ترجمان - آخرين عناوين علم‌وفلسفه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/philosophy_and_science Tue, 07 Jul 2020 18:05:47 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Tue, 07 Jul 2020 18:05:47 GMT علم‌وفلسفه 60 در ستایش گزین‌گویه‌ها http://tarjomaan.com/neveshtar/9800/ اندرو هوی، ایان — دوره‌های امروزی تاریخ فلسفه در دانشگاه‌ها، به بررسی متفکران برجسته تمدن غرب، همچون دسته‌ای باشکوه از فیلسوفان، از افلاطون و ارسطو، تا دکارت و کانت و هگل و نیچه اختصاص یافته‌اند. این بزرگ‌ترین اذهانِ همه دوران‌ها، ایده‌های خود را در چارچوب مجلداتی قطور، آکنده از تعاریفِ پیراسته، استدلال‌های دقیق و نقدهای پیوسته ارائه کرده‌اند. آموزگاران فلسفه نیز بر پایۀ این متون، روایت‌های اصلیِ این ایده‌های فلسفی را به نسل‌های جدید جویندگان دانش می‌آموزند.ایمانوئل کانت چهره‌ای است که این سنت فلسفی را به‌خوبی نمایندگی می‌کند. فیلسوف آلمانی در صفحات پایانی نقد عقل محض (۱۷۸۱)، تاریخ فلسفه را از افلاطون تا ارسطو و پس از آن، تا لاک، لایبنیتس و خودش، به‌مثابۀ تلاش‌هایی برای برساختن نظامی [فلسفی] روایت می‌کند. کانت خودش را چیزی نمی‌داند، جز یک معمار زبردستِ اندیشه‌ها:مقصودم از معماری، هنر نظام‌سازی است. زیرا وحدت نظام‌مند همان چیزی است که باورهای عمومی را به قامت علم درمی‌آورد.معنای این سخن آن است که علم مجموعه‌ای از اندیشه‌های اتفاقی و باری‌به‌هرجهت را در قالبی سازگار و نظام‌مند بازسازی می‌کند و صرفاً پس از این بازسازی است که فلسفه می‌تواند به نظریه یا روشی برای داوری میان دانش و نادانش بدل گردد. از این رو بدون نظام، فلسفۀ واقعی نیز در کار نخواهد بود.اما آیا ممکن است چیزی بیش از آنچه در فلسفۀ کانت یافتنی است، وجود داشته باشد؟ چه خواهد شد اگر تاریخ فلسفه را نه از چشم‌انداز نظام‌های اندیشه، بلکه با تلقی جایگزینی بنگریم که به پاره‌ها و گزیده‌های اندیشه توجه بیشتری نشان می‌دهد؟به‌عنوان نمونه گفتۀ هراکلیتوس را در نظر آورید که «ذاتْ پنهان‌شدن را دوست دارد»؛ یا این سخن پاسکال که «سکوتِ جاودانِ این فضاهای نامتناهی مرا به هراس می‌افکند»؛ یا این گزین‌گویۀ نیچه که «اگر بنا باشد معبدی بر پا شود، باید معبدی ویران گردد». هراکلیتوس پیش از و در برابر افلاطون و ارسطو، پاسکال پس از و در برابر دکارت و نیچه پس از و در برابر کانت و هگل ایستاده‌اند. آیا می‌توان حرکت تاریخ اندیشه را بر مدار گزین‌گویه‌ها تحلیل کرد؟بخش قابل توجهی از تاریخ فلسفه در غرب را می‌شود به‌مثابۀ تلاش‌هایی برای برپایی نظام روایت کرد. حال آنکه بخش بزرگی از تاریخ گزین‌گویه‌ها را می‌توان چونان هشدار، ایستادگی و روی گرداندن از این کلان‌سیستم‌ها، از طریق خلق پاره‌های ادبی، به شمار آورد. فیلسوف خطوط پیوسته‌ای از استدلال را به نقد می‌کشد یا بنا می‌نهد؛ اما گزیده‌گو خطوط پراکنده‌ای از شهود را به شکل ترکیبی ادبی می‌سراید. یکی از این دو در زنجیرۀ منطق حرکت می‌کند و دیگری این زنجیره را پاره می‌کند و درمی‌گذرد.                                                                                         •••گزین‌گویه‌ها پیش از تولد فلسفۀ غرب نیز وجود داشته‌اند. در یونان باستان، گفته‌های کوتاه اناکسیمندر، کسنوفانس، پارمنیدس یا هراکلیتوس نخستین تلاش‌ها برای تفکر نظرورزانه را بنیان نهادند و درعین‌حال، سنتی را تأسیس کردند که افلاطون و ارسطو مخالف سرسخت آن بودند. گفته‌های مبهم آن‌ها از تحلیل گفتار می‌گریزد و در چارچوبِ نظم سیستماتیک قرار نمی‌گیرد. با آنکه هیچکس در خردمندانه بودن این گفته‌ها تردید نداشت، افلاطون و ارسطو با گونه‌ای دودلی به آن‌ها می‌نگریستند. زیرا چنین به نظر می‌رسید که این سخنان بی ‌هیچ دقتی بر زبان آمده‌اند و گفته‌هایی پراکنده و مشوش از زبان مردانی بس زیرک و دانا هستند.به عنوان مثال افلاطون در نقد هراکلیتوس چنین می‌گوید:اگر از اینان سؤالی بپرسید، عبارتی رازآلود را از انبان خود بیرون می‌کشد و به سویتان پرتاب می‌کند و اگر تلاش کنید او را به ارائۀ توضیحی از آنچه گفته وادارید، عبارت دیگری را دریافت خواهید کرد، پر از پیچ‌وتابِ غریبِ زبان.افلاطون این راهبرد هراکلیتوسی را مشکل‌زا می‌داند، چرا که چنین متفکری پیوسته به خلق گزین‌گویه‌های تازه می‌پردازد تا از داوری و نتیجه‌گیری بگریزد. در چنین چارچوبی، هراکلیتوس دستِ‌کم به دو شیوۀ بنیادین در برابر افلاطون می‌ایستد: نخست آنکه نظریۀ تغییر دائمیِ او در تقابل با نظریۀ صور افلاطونی است و دوم آنکه اندیشۀ او ظاهراً در به نحوی انفرادی، تک‌گویانه و ضدانسان‌گرایانه بر مخاطب اثر می‌گذارد، حال آنکه افلاطون همواره متفکری اجتماعی، اهل گفتگو و پذیرا به نظر می‌رسد. نقد افلاطون بر شیوۀ گزین‌گویانه و رازآلود سلف خویش، نشانگر مرحله‌ای مهم در روند تکامل فلسفه باستانی است که در آن، حرف‌های الهام‌آمیز جای خود را به گفتار استدلالی می‌دهد، تفکر از ابهام به سوی وضوح می‌رود و در نتیجه، سبک گزین‌گویانه به سود استدلال منطقی به حاشیه رانده می‌شود. به‌این‌ترتیب، از دوران سقراط به بعد، فلسفه را نمی‌توان بدون برهان و استدلال تصور کرد.من معتقدم می‌شود در برابر افلاطون از هراکلیتوس دفاع کرد. زیرا سردرگمی برآمده از گفته‌های معماگونه لزوماً به ویرانی تفکر نمی‌انجامد، بلکه می‌تواند منجر به پژوهش‌هایی مولّد بشود. برای نمونه گفتۀ مشهور زیر را در نظر بگیرید:ذات پنهان‌شدن را دوست دارد.(یا)ذات معمولاً خود را پنهان می‌کند.این چند واژه سیلی از تفسیر و پرسش به راه انداخته‌اند: ذات چیست؟ پنهان‌شدن چیست؟ دوست‌داشتن چیست؟ پیر هدو۱، فیلسوف فرانسوی در حجابِ ایزیس۲ از دست‌کم پنج تفسیر ممکن از این عبارت سخن می‌گوید: دانستنِ معنای حقیقی هر چیز دشوار است؛ معنا می‌خواهد پنهان شود؛ ذات منشاء هر چیز است و جست‌وجوی ردپای آن دشوار است؛ مرگ از پیِ زادن می‌آید؛ و نمودها فریبنده‌اند. ذات هراکلیتوس (و به‌طور کلی ذات زبان) دوست دارد پنهان شود. بر این پایه می‌توان نتیجه گرفت که گزین‌گویه‌ها پنهان‌شدن را دوست دارند و تفاسیر روشن‌ساختن را.الگویی که هراکلیتوس دربارۀ ذات به کار می‌برد را می‌توان دربارۀ هر نوع گزین‌گویی گفت. گزین‌گویه‌ها به دقت و خوانش کامل‌تر دعوت می‌کنند و هم‌زمان در برابر هر خوانشی می‌ایستند، و به این ترتیب از هر خواننده‌ای می‌خواهند تا دست به تعبیر و تفسیر (هرمنوتیک) بزند. پاره‌گفته‌ها نسبت به فلسفۀ استدلالی تناقض‌آمیز و ابتدایی به نظر می‌رسند؛ زیرا معماگونه و پیچیده‌اند و کاری نمی‌کنند جز برانگیختن ما به تفکر دربارۀ خواستگاه و ذات اشیا.هر گزین‌گویه‌‌ای مستلزم تفسیر است و در این تفسیر، خواننده به مشارکت در کنش فلسفی فراخوانده می‌شود. او دعوت می‌شود که خود نیز فلسفه بورزد. ازاین‌رو گزین‌گویه‌ها هم‌زمان پیش از فلسفه حضور دارند، در برابر آن می‌ایستند و پس از فلسفه ادامه می‌یابند.دکارت در قرن هفدهم فلسفۀ جدید را با ارائۀ قوانین و جهت‌گیری‌های مورد نیاز برای اندیشیدنِ شفاف آغاز کرد. با‌این‌حال و چند دهه پس از او، پاسکال اصلاحاتی اساسی در پیشنهاد او ایجاد کرد. شاید او «شرط بسته بود» که نظم قاعده‌مند، بیش از حد جدی گرفته شده است. پاسکال از هر جهت یکی از نوابغ عصر خود بود. او در سنین جوانی در هندسه و جبر تلاش‌های مؤثری کرد و در اواخر دهۀ بیستم زندگی، بعد از یک بیماری سخت، وارد گفتگویی دینی شد که ده سال پایانیِ عمر کوتاه‌اش را صرف آن کرد تا در تلاشی بی‌ثمر، نوعی «دفاعیۀ دینی» برای توجیه مسیحیت فراهم کند. تلاش‌هایی که پس از مرگی نابهنگام در ۱۶۷۰ تحت عنوان اندیشه‌ها۳ منتشر شد.کوشش پاسکال در سراسر زندگی‌اش به تلاشی بی‌پایان برای فروکاستن واژه‌ها به گوهر اصلی آن‌ها تبدیل شد، به هدف جست‌وجوی نیستیِ ناب و فراخواندن خواننده به مرزها. برای او هر چیز متناهی نوعی پاره‌گفتار به شمار می‌رود، زیرا چیزها قطعاتی هستند برکنده از نامتناهی. به همین ترتیب، ماهیت تناهی آن گونه است که حتی میزان عظیمی از پاره‌گفتارها نیز در گردآوردن و به‌زبان‌آوردنِ تمامیتِ نامتناهی ناتوان است؛ چراکه «افزودن یک واحد به نامتناهی، به هیچ روی آن را افزایش نمی‌دهد؛ درست همان گونه که افزودن یک متر به طولِ بی‌نهایت آن را بیشتر نمی‌کند». فقدان نظم در پاسکال به رسمیت شناختنِ ناکامی ذهن انسان در فهم امر نامتناهی است. از این ‌رو اندیشه‌ها اثری است که در چارچوبِ بوطیقای پاره‌گفتار عمل می‌کند.پس از مرگ پاسکال در ۱۶۶۲، بیش از ۸۰۰ ورق‌پاره در سطوح متفاوتی از بی‌نظمی از او بر جای ماند. این پاره‌گفتارها، تا حدود زیادی، پیامد نفی اصرار دکارت بر نظم و وضوح هستند. مثلاً این سخن که «قلب را دلایلی است که عقل بدان راه ندارد»، یکی از روشن‌ترین نمونه‌ها است. نقد اصلی پاسکال به دکارت این است که او فلسفه را به نظامی «بیش از حد ‌عقلانی» فروکاسته است. از دید پاسکال این گزاره که «می‌اندیشم، پس هستم»، بر زمینی لرزان بنا شده، زیرا «خودی» که دکارت به عنوان بنیاد هر نوع خردورزی مطرح کرده است، چیزی نیست جز ذاتی کم‌مایه. این گونه است که پاسکال وضعیت انسانی را این‌طور می‌بیند:چه جانوری، چه آشوبی ... کر‌م خاکی ضعیف، مخزن حقایق، گنداب تردید و خطا، شکوه و تفاله کیهان!در واقع، مجموعۀ باشکوه و گردآمده در اندیشه‌ها را می‌توان به‌عنوان نمونه‌ای از ایستادگی تاریخی و درخشان در برابر اعتماد همه‌جانبه به عقل دکارتی مطالعه کرد.                                                                                          •••دیالکتیک فلسفه و گزیده‌گویی در آلمان سدۀ نوزدهم به اوج خود رسید. پس از کانت، متفکرانی همچون فردریش شلگل، آرتور شوپنهاور، سورن کیرکگور و نیچه از قالب کوتاه‌نویسی بهره گرفتند تا با پرسشِ «چگونه فلسفه ورزیدن» دست و پنجه نرم کنند، بدون آنکه بر نظام‌های فلسفی تکیه کنند. رمانتیک‌ها عاشق ویرانه‌ها، آثار ناتمام و سایه‌ها بودند؛ مانند نقاشی‌های کاسپر دیوید فردریش، سمفونی ناتمام شوبرت یا توجه وسواس‌گونه به عصر کلاسیک. این آیین گزیده‌گویی در حقیقت واکنشی به خواست بی‌پایان کانتی برای نظام‌سازی بود. رمانتیک‌ها در تقابل با شیوه‌های متداول برای بازنمود دانش استعلایی، بر این نکته تأکید داشتند که تنها راه برای چنین بازنمودی، حرکت در مسیر امر جزئی است. بنابراین نسبت میان تفکر گزین‌گویانه و سیستماتیک، از دید آن‌ها همان نسبت میان امر خُرد (جزئی) و کلان (کلی) است.مجله آلمانی داس آتینیوم۴ در مجموعه‌ای از مقالات، نقدها، گفتگوها و مانیفست‌های گیج‌کننده، در فاصلۀ سال‌های ۱۷۹۸ تا ۱۸۰۰، رمانتیسیسم را به‌منزلۀ واکنش زیباشناختیِ یکپارچه و جایگزینی فلسفی برای ایدئالیسم بنا نهاد. پاره‌گفتارهای این مجله از یک سو «هر فرد را به‌مثابۀ یک نظام، یا حداقل در حد یک روح یا بذر» قلمداد کردند و از سوی دیگر، «هر گفتگو» را «زنجیره یا حلقه‌ای از پاره‌گفته‌ها» دانستند که «داشتن یک نظام و نداشتن آن» را «به یکسان برای روح مرگبار» می‌سازد و آمیختن این دو را پیشنهاد می‌کند.نیچه به عنوان یکی از آخرین متفکران این شیوۀ تفکرِ رمانتیک در غروب بت‌ها می‌نویسد:من به همۀ سیستم‌سازان بدگمانم و از ایشان روی‌گردان. خواست سیستم‌سازی خلاف درست‌کرداری‌ست ... گزین‌گویی، نغزگویی، که من نخستین استاد آن در میان آلمانیان‌ام، همان فرم‌هاي «جاودانگی»‌اند؛ بلندپروازي من آن است که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می‌گوید؛ که کسی در یک کتاب هم نمی‌گوید.۵دوران آغازینِ زندگی فکری نیچه در مقامِ متخصصِ متون کلاسیک، به گرد‌آوردن پاره‌گفتارهای متفکران نخستین یونان گذشت و بر اساس همین دانش قابل توجه بود که در ۱۸۶۹، زمانی که ۲۴ سال سن داشت، به مرتبۀ استادی در فیلولوژی یونانی در دانشگاه بازل دست یافت.زمانی که نیچه در اواخر ۱۸۷۰ شغل دانشگاهی خود را در پژوهش‌های کلاسیک ترک کرد، متن‌شناسی گزین‌گویه‌ها در نگاه او به فلسفۀ گزین‌گویه بدل شد. به‌این‌ترتیب، او به جای مطالعۀ گزین‌گویه‌ها، خلق آن‌ها را به قلم خود در پیش گرفت. نیچه در بارورترین بخش از حیات خود، میان دو اثر انسانی، زیاده‌ انسانی (۱۸۷۸) و آنک انسان (۱۸۸۸)، هزاران هزار پاره‌گفتار و گزین‌گویۀ نغز تصنیف کرد و این سبک گزین‌گویانه رفته‌رفته به شیوۀ مطلوب نیچه بدل شد. چنانکه پیامبر چنین گفت زرتشت با زبانی سخن می‌گوید که یادآور سبک معماگونه و دیونیسوسی در ادب حکیمانۀ یونان است.در واقع فرم ادبی مبتنی بر گزین‌گویی شیوه‌ای بود که نیچه در آن به خوانندگان خود می‌آموخت که نظریه یا چشم‌انداز خاص نیچه‌ای را بی‌چون‌و‌چرا نپذیرند، بلکه فلسفۀ زندگیِ اختصاصی خود را بیافرینند. او در این رابطه می‌نویسد: «در کتاب‌های گزین‌گویانه، مانند نوشته‌های من، شمار زیادی عبارات فراموش‌شده و زنجیره‌‌های فکری در میان گزین‌گویه‌های کوتاه پنهان است». معنای این سخن آن است که نیچه بنا ندارد لقمه را جویده و در دهان خواننده بگذارد. روش او چیزی از گونۀ گفتار هراکلیتوسی است؛ سخنانی جهنده و سخت و کوتاه، پندهایی پیش‌گویانه و تیرهایی که به قلب خوانندگان می‌نشیند تا عادات فکری آن‌ها را بر هم بریزد و از میان بردارد. خوانندگان در برابر متون او باید کار بیشتری انجام دهند و آنچه را «میان و پس پشت» واژگان تیز و برّان او پنهان است، جست‌وجو کنند. نیچه در یکی از همین بینش‌های شکافنده در غروب بت‌ها می‌نویسد:دربارۀ چیزی واژۀ کافی داریم که آن را دیگر از سر گذرانده باشیم. گفتاری نیست که ذره‌ای خوارشماری در آن نباشد ... گوینده همین که زبان باز کرد خود را عامّی کرده است.نیچه می‌خواهد ما را به تفکر دربارۀ پیوند سست میان افکار درونی، سخن و نوشتار برانگیزد. تولید اندیشه، یا همان حرکت از ایده‌های ذهنی به سوی ایده‌های بیان‌شده در نوشتار، هرگز بی‌خلل صورت نمی‌گیرد و همیشه نوعی مسئلۀ وفاداری در انتقال از ایده ذهنی به متن در کار است. از این رو است که درونی‌ترین اندیشه‌های ما به چنگ زبان نمی‌آیند و گزین‌گویه حقیقی در واقع ورای واژگان است. به بیان ظریف شلگل:پاره‌گفتار باید همچون یک اثر هنری به طور کامل از جهان پیرامون خود ایزوله و همچون خارپشت خودبسنده باشد.این مقایسه میان خارپشت و گزین‌گویه به هیچ روی امری تصادفی نیست، چراکه نمونه‌های دیگری از ارجاع به این جانور، از جمله در پاره‌گفتار آرخیلوخوس۶، یافتنی است. همان تمثیلی که آیزایا برلین بعدتر آن را این گونه به ما شناساند:روباه چیزهای بسیاری می‌داند، حال آنکه خارپشت تنها یک چیز می‌داند.گرچه گزین‌گویه در تعریف خود نوعی بیان موجز است، تقریباً همیشه در روندی مداوم از تکرارهای بی‌شمار، تکثیر می‌شود. گزین‌گویه همچون خارپشت، بنا به ماهیت خود، جانوری منزوی است، اما میلِ او به از ریشه درآوردن هر نوع درازگویی است، میلی نه‌چندان پنهان برای نابودی همسایه، به نحوی که قدرتِ انحصاری‌اش به بالاترین حد برسد.                                                                                           •••البته گزین‌گویه‌ها نوعی ذهنیت گله‌وار را نیز در خود دارند. از حکمت‌های ادبی سومر و مصر تاکنون، گزین‌گویه‌ها نیروی خود را مدیون گلچین‌هایی بودند که مردم جامعه گرد آورده بودند. هر گزین‌گویه ممکن است به بهترین شکل، آن‌گونه که شلگل مدعی است، «کمالی در خود باشد»، اما همچنین به نقطه‌ای در شبکه‌ای تبدیل می‌شود که اغلب فراسوی مرزهای ملی می‌رود، و در عین‌حال می‌تواند شهرت و اعتبار خود را هم دائماً گسترش دهد. ‌این‌گونه است که بهترین گزین‌گویه‌های مدرن هرگز به‌منزلۀ جمله‌ای تکین نوشته نشده‌اند، بلکه نویسندگانِ این سبک، از فرانسوا دو لا روشفوکو۷ و گوته تا جرج کریستوف لیختن‌برگ، پاسکال و نیچه، دفترچه‌های بسیاری داشته‌اند، پر از گزین‌گویه‌هایی که اغلب در به پایان رساندن آن به دردسر ‌افتادند.لذا با آنکه گزین‌گویه ممکن است نوعی جوجه‌تیغی هژمونیک تلقی شود، مجموعه‌ای از گزین‌گویه‌ها بیشتر به شمار زیادی از روباه‌های کوچک و زیرک شبیه‌اند.از لحاظ ریشه‌شناختی، گزین‌گویه (aphorism) ترکیبی است از پیشوند یونانی apo به معنای «از، دور از» و horizein به معنای «بستن و محدود کردن». اصطلاح افق (horizon) که با این واژۀ یونانی هم‌ریشه است، در لغت‌نامۀ وبستر چنین توصیف شده است:الف. پیوند ظاهریِ زمین و آسمانب. دایره بزرگی بر کره آسمانی که از تقاطع کره آسمانی و صفحه‌ای مماس با سطح زمین، از چشم‌انداز ناظر، شکل می‌گیرد.رسیدن به افق همیشه ناممکن است؛ چراکه افق همواره به‌شکلی محتوم و ذاتی عقب می‌نشیند. افق به‌مثابۀ موضع استعلایی، همچون خطی است بدون آغاز و انجام که مرز میان دیدنی و نادیدنی را تعیین می‌کند.گزین‌گویه‌ها نحوۀ بیان خاصی دارند، محدوده‌ها را معین می‌سازند و معنای خود را بنا می‌نهند. هر تعریف مطلوب از محدوده و بیرون و درونْ خودآگاه است؛ همچنانکه تعریف یک چیزْ در نهایت محدود ساختن آن است. انحنای زمین، مانند فرمِ اندیشه، به‌معنای این است که همواره محدوده‌ای پیش روی ما حضور دارد. گزین‌گویه در این بستر معنایی، از تناهی ما نشان دارد که پیوسته در برابر افقی گریزان ایستاده‌ایم. بر این اساس، اندیشه در فراروی از افق زمان ناتوان است.ما در دوره‌های پرآشوب و دشوار ممکن است توان تمرکز بر متن‌های پرحجم و سنگین را نداشته باشیم. متونی همچون این یا آن۸، اثر درخشان کیرکگور، این فیلسوف پاره‌گفتارها، که در دو مجلد قطور و ۱۲۰۰ صفحه‌ای در دانشگاه پرینستون ترجمه شده است. پدیدارشناسی روح هگل که ۶۰۰ صفحه است، جمهوری افلاطون نیز ۵۰۰ و نقدهای سه‌گانه کانت در مجموع ۲۴۰۰ صفحه است. میشل فوکو نیز کتاب‌های حجیمی را به نگارش درآورده که زایش کلینیک، تنبیه و مجازات، نظم اشیا و دیرینه‌‌شناسی دانش از آن جمله‌اند. او در سال‌های پایانی عمر خود به ژانر کوتاه‌تری روی آورد که در عصر باستان هاپونماتا۹ خوانده می‌شد. نمونه‌هایی از این شیوه را در گفتار رواقیان، اپیکوریان و عیسی (ع) می‌توان یافت. او در «خود نویسی»۱۰ دربارۀ سبک «واگویه» می‌نویسد:در این دوران، فرهنگی در کار بوده که می‌توان با نام «نوشتار شخصی» از آن یاد کرد: یادداشت‌برداری از خوانده‌ها، گفتگوها و تأملاتی که شخص شنیده، داشته یا به کار گرفته است؛ یادداشت‌نویسی دربارۀ این یا آن موضوع مهم (آنچه در یونان واگویه خوانده می‌شد) که با گذر زمان بارها خوانده می‌شود تا محتوای آن دوباره در دسترس قرار گیرد...بر این اساس، پروای خود داشتن، به معنای تفکر دربارۀ گزین‌گویه‌ها و اندیشیدنی گزین‌گویانه است.نیچه در «حکمت شادان» نوشته است:ما از آن‌ها نیستیم که تنها از میان کتاب‌ها و در پی برانگیخته شدن با آن‌ها می‌اندیشند. عادت ما این است که خارج از خانه بیندیشیم؛ در راه رفتن، بالا پریدن، صعودکردن، رقصیدن. و ترجیحاً در کوه‌هایی تنها یا در نزدیکی دریا؛ جایی که حتی مسیرها نیز اندیشه‌برانگیزند.در عصر همه‌گیری کووید-۱۹ و گرفتاری انسانی، بسیاری از ما در خانه حبس شده‌ایم. آیا گزین‌گویه‌ای خوش‌ساخت، ملایم و لطیف دقیقاً همان چیزی نیست که راه می‌رود، می‌جهد، صعود می‌کند و می‌رقصد؟ شاید با خواندن گزین‌گویه‌های بیشتر، و سرودن گزین‌گویه‌های خودمان، بتوانیم هنر زیستن در این عصر تاریک را تقویت کنیم. اما از همه این‌ها گذشته، واقعا چه کسی در گردش بیرونِ خانه هگل می‌خواند؟!فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اندرو هوی نوشته است و در تاریخ ۱ ژوئن ۲۰۲۰ با عنوان «In praise of aphorisms» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «در ستایش گزین‌گویه‌ها» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است.•• اندرو هوی (Andrew Hui) استادیار ادبیات در کالج ییل در سنگاپور است؛ هوی نویسنده آثاری همچون بوطیقای ویرانه‌ها در ادبیات رنسانس (The Poetics of Ruins in Renaissance Literature) و نظریه‌ای دربارۀ گزین‌گویه (A Theory of the Aphorism) است.[۱] Pierre Hadot[۲] Veil of Isis (2004)[۳] Pensées[۴] Das Athenaeum[۵] در بخش‌های مرتبط با کتاب «غروب بت‌ها» ترجمه داریوش آشوری بازگو شده است [مترجم].[۶] شاعر یونانی[۷] de La Rochefoucauld[۸] Either/Or[۹] Hupomnemata: می‌توان آن را به یادداشت یا واگویه بازگرداند [مترجم].[۱۰] Self-Writing ]]> اندرو هوی علم‌وفلسفه Tue, 07 Jul 2020 04:47:16 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9800/ کورت گودل، فیلسوفی که پای معنا را به ریاضیات باز کرد http://tarjomaan.com/neveshtar/9779/ ژولیت کندی، تایمز لیترری ساپلیمنت — ریاضیات حاصل اعمال خلاقانۀ تخیل انسانی است؛ باوجوداین، خلاقیت ریاضی‌دان را حقایق بیرونی محدود ساخته‌اند. این در اختیار ریاضی‌دان نیست که تعدادی نامتناهی عدد اول وجود داشته باشد یا متناهی؛ یا در حقیقت، فارغ از خواست ریاضی‌دان، این تعداد یا متناهی است یا نامتناهی و به‌واسطۀ قضایای اقلیدس می‌دانیم که نامتناهی است.دربارۀ اثبات‌پذیری۱ بسیار می‌دانیم. مثلاً، بسیاری از اثبات‌های ریاضی می‌توانند مکانیکی۲ شوند، یعنی می‌شود درستی آن‌ها را با استفاده از رایانه سنجید. در واقع می‌توان فرآیندی کاملاً مکانیکی را در نظر گرفت که در آن فرد می‌تواند مثلاً یک ماشین تورینگ۳ بسازد که هر گمانه‌ای۴ را به‌عنوان ورودی بپذیرد و پاسخ بلی یا خیر، یا صادق یا کاذب قطعی، در مدت زمانی متناهی دریافت کند.یک راه بیان قضایای ناتمامیت۵ (۱۹۳۱) ریاضی‌دان اتریشی، کورت گودل، این است که بگوییم او ثابت کرده امکان چنین ریاضیاتِ کاملاً مکانیکی‌ای هیچ‌گاه تحقق بیرونی نخواهد یافت.فیلسوفان گاهی قضایای ناتمامیت را این‌گونه تفسیر کرده‌اند که امکان برداشتی مطلق یا فراگیر از صدق را در ریاضیات زیر سؤال می‌برد. اما این موضع خود گودل نبود. با گفتن اینکه «قضایای من تنها نشان می‌دهند که مکانیکی ساختن ریاضیات ... ناممکن است» (تأکید از من است)، گودل این دیدگاه را بیان می‌کرد که هر چند فعالیت ریاضی‌دان را نمی‌توان به مجموعه‌ای از قوانین محاسباتی فروکاست، ریاضیات همچنان تصمیم‌پذیر۶ است، یعنی انسان‌ها می‌توانند صدق هر گزارۀ ریاضی را، حداقل در اساس، تأیید یا رد کنند. این اصول ظاهراً مغایر، یعنی تصمیم‌پذیری از یک طرف و این ایده که ریاضیات را نمی‌توان مکانیکی کرد از طرف دیگر، با این باور گودل با هم سازگار شده‌اند که ذهن می‌تواند از مفاهیم معناشناختی‌ای نظیر صدق و معنا استفاده کند که از قوانین محاسباتی متناهی فراتر می‌روند. همان‌طور که گودل در ۱۹۵۸ نوشت، «در اثبات‌های ریاضی، ما از شهودهایی به درون آن برساخت‌های ذهنی استفاده می‌کنیم که نه از ویژگی‌های ترکیبی (فضا-زمانی) ... اثبات‌ها، بلکه صرفاً از معنای آن‌ها استفاده می‌کنند».این‌ها در ظاهر امر مدعیاتی فلسفی هستند و در واقع بخشی از دستاورد گودل در اثبات قضایای ناتمامیت این بوده که تصویری خردگرایانه۷ یا لایبنیتسی از فلسفه به نمایش بگذارد که در آن ادعاهای فلسفی باید با روش‌های دقیق و ریاضی تأیید (یا رد) شوند. این ادعا در تضاد با دریافت معمول از فلسفه است. جالب است که گودل در نوشته‌های منتشرشدۀ اولیۀ خود به نفع چیزی که بعدها خوش‌بینی خردگرایانه۸ نامید استدلال نمی‌کند، هرچند بخش زیادی از کار آیندۀ او به چنین استدلال‌هایی اختصاص خواهد یافت.اشاره به این نکته مهم است که این پرسشِ مهم و حیاتی که آیا ریاضیات می‌تواند به‌طور کامل و صوری در نظام صوری متناهی‌واری۹ بازسازی شود یا خیر سؤال گودل نبود. این پرسش در اوایل قرن بیستم و به‌عنوان بخشی از چیزی مطرح شد که بعداً به نام «برنامۀ هیلبرت» شناخته شد، پروژۀ چندوجهی ریاضی و فلسفی‌ای که داوید هیلبرت و مکتب او دنبال می‌کردند. هدف اصلی این برنامه این بود که دغدغه‌ها دربارۀ سازگاری ریاضیات را فرونشاند، شک‌هایی که در پاسخ به تعدادی پارادکس و ناسازگاری‌های منطقی به وجود آمده بود، چیزهایی که هیلبرت آن‌ها را فاجعه می‌خواند و در جریان پژوهش‌هایی در مبانی ریاضیات به وجود آمده بود. مثلاً همان‌طور که برتراند راسل نشان داد، تلاش فرگه برای صورت‌بندی ریاضیات برای اولین بار ناسازگار بود. همچنین نامتناهی مهتر (مرتبۀ بالاتر)۱۰ که گئورگ کانتور در دهۀ ۱۸۷۰ کشف کرده بود باعث به‌وجودآمدن مباحث بسیاری دربارۀ این شد که آیا استفاده از مفاهیم نامتناهی‌وار در ریاضیات مشروع است یا نه. ریاضیات همیشه با مجموعه‌های نامتناهی کار کرده بود، اما کانتور سلسله‌مراتبی فرامتناهی از اعداد نامتناهی کشف کرد که بسیار فراتر از چیزی می‌رفت که تا آن زمان ریاضی‌دانان از آن استفاده می‌کردند.ایدۀ برنامۀ هیلبرت این بود که با ارائۀ بازسازی‌ای متناهی‌وار از ریاضیات می‌توان دردسر سازگاری را از کلیت ریاضیات به تعداد محدودی از اصول موضوعۀ۱۱ بدیهی به همراه یک قاعدۀ اثبات بسیار رضایت‌بخش منتقل کرد. ازآن‌جاکه بازسازی متناهی‌وار بود، فرد را قادر می‌ساخت که نشان دهد هر ارجاعی به اشیای نامتناهی، که در مسیر به وجود بیایند، قابل حذف است. یعنی، نشان داده شود که تنها یک صورت کوتاه‌شده برای ارجاع به متناهی است: آن‌طور که ریاضی‌دان‌های آن موقع می‌گفتند، تنها یک طریق‌الکلام۱۲. مطلوب نهایی اثباتی برای سازگاری با ابزاری متناهی بود.در بحث‌های فلسفی برخی، درست یا غلط، برنامۀ هیلبرت را با صورت‌گرایی۱۳ در رابطه دانستند: این ایده که ریاضیات می‌تواند به صورتی خالی-از-محتوا بازسازی شود، یا اگر بخواهیم صورت قوی‌تر را بیان کنیم، اینکه ریاضیات چیزی نیست جز «بازی صوری با نمادها». برخی دیگر این ایده را پذیرفتند که مکتب هیلبرت متعهد به این ایده بود که ریاضیات علی‌الاصول توصیفی است و لذا دارای محتوا: تنها درستی روش‌هایش را باید صوری و متناهی‌وار نشان داد.قضیۀ اول ناتمامیت از این قرار است: به ازای هر نظام اصل موضوعی که هم سازگار است و هم به‌لحاظ محاسباتی به اندازۀ کافی قوی، به این معنا که می‌تواند دنباله‌های متناهی را کدگذاری کند (پایین را ببینید)، جمله‌ای در زبان سیستم هست که صادق است اما درستی‌اش از اصول موضوعۀ سیستم قابل‌اثبات نیست.به زبان ساده، مثلاً، سیستمی را با تعداد متناهی الفبای ثابت به همراه تعدادی اصل موضوعۀ ساده در نظر بگیرید که رفتار اعداد طبیعی (...،۱،۲،۳) را توصیف می‌کند. فراگیرترین این سیستم‌ها همانی است که به نام حساب پئانو شناخته می‌شود که جوزپه پئانو در آغاز قرن بیستم آن را ابداع کرد. این ابداع بخشی از جنبشی در ریاضیات قرن نوزدهم به‌سوی استانداردهای تجدید شدۀ دقت و انسجام بود، جنبشی که قداستی به برنامۀ هیلبرت بخشیده بود. اصول موضوعۀ حساب پئانو شاملِ مثلاً اصل تبدیل‌پذیری جمع۱۴ است که بیان می‌کند مهم نیست به چه ترتیبی دو عدد با هم جمع بسته می‌شوند و در نهایت نتیجه یکسان است. همین‌طور شامل یگانه قاعدۀ اثبات به نام وضع مقدم۱۵: «اگر الف مستلزم ب باشد، و اگر الف، آنگاه ب». قضیۀ اول ناتمامیت به ما می‌گوید که اگر حساب پئانو سازگار باشد، می‌توان گزاره‌هایی را صورت‌بندی کرد که هرچند صادق‌اند، نمی‌توانند بر اساس این نظام اثبات یا رد شوند. این گزاره‌ها که هم صادق‌اند و هم غیرقابل‌اثبات یا رد گزاره‌های مستقل۱۶ نامیده می‌شوند و اهمیتی اساسی در اثبات‌های گودل دارند.قضیۀ دوم ناتمامیت بیان می‌کند که خود گزارۀ سازگاری در میان این گزاره‌های مستقل است؛ یعنی، این گزاره که «۰=۱ قابل اثبات نیست» یا «برخی از گزاره‌ها قابل اثبات نیستند». (توجه کنید که اگر سیستم ناسازگار باشد هر چیزی در آن قابل اثبات است و بنابراین اگر سیستمی سازگار باشد گزاره‌ای باید باشد که در آن قابل اثبات نیست). این حقیقت که ویژگی‌ای مانند سازگاری می‌تواند درون سیستم بیان شود خود عجیب بود. همراه با اثبات قضیۀ نقطه ثابت۱۷، ابزاری برای ساده‌کردن خودارجاعی۱۸، این دقیقاً کاری است که دو قضیۀ ناتمامیت انجام می‌دهند: نشان‌دادن اینکه سیستمی نظیر حساب پئانو قابلیت این را دارد که در درون خود گزاره‌هایی را صورت‌بندی کند ‌دربارۀ اینکه در این سیستم چه گزاره‌هایی قابل اثبات و چه گزاره‌هایی غیرقابل اثبات‌اند.قضایای ناتمامیت ناممکن‌بودن دست‌یابی به اهداف ریاضی برنامۀ هیلبرت را نشان دادند: هر بازسازی متناهی‌وار عمل ریاضی ناتمام خواهد بود، زیرا گزاره‌های مستقل اثبات‌نشده باقی می‌مانند. علاوه‌براین، اثبات متناهی سازگاری ممکن نیست.قضایای ناتمامیت به‌خاطر چیزی که نشان می‌دهند درخشان‌اند، اما اثبات آن‌ها هم خارق‌العاده است. اثبات هر دو قضیه مبتنی است بر مفهوم یک کدگذاری، یا به زبان فنی حسابی‌سازی۱۹ نحو، که مکانیسمی است که به‌وسیلۀ آن گزاره‌ای در زبانی ثابت را می‌توان با یک عدد نشان داد. مثلاً، اگر نمادهای «∀»، «x»، «(»، «=» و «)» را مطابق با اعداد ۶ و ۲،۳،۴،۵ بدانیم، آن‌گاه فرمول x(x = x)∀ را در نظر بگیرید که بیان می‌کند هر چیزی خوداین‌همان است. اما این فرمول تنها زنجیرۀ نمادهایی است که در بالا ذکر شد و می‌توان آن را با زنجیرۀ <۲،۳،۴،۳،۵،۳،۶> یکی دانست که به نوبۀ خود می‌تواند با یک عدد نشان داده شود. راه‌های مختلفی برای انجام این کار هست. یک کدگذاری رایج این است که حاصل‌ضرب اعداد اولی را به این زنجیره نسبت دهیم که به توان عدد گودل این فرمول رسیده‌اند. بنابراین، ۲۲۳۳۵۴۷۳۱۱۵۱۳۳۱۷۶ عدد گودل فرمول x(x = x)∀ است.بنابراین گزاره‌ها را می‌توان با عدد نشان داد. به‌طور خاص، این مسئله شامل گزاره‌هایی دربارۀ نحو خود سیستم هم می‌شود. به‌طور خاص می‌توان یک عدد گودل به گزارۀ «x عدد گودل فرمول است» نسبت داد، یا به «x عدد گودل زنجیره‌ای از فرمول‌هاست». حتی می‌توان عدد گودل را به اثبات‌ها نسبت داد، زیرا گفتن اینکه «x عدد گودل یک اثبات است» نظیر این است که بگوییم «x عدد گودل یک زنجیره است، که هر عنصر آن عدد گودل یک اصل موضوع از سیستم است، یا عدد گودل فرمولی است که از اصول موضوع به واسطۀ وضع مقدم به دست می‌آید».با در دست داشتن این ابزار، می‌توانیم اثبات گودل برای قضیۀ اول ناتمامیت را بیان کنیم. این مسئله به‌طور خاص مبتنی است بر این حقیقت که هر چند مجموعۀ اعداد گودل گزاره‌هایی که در اعداد طبیعی صادق‌اند نمی‌تواند با هیچ فرمولی در زبان حساب پئانو تعریف شود، مجموعۀ اعداد گودل برای گزاره‌هایی که در اعداد طبیعی اثبات‌پذیرند به این شیوه قابل تعریف است (قضیۀ تعریف‌ناپذیری صدق این روزها اغلب به آلفرد تارسکی نسبت داده می‌شود که اثباتی برای آن قضیه در سال ۱۹۳۶ منتشر کرد).تعریف‌پذیری مفهومی دشوار است اما گفتن اینکه اثبات‌پذیری تعریف‌پذیر است تنها به این معناست که با فرض هر زنجیرۀ متناهی از فرمول‌ها، تنها با نگاه به آن زنجیره می‌توان فهمید که آیا یک اثبات واقعی است یا نه. البته پیداکردن اثبات خود مسئله‌ای دیگر است.به‌هرحال، گودل نشان داد که صدق و اثبات‌پذیری نمی‌توانند این‌همان باشند، زیرا یک مفهوم تعریف‌پذیر است و دیگری نیست. احتمالاً عجیب نیست که صدق ریاضی، که مربوط است به عینیت و وجود، همان مفهوم اثبات صوری نیست، که مربوط به بینه۲۰ و توجیه است.گودل می‌دانست که به‌خاطر فضای ضدمتافیزیکی‌ای که در آن زمان وجود داشت، خصوصاً به‌خاطر تسلط حلقۀ وین که خود نیز گاهی در آن شرکت می‌کرد، منطق‌دانان اثبات او را قبول نخواهند کرد، زیرا مفهوم صدق، به همراه تعریف‌ناپذیری آن، نقشی اساسی در آن بازی می‌کرد. به همین دلیل، گودل نه اثبات اول قضیۀ ناتمامیت را منتشر کرد و نه قضیۀ مربوط به تعریف‌ناپذیری صدق را و تنها سال‌ها بعد از آن‌ها سخن گفت: یک نمونۀ بارز از محدودیت که با توجه به اهمیت این قضیه‌ها خود را نشان می‌دهد.این خلاصه‌ای است از اثبات قضیۀ اول ناتمامیت که گودل در سال ۱۹۳۱ منتشر کرد. تعریف‌پذیری اثبات‌پذیری، آن‌طور که در بالا ذکر کردم، در اثبات اصلی گودل نقش داشت، همان‌طور که مفهوم خودارجاعی. پدیدۀ خودارجاعی می‌تواند بدون ضرر باشد، مانند زمانی که کسی دربارۀ خود می‌گوید که تشنه است. اما همین‌طور می‌تواند منجر به پارادکس‌هایی در زبان طبیعی شود، ازجمله مهم‌ترین آن‌ها پارادکس دروغ‌گو.برای توضیح این مسئله جملۀ S را در زبان طبیعی در نظر بگیرید که می‌گوید «جملۀ S کاذب است». این جمله خودمتناقض است. زیرا اگر این جمله صادق باشد آنگاه آن‌چه می‌گوید صادق است، یعنی خود جمله کاذب است. اما از طرف دیگر اگر کاذب باشد، آن‌چه دربارۀ خود می‌گوید، یعنی اینکه کاذب است، صادق است. این بدان معنا است که S صادق است اگر و تنها اگر S کاذب است. یا به زبان فنی، S هیچ ارزش صدقی ندارد. با حسابی‌سازی، گودل توانست پارادکس دروغ‌گو را در حساب پئانو بیان کند، اما با جایگزینی اثبات‌پذیری به جای صدق، یعنی «این جمله اثبات‌ناپذیر است» به جای «این جمله کاذب است».بسیار جالب است که با چنین ابزار ظاهراً پیش پا افتاده‌ای، یعنی با کدگذاری نحو، می‌توان چنین قضیۀ بنیان‌کنی را اثبات کرد. در واقع گودل، خود به این نکته واقف بود و اثبات خود را در صحبت با گئورگ کریزل منطق‌دان «کلک مرغابی» خوانده بود.حتی جالب‌تر این حقیقت است که گودل دیدگاه عقل‌گرایانۀ خود از ریاضیات (و فلسفه) را، حتی در برابر قضایای خود، در طول زندگی خود حفظ کرد. او در دهۀ ۱۹۳۰ گفت که «این نتایج آسیبی به این عقیده‌ نمی‌رسانند که مسائل [ریاضی] با پاسخ بله یا خیر همیشه تصمیم‌پذیرند». یعنی تصمیم‌پذیر با انسان‌ها، با استفاده از روش‌هایی که از هر مجوعۀ متناهی از قواعد محاسباتی فراتر می‌روند.دیدگاه‌های مطلق‌گرای گودل دربارۀ صدق ریاضی باعث محبوبیت او در جمع فیلسوفان تحلیلی‌ای نشد که او، هنگام مهاجرت به آمریکا در ۱۹۴۰، خود را در میان آنان یافت. رویکرد فیلسوفان انگلیسی-آمریکایی آن زمان دربارۀ مفاهیمی مانند صدق و معنا، مثلاً، تفاوت بسیار با مفاهیمی داشت که، حداقل‌ آن‌طور که آن فیلسوفان گمان می‌کردند، او به آن‌ها باور داشت. «افلاطون‌گرای خام» واژه‌ای بود که آن‌ها برای توصیف‌ دیدگاه‌های فلسفی گودل به کار می‌بردند.بعدها فیلسوفان متوجه شدند که این تمایز‌ دیدگاه‌ها آن‌طور که قبلاً تصور می‌شد دقیق نبود. بسیاری از ریاضی‌دانان حاضر بودند که دیدگاه‌های مطلق‌گرایی که پیش از انتشار قضایای گودل به آن اعتقاد داشتند تغییر دهند، حال چه به‌خاطراین قضایا یا با دلایلی منحصر به فرد، درحالی‌که دیگرانی این نظر را پذیرفتند که ظرفیت ریاضیات برای حل مسائل به‌شیوه‌ای قطعی با این قضایا آسیبی ندیده است.تا پیش از ۱۹۳۱ به‌سادگی ممکن بود که دیدگاهی مطلق‌گرا داشت. «این جمله اثبات‌ناپذیر است»، در حالی که مستقل بود، به نظر نابهنجار یا حداقل بیرون از دامنۀ دغدغه‌های ریاضیات استاندارد می‌رسید. اما در سال‌های اخیر استقلال ریاضی به مرکز عمل ریاضی نزدیک‌تر شده است و تعدادی از جملاتی که برای ریاضی‌دان‌ها اهمیت داشت نشان داده شده که مستقل هستند.پس آیا استقلال قرار است باقی بماند؟ تقریباً یک قرن بعد از قضایای گودل، این مسئله هنوز حل‌نشده باقی مانده است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ژولیت کندی نوشته است و با عنوان «Kurt Godel and the mechanization of mathematics» در وب‌سایت تایمز لیترری ساپلیمنت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «کورت گودل، فیلسوفی که پای معنا را به ریاضیات باز کرد» و ترجمۀ مهدی رعنایی منتشر کرده است.•• ژولیت کندی (Juliette Kennedy) دانشیار دانشکدۀ ریاضیات و آمار در دانشگاه هلسینکی است. او تفسیر گودل: مقالات انتقادی (Interpreting Gödel: Critical Essays) را ویرایش کرده است. او دانشیار دانشکدۀ ریاضیات و آمار در دانشگاه هلسینکی است.[۱] provability[۲] mechanized[۳] Turing Machine[۴] conjecture[۵] Incompleteness Theorem[۶] decidable[۷] rationalistic[۸] rationalistic optimism[۹] finitary[۱۰] higher infinite[۱۱] axiom[۱۲] façon de parler[۱۳] formalism[۱۴] the commutative law of addition[۱۵] Modus Ponens[۱۶] independent propositions[۱۷] Fixed Point Theorem[۱۸] self-reference[۱۹] arithmetization[۲۰] evidence ]]> ژولیت کندی علم‌وفلسفه Wed, 24 Jun 2020 11:33:20 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9779/ شیطنت‌کردن‌‌های بی‌دلیل چگونه ما را وسوسه می‌کنند؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9780/ پل بلوم، نیویورکر — اگنس کالاردِ فیلسوف برایمان می‌گوید گاهی، نیمه‌شبی، که در جاده‌ای متروکه است، دوست دارد روی آن دو خط زرد موازی راه برود. غروب یک شب هم تصمیم گرفت همان‌جا، در میانۀ جاده، دراز بکشد. بازوهایش را به خودش چسباند تا ماشین‌ها بتوانند از چپ و راستش بگذرند. یک مأمور پلیس، هراسان و سردرگم، سراغش آمد. آیا مست بود، یا نشئه، یا قصد خودکشی داشت؟ کالارد توضیح داد که به چندین و چند دلیل آنجاست؛ ازجمله، برایش سؤال بود که ستاره‌ها از منظر جاده چه شکلی‌اند. ولی بیش از همه مایل بود که بداند آن کار چه حس و حالی دارد. او در جستاری با عنوان «سرکشی» می‌نویسد: «درازکشیدن کف جاده کاری نیست که آدمیزاد بکند». ولی ذهن که «سرکش» باشد، چنین کاری دقیقاً به همین دلیل جذاب می‌شود.کالارد مراقب است که بین سرکشی با شورش تمایز بگذارد. او که کف جاده دراز می‌کشد، نه وضع موجود را نقد می‌کند و نه قصد مقاومت دارد. سرکش‌ها شاید برای دلخوشی خودشان بگویند شورشی‌اند، اما سرکشی این‌قدرها قطعیت ندارد بلکه فقط یعنی بی‌میلی به تبعیت از قواعد بازی. پس سرکشی در همسایگیِ کژروی نشسته است، همانی که از قدیم محور بحث‌های الهیاتی و فلسفی بوده است. یک مصداق کلاسیک از میل به کژروی را می‌توان در اعترافات۱ قدّیس آگوستین یافت که حدود چهارصد سال پیش تألیف شده. آگوستین تعریف می‌کند که در ایام جوانی‌اش او و دوستانش چند هلو دزدیدند. آن‌ها گرسنه نبودند، و در واقع هلوها را پیش خوک‌ها انداختند. آگوستین می‌نویسد عمل آن‌ها «یک گستاخی ناب بود که هیچ وسوسۀ شرورانه‌ای نداشت جز خود شرّ». او در تبیین رفتارش چنین نتیجه می‌گیرد که: «من شرّ درونم را دوست داشتم». ما هنوز هم رفتار کژروی را همین‌طور تبیین می‌کنیم. ببینید که آلفرد از شخصیت جوکر در فیلم «شوالیۀ تاریکی» کریستوفر نولان چه توصیفی می‌کند: «بعضی آدم‌ها دنبال هیچ‌چیز منطقی‌ای مثل پول نیستند. نمی‌شود آن‌ها را خرید، با قلدری سر جایشان نشاند، با استدلال قانعشان کرد یا پای میز مذاکره کشاند. بعضی آدم‌ها فقط می‌خواهند نظاره‌گر سوختن دنیا باشند».دیوید ساسمنِ فیلسوف در سال ۲۰۰۹ در ژورنال فلسفه مقاله‌ای با عنوان «محض خاطر بدی»۲ منتشر کرد. او، در این مقاله، کژروی را این‌طور تعریف کرد: اعمالی که وقتی مرتکب می‌شویم که میل طبیعی‌مان به امر نیک (خواه امر نیک اخلاقی، یا شاید نیک به معنای محدودترش یعنی منفعت شخصی) معکوس می‌شود. این حالت معکوس را مثلاً در مورد آگوستین می‌توان «شرارت» نامید، ولی لزوماً این‌طور نیست. ساسمن به جاذبۀ فیلم‌های واقعاً هولناک توجه می‌کند، یا اجساد و تصادف‌های وحشتناک، و خاطرنشان می‌کند که علاقه داریم غذای فاسد را بو بکشیم با وجود اینکه (یا دقیقاً به خاطر اینکه) می‌دانیم چندش است. او یادآوری می‌کند که بعید است بتوان «زیبایی شکنندۀ قندیل‌های یخ» را دید بی‌آنکه بخواهیم خرد و خاکشیرشان کنیم، و اشاره می‌کند که «اکثر ما می‌دانیم ور رفتن به زخم خشک‌شده یا دندان لق چه حس و حالی دارد، دلیلش هم آزار عجیب و غریبی است که این کار به ما می‌رساند».افرادی که کژروی می‌کنند (که نمی‌گوییم «منحرف» هستند چون این واژه دلالت‌هایی دارد که به بحث ما نمی‌خورد) شاید خلاق یا بامزه باشند. من روان‌شناسم و در بخشی از پژوهش‌هایم با بچه‌ها مصاحبه می‌کنم و نظرشان را دربارۀ موقعیت‌های مختلف (مثلاً معمّاهای اخلاقی) می‌پرسم. مثل سایر آدم‌های این حوزه، فهمیده‌ام که داده‌هایم همیشه قدری آشفته‌بازار می شوند چون بچه‌ها اغلب میل به کژروی دارند، یعنی پاسخ‌های ابلهانه می‌دهند چون برایشان بامزه است. بچه‌ها خلاف آنچه را واقعاً در ذهنشان است می‌گویند. چرا؟ چون می‌توانند. بوده‌اند مقاله‌هایی علمی که، به‌خاطر به‌اصطلاح پاسخ‌دهندگان موذی، پس از انتشار پس گرفته شده‌اند. بدترین وضع را پژوهشگرانی دارند که روی نوجوانان مطالعه می‌کنند. یک‌بار معلوم شد نوزده درصد از دانش‌آموزان دبیرستانی‌ای که در یک مطالعه مدعی شدند فرزندخوانده‌اند، شوخی کرده‌اند. در یک مطالعۀ دیگر، نود و نُه درصد دانش‌آموزانی که گفتند اندام مصنوعی دارند خلاف واقع گفته بودند.بزرگ‌سالان هم در برابر وسوسۀ موذیگری مصون نیستند. اسکات الکساندر در وبلاگ خود اشاره می‌کند که چهار درصد آمریکاییان به نظرسنج‌ها می‌گویند به عقیدۀ آن‌ها خزندگان فرازمینی بر سیارۀ ما حاکم‌اند (هفت درصد دیگر هم می‌گویند که «مطمئن نیستند»). الکساندر می‌گوید هروقت می‌خواهیم برآورد کنیم که چند نفر واقعاً دیدگاه‌های نامأنوس دارند، باید «ضریب ثابت مارمولک انسان‌نما» را در نظر بگیریم. یا مثلاً ببینید که وقتی حکومت انگلستان از طریق نظرسنجی به شهروندانش فرصت داد تا اسم یک کشتی قطب‌پیمای جدید را انتخاب کنند، گزینۀ برنده با اختلاف فاحش «Boaty McBoatface» بود (صدالبته مقامات تصمیم گرفتند که اسم آن کشتی را آر. آر. اس. سِر دیوید اتنبورو بگذارند).سرکشی، کژروی، یا کله‌خربازی؛ اسمش هرچه که باشد، این دائرة‌العجایبِ افکار و اعمال مهمل‌نما از قدیم برای روان‌شناسان جالب بوده است. کژروری یک معمّاست. برای آنچه ادگار آلن پو «شیطانک کژرو»۳ می‌شمرد، به‌سختی می‌توان تبیینی علمی آورد.حدود ده سال پیش، مرحوم دنیل وگنرِ روان‌شناس، در مقاله‌ای در ژورنال ساینس، قدری در این مسیر جلو رفت. عنوان مقاله‌اش این بود: «چگونه در هر موقعیتی دقیقاً بدترین فکر، حرف یا عمل را داشته باشیم». او آن بُرهه‌های آکنده از پارادکسی را شرح داده بود که تلاش برای اجتناب از یک فکرْ احتمال سر برآوردن همان فکر در آگاهی‌مان را بیشتر می‌کند. الهام‌بخش او نکته‌ای بود که فئودور داستایفسکی در جستاری با عنوان «یادداشت‌های زمستانی پیرامون برداشت‌های تابستانی»۴ آورده بود: داستایوفسکی می‌نویسد وقتی سعی می‌کنی به خرس قطبی فکر نکنی، احتمال اینکه خرس قطبی به ذهنت برسد بیشتر است. وگنر پژوهشی علمی دربارۀ این پدیده داشت و دریافت تلاش برای فکرنکردن به آن خرس‌های سفید می‌تواند خرس سفید را با تناوب یک‌بار در دقیقه به ذهن سوژه‌ها بیندازد (در برخی موارد، پس از خاتمۀ آزمایش نیز تصور خرس‌های سفید تا چند روز به ذهن سوژه‌ها برمی‌گشت). به همین منوال، لیان لینِ روان‌شناس و همکارانش دریافتند وقتی به افراد بگویید رازی را پنهان نگاه دارند، در شرایطی خاص، احتمال اینکه آن را افشا کنند افزایش می‌یابد. پژوهش‌های دیگری هم نشان داده‌اند که تلاش برای فکرنکردن به کلیشه‌های نژادی موجب می‌شود افراد نسبت به این کلیشه‌ها هوشیارتر شوند، گاه تاآنجاکه موجب حواس‌پرتی و اضطراب می‌شود.وگنر این فرضیه را مطرح کرد که، در چنین تلاش‌هایی برای سرکوب فکر، دو فرآیند ذهنی متمایز درگیرند. اول، یک سیستم آگاه و پرتلاش که می‌خواهد خروجی مطلوب را بیافریند: مثلاً چیزی جز یک خرس سفید بیابد که به آن فکر کنید. دوم، بخشی از ذهن کماکان نسبت به آنچه دارد سرکوب می‌شود هوشیار می‌ماند، یعنی دنبال فکرهای مربوط به خرس سفید می‌گردد تا بتوان آن‌ها را کنار گذاشت. گاهی اوقات، خصوصاً اگر خسته یا حواس‌پرت یا سرمست باشیم، کارکرد سیستم دوم به آگاهی ما رسوخ می‌کند. اینجاست که مشغول فکر یا حتی حرف‌زدن دربارۀ همان چیزی می‌شوید که سعی داشتید از فکر به آن اجتناب کنید.به‌ویژه کودکان، که ظرفیت خودکنترلی‌شان ناپخته است، در برابر این اثرات آسیب‌پذیرند. یکی از دوستانم برایم تعریف کرد که خانواده‌اش در روز تولد او برایش یک کیک پختند تا غافلگیرش کنند. بارها هم به دختر خواهر خردسال او تذکر داده بودند که این راز را افشا نکند و او اکیداً قبول کرده بود. ولی همین‌که پای دوستم به خانه رسید، آن بچه ناگهان فریاد زد: «کیک نداریم!».رویکرد وگنر این فکرها و اعمال تکانشی را در قالب عدم کنترل تبیین می‌کند. ولی با این رویکرد نمی‌توانیم آن جنس از رفتارهایی را بفهمیم که کالارد و آگوستین نوشته‌اند: رفتار کژروانه‌ای که سنجیده، دانسته و به طرز غریبی رضایت‌بخش است. تصمیم به درازکشیدن روی دو خط زرد موازی از خطای شناختی ناشی نمی‌شود. بلکه فرد بدین‌طریق می‌خواهد خویشتن اصیل و خودمختار خود را قوام ببخشد. می‌توانیم اسمش را کژروی وجودی بگذاریم. ممکن است فرد از خودش بپرسد: اگر فقط کارهای معقول بکنم، به چه دردی می‌خورم؟ اصلاً آگاهی من چه ربطی به این ماجراها دارد؟ میل به ابراز خودمختاری شاید به شما انگیزه بدهد که علیه آنچه انتظار می‌رود و معقول است و اخلاقی است بشورید: یعنی به خودتان، و شاید هم دیگران، نشان دهید که آزادید.کیرن ستیای فیلسوف در کتاب میان‌سالی: یک راهنمای فلسفی ۵، که جاشوا راتمن پارسال مروری بر آن نوشت، سعی می‌کند پیوند عمیق میان خودمختاری و کژروی را رصد کند. او می‌نویسد که فرض کنید باید از میان گزینه‌های الف، ب و پ انتخاب کنید. ازقضا، این سه گزینه به ترتیب الفبایی برایتان مطلوب‌اند، یعنی الف را به ب ترجیح می‌دهید و ب را به پ. اکنون تصور کنید برای حق انتخاب داشتن هم ارزش قائلید. بدین‌ترتیب در موضعی قرار می‌گیرید که از نظر ستیا عبث است: فرصت انتخاب میان ب و پ را به گرفتن الف ترجیح می‌دهید گرچه می‌دانید الف بهتر از آن دو جایگزین است.این نوع ترجیح کژروانه شاید شبیه یک سناریوی فلسفی باشد که استادانه طراحی شده است. اما ستیا یک مثال عینی و زمینی هم از چنین وضعیتی می‌زند که از رمان دوباره برخاستن در ساعت مقتضی۶ به قلم جاشوا فریس وام گرفته است. قهرمان این رمان قرار است تصمیم بگیرد که بچه‌دار شود یا نه، و به این می‌اندیشد که اگر پدر شد باید چه چیزهایی را فدا کند. این افکار از ذهنش می‌گذرند:دیگر خبری از رستوران رفتن نیست، یا نمایش‌های برادوی، موزه‌ها، گالری‌های هنری، یا بی‌شمار فعالیتی که در شهر میسّر است. البته این مشکل لاینحلی برای من نبود، خصوصاً که در گذشته هم چندان غرق این‌ها نبوده‌ام. ولی این گزینه‌ها در دلم بودند، و گزینه‌ها مهم‌اند.بسیاری از ما با این نوع استدلال‌کردن آشناییم. ولی به نظر ستیا مضحک است. او می‌نویسد که قهرمان رمان «دست رد به سینۀ یک فرصت می‌زند تا برای خودش فرصت‌هایی را حفظ کند که سراغشان نخواهد رفت. این اصلاً معقول نیست!».در یک سطح اجتماعی، میل به ابراز حق انتخاب می‌تواند کژروی دسته‌جمعی بیافریند. ریچارد تالر و کَس سانستین، دو نظریه‌پرداز حوزۀ سیاست‌گذاری، از قدیم هوادار به‌کارگیری «سقلمه‌ها» بوده‌اند: یعنی اصلاح «معماری‌های انتخاب» ما به‌گونه‌ای که به‌صورت پیش‌فرض به‌نفع سودمندترین خروجی‌ها و نتایج باشند. یک کسب‌وکار می‌تواند با ثبت‌نام خودکار کارکنانش در یک طرح پس‌انداز بازنشستگی به آن‌ها سقلمه بزند (گرچه کارکنان هرگاه بخواهند می‌توانند از آن طرح خارج شوند)؛ یک کافه هم می‌تواند سالم‌ترین غذاها را در جایی قرار دهد که بیشتر توی چشم باشند (گرچه غذای ناسالم هم کماکان موجود است). تالر و سانستین اشاره می‌کنند که معماری‌های انتخاب همیشه وجود داشته و دارند. بالأخره سالادها را هم باید یک جایی گذاشت، پس چرا بهترین جا را به آن‌ها ندهیم؟ بااین‌حال، ایدۀ سقلمه‌ها برخی افراد را نگران می‌کند؛ آن‌ها به اینکه انتخاب‌هایشان شکل داده شوند، حتی اگر در یک جهت عُقلایی باشد اعتراض دارند.حق با ستیاست که می‌گوید عمدۀ این حرف‌ها ابلهانه است. کسی که به یک نامزد سیاسی رأی می‌دهد چون یک عالَم دلیل موجه برای رأی‌ندادن به او دارد، یا کسی که از آلوده‌کردن محیط‌زیست لذت می‌برد، چون احساس می‌کند این کار خیلی خطاست؛ دربارۀ چنین کسانی و چنین کارهایی اصلاً حرفی می‌ماند؟ آنجا که قهرمان دیوانۀ داستان یادداشت‌های زیرزمینی۷، اثر داستایفسکی، بر آزادی اعتقاد به اینکه دو به‌علاوۀ دو می‌شود پنج اصرار می‌کند، آشکارا به بیراهه رفته است. و به نظرم به‌نفع خود اگنس کالارد است که از دراز کشیدن در میانۀ جاده بپرهیزد.به‌علاوه، کژروی آن‌قدرها هم که مردم فکر می‌کنند جذاب و بانمک نیست. اگر اصرار دارید که کژروی را از جنس شورش ببینید، می‌شود حکایت مارلون براندو در فیلم «وحشی»: کسی از او پرسید «آهای، جانی، تو علیه چه چیزی داری شورش می‌کنی؟» و او جواب داد: «توی دست و بالت چی داری؟ [همون!]» این‌گونه ابزار خودمختاری عملی است کاملاً قابل‌پیش‌بینی: مثل بچه‌های چهارساله، کسی که دست به چنین کاری بزند به‌واقع مستعدّ آن شده که با روان‌شناسی معکوس اغفالش کنند (مثل اینکه به بچه‌ها می‌گویند: «بهتره اون لوبیاها رو نخوری!»). همین دربارۀ منتقدانی هم صادق است که علیه هر امر معقولی استدلال می‌آورند. (فصل آخر بازی تاج‌وتخت؟ یک مصداق عالی و کامل!) کژروی، اگر درست انجام نشود، ترول‌بازی می‌شود.در‌عین‌حال، کژروی درست‌ودرمان می‌تواند از جهتی قابل احترام باشد. فردی که از مسیر درست کژروی می‌کند، ارزش عقلانیت و اخلاق و زندگی نیک را قدر می‌داند و، دلزده از این‌ها، مسیر دیگری می‌پوید. زیست‌شناسان تکاملی گاهی از «هیولایان امیدوار» حرف می‌زنند: تکامل نوعاً زمانی رُخ می‌دهد که تغییراتی کوچک در فنوتیپ‌ها به موفقیت بیشتر در تولیدمثل منجر می‌شوند، اما هیولایان امیدوار که محصول جهش‌های کلان هستند گام‌های بلندی در مسیر تکامل برمی‌دارند. به گفتۀ نظریه‌پردازان، این گام‌ها تقریباً به‌یقین شکست می‌خورند، اما در حد نظری بالقوه می‌توانند تبارهای جدیدی بگشایند. رویۀ متعارف یک تصمیم‌گیر عاقل آن است که همۀ گزینه‌ها را بسنجد و سراغ گزینه‌ای برود که با بیشترین احتمال می‌تواند خواستۀ او را به‌صورت حداکثری برآورده کند، و درعین‌حال از تله‌ها (چیزهایی از قبیل نزدیک‌بینی، ضعف اراده، خوش‌خیالی، ترس و اعتمادبه‌نفس بیجا) پرهیز کند. ولی چه می‌شود اگر گاهی تصمیم بگیرید رفتاری بی‌قاعده و غیرقابل‌پیش‌بینی داشته باشید؟ کمی کژروی هم شاید مزایای خاص خود را داشته باشد. مثلاً در سطح سازمانی، منطقی است که یک نهادِ کمک‌کننده پولش را صرف آن طرح‌های پیشنهادی‌ای کند که به نظر کارشناسانش بهتر از همه‌اند. درعین‌حال، باز هم شاید منطقی باشد که قدری از پولش را طبق قرعه تخصیص دهد یا حتی کمی از بودجه‌اش را به آن طرح‌هایی اختصاص دهد که به نظر کارشناسانش بدتر از همه‌اند.تماشای انواع درست کژروی می‌تواند فرح‌بخش باشد، خصوصاً برای آن کسانی از میان ما که معمولاً و عادتاً عقلانی‌تر و درست‌تر رفتار می‌کنند. پارسال، بنکسیِ هنرمند با یک دستگاه خردکن مخفی، نقاشی‌اش به‌نام «دخترِ با بادکنک»۸ را پاره‌پاره کرد، آن‌هم درست چند ثانیه پس از آنکه در یک حراج در ساتبی به فروش رفته بود. مدتی بعد، نقل‌قولی از آنارشیست روسی میخائیل باکونین را در اینستاگرامش پست کرد: «میل به ویران‌کردن یک میل خلاقانه هم هست» (بنکسی به‌اشتباه این نقل‌قول را به پابلو پیکاسو منسوب کرد). یکی از کتاب‌های محبوب من اتلاف کفرآمیز۹ است، محصول همکاری نویسنده‌ای به‌نام گرچن روبین و عکاسی به نام دانا هویی. این کتاب مجموعه‌ای از عکس‌هایی است که نابودی شادمانۀ چیزهای ارزشمند را تصویر می‌کند: یک اسکناس صددلاری که به آتش کشیده می‌شود، شامپاین لذیذی که به فاضلاب ریخته می‌شود. کافی است این عکس‌ها را ببینید تا (به قول روبین) مزه‌ای از آن «هیجان خطرناک» را بچشید.صدالبته آن اعمال کژروانه‌ای که هنرمندان مرتکب می‌شوند اغلب به قالب شورش درمی‌آیند. در پس این اعمال، پیغامی نهفته است، یعنی حداقلش این است که عُرف‌هایی را زیر سؤال می‌برند که مابقی ما را به همدیگر گره زده‌اند. پس از یک منظر می‌توان گفت این اعمال به‌مراتب عمومی‌تر، بیانگرتر و سودمند‌تر از آن‌اند که مصداقی از کژروی ناب باشند. نمونه‌ای که من می‌پسندم هم ساده‌تر است، هم کم‌دامنه‌تر، و هم عبث‌تر. این نمونه به سیدنی مورگنبسر، فیلسوف دانشگاه کلمبیا، مربوط می‌شود که به‌خاطر مزه‌ریختن‌ها و بذله‌گویی‌هایش مشهور بود. می‌گویند که یک‌بار یک پیش‌خدمت از مورگنبسر پرسید برای دسر چه میل دارد: کلوچۀ سیب یا کلوچۀ زغال‌اخته. او هم کلوچۀ سیب را انتخاب کرد. بعد پیش‌خدمت برگشت و گفت کلوچۀ آلبالو هم دارند. مورگنبسر گفت: «خُب، در این صورت، کلوچۀ زغال‌اخته بیاورید».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پُل بلوم نوشته است و در تاریخ ۱۹ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «The Strange Appeal of Perverse Actions» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ؟؟؟ با عنوان «شیطنت‌کردن‌‌های بی‌دلیل چگونه ما را وسوسه می‌کنند؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• پُل بلوم (Paul Bloom) استاد روان‌شناسی و علوم شناختی دانشگاه ییل است. از تألیفات بلوم می‌توان به کتاب فقط بچه‌ها (Just Babies) اشاره کرد. همچنین اثر تحسین‌شدۀ او، علیه همدلی؛ دفاعیه‌ای بر دل‌سوزی عقلانی (Against empathy)، نیز یکی دیگر از کتاب‌های اوست. گفت‌وگوی پل بلوم را دربارۀ علیه همدلی می‌توانید در این پیوند و مرور جنیفر سینیور بر آن کتاب را می‌توانید اینجا مطالعه کنید.[۱] Confessions[۲] For Badness’s Sake[۳] The Imp of the Perverse: عنوان داستان مشهوری از ادگار آلن پو.[۴] Winter Notes on Summer Impressions[۵] Midlife: A Philosophical Guide[۶] To Rise Again at a Decent Hour[۷] Notes from Underground[۸] Girl with Baloon[۹] Profane Waste ]]> پُل بلوم علم‌وفلسفه Wed, 24 Jun 2020 03:56:16 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9780/ استیو جابز هم می‌خواست روزش را با سقراط بگذراند http://tarjomaan.com/neveshtar/9775/ نیل آرمسترانگ، بی‌‌بی‌‌سی — آیا متفکری که دو هزار سال از دوران اندیشه‌‌ورزی‌‌اش می‌‌گذرد واقعاً می‌‌تواند کمکی به ما بکند؟ آیا یک اندیشمند بحث‌برانگیز آلمانی که در قرن نوزدهم زندگی می‌کرده، می‌‌تواند راهنمای ما برای رسیدن به زندگی خوب باشد؟ آیا مطالعۀ آثار ژان پل سارتر را می‌‌توان کلید دست‌یافتن به یک خویشتنِ تازه دانست؟از نظر ناشران، پاسخ همۀ این پرسش‌‌ها قطعاً مثبت است، زیرا کتاب‌‌هایی که فیلسوفان را در مقام مرشدهای خودیاری قرار می‌‌دهند به جدیدترین مد در کسب و کار انتشارات بدل شده‌‌اند.در پاییز گذشته، کتاب درس‌‌هایی از فلسفۀ رواقی۱، نوشتۀ جان سلارز، منتشر شد. این کتاب می‌خواهد نشان دهد که پیروی از شیوۀ تفکر رواقیان قدیم چه فایده‌هایی می‌‌تواند داشته باشد. کتاب چگونه اگزیستانسیالیست باشیم۲ اثر گری کاکس هم در همین زمان انتشار یافت: «کتابی معتبر در زمینۀ خودیاری که به‌نحوی روشن طریقۀ زیستن برطبق اصول اگزیستانسیالیسم را نشان می‌‌دهد، اصولی که نیچه و سارتر و کامو و دیگر فیلسوفانِ برجستۀ اگزیستانسیالیسم آن‌‌ها را پرورانده‌‌اند». پس از این‌‌ها، شاهد انتشار کتابی بودیم با عنوان چگونه به سگتان فلسفه بیاموزید: مقدمه‌‌ای عجیب و غریب بر پرسش بزرگ فلسفه۳ اثر آنتونی مک‌‌گوان. این کتاب با این اظهارنظر شروع می‌‌شود که مطالعۀ فلسفه «می‌‌تواند توانایی تبدیل‌شدن به یک آدم بهتر را به شما بدهد» و پایان‌‌بخش کتاب هم ملاحظاتی دربارۀ معنای زندگی است.همین تازگی‌‌ها، برایان هال کتاب راهنمای اخلاقی دربارۀ آخرالزمان زامبی‌‌زده۴ را منتشر کرده است که از داستانی دربارۀ زامبی‌‌ها به‌عنوان وسیله‌‌ای برای طرح بعضی از دوراهی‌‌های مهم اخلاقی استفاده می‌‌کند؛ دوراهی‌‌هایی که در اصل توسط فیلسوفانی مثل جان استوارت میل و ایمانوئل کانت مورد بحث قرار گرفته‌‌اند. در هفتۀ آینده هم باید منتظر انتشار اثری از بِوِرلی کلاک باشیم با عنوان چگونه در عین ناکامی همچنان خوب زندگی کنیم۵، کتابی که از فلسفه و الهیات استفاده می‌‌کند تا نشان دهد که ناکامی یا شکست چگونه می‌‌تواند برای داشتن زندگی خوب به ما کمک کند.همچنین کتاب‌‌های زیادی از این دست هستند که ازقبل در قفسۀ کتاب‌فروشی‌‌ها وجود داشته‌‌اند. از جملۀ آن‌‌ها می‌‌توان به راه ارسطو: چگونه خرد باستانی می‌‌تواند زندگی شما را تغییر دهد۶ اشاره کرد؛ یا به راهنمای اگزیستانسیالیستی بقا۷ که در معرفی آن آمده است: «کتابچۀ راهنمایی برای زندگی در قرن بیست‌ویکم؛ دورانی که هر بحرانی در آن همچون بحرانی اگزیستانسیال است». از دو کتاب هم می‌‌توان نام برد که از اندیشه‌‌های نیچه استفاده کرده‌‌اند: اگر نیچه بود، چه می‌‌کرد؟۸ و به خودت بیا؛ نیچه برای روزگار ما۹.پس اکهارت تول باید انگشت حسرت به دندان بگزد و دیپاک چوپرا باید از سر راه کنار برود.۱۰ واضح است که حرف استیون هاوکینگِ فقید خیلی عجولانه بود وقتی که گفت «فلسفه مرده است».چرا فلسفه دوباره مد شده است؟با همۀ این‌ها، یقیناً دورانی وجود داشت که، در آن، دست‌کم در بین مردم عادی فلسفه به حال مرگ افتاده بود. طی قرن بیستم، فلسفه را رشته‌‌ای خشک و بی‌‌روح می‌‌دانستند که تنها به اهل فن اختصاص دارد، قلمرویی دشوار و پیچیده که متخصصان عزلت‌‌نشینش در آن درگیر مباحثی بی‌‌پایان دربارۀ مفاهیمی مبهم هستند، دانشی که چندان ارتباطی با دنیای واقعی ندارد. پس چرا امروز دوباره فلسفه دارد در محیط خارج از دانشگاه شایع می‌‌شود و رواج عام می‌‌یابد؟آگنی هابز، استاد فهم عمومی فلسفه در دانشگاه شفیلد، دلیل این امر را رسیدن ما به مرحلۀ بحرانی جهانی می‌‌داند. «من فکر می‌‌کنم آنچه موجب رواج سریع و ناگهانی فلسفه شده است همان چیزی است که رواج شاخه‌‌های اخلاقی و درمانی فلسفه در دوران یونانی‌‌مآبی را نیز موجب شده بود؛ در آن دوران نیز تغییرات عظیمی اتفاق افتاد؛ دولت‌‌شهرهای یونانی فروپاشیدند و قدرت‌‌هایی یکپارچه همچون اسکندر کبیر و امپراطوری مقدونی سر برآوردند».«امروزه، مردم دوباره جهان را از لحاظ مالی، از لحاظ ژئوپلتیکی و همچنین در زمینۀ تغییرات آب و هوایی، در حال تحولاتی بزرگ می‌‌بینند. آیا لیبرال دموکراسی دوام خواهد آورد؟ آیا سیارۀ ما بقا خواهد یافت؟ درحقیقت پرسش‌‌های نگران‌‌کنندۀ زیادی وجود دارد. در این روزگار نامطمئن، مردم در جست‌وجوی راهنمایند».جان سلارز، نویسندۀ درس‌‌هایی از فلسفۀ رواقی، قبول دارد که این می‌‌تواند یکی از عوامل علاقۀ روزافزون به فلسفه در مقام خودیاری باشد. به‌هرحال وقتی سلبریتی‌‌ها، روان‌شناسان، ورزشکاران، مشاوران کسب‌وکار و عارفان، همگی کتاب‌‌هایی در زمینۀ خودیاری می‌‌نویسند، چرا فیلسوفان ننویسند؟سلارز می‌‌گوید: «من فکر می‌‌کنم، در قرن بیستم و حتی تا اوایل هزارۀ کنونی، احساسی از خوش‌بینی و پیشرفت وجود داشت؛ همه داشتند ثروتمندتر می‌‌شدند؛ می‌‌توانستی چیزهای بیشتری بخری و درواقع چندان دربارۀ این وضعیت فکر نمی‌‌کردی. سپس، وقتی که بحران اعتبار اتفاق افتاد، ناگهان خوش‌بینی از همه جا رخت بربست. این تصور از بین رفت که اگر ما همین‌طور که هستیم ادامه بدهیم، همه‌چیز روال خوب خودش را طی خواهد کرد. همه شروع کردند به فکرکردن به اینکه ’داریم چه کار می‌‌کنیم و چرا داریم این کار را می‌‌کنیم؟‘ و این‌گونه بود که اشتیاقی واقعی برای دریافت راهنمایی و هدایت در بین مردم گسترش پیدا کرد».«فیلسوفان دورۀ باستان و دوره‌‌های بعد، همیشه راهنمایی‌‌هایی از این سنخ ارائه کرده‌‌اند. و حالا ما به یک معنا داریم دوباره با فهمی بسیار قدیمی از چیستی فلسفه ارتباط پیدا می‌‌کنیم».بی‌‌دغدغه زندگی کن، رواقی باشفلسفۀ رواقی نظامی فکری است که در زمان ما رونق آشکاری پیدا کرده است. ریشه‌‌های این تفکر را به سقراط می‌‌رسانند، فیلسوفی متعلق به یونان باستان که پدر فلسفۀ غربی به شمار می‌‌آید. اما رواقیگری متأخر عمدتاً مبتنی بر آثار سه متفکری است که در قرون اول و دوم میلادی زندگی می‌‌کردند: سنکا، مشاور نرون؛ اپیکتتوس، کسی که زمانی برده بود؛ و مارکوس اورلیوس، امپراتور روم. علی‌‌رغم این واقعیت که رواقی‌‌ها معمولا نسبت‌به ثروت فراوان نظر مثبتی نداشته‌‌اند، امروزه آثار آنان به جدیدترین مد روز در سیلیکون‌ولی تبدیل شده است. این باور وجود دارد که جک دورسی، بنیان‌گذار توییتر، از هواداران اندیشۀ رواقی است. همچنین استیو جابز، بنیانگذار اپل، زمانی گفته بود: «من حاضرم تمام فن‌‌آوری‌‌هایم را بدهم و در ازای آن، یک بعد از ظهر را با سقراط بگذرانم».کلیدی‌‌ترین اصول فلسفۀ رواقی به بیان ساده این‌‌ها هستند: اذعان‌کردن به اینکه بسیاری از آنچه در زندگی ما می‌‌گذرد تحت‌اختیار ما نیست؛ و پذیرفتن اینکه ما بخشی از یک کل بزرگ‌تر هستیم که همان طبیعت است.جان سلارز یکی از بنیان‌گذاران «هفتۀ رواقی» است: یک تجربۀ آنلاین جهانی که از سال ۲۰۱۲ به‌صورت سالیانه برگزار شده است. هدف از این برنامه این است که معلوم شود آیا فقط با یک هفته پیروی‌کردن از آموزه‌‌های رواقی ثمرۀ روان‌شناختی محسوس و قابل سنجشی نصیب افراد می‌‌شود یا نه. نتایج نشان می‌‌دهد که بله، می‌‌شود.سلارز می‌‌گوید: «رواقی‌‌ها معتقدند که مهم‌‌ترین چیز برای خوب زندگی‌کردن چیزی است که در درون ماست و نه بیرون از ما. کاری که باید بکنیم ساختن شخصیت و ذهنیتی درست برای خودمان است». «زندگی خوب چندان ربطی ندارد به خرت و پرت‌‌هایی که در تملک داریم یا چیزهایی که در جهان بیرونی بر ما می‌‌گذرد. به یک تعبیر، اصلی‌‌ترین توصیۀ رواقی این است: درست فکر کن».اگزیستانسیالیسم حوزۀ دیگری از فلسفه است که همچون بستری برای استخراج درس‌‌های زندگی نگریسته شده است. اما درحالی‌‌که تقریباً هر فرد عادی می‌‌تواند کتابی از رواقی‌‌ها، افلاطون یا ارسطو را بخواند و آن را فهمیدنی بیابد، بسیاری از آثار اگزیستانسیالیست‌‌هایی، همچون مارتین هایدگر و ژان پل سارتر، به دشواری و پیچیدگی مشهورند و گاهی حتی برای اهل فن نیز آسان نیستند.گیلبرت رایل، فیلسوف برجستۀ بریتانیایی، نقد سال ۱۹۲۸ خود بر کتاب هستی و زمان۱۱ هایدگر را، که یکی از متون کلیدی در فلسفۀ اگزیستانسیال است، با این اذعان به پایان برد: «من کاملاً آگاهم که تا چه اندازه از فهم این کتاب دشوار بازمانده‌‌ام»؛ و البته با زبانی طعنه‌‌آمیز اضافه کرد که: «این کتاب به‌شکل بسیار زیبایی چاپ شده و صفحات آن حاشیه‌‌های وسیعی دارند».اگزیستانسیالیسم فلسفه‌‌ای نیست که بتوان توضیح مختصر و ساده‌‌ای از آن ارائه کرد. در واقع حتی بعضی از فیلسوفانی که به‌عنوان اگزیستانسیالیست شناخته شده‌‌اند خودشان این برچسب را نپذیرفته‌‌اند. آگنی هابز توضیح می‌‌دهد که «اگزیستانسیالیسم رویکردی فلسفی است که نقطۀ شروعش سوژۀ فردی انسانی و تجربه‌‌های زیستۀ اوست، تجربه‌‌هایی از قبیل افکار، احساسات و اعمال. به تعبیر موجز سارتر، ’هستی (اگزیستانس) مقدم بر چیستی است‘». آزادی و اصالتْ دو ارزش مهم در تفکر اگزیستانسیالیستی هستند. چالش زندگی انسان این است که با شورمندی و خلوص و شجاعت در جهانی زندگی کند که، فراتر از معنایی که افراد به آن می‌‌دهند، هیچ معنایی ندارد و اغلب اوقات پوچ و بیهوده به نظر می‌‌رسد.البته این بدان معنا نیست که می‌‌توانیم اگزیستانسیالیسم را ملغمه‌‌ای از عبارات پندآموزی از جنس «بترس و انجام بده»۱۲ ببینیم. درواقع، به اعتقاد هابز، ما باید نسبت‌به کوشش‌‌هایی که هر نوع فلسفه‌‌ای را، به‌صورت چکیده و خلاصه، وارد کتاب‌‌های عمومی فلسفی می‌‌کنند محتاط و هشیار باشیم.او می‌‌گوید: «کتاب‌‌هایی وجود دارند که خلاصه‌‌ای از اندیشه‌‌های فیلسوفان مشهوری مثل افلاطون، نیچه یا دیگران را ارائه می‌‌دهند. چنین کتاب‌‌هایی باید این واقعیت را صادقانه اذعان کنند که آنچه که به‌شکل ساده و مختصر عرضه می‌‌کنند درواقع نظام‌‌های فکری بسیار پیچیده، دشوار، غامض و گیج‌‌کننده‌‌ای هستند».«این کتاب‌‌ها باید صادقانه اذعان کنند که فقط نوعی چشیدن طعم فلسفه هستند: نوعی فلسفۀ رژیمی. «فلسفۀ رژیمی» لازم نیست حتماً بیش‌ازاندازه عامیانه شده باشد، بلکه می‌‌بایست به‌گونه‌‌ای باشد که دامنه و کوهپایه‌‌ای از قلۀ اورست فلسفه را به مخاطب عرضه کند. زیرا فلسفه درحقیقت بسیار دشوار است و به قله‌‌ای بسیار بلند شباهت دارد. به‌علاوه، این کتاب‌‌ها باید این نکته را هم برای مخاطبان خود روشن کنند که فلسفه، حتی در عالی‌‌ترین سطح، چوب جادو نیست که با پاشیدن گَردی سحرآمیز زندگی ما را سر و سامان بدهد».باوجوداین، این کتاب‌‌ها پرفروش‌‌اند و اقشار مختلف مردم طالب آن‌‌ها هستند. کالین کولتر، یکی از ناشران انتشارات بلومزبری، می‌‌گوید این نوع کتاب‌‌ها یک دسته مشتری‌‌های خاص ندارند. «مشتری‌‌هایی از هر سن و سال را می‌‌توان دید. این گسترۀ دایرۀ مخاطبان، در واقع انعکاسی از عمر طولانی فلسفه و همچنین نشان‌‌دهندۀ این واقعیت است که پرسش‌‌های فلسفیْ هر کسی را، در هر مکان و هر زمانی، مخاطب خود قرار می‌‌دهند. اگر بتوانید نویسندۀ درستی را پیدا کنید که مطالبش را در زمان درست و دربارۀ موضوعی درست می‌‌نویسد، پس موفقیت در دستان شماست».در همین راستا، سلارز ابراز امیدواری می‌‌کند که این کتاب‌‌ها بتوانند همچون مدخلی باشند که مخاطبان را به جست‌وجوهای فلسفی عمیق‌‌تر هدایت می‌‌کنند. او می‌‌گوید: «گذشته از این‌‌ها، به نظر من اگر کسی بتواند از یکی از این کتاب‌‌ها مطلبی بیاموزد که در برخورد با فشارها و گرفتاری‌‌های زندگی روزمره کمکی واقعی به او بکند، پس ضرری در خواندن این کتاب‌‌ها نیست».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نیل آرمسترانگ نوشته است و در تاریخ ۱۵ ژانویۀ ۲۰۲۰ با عنوان «Why philosophers could be the ones to transform your 2020» در وب‌سایت بی‌بی‌سی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «استیو جابز هم می‌خواست روزش را با سقراط بگذراند» و ترجمۀ علیرضا اسمعیل‌زاده منتشر کرده است.•• نیل آرمسترانگ (Neil Armstrong) ویراستار و نویسندۀ آزادکاری است که در عمدۀ مطبوعات انگلیسی‌زبان، ازجمله گاردین و تلگراف، یادداشت نوشته است. او سایه‌نویسِ بسیاری از سیاستمداران، مشاوران سیاسی، رمان‌نویسان و کارگردانان سینما بوده است.[۱] Lessons in Stoicism[۲] How To Be An Existentialist[۳] How To Teach Philosophy To Your Dog: A Quirky Introduction to the Big Questions in Philosophy[۴] An Ethical Guidebook to the Zombie Apocalypse[۵] How to be a Failure and Still Live Well[۶] Aristotle’s Way: How Ancient Wisdom Can Change Your Life[۷] The Existentialist’s Survival Guide[۸] What Would Nietzsche Do[۹] Get Over Yourself: Nietzsche for Our Times[۱۰] اکهارت تول و دیپاک چاپرا دو تن از معروف‌‌ترین نویسندگان در حوزۀ خودیاری هستند. منظور نویسنده این است که ورود آثار فلسفی به این عرصه می‌‌تواند رونق بازار این افراد را کساد کند [مترجم].[۱۱] Being and Time[۱۲] feel-the-fear-and-do-it-anyway: این عبارت در واقع نام یکی از کتاب‌‌های معروف در زمینۀ خودیاری است که آن را سوزان جفرز در سال ۱۹۸۷ نوشته است [مترجم]. ]]> نیل آرمسترانگ علم‌وفلسفه Sun, 21 Jun 2020 05:12:06 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9775/ سفر در زمان ممکن است؟ با مغز انسان، شاید http://tarjomaan.com/neveshtar/9773/ استیون جانسون، نیویورک تایمز — هنگامی که در ۱۹۹۱ رندی باکنر به یکی از مهم‌ترین کشفیات علوم مغزی مدرن پی برد، دانشجوی تحصیلات تکمیلی در دانشگاه واشینگتن در سنت لوییس بود. برای باکنر -‌‌مثل بسیاری از همدوره‌ای‌هایش در اوایل دهۀ ۱۹۹۰- این کشف آن‌قدر برخلاف شهود بود که سال‌ها طول کشید تا به اهمیت آن پی ببرد.آزمایشگاه باکنر، که دانشمندان علوم اعصاب مارکوس ریچل و استیون پیترسون اداره‌اش می‌کردند، مشغول پژوهش دراین‌باره بود که فناوری جدید پت‌اسکن دربارۀ ارتباط زبان و حافظه در مغز انسان چه می‌توانست به ما نشان دهد. امیدبخشیِ دستگاه پت‌اسکن به این بود که این دستگاه چگونگی جریان خون به بخش‌های مختلف مغز را اندازه‌گیری می‌کرد و به پژوهشگران اجازه می‌داد که برای نخستین بار نه فقط آناتومی، بلکه جزئیات فعالیت عصبی را نیز مشاهده کنند. در تحقیق باکنر، از سوژه‌ها خواسته می‌شد، از فهرستی که به خاطر سپرده‌اند، واژه‌هایی را به یاد آورند؛ باکنر و همکارانش امیدوار بودند با ردگیری نقاطی از مغز که در طول این آزمایش بیشترین انرژی را مصرف می‌کردند، بفهمند کدام بخشِ مغز درگیر آن نوع یادآوری است.اما نتیجۀ جالبی به دست آمد. مناطق مختلف مغز، فارغ از آنکه مغز در حال چه فعالیتی است، در میزان انرژی مصرفی‌شان بسیار مختلف بودند؛ یعنی اگر از کسی که مغز او را در ماشین پت‌اسکن تحت نظر داشتید می‌خواستید محاسبه‌ای ذهنی انجام دهد، به‌تنهایی از این اسکن چیزی قابل برداشت نبود. چون تغییرات ثابتی که منعکس‌کنندۀ انجام ریاضیات ذهنی بود تحت‌الشعاع الگوهای گسترده‌تر جریان خون در سرتاسر مغز قرار می‌گرفت. پژوهشگران، برای درک این مناطق خاص که با وظیفه‌ای مشخص فعال شده بودند، به یک سنجش مبدأ، به یک کنترل، نیاز داشتند.کاری که در آغاز کاملاً ساده به نظر می‌رسید: سوژه‌ها را در پت‌اسکنر قرار دهید و از آن‌ها بخواهید بنشینند و کاری نکنند -کاری که پژوهشگران گاهی آن را «حالت ایستا» می‌خوانند- و آن‌گاه از آن‌ها بخواهید کار موردنظر پژوهش را انجام دهند. فرضیه این بود که پژوهشگران با مقایسۀ دو تصویر مغزی (مغز در حالت ایستا و مغز فعال) می‌توانستند تشخیص دهند که کدام مناطق مغز به هنگام آن فعالیت انرژی بیشتری مصرف می‌کنند.اما وقتی باکنر حالات ایستای سوژه‌هایشان را اسکن می‌کرد، گاهی این فرضیه را به‌طرز عجیبی نادرست می‌یافت. امروز باکنر به یاد می‌آورد که «آنچه اتفاق افتاد این بود که ما افراد را داخل اسکنرهایی قرار می‌دادیم که می‌توانست فعالیت مغزی آن‌ها را اندازه‌گیری کند؛ و مادرِ طبیعت به ما پشت می‌کرد». وقتی به افراد گفته می‌شد که بنشینند و کاری نکنند، پت‌اسکن‌ها سطح بزرگی از انرژی ذهنی را در بعضی مناطق نشان می‌دادند. معلوم شد که حالت ایستا فعال‌تر از حالت فعال مغز است.این جریان عجیب فعالیت، در طول حالت ایستا، در چندین تحقیق دیگر نیز با استفاده از ساختار کنترلی مشابه در طول این دوره مشاهده شد. این نسلِ نخستِ دانشمندانی که از پت‌اسکن‌ها استفاده می‌کردند حالت ایستای فعال را، به تعبیر باکنر، چونان «عامل انحرافی» یا یک «مزاحم» تلقی می‌کردند. عامل انحرافیْ متغیرِ بی‌ثباتی است که دانشمندان را در یک مطالعۀ کنترلی مناسب دچار مشکل می‌کند. این عامل باعث اختلال می‌شود، اختلالی صرف در مسیر پیامی که دانشمند در جست‌وجوی آن است. باکنر و همکارانش، در مقاله‌ای که در ۱۹۹۳ منتشر کردند، این فعالیت عجیب را یادآور شدند اما تقریباً به‌عنوان یک توضیح ثانوی یا یک دفاعیه.اما معلوم شد که آن بی‌اعتنایی گذرا به فعالیت عجیب «حالت ایستا» یکی از نخستین نشانه‌های انقلابی بود که در فهم ما از هوش انسانی ایجاد شد. از انتشار مقالۀ باکنر چندی نگذشت که یک دانشمند علوم مغزی در دانشگاه آیوا به نام نانسی آندریاسن تصمیم گرفت آن ساختارِ وظیفه/کنترل را، که بر مطالعات تصویربرداری عصبی اولیه حاکم بود، معکوس کند. به جای مبارزه با حالت ایستای «مشکل‌زا»، آندریاسن و تیم او تحقیقِ خود را بر خود این حالت متمرکز کردند.شاید پیشینۀ آندریاسن در علومی غیر از عصب‌شناسی بود که به او کمک کرد ارزشی را که در این حالت ایستا نهفته دریابد، درحالی‌که همقطارانش آن را صرفاً یک مشکل می‌دیدند. او، به‌عنوان استاد ادبیات رنسانس، ارزیابی محققانه‌ای از سبک شعری «انقلاب سنت‌گرا»ی جان دان منتشر کرده بود. او سرانجام، پس از تغییر زمینۀ کاری در دهۀ چهارم سنی، دست به پژوهشی دربارۀ رازآلودگی خلاقیت از دریچۀ نگاه تصویربرداری مغزی زد. او بعدها نوشت «اگرچه من نه فرویدی بودم و نه یک روان‌کاو، آن‌قدر دربارۀ فعالیت ذهنی انسان می‌دانستم که به‌سرعت دریابم آزمون نظارت حالت ایستا چقدر ابلهانه بوده است»؛ «بیشتر پژوهشگران به این فرضیه دلخوش بودند که مغز در طول «حالت ایستا» خالی یا خنثاست. من از طریق درون‌نگری می‌دانستم که مغز خود من وقتی بر تخت یا کاناپه دراز کشیده و چشمانم را بسته‌ام، غالباً فعال‌ترین حالت خود را دارد».تحقیق آندریاسن و نتایج آن که درنهایت در ۱۹۹۵ در امریکن ژورنال آو سایکایتری منتشر شد، شامل کاوشی موشکافانه بر سر راه جامعۀ علمی آن زمان بود که این حالت را به یک کنترل مبنایی تنزل می‌داد: او این وضع را حالت رست (REST) نامید که مخفف «تفکر غیرعمدی عارضی آرام»۱ بود. آندریاسن از این بحث کرد که جریان فعالیتی که پت‌اسکن‌ها نشان می‌دهند عامل مزاحم یا انحرافی نیست، بلکه یک سرنخ است. ما در حالات ایستای خود آرام نمی‌گیریم. مغز انسان با وانهادن ابزارهای خود به یکی از نمادین‌ترین ترفندهای خود متوسل می‌شود، ترفندی که شاید اولین شاخصۀ انسان‌بودن ما باشد. این ترفند سفر زمانی است.تصور کنید اواخر عصر یک روز کاری است و شما سگتان را برای پیاده‌روی قبل از خواب برده‌اید بیرون. خیلی از در خانه دور نشده‌اید که به مسیر معمول پیاده‌روی‌تان در محله می‌رسید و ناگاه ذهنتان به جلسۀ مهمی معطوف می‌شود که برای هفتۀ بعد برنامه‌ریزی شده است. در ذهنتان تصور می‌کنید که جلسه به‌خوبی پیش رفته -و همچنان‌که آن صحنه را تصور می‌کنید، جنب‌وجوش ظریفی از لذت مورد انتظار در جانتان پا می‌گیرد- و به خودتان امید می‌دهید که شاید فرصتی فراهم شده که از رئیستان درخواست افزایش حقوق کنید؛ البته نه اینکه از همان لحظه حقوقتان را افزایش دهد، بلکه در چند ماه بعد از آن. تصور می‌کنید که او جواب مثبت می‌دهد و اینکه آن افزایش حقوق چه معنایی برایتان خواهد داشت: سال بعد، شما و همسرتان بالأخره می‌توانید از شر بازار اجاره خلاص شوید و در محلۀ بهتری در همان نزدیکی خانه‌ای بخرید که در حوزۀ آموزشی بهتری هم قرار دارد. اما سپس ذهنتان به مشکلی کشیده می‌شود که این اواخر با آن دست به گریبان بوده‌اید: یکی از اعضای گروهتان که فردی بااستعداد، اما تندمزاج است. ناپایداری احساسی او می‌تواند به انفجار کشیده شود؛ همین امروز او متوجه بی‌توجهی یکی از همکاران شد و شروع کرد به سرزنش او در وسط یک جلسه. به نظر می‌رسد که او هیچ درکی از نزاکت ندارد و نمی‌تواند بروز احساساتش را کنترل کند.همچنان‌که قدم می‌زنید، احساس ناراحتی‌ای را به یاد می‌آورید که به هنگام پرخاش همکارتان برای رنجش بسیار بی‌معنای او فضای اتاق را پر کرد. جلسۀ دیگری را در شش ماه بعد تصور می‌کنید که همین رفتار انفجاری در آن رخ می‌دهد؛ فقط این دفعه در حضور رئیستان اتفاق می‌افتد. موج کوچکی از نگرانی ذهنتان را فرامی‌گیرد. پیش خودتان فکر می‌کنید شاید او خیلی مناسب این شغل نیست، و این فکر شما را یاد پنج سال قبل می‌اندازد که یکی از کارمندان را اخراج کردید. ذهنتان تنش ناخوشایند آن گفت‌وگو را به یاد می‌آورد، و آنگاه تصور می‌کنید که گفت‌وگوی مشابهی که با کارمند فعلی‌تان خواهید داشت چقدر پرتنش‌تر و ناخوشایندتر خواهد شد. همچنان‌که ذهنتان با این سناریو پیش می‌رود، احساسی پیدا می‌کنید نزدیک به هراس فیزیکی. فقط در خلال چند دقیقه پرسۀ ذهنی، شما چند سفر متمایز رفت‌وبرگشتی از گذشته به آینده انجام می‌دهید: به هفتۀ پیش رو و جلسۀ مهمتان، به یکی دو سال بعد و خانۀ خریداری‌شده در محلۀ جدید، بازگشت به پنج سال قبل، به چند هفتۀ بعد. شما زنجیره‌هایی از علت و معلول مرتبط با آن لحظات متفاوت می‌سازید و به‌آرامی و پیوسته از وقایع بیرونی به حوادث تخیل‌شده حرکت می‌کنید. کل این تسلسل نوع پیشرفته‌ای از ژیمناستیک زمانی است. در این لحظاتِ تفکر بی‌ساختار، ذهن ما به‌سرعت میان گذشته و آینده به عقب و جلو می‌پرد، مثل یک تدوینگر فیلم که در سرتاسر فریم‌های یک فیلم پس و پیش می‌رود.این توالی اندیشه‌ها به‌لحاظ ذهنی کار دشواری به نظر نمی‌رسد. ظاهراً به تقلا و تلاش ذهنی نیازی ندارد؛ سناریوها به‌راحتی از ذهنتان جاری می‌شوند. ازآنجاکه این آینده‌های تخیلی به‌راحتی برایمان حاصل می‌شوند، مدت‌های مدیدی اهمیت این مهارت را دست‌کم می‌گرفتیم. برای اولین بار پت‌اسکنرها به ما اجازه دادند ارزش این امر را درک کنیم که این نوع سفر زمانیِ شناختی چقدر پیچیده است.نانسی آندریاسن، در مقالۀ سال ۱۹۹۵ خود، دو ملاحظۀ کلیدی را نتیجه گرفت که در طول دهه‌های بعدی اهمیت بیش‌تری پیدا کردند. بعدها وقتی او از سوژه‌ها مصاحبه می‌گرفت، آن‌ها فعالیت ذهنی خود در طول حالت رست را نوعی جابه‌جایی و حرکت راحت و بی‌دردسر به پس و پیش زمانی توصیف کردند. آندریاسن نوشت که «آن‌ها آزادانه دربارۀ طیفی از چیزها فکر می‌کنند، به‌ویژه دربارۀ وقایع چند روز گذشته یا فعالیت‌های آتی امروز یا چند روز آینده». شاید مهم‌ترین نکته این یادآوریِ آندریاسن بود که بخش بزرگی از فعالیت رست در جایی رخ می‌دهد که نواحی قدامی غشای مغز نامیده می‌شوند، مناطقی از مغز که در هوموساپینس (انسان خردمند) در مقایسه با سایر نخستی‌ها برجستگی بیشتری دارد و غالباً آخرین بخشی است که وقتی مغز انسان در دورۀ نوجوانی و اوایل بلوغ رشد می‌کند به فعالیت کامل می‌رسد. آندریاسن نوشت «ظاهراً وقتی مغز/ذهن به‌شیوۀ آزاد و بی‌قیدوبند فکر می‌کند، انسانی‌ترین و پیچیده‌ترین بخش‌های خود را به کار می‌گیرد».در سال‌های پس از کار پیشتاز آندریاسن، در اواخر دهۀ ۱۹۹۰ و اوایل دهۀ نخست هزارۀ سوم، مجموعه‌ای از تحقیقات و مقالات به نقشه‌برداری شبکۀ فعالیت مغز پرداختند که نخستین بار او طرح کرده بود. در ۲۰۰۱، استاد راهنمای رندی باکنر در دانشگاه واشینگتن، مارکوس ریچل، اصطلاح جدیدی برای این پدیدار وضع کرد: «شبکۀ حالت پیش‌فرض» یا «شبکۀ پیش‌فرض». این اصطلاح جا افتاد. امروزه گوگل اسکالر هزاران تحقیق دانشگاهی را فهرست می‌کند که دربارۀ شبکۀ پیش‌فرض صورت گرفته‌اند. مارتین سلیگمن، روان‌شناس دانشگاه پنسیلوانیا، می‌گوید: «به نظر من این مهم‌ترین کشف در عصب‌شناسی شناختی بوده است. در حال حاضر، باور بر این است که فعالیتِ به‌ظاهر جزئیِ پرسه‌زنیِ ذهن در ’یادگیری عمیق‘ مغز، غربال‌گری ذهنی تجربه‌های گذشته، تخیل دورنماهای آتی و ارزیابی آن‌ها با احکام عاطفی (تجلی شرم یا افتخار یا اضطراب به تناسب سناریوهای مختلف) نقشی محوری دارد».هم‌اینک شمار روزافزونی از محققان از طیف گسترده‌ای از رشته‌ها -علوم اعصاب، فلسفه، دانش کامپیوتر- استدلال می‌کنند که این تمایل طبیعی به سفر زمانیِ شناختی، که از کشف شبکۀ پیش‌فرض بر ما معلوم شده، می‌تواند ویژگی تعیین‌کنندۀ هوش بشری باشد. سلیگمن در مقالۀ مشترکش با جان تیرنی در تایمز نوشت «آنچه گونۀ ما را مشخص و متمایز می‌کند توانایی‌ای است که دانشمندان به‌تازگی در راه فهم و درک آن گام برداشته‌اند: ما دربارۀ آینده تعمق می‌کنیم». او بر آن شد که «عنوان مناسب برای گونۀ ما هوموپراسپکتوس۲ (انسان آینده‌پرداز) است، چون ما با نظر به دورنماهای آتی‌مان به شکوفایی می‌رسیم. قوۀ آینده‌پردازی چیزی است که خود ما را برمی‌سازد».روشن نیست که آیا جانوران غیرانسانی اساساً مفهوم واقعی‌ای از آینده دارند یا خیر. بعضی از اندام‌واره‌ها رفتارهایی نشان می‌دهند که پیامدهای بلندمدت دارند، مثلاً سنجابی که بلوطی را برای زمستان در خاک دفن می‌کند، گرچه این رفتارها همگی غریزی‌اند. آخرین تحقیقات دربارۀ شناخت حیوانی بیانگر آن است که شاید برخی از نخستی‌ها و پرندگان تدارکات عمدی‌ای را برای حوادثی انجام دهند که در آیندۀ کوتاه‌مدت رخ می‌دهند. اما تصمیم‌گیری بر اساس دورنماهای آتی در مقیاس ماه‌ها یا سال‌ها -که حتی گاهی به‌سادگی برنامه‌ریزی یک گردهمایی فامیلی برای یک هفتۀ بعد است- حتی برای نزدیک‌ترین خویشاوندان نخستی ما نیز قابل‌تصور نیست. اگر نظریۀ هوموپراسپکتوس درست باشد، آن مهارت‌های محدود سفرِ زمانی بخش مهمی از شکاف تکنولوژیکی را تبیین می‌کند که انسان‌ها را از دیگر گونه‌های کرۀ زمین جدا می‌کند. بسیار ساده‌تر خواهد بود که ابزار جدیدی اختراع کنید، اگر بتوانید آینده‌ای را تصور کنید که آن ابزار در آن زمان می‌تواند به کار آید. همۀ اختراعات ذهن بشر، و هر آنچه به ذهن انسان توان پرواز می‌دهد، نمی‌تواند محصول مخالف‌خوانی یا موهبت زبان‌مندی ما باشد. شاید برعکس، این قوۀ آینده‌پردازی آن چیزی باشد که اذهان ما را از خودکامگی زمان حال رهایی می‌بخشد.قابلیت آینده‌پردازی، هم در بسیاری از انقلاب‌های اجتماعی و علمی که تاریخ بشر را شکل داده منعکس شده و هم به‌لطف آن‌ها تقویت شده است. خود کشاورزی، بدون حالت کاربردی‌ای از آینده، قابل‌تصور نبود: پیش‌بینی تغییر فصل‌ها، و تجسم پیشرفت‌های بلندمدتی که از محصولات اهلی‌شده انتظار می‌رفت. بانکداری و سیستم‌های اعتباری مستلزم اذهانی بود که بتوانند ارزش مالی زمان حال را برای امکان‌پذیری دستاوردهای عظیم‌تر آینده فدا کنند. ما، برای آنکه واکسن‌ها عمل کنند، نیاز داشتیم که بیماران، به خواست خود، پاتوژن‌های بالقوه را در بدن‌های خود بپذیرند تا عمری در برابر بیماری‌ها محافظت شوند. ما با موهبت منحصربه‌فردی برای تصور آینده به دنیا آمده‌ایم؛ اما از طلیعۀ تمدن به این سو، آن موهبت‌ها را ارتقا داده‌ایم. امروزه پیشرفت‌های جدیدی در قالب الگوریتم‌های یادگیری ماشینی، که به انسان‌ها در انواع خاصی از پیش‌بینی‌ها برتری داده‌اند، در افق پدیدار شده است. همان‌طور که هوش مصنوعی برای تقویت اساسی‌ترین استعداد انسانی ما ساخته شده، ما با این پرسش دقیق مواجه می‌شویم که: اگر در پیش‌بینی آینده هر چه بیش‌تر توفیق یابیم، آینده چه تفاوتی خواهد کرد؟جیمز گلیک در کتاب سال ۲۰۱۷ خود سفر زمانی: یک تاریخچه۳ می‌نویسد «سفر زمانی حسی همچون یک سنت باستانی دارد؛ سنتی که در اسطوره‌های کهن به قدمت خدایان و اژدهایان ریشه دوانده؛ اما این‌گونه نیست. اگرچه باستانیان جاودانگی و تولد دوباره و سرزمین مردگان را تخیل می‌کردند، ماشین‌های زمان فراتر از حدود بینش آن‌ها بود. سفر زمانی خیال‌پردازی عصر مدرن است». ظاهراً ایدۀ به‌کارگیری تکنولوژی برای حرکت در زمان که به سادگیِ حرکت در مکان باشد، نخستین بار توسط اچ. جی. ولز در اواخر قرن نوزدهم مطرح شد و سرانجام در اثر پیشرو او در داستان علمی ماشین زمان۴ به تصویر کشیده شد.اما ماشین‌ها، از همان آغاز، حالتی پیشگویانه داشتند. سال ۱۹۰۰، صیادان اسفنج که پس از طوفانی در مدیترانه به گل نشسته بودند، تندیس زیرآب‌مانده‌ای را در نقاط کم‌عمق دریا در ناحیۀ جزیرۀ آنتیکیترای یونان کشف کردند. معلوم شد که این تندیس از لاشۀ یک کشتی با قدمت بیش از ۲۰۰۰ سال است. در طول عملیات اکتشاف پس از آن، غواصان بقایای یک سازۀ ساعت‌مانندِ حیرت‌انگیز را از آب در آوردند که چرخ‌دنده‌های به دقت تراشیده‌شده‌ای داشت و در حواشی آن نشانه‌های رمزی‌ای کنده شده بود که آن‌قدر پوسیده بود که قابل تشخیص نبود. سال‌ها این وسیله بدون هیچ توجهی در کشوی یک موزه خاک می‌خورد تا یک تاریخدان بریتانیایی به نام درک دِسولا پرایس آن را دوباره در اوایل دهۀ ۱۹۵۰ بازیابی کرد و فرآیند پرزحمتی را برای بازسازی آن آغاز کرد؛ کاری که محققان در قرن ۲۱ نیز آن را پی گرفتند. امروز می‌دانیم که این وسیله می‌توانست رفتار خورشید، ماه و پنج سیارۀ منظومه را پیش‌بینی کند. این وسیله آن‌قدر پیشرفته بود که حتی می‌توانست، با دقتی قابل‌توجه، گرفتگی‌های چند دهۀ بعد خورشید و ماه را پیش‌بینی کند.گاهی با عنوان کامپیوتر عصر باستان به ماشین آنتیکیترا اشاره می‌کنند. اما این مقایسه گمراه‌کننده است: فناوری پشت این وسیله بسیار نزدیک‌تر به یک ساعت است تا یک کامپیوتر قابل‌برنامه‌ریزی. اما این وسیله ذاتاً یک ماشین پیش‌بینی‌کننده است. ساعت برای این است که زمان حال را به شما اعلام کند؛ اما این ماشین برای این بود که به شما دربارۀ آینده بگوید. سازندگان این وسیله راه درازی را پیمودند که گرفتگی‌های خورشید و ماه را پیش‌بینی کنند؛ اما این تلاش بیانگر چیست؟ بعضی از جوامع باستانی واقعاً اعتقاد داشتند که این گرفتگی‌ها به محصولات کشاورزی آسیب می‌زنند، اما دانستن پیشاپیش آن‌ها نمی‌توانست فایدۀ چندانی داشته باشد. آنچه پرفایده‌تر به نظر می‌رسد، احساس جادویی و شگفتی‌ای است که چنین پیش‌بینی‌ای می‌توانست فراهم کند؛ و در نتیجه قدرتی که به مدد آن به دست می‌آمد. تصور کنید که پیش روی انبوهی از مردم ایستاده‌اید و اعلام می‌کنید که فردا خورشید برای مدتی بیش از یک دقیقه به یک گوی آتش‌فام سیاه تبدیل می‌شود. آن‌گاه تصور کنید که وقتی این پیش‌گویی محقق می‌شود، مردم دچار چه ترس و احترامی می‌شوند.ماشین‌های پیش‌بینی‌کننده از روزگار یونانیان باستان تنوع بسیار یافته‌اند. در آن دوران وسایل ساعت‌وار به آینده‌های قطعی می‌پرداختند، مثل حرکات اجرام منظومۀ شمسی، اما ابزار ما برای سفر زمانی‌مان بیش از پیش امکانات و احتمالات را افزایش می‌دهند و به ما اجازه می‌دهند آینده‌های ممکن را برای سیستم‌های پیچیده‌تری تصور کنیم. در اواخر دهۀ نخست قرن هفدهم، به‌لطف بهبود شاخص‌های بهداشت عمومی و پیشرفت‌های ریاضی در آمار، اخترشناس بریتانیایی ادموند هالی و دانشمند هلندی کریستیان هویگنس، جداگانه، نخستین برآوردهای دقیق را از میانگین امید به زندگی انجام دادند. حوالی همین زمان، رشد سریع و ناگهانی‌ای در شرکت‌های بیمه رخ داد؛ این اتفاق با قابلیت نوپیدای کار آن‌ها رقم خورد که به آن‌ها امکان می‌داد آینده را پیش‌بینی کنند؛ آن‌ها بر ریسک تجاری سفرهای دریایی جدید متمرکز بودند، اما سرانجام تا پیشنهاد محافظت در برابر تقریباً هر خطر قابل‌تصوری در آینده پیش رفتند: خطرهایی همچون آتش‌سوزی، سیل، و بیماری. در قرن بیستم، آزمایش‌های اتفاقی و کنترل‌شده به ما اجازه داد عوارض آتی مداخلات طبی را پیش‌بینی کنیم تا در نهایت، داروهای واقعی را از داروهای تقلبی جدا کنیم. در عصر دیجیتال، نرم‌افزار اسپردشیتْ ابزارهایی محاسباتی را به کار گرفت که در وهلۀ اول برای ثبت فعالیت‌های گذشتۀ یک تجارت طراحی شده بودند و آن‌ها را به ابزارهایی برای طرح پیش‌بینی‌ها تغییر شکل داد و، بدین ترتیب، به ما این امکان را داد که، در جایی که اذهان ما با توجه به آینده‌های احتمالی مختلف دچار سرگردانی می‌شود، سرتاسر سناریوهای مالی جایگزین را با هم جفت‌وجور کنیم.اما سفر زمانیِ شناختی در حوزه‌هایی بیش از علوم و فناوری پیش رفته است: ابداعِ خودِ قصه‌گویی را می‌توان به‌عنوان نوعی رشد در موهبت شبکۀ پیش‌فرض برای سفر زمانی لحاظ کرد. قصه‌ها فقط این امکان را به ما نمی‌دهند که جهان‌های خیالی را تصور کنیم؛ آن‌ها ما را از در افتادن به باتلاق زمان خطی نیز آزاد می‌کنند. گذشته‌نمایی و آینده‌نمایی (فلاش‌بک‌ها و فلاش‌فورواردها) بعضی از قدیمی‌ترین ابزارهای ادبی در کتاب مقدس را تشکیل می‌دهند که در حکایات باستانی‌ای همچون اودیسه و هزار و یک شب به کار رفته بودند. ماشین‌های زمان نیز ظاهراً در بستر داستان‌های علمی‌تخیلی از انتشار ماشین زمان به بعد بسط و گسترش یافته‌اند، اما سفر زمانی نیز به قالب قصه‌گویی مدرن راه یافته است. یکی از ترفندهای تعیین‌کننده در روایتگری محبوب معاصر ازشکل‌انداختن خط زمانی با فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی است که طرح‌های زمانی مندرج در آن‌ها مخاطبان پرشور همین چند دهۀ قبل را نیز سردرگم می‌کند. طرح حماسی و غالباً رازآلود سریال تلویزیونی «گمشده» در میان گذشته، حال، و آینده با لذتی بی‌ملاحظه تغییر مسیر می‌دهد. فیلم جذاب ۲۰۱۶، «ورود»، یک طرح زمانی مبهوت‌کننده را ترسیم می‌کند که به بیش از پنجاه سال آینده می‌جهد و به حوادث آن زمان می‌پردازد، درحالی‌که سرتاسر آن می‌خواهد به وقایعی ارجاع دهد که در واقع در گذشته رخ داده‌اند. سریال موفق فعلی «ما اینیم» بازسازی ژانر سریال آبکی خانواد‌گی‌ای است متشکل از قسمت‌هایی که هر یک از آن‌ها مجموعه‌ای است از پرش‌های زمانی، گاهی با گستردگی بیش از ۵۰ سال. پنج دقیقۀ پایانی در قسمت اول فصل ۳، که اواخر همین پاییز پخش شد، هفت بار در بازۀ زمانی ۱۹۷۴ تا ۲۰۱۸ و یک آیندۀ نامشخص احتمالاً حدود سال ۲۰۲۸ به عقب و جلو می‌پرد.این پیشرفت‌های روایی بیانگر یک امکان جالب‌توجه است: اینکه سرگرمی‌های پرطرفدارْ اذهان ما را برای بهترشدن در سفر زمانیِ شناختی ورزیده‌تر می‌کنند. اگر ماشین زمان ولز را امانت بگیرید و به ۱۹۵۵ بازگردید و آنگاه از بینندگان معمولی «دود تفنگ» و «من عاشق لوسی‌ام» بخواهید «ورود» یا «گمشده» را ببینند، جست‌وخیز زمانی عمیقاً سردرگم‌کننده‌ای را خواهند یافت. در آن دوره، برای انتقال پرش‌های زمانی حتی یک فلاش‌بک تنها هم به ابزارهای قابل حمل بسیار زیاد نیاز داشت؛ نمی‌دانم صفحات مواج را یادتان می‌آید یا نه؟! فقط حکایت‌های تجربی جرئت به‌چالش‌کشیدن مخاطبان را با طرح‌های زمانی پیچیده‌تر داشتند. داستان‌سرایی‌های پرطرفدار امروز خطوط زمانی داستانی خود را، با سرعت شبکۀ پیش‌فرض، باز و بسته می‌کنند.شاید گاه‌نمایی تودرتو در داستان‌سرایی‌های عامه‌پسندْ اذهان ما را برای تأمل دربارۀ طرح‌های زمانی پیچیده‌تر ورزیده کرده باشند، اما آیا تکنولوژی جدید می‌توانست مهارت‌های ما را به‌شکلی مستقیم‌تر تقویت کند؟ مدت‌ها دربارۀ نویدهای «داروهای هوشمند» مربوط به افقی شنیده‌ایم که حافظۀ ما را ارتقا می‌بخشند. اما اگر استدلال هوموپراسپکتوس درست باشد، احتمالاً باید به جست‌وجوی پیشرفت‌ها و اکتشافاتی برآییم که قوای پیشگویانۀ ما را نیز بهبود می‌بخشند.آن پیشرفت‌ها به‌نحوی هم‌اکنون نیز در اطراف ما حضور دارند، اما در قالب نرم‌افزار نه به‌شکل ارتقا با استفاده از دارو. اگر زمانی خود را به‌لحاظ ذهنی میان امکان‌های بدیل برای سفری آتی در نظر بگیرید -اینکه اگر باران ببارد چه می‌شود؟- و به پیش‌بینی وضع هوای ده‌روزه تکیه کرده باشید، قوای پیشگویانۀ شما به‌لطف مهارت‌های سفر زمانی برآمده از ابرکامپیوترهای هواشناسی‌ای ارتقا یافته که میلیاردها سناریوی جوی بدیل را زیرورو می‌کنند که از گذشته کشیده می‌شوند و طرح آن‌ها به آینده افکنده می‌شود. این تجسم‌ها برای نخستین بار در تاریخ بشر، پیش‌بینی‌هایی بهتر از حدس به شما می‌بخشند که مثلاً وضع هوا در یک هفتۀ بعد چگونه خواهد بود. یا مثلاً محله‌ای را تصور کنید که دربارۀ انتقال به آن فکر می‌کنید -محله‌ای که اگر بتوانید آن افزایش حقوق را دریافت کنید، سرانجام تمکن مالی آن را خواهید داشت- و معلوم می‌شود که در محدودۀ سیل قرار دارد و در این باره فکر خواهید کرد که چه خواهد شد اگر حادثۀ سیلی مهیب طی ده سال آتی رخ دهد، درحالی‌که وضع آب‌وهوا بیش از پیش غیرقابل‌پیش‌بینی می‌شود. حتی همین که به این امکان‌ها فکر می‌کنید، تقریباً به‌طور کامل مدیون شبیه‌سازی بلندمدت ابرکامپیوترهای هواشناسی و تبدیل گذشتۀ عمیق زمین به آیندۀ دور آن هستید.پیش‌بینی‌های دقیق هواشناسی صرفاً یکی از دستاوردهای اولیۀ سفر زمانی مبتنی بر نرم افزار است: الگوریتم‌هایی که به ما اجازه می‌دهند به آینده‌ای چشم بدوزیم که به‌نحوی همین چند دهۀ پیش ناممکن بود؛ و سه مؤلف دانشگاه تورنتو در کتاب مشترک جدیدی آن‌ها را «ماشین‌های پیشگو» نامیده‌اند. در سیستم‌های یادگیری ماشین‌محور، الگوریتم‌ها می‌توانند برنامه‌ریزی شوند تا، با کندوکاو مخازن عظیمی از داده‌های مربوط به حوادث گذشته، پیش‌بینی‌های فوق‌العاده دقیقی از حوادث آینده ایجاد کنند. یک الگوریتم را می‌توان برنامه‌ریزی کرد که با تحلیل هزاران خریدوفروش مسکن و پرونده‌های مالی خریداران و بررسی فرضیه‌ها با رهگیری خریدارانی که در نهایت از پرداخت بدهی وامی‌مانند، تأخیر بازپرداخت اقساط وام‌های آینده را پیش‌بینی کنند. روشن است که نتیجۀ آن برنامه‌ریزیْ یک پیش‌بینی قطعی تخلف‌ناپذیر نیست، اما چیزی است شبیه به پیش‌بینی‌هایی که ما در گزارش‌های وضع هوا به آن‌ها تکیه می‌کنیم: طیفی از احتمالات. این سفر زمانی که، در آن، خرید خانه‌ای را در محله‌ای با مدارس عالی تصور می‌کنید، می‌تواند با یک پیش‌بینی نرم‌افزاری نیز تقویت شود. شاید آن الگوریتم به شما هشدار دهد که ۲۰ درصد امکان دارد که خرید مسکن شما، به‌دلیل سقوط بازار یا یک طوفان، پایان فاجعه‌باری داشته باشد یا الگوریتم دیگری را در نظر بگیرید که برای مجموعه داده‌های متفاوتی برنامه‌ریزی شده و این الگوریتم می‌تواند محلات دیگری را به شما پیشنهاد کند که در آن‌ها ارزش مسکن همچنان احتمال افزایش دارد.این الگوریتم‌ها می‌توانند به تصحیح نقایص خطرناکی کمک کنند که در شبکۀ پیش‌فرض وجود دارد: انسان‌ها به بد عمل‌کردن در برآورد احتمالات شهره‌اند. آموس تورسکی، روان‌شناس شناختی پیشکسوت، روزگاری به‌طعنه گفته بود آنجا که بحث بر سر احتمالات باشد، انسان‌ها سه دست پیش‌فرض دارند: «اتفاق می‌افتد»، «اتفاق نمی‌افتد» و «شاید». ما در سناریوهای تخیلیِ شناور و ارزیابیِ احساسی که می‌توانند در پی وقوع آن‌ها در ما برانگیخته شود، فوق‌العاده‌ایم. اما تمایزنهادن میان یک شانس ۲۰ درصدی در وقوع یک چیز و امکان ۴۰ درصدی عدم وقوع آن، چندان مطابق طبیعت ما نیست. الگوریتم‌ها می‌توانند به ما کمک کنند که این نقطۀ شناختی کور را جبران کنیم.در هنگام تصمیم‌های ظریفی که بالقوه با شمار عظیمی از گزینه‌های مختلف سروکار پیدا می‌کنیم نیز، سیستم‌های یادگیری ماشینی کمک بسیار بزرگی خواهند بود. انسان‌ها در ساخت و پرداخت هم‌زمان آینده‌های تخیلی برای خطوط زمانی رقیب بسیار توانایند: در یکی از این خطوط زمانی، شغل جدیدی قبول کرده‌اید و در یکی دیگر آن را رد کرده‌اید. اما اذهان ما وقتی لازم می‌شود چندین یا صدها سیر زمانی آینده را ردگیری کنند، با سقف و محدوده‌ای محاسباتی مواجه می‌شوند؛ اما ماشین‌های پیش‌بینی‌کنندۀ هوش مصنوعی چنین محدودیتی ندارند و همین امر آن‌ها را در کمک‌رسانی به مجموعۀ معناداری از تصمیم‌های مهم زندگی، مهارت بسیار می‌بخشد؛ تصمیم‌هایی که، برای تحلیل، به داده‌های طراحی‌شدۀ ارزشمند و شمار بزرگی از آینده‌های بدیل بستگی دارند.از قرار معلوم، انتخاب رشته‌محل تحصیلات دانشگاهی -تصمیمی که تقریباً هیچ انسانی در ۲۰۰ سال قبل مجبور به گرفتن آن نبود، درحالی‌که یک سوم انسان‌های امروز باید به آن برسند- تصمیمی است که کاملاً در حیطۀ یادگیری ماشینی قرار می‌گیرد. بیش از پنج‌هزار کالج و دانشگاه در ایالات متحده وجود دارد. روشن است که بخش عمده‌ای از آن‌ها برای همگان گزینه‌های مناسبی نیستند. اما فارغ از اینکه در کجای نردبان پیشرفت‌های تحصیلی -و مزیت‌های مالی- قرار دارید، بی‌شک چندین کالج قابل‌انتخاب وجود دارد که می‌توانند برای نتایج دلخواهتان گزینه‌های مناسبی باشند. شما می‌توانید به چند تای آن‌ها سر بزنید و به توصیه‌های مشاورانتان گوش کنید و با متخصصان انتخاب‌رشته به‌صورت آنلاین یا با مطالعۀ کتاب‌های راهنمایشان مشورت کنید. اما الگوریتم‌های این حوزه مجموعۀ بسیار بزرگ‌تری از گزینه‌ها را برایتان بررسی می‌کنند: آن‌ها می‌توانند داده‌های برآمده از میلیون‌ها تقاضانامه، رونوشت‌های دانشگاهی، نرخ ترک تحصیل‌ها، و همۀ اطلاعاتی را بررسی کنند که می‌توان از ارائۀ جمعی و رسانه‌ای دانشجویان گردآوری کرد (که امروزه شامل همه چیز می‌شود). این الگوریتم‌ها داده‌های متقابل را نیز بررسی می‌کنند که مشاوران رسمی دانشگاهی به‌ندرت بر آن‌ها تأکید می‌کنند: مثلاً مسیرهای شغلی موفقی که از دانشگاه می‌گذرد. از این مجموعۀ برنامه‌نویسی‌شده، که می‌تواند چندین پیش‌بینی جداگانه برای دانشگاه‌های آتیه‌دار ایجاد کرد، هر هدف سختی -خوشبختی بلندمدت مدنظر فرد، امنیت مالی، تأثیرگذاری بر عدالت اجتماعی، شهرت، و سلامتی- که متقاضی تعریف کند نیز چشم‌انداز بهتری خواهد یافت. روشن است که از آن داده‌ها سوءاستفاده هم می‌شود، به صاحبان شرکت‌های تبلیغاتی فروخته می‌شوند، یا در معرض سرقت سارقان سایبری نیز هستند؛ و این امر به‌درستی باعث مخالفت‌های جدی و خشمگینانه می‌شود، اما به احتمال زیاد در یک سطح برای بهترشدن توان ارزیابی ما نیز به کار می‌آیند. بعضی به این کارآمدی شدیداً اعتقاد دارند و بعضی دیگر نیز آن را انکار می‌کنند. اما به‌هرحال این وضعی است که پیش روی ماست.در اواخر ۲۰۱۷، آزمایشگاه جرم‌شناسی دانشگاه شیکاگو از امضای قرارداد جدیدی برای همکاری با ادارۀ پلیس شیکاگو خبر داد که، بر اساس آن، یک «سیستم پشتیبانی از افسران پلیس» بر پایۀ یادگیری ماشینی طراحی کند تا رفتار افسرانی پیش‌بینی شود که احتمال دارد به هنگام انجام وظیفه مرتکب «رفتار خلاف مقررات» شوند. این الگوریتم سرتاسر آرشیو عظیمی از داده‌ها را بررسی می‌کند که هر پلیسی در شیکاگو به هنگام انجام‌وظیفه مرتکب شده است: گزارش‌های دستگیری‌ها، مصادرۀ سلاح، شکایت‌های عمومی، توبیخ‌های سرپرستان و مواردی دیگر. این الگوریتم، داده‌های آرشیوی را -همراه با پرونده‌های مربوط به رخدادهای خلاف مقررات مثل شلیک به شهروندان غیرمسلح یا به‌کاربردن بیش از حد از زور- به‌عنوان مجموعه‌ای برنامه‌ریزی‌شده به کار می‌گیرد تا بتواند الگوهای اطلاعاتی‌ای را شناسایی کند که معضلات آینده را پیش‌بینی می‌کنند.این تکنولوژی پیش‌بینی‌کننده ناگهان تصاویری از سبک ویران‌شهریِ فیلم «گزارش اقلیت» را به یاد می‌آورد که، در آن، ماشین‌ها شما را به پیش‌جرمی متهم و محکوم می‌کنند که هنوز واقعاً رخ نداده است. اما رهبر پروژۀ دانشگاه شیکاگو، ینس لودویگ، با اشاره به سیستم پیش‌بینی‌ای شبیه سیستم فعلی شیکاگو، به این نکته می‌پردازد که نتیجۀ مستقیم این سیستم این است که افسران پلیس، پشتیبانی یا مشاورۀ مضاعفی دریافت کنند که به آن‌ها در حل‌وفصل بحران‌های بزرگ‌تر کمک می‌کند. لودویگ می‌گوید «قابل درک است که افراد در مورد سپردن تصمیم‌گیری نهایی به هوش مصنوعی نگران شوند، اما ایدۀ ما این نیست که هوش مصنوعی اجازۀ تصمیم‌گیری پیدا کند». بر عکس، تصور وی این است که این سیستم «دستیاری برای تصمیم‌گیری باشد، الگوریتمی که می‌تواند به مأموران پلیس کمک کند که توجه خود را اولویت‌بندی کنند».فارغ از آن‌که ادارۀ پلیس شیکاگو چقدر در به‌کارگیری این تکنولوژی خاص مراقبت به خرج دهد، ما نباید پیامدهای گسترده‌تر مسئله را نادیده بگیریم: ناگزیر به نظر می‌رسد که کسانی به‌لطف نظرهای پیش‌گویانۀ الگوریتم‌های یادگیری ماشینی اخراج خواهند شد و چیزی در این چشم‌انداز، به‌نحوی شهودی، مایۀ اضطراب بسیاری از ما می‌شود. بااین‌حال، ما همین الآن هم تصمیماتی مهم دربارۀ افراد می‌گیریم، اینکه چه کسی استخدام شود، چه کسی اخراج شود، به چه کسی گوش بدهیم، به چه کسی بی‌اعتنایی کنیم، تصمیماتی براساس تمایلات انسانی که می‌دانیم، در بهترین حالت، غیرقابل‌اعتماد و، در بدترین حالت، از سر تعصب هستند. اگر این تصور چندش‌آور است که تصمیماتمان را براساس الگوریتم‌های داده‌پرداز بگیریم، شاید وضع موجودِ تصمیم‌سازی ما هم که بر پایۀ فرومایه‌ترین غرایز صورت می‌گیرند نیز بسیار چندش‌آورتر باشد.خواه ایدۀ تقویت شبکۀ پیش‌فرض را هیجان‌‌انگیز بیابید و خواه وحشت‌آفرین، یک چیز را باید روشن کرد: این ابزار سر راه ما قرار دارند. در دهه‌های آتی، بسیاری از ما از پیش‌بینی‌های یادگیری ماشینی بهره خواهیم برد تا به ما در همۀ انواع تصمیم‌گیری در زندگی کمک کنند: مثلاً تغییرات شغلی، برنامه‌ریزی‌های مالی و گزینش‌های استخدامی. این توسعه‌های نرم‌افزاری که می‌تواند به‌خوبی جهش بعدی به‌سوی انقلاب هوموپراسپکتوس را مشخص کند، به ما اجازه می‌دهند که، نسبت به آنچه اکنون در توان ماست، آینده را با دیدی تیزتر -و با معنای ظریف‌تری از امکان- ببینیم. اما حتی در آن موقعیت خوش‌بینانه نیز قدرت نهفته در این الگوریتم‌های جدید خارق‌العاده خواهد بود که باعث شده لودویگ و بسیاری از دیگر اعضای جامعۀ هوش مصنوعی به‌سمت بحث و حمایت از ایجاد الگوریتم‌های متن‌باز کشیده شوند، و نه برعکس پروتکل‌های باز در اینترنت اولیه و شبکۀ جهانی اینترنت. توسل به الگوریتم‌های پیش‌بینی‌کننده برای شکل‌دهی به تصمیم‌های شخصی یا مدنیِ مهم آن قدر چالش‌برانگیز هست که دیگر نوبت به خطرآفرینی بالقوۀ خود این فرایند یا جهت‌گیری ظریف آن براساس تحمیل‌های آگهی‌دهندگان تبلیغاتی نرسد. اگر به نظرتان مزارع ترول‌های روسی در تغذیۀ جمعی‌رسانه‌ای ما خطرناک می‌رسد، تصور کنید که وقتی آن‌ها به کل فضای خیال‌پردازی ما رسوخ کنند، چه اتفاقی خواهد افتاد.امروزه به نظر می‌رسد که پرسه‌زنی ذهنی از همه سو تحت هجمه است. این یک گلایۀ عمومی است که استفادۀ وسواس‌گونۀ ما از گوشی‌های هوشمند دارد توانایی ما را برای تمرکز از بین می‌برد. اما اگر مسئله را از دریچۀ نگاه هوموپراسپکتوس بنگریم، درمی‌یابیم که کامپیوتری‌شدن همه چیز تهدید دیگری را پیش روی ما می‌گذارد: داشتن یک ابرکامپیوتر با ارتباط شبکه‌ای در جیبتان در همۀ اوقات فرصت بسیار زیادی از شما می‌گیرد که تمرکز خود را به آن معطوف کنید. این امر فرصت پرسه‌زنی ذهنی شما را می‌بلعد. زمان فراغت میان وظایف فعال شناختی، که روزگاری به حالات رست منجر می‌شد، اکنون می‌تواند با اینستاگرام، یا آپدیت‌های نزدک، یا پادکست‌ها پر شود. ما، به‌جای سفر زمانی، گاه‌نمای توییتر را داریم. همزمان در گسترۀ جامعه، نوعی «نگرانی» مد شده که ما را به جای مجال‌دادن به پرسه‌های ذهنی، به دم‌غنیمت‌شمردن و به نیندیشیدن به هیچ چیز تشویق می‌کند. یوتیوب را سرچ کنید، صدها ویدئوی مدیتیشن در آن می‌یابید که به شما می‌آموزند چگونه ذهنتان را از آنچه به‌طور طبیعی انجام می‌دهد باز دارید. نظریۀ هوموپراسپکتوس بر آن است که ما باید -اگر فرصتی داریم- زمانی را در برنامه‌هایمان -و چه بسا در برنامه‌های مدرسه‌هایمان- دست و پا کنیم تا به اذهان خود مجال و فراغتی بدهیم.به نظر مارکوس ریچل در دانشگاه واشنگتن، شاید برای ترمیم آسیب‌هایی که احتمالاً به قوای آینده‌نگرمان وارد کرده‌ایم، خیلی دیر شده باشد. تعداد اندکی از مطالعات اولیه بر آن‌اند که یاخته‌های عصبیِ دخیل در شبکۀ پیش‌فرضْ نماهایی ژنتیکی دارند که غالباً با انعطاف‌پذیری بلندمدت مغز، آن نفیس‌ترین صفت سیستم عصبی، همبسته‌اند. البته انعطاف‌پذیری صرفاً بیان دیگری است از این امر که این شبکه می‌تواند ترفندهای نو بیاموزد. اگر این مطالعات جدید نتیجه‌بخش باشند، مهارت‌های پرسه‌زنی ذهن، در جایی در کودکی ما محبوس نخواهند ماند. ما می‌توانیم در خیال‌پردازی بهتر شویم، اگر به خودمان مجال انجام آن را بدهیم.همچنان‌که ما در صدد تکیۀ بیش‌تر به ماشین‌های پیشگویی هوش مصنوعی برمی‌آییم، چه بر سر قوای سفر زمانی‌مان خواهد آمد؟ شاید نتیجۀ این وضعْ وحشتناک یا رهایی‌بخشی یا ترکیب عجیبی از هر دوِ آن‌ها باشد. در حال حاضر به نظر ناگزیر می‌رسد که هوش مصنوعی قوای آینده‌پرداز ما را به شیوه‌های هدفدار جدیدی تغییر می‌دهد، خواه برای وضعی بهتر یا بدتر. اما خوب است به این هم فکر کنیم که همۀ تکنولوژی، که به ما در فهم اولیه از شبکۀ پیش‌فرض کمک کرد، به این منجر شد که ما را به ریشه‌هایمان بازگرداند: دادن فرصتی بیشتر به اذهانمان برای پرسه‌زنی، برای گریز از قیدوبندهای اکنون، برای برون جستن از لحظۀ کنونی.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را استیون جانسون نوشته است و در تاریخ ۱۵ نوامبر ۲۰۱۸ با عنوان «The Human Brain Is a Time Traveler» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۹۹ با عنوان «سفر در زمان ممکن است؟ با مغز انسان، شاید» و ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.•• استیون جانسون (Steven Johnson) نویسندۀ علمی و نظریه‌پرداز رسانه است. جدیدترین کتاب او دوراندیشی: ما مهم‌ترین تصمیم‌هایمان را چگونه می‌گیریم (Farsighted: How We Make the Decisions That Matter the Most) است. مرور این کتاب را به قلم اگنس کالارد می‌توانید در مطلب «وقتی می‌خواهید تصمیم بزرگی بگیرید، به عواقبش فکر نکنید» بخوانید.[۱] Random Episodic Silent Thought[۲] Homo prospectus[۳] Time Travel: A History[۴] The Time Machine ]]> استیون جانسون علم‌وفلسفه Sat, 20 Jun 2020 04:57:03 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9773/ چگونه بر سر دوراهی‌های اخلاقی گیج و گمراه نشویم؟ http://tarjomaan.com/report/9757/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• من از امروز صبح، هیپی شده‌اماگر باورهای اخلاقی مردم برایتان حکم سرگرمی داشته باشد، آیا می‌شود گفت آدم بدی هستید؟«یه روز از خواب پا می‌شی، می‌بینی» دلت می‌خواهد مارکسیست باشی. سبیل می‌گذاری و اورکت سبز آمریکایی تنت می‌کنی. فرداروزی می‌بینی درویش‌مسلکی هم خوب است، اتفاقاً سبیل مناسب را هم داری. پیراهن گشاد بی‌یقه می‌پوشی و عود دستت می‌گیری. بعدش نوبت به هیپی‌بودن و پست‌مدرن‌بودن هم می‌رسد. آیا ما با نوعِ جدیدی از «خودنمایی» مواجهیم؟ با مگامال‌هایی اخلاقی که نظامِ اعتقادی دلبخواهمان را از آنجا می‌خریم؟• چرا تناقض‌های اخلاقی ما را نمی‌کُشند؟ما آدم‌ها دوست داریم حرف و عملمان با هم بخواند، اما خیلی اوقات این اتفاق نمی‌افتدپیتر سینگر، فیلسوف مشهور، معتقد است «ارزش اخلاقی از شیوۀ حیاتِ پیچیده سرچشمه می‌گیرد». در نگاه اول همه‌چیز درست است: انسان‌ها، که حیاتشان پیچیده‌تر است، از مرغ‌ها ارزش بیشتری دارند. اما کافی است یکی از این انسان‌ها آلزایمر بگیرد و حتی نتواند نیازهای اولیه‌اش را به ما بگوید.‌ مثل اتفاقی که برای خود سینگر افتاد: مادرش آلزایمر گرفت و او هم به‌جای اینکه پول‌هایش را صرف موجود زندۀ پیچیده‌تری (یعنی صرف مرغ‌ها) کند، خرج نگهداریِ مادرش کرد. چرا ما با سینگر هم موافقیم و هم مخالف؟• علیه قدیسان اخلاق‌مآباگر غایت ما کمال اخلاقی نباشد، زندگی غنی‌تر و پرمعنا‌تری خواهیم داشتمی‌گویید که قرار است یک هفته با دوستانتان بروید مسافرت، یادآوری می‌کند که با پولی که می‌خواهی در این سفر خرج کنی می‌شود برای زوجی فقیر اجاق‌گاز خرید. می‌خواهید یک رمان بخوانید، می‌گوید بهتر است یک کتاب آموزشی بخوانی. می‌خواهید بروید فوتبال، پیشنهاد می‌دهد به جایش به بچه‌های بی‌سرپرست درس بدهی. از این قبیل آدم‌ها همه‌جا پیدا می‌شوند، از دوستان و آشنایان تا بزرگ‌ترهای خانواده. قدیسان اخلاق‌مآبی که زندگی را بر همه زهر می‌کنند. اما آیا واقعاً اخلاقی‌بودن این‌همه ملال‌آور است؟• بازی‌های تمام‌نشدنی «بُکش‌بُکش» در فلسفۀ اخلاقآیا آزمایش‌های فکریِ مرگ و زندگی حل شدنی‌اند؟آیا پدر و مادر باید با قایقِ نجات سراغ لنجی بروند که پنج کودک بر آن سوارند یا سراغ لنج دیگری که فرزند خودشان در آن است؟ آیا یک پزشک درحالی‌که می‌داند اگر بیماری بمیرد و اعضایش اهدا شود جان پنج انسان دیگر نجات خواهد یافت، باید اجازه دهد که بیمارش جان بدهد؟ این پرسش‌ها و پرسش‌هایی از این قبیل آزمایش‌های فکری نامیده می‌شوند. آزمایش‌هایی خیالی که هدفشان ارزیابی قضاوت‌های اخلاقی ماست. اما فارغ از چهارچوب اخلاقی، این سناریوها برای اغلب افراد معماهایی حقیقی است.• آیا منازعات اخلاقی راه‌حل نهایی دارند؟مروری کوتاه بر تاریخچۀ نظریه‌پردازیِ اخلاقی و ریشه‌های شکل‌گیری فَرا اخلاقمنازعات اخلاقی، حل‌نشدنی به نظر می‌رسند. مثلاً با وجود پذیرش عمومی این حکم که «قتل ناموسی نادرست است» اما این عمل حامیان خاص خود را دارد. در حالیکه فقط یکی از دو سوی منازعه باید برحق باشد چرا در متقاعدساختن کسانی که موضع دیگری دارند، ناتوانیم؟ الکس رُزنبرگ، استاد دانشگاه دوک از دلایل حل‌ناپذیری مسائل اخلاقی می‌گوید.• آیندگان ما را به‌سبب کدام خطای اخلاقی ملامت خواهند کرد؟پرسش از اینکه در صد سال آینده برای چه ملامت خواهیم شد، راهی است برای قضاوت دربارۀ اعتقادات اخلاقی‌ اکنون‌مانچشمانتان را ببندید و سوار بر ماشین زمان به سال ۲۱۱۵ سفر کنید. چه می‌بینید؟ قطعاً تغییرات تکنولوژیکِ بسیاری را در ذهنتان مجسم می‌کنید: از ماشین‌های پرنده گرفته تا گوشی‌های هوشمندی که صفحۀ نمایش آن‌ها پوست بدن انسان است. اما آیا به همین سادگی که تغییرات تکنولوژیک را مجسم می‌کنید می‌توانید پیش‌بینی کنید انسان‌های عادیِ آن زمان نظرشان نسبت به گذشتگان خود چیست؟ به‌راستی، آیندگان ما را به‌سبب کدام خطای اخلاقی ملامت خواهند کرد؟• آیا سازگاربودن اعتقادات اخلاقی ضروری است؟همواره نمی‌توان با خط‌کشِ منطق معضلات اخلاقی را اندازه گرفتیکی از راه‌های رایج استدلال اخلاقی، نشان‌دادن ناسازگاری عقاید اخلاقی فرد است. چنان که در استدلال‌های مربوط به سقط جنین، هر یک از طرفین می‌کوشند نشان دهند عقیدۀ طرف مقابل با بقیۀ نظام فکری او ناسازگار است. اما آیا ناسازگاری، شرط لازم و کافی برای اثبات عقیده‌ای اخلاقی است؟• آیا احساسات و اخلاق قابل جمع هستند؟جاشوا گرین، روان‌شناس و فیلسوف امریکایی، از مکانیزم تقابل احساس و عقل می‌گویدبرخی تصمیمات اخلاقی چنان ساده‌اند که در شناسایی منشا آن‌ها ناکام می‌مانیم البته برخی دیگر از این تصمیم‌ها چنان سخت و فرساینده‌‌اند که تقابل قدیمی احساس و عقل را پیش می‌کشند. روان‌شناسان اخلاق اخیراً از الگوهای تجربی برای روشن ساختن ساختار تفکر اخلاقی استفاده کرده‌اند. گفت‌وگوی حاضر با جاشوا گرین، فیلسوف و استاد روان‌شناسی دانشگاه هاروارد و یکی از محققان پیشگام در این زمینه است.• آیا گوشی‌های هوشمند ارزش‌های اخلاقی ما را دارند تغییر می‌دهند؟اگر هنگام مواجهه با یک دوراهی اخلاقی، دارید از گوشی هوشمند استفاده می‌کنید، حواستان را بیشتر جمع کنیدگوشی‌های هوشمند همراه همیشگی زندگیِ ما شده‌اند. بسیاری از ما صبح‌ها بلافاصله بعد از چشم‌بازکردن، سراغ آن‌ها می‌رویم و شب‌ها نیز صفحۀ گوشی‌هایمان آخرین چیزی است که می‌بینیم. باوجوداین، هنوز چیزهای بسیاری است که دربارۀ تأثیرات ظریف این وسایل سحرآمیز بر زندگی‌مان نمی‌دانیم. تحقیقی جدید تأثیر استفاده از گوشی‌های هوشمند را در لحظۀ تصمیم‌گیری‌های اخلاقی بررسی کرده است. ]]> ترجمان علوم انسانی علم‌وفلسفه Fri, 19 Jun 2020 05:35:23 GMT http://tarjomaan.com/report/9757/ با خشم می‌توان بر پا خاست، اما نمی‌توان ایستاد http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9764/ مارتا نوسبام، کتاب سلطنت ترس، فصل سوم، اعتراض بدون تلافی‌جویی — گزینۀ بدیل چیست؟ ما می‌توانیم روح اعتراض مصمم علیه بی‌عدالتی را حفظ کنیم و، درعین‌حال، بی‌خیالِ فکر و خیالِ تاوان‌خواهی و تلافی‌جویی بشویم. این استراتژی آینده‌نگرانه به این معناست که وقتی خطا و تخلفی سر می‌زند، علیه آن اعتراض می‌کنیم اما وقتی پای بیشۀ تاریک اقتصاد جهانی در میان است که نقش مدیریت، برون‌سپاری و اتوماسیون امور را بر عهده دارد و در پی تطبیق امور با رفاه شهروندانمان است، دیگر به‌دنبال مقصر نمی‌گردیم. هرگز از سرزنش به‌عنوان جایگزینی برای ترس از عجز و ناتوانی دست نمی‌کشیم اما اجازه نمی‌دهیم که چنین سرزنشی به نومیدی منتهی شود. حتی وقتی‌که با اطمینان خاطر تقصیرها را گردن فرد یا گروه خاصی می‌اندازیم، باز هم سرسختانه تلافی‌جویی و تاوان‌خواهی را پس می‌زنیم و امیدوارانه به آینده نگاه می‌اندازیم و استراتژی‌هایی را انتخاب می‌کنیم که هدف آن‌ها بهبود اوضاع است و نه تحمیل حداکثر درد و رنج بر مقصران ماجرا.اجازه دهید صرفاً یکی از نمونه‌های اعتراضِ بدون تاوان‌خواهی را بررسی کنیم. این نمونه عبارت است از ایده‌های مارتین لوتر کینگ که سهم زیادی در مبارزۀ جاری جامعۀ ما علیه نژادپرستی و به نفع برپایی عدالت داشته است. کینگ همیشه می‌گفت که خشم ثمرۀ محدودی دارد و فقط به این درد می‌خورد که مردم را به‌جای آنکه زانوی غم بغل بگیرند به جنبش اعتراضی ما بیاورد. اما وقتی آمدند، خشمشان باید «تصفیه» و «هدایت» شود. منظور او این بود که مردم باید از میل به تاوان‌خواهی دست بکشند و روحِ اعتراض موجه را حفظ کنند. آن‌ها به‌جای تلافی‌جویی به امید و ایمان به امکان برقراری عدالت نیاز دارند. او در جستاری که سال ۱۹۵۹ منتشر شد گفته بود که مبارزه برای یکپارچگی تا برخورد با موانع ادامه خواهد داشت و آن هنگام نیز به دو شیوۀ کاملاً متفاوت می‌توان با این موانع روبه‌رو شد:یکی شکل‌گیری یک تشکیلات اجتماعی عمده برای اینکه با تدبیری مؤثر و مستحکم در برابر هر تلاشی که جلوی پیشرفت را می‌گیرد مقاومت کند. راه دیگرْ نیز عبارت است از حرکتی مغشوش و برآمده از خشم برای مقابلۀ خشونت‌آمیز و تحمیل آسیب. اساساً این روش به‌دنبال ایجاد جرح و رنج برای تلافی‌جویی رنج‌های ناحق است ... چنین روشی فقط برای تنبیه است و پیشرو و سازنده نیست.البته کینگ نه فقط در مقام تحدید و توضیح یکی از تمایلات نهفته در نهاد انسان بلکه در پی نشان‌دادن ایده‌ها و اعتقادات مالکوم ایکس، طبق خوانش خودش، است.کینگ مدام تأکید می‌کرد که رویکرد او به معنای رضایت از بی‌عدالتی نیست. هنوز مطالبۀ فوری و اعتراض علیه شرایط غیرمنصفانه وجود دارد، اعتراضی که در آن معترضان با، به‌ قولِ کینگ، «کنش مستقیم» خطرات بزرگی را به جان خود می‌خرند. اما تمام هم‌وغم معترضان باید ناظر به آینده‌ای باشد که همه باید در کنار هم و با امید و ایمان به امکان برقراری عدالت آن را بسازند.خلاصه که کینگ طالب و مصداق همان چیزی بود که اسمش را خشم انتقالی گذاشته بودم، یعنی مؤلفۀ اعتراضِ خشم منهای مؤلفۀ تاوان‌خواهی. برای درک بهترِ موضوع، بیایید دنبالۀ احساسات را در سخنرانی معروف او با عنوان «من رؤیایی دارم» بررسی کنیم. درحقیقت، او طوری شروع می‌کند که انگار در مقام فراخواندنِ خشم است. کینگ اشاره می‌کند به لطمات نژادپرستی‌ای که وعده‌های بی‌چون‌وچرای آمریکا برای برابری را مخدوش کرده است. صد سال پس از اعلامیۀ آزادی بردگان، «زندگی سیاهان هنوز به‌طرز رقت‌باری اسیر غل‌وزنجیر تبعیض و جداسازی است».در ادامه، کینگ گام مهمی برمی‌دارد زیرا، به‌جای آنکه از آمریکایی‌های سفیدپوست چهره‌ای شریر بسازد، با متانت آن‌ها را با آدم‌هایی مقایسه می‌کند که از عهدۀ دیون مالی‌شان برنیامده‌اند: «آمریکا به مردمان سیاه چِک بدی داده است، چکی که با مهر ‘برگشت خورد’ مواجه شده است». همین‌جاست که گذار به خشم انتقالی آغاز می‌شود، زیرا ما را وامی‌دارد که به‌طرز غیرتلافی‌جویانه دربارۀ آیندۀ پیش رو بیندیشیم. بدین‌ترتیب، سؤال اساسی این نیست که چگونه سفیدپوستان را تحقیر کنیم، بلکه باید به این بپردازیم که چگونه آن بدهی را پرداخت کنند. با تکیه به استعاره‌های مالی می‌توان گفت که فکر نابودکردنِ بدهکار احتمالاً گزینۀ چندان خوبی نیست.در ادامه کینگ به زمانه‌ای اشاره می‌کند که همه به جنبش عدالت‌خواهی پیوسته و الزامات را رعایت می‌کنند. در همین‌جاست که آینده وارد میدان می‌شود و مهار اوضاع را به دست می‌گیرد: «اما ما ابا داریم از اینکه بپذیریم بانک عدالت ورشکسته شده است. ما ابا داریم از اینکه بپذیریم گاوصندوق‌های بزرگِ فرصت‌های این ملتْ موجودی ندارند». باز هم هیچ اسمی از رنج و تاوان نیست و فقط عزم راسخی را می‌بینیم که می‌خواهد آخرِ کار نسبت به حفاظت از حقوق مدنی مطمئن باشد. او به مخاطبانش یادآوری می‌کند که در لحظۀ حساسی قرار گرفته‌ایم که خطر سیطرۀ خشم و غضب وجود دارد اما، از قبل، چنین رفتاری را تقبیح و رد کرده است. «در فرایند دستیابی به جایگاه بحقمان، نباید مرتکب گناهانِ ناحق بشویم. بیایید عطشمان برای آزادی را با نوشیدن فنجانی از تلخی و نفرت سیراب نکنیم ... دوباره و دوباره، ما باید به قله‌های باشکوهی برسیم که در آن به کمک نیروی روحی در برابر نیروهای جسمی می‌ایستیم».با این اوصاف، «تاوان» در قالب تازه‌ای و به‌شکل تأیید حقانیت حقوق مدنی عیان می‌شود، یعنی فرایندی که سیاه‌پوستان و سفیدپوستان را در طلب آزادی و عدالت متحد می‌کند. همه از این ماجرا سود خواهند برد، درست همان‌طور که حالا خیلی از سفیدپوستان هم اذعان دارند که «آزادی آن‌ها به‌طرز تفکیک‌ناپذیری به آزادی ما گره خورده است».کینگ سپس نومیدی‌ای را که منجر به ترک تلاش و کوشش می‌شود تقبیح می‌کند. در همین‌جاست که مشهورترین بخش این سخنرانی، یعنی فرازهایی با سرآغاز «من رؤیایی دارم»، به جوشش درمی‌آیند. و البته این رؤیا نه رؤیای مجازات تلافی‌جویانه بلکه رؤیای عدالت و آزادی و اخوت است. در این عبارت‌ها، از آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار دعوت می‌کند که اخوت و برادری حتی با شکنجه‌گرانِ سابقشان را نیز به ذهن بیاورند:من رؤیایی دارم که روزی، در تپه‌های سرخ جورجیا، فرزندان بردگان سابق و فرزندان برده‌داران سابق خواهند توانست در کنار هم و دور میز اخوت بنشینند.من رؤیایی دارم که روزی ایالت می‌سی‌سی‌پی، ایالتی که از حُرمِ بی‌عدالتی می‌سوزد، ایالتی که از حُرمِ ظلم و تعدی می‌سوزد، به بهشت آزادی و عدالت تبدیل خواهد شد ...من رؤیایی دارم که روزی آنجا در آلاباما با نژادپرستان پلیدش، با فرماندارش که از لبانش کلمات «وساطت» و «لغو» می‌چکد، روزی درست در همین آلاباما پسربچه‌ها و دختربچه‌های سیاه‌پوست خواهند توانست مثل خواهر و برادر دست ‌به‌ دستِ پسربچه‌ها و دختربچه‌های سفیدپوست بدهند.راستش در این سخنرانی هم عصبانیت هست و همین عصبانیت تصویر تصفیه و پاکسازی‌ای را به ذهن می‌آورد که به‌سادگی می‌تواند شکل و شمایل تلافی‌جویی به خود بگیرد. اما کینگ بی‌درنگ دست ‌به‌ کار می‌شود و تلافیگری را به کار و امید تبدیل می‌کند. زخم بی‌عدالتی چگونه با تاوان‌گیریِ تلافی‌جویانه ‌ترمیم می‌شود؟ درد و رنج ستمکار باعث رهایی ستمدیده نمی‌شود. فقط تلاش هوشمندانه و خلاقانه به‌سوی عدالت است که از پسِ این کار برمی‌آید.شاید مقایسۀ کینگ و آیسخولوس عجیب به نظر آید اما اگر مطالعات گستردۀ ادبی و فلسفی کینگ را مد نظر قرار دهیم، دیگر اصلاً عجیب نخواهد بود. او اساساً همان حرف را می‌زند: دمکراسی باید از فکرِ تهی و ویرانگر تاوان‌گیری دست بکشد و به‌سمت آینده‌ای سرشار از عدالت قانونی و سعادت بشری حرکت کند. مخالفان کینگ موضع او را ضعیف نشان می‌دادند. مالکوم ایکس به‌طعنه می‌گفت که موضع او مثل قهوه‌ای است که آن‌قدر شیر به آن اضافه شده که هم سفید شده و هم سرد، و تازه حتی طعم قهوه هم نمی‌دهد. اما این حرفْ غلط بود. موضع کینگ نه ضعیف بلکه قوی بود. او به‌خاطر آینده در برابر یکی از قدرتمندترین سائقه‌های انسانی، یعنی میل به تلافی‌جویی، مقاومت کرد. یکی از بغرنج‌ترین مشکلات در عرصۀ سیاست این است که بر جست‌وجوی راسخِ راه‌حل‌ها پافشاری کنیم و اجازه ندهیم که ترس ما را به مسیر خطاهای خشم منحرف کند. ایدۀ مشترک میان آیسخولوس و کینگ این است که ما شهروندان جوامع دمکراتیک باید با مشکلات و نیز با بی‌عدالتی‌های شنیعی که در زندگی سیاسی و اجتماعی‌مان می‌بینیم شجاعانه روبه‌رو شویم. تن‌دادن به خشم و ترس مشکلی را حل نمی‌کند بلکه، درعوض، مثل آنچه در یونان و روم اتفاق افتاد، به روح خشونت تلافی‌جویانه منتهی می‌شود.لوکرتیوس حکایت تلخی تعریف می‌کند که در آن خشم و ترس انسانی افسارگسیخته می‌شود. او جهانی را تصور می‌کند که بی‌شباهت به جهان خودش نیست، جهانی که در آن ناامنی به اقدامات پرخاشگرانه منجر می‌شود اما این اقدامات هم آن ناامنی را از بین نمی‌برد (در آن زمان که این حکایت را می‌نوشت، جمهوری روم در حال متلاشی‌شدن بود و ناامنی‌ای که کم‌کم در همه‌جا گسترش می‌یافت خیلی زود راه را برای استبداد باز می‌کرد). او نشان می‌دهد که مردم برای فرونشاندنِ ترسشان روزبه‌روز بیشتر با اقدامات پرخاشگرانه درگیر می‌شوند، تا آنجا که راه تازه‌ای برای تحمیل حداکثرِ آسیب و زیان بر دشمنانشان پیدا می‌کنند: بهره‌گیری از حیوانات وحشی در میدان نظامی.آن‌ها حتی نره‌فیل‌ها را به خدمت جنگ آوردند.آن‌ها به فکر افتادند که بگذارند گرازهای وحشی به جان دشمنانشان بیفتند.آن‌ها حتی از شیرهای وحشی به‌عنوان پیش‌گام لشکرشان بهره می‌بردند، شیرهایی که به نیروهای ویژۀ مسلح مجهز بودند و مربیان سنگدلی داشتند تا مهار آن‌ها را به دست بگیرند و زین و یراقشان کنند.اما حضور این مربیان فایده‌ای نداشت.شیرها که از خون سرمست شده بودند وحشیانه به صف خودی‌ها زدند.و یال‌افشانْ سربازان خودی را درهم کوفتند.لوکرتیوس با هنرنمایی شاعرانه کشتاری را به تصویر می‌کشد که حیوانات رقم زده بودند. سپس لحظه‌ای درنگ می‌کند و می‌پرسد: آیا این اتفاق واقعاً رخ داد؟ شاید این رخدادها در جهان دیگری در کهکشان به وقوع پیوسته باشند. دوباره می‌پرسد: و آن آدم‌های خیالی می‌خواستند با این کار به چه چیزی برسند؟ تحمیل دردی عظیم بر دشمن، حتی اگر به قیمت هلاکت خودشان تمام شود.حرف لوکرتیوس این است که احساسات تلافی‌جویانۀ ما همان جانوران وحشیِ این قصه است. شاید آدم‌ها خشم را قدرتمند بدانند اما همیشه از دست ما خارج می‌شود و علیه ما برمی‌خیزد. و بدتر از همه این است که مردم اغلب اوقات حواسشان به این موضوع نیست. آن‌ها آن‌قدر در بطن خیالاتِ تاوان‌خواهانه‌شان غرق شده‌اند که حاضرند همۀ موفقیت‌هایشان را کنار بگذارند، به شرطی که آن مردمانِ دیگر رنج بکشند. حکایت علمی-تخیلیِ تلخی که ترسیم کرد به ما نشان می‌دهد که تا وقتی افسار خودمان را به دست ترس، خشم و سیاست سرزنش بدهیم در حال تباه‌کردنِ خودمانیم.اما اینجا گزینۀ بدیل بهتری وجود دارد. آیسخولوس از آن خبر داشت و کینگ هم از آن خبر داشت و هم آن را زندگی کرد. ساختنِ آینده‌ای سرشار از عدالت و سعادت دشوار است. چنین اقدامی نیازمند خودکنترلی، ریسک شخصی، جست‌وجوی استدلال‌های نقادانه و ابتکارات بدیعی است که بتواند آرمان مشترکی با رقبا بیابد. همۀ این‌ها نیز باید در سایۀ روح امید و آن چیزی باشد که نامش را ایمان عقلانی می‌گذاریم.یکی از مؤلفه‌های مهمِ این حرکتِ روبه‌جلو این است که در تفکیک میان فعل و فاعل از کینگ تبعیت کنیم و انسان‌بودگی دیگران را بپذیریم و، درعین‌حال، علیه خطاهایی که مرتکب شده‌اند اعتراض کنیم. در چنین حالتی می‌توانیم شهروندانمان را دوستان خودمان بدانیم، حتی اگر مؤید رفتار و گفتارشان نباشیم. اما در وضعیت ترس‌-‌سرزنش‌-تاوان‌خواهی هیچ خیری در دیگران نمی‌بینیم. البته مشخصاً در روزگار فعلی ما، که جهان شبکه‌های اجتماعی است، ساده‌تر این است که به‌جای ساختن شبکه‌های سازنده سراغ شبکه‌های سرزنش و ملامت برویم. اگر به چنین افکاری تن بدهیم، آن‌وقت جانوران وحشی را برای کمک فراخوانده‌ایم و البته چندان عجیب نیست که افسار بگسلند و علیه خودمان پنجه به زمین بکشند.اطلاعات کتاب‌شناختی:نوسبام، مارتا سی. سلطنت ترس: نگاه یک فیلسوف به بحران سیاسی کنونی‌مان. انتشارات ترجمان علوم انسانی، ۱۳۹۸Nussbaum, Martha C. The monarchy of fear: A philosopher looks at our political crisis. Simon & Schuster, 2019فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب برشی است از فصل سوم کتاب سلطنت ترس (The Monarchy of Fear: A Philosopher Looks at Our Political Crisis) نوشتۀ مارتا نوسبام و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ خرداد ۱۳۹۹ با عنوان «با خشم می‌توان بر پا خاست، اما نمی‌توان ایستاد» منتشر کرده است. کتاب سلطنت ترس را حامد قدیری ترجمه کرده و انتشارات ترجمان علوم انسانی آن را منتشر کرده است.•• مارتا نوسبام (martha nussbaum) فیلسوف شهیر آمریکایی و استاد حقوق و اخلاق در دانشگاه شیکاگو است. ]]> مارتا نوسبام علم‌وفلسفه Wed, 10 Jun 2020 04:56:16 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9764/ غذا و دارو به صرف «طبیعی» بودن، سالم و بی‌ضرر نمی‌شود http://tarjomaan.com/interview/9740/ گفت‌وگوی الکس رُنان با آلن لِوینوویتز،‌ نیشن — در سال ۲۰۱۰ برایان کلمنت، از مدیران اصلی «موسسۀ سلامت بقراط»۱، در سخنانی گفت: «ما ایستگاه پایانی هستیم. ما انواع سرطان‌های پیشرفته، اغلب در مراحل ۳ یا ۴، را شکست داده‌‌ایم آنهم در حالی‌که دست‌کم یک‌‌چهارم از بیمارانی که به ما مراجعه می‌‌کنند را پزشکان جواب کرده‌اند». کلمنت بارها مدعی شده که بااستفاده از رژیم‌‌های خام‌گیاه‌خواری و انواع دیگر روش‌های درمان جایگزین، توانسته‌‌اند به هزاران بیمار سرطانی کمک کنند روند بیماری خود را «معکوس» سازند یا کاملاً «درمان» شوند. در ویدیویی از او، کلمنت در پاسخ به اینکه چه امراضی را می‌‌تواند از طریق رژیم‌های گیاهی درمان کند، با اطمینان کامل پاسخ می‌‌دهد: «هرنوع بیماری‌ای را که می‌‌شناسیم».درسال ۲۰۱۸ وقتی آلن لِوینوویتز برای مصاحبه با کلمنت به بازدید مجموعۀ سرسبز و مجلل مؤسسۀ بقراط در وِست پالم بیچ فلوریدا رفت، کلمنت -لااقل تا حدی- از برخی از ادعاهای خود عقب کشیده بود. لِوینوویتز توضیح می‌دهد که «به‌‌دلیل مشکلات حقوقی، کلمنت در مصاحبه‌‌های عمومی خود بارها تاکید کرده که روش‌های او نه ’شفابخش‘ هستند و نه ’درمانگر‘». بااین‌حال وقتی صحبت‌‌هایشان به پایان می‌‌رسد، کلمنت او را تشویق به خرید فیلم مستندی می‌‌کند که در توضیحاتش نوشته: «اگر فکر می‌‌کنید با روش‌های معمول می‌‌شود سرطان را درمان کرد ... اگر فکر می‌‌کنید با رژیم نمی‌‌شود سرطان را درمان کرد ... دوباره فکر کنید». در وب‌سایت مؤسسۀ بقراط در بخش برنامۀ درمان سرطان و بیماری‌‌های مزمنِ سیستم ایمنی چنین ادعا شده که پروتکل مؤسسه «به‌‌شکلی طبیعی فرایندهای متابولیک را طوری اصلاح می‌‌کند که سیستم ایمنی بدن تنظیم و فیزیولوژیِ متعادل و بهینه حاصل شود، و به‌‌این ترتیب، قوۀ درمانگریِ خود بیمار فعال ‌‌گردد».در کتاب طبیعی: اعتقاد به خوبی طبیعت چگونه به پیدایش مُدهای خطرناک، قوانین ناعادلانه، و علوم پراشتباه منجر می‌‌شود۲، لوینوویتز تحلیل می‌کند که چرا مکانی همچون مؤسسه بقراط تااین حد در جذب مشتری موفق است و با اتکا به پیشینه‌‌اش دررشتۀ مطالعات ادیان، چهارچوب مفیدی برای این تحلیل ارائه می‌دهد. او با تبیین اینکه انسان به طبیعت وجهه‌‌ای الاهی بخشیده و به این ترتیب، آن را مصدری برای مرجعیت بی‌‌چون و چرای اخلاقی دانسته، به بررسی نمودهای این مسئله در همه‌‌جا، از بحث زایمان طبیعی گرفته تا توصیف‌‌های طبیعت‌‌محوری که ازسوی هواداران رمزارزها به‌‌کار می‌‌رود پرداخته ‌‌است. درزمانۀ ما که اتفاقاً بحران‌‌های زیست‌‌محیطی خیلی‌ها را به‌‌سوی خداپنداری طبیعت و یافتن پاسخ دراین تفکر سوق داده‌‌اند، استدلال لوینوویتز بسیار منطقی به‌‌نظر می‌‌رسد.حتی یکی از پژوهشگران اصلی طب بقراطی که لوینوویتز طی تحقیقات خود با او صحبت کرده، به او گفته‌‌ این مثل بسیار معروفی که می‌‌گوید «غذای تو دوای توست و دوای تو غذای تو»، از متنی گرفته شده که «تقریباً غیرقابل فهم است». در مصاحبۀ اخیرم با لوینوویتز، دربارۀ مسایل مختلفی ازجمله سکولارهای ضدواکسیناسیونی که از نیروهای الاهی مدد می‌جویند، و هزینۀ واقعی بسته‌های سلامتی پانصدهزار دلاری سخن گفتیم. آنچه در ادامه می‌‌آید نسخۀ خلاصه و ویرایش‌‌شدۀ این مصاحبه است.الکس رُنان: به‌‌عنوان یک استاد مطالعات ادیان، چطور شد که به این موضوع رسیدی و تصمیم گرفتی درباره‌اش کتاب بنویسی؟اَلن لوینوویتز: من درحال پژوهش و نگارش دربارۀ غذا بودم و می‌‌دیدم که اغلب ادیان تعیین مرزهای پاکی و طهارت را با انواع خوراکی‌هایی که اجازه داریم یا نداریم از آن‌ها استفاده کنیم، پیوند می‌‌زنند. همچنین متوجه شدم برای کسانی‌که درمورد خوارکشان بسیار دقیق و حساسند، «طبیعی‌‌بودن» درواقع اصلی‌‌ترین شاخصی است که در انتخاب‌‌های خود مدنظر قرار می‌دهند. نهایتاً دریافتم که پای موضوع بسیار بزرگتری درمیان است، اینکه در پس‌‌پرده، نوعی گرایش الهیاتی در تمام جنبه‌‌های فرهنگ ما جاری شده -حتی در حیطه‌‌های دور از ذهنی مثل نظریۀ اقتصاد- الهیاتی که درآن طبیعت رفته‌‌رفته جایگزین خدا گشته ‌‌است. رنان: آیا ما انسان‌ها به شکلی اجتناب‌ناپذیر، همواره درپی یافتن نوعی اسطوره یا الوهیت هستیم تا راهنمایمان شود، حتی در عرصه‌‌هایی که کاملاً سکولار به‌‌نظر می‌‌رسند، مثل اقتصاد؟ لوینوویتز: من در واقع معتقدم ما تمایل داریم به مجموعۀ قوانین ساده و فراگیری دست پیدا کنیم که در تمام جنبه‌‌های زندگی راهنمایمان باشند. همچنین مایلیم این مجموعه قوانین را به مبدئی یگانه وصل کنیم، مبدئی که اساساً خیر است و خردمند. و بنابراین درحالی‌که حوزۀ اثر و اقتدار دین روزبه‌‌روز کوچک‌تر شده و ما دیگر برای راهنمایی در تربیت فرزند، اقتصاد و سلامتمان به‌‌ کشیش‌‌ها و خاخام‌‌ها رو نمی‌‌کنیم، باید چیزی پیداکنیم تا خلاء آن نیروی توضیح‌‌دهندۀ اسطوره‌‌ای را پر کند. ما از بسیاری جهات با طبیعت بیگانه شده، و جهان طبیعت را با روندی بی‌‌سابقه و در ابعادی وسیع نابود ساخته‌‌ایم. پس بی‌‌دلیل نیست که ساده‌‌اندیشانه گمان می‌‌کنیم چارۀ چنین مشکلاتی در طبیعی‌‌بودنِ بیشتر است. رنان: خداپنداریِ طبیعت، یا اینکه طبیعت را مرجع خیر در جهان بدانیم، چه اِشکالی ایجاد می‌‌کند؟لوینوویتز: سه مشکل عمده‌اش را توضیح می‌دهم: اول اینکه ممکن است به‌‌غلط چیزهایی مثل حس انزجار شخصی، تفاوت‌‌های فرهنگی خاص، یا عقاید دینی را دارای نوعی عینیت علمی جلوه دهد. پس مثلاً فرد به‌‌جای اینکه بگوید «براساس دین من همجنس‌گرایی گناه است»، می‌‌گوید «همجنس‌گرایی طبیعی نیست»، و این‌گونه، با درمیان آوردن طبیعت، بنیان تفکر خود را پنهان می‌‌سازد.مشکل دوم اینکه، این نوع پیوند با طبیعت تقریباً همیشه تابعی ‌‌است از موقعیت اقتصادی-اجتماعی. رومانتیزه‌‌کردن ساده‌لوحانۀ طبیعت تنها وقتی رخ می‌‌دهد که فرد به آب لوله‌‌کشی تمیز و بیمارستان دسترسی دارد. همچنین، سیر «طبیعی‌‌تر» شدن بسیاری از این افراد، صرفاً بر اعمال و عاداتی مبتنی است که در راستای تداوم موقعیت ممتازشان عمل می‌کند؛ مثلاً به‌جای استفاده از حمل‌‌و‌‌نقل عمومی، ماشین الکتریکی تسلا می‌‌خرند، یا به‌‌جای جایگزین‌کردن محصولات پایدار در رژیم غذایی‌‌شان، گوشت و سبزیجات ارگانیک مصرف می‌‌کنند.و مشکل آخر اینکه باعث ایجاد حساسیت منفی نسبت‌‌به هرگونه راهکار «غیرطبیعی» می‌‌شود، حتی وقتی این راهکارها درراستای نجات جهان طبیعت مطرح شده‌‌ باشند. نوآور‌‌هایی مثل گوشت آزمایشگاهی، محصولات کشاورزی تراریخته، طرح زندگی در شهر فشرده، انرژی هسته‌‌ای؛ همۀ این‌ها بالقوه می‌‌توانند در حفاظت طبیعت مؤثر و مفید باشند، ولی بسیاری از طرفداران سرسخت حفظ محیط‌‌زیست بدون آگاهی، و تنها براساس واکنش احساسی خود، این ایده‌‌ها را مردود می‌‌دانند. خداسازی از طبیعت، باور به‌‌اینکه طبیعت را می‌‌توان از راهی غیرطبیعی «نجات» داد، مشکل می‌‌کند.رنان: نوستالژی دراین میان چه نقشی دارد؟لوینوویتز: قدرت نوستالژی یکی از مهمترین عواملی است که سبب می‌‌شود مردم برای طبیعت ارزش قائل شوند. برای بسیاری، طبیعت همان بهشت عدنی است که در آن همه‌‌چیز بی‌‌عیب و ‌‌نقص بوده وگناه‌‌ یعنی مرتکب عملی خلاف طبیعت شدن. پس هرچه بیشتر غذاهای غیرطبیعی بخوریم، هرچه بیشتر در خانه‌‌هایی زندگی کنیم که از طبیعت به دورند و امثال آن، بیشتر از آن آرمانشهر فاصله گرفته‌‌ایم. و این روایت فوق‌‌العاده قدرتمندی است، نه‌‌تنها ازین حیث که توضیح سرراستی‌‌ست برای رنج‌های ما، بلکه همچنین ازین‌‌جهت که نقشۀ راه ساده‌‌ای‌‌ پیش‌‌ می‌نهد برای بازگشت به زمانی‌ که رنجی درکار نبوده است.رنان: تجربه‌‌ات از بازدید از مؤسسۀ بقراط وصحبت با برایان کلمنت چطور بود؟لوینوویتز: واقعاً برایم عجیب بود. کلمنت یک شارلاتان تمام‌عیار است که در تعریف‌کردنِ داستان‌های ساختگی خود بسیار ماهرانه عمل می‌‌کند. این کلینیکِ درمان طبیعی فوق‌‌العاده غیرمسئولانه عمل می‌‌کند هم از لحاظ آنچه دربارۀ منشاء بیماری مراجعان به آن‌ها می‌‌گوید، و هم از لحاظ درمان‌‌هایی که برایشان تجویز می‌‌کند. به‌‌رغم همۀ این‌ها، می‌‌توانم درک کنم مردم در چنین جاهایی به دنبال چه هستند.رنان: دوست دارم بدانم در سیستم پزشکی فعلی ما چه نواقصی در درمان بیماری‌‌ها می‌‌بینی، مخصوصاً اشکالاتی که سبب می‌‌شوند مردم به جایی مثل مؤسسۀ بقراط روی آورند؟لوینوویتز: طی صحبت‌‌های بسیاری که با آدم‌هایی داشته‌ام که از بیماری‌‌های سخت و مزمن رنج می‌برده‌اند، یا کسانی‌ که شرایطشان به‌‌نحوی است که دید روشنی دربارۀ ادامۀ درمانشان وجود ندارد، به این نتیجه رسیده‌‌ام که ابهام دربارۀ بیماری، قطعاً از جنبۀ وجودی، می‌‌تواند به اندازۀ خود بیماری رنج‌‌آور باشد. مردم وقتی درپی درمان بیماری خود می‌‌روند، تنها درصدد دسترسی به بهترین و جدیدترین یافته‌‌های علمی نیستند، بلکه همچنین در جستجوی چهارچوبی منطقی هستند که بتوانند ازطریق آن رنج خود را تفسیر کنند. ایدۀ دورافتادگی از طبیعت به‌مثابۀ منشاء بیماری، چنین چهارچوبی را فراهم می‌‌آورد. این نحوۀ تفکر به شما می‌‌گوید چرا بیمار شده‌‌اید، برای پیشگیری از بیماری چه کنید، و چگونه خود را درمان نمایید؛ و همۀ این‌ها درقالب یک بستۀ سادۀ توانمندسازی قابل ارائه ‌‌است. پیشنهاد من این نیست که علم پزشکی مدرن هم باید برای توجیه رنج بیماری نوعی چهارچوب فکری ارائه دهد، بلکه می‌‌گویم برای بهبود عملکردمان در درمان بیماران، لازم است به وجوهی مثل رنج وجودی بیماری و ناتوان‌سازی و بیگانه‌‌سازیِ ناشی از آن بسیار بیشتر توجه کنیم. رنان: این جنبش ضدواکسیناسیون را که در میان جوامع و گروه‌‌های غیرمذهبی نیز درحال رشد است، چگونه تفسیر می‌‌کنی؟لوینوویتز: به‌‌عقیدۀ من درک جنبش ضدواکسن تنها با درنظرگرفتن طبیعت‌‌گراییِ موجود در پس‌‌زمینۀ آن ممکن است. بسیاری از مردم، به حق، نسبت به شرکت‌‌های بزرگ داروسازی بدبین هستند. بحران استفاده از مواد مخدر بیش‌‌از هرزمان دیگری ما را فراگرفته؛ از نقطه‌‌نظر افراد عادی، فرایند تهیۀ بسیاری از داروها مرموز و غیرقابل اعتماد است. بچه، خالص‌‌ترین و طبیعی‌‌ترین نسخۀ آدمی است، و چنین به‌‌نظر می‌‌رسد که همان‌ها که در چنگال شرکت‌‌های بزرگ دارویی‌‌ اسیرند، از ما می‌‌خواهند فرزند خود را برای واکسیناسیون دراختیارشان بگذاریم. با پیدایش ویروس کرونا، در آینده واکسنی تهیه خواهد شد و گروه‌‌های مختلفی از مردم خواهند بود که از پذیرش آن سر باز خواهند زد. این مسئله بسیار آزاردهنده است، ولی باید علت این سرباز زدن را درک کنیم. به‌‌نظرم همان بحث قبلی در کار است، همان ترس بنیادینی که از به‌‌خطا رفتن تکنولوژی داریم، ازاینکه در نظم جهان طبیعی ما اختلال ایجاد کند.رنان: خب پس چطور باید با این افراد وارد گفتگو شد؟لوینوویتز: من به‌‌شخصه بسیار بیشتر از قبل نسبت ‌‌به مخالفان واکسن حس همدلی پیدا کرده‌ام، نه نسبت ‌‌به موضعشان درقبال واکسن که به‌‌نظرم کاملاً بی‌‌اساس و خطرناک است، بلکه نسبت ‌‌به اینکه چطور به چنین موضعی رسیده‌‌اند. برای برقراری دیالوگ با آن‌ها ابتدا باید بپذیریم که چنین موضعی معلول همان نظام پزشکی‌ای است که برای برخی احساس بیگانگی شدیدی به‌‌ همراه داشته ‌‌است. نظامی که، در بدترین حالتش، کاملاً غیرطبیعی به‌‌نظر می‌‌رسد؛ از آن راهروهای سردِ سفید و استریل بیمارستان‌‌هایش و ابزار و تخت‌‌های فلزی‌‌اش گرفته تا پزشکان سفیدپوشی که به زبانی غریب سخن می‌‌گویند. بسیاری از پزشکان و فعالان بخش درمان درپی تغییر این وضعیت‌‌ برآمده‌‌اند و در تلاش‌اند تا علم طب را «انسانی» کنند، و من مطمئنم همین امر در مواجهه با مسالۀ بدبینی نسبت‌‌ به واکسیناسیون بسیار مؤثر خواهد بود. همچنین لازم است دربارۀ شرکت‌‌های دارویی که محصولات بی‌‌فایده و یا حتی مضر خود را به‌‌زور به مردم عرضه می‌‌کنند، سختگیری بسیار بیشتری اعمال شود. تا زمانی که نظام حقوقی و قانونی ما چنانکه باید و شاید به خطاهای این شرکت‌ها نمی‌پردازد، قابل درک است که برخی، کل نظام پزشکیِ «غیرطبیعی» را کنار نهاده و به روش‌های درمان طبیعی روی آورند. ‌‌رنان: موضوع موادغذایی طبیعی که در بحث خداانگاری طبیعت به آن پرداخته‌‌ای، برای خود من هم یکی از درگیرکننده‌‌ترین موضوعات است.لوینوویتز: مشکل اصلی من با موادغذایی طبیعی در این است که صفت طبیعی کاملاً مبهم است. باید معلوم کنیم که وقتی می‌‌گوییم «غذاهای طبیعی بهترند» دقیقاً چه منظوری داریم؟ آیا منظورمان غذاهایی است که مطمئنیم در روند تولیدشان به محیط‌‌زیست آسیبی نرسیده‌‌؟ به‌‌نظرم این بخشی از ماجراست. ولی لازم است تک‌‌تک ارزش‌‌های مختلفی را که درون همین یک کلمۀ سادۀ «طبیعی» گرد آمده بشکافیم و این کار دقیق و دشواری است. حل مشکلاتی که کلمۀ «طبیعی» به‌‌عنوان پاسخ آن درنظرگرفته شده، رویکردی چندجانبه می‌‌طلبد و سادگیِ این کلمه خودش یکی از موانع سر راه است.رنان: بیا دربارۀ بسته‌های سلامتی صحبت کنیم. تو درکتابت از مجتمع‌‌های ویلایی مجللی گفته‌‌ای که در آن‌ها با پرداخت نیم‌ میلیون دلار اضافه‌‌تر می‌‌توان سرویس سلامتی دیپَک چوپرا را دریافت کرد؛ سرویسی شامل نقاشی با «رنگ‌های تنظیم‌‌کنندۀ مزاج» که چوپرا براساس «شبیه‌‌سازی طبیعت» برگزیده، به‌‌همراه سیستم تصفیۀ آب و تشخیص آلودگی. تو نوشته‌‌ای «وقتی طبیعی زندگی‌کردن یک کالای لوکس شود، آنگاه پول درآوردن، آنهم پول خیلی خیلی زیاد، نیز به فعلی مقدس تبدیل می‌‌شود. بستۀ ممتاز سلامتی هم دوش‌‌گرفتن شما را به یک آیین مذهبی تبدیل می‌‌کند، و هم عملی را که شما را قادر به پرداخت هزینۀ آن کرده است». به‌‌نظرم این قسمت دوم ماجرا، یعنی تحوّل فعل پول درآوردن، چندان که باید در بحث‌‌های مربوط به تحلیل فرهنگ سلامت مطرح نمی‌‌شود.لوینوویتز: حرف نهایی این است: مشکلاتی که باید به آن‌ها بپردازیم، سیستماتیک‌‌اند. افرادی که بیش‌‌از همه از سیستم‌‌های موجود منتفع می‌‌شوند، همان‌هایی هستند که بیش‌‌از همه دربرابر هرگونه تغییری مقاومت می‌‌کنند. به‌‌نظر من خطرناکترین کار این است که برای چنین افرادی این امکان را فراهم آوریم که باور کنند با خریدن چیزهای خوب و درست به‌‌سادگی می‌‌توانند از عوض‌‌کردن سیستم‌‌های غلط موجود فرار کنند.وقتی به مشکلات سیستماتیک فکر کنیم، نه فردی، آنگاه انتخاب‌‌هایی ازین‌‌دست که تنها خاصیتشان به حاشیه راندن کسانی است که قدرت خرید آخرین نسخۀ پاکی و سلامت ابداعی ما را ندارند، دیگر چندان مهم به‌‌نظر نمی‌رسد. ما باید دربارۀ ایدئال‌‌هایمان بسیار دقیق باشیم؛ چه درمورد خریدهای ایدئالمان، چه راه و رسم زندگی ایدئالمان؛ باید مطمئن شویم که ایدئال‌‌های ما صرفاً تابعی از آنچه ثروتمندان می‌‌پسندند نباشد. رومانتیزه‌‌کردن سبک زندگی طبیعی نباید سبب پاک‌‌کردن اهمیت مبارزه با نابرابری‌‌های غیرطبیعی گردد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با آلن لِوینوویتز و در تاریخ ۷ می ۲۰۲۰ با عنوان «Just Because It’s Natural Doesn’t Mean It’s Moral: A Conversation With Alan Levinovitz» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ خرداد ۱۳۹۹ با عنوان «غذا و دارو به صرف "طبیعی" بودن، سالم و بی‌ضرر نمی‌شود» و ترجمۀ سارا زمانی منتشر کرده است.•• الکس رُنان (Alex Ronan) نویسنده و خبرنگاری ساکن نیویورک است که دربارۀ «سبک زندگی»، «سلامت» و «زندگی تجملاتی» می‌نویسد. نوشته‌های او در ووگ، نیویورک تایمز، کات و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است.••• آلن لِوینوویتز (Alan Levinovitz) استاد دین‌پژوهی در دانشگاه جیمز مدیسون است و بر روی آیین‌های خوراک تحقیق می‌کند. او علاوه بر کار دانشگاهی در کار روزنامه‌نگاری نیز هست و نوشته‌هایش در اسلیت، گاردین و دیگر مطبوعات به چاپ رسیده است. دروغ گلوتن: و اسطوره‌های دیگری دربارۀ آنچه می‌خورید (The Gluten Lie: And Other Myths About What You Eat) و طبیعی: اعتقاد به خوبی طبیعت چگونه به پیدایش مُدهای خطرناک، قوانین ناعادلانه، و علوم پراشتباه منجر می‌‌شود (Natural: How Faith In Nature’s Goodness Leads to Harmful Fads, Unjust Laws, and Flawed Science) از کتاب‌های اوست.[۱] Hippocratic Health Institute[۲] Natural: How Faith In Nature’s Goodness Leads to Harmful Fads, Unjust Laws, and Flawed Science ]]> آلن لِوینوویتز علم‌وفلسفه Sat, 30 May 2020 04:25:02 GMT http://tarjomaan.com/interview/9740/ علم، با اتحاد مخالفان، پیشرفت می‌کند http://tarjomaan.com/neveshtar/9727/ رز هیوبر، دانشگاه پرینستون — پنج علم‌پژوه اجتماعی خود را به مدت یک‌هفته در هتلی در آمستردام قرنطینه کردند تا در‌این‌باره به اجماع علمی برسند که مردم چگونه کلیشه‌ها را می‌سازند. آن‌ها با یک نظریۀ مشترک از هتل بیرون آمدند. جالب اینکه مشوقشان این واقعیت بود که در واقع هیچ یک با دیگری اتفاق‌نظر نداشت.آن‌ها یک سال پیش در کنفرانسی در اروپا نظریه‌های متعارضشان را ارائه دادند. حاضران -همچنین علم‌پژوهان اجتماعی- در شگفت بودند که آن‌ها، اگر مجبور باشند یک مدل را برگزینند و دیگر مدل‌ها را کنار بگذارند، چگونه می‌توانند به مطالعۀ جامع کلیشه‌ها بپردازند.سوزان فیسک، نویسندۀ همکار در این تحقیق و استاد کرسی یوجین هیگینزِ روان‌شناسی مدرسۀ مسائل عمومی و بین‌المللی ویلسون وودرو دانشگاه پرینستون، گفت: «مردم با سردرگمی کامل و محض به‌سمت ما آمدند. نگران بودیم مبادا پژوهشگران سیر کامل تحقیق را کلاً رها کنند، ازاین‌رو تصمیم گرفتیم تا وقتی به یک اجماع برسیم خود را -نظیر کمپ دیوید- قرنطینه کنیم».تیم پس از یک هفته عزلت‌نشینی در آمستردام با مقاله‌ای دارای یک نظریۀ مشترک بیرون آمد. آن‌ها با الهام‌گیری از تجربه‌شان، ۹ مارس، در مجلۀ پی.ان.ای.اس۱، یک راهنمای «چگونه می‌توانیم» منتشر کردند. آن‌ها آنچه برای موافق‌سازی مخالفان مؤثر است -و آنچه مؤثر نیست- را توصیف کردند. روش‌ها و موفقیت این روش‌ها نشان داد دفاتر و بنیادهای تأمین مالی حکومت باید ازاین‌پس تلاش کنند، برای پیشرفت علمی، افرادی دانشگاهی با منظرهایی مخالف را گرد هم بیاورند.فیسک اظهار داشت: «اگر مردم می‌خواهند با هم وارد یک اتاق شوند و دربارۀ تفاوت‌هاشان گفت‌وگو کنند، علم پیشرفت می‌کند. با عنایت به اینکه همۀ ما آثاری در مجلات مشهور منتشر کرده‌ایم، هرگز فکر نمی‌کردیم این نظریه درست یا آن نظریه اشتباه است. بلکه فکر کردیم تفاوت‌هایی ظریف در نحوۀ عملکرد این نظریه‌ها وجود دارد. این چیزی است که بعد از یک هفته همزیستی به آن رسیدیم». فیسک با نوآمی ایلمرز از دانشگاه اوترخت، آندریا آبل از دانشگاه ارلانگنِ نورنبرگ، آلکس کوخ از دانشگاه شیکاگو، و وینست ایزربیت از دانشگاه لوون بر روی این پروژه کار کرد.تحقیق فیسک مدت‌هاست نشان داده مردم کلیشه‌ها را بر پایۀ درکشان از توانایی و صمیمیت دیگر مردمان شکل می‌دهند. بااین‌حال، همیاری او با مخالفان به عوامل فرضی دیگر نظیر ایدئولوژی اشاره دارد. یا صمیمیت را به مطمئن‌بودن و دوستانه‌بودن تقسیم نمودند. یا از اخلاق در برابر هر چیز دیگر دفاع کردند. فیسک و نویسندگان همکار او به این اتفاق‌نظر رسیدند که توانایی فرضی شخص یا مردمِ بررسی‌شده آشکارا یک عامل در تعیین کلیشه‌هاست. عامل فعال دوم شکلی از صمیمیت یا اطمینان است. این می‌تواند بسته به باورهای سیاسی مشترک و بسته به وضعیت باشد.بااین‌حال، احتمالاً مهم‌ترین چیز این است که پژوهشگران توانستند به اتفاق‌نظر برسند. آن‌ها با حضور در «همیاری مخالفان»، مفهومی که دنیل کانمن روان‌شناس برجسته و اقتصاددان برندۀ جایزۀ نوبل از دانشگاه پرینستون وضع کرد، توانستند تحقیقی را برای پاسخ به مسائل حل‌نشده طراحی کنند.آن‌ها با حضور در ایدۀ جدید «اتحاد مخالفان» نشان دادند که هیچ یک از نظریه‌هاشان نامعتبر نبود. بلکه هر نظریه‌ای معتبر است، بسته به وضعیت یا اوضاع متفاوتی که باعث می‌شوند یک نظریه در باب کلیشه‌ها بر دیگر نظریه‌ها رجحان داده شود. برای مثال، تأکید فیسک بر صمیمیت و توانایی برای گروه‌هایی مناسب است که مردم دیدار رودررو دارند، مثل آنچه در افراد جدید یک محله می‌بینیم. اما به اعتقاد کوخ، یکی دیگر از پژوهشگران گروه، بهتر است منزلت و ایدئولوژی را برای تحلیل کلی موقعیت گروه در جامعه در نظر بگیریم.در واقع ایدۀ این همیاری حتی قبل‌تر از نخستین کنفراس ظهور کرد، به‌لطف کوخ که به‌عنوان دانشجوی لیسانس مقاله‌ای در کنفراسی ارائه داد که تحقیقات بیست‌سالۀ فیسک در باب کلیشه‌ها را رد می‌کرد. کوخ نیز، نظیر فیسک، شواهدی یافت دالّ بر نقش‌آفرینی توانایی در کلیشه‌ها، اما تحقیق او نه به صمیمیت که به ایدئولوژی‌های سیاسی اشاره داشت. فیسک اظهار داشت: «فکر کردم این‌ها یقیناً مهم‌اند، اما اگر در حال قدم‌زدن در یک کوچۀ تاریک در شب هستید، نمی‌خواهید بدانید افراد به چه کسی رأی می‌دهند. می‌خواهید بدانید آیا قصد دارند به شما دستبرد بزنند یا نه».باوجوداین، کوخ و فیسک به ارزیابی مدل‌هاشان پرداختند و دربارۀ تفاوت‌هاشان گفت‌وگو کردند، پس از آنکه کوخ از فیسک پرسید می‌تواند از آزمایشگاه او دیدن کند. فیسک گفت: «من علم‌پژوهم، پس باید بگویم بله. ما چند مطالعه را با هدف حل این معما با هم آغاز کردیم». همۀ این‌ها صحنه را برای کوخ و فیسک، به همراه سه پژوهشگر دیگر، آماده کرد تا در آمستردام نظریه‌های رقیبشان را مقایسه کند. آن‌ها برای مذاکره بر پایۀ یک زمینۀ مشترک و شناسایی برخی چالش‌های باقیمانده به دو پیش‌شرط رضایت دادند و از رهنمودهای مشخصی پیروی کردند. در سراسر این روزهای مشترک، ایلمرز، که روان‌شناس اجتماعی‌سازمانی است و نویسندۀ مسئول آخرین مقاله در نشریۀ پی.ان.ای.اس، یقین یافت که گروهشان به آن اصول پایبند است.این‌طور آغاز کردند که تعاملاتشان را جدا از مخالفت رقابتی در قالب جست‌وجوی یک هدف مشترک مجدداً چارچوب‌بندی کنند. همچنین، موافقت کردند همۀ مقاصد مطمئن خود و نیز توانایی علمی را در رابطه با هدف به اشتراک بگذارد. فیسک با شوخی گفت که تیم پیش از آغاز کار روزها را با یک صبحانۀ اروپایی و یک قهوۀ تلخ آغاز می‌کرد. روزها را در یک اتاق کنفراس شیشه‌ای گذراندند و مدل‌ها و نمودارهاشان را با پروژکتور روی دیوار می‌انداختند.برای آغاز «زمین بازی را مسطح می‌کردند»، یعنی تنها یک پژوهشگر از هر گروه تحقیقاتی حاضر می‌شد؛ ارشدبودن امتیاز نبود، و اینکه توصیفات تهیه‌شده از هر مدل شامل تعداد صفحات مشابهی بود. پیش از گفت‌وگو دربارۀ تفاوت‌ها بحث را با اصول توافق‌شده آغاز می‌کردند. آن‌ها به‌عنوان علم‌پژوه «از کنجکاوی مشترک سود بردند».از آنجا به‌سمت «تولید پیشرفت سنجش‌پذیر» حرکت کردند و در گروه‌هایی دونفره تقسیم شدند تا نگارش مقاله را آغاز کنند. تمام این‌ها با التفات به امری بود که به آن می‌گفتند «سعی برای منفعت متقابل»، و این فهم که نرسیدن به راه‌حل یک «بدیل زیان‌بار» و ناپذیرفتی خواهد بود. این موجد حس فوریت در طول این تجربه شد.یک هفته بعد، پیش‌نویس مقالۀ نظریه شکل گرفت. این تیم یک سال را صرف بازبینی، ارائه و بازبینی مقاله برای یک ژورنال نظریه کرد. ضمناً آن‌ها اجزای اصلی فرایندشان را در یک مقالۀ چشم‌اندازها این‌طور تلخیص کردند: «اتحاد مخالفانْ مدل‌های رقیب را قادر می‌سازد تا درگیر نظریه‌سازی همیارانه به‌سمت علم تجمعی شوند»۲ و در ۹ مارس در نشریۀ پی.ان.ای.اس منتشر شد. روش‌ها دلالت‌های روشنی برای دانشگاه و نیز برای سیاست‌گذاری و رسانه داشت. پژوهشگران می‌گفتند همیاری مخالفان در باب داده و اتحاد مخالفان در باب نظریه هر دو می‌تواند اعتبار علمی را در میان روزنامه‌نگاران، عموم مردم و نمایندگان مجلس بهبود بخشد، امری که به‌ویژه در عصر بداطلاعات و نااطمینانی اهمیت دارد. فیسک اظهار داشت: «ما از علم رفتاریِ مذاکرات چندطرفه استفاده کردیم تا مسئلۀ علم قطبی‌شده‌مان را حل کنیم و در این راستا از بینش‌های مشترک مدل‌ها بهره بردیم، بینش‌هایی مبنی بر اینکه به توانایی یکدیگر احترام بگذاریم و به مقاصد هم اعتماد کنیم. شاید تجربه‌مان به‌عنوان تیم مخالفان برای منظرهای متعارض در باب سیاست‌گذاری، سیاست‌ورزی و هنجارهای اجتماعی مفید باشد».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را رز هیوبر نوشته است و در تاریخ ۹ مارس ۲۰۲۰ با عنوان «Collaborating With a Team of Rivals Can Resolve Conflict — and Advance Science» در وب‌سایت مدرسۀ وودرو ویلسون دانشگاه پرینستون منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹ با عنوان «علم، با اتحاد مخالفان، پیشرفت می‌کند» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.•• رز هیوبر (Rose Huber) از گزارشگران دستاوردهای علمی دانشگاه پرینستون است. پیش از این، او نویسندۀ علمی دانشگاه پیتزبورگ بوده است.[۱] Proceedings of the National Academy of Sciences (PNAS)[۲] "Adversarial Alignment Enables Competing Models to Engage in Cooperative Theory-Building, toward Cumulative Science" ]]> رز هیوبر علم‌وفلسفه Tue, 12 May 2020 04:55:02 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9727/ چرا جیغ‌‌کشیدن را دوست داریم و از آن متنفریم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9719/ فرانک مک‌اندرو، کانورسیشن — از میان تمام صدا‌هایی که انسان می‌تواند تولید کند، هیچ‌چیز به‌اندازۀ یک جیغِ حسابی توجه ما را جلب نمی‌کند.این جیغ‌ها بخشی جدانشدنی از فیلم‌های ترسناک هستند، از جیغ‌های پر حرف‌وحدیث و مشهور ماریون کرین در صحنۀ حمام فیلم «روانی» هیچکاک بگیر تا جیغ‌های وحشتناک کریسی واتکینز در ابتدای فیلم «آرواره‌ها» از اسپیلبرگ.شاید جیغ‌ها در نگاه اول ساده به نظر برسند ولی در‌واقع مجموعه‌ای پیچیده از عواطف را مخابره می‌کنند. زرادخانۀ جیغ‌های انسانی طی میلیون‌ها سال تکامل صیقل خورده‌ و اینک ظرافت‌هایی در شدت صدا و مدت و کشیدگی دارند که به چیز‌هایی مختلف اشاره می‌کنند.سرنخ‌هایی از گذشتگانجیغ را می‌توان تا نیاکان مشترک پیشا‌تاریخی ما با سایر نخستی‌سانان ردگیری کرد که جیغ برای آن‌ها بخشی اصلی از خزانۀ ارتباطات اجتماعی است.به‌خصوص در جوامع میمون‌ها، جیغ اهمیتی ویژه دارد.هارولد گوزولس، روان‌شناس دانشگاه اِموری، یکی از کارشناسان پیشگام جیغ است. هارولد نشان داده است که جیغ‌های میمون‌ها گنجینه‌ای از اطلاعات را منتقل می‌کند. جیغ‌های گوناگون در گام‌های مختلف و با بلندی متفاوت می‌تواند حاکی از سطوح مختلفی از شدت امر فوری و حیاتی باشد، مثلاً اینکه نزاعی در حال آغاز است یا اینکه یک حیوان درنده در آن دور‌و‌بر است.دستور زبان جیغ میمون‌ها اصلاً هم ساده نیست.برای نمونه، میمون وِروِت آفریقایی سه شکارچی عمده دارد: پلنگ و مار و عقاب. طبیعتاً فرار از دست هر‌کدام از این شکارچی‌ها نیازمند اقداماتی متفاوت است. مثلاً برای فرار از دست عقاب، میمون باید از فضا‌های باز دوری کند و در بوته‌زار‌های انبوه پناه بگیرد. ولی اگر خطر از جانب مار باشد، سنگر‌گرفتن در بوته‌زار مرگ‌بار خواهد بود.به‌همین‌دلیل، میمون‌های وروت الگویی از جیغ‌های متمایز را تکامل داده‌اند که نه‌تنها هشدار می‌دهد بلکه نوع حیوان خطرناکی را که آن دور‌و‌بر است نیز آشکار می‌کند.میمون‌ها حتی می‌توانند سایر میمون‌ها را از روی جیغشان بشناسند و این موضوع مهمی است زیرا شنونده می‌تواند اهمیت میمون جیغ‌زن در نزد خودش را برآورد کند و سپس تصمیم بگیرد. با این روش، حمایت از فرزندان و خویشاوندان راحت‌تر می‌شود.چرا جیغ‌های از‌سر وحشت چنین متمایز استانسان‌ها نیز مانند میمون‌ها می‌توانند آشنایان را از روی صدای جیغشان بشناسند.انسان‌ها نیز طیفی از جیغ‌ها را تولید می‌کنند: جیغ‌هایی داریم که بیانگر عواطفی مثبت هستند مانند شگفتی و شادی و جیغ‌هایی داریم از‌سر اندوه، جیغ‌هایی از‌سر درد و البته جیغ‌هایی از‌سر وحشت.جیغ‌ها را می‌توان بر اساس معیاری صوتی با نام «زبری»۱ توصیف کرد. زبری کیفیتی است بیانگر نرخ تغییر بلندی جیغ. هر‌چه نوسان بلندی جیغ سریع‌تر باشد، جیغ «زبر‌تر» است و هر‌چه جیغ زبر‌تر باشد وحشتناک‌تر فهم می‌شود.دیوید پاپلِ روان‌شناس با بررسی تصاویر مغز کسانی که به صدای جیغ‌های انسانی گوش می‌دادند دریافت بر‌خلاف سایر صدا‌های انسانی، صدای جیغ با بخش آمیگدالا در مغز در ارتباط است یعنی همان بخشی از مغز که ترس و خشم و سایر عواطف شدید را پردازش می‌کند.در میان طیف گوناگون جیغ‌های انسان، جیغ از‌سر وحشت متمایز‌تر از بقیه است. چیزی که جیغ را ناخوشایند و هراس‌انگیز می‌کند همان چیزی است که در سایر صدا‌های ناخوشایند، مانند گریۀ نوزاد و صدای کشیدن ناخن روی تخته‌سیاه، نیز وجود دارد.بهترین جیغ‌زن‌ها زنده مانده‌انداز‌لحاظ تکاملی نیز منطقی به نظر می‌رسد که جیغ‌های از‌سر وحشت بیش از تمام جیغ‌ها توجه جلب کنند، زیرا این‌ها جیغ‌هایی هستند که آشکارا خبر از خطری قریب‌الوقوع می‌دهند.انسان‌هایی که نمی‌توانستند در‌لحظه تفاوت میان جیغ‌های مختلف را درک کنند احتمالاً در موقعیت‌های خطرناکِ مرگ و زندگی نتوانسته‌اند با فوریت و جدیت لازم پاسخ مناسب نشان دهند. همین امر باعث شده است، در طی اعصار، میزان حضور ژن‌های آن‌ها میان جمعیت کاهش یابد.در‌نتیجه، ما نوادگان انسان‌هایی هستیم که جیغ‌زن‌های خوبی بوده‌اند و نیز جیغ‌های سایر انسان‌ها را نیز به‌درستی متوجه می‌شده‌اند. این نکته روشن می‌سازد چرا ما عامدانه خودمان را در معرض موقعیت‌های جیغ‌آفرین، مانند ترن هوایی یا فیلم‌های ترسناک، قرار می‌دهیم و حظی منحط از آن می‌بریم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرانک مک‌اندرو نوشته است و در تاریخ ۲۸ اکتبر ۲۰۱۹ با عنوان «Why we love big, blood-curdling screams» در وب‌سایت کانورسیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹ با عنوان «چرا جیغ‌‌کشیدن را دوست داریم و از آن متنفریم؟» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• فرانک تی. مک‌اندرو (Frank T. McAndrew) استاد روان‌شناسی در کالج ناکس و عضو برگزیدۀ چندین سازمان حرفه‌ای ازجمله انجمن علم روان‌شناسی (APS) است. نوشته‌های او در ده‌ها ژورنال معتبر به انتشار رسیده و مرتباً در رسانه‌هایی همچون نیویورکر، بی‌بی‌سی و نیویورک تایمز نیز به چشم می‌خورد.[۱] roughness ]]> فرانک مک‌اندرو علم‌وفلسفه Mon, 04 May 2020 04:42:48 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9719/