ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/economy_and_society Tue, 26 Sep 2017 09:14:18 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Tue, 26 Sep 2017 09:14:18 GMT اقتصادوجامعه 60 وقتی یالوم گریست http://tarjomaan.com/vdcc.oq4a2bqe4la82.html آتلانتیک — در یکی از صبح‌های ماه مه، اروین یالوم، روان‌درمانگرِ اگزیستانسیال، دوران نقاهتش را در اتاقی رو به آفتاب در طبقۀ همکف بیمارستان پالو آلتو در کالیفرنیا سپری می‌کند. بلوزی سبز با شلواری سفید به تن کرده، البته نه لباس فرم بیمارستان. همان اول اشاره می‌کند حالش طوری نیست که بخواهد زیاد به بیمارستان بیاید و تحت مداوا باشد. با خنده می‌گوید: «نمی‌خواهم [نوشته‌ای که قرار است بنویسی] مراجعه‌کننده‌هایم را بترساند». تا پیش از ماه گذشته، که زانویش را عمل جراحی کند، روزی دو یا سه مراجع می‌دید، بعضی را در مطبش در سن‌فرانسیسکو و بقیه را در محل زندگی‌اش، پالو آلتو. اما، بعد از عمل جراحی، احساس سرگیجه می‌کند و نمی‌تواند خیلی خوب تمرکز کند. با صدایی کلفت اما آرام به من می‌گوید: «این‌ها فکر می‌کنند مسئله مسئلۀ مغزی است اما نمی‌دانند ماجرا دقیقاً از چه قرار است». با همۀ این اوصاف، یالوم امیدوار است خیلی زود به خانه برگردد؛ او ژوئن امسال ۸۶ساله شده و مشتاقانه منتظر است تا جدیدترین کتابش، من شدن۱، در ماه اکتبر منتشر شود.چند نسخه از تایمز لیترری ساپلیمنت و مجلۀ نیویورک تایمز بوک ریویو روی تخت یالوم است، کنار یک آی.پد. در بیمارستان وقتش را با تماشای فیلم‌های وودی آلن و خواندن رمان‌های نویسندۀ کانادایی، رابرتسون دیویس، گذرانده. صحبت از مرگِ خود آسان است برای کسی که در حلقۀ روان‌شناسی آمریکا این ایده را رواج داد که تعارضات انسان می‌تواند نتیجۀ دوراهی‌های حل‌نشدۀ وجودی‌اش باشد، که یکی از آن‌ها ترس از مرگ است.یالوم دربارۀ ترسش می‌گوید، ترسی که از وضعیت سلامتش دارد: «ترس بر من غلبه نکرده». از دیگر ایده‌های مختص یالوم، که در کتاب‌هایش ازجمله خیره به خورشید۲ و مخلوقات فانی۳ مطرح کرده، این است که ما می‌توانیم ترس از مردن را در خودمان کم کنیم، از این طریق که بدون افسوس و حسرت زندگی کنیم، به تأثیرمان روی نسل‌های آینده فکر کنیم، و اضطرابمان از مرگ را با نزدیکانمان در میان بگذاریم. از یالوم پرسیدم دلمشغولی همیشگی‌اش در مورد مرگ آیا باعث آرام‌ترشدن فکر و خیالش شده، فکر و خیال اینکه ممکن است به‌زودی از دنیا برود. در جواب گفت: «به نظرم این دل‌مشغولی کار را راحت‌تر می‌کند».مردمِ سراسر جهان روزانه به یالوم ایمیل می‌زنند به این امید که ترس‌های اگزیستانسیالشان برطرف شود. یالوم در ایمیلش لیبلی درست کرده با نام «هواداران» که در آن ۴۱۹۷ ایمیل از دوستدارانش وجود دارد، دوستدارانی از جاهای مختلف: از ایران گرفته تا کرواسی و کرۀ جنوبی. پیشنهاد کرد نگاهی به این ایمیل‌ها بیندازم، که بعضی‌شان متن‌های سادۀ تشکر بودند و اظهار قدردانی از بینش‌هایی که کتاب‌های یالوم به آن‌ها داده بود. او، علاوه‌بر کتاب‌های درسی و برخی آثار غیرداستانی، چندین رمان و مجموعه‌داستان هم نوشته است. بعضی از این کتاب‌ها پرفروش بوده‌اند، ازجمله دژخیم عشق (روایت‌هایی از روان‌درمانی)۴ و وقتی نیچه گریست۵.وقتی داشتم ایمیل‌ها را بالا پایین می‌کردم، با عصایش دکمه‌ای را فشار داد که پرستار را خبر کند. صدایی از آیفون آمد و او توضیح داد که برای زانویش مقداری یخ احتیاج دارد. این بارِ سوم بود که پرستارها را صدا می‌زد؛ به من می‌گوید دردش باعث شده که سخت بتواند روی چیزی تمرکز کند، هرچند سعی‌اش را می‌کند.ماریلین، همسرش، که بالای ۶۰سال به نظر می‌رسد، در تمام مدت بستری‌شدن یالوم، مرتباً خواندنی‌های تازه برایش می‌آورَد. جورجیا مِی، همکار و دوست یالوم و همسر روان‌درمانگرِ اگزیستانسیال رولو می، روز گذشته به ملاقات او آمده بود. وقتی او دیگر هیچ کاری ندارد که بکند، با آی.پد یا کامپیوترش کار می‌کند و همۀ این‌ها را با چیره‌دستی انجام می‌دهد.بسیاری از ایمیل‌های هواداران تأملاتی عمیق در باب مرگ است. بعضی از مکاتبه‌گران امید دارند که یالوم به آن‌ها آرامشی بدهد برای مشکلات عمیقشان. بیشترِ وقت‌ها یالوم در پاسخ ایمیل‌ها گفته است که یک درمانگر محلی پیدا کنند. اما اگر کسی درمانگری در دسترسش ندارد و مسئله‌اش در بازۀ زمانی کوتاه‌مدتی حل‌شدنی است -چون یالوم در این مرحله از دورۀ زندگی نمی‌تواند با مراجعی بیش از یک سال کار کند-، او می‌تواند از راه دور برای آن‌ها وقت بگذارد. در حال حاضر کار درمانی‌اش را با مراجعانی که از ترکیه، آفریقای جنوبی، و استرالیا هستند از طریق اینترنت انجام می‌دهد. به زعم او، اگر اختلافات آشکار فرهنگی را کنار بگذرایم، مراجعانِ از راه دور تفاوت چندانی با مراجعان حضوری ندارند. می‌گوید: «اگر زندگی پر از افسوس و حسرتی داشته‌ایم، پر از کارهای نکرده، اگر زندگی تحقق‌نایافته‌ای داشته‌ایم، زمانی که مرگ به سراغمان می‌آید، بسیار وحشتناک‌تر خواهد بود. فکر می‌کنم این برای همۀ ما صادق است».من شدن مشخصاً خاطرات زندگی یک درمانگر است. سطر آغازینش را برایم می‌خواند: «سۀ نصفه شب، درحالی‌که روی بالش اشک می‌ریزم، از خواب می‌پرم». کابوس یالوم به واقعه‌ای در کودکی‌اش برمی‌گردد که به دختری توهین کرده است. بیشترِ کتاب دربارۀ تأثیرات و عواملی است که دوران نوجوانی بر زندگی‌اش داشته، خصوصاً رابطه با مادرش. او به نقل از چارلز دیکنز می‌نویسد: «در یک دایره سفر می‌کنم، چرا که هر چه بیشتر و بیشتر به‌سوی فرجام کشیده می‌شوم، حس می‌کنم به آغاز نزدیک و نزدیک‌تر شده‌ام».یالوم اولین بار شهرتش را، در میان روان‌درمانگران، از کتاب روان‌درمانی گروهی: نظریه و عمل۶ به دست آورد. این کتاب که در سال ۱۹۷۰ منتشر شد استدلال می‌کند که درمان گروهی نمونۀ کوچکی از زندگی هرروزۀ ماست و و همچنین پرداختن به روابطی که درون یک گروهِ درمانی وجود دارد می‌تواند تأثیرات درمانیِ قابل‌توجهی در بیرون از گروه داشته باشد. پرستارها در اتاق می‌روند و می‌آیند، در همین حین او به من می‌گوید: «سال بعد ششمین بازبینی کتابم را انجام می‌دهم». روی صندلی کنار پنجره نشسته و بی‌قراری می‌کند. خط ریشش بدون کلاه پانامای همیشگی‌اش بلندتر به نظر می‌رسد.اگرچه سال‌هاست که تدریس را کنار گذاشته، اما می‌گوید، تا روزی که بتواند، مراجعانی را در حیاط‌خلوت ویلایش می‌بیند. ویلایش مدل کوچک‌شده از غار انسانی است که پر شده از کتاب‌های فریدریش نیچه و فیلسوفان رواقی. خارجِ این باغ درختان بُن‌سای وجود دارد؛ آهو و خرگوش و روباه در اطراف این باغ گه‌گاه دیده می‌شود. در من شدن نوشته: «وقتی احساس خستگی می‌کنم، بیرون می‌روم و سر خودم را با بُن‌سای گرم می‌کنم: هرس می‌کنم، آبیاری می‌کنم، و ظاهر زیبایشان را تحسین می‌کنم».یالوم هر مشکلی که در کار درمان پیش می‌آید به‌عنوان یک پازل می‌بیند، پازلی که شخصِ او و مراجع باید با هم همکاری کنند تا حلش کنند. این فرایند را در دژخیم عشق تببین کرده است، کتابی که شامل ده داستان از مراجعانِ تحت درمانش می‌شود: داستان‌های واقعی از کار او، که در آن‌ها اسم‌ها عوض شده اما باقیِ جزئیات تغییر چندانی نداشته. این داستان‌ها نه‌تنها بر رنج‌های مراجعانش متمرکز شده، بلکه همچنین احساسات و افکار او را به‌عنوان درمانگر دربرگرفته است. به من می‌گوید: «می‌خواهم جنبه‌های انسانیِ درمان را پررنگ کنم تا نشان دهد که درمانگر انسانی واقعی است».شاید در نگاه اول به نظر نرسد که این کتاب کتابی بفروش است، اما وقتی در سال ۱۹۸۹ بیرون آمد موفقیتی تجاری رقم زد و تا به امروز فروشی با سرعت داشته. منتقدی به نام لورا میلر در سال ۲۰۰۳ آن را رسماً نمایندۀ ژانری جدید دانست. دژخیم عشق، آن‌طور که میلر در نیویورک تایمز نوشت، نشان داد که «مطالعات موردیِ روان‌شناسانه چیزی به خوانندگان ارائه می‌کند که داستان‌کوتاه‌های امروزی به خوانندگان نمی‌دهند: جست‌وجوی رازها، برانگیختن کنجکاوی‌ها، عواطف عمیق، پی‌رنگ». امروز، مردمِ سراسر دنیا که به یالوم ایمیل می‌زنند او را بیشتر از طریق کتاب‌هایش می‌شناسند، کتاب‌هایی که به چندین زبان ترجمه شده. ممکن است یالوم هم همچون دیوید هاسلهاف بیش از آنکه در آمریکا مشهور باشد در خارج از آمریکا مشهور باشد. شاید دلیل کمتراستقبال‌شدن از یالوم در آمریکا به‌خاطر تعصبات مذهبی بسیاری از خوانندگان آمریکایی و پافشاری آن‌ها روی پایان‌های خوش باشد. دوشنبه‌ها با یالوم همچون سه‌شنبه‌ها با موری۷ نیست. یالوم برای خونندگان مذهبی می‌تواند انسانی مخوف باشد. به جهان پس از مرگ اعتقادی ندارد؛ می‌گوید اضطرابش در رابطه با مرگ با این اعتقاد تسکین پیدا می‌کند که آنچه پس از زندگی خواهد آمد همان چیزی است که قبل از آن وجود داشته. عجیب نیست که به من می‌گوید مخاطبان مذهبی‌اش تمایلی ندارند جذب کتاب‌هایش شوند.یالوم دربارۀ سختی‌های سالخوردگی رک و راست است، هم در زندگی شخصی، هم در خاطرات زندگی. وقتی دو تا از دوستان صمیمی‌اش اخیراً فوت کردند، دریافت که خاطرات تسلی‌دهنده از دوستی‌شان همۀ آن چیزی است که باقی مانده است. با ناراحتی می‌گوید: «در ذهنم این فکر جوانه زده که واقعیتی بیش از این وجود ندارد. وقتی بمیرم، همه‌اش خواهد رفت». فکر اینکه ماریلین را ترک کند برایش عذاب‌آور است. از اینکه حال جسمانی‌اش بدتر شود هم وحشت دارد. الان از یک واکر استفاده می‌کند که زیر پایه‌هایشان توپ تنیس است و اخیراً نحیف‌تر هم شده. در طول ملاقاتمان بارها سرفه می‌کند؛ وقتی یک ماه بعد از ملاقاتمان به او ایمیل زدم، حالش بهتر شده بود، ولی دربارۀ ترس وضعیت جسمانی‌اش این‌طور گفت: «آن چند هفته بدترین ایام عمرم را گذراندم». او دیگر نمی‌تواند تنیس بازی کند یا غواصی کند، و می‌ترسد روزی برسد که نتواند دوچرخه‌سواری کند. در من شدن می‌نویسد: «پیرشدن ازدست‌دادن یک چیز بعد از چیز دیگر است».در کتاب خود تأکید می‌کند که عشق می‌تواند اضطراب مرگ را کم کند و این از دو طریق است: یکی اینکه فضایی برای انسان‌ها فراهم شود تا ترس‌هایشان را با هم مطرح کنند و دیگر اینکه به یکدیگر کمک کنیم تا خوب زندگی کنیم. ماریلین فمینیست و محقق ادبی قابلی است که با یالوم قرابت فکری زیادی دارد. او امید زندگی یالوم است و باعث می‌شود یالوم هر چه قوی‌تر به زندگی ادامه دهد؛ درست همین مسئله مرگ را برایش عذاب‌آور کرده. در جایی از صحبت‌هایمان می‌گوید: «همسرم کتاب به کتاب هم‌سنگ من است». هرچند در ایمیلش فولدری داشت با عنوان «ایده‌های نوشتن»، اما می‌گوید که درنهایت ممکن است ایده‌ای برای کتاب‌هایش نداشته باشد. در همین حین، ماریلین به من می‌گوید به‌تازگی به دوستش، همسر یکی از استادان دانشگاه استنفورد، کمک کرده تا برای شوهرش آگهی ترحیم بنویسد. ماریلین می‌گوید: «این واقعیتِ جایی است که در آن زندگی می‌کنیم».یالوم، در اوایل کار روان‌درمانی اگزیستانسیالش، از این مسئله شگفت‌زده شد که افراد از توضیح‌دادن دردهای وجودی‌شان چقدر تسلی می‌یابند. در خیره به خورشید می‌نویسد: «ما در مردن، این تنهاترین اتفاق زندگی، تنهاییم». بااین‌حال، همدلی و برقرارکردن روابط می‌تواند اضطراب ما انسان‌ها را در مورد مرگ تا حد زیادی کاهش دهد. در دهۀ ۱۹۷۰ زمانی که کار با مراجعانی را شروع کرد که نوعی سرطان لاعلاج داشتند، متوجه شد که آن‌ها با این ایده دلگرم می‌شوند که می‌توانند با مردنِ با ارزش الگویی برای دیگران باشند.وحشت از مرگ ممکن است برای هر کسی در هر زمانی اتفاق بیفتد، و می‌تواند تأثیراتی زندگی‌عوض‌کن داشته باشد، چه تغییرات مثبت و چه منفی. یالوم در جایی نوشته: «برای آن‌هایی که تعصب عمیق و ریشه‌داری درمقابل گشودگی دارند -آن‌هایی که همیشه از دوستی‌های عمیق خودداری کرده‌اند- مسئلۀ مرگ ممکن است تجربۀ تکان‌دهنده‌ای باشد و تمایلاتشان را برای برقراری روابط صمیمانه تغییر زیادی دهد». آن‌هایی که زندگیِ زیست‌نکرده‌ای داشته‌اند می‌توانند اولویت‌هایشان را در همین فرصت باقی‌ماندۀ زندگی تغییر دهند. در همین حال که یکی از پرستارها قرص‌هایش را آورد به من می‌گوید: «همین موضوع دربارۀ ابنزر اسکروج صادق بود».روان‌درمانی اگزیستانسیال، با همۀ هولناک بودنش، عمیقاً تأییدگر زندگی است. تغییر همیشه ممکن است. صمیمیت می‌تواند آزادی بیاورد. وجود گران‌بهاست. یالوم، در تمجید از استعاره‌ای که ریچارد داوکینزِ دانشمند بیان کرده تا طبیعت ناپایدار وجود را نشان دهد، می‌گوید: «از اینکه باید این زندگی و دنیای فوق‌العاده را رها کنی متنفرم». خط‌کشی را تصور کن که میلیاردها سال از این جهان را نشان می‌دهد. نقطه‌ای نورانی روی این خط‌کش وجود دارد که لحظۀ حال است. هرچیزی که سمت چپ این نقطۀ نورانی وجود دارد تمام شده؛ و سمت راست این خط‌کش آینده‌ای نامعلوم است. شانس اینکه ما در این نقطۀ نورانی باشیم، یعنی زنده باشیم و زندگی کنیم، بسیار ناچیز است؛ بااین‌حال، این شانس نصیب ما شده و ماییم که اینجاییم.دریافت یالوم از مرگ با این حس تسکین پیدا می‌کند که خوب زندگی کرده است. به‌آرامی می‌گوید: «به گذشته که نگاه می‌کنم، موفقیت‌های زیادی کسب کرده‌ام و حسرت‌های کمی دارم». این‌طور ادامه می‌دهد: «تکانه‌ای درونی در همۀ ما هست که می‌خواهد زنده بمانیم، می‌خواهد زندگی کنیم». مکثی می‌کند و می‌گوید: «متنفرم که ببینم زندگی تمام شده».پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را جردن میشل اسمیت نوشته است و در ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «How to Die» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳ مهر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «وقتی یالوم گریست» و با ترجمۀ سجاد سرگلی منتشر کرده است.** جردن میشل اسمیت (JORDAN MICHAEL SMITH) نویسندۀ کتاب انسانیت: جیمی کارتر چطور انتخاب را باخت و دوران پسا ریاست جمهوری را تغییر داد (Humanity: How Jimmy Carter Lost an Election and Transformed the Post-Presidency) است. نوشته‌های او در بوستون گلوب، فارین پالیسی و نیو ریپابلیک منتشر شده است.[۱] Becoming Myself[۲] Staring at the Sun[۳] Creatures of a Day[۴] Love’s Executioner & Other Tales of Psychotherapy[۵] When Nietzsche Wept[۶] The Theory and Practice of Group Psychotherapy[۷] Tuesdays With Morrie: سه‌شنبه‌ها با موری نوشتۀ یک نویسندۀ آمریکایی به نام میچ آلبوم است که در سال ۱۹۹۷ منتشر شد و یکی از کتاب‌های پرفروش بوده است. قهرمان اصلی داستان بیمار است، بیماری او به‌تدریج اعضای بدن را از کارمی‌اندازد و باعث مرگ سلولی بافت‌ها و ماهیچه‌های بدن می‌گردد، موری مرگ را پذیرفته؛ او خواهد مرد اما در واپسین روزهای زندگی می‌خواهد به کمال برسد [مترجم]. ]]> جردن میشل اسمیت اقتصادوجامعه Mon, 25 Sep 2017 04:44:53 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.oq4a2bqe4la82.html فراگیرشدن بیماری‌های روانی تنه به تنۀ فقر و بیکاری می‌زند http://tarjomaan.com/vdch.6n6t23n-kftd2.html رِد پِپِر — امروزه بیماری‌های روانی، در ایجاد درد و رنج‌های فردی در جوامع و شهرهای ما، تنه به تنۀ فقر و بیکاری می‌زند. در حال حاضر از هر چهار نفر بزرگسال در انگلستان یک نفر به بیماری روانی مبتلاست، و هر سال چهار میلیون نفر داروهای ضد افسردگی مصرف می‌کنند. به این ترتیب همان‌طور که جورج مونبیو می‌پرسد «برای تأیید نامناسب بودن یک سیستم، چه سندی روشن‌تر از همه‌گیرشدن بیماری روانی است؟»مقیاس تکان‌دهندۀ این «همه‌گیری» با دانستن اینکه بخش زیادی از آن قابل پیش‌گیری است، آزاردهنده‌تر می‌شود. دلیل این همه‌گیری به رابطۀ همبستگی شدید میان شرایط اجتماعی و محیطی، و شیوع اختلال‌های روانی باز می‌گردد. در سال‌های اخیر، ریچارد بنتال، استاد روان‌شناسی بالینی دانشگاه لیورپول، و پیتر کیندرمن، رئیس انجمن روان‌شناسی بریتانیا، نوشته‌های جالبی دربارۀ این رابطه منتشر کرده‌اند که باعث جلب توجه گسترده به «عوامل اجتماعی تاثیرگذار روی سلامت روانی‌مان» شده است. به زعم کیندرمن «شواهد موجود چشم‌گیر است. این طور نیست که فقط بگوییم چند عامل تاثیرگذار اجتماعی وجود دارند، این عوامل به شکل چشم‌گیری مهم‌اند.»جامعه‌ای بیمارامروزه تجربیاتی مانند انزوای اجتماعی، نابرابری، احساس بیگانگی و گسست، و حتی فرضیات و ایدئولوژیِ پایه‌ای ماده‌گرایی و نئولیبرالیسم را عواملی تعیین‌کننده در این رابطه می‌دانند. این نگرش را می‌توان در عناوین تعدادی از مقالات و سخنرانی‌های اخیر در این حوزه مشاهده کرد، پادکست‌های نوآورانۀ فرانتیِر سایکوآنالیست از آن جمله است، که توسط روان‌درمان‌گری به نام دیوید مُرگان منتشر می‌شود و موضوعاتی نظیر «نئولیبرالیسم برای سلامت شما خطرناک است» یا نه، و «آیا نئولیبرالیسم در حال بیمار کردن ماست؟» در آن به چشم می‌خورد.بر اساس آنچه جی واتس، روان‌شناس بالینی و روان‌درمان‌گر، در گاردین نوشته «عوامل روانی و اجتماعی یکی از عوامل مهم، و در بسیاری دلیل اصلی شکل‌گیری آلام و رنج‌هاست. فقر، نابرابری نسبی، قرار گرفتن در معرض نژادپرستی، جنسیت‌گرایی، جایگزینی و روبرو شدن با فرهنگی رقابت‌محور، همگی امکان ابتلا به مشکلات روانی را افزایش می‌دهد. دولت‌ها و شرکت‌های داروسازی به این نتایج وقعی نمی‌نهند و روی مطالعاتی سرمایه‌گذاری می‌کنند که به نشانگرهای زیستیِ ژنتیکی و فیزیکی می‌پردازد نه به عوامل محیطی درد و رنج. به همین صورت، ارادۀ سیاسی چندانی هم وجود ندارد که مشکلات روانی روزافزون را به نابرابری‌های ساختاری پیوند بزند، اگرچه که این پیوند بسیار روشن است و بسیاری از کارشناسان هم معتقدند پرداختن به آن بهترین راه برای مقابله با همه‌گیری روزافزون مشکلات سلامت روانی است.»مشخص است که منافع و دستور کارهایی قدرتمند و مستحکم در میان است، که آگاهانه یا غیرآگاهانه برای پنهان کردن این رابطه یا ردّ آن فعالیت می‌کنند. همین شرایط باعث شده بسیاری از روان‌کاوها و درمان‌گرها این قلم‌رو گسترده‌تر را جذاب‌تر و تاثیرگذارتر از قبل ارزیابی کنند.مفسرین معمولاً از رابطۀ جامعه، شرایط اجتماعی، گروه‌زدگی، و عوامل تعیین‌کنندۀ محیطی با بیماری‌ها و اختلالات روانی سخن می‌گویند، اما به اعتقاد من می‌توانیم واضح‌تر بگوییم که کدام جنبه از جامعه است که بیش از همه محرک و مسئول این مشکلات و اختلالات است. و در این فضا به نظر می‌رسد دیگر وقتش رسیده که دربارۀ «سی وُرد»۱ صحبت کنیم، دربارۀ سرمایه‌داری.به نظر واضح می‌آید که بسیاری از اَشکال مختلف بیماری‌ها و درد و رنج‌های فردی‌ای که امروزه با آن درگیر هستیم با فرآیندها و پیامدهای جانبی سرمایه‌داری سروکار داشته و به واسطۀ آن‌ها تقویت می‌شود. حقیقت این است که حتی می‌توان گفت سرمایه‌داری از جهات بسیار سیستمی است که بیماری‌روانی تولید می‌کند – و اگر ما به‌شکلی جدی نه فقط به دنبال مقابله با آثار بیماری‌ها و مشکلات روانی، که به دنبال بررسی عوامل و ریشه‌های آن‌ها هستیم، باید مشخص‌تر، دقیق‌تر، و تحلیلی‌تر به طبیعت رَحِمی سیاسی و اقتصادی بپردازیم که این مشکلات از آن زاده می‌شود، و مشخص کنیم که روان‌شناسی چه طور به شکلی اساسی با همۀ جنبه‌های آن عجین است.روان‌نژندی همه‌جا حاضرشاید یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این رابطۀ نزدیک میان سرمایه‌داری و بیماری روانی، شیوع روان‌نژندی است. همان‌طور که جو کاول، روان‌پزشک سابق و استاد علوم سیاسی، می‌گوید: «در خور توجه‌ترین ویژگی روان‌نژندی در چارچوب سرمایه‌داری همه‌جا حاضر بودن آن است.» او در جستار برجسته‌اش به نام «درمان در سرمایه‌داری متأخر» (بازنشرشده به عنوان خودِ سیاسی) اشاره‌ای می‌کند به «بار کوه‌پیکر آلام عصبی بر دوش مردم، باری که به شکل مداوم و مشهود، ایدئولوژی سرمایه داری را زیر سؤال می‌برد، ایدئولوژی‌ای که ادعا می‌کند تمدن کالایی خوشبختی انسان را ارتقا می‌دهد.»«اگر با وجود این حجم از بهینه‌سازی، آسایش، سرگرمی و انتخاب باز هم مردم ناخوش باشند و با ناتوانی در عشق ورزیدن و اعتقاد، یا کمبود احساس شرافت در زندگی‌شان روبرو شوند، ممکن است به این نتیجه برسند که چیزی در نظم اجتماعی‌شان به شکلی جدی غلط است.»علاوه بر این اخیراً آثار چشم‌گیر دیگری در این زمینه توسط الی زارتسکی (فروید سیاسی)، و بروس کوهن (نویسندۀ هژمونی روانی) منتشر شده که هر دو در باب روابط بین خانواده، جنسیت، و سرمایه‌داری در نسل روان‌نژندی نوشته‌اند.برای مثال، بسیار مهم است که بدانیم، یکی از برجسته‌ترین مشخصه‌های دورنمای روان‌شناسانۀ پیشِ روی فروید در وینِ انتهای قرن نوزدهم، روان‌نژندی بود – که همان‌طور که کاول هم می‌گوید، فروید آن را با توسعۀ «عادی» در جوامع مدرن همراه می‌دانست – که ریشۀ بخش اعظمی از آن را می‌توان در تجربۀ مدرن ما از بیگانگی جست‌وجو کرد. به زعم کاول «روان‌نژندی در حقیقت خودبیگانگی فردی است که دلش را برای رسیدن به آزادی صابون زده، اما گرفتار تاریخچه‌ای شخصی می‌شود».ناگفته پیداست که مارکس تحلیل‌گر برجستۀ بیگانگی بود، هم او بود که نشان داد چطور اقتصادْ بیگانگی را به مثابه بخشی از بافت یا ساختارش پدید می‌آورد – نشان داد که چطور، برای مثال، بیگانگی به صورت مجسم در کالاها و محصولات «پنهان» شده یا «حبس» می‌شود - که این موضوع از مثال‌های مشخص - محصولات نایکی که در کارگاه‌های بهره‌کشی ساخته می‌شوند، و کارگاه‌های بهره‌کشی که در محصولات نایکی مجسم می‌شوند - تا شرایط گسترده‌تر و فراگیرتری را شامل می‌شود که در آن کل نظام تولید و ابداع به نحوی در حال بیگانه سازی است.آن‌طور که پاون کوئلار می‌گوید «مارکس اولین کسی بود که فهمید این بیگانگی در واقع در چیزها، یا همان ’کالاها‘ متجلی شده و تجسم می‌یابد» (مارکسیسم و روان‌کاری). او اضافه می‌کند که این کالاهای «بُت‌واره شده»۲ آن بخش ذهنی-اجتماعی را که از افرادی دریافته که در زمان ساختش بیگانه شده‌اند، در خود حفظ کرده و وعده می‌دهد که به هنگام مصرف آن را به فرد مصرف‌کننده باز می‌گرداند: «آن‌که بیگانه شده چیزی را از دست داده که تصور می‌کند [یا امید دارد] در مصرف آنچه بُت‌واره شده باز خواهد یافت.»این برداشت از بیگانگی را می‌توان مسئلۀ اصلی مورد نظر مارکس دانست. شاید امروز مردم بیش از همه او را برای نظریه‌های سرمایه‌اش بشناسند - این‌که چطور مسائل بهره‌کشی، سود، و کنترل به صورت مداوم در سرمایه‌داری مشخص شده و بازنمایی می‌شود – اما به زعم من دغدغۀ کلیدی مارکس، و دغدغه‌ای که پیوسته مورد غفلت قرار گرفته، یا در دام برداشت نادرست افتاده، دیدگاه او در باب مرکزیت و اهمیت خلاقیت و تولید انسان، یا به قول خود مارکس «قدرت مولد کوه‌پیکر» انسان، است. این اهمیت همانی است که برای ویلیام بلیک، کمی قبل‌تر در آن قرن، نیز مطرح بوده است. مارکس این انرژی یا عاملیت خارق‌العادۀ جهان‌دگرگون‌ساز را به «صورت زندگی فعال» یا «صورت وجود» ما تعبیر می‌کند - «انرژی‌های فیزیکی و روحی» ما انسان‌ها. اما او متذکر می‌شود که در سیستم فعلی این انرژی‌های خلاقانۀ عظیم و ظرفیت‌های دگرگون‌ساز، بلادرنگ از ما ستانده شده و به چیزی بیگانه، عینی، اسیرگر، و بُت‌واره شده بدل می‌شود.تغییر آرایش میلتصویری که او مجسم می‌کند چیزی شبیه بچه‌هایی است که به محض زاده شدن از مادر گرفته شده و به چیزی بیگانه و عروسک‌مانند تبدیل می‌شوند-چیزی که در واقع همان کالاست. او سپس به بررسی آثار چنین اتفاقی روی روح مادر می‌پردازد. به زعم مارکس این شرایط منشأ بیگانگی و اضطراب است، اختلال عظیمی از روح انسان که مبیّن سرمایه‌داری صنعتی است. و همان‌طور که پاون کوئلار نشان می‌دهد، نمی‌توانیم با پول راهی به خارج از این بیگانگی باز کنیم – با تولید اسباب‌بازی‌های بیشتر و عروسک‌های بیشتر – چرا که اصلاً از همان‌جاست که بیگانگی در آن یافت شده، مجسم شده و پدید می‌آید.حقیقت این است که امروزه مصرف‌گرایی و ماده‌گرایی را عواملی کلیدی در انباشت این خروار از مشکلات سلامت روانی می‌دانند، مشکلاتی از اعتیاد گرفته تا افسردگی. همان‌طور که جورج مونبیو متذکر می‌شود، «خرید چیزهای بیشتر همراه است با افسردگی، اضطراب و رابطه‌های از دست رفته. این روند هم از نظر اجتماعی و هم از نظر فردی مخرب است». سو گرهارت، روان درمان‌گرِ روان‌کاوی دربارۀ این همراهی نوشته‌ای بسیار گیرا دارد که ادعا می‌کند ما معمولاً «بهروزیِ مادی را با بهروزی روانی اشتباه می‌گیریم». او در کتابش، جامعۀ خودخواه، نشان می‌دهد که سرمایه‌داری مصرف‌گرا چطور به شکلی موفق و بی‌امان مغزهای ما را شکلی تازه می‌بخشد و نظام‌های عصبی ما را به شکل دلخواه خود باز می‌سازد. به زعم او «اگر از کنار نقش سرمایه‌داری در تغییر آرایش و عرضۀ میل و انگیزه بگذریم، بخش زیادی از آنچه سرمایه‌داری را تعریف می‌کند نادیده گرفته‌ایم.»دیگر جنبۀ کلیدی از سرمایه‌داری و تأثیر آن بر بیماری‌های روانی که می‌توان از آن سخن گفت، نابرابری است. سرمایه‌داری به همان اندازه که سیستمی است مولد بیماری روانی، سیستمی است مولد نابرابری. همان‌طور که در گزارش کالج سلطنتی روان‌پزشکان آمده: «نابرابری عامل برجستۀ تعیین‌کننده در بیماری روانی است: هر چه میزان نابرابری بیشتر باشد، پیامدهای مربوط به سلامتی رو به وخامت می‌رود. کودکان فقیرترین خانواده‌ها، در مقایسه با کودکان ثروتمندترین خانوارها، سه برابر بیشتر در خطر ابتلا به بیماری‌های روانی هستند. بیماری روانی ارتباطی مشخص دارد با محرومیت، درآمد پایین، بیکاری، آموزش نامناسب، سلامت جسمی نامناسب‌تر و رفتارهای افزایش‌یافتۀ خطرآفرین برای سلامت.»حتی بعضی از مفسران بیان کرده‌اند که خودِ سرمایه‌داری را، به مثابه راهی برای وجود یا شیوۀ تفکری دربارۀ دنیا، می‌توان به سیستمی بسیار «سایکوپاتیک» (جامعه‌ستیز) یا پاتولوژیک (غیرقابل کنترل) تعبیر کرد. همان‌طور که بسیاری از تحلیل‌گران گفته‌اند قطعاً میان سیستم‌های مالی و تولیدی مدرن و افرادی که دچار سایکوپاتی (جامعه‌ستیزی) می‌شوند روابط قابل توجهی وجود دارد.برای مثال رابرت هِر، یکی از مراجع اصلی دنیا در سایکوپاتی و مبدع روش «چک‌لیستِ هِر» در تشخیص سایکوپاتی که به صورت گسترده‌ای هم مورد پذیرش قرار گرفته، به جُن رانسون چنین می‌گوید: «من نباید پژوهش‌هایم را تنها در زندان انجام می‌دادم، بلکه باید زمانی را هم صرف حضور در بازار سهام می‌کردم.» مصاحبه‌گر می‌پرسد «اما قطعاً منظورت این نیست که سایکوپات‌های بازار سهام به اندازۀ قاتلان سریالی سایکوپات بد هستند؟» باب شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید «قاتلان سریالی خانواده‌ها را از بین می‌برند، اما سایکوپات‌های شرکتی اقتصادها را نابود می‌کنند. آن‌ها جوامع را نابود می‌کنند.»نهادهای پاتولوژیکهمان‌طور که جوئل باکان به شکلی درخشان در کتابش به نام شرکت مشخص می‌کند، این خصایص در تار و پود شرکت‌های مدرن نفوذ کرده – آن هم به عنوان بخشی از دی.ان.ای اولیه و روال کار آن‌ها. او متذکر می‌شود «دستور کار قانوناً تعریف‌شدۀ شرکت برآورده کردن منافع شخصی خود، به شکلی بی‌وقفه و بدون هیچ‌گونه استثنا، و بی‌توجه به پیامدهای زیان‌آوری است که این کار برای دیگران در پی دارد». به این ترتیب، شرکت، بر طبق تعریف حقوقی‌اش، «نهادی پاتولوژیک» است، و باکان هم خصوصیات تشخیصی پاتولوژی شرکت را مشخص کرده (کمبود هم‌دلی، جست‌وجوی نفع شخصی، بزرگ‌نمایی، احساس ناچیز، پرخاش‌گری، بی‌تفاوتی اجتماعی) تا نشان دهد که شرکت‌های امروزی چه بیماران پریشان‌احوالی هستند.چرا باید این اقدامات و فرآیندهای معاصر اجتماعی و اقتصادی این همه بیماری و این مقدار اختلال را به بار بیاورد؟ به نظر من برای پاسخ به این سؤال باید به پروژۀ گسترده‌تر روشنگری و مدل‌های روان‌شناسانه‌ای از طبیعت انسان بازگردیم که این مشکلات از درون آن پدید آمد. سرمایه‌داری مدرن از برداشتی قرن هفدهمی از انسان منتج شد که او را موجودی منقطع، ناپیوسته، و رها می‌دانست – انسانی که به وسیلۀ رقابت و نفع شخصی محدود «عقلایی» هدایت می‌شد. همین برداشت «انسان اقتصادی»۳ بود که بخش زیادی از پروژۀ روشنگری، از جمله مدل‌های اقتصادی‌اش را، هدایت و پشتیبانی کرد. همان‌طور که ایان مک‌گیلکرایست می‌گوید «سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی به عنوان نگرشی به روابط انسانی بر اساس چیزهایی در حد مطلوبیت، ولع، و رقابت، آمد تا جای روابطی را بگیرد که بر پایۀ پیوند احساسی و انسجام فرهنگی بنا می‌شود».امروزه می‌دانیم که این مدل از وجود تا چه‌اندازه نابجا و مخرب است. پژوهش‌های اخیر علوم اعصاب دربارۀ «مغز اجتماعی»، در کنار پیشرفت چشم‌گیر در نظریۀ مدرن دل‌بستگی، رواشناسی رشد، و زیست‌شناسی اعصاب میان‌فردی، به طور جدی در حال بازبینی و بهبود بخشیدن این دیدگاه قدیمی و عجیب و غریب از انسان منزوی «عقلایی» است و از آن سو نیز در حال تبیین درکی بسیار غنی‌تر و آگاهانه‌تر از رشد و هویت انسان است، آن هم به واسطۀ دانش گسترش‌یافته از بین‌الاذهانی بودن «نیم‌کرۀ راست»، فرآیندهای ناخودآگاه، رفتار گروهی، نقش هم‌دلی و هم‌ذهنی در رشد مغز، و اهمیت موقعیت و جامعه‌پذیری در رشد احساسی و شناختی.به نظر دانشمند علوم اعصاب، دیوید ایگلمن، خودِ مغز انسان برای وجود و رشد به مغزهای دیگر وابسته است – او متذکر می‌شود که مفهوم «من» به واقعیت مفهوم «ما» وابسته است:«ما اَبَرارگانیسمی عظیم هستیم، شبکه‌ای عصبی که در رشته‌ای به مراتب عظیم‌تر از شبکه‌های عصبی دیگر جای گرفته‌ایم. مغز ما آن‌قدر برای تعامل برنامه‌ریزی شده که نمی‌توان تشخیص داد که محدودۀ هر کدام از ما کجا شروع شده و کجا پایان می‌یابد. آن‌که هستی تماماً به آن‌که هستیم وابسته است. هیچ مفرّی از حقیقتی که در مدار عصبی ما حک شده وجود ندارد: ما نیازمند یکدیگریم.»به این ترتیب وابستگی در تار و پود مایی است که موجوداتی اجتماعی و زیستی هستیم. این وابستگی درون مرکز پردازشمان جا خوش کرده است: به زعم لوئیز کوزولینو «به این صورت است که عشق به شهوت بدل می‌شود». از نظر کوزولینو «هیچ مغز مجزایی وجود ندارد. مغزها تنها در شبکه‌هایی از دیگر مغزهاست که می‌توانند وجود داشته باشند.» بعضی افراد این برداشت علمی و زیست‌شناسی اعصاب از الگوهای عمیق وابستگی متقابل، همکاری مشترک، و مغز اجتماعی را به خاطر مفاهیمی که در آن نهفته است «نورو-مارکسیسم» نامیده‌اند.به نظر می‌رسد سرمایه‌داری ریشه در مدل معیوب، خام‌دستانه، و قدیمی قرن هفدهمی از ما انسان‌ها دارد – این سیستم سعی می‌کند به ما القا کند که ما منزوی، خودگردان، رها، رقابت‌جو، و موقعیت‌زدوده۴ هستیم – وجودی به‌غایت سنگ‌دل و منقطع. خسارتی که این برداشت از وجود به ما، و فرزندانمان، وارد کرده شمارپذیر نیست.بسیاری از افراد بر این باورند، یا به این باور تشویق می‌شوند، که مشکلات و اختلالات - روان‌پریشی، شیزوفرنی، اضطراب، افسردگی، خودزنی – این علائم «دنیای بیمار» (به قول توصیف وحشتناک جیمز هیلمن)، از خودشان است نه از دنیا. اما آن‌طور که تام سیورسن می‌پرسد «اگر مشکلات عاطفی شما فقط مشکلات خودتان نباشد چه؟ اگر آن‌ها مشکلات همۀ ما باشند چطور؟ اگر مشکل واقعی این باشد که ما در جامعۀ نامناسبی زندگی می‌کنیم چطور؟ شاید حق با آدورنو بود که بگوید ’زندگی نادرست را نمی‌توان درست زندگی کرد‘».به نظر می‌رسد که ریشۀ این «زندگی نادرست» را باید در سیستم اقتصادی و اجتماعی‌مان جست‌وجو کنیم که هم با روان‌شناسی و هم با عصب‌شناسی ما، که وجود اجتماعی‌مان را شکل می‌دهند، در تعارض است. همان‌طور که در کتابم بیان کرده‌ام، باید بدانیم که دنیاهای داخلی و خارجی ما به شکلی اساسی با هم در تعامل بوده و به هم شکل می‌دهند، و به این ترتیب به جای این‌که درکمان از اقدامات اقتصادی و سیاسی را از درکمان از روان‌شناسی و رشد انسان جدا کنیم، باید آن‌ها را در کنار هم قرار دهیم، تا به این ترتیب هم‌سو شوند. و برای محقق شدن چنین چیزی نیازمند گفت‌وگویی تازه میان دنیاهای سیاسی و شخصی، مدلی تازه و منسجم برای سلامت روانی، و خط مشی‌های سیاسی جدید هستیم.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را راد توییدی نوشته است و در تاریخ ۹ آگوست ۲۰۱۷ با عنوان «A mad world: capitalism and the rise of mental illness» در وب‌سایت رِد پِپِر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲ مهر ۱۳۹۶ آن را با عنوان «فراگیرشدن بیماری‌های روانی تنه به تنۀ فقر و بیکاری می‌زند» و با ترجمۀ سیدامیرحسین میرابوطالبی منتشر کرده است.** راد توییدی (Rod Tweedy) دانش‌آموختۀ فلسفه از دانشگاه آکسفورد است. او به عنوان نویسنده و ویراستار با انتشارات کارناک بوکز همکاری می‌کند که انتشاراتی پیشرو و مستقل در حوزۀ کتاب‌های سلامت روانی است.[۱] در زبان انگلیسی بعضی از کلماتی که مشمئزکننده یا توهین آمیز باشد یا صحبت دربارۀ آن قبح داشته باشد را با حرف اول آن مشخص می‌کنند. مثلاً به جای Nigger که واژه‌ای توهین‌آمیز برای اشاره به سیاه‌پوستان است از «N word» استفاده می‌کنند. نویسنده در اینجا به کنایه از قبح سخن گفتن دربارۀ Capitalism از «C word» برای آن استفاده کرده است [مترجم].[۲] Fetishized[۳] Homo economicus[۴] Decontextualized ]]> راد توییدی اقتصادوجامعه Sun, 24 Sep 2017 04:57:30 GMT http://tarjomaan.com/vdch.6n6t23n-kftd2.html هاجون چنگ و چامسکی از افسانه‌های جهانی‌سازی می‌گویند http://tarjomaan.com/vdci.5avct1aq3bc2t.html تروث-اوت — از اواخر دهۀ ۱۹۷۰، اقتصاد جهان و کشورهای قدرتمند با مارش جهانی‌سازیِ (نئولیبرال) رژه رفته‌اند، که اثر و نتیجه‌اش بر زندگی مردم عادی و جماعت‌ها در نقاط مختلف، نارضایتی عمومی همراه با موج روزافزون احساسات ملی‌گرایانه و ضدنخبگانی بوده است. ولی دقیقاً چه چیزی است که جهانی‌سازی را جلو می‌راند؟ و چه کسی واقعاً از جهانی‌سازی سود می‌برد؟ آیا جهانی‌سازی و سرمایه‌داری درهم‌تنیده‌اند؟ چگونه باید نابرابری روزافزون و ناامنی شغلی گسترده را حل‌وفصل کنیم؟ آیا ترقی‌خواهان و رادیکال‌ها باید به فراخوانِ تأمین درآمد پایۀ همگانی بپیوندند؟ در مصاحبۀ خاص و انحصاری زیر، دو چهرۀ برجستۀ زمان ما، زبان‌شناس و روشن‌فکر عمومی، نوام چامسکی و اقتصاددان دانشگاه کمبریج، هاجون چنگ، دیدگاه‌های خود دربارۀ این پرسش‌های اساسی را مطرح می‌کنند.سی.جی. پلی‌کرونیو: جهانی‌سازی را معمولاً فرایند تعامل و ادغامِ اقتصاد و مردم دنیا از طریق تجارت بین‌المللی و سرمایه‌گذاری خارجی و با کمک فناوری اطلاعات می‌دانند. بدین‌ترتیب، آیا جهانی‌سازی صرفاً فرایندی از ایجاد پیوندهای اقتصادی، اجتماعی و فناورانه‌ای است که بی‌طرف و گریزناپذیر است، یا ماهیتی سیاسی‌تر دارد که طی آن اقدامات دولتی منجر به دگرگونی‌های جهانی می‌شود (یعنی جهانی‌سازی دولت‌مدار)؟هاجون چنگ: بزرگ‌ترین افسانه دربارۀ جهانی‌سازی آن است که رانۀ آن پیشرفت‌های فناورانه است. با این افسانه، حامیان جهانی‌سازی توانسته‌اند منتقدان را «فناوری‌هراسان مدرن» بنامند که سعی می‌کنند در مقابل پیشرفت بی‌وقفۀ علم و فناوری، تاریخ را به عقب برگردانند.ولی اگر فناوری است که میزان جهانی‌سازی را تعیین می‌کند، چطور می‌توانید این حقیقت را توضیح دهید که جهان در اواخر قرن نوزهم و اوایل قرن بیستم به مراتب جهانی‌شده‌تر از نیمۀ قرن بیستم بود؟ در عصر لیبرال اول، حدوداً در بازۀ ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۴، ما به کشتی‌های بخار و تلگراف اتکا داشتیم، اما اقتصاد جهان تقریباً از همه جهت جهانی‌شده‌تر از نیمۀ قرن بیستم (حدوداً در بازۀ ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۳) بود، یعنی دوره‌ای به مراتب کمتر لیبرال که ما همۀ فناوری‌های حمل‌ونقل و ارتباطات امروزی را داشتیم، البته با کارآیی کمتر و به استثنای اینترنت و تلفن همراه.علت اینکه دنیا در بازۀ دوم بسیار کمتر جهانی‌شده بود این است که در آن بازه، اکثر کشورها محدودیت‌های نسبتاً قابل توجهی بر جابجایی کالا، خدمات، سرمایه و افراد تحمیل می‌کردند، و فقط به تدریج به سمت لیبرال‌سازی این امور رفتند. نکتۀ شایان ذکر آن است که علی‌رغم جهانی‌شدگی کمتر... در این دوره زمانی است که سرمایه‌داری بهترین ثمرۀ خود را داده است: سریع‌ترین رشد، کمترین نابرابری، بالاترین ثبات مالی، و (در اقتصادهای سرمایه‌داری توسعه‌یافته) پایین‌ترین نرخ بیکاری در سابقۀ ۲۵۰سالۀ سرمایه‌داری. برای همین است که این بازه را اغلب «عصر طلایی سرمایه‌داری» می‌نامند.فناوری صرفاً حد و مرز جهانی‌سازی را تعیین کرده است: فقط با کشتی‌های بادبانی که دنیا به حد بالایی از جهانی‌سازی نمی‌رسید. ولی سیاست‌گذاری اقتصادی (یا اگر مایل به تعبیر دیگری باشید، سیاست‌ورزی) است که تعیین می‌کند در کدام نواحی دقیقاً چقدر جهانی‌سازی باید رُخ دهد.شکل فعلیِ جهانی‌سازیِ بازارگرا و بنگاه‌محورْ یگانه شکلِ ممکن از جهانی‌سازی نیست، چه رسد به آنکه بهترینش باشد. یک شکل منصفانه‌تر، پویاتر و بادوام‌تر از جهانی‌سازی هم ممکن است.پلی‌کرونیو: می‌دانیم که در روایت درست، جهانی‌سازی در قرن پانزدهم آغاز شد و از آن زمان مراحل متفاوتی را طی کرده است که هر مرحلهْ بازتاب تأثیرات زیربنایی قدرتِ دولت‌های امپریالیست و دگرگونی‌هایی بوده است که در شکل‌های نهادی رُخ می‌داده‌اند، از قبیل بنگاه‌ها و ظهور فناوری‌ها و ارتباطات نوین. وجه تمایز مرحلۀ فعلی جهانی‌سازی (۱۹۷۳ تاکنون) از مراحل قبلی چیست؟چنگ: مرحلۀ فعلی جهانی‌سازی از دو جهت مهم متفاوت از مراحل پیشین است.اولین تفاوت این است که امپریالیسمِ علنی کمتر شده است.پیش از ۱۹۴۵، کشورهای سرمایه‌دارِ توسعه‌یافته دست‌اندرکار امپریالیسمِ آشکار بودند. آن‌ها کشورهای ضعیف‌تر را استعمار می‌کردند یا «معاهدات نابرابر» بر آن‌ها تحمیل می‌کردند که در عمل از آن‌ها مستعمره می‌ساخت. مثلاً بخش‌هایی از قلمروهای مختلف را از طریق «اجاره» اشغال می‌کردند، آن‌ها را از حق وضع تعرفه محروم می‌ساختند، و...از ۱۹۴۵ شاهد ظهور نظام جهانی‌ای بوده‌ایم که این امپریالیسمِ عریان را نفی می‌کند. فرایند پیوسته‌ای از استعمارزُدایی در جریان بوده است، و پس از کسب حق حاکمیت، عضو ملل متحد می‌شدید که مبنای آن بر «هر کشور، یک رأی» است.البته در عمل چنین نبوده است: اعضای ثابت شورای امنیت ملل متحد حق وتو دارند، و بسیاری از سازمان‌های بین‌المللی (صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی) بر اساس اصل «هر دلار، یک رأی» اداره می‌شوند (حق رأی‌دهی بر اساس سرمایۀ پرداختی هر عضو است). با این حال، نظم جهانی بعد از ۱۹۴۵ بسیار بهتر از نظم پیش از آن بود.متأسفانه با فرایندی که در دهۀ ۱۹۸۰ آغاز و از نیمۀ دهۀ ۱۹۹۰ شتاب گرفت، حق حاکمیتی که کشورهای پسااستعماری از آن برخوردار بودند عقب‌گرد کرد. تأسیس «سازمان تجارت جهانی» در ۱۹۹۵، «فضای سیاست‌گذاری» برای کشورهای درحال‌توسعه را کوچک کرده است. آنچه این کوچک‌سازی را تشدید می‌کرد، یک سلسله توافقات تجاری و سرمایه‌گذاری دوجانبه و منطقه‌ایِ پس از آن میان کشورهای ثروتمند و کشورهای درحال‌توسعه بود، مثل توافقات تجارتِ آزاد با ایالات متحده و توافق‌نامه‌های مشارکت اقتصادی با اتحادیۀ اروپا.وجه تمایز دوم جهانی‌سازی پس از ۱۹۷۳ آن است که بنگاه‌های فراملی در پیش بُردن آن بسیار مؤثرتر از قبل شده‌اند. بنگاه‌های فراملی حتی از اواخر قرن نوزدهم نیز وجود داشته‌اند، اما از دهۀ ۱۹۸۰ بدین‌سو اهمیت اقتصادی‌شان بسیار افزایش یافته است.آن‌ها بر شکل‌دهی به قوانین جهانی به نحوی که قدرت‌شان را افزایش دهد، مؤثر بوده‌اند. مهم‌تر از همه اینکه، آن‌ها سازوکار حل اختلاف سرمایه‌گذار-دولت را در بسیاری از توافقات بین‌المللی گنجانده‌اند. با این سازوکار، بنگاه‌های فراملی می‌توانند حکومت‌ها را به اتهام کاهش سودشان از طریق مقررات‌گذاری، به دادگاهی متشکل از سه داور بکشانند، که این داوران از مجموعه‌ای از حقوق‌دانان تجاری بین‌المللی انتخاب می‌شوند که عمدتاً هوادار بنگاه‌ها هستند. این سبک از بسط قدرت بنگاه‌ها بی‌سابقه است.پلی‌کرونیو: نوام، آیا جهانی‌سازی و سرمایه‌داری با هم فرق دارند؟نوام چامسکی: اگر منظورمان از «جهانی‌سازی» همان ادغام و یکپارچه‌سازی بین‌المللی است، سابقۀ آن به مدت‌ها پیش از سرمایه‌داری برمی‌گردد. جاده‌های ابریشم که به عصر پیشامسیحیت برمی‌گردند، شکلی گسترده از جهانی‌سازی بودند. اوج‌گیری سرمایه‌داری دولتی صنعتی، دامنه و ماهیت جهانی‌سازی را تغییر داده است؛ و تغییرات بیشتری هم در طی این مسیر رُخ داده‌اند چون اقتصاد جهانی به دست کسانی تغییر شکل یافت که آدام اسمیت می‌گفت «اربابان مردم» هستند که «قاعدۀ فرومایۀ» خود را دنبال می‌کنند: «همه‌چیز برای ما، هیچ برای دیگران.»در دورۀ اخیر جهانی‌سازی نئولیبرال یعنی از اواخر دهۀ ۱۹۷۰، تغییرات شگرفی رُخ داده‌اند که ریگان و تاچر چهره‌های نمادین آن بوده‌اند؛ هرچند که با تغییر دولت‌ها، اندکی تفاوت هم در سیاست‌ها پدیدار شده است. بنگاه‌های فراملی نیروی پیشرانِ این فرایند هستند، و قدرت سیاسیِ آن‌هاست که تا حد زیادی سیاست دولت‌ها را در جهت منافع ایشان شکل می‌دهد.در طول این سال‌ها، با حمایت سیاست‌های دولت‌هایی که عمدتاً تحت سلطۀ این بنگاه‌ها هستند، بنگاه‌های فراملی به شکل روزافزونی «زنجیره‌های ارزش جهانی» ایجاد کرده‌اند. در این زنجیره‌ها، «بنگاه رهبر» تولید را از طریق شبکه‌های غامض جهانی برون‌سپاری می‌کند، شبکه‌هایی که تأسیس و کنترل‌شان را در اختیار داشته است. یک نمونۀ استانداردِ این ماجرا بزرگ‌ترین شرکت دنیا یعنی اپل است. آیفونِ این شرکت در ایالات متحده طراحی می‌شود. قطعات آن را تأمین‌کنندگان متعدد در ایالات متحده و آسیای شرقی تهیه می‌کنند که در مرحلۀ بعدی، عمدتاً در کارخانه‌هایی در چین مونتاژ می‌شود که تحت مالکیت بنگاه غول‌آسای تایوانی فاکس‌کان هستند. سود اپل حدوداً ده برابر سود فاکس‌کان برآورد می‌شود، در حالی که ارزش‌افزوده و سود در چین (جایی که کارگران در شرایطی فلاکت‌بار زحمت می‌کشند) اندک است. سپس اپل دفتری در ایرلند تأسیس می‌کند تا از پرداخت مالیات در ایالات متحده طفره برود، و اخیراً به خاطر مالیات‌های پیشینِ اتحادیۀ اروپا ۱۴ میلیارد دلار جریمه شده است.نیکولا فیلیپس در مروری بر «دنیای زنجیره‌های ارزش جهانی» در ژورنال بریتانیایی اینترنشنال‌افرز می‌نویسد تولیدِ اپلْ هزاران بنگاه و شرکتی را در برمی‌گیرد که هیچ رابطۀ رسمی‌ای با اپل ندارند، و در رده‌های پایین شاید اصلاً مقصد محصولات خود را ندانند. این وضعیت تعمیم‌پذیر است.کمیسیون تجارت و توسعۀ ملل متحد در «گزارش سرمایه‌گذاری دنیا در ۲۰۱۳» پرده از دامنۀ گستردۀ این نظام جهانی‌شدۀ جدید برداشته است. این گزارش تخمین می‌زند که حدود ۸۰درصد از تجارت جهانی، درون زنجیره‌های ارزش جهانی‌ای رقم می‌خورد که تأسیس و ادارۀ آن‌ها در اختیار بنگاه‌های فراملی است، که شاید حدود ۲۰% از شغل‌های سراسر دنیا را ایجاد می‌کنند.شان استارز، استاد اقتصاد سیاسی، روی مالکیت این اقتصاد جهانی‌شده مطالعه کرده است. او اشاره می‌کند که در عصر جهانی‌سازی نئولیبرال، روش متعارف برآورد ثروت ملی در قالب تولید ناخالص داخلی، رهزن است. با وجود این زنجیره‌های تأمین یکپارچه و پیچیده، قراردادهای فرعیِ برون‌سپاری و ابزارهای دیگر، مالکیت بنگاه‌ها بر ثروت دنیا به معیاری واقع‌بینانه‌تر از ثروت ملی برای برآورد قدرت جهانی تبدیل شده است، چون دنیا روزبه‌روز بیشتر از آن الگوی سابق فاصله می‌گیرد که اقتصادهای سیاسی ملت‌ها در آن از همدیگر منفک بودند. استارز با تحقیق دربارۀ مالکیت بنگاه‌ها درمی‌یابد که تقریباً در همۀ بخش‌های اقتصادی (ساخت‌وتولید، مالی، خدمات، خرده‌فروشی و...)، بنگاه‌های آمریکایی در زمینۀ مالکیت اقتصاد جهانی بسیار جلوتر از بقیه‌اند. در کل، سهم مالکیت آن‌ها حدوداً ۵۰ درصد از کل این اقتصاد است. این تقریباً معادل حداکثر ثروت ملی ایالات متحده در سال ۱۹۴۵ است، یعنی در نقطۀ اوج تاریخی قدرت این کشور. بنا به معیارهای متعارف، ثروت ملی آمریکا از ۱۹۴۵ تاکنون رو به افول بوده است، و شاید به ۲۰ درصد [از کل اقتصاد دنیا] رسیده است. اما مالکیت بنگاه‌های آمریکایی بر اقتصاد جهانی‌شده، رشد انفجاری داشته است.پلی‌کرونیو: حرف رایج جریان اصلی سیاست‌مداران آن است که جهانی‌سازی به نفع همه است. ولی همان‌طور که برانکو میلانویچ در کتاب نابرابری جهانی۱ نشان داده است، جهانی‌سازی برنده و بازنده دارد. پس سؤال این است: آیا مهارت‌هاست که باعث موفقیت در جهانی‌سازی می‌شود؟چنگ: این فرض که جهانی‌سازی به نفع همه است، بر پایۀ جریان اصلی نظریات اقتصادی است که فرض می‌کنند اگر تجارت بین‌المللی یا سرمایه‌گذاری‌های فرامرزی امکان بقا را از برخی صنایع بگیرند، می‌توان کارگران را بی‌هیچ هزینه‌ای دوباره به کار گرفت.در این دیدگاه، اگر ایالات متحده پیمان نفتا را با مکزیک امضاء کند، برخی کارگران صنایع خودروسازی در ایالات متحده شاید شغل‌شان را از دست بدهند اما نمی‌بازند چون می‌توانند بازآموزی کرده و در صنایعی که به لطف نفتا رو به گسترش‌اند، مثل نرم‌افزار یا بانکداری سرمایه‌گذاری، شغل پیدا کنند.می‌توانید بی‌درنگ ببینید که این استدلال چقدر پوچ است: چند کارگر صنایع خودروسازی آمریکا را در دهه‌های اخیر می‌شناسید که بازآموزی کرده‌اند تا مهندس نرم‌افزار یا متخصص بانکداری سرمایه‌گذاری شوند؟ کارگران سابق صنایع خودروسازی که از شغل‌های خود اخراج شده‌اند، نوعاً سرایدار شیفت شب در یک انبار یا متصدی سوپرمارکت شده‌اند که درآمدشان بسیار کمتر از قبل بوده است.نکته اینجاست که حتی اگر جهانی‌سازی در کل به سود کشور باشد، همواره بازندگانی در کار خواهند بود، بویژه (اما نه منحصراً) کارگرانی که مهارت‌هایشان دیگر ارزشی ندارند. و اگر خسارت این بازندگان جبران نشود، نمی‌توانید بگویید تغییر برای «همه» خوب است.البته اکثر کشورهای ثروتمند مکانیسم‌هایی دارند که از طریق آن‌ها، برندگان فرایند جهانی‌سازی (یا در واقع هر تغییری)، خسارت بازندگان را جبران می‌کنند. مکانیسم پایه برای این کار، دولت رفاه است اما مکانیسم‌های بازآموزی و شغل‌یابی هم هستند که هزینه‌شان را دولت می‌دهد (به‌ویژه کشورهای اسکاندیناوی در این کار موفق بوده‌اند) و همین‌طور طرح‌هایی در بخش‌های خاص اقتصاد هم برای جبران خسارت «بازندگان» وجود دارد (مثلاً حفاظت موفق برای بنگاه‌ها جهت پیش‌بُرد تجدیدساختار خود، یا پول برای مبالغ پرداختی به کارگران هنگام قطع همکاری). این مکانیسم‌ها در برخی کشورها بهترند ولی هیچ‌جا بی‌نقص نیستند، و متأسفانه برخی کشورها آن‌ها را کاهش داده‌اند. (کوچک‌سازی اخیر دولت رفاه در انگلستان، یک نمونۀ خوب از این دست است.)پلی‌کرونیو: هاجون چنگ، به نظر شما، آیا هم‌گرایی جهانی‌سازی و فناوری احتمالاً به نابرابری بیشتر می‌انجامد یا نابرابری کمتر؟چنگ: چنان که پیش‌تر استدلال کردم، فناوری و جهانی‌سازی، سرنوشت محتوم ما نیستند.این حقیقت که نابرابری درآمد در سویس در بازۀ ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ به‌واقع کاهش یافت، و این حقیقت که نابرابری درآمد در کانادا و هلند در دورۀ نئولیبرال تقریباً افزایش نداشته است، نشان می‌دهند که علی‌رغم مواجهه با فناوری‌ها و روندهای مشابه در اقتصاد جهانی، کشورها می‌توانند تعیین کنند که چقدر نابرابری درآمد داشته باشند.به‌واقع کشورها برای اثرگذاری بر نابرابری درآمد می‌توانند کارهای زیادی بکنند. بسیاری از کشورهای اروپایی، از جمله آلمان و فرانسه و سوئد و بلژیک، پیش از بازتوزیع درآمد از طریق مالیات پلکانی و دولت رفاه، به اندازۀ ایالات متحده (یا حتی گاهی بیشتر) نابرابر هستند. ولی چون این حجم بالا از بازتوزیع را دارند، نابرابری نهایی در این کشورها بسیار کمتر است.پلی‌کرونیو: نوام، سرمایه‌داری استعدادی ذاتی برای وابستگی اقتصادی، نابرابری و استثمار دارد. جهانی‌سازی به چه طریقه‌هایی این استعداد را تشدید می‌کند؟چامسکی: جهانی‌سازی در دورۀ سرمایه‌داری صنعتی، همیشه وابستگی، نابرابری و استثمار را (گاه تا حدی دهشتناک) افزایش داده است. به عنوان یک مثال کلاسیک، انقلاب صنعتی اولیه اساساً وابسته به پنبه بود که عمدتاً در ایالت‌های جنوبی آمریکا در تبهکارانه‌ترین نظام برده‌داری تاریخ بشر تولید می‌شد؛ نظامی که پس از جنگ داخلی، با مجرم‌پنداری سیاه‌پوستان و سهم‌بری در مزارع، شکل‌های جدیدی به خود گرفت. در نسخۀ امروزی از جهانی‌سازی، نه‌تنها شاهد فرا-استثمارِ رده‌های پایین در نظام زنجیره‌های ارزش جهانی هستیم، بلکه قتل‌عام هم می‌بینیم که بارزترین مثالش کنگوی شرقی است: جایی که میلیون‌ها نفر در سال‌های اخیر کشتار شده‌اند در حالی که مواد معدنی حیاتیِ این منطقه به دستگاه‌های پیشرفتۀ تولیدشده در زنجیره‌های ارزش جهانی راه می‌یابند.ولی حتی فارغ از این مؤلفه‌های شنیع جهانی‌سازی، پی‌گیری آن «قاعدۀ فرومایه» بالطبع به چنین پیامدهایی می‌انجامد. مطالعۀ فیلیپس که به آن اشاره کردم، یک نمونۀ نادر از پژوهش دربارۀ این است که «در یک دنیا[ی مبتنی بر زنجیره‌های ارزش جهانی]، نابرابری‌ها چطور از طریق قدرت بازار، عدم‌تقارن قدرت اجتماعی و عدم‌تقارن قدرت سیاسی تولید و بازتولید می‌شوند.» چنانکه فیلیپس نشان داده است، «تحکیم و بسیج این عدم‌تقارن‌های بازار، وابسته به ایجاد و نگهداری ساختاری از تولید است که در آن تعداد اندکی از بنگاه‌های بسیار عظیمِ قرار گرفته در رأس (در بسیاری موارد خرده‌فروشان برند-دار)، انحصار چندجانبه دارند یعنی بر بازار سلطه دارند؛ و در این ساختار، مشخصۀ رده‌های پایین‌تر تولید آن است که جمعیت بسیار زیادی در آن‌ها متمرکز است و بازارهایی به شدت رقابتی‌اند... پیامد این ماجرا در سراسر دنیا، رشد انفجاری یک بازار کارِ مخاطره‌آمیز، ناامن و استثماری در تولید جهانی است، که کارگرانش عمدتاً غیررسمی، مهاجر، قراردادی و زن هستند، و در انتهای طیف به استفادۀ هدفمند از کار اجباری می‌رسد.»آنچه این پیامدها را بهبود می‌بخشد، سیاست‌های سنجیدۀ تجاری و مالی است، که به‌ویژه دین بیکر دربارۀ آن بحث کرده است. چنانکه او اشاره می‌کند، در ایالات متحده، «از دسامبر ۱۹۷۰ تا دسامبر ۲۰۰۰، اشتغال در حوزۀ ساخت‌وتولید، به جز افت و فرودهای چرخه‌ای، تقریباً تغییری نکرد. طی هفت سال بعدی، از دسامبر ۲۰۰۰ تا دسامبر ۲۰۰۷، ۳.۴ میلیون شغل در این حوزه از دست رفت که یک افت تقریباً ۲۰ درصدی بود. این کاهش اشتغال ناشی از رشد انفجاری کسری بازرگانی در این بازه بود، نه اتوماسیون. در سه دهۀ مابین ۱۹۷۰ تا ۲۰۰۰، مقدار زیادی اتوماسیون (یا رشد بهره‌وری) رخ داده بود، اما افزایش تقاضا بود که این بهره‌وریِ بالاتر را جبران می‌کرد تا چندان تغییری در میزان کل اشتغال رُخ ندهد. وقتی کسری بازرگانی به حدود ۶ درصدِ تولید ناخالص داخلی در ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ رسید (بیش از ۱.۱ تریلیون دلار در اقتصاد امروز)، دیگر آن عامل جبران‌کننده وجود نداشت.این‌ها اساساً پیامدهای سیاست «دلار قوی» و توافقات حامی حقوق سرمایه‌گذاران تحت لوای «تجارت آزاد» بودند؛ که این گزینه‌های سیاسی در راستای منافع اربابان‌اند، نه اینکه نتیجۀ قوانین اقتصادی باشند.پلی‌کرونیو: هاجون چنگ، ترقی‌خواهان به دنبال تدوین استراتژی‌هایی برای مقابله با اثرات منفی جهانی‌سازی‌اند، ولی توافق چندانی دربارۀ مؤثرترین و واقع‌بینانه‌ترین روش انجام این کار وجود ندارد. در این زمینه، پاسخ‌ها از «شکل‌های بدیل جهانی‌سازی» تا «محلی‌سازی» را دربرمی‌گیرد. نظرتان در این باره چیست؟چنگ: به طور خلاصه، گزینه‌ای که ترجیح می‌دهم، شکل کنترل‌شده‌تری از جهانی‌سازی است که در آن محدودیت بسیار بیشتری روی جریان‌های سرمایه و محدودیت بیشتری روی جریان‌های کالا و خدمات اِعمال می‌شود. به‌علاوه، حتی با وجود چنین محدودیت‌هایی نیز لاجرم برندگان و بازندگان در کار خواهند بود، و شما به یک دولت رفاه قوی‌تر (نه ضعیف‌تر) و مکانیسم‌های دیگری نیاز دارید تا از طریق‌شان خسارت بازندگان این فرایند جبران شود. در عرصۀ سیاست، این‌گونه سیاست‌گذاری مستلزم آن است که صدای کارگران و شهروندان بهتر و بلندتر شود.فکر نمی‌کنم محلی‌سازی بتواند راه‌حل باشد، ولی امکان‌پذیری آن بسته به این دارد که تعریف ما از «امر محلی» چیست و دربارۀ چه مسائلی حرف می‌زنیم. اگر امر محلی مد نظر به معنای یک روستا یا یک محله در یک منطقۀ شهری است، بلادرنگ می‌بینید که چیزهای بسیار کمی را می‌توان «محلی» کرد. اگر دربارۀ سرزمین (دولت) آلمان یا دولت ایالات متحده حرف می‌زنید، می‌توانم بفهمم که چطور می‌تواند تلاش کند تا سهم بیشتری از غذای خود را تأمین کند یا بخشی از محصولات ساخته‌شدۀ وارداتی فعلی را برای خودش تولید کند. بااین‌حال، برای اکثر چیزها، امکان و صرفۀ اقتصادی ندارد که عمدۀ چیزها را به صورت محلی تأمین کنیم. جاهلانه است که بگوییم هر کشور، چه رسد به هر ایالتِ آمریکا، خودش هواپیماها، تلفن‌های همراه یا حتی همۀ غذایش را تولید کند.در کنار نکتۀ فوق، باید بگویم که مخالف همۀ شکل‌های محلی‌سازی نیستم. مطمئناً چیزهایی هستند که می‌توان بیشتر به صورت محلی تهیه کرد، مثلاً برخی اقلام غذایی یا بهداشتی.پلی‌کرونیو: پرسش آخر اینکه، ایدۀ «درآمد پایۀ همگانی» تدریجاً اما به کُندی دارد جای خود را به‌مثابۀ یک ابزار سیاست‌گذاری جهت حل‌وفصل مسألۀ فقر و دلواپسی‌ها دربارۀ اتوماسیون، باز می‌کند. در واقع، شرکت‌هایی مثل گوگل و فیس‌بوک در زمرۀ حامیان قدرتمند درآمد پایۀ همگانی هستند، هرچند جامعه‌هایند که هزینۀ این سیاست بر دوش‌شان می‌افتد و اکثر شرکت‌های چندملیتی روزبه‌روز بیشتر به سمت استفاده از روبات‌ها و دیگر تکنیک‌های بهره‌مند از رایانه برای انجام کارهایی می‌روند که به طور سنتی به دستِ نیروی کار انجام می‌شد. آیا ترقی‌خواهان و مخالفان جهانی‌سازی سرمایه‌دارانه به طور کلی، باید از ایدۀ «درآمد پایۀ همگانی» حمایت کنند؟چنگ: «درآمد پایۀ همگانی» نسخه‌های مختلفی دارد، اما یک ایدۀ آزادی‌خواهانه است به این معنا که بیشتر روی بیشینه‌سازی آزادی فردی تأکید دارد تا روی هویت جمعی و همبستگی.همۀ شهروندان در کشورهایی که درآمد بیش از متوسط دارند، به نوعی در یک سطح پایه از منابع بهره‌مند می‌شوند. (در کشورهای فقیرتر تقریباً چنین چیزی وجود ندارد.) آن‌ها به خدمات سلامت، آموزش، بازنشستگی، آب و دیگر چیزهای «پایه» در زندگی دسترسی دارند. بُن‌مایۀ «درآمد پایۀ همگانی» آن است که بهره‌مندی از منابع باید تا حداکثر مقدار ممکن به صورت نقدی (نه کالایی) به افراد پرداخته شود، تا آن‌ها بیشترین حق انتخاب را داشته باشند.نسخۀ راست‌گرایانۀ «درآمد پایۀ همگانی» که آموزگاران نئولیبرالیسم یعنی فردریش فون‌هایک و میلتون فریدمن از آن حمایت می‌کنند می‌گوید حکومت باید یک درآمد پایه در حد امرار معاش به شهروندانش بدهد، ولی ارائۀ دیگر کالاها یا خدمات در حد صفر (یا بسیار کم) باشد. تا حد اطلاع من، شرکت‌های سیلیکون‌ولی از این نسخه از «درآمد پایۀ همگانی» دفاع می‌کنند. من کاملاً مخالف این هستم.آزادی‌خواهانِ چپ‌گرایی هم هستند که حامی «درآمد پایۀ همگانی» باشند، که سطح بالایی برای آن در نظر می‌گیرند که مستلزم میزان زیادی از بازتوزیع درآمد است. ولی آن‌ها نیز معتقدند که تدارک جمعی کالاها و خدمات «پایه» از طریق دولت رفاه باید به حداقل برسد (هرچند «حداقل» مدنظر آن‌ها بسیار بیشتر از منظور نئولیبرال‌هاست). این نسخه برای من پذیرفتنی‌تر است، ولی باز هم من را کاملاً متقاعد نمی‌کند.اول آنکه، اگر اعضای یک جامعه به صورت جمعی برخی کالاها و خدمات را تدارک می‌بینند، این حق جمعی را هم دارند که در نحوۀ استفادۀ افراد از استحقاقات پایه‌شان مداخله کنند.دوم آنکه، اگر این تدارک از طریق نوعی دولت رفاه فراگیرِ شهروندمحور باشد، خدمات اجتماعی از قبیل سلامت، آموزش، بچه‌داری، بیمۀ بیکاری و بازنشستگی به خاطر خرید انبوه و تقسیم ریسک، ارزان‌تر تمام می‌شود. این حقیقت که ایالات متحده حداقل ۵۰ درصد بیشتر از سایر کشورهای ثروتمند برای بخش سلامت خرج می‌کند (۱۷ درصد تولید ناخالص داخلی در ایالات متحده، در مقایسه با حداکثر ۱۱.۵ درصد تولید ناخالص داخلی در سوئیس) ولی بدترین شاخص‌های سلامت را دارد، خوب نشان می‌دهد در یک سیستم «درآمد پایۀ همگانی» به همراه تدارک خدمات پایۀ اجتماعی از طریق بخش خصوصی، حتی اگر آن درآمد پایۀ همگانی بالا باشد، چه مشکلات بالقوه‌ای رُخ می‌دهد.چامسکی: به نظرم جواب این است: «کاملاً بستگی دارد.» یعنی بسته به اینکه این ایده در چه بستر اجتماعی-اقتصادی و سیاسی مطرح می‌شود. به نظرم جامعه‌ای که باید به دنبالش باشیم، به مفهوم یدم نَخ زنن بِدورفنسن۲ احترام می‌گذارد: «برای هرکسی فراخور نیازهایش.» یک زندگی شایسته و تمام و کمال، برای اکثر افراد، در زمرۀ نیازهای اصلی است. به طور خاص، یکی از معانی این نیاز عبارت است از کار و شغلی که فرمانش در اختیارشان باشد، نوعاً در همبستگی و تعامل با دیگران انجام شود، خلاق بوده و برای کلیت جامعه ارزشمند باشد. این کار می‌تواند شکل‌های مختلفی داشته باشد: ساختن یک پل زیبا و ضروری، کار دشوار آموزش و یادگیری با کودکان، حل یک مسألۀ برجسته در نظریۀ اعداد، یا بی‌شمار گزینۀ دیگر. تأمین چنین نیازهایی مطمئناً در قلمرو ممکنات است.در دنیای فعلی، بنگاه‌ها روزبه‌روز بیشتر به اتوماسیون روی می‌آورند، چنانکه هرچه هم به عقب برگردیم همین وضع بوده است. نمونه‌اش ماشین پنبه‌پاک‌کُنی است. در حال حاضر، چندان شواهدی وجود ندارند که نشان دهند اتفاقی خارج از هنجار تاریخی در حال وقوع است. تأثیرات شگرفی در زمینۀ بهره‌وری رُخ خواهد داد، چرا که بهره‌وری به‌واقع در مقایسه با سال‌های آغازین پس از جنگ جهانی دوم بسیار پایین است. در همین حال، کارهای زیادی هست که باید انجام شود: از بازسازی زیرساخت‌های در حال فروپاشی، تا تأسیس مدارس مناسب، تا پیش‌بُرد فهم و دانش، و بسیاری چیزهای دیگر. دست‌های زیادی هم مشتاق یاری‌اند. منابع هم فراوان‌اند. اما نظام اجتماعی-اقتصادی چنان ناکارامد است که نمی‌تواند این عوامل را به شیوه‌ای رضایت‌بخش گرد هم بیاورد؛ و در کارزار فعلی ترامپ و جمهوری‌خواهان برای خلق یک آمریکای کوچک که توی چهاردیواری‌اش به خود می‌لرزد، وضعیت لاجرم وخیم‌تر می‌شود. تا جایی که روبات‌ها و دیگر شکل‌های اتوماسیون می‌توانند افراد را از شرّ کارهای تکراری و خطرناک خلاص کرده و آن‌ها را برای تلاش‌های خلاقانه‌تر آزاد نمایند (و به‌ویژه در ایالات متحده‌ای که خبری از اوقات فراغت نیست تا وقتی برای خودمان داشته باشیم)، این لابد نیک و به مصلحت است. «درآمد پایۀ همگانی» می‌تواند جایگاهی داشته باشد، اما برای دست‌یابی به یک نسخۀ مرجّح و مطلوب مارکسیستی، ابزاری به غایت خام و نپخته است.پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو در تاریخ ۲۳ آگوست ۲۰۱۷ با عنوان «MYTHS OF GLOBALIZATION» در وب‌سایت تروث-اوت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «هاجون چنگ و چامسکی از افسانه‌های جهانی‌سازی می‌گویند» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.** سی.جی. پلی‌کرونیو (C. J. Polychroniou) استاد اقتصاد سیاسی و علوم سیاسی است و در دانشگاه‌های متعددی تدریس کرده است. او چندین کتاب چاپ کرده است و مقاله‌هایش در ژورنال‌ها، مجله‌ها، روزنامه‌ها و وب‌سایت‌های خبری محبوب منتشر شده‌اند. هاجون چنگ (Ha-Joon Chang) استاد برجستۀ اقصاد و نوام چامسکی زبان‌شناس و روشنفکر مشهور آمریکایی است.[۱] Global Inequality[۲] jedem nach seinen Bedürfnissen: عبارتی آلمانی از مارکس به معنی «هر کس به فراخور نیازهایش» [مترجم] ]]> اقتصادوجامعه Mon, 18 Sep 2017 05:11:07 GMT http://tarjomaan.com/vdci.5avct1aq3bc2t.html کمک وارونه: چطور کشورهای فقیر کشورهای غنی را توسعه می‌دهند http://tarjomaan.com/vdci.vavct1aqwbc2t.html گاردین — گوشمان پر است از داستانی قانع‌کننده دربارۀ رابطۀ کشورهای غنی و فقیر. بر اساس این داستان کشورهای ثروتمندِ سازمان همکاری و توسعۀ اقتصادی به‌شکلی سخاوتمندانه ثروتشان را به کشورهای پایین‌دست جهان می‌بخشند، تا به آن‌ها برای ریشه‌کنی فقر و بالا رفتن از نردبان توسعه کمک کنند. بله، درست است که دورانی استعماری را سپری کردیم که قدرت‌های غربی با بهره‌گیری از منابع و نیروی کار بردگان مستعمره‌هایشان به ثروت خود افزودند – اما گذشته‌ها گذشته. امروزه، این قدرت‌ها هر ساله بیش از ۱۲۵ میلیارد دلار (۱۰۲ میلیارد پوند) صرف کمک می‌کنند – شاهدی معتبر که نشان از حسن نیت نیک‌خواهانۀ آن‌ها دارد.این داستان آن‌قدر به‌شکلی گسترده توسط صنایع و دولت‌های کشورهای ثروتمند تکثیر شده که ما آن را ناگفته پیدا می‌دانیم. اما شاید این داستان به این سادگی‌ها هم که به نظر می‌رسد ساده نباشد.موسسۀ انسجام مالی جهانی (جی.اف.آی) که در ایالات متحده واقع شده و مرکز پژوهش کاربردی در مدرسۀ اقتصاد نروژ، اخیراً داده‌هایی اعجاب‌آور منتشر کرده‌اند. آن‌ها همۀ منابع مالی‌ای که سالیانه میان کشورهای فقیر و کشورهای غنی جابجاشده را بررسی کردند: نه فقط کمک‌ها، سرمایه‌گذاری‌های خارجی و جریانات تجاری (چیزهایی که مطالعات قبلی نیز به آن پرداخته بودند) بلکه انتقالات غیرمالی مانند الغای بدهی۱، انتقالات درخواست نشده۲ مانند حواله‌های کارگران، و فرار سرمایۀ ثبت‌نشده (از این آخری بیشتر خواهیم گفت). آن‌قدری که من می‌دانم، این جامع‌ترین ارزیابی انتقالات منابعی است که تا به حال انجام شده است.آنچه آن‌ها دریافتند این است که جریان پول از کشورهای غنی به سوی کشورهای فقیر در برابر جریان عکس آن ناچیز است.در سال ۲۰۱۲، آخرین سال داده‌های ثبت‌شده، کشورهای در حال توسعه در مجموع ۱.۳ تریلیون دلار دریافت کرده بودند که شامل تمام کمک‌ها، سرمایه‌گذاری‌ها و درآمدهای خارجی می‌شد. اما در همان سال ۳.۳ تریلیون دلار از این کشورها خارج شده است. به عبارت دیگر، کشورهای در حال توسعه ۲ تریلیون دلار بیش از آنچه دریافت کرده‌اند به بقیۀ جهان داده‌اند. اگر از سال ۱۹۸۰ به این سو را بنگریم، خالص این جریانات خروجی عددی را نشان می‌دهد که چشم انسان را خیره می‌کند، ۱۶.۳ تریلیون دلار – این مقدار پولی است که از قسمت پایین‌دست جهان در چند دهۀ گذشته بیرون کشیده شده است. برای درک بهتر مقیاس این پول، بد نیست بدانید که تولید ناخالص داخلی ایالات متحده تقریباً همین ۱۶.۳ تریلیون دلار است.این بدان معنی است که روایت معمول از توسعه، ماجرا را برعکس جلوه داده است. کمک در جهت عکس است که جریان دارد. این کشورهای غنی نیستند که کشورهای فقیر را توسعه می‌دهند؛ کشورهای فقیرند که کشورهای غنی را توسعه می‌دهند.این مقادیر خروجی عظیم شامل چه چیزهایی است؟ خب، بخشی از آن به پرداخت بدهی‌ها اختصاص دارد. کشورهای در حال توسعه از سال ۱۹۸۰ به این سو، بیش از ۴.۲ تریلیون دلار تنها در قالب پرداخت سود سلفیده‌اند – انتقال نقدی مستقیم به بانک‌های بزرگ نیویورک و لندن، به اندازه‌ای که کمکی که در همین مدت دریافت کرده‌اند در مقابلش ناچیز جلوه می‌کند. بخش مهم دیگر شامل درآمد خارجی‌ها از سرمایه‌گذاری‌هایشان در کشورهای در حال توسعه است، درآمدی که پس از دریافت به کشور خود انتقال داده‌اند. برای مثال، آن همه سودی را در نظر بگیرید که بی.پی از ذخایر نفتی نیجریه استخراج می‌کند، یا آنگلو-آمریکایی‌ها از معادن طلای آفریقای جنوبی بیرون می‌کشند.اما بزرگ‌ترین بخش جریانات خروجی، با فاصلۀ زیاد از دیگر بخش‌ها، مربوط است به فرار سرمایۀ ثبت‌نشده و معمولاً غیرقانونی. بر اساس محاسبه‌های جی.اف.آی کشورهای در حال توسعه از ۱۹۸۰ به این سو به اندازۀ ۱۳.۴ تریلیون دلار در قالب فرار سرمایه از کف داده‌اند.اکثر این جریانات خروجی ثبت‌نشده از طریق سیستم تجارت بین‌الملل اتفاق می‌افتد. به طور معمول، شرکت‌ها – هم خارجی و هم داخلی - قیمت‌هایی غیرواقعی را در فاکتورهایشان گزارش می‌کنند تا بتوانند پول را از کشورهای در حال توسعه خارج کرده و مستقیماً به گریزگاه‌های مالیاتی۳ و قلمروهای پنهان‌کاری۴ انتقال دهند، کاری که با عنوان «جعل فاکتور تجاری»۵ از آن یاد می‌شود. هدف از این کار معمولاً فرار مالیاتی است، اما گاهی هم با نیت پول‌شویی یا دور زدن کنترل سرمایه انجام می‌شود. کشورهای در حال توسعه در سال ۲۰۱۲، از مجرای جعل فاکتور تجاری ۷۰۰ میلیارد دلار از دست دادند، که پنج برابر کمک‌های دریافتی در همان سال است.شرکت‌های چندملیتی نیز با استفاده از «جعل فاکتور مشابه» از کشورهای در حال توسعه پول می‌دزدند، و سود را به‌صورت غیرقانونی میان شرکت‌های وابستۀ خودشان انتقال می‌دهند و به صورت مشترک و در هر دو طرف در قیمت‌های فاکتورهای تجاری دست می‌برند. مثلاً ممکن است که شرکتی وابسته در نیجریه مالیات‌های محلی را دور بزند و پول‌ها را به شرکت مرتبط دیگر در جزایر ویرجین بریتانیا بفرستد، جایی که نرخ مالیات در عمل صفر است و نمی‌توان ردپایی از سرمایه‌های سرقت‌شده یافت.جی.اف.آی جعل فاکتور مشابه را در ارقام اصلی خود نیاورده زیرا ردیابی آن بسیار دشوار است، با این حال تخمین این موسسه از این رقم حدود ۷۰۰ میلیارد دلار دیگر است. و تازه این اعداد و ارقام فقط مربوط است به سرقت از تجارت کالاها. اگر سرقت از طریق تجارت خدمات را هم به این ترکیب اضافه کنیم، جریان خروجی خالص در این بخش را به حدود ۳ تریلیون دلار در سال می‌رساند.این مقدار ۲۴ برابر بیشتر از بودجۀ مربوط به کمک‌هاست. به عبارت دیگر، کشورهای در حال توسعه به ازای هر ۱ دلاری که دریافت می‌کنند، ۲۴ دلار در قالب خالص جریان خروجی از دست می‌دهند. این جریانات خروجی کشورهای در حال توسعه را از منبع مهمی از درآمد و تأمین مالی برای توسعه محروم می‌کند. یافته‌های گزارش جی.اف.آی نشان می‌دهد که خروجی‌های خالص عظیم و روزافزون باعث کاهش نرخ رشد در کشورهای در حال توسعه شده، و مستقیماً مسئول کاهش استاندارهای زندگی در این کشورهاست.چه کسی را باید برای این فاجعه سرزنش کرد؟ از آنجا که فرار سرمایۀ غیرقانونی بخش عظیمی از این مشکل است، بد نیست از همانجا شروع کنیم. مشخص است که شرکت‌هایی که در فاکتورهای تجاری‌شان دروغ می‌بافند مقصرند؛ اما چرا آن‌ها به این راحتی می‌توانند دست به این کار بزنند؟ در گذشته، مقامات گمرکی می‌توانستند جلوی انتقالاتی که متقلبانه به نظر می‌رسیدند را گرفته، و به این ترتیب تقلب را تقریباً ناممکن کنند. اما سازمان تجارت جهانی ادعا کرد که این شرایط باعث ناکارا شدن تجارت شده، و از ۱۹۹۴ به این سو از مقامات گمرکی خواسته شد که، غیر از موارد بسیار مشکوک، قیمت‌های فاکتور شده را با همان ارزش اعلام شده بپذیرند. این شرایط باعث شده که جلوگیری از جریانات خروجی غیرقانونی برای مسئولان گمرک دشوار شود.با این همه، فرار سرمایۀ غیرقانونی بدون وجود بهشت‌های مالیاتی ممکن نبود. و زمانی که پای بهشت‌های مالیاتی در میان باشد یافتن گناهکاران چندان دشوار نیست: بیش از ۶۰ بهشت مالیاتی وجود دارد که اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها توسط چند کشور معدود غربی کنترل می‌شود. بهشت‌های مالیاتی اروپایی مانند بلژیک و لوگزامبرگ را داریم، و بهشت‌های مالیاتی آمریکا مثل دلاوِر و منهتن. اما بزرگ‌ترین شبکۀ بهشت‌های مالیاتی، با فاصله، دور تا دور شهر لندن جای گرفته است، شبکه‌ای که قلمروهای پنهان‌کاری در تمام توابع پادشاهی بریتانیا و قلمروهای خارجی را کنترل می‌کند.به بیان دیگر، دقیقاً برخی از کشورهایی که بسیار علاقمندند کمک‌های خارجی‌شان را جار بزنند، همان‌هایی‌اند که دزدی‌های عظیم از کشورهای در حال توسعه را ممکن کرده‌اند.زمانی که این جریانات خلاف جهت را به حساب بیاوریم، آن روایت کمک کشورهای ثروتمند به فقیر به‌نظر ساده‌لوحانه می‌رسد. مشخص می‌شود که این کمک‌ها جز پوشش توزیع نامناسب منابع در سراسر دنیا کار دیگری نمی‌کند. این کمک‌ها باعث می‌شود گیرندگان قیافۀ دهندگان را به خود بگیرند و ظاهر اخلاقی والایی برای خود قائل شوند، و در مقابل کسانی از ما را که به فقر جهانی اهمیت می‌دهند از درک شیوۀ کارکرد واقعی این سیستم دور کنند.کشورهای فقیر نیازی به صدقه ندارند. آن‌ها نیازمند عدالت‌اند. و فراهم کردن عدالت کار دشواری نیست. ما می‌توانیم اضافۀ بدهی‌های کشورهای فقیر را نادیده بگیریم، و آن‌ها را آزاد بگذاریم تا پولشان را صرف توسعه کنند نه صرف پرداخت سود وام‌های گذشته؛ ما می‌توانیم قلمروهای پنهان‌کاری را تعطیل کنیم و جریمه‌های سنگینی برای بانکداران و حسابدارانی وضع کنیم که جریان‌های خروجی غیرقانونی را تسهیل می‌کنند؛ و می‌توانیم مالیات حداقلی جهانی‌ای بر روی درآمد شرکتی مقرر کنیم تا انگیزۀ شرکت‌ها برای گرداندن مخفیانۀ پولشان در نقاط مختلف دنیا را از بین ببریم.ما می‌دانیم که چطور این مشکل را حل کنیم. اما انجام این کار بر ضد منافع بانک‌ها وشرکت‌های قدرتمندی خواهد بود که سود مادی عظیمی از سیستم فعلی می‌برند. با این تفاسیر سوالی که باقی می‌ماند این است، آیا ما شهامت کافی را داریم؟پی‌نوشت‌ها:*‌ این مطلب را جیسن هایکل نوشته است و در تاریخ ۱۴ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان «Aid in reverse: how poor countries develop rich countries» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «کمک وارونه: چطور کشورهای فقیر کشورهای غنی را توسعه می‌دهند» و با ترجمۀ سیدامیرحسین میرابوطالبی منتشر کرده است.** جیسن هایکل (Jason Hickel) نویسنده و پژوهشگری است که مدرک دکتری خود را در رشتۀ مردم‌شناسی از مدرسۀ اقتصاد لندن دریافت کرده و به عنوان دستیار آموزشی در همین دانشکده فعالیت می‌کند. نوشته‌های او حوزه‌های توسعه، نابرابری، و اقتصاد سیاسی جهانی را در بر می‌گیرد و آثارش را می‌توان در نشریاتی مانند گاردین یافت.[۱] debt cancellation[۲] unrequited transfers[۳] tax haven: به جایی اطلاق می‌شود که سرمایه‌گذاران شرکتی و بانکی در آن از مالیات معاف هستند [مترجم].[۴] secrecy jurisdictions: جایی که از عمد امکاناتی فراهم می‌کند که افرادی که در آنجا ساکن نیستند می‌توانند، به خصوص با بهره‌گیری از پنهان‌کاری، از آن بهره برده و منتفع شوند [مترجم].[۵] trade misinvoicing: روشی که در آن با استفاده از گزارش نادرست ارقام در فاکتورهای اعلامی به گمرک‌ها اقدام به جابجا کردن پول به خارج از کشور می‌کنند [مترجم]. ]]> جیسن هایکل اقتصادوجامعه Sun, 17 Sep 2017 07:54:59 GMT http://tarjomaan.com/vdci.vavct1aqwbc2t.html داستان‌هایی که دربارۀ خودمان تعریف می‌کنیم http://tarjomaan.com/vdcd.j0j2yt09za26y.html نیویورک‌تایمز — می‌خواهم داستانی برایتان بگویم:از محل کار به خانه باز می‌گشتم که خودرویی مسیرم را مسدود کرد. رانندۀ خودرو واقعاً کُند رانندگی می‌کرد و مجبور شدم نیم مایل به آرامی پشت سر او حرکت کنم.همانطور که می‌بینید، داستانِ چندان جالبی نیست. اما فرض کنید یک خط دیگر به آن اضافه کنیم:من هم تمام مدت دستم را روی بوق گذاشتم.یا شاید این جمله:به همین خاطر دیر رسیدم.هرکدام از این دو جمله، بُعدی به داستان اضافه می‌کند که پیش از آن در داستان وجود نداشت. اکنون، به جای اینکه تنها یک داستان دربارۀ من داشته باشیم، داستانی داریم دربارۀ اینکه من دوست دارم خودم را چطور ببینم، یا شاید دربارۀ اینکه دوست دارم چطور دیده شوم. در هر صورت در حال بازگوکردنِ چیزی هستم که تقریباً می‌تواند یک «ارزش» خوانده شود. این ارزش لزوماً ارزشی اخلاقی نیست، بلکه شیوه‌ای از بودن است که من می‌خواهم خود را در حال زیستنِ آن ببینم، شیوه‌ای از بودن که آن را برای خود ارزشمند تلقی می‌کنم و در ذهن خود در پی ربط‌دادن آن به خود هستم. در نمونۀ اول منظورم چیزی شبیه به این است: «من آدمی نیستم که بشود سر به سرش گذاشت.» در نمونۀ دوم معنای ضمنی جمله‌ام این است: «من اهل دیر کردن نیستم.»بسیاری از داستان‌های ما دربارۀ خودمان این کار را انجام می‌دهند. ما داستان‌هایی می‌گوییم که باعث شود ماجراجو، بامزه یا قوی به نظر برسیم. داستان‌هایی می‌گوییم که باعث می‌شود زندگی‌مان جالب به نظر بیاید. این داستان‌ها را نه‌فقط به دیگران بلکه به خودمان نیز تحویل می‌دهیم. البته مخاطب این داستان‌ها محتوای آن‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. اگر هدفمان تحت تأثیر قرار دادن کسی باشد که با او قرار داریم، ممکن است داستانی تعریف کنیم که باعث شود جذاب، شوخ‌طبع یا مهربان و دلسوز به نظر برسیم، در حالی که اگر هدفمان توجیهِ عملی مشکوک برای کسی باشد که قضاوتمان می‌کند (یا شاید توجیهِ آن برای خودمان)، ممکن است داستانی بگوییم که ما را طور دیگری نشان می‌دهد. در چنین موقعیتی، آنچه انجام می‌دهیم بی‌ارتباط جلوه‌دادن خودمان است از ارزشی که احتمالاً به ما ربط داده‌اند و با این داستان تلویحاً می‌خواهیم خودمان را با ارزش‌های دیگری مرتبط سازیم.تمام داستان‌هایی که دربارۀ خودمان می‌گوییم بیانگر چنین ارزش‌هایی نیستند. اگرچه بسیاری از آن‌ها و شاید بیشترشان این‌طور هستند. حتی جایی که یک داستان در ظاهرِ مبیّن نوعی ضدارزش است نیز همین‌طور است. به عنوان مثال، به افرادی فکر کنید که داستان‌هایی که دربارۀ خودشان می‌گویند عموماً دربارۀ چیزهایی است که برایشان فایده‌ای نداشته است: هرچقدر تلاش می‌کنند، شکست می‌خورند؛ جهان علیه آن‌ها تبانی می‌کند. این داستان‌ها نیز بیانگر ارزش‌هایی هستند، ارزش‌هایی که اغلب از رنجش یا حتی ناامیدی نشئت می‌گیرند. این آدم‌ها حامی چشم‌اندازی از جهان هستند که وجودشان را، همان‌طور که هستند موجه نشان می‌دهد، نه به صورت اشخاصی پیچیده‌تر، خوشحال‌تر یا اجتماعی‌تر.این بدان معنی نیست که هر کس داستان‌هایی ازین قبیل می‌گوید ضرورتاً دربارۀ سرگذشت خود در اشتباه است. قطعاً هستند کسانی که شرایط به شدت علیه‌شان بوده است. چنین چیزی را اخیراً در برخوردهای تنفرآمیز با گروه‌هایی دیده‌ایم که به طور سنتی به حاشیه رانده شده‌اند. اما وقتی افرادْ خود را با داستان‌هایی دربارۀ مشکلاتشان تعریف می‌کنند، معنی‌اش فقط این نیست که دارند در کوران مشکلات زندگی می‌کنند، بلکه در بعضی موارد، دارند به‌نحو قابل‌فهمی ارزش‌هایی را دربارۀ زندگی خود بازگو می‌کنند، یا شیوه‌هایی از زندگی را توضیح می‌دهند که خود را با آن‌ها تعریف کرده‌اند.این نکتۀ اخیر نکتۀ دیگری را در پی دارد. بعضی از ارزش‌هایی که بازگو می‌کنیم ضرورتاً ارزش‌هایی نیستند که می‌خواهیم تصدیق‌شان کنیم. اگر کسی بخواهد توجه مرا به این موضوع جلب کند که همواره تلاش می‌کنم خود را قربانی نشان دهم، احتمالاً حرف او را انکار می‌کنم. «نه، من اینطوری نیستم، شرایط باعث این اتفاق شد. همه چیز دقیقاً همانطور روی داد که برایت گفتم.» عادت‌هایی در زندگی وجود دارند که ممکن است برای آن‌ها ارزش قائل باشیم اما نخواهیم حتی نزد خودمان اعتراف کنیم که برای آن‌ها ارزش قائلیم. این حرف ممکن است تناقض‌آمیز به نظر برسد. چطور ممکن است برای چیزی ارزش قائل باشیم و باوجوداین نزد خودمان به ارزش قائل شدن برای آن معترف نباشیم؟حداقل به طور نظری می‌دانیم که ما قطعاً خودمان را دربارۀ جنبه‌های مشخصی از کیستی خود و آنچه می‌کنیم فریب می‌دهیم. بااین‌حال، این خودفریبی، گذشته از هر چیز دیگر، شامل بیان ارزش‌هایی است که قصد نداریم تصدیقشان کنیم. وقتی دستم را روی بوق گذاشته بودم و ماشین جلویی را تعقیب می‌کردم - اعتراف می‌کنم که واقعاً این کار را انجام داده‌ام- ارزشی را بازگو کردم که واقعاً نمی‌خواهم متصف به آن باشم و احتمالاً در آن زمان نزد خود به آن معترف نبودم. (اکنون تلاش می‌کنم عملکرد بهتری داشته باشم، اما به‌عنوان آدمی که در نیویورک بزرگ شده است، این کار برایم مشکل است. حتماً متوجه شده‌اید که حتی این اعتراف هم بیانگر ارزشی است که با اهل نیویورک بودن در ارتباط است.)اگر دربارۀ داستان‌هایی که راجع به خودمان به خود یا دیگران می‌گوییم، فکر کنیم، به چیزهایی دربارۀ کیستی‌مان پی می‌بریم که دیدگاهی را که ترجیح می‌دهیم با آن تعریف شویم پیچیده می‌کند.چرا چنین چیزی می‌تواند اهمیت داشته باشد؟ یکی از دلایلش را بررسی می‌کنیم. انتخابات ریاست‌جمهوری آشکارا پدیده‌ای را به تصویر کشید که در سال‌های اخیر بسیاری درباره‌اش سخن گفته بودند. با افزایش شبکه‌های خبری گوناگون در تلویزیون، اینترنت، بازاریابی جاویژه۱، جمع‌شدن در جماعت‌هایی متشکل از انسان‌هایی با طرز فکر مشابه، بیشتر ما در اتاق‌های پژواکی زندگی می‌کنیم که درستی شیوۀ زندگی ما را منعکس می‌کنند. این تفکر در ما تقویت شده است که دارای ارزش‌های درستی هستیم، هچنین سبک زندگیمان، اگر نه برتر، حداقل موجه است. تفکر دربارۀ داستان‌هایی که دربارۀ خودمان می‌گوییم ممکن است جنبه‌های دیگری از آنچه هستیم و آنچه گرامی می‌داریم را برای ما آشکار سازد، جنبه‌هایی که ممکن است تصویر ساده‌ای که اتاق‌های پژواک برای ما فراهم کرده‌اند را پیچیده سازند.و آن پیچیدگی به نوبه خود می‌تواند ما را به کشف تازه‌ای برساند: کسانی که بیرون از اتاق پژواکِ ما زندگی می‌کنند نیز ممکن است پیچیده‌تر از آن‌چیزی باشند که تصور می‌کردیم. درحالی‌که ارزش‌هایی که آن‌ها بروز می‌دهند ممکن است از نظر ما بی‌مورد یا حتی نفرت‌انگیز باشد، اما شاید زندگی آن‌ها جنبه‌های دیگری هم داشته باشد، یعنی ارزش‌های دیگری که زندگی آن‌ها بازگوکنندۀ آن‌هاست، ارزش‌هایی که چه بسا اگر به برخی از داستان‌هایی که دربارۀ خودشان می‌گویند گوش کنیم، برایمان آشکار شود. اگر ما پیچیده‌تر از آن چیزی هستیم که دوست داریم فکر کنیم، شاید دیگران هم پیچیده‌تر از آن‌چیزی باشند که دوست داریم فکر کنیم. (و نیز پیچیده‌تر از آنچه خودشان دوست دارند فکر کنند.)منظور از هیچ‌کدام از این حرف‌ها دفاع از نوعی نسبی‌گرایی در ارزش‌ها نیست، همچنین به این معنا هم نیست که همه در انتخاب‌هایشان یه یک اندازه موجه هستند. جلوه‌های نژادپرستی، سکسیسم و بیگانه‌هراسی که انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر برای ما به ارمغان آورد -و اغلب در قالب داستان‌هایی گفته شد که بیانگر ارزش‌های مرتبط با فردگرایی مردانه هستند- باید به کلی کنار گذاشته شوند. اگرچه در این عصرِ قطبی‌شدگی که در آن نادیده‌گرفتنِ دیگران به آسانی سُراندن انگشت است، شاید کار خوبی باشد که دربارۀ پیچیدگی‌هایی که هر کداممان داریم فکر کنیم، پیچیدگی‌هایی که اغلب در داستان‌هایی که دربارۀ خودمان می‌گوییم هویدا می‌شوند.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را تاد می نوشته است و در تاریخ ۱۶ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان «The Stories We Tell Ourselves» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «داستان‌هایی که دربارۀ خودمان تعریف می‌کنیم» و با ترجمۀ امیر قاجارگر منتشر کرده است.** تاد می (Todd May) در کالج له‌موین استاد فلسفۀ دین است.[۱] Niche Marketing ]]> تاد می اقتصادوجامعه Tue, 12 Sep 2017 19:20:40 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.j0j2yt09za26y.html کودکان رفتار والدینشان در شبکه‌های اجتماعی را تقلید می‌کنند http://tarjomaan.com/vdca.0nak49nia5k14.html واشنگتن ‌پست — دوستم لیندزی داشت وعده‌های ناهارِ روز بعد را بسته‌بندی می‌کرد که متوجه شد گوشیِ پسرش، کول، روی پیشخوان آشپزخانه می‌لرزد. کنجکاوِ شد که ببیند چه کسی در این وقت شب به او پیام داده است، گوشی را برداشت و رمزش را وارد کرد. لیندزی هم مثل اکثر والدینِ بچه‌های مقطع راهنمایی، به کول گفته بود که گاه‌گداری گوشی‌اش را چک خواهد کرد. به خودش گفت که فضولی نمی‌کند، بلکه کاری را می‌کند که هر مادر دل‌نگران دیگری در این شرایط انجام می‌دهد.آنچه دید، نگران‌کننده بود. متنْ پیام خشمگینی بود از خواهر بزرگ بِکی، بهترین دوست کول. همین‌طور که لیندزی در میان پیام‌های کول عقب می‌رفت، فهمید که چرا بِکی آن‌قدر ناراحت است. او اینستاگرام کول را باز کرد، پسرش آنجا عکس بِکی، یکی از صمیمی‌ترین دوستانش را در لباس شنا، وقتی خم شده بود تا چیزی را بردارد، منتشر کرده بود. عکس قشنگی نبود و ظاهر آن می‌گفت که بِکی نمی‌دانسته که از او عکس می‌گیرند. عکس نظرات زیادی دریافت کرده بود که اکثرشان حالتِ بِکی را مسخره می‌کردند.دوستم به‌وضوح از این قضیه ناراحت بود و می‌دانست که باید کاری بکند. کودکان ما به والدین وابسته‌اند تا به آن‌ها کمک کنند فهم درستی پیدا کنند از چگونگی پیش‌برد روابط، هم در جهان واقعی و هم دنیای آنلاین. جنیفر سیگر، روان‌شناسی در شهر گینزویل در فلوریدا می‌گوید «کودکان ۱۰ تا ۱۴ساله و نوجوان‌ها میان میل به دیده/پسندیده شدن و درک تأثیرِ رفتارهایشان، گیر کرده‌اند.» کودکان دچار سردرگمی عظیمی می‌شوند بینِ کاری که می‌دانند باید بکنند و کاری که فکر می‌کنند دوستانشان از آن‌ها می‌خواهند. «به‌اشتراک‌گذاری الکترونیکی، ایموجیِ ’شست‌های روبه‌بالا‘، یا در بسیاری موراد، ایموجی ’شست‌های روبه‌پایین ‘، جانشینی برای عزت نفس واقعی شده است.»پس آیا آنچه کول منتشر کرد نمونه‌ای است از رفتارِ غریزی و غیرمنطقیِ نوجوانانه‌ای که سیگر توصیف می‌کند؟ یا چیزی بود که جایی یاد گرفته بود؟ لیندزی همان‌طور که به گوشی پسرش چشم دوخته بود، چاره‌ای نداشت به‌جز یادآوری دفعاتِ زیادِ انتشار عکس‌هایی از پسرش در حال انجام کارهایی خجالت‌آور. بسیاری از عکس‌ها و داستان‌ها، حتی پیش‌ازآنکه کول بداند فیس‌بوک چیست، به‌اشتراک گذاشته شده بودند. اما به‌موازاتِ آنکه کول رشد می‌کرد، به‌اشتراک‌گذاری‌ها ادامه یافت. او گاه‌گداری عکس‌ها را می‌دید و ظاهراً خجالت می‌کشید، اما به‌ندرت از مادرش می‌خواست آن‌ها را حذف کند. لیندزی نمی‌دانست آیا او هرگز آن‌قدر احساس قدرت کرده که این را بخواهد یا نه. دوستم نگران بود که به‌اشتراگ‌گذاری‌های خودش، به‌نوعی تأثیری گذاشته باشد بر عاداتی که داشت در کول آشکار می‌شد.بسیاری از نوجوان‌های امروزی، در دورۀ پیش از شبکه‌های اجتماعی متولد شده‌اند. وقتی که آن‌ها وارد پیش‌دبستانی شدند، اکثر والدین‌شان حساب‌های فیس‌بوک داشتند. و بسیاری از والدینِ -تازه‌وارد به شبکه‌های اجتماعی- با هیجان، داستان‌های شخصی و خجالت‌آورِ کودکانشان را به‌اشتراک می‌گذاشتند. من در گذشته دراین‌باره نوشته‌ام که والدین چگونه باید تأثیراتی را در نظر بگیرند که این به‌اشتراک‌گذاری‌ها روی رشد روانی کودک دارند. کودکان از رفتار والدین سرمشق می‌گیرند. وقتی والدین مدام جزئیاتِ شخصیِ زندگیِ کودکان را به‌اشتراک می‌گذارند و سپس، پست‌هایشان را برای شمردنِ تعداد لایک و فالور چک می‌کنند، کودکان به کارشان توجه می‌کنند. بااینکه اکثر والدین بهترین نیات را برای بچه‌های خود دارند زمانی‌که داستان‌های خصوصی را روی شبکه‌های اجتماعی به‌اشتراک می‌گذارند، برای یاری‌شان در زمینۀ راهبردهای تربیت در عصر دیجیتال، راهنماهای کمی وجود دارد.کودکان همیشه در حال جذب پیام‌هایی از منابع گوناگون، ازجمله والدین هستند. آن‌ها این رفتار مشاهده‌شده را در سنین بلوغ و بزرگ‌سالی تقلید می‌کنند. کاملاً محتمل است که به‌اشتراک‌گذاری (افراطی) والدین به کودکان آموخته باشد که به‌اشتراک‌گذاری عکس‌ها و داستان‌های خصوصی فردی دیگر، کاری است که از آن‌ها انتظار می‌رود و مناسب است انجامش دهند. درواقع، بسیاری از کودکانْ سال‌های ابتدایی مدرسه را با حق‌وحقوق ناچیزی در قبالِ به‌اشتراک‌گذاری‌های آنلاین والدینشان گذرانده‌اند.والدین می‌توانند به فرزندان کمک کنند تا دلالت‌های به‌اشتراک‌گذاری آنلاینِ بدون رضایت را بهتر بفهمند، حتی اگر خود در گذشته دربارۀ فرزندانشان چیزهایی به‌اشتراک گذاشته‌اند. یکی از راه‌های مؤثر برای این کار، ارائۀ فرصتی است به کودکان بزرگ‌تر برای پاک‌کردن پست‌هایی که باعث سرافکندگی یا شرم می‌شوند. پیش از به‌اشتراک‌گذاری پست‌های آینده دربارۀ کودکان، خوب است والدین اجازه بگیرند. این‌کار به نوجوانان کمک می‌کند قدرت و اهمیت کنترل کردن ردپای دیجیتال را بهتر بفهمند. چیزی که به‌نوبۀخود به نوجوانان کمک می‌کند تا بفهمند چرا ضروری است که آن‌ها نیز، پیش از اضافه کردن یا تغییر دادن ردپای دیجیتال دیگران، رضایت آن‌ها را کسب کنند.لیندزی، پس‌ازاینکه با هم حرف زدیم، گفت‌وگویی با پسرش داشت. بااینکه او به‌سرعت عکس را از اینستاگرامش پاک کرد، اما بخش بزرگی از آسیب قبلاً وارد شده و باعث رنجش و سرشکستگی بِکی شده بود. لیندزی برای اینکه به فهمِ کول کمک کند، پست‌های فیس‌بوک خودش را بیرون کشید که بسیاری از عکس‌ها، کول را در خردسالی نشان می‌داد. پسرش را در حالی‌که عکس‌ها را وارسی می‌کرد، نگاه کرد. هرچند خنده‌هایی در کار بود، متوجه شد که کول از تعداد زیادی از افشاگری‌های او تعجب کرده است. آن‌ها دربارۀ اهمیت کنترل ردپای دیجیتال افراد حرف زدند. به‌همین‌منظور، لیندزی پیشنهاد کرد تا پست‌هایی را که به‌نظر کول خجالت‌آور یا نامناسب بودند، پاک کند. کول پس از اندیشیدن به گفت‌وگویی که با مادرش داشت، صمیمانه از بِکی عذرخواهی کرد. او می‌دانست که بِکی هنوز حق دارد که عصبانی باشد، اما امیدوار بود که با پذیرش مسئولیت اعمالش، می‌توانند آغاز به جبران مافات کنند.من نیز مثل لیندزی، عکس کودکانم را به‌اشتراک آنلاین می‌گذارم. سعی می‌کنم این کار را مسئولانه و با در نظر گرفتن بهترین کردارهایی انجام بدهم که طی پژوهش‌هایم به‌تدریج یافته‌ام. شاید مهم‌ترازهمه این است که دیگر عکس‌های بزرگ‌ترین فرزندم را بدون کسب اجازۀ او منتشر نمی‌کنم. بااینکه سال‌های زیادی را صرف بررسی این موضوع، هم در مقام فردی دانشگاهی و هم یک مادر کرده‌ام، هنوز یافتن تعادل میان میل به‌اشتراک‌گذاری داستان‌هایم، هم‌زمان با محافظت از حریم خصوصی فرزندانم را سخت می‌یابم. هنوز برای دانستن اینکه چگونه رفتارهای به‌اشتراک‌گذاری خودم در شبکه‌های اجتماعی، زمانی بر عادات به‌اشتراک‌گذاری آن‌ها تأثیر خواهد گذاشت، خیلی زود است. فقط می‌توانم امیدوار باشم که با اندیشیدن پیش از فشار دادن دکمۀ به‌اشتراک‌گذاری در شبکه‌های اجتماعی، دارم به کودکانم اهمیت انجام همین کار را در خوراک‌های شبکه‌های اجتماعی‌شان، القا می‌کنم.ما داریم اجتماعاتی را می‌سازیم و زندگی‌هایمان را ازطریق شبکه‌های اجتماعی گسترش می‌دهیم، اما تازه شروع کرده‌ایم به خلقِ نقشه‌هایی که ما را راهنمایی کنند. درحالی‌که زمانی‌که مشغول بررسی موضوعات متعارضِ حفاظت از حریم خصوصی و به‌نمایش‌درآوردن آنلاین زندگی‌هایمان هستیم، ممکن است زمان خوبی باشد برای اینکه در عاداتمان بازاندیشی کرده و پیام را از نو تنظیم کنیم، برای اینکه به کودکانمان اهمیت رضایت را بیاموزیم و آن‌ها را یاری کنیم تا شهروندان آنلاین باشرافت و تعامل‌کنندگانی مسئولیت‌پذیر باشند.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را استیسی استاینبرگ نوشته است و در تاریخ ۳۱ جولای ۲۰۱۷ با عنوان «Parents’ social media habits are teaching children the wrong lessons» در وب‌سایت واشنگتن‌ پست منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ آن را با عنوان «کودکان رفتار والدینشان در شبکه‌های اجتماعی را تقلید می‌کنند» و با ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.** استیسی استاینبرگ (Stacey Steinberg) استاد مهارت‌های حقوقی در دانشکدۀ حقوق لوین در دانشگاه فلوریدا است، او همچنین معاون مرکز کودکان و خانواده‌ها در این دانشگاه است و سابق بر این، وکیلِ بهزیستی کودکان بوده است. ]]> استیسی استاینبرگ اقتصادوجامعه Tue, 12 Sep 2017 10:39:38 GMT http://tarjomaan.com/vdca.0nak49nia5k14.html چاک کلاسترمن: گزیده‌ای از مطالب پراکنده http://tarjomaan.com/vdch.-n6t23n--ftd2.html • من یک واقع‌گرای ساده‌لوحم و به نظرم خورشید دور زمین می‌چرخدپیش از نیوتن دربارۀ جاذبه اشتباه می‌کردیم، امروز دربارۀ چه چیز اشتباه می‌کنیم؟همیشه بر سر موضوعات مختلف بین مردم اختلاف نظر هست. اما در هر دوره، باورهایی چنان محکم و همگانی وجود دارند که هیچکس به آسانی جرئت نمی‌کند آن‌ها را زیر سؤال ببرد. مثلِ اینکه جاذبه وجود دارد، یا زمین دور خورشید می‌گردد. حالا خودتان را بگذارید جای کسی که هزار سال پیش زندگی می‌کرد و با همان قاطعیت معتقد بود خورشید دور زمین می‌چرخد. فرق شما با او چیست؟• فراموشی رستگاری جدید استواقعیت با آنچه می‌دانیم تعریف می‌شود و واضح است که نمی‌توانیم چیزی را بدانیم که به یاد نمی‌آوریمآدرنالین باعث می‌شود چیزها را به یاد آوریم. زمانی این کارکرد نشان‌دهندۀ تکامل بود و در برابر خطرهای طبیعی از انسان محافظت می‌کرد. اما امروزه آدرنالین اغلب باعث می‌شود انسان مدرن وقایعی را به یاد بیاورد که بیشتر دوست دارد فراموششان کند. این موضوع ما را به پروپرانولول می‌رساند؛ دارویی شگفت‌انگیز و هولناک که می‌تواند خاطرات تلخ را پاک کند و آشکارا معنای واقعیت را زیر سؤال می‌برد.• من از امروز صبح، هیپی شده‌اماگر باورهای اخلاقی مردم برایتان حکم سرگرمی داشته باشد، آیا می‌شود گفت آدم بدی هستید؟«یه روز از خواب پا می‌شی، می‌بینی» دلت می‌خواهد مارکسیست باشی. سبیل می‌گذاری و اورکت سبز آمریکایی تنت می‌کنی. فرداروزی می‌بینی درویش‌مسلکی هم خوب است، اتفاقاً سبیل مناسب را هم داری. پیراهن گشاد بی‌یقه می‌پوشی و عود دستت می‌گیری. بعدش نوبت به هیپی‌بودن و پست‌مدرن‌بودن هم می‌رسد. آیا ما با نوعِ جدیدی از «خودنمایی» مواجهیم؟ با مگامال‌هایی اخلاقی که نظامِ اعتقادی دلبخواهمان را از آنجا می‌خریم؟• آیندۀ تلویزیوندغدغه‌های امروز کارگردانان تلویزیونی برای «واقعی‌ بودن» ساخته‌هایشان، برای آیندگان مضحک به نظر می‌رسدهنوز که هنوز است صدها میلیون انسان، روزانه چندین ساعت تلویزیون می‌بینند. اما آیا این محبوبیت و استیلا همیشگی خواهد بود؟ به نظر می‌رسد که نه. تلویزیون همین الان هم رقبای بسیار قدرتمندی دارد. اما اگر روزگاری تلویزیون منسوخ شود، آن‌وقت چگونه برنامه‌هایی نظر نسل‌های آینده را جلب خواهد کرد؟• ما و زامبی‌ها: چرا دنیای مدرن شبیه به دنیای زامبی‌هاستعلاقه به زامبی‌ها در این سال‌ها مداوماً رو به افزایش بوده است. اما چه چیز جذابی در زامبی‌ها وجود دارد؟تحلیل‌گران معتقدند هیولاهای محبوب دنیای تخیلی، تجسمِ ترس‌های مردم زمانه‌اند. فرانکشتاین تجسم ترس از علمِ افسارگسیخته بود، گودزیلا حاصلِ ترس از آزمایش‌های هسته‌ای و خون‌آشام‌ها و زامبی‌ها، حاصلِ ترس فراگیر این دوره از بیماری. اما زامبی‌ها، این جنازه‌های متحرک که در مرز دنیای مردگان و زندگان پرسه می‌زنند، استعاره‌ای از زندگی روزمرۀ ما در دنیای مدرن نیز هستند. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Fri, 08 Sep 2017 04:09:46 GMT http://tarjomaan.com/vdch.-n6t23n--ftd2.html زندگی و مرگ در شهر ممنوعۀ اپل http://tarjomaan.com/vdcb.0bwurhb0giupr.html گاردین — مجتمع پت‌وپهن کارخانه، همۀ آن خوابگاه‌های خاکستری و انبارهای آفتاب‌زده، در قاب حومۀ کلان‌شهر شنژن خوب می‌نشینند. کارگاه عظیم شرکت فاکس‌کان در لانگهوا یکی از تولیدکنندگان بزرگ محصولات اپل است. اینجا شاید مشهورترین کارخانۀ دنیا باشد، ولی شاید پنهان‌کارترین هم باشد که هیچ‌کس راهی به آن ندارد. نگهبانان امنیتی در تمام نقاط ورود حضور دارند. کارکنان برای ورود باید کارت شناسایی خود را بکشند؛ اثر انگشت رانندگان کامیون‌های حمل‌ونقل چک می‌شود. یک بار یک خبرنگارِ رویترز را به‌خاطر اینکه از بیرونِ دیوارهای کارخانه عکس گرفته بود، از ماشین بیرون کشیدند و کتک زدند. علامت‌های هشدار در فضای بیرون محوطه («این کارخانه قانوناً با تأیید دولت تأسیس شده است. ورود غیرمجاز ممنوع است. متخلفان برای پیگرد نزد پلیس فرستاده می‌شوند!») تند و تیزتر از علامت‌هایی است که بیرونِ بسیاری از مجتمع‌های نظامی چینی نصب شده‌اند.ولی روشن شد که راهی مخفی هم به قلب این مجموعۀ عملیاتیِ بدنام وجود دارد: از دستشویی استفاده کنید. باورم نمی‌شد. به لطف دستِ تقدیر و اصرار کارچاق‌کن، دیدم که به عمق به‌اصطلاح شهر فاکس‌کان رسیده‌ام.پشت همۀ آیفون‌ها چاپ شده است که: «طراحی‌شده توسط اپل در کالیفرنیا، مونتاژ در چین». به حکم قانون ایالات متحده، محصولات ساخته‌شده در چین باید برچسبی حاوی این اطلاعات داشته باشند، و این عبارتی که اپل استفاده کرده است آن را به مثال منحصربه‌فردی از یکی از خشن‌ترین شکاف‌های اقتصادی سیاره‌مان تبدیل کرده است: نطفۀ مرزشکنی‌های فناوری در سیلیکون‌ولی بسته و طراحی می‌شود، و [آن فناوری جدید] به‌صورت یدی در چین مونتاژ می‌شود.اکثریت غالب کارگاه‌هایی که قطعات آیفون را تولید کرده و مونتاژ نهایی دستگاه را انجام می‌دهند در اینجا، در جمهوری خلق، مستقرند. هزینه‌های پایین کارگر و کارگران فراوان و بسیار ماهر، این کشور را به جایگاه آرمانی برای ساخت آیفون‌ها (و تقریباً هر ابزارک دیگری) تبدیل کرده‌اند. قابلیت‌های گسترده و بی‌سابقۀ تولیدی این کشور (بنا به تخمین ادارۀ آمار کار ایالات متحده، در سال ۲۰۰۹ حدود ۹۹ میلیون کارگر کارخانه در چین بودند) به این ملت کمک کرده‌اند تا دومین اقتصاد بزرگ دنیا شود. از زمان ارسال اولین آیفون، شرکتی که سهم اصلی ساخت و تولید را داشته است شرکت تایوانی «هون‌های پریسیژن ایندستریز» است که بیشتر با نام تجاری‌اش «فاکس‌کان» شناخته می‌شود.فاکس‌کان بزرگ‌ترین کارفرما در سرزمین چین است که ۱.۳ میلیون نفر از آن دستمزد می‌گیرند. در بین بنگاه‌های سراسر دنیا، فقط وال‌مارت و مک‌دونالد کارگران بیشتری دارند. تعداد کسانی که برای فاکس‌کان کار می‌کنند به‌اندازۀ جمعیت استونی است.امروزه آیفون در تعدادی کارخانۀ مختلف در سراسر چین ساخته می‌شود، اما، سال‌های متمادی، آن زمانی که آیفون به پرفروش‌ترین محصول دنیا تبدیل شد، عمدتاً در کارخانۀ اصلی فاکس‌کان به مساحت ۳.۶ کیلومتر مربع در حومۀ شنژن مونتاژ می‌شد. این کارخانۀ پت و پهن روزگاری خانۀ نزدیک به ۴۵۰ هزار کارگر بود. امروز این رقم کمتر شده است، ولی اینجا همچنان یکی از بزرگ‌ترین کارگاه‌هایی از این دست در دنیاست. اگر اسم فاکس‌کان به گوشتان خورده است، لابد به‌خاطر آن است که خبر خودکشی‌ها به شما رسیده است. در سال ۲۰۱۰، کارگران خطوط مونتاژ در لانگهوا شروع به خودکشی کردند. کارگران یکی پس از دیگری، گاهی در میانۀ روز، خود را از برج‌های خوابگاه‌ها پرت می‌کردند که نمایش حزن‌انگیزِ بیچارگی‌شان و اعتراض به شرایط کاری داخل کارخانه بود. در آن سال گزارش شد که ۱۸ نفر اقدام به خودکشی کردند و مرگ ۱۴ نفر تأیید شد. مسئولان فاکس‌کان با ۲۰ کارگر دیگر هم حرف زدند تا از این کار منصرف شوند.همه‌گیرشدن خودکشیْ توجه رسانه‌ها را جلب کرد: خودکشی‌ها و شرایط بیگاری‌گاه‌ها در خانۀ آیفون. یادداشت‌های کسانی که خودکشی کرده بودند و آن‌هایی که جان به در بُرده بودند از استرس بی‌اندازه، ساعت‌های طولانی کار در روز، و مدیران سخت‌گیری حکایت می‌کرد که میل داشتند کارگران را به‌خاطر خطاهایشان تحقیر کنند و از جریمه‌های غیرمنصفانه و نپرداختن پاداش‌هایی که قول داده می‌شد می‌گفت.واکنش شرکتْ پریشانی را مضاعف کرد: مدیرعامل فاکس‌کان، تری گو، دستور داد تورهای بزرگی بیرون بسیاری از ساختمان‌ها نصب شود تا افرادی را که در حال سقوط‌اند بگیرند. شرکت تعدادی مشاور استخدام کرد و کارگران را به امضای تعهدنامه‌هایی واداشت که می‌گفت اقدام به خودکشی نخواهند کرد.در جواب سؤالی پیرامون سیل تلفات، استیو جابز نیز اعلام کرد که «ما روی ماجرا سوار شده‌ایم» و اشاره کرد که نرخ خودکشی‌ها در فاکس‌کان در محدودۀ متوسط نرخ خودکشی چینی‌هاست. منتقدان این حرف را سنگدلانه نامیدند و نکوهش کردند، هرچند که حرفش از لحاظ آماری درست بود. قلمرو فاکس‌کان در لینگهوا چنان عظیم بود که می‌توانست برای خودش یک ملت-دولت باشد، و نرخ خودکشی در آن مشابه نرخ کشور میزبانش بود. ولی تفاوتی وجود دارد: ملت-دولتی که در شهر فاکس‌کان مستقر است به‌تمامی تحت حکومت یک بنگاه بود و نه هر بنگاهی، بلکه آنی که ازقضا یکی از پرسودترین محصولات سیاره را تولید می‌کرد.یک رانندۀ تاکسیْ ما را روبه‌روی کارخانه پیاده می‌کند. حروف آبی به‌شکل جعبه‌های کوچک، کلمۀ فاکس‌کان را در ورودی آنجا نقش کرده‌اند. نگهبانان امنیتی، قدری بی‌حوصله و قدری مشکوک، چشم به ما دارند. کارچاق‌کُن من (یک روزنامه‌نگار اهل شانگهای که فرض کنیم اسمش ونگ ینگ است) و من تصمیم می‌گیریم ابتدا در محوطۀ بیرونی قدم بزنیم و با کارگران صحبت کنیم تا ببینیم آیا راهی برای ورود هست یا خیر.به اولین کسانی که می‌رسیم، ازقضا کارگران سابق فاکس‌کان هستند.یکی از این مردان جوان، که خودش را ژو معرفی می‌کند، می‌گوید: «اینجا جای خوبی برای انسان‌ها نیست». او حدود یک سال در لانگهوا کار کرده است، تا همین چند ماه پیش، و می‌گوید شرایط داخل آنجا مثل همیشه بدند. ژو می‌گوید: «از زمان پوشش رسانه‌ای، هیچ بهبودی رُخ نداده است». فشار این کار بسیار زیاد است و او و همکارانش معمولاً شیفت‌های ۱۲ ساعته کار می‌کنند. مدیران هم پرخاش‌گر و هم دورو هستند: کارگران را علناً توبیخ می‌کنند که کُند هستند، و قول‌هایی می‌دهند که عمل نمی‌کنند. دوستش، که دو سال در کارخانه کار کرده است و ترجیح می‌دهد گمنام بماند، می‌گوید به او قول دادند برای ساعات اضافه‌کاری دو برابر دستمزد بگیرد، اما همان دستمزد معمولی را دادند. آن‌ها تصویری غم‌افزا از یک محیط کاری پرفشار ترسیم می‌کنند که بهره‌کِشی در آن رایج است و افسردگی و خودکشی متعارف شده است.ژو می‌گوید: «اگر کسی نمی‌مُرد که آنجا فاکس‌کان نمی‌شد. هرسال کسانی خودشان را می‌کُشند. آن‌ها هم این قضیه را متعارف حساب می‌کنند».در چندین بازدید از کارخانه‌های مختلف مونتاژ آیفون در شنژن و شانگهای، با ده بیست نفر کارگرانی از این قبیل مصاحبه کردیم. اگر بخواهیم صادق باشیم، باید بگوییم برای آنکه یک نمونۀ نماینده از زندگی در یک کارخانۀ آیفون به دست بیاید، به تلاش گسترده‌ای برای نمونه‌گیری و مصاحبۀ نظام‌مند و پنهانی با هزاران کارمند نیاز است. پس این داده‌ها را در حد خودشان بدانید: تلاش برای صحبت با کارگرانی اغلب ترسو، محتاط، و بی‌حوصله که از دروازه‌های کارخانه بیرون می‌آیند تا ناهاری بخورند یا بعد از شیفت دور هم جمع شوند.تصویری که از زندگی داخل یک کارخانۀ آیفون به دست آمد یک‌دست نبود. کار به نظر برخی از آن‌ها تحمل‌پذیر بود، بعضی‌ها انتقادات تندی داشتند، دیگران آن بیچارگی‌ای که مایۀ شهرت فاکس‌کان شده را تجربه کرده بودند، و کسانی هم بودند که فقط کاری آنجا گرفته بودند تا دوست‌دختر پیدا کنند. اکثرشان پیش از پیوستن به کارخانه از گزارش‌های شرایط نامساعد آنجا خبردار بودند، ولی یا به کار نیاز داشتند یا برایشان مهم نبود. تقریباً همه‌جا می‌گفتند کارگران جوان‌اند و گردش نیروی کار بالاست. یک مضمون مکرّر حرف‌ها این بود: «اکثر کارکنان فقط یک سال دوام می‌آورند». شاید علتش آن باشد که به نظر عموم آن‌ها، سرعت کار بالاست و فرهنگ مدیریتی را هم اغلب ستمگرانه می‌دانند.چون آیفون یک ماشین فشرده و پیچیده است، سرهم‌بندی درست آن نیازمند خطوط مونتاژ گسترده‌ای متشکل از صدها کارگر است که ساخت، بازرسی، آزمایش، و بسته‌بندی هر دستگاه را انجام می‌دهند. یک کارگر می‌گفت هر روز ۱۷۰۰ آیفون از زیر دستش می‌گذرد؛ او باید یک واکس خاص را از روی صفحۀ نمایش پاک می‌کرد. این یعنی سه صفحه نمایش در دقیقه، به مدت ۱۲ ساعت در روز.کارهای دقیق‌تر، مثل بستن صفحات تراشه‌ها و لفافۀ پشتی، کُندتر بودند: کارگران این بخش برای هر آیفون یک دقیقه وقت داشتند. این هم باز یعنی ۶۰۰ تا ۷۰۰ آیفون در روز. کسی که سهمیه‌اش را انجام ندهد یا خطایی بکند ممکن است پیش چشم دیگران توسط ارشدهایش نکوهش شود. اغلب، از کارگران انتظار می‌رود ساکت باشند و اگر اجازه بگیرند تا به دستشویی بروند، شاید توسط رئیس‌هایشان سرزنش شوند.ژو و دوستش خودشان برای استخدام به آنجا رفته بودند، اما معنایش این نیست که حتماً مایل به این کار بوده‌اند. او می‌گوید: «فاکس‌کان را تلۀ روباه می‌نامند، چون خیلی‌ها را فریب می‌دهد». او می‌گوید فاکس‌کان به آن‌ها وعدۀ مسکن رایگان داد، اما بعد وادارشان کرد مبالغ گزافی برای برق و آب بپردازند. در خوابگاه‌های فعلی ۸ نفر در هر اتاق می‌خوابند، و او می‌گوید این رقم قبلاً ۱۲ نفر در هر اتاق بود. اما فاکس‌کان از پرداخت بیمۀ تأمین اجتماعی شانه خالی می‌کرد و پاداش‌ها را نمی‌داد یا دیر می‌داد. بسیاری از کارگران زیر قراردادی را امضاء می‌کنند که اگر پیش از دورۀ آموزشی سه‌ماهه آنجا را ترک کنند، جریمۀ سنگینی از دستمزدشان کسر می‌کند.در صدر همۀ این‌ها، کار در آنجا فرساینده است. ژو می‌گوید «باید مدیریت روانی داشته باشید»، وگرنه رئیس‌هایتان جلوی بقیه شما را سرزنش می‌کنند. به‌جای بحث دربارۀ عملکرد به‌صورت خصوصی یا رودررو هنگام کار، مدیران شکایت‌ها را تا بعد تل‌انبار می‌کنند. دوست ژو می‌گوید: «وقتی رئیس برای بازرسی کار می‌آید، اگر مشکلی ببیند، آنجا سرزنشتان نمی‌کند. بلکه بعداً در یک جلسه جلوی همه سرزنشتان می‌کند».دوستش می‌گوید: «این وضعیت همیشه برای افراد توهین‌آمیز و تحقیرآمیز است». ژو اضافه می‌کند: «یعنی این اصل که یکی را تنبیه کن تا درس عبرت بقیه شود. این رویه به‌شکل نظام‌مند عمل می‌شود». در موارد خاص، اگر مدیر به این نتیجه برسد که خطای یک کارگر بسیار پرهزینه بوده است، او باید یک عذرخواهی رسمی آماده کند. «آن‌ها باید یک نامۀ عذرخواهی را برای همه بلند بخوانند که: دوباره این اشتباه را نمی‌کنم».این فرهنگ کار پراسترس، اضطراب، و تحقیر به افسردگی فراگیر دامن می‌زند. ژو می‌گوید چند ماه پیش یک خودکشی دیگر اتفاق افتاد. خودش آن را دیده بود. آن مرد دانشجویی بود که روی خط مونتاژ آیفون کار می‌کرد. می‌گوید: «کسی که می‌شناختمش، کسی که در کافه‌تریا دیده بودمش». پس از اینکه یکی از مدیران جلو جمع او را سرزنش کرد، او به مشاجره ادامه داد. مسئولانْ پلیس را خبر کردند، گرچه آن کارگر خشونتی به خرج نداده بود، فقط عصبانی بود.ژو می‌گوید: «او این قضیه را خیلی به خودش گرفت و نتوانست از آن بگذرد». سه روز بعد او از پنجرۀ طبقۀ نهم پرید.پس چرا پوشش رسانه‌ای نصیب این واقعه نشد؟ این را که می‌پرسم، ژو و دوستش به هم نگاه می‌کنند و شانه‌ای تکان می‌دهند. دوستش می‌گوید: «اینجا یک نفر می‌میرد و فردا دیگر هیچ خبری از ماجرا نیست. آن را فراموش می‌کنید».پس از انتشار خبر خودکشی‌ها، استیو جابز گفت: «ما همۀ چیزها در این شرکت‌ها را بررسی می‌کنیم. فاکس‌کان یک بیگاری‌گاه نیست. یک کارخانه است که محض رضای خدا رستوران و سالن سینما هم دارد... ولی یک کارخانه است. اما چند مورد خودکشی و اقدام به خودکشی داشته‌اند. ۴۰۰ هزار نفر آنجایند. نرخ خودکشی آن‌ها کمتر از نرخ خودکشی در ایالات متحده است، اما باز هم نگران‌کننده است». مدیرعامل اپل، تیم کوک، در سال ۲۰۱۱ از لانگهوا بازدید کرد و بنابه گزارش‌ها با کارشناسان پیش‌گیری از خودکشی و مدیریت ارشد دیدار کرد تا دربارۀ همه‌گیری آن بحث کند.در سال ۲۰۱۲، ۱۵۰ کارگر روی سقف یکی از ساختمان‌ها جمع شدند و تهدید کردند که پایین می‌پرند. مدیریت به آن‌ها وعدۀ بهبود شرایط داد و منصرف‌شان کرد. آن‌ها اساساً از تهدید به خودکشی به‌عنوان ابزار چانه‌زنی استفاده کرده بودند. در سال ۲۰۱۶، یک گروه کوچک‌تر همین کار را کرد. ژو می‌گوید که یک ماه پیش از صحبت‌مان، هفت یا هشت کارگر روی یکی از سقف‌ها جمع شدند و تهدید کردند که اگر دستمزد مقررشان، که گویا معوقه مانده بود، پرداخت نشود پایین می‌پرند. ژو می‌گوید که در نهایت فاکس‌کان پذیرفت دستمزدها را بدهد و کارگران منصرف شدند.وقتی دربارۀ اپل و آیفون از ژو می‌پرسم، چست و چابک جواب می‌دهد: «ما اپل را مقصر نمی‌دانیم. ما فاکس‌کان را مقصر می‌دانیم». از آن‌ها می‌پرسم که اگر شرایط بهبود یابد، دوباره به کار در فاکس‌کان فکر خواهند کرد؟ پاسخشان به این سؤال هم رُک است: «نمی‌توانید چیزی را تغییر دهید. وضعیت هرگز تغییر نخواهد کرد».ونگ و من به سمت ورودی اصلی کارگران رفتیم. در محوطۀ اطراف کارخانه می‌چرخیم، که هرچه جلو می‌رویم ادامه دارد. در این مرحله، خبر نداریم که اینجا فقط یک جزء کوچک از کل کارخانه است.پس از اینکه حدود بیست دقیقه در آنجا چرخیدیم، به یک ورودی دیگر و یک ایست بازرسی دیگر رسیدیم. این لحظه بود که فکری به سرم افتاد: باید به دستشویی بروم. عجله دارم. و ایده‌ای به ذهنم رسید.یک دستشویی آنجاست، چند ده متر آن طرف‌تر، پایین یک راه‌پله کنار ایست بازرسی. علامت «مردانه» که همه‌جای جهان رایج است را می‌بینم و به آن اشاره می‌کنم. این ایست بازرسی خیلی کوچک‌تر و غیررسمی‌تر از آن ورودی اصلی است. فقط یک نگهبان دارد، یک مرد جوان که بی‌حوصله به نظر می‌آید. ونگ، با قدری لحن خواهش و تمنا، چیزی به چینی می‌پرسد. نگهبان آرام سرش را به علامت «نه» تکان می‌دهد و به من نگاه می‌کند. در صورتم، خیلی واقعی، می‌شود زور زدن را دید. خانم ونگ دوباره می‌پرسد، آن نگهبان مرد لحظه‌ای درنگ می‌کند، و دوباره پاسخ منفی می‌دهد.ونگ اصرار می‌کند که ما فوری برمی‌گردیم و الآن دیگر واقعاً به ستوه آمده است. به‌ویژه از دست من. نمی‌خواهد با این مشکل سروکله بزند. او می‌گوید که زود برگردید. البته که ما چنین نمی‌کنیم.تا جایی که اطلاع دارم، هیچ روزنامه‌نگار آمریکایی نبوده است که بدون اجازه و یک راهنما، بدون یک برنامۀ بازدید دقیق از بخش‌های منتخب کارخانه برای نمایش اینکه همه‌چیز واقعاً روبه‌راه است، به داخل یکی از کارگاه‌های فاکس‌کان پا گذاشته باشد.از اندازۀ این مجتمع که بگذریم (تقریباً یک ساعت طول کشید تا به‌سرعت کل طول لانگهوا را طی کنیم)، شگفت‌آورترین نکته آن بود که یک سر آنجا از بیخ و بُن متفاوت از سر دیگرش بود. از این جهت، آنجا شبیه شهری است که محله‌های اصلی‌اش مهیای سکونت اعیان شده است. در یک سر، که اسمش را «حومه‌ها» بگذاریم، مواد شیمیایی این سو و آن سو ریخته‌اند، تأسیسات زنگ زده‌اند و انگار چندان نظارتی روی کارگران این کارگاه صنعتی نیست. هرچه به مرکز شهر نزدیک‌تر می‌شوید (البته یادتان باشد که اینجا یک کارخانه است)، کیفیت زندگی یا حداقل تسهیلات و زیرساخت‌ها بیشتر می‌شوند.هرچه به عمق بیشتری وارد می‌شویم و تعداد افراد پیرامونمان بیشتر و بیشتر می‌شوند، انگار کمتر انگشت‌نما می‌شویم. رگبار نگاه‌های خیره به تک‌نظرهای سرسری تبدیل می‌شوند. نظریه‌ای دارم که برای توضیح بی‌توجهی آن افراد به درد می‌خورد: این کارخانه چنان گسترده و امنیتش چنان سخت‌گیرانه است که اگر درون آن مشغول قدم‌زنی باشیم، لابد اجازۀ این کار را گرفته‌ایم. یا این نظریه درست است یا اینکه هیچ‌کس ابداً به حضورمان اهمیت نمی‌دهد. حرکت به‌سمت بلوک G2 را آغاز می‌کنیم، همان‌جایی که شنیده‌ایم آیفون‌ها را می‌سازند. پس از عبور از «مرکز شهر»، کم‌کم بلوک‌های سربه‌فلک‌کشیده و یکپارچه را می‌بینیم: بلوک‌های C16، E7 و امثالش که جمعیت کارگران اطرافشان هستند.نگرانم که بیش‌ازحد بی‌احتیاط نشوم و به خودم متذکر می‌شوم که زیاده‌روی نکنم. اکنون یک ساعت از حضورمان داخل فاکس‌کان گذشته است. هرچه از مرکز دورتر می‌شویم، ازدحام جمعیت کمتر می‌شود. و بالاخره رسیدیم: بلوک G2. اینجا مشابه بلوک‌هایی است که اطرافش خوشه زده‌اند، بلوک‌هایی که قله‌هایشان در مه‌دود ثابت آسمان انگار از دیدها محو می‌شوند.ولی G2 به نظر متروکه می‌آید. یک ردیف کمد فلزیِ بسیار زنگ‌زده بیرون ساختمان است. هیچ‌کس آن دور و بر نیست. در باز است، پس داخل می‌رویم. سمت چپ، ورودی یک فضای بزرگ و تاریک قرار دارد. به‌سمت آنجا می‌رویم که کسی صدایمان می‌زند. سرپرست طبقه از پله‌ها پایین می‌آید و از ما می‌پرسد که آنجا چه کار می‌کنیم. مترجمم مِن‌مِن‌کنان می‌گوید جلسه‌ای داریم و آن مرد انگار گیج شده است. سپس سیستم نظارت رایانه‌ای که برای سرکشی بر تولید در آن طبقه استفاده می‌کند را نشانمان می‌دهد. او می‌گوید اکنون وقت شیفت کاری نیست، اما شیوۀ نظارتشان همین است.ولی نشانه‌ای از آیفون‌ها نیست. به قدم‌زنی ادامه می‌دهیم. بیرون بلوک G3، بسته‌هایی از ابزارک‌های سیاه‌رنگ در پوشش‌های پلاستیکی، به‌صورتی نه چندان استوار، روبه‌روی جایی قرار داده شده‌اند که انگار یک نقطۀ بارگیری است. به‌قدر کافی نزدیک می‌شویم که ابزارک‌ها را از زیر پوشش پلاستیکی ببینیم، ولی این‌ها هم آیفون نیستند. شبیه تلویزیون‌های اپل، بدون لوگوی شرکت، هستند. شاید هزاران قطعه اینجا باشند که منتظر گام بعدی در خط مونتاژند.اگر اینجا واقعاً محل ساخت آیفون‌ها و تلویزیون‌های اپل باشد، جایی بسیار مزخرف برای گذراندن ساعات طولانی روز است، مگر اینکه شیفتۀ بتون‌های نمناک و زنگ‌زدگی باشید. بلوک‌ها پشت سر هم ردیف شده‌اند، پس به راه‌مان ادامه می‌دهیم. کم‌کم لانگهوا شبیه اواسط یک رمان ویران‌شهری می‌شود، جایی که وحشت ادامه دارد اما پی‌رنگِ قصه جلو نمی‌رود.می‌توانستیم باز هم جلو برویم، ولی سمت چپ‌مان چیزی شبیه به مجتمع‌های مسکونی بزرگ می‌بینیم، جایی که احتمالاً خوابگاه‌هاست، با حصارهای قفس‌مانند روی سقف و پنجره‌ها، و لذا به آن سمت می‌رویم. هرچه به خوابگاه‌ها نزدیک‌تر می‌شویم، ازدحام جمعیت بیشتر می‌شود و تسمه‌ها و عینک‌های سیاه و جین‌ها و کفش‌های رنگ‌ورو رفته می‌بینیم. بچه‌هایی در سن دانشجویی جمع شده‌اند، سیگار می‌کشند، دور میزهای پیک‌نیک تجمع کرده‌اند یا روی جدول‌های کناری نشسته‌اند.و بله، تورهای جسدگیر هنوز آنجاست. این تورهای شُل و وِل، انگار برزنت‌های محافظی‌اند که نیمی از مهماتی را که قرار بوده حفاظت کنند ترکانده‌اند. یاد ژو می‌افتم که گفت: «تورها بی‌فایده‌اند. اگر کسی بخواهد خودکشی کند، این کار را خواهد کرد».دوباره نگاه‌های خیره به ما جلب شده‌اند. شاید آن جماعت، حالا که از خطوط تولید دور شده‌اند، فرصت و دلیل بیشتری برای کنجکاوی دارند. به هر روی، مدت یک ساعت داخل فاکس‌کان بوده‌ایم. نمی‌دانم چون از دستشویی برنگشتیم، آن نگهبان زنگ خطر را دربارۀ ما به صدا درآورده است، کسی دنبال‌مان می‌گردد، یا خیر. حس اینکه نباید زیاده‌روی کنیم غالب می‌شود، گرچه هنوز به یک خط مونتاژ فعال نرسیده‌ایم.از همان مسیری که آمده بودیم، برمی‌گردیم. کمی که می‌گذرد، به یک خروجی می‌رسیم. از غروب گذشته است که به رودخانۀ هزاران نفر کارگر می‌پیوندیم، و با سرهایی که پایین انداخته‌ایم، از ایست بازرسی رد می‌شویم. هیچ‌کس کلمه‌ای نمی‌گوید. خروج از این کارخانۀ مهیب و فراموش‌نشدنی مایۀ آسودگی خاطر است، اما حال‌وهوایش دست از سرمان برنمی‌دارد. نه، هیچ کودک کاری ندیدیم که با دست‌های خون‌آلود پشت پنجره التماس کند. چیزهایی بودند که بی‌تردید مغایر دستورالعمل «ادارۀ ایمنی و سلامت شغلی ایالات متحده» هستند (کارگران ساختمانی بی‌حفاظ، نشت بی‌مهار مواد شیمیایی، پوسیدگی، سازه‌های زنگ‌زده، و چیزهایی از این دست)، ولی احتمالاً چیزهای بسیاری در کارخانه‌های آمریکایی هم مغایر با آن دستورالعمل‌اند. شاید حق با اپل باشد که می‌گوید این تأسیسات بهتر از دیگر کارخانه‌هایی‌اند که آنجا احداث شده‌اند. فاکس‌کان شباهتی به کلیشۀ ذهنی‌مان از یک بیگاری‌گاه نداشت. اما نوع دیگری از زشتی و پلشتی وجود داشت. دلیلش هرچه بود (مثلاً قانون‌هایی که سکوت را در طبقات تولیدی کارخانه اجبار می‌کنند، شهرت آنجا به وقوع تراژدی‌ها، یا حس کلیِ ناخوشایندی که آن محیط ساطع می‌کند)، یک جوّ سنگین، شاید حتی جوّ تمکین ستمگرانه، در لانگهوا حاکم بود.وقتی به عکس‌هایی که گرفته بودم نگاه می‌کنم، هیچ‌کسی را نمی‌بینم که لبخند به لب داشته باشد. جای تعجب نیست کسانی که برای ساعت‌های طولانی کار تکراری و مدیران خشن دارند، مشکلات روان‌شناختی پیدا کنند. این پریشانی ملموس است، چنانکه در تاروپود آن محیط رخنه کرده است. به قول ژو، «اینجا جای خوبی برای انسان‌ها نیست».اطلاعات کتاب‌شناختی:Merchant, Brian, The One Device: The Secret History of the iPhone. Bantam Press, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۱۸ ژوئن ۲۰۱۷ با عنوان «Life and death in Apple’s forbidden city» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «زندگی و مرگ در شهر ممنوعۀ اپل» ترجمه و منتشر کرده است.** برایان مرچنت (Brian Merchant) سردبیر مجلۀ فناوری مادربورد است و نوشته‌هایش گهگاه در گاردین، اسلیت، و وایس‌مگزین منتشر می‌شود.*** این متن برشی ویرایش شده از آخرین کتاب برایان مرچنت است. ]]> برایان مرچنت اقتصادوجامعه Mon, 04 Sep 2017 05:17:34 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.0bwurhb0giupr.html کاشفان گناهکار سرما http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dvtgiaw.html آتلانتیک — تا قبل از قرن بیستم، فقط ثروتمندان و افرادِ درحال‌مرگ ممکن بود کسی را ببینند که می‌خواهد هوای داخل ساختمان را خنک کند. البته روشن‌کردن آتش برای گرم‌کردن هوا در زمستان کاملاً منطقی به نظر می‌رسید، اما گرمای شدید را نیرویی می‌دانستند که انسان نباید در آن مداخله کند و این تفکر که یک دستگاه بتواند دمای هوا را کنترل کند نوعی گناه محسوب می‌شد. حتی تا اوایل دهۀ ۱۹۰۰، اعضای کنگرۀ آمریکا حاضر نبودند از هوای ساختگی در داخل عمارت استفاده نمایند، از ترس اینکه مبادا رأی‌دهندگان مسخره‌شان کنند که چرا نمی‌توانند مثل بقیۀ انسان‌ها عرق کنند.پدیدۀ کولر نیازمند نبوغ مهندسی بود، اما به‌جز این باید قبح خنک‌کردن هوای داخل نیز برطرف می‌شد. اما، در طی فرآیند برطرف‌سازی گناه فرضی در برابر آسمان‌ها، کولر باعث شده تا گناهی بدتر و حقیقی‌تر در برابر زمین صورت گیرد.با وجود حرف و حدیث دربارۀ غیراخلاقی بودن کولر، گسترش آن، درواقع، از ناچاری سرچشمه گرفت. پزشکانی که با شفای بیماران کلنجار می‌رفتند علاقه‌ای خاص از خود نشان دادند. در سال ۱۸۵۱، پزشکی اهل فلوریدا به نام جان گوری حق امتیاز اولین دستگاه یخ را دریافت کرد. به گفتۀ سالوادوره باسیله، نویسندۀ کتاب خنک: چگونه کولر همه‌چیز را تغییر داد۱، گوری ابتدا قصد اختراع چنین دستگاهی نداشت. او فقط می‌خواست تا تب شدید بیماران مالاریایی را با هوای خنک کاهش دهد. وی بدین منظور موتوری طراحی کرد که هوا را جذب می‌کرد، آن را می‌فشرد، و به درون لوله‌ها می‌فرستاد تا هوا موقع انبساط خود سرد شود.اما مردمان، بیرون از مطب، نیازی عملی به این دستاورد نمی‌دیدند. تا اینکه یک روز لوله‌های دستگاه گوری به طور غیرمنتظره‌ای منجمد شد و یخ تولید کرد و در آن زمان بود که او فرصتی جدید یافت. اما حتی این دستاورد را نیز نیویورک گلوب به عنوان توهین به مقدسات مورد انتقاد و تمسخر قرار داد: «این هم از دکتر گوری، دیوانه‌ای که فکر می‌کند می‌تواند با دستگاهش مثل خداوند قادر متعال یخ بسازد».استفاده از یخ و برف برای خنک‌کردن نوشیدنی‌ها یا یک اتاق چیز جدیدی نبود. در قرن هفدهم کورنلیوس دربل، مخترع هلندی، با استفاده از یخی که در تابستان در زیرْزمین ذخیره کرده بود کاری را انجام داد که آن را «تبدیل تابستان به زمستان» می‌خواند. تام شاکت‌من در کتاب صفر مطلق و فتح سرما۲ نظر می‌دهد که دربل این پدیده را با ترکیب یخ با آب و نمک و پتاسیم نیترات به دست آورد، که این امر کریستال‌های یخ به وجود آورده و فضا را به‌طرز قابل توجهی خنک می‌کرد. گفته‌اند که شاه جیمز وقتی دربل را برای نمایش اختراعش به کلیسای وست‌مینستر دعوت کرد، درحالی‌که می‌لرزید از محل گریخت.دو قرن بعد، مجدداً از یخ برای خنک‌کردن مردی صاحب قدرت استفاده کردند: جیمز گارفیلد، رئیس جمهور آمریکا. در ۲ جولای ۱۸۸۱، چارلز گیتو دو گلوله از هفت‌تیر خود به پشت گارفیلد شلیک کرد. اتفاقاتِ بعد از این ماجرا مهندسان دریایی را الهام بخشید تا روشی برای خنک نگه‌داشتن رئیس جمهور توسعه دهند، چراکه او در آن تابستان ذره‌ذره جان داد.سایمون نیوکوم، منجم کانادایی-آمریکایی، مسئول نظارت بر توسعۀ دستگاهی بود که کلنجار می‌رفت تا بستر بیماری گارفیلد را خنک کند. نیوکوم موتوری سرهم کرد و آن را به لوله‌هایی متصل نمود که به یک پنکه برق‌رسانی می‌کرد تا به یک سطل بزرگ یخ باد بزند. نیوکوم در گزارش‌هایش توضیح می‌دهد که دستگاه او دارای «حدود شش تن [یخ] است که هوا از یک سمت آن وارد می‌شود و از سمت دیگر برمی‌گردد». این دستگاه دمای اتاق را از ۳۵ درجه به ۲۳ درجه می‌رساند و صدها پوند یخ در ساعت مصرف می‌کرد.با اطلاع و علاقه‌مندی تدریجی عموم به دستگاه نیوکوم، بدگمانی نسبت‌به خنک‌کردن هوا رفته‌رفته از بین رفت. مخترعانْ طرح‌های پرزرق‌وبرقی برای مبارزه با گرما توسعه دادند. یکی معتقد بود که با وصل‌کردن یک بالن به شیر آب آتش‌نشانی و شلنگ می‌تواند توفان‌های بارانی شخصی درست کند. دیگری به فکر برج‌هایی افتاد که بالایشان بمب‌های دی‌اکسید کربن هست که، با انفجارشان بالای یک محله، هوا را خنک می‌کنند. برخی از این عجایبْ ثبت اختراع شدند، اما به‌ندرت هیچ‌کدامشان در عمل فایده‌ای داشتند.دو دهه بعد از مرگ گارفیلد، ویلیس کریِر واژۀ «تهویۀ مطبوع»۳ را ابداع کرد. گرچه این پدیده‌ای یک‌شبه نبود، اما موفقیت ناگهانی او در جولای ۱۹۰۲ به دست آمد، زمانی که «دستگاه تنظیم هوای» خود را طراحی کرد و برای اولین بار آن را در ساختمان انتشارات سکِت ویلیامز در بروکلین نیویورک نصب نمود. این دستگاه هوا را به‌سوی لوله‌های حاوی مادۀ خنک‌کننده پرتاب می‌کرد. هدف این دستگاه، بیش از اینکه کاهش دما باشد، کاهش رطوبت بود، چراکه رطوبت بیش‌ازحد در هوا کاغذهای انتشاراتی را خراب می‌کرد.در سال ۱۸۹۹، یعنی چند سال قبل از اختراع کریِر، آلفرد ولف دستگاه خنک‌کنندۀ هوایی طراحی کرده و آن را در اتاق تشریح دانشکدۀ پزشکی کورنل در نیویورک‌سیتی نصب کرده بود. چند ماه بعد از اینکه کریِر اولین دستگاهش را در بروکلین نصب کرد، ولف دستگاه خود را در بازار بورس نیویورک قرار داد. این دستگاه به‌جای اینکه نعش‌ها را برای مطالعه تازه نگه دارد، باعث آرامش افراد در حین کار می‌شد.این تکنولوژی شروع به گسترش کرد. فریجیدر اولین «کولر اتاق» خانگی را در سال ۱۹۲۹ به فروش رساند. اچ. اچ. شولتس و جی. کیو. شرمن کولری را به بازار عرضه کردند که در تاقچۀ پنجره قرار می‌گرفت، اما اولین کولر پنجره‌ای به‌شکل امروزی کولر اتاقی ثورن در سال ۱۹۳۲ بود. این دستگاه شبیه به جلوپنجرۀ ماشینی قدیمی بود که در پنجره فرو رفته بود. مارشا آکرمن در کتاب آرامش خنک: عشق‌بازی آمریکا با کولر۴ مصاحبه‌ای رادیویی را نقل می‌کند که در آن کریِر رؤیای خود را اعلام می‌کند. او دنیایی را تصور می‌کند که در آن «کاسب معمولی سرحال و قبراق از خواب خود در اتاقی کولردار برمی‌خیزد. در قطاری کولردار سفر می‌کند و در دفتری کولردار مشغول به کار می‌شود».عرضۀ همگانی و اصلی کولر در نمایشگاه جهانی سال ۱۹۳۹ بود. کریِر میزبان «کلبۀ یخی کریِر» در نمایشگاه فردا بود، جایی که ۶۵ هزار بازدیدکننده برای اولین بار کولر را تجربه کردند، که این امر موجب رشد ناگهانی علاقۀ مصرف‌کنندگان شد. طی دهۀ بعد، با کاهش اندازۀ کولرها، تبلیغات این دستگاه بیش از مردان در محل کار به مذاق زنان در خانه خوش آمد. در برخی از تبلیغات قدیمی، کولر در پنجره‌ای در میان خانواده‌ای سربلند قرار گرفته که دستگاهشان را طوری می‌ستایند که گویی سفینه‌ای فضایی است که در اتاق نشیمنشان فرود آمده است.باسیله به حرکتی دیگر که چندان آشکار نبود نیز اشاره می‌کند: در سال ۱۹۵۹، سازمان هواشناسی آمریکا «نمایۀ ناراحتی»۵ خود را ایجاد کرد (که امروزه آن را به نام نمایۀ گرما۶ می‌شناسیم). نمایۀ ناراحتیْ معیاری برای سنجش ترکیبی دما و رطوبت بود. این نمایه به قول باسیله با «قراردادن فکر هوای خنک‌شده در ذهن مردم» باعث رشد غیرمنتظرۀ کولر شد. مردم حالا می‌توانستند این را بسنجند که آیا هوای بیرون خیلی برای خروج از خانه گرم است یا نه. اگر مردم پول کافی داشتند، شرکت‌های کولرسازی زیادی بودند که پناهی در برابر این هوا عرضه می‌کردند.در دهۀ ۱۹۶۰ طوری شده بود که سالانه میلیون‌ها کولر در آمریکا به فروش می‌رسید. پنجره‌های سرتاسر شهرها و روستاها پر از کولر شده بود. در سال ۲۰۱۱، پیمایش مدیریت اطلاعات انرژی در مورد مصرف انرژی در منازل مسکونی نشان داد که ۸۷ درصد از خانوارهای آمریکایی کولر یا سرمایش مرکزی دارند. این در حالی است که این رقم در برزیل ۱۱ درصد و در هند فقط ۲ درصد است.درحالی‌که بی‌میلی اولیۀ مردم نسبت به خنک‌کردن هوا باعث شد تا رشد ابتدایی تکنولوژی کولر کند شود، اما محبوبیتی که سرانجام این تکنولوژی بدست آورد باعث ضررهایی نسبت‌به جو زمین شده است.در سال ۱۹۸۹، پروتکل مونترال به این امید تصویب شد که آزادکردن کلروفلروکربن (CFC) را در جو کاهش دهد. فرئون، نوعی cfc که در کولرهای قدیمی استفاده قرار می‌شد، یکی از ویژگی‌های این دستگاه‌ها بود که به کاهش ضخامت لایۀ ازون کمک می‌کرد.امروزه سرماسازها را طوری اصلاح کرده‌اند که به جای کلر از فلوئور استفاده کنند تا تأثیری منفی بر لایۀ ازون نداشته باشد، اما کولر همچنان اثرات مخرب زیست‌محیطی دیگری نیز دارد. به گفتۀ دنیل موریسون، معاون اجرایی مدیر ارتباطات در دپارتمان انرژی آمریکا، ساختمان‌های مسکونی و تجاری فقط در سال ۲۰۱۵ بیش از ۵۰۰ میلیارد کیلووات در ساعت برای استفاده از کولر برق مصرف کرده‌اند. این یعنی تقریباً ۲۰ درصد از مجموع برق استفاده‌شده در ساختمان‌ها، که سالانه مبلغی بالغ بر ۶۰ میلیارد دلار را برای هزینه‌های برق به دنبال دارد. کولر همچنین یکی از عوامل اصلی اوج تقاضای برق است که یکی از نشانه‌های آن قطعیِ چرخشی برق در تابستان است.از میان تمام دستگاه‌هایی که مردم امروزه استفاده می‌کنند، کولر تغییرات چندانی را مانند تلفن و تلویزیون در طراحی خود شاهد نبوده است. اما شرکت‌هایی وجود دارند که سعی دارند آیندۀ کولر را هم از نظر زیبایی‌شناختی و هم از نظر بهره‌وری متحول کنند. برخی از این تلاش‌ها همان دلواپسی‌های سابق را دربارۀ درست‌نبودن خنک‌کردن داخل ساختمان تکرار می‌کنند و کولر را چیزی شخصی‌تر محسوب می‌کنند. مثلاً «کول‌وِر» گردنبند کولری می‌سازد که دور گردن بسته می‌شود و از طریق پره‌های کوچکی هوای خنک‌شده با آب را انتقال می‌دهد. «رستیفای» محصولی مشابه را به‌شکل دست‌بند عرضه می‌کند. «کوچوفوکو» پیراهن کار مجهز به کولری را با طراحی مشابه تولید می‌کند.شرکتی قبرسی به نام «اواپولار» محصولی را عرضه کرده که آن را «اولین کولر شخصی دنیا» می‌نامد. این محصول مکعبی کوچک با مخزن آب و یک پنکه است که نسیمی ایجاد کرده و هوا را تصفیه می‌کند. اواپولار ایدۀ یک «ریزاقلیم» را تبلیغ می‌کند که طوری طراحی شده تا محیط کار یا خواب یک فرد را خنک کند و بدین‌ترتیب آن همه انرژی را با خنک‌کردن کل اتاق یا ساختمان هدر ندهد. «همان‌طور که تلفن‌هایمان شخصی شده‌اند، معتقدیم که دستگاه کنترل هوا نیز باید شخصی شود». این را کسنیا شولتس، سخنگوی اواپولار به من می‌گوید.دایسون و شیائومی نیز تصفیه‌کننده‌های هوای کوچک و شخصی‌شده‌ای را به بازار عرضه کرده‌اند. تمام این دستگاه‌ها همچنان مشتری خاص دارند (و از قضا چندان محبوب نیستند)، اما تاکنون چیزهای عجیب‌تر از این هم همه‌گیر شده‌اند.حتی امروزه هم پدیدۀ کولر موضوعی بحث‌برانگیز است. برخی حامیان محیط زیست به‌خاطر اثرات زیست‌محیطی این دستگاه‌ها مردم را به عدم استفاده از آن‌ها تشویق می‌کنند. برخی دیگر نیز کولر را متهم به ترویج برترپنداری مردان می‌نمایند، چرا که زنان را مجبور می‌کند در داخل و خارج از ساختمان لباس‌های متفاوتی بپوشند. کولرها هم نماد نبوغ و هم ضعف انسان هستند، چراکه بدن انسان را طوری سازگار می‌کنند که بدون کمک دستگاه، مقاومت کمتری در برابر گرمای طبیعی داشته باشد.کولر چیزی فراتر از یکی از لوازم خانگی است و به نوعی یادآور مرگ است. این وسیله را اختراع کردند تا جلوی مرگ چند نفر را بگیرند، اما استفاده از آن می‌تواند در دسترسی همه به هوای معتدل نقش داشته باشد. با فرارسیدن تابستان گوش فرا دهید به هم‌سرایی دستگاه‌هایی که در پنجره‌ها، بیرون از خانه‌ها و روی پشت‌بام اداره‌ها زمزمه می‌کنند. آن‌ها به ما یادآور می‌شوند که نبوغ انسان هزینه‌هایی در بر دارد. شاید اجداد ما چندان هم اشتباه نمی‌کردند که خنک‌کردن هوا را خطرناک می‌دانستند.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب در تاریخ ۹ آگوست ۲۰۱۷ با عنوان «The Moral History of Air-Conditioning» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۱ شهریور ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «کاشفان گناهکار سرما» ترجمه و منتشر کرده است.** شین کش‌من (Shane Cashman) مدرس کالج منهتن‌ویل است. در سبک ادبیات تخیلی می‌نویسد و جایزه‌های ادبی بسیاری را برنده شده است. نوشته‌های او در کاتاپالت، وایس و نَریتیولی منتشر شده است.[۱] Cool: How Air-Conditioning Changed Everything[۲] Absolute Zero and the Conquest of Cold[۳] Air-conditioning[۴] Cool Comfort: America’s Romance with Air-Conditioning[۵] Discomfort index[۶] Heat index ]]> شِین کَش‌من اقتصادوجامعه Sat, 02 Sep 2017 10:19:26 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dvtgiaw.html پرونده کتاب: تاجران توجه؛ تلاشی حماسی برای ورود به مغزها http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9nnpr4a.html • دیوار مدرسه‌تان را به ما بفروشیدتاجران توجهْ مکان‌های مذهبی و ملی را نیز به‌منزلۀ هدفی برای کسب سود می‌نگرنداگر شما هم جزء آن دسته از آدم‌هایی هستید که فکر می‌کنند دیگر هیچ جایی نمانده که از دست تبلیغات جان به در برده باشد، باید بدانید که اشتباه می‌کنید. هنوز هستند مکان‌هایی که شرکت‌های تبلیغاتی چشم طمع به آن‌ها دوخته‌اند: مدرسه‌ها، پارک‌ها و مناطق محافظت‌شدۀ طبیعی، معابد و مساجد و حتی خانه‌های شخصی. تجارت توجه تا کجا ادامه خواهد یافت و چه بر سر زندگی ما خواهد آورد؟• آیا تبلیغات همه‌چیز را نابود می‌کند؟گفت‌وگوی درک تامپسون با تیم ووتا پیش از رواجِ تبلیغات در روزنامه، این رسانه به‌دلیلِ گران‌بودنش فقط میان قشرهای ممتاز جامعه رواج داشت. اما پولِ حاصل از تبلیغات باعث شد روزنامه‌ها بتوانند ارزان‌تر و همگانی‌تر شوند. این ماجرا در رسانه‌های رایگان مثلِ تلویزیون یا اغلبِ سایت‌های اینترنتی به اوج خود رسیده است، به‌طوری‌که حتی برنامه‌های کودک نیز به‌شکلی افراطی غرق در تبلیغات شده‌اند. بدین‌ترتیب احتمالاً تنها یک راه برای فرار از تبلیغاتچی‌ها هست: پول‌دادن.• تاجرانِ توجه هر جا باشی پیدایت می‌کنندمروری بر دو کتاب تاجران توجه؛ تلاشی حماسی برای ورود به مغزها و میمون‌های آشوب؛ ثروت کثیف و شکست تصادفی در سیلیکون‌ولیمؤسسان موتور جست‌وجوی گوگل، در ابتدای کارشان، شدیداً با هر نوع تبلیغات در کارشان مخالف بودند. مؤسس فیس‌بوک هم از منتقدان جدی تبلیغات در سایت خود بود. آن‌ها برای سال‌ها همۀ تلاششان را برای جذب و وابستگیِ بیشتر کاربرانشان خرج کرده بودند. آنچه برایشان مهم بود توجه مخاطب بود نه پولِ حاصل از تبلیغات. اما امروزه گوگل و فیس‌بوک پادشاهِ قلمرو تبلیغات در جهان‌اند. چطور چنین اتفاقی افتاد؟ ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان اقتصادوجامعه Thu, 31 Aug 2017 20:36:32 GMT http://tarjomaan.com/vdcg.u97rak9nnpr4a.html