ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Wed, 19 Dec 2018 03:28:41 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 19 Dec 2018 03:28:41 GMT اقتصادوجامعه 60 هیچ پژوهشی تا به امروز فایدۀ مشق شب را نشان نداده است http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9228/ آلفی کوهن، اجوتوپیا — شاید شما هم شگفت‌زده شوید، درست همانطور که خود من شگفت‌زده شدم وقتی فهمیدم هیچ پژوهشی تا به امروز نشان نداده‌ است که کوچکترین ارتباطی بین موفقیت‌های دانشگاهی و تکلیف منزل در سال‌های قبل از دبیرستان وجود دارد. در واقع، حتی در سال‌های دبیرستان هم، ربط میان تکلیف منزل و موفقیت اندک است، و هیچ داده‌ای نشان نمی‌دهد که انجام تکلیف منزل دلیلِ موفقیت‌های بعدی باشد (همبستگی به معنای رابطۀ علت و معلولی نیست).و در نهایت، شواهد حتی ذره‌ای از باورهای عقل سلیمی ما مبنی بر اینکه تکلیف منزل فوایدی غیرآموزشی دارد را نیز تأیید نمی‌کند، در هیچ سنی. برای مثال، این باور که مشق شب شخصیت بچه‌ها را می‌سازد، برایشان نظم شخصی ایجاد می‌کند، یا عادت‌های کاری خوب یادشان می‌دهد. اما همۀ ما با آن نیمۀ تاریک مشق شب آشناییم: سرخوردگی و فرسودگی، تنش‌های خانوادگی، وقت‌نداشتن برای انجام فعالیت‌های دیگر، و افت محتمل علاقۀ بچه به آموزش. اعتقاد قرص‌و‌محکم به اینکه همۀ این مشکلات می‌ارزد و در نهایت، سود مشق شب بیشتر از ضررش است، بیش از آنکه بر شواهد تکیه داشته باشد، به باورهای ما برمی‌گردد.پس چرا هنوز مشق شب تعیین می‌کنیم و آن را می‌پذیریم؟ دلایل احتمالی از این قرارند: ارزش قائل نشدن برای پژوهش، ارزش قائل نشدن برای بچه‌ها (که در علاقۀ ما به سرگرم‌بودنشان بعد از ساعت‌های مدرسه هویداست)، درک نکردنِ ماهیت آموزش (که در تأکیدهای ما بر مشق‌نوشتن و اظهار اینکه تکلیف منزل درس‌های مدرسه را «تقویت» می‌کند آشکار است)، یا فشاری از بالا به پایین برای فروکردنِ سریع‌ترِ مطالبِ بیشتری توی ذهن بچه‌ها تا نمرۀ امتحاناتشان برود بالا و باد در غبغب‌مان بیاندازیم که «ما شاگرد اولیم!»همۀ این دلایل می‌تواند قابل‌قبول باشد، اما من فکر می‌کنم چیز دیگری هم وجود دارد که به خاطر آن است که ما هنوز هم به بچه‌هایمان این دمنوش اسطوخودوسِ مدرن۱ را می‌خورانیم. ما دربارۀ مشق شب سؤالات چالشی نمی‌پرسیم، چون ما تقریباً دربارۀ هیچ چیز سؤالات چالشی نمی‌پرسیم. اکثر ما مثل آن همسایۀ رابرت فراست۲ می‌مانیم، آن مردی که «از گفته‌های پدرش عدول نخواهد کرد». اکثر ما وقتی دربارۀ عادت یا عقیده‌ای که آن را پذیرفته‌ایم زیر پرسش برویم، معمولاً جواب می‌دهیم: «خب، من اینطوری بزرگ شدم» ... گویی بالا و پایین کردنِ انتقادی ارزش‌هایی که به آن باور داریم محال است. بسیاری از ما، از جمله برخی از کسانی که در حیطۀ آموزش کار می‌کنند، گویا توان آن را از دست داده‌ایم که در برابر آنچه وحشت‌آور است، وحشت‌زده شویم. وقتی عروسک خیمه شب‌بازیِ مدیرانی احمق و مخرب شده‌ایم، واکنشمان این بوده است که از آن‌ها راهنمایی بخواهیم که چطور باید به بهترین نحو نمایش بازی کنیم.انفعال عادتی است که همان سال‌های ابتدای زندگی می‌آموزیم. از همان روزهای اول مدرسه، با دقت چیزی را یاد می‌گیریم که به آن «برنامۀ درسی مخفی» می‌گویند: چگونه کاری که می‌گویند را انجام بده و خودت را توی دردسر نیانداز. جایزه‌هایی این وسط هست، چه جایزه‌های واقعی، چه نمادین، برای آن‌هایی که رفتارشان مناسب است و مجازات‌هایی در نظر گرفته شده است برای کسانی که چنین رفتاری ندارند. به‌عنوان دانش‌آموز، به ما آموخته‌اند که بی‌حرکت سر جایمان بنشینیم، به آنچه معلم می‌گوید گوش بدهیم، زیر آن جمله‌هایی از کتاب را که لازم است حفظ کنیم خط بکشیم. خیلی زود روزی فرا می‌رسد که دیگر نمی‌پرسیم (یا حتی تعجب هم نمی‌کنیم) که آیا واقعاً چیزهایی که دارند به ما درس می‌دهند، معنایی هم دارد؟ تنها چیزی که می‌خواهیم بدانیم این است که آیا قرار است در امتحان بیاید یا نه.وقتی به خاطر یک تمرین یا رویه، ناراحتیم، ما را تشویق می‌کنند که روی جنبه‌های بی‌اهمیتی از آنچه دارد اتفاق می‌افتد تمرکز کنیم. تشویق‌مان می‌کنند که دربارۀ فوت‌و‌فن‌های انجام‌دادن کاملِ تمرین‌ها سؤال بپرسیم ... اینکه چطور باید آن کار را تمام کرد ... با کمک چه کسی ... طبق چه برنامه‌ای ... اما نمی‌پرسیم آیا اصلاً باید انجامش بدهیم یا نه؟ هر چقدر بیشتر روی مسائل فرعی تمرکز می‌کنیم، مشکلات اصلی، یعنی ساختارهای فراگیر و پیش‌فرض‌ها، سر جایشان محکم‌تر می‌شوند. به ما آموخته‌اند که سراغ پرسش‌های رادیکال نرویم. اینجا دارم واژۀ رادیکال را به معنای اصلی آن به کار می‌برم: رادیکال از واژه‌ای لاتین به معنای «ریشه» می‌آید. بخشی‌اش به خاطر این است که وقتمان را صرفِ نگرانی دربارۀ رشد علف‌های پیچک می‌کنیم که همین‌طور دارند بیشتر و بیشتر می‌شوند. نوام چامسکی ماجرا را اینطور توضیح می‌دهد: «هوشمندانه‌ترین راه برای منفعل و مطیع نگاه داشتن مردم، این است که طیفِ نظراتِ قابل‌قبول را با سخت‌گیری محدود کنید، اما اجازه بدهید که در آن طیفِ بسته بحث‌های خیلی داغی در جریان باشد، حتی مردم را ترغیب کنید که نظرات انتقادی و مخالف‌خوان‌تری بدهند. این کار باعث می‌شود مردم احساس کنند جریان آزاد اندیشه‌ها برقرار است، در حالی که تمام مدت، پیش‌فرض‌های سیستم به واسطۀ محدوده‌ای که روی طیفِ مجاز بحث‌ها اعمال شده، در حال تقویت‌شدن است».برای مثال، پدر و مادرها، پیشاپیش اغلب کارهایی که توی مدرسه روی فرزندانشان انجام می‌شود را پذیرفته‌اند، و به همین خاطر نیروی انتقادی آن‌ها صرفِ امور حاشیه‌ای می‌شود. گاهی با حدس‌زدن اینکه این الگو تا کجا نهادینه شده است خودم را سرگرم می‌کنم. اگر مدیر یک مدرسه، اعلام کند که از هفتۀ بعد، دانش‌آموزان باید زیر باران بایستند و دفترچۀ تلفن را حفظ کنند، گمان می‌کنم که سر و کلۀ ما پدر و مادرها پیدا می‌شود... تا بپرسیم که آیا همۀ دفترچه تلفن را باید حفظ کنند یا بخشی از آن حذف است؟ احتمالاً دغدغۀ دیگرمان هم این است که بدانیم این کار چقدر در نمره‌شان تأثیر مثبت خواهد گذاشت؟ احتمالاً بدقلق‌ترین مادر جمع هم نهایتاً خواهد پرسید که آیا بچه‌اش اجازه دارد هنگام این تمرین بارانی تنش کند یا نه.نظام آموزشی ما در این فاصله با جدیت از موضوعات مهم مربوط به خودش پرهیز می‌کند. در ازای هر سؤالی که در این زمینه مطرح می‌شود، سؤالات حیاتی‌تری وجود دارد که هیچگاه پرسیده نمی‌شود. متخصصان آموزش و پرورش تکنیک‌های متنوع «مدیریت رفتار» را می‌سنجند، اما کمتر به این می‌پردازند که چرا باید به جای تمرکز بر دلایل، نیازها و خودِ بچه‌ها، اینقدر بر مطالعۀ رفتار (یعنی فعالیت‌های قابل‌مشاهده) تأکید کنند. معلم‌ها مداوماً می‌اندیشند که چه قواعدی را باید سر کلاس اجرا کنند، اما چندان از خودشان نمی‌پرسند که چرا این قواعد باید یک‌طرفه باشد؟ چرا دانش‌آموزان نباید در این تصمیم‌گیری‌ها نقشی داشته باشند؟ شاید به همین دلیل است که همۀ مراکز تربیت معلم، درسی دارند به نام «روش‌های تدریس»، اما هیچ درسی تحت عنوان «اهداف تدریس» ندارند.و به این ترتیب، برمی‌گردیم سراغ مشق شب. پدر و مادرها مضطربانه معلم‌ها را دربارۀ شیوۀ مشق‌دادنشان سؤال‌پیچ می‌کنند، اما اغلب دربارۀ مسائلی جزئی سؤال می‌پرسند. چیزهایی دربارۀ اینکه چطور باید بچه‌هایشان را مجبور کنند که تکالیفشان را انجام دهند. اگر مشق شب، یک اصلِ مفروض باشد، آنگاه کاملاً قابل درک است که آدم‌ها بخواهند مطمئن شوند که آن تکلیف «به‌درستی» انجام داده شده است. اما دیگر جایی برای این سوال نمی‌ماند که آیا باید این تکلیف انجام داده شود و چرا؟ میلِ ما به نپرسیدن توضیح دیگری است برای اینکه چرا یک رویه همچنان باقی می‌ماند، حتی اگر مضراتش بیش از فوایدش باشد.معلم‌ها نیز به نوبۀ خود شاهدند که تکالیف چه تعداد از بچه‌ها را بدبخت می‌کند و چرا بسیاری از آن‌ها از انجام‌دادنش طفره می‌روند. واکنش بعضی از آن‌ها همراهی و پذیرش است. دیگران با جریمه و تهدید بچه‌ها را مجبور می‌کنند که تکالیفشان را انجام دهند. شاید اصرار دارند که اینجور انگیزه‌ها ضروری‌اند: «اگر نمره‌ای در کار نباشد، هیچکاری نخواهند کرد!» حتی اگر این حرف درست باشد، این استدلال بیش از آنکه ارزش آن تکالیف را اثبات کند، نشان می‌دهد که نمره و دیگر راهبردهای اجباری چه فایده‌هایی دارند. در هر صورت ممکن است کسی اینطور فکر کند. اما به‌هرحال، خود معلم‌ها هم وقتی دانش‌آموز بوده‌اند مجبور شده‌اند تا مشق شب بنویسند و احتمالاً باید از آن‌ها انتظار داشت که در هر مدرسه‌ای که مشغول به کار می‌شوند هم تکلیف معین کنند. ایدۀ تکلیف مقرر کردن، بیشتر از اینکه نوعی نتیجه‌گیری باشد، نوعی شرطی‌شدن است و شرطی‌شدنی که کمتر مورد بررسی متخصصان آموزش بوده است.برخلاف پدر و مادرها و معلم‌ها، پژوهشگران یک پله از کلاس‌ها دور شده‌اند و به همین خاطر به سطحِ تجملاتیِ دنبال‌کردن جنبه‌های ناگوار آن رسیده‌اند. اما به‌ندرت چنین کاری می‌کنند. در عوض، بیشتر چنین سؤالاتی می‌پرسند: «مشق شب دانش‌آموز باید چندساعت طول بکشد؟» یا «با چه راهبردهایی می‌شود نرخ انجام‌دادن کامل تکالیف را بالا برد؟» اینجور سؤالات است که برای آن‌ها رضایت‌بخش به نظر می‌رسد.سیاست‌گذاران نیز بیشتر هلهله‌چی هستند تا منتقدانی فکور. برای مثال، سند اصلی مربوط به این حوزه که از سوی انجمن ملی اولیا و مربیان و انجمن ملی آموزش و پرورش منتشر شده است، اذعان می‌کند که بچه‌ها اغلب اوقات از تکالیف منزل می‌نالند، اما هرگز احتمال آن را هم در نظر نمی‌گیرد که شاید این ناله‌ها موجه باشد. والدین ترغیب می‌شوند به اینکه «به بچه‌هایتان نشان دهید که تکالیفشان را جدی می‌گیرید»، و اصلاً اهمیتی ندارد که آیا واقعاً این کار درست است یا با عقیدۀ شما جور درمی‌آید یا نه. فقط وقتی مشقشان را نوشتند تحسینشان کنید.بااین‌حال، متخصصان سلامت، اخیراً دربارۀ سنگینی کوله‌پشتی‌های بچه‌ها نگران شده‌اند و توصیه کرده‌اند که ... ورزش کنند تا پشتشان قوی شود! این روشی است که مجلۀ پیپل هم به کار برد: در کنار مقاله‌ای که دربارۀ گرفتارشدن خانواده‌ها در انبوه بی‌پایانِ تکالیف منزل بچه‌ها بحث می‌کرد، ستونی کار کرده بود با عنوان «روش‌هایی برای کم‌کردن فشار روی پشت نوجوانان» و مثلاً توصیه کرده‌ بود که کوله‌پشتی‌هایی بخرید که روی شانه‌ها پدِ محافظ داشته باشد.مقالۀ پیپل به ما گوشزد می‌کند که مطبوعات عامه‌پسند گاه‌گداری –به‌صورت ادواری– مطالبی می‌نویسند دربارۀ اینکه چقدر تکلیف روی سر بچه‌ها ریخته است و این مسئله چه تأثیرات متنوع و مهلکی می‌تواند داشته باشد. اما این تحقیقات به‌ندرت به جایی می‌رسد و نتیجه‌ای که می‌گیرند تقریباً هیچ‌وقت خلاف مسیر آب نیست. مجلۀ تایم در سال ۲۰۰۳ مقاله‌ای را با تیتر «مشق شب خانواده‌ام را متلاشی کرد» روی جلد برد. مقاله با داستان‌هایی تأثیرگذار و حتی هشدارآمیز دربارۀ آسیب‌های مشق شب آغاز می‌شد. با این‌حال، چند صفحه بعد، مقاله با چنین بیانیۀ محتاطانه‌ای پایان می‌یافت: «هم پدر و مادرها و هم دانش‌آموزان باید مشتاقانه روی مشق‌ها 'کار' کنند ... تا لذتی که از تمرین و مهارت به دست می‌آید را بچشند». مقاله‌ای در وب‌سایت شبکۀ آموزش خانوادگی نیز به همین شیوه نتیجه‌گیری می‌کند: «بله، مشق شب چیز احمقانه‌ای است، ممکن است بیش از حد ساده باشد، یا بیش از حد دشوار، اما این به معنای آن نیست که نباید آن را جدی گرفت». (آدم تعجب می‌کند که دیگر چه اتفاقی باید بیفتد که چیزی را جدی نگیریم.)این سؤالات را ظاهراً متخصصان سلامت روانی و پزشکان هم خیلی جدی نمی‌گیرند. وقتی بچه‌ای قبول نمی‌کند که تکالیفش را انجام دهد، یا از قواعد مدرسه تبعیت نمی‌کند، وظیفۀ آن‌ها این است که او را توی خط برگردانند. بسیار به ندرت پیش می‌آید که دربارۀ ارزش مشق شب یا منطقِ پشت قواعد مدرسه تحقیقی انجام شود.بعضی وقت‌ها اولیا را به مدرسه دعوت می‌کنند تا با معلم‌ها دربارۀ تکالیف منزل گفتگو کنند، و فرض می‌کنند که نگرانی‌هایشان «منطقی» است. همین ماجرا دربارۀ بازخوردگرفتن‌های رسمی هم صادق است. پرکردن فهرستی از پرسش‌نامه‌های پیمایشی که از سوی مسئولان دفتر مرکزی ارسال می‌شود، در همۀ مناطق آموزشی کلرادو مرسوم است. از پدر و مادرها خواسته می‌شود که موافقت یا مخالفت خود را با چنین گزاره‌هایی اعلام کنند: «فرزندم درک می‌کند که چطور باید تکلیف منزلش را انجام دهد»؛ «معلمان این مدرسه توصیه‌های خوبی به من کرده‌اند که چطور به فرزندم کمک کنم تا تکالیف مدرسه‌اش را انجام دهد»؛ «تکالیف مدرسه طوری مقرر می‌شود که من را در جریان می‌گذارد که چه چیزهایی به فرزندم آموخته می‌شود و او چطور آن‌ها را فرا می‌گیرد»؛ و «میزان تکالیفی که برای فرزندم تعیین می‌شود: الف) خیلی زیاد است ب) متعادل است ج) خیلی کم است».مهم‌ترین سوالی که این فهرست باید بپرسد، چیزی است که اصلاً در آن نیست. گویا این پرسش‌نامه طوری طراحی شده است که تجسم‌بخش نکتۀ چامسکی باشد. بحثی جنجالی را در طیفِ خیلی کوچکی از نظرات قابل‌قبول به راه بیاندازید، تا پیش‌فرض‌های سیستم را بهتر تقویت کنید. بازخوردی که از پدر و مادرها گرفته می‌شود به دقت بررسی می‌گردد، البته فقط از روی این پرسش‌نامه‌ها. همین‌ها مورد استناد قرار می‌گیرد برای انتقاد از مشق شب، یا از سوی پدر و مادرهای معترض: نقطۀ تمرکز مداوماً روی این است که چقدر تکلیف باید مقرر شود. من با این نگرانی‌ها همدلم، اما بیشتر نگران آنم که تا چه اندازه موضوع اصلی این وسط نادیده گرفته می‌شود. فکر می‌کنیم که هر چیز خطرناکی اگر مصرف زیادش ما را از پا درنیاورد، مصرف متعادلش آسیبی به ما نخواهد زد، اما فراموش می‌کنیم که این ماجرا دربارۀ همه‌چیز صادق نیست. گاهی مسئله دربارۀ خود کاری است که داریم انجام می‌دهیم، یا حداقل دربارۀ شیوه‌ای که داریم انجامش می‌دهیم و اینکه به چه میزان انجامش می‌دهیم موضوعی فرعی است.هر چه بیشتر به این گزینه‌ها فکر کنیم (خیلی زیاد است، متعادل است، خیلی کم است) احتمال کمتری دارد که گامی به عقب برداریم و سؤالاتی بپرسیم که واقعاً مهم‌اند: چه دلیلی وجود دارد که فکر می‌کنیم هر مقدار تکلیفی که برای بچه‌مان تعیین می‌شود، ارزش انجام‌دادن دارد؟ چه شاهدی وجود دارد برای اینکه تکلیف منزل هرروزه، بی‌توجه به شکل آن، برای تبدیل بچه‌ها به اندیشمندانی بهتر ضروری است؟ چرا دانش‌آموزان هیچ بختی برای مشارکت دربارۀ اینکه تکالیف خانه‌شان چه باید باشد ندارند؟و در نهایت: چه می‌شود اگر اصلاً هیچ مشقی نداشته باشند؟اطلاعات کتاب‌شناختی:Kohn, Alfie. The homework myth: Why our kids get too much of a bad thing. Da Capo Lifelong Books, 2006پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آلفی کوهن نوشته است و در تاریخ ۱۹ اکتبر ۲۰۰۶ با عنوان «Homework: No Proven Benefits» در وب‌سایت اجوتوپیا منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «هیچ پژوهشی تا به امروز فایدۀ مشق شب را نشان نداده است» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.•• آلفی کوهن (Alfie Cohn) محقق و نویسندۀ آمریکایی است. حیطۀ پژوهش‌های او آموزش و تربیت است. نقدهای کوبندۀ او به نظام آموزشی رایج بارها جنجال‌برانگیز شده است. مدرسه فراتر از اندازه‌گیری (Schooling Beyond Measure) آخرین کتاب اوست.••• این مطلب برشی است از کتاب اسطورۀ مشق شب (The homework myth: Why our kids get too much of a bad thing).[۱] نویسنده می‌گوید «روغن ماهی» که در فرهنگ عامیانۀ بریتانیا برای تقویت هوش به بچه‌ها می‌دهند. معادل آن را بر اساس فرهنگ بومی‌مان اسطوخودوس گذاشتم که برایش فواید بسیاری در تقویت ذهن برشمرده‌اند [مترجم].[۲] Robert Frost ]]> آلفی کوهن اقتصادوجامعه Mon, 17 Dec 2018 04:40:05 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9228/ مادر: چهره‌ای برای تمام رنج‌های جهان http://tarjomaan.com/neveshtar/9218/ ژاکلین رز، هارپرز — ۱۲ اکتبر ۲۰۱۶، گزارشی در صفحۀ اول سان، روزنامۀ محافظه‌کار بریتانیایی، منتشر شد که خبر می‌داد طی سال گذشته نهصد زن که شهروند بریتانیا نبودند، در یکی از بیمارستان‌های سرویس سلامت همگانی (ان.‌اچ.‌اس)۱، وضع حمل کرده‌اند. و مالیات‌دهندگان بودند که باید این صورت‌حساب چهارمیلیون پوندی را می‌پرداختند. بیمارستان -بخوانید کشور- «غرق» در مادران خارجی شده بود.عکسی از بیمبو آیلابولا را روی مقاله چاپ کرده بودند، زنی نیجریه‌ای‌تبار که پنج سال پیش با هزینۀ دویست‌هزار پوندی برای ان.‌اچ.‌اس و با عمل سزارین پنج‌قلو به دنیا آورده بود. تصویر آیلابولا که پنج نوزادش را در آغوش گرفته بود بی‌تردید انتخاب شده بود تا کلیشۀ سیاهان و فقرایی را تقویت کند که غیرمسئولانه و به حد افراط تولیدمثل می‌کنند. به نظر می‌رسید مقاله می‌گوید: «این مادر را بندازید بیرون». (مقاله خیلی جلوی خودش را گرفته بود تا از پیشنهادِ دستگیرکردن این مادر پرهیز کند.) ویرانیِ توطئه‌‌باری که این زنان خارجی به بار آورده‌اند، ارزش‌های کشور و همچنین منابعش را تهدید می‌کرد.مقالۀ سان وقتی منتشر شد که تصویر کودکان بی‌مادر نیز در صدر اخبار بود. بچه‌های نابالغی بدون همراه در «جنگل»، اردوگاهی در کالۀ فرانسه، روی پای خودشان ایستاده بودند و امید داشتند که دولت بریتانیا به آن‌ها اجازۀ ورود بدهد. تخمین می‌زنند، از زمانی که بحران مهاجرت در ۲۰۱۵ آغاز شد، ۹۰هزار کودک و نوجوان خودشان به‌تنهایی به اروپا سفر کرده‌اند و حدود هزار تَن از آن‌ها سرانجام به کاله رسیدند، جایی که در آن زندگی‌ای عاری از ‌تمدن را می‌‌گذراندند: چادرهایشان را با هجده کودک دیگر شریک بودند، بدون تشک، بدون تجهیزات گرمایشی، بدون پتو. بعضی از این بچه‌ها حینِ هجوم‌بردن به‌سمت آزادی در بریتانیا کشته شدند، زیر کامیون‌ها می‌رفتند، در کانتینرهای یخچال‌دار مخفی می‌شدند، یا اینکه خودشان را جلوی ماشین‌هایی می‌انداختند که امیدوار بودند آن‌ها را به بریتانیا ‌برسانند. دولت محافظه‌کار در تمام این موارد، مانع پذیرش آن‌ها شد، و در اوایل سال ۲۰۱۷، اسکان مجدد آن‌ها را متوقف کرد.مادران این کودکان کجایند؟ مادرانِ غایبِ کودکانِ مهاجر روی دیگر «گردشگران سلامتِ» باردار هستند که روزنامۀ سان آن‌ها را به باد انتقاد گرفته است. در زمینۀ مهاجرت و مصیبت‌هایش و داستان‌های واقعی پشت آن، مادران یا نادیده انگاشته شده‌اند یا هدف سرزنش قرار گرفته‌اند.چرا غالباً مادرانْ مسئول شرارت‌های جهان به شمار می‌آیند؟ مادران را علت هر چیزی می‌دانیم که در جامعۀ ما درست عمل نمی‌کند، ازجمله فروپاشی ساختار اجتماعی، تهدید تأمین اجتماعی، زوال سلامت کشور. ما آن‌ها را هم‌زمان مسئول تأمین امنیت و به‌مخاطره‌انداختن آینده‌مان می‌دانیم.«فقط می‌خواهم خوشحال باشی». کدام مادر، کدام مادر یا پدری، است که خواسته‌اش این نباشد؟ هر چقدر هم که این خواسته محال باشد؟ اولاً محال است چون آرزوی خوشحال‌بودن است، به‌جای اینکه آرزوی داشتنِ زندگی‌ای برای خودت باشد، ثانیاً محال است چون نوعی از زندگی نیابتی از طریق فرزند است؛ و نهایتاً محال است چون ناقوس مرگِ هر شانسی برای خوشحالی است، چرا که آن لحظه‌ای که می‌خواهی خوشحال باشی، بی‌تردید خوشحالی را از بین می‌بری. خواهرم، گیلیان رز، یک بار به من گفت که با زنی در قطار صحبت کرده که در دهۀ پنجاه از کارائیب مهاجرت کرده و بعد، با وجود تمام مشکلات، پله‌پله در نظام آموزشی پیش رفته تا مدیر مدرسه‌ای در لندن شده است. وقتی آن زن این توصیه را شنیده که والدین باید خوشحالی بچه‌هایشان را بخواهند خندۀ شدیدی سر داده، انگار که کل این ایده شوخی وقیحی باشد، یعنی آخرین چیزی که مادری باید برای فرزندش بخواهد. آن زن از مصیبت‌های جهان آگاهی داشت، اما از دورنمای کاری که باید انجام شود سرمست بود. پسرش به یکی از مشهورترین تحلیلگرانِ نژادپرستی در بریتانیا بدل شد.همیشه، وقتی به روشی فکر می‌کنم که از مادران انتظار می‌رود هرگونه احساس ناامیدی را پشت درهای بسته حبس کنند، خصوصاً در اولین لحظاتِ بی‌ثبات مادربودن، این داستان و سخاوت سرسختانه و همه‌جانبۀ روح آن زن را به خاطر می‌آورم. امروزه، افسردگی پس از زایمان را به برهم‌خوردن تعادل هورمونی نسبت می‌دهند و معمولاً با دارو یا رفتاردرمانیِ شناختی معالجه‌اش می‌کنند. اما شاید چیزی که افسردگی پس از زایمان نام دارد راهی برای نشان‌دادن اندوه است، اندوه گذشته، حال و آینده. این تجربه باید دوباره به کانون رنج بشری وارد شود و موضوعی شناخته شود که از نظر جسمانی و تاریخی معنادار است، به‌جای اینکه صرفاً موضوعی بالینی قلمداد شود.در آفریقای جنوبی، افسردگی پس از زایمان را یک بیماری‌ همه‌گیر توصیف کرده‌اند. این بیماری در میان سیاه‌پوستان فقیری شایع است که تحت تأثیر نژادپرستی مداوم و نابرابریِ اجتماعی و اقتصادی بی‌وقفه قرار دارند. اخیراً تحقیقی در آفریقای جنوبی بر افسردگی در میان مادران سیاه‌پوستِ کم‌درآمدی تمرکز کرده است که اَشکالی از خشم و غضب را، در منتها درجۀ ناامیدی‌شان، علیه کودکانشان اِعمال کردند. وقتی از آن‌ها پرسیده شد که خشم و پرخاشگری‌شان را چگونه درک می‌کنند، سه دلیل عمده ارائه کردند: فرزند پرتوقع و آرزوی خودشان برای اینکه «مادر همیشه-‌سخاوتمند و همیشه-بخشنده» باشند؛ فرزند بی‌ملاحظه که آنان را عمیقاً از نیاز شخصی‌شان به توجه، حمایت و احترام آگاه می‌کند؛ و فرزندِ درگیرِ خشونت و سوءمصرف مواد مخدر که مانعِ برآورده‌شدن آرزوی مادر برای «هویت جدید و زندگی جدیدی از طریق فرزندش» می‌شود. به تأملاتی که مادر افسرده را به فرزندش پیوند می‌دهد توجه کنید: خواسته‌های فرزندْ مادر را به کمالی دست‌نیافتنی سوق می‌دهد؛ فرزند بی‌ملاحظه بی‌توجهی ریشه‌ای مادر به زندگی خودش را برجسته می‌کند؛ فرزند خشن آرزوی آینده‌ای بهتر را که قرار بود خود فرزند تجسمش باشد نابود می‌کند.این دلایل شاهدی برای ارتباط قوی بین افسردگی شدید و فقر است، ارتباطی که از نظر بالینی معمولاً به نادیده انگاشتن آن گرایش داریم (در این مورد، نکتۀ دیگر هم وجود دارد: وعدۀ تحقق‌نایافتۀ زندگیِ بهتر بعد از پایان آپارتاید باید اوضاع را خیلی بدتر کرده باشد). همچنین، شرکت‌کنندگان در این مطالعه الگوهای آشنایی را تکرار می‌کنند که در آن‌ها خشم زن، که از نظر اجتماعی نابخشودنی تلقی می‌شود، در شکلِ خشونت علیه خودش یا فرزندش درونی می‌شود. اما چیزی که به‌وضوح برای من برجسته است دور باطل آرمان‌گرایی‌ای است که این زنان گرفتار آنند. تک‌تک آن‌ها مرجع خشمشان را «رنج و سرخوردگیِ مربوط به این مسئله می‌دانند که مادرانی که می‌خواستند باشند نیستند». احساس می‌کنند شکست خورده‌اند چرا که فرزندانشان را می‌زنند؛ فرزندانشان را می‌زنند چرا که احساس می‌کنند شکست خورده‌اند.در خانواده‌های مدرن، مادر را برای همۀ کمبودهای زندگی فردی سرزنش می‌کنند. حقیقت این است که مادران شکست می‌خورند. چنین شکستی را نباید فاجعه قلمداد کرد، بلکه باید آن را بخش طبیعی و تعیین‌کننده‌ای از وظیفۀ مادری دید.بدترین و تحمل‌ناپذیرترین درخواستی که بر مادران تحمیل می‌شود -فرای تصویرِ زیادی شیرین از آینده‌ای بی‌نقص، فرای این انتظار که آنان باید زندگی‌هایی پر از سعادت و رضایت پدید بیاورند- دامنۀ وسیع تشویش‌های تاریخی، سیاسی و اجتماعی‌ای است که از مادران می‌خواهیم آن‌ها را خنثی کنند. از مادران انتظار داریم که گذشته را لگدمال کنند و ما را از زمان تاریخی خارج کنند، یا، در نسخه‌ای که دست‌کم مزیت احساساتی‌گریِ خاص خودش را دارد، سرآغاز جدیدی را رقم بزنند. اما هر تولد با سرگذشتی همراه می‌شود که خودش انتخاب نکرده است. مادری که، چنان‌که انتظارش می‌رود، مشتاق است فرزندش صرفاً تجسم امر آزاد، جدید و نیک باشد در این خطر است که انکار سرگذشت، و فرارش از رنج را بر بدن و ذهن فرزندش نیز حک کند.خانوادۀ مادربزرگ مادری من در سال‌های جنگ جهانی دوم در اردوگاه کار اجباری خلمنو جانشان را از دست دادند. مادربزرگ و پدربزرگم در لندن چیزی بیش از این نمی‌خواستند که در محیط جدید در امان باشند، و می‌خواستند دو دخترشان هیچ نشانی از شقاوتی را احساس نکنند که بر زندگی خودشان اثر گذاشته بود. بزرگ‌ترین آرزویشان برای دخترانشان این بود که با مردانی یهودی ازدواج کنند، بچه‌دار شوند و سر و سامان بگیرند. مادرم، که سنش به‌زحمت به بیست‌ سال می‌رسید، را به پدرم شوهر دادند، که داشت از آسیب روحی خودش، شکنجه‌شدن در اردوگاه اسرای جنگی در ژاپن، بهبود می‌یافت. مادرم می‌خواست پزشک شود، اما اجازه نداشت که جایگاهی را که در دانشکدۀ پزشکی به دست آورده بود نگه دارد، به‌جایش با یک پزشک ازدواج کرد.اما آرزوهایش برای دختران خودش از آن لحظۀ منع‌شدن شروع به رشد کرد. من و خواهرم آزادی‌هایی داشتیم که از مادرم دریغ شده بود. اما از خودم می‌پرسیدم چه چیزی باعث شده که فکر کند این کار برای ساکت‌کردن گذشته کافی است؟ آیا آزادی آموزشی و جنسی -که من همیشه به‌خاطرش سپاسگزارم- می‌تواند آینده‌ای را تضمین کند که تاریخْ آن را لکه‌دار نکرده باشد؟ شاید همیشه گسستی بنیادی بین چیزی که مادر مشتاقانه برای فرزندش می‌خواهد و کسی که فرزند به آن تبدیل می‌شود وجود داشته باشد. شاید این مسئله یکی از رنج‌های مادرشدن است: فهمیدن اینکه فرزند شما در اعماق روحش داستانی دارد که امید داشتید، یک بار برای همیشه، او را از دست آن آزاد کنید.می‌گویند وظیفۀ مادر این است که ترس‌های فرزندش را فروبنشاند. اما به این نکته توجه نمی‌کنیم که انجام‌دادن این کار ممکن است تحت تأثیر ترس‌های خود مادر قرار بگیرد. مادر باید مثل یک ماده‌شیر بی‌باک باشد. این موضوع تلویحاً می‌گوید که ماده‌شیر از توله‌هایش به‌شکل غریزی حفاظت می‌کند، زیرا هیچ زندگی شخصی‌ای از آنِ خود ندارد که با آن دسته و پنجه نرم کند. او از کل حافظه و سرگذشت تاریخیِ خود محروم شده و به حیوانی بی‌فکر تقلیل یافته است. ممکن است بگویید اینکه چیزی از آن خود ندارد که با آن دست‌ و پنجه نرم کند -«کاملاً» در اختیار فرزند بودن، به بهای زندگی شخصی خودِ مادر- دقیقاً، یا دست‌کم در شکلی به ‌زبان ‌نیامده، خودِ تعریف مادربودن است.وقتی در راهِ به فرزندی پذیرفتن دخترم قدم گذاشتم، در فرمی که به من داده بودند اولین سؤال این بود: «رازهای خانوادگی شما چیستند؟» از پاسخ‌دادن به این سؤال امتناع کردم (یکی از آن لحظه‌هایی که نزدیک است کل فرایند دچار توقفی ناگهانی ‌شود). برایم مسلم بود که به راز خانوادگی باید احترام گذاشت. در آن اداره به فکر کسی خطور نکرده بود که نمی‌توان در هیچ موردی به کسی که قرار است مادر شود و رازهای خانوادگی‌اش را، در حکم قیمتی که باید برای فرزند بپردازد، فاش می‌کند اعتماد کرد. فرض این بود که ذهن‌ها و قلب‌ها کاملاً به روی بررسی بازند، فرض این بود که هیچ مرزی بین چیزی که می‌توان و نمی‌توان گفت وجود ندارد.وقتی داشتم دخترم را از چین می‌آوردم، مسیرم را عوض کردم و به پاریس رفتم تا او را باافتخار به چند نفر از قدیمی‌ترین و عزیزترین دوستانم معرفی کنم، فقط در این حد که در فرودگاه ببینمشان. مدارک فرزندخواندگی همراهم بود و فرزندم وارد گذرنامۀ من شده بود، اما خودش هنوز گذرنامۀ بریتانیایی نداشت. مأموران مرزی گفتند که مطمئن نیستند من قصد نداشته باشم او را در فرانسه به‌عنوان مهاجری غیرقانونی رها کنم و او دیر یا زود مَسکن و مزایای شغلی مطالبه خواهد کرد. (دخترم کمتر از یک سال سن داشت.)در فرودگاه، می‌خواستم سر مأموران فریاد بزنم: «شما سرگذشت این کودک را نمی‌دانید». اما بعد متوجه شدم من هم چندان نمی‌دانم و هرگز هم نخواهم فهمید. چرا که رهاکردن کودک در چین جرم است، حتی اگر خود سیاستِ تک‌فرزندیِ دولت باعث این کار شود، سیاستی که، در غیاب پیش‌بینی‌های لازم و صحیح برای بازنشستگی، والدین را محتاج پسر می‌کند، چرا که همسر آیندۀ پسر در سال‌های آخر عمر از آن‌ها مراقبت خواهد کرد (با درنظرگرفتن اینکه دختران متأهل خانه را ترک می‌کنند). کسانی که در اوایل دهۀ نود کودکشان را از چین به فرزندی گرفتند نمی‌توانستند از سرگذشت کودکانشان پرده بردارند. دختر من هم داستان گذشتۀ خودش را نمی‌داند -و پذیرفته است که نمی‌تواند بداند- اگرچه این سرگذشت مطمئناً همراهش است.هر مادری، هر کودکی، با گذشته‌ای روبه‌روست که رازهایش را مشتاقانه یا بدون کشمکش آشکار نمی‌سازد، البته اگر اصلاً آشکارساختنی در کار باشد. به‌رغم این فرمول که در جهان غرب پرطرفدار است و مادران و دختران را در مقام دوستانی می‌بیند که رازها را با هم در میان می‌گذارند، با هم غیبت می‌کنند و لباس‌های همدیگر را می‌پوشند (مجموعۀ تلویزیونی «دختران گیلمور»۲ نمونۀ اعلای این موضوع است)، مادران و دختران نمی‌توانند همه چیز را به هم بگویند، چون آن‌ها همه چیز را دربارۀ خودشان نمی‌دانند: دربارۀ زندگی خودشان یا رازهای خانواده‌شان یا آن بخش از تاریخ که بر شانه‌هایشان سنگینی می‌کند و بیان‌کردنش بسیار سخت است. همۀ این‌ها صرفاً شیوۀ دیگری برای گفتن این نکته است که یکی از غیرواقعی‌ترین درخواست‌ها از یک مادر این است که به‌شکلی غیرانسانی به خودش اطمینان داشته باشد.حقیقتی بدیهی هم در فمینیسم و هم در مارکسیسم هست که می‌گوید تصویری که خانواده‌های امن، سفیدپوست و طبقه‌متوسط بازنمایی می‌کنند افسانه‌ای است که به کارگران، زنان و مهاجران وابسته است، درست مثل حقیقت بدیهی تفکر فرویدی که می‌گوید صورت ظاهری زندگی متمدن در کشورهایی که فروید از آن‌ها، با همدلی اندک، به‌عنوان «کشورهای بزرگ و مسلط بر جهان با نژاد سفید» یاد می‌کند ناپایدار و ساختگی است. این نکته در نسبت مستقیم با تأکیدی است که آن صورت ظاهری ادعا می‌کند بدون خطا به خودش ایمان دارد. راهی ساده‌تر برای بیان این نکته این است که بگوییم پشت هر هنجارْ خشونتی هست، خشونتی که واقعاً شکلی از حماقت است که از مادران انتظار دارد خشمشان را فروبنشانند.مادر رنج‌کشیده‌ای که از داشتن فرزندش محروم شده موضوع اصلیِ انگارۀ آرمانیِ مادرانه است: مثلاً، نیوبه۳ که برای قتل چهارده فرزندش به‌دست خدایان حسود عزادار است، و پیه‌تا، مریم مقدس که بر جسد مسیح زاری می‌کند. مادر، که تمام رنج‌های جهان بر چهره‌اش حک شده است، بار مصیبت بشری را بر دوش می‌کشد و تسکین می‌دهد. اما اینکه درد مادران نباید آشکار شود نشانگر جهانی است که به‌شکل بی‌رحمانه‌ای ناعادلانه‌ و آشوبناک است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ژاکلین رز نوشته است و اولین بار در شماره ماه می ۲۰۱۸ نشریۀ هارپرز منتشر شده و سپس در وب‌سایت همین نشریه با عنوان «Mothers Superior» بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «مادر: چهره‌ای برای تمام رنج‌های جهان» و ترجمۀ الهام آقا‌باباگلی منتشر کرده است.•• ژاکلین رز (Jacqueline Rose) استاد علوم انسانی در مؤسسۀ بیرکبک انگلستان است. انتقادهای او از صهیونیستم و سیاست‌های رژیم اشغال‌گر قدس جنجالی بوده‌اند. آخرین کتاب او زنان در دوران‌های تاریک (Women in dark times) نام دارد.[۱] National Health Service (NHS)[۲] Gilmore Girls[۳] Niobe: دختر تانتالوس و دیونه. با آمفیون تِبِسی ازدواج کرد و از او چهارده فرزند داشت. در روز جشنِ لتو به این الهه که دو فرزند داشت فخر فروخت. لتو از این تحقیر ناراحت شد و از فرزندان خود خواست که انتقام بگیرند و آن‌ها هم با تیروکمان همۀ فرزندان نیوبه را کشتند. نیوبه غرق در اندوه شد. خدایان به حالش دل سوزاندند و او را به تخته‌سنگ مرمرینی تبدیل کردند که از آن آبی مانند اشک جاری بود [مترجم]. ]]> ژاکلین رز اقتصادوجامعه Mon, 10 Dec 2018 05:03:03 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9218/ برای پاسخ‌دادن به پیامک مخاطب خاصتان چقدر باید صبر کنید؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9216/ عزیز انصاری و اریک کلیننبرگ، نوتیلوس — چند سال پیش پای زنی به زندگی من باز شد که شبی در لس‌ آنجلس با یکدیگر آشنا شده بودیم، اسمش را تانیا می‌گذارم. هر دو به یک جشن تولد رفته بودیم و وقتی کم‌کم بساط مهمانی جمع می‌شد، پیشنهاد داد مرا به خانه برساند. تمام شب را به گپ‌زدن گذرانده بودیم، بنابراین از او دعوت کردم برای صرف نوشیدنی داخل بیاید. در آن زمان خانه‌ای زیبا در تپه‌های هالیوود اجاره کرده بودم، خانه‌ای شبیه خانۀ رابرت دنیرو در فیلم «مخمصه»، اما حال‌وهوایش کمتر به خانۀ یک سارق حرفه‌ای واقعی با خودروهای زرهی شبیه بود. دو تا نوشیدنی ترکیبی درست کردم و با گپ و خنده نوشیدیم. به‌هر‌حال، رفتارش را معنادار می‌دیدم و لحظات خوشی داشتیم. یادم می‌آید وقتی خانه‌ام را ترک می‌کرد، در حال سرخوشی حرف بسیار احمقانه‌ای زدم، چیزی شبیه «تانیا تو زن خیلی جذابی هستی...» او هم گفت: «عزیزجان، تو هم مرد خیلی جذابی هستی». این دیدار امیدوارکننده به نظر می‌رسید، چون هرکسی که در آن اتاق بود تأیید کرده بود که: ما هر دو جذابیم. می‌خواستم دوباره تانیا را ببینم ولی با معمای ساده‌ای روبه‌رو شدم که مشکل همۀ ماست: دفعۀ بعدی کی و چطور با او ارتباط برقرار کنم؟ زنگ بزنم؟ پیامک بزنم؟ در فیسبوک پیام بفرستم؟ با دود علامت بدهم؟ بقیه چطور این کار را می‌کنند؟بالاخره تصمیم گرفتم پیامک بفرستم، چون به نظر می‌رسید زیاد پیامک‌بازی می‌کند. چند روز منتظر ماندم تا فکر نکند زیادی مشتاقم. فهمیدم که گروه موسیقی بیچ‌هاوس، که شب ملاقاتمان به آهنگشان گوش دادیم، آن هفته در لس‌آنجلس اجرا دارد، بنابراین برای دعوت موقعیت خیلی خوبی به نظر می‌رسید.پیامک من این بود:«سلام، نمیدونم رفتی نیویورک یا نه، اما امشب گروه بیچ‌هاوس در سالن ویلترن اجرا داره. دوست داری بری؟ شاید اگر محترمانه از آن‌ها خواهش کنیم، اجازه بدهند آهنگ ماتو را بازخوانی کنی...»درخواستی مودبانه و مصمم با کمی چاشنی طنز دوستانه. (آن شب تانیا در مهمانی آهنگ «ماتو» را که دریْک خواننده‌اش بود می‌خواند و جالب اینکه تقریباً همۀ متن آهنگ را بلد بود.)چند دقیقه گذشت و وضعیت پیامک من به «خوانده شده» تغییر کرد. قلبم از تپش ایستاد. لحظۀ سرنوشت‌ساز فرا رسیده بود. خودم را آماده کردم و چشم دوختم به نقطه‌های کوچک روی صفحۀ آیفون. همان نقطه‌هایی که به‌طور وسوسه‌انگیزی به شما می‌گویند کسی در حال تایپ کردن پاسخ است، درست مثل حرکت آهسته به بالای ترن هوایی و پیش از هیجانِ افتادن به سرازیری. اما در عرض چند ثانیه آن نقطه‌ها ناپدید شدند. و دیگر هیچ پاسخی از تانیا نیامد.خوب... بالاخره چه شد؟ چند دقیقۀ دیگر گذشت و ... هیچ خبری نشد. پانزده دقیقه گذشت ... خبری نشد. اطمینانم رفته‌رفته کم‌رنگ و به تردید تبدیل می‌شد. یک ساعت گذشت ... خبری نشد. دو ساعت گذشت... خبری نشد. سه‌ساعت گذشت... خبری نشد. هراسی ملایم وجودم را گرفت. به پیامکم زل زدم. شروع کردم به اگر و باید آوردن برای پیامکی که آن ابتدا خیلی درباره‌اش مطمئن بودم و کلمه به کلمه‌اش را بازخوانی می‌کردم.خیلی احمقم! باید «سلام» را با دوتا «ا» می‌نوشتم، نه یکی! زیادی سوال پرسیدم. چه فکری بود این؟ ای بابا، چرا اینطوری پرسیدم. عزیز مشکل تو و سوال‌هایت چیست؟بعد نکتۀ جالبی را کشف کردم: کم‌کم به جنونی گرفتار می‌شدم که حتی در طول ۲۰ یا ۱۰ سال گذشته تجربه نکرده بودم. هر چنددقیقه یک‌بار گوشی‌ام را دیوانه‌وار چک می‌کردم و همان طوفان هراس، درد و خشم را دوباره تجربه می‌کردم چون طرف با آن گوشی مسخره‌اش یک پیامک مختصر هم ننوشته بود.رابطۀ عاشقانۀ مدرن پرتنش است؛ به‌خصوص وقتی کار به پیامک‌بازی می‌کشد. پیامک در حال تبدیل شدن به هنجاری جدید برای قرارگذاشتن است. در سال ۲۰۱۰ فقط ۱۰درصد از جوانان از پیامک برای دعوت به اولین قرار خود استفاده می‌کردند. در سال ۲۰۱۳ این رقم ۳۲ درصد بود. و به‌این‌ترتیب هرروز تعداد بیشتر و بیشتری از ما خودمان را تنها می‌یابیم و با طیف وسیعی از احساسات مختلف به صفحۀ گوشی زل می‌زنیم. اما به‌طرزی عجیب، همۀ ما در این کار شریکیم و باید خودمان را با این واقعیت تسلی خاطر بدهیم که هیچ‌کس نمی‌داند چه اتفاقی خواهد افتاد. بنابراین تصمیم گرفتم خودم قضیه را واکاوی کنم ولی می‌دانستم که من، عزیز انصاری، کمدین کم‌تجربه، شاید نتوانم خودم به‌تنهایی موضوع را به سرانجام برسانم، بنابراین از همکاری اریک کلیننبرگ جامعه‌شناس دانشگاه نیویورک استفاده کردم. ما پروژۀ پژوهشی بزرگی از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۴ طراحی کردیم که عبارت بود از هدایت فوکوس‌گروپ‌ها و مصاحبه با مردم سراسر دنیا و نیز مصاحبه با پژوهش‌گرانی سرشناس که کارهای خود را وقف مطالعۀ عشق مدرن کرده‌اند. ما چیزهای زیادی دربارۀ پیدا کردن عشق در دنیای امروز یاد گرفتیم، ازجمله اینکه موقع پیامک فرستادن، یا پیامک گرفتن، چه کار باید بکنیم.یکی از مباحث چالش‌برانگیز در این حوزه مدت‌زمان انتظار فرد قبل از ارسال پاسخ پیام بود. برخی موافق ایدۀ دوبرابر کردن زمان پاسخ بودند. (اگر پاسخ طرف پنج دقیقه طول می‌کشد، شما بعد از ۱۰ دقیقه پاسخ دهید) با این روش برتری خواهید یافت و همیشه پرمشغله‌تر و دسترس‌ناپذیرتر از طرف مقابل به نظر خواهید رسید. برخی دیگر بر این باور بودند که چنددقیقه دست‌نگه‌داشتن کافی است تا نشان دهد در زندگی غیر از گوشی کارهای مهم‌تری هم دارید. برخی نظرشان این بود که بهتر است زمان را دوبرابر کنید اما گهگاهی نیز سریع پاسخ دهید تا کارتان خیلی حساب‌شده به نظر نیاید (هرچند فاصله‌ها نباید بیش از حد طولانی باشد). بعضی‌ افراد اگر از ۱٫۲۵ برابر بیشتر منتظر بمانند زبان به ناسزا باز می‌کنند. برخی دیگر بر این ادعا بودند که سه‌دقیقه زمان مناسبی است. کسانی هم آنقدر از این بازی‌ها خسته شده بودند که از نظرشان پاسخ به‌موقع و خالی از این بازی‌ها، نیروبخش و حاکی از اطمینان است.اما آیا این کارها جواب می‌دهد؟ چرا مردم تا این حد دست به چنین کارهایی می‌زنند؟ آیا این استراتژی‌ها با یافته‌های روانشناختی واقعی همخوانی دارند؟قدرت انتظاردر سال‌های اخیر دانشمندان علوم رفتاری به روشن‌شدن این موضوع کمک کرده‌اند که چرا تکنیک‌های انتظار می‌تواند قدرتمند باشد. ابتدا به این ایده می‌پردازیم که پاسخ آنی به پیامک از جذابیت شما می‌کاهد. روانشناسان طی صدها مطالعه به‌روش‌های مختلف و در شرایط گوناگون به حیوانات آزمایشگاهی جایزه می‌‌دهند. یکی از جالب‌ترین یافته‌ها این است که «نااطمینانی جایزه» -که در آن برای مثال حیوانات نمی‌توانند پیش‌بینی کنند که کشیدن یک اهرم آن‌ها را به غذا می‌رساند یا نه– می‌تواند علاقه‌شان به گرفتن جایزه را به‌نحو چشمگیری افزایش دهد و درعین‌حال سطح دوپامین آن‌ها را چنان بالا می‌برد که گویی کوکائین مصرف کرده‌اند.اگر پاسخ‌دادن به پیامک از طرف کسی را «جایزه» بدانیم، در نظر بگیرید که حیوانات آزمایشگاهی که هر بار به‌خاطر کشیدن اهرم جایزه می‌گیرند درنهایت کُند خواهند شد، چون می‌دانند دفعۀ بعد که جایزه می‌خواهند، آماده است. پس دراصل اگر از آن دسته دختران یا پسرانی هستید که جواب پیامک را فوری می‌دهید، در دسترس خواهید بود و ارزش خود را به‌عنوان جایزه پایین خواهید آورد. درنتیجه شخص مقابل چندان رغبتی برای پیام دادن به شما نخواهد داشت یا در مورد حیوان آزمایشگاهی رغبتی برای کشیدن اهرم نخواهد بود.پیامک رسانه‌ای است که ذهن ما را به‌گونه‌ای متمایز شرطی می‌کند و انتظار داریم محاورات ما در پیامک درمقایسه با تماس‌های تلفنی متفاوت عمل کند. پیش از آنکه همه موبایل داشته باشند، معمولاً مردم می‌توانستند مدتی منتظر بمانند -حتی گاهی تا چند روز- و قبل از رسیدن به مرحله‌ای که طرف مقابل را نگران کند با او دوباره تماس نگیرند. اما پیامک ما را به دریافت هرچه‌ سریع‌تر پاسخ عادت داده است. طبق مصاحبه‌های ما این بازۀ زمانی از شخصی به شخص دیگر متغیر است، اما ممکن است بسته به سابقۀ ارتباط از ۱۰ دقیقه تا یک ساعت طول بکشد یا حتی پاسخ بلافاصله داده شود. وقتی پاسخ را سریع نمی‌گیریم، ذهنمان آشفته می‌شود.ناتاشا شول، انسان‌شناسی که آن زمان با دانشگاه ام.‌آی.‌تی کار می‌کرد، به مطالعۀ اعتیاد به قمار مشغول است، به‌خصوص اینکه در ذهن و بدن افراد معتاد به رضایت‌ آنیِ حاصل از دستگاه اسلات چه اتفاقی می‌افتد. او طی ملاقاتمان در بوستون توضیح داد که برخلاف بازی ورق، مسابقات اسب‌سواری یا لاتاری هفتگی -بازی‌هایی که قمارباز را در انتظار نگه می‌دارند (تا نوبتشان برسد، اسب‌ها به پایان خط برسند یا زمان قرعه‌کشی هفتگی برسد)- قمار با دستگاه اسلات سرعتی برق‌آسا دارد، بنابراین قمارباز فوری به اطلاعات دست می‌یابد.شول می‌گوید: «منتظر نتیجه‌ای آنی می‌شوید و دیگر تحمل هیچ تأخیری را ندارید». او دستگاه اسلات را به پیامک تشبیه می‌کند، چون هر دو در ما انتظار دریافت پاسخی سریع ایجاد می‌کنند. «وقتی با کسی که جذبتان کرده پیامک‌بازی می‌کنید، کسی که هنوز کاملاً نمی‌شناسیدش، این کار مثل بازی با دستگاه اسلات است: سطح نااطمینانی، انتظار و تشویش بسیار بالاست. کل سیستم شما آمادۀ دریافت پاسخ شده است. همین الان پاسخ پیام را می‌خواهید -به آن نیاز دارید- و اگر پیام نرسد، کل سیستم‌ شما به هم می‌ریزد. نمی‌دانید با عدم دریافت پاسخ، این عقدۀ ناگشوده، چه کنید».شول می‌گوید ارسال پیامک خیلی فرق دارد با پیام گذاشتن روی پیغام‌گیر خانگی، کاری که پیش از رواج گوشی‌های هوشمند می‌کردیم. او توضیح می‌دهد که: «به‌لحاظ زمانی و هیجانی، پیام‌گذاشتن روی پیغام‌گیر دیگران بیشتر شبیه خرید بلیت لاتاری بود. می‌دانستید که برای برنده‌شدن ممکن است زمان زیادی منتظر بمانید. انتظار پاسخ آنی برای تماستان را نداشتید و حتی ممکن بود از این تعلیق لذت ببرید، چون می‌دانستید این کار چند روز طول خواهد کشید. اما درمورد پیامک، اگر پاسخ سریع دریافت نکنید حتی در عرض ۱۵ دقیقه احتمالاً برآشفته خواهید شد.شول به ما گفت که خودش نیز این اضطراب را شخصاً تجربه کرده است. چندسال پیش با یک نفر که خواستگارش بود پیامک رد و بدل می‌کرد، با او بیرون می‌رفت و واقعاً به او علاقه‌مند شده بود و همۀ نشانه‌ها حاکی از آن بود که او هم به شول علاقه‌مند است. سپس ناگهان طرف در سکوت فرو رفت. شول سه‌روز تماس یا پیامی از او دریافت نکرد. همۀ فکر و ذکرش شد غیب‌شدن آن مرد و دیگر نمی‌توانست حواس خود را متمرکز کند یا حتی زندگی اجتماعی عادی‌اش را داشته باشد. می‌گوید: «هیچ‌کس نمی‌خواست با من وقت بگذراند، چون همۀ دغدغه‌ام شده بود فکر کردن به اینکه آن مرد کجاست؟!»بالاخره مرد تماس گرفت و شول خیالش راحت شد با شنیدن اینکه گوشی طرف گم شده بوده و چون شمارۀ شول را در گوشی ذخیره کرده بوده، راه دیگری برای تماس‌گرفتن با او نداشته است.او می‌گوید: «سه‌روز فاصله در تماس تلفنی احتمالاً‌ ما را چندان آشفته نمی‌کند، اما از آنجا که ذهنم به پیامک خو کرده بود، از دست دادن آن جایزه ... باید بگویم که سه روز در جهنم واقعی بودم». حتی افرادی که وارد رابطۀ جدی شده‌اند چنین تشویشی را در پیامک تجربه می‌کنند. مثلاً من خودم که رابطۀ عاطفیِ محکمی دارم چندین بار تأخیرِ منجر به پریشانی خاطر را در پیامک تجربه کرده‌ام. نمونۀ آن را در زیر می‌آورم:در فاصلۀ زمانی پس از جملۀ «می‌خواهی ما را ببینی؟» مطمئن بودم که از چیزی عصبانی است. همیشه فوری جواب می‌داد و این دفعه به نظر می‌رسید این وقفه حاکی از آن باشد که اتفاقی افتاده و باید به هتل برمی‌گشتم یا کاری می‌کردم. بازهم وقتی پس از «اون پیامک قبلی یعنی قهری؟» جواب نداد مطمئن شدم که قهر کرده، وگرنه چرا باید برای اینکه بگوید قهر نیست اینقدر دست‌دست می‌کرد؟ همۀ فهم من از تغییرات در احساسات او و وضعیت روانی خودم، فقط به‌خاطر اختلاف زمانی در پیام دادن بود.اگر تأثیر این کار روی افرادی که روابطی جدی و متعهدانه دارند اینقدر قوی است، پس منطقی است که همۀ اصول روانشناختی انتظار را به‌عنوان نوعی استراتژیِ کارساز برای مجردهایی که می‌خواهند جذاب باشند تأیید کند.مثلا فرض کنید مرد هستید و در باشگاه با سه زن آشنا می‌شوید. روز بعد به آن‌ها پیامک می‌فرستید. دو نفر از آن‌ها کم‌وبیش سریع جواب می‌دهند و یکی اصلاً جواب نمی‌دهد. دوتای اول با پاسخ دادن به پیامک علاقه نشان داده‌‌ و درنتیجه خیال شما را راحت کرده‌اند. اما زن سوم با جواب‌ندادن خود در شما تردید و نااطمینانی ایجاد کرده است و اکنون ذهن شما به دنبال توضیحی برای چرایی این ماجراست. مرتب با خود فکر می‌کنید: چرا جوابم را نداد؟ کجای کار می‌لنگد؟ آیا کار احمقانه‌ای از من سر زده؟ این زن دودلی و شرایط نامطمئنی به وجود آورده است که طبق یافتۀ روانشناسان اجتماعی می‌تواند منجر به جذابیت رومانتیک شدید بشود.گروه پژوهشی ارین ویچرچ، تیموتی ویلسون و دنیل گیلبرت مطالعه‌ای ترتیب دادند که در آن زنان پروفایل فیسبوک مردانی را می‌دیدند که گفته می‌شد پروفایل ایشان را مشاهده کرده‌اند. به یک گروه پروفایل مردانی را نشان دادند و گفتند که آن مردان به پروفایل آن‌ها (زنان بیننده) بالاترین امتیاز را داده‌اند. به گروه دومی نیز گفته شد پروفایل مردانی را مشاهده می‌کنند که پروفایل زنان را متوسط ارزیابی کرده‌اند. به گروه سومی هم پروفایل مردانی را نشان دادند و گفتند که معلوم نیست آن‌ها را چقدر پسند کرده‌اند. همان‌طور که انتظار می‌رفت، زنان مردانی را که گفته شده بود بالاترین امتیاز را به آن‌ها داده‌اند بر مردانی که امتیاز متوسط داده‌ بودند ترجیح دادند. (اصل مقابله‌ به ‌مثل: کسانی را می‌پسندیم که ما را می‌پسندند.) بااین‌حال، زنان بیشتر مجذوب گروه مردان نامطمئن شدند که ارزیابی‌شان از زنان معلوم نبود. همچنین بعدها گفتند که بیش از همه به مردان «نامطمئن» فکر می‌کنند. وقتی به یک آدم بیشتر فکر می‌کنید، حضورش در ذهن شما بیشتر می‌شود و ممکن است دست‌آخر منجر به احساس علاقه و کشش شود.روانشناسی اجتماعی نظریۀ دیگری درمورد پیامک‌بازی مطرح می‌کند که اصل کمیابی نام دارد. اساساً چیزی که کمتر دردسترس باشد برای ما مطلوب‌تر است. وقتی به کسی کمتر پیامک می‌فرستید عملاً خود را کمیاب‌تر و در نتیجه جذاب‌تر جلوه می‌دهید.مشکل تانیا چه بود؟نکته‌ای که باید به یاد داشت این است که، باوجود همۀ اما و اگرها دربارۀ محتوا و زمان‌بندی پیامتان، گاهی فقط شما مقصر نیستید و عوامل دیگری در کارند. وقتی با موضوع تانیا درگیر بودم، یکی از دوستانم بهترین پند را پس از واقعه به من داد. او گفت: «بیشتر اوقات گرفتار چنین موقعیت‌هایی می‌شویم و حرف‌ها، کارها یا نوشته‌های خود را با اگر و شاید به نقد می‌کشیم، اما گاهی موضوع مربوط می‌شود به چیزی در طرف مقابل که هیچ‌ سرنخی از آن نداریم».چند ماه بعد اتفاقی تانیا را دیدم. اوقات خوشی با هم گذراندیم و او درنهایت به من گفت از اینکه آن ‌موقع با من تماس نگرفته متأسف است. ظاهراً آن زمان درمورد هویت جنسی خود دچار تردید شده بود و سعی می‌کرد شناخت بهتری از خود به دست بیاورد.به‌هرحال این نظریه هرگز به ذهنم خطور نکرده بود. آن‌ شب رابطه‌مان صمیمی‌تر شد و این‌بار گفت بازی‌ای در کار نخواهد بود. چندروز بعد به او پیامک زدم تا برنامه‌مان را پیگیری کنم. پاسخ او: سکوت.اطلاعات کتاب‌شناختی:Ansari, Aziz and Eric Klinenberg. Modern Romance: An Investigation. Penguin, 2015پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را عزیز انصاری و اریک کلیننبرگ نوشته‌اند و در تاریخ ۱۱ فوریه ۲۰۱۶ با عنوان «She’ll Text Me, She’ll Text Me Not» در وب‌سایت نوتیلوس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «برای پاسخ‌دادن به پیامک مخاطب خاصتان چقدر باید صبر کنید؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• عزیز انصاری (Aziz Ansari) بازیگر و کمدین آمریکایی است. او بازیگر سریال «پارکز اَند ریکری‌ایشن» و خالق، نویسنده و بازیگر سریال شرکت رسانه‌ای نتفلیکس با عنوان «مَستر آو نان» است. رمانس مدرن (Modern Romance) اولین کتاب اوست. اریک کلیننبرگ (Eric Klinenberg) استاد جامعه‌شناسی دانشگاه نیویورک و علاقه‌مند به مطالعات شهری، فرهنگ و رسانه است. او علاوه بر رمانس مدرن پنج کتاب دیگر نیز نوشته است.••• این مطلب برگرفته‌ای است از کتاب رمانس مدرن نوشتۀ عزیز انصاری و اریک کلیننبرگ. ]]> عزیز انصاری و اریک کلیننبرگ اقتصادوجامعه Sat, 08 Dec 2018 04:59:12 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9216/ هنرِ ژاپنیِ سخت‌کوشی در خواب http://tarjomaan.com/neveshtar/9212/ بریجیت استگر، بی.بی.سی — ژاپنی‌ها نمی‌خوابند. این چیزی است که همه می‌گویند، به خصوص خود ژاپنی‌ها. اما واقعیت ندارد. با این همه در مقام گزاره‌ای فرهنگی و جامعه‌شناختی، خیلی جذاب است.در طول اولین اقامتم در ژاپن در اواخر دهۀ ۱۹۸۰ بود که برای اولین بار با این دیدگاه‌های جالب دربارۀ خواب مواجه شدم. در آن زمان ژاپن در اوج اقتصاد حبابی، مرحله‌ای از شکوفایی غیرعادی و نامطمئن، بود. به همین نسبت، زندگی روزمره پرتکاپو بود. مردم برنامۀ خود را با کار و قرارهای کاری در وقت استراحت پر می‌کردند و تقریباً وقتی برای خواب نداشتند. سبک زندگی این دوره به خوبی در یکی از شعارهای تبلیغاتی همان زمان خلاصه می‌شود، تبلیغی که در آن فواید یک نوشیدنی انرژی‌زا ستوده می‌شد. «می‌تونی بیست‌و‌چهار ساعته مبارزه کنی؟ تاجر! تاجر! تاجر ژاپنی!»بسیاری این اعتراض را به زبان آوردند که «ما ژاپنی‌ها عقل نداریم که این قدر کار می‌کنیم!» اما می‌شد در این اعتراض‌ها نوعی حس افتخار به سخت‌کوشی و در نتیجه برتری اخلاقی بر باقی انسان‌ها را نیز مشاهده کرد. با این همه، من در رفت‌وآمدهای روزمرۀ خود، آدم‌های زیادی را می‌دیدم که در مترو چرت می‌زدند. برخی حتی ایستاده خوابشان می‌برد و این صحنه‌ها برای هیچکس هم عجیب نبود.به نظرم آمد این دیدگاه متناقض است. گویا تصویر مثبت زنبور کارگر که از خواب شبانه‌اش می‌زند و از دیر بیدار شدن در روز اخم به چهره می‌آورد، با تحمل گستردۀ «خوابیدن در محل کار» همراه است، چرت‌زدن در وسایل حمل‌و‌نقل عمومی و وسط جلسات کاری، کلاس‌ها و سخنرانی‌ها. ظاهراً هیچ چیز مانع زنان، مردان و کودکان نبود و هر جا و هر زمان که دوست داشتند، می‌توانستند بخوابند.اگر خوابیدن در تخت و تشک نشانۀ سستی است، چرا خوابیدن در جریان یک همایش یا حتی سر کار نشانۀ بزرگتری برای تنبلی نباشد؟ چه معنایی دارد که اجازه دهیم کودکان تا دیروقت بیدار بمانند و درس‌هایشان را بخوانند و آن وقت روز بعد سر کلاس خوابشان ببرد؟ این باورها و تناقض‌های آشکار سبب شد سال‌ها بعد در پروژۀ دکتری خود به شکل عمیق‌تری به موضوع خواب بپردازم.ابتدا، مجبور بودم با برخی تعصبات مبارزه کنم، زیرا آدم‌ها خواب را موضوعی جدی برای پژوهشی دانشگاهی تلقی نمی‌کردند. البته، دقیقاً همین دیدگاه‌ها بودند که توجه مرا به خود جلب کردند. خواب ممکن است با مجموعۀ متنوعی از معانی و ایدئولوژی‌ها همراه باشد؛ تحلیل نظم و ترتیب خواب و گفتمانِ ایجادشده دربارۀ آن، آشکارکنندۀ دیدگاه‌ها و ارزش‌های پنهانی است که بستری را ساخته‌اند که در آن خواب ساماندهی شده و دربارۀ آن بحث می‌شود. طبق تجربۀ من، همین رویدادهای روزمره و ظاهراً طبیعی که عموم مردم دربارۀ آن‌ها نمی‌اندیشند ساخت‌ها و ارزش‌های یک جامعه را آشکار می‌سازند.تصور اغلب ما این است که اجدادمان «هماهنگ با طبیعت» با تاریکی هوا می‌خوابیدند و با طلوع آفتاب بیدار می‌شدند. اما مسئلۀ زمان خواب هیچ وقت این قدر ساده نبوده است، چه در ژاپن و چه در دیگر نقاط جهان. شواهد مستند نشان می‌دهند که حتی پیش از اختراع لامپ‌های الکتریکی، بعضی‌ها اطرافیان را سرزنش می‌کردند چون تا دیروقت برای گفتگو، نوشیدن یا دیگر لذت‌ها بیدار می‌ماندند. البته دانش‌پژوهان –به‌ویژه سامورایی‌های جوان- که از خواب بلند می‌شدند تا مطالعه کنند، بسیار شریف دانسته می‌شدند، با اینکه این کار خیلی مقرون به صرفه نبود و آن‌ها برای چراغ‌هایشان روغن نیاز داشتند و اغلب سبب می‌شد در طول درس‌ها خوابشان ببرد.در منابع تاریخی، به‌ندرت دربارۀ چرت‌زدن بحث می‌شود، گویا این پدیده معمولاً بدیهی انگاشته می‌شده است. خوابیدن در مکان‌های عمومی تنها زمانی ذکر می‌شود که این چرت‌زدن بهانۀ وقوع ماجرایی خنده‌دار شده است، مثلاً زمانی که کسی اشتباهی بخشی از یک سرود را در جشن می‌خواند و حواسش نیست که وقتی خواب بوده دیگران از آن بخش گذشته‌اند. همچنین ظاهراً مردم از سرکارگذاشتن کسانی که ناگهان خوابشان می‌برده لذت می‌بردند.از سوی دیگر واضح است که سحرخیزی نوعی فضیلت به شمار می‌رفته، دست‌کم از زمان معرفی کنفوسیوسیسم و بودیسم اینطور بوده است. منابع نشان‌دهندۀ وجود نگرانی زیادی دربارۀ برنامۀ کاری کارمندان دولت در عصر باستان است اما از قرون وسطی به بعد، سحرخیزی در تمام اقشار جامعه اعمال شد و «دیرخوابی و سحرخیزی» عبارتی برای توصیف فضلا بود.مسئلۀ جذاب دیگر هم‌خوابی است. در بریتانیا، اغلب به والدین گفته می‌شود که باید حتی برای نوزادان خود اتاق خواب جداگانه‌ای آماده کنند تا بچه‌ها بیاموزند مستقل بخوابند و برنامۀ خواب منظمی داشته باشند. در مقابل، در ژاپن والدین و پزشکان اصرار دارند که هم‌خوابی با کودکان، دست‌کم تا زمان مدرسه، برای آن‌ها اطمینان‌بخش است و کمک می‌کند بزرگسالانی مستقل و از نظر اجتماعی باثبات باشند.شاید این هنجار فرهنگی است که سبب می‌شود ژاپنی‌ها بتوانند حتی در بزرگسالی در حضور دیگران بخوابند؛ بیشتر ژاپنی‌ها اظهار می‌کنند که در جمع بهتر می‌خوابند تا در تنهایی. این تأثیر را می‌شد در بهار ۲۰۱۱ مشاهده کرد، پس از آنکه سونامی بزرگ چندین شهر ساحلی را در هم کوبید. بازماندگان مجبور بودند در چادر بمانند، جایی که ده‌ها یا شاید صدها فرد دیگر هم بودند و محل زندگی و خواب همه مشترک بود. بازماندگان توصیف می‌کردند که علی‌رغم درگیری‌ها و مشکلات مختلف، داشتن جای خواب مشترک نوعی آسایش برایشان فراهم کرده و کمک کرده به آرامش برسند و نظم خواب خود را بازیابند.البته این تجربۀ خوابیدن در حضور دیگران در کودکی به تنهایی برای توضیح تحمل گستردۀ حاضرخوابی۱ دیگران، به‌ویژه در مدرسه و سر کار، کافی نیست. پس از چند سال پژوهش، در نهایت دریافتم که در سطحی خاص، حاضرخوابی اصلاً خواب به شمار نمی‌رود. حاضرخوابی را نه‌تنها با خواب شبانه متفاوت می‌دانند، بلکه ظاهراً با چرت عصرگاهی یا چرت در طول روز برای بازیابی انرژی هم فرق دارد.چطور می‌توان از این پدیده سردرآورد؟ پاسخ در خود این اصطلاح نهفته است، اصطلاحی شامل دو حرف چینی «I» به معنای «حاضربودن» در موقعیت یعنی خواب‌نبودن و «nemuri» به معنای «خوابیدن». به نظرم مفهوم «درگیری با موقعیت‌های اجتماعی» اروینگ گافمن کمک می‌کند اهمیت اجتماعی حاضرخوابی و مقررات حول آن را بهتر درک کنیم. ما به واسطۀ زبان بدن و اظهارات گفتاری خود تا حدی با تمام موقعیت‌هایی که در آنها حضور داریم، درگیریم. اما این ظرفیت را داریم که توجه خود را بین درگیری اصلی و فرعی تقسیم کنیم.در این فضا، حاضرخوابی را می‌توان تا وقتی که در موقعیت اجتماعی مورد نظر اختلال ایجاد نکرده، نوعی درگیری فرعی دانست که شبیه خیال‌بافی است و می‌توان آن را پذیرفت. شاید فردی که خوابیده از نظر ذهنی «در دوردست‌ها» باشد، اما باید بتواند به موقعیت اجتماعی موجودِ نیازمند او بازگردد. همچنین باید با استفاده از حالت جسمی، زبان بدن، الگوی پوشش و مانند آن این حس را منتقل کند که با درگیری اصلی فضا هماهنگ است.حاضرخوابی در محل کار مسئلۀ حائز اهمیتی است. در اصل، انتظار می‌رود در محل کار توجه و مشارکت فعال داشته باشیم ولی به خواب‌رفتن نوعی حس بی‌میلی را القا می‌کند و اینکه فرد از مسئولیت‌هایش شانه خالی می‌کند. البته برخی نیز این پدیده را حاصل خستگی از کار می‌دانند. شاید بتوان این رفتار را این‌گونه توجیه کرد که جلسه‌ها اغلب طولانی‌اند و در آن‌ها فقط باید به گزارش‌های رئیس گوش داد. تلاش فرد برای حضور در جلسه به خودی خود معمولاً ارزشمندتر از نتیجۀ آن است. فردی آگاه یک بار به من گفت: «ما ژاپنی‌ها روح المپیکی داریم؛ یعنی صرفاً شرکت در مسابقات اهمیت دارد».سخت‌کوشی که نشانۀ ساعات متمادی کار و فداکاری کامل فرد است، به مثابۀ الگوی اخلاقی مثبتی در ژاپن ستوده می‌شود. کسی که علی‌رغم خستگی و بیماری می‌کوشد سر قراری حاضر شود، سخت‌کوشی خود را ثابت می‌کند و نوعی حس مسئولیت و تمایل به فداکاری را نشان می‌دهد. فرد، با غلبه بر ضعف‌ها و نیازهای جسمی، از نظر اخلاقی و ذهنی تقویت و پر از انرژی مثبت می‌شود. دیگر قابل توجیه است اگر در نهایت به سبب خستگی یا سرماخوردگی یا مشکل جسمی دیگری نتواند در مقابل خواب مقاومت کند. به این ترتیب، می‌شود «حملۀ دیو خواب» را مسئولانه در نظر گرفت.گذشته از این‌ها، خضوع هم ارزشی والا است. در نتیجه، فرد نمی‌تواند به سخت‌کوشی خود مغرور باشد و این مستلزم خلق روش‌های ظریفی برای کسب پذیرش اجتماعی است. از آنجا که خستگی و بیماری را اغلب نتیجۀ کار و سخت‌کوشی قبلی می‌دانند، حاضرخوابی -یا حتی حاضرخوابی تقلبی که در آن چشم‌ها هم بسته است- را می‌توان نشانۀ این دانست که فرد سخت کار کرده اما هنوز توان و ارزش اخلاقی لازم را دارد که خود و احساساتش را تحت کنترل بگیرد.در نتیجه، عادت ژاپنی حاضرخوابی لزوماً نشانۀ تنبلی نیست. برعکس، یکی از ویژگی‌های غیررسمی زندگی اجتماعی ژاپنی است با این هدف که با «دوری» موقتی، در دل این مسئولیت‌ها، از اجرای آ‌ن‌ها اطمینان حاصل شود. نتیجه واضح است: ژاپنی‌ها نمی‌خوابند. چرت هم نمی‌زنند. حاضرخوابی می‌کنند. این خیلی فرق می‌کند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را بریجیت استگر نوشته است و در تاریخ ۶ مه ۲۰۱۶ با عنوان «The Japanese Art of (not) Sleeping» در وب‌سایت بی.بی.سی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «هنرِ ژاپنیِ سخت‌کوشی در خواب» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• بریجیت استگر (Brigitte Steger) انسان‌شناس اتریشی، استاد ارشد مطالعات ژاپن مدرن در دانشگاه کمبریج است.[۱] inemuri ]]> بریجیت استگر اقتصادوجامعه Tue, 04 Dec 2018 04:56:03 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9212/ چرا ازدواج‌ها موفق می‌شوند یا شکست می‌خورند؟ http://tarjomaan.com/interview/9210/ گفت‌وگوی شان ایلینگ با الی فینکل، ووکس — «تو مرا کامل می‌کنی».همه این دیالوگ فیلم «جری مگوایر»۱ را می‌شناسند که در آن تام کروز، مدیر برنامۀ ورزشیِ مغرور اما دوست‌داشتنی، رنه زلوگر۲، دستیار عجیب‌وغریبش، را شیفتۀ خود می‌کند. بدون شک، این دیالوگ جمله‌ای قصار است، اما همیشه به نظر من نامعقول رسیده است.آیا عشق واقعاً به معنای کامل‌کردن خود است؟ آیا ازدواج به معنای به‌‌کمال‌رساندن خود است؟الی فینکل۳، استاد روان‌شناسی در دانشگاه نورث‌وسترن، به‌تازگی کتابی منتشر کرده است که به این پرسش‌ها می‌پردازد. این کتاب، که ازدواجِ همه یا هیچ: بهترین ازدواج‌ها چگونه عمل می‌کنند۴ نام دارد، بررسی می‌کند که چرا ازدواج‌های خوب خوب‌اند و ازدواج‌های بد بد.من با فینکل در این باره گفت‌وگو کردم که آمریکایی‌ها چه برداشت‌های اشتباهی از ازدواج دارند و، مهم‌تر از آن، برای بهترکردن اوضاع چه کاری می‌توان کرد. او می‌گوید که بخش عمده‌ای از این مسئله به انتظارات مربوط است.او به من گفت: «ما مختاریم از ازدواجمان توقع زیاد یا کمی داشته باشیم، اما بهتر است مطمئن شویم انتظارات ما با چیزی که ازدواج درواقع می‌تواند ارائه کند هماهنگ است».و ازدواج درواقع چه چیزی ارائه می‌کند؟ خب، فرق می‌کند. از نظر فینکل، می‌توان ازدواج را ابزاری دید که سعادت فردی را تأمین می‌کند، اما این مسئله «خیابانی دوطرفه» است. ازدواج همان‌قدر که به معنای به‌دست‌آوردن است به معنای بخشیدن هم هست و اگر این مسئله را فراموش کنید ازدواجتان قطعاً از‌ هم می‌پاشد.گفت‌وگوی ما، که برای وضوح بیشتر، اندکی ویراسته شده، در زیر می‌آید.شان ایلینگ: چه چیزی ازدواج خوب را خوب می‌کند؟الی فینکل: اینکه ما انتظارات قابل‌توجهی از آن داشته باشیم و ازدواج هم آن‌ها را برآورده ‌کند.ایلینگ: آیا فکر می‌کنید که بیش‌ازاندازه از ازدواج انتظار داریم؟فینکل: فکر می‌کنم نمی‌توان به این سؤال که انتظار ما خیلی زیاد یا کم است در خلأ پاسخ داد. اگر باید پاسخ این پرسش را با بله یا خیر بدهم، جواب من «خیر» است. اما راه دقیق‌تر پاسخ‌دادن به این سؤال این است: ما مختاریم از ازدواجمان توقع زیاد یا کمی داشته باشیم، اما بهتر است مطمئن شویم انتظارات ما با چیزی که ازدواج درواقع می‌تواند ارائه کند هماهنگ است.ایلینگ: ازدواج درواقع چه می‌تواند ارائه کند؟فینکل: فرق می‌کند. من و شما می‌خواهیم راهی خاص برای پیوند و مجموعه‌ای از حوزه‌ها داشته باشیم که در آن با هم سازگار و ناسازگاریم، اما اگر من با کس دیگری ازدواج کرده بودم، مجموعه ویژگی‌های دیگری داشتم که در آن‌ها با هم سازگار و ناسازگار بودیم. ایده این است که از خودتان، از همسرتان، از پویایی بینتان آگاه شوید و بعد انتظارات خود را به‌تناسب هماهنگ کنید.ایلینگ: چه چیزی ازدواجِ بد را بد می‌کند؟فینکل: اینکه ما به‌دنبال این باشیم که ازدواج برایمان کارهایی انجام دهد که نمی‌تواند. ما می‌خواهیم ازدواجمان باعث شود احساس کنیم دوست‌داشتنی هستیم، کمکمان کند که فرد بهتری شویم، چندین بار در هفته ما را از نظر جنسی کامروا کند. و وقتی‌که ازدواج نمی‌تواند همۀ این کارها را همیشه با موفقیت انجام دهد، آزرده، خشمگین و سرد می‌شویم.ایلینگ: شما می‌گویید که نهاد ازدواج در طول زمان بسیار تغییر کرده و انتظاراتمان از آن کم و کمتر شده است. آیا این چیز خوبی است؟فینکل: خب، من لزوماً نمی‌گویم که انتظاراتمان از آن کمتر شده است. انتظارات ما وقتی به چیزهایی که در قاعدۀ هرم نیازهای مزلو۵ هستند -چیزهای اساسی مثل امنیت و ایمنی- معطوف می‌شود کمتر شده است. فکر می‌کنم چیزی که این روزها واقعاً متوجهش نیستیم این است که ۲۰۰ سال پیش انسان‌ها در معنای حقیقی کلمه از ازدواج توقع غذا، پوشاک و سرپناه داشتند. اگر ازدواج نکرده بودید، زندگی‌تان متزلزل بود. امروزه کمتر از گذشته از آن لحاظ‌ها به ازدواج نیاز داریم. انتظارات ما از آن نظر‌ها کمتر شده، اما از نظر عاطفی و روان‌شناختی بیشتر شده است.امروزه، نیازهای اساسیِ زندگیْ کافی نیست. این روزها حتی عشق و تعلق خاطر هم کافی نیست. اکنون ما از ازدواج حس رشد فردی و بهبود فردی می‌خواهیم.ایلینگ: به هرم مزلو اشاره کردید و من مطمئنم که ستون دیوید بروکس۶ را در نیویورک ‌تایمز هفتۀ پیش دیده‌اید. او ادعا کرده بود که شما ازدواج را درون «چارچوب مزلو» پنداشته‌اید، یعنی شما تصور کرده‌اید که ازدواج وجود دارد تا به خودشکوفایی هر فرد کمک کند. درست است؟فینکل: خب، فکر می‌کنم بروکس منظورِ مزلو از اصطلاح «شکوفایی خود» را بد تعبیر کرده است. خودشکوفایی به معنی خودخواه‌بودن نیست. به این معنی است که سعی می‌کنید زندگیِ معنادار و هدفمندی بسازید. راه اصلی‌ای که اکثر ما این کار را انجام می‌دهیم از طریق وقف‌کردن خودمان به چیزی بیشتر از خویشتن است. نمی‌دانم که آیا واقعاً این‌قدر تفاوت بین چارچوبی که بروکس ارائه می‌کند و چارچوب مزلو، آن‌گونه که من درک می‌کنم، وجود دارد یا خیر.بسیاری از افراد خود را از طریق به فرمان درآوردنِ خویشتنْ شکوفا می‌کنند. این کاری است که می‌کنند. آن‌ها تلاش می‌کنند دنیا را به جای بهتری تبدیل کنند. به مناطق فقیر دنیا می‌روند یا پاهای بیماران سرطانی را ماساژ می‌دهند یا از تهیدستان مراقبت می‌کنند. این راهی برای خودشکوفایی است و کاملاً هم با دیدگاه بروکس سازگار است.جایی که من با بروکس مخالفم اینجاست که فکر می‌کنم او مشخصاً می‌گوید یک مسیر وجود دارد که ما باید دنبال کنیم تا به اوج خوشبختی یا هرچه که مدنظر اوست برسیم. درحالی‌که، مزلو می‌گوید: «خیر، راه‌های زیادی وجود دارند که ما می‌توانیم از طریقشان به اوج خوشبختی دست یابیم و همۀ آن‌ها هم خودمدار نیستند، و، درواقع، هدفمندترین راه‌ها متضاد خودمداری‌اند».ایلینگ: من همیشه مخالف این ایده بوده‌ام که بهترین همسر کسی است که کمک می‌کند بهترین نسخۀ خودت شوی. فکر می‌کنم بهترین همسر کسی است که کمک می‌کند از خودت فراتر بروی، کسی است که تو را از خودت بیرون می‌آورد. گمان می‌کنم به این علت است که همیشه از این دیالوگ فیلم «جری مگوایر» که می‌گوید: «تو مرا کامل می‌کنی» متنفر بوده‌ام. به نظرم این عشق نیست، خودشیفتگی است.فینکل: موافقم! دیدگاه مزلو دیدگاه فیلم «جری مگوایر» نیست، زیرا جملۀ «تو مرا کامل می‌کنی» حاکی از این است که خلائی وجود دارد که باید پُر شود، اینکه در من خلائی هست که نیاز دارم کس دیگری پُرش کند. درواقع، فکر می‌کنم که گاهی مخالف چیزی است که من یا مزلو درباره‌اش صحبت می‌کنیم.ما هدف‌هایی داریم، آرزوهایی داریم. به‌طور منطقی به خودمان مباهات می‌کنیم، درعین‌حال، می‌توانیم به شیوه‌هایی فکر کنیم که بهتر شویم، بلندپروازتر، فعال‌تر یا شاید در پیدا کردن آرامش‌ بهتر شویم‌. سعی می کنیم به این هدف‌ها برسیم و واقعیت این است که انسان‌ها افراد مجزایی نیستند که به‌دنبال هدف باشند. ارتباطات اجتماعی ما تا آن حد تأثیر عمیق دارند که به ما کمک می‌کنند به خودِ ایدئالمان نزدیک شویم.این روزها بهترین ازدواج‌ها این مسئله را جدی می‌گیرند. این ازدواج‌ها مسئولیت تلاش برای کمک به همدیگر برای رشد و زیستن اصیل را تا حدی بر عهده می‌گیرند که در ۱۹۵۰ باورنکردنی به نظر می‌رسید.ایلینگ: من ایدۀ عشق در حکم کنشی که توجه ما را از خودمان -از نیازهایمان، از امیال پیش‌پاافتاده و از سائقه‌هایمان- دور می‌کند دوست دارم. روایت‌های خودمدارانه از عشق را می‌فهمم، اما فکر می‌کنم که این روایت‌ها چیزی غیر از عشق را توصیف می‌کنند، و امیدوارم چیزی غیر از ازدواج را توصیف کنند.فینکل: این ایده را دوست دارم. یادتان باشد که ازدواج مدرن صرفاً به معنی چیزی که به‌دست‌ می‌آورم نیست؛ بلکه همچنین، و مهم‌تر از آن، به معنی چیزی است که می‌بخشم. ما به‌دنبال ازدواجی هستیم که به خودبیانگری و رشد فردیِ ما کمک کند. معتقدم که اکثر ما درک می‌کنیم که این موضوع خیابانی دوطرفه است.ایلینگ: موفقیت ازدواج تا چه حد به انتخاب همسر مناسب وابسته است و چه قدر به تنبلی و شکستی که رابطه به آن گرایش دارد؟فینکل: فکر نمی‌کنم هیچ‌کس پاسخ را بداند. اما سؤال خوبی است. فکر می‌کنم علم هنوز نتوانسته به‌خوبی توضیح دهد که سازگاری واقعاً به چه معناست. من سعی کردم این کار را در کتاب بکنم و متقاعد شدم که هر رابطه‌ای را می‌توان از چیزی که هست بهتر کرد.سعی کردم که در کتاب استراتژی‌هایی مبتنی بر شواهد بسط دهم که ازدواج‌هایمان را مستحکم‌تر کند. اما صرفاً همین دلیل که هر ازدواجی می‌تواند بهتر شود به این معنی نیست که هر ازدواجی خوب است یا اینکه همۀ ازدواج‌ها باید تداوم پیدا کنند.فکر می‌کنم که گاهی افراد طلاق می‌گیرند و با طلاق‌ گرفتن شادتر می‌شوند، و این امر احتمالاً خیلی نادر نیست. یا افراد غالباً طلاق می‌گیرند و با فرد دیگری آشنا می‌شوند که آن‌ها را شادتر می‌کند. بنابراین من به افرادی که در ازدواجشان درمانده‌اند نمی‌گویم که «تا آخرش ادامه بده».از طرف دیگر، در ساختن و حفظ‌کردن ازدواجی طولانی‌مدت، پیرشدن کنار یکدیگر، دیدن بچه‌دارشدن بچه‌هایتان چیزی بسیار عالی هست. من برای سؤال شما پاسخی ندارم به‌جز اینکه بگویم افراد باید سخت تلاش کنند تا در حد امکان ازدواجشان را مستحکم کنند و اگر به جایی رسیدند که گفتند: «ما به‌جز تلاش کاری نمی‌کنیم. ازدواجمان چیزی به‌جز تلاش نیست و این مسئله برایمان رضایت‌بخش نیست»، آن وقت است که باید نقشۀ جایگزین را در نظر بگیرند.ایلینگ: چگونه می‌فهمید ازدواجی شکست خورده است؟ چه زمانی تلاشی که برای حفظ‌کردنش لازم است دیگر ارزش ندارد؟فینکل: رفیق، سؤال‌های خوبی می‌پرسی که از حوزۀ علم فراتر ‌است. باید گفت که هیچ‌کس به این مسئله طوری نپرداخته که بخواهم مطالعه‌اش را به تو نشان دهم.فکر می‌کنم معیار نسبتاً خوبْ چیزی در این مایه‌ها باشد: ما سال‌های زیادی را واقعاً صرف تلاش برای موفق‌شدن ازدواجمان کرده‌ایم. هر دوِ ما تلاش کرده‌ایم و به نظر می‌رسد که نمی‌توانیم به توافق برسیم. در این مرحله، به نظر می‌رسد که مسئله کمتر به نیت و تلاش خوب مربوط است و بیشتر در مورد ناسازگاری بنیادی است. مسئله این است که زندگی‌ای که تو ‌می‌خواهی با زندگی‌ای که من می‌خواهم ناسازگار است. فکر می‌کنم این زمانی است که افراد باید جداً این مسئله را در نظر بگیرند که ممکن است بهتر باشد از هم جدا شوند.ایلینگ: چه ابزارهایی را برای بهترشدن ازدواج پیشنهاد می‌کنید؟فینکل: دربارۀ هماهنگ‌کردن انتظارات با آنچه ازدواج درواقع می‌تواند ارائه کند زیاد صحبت کرده‌ام. به تعبیری، اساساً، منظورم دیدگاهی تعدیل‌شده در عرضه و تقاضاست. این دیدگاه می‌گوید که مختارید هر چقدر می‌خواهید از ازدواج توقع داشته باشید، اما باید مطمئن شوید که ازدواج می‌تواند درواقع آن چیزها را محقق کند. اینکه ازدواج می‌تواند به اندازۀ کافی عرضه کند تا تقاضا را برآورده کند. وقتی دربارۀ عرضه صحبت می‌کنم، دارم دربارۀ سازگاری و همچنین زمان، تعهد و تلاش حرف می‌زنم.اگر اوضاع خوب پیش نرفت، کارهای زیادی می‌توانیم بکنیم. یک رویکرد این است که سرمایه‌گذاری بیشتری بکنیم. من مأیوس و سرخورده‌ام، آیا می‌توانم کاری کنم که ازدواج انتظاراتی را که از آن دارم برآورده کند؟ خب، بله. فصلی در کتاب هست که مشخصاً دربارۀ شیوه‌هایی بحث می‌کند که می‌توانیم چنین کاری بکنیم. علم اکنون در نقطه‌ای است که می‌توانیم بگوییم راه‌حلش فقط رفتن سر قرارهای عاشقانۀ بیشتر نیست؛ می‌توانیم دقیقاً بگوییم که چه نوع قرار عاشقانه‌ای برای چه اهدافی مناسب است.مثلاً، اگر واقعاً می‌خواهید که شور و اشتیاق را به ازدواج برگردانید، هر قرار عاشقانه‌ای این کار را نمی‌کند. قرارهایی این کار را می‌کنند که شما را از روال عادی روزمره بیرون بیاورند. پس، قرارهای جدید و هیجان‌انگیز را به‌جای هر قراری انتخاب کنید.ایلینگ: اگر قرار باشد به کسانی که تازه ازدواج کرده‌اند یا کسانی که می‌خواهند ازدواج کنند نصیحتی کنید، چه می‌گویید؟فینکل: تبریک می‌گویم. شما خوش‌شانسید که در دوره‌ای ازدواج می‌کنید که بهترین ازدواج‌هایی را دارد که تا به حال دیده‌ایم. اگر می‌خواهید به یکی از این ازدواج‌ها دست یابید، سعی کنید که به بهای نازل این کار را نکنید. مراقب باشید. در ازدواج معمولی، خوشبختی در طول زمان، که درست از روز بعد از ازدواج شروع می‌شود، کاهش می‌یابد. اگر فقط به گذشته برگردید و صبر کنید و ببینید که اوضاع چگونه پیش می‌رود، احتمالاً وضع بدتر می‌شود. جان اف. کندی، زمانی‌که دربارۀ اقتصاد صحبت می‌کرد، می‌گفت: «زمانِ تعمیر سقف وقتی است که هنوز خورشید در آسمان است».به کسانی که تازه ازدواج کرده‌اند می‌گویم: صبر نکنید که وقت زوج‌درمانی شود. برای اینکه رابطه را اندکی مستحکم‌تر کنید مبتکر باشید.ایلینگ: به عبارت دیگر، ازدواج چیزی نیست که دارید، بلکه کاری است که می‌کنید؛ پس طبق این اصل عمل کنید.فینکل: وای، این جمله را از شما می‌دزدم. راه جالبی برای بیان این مسئله است و کاملاً هم درست.اطلاعات کتاب‌شناختی:Finkel, Eli J. The all-or-nothing marriage: How the best marriages work. Penguin, 2017پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با الی فینکل و در تاریخ ۲۸ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Why marriages succeed — or fail» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «چرا ازدواج‌ها موفق می‌شوند یا شکست می‌خورند؟» و ترجمۀ الهام آقاباباگلی منتشر کرده است.•• الی فینکل (Eli Finkel) استاد روان‌شناسی دانشگاه نورث‌وسترن و متخصص حوزۀ ازدواج است. نوشته‌های او در نیویورک تایمز نیز منتشر می‌شود. ازدواجِ همه یا هیچ: بهترین ازدواج‌ها چگونه عمل می‌کنند (The All-or-Nothing Marriage: How the Best Marriages Work) از کتاب‌های اوست. شان ایلینگ (Sean Illing) سابق بر این استاد فلسفه بوده است و حالا در ووکس با اصحاب علوم انسانی مصاحبه می‌کند.[۱] Jerry Maguire[۲] Renée Zellweger[۳] Eli Finkel[۴] The All-or-Nothing Marriage: How the Best Marriages Work[۵] Maslow's hierarchy of needs[۶] David Brooks ]]> الی فینکل اقتصادوجامعه Mon, 03 Dec 2018 04:56:57 GMT http://tarjomaan.com/interview/9210/ پرونده: «ساخت چین»، شعاری که با تنبلی و سخت‌گیری محقق شد http://tarjomaan.com/report/9211/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• چابودو! کار را راه بندازبالکن ریخت پایین؟ چابودو. واکسن‌ها خراب شد؟ چابودو. چطور چین به سرزمین میان‌بُرهای فاجعه‌بار تبدیل شد؟همۀ ما تجربۀ سرهم‌بندی‌کردن بعضی کارها را داریم. مقاله یا گزارشی را بدون دقت کافی نوشته و تحویل داده‌ایم یا وظیفه‌ای را که به ما سپرده‌اند ماست‌مالی کرده‌ایم. اما به این فکر کنید اگر چنین رفتاری به عادتی عمومی تبدیل شود، با چگونه جامعه‌ای روبه‌رو خواهیم شد. جیمز پالمر، نویسنده‌ای انگلیسی که در پکن زندگی می‌کند، تصویری گویا و البته آشنا از چنین وضعی ترسیم می‌کند.• بالینخو؛ نسلی که مسئولیت سرش نمی‌شودوالدین چینی از تنبلی و حرص فرزندان‌شان ماتم گرفته‌اند، اما طاقت این نسل از جوانان طاق شده استتنش میان جوانان چینی و پدر و مادرهایشان هیچ‌وقت به اندازۀ امروز علنی و تسکین‌ناپذیر نبوده است. چین، پس از پشت سر گذشتن دوران انقلاب فرهنگی، در سراشیبی تند نوعی سرمایه‌داری گانگستری افتاد که شعارش این بود: «بخور تا خورده نشی». پدر و مادرهای چینی با تجربۀ تلخی که در این گذار پشت سر گذاشتند، از بچه‌هایشان می‌خواهند فقط به پول و امنیتِ آینده‌شان فکر کنند و «لوس‌بازی» درنیاورند، اما بچه‌ها رؤیاهای دیگری در سر می‌پرورانند.• بچه‌تنبل‌های آسیا چطور در اروپا نابغه می‌شوند؟یک فرد چینی از تصویر آرمانیِ نادرستی می‌گوید که خارجی‌ها از سیستم آموزشی غرب دارندپوژانگ یائو دانش‌آموزی بود که در کلاسش در شهری دورافتاده در چین از آخر دوم بود. چند سال بعد او به عنوان رتبۀ اول در کل انگلستان سر از دانشگاه کمبریج درآورد و سپس به بزرگترین بانک سرمایه‌گذاری جهان پیوست. در آنجا نیز به خاطر اشتباه فاحشش در یک معامله ترفیع گرفت و برای ادامۀ تحصیل به دانشکدۀ بازرگانی استنفورد معرفی شد. یائو از نقش شانس در موفقیت و تصویر آرمانیِ نادرستی می‌گوید که خارجی‌ها از سیستم آموزشی غرب دارند.• زندگی و مرگ در شهر ممنوعۀ اپلمرچنت مخفیانه به کارخانۀ چینی ساخت آیفون سفر کرده است، همان‌جایی که مدام کارگرانش خودکشی می‌کنندکارخانه‌ای که ۱.۳ میلیون نفر در آن کار کنند حتماً باید شیوۀ مدیریت جالبی داشته باشد. همین‌طور است. یکی از تصمیم‌های مدیریتیِ کارخانۀ فاکس‌کان، تولیدکنندۀ گوشی‌های اپل در چین، نصب توری‌هایی است برای جلوگیری از خودکشی کارگران. اگر توری‌ها نتوانند مانع خودکشی شوند، یک نفر می‌میرد و فردایش هیچ خبری از ماجرا نخواهد شد. برایان مرچنت مخفیانه به فاکس‌کان سفر کرده و روایتی را از جنون و افسردگی کارگران این کارخانه برای ما بازگو می‌کند.• سرمایه‌داری چینی: رؤیایی که با تبهکاری محقق می‌شودجلوگیری از ایجاد جامعۀ مدنی در چین باعث ایجاد جامعه‌های غیرمدنی کنترل‌ناپذیر شده استدیگر کسی تردید ندارد که اژدها از خواب بیدار شده است. چین رؤیاهای بزرگی در سر دارد که الگوی اقتصادی خاص این کشور در کانون آن است. اما همچون «رؤیای آمریکایی» در «رؤیای چینی» هم همۀ چینی‌ها جایی ندارند. و آن‌ها که طرد شده و در حاشیه مانده‌اند، دنبال راه‌های دیگری می‌روند تا سهم خودشان را به چنگ بیاورند. اینجاست که نیمۀ تاریک جامعۀ روبه‌پیشرفتِ چین خود را نشان می‌دهد: فساد، تبهکاری و انواع جرائم سازمان‌یافته.• وقتی نویسندگانِ آمریکایی دربارۀ چین می‌نویسند• سانسور‌شده‌ترین نویسندۀ چین علیه مائو• درآمدی بر فلسفۀ چینی• پرنفوذترین فیلسوف چینی که احتمالاً چیزی دربارۀ او نشنیده‌اید• واقعاً چینی‌ها چطور تایپ می‌کنند؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 30 Nov 2018 05:34:38 GMT http://tarjomaan.com/report/9211/ مرشد عرفانی مارشال مک‌لوهان http://tarjomaan.com/neveshtar/9203/ پیتر فوئرهرد، جی‌استور دیلی — نظریه‌پردازان علوم ارتباطات معمولاً بخت آن را نمی‌یابند که سلبریتی یا ستاره‌ای بین‌المللی باشند، ولی یک استثنای بسیار مهم وجود دارد. نام مارشال مک‌لوهان، استاد دانشگاه و مؤلف کانادایی، از دهۀ ۱۹۶۰ تا زمان مرگش در سال ۱۹۸۰ به شکل غیرمنتظره‌ای وارد گفت‌وگوهای جمعی شد و مک‌لوهان شهرتی همگانی پیدا کرد.مک‌لوهان زادۀ بیست‌ویکم جولای ۱۹۱۱ بود و در سال ۱۹۳۷ به کلیسای کاتولیک رم گروید. پس از تحصیل در دانشگاه کمبریج، در دانشگاه تورنتو مشغول به تدریس شد و در آن‌جا به بررسی دنیای ارتباطات مدرن در دورۀ پس از جنگ جهانی دوم روی آورد. مک‌لوهان مبهوت زندگی فرزندان خودش بود؛ او فهمید فرزندانش فرهنگِ چاپ را که خودش در دل آن پرورش یافته بود، پشت سر گذاشته‌اند. شیوه‌هایی که فرزندانش به تماشای تلویزیون نوظهور می‌پرداختند، به رادیو گوش می‌دادند، مطالعه می‌کردند و چند کار را با هم انجام می‌دادند، مک‌لوهان را مجذوب خود کرده بود.اصلی‌ترین مفهوم مک‌لوهان این بود که هر رسانۀ ارتباطی جدید کل بینش و چشم‌انداز کاربران خود را دگرگون می‌کند. مک‌لوهان شاهد این بود که رسانۀ نوپدید تلویزیون جهان را به سوی چیزی پیش می‌بَرد که آن را دهکدۀ جهانی می‌نامید و در این مسیر گروه‌های نژادی و فرقه‌ایِ جدا افتاده را تجزیه می‌کند و به روایت‌های تازه‌ای شکل می‌دهد که بین همۀ مردم مشترک است و این مردم به شیوه‌هایی از شنیدن و تجربه‌کردن داستان‌ها باز می‌گردند که پیش از صنعت چاپ رواج داشته است.این مفهوم‌ها در میانه‌های دهۀ ۱۹۶۰ با سروصدای زیاد وارد ایالات متحدۀ آمریکا شد. گفته می‌شد نظریه‌های مک‌لوهان شکاف نسلی را توضیح می‌دهد. بنگاه‌های تجاری مبالغ کلانی به مک‌لوهان می‌پرداختند تا برای مدیرانشان دربارۀ مدل کسب‌وکارشان سخنرانی کند (مک‌لوهان معمولاً به آن‌ها می‌گفت که به هیچ وجه نمی‌دانند مشغول چه کاری هستند). چندین مجله و مقالۀ روزنامه به‌طور ویژه به او پرداختند. روشنفکران (و روشنفکرانِ آینده) جمله‌های مشهوری از مک‌لوهان، از قبیل «رسانه همان پیام است»، را برای همدیگر تکرار می‌کردند. او حتی در فیلم «آنی هال»، کمدی رمانتیکی به کارگردانی وودی آلن در سال ۱۹۷۷، حضور کوتاهی داشت و به طرح نظریاتش پرداخت.اما به عقیدۀ تام ولف، نویسندۀ مقالۀ «جهان جدید مک‌لوهان»۱، بخشی از مک‌لوهانیسم از چشم عموم پنهان مانده است. مک‌لوهان در جمعی خصوصی گفته بود بسیاری از نظریاتش را وام‌دار تیلار دو شاردن۲، عارف، دانشمند و الهی‌دان یسوعی، بوده است. از نگاه مک‌لوهان نظریه‌های تیلار دو شاردن به عصری اشاره داشت که در آن همۀ مردم جزئی از بدن مسیح شده‌اند و پیشرفت‌های فناورانه کلی یکپارچه پدید آورده است. تیلار دو شاردن که در سال ۱۹۵۵ درگذشت، به خاطر آموزه‌هایی شهرت داشت که در آن‌ها تکامل داروینی دشمن ایمان مذهبی نبود، بلکه نشانه‌ای از طرح بزرگ خداوند بود برای این‌که بشریت به کمال برسد.مک‌لوهان این اثرپذیری را از نوشته‌ها و سخنرانی‌های عمومی پنهان نگه می‌داشت. ولف می‌گوید انگیزۀ مک‌لوهان برای این کار اجتناب از جنگ‌وجدل‌های مداومی بود که تیلار با اولیای کلیسای کاتولیک داشت، کسانی که دیدگاه‌های تیلار دو شاردن را مغایر ایمان به خداوند می‌دانستند و می‌کوشیدند صدای او را خاموش کنند. شاید هم از آن‌جا که مک‌‌لوهان در دانشگاهی کاتولیک مشغول به تدریس بود، در این مورد سکوت اختیار کرده بود تا موقعیت شغلی‌اش به خطر نیفتد.از سوی دیگر مک‌لوهان می‌دید که اشاره به عارفی یسوعی می‌تواند کارش را با مخاطبان سکولار به بن‌بست بکشاند، مخاطبانی که لابد نسبت به سرایت دیدگاهی مذهبی به قلمروی نظریۀ ارتباطات بدگمان می‌بودند.در هر صورت مک‌لوهان از موقعیت مرشدگونۀ خود راضی بود و به‌طور منظم به نظریه‌های او استناد می‌شد و طبقۀ روشنفکر جهان در آثارش تعمق می‌کردند. پدیدآورندگان فناوری نوظهور اینترنت در دهه‌ی ۱۹۹۰ نظریه‌های مک‌لوهان را به کار گرفتند. مخترعانی که در ایده‌های او این بصیرت را تشخیص دادند که رسانۀ خودشان [اینترنت] چگونه دارد جهان را دگرگون می‌کند. سال‌‌ها پس از مرگ مک‌لوهان، عکس او هنوز زینت‌بخش صفحات مجلۀ وایرد۳، انجیل چاپی عصر اینترنت، است؛ نوعی قدردانی از استاد ادبیات ناشناسی که شیوه و نوع نگاه جهان و جهانیان را به ارتباطات دگرگون کرد. به قول تام ولف، همانند اندیشه‌های فروید و آینشتین، نمی‌توان در اثرگذاری اندیشه‌های مک‌لوهان گزافه‌گویی کرد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پیتر فوئرهرد نوشته است و در تاریخ ۱۵ ژوئن ۲۰۱۸ با عنوان «The Mystical Side of Marshall McLuhan» در وب‌سایت جی.‌استور دیلی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۵ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «مرشد عرفانی مارشال مک‌لوهان» و ترجمۀ حسین رحمانی منتشر کرده است.•• پیتر فوئرهرد (Peter Feuerherd) استاد ارتباطات دانشگاه سنت‌جان در نیویورک است که برای نشنال کاتولیک ریپورتر می‌نویسد.[۱] McLuhan’s New World By: Thomas Wolfe, The Wilson Quarterly (1976-), Vol. 28, No. 2 (Spring, 2004), pp. 18-25[۲] Teilhard de Chardin[۳] Wired ]]> پیتر فوئرهرد اقتصادوجامعه Mon, 26 Nov 2018 04:47:00 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9203/ پرونده: اروپای مسلمان، داستان دغدغه‌ای بی‌انتها http://tarjomaan.com/report/9201/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• دنیای اسلام و غرب: از جدال سرنیزه‌ها تا بازی واژه‌هادو کتاب جدید ادعا می‌کنند دنیای اسلام پذیرای بسیاری از پیشرفت‌ها بوده است، اما به شیوۀ مخصوص خودشوقتی ناپلئون مصر را اشغال کرد، در قاهره ستون بلندی ساخت که نامش را «درخت آزادی» گذاشته بود. اما مصریان آن ستون را «سرنیزۀ اشغال» می‌نامیدند، نمادِ هجوم سبعانۀ فرانسویان به کشورشان. این تعبیر دوگانه از ستونی سنگی، در هزاران مسئلۀ دیگر هم نمود می‌یافت. مسلمانان غرب را دیدند، بسیاری از پیشرفت‌های آن را در جوامعشان جذب کردند و بسیاری چیزها را کنار گذاشتند یا تغییر دادند. آن‌ها روشنگری خاص خودشان را رقم زدند.• روایتی از خلق «دنیای اسلام» به‌عنوان یک کلّ یکدستبررسی کتاب ایدۀ دنیای اسلام: یک تاریخ فکری جهانی نوشتۀ جمیل آیدینتا اوایل قرن نوزدهم متفکران اروپایی همچنان ارزیابی‌های مثبتی از اسلام داشتند. مثلاً گوته از پیامبر اسلام به‌عنوان سومین منبع الهام خود یاد می‌کرد. اما، در نیمۀ دوم قرن نوزدهم، دیدگاهی بسیار متفاوت ظهور می‌کند، نگرشی که اسلام را مخالف خرد می‌دانست و پیشرفت‌های اعراب را به تأثیر آریایی‌ها و غیرمسلمانان نسبت می‌داد. استاد مطالعات اسلامی، اسماء افسرالدین، کتاب جدیدی را بررسی کرده که دلایل این تغییر شگرف در نگرش‌های اروپاییان به مسلمانان را کاویده است.• اسلام چگونه اروپا را ساخت؟اروپا را اساساً اسلام تعریف‌ کرده است؛ اکنون نیز اسلام آن را بازتعریف می‌کنداواخر دوران باستان، شمال افریقا به‌اندازۀ ایتالیا و یونان مرکز مسیحیت بود. اما پیشرفت اسلام در شمال افریقا به ازبین‌رفتن مسیحیت انجامید و حوزۀ مدیترانه را به دو بخش تمدنی تقسیم کرد. به قول ادوراد سعید شرق‌شناس، اسلام طرفِ مقابلِ اروپا را به او نشان داد و با این کار اروپا را از نظر فرهنگی تعریف کرد. این روزها مهاجرت انسانی مجدداً باعث پیوند شمال افریقا و آسیا با اروپا شده است، اسلام مجدداً دست به بازتعریف اروپا زده است.• آیا اسلام دینی استثنایی است؟چگونه حوادث مربوط به چهارده قرن پیش هنوز به روابط این دین با سیاست شکل می‌دهند، و این امر برای آیندۀ خاورمیانه چه معنایی دارد؟چرا خاورمیانۀ مسلمان، که برای قرن‌ها گل سرسبدِ تمدن‌های بشری بود، به وضع دردناک امروز افتاده است؟ تاریخ خون‌بار این منطقه، مشخصاً از سقوط امپراتوری عثمانی به این‌سو، وارد دورۀ جدیدی شده است. طی این سال‌ها، مسلمانان مداوماً در حال آزمون نظام‌های رنگارنگ سیاسی بوده‌اند تا شاید به الگویی واقعاً اسلامی از حکومت برسند. بر همین اساس، باید گفت خاورمیانه هیچ‌گاه راه اروپا را طی نخواهد کرد، چون اسلام دینی است متفاوت.• دل‌مشغولی انگلستانِ عهد الیزابت به اسلامانگلستان در نبرد خویش با اروپای کاتولیک به مسلمانان روی آوردبامداد یکی از روزهای ماه می ۱۵۷۰، فرمانی از جانب پاپ بر در کاخ اسقف لندن کوبیده شد که مهر تأییدی بود بر جدایی انگلستان پروتستان از اروپای کاتولیک. البته تکفیر الیزابت اول پیامد دیگری هم داشت: تلاش ملکۀ منزوی‌شدۀ انگلستان برای ایجاد پیوندهایی با سلاطین ممالک اسلامی ترکیه، مراکش و ایران. کتاب جزیرۀ شرق نوشتۀ جری براتُن، روایتی است از تأسیس نخستین سفارت‌خانه‌ها در قسطنطنیه، مراکش و قزوین و ماجرای جاذبۀ جهان اسلام برای انگلیسی‌ها.• روزگاری که اروپا عاشق اسلام بوددوره‌ای که اروپاییان آغوش خود را برای اسلام گشودند از حافظه‌ها محو شده استرابطۀ اروپا و اسلام در گذشته‌ای نه چندان دور، بسیار متفاوت از رابطۀ کنونی‌شان بوده است؛ مثلاً زمانی دولت سکولار فرانسه هزینۀ ساخت مساجد مجلل را تأمین می‌کرد و آلمان نیز امکاناتی را که در اختیار مسلمانان قرار می‌داد، به رخ فرانسه و بریتانیا می‌کشید. این گذشته نشان می‌دهد مواجهۀ غرب و اسلام نه‌تنها چیز جدیدی نیست، بلکه رابطۀ آن‌ها همواره به‌شکل امروزی نبوده و احتمالاً در آینده هم این‌طور باقی نخواهد ماند.• شهردار مسلمان لندن پدیدۀ جدیدی نیستدر طول ۱۳۰۰ سال برخی مسلمانان، شهرهای بزرگ اروپا را مدیریت کرده‌اندمطبوعات جهان صادق‌خان، برندۀ انتخابات شهرداری لندن را «نخستین شهردار مسلمان یک شهر بزرگ اروپایی» معرفی کرده‌اند. کارشناس مسایل خاورمیانه و استاد تاریخ دانشگاه میشیگان، خوان کول، با استناد به شواهدی تاریخی نشان می‌دهد که علی‌رغم سروصداهای رسانه‌ای ریاست مسلمانان بر شهرهای اروپا موضوع جدیدی نیست و حتی در آغاز سدۀ بیستم نیز برخی شهرهای بالکان هنوز هم مدیرانی مسلمان داشتند. از نظر او فراموشی نقش محوری مسلمانان در تاریخ اروپا خطرناک است.• یادداشت‌های یک ایرانی از لندنِ دورانِ جین آستیندر سال ۱۸۱۶، وقتی دانشجوی مسلمانی به کمبریج رفت، چه اتفاقاتی رخ داد؟اولین مسلمانانی که دویست سال پیش برای تحصیل علوم جدید به انگلستان پا گذاشتند، گروهی از جوانان ایرانی بودند که در میان آن‌ها اسم میرزاصالح شیرازی برای ما آشناتر از بقیه است. آن‌ها پا به اروپا گذاشتند، درحالی‌که هنوز فکر می‌کردند زبان تحصیل در انگلستانْ لاتین است. اما وضع همیشه این‌طور باقی نماند. یکی از استادان تاریخ در دانشگاه کالیفرنیا این سفر را دستمایۀ کتاب جدید خود کرده است.• بازخوانی اسلام سنی با هرمنوتیک قرآنیبررسی کتاب مسائل معاصر اسلام نوشتۀ اسما افسرالدیناسما افسرالدین از روشنفکران مسلمان است که می‌گوید در طولِ تاریخ اسلام، بسیاری از آیات قرآن به شکلی نادرست تفسیر و فهم شده‌اند. به نظر او خیلی از وجوهِ نابرابری‌گرایانه‌ای که تصور می‌شود جزء اسلام است، در واقع برخاسته از تفاسیر نابرابری‌گرایانه از قرآن است. او در کتاب جدید خود کوشیده با بررسی نظرات روشنفکران مسلمان نوگرای سنی و اهلِ خاورمیانه، روایتی سازگار با آزادی‌خواهی از اسلام ارائه دهد. اما چنین تفسیری نیز ضعف‌های خاص خود را دارد.• نوشته‌های ژیژک دربارۀ اسلام اصلاً چپ‌‌گرایانه نیستبررسی کتاب اندیشه‌‌های کفرآمیز؛ اسلام و مدرنیته نوشتۀ اسلاوی ژیژکژیژک نویسنده‌ای جنجالی است. خیلی‌ها این متفکر اسلونیایی را یکی از بلندترین صداهای چپ در دنیای امروز می‌دانند و در مقابل، بسیاری او را نویسنده‌ای سطحی و مبتذل می‌خوانند که نوشته‌هایش بی‌مصرف است. باید اقرار کرد که نظرات ژیژک دربارۀ اسلام بیشتر مؤید نظر گروه دوم است. ژیژک بعد از حمله به دفتر مجلۀ شارلی ابدو و شروع بحران مهاجران چند متن دربارۀ اسلام نوشته است، اما مملو از بی‌دقتی و تناقض.• اسلام‌هراسی جایگزین یهودستیزی شده استامروزه شکل و هدف نژادپرستی عوض شده است: مهاجران مسلمان جای یهودیان نشسته‌انداستعمارگری قرن ۱۹ از طریق فتوحاتش در خارج اروپا به دنبال «تمدن‌سازی» بود؛ ولی، در دوران پسااستعماری، تحت لوای همان ارزش‌ها به دنبال مبارزه با یک دشمن داخلی است. انزو تراورسو، در کتاب جدیدش، قرینه‌های موجود میان دو گونه از بیگانه‌هراسی مدرن، یعنی یهودستیزی و اسلام‌هراسی، را می‌کاود و از شباهت‌های میان اسلام‌هراسیِ امروز با یهودستیزیِ قدیم پرده برمی‌دارد. او می‌گوید شاید این‌بار مسلمانان مجبور باشند ستاره و هلالی زردرنگ روی لباسشان بدوزند.• امریکا خودش را گروگان تروریسم نگه داشته استاحتمال کشته‌شدن امریکایی‌های مسلمان، از احتمال کشته‌شدن امریکایی‌ها به‌دست اسلامگرایان افراطی بیشتر استآمارها نشان می‌دهند از هر یک‌میلیون مسلمان امریکایی، یک نفر به‌خاطر نفرت آمریکایی‌های غیرمسلمان از باورهای او کشته‌ می‌شود. در حالی‌که از هر هفده‌میلیون امریکایی یک نفر به‌دست اسلامگرایان افراطی کشته شده است. بااین‌حال استاد جامعه‌شناسی دانشگاه کارولینای شمالی معتقد است برای بسیاری از امریکایی‌ها آمارها مهم به نظر نمی‌رسند. و آن‌ها بیشتر مایلند روی خشونتی متمرکز شوند که نامش را تروریسم اسلامی می‌گذارند.• بازگشت دین: چرا جوامع دوباره به ایمان رو آورده‌اند؟ایمان، در روزگار جدید، امید است و آزادی، نه یأس و سرکوبسال ۱۹۶۱، یوری گاگارین به فضا رفت و از آن بالا پیامی به زمین فرستاد: «خدایی وجود ندارد». آن ایام، هر گامی که علم به جلو برمی‌داشت، دین ده‌ها قدم عقب می‌نشست. مؤمنان آیندۀ جامعه‌شان را تهی از دین و ایمان می‌دیدند: «همگی سکولار خواهیم شد». اما وقتی به اوضاع امروز جهان نگاه می‌کنیم، گویا اوضاع وارونه شده است: حالا این دین است که مهره‌های شطرنج سیاست و اجتماع را حرکت می‌دهد. این دگرگونی چگونه رخ داد؟• دین‌داری رو به زوال است، اما اسلام رشد خواهد کرددر تاریخ جهان اولین بار است که تعداد جوامعی که سکولار می‌شوند، از تعداد جوامعی که دین‌دار می‌شوند، پیشی می‌گیردبسیاری از پژوهش‌های اخیر همگی یک چیز را نشان می‌دهند: دین‌داری رو به زوال است. از اسکاندیناوی تا جنوب آمریکا و از ونکوور تا سئول، جهان درحال تجربۀ موج غیرمنتظره‌ای از سکولاریسم است. در تاریخ جهان اولین‌‌بار است که تعداد جوامعی که سکولار می‌شوند، از تعداد جوامعی که دین‌دار می‌شوند، پیشی می‌گیرد. درواقع، براساس گزارش جدید نشنال جئوگرافیک جدید‌ترین دین دنیا بی‌دینی است.• پرونده کتاب: جمهوری اسلامی فرانسهنقد و بررسی رمان تسلیم نوشتۀ میشل وِلبِکمیشل ولبک، مشهورترین نویسندۀ معاصر فرانسه است. آثار او همواره جنجال‌برانگیز بوده‌اند. آخرین رمان وی، تسلیم، یک روز پیش از حمله به مجلۀ شارلی‌ابدو منتشر شد و در روز حمله به این مجله چهرۀ ولبک بر روی جلد مجله بود. رمان مدت‌ها در صدر جدول فروش باقی ماند. این کتاب همزمان متهم به اسلام‌ستیزی و فرانسه‌ستیزی است. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Sun, 25 Nov 2018 06:28:43 GMT http://tarjomaan.com/report/9201/ چطور شبکه‌های اجتماعی به جنگ‌افزار تبدیل شدند؟ http://tarjomaan.com/interview/9196/ گفت‌وگوی شان ایلینگ با پیتر سینگر، ووکس — ما در دنیای بات‌ها و ترول‌های اینترنتی و فیدهای خبری گلچین‌شده زندگی می‌کنیم، دنیایی که در آن واقعیت در دسترس همگان است.کتاب جدید لایک‌جنگ: جنگ‌افزار‌شدن شبکه‌های اجتماعی۱ به واکاوی این پرسش می‌پردازد که شبکه‌های اجتماعی چگونه فرهنگ ما را متحول و قواعد قدیمی سیاست و حتی جنگ را وارونه می‌کنند. نویسندگان کتاب، پیتر دبلیو. سینگر و امرسون بروکینگ، می‌خواهند نشان دهند که تمایز متعارف بین سرگرمی و سیاست، جنگ و صلح و حتی غیرنظامی و نظامی رفته‌رفته در حال ناپدید شدن است.نگارندگان ادعا می‌کنند که اکنون شبکه‌های اجتماعی محلی برای کشمکش جهانی اطلاعات است که میلیون‌ها انسان از ده‌ها کشور دنیا بر روی پلتفرم‌های گوناگون برپا می‌کنند. شبکه‌های اجتماعی روش فکری ما، نحوۀ کسب اطلاعات و چگونگی درک ما از دنیای اطراف‌مان را تغییر می‌دهند و چیزی به‌نام «میدان نبردِ»۲ جهانی ایجاد کرده‌اند که در آن ستاره‌های پاپ مانند تیلور سوئیفت و گروه‌های تروریستی مثل داعش برای مبارزۀ آنلاین بر سر جلب توجه ما از تاکتیک‌های یکسانی استفاده می‌کنند.با سینگر، کارشناسی برجسته در مسائل امنیتی قرن بیست‌ویکم، مصاحبه‌ای انجام دادم دربارۀ پیامدهای این تغییرات و اینکه چرا شرکت‌های فناوری تاکنون مسئولیت پلتفرم‌های ساختۀ خودشان را نپذیرفته‌اند.متن این مصاحبه با اندکی ویرایش در زیر می‌آید.شان ایلینگ: شبکه‌های اجتماعی با ما چه می‌کند؟پیتر دبلیو. سینگر: شبکه‌های اجتماعی همزمان ما را به هم متصل و از هم جدا کرده‌اند. خواه بحث از زندگی شخصی‌مان باشد یا سیاست یا جنگ، دیگر در‌بانی در کار نیست؛ همۀ ما می‌توانیم اطلاعاتی به دست آوریم و آن را به اشتراک بگذاریم. بنابراین در مقایسه با گذشته، بیشتر صاحب اختیار و قدرت شده‌ایم.اما این از طرفی هم بدین معنی است که ما پیوسته به هزار سمت‌و‌سوی مختلف کشیده می‌شویم و معمولاً از مهم‌ترین مسائل دور می‌مانیم و ممکن است آلت دست دیگران شویم، چون همۀ این اطلاعات روی چند پلتفرم عظیم تلنبار می‌شود که بیش از هر کار دیگر برای پول‌‌درآوردن طراحی شده‌اند. درواقع حاصل کار بسیار شبیه نوعی میدان نبرد برای جلب توجه و کنترل دیگران است.ایلینگ: شما خیلی تعمدی از عبارت «میدان نبرد» استفاده می‌کنید و بیشتر صفحات کتاب شما به این موضوع اختصاص دارد که شبکه‌های اجتماعی چگونه به سلاح جنگی تبدیل شده است. آیا این جنگ‌افزار اکنون ارزان‌ترین و مؤثرترین سلاح است؟سینگر: اینترنت در آغاز جایی بود برای اشتراک زمان کامپیوتری بین دانشمندان، سپس به‌سرعت به رسانه‌ای اجتماعی تغییر کاربری داد. اما اینترنت با خلق چنین ابزاری برای ارتباط انبوه، تبدیل شد به سیستم عصبی همه‌چیز، از تجارت گرفته تا اخبار و مثل هرچیز دیگر به نوعی جنگ‌افزار بدل شد.این ابزار خیلی زود مورد استفادۀ همه قرار می‌گیرد، از گروه‌های تروریستی گرفته تا هواداران آنلاینِ خوانندگانی محبوب مثل کانیه وست و تیلور سوئيفت و همۀ این افراد آن را راهی برای دستیابی به اهداف خود می‌دانند. اینترنت خواه برای به‌کارگیری و تغییر محاوره یا داستان به‌نفع خود افراد یا برای جمع‌آوری اطلاعات محرمانه به‌منظور استفاده در هدایت عملیات فیزیکی به کار رود، ابزاری فوق‌العاده ارزان و پرکاربرد است. و صرف‌نظر از اینکه کاربرش کیست، دراصل از قواعدی یکسان تبعیت می‌کند.آیا اینترنت مؤثرترین یا قوی‌ترین سلاح است؟ در برخی موارد مسلماً این‌گونه بوده است. برخی کشورها از آن برای رسیدن به اهداف سنتی جنگ استفاده کرده‌اند بی‌آنکه گلوله‌ای شلیک کرده باشند. و کشورهایی مثل روسیه، متفاوت‌تر از کشورهایی مثل آمریکا از آن بهره می‌گیرند. و به‌همین دلیل روسیه در چند سال اخیر در پیشبرد منافع خود بسیار موفق بوده است.ایلینگ: آیا روسیه در این بازی سایبری بهترین است؟سینگر: مطمئناً الان روس‌ها در صدر قرار دارند اما تنها نیستند. در این فضا صدرنشین بزرگ دیگری به‌نام داعش را می‌بینیم. تسلط آن‌ها بر شبکه‌های اجتماعی در صعودشان به صدر جدولِ بازی تروریسم و پشت‌سرگذاشتن القاعده و گروه‌های دیگر نقشی اساسی داشت. مردم با دیدن داعش با خود می‌گویند چطور گروهی با جهان‌بینی قرن‌هفتمی توانست اینقدر مشهور شود. پاسخ این است که آن‌ها در استفاده از فناوری قرن‌بیستمی بسیار ماهر بودند.وقتی داعشی‌ها تصمیم گرفتند در ژوئن ۲۰۱۴ به موصل حمله کنند، چه کار کردند؟ آن‌ها این تصمیم را با یک هشتگ اعلام کردند. آن‌ها مثل روسیه قواعد بازی را فهمیده بودند، ازجمله اینکه: دنیا در حال تماشاست و نمی‌توانید چیزی را پنهان کنید، پس باید واقعیت را بپذیرید و از شبکه‌های اجتماعی برای تبدیل پیام خودتان به پویشی فراگیر استفاده کنید.ایلینگ: فکر نمی‌کنم جامعۀ ما بتواند خود را به‌موقع با این تغییرات تکنولوژیک سازگار کند؛ یعنی این تحولات آنقدر جلوتر از قوانین و فرهنگ و نهادهای ما حرکت می‌کنند که در اصل ما را گروگان خود کرده‌اند.سینگر: نمی‌دانم باید از واژۀ «گروگان» استفاده کنم یا نه، اما قطعاً مشکلی داریم. همۀ این اتفاقات در حدود ۱۰سال اخیر رخ داده است و امروز مردم با یک میدان نبردِ جدید روبه‌رو شده‌اند که درک و پذیرش آن برایشان بسیار دشوار است.ما در کتابمان با یکی از کارشناسان مطرح مبارزات سیاسی دربارۀ انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا مصاحبه کرده‌ایم. او می‌گوید که چطور طبق همۀ قواعد شناخته‌شده، اصولاً ترامپ نباید برنده می‌شد. تعداد رقبا بیش‌ازاندازه بود، روزنامه‌ها از او حمایت نمی‌کردند، پویش او تقریباً هیچ دفتری نداشت، تبلیغات تلویزیونی کمتری داشت و مواردی از این قبیل. اما همۀ این‌ها قواعدی قدیمی‌اند و در عصر اینترنت دیگر جواب نمی‌دهند.بنابراین به قواعد جدیدی نیاز داریم و این دربارۀ تک‌تک ما نیز صدق می‌کند. چون اگر همۀ راه‌هایی را که شبکه‌های اجتماعی و اینترنت برای پرت‌کردن حواس و کنترل شما به کار می‌گیرند نشناسید، هدفی آسیب‌پذیر خواهید شد. وقتی وارد اینترنت می‌شوید، پیوسته آماج حملۀ افرادی خواهید بود که به دنبال پول درآوردن از توجه شما، خشم شما یا هرچیز ممکن دیگر هستند.در سال ۲۰۱۶ سراسر کشور غافلگیر شد و به‌همین دلیل روسیه توانست در جامعۀ ما چنان آشوبی ایجاد کند. اگر تشخیص ندهیم که جهان چقدر عوض شده است، نمی‌توانیم از خودمان محافظت کنیم. چرا که جهان تغییر کرده است و با سرعت بیشتر و بیشتری به تغییر خود ادامه خواهد داد.ایلینگ: شما در کتاب از عبارت «ماشین ناواقعیت۳» برای توصیف کارکرد اساسی شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنید. آیا امروزه فایدۀ سیاسی شبکه‌های اجتماعی این است؟ ساخت واقعیت؟سینگر: می‌توانید از شبکه‌های اجتماعی برای رسیدن به اهداف خود استفاده کنید، هر هدفی که باشد. و این هدف برای خیلی از گروه‌ها خلق واقعیتی جدید است، چون مخاطبِ هدفْ درک خود را از جهان -نه فقط اخبار، بلکه تصویری که از دنیا می‌سازد- از دریچۀ شبکه‌های اجتماعی می‌گیرد.بنابراین از بسیاری لحاظ این گفتۀ قدیمی در ذهن متبادر می‌شود که نمی‌توانید واقعیت‌های خودتان را داشته باشید. درواقع، اکنون می‌توانید واقعیت‌های خودتان را داشته باشید و نکتۀ هولناک در این میان آن است که همۀ عوامل پیش‌برندۀ شبکه‌های اجتماعی از جلمه الگوریتم‌ها و بازار، به این نوع تفکر پاداش می‌دهند. بنابراین همۀ کاربران شبکه‌های اجتماعی از امکانات آن به‌نفع اهداف خود استفاده خواهند کرد، خواه این کاربران افرادی باشند شهرت‌طلب یا شرکت‌ها یا گروه‌های تروریستی یا رسانه‌های خبری حامی جریانی خاص.ایلینگ: نکتۀ عجیب دربارۀ شبکه‌های اجتماعی این است که از یک‌ طرف همه‌چیز را درحد تئاتر تقلیل داده‌اند، تئاتری که در آن همه‌چیز نمایش و برندسازی است و از طرفی هم مخاطرات را افزایش داده و گسترش خشونت عملی و هرج‌ومرج در دنیا را آسان‌تر کرده‌اند. من فکر نمی‌کنم به این زودی چاره‌ای برای عبور از این تنش پیدا کنیم.سینگر: یکی از چالش‌های کتاب ما این بود که می‌خواستیم دوگانگی مد نظر شما را حل کنیم. سعی کردیم آن را پر کنیم از حس‌ها و شخصیت‌هایی که واقعاً ترسناکند، مانند خوانندۀ رپ ناموفقی که در اینترنت افراط‌گرا شده و یکی از سربازگیران ارشد داعش می‌شود؛ اما جنبۀ خوب زندگی آنلاین را نیز نشان داده‌ایم، مثلاً یک زن مسلمان آمریکایی که گروهی ایجاد کرد و به‌طنز اسم آن را ارتش دامبلدور [برگرفته از مجموعه داستان‌های هری پاتر] گذاشت. در این گروه نوجوان‌ها به‌صورت آنلاین با استفاده از تاکتیک‌ها و زبان مختص خود به دنبال افراط‌گرایان می‌گردند؛ و صادقانه باید گفت که کارشان را بهتر از وزارت خارجه انجام می‌دهند.بخش دوم حرف‌ شما مربوط می‌شود به اینکه چرا شرکت‌های فناوری چنین دوران سختی داشته‌اند. از بسیاری جهات مثل این است که به‌خاطر اتفاقی که برای بچه‌هایشان افتاده باشد، چند مرحله دچار غم و غصه می‌شوند. آن‌ها پلتفرم‌هایی خلق کرده‌اند که عملاً کنترلش را از دست داده‌اند و اکنون با پیامدهای آن دست به گریبان شده‌اند. اما تناقضات همچنان پابرجاست و مطمئن نیستم واقعیت‌ها را صادقانه خواهند پذیرفت یا نه.ایلینگ: می‌توانید برای روشن شدن منظورتان مثالی بیاورید؟سینگر: مارک زاکربرگ مؤسس فیسبوک را در نظر بگیرید. درست بعد از انتخابات ۲۰۱۶، او همچنان اصرار داشت که اطلاعات غلط نمی‌توانسته بر روند انتخابات تأثیر داشته باشد؛ حرف‌هایی از این دست می‌زد و درعین‌حال به کارزارهای سیاسی می‌گفت که اگر می‌خواهید پول‌های خود را برای اثرگذاری بر آرای مردم خرج کنید، فیسبوک بهترین جاست. پس هنوز نوعی انکارگرایی در شرکت‌های فناوری وجود دارد.می‌بینیم که در موقعیت عجیب‌وغریبی قرار داریم که در آن تعداد انگشت‌شماری خورۀ فناوری درواقع از قدرتمندترین بازیگران جنگ و سیاست‌اند، چون پلتفرم‌هایی را کنترل می‌کنند که عملاً تعیین‌کنندۀ قواعد بازی جدید است. ابتدای کار، هرگز قرار نبود آن‌ها در این نقش ظاهر شوند و علاقۀ خاصی هم به جنگ و سیاست ندارند اما طوری تعیین‌کنندۀ بازی شدند که پیشتر قابل تصور نبود.ایلینگ: من اخیراً با اریک واینستین، ریاضیدان و مدیرعامل شرکت سرمایه‌گذاری پیتر تیل، مصاحبه‌ای انجام دادم. به‌باور او فناوری که فرزند کاپیتالیسم است شاید درنهایت نابودکنندۀ آن باشد. به‌نظر شما می‌توانیم همین حرف را دربارۀ اینترنت و لیبرال دموکراسی هم بزنیم؟سینگر: پرسش خوبی است. ما در یک نظام حکومتی زندگی می‌کنیم که فرزند و زاییدۀ عصر روشنگری است، دورانی که به‌لطف اختراع ماشینِ چاپ ممکن شد. اما حالا می‌فهمیم که رسیدن به پای تغییر و تحولاتْ روزبه‌روز دشوارتر می‌شود، تغییراتی که نه‌فقط در اصول سیاسی ما بلکه در اکوسیستم گستردۀ اطلاعاتی ما نیز رخ می‌دهد. اما باید به یاد داشته باشیم که این پدیده شمشیری دولبه است. چون درمقابلِ نمونه‌های بدِ استفاده از شبکه‌های اجتماعی به‌عنوان ابزاری برای جنگ و تضعیف دموکراسی‌، نمونه‌های خوبی داریم که نشان می‌دهد این پدیده منجر شده است به افزایش مشارکت شهروندان، آنهم در سطحی که از آتن باستان تا امروز بی‌سابقه است.دولت‌های محلی با روش‌هایی نو و خلاقانه از شبکه‌های اجتماعی برای ترغیب شهروندان به مشارکت استفاده می‌کنند و برخی دولت‌های ملی مانند سوئیس و استرالیا نیز از آن به‌شیوه‌هایی جالب بهره‌برداری می‌کنند. و همین چند سال پیش بود که شبکه‌های اجتماعی را الهام‌بخش خیزش‌های بهار عربی معرفی کردند.مهم این است که این فناوری‌ها‌ در اینجا ماندنی است، بنابراین مجبوریم خود را با آن‌ها وفق دهیم و یاد بگیریم چگونه با آن‌ها زندگی کنیم. باید برای همه‌چیز از رأی‌دادن گرفته تا تجارت و شهروندی رویکردهایی قرن‌بیستمی در پیش بگیریم و نیز باید دربرابر حملات بیرونی از خود دفاع کنیم. درواقع چارۀ دیگری نداریم.ایلینگ: شما در آخر کتاب خواهشی از غول‌های فناوری مثل توییتر و فیسبوک دارید و از آن‌ها درخواست می‌کنید در نظارت بر پلتفرم‌های خود بهتر عمل کنند. اما این کار به نظر من واقع‌گرایانه نیست، چون کلیت مدل کسب‌وکار آن‌ها بر تبدیل کاربران به محصولاتی برای تبلیغات‌چی‌ها استوار است و این همیشه بر هرگونه تعهد آن‌ها در قبال هنجارهای دموکراتیک یا گفتمان مدنی برتری خواهد داشت.آیا واقعاً باور دارید که آن‌ها ارادۀ چنین تغییری را دارند، ولو این کار به قیمت ازدست‌دادن سودشان تمام شود؟سینگر: بخش آخر نوعی هشدار است، چون فکر می‌کنم این شرکت‌ها کم‌کم از خود می‌پرسند اینکه اجازه می‌دهند مشتریانشان آماج حمله باشند درعمل برای سودشان خوب خواهد بود یا نه. درنهایت این شرکت‌ها نمی‌توانند از کشیده‌شدن به مسائل سیاست و جنگ و پروپاگاندا فرار کنند، چون پلتفرم‌هایشان برای همین کار استفاده می‌شود. درگیر ماجرا شدن به این صورت در خونشان نیست، ولی بالاخره به اینجا رسیده‌اند و می‌دانند که اگر با چنین مشکلاتی کنار نیایند بالاخره دولت‌ها مداخله خواهند کرد.کاری که نمی‌توانند انجام دهند و البته کاری که در گذشته انجام داده‌اند این است که فرض کنند فناوری به‌طریقی مسائل سیاسی ما را حل خواهد کرد. آن‌ها سالیان متمادی در این چرخه گرفتار شده‌اند، چرخه‌ای که معلوم است کارساز نیست. آن‌ها باید بدانند که این پلتفرم‌ها صرفاً تشکیلاتی انتفاعی نیست؛ بلکه سیستم عصبی زندگی شخصی، شغلی و سیاسی ما نیز هست و مسئولیت دارند با آن‌ها رفتاری درخور داشته باشد.بنابراین درخواست ما در این کتاب کاملاً منطقی است. اشکالی ندارد اگر محصولی، مثلاً یک نرم‌افزار رتبه‌بندی رستوران، را به‌صورت آزمایشی در دنیا منتشر کنیم تا ببینیم چه اتفاقی می‌افتد، اما موضوع وقتی مشکل‌ساز می‌شود که محصول موردنظر چیزی باشد که دنیا به آن وابسته است و احتمال کاربردش در جرم و جنایت و جنگ و خشونت می‌رود. شرکت‌ها باید همان اقدامی را انجام دهند که معمولاً ارتش انجام می‌دهد، یعنی پیشاپیش سناریویی را درقالب مانور نظامی شبیه‌سازی و همۀ اتفاقات بد و محتمل را پیش‌بینی می‌کنند و برای آن‌ها واکنش‌هایی تدارک ببینند.این مسئولیت مدنی شرکت‌های فناوری است و دیگر نمی‌توانند سرشان را مثل کبک زیر برف کنند.اطلاعات کتاب‌شناختی:Singer, Peter Warren & Emerson Brooking. LikeWar: The Weaponization of Social Media. Houghton Mifflin Harcourt, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با پیتر دبلیو. سینگر و در تاریخ ۹ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «How social media became a weapon of war» در وب‌سایت ووکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۹۷ آن را با عنوان «چطور شبکه‌های اجتماعی به جنگ‌افزار تبدیل شدند؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• پیتر دبلیو. سینگر (Peter W. Singer) دانشمند علوم سیاسی ،محقق روابط بین‌الملل و متخصص در زمینۀ جنگ‌های قرن بیست‌ویکم‌ام است. وی در حال حاضر استراژیست «بنیاد آمریکای جدید» و ویراستارِ همکار در پاپیولار ساینس است.••• شان ایلینگ (Sean Illing) مصاحبه‌گر رسانۀ آمریکایی ووکس است. او پیش از شروع کار رسانه‌ای در اینترنت، در دانشگاه سیاست و فلسفه تدریس می‌کرد. از دیگر مصاحبه‌های او که در ترجمان منتشر شده‌اند می‌توانید به «چرا تظاهر می‌کنیم بیش از حد واقعی خودمان می‌دانیم» و «مردم به گوگل چیزهایی می‌گویند که به هیچکس دیگر نمی‌گویند» مراجعه کنید.[۱] LikeWar: The Weaponization of Social Media: استفادۀ نویسنده از کلمۀ Like در این عنوان معنایی دوسویه دارد که قابل انتقال به فارسی نیست. این عبارت را هم می‌توان به «پسندیدن (لایک‌کردن) جنگ» ترجمه کرد و هم به «شبیه جنگ» [مترجم].[۲] battle space[۳] unreality machine ]]> پیتر سینگر اقتصادوجامعه Tue, 20 Nov 2018 04:47:36 GMT http://tarjomaan.com/interview/9196/ رنج روزهای تعطیل برای آدم‌های غمگین http://tarjomaan.com/neveshtar/9191/ آلن دوباتن، لس‌آنجلس ریویو آو بوکز — برای آن دسته از ما که به لحاظ ذهنی به پایان شکنندۀ مسائل رسیده‌ایم، یا آشکارا دچار ناخوش‌احوالی ذهنی هستیم، کوچکترین نمودی از تعطیلات می‌تواند چالش‌های بخصوصی ایجاد کند.اول از همه، در ایام تعطیل، فشاری بیش‌ازحد معمول برای شادبودن وجود دارد که به‌خودی خود می‌تواند وحشت‌آور باشد و عذاب‌وجدان بیاورد. اگر چنین شود، نه‌تنها باید با غم و پریشانی کشنده و توهم تعقیب‌شدن۱ دست‌وپنجه نرم کنیم، بلکه مرتباً هم به یادمان می‌آید که در این برهه از سال، چقدر با مابقی جامعه متفاوت و مخالف هستیم. حس‌وحالمان کاملاً متضاد روحیه‌ای است که از ما انتظار دارند. دوباره نگران می‌شویم که مبادا دیگران را دلسرد کنیم. دلیل دیگری پیدا می‌کنیم تا از خودمان متنفر شویم (همان حسی که شاید در دل ناخوش‌احوالی ذهنی‌مان نشسته باشد).ممکن است تعداد آدم‌های دور و برمان بسیار بیش از حد عادی باشد و فضاها و روند عادی زندگی‌مان مختل شود. درضمن کسانی مثل درمان‌گران، روانکاوان، روانپزشکان و متخصصان سلامت ذهنی هم که مراقب ما هستند، دارند چند روزی استراحت می‌کنند. علی‌الخصوص آخرین جلسۀ قبل از تعطیلات، ممکن است تکانشی و غم‌انگیز باشد. دو هفتۀ باقیمانده تا دیدار بعدی زمان بسیار بلندی به نظر می‌رسد.برای مواجهه با این مسائل، در نظر داشتن چند نکته می‌تواند کمک کند:باید در گفت‌وگو با خودمان و افراد صمیمی اطرافمان، این را مدنظر داشته باشیم که با چیزی روبرو می‌شویم که ممکن است واقعاً دشوار باشد. نیاز نیست در کنترل اوضاع شجاعت بیهوده به خرج دهیم. آشفتگی قرار است به ما هجوم بیاورد. باید خودمان را آماده کنیم.باید تا حد ممکن به عزیزانمان بگوییم که پیشنهادشان برای اینکه شاد و سرخوش باشیم برایمان مشتقت‌بار است، اینکه بهترین گزینه برای سرحال‌بودن این نیست که مجبور باشیم نمایش دربیاوریم، این نیست که مجبور باشیم سرخوش باشیم و تا حد ممکن به حال‌وهوای آن لحظه پایبند بمانیم. بدون این الزام هم ممکن است حس تظاهر به ما دست دهد و نیازی نیست بیش از پیش بر این تنش بیافزاییم. ما بدذات یا انسان‌ستیز نیستیم، فقط کمی ناخوشیم. پس می‌تواند قابل‌قبول باشد که بخشی از تعطیلاتمان را در طبقۀ بالا و زیر پتو و با افکاری بسیار تاریک سپری کنیم. باید مفهومی گسترده‌تر و مهربان‌تر از آنچه عادی است بسازیم.باید به یاد داشته باشیم و به دیگران یادآوری کنیم که کاملاً معمول است که ذهن انسان در وضعیتی خاص باشد. ذهن هم با اعضای دیگر تفاوتی ندارد، آسیب می‌بیند و نیازمند مراقبت است. همانطور که به شست پیچ‌خورده یا شانۀ کبود یک انسان توجه می‌کنیم، چرا کمی از این توجه را نثار ذهنی آسیب‌دیده نکنیم؟ ما مجازیم در ذهن خود دچار ناخوشی باشیم.ما تنها نیستیم. گاهی به نظر می‌رسد که کل دنیا سر به خوشی نهاده، اما واقعیت انسان‌ها چنین است که تعداد خیلی زیادی از ما لبخند نمی‌زنیم. پریشانی‌های حاد داریم، همواره در معرض حملات شدید خودمقصربینی و تنفرازخود هستیم، فکر خودکشی سراغمان می‌آید، تصور می‌کنیم مرگ موجب رهایی و آرامش خواهد بود. حس بی‌کفایتی می‌کنیم. فکر می‌کنیم چه خوب می‌شد اگر اصلاً به دنیا نیامده بودیم.حتی افراد ظاهراً قوی که به‌نظر هیچوقت مشکلی نداشته‌اند نیز وقتی ازشان بپرسید، داستان‌هایی شگفت‌آور و نقاطی دردناک در زندگی‌شان دارند. تقریباً هیچکس نیست که در زندگی‌اش رنج‌های بسیار دشواری ندیده باشد و اگر به این رنج‌ها برسید، می‌توانید با این آدم‌ها ارتباط برقرار کنید و پیوندهای نوی عجیب و غریبی را با آن‌ها به‌وجود آورید. به خود جرأت دهید وقتی آماده هستید کمی از رنج‌های خود را برملا کنید.تعطیلات معمولاً یعنی گذران وقت با همان افرادی که روان ما را شکل داده و در بطن برخی از مشکلاتمان هستند. ما باید خطر کنیم و ماهیت گفت‌وگوهایمان را با آن‌ها تغییر دهیم. این آدم‌ها، تا وقتی احساس نکنند آن‌ها را مقصر می‌دانیم، ممکن است مسئولیت خیلی چیزها را به عهده بگیرند. شاید همان‌ها زندگی‌مان را بی‌نهایت بیشتر از حد ضرورت سخت‌ کرده باشند، اما با این حال ممکن است در موقعیتی باشند که گوش فرا دهند.باید با خود مهربان و –وقتی حس‌وحال بطلبد– بیش‌ازحد نرم باشیم. باید بپرسیم آیا می‌توانیم دوش‌های طولانی بگیریم، به پیاده‌روی در مزارع برویم و اندکی توی خودمان غرق و ناپدید شویم؟ تا وقتی به‌طور معقولی مهربان باشید، افرادی که دوستتان دارند می‌گذارند تقریباً با هرچیزی نیاز دارید از آن‌ها دور شوید. آدم‌ها از حضور یک بیمار در جمعشان بدشان نمی‌آید، سعی کنید بیمار خوبی باشید، یعنی فقط کافی است توضیح بدهید و کمی هم قدرشناس باشید.تعطیلات می‌گذرد، واقعاً چند روز بیشتر نیست و سپس همه‌چیز به حالت عادی برمی‌گردد. گاهی هم چیزهایی پیش می‌آید، ما بهتر از آنچه فکر می‌کردیم با مسائل مواجه می‌شویم، بینش‌های جدیدی پیدا می‌کنیم و برای چند لحظه، به روش خودمان، تقریباً خوشحال می‌شویم، یا حداقل فکر جدیدی در سرمان شکل می‌گیرد که می‌توانیم در حرکت لنگان‌لنگانمان به سمتِ چیزی بهتر از حالِ کنونی از آن استفاده کنم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آلن دوباتن نوشته است و در تاریخ ۱۳ اوت ۲۰۱۸ با عنوان «The Holidays When You’re Feeling Mentally Unwell» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ آبان ۱۳۹۷ با عنوان «رنج روزهای تعطیل برای آدم‌های غمگین» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• آلن دوباتن (Alain de Botton) متولد زوریخ است و درحال حاضر در لندن زندگی می‌کند. او نویسندۀ کتاب‌ها و رساله‌‌هایی است که آن‌ها را با عنوان «فلسفۀ زندگی روزمره» توصیف کرده‌اند. دوباتن دربارۀ عشق، سفر، معماری و ادبیات نوشته است.[۱] Persecutory: نوعی بیماری روانی که در آن فرد احساس می‌کند مداوماً کسانی در حال تعقیب و جاسوسی او هستند [مترجم]. ]]> آلن دوباتن اقتصادوجامعه Wed, 14 Nov 2018 04:56:59 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9191/