ترجمان - آخرين عناوين علم‌وفلسفه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/philosophy_and_science Tue, 21 Nov 2017 08:26:12 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Tue, 21 Nov 2017 08:26:12 GMT علم‌وفلسفه 60 آیا زندگیِ بدون کشمکش ارزش زیستن دارد؟ http://tarjomaan.com/vdcj.aeofuqeamsfzu.html آدام اتینسون، نیویورک‌تایمز — در پاییز سال ۱۸۲۶، فیلسوف انگلیسی، جان استوارت میل [۱۸۰۶-۱۸۷۳]، دچار نوعی فروپاشی روانی شد، یا به قول خودش گرفتار «بحرانی» شد در «سرگذشت روانی»اش.میل از ۱۵سالگی شدیداً تحت‌تأثیر افکار دوست نزدیک پدرش، جرمی بنتام، قرار داشت. بنتام طرفدار اصل فایده۱ بود، این ایده که همۀ اقدامات انسانی باید معطوف به خوشبختیِ حداکثریِ اکثریت افراد باشد. و میل بیشتر انرژی جوانی خود را صرف ارتقای این اصل کرد، آن هم با تأسیس «انجمن فایده‌باوران»۲ (گروهی کوچک که کمتر از ۱۰ نفر عضو داشت)، انتشار مقالاتی در مجلات عمومی، و ویرایش دست‌نوشته‌های دشوار بنتام.او تصور می‌کرد فایده‌باوری مستلزم اصلاحات اجتماعی مختلفی است: بهبود روابط جنسیتی، افزایش دستمزدها، حمایت بیشتر از آزادی بیان و گسترش افراد واجد شرایط رأی در بریتانیا (ازجمله دادن حق رأی به زنان).کارهای زیادی باید انجام می‌شد، اما میل به کارهای سخت عادت داشت. در زمان کودکی، پدرش او را تحت یک نظام آموزش خانگی به شدت سخت‌گیرانه قرار داده بود. بین ۸ تا ۱۲ سالگی، او کل هرودوت، هومر، کسنوفون، شش محاوره از افلاطون (به زبان یونانی)، ویرژیل و اووید (به زبان لاتین) را خوانده بود و با شدتی فزاینده به خواندن ادامه می‌داد، و همچنین فیزیک، شیمی، نجوم و ریاضیات را یاد گرفت، و در عین حال خواهران کوچک‌تر خود را نیز تعلیم می‌داد. اجازۀ تعطیلات نداشت، «مبادا که عادت کار از بین برود، و طعم بطالت زیر دندان مزه کند».جای تعجب نیست که یکی از رایج‌ترین توضیحات برای فروپاشی روانی میل در سن ۲۰سالگی انباشت خستگی ذهنی بوده است. اما خود میل فهم متفاوتی از آن داشت. او در زندگی‌نامۀ خودنوشتش می‌نویسد:در یک حالت روانی ملال‌آور بودم، چنان‌که هر از گاهی برای همه پیش می‌آید: پذیرای شادی یا هیجانات لذت‌بخش نبودم؛ از آن حال‌هایی که آنچه در زمان‌های دیگر لذت‌بخش هستند، ناخوشایند یا بی‌معنا به نظر می‌آیند ... در این حالت روانی به ذهنم رسید که سؤال را مستقیماً از خودم بپرسم: «فرض کن همۀ هدف‌هایت در زندگی محقق شده باشند، همۀ تغییراتی که در نهادها و عقاید به‌دنبال آن‌ها بودی در همین لحظه کامل اتفاق بیفتند. آیا این لذت و خوشبختی بزرگی برای تو خواهد بود؟» و یک خودآگاهی مهارنشدنی قاطعانه پاسخ می‌داد: «نه!» در آن لحظه دلم شکست: کل شالوده‌ای که زندگی‌ام بر آن بنا شده بود فروریخته بود. کل خوشبختی من قرار بود با پیگیری دائمی این هدف حاصل شود. این هدف دیگر جذابیتی نداشت، و دیگر چطور می‌شد به وسایلِ [رسیدن به آن هدف] علاقه‌مند بود؟ به نظر می‌رسید که دیگر چیزی ندارم که برایش زندگی کنم.در پی این ماجرا، میل وارد یک دورۀ افسردگی شش‌ماهه شد. در فروپاشی درونی میل نکتۀ عجیب خنده‌داری هست؛ انگار او سال‌ها منتظر قایقرانی بوده و ناگهان هنگام مسافرگیریِ قایق متوجه شده که از هر چه قایق است تنفر دارد.ما نیز به‌طرز عجیبی با حال او احساس نزدیکی می‌کنیم. برای همۀ ما زمان‌هایی بوده که در آن ایمانمان را به طرحی که عمیقاً به آن اعتقاد داشته‌ایم از دست داده‌ایم. از لحاظ سیاسی نیز در دورۀ آشوب به سر می‌بریم؛ به نظر می‌رسد ایمان به آرمان‌های قدیمی در حال ازبین‌رفتن و ایجاد یک خلأ است. شاید با نگاهی نزدیک‌تر به بحران ایمان میل بتوانیم دربارۀ خودمان و اکنونِ سیاسی‌مان چیزی یاد بگیریم.آخر چرا میل نباید بخواهد که به اهداف زندگی‌اش برسد؟ دلیلش این نبود که او فکر می‌کرد اهداف اشتباهی دارد. میل هرگز فایده‌باوری را کنار نگذاشت، هرچند بعدها آموزۀ بنتام را به‌شیوه‌ای ظریف اصلاح کرد. به‌جای این، او به ما می‌گوید بحرانش محصول این نگرانی بوده که شاید واقعاً خوشبختی در جهان کاملی که او به‌دنبال رسیدن به آن بوده -جهانی بدون کشمکش- امکان‌پذیر نباشد:سؤال این بود که اگر اصلاحگران جامعه و دولت به اهداف خود برسند، و همۀ افراد جامعه آزاد باشند و از نظر مادی آسودگی داشته باشند، آیا لذت‌های زندگی، که در این صورت دیگر همراه با کشمکش و فقدان نیستند، دیگر لذت نخواهند بود؟خط فکر میل در اینجا اصلاً روشن نیست. اما می‌توانیم حدس‌هایی بزنیم. ممکن است او نگران باشد اگر ما به جهان اجتماعیِ آرمانی دست پیدا کنیم، چنین جهانی خیلی زود برایمان عادی یا «بی‌مزه» شود. داستان آشنایی است: کودکی که همیشه آنچه می‌خواهد را به او می‌دهند همواره ناراضی خواهد ماند و همیشه چیزهای بیشتری خواهد خواست (روان‌شناسان به این وضعیت «تردمیل لذت‌جویی» می‌گویند). و شاید میل تصور می‌کند برای بزرگسالان نیز همین اتفاق می‌افتد، اینکه رویارویی با مقداری «کشمکش و فقدان» در زندگی برای خوشبختی ضروری است، زیرا تلنگری است به ما که چقدر خوش‌اقبالیم آن را به دست آورده‌ایم.یا شاید میل به این فکر می‌کرده که در یک جهان کامل، که در آن لازم نیست برای چیزی تلاش کنیم، احتمالاً حوصله‌مان سر می‌رود. همان‌طور که فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم، آرتور شوپنهاور، زمانی گفته بود: «زندگی همچون آونگی میان رنج و ملال در نوسان است». وقتی از نداشتن چیزی رنج نمی‌بریم (غذا، سرپناه، همراه، ثروت، شغل، منزلت، اصلاح اجتماعی و الی‌آخر)، ملال ما را عذاب می‌دهد.دید شوپنهاور به زندگی به‌طرز هیجان‌انگیزی بدبینانه است، یا شاید به‌طرز سرگرم‌کننده‌ای این‌گونه است. اما شواهدی وجود دارد دال بر اینکه میل در سال ۱۸۲۶ در حال‌وهوایی شوپنهاوری بوده (هرچند تقریباً با قطعیت می‌توان گفت که تا آن موقع آثارش را نخوانده بوده). میل می‌نویسد در دوران بحرانش «به‌شدت از این فکر عذاب می‌کشیده که ترکیب‌های موسیقایی تمام‌شدنی هستند»، اضطرابی که می‌گوید شاخص «وضع کلی» روانش در آن زمان بوده است.او در توضیح می‌گوید، «اکتاو تنها شامل پنج پرده و دو نیم‌پرده است». براساس قوانین ریاضیات، تنها تعداد محدودی ترکیب پرده‌ایِ (تونال) ممکن داریم. وقتی دیگر ترکیبی برای کشف‌کردن نباشد چه بر سر موسیقی (و درواقع، آهنگسازان) خواهد آمد؟ و وقتی کار اصلاح اجتماعی به انجام برسد زندگی چطور خواهد شد؟ آن وقت چه چیزی ما را سرگرم خواهد کرد؟ چطور از ملال فرار خواهیم کرد؟ این‌ها افکاری کشنده‌اند.موسیقی جدید کماکان نوشته می‌شود. و اگر واقع‌بین باشیم، کار ارتقای زندگی بشر و وضعیت اجتماعی هرگز به «اتمام» نخواهد رسید. ولی باز هم همدلی با اضطراب میل دشوار نیست. بخشی از وجود ما ترجیح می‌دهد که برای آرمان فقط مبارزه یا تقلا کند، نه اینکه آن را به دست آورد. ظاهراً بازنشستگی برای بسیاری از افراد همین نقش را دارد: به‌عنوان هدف به ما جهت می‌دهد، ولی وقتی محقق می‌شود سرگردانمان می‌کند.در جهان «کامل» یک چیز بیگانۀ آزاردهنده نیز وجود دارد. بنا بر فهم متعارف از وضعیت انسانی، این بخشی از این وضعیت است که شکافی وجود باشد بین آنچه جهان هست و آنچه ما تصور می‌کنیم باید باشد، بین آنچه بدان مجبوریم و آنچه آن را می‌خواهیم، بین آنچه هستیم و آنچه دوست داریم باشیم. ما تلاش می‌کنیم که این شکاف را کم کنیم. اما حضور همیشگی آن بخشی از زندگی است آن طور که ما آن را می‌شناسیم. و در حد مشخصی حتی از آن استقبال می‌کنیم.برای نمونه، در فیلم و ادبیات، قهرمان مطلوب ما معمولاً به‌نحوی ناقص یا گرفتار است. در فیلم «ادوارد دست‌قیچی»۳، آن دیو و نوجوان جادوشده است که ما طرفدارش هستیم، نه آن حاشیه‌نشینانی که به‌طرز چندش‌آوری کامل هستند. و در موسیقی، بسیاری از افراد تصنیف یا اجرای انسانی را -اجرای پراحساس ولی ناکامل را- ترجیح می‌دهند به رقیب آن، که از نظر تکنیکی کاملاً بی‌نقص است. موسیقی راک، دست‌کم شکل‌های اولیه‌اش، یقیناً چنین روحیه‌ای را پرورش می‌داد.آیا میل، کسی که می‌گوید در سراسر سال‌های نوجوانی‌اش چیزی شبیه به یک «ماشین متفکر» بوده، ناگهان از کمال ماشین‌وار خسته شده است؟ شاید از ماهیت غیرانسانی جهان خالی از کشمکش و فقدان برآشفته بود، چراکه ممکن است فاقد جذابیت‌های رمانتیک موجود در خطاها و لغزش‌های انسانی باشد.دو سال زمان برد تا میل توانست راه برون‌رفتی از این بحران پیدا کند. بعد از شروع‌کردن به مطالعه بود، البته نه فلسفه، بلکه اشعار ویلیام وردزورث، که کاملاً متقاعد شد از زمین برخاسته است.در اشعار رمانتیک وردزورث چه بود که چنین اثر درمانی عمیقی بر میل گذاشت، اشعاری شدیداً عاطفی (اغلب مالیخولیایی)، گوشه‌گیرانه، با حالتی که در زندگی‌نامۀ خودنوشت پیدا می‌شود، و آکنده از تخیلات روستایی انگلیسی؟ او چنین توضیح می‌دهد:آنچه موجب شد اشعار وردزورث دارویی برای حالت روانی من بشوند این بود که آن‌ها نه‌فقط زیبایی برون‌زاد را بلکه حالت‌های احساسی را، و حالت‌های فکری آغشته به احساس را -که تحت هیجان زیبایی ایجاد می‌شوند- بیان می‌کنند. انگار همان فرهنگ احساساتی بودند که من برای رسیدن به آن تقلا می‌کردم. انگار در آن‌ها چشمه‌ای از شادی درون‌زاد بود، از لذتی همدلانه و خیال‌انگیز، که می‌شد آن را با همۀ انسان‌ها شریک شد؛ و هیچ ربطی به کشمکش یا نقص نداشت، اما با هر بهبودی در وضعیت مادی و اجتماعی نوع بشر غنی‌تر می‌شد. انگار از آن‌ها یاد گرفتم که وقتی همۀ شرور بزرگ زندگی از بین بروند، سرچشمه‌های ابدی خوشبختی چه خواهند بود... باید به این احساس واداشته می‌شدم که خوشبختی واقعی و دائمی در تأمل توأم با آرامش است. وردزورث این را به من آموخت...میل در پی منبعی قابل‌اعتماد برای شادی بود، منبعی که بتواند در خوبیِ تحمل‌ناپذیرِ جهانی که او به دنبالش بود دوام بیاورد. او به‌دنبال خوشبختی‌ای بود که بتواند به هنگام پیروزی در نبرد فرجامین -و (سرانجام!) فرمانروایی آرامش- مانع از تاخت‌وتازهای نارضایتی و ملال شود. پاسخی که او در حین مطالعۀ آثار وردزورث کشف کرد پناه‌گرفتن در قابلیت برانگیخته شدن با زیبایی بود، استعداد لذت‌بردن از تأمل توأم با آرامش دربارۀ افکار، دیدنی‌ها، صداها، و احساسات دلپذیر، نه‌فقط کشمکش بی‌امان.این کشفْ مناسب یک فیلسوف است. میل، از سنین بسیار پایین، آموزش دیده بود که فکر کند: تأمل‌کننده‌ای در آرامش باشد. پس، جای تعجب نیست که می‌خواست مطمئن شود آیا می‌تواند پس از اتمام کارِ دشوارِ اصلاح اجتماعی نیز از حرفۀ تخصصی‌اش لذت ببرد یا نه. اما، همان طور که میل می‌گوید، «همۀ انسان‌ها» به لذت‌های خیالی دسترسی دارند، و فقط شاعران یا فیلسوفان چنین نیستند.امیدوارم، و تصور می‌کنم، که میل در این مورد برحق باشد: اینکه همۀ ما این توانایی را داریم که نوعی شادی بادوام را در آرامش، عادی‌بودن و تأمل‌کردن پیدا کنیم. چه خوب می‌شد اگر می‌توانستیم در زندگی شخصی‌مان، و نیز در زندگی سیاسی‌مان، از آونگ شوپنهاور خلاص شویم: که فقط از جایی که هستیم گهگاه لذت ببریم؛ و در توقف حرکت‌ها نوعی صلح و آرامش بیابیم.اگر بتوانیم چنین کنیم، آنگاه یک جهان کامل نمی‌تواند در نهایت آن‌قدرها هم بد باشد.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را آدام اتینسون نوشته و در تاریخ ۲ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «Is a life without struggle worth living» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۰ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «آیا زندگیِ بدون کشمکش ارزش زیستن دارد؟» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.** آدام اتینسون (Adam Etinson) مدرس فلسفه در دانشگاه سنت اندروز و ویراستار کتابِ در دست انتشار حقوق بشر: اخلاقی یا سیاسی (Human Rights: Moral or Political) است.[۱] principle of utility[۲] Utilitarian Society[۳] Edward Scissorhands ]]> آدام اتینسون علم‌وفلسفه Tue, 21 Nov 2017 04:47:21 GMT http://tarjomaan.com/vdcj.aeofuqeamsfzu.html ما مثل بچه‌هایی هستیم که دارند با بمب بازی می‌کنند http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nqkftd2.html گاردین — مؤسسۀ فیوچر آو هیومنیتی۱ را در پایین یک کوچۀ قرون‌وسطایی در مرکز آکسفورد پیدا خواهید کرد. این مؤسسه در کنار کلیسای سنت اِبی است، که از سال ۱۰۰۵ میلادی اینجا به یادگار مانده است، و بالای باشگاه ورزشی پیور جیم است، که در ماه آوریل افتتاح شده است. این مؤسسه، که یک دانشکدۀ تحقیقاتیِ وابسته به دانشگاه آکسفورد است، یک دهه قبل تأسیس شد تا بزرگ‌ترین پرسش‌ها را به‌نمایندگی از ما مطرح کند. به‌طور ویژه: «ریسک‌های وجودی» تهدیدکنندۀ آیندۀ گونۀ ما دقیقاً چه هستند؛ چگونه آن‌ها را اندازه‌گیری می‌کنیم؛ و چه کاری می‌توانیم برای جلوگیری از وقوعشان انجام دهیم؟ یا به دیگر سخن: در جهانی با ترس‌های مختلف، دقیقاً از چه چیزی باید بیشتر از همه وحشت داشته باشیم؟وقتی به آنجا می‌رسم تا با مدیر مؤسسه، پروفسور نیک باستروم، ملاقات کنم، دارند تخت‌خوابی را به دفتر طبقۀ دوم می‌برند. ریسک وجودی نوعی عملیات شبانه‌روزی است؛ به‌ندرت می‌خوابد، اگر اصلاً خوابی در کار باشد.باستروم، فیلسوفی ۴۳ساله و متولد سوئد، اخیراً به مقامی شبیهِ پیامبر نابودی دست پیدا کرده است، در بین کسانی که اکنون بیشترین فعالیت‌ها را برای شکل‌دادن به تمدن ما انجام می‌دهند: میلیاردرهای دنیای تکنولوژی در سیلیکون ولی. شهرت او اساساً با کتاب اَبَرهوش: مسیرها، خطرها، راهبردها۲ فراگیر شد، کتابی که سال گذشته به‌نحو تعجب‌برانگیزی پرفروش‌ترین کتاب نیویورک‌تایمز شد و اکنون با جلد شومیز به بازار عرضه شده است، درحالی‌که تقریض‌های بیل گیتس و مدیرعامل شرکت تسلا، ایلان ماسک، را به دنبال خود می‌کشد که گفته‌اند این کتاب را حتماً باید خواند (در بهترین نوع از نقد کتاب، ماسک به مؤسسۀ باستروم یک‌میلیون پوند نیز اعطا کرد تا پژوهش‌های خود را جلو ببرد).این کتاب بررسی نظری و خلاقانۀ تهدیدی استثنایی است که به باور باستروم، پس از سال‌ها محاسبه و استدلال، محتمل‌ترین تهدید برای نابودی ما است. این تهدید، تغییرات اقلیمی، بیماری همه‌گیر، یا یک‌جور زمستان هسته‌ای۳ نیست؛ بلکه آفرینش محتملاً قریب‌الوقوع یک هوشِ عمومیِ ماشینی است که از هوش خودمان برتر است.جلد کتاب باستروم را تصویر سیاه و سفید یک جغد با چشمانی جنون‌آمیز آراسته است. جغد موضوع تمثیل آغازین کتاب است. گروهی از گنجشک‌ها مشغول ساختن آشیانه‌هایی برای خودشان هستند. یکی از آن‌ها با صدایی آرام جیک‌جیک می‌کند که، «همۀ ما بسیار کوچک و ناتوانیم. تصور کنید زندگی چقدر آسان می‌شد اگر جغدی داشتیم که می‌توانست به ما کمک کند تا آشیانه‌هایمان را بسازیم!» همۀ گنجشک‌ها جیک‌جیک‌کنان موافقت جمعی‌شان را اعلام می‌کنند؛ یک جغد می‌تواند از گنجشک‌ها دفاع کند! می‌تواند از بزرگ و کوچکشان نگهداری کند! می‌تواند به آن‌ها امکان دهد تا در فراغت و رفاه زندگی کنند! با این خیال‌بافی‌ها در ذهن، گنجشک‌ها نمی‌توانند هیجان خود را مهار کنند و در جست‌وجوی ناجیِ تیزبینی به پرواز درمی‌آیند که زندگی آن‌ها را دگرگون خواهد کرد.تنها یک صدای مخالف به گوش می‌رسد: «اسکرونک‌فینکل، گنجشکی تک‌چشم و کج‌خلق، استدلال‌هایی که از این کار دفاع می‌کنند را قبول ندارد. او می‌گوید: ’این کار بی‌گمان مایۀ تباهی ما خواهد شد. آیا نباید نخست به هنر رام‌کردن جغد بیندیشیم، قبل از آن که چنین موجودی را وارد زندگی خود کنیم؟‘» گنجشک‌ها هشدارهای او را ناچار نادیده می‌گیرند. رام‌کردن جغد کاری پیچیده است؛ چرا ابتدا جغد را نیاوریم و سپس جزئیات کار را تکمیل کنیم؟ کتاب باستروم، که اعلام خطری گوش‌خراش دربارۀ پیامدهای تاریکِ هوش مصنوعی است، به اسکرونک‌فینکل تقدیم شده است.باستروم هشدارهای خود را بسیار شایسته و به‌شکلی نگران‌کننده بیان می‌کند. او به وسواس و اعتیاد به کار شهرت دارد؛ لاغر اندام، رنگ‌پریده و (نیمه)‌شب‌زنده‌دار است، و اغلب تا سحر در دفتر کارش می‌ماند. او مردی است که روزهایش را وایت‌بردهایی پوشانده است پر از فرمول‌هایی که مزایای نسبی ۵۷ نسخه از آخرالزمان را برمی‌شمارد، بنابراین شاید تعجب‌برانگیز نباشد که گویا او تا حد ممکن هیچ چیز را به شانس واگذار نمی‌کند. باستروم به‌جای وعده‌های غذایی یک‌جور اکسیرِ مایع سبز را ترجیح می‌دهد که در آن سبزیجات، میوه، شیر جو و پودر پنیر ریخته‌اند. دیگر مصاحبه‌کنندگان گفته‌اند که برای محافظت در برابر سرایت بیماری‌ها، از دست‌دادن خودداری می‌کند. او با من دست داد، اما احساس می‌کنم دستش را قرنطینه کرده بود تا پس از این که رفتم، آن را از آلودگی پاک کند. شاید به‌دلیل همین دغدغه‌ها، اندکی بی‌تاب است و البته چندان نمی‌کوشد تا از آن اجتناب کند.او در کتابش دربارۀ «انفجار هوش» سخن می‌گوید که هنگامی رخ خواهد داد که ماشین‌هایی بسیار باهوش‌تر از خود ما شروع به طراحی ماشین‌های خودشان می‌کنند. او می‌نویسد: «در رویارویی با چشم‌انداز انفجار هوش، ما آدم‌ها مثل بچه‌هایی هستیم که با بمب بازی می‌کنند. ما نمی‌دانیم انفجار کی رخ خواهد داد، هرچند اگر بمب را به گوش خود نزدیک کنیم، می‌توانیم یک صدای تیک‌تاک ضعیف را بشنویم». وقتی با باستروم صحبت می‌کنید، احساس می‌کنید که آن تیک‌تاکِ ضعیف هرگز در گوش او کاملاً محو نمی‌شود.اول دربارۀ موفقیت کتابش صحبت می‌کنیم، اینکه چگونه واکنشِ همگان را برانگیخته است. انتشار این کتاب همزمان بود با انتشار نامه‌ای سرگشاده که به امضای بیش از هزار دانشمند سرشناس رسیده بود، ازجمله استیون هاوکینگ و استیو وازنیکْ یکی از بینانگذاران اپل و ماسک. این نامه در همایش بین‌المللی هوش مصنوعی در سال گذشته ارائه شد، و خواستار جلوگیری از کاربرد و توسعۀ سلاح‌های کاملاً خودکار بود («ربات‌های قاتل» داستان‌های علمی‌تخیلی‌ای که تحققِ آن‌ها در واقعیت بسیار نزدیک است). باستروم، که از توانایی‌های خود آگاه است و دربارۀ تأثیرگذاری خودش شکسته‌نفسی می‌کند، گفت که این اتفاق تصادفِ زمانی خوشحال‌کننده‌ای بود.می‌گوید: «یادگیری ماشین و یادگیری عمیق [الگوریتم‌های رایانه‌ایِ پیشرویِ ’عصبی‘ که با دقتِ بسیار کارکرد مغز آدمی را تقلید می‌کنند] در طول چند سال گذشته، بسیار سریع‌تر از آن چیزی پیشرفت کرده‌اند که پیش‌بینی می‌کردیم. این بی‌گمان یکی از دلایلی است که چرا این مسئله امروز به موضوعی چنین بزرگ تبدیل شده است. مردم می‌بینند که حوزۀ تکنولوژی در حال پیشرفت است، و گام‌های بعدی به دغدغۀ فکری آن‌ها تبدیل می‌شود».باستروم این پیامدها را همچون اموری می‌بیند که بالقوه داروینی‌اند. اگر ما یک هوشِ ماشینی برتر از خودمان خلق کنیم، و سپس آن را آزاد بگذاریم تا از طریق دسترسی به اینترنت یاد بگیرد و رشد کند، دلیلی ندارد که برای تضمین سلطۀ خود استراتژی‌هایی را در پیش نگیرد، یعنی درست همان‌طور که در جهان زیستی شاهد هستیم. باستروم گاهی از مثال آدم‌ها و گوریل‌ها استفاده می‌کند تا رابطۀ یک‌سویۀ متعاقب را توصیف کند و، همان‌طور که رخدادهای ماه گذشته در باغ‌وحش سینسیناتی نشان داد۴، این امر هرگز پایان خوشی نخواهد داشت. هوشِ فرودست همواره برای بقای خود به هوش فرادست وابسته است.وقتی باستروم سناریوهای گوناگون را در کتاب اَبَرهوش توصیف می‌کند، گاهی به نظر می‌رسد که بیش از اندازه از آن داستان‌های علمی‌تخیلی‌ای خوانده است که اذعان می‌کند از آن‌ها بیزار است. یکی از چشم‌اندازها چنین است: یک سیستم هوش مصنوعی سرانجام «نانوکارخانه‌هایی مخفی می‌سازد که گاز اعصاب یا ربات‌های پشه‌مانندِ جستجوگرِ هدف تولید می‌کنند که ممکن است همزمان از هر متر مربع کرۀ زمین بیرون بریزند» تا انسان‌های بی‌اهمیت و مزاحم را نابود کنند. طبق یک چشم‌انداز دیگر، که شاید باورپذیرتر باشد، اَبَرهوش «فرآیندهای سیاسی را در دست می‌گیرد، بازارهای مالی را به‌نحوی پیچیده دستکاری می‌کند، جریان اطلاعات را تحریف می‌کند، یا سیستم‌های جنگی ساخت انسان را هک می‌کند» تا نوع بشر را منقرض نماید.آیا او خودش را در مقام یک پیامبر می‌بیند؟لبخند می‌زند. «نه چندان. این‌طور نیست که اعتقاد داشته باشم که می‌دانم ماجرا چگونه رخ خواهد داد و حالا رسالتم این است که این اطلاعات را به جهانیان بگویم. بیشتر حس می‌کنم دربارۀ این امور کاملاً نادان و بسیار سردرگم هستم، اما وقتی سالیان دراز روی احتمالات تحقیق می‌کنید، می‌توانید بینش‌هایی کوچک و جزئی در اینجا و آنجا به دست آورید. و اگر این بینش‌ها را با بینش‌های دیگری جمع کنید که ممکن است بسیاری از افراد دیگر داشته باشند، آنگاه شاید به فهم بهتری برسیم». باستروم از مسیر جنبش فراانسان‌گرایی۵ به این پرسش‌ها رسیده است. او عصر دیجیتال را عصری با پتانسیلی بی‌سابقه می‌داند، پتانسیلی برای بهینه‌سازی توانایی‌های فیزیکی و ذهنی ما و فراتررفتن از مرزهای میرایی ما. باستروم هنوز هم آن امکان‌ها را به‌منزلۀ سناریوی بهترین حالت در آیندۀ اَبَرهوش می‌نگرد، که در آن ما تکنولوژی را مهار خواهیم کرد تا بر بیماری و رنج غلبه کنیم، غذای مردم جهان را تأمین کنیم، یک آرمان‌شهر برای شکوفایی خلاقیت بشر ایجاد نماییم و شاید سرانجام بر مرگ غلبه کنیم. او در گذشته یکی از اعضای بنیاد آلکور بوده است، سازمانی پیشگام در سرمازیستی که وعده می‌دهد جسد فرد را منجمد می‌کند، به این امید که، یک روزی، بتوانیم به ذهن نیروی تازه‌ای ببخشیم و به‌صورتِ دیجیتال آن را آپلود کنیم و زندگیِ جاودانی را محقق کنیم. وقتی از او مستقیماً پرسیدم در این زمینه چه برنامه‌ای دارد، خجالت‌زده شد.می‌گوید، «عادتم این است که هرگز دربارۀ شیوۀ کفن و دفن خودم سخن نگویم».اما آیا فکر می‌کند پژوهش‌های سرمازیستی ارزش دارد؟می‌گوید: «نسبتاً عقلانی به نظر می‌رسد که مردم این کار را انجام دهند، اگر توانایی مالی انجام آن را داشته باشند. وقتی می‌اندیشید که زندگی در آیندۀ کاملاً نزدیک چگونه می‌تواند باشد، کوشش برای ذخیرۀ اطلاعات در مغزتان گزینۀ محتاطانه‌تری به نظر می‌رسد، در برابر این گزینه که مغزتان را بسوزانید و دور بریزید. مگر اینکه واقعاً مطمئن باشید که این اطلاعات دیگر هرگز سودمند نخواهد بود...».از خودم می‌پرسم، در چه نقطه‌ای، خوش‌بینیِ فراانسان‌گرایانۀ او با چشم‌اندازهای عمدتاً کابوس‌وارِ این فیلسوف از اَبَرهوش جایگزین شده است. او می‌گوید که واقعاً موضعش را تغییر نداده است، بلکه به هر دو امکان، بهشت و دوزخِ آیندۀ دیجیتال ما، در تعارضی آشوبناک پایبند است.می‌گوید: «من مطالب زیادی دربارۀ اخلاقِ بهبود توانایی‌های جسمی بشر در میانۀ دهۀ ۹۰ نوشته‌ام، زمانی که اکثر این حرف‌ها را دانشگاهیان رد می‌کردند. آن‌ها همواره چنین ذهنیتی داشته‌اند که چرا اصلاً کسی روی کرۀ زمین می‌خواهد پیری را درمان کند؟ آن‌ها دربارۀ افزایش بیش از حد جمعیت و ملالت زندگی طولانی‌مدت سخن می‌گفتند. آن‌ها این نکته را درنمی‌یافتند که تمام تحقیقات پزشکی به‌همین دلیل انجام می‌شود: برای افزایش طول‌عمر. همین امر دربارۀ بهبود توانایی‌های شناختی بشر نیز صادق است، اگر شما به مطالبی نگاه کنید که من در آن زمان نوشته‌ام، بیشتر جنبۀ خوش‌بینانه دارد، اما من همواره به ریسک‌های وجودی نیز می‌اندیشیدم».یکی از نگرانی‌های همیشگی این است که چنین دستاوردهایی، مثلاً قرص‌هایی که می‌تواند شما را باهوش‌تر کند یا روند پیری را کند نماید، خلاف نظم طبیعی امور هستند. آیا او این نکته را مد نظر دارد؟می‌گوید: «گمان نمی‌کنم هیچ‌وقت امر طبیعی را با امر خوب برابر در نظر گرفته باشم. سرطان طبیعی است، جنگ طبیعی است، انگل‌هایی که اعضای دورنی شما را می‌خورند، طبیعی هستند. بنابراین، آنچه طبیعی است، هیچ‌گاه مفهوم چندان سودمندی برای فهم این نیست که چه باید بکنیم. بله، ملاحظاتی اخلاقی وجود دارد اما شما باید مورد به مورد دربارۀ آن‌ها داوری کنید. باید به یاد داشته باشید که من یک فراانسان‌گرا هستم. من قرص افزایش طول‌عمر خودم را همین اکنون می‌خواهم. و اگر قرصی باشد که بتواند توانایی شناختی مرا ۱۰ درصد افزایش دهد، من مایلم پول زیادی برایش صرف کنم».آیا قرص‌هایی را امتحان کرده است که ادعا می‌کنند تمرکز را بهبود می‌بخشند؟«آن‌ها را امتحان کرده‌ام، اما نه خیلی زیاد. قهوه می‌نوشم، آدامسِ نیکوتین‌دار استفاده می‌کنم، اما همین و بس. اما تنها دلیلی که من کاری بیش از این انجام نمی‌دهم آن است که هنوز متقاعد نشده‌ام که چیز دیگری در این زمینه مؤثر است».او از امتحان‌کردن ترسی ندارد. هنگام کار، بنابر عادت، در گوشۀ دفترش و در میان ده‌بیست تا لامپ می‌نشیند، ظاهراً برای سرسپردگی به ایدۀ روشنگری.باستروم تک‌فرزند خانواده بود و در شهر ساحلی هلسینگ‌بورگ در سوئد بزرگ شد. مثلِ بسیاری از کودکان بااستعداد دیگر از مدرسه نفرت داشت. پدرش در یک بانکِ سرمایه‌گذاری کار می‌کرد، مادرش برای یک شرکت سوئدی. به یاد نمی‌آورد که، سر میز شام، هیچ‌گونه بحثی دربارۀ فلسفه یا هنر یا کتاب‌ها درگرفته باشد. در شگفت از اینکه چگونه این پرسش‌های بزرگ به وسواس فکری او تبدیل شدند، از او می‌پرسم که آیا او کودکی دلواپس بود: آیا همواره احساسی قدرتمند دربارۀ میرایی داشت؟می‌گوید: «فکر می‌کنم این حس را از همان اوایل کودکی داشتم. نه بدان دلیل که در آستانۀ مرگ بودم یا چیزی از این دست. اما به یاد می‌آورم که در کودکی بسیار به این می‌اندیشیدم که والدینم شاید اکنون تندرست باشند، اما قرار نیست برای همیشه قوی‌تر یا بزرگ‌تر از من باشند».آیا این اندیشه او را شب‌ها بیدار نگه می‌داشت؟«این فکرها را به‌مثابۀ اضطراب به یاد نمی‌آورم، آن‌ها را بیشتر همچون یک‌جور حس افسردگی به یاد می‌آورم».و آیا آن آرزوی جاری برای زندگی جاودان نیز در آن اندیشه‌ها ریشه داشت؟«نه ضرورتاً. من فکر نمی‌کنم که هیچ گونه آرزوی متفاوت خاصی وجود داشته باشد که من در مقایسه با دیگران در این رابطه داشته باشم. من نمی‌خواهم که به سرطان رودۀ بزرگ مبتلا شوم، چه کسی می‌خواهد؟ اگر من ۵۰۰ سال عمر کنم، چه کسی می‌داند چگونه احساساتی خواهم داشت؟ ماجرا آنقدرها وسواس دربارۀ جاودانگی نیست، موضوع فقط این است که مرگ زودهنگام در بادی امر بد به نظر می‌رسد».بخش بزرگی از کتاب او پرسش‌هایی مطرح می‌کند دربارۀ این‌که چگونه می‌توانیم اَبَرهوش را، چه در ۵۰ سال آینده رخ دهد، چه در ۵۰۰ سال آینده، «خوشایند» کنیم و سازگار با انسانیت خودمان. باستروم این مسئله را بیشتر چالشی تکنیکی در نظر می‌گیرد تا سیاسی یا فلسفی. هرچند، به نظر من چنین می‌رسد که بخش بزرگی از چارچوب اخلاقی ما، حس ما از خوبی، مبتنی بر تجربه و فهمی از رنج است، از بدن‌های خودمان. چگونه یک هوشِ غیرسلولی می‌تواند این امر را «درک کند»؟می‌گوید: «چیزهای بسیاری هست که ماشین‌ها اکنون نمی‌توانند بفهمند زیرا به‌اندازۀ کافی باهوش نیستند، اما هنگامی که به آن اندازه باهوش شوند، من فکر نمی‌کنم هیچ‌گونه مشکل خاصی در فهم مرگ و رنج بشر وجود داشته باشد». می‌گوید که این فهم می‌تواند راهی باشد برای آنکه به آن‌ها بیاموزیم تا به ارزش انسان احترام بگذارند. «اما بستگی دارد به اینکه نظریۀ اخلاقی شما چه باشد. چنین نظریه‌ای می‌تواند بیشتر دربارۀ احترام به خودمختاری دیگران باشد، یا کوشش برای دستیابی جمعی به چیزهای زیبا». فکر می‌کند، اما نمی‌داند واقعاً چگونه این چیزها باید از آغاز در ساختمان ماشین‌ها جای داده شود تا از فاجعه جلوگیری شود. اصلاً خوب نیست که ابتدا جغدِ خود را بیاورید و سپس بیندیشید که چگونه تربیتش کنید. و در زمینۀ سیستم‌های هوشمند که همین حالا هم در بسیاری از حوزه‌های مختلف برتر از بهترین هوش‌های انسانی هستند، گفت‌وگو دربارۀ چگونگی انجام چنین کاری همین حالا هم دیر شده است.احساس ضرورت فکری دربارۀ این پرسش‌ها تا حدودی از آن چیزی نشئت می‌گیرد که باستروم نوعی «تجربۀ کشف» می‌نامد، تجربه‌ای که در دروان نوجوانی او رخ داد. او در سال ۱۹۸۹ به کتابخانه رفته است و به‌طور تصادفی کتابی را برمی‌دارد که گلچینی است از فلسفۀ آلمان در قرن نوزدهم، شامل آثاری از نیچه و شوپنهاور. این کتاب او را مجذوب می‌کند و او آن را در جنگلی نزدیک کتابخانه می‌خواند، در فضایی باز که معمولاً آنجا می‌رود تا تنها باشد و شعر بنویسد. تقریباً بی‌درنگ او حسی هیجان‌انگیز از امکان‌های یادگیری را تجربه می‌کند. آیا این همانند نوعی تجربۀ تغییر دین بود؟می‌گوید: «بیشتر یک‌جور بیداری بود. احساس می‌کردم که گویی در طول زندگی‌ام تا آن نقطه خواب‌گردی کرده‌ام و اکنون از جهانی بزرگ‌تر آگاه شده بودم که تصورش را هم نکرده بودم».باستروم نخست با پیروی از راهنمایی‌های موجود در کتاب فلسفه، آموزش سریع خود را آغاز می‌کند. با تب و تاب کتاب می‌خواند، و در اوقات اضافی نقاشی می‌کشد و شعر می‌نویسد، سرانجام در رشته‌های فلسفه و منطق ریاضی در دانشگاه گوتنبرگ فارغ‌التحصیل می‌شود، قبل از آنکه دکترای خود را در مدرسۀ اقتصادی لندن کامل کند و در دانشگاه ییل تدریس نماید.آیا به نقاشی و نوشتن ادامه داده؟می‌گوید: «در نقطه‌ای چنین به نظرم رسید که مطالعۀ ریاضیات مهم‌تر است. احساس می‌کردم که جهان از قبل شمار زیادی تابلوی نقاشی دارد و من متقاعد نشده بودم که به چند تابلوی دیگر هم نیاز دارد. همین را دربارۀ شعر هم می‌شود گفت. اما چه بسا این دنیا به چند ایدۀ دیگر دربارۀ چگونگی ادارۀ آینده نیاز داشت».یکی از حوزه‌هایی که هوش مصنوعی در آن در حال پیشرفت است، توانایی در ساخت موسیقی و آفرینش آثار هنری است، و حتی نوشتن. آیا تصور می‌کند که این قلمرو نیز سریعاً به استعمار یک اَبَرهوش در خواهد آمد، یا آخرین پناهگاه بشر خواهد بود؟«من این ادعا را قبول ندارم که امروز آهنگسازان هوش مصنوعی می‌توانند با آهنگسازان بزرگ رقابت کنند. شاید در قطعاتی کوتاه بتوانند اما در کل یک سمفونی نمی‌توانند. و در رابطه با هنر، هر چند آن را می‌توان کپی کرد، اما خود این فعالیت دارای ارزش است. شما هنوز برای خود نقاشی است که نقاشی می‌کنید».اصالت، ساختۀ انسان، به‌طور روزافزون از اهمیت برخوردار می‌شود؟«بله و فقط در رابطه با هنر چنین نیست. اگر و هنگامی که ماشین‌ها بتوانند همه چیز را بهتر از آن انجام دهند که ما می‌توانیم، ما به انجام آن چیزها ادامه خواهیم داد زیرا از انجام آن‌ها لذت می‌بریم. اگر مردم گلف بازی می‌کنند، بدان دلیل نیست که نیاز دارند توپ به‌طور کارآمدی در سوراخ‌هایی متناوب جای بگیرد، به علت این است که از انجام آن لذت می‌برند. هر چه ماشین‌ها بیشتر بتوانند هر کاری را انجام دهند که ما می‌توانیم انجام دهیم، ما توجه بیشتری به کارهایی خواهیم داشت که به آن‌ها برای خودشان ارزش می‌نهیم».باستروم، در اوایل کار فکری خود، برای بهبود مهارت‌های ارتباطی‌اش، چند بار به اجرای استندآپ کمدی‌های فلسفی پرداخت. وقتی با او صحبت می‌کنید، یا آثارش را می‌خوانید، می‌بینید که در استدلال‌های او هیچ‌گاه رگه‌ای از طنز فاضلانه، در تحلیلِ ابعادِ کلانِ مسائل غایب نیست. محور نمودارهای عجیب و غریبِ مقالات او، با بررسی دقیق‌تر، بر حسب معیارهایی مثل «تحمل‌پذیر»، «خردکننده» و «جهنمی» تنظیم می‌شود. در مقدمه‌اش بر اَبَرهوش، این جمله که «بسیاری از نکات این کتاب احتمالاً نادرست هستند»، یک پانویس دارد که نوشته است: «من نمی‌دانم کدام نکات نادرست هستند». آیا گاهی احساس می‌کند شخصیت داگلاس آدامز۶ را به خود گرفته است؟می‌گوید: «گاهی نوشته عجیب به نظر می‌رسد. اما از دیدگاهی دیگر، این هم عجیب به نظر می‌رسد که بیشتر جهانیان نسبت‌به مهم‌ترین چیزهایی که قرار است در قرن بیست‌ویکم رخ دهد، کاملاً بی‌توجه هستند. حتی کسانی که دربارۀ گرمایش جهانی صحبت می‌کنند، هرگز هیچ تهدیدی را از ناحیۀ هوش مصنوعی ذکر نمی‌کنند».زیرا این موضوع پیام آن‌ها را تضعیف می‌کند؟«شاید. به نظر من چنین می‌رسد که در هر زمانی در تاریخ تنها یک دغدغۀ جهانی رسمی می‌تواند وجود داشته باشد. آن دغدغه اکنون تغییرات اقلیمی است، یا گاهی هم تروریسم. وقتی من جوان بودم، جنگ هسته‌ای بود. سپس افزایش بیش از حد جمعیت بود. برخی از برخی دیگر معقول‌تر هستند، اما انتخاب آن‌ها واقعاً کاملاً تصادفی است».باستروم تمایل دارد و می‌کوشد تا این تصادفی‌بودن را با استفاده از ریاضیات تحلیل کند. آیا فکر می‌کند که نگرانی‌ها دربارۀ هوش مصنوعی به‌عنوان تهدیدی قریب‌الوقوع‌تر، در آیندۀ نزدیک، بر نگرانی‌ها دربارۀ گرمایش جهانی غلبه خواهد کرد؟می‌گوید: «بعید می‌دانم. این اتفاقات تدریجی و نامحسوس رخ خواهد داد، بدون آن که ما واقعاً به آن بپردازیم».اگر بخواهیم منشأ ظهور این اتفاقات را جست‌وجو کنیم، گوگل، که در حال تخصیص مقدار زیادی از منابع بی‌سابقۀ خود به تکنولوژی یادگیری عمیق است (به‌ویژه با خرید شرکتی پیشگام در هوش مصنوعی به نام دیپ‌مایند، در سال ۲۰۱۴)، نقطۀ معقولی برای شروع به نظر می‌رسد. گوگل ظاهراً دارای یک هیئت اخلاق هوش مصنوعی است تا با این پرسش‌ها روبه‌رو شود، اما هیچ‌کس نمی‌داند اعضای آن چه کسانی‌اند. آیا باستروم به شعار آن‌ها، یعنی «اهریمنی نباشید»، ایمان دارد؟«بی‌گمان در بین افراد حاضر در دنیای تکنولوژی، فرهنگی وجود دارد که می‌خواهند احساس کنند که دارند کاری انجام می‌دهند که فقط برای پول درآوردن نیست، بلکه دارای نوعی هدف اجتماعی مثبت است. این آرمان‌گرایی وجود دارد».آیا او می‌تواند در شکل‌دهی به سمت‌وسوی آن آرمان‌گرایی نقشی ایفا کند؟می‌گوید: «مسئله خیلی این نیست که تأثیر خودِ فرد مهم باشد. هر کسی که دارای نقشی در برجسته‌سازی این استدلالات است، ارزشمند خواهد بود. اگر وضعیت آدمی واقعاً قرار باشد به‌طور بنیادی در قرن ما دگرگون شود، ما در مقطعی کلیدی از تاریخ قرار داریم». و اگر پیش‌بینی‌های بیشتر پوچ‌انگارانۀ باستروم درست باشد، ما تنها یک بار فرصت داریم که ماهیت هوش جدید را درست بسازیم.باستروم سال گذشته پدر شد. (ازدواجش عمدتاً چیزی است که با اسکایپ جلو می‌رود، همسرش یک پزشک ساکن ونکوور است). قبل از آن که بروم، از او می‌پرسم که آیا پدرشدن، درک او از واقعیت این مسائل آینده‌نگرانه را تغییر داده است؟«تنها از این لحاظ که پدرشدن بر این چشم‌انداز دوگانه تأکید دارد، سناریوهای مثبت و منفی. این نوع اندیشه‌سازی، اینکه جهان ما ممکن است بدین شیوه کاملاً دگرگون شود، همواره به نظر می‌رسد پذیرش آن در سطح فردی بسیار سخت‌تر است. من گمان می‌کنم که تا آنجا که بتوانم به هر دو چشم‌انداز در ذهن خودم فضا خواهم داد».به او می‌گویم در همان هنگامی که او آن آزمایش‌های فکری را در سر می‌پروراند، نیمی از مردم جهان دغدغۀ این را دارند که وعدۀ غذایی بعدی آن‌ها از کجا باید تأمین شود. آیا تهدید اَبَرهوش در کل نوعی اضطراب نخبه‌گرایانه است؟ آیا اکثر ما بدان دلیل به آیندۀ بسیار دور نمی‌اندیشیم که برای ما در زمان حال بیش از حد کافی نگرانی وجود دارد؟می‌گوید: «اگر این کار به نقطه‌ای رسیده بود که جهان در حال صرف صدها میلیارد دلار روی این موضوع بود و هیچ پولی صرف کارهای معمولی‌تر نمی‌کرد، آنگاه می‌توانستیم آن را زیر سؤال ببریم. اگر شما به تمام چیزهایی نگاه کنید که جهان در حال صرف پول برای آن‌هاست، آنچه ما داریم انجام می‌دهیم از شندرغاز هم کمتر است. شما به یک شهر سفر می‌کنید و از فرودگاه به هتل می‌روید. در طول بزرگراه شاهد آن‌همه ساختمان‌های عظیم از شرکت‌هایی هستید که هرگز نام آن‌ها را نشنیده‌اید. شاید آن‌ها در حال طراحی یک پویش جدید برای تبلیغ نوعی تیغ صورت‌تراشی هستند. شما از کنار صدها نمونه از این ساختمان‌ها عبور می‌کنید. هر یک از این شرکت‌ها، منابع مالی بیشتری از کل آن پولی در اختیار دارد که نوع بشر صرف این حوزه می‌کند. ما نیمی از یک طبقه از یک ساختمان را در آکسفورد در اختیار داریم، و دو یا سه گروه دیگر وجود دارد که همانند ما در این حوزه تحقیق می‌کنند. بنابراین، من فکر می‌کنم این کار مشکلی ندارد».می‌پرسم که ما در مقام افراد و شهروندان چگونه می‌توانیم دربارۀ این ریسک‌های معطوف به وجود گونۀ ما بیندیشیم و آن‌ها را چارچوب‌بندی کنیم؟ باستروم اندکی شانه بالا می‌اندازد. «اگر ما به این چارچوب زمانی بسیار بلندمدت بیندیشیم، آنگاه روشن می‌شود که کارهای بسیار کوچکی که اکنون انجام می‌دهیم، می‌تواند تفاوتی چشمگیر در آن آینده ایجاد کند».یک مقالۀ جدید باستروم، که من بعدتر در خانه آن را خواندم، قاعدۀ کلی کوچکی را مطرح می‌کند که ارزش دارد به خاطر سپرده شود. باستروم آن را «ماکسیپک» می‌نامد. این قاعده مبتنی بر این ایده است که «وقتی ما براساس یک دغدغۀ بی‌طرفانه برای انسانیت به‌منزلۀ یک کل کار می‌کنیم، هدفِ کاهشِ ریسک‌های وجودی باید اولویت اصلی باشد». ماکسیپک یعنی چه؟ کوشش برای آن که «احتمال یک ’نتیجۀ خوب‘ را بیشینه کنیم، و یک نتیجۀ خوب هم هر نتیجه‌ای است که از فاجعۀ وجودی پرهیز می‌کند».بی‌گمان این قاعده ارزش امتحان را دارد.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را تیم آدامز نوشته و در تاریخ ۲۸ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Artificial intelligence: We’re like children playing with a bomb» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «ما مثل بچه‌هایی هستیم که دارند با بمب بازی می‌کنند» و ترجمۀ علی برزگر منتشر کرده است.** تیم آدامز (Tim Adams) از نویسندگان ثابت بخش آبزرور در گاردین است که معمولاً دربارۀ اقتصاد و تکنولوژی می‌نویسد.[۱] Future of Humanity Institute[۲] Superintelligence: Paths, Dangers, Strategies[۳] nuclear winter: از عواقب اقلیمی احتمالی یک جنگ هسته‌ای که در نتیجۀ آن امکان رشد گیاهان و زیست حیوانات از میان می‌رود [مترجم].[۴] یک گوریل در این باغ‌وحش به‌دلیل ورود یک پسربچه به بخش نگهداری آن با تیراندازی کشته شد [مترجم].[۵] transhumanist movement[۶] Douglas Adams: نویسندۀ آمریکایی و فیلم‌نامه‌نویس برخی از آثار آلفرد هیچکاک [مترجم]. ]]> تیم آدامز علم‌وفلسفه Mon, 20 Nov 2017 04:55:25 GMT http://tarjomaan.com/vdch.qn6t23nqkftd2.html ازدواجی وقف فلسفه http://tarjomaan.com/vdcd.50j2yt05za26y.html کرونیکل آو هایر اجوکیشن — یکی از مسیرهای رایج برای اینکه فیلسوفی به شهرت برسد این است که موضعی اتخاذ کند و در برابر دیگران به نحوی خستگی‌ناپذیر به دفاع از آن برخیزد. شیوۀ هیلاری پاتنم این‌گونه نبود. او پارسال در ۸۹ سالگی درگذشت و تقریباً یادبودهایی که برای این فیلسوف، ریاضی‌دان و عالم رایانه در دانشگاه هاروارد گرفته شد نیز همگی به تمایل او به چرخش‌های ذهنی اذعان داشتند. به اعتقاد مارتا نوسبام، که اذعان داشت پاتنم «از بزرگترین فیلسوفانی است که این ملت تاکنون پرورده است»، سخاوت و ذکاوت پاتنم باعث شد که گرفتار لجاجت نشود، و «رسیدن به تغییر نه‌تنها او را آزرده نمی‌ساخت، بلکه برایش بسیار لذت‌بخش بود».روشن شده است که همسر او روث آنا پاتنم۱ از کسانی بود که طی سال‌ها او را به تغییری لذت‌بخش هدایت کرد. آن‌ها کتاب جدید مشترکی نوشته‌اند تحت عنوان پراگماتیسم به‌مثابۀ شیوۀ زیست: میراث پایدار ویلیام جیمز و جان دیویی (انتشارات دانشگاه هاروارد) که شامل ۲۷ مقاله است -ده مقاله از هیلاری، پانزده مقاله از روث آنا و دو مقالۀ مشترک- و در آن، بر اهمیت پراگماتیسم استدلال می‌کنند و می‌کوشند آن را از دست کسانی که به عقیدۀ این دو نفر، بی‌دلیل از شهرت عمل‌گرایی استفاده می‌کنند، نجات دهند.کتاب به خودی خود ارزش‌های فراوان دارد، اما این نکته نیز جالب‌توجه است که حاصل تلاش یک زوج فکری خوش‌آوازه است. زوج‌های فیلسوف دیگری مثل ژان پل سارتر و سیمون دوبوار نیز به ذهن متبادر می‌شوند، اما زوج پاتنم هرگز به آن سطح از شهرت نرسیدند و حیات شخصی آن‌ها به عرصۀ عمومی کشیده نشد. و گرچه در این مسیر یک یا دو مقاله با هم نوشتند، زندگی شغلی‌شان غالباً در قلمروهایی مجزا بود، لااقل تاکنون چنین بوده است.پراگماتیسم به‌مثابۀ شیوۀ زیست، گذشته از دیگر چیزها، برهانی است برای ارزشمندیِ فلسفه. مطابق فهم این زوج، پراگماتیسم یعنی تفکر دربارۀ جهان «به طریقی که با مسائل واقعی انسان‌های واقعی مرتبط باشد.» این رویکردی به فلسفه است که می‌کوشد هم فروتن و امیدبخش باشد و هم مصرانه به مسائل انضمامی پایبند بماند.اگر الان فکر کردید که «این همان کاری نیست که همۀ فیلسوفان باید انجام دهند؟»، پس احتمالاً حق عضویتتان در فیلوسوفیکال کوارترلی۲ پایان یافته‌است. (سؤالِ یکی از مقالات اخیرِ این نشریه چنین است: آیا کثرت‌گرایان در حقیقت‌شناسی می‌توانند مدعی ترکیب‌پذیری۳ باشند؟). غالباً فیلسوفان قربانی امری می‌شوند که فیلسوف بریتانیایی نایجل واربرتون این‌گونه توصیف می‌کند: «عادت مغرورانۀ مراوده با زبانی تخصصی که در واقع گاهی برای طفره رفتن از فلسفیدن است».برعکس، زبان زوج پاتنم به وضوحی خوشایند و زبانی محاوره‌ای تمایل دارد، حتی وقتی که به تردیدهایی نسبتاً دشوار می‌پردازند. این کتابی برای وقتِ خواب یا «متافیزیک برای مبتدیان» نیست، بلکه تذکاری است که چرا فلسفه باید برای کسانی که ماشینشان را در پارکینگ اعضای هیئت علمی پارک نمی‌کنند، مفید باشد. برای مثال، روث آنا توضیح می‌دهد که پراگماتیست‌ها به مسائل غامض فلسفی علاقه ندارند، نظیر اینکه آیا جهان بیرونی صرفاً توهمی زیرکانه است یا نه، بلکه فرض می‌گیرند «گاه به یک ساختمان می‌اندیشیم، و گاه می‌توانیم این واقعیت را به یکدیگر انتقال دهیم، و ازین‌رو گاه موفق می‌شویم در یک زمان مقرر و یک مکان مشخص یکدیگر را ملاقات کنیم.»روث آنا قبلاً سرسپردۀ پراگماتیسم بود، یعنی همان وقتی که او و هیلاری در ۱۹۶۰ همدیگر را در «کنگرۀ بین‌المللی منطق، روش‌شناسی و فلسفۀ علم» ملاقات کردند، همایشی که معمولاً با ماجراهای عاشقانه همراه نیست. این‌بار یک استثنا رخ داد. هیلاری بعدها نوشت: «جزییات را افشا نمی‌کنم، جز اینکه پیش از پایان کنفرانس شدیداً عاشق شده بودیم.» (هیلاری قبلاً هم ازدواج کرده بود، پیوندی که زمانی آن را «اتفاقی ناگوار» خوانده بود.) یک هفته پس از ملاقات، هیلاری با بورس گوگنهایم به انگلستان رفت، و این دو بیش از یک سال یکدیگر را ندیدند.در زمان غیبت هیلاری، آن‌ها روزانه برای هم نامه می‌نوشتند، تا اینکه در ۱۹۶۲ باهم ازدواج کردند. روث آنا استاد فلسفه ولزلی کالج شد و هیلاری کاری موقت در ۴۰ کیلومتری جادۀ هاروارد پیدا کرد. آن‌ها بیش از پنجاه سالِ بعد را به تدریس و انتشار مقاله و دیگر کارهایی که از فیلسوفان آکادمیکِ استخدام‌شده در دانشگاه‌های پرآوازه انتظار می‌رفت، گذراندند. در طول این مسیر، چهار فرزندشان را هم بزرگ کردند.روث آنا در مقامِ محققی برجسته در اندیشه‌های ویلیام جیمز نامبردار شد، و ویراستار راهنمای کمبریج: ویلیام جیمز۴ بود. هیلاری به یکی از مشهورترین فلاسفۀ زنده تبدیل شد. او آزمایش فکری «زمین دوقلو»۵ را طراحی کرد، ارتباط بین واژه‌ها و معنا را کشف کرد، و در ساخت «الگوریتم دیویس-پاتنم»۶ مشارکت داشت. الگوریتمی که قرار بود اعتبار آزمایش‌های مشخصی را در منطق بسنجد. هیلاری چندین کتاب نوشت، از جمله واقع‌گرایی با سیمایی انسانی۷، بازنمایی و واقعیت۸، و خرد، حقیقت و تاریخ۹. او خدمات مهمی به فلسفه و نیز به ریاضیات و علوم رایانه عرضه داشت. گاه واژۀ «نابغه» را برای او به کار می‌برند که به نظرم مبالغه نیست. نوام چامسکی، هم‌دبیرستانی هیلاری و فردی که اهل تعریف و تمجید نیست، او را این‌گونه توصیف کرده است: «یکی از عالی‌ترین ذهن‌هایی که تاکنون دیده‌ام».هیلاری شهرت خود را به دلیلِ تغییردادنِ آن ذهن عالی به دست آورد. نکته‌بینی می‌گفت او نمایندۀ قابل هر دو جنبۀ موضوعات بود. فیلسوف آمریکایی دنیل دنت واژۀ «هیلاری» را وضع و آن را اینگونه تعریف کرد: «یک دورۀ بسیار کوتاه اما مهم در حیات فکری فیلسوفی ممتاز.» پس مطابق تعریف دنت می‌توان به‌هنگام چالش پاسخ داد: «وای! سه یا چهار هیلاری قبل اینگونه فکر می‌کردم.»تمایل هیلاری به پراگماتیسم با حیات او و سالیانِ درازِ زندگیِ مشترک با روث آنا کاملاً سازگار بود (گرچه او ناگهان دیگر خود را پراگماتیست نخواند). این تغییر فکری بزرگی بود. هیلاری را یکی از شخصیت‌های اصلی فلسفۀ تحلیلی می‌دانستند، رویکردی که در سدۀ بیستم بر دپارتمان‌های آمریکا غالب شد و به چیزی متعهد بود که اصطلاحاً رئالیسم علمی خوانده می‌شود. پیش از این، بسیاری از فیلسوفان دپارتمان‌های فلسفۀ تحلیلی هیلاری را از حامیان آرمان خود می‌دانستند و ازین‌رو حرکت او به سمت رئالیسم و دورشدن از رئالیسمِ علمی چنین تفسیر شد که جست‌وجوی مقدس برای یافتن حقیقت را کنار نهاده و تسلیم راهبرد «هر چه به کار آید» شده است.روث آنا یکی از واسطه‌های پنهانِ این تغییرِ جهت بود. هیلاری نیز در این کتاب جدید و در پاسخ به یکی از مقالات روث، همین نکته را تأیید می‌کند. هیلاری پس از آنکه افکار او دربارۀ ارزشِ پراگماتیسم را «تقریری زیبا» می‌خواند، می‌نویسد: «اگر الان با اندیشه‌های مذکور کاملاً موافقم، قبلاً مخالفشان بودم، و خود روث آنا سهمی شایان در ’تغییر عقیدۀ‘ من داشته است.»هیلاری می‌نویسد وقتی با همدیگر آشنا شدیم، روث آنا از سرسپردگان دیویی بود و «پس از سال‌ها، حمایتِ تدریجی او [از این عقاید] به‌تدریج مرا متقاعد ساخت تا تجدید نظر کنم.»افکار ریچارد رورتی، احتمالاً مشهورترین پراگماتیسمِ دهه‌های اخیر و از معدود فیلسوفانی که می‌توان تأثیرش را بیرون از حوزۀ فلسفه هم مشاهده نمود، عاملی دیگر در تغییر عقیدۀ هیلاری بود. این بدان معنا نیست که پاتنم و رورتی باهم ملاقات داشتند. رورتی در مقاله‌ای که در سال ۲۰۰۷، اندکی پیش از مرگ خود نوشت، می‌گوید: «من و هیلاری پاتنم در بیست سال اخیر در این باره که از آثار ویلیام جیمز و جان دیویی چه درس‌هایی باید گرفت، اختلاف‌نظر داشتیم.» البته، «اختلاف‌نظر» کمترین چیزی است که می‌شود گفت. در یک مصاحبه پاتنم رورتی را خواننده‌ای «بسیار بی‌دقت» خواند و او را به خاطر «تفاسیر متن‌گریز» سرزنش نمود.هیلاری رورتی را «دوست عزیز» خطاب کرده است؛ مباحثات مکتوب جدی آن‌ها به خصومت شخصی نیانجامید.کانون مناقشۀ آن دو بر سر این بود که پراگماتیسم را تا کجا باید ادامه داد؟ رورتی معتقد بود که چیزهایی که به باور ما حقیقت هستند، درواقع ارتباطی با واقعیت ندارند: چیزهایی هست که ما می‌گوییم و در طرف دیگر، جهانی واقعی نیز وجود دارد، و این دو هرگز به هم نمی‌رسند. ما به منظورِ انجام کارها، روی یک‌سری قراردادهای خاص توافق می‌کنیم، اما هرگز به چیزی مانند حقیقت نمی‌رسیم. اما پاتنم، چنان که نوشته است، سرسختانه معتقد بود که «راهی وجود دارد که بتوانیم حقِ این حسِ خودمان را ادا کنیم که دعاوی دانش بارِ واقعیت را به دوش می‌کشند». به بیان دیگر و همانگونه که او پی برد، می‌توان پراگماتیست بود بدون آنکه کلاً از حقیقت دست شست.در این ستیز، روث آنا کاملاً جانب شوهرش را گرفت. آن‌ها رورتی را دشمن مشترک خود می‌دانستند. به اعتقاد هیلاری، رورتی افکار جیمز و دیویی را تحریف کرد و فلسفه را به بن‌بست کشاند. به اعتقاد روث آنا، تفسیر رورتی استدلال‌آوری را نادیده می‌گیرد تا به جامعه‌ای عادلانه‌تر برسد. برای مثال، رورتی مدعی بود که «حقوق بشر بر چیزی استعلایی در وجود ما مبتنی نیست، هیچ چیزی وجود ندارد که از این حقوق پشتیبانی کند». این موضعی است که روث آنا با آن مخالفت می‌کند. او برای امری اقامۀ دلیل می‌کند که معتقد است رورتی باید به آن معتقد می‌بود: «گاه باید راه‌هایمان را تغییر دهیم، گاه حتی باید رؤیاهایمان را تغییر دهیم، اما گاهی محق هستیم که بگوییم پیشرفت اخلاقی کرده‌ایم.»دو مقاله‌ای که این زوج در این کتاب جدید باهم نوشته‌اند الگویی است از سادگیِ نبوغ‌آمیز. یکی از آن مقاله‌ها، بخشی کوتاه تحت عنوان «اطلاعات لورفته چه چیز را بیان می‌کنند؟» با این پرسش آغاز می‌شود: «چه چیزِ فلسفه باعث می‌شود فیلسوفانی که سال‌ها پیش مرده‌اند، طوری برای ما جذاب باشند که فیزیک‌دانانی که سال‌ها پیش مرده‌اند برایمان جذاب نیستند؟» شاید پیروان آینشتاین ایراد بگیرند، اما این پرسش جالب است و نشان‌دهندۀ سبک جذاب آن‌ها.به اعتقاد رندال آکزییر، یکی از ویراستارانِ کتابِ فلسفۀ هیلاری پاتنم۱۰، روث آنا شوهرش را به موضعی کشاند که نزدیک به موضع او بود یا یکسان با آن. او در ایمیلی می‌نویسد: «تکامل فکری» هیلاری «جرقه‌ای طولانی در مسیر دیدگاه‌های روث آنا بود». آکزییر استاد فلسفه در دانشگاه ایلینویز جنوبی است و حین تحقیق برای نوشتنِ کتابی تقریباً هزار صفحه‌ای که می‌کوشد حق دیدگاه‌های وسیع‌دامنۀ هیلاری را ادا کند، شاهد زیر و بم اندیشه‌های این زوج بود. «روث آنا صبور بود، اما وقتی که می‌دانست هیلاری نکته‌ای را نادیده گرفته است، انعطاف‌ناپذیر می‌شد.»روث آنا الان ۸۹ سال دارد و با پسرش ساموئل زندگی می‌کند. او با مصاحبۀ تلفنی راحت نبود، اما با ایمیل چند پاسخ فرستاد. وقتی سؤال کردم که آیا او مسئول اعتقاد هیلاری به پراگماتیسم است یا نه، متواضعانه جواب داد و نوشت: «یقیناً من زودتر از او دیدگاه‌هایی سازگار با پراگماتیسم داشتم، اما نمی‌دانم که او خود به آن‌ها رسیده بود یا نه، زیرا عادت داشت رشتۀ اندیشه‌ها را پی بگیرد و ببیند به کجا می‌رسند. این همان چیزی است که مردم دربارۀ او می‌گویند که پاتنم نظرش را تغییر می‌دهد. این ذهنِ او بود که او را به تغییر می‌کشاند.»ساموئل گفت مادرش از اینکه به همراه شوهر مرحومش در کانون توجه بود، خوشحال به نظر می‌رسید: «نام پدرم روی جلد یک میلیون کتاب بود، اما برای مادرم اولین بار بود.» دیوید مکارتور، ویراستار کتاب و دانشیار فلسفه در دانشگاه سیدنی، این مجموعه مقالات را شاهدی بر «ازدواجی درون ازدواج» نامید. به گفتۀ او، بین حیات شخصی و فلسفی آن‌ها تمایزِ چندانی نبود. «به نظرم شبیه این بود: ’هیلاری! آن برشتوک را بده به من ، خب حالا به بحث دیویی برگردیم‘».اطلاعات کتاب‌شناختی:Putnam, Hilary. Putnam, Ruth Anna. Pragmatism as a Way of Life: The Lasting Legacy of William James and John Dewey. Harvard University Press, 2017پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را تام بارتلت نوشته است و در تاریخ ۱۱ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «A Marriage of Minds» در وب‌سایت کرونیکل آو هایر اجوکیشن منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «ازدواجی وقف فلسفه» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است. نسخۀ چاپی این مقاله نیز در شمارۀ منتشرشدۀ کرونیکل به تاریخ ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۷ به انتشار رسیده است.** تام بارتلت از نویسندگان ثابت کرونیکل آو هایر اجوکیشن است که دربارۀ تحقیقات و یافته‌های جدید در حوزۀ علوم اجتماعی می‌نویسد. او تا به امروز دوبار نامزد جایزۀ لیوینگستون شده است که به روزنامه‌نگاران برتر زیر ۳۵سال اعطا می‌شود.[۱] Ruth Anna Putnam[۲] The Philosophical Quarterly: یکی از مشهورترین و مهم‌ترین مجلات آکادمیک در رشتۀ فلسفه [مترجم].[۳] compositionality[۴] The Cambridge Companion to William James[۵] Twin Earth thought experiment[۶] Davis-Putnam algorithm[۷] Realism With a Human Face[۸] Representation and Reality[۹] Reason, Truth and History[۱۰] The Philosophy of Hilary Putnam ]]> تام بارتلت علم‌وفلسفه Sat, 18 Nov 2017 04:44:36 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.50j2yt05za26y.html حقیقت برابر با واقعیت‌ها نیست http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dejgiaw.html تایمز لیترری ساپلیمنت — ظاهراً هر چند وقت یک‌بار -البته نه خیلی- جهان کاری برای فلسفه دست‌وپا می‌کند. اکنون چنان موقعی است. سرانجام یک واژۀ انتزاعی برجسته -حقیقت- در مرکز بحرانِ فرهنگ قرار گرفته و می‌توان فیلسوفان را فرابخواند تا راه حلی برای آن بیابند.[نه، نه] آن‌ها را برگردانید؛ دغدغه‌های فیلسوفان در باب حقیقت، همان دغدغه‌هایی نیست که جهان دربارۀ حقیقت دارد. بحث و نزاع پساحقیقت را نمی‌توان صرفاً با طرح نظریه‌ای بهتر حل و فصل کرد. بیش‌تر مواقع، آنچه چیزی را حقیقی می‌سازد، برای افراد کاملاً روشن است. مثال مشهورِ آلفرد تارسکی در دهۀ ۱۹۳۰ را در نظر بگیرید که: «برف سفید است» صادق است، اگر و تنها اگر برف سفید باشد. این مثال واضح است و نکته هم همین جاست. یک گزاره صادق است، اگر با وضع امور یا رویدادهایی که در جهان وجود دارد مطابق باشد.امروزه در فلسفه، این نظریه و سایر «نظریه‌های مطابقت در صدق» از رونق افتاده‌اند. مدت‌هاست که پراگماتیسم در آمریکا تأثیرگذاری بیش‌تری داشته است؛ نظریه‌ای که به بیانی نه‌چندان دقیق می‌گوید: ادعای صدقِ یک چیز به این معناست که صادق فرض‌کردن آن چیز به کار می‌آید. باورهای صادق انسان را به ماه بُرد و باورهای کاذب باعث شد یک شاتل فضایی اندکی پس از برخاستن منفجر شود. نظریه‌های انسجام صدق را صفت مجموعه‌ای از گزاره‌ها می‌دانند، نه صفت گزاره‌های جداگانه و منفرد: حقیقت‌های ناظر به ۴=۲+۲ به مجموعۀ کاملی از فرضیات بستگی دارند که، در این جمع، ساده به چنگ نمی‌آید. نظریه‌های حشو اظهاری، کم‌وبیش نیاز به گفت‌وگو دربارۀ صدق را نادیده می‌گیرند. وقتی گزارۀ «درست است که...» را اضافه می‌کنید به ابتدای گزاره‌ای همچون «پاریس پایتخت فرانسه است» چیزی به آن اضافه نمی‌کنید.ارزشِ این نظریه‌های رقیب، عمدتاً به دردِ دغدغه‌های دانشگاهی می‌خورد. هنگامی که مردم در این باره بحث و جدل می‌کنند که آیا سلاح‌های کشتار جمعی در عراق دوران صدام حسین وجود داشت یا خیر؛ این‌که آیا گرمایش زمین واقعی و حاصل دست انسان است یا خیر؛ یا این‌که صرفه‌جویی ضرورت دارد یا خیر؛ اختلاف‌نظر آن‌ها پیامد نظریه‌های رقیب دربارۀ صدق نیست. وقتی قاضی از یک شاهد می‌خواهد که سوگند یاد کند که «حقیقت را می‌گوید، همۀ حقیقت را و نه چیزی جز حقیقت»، لازم نیست شاهد از قاضی بپرسد که منظورش از حقیقتْ حقیقت طبقِ کدام نظریه است. پس چرا حقیقت در جهان خارج از فلسفۀ دانشگاهی، این اندازه مشکل‌ساز شده است؟ یک دلیل، این است که اختلاف و تردید جدی‌ای بر سر منبع معتبر حقیقت وجود دارد. در بخش بزرگی از تاریخ بشری، تلفیق مستحکمی از اعتماد به متون و رهبران دینی، متخصصان دانشمند و حکمت دیرپای قومی موسوم به عقل جمعی وجود داشت. امروزه به نظر می‌رسد که واقعاً هیچ چیزی وجود ندارد که همه جا معتبر شمرده شود. این وضعیت ما را بر آن می‌دارد که متخصصان خودمان را دست‌چین کنیم یا صرفاً به جرأت و جسارت خودمان دل ببندیم.فیلسوفان برای سهیم‌شدن در این بحث و نزاع، حرف برای گفتن دارند. آلوین گلدمن۱ تقریباً حوزۀ معرفت‌شناسی اجتماعی را ابداع کرده است که به پژوهش دربارۀ مشارکت اجتماعی برای شناخت می‌پردازد در حالی که کتاب میراندا فریکر دربارۀ بیّنه‌ها اشارات روشنی به جهان واقع دارد. ساکنان برج گرنفل۲ شکایت کردند که کسی به حرف آن‌ها گوش نکرده، آن‌ها مثال آموزنده‌ای هستند از این‌که اگر برای دیدگاه‌هایتان پشتوانه‌ای اجتماعی نداشته باشید تا حرفتان گوش شنوایی پیدا کند، چگونگی دستیابی به حقیقتْ کافی نیست. اما غالباً فیلسوفان بهترین کسانی نیستند که می‌توانند دربارۀ تردید آدم‌ها دربارۀ مراجع مورد اعتماد سخن برانند. مثلاً سواد علمیِ بیش‌تر، در مناظره بر سر تغییرات آب‌وهوایی، کارایی بیش‌تری در کشف حقیقت دارد تا گذراندن یک ترم تحصیلی دربارۀ معرفت‌شناسی. بااین‌حال، دلیل دیگری نیز داریم که چرا حقیقت به سرراستی و سادگی «برف سفید است» نیست. در جایگاه شهود، همگی دربارۀ آنچه باعث صدق یک ادعا می‌شود و دلیل صدق آن، تقریباً همداستانیم. یک گزاره حقیقت دارد، اگر و تنها اگر، به درستی رویدادهای واقعی را توصیف کند. برای مثال، نه در ریاضیات و نه در علم، حقیقت، اصولاً موضوع توصیف دقیق جهان فیزیکال به‌مثابۀ واقعیتی مستقل از ذهن نیست.در ریاضیات، حقیقت به نوعی از محض بودن و قطعیت افلاطونی می‌رسد. اگر یک قاعده یا برهان درست باشد، آن‌گاه آن قاعده یا برهان، بالضروره درست خواهد بود. حقیقت در ریاضیات، مستقل از واقعیاتی است که می‌توانند در جهان وجود داشته باشند. قوانین فیزیک قابل‌تغییرند، اما ریاضیات این‌گونه نیست. هیوم به همین دلیل، میان حقایق ریاضی -که به قول او دربردارندۀ «روابط تصورات» است- و «امور واقع» -حقایقی که دربارۀ جهانند- تمایز نهاد.در علم، امور واقع، ظاهراً همه چیز است. آنچه نظریه‌ای را صادق می‌سازد، این است که آن نظریه، رخدادهایی را که مشاهده می‌کنیم، پیش‌بینی و توصیف کند. اما این بدان معنا نیست که آنچه علم توصیف می‌کند، در نهایت نیز صادق باشد. شاید ادعا کنیم که یک نظریه صادق است یا دانشمند درست می‌گوید، بی‌آن‌که به واقع‌گرایی علمی پایبند شویم. در واقع، بسیاری از دانشمندان به این خرسندند که در این باره لاادری باقی بمانند که آیا امور نظری‌شان دقیقاً با امور موجود در جهان واقعی، مطابقت دارد یا خیر. فیزیک ما در نهایت شاید دربردارندۀ کوارک‌ها یا نوترینوها باشد، شاید هم نه. آنچه اهمیت دارد، این است که معادله‌ها کار کنند، نه این‌که الگوی مورد استفادۀ معادله، جهان را چنان که فی‌نفسه هست، توصیف کند.حقیقت به ندرت مسألۀ ساده‌ای از نوع روشن‌کردن تکلیف واقعیات است؛ اگر اساساً چنین کاری از آن برآید. مثلاً تاریخ قطعاً در پی صحت و دقت واقع‌بنیاد است اما این نکته به تنهایی کافی نیست. این مسأله نیز مطرح است که کدام واقعیت‌ها برجسته شده‌اند و چگونه به فهم آمده‌اند. برای مثال، دربارۀ استعمار اروپایی منطقۀ استرالیا، در میان کسانی که مایلند تندیس کاپیتان کوک به زیر کشیده شود و طرف مقابلشان، هیچ اختلاف واقع‌بنیادی وجود ندارد. تفاوت در این است که کدام جنبه‌های این تاریخ، مقطع محوری و مسلم هستند و این‌که آیا این مقاطع، مایۀ خوشنودی‌اند یا مایۀ تأسف یا هر دو احساس. هنگامی که افراد گلایه می‌کنند که تاریخ‌های رسمی غیرحقیقی‌اند، غالباً مدعی نیستند که دروغ‌های شرم‌آوری به آنان گفته شده است، بلکه آنان اصرار دارند که به حقایق پراهمیت یا بی‌اعتنایی شده یا آن حقایق نادیده گرفته شده‌اند. علاقۀ افراد به حقیقت، غالباً نه دغدغه نسبت به واقعیات، که دغدغه نسبت به معانی نهفته در آن واقعیات است. مثلاً حقیقت در یک پرتره، ضرورتاً موضوع امانت‌داری واقع‌گرایانه نیست، بلکه دربارۀ به دست آوردن چیزی در مدل نقاشی است که در تصویر یا عکسی که به لحاظ عینی هم بسیار دقیق است، می‌تواند نادیده گرفته شود. این ایده در ضرب‌المثل مشهور پیکاسو آمده است که «هنر دروغی است که ما را به درک حقیقت می‌رساند». غالباً این نوع حقیقت، به وضوح، با گوناگونی واقع‌بنیاد تعارض دارد. بنا به ادعای لوسین فروید۳ «تمایزی هست میان امر واقع و حقیقت. حقیقت عنصری از رازگشایی در خود دارد. اگر چیزی حقیقی باشد، کاری بیش از این انجام می‌دهد که صرف بودنش بر آدمی تأثیر بگذارد». شاید تعریف‌های فروید، با تعریف‌های فیلسوفان انطباقی نداشته باشد، اما نکتۀ مورد نظرش به قدر کافی روشن است. این نوع حقیقت که مایۀ دلمشغولی اوست، همان چیزی است که معنای نهفتۀ اشیاء را آشکار می‌سازد، نه واقعیاتی که می‌توان در یک کتاب مرجع سراغ گرفت.همین که به طرح تمایز میان حقیقت-به‌مثابۀ-معنادار و حقیقت-به‌مثابۀ-واقعیت ارج بگذاریم، در ورای آنچه می‌توان به صرف دلیل و شاهد تشخیص داد، همه گونه «حقیقت»، مجال طرح می‌یابد. دین معاصر در بهره‌بردن از این فرصت موفق بوده است. در واکنش به این اتهام که علمْ دین را در بهترین حالت، امری زائد ساخته و در بدترین حالت، کاذب بودن آن را ثابت کرده، بسیاری از معتقدان دینی پاسخ می‌دهند که دین در مقابل حقیقت علمی، به نوع متفاوتی از حقیقت می‌پردازد و در نتیجه نمی‌توان با علم به تکذیب آن پرداخت. مشهورترین استدلال از آنِ استیون جی. گولد۴ است. بنابر استدلال او، در حالی که «علم به ثبت و ضبط سرشت واقع‌بنیاد جهان طبیعی می‌کوشد»، دین «در حوزۀ اهداف، معانی و ارزش‌های انسانی عمل می‌کند که به همان اندازه پراهمیت، اما به کلی متفاوت است».بسیاری کسان، ایدۀ «مرجعیت‌های ناهمپوشان» پژوهش انسانی را جذاب می‌یابند، اما جداساختن آن‌ها در حرف، آسان‌تر است تا در عمل. مرجعیت دینی مایل است که همطراز ارزش‌ها، به واقعیات مربوط به جهان نیز بپردازد. من در مواجهه با مسیحیان معمولاً این مطلب را با «آزمون گور خالی» روشن می‌کنم. هنگامی که یک معتقد دینی زبان‌آور و الاهیاتی خبره، شروع به داد سخن دربارۀ نسخه‌ای از این دیدگاه دو مرجعی می‌کند، می‌توان از او پرسید: آیا برای ایمانتان اهمیتی ندارد که گور مسیح را به این دلیل خالی یافتند چون کسی پیکر او را از گور بیرون برده بود؟ به ندرت می‌توان مسیحی‌ای یافت که بگوید این امر هیچ اهمیتی ندارد. در مرکز ایمان بیش‌تر معتقدان یک واقعیت مفروض دربارۀ رویدادی تاریخی وجود دارد، نوع روزمرۀ حقیقت که همگی ما به آن توجه داریم.به هر روشی که با حقیقت روبه‌رو شویم، این ویژگیِ پرسش‌برانگیز جلوی رویمان است که حقیقت چه اهمیتی برایمان دارد. این‌که بگوییم چیزی حقیقی است یا خیر، با این گفته فرقی ندارد که من می‌خواهم آن چیز حقیقی باشد یا نباشد. هیچ‌چیز به ارادۀ صرف حقیقی نمی‌شود. این سخنِ بی‌معنیِ کاملاً رایجی است که «چیزی برای من حقیقی است، اما شاید برای کسی دیگر این‌گونه نباشد». بااین‌حال، آنچه دربارۀ حقیقت اهمیت دارد، این است که حقیقت همواره نسبتی با شناسنده دارد. ریاضی‌دان، دانشمند، هنرمند، مورخ و معتقد دینی، همیشه به حقایق یکسان یا به ابعاد یکسانی از حقیقت نمی‌پردازند. حقیقت نسبی نیست، اما ما به شیوه‌های بی‌شماری با آن ارتباط برقرار می‌کنیم.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را جولین باگینی نوشته و در تاریخ ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Truth? It’s not just about the facts» در وب‌سایت تایمز لیترری ساپلیمنت منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «حقیقت برابر با واقعیت‌ها نیست» و با ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.** جولین باگینی (Julian Baggini) متولد ۱۹۶۷ و دانش‌آموختۀ فلسفه از کالج دانشگاهی لندن (یو.سی.ال) است. کتاب جدید او تاریخ مختصر حقیقت (A Short History of Truth)، در ماه سپتامبر منتشر شد.[۱] Alvin Ira Goldman: متولد ۱۹۳۸، فیلسوف آمریکایی و استاد فلسفۀ دانشگاه راتگرز ایالت نیوجرسی است. حوزه‌های تخصصی تحقیقات او عبارتند از: معرفت‌شناسی، فلسفۀ ذهن و علوم شناختی [مترجم].[۲] برج مسکونی بزرگی در غرب لندن که در ژوئن ۲۰۱۷ دچار آتش‌سوزی مهیبی شد و دست‌کم ۷۹ نفر بر اثر آن، جان خود را از دست دادند [مترجم].[۳] Lucian Freud: (۱۹۲۲ـ۲۰۱۱) نقاش واقع‌گرای بریتانیایی متولد آلمان و یکی از برجسته‌ترین و جنجالی‌ترین نقاشان معاصر؛ وی نوۀ روانکاو مشهور، زیگموند فروید بود [مترجم].[۴] Stephen Jay Gould: (۱۹۴۱ـ۲۰۰۲) دیرین‌شناس، زیست‌شناس تکاملی و مورخ علم آمریکایی؛ او یکی از مؤثرترین و پرخواننده‌ترین نویسندگان نثر علمی خوش‌خوان و مردم‌پسند بود [مترجم]. ]]> جولیَن باگینی علم‌وفلسفه Wed, 15 Nov 2017 04:46:39 GMT http://tarjomaan.com/vdcf.tdciw6dejgiaw.html دنیل دنت: ممکن است به قرن نوزدهم بازگردانده شویم http://tarjomaan.com/vdcc.sq4a2bqmpla82.html گاردین — با دنیل دنت، عقل‌گرای بزرگ آمریکایی، ملاقات می‌کنم، آن‌هم در روز تحلیف ریاست‌جمهوری ترامپ، که بی‌تردید روز مناسبی برای ژرف‌اندیشی دربارۀ شکنندگی تمدن در رویارویی با تغییرات تکنولوژیک عظیم است، موضوعی که او در تازه‌ترین کتابش بررسی کرده است.دنت شخصیتی بی‌همتا در فرهنگ آمریکاست: فیلسوفی ۷۴ساله، با مو و ریش‌ سفید که پژوهش‌هایش پرسش‌هایی را واکاوی می‌کند که در نقاط تلاقی علم و تکنولوژی و آگاهی بروز می‌کند. موضوع پژوهش او مغز است، اینکه چگونه معنا را می‌آفریند و مغزهای ما چه درکی از آینده‌ای دارند که شامل هوش مصنوعی و ربات‌ها می‌شود. او به‌مناسبت انتشار تازه‌ترین کتابش با عنوان از باکتری تا باخ و برعکس۱ با همسرش، سوزان، در لندن است و من او را در آپارتمانی اجاره‌ای در محلۀ ناتینگ‌هیل ملاقات می‌کنم، درحالی‌که با ترشرویی به لپ‌تاپش خیره شده است. می‌گوید: «داشتم یک توییت می‌فرستادم، چیزی شبیه به این: ’سناتورهای جمهوری‌خواه در جایگاهی رشک‌انگیز قرار دارند. چند بار کسی فرصتی واقعی پیدا می‌کند تا قهرمان ملی شود؟ چه کسی قرار است قدم در صحنه بگذارد و وارد صفحات تاریخ شود؟‘»دنت از جایگاه فکری‌ای برخوردار است که اظهارنظرهای او می‌تواند تأثیرگذار باشد: سخنرانی سرشناس در حلقۀ تِد۲ و دوست بسیاری از نخبگان سیلیکون ‌ولی. دنت از آن گونۀ کمیاب است، موجودی افسانه‌ای که ناشران رؤیایش را می‌بینند، نویسندۀ کتاب‌هایی جدی و پرمغز که فروش هم می‌کنند.روشن است که تازه‌ترین کتاب او در زمانی خاص طرح‌ریزی و نوشته شده است. دنت، متحد نزدیک ریچارد داوکینز (و همچون او یک شبه‌نظامیِ آتئیست)، تصمیم گرفته بود تا فرهنگ را از چشم‌اندازی تکاملی بررسی نماید. آخرین فصل کتاب، که در آن به ژرف‌اندیشی دربارۀ آیندۀ تکنولوژیک ما می‌پردازد، با این هدف نوشته شده بود که تأمل‌برانگیز باشد. درعوض، آن فصل تا حدودی ترسناک است: او می‌نویسد ما به‌تازگی در حال آگاهی‌یافتن از پیامدهای بالقوۀ تکنولوژی‌هایی هستیم که مشغول ابداع آن‌هاییم، اما به‌طور روزافزون از فهم آن‌ها عاجزیم. اعتماد و همکاریِ انسانی چیزهایی ازپیش‌داده‌شده نیستند؛ آن‌ها محصولات جانبی فرایندی فرهنگی هستند که می‌تواند معکوس شود. و تمدن بسیار بسیار شکننده است، آن‌قدر که هیچ‌کداممان نمی‌خواهیم فکرش را بکنیم.کَرول کادلادار: داشتم به این فکر می‌کردم که شاید فیلسوفان دقیقاً همان کسانی هستند که اکنون به آن‌ها نیازمندیم. یعنی نوعی ژرف‌اندیشی دربارۀ آنچه اکنون در حال وقوع است.دنیل دنت: بله، ژرف‌اندیشی از سوی همه. خطرِ واقعیِ پیش روی ما آن است که احترام به حقیقت و واقعیت را از دست داده‌ایم. مردم دریافته‌اند که بسیار آسان‌تر است که برای قابل ‌اعتماد به‌نظررسیدن آبروی بقیه را ببرند، به‌جای اینکه به‌دنبال کسب آبرو برای خودشان باشند. مهم نیست آنچه می‌گویید چقدر واقعیت داشته باشد، چون کسان دیگری می‌توانند این شایعه را پخش کنند که اخبار جعلی ارائه می‌دهید. ما در حال ورود به دوره‌ای از عدم ‌قطعیت و تاریکیِ معرفت‌شناختی هستیم که از قرون وسطا تاکنون تجربه نکرده‌ایم.کادلادار: چند سال پیش مقاله‌ای نوشتید دربارۀ اینکه چگونه تکنولوژی برای مردم و سازمان‌ها، چه بخواهند و چه نخواهند، شفافیت به‌همراه می‌آورد، و تأثیر عظیم این موضوع را مورد بحث قرار دادید. به نظر می‌رسد این همان چیزی است که در حال وقوع است، چنین نیست؟دنت: بله، من آن مقاله را با همکاری دب روی نوشتم، یک دانشمند جوان و باهوشِ علوم رایانه و رباتیک که اکنون رئیس بخش تحقیقات توییتر است. ما این رخداد را با «انفجار کامبرین»۳ مقایسه کردیم، که به‌عنوان دوره‌ای از خلاقیت‌های عظیم در نظر گرفته می‌شود. در این دوره، تمام گونه‌های جدیدِ حیات خلق شدند، اما درعین‌حال به‌ همین اندازه گونه‌های دیگری از حیات نابود شدند؛ آن دوره یک‌جور مسابقۀ تسلیحاتی بود.کادلادار: بنابراین، شما می‌گویید که بسیاری ابزارهای شگفت‌انگیز وجود دارد که قرار است آفریده شوند... .دنت: بله، و پادابزارها.کادلادار: و می‌گویید که این امر به جنگ اطلاعاتی منجر خواهد شد. طبق برخی توصیفات، این دقیقاً وضعیت کنونی ماست، چنین نیست؟دنت: دقیقاً همین‌طور است. من از شفافیت اطلاعات بسیار خوشحال بودم، چون این کار عرصه را بر ایمان بسیار تنگ می‌کرد. اما چنین چیزی خوبیِ مطلق نیست، می‌تواند ترسناک هم باشد.کادلادار: این تصور وجود دارد که فلسفه رشته‌ای غبارگرفته است که به حوزۀ آکادمیک تعلق دارد، اما درواقع، پرسش‌هایی نظیر چیستیِ امر واقع و چیستیِ حقیقت پرسش‌های بنیادی امروزند، چنین نیست؟دنت: نحوۀ برخورد فلسفه با این موضوعات همیشه افتخارآفرین نبوده است. شاید مردم اکنون کم‌کم دریابند که فلاسفه روی‌هم‌رفته آن‌چنان هم بی‌گزند نیستند. گاهی، دیدگاه‌ها می‌توانند پیامدهایی ترسناک داشته باشند، پیامدهایی که ممکن است واقعاً تحقق پیدا کنند. من فکر می‌کنم آنچه پست‌مدرنیست‌ها انجام دادند کاری کاملاً زیان‌بار بود. آن‌ها مسئول مُد فکری‌ای هستند که بدبین‌بودن نسبت به حقیقت و امور واقع را به امری محترمانه بدل کرد. شما مردم را می‌دیدید که به این‌سو و آن‌سو می‌روند و می‌گویند: «خب، شما بخشی از همان جماعتی هستید که هنوز به امور واقع باور دارند».کادلادار: فهم من از پست‌مدرنیسم آن است که در نبود یک فراروایت واحد شاهد روایت‌های رقیب خواهیم بود... و شما یک آتئیست بسیار سرشناس هستید...دنت: بله، یک روایت درست است و بقیه نادرست. یکی از آن روایت‌ها حقیقت دارد و بقیه چنین نیست؛ موضوع به همین سادگی است.کادلادار: پدیدۀ ترامپ پرسش‌هایی جذاب دربارۀ شیوۀ اندیشیدن مردم و چگونگی کارکرد مغز ما پیش می‌کشد، امری که شما زندگی خود را صرف بررسی آن کرده‌اید. آیا این پدیده بر شیوۀ اندیشیدن شما دربارۀ امور تأثیر می‌گذارد؟دنت: طبق روال معمولم، فکر می‌کنم بخشی از زمانی که صرف کارهای مورد علاقه‌ام می‌کنم باید اختصاص دهم به اندیشیدن دربارۀ امور سیاسی در آیندۀ نزدیک و اینکه، در صورت امکان، چه گام‌هایی باید بردارم تا از وقوع فاجعه جلوگیری کنم. فعالیت سیاسی فعالیت محبوبم نیست اما گاهی آدم باید به این کار دست بزند. من احساس کردم وظیفه‌ای اخلاقی دارم که شکستن طلسم۴ را بنویسم (پژوهش دنت در سال ۲۰۰۶ دربارۀ دین به‌منزلۀ پدیده‌ای طبیعی) زیرا دربارۀ ظهور تئوکراسی در آمریکا و گسترش نفوذ جناح راست دینی بسیار نگران بودم. آنچه واقعاً دوست دارم درباره‌اش تحقیق کنم عبارت است از پیشرفت‌های جدید و بسیار هیجان‌انگیز در نظریه‌های آگاهی، که تقریباً هیچ ربطی به سیاست ندارد. من حسرت ساعاتی را می‌خورم که به‌جای آن کار مجبورم صرف نگرانی دربارۀ مسائل سیاسی کنم.کادلادار: و این کاری است که در گام بعدی انجام خواهید داد؟دنت: من یک خوش‌بین ابدی هستم. هر سناتور جمهوری‌خواه این فرصت را دارد که شهامت به خرج دهد و از حقیقت و عدالت و حکومتِ قانون دفاع کند. امیدواری دیگر من آن است که اگر ترامپ مجبور می‌شد بین رئیس‌جمهوری و میلیاردربودن یکی را انتخاب کند، چه‌بسا می‌شد که همین حالا استعفا بدهد.کادلادار: این برای من همان خاصیت آرامش‌بخشی دین را دارد. باور به وجود بهشت خوشایند است، باور به اینکه ترامپ استعفا خواهد داد هم خوشایند است...دنت: خب، به شما گفتم که من آدم خوش‌بینی هستم.کادلادار: اما شما در تازه‌ترین کتابتان می‌پرسید آیا ممکن است تمدن شکست بخورد و نتیجه می‌گیرید که ممکن است. می‌گویید خطری حاضر و عظیم وجود دارد، زیرا جهان مدرن آن‌قدر پیچیده شده است که سروسامان‌دادن به آن دشوار است. آیا موضوع اکنون در مقایسه با زمانی‌که این کتاب را می‌نوشتید طنین متفاوتی دارد؟دنت: فکر می‌کنم چنین است. هنگامی‌که کتاب را می‌نوشتم فکر می‌کردم پذیرش آن برای بسیاری از افراد دشوار باشد. درحالی‌که اکنون، خب، همۀ ما با این خطر روبه‌رو هستیم، چنین نیست؟ خوش‌بینی من به‌خوبی با افکار بسیار بدبینانه احاطه شده است، افکاری که به‌نوعی احتمالاً بیشتر واقع‌بینانه هستند.کادلادار: شما در این کتاب از تکامل فرهنگی نیز سخن می‌گویید. برای بیشتر مردم، معنای این ایده آن است که اوضاع بهتر می‌شود. اما این امر ضرورتاً درست نیست، نه؟دنت: خب، اینکه اوضاع بهتر می‌شود، البته، دیدگاه آن‌هایی است که زنده می‌مانند. این نوعی از تاریخ ضعیف است. همین امر دربارۀ فرهنگ نیز صادق است. حقیقتِ شگفت‌انگیز این است که ما اکنون فهم بیشتری دربارۀ چگونگی کارکرد تکامل داریم و کم‌کم در حال مهار و بهره‌گیری از آن هستیم. و همین مسئلهْ شکنندگیِ برخی از مشخصه‌های جهانِ مدرنِ ما را آشکار می‌کند. ما اکنون باید مراقب باشیم که با تکنولوژی‌های جدید خود از پرتگاه سقوط نکنیم، بدون آنکه با دقت بررسی کرده باشیم که پیامدهای این سقوط چیست.کادلادار: شما از «میمه‌ها»۵ سخن می‌گویید، یعنی نامی که ریچارد داوکینز برای واحدهای انتقال فرهنگی به کار می‌برد. آیا از دیدگاه شما ترامپ می‌تواند یک میمۀ واقعاً بد، اما واقعاً موفق باشد؟دنت: خب، یکی از بخش‌های بسیار قدرتمند و پریشان‌کنندۀ بینش داوکینز آن است که میمه‌ها نیز دارای سازگاری خاص خود هستند، همان‌طور که میکروب‌ها و ویروس‌ها دارای سازگاری خاص خود هستند. این به آن معناست که ممکن است یک میمۀ بسیار بسیار موفق وجود داشته باشد که واقعاً خطرناک است.کادلادار: مناقشه دربارۀ «اخبار جعلی» به نظر می‌رسد مدل کوچکی از این مسئله باشد...دنت: دقیقاً. اجازه دهید چیزی را به شما بگویم که مرا شگفت‌زده کرده است. یک اصل مرتبه‌بالاتر وجود دارد که من برایش اهمیتی بیشتر از آن چیزی قائل بودم که در واقع رخ داد. بگذارید مثالی بزنم: چرا تبلیغات در مسابقۀ سوپر بول۶ این‌قدر گران است؟ پاسخ: مسئله تنها این نیست که میلیون‌ها نفر در حال تماشا هستند، بلکه این است که میلیون‌ها نفر، صدها میلیون نفر، می‌دانند که صدها میلیون نفر در حال تماشا هستند، و این امر به آن قابلیتِ اعتمادِ اضافی می‌بخشد و اینترنت چنین نیست. اما هنگامی‌که ترامپ هر بار برای میلیون‌ها نفر پیام توییتری می‌فرستد، آن‌ها می‌دانند که او هر بار برای میلیون‌ها نفر پیام توییتری می‌فرستد. او از یکی از مزایای این اثر قابلیت اعتماد بهره می‌برد بدون آنکه گرفتار معایب آن شود. بنابراین، «اثر سیلو»۷ واقعاً بسیار پریشان‌کننده است. این یکی از ویژگی‌های شفافیت نوین است که بسیار نگران‌کننده است. ما به‌محض آنکه سخت‌افزار مورد نیاز را می‌سازیم تا جهان را دارای دستگاه عصبی کنیم، آن را خراب می‌کنیم. ما با خطر بزرگ نابینایی رو‌به‌رو هستیم.کادلادار: من مطالبی دربارۀ مشکلات موجود در رابطه با جست‌وجوی گوگل نوشته‌ام و یکی از مثال‌هایی که پیدا کرده‌ام این است که اگر شما در گوگل جملۀ «هولوکاست یک» را تایپ کنید، گوگل به‌ترتیب جملات «دروغ است»، «حقه است» و... را به شما پیشنهاد می‌کند. و اگر روی «هولوکاست یک دروغ است» کلیک کنید، ده لینک به سایت‌های نئونازی پیش روی شما قرار می‌گیرد که می‌گوید: «آری، هولوکاست یک دروغ است»...دنت: خیلی جالب است و نگران‌کننده. این بخشی از مسابقۀ تسلیحاتی ابزارهایی است که، به‌وسیلۀ شفافیت، امکان وجود یافته‌اند. این امر بسیاری از چیزهای خوب و همچنین بسیاری از چیزهای بد را متزلزل خواهد ساخت. ما در حال ورود به دوره‌ای از بی‌قانونی هستیم.کادلادار: گوگل چیز جالبی است، زیرا نه‌تنها دروازۀ ما برای دسترسی به واقعیات است بلکه همچنین یک ابزار انتقال فرهنگی است، آن یک ماشین میمه است.دنت: بله، بله، بله.کادلادار: بنابراین، هر آنچه نخستین لینک باشد سریع‌تر پخش می‌شود، موفق‌ترین نسخۀ حقیقت می‌شود میمه‌ای که می‌بُرد...دنت: بله، الگوریتم زیربنای گوگل، که در وهلۀ نخست امکان به‌وجودآمدن گوگل را فراهم ساخت، همان که «لری و سرگئی»۸ خلق کردند، بارها و بارها و بارها اصلاح شده است، آن‌ها برخی از باهوش‌ترین افراد در جهان را به کار می‌گیرند و می‌کوشند تا نقایصی را که می‌بینند تصحیح کنند. اینکه آیا این افراد خوش‌نیت و باهوش می‌توانند با موفقیت کار خود را ادامه دهند یا خیر، تنها با حدس می‌توان به آن پاسخ داد، اما می‌دانیم که آن‌ها در این راه می‌کوشند. من بسیار شادمانم که دب روی مسئول تحقیقات علمی در توییتر است. او و تیمش سخت تلاش می‌کنند تا مشکلات را بفهمند و پیش‌بینی کنند.کادلادار: آیا شما شخصیتی تأثیرگذار بین افراد حاضر در سیلیکون ‌ولی هستید؟دنت: شاید. بله، من به‌نوعی اوقات خود را با آن‌ها می‌گذرانم.کادلادار: آیا رابطۀ بین شرکت‌های تکنولوژی و دولت آمریکا شما را نگران می‌کند؟ برای مثال، مشاهدۀ حضور همۀ آن‌ها در اجلاس فناوری‌ای که ترامپ برگزار کرد؟دنت: من چندان رخدادهای این اجلاس را پیگیری نکردم اما، بله، از این امر خشنود نیستم. من غیر این گزینه که تکنولوژی را تا حد ممکن از دولت دور نگه داریم مسیر درست دیگری نمی‌بینم. دوست من، دنی هیلیس، یک سخنرانی تِد ایراد کرد و گفت خدمات حیاتی ملت بسیار بیشتر از آنچه باید به اینترنت وابسته شده‌اند. اگر اینترنت قطع شود، ممکن است بسیاری از مردم بگویند صرفاً مسئله‌ای کوتاه‌مدت است، اما قطع اینترنت احتمالاً موجب قطعی شبکۀ برق، گوشی‌های همراه، رادیو و تلویزیون نیز خواهد شد، یعنی ما در تاریکی الکترونیک فرو خواهیم رفت. ما به این اتفاق عادت نداریم. اگر شما تصور می‌کنید حادثۀ ۱۱ سپتامبر ترسناک بود، باید بگویم چنین رخدادی بسیار هول‌انگیز خواهد بود. ما باید برای چگونگی رویارویی با این رخداد برنامه‌ریزی کنیم.کادلادار: شما می‌گویید که از دستاوردهای هوش مصنوعی شگفت‌زده شده‌اید، درحالی‌که نگران این نیستید که نژادی از ربات‌ها ما را به بردگی بگیرند، شما نگرانی‌های دیگری دارید... .دنت: اُه، یقیناً. کل بحث «تکینگی»۹ بی‌معنی است. این بحث ما را از توجه به مسائل بسیار مهم‌تر باز می‌دارد.آنچه در آینده رخ خواهد داد عبارت است از ساخت نوعی از ابزارهای هوش ‌مصنوعی که ما به آن‌ها اَبَروابستگی پیدا می‌کنیم. و یکی از خطرات پیش روی ما آن است که ما به آن‌ها بیش از آنچه صلاحیت آن را دارند اقتدار ببخشیم. ما به آن‌ها اجازه می‌دهیم دربارۀ چیزهایی به ما مشاوره دهند که نباید اجازه دهیم درباره‌شان به ما مشاوره دهند.کادلادار: شما از همکار خود نقل ‌قول می‌کنید که می‌گوید پیشنهادات جست‌وجوی گوگل، که از هوش ‌مصنوعی و یادگیری ماشین بهره می‌برد، می‌تواند شیوۀ نگرش ما به جهان را کنترل کند. آیا این چیزی است که به آن عقیده دارید؟ اینکه ربات‌ها همین حالا نیز ذهن ما را به‌شیوه‌هایی کنترل می‌کنند که ما هنوز از درک آن عاجزیم؟دنت: بله، ما کم‌کم در حال فراهم‌کردن غیب‌گویان۱۰ تکنولوژیک برای خودمان هستیم. می‌توانیم اثبات کنیم که این تکنولوژی‌ها نتایجی بسیار دقیق به دست می‌دهند، نتایجی که ما راه دیگری برای دسترسی به آن‌ها نداریم. همچنین می‌دانیم که نمی‌توانیم بفهمیم آن‌ها چگونه این کار را انجام می‌دهند. مردم دربارۀ «علم جعبۀ سیاه»۱۱ صحبت می‌کنند. این فقط اخبار نیست؛ این فقط سیاست نیست؛ این علم است.کادلادار: جهانی که در آن حتی دانشمندان نمی‌دانند دستگاه‌ها چگونه کار می‌کنند چه خطری برای ما دارد؟دنت: یکی از موضوعات مهم در کتاب من آن است که چگونه، تا همین زمان‌های اخیر، جهان و طبیعت با توانایی بدون فهم اداره شده‌اند. فهم جدی چیزها امری بسیار جدید است، تنها چند هزار سال قدمت دارد، قدمت آن حتی به یک میلیون سال نمی‌رسد. اما ما اکنون در مرز ورود به عصر طراحی پساهوشمند هستیم و دیگر برای فهم چیزها خود را به زحمت نمی‌اندازیم. این یکی از خطرناک‌ترین افکار از دیدگاه من است. زیرا چه خوب یا چه بد، فهم یکی از بالاترین آرمان‌های من است. من می‌خواهم همه چیز را بفهمم. من می‌خواهم مردم چیزها را بفهمند. من فهم چیزها را دوست دارم. من توضیح‌دادن چیزها به خودم و دیگران را دوست دارم. همیشه افراد بسیار زیادی وجود دارند که با دلیل موجه می‌گویند: «نیازی نیست به خودت زحمت بدهی تا به من طرز کار موتور خودرو را توضیح بدهی، این مسئله برایم مهم نیست. من فقط سوییچ را می‌چرخانم و حرکت می‌کنم.» چه اتفاقی می‌افتد هنگامی‌که نسبت به همه چیز این نگرش را اتخاذ می‌کنیم؟کادلادار: آیا همین حالا هم در وضعیتی هستیم که در آن تکنولوژی آن‌قدر پیچیده است که حتی افراد سازندۀ آن از فهمش ناتوان هستند؟دنت: این یک نگرانی و یک امکان است. من فکر نمی‌کنم هنوز به آن نقطه رسیده باشیم، اما می‌توان به آن نقطه رسید. موضوع جالب آن است که فلاسفه صدها سال دربارۀ محدودیت‌های فهم آدمی سخن گفته‌اند، چنان‌که گویی این محدودیت‌ها به‌نوعی شبیه دیوار صوتی است. این دیوار در برابر ما وجود داشت که ما نمی‌توانستیم به فراسوی آن برویم و این بخشی از وضعیت تراژیک آدمی بود. اکنون، داریم نسخه‌ای را کشف می‌کنیم که اگر حقیقت داشته باشد، حقیقتی ملال‌آور است. موضوع این نیست که رازهای بزرگی وجود دارد، بلکه موضوع صرفاً این است که یگانه راه پیشرفت برای ما از طریق تقسیم کار و تخصصی‌سازی است. برای مثال، مقالاتی دارای پانصد نویسنده از سوی «سرن»۱۲ منتشر می‌شود، که هیچ‌یک از آن‌ها کل مقاله یا کل علم زیربنای آن را نمی‌فهمد؛ میمه در آینده هرچه بیشتر و بیشتر صرفاً از این نوع خواهد بود. هرچه بیشتر و بیشتر، واحد فهم در آینده فهم گروهی خواهد بود، که در آن شما صرفاً باید به تیمی از دیگر افراد تکیه کنید زیرا به‌تنهایی نمی‌توانید کل موضوع را بفهمید. اُه، روزگاری، باید بگویم نه چندان دور، قطعاً تا همین قرن هجدهم، افراد واقعاً باهوش می‌توانستند آرزوی آن را داشته باشند که فهمی نسبتاً خوب از همه چیز به دست آورند.کادلادار: پیامدهای این اتفاق چیست؟دنت: خب، شکنندگی و اَبَرشکنندگیِ تمدن درست در اینجاست. همۀ ما ممکن است به قرن نوزدهم بازگردانده شویم.پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو را کرول کادلادار با دنیل دنت انجام داده و در تاریخ ۱۲ فوریۀ ۲۰۱۷ با عنوان «Daniel Dennett: ‘I begrudge every hour I have to spend worrying about politics’» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. این مصاحبه برای نخستین‌بار با عنوان «دنیل دنت: ممکن است به قرن نوزدهم بازگردانده شویم» و با ترجمۀ علی برزگر در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۵ آبان ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** دنیل دنت (Daniel Dennett) فیلسوف، نویسنده و محقق علوم شناختی است. او را یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان نیمۀ دوم قرن بیستم می‌دانند. تحقیقات او بر فلسفۀ ذهن، آگاهی و فلسفۀ بیولوژی متمرکز است. ایمان راسخ او به علم او را از دیگر فیلسوفان عصر خود تمایز بخشیده است. دنت یکی از منتقدان سرسخت پست‌مدرنیسم و هر نوع نسبی‌گرایی معرفتی دیگر است. آخرین کتاب او از باکتری تا باخ و برعکس: تکامل اذهان (From Bacteria to Bach and Back: The Evolution of Minds) نام دارد.*** کرول کادلادار (Carole Cadwalladr) ساکن بریتانیاست و برای گاردین می‌نویسد. اولین رمان او درخت خانواده (The Family Tree) در سال ۲۰۰۶ منتشر شد.[۱] From Bacteria to Bach and Back[۲] TED: سازمانی رسانه‌ای است که سخنرانی‌ها را برای توزیع مجانی در فضای مجازی منتشر می‌کند [مترجم].[۳] Cambrian explosion: پیدایش نخستین گونه‌های مهم جانوری در حدود ۵۴۱ میلیون سال پیش در دورۀ کامبرین [مترجم].[۴] Breaking the Spell[۵] memes: واحدهای بنیادی از نظرات، نمادها یا کنش‌های فرهنگی که از طریق بیان، رفتار، رسوم و سایر پدیده‌های قابل تقلید توان انتقال از یک ذهن به اذهان دیگران را دارا هستند [مترجم].[۶] Super Bowl: مسابقۀ سالیانۀ فوتبال آمریکایی و پربیننده‌ترین مسابقۀ تلویزیونی آمریکا [مترجم].[۷] siloing effect: عدم مبادله و ارتباط اطلاعات، آن‌چنان که گویی اطلاعات همچون دانه‌ها در یک سیلو به دام افتاده‌اند [مترجم].[۸] Larry Page و Sergey Brin: بنیان‌گذاران گوگل [مترجم].[۹] singularity: تکینگی فرضیه‌ای است که پیش‌بینی می‌کند شتاب در فناوری درنهایت باعث می‌شود که هوش مصنوعی از هوش بشر پیشی بگیرد و منجر به تغییرات شگرف یا حتی پایان تمدن بشری بشود [مترجم].[۱۰] oracles[۱۱] black-box science: مراد از این اصطلاح آن است که ما فقط از نتایج علم آگاهی داریم اما از سازوکار درونی علم کاملاً ناآگاه هستیم. علم همچون یک جعبۀ سیاه است [مترجم].[۱۲] CERN: سازمان اروپایی پژوهش‌های هسته‌ای [مترجم]. ]]> دنیل دنت علم‌وفلسفه Mon, 06 Nov 2017 04:43:32 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.sq4a2bqmpla82.html این‌ها روبات‌هایی نیستند که وعده‌شان را به ما داده بودند http://tarjomaan.com/vdcc.pq4a2bqmsla82.html نیویورک‌تایمز — از همان لحظۀ اولی که ما انسان‌ها خدمتکارانی مکانیکی را در خیال آوردیم که دست به سینه جلویمان می‌ایستند و گوش به فرمانمان خواهند بود، مفروض گرفتیم که آن‌ها را شکلِ خودمان خواهند ساخت. مجهز به دست و پا، سر و تن که کارهای روزمره‌ای را انجام می‌دهند که در غیر این صورت مجبوریم خودمان انجام دهیم. دستیار روباتی، در فرهنگ عامه، ریخت و عملکردی انسان‌وار دارد، چیزی مثل خدمتکارِ خستگی‌ناپذیر «جتسونز»۱، سی-تری.پی.اُو۲ در «جنگ ستارگان» و «میزبان» معذب دولورس اَبِرناتی در «وست ورلد»۳.وقتش رسیده که در این فرضیات بازنگری کنیم. روبات‌ها دارند به خانه‌هایمان هجوم می‌آورند، اما این دستگاه‌ها، سخنگوهای به‌اصطلاح هوشمندی مانند آمازون اِکو، گوگل هوم و اپل هوم پاد -که در دست تهیه است-، اصلاً شبیه آنچه انتظار داشتیم نیستند. آن‌ها کوچک، چمباتمه‌زده و بی‌تحرک هستند، بیشتر شبیه گلدان یا قوطی غذای گربه تا انسان.البته، اکو و همتایانش ویژگی مهم مشترکی با نیاکان خیالی خود دارند: اینکه اوضاع را روشن می‌کنند. روبات‌ها در هر شکلی که باشند، چیزهای مهمی دربارۀ فناوری‌ها و خودمان به ما می‌گویند.سخنگوهای هوشمند با اینکه تازه سه سال است پا به جهان گذاشته‌اند، تأثیر زیادی بر ما گذاشته‌اند. بازار این ابزارها که با نیروی «ربات‌های سخنگو»یی مثل سیری و الکسا کار می‌کنند رونق خوبی دارد. براساس تخمین گروه تحقیقاتی ای‌مارکِتِر، اکنون حدود ۳۵ میلیون آمریکایی کاربر رایانه‌های سخنگوی کوچک هستند، یعنی بیش از دو برابر کاربران سال گذشته و تحلیلگران پیشبینی می‌کنند که تا سال ۲۰۲۰ سه‌چهارم خانوارهای ایالات متحده دست‌کم یکی از این وسایل را خواهند داشت.جذابیت این ربات‌ها قابل درک است. سخنگوهای هوشمند کاهنانی هستند نشسته روی کابینت. شاید نتوانند از طرف خدا صحبت کنند اما می‌توانند گزارش اخبار، ترافیک و آب و هوا بدهند. مهارت‌های دیگری هم دارند که نیایشان در معبد دلفی خوابشان را هم نمی‌دید: می‌توانند در مقام یک دی. جِی. خدمت کنند. می‌توانند بیماری‌ها را تشخیص دهند و اضطراب‌ها را التیام بخشند. می‌توانند وقت خواب قصه بخوانند. حتی می‌توانند مثل سگ نگهبان پارس کنند تا دزدها را فراری دهند. همچنین نشان می‌دهند می‌توانند سرخدمتکار اتوماسیون خانگی باشند، لامپ‌ها را تنظیم کنند، وسایل را کنترل کنند و به روبات‌های تخصصی مثل جاروبرقی رومبا دستور بدهند.باز هم اگر مشتاق رُزی هستید که در منزل چوب‌پر به دست، این طرف و آن طرف بدود، اکو برایتان ضدحال است. اکو فقط یک گوشه می‌نشیند.روبات خانگی به دلایل مختلف چنین شکل دلسردکننده‌ای دارد. بعضی دلایل فنی هستند. تصور یک اندروید چالاک با پاهای محکم راحت است اما درست کردنش دشوار. آنطور که ایلا نوربخش، استاد دانشگاه کارنگی ملون در کتاب خود آیندۀ روبات‌ها۴ توضیح می‌دهد، این کار نیازمند پیشرفت نه‌تنها در هوش مصنوعی بلکه در سیستم‌های سخت‌افزاری پیچیده‌ای است که در حرکت، درک و مهارت ضروری هستند.سیستم عصبی انسان در کنترل جسمی نوعی معجزه است و قادر است با انعطاف بالایی محیطی دائماً متغیر را درک و به آن پاسخ دهد. دستیابی به این چابکی با سیلیکون و استیل بسیار فراتر از توان مهندسان امروز است. حتی پیشرفته‌ترین آدم ماشینی‌های امروز هم با کارهای پیش‌پاافتاده‌ای مثل چیدن ظرف‌ها در ماشین ظرف‌شویی یا گردگیری خرده‌ریزهای تزئینی سراسیمه می‌شوند.با این همه، به لطف دستاوردهایی در شبکه‌سازی، پردازش زبان و ریزسازی، ساخت رایانه‌های کوچک و ارزان آسان شده، رایانه‌هایی که سؤالات و دستورات اولیه را می‌فهمند، از بانک دادۀ آنلاین اطلاعات را جمع‌آوری و تلفیق می‌کنند و دیگر دستگاه‌های الکترونیکی را مدیریت می‌کنند. صنعت فناوری برای ارتقای این ابزارها انگیزه‌هایی قوی دارد. اکنون که بسیاری از بزرگ‌ترین شرکت‌های فناوری مثل شرکت‌های رسانه عمل می‌کنند و به خرید و فروش غیرقانونی اطلاعات دست می‌زنند، همه سخت در رقابت هستند تا محصولات جدیدی تولید کنند که مصرف‌کنندگان را مسحور کند و به دنبال خود بکشاند.از این جهت سخنگوهای هوشمندْ مکملی قدرتمند برای گوشی‌های هوشمند هستند. این سخنگوها که مجهز به میکروفون‌های حساس هستند، به جای ابزارهای شنیداری خانگی -شنودهای ظاهراً بی‌خطر- به کار می‌روند که توانایی شرکت برای نظارت بر عادات افراد را بسیار گسترش می‌دهد. هر وقت که با یک سخنگوی هوشمند گفت‌وگو می‌کنید، اطلاعات ارزشمندی را دربارۀ عادات روزمره و تمایلات خودتان فاش می‌کنید.ورای مشکلات فنی، موانع روان‌شناختی دلهره‌آوری در مقابل ساخت و فروش دستگاه‌های انسان‌گونه هست. کسی نمی‌داند چطور شکافی را پر کند که دانشمندان رایانه «درۀ مرموز» می‌نامند؛ فاصله‌ای که ما میان خود و بدلِ خود حس می‌کنیم. چون ما موجوداتی اجتماعی هستیم، ذهنمان به طرز بی‌نظیری به احساسات، حرکات و رفتارهای دیگران حساس است. هر بویی از تصنع انزجارمان را برمی‌انگیزد. روبات‌های انسان‌وار برایمان باورنکردنی هستند و هر چه نزدیک‌تر به ما طراحی شوند، باورنکردنی‌تر می‌شوند. این مسئله روبات‌شناسان را به دردسر می‌اندازد: هرچه ساخته‌هایشان بهتر باشد، تمایل ما برای آوردن آن‌ها به خانه‌هایمان کمتر می‌شود. سخنگوهای هوشمند که ویژگی‌های انسانی را ندارند به کلی از درۀ مرموز دور می‌شوند.سخنگوهای هوشمند احتمالاً شبیه روبات‌هایی که تصور می‌کردیم نیستند، اما نیاکانی در حیاتِ فرهنگی ما دارند. سخنگوهای هوشمند امروزی بیش از همه یادآور روباتی به نام هَل هستند، همان کُرۀ چشم وراج در داستان علمی-تخیلی استنلی کوبریک، «۲۰۰۱: ادیسۀ فضایی». البته شکل فعلی آن‌ها- یعنی دستگاهی منفرد- احتمالاً شکل نهایی نیست. انگار در تقدیرشان نوشته شده که از شر محفظۀ جسمی خود خلاص و به نوعی همراه دیجیتال فراگیر تبدیل شوند. الکسا شبیه سمنتا می‌شود، همان «سیستم عامل هوشمند مصنوعی» که شخصیت جاکوئین فونیکس را در فیلم او۵ اغوا می‌کند. ما به واسطۀ شبکه‌ای از سخنگوها، میکروفون‌ها و حسگرها که در خانه‌هایمان پخش شده‌اند، می‌توانیم هر جا و هر زمان که بخواهیم با دستیاران مشتاق هوش مصنوعی خود صحبت کنیم.مارک زاکربرگ، رئیس فیس‌بوک، سال گذشته بیشتر وقت خود را صرف برنامه‌ریزی نخستین نمونۀ چنین جاسوس مجازی‌ای کرد. در ویدئویی که ماه دسامبر منتشر شد، او طرز کار این سیستم را نشان داد. در خانه‌اش در سیلیکون‌ولی قدم می‌زد و بی‌وقفه با روبات سخنگوی همه جا حاضرش گفت‌وگو می‌کرد، از او می‌خواست تی‌شرت تمیزی برایش بیاورد و نان را برای صبحانه تُست کند، فیلم و موزیک پخش کند و دخترش را که نوزاد بود سرگرم کند. جیوز دیجیتال که به دوربین‌هایی با نرم‌افزار تشخیص چهره وصل بود، نقش نگهبان مجموعه زاکربرگ را هم داشت، ملاقات‌کننده‌ها را بررسی و قفل را باز می‌کرد.روبات‌ها، واقعی یا داستانی، آینۀ جامعه هستند. اگر رزی و خویشانش تجسم شوق قرن بیستمی به دستور دادن در خانه و لذت خانوادگی بودند، سخنگوهای هوشمند نماد دوران خودمحورتر ما است.بعید نیست هر چه بیشتر به سمت زندگی مجازی برویم، در شبکه‌های اجتماعی و شبیه‌سازی‌های دیگر، ربات‌هایمان قالب شکلک‌های بدون جسمی را به خود بگیرند که کمک می‌کنند در پیله‌های رسانه‌ای خود محافظت شویم. این ابزارها، حتی وقتی جاسوسی ما را می‌کنند، پناهگاهی در برابر افسارگسیختگی واقعیت، با تمام اصطکاک‌ها و فرسودگی‌هایش هستند. آن‌ها ما را در دنیای مجازی‌ای جای می‌دهند که با دقتِ تمام به گونه‌ای چیده شده که با تمایلات و تعصبات ما سازگار است، دنیایی که ما را درک می‌کند و خود را هماهنگ با آرزوهایمان شکل می‌دهد. تصمیم آمازون در استفاده از اساطیر روم و یونان باستان برای نامگذاری سخنگوی هوشمندش کارساز بود. شایسته است هر نارسیسی۶ اکویی۷ در کنار داشته باشد.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را نیکولاس کار نوشته است و در تاریخ ۹ سپتامبر ۲۰۱۷ با عنوان «These Are Not the Robots We Were Promised» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۶ آن را با عنوان «این‌ها ربات‌هایی نیستند که وعده‌شان را به ما داده بودند» و با ترجمۀ نجمۀ رمضانی منتشر کرده است.** نیکولاس کار (Nicholas Carr) نویسندۀ کتاب‌های قفس شیشه‌ای؛ اتوماسیون و آمریکا (The Glass Cage, Automation and Us) کم‌عمق‌ها (The Shallows) و آرمان‌شهر باورنکردنی است (Utopia Is Creepy) است.[۱] The Jetsons: مجموعه‌ای کارتونی که بین سال‌های ۱۹۶۲ و ۱۹۶۳ پخش می‌شد [مترجم].[۲] C-۳PO[۳] Westworld[۴] Robot Futures[۵] Her[۶] پسر جوان زیبایی در اساطیر یونان که فریفتۀ خود بود و به دلباختگانش بی‌توجهی می‌کرد. وی نماد غرور و خودبینی است [مترجم].[۷] از الهه‌های اساطیر یونان و دلباختۀ نارسیس [مترجم]. ]]> نیکلاس کار علم‌وفلسفه Wed, 01 Nov 2017 04:37:47 GMT http://tarjomaan.com/vdcc.pq4a2bqmsla82.html فیل، نیویورک و گوگل چه وجه اشتراکی دارند؟ http://tarjomaan.com/vdca.6nak49n0e5k14.html سیگنچر — شما، شهر شما و کارفرمای شما همگی چه وجه اشتراکی دارید؟ مقیاس‌پذیری۱. طبق نظر جفری وِست، فیزیک‌دان، اصولی ریاضیاتی وجود دارد که بر رشد و طول عمر موجودات زندۀ پیچیده، شهرهای شلوغ و حتی شرکت‌ها حاکم هستند. وست در کتاب جدید خود، مقیاس: قوانین جهان‌شمول رشد، نوآوری، پایایی، و آهنگ حیات در موجودات زنده، شهرها، اقتصادها و شرکت‌ها۲، خوانندگان را با این جهان جالب و پنهان آشنا می‌کند.در مصاحبۀ زیر، وست توضیح می‌دهد که بین غامض۳ و پیچیده۴ چه تفاوتی وجود دارد، ظهور دونالد ترامپ چه چیزی دربارۀ وضعیت جهان به ما می‌گوید، و چرا شرکتی که شما برای آن کار می‌کنید ممکن است عمر دوباره یافته باشد.مت استگز: شما را به‌عنوان «پیش‌کسوت نظریۀ پیچیدگی» می‌شناسند. شاید بسیاری از خوانندگان ما ندانند که پیچیدگی به چه معناست و چرا شما آن را مطالعه می‌کنید.جفری وست: علم، حداقل اگر علوم فیزیکی را در نظر بگیریم، همواره به‌شیوه‌ای پیشرفت کرده است که آن را واکاست‌گرایانه می‌نامیم: یعنی واکاستِ چیزها به عناصر اولیۀ آن‌ها، از الکترون‌ها، اتم‌ها و ملکول‌ها گرفته تا ژن‌ها و... . این شیوه فوق‌العاده موفقیت‌آمیز بوده است، اما یکی از چیزهایی که ما بیشتر و بیشتر به فهم آن رسیده‌ایم، به‌ویژه در ۵۰ سال اخیر و قطعاً در ۲۰ سال اخیر، آن است که این نوع پارادایم دارای محدودیت‌های فوق‌العاده‌ای است.هنگامی‌که می‌کوشید تا از این عناصر بنیادی یک کل جمعی بسازید، کشف می‌کنید که کل از مجموع اجزای آن بسیار بزرگ‌تر است و رفتار و ساختاری متفاوت از مجموع اجزا دارد. آنچه به‌موازات این امر تشخیص می‌دهید تقریباً عبارت است از تمامی مسائل مهمی که ما بر روی زمین در سیلابی از چالش‌ها و بحران‌ها با آن‌ها روبه‌رو هستیم، همه چیز از تغییرات اقلیمی و مسئلۀ ثبات در بازارها تا مسائل بالقوه دربارۀ ریسک و چگونگی برخورد با چیزهایی نظیر سرطان، و تهدید پیش‌روندۀ شهرنشینی جهانی. این‌ها چیزهایی هستند که ما پیچیده می‌نامیم. آن‌ها به‌راحتی، یا حتی به‌طور بالقوه، به مجموع اجزای خود تقلیل نمی‌یابند.برای مثال، موجودات زنده‌ای نظیر شما و من چیزی بس بیش از مجموع سلول‌ها یا ژن‌هایمان هستیم. یک شهر بسی بیش از مجموع تمامی افراد یا جاده‌ها و کسب‌وکارهای آن است. به‌علاوه، همۀ این‌ها صرفاً آمیزه‌هایی از مجموعِ این چیزها نیستند: آن‌ها بسیار به یکدیگر وابسته‌اند. اینجا چیزی به وجود می‌آید که ما آن را ویژگی‌های نوخاسته می‌نامیم: هنگامی‌که این سیستم‌ها را می‌سازید، چیزهای جدیدی ظهور می‌کنند. حال این سیستم‌ها هرچه می‌خواهد باشد، اقتصادها، اقلیم‌ها، شهرها یا بدن‌های ما.با ساده‌باوری ناشی از این پارادایم فیزیک، که دیگر علوم نیز آن را اقتباس کرده‌اند، این ایده در دستور کار قرار گرفت که همه چیز را به عناصر بنیادی آن تقلیل دهند، و سپس از این بنیاد شروع به ساختن رو به بالا کنیم تا کل را بفهمیم. آنچه از بطن شکست این پارادایم در برخورد با سیستم‌های پیچیده ظهور کرده است این نکته است که باید به‌نحوی نظام‌مندتر و کل‌نگرانه‌تر تفکر کنیم. من سعی کردم جسته‌گریخته پرسش شما را پاسخ دهم. آیا توضیحاتم مفید بود؟استگز: بله، این بهتر از آن است که فقط بگوییم «چیزها غامض هستند».وست: خُب، اکنون دقت کنید، این جمله بسیار مهم است. موضوع این نیست که چیزها غامض هستند، زیرا بین غامض و پیچیده باید تمایز نهاد. بگذارید برای شما چند مثال بزنم.یکی از موفقیت‌های بزرگ در پیشرفت علم عبارت بود از فهم حرکت سیارات. قوانین جاذبه و حرکت نیوتن و... چارچوب تمام فعالیت‌های ما را مشخص می‌کنند. قوانین نیوتن تمام آن مسائل را تبیین می‌کنند، که امری شگفت‌انگیز است. این تبیین تقلیل‌گرایانه و ساده‌انگارانه، یعنی غیرپیچیده، بسیار ژرف است. اگر ما تمام این موضوعات را با دقت بالا نمی‌فهمیدیم، تلفن همراه شما کار نمی‌کرد، زیرا ما از ماهواره‌ها برای فرستادن پیام‌ها استفاده می‌کنیم. برای انجام دقیق این کار، برای فهم جزئیات آن به‌نحوی که بتوان چنین فناوری‌ای را راه‌اندازی کرد، ما باید تمامی انواع تصحیحات کوچک را در محاسبات وارد کنیم، که در قوانین نیوتن بر اثر چیزهایی نظیر اتمسفر رخ می‌دهند و بر اثر چیزهایی نظیر ماهواره‌ها که ممکن است اندکی به‌دلیل وجود یک سیارک منحرف شده باشند و...، و تمامی این‌ها موضوع را غامض می‌کنند. این امری غامض است.عناصر بنیادین عمیقاً فهم شده‌اند. ما می‌دانیم چگونه این کارها را با دقت فوق‌العاده انجام دهیم هرچند آن‌ها غامض هستند، اما سیستم ساده است زیرا ما معادلات را در دست داریم و آن‌ها را می‌فهمیم. این معادلات به‌صورت ریاضی و به‌نحوی بسیار مقتصدانه بیان شده‌اند. این موضوع پارادایم را جلو می‌برد و ماجرا را از چیزی پیچیده تمایز می‌بخشد. اگر شما بدن خود را در نظر بگیرید، ناممکن است که تصور کنید مجموعه‌ای مقتصدانه از معادلات وجود دارد که چگونگی کارکرد بدن شما را به‌نحو دقیق توصیف خواهد کرد. شاید شوخی به نظر برسد، اما احتمالاً بی‌نهایت معادله نیز نمی‌تواند این کار را انجام دهد. یا بگذارید چنین بگویم: شما محتملاً نیازمند تعداد بی‌نهایتی معادله و یک قدرت بی‌پایانِ محاسباتی هستید تا به آن درجه از دقت دست یابید که ما برای فهم حرکات مکانیکی نظیر گردش سیارات به‌ دور خورشید رسیده‌ایم.مثال دیگر عبارت است از ساختن هواپیما. ما علوم مواد و فیزیک پرواز را با جزئیات و دقت بالا فهم می‌کنیم، که این امر شامل مهندسی و ریاضیات مربوطه هم می‌شود. از این منظر، یک هواپیما سیستمی ساده است: ما می‌توانیم آن را با مجموعه‌ای نسبتاً کوچک از معادلات یا الگوریتم‌ها توصیف کنیم. اگر شما دست به ساخت یک بوئینگ ۷۸۷ بزنید، به‌طور بالقوه، کاری بی‌اندازه غامض است. هواپیماسازی بسیار غامض است، اما هیچ چیز علی‌الاصول نمی‌تواند شما را از انجام این کار باز دارد. من فکر می‌کنم دو کتاب راهنمای بسیار حجیم در شرکت بوئینگ وجود دارد که به شما می‌گوید چگونه هواپیمای ۷۸۷، مدل دریم‌لاینر، را بسازید. چگونگی انجام این کار در آنجا توضیح داده شده است. [اما] شما نمی‌توانید کتاب‌های راهنمایی را تصور کنید که چگونگی کارکرد بدنتان، شهر نیویورک، یا بازار سهام را توضیح دهد.هنگامی‌که وارد قلمروی این سیستم‌های پیچیده می‌شویم، اگر طبق چارچوبی تفکر می‌کنید که من ترسیم کردم، نتیجه می‌گیرید که به‌دست‌آوردن فهمی کمّی و پیش‌بینی‌کننده از آن‌ها، در صورتی که اصرار داشته باشید وارد جزئیاتِ دقیق شوید، علی‌الاصول ناممکن است. از اینجاست که حوزۀ کاری من آغاز می‌شود.به‌طور بالقوه، جایگاهی بینابینی وجود دارد که در آن ما ممکن است نظریه‌ای برای فهم شیوۀ کارکرد سیستم با جزئیات بی‌نهایت نداشته باشیم، اما تحقیقات من و تحقیقات همکارانم، نشان داده است که شما به‌طور کلی می‌توانید به چیزی دست یابید که فیزیک آن را یک «توصیف درشت‌مقیاس»۵ می‌نامد: فهمی از رفتار میانگین و ایدئال این سیستم‌ها و، شاید حتی چیزی بیش از آن، چگونگی انحراف آن‌ها از چیزهای مختلف و...؛ این همان چیزی است که قوانین مقیاس‌بندی بازنمایی می‌کنند. آن‌ها نشان می‌دهند که اگر شما اندازۀ یک پستاندار را به من بگویید، یعنی جرم و وزن آن را مشخص کنید، من می‌توانم با دقت ۸۰ یا ۹۰ درصد به شما بگویم آن پستاندار چقدر غذا برای خوردن در یک روز نیاز دارد، قلبش با چه سرعتی می‌تپد، چند سال عمر خواهد کرد، طول و شعاع پنجمین شاخۀ سامانۀ چرخشی۶ بدنش چقدر است، میزان جریان خون در مویرگ‌های معمولی‌اش یا ساختار دستگاه تنفسی‌اش چگونه است، به چه میزان خواب نیاز دارد و... .شما می‌توانید به تمامی این نوع از سیستم‌ها برای یک پستاندار ایدئالِ متوسط با اندازه‌ای مشخص پاسخ دهید، و جواب‌ها تا سطح ۸۵ یا ۹۰ درصد درست خواهد بود. برای مثال، من می‌توانم متابولیسم یک فیل را پیش‌بینی کنم، اما اگر یک عضو خاص به من بدهید، نخواهم توانست به شما بگویم نرخ متابولیک آن دقیقاً چقدر است. منظور من از نرخ متابولیک معنای محاوره‌ای آن است: اینکه آن عضو در روز چقدر غذا نیاز دارد. اگر بخواهم منظورم را روشن‌تر بیان کنم، باید بگویم که می‌توان به‌طور تقریبی طول عمر یک پستاندار با اندازه‌ای مشخص را پیش‌بینی کرد، و به‌طور خاص می‌توان پیش‌بینی کرد که این طول عمر در بازۀ صدسالهْ بومیِ کدام منطقه است. من می‌توانم به شما بگویم چه پارامترهایی آن را کنترل می‌کنند، اما نمی‌توانم به شما بگویم دقیقاً شما چند سال عمر خواهید کرد.استگز: شما برخی از چیزهایی را که دربارۀ حیوانات و شهرها به کار برده‌اید اکنون دربارۀ شرکت‌ها به کار می‌برید. چگونه می‌توانید به یک شرکت نگاه کنید و برخی از همان چیزها را استنتاج کنید؟ وست: بسیار مهم است که بدانید این کار از داده‌ها الهام می‌گیرد. نخستین کار نگاه به داده‌هاست. اگر شما شهرها را در نظر بگیرید، ایده آن است که نیویورک یک لس‌آنجلس در مقیاس بزرگ است و لس‌آنجلس یک شیکاگو در مقیاس بزرگ است و شیکاگو یک سانتافه۷ در مقیاس بزرگ است، یعنی جایی که من در آن زندگی می‌کنم. این شهرها کاملاً متفاوت از هم به نظر می‌رسند: فرهنگ‌ها و جغرافیاهای متفاوت و...، اما تمام شهرها دارای وجوه اشتراک هستند: جاده‌ها، کسب‌وکارها، مردم ساکن در آن‌ها، و تمام این چیزهای آشکار.شاید از خودتان بپرسید آیا سازوکاری مشابه در جریان است یا خیر. تنها راه پاسخ به این پرسش، به‌نحو پیشینی، نگاه به داده‌هاست. شما به این سنجه‌های مختلف نگاه می‌کنید که دربارۀ شهرها اندازه‌گیری شده است، از طول جاده‌ها تا تعداد ثبت اختراعات و...، و این پرسش را مطرح می‌کنید که این داده‌ها چگونه با اندازۀ شهر همخوانی دارند. درست همان‌گونه که، مطابق مشاهدات ما در زیست‌شناسی، یک فیل خیلی شبیه یک نهنگ به نظر نمی‌رسد، آن‌ها از این منظر درشت‌مقیاس نسخه‌های بزرگ‌مقیاس یکدیگر هستند. نیویورک و لس‌آنجلس نیز همین‌گونه هستند؛ آن‌ها از قوانین مقیاس‌بندی پیروی می‌کنند.دو موضوع هست که می‌خواهم به توضیحات فوق اضافه کنم. نخست آنکه این نتایج حاصل داده‌هاست. ما به‌عنوان فیزیک‌دان تلاش می‌کنیم دریابیم کل ماجرا از کجا سرچشمه می‌گیرد. یک نظریه ابتدا در زمینه‌ای زیست‌شناختی پرورش پیدا کرد، سپس به زمینه‌ای شهری تطبیق داده شد، ما می‌خواهیم بفهمیم این مقیاس‌بندی چطور رخ داده است: نه تنها به‌طور کلی، یعنی این واقعیت که این دو نظریه با هم تناسب دارند، بلکه از نظر کمّی نیز درک کنیم، یعنی اینکه این نظریه‌ها چگونه همخوانی دارند. برای مثال، در حیوانات، هر بار که شما اندازه را دو برابر می‌کنید حدود ۲۵ درصد در متابولیسم صرفه‌جویی می‌کنید. این یک‌چهارم بر تمام قلمروی حیات حاکم است. کار ما توسعۀ یک نظریه بود، یک فهم، نه‌تنها دربارۀ مقیاس‌بندی بلکه دربارۀ اینکه چرا یک‌چهارم؟ چرا نه یک‌دهم، یا یک‌سوم؟این نظریه مبتنی بر این بود که تمامی این نوع سیستم‌ها و، در این مورد، موجودات زنده را به‌عنوان شبکه‌ها در نظر بگیریم. ما آمیزه‌ای از شبکه‌های متفاوت بسیار هستیم که در حال انتقال انرژی، اطلاعات، منابع و... هستند، همه چیز از دستگاه گردش خون شما تا دستگاه عصبی شما. در قلمروی شرکت‌ها نیز همین پارادایم پیش گرفته شد. یعنی ما باید داده‌ها را به دست می‌آوردیم، تعداد کارکنان آن‌ها، میزان سود، سرمایه و فروش آن‌ها، و بررسی می‌کردیم که آیا هیچ‌گونه قاعده‌ای در نحوۀ همخوانی آن‌ها وجود دارد یا خیر. برای مثال، شما به میزان فروش و سود نگاه می‌کنید، و نمودار آن را برحسب اندازۀ شرکت مبتنی بر تعداد کارکنان رسم می‌کنید. ما دریافتیم که در اینجا مقیاس‌بندی وجود دارد.در بین شرکت‌ها در مقایسه با شهرها یا موجودات زنده، گستردگی بسیار بیشتری در داده‌ها وجود داشت، اما این قابل پیش‌بینی است. گستردگی بیشتری وجود دارد زیرا از عمر بسیاری از شرکت‌ها مدت زیادی نمی‌گذرد؛ آن‌ها خیلی پیر نیستند. هنگامی‌که ما به این مجموعه داده‌های بزرگ دست یافتیم، یکی از چیزهایی که کشف کردیم آن بود که طول عمر مورد انتظار برای یک شرکت سهامی عام متوسط در آمریکا حدود ۱۰ سال است. هنگامی‌که مرحلۀ شکل‌گیری را پشت سر می‌گذارید و موفق می‌شوید وارد حوزۀ عمومی شوید، تنها می‌توانید انتظار داشته باشید که ۱۰ سال عمر کنید قبل از آنکه دوباره ناپدید شوید. این مدت بسیار طولانی‌ای برای این شرکت‌هاست که به تعادل برسند و شروع به تکامل کنند، بنابراین جای تعجب نیست که گستردگی بسیار زیادی در بین داده‌ها مشاهده کنیم.استگز: بر مبنای مشاهدات شما، علامت خطر متداول برای یک شرکتِ دارای مشکلات چیست؟وست: پاسخ به این پرسش خیلی دشوار است، و تحقیقات در این زمینه بسیار در حال پیشرفت است. چرخۀ حیات معمولِ یک شرکت آن است که، همانند ما، هنگامی‌که حیات را آغاز می‌کند به‌سرعت رشد می‌کند. امر دیگری که در این مرحله نمایان است عبارت از تنوع بیشتر در فضای محصول آن است، معمولاً انبوهی از ایده‌ها، انعطاف‌پذیری و هیجان، یک بوروکراسی نسبتاً کوچک، و... . همان‌طور که آن شرکت رشد می‌کند و استحکام بیشتری می‌یابد، نیروهای بازار معمولاً فضای محصول آن را محدود می‌کنند. آن شرکت، برحسب تعداد محصولات، از شرکتی چندبعدی به شرکتی تک‌بعدی تبدیل می‌شود. محصولاتی که فروش می‌کنند به‌خوبی تقویت می‌شوند و آن‌هایی که فروش نمی‌کنند، حتی اگر ایده‌هایی بزرگ باشند، باید در قفسه گذاشته شوند و فراموش شوند. همگام با رشد شرکت، این فضا محدود می‌شود و آن‌ها از تنوع خود می‌کاهند. در همین حال، ازآنجاکه شرکت در حال رشد است، باید دستگاه اداری و بوروکراسی خود را افزایش دهد، زیرا باید اطمینان حاصل کند که به قوانین مالیاتی پایبند است و دفاترش به‌خوبی اداره می‌شود و تمامی دیگر موضوعات از این‌دست. به‌دلیل افزایش بوروکراسی، قوانین و دستورات بیشتر و بیشتری حاکم می‌شوند که در راستای کاهش نوآوری شرکت پیش می‌روند.بعد شما می‌بینید که رشد شرکت کند می‌شود و در برابر تغییرات بازار بیشتر آسیب‌پذیر می‌شود. شرکت‌ها اغلب برای مدت زیادی در این شرایط فعالیت خود را ادامه می‌دهند، اما اغلب، هرگونه تغییر چشمگیر در بازار معمولاً منجر به سقوط آن‌ها می‌شود. آن‌ها یا خریداری می‌شوند، یا منحل می‌شوند، یا به این نتیجه می‌رسند که رقابت دشوار خواهد بود و تمامی موجودی خود را می‌فروشند و به تصاحب شرکت دیگری در می‌آیند. من فکر می‌کنم علامت خطر -و این چیزی است که ما هنوز در حال تحقیق برای کمّی‌سازی آن هستیم- چیزی است که به سنجه‌های تنوع و نوآوری مربوط می‌شود.دیگر حلقۀ بازخورد منفی و مرگ‌بار آن است که همان‌طور که این پدیدۀ کندی رشد و آسیب‌پذیریِ بیشتر توسعه می‌یابد، با وقوع یک بحران کوچک، یکی از نخستین اقدامات شرکت عبارت است از کاهش بودجۀ تحقیق و توسعه، یا اقدامی معادل آن. بخش نوآورانه به اولویت‌های دست‌دوم عقب رانده می‌شود، با این تفکر که اکنون نیازی به آن نیست و موضوع مهم عبارت است از تداوم تولید محصولات، و اینکه آن‌ها در عرض چند سال پس از بهبود وضعیت شرکت به آن باز خواهند گشت. این امر معمولاً رخ نمی‌دهد. معمولاً، شرکت از بین می‌رود.این تاریخچۀ حیات بسیار معمول بسیاری از شرکت‌هاست. تفکرات ما معطوف به آن بوده است که بکوشیم تا سنجه‌هایی را متناسب با عملکردها توسعه دهیم، به‌نحوی که بتوان دست به اندازه‌گیری زد و یک سنجه یا نشانه در دست داشت که به‌طور کمّی، به تعبیری، از این نابودی قریب‌الوقوع خبر دهد. این امر به‌نوعی شگفت‌آور است که چقدر برای شرکت‌ها دشوار است که دریابند آن‌ها گرفتار مشکل هستند. هنگامی‌که آن‌ها خیلی بزرگ هستند، موضوع همان مسئلۀ معروف می‌شود که شما نمی‌توانید مسیر کشتی جنگی را تغییر دهید.استگز: در این صورت، آن‌ها به چیزهایی «آن‌قدر بزرگ که شکست‌ناپذیر» تبدیل می‌شوند؟وست: بله، آن‌ها بسیار بزرگ هستند، و در این صورت ما وارد این موقعیت «آن‌قدر بزرگ که شکست‌ناپذیر» در برخی نهادهای مالی می‌شویم. ضمناً، من قبل از اینکه روی این موضوع کار کنم، در سال ۲۰۰۸، بسیار مجذوب «آن‌قدر بزرگ که شکست‌ناپذیر» بودم. هنگامی‌که روی آن کار کردم، آن‌چنان به صحت آن اطمینان نداشتم. این را هم بگویم که ازبین‌رفتن شرکت‌ها چیز خوبی است. شما نیازی ندارید که آن هیولاهای بی‌خاصیت در اطراف پرسه بزنند. ما به شرکت‌ها اهمیتی نمی‌دهیم، ما به افراد اهمیت می‌دهیم، همه از مدیرعامل تا پایین؛ این‌ها کسانی هستند که ما به آن‌ها اهمیت می‌دهیم. ما به تولید ایده‌های جدید، خلق ثروت، و نوآوری اهمیت می‌دهیم. هنگامی‌که شما با نهادی روبه‌رو هستید که این امر را سرکوب می‌کند، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه -من فکر می‌کنم درواقع بخش بسیاری از این موضوع ناآگاهانه است- در این صورت آن نهاد را نابود کنید.استگز: شما در یک مصاحبه دربارۀ تک‌روها و اندازۀ شرکت صحبت کرده‌اید، لطفاً دراین‌باره بیشتر توضیح دهید.وست: یکی از پرسش‌های انگیزه‌بخش در تفکر دربارۀ بسط زیست‌شناسی به شهرها و شرکت‌ها عبارت است از اینکه چرا تقریباً همۀ شرکت‌ها شکست می‌خورند اما شهرها با بی‌اعتنایی به مشکلات به حیات خود ادامه می‌دهند؟ اغلب نهادهای اجتماعی چنین هستند. سازوکار این امر چیست؟ به‌طور کلی باید بگوییم شما می‌توانید یک شهر را بمباران کنید و، ۲۵ سال بعد، وضعیت شهر روبه‌راه خواهد بود. اما فقط کافی است یک نوسان در بازار سهام رخ دهد و یک شرکت هواپیمایی یا فروشگاه زنجیره‌ای را از دست خواهید داد. درواقع، ما شرکت جنرال موتورز را از دست دادیم. این شرکت به‌طور مصنوعی احیا شد.نابودکردن یک شرکت کار خیلی سختی نیست، اما نابودکردن یک شهر حقیقتاً کاری فوق‌العاده دشوار است. چرا چنین است؟ من سازوکار حیات شرکت‌ها را اندکی توصیف کردم. سازوکار حیات شهرها کاملاً با آن متفاوت است. امر مهم دربارۀ شهرها آن است که آن‌ها درواقع ساختاری از بالا به پایین ندارند. به‌طور آشکارا، یک دستگاه اجرایی وجود دارد، اما آن‌ها تسهیل‌کنندگان امور هستند. آن‌ها درواقع شهر را کنترل نمی‌کنند. بلکه کاملاً برعکس: شهرها از چیزی شگفت‌انگیز و نامحدود برخوردار هستند که من آن را با اصطلاح بازار آزاد توصیف می‌کنم. معنای این اصطلاح خیلی مهم نیست.در یک شهر بزرگ، حداقل علی‌الاصول، همه چیز مجاز است. نیویورک، لندن، و دیگر شهرهای بزرگ دارای این ویژگی هستند که به‌نوعی رفتار خودسرانه و اندکی نابهنجار را تشویق می‌کنند، که در برخی موارد به تبهکاری منجر می‌شود، اما در بسیاری موارد دقیقاً سرچشمۀ جذابیت، موفقیت و خلاقیت چشمگیر آن است. یک شهر همان‌طور که رشد می‌کند، از یک شهر کوچک، برای مثال شهری نظیر سانتافه که درواقع صنعت گسترده‌ای ندارد، به شهری بزرگ، نظیر نیویورک، تبدیل می‌شود که دارای گستره‌ای فوق‌العاده از انواع مختلف حرفه‌ها و مشاغل است. همان‌طور که شهرها رشد می‌کنند، این چشم‌انداز بیشتر و بیشتر گسترش می‌یابد. در تقابل با شرکت‌ها که بیشتر ماهیتی تک‌بعدی پیدا می‌کنند، شهرها ماهیتی چندبعدی پیدا می‌کنند.یکی از چیزهای شگفت‌انگیز دربارۀ یک شهر آن است که غرابت را تحمل می‌کند: افرادی که مرزهای هنر و فرهنگ، علم و تجارت را جابه‌جا می‌کنند. دستگاه اجرایی یک شهر بزرگ به شیوه‌های مختلف این امر را تسهیل می‌سازد. این در تقابل کامل با شرکت‌هاست. آن‌ها خواهان یکنواختی و کارآمدی هستند. این همان فرهنگی است که تقریباً به‌طور گریزناپذیر از سرکوب افراد دیوانه‌ای توسعه می‌یابد که در راهروهای یک شرکت بزرگ پرسه می‌زنند. حتی شرکت گوگل نیز چنین است، هرچند دوست دارد تصویری متفاوت از این فرهنگ از خود به نمایش بگذارد.یکی از ناراحتی‌های شخصی من در رابطه با گوگل آن است که دوست دارد تصویری را از خود به نمایش بگذارد که در آن همۀ کارکنان افرادی اندکی دیوانه هستند که از زیرزمین‌های اِم.‌آی‌.تی بیرون می‌آیند، اما درواقع، این شرکت به‌نحوی شگفت‌آور ساختاری یکنواخت دارد. از این منظر، گوگل خیلی دارای تنوع نیست. گوگل عملکرد بسیار خوبی داشته است، اما باوجوداین، همگام با رشد آن، من فکر می‌کنم این یکی از بزرگ‌ترین مبارزه‌ها و چالش‌هایش خواهد بود. مایکروسافت در این مسیر گام برداشت، و حتی زمزمه‌هایی به گوش می‌رسد که مایکروسافت از بین خواهد رفت.در هر مرحله از طول عمر یک شرکت بزرگ، وقوع چنین امری ناممکن به نظر می‌رسد. در طول حیات خود من، چه کسی باور می‌کرد که شرکت تی.‌دابلیو.اِی یا حتی مونتگمری وارد از بین برود، یا شرکت سیرز که در حال نابودی است.استگز: شما گفتید هنگامی‌که یک شرکت گرفتار مشکلات می‌شود، بودجۀ تحقیق و توسعۀ خود را کاهش می‌دهد، و شرکت‌های موفق به تفکر خودسرانه و غرابت رواداری کمتری نشان می‌دهند. آیا از این دو واقعیت می‌توان در رابطه با نوآوری و فعالیت‌های تجاری محافظه‌کارانه چیزی استنتاج کرد، و آیا بین این دو امر توازنی وجود دارد که مستلزم تبیین باشد؟وست: این پرسشی بسیار دشوار است. من یقین دارم که بسیاری از چیزهایی که می‌گویم برای دیگر افراد نیز شناخته‌شده است. آنچه من می‌کوشم انجام دهم آن است که از علم در این حوزه کمک بگیرم تا بتوانم این حقایق را کمّی‌سازی نمایم، تا آن را به‌عنوان بخشی از فرایند طبیعی مشاهده کنم. این چالشی بزرگ است. نکته آن است که همۀ این چیزها دارای سازوکارهای زیربنایی مشابهی هستند که با شبکه‌بندی و ساختار شبکه‌ها مرتبط می‌شوند. اگر می‌پسندید باید بگویم، این در ژن‌های ما جا دارد. غلبۀ بر آن بسیار دشوار است.همان‌طور که شما گفتید، شما باید بین داشتن یک شرکت کارآمد که محصولی درجه یک تولید می‌کند، و انعطاف‌پذیری کافی، به‌نحوی که ایده‌های نو را تشویق کند، نوعی توازن برقرار کنید. این چالشی بزرگ است، به‌ویژه ازآن‌رو که با افزایش پیوستۀ بوروکراسی، دستگاه اداری، قوانین و مقررات روبه‌رو هستیم. برخی از حوزه‌های اصلی تحقیقات من در پی آن است که افزایش قوانین و مقررات در جوامع، هم در سطح ایالتی و دولتی و هم در سطح محلی، و همچنین در دانشگاه‌ها را کمّی‌سازی کند. من احتمالاً بسیار مسن‌تر از شما هستم. خدای من، اگر بخواهیم به‌طور نسبی صحبت کنیم، دستگاه‌های اداری آزمایشگاه‌های دانشگاهی ۵۰ سال پیش کوچک بودند. آن‌ها حقیقتاً به‌طور نمایی رشد کرده‌اند، و اکنون همگی ما سنگینی این ‌بار عظیم از محدودیت‌ها را احساس می‌کنیم.این مؤلفه‌ای ضروری برای ادارۀ یک سیستم بزرگ است، و متوازن‌ساختن آن با انعطاف‌پذیری امری حیاتی است و مرا به ایدۀ توصیف درشت‌مقیاس و قوانین مقیاس‌بندی باز می‌گرداند. آن‌ها به شما می‌گویند که یک شرکت، شهر یا موجود زنده با توجه به اندازه‌اش چگونه باید باشد، یعنی، آن چیزهایی که قابل اندازه‌گیری هستند. همان‌طور که پیش‌تر گفتم، انحرافات و نوساناتی از این استاندارد وجود دارد، و یکی از پرسش‌ها آن است که این نوسانات چقدر می‌توانند بزرگ باشند. هوشمندی یک شرکت پردوام و بسیار موفق آن است که از میزان انعطاف‌پذیری موجود بهره‌برداری نماید تا بتواند از این قوانین مقیاس‌بندی انحراف پیدا کند. این یک شیوۀ نگرش به موضوع است.چالش دیگر مسئلۀ پایداری جهانی است؛ باور به این ایدۀ سیارۀ زمین به‌مثابۀ یک کل، و شروع از نو و بازآفرینی خودمان، چه به‌مثابۀ یک جامعۀ واحد، یک کسب‌وکار، یک شهر یا حتی یک فرد. ما به‌طور پیوسته درگیر این حلقه‌ها می‌شویم، و چالش آن است که تشخیص دهیم این اتفاق چه موقع رخ می‌دهد. واقعیت غم‌انگیزی که در سطح جهانی در حال وقوع است آن است که، هرچند نسبت به این حقیقت از منظر رهبری سیاسی ما در سطح جهانی تا حدودی شناخت وجود دارد، صدای رسایی برای شروع از نو وجود ندارد، به‌جز، به‌طرزی شگفت‌انگیز، دونالد ترامپ؛ خدا به ما کمک کند. من به این می‌اندیشم که مطلبی بنویسم با این مضمون که دونالد ترامپ خیلی زود ظهور کرده است و فردی نامناسب است!استگز: به چه دلیل تصور می‌کنید که دونالد ترامپ همان سخنانی را می‌گوید که باید گفته شود؟وست: واقعیت این است که او، به‌نوعی، در روح زمان، یا روح زمان در او، این ایده را برگزیده است که ما به‌سوی چیزی پیش می‌رویم که خوب نیست. ترسی عظیم وجود دارد. جالب است که این فرد برگزیده شده است، زیرا اگر شما به این موضوع برحسب موازین مطلق نگاه کنید، ایالات متحده عملکردی فوق‌العاده خوب دارد. کیفیت زندگی بسیار بالاست. این فقط یک حدس است، اما من می‌گویم که ۸۰ درصد از افرادی که به ترامپ رأی داده‌اند استاندارد زندگی آن‌ها در مقایسه با والدین یا نیاکانشان فوق‌العاده است، با وجوداین، به‌نوعی دریافته‌اند که چیزی بد در حال وقوع است.عامل عمدۀ ماجرا به این واقعیت مربوط می‌شود که دیگر تضمینی برای افزایش حقوق ۵ تا ۱۰درصدی هرسالۀ کارگران وجود ندارد، و این امر مدت مدیدی است که رخ نداده است. من گمان می‌کنم این موضوع یکی از عوامل اصلی است، زیرا معتقدم که طمع یکی از نیروهای محرک رخدادهای جاری است. ترامپ به‌نوعی در این مقام جا داده شده است، اما البته کاملاً در اشتباه است. به‌رسمیت‌نشناختن گرمایش جهانی و ندانستن هیچ چیزی دربارۀ سازوکارهای جهانی‌سازی، کوشش برای کاهش شدید بودجۀ علم، این‌ها همگی واکنش‌هایی منفی و بدبینانه هستند. ما نیازمند رهبری دوراندیش و واقعاً جسور در جهت عکس این جریان هستیم. تیپ شخصیتی او، که من نمی‌توانم او را تحمل کنم، از آن نوع شخصیت‌هاست: شما به یک روزولت یا یک وینستون چرچیل نیاز دارید که بتواند مردم را برانگیزد و به آن‌ها الهام ببخشد. هنگامی‌که اوباما انتخاب شد، برخی از ما فکر می‌کردیم او چنین شخصیتی باشد.استگز: با نگاه به آنچه ما دربارۀ انعطاف‌پذیری شهرهای مدرن آموخته‌ایم، آیا می‌توان هیچ‌یک از این آموخته‌ها را در مورد خودمان و جهان به‌طور کلی به کار بست؟ آیا همۀ ما می‌توانیم این آموزه‌ها را به کار بندیم؟وست: من قطعاً امیدوارم چنین باشد، اما باید به‌نوعی شیوه‌های مختلف تفکر دربارۀ موضوعات را با هم ترکیب کنیم و روابط متقابل کلِ این چیزهایی را فهم کنیم که به‌مثابۀ چیزهایی کاملاً مستقل نگریسته می‌شوند، یا به‌طور مستقل با آن‌ها برخورد می‌شود، و به درهم‌تنیدگی و یکپارچگی توجه کنیم. باید تفکر بر اساس برخی از این مفاهیم را شروع نماییم. من به‌هیچ‌وجه از این ایده دفاع نمی‌کنم که نباید به شیوۀ تفکر کنونی دربارۀ این چیزها پایبند باشیم، که بسیار جزئی‌نگرانه است، بلکه باید شیوه‌ای جامع‌تر از تفکر را توسعه دهیم، به‌عنوان شیوه‌ای کارا و مکمل تمامی شیوه‌های تفکر پیشین، و آن را در سطوح چندگانه به کار بندیم؛ شاید اکنون باید آن را در سطح جهانی به کار گیریم زیرا در حال رسیدن به وضعیت بحرانی هستیم. شاید خیلی دیر شده باشد.باید این تفکر را دربارۀ بازارهای مالی، ساختارهای شرکتی، و سطح فردی به کار گیریم: اندیشیدن به زندگی خویشتن، روان‌شناسی، و تعاملات اجتماعی برحسب این مفاهیم. درواقع در کتاب من بخشی بود که دربارۀ این امور بحث می‌کرد، اما آن را حذف کردم. اگر این کار سترگ سراسر دربارۀ تولید ایده‌ها و فهم است، و ایجاد زندگی خوب و معنادار برای بیش از هفت میلیارد انسان بر روی این سیاره. در این صورت باید این سازوکارها را بپذیریم و فهم کنیم، و از چشم‌اندازی کلی‌تر و جامع‌تر به آن‌ها بنگریم. شیوۀ ساختاربخشی ما به تفکراتمان افق‌های محدودی دارد، هم در فضا و هم به‌طور ویژه در زمان. ما به تفکر بلندمدت بسیار بیشتری نیاز داریم، هم از نظر ساختاری و هم از نظر عقلانی.پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو در تاریخ ۱۵ مۀ ۲۰۱۷ با عنوان «What Do Organisms, Crowded Cities, and Corporations Have in Common» در وب‌سایت سیگنچر منتشر شده است. این گفت‌وگو برای نخستین‌بار با عنوان «فیل، نیویورک و گوگل چه وجه اشتراکی دارند؟» و با ترجمۀ علی برزگر در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳ آبان ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** جفری وست (Geoffrey West) فیزیک‌دانِ نظری اهل انگلستان است. او تحصیلات خود را در دانشگاه‌های استنفورد و کمبریج به پایان رسانده است و امروز استاد مؤسسۀ سانتافه است. عمدۀ شهرت او به‌خاطر تلاش‌هایش برای استخراجِ مدلی عملی برای فهم شهرهاست. مهم‌ترین دستاورد او در این زمینه «نظریۀ متابولیک اقلیمی» بوده است. مجلۀ تایم در سال ۲۰۰۶ او را در فهرست ۱۰۰ دانشمند اثرگذار جهان قرار داد.*‌** مت استگز (Matt Staggs) روزنامه‌نگار و جستارنویس آمریکایی است که آثارش را معمولاً در جاهایی مثل بیوگرافیل و سووودو منتشر می‌کند. در کنار آن یکی از نویسندگان و همکاران سیگنچر است.[۱] Scalability[۲] Scale: The Universal Laws of Growth, Innovation, Sustainability, and the Pace of Life in Organisms, Cities, Economies, and Companies[۳] Complicated[۴] Complex[۵] coarse grain description[۶] fifth branch of its circulatory system: پنجمین شاخه از شریان سیرکولاری عروقِ کرونر که وظیفۀ خون‌رسانی به خود قلب را بر عهده دارند [مترجم][۷] از شهرهای کوچک ایالات متحده [مترجم] ]]> جفری وست علم‌وفلسفه Wed, 25 Oct 2017 04:58:32 GMT http://tarjomaan.com/vdca.6nak49n0e5k14.html پنج کتاب دربارۀ میشل فوکو به توصیۀ گری گاتینگ http://tarjomaan.com/vdcb.8bwurhbzaiupr.html فایو بوکز — چارلز استایلز: ممکن است در آغاز کمی دربارۀ اینکه میشل فوکو که بود صحبت کنید؟گری گاتینگ: من در ابتدای درآمدی بسیار کوتاه۱ همین سؤال را طرح کرده و پاسخِ خود فوکو را از دیرینه‌شناسی دانشِ۲ او آورده‌ام: «از من نپرسید که هستم و از من نخواهید همان ‌که هستم باقی بمانم. چک‌کردن اوراق هویت ما را به مأموران دولت و پلیس واگذارید. لااقل وقتی‌که می‌نویسیم ما را از اخلاقیات آن‌ها معاف دارید.» درواقع، من فکرمی‌کنم که مهم‌ترین داستان زندگیِ اندیشمندی چون فوکو داستان کتاب‌هایی است که نوشته است.این داستان -پس از لکنت‌های اولیۀ اگزیستانسیالیستی که البته به صدای راستین فوکو تبدیل نشد- با اثر گران‌قدر او، تاریخ جنون۳، آغاز شد و پس از آن با اثری دشوار و قدرناشناخته، که پژوهشی است بر منشأ پزشکی مدرن (پیدایش درمانگاه۴)، ادامه یافت. سپس فوکو با نظم اشیا۵ به شهرت رسید؛ این اثر کوششی آشکارا بلندپروازانه و عالمانه بود در راستای بازنویسی تاریخ فکریِ غرب از قرن ۱۸ تا ۲۰، و همچنین ارائۀ روشی نوین (دیرینه‌شناسی) در گزارش تاریخ فکر. دیرینه‌شناسی دانش، که کمی قبل از آن نقل قول کردم، فراتفسیری دشوار بود بر همین روش نوین.) از میان این آثار اولیه، به ‌نظر من، بیش از همه کتابی که دربارۀ جنون است بیشترِ خوانندگان جدید فوکو را راضی خواهد کرد. این کتاب بسیار خواندنی‌تر از نظم اشیاست؛ ضمن اینکه با تأثیرگذارترین اثر فوکو، که بعدتر در باب رابطۀ دانش و قدرت نگاشت، پیوند بسیار نزدیک‌تری دارد. نسخۀ خلاصه‌شده (که با عنوان جنون و تمدن۶، و با حذف بخش‌هایی با تأیید فوکو به انگلیسی ترجمه شده) به اندازۀ کافی برایتان سودمند خواهد بود اگر فرصت یا صبر لازم برای مطالعۀ متن کامل را ندارید. متن کامل کتاب بیش از ۷۰۰ صفحه است. این چند کتاب حاصل دوره‌ای از کار فوکو هستند که اغلب از آن با عنوان «دیرینه‌شناسانه» یاد می‌شود، دوره‌ای که به کاوش در اعماق ساختار اپیستمه‌ها (تقریباً معادلِ چارچوب‌های مفهومی) در گذشته اختصاص یافته ‌است.کتاب بعدی او، مراقبت و تنبیه۷، ۶ سال بعد در ۱۹۷۵، و بلافاصله درپی آن، جلد اول تاریخ جنسیت۸ [اراده به دانستن] منتشر شد. این دو کتاب دورۀ به‌اصطلاح «تبارشناسانۀ» فوکو را شکل می‌دهند که طی آن به جست‌وجوی علل تغییرات رخ‌داده در اپیستمه‌ها پرداخته است. این کنکاشْ او را به رابطۀ متقابل و نزدیک قدرت و دانش رهنمون ساخت که به بحثی عیان و محوری در آثار تبارشناسانۀ او تبدیل شد. کسانی که کمیت و کیفیت تأثیر فوکو بر علوم مختلف انسانی را مدنظر دارند بهتر است خواندن آثار او را با این دو کتاب شروع کنند. (آن‌ها همچنین باید درنظر داشته باشند که این «علوم» -روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و امثال آن- در نزد فوکو به‌مثابۀ نوعی «نظام‌های علمی مشکوک» تلقی می‌شدند.)فوکو دو کتاب آخر خود، کاربرد لذت۹ و مراقبت از نفس۱۰، را به‌عنوان جلدهای دوم و سوم تاریخ جنسیت نگاشت. البته خوانندگان باید بدانند که این دو کتاب به هیچ روی در ادامۀ جلد اول نیستند. در این دو جلد به روابط جنسی در یونان و رُم باستان پرداخته شده و حداکثر می‌توان آن‌ها را پیشایندهایی دور بر جلد اول دانست که به قرن ۱۹ و ۲۰ می‌پردازد. همچنین، موضوع محوری آن‌ها خودپروری به‌مثابۀ پروژه‌ای اخلاقی/زیبایی‌شناختی است و نه بحث قدرت/دانش؛ ازهمین‌رو اغلب مفسرانِ الگوپرداز آن‌ها را در دورۀ سوم و آخرِ فوکو، یعنی دورۀ «اخلاقی»، جای می‌دهند. این کتاب‌ها کم‌حجم و بسیار خواندنی‌اند -فوکو شتاب داشت که تا قبل از مرگش آن‌ها را به اتمام رساند، ازهمین‌رو برخی معتقدند او وقتی برای بغرنج‌نویسی نداشت. به هر روی، علاقه‌مندان به اخلاقیات باستان و تفاوت‌های چشمگیر آن با رویکردهای متأخرتر به زندگی اخلاقی این دو متن را جالب‌توجه خواهند یافت.در آخر باید بر سودمندیِ مقالات و مصاحبه‌های فوکو نیز، در راستای فهم آثار او، تأکید کنم. جستارهایی چون «مؤلف چیست؟» و «روشنگری چیست؟» بسیار مهم‌اند. مصاحبه‌ها نیز، علاوه‌بر دردسترس‌تربودن، می‌توانند پس‌زمینۀ تاریخی و سرگذشت‌نگارانۀ مفیدی ارائه دهند. در اینجا بهترین منبع کتابی است با عنوان آثار اساسی فوکو، ۱۹۵۴ تا ۱۹۸۴، دورۀ سه جلدی: ۱. سوبژکتیویته و حقیقت؛ ۲. زیبایی‌شناسی، روش، و اپیستمولوژی؛ و ۳. قدرت، ویراستۀ پل رابینو۱۱استایلز: تأثیر فوکو بر حوزه‌های تخصصی بسیاری مشهود است، از فلسفه و تاریخ گرفته تا نظریۀ سیاسی، جامعه‌شناسی و...، بااین‌حال او اندیشمندی است که به‌سادگی نمی‌توان در دسته‌بندی مشخصی قرارش داد. فکر می‌کنید چرا این‌گونه است؟گاتینگ: فوکو به‌عنوان فیلسوف در مدرسۀ مشهور اکول نرمال آموزش دید، جایی‌که بیشتر فیلسوفان مهم قرن بیستمی فرانسه -برگسون، سارتر، دوبوار، مرلوپونتی و دریدا- در آن درس خوانده بودند. ولی او به تاریخ‌دانی اندیشور بدل شد که مهارت‌های فلسفی‌اش را، بیش از آنکه در رویاروییِ خود با مسائل مهم فلسفی به ‌کار بندد، در راستای تفسیر گذشته به‌ کار گرفت. علاوه‌براین، تاریخ‌های او همواره به قول خودش «تاریخ اکنون» هستند. به این معنا که او سعی نداشت کامل‌ترین و دقیق‌ترین روایت را ارائه دهد از اینکه پیشینیان ما چگونه می‌اندیشیدند. درعوض، در پی یافتن مصادیقی از تفکر بود که به کاوش در گذشته می‌پرداخت، مصادیقی که فرضیات کنونیِ پشتیبانِ رویه‌هایی را به چالش می‌کشیدند که از نظر او اخلاقاً تحمل‌ناپذیر بودند.چنین فرضیاتی عموماً بر پایۀ آنچه ادعا می‌شد دستاوردهای عینی علوم انسانی‌اند بنا گشته بودند. بنابراین، مثلاً درک روان‌شناسان و روان‌پزشکان از «بیماری روانی»، هرچند از جهاتی پیشرفتی بود از دریافت‌های پیشین نسبت به جنون، امری ناپذیرفتنی بود چون سلطه بر افراد بستری در آسایشگاه‌ها را میسر ساخت. به‌نحوی مشابه، فوکو معتقد بود آنچه در قالب روش‌های «روشن‌شده‌تر»۱۲، در مجازات زندانیان، جایگزین شکنجه و اعدام‌های خونین شده ‌بود، هرچند عاری از خشونتِ عیان، ولی بسیار قهرآمیزتر بودند. روش‌های تنبیهی پیشین بدن را می‌آزردند ولی روش‌های نوین، با هدایت آنچه علم جرم‌شناسی نامیده ‌شد، روح را در کنترل خود درآوردند. فوکو بر آن بود که نشان دهد چگونه رویه‌های مدرنی که ما بر مبنای بشردوستانه بودنشان الزامی می‌دانیم، درواقع، صورِ دهشتناکِ خود را به‌همراه دارند. او امیدوار بود کتاب‌هایش جعبه ‌ابزاری از مفاهیم و مباحث در اختیار کنشگران قرار دهد تا به کمک آن به مبارزه با این ترس‌ها برآیند.در راستای چنین هدفی، فوکو به درکی جدی نیاز داشت: درکی جدی نه‌تنها از فلسفه و تاریخ، بلکه از همۀ آن علوم انسانی‌ای که همچون نقاب‌هایی بی‌خبر در خدمت رویه‌های اخلاقاً نپذیرفتنی درآمده بودند. به‌ همین علت طبقه‌بندی کار او دشوار است، هرچند، همان‌طور که قبلاً اشاره‌کردم، به ‌نظر من دقیق‌ترین توصیف این است که او را تاریخ‌دانی اندیشور بدانیم که فلسفه راهنمایش است.استایلز: قبل از اینکه سروقت لیست پیشنهادی شما برویم، می‌توانم بپرسم چه نوع ملاحظاتی باعث شد این پنج کتاب را برگزینید؟گاتینگ: اولاً من تصمیم گرفتم هیچ‌کدام از کتاب‌های خودم را انتخاب نکنم، چرا که به ‌نظرم هیچ‌کس نمی‌تواند داوری عادل بر کار خود باشد. سپس تصمیم گرفتم هیچ‌یک از کتاب‌های خود فوکو را نیز برنگزینم، زیرا اغلب خوانندگان برای رسیدن به فهمی عمیق از او نیاز زیادی به منابع کمکی خواهند داشت. همچنین، کتاب‌هایی را نیز انتخاب نکردم که مخاطب اصلی‌شان دانشگاهیانِ متمرکز بر فوکو است، چون آن کتاب‌ها اغلب برای خوانندۀ عادی چندان قابل فهم و جذاب نخواهند بود.استایلز: متوجه شدم که کتاب‌های انتخابی شما خیلی هم جدید هستند، مثلاً قدیمی‌ترین کتاب در لیست شما یک دهه پس از مرگ فوکو نگاشته شده. آیا آگاهانه این‌گونه انتخاب کردید؟گاتینگ: نه آگاهانه چنین نکردم، ولی الان که فکر می‌کنم به ‌نظرم می‌رسد من اصولاً کتاب‌های جدیدتر را ترجیح می‌دهم، چرا که آن‌ها هم بخش اعظم تفاسیر مفید قبلی را به ‌کار بسته‌اند و هم ایده‌های جدید خود را پیش می‌نهند، و این ایده‌های جدید اغلب بر پایۀ متونی از خود فوکو شکل گرفته‌اند که پس از مرگ او منتشر شده و اخیراً در دسترس قرار گرفته‌اند. فوکو اکیداً دستور داده بود که چیزی از او پس از مرگش منتشر نشود. ولی ناشرانش تصمیم ‌گرفتند درس‌گفتارهای او را چاپ کنند که در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ در کلژدوفرانس ارائه داده بود، با این توجیه که گرچه فوکو خودش آن‌ها را به چاپ نرسانده بود، ولی اجازه داده بود صدایش را ضبط کنند که خود نوعی از انتشار محسوب می‌شود.استایلز: بگذارید نگاهی داشته باشیم به لیست انتخابی شما. اولین کتاب هست چگونه فوکو بخوانیم۱۳، نوشتۀ جوانا اُکسالا. من علاقۀ بسیاری به این مجموعه دارم؛ آن‌ها با وجود کوتاه بودن، در جذب خواننده و عمق و وسعت مطالب از کیفیت بسیار بالایی برخوردارند. ممکن است کمی توضیح دهید که شما چرا این کتابِ بخصوص را پیشنهاد کرده‌اید؟گاتینگ: پیش از هر چیز، چون اُکسالا یکی از آگاه‌ترین، متعادل‌ترین و باهوش‌ترین فوکوپژوهان است. او واضح می‌نویسد، بی‌آنکه به ساده‌سازی بیجا دست ‌بزند. همچنین قالب کتاب به‌نحوی است که گزیده‌های نسبتاً مبسوط و مناسبی را از فوکو دربرگرفته و از این طریق، به‌همراه محتوای دقیق و تفسیر ارائه‌شده توسط اُکسالا، مسیری کارآمد به تفکر فوکو می‌گشاید.استایلز: و به ‌نظر شما آیا تصویری که اُکسالا در اینجا از فوکو و آثارش ارائه می‌دهد تصویری همه‌جانبه است یا بر نقاط خاصی تأکید ورزیده؟گاتینگ: او شرحی جامع و مانع از آثار اصلی فوکو می‌دهد و تمامی موضوعات محوری او را مطرح می‌کند. این کتاب نقطۀ شروع بسیار خوبی خواهد بود، چرا که خواننده بلافاصله در اعماق متن خود فوکو فرو خواهد رفت، ولی با همراهی و راهنمایی یک متخصص.استایلز: کتاب بعدی در لیست شما فلسفۀ فوکو۱۴ اثر تاد مِی است. به ‌نظر شما نقطۀ آغازینِ رویکرد مِی به فوکو در اینجا چیست؟ آیا او فوکو را بیش و پیش از هر چیز یک فیلسوف دانسته و بنابراین تمام آثار او را تحت این نور می‌نگرد؟ یا در پی آن است که مشخصاً سهم بخش فلسفی کار او را در سرتاسر آثار متنوع او برجسته سازد؟گاتینگ: بگذارید این‌گونه توضیح دهم، مِی فیلسوفی است که سراسر کار فوکو را تلاش برای حل یک مسئلۀ فلسفی می‌داند. آن مسئله این است: «ما کیستیم؟» برای مِی بررسی رویارویی فوکو با این پرسش جالب است، چرا که او معتقد است فوکو به‌درستی آن را مسئله‌ای اجتماعی و تاریخی می‌بیند. مسئله این نیست که من که هستم، بلکه ما که هستیم. و فوکو پاسخ را نه در ذاتی ثابت که در فرایندی زمانمند می‌جوید که به آنچه ما اکنون هستیم منجر شده. به ‌این معنا، مِی فوکو را پیش از هر چیز یک فیلسوف می‌انگارد، البته فیلسوفی که در رسیدن به هدفش هم به مهارت‌های یک تاریخ‌دان نیاز دارد و هم به ارتباط بسیار زیاد و نزدیک با آن حوزه‌های دانشی که به مطالعۀ پدیده‌های اجتماعی می‌پردازند.مِی فوکو را فوق‌العاده شفاف توضیح می‌دهد، ولی این کتاب بسیار فراتر است از یک معرفیِ صرف. کتابْ بازتاب فلسفی شخصی مِی است بر آثار فوکو. او در پی راهی است نه‌فقط برای «فهمیدن» فوکو به‌نحوی منفعلانه، بلکه برای اندیشیدن به‌همراه او. همان‌طور که برخی منتقدین گفته‌اند، بهتر است آشنایی با فوکو را از کتاب می آغاز نکنید -هرچند این کتاب می‌تواند پیش‌درآمدی شایسته قلمداد شود- ولی حتماً باید وقتی اندکی در شناخت آرای فوکو پیشرفته‌تر شدید به ‌سراغش بیایید.استایلز: اگر بخواهید از نقطه‌نظر شخصی خود کار فوکو را در قالب شاخه‌های مختلفِ فلسفۀ معاصر تعریف کنید، کدام حوزه را مناسب‌تر از همه خواهید یافت؟ به‌‌عنوان مثال، درست است او را سردمدار معرفت‌شناسی اجتماعی قلمداد کنیم؟گاتینگ: من نسبت به تفکر دربارۀ فوکو در قالب هریک از حوزه‌های متعارف در فلسفۀ آکادمیک عصر حاضر (متافیزیک، معرفت‌شناسی، اخلاق و...) بدگمانم. فلسفه‌ورزیِ فوکو همواره در تکاپویی بود برای فهم وقایع مشخص تاریخی، مثلاً فهم حبس مجنونین در فرانسۀ قرن ۱۷ یا پیدایش زندان در انگلیسِ قرن ۱۹. حتی زمانی‌که ظاهراً در حال ارائۀ نظریۀ فلسفی است (مثلاً در باب قدرت در اراده به دانستن)، درواقع فقط در حال دقیق‌تر ساختن ابزاری عقلانی است که فکر می‌کند به او در ارائۀ نقطه‌نظرات تاریخی‌اش کمک می‌کند. آنچه می‌تواند بخشی از یک عمارت فلسفی به ‌نظر آید، درواقع چیزی نیست جز یک داربست که فوکو به‌راحتی ممکن است در گذر به پروژۀ بعدی رهایش کند. همچنین، فراموش نکنید که هدف نهایی تمامی پژوهش‌های فوکو تردید در دعاویِ دانش۱۵ در نظام‌های علمی معاصر (روان‌پزشکی و جرم‌شناسی و...) است؛ این امری است کاملاً متمایز از کوششی فلسفی برای پاسخ به پرسش‌های بنیادین. می‌توانم تصور کنم (البته به‌سختی) که فوکو روزی در معبد فیلسوفانِ سرآمد جای گیرد، ولی فقط آنگاه که فلسفه، به‌عنوان یک حوزۀ آکادمیک، نسبت به آنچه هست و مدت‌هاست بوده تغییری اساسی یابد.استایلز: انتخاب بعدی شما بدن‌ها و لذت‌ها: فوکو و سیاست هنجارسازی جنسیتی۱۶ است، نوشتۀ لَدل مک‌وُرتر.برخلاف اُکسالا و مِی، مک‌وُرتر بر مطالعات فوکو دربارۀ سکسوالیته تمرکز می‌کند. او راهنمایی دقیق و آگاه در این موضوع است، ولی کتابش بیش از هرچیز از این حیث شاخص است که مباحث فوکو را با تجربیات خودش ترکیب می‌کند. آرای او در قالب تحلیل و ارزیابی‌های متعارف شایان توجه‌اند، به‌عنوان نمونه، دفاع او از فوکو در برابر منتقدانی که ادعا می‌کنند پیامد مطالعات فوکو در باب قدرت بی‌تفاوتی بدبینانه در برابر سلطۀ توقف‌ناپذیر است. او به‌ویژه به فمینیست‌هایی چون نانسی فرِیزر و لیندا الکاف پاسخ می‌دهد که معتقدند آرای فوکو عصارۀ حیات را از مبارزه علیه سلطه بیرون می‌کشد. ولی، همان‌طور که مک‌وُرتر خود می‌گوید، هدف اصلی او این نیست که به کسی ثابت کند «آرای فلسفی فوکو درست و دقیق‌اند»؛ هدفش این است که نشان دهد چگونه آثار فوکو «توانسته‌اند مرا تهییج کنند، برانگیزند، حیات بخشند و برای زندگیِ بزرگسالی‌ام توانمند سازند». او همچنین شرحی تأثیرگذار می‌دهد از زندگی شخصی و تقلایش در مواجهه با جامعه‌ای که او را از اساس چیزی بیش از یک همجنس‌گرا نمی‌دید، ضمن اینکه به ذکر تأملاتی جالب می‌پردازد دربارۀ لذاتی که در باغبانی و خط-رقصی۱۷ یافته است.استایلز: یکی از موضوعات کلیدی در سراسر کار فوکو همین تمرکز بر هنجارمندی است. می‌توانید اندکی دربارۀ اینکه فوکو هنجارها و ارزش‌ها را چگونه می‌دید صحبت کنید و اینکه آیا ارزیابی‌اش از هنجارهای جنسیتی کاملاً درون همان بدگمانی فراگیرش جای می‌گیرد؟این ایده که چه چیز «بهنجار» محسوب می‌شود جایگاه مهمی دارد، هم در ارائۀ توصیفات زیست‌شناسانه از ارگانیسم و هم در تعیین معیارهای زندگی در جامعه. بااین‌حال فوکو نسبت به هنجارهای برگرفته از «علوم» انسانی، که به‌عنوان ابزار کنترل نامشروع به‌ کار گرفته می‌شدند، بدگمان بود. یک مثال ساده‌اش مبنا قراردادن میانگین‌های آماری در تعیین معیارهای ارزیابی است. یک نمونۀ قابل‌ توجه (که البته فوکو طرح نکرده) رویه‌ای متداول در دانشگاه‌های آمریکاست که طی آن مدرسان را بر پایۀ نظرسنجی از دانشجویان ارزیابی می‌کنند. دانشجویان به اساتید بر اساس کارایی آموزشی کلی‌شان امتیاز می‌دهند و میانگین نتایجْ معیاری به‌ دست می‌دهد برای تقسیم‌بندی اساتید به بالاتر و پایین‌تر از متوسط.کل ماجرا صرفاً ریاضیات است، ولی میانگین بعدها به هنجار بدل می‌شود، مبیّن معیاری برای تدریس خوب در برابر تدریس بد. بدین‌ترتیب ابزار کارآمدی در اختیار مدیران دانشگاه قرار می‌گیرد برای کنترل کادر علمی‌شان. بر این اساس، همواره قریب به نیمی از اساتید زیرِ میانگین و در معرضِ جریمه (حقوق پایین‌تر یا عدم ترفیع) خواهند بود و نیازمند به برنامه‌های آموزشی دانسته خواهند شد. چنین سوءاستفاده‌هایی از هنجارها در بسیاری از مدارس و محل‌های کار شایع‌اند.مثال‌های جدی‌تری دربارۀ مسائل جنسی وجود دارد. مثل وقتی‌که متخصصین جنسی، در سدۀ ۱۹، اقسام مختلف «انحراف جنسی» را، که معرّف اشکال گوناگون رفتارهای جنسی «نابهنجار» (مثلاً همجنس‌گرایی یا جنون شهوانی زنان) شمرده می‌شد، به‌عنوان گونه‌هایی از بیماری روانی توصیف کردند. هرکس که در دستۀ نابهنجار قرار می‌گرفت، برای درمان عیوبش در معرض معالجۀ پزشکی قرار می‌گرفت (یا لااقل در معرض تقبیح از سوی جامعه).فوکو به‌ویژه به فرایندی علاقه‌مند بود که طی آن افراد «معیوب» قضاوت منفی نسبت به رفتار خود را پذیرفته و درونی می‌ساختند و به این نحو خود به ناظرانِ گناهکار خود تبدیل می‌شدند. او همچنین متوجه شد که چگونه ارزش‌های منتسب به آزادی جنسی خود می‌توانند نقش هنجاری منفی ایفا کنند. پس از انقلاب جنسی دهۀ ۱۹۶۰، برخی از عدم توانایی‌شان در غلبه بر موانع احساسی-روانی مختلف به‌ تنگ آمده و خود را از قید هم‌نوایی با ممنوعیت‌های سنتی رهاندند. این درواقع صرفاً صورت معکوس کنترل هنجاری است یا، به ‌قول فوکو، «طنز داستان در اینجاست... در اینکه به ما می‌قبولاند که ’آزادیِ‘ ما در تعادل است».استایلز: انتخاب چهارم شما واژه‌نامۀ کمبریج برای فوکو۱۸ است. بار دیگر، گسترۀ این اثر به‌تنهایی گواهی است بر اینکه چگونه پژوهشگرانی از هر قسم و در زمینه‌های مختلف به فوکو پرداخته‌اند. این کتاب مرجعی قطور به ‌نظر می‌رسد، پس احتمالاً پیشنهاد نمی‌کنید که کامل خوانده شود، درست است؟گاتینگ: این کتاب، با حدود ۷۰۰ صفحه و ۱۱۷ مدخل موضوعی، دانشنامۀ فوکو محسوب می‌شود. هیچ‌کس آن را کامل نخواهد خواند، ولی برای یافتن توضیحات خلاصه دربارۀ نکات ناآشنا عالی است. همچنین کتاب خوبی برای تورق است. مقالات کتاب عموماً بین سه تا هشت صفحه‌اند و هم به اصطلاحات، هم به افراد مرتبط با کار فوکو می‌پردازند. کتاب همچنین دارای نمایه‌ای بسیار کامل است و در هر مدخل فهرستی از متون پیشنهادی ارائه شده است. به شمارش من ۷۲ نویسندۀ مختلف، ازجمله اغلبِ فوکوپژوهان برجستۀ عصر حاضر، در نگارش این منبع سهیم‌اند.استایلز: آیا مقالات خاصی در ذهنتان هست که به‌طور ویژه مورد توجه قرار دهید؟گاتینگ: کارهایی عالی از ویرایشگرانْ لئونارد لالُر و جان نِیل در این کتاب هست، همچنین از نویسندگان سه کتاب اول فهرستمان (اُکسالا، مِی، و مک‌وُرتر). مقالات درخور توجهی نیز از سایر فوکوپژوهان برجسته آورده‌ شده: اِیمی آلن (سیاست)، جودیت رِوِل (قدرت)، کالین کوپمن (مسئله‌سازی۱۹)، آلن شِریفت (نیچه)، و توماس فلین (سارتر)، به‌علاوۀ بسیاری دیگر.استایلز: در آخر، کتاب زندگی‌های میشل فوکو۲۰ را داریم اثر دیوید مِیسی. سؤالم اینجاست که چرا در عنوان این زندگی‌نامه [ترکیبِ] زندگی فوکو به‌شکل جمع آورده شده؟گاتینگ: یکی اینکه مِیسی می‌خواهد بر پیچیدگی داستانی که نقل می‌کند تأکید نماید. او در صفحۀ اول کتاب قید می‌کند که فوکو چندین زندگی داشت: «به‌عنوان یک دانشگاهی، فعال سیاسی، فرزند و یک همجنس‌گرا». او همچنین به این نکته توجه می‌دهد که تقسیم‌بندی متعارف کار فکری فوکو به سه مرحلۀ پی‌درپیِ دیرینه‌شناسی، تبارشناسی و اخلاق، ضمن مفیدبودن، دچار یک خطاست. چرا که معنای ضمنی این تقسیم‌بندی محدودسازی کار فوکو به «یک بُعد منحصراً فلسفی» است. به‌ عقیدۀ مِیسی، این امر موجب غفلت از دوره‌های بسیار مهمِ فعالیت سیاسی و مطالعات ادبی در شناخت زندگی فوکو خواهد شد.مِیسی البته مسئله‌ای بسیار عمیق‌تر را ذکر می‌کند، اینکه فوکو از هرگونه هویت ثابت بیزار بود. او در ۱۹۸۲ به یک روزنامه‌نگار گفت «من در دانستن اینکه دقیقاً که هستم ضرورتی نمی‌بینم. جذابیت اصلی زندگی این است که به کسی تبدیل شویم که در آغاز نبوده‌ایم.» فوکو همچنین تأکید داشت که هریک از کتاب‌هایش تلاشی بوده در پوشیدن نقابی جدید. به گفتۀ فوکو، او می‌نوشت «تا هیچ چهره‌ای نداشته باشد».استایلز: فوکو به‌ویژه بر این امر حساس بود که چگونه تعهدات اجتماعی و فکری ما تحت تأثیر موقعیت تاریخی‌مان قرار دارند. به‌ نظر شما، زندگی خود فوکو -هم آنچه شخصاً برخودش گذشت و هم آنچه در محیط پیرامونش رخ داد- چگونه بر آثارش تأثیر گذاشته؟گاتینگ: البته که همیشه می‌توانیم دربارۀ اینکه فوکو چرا چنین نوشت همان حدسیات معمول را داشته باشیم. شاید او دربارۀ تاریخِ مفاهیم نوشت چون استادش ژرژ کانگییِم، به‌عنوان یک مورخ علم، چنین رویکردی داشت. شاید او نظم اشیا را نگاشت تا تیر خلاص را به سارتر و اومانیسم اگزیستانسیالیستیِ او زده باشد. شاید کتاب‌هایی که دربارۀ جنسیت نوشته در تلاش برای کنارآمدن با همجنس‌گرایی خودش بوده است. بااین‌حال معلوم نیست که بالاخره زمانی دربارۀ نویسنده‌ای، به‌ویژه درمورد کسی به پیچیدگی فوکو، آن‌قدر بدانیم که بتوانیم دلیلی برای نوشته‌هایش ارائه دهیم، مگر توضیحاتی خام‌دستانه.به هر روی، فوکوی دیرینه‌شناسْ خود تأکید خواهد کرد که، برای درک هر متن، اهمیت رخدادهای زندگی نویسنده بسیار کمتر است از شکل‌بندی‌های مفهومی و استدلالی ناخودآگاهی که اندیشه و گفتار ما را ساختار می‌بخشند. ولی این ساختارها -آنچه او اپیستمه‌های۲۱ هر فرهنگ می‌نامید- در اصل برای آنان که داخل آن فرهنگ زندگی می‌کنند قابل شناخت نیستند. پس برای ارائۀ شرحی جدی از تمامی آنچه بر آثار فوکو تأثیر داشته، باید صبر کرد تا اپیستمۀ کنونی ما از میان برود و آن‌قدر زمان از آن بگذرد تا بتوان آن را در معرض همان نوع تحلیل گذشته‌نگری قرار داد که فوکو خود دربارۀ تفکر سده‌های پیشین به‌کار برد.استایلز: و آیا خود فوکو، علی‌رغم نگاه انتقادی‌اش، تعصبات خاصی داشت که از نظر به ‌دور مانده باشد؟گاتینگ: به ‌نظرم او نیز همچون بسیاری از اندیشمندان فرانسوی، از فلوبر گرفته تا سارتر، نسبت به ارزش‌های جامعۀ سرمایه‌داری نفرتی غریزی داشت. در سارتر، این امر بیش از هر چیز در قالب حمایتی ساده‌لوحانه از جنبش‌های رادیکال -حتی جنبش‌های رادیکال بدنام- بروز یافت. برای فوکو این امر عمدتاً با شیفتگی او نسبت به آنچه ‌«تجربه‌های سرحدّی»۲۲ می‌نامید پیوند خورد، مثلاً آن ‌دسته از تجربه‌های جنسی یا [استفاده از موارد] روان‌گردانی که فرد را به مرز رفتارهای قابل ‌پذیرش یا فراتر از آن می‌برند. برخی این تمایل را بیش ‌از حد لازم جدی گرفته‌اند، مثلاً جیمز میلر آن را در مرکز شرح‌ حال خود از فوکو قرار داده‌است؛ بااین‌حال این امر در فهم برخی از جنبه‌های زندگی و آثار فوکو حائز اهمیت است.پی‌نوشت‌ها:* این گفت‌وگو در تاریخ ۲۲ مه ۲۰۱۷ با عنوان «Gary Gutting recommends the best books on Foucault» در وب‌سایت فایو بوکز منتشر شده است. این مصاحبه برای نخستین‌بار با عنوان «پنج کتاب دربارۀ میشل فوکو به توصیۀ گری گاتینگ» و با ترجمۀ‌ سارا زمانی در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.** گری گاتینگ (Gary Gutting) مدرس فلسفه در دانشگاه نوتردام است. گاتینگ از متخصصین پیشرو در آثار و اندیشه‌های فوکو و نگارندۀ آثار فراوانی در باب فلسفۀ فرانسوی-اروپایی، فلسفۀ علم و فلسفۀ دین است. از او همچنین مقالاتی در نیویورک تایمز و استون به چاپ رسیده‌است. آخرین کتاب او خدای ناطق: فلاسفه و باور (Talking God: Philosophers on Belief) شامل مصاحبه‌هایی با ۱۲ فیلسوف برجسته -اعم از خداباور، لاادری و خداناباور- دربارۀ مفهوم خدا و دریافت‌های مختلف از مذهب است. *** چارلز استایلز (Charles Styles) دانشجوی فلسفه در دانشگاه آکسفورد و از مصاحبه‌گران و ویراستاران سایت فایو بوکز است.[۱] Foucault: A Very Short Introduction (2005)[۲] The Archaeology of Knowledge[۳] History of Madness[۴] The Birth of the Clinic[۵] The Order of Things[۶] Madness and Civilization[۷] Discipline and Punish[۸] History of Sexuality[۹] The Use of Pleasure[۱۰] The Care of the Self[۱۱] Paul Rabinow (ed.), Essential Works of Foucault, 1954-1984, three volumes: I. Subjectivity and Truth; II. Aesthetics, Method and Epistemology; and III. Power[۱۲] enlightened[۱۳] How to Read Foucault (2007)[۱۴] The Philosophy of Foucault (2006)[۱۵] knowledge-claims[۱۶] Bodies and Pleasures: Foucault and the Politics of Sexual Normalization (1999)[۱۷] line-dancing: ازجمله رقص‌های گروهی هماهنگ به سبک وسترن-کانتری آمریکایی [مترجم][۱۸] The Cambridge Foucault Lexicon (2014)[۱۹] problematisation[۲۰] The Lives of Michel Foucault (1993)[۲۱] برای episteme معادل‌هایی چون شناختمان، سامان دانایی، انگارۀ دانایی، نظام دانایی، قالب‌های معرفتی بنیادین و... از سوی متخصصین استفاده شده، ولی چون در ابتدای مصاحبه خود گاتینگ آن را به «چارچوب‌های مفهومی» -آن‌هم با تقریب- معنی می‌کند تا انتهای متن معادل دقیقی برای اپیستمه ذکر نکردم [مترجم][۲۲] limit-experiences ]]> گری گاتینگ علم‌وفلسفه Sun, 22 Oct 2017 05:22:53 GMT http://tarjomaan.com/vdcb.8bwurhbzaiupr.html زندگی حیوانی شما به پایان رسیده است http://tarjomaan.com/vdcd.z0j2yt055a26y.html گاردین — این چیزی است که رخ خواهد داد. روی میز جراحی دراز کشیده‌اید، درحالی‌که کاملاً هشیار هستید، اما صرف‌نظر از این، نه چیزی را حس می‌کنید و نه می‌توانید حرکت کنید. یک ماشین انسان‌نما در کنار شما حاضر می‌شود، و با رعایت تشریفات به وظیفۀ خود تن در می‌دهد. ماشین با سلسله حرکاتی چابک و سریع، یک قطعۀ بزرگِ استخوان را از پشت جمجمۀ شما بر می‌دارد، قبل از آنکه با احتیاط انگشتانش را، که به ظرافت و نازکی پاهای عنکبوت هستند، بر روی سطح چسبناک مغز شما بگذارد. شاید شما در این نقطه نسبت به این روش احساس تردید و بدگمانی کنید. اگر می‌توانید، آن‌ها را کنار بگذارید.شما کمابیش در ژرفای این کار فرو رفته‌اید؛ اکنون راه بازگشتی وجود ندارد. انگشتان ماشین، با گیرنده‌های میکروسکوپیِ دارای قدرت تفکیک بالای خود، ساختار شیمیایی مغز شما را پویش۱ می‌کنند، و داده‌ها را به یک رایانۀ قدرتمند در طرف دیگر میز جراحی انتقال می‌دهند. این انگشتان اکنون بیشتر به‌داخل مادۀ مغزی شما فرو می‌روند، لایه‌های ژرف‌تر و ژرف‌تری از سلول‌های عصبی شما را پویش می‌کنند، و نقشه‌ای سه‌بعدی از روابط متقابل و بی‌نهایت پیچیدۀ آن‌ها می‌سازند، و در تمام طول این مدت کدهایی خلق می‌کنند تا این فعالیت را در سخت‌افزار رایانه مدل‌سازی کنند. همان‌طور که کار پیش می‌رود، زائدۀ مکانیکی دیگری، با ظرافت و احتیاط کمتر، مواد پویش‌شده را برمی‌دارد و درون یک ظرف ضایعات زیستی می‌ریزد تا بعداً دور ریخته شود؛ این‌ها موادی هستند که شما دیگر به آن‌ها نیازی نخواهید داشت.در نقطۀ خاصی، شما آگاه می‌شوید که دیگر در بدن خود حضور ندارید. شما، با ناراحتی، وحشت یا کنجکاوی، بی‌تفاوتْ تکان‌های روبه‌زوال آن بدن را روی میز جراحی مشاهده می‌کنید، آخرین لرزش‌های بیهودۀ تکه‌گوشتی رهاشده.اکنون زندگی حیوانی به پایان رسیده است و زندگی ماشینی آغاز شده است.این، کم‌وبیش، سناریویی است که هانس موراوِک، استاد رباتیک‌شناختی در دانشگاه کارنگی ملون، در کتاب خود با عنوان کودکان ذهن: آیندۀ هوش انسان و ربات۲ در سال ۱۹۸۸ مطرح می‌کند. موراوک بر این باور است که آیندۀ گونۀ انسان دربرگیرندۀ ترک بدن‌های زیستی ما در مقیاس انبوه است که با روش‌هایی نظیر این محقق می‌شود. این باور مشترک بسیاری از فراانسان‌گرایان۳ است، جنبشی که هدف آن بهبود بدن‌ها و ذهن‌های ما تا جایی است که ما به چیزی غیر از و بهتر از حیواناتی تبدیل شویم که اکنون هستیم. برای نمونه، ری کورزویل مدافع برجستۀ ایدۀ آپلودکردن ذهن است. او در کتاب تکینگی نزدیک است۴ می‌نویسد: «مغز انسان اگر روی سیستمی الکترونیک برابرسازی شود، بسیار سریع‌تر از مغزهای زیستی ما فرامین را اجرا خواهد کرد. اگرچه مغزهای انسانی از رایانش موازی حجیم بهره می‌برند (در مرتبۀ ۱۰۰ تریلیون ارتباطات بین سلول‌های عصبی، که همگی به‌طور بالقوه به‌صورت همزمان عمل می‌کنند)، اما زمان استراحت این ارتباطات در مقایسه با فناوری الکترونیک کنونی فوق‌العاده آهسته است.» او اظهار می‌کند که تکنولوژی‌های مورد نیاز برای این نوع برابرسازی، یعنی رایانه‌هایی به‌اندازۀ کافی قدرتمند و جادار و تکنیک‌هایی به‌اندازۀ کافی پیشرفته برای پویش مغز، در اوایل دهۀ ۲۰۳۰ در دسترس ما خواهد بود.و این، به‌وضوح، به‌هیچ‌وجه ادعای کوچکی نیست. ما فقط دربارۀ تداوم بنیادین طول عمر بشر صحبت نمی‌کنیم، بلکه دربارۀ توسعۀ بنیادین توانایی‌های شناختی آدمی نیز صحبت می‌کنیم. ما دربارۀ تکرارها و رونوشت‌های بی‌پایان خویشتن صحبت می‌کنیم. با انجام چنین عملیاتی بر روی بدنتان، شما به‌مثابۀ هستومندی با امکان‌های نامحدود وجود خواهید داشت، بماند که این «وجود» شما چقدر معنادار است.من در یک همایش فراانسان‌گرایی در منطقۀ خلیج سان‌فرانسیسکو با رندل کوون آشنا شدم. او جزء سخنرانان همایش نبود، بلکه از روی علاقۀ شخصی به آنجا آمده بود. مردی خوشرو و تودار با چهل و چند سال سن که انگلیسی را آرام و با دقت، همانند فردی غیرانگلیسی‌زبان، صحبت می‌کرد که مدت‌هاست بر این زبان تسلط دارد. هنگامی‌که از هم جدا شدیم، او کارت ویزیت خود را به من داد و من چند ساعت بعد در پایان روز آن را از کیفم درآوردم و خوب به آن نگاه کردم. روی کارت عکس یک لپ‌تاپ بود که بر روی صفحۀ نمایش آن تصویر خاصی از مغز نمایش داده شده بود. زیر این عکس چیزی چاپ شده بود که برای من پیامی جالب و رازآمیز بود: «کربن‌کپیز۵: مسیرهای واقع‌گرایانه به‌سوی اذهان مستقل از زیرساخت. رندل ا. کوون، بنیان‌گذار.»من لپ‌تاپ خودم را درآوردم و وارد وب‌سایت کربن‌کپیز شدم، و متوجه شدم که «سازمانی غیرانتفاعی است با هدف پیشبرد مهندسی معکوسِ بافت عصبی و مغزهای کامل، برابرسازی کل مغز و توسعۀ اندام‌های مصنوعی عصبی که کارکردهای مغز را بازتولید می‌کنند، و بدین‌ترتیب آن چیزی را خلق می‌کنند که ما اذهان مستقل از زیرساخت۶ می‌نامیم». من در این وب‌سایت خواندم که این اصطلاح آخر «هدفی است که قادر باشد کارکردهای ذهن و تجربۀ خاص هر فرد را، علاوه‌بر مغز زیستی، در بسیاری از زیرساخت‌های عملیاتی متفاوت محقق سازد». و من همچنین متوجه شدم که این «فرایندی شبیه به همان فرایندی است که از طریق آن می‌توان کدهای مستقل از پلت‌فرم را تدوین کرد و بر روی بسیاری از پلت‌فرم‌های رایانشی متفاوت اجرا کرد».چنین به نظر می‌رسید که من، بدون آنکه خودم خبر داشته باشم، فردی را ملاقات کرده بودم که به‌طور فعالانه بر روی همان نوع سناریوی آپلودکردن مغز کار می‌کرد که کورزویل در کتاب تکینگی نزدیک است مطرح کرده بود. و این فردی بود که من باید بیشتر با او آشنا می‌شدم.کوون مردی خوشرو و کاملاً سخنور بود و صحبت‌های او به‌طرزی غیرعادی جذاب بود، امری دور از انتظار برای کسی که چنین هوش فوق‌العاده‌ای دارد و در حوزه‌ای بسیار خاص یعنی عصب‌پژوهی محاسباتی کار می‌کند؛ بنابراین، در مصاحبت او، اغلب پیامدهای تقریباً باورنکردنی فعالیت‌هایش را موقتاً به دست فراموشی می‌سپردم، یعنی غرابت متافیزیکی ژرف موضوعاتی را که او به من توضیح می‌داد. او دارد دربارۀ موضوعی حاشیه‌ای صحبت می‌کند، برای مثال، رابطۀ صمیمانه و شادش با همسر سابقش یا تفاوت‌های فرهنگی بین جوامع علمی اروپایی و آمریکایی، و من با حسی سرشار از ناراحتی آرام و مرموز به یاد می‌آورم که کار او، اگر به آن نوع نتایجی بینجامد که او مد نظر دارد، مهم‌ترین رخداد از زمان تکامل انسان اندیشمند خواهد بود. از دیدگاه من، امکان موفقیت تقریباً پایین به نظر می‌رسید، اما بعداً دوباره به خودم یادآوری کردم که تاریخ علم از جهات بسیاری دفتری از پیروزی‌های بسیار نامحتمل می‌باشد.یک روز عصر در اوایل بهار، کوون برای ملاقات با من در رستورانی آرژانتینی در خیابان کولومبوس با خودرو از منطقۀ شمال خلیج به سان‌فرانسیسکو آمد؛ او در منطقۀ شمال خلیج در یک خانۀ ویلایی اجاره‌ای زندگی و کار می‌کند که گرداگرد آن را خرگوش‌ها فراگرفته‌اند. رد پای ضعیف یک لهجه در سخنان او پیدا بود که مشخص شد لهجۀ هلندی است. کوون در خرونینگن زاده شده بود و بیشتر دوران کودکی خود را در هارلم گذرانده بود. پدرش یک فیزیک‌دان ذرات بنیادی بود و به‌خاطر شغلش مجبور بود از یک تأسیسات هسته‌ای آزمایشگاهی به دیگری برود، به‌ همین دلیل خانوادۀ او هم به‌طور مکرر نقل ‌مکان می‌کردند، ازجمله اقامتی دوساله در وینیپگ.اکنون او یک جوان شاداب ۴۳ساله است که تنها پنج سال گذشته را در کالیفرنیا زندگی کرده است، اما آن را به‌عنوان وطن خودش تصور می‌کند، یا نزدیک‌ترین چیز به وطنی که در جریان زندگی کوچ‌نشینی خود با آن برخورد داشته است. بیشتر این امر به فرهنگ ترقی‌خواهی تکنولوژیک مربوط می‌شود که از خاستگاه‌های متمرکز خود در سیلیکون ‌ولی به پیرامون گسترش یافته است و سراسر منطقۀ خلیج سان‌فرانسیسکو را فرا گرفته است، که از نظر تاریخی حجم بالایی از ایده‌های رادیکال از آنجا نشأت گرفته است. او می‌گوید اکنون مدتی از زمانی می‌گذرد که او تحقیقاتش را برای کسی توصیف کرده باشد، کاری که دیگران در برابرش چنان واکنش نشان می‌دادند که گویی او یک شوخی نابجا مطرح کرده باشد یا صرفاً گفت‌وگو را نیمه‌کاره رها می‌کردند.در اوایل دوران نوجوانی، کوون مسائل مهم در رابطه با مغز انسان را برحسب مفاهیم رایانشی در ذهن خود مجسم می‌کرد: مغز، همانند یک رایانه، قابل خوانش و بازنویسی نیست. شما نمی‌توانید در آن دست ببرید و آن را بهبود ببخشید و کارایی عملکرد آن را افزایش دهید، در‌حالی‌که این کارها را دربارۀ یک برنامۀ رایانه‌ای می‌توانید انجام دهید. شما نمی‌توانید سرعت عملکرد یک سلول عصبی را افزایش دهید، درحالی‌که این کار را در مورد یک پردازشگر رایانه می‌توانید انجام دهید.در همین ایام، او شهر و ستارگان۷ اثر آرتور سی.کلارک را می‌خواند، رمانی که وقایع آن در فاصلۀ زمانی یک میلیارد سال از امروز رخ می‌دهد که در آن شهر محصور دیاسپار تحت فرمانروایی یک رایانۀ مرکزی ابرهوشمند اداره می‌شود، و این رایانه برای شهروندان پساانسانی شهر بدن می‌سازد و اذهان آن‌ها را در پایان زندگی‌شان در بانک حافظۀ خود ذخیره می‌کند تا برای زندگی مجدد مورد استفاده قرار گیرند. کوون در این ایدۀ فروکاستن انسان‌ها به داده‌ها هیچ چیز نامعقولی مشاهده نمی‌کند و هیچ چیزی در درون او وی را از کوشش برای تحقق آن منع نمی‌کند. والدینش او را به پیگیری این دل‌بستگی عجیب تشویق می‌کردند، و چشم‌انداز علمی حفظ‌کردن اذهان انسانی در سخت‌افزار به موضوع دائمی گفت‌وگو سر میز شام تبدیل شد.عصب‌پژوهی رایانشی، که متخصصان نه از زیست‌شناسی بلکه از حوزه‌های ریاضیات و فیزیک جذب آن می‌شدند، به نظر می‌رسید که امیدبخش‌ترین رهیافت را به مسئلۀ نقشه‌برداری و آپلودکردن ذهن ارائه می‌کند. هرچند او فقط هنگامی‌که در اواسط دهۀ ۱۹۹۰ شروع به استفاده از اینترنت کرد، گروهی بدون انسجام از افراد را کشف کرد که به همین حوزه علاقه‌مند بودند.کوون، به‌عنوان دانشجوی دکتری در رشتۀ عصب‌پژوهی رایانشی در دانشگاه مک‌گیل در مونترال، در ابتدا در افشای انگیزۀ اصلی پژوهش‌هایش محتاط بود، زیرا می‌ترسید او را فردی خیال‌باف یا غیرعادی قلمداد کنند.او می‌گوید: «من آن موضوع را از بنیاد پنهان نمی‌کردم، اما آن‌طور هم نبود که وارد آزمایشگاه‌ها شوم و به دیگران بگویم می‌خواهم اذهان انسانی را بر روی رایانه‌ها آپلود کنم. من با دیگران در حوزه‌ای مرتبط کار می‌کردم، همانند حوزۀ رمزگذاری حافظه، با این هدف که دریابم چگونه آن می‌تواند در چارچوب یک نقشۀ راه کلی برای برابرسازی کل مغز بگنجد.»او مدتی در هالسیون مالکیولار۸ کار می‌کند، یک استارتاپ در حوزۀ نانوتکنولوژی و تعیین توالی ژن‌ها در سیلیکون ‌ولی که از سوی پیتر تیل تأمین مالی می‌شود، و کوون در همین حین تصمیم می‌گیرد در منطقۀ خلیج سان‌فرانسیسکو ساکن شود و شرکت غیرانتفاعی خود را راه‌اندازی کند تا هدفی را به پیش ببرد که مدت‌ها خود را وقف آن کرده است: کربن‌کپیز.تصمیم کوون ریشه در همان دلیلی داشت که او بنابر آن در وهلۀ نخست شروع به پیگیری این کار کرد: آگاهی نگران‌کننده از مدت زمان اندک و رو به کاهشی که برایش باقی مانده است. اگر او مسیر تحصیلات دانشگاهی را ادامه می‌داد، مجبور بود بیشتر وقت خود را، حداقل تا زمان کسب حق استادی دائمی، صرف پروژه‌هایی کند که در بهترین حالت به‌صورت حاشیه‌ای به هدف اصلی او مربوط می‌شدند. راهی که او برگزیده بود، راهی دشوار برای یک دانشمند بود و او با مبالغ اندکی زندگی و کار می‌کرد که هر بار از منابع مالی خصوصی به دست می‌آورد.اما برای او فرهنگ خوش‌بینی تکنولوژیک رادیکال در سیلیکون ‌ولی نیروی حیات‌بخش خاص خود بوده است، و منبعی از حمایت مالی برای پروژه‌ای که جایگاه خود را در چارچوب اخلاق فوق‌العاده آرمان‌گرایانۀ آن زمینۀ فرهنگی پیدا کرد. افرادی ثروتمند و پرنفوذ در آنجا یا پیرامون آن بودند که برای آن‌ها آینده‌ای که در آن اذهان انسانی بتواند بر روی رایانه‌ها آپلود شود آینده‌ای بود که باید به‌طور فعالانه جست‌وجو شود، مسئله‌ای بود که باید حل شود، به‌طرزی تحول‌آفرین در آن نوآوری شود، آن هم با به‌کارگیری پول.یکی از این افراد دیمیتری ایتسکوف بود، یک مولتی‌میلیونر روسی ۳۶ساله در حوزۀ تکنولوژی و بنیان‌گذار ۲۰۴۵ اینیشیتیو؛ سازمانی‌که هدف آن عبارت است از: «خلق تکنولوژی‌هایی که ما را قادر سازند تا شخصیت یک فرد را به یک حامل غیرزیستی پیشرفته‌تر انتقال دهیم، و طول عمر را تا دستیابی به جاودانگی افزایش دهیم.» یکی از پروژه‌های ایتسکوف خلق آواتارهاست، بدن‌های انسان‌نمای مصنوعی که از طریق واسط رایانه-مغز کنترل می‌شوند، یعنی تکنولوژی‌هایی که مکمل اذهان آپلودشده خواهند بود. او تحقیقات کوون در زمینۀ کربن‌کپیز را تأمین مالی کرده است و آن‌ها در سال ۲۰۱۳ همایشی را با عنوان گلوبال فیوچرز ۲۰۴۵ در نیویورک برگزار کردند که هدفش، مطابق با پوستر تبلیغاتی آن، عبارت بود از: «بحث دربارۀ یک استراتژی تکاملی جدید برای انسانیت.»در زمان ملاقات ما، کوون در حال همکاری با یک کارآفرین دیگر در حوزۀ تکنولوژی با نام برایان جانسون بود، که شرکت پرداخت خودکار خود را چند سال قبل با مبلغ ۸۰۰ میلیون دلار به پی‌پال فروخته بود و اکنون صاحب یک شرکت سرمایه‌گذاری خطرپذیر با نام اُ.اِس فاند بود که از وب‌سایت آن متوجه شدم «برای کارآفرینانی سرمایه‌گذاری می‌کند که در زمینۀ دسته‌ای از اکتشافات شگرف و کوانتومی فعالیت می‌کنند که نویدبخش بازنویسی سیستم‌های عامل حیات هستند». این زبان برای من عجیب و پریشان‌کننده بود، به‌نحوی که حقیقتی حیاتی را دربارۀ نگرشی به تجربۀ انسانی آشکار می‌کرد که از مرکزش در منطقۀ خلیج سان‌فرانسیسکو به بیرون انتشار می‌یافت: خوشه‌ای از استعاره‌های نرم‌افزاری که به شیوه‌ای از تفکر دربارۀ ماهیت انسان تحول یافته بود.و این همان استعارۀ بنیادی بود که در کانون پروژۀ کوون جای داشت: ذهن به‌مثابۀ یک تکه نرم‌افزار، یک اپلیکیشن که بر روی پلت‌فرم بدن اجرا می‌شود. هنگامی‌که او اصطلاح «برابرسازی»۹ را به کار می‌برد، آن را آشکارا برای فراخواندن همان معنایی به کار می‌برد که مطابق آن می‌توان سیستم عامل رایانۀ شخصی را بر روی یک رایانۀ مکینتاش برابرسازی کرد، یعنی به‌عنوان چیزی که او آن را «کد مستقل از پلت‌فرم» می‌نامد.علم مربوطه برای برابرسازی کل مغز، همان‌طور که شما انتظار دارید، به‌طرز وحشتناکی پیچیده است و تفسیر آن عمیقاً مبهم است، اما اگر من اجازه داشته باشم موضوع را به‌طرزی فاحش ساده‌سازی نمایم، باید بگویم ایدۀ آن را می‌توان به شکل زیر در ذهن مجسم کرد: نخست، شما می‌توانید اطلاعات مربوطه در مغز فرد را پویش کنید (یعنی سلول‌های عصبی، ارتباطات بی‌نهایت شاخه‌شاخه بین آن‌ها، و فعالیت پردازش اطلاعات که آگاهی به‌مثابۀ محصول جانبی آن در نظر گرفته می‌شود)، و این پویش از طریق هر نوع تکنولوژی یا ترکیبی از تکنولوژی‌ها صورت می‌گیرد که نخست عملیاتی شود (نانوربات‌ها، میکروسکوپ الکترونی و...). سپس این پویش یک طرح کلی می‌شود برای بازسازی شبکه‌های عصبی مغز فرد، که سپس به یک مدل رایانشی تبدیل می‌شود. درنهایت، شما کل این تجسم را بر روی یک زیرساخت غیرگوشتی ثالث برابرسازی می‌کنید: نوعی ابررایانه یا یک ماشین انسان‌نما که با هدف بازتولید و تداوم تجربۀ تن‌یافتگی طراحی شده است، شاید چیزی شبیه به پریمو پست‌هیومن۱۰ که ناتاشا ویتا-مور طراحی کرده است.اصل قضیۀ استقلال از زیرساخت، آن‌چنان که کوون به من توضیح می‌داد، هرگاه که از او می‌پرسیدم وجودداشتن بیرون از بدن انسان چگونه حسی دارد -و من چندین‌بار به شیوه‌های مختلف این موضوع را از او پرسیدم-، آن است که حسی شبیه به چیزی خاص ندارد، زیرا فقط یک زیرساخت خاص وجود ندارد یا فقط یک بستر وجودی. این مفهومی است که فراانسان‌گرایان از آن با عنوان «آزادی ریخت‌شناختی» یاد می‌کنند، آزادی در پذیرفتن هر شکل بدنی که تکنولوژی اجازه می‌دهد.همان‌طور که در یک مقاله دربارۀ آپلودکردن در مجلۀ اِکستروپی در دهۀ نود بیان شده است: «شما می‌توانید هر چیزی باشید که دوست دارید. شما می‌توانید بزرگ یا کوچک باشید؛ شما می‌توانید سبک‌تر از هوا باشید و پرواز کنید؛ شما می‌توانید ’دورنوردی‘۱۱ کنید و از میان دیوارها عبور نمایید؛ شما می‌توانید یک شیر یا یک آهو باشید، یک قورباغه یا یک مگس، یک استخر، و لایۀ رنگ روی سقف.»امر واقعاً جالب برای من دربارۀ این ایده آن نبود که چقدر عجیب و دور از واقع به نظر می‌رسید (هرچند این موارد به‌طور جدی به‌اندازۀ کافی دربارۀ آن صدق می‌کنند)، بلکه آن بود که چقدر این ایده به‌طور بنیادی فهم‌پذیر بود، چقدر جهان‌شمول بود. هنگام صحبت با کوون، من عمدتاً می‌کوشیدم تا امکان‌پذیری پروژه را درک نمایم و دریابم او چه چیزی را به‌عنوان نتیجۀ مطلوب پروژه تصور می‌کند. اما سپس ما از هم جدا می‌شدیم، من گوشی تلفن را می‌گذاشتم یا از حضور او خداحافظی می‌کردم و به‌سوی نزدیک‌ترین ایستگاه قدم می‌زدم، و در درونم احساس می‌کردم به‌طرز عجیبی تحت تأثیر کل پروژه قرار گرفته‌ام، به‌طرز عجیبی احساساتم برانگیخته شده است.زیرا سرانجام، در این آرزوی رهایی از صورت انسانی، چیزی به‌طرزی تناقض‌آمیز و آشکارا انسانی وجود داشت. من اغلب خودم را در حال تفکر دربارۀ دریانوردی به‌سوی بیزانس۱۲ اثر دابلیو بی. ییتس می‌یافتم، که در آن شاعر سالخورده از اشتیاق خود به رهایی از بدن ناتوان و قلب ناخوشایند می‌نویسد، رهاکردن «حیوان رو به موت» برای درآمدن در قالب نامیرا و دست‌ساخت یک پرندۀ مکانیکی. او می‌نویسد: «آنگاه که از طبیعت بیرون بروم، هرگز صورت بدنی خود را از هیچ چیز طبیعی‌ای بر نخواهم گرفت، بلکه صورتی می‌خواهم همانند آنچه زرگران یونانی می‌سازند.»یک روز عصر، ما بیرون ساختمانِ یک مجموعۀ ترکیبی از کافه/لباس‌شویی/استندآپ کمدی در خیابان فلسوم نشسته بودیم، محلی با نام تصادفی برین‌واش [به معنای ذهن‌شویی]، و من اذعان کردم که ایدۀ آپلودکردن ذهنم بر روی نوعی زیرساخت تکنولوژیک برای من عمیقاً غیرجذاب است، حتی وحشتناک است. آثار تکنولوژی بر زندگی من، حتی اکنون، چیزی است که من عمیقاً دربارۀ آن دودل هستم؛ در برابر تمام آنچه از لحاظ راحتی و «ارتباطات» به دست آورده‌ام؛ من به‌طور روزافزونی از این امر آگاهی می‌یابم که تا چه میزان فعالیت‌های من در جهان توسط شرکت‌هایی میانجیگری و تعیین می‌شود که تنها دل‌بستگی واقعی آن‌ها فروکاستن زندگی‌های انسان‌ها به داده‌هاست، به‌عنوان وسیله‌ای برای بیشتر فروکاستن ما به سود.«محتوایی» که ما مورد استفاده قرار داده‌ایم، افرادی که با آن‌ها روابط عاشقانه داشته‌ایم، اخباری که دربارۀ جهان خارج خوانده‌ایم: تمام این فعالیت‌ها به‌طور روزافزونی تحت نفوذ الگوریتم‌های نامرئی قرار می‌گیرد، یعنی دست‌آفریده‌های این شرکت‌ها که، علاوه‌براین، همدستی آن‌ها با دولت همچون روایت پنهان بزرگ عصر ما جلوه می‌کند. با توجه به جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم، که در آن آرمان آزادی‌خواهانه و شکنندۀ «خویشتنِ خودمختار» از پیش همانند رؤیایی نیمه‌یادمانده در غبار تردیدآمیز تاریخ فرو می‌میرد، آیا ادغام بنیادی خودمان با تکنولوژی، سرانجام، به‌ معنای وانهادن نهایی خود ایدۀ فردیت نیست؟کوون دوباره سری تکان می‌دهد و جرعه‌ای از نوشیدنی خود را سر می‌کشد.او می‌گوید: «شنیدن این سخنان از زبان شما این امر را روشن می‌سازد که افراد در اینجا با مانع بزرگی روبه‌رو هستند. من در مقایسه با شما راحت‌تر با این ایده کنار می‌آیم، اما این بدان دلیل است که من آن‌قدر با این ایده سروکار داشته‌ام که دیگر به آن عادت کرده‌ام.»در هفته‌ها و ماه‌های پس از بازگشتم از سان‌فرانسیسکو، به‌طور وسواس‌گونه‌ای دربارۀ ایدۀ برابرسازی کل مغز فکر می‌کردم. یک روز صبح، در خانه‌ام در دوبلین بودم، و هم دچار سرماخوردگی بودم و هم خماری بامدادی. در رختخواب دراز کشیده بودم و از روی بیکاری به این فکر می‌کردم که خودم را به‌زحمت از رختخواب بیرون بکشم و به همسر و پسرم بپیوندم، که در اتاق‌خواب پسرم در اتاق بغل در حال لذت‌بردن از بازی پرسروصدای بوکارو بودند. من متوجه شدم که این شرایط (سرماخوردگی و خماری بامدادی) بر من رژیمی از بیگانگی بدنی خفیف تحمیل کرده‌اند. همان‌طور که اغلب اتفاق می‌افتد، هنگامی‌که احساس کسالت می‌کردم خودم را همچون موجودی بیولوژیک احساس می‌کردم که قابل تقلیل به هیچ‌چیز دیگری نیست، ترکیبی از گوشت و خون و رگ و ریشه؛ خودم را یک موجود زنده احساس می‌کردم با گذرگاه‌های بسته‌شدۀ بینی، گلویی مورد هجوم باکتری‌ها، دردی رنج‌آور در اعماق جمجمه‌اش، در اعماق سرش. در یک کلام، من از زیرساخت خودم آگاه بودم، زیرا زیرساخت من وضع افتضاحی داشت.و یک کنجکاوی ناگهانی توجه مرا به خود معطوف کرد برای آنکه بدانم آن زیرساخت دقیقاً از چه چیزی تشکیل شده است، برای آنکه بدانم من خودم، به بیان تکنیکی، ازقضا چه هستم. دستم را دراز کردم و از روی میز کنار رختخواب گوشی همراهم را برداشتم و این کلمات را در گوگل وارد کردم: «انسان چیست...»، سه پیشنهاد نخست گوگل برای تکمیل خودکار جست‌وجوی من عبارت بود از «موضوع ’هیومن سنتیپد‘۱۳ چیست»، و سپس «بدن انسان از چه ساخته شده است»، و سپس «وضعیت انسان چیست».من در این موقعیت خاص می‌خواستم پاسخ پرسش دوم را بدانم، شاید به‌عنوان راهی فرعی برای پاسخ به پرسش سوم. برایم روشن شد که ۶۵ درصد از وجودم اکسیژن است، که این بدان معناست که وجودم عمدتاً هواست، عمدتاً هیچی. در مرتبۀ بعد، وجود من تشکیل شده است از مقادیری کربن و هیدروژن، از کلسیم و سولفور و کلر، و همین‌طور تا انتهای جدول تناوبی عناصر. همچنین کمی متعجب شدم از اینکه پی بردم، همانند آیفونی که داشتم این اطلاعات را از آن استخراج می‌کردم، من نیز شامل مقادیر مختصری از عناصر مس و آهن و سیلیسیم هستم.با خودم می‌اندیشیدم آدمی چه موجود عجیبی است، چه جوهری از خاک.چند دقیقه بعد، همسرم به‌صورت چهار دست و پا وارد اتاق‌خواب شد. پسرمان را بر پشت خود داشت، و او یقۀ پیراهن مادرش را محکم در مشت‌های کوچکش گرفته بود. همسرم همان‌طور که به جلو می‌خزید صداهای تق‌تق‌مانند ایجاد می‌کرد، پسرم دیوانه‌وار می‌خندید و فریاد می‌زد: «جفتک نینداز! جفتک نینداز!»همسرم با صدای بلند شیهه‌مانند در پشت خود قوز ایجاد کرد و پسرم را به‌آرامی بر روی ردیفی از کفش‌ها در کنار دیوار انداخت و او قبل از آنکه دوباره بر پشت مادرش سوار شود، با خشمی آکنده از شادی، جیغ زد. من احساس کردم، هیچ‌یک از این‌ها را نمی‌توان در قالب یک برنامۀ رایانه‌ای گنجاند. من احساس کردم، هیچ‌یک از این‌ها را نمی‌توان بر روی هیچ زیرساخت دیگری اجرا کرد؛ زیبایی آن‌ها ماهیتی بدنی داشت، در عمیق‌ترین معنای آن، در غم‌انگیزترین و شگفت‌انگیزترین معنای آن.من متوجه شدم هرگز همسرم و پسر کوچکمان را بیشتر از موقعی دوست نداشته‌ام که به آن‌ها به‌عنوان پستانداران فکر کرده‌ام. من خودم را، بدن حیوانی‌ام را، از رختخواب بیرون کشیدم تا به آن‌ها بپیوندم.پی‌نوشت‌ها:* این مطلب را مارک اُکانل نوشته است و در تاریخ ۲۵ مارس ۲۰۱۷ با عنوان «Your animal life is over. Machine life has begun.’ The road to‘ immortality» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. این نوشتار برای نخستین‌بار با عنوان «زندگی حیوانی شما به پایان رسیده است» و با ترجمۀ علی برزگر در چهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده است.**‌ مارک اُکانل (Mark O’Connell) خبرنگار آزاد و ساکن دوبلین است. او دربارۀ ادبیات و داستان معاصر ایرلند پژوهش می‌کند. نوشته‌های او در گاردین، نیویوکر و جاهای دیگر منتشر شده است.[۱] scan[۲] Mind Children: The Future of Robot and Human Intelligence[۳] transhumanists[۴] The Singularity Is Near[۵] Carboncopies[۶] Substrate Independent Minds[۷] The City and the Stars[۸] Halcyon Molecular[۹] emulation[۱۰] Primo Posthuman: مدلی از بدن آیندۀ انسان [مترجم] [۱۱] teleport: انتقال ماده یا انرژی بین دو نقطه بدون پیمودن فضای فیزیکی بین آن‌ها [مترجم][۱۲] Sailing to Byzantium[۱۳] The Human Centipede : نام فیلمی ترسناک محصول ۲۰۰۹ [مترجم] ]]> مارک اُکانل علم‌وفلسفه Wed, 18 Oct 2017 05:22:27 GMT http://tarjomaan.com/vdcd.z0j2yt055a26y.html آلن دوباتن: گزیده‌ای از مطالب پراکنده http://tarjomaan.com/vdca.ynak49n0w5k14.html • در عصر اینستاگرام رمانتیک‌بودن نابودتان می‌کنددنیای مدرن مداوماً به ما القا می‌کند که بقیه دارند خوش می‌گذرانند ولی سهم ما کسالت و ناکامی استخیلی‌هایمان می‌دانیم زندگی آدم‌ها به شادی و طراوتِ صفحه‌های اینستاگرامشان نیست. با این‌حال، مگر می‌شود جلوی آرزوها را گرفت؟ مگر بهتر نیست که به‌جای صبح تا شب کار کردن، دور دنیا سفر کنیم و خوش بگذارنیم؟ شاید مسئله همین است. اینکه لذت‌ها را کجا باید پیدا کرد؟ در همراهی با چه کسانی؟ در تقلید از کدام نوع سبک‌زندگی؟ آلن دوباتن می‌گوید شاید این لذت‌هایی که دنبالشان می‌گردیم، در همین تجربه‌های معمولی پنهان شده باشند.• بدبینی؛ راه رسیدن به جامعه‌ای خوببدبینیِ عمیقْ عنصر اصلی بقای هر جامعۀ خوبی استذهنیت متداولْ جامعۀ خوب را جامعه‌ای می‌داند که اکثریتِ مردمِ آن خوش‌بین باشند. اما آلن دوباتن، که شهرتش بیشتر به تلاش برای واردکردن فلسفه به زندگی روزمره برمی‌گردد، دقیقاً برعکس فکر می‌کند. او معتقد است بدبینیِ عمیقْ عنصر اصلی بقای هر جامعۀ خوبی است. دوباتن می‌گوید در دل بدبینی ایده‌ای نهفته است که اگر به‌صورت بی‌رحمانه‌ای آن را بپذیریم، ممکن است اتفاقات عجیبی بیفتد. پیامد طولانی‌مدت چنین ایده‌ای جامعه‌ای خواهد بود که، به‌نحو متناقض و شگفت‌آوری، مردمانی بانشاط‌تر، منطقی، نجیب و عاقل خواهد داشت.• رمان‌ عاشقانه راهی مطمئن برای نابودکردن عشق استآنچه نیاز داریم، داستان‌هایی عاشقانه است که در عین‌حال، غیررمانتیک هم باشداگر در زندگی‌تان عاشق شده باشید، بی‌تردید این جملۀ خفت‌بار را بارها از پدر و مادر یا دوستانتان شنیده‌اید که «عشق و عاشقگی مال تو کتاب‌ها و فیلم‌هاست». آلن دوباتن، معتقد است این جمله خالی از حقیقت نیست. در واقع، بسیاری از رمان‌ها و فیلم‌هایی که به مسئلۀ روابط عاشقانه پرداخته‌اند، از بسیاری از مهم‌ترین جوانب زندگی غفلت کرده‌اند: از کار، خستگی، بچه‌ها، روزمرگی و...• هر غذایی فلسفۀ خودش را داردغذا مثل موسیقی بی‌واسطه است و بدون نیاز به زبان ملال‌آور روزمره، چیزهای مهمی می‌گویددرحال‌حاضر غذا نزد ما بسیار محترم و مهم شمرده می‌شود. آشپزهای معروف، رژیم‌های غذایی، رستوران‌های جدید و برنامه‌های آشپزی توجّه زیادی را به خود جلب کرده‌اند. به نظر می‌رسد همۀ ما به آنچه می‌خوریم، حسّاس‌تر شده‌ایم. اما کمتر از خود پرسیده‌ایم غذا، به‌جز توان فیزیکی، چه چیزهای دیگری به ما می‌رساند؟ آلن دوباتن معتقد است غذا در تأمین نیازهای روانی ما نیز مؤثر است و نوعی خاصیت شفابخشی دارد.• از برج عاج فلاسفه تا کسب‌وکارهای سعادت‌بخش کسب‌وکار، تفکری عملی‌شده در جهتِ سعادت انسان استفلسفه و کسب‌وکار امروزه ربطِ چندانی با هم ندارند، اما کسب‌وکار می‌تواند خیلی چیز‌ها از فلسفه بیاموزد؛ چرا که هدفِ کسب‌وکار هم مثلِ فلسفه، نهایتاً افزایش خوشبختیِ انسان‌هاست. درکِ اقتصاد از خوشبختی معمولاً بسته و محدود است و فلسفه می‌تواند این نقصان را تاحدودی برطرف کند.• اخبار چگونه وارد زندگی عامه شد؟این همه اخبار به چه دردمان می‌خورد؟تولید و تبادل اخبار لازمۀ دموکراسی است، اما این سیل اطلاعات می‌‌تواند راه را برای دیکتاتوری هموار سازد. امروزه دیگر لازم نیست دیکتاتورها اطلاعات را سانسور کنند بلکه، با انتشار سیل اخبار غیرمرتبط به هم، نیاز آنان به ازبین‌‌بردن فهم سیاسی شهروندان تأمین می‌‌شود. آلن دوباتن از تأثیر حجم انبوه اخبار سخن می‌‌گوید. ]]> ویژه‌نامه‌های ترجمان علم‌وفلسفه Thu, 12 Oct 2017 20:44:14 GMT http://tarjomaan.com/vdca.ynak49n0w5k14.html