقت بیش از پول ارزش بدهیم. برخی نیروهای اجتماعی قدرتمند در کارند که ما را به سمت این سبک‌سنگین کردنِ ذهنی سوق می‌دهند، از جمله میل به اینکه سرشلوغ بودن را معادل شأن اجتماعی بدانیم، و تصور اینکه موفقیت یعنی مدیریت تمام حوزه‌های زندگی بدون کمک گرفتن از دیگران. در یک مقیاس کوچک، همین مقایسه موجب می‌شود که تاکسی گرفتن برای رفتن به فرودگاه یا سفارش غذای بیرون‌بَر (خدماتی که در وقت صرفه‌جویی می‌کنند)، در برابر خریدهایی که به چیزی ملموس (مثلاً یک کُت یا نیمکت) می‌رسند، ولخرجی به حساب بیاید. در یک مقیاس بزرگ‌تر، این رویکرد می‌تواند به سلسله‌ای از تصمیم‌های روزبه‌روز شدیدتر منجر شود که پول‌مان را حفظ می‌کنند اما وقت‌مان را به باد می‌دهند.این نیروها و جریان‌های اجتماعی ممکن است برای زنان قوی‌تر و شدیدتر باشند. ویلانز در طول تحقیقاتش با زنان شاغل حرفه‌ای صحبت کرده است که هنوز هم برون‌سپاریِ مراقبت از کودک، شستشوی لباس یا پخت‌وپز را یک ناکامی شخصی می‌شمرند. لیوبومیرسکی، زن ۵۲ ساله‌ای در دانشگاه کالیفرنیا بود که علاوه بر شغلی پرزحمت و تمام‌وقت، چهار بچه داشت. وقتی لیوبومیرسکی دو بچۀ آخرش خردسال بودند، یک پرستار شب استخدام کرد.او می‌گوید این کار «می‌ارزید» چون وقت و (شاید مهم‌تر از آن) خواب برایش می‌خرید. بااین‌حال، مجبور بود این تصمیم را برای خودش توجیه کند، جوری که حتی برای خریدهای گران‌قیمت هم به ندرت پیش می‌آمد. همچنین دیگران سؤالاتی از او می‌پرسیدند که، به نظرش، تلویحاً قضاوتی منفی دربارۀ او داشتند که جنبه‌ای از کار مادری را برون‌سپاری کرده بود.به گفتۀ ویلانز، برای تغییر‌دادن عادت‌هایمان در خرج‌کردن، مفید است که به وقت بیش از پول بیاندیشم و ارزش بیشتری برایش قائل شویم. این نکته دربارۀ خریدهای کوچک هم می‌تواند صادق باشد، مثلاً به‌جای پختن غذا، برای صرف شام بیرون برویم تا مدت زمانِ باکیفیتی را کنار شریک زندگی‌مان بگذرانیم. این کار همچنین می‌تواند بر تصمیم‌های مهم نیز اثر بگذارد، مثلاً به‌جای دستمزد و اعتبار دنبال شغلی بگردیم که انعطاف‌پذیری داشته باشد، مثل کاری که ایزگاریان کرد، یا مثلاً دنبال خانه‌ای برویم که به محل کارمان نزدیک‌تر باشد، نه اینکه بزرگ‌تر باشد.پول‌دادن برای تجربه‌اگر قرار باشد بین بیرون رفتن و صرف شام با یک دوست یا خرید یک تلویزیون جدید، گزینه‌ای را انتخاب کنید، دومی شاید سرمایه‌گذاری خردمندانه‌تری به نظر برسد. یک وعده غذا تمام می‌شود اما تلویزیون ماندنی است.از منظر فیزیکی، این حرف درست است. ولی به گفتۀ تام گیلویچ، استاد روان‌شناسی دانشگاه کرنل، از منظر روان‌شناسی خریدنِ یک چیز عمق و دامنۀ تأثیرگذاری کمتری دارد. انسان‌ها مهارتی فاجعه‌بار در انطباق یافتن با عیش و عشرت دارند. طی این فرآیند انطباق، ما خودمان را چنان تمام و کمال با چیزهای جدیدتر و بهتر وفق می‌دهیم که این چیزها از ضمیر آگاهمان حذف می‌شوند. در نتیجه، هیچ شادی ماندگاری باقی نمی‌ماند.تجربه‌ها غالباً سرمایه‌گذاری بهتری هستند. گیلویچ می‌گوید: «از لحاظ مادی، تجربه‌ها می‌آیند و می‌روند؛ ولی داستان‌هایی که تعریف می‌کنیم، رابطه‌هایی که محکم می‌کنیم، و نهایتاً فهم‌مان از کیستی و هویت‌مان، توشۀ زندگی‌مان می‌شود». همچنین تجربه‌ها خیلی به درد برآورده‌کردن یکی از نیاز پایه‌ای و اساسی ما می‌خورد: رابطۀ معنادار با دیگر انسان‌ها. حتی فعالیت‌های ساده و معمول هم قابلیت آن را دارند که از طریق خاطره‌ها و پیوندها، فهم‌ ما از هویت خودمان را شکل بدهند. گیلویچ می‌گوید: «از یک جهت مهم، ما مجموع کل تجربه‌هایمان هستیم».و برخلاف خریدهای ناامیدکننده، تجربه‌ها را می‌توان در قاب‌های جدیدی نشاند که میلی به تغییرشان نداشته باشیم. گیلویچ می‌گوید: «یک چیزِ بد و نچسب را سخت می‌توان رمانتیزه کرد، ولی انجام این کار در مورد تجربه‌های بد نسبتاً آسان است».ایزگاریان که از این سو به آن سوی جهان رفت، فهمید تردیدِ قدیمی‌اش به‌جا بوده است: او گرفتار دامِ «بیش از حد داشتن» شده بود که مخصوص طبقۀ ممتازان است. پیش از ترک لس‌آنجلس، او بیش از نود درصد دارایی‌هایش را فروخت یا بخشید. امروز همۀ داشته‌هایش در دو چمدان جا می‌شوند. صدالبته که بده‌بستان میان سهولت، راحتی و ریشه‌ها بوده است. ولی درعین‌حال می‌گوید اینکه بتوانی فوراً بند و بساطت را جمع کنی و جای دیگری بروی، «احساسی است که وصفش در کلام نمی‌آید. هیچ باری روی دوشم سنگینی نمی‌کند که مرا به زمین بچسباند».وقتی اشیا از محوریت زندگی‌اش خارج شدند، زندگی او حول تجربه‌ها سامان یافت. رفتن از نقطۀ الف به نقطۀ ب، چیزی به همین سادگی، تعدادی از بهترین خاطره‌های او در بالی را ساخته‌اند. او می‌گوید: «با دوستانت یک گروه اسکوترسواری داری که از میان این همه زمین‌های سبز و پرطراوت می‌گذری. اینطوری مسیر به اندازۀ مقصدش لذت‌بخش می‌شود».بخشیدنویلیام مک‌اسکیل، استادیار فلسفه در دانشگاه آکسفورد، از مؤسسانِ جنبش نوع‌دوستی مؤثر بوده است. عمدۀ وقت و درآمد سالانه‌اش (مازاد بر ۳۴ هزار دلار) صرف آن می‌شود که با منابع محدودش، بیشترین نیکی را انجام دهد و دیگران را هم به این کار ترغیب کند.مک‌اسکیل می‌گوید نوع‌دوستی مؤثر به او کمک کرد از دام افسردگی مزمن درآید. او ابتدا دنبال درمان رفت چون بهره‌وری‌اش صفر شده بود، و احساس کرد مسئولیت اخلاقی دارد که در جهت مقصود و منظوری فراتر و عظیم‌تر از خودش تلاش کند. او می‌گوید: «نمی‌دانم اگر وضعم آن‌طور نبود، باز هم این انگیزه را داشتم یا نه».پول خرج‌کردن برای دیگران می‌تواند فی‌نفسه سودمند باشد. نورتون، از دانشگاه هاروارد، در سلسله‌ای از آزمایش‌ها همکاری داشت که نشان داد افراد پس از پول‌ خرج کردن برای دیگران، در مقایسه با خرج پول برای خودشان، شادترند. او همچنین یکی از مؤلفان پیمایشی بوده است که نشان داد بین رضایت از زندگی و خرجِ درصدی از درآمد سالیانه برای دیگران، همبستگی وجود دارد. وقتی افراد برای خودشان خرج می‌کردند، این همبستگی دیده نمی‌شد.ولی هنوز مانده تا این یافته، ما را به ملتی از بخشندگان تبدیل کند. نورتون می‌گوید در ایالات متحده، مردم به طور متوسط بین ۲ تا ۵ درصد از درآمدشان را سالانه به خیریه‌ها می‌دهند، که آمارش در تمام اقشار درآمدی هم نسبتاً یکنواخت است.به گفتۀ او، هرکس که یک سفر را رزرو کرده باشد یا هجوم سرمستی‌آور دوپامین در زمان بازکردن جعبۀ یک خرید جدید را تجربه کرده است می‌تواند شهادت بدهد: «این‌جور نیست که پول خرج کردن برای خودتان، حس خوبی نداشته باشد. مشکل اینجاست که خیلی دوام ندارد».گیلویچ، همان استاد روان‌شناسی کرنل، از زمانی که پژوهش نورتون را پیدا کرد، عامدانه تلاش کرده است تا بیشتر به خیریه‌ها پول بدهد و در زندگی‌اش با دیگران سخاوتمند باشد. اخیراً او و همسرش غذایی سفارش دادند تا به آدرس دوستی ارسال شود که دوران سختی را می‌گذراند. او می‌گوید به محض اینکه دکمه را فشار داد تا سفارشش را ثبت کند، چنان لذتی بُرد که هرگز در سفارش دادن غذا برای خودش تجربه نکرده بود.«بعید است یافته‌ای دلرباتر از این بتوان پیدا کرد که: با بخشش پول، نه‌تنها کس دیگری را شادتر می‌کنید، که خودتان را هم شادتر می‌کنید».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لارا انتیس نوشته است و در تاریخ ۲۰ نوامبر ۲۰۱۹ با عنوان «How to spend money to squeeze more joy out of life» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ دی ۱۳۹۸ با عنوان «پول خوشبختی هم می‌آورد، اگر درست خرجش کنید» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• لارا انتیس (Laura Entis) نویسنده و روزنامه‌نگاری است که دربارۀ سلامت، علم و کسب‌و‌کار می‌نویسد. نوشته‌های او علاوه‌بر ووکس، در فورچون، فست کمپانی، جی‌کیو و دیگر مطبوعات نیز به انتشار رسیده است.[۱] The How of Happiness: A Scientific Approach to Getting the Life You Want[۲] Happy Money: The Science of Happier Spending ]]> لارا انتیس اقتصادوجامعه Sun, 29 Dec 2019 05:51:02 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9616/ کبوتربازی نوعی فلسفه‌ورزی است http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9612/ هلن مک‌دونالد، تایمز لیترری ساپلمنت — ده‌سال پیش، برای دیدن پسری که آن روزها با او دوست بودم، وارد یک باشگاه کبوترهای مسابقه‌ای شدم. دوستم در خانه‌ای ویلایی در یکی از مزارع ناحیۀ میدلند انگلستان زندگی می‌کرد و جَلدی داشت پر از کبوترهای جانسن، نژادی از کبوترهای مسابقه‌ای به‌رنگ آبی راه‌راه شبیه کبوترهای شهری‌ای که زمان زیادی را در باشگاه گذرانده بودند. او را در یک خانۀ سیار پورتاکابین دیدم، در نقطه‌ای که فکر می‌کنم محل صید ماهی کپور در وسط زمستان بود. توده‌های درختان خیس توسکا همه‌جا به چشم می‌خوردند و باد شرقی نیرومند کابین را با هر وزش به این سو و آن سو تکان می‌داد. در داخل کابین، شعلۀ گاز کپسولی هیس‌هیس می‌کرد، شیشه‌ها را بخار گرفته بود و جمعی از مردان روی صندلی‌های پلاستیکی نشسته بودند. به‌جز دوست من، بقیه همگی بالای پنجاه سال سن داشتند. جلیقه‌های ماهی‌گیریِ بادکرده، گرمکن ورزشی و کاپشن چرمی با نشان کبوتر به تن داشتند، روی بدنشان خالکوبی کرده بودند و با شرح و تفصیل از رژیم‌های تغذیه، جهت‌‌ وزش باد، نقطۀ رهایی و تمرین پرواز در جادۀ شمالی حرف می‌زدند. زخم‌های کهنه هنوز با مرهم کینه‌جویی التیام نیافته بود، زخم‌هایی که بیشترش در اثر عشق منحرفانۀ حامیان پرندگان به بازهای خونخوار و کشنده سر برآورده بود و من در تمام این مدت دم فرو بسته بودم. مسحور حرف‌های دیگران شده بودم و تنها کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که آرزو کنم کاش کبوتر بودم. در این صورت، مردان آن اتاق را بیشتر مجذوب خود می‌کردم.عشق به کبوترها منطقی است. کبوترها پرندگانی بسیار جذابند. با اینکه حدود ۳۰۰ گونۀ وحشی از این نوع پرنده وجود دارد، کهن‌ترین و ماندگارترین رابطۀ انسان‌ها فقط با یک گونۀ خاص بوده است: کبوتر چاهی با نام علمی «کلمبیا لیویا»۱. این پرندۀ سیاه، آبی و سفید که روی صخره‌ها لانه می‌کند نیای کبوترهای شهری ما نیز محسوب می‌شود. کبوتر، که برای اولین بار به‌دست سومری‌ها اهلی شد، اکنون به‌اندازۀ هر بنای معماری یا هر گلدان منقشی، نوعی میراث فرهنگی به شمار می‌آید. در طول هزاران سال ما انسان‌ها شکلِ بدنِ این پرنده را از طریق زادگیری گزینشی تغییر داده‌ایم. ما کبوترهای چاهی را به گونه‌های بی‌شماری تبدیل کرده‌ایم، از گونه‌های بزرگِ بی‌پرواز گرفته تا جانوران استخوانی با چینه‌دان‌های بزرگ گواترمانند. منقارشان را درازتر یا کوتاه‌تر کرده‌ایم و به ‌آن‌ها غبغبک‌های پهن داده‌ایم، همچنین بال‌های فردار و تورمانند، دم‌هایی با چهل‌پر به‌جای دوازده پر معمولی، پاهای پردار و حلقه‌هایی تنگ از پر دور گردنشان که چشمانشان را می‌پوشاند. رفتارشان را نیز عوض کرده‌ایم؛ کبوترهای میگسار۲ را پرورش داده‌ایم که با اندکی تفاوت ژنتیکی در هوا پشتک می‌زنند؛ پرنده‌هایی پراستقامت و بلندپرواز تولید کرده‌ایم که ساختار ژنتیکی‌شان باعث می‌شود یک روز یا حتی بیشتر در هوا باشند و، مشهورتر از همه، کبوترهای مسابقه‌ای خلق کرده‌ایم، قهرمانان استقامت که اکنون می‌توانند تا مسافت ۷۰۰ مایل را بدون‌توقف از نقطۀ رهایی تا محل نگهداریشان، یعنی جایی که خانه و آشیانۀ خود می‌دانند، پرواز کنند.کتاب جَلدکردن۳، اثر جان دِی، از این نوع کبوتر سخن می‌گوید و کتابی بسیار گیراست. دی استاد ادبیات است و رفتار خلاف عرفش ستودنی است: او پس از دریافت درجۀ دکتری از دانشگاه آکسفورد در رشتۀ مدرنیسم، عصب‌شناسی و فلسفۀ ذهن، به‌مدت سه سال در لندن پیک دوچرخه‌سوار بود و در این باره شرح‌حالی هم نوشته است. هم کتاب جَلدکردن و هم آن یکی، با عنوان سایکلوجئوگرافی۴، پر شده‌اند از جهت‌یابی و نقشه‌های مختلف در سفرهایی که تخیل خواننده را به کار می‌گیرند و می‌توان آن‌ها را به مجموعه‌ای گوناگون از منابع فرهنگی پیوند زد تا روایتی اثربخش و عمیق از آب در آید. جَلدکردن فقط از کبوتر و تاریخچۀ این پرنده و علم کبوترشناسی حرف نمی‌زند -هرچند به‌خوبی از عهدۀ این کار برآمده است- بلکه از افرادی مثل فروید، دانا هاراوِی، رِیچل وایترید و مارتین هایدگر نیز سخن می‌گوید و از مضامینی مانند کودکی و دوری از وطن، پدر بودن، تاریخ، اجتماع، جغرافیا و ماهیت مورد اختلاف خانه و آشیانه بحث می‌کند. در اینجا هایدگر شخصیتی پرتکرار است، هم از لحاظ علاقۀ نویسندۀ کتاب به اینکه خانه یا در خانه بودن چه حسی می‌تواند داشته باشد و هم در مفهوم وسیع‌تر: فرضیات نگران‌کننده دربارۀ منزلگاه و تعلق در وضعیت سیاسی کنونی‌مان جریان دارد. هایدگر، که «به‌شدت دل‌مشغولِ» ایدۀ خانه بود، معتقد بود گسترش جهانی‌شدن، افزایش جابه‌جایی‌ها و «سنگربندی نیروهای جهانی» رفته‌رفته پیوند قدیمی بین مردم و محل سکونتشان را از بین می‌برد. او گفت که «سرنوشت دنیا بی‌خانمانی خواهد بود» و دی رگه‌هایی از میراث اندیشه‌های هایدگر را در شکل‌گیری ایدۀ لبنسراوم۵ (فضای زندگی) و تبدیل ایدئولوژیکِ خانه به جنگ‌افزار می‌بیند، جایی که در آن تعلق عبارت است از شمول یا محرومیت بر مبنای مفهوم سرزمین اجدادی و روابط خونی با موقعیت‌ها و مکان‌ها.گرچه نگهداری کبوتر در انگلستان دورۀ ویکتوریا سنتی رایج بود -مشهور است که ویراستار یکی از ناشرانِ خاستگاه گونه‌ها پیشنهاد کرده بود داروین همۀ مطالب کتاب را به‌استثنای بخش‌های مربوط به کبوتران حذف کند، چون «همۀ مردم به کبوتران علاقه‌مندند»- ولی این کار بعدها کم‌کم به سرگرمی شهری تبدیل شد که بیشتر طبقۀ کارگر به آن مشغول بودند و همچنان مشغولند. کبوتربازانی که دی در کتاب جَلدکردن با آن‌ها آشنا می‌شود بازاریان، ساختمان‌سازها و کارگران هستند و دی خوب می‌داند که در این جمع جایی ندارد: روپوش کهنه‌نمایی می‌پوشد و با دوچرخه‌اش به جلسات باشگاه می‌رود. او برای تربیت کبوترهایش آن‌ها را قبل از روزهای مطالعه از حیاط کتابخانۀ بریتانیا، در مهمانی‌ها از بالکن دوستانش و در محل کار نیز از پنجرۀ دفترش در ناحیۀ بلومزبری رها می‌کند. اما اعتماد دیگر کبوتربازان را جلب می‌کند، همان مردان توداری که، در حال بازی با پس‌ماندۀ تخم‌مرغ اسکاچ و سوسیس‌ پس از شب‌نشینی در باشگاه، می‌توانند نظراتی این‌چنینی صادر کنند: « مرد خوبی بود، با این حال، در کار کبوتران وارد نبود».چارلز دیکنز در مقاله‌ای گفته است که کبوتربازان محله‌های فقیرنشین اسپیتالفیلدز نوعی «اشتیاق طبیعی» داشتند برای «ارتباط با هر گونه موجود زنده‌ای که بتواند از آنجا خارج شود و در هوا به پرواز درآید» و این نگرش یکی از درون‌مایه‌های اصلی کتاب را پدید آورده است: نه‌تنها کبوترداری از مدت‌ها پیش سرگرمی جوامع حاشیه‌نشین بوده است، بلکه با نگهداری کبوترها خودتان را هنگام پروازشان به جای آن‌ها تصور خواهید کرد. مسابقۀ کبوترپرانی اهمیت روان‌شناختی زیادی برای کبوتربازی دارد که در روز مسابقه ساعت‌ها چشم به آسمان می‌دوزد و برای بازگشت پرنده‌اش دعا می‌کند. این سنتی وسواس‌گونه است و می‌تواند کششی مقاومت‌ناپذیر روی پیروانش داشته باشد: دی در دیدار با یکی از کبوتربازان لندن به‌نام استیو می‌فهمد که او را در زمان جنگ، وقتی بچه بود، به کورن‌وال می‌برند، اما از آنجا فرار می‌کند و دوباره به لندن برمی‌گردد چون نمی‌توانسته دوری کبوترهایش را تحمل کند. دی به کبوترباز دیگری می‌گوید به خاطر علاقه به کبوترها در مسابقه شرکت کرده است و اگر برنده هم نشوند برایش مهم نیست. کبوترباز پاسخ می‌دهد: «اولش این‌‌طور شروع می‌شود. ولی خیلی زود روزی می‌رسد که باغچه‌ات به کبوترخانه تبدیل شده و زنت هم جا گذاشته و رفته».انگیزۀ دی از نگهداری کبوتر این بود که کاری بکند تا منزل جدید خودش و همسرش ناتالیا در شهر لیتون بیشتر حس و حال خانه و کاشانه بدهد. و مطمئناً افزایش دستۀ کبوترهایش دقیقاً چنین نتیجه‌ای می‌دهد و پروازهای جهت‌یابی آن‌ها شبکه‌ای ایجاد می‌کند از مسیرهایی خاص بین باغچۀ دی و محله و محله و دنیای گسترده‌تر. او در حین کار پشت میز آشپزخانه، از گوشۀ چشمش بال‌های پرندگانش را بیرون از پنجره می‌بیند که سوسو می‌زنند، مثل یادی از گذشته، مثل خاطره‌‌ای زنده.به‌زودی زمان نخستین مسابقۀ پرندگانش فرا می‌رسد. از آنجا که کبوترها فقط به لانۀ خودشان باز می‌گردند و چون در هر مسابقه پرندگان گوناگون زیادی از کبوترخانه‌های مختلف مسابقه می‌دهند، مانند مسابقات اسب‌دوانی یا سگ‌دوانی خط پایانی وجود ندارد. درعوض، پرنده‌ها را به پابندهای پلاستیکی شماره‌داری مجهز می‌کنند و درون سبدهایی قرار می‌دهند تا به پرندگان دیگری ملحق شوند که در مسابقه شرکت خواهند کرد. سپس آن‌ها را داخل کامیونی بارگیری می‌کنند و برای رهایی به نقطۀ دوری در شمال یا جنوب می‌برند. وقتی پرنده‌ای به آشیانه برمی‌گردد، صاحبش حلقۀ لاستیکی را از پایش درمی‌آورد و داخل ساعت مخصوصی قرار می‌دهد که زمان ورود کبوتر را به‌دقت ثبت می‌کند؛ همیشه برای تعیین برندۀ مسابقه مختصات هر یک از آشیانه‌ها نیز محاسبه می‌شود.اما نمی‌شود فقط پرنده‌ها را جای دوری ببرید و انتظار داشته باشید به خانه برگردند. آن‌ها باید خانه را بشناسند و یاد بگیرند که خانه در کجای دنیا قرار دارد. کبوتران این شناخت را ابتدا با پرواز در مجاورت نزدیک آشیانۀشان پیدا می‌کنند و سپس با پرواز گردشی در قالب دسته‌های کم‌سن پرندگان با مشخصه‌های زمینی آشنا می‌شوند تا بعدها از آن‌ها برای پیدا کردن راه خانه استفاده کنند، مشخصه‌هایی مانند: برج‌ها، جاده‌ها، رودخانه‌ها، راه‌آهن و تپه‌ها. اطمینان فزایندۀ کبوتران دی، که در اطراف پرسه می‌زنند ولی برمی‌گردند و به لانه‌شان به‌عنوان خانه وابسته می‌شوند، با احساس عاطفی عمیق و کاملاً قابل‌فهمی قوت می‌گیرد.دی این معما را با ذوق فراوانی دنبال می‌کند؛ اینکه کبوتران مسابقه‌ای چگونه می‌توانند راه برگشتشان را از مکانی دور که قبلاً هرگز ندیده‌اند پیدا کنند. این پرندگان به روش‌های مختلفی مسیریابی می‌کنند، مثلاً با قطب‌نمای خورشیدی، نوعی توانایی برای تشخیص میدان‌های مغناطیسی زمین و، حتی جالب‌تر از آن، با نوعی توانایی در تشخیص بوی باد. می‌دانیم که بادهای مختلف بوهای متفاوتی دارند و کبوترها موقعیت خود را براساس یک نقشۀ بویایی شناسایی می‌کنند. علاقۀ وافر و فزایندۀ دی به فهم حرکات دقیق پرندگانش با نصب ردیاب جی‌پی‌اس روی آن‌ها به اوج خود می‌رسد، اما در لحظه‌ای باشکوه می‌فهمد که این کار نتیجۀ عکس می‌دهد، چراکه از رمزوراز و افسونِ ندانستن می‌کاهد. او با خرسندی به این نتیجه می‌رسد که: «کبوترپرانی پادزهری برای شناخت‌پذیری جهان فراهم می‌کند». او هیچ‌وقت باورهای خرافی کبوتربازها را، که بی‌شمارند، تمسخر نمی‌کند؛ از او یاد می‌گیریم که باوری عمومی می‌گوید اوضاع جوی خورشید بر پروازها تأثیر می‌گذارد یا می‌توانیم جنسیت یک جوجه‌کبوتر را با آویزان‌کردن آونگی بالای سرش مشخص کنیم و یا می‌توانیم با ارزیابی الگو و رنگ چشمان یک کبوتر خصوصیاتش را بشناسیم. دی علاقۀ خاصی به رفتارهای عجیب و غریب دارد؛ سفر او برای دیدار با روپرت شِلدرِیک، زیست‌شناس انگلیسی، در خانه‌اش در ناحیۀ همپستید لندن تاحدی شبیه یک سفر زیارتی بود، اما از طرفی نیز یک کلاس ویژه برای درآمیختن شکاکیت روشن‌بینانه با تحسین و احترام عمیق بود. شلدریک شخصیتی رمانتیک برای دی است، «مردی بلندقد و تکیده که پلک‌های افتادۀ چشمانش او را شبیه قوش مستی کرده بود که از داخل تلسکوپ نگاه می‌کند». شلدریک که مدت‌هاست از طرف جریان اصلیِ جامعۀ علمی طرد شده است، هیچ علاقه‌ای به نظریه‌های رایج دربارۀ سازوگار برگشتن کبوتران به خانه ندارد. او بر این باور است که جغرافی نقشی در این میان ندارد، بلکه کبوتران از طریق چیزی که خودش «نوعی کشِ روانی» می‌نامد با همدیگر و با آشیانه‌شان در ارتباطند. هرچند دی اشاره می‌کند که هنوز این نظر شلدریک به تأیید تجربی نرسیده است.جَلدکردن کتابی پربار و لذت‌بخش است. فصل‌به‌فصل آن حکایتی است مرکب از سفر خود دی در مقام یک همسر، پدر و کبوترباز و داستان یکی از طولانی‌ترین پروازهای کبوترانش از شهر تورسو، دورترین نقطه در جادۀ شمال (مسابقات جادۀ جنوب مخصوص پرندگانی است که از اروپای غربی رها می‌شوند). استعارۀ زیبایی است. سرزمینی که کبوتر دی بر فرازش پرواز می‌کند و نیز آب‌وهوا و خطراتی که پشت سر می‌گذارد، قبل از اینکه سالم به لندن و خانه برگردد، همان داستان خود دی است که با صداقتی جذاب بیان می‌شود. او از امیدها و نگرانی‌هایش دربارۀ بارداری ناتالیا برای به دنیا آوردن بچۀ دومشان می‌گوید و از دمدمی‌مزاجی شدیدش دربارۀ زندگی خانوادگی و پدربودن و میلش به آزادی‌ که با نیازش به آسایش خانگی در کشمکش است. کبوتران همچون ارواحی محافظ او را در مسیرِ پذیرش همراهی می‌کنند؛ کبوتران به او درس‌هایی تکان‌دهنده می‌آموزند، درس‌هایی دربارۀ رهاکردن زمام امور و اینکه زندگی خوب چیست. آن‌ها به دی کمک می‌کنند تا راه خانه‌اش را بیابد. او در پروازهای آموزشی به پای کبوترش نامه‌هایی خطاب به ناتالیا می‌بندد تا به محض بازگشت کبوتر به خانه، ناتالیا پیام‌هایش را بخواند. دی این پروازها را چنین توصیف می‌کند: «وسیلۀ ارتباطی ما با یکدیگر که پیوندهای خانوادگی‌مان را محکم‌ می‌کند».دی می‌گوید می‌توانیم از نحوۀ ارتباط کبوتربازها با پرندگانشان درس بگیریم، چون این ارتباط همراه با توجه عمیقی است که می‌توانیم عشق بنامیم. نگهداری کبوتر با گونه‌ای خانه‌دوستی لطیف همراه است که داستان‌های رایج دربارۀ طبیعت مردانۀ طبقۀ کارگر را زیر سؤال می‌برد. تمیزکاری کبوترخانه‌‌ها، مراقبت از جوجه‌ها، پاک‌کردن فضولات، وزن‌کردن دانه‌ها و نگهداشتن آرام کبوترها در دست برای معاینۀ دقیق و محبت‌آمیزشان؛ عجیب است که همۀ این‌ها نشانگر نقش‌های تمیزکاری و خانه‌داری، آشپزی و فرزندپروری است که طبق عرف به زنان نسبت داده می‌شود. دی به این غرابت و نتایج آن آگاه است و همین آگاهی به او مزیت خاصی در فهم معنای پدری، مردبودن و تشکیل خانه و کاشانه می‌دهد. در کتاب جَلدکردن شباهت‌های زندگی خانوادگی انسان‌ها و زندگی کبوترخانه‌ای کبوترها به‌زیبایی بیان شده است. دی از طرفی چشم انتظار تولد پسرش و از طرفی نیز چشم به راه بازگشت کبوترهایش است؛ در هر دو صورت باید صبوری، اطمینان، امید و پذیرش بی‌چون‌وچرا را بلد باشد. دی پس از به دنیا آمدن پسرش، در حالی که بازوانش را در باغچۀ خانه گهوارۀ فرزندش می‌کند نگاهش به آسمان در پی بازگشت پرنده‌هایش است. و در حالی که جوجه‌ها را برای پرواز آموزشی به نقاطی دور از خانه می‌برد، با افکار و ترس‌هایی قدیمی مواجه می‌شود که می‌داند بر نحوۀ تربیت فرزند اول خودش و همسرش تأثیر می‌گذارد. دخترش دورا هنگام تولد آسیب دیده بود و همین باعث شد دی همیشه نگرانش باشد و در مراقبت از او زیاده‌روی کند. اما درنهایت با بردن جوجه‌کبوترها به پروازهای آموزشی درمی‌یابد که «دلواپسی در هر بار آزادسازی نتیجۀ جداییِ اجباریِ ناخوشایند اما لازم بود. هم من و هم کبوترها نیاز داشتیم از آن درس بگیریم».احساس همسانی با موجودی خاص سخت نیست، مثل تجربۀ زیبای یک گربه که از خواب بلند می‌شود و بدنش را کش و قوس می‌دهد یا نشاط باشکوه سگی که با سرعت تمام می‌دود. یکی از کارهای خوب دی در کتابش -در کنار خیل حرف‌های دلپذیر کتاب- طرح این پرسش است که احساس همدلی با کسی دیگر یا با یک دسته پرنده چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. در سیر روایی کتاب، دی شخصیتی پیچیده می‌شود، پدر، همسر، نویسنده، معلم، اما شخصیت دیگری نیز می‌گیرد، فردی دارای هویتی گسترده‌تر که با دستۀ پرندگانش پیوند می‌خورد؛ او بخشی از نوعی آگاهی توزیع‌شدۀ فرضی است که الگوهای رفتاری و سفرهای کبوترانش را در بر می‌گیرد. او در تأیید کبوتربازهایی که ملاقات می‌کند می‌نویسد:‌ «به نظر می‌رسد دستۀ پرندگانشان بخشی از خودشان و آن‌ها نیز بخشی از پرندگانشان شده‌اند».امروزه فقط مفاهیمی مثل خانه، تعلق و گذرگاه مرزی نیست که اهمیت سیاسی وافری دارد. بلکه نگرانی درخصوص نظارت و دخالت فناوری نیز اهمیت یافته است، همچنین نگرانی در این باره که مردانگی از لحاظ فرهنگی به صورت قالب‌هایی درآمده که ممکن است سرانجام، مثل کبوتر یعقوبی که پرهای گردنش جلوی دیدش را می‌گیرد، نتیجۀ عکس بدهد. نویسندۀ جَلدکردن با سیر در همۀ این قلمروها بی‌صدا، با دقت و پیوسته به این می‌اندیشد که اکنون در کجا قرار داریم. دی توضیح می‌دهد که کبوترپرانی در بریتانیا خرده‌فرهنگی روبه‌مرگ است و رفته‌رفته عمدتاً پیرمردها مشغول آن می‌شوند، اما شاید هنوز امیدی به احیای آن باشد. یکی از کبوتربازها می‌گوید: «مهاجران همچنان این رسم را زنده نگه می‌دارند. فکر می‌کنم این کار آن‌ها را به یاد خانه می‌اندازد». خوش‌بینیِ آرام کتاب دربارۀ قدرت ما برای تغییر و یادگیری عشق‌ورزی به موجودات کوچک مدت‌ها در ذهنم خواهد ماند. چقدر عالی است که کبوترها می‌توانند شیوه‌ای برای اندیشیدن به خانه یادمان بدهند، شیوه‌ای بی‌نیاز از توسل به نژاد، تاریخ، مرزهای سیاسی و محرومیت. کبوترها وقتی بزرگ می‌شوند یاد می‌گیرند در خانه باشند و هر جای ممکن را به‌عنوان خانۀ خود انتخاب می‌کنند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Day, Jon. Homing: On Pigeons, Dwellings and Why We Return. Hachette UK, 2019پی‎نوشت‌ها:• این مطلب را هلن مک‌دونالد نوشته است و در تاریخ ۲۰ آگوست ۲۰۱۹ با عنوان «Pigeon Treat» در وب‌سایت تایمز لیترری ساپلمنت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ دی ۱۳۹۸ با عنوان «کبوتربازی نوعی فلسفه‌ورزی است» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• هلن مک‌دونالد (Helen Macdonald) روزنامه‌نگار، طبیعت‌گرا و نویسندۀ انگلیسی است. کتاب او با عنوان ق مثل قوش (H is for Hawk) برنده چندین جایزه ادبی از جمله جایزه ساموئل جانسون و جایزه ادبی کاستا شده ‌است.[۱] Columba livia[۲] tippler[۳] Homing[۴] Cyclogeography[۵] Lebensraum ]]> هلن مک‌دونالد اقتصادوجامعه Wed, 25 Dec 2019 05:37:25 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9612/ آیا حرف‌زدن از رازهای شرم‌آور زندگی‌ فایده‌ای برایمان دارد؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9610/ کارن وَلگاردا، ایان — هر خانواده یکی دارد. تروما، کرداری مشکوک، یا اتفاقی شرم‌آور که با اصولِ کم و بیش محتاطانۀ پنهان‌سازی، در پسِ پرده نگاه داشته شده است. رازها رشته‌های اعتمادی هستند که خانواده‌ها را به یکدیگر گره می‌زنند. همچون باری تحمل‌ناپذیر بر دوش آن‌ها سنگینی می‌کند، و گاهی خانواده‌ها را از هم می‌پاشد و تنها حس درد بر جای می‌ماند و پرسش‌هایی بی‌پاسخ. این رازها کوله‌بارِ گذشته‌اند؛ کوله‌باری که گاهی نسل‌ها به دوش کشیده شده است. بااین‌حال، به‌نظر می‌رسد اوضاع دارد عوض می‌شود. روح زمانۀ ما می‌گوید پرده‌برانداختنِ از رازها، داوطلبانه، و حتی پیش چشم همگان، التیام‌بخش است. این روزها شاهد طغیانِ سیلی به‌ظاهر بی‌پایان از احساس اعتراف هستیم؛ از نوشته‌های افشاگرانه در شبکه‌های اجتماعی گرفته تا خاطراتی که گذشتۀ شخصی‌مان را می‌خراشند و پادکست‌هایی که بیانگر حال و روزمان هستند. مادربزرگی اسکیزوفرنیک، پدری بدزبان، برادری که مدام در فکر خودکشی است، خواهری که معلوم می‌شود فرزندی داشته، عمویی همجنس‌گرا، یا سابقۀ اعتیاد خودمان. بیایید همه‌چیز را از پستوهای پنهان بیرون بریزیم! رازها کُشنده‌اند و نابودکردن آن‌ها رهایی‌آور است و شفابخش.بااین‌همه، شاید بد نباشد نگاهی دوباره به هجمه‌ای بیاندازیم که علیه رازداری به راه افتاده است. اگرچه تاریخ رازهای خانوادگیْ تاریخ ترس و شرم و سرکوب است، اما به همین ترتیب، تاریخ اعتماد و گذشت و تحمل نیز هست. درست است که رازداری می‌تواند خفقان‌آور باشد، اما همچنین می‌تواند نجات‌بخش زندگی‌ها هم باشد. و اگرچه، آنگونه که از میشل فوکو آموخته‌ایم، زیرپا گذاشتنِ تابوها ممکن است زمینه‌ساز سبک‌باری شود، اما هیچ چیز معصومانه‌ای در ترغیب به اعتراف درونی‌ترین رازهایمان وجود ندارد. آنچه همچون نبردی نهایی در برابر هنجارهای سرکوبگر اجتماعی می‌نماید، ممکن است در واقع، به اِعمال قدرت به شیوه‌ای نامحسوس‌تر کمک کند. بنابراین شاید بهتر باشد به جای نادیده‌گرفتن رازهای خانوادگی، آن‌ها را همچون دریچه‌ای بدانیم که به یاری‌اش می‌توان بر خانواده و روابط پیچیده‌اش با جامعه نظر کرد. شاید هنگام مشارکت در جامعۀ کنونی باید بیشتر به این موضوع فکر کنیم که کدام رازهایمان ارزش پرده‌پوشی دارند و کدام نه، و مهم‌تر از آن، چه کسی و تحت چه شرایطی سزاوار شنیدن کدام رازهایمان است. هیچکس انزجار امروزی از رازهای خانوادگی را، به اندازه دنی شاپیرو، نویسندۀ عامه‌پسند و پادکستر آمریکایی، چنین موجز بیان نکرده است. او در پیش‌درآمد مجموعۀ پادکست‌هایش با عنوان «رازهای خانوادگی» می‌گوید:رازها در تاریکی عفونت می‌کنند. بزرگ‌تر و ترسناک‌تر می‌شوند و آن‌قدر قدرت می‌یابند که، بی‌آنکه بدانیم، تمام زندگی‌مان را شکل دهند. اما اگر پرتویی بر این رازها بیفکنیم، اتفاقی خارق‌العاده می‌افتد: متوجه می‌شویم تنها نیستیم.شاپیرو با فراخواندن تصویر دمل‌های چرکینی که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند، و با به‌کارگیری استعارۀ نخ‌نمای تاریکی و روشنایی، هیچ تردیدی دربارۀ قدرت منفی و ممنوعۀ نگه‌داشتنِ رازها باقی نمی‌گذارد. او، که مأموریت خود را پاک‌سازی این رازهای ناخوشایند، و چه بسا «مرگبار» خانوادگی نهاده است، می‌گوید در کوران نوعی انقلاب‌ایم؛ انقلاب افشاگری:ما داریم پایانِ دورانِ رازداری را تجربه می‌کنیم. انفجار و افشای رازهای پیرامونمان، خواه در نتیجۀ آزمایش دی‌ان‌ای باشد، یا گسترش اینترنت یا جنبش #من_هم، اجازه می‌دهند بفهمیم که می‌توانیم با عمیق‌ترین ترس‌هایمان؛ باوجود پنهان‌ترین رازهایمان، به دیگران اعتماد کنیم.رازها بی‌تردید می‌توانند، از منظر فردی و خانوادگی، هم سرکوبگر باشند و هم ویرانگر. در برخی موارد، می‌توانند اثر خشونت را دوچندان کنند؛ مثلاً در خانواده‌هایی که آن‌قدر که باید به سوءاستفاده اعتنایی نمی‌کنند و حتی قربانی را مجبور می‌سازند به زندگی با متجاوز ادامه دهد. این موضوع به خوبی در خاطرات تارا وست‌اُور، به نام تحصیل‌کرده (۲۰۱۸) تصویر شده است. او دربارۀ بزرگ‌شدن در خانواده‌ای با والدینی رادیکال، خودپرست و مورمون در مناطق روستایی آیداهو می‌نویسد؛ یعنی در شرایطی جداافتاده و بیگانه با جامعۀ اصلی. وقتی تارا نوجوان شد، برادر بزرگش او را آزار می‌داد و در معرض خشونتی جسمی و روانی قرار گرفت. او گیس‌های تارا را می‌گرفت و روی زمین می‌کشاندش، سرش را توی توالت فرو می‌کرد، او را فاحشه می‌خواند و تهدید می‌کرد که می‌کشدش. تارا سال‌ها این آزار و اذیت‌ها را مثل یک راز در دلش نگه داشته بود، نه تنها از دیگران بلکه حتی از خودش. آن‌ها را پذیرفته بود و فکر می‌کرد این کارها همه‌اش مسخره‌بازی‌هایی است که برادرش درمیاورد. وقتی بالأخره آنقدر دل و جرئت پیدا کرد تا موضوع را با والدینش درمیان گذارد، آن‌ها این خشونت را باور نکردند و کوشیدند متقاعدش کنند دچار توهم شده است؛ چیزی که عملاً باعث شد در سلامت عقل و حافظۀ خودش شک کند. در نهایت، اکراه والدینش در پذیرفتن این واقعیت تلخ، منجر به بیگانگی میان تارا و آن‌ها شد. تارا در مصاحبه‌ای با گاردین گفته است: «در خانواده‌هایی مثل خانوادۀ من، هیچ جرمی بزرگتر از گفتن حقیقت نیست».اینجور راز نگه‌داشتن‌ها، اگر نگوییم عمیقاً مجرمانه، هم آسیب‌زاست، هم از نظر اخلاقی مشکل‌آفرین. بی‌تردید، آنچه راز را پوشیده نگاه می‌دارد، نباید لزوماً به اندازۀ تجربه وست‌اُور آزاردهنده باشد. بااین‌حال، موقعیت‌های بی‌شماری وجود دارند که در آن‌ها دوگانگیِ سیاست‌های رازداری بیشتر است.نخستین چیزی که باید به یاد داشته باشیم، این است که مخفی‌کردنِ رازها ارتباطی ساده و متقابل با افشاگری ندارد. اگرچه همۀ کنش‌های میان انسان‌ها، بر اساس نوعی دانش مشترک، پیش‌بینی‌پذیر می‌گردند، اما همیشه درجه‌ای از ابهام یا ناآگاهی نیز وجود دارد. آنگونه که جورج زیمل، جامعه‌شناس آلمانی، در سال ۱۹۰۶ اشاره کرده است: «در هر ارتباطی، نوعی تمایز فردی شکل می‌گیرد... و تا اندازه‌ای تشدید می‌شود و تغییر می‌یابد که هر فرد خود را به یاری گفتار و کردارش بر دیگری آشکار می‌سازد» زیمل، تقریباً یک قرن پیش از ظهور شبکه‌های اجتماعی‌ای مانند فیس‌بوک و اینستاگرام، کاملاً بر این واقعیت آگاه بود که حتی با وجودی که ما معمولاً کنترل کاملی بر نحوۀ به چشم آمدنمان نداریم، انسان‌ها پیوسته، به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه، در حالِ مدیریت‌کردن ظاهر ما هستند. (او حتی به این واقعیت اشاره می‌کند که در روابط عاشقانه، میلْ وابسته به حدی از فاصله است، یعنی منوط به آگاهی از اینکه ما فرد مقابل را از پیش نمی‌شناسیم، و بنابراین او کاملاً متعلق به ما نیست) اگرچه ممکن است تلاش کنیم، اما نه هیچگاه می‌توانیم خودمان را به تمامی برای فردی دیگر فاش کنیم، نه اینکه فرد دیگر -و به همین ترتیب خودمان را- کاملاً بشناسیم. می‌توان گفت حدی از رازداری، رانه‌ای بنیادین در انسان‌ها است و زندگی اجتماعی بدون آن ناممکن می‌نماید.وانگهی، راز را می‌توان، در بنیادی‌ترین سطح، تکه‌ای از اطلاعات (خواه آشکار یا مبهم) دانست که عامدانه از دیگران پنهان شده است و، آن‌گونه که سیسلا بُک، فیلسوف سوئدی، در کتابش رازها۱ (۱۹۸۳) می‌گوید، «راز جایگاه خاصِ خودش را در ذهن دارنده‌اش، به عنوان چیزی که لزوماً باید پنهان‌ شود، حفظ می‌کند». چنین رازی را ممکن است تنها یک نفر بداند، یا اینکه همه بدانند به جز یک‌نفر. این راز می‌تواند عمیق باشد، که یعنی در آن نه‌تنها اطلاعاتی پنهان شده، بلکه خود این واقعیت نیز پنهان شده که چیزی پنهان است. یا می‌تواند کم عمق‌ باشد، یعنی دیگران می‌دانند چیزی پنهان شده است، اما نمی‌دانند چیست. راز دارای گاه‌شماری‌ای است و خط سیرش می‌تواند در طول زمان تغییر کند؛ می‌تواند موضوعی آشکار باشد که به راز تبدیل شده، یا برعکس.رازداری اغلب در تور مجموعه‌ای از دیگر اشکال دانش نیز به دام می‌افتد؛ ابداع جمعی روایت‌های بدیل، سکوت‌های ملموس، ایما و اشاره، و اغلب، پنهان‌کاری، و به قول انسان‌شناسی به نام مونیکا کنراد در کتاب روابط‌ بی‌نام۲ (۲۰۰۵)، «ندانستن فعالانه». ممکن است به شکلی شهودی احساس کنیم چیزی ناگفته در خانواده‌مان وجود دارد، اما به شکل غریزی از مواجهه با آن بپرهیزیم، چراکه، درست یا غلط، حس می‌کنیم اصرار بر پرده‌برداشتن از آن می‌تواند ناخوشایند یا حتی خطرناک باشد. این مسئله گاهی در خانواده‌هایی مطرح است که اعضایشان بار زخم‌های هولوکاست را بر دوش کشیده‌اند. درحالی که فرزندان و نوادگان می‌دانند اتفاقاتی هولناک در گذشته رخ داده‌، از پرس‌وجو دربارۀ جزئیات پرهیز می‌کنند، شاید چون دوست ندارند به عزیزانشان طعم دردی دیگر را بچشانند. همچنین می‌تواند به این دلیل باشد که احساس می‌کنیم یکی از اعضای خانواده کاری ناپسند انجام داده است، اما نمی‌خواهیم مجبور شویم در نگرش یا احساسمان نسبت به او بازنگری کنیم. می‌توان گفت این سازوکارهای درپرده و احساسی، مرزهای خانواده را مشخص می‌کنند.پرده‌پوشی عامدانه، اجتناب و ملاحظه‌کاری، از نظر فرهنگی و اجتماعی، تنها به یک دلیل وجود دارند: به ما کمک می‌کنند بر شکاف میان امر آرمانی و امر واقعی، بین آنچه از ما انتظار می‌رفت و آنچه قادر به انجامش بودیم، یا درواقع انجام دادیم، پُل بزنیم. همانگونه که جان گیلیز در کتاب ساختن جهانی از آنِ خود۳ (۱۹۹۶) می‌گوید، معمولاً فاصله‌ای فاحش میان خانواده‌ای وجود دارد که «با آن زندگی می‌کنیم» (خانواده افسانه‌ای، تخیلی، رویایی‌) با «خانواده‌ای که در آن زندگی می‌کنیم» (خانواده واقعی‌مان). در طول چند سدۀ گذشته، همچنان‌که خانواده برخی از اهداف عملی و اقتصادی‌اش را رفته‌رفته از دست داد، همزمان به عنوان فضای امن عاطفی، جایگاهی آرمانی یافت و مجموعه‌ای از روابط مشترک حمایتی که با صمیمیت، گرمی و محبت مشخص می‌شوند، در آن آرمانی شدند. آن‌گونه که تاریخ‌دانی به نام استفان کونتز در کتاب تاریخ ازدواج۴ (۲۰۰۶) می‌گوید، عشق نه‌تنها بر ازدواج چیره شد، بلکه امروزه کلِ مفهوم خانواده را در دست گرفته است. با‌این‌حال خانواده‌های جهان واقعی، برخلاف این تصویر آرمانی، ممکن است ناراضی، خفقان‌آور، پُرتنش و حتی ناامن باشند. جامعه‌شناسی به نام کارول اسمارت می‌نویسد: «استفاده از رازها به ما اجازه می‌دهد داستانی دربارۀ خانواده خلق کنیم که در آن خانواده واقعی بیشتر شبیه به خانواده آرمانی یا افسانه‌ای باشد».از آنجایی‌که رازداری راهی است برای پرداختن به موضوعاتی که رسواکننده، یا حتی غیرقانونی، پنداشته می‌شوند، آن چیزهایی که ما فکر می‌کنیم می‌باید پنهان شوند، با جهش‌هایی که در اخلاقیات رخ می‌دهند تغییر می‌کنند. چیزهایی که امروزه در امریکای شمالی و اغلب بخش‌های اروپا کم و بیش بی‌ضرر به‌نظر می‌رسند -مانند بچه‌دار شدن بدون ازدواج- صد سال پیش می‌توانست مثل بمب منفجر شود، و پاره‌ای برخوردها که امروزه غیرقانونی‌اند -مانند کتک‌زدن همسر یا تنبیه بدنی فرزندان- در گذشته رواج بیشتری داشتند. در آینده، برخی تابوها شکسته خواهند شد و بنابراین برخی رازها نیز ضرورت خود را از دست خواهند داد، اما با تغییر شرایط تاریخی، تابوهایی جدید ظهور خواهند کرد. در هر جامعه انتظارات اجتماعی و ممنوعیت‌هایی اخلاقی وجود خواهند داشت که وظیفه‌شان حفظ یک نظم خاص اجتماعی است. احتمال دارد هر کس به نحوی از آن‌ها تخطی کند، و اغلب هم بکوشد این تخطی‌ را پنهان کند. هرچقدر هم آزمایش دی‌ان‌ای یا اینترنت به ما در افشای این حقایق تلخ کمک کنند، هیچ محتمل نیست روزی این سازوکار از میان برود.اما شاید چنین چیزی آنقدرها هم بد نباشد. در برخی موارد، رازداری می‌تواند همچون سپری محافظ باشد که اعضای خانواده، یا کلیت خانواده را، از رسوایی و بدنامی محافظت کند. برای مثال در مورد زنای با محارم، اگرچه تایید و به رسمیت‌شناختن رنجِ فرد می‌تواند خوب باشد، اما ممکن است خود قربانی لزوماً نخواهد همۀ دنیا دربارۀ سابقۀ سوءاستفاده از او بدانند. شاید دوست نداشته باشد همچون قربانی دیده شود یا سرنوشتش تا آخر عمر با این سوءاستفاده گره بخورد و به عنوان «کالای معیوب» کنار نهاده شود. در چنین شرایطی، به‌نظر می‌رسد درمیان گذاشتن اطلاعات با تنها گروهی کوچک از افراد معتمد انتخاب بهتری است.افزون برآن، حتی اگر اعمال فرد، عرف‌های اجتماعی را شکسته باشند، نگه‌داشتن رازها می‌تواند به ایجاد فضایی بیانجامد که زندگی در آن تحمل‌پذیر شود. ادیث را در نظر بگیرید، خواهر فراموش شده در سریال بریتانیایی «داون‌تاون ابی» (۲۰۱۰-۲۰۱۵)؛ سریالی که پیرامون خانواده کراولی و خدمتکارانشان است، و انبوهی از رازهای خانوادگی را به تصویر می‌کشد. زمانی که ادیث خارج از چارچوب ازدواج باردار می‌شود، ابتدا به دام این وسوسه می‌افتد که دست از دخترش، ماری‌گلد، بشوید. اما او که عمیقاً از فکر جدایی از فرزندش در عذاب است، درنهایت ماری‌گلد را به خانه می‌آورد و وانمود می‌کند دخترک، یتیمی سیاه‌روزگار است که ادیث دوست دارد خودش بزرگش کند. اعضای مختلف خانواده، یکی پس از دیگری، تبار واقعی کودک را درمی‌یابند، اما تصمیم می‌گیرند این راز را پیش خود نگاه دارند چراکه این‌کار به ادیث اجازه می‌دهد فرزندش را نگاه دارد، و خانواده را هم از بدنامی دور می‌سازد. ممکن است کسی فکر کند این کار دورویی است. شاید هم بعضی این موقعیت را همچون موقعیتی خطیر می‌بینند که در آن رازداری خانوادگی، نقشی مهم در محفاظت اجتماعی بازی می‌کند. (البته این موقعیت ادیث به خودی خود مزیتی بزرگ بود؛ مزیتی که از دست رفته است، و مادران مجرد در جوامعی که روابط جنسی پیش از ازدواج را محکوم می‌کنند، باید خوابش را ببینند.)رازهای خانوادگی چه بسا نجات‌دهندۀ زندگی نیز باشند. تاریخ‌نگاری به نام دبورا کوهن در کتاب رازهای خانوادگی۵ (۲۰۱۳)، اینگونه بحث می‌کند که تاریخ راز نگه داشتن و حریم خصوصی عمیقاً به یکدیگر تنیده‌اند. در قرن هجدهم، واژه‌های «راز» و «خصوصی» تقریباً قابل جایگزینی با یکدیگر بودند. این درحالی است که امروزه آن‌ها را به‌ترتیب زهرآگین و حقی مسلم می‌دانیم. کوهن می‌گوید چند قرن پیشتر، «رازداری خدمتگذارِ جدایی‌نشدنیِ حیطۀ خصوصی بود». مردم به رازداری روی آوردند تا خانواده‌شان را دربرابر دخالت‌های غیرضروری بیرونی محافظت کنند، و فضایی فراهم آورند که از چشم نامحرم به دور باشد. کوهن همچنین اشاره می‌کند که در اروپای اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، رازداری مزیتی بود بیشتر در اختیار طبقه متوسط یا بالای جامعه. شرایط زندگی طبقه کارگر، آن خانه‌های شلوغ، راه‌پله‌ها و توالت‌های مشترک‌، دیوارهای ترک خورده و پنجره‌های بدجا، پنهان‌کردن اعمال و واقعیات رسوایی‌برانگیز را تقریباً غیرممکن می‌کرد. ثروتمندان در خانه‌های بهتری زندگی می‌کردند، و احتمالاً پول بیشتری هم صرف تمیز نگاه داشتن نمای آن می‌کردند، چیزی که به نوبۀ خود این نمای تمیز را تبدیل به نماد هویت طبقه متوسط یا بالا کرد.رازداری، گذشته از حفاظت از آوازۀ خانواده‌های بورژوا، بر کارکرد درونی خانه نیز تأثیرگذار بوده است. جالب است بدانیم که واژه آلمانی گیهایمنس۶ (راز) برآمده از واژه هایم۷ (خانه) است، و در اصل، معنای متعلق بودن به خانه و منزل را می‌دهد. اما شاید رازها صرفاً متعلق به خانه یا خانواده نیستند، بلکه حتی به شکل‌گیری خانواده کمک می‌کنند. شاید آن‌ها از طریق رشته‌های اعتماد اعضای خانواده را به یکدیگر نزدیک‌تر می‌کنند، و شاید محرمانگی بذر صمیمیت و وابستگی را، خوب یا بد، می‌کارد. برعکسش هم امکان‌پذیر است، رازها ممکن است مرزهایی میان آن‌هایی به‌وجود آورند که محرم دانسته شده‌اند، با آن‌هایی که در بی‌خبری مانده‌اند.همان‌قدر که رازها از نظر اخلاقی و سیاسی پیچیده‌اند، آشکارسازی آن‌ها نیز چنین است. افشای یک راز خانوادگی، خواه در حلقه‌ای کوچک یا در اجتماع، ناگزیر افرادی بیشتر از آن کسی را درگیر می‌کند که تصمیم به فاش‌گویی کرده است. از همین روی است که اعتراف اغلب به نمایندگی از فردی رخ می‌دهد و پیامدهایی برای افراد دیگر دارد. حتی اگر زندگی کسی هم به خطر نیافتد، بازهم افشای راز ویرانگرتر از خودِ راز است. این مسئله ممکن است زمانی حقیقت یابد که فردی تصمیم بگیرد راز خیانتش را برای کسی فاش کند که چیزی دربارۀ آن خیانت نمی‌دانسته (یا شاید کم و بیش به چیزهایی بو برده بوده)، اما اکنون دیگر ناچار است علیرغم تمام مخاطرات، با واقعیت مواجه شود. برخی مواقع، فهمیدن اینکه والدینی که شما را بزرگ کرده‌اند، پدر و مادر زیستی‌تان نیستند، می‌تواند همچون شتاب‌دهنده‌ای عمل کند که بیگانگی در روابط را سرعت بخشد، بی‌آنکه درواقع پیامد مثبتی درپی داشته باشد.گذشته از این، شهادت عمومی ممکن است منجر به مشکلات جدی‌تری هم بشود. افرادی که به چیزی شرم‌آور اعتراف می‌کنند که همچون باری بر دوش خانواده‌شان بوده است، معمولاً افرادی شجاع و باصداقت پنداشته می‌شوند، و درواقع در بیشتر موارد، احتمالاً چنین نیز هستند. هرچه رازی زشت‌تر باشد، حقیقی‌تر می‌نماید؛ و چنین حقایق زشتی، در مواردی بی‌شمار، بی‌اندازه قابل‌فروش‌اند؛ یعنی اعتراف‌کننده، از فروش کتاب‌ها و پادکست‌هایش، به درآمدی هنگفت دست می‌یابد.با این حال، اعترافات نه صرفاً بازتابی هستند از نوعی درونیت ثابت، و نه به‌اشتراک‌گذاشتن حقایقی تردید‌ناپذیر. بلکه درواقع به شکل‌دادن به این پدیده‌ها کمک می‌کنند. افشای راز معمولاً براساس خاطرات شخصی است، و خاطرات شخصی همیشه قابل اعتماد نیستند. وست‌اور در کتاب تحصیل‌کرده به تفصیل دربارۀ این موضوع صحبت می‌کند. او در پیشگفتار خاطراتش می‌گوید: «نیرومندترین خاطرۀ من، یک خاطره نیست، بلکه چیزی است که خیالش کرده‌ام، و بعد به‌گونه‌ای به‌یادش آورده‌ام که انگار اتفاق افتاده است». وست‌اور با بازگویی بخش‌هایی گوناگون از گذشته خانوادگی‌اش، به دقت برخی شهادت‌ها را مهم‌تر از برخی دیگر می‌نمایاند، و پیوسته واگرایی‌هایی اساسی میان خاطرات افرادی می‌یابد که حضور داشته‌اند.برخی دیگر از آنهایی که اعترافات‌شان را عمومی می‌سازند نیز، به همین ترتیب، بر کارکرد پیچیده و خلاقانه حافظه آگاهند، برخی دیگر؛ نه چندان.بااین‌حال، حتی اگر بپنداریم اعتراف‌کننده‌ها رویدادها و احساسات گذشته را به درستی به‌یاد می‌آورند، ثبت حقیقت از چشم‌ یک فرد، مسئله‌ساز خواهد بود. موضوعات ممکن است بسته به دیدگاه بیننده، کاملاً متفاوت به‌نظر رسند، و افرادی که کرده‌ها و ناکرده‌ها‌یشان ذکر می‌شود، و آن‌هایی که انگیزه‌هایشان مطرح می‌شود یا نادیده گرفته می‌شود، ممکن است درکی کاملاً متفاوت از اتفاقات داشته باشند. به بیان دیگر، ممکن است بیش از یک حقیقت بالقوه وجود داشته باشد. اما میل -یا قدرتِ- ساختن روایتی متقاعدکننده، منتشرکردن آن، و بنابراین کمک‌کردن به ساختِ حقیقتی دربارۀ ماجراها و خانواده‌ها، چیزی نیست که به شکلی برابر توزیع شده باشد.بنابراین به جای آنکه صراحتاً رازها را محکوم کنیم، باید تصدیق کنیم که اگرچه برخی از آن‌ها آسیب‌رسانند، برخی دیگر مفیدند و، شاید مهمتر از همه، یک راز می‌تواند همزمان نیروبخش و خفقان آور، و محافظت کننده و سرکوبگر باشد. بنابراین آنچه باید بپرسیم این است: راز از چه کسی محافظت می‌کند؟ آیا روابط نامتقارن قدرت را تقویت می‌کند، یا آن‌ها را به چالش می‌کشد، و یا هردو کار را همزمان انجام می‌دهد؟ و درمورد اعتراف‌ها: حقیقتِ چه کسی به‌عنوان حقیقت پذیرفته شده، و این امر چه تأثیری داشته است؟ اگر از حصار الزامات فرهنگی‌ای گذر کنیم که پیرامون افشای رازها وجود دارد، متوجه خواهیم شد راز‌داری و اعتراف دریچه‌ای هستند که از خلال آن می‌توانیم ببینیم چگونه، خواه در گذشته یا حال، سیاستِ خُردِ خانواده، که با احساسات برانگیخته شده، با جریان‌های کلان سیاسی در هرجامعه پیوند خورده‌اند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کارن وَلگاردا نوشته است و در تاریخ ۶ نوامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Keeping secrets» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ دی ۱۳۹۸ با عنوان «آیا حرف‌زدن از رازهای شرم‌آور زندگی‌ فایده‌ای برایمان دارد؟» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• کارن وَلگاردا (Karen Vallgårda) استاد تاریخ مدرن در دانشگاه کوپنهاگ است.[۱] Secrets[۲] Nameless Relations [۳] A World of Their Own Making[۴] Marriage, a History[۵] Family Secrets[۶] Geheimnis[۷] heim ]]> کارن وَلگاردا اقتصادوجامعه Mon, 23 Dec 2019 05:52:07 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9610/