ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Wed, 18 Apr 2018 08:41:07 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 18 Apr 2018 08:41:07 GMT اقتصادوجامعه 60 با یک فوکوی تازه آشنا شوید http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8948/ بروس رابینز، نیشن — میشل فوکو هنگام مرگش در سال ۱۹۸۴ نامه‌ای به جا گذاشت که می‌گفت نمی‌خواهد هیچ‌یک از آثار منتشرنشده‌اش پس از مرگش منتشر شود. ولی لابد خودش خوب می‌دانست که عطش تبیین و تشریح دقیق‌تر مواضعِ استاد وسوسه‌ای است که نمی‌شود از آن گریخت. بدین‌ترتیب سیلی از آثار او پس از مرگ منتشر شد. مخاطبان بیش ‌از ‌همه مشتاق حدود یک دو جین کتاب گردآوری‌شده از درس‌گفتارهای سالانه‌اش در کلژدوفرانس بودند که ترجمۀ انگلیسی‌شان از سال ۲۰۰۳ روانۀ بازار شد.شکل‌گیریِ مسیر فکری فوکو در زمان حیاتش هم جنجال‌برانگیز بود. مثلاً محققان می‌پرسیدند که آیا روی‌آوردن او در اواخر کار به اخلاق «مراقبۀ نفس» پشت‌پا‌زدن به آن پیش‌بینی نیچه‌ای قدیمی‌ترش بوده که طبق آن زوال را در تقدیر مفهوم «انسان» نوشته‌اند. او، بدون التزام به نفس و بشر، چگونه می‌توانست درست و خطا را در اعمال انسانی تفکیک کند؟ آیا فوکو نهایتاً از نیچه تبرّی جست و اگر چنین کرد، آیا این کارش خوب بود یا بد؟این درس‌گفتارها، که مثل اغلب درس‌گفتارهای فوکو با کتاب‌هایی که مایۀ شهرتش شدند فاصله داشت، از جنجال‌ها نکاست که هیچ، حتی بر آن‌ها افزود. این درس‌گفتارها (در کنار مانیفست‌های مختلف، پیش‌نویس‌های منتشرنشده، مصاحبه‌ها و نوشته‌های متفرقۀ دیگر) اکنون سوژۀ دو کتاب جذاب به قلم استوارت الدن شده‌اند: فوکو: تولد قدرت۱ و آخرین دهۀ فوکو۲. در کتاب اول، الدن می‌کوشد برخی از تنش‌های قدیمی میان فوکو و مارکس را ترمیم کند. بخشی از این کار از طریق نمایش پیوستگی‌های پنهان بین پژوهش‌های متقدم فوکو روی جنون و معرفت با پژوهش‌های متأخرش روی قدرت انجام می‌گیرد. محور بحث الدن در کتاب دوم آن ده سالی است که با ختم نسخۀ دست‌نویس مراقبت و تنبیه۳ و (در همان روز!) آغاز نگارش تاریخ جنسیت۴ شروع می‌شود. او نشان می‌دهد که توجه فوکو به جنسیت درواقع تا چه حد توجه به حکومتمندی یا فناوری‌های حکمرانی است. الدن می‌گوید هر جا که فوکو دربارۀ سوبژکتیویته صحبت می‌کند، به‌واقع دربارۀ شالوده‌ریزی سوژه‌ها به معنای سیاسی هم صحبت می‌کند یا دربارۀ اینکه نوع بشر چگونه تحت ‌سلطۀ قدرت قرار می‌گیرد.الدن مدعی نیست که پاسخ‌های قاطعی در دست دارد. او اشاره می‌کند که بیش از نیمی از ۱۱۰ جعبه از نوشته‌های فوکو، که فرانسه آن‌ها را در ردۀ گنجینه‌های ملی طبقه‌بندی کرده و در کتابخانۀ ملی فرانسه نگهداری می‌شوند، از دسترس محققان خارج‌اند و لذا هر تفسیری لاجرم موقتی است. اما بررسی دقیق او از سیر فعالیت‌های حرفه‌ای فوکو یک ثمرۀ جانبی دارد: او از نکات مهمی پرده می‌دارد دربارۀ سردرگمی‌ها و بلاتکلیفی‌های خود فوکو راجع به پروژه‌اش و آنچه به‌واقع درصدد انجامش بوده است.الدن در این کتاب‌ها یکی از تحسین‌شده‌ترین متفکران قرن گذشته را در حال ایفای نقشی ناآشنا تصویر می‌کند، نقش یک رساله‌نویس سرگردان که با دودلی پاسخ‌های مختلف را برای هولناک‌ترین سؤالی که از او می‌پرسند می‌سنجد: «ایدۀ اصلی‌تان چیست؟»چندین نسل از دانشجویان، به لطف فوکو، آموخته‌اند قدرت نه آنی است و نه آنجایی است که انتظارش را دارید. نباید تصور کرد قدرت با جلال و جبروت در رأس هرمی نشسته است که در آن فقط حاکم حرف آخر را می‌زند. فوکو اعلام کرد که با وقوع و خاتمۀ انقلاب فرانسه بالاخره زمان بریدن سر پادشاه در نظریۀ سیاسی رسیده است. دیگر نباید تصور کرد که قدرت صرفاً در نهادهایی مانند دولت و نیروی پلیس سکونت دارد. قدرت لزوماً تانک‌های غرّان را به شریان‌های پایتخت نمی‌فرستد، بلکه آرام و مدام در مویرگ‌های جامعه جریان دارد، یعنی همان‌جا که به‌طور معمول نادیده می‌ماند. قدرت ممکن است پدیده‌ای نرم باشد که بتوانیم با آن ارتباط بگیریم. قدرت همیشه به شما «نه» نمی‌گوید، بلکه اغلب شما را به پیگیری امیالتان تشویق می‌کند. قدرت همیشه دهان شما را نمی‌بندد، بلکه اغلب شما را به صحبت‌کردن تشویق می‌کند، به‌ویژه دربارۀ خودتان.قدرت، به طرق فوق، مؤثرتر و موذی‌تر است. سرآغاز مراقبت و تنبیه، آن اثر استادانه‌ای که پای هزاران دانشجوی تازه‌وارد را به رمز و رازهای تحصیلات عالیه باز کرده، شکنجه و اعدام علنی خونبار و پرآزار یک آدم‌کش بالقوه در سال ۱۷۵۷ را با جدول سادۀ فعالیت‌ها در یک دارالتأدیب در سال ۱۸۳۸ مقایسه می‌کند. قدرت، در دنیای پیشاانقلابی، آشکار و زمخت و خشونت‌بار است، اما در دنیای پساانقلابی خود را از طریق زمان‌بندی محض ابراز می‌کند. فوکو به ما می‌گوید که اجبار می‌تواند بی‌درد، غیرتنبیهی و در ظاهرْ انسانی باشد. می‌توان گمان کرد که انگیزۀ همۀ آن تفحص‌های جزئی در عادات و فعالیت‌های شما چیزی جز میل به توان‌بخشی دوبارۀ شما نیست.با توجه به سابقۀ تاریخی، نظریۀ اصلاح‌شده‌ای که فوکو از قدرت ارائه داد گویا از دل اعتراضات ماه می ۱۹۶۸ برآمد. فوکو در آن تحولات حضور نداشت چون مشغول تدریس در تونس بود، اما همان‌ها او را برانگیختند تا در دهۀ ۱۹۷۰ بخش عمدۀ توانش را صرف کنشگری کند و از طریق کنشگری به‌سمت نظریه‌پردازی دربارۀ سرشت قدرت مدرن برود. محور آثار متقدم فوکو، که گاهی ‌اوقات «دیرینه‌شناسانه» وصف می‌شوند، آن بود که ساختارهای گفتمانی نامرئی چگونه دانسته‌ها و گفته‌ها را محدود می‌کنند. در این برهه، ادبیات و هنر و جنون بت‌های فوکو بودند که می‌توان گفت همگی وجه قراردادی معرفت موجود را افشا می‌کردند یا لااقل در دسته‌بندی‌های حاکم برای معرفت نمی‌گنجیدند. این آثار متقدم مطمئناً براندازانه بودند (اگر زیر سؤال‌بردن بنیان‌های معرفت براندازانه نباشد، چه چیزی لایق این صفت است؟) اما، به معنای مبارزه له یا علیه یک چیز مشخص، وجه سیاسی آشکاری نداشتند.الدن با این روایت مخالف نیست، اما می‌گوید نوشته‌های فوکو زودتر از آنچه عموماً گمان می‌رود سیاسی شدند و تا به انتها سیاسی ماندند. یک هدف اصلی کتاب اول او آن است که فهمِ درحال‌توسعۀ فوکو از قدرت را به کنشگری او در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ (به‌ویژه در زمینۀ روان‌پزشکی و زندان) پیوند بزند. تصویر روی جلدِ فوکو: تولد قدرت عکسی از فوکو در حال سخنرانی پشت بلندگو در یک تظاهرات پس از سال ۱۹۶۸ است. (در این عکس، ژان پل سارتر سر خود را کج کرده و بلندگو آن‌قدر به گوش او نزدیک است که دلواپس سلامت گوشش می‌شوید.) این کنشگری زمانی رخ داد که فوکو هنوز در مرحلۀ دیرینه‌شناسی بود. الدن در کتاب دوم هم نشان می‌دهد که فوکو برای پرداختن به «قدرت» نیاز نداشت از خود این واژه استفاده کند.جالب اینجاست که گویا، وقتی تمرکز فوکو بر سوژۀ قدرت شروع شد، شکل‌های پرحرارت‌تر فعالیت اجتماعی از جدول کاری‌اش حذف شد. البته او همچنان عادت داشت که فراخوان‌ها را امضا کند و اجازۀ استفاده از نامش را بدهد، چون از همۀ روشنفکران فرانسوی انتظار چنین کارهایی می‌رفت تا لایق اسم روشنفکر بمانند. اما او عمدۀ انرژی خود را صرف نوشتن کرد. مشهور بود که این دانش‌پژوه وسواسی و باریک‌بین هر روز دوازده ساعت در کتابخانۀ ملی وقت می‌گذراند. اکنون می‌دانید که چرا او نظریه‌ای دربارۀ روشنفکر «خاص» صادر کرد، یعنی روشنفکری که محل کارش حد و شکل درگیری سیاسی‌اش را محدود و معین می‌کرد.فوکو در سال ۱۹۲۶ در شهر پواتیه به دنیا آمد. پدر و پدربزرگ او پزشکان بسیار موفقی در استان خود بودند. با توجه به نگاه پزشکی به همجنس‌گرایی در آن دوران، جای تعجب نیست که، علی‌رغم استعداد دانشگاهی، فوکو دوران جوانی شادی نداشت. همچنین نباید تعجب کرد که او علیه کاتولیسیسم مادرش و قلدری پدرسالارانِ پزشکش شورش کرد. اما توانایی تحصیلی‌ راه نجات او شد: در اکول نرمال سوپریور، در پاریس می‌گفت خوش‌اقبال بوده که چنان مربیانی داشته است، کسانی مانند: ژان هیپولیت (اگزیستانسیالیست)، ژرژ کانگییم (پزشک و فیلسوف علم) و لویی آلتوسر (فیلسوف مارکسیست).زمانی‌که نمایندۀ حکومت فرانسه در چند مرکز فرهنگی خارج از کشور بود (بالاخره خصومتش با دولت هم حد و حدودی داشت)، به موضوع رساله‌اش رسید: از دل آن ایده‌هایی که دریافت کرده بود، یک نگاه تجدیدنظرطلبانۀ منحصربه‌فرد و قانع‌کننده دربارۀ بیماری روانی و نحوۀ تعریف آن در عصر روشنگری ارائه داد، نگاهی که البته علیه آن عصر بود. بسیاری افراد از رسالۀ سال ۱۹۶۰ او که با عنوان جنون و تمدن به انگلیسی منتشر شد تقدیر کردند، به جز چپ‌های فرانسوی. مرز میان سلامت عقل و دیوانگی (هنوز) مسئلۀ چپ‌ها نبود.این بی‌توجهی او را عمیقاً آزرده کرد. به موازات گسترش دامنۀ پژوهشش برای پوششِ سایرِ به‌اصطلاح ناهنجاری‌ها، گاهی اوقات گوشه و کنایه‌ای می‌زد تا مارکسیست‌های معاصرش را تحریک کند. بااین‌حال، همان‌طور که الدن نشان می‌دهد، چندین اشارۀ مثبت به طبقه و شیوه‌های تولید در این درس‌گفتارها دیده می‌شد که اغلب بیشتر از میزان اشاره‌ها در کتاب‌هایش بود. الدن می‌گوید آن‌هایی که فوکو را بیش‌از‌حد ضداقتصادگرایی، ادیب یا شیفتۀ قدرت‌های گفتمانی می‌بینند علاقۀ خود فوکو به مادیت دنیا را ندیده‌اند.این علاقه به‌ویژه در شرح و تفسیر الدن از واژۀ dispositif روشن می‌شود، واژه‌ای که در آثار متأخر فوکو همراه با مفهوم نوآورانه‌اش از قدرت برجسته شد. این واژه که معمولاً به دستگاه، مکانیسم، سازمان یا زیرساخت ترجمه می‌شود صرفاً مجموعه‌ای از قواعد پنهان نیست که بر گفته‌ها یا دانسته‌ها حاکم باشد، بلکه مجموعه‌ای از «روابط قدرت، روش‌ها و کنش‌ها» است. به بیان دیگر، مادی یا حتی مادی‌گرایانه است. ولی گویا فوکو در اینجا سعی در انتخاب واژه‌ای بی‌طرف داشته است، انگار که می‌خواهد بگوید قدرت نیز، که در زیرساخت‌ها تجسم می‌یابد، می‌تواند بی‌طرف باشد: قدرت دشمن آن‌هایی نیست که علیه بی‌عدالتی می‌کوشند، بلکه (چنان‌که شاید مارکسیست‌ها بگویند) چیزی است که می‌توان مهارش را به دست گرفت و به دلخواه خود از آن کار کشید.به نظر الدن، آنچه دلالت‌های سیاسی آثار متقدم فوکو را نشان می‌دهد صرفاً ماتریالیسمِ پنهان او نیست؛ علاقه‌اش به آداب شکل‌گرفته پیرامون جنون و جنسیت هم فی‌نفسه دربارۀ مسئلۀ قدرت بودند. دلیل اینکه فوکو توجهش را از جنون به جنسیت معطوف می‌کند این نیست که هنجارهای احاطه‌کنندۀ بدن مادی‌تر از هنجارهای ذهن‌اند. علت توجه فوکو به جنسیت و بدن، بیش از آنکه نفس این موارد باشد، جایگاهشان در تاریخ گسترده‌تر سوبژکتیویته است، که خود سوبژکتیویته نیز جزئی از تاریخ به‌مراتب گسترده‌تر و مهم‌تر قدرت است.الدن می‌گوید مضمون قدرت در نظم گفتار۵ هم حضور دارد، حتی اگر «خود این عبارت غایب باشد». الدن در اینجا به پیوستگی‌ای مغفول‌مانده در اندیشۀ فوکو اشاره دارد. او همچنین به ظرافت به این نکته ایراد وارد می‌کند که فوکو پذیرای این ایده بود که تاریخ اساساً ناپیوسته است. اگر فلان عصر نام متفاوتی برای مفهوم معینی داشته باشد، آیا واقعاً با چیز متفاوتی سروکار داشته است؟ الدن پاسخ منفی می‌دهد و می‌گوید که فوکو اساساً، پیش از آنکه به واژۀ «قدرت» رسیده باشد، مشغول کار روی بسط ایده‌اش از قدرت بود.استدلال الدن دلپذیر است، اما این سؤال پیش می‌آید که چرا او مصر است «ثبات اندیشه» را به فوکو اعطا کند؟ اینکه در اینجا با فوکو همچون «مؤلف» به معنای محترم آن برخورد می‌شود یک وجه طنزآمیز آشکار دارد، چون مؤلف رسالۀ مؤلف چیست؟۶ به ما آموخته بود نسبت به عادت رایجی در دانش‌پژوهی شکاک باشیم که اسم مؤلف را به کار می‌گیرد تا ثبات اندیشه را بر حجمی از نوشته‌ها تحمیل کند، نوشته‌هایی که اغلب واکنش به وضعیت‌های متفاوت بوده‌اند و لذا جهت‌های متفاوتی پیش گرفته‌اند.در زمینۀ ناپیوستگی، مثل بسیاری چیزهای دیگر، فوکو از نیچه الهام گرفته بود. خواه فوکو «ارادۀ معطوف به دانستن» را درهم‌تنیده با «ارادۀ معطوف به قدرت» نیچه بداند یا خیر (که الدن می‌گوید پاسخ این سؤال همواره مثبت است)، نیچه به او آموخته بود که پیشروی‌های معرفت را در مسیر خطی ترقی نبیند، همان خطایی که به نظر نیچه مشخصۀ مدرنیته بود. و مثل نیچه، فوکو هم ملاطفت بسیاری با آن شیوه‌های طبیعی و غریزی هستی و بودن داشت که هنوز دسته‌بندی [علمی] نشده‌اند و خارج از دایرۀ مدرنیتۀ هنجارساز قرار می‌گیرند.اما تفاوت فوکو و نیچه در آن است که افراد منحرف را چه کسانی می‌دانند. به نظر نیچه آن‌ها اقویا بودند (همان «دیو موطلایی» بدنام) ولی به نظر فوکو منحرفان ضعفا بودند. و همین‌جاست که می‌توان یک تفاوت سیاسی مهم‌تر را هم دید. به نظر نیچه، اخلاق بردگان منطقی بود، یعنی یک حرکت در جنگ طبقاتی بود. این حرکت گرچه مستلزم یک فداکاری بزرگ (فدا‌کردن لذت جسمانی و بی‌فاصلگی) بود، اما موجب پیروزی می‌شد. ضعفا بر اقویا پیروز می‌شدند چون اشرافِ وحشیِ سابق را در قید اخلاقیات مساوات‌طلبانه‌ای به دام می‌انداختند که با سرشتشان بیگانه بود. به نظر فوکو، ابداع «دیسپوزیتیفِ» جنسیت توسط طبقۀ حاکم بخشی از جنگ طبقاتیِ آن‌ها علیه طبقۀ کارگر نبود، بلکه به اعتقاد او سازه‌ای بود که به خاطر خودشان ابداعش کرده بودند.روایت فوکو به دلایل مختلفی غامض است. مثلاً چرا طبقۀ حاکم باید چنین کاری کند؟ و اگر رژیم جدید جنسیت به نفع هیچ‌کسی نبود، چرا غالب شده است؟ مثل فهم شبح‌گون او از قدرت (چیزی که وجود دارد حتی اگر هیچ‌کس مالک آن نباشد یا از آن بهره‌مند نشود)، دیدگاه او دربارۀ اخلاقیات نیز (به‌ویژه در زمینۀ آداب جنسی) گویا جنگی است که فاتح ندارد.هوادارانی که بیشتر مجذوب فوکو شده‌اند سرپیچی او از منطق سوژه و ابژه را یک دکترین فلسفی درخشان و بی‌چون‌وچرا می‌دانند. در خوانش آن‌ها از فوکو، هیچ‌کس اجبار نمی‌کند یا شکست نمی‌دهد یا سود نمی‌برد، مفاهیمی مانند سود و فتح بسیار خام‌اند. اما این پرسش‌ها اکنون اهمیت زائدالوصفی دارند، چون فوکو در بازۀ ۷۹-۱۹۷۸ چنان بینش بی‌نظیری داشت که بخشی از درس‌گفتارهای کلژدوفرانس را به نئولیبرالیسم و به تعبیر خودش زیست‌سیاست۷ اختصاص داد. در آن زمان، «نئولیبرالیسم» به واژۀ محبوب امروزی در نام‌گذاری ایدئولوژی غالب تبدیل نشده بود، یعنی همان اتفاقی که ظرف چهار یا پنج دهۀ اخیر رخ داده است. و زیست‌سیاست، یا سازوکار سیاست در سطح زندگی جسمانی، هنوز به شعار محبوبِ آن چپ‌هایی تبدیل نشده بود که اهداف سیاست‌ورزی را به شیوۀ قدیم (یعنی در سطح دولت) بررسی نمی‌کردند. اما از دریچۀ سال ۲۰۱۷ که بنگریم یک مسئلۀ غامض و به هر روی گریزناپذیر برای پیروان فوکو آن است که آیا باید او را پیشگویی دانست که منتقد نئولیبرالیسم بود یا یکی از اولین کسانی که ضددولت‌گرایی ستیزه‌جویانۀ نئولیبرالیسم را پذیرفت؟ آیا او، از اردوگاه چپ، به اوج‌گیری ایدئولوژی غالب راست‌ها کمک کرد؟ یا درس‌گفتارهای او (که در سال ۲۰۰۸ در مجلدی با عنوان تولد زیست‌سیاست۸ جمع شدند) منبعی از بینش‌های پیامبرانه و به‌دردبخور دربارۀ سرشت خاص قدرت در زمانۀ ما بودند؟در موضوع نئولیبرالیسم، بسیاری از پیروان فوکو عاملیت بنگاه‌ها را کم‌رنگ جلوه می‌دهند. از نظر آن‌ها، نئولیبرالیسم یک مجموعه از ذی‌نفعان قدرتمند نیست که در پی سود بیشترند، بلکه یک‌جور «عقلانیت» یا «حکومتمندی» مبهم، نسبتاً رمزآلود و بدون خاستگاه معین است. هیچ‌کس تردید ندارد که این عقلانیت اکنون در بسیاری نهادها رسوخ کرده است، اما جماعتی که تابع این سیر فکری‌اند نمی‌بینند که اگر نئولیبرالیسم را یک استراتژی برای افزایش سهم سرمایه‌داران از منابع دنیا از طریق خنثی‌سازی عوامل تنظیم‌کنندۀ حکومت‌ها ندانیم، هیچ چیزی از آن باقی نمی‌ماند. لذا نئولیبرالیسم بخشی از یک جنگ طبقاتی استادانه بین دو دسته است: نخبگان حاکم و مالی در یک طرف و مستضعفین در طرف دیگر.به لطف پژوهش الدن، می‌توانیم بین فوکو و بسیاری از پیروانش تمایز قائل شویم. نسخه‌ای قدیمی‌تر از یکی از فصول فوکو: تولد قدرت پیش‌تر با عنوان «فوکویی مارکسیست‌تر؟»۹ منتشر شده بود. الدن در آن فصل نشان می‌دهد که فوکو، که بیشتر یک مورخ دقیق بود تا فیلسوف، چگونه آگاهی تیزبینانه از منافع طبقاتی و صداهای فرودستان را در درس‌گفتارهای خود گنجاند، همان صداهایی که «در کتابی که بعدها درآمد، مسکوت ماندند». شاید در مراقبت و تنبیه شاهد «غیبت عجیبِ افرادی که تحت سلطۀ قدرت قرار گرفته‌اند» باشیم، اما درس‌گفتارهایش این‌گونه نیست. و بااین‌حال، سؤال اصلی همچنان باقی است: این تفاوت چشمگیر بین دوره‌های درسی و فعالیت‌های اجتماعی او با کتاب‌هایی که در همان ایام نوشت از کجا ناشی می‌شود؟ الدن پاسخی نمی‌دهد، اما بهتر است که امروز درکی هم از فوکوی مارکسیست‌تر داشته باشیم، حتی اگر این درک قدری از ثبات اندیشۀ او را در تصورمان به هم بزند.در ایالات متحده، خوانندگان آثار فوکو معمولاً فرض کرده‌اند که هر جا او از نئولیبرالیسم حرف می‌زند علیه آن است. این تصور، در بهترین حالت، نیمی از حقیقت است. او تا حدی به اقتصاددان نئولیبرال گری بکر علاقه داشت، کسی که می‌خواست اخلاقیات از حوزۀ برخورد جامعه با جرم رخت بربندد. انگیزۀ حقیقی بکر کاهش بودجۀ حاکمیت بود (ادارۀ زندان‌ها برای مالیات‌دهندگان گران تمام می‌شود)، اما این انگیزه در خوانش فوکو نقشی ثانویه ایفا می‌کرد. بااین‌حال، همین نکته پرده از یک طنز تلخ برمی‌دارد: چندین دهه رویکرد ضددولتی نئولیبرال، پس از مرگ او، به تشدید اجبار دولتی و گسترش خارق‌العادۀ تعداد زندانیان منجر شد. آماج فوکو در عمدۀ سال‌های فعالیتش آن هنجارهای اخلاقی‌ای بود که به بیماران روان‌پزشکی، همجنس‌خواهان و دیگران برچسب به‌اصطلاح «ناهنجار» می‌زد. و اگر زنده مانده بود تا همپای نانسی فریزر (فیلسوف اجتماعی فمینیست) به این نتیجه برسد که به‌رسمیت‌شناختن هویت‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده به مبنای نئولیبرالیسم «ترقی‌خواه» یا کلینتونی تبدیل شده است، شاید همان هدف لاجرم در کانون توجه او می‌ماند.در سوی دیگر، الدن چهره‌ای از فوکو نشان می‌دهد که، از اقبال بلندمان، مبرّا از بی‌ثباتی اندیشه نیست. برخلاف نیچه، او همواره هنجارهای اخلاقی دموکراسی را تقبیح نمی‌کرد. فوکو یک‌جا، با آن استدلال‌های خاص خود که برای نقض حرف دیگران می‌آورد، مؤکداً می‌گوید اگر سیاست‌ورزی چیزی نیست جز همان جنگ مرسوم ولی با وسایل و ابزارهای دیگر، پس جبهۀ ضعفا (شما بخوانید: چپ‌ها) نباید هرگز فتحی به دست آورده باشد، یا اصلاحات و بهبودهای دموکراتیکِ دو قرن گذشته باید سراسر صحنۀ شکست بوده باشد. پس بطن مدرنیته نمی‌تواند همواره فقط قدرت باشد.در زندگی‌نامه‌ای که الدن روایت کرده است، وقتی زندگی فوکو کنار ایده‌هایش می‌نشیند، شواهد فراوانی در اختیار می‌گذارد که فوکو به چنین چیزی اعتقاد نداشت. به قول الدن، فوکو خوشحال شد که در سال ۱۹۸۱ حکومت سوسیالیست جدید مجازات مرگ را در فرانسه ملغی کرد، تصمیمی که بسیاری از مفسران آن را به کارهای او و دوستانش در سراسر دهۀ ۱۹۷۰ نسبت داده‌اند. او همچنین حاضر بود برای حکومت فرانسوا میتران کار کند و وقتی کنار گذاشته شد سرخورده شد.چرخش به‌سوی اخلاقیات در سال‌های واپسین زندگی فوکو، که الدن در هر دو کتابش به آن می‌پردازد، یک مصداق دیگر از بهره‌ای است که فوکو از بی‌ثباتی می‌برد. او اینجا نیز از این پیش‌فرض که «هنجارهای اخلاقی چیزی نیستند جز اسلحه‌ای که قدرت علیه جماعت بی‌قدرت به کار می‌گیرد» دست می‌کشد. به یک معنا، فوکو همچنان ثابت‌قدم در پی انکار معرفت است: او اکنون می‌گوید بهتر است مراقب خود باشیم تا آنکه دنبال شناخت خود برویم. به یک معنای دیگر، این کار او در تناقض با اندیشه‌های پیشین خودش است که انسان‌گرایی را رد می‌کرد. خودِ انسانی و آزادی آن دیگر توهمات ایدئولوژیک محض نیستند و فوکو در آستانۀ تصدیق این امر است که خود او، در مقام یک مولد معرفت، مشغول اِعمال قدرت بوده است. نتیجۀ اخلاقی داستان این است: خوبی یا بدی تشکیلات معرفت (که او آن را چنین پُربار کرد) بسته به کاربرد آن است.گرچه الدن نمی‌گوید، اما چرخش فوکوی متأخر به‌سوی اخلاقیات چیزی از جنس «آغازین‌سیاست»۱۰ بود، انگار که داشت پیشنهاد می‌داد «مراقبۀ نفس» یک راه مطمئن برای ظلم‌نکردن به دیگران است. ظلم‌نکردن (اسمش را «دموکراسی» بگذارید) ناگهان پیش‌فرض عملیاتی او می‌شود. حالا به این فوکو بنگرید: یک دموکرات رادیکال که می‌خواهد از قید‌و‌بند استعداد درخشانش رها شود.اطلاعات کتاب‌شناختی:Elden, Stuart. Foucault's Last Decade. John Wiley & Sons, 2016Elden, Stuart. Foucault: The Birth of Power. John Wiley & Sons, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۲ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «The Other Foucault» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «با یک فوکوی تازه آشنا شوید» و ترجمۀ محمد معماریان در ششمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۹۷ با همان عنوان منتشر کرده است.•• بروس رابینز (Bruce Robbins) استاد زبان انگلیسی در دانشگاه کلمبیاست. آخرین کتاب او ذی‌نفع (The Beneficiary) نام دارد.[۱] Foucault: The Birth of Power[۲] Foucault’s Last Decade[۳] Discipline and Punish[۴] The History of Sexuality[۵] The Order of Discourse[۶] What Is an Author[۷] Biopolitics[۸] The Birth of Biopolitics[۹] A More Marxist Foucault[۱۰] Proto-Politics ]]> بروس رابینز اقتصادوجامعه Wed, 18 Apr 2018 03:50:28 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/8948/ آیا واقعاً امروز دنیا بهتر از همیشه است؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/8944/ الیور برکمن، گاردین — در پایان سال گذشته، هر کسی که نگاهی گذرا به تیترهای خبری انداخته باشد، با احتمال بسیار زیاد نتیجه گرفته است که همه چیز وحشتناک شده است، و تنها نگرش معنادارْ بدبینی ژرف است، که شاید با شوخ‌طبعی خودخواهانه تعدیل شده باشد. مبنای این شوخ‌طبعی آن است که اگر جهان قرار است نابود شود، پس بهتر است از فرصت باقی‌مانده لذت ببریم. به‌طور طبیعی، برکسیت و انتخاب دونالد ترامپ برای بسیاری بزرگ‌ترین اسباب نگرانی بود. اما نیازی نیست که حامیِ ماندنِ انگلستان در اتحادیۀ اروپا باشید یا منتقد ترامپ، تا احساس افسردگی کنید از کشت و کشتار در سوریه؛ مرگ هزاران تن از مهاجران در آب‌های مدیترانه؛ آزمایش‌های موشکی کرۀ شمالی، گسترش ویروس زیکا، یا حملات تروریستی در نیس، بلژیک، فلوریدا، پاکستان و جاهای دیگر، یا شبح تغییرات اقلیمی فاجعه‌بار، که در پس همۀ چیزهای دیگر پنهان است. (و کل این ماجراها در صورتی است که حتی مرگ‌های سلسله‌وارِ سلبریتی‌های محبوب را به حساب نیاوریم که انگار عملی برنامه‌ریزی‌شده از سوی سال ۲۰۱۶ برای پاشیدن نمک به زخم به نظر می‌رسید: در طول چند ماه، دیوید بویی، لئونارد کوهن، پرینس، محمد علی، کری فیشر و جورج مایکل، و بسیاری دیگر، همگی درگذشتند). و تا الآن در سال ۲۰۱۷، انگشت‌شماری از تیترهای خبری وجود داشته که دلیلی برای نگرشی خوش‌بینانه‌تر به دست می‌دهند: آتش‌سوزی برج گرنفل، حملات تروریستی منچستر و لندن، هرج و مرج برکسیت، و ترامپ، در تمام شبانه‌روز و کل هفته.باوجوداین، گروهی از مفسران، که شهرتی روزافزون یافته‌اند، به‌طرزی منحصربه‌فرد از این نومیدی مصون به نظر می‌رسند. در ماه دسامبر، فیلیپ کالینز روزنامه‌نگار روزنامۀ تایمز، در روزهای آخر سال، مقاله‌ای با عنوان «هرگز فراموش نکنید که در بهترین دوران زندگی می‌کنیم»۱، نوشت و در آن خلاصه‌ای از دلایلش برای خرسندی به دست داد: کالینز یادآور شد که در سال ۲۰۱۶، آن بخش از جمعیت جهان که در فقر مطلق زندگی می‌کند، برای نخستین بار، به زیر ۱۰درصد کاهش یافته است؛ انتشار گازهای گلخانه‌ای ناشی از سوخت‌های فسیلی در سطح جهان برای سومین سال پیاپی افزایش نیافته است؛ مجازات اعدام در بیش از نیمی از کشورهای جهان غیرقانونی اعلام شده است، و خرس‌های پاندا از فهرست گونه‌های در خطر انقراض بیرون آمده‌اند. در نیویورک تایمز، نیکولاس کریستف اعلام کرد که بر اساس معیارهای متعدد، «۲۰۱۶ بهترین سال در تاریخ بشر بوده است»، که در طی آن نابرابری جهانی کاهش یافته است، مرگ‌ومیر کودکان حدوداً به نصف آماری کاهش یافته است که تا همین اواخر در ۱۹۹۰ شاهد بوده‌ایم، و هر روز ۳۰۰ هزار نفر به کسانی افزوده می‌شود که به انرژی برق دسترسی دارند. در طول سال ۲۰۱۶ و در اوایل ۲۰۱۷، در کنار کالینز در روزنامۀ تایمز، مت ریدلی، نویسنده و رییس سابق بانک نوردرن راک، که در عنوان کتابش خوش‌بین عاقل۲ گرایش‌هایش را آشکار می‌کند، هر هفته به انتشار مقالات پرشور خود در بزرگداشت وعده‌های هوش مصنوعی، تجارت آزاد و شکست هیدرولیکی۳ ادامه می‌داد. هنگامی که مخالف‌خوانِ حرفه‌ای برندان اُنیل نسخۀ خود از این استدلال را در نشریۀ اِسپکتیتر عرضه کرد («هیچ چیز انزوای قشر تحصیل‌کرده را بهتر از این نشان نمی‌دهد ... که یاوه‌گویی آن‌ها دربارۀ اینکه ۲۰۱۶ بدترین سال تاریخ بوده است»)، این دیدگاه آن‌قدر تثبیت شده بود که به نظر برسد اُنیل با خطر چشم‌پوشی از مخالف‌خوانی خود روبه‌رو است.این مجموعۀ نامنسجم اما رو به رشد از صاحب‌نظران، دانشگاهیان و متفکرانِ اندیشکده‌ها که این تبیین لجوجانۀ شاد و خوش‌بین از موقعیت ما را تأیید می‌کنند، گاهی «خوش‌بینان جدید»۴ نامگذاری شده‌اند، نامی که می‌خواهد شکاکیت عصیانگر ملحدان جدید را به‌رهبری ریچارد داوکینز، دنیل دنت و سم هریس یادآوری کند. از چشم‌انداز آن‌ها، روحیۀ نومیدی رایج میان ما غیرعقلانی است، و بی‌رودربایستی اندکی لذت‌طلبانه. آن‌ها استدلال می‌کنند که این روحیه بیشتر از وضعیت ما خبر می‌دهد تا وضعیت واقعی امور، یعنی نشان‌دهندۀ گرایشی خاص به خودآزاری جمعی است، و بی‌میلی به باور به قدرت ابتکار بشر. و این پدیده به‌بهترین شیوه به‌مثابۀ نتیجۀ پیش‌داوری‌های روان‌شناختی رنگارنگی تبیین می‌شود که در علفزارهای پیش از تاریخ سودمند بودند، اما اکنون، در عصر آکنده از رسانه‌ها، همواره ما را گمراه می‌کنند.«زمانی، نگرانی دربارۀ هر چیزی که ممکن بود با شکست روبه‌رو شود، از ارزش بقای بسیاری برخوردار بود»؛ این گفتۀ یوهان نوربرگ است، مورخی سوئدی و خوش‌بینِ جدیدِ خودخوانده که کتاب او با عنوان پیشرفت: ده دلیل برای اشتیاق به آینده۵ درست پیش از پیروزی ترامپ در انتخابات سال قبل منتشر شد. دلیل جذابیت ویژۀ اخبار بد این است: در گذشتۀ تکاملی ما، چیزِ بسیار خوبی بود که توجه شما به‌آسانی به اطلاعات منفی جلب شود، زیرا این اطلاعات می‌توانست نشانۀ خطری قریب‌الوقوع برای بقای خود شما باشد. (غارنشینی که همیشه فرض می‌کرد پشت هر سنگی شیری کمین کرده است، معمولاً فرض او نادرست از کار در می‌آمد، اما در مقایسه با غارنشینی که همیشه خلاف این را فرض می‌گرفت، از احتمال بقا و تولیدمثل بسیار بیشتری برخوردار بود). اما این‌ها همه به پیش از روزنامه‌ها، تلویزیون و اینترنت بر می‌گردد: در این دوران اَبَرارتباطات، اعتیاد ما به اخبار بد صرفاً موجب می‌شود که اخبار خشمگین‌کننده یا افسرده‌کننده را از سراسر جهان در ذهن خود تلنبار کنیم، چه آن اخبار ما را تهدید کنند یا خیر، و بنابراین نتیجه بگیریم که اوضاع، از آنچه هست، بسیار بدتر است.از دیگر سو، یافتن اخبار واقعاً خوب بسیار دشوارتر است، تا حدودی بدان دلیل که این اخبار معمولاً به‌تدریج رخ می‌دهد. ماکس روزر، اقتصاددان دانشگاه آکسفورد، که از طریق حساب توییتر خود اخبار خوش مربوط به خوش‌بینی جدید را پخش می‌کند، اخیراً اظهار کرده است که یک روزنامه به‌طور معتبر می‌توانسته است در طول ۲۵سال گذشته، تیتر زیر را هر روز استفاده کند: «امروز تعداد افرادی که در فقر مطلق به سر می‌برند، نسبت به دیروز ۱۳۷۰۰۰ نفر کاهش یافته است». اما هیچ روزنامه‌ای چنین کاری نکرده است، زیرا رخدادهای روزانۀ پیش‌بینی‌پذیر، طبق تعریف، ارزش خبری ندارند. و شما به‌ندرت شاهد عنوانی خبری دربارۀ رخدادی بد خواهید بود که رخ نداده است. اما بی‌گمان هر ارزیابی سنجیده از موقعیت ما باید تمام جنگ‌ها، بیماری‌های همه‌گیر و فجایع طبیعی را مد نظر قرار دهد. فجایعی که به‌طور فرضی ممکن بوده است رخ دهند اما رخ نداده‌اند.نوربرگ می‌گوید: «من خودم قبلاً بدبین بودم». او فردی با نزاکت و چهل‌وسه ساله اهل استکهلم است که اکنون پژوهشگر مؤسسۀ کیتو۶، اندیشکده‌ای آزادی‌گرا، در واشنگتن است. «من حسرت روزهای خوب گذشته را می‌خوردم. اما سپس شروع کردم به تاریخ‌خواندن، و از خودم پرسیدم، خب، من در آن روزهای خوب گذشته، در شمال سوئد در زمان نیاکانم، از چه جایگاهی برخوردار می‌بودم؟ محتملاً از هیچ جایگاهی برخوردار نبودم. امید به زندگی بسیار پایین بود. آن‌ها پوست درخت را با نان مخلوط می‌کردند، تا ماندگاری بیشتری داشته باشد!»نوربرگ در کتابش ۱۰ نمونه از مهم‌ترین نشانه‌های بنیادینِ شکوفایی بشر را بررسی می‌کند: غذا، بهداشت، امید به زندگی، فقر، خشونت، وضعیت محیط‌زیست، باسوادی، آزادی، برابری و شرایط زندگی کودکان. او لذت خاصی می‌برد از اینکه رؤیاپردازی‌های هر کسی را در هم بشکند که آرزو می‌کند چند قرن قبل زاده شده بود. نوربرگ می‌گوید، خیلی از آن زمان نمی‌گذرد که جسدهای رهاشدۀ قربانیان طاعون در خیابان‌های شهرهای اروپا خوراک آرواره‌های سگ‌ها می‌شد. تا همین اواخر، در ۱۸۸۲، تنها ۲ درصد منازل در نیویورک لوله‌کشی آب داشتند؛ در ۱۹۰۰، امید به زندگی در سراسر جهان فقط ۳۱ سال بود، به‌دلیل مرگ زودرس بزرگسالان و مرگ‌ومیر فراگیر کودکان. امروز، در طرف مقابل، امید به زندگی ۷۱ سال است، و این سالیان اضافی با رنج بسیار کمتری نیز همراه هستند. نوربرگ در جایی از کتاب، طبق نسخۀ خاص خودش از ترجیع‌بند محبوب خوش‌بینان جدید، چنین می‌نویسد: «اگر خواندن این فصل برای شما ۲۰ دقیقه طول بکشد، در این مدت، تقریباً ۲۰۰۰ نفر دیگر از فقر [مطلق] نجات یافته‌اند»، که طبق تعریف، شامل کسانی با درآمد کمتر از ۱.۹۰ دلار در روز می‌شود.اگر این سیل آمار خوش‌بینانه به نظر می‌رسد برای آن است که اختلافات سیاسی غیرقابل‌حل معمول دربارۀ وضعیت جهان را از بین ببرد. خوش‌بینان جدید ما را فرا می‌خوانند به اینکه تعصبات حزبی و وفاداری‌های قبیله‌ای خود را فراموش کنیم؛ از نظریه‌های محبوب خود دربارۀ مشکلات جهان و اقدامات لازم برای رفع آن‌ها چشم‌پوشی کنیم، و در عوض، هوای نشاط‌بخش واقعیت عینی را تنفس کنیم. داده‌ها دروغ نمی‌گوید. فقط کافی است به اعداد نگاه کنید!اما، حقیقت آن است که، اعداد هم به‌اندازۀ هر چیز دیگری می‌توانند سیاسی باشند.بی‌گمان، در زمینۀ نوستالژی، حق با خوش‌بینان جدید است: هیچ کس با عقل سالم نباید آرزو داشته باشد که در قرنی پیش از این می‌زیست. در نظرسنجی مؤسسۀ یوگاو۷ در سال ۲۰۱۵، ۶۵ درصد مردم انگلستان (و ۸۱ درصد مردم فرانسه) گفتند که از نظر آن‌ها وضع جهان دارد بدتر می‌شود، اما بررسی دیدگاه آن‌ها بر اساس معیارهای معقول متعدد نشان می‌دهد که کاملاً اشتباه می‌کنند. در واقع مردم با نرخی فوق‌العاده دارند از فقر مطلق خارج می‌شوند؛ مرگ‌ومیر کودکان واقعاً کاهش یافته است؛ استانداردهای باسوادی، بهداشت و امید به زندگی هرگز بالاتر از امروز نبوده است. مردم عادی اروپا یا آمریکا از تجملاتی لذت می‌برند که حاکمان قرون‌وسطی در واقع حتی نمی‌توانستند تصورش را بکنند. به نظر می‌رسد یافتۀ بنیادی استیون پینکر نیز در کتابِ فرشتگان محافظ وجود ما۸ که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد -متن مرجعی کلیدی برای خوش‌بینان جدید- غالباً پذیرفته شده است: اینکه ما در صلح‌آمیزترین عصر تاریخ زندگی می‌کنیم، که در آن تمام انواع خشونت، از مرگ در جنگ تا زورگویی در حیاط مدرسه، شدیداً در حال کاهش است.اما خوش‌بینان جدید اساساً در پی آن نیستند که ما را متقاعد کنند که زندگی آدمی در مقایسه با چند صد سال پیش با رنج بسیار کمتری همراه است. (حتی اگر شما یک بدبین سرسخت باشید، محتملاً نیازی نخواهد بود که شما را دربارۀ این حقیقت قانع کنند). در چارچوب این ادعای اساساً بی‌چون‌وچرا، چندین پیامد بحث‌انگیزتر نهفته است. برای مثال: از آنجا که به‌روشنی اوضاع همواره رو به بهبود بوده است، دلیل خوبی داریم که فرض کنیم اوضاع در آینده نیز رو به بهبود خواهد رفت. و علاوه‌براین، اگرچه این ادعا تنها گاهی آشکارا در آثار خوش‌بینان جدید مطرح می‌شود، هر آنچه ما در طول دهه‌های گذشته انجام داده‌ایم، به‌روشنی کارآمد است، و بنابراین سازماندهی سیاسی و اقتصادی‌ای که ما را به اینجا رسانده است، همانی است که باید به آن پایبند باشیم. هر چه باشد، معنای خوش‌بینی بیش از صرف باور به این است که اوضاع به آن بدی نیست که شما تصور می‌کردید: خوش‌بینی یعنی اطمینان موجه به اینکه اوضاع به‌زودی حتی از این هم بهتر خواهد شد. ریدلی پس از بحران مالی ۸-۲۰۰۷ چنین می‌نویسد: «خوش‌بینیِ عقلانی بر آن است که جهان از بحران کنونی بیرون خواهد آمد، به‌دلیل شیوه‌ای که بازارهای کالا، خدمات و ایده‌ها به آدمیان امکان می‌دهند تا، به‌نفع همه، به مبادله بپردازند و صادقانه تخصص کسب کنند ... من یک خوش‌بینِ عاقل هستم: عاقل، زیرا، نه از طریق سرشت یا غریزه، بلکه با نگاه به شواهد، به خوش‌بینی رسیده‌ام».اگر همۀ این گفته‌ها واقعاً درست باشد، بدان معنا است که بخشی عظیم از انرژی ما که صرف بحث دربارۀ اوضاع بشر می‌شود دارد به هدر می‌رود. همۀ توهین‌های سیاسی، هشدارها دربارۀ فجایعِ قریب‌الوقوع، یادداشت‌های خشمگینانه در روزنامه‌ها، همۀ اضطراب و احساس گناه ما دربارۀ فلاکتی که مردم در سراسر جهان به آن دچار هستند. یا، بدتر، این نگرانی‌ها می‌تواند زیان‌بار باشد، زیرا باور به اینکه اوضاع به‌طرزی علاج‌ناپذیر وحشتناک است، راه بدی به نظر می‌رسد برای آنکه مردم را برانگیزانید تا اوضاع را بهتر کنند، و بنابراین با خطر تبدیل‌شدن به پیشگوییِ خودمحقق‌کننده۹ رو به رو هستیم.اقتصاددان آمریکایی جولیان سیمون، که مخالفت صریح او با پیش‌بینی‌های نومیدانۀ حامیان محیط‌زیست و جمعیت‌شناسان در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ زمینه را برای ظهور خوش‌بینان جدید کنونی آماده ساخت، چنین می‌نویسد: «واقعیت‌ها از این قرار است: به‌طور میانگین، مردم در سراسر جهان از زندگی طولانی‌تر و خوراک بهتری از هر زمان دیگری در تاریخ برخوردار هستند. امروز نسبت به قرن‌های گذشته، مردم کمتری بر اثر قحطی می‌میرند ... تک‌تک معیارهای رفاه مادی و محیطی در آمریکا بهتر شده است نه بدتر. این امر دربارۀ کل جهان نیز صادق است. تمام روندهای طولانی‌مدت دقیقاً در جهت خلاف پیش‌بینی‌های بدبینان است».واقعیت این‌هاست. پس چرا همۀ ما اکنون جزء خوش‌بینان جدید نیستیم؟خوش‌بینان حداقل از ۱۷۱۰ دارند به بدبینان می‌گویند که خرسند باشند، از همان وقتی که گوتفرید لایبنیتسِ فیلسوف نتیجه گرفت که جهان ما باید بهترین جهان ممکن باشد، بر این مبنا که خداوند، به‌دلیل کمال و مهربانی خود، به‌هیچ وجه جهانی متوسط را به‌جای بهترین جهان خلق نخواهد کرد. اما تازه‌ترین شیوع مثبت‌نگری را می‌توان به‌بهترین نحو، در قالبِ واکنشی به بدبینی ناشی از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ فهم کرد. یکی از دلایل آن این است که، این حملات نمونۀ بارز آن نوع از اخبارِ بدِ بسیار توجه‌برانگیز بودند که پیش‌داوری‌های شناختی ما را فعال می‌کنند، و ما را قانع می‌کنند که جهان دارد به‌طوری مرگبار خطرناک می‌شود در حالی که واقعاً چنین نیست: در واقعیت، شمار آمریکایی‌هایی که هنگام رانندگی با موتورسیکلت در ۲۰۰۱ کشته شدند، اندکی بیشتر از کسانی است که در مرکز تجارت جهانی و هواپیماهای ربوده‌شده جان باختند.اما خوش‌بینی جدید همچنین پاسخی دندان‌شکن به آن نوع درون‌کاوی است که، پس از حادثۀ ۱۱ سپتامبر و متعاقب آن در جنگ عراق، در غرب قوت گرفت، این احساس که، چه ناامنی جهانی جدید سراسر خطای ما باشد و چه نباشد، این امر بی‌گمان مستلزم نقد خود و ژرف‌اندیشی است، نه اینکه صرفاً بر شایستگی‌های جهان‌بینی خود سرسختانه‌تر تأکید کنیم. (فیلسوف فرانسوی پاسکال بروکنر این نگرش را با تمسخر چنین توصیف می‌کند: «تمام جهان از ما نفرت دارد، و ما سزاوار این نفرتیم»). در سوی مقابل، خوش‌بینان تأکید دارند که، داده‌ها نشان می‌دهد سلطۀ جهانی قدرت و ایده‌های غرب در طول دو قرن گذشته کیفیت زندگی تقریباً تمام مردم را به‌نحوی بنیادین بهبود بخشیده است. مت ریدلی تمایل دارد از پیشگام خوش‌بینان جدید، توماس ببینگتون مکولی، مورخ ویگ، نقل‌قول کند: «وقتی در گذشته چیزی جز پیشرفت نمی‌بینیم، بنا بر چه اصلی، باید برای آینده چیزی جز پسرفت توقع نداشته باشیم؟»انتقاد نومیدانه از خود که خوش‌بینان جدید را می‌رنجاند، حداقل از نگاه آن‌ها، تا حدودی ناشی از نوعی توهم بصری در شیوۀ تفکر ما دربارۀ پیشرفت است. همان‌طور که استیون پینکر می‌گوید، هرگاه شما دربارۀ دولت‌ها یا نظام‌های اقتصادی به‌دلیل رعایت‌نکردن استانداردهای عملکرد درست به داوری می‌پردازید، به‌راحتی ممکن است این امر را نادیده بگیرید که خود این استانداردها در طول زمان تغییر کرده‌اند. گزارش‌های شکنجۀ زندانیان به‌دست سازمان سیا برای ما تکان‌دهنده است، اما این تنها به‌دلیل پدیدۀ تاریخی جدیدِ ظهور اِجماعی کلی مبنی بر پذیرفتنی نبودنِ شکنجه است. (در انگلستان قرون‌وسطی، شکنجه از عناصر نسبتاً معمولی نظام حقوق کیفری بود). مرگ مهاجران در آب‌های مدیترانه تنها بدان دلیل می‌تواند برای ما تکان‌دهنده باشد که، از دیدگاه ما، غریبه‌های ناشناس از سرزمین‌های دور ارزش ملاحظات اخلاقی را دارند، نگرشی که اگر در ۱۷۰۰ زاده شده بودیم، محتملاً برای بیشتر ما پوچ و بی‌معنی بود. اما هر چه این نوع اجماع قوی‌تر می‌شود، نقض آن هر بار غیراخلاقی‌تر به نظر خواهد رسید. و بنابراین، به‌نحوی طنزآمیز، خشم شما هنگام خواندن تیتر اخبار در واقع نشان می‌دهد که عصر ما عصری شکوهمند برای زیستن است. (کتاب جدیدی که به قفسۀ کتاب‌های خوش‌بینی جدید اضافه شده است، قوس اخلاق۱۰ به‌قلم مایکل شرمر، این استدلال را مستقیماً به ایمان خوش‌بینان به علم پیوند می‌دهد. شرمر استدلال می‌کند که پیشرفت علمی ضرورتاً ما را بیشتر از گذشته اخلاق‌مدار خواهد ساخت).بدگمانی آزارنده‌ای که می‌گوید این استدلال به‌نوعی سفسطه‌آمیز است -چنین به نظر می‌رسد که طبق آن می‌شود هرگونه ناراحتی را به‌عنوان نشانه‌ای از پیشرفت تفسیر کرد- می‌تواند ما را به ایراداتِ دیگری رهنمون شود: حتی اگر این درست باشد که همه چیز واقعاً بسیار بهتر از همیشه است، چرا باید فرض کنیم که این پیشرفت در آینده نیز ادامه خواهد یافت؟ پیشرفت‌ها در زمینۀ بهداشت و امید به زندگی نمی‌تواند جلوی بالا آمدن سطح آب دریا را بگیرد که کشور شما نابود نشود. و به‌طور کلی، پیش‌بینی نتایج آینده بر مبنای عملکرد گذشته خطرناک است: اوضاع را در یک مقیاس زمانیِ به‌اندازۀ کافی طولانی در نظر بگیرید، آنگاه ناممکن است که بتوانید بگویید که آیا پیشرفت مورد ستایش خوش‌بینان جدید شاهدی بر مسیر صعودی یکنواخت تاریخ است، یا صرفاً یک نقطۀ درخشان به شمار می‌رود؟برای مثال، تقریباً هر پیشرفتی که نوربرگ در کتابش پیشرفت از آن حمایت می‌کند، در ۲۰۰ سال گذشته رخ داده است، واقعیتی که خوش‌بینان آن را شاهدی بر قدرت توقف‌ناپذیر تمدن مدرن در نظر می‌گیرند، اما آن را درست به‌همان راحتی می‌توان شاهدی بر این امر در نظر گرفت که چنین دوره‌هایی از پیشرفت چقدر نایاب هستتند. از زندگی آدمیان بر روی زمین حدود ۲۰۰هزار سال می‌گذرد؛ به همین دلیل، پیش‌بینی بر اساس بازه‌ای ۲۰۰ ساله نابخردانه به نظر می‌رسد. ما با خطر ارتکاب اشتباه هانری باکل، مورخ انگلیسی قرن نوزدهم، رو به رو هستیم: باکل در کتابش تاریخ تمدن در انگلستان۱۱ با اطمینان اعلام می‌کند که به‌زودی جنگ به تاریخ خواهد پیوست. او می‌نویسد: «اینکه این کار وحشیانه، با پیشرفت جامعه، به‌طور پیوسته دارد افول می‌کند، حتی برای عجول‌ترین خوانندۀ تاریخ اروپا باید روشن باشد». این سخن مربوط به سال ۱۸۵۷ است؛ و به نظر می‌رسد باکل اطمینان داشته است که جنگ کریمه۱۲ که آن موقع به‌تازگی پایان یافته بود، جزء آخرین جنگ‌های تاریخ خواهد بود.اما نگرانی واقعی در اینجا آن نیست که پیشرفت یکنواخت دو قرن گذشته به‌تدریج روند معکوس پیدا خواهد کرد، و ما را به شرایط گذشته باز خواهد گرداند؛ بلکه آن است که جهانی که ما خلق کرده‌ایم –یعنی دقیقاً نیروی محرکۀ کلِ این پیشرفت- آنقدر پیچیده، ناپایدار و پیش‌بینی‌ناپذیر است که فاجعه هر لحظه ممکن است رخ دهد. شاید کاملاً حق با استیون پینکر باشد که به‌طور روزافزون مردم کمتری برای رفع اختلافات خود به خشونت توسل می‌جویند، اما (همان‌طور که او اذعان خواهد کرد) تنها یک خودشیفتۀ خشمگین کافی است تا با در اختیارداشتن کدهای فعال‌سازی بمب‌های هسته‌ای به فاجعه‌ای جهانی دامن بزند. قطعاً تکنولوژی دیجیتال به تشدید رشد اقتصادی در سراسر جهان کمک کرده است، اما اگر سایبرتروریست‌ها از آن برای نابودی زیرساخت مالی جهان در ماه آتی استفاده کنند، شاید آن رشد، به‌سرعت، اهمیت خود را از دست بدهد.«موضوع اصلی این است که اگر مشکلی جدی در جوامع ما رخ دهد، واقعاً دشوار است که دریابیم این مشکل کجا پایان می‌یابد»، این گفتۀ دیوید رانسیمن استاد علوم سیاسی در دانشگاه کمبریج است که با خوش‌بینی کمتری به آینده می‌نگرد و با خوش‌بینان جدیدی نظیر ریدلی و نوربرگ مباحثه داشته است. «این تصور که، برای مثال، بحران مالی بعدی، در جهان درهم‌تنیدۀ ما که به‌طور الگوریتمی هدایت می‌شود، به‌راحتی می‌تواند از کنترل ما خارج شود، تصوری نابخردانه نیست. و بنابراین بسیار دشوار است که بخواهیم با آسودگی خاطر خوش‌بین باشیم». وقتی شما در جهانی زندگی می‌کنید که به نظر می‌رسد همه چیز دارد بهتر می‌شود، اما ممکن است همه چیز فردا نابود شود، «احساس نگرانی کاملاً عقلانی است».رانسیمن در کتابش دام اعتماد۱۳ دیدگاهی مشابه و به‌همان اندازه نگران‌کننده را دربارۀ سیاست مدرن مطرح می‌کند. عملکرد دموکراسی موفقیت‌آمیز به نظر می‌رسد: خوش‌بینان جدید یادآوری می‌کنند که اکنون حدود ۱۲۰ دموکراسی در بین ۱۹۳ کشور جهان وجود دارد، که نشانۀ پیشرفت از فقط ۴۰ دموکراسی در ۱۹۷۲ است. اما، چه باید گفت اگر، خود قدرت دموکراسی، و آسودگی خیال ما دربارۀ توانایی آن در ایستادن در برابر تقریباً هر مشکلی، نشانۀ فروپاشی نهایی آن باشد؟ آیا ممکن است که مشکل واقعی ما بدبینی بیش از حد نباشد، آن‌چنان که خوش‌بینان جدید اظهار می‌کنند، بلکه میزان خطرناک و بیش‌ازحدی از اعتماد باشد؟بنابراین استدلال، مردمی که به ترامپ و برکسیت رأی دادند، این کار را واقعاً به آن دلیل انجام ندادند که به این نتیجه رسیده بودند نظام حکومتی آن‌ها ناکارآمد است، و باید عوض شود. بر خلاف این: آن‌ها دقیقاً بدان دلیل چنان رأی دادند که اعتماد بیش‌ازحدی پیدا کرده بودند که بی‌توجه به هر رأی آتش‌افروزی که در صندوق رأی بیاندازند، باز هم امنیت ضروری فراهم‌شده از سوی دولت، همواره برای آن‌ها وجود خواهد داشت. رانسیمن می‌نویسد مردم به ترامپ رأی دادند «زیرا به سخنان او باور نداشتند». آن‌ها «می‌خواستند ترامپ نظام را دگرگون کند، اما درعین‌حال توقع داشتند که آن نظام از آن‌ها در برابر بی‌فکری‌های آدمی مثل ترامپ محافظت کند». این الگو -دادن شوک‌های انتخاباتی بدان دلیل که شما اطمینان دارید نظام حکومتی می‌تواند در برابر آن‌ها ایستادگی کند- با این مشکل روبه‌روست که هیچ دلیلی وجود ندارد تا فرض کنیم نظام می‌تواند به‌طور نامحدود به ایستادگی ادامه دهد: در نقطه‌ای، شاید آسیبْ دیگر جبران‌پذیر نباشد. رانسیمن می‌گوید، خوش‌بینان جدید «جهانی را توصیف می‌کنند که در آن به نظر نمی‌رسد عاملیت انسان اهمیتی داشته باشد، زیرا نیروهای نوظهوری وجود دارند که ما را در مسیر درست پیش می‌برند. اما، عاملیت انسان هنوز مهم است ... آدم‌ها هنوز توانایی آن را دارند که همه چیز را به هم بریزند. و ای بسا توانایی ما برای به‌هم‌ریختن همه چیز دارد افزایش می‌یابد».خوش‌بینان از چنین خطراتی ناآگاه نیستند، اما ویژگی قدرتمندِ چارچوب ذهنی خوش‌بینانه آن است که معمولاً می‌توان برای هر واقعیتِ ظاهراً ترسناک، تفسیری خوش‌بینانه یافت. مت ریدلی می‌گوید: «شما می‌پرسید، ’آیا من آن کسی هستم که از آسمان‌خراش پایین می‌افتم، و همان‌طور که از طبقۀ دوم عبور می‌کنید، می‌گویید، ’تا حالا که همه چیز خوب پیش رفته است؟‘ و پاسخ این است که، خب، در واقع، در گذشته، مردم فاجعه را درست در یک قدمی خود می‌دیدند و پیش‌بینی آن‌ها اغلب اوقات آنقدر اشتباه بوده است که این حقیقت را باید مد نظر قرار داد». به‌نظر می‌رسد تاریخ سخن ریدلی را تأیید می‌کند. اما، البته یک نکته وجود دارد: اگر فاجعه‌ای که می‌تواند پایان‌بخشِ تمدن باشد در واقع رخ داده بود، احتمالاً شما اکنون در حال خواندن این متن نبودید. کسانی که فجایع قریب‌الوقوع را پیش‌بینی می‌کنند، معمولاً اشتباه می‌کنند. اما از طرف دیگر، تنها کافی است که یک بار درست بگویند.اگر لحظه‌ای واحد وجود داشته باشد که بشود آن را نشانۀ زایش خوش‌بینی جدید محسوب کرد، آن لحظه را به‌طرزی شایسته می‌توان یک سخنرانی تد دانست که هانس روزلینگ آن را در سال ۲۰۰۶ ارائه داد، آماردان سوئدی و «دانشمند-هنرمند»۱۴ خودخوانده که اوایل امسال درگذشت. سخنرانی روزلینگ با عنوان «بهترین آمارهایی که تاکنون دیده‌اید»۱۵، خلاصۀ نتایج مطالعه‌ای مبتکرانه است که او در بین دانشجویان سوئدی انجام داده است. او به دانشجویان زوج‌هایی از کشورهای مختلف را معرفی می‌کند، روسیه و مالزی، ترکیه و سریلانکا، و غیره، و از آن‌ها می‌خواهد تا حدس بزنند کدام کشور از نظر معیارهای مختلف سلامت، نظیر نرخ مرگ‌ومیر کودک، امتیاز بیشتری دارد. دانشجویان به‌شکلِ قابل‌توجهی اشتباه حدس می‌زنند، زیرا پاسخ آن‌ها مبتنی بر این فرض است که کشورهای نزدیک به آن‌ها، هم از نظر جغرافیایی و هم از نظر قومی، باید امتیاز بهتری داشته باشند.اما در واقع روزلینگ این زوج‌ها را طوری انتخاب کرده بود که نکته‌ای را اثبات کند: مرگ‌ومیر کودکان در روسیه دو برابر مالزی است، و در ترکیه نیز این آمار دو برابر سریلانکا است. از دیدگاه روزلینگ، بخشی از چارچوب ذهنی بدبینانۀ غرب مدرن این فرض عمیقاً ریشه‌دار است که ما در دورانی زندگی می‌کنیم که بهتر از آن هرگز نخواهد بود، و آینده‌ای که ما برای نسل‌های آینده و به‌ویژه برای جهان فراسوی اروپا و آمریکای شمالی به ارث می‌گذاریم، تنها می‌تواند آینده‌ای نومیدکننده باشد. روزلینگ با لذت می‌گوید که اگر شما این آزمایش را روی شامپانزه‌ها انجام دهید، بدین شیوه که نام هر کشور را بر روی یک موز برچسب بزنید و از آن‌ها بخواهید تا یکی را انتخاب کنند، عملکرد آن‌ها بهتر از دانشجویان خواهد بود، زیرا آن‌ها، بنا بر احتمالات، نیمی از دفعات درست انتخاب خواهند کرد. در سوی مقابل، نتیجه‌گیری‌های اروپایی‌هایی با تحصیلات بالا، از نتایج شانسی بسیار نادرست‌تر است. ما صرفاً از واقعیت‌ها ناآگاه نیستیم؛ بلکه فعالانه به «واقعیت‌هایی» افسردکننده باور داریم که درست نیستند.امروز تماشای ویدیوی «بهترین آمارهایی که تاکنون دیده‌اید» نشاط‌بخش است، تا حدودی به‌دلیل نمایش پر انرژی و جذاب روزلینگ بر روی صحنه، اما همچنین بدان دلیل که به نظر می‌رسد این ویدیو نورِ نیروبخشِ واقعیت عینی را بر پرسش‌هایی می‌تاباند که معمولاً با تعصب‌ورزی خشمگینانه در هم آمیخته‌اند. بسیار بیشتر از زمانی که او سخنرانی‌اش را ارائه داد، اکنون ما در عصر برداشت۱۶ زندگی می‌کنیم، که در آن ذخیره‌ای ظاهراً بی‌نهایت از پست‌های وبلاگی، ستون‌های یادداشت روزنامه‌ها، کتاب‌ها و تحلیلگران تلوزیونی با هم رقابت می‌کنند تا به ما بگویند که دربارۀ اخبار چه احساسی باید داشته باشیم. بیشتر این نظرپردازی‌ها چندان بر گردآوری واقعیت‌های موثق در دفاع از یک استدلال متمرکز نیست، بلکه بیشتر بر این تمرکز دارد که اعلام کند شما چه نگرشی را باید اتخاذ کنید: برداشت معمول از شما می‌خواهد تا نتیجه بگیرید که، برای مثال، دونالد ترامپ فاشیست است، یا چنین نیست، یا مجریان بی‌بی‌سی بیش از دیگر کارکنان این سازمان حقوق دریافت می‌کنند، یا تمرین یوگای شما نمونه‌ای از اقتباس فرهنگی است. (این واقعاً نباید تعجب‌برانگیز باشد: توجهْ نیروی محرکۀ اقتصاد اینترنتی است، و جلب توجه افراد با استدلالاتِ آمیخته به احساسات بسیار آسان‌تر است تا با اطلاعات صرف، علاوه بر اینکه نیازی نیست تا برای تهیۀ گزارش‌های پرخرج مورد نیاز برای کشف واقعیت‌ها هزینه کنید). خوش‌بینان جدید چیز متفاوتی را وعده می‌دهند: راهی برای احساس‌کردن وضعیت جهان بر مبنای وضعیت واقعی آن. اما پس از مطالعۀ عمیق آثار آنان، شما کم‌کم در شگفت می‌مانید که آیا تمام شبه‌واقعیت‌های خوش‌بینانۀ آن‌ها واقعاً درست و بدیهی هستند یا خیر. اول از همه، چرا باید فرض کرد که مقایسۀ درست آن است که بین وضعیت جهان، مثلاً در ۲۰۰ سال پیش، و وضعیت کنونی جهان انجام بگیرد؟ شاید شما استدلال کنید که مقایسۀ امروز با گذشته مصادره به مطلوب است. البته که اوضاع امروز از گذشته بهتر است. اما بی‌گمان اوضاع در هیچ زمینه‌ای آن‌چنان که باید نیست. چند مثال واضح را در نظر بگیرید: جامعۀ بشری قطعاً توانایی آن را دارد که فقر مطلق را ریشه‌کن کند، قحطی‌ها را پایان دهد، یا به‌طرز بنیادین آسیب بشر به شرایط اقلیمی را کاهش دهد. اما ما هیچ یک از این کارها را انجام نداده‌ایم، و این واقعیت که اوضاع به وحشتناکی ۱۸۰۰ نیست، مسلّماً ربطی به این موضوع ندارد.به‌طرزی طنزآمیز، با توجه به تکیۀ خوش‌بینان جدید بر پیش‌داوری‌های شناختی برای تبیین گرایش ما به منفی‌نگری، شاید آن‌ها خودشان نیز دچار یک پیش‌داوری شناختی باشند: «پیش‌داوری لنگراندازی»۱۷، که گرایش ما را به تکیۀ بسیار شدید بر برخی اطلاعات خاص هنگام قضاوت توصیف می‌کند. اگر مقدمۀ استدلال شما این واقعیت باشد که زمانی قربانیان طاعون در خیابان‌های شهرهای اروپا جان می‌دادند، به‌طور طبیعی نتیجه خواهید گرفت که امروز زندگی شگفت‌انگیز است. اما اگر مقدمۀ شما این باشد که ما می‌توانسته‌ایم قحطی‌ها را ریشه‌کن کنیم، یا گرمایش جهانی را معکوس کنیم، آنگاه این واقعیت که چنین مشکلاتی هنوز پا بر جا هستند، شاید نوع متفاوتی از قضاوت را برانگیزد. این استدلال نیز که ما باید بیشتر از این احساس خوشبختی کنیم زیرا، به‌طور میانگین، زندگی در کل بر روی زمین دارد بهتر می‌شود، مبتنی بر درک نادرست حقیقتی بنیادی دربارۀ سازوکارِ تحققِ خوشبختی است: قضاوت‌های ما دربارۀ جهان نتیجۀ انجام مقایسه‌های خاصی است که ما احساس می‌کنیم به ما ربط دارند، نه نتیجۀ نگرشی که دیوید رانسیمن آن را «نگاه از جایی بیرونی»۱۸ می‌نامد. اگر مردم شهری کوچک در آمریکا از هر زمان دیگری در گذشته از امنیت اقتصادی کمتری برخوردار باشند، یا اگر شما جوانی انگلیسی هستید و با این چشم‌انداز رو به رو هستید که شاید هرگز صاحب خانه نشوید، خیلی تسلّی‌بخش نخواهد بود که به شما بگویند به‌طور روزافزون چینی‌های بیشتری دارند وارد طبقۀ متوسط می‌شوند. ریدلی به یاد می‌آورد که، در جلسات کتابخوانی در غرب میانۀ آمریکا، غالباً حضار خوش‌بینی او را بر این مبنا زیر سؤال می‌بردند که به نظر نمی‌رسد زندگی خود آن‌ها مسیری صعودی داشته باشد. «آن‌ها می‌گفتند، ’شما اصرار می‌ورزید که اوضاع جهان دارد بهتر می‌شود، اما در اینجا اصلاً چنین به نظر نمی‌رسد‘. و من می‌گفتم، ’بله، اما اینجا که کل جهان نیست! آیا شما حتی یک ذره هم از این واقعیت خوشحال نمی‌شوید که از فقر آفریقایی‌های واقعاً فقیر دارد اندکی کاسته می‌شود؟‘» از یک لحاظ، این نکتۀ درستی است. اما از لحاظی دیگر، نکته‌ای کاملاً بی‌ربط است.خوش‌بینی جدید، در اساس، استدلالی ایدئولوژیک است: به‌طور کلی، طرفداران آن از قدرت بازارهای آزاد حمایت می‌کنند، و هدف آن‌ها آن است که تصویر خوش‌بینانۀ آن‌ها از گذشتۀ نزدیک و آیندۀ قریب‌الوقوع بشر سیاست آن‌ها را تأیید نماید. این استدلال سیاسیِ کاملاً موجهی است، اما باوجوداین، استدلالی سیاسی است، نه تکیۀ بی‌طرفانه و صریح بر واقعیت‌های عینی. این ادعا که ما در عصری طلایی زندگی می‌کنیم، و اینکه روحیۀ بدبینیِ بارزِ ما ناموجه است، نوشدارویی برای عصر برداشت نیست، بلکه برداشتی همانند هر برداشت دیگری است، و اتخاذ دیدگاهی مخالف، درست به‌همین اندازه موجه است. رانسیمن می‌گوید: «من از این فرض بیزارم که اگر شما با استدلال آن‌ها مخالفت کنید، آنگاه منظور شما این است که تمام این چیزها بی‌ارزش هستند ... اینکه مردم دربارۀ وضعیت جهان امروز عمیقاً احساس نگرانی می‌کنند، به‌رغم اینکه تمام نشانگرها روندی صعودی را نشان می‌دهند، از دیدگاه من معقولانه به نظر می‌رسد، مخصوصاً با توجه به ناپایداری نسبی شواهد این پیشرفت، و [پیش‌بینی‌ناپذیری] حاکم بر آن. همه چیز واقعاً شکننده است».یوهان نوربرگ، که کتاب پیشرفت را دو ماه قبل از انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا منتشر کرد، در یک میهمانی که از سوی سفارت آمریکا ترتیب داده شده بود، در صبحی مه‌آلود در استکهلم شاهد اعلام نتایج بود. هنگامی که پیروزی ترامپ قطعی می‌شود، جو میهمانی از همهمۀ پر سروصدا به ناباوریِ وحشت‌زده تغییر می‌کند. نوربرگ به یاد می‌آورد که: «همۀ ما سوئدی‌هایی بودیم شاغل در رسانه‌ها، سیاست، تجارت و دیگر بخش‌ها، فکر می‌کنم به‌سختی می‌توانستید کسی را در بین ما پیدا کنید که آرزوی پیروزی ترامپ را داشته باشد، بنابراین خیلی زود روحیۀ همه به‌نحو چشمگیری داشت خراب می‌شد، و بدتر از این، از مشروبات الکلی هم خبری نبود، که کمکی هم نمی‌کرد، زیرا همه داشتند می‌گفتند: ’حالا به یک چیز قوی نیاز داریم!‘ اما مهمانی بیشتر شبیه به مراسم صبحانه ترتیب داده شده بود». او با لبخند می‌گوید: «فکر می‌کنم آمریکایی‌ها واقعاً سوئدی‌ها را درک نمی‌کنند».خیزش‌های پوپولیستی دو سال گذشته در آمریکا و انگلستان، نیروی محرکۀ ظهور ترامپ، رأی به برکسیت، و سطوح بی‌سابقۀ حمایت از برنی سندرز و جرمی کوربین، مسئله‌ای پیچیده برای خوش‌بینان جدید پیش آورده است. از یک سو، به‌راحتی می‌توان این خشم معطوف به تشکیلات سیاسی را نوعی اشتباه توصیف کرد، مبتنی بر ناتوانی در درک اینکه اوضاع چقدر خوب در جریان است؛ یا به‌عنوان واکنشی موجه به موانع واقعی -اما موضعی و موقت- در مسیر، که لزوماً نباید استدلالی مهم در دفاع از بدبینی محسوب شود. از دیگر سو، این دیدگاهی عجیب دربارۀ جهان است که چنین امواج سیاسی‌ای را صرفاً واکنش‌هایی -اشتباه یا غیر آن- به وضعیت واقعی در نظر می‌گیرد. برای مثال، حتی اگر شما تصور کنید حامیان ترامپ کاملاً بر خطا بودند که وضعیت خود را منفی ارزیابی کردند، خود این ارزیابی به‌اندازۀ کافی واقعی بوده است، و آن‌ها واقعاً ترامپ را انتخاب کرده‌اند، با تمام توانایی او برای ایجاد بی‌ثباتی. (دیوید رانسیمن می‌گوید، از دیدگاه خوش‌بینان جدید، سیاست چیزی بیش از اسباب مزاحمت نیست، زیرا از نگاه آن‌ها «عوامل پیشرفتْ سیاسی نیستند، بلکه عوامل شکستْ سیاسی هستند»). در نقطه‌ای، دیگر خیلی مهم نیست که آیا اضطراب و بدبینی رایج را می‌توان توجیه کرد یا خیر، بلکه موضوع مهم صرفاً آن است که آن اضطراب یا بدبینیْ رایج است.نوربرگ حامی ترامپ نیست، و برای نویسنده‌ای که کتابی را تبلیغ می‌کند که آیندۀ نزدیک بشر را سراسر درخشان ترسیم می‌کند، شاید نتیجۀ انتخابات عاملی بازدارنده به نظر برسد. در کتاب، او هشدار می‌دهد که پیشرفت اجتناب‌ناپذیر نیست؛ او می‌نویسد: «خطر جدی واکنش بومی‌گرایانه۱۹ وجود دارد. هنگامی که پیشرفت‌های خود را نادیده می‌گیریم، در پی سپر بلا برای مشکلات باقیمانده می‌گردیم». اما در ذات خوش‌بینی جدید قدرتی جادویی نهفته است که می‌تواند تحولات منفی را به دلایلی برای خرسندی تبدیل کند، و هنگامی که من با نوربرگ صحبت می‌کردم، او نسبت به انتخابات نیز دیدگاهی خوش‌بینانه پیدا کرده بود.او می‌گوید: «من تصور می‌کنم که شاید با گذشت چند سال، ما به این نتیجه برسیم که پیروزی ترامپ رویدادی بزرگ بوده است. زیرا اگر او بازنده شده بود، و هیلاری پیروز شده بود، هیلاری منفورترین رئیس‌جمهور دوران مدرن می‌شد، و سپس ترامپ و بنن از این موضوع بهره می‌بردند تا یک امپراطوری رسانه‌ای راست آلترناتیو۲۰ بسازند، سیلی از نفرت بیافرینند، و سپس شاید در دورۀ بعدی انتخابات با نامزدی کارکشته‌تر روبه‌رو می‌شدیم، فاشیستی واقعی، نه کسی که وانمود می‌کند ... چه بسا ترامپ آدمِ خودشیفته و بی‌کفایتی باشد که گرایشِ پوپولیستی را در آمریکا نابود کند». مشکل این نوع استدلالِ خلاف‌واقع۲۱ آن است که ابطال‌پذیر نیست، و در هر صورت، این استدلال بسیار متفاوت است با موضع مثبت‌نگریِ صریح دربارۀ اینکه جهان به کدام سو دارد حرکت می‌کند. اما شاید یک حقیقت واقعاً بی‌چون‌وچرا که هم خوش‌بینان جدید و هم افراد بدبین‌تر آن را قبول داشته باشند، این است که بی‌توجه به هر چه دارد رخ می‌دهد، علی‌الاصول، اوضاع همیشه می‌توانست بدتر از این باشد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الیور برکمن نوشته و در تاریخ ۲۸ جولای ۲۰۱۷ با عنوان «Is the world really better than ever» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «آیا واقعاً امروز دنیا بهتر از همیشه است؟» و ترجمۀ علی برزگر منتشر کرده است.•• الیور برکمن (Oliver Burkeman) نویسنده‌ای ساکن نیویورک است که در گاردین می‌نویسد. پادزهر: خوشبختی برای کسانی که تحمل مثبت‌اندیشی را ندارند (The Antidote: Happiness for People Who Can't Stand Positive Thinking) از آثار اوست. ترجمان پیش از این مطلبی را با عنوان «خوشبختی را در نیمۀ خالی لیوان بجویید» از او منتشر کرده است.[۱] Never forget the we live in the best of times[۲] The Rational Optimist[۳] fracking: روشی برای استخراج نفت و گاز با استفاده از شکافت لایه‌های زمین با فشار سیالات [مترجم].[۴] the New Optimists[۵] Progress: Ten Reasons to Look Forward to the Future[۶] Cato Institute[۷] YouGov[۸] The Better Angels of Our Nature[۹] self-fulfilling prophecy[۱۰] The Moral Arc[۱۱] History of Civilization in England[۱۲] Crimean war: جنگ بین امپراطوری روسیه و نیروهای متحد امپراطوری عثمانی، فرانسه، بریتانیا و پادشاهی ساردنی [مترجم].[۱۳] The Confidence Trap[۱۴] edutainer: ترکیبی از واژه‌های education و entertainer و به‌معنای کسی که کار آموزش را با سرگرمی همراه می‌سازد [مترجم].[۱۵] The best stats you’ve ever seen[۱۶] the Age of the Take[۱۷] anchoring bias[۱۸] the view from outer space[۱۹] nativist: سیاست حمایت از منافع مردم بومی در برابر مهاجران [مترجم].[۲۰] alt-right: ارتجاع‌گرایان و محافظه‌کاران راست افراطی و طرفدار برتری نژاد سفید و ملی‌گرایی سفیدپوستی [مترجم].[۲۱] counterfactual argument: استدلالی مبتنی بر آنچه رخ نداده است اما می‌توانسته رخ دهد [مترجم]. ]]> الیور برکمن اقتصادوجامعه Wed, 11 Apr 2018 04:24:26 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8944/ نجات علم اقتصاد از چنگ نئولیبرالیسم http://tarjomaan.com/neveshtar/8941/ دنی رادریک، بوستون ریویو — حتی سرسخت‌ترین منتقدان نئولیبرالیسم هم معترف‌اند که تعریف دقیق این واژه دشوار است. در معنای کلی، این تعبیر یعنی ترجیح بازار بر حکومت، مشوق‌های اقتصادی بر هنجارهای اجتماعی یا فرهنگی، و کارآفرینی خصوصی بر کنش دسته‌جمعی یا اجتماعی. این واژه برای توصیف طیف گسترده‌ای از پدیده‌ها استفاده شده است: از آگوستو پینوشه تا مارگارت تاچر و رونالد ریگان، از حزب دموکراتِ کلینتون و حزب کارگر جدیدِ بریتانیا تا گشایش اقتصادی در چین و اصلاح دولت رفاه در سوئد.هر چیزی که بوی مقررات‌زدایی، لیبرال‌سازی، خصوصی‌سازی یا ریاضت اقتصادی بدهد، زیر چتر این واژه قرار می‌گیرد. امروزه نئولیبرالیسم به‌عنوان نمایندۀ آن ایده‌ها و روش‌هایی که ناامنی و نابرابری روزافزون اقتصادی را موجب شده‌اند و به ازدست‌رفتن ارزش‌ها و آرمان‌های سیاسی‌مان انجامیده‌اند، ناسزا می‌شنود و حتی نکوهش شده است که واپس‌گراییِ پوپولیستی جاری را تشدید کرده است.علی‌الظاهر در عصر نئولیبرالیسم به سر می‌بریم. اما طرفداران و مروّجان نئولیبرالیسم، یعنی نئولیبرال‌ها، کیستند؟ عجیب است که برای یافتن کسی که صراحتاً نئولیبرالیسم را بپذیرد، باید به اوایل دهۀ ۱۹۸۰ برگردیم. در سال ۱۹۸۲، چارلز پیترز (سردبیر سابق مجلۀ واشنگتن‌مانتلی) مقاله‌ای با عنوان «مانیفست یک نئولیبرال» منتشر کرد. اکنون که ۳۵ سال از آن زمان گذشته است، مقالۀ او خواندنی است چون نئولیبرالیسمی که او وصف می‌کند شباهت چندانی به سوژۀ تمسخرهای امروزی ندارد. سیاست‌مدارانی که به نظر پیترز مصداق آن جنبش‌اند، نه تاچر یا ریگان، بلکه بیل بردلی، گری هارت و پُل سانگس هستند. روزنامه‌نگاران و دانشگاهیانی که او در این فهرست می‌گنجاند کسانی از قبیل جیمز فالوز، مایکل کینسلی و لستر تورو هستند. نئولیبرال‌های پیترز، (به معنای آمریکایی کلمه) لیبرال‌هایی‌اند که تعصب خود لهِ اتحادیه‌ها و حکومت بزرگ و علیه بازارها و ارتش را کنار گذاشته‌اند.استفاده از واژۀ «نئولیبرال» در دهۀ ۱۹۹۰ ناگهان رایج شد، زمانی که این واژه با دو تحولی مرتبط شد که پیترز هیچ‌یک از آن‌ها را ذکر نکرده است. اولی مقررات‌زدایی مالی بود که اوج آن، بحران مالی سال ۲۰۰۸ (یعنی اولین بحرانی که ایالات متحده پس از بازۀ بین دو جنگ جهانی تجربه کرد) و افتضاح یورو بود که هنوز ادامه دارد؛ دومی جهانی‌سازی اقتصادی بود که به لطف جریان‌های آزاد مالی و یک نوع جدید و جاه‌طلبانه‌تر از توافقات تجاری شتاب یافت. مالی‌سازی و جهانی‌سازی به مشهودترین جلوه‌های نئولیبرالیسم در دنیای امروز تبدیل شده‌اند.اینکه نئولیبرالیسم مفهومی لغزان و متغیر است و مدافعان صریحی ندارد، به معنای آن نیست که به درد نمی‌خورد یا غیرواقعی است. چه کسی می‌تواند منکر این شود که دنیا از دهۀ ۱۹۸۰ بدین‌سو یک گذار تعیین‌کننده به سمت بازارها داشته است؟ یا اینکه سیاست‌مداران مرکز-چپ (دموکرات‌ها در ایالات متحده، سوسیالیست‌ها و سوسیال‌دموکرات‌ها در اروپا) مشتاقانه برخی از احکام محوری تاچریسم و ریگانیسم از قبیل مقررات‌زدایی، خصوصی‌سازی، لیبرال‌سازی مالی و کارآفرینی فردی را اقتباس کرده‌اند؟ بخش عمده‌ای از بحث‌های سیاست‌گذاری معاصر آکنده از هنجارها و اصولی است که بنا به فرض، بر ایدۀ «انسان اقتصادی»۱ استوارند.اما به‌واسطۀ همین گَل‌وگُشادی واژۀ نئولیبرالیسم، منتقدانش هم اغلب به هدف نمی‌زنند. بازارها، کارآفرینی خصوصی یا مشوق‌ها، وقتی که درست استفاده شوند، هیچ ایرادی ندارند. استفادۀ خلاقانه از آن‌ها، بنیان برخی از مهم‌ترین دستاوردهای اقتصادی عصر ما بوده است. وقتی سیلاب تمسخرمان را روانۀ نئولیبرالیسم می‌کنیم، با این خطر مواجهیم که برخی از ایده‌های مفید آن را دور بیاندازیم.مشکل واقعی آن است که جریان اصلی اقتصاد به سادگی به ورطۀ ایدئولوژی می‌افتد چنانکه انتخاب‌های ظاهری‌مان را محدود کرده و راه‌حل‌هایی پیشنهاد می‌دهد که همگی اساساً یکسان‌اند. داشتنِ درکی درست از مبنای اقتصادی نئولیبرالیسم به ما امکان می‌دهد تا آن ایدئولوژی را، وقتی نقاب علم اقتصاد به صورت می‌زند، بشناسیم (و رد کنیم). مهم‌تر از همه آنکه این درک به ما در پرورش آن خیال‌پردازی نهادی‌ای کمک می‌کند که برای بازطراحی سرمایه‌داری برای قرن بیست‌ویکم، به‌شدت نیازمند آنیم.                                                                                                •••فهم معمول از نئولیبرالیسم، آن را مبتنی بر اصول کلیدی جریان اصلی علم اقتصاد می‌داند. برای درک آن اصول، بدون ایدئولوژی، یک آزمایش ذهنی را در نظر بگیرید.اقتصاددانی سرشناس و معتبر به کشوری می‌رود که تاکنون آن را ندیده و هیچ چیز درباره‌اش نمی‌داند. او به جلسه‌ای با سیاست‌گذاران ارشد کشور می‌رود. آن‌ها به او می‌گویند: «کشور ما مشکل دارد. اقتصادمان راکد است، سرمایه‌گذاری پایین است، و هیچ دورنمایی از رشد نمی‌بینیم.» آن‌ها با امید و انتظار به او روی می‌آورند: «لطفاً به ما بگویید باید چکار کنیم تا اقتصادمان رشد کند؟»آن اقتصاددان به جهل خود اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد اطلاعاتش دربارۀ این کشور کمتر از آن است که توصیه‌ای بکند. برای آنکه چیزی بگوید باید تاریخ اقتصادشان را مطالعه کند، آمارها را تحلیل نماید، و در کشور بگردد. اما میزبان‌های او مصرّ هستند. به او می‌گویند: «کم‌حرفی‌تان را می‌فهمیم و آرزو داشتیم فرصت همۀ این کارها بود. اما مگر اقتصاد علم نیست؟ و مگر شما یکی از برجسته‌ترین کارورزان این علم نیستید؟ گرچه چیز زیادی دربارۀ اقتصاد ما نمی‌دانید، مطمئناً برخی نظریه‌ها و تجویزهای کلی هستند که بتوانید با ما در میان بگذارید تا هادی سیاست‌ها و اصلاحات اقتصادی‌مان شوند».آن اقتصاددان اکنون گرفتار شده است. او نمی‌خواهد مقلد آن اساتید اقتصادی شود که از قدیم منتقدشان بوده است چون توصیه‌های سیاست‌گذارانۀ محبوبشان را همه‌جا پیشنهاد می‌داده‌اند. اما پرسش آن مقامات هم او را به چالش کشیده است. آیا علم اقتصاد، حقیقت‌های جهانشمول دارد؟ آیا حرفی معتبر (و بالقوه مفید) دارد که بزند؟پس کارش را شروع می‌کند. او می‌گوید کارایی تخصیصِ منابع در یک اقتصاد، یکی از عوامل تعیین‌کننده و حیاتی در عملکرد آن است. کارایی نیز به نوبۀ خود مستلزم همسوسازی مشوق‌های خانوارها و کسب‌وکارها با هزینه‌ها و فایده‌های اجتماعی است. وقتی به بحث رشد اقتصادی می‌رسیم، مشوق‌های پیش روی کارآفرینان، سرمایه‌گذاران و تولیدکنندگان اهمیت زیادی می‌یابد. رشد نیازمند نوعی نظامِ حقوق مالکیت و اجرای قراردادهاست که تضمین کند سرمایه‌گذاران می‌توانند بازدۀ سرمایه‌گذاری خود را حفظ کنند. و اقتصاد باید پذیرای ایده‌ها و نوآوری‌های بقیۀ دنیا باشد.در ادامه می‌گوید اما بی‌ثباتی اقتصادِ کلان می‌تواند اقتصاد را از ریل خود خارج کند. لذا حکومت‌ها باید سیاست‌های مالی معقولی را پی بگیرند، یعنی رشد نقدینگی را در حد افزایش تقاضای اسمی پول و با یک نرخ تورم معقول نگه دارند. آن‌ها باید پایداری مالی را تضمین کنند تا افزایش بدهی عمومی بر درآمد ملی پیشی نگیرد. و باید مقررات محتاطانه‌ای برای بانک‌ها و دیگر مؤسسات مالی وضع کنند تا جلوی خطرپذیری افراطی نظام مالی را بگیرند.اقتصاددان ما الآن مشغول گرم‌کردن خودش برای انجام وظیفه‌اش است. اضافه می‌کند که مسئلۀ اقتصاد فقط کارایی و رشد نیست. اصول اقتصادی به دارایی و سیاست‌گذاری اجتماعی هم ربط دارند. اقتصاد نمی‌گوید جامعه باید دنبال چه میزان از بازتوزیع ثروت برود. اما می‌گوید که پایۀ مالیاتی باید تا حد ممکن گسترده باشد و برنامه‌های اجتماعی باید به شیوه‌ای طراحی شوند که کارگران را به خروج از بازار کار تشویق نکنند.وقتی که آن اقتصاددان صحبتش را تمام می‌کند، انگار که یک دستورکار نئولیبرال تمام‌عیار را طرح کرده است. یک منتقد در میان جمع مخاطبان، لابد همۀ کلمات رمزی را شنیده است: کارآیی، مشوق‌ها، حقوق مالکیت، پول پشتوانه‌دار، احتیاط مالی. بااین‌حال، آن اصول اقتصادی‌ای که این اقتصاددان شرح داده است، به‌واقع [داستانی با] پایان باز بوده است. پیش‌فرض این اصولْ یک اقتصاد سرمایه‌داری است (که در آن تصمیم‌های سرمایه‌گذاری بر عهدۀ افراد و بنگاه‌های خصوصی است)، اما چیز چندانی ورای این ندارد. این اصول طیفی از ترتیبات نهادی را می‌پذیرند (و در واقع لازم دارند) که به نحو شگفت‌آوری متنوع است.خُب، آیا آن اقتصاددان یک بیانیۀ نئولیبرال صادر کرده است؟ چنین گمانی اشتباه است، و اشتباهمان در آن است که هریک از این واژه‌های انتزاعی (مشوق‌ها، حقوق مالکیت، پول پشتوانه‌دار) را به یک همتای نهادیِ خاصِ آن ربط داده‌ایم. و نخوتِ اساسی و ایرادِ مرگ‌بار نئولیبرالیسم در همین است: این باور که آن اصول بنیادین اقتصادی متناظر با مجموعۀ منحصربه‌فردی از سیاست‌گذاری‌ها هستند که به دستورکار سبکِ تاچر-ریگان شبیه است.حقوق مالکیت را در نظر بگیرید. این حقوق از آن رو اهمیت دارند که عایدات سرمایه‌گذاری را تخصیص می‌دهند. هر سیستم بهینه حقوق مالکیت را نزد آن‌هایی توزیع می‌کند که بهترین استفاده را از یک دارایی دارند، و عاملی حفاظتی در مقابل آن‌هایی است که احتمال می‌رود دنبال سلب مالکیت فرد از این عایدات باشند. حقوق مالکیت زمانی خوب‌اند که از نوآوران در برابر لاشخورها حفاظت کنند، اما وقتی که از آن‌ها در برابر رقابت محافظت کنند بد می‌شوند. بسته به بافت، یک رژیم حقوقی که مشوق‌های مناسب را ارائه می‌دهد، ممکن است کاملاً متفاوت باشد از رژیم حقوق مالکیت خصوصیِ معیار در سبک آمریکایی.شاید گمان کنید که این بحثی معنایی و یک‌جور اسم‌گذاری محض است که نتیجۀ عملی چندانی ندارد؛ اما موفقیت اقتصادی خارق‌العادۀ چین عمدتاً مدیون شیوۀ تعمیرِ نهادهایش است که از طریق آن از راست‌آیینی اقتصادی تخطی می‌کرد. چین به بازارها رو کرد، اما شیوه‌های غربی در حقوق مالکیت را کُپی‌برداری نکرد. اصلاحات این کشور، از طریق یک‌سلسله ترتیبات نهادی نامعمول که تطبیق بهتری با بافت محلی‌اش داشتند، مشوق‌هایی بازارمحور آفرید. مثلاً به جای عبور مستقیم از مالکیت دولتی به خصوصی (که ضعف ساختارهای حقوقی غالب در آن کشور، مانع از آن می‌شد)، چین به شکل‌های مخلوطی از مالکیت تکیه کرد که حقوق مالکیت مؤثرتری برای کارآفرینانِ مشغول به کار تدارک می‌دید. طرح «شرکت‌های شهری و روستایی»۲ (TVEs) که خط مقدم رشد اقتصادی چین در دهۀ ۱۹۸۰ بودند، تعاونی‌هایی بودند که مالکیت و کنترلشان در اختیار حکومت‌های محلی بود. گرچه آن‌ها تحت تملک دولت بودند، کارآفرینان از حمایت لازم در برابر سلب مالکیت خود بهره‌مند می‌شدند. حکومت‌های محلی مستقیماً در سود بنگاه‌ها ذی‌نفع بودند و لذا نمی‌خواستند غازی که تخم طلا می‌گذارد را بکشند.چین متکی به مجموعه‌ای از این نوآوری‌ها بود که اصول اقتصادی بنیادین را در ترتیبات نهادی ناآشنا پیاده می‌کرد. قیمت‌گذاری دونرخی، که تحویل اجباری غلّات به دولت را حفظ می‌کرد اما به کشاورزان اجازه می‌داد تا مازاد محصول خود را در بازارهای آزاد بفروشند، در عین آنکه مشوق‌هایی در جهتِ عرضه فراهم می‌ساخت، بودجۀ دولتی را از مضرّات لیبرال‌سازی تمام‌عیار مصون می‌کرد. طرح موسوم به «نظام مسئولیت‌پذیری خانوار» مشوقی برای کشاورزان بود تا در زمینی که روی آن کار می‌کردند سرمایه‌گذاری نموده و آن را بهبود بدهند، اما نیاز به خصوصی‌سازی علنی را از بین می‌بُرد. ناحیه‌های ویژۀ اقتصادی هم مشوق صادراتی ایجاد کرده و سرمایه‌گذاران خارجی را جذب می‌کرد بدون آنکه حفاظت از بنگاه‌های دولتی را از بین ببرد (و در نتیجه اشتغال داخلی را تضمین می‌نمود). عطف به این انحراف‌ها از نقشه‌هایی که روایت راست‌دین علم اقتصاد مطرح می‌ساخت، اینکه مثل برخی منتقدانْ اصلاحات اقتصادی چین را چرخشی نئولیبرال بنامیم، بیشتر رهزن است تا آنکه روشنگر باشد. اگر قرار است این را نئولیبرالیسم بنامیم، مطمئناً باید نگاه مهربانانه‌تری به ایده‌هایی داشته باشیم که چشمگیرترین سیاست‌های کاهش فقر را در تاریخ رقم زده‌اند.شاید کسی اعتراض کند که این ابداعات نهادی در چین صرفاً برای دوران گذار هستند. شاید چین مجبور شود برای پایدارکردن پیشرفت اقتصادی‌اش، به سمت نهادهایی به سبک غربی برود. اما این خط مرسوم فکری آن تنوعی را نادیده می‌گیرد که علی‌رغم همگن‌سازی قابل توجه در گفتمان سیاست‌گذاریِ ما هنوز هم در ترتیبات سرمایه‌دارانۀ اقتصادهای توسعه‌یافته دیده می‌شود.و بالاخره، مگر نهادهای غربی چیستند؟ مثلاً در کشورهای عضو باشگاه «سازمان همکاری و توسعۀ اقتصادی» (اُ.ای.سی.دی)، اهمیت بخش دولتی یکدست نیست، چنانکه از یک‌سوم اقتصاد در کره تا حدود ۶۰ درصد اقتصاد در فنلاند را پوشش می‌دهد. در ایسلند، ۸۶ درصد از کارگران عضو اتحادیه‌های صنفی‌اند؛ همین رقم در سوئیس حدود ۱۶ درصد است. در ایالات متحده، بنگاه‌ها می‌توانند تقریباً هر زمان که اراده کردند کارگران را اخراج کنند؛ اما قوانین کار فرانسه، چندین پیچ و خم در راه کارفرمایان می‌گذارند. بازارهای سهام در ایالات متحده به تقریباً یک و نیم برابر درآمد ملی رسیده‌اند؛ در آلمان ارزش آن‌ها یک‌سوم این مقدار است که نمایندۀ نیمی از درآمد ملی است.از آنجا که اقبال اقتصادی این کشورها در دهه‌های اخیر متفاوت بوده است، نمی‌توان گفت که یکی از این الگوهای مالیات‌گذاری، روابط کاری یا سازمان‌دهی مالی بر سایر الگوها ترجیح دارد. ایالات متحده چندین دورۀ متوالی بیم و وحشت را از سر گذرانده است که در آن‌ها گفته می‌شد نهادهای اقتصادی‌اش بدتر از آلمان، ژاپن و چین (و اکنون احتمالاً دوباره آلمان) هستند. مطمئناً ذیل الگوهای بسیار متفاوتی از سرمایه‌داری می‌توان به سطوح مشابهی از ثروت و تولید رسید. حتی می‌توانیم از این هم یک قدم جلوتر برویم: دامنۀ الگوهای ممکن (و مطلوب) که در آینده پدید می‌آیند شاید به مراتب بیشتر از الگوهای غالب امروزی باشند.در آن آزمایش ذهنیِ ما، اقتصاددان مدعوّ از همۀ این‌ها باخبر است و می‌داند اصولی که مطرح کرده است، پیش از عملیاتی شدن، باید با جزئیات نهادی تکمیل شوند. حقوق مالکیت؟ بله، ولی چطور؟ پول پشتوانه‌دار؟ بله، اما چطور؟ شاید ساده‌تر آن باشد که فهرست اصول او را پوچ و تُهی بنامیم تا آنکه به عنوان یک بیانیۀ نئولیبرال رد کنیم.بااین‌حال، این اصول کاملاً هم خالی از محتوا نیستند. چین، و به‌واقع هر کشور دیگری که به توسعۀ سریع دست یافته، فایدۀ این اصول را (وقتی که با بافت محلی تطبیق یافته باشند) نشان داده است. برعکس، کشورهای بسیاری هم بوده‌اند که به لطف رهبران سیاسی‌شان که از این اصول تخطی می‌کردند، اقتصادهایشان را ویران کردند. کافی است به همین اطرافمان یعنی پوپولیست‌های آمریکای لاتین یا رژیم‌های کمونیستی اروپای شرقی نگاهی بیاندازیم تا اهمیت کاربُردی پول پشتوانه‌دار، پایداری مالی و مشوق‌های خصوصی را دریابیم.                                                                                                •••صدالبته اقتصاد فراتر است از فهرستی از اصول انتزاعی که تا حد زیادی بر پایۀ عقل سلیم‌اند. بخش عمدۀ کار اقتصاددانان آن است که مدل‌هایی روشمند از سازوکار اقتصادهای محققِ روی زمین را بسازند و سپس آن مدل‌ها را با شواهد مقایسه کنند. اقتصاددانان کارشان را یک‌جور اصلاح پیش‌روندۀ فهم خودشان از دنیا می‌دانند: قرار است مدل‌هایشان، با آزمون و تصحیح، به مرور زمان بهتر و بهتر شوند. اما پیشرفت در علم اقتصاد به شیوه‌های متفاوتی رُخ می‌دهد.اقتصاددانان به مطالعۀ واقعیت‌های اجتماعی‌ای می‌پردازند که شباهتی به دنیای فیزیکی‌ای ندارد که دانشمندان علوم طبیعی مطالعه‌اش می‌کنند. این واقعیت کاملاً ساختۀ دست بشر و بسیار انعطاف‌پذیر است، و قوانین حاکم بر عمل آن در طول زمان و عرض جغرافیا تغییر می‌کند. توسعۀ علم اقتصاد در یافتن مدل یا نظریه‌ای صحیح برای پاسخ دادن به چنین پرسش‌هایی نیست، بلکه در بهبود درکمان از تنوع روابط علّی است. نئولیبرالیسم و درمان‌های معمولش (که همیشه بازارِ بیشتر و حکم‌رانیِ کمتر را تجویز می‌کند)، در حقیقت نسخه‌ای منحرف و تباه از جریان اصلی علم اقتصاد است. اقتصاددانانِ خوب می‌دانند که پاسخ هر سؤالی در اقتصاد این است: بستگی دارد.آیا افزایش حداقل دستمزدْ اشتغال را می‌کاهد؟ بله، اگر بازار کار واقعاً رقابتی باشد و کارفرمایان هیچ کنترلی روی دستمزدی که باید برای جذب کارگران بپردازند نداشته باشند؛ اما در غیر این صورت، لزوماً این‌طور نیست. آیا لیبرال‌سازی تجارت رشد اقتصادی را افزایش می‌دهد؟ بله، اگر سوددهی صنایعی را افزایش دهد که اصل سرمایه‌گذاری و نوآوری در آن‌هاست؛ اما در غیر این صورت، خیر. آیا افزایش مخارج حکومتی، اشتغال را افزایش می‌دهد؟ بله، اگر اقتصاد راکد باشد و دستمزدها افزایش نیابند؛ اما در غیر این صورت، خیر. آیا انحصار به نوآوری ضربه می‌زند؟ بله و نه، که به کل اقتضائات و شرایط بازار بستگی دارد.در علم اقتصاد، الگوهای جدید به ندرت جای الگوهای قدیمی‌تر را می‌گیرند. با یک ترتیب تاریخی تقریبی می‌توان گفت که انحصار، اثرات جانبی، اقتصادهای مقیاس، اطلاعات ناکامل و نامتقارن، رفتار غیرعقلایی، و بسیاری مشخصه‌های دیگر از دنیای واقعی در گذر زمان به آن الگوی پایۀ بازارهای رقابتی افزوده شده‌اند که ریشه‌اش به آدام اسمیت می‌رسد. بااین‌حال، الگوهای قدیمی‌تر مثل همیشه قدرتمندند. درک نحوۀ عمل بازارهای واقعی، در زمان‌های مختلف نیاز به عینک‌های متفاوتی دارد.شاید نقشه‌ها بتوانند بهترین قیاس برای این قضیه باشند. نقشه‌ها، عین مدل‌های اقتصادی، بازنمایی‌های روشمندی از واقعیت‌اند. فایدۀ آن‌ها دقیقاً به این خاطر است که بسیاری از جزئیاتِ دنیای واقعی را که سدّ راه می‌شوند، انتزاع کرده و دور می‌ریزند. نقشه‌های واقع‌نگرانه در ابعاد واقعی، مصنوعاتی کاملاً بی‌فایده هستند. این را خورخه لوئیس بورخس در یکی از داستان‌های کوتاه خود نشان داده است که بهترین و موجزترین شرح از روش علمی است. اما بنا به ماهیت انتزاع، روشن است که بسته به نوع سفرمان به نقشه‌های متفاوتی نیاز داریم. اگر با دوچرخه سفر می‌کنیم، به نقشه‌ای از مسیرهای دوچرخه‌سواری نیازمندیم. اگر پیاده می‌رویم، نقشه‌ای از مسیرهای پیاده‌روی می‌خواهیم. اگر یک متروی جدید در حال احداث است، به نقشۀ مترو نیاز داریم، اما نقشه‌های قدیمی‌تر را دور نمی‌اندازیم.اقتصاددانان معمولاً در نقشه‌سازی بسیار ماهرند، اما در انتخاب نقشه‌ای که بیش از همه به درد یک کار خاص بخورد مهارت کافی ندارند. در مواجهه با مسأله‌های سیاست‌گذاری از آن جنسی که اقتصاددان مدعوّ داستان ما با آن‌ها روبرو شد، بسیاری از اقتصاددانان به مدل‌هایی «معیار» متوسل می‌شوند که لسه‌فر (اقتصاد آزاد) را ترجیح می‌دهند. اینجاست که راه‌حل‌های تک‌رو و مغرورانه جای آن غنا و تواضع بحث در اتاق‌های سمینار را می‌گیرد. جان مینارد کینز یک‌بار علم اقتصاد را چنین تعریف کرده بود: «علم تفکر در قالب مدل‌ها به همراه هنر انتخاب مدل‌هایی که به درد می‌خورند». اقتصاددانان نوعاً در قسمت «هنر» این تعریف مشکل دارند.من این را هم با یک تمثیل نشان داده‌ام. یک روزنامه‌نگار با یک استاد اقتصاد تماس می‌گیرد تا نظرش را بپرسد که آیا تجارت آزاد ایدۀ خوبی است یا خیر. استاد مشتاقانه جواب مثبت می‌دهد. سپس روزنامه‌نگار خودش را دانشجو جا می‌زند تا به سمینار پیشرفتۀ استاد دربارۀ تجارت بین‌الملل در دورۀ تحصیلات تکمیلی برود. آنجا همان سؤال را می‌پرسد: آیا تجارت آزاد خوب است؟ این بار استاد گرفتار می‌شود. او جواب می‌دهد: «منظورتان از خوب چیست؟ و خوب برای چه کسی؟» سپس استاد یک شرح و تفسیر مفصل ارائه می‌دهد که نهایتاً به یک گزارۀ بسیار مشروط می‌رسد: «پس اگر این فهرست طولانی از شرایطی که توضیح دادم برآورده شوند، و با فرض اینکه می‌توانیم از بهره‌مندان مالیات بگیریم تا ضرر بازندگان را جبران کنیم، تجارت آزادتر پتانسیل آن را دارد که رفاه همگان را افزایش بدهد». اگر حوصلۀ تفصیل هم داشته باشد، شاید اضافه کند که اثر تجارت آزاد بر نرخ رشد درازمدت یک اقتصاد نیز روشن نیست و به مجموعه‌ای سراسر متفاوت از ملزومات وابسته است.این استاد متفاوت از آنی است که روزنامه‌نگار پیشتر دیده بود. در مصاحبه‌های عمومی دربارۀ سیاست‌گذاری‌های ضروری، به جای کم‌حرفی، اعتمادبه‌نفس از او می‌تراود! حداقل تا جایی که به بحث عمومی مربوط است، فقط و فقط یک الگو وجود دارد، و بافت هرچه هم که باشد باز فقط یک پاسخ صحیحِ واحد وجود دارد. عجیب آنکه به نظر این استاد، دانشی که تقدیم دانشجویان تحصیلات تکمیلی‌اش می‌کند، برای عموم مردم نامناسب (یا خطرناک) است. چرا؟این رفتار در عمق جامعه‌شناسی و فرهنگ حرفۀ اقتصاددانی، ریشه دارد. اما یک انگیزۀ مهم، آن غیرتی است که می‌خواهد جواهرات فاخر این حرفه (کارایی بازار، دست نامرئی، مزیت رقابتی) را بدون هیچ لکه و کدورتی نشان دهد و آن‌ها را از هجوم وحشیان خودخواه (یعنی حمایت‌گرایان) مصون نگه دارد. مع‌الاسف، این اقتصاددانان نوعاً به وحشیانی که در جبهۀ دیگرند توجه نمی‌کنند: سرمایه‌گذاران و بنگاه‌های چندملیتی که انگیزه‌هایشان پاک‌تر از حمایت‌گرایان نیست و حاضر و آماده‌اند تا این ایده‌ها را برای منفعت خویش بربایند.در نتیجه، سهمی که اقتصاددانان در بحث‌های عمومی ایفا می‌کنند اغلب به یک سمت سوگیری دارد: به نفع تجارت بیشتر، سرمایه‌گذاری مالی بیشتر، و حکم‌رانی کمتر. به همین خاطر است که گرچه جریان اصلی اقتصاد ابداً مدیحه‌سرای لسه‌فر نیست، اقتصاددانان به مطربانِ نئولیبرالیسم مشهور شده‌اند. اقتصاددانانی که قید از علاقه‌شان به بازارهای آزاد برمی‌دارند تا بی‌محابا چموشی کنند، در واقع با رشتۀ خود صادق نیستند.                                                                                                •••پس برای آنکه جهانی‌سازی را از قید روش‌های نئولیبرال نجات دهیم، باید آن را چگونه بفهمیم؟ در ابتدا باید پتانسیل مثبت بازارهای جهانی را درک کنیم. دسترسی به کالاها، فناوری‌ها و سرمایه در بازار جهانی، نقش مهمی در تقریباً همۀ معجزات اقتصادی دوران ما بازی کرده است. چین آخرین و قدرتمندترین یادآور این حقیقت تاریخی است، اما یگانه مصداق آن هم نیست. پیش از چین، کشورهایی مانند کرۀ جنوبی، تایوان، ژاپن و چند کشور غیرآسیایی مانند شیلی و موریس هم معجزه‌های مشابهی داشته‌اند. همۀ این کشورها بجای پشت‌کردن به جهانی‌سازی، به استقبال آن رفتند، و البته که سود سرشاری هم بردند.هروقت جهانی‌سازی زیر سؤال می‌رود، مدافعان نظم اقتصادی موجود فوراً به این مثال‌ها اشاره می‌کنند. آنچه آن‌ها نمی‌گویند این است که تقریباً همۀ این کشورها با تخطی از فرامین نئولیبرال، به اقتصاد جهان‌گستر پیوستند. چین بخش دولتی بزرگش را از رقابت جهانی مصون کرد، و ناحیه‌های ویژۀ اقتصادی تأسیس کرد که در آن‌ها بنگاه‌های خارجی می‌توانستند با قوانینی متفاوت از مابقی اقتصاد این کشور فعالیت کنند. کرۀ جنوبی و تایوان یارانۀ سنگینی به صادرکنندگان‌شان دادند: اولی از طریق سیستم مالی‌اش و دومی از طریق مشوق‌های مالیاتی. همۀ آن‌ها نهایتاً اکثر محدودیت‌های وارداتی‌شان را حذف کردند، اما مدت‌ها پس از آنکه موتور رشد اقتصادی‌شان روشن شده بود. اما به جز یک استثنا یعنی شیلی در دهۀ ۱۹۸۰ در دورۀ زمام‌داری پینوشه، هیچ‌کدام از آن‌ها، از توصیۀ نئولیبرال‌ها یعنی گشایش سریع بازار به روی واردات تبعیت نکردند. تجربۀ نئولیبرال شیلی هم نهایتاً وخیم‌ترین بحران اقتصادی در کل آمریکای لاتین را آفرید. گرچه جزئیات در کشورهای مختلف فرق دارد، در همۀ این موارد حکومت‌ها نقشی فعال در ساختاردهی دوباره به اقتصاد و مصون‌سازی آن از محیط پرآشوب بیرونی بازی کردند. سیاست‌گذاری‌های صنعتی، محدودسازی جریان‌های سرمایه و کنترل ارز (که همگی در نقشۀ نئولیبرال ممنوع بودند)، بسیار استفاده می‌شدند.در مقابل، کشورهایی که بیشترین قرابت را با الگوی نئولیبرال جهانی‌سازی داشتند، به‌شدت ناامید شدند. مکزیک یک مصداق بسیار غم‌انگیز ماجراست. در پی یک سلسله بحران‌های کلان اقتصادی در نیمۀ دهۀ ۱۹۹۰، مکزیک راست‌دینی را در اقتصاد کلان پیش گرفت: لیبرال‌سازی گستردۀ اقتصاد، آزادسازی سیستم مالی، کاهش شدید محدودیت‌های واردات، و امضای «قرارداد تجارت آزاد آمریکای شمالی» (نفتا). این سیاست‌ها موجب ثبات در اقتصاد کلان و رشد چشم‌گیر تجارت خارجی و سرمایه‌گذاری داخلی شد. اما در آن حوزه‌ای که نتایجش مهم حساب می‌شوند، یعنی تولید و رشد اقتصادی کل، این تجربه ناکام بود. از زمان اجرای اصلاحات، تولید کل در مکزیک راکد ماند، و اقتصاد (حتی بنا به معیارهای بالنسبه سادۀ آمریکای لاتین) کمتر از حد مقبول عمل کرد.از منظر علم معقول اقتصاد، این نتایج کسی را غافل‌گیر نمی‌کند. این نتایج شاهد دیگری برای این نیازند که سیاست‌های اقتصادی باید ناکامی‌هایی را در نظر بگیرند که بازار مستعد بروزشان است، و باید به قوارۀ اقتضائات خاص هر کشور دوخته شوند. هیچ نقشۀ واحدی وجود ندارد که برای همه مناسب باشد.                                                                                                •••پیش از چرخش جهانی‌سازی به سوی آنچه می‌توان «اَبَرجهانی‌سازی» نامید، قواعد منعطف بودند و این حقیقت را به رسمیت می‌شناختند. کینز و همکارانش وقتی که معماری اقتصاد جهانی را در سال ۱۹۴۴ در برتون‌وودز طراحی کردند، تجارت و سرمایه‌گذاری بین‌المللی را وسیله‌ای برای دستیابی به اهداف اقتصادی و اجتماعی داخلی (اشتغال کامل و رونق گسترده) می‌دیدند. ولی از دهۀ ۱۹۹۰ بدین سو، جهانی‌سازی فی‌نفسه به هدف تبدیل شد. اکنون سائقۀ ترتیبات اقتصادی جهانی، تمرکز مصرانه بر کاهش موانع جریانِ کالا، سرمایه و پول در عبور از مرزهاست؛ اما نه کاهش موانع جریان کارگران، که بهرۀ اقتصادی‌اش در حقیقت بسیار بالاتر خواهد بود.جلوۀ این تباهیِ اولویت‌ها آنجا بود که رخنۀ قراردادهای تجاری به درون مرزها و تأسیس نهادهای داخلی به دستِ آن‌ها آغاز شد. مقررات سرمایه‌گذاری، قوانین سلامت و ایمنی، سیاست‌های زیست‌محیطی و طرح‌های پیش‌بُرد صنعتی، همه و همه اگر مانع تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی قلمداد می‌شدند، هدف‌های بالقوه‌ای بودند که باید ملغی می‌شدند. بنگاه‌های بزرگ بین‌المللی، که قوانین جدید باعث آزادی و بی‌قیدی‌شان می‌شد، امتیازهای ویژه کسب کردند. باید مالیات بنگاه‌ها پایین می‌آمد تا سرمایه‌گذاران جذب شوند (یا جلوی رفتنشان گرفته شود). بنگاه‌های کارآفرین و سرمایه‌گذاران خارجی حق داشتند وقتی که تغییرات در مقررات داخلی می‌توانست سودشان را کاهش دهد، از حکومت‌های ملی به محکمه‌های داوری ویژۀ خارجی شکایت کنند. این طرح جدید بیش از همه در حوزۀ جهانی‌سازی مالی آسیب‌زا بود، که منجر به سرمایه‌گذاری و رشد بیشتر نشد، بلکه فروپاشی‌های دردناک را یکی پس از دیگری رقم زد.همان‌طور که علم اقتصاد را باید از دست نئولیبرالیسم نجات داد، جهانی‌سازی را هم باید از دست اَبَرجهانی‌سازی نجات داد. تصور یک نسخۀ بدیل جهانی‌سازی، نسخه‌ای که با روح برتون‌وودز همخوان‌تر باشد، دشوار نیست: نسخه‌ای از جهانی‌سازی که تکثر الگوهای سرمایه‌داری را به رسمیت می‌شناسد و لذا کشورها را قادر می‌سازد تا سرنوشت‌های اقتصادی‌شان را شکل دهند. به جای بیشینه‌سازی حجم تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی و حذف یک‌نواخت تفاوت‌های تنظیمی و رگولاتوری، این نسخه باید بر قوانین دادوستدی تمرکز کند که نقش واسطه را بین سیستم‌های اقتصادی متفاوت بازی می‌کنند. این نسخه، زمین سیاست‌گذاری را برای کشورهای توسعه‌یافته و همچنین کشورهای درحال‌توسعه باز می‌کند: برای دستۀ اول به منظور اینکه از طریق سیاست‌گذاری‌های بهتر اجتماعی و مالیاتی و بازار کار بتوانند ساختار دوباره‌ای برای سبک‌سنگین کردن هزینه‌فایده‌های اجتماعی رقم بزنند، و برای دستۀ دوم به منظور اینکه ساختاردهی دوباره‌ای را دنبال کنند که برای رشد اقتصادی بدان نیاز دارند. این کار به تواضع بیشتر از جانب اقتصاددان و تکنوکرات‌های عرصۀ سیاست‌گذاری در زمینۀ نسخه‌های تجویزی مناسب نیاز دارد، و لذا مستلزم اراده‌ای بسیار بیشتر برای تجربه‌گری است.                                                                                                •••چنانکه مانیفست قدیمی پیترز شهادت می‌دهد، معنای نئولیبرالیسم در گذر ایام تغییر شگرفی کرده است چنانکه اکنون دلالت‌های افراطی‌تری در زمینۀ مقررات‌زدایی، مالی‌سازی و جهانی‌سازی دارد. اما یک نخ تسبیح هم هست که همۀ نسخه‌های نئولیبرالیسم را به همدیگر گره می‌زند و آن هم تأکید بر رشد اقتصادی است. پیترز در سال ۱۹۸۲ نوشت این تأکید از آن رو موجه است که رشد برای همۀ اهداف اجتماعی و اقتصادی ما (اجتماع‌سازی، دموکراسی، رونق و شکوفایی) ضرورت دارد. کارآفرینی، سرمایه‌گذاری خصوصی و حذف موانع (از قبیل مقرراتِ زیاده از حد) که سر راه قرار می‌گیرند، همگی ابزارهایی برای دست‌یابی به رشد اقتصادی بودند. اگر امروز یک مانیفست نئولیبرال مشابه نگاشته شود، بی‌تردید همین مضمون را خواهد داشت.منتقدان اغلب اشاره می‌کنند که این تأکید بر وجوه اقتصادی، موجب پَست و قربانی شدن ارزش‌های مهم دیگری از قبیل برابری، شمول اجتماعی، رایزنی شورایی دموکراتیک و عدالت می‌شود. آن اهداف سیاسی و اجتماعی آشکارا اهمیت گران‌سنگی دارند، و در برخی بافت‌ها مهم‌ترین مواردند. سیاست‌گذاری‌های اقتصادی تکنوکراتیک نمی‌توانند همواره، یا حتی اغلب اوقات، به این اهداف نائل آیند؛ و سیاست‌ورزی باید نقشی محوری در این زمینه بازی کند.اما این حرف نئولیبرال‌ها خطا نیست که وقتی اقتصادمان بانشاط و قوی و در حال رشد باشد، احتمال دست‌یابی به آن آرمان‌های گران‌قدر بیشتر می‌شود. ولی این تصورشان خطاست که باور دارند یک نسخۀ منحصربه‌فرد و جهان‌شمول برای بهبود عملکرد اقتصادی وجود دارد که در دست آن‌هاست. خطای مهلک نئولیبرالیسم آن است که حتی علم اقتصاد را درست نمی‌فهمد. به یک دلیل ساده، باید نئولیبرالیسم را با تکیه بر اصول ادعایی خودش رد کرد: نئولیبرالیسم یعنی کارنابلدی در علم اقتصاد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۶ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Rescuing Economics from Neoliberalism» در وب‌سایت بوستون ریویو منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۰ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «نجات علم اقتصاد از چنگ نئولیبرالیسم» ترجمه و منتشر شده است.•• دنی رادریک (Dani Rodrik) اقتصاددان و استاد دانشگاه هارواد است. زمینه‌های مطالعاتی او اقتصاد سیاسی، توسعه و روابط بین‌الملل را دربرمی‌گیرد. او در حال حاضر رئیس انجمن بین‌المللی اقتصاد است. آخرین کتاب رادریک رک‌گویی دربارۀ تجارت: ایده‌هایی برای اقتصاد جهانی معقول (Straight Talk on Trade: Ideas for a Sane World Economy) نام دارد.[۱] Homo Economicus[۲] Township and Village Enterprises ]]> دنی رادریک اقتصادوجامعه Mon, 09 Apr 2018 04:05:17 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8941/ میزان سخاوت شما ربط دارد به خیابانی که دارید در آن قدم می‌زنید http://tarjomaan.com/neveshtar/8891/ چارلز مونتگومری، آتلانتیک — جامعه‌شناس سرشناس، اروینگ گافمن، گفته است که زندگی سلسله‌ای از اجراهاست که همۀ ما در آن به‌طور پیوسته اثری را که بر دیگران می‌گذاریم مدیریت می‌کنیم. اگر این‌چنین باشد، پس مکان‌های عمومی هم، مثل خانه و اتاق پذیرایی، حکمِ صحنه‌های اجرا را خواهند داشت. معماری، منظره، ابعاد صحنۀ اجرا و سایر عوامل پیرامون ما پیام‌هایی به ما مخابره می‌کنند دربارۀ اینکه چگونه نمایشمان را اجرا کنیم و چه رفتاری با دیگران داشته باشیم.ممکن است مردی در پس‌کوچه‌ای پوشیده از دیوارنگاشته‌های۱ شلوغ و نامرتب ادرار کند، اما فکرش را هم نمی‌کند که این کار را بیرونِ خانۀ یکی از اقوامش در محله‌ای شیک و تمیز هم انجام دهد. او بیشتر تمایل دارد لطف و محبت خود را زمانی ابراز کند که در میان خانواده و دوستان یا در معرض دید است، نه در پس‌کوچه‌ای چرک و بدمنظر. از دید گافمن این‌ها پاسخ‌هایی آگاهانه و حساب‌شده به مقتضیات صحنه هستند. اما اخیراً ما پی برده‌ایم که برخی عکس‌العمل‌های اجتماعی ما حتی بدون ملاحظۀ آگاهانۀ خودمان صورت می‌گیرند. روند تکاملی ما نیز همانند سایر حیوانات بدین گونه بوده است که تهدیدها و پاداش‌های محیط اطرافمان را به‌شکلی ناخودآگاه برآورد کنیم.زیست‌شناسان تکاملی دی. اس. ویلسون و دنیل اوبراین تصاویری را از نماهای مختلف خیابان‌های محلۀ بینگهمتون نیویورک به افرادی نشان دادند که آنجا زندگی نمی‌کردند. سنگ‌فرش‌های شکسته، چمن‌های نامرتب و خانه‌های مخروبه در برخی از این خیابان‌ها خودنمایی می‌کرد. در برخی خیابان‌های دیگر پیاده‌روهای تروتمیز و حیاط‌ها و خانه‌های آراسته و مرتب به چشم می‌آمدند. پس از مشاهدۀ تصاویر از داوطلبان خواسته می‌شد تا وارد بازی‌ای شوند که اقتصاددانان تجربی آن را طراحی کرده بودند. به آن‌ها گفته شده بود که در این بازی قرار است با فردی از ساکنین محله‌ای که تصاویرش را دیده بودند مبادله کنند. احتمالاً خودتان می‌دانید واکنش آن‌ها چه بود. داوطلبان هنگامی که فکر می‌کردند با فردی از محله تمیزتر و آراسته‌تر سروکار دارند، سخاوت و اعتماد بیشتری نشان دادند. ممکن است این پاسخ از نظر شما واکنشی منطقی به جلوه‌های فرهنگ اجتماعی هر محله باشد؛ مثلاً آراستگی حاکی از آن است که مردم به هنجارهای اجتماعی احترام می‌گذارند. اما حتی کیفیت سنگ‌فرش خیابان و پیاده‌رو -که هیچ ارتباط منطقی با میزان اعتمادپذیری ساکنان یک خیابان ندارد- بر قضاوت آن‌ها تأثیر گذاشت.در واقع، ما به‌طور معمول طوری به محیطمان واکنش نشان می‌دهیم که ظاهراً ارتباط چندانی با تفکر آگاهانه یا منطق ندارد. برای مثال، هر چند که همۀ ما قبول داریم بسیار احمقانه است اگر اجازه بدهیم دمای دستمان شیوۀ رفتارمان با غریبه‌ها را تعیین کند، اما بررسی‌های آزمایشگاهی نشان می‌دهند که آدم‌ها وقتی یک نوشیدنی گرم را در دست نگه داشته‌اند، بیشتر از زمانی که این نوشیدنی سرد باشد به غریبه‌ها اعتماد خواهند کرد. در آزمایش دیگری مشخص شد که پیاده‌شدن از پله‌برقی‌ای که رو به بالا می‌رود بیش از پایین‌آمدن از پله‌برقی حس سخاوت و مهربانی ما را برمی‌انگیزاند؛ در حقیقت، به نظر می‌رسد صعود، به هر شکلی که باشد، موجب رفتارهای شایسته‌تری می‌شود.روان‌شناسان نهایت تلاش خود را به کار گرفته‌اند تا این همبستگی‌ها را توضیح دهند. یکی از نظریات پیشنهاد می‌کند که ما شرایط محیط را همچون استعاره‌ها تجربه می‌کنیم: از این‌رو گرمای فیزیکی را به گرمای اجتماعی تعبیر کرده و حرکت روبه‌بالا، ارزش‌های والای اخلاقی و سخاوتمندی را در ما بیدار می‌کند. سلسله پژوهش‌های دیگری که به نظریۀ مدیریت وحشت۲ موسوم است ادعا می‌کند که ترس نهفته و دائمی ما از مرگْ محرک رفتارهایمان است. بر اساس این دیدگاه، آن پیاده‌روهای خراب و بدشکل در بینگهمتون، ترس ناخودآگاهی را در ما بیدار می‌کند که سبب می‌شود از مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند فاصله بگیریم. جدای از سازوکار این فرایند، به‌یقین می‌توان گفت که محیطْ نشانه‌ها و پیام‌های دقیقی به ما مخابره می‌کند که موجب می‌شود واکنش‌های متفاوتی به چشم‌انداز اجتماعی نشان دهیم، حتی اگر آن نشانه‌ها اصلاً در محدودۀ تحلیل منطقی ما از محیط نگنجد.پژوهشگران دانشگاه کارولینای شمالی با مشاهدۀ خریداران در یک مرکز خرید دریافتند شمار کسانی که به خیریۀ سپاه رستگاری کمک مالی کرده بودند در میان افرادی که پس ازبالارفتن از پله‌برقی پیاده شده‌اند دوبرابر کسانی بود که از پله‌برقی پایین آمده و پیاده شده‌اند. آن‌ها همچنین دریافتند افرادی که قطعۀ فیلمی از مناظر فیلم‌برداری‌شده را از پشت شیشۀ هواپیما تماشا کرده بودند، نسبت‌به کسانی که فیلم‌های ضبط‌شده را از پشت شیشۀ اتومبیل دیده بودند، در بازی‌های کامپیوتری همیاری بیشتری از خود نشان می‌دادند. در چندین آزمایش دیگر ارتباط مشابهی بین ارتفاع و نوع‌دوستی مشاهده شد. پژوهشگران بر این باورند که قرارگرفتن در بلندی یا صرف عمل بالارفتن به ما یادآوری می‌کند که در اندیشه و رفتارمان بلندنظر باشیم.عصب‌پژوهان فهمیده‌اند که نشانه‌های محیطی، پاسخ‌های فوری‌ای را حتی پیش از آنکه ما آگاه شویم در مغز انسان برمی‌انگیزانند. هنگامی که وارد مکانی می‌شوید، هیپوکامپ، متصدی خاطرات ذهنی، فوراً وارد عمل می‌شود. آنچه را که در هر لحظه می‌بینید، با خاطرات اولیۀ شما مقایسه می‌کند تا نقشۀ ذهنی آن مکان را ترسیم کند، اما پیام‌هایی را نیز به مراکز بیم و پاداش مغز ارسال می‌کند. همسایۀ آن، هیپوتالاموس، پیش از آنکه بیشترِ ما حتی دربارۀ خطرناک یا ایمن‌بودن آن مکان به نتیجه‌ای رسیده باشیم، از طریق ترشح هورمون به آن علائم واکنش نشان می‌دهد. مکان‌هایی که ملال‌آور یا بسیار سردرگم‌کننده به نظر می‌آیند، موجب آزادشدن آدرنالین و کورتیزول، هورمون‌های مرتبط با ترس، و اضطراب می‌شوند. مکان‌های آشنا و قابل رفت‌وآمد و مکان‌هایی که خاطرات خوش را در ذهن تداعی می‌کنند، به احتمال بیشتری هورمون حالِ خوب یا سروتونین و همچنین هورمون دیگری به نام اکسی‌توسین را فعال می‌کنند که از حس اعتماد بین‌فردی استقبال کرده و آن را تقویت می‌کند.روزی که پل زک، متخصص حوزۀ اقتصادعصب‌شناسی۳، را در آناهایمِ کالیفرنیا ملاقات کردم به من گفت، «مغز انسان انطباق‌پذیر است و دائماً خود را با محیطی که در آن قرار می‌گیرد وفق می‌دهد». زک پژوهشگری است که نقش اساسی اکسی‌توسین را در ارتباطات انسانی کشف کرد. او توضیح داد که ما انسان‌ها، برخلاف برخی پستاندارانِ منزوی و غیراجتماعی، دارای گیرنده‌های اکسی‌توسین متراکم‌تری در قدیمی‌ترین بخش مغزمان هستیم، و این گیرنده‌ها حتی پیش از آنکه با دیگران وارد صحبت شویم، دست‌به‌کار می‌شوند.این مسئله باید دغدغه‌ای برای شهرسازان باشد، زیرا مادامی‌که ما به دیگران دل می‌سپاریم، نه فرهنگ می‌تواند تضمین کند که همیشه رفتار مناسبی با غریبه‌ها داشته باشیم، نه سازوکارهای زیستی. برای مثال، پژوهشگران هلندی دریافتند که اکسی‌توسین که قاعدتاً باید برای مشارکت در اَعمال همیارانه و بشردوستانه ما را تشویق کند، در اثر بیگانه‌هراسی دچار سوگیری می‌شود. دانشجویان هلندی پس از استنشاق پودری شیمیایی حاوی اکسی‌توسین، با پرسشی مواجه شدند که نمونه‌ای از یک دوراهی اخلاقی است: آیا حاضرید فردی را زیر قطار هل دهید، اگر اینکار زندگی پنج نفر دیگر را نجات دهد؟ مصرف اکسی‌توسین سبب شد این دانشجویان به احتمال کمتری فردی را که نام سنتیِ هلندی دارد به زیر قطار هل دهند، اما به احتمال بیشتری حاضر بودند فردی را که ظاهراً نامی اسلامی داشت، قربانی کنند. این قبیله‌گراییِ ضدجهان‌وطنی ممکن است در نگاه اول و تا زمانی که معجزۀ قابلیت شهرهای بزرگ و به‌ویژه مکان‌های عمومی بزرگ در برانگیزاندن و تقویت اعتماد و همکاری را مد نظر قرار ندهیم ناامیدکننده به نظر برسد. طراحی [شهری] این ظرفیت را دارد که ما را به‌سمت اعتماد و همدلی سوق دهد، به‌نحوی که انسان‌های بیشتری در نظرمان شایستۀ احترام و توجه باشند.زک برای روشن‌کردن این ایده، مرا برای قدم زدن به خیابانی در کالیفرنیای جنوبی برد که مرکز اصلی جشن‌ها و بزم‌های این منطقه بود. خیابانی که متاسفانه نشان از وضعیت نامطلوب فضاهای عمومی در آمریکا دارد، زیرا آن‌طرف ورودی دیزنی‌لند قرار گرفته است، یعنی پس از آنکه پول بلیط را پرداختید.ما از زیر مسیر حاشیۀ محیط بر تِم‌پارک۴ رد شدیم، از میدان فرعی شهر گذر کردیم، تالار ایوان‌دار شهر هم آنجا بود، سپس در میانۀ راه مِین استریت یو.اس.ای۵ توقف کردیم، خیابانی که نماد شادمانیِ مفرط شهری است. این مکان پر بود از مردمی با سنین مختلف و نژادهای متفاوت، که کالسکه‌ها را هل می‌دادند، دست در دست یکدیگر قدم می‌زدند، به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کردند و در میان غذاخوری‌ها و دستگاه‌های بازی آرکید۶ عکس می‌گرفتند.ما رفتارهای بی‌ادبانه‌ای را در میان جمعیت حاضر در آنجا امتحان کردیم. به اصرار زک، شانه‌ام را به طرف بدن رهگذران کج کردم، در ابتدا تماس تنها در حد ساییده‌شدنِ شانه‌ام به بدن عابران بود و پس از آن کاملاً خودم را به آن‌ها می‌زدم. این همان رفتاری است که در خیابان‌های دیگر شما را به خاطرش به باد کتک می‌گیرند، اما واکنشی که من بارها و بارها در اینجا دریافت کردم، تنها لبخند بود و دستانی که مرا نگه می‌داشتند یا حتی معذرت‌خواهی می‌کردند. چند بار کیف پولم را به‌عمد روی زمین انداختم، اما با شور و اشتیاقی از جنس همان بزم و شادمانی‌های مخصوص آن خیابان، آن را به من پس می‌دادند. بعد از آن رفتارمان گستاخانه‌تر هم شد. به غریبه‌ها نزدیک می‌شدیم و مصرانه از آن‌ها می‌خواستیم که ما را در آغوش بگیرند. چنین درخواستی از طرف دو آدم عاقل و بالغ عجیب به نظر می‌رسد، اما اهالی میِن استریت، چه زن و چه مرد، آغوش خود را بی‌درنگ به روی ما گشودند. کردار و منش پسندیده‌ای که در این محل به نمایش در می‌آمد، مثل محیط آن، حال و هوای کارتون‌ها را داشت.دلایل بسیاری برای این فرح و شادمانی در مِین استریت یو.اس.ای وجود دارد که مهمترین آن‌ها این است که مردم در اصل به اینجا می‌آیند که شاد باشند. اما زک مرا تشویق کرد که از اثرات هدایت‌کنندۀ محیط و چشم‌انداز اطراف غافل نشوم. هیچ‌کدام از ساختمان‌ها در نبش این خیابان بیش از سه طبقه نبودند، اما طبقه‌های بلااستفادۀ بالایی ترفندی بصری در خود داشتند. اندازه آن‌ها کوچک‌تر و به‌میزان دوسوم بقیه ساختمان در نظر گرفته شده بود تا تداعی‌کنندۀ حالت بی‌خطری و صلح و صفای اسباب‌بازی‌ها باشد. درعین‌حال، از سایبان‌های راه‌راه و حروف‌چینی‌های طلایی روی شیشه‌های ساختمان‌ها گرفته تا پلاسترهای مصنوعی که با ظرافت روی نمای ساختمان‌ها کشیده شده بودند، همۀ این ریزه‌کاری‌ها و جزئیات در ظواهرِ مصنوعیِ این خیابان به‌منظور فروبردن شما در عمق یک نوستالژی تسکین‌آمیز است.دیزنی و تمام طراحانش از صنعت فیلم و سینما آمده بودند و بخش مین استریت دیزنی را طوری طراحی کرده‌اند که شبیه صحنه یا سکانسی از یک فیلم باشد و عناصر استفاده‌شده برای القای این حسْ چنان متقاعدکننده‌اند که هر بازدیدکننده‌ای احساس می‌کند بخشی از این صحنه یا سکانس است. آن‌ها به‌ویژه می‌خواستند بازدیدکنندگان موج غیرانسانی و ماشینی‌ای که در آن زمان حتی در حال اشاعه‌یافتن به خارج از لس‌آنجلس بود را فراموش کنند. جان هنچ، مشاور ارشد دیزنی و رهبر گروه مهندسان تخیل۷ که در سال ۱۹۷۸ از سوی دیزنی نشان افتخار دریافت کردند برای من توضیح داد، «ما در شهرها تهدید می‌شویم، با دیگران حرف نمی‌زنیم، خیلی چیزهایی را که می‌شنویم باور نمی‌کنیم، به خاطر اینکه نگاهمان به دیگران نیفتد، به چشمان کسی نگاه نمی‌کنیم، به دیگران اعتماد نداریم. ما تنها شده‌ایم. اگر همچنان با چشم بستن به‌روی دیگران، خود را منزوی کنیم، به‌معنایی مرگ ما فرا رسیده است». او در ادامه گفت، «والت می‌خواست به مردم قوت قلب بدهد... بدون‌شک حال و هوای نوستالژیکی در دیزنی وجود دارد، اما نوستالژیِ چه چیزی؟ هیچگاه همچین خیابانی در واقعیت وجود نداشته است. اما این خیابان یادآور چیزهایی در شماست که آن‌ها را به فراموشی سپرده‌اید».استر استرنبرگ، متخصص ایمنی‌شناسی عصبی، در اولین بازدیدش از این خیابان مسحور مناظر آن شد. استرنبرگ که ارتباط بین محیط، سلامت و مغز انسان را بررسی می‌کند، این‌گونه نتیجه‌گیری کرد که طراحان مین استریت یو.اس.ای درک شگفت‌آوری از علم عصب‌شناسیِ محیط داشته‌اند. او به من گفت، «آن‌ها کارشان را استادانه انجام داده‌اند. این مهندسان در دهۀ ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، بسیار پیش از آنکه ما از عصب‌شناسی درک درستی داشته باشیم، فهمیده بودند که چطور با استفاده از طراحی، مردم را از مکانی آکنده از ترس و اضطراب به سرایی شادمان و امیدبخش جلب کنند.اثر محیطی ریشه در شیوه‌ای دارد که مغز بین حافظه و عواطف ارتباط برقرار می‌کند. از یک سو، چشم‌اندازهای تحریک کنندۀ مین استریت یو.اس.ای -ایستگاه قطار منحصربه‌فرد، تالار شهر، دورنمای قلعۀ زیبای خفته- فوراً شما را جلب چشم‌انداز می‌کند و از اضطرابی می‌کاهد که، در تنظیمات اولیۀ مغز شما، برای واکنش به موقعیتی نامطمئن و محیطی پیچیده وجود دارد. این عناصر درعین‌حال نقش محرک‌های عاطفی را هم ایفا می‌کنند. هیپوکامپ نه‌فقط به پیام‌های دیداری، که به تمام حس‌های ما ازجمله بویایی واکنش نشان می‌دهد. پس فرقی نمی‌کند سایبان‌ها شبیه آب‌نبات‌های راه‌راه باشد یا رایحۀ متصاعدشده از پخت شکلات‌های شیری و کاکائویی در پیاده‌رو به مشامتان برسد، اشارات و استعاره‌های دیزنی خاطراتی را به یاد شما می‌آورند که احساس آرامش و امنیت خاطر را در پی دارند، هر چند این خاطرات به همان اندازه که از تجربۀ واقعی ما ناشی می‌شوند، می‌توانند برآمده از گذشته‌ای ساختگی باشند. (این تأثیر آنچنان قوی است که طراحان و سازندگانِ تسهیلاتِ مراقبتیِ بیمارانِ روانی حاد، مکان‌های مشابهی را در فضاهای عمومی بنا کرده‌اند، با این نیت که چشم‌اندازها و فعالیت‌های خیابانی آن، با به‌کارگیری عناصر تداعی‌کننده شهرهای کوچک در قدیم، آرامش را برای ساکنان این مکان‌ها به ارمغان بیاورد).طراحی جامعه‌ستیزخیابان دیزنی ممکن است تصویری خیالی باشد، تجسم ایدۀ مکانی واقعی در ذهن یک فرد، اما اثر مثبت اجتماعی و تسکین‌دهنده‌ای که بر مردم دارد اجتناب‌ناپذیر است. البته پیشنهاد نمی‌شود که کلک‌های تاریخی دیزنی را در همۀ مکان‌های عمومی پیاده کنیم، اما باید اذعان کرد که هر منظرۀ شهری مجموعه‌ای از نمادهای فعال‌کنندۀ حافظه و عواطف است. هر میدان، پارک یا معماری بیرونی ساختمانی پیام‌هایی را مخابره می‌کند مبنی بر اینکه ساکنان آن چه آدم‌هایی هستند و آن خیابان برای چه کاری مناسب است.مستندات بسیاری دربارۀ اثر زیباشناسی بر عواطف وجود دارد. مثلاً می‌دانیم که رؤیت مداوم آشغال، دیوارنگاشته و مکان‌های مخروبه، به‌ویژه در میان کهن‌سالان، احساس بیزاری و افسردگی ایجاد می‌کند. پژوهش‌های حوزۀ بیوفیلیا۸ نشان می‌دهند که جلوه‌ها و مظاهر طبیعت نه‌تنها ذهن را تسکین می‌دهند، بلکه نگرش ما را تغییر داده و جوانمردی و اعتمادمان را نسبت به دیگران افزایش می‌دهد.همچنین می‌دانیم که مشاهدۀ زوایای تیز در معماری، همانند تصویر کارد تیز یا خار، مراکز ترس را در مغز فعال می‌کنند و در نتیجه هورمون‌های استرس آزاد شده و به ما اجازه نمی‌دهند که در همچین محل‌هایی توقف داشته باشیم و با مردم معاشرت کنیم. (این مسئله در خیابانی که سازه موسوم به کریستال در آن قرار دارد، قابل مشاهده است. این سازه، با طراحی معمار سرشناس دنیل لیبسکیند، که بخش الحاقی موزۀ سلطنتیِ انتاریو در کانادا است، متشکل است از منشورهای عظیم ساخته‌شده از فولاد، آلومینیوم و قطعات شیشه‌ای که تیزیِ آن‌ها به سمت پیاده‌رو هدایت شده است و طی شاهکاری بزرگ، راستۀ سابقاً شلوغ خیابان بِلور را از عابر خالی کرده است).اما مناظر شهری برای گریزاندن مردم نیازی به شکل و شمایل رعب‌آمیز خاصی ندارند. فضاهای نامساعد اجتماعی در شهر به فراوانیِ دیوارهای سفید هستند. در واقع، دیوارهای سفید خود بخشی از مشکل‌اند.مطالعات یان گیل در مورد حاشیه‌های خیابان مستنداتی در این باره ارائه می‌کند. گیل و دیگران دریافته‌اند که اگر نمای خیابانی یکدست باشد، تقریباً بدون هیچ دری، تنوعی یا کسب‌وکاری، مردم هر چه سریعتر از آن رد می‌شوند. اما اگر در خیابانی نماهای متنوع، ورودی‌های متعدد و تراکمِ کسب‌وکارها در هر بلوک به چشم آید، مردم آهسته‌تر در آن خیابان قدم می‌زنند و بیشتر توقف می‌کنند. در حقیقت، در قیاس با نماهای ملال‌انگیز، مردم به احتمال بیشتری روبه‌روی نماهای روح‌بخش و نشاط‌انگیز می‌ایستند و تماس تلفنی برقرار می‌کنند.در طول دورۀ آزمایش‌هایمان در آزمایشگاه گوگنهایم در نیویورک، متوجه شدیم که این نماهای بلند و بی‌روح نه‌تنها اثری فیزیکی دارد و سرعت گام‌برداشتن مردم را فزایش می‌دهد، بلکه با دلگیرکردنِ آن‌ها اثری عاطفی نیز به همراه دارد. در سال ۲۰۰۶، در خیابان ایست‌هاوستون در منهتنِ جنوبی، بنایی با معماری شهری در قوارۀ زمینی کوچک بین خیابان اُرچرد و خیابان لودلو با فروشگاه خواربارفروشی بزرگی جایگزین شد که نمای آن شیشۀ دودیِ تقریباً یک‌تکه‌ای است که قسمت عمدۀ آن بلوک را پوشانده است. داوطلبانی که به گردش روان‌شناختی ما در محله پیوستند، احساساتی را گزارش دادند مبنی بر اینکه در این قسمت از پیاده‌رو و روبه‌روی این بنا نسبت به هر جای دیگری در این خیابان احساس خوشحالی کمتری داشتند. آن‌ها، وقتی به راستۀ ناموزون و غیرهمسان اما سرزنده‌ترِ مغازه‌ها و رستوران‌ها رسیدند و آنجا فقط یک بلوک آن‌طرف‌تر در خیابان هاوستون قرار داشت، احساس بهتری پیدا کردند.این مسئله حکایت از فاجعه‌ای قریب‌الوقوع در روان‌شناسیِ خیابان دارد. با آغاز سیطرۀ فروشگاه‌های تجاری شهری بر مراکز شهرها، ساختمان‌ها و مغازه‌های خرت‌وپرت فروشی و دکان‌های کوچک خانوادگی یکی پس از دیگری با فضاهایی سرد و خنثی جایگزین می‌شوند که سرزندگی و شادابی را از حاشیه‌های خیابان‌ها می‌زدایند. این کار یک دزدی غیرضروری است و پیامدهای آن فراتر می‌رود از زیبایی‌شناسی و حتی کاهش گسترده در تنوع کالاها و خدمات، که از سلطۀ یک مرکز تجاری بزرگ بر کل یک بلوک ناشی می‌شود. سیطرۀ فروشگاه‌های بزرگ در بلوک‌های شهری، سلامت جسمانی مردم ساکن در آن محدوده، به‌ویژه سالخوردگان، را به خطر می‌اندازد. مشخص شده است که سالمندانی که در خیابان‌هایی با راسته‌های طولانی و نماهای بی‌روح زندگی می‌کنند، زودتر از آن‌هایی پیر می‌شوند که در بلوک‌هایی ساکن هستند که دارای درها، پنجره‌ها، ایوان‌ها و پلکان‌ها و مقصدهایی برای رفت و آمد هستند. ازآنجایی‌که ابرسازه‌ها و راسته‌های خالیِ پیاده‌رو مقصدهای روزانه این سالمندان را از محدودۀ توان پیاده‌روی آن‌ها خارج می‌کند، آن‌ها ضعیف‌تر و کندتر می‌شوند، کمتر بیرون از خانه با دیگران معاشرت می‌کنند و کمتر در کارهای داوطلبانه شرکت می‌جویند. مطالعاتی که بر روی سالمندان ساکن مونترال انجام شد نشان داد سالخوردگانی که در بلوک‌هایی با ایوان‌های ورودی و پلکانی زندگی می‌کنند واقعاً دست و پاهای قوی‌تری نسبت به کسانی داشتند که در بلوک‌های ملال‌آور زندگی می‌کردند. درهمین‌حال، آن‌هایی که خوب می‌توانستند تا مغازه‌ها و خدماتی‌ها راه بروند، به احتمال بیشتری کار داوطلبانه انجام می‌دادند، با مردم دیگر ملاقات می‌کردند و فعالیت خود را حفظ می‌کردند.خوشبختانه برخی شهرها تصویب قوانینی را آغاز کرده‌اند که مانع از نابودی معاشرت‌پذیری خیابان‌ها توسط سازندگان بنا می‌شود. شهر ملبورن در استرالیا قوانینی را اتخاذ کرده است که نماهای بیرونی یکنواخت، ملال‌آور و مرتفع را ممنوع می‌کند و فروشگاه‌ها و رستوران‌های جدید را ملزم کرده است که در و ویترین داشته باشند به‌طوری که دست‌کم ۸۰ درصد نمای جلوی ساختمان را تشکیل دهد. شهرهای دانمارک پا را از این نیز فراتر نهاده‌اند. در دهه ۱۹۸۰ بیشتر شهرهای این کشور عملاً بانک‌ها را از تأسیس شعبه در خیابان‌های مرکز خرید اصلی منع کرده بودند. مسئله این نیست که دانمارکی‌ها از بانک بدشان می‌آید، بلکه جلوۀ بیرونیِ خنثای بانک، روح زندگی را از حاشیه خیابان می‌مکد و شمار بیشتری از آن‌ها می‌تواند خیابانی را از زندگی تهی کند. مسئله این است که حق شهروندان در داشتن فضای عمومی سالم و زندگی‌بخش بالاتر از حق هر کس دیگری است که با هر اقدامی آن را از بین ببرد؛ این باور احتمالاً در آن بلوک‌هایی از منهتن که، سر نبش یک چهارراهش، چهار بانک با هم رقابت می‌کنند نادیده گرفته شده است.نیویورک در سال ۲۰۱۲ تلاش کرد تا از این قافله عقب نماند و ضوابط جدیدی برای منطقه‌بندی و کاربری زمین اتخاذ کرد که عرض طبقۀ همکف فروشگاه‌ها را در خیابان‌های اصلی محلۀ آپر وست ساید محدود می‌کرد. در خیابان‌های شلوغ کلمبوس و آمستردام، ساختمان‌های واقع در قواره‌های زمین بیش از ۱۵ متر، باید بخشی را دست‌کم به دو کاربری تجاری غیرمسکونی اختصاص دهند و از نماهای بیرونی شفاف استفاده کنند. ضلع رو به خیابان بانک‌ها در خیابان برادوی باید کمتر از ۷.۵ متر باشد. این اقدام تا اندازه‌ای در راستای تلاشی بود که قصد داشت مانع از بلعیده‌شدن مغازه‌های کوچک و خانواگی به دستِ مراکز تجاری بزرگ ملی شود، زیرا همین مغازه‌های کوچک و خانوادگی هستند که شخصیت این خیابان‌ها را به آن بخشیده‌اند. گیل بروئر، زنی که عضوِ انجمنِ محله است، در مصاحبه با نیویورک تایمز گفت «مغازه‌ها روح محله‌اند». «داروخانه‌های کوچک، کفش‌فروشی‌ها، آن‌ها برای ما همه‌چیزند». با نجات‌دادنِ کسب‌وکارهای کوچک، بلوک‌های سازگار با مقیاس انسانی نیز نجات خواهند یافت.ونکوور ثابت کرده است که شهرهای متراکم می‌توانند نیازمندی‌های معاملات املاک را برآورده کرده و در عین حال معماری مساعدی داشته باشند. حتی فروشگاه‌های تجاری بزرگ یا زنجیره‌ای برای اینکه جایی در شهر داشته باشند، مجبور شدند سازه و نمای خود را تغییر دهند. به همین دلیل، در یکی از کرانه‌های پنینسولا، به‌عنوان بخشی از مرکز شهر ونکوور، فروشگاهی از زیرمجموعه‌های شرکت کاستکو و محوطۀ پارکینگ متعلق به آن، زیر برج‌های آپارتمانی و ردیفی ازخانه‌های شهری همسطح خیابان مدفون شده‌اند. نزدیک تالار شهر دو فروشگاه، یکی متعلق به کمپانی هوم دیپو و دیگری متعلق به فروشگاه‌های زنجیره‌ای وینرز، بر روی ردیفی از کسب‌وکارهای لب خیابان و در زیر تزئینات پر از گل و برگ آپارتمان‌های حیاط‌دار، مثل گوشتِ وسط همبرگر پرس شده‌اند. فروشگاه‌های بزرگ اجازه دارند ورودی خود را سر نبش قرار دهند و بقیۀ نمای لب خیابان در این بلوک میان کافی‌شاپ استارباکس، یک خواربارفروشی و چند مغازۀ دیگر تقسیم شده است. نتیجه: اشتیاق شدید برای قیمت‌های پایین موجب نابودی خیابان نمی‌شود. درواقع مردم با قدم‌زدن، دوچرخه یا مترو خود را به فروشگاه‌های زنجیره‌ای می‌رسانند و مثلاً می‌توانند در کنار پنجرۀ کافی‌شاپِ استارباکس بنشینند و، در باران، کافه‌لاتۀ خود را مزه کنند.پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را چارلز مونتگومری نوشته است و در تاریخ ۲۲ نوامبر ۲۰۱۳ با عنوان «Why We're Sometimes Kind Without Reason» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «میزان سخاوت شما ربط دارد به خیابانی که دارید در آن قدم می‌زنید» و ترجمۀ سجاد امیری منتشر کرده است.•• چارلز مونتگومری (Charles Montgomery) روزنامه‌نگار و مؤلف کتاب کوسه‌خدا (The Shark God) است. این کتاب که در کانادا با عنوان آخرین مشرک (The Last Heathen) به چاپ رسیده است، جایزۀ چارلز تیلور را در بخش ادبیات غیرداستانی دریافت کرد.[۱] Graffiti: به تصویرها، نقش‌ها، اشکال، حرف‌ها، نشانه‌ها، نمادها، الگوها و کلمه‌ها بر روی دیوارها یا هر مکان عمومی‌ای که بتوان از آن برای نوشتن، نقاشی، کنده‌کاری و خط‌کشی کردن استفاده کرد، گفته می‌شود [مترجم].[۲] terror management theory[۳] Neuroeconimcs: نام یک شاخه جدید از دانش است که نقطۀ تلاقی روانشناسی، اقتصاد، و عصب‌شناسی است، و هدف از آن بررسی تصمیمات انسان از دید این علوم است [مترجم].[۴] theme park: «تم‌پارک»، «پارک موضوعی» یا «پارک تفریحی» اصطلاحی عمومی است برای مجموعه‌ای از مسیرهای گردشگری و دیگر جذابیت‌های سرگرم‌کننده که با هدف گرد هم آوردن گروه کثیری از مردم کنار هم چیده شده‌اند. این پارک‌ها حول محور یک یا چند موضوع خاص مثل غرب وحشی یا در همین مورد خاص شخصیت‌های کارتون‌های دیزنی‌لند ساخته می‌شوند [مترجم].[۵] Main Street, U.S.A: نام اولین تم‌پارک در ورودی اصلی همه پارک‌های دیزنی‌لند در سراسر جهان است [مترجم].[۶] arcade: بازی آرکید یک دستگاه مرتبط با سرگرمی سکه‌ای (همچنین کارتی و اسکناسی) است که معمولاً در اماکن عمومی مانند رستوران‌ها، کافه‌ها و بخصوص محل‌های برگزاری بازی‌های ویدئویی کار گذاشته می‌شود [مترجم].[۷] Imagineer: عنوانی که به متخصصین دیزنی از معماران و طراحان گرفته تا مهندسین برق و ساختمان یا حتی نویسندگان اطلاق می‌شود که کارشان آفرینش، طراحی و ساخت تم‌پارک‌ها و جاذبه‌های کمپانی دیزنی در سراسر جهان است [مترجم].[۸] Biophilia: به گرایش ذاتی و در نتیجه احساس مثبت انسان‌ها نسبت به موجودات زنده گفته می‌شود [مترجم]. ]]> چارلز مونتگومری اقتصادوجامعه Sun, 08 Apr 2018 03:57:14 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8891/ چرا مدیریت زمان زندگی‌مان را نابود می‌کند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/8940/ الیور برکمن، گاردین — انسان همیشه در تلاش بوده تا با وجود اطلاع از مرگ حتمی خود، زندگی معناداری داشته باشد. این تلاش در یک روز دوشنبه در تابستان سال ۲۰۰۷ وارد مرحلۀ جدیدی شد. در آن روز، کارمندان گوگل دور هم جمع شدند تا به سخنرانی مرلین مان گوش دهند، نویسنده‌ای که خودش را گیک می‌دانست. بزرگ‌ترین مشکل حرفه‌ای آن‌ها ایمیل بود. این آفت دیجیتال روزبه‌روز ساعات بیشتری از وقت آن‌ها را تحت استعمار خود درمی‌آورد و زمان را برای کارهای مهم‌تر و زندگی شخصی‌شان محدودتر می‌کرد. حالا مان، ستارۀ نوظهور جنبش «بهره‌وری شخصی»۱، ظاهراً راهکاری برای رفع این مشکل یافته بود.او سیستم خود را «اینباکس صفر»۲ می‌نامید. این سیستم ایدۀ ساده‌ای داشت. ایمیلْ اکثر ما را دچار عادات بدی می‌کند: هر چند دقیقه پیام‌هایمان را چک می‌کنیم، آن‌ها را می‌خوانیم و احساس مبهمی از اضطراب به خاطر آن‌ها به ما دست می‌دهد. اما کار چندانی نمی‌کنیم. به‌همین‌خاطر، این ایمیل‌ها همچون کپه‌ای که روز به روز استرس‌زاتر می‌شود، روی هم تلنبار می‌شوند. توصیه‌ای که آن‌روز، مان در دانشکدۀ سیلیکون‌ولی‌گوگل برای مخاطبانش داشت این بود که هر بار که اینباکس خود را چک می‌کنند، ایمیل‌ها را به تدریج «به سوی صفر ببرند». یعنی واکنش لازم برای هر پیام را مشخص کنند: پاسخ دادن، قراردادن در فهرستِ کارهایی که باید انجام داد، یا صرفاً بایگانی کردن. این کار را تکرار کنند تا ایمیلی باقی نماند. آن وقت اینباکس‌شان را ببندند و به زندگی‌شان ادامه دهند.مان بعدها قضیه را این‌گونه به یاد می‌آورد: «در اصل داشتم می‌گفتم من دست‌به‌ایمیلم خیلی بده و با این کارا می‌شه کارم رو یه کم بهتر کنم. شاید واسه شما هم مفید باشه». اما او بر لایه‌ای عمیق از اضطراب‌های اجتماعی دست گذاشته بود. صدها هزار نفر سخنرانی او را به صورت آنلاین تماشا کردند و بی‌شمار پست وبلاگی، کتاب و اپلیکیشن دربارۀ «اینباکس صفر» به وجود آمد. این راهکار مثل رژیم غذایی اتکینز برای گیک‌ها بود: یعنی حتی اگر خودتان این کار را نمی‌کردید، مطمئناً کسی را می‌شناختید که چنین می‌کند. پیروانِ مان پیروزمندانه عکس‌های اینباکس‌های خالی‌شان را به اشتراک می‌گذاشتند؛ این مرد نیویورکی که متوجه پیروان دوآتشه و روبه‌رشد خود شد، سیستمش را «چیزی میان ساینتولوژی و ذن» نامید. (نیویورک پست آن را مزخرف خواند).شاید این همه شورْ بیش‌ازاندازه به نظر برسد (هر چه باشد اینباکس صفر فقط مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های فنی برای رسیدگی به ایمیل‌ها بود). اما علت آن‌همه اشتیاق این بود که ایمیل به چیزی بسیار فراتر از یک مشکل فنی تبدیل شده بود. این تکنولوژی به‌نوعی به یک فهرستِ بی‌نهایت از کارها تبدیل شده بود که هر فردی روی کرۀ زمین می‌توانست به میل خود چیزی به آن اضافه کند. برای «کارگران دانشِ» اقتصاد دیجیتال، ایمیل هم یک استعاره و هم یک مکانیسم تحویل برای این احساس بود که تحمل فشار ناشی از تلاش برای انجام تعداد روبه‌رشدی از کارها (آن هم در زمانی محدود) دارد غیرممکن می‌شود. اکثر ما تاکنون این حس فزایندۀ سردرگمی را تجربه کرده‌ایم: نه این حس که زندگی‌مان پر از فعالیت است (این می‌تواند مایۀ مسرت باشد)، بلکه این حس که زمان دارد از کنترل‌مان خارج می‌شود. امروزه هم، جنبش بهره‌وری شخصی که مان آن را راه انداخت (جنبشی که نوید می‌دهد با توصیه‌های مدیریت زمان متناسب با عصر گوشی‌های هوشمند و اینترنت، این درد ما را تسکین دهد)، بیش از هر زمان دیگر در حال شکوفایی است. امروزه هزاران اپلیکیشن در دستۀ «بهره‌وری» در اپل استور وجود دارد، از جمله نرم‌افزارهایی که صداهای محیط کار کافی‌شاپ را شبیه‌سازی می‌کند (آزمایشات روانشناختی نشان داده که این امر کمک می‌کند افراد بر کارشان تمرکز کنند) و نیز برنامک‌های ویراستارِ متنی که اگر با سرعت کافی تایپ نکنید، کلماتی را که نوشته‌اید پاک می‌کند.تکاپو برای افزایش بهره‌وری شخصی (و داشتن بیشترین استفاده از زمان محدود) یکی از درون‌مایه‌های برجستۀ روزگار ماست. چارلز دوهیگ، روزنامه‌نگار نیویورک تایمز دو کتاب در این رابطه نوشته است که جمعاً بیش از ۶۰ هفته در لیست پرفروش‌های آمریکا بوده‌اند و عنوانِ ناممکنِ کتاب دیگری به نام هفته‌ای با چهار ساعت کار۳ نیز بنا به گزارشات ۳۵/۱ میلیون خواننده را در سراسر دنیا جذب خود کرده است. وبلاگ‌هایی وجود دارد که نکاتی دربارۀ گذاشتنِ قرارهای پربازده و نتیجۀ بالقوۀ قرارهای پربازده، یعنی بچه‌داری پربازده، را ارائه می‌دهند؛ تابلوهایی در هتل‌های آمریکایی وجود دارد که آرزوی «اقامتی پربازده» را برای مهمانان خود دارند. معمول‌ترین استارتاپ‌های سیلیکون‌ولی در سال‌های اخیر آن‌هایی بوده که نوید می‌دهد با حذف بعضی «اصطکاکات» آزارندۀ زندگی روزمره (کارهایی نظیر خرید، لباس‌شستن، یا حتی غذاخوردن، با ارائۀ جایگزین غذایی سویلنت)، زمان و ظرفیت‌های ذهنی را آزاد کند. هدف این کار هم غالباً داشتن زمان برای انجام کارهای بیشتر است.اما واقعیت اینجاست که تکنیک‌های طراحی‌شده برای افزایش بهره‌وری شخصی ظاهراً نه‌تنها نگرانی‌های مدنظر را تسکین نمی‌دهند، که آن‌ها را شدیدتر هم می‌کنند. هر چه بهتر زمان را مدیریت کنید، حس می‌کنید زمان کمتری دارید. حتی زمانی که افراد با موفقیت اینباکس صفر را اجرا کردند، این کار آرامش و آسودگی به همراه نیاورد. برداشت برخی افراد این بود که هر ایمیل نیازمند یک پاسخ است و این مسئله آن‌ها را بیشتر به اینباکس‌هایشان مقید کرد. (مان می‌گوید «این من رو دیوونه می‌کنه».) برخی هم نگران این بودند که ممکن است پیام‌هایی بیاید و اینباکس دست‌نخورده‌شان را به هم بریزد و به همین خاطر با تکرر بیشتری آن را چک می‌کردند. تجربۀ ناامیدکنندۀ خودم با اینباکس‌صفر این بود که بهره‌وری بالا در پردازش ایمیل‌ها باعث می‌شد ایمیل‌های بیشتری به دستم برسد: هر چه باشد، معمولاً پاسخ‌دادن به یک پیام پاسخ دیگری را به آن پاسخ به همراه دارد و الی آخر. (برعکس، ایمیل‌زنندگانِ بی‌دقت خیلی اوقات متوجه می‌شوند که فراموش‌کردن پاسخ دارای مزایایی هم هست: افراد معمولاً برای مشکلاتی که برای حلشان به شما زحمت می‌دهند، راه‌حل‌های دیگری می‌یابند، یا بحران پیشِ رویی که به خاطرش ایمیل می‌دهند هرگز رخ نمی‌دهد).جذابیت مفهوم مدیریت زمان در این خیال است که یک روز بالاخره همه چیز تحت کنترل درخواهد آمد. اما ویژگی اصلی کار در اقتصاد مدرن در واقع نامحدودبودن آن است. اگر هم موج ایمیل‌ها بی‌پایان است، پس اینباکس صفر هرگز نمی‌تواند باعث رهایی شود: شما هنوز هم مثل سیزیف هستید که تا ابد تخته‌سنگش را به بالای تپه می‌غلتاند، با این تفاوت که شما آن را کمی سریع‌تر می‌غلتانید.مان دو سال پس از سخنرانی خود در گوگل، ویدیویی دیوانه‌وار و درهم و برهم را در فضای مجازی منتشر کرد. او در این ویدیو اعلام کرد که قراردادی امضا کرده تا کتابی دربارۀ اینباکس‌صفر بنویسد. اما شغل او به عنوان مرشد بهره‌وری تضادی درونی را در او برانگیخته است. او چند ماه پیش به من گفت «کم‌کم داشتم پول خوبی [از سخنرانی و مشاوره دادن] درمی‌آوردم، اما حس خیلی بدی هم داشتم. این موضوع بهره‌وری بدترین نوع تعلل و به فردا انداختن کارها رو به وجود میاره، چون حس می‌کنی واقعاً داری کار می‌کنی، اما داشتم چیزایی تولید می‌کردم که هدفشون واقعاً این بود که به مردم بگه: بیا یاد بگیر کارتو چطور انجام بدی، نمی‌خواد سراغ خود کاره بری!»تاریخ مورد نظر برای انتشار گذشت و این کتاب منتشر نشد. هواداران با سؤالات و تردیدهایی روبرو شدند. دو سال دیگر هم گذشت و مان در مقاله‌ای به خودزنی پرداخت و به طور غیرمنتظره‌ای اعلام کرد که پروژه را لغو خواهد کرد. این مقاله درواقع فریاد و فغان مردی بود که تازه متوجه شده بود دارد صبح‌های زیبایی را که می‌تواند با دختر سه‌ساله‌اش سپری کند، از دست می‌دهد، چون «داشتم خزعبلاتی تایپ می‌کردم به این امید که ویراستار کتابم آن‌ها را بپسندد»، مطالبی با موضوع استفادۀ درست از زمان. او اعلام کرد که گناهش این است که «اولویت‌هایم را ول کرده‌ام تا دربارۀ اولویت‌ها بنویسم... من ناخواسته آن توصیۀ خودم را زیر پا گذاشتم که هیچگاه نگذارید کار سنگین به چیزهای خوبتان گند بزند». او اشاره کرد که ممکن است کتابی متفاوت بنویسد، کتابی دربارۀ چیزهایی که واقعاً اهمیت دارد. اما چنین چیزی هیچگاه رخ نداد. مان به من گفت «اصلاً دوروبر بهره‌وری نمی‍رم. اگه قرار باشه با بهره‌وری، چیزای بیشتر و بیشتری رو توی روزت بچپونی، اصلاً از کجا معلوم که این معنیش کار کردنه؟»البته این قابل درک است که ما سعی کنیم در پاسخ به الزامات فزایندۀ زندگی مدرن، بهره‌وری بیشتری در کارهایمان بگنجانیم. اما اگر این همه بهره‌وری فقط اوضاع را بدتر کند چه؟با توجه به اینکه عمر متوسط انسان فقط حدود ۴۰۰۰ هفته است، شاید نوعی نگرانی دربارۀ استفادۀ درست از زمان اجتناب‌ناپذیر به نظر برسد: ما به قابلیتی ذهنی مجهز شده‌ایم تا نقشه‌های بی‌نهایت بلندپروازانه بکشیم، اما تقریباً هیچ زمانی برای عملی‌کردن آن‌ها نداریم. مشکل نحوۀ مدیریت زمان حداقل به قرن اول میلادی برمی‌گردد، زمانیکه سنکا، فیلسوف رومی در باب کوتاهی عمر۴ را نوشت. او هموطنانش را سرزنش می‌کند که روزهایشان را با مشغولیت‌های بیهوده هدر می‌دهند و «بدنشان را در آفتاب می‌پزند». او گفت: «این فضایی که به ما عطا شده با چنان سرعت و شتابی به پیش می‌رود که به‌جز افراد معدودی، بقیه همگی وقتی تازه دارند آمادۀ زندگی می‌شوند، عمرشان به پایان می‌رسد».پس مشخص است که چالش چگونگیِ داشتن زندگی خوب چیز جدیدی نیست. اما با این حال می‌توان با اطمینان گفت که شهروندان رومی قرن اول حداقل وحشت بهره‌وری امروزی را تجربه نمی‌کردند. (پاسخ سنکا هم به سؤال چگونه زندگی‌کردن هیچ ربطی به ایجاد بهره‌وری بیشتر نداشت، بلکه مربوط به کنار گذاشتن ثروت‌اندوزی و مقام‌جویی و گذراندن ایام با فلسفیدن بود.) ویژگی منحصراً مدرن سرنوشت ما این است که خود را ملزم می‌بینیم تا حد ممکن بهره‌وری داشته باشیم -حتی با وجودیکه این کار نوید رهایی از اضطراب را متحقق نمی‌کند.قبلاً باور بر این بود که پیشرفت جامعه مشکل محدودیت زمان را بهتر می‌کند، نه بدتر. در سال ۱۹۳۰، جان مینارد کینز پیش‌بینی مشهور خود را انجام داد که در قرن آینده، پیشرفت اقتصادی چنان خواهد بود که بیشتر از ۱۵ ساعت در هفته کار نخواهیم کرد. آنگاه انسان با بزرگ‌ترین چالش خود روبرو خواهد شد: اینکه چطور باید از آن همه ساعات خالی استفاده کند. اقتصاددانان هنوز هم بحث می‌کنند که چرا اوضاع تا این حد متفاوت رقم خورد، اما پاسخ ساده همین است: «کاپیتالیسم». کینز ظاهراً فرض می‌کرده که وقتی نیازهای اساسی‌مان به علاوۀ چند میل اضافه تحقق یابند، آنگاه به طور طبیعی مقدار کار را کاهش خواهیم داد. اما واقعیت این است که ما همواره نیازهای جدیدی می‌یابیم. بسته به جایگاه‌تان در نردبان اقتصاد، یا غیرممکن است و یا حداقل گاهی غیرممکن به نظر می‌رسد که کارتان را به خاطر داشتن زمان بیشتر کاهش دهید.شاید بتوان گفت که اولین مرشد مدیریت (پیشگام این تفکر که بهره‌وری شخصی راهکار مشکل محدودیت زمان است) فردریک وینسلو تیلور است. شرکت فولاد بتلهم پنسیلوانیا در سال ۱۸۹۸ مهندس تیلور را استخدام کرد تا بهره‌وری شرکت را افزایش دهد. متیو استوارت در کتاب افسانۀ مدیریت۵ می‌نویسد: «او به فضایی صنعتی خیره شده بود که چندین مایل مربع از مساحت پنسیلوانیا را در بر می‌گرفت. کارگرانی را می‌دید که [میله‌های آهنی] ۹۲ پوندی را در واگن‌های قطار بار می‌زنند. ۸۰هزار تن میلۀ آهنی وجود داشت که باید در اسرع وقت بار زده می‌شد تا نیازهای جنگ اسپانیا و آمریکا را برآورده کند. تیلور چشمانش را نیمه‌بسته کرد: اتلاف زیادی داشت اینجا اتفاق می‌افتاد، از این قضیه مطمئن بود».تیلور تخمین زده بود که کارگران بتلهم هر یک به طور متوسط در روز ۵/۱۲ تن آهن را جابجا می‌کنند. اما او به گروهی «مجاری‌تبار درشت و تنومند» پیشنهاد داد تا در ازای مقداری پول بیشتر، یک ساعت با تمام سرعتی که می‌توانند کار کنند. مطابق انتظار، آن‌ها عملکرد خیلی بهتری داشتند. تیلور این یک ساعت را به یک روز کاری تعمیم داد و زمان‌هایی را هم برای استراحت درنظر گرفت. او با اعتماد به نفس و ریاضیات عجیب مخصوص به خود به این نتیجه رسید که هر فرد باید در روز ۵۰ تن جابجا کند، یعنی چهار برابر بیشتر از میزان معمول.کارگران طبیتاً از این وضع راضی نبودند که مسئولین شرکت می‌خواستند با همان دستمزد، کار بیشتری از آن‌ها بکشند، اما تیلور توجهی به نارضایتی آن‌ها نداشت؛ کار آن‌ها اجرای فلسفۀ جدید «مدیریت علمی» او بود، نه درک آن. تیلور می‌نویسد: «یکی از اولین ویژگی‌های کسی که می‌تواند چدن حمل کند این است که چنان خنگ و بی‌عرضه است که ساختار ذهنیش بیش از هر چیز به گاو شباهت دارد... او چنان کودن است که لفظ «درصد» برایش هیچ معنایی ندارد».تیلور مفهوم بهره‌وری را که می‌خواست بر شرکت فولاد بتلهم تحمیل کند از مهندسان مکانیک انقلاب صنعتی به ارث برده بود. هدف این نوع تفکر بهبود عملکرد دستگاه‌ها بود که حالا در این دوره، به انسان‌ها انتقال یافته بود. و خیلی هم موفق از آب درآمد: تیلور به سِمت بالایی به عنوان سخنران این موضوعات رسید و به گفتۀ جنیفر الکساندرِ مورخ، با رسیدن به سال ۱۹۱۵، «واژۀ بهره‌وری همه جا نوشته می‌شد. در تیترها، تبلیغات، مقالات، جزوه‌های کسب‌وکار و بولتن‌های کلیسا». در دهه‌های اول قرن بیست، در بریتانیا که از ظهور قدرت آلمان به وحشت افتاده بود، جنبش بهره‌وری ملی توانست سیاستمداران راست‌گرا و چپ‌گرا را با یکدیگر متحد کند. (مجلۀ اسپکتیتور در سال ۱۹۰۲ نوشت «در زمان حاضر، در تمام بخش‌های جامعه و تمام ابعاد زندگی، فریادی همگانی برای بهره‌وری سر به آسمان برداشته است».)درک چراییِ جذابیت این مفهوم دشوار نیست: بهره‌وری به معنای انجام همان کاری بود که خودتان قبلاً هم انجام می‌دادید، اما بهتر، ارزان‌تر و در زمان کمتر. مگر این چه مشکلی دارد؟ اگر قربانی تلاش‌هایی نشده باشید که انسان را مثل ماشین می‌کند (چیزی که برای کارگران فولاد بتلهم رخ داد)، مشکلی بدیهی در این موضوع وجود نداشت.اما با گذشت سال‌هایی از قرن بیستم، همۀ ما به فردریک وینسلو تیلور تبدیل شدیم و آمرانه و بی‌رحمانه بالاسر زندگی‌هایمان ایستادیم. با نهادینه‌شدن مفهوم بهره‌وری (و با گسترش روحیۀ بازاری به ابعاد بیشتر و بیشتری از جامعه و فردی شدن بیشتر زندگی)، ما هم آن را پذیرفتیم و درونی کردیم. در روزگار تیلور، بهره‌وری عمدتاً روشی بود برای مجاب کردن (و مجبور کردن) دیگران به انجام کار بیشتر در همان مقدار زمان؛ اما امروزه خودمان این سیستم را بر خودمان تحمیل می‌کنیم.طبق افسانه‌های عامیانه، تیلوریسم زمانی وارد مبحث بهره‌وری شخصی شد که چارلز شواب، رئیس شرکت فولاد بتلهم، از مشاوری دیگر به نام آیوی لی خواست تا بهره‌وری مدیران شرکت را هم افزایش دهد. لی به آن کارمندان یقه‌سفید توصیه کرد تا هر شب، فهرستی از شش کار مهم روز بعد را به ترتیب اولویت بنویسند و صبح روز بعد از بالای لیست شروع به کار کنند. اغراق است اگر تصور کنیم کسی قبلاً به این فکر نیفتاده بود. اما بنا به گفته‌ها و شنیده‌ها، وقتی لی به شواب گفت که این روش را برای سه ماه امتحان کند و بعد هر چقدر به نظرش ارزش داشت به او بپردازد، سلطان فولاد چکی برای او نوشت که به پول امروز بیش از ۴۰۰.۰۰۰ دلار می‌ارزید. و اینگونه بود که صنعت مدیریت زمان روی غلتک افتاد.مرشدان دیگر هم همین راه را دنبال کردند. آن‌ها کتاب‌هایی نوشتند و در آن‌ها، تکنیک کلی لی را به گونه‌ای اصلاح کردند که تنظیم اهداف بلندمدت و ارزش‌های معنوی را نیز دربربگیرد. از کتاب‌هایی که مربوط به تنظیم اهداف بلندمدت است می‌توان به چگونه زمان و زندگی‌تان را تحت کنترل درآورید۶ (۱۹۷۳) اشاره نمود که ادعا می‌کرد هم شرکت آی.بی.ام و هم گلوریا استاینم را مشاوره داده و الهام‌بخش بیل کلینتونِ جوان شده. از کتاب‌هایی هم که ارزش‌های معنوی را مدنظر قرار می‌دهند می‌توان هفت عادت افراد شدیداً پربازده۷ را ذکر نمود که استیون کاوی، کارشناس بهره‌وریِ مورمون‌مذهب آن را در سال ۱۹۸۹ منتشر کرد.مدیریت زمانْ نوید حس کنترل را در دنیای وانفسایی می‌داد که در آن، افراد (که دیگر چندان تحت حمایت پیوندهای دینی و اجتماعی نبودند) فاقد آن حس بودند. در عصر شغل‌های بی‌ثبات، همواره مجبوریم فایدۀ خود را با فعالیت سراسیمه و شتاب‌زده به اثبات برسانیم و مدیریت زمان می‌تواند امتیازی ارزشمند برای ما باشد.اگر جزء جمعیت روبه‌رشد مشاغل آزاد هستید، مثلاً فری‌لنسر یا کارگر اقتصاد اصطلاحاً گیگ۸ هستید، افزایش بهره‌وری شخصی شاید برای بقایتان ضروری باشد. تنها کسی که از وقت‌هدردادن شما (که تیلور آن را نوعی دزدی می‌دانست) ضرر اقتصادی می‌کند، خود شما هستید.ملیسا گرگ بزودی کتابی دربارۀ تاریخ این حوزه منتشر می‌کند که ضدبازدهی۹ نام دارد. او در این کتاب می‌نویسد مدیریت زمان بیش از هر چیز این نوید را می‌دهد که داشتن یک زندگی معنادار هنوز هم در این محیط سودمحور امکان‌پذیر است. پیامبرانِ مدیریت زمان همگی القا می‌کردند که با تکنیک‌های درست می‌توان زندگی‌ای پربار داشت و در عین حال، الزامات رو به رشد کارفرما را برآورده نمود. گرگ به من می‌گفت «هر بار که یک رکود اقتصادی پیش می‌آید، این نوید با قدرت هر چه بیشتر دوباره مطرح می‌شود».به‌خصوص در مشاغل پردرآمد، مدیریت زمان از امکان حصول چیزی بسیار مطلوب‌تر حکایت دارد: آرامش ذهنی واقعی. دیوید آلن، نمونۀ یک مرشد امروزی بهره‌وری، در کتاب پرفروش خود به نام به انجام رساندن کارها۱۰ (۲۰۰۱) می‌نویسد: «امکان این وجود دارد که فردی بی‌نهایت کار برای انجام داشته باشد و با این حال، ذهنی آرام، حس مثبتی از کنترل و عملکردی پربازده داشته باشد. شما می‌توانید چیزی را تجربه کنید که رزمی‌کاران آن را «ذهن شبیه به آب»۱۱ و ورزشکاران حرفه‌ای آن را 'رفتن توی منطقه'۱۲ می‌نامند».به گفتۀ گرگ، نکتۀ قابل توجه این است که «بهره‌وری شخصی» بار تلفیق این الزامات مختلف را به‌طور برابر روی شانه‌های ما افراد تقسیم می‌کند. مرشدان مدیریت زمان لحظه‌ای درنگ نمی‌کنند تا بپرسند آیا صرفاً شناورماندن در اقتصاد مدرن (حفظ یک شغل، پرداخت قسط‌ها، پدر یا مادر خوبی بودن) واقعاً ارزش این را دارد که ما را ملزم کند خودمان را به طور غیر انسانی پربازده کنیم؟در ضمن با نگاهی دقیق‌تر می‌بینیم حتی نویدهای ساده‌تر مدیریت زمان هم آن چیزی نبود که به نظر می‌رسید. واقعیت خام بهره‌وری مشهور تیلور این است که این روش چندان موفق نبود: شرکت فولاد بتلهم او را در سال ۱۹۰۱ اخراج کرد، چون پول زیادی به او داده بود و تأثیری قابل‌توجه را در سود خود مشاهده نکرده بود. (یکی از پیامدهای مداوم نقشه‌های او این بود که در ابتدا بسیار نویدبخش به نظر می‌رسیدند، اما کارگران خیلی زود خسته می‌شدند و نمی‌توانستند در بلندمدت عملکرد باثباتی داشته باشند).درضمن کسانی که سعی می‌کنند توصیۀ مرشدان بهره‌وری شخصی را دنبال کنند همواره به این تجربه می‌رسند (من خودم سال‌ها تجربه دارم) که «ذهن آب‌مانند» به هیچ وجه ضامن نتایج دلخواه نیست. خودِ کار هم به نوعی مثل اینباکس‌صفر است: هر چه در راست‌وریس‌کردن کارهایتان پربازده‌تر باشید، کارهای جدید سریع‌تر به وجود می‌آید. («کار بسط می‌یابد تا زمان موجود را پر کند». این را نرث‌کوت پارکینسون در سال ۱۹۵۵ دریافت، زمانی که قانون پارکینسون را ابداع کرد.)مسئلۀ خودآگاهی را نیز باید موردتوجه قرار داد: در اکثر موارد، اولین توصیۀ کارشناسان مدیریت زمان این است که فهرستی دقیق از استفاده‌تان از زمان تهیه کنید، اما این کار فقط توجه شما را به سوی تیک‌تیک ساعت و مرگ ثانیه‌ها جلب می‌کند. در ضمن، هر چه بیشتر بر روی اهداف بلند متمرکز شوید، بیشتر در زندگیتان احساس مبهمی از اندوه دارید که هنوز به اهدافتان دست نیافته‌اید. اگر هم حتی به یکی از این اهداف برسید، حس رضایت بسیار کوتاه است و آنگاه وقتش رسیده تا هدف بلندمدت دیگری تعیین کنید. آنچه راه‌حل پنداشته می‌شود فقط مشکل را بدتر می‌کند.مابه‌ازایی تاریخی برای این مطلب وجود دارد: عین همین اتفاقات در اواخر قرن نوزدهم افتاد، زمانی که گسترش وسایل «صرفه‌جویی در کار» زندگی کدبانوها و خدمتکاران خانگی را در اروپا و امریکای شمالی متحول کرد. با این تکنولوژی‌ها، آن‌ها دیگر مجبور نبودند برای لباس‌شستن، یک روزِ تمام کمرشان را روی چلانگر خم کنند؛ جاروبرقی هم فرش‌ها را در چند دقیقه تمیز می‌کرد.اما روث کاون در کتاب کار بیشتر برای مادر۱۳ (۱۹۸۳) می‌نویسد که نتیجۀ این تکنولوژی‌ها در بخش اعظم قرن بیستم باعث نشد تا افرادِ مسئولِ انجام کارهای خانه زمان آزاد بیشتری داشته باشند. بلکه با افزایش بهره‌وری کارهای خانگی، استانداردهای تمیزی و نظم خانگی که جامعه انتظار داشت هم افزایش پیدا کرد. حالا که می‌شد فرش‌های اتاق نشیمن را کاملاً تمیز نگه‌داشت، پس باید همیشه تمیز می‌بودند؛ حالا که دیگر لزومی نداشت لباس‌ها کثیف باشند، کثیف‌بودن لباس بیش از پیش به تابو تبدیل شد. امروزه می‌توانید ایمیل‌های کاری را نیمه‌شب در تختخواب پاسخ دهید. پس آیا این پیام که ساعت ۵:۳۰ عصر به دستتان می‌رسد واقعاً باید تا آن دم‌صبح منتظر پاسخ بماند؟تابستان گذشته، اعضای دوآتشۀ یک کمپین گروهی به نام «زمانت را پس بگیر» در یکشنبه‌ای داغ در سالن کنفرانس دانشگاهی در سیاتل گرد هم آمدند تا مأموریت قدیمی خود، یعنی «حذف مرض همه‌گیر بیش‌کاری» را به پیش ببرند و به این بحث بپردازند که اگر زندگیمان بر بهره‌وری شخصی متمرکز نباشد، اوضاع به چه صورت خواهد بود؟ در کنفرانس ۲۰۱۶ «زمان مهم است»۱۴ افراد زیادی حضور نیافتند. خود مسئولان برگزاری این کنفرانس پذیرفتند که این عدم استقبال تا حدی به خاطر برگزاری آن در ماه آگوست بود و خیلی از افراد به تعطیلات رفته بودند. سازمانی هم که بیش از همه حامی آرامش و خوشی بود حق اعتراضی به این قضیه نداشت. اما دلیل دیگر این بود که این روزها، اگر کسی به‌خصوص در آمریکا حتی فروتنانه هم مخالفتی با بهره‌وری کند، این موضع او براندازانه به شمار می‌آید. این موضع از آن‌دست پلتفرم‌هایی نیست که رویدادهای آنچنانی، حامیان مالی دست‌ودل‌باز و کمپین‌های تبلیغاتی کارآمد داشته باشد.حاضرین کنفرانس طرح‌هایی را برای چهار روز کار در هفته، حذف تغییرساعت تابستانی، برگزاری انتخابات در آخر هفته‌ها و کلاً شبیه‌تر کردن آمریکا به کشورهایی نظیر ایتالیا و دانمارک به بحث گذاشتند. (کسی که منتقد فرهنگ کار آمریکاست، همیشه نگاهی آرزومندانه به آنسوی اقیانوس اطلس و نسخۀ نیمه‌اساطیریِ اسکاندیناوی و جنوب اروپا دارد).اما اعضای «زمانت را پس بگیر» در پی چیزی بسیار رادیکال‌تر از داشتن زمان فراغت بیشتر بودند. آن‌ها می‌خواستند کل نگرش ابزاریِ ما به زمان را زیر سؤال ببرند؛ یعنی این نگرش که «انجام کارهای بیشتر» باید کانون تلاش‌هایمان باشد. جان دگراف، فیلم‌ساز ۷۰ ساله و نه‌چندان‌آرامِ آمریکایی که نیروی محرکۀ این تشکیلات است می‌گوید: «همواره از مردم می‌شنویم که می‌گویند زمان فراغت بیشتر شاید برای اقتصاد خوب باشد. اما اصلاً چرا باید زندگی را در چارچوب اقتصاد توجیه کنیم؟ این کار بی‌معناست!»یکی از بدترین ایرادات نگرش بهره‌وری‌محور نسبت به زمان این است که خود را تحت فشار می‌بینیم تا از زمان فراغتمان هم به‌طور «پربازده» استفاده کنیم. بنا به این نگرش، لذت‌بردن از خودِ فراغت (لذتی که شاید فکر می‌کردید هدف فراغت است) یک‌جورهایی کافی نیست. در همین موقعیت است که مثلاً باید به جاهای ناآشنا سفر کنیم، نه به‌خاطر خودِ تجربۀ سفر، بلکه به‌خاطر گسترش انبار ذهنی تجربیات یا صفحۀ اینستاگراممان. پیاده‌روی می‌کنیم یا می‌دویم تا سلامتمان را افزایش دهیم، نه اینکه از اینکار لذت ببریم. کارهای بچه‌داری را صرفاً با امید تحویل بزرگسالانی موفق به آیندۀ اجتماع انجام می‌دهیم.والتر کر، منتقد آمریکایی در کتاب افول لذت۱۵ (۱۹۶۲) از این تغییر در تجربه‌مان از زمان می‌نویسد: «همۀ ما مجاب می‌شویم برای سود کتاب بخوانیم، برای قرارداد بستن مهمانی برویم، برای پیدا کردن رابط ناهار بخوریم ... و آخر هفته‌ها منزل بمانیم تا خانه را بازسازی کنیم». حتی استراحت و تفریح را هم در فرهنگ متمرکز بر بهره‌وری، می‌توان از این جهت ارزشمند دانست که در خدمت هدف دیگری هستند. این هدف معمولاً رفع خستگی برای توانایی کار بیشتر است. (تعدادی از مهمانان کنفرانس به آریانا هافینگتون اشاره کردند که جانانه تلاش می‌کند مردم را تشویق به بیشتر خوابیدن نماید؛ ظاهراً از نظر او، هدف اصلی استراحت داشتنِ عملکرد بهتر در اداره است).اگر این همه افزایش بهره‌وری هیچ یک از نتایج مطلوب مورد انتظار را به وجود نیاورد، آنگاه چاره چیست؟ در «زمانت را پس بگیر» اتفاق نظر بر این بود که تغییر در سبک زندگی شخصی کفایت نمی‌کند: اصلاحات باید از سیاست‌های مربوط به تعطیلات، مرخصی زایمان و اضافه‌کاری آغاز شود. ما هم به نوبۀ خود باید سعی کنیم با این قضیه که نهایت بازده ممکن را نداشته باشیم (با ردکردن برخی پیشنهادات، ناامید کردن برخی افراد و بعضی کارها را ناتمام گذاشتن) کنار بیاییم و آن را بپذیریم. بسیاری از کارهای ناخوشایند برای بقا ضروری هستند، اما بسیاری هم نیستند، درواقع فقط این فکر به ما القا شده است که آن‌دسته کارها هم ضروری هستند. کسب پول بیشتر، دستیابی به اهداف بیشتر، تحقق پتانسیل‌مان در تمام ابعاد یا پرکردن برنامۀ روزانه، هیچیک اجباری نیستند. رابرت لوین، روانشناس اجتماعی اهل کالیفرنیا، در لحظه‌ای آرام در سیاتل جمله‌ای از ادوارد اَبی، حامی محیط زیست نقل کرد: «رشد فقط برای رشد، ایدئولوژیِ سلول‌های سرطانی است».گرچه روحیۀ بازدهی و بهره‌وری ممکن است رشد اقتصادی را بالاتر از خوشبختی انسان‌ها قرار دهد، اما این را نیز باید در نظر داشت که فشار و دستپاچگی‌ای که از این نگرش حاصل می‌شود برای کسب‌وکار هم چندان خوب نیست. از قضا این درسی است که تجارت علاقه‌ای به یادگرفتنِ آن ندارد.تام دمارکو با لحنی شوخی‌طبعانه به من می‌گوید: «پس از سال‌ها مشاوره با مایکروسافت، ناگهان به عنصری نامطلوب۱۶ تبدیل شدم». دمارکو در دنیای مهندسی نرم‌افزار یک اسطوره است. او کار خود را در آزمایشگاه تلفن بل، زادگاه لیزر و ترانزیستور آغاز کرد و بعدها در مدیریت پروژه‌های نرم‌افزاری خبره شد. این رشته معروف است به هزینه‌های سرسام‌آور، ضرب‌الاجل‌های تحقق‌نیافته و تقابل طرزفکرهای متضاد. اما دمارکو در دهۀ ۱۹۸۰ مرتکب ارتداد شد: او شروع به این استدلال کرد که افزایش فشار زمانی بر کارمندان اصلاً راه خوبی برای پیشبرد چنین پروژه‌هایی نیست. او دریافته بود که آنچه نیاز داریم افزایش تمرکز بر استفادۀ پربازده از زمان نیست، بلکه برعکس، سستی بیشتر است.دمارکو می‌گوید: «بهترین شرکت‌هایی که طی سالیان از آن‌ها بازدید کردم، هیچگاه کارها را خیلی شتاب‌زده انجام نمی‌دادند. شاید گهگاهی به عنوان یک اثر جانبی سرگرم‌کننده فشار می‌آورند اما این به هیچ وجه چیزی ثابت و همیشگی نبود. خلاقیت رایگان به‌دست نمی‌آید. به افرادی نیاز دارید که بتوانند راحت بنشینند، پایشان را بالا بیاندازند و فکر کنند». کار یدی را می‌توان با افزایش فشار زمانی بر کارگران، حداقل تا حدی تسریع کرد. اما اگر افراد حس کنند سلاح بالای سرشان گرفته شده، قرار نیست که ایده‌های خوب با سرعت بیشتر به وجود آیند، در واقع این کار اگر هم حتی تأثیری داشته باشد، باعث خشک‌شدن چنین ایده‌هایی می‌شود.بخشی از مشکل این است که فکر کردن دربارۀ زمان باعث می‌شود دائماً به ساعت نگاه کنیم. پژوهش‌ها همواره نشان داده که این عمل کیفیت کار را از بین می‌برد. به عنوان مثال، در پژوهشی در سال ۲۰۰۸، پژوهشگران آمریکایی از افراد خواستند تا آزمون قمار آیووا۱۷ را انجام دهند. این تست معتبر تصمیم‌گیری مستلزم انتخاب پاسورهایی برای بردن مقداری پول است. به همۀ شرکت‌کنندگان زمانی برابر برای انجام این کار دادند، اما به بعضی گفتند که این زمان احتمالاً کافی خواهد بود و به برخی دیگر در مورد کم بودن زمان هشدار دادند. بر خلاف تفکری که علی‌الخصوص در میان روزنامه‌نگاران پرطرفدار است (یعنی این باور که فشار ضرب‌الاجل‌ها افراد را مجبور به تولید کار با کیفیت می‌کند)، گروه دوم عملکرد بسیار ضعیف‌تری داشتند. آگاه‌بودن نسبت به محدودیت زمان احساس اضطراب را برمی‌انگیزد و مانع عملکرد مناسب می‌شود.اما خطرات بدتری هم وجود دارد. دمارکو خاطرنشان می‌کند که هرگونه افزایش بازده در یک سازمان یا زندگی فردی مستلزم نوعی بده‌بستان است: از دست زمان‌های بی‌استفاده راحت می‌شوید، اما مزایای آن زمان اضافه را هم از دست می‌دهید. مراجعه به پزشک خانوادگی نمونه‌ای بارز از این امر است. آن‌ها هرچه به‌طور پربازده‌تری زمانشان را مدیریت کنند، برنامه کاریشان پرتر خواهد بود و احتمال اینکه مجبور شوید در سالن انتظار بمانید تا کار بیمار قبلی تمام شود، افزایش می‌یابد. (اصلاً صف به همین صورت است: هزینۀ بازدهی دیگری را شما متحمل می‌شوید.) برعکس، در دپارتمان تصادفات و اورژانس، «کم‌بازده» بودن به این شکل مسئلۀ مرگ و زندگی است. اگر تمرکزشان کاملاً بر این باشد که تا حد ممکن استفاده‌ای پربازده از زمان پرسنل داشته باشند، آنگاه دپارتمان آنقدر شلوغ خواهد بود که نخواهد توانست مراجعات غیرمنتظره را پذیرش کند، درحالی‌که هدف وجود این بخش همین است.هرگونه فعالیت کاهش‌هزینۀ سازمانی که متمرکز بر بیشینه‌سازی بازدهی کارمندان است نیز به همین مشکل گرفتار است: هرچه ساعات بیشتری از کارمندان پربهره گرفته شود، کمتر خواهند توانست در کسری از ثانیه به تقاضاهای جدید و حیاتی پاسخ دهند؛ یعنی برای این نوع پاسخگویی، باید زمان فراغتی در سیستم تعبیه شود.دمارکو می‌نویسد: «سازمانی که می‌تواند شتاب بگیرد، اما نمی‌تواند تغییر جهت دهد، مانند خودرویی است که سرعتش زیاد می‌شود، اما نمی‌تواند بپیچد. در کوتاه‌مدت در هر جهتی که می‌رود پیشرفت خوبی می‌کند. اما در بلندمدت، تصادفی جاده‌ای را شاهد خواهیم بود». او معمولاً از مثال پازل‌های عددی استفاده می‌کند. در این پازل‌ها، هشت قطعۀ عدددار را در پازلی نه‌قسمتی جابجا می‌کنید تا تمام اعداد به ترتیب قرار گیرند. برای استفادۀ پربازده از فضای خالی، همیشه می‌توانید قطعۀ نهم را هم در مربع خالی قرار دهید. مسئله این است که دیگر قادر نخواهید بود پازل را حل کنید. اگر این پازلِ قفل‌شده و حل‌نشدنی استعاره‌ای مناسب برای زندگی‌تان است، آنگاه سخت می‌توان فهمید که چگونه افزایش بازدهی شخصی (تحمیل قطعه‌های بیشتر در جدول پازل) ممکن است کمکی کند!در دلِ این میل مضطربانه برای مدیریت بهتر زمان (میلی که نیروی محرکۀ فردریک وینسلو تیلور، مرلین مان، من و شاید خود شما بوده است)، به راحتی می‌توان یک انگیزۀ آشنا را تشخیص داد: ترس از مرگ. به قول تامس نیگل، فیلسوف آمریکایی، در هر مقیاس زمانی معنادار به جز عمر انسان (مثلاً عمر سیارۀ زمین یا کیهان)، «ما در هر لحظه ممکن است بمیریم». تعجبی ندارد که تا این حد درگیر مسئلۀ استفادۀ بهتر از ایام عمرمان هستیم: اگر می‌توانستیم این مسئله را حل کنیم، می‌توانستیم از احساسی که سنکا از آن سخن می‌گوید دوری کنیم، این احساس که وقتی داریم آمادۀ زندگی می‌شویم، عمرمان به پایان می‌رسد. مردن در حالی که بدانیم هیچکاری ناتمام نمانده است، چیزی کمتر از نوید جاودانگی با روش‌های دیگر نیست.اما عطش انسان‌های مدرن برای بهره‌وری که ریشه در فلسفۀ بازدهی تیلور دارد، همه چیز را چندین گام مهم به پیش می‌برد. بنا به این فلسفه، اگر بتوانیم تکنیک‌های درست را بیابیم و تأدیب نفس کافی داشته باشیم، می‌توانیم مطمئن شویم همۀ چیزهای مهم را در زندگیمان گنجانده‌ایم و بالاخره احساس خوشبختی کنیم. پس بستگی به خودمان دارد (و در واقع وظیفه‌مان است) که بازدهیمان را به حداکثر برسانیم. این یک ایدئولوژی بسیار مناسب از منظر کسانی است که از کار کردن بیشتر ما و افزایش توانمان برای خرج کردن برای مصرفی‌ها سود می‌برند. اما این حکم نوعی اجتناب روانشناختی را نیز دارد. هر چه بیشتر بتوانید خودتان را متقاعد کنید که هیچگاه نیاز به گرفتن تصمیمات سخت ندارید (چون وقت کافی برای همه‌کاری خواهد بود)، کمتر خود را ملزم به پرسیدن این سؤال می‌کنید که آیا زندگی انتخابیتان زندگی درستی است؟بهره‌وری شخصی در ظاهر پادزهری برای مشغولیت است، اما بهتر است آن را به عنوان نوع دیگری از مشغولیت درک کنیم. پس بهره‌وری شخصی هم همان عملکرد روانشناختی را دارد که مشغولیت همواره داشته است: ما را آنقدر سرگرم نگه می‌دارد که مجبور نشویم سؤالاتی احتمالاً مخوف در مورد نحوۀ گذران ایام عمر خود بپرسیم. فریدریش نیچه در سخنانی که گویا پیش‌بینی شرایط کنونی‌مان است می‌گوید: «چقدر در کارهای روزانه‌مان بیش از آنچه برای گذران زندگی نیاز است مشتاقانه و بی‌فکرانه زحمت می‌کشیم. عجله به این خاطر همگانی است که همه در حال گریز از خود هستند».می‌توانید هر قدر دوست دارید نظم را بر اینباکس‌تان تحمیل کنید، اما بالاخره مجبور می‌شوید با این حقیقت روبرو شوید که سیل پیام‌ها و عطش شما برای پردازش تمام آن‌ها واقعاً ربطی به تکنولوژی ندارد. این‌ها تجسم دوراهی‌های بزرگتر و شخصی‌تر هستند. کدام مسیر را دنبال خواهید کرد و کدامیک را ترک خواهید نمود؟ در این عمر وحشتناک محدود، کدام روابط را اولویت می‌بخشید و کدام را حاضرید ناامید کنید؟ چه چیز اهمیت دارد؟برای مرلین مان، رویارویی آگاهانه با این سؤالات منجر به این کشف شد که افراد همیشه بیش از آنکه برای او ممکن باشد، نسبت به زمان او ادعا دارند (که اکثراً هم ادعاهای برحقی است). و اینکه حتی بهترین و پربازده‌ترین سیستم مدیریت ایمیل‌هایی که برای او می‌فرستادند هیچگاه این مشکل را حل نمی‌کرد. او به من می‌گفت «بالاخره حقیقتی را دریافتم. ایمیل یک مشکل فنی است، و در عین‌حال مشکل عموم مردم است و مردم را نمی‌توان درست کرد».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الیور برکمن نوشته است و در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۱۷، با عنوان «Why time management is ruining our lives» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «چرا مدیریت زمان زندگی‌مان را نابود می‌کند؟» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• الیور برکمن (Oliver Burkeman) روزنامه‌نگار انگلیسی، نویسندۀ گاردین و نویسندۀ کتاب پادزهر: خوشبختی برای کسانی که تفکر مثبت را برنمی‌تابند (The Antidote: Happiness for People Who Can't Stand Positive Thinking) است. او در حال حاضر در نیویورک زندگی می‌کند. ترجمان پیش از این نیز مقاله‌ای با عنوان «خوشبختی را در نیمۀ خالی لیوان بجویید» از او منتشر کرده است.[۱] Personal productivity[۲] Inbox Zero[۳] The Four Hour Work Week[۴] On the Shortness of Life[۵] The Management Myth[۶] How to Get Control of Your Time and Your Life[۷] The Seven Habits of Highly Effective People[۸] Gig economy[۹] Counterproductive[۱۰] Getting Things Done[۱۱] mind like water[۱۲] the zone[۱۳] More Work for Mother[۱۴] Time Matters[۱۵] The Decline of Pleasure[۱۶] Persona nan grata[۱۷] Iowa Gambling task ]]> الیور برکمن اقتصادوجامعه Sat, 07 Apr 2018 03:46:51 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8940/ گزیده مطالبی دربارۀ اینترنت و شبکه‌های اجتماعی http://tarjomaan.com/report/8908/ • به‌جای اینستاگرام، در جست‌وجوهای گوگل ول بچرخیدوقتی در شبکه‌های اجتماعی، مخصوصاً اینستاگرام یا فیس‌بوک، پرسه می‌زنیم، اغلب افسرده می‌شویم. همه در حال خوش‌گذراندن و تفریح و خرید وسایل جدید هستند و ما درگیر بیماری و خستگی و کار بی‌پایان. اما شاید راهی برای بهترشدن حالمان وجود داشته باشد: توجه به جست‌وجوهایی که آدم‌ها در گوگل می‌کنند، جایی که احتمالاً اگر تایپ کنید «من همیشه...»، گوگل پیشنهاد می‌دهد: «... احساس خستگی می‌کنم» یا «... اسهال دارم».• مردم به گوگل چیزهایی می‌گویند که به هیچ‌کس دیگر نمی‌گویندست استفنز-دیویدویتز هنگامی که دانشجوی دکترای اقتصاد در هاروارد بود به ترندهای گوگل علاقه‌مند شد، همان ابزاری که رصد می‌کند در یک ناحیۀ خاص در یک بازۀ زمانی مشخص هر چیزی چقدر جست‌وجو می‌شود. موضوع‌تان می‌تواند بارداری باشد یا سقط‌جنین، کودک‌آزاری باشد یا ناامنی‌های درونی، دیدگاه سیاسی باشد یا هر چیز دیگری که فکرش را بکنید. استفنز-دیویدویتز می‌گوید گوگل، آمپول حقیقت‌گویی دیجیتال است چون مردم به گوگل چیزهایی می‌گویند که به هیچ‌کس دیگر نمی‌گویند. گویا حق با او است.• پایان عصر شبکه‌های اجتماعی دور از تصور نیستچندماه قبل، شان پارکر، اولین رئیس فیس‌بوک، حرف‌هایی زد که داغ دل خیلی‌ها را تازه کرد. پارکر تأیید کرد که فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی، آگاهانه و عامدانه، از نقصان‌های روان‌شناختی انسان‌ها سوءاستفاده می‌کنند تا کاربرانشان را هرچه بیشتر درگیر کنند. دقیقاً مثل نوعی اعتیاد. این سخنان نشانه‌ای بود از موج جدیدی که بین مردم راه افتاده است. حالا خیلی‌ها دارند شبکه‌های اجتماعی را ترک می‌کنند تا شاید آرامش قبلی‌شان را دوباره پیدا کنند.• اینستاگرام تجسم هنری عصر نئولیبرالیسم استاینستاگرام بچۀ سرراهیِ تاریخ هنر نیست، خویشان و اجدادی دارد و بسیاری از خصوصیاتِ خود را از سبک‌ها و مدهای هنریِ پیش از خود گرفته است و، همچون هر مد هنری دیگری، ریشه‌های عمیقی در تمایزات طبقاتی دارد. اینستاگرام شبکۀ اجتماعی بورژواهاست و آن‌هایی که ادایشان را درمی‌آورند. یک عکس کنار برج ایفل، دیگری در حال نواختن پیانو، و سومی به‌منظور دلسوزی برای پیرمردِ خمیده‌ای در خیابان. نسب اینستاگرام به کجا می‌رسد؟• بیونگ‌چول هان: گزیده‌ای از مطالب پراکندهما که در عصر دیجیتال زندگی می‌کنیم احتمالا خواندن آثار فیلسوفان قرن‌های گذشته ذهن همه‌مان را با این پرسش روبه‌رو می‌کند که: «گفته‌های آن‌ها چه ربطی به زندگی ما دارد؟». حتی اگر حرف‌هایشان را بفهمیم، باز نمی‌دانیم آن‌ها را به کدام زخم دنیایمان بزنیم. اما بیونگ‌چول هان، فیلسوف کره‌ای-‌آلمانی، حرف‌هایی می‌زند که ساده نمی‌توان از کنارش گذشت. او واقعی‌ترین امر زندگیِ این روزهای ما، یعنی اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، را با آثار بسیار پیچیدۀ هایدگر گره زده و حقیقتِ زندگی در عصر حاضر را برملا می‌کند.• در اینترنت هرچه به همدیگر نزدیک‌تر می‌شویم، بیشتر از هم متنفر می‌شویمگسترش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی خیلی‌ها را به این فکر انداخت که تکنولوژی می‌تواند جهانی یکپارچه را بنا کند و ما را در جهانی دوستانه‌تر به هم نزدیک خواهد کرد. البته پیش از ما و در دوران اختراع رادیو یا تلفن نیز بودند کسانی که چنین برداشتی داشته‌اند. بااین‌حال نگاهی به واقعیت زندگی روزمرۀ نشان می‌دهد ضرب‌المثل سادۀ «دوری و دوستی» توصیف بهتری برای روزگار ماست. چرا که هرچه بیشتر کسی را بشناسیم، تمایلمان به تحقیر او بیشتر می‌شود.• مخترعِ لایک دلتنگ دورانی است که اینترنت وجود نداشتگروهی از خلاق‌ترین مهندسان سیلیکون‌ولی، کسانی که لایکِ فیس‌بوک را به وجود آوردند، یا آن‌هایی سیستمِ رفرش‌کردن توییتر را با کشیدن انگشت به سمت پایین صفحۀ نمایش طراحی کردند، امروز از اختراعات خود پشیمان شده‌اند. آن‌ها می‌بینند محصولاتشان، مثل قمار یا مواد مخدر، روزانه میلیون‌ها انسان را به رفتاری اعتیادگونه وامی‌دارد. آن‌ها مسیر اعتراض و مقاومت را آغاز کرده‌اند: اطلاع‌رسانی دربارۀ خطرات اعتیادِ دیجیتال و کناره‌گیری شخصی از دنیای فناوری.• آیا ایموجی‌ها فایده‌ای دارند؟هنوز پیدا می‌شوند کسانی که دوست ندارند در پیام‌های دیجیتالشان از ایموجی‌ها استفاده کنند، اما به‌هرحال، مردم تصمیم خودشان را گرفته‌اند. روزانه بیش از ۶ میلیارد ایموجی میان انسان‌ها رد و بدل می‌شود. تحقیقات و سرمایه‌گذاری‌های گسترده روی آن‌ها انجام می‌شود و نفوذ آن‌ها از نفوذ زبان انگلیسی در جهان بیشتر شده است. ایموجی‌ها چه کمکی به ما می‌کنند و چرا این‌قدر محبوبمان شده‌اند؟• شرم کناین‌روزها اینترنت بسیار شبیه به سراسربین معروف جرمی بنتام شده است. تقریباً همه می‌دانند که تک‌تک کلیک‌هایشان در اینترنت ثبت و نظارت می‌شود، اما باز مشتاقانه دربارۀ زندگی‌شان اطلاعات می‌دهند. مردم در شبکه‌های اجتماعی دربارۀ چیزهایی حرف می‌زنند که آدم‌ها پیش از این عصر، از گفتن آن‌ها به خودشان هم شرم داشتند. پس چه اتفاقی افتاده است؟ آزادی بیان ما به نهایت رسیده، یا دنبال چیز دیگری هستیم؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Mon, 19 Mar 2018 09:59:53 GMT http://tarjomaan.com/report/8908/ گزیده‌های جامعه در سال ۱۳۹۶ http://tarjomaan.com/report/8901/ • فرهنگ جوانان امروز ستایندۀ مرگ استخودکشی دو دختر نوجوان اصفهانی همه را بهت‌زده کرده بود، اما انتشار فیلمی از آن‌ها که در آن با سرخوشی و خنده از تصمیم هولناکشان حرف می‌زدند، به‌طور فزاینده‌ای شوکه‌کننده بود. چطور ممکن است دو نوجوان این‌طور از زندگی دست بشویند و به استقبال مرگ بروند؟ کتاب جدیدی از یک انسان‌شناس روسی ریشه‌های فرهنگی این «کیش مرگ» جدید را در بین جوانان جستجو کرده است.• عشق کوکائین استعشق تجربه‌ای است بی‌همتا، شور و لذتی وصف‌ناشدنی و درد و حرمانی تسلی‌ناپذیر. عشق بر ما هجوم می‌آورد و ذهن و ضمیرمان را تسخیر می‌کند. گویی چیزی است غریزی، نه ارادی. عشق چیست و چه بر سر ما می‌آورد؟ احتمالاً نزدیک‌ترین تجربۀ انسانی به عشقْ اعتیاد است. آزمایش‌های متعددی بر یکسانی این دو تجربه در فعالیت‌های مغزی ما صحه می‌گذارد.• ایسلند چطور جوانانش را از الکل و مواد مخدر نجات داد؟۲۵سال پیش، جوانان ایسلندی از نظر سوءمصرف مواد مخدر، الکل و استعمال دخانیات ناسالم‌ترین جوانان اروپا بودند. اما این کشور توانسته است طی برنامه‌ای طولانی‌مدت به شکلی اعجاب‌آور مصرف الکل و مواد را میان جوانان کاهش دهد و استعمال دخانیات را به کمترین حد میان کشورهای اروپایی برساند. کلید این موفقیت تغییر دسته‌ای از نگرش‌ها و مواجهۀ رو در رو با مسئله بوده است: اگر جوانان به هروئین معتاد می‌شوند، چرا به ورزش و هنر نشوند؟• دو سال زندگی در آمریکا به یک آلمانی چه چیزهایی آموخت؟یک روزنامه‌نگار آلمانی، که برای دوره‌ای دو ساله، به آمریکا رفته بود، از تجربیات خود از این کشور نوشته است. کشوری که خود آن را «مملو از تناقضات» می‌داند. تناقض آزادی و نظارت، تناقض امنیت و ترس، و در ورای همۀ آن‌ها تناقض رؤیاها و کابوس‌های آمریکا. کشوری که بی‌مهابا همه‌چیز را دور می‌ریزد و دوباره می‌سازد. از ایده‌ها و نظریه‌ها، تا قهرمانان ورزشی و سیاستمداران.• فوایدِ گریختن از جامعهدر قرن نوزدهم پزشکان راه درمان بسیاری از بیماری‌های روحی و جسمی را بیرون‌رفتن از محیط شلوغ و پردودِ شهرها می‌دانستند. راه درمان افسردگی یا اضطراب این بود که چندماهی را در آسایشگاهی روستایی در میان درختان و کوه‌ها سپری کنید. اما در قرن بیستم قرص‌ها اختراع شدند و وعده دادند که همه‌چیز را حل خواهند کرد. ولی نیاز انسان‌ها به زندگی در طبیعت با هیچ قرصی برطرف نمی‌شود.• دیگر دوره‌ای به‌نام «نوجوانی» وجود نداردنوجوانی مفهومی است ساختۀ قرن بیستم. پیش از این قرن، برای مردم ناشناخته بود و گویا برای زندگی امروز نیز فایدۀ چندانی ندارد. نوجوانی، در نگاه مصلحان و نظریه‌پردازانی که آن را صورت‌بندی کردند، همچون دوره‌ای بین کودکی و بزرگ‌سالی بود که، طی آن، نوجوانْ تحت نظارت نهادهایی مثل دبیرستان پا به بزرگ‌سالی می‌گذاشت، اما در دنیای اینترنت دیگر نظارت مدرسه بی‌معنا شده است و اقتصاد جهانی جایی برای فارغ‌التحصیلان دبیرستان ندارد.• بیونگ‌چول هان: گزیده‌ای از مطالب پراکندهشبکه‌های اجتماعی افراطی‌ترین جلوۀ برابری دموکراسی هستند. امکاناتی که دونالد ترامپ در توئیتر دارد، فی‌نفسه، فرقی با کودکان پناهجوی سوری یا فقیرترین کارگران آسیای شرقی ندارد. شبکه‌های اجتماعی «فاصله» را، که بنیاد ساختارها و سلسله‌مراتب‌های اجتماعی است، از میان برداشته‌اند. بدین‌ترتیب سیلابی به راه افتاده است که دوست و دشمن در آن غرق شده‌اند. بیونگ چول هان سودای اندیشیدن به این سیلاب را دارد، اندیشیدنی که به تعبیر او مستلزم «کندی، سردرگمی و فاصله» است.• هر نسلی مخدّر خاص خودش را دارددر طول قرن گذشته، دهه‌به‌دهه، مُد مخدّرها عوض شده است: از کوکائین و هروئین در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، تا ال‌اس‌دی در دهۀ ۱۹۵۰، اکستازی و کوکائین در دهۀ ۱۹۸۰، تا داروها و روانگردان‌های بهبوددهندۀ قوای شناختی و بهره‌وری در دوران امروزی. اما چرا در این سال‌ها مخدّرها مدام تغییر کرده‌اند؟ گویا موادی که در هر بُرهه مصرف می‌شود تا حد زیادی متناسب با فرهنگ آن عصرند، و کاربرد مخدّرها، دریچه‌ای بسیار کارا برای فهم فرهنگی است که در آن به سر می‌بریم.• روان‌شناسی نابرابریهمه فکر می‌کنند ثروتمندان خوش و خرم‌اند، البته غیر از خود آن‌ها. این نتیجه‌ای بود که یک تحقیق جالب‌توجه در سال ۲۰۱۶ آشکار کرد. در این سال‌ها پژوهش‌های گسترده‌ای دربارۀ فهم انسان‌ها از مسئلۀ نابرابری اقتصادی و اجتماعی انجام شده است و یک استاد روان‌شناسی دانشگاه کارولینای شمالی بسیاری از آن‌ها را در کتابی تازه جمع‌آوری کرده است: «نردبان شکسته» روایتِ خشم و رنج ما از نابرابری، از آغازین سال‌های زندگی تا پایان عمر، است.• آقای خودم، خانم خودم؛ دربارۀ پدیدۀ وصلت با خودزمانی که در تنهایی مفرط، تنها چهرۀ آشنا همان چهرۀ صبح و شب درون آینه باشد، آرام آرام عاشقش می‌شویم، به این امید که بتواند به‌تنهایی همۀ جاهای خالی زندگی‌مان را پر کند. امروزه مربیانی از سراسر دنیا در دوره‌های «وصلت با خود»، راه‌های معاشقه با خود و گرامی‌داشتن خود را به مخاطبانشان می‌آموزند. پولینا آرونسون از تجربۀ ده هفته‌ای دورۀ وصلت با خود و همۀ احساساتی می‌گوید که در این دوره به سراغش آمده است.• فرهنگ در ماهیت خود تمامیت‌خواه استنظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت فکر می‌کردند قرار است انقلابی سوسیالیستی در آلمان رخ بدهد، اما در عوض در دام فاشیسمِ حزب نازی افتادند. آن‌ها می‌خواستند بفهمند چطور این اتفاق ممکن شده است؟ و همین کوشش‌ها آن‌ها را به اهمیت منحصربه‌فرد «فرهنگ» رساند. فرهنگ بود که قدرتِ نقادی و مقاومت مردم را از آن‌ها می‌گرفت و آرامشان می‌کرد. حالا، با روی کار آمدنِ ترامپ، شاید موقعیت مناسبی باشد برای توجه دوباره به نقدهای فرهنگی مکتب فرانکفورت. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Mon, 19 Mar 2018 09:56:19 GMT http://tarjomaan.com/report/8901/ گزیده‌های اقتصاد در سال ۱۳۹۶ http://tarjomaan.com/report/8902/ • چرا فقرا این‌قدر تصمیم‌های بد می‌گیرند؟وقتی کسی می‌خواهد لاغر شود، یکی از اولین توصیه‌هایی که به او می‌کنند این است که شام نخور. کاری که برای اکثر افراد سخت نیست. اما فرض کنید چنان فقیرید که «نمی‌توانید» شام بخورید. آن‌وقت است که از صبح ذهنتان درگیر این مسئله است که برای شام باید چکار کنم؟ این تجربه چیزی است که نویسندگان یک کتاب جنجالی به آن می‌گویند کاهش «پهنای باند ذهنی»، چیزی که باعث می‌شود فقرا مداوماً تصمیمات بد بگیرند.• نئولیبرالیسم: ایده‌ای که جهان را بلعیدامروزه واژهٔ نئولیبرالیسم به ابزاری برای لفاظی‌های سیاسی بدل شده، اما واقعیت این است که این واژه بیانگر ایدئولوژی زمانهٔ ماست، ایدئولوژی‌ای که منطق بازار را مقدس شمرده و هر آنچه مایهٔ انسان‌بودن ماست را کنار می‌گذارد. زمانی بود که صحبت از رئیس‌جمهوری ترامپ احمقانه می‌نمود، همین‌طور بود سخن‌گفتن از فراگیرشدن ایده‌های هایک، اما امروزه این ماییم که در جهانِ ایده‌های هایک و سیاست‌های ترامپ زندگی می‌کنیم.• گوشتان را برای شنیدن حرف‌های روتخر برِگْمان تیز کنیدروتخر برِگْمان، جوان ۲۸ ساله‌ای است که کتابش،«آرمان‌شهر برای واقع‌بین‌ها»، غوغایی در هلند به پا کرده است. راه‌حل‌های او تقریباً ساده‌اند و جانانه علیهِ روندهای موجود موضع گرفته‌اند: درآمد پایۀ همگانی، هفتۀ کاری ۱۵ ساعته و مرزهای باز. اگر به نظرتان همۀ این‌ها بیش از اندازه خیالی است، باید گفت که برگمان برای اقامۀ دعوا، گنجینه‌ای از شواهد تجربی جمع‌آوری کرده است. علاوه‌براین در پی توصیه‌های او، همین الان شهرهایی در هلند، فنلاند، اسکاتلند، سوئیس و ... در حال انجام دوره‌های آزمایشی درآمد پایه‌اند.• ایالات متحدۀ کارحداقل فایدۀ کارکردن پول درآوردن است، اما اگر قرار است کل عمرمان کار کنیم و نهایتاً هم فقیر و بی‌پناه باشیم، دیگر چه چیز خوشایندی در آن باقی می‌ماند؟ مخصوصاً در دوره‌ای که طی ساعات کاری، علاوه بر خستگی و فرسودگی، باید لبخندی گرم و دلی پرامید را هم دنبال خودتان بکشید. چطور شرایط کاری ما به اینجا رسید؟ آیا وقت آن نرسیده است که بار دیگر ارزش کارکردن را از اساس بازبینی کنیم؟• آدام اسمیت واقعی چطور فکر می‌کرد؟آدام اسمیت را پدر علم اقتصاد می‌دانند. اما اقتصاد متعارف امروزی «پسری است که نشانی از پدر ندارد». بررسی تفکرات اسمیت نشان می‌دهد که او، به همان اندازه که نگران ورود بی‌مبالات دولت به تجارت بود، از خطر فعالیت آزادانۀ سوداگران نیز بیم داشت. اما این نگرانی در متون و تحلیل‌های اقتصادیِ پس از او انعکاس چندانی نیافته است. کسی چه می‌داند، شاید «دستی نامرئی» در کار بوده تا تصویری غیرواقعی از تفکرات آدام اسمیت ترسیم کند.• پیامبران جدید سرمایهنیکول اشاف، مدرس جامعه‌شناسی در دانشگاه بوستون، کتابی نوشته است با عنوان پیامبران جدید سرمایه. او در این کتابْ اسطوره‌سازی‌های مدرن سرمایه‌داری را بررسی می‌کند. اشاف می‌گوید سرمایه‌داری همواره به داستان‌هایی نیاز داشته است تا «ما را صبح‌ها از تخت بیرون بکشد»، قصه‌هایی دربارۀ کاپیتالیسم خلاق و تفکر مثبت که پیامبران جدیدی مثل بیل گیتس و اپرا وینفری تعریف می‌کنند. این قصه‌ها کمک می‌کنند مردم قانع شوند که کاپیتالیسمْ بهترین یا تنها راه ممکن برای سازمان‌دهی جامعه است.• سرمایه‌داری: تاریخی از هزینه‌های گزاف برای رسیدن به ارزانیطبیعت، پول، کار، مراقبت، غذا، انرژی و جان. دنیای ما را این هفت چیز ساخته‌اند و آینده‌مان را این هفت چیز شکل خواهند داد. سرمایه‌داری، به‌مثابۀ یک نظام عظیم اقتصادی و سیاسی، برای ارزان‌کردن این هفت چیز، هر کاری کرده است. از برده‌داری و استعمار تا تخریب بی‌سابقۀ منابع زیست‌محیطی کرۀ زمین. کتابی جدید با پیگیری تاریخی این هفت چیز نشان می‌دهد چطور امروز به مرزهای بحرانی بی‌بازگشت رسیده‌ایم و چطور می‌توان راهی برای نجات یافت.• سرمایۀ انسانی چیست؟در کوران جنگ سرد، خروشچف گفت که شوروی با «رشد تولیدات کشاورزی و صنعتی» دژ ایالات متحده را در هم خواهد کوفت. این نگرانی کاخ سفید را به فکر انداخت که شاید لازم است، در کنار زرادخانه‌های اتمی و موشک‌های بالستیک، «تسلیحاتی فکری» نیز تولید کند که با این قِسم حرف‌ها وارد مبارزه شود. صورت‌بندی نظریۀ غریبِ سرمایۀ انسانی احتمالاً یکی از این جنگ‌افزارها بود که هنوز که هنوز است از شلیک باز نایستاده است.• پنچ کتاب پیشنهادی کیت ریوُرت برای بازاندیشی در علم اقتصادسیاست‌مداران همیشه به‌دنبال نشان‌دادن نمودارهایی هستند که نشان از حرکت روبه‌جلو و بالا داشته باشد. چرا؟ چون ذهن ما استعارۀ حرکت به جلو و بالا را نمایانگر پیشرفت می‌داند. کیت ریورت با درک تأثیر استعاره‌ها، تصاویر و مفاهیم ساده روی ذهنیت ما، از تصویر یک دونات برای مشخص‌کردن نیازهای اقتصاد امروز استفاده می‌کند. او در گفت‌وگوی پیش رو از پنج کتابی می‌گوید که بیش از همه برای بازاندیشی در علم اقتصاد اهمیت دارند.• جهانی‌سازی: ظهور و سقوط ایده‌ای که جهان را درنوردیددردهۀ ۱۹۹۰، تردید کردن دربارۀ جهانی‌سازی بین اقتصاددانان شبیهِ تردید کردن دربارۀ طلوع خورشید بود. اما امروز وضعیت خیلی تغییر کرده است. نیروهای سیاسی عظیمی علیهِ جهانی‌سازی برخاسته‌اند و سکانِ قدرتمندترین کشور دنیا در دست مردی است که از جهانی‌سازی متنفر است. اقصاددانان هم یکی یکی از حمایت از آن دست می‌کشند. این ایده چطور به اجماعی جهانی تبدیل شد و چرا امروز ملت‌های دنیا این‌همه از آن سرخورده‌اند؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Mon, 19 Mar 2018 09:56:06 GMT http://tarjomaan.com/report/8902/ گزیده‌های روان‌شناسی در سال ۱۳۹۶ http://tarjomaan.com/report/8905/ • وقتی یالوم گریستنام یالوم برای کتاب‌خوان‌های ایرانی آشناست، روان‌شناسی که کتاب‌هایش گاهی با چند ترجمۀ مختلف به چاپ رسیده و رمان‌هایش نه‌فقط میان روان‌شناسان بلکه میان آن‌هایی که علاقه‌مند به حوزۀ روان‌شناسی و فلسفه هستند طرفدار دارد. از مسائل مهمی که یالوم در خلال زندگی حرفه‌ای و خصوصاً داستان‌هایش به آن پرداخته مسئلۀ مرگ است؛ او همچنین به انسان‌های زیادی که در آستانۀ مرگ بوده‌اند کمک‌های روان‌شناسانه داده. حالا در بستر بیماری است و دارد خودش را آمادۀ مرگ می‌کند. میشل اسمیت به ملاقاتش رفته است.• چطور از شر بی‌شعورها و بی‌شعوری خلاص شویم؟بی‌شعور کسی است که دانسته دیگران را می‌آزارد و از این آزار لذت می‌برد. او از اینکه با زبان نیش‌دارش افراد را تحقیر کند و از پا درآورَد خوشنود می‌شود. اما آیا راهی برای مبارزه با این آدم‌های بی‌شعور وجود دارد؟ رابرت ساتن، روان‌شناس دانشگاه استنفورد، در کتاب جدیدش راهکارهایی برای رهایی از شر بی‌شعورها پیشنهاد می‌کند. از نظر او مبارزه با بی‌شعوری مهارتی اکتسابی است که آموختنش افراد را در زندگی کاری و شخصی یاری خواهد کرد.• اولین برخوردها مهم است، اما چرا؟ایمی کادی، روان‌شناس اجتماعی دانشگاه هاروارد، یکی از پربازدیدترین سخنرانی‌های تِد تا امروز را ایراد کرده است. او که ابتدا علاقه‌ای به روان‌شناسی نداشت، پس از تصادفی مهیب، «تصادفاً» جذب این رشته شد. کادی که دربارۀ نحوۀ فهم ما از دیگران پژوهش می‌کند، معتقد است اصلی‌ترین نقش در ارزیابی ما از دیگران را دو مفهوم بازی می‌کند: صمیمیت و توانمندی. اما این دو مفهوم ساده چگونه جواب اینهمه سوال پیچیده را خواهند داد؟• زیگموند فروید: گزیده‌ای از مطالب پراکندهمتفکران بزرگ به‌طرزی بر آیندگانِ خود تأثیر می‌گذارند که حتی اگر نظراتشان رد شود باز همچنان رد پایشان باقی می‌ماند. شاید کمتر روان‌شناسِ صاحب‌نظری را در دنیای امروز بتوان پیدا کرد که به آرای فروید معتقد باشد. اما قطعاً اکثر آن‌ها از فروید الهام گرفته‌اند و بیراه نخواهد بود، اگر به آن‌ها بگوییم: «روان‌شناسان فرویدی». فروید نظریۀ «ناخودآگاه» را به جان تمام کسانی انداخت که می‌خواستند فهمی از چیستی انسان پیدا کنند. تقریباً صدسال می‌گذرد و این ایده دست از سر آن‌ها برنداشته.• کسی استعداد ذاتی ندارد، اگر هم داشته باشد، چه بدترآیا می‌توانید نقاشی پرترۀ خودتان را بکشید؟ خیلی از ما اگر دست به چنین آزمایشی بزنیم، حاصل کارمان با خط‌خطی‌های بچه‌ها تفاوت چندانی ندارد. چه‌بسا به یاد بیاوریم که در دوران مدرسه هم هیچ‌وقت نقاشی‌مان خوب نبوده است، و احتمالاً به این نتیجه می‌رسیم که خب، استعدادش را ندارم! این دقیقاً نتیجه‌گیری‌ای است که روان‌شناس پرآوازه، کارول دوک، با آن مخالف است. او بر پایۀ سال‌ها تحقیق می‌گوید استعداد چیزی ذاتی نیست، بلکه حاصل تمرین و مهارت‌اندوزی است.• خوشبختی را در نیمۀ خالی لیوان بجوییدمروجان مثبت‌اندیشی مدام زیر گوشمان می‌خوانند که نیمۀ پر لیوان را ببین، همه چیز درست خواهد شد. اما همه‌چیز درست نخواهد شد. مثبت‌اندیشان امید واهی می‌دهند. زندگی سخت است و قضایا آن‌طوری که دلمان می‌خواهد پیش نمی‌رود. بااین‌حال، نباید چیز دیگری را هم فراموش کرد: حتی وقتی اوضاع بد است، آنچه واقعاً اتفاق می‌افتد بهتر از چیزی است که فکر می‌کنیم. ازدست‌دادن یک رابطه بدبختمان نمی‌کند و ازدست‌دادن شغل مساوی مردن از گرسنگی نیست.• خاموشانِ جهان متحد شویددر هر جمعی، چند نفری هستند که به اصطلاح «مجلس‌گردانی» می‌کنند. حرف می‌زنند، سؤال می‌پرسند، بحث می‌کنند و سر و صدا راه می‌اندازند. اما در کنار آن‌ها، چند نفری هم پیدا می‌شوند که ترجیح می‌دهند در حاشیه بمانند و لب به سخن باز نکنند. درون‌گرایانی که مشغول خیال‌ها و گشت‌زنی‌های ذهنی خودشانند و انگیزه‌ای برای معاشرت یا مبارزه با دیگران ندارند. سوزان کین، مادرخواندۀ درون‌گراها، دربارۀ این خاموشان می‌نویسد.• دربارۀ فواید و مضرات کم‌روییداروین در شگفت مانده بود که چرا گونۀ انسان باید خصلتِ عجیبی مثلِ کم‌رویی داشته باشد. به نظر نمی‌رسد حیوانات چیزی شبیه کم‌رویی را تجربه کنند، حتی انسان‌های بدوی هم چیزی به نام کم‌رویی ندارند، اما دنیای متمدن پر بود از آدم‌های کم‌رویی که معاشرت با دیگران را سخت می‌یافتند و در جمع‌ها دست‌وپایشان را گم می‌کردند. بدین‌منوال، آیا می‌شود گفت کم‌رویی پدیده‌ای است مدرن؟ از این گذشته، احساسی خوب است یا بد؟ مفید یا مضر؟• انسان‌ها دلدادۀ اخبار بد، خاطرات غم‌انگیز و چهره‌های عصبانی هستندخبر خوب یا خبر بد، کدام را می‌خواهید اول بشنوید؟ اگر انتخابتان خبر بد است، تنها نیستید؛ انتخاب اکثر آدم‌ها همین است. اما چرا؟ انبوهی از تحقیقات نشان می‌دهد که ما انسان‌ها سوگیری شدیدی به مسائل منفی داریم. تجربه‌های بد در مقایسه با اتفاقات خوشایند اثر بسیار بیشتری بر ما می‌گذارند، طوری که یک روان‌شناس مشهور معتقد است تأثیر یک اتفاق ناخوشایند بر ذهن ما پنج برابر اتفاقی خوشایند است. اما بدبینی چه فایده‌ای دارد؟• آیا خودپرست هستید؟رایان هالیدی کارآفرین، استراتژیست بازاریابی و نویسندۀ کتاب‌هایی همچون «مانع همان راه است» و «به من اعتماد کن، دارم دروغ می‌گویم» است. تازه‌ترین کتاب او، «ایگو دشمن اصلی است»، شاید جالب‌ترین کتابی باشد که تابه‌حال نوشته است. هالیدی مخاطرات خودپرستی را تشریح می‌کند و می‌گوید: همه ما تصور می‌کنیم که زندگی قهرمانانه‌ای را از سر می‌گذرانیم که ستارۀ آن هستیم و دیگران همگی نقش‌های مکمل را برعهده دارند، اما حقیقت این است که اغلبِ موفقیت‌های بزرگ شروع‌های حقیری داشته‌اند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Mon, 19 Mar 2018 09:52:04 GMT http://tarjomaan.com/report/8905/ قهرهای خانوادگی نه کم‌شمارند و نه بی‌دلیل http://tarjomaan.com/neveshtar/8926/ کاترین سن‌لوئی، نیویورک ‌تایمز — تصویر کلاسیک تعطیلات به این صورت است: پدر و مادر، خواهرها و برادرها و بچه‌هایشان در خانۀ پدری جمع می‌شوند تا جشن بگیرند و از زندگی یکدیگر باخبر شوند. اما واقعیت همیشه هم اینطور نیست.برخی بزرگسالان پس از سال‌ها نارضایتی تصمیم می‌گیرند دیگر با پدر و مادرشان صحبت نکنند، یا در دورهمی‌های خانوادگی حاضر نشوند. والدین هم ممکن است چنان از یکی از فرزندان ناراضی باشند که دیگر به حضور او در خانه علاقه‌ای نشان ندهند.در پنج سال گذشته، تصویری روشن‌تر از قهرهای خانوادگی به دست آمده است، چرا که پژوهشگران بیشتری به این نوع شکاف‌های خانوادگی توجه کرده‌اند. یافته‌های آن‌ها این باور عمیق را که روابط خانوادگی ناگسستنی است به چالش کشیده و نشان می‌دهد که قهرهای خانوادگی چندان هم نامرسوم نیست.به طور کلی، قهر خانوادگی به شرایطی گفته می‌شود که یک یا چند خویشاوند به خاطر یک رابطۀ منفی مستمر، با میلِ خود تصمیم می‌گیرند قطع رابطه کنند. (خویشاوندانی که به خاطر شرایط بیرونی، نظیر تقسیم نیروهای نظامی یا حبس، مدت‌ها حالی از هم نمی‌پرسند در این تعریف نمی‌گنجند).کریستینا شارپ، استادیار ارتباطات در دانشگاه ایالتی یوتا در لوگان می‌گوید: «وقتی به طور فعال سعی کنید از کسی فاصله بگیرید و این فاصله را حفظ کنید، این کار قهر محسوب می‌شود».ماه گذشته، لوسی بلیک، مدرس دانشگاه اج‌هیل در انگلستان، مروری نظام‌مند از ۵۱ مقاله با موضوع قهرهای خانوادگی را در ژورنال فَمیلی تئوری اند ریویو۱ منتشر کرد. دکتر بلیک می‌نویسد که این مجموعه ادبیات فرصتی در اختیار پژوهشگران خانواده قرار می‌دهد تا «روابط خانوادگی را آن‌طور که هستند درک کنند، نه آن‌طور که می‌توانند یا باید باشند».معمولاً تصورات نادرستی دربارۀ قهرهای خانوادگی وجود دارد، اما امروزه که افرادِ بیشتر و بیشتری تجربیاتشان را به‌طور عمومی به اشتراک می‌گذارند، برخی باورهای غلط در حال زدوده‌شدن هستند. بسیار ساده‌لوحانه است اگر فرض کنیم همۀ روابط میان والدین و فرزندانشان در تمام طول عمر ادامه دارد، درست مثل این که تصور کنیم هیچ زوجی از هم جدا نخواهند شد.افسانۀ اول: قهر ناگهانی رخ می‌دهدمعمولاً قضیه بلند و طولانی است، نه یک اتفاق تکی. رابطۀ مادر یا پدر با فرزندش به مرور زمان خراب می‌شود، نه یک‌شبه.کایلی آگلیاس، مددکار اجتماعی ساکن استرالیا و نویسندۀ کتاب قهرهای خانوادگی۲ (۲۰۱۶) است. او دریافته که قهرها «طی سال‌ها و دهه‌ها رخ می‌دهند. تمام جراحت‌ها و خیانت‌ها، تمام چیزهایی که انباشت می‌شوند، حس اعتماد یک فرد را از بین می‌برند».دکتر شارپ در پژوهشی که در ماه ژوئن منتشر شد، با ۵۲ فرزند بزرگسال مصاحبه کرد و دریافت که آن‌ها به مرورِ زمان به شکل‌های مختلف از والدینشان فاصله گرفته‌اند.مثلاً بعضی از آن‌ها محل زندگیشان را تغییر دادند. برخی دیگر هیچ تلاشی نمی‌کردند تا انتظارات والدینشان را برآورده کنند. نمونۀ این حالت، زنی ۴۸ ساله بود که پس از ۳۳ سال قطع رابطه با پدرش، حاضر نشد به عیادت او در بیمارستان برود یا در مراسم تدفین او حضور یابد.برخی دیگر هم تصمیم گرفته بودند گفت‌وگوهایشان را با یک عضو خانواده به صحبت‌هایی جزئی محدود کنند، یا میزان ارتباطشان را کاهش دهند. مردی ۲۱ ساله توضیح می‌داد که پس از رفتن به دانشگاه، از طریق پیامک و تماسِ تلفنی با مادرش در ارتباط بوده، اما با پدرش نه. او می‌گفت «اونا هنوزم با هم زندگی می‌کنن، پس حتماً اون مرد متوجه می‌شه و این آزارش می‌ده».به گفتۀ دکتر شارپ، قهر یک «فرایند طولانی‌مدت است». او توضیح می‌دهد «در فرهنگ ما، نبخشیدنِ اعضای خانواده با عذاب‌وجدان زیادی همراه است». به‌همین خاطر، «فاصله گرفتن سخت است، اما حفظ فاصله از آن هم سخت‌تر است».شکاف کامل ممکن است طی سال‌ها شکل بگیرد. سه سال از آخرین باری که نیکلاس ماک ۴۷ ساله با بعضی اعضای خانواده‌اش ارتباط داشت می‌گذرد. اما فاصله گرفتن از والدین و خواهر و برادرانش از یک دهه قبل شروع شده بود. آقای ماک که مددکار اجتماعی ساکن اوتاواست می‌گوید «خودم را از آن‌ها دور نگه می‌داشتم». به گفتۀ او، رفتار پدرش همیشه او را عصبی می‌کرد و غذاخوردن‌های دورهمی در تعطیلات بیش از همه باعث آزار و تحقیر او می‌شد. بالاخره آقای ماک تصمیم گرفت که کلاً از حضور در جشن‌های کریسمس خودداری کند.پدر آقای ماک که برایش ایمیلی فرستاده بودیم، حاضر به مصاحبه نشد، فقط به آقای ماک ناسزا گفت و اعلام کرد که دیگر او را پسر خود به حساب نمی‌آورد.افسانۀ دوم: قهر خانوادگی مسئله‌ای نادر است«استند الون»، موسسۀ خیریۀ حامی افراد جداشده از خانواده، در سال ۲۰۱۴ پیمایشی را در سطح ملی انجام داد. بر اساس این پژوهش، هشت درصد از حدوداً ۲۰۰۰ بزرگسال بریتانیایی با یک عضو خانوادۀ خود قطع رابطه کرده بودند که این به عبارتی در کل کشور برابر است با بیش از ۵ میلیون نفر.همچنین ۱۹ درصد از شرکت‌کنندگان گزارش دادند که خودشان یا یک خویشاوند دیگرِ آن‌ها با خانواده‌شان در ارتباط نیستند.افسانۀ سوم: قهر میان افراد دلیل روشنی داردظاهراً عوامل متعددی دخیل هستند. دکتر آگلیاس در پژوهشی در سال ۲۰۱۵، با ۲۵ پدر یا مادرِ استرالیایی مصاحبه کرد که حداقل یک فرزندشان با آن‌ها قطع ارتباط کرده بود. سه دلیل اصلی برای این شکاف وجود داشت. در برخی موارد، پسر یا دختر میان والدین و کسی یا چیزی دیگر (مثلاً یک شریک زندگی) یکی را انتخاب کرده بود. در برخی دیگر از موارد، والدینْ یک فرزند بزرگسال را به‌خاطر «خطای آگاهانه» یا تفاوت در ارزش‌ها تنبیه کرده بودند. اکثر والدین همچنین به عوامل استرس‌زای جانبی و ادامه‌دار همچون خشونت خانگی، طلاق و بدشدن وضع جسمانی اشاره کردند.زنی به دکتر آگلیاس گفته بود که هفت سال است با پسر و عروس خود صحبت نکرده، چون یک‌بار از عروسش خواسته بود برای یک دورهمی خانوادگی، دسری خاص را بیاورد، اما عروس او عمداً همان دسری را آورده بود که او خودش برای آن روز پخته بود. به گفتۀ دکتر آگلیاس، مادرشوهرْ این کار را نماد «بی‌احترامی تمام‌عیار» می‌دانست، اما او عوامل دیگری را نیز برملا کرده بود که به رابطه‌شان ضربه زده بود، عواملی نظیر اینکه او احساس می‌کرد عروسش نوه‌هایش را از او دور نگه می‌دارد و نیز اینکه به خوبی مراقب پسرش نیست. دکتر آگلیاس می‌گوید که این دسر به نماد «بی‌احترامی انباشته‌شده‌ای» تبدیل شده بود که او احساسش می‌کرد.افسانۀ چهارم: قهر با یک تصمیم آنی رخ می‌دهددر پژوهشی که در ژورنال مددکاری اجتماعی استرالیا منتشر شد، ۲۶ بزرگسال گزارش دادند که به سه دلیل اصلی با والدینشان قهر کرده‌اند: سوءاستفاده (همه‌چیز از تحقیر گرفته تا سواستفادۀ جسمی یا جنسی)، خیانت (حفظ یا لودادن راز) و نگرش نادرست به فرزندان (انتقاد بیش از حد، شرمسار کردن فرزندان یا مقصردانستن آن‌ها برای همه‌چیز). به گفتۀ دکتر آگلیاس، مدرس دانشگاه نیوکاسل در استرالیا، این سه عامل معمولاً با یکدیگر همپوشانی داشتند.بیشتر شرکت‌کنندگان اعلام کردند که قهرشان پیامد دوران کودکی‌ای بوده که در آن، روابط ضعیفی با والدینشان داشته‌اند، والدینی که حضور فیزیکی یا احساسی‌شان کمرنگ بوده است.مثلاً آقای ماک از این امر آزرده بود که همیشه او را مسئول مراقبت از دو خواهر و برادر کوچکترش می‌کردند. این امر آنقدر افراطی رخ داده بود که او تصمیم گرفت هیچگاه بچه‌دار نشود.پس از سال‌ها دور شدن از والدین، ضربۀ نهایی مراسم ازدواج او بود.در سال ۲۰۱۴، او و دختری که سال‌های سال نامزدش بود تصمیم گرفتند بنا به مصلحت در تالار شهر با یکدیگر ازدواج کنند: آن‌ها دریافته بودند که درغیراین‌صورت، آن زن نمی‌تواند حقوق بازنشستگی آقای ماک را به ارث ببرد. او خانواده‌اش را به مراسم دعوت نکرد، چون یک دورهمی خودمانی بود. اما دلیل دیگر هم این بود که یکی از برادران او چندی پیش در مراسمی سنتی ازدواج کرده بود و پدرش در آن مراسم حاضر به سخنرانی نشده بود. او نگران بود که پدرش چنین عمل شرم‌آوری را تکرار کند. به همین خاطر نمی‌خواست او را دعوت کند و می‌گفت که به نظرش، بدون حضور او، کس دیگری هم حضور نمی‌یابد.آقای ماک می‌گفت: «مدت‌ها دوراهی دعوت‌کردن یا دعوت‌نکردنِ آن‌ها زجرم می‌داد، اما در آخر تصمیم گرفتم که نمی‌توانم آن‌ها را به اینجا بیاورم».خانواده‌اش از طریق فیس‌بوک متوجه شدند که او ازدواج کرده. یکی از برادرانش اعلام کرد که از اینکه به او نگفته‌اند شدیداً ناراحت است. خواهر و پدرش نیز به روشنی گفتند که دیگر با او صحبت نخواهند کرد. این را خود آقای ماک و همسرش گفتند و دو نفر دیگر از خویشاوندان هم حرفشان را تأیید کردند.اکنون یکی از برادران آقای ماک با او صحبت می‌کند، که آن هم غالباً از طریق فیس‌بوک است، اما آن‌ها حرفی از بقیۀ اعضای خانواده نمی‌زنند.پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را کاترین سن‌لویی نوشته و در تاریخ ۲۰ دسامبر ۲۰۱۷، با عنوان «Debunking Myths About Estrangement» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۳۹۶ آن را با عنوان «قهرهای خانوادگی نه کم‌شمارند و نه بی‌دلیل» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• کاترین سن‌لویی (Catherine Saint Louis) گزارشگر علم و سلامت در نیویورک‌تایمز است.[۱] Family Theory and Review[۲] Family Estrangement ]]> کاترین سن‌لوئی اقتصادوجامعه Wed, 14 Mar 2018 03:13:28 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/8926/