ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Thu, 16 Mar 2017 14:08:40 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Thu, 16 Mar 2017 14:08:40 GMT اقتصادوجامعه 60 گزیده‌های ترجمان در سال ۱۳۹۵؛ روان‌شناسی http://tarjomaan.com/vdca.onak49neo5k14.html تنبیه وقت تلف‌کردن استتنبیهِ فرزند ممکن است به شما احساس بهتری بدهد؛ اما رفتار او را تغییر نمی‌دهداگر فرزندتان همیشه به شما می‌گوید «نه». اگر نوجوان است و باحرف های رکیک شما را گلوله‌باران می‌کند. هر مشکلی که دارد، راه‌حلش تنبیه نیست. آلن کزدین، رئیس مرکز تربیت فرزندان در دانشگاه ییل، معتقد است تنبیه‌کردن ممکن است به شما احساس بهتری بدهد؛ اما رفتار بچه را تغییر نمی‌دهد.خیلی هم مثبت فکر نکنید فانتزی‌ساختن دربارۀ آینده می‌تواند تأثیر مهلکی در رسیدن به هدف‌های واقعی داشته باشداگر یکی از نزدیکانمان افسرده باشد، چه ‌کار می‌کنیم؟ احتمالاً شروع می‌کنیم به دل‌داری‌دادن که «غصه نخور» و «همه‌چیز درست می‌شود». این حرف‌ها در کوتاه‌مدت بد نیستند. اما تحقیقات دانشگاه نیویورک نشان می‌دهد که «مثبت‌اندیشی» در طولانی‌مدت، معمولاً تأثیرات وخیمی بر عملکرد انسان‌ها می‌گذارد.از کجا بدانیم آدم نفهمی هستیم یا نه؟اگر فکر می‌کنید تمام اطرافیانتان تحمل‌ناپذیرند، احتمالاً مشکل از خودتان استآیا دور و برتان پر است از آدم‌های احمق؟ آدم‌هایی که می‌توان به‌راحتی آن‌ها را شناخت؟ آدم‌های گنده‌دماغ و بیشعورهای ازخودراضی و، از همه مهم‌تر، آدم‌های نفهم؟ اگر بیشتر مواقع جهان را این شکلی می‌بینید، خبرهای بدی برایتان دارم. شما احتمالاً نفهم هستید. جهان در نظر بیشتر مردم این شکلی نیست.من اشتباه نمی‌کنم، حتی اگر خلافش ثابت شودبرشی از کتاب اشتباه شد، اما من مقصر نیستم که به مسئلۀ تناقض‌های فکری می‌پردازدتصور کنید رهبر فرقه‌ای پیش‌بینی کند که جهان دقیقاً دو هفتۀ دیگر به پایان می‌رسد. فکر می‌کنید پیروان این پیشگو، وقتی جهان در ساعت مقررشده به پایان نرسد، ایمانشان به رهبر فرقه را از دست می‌دهند؟ خیر. روان‌شناسان معتقدند پذیرفتن اشتباهات از سخت‌ترین کارها برای مغز است.چرا بدخُلقی و منفی‌نگری می‌تواند مفید باشد؟بدخلقی می‌تواند برای تمامی مهارت‌های اجتماعی مانند زبان، حافظه و قدرت اقناع مفید باشداین روزها همه از پیامدهای معجزه‌آسای مثبت‌اندیشی حرف می‌زنند. بسیاری از برنامه‌های روان‌شناسیِ از نتایج اسف‌بار منفی‌نگری می‌گویند و خیلی‌‌ها شادی را شاخصی هم‌تراز با «تولید ناخالص داخلی» در تعیین سلامت ملی می‌دانند. اما پژوهشی جدید نشان می‌دهد که منفی‌نگری محاسن زیادی دارند.تمایل ما به سرزنش قربانیان از کجا برمی‌خیزد؟سرزنش قربانیان راهی است برای اجتناب از پذیرش اینکه بعضی امورِ غیرقابل‌تصور می‌تواند برای شما اتفاق بیفتداگر کیف یا گوشیِ همراهمان را در خیابان سرقت کنند، با خودمان می‌گوییم که من سزاوار همچین اتفاقی نبودم. اما اگر همین ماجرا برای دوستان پیش بیاید، آن‌ها را ملامت می‌کنیم که چرا اجازه داده‌اند چنین اتفاقی بیفتد؟ علاقۀ ما به سرزنش قربانیان از کجا سرچشمه می‌گیرد؟روان‌شناسان به قدرت می‌رسندبعد از ۱۱سپتامبر ۲۰۰۱، انجمن روان‌شناسی امریکا به‌اسم مبارزه با ترورسیم به ارتش نزدیک شددر سال‌های اخیر روان‌شناسان دارند جایگاه معلمان اخلاق را اشغال می‌کنند. آن‌ها با تکنیک‌های رفتاری تعیین می‌کنند چه کارهایی خوب است و چه کارهایی ناپسند. اما روان‌شناسان شایستگی این جایگاه را ندارند و بهترین دلیل آن، کارنامۀ سیاه آنان در آموزش روش‌های مختلف شکنجه به ارتش امریکا بوده است.دیگر دوره‌ای به‌نام «نوجوانی» وجود نداردنوجوانی در قرن بیستم، پلی از کودکی به مسئولیت­‌های زندگی بزرگ‌سالی بود، اما این پل دارد ویران می‌شودنوجوانی مفهومی است ساختۀ قرن بیستم. نوجوانی، در نگاه نظریه‌پردازانی که آن را صورت‌بندی کردند، همچون دوره‌ای بین کودکی و بزرگ‌سالی بود که، طی آن، نوجوانْ تحت نظارت نهادهایی مثل دبیرستان پا به بزرگ‌سالی می‌گذاشت، اما در دنیای اینترنت دیگر نظارت مدرسه بی‌معنا شده است.چه چیزی باعث می‌شود شخصی را دیگر همان شخص قبلی ندانیم؟مهم‌ترین ویژگی ذهنی در تشخیص هویت «خود» اعتقادات اخلاقی استکشتی‌ای را تصور کنید که تمام قطعاتش جایگزین شده‌، تا جایی که کشتی‌ای جدید ساخته شده است. آیا این کشتی همان قبلی است؟ آیا این برای انسان نیز صادق است؟ کم کم، تمام سلول‌های ما جایگزین می‌شوند. آیا هویتمان دست‌نخورده می‌ماند؟آیا بیماری می‌تواند مثبت و سازنده باشد؟بیماری می‌تواند خویشتن‌ساز باشد، اما همچنین می‌تواند روح ما را جریحه‌دار کندهنگامی که تندرست هستیم، بدنِ ما دستوراتمان را به‌آسانی اجرا می‌کند، اما در هنگام بیماریْ بدن در برابر خواسته‌های ما مقاومت می‌کند. سوزان سانتاگ می‌گوید هرکس که زاده می‌شود شهروندی است دوتابعیتی در دو مملکت تندرستی و بیماری. باوجوداین‌ آیا بیماری می‌تواند امری مثبت باشد؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Wed, 15 Mar 2017 10:31:01 GMT http://tarjomaan.com/vdca.onak49neo5k14.html گزیده‌های ترجمان در سال ۱۳۹۵؛ جامعه http://tarjomaan.com/vdci.3avct1apybc2t.html چرا قطع رابطه برای برخی افراد سخت‌تر است؟داستان‌هایی که دربارۀ طردشدن به خود می‌گوییم، می‌تواند نحوۀ برخورد ما را با این مسئله شکل دهدچه شد که اینطور شد؟ این سؤالی است که افراد پس از یک قطع ‌رابطۀ تلخ از خودشان می‌پرسند. بسیاری از آنها برای پاسخ به این سؤال، معمولاً داستان‌های جدیدی دربارۀ رابطۀ خود خلق می‌کنند. روان‌شناسانی در دانشگاه استنفورد در پی این هستند که چرا برخی افراد در بندِ گذشتۀ عشقی‌شان باقی می‌مانند؟چرا تلاش، تلاش و تلاشِ مجدد کلید رسیدن به موفقیت نیستمروری بر کتاب عزم، پشتکار و علم موفقیت نوشتۀ آنجلا داک‌ورتاستعداد مهم‌تر است یا پشتکار؟ نمونه‌های فراوانی داریم از کسانی که خوشگذران بوده‌اند، اما به موفقیت‌هایی عظیم رسیده‌اند. این روزها پشتکار شعار اخلاقی است، شعاری که تحقیقات علمی چندان تأییدش نمی‌کنند.نسل چیپس و روغن نباتینسلی که بر خلاف پدرانش، نه توان آن خوش‌بینی جسورانه را دارد و نه تاب آن لذت‌پرستی رادر دنیا، اسامی مختلفی برای متولدین ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ به کار می‌رود. در ایران این گروه با متولدین دهۀ شصت و اوایل دهۀ هفتاد مطابقت دارد؛ بچه‌های جنگ، نسل چیپس و پفک نمکی. برخی از این نام‌ها گویای مسائل خاصی هستند که در جهان گریبان این نسل را گرفته‌اند.تنهاترین شهر دنیا کجاست؟بسیاری از اهالی توکیو چنان مشتاق داشتنِ رفیق هستند که آن‌ها را اجاره می‌کننددر منچستر تنهایی از مهمترین مسائل سلامت شهری است. بزرگترین مشکلِ ونکُوری‌ها هم انزواست. اما کمبود رفاقت فقط گریبان‌گیر تازه‌مهاجران نیست. بسیاری از اهالی توکیو چنان مشتاق داشتنِ رفیق هستند که آن‌ها را اجاره می‌کنند. آیا واقعاً می‌توان فهمید چه چیزی باعث تنهاییِ هر شهر می‌شود؟خلاقیت به نبوغ فردی ربطی نداردمطالعات نشان می‌دهد که قدرت ابداع و ابتکار اغلب از عواملی غیر از نیاز سرچشمه می‌گیرداز قدیم گفته‌اند که «نیاز مادرِ اختراع است». مطالعاتِ جدید نشان می‌دهد که عواملی وجود دارند که می‌توان آن‌ها را نیز در نوآوری دخیل دانست. شاید بهتر باشد، به‌جای باهوش‌دانستنِ نوآوران، آن‌ها را افرادی بدانیم که توانسته‌اند با جمع‌بندیِ دانش و تجربیاتِ دیگران دست به نوآوری بزنند.تنهایی جهنم است، اما ...آیا می‌توانیم هم از رنج‌های تنهایی بگریزیم و هم لذت خلوت‌گزینی را بچشیم؟برخی افراد از یک شب تنهاماندن هم احساس تنهایی می‌کنند؛ بعضی هم طی ماه‌ها حداقلِ ارتباط را با دیگران دارند و چنین حسی نمی‌کنند. علی‌رغم این تفاوت‌ها، «تنهایی» اولین انتخاب اکثر افراد نیست. تنهایی خودِ جهنم است ولی اگر تنهایی را به جان نخریم چه؟سالمندان پرستار می‌خواهند، نه زندان‌بانوسواس ما برای مراقبت از سالخوردگان گاهی باعث می‌شود آن‌ها را در محدودیت‌های تحقیرکننده قرار دهیمپزشکی در دوران مدرن پیشرفت‌های شگفت‌آوری کرده است. بیماری‌هایی که در گذشته انسان‌ها را به کام مرگ می‌کشید، امروز به‌آسانی درمان می‌شود. اما پزشکی هنوز نتوانسته جلوی پیرشدن را بگیرد و احتمالاً هیچ‌وقت هم می‌تواند. حالا سؤال اینجاست: آیا بیشتر زندگی‌کردن، همان بهتر زندگی‌کردن است؟تو می‌تونی عزیزمفرهنگ ما پر است از کلیشه­‌های افزایش عزت نفس برای رؤیاپردازان جوان، اما این دل‌گرمی­‌ها خطرناک‌‌انداگر از بچه‌ها بپرسید: «وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه‌کاره شوی؟» معمولاً جواب آماده‌ای در آستین دارند: دکتر، معلم، پلیس و... پدر و مادرها معمولاً بچه‌هایشان را تشویق می‌کنند که حتماً همان کاری که دلت می‌خواهد را به دست می‌آوری. اما این حرف آنقدرها هم واقعیت ندارد.من از امروز صبح، هیپی شده‌اماگر باورهای اخلاقی مردم برایتان حکم سرگرمی داشته باشد، آیا می‌شود گفت آدم بدی هستید؟«یه روز از خواب پا می‌شی، می‌بینی» دلت می‌خواهد مارکسیست باشی. سبیل می‌گذاری و اورکت سبز آمریکایی تنت می‌کنی. فرداروزی می‌بینی درویش‌مسلکی هم خوب است، اتفاقاً سبیل مناسب را هم داری. بعدش نوبت به هیپی‌بودن هم می‌رسد. آیا ما با نوعِ جدیدی از «خودنمایی» مواجهیم؟آن‌ها همین حالا نسخه‌ای دیگر از شما را ساخته‌اندآیا در جهانِ بانک‌های داده، هنوز حریم خصوصی یا زندگیِ آزادانه معنایی دارد؟فرض کنید در اینترنت به صفحه‌ای برمی‌خورید که می‌گوید با تحلیلِ امضایتان رازهایی را دربارۀ شخصیت‌تان می‌گوید. سایت از روی آن امضا، در کمتر از یک ساعت، نام واقعی، محل سکونت و هر کار دیگری که در زندگی کرده‌اید دست می‌یابند. خب، حالا چه رازهایی را می‌خواهید بشنوید؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Tue, 14 Mar 2017 10:07:16 GMT http://tarjomaan.com/vdci.3avct1apybc2t.html گزیده‌های ترجمان در سال ۱۳۹۵؛ اقتصاد http://tarjomaan.com/vdch.6n6t23nxqftd2.html دنیای دیوانۀ صنعتِ آبچگونه مایعی که از هوا می‌بارد به صنعتی چند میلیاردی تبدیل شد؟پیش‌تر خریدنِ آبْ منحصر می‌شد به مواقعی که از تشنگی جان‌به‌لب می‌شدیم و شیر آبی هم پیدا نمی‌کردیم. اما امروزه خرید آب معدنی معمول است. البته این ماجرا در جهان به مرزهای جنون‌باری رسیده است: منوی آب در رستوران‌ها، آب‌های باستانی، آب سیاه و البته آب‌هایی که هنوز اختراع نشده است.استثمار به‌شیوۀ استیو جابزشعارِ «کاری بکن که دوستش داری»، بی‌نقص‌ترین ابزار ایدئولوژیک سرمایه‌داری استاستیو جابز، مهم‌ترین مُبلّغ شعار «کاری بکن که دوستش داری» است. این نصیحت روحیه‌بخش ما را ترغیب می‌کند که علایقمان را به کاری درآمدزا تبدیل کنیم. اما به عقیدۀ میاتوکومیتسو نویسندۀ کتاب کاری بکن که دوستش داری، این شعار ضدکارگری‌ترین ایدئولوژی در عصر کنونی است.تجربه مدرن‌ترین کالای مصرفی استما امروز تجربیات زندگی را می‌خریماسلاوی ژیژک، می‌گوید از حدود یک دهۀ قبل، مرحلۀ جدیدی در کالایی‌شدن پدیدار شده است. چیزی که امروزه از فروشگاه‌ها می‌خریم، محصولات موردنیازمان نیست؛ بلکه تجربیات زندگی است، مثلاً وقتی محصولاتِ ارگانیک می‌خریم، درواقع داریم تجربه‌ای فرهنگی می‌خریم: تجربۀ «سبک زندگی سالم و زیست‌محیطی». اگرنه چه کسی واقعاً باور دارد که سیب‌های گران، نیمه‌گندیده و «ارگانیک» سالم‌ترند؟هشدار، بازار آزاد در کمین شماستمروری بر کتاب به‌دام‌انداختنِ صیدهاجورج آکرلوف و رابرت شیلر از برندگان جایزۀ نوبل اقتصاد هستند. آنها در کتابشان، مدعی می‌شوند که در نظام بازار آزاد مسئله این نیست که انسان‌های شیطان‌صفتِ زیادی وجود دارند. اما فشار رقابت در بازار موجب می‌شود تا سرمایه‌داران با فریب‌کاری رفتار سایرین را هدایت کنند. آنها در عین ستایش نظامِ بازارآزاد نکاتی را به مردم گوشزد می‌کنند که اگر از آن غفلت کنند سرشان کلاه می‌رود.احمق باش تا کامروا شویچگونه سازمان‌ها حماقت جمعی را پاس می‌دارنداکثر نظریه‌های مدیریتی میزانِ دانشِ انباشته را مهم‌ترین داراییِ شرکت‌ها می‌دانند. اما پژوهشی جدید نشان می‌دهد که مهم‌ترین عاملِ پیش‌بُردِ کارها در بزرگ‌ترین شرکت‌های جهان چیز دیگری است: حماقتِ جمعی. در این روند افرادِ باهوش به سرعت در می‌یابند که هوشمندانه‌ترین کارْ احمق بودن است. آنهایی هم که مدام با پیشنهادهای نوآورانه به استفاده از هوششان اصرار بورزند کنار گذاشته می‌شوند.مراکز خرید: پدیده‌ای با خاستگاه سوسیالیستیخلق فضاهایی برای مصرف لزوماً در جهت پیش‌بُرد بازار آزاد نیستمراکز خرید بزرگ در آمریکا و چین دسته‌دسته تعطیل می‌شوند، در هند ابزار توسعه‌اند و در نایروبی هدف عملیات‌های تروریستی. این محل‌ها از نظر خیلی‌ها، هوشمندانه‌ترین فُرم معماری نئولیبرالیسم، ابزارهای محصورکردن و تفکیک قلمروِ عمومی‌اند. اما مراکز خریدْ نوعی ماقبل‌تاریخ سوسیالیستی هم دارند.نابرابریِ شادی چیست و چرا اهمیت دارد؟افزون‌بر نابرابری درآمدی، باید نگران نابرابری‌های دیگری نیز باشیمبنا بر گزارش ۲۰۱۶ شادیِ جهانی، نابرابری شادی رو به افزایش است. اما نابرابری شادی چیست و چرا اهمیت دارد؟ نابرابریِ شادی، هم‌ارز نابرابریِ درآمدی است و از سال ۲۰۱۲، گزارش شادی جهانیْ مؤید این ایده بوده است که «شادی»، نسبت‌به شاخص‌های دیگر، سنجۀ مناسب‌تری برای ارزیابی رفاه انسان است.دست نامرئی وجود ندارداقتصاددانان نظری می‌گویند نمی‌توان فرضیۀ دست نامرئی را اثبات کرد، اما اقتصاد کاربردی به این حرف اعتنایی نمی‌کند«دست نامرئی» مشهورترین اصطلاحی است که از آدام اسمیت باقی مانده است. اما این تعبیر، فقط یک‌بار، و آنهم در بخشی کاملاً نامربوط از کتاب او آمده است. از آن به بعد نیز اقتصاددانان تلاش کردند تا این نظریه را اثبات کنند، اما نهایتاً به این نتیجه رسیدند که واقعاً نمی‌توان این فرضیه را اثبات کرد. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Sun, 12 Mar 2017 10:00:43 GMT http://tarjomaan.com/vdch.6n6t23nxqftd2.html اساس تصمیم‌گیری انسان‌ها احساسی است و نه عقلانی http://tarjomaan.com/vdcj.yeofuqexmsfzu.html گاردین — همۀ داستان‌های عاشقانه با دانش تصمیم‌گیری مرتبط‌اند، خوب یا بد، و درست یا نادرست. ولی هیچ داستان عاشقانه‌ای به‌اندازۀ داستانی که در این کتاب روایت می‌شود تحت تأثیر خطاپذیریِ فرایند تصمیم‌گیری قرار نداشته است. آموس توِرسکی و دانیل کانمن هر دو نوادگان خاخام‌‌های اهل اروپای شرقی بودند. تصادف و سرنوشت این دو را در دهۀ ۱۹۶۰ در تل‌آویو بر سر راه هم قرار داد. دوستی عمیق و هم‌فکری این دو -رفاقتی که منجر به ابداع «اقتصاد رفتاری» و پایه‌گذاری قوانین شناختی برای فهم نابخردی‌های بشر شد- در شناخت ما از جهان بی‌شک همان‌قدر اثرگذار بوده که روابط عمیق و تنگاتنگ میان فرانسیس کریک و جیمز واتسون۱.یکی از یافته‌های این زوج اسرائیلی این بود که «هیچ‌کس برپایۀ عدد تصمیم‌گیری نمی‌کند، بلکه انسان‌ها برای تصمیم‌گیری نیازمند داستان‌اند». توِرسکی و کانمن با استدلال اثبات کردند که اساس تصمیم‌گیری انسان‌ها احساسی است و نه عقلانی، و مسئلۀ مهمْ تشخیص این عادات و اشتباه‌نگرفتن آن‌ها با یکدیگر است. آن دو، برای عمل‌کردن به آنچه که به دیگران توصیه می‌کردند، نه‌تنها مقالات علمی‌شان را استوار بر حقایق و پژوهش‌ها می‌نوشتند، بلکه آن‌ها را مملو از تمثیل‌ها و حکایاتِ به‌یادماندنی نیز می‌کردند. آن‌ها هرگز چنین ذهنیتی نداشتند که این رفتاری که توصیف می‌کنند -تعصبات ناخودآگاه و انتخاب‌‌های غیرمنطقی‌ای که بازارها را منحرف می‌کند و عدم‌درک صحیح از ریسک را به‌همراه دارد- درمورد خودشان صدق نمی‌کند.مایکل لوئیس۲، با استعدادِ ذاتی‌اش در جان‌بخشی به ایده‌‌های غامض و انتزاعی، دقیقاً همان راوی‌ای است که توِرسکی و کانمن استحقاقش را داشتند. لوئیس به‌طرز شگفت‌آوری خیلی دیر به‌سراغ داستان این دو رفت. سال ۲۰۰۳ لوئیس در شاهکار خود یعنی مانیبال۳ به روایتگری داستان تیم بیس‌بال اوکلند اتلتیک می‌پردازد که برای تشکیل تیمی موفق، به‌جای تکیه بر غریزه و تجربیات، به‌سراغ استفاده از تحلیلگریِ علمیِ داده‌ها می‌روند. ریشه‌‌های فکری این استراتژی، بی‌آنکه لوئیس از آن آگاه باشد، برگرفته از مقالاتی بود که سی سال قبل توِرسکی و کانمن نوشته بودند ولی در آن زمان تازه داشتند در زمرۀ تفکراتِ جریان اصلی قرار می‌گرفتند. این غفلت لوئیس در نقد ریچارد اچ تالر، استاد دانشگاه شیکاگو و یکی از نویسندگان کتاب ناج۴، مشخص شد، کسی که تلاش بسیاری برای ترویج و توسعۀ اندیشه‌‌های این زوج اسرائیلی کرده بود.بعد از این نقد بود که لوئیس به‌سراغ مطالعۀ آثار توِرسکی و کانمن می‌رود و متوجه محدود‌بودن دیدگاهش در مانیبال می‌شود که این خود پدید‌ه‌ای قابل‌بررسی است. لوئیس این مسئله را این‌گونه توصیف می‌کند: «من می‌خواستم داستانی روایت کنم از روش عملکردِ بازارها یا عملکرد ناموفق آن‌ها، به‌خصوص زمانی که به ارزیابی افراد می‌پردازند. اما، در بستر این داستان، داستانی دیگر نهفته بود که کشف نشد و ناگفته ماند، داستانی که درمورد عملکرد یا خطا در عملکرد ذهن انسان در خلال قضاوت‌ها و تصمیم‌سازی‌هایش بود.» این کتاب آن کاستی را مرتفع می‌نماید.کتاب به‌شکلی درخورتوجه ریشه در بیوگرافی این دو مرد دارد. توِرسکی در ۱۹۹۶ از دنیا رفت و کانمن به‌وضوح زمان زیادی صرف گفت‌وگو با لوئیس کرد. هر فردی که کتاب اندیشیدن؛ سریع و آهسته به‌قلم کانمن را خوانده باشد با برخی از عناصر این بیوگرافی آشنا شده است: مثلاً او برخی از تئوری‌هایش را در حین ساخت آزمایش‌های سنجشِ عملکرد برای ارتش اسرائیل توسعه داد، اما بیشتر آن‌ها ریشه‌گرفته از الهامات اوست. لوئیس این زوج دانشگاهی را، به‌مانند همۀ نقش‌آفرینی‌‌های درخشان دو نفره، چون عاشق و معشوقی نگون‌بخت معرفی می‌کند که، با نگاهی به سال‌های پیش از شکل‌گیری روابطشان، گویی هرکدام منتظر دیگری بوده تا با این وصال به درک دقیقی از ظرفیت‌‌های نهفته‌اش برسد.هر دوِ آن‌ها دوران رشد پرچالشی داشته‌اند. کانمن فرزند شیمی‌دانی بود که در کارخانۀ لورئال در پاریس کار می‌کرد. زمانی که جنگ آغاز شد پدرش به‌خاطر یهودی‌بودن دستگیر شد. اما با کمک‌‌های رئیس کارخانۀ عطرسازی، که البته در سایر امور همکاری نزدیکی با نازی‌ها داشت، از انتقال به اتاق‌های گاز نجات یافت. ازآنجاکه خانواده‌اش می‌دانستند این بخششْ زیاد دوام نخواهد داشت، از پاریس گریختند و در جنوب فرانسه ساکن شدند، جایی که یک زمستان را در قفس مرغ‌ها سر کردند. کانمن هفت سال داشت. پدرش در سال‌های پایانی جنگ از مرض قند درگذشت و دانیل به‌همراه مادر و خواهرش نهایتاً راهی اورشلیم شدند، درست در خط مقدم درگیری‌هایی که به شکل‌گیری اسرائیل انجامید.ازآنجاکه «در دوران کودکی‌اش مانند خرگوشی از دست شکارچی فرار می‌کرد»، جای تعجب نداشت که غریزۀ بقا و ترس دائمی از بدترین وقایع را درون خود پرورش دهد، عاداتی که طی تحصیلات آکادمیکش به‌عنوان روان‌شناس نیز با خود به‌همراه داشت.تورسکی سه سال از کانمن جوان‌تر بود. او بیشترْ شخصیت یک مبارز را داشت تا یک بازمانده. کودکی لاغراندام بود با سطح هوشِ یک نابغه. به‌محض اینکه امکانش را یافت، داوطلبانه به دوره‌‌های کماندویی ارتش اسرائیل پیوست و به سربازی نترس بدل شد که به‌خاطر شجاعتش مورد تحسین موشه دایان قرار گرفت. بیش از آنکه شجاعت وطن‌پرستانه‌اش او را برجسته سازد، این عقلانیت بی‌پروایش بود که او را خاص کرده بود. زمانی که تورسکی با کانمن ملاقات کرد، پیش‌ازآن برای مدتی طولانی عادت داشت همواره باهوش‌ترین فرد در هر جمعی باشد. همکارانش معتقد بودند او می‌تواند حتی با دانشی سطحی از فیزیک با برندگان جایزۀ نوبلِ فیزیک با زبان تخصصی خودشان به گفت‌وگو بنشیند. او از اینکه باد غرورِ کسی را بخواباند هم لذت می‌برد. بعد از گفت‌وگویی با ماریْ گِلْ‌مان، کاشف ذرۀ بنیادی کوارک، به او می‌گوید: «می‌دونی ماری، در کلِ دنیا هیچ‌کس به اون اندازه باهوش نیست که خودت خیال می‌کنی هستی... .»توِرسکی و کانمن مکمل هم بوده‌اند؛ یعنی هر نقصی که هریک از آن‌ها داشته دیگری توان جبران آن را داشته است. کانمن در تحصیلات آکادمیکش مدام از اید‌ه‌ای به‌سراغ ایدۀ دیگر می‌رفت و فاقد تمرکز لازم بود. در دنیای تخصص‌گرایی، او به محدودنگری بی‌اعتماد بود. استعداد شگرف توِرسکی در شکل‌دادن به ایده‌ها بود، نه ابتکار ایده‌ها، و افکار متفرق و به‌هم‌ریختۀ کانمن همان مواد خامی بود که او احتیاج داشت. کانمن می‌گفت: «زمانی که با آموس کار می‌کردم او تقریباً ناباوری را کنار گذاشته بود و این همان موتور محرک همکاری ما بود.»از این جهت، آن‌ها را می‌توان مک‌کارتنی و لنونِ۵ روان‌شناسیِ رفتاری نامید: شناخت آن‌ها از یکدیگر عمیق‌تر از شناختشان از خود بود. اولین مقالۀ آن‌ها درمورد این بود که چگونه انسان‌ها به‌طور معمول نتایجی را از نمونه‌های غیرقابل‌اعتنای آماری استقرا می‌کنند: «اعتقاد به قانون اعداد کوچک»، باور به اینکه اگر سکه‌ای دوبار پشت سر هم پرتاب شد و شیر آمد پرتاب بعدی به‌احتمال زیاد خط می‌شود، و ازاین‌قبیل باورها. آن‌ها در مقالۀ خود می‌افزایند: «حتی منصف‌ترین سکه هم، با‌توجه‌به محدودیت در حافظه و حس اخلاقی‌اش، نمی‌تواند آن‌قدر که یک قمارباز انتظار دارد منصفانه عمل کند.»آن دو در طول یک دهه یا بیشتر، با وسواس، مشغول شمردن روش‌هایی بودند که ما، با آن‌ها و از روی عادت، الگویی مشخص برای تجربه‌ای تصادفی می‌سازیم: روند‌های گذشته را شناسایی کردند، درمورد آینده پیش‌گویی کردند و ناتوانی کلی ما برای زندگی در حالت ابهام و عدم‌قطعیت، و پیامدهایش برای سیاست و اقتصادمان را شرح دادند. توِرسکی این‌گونه توضیح می‌دهد: «کار ما مطالعۀ حماقت طبیعی است، نه هوش مصنوعی.»در کنار هر مشارکت سازنده‌ای، شکاف‌ها و حسادت‌ها هم سر برمی‌آورند. داستان لوئیس، پس از نمایش پیوند اغواگر این رابطه، شرح مفصلی از گسست ناگهانی‌شان می‌دهد که دردناک ولی ناگزیر بود. به‌قول کانمن: «انتخاب مردم بین دو شیئ نیست، بلکه بین توصیفات اشیاست» و اگرچه همۀ ما اشتباهاتی می‌کنیم، برخی از آن‌ها قابل‌گذشت‌تر از سایرین‌اند.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۱ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان The Undoing Project review – ‘psychology’s Lennon and McCartney در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان اساس تصمیم‌گیری انسان‌ها احساسی است و نه عقلانی ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Francis Crick and James Watson: مکتشفین ساختار مولکول دی.ان.ای که این کشفْ جایزۀ نوبل پزشکی را برایشان به ارمغان آورد.[۲] Michael Lewis[۳] Moneyball[۴] Nudge[۵] Lennon and McCartney: زوج هنری ِمشهور گروه موسیقی بیتلز ]]> تیم آدامز اقتصادوجامعه Tue, 07 Mar 2017 04:48:44 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.yeofuqexmsfzu.html آمارتیا سن: کسب آرای بیشتر مشروعیت نمی‌آورد http://tarjomaan.com/vdcd.j0j2yt0ssa26y.html گاردین — آمارتیا سن یکی از بزرگ‌ترین اقتصاددانانِ زندۀ جهان است. او مسلمانان، هندوها و به‌خصوص زنان فقیری را با چشمان خود دیده که در دوران تجزیۀ هند و پس‌ازآن میان مرگ و زندگی دست‌و‌پا می‌زدند. سِن در سال ۱۹۳۳ در مانیکانج متولد شده است که درحال‌حاضر در بنگلادش قرار دارد. او تمام مدت زندگی‌اش را بر این عقیده تأکید کرده که هیچ جامعۀ خوبی به هیچ بهانه‌ای نمی‌تواند انسانی را در چنین شرایطی قرار دهد. چنین نابرابری‌هایی تحمل‌ناپذیرند، چه در جهان توسعه‌یافته و چه در جهان درحال‌توسعه. علم اقتصاد، در کنار ریاضیات و فلسفۀ اخلاقی که در آن جای گرفته، وظیفۀ رسیدگی به این واقعیت‌ها را بر عهده دارند.محافظه‌کاران با زیرکی می‌گویند جامعهْ واحدی فردی نیست، بلکه مجموعی است از افرادی که ارزش‌ها و ترجیحاتشان جمع‌پذیر نیست و از همین رو نمی‌توانند دربارۀ آنچه خیر اجتماعی به حساب می‌آید، انتخاب‌های درستی داشته باشند. سِن و برخی دیگر با این دیدگاه مخالف بودند و، در مقابل آن، نظام فکری جدیدی پدید آوردند. این نظام فکری ریشه در این باور دارد که اقدامات جمعی می‌‌تواند به‌شکلی مؤثر رفاه انسان را افزایش دهد. همچنین، علی‌رغم تلاش راست‌گرایان برای اثبات اینکه همۀ اقدامات مردمی محکوم به شکست‌اند، سن معتقد است که از نظر عقلی مفاهیم مستحکم و قابل‌دفاعی برای اصلاح جامعه، کاهش نابرابری‌های بنیادی و سیاست‌های عملیِ برآمده از آن‌ها وجود دارد.سِن انواع و اقسام تقدیرنامه‌ها و جوایز را از سراسر جهان دریافت کرده که ازاین‌میان می‌توان به‌طور خاص به جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۸ اشاره کرد. اقتصاددانی به همان بزرگی، یعنی جان مینارد کینز، یک‌بار گفته است آدم‌های عمل‌گرایی که خود را از هرگونه اثرپذیری فکری مبرا می‌دانند، معمولاً بردۀ یکی از مؤلفانِ منسوخ و بی‌خاصیتِ دانشگاهی هستند. سن ممکن است مصداقِ آن مؤلفِ دانشگاهی‌ای باشد که کینز از آن سخن می‌گوید، با این تفاوت که این پیرمردِ ۸۳ سالهْ هرطور حساب کنید، اصلاً منسوخ نیست. سن می‌تواند جمعیتی عظیم را گرد آورَد، همان‌طور که هفتۀ گذشته در سخنرانی عمومی خود در آکسفورد این کار را کرد. ایده‌های سِن، که بعضی او را «مادرترزای علم اقتصاد» می‌نامند، بیش از هر اندیشمند دیگری، در مسیر جلوگیری از کمبودهای شدید و قابل‌پیش‌گیریِ غذا و مشخص‌کردن چارچوبِ اولویت‌ها در بحث توسعه‌ بوده است. در این چارچوب، به همان اندازه که به رشدِ تولید ناخالص داخلی اهمیت داده می‌شود، به بهداشت، آموزش‌وپرورش، قوانین، نهادهای دموکراتیکِ کارا و برابریِ زنان نیز توجه می‌شود. هیچ کشوری با سرکوب‌کردن، محروم‌کردن، بی‌اعتنایی‌کردن یا در بدترین حالت، رهاکردنِ نیمی از جمعیتش برای افتادن به حال مرگ، غنی نمی‌شود. ایده‌های او باعث شده صدهامیلیون نفر بالقوه یا عملاً زندگی‌‌ای داشته باشند که برایش ارزش قائل‌اند، احتمالاً بدون آنکه بدانند نام مردی که این ایده‌ها را پرورانده چیست.جوهر تفکرات سن را می‌توان در کتابی پی گرفت که در سال ۱۹۷۰ منتشر کرد، کتابی که عنوانش اصلاً دهن‌پرکن نبود: انتخاب جمعی و رفاه اجتماعی. محتوا و ارزش کار سِن در نگاه اول چندان قابل‌تشخیص نیست، زیرا او از معرکه و سروصدا دوری می‌کند و دنبال جلب‌توجه نیست. او می‌خواهد همین کتاب را با یازده فصل جدید به‌روز کند. قضیه‌های بنیادیِ موردنظر سِن در این کتابِ جدید تکرار شده‌اند. مهم‌تر از همۀ آن‌ها این است که جوامع با طراحی دقیق می‌توانند، هم در نظریه و هم در عمل، دربارۀ چیزهایی که اکثر مردم برای زندگی خوب به آن‌ها اهمیت می‌دهند تصمیم بگیرند. او به این دیدگاهش مشهور است که پرداختن به حقوق و نیازهای افراد به‌تنهایی کافی نیست، بلکه باید به قابلیت‌های آنان توجه کرد. حتماً حق رأی به افراد بدهید، اما در کنارش ظرفیت خواندن، تفکر، دسترسی به ایده‌هایی که آزادانه مطرح می‌شوند و البته امکان رفتن به محل رأی‌گیری را نیز به آن‌ها بدهید و مطمئن شوید که صندوق‌های رأی‌گیری به‌اندازۀ کافی وجود دارد تا آن‌ها مجبور نباشند ساعت‌ها یا حتی روزها منتظر باشند که رأیشان را به صندوق بیندازند.همان‌طور که او در مصاحبه با ما هم می‌گوید، در این ۴۷ سالی که از انتشار آن کتاب می‌گذرد، ایده‌هایش عمق بیشتری یافته است. یکی از مفاهیم اساسی علم اقتصاد، و به‌طور خاص فلاسفۀ محافظه‌کار، این است که ارزش‌ها و ترجیحات افراد تغییرناپذیرند: اینکه نه‌تنها نحوۀ رفتار انسانِ اقتصادیْ عقلایی است بلکه، این انسان قبل از تعامل با جهانِ اقتصادی، چیزهای ارزشمند، مهم و مرجح برای خود را نیز مشخص می‌کند. یکی از دستاوردهای فکریِ بزرگِ محافظه‌کارانْ «قضیۀ عدم‌امکان»۱ نام دارد که نشان می‌دهد اگر آنچه گفته شد دربارۀ انسان‌ها صادق باشد و مرجعی از بیرونْ تصمیمات را به افراد تحمیل نکند، از نظر جبری غیرممکن است که افراد به تصمیم مشترکی برسند که رفاه همه‌شان را افزایش دهد. این‌هم از نیکوکاران بی‌حاصل لیبرال! تمایل آن‌ها به دخالت، مالیات‌گیری و هزینه، درنهایت، شرایط زندگی هیچ‌کس را بهتر نخواهد کرد.سِن کل این استدلال را زیر سؤال می‌بَرد. او نشان می‌دهد که با تعدیلِ بعضی فرضیات، که پایۀ شواهد محافظه‌کاران از عدم‌امکان را تشکیل می‌دهد، انجام کار درست و به‌نفع همه امکان‌پذیر است. نکتۀ مهمی که باید به خاطر سپرد این است که ترجیحات و ارزش‌های مردم روی سنگ حکاکی نشده است. ذهن‌ها قابل‌تغییرند. مباحثه می‌تواند مؤثر واقع شود. کیفیت اطلاعات اهمیت دارد. افرادی هستند که شاید در ابتدا به بعضی مطالب بی‌اعتماد و بدبین بوده‌اند. اگر بتوان این افراد را گرد این آرمانِ واحد جمع کرد، تصمیم‌گیریِ جمعیِ مناسب حتی از این هم ممکن‌تر می‌شود. از قدغن‌کردن مجازات مرگ تا قبول نیاز به بستن کمربند ماشین: مباحثهْ ترجیحات افراد را تغییر داده و خیر اجتماعی را در پی داشته است.سن را از این جنبه می‌توان فرزند خلف عصر روشنگری دانست. سِن با تمام وجود به حوزۀ عمومی معتقد است، به بحث، به ظرفیت تغییر ذهنیت افراد به‌وسیلۀ روبه‌روکردنشان با شواهد و بالاخره به ظرفیت جامعه برای گسترش ایده‌ها از پایین و سپس اقدام برای بهبود شرایط عمومی زندگی. او، در کنار کینز، بیشترین تأثیر ذهنی را روی من داشته است. من به‌وسیلۀ او بیش‌ازپیش متقاعد شدم که برخی نهادها نه‌تنها به‌خودی‌خود عالی‌اند، بلکه سنگ بنای رشد و توسعۀ اقتصادی نیز هستند، نهادهایی همچون دولتِ مبتنی بر «نظارت و تعادل»، رسانۀ آزاد که به‌شکلی مؤثر اطلاعات موثق را پخش کند، دادگستریِ بی‌طرف، برابریِ جنسیتی و مدارس و دانشگاه‌های خوب.ویل هاتن: احساس می‌کنم در این چند دهه هرچه جلوتر آمده‌ایم، در نوشته‌هایت به باور بیشتری به نقش مباحثه و گفت‌وگو برای ایجاد ارزش‌هایی رسیدی که می‌توانند اهداف را به هم نزدیک‌تر کنند. این‌طور به نظرم می‌آید که هرچه سِنت بالاتر رفته بیشتر اعتقاد پیدا کرده‌ای که ارزش‌ها انعطاف‌پذیرند و می‌توان با استفاده از مباحثه و مناظره بهبودشان داد، همان‌طور که در این نسخۀ جدید کتابت هم بیش از نسخۀ اصلی ۱۹۷۰ روی این موضوع تأکید کرده‌ای.آمارتیا سن: اهمیت مباحثه برایم بسیار بیشتر از قبل شده است، چراکه به‌چشم دیده‌ام که نبود مباحثه یا نادیده‌‌گرفتنش یا مغشوش‌شدنش با اخبار یا اطلاعات جعلی چطور می‌تواند بسیاری چیزها را به مسیری وحشتناک هدایت کند. برای مثال، انتخاب دونالد ترامپ برپایۀ گفته‌های زیادی صورت گرفت که هیچ‌کدام حقیقت نداشت. واقعیتی دیگر خلق شد. افراد نمی‌دانستند که چطور باید با یک ستارۀ واقع‌نما۲ برخورد کنند. درواقع یک جای کار می‌لنگید.یا مثلاً درمورد بریتانیا اگر برکسیت را در نظر بگیریم، هنوز هم متحیر مانده‌ام که مباحث تا چه حد وارونه جلوه داده شد و چقدر اطلاعات نادرست داده شد، اطلاعاتی مثل اینکه، با این کار، بریتانیا فلان مقدار پول ذخیره خواهد کرد که همه‌اش به خدمات بهداشتی اختصاص می‌یابد. این بحث‌های غلط حتی بعد از پایان رأی‌گیری همچنان ادامه داشت. به نظرم می‌آید که این قضیه مشروعیت خودِ این رأی‌ را تاحدی به چالش می‌کشد، حتی اگر فقط دودرصد بیش از نیمی از آرا نبود. تردیدهای خیلی جدی دربارۀ مشروعیت این رأی هست. من نیمی از عمرم را در این کشور زندگی کرده‌ام و به‌نظرم خیلی عجیب می‌آید که بریتانیایی‌هایی که مخالف برکسیت بودند امروز این‌طور خود را با آن وفق داده‌اند. الان مسئله این است که برکسیتِ نرم داشته باشیم یا برکسیت سخت. آن‌ها بدون هیچ مشکلی قبول کرده‌اند که مردم بریتانیا به برکسیت رأی داده‌اند.به‌نظر من این اظهارات اشتباه است.این کافی نیست ‌که به رأی ۵۲درصدی در برابر ۴۸درصدی، که بر اساس استدلال‌های معیوب به بار آمده، استناد کنیم و سپس بگوییم که بریتانیایی‌ها متقاعد شده‌اند که اروپایی نیستند و نمی‌خواهند در اتحادیۀ اروپا باشند. در شرایطی که افراد از ادامۀ رفراندوم در صورت نزدیک‌بودن فاصله صحبت می‌کردند از مقامات بالادست نیز کسی پیگیر ماجرا نشد. نخست‌وزیر فعلی طرف‌دار ماندن در اتحادیه بود. اما به‌شکل حیرت‌آوری به‌سادگی به گروه مقابل پیوست.این شرایطْ نشانگرِ نوعی سبُک‌سری دربارۀ معنای واقعیِ ترجیحات ملی است و این سبک‌سری خیلی مرا آزار می‌دهد. این‌همه مدتی که در اینجا بوده‌ام و همین‌طور رشد ذهنی‌ای که در اینجا در دوران دانشجویی تجربه کرده‌ام باعث شده عنصر بریتانیاییْ بخش مهمی از هویت من باشد.سبک‌سری در تفسیر و تأویلِ برکسیت مرا نگران می‌کند. منطورم این است که پیچیدگی‌های این موضوع به‌اندازۀ کافی درک نشده است. موضوعْ فقط اتحادیۀ اروپا نیست. البته که من باور دارم، در این شرایطِ جدید، حفظ دسترسی به بازار اروپایی و تماس واقعیِ اروپایی با بقیۀ دنیا بسیار سخت خواهد بود: این دشواری‌ها هنوز نمایان نشده است. اما در لایه‌های زیرینِ این موضوع مسئلۀ دیگری هست: «احساس بریتانیا دربارۀ اینکه این کشور بخشی از تمدن اروپاست»، چون زندگی ما پر است از آثار روشنگریِ اروپایی.هاتن: اگر تو بودی رفراندوم را چطور طراحی می‌کردی که به‌قول خودت این نتایج سبک‌سرانه حاصل نشود؟سن: به‌نظر من رفراندوم روش درستی برای روبه‌روشدن با این مسئله نیست. رفراندوم‌ها تاحدی شبیه نظرسنجی‌های عمومی هستند؛ بعضی وقت‌ها کاملاً اشتباه از آب درمی‌آیند. به‌نظرم بهترین کسی که می‌توان در این باره به آثارش مراجعه کرد جان استوارت میل و به‌طور خاص کتاب تأملاتی در حکومت انتخابی است. چرا برای مواجهه با این مسائل، در مقایسه با رفراندومی که تنها یک بار انجام می‌شود، دولت منتخبْ گزینۀ بهتری است؟ این‌ها مسائلی پیچیده هستند و نیازمند نگاهی همه‌جانبه. این‌طور نیست که شما هر چهارپنج سال یک بار انتخابات برگزار کنید و بعد دموکراسی کنار برود و شما با همان انتخاب دربارۀ همه‌چیز تصمیم گرفته باشید... نیاز مداومی به تفکر و مباحثه وجود دارد.زمانی که کامرون برندۀ انتخابات شد، ریاضت جزء سیاست‌های پیشنهادی‌اش نبود، اما بعداً مطرح شد. حال، در این مورد من معتقدم که حرکت او اشتباه بود، اما دلیل اینکه می‌گویم اشتباه کرد این نیست که این موضوع در خط‌مشیِ حزب قرار نداشت. یک دولت منتخب به شما این آزادی را می‌دهد که همه‌چیز را به حساب بیاورید. در این مورد من معتقدم که او اشتباه کرد. اما ازسوی‌دیگر این بخش از تفکر او اشتباه نبود که چون ریاضت توسط رأی‌دهندگان تأیید نشده نمی‌توان [یا نباید] به آن فکر کرد. آن‌هایی که در پارلمان هستند باید به ریاضت فکر کنند. این‌ها مسائل مهمی است که باید مورد نظر قرار گیرد.رفراندوم‌ راه خوبی برای جلب‌توجه افراد است، اما در کنار آن باید درگیری و مباحثه‌های واقعاً جدی در پارلمان و روزنامه‌ها درباره‌اش مطرح شود. مسئلۀ سوگیریِ رسانه‌ها هم مطرح است؛ بعضی از گفته‌ها و استدلال‌ها هستند که به‌قدر لیاقتشان به آن‌ها توجه نمی‌شود. اما اگر مباحثه‌ای جدی و عمومی در داخل و خارج از پارلمان و با یکدیگر می‌داشتیم و سپس در مجلس به‌شکلی به نتیجه‌گیری واحدی دست پیدا می‌کردیم، می‌توانستم بگویم که آن نتیجه سبک‌سرانه نیست. اما وقتی چنین کاری با تصمیمی ناگهانی انجام می‌شودکه تنها شامل یک گزینه است دیگر چه می‌توان گفت؟هاتن: غیر از مناسب‌بودن یا نبودن رفراندوم در یک دموکراسی منتخب، یکی دیگر از مشکلاتی که وجود داشت این بود که افرادی که مایل به خروج از اتحادیۀ اروپا بودند، خود را ملزم نمی‌دیدند که برداشتشان از معنای خروج را بیان کنند.سن: بله. به همین دلیل هم مشخص نبود که دقیقاً چه چیزی ۵۲درصد از آرا را مال خود کرده است. تصمیم مبهم خروج از اتحادیۀ اروپا تنها گویای یک چیز بود: «ما نمی‌خواهیم با اروپا باشیم» و به‌اعتقاد من چنین تفکری در دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم یکسره منفی است. ما به فکر و بیان اروپایی در جهان نیاز داریم و این فکر و بیان، باوجود انگلستان، بسیار قدرتمندتر خواهد بود. همه‌جور فاجعه‌ای اینجا، آنجا و همه‌جا در حال وقوع است. همین طور بریتانیا از جنبه‌های بسیاری به اروپا وابسته است.به‌نظر من اروپا، به‌خصوص در سیاست اقتصادی، اشتباهات زیادی مرتکب شد که ریاضت یکی از آن‌ها بود. شخصاً اعتقاد دارم که یورو هم اشتباهی بزرگ است. شاید شما موافق این موضوع نباشید، اما به‌نظر من یورو باعث شد دولتْ یکی از ابزارهای تنظیمی‌اش را از دست بدهد. علاوه‌براین، یورو این مشکلِ بلندمدت را هم مورد نظر قرار نداده بود که، وقتی بهره‌وری در کشورهایی مثل آلمان بسیار بیشتر از کشورهایی مثل پرتغال و یونان باشد، یورو روزبه‌روز به مسئله‌ و باری سنگین‌تر بدل می‌شود. به هیچ‌کدام از این‌ها به‌اندازۀ کافی فکر نشده بود. به‌این‌ترتیب معتقدم که آن‌ها اشتباه کرده‌اند، اما قطعاً سازمان ملل نیز اشتباهات بسیاری مرتکب شده است. مسئله این است که حال باید به این خاطر که چنین نهادی مرتکب اشتباه می‌شود به‌کلی آن را رها کرد و گفت که دیگر نیازی به آن نیست یا اینکه رویۀ دیگری پیش گرفت.تمایل به وجود اتحادیۀ اروپا دلایلی داشته، همان‌طور که تمایل به وجود سازمان ملل نیز دلایل خود را داشته است. این دلایل تنها به‌خاطر چند تصمیمِ بد از میان نمی‌روند.هاتن: تو منتقد روند انتخابات درون‌حزبی جمهوری‌خواهان نیز هستی، روندی که ترامپ از آن بیرون آمد.سن: در هفده دور انتخابات درون‌حزبی، او اکثریت آرای جمهوری‌خواه را نداشت. در آن موقع و در بسیاری از دوره‌های مقدماتی، چندین نامزد در مقابلۀ رودررو ترامپ را شکست می‌دادند. اگر تک‌تک کاندیداها را در مقابل یکدیگر قرار می‌دادی، ترامپ در آن دورهای اولیه قافیه را به دو یا سه نفر می‌باخت. وقتی به هجدهمین دور رسیدیم، مردم دیگر از این سیستم خسته شده بودند. از اینجا به‌بعد ترامپ در حال پیشی‌گرفتن بود و توانایی‌هایی از خود نشان می‌داد که برای عملی‌کردن مهارت‌های قابل‌توجه سیاسی‌اش کاملاً لازم بود.برای به‌دست‌آوردن بهترین انتخاب اجتماعی نباید تنها ترجیحِ اول را به حساب آورد.هاتن: نکتۀ موردنظرت این است که ترجیحات دوم و سوم هم در کنار ترجیحِ اول اعتبار دارند و اگر به‌دنبال نتیجه‌ای هستیم که مجموع نظرات را به بهترین شکل بازتاب دهد، باید ترجیحات دوم و سوم را نیز به حساب بیاوریم و اگر چنین می‌شد الان ترامپ را نداشتیم؟سن: به‌زبان‌دیگر، عدم‌جذابیتِ آخرین کاندیدا هم باید به‌نحوی در کنار جذابیت اولین کاندیدا به حساب بیاید.هاتن: اگر آن‌طور که اعتقاد داری اطلاعات و بحث دربارۀ اطلاعات مسئله‌ای بنیادی است و این اتفاق تنها در میدان گفت‌وگوی عمومی ممکن است، مسئلۀ اساسی این خواهد بود که این میدان گفت‌وگوی عمومی چطور ساخته می‌شود و چه کسی مسئولیت مراقبت از جریان اطلاعاتی را بر عهده دارد که به این میدان عمومی وارد می‌شود. به‌این ترتیب چطور می‌توان چنین کاری را به‌شکلی انجام داد که به آزادی رسانه‌ها خللی وارد نشود؟سن: آزادی رسانه مسئلۀ بسیار مهمی است. اما این موضوع به مالکیت بستگی دارد، به تبلیغ، به همه‌چیز. به خوانندگان هم بستگی دارد.هاتن: آیا رسانه‌های بریتانیایی آزاد نیستند؟سن: من نمی‌گویم که رسانه‌های بریتانیایی آزاد نیستند. اما این نکته هم هست که کاراییِ رسانه‌ها در گروِ آزادی‌شان است. این ایده اشتباه است که تنها یک مدل آزادی رسانه وجود دارد که، براساس آن، مالکیت تنها به همین شکلی که می‌بینیم تقسیم شده است. آزادی رسانه‌ها با سبک‌های متفاوت مالکیت سازگار است. این موضوع با تعهد بیشتر برای صحت‌سنجی اطلاعات نیز سازگار است. همان‌طور که بعضی این کار را می‌کنند.راه‌های بسیاری وجود دارد که رسانه‌ها می‌توانند، بدون وارد شدن خللی به آزادی‌شان، کاراتر و رساناتر برای بحث‌های عمومی ظاهر شوند. درنهایت حرف من این نیست که آزادی رسانه نیازمند چنین تغییری است. نکتۀ موردنظر من این است که می‌توان رسانه‌ها را به وسیله‌هایی کاراتر و ثمربخش‌تر برای مباحث عمومی تبدیل کرد. بدون اینکه غیرآزاد شوند.هاتن:‌ چه کسی باید این کار را بکند؟سن: باید دو سؤال را از هم تفکیک کنیم. بحث ما اینجا این نیست که چه چیزی آزادی رسانه‌ها را تضمین می‌کند. آزادی رسانه‌ها در اساس یعنی عدم‌مداخله. آیا من با هرکس که پول دارد و می‌خواهد رسانه‌ای جدید پایه‌گذاری کند مخالفم؟ اصلاً. چراکه اگر مخالف باشم، یعنی در مقابل رسانۀ آزاد ایستاده‌ام.حرف من این است که همۀ ما باید انحایِ بهترِ ارتباط با یکدیگر را بیازماییم. این‌طور نیست که یک نگهبان بگذاریم که دور بگردد و به رسانه‌ها بگوید چه کنند. به‌طور کلی این موضوع‌ هم باید مانند مباحث عمومی باشد. باید چیزی وجود داشته باشد و افراد رسانه‌ای هم باید به آن علاقه نشان دهند: نه‌تنها در بیان دیدگاه‌های خودشان بلکه در اطمینان حاصل‌کردن از اینکه به افرادی که ممکن است، به هر دلیلی، روزنامه‌ها آن‌ها را نادیده بگیرند هم گوش داده می‌شود.هاتن: البته، اما سؤال من این است که چه کسی باید رسانۀ آزاد را کاراتر کند...؟سن: ما باید این کار را انجام دهیم، خودِ ما. مثل این است که بپرسی چه کسی نباید در خیابان زباله بریزد یا چه کسی باید ما را به پیروی از قوانین رفتاریِ مناسب مجبور کند یا اینکه چه کسی باید مواظب باشد ما به افراد ناتوان در خیابان اهانت نکنیم... .هاتن: اما آیا این مرجعی عمومی است که شما را از تف‌کردن در خیابان بازمی‌دارد یا صدایی درونی در مغزتان؟سن: نه، در مغز نیست. به‌نظرم ممکن است نقش مباحثۀ عمومی را دست‌کم گرفته باشید. پویاییِ آن را در نظر بگیرید. همین الان هم بعضی بحث‌های عمومی در جریان است و می‌تواند بیش‌ازاین هم باشد. می‌گویم می‌تواند باشد.همچنین، به‌واقع، نیاز به مرجعی صاحب قدرت برای انجام این کار نیست. من کاملاً مخالف اقتدارگرایی هستم. اگر اتحاد شوروی یک چیز به ما آموخته باشد، این است که تا زمانی که به سازمان‌ سیاسی به‌شکلی جدی‌تر نگاه نکنی سازمان اجتماعی را نیز نخواهی فهمید. این سازمان سیاسی شامل عدم‌دخالت در رسانه‌ هم هست و این همان چیزی است که رسانه را آزاد می‌کند. من هم آن را می‌ستایم.هاتن: نقل این روزها این است که کار لیبرالیسم تمام شده است و الان در نظم پسالیبرال هستیم. همچنین، کسانی مثل من و تو به حاشیه رانده شده و کنج عزلت گزیده‌اند. می‌گویند ما این مباحثه را باخته‌ایم و باید خودمان را با آن وفق دهیم... .سن: نه، تمام نشده است. ما از درهم‌بافتگیِ ارزش‌هایی ساخته شده‌ایم که ارزش‌های لیبرالْ نقش بزرگی در آن ایفا می‌کنند. اتفاقی نیفتاده که بگوییم دیگر این‌طور نیست. البته که این روزها حمله به لیبرالیسمْ احترام و عزت زیادی برای فرد به‌همراه دارد. اما من درحال‌حاضر نه زوالی دائمی می‌بینم و نه اُفتی بزرگ.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۲ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان Amartya Sen: Referendums are like opinion polls. Sometimes they’re very wrong در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آمارتیا سن: کسب آرای بیشتر مشروعیت نمی‌آورد ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Impossibility Theorem[۲] Reality Star ]]> اقتصادوجامعه Tue, 28 Feb 2017 05:20:26 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.j0j2yt0ssa26y.html شاید سلبریتی‌ها زندگی‌تان را پر کرده باشند، ولی دوستتان نیستند http://tarjomaan.com/vdcc.4q4a2bq1ila82.html گاردین — این روزها یکی از ستاره‌های برنامه‌های تلویزیونیِ واقع‌نما، سکان ریاست‌جمهوری ایالات متحده را در دست گرفته است. بااین‌حساب آیا دیگر اجازه داریم بگوییم که فرهنگ سلبریتی چیزی است بیش از نوعی سرگرمی بی‌ضرر و ساده؟ آیا می‌توان گفت این فرهنگ درحقیقت جزئی اساسی از سیستم‌هایی است که بر زندگی ما حکم می‌رانند؟پیدایش فرهنگ سلبریتی خودبنیاد نبوده است. نهال این فرهنگ را تبلیغاتچی‌ها، بازاریاب‌ها و رسانه‌ها مدت‌ها پرورش دادند و البته این زحمت بی‌دلیل هم نبوده، زیرا این فرهنگ برای آن‌ها کارایی‌هایی هم دارد. هرچه شرکت‌ها بی‌روح‌تر‌ و منفک‌تر از مردم باشند، استفاده‌شان از چهرۀ افرادِ دیگر برای اتصال به مشتریانشان بیشتر می‌شود.شرکت‌ها حکم بدن را دارند و سرمایه حکم سپر را. اما سرمایۀ شرکتی نه سر دارد و نه بدن. افراد نمی‌توانند خود را دل‌بسته به نمایندگیِ فروشی حس کنند که متعلق به یکی از صندوق‌های پوشش ریسک است، مجموعه‌ای که بخشی از هویت شرکتی‌اش در میان پرونده‌هایی پنهان است که در شهر پاناما نگهداری می‌شود. چهرۀ خشن چنین ماشینی برای جذاب‌شدن نیازمند نقاب است. چنین شرکت‌هایی باید چهره‌ای آشنا برای ما داشته باشند، آشنا به‌اندازۀ همسایۀ روبه‌رو. ناگفته پیداست که کیم کارداشیان چطور پول درمی‌آورَد: کار او این است که در ذهن ما جای بگیرد. او با ایفای نقش همسایۀ مجازی، بسته به اینکه این هفته تبلیغ کدام شرکت بی‌روح را می‌کند، جرقۀ آشنایی با آن شرکت را در ذهن ما می‌زند.این‌طور نیست که دل‌دادگی به سلبریتی‌ها خیلی ساده در کنار دیگر چیزهای باارزشمان قرار بگیرد؛ این دل‌دادگی جای آن چیزها را خواهد گرفت. مطالعۀ منتشرشده در مجلۀ سایبر سایکالوجی نشان می‌دهد که بین سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۷ تغییری اساسی در ایالات متحده رخ داده است. در سال ۱۹۹۷ (براساس نظر مخاطبان بزرگ‌سال) ارزش‌های غالب در برنامه‌های تلویزیونیِ محبوب برای نُه تا یازده‌ساله‌ها عبارت بودند از احساس مسئولیت‌های اجتماعی و نیکوکاری. در این سال، در بین شانزده ارزشِ بررسی‌شده، شهرت در جای پانزدهم بود. اما شهرت در سال ۲۰۰۷ و بعد از رایج‌شدن برنامه‌هایی مانند «هانا مونتانا» به جایگاه اول رسید و، پس از آن دستاورد، این عناوین قرار گرفتند: وجهۀ عمومی، محبوبیت و موفقیت مالی. احساس مسئولیت‌های اجتماعی در این سال به جایگاه یازدهم سقوط کرد و نیکوکاری پس‌ازآن به جایگاه دوازدهم رسید.مقاله‌ای در ژورنال بین‌المللی مطالعات فرهنگی با نظرسنجی از انگلستانی‌ها نشان داده که آن‌هایی که جدی‌تر شایعات سلبریتی‌ها را دنبال می‌کنند یک‌سومِ کسانی که دیگر اَشکال اخبار را دنبال می‌کنند در سازمان‌های محلی مشارکت دارند. این مقدار دربارۀ فعالیت‌های داوطلبانه یک‌دوم است. باید گفت که همسایه‌های مجازی جای واقعی‌ها را گرفته‌اند.هرچه محصولاتْ بی‌روح‌تر و یکنواخت‌تر باشند، به نقابی متمایزتر نیاز دارند. به همین خاطر است که از چهره‌هایی مثل ایگی پاپ برای تبلیغ بیمۀ خودرو و از بنیسیو دل تورو برای تبلیغ نوشیدنی‌های هاینیکن استفاده می‌کنند. نقش این‌جور افراد آن است که نشان دهند پشت لوگوی این شرکت‌ها چیزی هیجان‌انگیزتر از ساختمان‌های اداری و جدول‌های مالی است. آن‌ها جذابیت و مدسازیِ خود را به شرکتی انتقال می‌دهند که برایش تبلیغ می‌کنند. به‌محض‌اینکه چکی را دریافت‌ می‌کنند که هویتشان را می‌خرد، به موجوداتی فرآوری‌شده و بی‌اعتبار تبدیل می‌شوند، مانند چیزی که تبلیغش را می‌کنند.سلبریتی‌هایی که بیش از همه می‌بینید سودآورترین محصولات هستند. صنعت بازاریابی، از طریق رسانه‌های متمایل به این کار، آن‌ها را قالب‌ریزی کرده است، درحالی‌که کسی هم نیازی به کنترل قدرتشان نمی‌بیند. به همین دلیل است که امروزه بازیگران و مدل‌ها با چنین توجهِ بیش‌ازحدی روبه‌رو هستند و جای کسانی را گرفته‌اند که روزی نظرات مستقل خودشان را داشتند: درواقع تخصص آن‌ها هدایت‌کردن دیدگاه‌های افراد است.گرَنت مکرکنِ انسان‌شناس با بررسی در پایگاه‌داده‌ها مشخص کرده که، در ایالات متحده و بین سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۰، بازیگرانْ ۱۷درصد از توجه به افراد مشهور را به خود اختصاص داده‌ بودند: این مقدارْ کمی‌ کمتر از مجموعِ توجه به فیزیک‌دان‌ها، شیمی‌دان‌ها و زیست‌شناسان بود. در این شرایط کارگردانان ۶درصد و نویسندگان ۱۱درصدِ توجهات را به خود جلب کرده بودند. بین سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۵۰، بازیگرانْ ۲۴درصدِ توجه را به خود اختصاص داده بودند و نویسندگان نیز ۹درصد. این آمار در سال ۲۰۱۰ به این صورت درآمده است: بازیگران ۳۷درصد از توجه (بیش از چهار برابرِ توجهی که به دانشمندان علوم طبیعی شده) را به خود اختصاص داده‌اند، درحالی‌که میزان توجه به کارگردانان و نویسندگان به ۳درصد کاهش یافته است.با مشاهده و مطالعۀ فقط چند مصاحبه به‌راحتی می‌توان دریافت که چه ویژگی‌هایی از سلبریتی‌ها انتظار می‌رود: یاوه‌گویی، حماقت و البته زیبایی ظاهری. آن‌ها درحقیقت حکم لوح‌های سفیدی را دارند که می‌توان چیزهای لازم را رویشان تصویر کرد. به‌جز مواردی استثنایی، آن‌هایی که هیچ حرفی برای گفتن ندارند بهترین تریبون‌ها را برای گفتن حرف‌هایشان در اختیار دارند.همین موضوع می‌تواند دلیلی باشد برای خیال باطل بسیاری از کم‌سن‌وسالانی که فکر می‌کنند به‌راحتی می‌توانند مشهور شوند. یک نظرسنجی از نوجوانان شانزده‌ساله در انگلستان نشان می‌دهد که ۵۴درصد از آن‌ها ‌می‌خواهند سلبریتی شوند.اما اگر این سلبریتی‌ها نقش‌های سپرده‌شده را فراموش کنند، درهای جهنم به‌رویشان گشوده خواهد شد. لی‌لی آلن، زمانی که فروشگاه‌های جان لوئیس را تبلیغ می‌کرد، عزیز دل رسانه‌ها بود. گَری لینکر، تا وقتی فروش فست‌فودهای مزخرف را برای بچه‌ها تبلیغ می‌کرد، مشکلی نداشت. اما، به‌محض اینکه آن‌ها با پناه‌جویان ابراز همدردی کردند، همین رسانه‌ها آن‌ها را خرد کردند. وقتی جیبت را با اسکناس‌های شرکت‌ها پر می‌کنی، باید تفکرات خودت را دور بریزی.سلبریتی‌ نقش مهم دومی هم دارد: نوعی سلاحِ حواس‌پرتیِ جمعی۱. مطالعۀ منتشرشده در ژورنال بین‌المللی مطالعات فرهنگی هم، که پیش‌تر گفته شد، نشان می‌دهد افرادی که بیشترین توجه را به سلبریتی‌ها دارند کمترین درگیری با سیاست، کمترین احتمال اعتراض و کمترین احتمال رأی‌دادن را دارند. همین می‌تواند خط بطلانی باشد بر ادعاهای گاه‌وبی‌گاه و خودگفتۀ رسانه‌ها مبنی بر اینکه سلبریتی‌ها ما را به زندگی اجتماعی پیوند می‌دهند.این پیمایش نشان می‌دهد افرادی که به سلبریتی‌ها دل بسته‌اند به‌طور متوسط به‌اندازۀ دیگران اخبار می‌بینند، اما به‌نظر در بی‌توجهی دائمی به سر می‌برند. اگر می‌خواهی افراد را بی‌سروصدا و بی‌تفاوت نگه ‌داری، کافی است روزی چند بار چهرۀ تیلور سوییفت، شایا لابوف و کارا دلوین را نشانشان بدهی.این دو کاراییِ عمدۀ فرهنگِ سلبریتی را می‌توان به‌شکلی بی‌نقص در ترامپ دید: شخصیت‌بخشی به شرکت‌ها و حواس‌پرتیِ جمعی. سلبریتی‌بودنش به‌مثابۀ نقابی عمل کرد تا امپراتوریِ کاریِ آشفته، وابسته و غیراخلاقی‌اش را بپوشاند. تصویر عموم از او دقیقاً نقطۀ مقابل هر آن چیزی بود که او و شرکتش انجام می‌دهند. این وارث لوس و بی‌مسئولیت ثروتی عظیم، به‌عنوان مجری نسخۀ آمریکایی برنامۀ تلویزیونی «اَپرنتیس» (کارآموز)، به نماد تحرک اجتماعی و کاری تبدیل شد. در طول انتخاباتِ ریاست‌جمهوری، شخصیت پرهیاهوی او حواس مردم را از خلأ فکریِ پشت این نقاب پرت کرد، خلائی که امروز پرکردنش بر عهدۀ نمایندگان هشیارترِ سرمایۀ جهانی گذاشته شده است.شاید سلبریتی‌ها زندگی شما را پر کرده باشند، ولی دوستتان نیستند. فرقی نمی‌کند که پدیدآورندگان این فرهنگ چه نیتی داشته‌اند؛ باید گفت که این فرهنگْ دستیار بهره‌کشی است. بیایید همسایه‌هایمان را به‌ جای واقعی‌شان برگردانیم و از این‌هایی که نقش همسایه‌هایمان را بازی می‌کنند روی برگردانیم.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۰ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان Celebrity isn’t just harmless fun – it’s the smiling face of the corporate machine در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۹ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان شاید سلبریتی‌ها زندگی‌تان را پر کرده باشند، ولی دوستتان نیستند ترجمه و منتشر کرده است.[۱] weapon of mass distraction ]]> جورج مونبیو اقتصادوجامعه Mon, 27 Feb 2017 05:27:13 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.4q4a2bq1ila82.html فقط نیمی از دوستی‌های جهان «متقابل» است http://tarjomaan.com/vdca.anak49new5k14.html ایان — حتماً برایتان پیش آمده که روبه‌روی دوستتان نشسته و احساس کرده‌اید که حقیقتاً درکتان می‌کند و عمیقاً شما را می‌شناسد. شاید احساس کرده‌اید که چگونه در برخورد با او «بهترین نمونۀ خودتان» را بروز داده و هوشمندانه‌ترین نظرات و بامزه‌ترین شوخی‌هایتان را به زبان آورده‌اید. او شما را تشویق کرده، به یکی از طرح‌هایتان به دقت گوش داده، آن را بسط داده و به‌نرمی پیشنهادهایی برای بهترکردنش ارائه داده است. نشسته‌اید و پشت سر دوستان مشترکتان حرف زده‌اید، خاطره‌هایتان را با هم مرور کرده‌اید و موضوعات موردعلاقه‌تان را، با زبان و اصطلاحاتی که فقط مخصوص خودتان است، زیرورو کرده‌اید. شاید او را ستایش کرده‌ و به‌خاطر شباهتتان به او به خود بالیده‌اید. زمانی که فردی، با چنین جایگاهی نزد شما، برایتان ارزش قائل می‌شود، عمیقاً احساس رضایت می‌کنید: حسابی شاد، سرحال و سرخوش می‌شوید.این‌ها دوستی‌هایی هستند که روح ما را سرشار می‌کنند، هویتمان را می‌پرورانند و مسیر زندگی‌مان را شکل می‌دهند. بررسی این موضوع در آزمایشگاه‌های علوم اجتماعی به‌خوبی به ما نشان داده که این روابطْ ما را، از نظر ذهنی و جسمی، سالم و شاداب نگه می‌دارد: دوستانِ خوب ایمنی را افزایش می‌دهند، خلاقیت را شکوفا می‌کنند، فشار خونمان را پایین می‌آورند، سالمندان را از زوال عقل حفظ می‌کنند و حتی احتمال مرگمان را نیز کاهش می‌دهند. اگر حس می‌کنید زندگی بدون دوستانتان ممکن نیست، احساسی‌بازی درنیاورده‌اید و کاملاً حق دارید.اما حتی آرام‌ترین و گرم‌ترین دوستی‌ها نیز، مانند اغلب روابط انسانی، ممکن است دچار تنش و نزاع شوند. ممکن است این روابط بخشی از جادوی خوشایندشان را از دست بدهند و دیگر نتوانند آن را بازیابند. حتی ممکن است، به‌دلایلی تراژیک یا اصلاً بدون هیچ دلیلی، به‌کلی از بین بروند. اینجاست که پای دوستی‌های نه‌چندان‌آرام، دوستی‌های بیش‌ازپیش دشوار و دوستی‌های بد، عذاب‌آور و سمی به میان می‌آید. لذت‌ها و منافع دوستان خوب بسیار است، اما این نکات مثبتْ هزینه [هم] دارند. اگر از دریچه‌ای وسیع و واقع‌بینانه‌تر بنگریم، دوستیْ بسیار آشفته‌تر و نامتوازن‌تر از آن چیزی است که تا به امروز ترسیم شده است.شواهدی هست که نشان می‌دهد تنها نیمی از دوستی‌ها متقابل است. این اولین نکته‌ای است که، همانند آبی سرد، روی تصور آرمانی از دوستی می‌ریزد. این موضوع برای افراد بسیار هولناک است چراکه، براساس پژوهش‌ها، تصور ما بر این است که تقریباً تمام دوستی‌هایمان متقابل است. می‌توانید تصور کنید کدام‌یک از افرادِ فهرستِ دوستانتان شما را در فهرست دوستانِ خود جای نداده ‌است؟یک توضیح برای این بی‌تعادلی این است که بسیاری از دوستی‌ها آرمان‌گرایانه است: مطالعۀ انجام‌شده بر روی نوجوانان نشان می‌دهد که همه دوست دارند با افراد محبوب دوست شوند، اما این‌‌ افراد محبوب، که از درجۀ اجتماعی بالاتری برخوردار شده‌اند و توجه بیشتری به‌ آن‌ها می‌شود، انتخاب‌های خودشان را دارند (و میانگین را منحرف می‌کنند). استیون استروگاتز در سال ۲۰۱۲ در نیویورک تایمز در مقاله‌ای که این ادعا را تأیید می‌کرد، اشاره کرد که، بنا به یافته‌هایش، «دوستانِ» شما در فیس‌بوک همیشه، به‌طور متوسط، «دوستان» بیشتری نسبت‌به شما دارند. چنین برمی‌آید که در این دنیا، که ذهن‌ها همه مشغول جایگاه است، نمی‌توان دوستی را واحه‌ای میان بیابان بی‌آب‌وعلف دانست.روابط «دووجهی»، در اصطلاح علوم‌اجتماعی، با وابستگی متقا بل و کش‌مکش مشخص می‌شود. انسانْ احساسات مثبت و منفیِ بسیاری نسبت‌به افراد موجود در چارچوب این روابط دارد. ممکن است زمانی که آن‌ها زنگ می‌زنند مطمئن نباشید که گوشی را بردارید یا نه. این نوع روابط نیز متداول هستند. نزدیک به نیمی از اعضای مهم شبکۀ اجتماعیِ یک نفر را می‌توان در این دستۀ دووجهی قرار داد. درست است که بیشترِ این مقدار اعضای خانواده هستند (که خواهی‌نخواهی گرفتارشان هستیم) تا دوستان؛ باوجوداین، این هم نشانۀ دیگری است که نشان می‌دهد جایگاهِ دوستی آن‌قدرها هم رفیع نیست.دوستانی که وفادار، قابل‌اعتماد و خوش‌مشرب هستند، یعنی دوستان خوب، اگر بعضی صفات ناخوشایند را هم داشته باشند، می‌توانند برایتان بد باشند. پژوهش‌های انجام‌شده روی شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهد که دوستانِ افسرده احتمال افسرده‌شدن شما را افزایش می‌دهند، دوستان چاق امکان چاقی شما را بالا می‌برند و بالاخره دوستانی که اهل مشروب و سیگار هستند باعث می‌شوند بیشتر سیگار و مشروب مصرف کنید.بعضی دیگر از دوستانِ خوبْ دارندۀ (یا در حال کسبِ) ارزش‌ها و عاداتی هستند که با عادات و ارزش‌های فعلی یا درحال‌ظهور شما هم‌جهت نیست. مشخص است که آن‌ها «ضرری» به شما نرسانده‌اند، اما کسانی هم نیستند که کیستیِ شما را تصدیق کنند یا در طول زمان به‌راحتی شما را به‌سوی اهدافتان هدایت کنند. ماندن با آن‌ها یعنی شناکردن خلاف جهت جریان آب.این ملغمۀ دوستی‌ها، علاوه‌بر مکدرکردن ما، به سلامتمان هم آسیب می‌زند. در مطالعه‌ای در سال ۲۰۰۳، جولین هولت لونستد از دانشگاه بریگم یانگ، و بِرت یوچینو از دانشگاه یوتا از افراد خواستند، زمانی که دربارۀ تعاملاتشان با آدم‌های مختلف می‌نویسند، دستگاه کنترل فشار خون به دست کنند. فشار خون در هنگام نوشتن دربارۀ رابطه‌های دووجهی بیش از زمانِ نوشتن دربارۀ دوستان یا دشمنان مسلّم بود. شاید پیش‌بینی‌ناپذیر‌بودن این روابط است که باعث می‌شود حساس‌تر شویم: آیا جین کریسمس را خراب خواهد کرد؟ رابطه‌های دووجهی باعث افزایش واکنش‌پذیری قلبی‌عروقی، پیری سلولی بیشتر، مقاومت کمتر در مقابل استرس و کاهش احساس سلامت می‌شود.بااین‌حال، یافته‌های یکی از گروه‌های پژوهشی حاکی از آن است که دوستی‌های دووجهی می‌تواند حاوی منافعی در محیط کار باشد. یافته‌های این گروه نشان داده که این‌گونه روابط باعث می‌شود افرادْ بیشتر بتوانند خود را جای دیگری بگذارند. دلیل این مسئله تاحدی این است که افراد می‌خواهند از معنا و ماهیت رابطه‌شان سر درآورند. علاوه‌براین، ازآنجاکه روابط دووجهی باعث می‌شود افراد از شرایط فعلیِ خود مطمئن نباشند، آن‌ها را وادار می‌کند برای تثبیت جایگاه خود بیشتر تلاش کنند.«دوسمَنان۱» یا دوست‌دشمن‌ها، از این جهت که به‌شکل مشخصی چندلایه هستند (محبت در لایۀ بالایی و رقابت یا بی‌میلی در پایین آن)، در گروهی مجزا قرار می‌گیرند. این شرایط برای روابط دووجهی صادق نیست، روابطی که مخلوطی هستند از عشق، نفرت، دل‌خوری، دل‌سوزی، فداکاری و عطوفت. بسیاری از افرادْ وجود نیروی برانگیزاننده و مثبت دوست‌دشمنی را در محیط کار، فضای رُمانتیک و تربیت فرزند مفید می‌دانند.همانند خانواده‌های ناراضی، دوستان هم می‌توانند به‌اَشکال مختلف بی‌نهایت «بد» باشند که، در این شرایط، هیچ وجهِ دومی هم وجود نخواهد داشت. سوزان هیتلر، روان‌شناس بالینی از دِنوِر، و شارون لیوینگستون، روان‌شناس و مشاور بازاریابی از نیویورک، به این مسئله پرداخته و چند خصلت بارز را در این چارچوب مشخص کرده‌اند: دوست بد باعث می‌شود شما با دوستان دیگرش احساس رقابت پیدا کنید. او بسیار بیشتر دربارۀ خودش صحبت می‌کند تا شما در بارۀ خودتان. همچنین به‌شکلی حق‌به‌جانب از شما انتقاد می‌کند، اما وقتی از او انتقاد کنید موضع دفاعی می‌گیرد. کاری می‌کند احساس کنید روی لبۀ تیغ راه می‌روید و هر لحظه ممکن است خشم یا نارضایتی او را برانگیزید. انگار که شما را سوار ترن هواییِ احساسی کرده باشد، یک روز خوش‌رو است و تحسینتان می‌کند و روز بعد بی‌اعتناست و به‌سردی با شما رفتار می‌کند.در سال ۲۰۱۴، گروهی از دانشگاه کارنگی ملون در پیتسبورگ دریافتند که، هرچه میزانِ منفی‌نگری در روابط بانوانِ سالمِ بالای پنجاه سال افزایش یابد، به همان نسبت، فشار خون نیز افزایش می‌یابد. تعاملات منفی اجتماعی (برخوردهایی مانند انتظار بیش‌ازحد، عیب‌جویی، دل‌سردی و مشاجره‌های ناخوشایند) باعث افزایش ۳۸درصدیِ این خطر شده است. در مردها رابطه‌ای میان روابط بد و فشار خون بالا مشاهده نشد. این موضوع احتمالاً به این دلیل است که بانوان اهمیت بیشتری برای روابط قائل هستند و عادت کرده‌اند که توجه بیشتری به این مسائل داشته باشند.تعاملات ناخوشایند نیز هم در مردان و هم در بانوان می‌تواند به تندخویی منجر شود. جسیکا چیانگ، پژوهشگر دانشگاه کالیفرنیا، لوس‌ انجلس، که مطالعه‌اش این مطلب را تأیید می‌کند، می‌گوید انباشت عوامل استرس‌زا همانند زهری واقعی می‌تواند باعث آسیب جسمی‌شود.برخی دوستی‌های آزاردهندۀ ما در ابتدا خوب بوده و بعد از مدتی بد می‌شوند. برای مثال نرخ پرخاشگری سایبری میان دوستان ۴.۳ برابر این نرخ در میان دوستانِ دوستان است یا، آن‌طور که دایان دوپواتیه معشوقۀ شاه‌هِنری دومِ فرانسه در قرن شانزدهم گفته، «برای داشتن دشمنی خوب، یک دوست انتخاب کنید: او خوب می‌داند کجا را هدف قرار دهد».رابرت گرین در کتاب خود به‌نام ۴۸ قانون قدرت (۱۹۹۸) به این شیب لغزان اشاره کرده‌ است. او هشدار می‌دهد که واردکردن دوستان به تلاش‌های شغلی‌تان ممکن است تغییر دوستان «خوب» به «بد» را سرعت ببخشد. این موضوع تاحدی به واکنش افراد به لطف‌های بزرگ مربوط است:عجیب است، اما دقیقاً مهربانی شماست که تعادل همه‌چیز را به هم می‌ریزد. افراد دوست دارند احساس کنند سزاوار خوش‌بختی بوده‌اند. مورد لطف واقع‌شدن گاهی اوقات برای افراد سنگین است: این یعنی انتخاب فرد به‌خاطر این بوده که در دایرۀ دوستان قرار داشته، نه اینکه الزاماً سزاوار انتخاب‌شدن بوده است. در استخدام دوستان حتی می‌توان ردپایی از منت‌گذاری را هم دید که باعث می‌شود آن‌ها در خلوتِ خود آزرده شوند. آسیبِ برآمده از این موضوع کم‌کم خودنمایی خواهد کرد: کمی رُک‌گوییِ بیشتر، نشانه‌هایی از حسادت و دل‌خوری و، قبل از اینکه به خودتان بیایید، دوستی‌تان رنگ خواهد باخت.یعنی واقعاً بخشیدنِ امکانات و «کمی رُک‌گوییِ بیشتر» برهم‌زنندۀ رفاقت است؟ این نتیجه‌گیری، که خلاف آرمان‌های صداقتِ کامل و دست‌ودل‌بازیِ نامحدود میان دوستان است، سرنخی به دست می‌دهد تا بفهمیم چرا این‌قدر دوستان «بد»، «خوب و بد» و «خوب و بعداً بد» داریم. رابرت ترایوِرز، زیست‌شناس تکاملی، در مقاله‌اش به‌نام «تکامل بشردوستی متقابل» (۱۹۷۱) چنین نتیجه می‌گیرد: «هر انسانی هم‌زمان به فداکاری و خیانت کشش دارد» که، در آن، خیانت یعنی حداقل کمی‌کمتر از آنچه دوستان به تو اعطا می‌کنند (یا بیشتر از آنچه از تو می‌گیرند) به آن‌ها اعطا کنی یا از آن‌ها بگیری.ترایوِرز در ادامۀ توضیحاتش می‌گوید ما چنان تکامل یافته‌ایم که بتوانیم خیانت‌کارانی پنهان‌کار باشیم، آن هم با سازوکارهای پیچیده برای کنترل خیانت‌کاران بزرگ‌تر و همچنین فداکاری «بیش‌ازحد». او چنین می‌نویسد:در خیانت فاحش، فرد خیانت‌کار هیچ پاسخ متقابلی نمی‌دهد، و فرد فداکار بدون هیچ جبرانی متحمل همۀ هزینه‌های فداکاری‌ می‌شود... واضح است که قانون انتخاب طبیعیْ واکنش فوری علیه خیانت‌کار فاحش را ترجیح می‌دهد. اما برعکس در خیانت پنهانی کارهای متقابل وجود دارد اما فرد خیانت‌کار همیشه سعی می‌کند کمتر از آنچه گرفته اعطا کند یا، به‌بیان دقیق‌تر، کمتر از مقداری که دوستش در آن شرایط به او اختصاص می‌داد به دوستش اختصاص دهد. احساس دل‌انگیز «علاقه» به یک نفر نیز بخشی از این سیستم تنظیم روحی و روانی است و انتخاب طبیعی نیز این علاقه را به‌سمت افراد نوع‌دوست سوق می‌دهد: انسان‌های خوبْ دوستان بیشتری جذب می‌کنند. همچنین، اگر علاوه‌بر خوب‌بودن از جایگاه بالایی هم برخوردار باشی که دیگر نور علی نور است. اما مسئله این نیست که ما خیانت‌کاریم یا فداکار، خوبیم یا بد، بلکه موضوع این است که در روابط و شرایط متفاوت تا چه حد فداکاریم و تا چه حد خیانت‌کار، تا کجا خوبیم و از کجا بد.شاید این الاکلنگ میان فداکاری و خیانت، که در نقطۀ پنجاه‌پنجاه ثابت می‌ایستد، بتواند دلیل ظاهر‌شدن رقم پنجاه‌درصد را در پژوهش‌های مرتبط با دوستی و رابطه توضیح دهد. اگر خاطرتان باشد نیمی از دوستی‌هایمان متقابل نیست، نیمی از شبکۀ اجتماعی ما از روابط دووجهی تشکیل شده، و اگر به حوزۀ مجاور یعنی کشفِ دروغ هم سر بزنیم افراد عادی، در پنجاه‌درصدِ اوقات، دروغ را کشف می‌کنند. ما طوری تکامل یافته‌ایم که تاحدی دروغ‌ها را کشف کنیم که سرمان کاملاً کلاه نرود و درعین‌حال قدرتِ کشفمان آن‌قدر هم نباشد که، زیر بار حقیقت‌های ناگوار و خالی از دروغ‌های مصلحتیِ تعاملات اجتماعی، خرد شویم. به همین منوال به‌گونه‌ای تکامل یافته‌ایم که بعضی رفتارهای خیانت‌آمیزِ دوستانمان را کشف کنیم، اما این توانایی آن قدر نیست که باعث شود از خیر همۀ دوستی‌ها بگذریم. دوستی‌های ما، همانند الاکلنگ، بالا و پایین می‌رود.احتمالاً این روند به‌نظرتان پیچیده می‌آید. ترایوِرس هم این پیچیدگی را قبول دارد و حتی گمان می‌کند که گسترش همین سیستم برای تنظیم فداکاری و نوع‌دوستی میان افرادِ غیرخویشاوند بوده است که باعث شده، در دورۀ پلیستوسن، مغز ما رشد زیادی داشته باشد. بسیاری از عصب‌پژوهانْ نتیجه‌گیری او را تأیید می‌کنند: انسان‌ها باهوش هستند تا بتوانند دوستی‌هایشان را هدایت کنند.یافته‌های جان یاگرِ روان‌شناس، نویسندۀ کتاب وقتی دوستی آسیب می‌زند (۲۰۰۲)، نشان می‌دهد که ۶۸درصد شرکت‌کنندگانِ نظرسنجیْ مورد خیانت دوستشان قرار گرفته‌‌اند. اما این خیانت‌کاران چه کسانی هستند؟ باوجود چنین اعداد و ارقام بالایی، آیا ممکن است این «آن‌ها» خود ما باشیم؟این اندیشۀ هولناک باعث شد بپرسم: آیا ما واقعاً تلاش می‌کنیم گناهان کوچک را ببخشیم؟ واقعاً گلایه‌هایمان را ابراز می‌کنیم تا انباشته نشود و دوستی‌مان را به باد ندهد؟ برای دور هم جمع‌شدن کاری می‌کنیم؟ سعی می‌کنیم به دیگران حسن‌ظن داشته باشیم؟ آیا چیزی را که در توانمان هست در اختیار دوستانمان می‌گذاریم یا حسابِ‌ چیزهای داده و گرفتۀ خود و طرف مقابل را داریم؟ آیا به‌شکلی غیرمنصفانه از دوستانمان انتظار داریم که اعتقادات و تفکراتشان را با ما منطبق کنند؟ آیا واقعاً هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام می‌دهیم؟ خب، شاید خیلی از دوستان ما هم گمان کنند این کارها را می‌کنند. اگر آن‌ها دوستان خوبی نبوده‌اند یا از ما فاصله گرفته‌اند یا ما از آن‌ها فاصله گرفته‌ایم، شاید بتوانیم این جدایی‌های متداول را بپذیریم، آن هم بدون آنکه ما را تا آنجا درگیر حس خطاکاری کنند که برچسب «سمی» به آن‌ها بزنیم.اینکه دوستی رابطه‌اش را با ما قطع کند یا بدون هیچ توضیحی ناگهان ناپدید شود، می‌تواند بسیار ویرانگر باشد. به‌هم‌زدن‌ها و قطع‌ روابط در شبکه‌های اجتماعی به امری رایج بدل شده است، اما به هر صورت انتظار داریم که دوستی‌هایمان تا ابد ادامه داشته باشد. این قطع دوستی‌ها تصور ما از کیستی‌مان را به چالش می‌کشد، به‌خصوص اگر سال‌ها باشد که با آن دوست رفیق گرمابه و گلستان باشیم. در پی این قطع رابطه، درحالی‌که وجودمان لبریز از آسیب آن است، آن دوست را به سبد «دوستان بد» می‌اندازیم.اما گاهی باید دوستی را رها کنیم تا بتوانیم خود واقعی‌مان باشیم. جامعه‌شناسی به‌نام جنیس مکیب، در کتاب ارتباط در دانشگاه (۲۰۱۶)، بیان می‌کند که پایان‌دادن به دوستی‌ها در ابتدای دوران جوانی راهی است برای پیشبرد هویتمان. ما خصوصیات و تصورمان از خود را در مقایسه با دوستانمان می‌سازیم، هم به‌شکل مثبت و هم منفی.باوجوداینکه باید مسئولیتمان برای دوستانِ بهتری بودن و همچنین سهممان در برخوردها و برهم‌خوردن رابطه‌ها را بپذیریم، باید بدانیم که بعضی عوامل در دوستی‌ها هستند که از کنترل ما خارج‌اند، مثلاً در‌هم‌بافتگی شبکه‌های اجتماعی، که در آن شما و دیگریْ دوستان مشترک بسیاری دارید، یکی از چالش‌های بزرگ است. فرض کنیم کسی پایش را از گلیمش درازتر کند اما، چون نمی‌خواهید گروه به آشوب کشیده شود، نمی‌گویید که دیگر او را دوست خودتان نمی‌دانید. شاید از او کناره بگیرید، اما تاحدی این کار را می‌کنید که تقابل مستقیم به نظر نیاید و، به‌خاطر آن، افراد مجبور نشوند در مهمانی‌ها یا مراسم‌های مختلف فقط یکی از شما را دعوت کنند. گاهی اوقات این‌طور به نظر می‌رسد که به دوستانِ بد پیوند خورده‌ایم.نیروهایی که به ما دیکته می‌کنند با که بمانیم و از که دل بکنیم می‌تواند حتی برای خودمان هم اسرارآمیز باشد. آیا دوروبرتان کسانی نیستند که خیلی دوستشان دارید ولی خیلی وقت است رابطه‌ای با آن‌ها نداشته‌اید؟ یا کسانی که خیلی با هم جور نیستید ولی آن‌ها را بیشتر می‌بینید؟ گروه اول ممکن است همین الان در حال نوشتن نام شما در ستون «دوستان بد» باشند. سروکله‌زدن با دوستان بد، رها‌شدن از سوی آن‌ها و ناامیدی از آن‌ها بخش‌هایی پراسترس از زندگی است که می‌تواند به بدن و ذهن انسان آسیب بزند. البته که نداشتن دوست سرنوشتی به‌مراتب ناگوارتر است. درماندگی کودکان برای داشتن هم‌بازی را تصور کنید، حسرت عمیق نوجوانان برای داشتن کسی که «درکشان کند» یا احساس بزرگ‌سالانی که کسی را ندارند که شکست یا حتی موفقیتشان را با او تقسیم کنند. تنهایی به‌اندازۀ گرسنگی و تشنگیِ شدید عذاب‌آور است. جان کچوپو، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه شیکاگو، بین تنهایی و افسردگی، چاقی، اعتیاد به الکل، مشکلات قلبی‌عروقی، اختلال خواب، فشار خون بالا، پیش‌روی بیماری آلزایمر، جهان‌بینی‌های خودبینانه و فکرکردن به خودکشی، پیوندهایی یافته است. با همۀ این‌ها، اگر با دوستانتان مشکل دارید، پس هنوز دوستانی برایتان باقی مانده و این یعنی انسان خوش‌اقبالی هستید.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۲ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان Bad friends در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۷ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان فقط نیمی از دوستی‌های جهان «متقابل» است ترجمه و منتشر کرده است.[۱] Frenemies ]]> کارلین فلورا اقتصادوجامعه Sat, 25 Feb 2017 05:14:45 GMT http://tarjomaan.com/vdca.anak49new5k14.html آیا شکر پرطرف‌دارترین مادۀ مخدر دنیاست؟ http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nx6ftd2.html گاردین — مادۀ مخدری را تصور کنید که بتواند ما را سرخوش و مملو از انرژی کند و خوردنی هم باشد. نیازی نباشد آن را به‌صورت تزریقی، دخانی یا استنشاقی مصرف کنید تا اثرات باشکوه و آرام‌بخشش را حس کنید. تصور کنید که این ماده عملاً با انواع غذا و به‌خصوص مایعات به‌خوبی ترکیب شود و وقتی آن را به کودکان می‌دهید چنان لذت عمیق و شدیدی را در آن‌ها بر‌انگیزد که تلاش برای به‌دست‌آوردن آن ماده به نیرویی محرک در تمام دوران زندگی‌شان تبدیل شود.آیا چشیدن مزۀ شکر روی زبان می‌تواند یک‌جور سرخوشی ایجاد کند؟ آیا امکان دارد خود شکر نوعی مادۀ سرخوشی‌آور، یا مخدر باشد؟ مصرف بیش‌ازاندازۀ شکر می‌تواند اثرات جانبی بلندمدتی داشته باشد. اما در کوتاه‌مدت چنین اثرات منفی‌ای وجود ندارد: هیچ خبری از تلوتلوخوردن، سرگیجه، مشکل در رسایی سخن، ازحال‌رفتن، «پرت»بودن، تپش قلب و ناراحتی تنفسی نیست. وقتی این ماده را به کودکان می‌دهند، اثر آن ممکن است صرفاً حالتی شدیدتر از همان رفتارهای دمدمی، احساسی و ظاهراً طبیعیِ دوران کودکی باشد: از سرخوشی اولیه تا کج‌خلقی، و چند ساعت بعد هم نالیدن که علتش می‌تواند نرسیدن به آن مادۀ مخدر باشد یا نباشد. اما، بیش از هر چیز، این ماده کودکان را شاد می‌کند، حداقل در مدتی که مشغول خوردنش هستند. پریشانی‌شان را آرام می‌کند، دردشان را تسکین می‌دهد، حواسشان را جمع می‌کند و تا قبل از اینکه اثرش از بین برود آن‌ها را هیجان‌زده و سرشار از لذت نگه می‌دارد. تنها نکتۀ منفی این است که کودکان مرتباً انتظار (و شاید هم درخواست) مقداری دیگر را خواهند داشت.مدت زیادی طول نمی‌کشد که والدین عادت می‌کنند این مادۀ مخدرِ خیالی را هروقت لازم باشد به بچه‌هایشان بدهند تا آرامشان کنند، ناراحتی‌شان را تسکین دهند، از ناخشنودی ناگهانی‌شان جلوگیری کنند یا حواسشان را پرت کنند. وقتی این مادۀ مخدر را معادل لذت بدانند، طولی نمی‌کشد که در جشن تولد، بازی فوتبال یا به‌مناسبت نمرات خوب مدرسه از آن استفاده می‌کنند. طولی نمی‌کشد که هیچ دورهمی خانوادگی‌ای بدون آن کامل نیست و همچنین، در جشن‌ها و تعطیلات اصلی، استفاده از این مادۀ مخدر برای تضمین لذت جزء واجبات می‌شود. طولی نمی‌کشد که نیازمندان دنیا همان پول اندکی را که دارند، به‌جای اینکه خرج غذاهای مقوی برای خانواده‌هایشان کنند، با رضایت صرف این مادۀ مخدر می‌نمایند.تجربۀ مصرف شکر و شیرینی، به‌خصوص در دوران کودکی، ویژگی خاصی دارد که می‌توان به‌راحتی آن را با یکی از مواد مخدر مقایسه نمود. من فرزندانی نسبتاً کم‌سن‌و‌سال دارم و معتقدم که اگر شکر و شیرینی در کار نبود و اگر مدیریت مصرف شکرِ بچه‌ها، دغدغه‌ای همیشگی در وظایف پدر و مادری ما نبود، تربیت فرزندانم بسیار آسان‌تر می‌شد. حتی کسانی که جانانه از جایگاه شکر و شیرینی در رژیم‌های مدرن دفاع می‌کنند (به‌قول تام ریچاردسونِ روزنامه‌نگار، «لحظه‌ای لذتِ معصومانه و مرهمی میان استرس‌های زندگی») قبول دارند که دفاعشان بدین معنا نیست که به بچه‌ها اجازه دهیم «هروقت هرچقدر شیرینی می‌خواهند بخورند». آن‌ها هم معتقدند «اکثر والدین باید شیرینی را برای بچه‌هایشان جیره‌بندی کنند».اما چرا این جیره‌بندی ضروری است؟ کودکان بهانه‌های زیادی می‌گیرند (کارت‌های پوکمون، اسباب و لوازم جنگ ستارگان، کوله‌پشتی‌های دورای ماجراجو) و خوراکی‌های زیادی هم دوست دارند. اما شیرینی‌ها چه ویژگی‌ای دارند که این‌طور باعث نیاز به جیره‌بندیِ آن‌ها می‌شود؟این مسئله چیزی فراتر از بحثی آکادمیک است، چون واکنش تمام مردم به شکر مشابه واکنش کودکان است: وقتی به مصرف آن عادت کنند، هرچقدر از آن را که بتوانند به‌آسانی به دست آورند، مصرف می‌کنند. مانع اصلی مصرفِ بیشتر، البته تا قبل از آنکه مردم چاق و مبتلا به دیابت شوند، معمولاً دسترسی و قیمت است. ازآنجاکه قیمت شکر با گذشت قرن‌ها کاهش یافته است، میزان شکر مصرفی به‌طور یکنواخت و ثابت افزایش پیدا کرده است.در سال ۱۹۳۴، که فروش شیرینی‌جات در دوران رکود بزرگ اقتصادی همچنان در حال افزایش بود، نیویورک تایمز نوشت: «رکود اقتصادی ثابت کرده که مردم شیرینی می‌خواهند و، وقتی کمترین پولی به چنگ بیاورند، شیرینی می‌خرند.» در برهه‌های کوتاهی که تولید شکر از توانایی مصرف ما پیشی گرفته، صنعت شکر و تأمین‌کنندگان محصولاتِ غنی‌ازشکر مجدانه تلاش کرده‌اند تا تقاضا را افزایش دهند و، حداقل تا همین چندی پیش، موفق هم بوده‌اند.سؤال اساسی به‌بیان زیبای چارلز سی. مان، روزنامه‌نگار و مورخ، این است که «آیا شکر واقعاً ماده‌ای اعتیادآور است یا فقط مردم با رفتارشان این‌گونه جلوه می‌دهند؟» پاسخ به این پرسش آسان نیست. بی‌شک مردم طوری جلوه داده‌اند که شکر اعتیادآور است، اما علم شواهد محکمی دال بر اعتیادآور‌بودن شکر نشان نمی‌دهد. تا چندی پیش متخصصان تغذیه‌ای که دربارۀ شکر تحقیق می‌کردند، آن را از این منظرِ طبیعی بررسی می‌کردند که ماده‌ای مغذی (نوعی کربوهیدرات) است و نه چیز دیگر. آن‌ها گاهی درمورد نقش احتمالی آن در دیابت و بیماری قلبی با هم مباحثه می‌کردند، اما هیچ‌گاه بحثی در این مورد نبود که آیا واکنشی در مغز برمی‌انگیزد که باعث مصرف افراطی این ماده شود یا خیر؟ این موضوع در حیطۀ کاری‌شان نبود.تاکنون عصب‌شناسان و روان‌شناسان معدودی به پدیدۀ شیرینی‌دوستی۱ علاقه نشان داده‌اند و همین‌طور به این موضوع که چرا باید شکر را جیره‌بندی کنیم تا مصرفمان بیش‌ازحد نشود. اما پژوهشِ آن‌ها عمدتاً از این منظر بوده است که این شکرها -در مقایسه با آن دسته موادی که سوء مصرف می‌شوند و مکانیسم اعتیادشان به‌میزان نسبتاً خوبی شناخته شده است- چگونه موادی هستند. اخیراً این مقایسه توجه بیشتری را به خود جلب کرده، چراکه مسئولان و متخصصان سلامت عمومی به‌دنبال جیره‌بندی شکرِ همۀ افراد جامعه رفته‌اند و این امکان را نیز مدنظر قرار داده‌ا‌ند که: یکی از راه‌های تنظیم مصرف شکرها جا‌انداختن این مطلب است که آن‌ها واقعاً اعتیادآور هستند، مانند سیگار. این شکرها به‌احتمال زیاد از این جهت خاص هستند که هم ماده‌ای مغذی‌اند و هم ماده‌ای روان‌گردان با برخی ویژگی‌های اعتیادآور.مورخان اغلب استعارۀ «شکر به‌عنوان مادۀ مخدر» را موجه دانسته‌اند. سیدنی مینتس، نویسندۀ کتاب شیرینی و قدرت۲، که یکی از دو کتابِ اصلی دربارۀ تاریخچۀ شکر به‌زبان انگلیسی است، در این باره می‌نویسد: «اینکه شکرها، به‌خصوص ساکارزِ بسیار پرورده، تأثیرات روان‌شناختی خاص و عجیبی ایجاد می‌کنند به‌خوبی شناخته‌شده است.» اما این اثرات، مانند اثرات الکل یا نوشیدنی‌های کافئین‌دار، آشکار یا بادوام نیست که «استفاده‌اش برای اولین بار بتواند موجب تغییراتی سریع در تنفس، ضربان قلب، رنگ پوست و غیره شود».مینتس معتقد است که شکر عمدتاً به این دلیل از تقبیح اجتماعی گریخته است که، باوجود تغییرات رفتاریِ آشکارِ کودکان هنگام مصرف شکر، این ماده موجب نمی‌شود آن نوع «سرخ‌شدن، تلوتلوخوردن، سرگیجه، شنگولی، تغییر در تُن صدا، نارسایی کلام، تشدید آشکار فعالیت جسمانی یا هر یک از نشانه‌های دیگرِ مرتبط با مصرفِ» سایر مواد مخدر در بدن ایجاد شود. شکر ظاهراً لذت را به‌قیمتی به وجود می‌آورد که بلافاصله قابل‌تشخیص نیست و، سال‌ها و دهه‌ها بعد، این بها به‌طور سنگینی پرداخت می‌شود. وقتی به‌قول مینتس پیامدهای آشکار و مستقیماً قابل‌تشخیصی وجود نداشت، سؤالاتِ مربوط به «پیامدهای بلندمدتِ تغذیه‌ای یا پزشکیِ آن ناپرسیده یا بی‌جواب ماند». امروزه اکثر ما شاید هیچ‌وقت نفهمیم که آیا از علائم محرومیت از آن (حتی علائم برجسته‌اش) رنج می‌بریم یا خیر، چراکه هیچ‌گاه آن‌قدر از آن دور نمی‌مانیم که به پاسخ این پرسش برسیم.مورخانِ شکرْ مقایسه با مواد مخدر را تاحدی به این دلیل مناسب می‌دانند که شکر یکی از چندین «خوراک مخدر»۳ (اصطلاح مینتس) است که از مناطق گرمسیری به دست آمده و امپراتوری‌های اروپا از قرن شانزدهم به‌بعد بر پایۀ آن بنا گشتند (مواد دیگر چای، قهوه، رام و تنباکو بودند).تاریخ شکر ارتباط تنگاتنگی با تاریخ این مواد دارد. رام طبعاً عرق نیشکر است. در قرن هفدهم، وقتی شکر برای شیرین‌کردن چای، قهوه و شکلات مورد استفاده قرار می‌گرفت و قیمت آن هم مناسب بود، مصرف این مواد در اروپا شدیداً زیاد شد. از همان قرن چهاردهم، نوشیدنی‌های تقطیری و شراب را با شکر شیرین می‌کردند. حتی مواد حاصل از شاه‌دانه (حشیش) در هند و شربت‌ها و شراب‌های تریاکی نیز حاوی شکر بودند.درمورد تنباکو هم، شکر جزئی مهم از سیگار مخلوط توتون‌تنباکوی آمریکایی (که اولین برند آن «کمل» بود) بوده و هنوز هم هست. بنا به گزارشی از صنعت شکر در سال ۱۹۵۰، همین «پیوند تنباکو و شکر» است که موجب تجربۀ «ملایم» سیگار‌کشیدن در مقایسه با سیگار برگ می‌شود و مهم‌تر اینکه باعث می‌شود بتوانیم دود سیگار را به درون ریه‌هایمان بفرستیم.شکر، نیکوتین و کافئین -برخلاف الکل که، تا قبل از آمدن این مواد، تنها مادۀ روان‌گردان قابل‌دسترسی در دنیای قدیم بود- حداقل مجموعه‌ای از ویژگی‌های تحریک‌کننده داشتند و تجربه‌ای بسیار متفاوت فراهم می‌کردند، تجربه‌ای که کمک بیشتری به کارهای زندگی روزمره می‌کرد. نایل فرگوسن، مورخ اسکاتلندی، می‌نویسد این مواد «در قرن هجدهم حکم انگیزنده‌ها را داشتند. می‌توان گفت که امپراتوری بر پایۀ نشئه‌ای بزرگ از شکر، کافئین و نیکوتین بنا شد، نشئه‌ای که تقریباً همه می‌توانستند آن را تجربه کنند».ظاهراً برای بسیاری افراد شکر، بیش از هرچیزِ دیگر، زندگی را شیرین می‌کرده (همان‌طور که هنوز هم همین‌طور است)، به‌خصوص برای افرادی که از لذت‌های ثروت نسبی و ساعات فراغت روز محروم بودند. مینتس می‌گوید که شکر «ماده‌ای ایدئال بود که باعث می‌شد زندگی‌های پرمشغله کمی آرام‌تر به نظر برسند. همچنین تغییرات میان کار و استراحت را، شاید در ظاهر، آسان می‌کرد و، نسبت‌به کربوهیدرات‌های پیچیده، حس سیری و رضایت سریع‌تری فراهم می‌کرد. این ماده با بسیاری خوراکی‌های دیگر نیز ترکیب می‌شد... . تعجبی ندارد که ثروتمندان و قدرتمندان تا این حد آن را دوست داشته باشند و تعجبی هم ندارد که فقرا یاد گرفتند آن را دوست داشته باشند».آنچه اسکار وایلد در سال ۱۸۹۱ درمورد سیگار گفت درمورد شکر هم صدق می‌کند: «لذتی کامل است. دلپذیر است و ارضایتان هم نمی‌کند. چه چیزی بهتر از این؟»کودکان قطعاً به‌صورت لحظه‌ای به شکر واکنش نشان می‌دهند. فردریک اسلر، پزشک بریتانیایی، سیصد سال پیش می‌گوید به نوزادان اجازه دهید میان آب‌شکر و آب خالی یکی را انتخاب کنند: «یکی را با ولع خواهند مکید و دیگری را با اخم نگاه می‌کنند: با شیر گاو هم راضی نمی‌شوند، مگر اینکه کمی شکر داشته باشد و به شیرینیِ شیر مادر شود.»سؤالی مطرح است که چرا انگلیسی‌ها بزرگ‌ترین مصرف‌کنندۀ شکر شده و تا اوایل قرن بیستم هم همین‌طور می‌مانند. علاوه‌براینکه انگلیسی‌ها دارای مستعمراتی بودند که بیشترین شکر را در دنیا تولید می‌کردند، پاسخ رایج دیگری هم هست: آن‌ها میوۀ آبدار بومی نداشتند و به همین خاطر، برخلاف مردمان مدیترانه‌ای، قبل‌ازآن خود را به چیزهای شیرین عادت نداده بودند. مزۀ شیرین برای انگلیسی‌ها چیزی بسیار جدید بود و اولین مواجهۀ آن‌ها با شکر باعث شگفتی همگانی‌شان شد.البته این گمانه‌زنی است، درست مانند همان باور که مزۀ شکر اضطراب را آرام کرده و گریۀ کودکان را قطع می‌کند یا اینکه مصرفِ شکرْ بزرگ‌سالان را قادر می‌سازد که، باوجود درد و خستگی، به کار ادامه دهند، یا اینکه درد گرسنگی را کم می‌کند. اما اگر شکر فقط موجب انحراف ذهن کودک شده و واقعاً مسکن یا روان‌گردانِ محرکِ لذتی نباشد که بر برخی دردها غلبه می‌کند، پس باید تبیین کنیم که چرا در آزمایش‌های کلینیکی نسبت‌به سینۀ مادر یا خودِ شیر مادر تأثیر بیشتری در تسکین پریشانیِ نوزادان دارد. ادبیات پژوهشی درمورد اینکه آیا شکر اعتیادآور و درواقع گونه‌ای خوراکی از مواد مورد سوءمصرف است یا خیر، به‌طرز شگفت‌آوری اندک است. تا دهۀ ۱۹۷۰ و تا حد زیادی هم حتی بعداز‌آن، مسئولان ذیربط این سؤال را چندان مرتبط با سلامت انسان نمی‌دانستند. همان پژوهش‌های محدودْ ما را قادر به توضیح این امر می‌کند که چرا موش‌ها و میمون‌ها شکر مصرف می‌کنند. اما ما موش و میمون نیستیم و آن‌ها هم انسان نیستند. به‌دلایل اخلاقیِ کاملاً آشکار، تحقیقات حیاتی به‌ندرت بر روی انسان‌ها انجام می‌شود؛ کودکان که دیگر جای خود دارند. مثلاً نمی‌توانیم پاسخ آن‌ها را به شکر، کوکائین و هروئین مقایسه کنیم تا مشخص شود کدام‌یک بیشتر اعتیادزاست. شکر واقعاً موجب تحریک واکنش‌هایی مشابه با نیکوتین، کوکائین و الکل در قسمتی از مغز می‌شود که «مرکز پاداش»۴ نام دارد. پژوهشگرانِ اعتیاد به این باور رسیده‌اند که رفتارهای موردنیاز برای بقای یک گونه (به‌خصوص غذاخوردن و آمیزش) در این بخش از مغز در طبقۀ «لذت‌بخش» جای می‌گیرند. به همین خاطر است که آن‌ها را بارهاوبارها انجام می‌دهیم. شکر موجب ترشح همان انتقال‌دهنده‌های عصبی‌ای (به‌خصوص دوپامین) می‌شود که اثرات قدرتمند این مواد را انتقال می‌دهند. ازآنجاکه عملکرد مواد به این صورت است، انسان‌ها یاد گرفته‌اند عصارۀ آن‌ها را به‌صورت تغلیظ‌شده درآورند تا موجب نشئگی بیشتر شود. مثلاً برگ‌های کوکائین، با جویدن، خیلی کم تحریک‌کننده هستند، اما وقتی آن‌ها را به‌صورت کوکائین می‌پرورانند به‌شدت اعتیادزا می‌شوند، و اگر کسی آن‌ها را به‌صورت کوکائین کراک به داخل ریه‌ها بفرستد، اعتیاد باز هم شدیدتر است. شکر هم از شکل اولیه‌اش پرورده شده تا نشئۀ حاصل از آن تقویت شود و اثراتش عمیق‌تر گردد.هرچه بیشتر از این مواد استفاده کنیم، دوپامین کمتری به‌طور طبیعی در مغز تولید می‌شود. نتیجه این است که به مقدار بیشتری از ماده نیاز داریم تا همان واکنش لذت‌بخش صورت گیرد؛ درعین حال، لذت‌های طبیعی همچون آمیزش و غذاخوردن هم کمتروکمتر برایمان لذت‌بخش خواهد بود.جیمز لئونارد کورنینگ، عصب‌شناس، بیش از یک قرن پیش گفت: «کمتر شکی وجود دارد که شکر می‌تواند میلِ فیزیکی به الکل را کاهش دهد.» فرایند دوازده‌مرحله‌ایِ سازمان «الکلی‌های گمنام»۵ به اعضای خود پیشنهاد می‌کند که، وقتی میل به نوشیدنی الکلی بالا گرفت، به‌جای الکل از شیرینی و شکلات استفاده کنند. درواقع سرانۀ مصرف شیرینی در آمریکا با آغاز ممنوعیت مشروبات در سال ۱۹۱۹ دوبرابر شد، چراکه ظاهراً آمریکایی‌ها همگی از الکل به شیرینی‌جات روی آوردند.با افزایش نِمایی تولید سالانۀ شکر در دنیا، شکر و شیرینیْ رژیم غذایی ما را بی‌بروبرگشت پر کردند. در اوایل قرن بیستم، شکر خود را در تمام ابعاد تجربۀ خوراکی ما جا داد. مردم آن را با صبحانه، ناهار، شام و میان‌وعده‌ها مصرف می‌کردند. مسئولان غذایی هم چیزی ظاهراً بدیهی در این باره می‌گفتند: این افزایش مصرفْ دست‌کم نتیجۀ نوعی اعتیاد است و «افزایش اشتها برای شکر مانند هر اشتهای دیگر، مثلاً اشتها برای نوشیدنی‌های الکی، با ارضای اشتها بیشتر می‌شود». با گذشت یک قرن، شکر چنان در انواع و اقسام خوراکی‌های آماده و بسته‌بندی نفوذ کرده که فقط با تلاشی برنامه‌ریزی‌شده و مصمم می‌توان از آن اجتناب نمود. شکر نه‌فقط در خوراکی‌های آشکارا شیرین (کلوچه‌ها، بستنی‌ها، شکلات‌ها، نوشیدنی‌های گازدار، سودا، نوشیدنی‌های ورزشی و انرژی‌زا، چای سرد شیرین‌شده، مربا، ژله و غلات صبحانه)، بلکه همچنین در کرۀ بادام‌زمینی، سس سالاد، سس قرمز، سس کباب، کنسروهای سوپ، گوشت‌های فراوری‌شده، بیکن، سوسیس، چیپس، سیب‌زمینی برشته، سس پاستا، رب‌ گوجه و نان نیز وجود دارد.از دهۀ ۱۹۸۰ به‌بعد، تولیدکنندگان محصولاتی که، به‌خاطر چربی و به‌خصوص چربی اشباع‌شدۀ کم، در تبلیغاتشان کاملاً سالم معرفی می‌شدند شکر را جایگزین این کالری‌های چربی کردند تا این خوراکی‌ها را به همان اندازه یا حتی بیشتر لذیذ کنند. آن‌ها معمولاً شکر را، در لفافۀ یک یا چند نام، از بیش از پنجاه اسم مختلفی مخفی می‌کنند که به ترکیب شکر و شربت ذرت غنی‌از فروکتوز اطلاق می‌شود. چربی از انواع شیرینی‌جات حذف شد و این شیرینی‌جات، باوجود شکر اضافه، «شیرینی سالم» خوانده شدند. چربی از ماست‌ها برداشته شد و شکر اضافه شد و این‌ها «میان‌وعدۀ سالم برای قلب» شناخته شدند. گویی تمام صنعت خوراکی ناگهان به این نتیجه رسیده بود که اگر محصولی کمی شیرین نشود، ذائقۀ مدرن ما آن را رد می‌کند و ما محصول رقیبی را می‌خریم که شیرین است.آن‌هایی که اهل نوشیدنی‌های الکلی نیستند (و بسیاری از آن‌ها که هستند) خوشی خود را از شکلات، دسر، بستنی قیفی یا کوکاکولا یا پپسی می‌گیرند. برای ما بچه‌داران، شکر و شیرینی‌جات به ابزاری تبدیل شده‌اند که با آن به دستاوردهای فرزندانمان پاداش می‌دهیم، عشق و افتخارمان را به آن‌ها نشان می‌دهیم، به آن‌ها انگیزه می‌دهیم و به کاری ترغیبشان می‌کنیم.باز هم نگرش عام این است که این دگرگونی صرفاً نتیجۀ این است که شکر و شیرینی‌جات خوشمزه هستند. تفکری دیگر این است که دلیل نفوذ شکر در سرتاسر رژیم غذایی‌مان این است که اولین مزه (شیرینی)، چه برای نوزادی امروزی و چه بزرگ‌سالی در قرن‌ها پیش، گونه‌ای سرخوشی است که نوعی مِیل را تا آخر عمر برافروخته می‌کند و گرچه برابر با اثرات مواد اعتیادزا نیست، با آن‌ها ‌مقایسه‌پذیر است.ازآنجاکه شکرْ نوعی مادۀ غذایی است و مضرات آشکار آن در مقایسه با مضرات نیکوتین، کافئین و الکل (حداقل به‌صورت کوتاه‌مدت و با مصرف کم) بسیار ملایم‌تر است، این ماده توانسته در برابر حملات از منظر مبانی نظری و کاربردیِ اخلاق و از منظر دینی تقریباً مصون بماند. این ماده در برابر حملات برمبنای آسیب آن به سلامتی بدن نیز مصون مانده است.متخصصان تغذیه، برای بیماری‌های مزمن، هر مؤلفه‌ای از رژیم یا محیط را در نظر می‌گیرند (چربی و کلسترول، پروتئین و گوشت، گلوتن و گلیکوپروتئین، هورمون‌های رشد و استروژن و آنتی‌بیوتیک‌ها، فقدان فیبر، ویتامین‌ها و مواد معدنی و البته حضور نمک، کلیۀ غذاهای فراوری‌شده، خوراک بیش‌ازحد و کمبود فعالیت جسمانی) و بعدازآن شاید این احتمال را بپذیرند که شکر، جز اینکه ما را وادار به لنباندن زیاد می‌کند، نقش خاص دیگری هم داشته است. این‌طور بود که وقتی تعداد اندکی از مسئولانِ آگاه، در طی سال‌ها، اعتبار خود را به خطر انداختند و گفتند که شکر عامل ضرر است سخنشان تأثیر چندانی بر باور همکارانشان یا عادات خوراکی مردمی نداشت که عادت کرده بودند، برای پاداشِ سختی‌های زندگیِ روزمره، به شکر و شیرینی‌جات تکیه کنند.چطور می‌توان حد بی‌خطری از مصرف شکر را تعیین کرد؟ در سال ۱۹۸۶، اداره‌کل غذا و داروی آمریکا (اف.دی.اِی) بحث را این‌طور به پایان رساند که اکثر کارشناسانْ شکر را بی‌خطر می‌دانند. همچنین وقتی کمیته‌های پژوهشیِ مرتبطْ عدم‌تعادل کالری را عامل چاقی معرفی کردند و چربی اشباع‌شده را علت رژیمیِ بیماری قلبی دانستند آزمایش‌های کلینیکیِ لازم برای شروع پاسخ‌دهی به این پرسش هرگز پیگیری نشد.پاسخ سنتی به سؤال «چه مقدار زیاد است؟» این است که باید شکر را به‌اعتدال بخوریم و در مصرف آن زیاده‌روی نکنیم. اما فقط زمانی می‌فهمیم زیاد خورده‌ایم که چاق شویم یا دیگر نشانه‌های سندرم متابولیک و مقاومت انسولین را بروز دهیم.مقاومت انسولین نقص بنیادی موجود در دیابتِ نوع دوم و شاید هم چاقی است. کسانی که هم چاق و هم دیابتی هستند معمولاً فشار خون بالا نیز دارند. آن‌ها بیشتر از سایرین در معرض بیماری قلبی، سرطان و سکته و شاید هم زوال عقل و حتی آلزایمر هستند. اگر شکر و شربت ذرتِ غنی از فروکتوزْ عامل چاقی، دیابت و مقاومت انسولین هستند پس، به‌احتمال زیاد، محرکِ رژیمیِ دیگر بیماری‌های اشاره‌شده نیز هستند. به‌بیان ساده: بدون وجود شکر در رژیم‌های غذایی، این خوشۀ بیماری‌های مرتبطْ شیوع خیلی کمتری نسبت‌به آن چیزی می‌یافت که امروزه هست.سندرم متابولیک انواعی از اختلالات را به‌همراه دارد که، بنا به ‌نظر قدیم جامعۀ پزشکی، ارتباطی با هم نداشتند یا حداقل، به‌عنوان نتایجِ مقاومت انسولین و سطح بالای انسولین گردشی، دلایلی جدا و مختلف داشتند، ازجمله چاقی، فشار خون بالا، قند خون بالا و التهاب. سیستم‌های تنظیمیِ سرتاسر بدن شروع به عملکرد نادرست می‌کنند که پیامدهای کند، مزمن و آسیب‌شناختی آن در همه‌جای بدن مشاهده می‌شود.پس از مشاهدۀ نشانه‌های مصرف بیش‌ازحد شکر، این‌گونه تصور می‌کنیم که می‌توانیم مصرف آن را کاهش دهیم و دوباره به حالت عادی بازگردیم و مثلاً، به‌جای سه نوشیدنی پرشکر در روز، یک یا دو تا بنوشیم، یا اگر بچه‌داریم، فقط آخر هفته‌ها به بچه‌هایمان اجازۀ بستنی‌خوردن بدهیم، نه هر روز. اما اگر سال‌ها یا دهه‌ها یا حتی نسل‌ها طول کشیده تا به نقطه‌ای برسیم که نشانه‌های سندرم متابولیک در ما ظاهر شود، این احتمالِ قوی هم وجود دارد که حتی این مقادیرِ ظاهراً متوسطِ مصرف شکر هم آن‌قدر کم نباشد که موقعیت را معکوس کنند و ما را به سلامتی بازگردانند. اگر هم اولین نشانه‌ای که پدیدار می‌شود چیزی غیر از چاقی باشد (مثلاً سرطان) آنگاه واقعاً بدشانس هستیم.مسئولانی که به‌نفع میانه‌روی در عادت‌های خوراکی استدلال می‌کنند معمولاً افرادی هستند که اندامی نسبتاً متناسب و سالم دارند. آن‌ها میانه‌روی را آن چیزی می‌دانند که برای آن‌ها مؤثر واقع می‌شود. این‌گونه تصور می‌شود که همان رویکرد و مقدار برای همۀ ما همان فواید را خواهد داشت. البته اگر مؤثر واقع نشود و اگر خودمان یا فرزندانمان نتوانیم متناسب و سالم بمانیم، فرضِ ثابت این‌ است که کارمان را درست انجام نداده‌ایم و خودمان یا کودکانمان شکر زیادی مصرف کرده‌ایم.وقتی بیست سال طول می‌کشد تا مصرف شکر پیامدهای خود را نشان دهد چطور می‌توانیم، قبل از اینکه دیر شود، بفهمیم که داریم بیش‌ازحد مصرف می‌کنیم؟ آیا منطقی‌تر نیست در اوایل زندگی (یا اوایل بچه‌داری) تصمیم بگیریم که عدم زیاده‌روی یعنی حداقلِ مصرف ممکن؟هر بحثی درمورد اینکه مقدار مجاز شکر چقدر است باید باتوجه‌به این احتمال باشد که شکر نوعی مادۀ مخدر و احتمالاً اعتیادزاست. در دنیایی که مصرف زیاد شکر عادی و عملاً اجتناب‌ناپذیر است، تلاش برای میانه‌روی در مصرف شکر، با هر تعریفی که از میانه‌روی داشته باشیم، احتمالاً برای بعضی از ما به همان اندازه موفقیت‌آمیز باشد که تلاش برای میانه‌روی در سیگار‌کشیدن (فقط چند نخ در روز، نه یک پاکت کامل). حتی اگر با کاهش مصرف بتوانیم هرگونه اثر مزمنی را از خود دور کنیم، شاید نتوانیم عاداتمان را مدیریت کنیم یا شاید هم مدیریت عادات به دغدغۀ اصلی در زندگی‌مان تبدیل شود. برای برخی از ما، قطعاً نخوردن شکر آسان‌تر از کم‌خوردن آن است، یعنی اصلاً دسر نخوریم، نه اینکه یک یا دو قاشق بخوریم و بعد بشقاب را کنار بگذاریم.اگر مصرف شکر سراشیبیِ لغزنده‌ای است، پس شعار میانه‌روی مفهوم معناداری نیست.در ذهنم، همیشه به چند سخن رجوع می‌کنم که، هرچند هم غیرعلمی باشند، برای من، اعتبار هرگونه تعریفی از میانه‌روی را در مصرف شکر زیر سؤال می‌برند.ریشۀ بحث‌های امروزی درمورد شکر و بیماری را می‌توان در اوایل دهۀ ۱۶۷۰ ردیابی کرد. توماس ویلیس، مشاور پزشکی دوکِ یورک و شاه چارلز دوم، متوجه افزایش شیوع دیابت در بیماران ثروتمند خود شد. او آن را «جرثومۀ ادراری»۶ نامید و به اولین پزشک اروپایی تبدیل شد که مزۀ شیرین ادرار دیابتی‌ها را تشخیص داد: «فوق‌العاده شیرین، مثل شکر یا عسل.» شناسایی دیابت و شیرینی ادرار به‌دست ویلیس ازقضا مصادف است با اولین موج واردات شکر به انگلستان از مستعمراتش در کارائیب و نیز اولین استفاده از شکر برای شیرین‌کردن چای.سخن دیگری که هنگام دست‌وپنجه‌نرم‌کردن با مفهوم میانه‌روی در ذهنم طنین‌انداز می‌شود یکی از نظرات فردریک اسلر در سال ۱۷۱۵ در مقاله‌ای به‌نام «دفاع از شکر در برابر اتهامات دکتر ویلیس»۷ است. در زمانی که انگلیسی‌ها تازه داشتند شکر را به‌طور گسترده مصرف می‌کردند، اسلر می‌گوید زنانی که نگران ظاهرشان هستند اما «استعداد چاقی دارند» بهتر است از مصرف شکر خودداری کنند، چون «آن‌ها را مستعد می‌کند که چاق‌تر از چیزی شوند که می‌خواهند باشند». زمانی که اسلر این سخن را گفت، انگلیسی‌ها به‌طور متوسط پنج پوند شکر در سال مصرف می‌کردند. به‌گفتۀ اداره‌کل غذا و داروی آمریکا، ما امروزه ۴۲ پوند در سال مصرف می‌کنیم.باید بپذیریم که شواهد علیه شکر، هرچند به‌نظر من قانع‌کننده است، قاطعانه نیست. فرض کنیم افرادی را به‌طور تصادفی از جمعیتمان انتخاب کرده‌ایم تا رژیمی مدرن با شکر یا بدون شکر داشته باشند. ازآنجاکه عملاً تمام غذاهای فراوری‌شده دارای شکرِ افزوده هستند یا همچون اکثر نان‌ها با شکر درست می‌شوند، جمعیتی که قرار است از شکر پرهیز کند به‌طور هم‌زمان از تقریباً تمام غذاهای فراوری‌شده هم پرهیز خواهد کرد. آن‌ها مصرف چیزی را به‌شکل چشمگیر کاهش می‌دهند که مایکل پولان، روزنامه‌نگار و نویسندۀ کتاب‌هایی با موضوع غذا و کشاورزی و مواد مخدر، آن ‌را با لفظی به‌یاد ماندنی «مواد شبه‌خوراکی»۸ نامید. امروز دلایل احتمالیِ زیادی برای سالم‌تر بودنِ این افراد می‌توان برشمرد: شاید حبوبات کمتر پرورده شده خورده‌اند، یا گلوتن کمتر، چربی‌های اشباع‌نشدۀ کمتر، مواد نگه‌دارنده و شاید هم طعم‌دهنده‌های مصنوعیِ کمتر مصرف کرده‌اند! عملاً راهی برای اطمینان در این باره وجود ندارد.می‌توانیم تمام این خوراکی را به‌شکلی تغییر دهیم که بدون شکر درست شوند، اما دیگر به این خوشمزگی نخواهند بود، مگر اینکه شیرین‌کننده‌های مصنوعی را جایگزین شکر کنیم. جمعیت تصادفی ما، که می‌خواهد تا حد ممکن کم شکر بخورد، احتمالاً وزن خود را کم خواهد کرد. اما نمی‌توانیم مطمئن شویم که این کاهش وزن به‌خاطر مصرف کمتر شکر است یا کلاً به‌خاطر دریافت کالری کمتر. درواقع هرنوع توصیۀ رژیمی به همین مسئله دچار است: چه بخواهید از گلوتن، چربی‌های اشباع‌نشده، چربی‌های اشباع‌شده یا انواع کربوهیدرات‌های پرورده پرهیز کنید و چه فقط بخواهید کالری دریافتی را کم کنید (کمتر و سالم‌تر بخورید)، محصول نهاییِ این توصیه این است که معمولاً از خوردن غذاهای فراوری‌شدۀ حاوی شکر و انواعی از مواد دیگر خودداری خواهید کرد.جایگزینی شیرین‌کننده‌های مصنوعی به‌جای شکرْ اوضاع را پیچیده‌تر هم می‌کند. بیشترِ نگرانی درمورد استفاده از این شیرین‌کننده‌ها در دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به‌خاطر پژوهش‌هایی به وجود آمد که بخشی از بودجه‌شان را صنعت شکر تأمین کرده بود. این پژوهش‌ها منجر به ممنوعیت شیرین‌کنندۀ مصنوعی سیکلامات به‌عنوان ماده‌ای احتمالاً سرطان‌زا و نیز ترویج این باور شد که ساخارین می‌تواند موجب سرطان شود، حداقل در موش‌ها و با مقادیر شدیداً بالا. گرچه این نگرانی به‌مرور زمان کم‌رنگ شده است، اما این باور جای آن را گرفته که این شیرین‌کننده‌های مصنوعی ممکن است منجر به سندرم متابولیک و درنتیجه چاقی و دیابت شوند.این باور عمدتاً از مطالعات اپیدمیولوژیکی به دست می‌آید که رابطه‌ای را میان استفاده از شیرین‌کننده‌های مصنوعی و چاقی و دیابت نشان می‌دهند. اما احتمالاً کسانی که مستعد افزایش وزن و دیابت هستند همان افرادی‌اند که از شیرین‌کننده‌های مصنوعی به جای شکر استفاده می‌کنند.فیلیپ هندلر، رئیس وقت آکادمی‌های ملی علوم آمریکا در سال ۱۹۷۵ می‌گوید چیزی که ما می‌خواهیم بدانیم این است که آیا استفادۀ مادام‌العمر یا حتی چندساله یا چند دهه‌ای از شیرین‌کننده‌های مصنوعی بهتر از مصرف میزان جایگزین شکر است یا بدتر از آن؟ برای من سخت است تصور کنم که شکر انتخاب سالم‌تری باشد. اگر هدف حذف شکر است، جایگزینی شیرین‌کننده‌های مصنوعی به‌جای آن یکی از راه‌های این کار است.جامعۀ پژوهشی قطعاً می‌تواند، نسبت‌به گذشته، کار بهتری در ارزیابی این سؤالات انجام دهد. اما احتمالاً باید مدت زیادی صبر کنیم تا مسئولان سلامت همگانی به چنین مطالعاتی بودجه اختصاص دهند و پاسخ‌های قطعی را، که در پی آن‌ها هستیم، در اختیارمان بگذارند. پس تا آن موقع چه کنیم؟مسئلۀ مقدار مجاز شکر نهایتاً تصمیمی شخصی است، درست همان‌طور که ما بزرگ‌سالان درمورد میزان مصرف الکل، کافئین یا سیگار تصمیم‌گیری می‌کنیم. شواهد کافی وجود دارد که بگوییم احتمال سمی‌بودنِ شکر زیاد است و، درمورد نحوۀ برقراری تعادل میان خطرات احتمالی و فواید آن، تصمیمی آگاهانه بگیریم. البته، برای اینکه بدانیم این فواید کدام‌اند، خوب است ببینیم زندگی بدون شکر چگونه خواهد بود. سیگاری‌های ترک‌کرده (ازجمله خودم) به شما خواهند گفت که برایشان غیرممکن بوده از نظر عقلی و احساسی بفهمند که زندگی بدون سیگار چگونه خواهد بود... تا اینکه آن را ترک کردند. هفته‌ها و ماه‌ها و شاید هم سال‌ها، ماجرا برایشان کلنجاری دائمی بود تا اینکه روزی به جایی رسیدند که نمی‌توانستند کشیدن حتی یک نخ سیگار را تصور کنند و به ذهنشان نمی‌رسید که چرا زمانی سیگار کشیده‌اند، چه رسد به اینکه از آن لذت هم برده باشند.شاید تجربه‌ای مشابه درمورد شکر هم صدق کند. اما، تا وقتی که سعی کنیم بدون آن زندگی کنیم و تا وقتی که این تلاش را بیشتر از فقط چند روز یا چند هفته ادامه دهیم، هرگز نخواهیم فهمید.پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۷ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان Is sugar the world’s most popular drug در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۴ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا شکر پرطرف‌دارترین مادۀ مخدر دنیاست؟ ترجمه و منتشر کرده است.* گری تاوبز (Gary Taubes) نویسندۀ اهل آمریکاست که در زمینۀ علم می‌نویسد و تاکنون جوایز متعددی برده است، ازجمله سه بار جایزۀ «علم در جامعه» از سوی اتحادیۀ ملی نویسندگان علمی. از کتاب‌های او می‌توان به علم بد؛ زندگی کوتاه و روزگار عجیب گداخت سرد (۱۹۹۳) و کالری‌های خوب؛ کالری‌های بد (۲۰۰۷) اشاره نمود.[۱] Sweet-tooth phenomenon[۲] Sweetness and Power[۳] Drug foods[۴] Reward center[۵] Alcoholics Anonymous: سازمانی بین‌المللی جهت کمک به معتادان نوشیدنی‌های الکلی[۶] The pissing evil[۷] “Vindication of Sugars Against the Charges of Dr Willis”[۸] Food-like substances ]]> گری تاوبز اقتصادوجامعه Wed, 22 Feb 2017 05:21:10 GMT http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nx6ftd2.html آیا تبلیغات همه‌چیز را نابود می‌کند؟ http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9wupr4a.html آتلانتیک — احتمالاً برداشت محصولْ نخستین فعالیت صنعتی ایالات متحده بود. رشد اقتصادیْ وابسته به تبدیل مطمئن گیاهان و حیوانات به محصولات قابل‌فروشی همچون پنبه و گوشت گاو بود. اما موفق‌ترین صنعتگران قرن ۲۱ مانند فیس‌بوک و گوگل محصول دیگری به‌فراوانی گندم یا نفت خام درو می‌کنند. در این صنعتِ جدید، زمینِ کشتْ رسانه و سرگرمی، دروگرانْ بنگاه‌های تبلیغات و محصولْ توجه است.تیم وو، نویسنده و استاد دانشگاه کلمبیا در کتاب جدید خود، تاجران توجه۱، تاریخ تجارت تبلیغات را از خاستگاه‌های آن در قرن ۱۹ تا پدیدۀ مدرن نرم‌افزار حذف تبلیغ روی وب‌سایت‌ها دنبال می‌کند. وو به‌خاطر کتاب قبلی‌اش کلید اصلی۲، که تاریخ شرکت‌های رسانه‌ای است، و ساختن عبارت «بی‌طرفی نت»۳ بسیار شناخته‌شده است. اوایل این هفته با او دربارۀ تبلیغات به‌مثابۀ نسخه‌ای مدرن از تبشیر مذهبی و تأثیر تبلیغات بر روزنامه‌نگاری و تلویزیون صحبت کردیم. متن پیاده‌شده برای رسیدن به‌ دقت و وضوح ویراسته شده است.درک تامپسون: بخش مهمی از توجه، تمرکز است، پس بیا تا جایی که می‌شود متمرکز شویم. تز اصلیِ این کتاب چیست؟تیم وو: تز توصیفی آن این است که مدل تجاری عجیبی به‌نام «رسانۀ حمایت‌شده توسط تبلیغات» وجود دارد که زمانی منحصر به قسمت کوچکی از زندگی ما بود، مثلاً روزنامه‌ها. اما اکنون در حال اشغال تمامی حیطه‌های زندگی ماست. می‌خواستم تاریخ تبلیغات را بفهمم، چون همیشه ماجرا این‌گونه نبوده است. شما غالباً برای چیزهایی مثل روزنامه یا فیلم پول می‌دادید. ایدۀ فروش «مخاطب اسیر» باید ابداع شده باشد.و سؤال هنجاری این است که هزینه‌های دریافت مجانی همه‌چیز چقدر است؟ آیا داریم به‌نحوی دیگر بهای آن را می‌پردازیم؟ توافقی وجود دارد که طبق آن، در ازای دریافت چیزهای مجانی، خود را در معرض تبلیغات قرار دهیم. اما آیا این توافق زیر پا گذاشته شده است؟تامپسون: این تصور که تبلیغات ایدۀ عجیبی است، بدون تعارف، ایدۀ عجیبی است. من قفل گوشی تلفن همراه خود را که باز می‌کنم در تبلیغات غوطه می‌خورم. بیرون از خانه که پیاده‌روی می‌کنم، تبلیغ می‌بینم. تلویزیون را که روشن می‌کنم، بیشتر تبلیغ می‌بینم. اولین برنامه‌های محبوب خبری رادیو متعلق به اوایل قرن ۲۰ است. پس درواقع اکنون هیچ انسان زنده‌ای نمی‌تواند زمانی را به یاد بیاورد که در آن مدام توسط پیام‌های بازرگانی بمباران نمی‌شده است.وو: به‌نظرم اغلب مردم فکر می‌کنند که تبلیغات همیشه وجود داشته و این یکی از قوانین طبیعت است. اما تبلیغات مدرن حتماً ابداع شده است. کسی باید بوده باشد که تکنیک‌های جلب توجه مردم و سپس سوق‌دادنشان به‌سمت محصولی را بسط داده باشد، محصولی که در غیر این صورت خواهان آن نبودند.تاریخِ تبلیغات خوب شناخته نشده. بسیاری از تبلیغاتچی‌های اولیه متخصص فروش دارو بوده‌اند. بسیاری از آن‌ها سابق بر آن مبلّغ یا مرتبط با مبلغان بوده‌اند. در قرن ۱۹ تبلیغاتْ از سنّت‌های پروپاگاندای مذهبی استفاده کرد. این ایده که فرهنگ تبلیغاتِ ما برگرفته از اعمال مذهبی است برای من جذابیت فراوانی دارد.تامپسون: تو خاستگاه تبلیغات را تا داستان یک روزنامه‌نگار به‌نام بنجامین دی در سال‌های دهۀ ۱۸۳۰ دنبال کرده‌ای. نبوغ او در چه بود؟وو: زمانی روزنامه‌ها بخشی از یک تجارت بی‌تحرک بودند. اغلب نیز به‌قیمت‌های نسبتاً گرانی فروخته می‌شدند تا اینکه در دهۀ ۱۸۳۰ آقای بنجامین دی با روزنامه‌اش نیویورک سان از راه رسید. او احتمالاً اولین تاجر واقعیِ توجه بود. دی ایده‌ای درخشان برای کاهش چشمگیر قیمت روزنامه، جمع‌کردن خوانندگان بسیار و تبدیل‌کردن مشتریانش به یک محصول داشت، محصولی که می‌توانست آن را به یک تبلیغاتی بفروشد. این ایده به سراسر حیطۀ رسانه گسترش یافت تا تبدیل به شیوۀ غالب فروش اخبار شود.داستان او بازگوکنندۀ فرصت‌ها و چالش‌های اخلاقیِ ذاتیِ مدل تجاری تبلیغات است، زیرا زمانی که هدف شما گردآوردن بیشترین تعداد ممکن مخاطب باشد، درگیر رقابتی برای رسیدن به رسانه‌ای هیجان‌انگیزتر، تماشایی‌تر و جالب‌توجه‌تر می‌شوید. روزنامۀ دی دارای مطالب زیادی دربارۀ جُرم‌ها و مرگ‌های خشونت‌بار بود، اما خیلی زود نیز به داستان‌سازی روی آورد.تامپسون: می‌توانم تصور کنم که برخی خوانندگانْ خطی مستقیم رسم می‌کنند که روزنامه‌های هیجانیِ دی در سال‌های ۱۸۳۰ را به تبلیغ‌های کلیک‌خور آنلاین امروزی وصل می‌کند. آن‌ها سپس نتیجه می‌گیرند که تبلیغاتْ مشوق رقابتی تا کَف۴ است تا میزان توجه به هر تبلیغ واحد را به حداکثر برساند. اما همچنین باید توجه داشت که این نیز صادق است که تبلیغاتْ اخبار و اطلاعات را دموکراتیزه می‌کند و چیزی را که زمانی تنها متعلق به ثروتمندان بود در دسترس تعداد بسیار زیادی از افراد می‌گذارد. این نوع مدلِ تجاری خوب است، زیرا هزینه‌های روزنامه‌نگاری و گزارشگرانِ بیشتری را می‌پردازد.وو: فکر می‌کنم همۀ این‌ها در داستان بنجامین دی وجود دارد: پتانسیل و خطرات تبلیغات. به‌خاطر فراهم‌کردن اخبار برای همه باید به دی آفرین گفت. پیش از گشایش مطبوعات ارزان۵، روزنامه‌ها محصولی متعلق به قشر ممتاز بود. در تبلیغاتْ عنصر دموکراتیک‌کننده‌ای وجود دارد که این محصولات را ارزان و برای توده‌ها دسترس‌پذیر می‌کند. این خوبیِ آن است. اما باید با دقت بسیار بسیار زیادی انجام شود. یک مدل تجاری، که بیش از هر چیز متکی به توجه است، همیشه در معرض گرویدن به هیجانات است.تامپسون: جنجالی‌ترین ایدۀ این کتاب چیست؟وو: یکی از تزهای ظریف کتاب این است که تجارت در قرن بیستم جای دین را گرفته است. در بخش طولانی‌تر حیات بشر، چه کسی افکار ما را شکل می‌داد؟ مبلّغان و دین این کار را می‌کردند. اما من فکر می‌کنم تجارت، با استفاده از تبلیغات، دین را به‌عنوان آموزگار اصلی سعادت بشر سرنگون کرده است.داستان کلود هاپکینز را تعریف می‌کنم که به‌عنوان یکی از مبدعان تبلیغات مدرن شهره است. او مردی بامزه و شُل‌زبان و از لحاظ اجتماعی ناخوشایند بود. در نوجوانی مبلّغی باپتیست بود که آن را رها کرد و استعدادش را در آگهی‌نویسی۶ به کار برد. او کمابیش مبدع ایدۀ «آگهی‌نویس به‌مثابۀ نابغه» در اوایل قرن بیستم است. شخصیت دان دریْپر (تبلیغاتچی نابغۀ سریال مدمن) ساخته‌وپرداختۀ اوست. استراتژیِ او ارتباط بسیار نزدیکی با شیوۀ بیان مبلّغان پروتستان در تبلیغ سعادت بشر داشت. او تفکراتی را از گرایش مذهبی‌اش مستقیماً وارد جهان تبلیغات کرد. زندگی‌نامۀ خودنوشت او، زندگی من در تبلیغات۷، مملو از دروغ‌پردازی است. نمی‌توانید تصمیم بگیرید که او شریرترین انسان قرن بیستم است یا نابغه‌ای دوست‌داشتنی.تامپسون: درحال‌حاضر ما در نقطۀ عطف جالبی در حیطۀ رسانه‌های حمایت‌شده توسط تبلیغات هستیم. ازطرفی، فیس‌بوک و گوگل را داریم که دو شرکت عظیم تبلیغ‌محورند و مشترکاً حدود نهصدمیلیارد دلار ارزش دارند. ازطرفی نیز شاهد زوال ساختاری تجارت تلویزیون مخابره‌ای۸ هستیم وقتی هرروز جوانان بیشتری به تماشای تلویزیون‌های پولی مثل نتفلیکس و اچ‌.بی‌.او ناو می‌پردازند که هیچ تبلیغی درشان نیست. درنتیجه مخاطبان، و مخصوصاً نسل جوان، هم‌زمان از تبلیغات در تلویزیون فرار می‌کنند و درعین‌حال روی گوشی‌های خود به استقبال آن می‌روند. آیا این عصری طلایی برای تبلیغات است یا شروع یک عصر یخبندان؟ یا لحظه‌ای ناپایدار و نامطمئن؟وو: ما در زمانۀ قیام علیه اَشکال اصلی تبلیغات هستیم. می‌توانید این را در زوال رتبه‌بندی لیگ ملی فوتبال آمریکایی یا رها‌کردن تلویزیون سنتی مشاهده کنید. اما بعضی چیزها که تبلیغات‌محور هستند در حال رُشدند. انقلاب‌ها در زمان وقوعشان گیج‌کننده‌اند و اغلب تنها در نگاه به گذشته وضوح می‌یابند.لازم است بگویم که بار سنگین تبلیغات هنوز به بعضی از شبکه‌های اجتماعی نرسیده است.اسنپ‌چت و توییتر هنوز در روزهای نسبتاً ابتدایی خود هستند و، برخلاف رگبار تبلیغاتی که شما در کوارتر چهارم یک مسابقۀ فوتبال می‌بینید، بار کامل هنوز به آن‌ها نرسیده. این فاکتورِ تأخیر همیشه وجود دارد. همیشه قبل از اینکه آن‌ها تبلیغات را اضافه کنند جوانان به‌سمت این برنامه‌ها هجوم می‌برند. یوتیوب قبل از آنکه میزان تبلیغات را افزایش دهد مردم را حسابی اسیر خود کرد. اما حالا به یوتیوب نگاه کنید تا ببینید که شرایط آن از تلویزیون هم فراتر رفته و انگار یک‌سوم زمانی که در یوتیوب می‌گذرانید صرف تماشای تبلیغات می‌شود. به همین دلیل این جنبش، در میان مردمی که تاب تحمل تبلیغات را ندارند، شکل گرفته و آن‌ها به‌سمت نتفلیکس و آمازون ویدئو می‌روند.تامپسون: فرضیۀ تو آزمایش‌پذیر است. اگر سرمایه‌گذارانی در حال خواندن این گفت‌وگو باشند، ممکن است بگویند: «تیم وو تغییری فرهنگی علیه تبلیغات را می‌بیند که حاکی از زوال درازمدت تجارت‌های حمایت‌شده توسط تبلیغات است.» آنگاه ممکن است روی رسانه‌های بدون تبلیغات مانند نتفلیکس و آمازون در برابر فیس‌بوک و بازفید شرط‌بندی بزرگی کنند. اما وب‌سایت‌ها چگونه می‌توانند از این آینده نجات پیدا کنند؟ مجلۀ آتلانتیک چگونه می‌تواند دوام بیاورد؟وو: دربارۀ رسانه‌های سنتی، مثل سایت‌های مجلات و روزنامه‌ها، شخصاً تئوری‌ای دارم و آن هم این است که آن‌ها دیوانه‌اند اگر بخواهند به‌تنهایی این کار را انجام داده و ارتش کوچک خود را بسازند. آن‌ها باید بیشتر روی این تمرکز کنند که خوانندگان را ترغیب به یک اشتراک برای همه۹ کنند، برای هرچیزی که ارزش خواندن دارد، پیش از آنکه فیس‌بوک از روی ضرورت این کار را به‌جای آن‌ها انجام دهد.تامپسون: برای مثال، محصولی فرضی را مد نظر داری که خوانندگان می‌توانند، به‌وسیلۀ آن و با تخفیف هم‌زمان، مشترک آتلانتیک، نیویورکر و نیویورک تایمز باشند و دسترسی ویژه نیز به محصولات چاپی و وب‌سایت‌ها داشته باشند.وو: بله. چیزی مثل این.تامپسون: این ایده که برای دسترسی به اخبار باید پول خرج کرد، قربانی اینترنت و فراوانیِ سایت‌های مجانی یا حمایت‌شده توسط تبلیغات شده. اگر آتلانتیک دیواری دور خودش بکشد، ممکن است خوانندگان به جای دیگری بروند.وو: بله و، به‌خاطر همین، بخشی از پیام من معطوف به مصرف‌کننده است. ما باید بر اعتیاد خود به چیزهای مجانی غلبه کنیم. با قضیه کنار بیاییم و بالای چیزها پول بدهیم. خیلی از مردم می‌گویند «از تبلیغات بیزارم، حالم از تبلیغات، از کلیک‌خورها، از این رقابتِ تا کف به هم می‌خورد.» اگر این را می‌گویید، باید در عمل نیز آن را نشان دهید. اگر بناست اینترنت را نجات دهیم، باید از شر اعتیادمان به چیزهای مجانی خلاص شویم. منظورم خود ما مصرف‌کننده‌هاست. نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که همه‌چیز هم مجانی باشد و هم خوب.تامپسون: برعکس تلویزیون کابلی که بسیار گران، اما بسیار نیز عالی است.وو: تاریخِ ده سال اخیرِ اینترنت کمی شبیه به تاریخ ده سال اولِ تلویزیون است. امیدهای زیادی دربارۀ آیندۀ تلویزیون وجود داشت. ولی بعدازآن تبدیل به نبرد تبلیغاتی شد و صرفاً برنامه‌هایی موفق شدند که نمایش‌های مسابقه‌ای بودند یا گاوچران‌ها را نشان می‌دادند. تلویزیون تنها با ظهور دیوارهای پرداخت۱۰ بهتر شد [مانند شبکه‌های کابلی ممتاز].تامپسون: اگر نمایش‌های مسابقه‌ای و گاوچران‌ها به این دلیل موفق بوده‌اند که مردم آن‌ها را دوست داشته‌اند چه؟ شاید مقصر اصلی در اینجا مخاطبان انبوهی باشند که سلیقه‌شان بدتر از چیزی است که من و تو ترجیح می‌دهیم.وو: می‌دانم که سلیقۀ همه مثل من نیست. اما اگر نگاهی به تاریخ رسانه‌های آمریکایی بیندازید، می‌بینید که زمان‌هایی وجود داشته که برنامه‌ها به‌وضوح بهتر و متنوع‌تر شده‌اند. همیشه برنامه‌هایی بوده که هیچ منتقدی آن‌ها را دوست نداشته. اما تلویزیون در این ده سال اخیر فوق‌العاده بوده. من معتقدم ساختار اقتصادیِ موجود در شبکه‌های کابلیِ ممتاز و تلویزیون پولیْ فاکتور بسیار بزرگی بوده است.تامپسون: یکی از کنایه‌های وفور تبلیغات در اینترنت و گوشی‌های تلفن همراهمان این است که، به‌خاطر اصل تورم، چنان رقابتی وجود دارد که هر تبلیغ منفردْ ارزش کمتری دارد. می‌خواهم بدانم که آیا خودِ تبلیغات در وضعیتِ رقابتی تا کف اینترنت هست یا خیر؟ پیش‌بینی آیندۀ هرچیزی ناممکن است، اما راه هوشمندانه برای اندیشیدن به آیندۀ تبلیغات و رسانه چیست؟وو: تاجرِ توجهْ یک مدل تجاری است که نیاز دائمی به رشد دارد و رشدی که تاکنون در چشم‌انداز تاریخی‌اش داشته از دو حال خارج نیست: یا از طریق یافتن زمان‌ها و مکان‌هایی است که ما در آن‌ها مشغولیتی نداریم، یا بردن نهایت بهره از زمان‌های موجود. این به ما می‌گوید که همۀ اوقاتی که شما اکنون به‌عنوان پناهگاه و مفری از این زندگی سرسام‌آور در نظر می‌گیرید، عاقبت، هدف قرار خواهد گرفت، زیرا فعالیت‌های رشد به‌سوی آن‌ها معطوف شده‌اند. برای مثال، دارد حرکتی صورت می‌گیرد که تبلیغات بیشتری به درون پارک‌های ملی، مدارس عمومی و دیگر حریم‌های امنی که تاکنون از آن‌ها حافظت می‌شده آورده شود. درحالی‌که دسترسی به مردم سخت‌تر می‌شود، تلاش برای تبلیغ برای آن‌ها پوشیده‌تر، ناخوانده‌تر و دغل‌کارانه‌تر می‌شود.اگر من مسئول جهان بودم می‌گفتم که ما به قراردادی جدید میان تبلیغاتی‌ها و مصرف‌کنندگان نیاز داریم تا بتوانیم بعضی زمان‌ها و مکان‌ها را ممنوع کنیم. جایی که می‌خواهیم به آن برسیم همان است که مجلات چاپی در آن هستند. تبلیغاتْ زیبا و اغلب جالب هستند، اما نگاه‌کردن به آن‌ها لذت‌بردن از مجله را ضایع نمی‌کند. در زمانۀ ما این یعنی آسایش.اطلاعات کتاب‌شناختی:Wu, Tim. The Attention Merchants: The Epic Scramble to Get Inside Our Heads. Knopf, 2016پی‌نوشت‌‌ها:* این مطلب با عنوان Does Advertising Ruin Everything در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳ اسفند ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آیا تبلیغات همه‌چیز را نابود می‌کند؟ ترجمه و منتشر کرده است.* درک تامپسون (Derek Thompson) ویراستار ارشد آتلانتیک است و دربارۀ اقتصاد، بازار نیروی کار و رسانه یادداشت می‌نویسد. او نویسندۀ کتاب سازندگان آثار موفق است که به‌زودی به چاپ خواهد رسید.[۱] The Attention Merchants[۲] The Master Switch[۳] net neutrality[۴] the race to the bottom: وضعیتی که در آن شرکت‌ها در رقابت با هم، برای تولید ارزان‌ترین محصول، دستمزد کارگران را تا پایین‌ترین سطح ممکن کاهش می‌دهند و حقوق و مزایای آن‌ها را حذف می‌کنند.[۵] penny press[۶] copywriting[۷] My Life in Advertising[۸] broadcast-television[۹] One-pass for everything[۱۰] Paywall: (در رسانه) قرارداری که طبق آن دسترسی به محتوا محدود به کاربرانی می‌شود که مشترک رسانه شده‌اند. ]]> اقتصادوجامعه Tue, 21 Feb 2017 05:12:11 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9wupr4a.html آن‌ها همین حالا نسخه‌ای دیگر از شما را ساخته‌اند http://tarjomaan.com/vdce.f8vbjh8xn9bij.html نیویورک ریویو آو بوکز — چند ماه پیش، واشنگتن پست گزارش داد که فیس‌بوک ۹۸ نکتۀ اطلاعاتی را از هریک از حدوداً دومیلیارد کاربرش جمع‌آوری می‌کند. از این ۹۸ مورد می‌توان به چنین مواردی اشاره کرد: قومیت، درآمد، ثروت خالص، قیمت خانه، مادربودن یا نبودن، به‌اصطلاح «مامان‌فوتبالی۱» بودن یا نبودن، وضعیت تأهل، تعداد خطوط اعتباری، علاقه‌مندی به رمضان، تاریخ خرید ماشین و... .فیس‌بوک این تکه‌های زندگی شخصی و هویت فرد را چگونه و از کجا به دست می‌آورد؟ اولاً از اطلاعاتی که کاربران به‌میل خودشان وارد می‌کنند، نظیر وضعیت رابطه، سن و وابستگی دانشگاهی؛ ثانیاً از پست‌های فیس‌بوکیِ مربوط به عکس‌های تعطیلات، عکس‌های بچه‌ها و عکس‌های فارغ‌التحصیلی. البته لزومی ندارد که حتماً عکس‌هایی باشد که خودتان پست می‌کنید: نرم‌افزارِ تشخیصِ چهرۀ فیس‌بوکْ شما را از میان جمعیت تشخیص می‌دهد. فیس‌بوک همچنین کاربران را در سرتاسر اینترنت دنبال کرده و، با این تعقیب، گزینۀ «عدم‌ردیابیِ» آن‌ها را نادیده می‌گیرد. مثلاً هربار که کاربری از یک وب‌سایتِ دارای دکمۀ «لایک» فیس‌بوک بازدید می‌کند (چیزی که اکثر وب‌سایت‌ها دارند)، فیس‌بوک از این قضیه خبردار می‌شود. این شرکت همچنین اطلاعات شخصی را از پنج‌هزار دلالِ اطلاعات در سرتاسر دنیا می‌خرد، کسانی که اطلاعات را از کارت‌های وفاداری فروشگاه‌ها، ضمانت‌نامه‌ها، لیست فروش داروخانه‌ها، رسیدها و حدود ده‌میلیون مجموعه‌دادۀ عمومی و آمادۀ استخراج به دست می‌آورند. شهرداری‌ها نیز اطلاعات می‌فروشند، مثلاً ثبت‌نام رأی‌دهندگان، اطلاعات وسائل نقلیۀ موتوری، اعلامیه‌های فوت، اجرائیه‌های سند رهنی، ثبت بنگاه‌ها و بسیاری موارد دیگر. از لحاظ نظری، تمام این نقاطِ اطلاعاتی را فیس‌بوک به این دلیل جمع‌آوری می‌کند که، با تبلیغاتی تنظیم‌شده، مایحتاجِ ما را به ما بفروشد. اما درواقع فیس‌بوکْ این اطلاعات را به تبلیغ‌کنندگان می‌فروشد، صرفاً به همین دلیل که می‌تواند پول زیادی از این راه به دست بیاورد.مدتی قبل، توجه عمیقی به سازوکارهای فیس‌بوک کردم تا ببینم با استفاده از کدام اطلاعات می‌خواهد تبلیغات را متناسب با من تخصصی کند. این مجموعۀ اولویت‌ها و این الگوریتم، یعنی مجموعه‌دستوراتی جهت اجرای یک عملیات، متفاوت با آنی است که فیس‌بوک برای تعیین و انتخاب مطالب جهت نمایش روی خبرنامۀ من استفاده می‌کند. خبرنامه همان مجموعۀ همواره‌ متغیر از عکس‌ها و پست‌های دوستان فیس‌بوکی و وب‌سایت‌های «لایک‌شده» است. این اولویت‌های تبلیغیْ برگ برندۀ قلمرو فیس‌بوک هستند؛ این شرکت فقط در سه‌ ماهۀ سوم سال ۲۰۱۶ برابر با ۲.۳میلیارد دلار درآمد داشت، رقمی که سال گذشته و در همان سه ماه نهصدمیلیون دلار بود.این هم برخی چیزهایی که، مطابق با فیس‌بوک، درمورد خودم کشف کردم:براساس آنچه، به‌گفتۀ فیس‌بوک، در این وب‌سایت انجام می‌دهم، به موضوعات «مزرعه، پول، حزب جمهوری‌خواه، خوش‌بختی، شیرینیِ آدامسی و خدمۀ پرواز» علاقه دارم. براساس تبلیغاتی که، به‌اعتقاد فیس‌بوک، در طول اینترنت‌گردی‌هایم بالاخره یک‌جا به آن‌ها نگاه کرده‌ام، من به ام.‌آر.آی، مستند «غار رؤیاهای فراموش‌شده» و فیلم‌های هیجانی علاقه دارم. فیس‌بوک همچنین معتقد است که من صفحات مخصوص تیرانوسوروس، پافی امی‌یومی، خمیر کلوچه و کشتی‌گیری به‌نام «اج» را لایک کرده‌ام.اما من هیچ‌یک از این صفحات را لایک نکرده بودم و نگاهی گذرا به صفحۀ «لایک‌شده»هایم نیز گویای همین است. تا زمان انجام این تحقیق، حتی اسم اج یا گروه دونفرۀ ژاپنیِ پافی امی‌یومی را نشنیده بودم و، باوجود بیماری گوارشیِ سلیاک، اصلاً نمی‌توانم خمیر کلوچه را دوست داشته باشم. صفحه‌ای که لایک کرده بودم صفحۀ اعجوبۀ مشت‌زنی بانوان، کلارسا شیلدز، اهل فلینت میشیگان بود که لقبش «تی رکس» است. فیس‌بوک تا همین حد توانست علاقه‌مندی‌های واقعی‌ام را با موضوعاتی تطبیق دهد که به تبلیغ‌کنندگان می‌گوید که من به آن‌ها علاقه دارم.عجیب است؛ چون اگر فقط یک چیز باشد که فیس‌بوک مسلماً درمورد من می‌داند، صفحات فیس‌بوکی است که واقعاً لایک کرده‌ام. اما شاید اگر مرا کسی معرفی کنند که به پافی امی‌یومی با ده‌هزار هوادار علاقه دارم و نه هوادار گروه محلی داگ‌وی با کمتر از هزار هوادار، این‌طور بیشتر برای فیس‌بوک ارزشمند باشم. اما خب هرگز نمی‌شود فهمید، چون ساختار الگوریتم‌های فیس‌بوک نیز، مانند الگوریتم‌های گوگل و دیگر شرکت‌های فناوری، رازی شدیداً حفاظت‌شده است.فیس‌بوک ظاهراً دارد دربارۀ من مرتکب اشتباهی جدی می‌شود و فرض‌های نادرستی مطرح می‌کند و البته با همین اشتباهات پول درمی‌آورد؛ اما فقط فیس‌بوک نیست که با اطلاعات خامِ خود به فرض‌هایی عجیب و شدیداً غلط می‌رسد. محققان مرکز روان‌سنجی دانشگاه کمبریج در انگلستان چیزی ساخته‌اند که به آن «موتور پیش‌بینی‌کننده» می‌گویند. این موتور مجهز به الگوریتم‌هایی است که از زیرمجموعۀ «لایک‌های» فیس‌بوکِ فرد استفاده می‌کند و «می‌توانند طیفی از متغیرها ازجمله شادی، هوش، نگرش سیاسی و... را پیش‌بینی نماید و نیز نمایه‌ای شخصیتی از پنج فاکتور اصلی ایجاد کند». این پنج فاکتور عبارت‌اند از: برون‌گرایی، خوش‌مشربی، صداقت، وجدان و روان‌رنجوری. این موارد را مثلاً استخدام‌کنندگان، برای ارزیابیِ درخواست‌دهندگان شغل، مورد استفاده قرار می‌دهند. این فاکتورها به‌اختصار اُ.سی.ای.اِی.ان نامیده می‌شوند. به‌گفتۀ محققان کمبریج، «ما همیشه به چیزهایی ورای صرفاً کلیک‌ها و لایک‌های افراد فکر می‌کنیم تا ویژگی‌های ظریفی را دریابیم که واقعاً محرک رفتارشان است». این محققان خدماتشان را با چنین وعده‌ای به شرکت‌ها می‌فروشند که امکان «ارزیابی روان‌شناختیِ لحظه‌ایِ کاربرانتان را برمبنای رفتارشان در فضای مجازی فراهم می‌کنیم، به‌طوری‌که بتوانید بازخورد لحظه‌ای و پیشنهادهایی عرضه کنید که برند شما را متمایز می‌سازد».باوجوداین، موتور پیش‌بینی‌کننده‌شان این چیزها را درمورد من یافت: احتمالاً مرد هستم، هرچند «لایک‌کردن» صفحۀ نیویورک تایمز ریویو آو بوکز برای من امتیازی «زنانه» محسوب می‌شود؛ بیشتر محافظه‌کار هستم تا لیبرال، هرچند آشکارا در فیس‌بوک علاقه‌ام را به برنی سندرز اعلام کرده‌ام؛ بیشتر فردی متفکر هستم تا کَسی که درگیر دنیای بیرونی است، درحالی‌که صفحۀ تعدادی از گروه‌های سیاسی و فعال را «لایک» کرده‌ام؛ ظاهراً نسبت‌به ۶۲درصد از جمعیت، خون‌سردتر و آرام‌تر هستم (که قابل تردید است).این چیزها را هم درمورد خودم پیدا کردم: نه‌فقط مرد هستم، بلکه «شش نفر از هر ده نفر با لایک‌های مشابه من هم‌جنس‌گرا هستند» که «احتمال حدوداً متوسط» به وجود می‌آورد که من نه فقط مرد بلکه مردی هم‌جنس‌گرا باشم. لایک‌هایی که مرا «کمتر هم‌جنس‌گرا» نشان می‌دهند مجلۀ تست محصول کانسیومر ریپورت۲، وبلاگ تکنولوژی گیزمودو و وب‌سایت دیگری به‌نام لایف‌هکر هستند. آن‌هایی هم که مرا «بیشتر هم‌جنس‌گرا» نشان می‌دهند نیویورک تایمز و گروه زیست‌محیطی ۳۵۰.org بودند. همچنین لایک‌هایی که باعث می‌شوند من ظاهراً «علاقۀ چندانی به سیاست» نداشته باشم نیویورک تایمز و ۳۵۰.org هستند.چیزهای دیگری هم هست. به‌گفتۀ الگوریتم مرکز روان‌سنجی، «لایک‌های شما نشان می‌دهد که مجرد هستید و هیچ رابطه‌ای ندارید». چرا؟ چون صفحۀ ۳۵۰.org را لایک کرده‌ام، مؤسسه‌ای که سی سال است با مؤسس آن رابطه دارم!این سرگرم‌کننده است، اما درسی عملی از این نیز هست که چقدر راحت می‌توان داده‌ها را به‌غلط تفسیر نمود. ما در عصری زندگی می‌کنیم که کامپیوترهای بسیار قدرتمند می‌توانند مجموعه‌داده‌های بسیار عظیم و پراکنده را تجزیه و مرتب نمایند. این باعث می‌شود الگوها را در جاهایی ببینیم که پیش‌تر نمی‌توانستیم. این امر مثلاً برای کشف مواد مخدر مفید بوده است یا ظاهراً برای اینکه بفهمیم در افغانستان بمب‌های کنار جاده‌ای احتمالاً کجا کاشته شده‌اند. اما این موضوع همچنین ما را به این باور می‌رسانَد که تحلیل داده‌ها حقیقتی را به ما عرضه می‌کند، حقیقتی که خالی از بی‌نظمی، سوگیریِ فردی یا تحریف است.درواقع «داده‌ای‌سازیِ۳ همه‌چیز» تقلیل‌گرایانه است. اول اینکه هرچیزی را که نمی‌تواند به‌صورت کمّی درآید از قلم می‌اندازد و، همان‌طور که کتی اونیل در کتاب پرمغز و دلهره‌آورش به‌نام سلاح‌های کشتار ریاضیاتی؛ چگونه داده‌های بزرگ نابرابری را زیاد کرده و دموکراسی را تهدید می‌کنند۴ خاطرنشان می‌کند، داده‌ای‌سازی معمولاً مبتنی بر متغیرهای نیابتی‌ای (جایگزین‌های قابل‌شمارشی) است که ارتباط چندانی با چیزهایی ندارند که قرار است بازنمایی کنند؛ به‌عنوان‌مثال اعتبار مالی در نقش متغیری نیابتی برای این احتمال عمل می‌کند که کارمند خوبی هستید، یا مثلاً آزمون‌های شخصیت «پنج فاکتور اصلی»: همچون آزمونی که مرکز روان‌سنجی کمبریج مورد استفاده قرار می‌دهد؛ هرچند بنا به گزارش اونیل «تحقیقات حاکی از آن است که آزمون‌های شخصیتْ پیش‌بینی‌کنندۀ خوبی برای عملکرد شغلی نیستند».پیتر تیل، اولین سرمایه‌گذار بیرونی فیس‌بوک، یکی از بنیان‌گذاران پی‌پال و نیز یکی از بنیان‌گذاران پالانتیر است، شرکتی در سیلیکون‌ولی که بودجۀ آن را سی.‌آی.‌ای تأمین می‌کند. الگوریتم‌های این شرکت امکان تحلیل سریع داده‌های حجیم را فراهم می‌کند. این نتایج سپس در اختیار آژانس‌های اطلاعاتی و نیروهای مختلفِ پلیس و نیز شرکت‌ها و مؤسسات مالی قرار می‌گیرد.تمایلی برای لحاظ‌کردن‌ این فرض وجود دارد که داده‌ها خنثی هستند و هیچ سوگیری ذاتی‌ای در آن‌ها نیست؛ مثلاً اکثر افراد معتقدند که فیس‌بوک هیچ دخالتی در محتوای «خبرنامۀ» افراد ندارد، درحالی‌که الگوریتم انحصاری فیس‌بوک دقیقاً کارش همین است. کسی (یک فرد یا گروهی از افراد) تصمیم می‌گیرد که چه اطلاعاتی باید در یک الگوریتم گنجانده شود و این اطلاعات چگونه باید سنجیده شود، درست همان‌طور که یک فرد یا گروهی از افراد تصمیم می‌گیرند چه چیزی باید در مجموعه‌داده‌ای گنجانده شود یا چه مجموعه‌داده‌هایی باید در تحلیل گنجانده شوند. آن فرد یا افراد، با تمام سوگیری‌ها و بارهای فرهنگی‌ای که کیستی ما را رقم می‌زند، به‌سراغ کار خود می‌روند. در مرکز روان‌سنجی کمبریج کسی هست که تعیین کرده افرادی که نیویورک‌ ریویو آو بوکز را می‌خوانند زنانه و کسانی که وبلاگ‌های تکنولوژی را می‌خوانند مردانه هستند. این علم نیست، بلکه گمان است و همین‌طور هم وارد الگوریتم می‌شود.باید بفهمیم که خطاپذیریِ انسان‌ها در الگوریتم‌هایی بازتاب می‌یابد که انسان‌ها می‌نویسند. ممکن است با نگاه به چیزی مانند تحلیل روان‌سنجی کمبریج این امر بدیهی به نظر برسد، اما در برخی موارد چندان هم بدیهی به نظر نمی‌رسد، مثل الگوریتم‌هایی که مثلاً «پیش‌بینی» می‌کنند چه کسی در آینده جرمی را مرتکب می‌شود (که امروزه در بعضی حوزه‌های قضایی در تصمیمات مربوط به محاکمه و عفو مشروط گنجانده شده است) یا الگوریتم‌هایی که پیش‌بینی می‌کنند کارمندی در آینده بیش‌ازحد فضول خواهد بود و احتمالاً وفادار نمی‌مانَد یا الگوریتم‌هایی که رتبه‌های اعتباری را تعیین می‌کنند که البته، همان‌طور که پیش‌تر دیدیم، برای موارد بسیاری به‌جز رتبۀ اعتباری نیز مورد استفاده قرار می‌گیرند. فیس‌بوک در حال ایجاد الگوریتم رتبه‌سنجیِ اعتبارِ شخصی برمبنای این است که افراد در فیس‌بوک با چه کسانی ارتباط برقرار می‌کنند. این امر شاید به فقرایی کمک کند که دوستانشان در حوزۀ مالی کار می‌کنند؛ اما، برای کسانی که دوستانشان هنرمندانی فقیر هستند یا کلاً فقیر هستند، خبر خوبی نیست.اخیراً تعدادی برنامه‌نویس تصمیم گرفتند که مسابقه‌ای آنلاین و جهانی برای انتخاب ملکۀ زیبایی برگزار کنند، مسابقه‌ای با داوری کامپیوترهای مجهز به هوش مصنوعی. تفکر زیربنایی این بود که کامپیوتر می‌تواند به عکس‌هایی نگاه کند که هزاران نفر در سرتاسر دنیا آپلود می‌کنند و، بدون هیچ سوگیری‌ای، زنانی را بیابد که تجسم زیباییِ ایدئال هستند. آیا باید تعجب کنیم که زنانی که به‌عنوان زیباترین‌ها انتخاب شدند همگی بلااستثنا سفیدپوست بودند؟ الگوریتم مورداستفادۀ کامپیوتر را برنامه‌نویسانی ساخته بودند که، با استفاده از مجموعه‌داده‌های عکس‌های زنان عمدتاً سفیدپوست، کامپیوتر را «آموزش داده بودند». در انتخاب این عکس‌ها، برنامه‌نویسانْ معیاری برای زیبایی تعیین کرده بودند که کامپیوتر براساس آن عمل می‌کرد. سام لِوین در گاردین می‌نویسد: «این گروه الگوریتم را طوری نساختند که پوست روشن را نشانۀ زیبایی بداند، اما داده‌های ورودی به‌راحتی ربات‌های داور را به این نتیجه رساند.»لاتانیا سوئینی، استاد دانشگاه هاروارد، ۱۲۰هزار گوگل اَدوُرد (تبلیغ‌واژه‌های گوگل) را بررسی کرد که شرکت‌های ارائه‌دهندۀ گواهی عدم‌سوءپیشینه آن‌ها را خریداری می‌کنند. او دریافت که، وقتی کسی در گوگل درمورد افرادی جست‌وجو می‌کند که نام آن‌ها معمولاً سیاه به شمار می‌آید، این جست‌وجو تبلیغی را نشان می‌داد که القا می‌کرد آن فرد دارای سوءپیشینه است. مطلب دیگر درمورد انجمن اخوت «امگا سای فی»۵ بود که، در طول تاریخ، انجمنی سیاه محسوب می‌شد و وب‌سایتی تأسیس کرده بود تا صدمین سال تأسیسش را جشن بگیرد. به‌قول آریل ازراچی و موریس استراک در کتاب رقابت مجازی؛ نوید و خطرات اقتصاد الگوریتم‌محور۶، «ازجمله تبلیغاتی که این الگوریتم روی وب‌سایت ایجاد می‌کرد، تبلیغ کارت‌های اعتباری بی‌کیفیت و شدیداً موردانتقاد و نیز تبلیغاتی بود که القا می‌کرد مخاطبِ عضو دارای سابقۀ دستگیری است».تبلیغات در مرورگر اینترنتمان یا صفحۀ فیس‌بوک یا جیمیلمان ظاهر می‌شوند و معمولاً فکر می‌کنیم دلیل وجود آن‌ها این است که شرکتی می‌خواهد چیزی به ما بفروشد که، براساس سوابقِ وب‌گردی یا محتوای ایمیل‌ها و جست‌وجوهای گوگل، فکر می‌کند ما خریدارش باشیم. شاید فکرِ این را نکنیم که دلیل وجود این تبلیغات این است که ما در محلۀ خاصی زندگی می‌کنیم یا با افراد خاصی وقت می‌گذرانیم یا اینکه، با تفسیری نقطه به ‌نقطه‌۷ از زندگی‌مان، امتیازی خاص و عجیب به ما داده‌اند. بعیدتر از همه این است که تصور کنیم دلیل دیدن این تبلیغات این است که الگوریتمی تشخیص داده که ما فردی شکست‌خورده یا هدفی آسان یا عضو نژاد یا قومیتی خاص هستیم.همان‌طور که اونیل هم خاطرنشان می‌کند، اولویت‌ها و عادت‌ها و زیپ‌کدها و به‌روزکردن استاتوس نیز برای ایجاد تبلیغاتِ استثمارگر، مورد استفاده قرار می‌گیرند: «تبلیغاتی که مردمِ نیازمند را شناسایی می‌کنند و وعده‌های قلابی و گران‌قیمت به آن‌ها می‌فروشند.» شاید به مردمِ دارای اعتبارِ کم وام ریزپرداخت پیشنهاد شود. افرادی که شغل‌های بدون فرصت پیشرفت دارند، معمولاً با تبلیغ دوره‌های گران‌قیمت در کالج‌های انتفاعی روبه‌رو می‌شوند. به‌گفتۀ اونیل، ایدۀ زیربنایی این است که «آسیب‌پذیرترین افراد را شناسایی نموده و سپس از اطلاعات شخصی‌شان علیه خودشان استفاده کنند. این امر مستلزم این است که بفهمند کجا بیشتر از همه آسیب‌پذیرند، یعنی چیزی که ’نقطۀ درد‘ نامیده می‌شود».سال‌هاست که می‌دانیم سایت‌های تجارتِ اینترنتی همچون آمازون، و شرکت‌های مسافرتی نظیر اُربیتز و اکسپدیا کالاهایشان را بر این اساس تعیین می‌کنند که در نظرشان که هستیم، کجا زندگی می‌کنیم، درآمدمان چقدر است و پیش‌ازاین چه خریدهایی کرده‌ایم. ازقضا معمولاً ثروتمندان پول کمتری پرداخت می‌کنند، در مقابلِ دانش‌آموزان دبیرستانی آسیایی که برای کلاس‌های تست‌زنیِ کالج پرینستون ریویو ثبت‌نام می‌کنند یا حامیان اربیتز که وارد کامپیوترهای مک می‌شوند: آن‌ها پول بیشتری پرداخت می‌کنند. این قیمت‌گذاریِ پویا درحال پیچیده‌ترشدن و حتی مبهم‌ترشدن است؛ مثلاً یکی از خرده‌فروشان بریتانیایی هم‌اکنون برچسب‌های الکترونیکی قیمت را تست می‌کند که قیمت یک کالا را بر این اساس نشان می‌دهد که چه کسی به آن نگاه می‌کند: او اطلاعات آن فرد را از روی شمارۀ تلفنش به دست می‌آورد، همان‌طور که عادت‌های پرداختیِ قبلیِ آن مشتری را نیز از روی همان شماره شناسایی می‌کند. فیس‌بوک شاید ۹۸ نقطه اطلاعات درمورد هر کاربر داشته باشد؛ اما «اکسیوم»، شرکت دلالی اطلاعات، ۱۵۰۰ مورد دارد و همۀ آن‌ها برای فروش قرار گرفته‌اند تا جمع‌آوری و تجزیه شوند و در فرمول‌هایی ورای دسترس ما قرار گیرند.ما اطلاعاتمان را لو می‌دهیم؛ قطره‌قطره هم لو می‌دهیم و فکرش را نمی‌کنیم که دلالانِ اطلاعات آن را جمع‌آوری کرده و بفروشند، چه رسد به اینکه فکر کنیم آن را علیه خودمان مورد استفاده قرار دهند. امروزه پایگاه‌های دادۀ دی‌.ان‌.ایِ بی‌نظارتی وجود دارد که از نمونه‌های دی.‌ان.‌ای به دست می‌آیند. این اطلاعات را مردم به وب‌سایت‌های تبارشناسی تحویل می‌دهند تا اجدادشان را بیابند. این نمونه‌ها بدون مجوز یا حکم دادگاه به‌صورت آنلاین در دسترس است تا با دی.‌ان.‌ایِ یافت‌شده در صحنۀ جرم مقایسه شود. (پلیس هم در حال تکمیل پایگاه دادۀ خود از طریق نمونه‌گیری از داخل دهان در ایست‌بازرسی‌های معمولی است.) براساس برآورد بنیاد جبهۀ الکترونیک، این امر باعث می‌شود تا افراد به جرم‌هایی متهم شوند که مرتکب نشده‌اند.یا مثلاً داده‌های ردیابان آمادگی جسمانی همچون فیت‌بیت را در نظر بگیرید. همان‌طور که در اینترسپت گزارش شده است:در پنل کارشناسی «پیوند سلامت و آمادگی جسمانی» وابسته به اف.تی.سی، در سال ۲۰۱۳، اسکات پپت استاد حقوق دانشگاه کلورادو گفت: «براساس داده‌هایتان در فیت‌بیت، می‌توانم نقاشی دقیق و پرجزئیاتی از شما بکشم.» سپس اضافه کرد: «این داده‌ها چنان باکیفیت‌اند که با آن‌ها می‌توانم کارهایی نظیر قیمت‌گذاریِ بیمه یا ارزیابی دقیق امتیاز اعتباری‌تان را انجام دهم.»این را نیز در نظر بگیرید که اگر یکی از تست‌های تصادفی شخصیت‌شناسی را انجام دهید که دائماً در فیس‌بوک ظاهر می‌شوند، مثل «دست‌خطتان چه چیزی درمورد شما می‌گوید؟»، به‌احتمال زیاد، شرکتی به‌نام کمبریج آنالیتیکا با استفاده از این اطلاعات هم به نمرۀ OCEAN شما و هم به نمایۀ فیس‌بوک شما ازجمله اسمتان دسترسی پیدا می‌کند. (به‌گفتۀ نیویورک تایمز، کمبریج آنالیتیکا راهنمای کمپین ترامپ بود.)همچنین هربار که، با استفاده از سرویس اوبر، ماشینی می‌گیرید یا از نقشۀ گوگل استفاده می‌کنید (دو نمونه از برنامه‌های کاربردی تلفن همراه)، موقعیتتان را افشا می‌کنید و ردی برای دیگران (پلیس، بدون شک؛ هکرها و دیگر مجرمان، شاید؛ منافع تجاری نیز مطمئناً) باقی می‌گذارید تا شما را دنبال و از شما سوءاستفاده کنند. مدتی قبل در رستورانی در نیویورک بودم که پیامی به دستم رسید. این پیام به من به‌خاطر انتخاب این غذاخوری تبریک گفت و مرا از غذاهای مخصوص آن روز مطلع ساخت. گرچه بدون استفاده از نقشۀ گوگل به آنجا رفته بودم، همین‌که سرویس مکان‌یاب گوشی‌ام فعال بود مرا به طعمۀ شکار تبدیل کرده بود: اردکی نشسته.جدای از ترسناک‌بودن این قضیه، آیا اهمیتی هم دارد؟ این سؤالی است که باید از خود و یکدیگر بپرسیم.اگر از کسانی که از محصولات گوگل یا فیس‌بوک استفاده می‌کنند یا سوار ماشین‌های اوبر می‌شوند یا سلفی‌های خود را در توییتر پست می‌کنند بپرسید که آیا برایشان مهم است که اطلاعات شخصی‌شان را مانند کالایی (که کالا هم هست) می‌فروشند، احتمالاً به شما خواهند گفت که این بهایی کوچک و بی‌اهمیت است که باید برای خدمات رایگانِ جهت‌دهیِ پیچ‌به‌پیچ یا ایمیل یا ارتباط‌داشتن با دوستان قدیمی پرداخت. احتمالاً به شما خواهند گفت که تحویل تکه‌خرده‌های اطلاعات شخصی هزینۀ این معامله است، حال‌آنکه معاملۀ واقعیْ آن چیزی نیست که می‌گیرند، بلکه آن چیزی است که تحویل می‌دهند.اگر واقعاً، آن‌طور که مارک زاکربرگ گفته است، حریم شخصیْ دیگر هنجاری اجتماعی نیست، از کجا به‌بعد دیگر هنجار سیاسی هم محسوب نمی‌شود؟ از کجا به‌بعد اولویت فرد بر حکومت، یا آزادی‌های مدنی یا دولتِ محدود نیز از صحنه خارج می‌شود؟ چون این ساده‌لوحانه است که فکر کنیم برای دولت اهمیتی ندارد که عادات خرید ما چه هستند یا دیروز ساعت چهار عصر کجا بوده‌ایم یا دوستانمان که هستند. آژانس‌های اطلاعاتی و پلیس هم داده‌ها را از دلالان می‌خرند. هدف آن‌ها از این کار دورزدن قوانینی است که توانایی آن‌ها را در جمع‌آوری اطلاعات شخصی محدود می‌کند؛ آن‌ها این کار را می‌کنند چون ارزان است، چون پایگاه‌های دادۀ تجاریْ چندلایه، قدرتمند و استوار هستند.به‌علاوه، ردپای عظیم اطلاعاتی که با استفاده از جیمیل، ارسال عکس به اینترنت، ذخیرۀ کارمان بر گوگل درایو یا استفاده از اوبر به جا می‌گذاریم در دسترس نیروهای اعمال قانون است تا دستور تسلیم این اطلاعات را بدهند. اما گاهی هم شرکت‌های فناوریْ اطلاعات شخصی را بدون هیچ تقاضایی از جانب دولت تحویل می‌دهند، همان‌طور که مدتی پیش فهمیدیم که شرکت یاهو از طرف دولت ایالات متحده بر تمام ایمیل‌های ورودی نظارت دارد. همچنین اپلیکیشنی به‌نام جئوفیدیا وجود دارد که پلیس (و برخی دیگر) را قادر ساخته تا اطلاعات شخصی‌ای را که به‌طور عمومی به اشتراک گذاشته می‌شود از چندین سایت رسانۀ اجتماعیْ برهم بیفزاید تا فعالان را زیر نظر داشته و اعتراضات را در لحظه خاموش کند.در ضمن پالانتیر، شرکت مرموز تحلیل داده‌های سیلیکون‌ولی، را هم نباید از قلم انداخت که بودجۀ آن را سی.‌آی.‌ای تأمین می‌کند و آژانس امنیت ملی، سی‌.آی.‌ای، اف‌.بی.‌آی، چندین نیروی پلیس، امریکن اکسپرس و صدها شرکت، آژانس اطلاعاتی و موسسۀ مالیِ دیگر از آن استفاده می‌کنند. الگوریتم‌های آنْ تحلیل سریع حجم عظیمی از داده‌ها را با استفاده از طیفی گسترده از منابع، همچون دوربین‌های ترافیکی، خریدهای آنلاین، پست‌های شبکه‌های اجتماعی، دوستی‌ها، تبادلات ایمیل و کلاً فعالیت‌های روزمرۀ انسان‌‌های بی‌گناه، میسر می‌کند. این کار مثلاً پلیس را قادر می‌سازد ارزیابی کند که آیا فردی که به‌خاطر شکسته‌بودن چراغ جلوی ماشینش متوقف شده ممکن است مجرم باشد یا روزی مجرم شود؟ساده‌لوحانه است که فکر کنیم میان پایش تجاری و پایش دولتیْ دیواری آتشین و مانع هست. چنین چیزی وجود ندارد.بسیاری از ما، به‌خصوص بعد از افشاگری‌های اسنودن، نگران دسترسی بیش‌ازحدِ دولت‌هایمان به منابع دیجیتال بوده‌ایم. اما میل مصرف‌گرایانه‌ای که افشای دیوانه‌وار اطلاعات شخصی را تقویت می‌کند نیز به همان اندازه برای حق فردی و رفاه جمعی ما خطرناک است. حتی شاید خطرناک‌تر باشد، چرا که ما، بدون‌ملاحظه، همۀ ۹۸ درجۀ آزادی را با مشتی از چیزهایی عوض می‌کنیم که، آن‌چنان‌که در ذهنمان فرو کرده‌اند، هزینه‌ای برایمان ندارند.اطلاعات کتاب‌شناختی:O'Neil, Cathy. Weapons of math destruction: How big data increases inequality and threatens democracy. Crown Publishing Group (NY), 2016Ezrachi, Ariel. and Maurice E. Stucke. Virtual Competition: The Promise and Perils of the Algorithm-Driven Economy. Harvard University Press, 2016پی‌نوشت‌‌‌ها:* این مطلب در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۱۶ با عنوان They Have, Right Now, Another You در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان آن‌ها همین حالا نسخه‌ای دیگر از شما را ساخته‌اند ترجمه و منتشر کرده است.* سو هالپرن (Sue Halpern) نویسندۀ دائمی نیویورک ریویو و پژوهشگر ساکن میدلبری است. آخرین کتاب او سگی به آسایشگاه می‌رود (دسامبر ۲۰۱۶) نام دارد.[۱] Soccer momاصطلاحی برای اشاره به زنان سفیدپوست طبقه متوسط رو به بالا که وقت زیادی دارند که صرف ورزش و برنامه‌های جنبی بچه‌هایشان کنند.[۲] Palantir[۳] Consumer Reports[۴] Datafication: تبدیل به داده[۵] Weapons of Math Destruction: How Big Data Increases Inequality and Threatens Democracy[۶] Omega Psi Phi[۷] Virtual Competition: The Promise and Perils of the Algorithim-Driven Economy[۸] pointillist ]]> سو هالپرن اقتصادوجامعه Sun, 19 Feb 2017 05:30:35 GMT http://tarjomaan.com/vdce.f8vbjh8xn9bij.html