ترجمان - آخرين عناوين علم‌وفلسفه :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/philosophy_and_science Sat, 24 Oct 2020 01:29:49 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 24 Oct 2020 01:29:49 GMT علم‌وفلسفه 60 ناگهان دردهایم آرام گرفت، از بدنم جدا شدم و پرواز کردم http://tarjomaan.com/neveshtar/9932/ کریستوف کوخ، ساینتیفیک امریکن — ارنست همینگوی جوان، که در یکی از نبردهای جنگ جهانی اول به‌واسطۀ انفجار یک خمپاره شدیداً مجروح شده بود، در نامه‌ای به خانواده‌اش نوشت: «مرگ اتفاق بسیار ساده‌ای است. به مرگ چشم دوختم، و حالا واقعاً می‌دانم. اگر مرده بودم، برایم چیز خیلی ساده‌ای بود. آسان‌ترین چیزی که تا حالا تجربه کرده‌ام».سال‌ها بعد، همینگوی از تجربۀ شخصی‌اش -اینکه روح بدن را ترک می‌کند، پرواز می‌کند، و بعد باز می‌گردد- برای داستان کوتاه مشهور «برف‌های کلیمانجارو» استفاده کرد. این داستان دربارۀ یک وحش‌گشت۱ آفریقایی است که به نحو فاجعه‌باری راه را اشتباه رفته است. قهرمان داستان بیماری قانقاریا دارد و می‌داند در حال موت است. ناگهان دردهای او ناپدید می‌شوند و کومپی، خلبان نجات، به او می‌رسد. هر دو سوار می‌شوند و باهم در دل بوران پرواز می‌کنند. بوران چنان سنگین بود که «شبیه پرواز در دل یک آبشار بود» و درنهایت هواپیما از دل روشنایی بیرون می‌آید: پیش روی آن‌ها «قلعۀ چهارگوش کلیمانجاور است که به‌نحوی باورنکردنی زیر پرتوی خورشید سفید به نظر می‌رسد. قهرمان داستان می‌فهمد که آنجا مقصد اوست». توصیفات این داستان عناصر یک تجربۀ نزدیک به مرگ کلاسیک را در خود دارد: تاریکی، توقف درد، سر برآوردن از دل روشنایی و بعد احساس آرامش.آرامشی فراسوی فهمتجربه‌های نزدیک به مرگ هنگامِ حوادث مهلکِ خاصی رخ می‌دهند که طی آن‌ها بدن به‌ خاطر ترومای غیرنافذ، حملۀ قلبی، خفگی، شوک و غیره آسیب می‌بیند. حدود یک‌دهم از بیماران ایست‌ قلبی در بیمارستان چنین چیزی را تجربه می‌کنند. هزاران نفر از بازماندگان این موقعیت‌های دردناکِ نامعلوم از تجربۀ ترک بدن آسیب‌دیدۀ خود و مواجه با قلمرویی ورای زندگی روزانه، که محدودیت‌های معمول زمان و مکان بر آن حاکم نیست، گفته‌اند. این تجربه‌های نیرومند و رازآمیز ممکن است برای همیشه زندگی آن‌ها را تغییر دهد.تجربه‌های نزدیک به مرگ پروازِ رؤیاگونِ قوۀ تخیل نیست. مشترکات فراوانی بین آن‌ها وجود دارد: رهاشدن از درد، دیدن پرتویی روشن در انتهای یک تونل و دیگر پدیدارهای بصری، ترک‌کردن بدن خود و شناورشدن فراسوی آن و حتی پرواز به دل فضا (تجربه‌های رها از بدن). این تجربه‌ها ممکن است شامل این‌دست موارد هم باشد: دیدار محبوبِ زنده یا مردۀ خود، یا موجودات روحانی نظیر فرشتگان؛ نوعی یادآوری مارسل پروستی یا حتی مرور خاطرات خوب و بد دوران زندگی («زندگی‌ام از جلوی چشمم گذشت»)؛ یا حسی معوج دربارۀ زمان و مکان. برای این ادراکات، نظیر دیدِ تونلیِ دائماً محدودشونده، برخی تبیین‌های جدی فیزیولوژیک ارائه شده است. کاهش جریان خون در پیرامون شبکیه به این معنا است که ازدست‌دادن بینایی ابتدا در آنجا رخ می‌دهد.تجربه‌های نزدیک به مرگ ممکن است مثبت یا منفی باشند. کل گزارش‌های خبری را تجربه‌های مثبت پر می‌کنند که با احساس حضورِ ژرفِ امری مقدس و الاهی مرتبط‌ است. نوعی گسیختگیِ تکان‌دهنده باعث جدایی جراحت بدنی و آرامش و احساس یگانگی با عالم می‌شود. بااین‌حال، تمام تجربه‌های نزدیک به مرگ خوشایند نیستند؛ ممکن است برخی از آن‌ها ترسناک باشند و ترس شدید، اندوه، تنهایی و ناامیدی مشخصۀ آن‌ها باشد.محتمل است که جاروجنجال دربارۀ تجربه‌های نزدیک به مرگ انتظاراتی دربارۀ احساسات فرد پس از چنین حوادثی ایجاد کند. درواقع، متحمل به نظر می‌رسد که تجربه‌های دردناک نزدیک به مرگ به‌خاطر شرم، ننگ اجتماعی و فشار برای انطباق با کهن‌الگویِ تجربه‌های «خوشایند» نزدیک به مرگ به‌نحو معناداری کمتر گزارش شوند.مواجۀ نزدیک با مرگ بی‌ثباتی و شکنندگی زندگی را به ما یادآور می‌شود و می‌تواند آن لایه‌های روان‌شناختی‌ای را که سپر ما در برابر اندیشه‌های آزاردهنده‌ای مثل فراموشی وجودی هستند از میان بردارد. در اغلب موارد، شدتِ این رخدادها با گذشت زمان کاسته می‌شود، و درنهایت دوباره به وضع معمول برمی‌گردیم (گرچه ممکن است برخی از این تجربه‌ها باعث اختلال استرسی پساترومایی شوند). اما تجربه‌های نزدیک به مرگ پس از دهه‌ها همچنان با قوت و وضوحی نامعمول در ذهن افراد باقی می‌مانند. دو محقق از دانشگاه ویرجینیا در سال ۲۰۱۷ پژوهشی انجام دادند و این مسئله را پیش کشیدند که آیا می‌توان پارادوکس شناختِ ارتقایافته را که همراه با عملکرد مغزی معیوب طی تجربۀ نزدیک به مرگ رخ می‌دهد، نوعی پرواز قوۀ تخیل دانست. محققان فوق پرسش‌نامه‌ای بین ۱۲۲ نفری که تجربه‌های نزدیک به مرگ داشتند توزیع کردند و از آن‌ها خواستند خاطرات حاصل از تجربه‌هایشان را با خاطرات حاصل از رخدادهای واقعی و خیالی همان بازۀ زمانی مقایسه کنند. نتایج نشان داد که، در قیاس با موقعیت‌های واقعی یا خیالی، تجربه‌های نزدیک به مرگ با صراحت و جزئیات بیشتری در یاد آن‌ها مانده. خلاصه کنیم، تجربه‌های نزدیک به مرگ همچون تجربه‌هایی «واقعی‌تر از واقعی» یادآوری می‌شوند.در ربع آخر سدۀ بیستم و از مجرای تحقیقات پزشکان و روان‌شناسان بود که توجه عمومی به تجربه‌های نزدیک به مرگ معطوف شد، به‌ویژه مطالعات ریموند مودی که اصطلاح «تجربۀ نزدیک به مرگ» را در کتاب پرفروش خود در ۱۹۷۵ با عنوان زندگی پس از زندگی۲ وضع کرد، و بروس ام. گریسون یکی از دو محقق پژوهش فوق که راهنمای تجربه‌های نزدیک به مرگ۳را در سال ۲۰۰۹ منتشر کرد. این محققان با یادآوری الگوهای مشترک تجربه‌های نزدیک به مرگ این پدیدار را که زمانی به‌مثابۀ نوعی تجربۀ تخیلی تمسخر می‌شد یا به‌مثابۀ توهم و هزیان رد می‌شد، به حوزه‌ای در مطالعات تجربی بدل ساختند. من واقعیتِ این تجربه‌های عمیقاً احساسی را می‌پذیرم. آن‌ها به اندازۀ هر احساس یا ادراک ذهنی دیگری معتبر هستند. بااین‌حال، به‌مثابۀ یک متخصص علمی با این فرضیه پیش می‌روم که تمام افکار، خاطرات، ادراکات و تجارب پیامد قهری نیروهای علّی طبیعی مغز ما هستند و نه نیروهای فراطبیعی. این اصل موضوعه در چند سدۀ گذشته به‌خوبی به علم و کنیز آن، یعنی فناوری، خدمت کرده است. دلیلی نمی‌بینم که این فرض را کنار بگذارم مگر اینکه شواهدی فوق‌العاده، مجاب‌کننده و عینی عکس آن را اثبات کنند.بنابراین، چالش این است که تجربه‌های نزدیک به مرگ را در چارچوبی طبیعی تبیین کنیم. به‌عنوان دانشجویی که مدت‌هاست مسئلۀ ذهن-بدن دغدغۀ اوست، تجربه‌های نزدیک به مرگ برایم مهم‌اند چراکه نوعِ نادری از هشیاری بشرند و نیز به‌خاطر این واقعیت شایان‌توجه که رخدادی که در مقیاس زمان کمتر از یک‌ساعت طول می‌کشد، تغییر پایداری از خود برجای می‌گذارد، چیزی شبیه تغییر کیشِ پولس در مسیر دمشق: فروریختنِ هراسِ مرگ، وارستگی از مادیات و روی‌آوردن به خیر بزرگ‌تر؛ یا نظیر مورد همینگوی، دلمشغولی به خطر و مرگ.‌هنگام استعمال مواد روان‌گردانی که در دستۀ توهم‌زاهای مرتبط با پیام‌رسان عصبیِ سروتونین جای می‌گیرند، از جمله سیلوسایبین (عنصر فعال در قارچ‌ جادویی)، ال‌اس‌دی، دی‌ام‌تی (مشهور به ملکول روح)، و ۵‌-می‌او-دی‌ام‌تی (مشهور به ملکول خدا) نیز، که به‌عنوان بخشی از مناسک دینی، روحانی یا بازآفرینانه مصرف می‌شوند، معمولاً تجربه‌های عرفانی مشابهی گزارش می‌شود.کشور نامکشوفباید به یاد داشت که تجربه‌های نزدیک به مرگ همیشه همراه ما بوده‌اند، در تمام زمان‌ها، تمام فرهنگ‌ها و در میان تمام افراد، پیر و جوان، مؤمن و ملحد (برای مثال، کتاب تبتی مردگان۴ را به یاد آورید که به توصیف ذهن پیش و پس از مرگ می‌پردازد). برای انسان‌هایی که در سنت‌های دینی، مسیحی یا غیرمسیحی، پرورش یافته‌اند، روشن‌ترین تبیین این است که تجربه‌های فوق رؤیاهایی از بهشت یا جهنم‌اند، پیش‌درآمدی بر رویدادهایی که پس از مرگ در انتظار ماست. جالب اینکه امکان وقوع تجربه‌های نزدیک به مرگ برای مؤمنان مخلص و سکولارها یا بی‌دینان یکسان است. روایت‌های شخصی برگرفته از اسناد تاریخی گزارش‌های بسیار روشنی از تجربه‌های نزدیک به مرگ به دست می‌دهد و می‌توانند به اندازۀ -اگر نگوییم بیشتر از- هر یک از این موارد بالینی آموزنده باشند. برای مثال، در سال ۱۷۹۱ دریاسالار بریتانیایی سر فرانسیس بوفرت (مقایس بوفرت۵ در سنجش باد مأخوذ از نام اوست) که تقریباً در آب غرق شده بود، وقتی آن رویداد را به یاد آورد نوشت:حسِ ملایمِ کامل‌ترین آرامشِ ممکن که جای آشفته‌ترین احساسات را گرفت... دیگر هیچ درد جسمانی‌ای نداشتم. برعکس، احساساتم اکنون نسبتاً لذت‌بخش بود... حواسم از کار افتاده بود، اما ذهنم بیدار بود؛ فعالیت مغزم چنان نیرومند به نظر می‌رسید که به وصف نمی‌آید؛ زیرا افکار پشت سر هم و با چنان توالی سریعی سر بر می‌آوردند که برای کسی که خود در موقعیت مشابهی بوده است نیز نه تنها توصیف‌ناپذیر که احتمالاً باورنکردنی است. حتی اکنون هم می‌توانم آن افکار را تا حدود زیادی به یاد بیاورم: انگار اتفاقی است که هم‌اکنون رخ داده... ازاین‌رو، گذشته را که مرور می‌کنم، به نظر می‌رسد تمام رویدادهای زندگی‌ام با سیری قهقرایی از جلوی چشمانم می‌گذرند... به نظر می‌رسد تمام دوران حیاتم در قالب نوعی چشم‌انداز سراسرنما پیش رویم است.نمونۀ دیگر در ۱۹۰۰ ثبت شده است، وقتی‌که جراح اسکاتلندی، سر الگزاندر اوگستون (کاشف استافیلوکوک)، حصبه گرفت. او در توصیف حالات خود می‌گوید:ظاهراً در منگی مدامی دراز کشیده بودم که در آن برای هیچ‌ امید یا ترسی جایی باقی نمانده بود. به نظر می‌رسید ذهن و بدنم دو چیزند، و تا حدی جدا. نسبت به بدنم آگاه بودم و به شکل توده‌ای لَخت و آشفته، از نزدیک می‌دیدمش. متعلق به من بود، اما من نبودم. می‌دانستم که خود ذهنی‌ام پیوسته بدنم را ترک می‌کرد... بعد سریعاً به آن برگردانده شدم، با انزجار به آن پیوستم، و آن من شدم، و به من غذا دادند، با من حرف زدند و از من مراقبت ‌کردند.... و هرچند می‌دانستم مرگ بالای سرم بال‌بال می‌زند، اصلاً به دین فکر نمی‌کردم و هراسی از مرگ نداشتم، و بی‌تفاوت و خشنود در زیر آسمان‌های تیره پرسه می‌زدم تا اینکه دوباره چیزی مزاحم بدنی شد که آنجا بود، و باز به آن برگردانده شدم. اخیراً نویسندۀ بریتانیایی، سوزان بلکمور، گزارشی از یک زن قبرسی دریافت کرد که در ۱۹۹۱ عمل معده‌بردای (گاسترکتومی) اضطراری داشته است:چهار روز بعد از عمل، دچار شوک شدم و برای چند ساعت بیهوش بودم... اگرچه گمان می‌رفت بیهوشم، اما تا سال‌ها بعد جزییات گفت‌وگوی جراح و متخصص بیهوشی را به یاد می‌آوردم... بالاسر بدنم بودم، بدون هیچ دردی، و به‌خاطر رنجی که در چهرۀ خودم می‌دیدم از سر دلسوزی به آن نگاه می‌کردم؛ در آرامش شناور بودم. بعد... به جای دیگری رفتم، به سمت قلمروی پرده‌مانند تاریکی شناور بودم، اما نمی‌ترسیدم... بعد آرامش مطلق را احساس کردم. ناگهان همه چیز تغییر کرد؛ دوباره به درون بدنم پرتاب شدم، و دوباره به رنجم کاملاً آگاه گردیدم.به‌خاطر تنوع گیج‌کنندۀ راه‌های بالقوۀ آسیب‌رسیدن به مغز نمی‌توان به‌دقت توالی عصب‌شناختی بنیادین اتفاقات را در یک تجربۀ نزدیک به مرگ تعیین کرد. به‌علاوه، وقتی فرد درون یک اسکنر مغناطیسی دراز کشیده یا کلۀ او با شبکه‌ای از الکترودها پوشانده شده است، تجربه‌های نزدیک به مرگ رخ نمی‌دهند.با این حال، می‌توان از طریق بررسی یک ایست قلبی، که در آن ضربان قلب می‌ایستد (به تعبیر پزشکان، بیمار در حال «کودینگ» است) به ایده‌هایی رسید. بیمار نمرده است، چراکه می‌توان ضربان قلب را با احیای قلبی-ریوی بازگرداند.مرگ مدرن مستلزم از میان ‌رفتنِ بازگشت‌ناپذیر عملکرد مغز است. وقتی مغز به‌دلیل فقدان جریان خون (ایستکمی) و اکسیژن (آنوکسی) بمیرد، بیمار در کسری از دقیقه می‌افتد و نوار مغزی او ایزوالکتریک یا به بیان دیگر مستقیم می‌شود. این یعنی فعالیت الکتریکی توزیع‌شده در کورتکس، بیرونی‌ترین لایۀ مغز، از بین رفته است. مثل شهری که هر بار برق یک محلۀ آن می‌رود، مناطق مختلف مغز یکی پس از دیگری خاموش می‌شوند. ذهن که زیرلایۀ آن را نورن‌هایی می‌سازند که هنوز می‌توانند فعالیت الکتریکی ایجاد کنند، کار همیشگی‌اش را انجام می‌دهد: داستانی می‌گوید که تجربه، حافظه و انتظارات فرهنگی فرد به آن شکل می‌دهند.با توجه به این قطعی برق، ممکن است تجربۀ مذکور داستان‌های نسبتاً عجیب و سلیقه‌ای بسازد که در گزارش‌های موجود از تجربه‌های نزدیک به مرگ ثبت می‌شود. تجربه‌های نزدیک به مرگ برای خود آن فرد به اندازه هر چیزی که مغز در حالت عادی تولید می‌کند، واقعی است. وقتی تمام مغز به‌خاطر قطع کامل برق خاموش شود، ذهن و هشیاری نیز خاموش می‌شوند. اگر اکسیژن و جریان خون باز گردد، آن‌وقت مغز دوباره روشن می‌شود و جریان روایی تجربه از سر گرفته می‌شود.دانشمندان از رفتن و بعد بازیافت هشیاریِ افراد کاملاً آموزش‌دیده نوار ویدیویی گرفته‌ و آن را تجزیه و تحلیل کرده‌اند؛ خلبانانِ آزمایشی آمریکایی و فضانوردانِ ناسا در سانتریفیوژهای دوران جنگ سرد (آن صحنۀ فیلم «نخستین انسان»۶ را به یاد آورید که نیل آرمسترانگِ صبور، با بازی رایان گاسلینگ، در یک محفظۀ چندمحوره می‌چرخد تا جایی که غش می‌کند). زیر فشاری حدوداً پنج برابرِ نیروی جاذبه، سیستم قلبی-عروقی دیگر نمی‌تواند به مغز خون برساند و خلبان غش می‌کند. در حدود ۱۰ تا ۲۰ ثانیه پس از این توقف به‌واسطۀ نیروی سنگین جاذبه، هشیاری همراه با مدتِ مشخصی از گیجی و سردرگمی برمی‌گردد (سوژه‌های این آزمایشات مشخصاً آمادگی جسمانی بالایی دارند و به توانایی‌شان در کنترل خود می‌بالند). شاید بتوان دامنۀ پدیدارهایی که این افراد نقل می‌کنند را با «تجربه‌های نزدیک به مرگ سبک» برابر دانست، دید تونلی و چراغ‌های روشن؛ احساس بیدارشدن از خواب، شامل فلج‌شدن‌های جزیی یا کامل؛ حس شناوری آرام؛ تجربۀ رهاشدن از بدن؛ احساس لذت و حتی خوشحالی؛ و رؤیاهای کوتاه و پرشور، اغلب شامل گفت‌وگو با اعضای خانواده که تا سال‌ها بعد در یادشان می‌ماند. این تجربه‌های عمیق با حمله‌های جسمانی معین نیز فعال می‌شوند و معمولاً هیچ گونه مشخصۀ دینی ندارند (احتمالاً چون مشارکت‌کنندگان از پیش می‌دانند که که فقط تا لحظۀ غش‌کردن تحت فشار قرار خواهند گرفت). به‌خاطر ماهیت تجربه‌های نزدیک به مرگ نمی‌توان آن‌ها را در آزمایشگاه به‌راحتی تحت کنترل آزمایش‌ در آورد، گرچه ممکن است این وضعیت تغییر کند. برای نمونه، شاید بتوان جنبه‌هایی از آن‌ها را بر روی موش‌های آزمایشگاهی مطالعه کرد؛ شاید موش آزمایشگاهی نیز بتواند پیش از مرگ، خاطرات زندگی‌اش را مرور کند یا خوشحالی را تجربه کند. ضعیف‌شدن روشناییبسیاری از عصب‌شناسان شباهت‌هایی بین تجربه‌های نزدیک به مرگ و پیامدهای دسته‌ای از رخدادهای مرتبط با صرع، معروف به حملات منطقه‌ای مختلط۷ یافته‌اند. این حملات به هشیاری آسیب نسبی می‌زنند و بیشتر اوقات در مناطق مشخصی از یک نیم‌کره رخ می‌دهند. ممکن است پیش از این حملات یک پیش‌حمله دست دهد که تجربۀ ویژه‌ای است که خاص آن فرد بیمار است. این حمله ممکن است با تغییرهایی در اندازۀ فرضی اشیا، مزه‌ها یا بوها همراه باشد؛ احساسات جسمانی نامعمول؛ آشناپنداری؛ شخصیت‌زدایی یا احساسات خلسه‌وار هم ممکن است رخ دهد. حادثه‌هایی که مصداقِ مورد آخر این فهرست باشند، میان روان‌شناسان بالینی، حملات داستایوفسکی نیز نامیده می‌شوند. این تعبیر را از نام نویسندۀ روسی سدۀ نوزدهم فئودور داستایوفسکی گرفته‌اند که دچار صرع شدید لوب گیجگاهی می‌شد. شاهزاده میشکین، قهرمان رمان ابله، می‌گوید:او طی تشنج‌های صرع، یا درست پیش از آن‌ها، همیشه یک یا دو بار این تجربه را داشت که گویی کل قلب و ذهن و بدنش در نیرو و روشنایی بیدار شده است؛ سرشار از سرور و امید می‌شد، و انگار تمام اضطراب‌هایش برای همیشه از بین رفته بودند؛ این لحظات صرفاً دلشوره‌های یک ثانیۀ آخری است (هیچ‌وقت بیش از یک ثانیه نبود) که دچار تشنج می‌شد. وقتی حمله تمام می‌شد، و شاهزاده دربارۀ علائم خود تأمل می‌کرد، معمولاً با خود می‌گفت: ...«چه اهمیتی دارد که این‌ها فقط یک بیماری است، یک تنش نابهنجار در مغز، اگر به‌هنگام یادآوری و تحلیل آن لحظه به نظر رسد که آن لحظه به‌غایت همساز و زیباست؛ دمی با عمیق‌ترین احساسات، سرشار از سرور و شعف، اخلاص خلسه‌وار و کامل‌ترین حیات؟... تمام زندگی‌ام را برای این یک دم می‌دهم».بیش از ۱۵۰ سال از آن زمان می‌گذرد و امروزه، جراحان مغز و اعصاب می‌توانند با تحریک الکتریکی بخشی از کورتکس موسوم به اینسولا، در بیماران صرعی‌ای که الکترودهایی در مغزشان کاشته شده است، چنین احساسات خلسه‌واری را تحریک کنند. این رویه به مکان‌یابی منشأ سکته‌ها برای مشخص‌کردنِ نقاط آسیب‌دیدۀ ممکن کمک می‌کند. این بیمارانْ بهجت، خوش‌بختیِ افزایش‌یافته و خودآگاهی یا ادراکِ ارتقایافته از جهان بیرونی را گزارش کرده‌اند. تحریک نقطۀ دیگری از قشر خاکستری می‌تواند مسبب تجربۀ رهایی از بدن یا توهم‌های بصری شود. این پیوند جسمانی بین الگوهای رفتار نابهنجار -خواه محرک آن فرایند مهارناپذیر بیماری باشد یا تحت کنترل الکترودهای یک جراح- و تجربۀ ذهنی شاهدی است که از یک خاستگاه زیست‌شناختی، و نه معنوی، حمایت می‌کند. این ماجرا احتمالاً برای تجربه‌های نزدیک به مرگ نیز صادق است. همچنان یک راز است که چرا ذهن تقلا برای حفظ عملکرد خود در مواجه با ازدست‌دادن جریان خون و اکسیژن را نه دهشتناک که تجربه‌ای مثبت و خوشایند می‌یابد. ولی هیجان‌انگیز اینکه محدودیت طیف تجربۀ انسان، شامل موقعیت‌های دیگری هم می‌شود که در آن‌ها‌ کاهش سطح اکسیژن، باعث احساسِ خوشایند سرخوشی، منگی و تحریک افزایش‌یافته می‌شود: شیرجۀ عمیق، کوهنوردی در ارتفاعات بالا، پروازکردن، بازی غش یا خفگی، و اختناق شهوانی. احتمالاً این‌دست تجارب خلسه‌وار در اشکال بسیاری از مرگ شایع است، مادامی‌که ذهن همچنان هشیار باشد و عملکرد آن به‌واسطۀ داروهای حاوی تریاک یا دیگر داروهای تجویزشده برای تسکین درد تضعیف نشده باشد. ذهن، که به بدن در حال مرگ زنجیر شده، پیش از ورود به، به تعبیر هملت، «کشور نامکشوفی که هیچ مسافری از آن بازنگشته» رؤیاهای شخصی خود را از بهشت یا جهنم رؤیت می‌کند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱ ژوئن ۲۰۲۰ با عنوان «What Near-Death Experiences Reveal about the Brain» در وب‌سایت ساینتیفک امریکن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «ناگهان دردهایم آرام گرفت، از بدنم جدا شدم و پرواز کردم» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.•• کریستوف کخ (Christof Koch) استاد علوم‌اعصاب در مؤسسه تکنولوژی کالیفرنیا و رئیس مؤسسه علوم مغزی آلن در سیاتل است. عمدۀ تحقیقات او بر فهم عصب‌شناسی آگاهی متمرکز بوده است. کخ علاوه بر تحقیق و تدریس در ساینتیفیک آمریکن، ناتیلوس و دیگر مطبوعات نیز دربارۀ علوم عصب‌شناختی می‌نویسد.[۱]safari[۲] Life after Life[۳] The Handbook of Near-Death Experiences[۴] Tibetan Book of the Dead[۵]Beaufort wind scale[۶] First Man[۷]complex partial seizures ]]> کریستوف کخ علم‌وفلسفه Wed, 21 Oct 2020 05:05:14 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9932/ رسیدن به خوشبختی به‌سبک استاد بدبینی http://tarjomaan.com/neveshtar/9928/ دیوید باتروودز، ایان — در ۱۳ دسامبر ۱۸۰۷ یوهانا شوپنهاور، به رسم شهر وایمار، قلمی برداشت و خطاب به پسر نوزده‌ساله‌اش آرتور نوشت: «برای خوشبختی من ضروری است که بدانم تو نیز خوشحال و خوشبختی، هرچند شاهد آن نباشم».دو سال پیش از آن، در هامبورگ، جسد شوهر یوهانا، هاینریش فلوریس، در کانال پشت املاک خانوادگی‌شان پیدا شد. این احتمال وجود داشت که او سر خورده و سقوط کرده باشد. اما نظر آرتور این بود که پدرش خود را از اتاق روی انباری به درون آب‌های یخ‌زدۀ پایین عمارت پرت کرده بود. یوهانا هم مخالفتی با نظر او نداشت. چهار ماه پس از خودکشی او، یوهانا خانه را فروخت و به‌زودی رهسپار وایمار شد؛ جایی که در آن شغلی موفق به‌عنوان نویسنده و مدیر سالن اجتماعات انتظارش را می‌کشید. آرتور با او نرفت، به این نیت که کارآموزی تجاری را، که پدرش کمی پیش از مرگش برای او جور کرده بود، تکمیل کند. اما چندان طول نکشید که آرتور هم در صدد ترک هامبورگ برآمد. در یک سلسله نامه‌نگاری دوطرفه در طول سال ۱۸۰۷، میان مادر و فرزند، گفت‌و‌گوهای پرتنشی بر سر شرایط ترک آرتور در گرفت. یوهانا از تصمیم آرتور برای ترک هامبورگ برای پیگیری زندگی فکری موردعلاقه‌اش حمایت می‌کرد -‌مگر غیر از این هم می‌شد؟- ازجمله با استفاده از روابط خود برای کمک به راهیابی آرتور به تحصیلات دانشگاهی، اما به یک شرط: آرتور می‌بایست او را به حال خودش بگذارد. مطمئناً آرتور نباید به نزدیکی او در وایمار نقل‌مکان می‌کرد و تحت هیچ شرایطی او اجازه نمی‌داد آرتور پیش او بماند.آنچه عبارت یادشدۀ ۱۳ دسامبر یوهانا نشان نمی‌دهد، این است که او نمی‌توانست آرتور را تحمل کند؛ او در ۶ نوامبر در نامه‌ای نوشت «همۀ خصلت‌های خوبی که داری، بر اثر هوش فوق‌العاده‌ات، تیره و تار و برای دنیای دور و برت بی‌فایده شده‌اند، به دلیل میل مفرط تو برای دانستن هر چیزی بهتر از دیگران...؛ اگر کمی غیر از این بود، احمقانه جلوه می‌کردی؛ اما از طرف دیگر، با وضع کنونی‌ات، بسیار آزاردهنده‌ای». جان کلام این‌که او گستاخ و یک عقل‌کل نچسب بود.اگر دیگران مصاحبت او را تحمل‌ناپذیر می‌یافتند، این احساس از طرف او هم بود. او دوره‌های طولانی افسردگی را در انزوایی خودخواسته گذارند، ازجمله دو ماه اول سال ۱۸۳۲ در اتاق‌های جدیدش در فرانکفورت، شهری که پس از منطقۀ برلین، خانۀ او شد. او با این باور در برابر تنهایی‌اش تاب می‌آورد، چراکه عزلت‌گزینی تنها وضع شایستۀ یک فیلسوف است: او در جایی گفته است «اگر شاه بودم، اولین فرمانم این بود که دست از سرم بردارید». بنابراین قاعدتاً موضوع خوشبختیْ ربط و نسبتی با شوپنهاور ندارد، چه به عنوان یک شخص و چه در مقام یک فیلسوف. کاملاً برعکس: او را معمولاً با عمیق‌ترین بدبینی در تاریخ فلسفۀ اروپایی می‌شناسیم.بدبینی شوپنهاور بر دو نوع ملاحظه مبتنی است: نخست، ملاحظه‌ای از منظر درونی که ما صرفاً موجودات عقلانی‌ای نیستیم که در پی شناخت و فهم جهان باشیم، بلکه موجودات سرشار از میلی هستیم که در تقلای دست‌یابی به چیزهایی از جهان‌ایم. شوپنهاور مدعی است که، در ورای هر تقلایی، فقدان دردناک چیزی نهفته است و درعین‌حال به‌چنگ‌آوردن آن چیز به‌ندرت ما را خشنود می‌سازد، زیرا حتی اگر از تحقق ارضای یک میل برآییم، همواره امیال ارضانشدۀ دیگر آماده‌اند که جای آن را بگیرند. اگر آن‌قدر بخت یارمان باشد که نیازهای اولیۀ‌مان -‌مثل گرسنگی و تشنگی‌- را برآورده کنیم، آن‌گاه برای گریز از ملال به بسط نیازهای جدید به امور تجملی همچون الکل، تنباکو یا لباس مد روز می‌پردازیم. شوپنهاور می‌‌گوید ما در هیچ نقطه‌ای به رضایت نهایی و ماندگار نمی‌رسیم. از این رو، یکی از معروف‌ترین تعابیر او این است: «زندگی در پس و پیش در نوسان است، همچون آونگی میان رنج و ملال».شوپنهاور از مطالعات وسیعش دربارۀ فلسفۀ کلاسیک هند می‌دانست که او اولین کسی نیست که رنج را بخش لاینفک زندگی می‌داند. بودائیان برای این رنج واژه‌ای داشتند، dukkh، که نخستین حقیقت از حقایق شریف چهارگانه شناخته می‌شد.۱ چهارمین و آخرین این حقایق magga یا راه شریف هشتگانه۲ است که به توقف dukkh (رنج) منجر می‌شود؛ این آموزه‌ها نیز الهام‌بخش بخش بزرگی از فلسفۀ اخلاق شوپنهاور شد.نکتۀ دیگر مشاهده از منظر بیرونی است. به نظر شوپنهاور نگاهی اجمالی به جهان پیرامون تز تعیین‌کنندۀ خوش‌بینی گوتفرید لایب‌نیتس را ابطال می‌کند: جهان ما بهترین جهان ممکن است. شوپنهاور مدعی است که برعکس، اگر جهان ما نظمی داشته باشد، نظم آن برای به‌حداکثررساندن درد و رنج است. مثال او حیوانات درنده‌اند که نمی‌توانند جز با دریدن و بلعیدن سایر حیوانات باقی بمانند و بنابراین به «گورستان زندۀ هزاران حیوان دیگر» تبدیل می‌شوند. طبیعت، چنان‌که آلفرد لرد تنیسون۳ بعداً بیان کرده، در کلیت خود «چنگ و دندانی خون‌آلود» دارد که جانداری را در برابر جاندار دیگر به تنازع وامی‌دارد؛ خواه درندۀ بلعنده و خواه دریدۀ بلعیده، هر دو، برای بقا گرفتار نزاعی مرگ‌بارند.تمدن نیز کمک چندانی به این وضع نمی‌کند، بلکه بر موقعیت‌های رنج بشری می‌افزاید. شوپنهاور در جهان همچون اراده و بازنمایی۴ (۱۸۱۸) می‌نویسد: «اگر این سرسخت‌ترین خوشبین را در میان بیمارستان‌ها، بخش‌های مجروحان و تالارهای جراحی، در میان زندان‌ها، اتاق‌های شکنجه، برده‌خانه‌ها، در میان میدان‌های نبرد و محل‌های اجرای اعدام بگردانید، و سپس همۀ آن گوشه‌های تاریک فلاکت را که از کنجکاویِ فارغ‌دلانۀ او پنهان مانده، به رویش بگشایید، آن‌گاه او نیز مطمئناً سرشت این بهترین جهان ممکن را درخواهد یافت!».اگر مجبور بودید هدف جهان را فقط با نظر به نتایج به‌دست‌آمدۀ آن حدس بزنید، تنها می‌توانستید به این نتیجه برسید که این جهان دار مکافات و عذاب است.این ملاحظات، نخست دربارۀ ماهیت بشر و دوم دربارۀ خود طبیعت، پشتوانۀ ادعاهای بدبینانۀ شوپنهاور است که زندگی‌ ارزش زیستن ندارد و جهان نباید وجود می‌داشت. ما هیچ‌گاه از قبل این اختیار را نداشتیم که وجود داشتن یا نداشتن را انتخاب کنیم، اما اگر چنین اختیاری می‌داشتیم، نامعقول بود که وجود در جهانی را انتخابی کنیم که در آن نمی‌توانیم از زندگی بهره‌ای ببریم، بلکه جز حسرت و خسارت انتظاری از آن نیست یا چنان‌که شوپنهاور در عبارت کلیدی دیگری بیان کرده «زیستن کسب‌وکاری است که به خرجش نمی‌ارزد».آیا به رغم همۀ این‌ها جایی برای خوشبختی هست؟ مطمئناً باید باشد. نمی‌توان نادیده گرفت که خوشبختی وجود دارد؛ بسیاری از آدمیان خوشبختی را در خود تجربه می‌کنند و آن را در دیگران نیز می‌بینند. اما وقتی شوپنهاور می‌پذیرد که خوشبختی وجود دارد، این خطر وجود دارد که بدبینی او از هم بپاشد. حتی اگر این ادعا درست باشد که هر موجود زنده‌ای باید با رنج مواجه شود، این رنج را می‌توان با یافتن سهمی از خوشبختی‌ جبران کرد. رنج را می‌توان ابزاری برای رسیدن به خوشبختی دانست، یا حتی بخشی از چنین خوشبختی‌ای. اگر چنین باشد، آن‌گاه شوپنهاور هنوز دلیل خوبی به دستمان نداده که وجودداشتن را نخواهیم. شاید در نهایت، خوشبختی باعث شود که زندگی به زحمتش بیرزد.شوپنهاور منکر وجود خوشبختی نیست. اما او بر آن است که ما معمولاً در مورد چیستی خوشبختی اشتباه می‌کنیم. به نظر او، خوشبختی چیزی جز نبودِ درد و رنج نیست؛ آن لحظۀ فراغتی که گاهی میان ارضای یک میل و پی‌جویی میل دیگر احساس می‌کنیم. مثلاً رضایت خاطر خود را در خریدن خانۀ اولتان تصور کنید. به نظر شوپنهاور، آنچه در این‌جا مایۀ خشنودی ماست، آن حالت ایجابی صاحبخانه‌شدن نیست، بلکه حالت سلبی خلاصی از نگرانی‌هایی است که از نداشتن خانه دامنگیرمان بود (و البته خلاص‌شدن از خود آن فرایند پردغدغۀ خرید یک ملک). شوپنهاور سریع به این نکته اشاره خواهد کرد که این خوشبختی احتمالاً عمر کوتاهی خواهد داشت، و محملی می‌شود برای نگرانی‌ها و دغدغه‌های دیگری که بروز می‌کنند، نگرانی‌هایی همچون بازپرداخت وام مسکن، یا تغییر و تعمیر حمام.او با پاره‌ای ملاحظات روان‌شناختی موضع خود را در مورد سرشت سلبی خوشبختی تقویت می‌کند. همۀ این ملاحظات بر دشواری دست‌یابی به خوشبختی و لذت‌بردن از آن انگشت می‌گذارند. برای مثال، ما متوجه همۀ آن چیزهایی که به خیر و خوشی می‌گذرند نمی‌شویم، بلکه بر چیزهای ناگوار تمرکز می‌کنیم؛ یا چنان‌که شوپنهاور با نگاه تیزبین خود در یک تمثیل بیان می‌کند: «ما سلامتی تمام بدن خود را احساس نمی‌کنیم، اما امان از فشاری که تنگی کفش به پایمان وارد می‌کند!». اگر آنچه آزارمان می‌دهد را رفع و رجوع کنیم، سریع آن را مفروض می‌گیریم و توجه خود را به حل مشکل بعدی معطوف می‌کنیم: «این مثل لقمۀ غذایی است که خورده‌ایم و از آن لذت برده‌ایم؛ اما احساس ما، از آن لحظه‌ای که آن را بلعیده‌ایم، تمام شده و رفته». علاوه‌براین، فارغ از آنکه مشکلی کوچک باشد، ما آن را چنان بزرگ می‌کنیم که با مشکل قبلی برابری کند: «آن مشکل می‌داند که چگونه خود را باد کند تا با مشکل قبلی هم‌اندازه به نظر برسد و بتواند به‌عنوان نگرانی اصلی آن روز کل خاطر ما را پر کند». در نتیجه، ما تا وقتی چیزهایی را داریم، به‌ندرت قدر آن‌ها را می‌دانیم: «بزرگ‌ترین نعمت‌ها سه نعمت‌اند: سلامتی، جوانی و آزادی؛ و ما تا وقتی از آن‌ها برخورداریم، به وجودشان توجه نداریم، تا وقتی که از دستشان می‌دهیم». همان نکته‌ای که در ترانۀ جونی میچل شهرتی ابدی یافته: «نمی‌دانی چه داری، تا وقتی که از دستش می‌دهی».هیچ یک از این نکته‌ها به این معنا نیست که هیچ‌کس تاکنون احساس خوشبختی نکرده است. این نیز برخلاف تجربۀ شخصی بی‌شمار آدمیانی است که در مقطعی از زندگی خود احساس خوشبختی می‌کنند. اما بر اثر آن‌ها متوجه این نکته می‌شویم که خوشبختی، از جهت حسی، از درد و رنج متمایز است. درد و رنج، وجود خود را چه بخواهیم و چه نخواهیم، جار می‌زنند. آن‌ها چیزی را برجسته و پررنگ می‌کنند که درست نیست و لازم است درست شود. فارغ از آنکه مشکل چقدر کوچک و جزئی است، درد و رنجْ آن‌ را به اولویت شمارۀ یک ما تبدیل می‌کنند. ما می‌توانیم همۀ آن چیزهایی را که به ما احساس خوشبختی می‌دهند داشته باشیم و باز هم از احساس خوشبختی محروم باشیم. وضع از این قرار است، چون درد و رنجْ بی‌وقفه چیزهایی را پیش رویمان عَلَم می‌کنند که نسبت به آن‌ها حس خوبی نداریم، اما این می‌تواند به این دلیل باشد که ما همۀ آن چیزهایی را که به ما احساس خوبی می‌دهند از یاد برده‌ایم؛ مثل آن لقمۀ غذا پس از خوردن آن.به همین دلیل، شوپنهاور بر نقش اساسی یادآوری و تأمل در ایجاد احساس خوشبختی تأکید می‌کند: «شناخت ما از رضایت خاطر و لذت تنها به‌صورتی غیرمستقیم است؛ وقتی ما رنج‌ها و محرومیت‌هایی را به خاطر می‌آوریم که بر آن‌ها پیشی می‌گیرند و وقتی این‌ها بروز می‌کنند، آن‌ها رخت برمی‌بندند». به عبارت دیگر، برای توجه و ارج‌نهادن به بهره‌مندی از چیزها، ما باید این امر را در خاطر داشته باشیم که، اگر آن‌ها را نداشتیم، وضع چگونه بود. این واقعیت که این خوشبختی بر تمام‌شدن رنج سابق مبتنی است، با شدتِ احساسات برآمده از لذت، منافات ندارد. شدت لذت با شدت رنجِ پیش از خود متناسب است. پریمو لوی در کتاب خود اگر این است انسان۵ (۱۹۷۴) نمونۀ تمام‌عیاری از امکانات راحتی عمیق به دست می‌دهد، چیزی فراتر از خوشبختی. گزارش او از محبوس‌شدن در آشوویتس به آنجا می‌رسد که، از وقفه‌های مختصرِ میان کارهای شاقی که مجبور به انجامشان بود، سخن می‌گوید: «وقتی ما به کپسول می‌رسیدیم، گونی را روی زمین خالی می‌کردیم؛ و من که به‌سختی روی پاهایم می‌ایستادم، با چشمانی تهی، دهانی باز، و دستانی بی‌رمق، در آن خلسۀ زودگذر و سلبی از تمام‌شدن درد فرو می‌رفتم».درواقع، به‌خاطرآوردن رنج واقعی خودمان از گذشته تنها گزینه برای احساس خوب‌داشتن در مورد زمان حاضر نیست. ما می‌توانیم به‌جای آن دربارۀ همۀ رنج‌هایی تأمل کنیم که امکان داشت به آن‌ها مبتلا شویم. این نوع تأمل، که می‌تواند به‌اندازۀ ایجاد احساس تسکین و خلاصی تأثیرگذار باشد، درمورد بی‌شمار چیزهای بدی است که می‌توانستند بر سرمان بیایند، اما خوشبختانه هیچ‌گاه رخ نداده‌اند. حتی شاید بر چیزهای بدی تأمل کنیم که بر سر کسانی دیگر آمده است یا هم اکنون دامنگیر آن‌هاست. از این جهت، خاطرات دردناک لوی کمک دیگری به ما می‌کند: ممکن نیست خوانندگانْ کتاب اگر این است انسان را بخوانند، اما از این بابت شدیداً احساس خوشبختی نکنند که هیچ‌گاه با آن مشقت‌ها و تحقیرهای فراتر از تصوری که لوی توصیف کرده مواجه نشده‌اند.شوپنهاور در مورد لذتِ درامان‌ماندن از شوربختی دیگران از لوکرتیوس چنین نقل می‌کند:مایۀ لذت و شادی است ایستادن بر کنارۀ دریا، آن‌گاه که زیر شلاق بادهای توفان‌خیز است؛ بر کرانه ایستادن و به نظاره نشستن که کشتی‌بان در تلاطم و تشویش است؛ نه آن‌که از دیدن درد کسی دیگر خشنود باشیم، بلکه از این جهت که می‌دانیم ما از آن نابختیاری در امانیم.شوپنهاور حکیمانه ما را از این نوع لذت برحذر می‌دارد، چراکه چنین لذتی «به خباثت حقیقی و مسلم، بسیار نزدیک» است. چه بسا او در ذهن خود احتمال -‌یا این‌همانی با- «لذت از بدبختی دیگران»۶ را می‌دهد، نوعی گرایش به لذت‌بردن از رنج دیگران. لوکرتیوس مرز باریکی میان «لذت از بدبختی دیگران» و سادیسم قائل بود: این از آن رو نیست که از بدبختی کسی دیگر لذت ببریم، بلکه از این جهت است که بدبختی آنان به ما یادآوری می‌کند که چقدر بخت با ما یار بوده است؛ و این است که آن احساس خرسندی را به ما می‌دهد.بااین‌حال، شوپنهاور گاهی «لذت از بدبختی دیگران» را با شدیدترین عبارات محکوم می‌کند: «بدترین خصیصه در طبیعت بشر ’لذت از بدبختی دیگران‘ است». به بیان او تفاوت میان «لذت از بدبختی دیگران» و بی‌رحمی صرفاً تفاوت میان گرایش و عمل است: «به بیان ساده، ’لذت از بدبختی دیگران‘ بی‌رحمی‌ای نظری است. بی‌رحمی نیز ’لذت از بدبختی دیگران‘ در عمل است. درحالی‌که خصلت‌هایی همچون حسادت -‌خواستن موفقیت دیگری برای خود‌- عیب و نقص‌اند، اما کاملاً انسانی و از‌این‌رو قابل‌توجیه‌اند، اما ’لذت‌بردن از بدبختی دیگران‘ مسلماً خصلتی اهریمنی است».بنا به فهم شوپنهاور از چیزها، برای خوشبخت‌بودن، ما باید درصدد حذف درد و رنج از زندگی‌هایمان برآییم؛ و برای احساس خوشبختی، باید زمانی را نیز به تأمل دربارۀ فقدان آن‌ها اختصاص دهیم. شوپنهاور، در جست‌وجوی یک نظام اخلاقی مبتنی بر بینش‌های مشابه، توجهی به فیلسوفان اخلاق عصر خود نکرد، بلکه به‌سراغ مکاتب فکری یونان باستان رفت. به نظر او از میان همۀ این مکاتب، دیدگاه‌های او دربارۀ خوشبختی، نزدیک‌ترین شباهت را با دیدگاه‌های رواقیان دارد: به ادعای او فیلسوفان رواقی‌ای همچون استوبائوس، اپیکتتوس و سنکا، مثل او زندگی سعادتمندانه را با وجود عاری از درد تعریف می‌کردند.به‌طور کلی یونان باستان نقطۀ خوبی برای پژوهش دربارۀ فلسفه‌ای ناظر به سعادت است، زیرا به نظر شوپنهاور یونانیان در یک چیز هم‌نظر بودند: وظیفۀ عقل عملی کشف بهترین نوع زندگی و چگونگی دست‌یابی به آن است. علاوه‌براین، به قول شوپنهاور، به‌استثنای افلاطون، همۀ فیلسوفان یونانی این نقش عقل عملی را با تمهید راهنمایی برای یک زندگی سعادتمندانه یکی می‌گرفتند. آن‌ها فقط به این اهمیت می‌دادند که فضیلت چگونه می‌تواند زندگی دنیوی ما را بهبود بخشد؛ و کمتر به این می‌اندیشیدند که چگونه این امر می‌تواند با هر گونه حیات پس از مرگی یا با قلمرو آن‌جهانی ربط و نسبتی پیدا کند. به عقیدۀ شوپنهاور، تفکر دربارۀ خوشبختی به‌عنوان نبودِ رنج دیدگاهی است که رواقیان را از دیگر مکاتب متمایز می‌کند، همان نظری که او نیز به آن قائل بود. او دو کارکرد عقل عملی را معرفی کرد که رواقیان در پژوهش خویش دربارۀ وجود سعادتمند به کار می‌گرفتند. در یک طرف، کارکردی غیرمستقیم وجود دارد که دل‌نگران برنامه‌ریزی و دوراندیشی است و به رواقی اجازه می‌دهد در طریق حیات مسیری را انتخاب کند و پی بگیرد که کمترین درد در آن است. در طرف دیگر، کارکرد مستقیمی وجود دارد که رواقی به‌جای حذف یا پرهیز از موانع در مسیر زندگی، با تغییر در نحوۀ نگرش خود به این موانع، احساساتش را نسبت به آن‌ها تغییر می‌دهد. گاه، تغییر در عمل است، درحالی‌که تغییرِ دیگر در نظر و تفکر. به نظر شوپنهاور، سهم متمایز رواقیان در اخلاق در ماهیت این تغییرِ در تفکر نهفته است. نخست آنکه رواقی بر آن است که احساسات دردناکِ برآمده از محرومیت «نتیجۀ بی‌واسطه و ضروریِ نداشتن نیست، بلکه بیشتر ناشی از خواستن [‌برای-داشتن] و درعین‌حال نداشتن است». بنابراین روشن می‌شود که ما برای اجتناب از کل این احساسات دردناک باید بخش خواستن را حذف کنیم. علاوه‌براین، هر قدر آمال و آرزوهای ما درمورد چیزی که می‌خواهیم داشته باشیم بزرگ‌تر باشد و هر قدر امید ما به دست‌یابی به آن‌ها بیشتر باشد، دردی که به هنگام ناکامی نصیبمان می‌شود شدیدتر است. اگر نتوانیم در [حذف] خواستن چیزی به جایی برسیم، باید دست‌کم آن خواسته‌ها را در مقادیر واقع‌بینانه و قابل‌دست‌یابی محدود کنیم. شاید شوپنهاور با واپس‌رفتن به بدبینی خاص خود این نکته را اضافه کند که اگر سطح بالایی از خوشبختی را چشم داشته باشیم که در آینده انتظارمان را می‌کشد، باید به خود بدگمان شویم؛ تقریباً یقینی است که [در این صورت] واقع‌بینی خود را از دست داده‌ایم. به گفتۀ او «هر لذت شعف‌انگیزی، توهمی بیش نیست».بدین ترتیب، هدف رواقیْ آتاراکسیا۷ (طمأنینه) است، حالتی از آرامش درونی و وقار، به‌رغم هر آشفتگی و تلاطمی در وضع جهان بیرون از ما. شوپنهاور بر این باور است که ملاحظات او دربارۀ محتوم‌بودن رنج می‌تواند در دست‌یابی به این هدف کمک کند، البته اگر بدان اعتقادی راسخ داشته باشیم. اگر بر این گمان باشیم که درد و رنج اتفاقی‌اند و می‌توان از آن‌ها اجتناب کرد، تأثیرشان بر ما بیشتر خواهد بود. شاید این امر دربارۀ هر رنج جزئی‌ای صادق باشد که می‌توان از آن اجتناب کرد، اما رنج در کلیت خود اجتناب‌ناپذیر و جهان‌شمول است. به نظر شوپنهاور، اگر بنای ما بر این باشد که این نکته را پیش چشم داشته باشیم، چه بسا در مواجهه با رنج نگرانی کمتری داشته باشیم یا دست‌کم نگرانی ما دربارۀ آن همچون امور گریزناپذیر باشد، مثل کهولت سن (برای بیشتر ما) و مرگ.آخرین کاری که باید انجام دهیم، داشتن عقیده‌ای برخلاف این است: اینکه برایمان مقدر شده در زندگی خوشبختی را بیابیم، نه آنکه با رنج دست‌به‌گریبان باشیم. اگر بر این باور باشیم که جهان خوشبختی را به ما مدیون است، به‌سختی ناامید خواهیم شد، مهم‌تر از همه به این دلیل که وقتی به آنچه به گمان ما خوشبختمان می‌کند دست می‌یابیم، امیال برآورده‌نشدۀ جدیدی را می‌یابیم که جای امیال قدیمی را می‌گیرند. ما به احساس بیزاری نسبت به موانعی پابند می‌شویم که میان ما و خوشبختی‌ای که احساس می‌کنیم مستحق آنیم، جدایی می‌اندازند. به تعبیر شوپنهاور، بعضی از آدمیان با درنظرگرفتن هدفی برای یک زندگیِ خوشبخت، که بیرون از دسترسشان است، این بیزاری را تشدید و بیرونی می‌کنند. در نتیجه، وقتی آن غایت مدنظرشان تحقق نمی‌یابد، آنان همواره چیزی غیر از خودشان را می‌یابند تا به آن اشاره کنند و برای دلیل بدبختی‌شان آن را سرزنش کنند. شوپنهاور می‌گوید «از این جهت، انگیزش بیرونی برای اندوه همان نقشی را بازی می‌کند که مرهم یک تاول، که همۀ ترشحات بد را یکجا جمع می‌کند و در غیر این صورت پراکنده می‌شدند».با آنکه شوپنهاور واقعاً با شیوۀ فکریِ رواقیان احساس قرابت می‌کرد، به نظر نمی‌رسد که در همۀ موضوعات با مکتب رواقی هم‌نظر باشد. در واقع، او مقدمۀ اصلی مشترک میان همۀ مکاتب یونانی باستان را رد می‌کند؛ به نظر شوپنهاور، زندگی سعادتمند حتی ممکن هم نیست، چون به یاد دارید که به گفتۀ او زندگیْ سراسر رنج است. نظام‌های اخلاقی طراحی شده‌اند تا همچون راهنمایی برای زندگی سعادتمند عمل کنند؛ و چنین زندگی‌ای تا آن‌جا که به نظر شوپنهاور باشد، چیزی جز فریب و حماقت نیست. به عقیدۀ شوپنهاور، غایت منطقی مکتب رواقی بسیار مشکل‌دار است، زیرا این مکتب به هدف سعادت به مثابۀ وظیفه‌ای برای از میان بردن درد معتقد است. اگر حق با شوپنهاور باشد که همۀ زندگی رنج است، آن‌گاه تنها راه واقعی برای ازمیان‌بردن رنج حذف خود زندگی خواهد بود. بنابراین، غایت نهایی رواقی‌گری باید خودکشی می‌بود.اما شوپنهاور تصویر متفاوتی از زندگی خوشبخت به ما می‌دهد؛ تصویری که رضایت و خشنودی تام‌وتمامی در آن نیست. با آنکه رنج را نمی‌توان یکسره از زندگی حذف کرد، می‌توان آن را با اطمینان‌یافتن از این امر تقلیل داد که هیچ نوع رنجی چندان به درازا نکشد. با نظر به تمثیل آونگ که پیشتر از وی نقل شد، زندگیِ خوشبخت موفقیت نسبی در برآوردن امیال ماست که بیش از حد دچار درد نباشیم، اما شامل شکست نسبی ما در اطمینان‌یافتن از این امر نیز هست که بیش از اندازه دچار یکنواختی و ملال نیز نشویم.این یک «بازی» است که «دائماً از یک میل، به ارضای آن، و سپس به میلی جدید گذر می‌کنیم؛ یک بازی که جریان تند آن را خوشبختی می‌نامیم و جریان کند آن را رنج». بهترین چیزی که می‌توانیم از باب خوشبختی انتظار داشته باشیم، تعادلی مطلوب میان آرزو و عمل است که، در نهایت، یک زندگی نیمه‌رضایت‌بخش است.اگر یک زندگی مطلوب، که زندگی خوشبخت دانسته می‌شود، هدف عبثی برای نظام اخلاق باشد، آن‌گاه این پرسش مطرح می‌شود که هدف واقعی اخلاق چه باید باشد. پس‌زمینۀ بدبینی شوپنهاور هیچ‌گاه از این مسئله برکنار نبوده است. برای شوپنهاور مشخص نیست که زندگی نیمه‌رضایت‌بخش بهتر از وجودنداشتن باشد. در چنین زندگی‌ای، برتری همچنان با رنج است، حتی اگر هیچ نوع رنجی مدتی مدید برقرار نماند.بنابراین شوپنهاور، در تلاش برای تبدیل جهان به سکونت‌گاهی رضایت‌بخش، نظام اخلاقی‌ای را انتخاب می‌کند که بتواند ما را از تمامیت جهان محفوظ نگاه دارد. او بر زهدگرایی صحه می‌گذارد: ترک نفس شدید که، علاوه‌بر رواقی‌گری، در قدیسان و عارفان بسیاری از ادیان جهان تجسم یافته است:به‌رغم تفاوت‌های بسیاری که در ظاهر به نظر می‌رسد، در کنار فرزانۀ رواقی، آنانی‌اند که حکمت هندی پیش روی ما ترسیم می‌کند و واقعاً پرورش داده است، آن توبه‌کاران حقیقی که بر عالم فائق آمده‌اند؛ یا حتی آن ناجی مسیحی ... که با فضیلت کامل، تقدس و والایی، که درعین‌حال پیش روی ما در منتهای رنج می‌ایستد.توجه داشته باشید که پرهیزگاران آن‌جهانیِ شوپنهاور خوشبخت نیستند. آن‌ها به‌کلی از بازی زندگی نیمه‌رضایت‌بخش دست شسته‌اند. آنان، در مقابل، شمول و چاره‌ناپذیری رنج را می‌پذیرند و در صدد نمادین‌کردن آن برمی‌آیند تا آن را تعالی بخشند. شوپنهاور، به احتمال زیاد، دربارۀ این پرهیزگاران از واژه‌هایی همچون خویشتن‌داری و آرامش استفاده می‌کند تا خوشبختی و لذت.شاید از این سخن که شوپنهاور زهدگرایی را تأیید کرده تصور شود که خود او نیز به آن عمل می‌کرده است. به هیچ وجه. زاهدانه‌ترین بخش رویۀ روزانۀ او در فرانکفورت استحمام با اسفنج و آب سرد بود که بین ساعت هفت تا هشت صبح هر روز انجام می‌داد. پس از آن قهوه‌اش را درست می‌کرد و برای چند ساعتی مشغول نوشتن می‌شد تا وقت ملاقات‌های دستچین‌شده‌اش برسد، و این کار تا ظهر طول می‌کشید که خدمتکارش سر می‌رسید و ملاقات‌کنندگان را به بیرون راهنمایی می‌کرد. شوپنهاور هر روز برای نیم ساعت فلوت می‌زد -‌فعالیتی که به قول فریدریش نیچه خلوص نیت او را در بدبینی زیر سؤال می‌برد- سپس برای وعدۀ مقوی بعدازظهر راهیِ محل محبوبش برای صرف غذا می‌شد، به هتل دِانگلتره. پس از آن شاید قهوۀ دیگری برای خودش درست می‌کرد، چرتی یک ساعته می‌زد و سپس قدری ادبیات ساده مطالعه می‌کرد. قبل از آنکه سگ خود را -‌یک پودل سفید که آتما خوانده می‌شد‌- به پیاده‌روی ببرد، درحالی‌که سیگاری هم دود می‌کرد؛ همۀ این‌ها پیش از آماده شدن برای خواب معمول نه‌ساعته‌اش بود. زندگی بودا که این‌گونه نبوده است.بنابراین تأیید زهدگرایی در شوپنهاور بیشتر ستایش و آرمان بوده است. شوپنهاور در دفاعیه‌اش، و باز بر خلاف یونانیان باستان، بر آن بود که مطالعۀ نظری اخلاق، نقش اندکی در یک زندگی اخلاقی دارد و بالعکس؛ او در جایی نوشته «دقیقاً همان‌طور که برای یک قدیس فیلسوف‌شدن ضرورتی ندارد، برای فیلسوف نیز قدیس‌بودن الزامی نیست؛ دقیقاً همان‌طور که برای شخصی بسیار زیبا پیکرتراش‌بودن کاملاً غیرضروری است، برای یک پیکرتراشِ بزرگ زیبابودن». او گفته تنها شماری اندک از افراد به زندگی زاهدانه‌ای نایل می‌شوند که نجات حقیقی در آن نهفته است. بقیۀ ما در بهترین حالت، باید با همین زندگی نیمه‌رضایت‌بخش سر کنیم. اما اگر سبک زندگی شوپنهاور نمونه‌ای از چنان زندگانی‌ای باشد، روی‌هم‌رفته زندگی چندان بدی به نظر نمی‌رسد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دیوید باتروودز نوشته و در تاریخ ۱۸ اوت ۲۰۲۰ با عنوان «The semi-satisfied life» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۹۹ با عنوان «رسیدن به خوشبختی به‌سبک استاد بدبینی» و ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.•• دیوید باتروودز (David Bather Woods) عضو هیئت‌علمی دانشگاه وارویک است. عمدۀ تحقیقات او دربارۀ اندیشۀ شوپنهاور است.[۱] چهار آموزۀ اصلی سنت بودایی که قالبی مفهومی برای تمامی اندیشه‌های بودایی به دست می‌دهد: اصل رنج، علت رنج، توقف رنج، و راه توقف رنج [مترجم].[۲] طبق آموزۀ سنت بودایی راه رهایی از رنج در هشت چیز خلاصه می‌شود: دیدگاه درست، نیت درست، گفتار درست، کردار درست، معاش درست، کوشش درست، اندیشۀ درست، و تمرکز درست [مترجم].[۳] Alfred Lord Tennyson: (۱۸۰۹ تا ۱۸۹۲م.) ملک‌الشعرای بریتانیا در عصر ویکتوریا و از معروف‌ترین شاعران تاریخ آن سرزمین [مترجم].[۴] The World as Will and Representation[۵] If This Is a Man[۶] Schadenfreude[۷] ataraxia ]]> دیوید باتروودز علم‌وفلسفه Mon, 19 Oct 2020 04:46:27 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9928/ ستایش راسل از بطالت حالا بیش از همیشه به دردمان می‌خورد http://tarjomaan.com/neveshtar/9918/ مکس هِی‌وارد، نیواستیتسمن — ما بر طبق عادت همیشگی‌مان بطالت را نوعی رذیلت می‌دانیم؛ چیزی که باید از آن شرمنده باشیم. اما وقتی برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی، در سال ۱۹۳۲ و در اوج رکود بزرگ رسالۀ در ستایش بطالت را نوشت، بطالت برای میلیون‌ها نفر که کارشان را از دست داده بودند واقعیتی اجتناب‌ناپذیر بود.راسل دریافت که جامعه‌اش به چیزی بیش از مقابله با بحران بیکاری عمومی نیاز دارد. او می‌خواست تجدید نظری اساسی در نحوۀ ارزش‌گذاری کار و فراغت به وجود آورد. راسل باور داشت که تنها نیاز ما اصلاح نظام اقتصادی‌ای نیست که در آن بعضی انسان‌ها تا جان دارند کار می‌کنند و بیکاری بعضی دیگر را به فقر کشانده، ما علاوه‌برآن، باید نظام اخلاقی را هم به چالش بکشیم. اخلاقیاتی که طبق آموزه‌هایش خود را بر اساس ظرفیتمان در «فعالیت مولد اقتصادی» ارزش‌گذاری می‌کنیم. انسان‌ها چیزی فراتر از نیروی کار هستند. باید ارزش قائل شدن برای فراغت را نیز بیاموزیم.دعوت راسل بیش از همیشه برای وضعیت امروز ما مناسب به نظر می‌رسد. ما در آستانۀ رکود بزرگ دیگری قرار داریم. در ماه‌های آتی احتمالاً میلیون‌ها نفر کارشان را از دست خواهند داد و از آن‌جایی که اتوماسیون و تکنولوژی به پیشرفت خود ادامه می‌دهند، شغل‌های از‌دست‌رفته ممکن است هرگز بازنگردند.این روزها اصلاح‌طبان به امکانِ برقراری درآمد پایۀ جهانی می‌اندیشند تا از فقر همگانی جلوگیری کنند. اما زندگی بدون کار حتی اگر با درآمدی پایدار همراه باشد نیز می‌تواند منجر به احساس تنهایی و افسردگی شود. همانطور که بسیاری از ما طی روزهای مرخصی اجباری‌مان در قرنطینۀ خانگی چنین حسی داشتیم، حتی با اینکه تحت حمایت اقتصادی دولت بودیم. آیا آینده‌ای بدون شغلْ معناداربودن زندگی‌ ما را به مخاطره خواهد انداخت؟در سال ۱۹۳۰ جان مینارد کینز، اقتصاددان بریتانیایی، پیش‌بینی کرد بعد از یک قرن، پیشرفت بشر در امر تولید به جایی می‌رسد که به شهروندان کشورهای پیشرفته اجازه خواهد داد با ۱۵ ساعت کار در هفته کیفیت زندگی قابل‌قبولی داشته باشند. اگر امروز این پیش‌بینی خنده‌دار به نظر می‌رسد، علتش را باید در آن‌چه راسل پیش‌بینی کرده بود جست.راسل با اشاره به مثال معروف کارخانۀ میخ‌سازی‌ای که آدام اسمیت از آن برای توضیح تقسیم کار بهره برد، فرض گرفت که تکنولوژی جدیدی به وجود بیاید که مدت زمان لازم برای تولید یک میخ را نصف می‌کند. در این شرایط اگر بازار فروش میخ از قبل اشباع شده باشد چه رخ خواهد داد؟از نظر راسل، اگر دنیا جای معقولی بود، کارخانه به سادگی با پرداخت همان حقوق قبلی، ساعات کار کارگرانش را نصف می‌کرد و در نتیجه زمانی که کارگران به بهره‌بردن از لذت‌های فراغت اختصاص می‌دادند افزایش چشمگیری می‌یافت. اما همانطور که خود او در ادامه توضیح می‌داد، چنین چیزی به ندرت اتفاق می‌افتد. به جای این کار، صاحبان کارخانه ترجیح می‌دهند نصف کارگران را با همان ساعات کار قبلی نگه دارند و بقیه را تعدیل کنند. در چنین شرایطی عواید پیشرفت تکنولوژی باعث افزایش میزان فراغت نمی‌شود. بلکه عده‌ای را به کار مشقت‌بار مجبور می‌کند و عده‌ی دیگری را به بیکاری و فلاکت می‌اندازد. پس‌اندازها هم به جیب تنها برندۀ ماجرا یعنی صاحب کارخانه می‌رود.اگر به قرنی که گذشت نگاه کنیم می‌بینیم که پیش‌بینی راسل دقیق از آب درآمده. جهش‌های تکنولوژیک به تعدیل نیرو انجامیده و حتی زمانی که شغل‌ها بازیابی شده‌اند، مردم به جای اینکه با حفظ دارایی قبلی‌شان کمتر کار کنند، هر روز بیشتر کار می‌کنند تا کالاهای مادی‌ای را انباشته کنند که لذت اندکی برایشان به ارمغان می‌آورد. ما هر ساله میلیون‌ها تکه لباس، ابزار کهنه و خودروی مستعمل را دور می‌اندازیم. چرا نمی‌توانیم به جایش وقت آزاد بیشتری داشته باشیم؟طبق دیدگاه راسل، راه‌حل این مسئله صرفاً نمی‌تواند اقتصادی یا سیاسی باشد. بلکه علاوه‌براین‌‌ها ماهیتی فرهنگی و اخلاقی دارد. چشم‌انداز کینز دربارۀ پانزده ساعت کار در هفته امروز به دلیل اخلاقیاتی که جوامع مدرن به ارث برده‌اند، دور از ذهن به نظر می‌رسد. در این اخلاقیات برای کار (فعالیت مولد اقتصادی) به عنوان منبع معنا در زندگی ارزش قائل می‌شوند. خوب بودن به معنی سخت کارکردن است پس ما بر اساس تعداد ساعت‌هایی که زحمت می‌‌کشیم خودمان را ارزش‌گذاری می‌کنیم. حتی اگر اکثر مشاغل ملال‌آور و ناخوشایند باشند.به گمان راسل این اخلاقیات کار در اصل به‌عنوان ابزاری برای کنترل اجتماعی به وجود آمده بود. تعالیم مزورانه‌ای که برده‌داران و اشراف‌زادگان عاطل با ترویج کردنشان، ستمی را که به کارگران روا می‌داشتند توجیه می‌کردند تا از نتیجۀ کار آن‌ها بهره‌مند بمانند. تا زمانی که خود را از این ایده‌آل اخلاقی رها نکنیم به ارزش حقیقی‌ای که پیشرفت تکنولوژی ارائه می‌کند، یعنی ارزش فراغت، دست نخواهیم یافت.با‌این‌حال، لذت‌بردن از فراغت همان‌گونه که بسیاری از ما در ملال دوران قرنطینه تجربه‌ کردیم، کار ساده‌ای نیست. مقصود نفی ارزش استراحت‌کردن و مصرف غیرفعالانه نیست. اما با گذشت هفته‌ها و ماه‌ها، لذت پیژامه‌پوشیدن و پای نت‌فلیکس نشستن و بالا و پایین‌کردن بی‌پایان صفحه توییتر رفته‌رفته کمرنگ می‌شود.حتی هم‌نشینی با دوستان و خانواده (چه مجازی و چه حقیقی) وقتی می‌بینید حرف تازه‌ای برای گفتن نیست (همان‌طور که خیلی‌ها در قرنطینه تجربه‌اش کردند) از حلاوت می‌افتد. روابط با دیگران یکی از منابع معنا برای زندگی است اما این روابط باید حول فعالیت‌های معنادار دیگری شکل بگیرند. اگر چنین است چه‌طور می‌توانیم در فراغت معنایی بیابیم؟قدم اول در آموزش نهفته است. تنها علت ارزشمند بودن مدارس و دانشگاه‌ها این نیست که ما را برای کارکردن آماده می‌کنند، بلکه علاوه‌برآن، مدارس و دانشگاه‌ها ما را مهیای فراغت نیز می‌کنند. هنر، علوم انسانی و علوم محض معمولاً به‌عنوان چیزهایی بی‌فایده مورد تمسخر قرار می‌گیرند. اما کسی که به قصد لذت‌بردن، فیزیک یا فلسفه می‌خواند، کسی که روی سفال طرح می‌زند، یا نوازندگی می‌کند یا فیلم می‌سازد و رمان می‌نویسد، به توانایی پیداکردن معنا در جایی غیر از محل کار مجهز است. راسل معتقد بود که هدف اصلی آموزش مجهزکردن جامعه به توانایی، دانش و عاداتی است که امکان لذت‌بردن از فراغت خلاقانه را به دست می‌دهد. این موضوع اصلاحات گسترده‌ای می‌طلبید: دسترسی به آموزش عالی باید به طور قابل‌توجهی گسترش می‌یافت و در عین حال برنامۀ درسی دانشگاه‌ها و مدارس باید به هنرهای خلاق و به دست آوردن کنجکاوی محض به همان اندازۀ مهارت‌های کاربردی شغلی اهمیت می‌دادند. چنین چیزی ممکن است ایده‌آل‌گرایانه به نظر برسد. ما همواره از محصلان انتظار داریم که ارزش اقتصادی مدرک‌هایشان را به نمایش بگذارند. اما این تنها یکی دیگر از بیماری‌های جامعۀ ما را نشان می‌دهد که از قضا مکمل فرهنگ کار نیز هست: این پیش‌فرض که همۀ ارزش‌ها باید با پول اندازه‌گیری شود.بحرانی که در‌ آن هستیم حالا دیگر این پیش‌فرض را با روشی متفاوت منسوخ کرده است. همۀ ما (اگر کله‌شقها را حساب نکنیم) این را متوجه شده‌ایم که حفظ سلامتی به آسیب اقتصادی‌ای که برای آن متحمل شدیم می‌ارزد. بالاخره هر چه باشد سلامتی چیزی است که به خاطر آن پول درمی‌آوریم. نتیجۀ اقتصادی وسیله است نه هدف. سلامتی به خودی خود ارزشی حقیقی و ذاتی دارد. حالا که برای سلامتی ارزشی مستقل از دیگر چیزها قائلیم، چرا ارزش ذاتی آموزش را به رسمیت نشناسیم؟مدارس به بچه‌ها ورزش‌کردن می‌آموزند و با این‌که اکثر دانش‌آموزان ورزشکار حرفه‌ای نخواهند شد، هیچ‌کداممان نمی‌گوییم آموزش ورزش کار بی‌فایده‌ای است. به مدرسه‌ نیز اصرار نمی‌کنیم که روی ورزش‌هایی تمرکز کند که مهارت‌هایشان می‌تواند مستقیماً در محل کار به درد بخورد.آموزش ورزش به این دلیل ارزشمند است که سلامتی و لذت بازی‌کردن را میان دانش‌آموزان ترویج می‌کند. اگر ما فکر می‌کنیم که لازم است مدارس و دانشگاه‌ها سلامت جسمی را ترویج کنند و بازی جسمی به خودی خود چیز خوبی است، چرا این نکته را تصدیق نمی‌کنیم که مدارس باید دانش‌آموزان را برای بازی‌های ذهنی و شکوفایی ذهن نیز آماده کنند؟جامعه‌ای که راسل تصور می‌کند، یعنی جامعه‌ای که بر روی بطالت سرمایه‌گذاری معنادار می‌کند، جامعه‌ای حقیقتاً انقلابی است. نه فقط به این خاطر که ساختارهای اقتصادی‌اش دگرگون شده بلکه به این دلیل که شیوه‌ای را که با آن خودش را می‌فهمد و ارزیابی می‌کند تغییر داده است.ما طبق عادت موفقیت کشورها را بر اساس تولید ناخالص داخلی‌شان ارزیابی می‌کنیم. وقتی چنین می‌کنیم، جامعه‌ای را که شهروندانش به طور متوسط سالی هزار دلار کمتر از کشورهای همسایه درآمد دارند، نسبتاً شکست‌خورده می‌دانیم. حتی اگر آن مردم فراغت بیشتری داشته باشند، بیشتر ورزش کنند، بیشتر پیاده‌روی کنند، بیشتر کتاب بخوانند و موسیقی گوش کنند و نقاشی بکشند. با این حال مجبور نیستیم که حتماً این‌طور فکر کنیم. باید توصیۀ راسل را دنبال کنیم و لذت بردن از ثمره‌های بطالت را بیاموزیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مکس هِی‌وارد نوشته و در تاریخ ۵ آگوست ۲۰۲۰ با عنوان «Why Bertrand Russell's argument for idleness is more relevant than ever» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «ستایش راسل از بطالت حالا بیش از همیشه به دردمان می‌خورد» و ترجمۀ یاسین کیانی منتشر کرده است.•• مکس هی‌وارد (Max Hayward) استاد فلسفۀ دانشگاه شفیلد است. حوزۀ اصلی تحقیقات او فلسفۀ اخلاق است. نوشته‌هایش در وایر، ایان، نیواستیتسمن و دیگر جاها به انتشار رسیده‌اند. ]]> مکس هی‌وارد علم‌وفلسفه Tue, 06 Oct 2020 04:57:42 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9918/ ارسطو طرفدار برده‌داری و نابرابری بود، آیا باید او را کنار بگذاریم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9912/ اگنس کالارد، نیویورک‌تایمز — این‌طور نبود که ارسطو، فیلسوف یونانی، به برده‌داری با چشم اغماض بنگرد، نه، او مدافع برده‌داری بود؛ نه‌تنها از آن دفاع می‌کرد، بلکه آن را به نفعِ خودِ بردگان نیز می‌دانست. به نظر او بعضی از انسان‌ها بنا به طبیعتشان نمی‌توانند به دنبال خیر خود بروند، و بهترین وضع برای آنان این است که «ابزارهایی جاندار» برای استفادۀ دیگر مردمان باشند: «بنده جزئی از خدایگان است، جزئی جاندار، اما جدا از کالبد جسمانی او».ضدیت ارسطو با لیبرالیسم به همین جا ختم نمی‌شود. او معتقد بود زنان نیز از تصمیم‌گیری‌های قابل‌اعتماد ناتوانند. علاوه بر این‌ها حکم کرد که در مدینۀ فاضله‌اش کارگران یدی، علی‌رغم آن‌که برده یا زن نیستند، از شهروندی و تعلیم‌وتربیت محروم باشند.البته در این زمینه‌ها ارسطو تنها نیست. کانت و هیوم اظهاراتی نژادپرستانه داشته‌اند، فرگه دیدگاه‌هایی یهودستیزانه داشت، و ویتگنشتاین جنسیت‌زدگیِ بسیار بی‌پرده‌ای را بروز می‌داد. آیا خوانندگان باید چنین اظهاراتی را کنار بگذارند یا از آن‌ها چشم‌پوشی کنند و توجه خود را به ایده‌های ارزشمندی جلب کنند که در سایر بخش‌های آثار آنان می‌یابند؟این سیاستِ گزینشی عمل‌کردن، شاید دربارۀ کانت، هیوم، فرگه و ویتگنشتاین جواب بدهد، چون نوشته‌های فلسفی اصلی آنان به پیش‌داوری‌ها و تعصباتشان ربطی ندارد؛ اما گمان نمی‌کنم که این ترفند را بتوان به خوبی برای ارسطو نیز به کار برد: ضدیت او با مساوات‌طلبی عمیق‌تر از این حرف‌هاست.ارسطو بر آن بود که ارزش یا ارج یک انسان -فضلیت آدمی- به چیزی است که او در فرایندِ رشد و پرورش خویش کسب می‌کند. نتیجه این می‌شود که اگر کسانی از کسب آن فضلیت ناتوان باشند (زنان و بردگان) یا صرفاً به آن اقدام نکنند (کارگران یدی)، در جایگاهی نیستند که احترام یا تأیید واجدان آن فضیلت را مطالبه کنند.بنا به خوانش من، ارسطو نه‌تنها به مفهوم شأن ذاتی انسان اعتقادی نداشت که مبنای تعهد امروزی ما به حقوق بشر قرار گرفته، بلکه فلسفۀ او نیز نمی‌تواند با این مفهوم تطابق یابد. ضدیت او با مساوات‌طلبی شباهت چندانی به نژادپرستی کانت و هیوم ندارد و بیشتر شبیه دیدگاه‌های دکارت دربارۀ حیوانات (جانوران غیرانسانی) است: این واقعیت که دکارت حیوانات را ماشین‌های بی‌جان توصیف می‌کرد، نتیجۀ مستقیم دوگانه‌انگاری عقل‌گرایانۀ او بود. تفسیرهای او دربارۀ حیوانات را نمی‌توان «ملاحظاتی نابهنگام» تلقی کرد.اگر کنارگذاشتن را حذف فردی از موقعیت تأثیرگذارش، بر اساس یک جُرم نظری بدانیم، شاید به نظر برسد که مقدمات کافی برای کنارگذاشتن ارسطو نیز فراهم است. تأثیرگذاری او بسیار قابل‌توجه بوده است: هزاران سال پس از مرگش، آثار اخلاقی او همچنان به عنوان بخشی از برنامۀ دروس پایۀ فلسفه در دانشکده‌ها و دانشگاه‌های سراسر جهان تدریس می‌شود.اما اشتباه ارسطو آن‌قدر جدی است که باعث بدنامی اوست، حتی هنگامی که با آن «آدم بدهای» مختلف تاریخ مقایسه شود که سعی داشتند محرومیت گروه‌های خاص -زنان، سیاهپوستان، یهودیان، همجنسگرایان، خداناباوران- را از چتر حمایتی شأن و شرافت انسانی توجیه کنند. چرا؟ چون ارسطو تا آن‌جا پیش رفت که فکر می‌کرد اصلاً چنین چتر حمایتی‌ای وجود ندارد.با‌این‌حال، من می‌خواهم از ارسطو و جایگاه او در برنامۀ درسی فلسفه دفاع کنم، آن هم با اشاره به فوایدی که از سروکله زدن با او نصیبمان می‌شود. او می‌تواند به ما کمک کند که مبانی التزامِ خودمان به مساوات‌طلبی را تشخیص دهیم؛ و چه بسا نظام اخلاقی او حقایقی در خود داشته باشد -برای مثال دربارۀ اهمیت توجه داشتن به خیر اعلی- که همچنان لازم است آن‌ها را با نگرش‌های خودمان تلفیق کنیم.من می‌خواهم گام دیگری بردارم و حمایت حتی بیشتری از او بکنم. مسأله صرفاً این نیست که فواید خواندن ارسطو بر هزینه‌هایش می‌چربد، بلکه اساساً هیچ هزینه‌ای در میان نیست. در واقع، اصلاً هیچ دلیلی نداریم که بخواهیم ارسطو را کنار بگذاریم. ارسطو اصلاً دشمن ما نیست.من نیز همچون ارسطو، اهل فلسفه‌ام، و فیلسوفان باید به امکان اختلافات تندوتیز دربارۀ بیشتر مسائل بنیادین گردن بگذارند. فیلسوفان یکی از آرمان‌های خودشان را این می‌دانند که به نقطه‌ای برسند که هیچ‌گاه با طرف بحث خود به‌عنوان متخاصم برخورد نکنند. اما اگر کسی دیدگاهای پیشرویی طرح کند که مستقیماً با احساسات اخلاقی شما تعارض داشته باشد، چگونه می‌توانید از خصومت با او اجتناب کنید؟ پاسخ این است که او را به‌شکلی «حقیقی» فهم کنید؛ یعنی آثار او را صرفاً به‌منزلۀ محملی برای محتوای باورهایش در نظر بگیرید.نوعی از گفتار هست که فهمِ «حقیقی» آن اشتباه است، چون کارکرد آن نوعی پیام‌رسانی است. تبلیغات و خطابه‌های سیاسی، نمونه‌هایی از پیام‌رسانی‌اند، به نحوی که بیشتر تحت عنوان «صدور بیانیه» قرار می‌گیرند؛ مثل اعلام تحریم، اعلام اعتراض یا عذرخواهی عمومی.در این نوع گفتار، واژه‌ها به کار بسته می‌شوند تا نقشی فراارتباطی را ایفا کنند؛ در گفتار پیام‌رسان همواره هدفی غیر از «جست‌وجوی حقیقت» در میان است. یکی از روش‌های تبدیل گفتارِ «حقیقی»، به گفتار «پیام‌رسان»، پیوست‌کردن فهرستی از اسامی است: عریضه یکی از نمونه‌های گفتار غیرحقیقی است، چون این طور نیست که هرچه افراد بیشتری به چیزی باور داشته باشند، آن چیز واجد حقیقت یا صدق بیشتری شود.درحالی‌که گفتار حقیقی از شیوه‌های اقناعی و نظام‌مند حقیقت‌محور -استدلال و شواهد- استفاده می‌کند، گفتار پیام‌رسان نوعی فشار غیرعقلانی بر دریافت‌کننده وارد می‌کند. برای مثال، یک عذرخواهی عمومی غالباً می‌تواند اعمال فشاری اجتماعی بر طرف آسیب‌دیده برای بخشش یا به‌هرحال تظاهر به بخشش باشد. پیام‌رسانی غالباً در بستر نوعی کشمکش قدرت قرار می‌گیرد. در یک فضای سیاسی بسیار پرتنش، گفتارها بیش‌ازپیش به سمتِ پیام‌رسانی سوق می‌یابند؛ فرد به‌ندرت می‌تواند چیزی بگوید بی‌آن‌که این بدگمانی را برانگیزد که آیا دارد وارد این بازی می‌شود یا نه؛ بازی‌ای که شاید فراخوانی باشد برای عکس‌العمل طرف مقابل.مثلاً عبارت «زندگی سیاهان مهم است» و «زندگی همه مهم است» در فضای کشمکش‌های سیاسی ما به نحوی طرح شده که اگر کسی با این کشمکش آشنا باشد، نمی‌تواند این تعبیرات را به‌معنای «حقیقی» به کار ببرد یا به این معنا آن‌ها را بفهمد. اما اگر بیگانه‌ای از فضا وارد شود که با زمینۀ لازم آشنا نباشد و نزد ما بیاید و هر یک از این عبارت‌ها را به کار ببرد، به‌سختی می‌توان تصور کرد که کسی به حرفش اعتراض کند؛ زمینه‌ای که ما این عبارات را در آن به کار می‌بریم، در مورد آن فضایی، می‌تواند نادیده گرفته شود.در واقع، من می‌خواهم شرایطی را تصور کنم که در آن، یک بیگانۀ فضایی بگوید زنان پست‌تر از مردان هستند، بی‌آن‌که از این حرف احساس توهین کنم. مثلاً فرض کنید این بیگانۀ فضایی در سیار‌ه‌شان هیچ جنسیتی ندارند و بر اثر مشاهداتش از سیارۀ ما به این نتیجه رسیده باشد که زنان پست‌تر از مردانند. تا هنگامی که آن بیگانه با من محترمانه حرف بزند، نه‌تنها خواهان شنیدن نظر او خواهم بود، بلکه حتی علاقه‌مندم که به دلایل او نیز برای آن نتیجه‌گیری‌ها گوش کنم.من ارسطو را مثل چنان «بیگانه»ای مطالعه می‌کنم. رویکرد او به اخلاق، تجربی -یعنی مبتنی بر مشاهده- بوده است؛ وقتی او به دوروبرش نگاه می‌کرد، جهانی از برده‌داری را می‌دید و زنان و کارگرانی یدی را مشاهده می‌کرد که زیردست بودند. آن‌گاه این مشاهدات را در نظریۀ اخلاقی‌اش منعکس می‌کرد.وقتی او را مطالعه می‌کنم، آن نوع نگرش به جهان را می‌بینم؛ همین و بس. تصور نمی‌کنم که او نیت‌هایی خباثت‌آمیز یا انگیزه‌هایی باطنی در پس آن کلمات داشته است؛ آن کلمات را همچون نماد و نشانه‌ای از شخصیت نابکار او تفسیر نمی‌کنم یا به عنوان تلاشی برای رساندن پیامی خطرناک که چه بسا لازم ببینم برای حفاظت از افراد آسیب‌پذیر، با آن به نزاع برخیزم یا به سکوت مجبورش کنم. البته به یک معنا دشوار می‌توان ایده‌ای خطرناک‌تر از ایدۀ او تصور کرد؛ ایده‌ای که او با طرح و استدلال هم درباره‌اش صحبت می‌کند؛ اما بنا به بحثی که گفتم، خطرناک بودن بیشتر به زمینۀ پیام‌رسانی مربوط می‌شود تا محتوای حقیقی.آنچه می‌تواند آزادی بیانِ واقعی را به وجود آورد، امکان اختلاف‌نظر بدون خصومت است؛ و این بیشتر به چگونگی بیان ما ربط دارد تا چیزی که احتمالاً بر زبان می‌آوریم. «فرهنگ حذف» صرفاً تعمیم منطقی همان چیزی است که می‌توان آن را «فرهنگ پیام‌رسان» نامید؛ فرهنگی که در آن، هر کنش گفتاری‌ای به دوستانه یا خصومت‌آمیز طبقه‌بندی می‌شود و در آن به‌ندرت می‌توان محتوای حقیقی را منتقل کرد. در چنان فرهنگی به قوای عقلانی کسانی که با آنان گفت‌وگو می‌کنیم، اعتماد چندانی نداریم. در چنین فضایی، حتی داد وهوار بر سر«آزادی بیان» نوعی تفسیرِ غیرواقعی را به دنبال دارد که چیزی نیست جز مؤثرترین شیوه برای کسب و تحکیم قدرتِ طرفدارانِ آزادی بیان.اعتراف می‌کنم که فاصلۀ زمانی بسیار زیاد ارسطو با ما باعث می‌شود راحت‌تر بتوانیم او را نوعی «بیگانه» به شمار آوریم. یکی از دلایل جذابیت مطالعۀ فلسفۀ اخلاق باستان برای من دقیقاً در همین است که به‌سختی می‌توان پای آن نویسندگان را به کشمکش‌های امروزی بر سر قدرت باز کرد. وقتی سراغ اختلافاتمان دربارۀ پرمناقشه‌ترین مسائل اخلاقی معاصر می‌رویم، مثلاً مباحث مربوط به هویت جنسی، حتی در میان فیلسوفان با بدگمانی و گمانه‌زنی دربارۀ انگیزه‌ها، و تظلم‌ها -نمادهای فرهنگ پیام‌رسان- مواجه می‌شویم.من مدعی نیستم که امکان اختلاف‌نظر دوستانه با ارسطو راهنمای کاملی است برای اینکه چگونه می‌توانیم در اختلاف‌نظرهای بسیار مناقشه‌برانگیزمان با معاصران، به پیشرفتی برسیم؛ اما به نظر من، نمونۀ ارسطو چیزی را در این مورد روشن می‌کند که هدف چنین پیشرفت‌هایی چه چیزهایی می‌تواند باشد. وقتی خواهانِ آزادی بیان می‌شویم، آنچه واقعاً می‌خواهیم، آزادیِ بیانِ حقیقی است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اگنس کالارد نوشته است و در تاریخ ۲۱ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «Should We Cancel Aristotle?» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «ارسطو طرفدار برده‌داری و نابرابری بود، آیا باید او را کنار بگذاریم؟» و ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.•• اگنس کالارد (Agnes Callard) استاد فلسفه در دانشگاه شیکاگو و نویسندۀ الهام: عاملیت شدن (Aspiration: The Agency of Becoming) است و در مجلۀ پوینت دربارۀ فلسفۀ زندگی روزمره می‌نویسد. ترجمان، پیش از این چند مطلب را از او ترجمه و منتشر کرده است. از جمله: «هزینۀ واقعی توییت‌هایی که دربارۀ بچه‌هایمان می‌زنیم چقدر است؟» و «معمای اخلاقی خشم: بد ولی به‌جا». ]]> اگنس کالارد علم‌وفلسفه Tue, 29 Sep 2020 05:01:53 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9912/ عدم‌قطعیت تنها چیز قطعی در «سیستم‌های پیچیده» است http://tarjomaan.com/neveshtar/9908/ جسیکا فِلَک و ملانی میچل، ایان — در لحظه‌ای قرار داریم که در ۲۰۰ هزارسال گذشته نظیر آن پیدا نمی‌شود، یعنی از زمانی که هومو ساپینس یا انسان خردمند روی زمین قدم برداشته است. برای اولین بار در این تاریخ طولانی، انسان‌ها قادر شده‌اند تا در مقیاسی جهانی با یکدیگر همکاری کنند، آن‌ها برای رفتارهای فردی‌شان از داده‌های پرجزئیات کمک می‌گیرند و به‌این‌ترتیب می‌توانند سیستم‌های اجتماعی‌ای طراحی کنند که مقاوم و انعطاف‌پذیر باشند. حالا همه‌گیری ۲۰۱۹-۲۰۲۰ این امکان را بیش از پیش فراهم کرده است. واکنش جمعی، تجربه‌محور و آگاهانه‌ای در برابر کووید-۱۹ شکل گرفته که در گذشته هرگز مشابه آن را تجربه نکرده بودیم. بله درست است، این واکنش ناهماهنگ، نامتوازن و نامنظم بوده است. گویی ما به کورسوی نوری در دوردست‌ها دل‌خوش کرده‌ایم؛ اما این کورسو نشانۀ طلوع سپیده‌دم است.در این بزنگاه تاریخی، باید به این واقعیت اذعان کنیم و از آن کمک بگیریم که ما درون سیستم پیچیده‌ای زندگی می‌کنیم. سیستمی که در آن عاملان زیادی با روابط متقابل در کارند و پیش‌بینی رفتار جمعی این عامل‌ها اغلب بسیار سخت است. اگر ویژگی‌های کلیدی سیستم‌های پیچیده را بفهمیم، کمکمان می‌کند تا بسیاری از چالش‌های قدیمی و جدید جهان را، از همه‌گیری و فقر گرفته تا فروپاشی محیط‌زیستی، بهتر بفهمیم و برایشان راه‌حلی پیدا کنیم.وقتی در سیستم‌های پیچیده چیزی به وقوع می‌پیوندد؛ در اغلب موارد نشانه‌ای در دست نیست که اتفاق بعدی چه خواهد بود. جهان مدام در حال تغییر است، بخشی از این تغییرات در دست عواملی است که خارج از کنترل ماست و بخشی دیگر به سبب مداخلات خود ماست. در صفحات پایانی رمان صد سال تنهایی، هنگامی که یکی از شخصیت‌ها در حال کشف رمز نوشتۀ بخصوصی است، گابریل گارسیا مارکز دست روی این پارادوکس می‌گذارد که چگونه عاملیت انسانی توانایی ما برای پیش‌بینی آینده را همزمان ممکن و غیرممکن می‌کند:قبل از اینکه به سطر آخر برسد دیگر می‌دانست که آن اتاق را ترک نخواهد کرد، چنین پیش‌گویی شده بود که شهر آیینه‌ها (یا سراب‌ها) درست در همان لحظه‌ای که آئورلیانو بابیلونیا کشف رمز مکاتیب را به پایان برساند، با آن طوفان نوح، از روی زمین و خاطرۀ بشر محو خواهد شد.۱جهان ما چندان تفاوتی با تخیلات سرگیجه‌آور مارکز ندارد. اندیشیدن تک‌بعدی‌ای که در استدلال‌های سادۀ علت و معلولی خلاصه می‌شود، یعنی کارکرد پیش‌فرض ذهن انسان، ابزار خوبی برای سیاست‌گذاری نیست. در عوض، از الزامات زندگی در سیستمی پیچیده این است که عدم قطعیت را بپذیریم و حتی با آن هم‌نوا شویم. به جای اینکه دست‌وپا بزنیم تا به طور وسواسی و دقیق نتایج را پیش‌بینی و کنترل کنیم، نیاز داریم تا سیستم‌هایی طراحی کنیم که به اندازۀ کافی در برابر طیف گسترده‌ای از آینده‌های ممکن، انعطاف‌پذیر و مقاوم باشند.                                                                                          ••• به صدها کرم‌ شب‌تابی فکر کنید که در یکی از غروب‌های تابستان در کنار هم می‌درخشند. این اتفاق چگونه رخ می‌دهد؟ تصور می‌کنیم که تصمیم یک کرم شب‌تاب برای درخشش، وابسته است به درخشش کرم‌های شب‌تاب اطرافش، همچنین وابسته است به الگویی که آن‌ها از آن تقلید می‌کنند. این هماهنگی باعث می‌شود گروهِ کرم‌های شب‌تاب یا به شکل «منظم» یا به صورت «تهاجمی» کنار هم آرایش بگیرند. روث بندیکت، انسان‌شناس آمریکایی، در کتاب خود، الگوهای فرهنگ(۱۹۳۴)، معتقد است هر جزئی از سیستم اجتماعی به نحوی غیرمستقیم به دیگر اجزای سیستم وابسته است. نه‌تنها این سیستم‌ها تک‌بعدی نیستند، یعنی کل سیستم چیزی بیش از جمع اجزا آن است، بلکه رفتارِ خودِ اجزا هم وابسته به رفتار کل سیستم است.مثل دستۀ کرم‌های شب‌تاب، همۀ جوامع انسانی جمعی و به‌هم‌متصل‌ هستند. جمعی یعنی رفتار ترکیبی انسان‌ها طیف گسترده‌ای از نتایج را در جامعه به وجود می‌آورد. و به‌هم‌متصل به این معناست که ادراک و رفتار ما وابسته است به ادراک و رفتار دیگران و همچنین به ساختارهای اجتماعی و اقتصادی‌ای که خودمان به صورت جمعی ساخته‌ایم. مثلاً در مقام مصرف‌کننده، متوجه کمبود دستمال توالت در فروشگاه‌ها می‌شویم، پس شروع می‌کنیم به انبارکردنش و به همین ترتیب شیر، تخم‌مرغ و آرد را ذخیره می‌کنیم. می‌بینیم که همسایه‌هایمان ماسک می‌زنند، پس ما هم ماسک می‌زنیم. معامله‌گران بازارها از مشاهدۀ روند نزولی به وحشت می‌افتند، رفتار گله‌ای در پیش می‌گیرند و، با واژگان مارکز، در نهایت باعث همان ریزش خطرناکی می‌شوند که از آن می‌ترسیدند.این مثال‌ها نشان می‌دهند که چگونه نتایج جمعی اعمال ما، چه در چرخه‌های مطلوب، چه در چرخه‌های معیوب، انعکاس پیدا می‌کنند و بر خود سیستم، در تمامیت آن، تأثیر می‌گذارند. نتایج جمعی، اغلب به طور نامحسوس، الگوهای فهمی را که ابتدا به ساکن داشتیم، تقویت می‌کنند یا تغییر می‌دهند. برای نمونه، برخی از نرم‌افزارهای ردیاب ویروس کرونا می‌توانند کاربرانشان را از مکان‌هایی که افراد آلوده در آن هستند، آگاه کنند. به‌این‌ترتیب کاربران می‌توانند از این مکان‌ها دوری کنند. چنین اتصالی میان رفتار محلی و اطلاعات جامعه به‌نظر جذاب است چراکه برای انبوهی از افرادی که سرشان شلوغ است؛ تصمیم‌گیری را آسان‌تر می‌کند. سال‌ها کار بر روی رفتارهای گله‌ای و هماهنگ، مثل درخشش کرم‌های شب‌تاب، به ما آموخته که عملکرد سیستم‌های به‌هم‌متصل می‌تواند شگفت‌آور باشد.به‌تازگی پژوهشی در نشریه نیچر فیزیکس انجام شده که می‌گوید آرایش‌های منظمی که در دستۀ ماهی‌ها می‌بینیم (اینکه همۀ ماهی‌ها در یک جهت شنا می‌کنند)، به شکل متناقض‌گونه‌ای، «از روی تصادف» شکل می‌گیرد، به‌عبارتی این جهت‌گیری‌ها به‌واسطۀ «پژواکی» ایجاد می‌شود که از سمت ماهی‌ها به خودشان برمی‌گردد. یعنی زمانی که آرایش بخصوصی میان ماهی‌ها شکل می‌گیرد، خودبه‌خود تداوم پیدا می‌کند و در نهایت به شکلی هماهنگ تبدیل می‌شود. بسیاری از ما حدس هم نمی‌زنیم که پژواک بتواند رفتاری پیش‌بینی‌پذیر خلق کند. براین اساس می‌توان به این فکر کرد که تکنولوژی‌هایی مانند نرم‌افزار ردیاب مبتلایان کرونا، علی‌رغم اینکه ما را به طور محلی آگاه می‌کند، می‌تواند تأثیر منفی‌ای روی فعالیت جمعی ما بگذارد. اگر هر کدام از ما رفتارمان را تغییر بدهیم و از مبتلایان دوری کنیم، ممکن است همان الگوی جمعی‌ای را خلق کنیم که قصدمان دوری از آن بوده: مثلاً دوری از مبتلایان خود باعث مراودۀ بیشتر بین افراد مبتلا و افراد مشکوک به کرونا بشود، یا تعامل بیشتری میان افراد دارای علائم شکل بگیرد.سیستم‌های پیچیده در مواجهه با وقایعی که از توزیع نرمال یا منحنی زنگوله‌ای پیروی نمی‌کنند، آسیب‌پذیری ویژه‌ای دارند. وقتی وقایع توزیعی طبیعی یا نرمال دارند، بیشتر نتایج قابل‌شناسایی هستند و مشخصاً چندان غیرمنتظره به‌نظر نمی‌رسند. قد افراد مثال خوبی است: غیرطبیعی است که یک مرد قدی بیش از ۲۲۰ سانتی‌متر داشته باشد؛ بیشتر بزرگسالان قامتی بین ۱۶۰ تا ۱۸۵ سانتی‌متر دارند و مردی پیدا نمی‌شود که بیش از ۲۵۰ سانتی‌متر باشد. اما در موقعیت‌های جمعی، جایی که رفتارها از طریق انتشار و شیوع شکل می‌گیرند، مثل هجوم به بانک‌ها یا حمله برای خرید دستمال توالت، احتمال توزیع وقایع ممکن الوقوع معمولاً به صورت دُم-سنگین۲ است. در این موارد احتمال اینکه اتفاقات غیرمنتظره رخ بدهد به مراتب بالاتر است، مثل سقوط بازار سهام یا انفجار آمار مبتلایان. این وقایع دور از ذهن به نظر می‌رسند، اما به دفعات اتفاق می‌افتند و ابعادشان بزرگتر از وقایعی است که در حالت توزیع نرمال رخ می‌دهند.علاوه بر این، زمانی که پیشامد دُمیِ۳ نادر اما بسیار برجسته‌ای اتفاق بیفتد، احتمال اینکه پیشامدهای دمی بیشتری اتفاق بیفتد را افزایش می‌دهد. می‌توان آن‌ها را پیشامدهای دمی مرتبه دوم نامگذاری کرد. مثل نوسانات بازار بورس پس از سقوطی بزرگ، یا پس‌لرزه‌های بعد از یک زلزله. احتمال اولیه برای وقوع پیشامدهای دمی مرتبه دوم آنقدر کم است که اغلب نمی‌توان آن را محاسبه کرد، اما همین که پیشامد دمی مرتبه اولی اتفاق بیفتد، قواعد تغییر می‌کنند و احتمال اینکه پیشامد دمی مرحله دومی اتفاق بیفتد، افزایش می‌یابد.سازوکار پیشامدهای دمی پیچیده است، زیرا این پیشامدها خود نتیجۀ سِیلی از وقایع غیرمنتظرۀ دیگر هستند. وقتی اخبار کووید-۱۹ برای اولین‌بار منتشر شد، بازار بورس شاهد ریزشی خیره‌کننده بود، پس از آن هم شاهد بودیم که دوباره به همان اندازه شاخص بالا رفت. برخی از این فعالیت‌ها را می‌توان شبیه شرط‌بندی‌های ورزشی قدیمی دانست، با این تفاوت که نه ورزشی در کار است و نه شرطی. در این حالت، شما به جای اینکه در مقام سرمایه‌گذار وارد بورس شوید، بیشتر نقش یک سفته‌باز یا نوسان‌گیر را دارید. ورود چنین بازیگرانی احتمالاً آمار مال‌باختگان را افزایش می‌دهد و به سرمایه‌گذاران بلندمدتِ آگاه این امکان را می‌دهد که سودی به مراتب بیشتر از این قماربازان به‌دست آورند. قماربازانی که با اهداف متفاوتی پا به این عرصه گذاشته‌اند. در زمینه‌ا‌ی دیگر، می‌توان افزایش انفجاری معترضان جنبش «زندگی سیاهان مهم است» را مثالی از پیشامد دمی مرتبه سوم دانست: در این قضیه پیشامدی از نوع قوی سیاه رخ می‌دهد که همان کشته‌شدنِ جورج فلوید می‌باشد، اما قبل از آن، شرایط به دستِ یک ویروس مهیا شده است، ویروسی که بر جامعۀ سیاهان آمریکا تأثیری بی‌حدوحصر گذاشته: رکود، قرنطینه و سرخوردگی گسترده از خلأ رهبری سیاسی در این اوضاع. نسیم طالب، آماردان و تحلیلگر مالی سابق، مدعی است که پیشامدهایی از نوع قوی سیاه نقش چشم‌گیری در رقم‌خوردن تاریخ دارند، بخشی از این نقش چشم‌گیر به‌خاطر مقیاس عظیم این پیشامدهاست و بخشی دیگر به این خاطر است که چون این پیشامدها نامحتمل هستند، ما به‌ندرت برای مقابله با آن‌ها آماده‌ایم.یکی از دلایلی که پیشامد‌های مرتبه اول می‌توانند به پیشامدهای دمی بیشتری منجر شوند، این است که با این وقایع هزینه‌های پیش‌بینی‌شدۀ اعمال ما تغییر می‌کند، همچنین قواعد بازی نیز عوض می‌شود. تغییر زمین بازی مثالی است برای یکی از مفاهیم کلیدی نظریۀ سیستم‌های پیچیده: یعنی «ناپایداری». انعطاف‌پذیری واکنش رایجی است که در برابر «ناپایداری» گرفته می‌شود، درست همانطور که در مسابقۀ تسلیحاتی‌ موجود در هم‌تکاملیِ میزبان و انگل دیده می‌شود. مثل ملکۀ سرخ و آلیس در فیلم آلیس در سرزمین عجایب؛ انگل و میزبان هر دو باید تلاش کنند؛ در جنگ تکاملِ انگل و میزبان، اگر یکی می‌خواهد در برابر راهکارهای جدید دیگری دوام بیاورد؛ باید سریع‌تر عمل کند.یادگیریْ رفتار عامل‌ها را تغییر می‌دهد و این به‌ نوبۀ خود رفتار سیستم را تغییر می‌دهد. شرکتی را در نظر بگیرید که تراز مالی‌اش را بر اساس گزارش‌ درآمدهای فصلی اراده می‌دهد، یا دانش‌آموزی را در نظر بگیرید که صرفاً برای کنکور درس می‌خواند و سعی نمی‌کند تا مهارت‌های تحلیلی‌ای را تقویت کند که این تست‌ها برای ارزیابی آن‌‌ها در نظر گرفته شده‌اند. در هر یک از این مثال‌ها، معیاری تعبیه شده است تا نمایانگر میزان توانایی عامل‌ها باشد. افراد سعی می‌کنند به این معیارها دست پیدا کنند: در مثالِ اول خوشحالی سهامداران و در مثالِ دوم، ورود به دانشگاه معیار اعمال محسوب می‌شود. وقتی چنین اتفاقی بیفتد، معیارها به هدف بازی تبدیل می‌شوند و بنابراین خود مانع از اندازگیریِ واقعیِ چیزی می‌شوند که ادعای ارزیابی آن را دارند. به این حالت قانون گودهارت می‌گویند که به طور خلاصه می‌توان آن را با این ضرب‌المثل بیان کرد: «بدترین چیزی که ممکن است برایتان اتفاق بیفتد، این است که به اهدافتان برسید».نوع دیگری از ناپایداری مربوط می‌شود به مفهومی که به آن «تغییر دائمی اطلاعات»۴ می‌گویند. ممکن است سیستمی تغییر نکند، اما حجم اطلاعاتی که راجع‌به آن داریم تغییر کند. یادگیری با شیوۀ استفاده از اطلاعاتِ موجود سروکار دارد، اما تغییر دائمی اطلاعات به کیفیت داده‌هایی که یاد می‌گیریم مربوط می‌شود. مثلاً در ابتدای همه‌گیری برآوردهای بسیار مختلفی از نرخ انتقال بدون علامت کرونا وجود داشت. بخشی از این اختلاف به این خاطر بود که دانشمندان داشتند یاد می‌گرفتند چگونه مدل مناسبی برای شیوع کرونا بسازند، اما بخشی هم به‌ دلیلِ تغییر دائمی اطلاعات بود که از واقعیت دیگری سرچشمه می‌گرفت: ویروس‌ منتشر می‌شود، اما در مراحل اولیه، تنها عدۀ کمی از مردم مبتلا می‌شوند. در نتیجه، از افراد دارای علامت و افراد بی‌علامت داده‌هایی پراکنده به دست می‌آید، تازه اگر افراد در معرض ویروس را لحاظ نکنیم. به این ترتیب، در مراحل اولیه، داده‌ها آنقدر دچار اختلال می‌شوند که یادگیری را عملاً بسیار دشوار می‌کنند.در ادبیاتِ نظری فیزیک و سیستم‌های پیچیده، ناپایداری به این معنا است که سیستم‌ اجتماعی و زیستی از «حالت تعادل خارج شده است». یکی از بزرگترین خطرات زندگی در سیستم «نامتعادل» این است که حتی وقتی مداخلات آگاهانه‌ و بر اساس داده و مدل در آن انجام می‌دهید؛ باز هم ممکن است پیامدهای ناخواسته‌‌ای به دنبال داشته باشد. تلاش‌های حکومت را درنظر بگیرید که می‌خواست با اجرای فاصله‌گذاری اجتماعی، آمار مبتلایان به کرونا را کاهش دهد. هرچند فاصله‌گذاری اجتماعی تأثیری شگرف در آمار مبتلایان و کاهش مراجعات به بیمارستان‌ها نشان داد، اما همزمان خرواری از تأثیراتِ جامعه‌شناختی، اقتصادی و زیستی از نوع مرتبه دوم و سوم برجای گذاشت. در این میان می‌توان به بیکاری فراگیر، سودهای از دست رفته، بی‌ثباتی بازار، مسائل مربوط به سلامت روان، افزایش خشونت خانگی، سرافکندگی اجتماعی و چشم‌پوشی از مشکلات فوری‌ای مثل تغییرات اقلیمی اشاره کرد. اما احتمالاً مهمترین چیزی که لازم به ذکر است، مداخلات مرتبه دومی‌ای۵ است که انجام گرفت. مثلاً تزریق نقدینگی به بازار از سوی بانک‌های مرکزی یا اینکه حکومت‌ها برای سرپا نگه داشتن اقتصاد بسته‌های تشویقی عظیمی ارائه دادند، همچنین می‌توان به بازنگری‌هایی اشاره کرد که به منظور فاصله‌گذاری اجتماعی و ردیابی مبتلایان در حقوق خصوصی صورت گرفت.                                                                                           ••• آیا این دست ویژگی‌های سیستم‌های پیچیده، مثل ناپایداری، به این معنی است که پیش‌بینی و کنترل کارهای بیهوده‌ای هستند؟ این ویژگی‌ها قطعاً پیش‌بینی را سخت می‌کنند، و به‌جای اینکه قطعی‌ترین سناریو را پیش‌بینی‌کنند؛ تنها کمکمان می‌کنند تا برای پیشامدهای متعدد سناریو بسازیم. اما ناتوانی در پیش‌بینی آینده به این معنا نیست که نمی‌توانیم زندگی‌ای باکیفیت و امن داشته باشیم. هرچه باشد، طبیعت پر است از اجتماعات و سیستم‌های به‌هم‌متصلی که خصلت‌های غیرتک‌بعدی و ناپایدار دارند. به همین خاطر باید به نحوۀ انعطاف‌پذیری، سازگاری و ابتکارعمل سیستم‌های زیستی تحت این شرایط توجه کنیم.قبل از اینکه سراغ طبیعت برویم، لازم است چند نکته دربارۀ مهندسی انسانی بگویم. گونۀ ما از آغاز تاریخ فرهنگی‌اش در تلاش بوده تا نتایج اجتماعی و اقلیمی را مهندسی کند. این مداخلات درصورتی جواب خواهند داد که مداوم، از پایین به بالا و تدریجی باشند. اما چنانچه استیو لنسینگِ انسان‌شناس در کتاب خود، کشیش‌ها و برنامه‌نویس‌ها: تکنولوژی‌های قدرت در سرزمین مهندسی‌شدۀ بالی۶، می‌گوید، بسیاری از این مداخلات عقیم و فاجعه‌آمیز بوده‌ و شرایط را از گذشته بدتر کرده‌اند. در بخشی از کتاب، لنسینگ دو سیستم توزیع آب را در بالی مقایسه می‌کند. اولی سیستم توزیع آب ۱۰۰۰ سالۀ محلی‌ای است که بسیار کارآمد است و دومی سیستم توزیع آبی از است که از سوی حکومت مرکزی و در جریان انقلاب سبزِ قرن بیستم بر منطقه تحمیل شده است. این دیدگاهِ از بالا به پایین باعث شده محیط شکنندۀ این جزیره و اکوسیستمِ سواحل آن با اختلال مواجه شود، همچنین حکمرانی جمعی‌ پیشین در آن را هم از بین برده است.ناکامی‌ها زمانی فرا می‌رسند که برای تصمیمات کیفی از داده‌های خام استفاده می‌کنیم. اقسام دیگری از این استدلال‌های ویرانگر هم هست، مثل فهم ساده‌انگارانۀ علت و معلولی یا این تلقی که گذشته بهترین اطلاعات را دربارۀ آینده به ما می‌دهد. این نوع پیشگویی‌های «گذشته‌نگر»، تمرکزی وسواسی بر آخرین «واقعۀ بد» دارند و این‌گونه سبب گمراهی‌مان می‌شوند و ادراک ما را آسیب‌پذیر می‌کنند. برای نمونه، واکنش ایالات متحده به وقایع ۱۱ سپتامبر را درنظر بگیرید، پس از این وقایع، شاهد بودیم که آمریکا چشمش را به روی مشکلاتی همچون بهداشت و درمان، آموزش و فقر جهانی بست و سرمایه‌گذاری سنگینی برای جلوگیری از تروریسم انجام داد. حالا در واقعه‌ای مشابه، در طول بحران کووید-۱۹، سیلی از تحلیلگران تأکید دارند که راه‌حل کلیدی این بحران سرمایه‌گذاری در بخش بهداشت و درمان است. همه‌گیری ضرورت بهداشت و درمان را یادآوری کرد و نشان داد که ما چقدر از آن غافل بوده‌‌ایم. اما قراردادن بهداشت و درمان در مرکز توجه‌ها، باز برنامه‌ریزی‌ای است که بر مبنای گذشته و آخرین واقعۀ بد انجام می‌شود.طرفداران ارباب حلقه‌ها شاید نقشۀ آراگورن را به یاد بیاروند که می‌خواست چشم سائورون را داخل دروازه سیاه بیندازد، تا قهرمانان داستان، فرودو و سَم، بتوانند از راه دیگری وارد قلمروی سائورون بشوند (از محدوده‌ای که هیولای ترسناکی با شمایل عنکبوت در آن زندگی می‌کرد). این نقشه بر ترس سائورون از گذشته تکیه داشت، یعنی زمانی که جَد آراگورن، در میانۀ داستان، توانست انگشت سائورون را قطع کند و حلقۀ قدرتمندش را به دست بیاورد. نکتۀ داستان این است که وقتی به نحوی وسواسی، احساسی و هیجانی بر چیزی تمرکز می‌کنیم، به سادگی باعث می‌شود که دیگر مشکلات، حتی آن‌هایی که زیر گوشمان رشد می‌کنند، نادیده بگیریم. در سیستم‌های پیچیده، بسیار ضروری است که در برابر چنین گرایشی مقاومت کنیم. چیزی که شاید بتوان آن را با تساهل «سوگیری سائورون» نامید.برای اینکه بتوانیم در سطح جامعه تصمیمات مؤثری بگیریم، راه‌های بهتری هست. جان آلن پائلوسِ ریاضیدان، دربارۀ سیستم‌های پیچیده می‌نویسد: «عدم‌قطعیت تنها قطعیتی است که می‌توان درنظر گرفت و اینکه بدانیم با ناامنی چگونه زندگی کنیم تنها حالتِ ممکنِ امنیت است» به جای اینکه پیامدهای مرتبط با آخرین واقعه بد را در الویت قرار دهیم، چنان که به‌طور وسواسی بر تروریسم، نابرابری و بهداشت و درمان تمرکز کردیم، بهتر است از سیستم‌های پیچیده‌ای که در طبیعت هستند، الهام بگیریم و فرایندهایی طراحی کنیم که انعطاف‌پذیری و مقاومت بالایی در برابر طیفی از سناریوهای ممکن داشته باشند.این رویکرد «مهندسی نوظهور»۷نام دارد و اساساً متفاوت از مهندسی سنتی است. مهندسی سنتی در بند پیش‌بینی است و در آن تلاش بر این است تا رفتار سیستم کنترل شود، این مهندسی می‌خواهد سیستم را به‌گونه‌ای طراحی کند که نتایج مشخصی از آن بیرون بیاید. در مقابل، مهندسی نوظهور عدم قطعیت را واقعیتی از زندگی می‌داند که بالقوه سازنده است.وقتی پای چالش‌هایی در سطح جامعه در میان باشد؛ مهندسی نوظهور راه‌حل‌های دیگری جلویمان قرار می‌دهد. برای مثال در چارچوب سیاست عدم‌قطعیتِ سازنده، به مردم اطمینان داده می‌شود که حداقل بالایی از کیفیت زندگی را خواهند داشت، اما تضمین نمی‌شود که نهادها و ساختارهای اجتماعی، در هیچ شکلشان، پایدار بمانند. در عوض، در این نوع دیدگاه سیستم‌های اجتماعی، اقتصادی و غیره به گونه‌ای طراحی می‌شوند که بنا به اقتضای موقعیت بتوانند به‌راحتی تغییر فاز بدهند. اتخاذ چنین سیاسی نیازمند ایجاد تعادلی محتاطانه میان دو موضع است، یکی توجه به آرمان‌های درست و راستینی مانند عدالت، برابری و فرصت‌های برابر است و دیگری تعهد به انعطاف‌پذیری و مقاوم بودن. البته چنین طرحی جنجال‌برانگیز است و آزمایش آن حتی در مقیاس‌های نسبتاً کوچکی مثل بهداشت و درمان و بازارهای مالی، در ورطه‌ای از مسائل فلسفی، اخلاقی و فنی غرقمان می‌کند. بااین‌حال، موفقیت‌هایی که طبیعت از این راه به‌دست آورده نشان می‌دهد که چنین طرحی کارآمد است.بدن انسان را درنظر بگیرید، علی‌رغم تمام مشکلاتی که می‌تواند برای حدود ۳۰ تریلیون سلول بدن (و ۳۸ تریلیون سلول باکتریایی موجود در میکرواورگانیسم‌های آن) به وجود بیاید، به طرز چشمگیری کارآمد است. طبیعت چیزها را با دو دستۀ کلی از استراتژی‌ها پیش می‌برد، اولین استراتژی تضمین می‌کند که سیستم در برابر بی‌نظمی یا «آشوب» به کارکرد خود ادامه دهد و دومین استراتژی فرایندها را در مقیاس‌های زمانی متفاوت به اجرا درمی‌آورد، بدین‌ترتیب ضمن کاهش عدم‌قطعیت سیستم، به آن اجازۀ تغییر و انعطاف می‌دهد.اولین استراتژی بر مبنای چیزی است که به آن «مکانیسم‌های مقاوم» می‌گوییم. این مکانیسم‌ها به سیستم اجازه می‌دهند حتی در زمان‌هایی‌ که آشوب‌ها به عناصر کلیدی صدمه می‌زنند، کار خود را بدون اشکال ادامه دهد. به طور مثال، الگوهای بیان ژن۸در صورتی مقاوم‌اند که در مواجهه با اختلالات ژنتیکی و محیطی، از جمله جهش‌ها، تغییر نکنند. مکانیسم‌های زیادی هستند که این تغییرناپذیری را ممکن کرده‌اند. هرچند بر سر چگونگی کار آن‌ها بحث‌های زیادی هست، اما در اینجا ایدۀ اصلی آن را به طور ساده بیان می‌کنیم: برای مثال افزاینده‌های۹ ثانویه را در نظر بگیرید: افزاینده‌های ثانویه بخشی از توالی‌های اضافی دی.ان.ای هستند که ژن‌ها را کنترل می‌کنند و وقتی جهشی اتفاق بیفتد، با همکاری با یکدیگر، فرایند بیان ژن را پایدار نگه می‌دارند. مثال دیگر «رونویسی ژن» است که در آن ژن‌ها، از خودشان، یک نسخۀ پشتیبان با کارکردهای همپوشان دارند. این نسخۀ پشتیبان کمک می‌کند تا اگر ژن اصلی آسیب دید، فرایند رونویسی بتواند آن را ترمیم کند.طراحی مکانیسم‌های مقاوم هم برای سیستم‌های طبیعی سخت است هم برای سیستم‌های مهندسی شده، زیرا تا زمانی که خطایی رخ ندهد کارایی آن‌‌ها مشخص نمی‌شود. این مکانیسم‌ها باید از اختلالات نادر اما آسیب‌زا جلوگیری کنند. با‌این‌حال، طبیعت مجموعۀ عظیمی از این مکانیسم‌های مقاوم را پیدا کرده است. صلح و سازش، یعنی برگرداندن روابط به آنچه پیش از جنگ بوده است، ابداعی صرفاً انسانی نیست. چنین چیزی در قلمروی حیوانات عادی است و در بسیاری از گونه‌ها دیده می‌شود. در زمینه‌ای متفاوت، ساختار پیچیدۀ قلب انسان در برابر طیف وسیعی از اختلالات مقاوم است، تصور می‌شود که این مقاومت به‌خاطر ریتم بخصوص تپش قلب است که نه نامنظم است و نه متناوب، بلکه ساختاری برخالی۱۰ دارد. طراحی مقاوم، برخلاف رویکرد‌های معمولی که در مهندسی وجود دارد، درصدد کشف مکانیسم‌هایی است که در محیط‌های متغیر و متزلزل کارکرد خود و سیستم را حفظ می‌کنند.طبیعت حقه‌های دیگری هم در آستین خود دارد. مقیاس‌های زمانی‌ای که یک سیستم برای اجرای فرایندهایش دارد، تأثیر جدی‌ای بر توان سیستم در سازگاری با شرایط آینده و پیش‌بینی آن می‌گذارد. وقتی سرعت تغییرات آهسته باشد، پیش‌بینی راحت‌تر است، اما اگر تغییرات بیش‌ازحد کند باشد، ابتکار عمل و واکنش به تغییرات سخت‌تر ‌می‌شود. برای حل این تناقض، طبیعت سیستم‌هایی ترتیب دیده که بر اساس مقیاس‌های زمانی مختلف کار می‌کنند. ژن‌ها نسبتاً آهسته تغییر می‌کنند، اما فرایند بیان ژن سریع است. در گروهی از میمون‌ها، نتیجۀ دعواهایی که درمی‌گیرد هر روز عوض می‌شود، اما ماه‌ها یا سال‌ها طول می‌کشد تا ساختار قدرت گروه تغییر کند. مقیاس‌های زمانی سریع، مثل دعوای میمون‌ها، عدم‌قطعیت بیشتری دارند و نتیجتاً مکانیسمی برای تحرک اجتماعی فراهم می‌کنند. از طرفی، مقیاس‌های زمانی آهسته، مثل ساختار قدرت، پایداری و پیش‌بینی‌پذیری دارند. این ویژگی به افراد اجازه می‌دهد که قواعد را کشف کنند و استراتژی‌های متناسبی در پیش بگیرند.میزان تفاوتی که بین مقیاسِ زمانی فرایند‌های آهسته و سریع وجود دارد هم مهم است. اگر تفاوت فاحشی وجود داشته باشد و تغییر ساختار قدرت بسیار آهسته باشد، بی‌شمار جنگ هم نمی‌تواند میمون جوانی را به رأس هرم قدرت نزدیک کند، حتی اگر آن میمون، از خلال تجربه‌‌هایی که به دست می‌آورد، به جنگجوی بی‌نظیری تبدیل شود. تفاوتِ فاحشِ زمانی به این معناست که بسیار طول خواهد کشید تا وضعیت «واقعی» در سطح فردی، که در اینجا میمون جوانی است که جنگجوی خوبی شده، خودش را در ساختار قدرت بازتاب دهد. از این رو، اگر تغییرات ساختار قدرت بسیار کند باشد، با اینکه می‌تواند از تغییرات بی‌مورد در سطح فردی جلوگیری کند، اما راجع‌به قواعد سیستم به ما اطلاعی نخواهد داد. مثلاً اطلاع درمورد اینکه اگر اوضاع تغییر کند، در اینجا یعنی افزایش توانایی میمون جوان ما، چه کسی می‌تواند بهتر از نیرویش استفاده کند.به‌علاوه، گاهی محیط می‌طلبد که سیستم به‌عنوان یک کل تغییر و تحول داشته باشد اما گاه هم می‌شود که محیط اقتضا می‌کند که سیستم آرام و ساکن باشد. این به آن معناست که اگر بتوانیم مقدار تفاوت مقیاس‌ زمانی بین فرایندهای سریع و آهسته را با هم سازگار کنیم، بازی را برده‌ایم. البته بسته به اینکه بپرسیم آیا انجام تغییری از پایین برای تأثیرگذاری در بالا، سودمند است یا نه. این نکات ما را به بحث قبل‌ترمان یعنی ناپایداری برمی‌گرداند. درجۀ تفاوتِ مقیاسِ زمانی راهی است که با آن می‌توان مبادله‌هایی را متوازن کرد که توسط انواع مختلفی از ناپایداری‌ها در سیستم ایجاد شده‌اند.مکانیسم‌های دقیقی که طبیعت با آن‌ها تفاوت مقیاس‌های زمانی را تنظیم می‌کند هنوز تا حد زیادی ناشناخته هستند و می‌توانند حوزۀ بکری برای تحقیقات علمی باشند. با این‌حال، انسان‌ها می‌توانند از ایدۀ تفاوت مقیاس زمانی الهام بگیرند. وقتی داریم سیستم‌هایی برای آینده طراحی می‌کنیم، می‌توانیم در آن‌ها مکانیسم‌هایی تعبیه کنیم که به کاربران، چه ناظران بازار باشند چه سیاستگذاران، این اجازه را بدهد تا میزان تفاوت مقیاس زمانی را تنظیم کنند یا به عبارت دیگر، بین رفتار فردی در یک سطح با نهادها و متغیرهای کلانی مثل بازدۀ بورس یا طول دورۀ مناصب انتخابی در سطحی دیگر پیوند برقرار کنند. البته نسخه‌های ساده‌ای از این طرح همین حالا هم وجود دارد. دلیل اینکه بازارهای مالی دربرابر ریزش‌ها آسیب‌پذیراند، این است که به‌طور ذاتی بین معامله‌گری و شاخص‌های بازار تفاوت مقیاس‌زمانی وجود ندارد. یعنی احتمالش هست در دوره‌‌هایی که فروش هیجانی اتفاق می‌افتد، در عرض چند ساعت شاخص کل، بخش عمده‌ای از ارزشش را از دست بدهد. در واکنش به این ویژگی بورس، ناظران بازار روشی را معرفی کرده‌اند که به آن «جریان‌شکن۱۱» گفته می‌شود. این روش می‌گوید وقتی نشانه‌هایی از ریزشی عظیم شناسایی شد، معاملات باید متوقف گردد. مکانیسم «جریان‌شکن» دقیقاً درجۀ مقیاس زمانیِ بین عملکرد شاخص و معاملات را تنظیم نمی‌کند. با این‌حال، این مکانیسم، خیلی ساده، همین که نشانه‌هایی از ریزش ببیند، ترمز معاملات را می‌کشد. رویکرد تنظم‌‌کنندۀ واضح‌تر این است که در زمان‌های خطرناک، با محدودکردن حجم و دامنۀ نوسان خرید و فروش‌ها، سرعت معاملات را کاهش دهیم و باز وقتی اوضاع پیش‌بینی‌پذیرتر شد، به معامله‌گران اجازه دهیم مطابق میل‌شان معامله کنند. آیا مکانیسم‌های تنظیم‌کنندۀ جایگزینی هم متصور است که بیشتر به درد بازار بخورند؟ این در نهایت سؤالی است تجربی.                                                                                         ••• ریزش‌های بازار بورس پلی است به یکی دیگر از ویژگی‌های خیره‌کننده طبیعت: یعنی نقاط اوج یا آنطور که در فیزیک گفته می‌شود «نقاط بحرانی»۱۲. وقتی سیستمی در نزدیکی نقطۀ بحرانی‌ای «قرار داشته باشد»، محرک کوچکی کافی است تا تغییری بزرگ رخ دهد. این گاه به معنی تغییر به حالتی جدید است. مثلاً گروهی از ماهیان که سلانه سلانه برای خود در حال حرکت‌اند (اتحاد ضعیف) وقتی ناگهان با کوسه‌ای (محرک) مواجه می‌شوند؛ حالت گله‌ای (اتحاد قوی) به خود می‌گیرند، این حالت هم به شنای سریع کمک می‌کند و هم شکارچی را گیج می‌کند. نقاط بحرانی اغلب اوقات به عنوان چیزی شناخته می‌شوند که باید از آن‌ها دوری کرد، مثلاً، در قضیۀ تغییرات اقلیمی. اما در واقع همانطور که مثال ماهی‌ها و کوسه نشان می‌دهد؛ قرارگرفتن در نزدیکی نقطه‌ای بحرانی به سیستم اجازه می‌دهد که اگر محیط تغییر کرد، بتواند متناسب با آن سازگار شود.درست مثل تفاوت مقیاس زمانی، نقاط بحرانی هم می‌توانند ابزارهای خوبی برای طراحی باشند، البته به شرط اینکه بتوان فاصله با آن‌ها را کنترل و تنظیم کرد. به طور مثال، تحقیقی به تازگی روی جامعۀ بزرگی از میمون‌های در اسارت صورت گرفته است. در این تحقیق موقعیتی ثبت شده که سیستم اجتماعی نزدیک به نقطه‌ای بحرانی قرار داشته؛ به طوری که اندکی افزایش در تنش، مثلاً گرمای هوا در بعدازظهری داغ، می‌توانست سیلی از خشونت به راه بیندازد و گروه را از وضعیتی صلح‌آمیز به جنگ همه علیه همه بکشاند. اما به نظر می‌رسد در این گروه افراد قدرتمندی بودند که منازعات را کنترل می‌کردند و به نحو منصفانه‌ای آن‌ها را فیصله می‌دادند. این افراد می‌توانستند با کم و زیاد ‌کردن حدودِ مداخلۀ خود، حساسیت گروه به آشوب‌ها را تنظیم کنند. یعنی با تعیین سقف میزان خشونت مجاز، فاصله از نقطۀ بحرانی را تنظیم می‌کردند.ما هنوز نمی‌دانیم این شیوه از تنظیم در سیستم‌های زیستی چقدر رایج است. اما همانند میزان تفاوت مقیاس زمانی، می‌توان با به کارگیری این شیوه در سیستم‌های انسانی آن‌ها منعطف و تغییرپذیر کرد. در این صورت سیستم‌ها دربرابر تکان‌ها و بی‌ثباتی‌ها واکنش بهتری نشان خواهند داد. برای مثال در بحث بهداشت و درمان، زمانی چنین تنظیمی خواهیم داشت که ظرفیت‌های مالی و تکنولوژیکی لازم در اختیارمان باشد و بتوانیم در مدت کوتاهی تجهیزات درمانی را بسازیم و واسازی کنیم. مثلاً استفاده از پرینترهای سه‌بعدی، موادِ زیستی تجزیه‌پذیر و وسایلی با قابلیت استفادۀ چندباره. در حوزه اقتصاد هم اصلاحاتی داریم که حباب‌های بازار را قبل از اینکه زیاد بزرگ شوند، می‌ترکاند. این اصلاحات تا حدودی از این کارکرد تنظیم‌کننده‌ پیروی می‌کنند. درست است که انرژی تولید شده توسط سیستم با چنین اصلاحاتی از بین می‌رود، اما در عوض، موج و هیجانی که به راه افتاده تا آن اندازه کاهش می‌یابد که از سقوط بازار جلوگیری کند.نگرانی‌ای که فعالان حوزۀ تغییرات اقلیمی دربارۀ نقاط بحرانی دارند، بجاست. مشکل وقتی دشوار می‌شود که امکان تنظیم فاصله تا نقاط بحرانی میسر نباشد، یا زمانی که افراد در محاسبات خود خطا کنند (مثلاً به اشتباه فکر کنند که کوسه‌ای در نزدیکی است). حالا اگر برگشت‌پذیری‌ای در سیستم وجود نداشته باشد، پس از اینکه سیستم از تعادل خارج شد، دیگر نمی‌توان آن را به حالت منعطفِ پیشین بازگرداند. اختلالات بازگشت‌ناپذیر می‌توانند آرایش سیستم را کاملاً به‌هم بزنند یا حتی باعث سقوط آن شوند. البته ممکن است بنا به دگرگونی محیط، تغییر آرایش سیستم هم ضروری باشد، اما این تغییر حالت احتمالاً پرهزینه است؛ زیرا در این صورت سیستم به زمان و منابع نیاز دارد تا بتواند راه‌حل‌های قابل قبولی برای محیط جدید پیدا کند. وقتی وضعیت جهان کم‌و‌بیش آشفته باشد، یعنی پر از تصادفات و اتفاقات غیرقابل ‌پیش‌بینی باشد، حساسیت نسبت به اختلالات ممکن است خطرناک باشد. اما همین حساسیت، زمانی که تغییری استراتژیک لازم باشد (مثل حمله شکارچی) یا زمانی که محیط از اساس تغییر کند و تاکتیک‌های قدیمی از کار بیفتند، بسیار کارآمد است.یکی از چالش‌هایی که در طراحی سیستم‌ها، در شرایط عدم‌قطعیت، وجود دارد؛ این است که چگونه کیفیت اطلاعات موجود در سیستم را بالا ببریم. ما پردازشگران کاملی برای اطلاعات نیستیم. مرتکب خطا می‌شویم و دیدی جزئی و ناقص به جهان داریم. چنان که بیل میلرِ سرمایه‌گذار می‌گوید، این نکته دربارۀ بازار هم صدق می‌کند. فقدان انسانی همه‌چیزدان هم اثرات منفی دارد هم اثرات مثبت. از نگاه سیستمی، بسیاری از افراد برای خود ارزیابی مستقل(یا نیمه مستقلی) از محیط دارند که مجموع آن‌ها «هوشی جمعی» را پدید می‌آورد. باوجوداین، هرکس دوست دارد تا نظرگاهش را وسعت ببخشد، به همین خاطر دست به کپی یا حتی دزدی اطلاعات دیگران می‌زند یا در اطلاعات آن‌ها شریک می‌شود. درست است که تقلید و مشاهده یادگیری فردی را افزایش می‌دهد، اما درعین‌حال، استقلال افراد و تکثری که برای گروه، در مقام یک کل، ارزشمند است را کاهش می‌دهد. مثالی رایج از این موضوع «ذهنیت گله‌ای معامله‌گرانی» است که به محض دیدن صف فروش، هیجان‌زده می‌شوند و دست به فروش سهام خود می‌زنند.اگر مهندسیِ تدریجی می‌خواهد موفق شود، باید فهمی را پرورش دهد که بگوید چه چیز یک گروه را هوشمندتر می‌کند. چیزی که می‌دانیم این است که این فرایند دو حالت یا بخش دارد. اولی حالت «گردآوری» است که در آن افراد درمورد چگونگی عملکرد جهان اطلاعات جمع‌آوری می‌کنند و دومی حالت «انباشتی» است که در آن اطلاعات کنارهم قرار می‌گیرد. همچنین می‌دانیم که اگر افراد در جمع‌آوری داده‌های مطلوب کوتاهی کنند، مثلا بخاطر سوگیری‌هایشان تحلیل‌ نابه‌جایی از داده‌ها داشته باشند، یا بر روی ارزیابی‌هایشان تأکیدی جزمی داشته باشند، مکانیسم انباشتی می‌تواند آن را جبران کند.الگوریتم پیج‌رنک۱۳ مثالی از مکانیسم انباشتی است که قبلاً گوگل از آن استفاده می‌کرد. پیج‌رنک به صفحاتی که پیوندهای بیشتری با دیگر صفحات وب داشتند، الویت بیشتری می‌داد. نوعی دیگر از مکانیسم انباشتی هم هست، برای مثال افرادی هستند که از طریق فرایندهای استدلالی مشابه به نتایج یکسان می‌رسند و درنتیجه تکثر را از بین می‌برند. در این حالت مکانیسم انباشتی وزن آرای این افراد را کاهش می‌دهد. مثلا آرای الکترال کالج یا مجمع گزینشگران آمریکا را در نظر بگیرید، این مجمع در اصل ترتیب داده شده تا آرای توده‌ها را اصلاح کند و نگذارد محیط‌های پرجمعیت نتایج انتخابات را کاملاً قبضه کنند. در طرف دیگر ماجرا، اگر شناسایی و استقرار مکانیسم‌های انباشتی سخت است، مثلاً نقطه‌نظرهای پرمایه‌ای را درنظر بگیرید که علیه مجمع گزینشگران مطرح است، شاید راه جبران این باشد که درجاهایی سرمایه‌گذاری کنیم که ظرفیت جمع‌آوری اطلاعات افراد را بهبود می‌بخشند. وقتی از طراحی الگوریتم‌های انباشتی‌ای حرف می‌زنیم که هوش جمعی را بهبود می‌بخشند؛ صرفاً سوگیری شناختی متعارفی مثل جزم‌گرایی، زیان‌گریزی۱۴ و لنگر انداختن۱۵ را درنظر نداریم، بلکه مسائل اخلاقی‌ای مثل عدالت و حریم خصوصی هم مطرح هستند.در اینجا ما به جای اینکه تلاش کنیم تا آینده را دقیقاً پیش‌بینی کنیم، سعی‌مان بر این بوده تا در طراحی سیستم‌ها انعطاف‌پذیری و مقاوم بودن را ارجحیت بدهیم، به عبارت دیگر، تلاش کرده‌ایم سیستم‌هایی طراحی کنیم که دربرابر طیفی از سناریوهای احتمالی کارا و خلاق باشند. همه‌گیری کووید-۱۹ فرصتی بی‌سابقه فراهم کرده تا به این فکر کنیم که چگونه می‌‌توان رفتار جمعی و عدم‌قطعیت را مهار کرد و برای همۀ احاد جامعه آیندۀ بهتری رقم زد. مهم‌ترین کلیدواژۀ این مقاله «بحرانی»، «پیچیده»، «قوی‌ سیاه»، «نامتعادل» یا «اثر مرتبه دوم» نبود، «سپیده‌دم» بود.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جسیکا فِلَک و ملانی میچل نوشته و در تاریخ ۲۱ آگوست ۲۰۲۰ با عنوان «Uncertain times» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «عدم‌قطعیت تنها چیز قطعی در «سیستم‌های پیچیده» است» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• جسیکا فلک (Jessica Flack) استاد مؤسسۀ سانته‌فه در نیومکزیکو است و ملانی میچل (Melanie Mitchell) محقق مبحثِ «پیچیدگی» در این موسسه است. فلک و میچل دربارۀ فرایندهای جذب و تحلیل اطلاعات و طراحی سیستم‌های مقاوم در طبیعت و جامعه پژوهش می‌کنند.[۱] این بخش با کمی تغییر از ترجمه‌ی بهمن فرزانه نقل شده است [مترجم].[۲] heavy-tailed[۳] tail event: پیشامدهایی که توزیع آن‌ها را روی نمودار به شکل یک دم ظاهر می‌شود [مترجم].[۴] information flux[۵] second-order interventions[۶] Priests and Programmers: Technologies of Power in the Engineered Landscape of Bali[۷] emergent engineering[۸] بیان ژن فرایندی است که در آن از اطلاعات درون ژن استفاده می‌شود تا محصولی کاربردی پدید آید [مترجم].[۹] افزاینده به بخش کوتاهی از دی.ان.ای گفته می‌شود که می‌تواند به برخی پروتئین‌های ویژه بچسبد و با این کار رونویسی ژن را در یک خوشه ژن افزایش دهد [مترجم].[۱۰] فراکتال یا برخال ساختاری هندسی است که با بزرگ کردن هر بخش از این ساختار به نسبت معین، همان ساختار نخستین بدست می‌آید [مترجم].[۱۱] circuit breaker[۱۲] critical points[۱۳] PageRank[۱۴] نظریه‌ای که می‌گوید ما انسان‌ها از ضرر و زیان بیزاریم و برایمان ناراحتی از دست دادن چیزی دوبرابر بدست آوردن همان چیز است [مترجم].[۱۵] در این سوگیری ذهن فرد در فرایند تصمیم‌گیری به نخستین اطلاعاتی که بدست می‌آورد تکیه می‌کند [مترجم]. ]]> جسیکا فلک و ملانی میچل علم‌وفلسفه Sun, 27 Sep 2020 04:46:17 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9908/ چه ایرادی دارد که به نظریۀ جهان‌های موازی معتقد باشیم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9903/ جیم بَگات، ایان — هیچ معیار مورد توافقی برای تشخیص و تمایزگذاری میان علم، شبه‌علم و مزخرفات میان‌مایۀ مبتذل وجود ندارد. به‌این‌ترتیب راه برای انواع متافیزیک‌ها باز می‌شود تا جامۀ علم به خود بپوشند. این علمی که در آن حقیقت دیگر اهمیتی ندارد، علم «پساتجربی» است. و به طور بالقوه، بسیار خطرناک است.پیداکردن نمونه‌های تازه کار چندان سختی نیست. در ۸ ژوئن ۲۰۱۹، جلد مجله نیوساینتیست با خط درشت و خوانا اعلام کرد که ما «درون جهان‌آینه‌»۱ به سر می‌بریم. سردبیران آن مجله به ما پیشنهاد کردند تا «به واقعیتِ موازی‌ای خوشامد بگوییم که از چشم عادی دور مانده است».نحوۀ واکنش شما به چنین تیترهایی احتمالاً نه‌تنها به میزان آشنایی‌تان با جنبه‌هایی از فیزیک مدرن بستگی دارد، بلکه به میزان اطلاعتان از تمایلات غلوآمیز بسیاری از این رسانه‌های عامه‌پسندِ علمی برمی‌گردد. نیازی به گفتن نیست که سرمقالۀ موردنظر از آن‌چه تیتر اصلی آن عنوان می‌کند، کمتر اغراق‌آمیز است. ماجرا دربارۀ اختلاف گیج‌کننده‌ در مقدار زمان متوسطی است که ذرات زیراتمی‌ای که به آن‌ها نوترون گفته می‌شود، درآن به‌طور خودبه‌خودی دچار فروپاشی رادیواکتیو می‌شوند. این اختلاف به تکنیک‌هایی برمی‌گردد که برای اندازه‌گیری این زمان مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ داستانی که بعید است در میان خوانندگان نیوساینتیست علاقۀ تعدادی بیش از انگشتان یک دست را برانگیزد.اما همان‌طور که این روزها زیاد اتفاق می‌افتد، تعداد کمی از فیزیک‌دانان گفته‌اند که این ماجرا مسئله‌ای است با «توضیحی بسیار طبیعی». آن‌ها ادعا می‌کنند که نوترون‌ها واقعاً بین جهان‌های موازی رفت‌وآمد می‌کنند. آن‌ها می‌پذیرند که احتمال اثبات این ادعا «پایین» یا حتی «صفر» است، ولی این مسئله واقعاً اهمیتی ندارد. وقتی نوبت به جلب توجه، و جذبِ آن همه کلیک مهم یا خرید برسد، متافیزیکِ نظریه‌پرداز به‌سادگی بازی را می‌برد.می‌توان به سادگی تقصیر این وضعیت را به گردن روزنامه‌نگاران علمی یا نویسندگان علمی عامه‌پسند انداخت. اما به نظر می‌رسد خود دانشمندان (و بخش‌ روابط عمومی آن‌ها) نیز به همان نسبت مقصر هستند. سرمقالۀ نیوساینتیست مربوط به کارِ لیا بروسارد در آزمایشگاه ملی اوک‌ریج متعلق به وزارت انرژی ایالات متحده است. تا آن‌جا که من می‌توانم بگویم، بروسارد در زمینۀ خواص نوترون‌ها، مشغول به انجام تحقیقات تجربیِ کاملاً قابل‌احترامی است. اما او هم وقتی گفت: ‌«نظریه‌پردازان در فرار از تله‌هایی که تجربه‌گراها برایشان می‌گذارند، بسیار ماهرند. و همواره کسانی را پیدا می‌کنیم که ایده‌ها را زنده نگه ‌می‌دارند» به قواعدِ بازی‌ای که در حال انجام آن بود خیانت کرد.«جهان‌آینه»‌ فقط یکی از مجموعۀ طویل نظریه‌های موسوم به «جهان‌های چندگانه» است. این نظریه‌ها مبتنی بر این تصور است که جهان ما یکتا نیست و تعداد زیادی جهان‌های دیگر وجود دارد که به نحوی کنار هم یا موازی با جهان ما قرار گرفته‌اند. برای نمونه، در تعبیری از مکانیک کوانتومی که به «دنیاهای چندگانه» موسوم است، جهان‌هایی حاوی خودهای موازی ما وجود دارد که آن خودها با ما یکسانند، به‌جز در تجاربِ متفاوتِ فیزیک کوانتوم. این نظریه‌ها برای تعداد کمی از فیزیکدانان نظری و برخی فلاسفه جذابند، ولی هیچ شاهد تجربی‌ای برای آن‌ها موجود نیست. و از آن‌جا که به نظر نمی‌رسد ما هرگز بتوانیم این جهان‌های دیگر را تجربه کنیم، لذا هرگز مدرکی دال بر وجود آن‌ها وجود نخواهد داشت. همان‌طور که بروسارد گفته است، این نظریه‌ها آن‌قدر لغزنده هستند که از هر نوع چالشی که آزمایشگران سعی کنند به جان آن‌ها بیندازند، در می‌روند و همیشه کسی هست که از زنده نگه‌داشتن این ایده‌ها خوشحال باشد.آیا این حرف‌ها واقعاً علم است؟ پاسخ این سؤال بستگی به این دارد که شما فکر می‌کنید جامعه از علم چه می‌خواهد. در عصر پساحقیقتِ امروز که مملو از دروغ‌گویی، اخبار جعلی و واقعیت‌های جایگزین است، جامعه تحت فشار فوق‌العاده‌‌ای از سوی افرادی قرار دارد که تبلیغات ضدعلمی بالقوه خطرناک انجام می‌دهند؛ از انکار تغییرات اقلیمی گرفته تا جنبش‌های ضدواکسیناسیون و داروهای هومیوپاتی. من به‌شخصه علمی را ترجیح می‌دهم که عقلانی و مبتنی بر شواهد باشد؛ علمی که با نظریه‌ها و واقعیات تجربی مرتبط باشد؛ علمی که جست‌و‌جوی حقیقت را ترویج کند، مهم نیست که چقدر گذرا یا موقتی است. من علمی را ترجیح می‌دهم که به راحتی نظریه‌هایی را قبول نکند که آن‌قدر مبهم و لغزنده‌اند که آزمایش‌ تجربی دربارۀ آن‌ها یا غیرممکن است یا اصلاً معنی ندارد.اما آیا علم همیشه دربارۀ چیزهایی است که درست و حقیقی‌اند؟‌ آیا از این مطمئنیم که هیچ‌کس نمی‌خواهد حرف‌های غلط بزند و در اشتباه بماند؟ حقیقت چیزی جز این است، و اگر ما در تلف‌کردن وقت خودمان با این دیدگاه‌های ساده‌انگارانه و احمقانه دربارۀ ماهیت علم اصرار بورزیم، توانایی‌هایمان را در برداشتن حجاب‌های نادانی و تغییر عقاید ضدعلمی، به طور جدی، محدود کرده‌ایم. برای فهم اینکه چرا علوم پساتجربی اصلاً امکان‌پذیر شده‌اند، ابتدا باید بزرگ‌ترین افسانه‌های علمی را از بین ببریم.علی‌رغم ظاهر ماجرا، علم هیچ قطعیتی ندارد. چندین دهه پیشرفت در فلسفۀ علم ما را به این نتیجه رسانده که فهم علمی غالب ما، درکی محدود به زمان است و فقط تا زمانی معتبر است که یک مشاهده یا آزمایش جدید ثابت ‌کند چنین نیست. از قرار معلوم، فرمول‌بندی نظریه‌ای علمی بدون متافیزیک و بدون این‌که در ابتدا چیز‌هایی را مفروض بگیریم که واقعاً نمی‌توانیم ثابتشان کنیم، ناممکن است؛ چیزهایی مثل وجودِ واقعیتِ عینی و موجوداتی نامرئی که معتقدیم در آن وجود دارند. این حرف کمی ناشیانه است، زیرا جمع‌آوری واقعیت‌های تجربی، وقتی ابتدائاً درکی نظری نداشته باشیم از آن‌چه فکر می‌کنیم باید انجام دهیم، اگر نگوییم غیرممکن است، کاری بسیار سخت خواهد بود. فقط کافی است سعی کنید بدون استفاده از نظریه‌های فیزیک ذرات، از داده‌های خامی که برخورددهندۀ بزرگ هادرونی در سرن۲ تولید می‌کند، سر دربیاورید و ببینید چقدر به این هدف می‌رسید.نظریه‌ها غیرقطعی‌اند: انتخاب بین نظریه‌های رقیبی که به یک اندازه مطابق با واقعیت‌ها هستند، می‌تواند به قضاوت شخصی یا انتخاب ما در پیش‌داوری‌های متافیزیکی یا حتی فقط نظم زمانی‌ای که به طور تاریخی چیزها در آن اتفاق می‌افتند، بستگی داشته باشد. این دلیلی است برای آنکه چرا هنوز دربارۀ فهمِ مکانیک کوانتومی که نزدیک به صد سال از تدوین آن می‌گذرد، دعوا و جنجال به پاست.باوجوداین، تاریخ صراحتاً به ما می‌گوید که علم کار می‌کند. علم پیشرفت می‌کند. ما در مقایسه با دیروز دربارۀ ماهیت جهان فیزیکی چیزهای بیشتری می‌دانیم (و فکر می‌کنیم بیشتر می‌فهمیم)؛ ما از یک دهه پیش بیشتر می‌دانیم یا از یک سده پیش یا از یک هزاره پیش. دلیل این که ما گوشی‌های هوشمند داریم ولی فلاسفۀ یونان باستان از آن بی‌بهره بودند، پیشرفت علم است.نظریه‌های موفق برای این پیشرفت ضروری هستند. وقتی از گوگل‌مپ روی گوشی هوشمندتان استفاده می‌کنید، شبکه‌ای از ماهواره‌ها را به کار می‌گیرید که در مدار بیست‌هزار کیلومتری دور زمین می‌چرخند. چهار تا از آن‌ها لازم است تا این سیستم کار کند، و همیشه از جایی که شما هستید، بین شش تا ده تا از آن‌ها «قابل رؤیت» هستند. هرکدام از این ماهواره‌ها ساعت اتمی کوچکی همراه دارد و داده‌های مکانی و زمانی دقیقی به دستگاه ما ارسال می‌کند که به شما اجازه می‌دهد مکانتان را با دقت معلوم کنید و سریع‌ترین راه برای رسیدن به رستوران را شناسایی کنید. اما بدون تصحیحات مبتنی بر نظریۀ نسبیت عام و خاص آلبرت اینشتین، خطاهای سیستم موقعیت‌یابی جهانی(جی‌پی‌اس) در اندازه‌گیری ساعت روی هم جمع می‌شد و این خطاها منجر به بروز خطاهای مکانی تا یازده کیلومتر در روز می‌شد. بدون این نظریه‌های فیزیکیِ انتزاعی و مبهم -اما بااین‌حال بسیار موفق- احتمالاً بعد از چند روز، دیگر به سختی می‌توانستید بفهمید کجای زمین هستید.در فوریه ۲۰۱۹، به طراحان پیشگام جی‌پی‌اس جایزۀ ملکه الیزابت در زمینۀ مهندسی اعطا شد. داوران اظهار داشتند که «شاید مردم ندانند جی‌پی‌اس مخفف چیست اما می‌دانند چیست». این اظهارنظر به استعاره‌ای کاملاً مفید برای علم اشاره دارد. شاید از نحوۀ کارش گیج شویم ولی می‌دانیم که اگر به‌درستی انجام شود، کار می‌کند.و این ما را به چالش‌برانگیزترین مسئله موجود در فلسفۀ علم می‌رساند: تعریف دقیق علم. چه‌وقت چیزی علمی است و چه‌وقت نیست؟ با توجه به استعارۀ فوق، چگونه بفهمیم کِی علم «به درستی» انجام شده است؟ اینجا مسئلۀ مرزبندی مطرح می‌شود که تاریخچه‌ای مفصل دارد.کارل پوپر، فیلسوف مشهور، به این قائل است که آن‌چه نظریه‌ای علمی را از شبه‌علم و متافیزیک ناب متمایز می‌کند، احتمال ابطال‌پذیری آن در مواجهه با داده‌های تجربی است. به عبارت دیگر، نظریه‌ای علمی است اگر پتانسیل این را داشته باشد که نادرستی‌اش اثبات شود. طالع‌بینی پیش‌بینی‌هایی انجام می‌دهد، اما این پیش‌بینی‌ها تعمداً کُلی و به‌شدت قابل‌تفسیرند. در سال ۱۹۶۳، پوپر نوشت: «یکی از ترفندهای معمول طالع‌بین این است که چیزها را آن‌قدر مبهم پیش‌بینی کند که به‌سختی امکان غلط از آب درآمدنِ آن‌ها باشد: پیش‌بینی‌هایی ابطال‌ناپذیر». می‌توانیم راه‌های بسیاری برای انتقاد از پیش‌فرض‌های هومیوپاتی پیدا کنیم و آن را به‌منزلۀ شبه‌علم رد کنیم، زیرا این نظریه در فهم فعلی غربی ما از داروی مبتنی بر شواهد تجربی، بی‌پایه و اساس است. حتی اگر آن را با ارزش ظاهری‌اش در نظر بگیریم، باز باید بپذیریم که در همۀ آزمایشات ناموفق است: هیچ مدرک و شاهد بالینی‌ای برای اثربخشی داروهای هومیوپاتی فراتر از اثر دارونما وجود ندارد. آن‌هایی که مانند پرنس چارلز، همچنان دربارۀ کارآیی این داروها بحث می‌کنند، بحث علمی نمی‌کنند. آن‌ها آرزوهایشان را به زبان می‌آورند یا مانند فروشندۀ روغن مار، دیگران را تعمداً فریب می‌دهند.و هر چقدر هم که باور داشته باشیم خداوند کلِ حیات بر روی زمین را طراحی کرده است، باید بپذیریم که طراحی هوشمند به خودی خود قابل آزمایش نیست. این باور بدیلی مفهومی است برای نظریۀ تکامل که می‌کوشد علت پیچیدگی حیرت‌انگیز حیات را توضیح دهد. طراحی هوشمند ابطال‌پذیر نیست، همان‌طور که هیچ‌کس نمی‌تواند وجود یا عدم وجود خدای متافیزیکی فیلسوفان را اثبات کند. طراحی هوشمند علم نیست: و به‌منزلۀ یک نظریه، خیلی زود در محتوای متافیزیکی غرق می‌شود.اما هیچ‌وقت قرار نیست کار به این سادگی‌ها باشد. معمولاً به‌کاربردن یک نظریه مستلزم این است که -حداقل روی کاغذ- بتوانیم مسئله را ساده‌سازی کنیم. مثلاً با تصور اینکه سیستم مورد نظر ما می‌تواند ایزوله باشد، به طوری‌که بتوانیم تداخل با سایر نقاط جهان را نادیده بگیریم. لی اسمولین، فیزیکدان نظری در کتاب خود، احیای زمان۳ (۲۰۱۳)، این ساده‌سازی را «تحقیقات فیزیکی در جعبه» می‌نامد. این‌طور تحقیقات مستلزم یک یا چند فرضیۀ به اصطلاح کمکی است. در نتیجه، وقتی پیش‌بینی‌ها با شواهد تجربی ابطال می‌شوند، دلیلش هیچ‌وقت مشخص نیست. ممکن است نظریه غلط باشد، اما شاید این فقط ناشی از بی‌اعتباریِ یکی از فرضیات کمکی باشد. شواهد نمی‌توانند به ما بگویند کدام‌یک غلط است.دربارۀ همۀ این مسائل، درس خوبی از اخترفیزیکِ سیارات می‌توان گرفت. در سال ۱۷۸۱، قوانین حرکت و گرانش اسحاق نیوتون برای پیش‌بینی مدارِ سیاره‌ای تازه کشف‌شده به نام اورانوس به کار گرفته شد. پیش‌بینی غلط بود. اما فیزیک‌دانان به جای اینکه بپذیرند قوانین نیوتون ابطال شده‌اند، مسئله را به سادگی با سرهم‌بندی چند فرضیۀ کمکی حل کردند؛ در این مورد، با کمی بزرگترکردن جعبه. جان آدامز و اوبراین لی‌وریر به طور مستقل پیشنهاد کردند که سیاره هشتمِ هنوز کشف‌ناشده‌ای در منظومه شمسی هست که مدار اورانوس را به هم می‌زند. در نتیجه، در ۱۸۴۶، در مکانی بسیار نزدیک به جایی که لی‌وریر پیش‌بینی کرده بود، نپتون کشف شد. به جای ابطال قوانین نیوتون، پیش‌بینی نادرست و کشف بعدی نپتون به‌عنوان تأییدی پیروزمندانه برای آن قوانین مورد استقبال قرار گرفت.چند سال بعد، لی وریر برای مسئله نجومی مشابهی همین منطق را امتحان کرد. مدارهای سیارات بیضی دقیق نیستند. در هر بار چرخش دور خورشید، وقتی سیاره به نزدیک‌ترین نقطه به خورشید می‌رسد (که به آن حضیض خورشیدی می‌گویند) مدار اندکی تغییر می‌کند یا پیش می‌افتد، و تصور می‌شد که این امر ناشی از نیروی جاذبۀ تجمعی سایر سیارات منظومۀ شمسی است. برای سیارۀ عطارد، که نزدیک‌ترین فاصله به خورشید را دارد، قوانین نیوتون پیشی‌گرفتن ۵۳۲ قوس-ثانیه بر قرن را پیش‌بینی می‌کند. اما امروزه مشاهدات نشان می‌دهد میزان پیشی‌گرفتن نسبتاً بیشتر است؛ حدود ۵۷۵ قوس-ثانیه بر قرن، تفاوتی ۴۳ قوس-ثانیه‌ای. اگرچه اختلاف کم است، اما این اختلاف جمع می‌شود و هر سه میلیون سال یا در همین حدود، معادل یک مدار «اضافی» می‌شود. لی‌وریر این اختلاف را به اثرِ سیارۀ هنوز مشاهده‌نشدۀ دیگری نسبت داد که از عطارد به خورشید نزدیک‌تر است و نام آن را هم ولکان گذاشت. ستاره‌شناسان بیهوده به جست‌وجوی آن پرداختند. در واقع، در این مورد، قوانین نیوتون نادرست بودند. اینشتین خشنود شد که نظریۀ نسبیت عامِ او توانست این سهم «نسبیتی» بیشتر، یعنی این ۴۳ قوس-ثانیه بر قرن را که به خاطر انحنای فضازمان اطراف خورشید در همسایگی عطارد رخ می‌داد، پیش‌بینی کند.این حکایت کوتاه نشان می‌دهد که دانشمندان فقط وقتی دیگر دست‌وپا نمی‌زنند و موافقت می‌کنند نظریه‌ای را کنار بگذارند که نظریۀ اثبات‌پذیرِ بهتری برای جایگزینی آن، در دسترس باشد. می‌‌توانیم از این نتیجه بگیریم که نظریه‌ها هرگز به خودی خود ابطال نمی‌شوند. می‌دانیم که قوانین حرکت نیوتون در مقایسه با مکانیک کوانتومی در ابعاد میکروسکوپی مولکول‌ها، اتم‌ها و ذرات زیراتمی دقتِ پایین‌تری دارد و هنگامی که مواد در هر اندازه‌ای با سرعتی نزدیک به سرعت نور حرکت کنند، این قوانین می‌شکنند. می‌دانیم قانون جاذبۀ نیوتون نسبت به نظریۀ نسبیت عام اینشتین مرتبۀ پایین‌تری دارد. و با‌این‌حال، قوانین نیوتون وقتی روی اشیا و موقعیت‌های «روزمره» اعمال می‌شوند، هنوز کاملاً راضی‌کننده‌اند و فیزیک‌دانان و مهندسان با خوشحالی از آن‌ها استفاده می‌کنند. جالب است که اگرچه می‌دانیم این قوانین «درست نیستند»، ولی تحت شرایط خاصی، نادرست هم نیستند؛ آن‌ها «به اندازۀ کافی خوب‌اند».فلاسفۀ علم این‌گونه مشکلات را لاینحل ارزیابی کردند و معیار ابطال‌پذیری پوپر را کنار گذاشتند (اگرچه جالب است که هنوز در ذهن بسیاری از دانشمندان، معیارِ رایجی است). اما به جای جستجوی گزینه‌ای دیگر، در سال ۱۹۸۳ فیلسوفِ دیگری به نام لری لودان اعلام کرد که در واقع، مسئلۀ مرزبندی حل‌نشدنی است و بنابراین باید یک شبه‌مسئله باشد. وی استدلال کرد که تمایز واقعیْ بین دانشی است که صرف نظر از منشأ آن، قابل اتکا یا غیرقابل‌اتکاست و ادعا کرد اصطلاحاتی مانند «شبه‌علم» و «غیرعلمی» معنای محصلی ندارند.اما حداقل برای من، باید تفاوتی بین علم و شبه‌علم وجود داشته باشد؛ بین علم و متافیزیکِ ناب، در مقابلِ مزخرفات میان‌مایۀ معمولی.بنابراین، اگر نتوانیم از ابطال‌پذیری استفاده کنیم، در عوض از چه چیزی می‌توانیم استفاده کنیم؟ فکر نمی‌کنم گزینۀ دیگری داشته باشیم جز اتخاذ آن‌چیزی که من «معیار تجربی» می‌نامم. مرزبندیْ نوعی داوری بین دوگانه‌های بله-خیر، درست-غلط یا سیاه-سفید نیست. باید نگاهِ طیفی را بپذیریم. خود پوپر آمادۀ پذیرفتن این موضوع بود (ایتالیک‌ها گفته‌های من است):«معیار مرزبندی نمی‌تواند کاملاً صُلب باشد، بلکه خود آن دارای درجاتی است. نظریه‌هایی وجود دارد که به‌خوبی آزمون‌پذیرند، نظریه‌هایی که به سختی آزمون‌پذیرند و نظریه‌هایی که آزمون‌ناپذیرند. آن‌هایی که آزمون‌ناپذیرند، علاقۀ دانشمند تجربی را به خود جلب نمی‌کنند. این‌ دسته را می‌شود نظریه‌های متافیزیکی توصیف کرد».دراینجا، «آزمون‌پذیری» فقط به این معنی است که یک نظریه با شواهد تجربی ارتباط برقرار می‌کند یا نوید برقراری ارتباط می‌دهد یا خیر. آزمون‌پذیری دربارۀ آن‌چه ممکن است با توجه به شواهد انجام دهیم، هیچ پیش‌فرضی ندارد. اگر شواهد نظریه‌ای را تأیید کنند، عالی است؛ جشن می‌گیریم و دنبالِ آزمایش دیگری می‌رویم. اگر شواهد نتواند نظریه را تأیید کند، آن‌وقت ممکن است اندکی تعمق کنیم یا فرضیات کمکی‌ای دست‌وپا کنیم. در هر صورت، تنشی بین محتوای متافیزیکیِ نظریه و داده‌های تجربی وجود دارد -تنشی بین ایده‌ها و واقعیت‌ها- که مانع از این می‌شود که مهارِ فرایند فقط در دستِ متافیزیک باشد. به‌این‌ترتیب، متافیزیک رام‌ یا «طبیعی می‌شود» و ما چیزی داریم تا با آن کار کنیم. این علم است.حال، شاید این نکته ساده به نظر برسد، اما ما به دورۀ جالبی در تاریخ فیزیک ذرات بنیادی رسیده‌ایم. امروزه ما از دو نظریۀ خارق‌العاده بهره‌مندیم. اولی مکانیک کوانتومی است. این نظریه مبنایی برای مدل به اصطلاح استاندارد فیزیک ذرات بنیادی است که عملکرد همۀ ذرات بنیادی شناخته‌شده را تبیین می‌کند. این نظریه، بهترین نظریه‌ای است که ما دربارۀ ماده داریم. دومین نظریه، نظریۀ نسبیت عام اینشتین است که نحوۀ عملکرد گرانش را توضیح می‌دهد و مبنایی برای مدل به اصطلاح استانداردِ کیهان‌شناسیِ بیگ‌بنگ است. این نظریه بهترین نظریۀ ما دربارۀ فضا، زمان و جهان است.این دو مدل استاندارد همۀ چیزهایی را که ما می‌توانیم در جهان ببینیم، توضیح می‌دهند. بااین‌حال، آن‌ها مشکلات عمیقی دارند. فیزیکدان کاریزماتیک، ریچارد فاینمن، شاید فیلسوف ضعیفی باشد ولی وقتی در سال ۱۹۶۵ نوشت: «فکر می‌کنم بتوانم با خیال راحت بگویم هیچ‌کس مکانیک کوانتومی را نمی‌فهمد» اصلاً شوخی نمی‌کرد. کیهان‌شناسی بیگ‌بنگ، برای اینکه به نحو رضایت‌بخشی کار کند، نیازمند مقدار زیادی «مادۀ تاریک» و «انرژی تاریک» است، به نحوی که «آن‌چه می‌توانیم ببینیم» به طرز خجالت‌باری، فقط ۵ درصد از همۀ آن‌چیزهایی است که معتقدیم در جهان وجود دارد. اگر مادۀ تاریک واقعاً نوعی ماده باشد، آن‌وقت، مشکل بعدی این است که چنین چیزی در بهترین نظریۀ ما دربارۀ ماده جایی ندارد. تغییر یک یا چند ثابت که حتی با کمترین مقدار بر فیزیک جهان ما حکمرانی می‌کنند، جهان را برای حیات به مکانی نامساعد تبدیل می‌کند که حتی از نظر فیزیکی غیرممکن است. ما هیچ توضیحی نداریم که چرا قوانین و ثوابت فیزیکی این‌چنین «دقیق» تنظیم شده‌اند تا جهانی زیبا را به وجود بیاورند که کاملاً درست و به قاعده است.این‌ها مشکلاتی بسیار سرسخت‌اند و بهترین نظریه‌های ما پر از حفره‌‌های توضیحی هستند. ثابت شده است که جمع‌کردنِ این نظریه‌ها زیرِ لوای یک نظریۀ مشهور به «نظریه‌ای دربارۀ همه‌چیز» به طرز حیرت‌آوری دشوار است. با پنجاه‌سال تلاش فراوان، در چگونگی پی‌ریزی این نظریه اتفاق‌نظری واقعی وجود ندارد. و برای اینکه به طور قابل توجهی وضعیت بدتر شود، شواهدمان هم ته کشیده است. نظریه‌پردازان زیرک و مبتکر بوده‌اند. آن‌ها ایده‌های متافیزیکی بسیاری دارند، ولی هیچ نشانۀ تجربی‌ای وجود ندارد که به آن‌‌ها بگوید کدام راه را باید بپیمایند. آن‌ها ایده‌های فراوان دارند و اطلاعاتِ اندک.حالا، این نظریه‌پردازان با یک انتخاب روبرو شده‌اند.آیا کوتاه می‌آیند، عقب می‌کشند و تصدیق می‌کنند که بدونِ حتی امیدِ رسیدن به داده‌های تجربی برای آزمایش ایده‌هایشان، دیگر چیزِ چندانی نمانده است که بشود نام علم رویش گذاشت؟ آیا با ناراحتی شانه بالا می‌اندازند و می‌پذیرند که ممکن است چیزهایی باشد که علم هنوز نتواند توضیحشان دهد؟ یا این‌که اهمیت نمی‌دهند، مقاله پشت مقاله منتشر می‌کنند پر از ریاضیاتی انتزاعی که در غیاب داده‌ها، می‌شود آن را به توضیحاتی دربارۀ فیزیک تعبیر کرد، برای نمونه، از نظر جهان‌های چندگانه؟ آیا نه‌تنها در برابر متافیزیک نمی‌ایستند، بلکه اجازه می‌دهند نظریه‌هایشان کاملاً تحت تأثیر آن قرار گیرد؟‌ آیا وانمود می‌کنند می‌توانند راه خود را بیابند، و هشدار اینشتین را نادیده بگیرند که:«بارها و بارها اشتیاق به فهم منجر به این توهم شده است که انسان قادر است جهان عینی را به طور عقلانی، به‌وسیلۀ تفکر ناب و بدون هیچ مبانی تجربی‌ای -به طور خلاصه با متافیزیک- درک کند.»فکر می‌کنم شما جواب را بدانید. اما بااین‌حال، اگر بخواهیم استدلالی برایش بیاوریم، هنوز علم نیاز به انعطاف‌پذیریِ ذهنی قابل توجهی دارد. دیوید دویچ۴، فیزیکدان نظری، گفته است که نظریۀ جهان‌های چندگانه به اندازه‌ای واقعی است که روزگاری دایناسورها واقعی بودند، ما فقط باید «از آن عبور کنیم». مارتین ریس۵، اخترشناس عضو آکادمی سلطنتی انگلیس، می‌گوید نظریۀ جهان‌های چندگانه متافیزیک نیست، بلکه علم مهیج است که «شاید درست باشد» و زندگی سگش را بر سر آن شرط می‌بندد. برخی دیگر با در دست‌گرفتن کنترل روایت، به دنبال تغییر یا تضعیف هر تصوری از معیارِ مرزبندی هستند. یکی از راه‌های انجام این کار، ‌به چالش‌کشیدنِ ابطال‌پذیری پوپر است که سال‌ها پیش توسط فلاسفه علم پذیرفته شده است. انجام این کار به آن‌ها اجازه می‌دهد قوانین خاص خود را تنظیم کنند، در حالی که از مشکل واقعی پرهیز می‌کنند - غیاب کامل هرگونه تنش بین ایده‌ها و واقعیات، و حتی نبودِ امیدی به ایجاد این تنش.شان کارول۶، مدافع خروشان تعبیرِ دنیاهای چندگانه،‌ استنناجِ محتمل۷ را ترجیح می‌دهد، یا آن‌چه او «استنباط بهترین تبیین» می‌نامد، که ما را به نظریه‌هایی وامی‌گذارد که صرفاً «موجز» هستند‌، قابل ارزیابی و داوری هستند و «هنوز ممکن است به طور معقولی درست باشند». اما داوری چه کسی؟ در غیاب فکت‌ها، «بهترین تبیین» چیست؟کارول سعی دارد تصورش از استنباط را در لباس محترمانه‌ای بپوشاند که توسط چیزی فراهم آمده به نام نظریه احتمال بیزی و به این ترتیب، می‌کوشد ماهیت تماماً ذهنی این استنباط را نادیده بگیرد. از اینجا یک گامِ کوتاه باقی مانده تا تلا‌ش‌های نظریه‌پردازی که این روزها فیلسوف شده است، یعنی ریچارد داوید، که می‌خواهد با تعبیراتی مثل «نظریه موجه نظری»۸و «ارزیابی نظریه غیرتجربی»۹ نظریۀ ریسمان را توجیه کند. بنابراین «بهترین تبیین» بر اساس انتخابی است بین ساختارهای کاملاً متافیزیکی، بدون ارجاع به شواهد تجربی، مبتنی بر کاربرد نظریۀ احتمال که می‌تواند به راحتی متناسب با اغراض شخصی طراحی شود.به ناسازۀ۱۰ علمِ پساتجربی خوش آمدید.اما مشکل اصلاً بر سر چیست؟ مگر چه اتفاقی خواهد افتاد اگر چند فیزیکدان نظری متافیزیک‌دانِ درونی‌شان را رها کنند و مقالاتی منتشر کنند که خارج از دایرۀ علمی کوچک خودشان، آدم‌های انگشت‌شماری می‌توانند آن‌ها را بخوانند؟ اما به ابتدای این مقاله نگاه کنید. چه آن‌ها از عمد این کار را انجام داده باشند چه غیرعمد (و به من اعتماد کنید، آن‌ها عمداً این کار را می‌کنند)، این جور نظریه‌پردازی‌ها مستعدِ آنند که به مجامع عمومی نشت کنند و آن‌وقت مثلِ اسید روی بنیادهای علم می‌چکند. انتشار کتاب کارول، چیزی عمیقاً پنهان۱۱، درباره تعبیر دنیاهای چندگانه، با یورش تبلیغاتی حیرت‌انگیزی از جمله مقاله‌ای در ایان همراه بوده است. بخشی از یکی از قسمت‌های ساعتِ خبر پی‌بی‌اس۱۲ نیز با این جمله آغاز می‌شود: « نظریۀ جهان‌های چندگانه در مکانیک کوانتومی نشان می‌دهد که با هر تصمیمی که می‌گیرید، جهان جدیدی به وجود می‌آید که شامل نسخه جدیدی از شماست».انتظار می‌رود که فیزیک سخت‌ترینِ «علوم سخت»‌باشد. این رشته استانداردهایی را تعیین می‌کند که معمولاً بر اساس آن‌ها تمام کوشش‌های علمی را ارزیابی می‌کنیم. و مردم تماشا می‌کنند.هلگه کراگ، مورخ علم، زمان قابل توجهی را صرف مطالعه «تأملات والاتر»ی کرد که در طول تاریخ به فیزیک بنیادی آسیب زده است. او در تعمقات والاتر۱۳(۲۰۱۱) نتیجه گرفت (باز هم ایتالیک‌ها از من است):‌«بنابراین در این مورد بحث شده است که طراحی هوشمند از نظریه‌های چندجهانی آزمون‌پذیری کمتری ندارد. کنار گذاشتن طرح هوشمند به این خاطر که آزمون‌ناپذیر است و بااین‌حال پذیرفتن نظریه‌های چندجهانی به‌منزلۀ فرضیه‌های جالب علمی، ممکن است به طرز مشکوکی به اتخاذ استاندارد دوگانه بیانجامد».جای تعجب نیست که اعضای انستیتو دیسکاوری، که اندیشکده‌ای است برای خلقت‌گرایی و طراحی هوشمند،‌ تحولات صورت‌گرفته در فیزیک نظری را با علاقۀ زیادی دنبال می‌کند. دنیس اولیری که کاتولیک انجیلی است، در سال ۲۰۱۷ در وبلاگ مؤسسۀ ایوولوشن نیوز نوشت: «طرفدارانِ [چندجهانی] صرفاً نمی‌گویند که شواهد غلط را بپذیریم. آن‌ها از ما می‌خواهند شواهد را معیار اصلی پذیرش نظریه‌شان قلمداد نکنیم». خلقت‌گرایان با کمی توجیه‌گری می‌گویند: نگاه کنید، شما ما را به شبه‌علمی بودن متهم می‌کنید اما آن‌چیزی که شما به نام علم انجام می‌دهید، چه تفاوتی با ما دارد؟ آن‌ها می‌کوشند تا اقتدار علم را به‌مثابۀ آخرین حرف در جست‌وجوی منطقی حقیقت تضعیف کنند.فیلسوفانی به نام دان راس، جیمز لیدمن و دیوید اسپورت، اظهار داشته‌اند که معیار مرزبندی مسئله‌ای است که نهادها باید دغدغۀ آن را داشته باشند، نه افراد. مؤسسات و نهادهای علمی‌اند که هنجارها و استانداردهایی وضع می‌کنند و فیلترهایی برای تشخیص خطا ارائه می‌دهند و بررسی‌های حسی‌ای انجام می‌دهند که اصولاً باید بتواند ادعاهای علمیِ عینی‌ای را که صرفاً از ایده‌های متافیزیکی ناب مستخرج شده‌اند، کنار بگذارد. اما علی‌رغم تلاش‌های صورت‌گرفته توسط جورج الیس، کیهان‌شناس، و جو سیلک، اخترفیزیکدان، در سال ۲۰۱۴ برای هشداردادن دربارۀ این مسئله، و سر زدن به برخی از این نهادها برای «دفاع از یکپارچگی فیزیک»، چیزی تغییر نکرد. گویا لیدمن هم استعفا داده است. او به من گفت: «خطای گسترده دربارۀ بنیادهای علم در میان متخصصین می‌تواند اتفاق بیفتد و اتفاق می‌افتد». بااین‌حال، او معتقد است وقتی در بلندمدت یک پیشرفت بزرگ و واقعی علمی ایجاد شود، تصحیح انجام می‌شود. اما در بازه‌ای که ما منتظر پیشرفتی مهم هستیم که شاید هیچ‌گاه سر نرسد، چه خساراتی ممکن است به بار آید‌؟شاید باید خودمان اولین قدم کوچک را برداریم. بگذارید تصدیق کنیم که فیزیکدانان نظری کاملاً حق دارند تا آنچه می‌خواهند بنویسند، و بگویند و به هر چه معقول می‌دانند باور داشته باشند. اما آیا این درخواست نابجایی است که با کمی صداقت ادعاهایشان را بیان کنند؟‌ به جای گفتن اینکه «جهان‌های چندگانه وجود دارد» و «ممکن است درست باشد»، آیا دشوار است که جمله‌ای شبیه این بگویند که «جهان‌های چندگانه برخی جذابیت‌های فلسفی دارد، ولی به‌شدت مبتنی بر ایده‌هاست و بحث‌برانگیز و هیچ شاهدی هم برای آن موجود نیست»؟ من درک می‌کنم که چنین انتقاداتی وقتی به رسانه‌های عمومی می‌رسد که درگیر شور و احساسند، مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرند و منکوب می‌شوند، اما این مسئله بیش از آن‌که ایرادِ علم باشد، ایرادِ روزنامه‌نگاری یا نوشتن علمی است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جیم بَگات نوشته است و در تاریخ ۷ اکتبر ۲۰۱۹ با عنوان «But is it science?» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «چه ایرادی دارد که به نظریۀ جهان‌های موازی معتقد باشیم؟» و ترجمۀ حمیدرضا کیانی منتشر کرده است.•• جیم بگات (Jim Baggott) روزنامه‌نگار علم است و بیش از ۲۵سال است دربارۀ موضوعات علمی، فلسفی و تاریخی می‌نویسد. آخرین کتاب او واقعیتِ کوانتومی (Quantum Reality) نام دارد.[۱] Inside the Mirrorverse[۲] CERN’s Large Hadron Collide[۳] Reborn of time[۴] David Deutsch[۵] Martin Rees[۶] Sean Carroll[۷] abduction[۸] Theoretically confirmed theory[۹] None-empricial theory assessment[۱۰] oxymoron[۱۱] Something Deeply Hidden[۱۲] PBS News Hour[۱۳] Higher Speculations ]]> جیم بگات علم‌وفلسفه Mon, 21 Sep 2020 05:47:32 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9903/ باورهای اشتباه ما به کسی مربوط نیست؟ http://tarjomaan.com/report/9880/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• آیا به دیگران ربطی ندارد که ما چه باوری داریم؟کسی به میهمانی وارد می‌شود و می‌زند زیر تک‌تک میزهابه دیگران ربطی ندارد که ما چه غذایی دوست داریم. اگر کسی از پیتزا بدش می‌آید، مشکلی نیست؛ می‌تواند از ساندویچ خودش لذت ببرد و ما را با غذای دلخواهمان تنها بگذارد. به همین ترتیب، گویا باورهایمان هم، مثل غذاها، جزو حریم شخصی ما محسوب می‌شوند و دیگران نباید جرئت دخالت در آن‌ها را به خود بدهند. اما این ایده مخالف بسیار سرسختی دارد: سقراط. او می‌گفت: «تا جان در بدن دارم از آگاه‌ساختن شما به آنچه باید بدانید، دست نمی‌کشم». پس انگار در برابر سقراط هیچ راه سومی نیست: یا باید قانع کنید یا قانع شوید.• نظر هر کسی محترم است؟ اصلاً و ابداًهمه نظراتی دارند، اما واقعاً بر چه مبنایی باید قبول کنیم که ارزش همۀ آن‌ها برابر است؟نزدیک به سه‌سال پیش، در دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران، یکی از گفت‌وگوهای به‌یادماندنیِ این سال‌ها بین یک استاد جامعه‌شناسی و چندتا از دانشجویان درگرفت. آن استاد جامعه‌شناسی در سخنرانی‌اش موسیقیِ یکی از خوانندگان فوق‌محبوب عامه‌پسند را که به تازگی فوت کرده بود، شدیداً به باد نقد گرفت. اما دانشجویانی از پایین سن فریاد می‌زدند که هرکسی نظر خودش را دارد و نباید به سلیقۀ دیگران توهین کرد. حق با که بود؟• آیا حق داریم هر چیزی را که دلمان می‌خواهد باور کنیم؟ باورها چیزهایی خصوصی نیستند که انتظار داشته باشیم کسی آن‌ها را زیر سؤال نبردفرض کنید در یک مرکز بهداشت پزشک اطفال هستید. یک روز پدر و مادری بچه‌‌شان را پیش شما می‌آورند و وقتی می‌گویید زمان واکسیناسیون بچه رسیده، به شما می‌گویند: اجازه نمی‌دهیم به بچۀ ما واکسن بزنید. دلیلش را می‌پرسید و جواب می‌دهند: «ما معتقدیم واکسن ضرر دارد». مسئله را توضیح می‌دهید، ولی با تحکم بیشتری ازتان می‌خواهند که «به باور ما احترام بگذار!» اما آیا می‌شود به باورهایی که روی زندگی دیگران اثر می‌گذارند فقط و فقط احترام گذاشت؟• کی به کیست؟ هر چه را دوست داری باور کنچگونه لباس پیش‌داوری‌هایمان را بر تن واقعیت‌ها می‌پوشانیم؟اگر کسی بگوید سیگار برای سلامتی‌تان مفید است، حرفش را باور می‌کنید؟ اگر نامزد انتخاباتی وعده‌های عجیب‌وغریب بدهد، ‌چه؟ تبلیغات بازرگانی را چه می‌گویید؟ بسیاری از ما گوشمان به این حرف‌ها بدهکار نیست. درواقع آن‌قدرها هم ساده‌لوح نیستیم. اما پس این‌همه باور دروغین افراد از کجا می‌آید؟ نیک انفیلد می‌گوید آنچه باورهای خطا را به خورد ما می‌دهد نه سادگی و ساده‌لوحی ما، که دستگاه پیچیدۀ علایق و گرایش‌های اجتماعی ماست. ما عادت داریم چیزهایی را باور کنیم که به نفعمان‌اند و از صمیم قلب دوستشان داریم.• اگر اشتباه کرده باشیم چه؟مروری بر کتاب «اما اگر بر خطا باشیم چه؟ اندیشیدن به حال چنان‌که گویی در گذشته اتفاق افتاده است» نوشتۀ چاک کلاسترمنچاک کلاسترمن، جستارنویس آمریکایی، در کتاب جدیدش می‌گوید بیشتر چیزهایی که باور داریم، احتمالاً، نادرست هستند. البته این طرز فکرْ جدید نیست. به‌راحتی می‌توان تصور کرد که باورهای ما در نظر آیندگان احمقانه باشد؛ درست همان‌طور که باور‌های گذشته در نظر ما اینچنین هستند. اما او چاره‌ای برای این وضعیت اندیشیده است. او معتقد است باید ایمانِ ساده‌لوحانه به نسخۀ فعلیِ حقیقت را به حالت تعلیق درآوریم و بپذیریم که این نسخه از واقعیت ممکن است اشتباه باشد.• چرا فکت‌ها نظر ما را عوض نمی‌کنند؟یافته‌های نوین دربارۀ ذهن انسان محدودیت‌های عقل را نشان می‌دهدپژوهش‌هایی که محققانِ علومِ شناختی انجام می‌دهند روزبه‌روز محدودیت‌های عقل را بیشتر برای ما روشن می‌کند. افکار ما از انواع و اقسام پیش‌داوری‌ها رنج می‌برد و شکست‌های مکرر ما در آزمون‌های عقلی گاهی واقعاً ناامیدکننده می‌شود. اما اگر این پیش‌داوری‌ها واقعاً برای گونۀ ما فایده داشته باشند چه؟ اگر هدفِ عقل نه صرفِ تشخیص صدق از کذب بلکه اساساً چیزی دیگر باشد چه؟• من دانشمندم و به فکت‌ها باور ندارمدانشمندان هیچ‌چیز را «اثبات» نمی‌کنند؛ کاری که آن‌ها می‌کنند جمع‌آوری شواهد استدانشمندان هیچ‌چیز را «اثبات» نمی‌کنند. آنچه انجام می‌دهند جمع‌آوری شواهدی است که گاهی پشتیبان پیش‌گویی‌هایشان است و گاه نیست. گاهی می‌شود که اعمالی را بارها و بارها انجام می‌دهند و هر بار که نتیجۀ یکسانی می‌گیرند، نتیجه را فکت می‌نامند. اما ما می‌توانیم بر این مطلب احتجاج کنیم که یافته‌های هر آزمون علمی‌ای که ترتیب داده شده است، تقریباً بالضروره، باطل‌اند؛ آن‌ها صرفاً اندکی درست‌تر از مطالعات ماقبلشان‌اند. کافی است که چشم بگردانید و به تاریخ بنگرید.• چرا مقابل دانش مقاومت می‌کنیم؟وقتی کسی چیز غلطی را باور کرد، دیگر کار از کار گذشته است. باید قبل از آن دست به کار شویمسیگاری‌ها می‌دانند سیگارکشیدن مضر است، اما دست از عادتشان برنمی‌دارند. همان‌طور که همه می‌دانیم مصرف زیاد قند چه عوارضی دارد، اما عاشق شیرینی‌ هستیم. بااین‌حال، دایرۀ چیزهای غلطی که از آن‌ها دست نمی‌کشیم، به این مسائل محدود نمی‌شود، در واقع، باورهایی مثل نژادپرستی، واکسن‌هراسی، یا انکار تغییرات اقلیمی هم معمولاً از همین سازوکار پیروی می‌کنند. ذهن ما مستعد مقاوت در برابر دانش است و شرایط جامعۀ امروز این کار را آسان‌تر از همیشه کرده است. فیلسوفی سوئدی در تلاش است تا راه‌حلی پیدا کند. • معمای ساده‌ای که نشان می‌دهد شناختن چیزها چقدر دشوار استاگر تمام باورهای درست و موجه ما اتفاقی باشند، بدین معناست که ما هیچ چیزی نمی‌دانیمپس از اینکه افلاطون معرفت را تعریف کرد، این تعریف نسبتاً ثابت ماند و تغییر زیادی نکرد. درست هم به نظر می‌رسید؛ برای معرفت‌داشتن به چیزی، اولاً نباید در آن شک کنید، ثانیاً آن معرفت باید درست باشد و ثالثاً بدانید چرا آن معرفت درست است. اما به‌یک‌باره گتیه ظهور کرد و همه‌چیز را به هم ریخت. او پرسید: «اگر شناخت ما از سرِ شانس درست باشد، آن وقت چه؟». پنجاه سال می‌گذرد و متفکران همچنان درگیر مسئلۀ گتیه‌اند. ]]> ترجمان علوم انسانی علم‌وفلسفه Fri, 04 Sep 2020 04:46:26 GMT http://tarjomaan.com/report/9880/ مغزِ عاشق http://tarjomaan.com/neveshtar/9878/ کوین برگر، نوتیلوس — نخستین بار در ۲۰۱۵ بود که هلن فیشر در نوتیلوس نوشت؛ مقاله‌ای با عنوان «آمیزشِ برنامه‌ریزی‌نشده می‌تواند ازدواج‌ها در امریکا را بهتر کند». از آن زمان تاکنون، با این انسان‌شناسِ زیستی بارها مصاحبه کرده‌ایم و مشتاق بودیم تا دیدگاهش را بشنویم دربارۀ این ریسمان‌ها که ما را به هم می‌پیوندد و روحمان را می‌فرساید. فیشر در سال ۱۹۹۲ با کتاب آناتومی عشق۱ در علم عامه‌پسند به شهرت رسید. او در این کتاب کوشید تکامل عشق را از پیشاتاریخ تا عصر علوم اعصاب‌شناختی پی بگیرد. او چندین کتاب دیگر هم نوشته، از جمله چرا او؟۲ فیشر اکنون پژوهشگر ارشد مؤسسۀ کینسی و مشاور ارشدِ علمی وب‌سایت مَچ۳ است.پژوهش‌های فیشر به مقالات و کتاب‌های بسیاری دربارۀ علم عشق و آمیزش راه یافته است، از جمله داروهای عشق۴، کتاب برانگیزانندۀ جدیدی که برایان دی. ارل و جولین ساولسکو نوشته‌اند و همین هفته در نوتیلوس معرفی شد. به‌ندرت پیش می‌آید که چیزی دربارۀ عشق و آمیزش در نوتیلوس بنویسیم، اما از آرای او چیزی نگوییم. نظرهای او در این مطلب، بیانگر نکات کلیدی اندیشه‌هایش دربارۀ زیست‌شناسیِ عشق و آمیزش است، و غالباً خلاف‌آمدِ عادت و تعجب‌برانگیزند. آن‌ها محصول مصاحبه‌های من با اوست که ذیل عناوینی کوتاه ارائه می‌شوند.دکتر، من عاشقتمبا استفاده از اف‌ام‌آر‌آی از یک‌صد نفر که دیوانه‌وار عاشق بودند اسکن مغزی گرفتیم. پی بردیم کسانی که هشت ماه از عاشق‌شدنشان می‌گذرد، فعالیت‌های زیادی در آن مناطق از مغز دارند که با احساسات شدید عشق رمانتیک پیوند دارد. کسانی که مدت زیادتری را دیوانه‌وار عاشق بودند -از هشت تا ۱۷ ماه- فعالیت دیگری در آن منطقه از مغز را نشان می‌دادند که با احساسات دلبستگی عمیق پیوند دارد. این به‌روشنی نشان می‌داد که مغز می‌تواند به سادگی و سرعت، سرمستانه و دیوانه‌وار، عاشق شود، اما ایجادِ احساسِ دلبستگیِ عمیق زمان می‌برد. عشق رمانتیک شبیه یک گربه خفته است: هر لحظه ممکن است بیدار شود. اما دلبستگی -آن احساسِ عشقِ کیهانی، عمیق و بی‌پایاب به شخصی دیگر- زمان می‌برد.یکی از بحث‌های طولانی‌مدت در علم این بوده است که «آیا فقط ساختارهای کلی و در مرتبۀ بعدی، محیط شماست که می‌گوید ’اوه! این احساس عشق رمانتیک است، و آن احساس چیزی است که هنگام دوست‌داشتنِ شکلات داری؟‘ یا مناطق خاصی در مغز برای تفکیک این احساسات وجود دارد؟» هر دو درست است. تحت شرایط خاصی، فرهنگتان به شما می‌گوید قرار است چگونه یک واکنش را تفسیر کنید، و درعین‌حال این نوعی پاسخ مغزی کلی است. تحت شرایط دیگری، قرار نیست این مسئله فرهنگی باشد، بلکه یک سازوکار داروینی است که بخشی خاص از مغز را همراه با ساختارهای مغزی پایه فعال می‌کند، نظام مغزیِ بسیار فردی‌شده‌ای که به دلایل بسیار مشخصی تکامل یافته است.یکی از شگفت‌انگیزترین لحظات برای ما مطالعۀ کسانی بود که صرع داشتند. آن‌ها مغزی باز داشتند و هر بار که منطقۀ خاصی از هسته‌های دم‌دار، که بخشی از نظام «خواستن» است، تحریک الکترودی می‌شد، بیمار روی خود را برمی‌گرداند و می‌گفت: دکتر، من عاشقتم. بنابراین، مناطق خاصی در مغز هست که ظاهراً ملازمۀ مستقیمی با عواطف خاص دارند. می‌دانیم که نورن‌های آینه‌ای با همدلی پیوند دارند. می‌دانیم یک منطقه از مغز با انطباق اجتماعی پیوند دارد. می‌دانیم برخی از مناطق مغز با مهارت‌های ریاضی پیوند دارند.تعهدِ سبکسه نظام مغزی مجزا برای جفت‌گیری و تولیدمثل در ما تکامل یافته است: رانۀ آمیزش، احساسِ عشق رمانتیک و احساسِ دلبستگیِ عمیق. در کل، انسان‌ها تمایل دارند ابتدا عاشقِ کسی شوند و به‌کندی دلبستگی عمیق به او پیدا کنند. اما ممکن است در محیط کار با کسانی آشنا شوید، بیاموزید به آن‌ها احترام بگذارید، خوش‌طبعی آن‌ها را بچشید، و کم‌کم حس عمیقی از دلبستگی به آن‌ها را در خودتان احساس کنید. عاشقِ آن‌ها نیستند. با کسی دیگر زندگی می‌کنید یا با کسی دیگری ازدواج کرده‌اید، و باز هم چنین حسی به آن‌ها دارید. زمان می‌گذرد، آن‌ها تنها می‌شوند، شما تنها می‌شوید، و ناگهان بعد از یک مدت طولانیِ دلبستگی عمیق، ممکن است مدارهای مغزیتان برای عشق رمانتیک روشن گردد و دیوانه‌وار عاشق شوید.بعید می‌دانم بدانید چه زمانی به آغوش آن دلبستگی خواهید غلطید. این صرفاً کارِ طبیعیِ مغز است. ما ساخته می‌شویم تا دلبستگی عمیقی با انسان دیگری پیدا کنیم، تا بچه‌هایمان را بزرگ کنیم. تشکیل پیوندهای دونفره خصیصۀ حیوانی به نامِ انسان است. ۹۷ درصد پستانداران برای پرورش بچه‌ها جفت تشکیل نمی‌دهند، اما انسان‌ها چنین می‌کنند. دوستی که بیش از ۵۰ سال است ازدواج موفقی داشته، دربارۀ شوهرش به من می‌گفت: «گاهی از او متنفر می‌شوم، اما همیشه عاشقش هستم». منظورش این است که احساس دلبستگی عمیق همیشگی به انسانی دیگر در بلندمدت به‌سادگی احساس می‌شود.اصطلاح «تعهد سبک» را دوست دارم. ما به‌تدریج وارد صورت‌های سنگین‌تری از تعهد می‌شویم. آنجا هر کس کارهایش را با حوصله انجام می‌دهد که بسیار زیباست. اینکه می‌توانیم رابطه‌های عشقی را هر طور که می‌خواهیم بسازیم ما را قادر می‌کند که به شیوۀ خود اظهار عشق کنیم، مطابق زمان خودمان تصمیم بگیریم و به شیوه‌هایی منطقی رفتار کنیم که موجد رابطه‌ای عاشقانه باشد. برخی تقریباً بلافاصله دلبسته می‌شوند، شاید حتی طی چند روز، و برای دیگران این کار ممکن است مدت‌ها طول بکشد. دلبستگی به هر نحوی می‌تواند رشد کند. گمان نمی‌کنم آمیزشِ جنسی دلیل اصلی پیوند ما باشد. در یک زندگی شراکتی جز آمیزش موارد بسیار بیشتر دیگری نیز دخیل‌اند. افراد زیادی هستند که به من گفته‌اند که پیش از ازدواج، در مقایسه با همسرشان، شریکان جنسی جذاب‌تری داشته‌اند، اما هرگز کسی را نداشته‌اند که مثل همسرشان بامزه، باهوش، مهربان و فرزنددوست باشد و به خانه‌شان انرژی بدهد. دلایل زیادی هست که شما را در یک رابطه نگه می‌دارد. آمیزش ممکن است برای برخی مهم باشد و برای دیگران اهمیت کمتری داشته باشد.نه برای کودکانآمیزش نوعی نظام بسیار نیرومند مغزی است. بخش‌های عظیمی از مغز هنگام ارگاسم غیرفعال می‌شوند. شما همزمان پنج‌تا از ۱۲ عصب اصلی را تحریک می‌کنید. شما واقعاً آن شخص را می‌بینید، می‌بویید، مزه می‌کنید، و لمس می‌کنید. مغز داده‌های زیادی دریافت می‌کند. هرگونه اندام‌ها باعث فعالیت دوپامین می‌گردد و ممکن است شما را به آستانۀ عاشق‌شدن بکشاند. با ارگاسم سیلی از اوکستاکین و وازوپرسین، مواد شیمیایی مغزی‌ای که با احساسِ دلبستگی عمیق پیوند دارند، در خونتان به جریان می‌افتد. آمیزش مسیری است برای تولیدمثل و مسیری برای فرستادن دی‌ان‌ای خود به آینده. اما آمیزش مداربندی مغز را برای عشق رمانتیک و احساسِ عمیقِ دلبستگی تحریک می‌کند، حتی اگر هیچ قصدی برای بچه‌دارشدن نداشته باشید. این‌ها نظام‌های مغزی ابتدایی است که مدت‌ها، مدت‌ها پیش، تکامل یافتند و مادامی‌که زنده هستیم با ما خواهند ماند. قرار نیست تغییر کنند. درست شبیه این واقعیت که به خوردن گوشت تمایل داریم. تمایل به خوردن گوشت، رانۀ خوردن گوشت، اشتیاق خوردن گوشت، تمام توانایی‌های جسمی ما برای خوردن گوشت، طی دو میلیون سال یا حتی چهار میلیون سال تکامل یافته‌اند. این رسوب‌ها عمیقاً در مغز ما جاخوش کرده‌اند.آمیزش به غیر از فرزندآوری مزایای بسیار بیشتر دیگری هم دارد: باعث آرامش شما می‌شود، برای کنترل مثانه بسیار مفید است، برای چشم‌ها خوب است، برای پوست خوب است، برای ماهیچه‌ها خوب است، برای تنفس خوب است، و مثل یک داروی ضد افسردگی عمل می‌کند. در مایۀ منی مواد شیمیایی بسیاری وجود دارد، از جمله: دوپامین، سروتونین، تستوسترون، استروژن، اف‌اس‌اچ، ال‌اچ؛ مواد شیمیایی مختلفی که بدن را در حالتِ مناسبی نگه می‌دارند. آمیزش با شخص مناسب برای شما خوب است، حتی اگر بچه ندارید، یا حتی اگر نخواهید آن شخص را برای بار دیگر ببینید. آمیزش خطرناک استاز روی نوشته‌ها چیزهای زیادی دربارۀ انسان‌ها می‌آموزید؛ نه فقط اندازه و شکل و بو و مزه و لمس و صدا. می‌آموزید آن‌ها تا چه حد انعطاف‌پذیرند، اینکه آیا می‌توانند برخی از عادت‌هایشان را به‌خاطر شما تغییر دهند؟ اینکه آیا مشتاق‌اند شما را خوشحال کنند؟ آیا به حرف‌هایتان گوش می‌دهند؟ آیا نیازهایتان را پاسخ می‌دهند؟ بسیاری از افراد آمیزش‌های برنامه‌ریزی‌نشده دارند تا هرچه زودتر طرف مقابل خود را بشناسند پیش از آنکه شدیداً دلبستۀ او شوند و دریابند مناسب آن‌ها نیست. اما درعین‌حال، می‌توانید با کسی آمیزشِ برنامه‌ریزی‌نشده داشته باشید که دوستش ندارید، برایش احترام قائل نیستید یا معتمد شما نیست، و می‌توانید مدارهای مغزتان را برای عشق رمانتیک و احساسِ دلبستگی تحریک کنید و ناگهان گرفتارِ عشقِ دختر یا پسری اشتباه شوید.هنگامِ آمیزش انرژی متابولیک فراوانی خرج می‌کنید. پس آمیزش خطرناک است. شما با طرفِ مقابلتان بسیار نزدیک هستید و او می‌تواند از پشت به شما خنجر بزند. همچنین، آمیزش خطرناک است چراکه ممکن است عاشق شوید. دوستم دکتر جاستین گراسیا به مطالعۀ کسانی پرداخت که رابطه‌های جنسیِ یک‌شبه داشتند. او از افراد مختلف پرسید چرا رابطه برقرار کردند، و ۵۱ درصد زنان و مردان پاسخ دادند چون می‌خواستند آن شخص را بهتر بشناسند. بنابراین، آمیزشِ برنامه‌ریزی‌نشده به‌ندرت اتفاقی است. انگیزه‌هایی در میان است. روی تستوسترون آزمایش‌هایی انجام دادم تا بفهمیم چه اتفاق‌هایی می‌افتد، و مشکلات پسرهای نوجوان را فهمیدم، و خلاصه‌اش این است که کاملاً متحمل است برخی از نوجوانان صرفاً با ‌هدف آمیزشِ جنسی رابطه برقرار ‌کنند. اما به‌نظرم وقتی بزرگ می‌شوید، پی می‌برید که آمیزش زمان‌بر است، انرژی‌بر است. شما می‌خواهید با کسی آمیزش داشته باشید که دست‌کم با او دوست هستید، یا می‌خواهید با او دوست شوید. گرد هم آمدندر ما چهار سبک گستردۀ تفکر و رفتار تکامل یافته است که با نظام‌های دوپامین، سروتونین، تستوسترون و استروژن پیوند دارد: کشف‌کننده، بناکننده، هدایت‌کننده، مذاکره‌کننده. دریافتیم انسان‌ها به‌سمت کسانی سوق پیدا می‌کنند که از حیث سبک تفکر و رفتار شبیه‌ خودشان باشند. کشف‌کنندگان، کسانی که تحت تأثیر نظام دوپامین هستند، معمولاً تازگی‌جو، خطرپذیر، کنجکاو، خلاق، خودانگیخته، پرتکاپو و به لحاظ ذهنی منعطف هستند. آن‌ها کسانی را می‌خواهند که قصد دارند بیرون بزنند و آخر هفته را با یک مسواک به پاریس بروند. آن‌ها که سروتونین بالایی دارند، یعنی بناکنندگان، سنتی و پیرو عرف هستند. آن‌ها تابع اصول‌اند، برای مرجعیت احترام قائل‌ هستند، برنامه‌ها و نقشه‌ها را دوست دارند. به دین تمایل دارند. در یک منطقۀ ریز از مغز نشان فعالیت‌هایی را یافتیم که با انطباق با هنجار اجتماعی پیوند دارد، که مهم‌ترین مشخصۀ نظام سروتونین است. دربارۀ دو سبک شخصیتی دیگر -کسانی که سطح بالایی از تستوسترون و ویژگی‌های مرتبط با استروژن را نشان می‌دهند- شاهد فعالیت‌های بیشتری در آن مناطق از مغز بودیم که نه‌تنها با تفکر تحلیلی و تفکر ریاضیاتی مرتبط است، بلکه به‌واسطۀ تستوسترونِ جنینی ساخته می‌شود. کسانی که سطح بالایی از استروژن را داشتند، فعالیت بیشتری را در نرون‌های آینه‌ای -که با همدلی مرتبط است- و دیگر مناطقِ مغز که عمدتاً با استروژن ساخته می‌شوند، دارند.سکان به دست زیست‌شناسی استمغز بسیار منعطف است. مدت‌هاست که معتقدم هر چه بیشتر دربارۀ زیست‌شناسیِ خودمان بدانیم، بیشتر به قدرت نیروهای فرهنگی برای تغییر آن زیست‌شناسی در جهتِ اصلاحِ رفتار پی خواهیم برد. می‌توانیم رفتارمان را تغییر دهیم. برخی تمایل به الکل دارند، اما نوشیدن را کنار می‌گذارند. برخی تمایل به پرخوری دارند و وزنشان بالا می‌رود و پرخوری را کنار می‌گذارند. برخی تمایل به تنبلی دارند، ولی هر روز سر کار می‌روند و بسیار خلاق هستند.برخی رفتارها هست که هیچ ربطی به زیست‌شناسی ندارد. اگر در یک خانوادۀ مسلمان بزرگ شوید و آن فرهنگ را آموخته باشید، احتمالاً مسلمان هستید. گمان نمی‌کنم این ربطی به زیست‌شناسی داشته باشد. اگر در خانواده‌ای مسیحی بزرگ شوید، احتمالاً مسیحی هستید. گمان نمی‌کنم این هم ربطی به زیست‌شناسی داشته باشد. اینکه به چه خدایی اعتقاد دارید، به فرهنگتان برمی‌گردد، اما اینکه به خدا اعتقاد دارید یا نه، به زیست‌شناسی برمی‌گردد.هرچیزی مؤلفه‌های زیست‌شناختی دارد. وقتی دارید ناهار می‌پزید، یک مؤلفۀ زیست‌شناختی در کار است. وقتی دارید به یک جوک می‌خندید، یک مؤلفۀ زیست‌شناختی در کار است. وقتی ایدۀ جدیدی دارید، یک مؤلفۀ زیست‌شناختی در کار است. می‌توانید بدون ماشین ماشین‌سواری کنید؟ گمان نمی‌کنم. باید ماشین داشته باشید، باید مغز داشته باشید.می‌دانیم می‌توانید از مسیرهای مغزی مختلف به خروجی‌ها و رفتارهای یکسانی برسید. اما خلاصۀ کلام اینکه می‌توانیم غذایی یکسان بخوریم، داورهای یکسان زیادی نظیر آسپرین بخوریم، یا نوشیدنی بنوشیم، و واکنش یکسانی داشته باشیم. ما همه از یک گونه هستیم و خیلی چیزها در مغزمان هست که با شیوه‌ای نسبتاً معیار عمل می‌کند. ما آن معیارها را یاد می‌گیریم و قرار است آنچه از ما انتظار می‌رود را یاد بگیریم. اما همۀ ما از یک ریشه‌ایم. مدت‌ها پیش، من و شما، در آفریقای شمالی، پیرامون آتشی می‌نشستیم و زمانی من و شما تصمیم گرفتیم همراه با گاومیش‌ها به شمال برویم. به اندازۀ کافی مطمئن هستیم که ما به اروپای شمالی مهاجرت کردیم. دوستانمان به آفریقا چسبیدند و همانجا ماندند. اما هنوز ما یکی هستیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کوین برگر نوشته است و در تاریخ ۲۲ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «Your Brain in Love» در وب‌سایت نوتیلوس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۵ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «مغزِ عاشق» و ترجمهٔ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.•• کوین برگر (Kevin Berger) نویسنده و روزنامه‌نگار علمی آمریکایی است که سردبیری نوتیلوس را برعهده دارد.[۱] Anatomy of Love[۲] ?Why Him? Why Her   [۳] Match.com[۴] Love Drugs ]]> کوین برگر علم‌وفلسفه Wed, 26 Aug 2020 04:33:33 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9878/ چطور چیزی همه‌گیر می‌شود؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9875/ مارک هانیگزبام، نیویورک‌تایمز — حالا دیگر بسیاری از شما خوانندگان حتماً چیز‌هایی دربارۀ مدل‌سازی شیوع بیماری‌های عفونی یا «نرخ شیوع»۱ شنیده‌اید که مفهومی است در علم ریاضی و نشان می‌دهد که هر مبتلای جدید، به‌طور میانگین، چند نفر دیگر را آلوده می‌کند.اگر نرخ شیوع، یا همان عدد سرایت پایه۲، بیشتر از یک باشد، یعنی هر شخصی که به ویروس کرونا مبتلا می‌شود، به‌طور میانگین بیش از یک نفر دیگر را نیز آلوده خواهد کرد و این یعنی امیدی به رهایی از دوزخ کرونا نیست. اگر هم عدد سرایت پایه زیر یک باشد، یعنی چیزی نمانده است تا دوباره به زندگی پیشا‌کرونایی باز‌گردیم، مانند اسکی‌بازی که با تله‌کابین به بالای قله رسیده است و اینک تنها راهِ پیش روی او سرازیری به‌سوی پایین است.از اواخر سال ۲۰۱۹ میلادی که ویروس سارس-کوو-۲ در بازار فروش حیوانات در شهر ووهان، یا در حوالی آن بازار، مشاهده شد، همه‌گیر‌شناسان و اصطلاحاتی مانند همین عدد سرایت پایه، هوش و حواسمان را ربوده‌اند، افرادی مانند نیل فرگوسن در امپریال کالج لندن که نقشه‌هایشان دربارۀ تغییر در نرخ شیوع، آن‌ها را به پیامبرانِ سکولار این همه‌گیری تبدیل کرده است.یکی از این افراد نیز آدام کوچارسکی است که دانشیار دانشکدۀ بهداشت و طب گرمسیری است. او عضو یک کمیتۀ علمی مهم است که به دولت بریتانیا دربارۀ مقابله با همه‌گیری کووید-۱۹ مشاوره می‌دهد. به نظر کوچارسکی، نرخ شیوعْ کلیدِ چیزی ا‌ست که او «قواعدِ شیوع» می‌خواند: قواعدی که نه‌تنها در بیماری‌های عفونی، بلکه به‌ادعای کوچارسکی در سرایت اجتماعی و چیز‌هایی که در اینترنت دست‌به‌دست می‌چرخند نیز حاکم است (مانند هراس از فروپاشی اقتصادی یا جرایم مسلحانه و چالش سطل آبِ یخ).ولی آیا واقعاً نیز چنین است؟ آیا آلودگی به یک ویروس زنده -که اتفاقِ مادی‌ای است که در بدن‌های واقعی‌ می‌افتد- مانند «آلودگی مجازی» به یک بدافزار نابکار یا سرایتِ یک ایدۀ جذاب است که در شبکه‌های اجتماعی تکثیر می‌شود؟بله، تا‌حدودی چنین است. این کتاب همچون گشت‌و‌گذاری جذاب در علم همه‌گیر‌شناسی است و کوچارسکی آن را پیش از شروع همه‌گیری کووید-۱۹ نگاشته است. کوچارسکی معتقد است همان‌طور که منحنی یک همه‌گیری، به میزان انتقال‌پذیری آن ویروس و میزان جمعیتی که مستعد ابتلا به آن است، بستگی دارد، همه‌گیری‌های اینترنتی نیز از قواعد مشابهی پیروی می‌کنند. این استدلال‌های کوچارسکی برگرفته از نظریه‌های قهرمان فکری اوست، رونالد راس که یک مالاریا‌شناس بریتانیایی بود و در اوایل قرن بیستم می‌زیست. رونالد راس نظریه‌ای داشت با نام «وقایع مستقل»۳ و «وقایع وابسته»۴. وقایع مستقل شامل بیماری‌های غیر‌عفونی مانند سرطان مغز و حوادث و اتفاقاتی مانند طلاق می‌شود. اگر کسی دچار چنین مشکلاتی شود، دلیلی ندارد که اطرافیان او نیز درگیر همان مسئله شوند.ولی در وقایع وابسته، آنچه بر سر کسی می‌آید نتیجۀ اتفاقی است که برای کس دیگری رخ داده است. در ساده‌ترین شکل شیوع بیماری‌های عفونی، افراد مبتلا به بیماری آن را به بقیه نیز منتقل می‌کنند و مبتلایان مبتلا باقی می‌مانند. منحنی شیوع چنین همه‌گیری‌هایی تقریباً شبیه حرف اِس در الفبای لاتین است، یعنی نخست رشدی تصاعدی دارد و سپس پایین می‌آید. ولی در بسیاری از همه‌گیری‌های بیماری‌های عفونی، منحنی شیوع بیماری شبیه یک کوه است، زیرا پس از اینکه مبتلایان بهبود پیدا می‌کنند، در برابر آن عفونت ایمن می‌شوند و تعداد افراد مستعد عفونت کاهش می‌یابد.در بحث بیماری‌های واگیر‌دار، اگر به اطلاعات و آمار درست دسترسی داشته باشیم، می‌توانیم میزان مبتلایان و افراد مستعد و نرخ شیوع را پیش‌بینی کنیم. ولی وقتی از فروپاشی اقتصادی در هراس باشیم، چنین نیست، زیرا کسانی که دچارِ بیماری شده‌اند، احتمال دارد پولی از جایی قرض کنند و به رفتار اقتصادی خود ادامه دهند. در بحث تئوری‌های توطئه و سایر نظریات ابلهانه نیز که در فضای مجازی دست‌به‌دست می‌چرخند نیز اوضاع همین است و گویی نقطۀ پایانی هم برای ساده‌لوحی (همان استعداد ابتلای افراد) نیست. (کوچارسکی می‌گوید از همه بدتر سلبریتی‌های ساده‌لوح هستند که هم مستعد ابتلا هستند و هم بسیار تاثیر‌گذارند).خبر خوب این است که برخی از شبکه‌های اجتماعی بالاخره دریافته‌اند که موظفند کاربرانشان را در برابر چنین جهالت‌هایی واکسینه کنند، کاری که اخیراً بازدن برچسب‌های هشدار جدی بر روی پُست‌های نادرست یا تحریک‌کننده و در موارد خاص با حذف آن پُست‌ها انجام می‌دهند. همین‌طور دربارۀ نظریه‌های توطئه‌ای که حول کووید-۱۹ شکل گرفته‌اند -مانند اینکه آنتن‌های مخابراتی نسل پنجم منشأ انتشار ویروس کرونا هستند- نیز این سایت‌ها برچسبی روی این پُست‌های احمقانه می‌زنند که کاربر را به سایت‌های مستقل راستی‌آزمایی راهنمایی می‌کند، سایت‌هایی مانند فول‌فکت.کوچارسکی می‌نویسد: «در این مسیر، راه‌هایی جدید برای به‌پیش‌راندن ایده‌های مفید و پس‌زدن ایده‌های مخرب پیدا خواهیم کرد». ولی متأسفانه در عمل اوضاع سخت‌تر است و در مسیر ساخت واکسن کووید-۱۹ این کار دشوار‌تر نیز خواهد شد.اطلاعات کتاب‌شناختی:Kucharski, Adam. The Rules of Contagion: Why Things Spread - and Why They Stop. Profile Books Ltd, 2020 فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مارک هانیگزبام نوشته است و در تاریخ ۹ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «How Does Anything Go Viral?» در وب‌سایت نیویورک تایمز منتشر شده است.  وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «چطور چیزی همه‌گیر می‌شود؟» و ترجمهٔ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• مارک هونیگزبام (Mark Honigsbaum) مورخ پزشکی و نویسندۀ کتابی است با عنوان قرن همه‌گیری: یک صد سال ترس، هیستری و نخوت (The Pandemic Century: One Hundred Years of Panic, Hysteria, and Hubris).[۱] R-naught[۲] Basic reproductive number[۳] Independent happenings[۴] Dependent happenings ]]> مارک هونیگزبام علم‌وفلسفه Sun, 23 Aug 2020 04:37:23 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9875/ بندبازی روی لحظه‌های زمان http://tarjomaan.com/report/9799/  ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• آیا زمان برای همۀ مردم جهان به یک شکل می‌گذرد؟تنها در صورتی خودمان را می‌شناسیم که بفهمیم دیگران چگونه دربارۀ امور مختلف فکر می‌کنندتابه‌حال دربارۀ زمان فکر کرده‌اید؟ اینکه زمان از کجا شروع می‌شود و به کجا ختم می‌شود، انتهایش چه ربطی به ابتدایش دارد، و ما در این میان چه نسبتی با آن داریم؟ اگر این سؤال‌ها را بپرسید، بی‌شک آثار کانت و هایدگر را جلویتان می‌گذارند. اما جولین باگینی، که سی سال از عمر خود را در فلسفه سپری کرده، می‌گوید می‌توان به نوشته‌های فیلسوفان چینی، هندی، آفریقایی و اسلامی هم سرک کشید و جواب‌هایی به همان اندازه جدی و جذاب یافت. • سفر در زمان ممکن است؟ با مغز انسان، شایدآینده‌نگری ویژگیِ اصلی انسان‌بودن ماستپس از یک روز پرهیاهو، بالأخره روی کاناپه می‌خوابی تا مغزت خنک شود. اما این ذهنِ لعنتی تازه راه می‌افتد. یک‌بار می‌پرد به دعوای دیروز؛ نگران خانۀ آینده می‌شود؛ باز می‌رود به جلسۀ ماه پیش؛ و آخرسر هم چیدنِ برنامۀ فردا. دانشمندان می‌گویند همان‌وقتی که می‌خواهید هیچ کاری نکنید، فعالیت ذهنتان به حداکثر ممکن می‌رسد. این فعالیت نوعی سفر در زمان است و به ما قدرتِ رفتن به آینده را می‌دهد. استیون جانسون می‌گوید باید تاریخ تکنولوژی را با «انسان آینده‌پرداز» فهمید، انسانی که به‌شکل سنتی کشاورزی می‌کرد و حالا دارد برای پیشگویی آینده الگوریتم طراحی می‌کند. • تاریخ مغفول ساعت‌ها و تقویم‌هانظام جهانی زمان‌سنجی خودبخود ظاهر نشد، بلکه تحمیل شدزمان همیشه حاصل تخیل انسان و منبعی برای قدرت سیاسی بوده است. زمان‌سنجی در قرن نوزدهم میلادی، در اکثر مناطق امری درهم‌ریخته و گیج‌کننده بود. اما با گذر از این دوره، برخی کشورها روش‌های زمان‌سنجی خودشان را بر باقی دنیا تحمیل کردند. پیشینه اصلاحات زمانی، ما را قادر می‌کند تا در لحظه‌ای که مسحور تغییر تکنولوژیک می‌شویم، عمیق‌تر دربارۀ آن فکر کنیم. • چرا وقتی جانمان در خطر است گذر زمان برایمان کند می‌شود؟درک زمان در ذهن موجودات زنده جنبه‌ای مهم اما کمتر‌شناخته شده از جهان طبیعی استفرض کنید در خیابان با یک کونگ‌فو کار حرفه‌ای دعوایمان شود. تا ما تصمیم بگیریم که مشت بزنیم یا لگد، طرف با چند ضربۀ برق‌آسا نابودمان کرده است. حالا فرض کنید می‌خواهید مگسی که ساعت‌هاست در گوشتان وزوز می‌کند را با دست بکشید. این تلاش هم دستِ کم از دعوا با آن کونگ‌فو کار ندارد. به محضِ آنکه دستتان را بلند می‌کنید، مگس غیب می‌شود. سوال اینجاست: چرا کوفگ‌فو کار و مگس اینقدر سریع‌اند؟ یک پژوهشگر می‌گوید احتمالاً چون آن‌ها در «بُعد زمانی» دیگری زندگی می‌کنند.• چرا مدیریت زمان زندگی‌مان را نابود می‌کند؟تمام تلاش‌هایمان برای پربازده‌بودن اثری عکس دارد و فقط باعث می‌شود سرمان شلوغ‌تر شوداین روزها اکثر ما از فشار و شدت کارها خسته و فرسوده‌ایم و آرزو می‌کنیم بالاخره روزی برسد که دیگر هیچ کار زمین‌مانده‌ای وجود نداشته باشد، همه‌چیز سر جایش باشد و بتوانیم لذت زندگی را بچشیم. راز جذابیتِ تکنیک‌ها و تمرین‌های «مدیریت زمان» هم در همین است. آن‌ها به ما وعدۀ رسیدن به همۀ کارهایمان را می‌دهند، اما یک چیز را به ما نمی‌گویند: اینکه «کار» در نظام سرمایه‌داری امروز، ماهیتاً بی‌پایان است.► پرونده‌های مرتبط:• پرونده: جامعۀ پُرشتاب ]]> ترجمان علوم انسانی علم‌وفلسفه Fri, 10 Jul 2020 06:04:30 GMT http://tarjomaan.com/report/9799/