ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Fri, 19 Oct 2018 02:29:41 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Fri, 19 Oct 2018 02:29:41 GMT اقتصادوجامعه 60 چگونه رؤیایی استعماری مراکش را به خشکسالی کشاند http://tarjomaan.com/neveshtar/9160/ الکساندر یوسدانیس، دیسنت — پاییز گذشته ساکنان زاگورا، شهری در مراکش که بر لبۀ صحرا واقع شده، به این نتیجه رسیدند که دیگر هندوانه نکارند. آن‌ها که از سال‌ها کمبود آب به ستوه آمده بودند، انگشت اتهام را به‌سوی باغ‌های میوۀ صادراتی در خارج شهر گرفتند، چرا که معتقد بودند آن باغ‌ها دلیل خشک‌شدن چاه‌های آب هستند. مردم در حرکتی که به نام «اعتراضات تشنگی» شناخته می‌شود، از سرتاسر منطقه به راه افتادند و در زاگورا به هم پیوستند تا کمبودها را محکوم کنند. پلیس که دورتادور شهر را احاطه کرده بود با تظاهرکنندگان برخورد کرد، جمعیت را متفرق کرد و بیست‌وسه نفر را دستگیر کرد. یکی از فعالان می‌گفت: «مگر ما آدم نیستیم که این‌طوری با ما برخورد می‌کنند؟»مشکلاتی که برای ساکنان زاگورا پیش آمده است به‌هیچ‌وجه محدود به صحرا نیست. کمبود آب بحرانی روزافزون در تمام جهان است و همسایگان منطقه‌ای مراکش جزو آسیب دیده‌ترین‌ها هستند. خاورمیانه و شمال آفریقا کم‌آب‌ترین مناطق جهان‌اند، البته ترکیه در این میان استثناست. یمن، که همین حالا نیز به‌دلیل قحطی و حملات هوایی عربستان از پای درآمده است، طی ۱۰ سال آینده دیگر آبی نخواهد داشت؛ می‌دانیم که در عراق کاهش بارندگی از دلایل پیوستن کشاورزان عراقی به داعش بود. به همین ترتیب آفریقای سیاه نیز به‌شکلی فزاینده‌ آسیب‌پذیر می‌شود. اگرچه در شهر کیپ‌تاون آفریقای جنوبی لحظۀ هولناکِ فرارسیدن روز صفر را -همان روزی که شیرهای آب به اجبار بسته خواهند شد- که پیش بینی می‌شد در آوریل گذشته باشد، به تعویق انداخته‌اند، باز هم روزانه ۵۰۰ کودک به‌دلیل بیماری‌های ناشی از کمبود آب یا کیفیت پایین آن می‌میرند.چنین مرگ‌هایی تنها یکی از ابعاد شوم مشکلی است که در چشم‌انداز کل جهان قرار گرفته است. پیش‌بینی می‌شود استرالیا، مکزیک، و جنوب غرب ایالات متحده نیز در دهه‌های آینده با تنش‌های جدی آب مواجه شوند و بحث‌ها دربارۀ تغییرات اقلیمی همچنان پا برجاست. در مناطقی مانند شمال آفریقا، که همین حالا هم بایر شده‌اند، افزایش دمای هوا بر توالی و شدت خشکسالی‌ها می‌افزاید. همچنین انتظار می‌رود میزان بارندگی تا پایان قرنْ دست‌کم ۲۰ درصد کاهش یابد.مراکش در این فضای تیره و تار خوش‌بین است، چرا که به‌تازگی برای یک‌بار دیگر به عنوان رئیس انجمن آب آفریقا انتخاب شده، و از طرحی بلندپروازانه‌ای به نام «آب برای آفریقا» رونمایی کرده که هدفش تضمین امنیت آب برای این قاره است. بنابر توضیحات شرفات افیلال، وزیر امور آب مراکش، «تجربیات گستردۀ مراکش در زمینۀ مدیریت منابع آبْ این کشور را تبدیل به الگویی برای دیگر کشورهای عرب و آفریقایی کرده است». او در اکتبر گذشته در نشریۀ محلی تل‌کوئل۱ اطمینان داد درمورد ناآرامی‌های زاگورا سوءتفاهم شده است، چراکه کمبود آب چیزی نیست جز پیامد موقت خشکسالی؛ و گفت: « دراقع ما با بحران آب در ابعاد گسترده‌ مواجه نیستیم».پس چرا حکومت به آن سرعت تظاهرات در زاگورا را سرکوب کرد و چهارده معترض را به زندان انداخت؟ محمد بهناسی، استاد سیاست‌های محیطی و ایمنی انسانی دانشگاه ابن‌ظهر در شهر اگادیر، می‌گوید دولت سعی دارد، با انداختن همۀ تقصیرات به گردن خشکسالی، بخش مهمی از واقعیت را مخدوش کند. او هشدار می‌دهد که اگر این رویه تغییر نکند، «مراکش عمیقاً آسیب خواهد دید».واقعیت ناخوشایند این است که، علی‌رغم اطمینان افیلال، مراکش نیز دارد تهی از آب می‌شود. منابع قابل‌دسترس آب مراکش از سال ۱۹۸۰ تاکنون ۷۱ درصد کاهش یافته است و بیم آن می‌رود که تا سال ۲۰۲۰ به‌زیرِ حدِ آستانۀ سازمان ملل برای «بی‌آبی مطلق» سقوط کند. البته این احتمال وجود دارد که سرچشمۀ کمبود فعلی آب کاهش بارندگی باشد، اما ریشۀ بحران آب مراکش عمیق‌تر از این حرف‌هاست.منشأ همۀ این اتفاقات، به‌طور خلاصه، به هندوانه و دیگر محصولات سودآور بازمی‌گردد. بیش از ۹۰ درصد آب مراکش در صنعت کشاورزی مصرف می‌شود، یعنی برای تولید مرکبات، گوجه‌فرنگی و سایر محصولات صادراتی. بخش اعظم این تولیدات به اروپا صادر می‌شوند. مراکش از تأمین‌کننده‌های اصلی میوه و سبزیجات اروپاست و در بین کشورهای غیراروپایی، تنها ایالات‌ متحده، ترکیه و آفریقای جنوبی هستند که نسبت‌به مراکش صادرات میوه و سبزیجات بیشتری به اروپا دارند. با توجه به سهم ۱۵ درصدی کشاورزی در تولید ناخالص داخلی مراکش، این صنعت از ستون‌های اصلی اقتصاد کشور است. مهم‌تر از آن، کشاورزی سنگ بنای ثبات، اشتغالِ ۳۹ درصدی در کشور و ۸۰ درصدی در مناطق روستایی است. در کشوری که با آشوب‌های اقتصادی فزاینده روبه‌روست، جایی که در آن نزدیک به نیمی از ساکنان روستاها در «فقر مطلق» به سر می‌برند، کشاورزی شالودۀ اشتغال است.این موضوع مراکش را دروضعیتی دوگانه‌ قرار داده است، چراکه مجبور است برای جبران خشکسالی‌های فزاینده آب‌های زیرزمینی‌اش را استخراج کند تا بدین‌ترتیب اشتغال تودۀ مردم و گردش اقتصادش حفظ شود. اما بالأخره خواهی‌نخواهی سفره‌های آب زیرزمینی هم ته خواهند کشید. به گفتۀ بهناسی: «کشاورزی گسترده، درسطحی که الآن انجام می‌شود، دوام نخواهد آورد».چه اتفاقی افتاد که وضع این‌قدر بد شد؟ اگرچه ممکن است چنین به نظر بیاید که این اوضاع نتیجۀ برنامه‌ریزی‌های کوته‌نظرانه است، اما شواهد چیز دیگری می‌گویند. مراکشِ امروز -کمبود زمین‌های زراعی، کشت محصولات آب‌بر، مزارع غیرمکانیزه- نتیجۀ به‌واقعیت پیوستن یک رؤیای استعماری فرانسوی است، رؤیایی به‌قدمت یک قرن.با آغاز قرن بیستم، یعنی زمانی که فرانسه شروع به اعمال نفوذ در مراکش کرد، سیاست اقتصادی این کشور تبدیل به ملغمه‌ای شد از طرح‌های پر زرق‌وبرق و بلندپروازانۀ استعماری که مقهور نادانی‌های علمی بودند. بوم‌شناسان فرانسوی مدت‌های مدیدی تصور می‌کردند مراکش همان «کشتگاه روم»۲ است که خاک حاصلخیزش گندم و سایر غلات را برای امپراطوری روم تأمین می‌کرد. داستان‌ها چنین می‌گویند که این وفور نعمت در قرن هشتم با حملۀ اعراب نالایق از دست رفت. آن زمان دو نفر از تاریخ‌نویسان فرانسوی چنین نوشتند: «بومیان عرب، به‌جای آنکه خودشان تولیدکننده باشند، به‌دنبال آن بودند که خواه با زور یا نیرنگ آنچه همسایگانشان تولید می‌کنند را به چنگ آورند».یکی از دلایل اصلی اشغال مراکش به‌دست فرانسه در سال ۱۹۱۲، دست‌یابی به خاک حاصلخیز آنجا بود، ماموریتی که بحران گندم فرانسه پس از جنگ جهانی اول به ضرورت آن دامن می‌زد. افسانۀ کشتگاه روم توجیهی بود برای استعمار. مسئولان استعماری فرانسه -که در میان آن‌ها دانشگاهیان، مهندسان و افسران نظامی هم بودند- مردم فرانسه را وارثان برحق امپراطوری روم می‌دانستند. برای آن‌ها استعمار مراکش و غارت منابع آن تنها تجارتی پرسود نبود، بلکه مأموریتی خیرخواهانه برای بازگرداندن عزمت روم باستان به کشور مغرب بود. یکی از افسران استعماری نوشته بود:«ما با گرفتن زمین‌های بومیان به آن‌ها کمک می‌کنیم».این کمک‌رسانی با جزئیات در کتاب اوهام مراکشی؛ رؤیاها و نیرنگ‌ها، ۱۹۱۲-۱۹۸۶ ۳، نوشتۀ ویل سویرینگن، تشریح و به‌خوبی بازسازی گستردۀ نظام کشاورزی کشور را نشان داده است. کشاورزان برای قرن‌ها آب را به‌کمک نیروی جاذبه از طریق چاه‌ها و کانال‌هایی به نام ختارا۴ (قنات) استخراج می‌کردند. برخلاف الگوی اروپایی که آب را براساس قراردادهای مکتوب در مقادیر مشخص تقسیم می‌کرد، کشاورزان مراکشی با توافقات شفاهی حق‌آبۀ خود را هفتگی از جوی‌های مشترک به زمین‌های خود منتقل می‌کردند. چنین شیوه‌ای بسیار انعطاف‌پذیر بود و کشاورزان سطح کشت خود را با میزان آب تنظیم می‌کردند.اگرچه شیوه‌های کشت و زرع بومی نیاز غذایی مراکش را برآورده می‌کرد، اما پاسخ‌گویی به مصرف خارجی نیازمند چیز بیشتری بود. استعماگران فرانسوی، پس از تصاحب بهترین زمین‌ها، شروع به ساخت سدهای برق‌آبی و چاه‌های عمیق و کانال‌های بزرگ بتنی کردند تا بدین ترتیب ظرفیت کشاورزی کشور را به‌تمامی مهار کنند.فرانسوی‌ها خیلی زود متوجه شدند، علی‌رغم سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی که انجام داده بودند، محصول گندم مستعمرۀ جدید‌شان به‌سختی به‌اندازۀ محصول گندم خودِ فرانسه است. چند دورۀ متوالیِ برداشت بد محصول مشخص کرد کشتگاه روم افسانه‌ای بیش نبوده، افسانه‌ای که تاریخ‌نگارانِ مشتاق از میان متون باستانی گلچین کرده‌اند. معلوم شد بهترین محصول این خاک همان چیزی بوده که کشاورزان مراکشی کشت می‌کرده‌اند.اما فرانسه تا آن زمان صدهاهزار نفر را با وعدۀ کشاورزی موفق در مراکش مستقر کرده‌ بود و اکنون تعداد کشاورزان مراکشی، که به دلیل خلع ید از زمین‌هاشان بیکار شده بودند، افزایش می‌یافت. دولت فرانسه، برای رفع و رجوع کردن این خرابکاری، تصمیم گرفت باغستان را جایگزین کشتگاه کند.فرانسویان، با الگو برداری از شیوه‌های کشتی که همان زمان با موفقیت در کالیفرنیا اجرا شده بود و، به‌دلیل شباهت اقلیمی کالیفرنیا با مراکش به نظر می‌رسید اینجا هم جواب دهد، کشت غلات را کنار گذاشته و به میوه و سبزیجات روی آوردند. اما چنین تغییری نیازمند کار بیشتر، زمین بیشتر و آب بیشتر بود. سدسازی، حفر چاه‌ و وعده‌ وعیدها دوباره به‌راه افتادند؛ پهنۀ گسترده‌ای از زمین‌ها کانال‌کشی می‌شد و «حتی یک قطره» از آب مراکش به دریا نمی‌رسید.دیدگاه فرانسوی دربارۀ آبیاری فراگیر و نظام کشاورزی صادرات‌محور نه‌تنها پس از استقلال مراکش تغییری نکرد، بلکه تقویت هم شد. وقتی جنبش‌های اعتراضی دموکراتیک در شهرها به راه افتاد، شاه حسن دوم، پادشاه مراکش، برای تضمین تاج‌وتختش با نخبگان محلی هم‌پیمان شد و برای آنکه حمایتشان را جلب کند، بهترین بخش زمین‌هایی را که فرانسویان به‌تازگی تخلیه کرده بودند به آن‌ها سپرد. دهقانان مراکشی با وجود استقلال کشورشان به زمین‌هایشان بازگشتند، اما اغلبشان دیگر خوش‌نشین بودند.در زمان استقلال مراکش، ۲۰ درصد از درآمد خارجی کشور وابسته به سبزیجات و مرکبات بود، و وقتی وام‎‌های بانک جهانی و توافق‌نامه‌هایی تجاری با دولت فرانسه شاه حسن دوم را به‌سمت توسعۀ کشاورزی تجاری سوق داد، این درصد افزایش هم یافت. بدین ترتیب کشاورزی سنتی و شبکۀ قنات‌ها نادیده گرفته شدند. الگوی استعماری همچنان پابرجا بود -کشاورزی همچنان منابع را مصرف می‌کرد و محوریت با محصولات سودده بود- اما حالا خود مراکشی‌ها مالک بودند.در طول قرن گذشته، ذخیرۀ آب مراکش به اقتصاد جهانی تزریق شده است اما، باوجودی‌که کشور در حال خشک‌شدن است، حتی منافع حاصل از آن هم عادلانه تقسیم نمی‌شود. یکی از اعضای جمعیت اتاک مَروک۵ می‌گوید: «تنها یک اقلیت ثروتمند داخلی از این سود فراوان بهره می‌برند». عزیز اخنوش، وزیر کشاورزی، ثروتمندترین مرد مراکش است. وزارتخانۀ تحت مدیریت او سرمایه‌گذاری خارجی را در هوا می‌قاپد، به‌دنبال طرح‌های مشارکتی دولتی و خصوصی و گرفتن وام از بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول است. همۀ این کارها وعدۀ بهبود شرایط اقتصادی روستاها را دارند، اما در عمل تنها به افزایش تولیدات کشاورزی منجر می‌شوند، بی‌آنکه منفعتی برای کشاورزان خرده‌پا داشته باشند. مکانیزه‌کردن کشاورزی همچنان در دستور کار قرار دارد، بدین ترتیب کشاورزی تجاری مراکش می‌تواند محصولات غیرضروری اما سودآور بیشتری به بازار اروپا عرضه کند.حکومت وعده داده است که طی دوازده سال آینده بیش از ۲۰ میلیارد دلار برای محافظت از منابع آب اختصاص دهد. اقدامات در این زمینه از همین حالا شروع شده است و دربرگیرندۀ مواردی همچون احداث سدهای بیشتر، تعدادی تصفیه‌خانۀ فاضلاب (عمدتاً برای آب‌رسانی به زمین‌های گلف)، و تأسیس بزرگ‌ترین واحد آب‌شیرین‌کن جهان است. وزارت کشاورزی نیز با ارائۀ سوبسید‌های تقریباً ۱۰۰ درصدی کشاورزان را تشویق می‌کند از تجهیزات آبیاری قطره‌ای استفاده کنند. گفته می‌شود این روش از اتلاف حجم قابل‌توجهی از آب جلوگیری می‌کند، اما ذینفعان اصلی به‌طور معمول زمین‌داران بزرگ هستند، که آبیاری قطره‌ای برایشان فرصتی است تا زمین‌هایشان را گسترش دهند و محصولات پرآب‌بر را زیر کشت ببرند.هنوز مشخص نیست که این اقدامات تأثیری بر بحران آب در مراکش داشته باشد، و اتاک مروک معتقد است این «هزینه‌های گزاف» تنها وابستگی به وام‌های خارجی را افزایش می‌دهد. گذشته از طرح‌های بلندپروازانه، برای اصلاح نظام کشاورزی مراکش، به نظر می‌رسد دولت در دور باطل سرمایه‌گذاری بر زیرساخت‌های پر زرق و برق به دام افتاده است.این موضوع برای آنهایی که در رأس قدرت هستند آن‌قدرها هم بد نبوده. مراکش طی دهۀ گذشته جایگاه رهبری اقتصاد آفریقا، و بزرگ‌ترین سرمایه‌گذار و همچنین جایگاه بزرگ‌ترین سرمایه‌پذیر قاره را به دست آورده است. بخشی از این استراتژی به حمایت مراکش از نوآوری‌های سبز باز می‌گردد؛ میزبانی بیست‌ودومین کنفرانس تغییرات اقلیمی، ممنوعیت استفاده از کیسه‌های پلاستیکی (هرچند خیلی زود دوباره سروکله‌ کیسه‌ها در بازارهای سیاه پیدا شد) و احداث بزر‌گ‌ترین نیروگاه خورشیدی جهان (در زمین‌هایی که مفت از چنگ روستاییان درآمدند). ابتکارات محیط‌زیستی مانند این‌ها سودآور هستند و برنامه‌هایی همچون آب برای آفریقا نیز درواقع محصولی دیگرند از برند مراکش.مهم‌ترین چیزی که این کشور می‌فروشد احتمالاً ثباتش است. موضوع اینجاست که در منطقه‌ای که سرشار از تروریسم، بی‌ثباتی اقتصادی و ناآرامی‌های سیاسی است «مراکش استثناست». اذعان به اینکه این ثبات بر شالوده‌ای سست و به‌شکل فزاینده‌ای خشک‌شونده استوار است تصویر مراکش و سرمایه‌گذاری خارجی همراهِ آن را در وضعیتی بغرنج قرار می‌دهد. درعوض، انداختن همۀ گناهان به گردن خشکسالی و اختصاص‌دادن وام‌ها به این مشکل سبب می‌شود مراکش موقعیت رقابتی خود را در اقتصاد جهانی حفظ کند.طرح‌های بدیل نیز وجود دارند. دانشمندانی مانند بهناسی فهرستی بلندبالا از پیشنهادها به حکومت برای اصلاح نظام آبخیزداری و کشاورزی مراکش ارائه کرده‌اند. پیشنهاداتی همچون حمایت بیشتر از کشاورزان خرده‌پا، توزیع عادلانۀ آب در مناطق، و تمرکز بر محصولات کم‌آب‌بر. در همین رابطه، یک سازمان غیردولتی محلی به نام «در سی همد»۶، تجهیزاتی امیدبخش برای به‌دست‌آوردن آب از مه تولید کرده، و همچنین کارهایی نیز برای احیای قنات‌ها انجام شده است.اهداف اتاک مروک از این هم بلندپروازانه‌تر است. این گروه خواستار «استقرار مالکیت دموکراتیک ملی بر مدیریت آب» است، آن هم نه از طریق بخش دولتی که «هنوز سرمنشأ فساد و چپاول است»، بلکه از طریق انجمن‌های محلی. گذشته از این، آن‌ها خواستار تغییرات کلی در نظام کشاورزی مراکش هستند: «ما خواهان احیای حق حاکمیت بر غذایمان، و حق کشت محصولاتی هستیم که واقعاً مورد نیازمان است».همان‌طور که گروه اتاک مروک نیز اشاره می‌کند، اعتراضات زاگورا جدیدترین مورد از دو دهه کشمکش پیرامون سوءمدیریت آب در شهرهایی مانند طنجه، صفرو و کازابلانکا است. شهر کوهستانی ایمیدر، در شمال زاگورا، شاهد طولانی‌ترین تحصن اعتراضی از سال ۲۰۱۱ بوده است. آن‌ها در اعتراض به استعمار و آلودگی آب ناشی از معادن سلطنتی تحصن کرده بودند. این گروه روی وب‌سایت خود نوشت: «تلاش برای طفره‌رفتن از مطالبات ما بیهوده است». آیا حکومت پیش از آنکه تمام آب‌ها خشک شوند صدای آن‌ها را خواهد شنید؟پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکساندر یوسدانیس نوشته است و در تاریخ ۱ اوت ۲۰۱۸ با عنوان «The Making of a Water Crisis» در وب‌سایت دیسنت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «چگونه رؤیایی استعماری مراکش را به خشکسالی کشاند» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• الکساندر یوسدانیس (Alexander Jusdanis) خبرنگار سابق خبرگزاری موروکو ورد نیوز بوده و اکنون در شهر نیواورلئان مشغول به روزنامه‌نگاری است.[۱] TelQuel[۲] Granary of Rome: بر اساس داستانی که صحت آن عمیقاً مورد تردید است، رومیان شمال آفریقا را به‌دلیل خاک حاصل‌خیزش کشتگاه جهان می‌نامیدند. به همین دلیل بسیاری از جنگل‌ها آفریقا را نابود کردند تا به‌جای آن‌ها غله بکارند. این سیاست را فرانسویان نیز در مراکش و الجزایر ادامه دادند [مترجم].[۳] Moroccan Mirages: Agrarian Dreams and Deceptions, 1912-1986[۴] khettara[۵] Attac Maroc: اتاک جنبشی جهانی است که امروزه به موضوعاتی مانند جهانی‌سازی، فعالیت‌های بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی و مانند آن می‌پردازد. مروک همان مغرب یا مراکش است [مترجم].[۶] Dar Si Hmad ]]> الکساندر یوسدانیس اقتصادوجامعه Mon, 15 Oct 2018 04:55:13 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9160/ گفت‌وگو با اقتصاددانی که معتقد است آموزش عمومی کلاً بی‌فایده است http://tarjomaan.com/interview/9157/ گفت‌وگوی شان ایلینگ و برایان کاپلان، ووکس — من اختیارگرا نیستم، اما دوست دارم با اختیارگراها بحث و گفت‌وگو کنم.یکی از این اختیارگرایان برایان کاپلان است. استاد اقتصاد در دانشگاه جرج میسون و نویسنده کتابی که به تازگی چاپ شده است: پرونده‌ای در مخالفت با آموزش۱. او در این کتاب استدلال جسورانه‌ای را مطرح می‌کند: آموزش عمومی، هدر دادن وقت و پول است و سرمایه‌گذاری روی آن باید متوقف شود. کاپلان شواهد و مدارک زیادی در اثبات این ادعا برمی‌شمارد که بیشترشان تقویت‌کننده این دیدگاه او هستند که رویه‌ای که تاکنون پیش گرفته‌ایم خوب عمل نکرده‌ است. از این نظر که نظام فعلی ما به شکست خورده است با او هم‌عقیده‌ام، اما متقاعد نشده‌ام که باید آموزش عمومی را کنار بگذاریم. بنابرین سراغ کاپلان رفتم و از او خواستم استدلالش را بیان کند.در ادامه پیاده‌شدۀ مکالمه ما را با کمی اصلاح می‌خوانید. شان ایلینگ: شما فکر می‌کنید آموزش عمومی تلف‌کردن وقت و سرمایه در سطح کلان است. من فکر می‌کنم این دیدگاه کاملاً اشتباه است. اگر درست نمی‌گویم دلیلش را بگویید.برایان کاپلان: بر این مسأله واقفم که دیدگاهم راجع به اینکه تحصیل، هدردادن وقت و سرمایه است، مرا آدم فرومایه‌ای نشان می‌دهد. این عقیده درواقع خلاف همۀ ویژگی‌های مثبتی است که مردم برای آموزش قائل هستند.اما استدلال اصلی من این است: آموزش، تلف کردن زمان و سرمایه است زیرا کارکرد نهایی آن فراگیری مهارت‌های کاری مفید نیست. همچنین به جهت لذت‌بردن دانش‌آموزان از تجربۀ تحصیل هم نیست. آنچه بیش از هر چیز رخ می‌دهد این است که با آن فخرفروشی می‌کنند؛ یا چنان که اقتصاددانان می‌گویند «سیگنال می‌فرستند۲». می‌خواهند در آینده، کارفرمایانشان را تحت تأثیر قرار دهند و نشان دهند چقدر در کار خود متخصص‌اند.این روزها خیل عظیمی از جوان‌ها به کالج می‌روند اما بسیاری از آن‌ها پس از اتمام کالج شغل خوبی به دست نمی‌آورند. یا اینکه در پی کسب تحصیلات بالاتر، زیر بار قرض می‌روند و عاقبت به کاری متوسط مشغول می‌شوند. این وضع را با تصوری که از کالج داریم مقایسه کنید. تصور ما این است که آموزش‌های ارزشمندی می‌بینیم، مهارت‌های مفیدی به دست می‌آوریم و در آخر پاداش زحمتاتمان را با یک شغل خوب می‌گیریم.ایلینگ: با برخی از این گفته‌ها باید مخالفت کنم، اما ابتدا بیا یک چیز را در بحثمان روشن کنیم: اینجا درباره تحصیلات عالی حرف می‌زنیم یا تحصیلات ۱۲سالۀ مدرسه؟ یا درباره همه‌شان؟کاپلان: دوست دارم بگویم درباره همه‌شان، اما درواقع از قبل از دبیرستان اطلاعات چندانی نداریم. تمرکز من بر دبیرستان به بالاست. کودکستان تا کلاس هشتم حکم مراقبت روزانه از فرزندان را دارد وقتی پدرومادرشان سر کار هستند. هدررفت‌های آموزشی از دبیرستان مسأله‌ساز می‌شوند چراکه بچه‌ها در آن سن و سال می‌توانند کارهایی بسیار ثمربخش‌تر انجام دهند، مثلاً دوره‌های کارآموزی یا هنرستان را بگذرانند. ایلینگ: فکر می‌کنم اینجا جایی است که من با شما مخالفم: به نظر شما ما بیش از حد آموزش داریم، و به نظر من این شیوه آموزش است که اشتباه است. به عبارت دیگر، شما خواهان آموزش کمترید و من خواهان آموزش بهتر.کاپلان: پاسخ من این است که آموزش کمتر آسان و بهبود نظام آموزشی دشوار است. قیاسی که در کتاب به کار می‌برم این است: فرض کنید یکی از دوستانتان نزد شما می‌آید و می‌گوید « کِرِم ترمیم‌کننده ناخنی که یک ماه پیش خریدی و صد دلار برایت آب خورد یادت است؟» «آره». «اثبات شده که جواب نمی‌دهد، دیگر از آن استفاده نکن»، و شما می‌گویی «خب، تا وقتی که کرم ترمیم‌کنندۀ اثربخشی به من ندهی من از همین کرم استفاده می‌کنم». دوستتان می‌گوید «من نمی‌دانم کدام کرم واقعاً اثر دارد، و بحث‌های زیادی درباره‌اش وجود دارد. پیدا کردنش هم واقعاً کار سختی است. چیزی که می‌دانم این است که دیگر نباید ماهی صد دلار برای این کرم هدر بدهی».از نظر من این مثال خیلی شبیه موقعیتی است که در حیطه آموزش با آن مواجه‌ایم. شواهد روشنی داریم که نشان می‌دهند هدررفت زیادی داریم، امّا دقیقاً نمی‌دانیم چه چیزی بهتر است. تمام چیزی که می‌دانیم این است که وضعیت کنونی به‌شدت ناکارآمد است، بنابراین فکر نمی‌کنم لازم باشد همچنان پول خرجش کنیم.ایلینگ: شما مدام از کلمه «هدردادن» استفاده می‌کنید، امّا منظورتان واضح نیست. می‌خواهید بگویید اگر تحصیلات به شغل خوب نینجامد، هدردادن محسوب می‌شود؟کاپلان: خب، اگر تحصیل درعمل شما را برای یک شغل تعلیم ندهد و از آن لذت هم نبرید، از نظر من بیهوده است. در صورتی که آموزش‌دیده شوید یا از آن لذت ببرید، می‌گویم «خب، دیگر بیهوده نیست چون دست کم چیزی از آن بیرون آمده است». یا برای آینده آماده می‌شوید یا به رضایت خاطر دست می‌یابید، اما اگر به هیچ‌یک از این دو نرسید، به نظر من چیزی نیست مگر هدر دادن».ایلینگ: این موارد را در کتابتان چگونه سنجیده‌اید؟کاپلان: از ایدۀ بازده اجتماعی۳ استفاده کردم که اصطلاح مورد استفاده اقتصاددانان برای توصیف ارزش یک سرمایه‌گذاری از نقطه نظر اجتماعی است. آن‌ها نه تنها به فایده و هزینه یک فرد، بلکه به فایده‌ها و هزینه‌های همۀ افراد جامعه نیز توجه می‌کنند.فهمیدیم که داده‌های به‌دردبخور چندانی در این زمینه موجود نیست. مقالات علمی زیادی به آموزش و بازده اجتماعی آن پرداخته بودند، اما دامنۀ آن‌ها به‌قدری محدود بود که نمی‌توانستند تصویری کلی ارائه دهند. به‌این ترتیب تلاش کردم این کار را در این کتاب انجام دهم. وقتی بازده اجتماعی آموزش را با دقت بررسی می‌کنید متوجه می‌شوید چه مقدار از آن به سیگنال فرستادن خلاصه می‌شود، و کاملاً قانع می‌شوید که کاری که اکنون انجام می‌دهیم یک سرمایه‌گذاری اجتماعی هولناک است.ایلینگ: از نظر شما آموزش عملی فنی و مکانیکی است، از این رو به کسب مهارت و ثمربخش‌بودن و بازار کار خلاصه می‌شود. به نظر من یک نظام آموزشی خوب بر آن است که شهروندانی دانا پرورش دهد، افرادی که دموکراسی را ارج نهند، آگاه باشند و به‌راحتی فریب نخورند. اینکه ما در این کار موفق نبوده‌ایم به این معنی نیست که آموزشْ وقت هدردادن است، معنایش این است که ما این کار را به‌درستی انجام نداده‌ایم.کاپلان: من یک فصل کامل را به انواع اجتماعیِ آموزش اختصاص داده‌ام. شما درواقع چیزی می‌گویید که تقریباً هیچ کس دیگری در بحث ها مطرح نکرده است، این که ما باید به شواهد تجربی نگاه کنیم و ببینیم آیا نظام موجود موفق است یا خیر.بنابراین پرسش این است، آیا ما واقعاً توانسته‌ایم از دانش‌آموزان شهروندان خوبی بسازیم؟ شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد کالج شما را از لحاظ سیاسی تغییر چندانی نمی‌دهد، و از شما شهروندان خوبی، چنان که شما توصیف کردید، نمی‌سازد.نه اینکه تحصیل در کالج هیچ تأثیری بر افراد نداشته باشد، مسلماً دارد، اما تأثیرات آن خیلی کمتر از چیزی است که مردم باور دارند. پس وقتی شما می‌گویید نظام موجود ما جواب‌گو نیست و باید آن را تغییر دهیم «چه گواهی وجود دارد که تغییردادن آن بتواند کمکی بکند؟» و چگونه می‌توانیم وقت و پول مورد نیاز برای تغییر آن را توجیه کنیم درحالی که نمی‌دانیم کدام شیوه خوب عمل می‌کند؟به همین دلیل معتقدم یک شک‌گرایی معقولانه الزامی است و می‌گویم «ببینید، نظام فعلی کارآمد نیست، دست کم خیلی کارآمد نیست». اگر کسی بگوید نظامی سراغ دارد که مثمر ثمر است، بار اثبات آن بر دوش اوست و باید نشان دهد که نظامی کار‌آمد است.ایلینگ: من در چند دانشگاه تدریس کرده‌ام، و انتقادهای زیادی از آموزش عالی دارم، اما با این حال فکر نمی‌کنم راه حل در این باشد که آموزش را به‌طور کلی تقلیل دهیم. من معتقدم باید به‌طور پیوسته آن را دگرگون و اصلاح کنیم، و این یعنی آن را بر اساس مهارت‌های مورد نیاز جامعه برنامه‌ریزی کنیم، نیز به‌طوری که تعهدمان را به یک آموزش جامع لیبرال دموکراتیک قوت بخشد. اگر نتوانیم این کار را انجام دهیم، اگر نخواهیم، آنوقت به عقیده من از کل پروژۀ لیبرال دموکراسی دست شسته‌ایم.کاپلان: شان، دیدگاه تو خیلی جالب است. یادم نمی‌آید پیش از این با کسی مثل تو صحبت کرده باشم، پس این عالی‌ است. چیزی که می‌گویی واقعاً خوب به‌نظر می‌رسد. مسأله این است که آن را چگونه به انجام برسانیم. کم کردن هدررفت‌ها ساده و واضح است. اما بهترکردن این نظام کار سختی است، برای این کار ناچارید به افرادی اعتماد کنید که پیش از این هم خراب کرده‌اند، و این کار بی‌تدبیری به نظر می‌رسد.ایلینگ: اینکه کاری سخت است، دلیلی خوبی برای انجام ندادنش نیست.کاپلان: از نظر من دلیل خوبی است. این استدلال قاطعی نیست، اما یکی از بهترین‌هاست.ایلینگ: ما در مخالفت با این مورد به توافق خواهیم رسید. در اینجا می‌خواهم بر پیوند آموزش و دموکراسی تأکید کنم. به آنچه در چند سال اخیر در این کشور رخ داده نگاه می‌کنم و می‌اندیشم که اگر شهروندانمان را حقیقتاً آموزش داده بودیم، اگر وقت کمتری صرف فروکردن واقعیت‌ها در سر دانش‌آموزان کرده بودیم و بیشتر به حمایت از پژوهش‌های آزاد و تفکر انتقادی پرداخته بودیم، آیا هیچ یک از این اتفاقات رخ می‌داد. اصلاً درک نمی کنم که کاهش آموزش چگونه می‌تواند حلال مشکل ما باشد.کاپلان: کاملاً موافقم. درواقع این یکی از موضوعات مهم در کتاب اولم، افسانه رأی‌دهندۀ منطقی۴ است. پاسخ اصلی‌ام به آنچه شما می‌گویید این است: چگونه؟ چگونه به دانش‌آموزان یاد می‌دهیم چگونه فکر کنند؟ من منابع مطالعاتی روانشناسی آموزش را خیلی دقیق مطالعه کرده‌ام و چیزی که دستگیرم شد این بود که آن‌ها می‌خواهند باور کنند که می‌توان به افراد شیوۀ فکرکردن یا شیوۀ یادگرفتن آموخت، اما بعد از ۱۰۰ سال مطالعه بر روی آن، هنوز نمی‌دانند چگونه این کار را انجام دهند. تقریباً درباره‌اش ناامید شده‌اند.اما می‌توان گفت همگی موافقند که نظام آموزشی کنونی ما به افراد شیوۀ اندیشیدن یاد نمی‌دهد، و هیچ‌کس یک راه چاره جادویی در چنته ندارد که وضعیت را درست کند. احساس من این است که وقتی عده‌ای دوست دارند چیزی را باور کنند، و آن را مدت زمانی طولانی مطالعه می‌کنند و باز هم نمی‌توانند به یک باور برسند، خود گواه محکمی است بر این که آن چیز درست نبوده است.ممکن است بگویید «اگر ده برابر تعداد کنونی روانشناس آموزش داشتیم، عاقبت می‌توانستیم بفهمیم چطور به افراد چگونه فکرکردن را آموزش دهیم»، اما همین حالا هم انرژی زیادی صرف این کار شده. افراد باهوش بسیاری تلاش کرده‌اند این مشکل را حل کنند و راه‌هایی برای آموزش چگونه اندیشیدن به افراد بیابند، اما تاکنون نتوانسته‌اند به راهی دست پیدا کنند.ایلینگ: و به نظر شما صرف هزینه و زمان کمتر برا ی آموزش باعث بهبود وضعیتمان می‌شود؟ کاپلان: بله. من نمی‌گویم باعث بهبود اندیشیدنمان می‌شود. فکر می‌کنم کیفیت اندیشۀ ما تغییری نمی‌کند چون معتقد نیستم که نظام کنونی دارد آن را تقویت می‌کند،‌ اما ما باید خیلی از منابع را ذخیره کنیم، و افراد می‌توانند زندگیشان را از سنین پایین‌تر آغاز کنند، که من آن را پیشرفتی بزرگ می‌دانم. هم‌اکنون منابع زیادی بیهوده هدر می‌روند، منابعی که می‌توان خیلی بهتر از آن‌ها استفاده کرد.ایلینگ: من نگران این هم هستم که کاهش سرمایه‌گذاری کلان عمومی در آموزش باعث گسترش خیلی از نابرابری‌هایی شود که اکنون در جامعه با آن‌ها دست به گریبانیم. در دنیای ایده‌آل شما، افراد ثروتمند می‌توانند تحصیلاتشان را ادامه دهند و افرادی که این توانایی را ندارند بیشتر و بیشتر عقب می‌افتند.کاپلان: این مسأله مسلماً مرا نیز نگران می‌کرد، اما پس از مطالعات فراوان روی این موضوع نظرم عوض شد. این پرسش برای شروع خوب است: ترجیح می‌دادید یک ترک تحصیل کرده از دبیرستان در سال ۱۹۴۵ بودید یا در زمان حال؟ایلینگ: ۱۹۴۵.کاپلان: دقیقاً. سال ۱۹۴۵ برای کسانی که دبیرستان را رها می‌کردند بهتر بوده، به این علت که در آن زمان این کار ننگ نبوده و افراد زیادی ترک تحصیل می‌کردند. کسی این را بدیهی نمی‌دانست که اگر شما دبیرستان را رها کرده‌اید حتماً مشکلی دارید. کاملاً قابل درک بود که شاید خانواده‌تان پول کافی برای کالج یا هر چیز دیگری نداشته است، شما به خاطر این موضوع طرد نمی‌شدید و هنوز فرصت‌های خوبی در انتظارتان بود.امروزه به خاطر اینکه سطح تحصیلات خیلی بالا رفته است و به‌علت قدرت‌گیری آن نوع سیگنال‌دهی که پیش‌تر به آن اشاره کردم، اگر دوران دبیرستان را نگذرانید عملاً همه فرصت‌های شما برای به‌دست‌آوردن یک شغل رضایت‌بخش از بین می‌رود. کارفرمایان به‌راحتی ترک‌تحصیلی‌ها را رد می‌کنند چون سطح تحصیلات به میزان قابل توجهی بالا رفته است.به همین دلیل است که کاهش تحصیلات به‌صورت گسترده، تنها راه برای متعادل و عادلانه‌کردن وضعیت کنونی است. چون معنای مدرک تحصیلی را تغییر می‌دهد و طرز فکر کارفرمایان دربارۀ اینکه چه کسی ارزش مصاحبه و استخدام دارد را عوض می‌کند. در دنیایی که هیچ پرستاری مدرک کارشناسی نداشته باشد، بیمارستان‌ها نمی‌توانند بگویند «ما فقط با پرستارانی که مدرک کارشناسی دارند مصاحبه می‌کنیم».ایلینگ: توضیح دهید که از نظر شما یک نظام آموزشی بی‌عیب و نقص باید چگونه باشد.کاپلان: من اختیارگرا هستم، و هرگز آن را پنهان نکرده‌ام، بنابراین عقیدۀ من این است که بار اثبات باید بر دوش دولت باشد و از مالیات‌دهندگان دربارۀ پولشان سؤال کند. البته موضع سیاسی خیلی از مردم این نیست. اگر با آن‌ها هم عقیده نباشید، باید با نظر آن‌ها که کاملاً متفاوت از نظر شماست، کنار بیایید.می‌خواهم این ریسک را بپذیرم و بگویم که ما باید بین مدارس و دولت جدایی داشته باشیم، درست مثل جدایی دین از دولت، و دولت باید از این عرصه کنار بکشد و آن را به مصرف‌کنندگان و خیریه‌ها بسپارد تا آن را پیش ببرند. این نتیجه‌گیری برگرفته از داده‌هایی نیست که ذکر کردم، در حقیقت فلسفۀ سیاسی شخصی من است.ایلینگ: شما در کتابتان به موارد جالب بسیاری اشاره می‌کنید که من پیش از آن متوجه خیلی از آن‌ها نشده بودم. با این حال درنهایت فکر می‌کنم شما اتهامی که بر نظام آموزشی کنونی وارد است را به اشتباه بر خودِ آموزش وارد می‌کنید.کاپلان: گفتۀ شما از لحاظ فلسفی درستی است. اما چیزی که می‌خواهم بگویم این است که بهترین راه برای پیش‌بینی وضعیت نظام آموزشی‌مان در آینده، این است که ببینیم وضعیت در گذشته چگونه بوده است. این نظام برای مدت زمان بسیار طولانی ناکارآمد بوده است و شما می‌گویید «بیایید آن را اصلاح کنیم». من می‌گویم «بعید است فایده‌ای داشته باشد». اگر مشکلمان نسبتاً جزئی بود باز هم امیدی بود، اما وقتی این نظام از پایه مشکل دارد، امکان اصلاح آن از نظر من آرزویی بیش نیست.اطلاعات کتاب‌شناختی:Caplan, Bryan. The case against education: Why the education system is a waste of time and money. Princeton University Press, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌گوی شان ایلینگ با برایان کاپلان است و در تاریخ ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۸ با عنوان «Why this economist thinks public education is mostly pointless» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «گفت‌وگو با اقتصاددانی که معتقد است آموزش عمومی کلاً بی‌فایده است» و ترجمۀ عرفانه محبی منتشر کرده است.•• شان ایلینگ (Sean Illing) دانش‌آموختۀ دکتری در فلسفه و علوم سیاسی از دانشگاه لوئیزیانا است. او مصاحبه‌گر و ویراستار ارشد ووکس است و نوشته‌هایش در سالون نیز منتشر می‌شود. برایان کاپلان (Bryan Caplan) استاد اقتصاد در دانشگاه جورج میسون آمریکاست.[۱] The Case Against Education[۲] signaling[۳] social return[۴] The Myth of the Rational Voter ]]> برایان کاپلان اقتصادوجامعه Sun, 14 Oct 2018 04:40:50 GMT http://tarjomaan.com/interview/9157/ پرونده: باید از تنهایی فرار کرد یا به آن پناه برد؟ http://tarjomaan.com/report/8958/ • تنهاشدن درد بیشتری دارد یا گلوله‌خوردن؟گاهی اوقات ترجیح می‌دهید از درد به خود بپیچید، ولی از یک رابطه بیرون انداخته نشویدگاهی اگر به ما خیانت شود، دشنام بشنویم، تنها بمانیم، یا داغ عزیزانمان را ببینیم، آنچنان فرومی‌ریزیم که دیگر امید بازگشت به زندگی عادی چیزی بیشتر از رؤیا نخواهد بود. البته در این مواقع اطرافیان سعی می‌کنند ما را با حرف‌هایشان تسکین بدهند. آن‌ها فکر می‌کنند این دردها صرفاً یکسری حالات ذهنی‌اند که با تصمیم و اراده می‌شود آن‌ها را دور ریخت. اما تحقیقات جدید نشان می‌دهد این نوع دردهای اجتماعی دست‌کمی از بیماری‌های جسمانی صعب‌العلاج ندارند.• تنهایی جهنم است، اما...آیا می‌توانیم هم از رنج‌های تنهایی بگریزیم و هم لذت خلوت‌گزینی را بچشیم؟شمعون، آن قدیس قرن پنجم میلادی که از ازدحام جماعت جویای نصیحت و دعا رهایی نداشت، ۳۷سال در حومۀ تلانیسوس، یعنی منطقۀ امروزی تلعاده در سوریه، بالای ستونی بلند و روی سکویی به‌مساحت یک‌ متر مربع نشست. معاش او بسته به پسرکان جوانی بود که از ستون بالا می‌آمدند تا نان و آب و شیر بُز برایش بیاورند. باورش این بود که اگر از شلوغی دنیای روی زمین گریزی نیست، می‌تواند به آسمان نزدیک‌تر شود تا تنها باشد و به‌واقع زمام دنیای خود و افکارش را به دست بگیرد.• فوایدِ گریختن از جامعهجامعۀ ما مشوق رفتارهای اجتماعی است، اما اثر مثبت ساعت‌های تنهایی را نادیده می‌گیرددر قرن نوزدهم پزشکان راه درمان بسیاری از بیماری‌های روحی و جسمی را بیرون‌رفتن از محیط شلوغ و پردودِ شهرها می‌دانستند. راه درمان افسردگی یا اضطراب این بود که چندماهی را در آسایشگاهی روستایی در میان درختان و کوه‌ها سپری کنید. اما در قرن بیستم قرص‌ها اختراع شدند و وعده دادند که همه‌چیز را حل خواهند کرد. ولی نیاز انسان‌ها به زندگی در طبیعت با هیچ قرصی برطرف نمی‌شود.• تنهایی، مثل اعتیاد، بی‌صدا و نامرئی و مرگ‌بار استتنهایی جذام قرن بیست‌ویکم است که قربانیان خود را ذره‌ذره می‌خورد و از میان می‌برد«تنهایی چه حسی دارد؟» مگی فرگوسن با این سؤال هولناک سراغ کسانی رفت که در دوران زندگی خود دوره‌های طاقت‌فرسایی از تنهایی را تجربه کرده بودند، آدم‌هایی که در ظاهر شباهتی با یکدیگر نداشتند: زن، مرد، جوان، سالخورده، ثروتمند یا فقیر، ولی در یک چیز مشترک بودند: سقوط در چاه تاریک تنهایی. اما رنج و اندوه تنها چیزی نیست که در تنهایی پیدا می‌شود؛ این را راهبان بهتر از همه می‌دانند.• انزوا بستر افراطی‌گری استآرنت از خطر مشترکی می‌گوید که آن‌هایی را که جذب ایدئولوژی‌های افراطی می‌شوند، تهدید می‌کندشاید تجربۀ دوستی با آدمی را داشته باشید که عقایدی افراطی دارد. زن‌ستیز است، یا به قومیت‌ها و اقلیت‌های دیگر نگاهی تحقیرآمیز دارد. احتمالاً شما که از نزدیک می‌شناسیدش، حیرت می‌کنید که چطور این آدم معمولی که در تعاملاتش روزمره‌اش رفتاری مؤدب و چه‌بسا یاری‌گرانه دارد، می‌تواند چنین اعتقاداتی داشته باشد؟ هانا آرنت، جواب این سؤال را در انزوا می‌داند، اما انزوایی خاص: انزوایی در تفکر که اجازه نمی‌دهد فرد خودش را جای دیگران بگذارد.• خاموشانِ جهان متحد شویداگر خودتان درون‌گرا نیستید، احتمالاً دارید یکی از آن‌ها را بزرگ می‌کنید، یا مدیر یکی از آن‌ها هستید یا همسرشدر هر جمعی، چند نفری هستند که به اصطلاح «مجلس‌گردانی» می‌کنند. حرف می‌زنند، سؤال می‌پرسند، بحث می‌کنند و سر و صدا راه می‌اندازند. اما در کنار آن‌ها، چند نفری هم پیدا می‌شوند که ترجیح می‌دهند در حاشیه بمانند و لب به سخن باز نکنند. درون‌گرایانی که مشغول خیال‌ها و گشت‌زنی‌های ذهنی خودشانند و انگیزه‌ای برای معاشرت یا مبارزه با دیگران ندارند. سوزان کین، مادرخواندۀ درون‌گراها، دربارۀ این خاموشان می‌نویسد.• جنگ همه در برابر خودشاننئولیبرالیسمْ به‌وجودآورندۀ تنهایی است و این تنهایی‌ در حال ازهم‌گسستن جامعه استفراگیرشدن بیماری‌های روانی درحال خردکردن میلیون‌ها نفر است. حالا دیگر طاعونِ استرس، افسردگی و تنهایی به‌ همۀ مردم دنیا حمله‌ور شده است. دلایل فراوانی برای این ناراحتی‌ها وجود دارد، اما ایدئولوژی نیز، همانند تغییرات اقتصادی و فناورانه، نقش مهمی در این امر بازی می‌کند. از میان تمامی فانتزی‌هایی که نوع بشر پذیرای آن است، این ایده که «ما می‌توانیم به‌تنهایی سر کنیم» پوچ‌ترین و شاید خطرناک‌ترینِ آن‌ها بوده است.• آقای خودم، خانم خودم؛ دربارۀ پدیدۀ وصلت با خودوصلت با خود نمودی است از استقلال انسان مدرن یا تصویری است از خودخواهی لجام‌گسیخته؟زمانی که در تنهایی مفرط، تنها چهرۀ آشنا همان چهرۀ صبح و شب درون آینه باشد، آرام آرام عاشقش می‌شویم، به این امید که بتواند به‌تنهایی همۀ جاهای خالی زندگی‌مان را پر کند. امروزه مربیانی از سراسر دنیا در دوره‌های «وصلت با خود»، راه‌های معاشقه با خود و گرامی‌داشتن خود را به مخاطبانشان می‌آموزند. پولینا آرونسون از تجربۀ ده هفته‌ای دورۀ وصلت با خود و همۀ احساساتی می‌گوید که در این دوره به سراغش آمده است.• تنهاترین شهر دنیا کجاست؟بسیاری از اهالی توکیو چنان مشتاق داشتنِ رفیق هستند که آن‌ها را اجاره می‌کنندهنری میلر، نویسندۀ سرشناس آمریکایی، دربارۀ زندگی در نیویورک نوشت: «در نیویورک همیشه احساس تنهایی کرده‌ام؛ تنهاییِ حیوانی درون قفس» مشکل میلر نداشتنِ دوست یا عدم جذابیت نبود؛ او پنج بار ازدواج کرده بود اما خودش را در زادگاهش یک بیگانه‌ می‌دید. نیویورک جایی است که بی‌شمار انسان برای جست‌وجوی شهرت، کار، عشق و حتی خودشان به آن می‌روند. آیا می‌توان از سخنان میلر به این نتیجه رسید که این شهر تنهاترین شهر دنیاست یا اینکه ممکن است خودِ این انسان، و نه این مکان، سرچشمۀ نارضایتی میلر باشد؟ اگر اینطور باشد، تنهاترین شهر کجاست؟• کافه‌های سکوتکافه‌های سکوت ژاپنی‌های تنها و در جست‌وجوی آرامش را به‌سوی خود می‌کشندجوانان ژاپنی دوست دارند هر کاری را به‌تنهایی انجام دهند. همه‌روزه، تعداد بیشتری «کافۀ سکوت» با محدودیت خودخواستۀ گفت‌وگوی در توکیو افتتاح می‌شود. «کافه‌های سکوت» و «جشن‌های عروسی مجردی» نمونه‌ای از محصولات و خدماتی است که برای تأمین نیازهای نسلی خجالتی ایجاد شده‌اند.• علمِ نوظهورِ خیال‌بافیبه‌نظر می‌رسد خیال‌بافی اتلاف وقت است، کاری که باید از آن حذر کرد. اما خیال‌بافی عملاً می‌تواند به ایده‌های خلاقانه بیانجامدفرهنگ ما می‌گوید خیال‌بافی کار آدم بیکار است. آدمی که موضوع مشخصی ندارد که روی آن تمرکز یا کار کند. این روزها بیکارها زیادند، ولی بازار خیال‌بافی چندان مشتری ندارد. چرا که خیال‌بافی علاوه بر بیکاری نیازمند چیز دیگری هم هست: تنهایی. خیال‌بافی را معمولاً چیزی منفی قلمداد کرده‌اند، با این‌حال، مغز ما بدون حدی از آن، عملاً کارکردهای مهمی را از دست می‌دهد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 12 Oct 2018 06:30:03 GMT http://tarjomaan.com/report/8958/ هیچ‌کجای تاریخ ارزش کار را با زمان نمی‌سنجیده‌اند http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9153/ دیوید گریبر، هارپرز — همۀ ما با آدم‌هایی برخورد کرده‌ایم که وقتی عنوان شغلی‌شان را شنیده‌ایم، با خودمان گفته‌ایم این‌ها واقعاً چه کار می‌کنند؟ مشاور منابع انسانی، پژوهشگر روابط عمومی، هماهنگ‌کنندۀ ارتباطات، استراتژیست‌ مالی، مدیر لجستیک. این فهرست انتها ندارد.کورت، که پیمان‌کار جزء ارتش آلمان است، شغلش را این طور توصیف می‌کند:ارتش آلمان یک پیمان‌کار جزء دارد که کارهای آی.تیِ ارتش را انجام می‌دهد. این شرکت آی.تی یک پیمان‌کار جزء دارد که کارهای لجستیکش را انجام می‌دهد. این شرکت لجستیک یک پیمان‌کار جزء دارد که مدیریت منابع انسانی‌اش را انجام می‌دهد. من برای این شرکت آخری کار می‌کنم.تصور کنید قرار است دفتر کار یک سرباز دو تا اتاق جابجا شود. به جای این که رایانه‌اش را بردارد و خودش به اتاق جدید برود، یک فرم پر می‌کند. پیمان‌کار آی.تی فرم را می‌خواند و تأیید می‌کند و آن را برای شرکت لجستیک می‌فرستد. شرکت لجستیک جابجایی را تأیید می‌کند و از ما یک کارمند طلب می‌کند. به من ایمیلی می‌رسد که به پادگان بروم. پادگان نزدیک به چهارصد و هشتاد کیلومتر با خانۀ من فاصله دارد، پس ماشین کرایه می‌کنم. با ماشین به پادگان می‌روم، یک فرم را پر می‌کنم، رایانه را از هم باز می‌کنم، آن را داخل یک جعبه می‌گذارم، و جعبه را مهر و موم می‌کنم. یک نفر از شرکت لجستیک جعبه را به دفتر جدید می‌برد. آنجا، من مهر و موم جعبه را باز می‌کنم، یک فرم دیگر را پر می‌کنم، رایانه را دوباره سر هم می‌کنم، چند تا امضا می‌گیرم، با ماشین به خانه برمی‌گردم، نامه‌ای اداری می‌فرستم، و بعد پولم را می‌دهند.در سال ۲۰۱۵، مؤسسه تحقیقاتی یوگاو۱ این سؤال را از بریتانیایی‌ها پرسید که آیا فکر می‌کنند شغلشان «تأثیر معناداری در دنیا» دارد یا خیر. بیشتر از یک‌سوم افراد -‌۳۷ درصد- معتقد بودند ندارد. (فقط ۵۰درصد گفتند که دارد؛ ۱۳ درصد هم تردید داشتند.) در یک سرشماری جدیدتر که در هلند صورت گرفته ۴۰ درصد از شاغلان هلندی گفتند که احساس می‌کنند دلیلی ندارد که شغلشان وجود داشته باشد.جامعۀ ما برای کار ارزش قائل است. انتظار داریم که هر شغلی هدفی را برآورده کند و لذا معنای بزرگ‌تری داشته باشد. از نظر شاغلانی که این نظام ارزشی را برای خودشان درونی کرده‌اند، کمتر چیزی این قدر دلسردکننده است که بخواهند پنج روز هفته را از خواب بیدار شوند تا کاری را انجام دهند که خودشان معتقدند اتلاف وقت است.ولی روشن نیست که چرا داشتن یک شغل بیهوده این قدر مردم را درمانده و دلسرد می‌کند. بالاخره بخش بزرگی از نیروی کار پول می‌گیرند ـ‌اغلب هم پول زیادی‌ـ برای کاری که انجام نمی‌دهند. پس باید خودشان را آدم‌های خوش‌شانسی به حساب بیاورند. ولی اکثراً احساس بی‌ارزش بودن و افسردگی می‌کنند.کارل گروس، روان‌شناس آلمانی، در سال ۱۹۰۱ کشف کرد که نوزادان وقتی برای اولین‌بار به توانایی خود برای ایجاد تأثیرات قابل پیش‌بینی در جهان پی می‌برند به نحو خارق‌العاده‌ای خوشحال می‌شوند. برای مثال، ممکن است با یک مداد و با حرکات تصادفی بازو و دستشان خط‌هایی بکشند. ولی وقتی می‌فهمند که می‌توانند با تکرار همان الگو دوباره به همان نتیجۀ قبلی برسند، خوشحالی بیش از حدی از خود بروز می‌دهند. گروس این حالت را «لذتِ علت بودن» نام داد، و گفت این حالت پایه و اساس بازی است.پیش از گروس، اکثر فیلسوفان سیاسی، اقتصاددان‌ها، و دانشوران علوم اجتماعی در غرب بر این فرض بودند که انسان‌ها یا از سر میل به پیروزی و تفوق در پی قدرت هستند یا از سر ضرورت عملیِ تضمین لذت جسمانی و توفیق در زادوولد. بینشی که گروس ارائه کرد پیامدهای مهمی در فهم ما از شکل‌گیری خود داشت، و به طور کلی‌تر فهم ما از سازوکار انگیزش در انسان را ارتقا داد. کودکان به تدریج می‌فهمند که افراد متمایزی هستند و با مشاهدۀ این که می‌توانند علت رخ دادن و وقوعِ دوبارۀ چیزی شوند می‌فهمند که از جهان پیرامون خود جدا هستند. اساساً این درک موجب سرخوشی می‌شود، لذت علت بودن، که اصلاً بنیاد هستی ماست.آزمایش‌ها نشان داده‌اند که اگر به کودکی اجازه داده شود که این سرخوشی را تجربه کند و بعد ناگهان آن را از او سلب کنند، کودک بسیار عصبانی خواهد شد، از مشارکت سر باز خواهد زد، یا حتی محیط را به کلی ترک خواهد گفت. فرانسیس بروچک، روان‌پزشک و روان‌کاو، گمان می‌کند که علت بسیاری از مشکلات سلامت روان در زندگیِ افراد همین تجربه‌های ترومایی باشند.پژوهش‌های گروس او را به طراحی نظریۀ بازی به مثابۀ وانمود۲ کشاند: بزرگسالان بازی‌ها و سرگرمی‌ها را به همان دلیلی ابداع می‌کنند که یک نوزاد از توانایی خود در حرکت‌دادنِ مداد لذت می‌برد. ما دوست داریم قدرت خودمان را به مثابۀ هدفی فی‌نفسه تجربه کنیم. گروس می‌گوید این همان چیزی است که به آن آزادی می‌گوییم: امکان انجام‌دادنِ کاری فقط به این دلیل که قادر به انجام دادن آن کار هستیم.اما جنبۀ وانمودی کار دقیقاً همان چیزی است که از نظر صاحبان شغل‌های مزخرف بیش از هر چیز دیگری آزاردهنده است. تقریباً همۀ کسانی که مزدبگیر هستند و در کارشان تحت نظارت‌ هستند می‌دانند که تظاهر به این که سر آدم مشغول به کار است چقدر آزاردهنده است. هدف از کارکردن برآوردن هدف و مقصودی است. در حالی که وانمودکردن در بازیْ نوعی بروز آزادی انسان است، وانمودکردن در کار که از سوی دیگران تحمیل می‌شود نشانگر فقدان مطلق آزادی است. پس عجیب نیست که می‌بینیم اولین ظهور تاریخی این مسئله که کسی مجبور باشد در تمام اوقات کار کند، یا کار وقت او را پر کند حتی هنگامی که نیازی به انجام‌دادن کاری نیست، به زندانیان و بردگان مربوط می‌شود، یعنی کارگرانی که آزاد نیستند.از نظر تاریخی، الگوهای کاری انسان‌ها به صورت صَرف انرژی زیاد و بعد استراحت بوده است. برای نمونه، زراعت عموماً در قالب بسیج همۀ نیروها در فصل کاشت و برداشت صورت می‌گیرد و در فصل‌های بدون محصول نیز کارهای خُرد انجام می‌شود. کارهای بزرگ مثل ساختن خانه یا تدارک‌دیدن جشن نیز معمولاً به همین شکل هستند. انسان‌ها همیشه همین‌طور کار می‌کرده‌اند. دلیلی نداریم که بگوییم اگر طور دیگری کار کنیم به بهره‌وری و کارآمدی بیشتری می‌انجامد. اتفاقاً اغلب نتیجۀ عکس می‌دهد.یکی از دلایل این که کار در طول تاریخ بی‌قاعده بوده این است که عمدتاً تحت نظارت انجام نمی‌شده است. این سخن دربارۀ فئودالیسم قرون وسطا و بخش اعظمی از تشکیلات کاری تا همین اواخر نیز صادق است، حتی در مواقعی که رابطۀ بین کارگر و ارباب به شدت ناعادلانه بوده است. اگر آنانی که زیردست بودند محصول خواسته‌شده را تولید می‌کردند، آنانی که فرادست بودند خودشان را خسته نمی‌کردند که بفهمند وقتشان را چطور گذرانده‌اند.اکثر جوامع در سرتاسر تاریخ حتی تصورش را هم نمی‌کردند که روزی وقت یک نفر متعلق به کارفرمایش باشد. اما امروزه برای شهروندان کشورهای دموکراتیک این کاملاً طبیعی است که یک‌سوم از روز خودشان یا حتی بیشتر را اجاره بدهند. ارباب مدرن با عصبانیتِ کسی که احساس می‌کند مالی را از او به سرقت برده‌اند فریاد می‌زند: «به تو پول نمی‌دهم که ول بگردی.» چه شد که به اینجا رسیدیم؟در قرن چهاردهم، فهم عمومی از چیستی زمان تغییر کرد؛ زمان تبدیل شد به چارچوبی که کار را با آن اندازه می‌گرفتند، به جای این که خودِ کار معیار اندازه‌گیری باشد. در سراسر اروپا برج‌های ساعت به دست تاجران محلی بنا شدند. همین تاجران جمجمۀ انسان را به مثابۀ یادآور مرگ روی میزشان می‌گذاشتند، تا به خود یادآوری کنند که باید در استفاده از زمان سریع باشند. گسترش ساعت‌های خانگی و ساعت‌های جیبی که مقارنِ ظهور انقلاب صنعتی در اواخر قرن نوزدهم بود باعث شد همین دیدگاه دربارۀ زمان بینِ طبقۀ متوسط نیز فراگیر شود. اکثر افراد زمان را یک دارایی محدود می‌دیدند که باید بودجه‌بندی و مصرف شود، کاملاً مثل پول. و این وسایلِ جدید اعلام زمان موجب شدند امکان تقسیم‌بندی زمان کارگر به واحدهای برابر که قابل خرید و فروش بودند فراهم شود. کارخانه‌ها به تدریج کارگران را ملزم کردند که هنگام ورود و خروج ساعت بزنند.این تغییر هم بُعد اخلاقی داشت و هم بُعد تکنولوژیک. مردم به جای این که از سپری کردن زمان حرف بزنند از صَرف کردن زمان حرف زدند، و از اتلاف زمان، کشتن زمان، ذخیرۀ زمان، از دست دادن زمان، مبارزه با زمان، و مانند این‌ها. در طول دو قرن هجدهم و نوزدهم، به نحو فزاینده‌ای با کارهای موقت و بی‌قاعده به عنوان یک معضل اجتماعی برخورد می‌شد. واعظان متدیست بر «صرفه‌جویی در زمان» اصرار می‌کردند؛ مدیریت زمان تبدیل شده بود به جوهر اخلاق. فقرا را از این حیث سرزنش می‌کردند که وقت خود را نسنجیده مصرف می‌کنند، که نسبت به وقت خود بی‌مسئولیت‌اند، همان طور که نسبت به پول خود چنین‌اند.در این اثنا، کارگران معترض به این شرایط ظالمانه نیز همین تلقی‌ها را از زمان داشتند. بسیاری از کارخانه‌های اولیه به کارگران اجازه نمی‌دادند ساعت‌های خودشان را وارد کارخانه کنند، چون کارخانه‌دار هر جور دلش می‌خواست با ساعت کارخانه بازی می‌کرد. فعالان کارگری بر سر نرخ‌های ساعتی بالاتر مذاکره می‌کردند، خواهان قراردادهای با ساعت ثابت می‌شدند، برای ساعات اضافه‌کاری یک‌ونیم برابر حقوق طلب کردند، و خواهان شیفت کاری دوازده‌ساعته و بعد هشت‌ساعته بودند. اجازه‌گرفتن برای داشتن «وقت آزاد»، با این که قابل فهم است، این تلقی را تقویت می‌کرد که وقت کارگر واقعاً به کسی که آن را خریده تعلق دارد.این ایده که کارگران اخلاقاً متعهدند زمان کارشان تحت سلطۀ کارفرما باشد چنان عادی شده است که مردم اگر مثلاً‌ ببینند کارگران ترابری وقت خود را به بطالت می‌گذرانند ناراحت می‌شوند و اوقات تلخی می‌کنند. و بدین سان، سرمشغولی۳ ابداع شد: راه‌حلی برای بهبود مشکل فرضی کارگرانی که آن قدر کار ندارند که هشت ساعت کامل را پر کند. به تجربیات خانمی به نام وندی توجه کنید که تاریخچه‌ای طولانی از شغل‌های بی‌معنایی که داشته را برای من فرستاده است:به عنوان مسئول پذیرش یک مجلۀ تجاری کوچک، اغلب در حالی که منتظر شنیدن صدای تلفن بودم کارهای دیگری هم به من می‌دادند. یک‌بار، یکی از افراد بخش فروش تبلیغات صدها گیرۀ کاغذ را روی میزم ریخت و از من خواست که آن‌ها را به تفکیک رنگ از هم جدا کنم. بعد هم موقع استفاده از گیره‌ها هیچ کاری به رنگشان نداشت.یک مثال دیگر: مادربزرگ من که بیشتر از هشتاد سال داشت در آپارتمانی در شهر نیویورک تنها و مستقل زندگی می‌کرد، که مسلماً به کمی کمک نیاز داشت. یک خانم خیلی مهربان را استخدام کردیم که در کنار او زندگی کند، در خرید و لباسشویی کمکش کند، و اگر یک وقت زمین خورد یا کمکی نیاز داشت چشمش به او باشد. با این حساب، اگر همه چیز خوب پیش می‌رفت، این خانم عملاً کاری برای انجام‌دادن نداشت. همین باعث شده بود مادربزرگ من حسابی عصبانی بشود. اعتراضش این بود که «فقط اینجا می‌نشیند». سرآخر آن خانم رفت.این حس تعهد در سرتاسر جهان رایج است. برای مثال، رمضان یک مهندس جوان مصری است که برای یک شرکت دولتی در قاهره کار می‌کند.شرکت به یک تیم مهندسی نیاز داشت که هر روز صبح بیاید و بررسی کند که آیا تهویۀ مطبوع کار می‌کند یا خیر، بعد هم همان اطراف بچرخد تا اگر چیزی خراب شد آنجا حضور داشته باشد. مسلماً مدیریت نمی‌توانست چنین چیزی را بپذیرد؛ پس فرم‌ها و دستورالعمل‌ها و چک‌لیست‌هایی تهیه کرد که پرکردن آن‌ها دقیقاً هشت ساعت در هر روز وقت می‌گرفت. رمضان می‌گوید: «بلافاصله فهمیدم که من را اصلاً به عنوان مهندس استخدام نکرده‌اند، بلکه در واقع یک جور مأمور اداری فنی هستم». «کل کاری که اینجا انجام می‌دهیم کاغذبازی است، پرکردن چک‌لیست‌ها و فرم‌ها.» خوشبختانه، رمضان به تدریج فهمید که کدام فرم‌ها را اگر از قلم بیندازد کسی متوجه نخواهد شد و وقتش را صرف علاقۀ فزاینده‌اش به فیلم و ادبیات کرد. با‌این‌حال، این فرآیند باعث می‌شد احساس بطالت کند. «هر روز رفتن سر کاری که به نظرم هیچ فایده‌ای نداشت از نظر روانی ملالت‌بار بود و موجب افسردگی من شد».نتیجۀ نهایی، هر قدر هم که آزاردهنده باشد، آن قدر هم بد به نظر نمی‌رسد، مخصوصاً از این جهت که رمضان فهمیده بود چطور این سیستم را به بازی بگیرد. پس چرا نمی‌توانست این را ببیند که زمانی را که یک بار به شرکت فروخته حالا دارد دوباره دزدکی پس می‌گیرد؟ چرا وانمودکردن و فقدانِ هدف او را از پا درآورد؟یک شغل مزخرف -یعنی جایی که با آدم طوری برخورد می‌کنند که انگار برای هدفی استخدامش کرده‌اند ولی مجبور است فقط تظاهر به کار کند- ذاتاً دلسردکننده است، چون این بازیْ وانمود است، نه بازی کردن خود فرد. مسلماً فریاد آدم بلند می‌شود. این کار یک‌جور حمله به بنیادهای خودِ انسانی است. انسانی که نتواند تأثیر معناداری بر جهان داشته باشد از زیستن بازمی‌ماند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Graeber, David. Bullshit Jobs: A Theory. Simon and Schuster, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مقاله برشی از کتاب مشاغل مزخرف، نوشتۀ دیوید گریبر، است که در شمارۀ ژوئن ۲۰۱۸ مجلۀ هارپرز منتشر شده و سپس با عنوان « Punching the Clock» در وب‌سایت این مجله بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «هیچ‌کجای تاریخ ارزش کار را با زمان نمی‌سنجیده‌اند» و ترجمۀ محمد ابراهیم باسط منتشر کرده است.•• دیوید گریبر (David Graeber) استاد انسان‌شناسی در مدرسه اقتصاد لندن است. آخرین کتاب او مشاغل مزخرف: یک نظریه (Bullshit Jobs: A theory) نام دارد. پیش از این نیز ترجمان در مطلب «من نگهبان یک اتاق خالی هستم: داستان شغل‌های بی‌معنی» به این کتاب پرداخته است.[۱] YouGov[۲] make-believe[۳] Busywork: این کلمه به این معناست که شما در ظاهر سرتان را مشغول به کار کنید، ولی واقعاً کاری برای انجام دادن نداشته باشید، یا کاری که انجام می‌دهید کاملاً بی‌اهمیت و بی‌معنا باشد. در فارسی نیز عبارت «سر خود را به کاری مشغول کردن» به این معناست که هرچند کاری که انجام می‌شود اهمیتی ندارد، ولی فرد نشان می‌دهد که به هر حال عاطل و باطل هم نیست [مترجم]. ]]> دیوید گریبر اقتصادوجامعه Tue, 09 Oct 2018 04:50:43 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9153/ چرا آمریکایی‌ها این‌همه لبخند می‌زنند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9150/ اولگا کازان، آتلانتیک — در اتاق‌های گفتگوی سایت ردیت وقتی به این پرسش می‌رسید که «تابلوترین نشانۀ آمریکایی‌ها چیست؟» یک صفت بسیار تکرار می‌شود: لبخندهای تا بناگوش.یک کاربر فنلاندیِ ردیت موضوع را این‌طوری بیان کرده است:- وقتی در خیابان غریبه‌ای به شما لبخند می‌زند:الف. مست استب. دیوانه استج. آمریکایی استپیشتر مقاله‌ای نوشته بودم دربارۀ اینکه چرا مردمان برخی کشورها کمتر لبخند می‌زنند و به کسانی که بیش از حدِ معمول لبخند می‌زنند بی‌اعتماد و بدگمان‌اند. در آن مقاله به تحقیقی اشاره کردم که می‌گفت میزان بی‌ثباتی در یک کشور، برای نمونه روسیه، می‌تواند دلیلی باشد برای اینکه چرا در این جوامع افرادی را که بی‌دلیل خوشحال به نظر می‌رسند ابله می‌پندارند.ولی دسته‌ای تحقیقات جالب هم هست که به توضیح سر دیگر این طیف کمک می‌کند: آمریکایی‌ها و لبخندهای پت‌وپهنشان.این مطالعات نشان می‌دهد کشورهایی که مقصدِ مهاجرت‌های بسیاری بوده‌اند سنتاً بیشتر به ارتباطات غیرکلامی تکیه کرده‌اند. برای همین، مردم این کشورها بیشتر لبخند می‌زنند.در مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۵ میلادی انتشار یافت، گروهی بین‌المللی از پژوهشگران به دنبال تعداد «کشورهای مبدأ» داخل جمعیت یک کشور، از سال ۱۵۰۰ میلادی بدین‌سو، گشتند. کشورهایی مانند کانادا با ۶۳ و آمریکا با جمعیتی از ۸۳ کشورِ مبدأ بسیار متنوع هستند و کشورهایی مانند چین و زیمبابوه که فقط جمعیتی از تعداد معدودی کشورِ مبدأ را در خود جای داده‌اند بسیار همگن به شمار می‌روند.سپس پژوهشگران از ساکنان ۳۲ کشور نظرسنجی کردند تا دریابند به نظر آن‌ها چه میزانی از احساسات مختلف باید آشکارا بروز داده شود. نتایج حاکی از یک رابطۀ مستقیم میان میزان ابراز آشکار احساسات و میزان تنوع در جمعیت بود. به‌عبارت‌دیگر، وقتی تعداد مهاجران در جامعه‌ای بالاست، برای ایجاد اعتماد و همکاری، باید بیشتر لبخند بزنید چراکه همه به یک زبان صحبت نمی‌کنند.همچنین دلایل لبخند افرادی که در جوامع متنوع‌تر زندگی می‌کنند با دلایل لبخند افراد جوامع همگن‌تر تفاوت دارد. در کشورهایی که مهاجران بیشتری دارند، مردم به‌منظور برقراری پیوندهای اجتماعی لبخند می‌زنند. در این جوامع، افراد بیشتری بر این باورند که اگر کسی به آن‌ها لبخند می‌زند نشانۀ این است که «می‌خواهد دوست صمیمی باشد.» ولی در جوامع همگن‌تر، این احتمال بیشتر است که مردم برای نشان‌دادن جایگاه برتر اجتماعی خود به دیگران لبخند بزنند. نویسندگان این تحقیق در توضیح این موضوع چنین گمان می‌کنند که چون جوامعی با میزان کم مهاجران معمولاً سلسله‌مراتبی‌تر هستند، ارتباطات غیرکلامی به حفظ این ساختار حساس قدرت کمک می‌کنند.پس آمریکایی‌ها زیاد لبخند می‌زنند زیرا، برای نمونه، سوئدی‌های مهاجر می‌خواستند با همسایگان ایتالیاییِ خود دوست شوند ولی بلد نبودند لغت بونژور را صحیح تلفظ کنند. به نظر منطقی می‌رسد ولی لبخند کلاسیک آمریکایی خیلی گَل‌و‌گشاد است. چرا آمریکایی‌ها با چنین حرارتی لبخند می‌زنند؟شاید به این دلیل باشد که آمریکایی‌ها بیشتر از برخی کشورهای دیگر به انرژی بالا و احساسات شاد بها می‌دهند. سال پیش نتایج تحقیقی منتشر شد که در آن پژوهشگران عکسهای رسمی مقامات سیاسی و اقتصادی دو کشور آمریکا و چین را بررسی کرده بودند. پس از بررسی عکس‌ها بر‌اساس «حرکت ماهیچه‌های صورت» دریافتند مقامات آمریکایی در تمام شرایط بیشتر از همتایان چینی خود لبخند می‌زنند و نیز لبخندهایشان هم پُرشورتر است.سپس این پژوهشگران از دانشجویان بیش از ده کشور مختلف پرسیدند که در شرایط ایدئال دوست دارند در طی یک هفته چه میزان از احساسات مختلف، شادی و آرامش و خصومت، را تجربه کنند.در گام بعد، به سراغ عکس‌های رسمی مقامات این ده کشور رفتند و دریافتند هرچه دانشجویان بیشتر به احساسات شاد و پُرانرژی مانند هیجان و اشتیاق بها می‌دادند، مقامات رسمی آن‌ها نیز در عکس‌هایشان پرشورتر و شادتر هستند. این همبستگی با متغیرهای اقتصادی‌ای مانند تولید ناخالص داخلی نیز برقرار می‌ماند. جالب اینکه، میزان احساس شادی واقعی مردمان این کشورها اصلاً مهم نیست. درواقع، میزان شور و اشتیاق مقامات در عکس‌هایشان بازتابی از سطح ایدئال این احساسات میان شهروندان آن کشور است نه نشان‌دهندۀ میزان واقعی این احساسات در شهروندان.این تفاوت‌های فرهنگی دربارۀ ارزش و کاربرد لبخند، علاوه بر ایجاد سردرگمی برای توریست‌ها، یکی از دلایلی است که کار شرکت‌های آمریکایی را هنگام ورود به سایر کشورها سخت می‌کند. در یکی از قسمت‌های اخیر برنامۀ رادیوییِ «اینویزیبلیا» می‌گفت که وقتی در دهۀ ۱۹۹۰ میلادی مک‌دونالد وارد روسیه شد، مجبور شد به کارمندان روسش لبخند‌زدن را آموزش بدهد. در ادامه توضیحات یوری چیکالین را می‌خوانید که یکی از کارمندان سابق مک‌دونالد است و در این برنامۀ رادیویی به آلیکس اشپیگل، مجری برنامه، از تجربیات خودش می‌گوید:چیکالین: دربارۀ اینکه چطور باید لبخند بزنیم و چگونه به مشتریان خوشامد بگوییم یک ویدیوی آموزشی آمریکایی را به روسی دوبله کرده بودند:- زن: خوشحالم که اینجا آمدید، امیدوارم به‌زودی دوباره اینجا ببینمتون.- مرد: آره، حتماً.اشپیگل: بعد دوباره چراغ‌ها را روشن می‌کنند و کارشناسانْ اجزا و عناصر خوشروییِ آمریکایی را در قالب بسته‌هایی قابل‌فهم عرضه می‌کنند. برای نمونه اینکه وقتی کسی را ملاقات می‌کنید باید تماس چشمی برقرار کنید، چیزی که برای یوری بسیار عجیب به نظر رسید.چیکالین: در روسیه وقتی کسی نگاهمان کند به چشمان او خیره نمی‌شویم و رویمان را برمی‌گردانیم، مگر اینکه بخواهیم مثلاً با او دعوا کنیم. ولی آن‌ها می‌گفتند هنگام برقراری تماس چشمی لبخند بزنید. زمانی که فروشگاه زنجیره‌ای وال‌مارت شعباتی در آلمان افتتاح کرد، مجبور شد برخی از رفتارهای پرجنب‌و‌جوش خود را تغییر دهد تا بیشتر مناسب رسوم خشک و موقر آلمانی شود. در سال ۲۰۰۶ میلادی، نیویورک تایمز گزارشی دربارۀ این موضوع منتشر کرد: در شعبات وال‌مارت در آلمان، کارمندان دیگر مجبور نیستند به مشتریان لبخند بزنند، زیرا برخی مشتریان مرد این لبخندها را لاس‌زدن می‌پنداشتند و البته وال‌مارت مراسم صبحگاهی پرجنب‌و جوش سرودخوانی دسته‌جمعی کارکنان را نیز در شعبات آلمان برچید.هانس مارتین پاشمن، دبیر سندیکای وِردی که پنج هزار کارمند وال‌مارت را نمایندگی می‌کند، چنین می‌گوید: این کارها به نظر مردم آلمان عجیب می‌آید، ما آلمانی‌ها چنین رفتارهایی نداریم.افسوس که این کارها هم چاره‌ساز نشد و در همان سال وال‌مارت آلمان را با چند صد میلیون دلار ضرر ترک کرد. تفاوت‌های فرهنگیِ دیگری نیز در کار بود. برای نمونه، وال‌مارت نتوانست کارمندان آلمانیش را راضی کند که محل زندگی‌شان را جابه‌جا کنند. با اینکه شاید رؤسای آمریکایی در دفتر مرکزی شرکت در شهر بنتونویلِ ایالت آرکانزاس خوشروتر از همتایان آلمانی بودند ولی اصلاً از سندیکاهای کارگری خوششان نمی‌آمد، سندیکاهایی که از اجزای اصلی بازار کار در آلمان هستند. هانس مارتین پاشمن به نیویورک تایمز گفته بود: «رؤسا در بنتونویل فکر می‌کردند ما کمونیست هستیم.»به عبارت دیگر، مانند بسیاری دیگر از رفتارها و شیوه‌های معمول و روزانه، لبخند آمریکایی نیز محصول فرهنگ آمریکایی است و صادرات آن نیز می‌تواند به‌همان‌اندازه دشوار باشد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اولگا کازان نوشته است و در تاریخ ۳ می ۲۰۱۷ با عنوان «Why Americans Smile So Much» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «چرا آمریکایی‌ها این‌همه لبخند می‌زنند؟» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• اولگا کازان (Olga Khazan) عضو هیئت تحریریۀ آتلانتیک است. او عمدتاً دربارۀ علم و روان‌شناسی می‌نویسد. ]]> اُلگا کازان اقتصادوجامعه Mon, 08 Oct 2018 04:49:40 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9150/ زندان­ها چگونه به سرمایه­‌داری خدمت می‌­کنند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9149/ دن برگر، پابلیک‌بوکز — یک‌بار از شرکت­‌کنندگان کلاسی در یکی از زندان­‌های واشنگتن پرسیدم که رابطۀ بین سرمایه‌­داری و حبس را چطور توصیف می­‌کنند. یکی از آن‌ها بلافاصله گفت «هر دوتایشان آدم را مجبور به رفت و آمد می­‌کنند». شاید منظورش الزامات مالی حقوقی‌­ای بود که علیه بسیاری از افراد به خاطر محکومیت­شان تحمیل می­‌شود.۱ شاید هم به هزینه­‌های گزاف مایحتاج زندگی در زندان اشاره می‌کرد. در ماه ژانویه، زندانیان فلوریدا در اعتراض به وضعیت­شان اعلام اعتصاب کردند. آن‌ها از جمله به هزینه­‌های بالای مایحتاج اعتراض داشتند، ۱۷ دلار برای یک بشقاب سوپ و ۱۸ دلار برای تامپون.۲ یا شاید هم به مسافت‌هایی فکر می‌­کرده است که عزیزانش برای صحبت‌کردن با او مجبور بودند طی کنند. از وقتی از من خواسته­‌اند این نقد را بنویسم ۵۳ دلار به شرکت مخابراتی سکوروس پرداخته­‌ام تا دوستی که در نیویورک محبوس است بتواند با من تماس بگیرد -سه دلار برای فعال‌سازی به‌علاوۀ ۵۰ دلار سپرده در حسابش برای تماس­‌های آینده- همچنین ۵۰ دلار به کمپانی جی.پِی، یکی از زیرمجموعه­‌های سکوروس که خودش را معتمدترین نام در تأدیبات می­‌نامد، پرداخت کردم تا بتوانم به افرادی که اینجا در شمال غربی ایالت متحده زندانی هستند ایمیل بزنم. این پول جدا از هزینۀ معمول تمبر و پاکت‌هایی است که برای حفظ شکل­‌های قدیمی مکاتبه با دوستانی که به ایمیل دسترسی ندارند، پرداخت می‌کنم.اینکه زندان‌ها تقریباً فقط مردم فقیر را زندانی می­کنند حقیقتی است آشکار. آنچه کمتر دربارۀ آن بحث شده این است که حبس، مردم -و جوامع- را فقیر نگه می‌­دارد. نظام کیفری آمریکا، اگرچه تماماً به دست دولت اداره می­‌شود، ثروت را از مردمی که کمترین توانایی را برای پرداخت دارند بیرون کشیده و با مجبورکردنِ آن‌ها به پرداخت پولْ آن‌ها را در قبضۀ خود نگه می‌­دارد.۳مردم اغلب نقش اقتصاد در ایجاد بزرگ­ترین نظام زندانی جهان در آمریکا را به‌درستی تعبیر نمی‌­کنند. بسیاری از مفسران تأکید دارند که مطمئناً چرخ کل این مجموعه حول سود و منفعت می­‌چرخد؛ وگرنه چه دلیلی دارد که کشور این‌همه آدم را برای این مدت طولانی در شرایطی چنان بی­رحمانه زندانی کند؟ سرمایه‌­داری در داستان مجازات‌های آمریکایی نقشی محوری دارد؛ البته نه به این خاطر که نظام عدالت کیفری ساختارِ هرمیِ دقیقی دارد. یک بررسی اجمالی از نیم قرن گسترشِ قدرتِ پلیس و زندان نشان می­‌دهد که بدهی، خشونت و زندان به طور عمده در خدمت اهداف سیاسی‌ای بوده‌اند که بستر نابرابری اقتصادی را عمیق‌تر کرده‌اند. سرمایه‌داری بیش از تولید سود، از فقیرترین سوژه­‌های خود بدبختی تولید می­‌کند.به‌هم‌بافتن بدهی و مجازات اگرچه تاریخی طولانی دارد، از اوایل دهۀ ۱۹۷۰ مسئلۀ اصلی تبدیل شده است به اینکه چگونه این ترکیبْ عدالت کیفری دولت آمریکا را تثبیت کرده است. جکی وانگ در کتاب جدید خود، لقب «سرمایه­‌داری زندان‌گونه۴» را به این دگرگونی داده است: الگویی سختگیرانه از حاکمیت اقتصادی که رویکردش به اجتماعاتِ شهری سیاه‌پوستان ترکیبی از تحمیل بدهی و خشونت پلیس است. سرمایه‌داری زندان‌گونهْ پلیس، دادستان­‌ها و دادگاه‌­ها را به طلبکار، اجاره‌­دهنده و جمع­‌کنندۀ بدهی‌­ها تبدیل می­‌کند. وانگ نشان می­‌دهد که سرمایه­‌داری از طریق بدهی و وامْ دولتِ مجازاتگر را کامل می­‌کند. برای بسیاری از مردم، بدهی خودش شکلی از مجازات است.با بررسی این موضوع که چطور قدرت پلیس از طریق تحمیل بدهی و گسترش فناوری­‌های جدید افزایش می‌یابد، وانگ می­‌خواهد خوانندگان نقش حبس «در پویایی سرمایه­‌داری» را درک کنند. حکومت‌های شهری و ایالتی که خودشان برای تهیۀ سرمایه و پول تحت فشار هستند، خود نیز از جیب مردم فقیر برای پرداخت هزینه‌­هایشان استفاده می‌­کنند. از زمان زندان‌های مخصوص بدهکاران در آمریکای قرن هفدهم تا تعهدات مالی-کیفریِ پربهره امروز که امکان پرداخت آن‌ها در ورشکستگی وجود ندارد، بدهکاربودن همواره به معنای این بوده است که در معرض قدرت دولت برای مجازات قرار گرفته‌­اید. یکی از ابزارهای حکومت‌های شهری و ایالتی برای حفظ جریان سرمایه غارت‌کردن افرادی است که در محدودیت­‌های اقتصادی به سر می­‌برند و فناوری­‌های پیشرفته شیوه‌­های بیش از پیش پیچیده­‌ای برای تعقیب طعمه­‌های آن‌ها فراهم کرده­ است.باوجوداین، تمرکز دقیق بر ابداعات فناورانۀ علوم مالی و وام، یک دگرگونی عمیق­تر را تحت­‌الشعاع قرار می‌دهد. داستان وانگ درباره بدهی بیشتر درباره جریان­‌های وسیع­تر در سرمایه­‌داری معاصر آمریکایی، یعنی چیزهایی مثل اقتصاد سیاسی شهری صحبت می‌کند، تا بی­عدالتی زندان‌ها.ایده «سرمایه‌­داری زندان‌گونه» شیوه‌­ای متفاوت برای نام‌نهادن بر تقارب سرمایه‌­داری و حکومت مجازاتگر پیشنهاد می‌­کند، حکومتی که افراد زیادی را قربانی پلیس و زندان کرده است. دانشمندان و فعالان این عرصه واژه­‌هایی را پیشنهاد داده‌­اند: «حبس همگانی»، که بر رشد سریع حبس از دهه ۱۹۷۰ به بعد تأکید دارد؛ «مجتمعِ صنعتی زندان»، که اغلب به عنوان تمرکز اقتصادی بر کار زندان یا کار تعداد محدودی از زندان‌های خصوصی دچار سوءتعبیر شده است؛ «حکومت زندان‌گونه»، عبارتی ثقیل که بر فُرم دولت تمرکز دارد اما به دگرگونی‌های اقتصادی­‌ای که تسریع و تسهیل­‌کنندۀ مجازات صنعتی­‌شده است، اشاره‌­ای نمی‌کند.هیچ عبارت واحدی نمی­‌تواند ادغام پیچیدۀ حکومت، بازیگران خصوصی و فقر را در خود بگنجاند. پدیده­‌ای که ۱۰ میلیون نفری که سالانه در حال رفت و برگشت به زندان‌های آمریکا هستند، بیش از ۱.۵ میلیون نفری که روزانه در زندان و دارالتأدیت نگهداری می­‌شوند، ۴.۵ میلیون نفری که در آزادی مشروط یا مجازات تعلیقی هستند، و تعداد بی‌شماری که توقیف، بازرسی، تهدید و نظارت می‌­شوند، آن را آشکار کرده­‌اند. اما مفهوم «سرمایه­‌داری زندان‌گونه» شیوه‌­ای برای تلفیق اجزایی پیشنهاد می‌­دهد که ایالات متحده را به بزرگترین زندانبان جهان تبدیل کرده­ است.امروزه، صاحبان قدرت برای محبوس‌کردن گروه‌­هایی از مردم پاداش مالی و سیاسی دریافت می­‌کنند. ریشه‌های این نظام را می­توان در پروژۀ سیاسی­-اقتصادی‌­ای سراغ گرفت که هدفش حفظ نابرابری­‌های نژادی سرمایه­‌داری است: فرونشاندن شورش‌های جوامع سیاه­پوست و کارگر در دهۀ ۱۹۶۰. نگاهی عمیقتر به این تاریخ سرکوب و از بین‌رفتن نیروی کار نژادی­‌شده را در مرکز داستان قرار می­‌دهد. پس برای فهم کامل سرمایه‌­داری زندان­‌گونه بررسی تاریخ نیروی کار و بیکاری در محله‌­های شهری سیاه‌­پوستان ضروری است.در طول دهۀ ۱۹۶۰، طبقة کارگر سیاه­‌پوست علیه سرمایه­‌داری نژادپرستانه به پا خواستند. شورش‌­های آن‌ها همچنین باعث شورش‌­های مشابهی در جوامع پرتوریکویی و مکزیکی شد. همواره خشونت پلیس جرقۀ این شورش‌­ها بود. البته محرک این قیام­‌ها دهه­‌ها تفکیک سیاه­پوستان از سفیدپوستان در محل زندگی و اشتغال بود، تفکیکی که باعث شده بود سیاه‌­پوستان همگی در شرایط فلاکت­‌بار زندگی کنند و همواره بیکار یا نیمه­‌بیکار باشند. در واتز، دیترویت، و نیوآرک؛ در پلین­فیلد، ان­جِی، کمبریج، ام­دی، وائوکگان، آی‌اِل؛ و همچنین در بسیاری از نواحی دیگر، آتش‌ها از همان هیزم قبلی بلند می­شد: تبعیض الگومندی که با خشونت عادی ولو خودجوش پلیس تثبیت می‌شد. گارد ملی در دستگیری ده­‌ها هزار نفر از مردم در این تابستان­‌های طولانی و گرم به پلیس محلی و ایالتی کمک می‌کرد. از طرف دیگر، نیروهای پلیس در کلانشهر­ها نیز بیش از پیش از لحاظ سلاح‌ها و نیرو به گارد شبیه شده‌اند.بحران بی‌کاری بسیاری از مردم را به اعتراض در خیابان‌ها سوق داد یا باعث شد به سازمان‌هایی از حزب پلنگ سیاه گرفته تا اتحادیۀ شهری، و از حزب کمونیست گرفته تا انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان بپیوندند. هرچند عکس‌العمل حکومت به این گروه‌ها و این بحران، گسترش پیگردهای قضایی و ظرفیت فیزیکی برای حبس بود. آنطور که وانگ با نظر به دوران معاصر تأکید می‌کند، این نه وام و بدهی بلکه جنگ بود که علت زندانی و در بندکردنِ مردم در این دوران را توضیح می­‌داد: جنگ علیه کمونیسم، جنایت، مواد مخدر، تبهکاران و اسلحه.۵وام برای آنان که با جهانی‌شدن سرمایه کهنه و بلااستفاده شده­‌اند به شکلی از سرکوب تبدیل شده است. تعدادی از تحلیل‌گران در خلال نزاع و مبارزات آزادی سیاهان در دهۀ ۱۹۶۰ این چالش درحال ظهور را تشخیص دادند. جک اُدل در یکی از شماره‌های مجله راه‌های آزادی۶ در سال ۱۹۶۷ نوشت که عکس‌العمل به شورش­‌های شهری دهۀ ۱۹۶۰ خبر از روند و گرایشی خطرناک داشت: «علیرغم اعطای امتیازات خاص به حقوق مدنی و چند حکم قضاییِ مهم به نفعِ دفاع از آزادی‌های مدنی، نظامی‌گری و حضور نظامی به سرعت در حال تبدیل‌شدن به خصیصۀ اصلی قدرت دولتی در زندگی امریکایی شده است.»۷ سه سال بعد، سیدنی ویلهلم، جامعه‌شناس، در کتابش با عنوان چه کسی به کاکاسیاه احتیاج دارد؟۸ هشدار داد که صنعت اتوماسیون موجب افزایش روزافزون بیکاری در میان کمونیست‌های سیاه‌پوست شده است که باید مورد بررسی قرار گیرد؛ سؤال اینجاست که آیا علت این بیکاری­‌ها روندِ عمومی کار بوده است یا خودکامگی فزاینده یا سوسیال دموکراسی یا خشونت دولت؟اندکی پس از این دوره، نرخ حبس در ایالات متحده صعود بی‌وقفۀ خود را آغاز کرد.مجازات کارگران سیاه‌پوستی که به تعصب نژادی سرمایه‌داری دهۀ ۱۹۶۰ معترض بودند، فکر و ذکر دولت را به خود مشغول کرده بود. به محض اینکه نهادهای دولتی محلی و فدرال خزانۀ عمومی را به مجازات اختصاص دادند، دیگر گریزی از تلاش شرکت‌های خصوصی برای کسب درآمد از سرکوب سیاسی و نژادی نبود؛ همان کاری که پیشتر نیز با در حوزه‌های اشتغال و مسکن انجام داده‌ بودند. سرمایه­‌گذاری­‌های جدی و ایدئولوژیک آن‌ها در بخشِ مجازات اساساً انگل­‌وار است: هرچند این شرکت‌ها خودشان به طرز آزاردهنده‌­ای بهره­‌کش هستند، باوجوداین، همچنان به انگیزش نهادهای خارجی وابسته‌­اند. سیاست‌ها و کمک‌های مالی دولتی محرک اعمال آن‌هاست.در عین اینکه صاحبان قدرت با حبس همگانی به بحران‌های نیروی کار در جوامع رنگین­‌پوست واکنش نشان دادند، زندان‌­ها خودِ بیکاری را سرعت بخشیدند. ایدۀ توان­بخشی همواره همزیستی غیرمسالمت­­‌آمیزی با رسالت تنبیهی حبس داشته است. به موازات آنکه زندان‌ها با جمعیت بیشتری از رنگین­‌پوستان پر می­‌شد، شورش‌های ضدنژادپرستانه در زندان‌ها با شدتی که تنه به شورش‌های مشابه شهری می‌زد فوران کرد. صحبت از توان‌بخشی تقریباً از بین رفت. رؤسای قدیمی زندان‌ها، زندانیان جدید را فریب می­‌دادند تا وارد زندان آن‌ها شوند و برای خشونت بیشتر در مجازات اعمال نفوذ می­‌کردند.۹ حذف کار بخشی از افزایش خشونت زندان بود. جان مک‌کوی، روزنامه­‌نگار، در سال ۱۹۸۱ در مقاله­‌ای تصویری دربارۀ زندان والاوالا نوشت «زندان فرصت­‌های محدودی برای گذراندن حبس به شکل مفید دراختیار زندانیان قرار می‌­داد». «تعداد کمی شغل وجود داشت». شغل­‌های موجود نیز فعالیت­‌های بی­فایده‌­ای بودند که نه با لذت همراه بودند و نه آموزش ارزشمندی ارائه می‌دادند.۱۰گسترش مجازات تحت سلطۀ نئولیبرالیسم پدیدۀ زندان انبارمانند۱۱ را شدت بخشیده است. کمتر از نصف ۲.۳ میلیون نفری که در حال حاضر در آمریکا زندانی هستند کاری در زندان انجام می‌­دهند و اکثریت عمدۀ کسانی که در داخل زندان شاغل هستند هم کارهای خود زندان را انجام می­‌دهند: جاروکشیدن سالن بندهای زندان، نظافت آشپزخانه، یا همکاری در یکی از معدود برنامه­‌هایی که برای زندانیان پیش­‌بینی شده است. بطالت و بیکاری یکی از ویژگی‌­های مجازات آمریکایی است و نه یکی از اشکالات آن. جرم­‌شناسان محافظه­‌کار و سیاستمداران واپس‌­گرا کمی بعد حتی ایدۀ توانمندسازی را نیز با ایدۀ ناتوان­سازی برای تکرار جرم جایگزین کردند. راث ویلسون گیلمور در پژوهش دقیق خود دربارۀ زندان­‌های کالیفرنیا می‌­نویسد «به نظر نمی­‌رسد ناتوان­سازی برای تکرار جرم چیزی جز محل اسکان افراد را تغییر دهد».۱۲بیشتر پژوهش­‌های اخیر دربارۀ دولت زندان‌گونه، داده‌های بیشتری را به دیدگاه‌هایی که معترضان سیاه‌پوست در دهه‌­های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ارائه کردند اضافه کرده است. این پژوهش‌ها نشان می‌دهند که جلوه‌های تأدیبِ طبقۀ کارگر سیاه­‌پوست، یاغی و ستیزه‌­جوی سیاسی چطور فزونی گرفته است. اگرچه تفاوت­‌های مهمی، از جمله چگونه ارزیابی‌کردن دگرگونی‌های سیاسی در ارتباط با سرکوب آشکار سیاسی، در این نوع تحقیقات وجود دارد، اما در اینکه ظهور حبس همگانی باید به‌مثابۀ واکنش صاحبان قدرت به جوامع رنگین­‌پوست فهم شود نوعی اجماع نوخاسته وجود دارد، این حبس همگانی سهم اجتماعاتی شده است که در آغاز ظهور نئولیبرالیسم به اعتراضات سیاسی می­‌پرداختند.۱۳عبارت «سرمایه­‌داری زندان‌گونه» پرسشی را به ذهن متبادر می­‌کند: چگونه است که سرمایه‌­داری و قدرت زندان نه تنها با یکدیگر همزیستی دارند بلکه سازندۀ یکدیگر نیز هستند؟ بدهی یا وام یک متغیر روشنگر و ضروری، اما ناکافی در فهم این موضوع است که سرمایه‌­داری زندان‌گونه چگونه به وجود می‌­آید و پایان‌دادن به آن چه معنایی می­تواند داشته باشد. وانگ رؤیای آرمانی و پیامبرگونۀ پایان‌دادن به این سرمایه‌­داری را ستایش می‌­کند، رؤیایی که باید به آن تلاش‌های سازمان­دهی شده برای کاهش مقیاس و وسعت نظام مجازات را نیز اضافه کنیم. طرفداران نابودی این نظام با اذعان به اینکه قدرت زندان معیاری برای سنجش نابرابری در آمریکاست علاوه بر تلاش برای از بین‌بردن زندان‌ها، حبس و پایان‌دادن به بازداشت و بیرون راندن مهاجران، در راه ایجاد اشتغال برای همه، مراقبت‌­های پزشکی همگانی، برابری در آموزش و عدالت ترمیمی نیز گام برداشته‌­اند.قدرت زندان از چارچوب سرمایۀ مالی و ابداعات فناورانه­‌ای که وانگ استدلالش را حول آن‌ها بنا می‌­کند فراتر می­‌رود. گسترش زندان‌ها بیشتر شکلی از سرکوب سیاسی و نیز اقتصادی است که هدف از آن مدیریت بیکاری در طبقۀ کارگر رنگین‌­پوست (و به طور فزاینده‌­ای سفیدپوست) است، کارگرانی که سرمایه­‌داری جهانی به تعداد محدودی از آن‌ها نیاز دارد.۱۴ نظریه­‌پردازی مولد دربارۀ سرمایه‌­داری زندان‌گونه باید با کار تجربی بر روی اقتصاد سیاسی زندان‌ها بیش از این محل بحث و تحقیق قرار بگیرد.پلیس و زندان‌ها در پنجاه سال گذشته هم از لحاظ کمی و هم از لحاظ رذالت و ناجوانمردی گسترش پیدا کرده­‌اند تا مدیریت خشن کارگران سرکشی را ممکن سازند که با جهانی­‌سازی فزایندۀ سرمایه­‌داری آمریکایی ناکارآمد شده­اند. اما شاید در اعماق عصر ترامپ، با حمایت اعتصاب­های کارگری و اعتصاب غذای زندانیان، که به طور فزاینده­‌ای در زندان‌های آمریکا گسترش پیدا کرده­ است، با مطالبۀ اشتغال و مراقبت­‌های پزشکی همگانی و با نافرمانی­‌های مدنی با هدف متوقف‌کردن بازداشت و بیرون‌راندن کارگران مهاجر، بتوانیم شاهد طلوع صبح آزادی باشیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دن برگر نوشته است و در تاریخ ۱۷ آگوست ۲۰۱۸ با عنوان «How Prisons Serve Capitalism» در وب‌سایت پابلیک‌بوکز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «زندان‌ها چگونه به سرمایه‌داری خدمت می‌کنند؟» و ترجمۀ امیر قاجارگر منتشر کرده است.•• دن برگر (Dan Berger) استادیار مطالعات قومی تطبیقی در دانشگاه واشنگتن و نویسنده و ویراستار ۶ کتاب است. از جمله کتاب ملتِ محبوس: سازماندهی زندان سیاه‌پوستان در دوران حقوق مدنی (Captive Nation: Black Prison Organizing in the Civil Rights Era) آخرین کتاب او بازنگری در جنبش زندان آمریکایی (Rethinking the American Prison Movement) نام دارد که با همکاری توسینت لوسیر نوشته شده است.[۱] دربارۀ الزامات مالی حقوقی، نگاه کنید به:Alexes Harris, Pound of Flesh: Monetary Sanctions as Punishment for the Poor (Russell Sage Foundation, 2016)[۲] این مدعا دربارۀ قیمت یک بشقاب سوپ را می­توان در «فراخوان زندانیان زندان فدرال فلوریدا برای عملیات پوش (اتحاد مردم برای نجات انسانیت) به منظور ارتقای زندگی زندانیان و جوامعی که ما از آن‌ها می­‌آییم» یافت، نامه‌­ای سرگشاده از زندانیان فلوریدا که در تاریخ ۹ ژانویه ۲۰۱۸ در صفحۀ جری یانلی در میامی نیو تایمز و با عنوان «زندانیان فلوریدا این یکشنبه و در روز مارتین لوترکینگ برای دفاع از حقوق شهروندی خود دست به اعتصاب گسترده می‌­زنند» منتشر شد. سازمان کشف حقایق «پالیتی­فکت» در فلوریدا تلاش کرد تا این اتهام را بررسی کند؛ اطلاعات به دست آمده از ادارۀ زندان‌ها حاکی از این بود که قیمت‌ها بسیار پایین­تر از قیمت‌های اعلام شده است، هرچند این قیمت‌­ها نیز بالا به حساب می­‌آمدند. نگاه کنید به مقالۀ «مدعیات دربارۀ قیمت­‌های بالای زندان، سوپ ۱۷ دلاری و تامپون ۱۸ دلاری» نوشتة آلیسون گریوز، پالیتی­فکت فلوریدا، ۲۲ ژانویه ۲۰۱۸.[۳] دربارۀ هزینه­‌های اجتماعی حبس، نگاه کنید به مطلب «چه کسی می‌­پردازد؟ هزینۀ واقعی حبس برای خانواده­‌ها» که با تلاش مرکز حقوق بشر الا بیکر، بنیاد همه به پیش و بنیاد RAD در سپتامبر ۲۰۱۵منتشر شده است.[۴] Carceral capitalism[۵] جیمز فورمن در کتاب برندۀ جایزۀ پولیتزرِ خود، جنگ بر سر اسلحه را به فهرست جنگ‌های داخلی به هم پیوسته‌­ای اضافه می‌­کند که از دهۀ ۱۹۷۰ طبقۀ کارگر شهرنشین و سیاه­‌پوست را هدف گرفته­‌اند. نگاه کنید به:Locking Up Our Own: Crime and Punishment in Black America (Farrar, Strauss & Giroux: 2017)[۶] Freedomways[۷] جک اودل، «شورش‌­های جولای و دولت نظامی» در:Climbin’ Jacob’s Ladder: The Black Freedom Movement Writings of Jack O’Dell, edited by Nikhil Pal Singh (University of California Press, 2010), p. 154[۸] Who needs the Negro[۹] به عنوان یک مثال از ایالت واشنگتن، نگاه کنید به توضیحات رئیس زندان والا والا، بابی جِی رای، که در کتاب چارلز استستنی و گابریل تیرنائوئِر آمده است:Who Rules the Joint? The Changing Political Culture of Maximum-Security Prisons in America (Lexington Books, 1982), p. 81[۱۰] جان مک‌کوی و اتان هافمن، مادر سیمانی: شرح حال­‌هایی از زندان از والاوالا (انتشارات دانشگاه میسوری، ۱۹۸۱)، صص. ۱۳۴-۱۳۵[۱۱] Warehouse prison: زندان‌هایی که به نیازها و مشکلات زندانیان اهمیتی نمی­‌دهند [مترجم].[۱۲] برای این مطلب نگاه کنید به:John McCoy and Ethan Hoffman, Concrete Mama: Prison Profiles from Walla Walla (University of Missouri Press, 1981), pp. 134–135[۱۳] به عنوان مثال، نگاه کنید به:Elizabeth Hinton, From the War on Poverty to the War on Crime (Harvard University Press, 2016); Heather Ann Thompson, Blood in the Water: The Attica Prison Uprising of 1971 and its Legacy (Pantheon, 2016); Julilly Kohler-Haussman, Getting Tough: Welfare and Imprisonment in 1970s America (Princeton University Press, 2017)برای مباحث انتقادی دربارۀ این مسائل، نگاه کنید به:Alessandro De Giorgi, “Five Theses on Mass Incarceration,” Social Justice, vol. 42, no. 2 (2015); Ruth Wilson Gilmore, “The Worrying State of the Anti-Prison Movement,” Social Justiceblog, February 23, 2015; and Orisanmi Burton, “Diluting Radical History: Blood in the Water and the Politics of Erasure,” Abolition, January 26, 2017[۱۴] میشل چن، «آیا بحران مواد مخدر موجب افزایش میزان زندانیان سفیدپوست می­‌شود؟» مجله نیشن، ۷ مارس ۲۰۱۸ ]]> دن برگر اقتصادوجامعه Sun, 07 Oct 2018 04:45:14 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9149/ من یک نجس به دنیا آمدم http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9148/ سوجاتا گیدلا، بوستون‌ریویو — داستان‌های من و خانواده‌ام، داستان‌هایی از هندوستان نبودند. خودِ زندگی‌ بودند.چیزهایی که بر خانواده‌ام گذشت و کارهایی که انجام دادیم، بعد از اینکه هند را ترک کردم و در کشور جدید دوستان تازه‌ای یافتم، به داستان‌هایی تبدیل شدند که ارزش به‌زبان‌آوردن و نوشتن پیدا کردند.من در جنوب هند در شهری به نام کازیپِت در ایالت آندرا پرادِش و در خانواده‌ای از طبقۀ متوسطِ رو به پایین زاده شدم. پدر و مادرم استاد کالج بودند.من یک نجس به دنیا آمدم.وقتی در ایالات متحده از من می‌پرسند نجس بودن یعنی چه، توضیح می‌دهم که کاست۱ مثل نژادپرستی علیه سیاهپوستان در آمریکا است. اما بعد می‌پرسند «چگونه کسی کاست شما را تشخیص می‌دهد؟» چون کاست مثل رنگ پوست نیست که به چشم بیاید.آن‌وقت این‌طور توضیح می‌دهم که در روستاها و شهرهای هند، همه یکدیگر را می‌شناسند. هر کاست قوانین ویژه‌ای دارد و در منطقۀ مخصوص به خود زندگی می‌کند. برَهمنان (که وظایف روحانیون را اجرا می‌کنند)، سفالگرها، آهنگرها، نجارها، رخت‌شورها، و الی آخر، هر گروه در منطقۀ جداگانه‌ای از روستا ساکن‌اند. نجس‌ها، نقش اصلیشان –وظیفه موروثی‌شان- کارگری روی زمینِ دیگران یا سایر کارهایی است که از نظر هندوها پست و دونِ شأن است. آن‌ها به‌کلی اجازۀ زندگی در روستا را ندارند و باید خارج از مرزهای مشخص‌شدۀ روستا سکونت داشته باشند. اجازه ندارند به معابد وارد شوند. اجازه ندارند به منابع آبِ شربِ دیگر طبقات نزدیک شوند. اجازه ندارند در کنار اعضای کاست هندو غذا بخورند یا از ظروف یکسانی استفاده کنند. از این دست محدودیت‌ها و تحقیرها هزاران مورد دیگر نیز وجود دارد که در جاهای مختلف متفاوت‌اند. هر روز در روزنامه‌های هندوستان با خبرهایی از این دست مواجه می‌شوید که یک نجس به دلیل پوشیدن صندل یا دوچرخه‌سواری مورد ضرب و شتم واقع شده یا به قتل رسیده است.در شهر یا روستای شما همه از کاست شما مطلع‌اند، راه گریزی از آن نیست. اما وقتی به جای دیگری می‌روید که کسی شما را نمی‌شناسد، مردم چگونه از کاست شما باخبر می‌شوند؟ آنجا ازتان می‌پرسند «از کدام کاستید؟» نمی‌توانید جلوی این پرسش‌ را بگیرید یا از پاسخ‌دادن به آن‌ طفره بروید. طبق سنت، حق هر کسی است که کاست دیگری را بداند.اگر مثل من تحصیل‌کرده باشید و شبیه یک نجسِ معمولی نباشید، آنگاه انتخابی جلوی رویتان دارید. یا می‌توانید حقیقت را بگویید و طرد شوید، مورد تمسخر یا خشونت قرار بگیرید-حتی کارتان به خودکشی برسد، چنانکه به کرات در دانشگاه‌ها اتفاق می‌افتد- یا می‌توانید دروغ بگویید. اگر حرفتان را باور نکنند، می‌کوشند از راه‌های دیگر به کاست واقعی‌تان پی ببرند. ممکن است از شما سؤالات خاصی بپرسند: «برادرتان در مراسم عروسی‌اش سوار اسب شده بود؟ همسرش ساری سرخ پوشیده بود یا ساری سفید؟ ساری‌اش را چگونه بسته بود؟ گوشت گاو می‌خورید؟ خدای خانواده‌تان کیست؟» ممکن است حتی از اهالی منطقۀ زادگاهتان دربارۀ کاست شما پرس‌و‌جو کنند.اگر دروغتان را باور کردند، آن‌وقت دیگر هرگز نمی‌توانید داستان‌های خود و خانواده‌تان را برایشان تعریف کنید. نمی‌توانید راجع به زندگی‌تان صحبت کنید. این کار کاست شما را فاش می‌کند. چرا که زندگی‌تان کاست شما، و کاست‌تان زندگی‌تان است.فرقی نمی‌کند که حقیقت را بدانند یا نه، زندگی‌تان در طبقۀ نجس هرگز چیزی نیست که بتوانید درباره‌اش صحبت کنید.در پنجاب، دهلی، بمبئی، بنگالر، مَدرَس، وارانگال، کانپور و کلکته اوضاع برای من به همین منوال بود.در بیست‌وشش سالگی به آمریکا آمدم، جایی که مردم فقط رنگ پوست را می‌شناسند نه موقعیتِ بدوِ تولد را. اینجا بعضی‌ها عاشق هندی‌ها هستند و بعضی، از هندی‌ها نفرت دارند، اما کاست تأثیری در احساساتشان ندارد. یک مرتبه در یک بار در آتلانتا به پسری گفتم که من نجس زاده شده‌ام، یعنی غیرقابل‌لمس، گفت: «اما تو که خیلی هم قابل لمس هستی».با حرف زدن با دوستانی که اینجا با آن‌ها آشنا شدم فهمیدم که داستان‌های من، داستان‌های خانواده‌ام، داستان‌های شرم‌آوری نیستند.عمویم ساتیامورتی، که به اس‌.ام یا ساتیام هم می‌شناختندش، در اوایل دهۀ هفتاد از بنیان‌گذاران اصلی یک گروه چریکی مائوئیستی بود که دولت چندی پیش آن را بزرگ‌ترین تهدید برای امنیت هند اعلام کرد. اما داستان بیداری سیاسی او پیش از این‌ها آغاز شده بود، آن زمان که هندوستان هنوز مستعمرۀ انگلیس بود.در آگوست ۱۹۴۲ گاندی خواهان «خروج بریتانیایی‌ها از هند» شد. او برای بیش از دو دهه رهبر اصلی مبارزات ملی‌گرایانه بود، اما در تمام این مدت هیچ‌گاه لحنی چنین ستیزه‌جویانه نداشت.آن زمان به نظر می‌رسید تمامِ این حرف‌ها سرانجام قرار است به نتیجه‌ای برسد. ساتیام که آن موقع یازده‌ساله بود، در جریان وقایع قرار داشت و جذب جنبش ملی‌گرایی شد. بریتانیا برای بیش از دویست سال بر کشورش حکم رانده و ثروت‌های بی‌کرانش را به غارت برده بود. رهایی از آن حکومت طبیعتاً می‌توانست همه چیز را تغییر دهد، از جمله وضعیت خانواده او را. شنیده بود که اربابان سفید در خانه‌های بانگالو زندگی می‌کنند، نان‌هایشان را با کارد می‌بُرند و می‌خورند، و دور دهانشان را با پارچه تمیز می‌کنند. اگر آن‌ها می‌رفتند، بی‌شک همۀ هندی‌ها می‌توانستند به همین شکل زندگی کنند.گاندی خواهان «مبارزۀ آزاد» بود تا مطالباتش را پشتیبانی کند. مردم هند هم در انتظار چنین ندایی بودند. اما به استراتژی‌های گاندی برای اینکه منازعاتْ بدون خشونت ادامه یابد اعتنایی نکردند. وقتی نیروهای بریتانیایی به معترضان شلیک کردند، آن‌ها هم در مقابل جنگیدند. مبارزانِ جوان به ایستگاه‌های پلیس حمله بردند، خطوط تلفن را قطع کردند، دفترهای پست را به آتش کشیدند و قطارهای حامل لوازم جنگی را از خط خارج کردند.ساتیام آرزو داشت نقشی در این اقدامات شورشی داشته باشد. به هر دری زد تا ردی از آن قهرمان‌های شجاع پیدا کند، اما افسوس، بعد از سخنرانی گاندی، ظرفِ بیست‌وچهار ساعت، همۀ حامیان شناخته‌شدۀ او را دستگیر کرده بودند.گاندی که خودش در زندان به سر می‌برد، خرابکاری‌ها را محکوم کرده بود. او بر مقاومت جمعی تکیه کرده بود تا به وسیلۀ آن قدرت نیروهای بریتانیایی را تضعیف کند و آن‌ها را متقاعد سازد که قدرت را به دست نخبگانِ بومی بسپارند. آنچه اصلاً نمی‌خواست، مسلح‌شدن خود توده‌ها و به دست گرفتنِ قدرت از سوی آن‌ها بود.وقتی گاندی جنبش تَرک هند۲ را ملغی اعلام کرد، ساتیام احترامی که برایش قائل بود را از دست داد. ساتیام خیال داشت با حمله‌های خودش در مخالفت با امپراتوری نقش ایفا کند. بعضی وقت‌ها احساس می‌کرد که روح بهگت سنگه، شهید انقلابیِ ضدسرمایه‌داری که بریتانیایی‌ها او را به دار آویختند، بدنش را تسخیر کرده است. ساتیام در ساختمان‌های متروک شعار «هند را ترک کنید» می‌نوشت و ستیزه‌جویانه در مسیرهای راه‌آهن قدم می‌زد، مسیرهایی که در آن روزها نزدیک شدن به آن‌ها به دلیل ترس از خرابکاری ممنوع شده بود.با اینکه از گاندی سرخورده شده بود، اما به سمت رقبای اصلی او یعنی کمونیست‌ها هم کشیده نشد، چون آن‌ها به جنبش ترک هندوستان نپیوسته بودند. ساتیام علت این امر را از همسایۀ کمونیست خود پرسید، پسر جواب داد:- «ما باید در جنگ از بریتانیا حمایت کنیم چون با شوروی متحد است».- «ولی چرا ما باید نگران شوروی باشیم؟»- «چون شوروی کشوری است برای همۀ فقیران جهان».اما ساتیام متقاعد نشده بود. خانوادۀ او و همۀ همسایگانشان فقیر بودند. به خاطر این فقر مادرش از دنیا رفته بود و پدرش آن‌ها را رها کرده بود. همه می‌گفتند اربابان سفید ثروت‌های هند را غارت کرده‌اند و کشور را در فقر فرو برده‌اند.ساتیام از کنگره که حزب سیاسی متحد با گاندی در خط مقدم جنبش ملی‌گرایی بود طرفداری می‌کرد، چون این حزب با بریتانیا مخالف بود. اما قهرمانش نه گاندی، بلکه سبهاش چندر بوس۳ بود که جناحِ جنگ‌طلب را در کنگره رهبری می‌کرد. بوس برخلاف گاندی معتقد بود که تحت فشار قراردادنِ بریتانیایی‌ها نمی‌تواند باعث شود که آن‌ها با ارادۀ خودشان هندوستان را ترک کنند، باید آن‌ها را به زور از کشور بیرون راند. به همین منظور از رقیبان سرمایه‌دار بریتانیا یعنی آلمان نازی و ژاپن درخواست کمک کرد. او در سنگاپور ارتشی تشکیل داد -ارتش ملی هندوستان- تا شبه قاره را آزاد کند. اما پیش از اینکه برنامه‌هایش را عملی کند در یک تصادف هواپیما جان خود را از دست داد. اما همیشه برای تودۀ سرکش هند همچون بتی باقی ماند.ساتیام پرترۀ بوس را که تولید انبوه می‌شد به قیمت ناچیزی از بازار خریده بود. یک شب ساتیام و کَری دزدکی به مدرسۀ ساتیام رفتند و پرترۀ بوس را روی تختۀ کلاس نصب کردند. این اولین عملیاتِ شورشی ساتیام بود.صبح روز بعد، معلمشان پرسید چه کسی مسئول این کار است. ساتیام ساکت ماند. معلم گفت «کار هر کسی بوده، درود بر او! من افتخار می‌کنم که معلم شما هستم». در آن دوران حتی معلمان مدرسه‌های دولتی آنقدر شجاع بودند که احساسات ملی‌گرایانۀ خود را ابراز کنند».سرکوب جنبش ترک هندوستان فعالان کنگره را ناچار کرده بود که در خفا فعالیت کنند. خیلی طول کشید تا ساتیام بتواند آن‌ها را پیدا کند. سرانجام کاملاً اتفاقی یکی از آن‌ها را ملاقات کرد.از آنجا که کاست سلمانی‌ها، به موی نجس‌ها دست نمی‌زدند، ساتیام برای کوتاه‌کردن موهایش پیش یک «سلمانی مسیحی» می‌رفت. مسیحی‌ها آرایشگران حرفه‌ای نبودند و ابزار مناسبی نداشتند. آن‌ها از مبلغین مذهبی آموزش سلمانی دیده بودند تا به نجس‌ها خدمت‌رسانی کنند و فقط در ساعت‌های بیکاری‌شان به ‌رایگان مو کوتاه می‌کردند. ساتیام خسته شده بود از اینکه همکلاسی‌هایش به‌خاطر مدل موی بدش او را مسخره کنند.یکی از دوستانش در مدرسه که از کاست‌ها بود اصرار کرد که او را پیش سلمانی خودش ویراسوامی ببرد. ویراسوامی ملی‌گرای دوآتشه‌ای بود که اعتقاد داشت همۀ هندی‌ها، اهالی کاست‌های بالا و پایین، باید با هم متحد شوند و در برابر بریتانیایی‌ها بجنگند. ساتیام بالاخره توانست یک مبارز حقیقی را ببیند. ویراسوامی در کنار کوتاه کردن موی ساتیام، به او درس‌هایی از سیاست می‌داد و منابع مطالعات انقلابی‌اش را تأمین می‌کرد. با وجود اینکه ساتیام سن‌و‌سالی نداشت، ویراسوامی با جدیت با او حرف می‌زد و او را به آدم‌های هم‌فکری که در مغازه‌اش جمع می‌شدند معرفی می‌کرد.بعد از جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵، حزب کارگر در بریتانیا به قدرت رسید. دولت جدید تشخیص داد که بیش از این نمی‌توان حکم‌رانی استعماری مستقیم بر شبه قارۀ هند را ادامه داد. بیشترین امیدواری برای حفظ منافع انگلیس در انتقال قدرت به حزب کنگره بود. زندانیان سیاسی‌ای که طی آشوب‌های ترک هندوستان دستگیر شده بودند، (غیر از کمونیست‌ها) آزاد شدند و اعلام شد که در استان‌ها برای ایجاد دولت‌های ملی انتخابات برگزار می‌شود. تا آن موقع، قرار بود نایب بریتانیا در مرکز، قدرت را در دست داشته باشد.حین آمادگی برای این انتخابات، کنگره انتخابات خودش را نیز برای رهبری حزب برگزار کرد. ساتیام که در آن زمان ۱۴ ساله بود، برای خزانه‌داری کنگرۀ جوانان گودیوادا برگزیده شد. او تنها نجسی بود که در کمیتۀ شهر سِمتی به دست آورده بود.مادربزرگش تازگی‌ها در منطقۀ کوچ‌نشین نجس‌ها در اسلاتر پتا خانه‌ای خریده بود. وقتی دوستانش در کنگره برای دیدن او به خانه‌شان می‌رفتند، مادربزرگش با افتخار او را «جواهر لعلِ ما»۴ می‌خواند. برای خواهربرادرهایش همچون بتی شده بود که برای دوستانشان لافِ او را می‌زدند و تمام عقایدش را تقلید می‌کردند.سال آخر دبیرستان ساتیام یک اعتصاب دانش‌آموزی را رهبری کرد. اعتصاب‌کنندگان خواهان حذف «نظام توقیف» بودند که طبق آن دانش‌آموزانِ فارغ‌التحصیل می‌بایست دو ماه پیش از شرکت در آزمون‌های نهایی سراسری، در مدارس خودشان آزمونی بدهند و در آن قبول شوند. این روش از نظر دانش‌آموزان و والدینشان غیرمنصفانه و ظالمانه بود. وقتی مخالفت‌ها در برابر این سیستم در کل کشور گسترده شد، ساتیام شورش‌ها را در گودیوادا رهبری می‌کرد. او به این اعتصاب‌ها رنگ‌وبویی سیاسی داد و آن را تبدیل به اعتراضی علیه حکم‌رانی انگلیسی‌ها کرد.او لباس نظامی پدرش را کش رفت و آن را بر تن آدمکی کاهی که نماد سرمایه‌داری بود پوشاند و دانش‌آموزان آن را در مرکز شهر در آتش انداختند. این اعتصاب‌ها یک ماه به طول انجامید تا اینکه دولت تسلیم شد و نظام توقیف را لغو کرد. این نشانه‌ای بود از اینکه ساختار استعماری گذشته در حال فروپاشی است.سرانجام در نیمه‌شبِ ۱۵ آگوست ۱۹۴۷، روزی که ساتیام پنج سال گذشته را در رؤیایش به سر برده بود، فرا رسید: روز استقلال هند. آن شب نتوانسته بود چشم روی هم بگذارد. صبح به‌دقت سر و صورتش را شست و بهترین لباس‌هایش را پوشید. اتاقش را خیلی زود ترک کرد، نمی‌خواست چیزی از مراسم را از دست بدهد. دانشجویان کالج‌های سراسر منطقه به هزاران کارگر شهری پیوسته بودند و در محوطۀ دانشگاه جمع شده بودند تا در جشن شرکت کنند. جمعیت مثل جریان رودخانه‌ای در ایام بادهای موسمی بود.دانش‌جویان و کارگران شانه‌به‌شانۀ هم، یک‌صدا می‌خواندند: جهانی متفاوت، جهانی متفاوت، ما را فرامی‌خواند.ساتیام وقتی با جمع شروع به خواندن کرد، چشمانش لبریز اشک شد. حکم‌رانی بریتانیا به پایان رسیده بود اما استقلال واقعی هنوز راه درازی در پیش داشت. با خود اندیشید «آن‌ها دارند می‌روند، اما ما باید این کشور را بسازیم».سیاستمداران، روشنفکران و رهبران اتحادیه‌های صنفی همگی در سخنرانی‌هایشان از «بهاوی بهاراتا پرولو»۵ سخن می‌گفتند یعنی «شهروندان آیندۀ هندوستان». این شهروندان چه کسانی بودند؟ خودِ ساتیام، جوانانی چون او.جشن تمام روز طول کشید. ساتیام همان‌طور که رقص‌ها و نمایش‌ها و مسابقه‌ها را تماشا می‌کرد، متوجه شد که بین ازدحام دانشجویان، حتی یک نفر را هم به‌خوبی نمی‌شناسد تا با او صحبت کند. همۀ آن‌ها بهترین لباس‌هایشان را پوشیده بودند، و چقدر بین بهترین‌های او و بهترین‌های دیگران تفاوت وجود داشت. دختران ساری‌های زیبا و پسرها همگی پیراهن و شلوارهای غربی قشنگ بر تن داشتند. ساتیام در میان آن‌ها، با لالچیِ کتان سفیدرنگ (پیراهن مردانه سنتی هند) و شلوارش، انگار وصلۀ ناجور بود.هفته‌های پیش شب و روز پابه‌پای دیگر دانشجویان برای آماده‌کردن تدارکات جشن کار کرده بود. آن روزها این تنهایی را اصلاً احساس نکرده بود. حالا که دشمن مشترک مغلوب شده بود، تفاوت‌های او و دانشجویان دیگر دوباره داشت به چشم می‌آمد. او پی برد که در اجرای هیچ یک از برنامه‌ها نقشی به او داده نشده است.جشن و پایکوبی تا بعدازظهر ادامه داشت. در برنامه یک مسابقۀ لباس فانتزی هم بود. دختری که لباس طایفه لامبادی‌ها را پوشیده بود برندۀ جایزۀ نفر اول شد. لامبادی‌ها طایفه‌ای محروم در آندرا هستند که لباس‌های سنتی‌شان بسیار رنگارنگ و پرزرق‌وبرق است. برندۀ مسابقه، دختر عزیزدردانۀ یک خانوادۀ ثروتمند هندو، با تشویق حاضران رفت که جایزه‌اش را بگیرد. در همین حال، ساتیام از خود پرسید «آیا امکان داشت یک زن لامبادی واقعی این همه تحسین بشود؟»همان‌طور که مشغول تماشای برنامه بود، پسری کوتاه‌قد و چاقالو نزدیکش آمد و خود را معرفی کرد. ساتیام پیش از این اصلاً او را ندیده بود. سؤال عجیبی از ساتیام پرسید، سؤالی که ساتیام جوابی برایش نداشت: «فکر می‌کنی این استقلال برای آدم‌هایی مثل من و تو است؟»چند سال بعد ساتیام در کالج معتبر اِی.سی. در گونتور مشغول به تحصیل شد. اما وقتی بدهکاری‌های بی‌امان پدرش خانواده را در فقر شدید فرو برد، ساتیام دیگر نتوانست هزینۀ تحصیلش را پرداخت کند. در وضعیت دردناکی قرار داشت. نه در کالج ای.سی. و نه در شهر گونتور آشنایی نداشت تا بتواند از او درخواست کمک کند. هزینه‌های غذای ماه جولای را پرداخت نکرده بود. یک ماه به او فرصت داده شده بود، اما چون نتوانست هزینه‌های ماه بعدی را هم واریز کند، مدیریت نامش را وارد فهرست دانشجویان متخلف کرد و فهرست را در ورودی سالن غذاخوری دانشجویان نصب کرد تا همه آن را ببینند. برای اینکه با همکلاسی‌هایش رودررو نشود، کمی قبل از تعطیلی غذاخوری به آنجا می‌رفت، پس از اینکه همه آنجا را ترک کرده بودند. حتی آن موقع هم مدیر با نگاهش به او حالی می‌کرد «پول غذا را نمی‌دهی آن‌وقت برای غذا خوردن سر و کله‌ات پیدا می‌شود؟» ساتیام تا جایی که می‌توانست وعده‌های غذایی‌اش را جا می‌انداخت تا به آنجا نرود.فقر برایش مسأله جدیدی نبود. تمام عمرش را در فقر به سر برده بود. در اسلاتر پتا تفاوت چندانی بین خانوادۀ او و بقیۀ خانواده‌های طبقۀ نجس وجود نداشت. همگی مورچه بودند. فرق زیادی نمی‌کرد اگر یکی کمی بزرگ‌تر از دیگران باشد. اما اینجا در کالج ای.سی. ساتیام مورچه‌ای بود در میان فیل‌ها.شرایط هیچ دانشجویی مثل او نبود. از گرسنگی رنج می‌برد، اما بیش از آن از تنهایی و شرمساری در عذاب بود. حالا ساتیام، تنها، در شهری غریب به سر می‌برد و هیچ‌کس را نداشت که به او کمک کند. خانواده‌اش اشتباه کرده بودند که او را به کالج ای.سی. فرستاده بودند. حریص بودند و بیش از حد توانشان می‌خواستند.ساتیام از این خجالت می‌کشید که هم‌کلاسی‌هایش اسمش را در ورودی سالن غذاخوری دیده باشند. او هیچ پولی برای خرید کتاب یا نوارهای درسی یا پرداخت شهریه ترم و امتحان‌ها نداشت. نمی‌توانست لباسِ فرمی که دانشجویان موظف بودند بپوشند، یعنی پیراهن و شلوار را تهیه کند. بند صندلش پاره شده بود، آن را با سنجاق قفلی به هم وصل کرده بود، اما دائم در می‌رفت. این‌طوری شد که دیگر سر کلاس‌ها حاضر نشد.بهترین کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که به کتابخانۀ کالج برود و روزنامه بخواند. ساتیام هرگز به ادبیات تلوگو۶ علاقۀ خاصی نداشت. نمونه‌هایی از آن را در کتاب‌های درسی دبیرستان خوانده بود و برایش کسل‌کننده بود. اشعار کلاسیک تلوگو دو دسته بودند: پورانه‌ها (اشعار اساطیری در ستایش خدایان) و پرابانداها (اشعار درباری در ستایش فرمانروایان). این اشعار با زبانی خیلی رسمی نوشته شده و بسیار وامدار زبان سانسکریت بودند. و برای بیشتر تلوگوزبان‌ها از جمله ساتیام، کاملاً نامفهوم بودند.هنگام نگاه انداختن به قفسه‌های کتاب در کتابخانۀ کالج ای.سی. ساتیام نوع جدیدی از شعر را کشف کرد که نه دربارۀ خدایان بود و نه فرمانروایان. موضوع این شعرها مردم عادی و زندگی معاصر بود. مصرع‌ها فارغ از قواعد پیچیده و سخت‌گیرانۀ اوزان شعری بودند که در فرم‌های قدیمی‌تر دیده می‌شد. زبان شعر، تلوگوی محاوره‌ای نوین بود و به آسانی فهمیده می‌شد، با این حال زیبایی خود را نیز داشت. ساتیام کتاب پیشگامان عصر جدید۷ را خواند که یک گزیدۀ ادبی اثر مودو کریشنودو بود. این اثر که منتخبی از اشعار تلوگوی مدرن بود، اولین گزیده ادبی‌ای بود که تا آن زمان خوانده بود.اکثر اشعار آن عاشقانه بودند. با خواندن این شعرها، احساسات جدیدی در درون ساتیام به جنبش درآمد. او همۀ آن شعرهای مدرن را خواند، اشعاری از جاشوا، دِوولاپالی، ناندوری، تریپوراننی، کاروناسری، گوراجادا. این شاعران، که اتفاقی آن‌ها را یافته بود، پیشگامان جنبشی بودند که «ادبیات نوین»۸ خوانده می‌شد. وقتی استادان در طبقۀ پایینی داشتند درس می‌دادند و دانشجویان در حال درس خواندن بودند، ساتیام در کتابخانه مطالعه می‌کرد. او «چپ و راست»۹ را خواند. یاد گرفت وقتی شب‌ها کتابخانه تعطیل می‌شد، آنجا پنهان شود و گاهی حتی همان‌جا می‌خوابید.گوراجادا پدر جنبش ادبیات نوین است. مشهورترین شعرش «به وطنت عشق بورز» است که آن را در سال ۱۹۱۰ سرود. دو بند از این شعر تأثیر عمیقی بر آگاهی سیاسی تلوگوزبان‌ها داشت:وطن خاک نیست.وطن مردم‌اند.دو بندِ ساده و در عین حال بسیار قوی. گویی گوراجادا داشت برای خیل عظیمی که وطن برایشان مفهومی نوین و انتزاعی بود توضیح می‌داد که یک ملت چیست. این دو بند ساتیام را هر کجا که می‌رفت رها نمی‌کرد.ساتیام آماده می‌شد تا مبارزۀ دیگری را آغاز کند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Gidla, Sujatha. Ants Among Elephants: An Untouchable Family and the Making of Modern India. Farrar, Straus and Giroux, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب برشی است از کتاب مورچه‌ها در میان فیل‌ها، نوشتۀ سوجاتا گیدلا، که در تاریخ ۱۸ جولای ۲۰۱۷ با عنوان «Ants Among Elephants» در وب‌سایت بوستون‌ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «من یک نجس به دنیا آمدم» و با ترجمۀ عرفانه محبی منتشر کرده است.•• سوجاتا گیدلا (Sujatha Gidla) در ایالت آندرا پرادش هند در خانواده‌ای نجس به دنیا آمد. در کالج منطقه‌ایِ مهندسیِ شهر وارانگل در رشته فیزیک تحصیل کرد. کتاب او، مورچه‌ها در میان فیل‌ها (Ants Among Elephants) موفقیتی عظیم برای او به دنبال داشت و هفته‌ها جزء کتاب‌های پرفروش آمریکا بود. گیدلا در نیویورک زندگی می‌کند و کارمند مترو است.[۱] کاست یک نظام اجتماعی است که از دیرباز در هند حاکم بوده است. برهمنان در رأس این نظام هستند، پس از آن کاست کشاتریا یعنی جنگجویان و اشراف قرار دارد، سپس وشیا که کاست صنعتگران و بازرگانان است و در آخر کاست شودرا که کشاورزان و دهقانان را در بر می‌گیرد. در انتهای این چهار کاست اصلی، گروه ضمیمه‌ای به عنوان گروه پنجم قرار دارد. آنها در واقع «بیرون از کاست» قرار می‌گیرند و نجس محسوب می شوند [مترجم].[۲] Quit India Movement[۳] Subhas Chandra Bose[۴] اشاره دارد به جواهر لعل نهرو، از رهبران جنبش استقلال هند و کنگره ملی هند [مترجم].[۵] bhavi bharata pourulu[۶] Telugu زبان تِلوگو سومین زبان بومی پرشمار در هند است که به طور عمده در ایالت آندرا پرادش، واقع در جنوب‌شرقی هند تکلم می‌شود [مترجم].[۷] Navayuga Vythalikulu[۸] navya sahityam[۹] eda-peda ]]> سوجاتا گیدلا اقتصادوجامعه Sat, 06 Oct 2018 04:56:29 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9148/ پرونده: کمی مثل خودت باش http://tarjomaan.com/report/9152/ • در دفاع از تظاهررفتارهای ضدفرهیخته همان‌قدر پُر از افاده است که رفتارهای ضدتظاهرتظاهر همیشه در دوردست رُخ می‌دهد و همیشه گناه دیگران است. ما که خوبیم و هیچ‌گاه مرتکب تظاهر نمی‌شویم. هرازگاهی شاید به ایرادهای نامرسوم شخصیتی‌تان اعتراف کنید، ولی تظاهر؟ هرگز. این یکی مال لیگ برتر بدخُلقی‌هاست، هم‌تیمی تکبر، تحقیر، مقام‌پرستی و خودمهم‌پنداری. بدیهی است که تظاهر جلوۀ خوبی ندارد. ولی مترهای اندازه‌گیری تظاهرْ پُر از تعصب‌اند. تظاهر معمولاً به کسی آسیب نمی‌زند؛ اما متهم‌کردن دیگران به تظاهر چرا.• شباهت بچه‌پولدارهای اینستاگرام با نقاشی‌های اشراف‌زادگانقدرت چشم‌انداز و چشم‌انداز قدرت در ولخرجی‌های متظاهرانۀ جدیدبه رخ کشیدن ثروت با تصویر موضوعی مربوط به اینستاگرام نیست، حتی در نقاشی‌های قدیمی نیز می‌توان نمونه‌هایی از آن را یافت. اما پس از آن که رسانه‌‌ها به‌رخ‌کشیدنِ ثروت را با خشم و حسد نشان دادند پیوند ولخرجی متظاهرانه و رسانه‌های اجتماعی به بار نشست و حتی نسخه‌های محلی آن مانند بچه‌پولدارهای تهران شکوفا شدند.• هی! هیچ می‌دونی من کی‌ام؟مروری بر کتاب جدید اسنوب‌ها نوشتۀ دی.جی. تیلور که تلاشی است برای ترسیم اسنوب‌ها در جامعۀ امروزیاسنوب‌بودن شیوه‌ای از تظاهر اجتماعی است: تلاش برای اینکه به دیگران نشان دهید از هرچیزی، که مربوط به آدم‌های پست و بی‌کلاس و فقیر می‌شود، مبرا هستید و درعوض باسلیقه و ثروتمند و همه‌چیزتمام هستید. در گذشته، امکان اسنوب‌‌بودن فقط برای اقشار بسیار مرفه ممکن بود، اما امروز هرکسی می‌تواند در شاخه‌هایی، خودآگاه یا ناخودآگاه، اسنوب باشد: از فیلم‌دیدن تا تزیین باغچه یا نحوۀ خوردن نمک.• سواد تصنعیمرتباً به مطالبی در شبکه‌های اجتماعی نوک می‌زنیم و بعد آن‌ها را نشخوار می‌کنیمنظرات ما از پرسه زدن در شبکه‌های اجتماعی سرچشمه می‌گیرند نه از مطالعۀ کتاب‌ها. ما به شکلی خطرناک به نوعی تقلید از دانایی نزدیک می‌شویم، دانایی‌ای که در واقع الگوی جدیدی از نادانی است.• الگوهای جدید نادانی و تظاهر به داناییتظاهر به فرهیختگی عامل بزرگی برای جدا ماندن اندیشه از زندگی روزمره استکارل تارو گرینفلد می‌گوید در عصر فناوری‌های نوین و رسانه‌های اجتماعی، اطلاعات همیشه و همه جا هست، بی‌وقفه در زندگی‌مان سرازیر می‌شود و ما را تهدید به غرق‌شدن می‌کند. از نظر او همین «ترس از غرق‌شدن» است که پشت این همه اصرار به «ما می‌دانیم» پنهان شده است، زیرا پذیرفتن اینکه دربارۀ موضوع بحث‌هایمان چیزی نمی‌دانیم درست مثل این است که مرده باشیم. گرینفلد معتقد است ما، به‌شکلی خطرناک، به نوعی تقلید از دانایی نزدیک می‌شویم. این دانایی در واقع الگوی جدیدی از نادانی است.• روش عجیب فیس‌بوک و اینستاگرام در شاد کردن زندگیِ ماامروزه ترجیح تجربه‌های جالب بر اجناس از نظر اجتماعی پذیرفته شده و به جریانِ اصلی بدل شده استدر گذشته مالکیت بیشتر از تبادل تجربه‌های هیجان‌انگیز منزلت می‌آورد. اما امروزه ترجیح تجربه‌های جالب بر مالکیت از نظر اجتماعی پذیرفته شده و به جریانِ اصلی بدل شده است. دارایی‌های مادی‌تان را فقط برخی افراد می‌توانند ببینند، اما با وجود رسانه‌های اجتماعی، افراد بیشتری متوجه می‌شوند که در حال تجربه‌کردن چه چیزی هستید. به لطفِ رسانه‌های اجتماعی با تجارب سایرین چشم‌وهم‌چشمی می‌کنیم. ولی آیا به اندازۀ دوستانمان تجربۀ هیجان‌انگیز داریم؟ این نگرانی جدید ماست.• ثروت خود را با تخم‌مرغ محلی به رخ بکشید، نه با لامبورگینیدوران مصرف متظاهرانه به پایان رسیده است و عصر مصرف ناملموس قاعدۀ جدید تمایزات طبقاتی استنشانه‌های آشنای ثروت برای ما اتومبیل‌های بسیار گران‌قیمت، ساعت‌های چندمیلیاردی، یا خانه‌های کاخ‌مانند است. اما الگوی جدیدی از مصرف در میان ابرثروتمندان دارد این شیوۀ مصرف متظاهرانه را از میان می‌برد. در الگوی جدید، ثروتمندان با لباس‌های معمولی و دوچرخه‌هایشان این‌طرف و آن‌طرف می‌روند و، به‌جای سوپِ بالۀ کوسه، سیب و کلم می‌خورند اما چنان برای آموزش و سلامت خود خرج می‌کنند که برتری‌شان تا نسل‌ها بعد تضمین شود.• اگر خودمان نباشیم، بازنده خواهیم بودمروری بر کتاب اصالت: چطور خودمان باشیم و چرا این موضوع اهمیت داردبسیاری از افرادی که اقتضای شغلشان سروکله زدن با ارباب‌رجوع است سختیِ لبخندزدنِ دائم و زورکی را درک می‌کنند. چندی پیش شرکتی در چین به کارکنانش اجازه داد یک روز را با نقاب سر کار بیایند تا، بعد از یک سال لبخندزدن به مشتریان، آرامش پیدا کنند. علی‌رغم اینکه می‌دانیم این روش متظاهرانه است، همچنان ترجیح می‌دهیم این‌گونه زندگی کنیم. چرا از زندگی اصیل و صادقانه فراری هستیم؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 05 Oct 2018 06:30:24 GMT http://tarjomaan.com/report/9152/ فقط تویی که می‌تونم بهش بگم: فراسوی گفت‌وگوهای دوستانه http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9143/ دبورا تانن، واشنگتن‌پست — دانش‌آموزی کلاس‌دومی به نام جولیا به دوستش، شَنون، اطمینان داد: «من و تو هیچ‌ وقت دعوا نمی‌کنیم». جولیا ادامه داد که اگر اختلافی پیش بیاید، با هم حرف می‌زنند و حلش می‌کنند: «منظورم این است که اگر من بخواهم با تو حرف بزنم، می‌گویی ’با من حرف بزن‘ و اگر بخواهی با من حرف بزنی، با تو حرف می‌زنم».اوایل دهۀ ۱۹۸۰ بود که به این گفت‌وگو برخوردم، یعنی زمانی‌که محققی که آن را ضبط کرده بود، دعوتم کرد تا در مطالعه‌اش دربارۀ صحبت‌کردن کودکان با بهترین دوستانشان شرکت کنم. مبهوت شده بودم از شنیدن اینکه دختربچه‌هایی این‌قدر کم‌سن‌وسال باوری را بیان می‌کردند که مکرراً در میان زنان با آن برخورد می‌کردم. وقتی‌که با بیش از ۸۰ زن و دختر برای کتابی دربارۀ دوستی‌های زنانه مصاحبه می‌کردم، همین عقیده را شنیده بودم: اینکه صحبت‌کردن بهترین راه برای حل‌کردن مشکلات بین دوستان و، به‌طور کلی، حل‌وفصل‌کردنِ دلخوری عاطفی است.دوستی، مثل تمام روابط انسانی، ممکن است منشأ آرامشی عظیم باشد، اما گاهی ممکن است منشأ آزار، سرخوردگی و حتی رنج نیز باشد. صحبت‌کردن می‌تواند نقش مهمی در آرامش و رنج، خصوصاً برای زنان، ایفا کند. زنانی که با هم دوست‌اند، در مقایسه با مردان، تمایل دارند بیشتر -در دفعات بیشتر و به مدت طولانی‌تر- و دربارۀ موضوعات شخصی‌تر صحبت کنند. بسیاری از زنانی که با آن‌ها مصاحبه کردم به من گفتند که چگونه صحبت‌کردن می‌تواند کمک‌کننده باشد، اما بعضی‌هایشان هم از شیوه‌هایی گفتند که ممکن است فرد را آزرده کند.نوعی از صحبت که بسیاری از زنان برایش ارزش قائل‌اند صحبت از گرفتاری‌هاست. همان‌طور که زنی گفته است: «دوستْ یعنی کسی که وقتی ناراحتم می‌توانم بهش زنگ بزنم، کسی که می‌تواند کمکم کند چیزی که ذهنم را مشغول کرده است، حل کنم». و یکی از گرفتاری‌هایی که دوستان ممکن است راجع به آن صحبت کنند مشکلاتشان با دوستان دیگر است. چنین مشکلاتی ممکن است نه‌فقط پیامدهای عاطفی بلکه جسمانی هم داشته باشد. محققان دانشگاه کارنگی ملون، رادلسکیا اسنید و شلدون کوئن، دریافتند که مواجهه‌های اجتماعی منفی با دوستان با افزایش خطر فشار خون بالا مرتبط است، البته برای زنان، نه مردان. بنابراین، برطرف‌کردن مشکلات با دوستان برای زنان ضرورت خاصی دارد.این باور که بهترین راه برای برطرف‌کردن اختلافات بین دوستان صحبت‌کردن است چیز جدیدی نیست. شاعر قرن نوزدهم، ویلیام بلیک، چنین دیدگاهی را بیان می‌کرد: «از دوستم خشمگین بودم/ غضبم را به زبان آوردم، غضبم فرو نشست./ از دشمنم خشمگین بودم:/ دم نزدم، غضبم فزونی گرفت». اما، طبق نظر زنانی که با آن‌ها صحبت کردم، می‌گویم که، در بعضی موارد، اینکه به دوستتان بگویید از چیزی که گفته یا کاری که کرده خشنود نیستید ممکن است باعث افزایش خشم هم بشود. مثلاً زنی دربارۀ دوست جدیدش گفت که متهمش کرده بود که «قالش می‌گذارد». زن به من گفت از دوستش عذرخواهی کرده، اما به خاطر سپرده که در آینده در رابطه‌ با این دوستش محتاط باشد. یکی از نگرانی‌هایش این بود که «آیا این فرد بیش‌ازحد حساس است؟» و دیگری اینکه «نمی‌خواهم با این پرخاشگری‌ها روبه‌رو شوم». ممکن است این نگرانی‌ها در ابتدا تناقض‌آمیز به نظر برسند: آیا حساس‌بودن متضاد پرخاشگربودن نیست؟ لزوماً نه. هرچه نباشد اینکه به کسی بگوییم که احساساتمان را جریحه‌دار کرده اتهامی است که نوعی حمله به حساب می‌آید. به همین علت است که طرح‌کردن شکایت ممکن است خودش به دلیل شکایت تبدیل شود.‌این هم مثالی دیگر. زنی به من گفت که صحبت‌کردن «مسئله‌ای» را حل نکرده، بلکه درعوض مسئله‌ای ایجاد کرده است. منشأ ناراحتی چیزی بود که در میان زنانی که با هم دوست‌اند متداول است: اینکه بفهمید کس دیگری، پیش از شما، از چیز مهمی اطلاع پیدا کرده است. آن زن به من گفت که دوستش اعتراض کرده: «چرا، قبل از اینکه به من بگویی، به یک دوست دیگر گفتی که زایمان کردی؟» نومادر دلیل خوبی داشت: وقتی هنگام وضع حملش شد، به آن دوستش زنگ زد که قرار بود موقع رفتن به بیمارستان مراقب کودک بزرگ‌ترش باشد. درنتیجه، شکایتِ آن دوست موجب پشیمانی‌اش نشد. درعوض، باعث شد که از آن شخص فاصله بگیرد، چرا که آنچه مطرح کرده بود به نظرش شکایتی بی‌پایه و اساس بود.حتی بین دوستان نزدیک، حل‌کردن مشکلات از طریق حرف‌زدن همیشه بهترین راه نیست. از یک طرف، وسوسه‌کننده است که آنچه را گفته‌اید یا انجام داده‌اید با تکرارِ همان نظر یا اتهامی موجه جلوه دهید که باعث ایجاد مشکل در وهلۀ اول شده است. و بعضی افراد تصور حل‌کردن مشکلات از طریق حرف‌زدن را ناخوشایند، یا حتی زننده، می‌یابند. در شکل‌های افراطی، این چیزی است که، به‌ویژه در مقطع راهنمایی و دبیرستان، به آن می‌گویند «از کاه کوه ساختن». از نظر برخی، دوستی، مثل رابطۀ عاشقانه، تا وقتی موفق است که بتوان دربارۀ چیزها صحبت کرد. اما، در نظر عده‌ای دیگر، اگر باید دائماً در رابطه بازنگری کنیم، این رابطه رابطۀ موفقی نیست.بیشترِ صحبتی که برای زنان مهم است دربارۀ اختلاف نیست، بلکه دربارۀ دلایل دیگرِ اندوه است. در دوران چالش‌های بزرگ زندگی، ازجمله بیماری، مرگ، جدایی، سقط‌جنین‌ یا ناکامی‌های دیگر، دوستی قابلیت‌های خودش را، که شامل تسکین‌بخشیِ صحبت هم هست، نشان می‌دهد. زنی به من گفت که چقدر برایش ارزش داشت که، وقتی شوهرش مُرد، دوست نزدیکش به مدت یک سال هر روز به او زنگ می‌زد. و وصف دوستان ارزشمندی را شنیدم که زمانی‌که دوست اندوهگینشان بارها و بارها کارهایی را بازگو می‌کرده که آرزو داشته طور دیگری انجامشان بدهد، گوش می‌کردند و صحبتش را با این جملۀ اطمینان‌بخشِ «هر کاری از دستت بر می‌آمد کردی» قطع نمی‌کردند.اما اگر برخی افراد صحبت‌کردن دربارۀ رنجشان را تسکین‌دهنده می‌یابند، دیگران، یا همان افراد در زمانی دیگر، حس می‌کنند که صحبت‌کردن در این باره رنج را دوباره زنده می‌کند؛ آنان ترجیح می‌دهند با اجتناب‌کردن از صحبت از این رنج بگریزند. گاهی صِرفِ حضورداشتن تسکین‌دهنده است. در رسم یهودی شیوا۱، دوستان و اقوام گرد هم می‌آیند تا به کسی که عزیزی را از دست داده دلداری بدهند، اما آن‌ها گفت‌وگو را شروع نمی‌کنند. دلداری‌ای که عرضه می‌کنند حضورشان است؛ مهمانان نباید حرف بزنند مگر اینکه فرد عزادار اول با آن‌ها صحبت کند.بسیاری از زنانی که با آن‌ها مصاحبه کردم از انواع گفت‌وگوهایی که داشتند در حکمِ محکِ دوستی یاد کردند. اما برخی دیگر دوستی را در چارچوب اَعمال توضیح دادند. مثلاً، زنی در توضیح اینکه چرا یک نفر دوستِ نزدیک محسوب می‌شود گفت: «ما با هم سفر کردیم، با هم به دیدن جاهای مختلف رفتیم، با هم آشپزی کردیم، با هم خرید کردیم». درحالی‌که، بسیاری از افراد دربارۀ دوستان نزدیک گفتند: «ما راجع به همه چیز صحبت می‌کنیم»، برخی گفتند که نیاز به صحبت‌کردن دربارۀ همه چیز ممکن است طاقت‌فرسا باشد.چندین زن به من گفتند که دوستی با مردان را دقیقاً به این دلیل ترجیح می‌دهند که، از دید آنان، در کنار مردان لازم نیست همیشه صحبت کنند. زنی به یاد آورد وقتی طلاق عذاب‌آوری را از سر می‌گذرانْد، دوستی‌اش با مردی را گرامی می‌شمرد که در همان زمان تجربۀ مشابهی داشت. دانستن اینکه آن‌ها در این رنج سهیم بودند مایۀ آرامش بود و همچنین اینکه لازم نبود درباره‌اش صحبت کنند. آن‌ها فقط با هم دوچرخه‌سواری می‌کردند تا زمانی که از خستگی از پا بیفتند.ممکن است عجیب باشد که تلاش کنیم به چیزی به‌شیوه‌ای واکنش نشان دهیم که قبلاً تصورنکردنی قلمدادش می‌‌کردیم. برای برخی این کار ممکن است به معنای برداشتن این گام ترسناک باشد که به دوستی بگویند کاری که انجام داده آزارشان داده است و به او فرصت بدهند تا علت رفتارش را توضیح دهد، معذرت‌خواهی کند و سعی کند این کار را دوباره انجام ندهد. اما برای برخی دیگر، ممکن است به معنای برداشتن گامی (برای آن‌ها) به همان اندازه ترسناک باشد که درباره‌اش صحبت نکنند. گاهی کلمات می‌توانند زخم‌هایی را التیام دهند که کلمات ایجاد کرده‌اند. و گاهی هم سکوت بهتر است.اطلاعات کتاب‌شناختی:Tannen, Deborah. You're the Only One I Can Tell: Inside the Language of Women's Friendships. Ballantine Books, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب رادبورا تانن نوشته است و در تاریخ ۷ اوت ۲۰۱۷ با عنوان «Women friends like to handle conflicts by talking them out. But does it work» در وب‌سایت واشنگتن‌پست منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «فقط تویی که می‌تونم بهش بگم: ماجرای گفت‌وگوهای دوستانه» و با ترجمۀ الهام آقاباباگلی نتشر کرده است.•• دبورا تانن (Deborah Tannen) استاد زبان‌شناسی در دانشگاه جورج‌تاون است. او پیشتر در مرکز مطالعات پیشرفتۀ دانشگاه پرینستون مشغول به پژوهش بوده و تابه‌حال دوازده کتاب تألیف کرده است، که ازجملۀ آن‌ها می‌توان به این چهار کتاب اشاره کرد: تو همیشه سوگلی مامان بودی: گفت‌وگوی خواهرها در طول زندگی‌شان (You Were Always Mom's Favorite!: Sisters in Conversation Throughout Their Lives)، تو اصلاً نمی‌فهمی (You Just Don't Understand)، منظورم این نبود (That's Not What I Meant)، فقط تویی که می‌تونم بهش بگم: درون زبانِ دوستی زن‌ها (You're the Only One I Can Tell: Inside the Language of Women’s Friendships).••• این مطلب برگرفته‌ای است از کتاب فقط تویی که می‌تونم بهش بگم: درونِ زبان دوستی زن‌ها، نوشتۀ دبورا تانن.[۱] Shiva ]]> دبورا تانن اقتصادوجامعه Tue, 02 Oct 2018 04:55:48 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9143/ تعطیلات خوب است، اما فردایش چه؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9142/ آنر جونز، نیویورک‌تایمز — پسرم هر روز چند دقیقه‌ای گریه می‌کند که چرا هنوز تعطیلات شروع نشده است.جیغ می‌زند: «دلم نمی‌خواهد بروم مهد کودک. می‌خواهم بروم ساحل!»خوبی‌اش این است که زود دست بر می‌دارد. به هوا انداختن یک تاس یا یک ساندویچ مربا کافی است تا فکر کند زندگی دوباره شیرین شده است.بزرگ که می‌شوید، زندگی روزمره دیگر این دلگرمی‌های دم‌دستی را هم برای رفع ناامیدی ندارد. یا شاید بزرگسالان آنقدر تیز نیستند که این دلگرمی‌ها را ببینند.معضل تعطیلات -که حتی بچۀ سه‌ساله هم آن را حس می‌کند- این است که باعث می‌شود تمام چیزهای دیگر تیره و تار به نظر برسد. باعث می‌شود جملاتی بگویید مثل اینکه «واقعاً نیاز داشتم دور شوم». از چه دور شوی؟ از زندگی‌ات.این ظاهراً چیز سالمی نیست.در ایالات متحده، هفتۀ کاری به طور میانگین ۴۷ ساعت است. سال گذشته، کارکنانی که تمام وقت کار می‌کردند و مرخصی با حقوق داشتند، به طور میانگین هفده روز مرخصی گرفتند. هرطور که به مسئله نگاه کنید، زمان محدودی است.اما یک چالش فکری مطرح است: دوست دارید بیش از ۵۰ ساعت در هفته کار کنید و در عوض پنج هفته در سال تعطیل باشید یا ترجیح می‌دهید ۳۰ ساعت در هفته کار کنید و اصلاً تعطیلی نداشته باشید؟از من بپرسید، تعطیلات را کنار می‌گذارم. شاید به این خاطر که الان چند بچۀ کوچک دارم و دوست ندارم حس کنم که فقط در ماه ژوئیه و حوالی تعطیلات رسمیِ مهم به قدر نیازشان به آن‌ها توجه می‌کنم. شاید به این خاطر که ساماندهی سفر با آن‌ها خیلی پیچیده است، انگار دارم یک حملۀ زمینی را برنامه‌ریزی می‌کنم (فقط با این تفاوت که نیمی از ارتشِ من کنترل ادرارشان هم دستِ خودشان نیست).یا شاید من هم از جمله افرادی هستم که در هر صورت انتظاراتم از تعطیلات چندان برآورده نمی‌شود.یک بار برای شرکت در یک مراسم عروسی سفر رفتم و بیشتر زمان سفر را دلشوره داشتم چون هنوز ازدواج نکرده بودم و حتی هنوز مطمئن نبودم که می‌خواهم ازدواج بکنم یا نه. وقتی در کوه‌پایه‌های کانچنجونگا، سومین قلۀ مرتفع جهان، چادر زده بودم، معده درد بدی گرفتم. یک بار به پارک ملی آکادیا رفتم تا درختانی را ببینم که رنگ عوض می‌کنند اما مه غلیظ نفوذناپذیری مثل یک آبشار بزرگ مقابل چشمانم قد علم کرد.اگر تمام پول و انرژی‌ای را که در ده سال گذشته صرف تعطیلات کرده‌ام، خرج زندگی‌ام می‌کردم چه می‌شد، زندگی واقعی‌ام، زندگی‌ای که کمی بهتر از حالا می‌شد؟ نظر شما چیست؟دیوید گریبر۱، مردم‌شناسی در دانشکدۀ اقتصاد لندن، کتاب جدیدی دربارۀ طبیعت روح‌خراش کار مدرن نوشته با عنوان شغل مزخرف: یک نظریه۲. استدلالش این است که افراد روز به روز بیشتر در مشاغلی استخدام می‌شوند که در نظرشان «بی‌ثمر»اند. آن‌ها در پاورپوینت برای سخنرانی‌هایشان کلیپ‌های هنری‌ای آماده می‌کنند که هیچکس نگاهشان نمی‌کند و سعی می‌کنند کار پنج دقیقه‌ایِ واردکردنِ داده‌ها را یک نیم‌روز کامل طول دهند.این که بخش مهمی از کتاب برپایۀ اظهاراتی نوشته شده است که مردم برایش فرستاده‌اند، نشان می‌دهد که شاید این کتاب بازتاب نظر سوگیرانۀ افرادی باشد که آن‌قدر از شغلشان متنفر هستند که درباره‌اش اظهارنامه بنویسند. اما نمی‌توانم نتیجه‌گیری کلی‌اش را زیر سوال ببرم. مسئله این نیست که افراد سخت کار می‌کنند؛ مسئله این است که در زمینه‌هایی سخت کار می‌کنند که به نظرشان اصلاً اهمیتی ندارند. پس تعجبی ندارد که می‌خواهند دور شوند.مشکل دیگر تعطیلات این است که وقتی تمام می‌شوند، باید به خانه بازگردید. و مجبورید لباس‌های چرک خود را هم با خود برگردانید.روشن است که آدم‌ها به روزهای تعطیل نیاز دارند، همانطور که به مرخصی زایمان و استعلاجی نیاز دارند و خوشبختانه من اینها را دارم. (اما بهتر نبود در فرانسه زندگی می‌کردیم و هفته‌های کاری ۳۵ ساعته داشتیم، با آن همه تعطیلات دست و دلبازانه که تعطیلات آگوست در مقابلش تنها یک نهار سرخوشانه است؟) بی‌شک سفر مفرح است و جذاب، و اگر آدم احمق و کله‌خراب نباشد، حتماً از آن بهره می‌برد.اما این حقیقت که تعطیلات حکم شیر تخلیه را دارد نشان می‌دهد که ما- و مدیرانمان- اجازه می‌دهیم این فشار در ۴۹ هفتۀ دیگر سال به اوج خود برسد. اینکه بدانم هفتۀ آینده در ساحل خواهم بود باعث می‌شود کمی راحت‌تر هر شب یک ساعتِ اضافه پای ایمیل‌های کاری بنشینم. باعث می‌شود وقتی با ظرفشوییِ پر از ظرف نشسته روبه‌رو می‌شوم، با خودم فکر کنم، «فقط باید همین فردا را پشت سر بگذارم، و بعد روز بعدش و بعد...».بچه که بودم، پدرم –که به او افتخار می‌کنم- همیشه کار می‌کرد. در میان افرادی که می‌شناختم، او از اولین کسانی بود که تلفن همراه خرید و تنها کسی بود که وقتی در پیست اسکی سوار تله‌سی‌یژ بود تلفنی با دفتر کارش صحبت می‌کرد که بگوید حالش خوب است. اما خاطره‌ای از او در یاد دارم که هرگز محو نمی‌شود. تقریباً هفت ساله بودم. بیس‌بال بازی می‌کردیم و در حیاط پشتی توپ را از این طرف به آن طرف می‌زدیم. یک شبِ معمولیِ وسط هفته بود، نه تعطیلی رسمی بود و نه مرخصی گرفته بود، به همین خاطر است که خوب در یادم مانده. پدرم خیلی زود به خانه آمده بود، نمی‌دانم چرا! حتماً چون دلش می‌خواسته زود بیاید و چون شب دل‌انگیزی در نیوانگلند بود؛ منطقه‌ای که هر از چند گاه روزهایی دارد که دمای هوا کاملاً مطبوع و دلپذیر است و آن‌جور وقت‌ها اصلاً نمی‌شود جای بهتری را روی کرۀ زمین تصور کرد.این تابستان دوست دارم روزهای بیشتری این‌گونه باشند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Graeber, David. Bullshit Jobs: A Theory. Simon and Schuster, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آنر جونز نوشته است و در ۲۱ جولای ۲۰۱۸ با عنوان «The Trouble With Vacations» در وب‌سایت نیویورک‌ تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۹ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «تعطیلات خوب است اما فردایش چه؟» و با ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• آنر جونز (Honor Jones) یکی از دبیران بخش دیدگاه در نیویورک تایمز است.[۱] David Graeber[۲] Bullshit Jobs: A Theory ]]> آنر جونز اقتصادوجامعه Mon, 01 Oct 2018 04:53:20 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9142/