ترجمان - پربيننده ترين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Mon, 20 Aug 2018 16:49:46 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 20 Aug 2018 16:49:46 GMT 60 تاریخ تبدیل انسان‌ها به «مصرف‌کننده» http://tarjomaan.com/neveshtar/9099/ فرانک ترنتمن، آتلانتیک — در سال ۱۷۷۶، آدام اسمیت با اعتمادبنفس در ثروت ملل نوشت: «مصرفْ یگانه هدف و مقصود همۀ تولیدهاست». این گفتۀ اسمیت مشهور است، اما در واقع این جمله، یکی از معدود دفعاتی است که او صراحتاً به این موضوع اشاره کرده است. جای مصرف به وضوح در ثروت ملل خالی است، و نه اسمیت و نه شاگردان بلافصل او به مصرف به‌عنوان شاخه‌ای مجزا از اقتصاد سیاسی نپرداختند.اسمیت در یکی از کتاب‌های قبلی‌اش به نام نظریۀ عواطف اخلاقی۱ روی آن تکانه‌های اجتماعی و روان‌شناختی‌ای انگشت گذاشت که مردم را به انباشت اشیا و ابزارک‌ها وامی‌دارد. به نظر او، مردم جیب‌هایشان را پُر از «کارراه‌اندازهای کوچک» می‌کنند، سپس کُت‌هایی بزرگ‌تر با جیب‌های بیشتر می‌خرند تا چیزهای زیادتری را حمل کنند. جای موچین، جعبۀ خوش‌‌نقش‌و‌نگار و دیگر «چیزهای قشنگ بی‌مصرف» فی‌نفسه کاربرد زیادی ندارند. اما به قول اسمیت، نکتۀ مهم آن است که مردم آن‌ها را «وسایل شادی» می‌بینند. در خیال مردم است که این اشیا، بخشی از یک نظام هماهنگ می‌شوند و لذّات ثروت را «مجلل و زیبا و اصیل» می‌سازند.این ارزیابی اخلاقی گامی بزرگ به سوی فهم استادانه‌تری از مصرف بود چون آن ذهنیّت منفی‌ای را که ریشه در ایام باستان داشت به چالش می‌کشید. از افلاطون در یونان باستان تا سنت‌آگوستین و آبای کلیسا تا نویسندگان دوران رنسانس ایتالیایی، متفکران مرتباً در نکوهشِ رفتن به دنبالِ چیزهای مادی سخن می‌گفتند و معتقد بودند این کار شریرانه و خطرناک است چون روح بشر را تباه می‌کند، جمهوری را ویران می‌کند و نظم اجتماعی را برمی‌اندازد. زرق و برق چیزهای لوکسوس۲ (واژۀ یونانی «لوکس») ناشی از لوکزریا۳ (به معنای زیاده‌روی و شهوت‌رانی) بود.خود واژۀ «مصرف» مسیری دشوار را پیمود تا رایج شد. این لغت در اصل از کلمۀ لاتین کانسومر۴ مشتق شده بود و در قرن دوازدهم وارد فرانسوی شد و از آنجا به انگلیسی و سایر زبان‌های اروپایی راه پیدا کرد. معنایش اتلاف و تمام کردن غذا، شمع و دیگر منابع بود. (بدین معنا، بدن هم می‌توانست مصرف شود. به همین خاطر است که در انگلیسی، «بیماری تلف‌کننده» یعنی مرض سِل به «مصرف» موسوم بود.) ماجرا آنجا پیچیده‌تر می‌شد که یک کلمۀ لاتین دیگر با تلفظ مشابه در کار بود یعنی کونسومره۵، مانند آخرین کلمات مسیح روی صلیب: «کونسوماتوم اِست۶» که به معنای «تمام شد» بود. پس این کلمه معنای تمام کردن، اتلاف و خاتمه دادن یافت.شاید آن معانی، الهام‌بخش حکومت‌های پیشامدرن بود تا مصرف شهروندان را تنظیم و تعدیل کنند. مابین سده‌های چهاردهم و هجدهم، اکثر دولت‌های اروپایی (و مستعمره‌های آمریکایی‌شان) فهرست‌های روزبه‌روز مطول‌تری از «قوانین هزینه‌ای» تدوین می‌کردند که تلاشی برای ریشه‌کنی موج مُد و زیورآلات بود. مجلس سنای ونیز در سال ۱۵۱۲ تصریح کرد که هدیۀ عروسی نباید بیش از شش قاشق و شش چنگال باشد؛ صندوق‌ها و آینه‌های مطلّا کلاً ممنوع بود. دو قرن بعد، در دولت‌های جرمن، زنانی که دستمال‌گردن کتانی می‌بستند جریمه شده یا به زندان می‌افتادند.این نگاه تنبیهی و محدودکننده به دنیای کالاها، در نظر حاکمان و اخلاق‌گرایان کاملاً معنی‌دار بود. در دورۀ پیش از رشد مداوم، جوامعْ پول و منابع محدودی داشتند. پولی که خرج اقلام نوی سرزمین‌های دوردست (مثل کتان هندی) می‌شد، پولی بود که از دست خزانۀ محلی و تولیدکنندگان محلی رفته بود؛ آن تولیدکنندگان، و زمینی که در تملک داشتند، منبع قوت و فضیلت جار زده می‌شدند. در مقابل، مصرف‌کنندگان را بی‌وفا و تلف‌کنندۀ ثروت می‌دیدند.در سال ۱۷۷۶ که آدام اسمیت ارزیابی نوی خود را از این گروه مطرح کرد، دگرگونی‌ای در حال وقوع بود که بُعد مادی‌اش هم به قدر بُعد فرهنگی‌اش مهم بود. مابین سده‌های پانزدهم تا هجدهم میلادی، دنیای کالاها به صورت‌های دراماتیک و بی‌سابقه‌ای در حال بسط بود، و این پدیده محدود به اروپا هم نمی‌شد. چین در اواخر حکمرانی سلسلۀ مینگ یک دوران طلایی تجارت داشت که شاهد وفور فنجان‌های چینی، ظروف لاکی و کتاب بود. در ایتالیای دورۀ رنسانس، نه‌تنها قصرهای اشراف بلکه خانه‌های صنعتگران هم روزبه‌روز با لباس، مبلمان، اسباب سفره، و حتی نقاشی و آلات موسیقیِ بیشتری پُر می‌شد.ولی در هلند و بریتانیا بود که این جنبش مایۀ قوام خود شد. در چین، به عتیقه‌بودن اقلام بها می‌دادند؛ در ایتالیا، بسیاری از آن‌ها در قالب هدیه یا کالای بهادار دست به دست می‌شد. اما در مقابل، هلندی‌ها و انگلیسی‌ها ارزش اضافه را برای اقلام تازه‌ای مانند کتان هندی، کالاهای جذاب کشورهای غریب مثل چای و قهوه، و محصولات جدید مانند ابزارک‌ها قائل می‌شدند. این بود که توجه اسمیت را جلب کرد.در دهۀ ۱۶۳۰ میلادی، کاسپار بارلایوس (علامۀ همه‌چیزدان هلندی) تجارت را ستود که به مردم می‌آموزد قدر چیزهای جدید را بدانند، و استدلال‌های دینی هم تقویت‌کنندۀ این استدلال‌های سکولار در دفاع از عرضۀ محصولات مصرفی جدید (خواه از طریق نوآوری یا واردات) بود. اگر خدا نمی‌خواست مردم مواد معدنی و گیاهان سرزمین‌های غریب را کشف و استفاده کنند، آیا سیاره‌ای سرشار از آن‌ها می‌آفرید؟ رابرت بویل، دانشمندی که به خاطر آزمایش‌هایش روی گازها مشهور است، نوشت که خداوند لابد دلیلی داشته که بشر را به «کثیری از امیال» مزیّن کرده است. اکنون گفته می‌شد که به دنبالِ اشیا و امیال جدید رفتن، نه‌تنها مردم را از مسیر مسیحیت حقیقی منحرف نمی‌کند، بلکه اجرای ارادۀ خداست. در نیمۀ قرن هجدهم، دیوید هیوم (دوست نزدیک اسمیت) دفاع از لوکس‌پسندی معتدل را به نهایت خود رساند. این کار نه‌تنها اسراف یا ویران‌گر اجتماع دیده نمی‌شد، بلکه این تصور ایجاد شد که ملت‌ها را غنی‌تر، متمدن‌تر و قوی‌تر می‌کند.با این اوصاف، کار که به اواخر قرن هجدهم رسید، مؤلفه‌های اخلاقی و تحلیلی متعددی از یک نظریۀ ایجابیِ مصرف پیدا و مرسوم شده بودند. اما انقلاب فرانسه و واکنش‌های متعاقب آن نگذاشت که این مؤلفه‌ها گرد هم بیایند. به نظر بسیاری از رادیکال‌ها و محافظه‌کاران، انقلاب فرانسه یک هشدار خطرناک بود مبنی بر این که زیاده‌روی و زندگی تجمّلاتی تیشه به ریشۀ فضایل و ثبات اجتماعی زده‌اند. پاسخ مناسب هم ریاضت و نوعی زندگی سادۀ جدید قلمداد می‌شد.به‌علاوه، حتی به مخیلۀ اقتصادی‌نویسان آن ایام هم خطور نمی‌کرد که چیزی از جنس رشد پایدار میسّر باشد. لذا ساده می‌شد مصرف را عملی ویرانگر تلقی کرد که منابع را اتلاف می‌کند یا در بهترین حالت آن منابع را بازتوزیع می‌کند. حتی وقتی نویسندگان کورمال کورمال راه‌شان را به سمت ایدۀ استاندارد بالاتر زندگی برای همگان پیدا می‌کردند، باز هم نام گروه متفاوتی از مردم را «مصرف‌کننده» نمی‌گذاشتند. یک دلیلش آن بود که برخلاف امروزه، آن‌ها هنوز کالاها و خدماتی را مجزا نکرده بودند که خانوارها خریداری می‌کردند، بلکه اغلب استفادۀ صنعتی از منابع را تحت عنوان مصرف قرار می‌دادند. ژان‌ باپتیست سه، اقتصاددان فرانسوی که امروز با قانون سه شناخته می‌شود، می‌گوید عرضهْ خالق تقاضای خود است؛ او یکی از معدود نویسندگانی بود که در اوایل قرن نوزدهم، با توجه به عنوان یکی از بخش‌های کتابش، رساله‌ای در باب اقتصاد سیاسی۷، به مصرف فی‌نفسه پرداخت. جالب آنکه او «مصرف بازتولیدکنندۀ» ذغال‌سنگ، چوب، فلزات و دیگر کالاها در کارخانه‌ها را کنار مصرف نهایی شخصی مشتریان گنجاند.در سایر نقاط، اقتصاددانان چندان علاقه‌ای نداشتند که نظریۀ واحدی دربارۀ مصرف تدوین کنند. جان استوارت میل به عنوان چهرۀ سرشناس اخلاق‌گرا در انگلستانِ دورۀ ویکتوریا و پرچمدار ضعفا و آسیب‌پذیران، طبعاً حامی حفاظت از مصرف‌کنندگانِ بی‌سازمان در برابر انحصارگرانِ سازمان‌یافته بود. ولی در نوشته‌های حرفه‌ای‌اش چندان توجهی به مصرف نکرد. میل حتی منکر آن شد که این مقوله می‌تواند یک شاخۀ ارزشمند تحلیل اقتصادی باشد. او در سال ۱۸۴۴ اعلام کرد: «ما هنوز هیچ قانونی از مصرف ثروت نمی‌شناسیم که موضوع علمی مجزا شود. چنین قوانینی نمی‌توانند چیزی جز قوانین لذت بشری باشند». هرکس که تحلیل متمایزی از مصرف ارائه می‌داد، گناهکار شمرده می‌شد چون گمان می‌رفت به امکانِ «کم‌مصرفی» اعتقاد داشته باشد، یعنی ایده‌ای که به نظر میل مشکوک، خطا و خطرناک بود.لذا پرچمداری مصرف‌کنندگان به دوش یک نویسنده و لیبرال فرانسویِ محبوب به نام فردریک باستیا افتاد. می‌گویند او در سال ۱۸۵۰ در بستر مرگ گفت: «باید یاد بگیریم به همه‌چیز از منظر مصرف‌کننده نگاه کنیم». این حرف شاید خبر از آینده می‌داد اما نمی‌توانست نظریه حساب شود، چون باستیا معتقد بود که بازارهای آزاد نهایتاً زمام امور را به دست خواهند گرفت. نزد کسی مثل میل که دلواپس عدالت اجتماعی و وضعیت‌هایی بود که در آن‌ها بازارها کارآیی نداشتند، این تعصب به لسه‌فر، نه‌تنها نشانۀ اقتصادِ خطا که نشانۀ سیاست‌ورزی خطا هم بود.کار که به نیمۀ قرن نوزدهم رسید، ناهمخوانی عجیبی میان روندهای مادی و فکری شکل گرفته بود. بازارهای مصرفی طی دو قرن گذشته گسترش شگرفی یافته بودند. ولی در علم اقتصاد، مصرف‌کننده هنوز چهره‌ای حاشیه‌ای بود که اصولاً در حالت ناکارآمدی بازار (مثلاً وقتی تأسیسات شهری از کار می‌افتادند یا سر مشتریانشان کلاه می‌گذاشتند) توجهات را جلب می‌کرد، ولی با توجه به نقش روزبه‌روز مهم‌تری که قرار بود در توسعۀ اقتصادهای مدرن بازی کنند چندان توجهی به آن‌ها نمی‌شد.نظریه بالاخره در ۱۸۷۱ به پای رخدادهای عینی رسید، زمانی که ویلیام استنلی جِوِنز کتاب نظریۀ اقتصاد سیاسی۸ خود را منتشر کرد. او نوشت: « نظریۀ اقتصاد باید با نظریه‌ای صحیح دربارۀ مصرف شروع شود». او استدلال می‌آورد که میل و طایفه‌اش ماجرا را اساساً نفهمیده‌اند. در نظر آن‌ها، ارزش کالاها تابع قیمت‌شان بود، مثلاً لباس و زحمتی که پای ساختن یک کُت کشیده می‌شود. جونز از زاویۀ مقابل به ماجرا نگاه می‌کرد. ارزش را نه تولیدکننده، بلکه مصرف‌کننده خلق می‌کرد: ارزش کُت وابسته به آن بود که فرد چقدر به آن میل داشته باشد.به‌علاوه، این میلْ ثابت نبود بلکه متغیر بود، و به تابع مطلوبیت وابستگی نشان می‌داد. هر کالا یک «مطلوبیت نهایی (یا مارژینال۹)» دارد که اگر چیزی به آن اضافه شود مطلوبیتش کمتر از قبل می‌گردد چون شدت میل به نسخۀ نهایی کاهش می‌یابد؛ این مفهوم بنیادین اقتصادی را می‌توان به صورت شهودی با مثال کیک فهمید: اولین تکۀ کیک شاید طعم شگفت‌انگیزی داشته باشد، اما پس از تکۀ سوم یا چهارم حالت تهوع به شما دست می‌دهد. در همان ایام، کارل منگر در اتریش و لئون والراس در سویس نیز ایده‌های مشابهی را پرورش می‌دادند. آن دو در کنار جونز، بنیان‌های کاملاً جدیدی برای مطالعۀ مصرف و اقتصاد بنا نهادند. مارژینالیسم به دنیا آمد و آنگاه می‌شد مطلوبیت هر کالایی را بر اساس یک تابع ریاضی محاسبه کرد.آلفرد مارشال بود که در دهۀ ۱۸۹۰ بر اساس این بنیان‌ها اقتصاد را به یک رشتۀ درست و درمان در دانشگاه کمبریج تبدیل کرد. او گفت که حق کاملاً با جِوِنز بوده است: مصرف‌کننده «تعدیل‌‌کنندۀ غاییِ تقاضا» است. اما به نظر او، جونز تمرکز نابجایی بر خواسته‌ها داشت. مارشال نوشت که خواسته‌ها «حاکمان زندگیْ میان حیوانات رده‌پایین‌تر» هستند و آنچه زندگی انسان را متمایز می‌کند «تغییر شکل‌های تلاش و فعالیت» است. او مدعی شد که نیازها و میل‌ها در گذر زمان تغییر می‌کنند، و لذا تلاش‌ها و وسیله‌هایی که به ارضایشان اختصاص می‌یابد نیز تغییر می‌کنند. به اعتقاد او، آدم‌ها میلی طبیعی به بهبود خویشتن داشته‌اند و به مرور زمان از نوشیدن و بطالت به سمت تلاش جسمانی، سفر و قدرشناسی از هنر رفته‌اند.به نظر مارشال، تاریخ تمدن شبیه نردبانی بود که مردم از آن بالا می‌رفتند تا به ذائقه‌ها و فعالیت‌های والاتر برسند. این نگاه به سرشت بشر، بسیار ویکتوریایی بود. و بازتاب دودلی عمیق او به دنیای کالاها بود که در این نکته با منتقدان تولید انبوه مانند ویلیام موریس (طراح) و جان راسکین (منتقد هنری) هم‌رأی بود. مارشال اعتقاد پرشوری به اصلاح اجتماعی و بالاتر بُردن استاندارد زندگی برای همگان داشت. اما در عین حال عمیقاً منتقد مصرف انبوهِ استانداردسازی‌شده بود. او امید داشت که مردم در آینده یاد بگیرند «چند چیز خوش‌ساخت بخرند که به دستِ کارگرانی با مزد بالا ساخته شده باشد، عوض آنکه چیزهای بدساختی بخرند که کارگرانی با مزد پایین آن‌ها را ساخته‌اند». بدین ترتیب، پالایش ذائقۀ مصرف‌کنندگان به سود کارگران ماهر تمام می‌شد.افزایش توجه به مصرف، منحصر به انگلستانِ لیبرال نبود. در امپراطوری آلمان، توجه اقتصاددانان ملی به مصرف به عنوان یک شاخص قدرت ملی جلب شد: استدلال می‌شد که ملت‌هایی که تقاضای بالایی دارند، بیشترین انرژی و توان را هم دارند. ولی جای تعجب نیست که اولین روایت کلی از جامعۀ پرمصرف در کشوری ساخته و پرداخته شد که بالاترین استاندارد زندگی را داشت: ایالات متحده. در سال ۱۸۸۹، سیمون پتن (رییس دانشکدۀ کسب‌وکار وارتون) اعلام کرد که این کشور وارد «رتبۀ جدیدی از مصرف» شده است. برای اولین بار، جامعه‌ای وجود داشت که دیگر دلواپس بقای فیزیکی خود نبود، بلکه از مازاد ثروت بهره می‌بُرد و می‌توانست بیاندیشد که با آن چه کند. پرسش محوری این شد که آمریکاییان چگونه پول و وقت‌شان را صرف می‌کنند و چقدر پول درمی‌آورند. پتن نوشت که مردم حق بهره‌مندی از فراغت دارند. وظیفه عوض شده بود: دیگر لازم نبود به مردم بگویند خوددار باشند (پس‌انداز کنند یا جامۀ ریاضت به تن کنند)، بلکه باید عادت‌هایی برای التذاذ و رفاه بیشتر پرورش داده می‌شد.این فقط دیدگاهی دانشگاهی نبود، بلکه دلالت‌های رادیکالی در این زمینه داشت که مردم باید چطور مصرف کنند و دربارۀ پول و آینده‌شان بیاندیشند. پتن برای جماعتی که در سال ۱۹۱۳ در کلیسایی در فیلادلفیا جمع شده بودند، این اخلاق جدید مصرف را چنین جمع‌بندی کرد:من به دانشجویانم می‌گویم هرچه دارند خرج کنند و باز قرض بگیرند و خرج کنند... وقتی یک تندنویس که هفته‌ای هشت تا ده دلار درمی‌آورد با لباسی ظاهر می‌شود که تقریباً به قیمت همۀ درآمدش تمام شده است، نشانۀ ضعف اخلاقی‌اش نیست.به قول او، بلکه کاملاً برعکس، این «نشانۀ رشد روزافزون اخلاقی او» است. این کار به کارفرمایش نشان می‌دهد که او بلندپرواز است. پتن اضافه کرد «یک دختر کارگر خوش‌لباس... ستون فقرات بسیاری از خانواده‌های شادی است که تحت کنترلی که او بر خانوار دارد، کامیاب می‌شوند». برخی از افراد در کلیسای یونیترین خشمگین شدند، و تأکید کردند «نسلی که دارید با آن‌ها حرف می‌زنید با چنان عمقی درگیر جرم و جهل‌اند که به شما توجهی نمی‌کنند»؛ یعنی این نسل به انضباط نیاز دارد، نه خرج‌کردن اعتبار. چه خوششان بیاید چه نیاید، آینده قرار بود در جبهۀ دیدگاه‌های لیبرال‌تر و سخاوتمندانه‌تر پتن به مصرف باشد.                                                                                            •••فقط اقتصاددانان نبودند که در اواخر قرن نوزدهم، مصرف را کشف کردند. اقتصاددانان بخشی از جنبش گسترده‌تری بودند که دولت‌ها، اصلاح‌گران اجتماعی و خود مصرف‌کنندگان را شامل می‌شد. آن سال‌ها، ایامی بود که کشتی‌های بخار، بازرگانی و توسعۀ امپریالیستی به جهانی‌سازی شتاب می‌بخشید و بسیاری از کارگران در جوامع صنعتی به تدریج از غذاها و لباس‌های ارزان‌تر و متنوع‌تر بهره‌مند می‌شدند. اکنون توجه‌ها به «استاندارد زندگی» معطوف شده بود: مفهوم جدیدی که زمینه‌ساز هزاران تحقیق دربارۀ بودجۀ خانوار در مناطق مختلف، از بوستون تا برلین و بمبئی، شد.ایدۀ محوری در پس‌زمینۀ این پژوهش‌ها آن بود که آنچه رفاه و شادی یک خانوار را تأمین می‌کند فقط درآمدشان نیست، بلکه عادت‌های مصرفشان نیز هست. فهم بهتر از نحوۀ مصرف پول، در آموزش هنر بودجه‌بندی محتاطانه به اصلاح‌گران اجتماعی کمک می‌کرد. در فرانسه در دهۀ ۱۸۴۰ میلادی، فردریک لوپله مجموعه‌ای ۳۶ جلدی دربارۀ بودجه‌های کارگران اروپایی گردهم‌آوری کرد. در نسل بعدی، شاگردش ارنست انگل همان روش را در ساکسونی و پروس پیاده کرد که مطالعۀ آمار اجتماعی را به شکلی حرفه‌ای درآورد. او بنیان‌گذار قانون انگل بود که می‌گفت هرچه درآمد یک خانواده بیشتر باشد، سهم کمتری از درآمد خرج غذا می‌شود. برای آن دسته از معاصران انگل که نگران انقلاب‌ها و سوسیالیسم بودند، این نکته امیدبخش بود: خرج کمتر برای غذا به معنای خرج بیشتر برای بهبود شخصی و صلح اجتماعی بود.فراتر از همۀ این‌ها، شهروندان و رعایا بودند که جایگاه خود را در مقام مصرف‌کننده پیدا کردند. امروزه، اواخر قرن نوزدهم با معابد مصرفش شناخته می‌شود که نمادشان فروشگاه‌های بوماخشی در فرانسه و سلفریجز در لندن است. گرچه این پرستش‌کده‌های تجارت مبدع هنر خرید نبودند، اما در بسط نِما و فضاهای عمومی خریدکننده‌ها (به‌ویژه زنان) اهمیت داشتند.جالب آنکه آنچه مردم را به عنوان مصرف‌کننده گرد هم آورد، این گالری‌های پرزرق و برق نبود، بلکه به معنای دقیق کلمه، زیرِ زمین، یعنی در شبکه‌های وسیع و جدید گاز و آب می‌گذشت. در سال ۱۸۷۱ در شفیلد یک انجمن مصرف‌کنندگان آب در اعتراض به مالیات‌های آب تأسیس شد. به‌علاوه، خود نیازها و خواسته‌های مردم در حال تغییر بود، و این نیز مفاهیمی مثل استحقاق‌ و حق‌ را گسترش داد. در آن دوران، ساکنان طبقه‌متوسط در انگلستان به داشتن حمام عادت می‌کردند و از پرداخت هزینۀ «اضافه» برای آب اضافه‌شان امتناع می‌کردند. آن‌ها می‌گفتند حمام نه چیزی لوکس بلکه ضرورت زندگی است، و لذا یک برنامۀ تحریمی از سوی مصرف‌کنندگان به راه افتاد.سال‌های پیش از آغاز جنگ جهانی اول، به سال‌های طلایی سیاست‌ورزی مصرف‌کنندگان تبدیل شد. به سال ۱۹۱۰ که رسیدیم، اکثر خانواده‌های طبقۀ کارگر و یک‌چهارم کل خانوارهای انگلستان عضو تعاونی‌های مصرف‌ بودند. در آلمان و فرانسه، این گروه‌ها بیش از یک میلیون عضو داشتند. در بریتانیا، اتحادیۀ تعاونی زنان بزرگ‌ترین جنبش آن ایام بود. زنانی که در مقام مصرف‌کننده دست به سازمان‌دهی خود می‌زدند، در فضای عمومی صدایشان بهتر شنیده می‌شد و بیشتر دیده می‌شدند؛ بالاخره «زنان سبد به دست» (اصطلاح مرسوم برای زنان خانه‌دار طبقۀ کارگر) بود که خرید را به عهده داشتند.و زنان بودند که جلودار قافلۀ مصرف‌گرایی اخلاقی شدند. لیگ‌های مصرف‌کنندگان در نیویورک، پاریس، آنتورپ، رُم و برلین سربرآورد. در ایالات متحده، این لیگ به یک فدراسیون ملی با ۱۵ هزار عضو فعال تبدیل شد که تحت هدایت فلورنس کلی بودند؛ خالۀ او که عضو جنبش مذهبی کوئیکر بود، پیشتر کارزاری علیه کالاهای تولیدشده به دستِ بردگان راه انداخته بود. این مصرف‌کنندگان طبقه ‌متوسط از قدرت کیف‌های پولشان استفاده می‌کردند تا بیگاری‌گاه‌ها را هدف قرار دهند و به آن کسب‌وکارهایی پاداش بدهند که شرایط کاری مناسب و حداقل دستمزد را فراهم می‌ساختند.یک فعال آلمانی چنین توضیح داده بود: «مصرف‌کننده، آن زمان‌سنجی است که رابطۀ میان کارفرما و کارمند را تنظیم می‌کند». اگر این ساعت بر اساس «خودخواهی، منفعت‌طلبی، بی‌فکری، حرص و طمع پیش برود، هزاران نفر از هم‌نوعان ما مجبور می‌شوند در فلاکت و غم به سر ببرند». ولی در سوی دیگر، اگر مصرف‌کنندگان به فکر کارگرانی باشند که پشت این محصول بوده‌اند، رفاه و هماهنگی اجتماعی را بهبود می‌دهند. به بیان دیگر، از مصرف‌کنندگان خواسته می‌شد شهروند مدنی باشند. این نقش جدید به عنوان مصرف‌کنندگانی که ذهنیت مدنی دارند، برای زنان به سلاح قدرتمندی در نبرد برای کسب حق رأی شد. در بریتانیا، این فراخوانِ «شهروند-مصرف‌کننده» در آستانۀ جنگ جهانی اول در قالب کارزارهای مردمی برای تجارت آزاد به اوج خود رسید و میلیون‌ها نفر در دفاع از منفعت مصرف‌کننده به عنوان یک خیر عمومی به خیابان‌ها و تجمعات پیوستند.حتی پیش از آنکه این جنبش‌ها شکل بگیرند، بسیاری از هواداران پیش‌بینی می‌کردند که قدرت مصرف‌کننده در دهۀ ۱۹۰۰ مداوماً پیشرفت کند. شارل ژید، اقتصاددان سیاسی فرانسوی و پرچم‌دار تعاونی‌های مصرف‌، در سال ۱۸۹۸ به دانشجویانش گفت: «قرن نوزدهم، قرن تولیدکنندگان بوده است. امیدوار باشیم که قرن بیستم، متعلق به مصرف‌کنندگان باشد. امید که بر تخت حکمرانی بنشینند!»آیا امید ژید محقق شد؟ اکنون که از اوایل قرن بیست‌ویکم به گذشته می‌نگریم، ابلهانه است که دستاوردهای شگرف در زمینۀ رفاه مصرف‌کننده و حفاظت از آن‌ها را نبینیم که در جریان قرن گذشته رُخ داده‌اند؛ که نماد این دستاوردها، لایحۀ حقوق مصرف‌کنندگان جان اف. کندی در سال ۱۹۶۲ بود. خودروها دیگر به محض تصادف، منفجر نمی‌شوند. رسوایی‌ها و کلاه‌برداری‌های غذایی همچنان ادامه دارند اما بسیار متفاوت از رسوایی‌های همه‌گیر محصولات تقلبی‌اند که مردمِ دورۀ ویکتوریا را مبتلا می‌کرد.و مصرف‌کنندگان همچنان کانون توجه دانشگاهیان مانده‌اند. اقتصاددانان همچنان دربارۀ پرسش‌هایی از این دست بحث می‌کنند: آیا مردم در گذر زمان مصرفشان را تعدیل می‌کنند تا بهرۀ حداکثری از زندگی‌شان ببرند؟ آیا مخارجشان وابسته به انتظار درآمدهای آتی‌شان است؟ یا اینکه مقایسۀ درآمدشان با دیگران بهتر می‌تواند مخارجشان را مشخص کند؟ مصرف همچنان جزءِ لاینفک دوره‌های درسی کالج‌هاست، آن هم نه‌تنها در رشته‌های اقتصاد و کسب‌وکار، بلکه در جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و تاریخ نیز چنین است؛ البته سه حوزۀ اخیر بیشتر بر فرهنگ، عُرف‌های اجتماعی و عادات تأکید دارند تا انتخاب و انسانی که می‌خواهد مطلوبیت را بیشینه کند.امروزه، شرکت‌ها و بازاریابان همان‌قدر که هدایتگر مصرف‌کنندگان‌اند، آن‌ها را هم دنبال می‌کنند. شناخت اینکه محصولات و مُدها چگونه می‌توانند هویت، لذت و خوراک برای سبک‌های فرهنگیِ کاملاً جدید فراهم کنند، تیغ تیز آن منتقدان مشهوری را کُند کرد که مصرف‌گرایی را احمق‌ساز، انسان‌زُدا یا بیگانه‌ساز می‌دانستند (که این نقدها تا دهۀ ۱۹۶۰ هم هنوز یک مؤلفۀ اساسی در چیدمان فکری روشنفکران بودند). به‌ویژه نسل‌های جوان‌ترْ خُرده‌فرهنگ‌های خاص خود را خلق کرده‌اند: از مادها و راکرها در اروپای غربی در دهۀ ۱۹۶۰ تا گوتیک‌لولیتاها در ژاپن در ایام نزدیک‌تر به ما. مصرف‌کننده اکنون نه‌تنها منفعل نیست، بلکه نقش فعالش در افزودن ارزش و معنا به رسانه‌ها و محصولات شناخته‌شده است.و با این حال، از جهات دیگر، اقتصادهای امروزی فاصلۀ زیادی با آن حکم‌رانی مصرف‌کنندگان دارند که در ذهن ژید بود. انجمن‌ها و فعالیت‌های مصرف‌کنندگان ادامه دارد، اما چنان سر مسائل مختلف متفرق شده‌اند که دیگر قوۀ کارزارهای اصلاح اجتماعی اوایل قرن بیستم را ندارند. مثلاً امروزه جنبش‌هایی برای غذای آهسته‌پز، غذای ارگانیک، غذای محلی، غذای تهیه‌شده در تجارت منصفانه (و حتی غذای اخلاقی سگ) وجود دارند.در دوره‌های دشوار مانند جنگ‌های جهانی اول و دوم، برخی کشورها شورا یا وزارت مصرف تشکیل دادند، اما علتش آن بود که دولت‌ها یک منفعت موقت در سامان‌دهی قدرت خریدشان برای امور جنگ و به‌کارگیری این نهادها در مبارزه با سودجویان و تورم داشتند. در ایام صلح، بازارها و لابی‌های پرسروصدای کسب‌وکارها برمی‌گشتند، و این نهادهای مصرف‌کنندگان به سرعت رخت برمی‌بستند. دولت‌های رفاه و خدمات اجتماعی پرچم‌دار بسیاری از آرمان‌هایی شده‌اند که یک قرن پیش لیگ‌های مصرف‌کنندگان برایشان می‌جنگیدند. هند یک وزارت‌خانۀ کوچک امور مصرف‌کنندگان دارد، اما نقش اصلی‌اش آگاهی‌بخشی و مبارزه با رویه‌های غیرمنصفانه است. در بسیاری از کشورهای کمترتوسعه‌یافته، مصرف‌کنندگان همچنان قدرت سیاسی پرسروصدایی در نبرد بر سر دسترسی به آب و انرژی و قیمتِ این نهاده‌هایند. ولی امروزه در ثروتمندترین کشورهای دنیا، مصرف‌کنندگان بروز سیاسی سامان‌دهی‌شدۀ چندانی ندارند (اگر که اصلاً داشته باشند)، و از آن کارزارهای بزرگ چهار یا پنج نسل قبل که نمایندگی مستقیم مصرف‌کنندگان را بر عهده داشتند چیز چندانی نمانده است. اکنون به جای نماینده‌های سیاسی، بازارها، انتخاب و رقابت است که نقش بهترین دوستان مصرف‌کننده را بر عهده گرفته‌اند. امروزه مصرف‌کنندگان در آن واحد هم توانمندتر و هم ناتوان‌تر از آنی‌اند که ژید پیش‌بینی کرده بود.امروزه، تغییرات اقلیمی موجب شده است که نقش آیندۀ مصرف در هاله‌ای از ابهام فرو رود. در دهۀ ۱۹۹۰ میلادی، ایدۀ مصرف پایدار پدیدار شد که سازمان ملل متحد در ریودژانیرو در سال ۱۹۹۲ پرچمدار آن شد. امید آن می‌رفت که مشوق‌های قیمتی و فناوری‌های کاراتر، مصرف‌کنندگان را قادر سازد با سبک‌زندگی‌شان ردپای کمتری روی کرۀ خاکی به جا بگذارند. از آن زمان تاکنون، پیش‌گویی‌ها و تیترهای مکرری بوده‌اند که «سقف مصرف» و خاتمۀ مصرف‌گرایی را پیش‌بینی کرده‌اند. می‌گویند که مردم در جامعه‌های مرفّه از تملک چیزهای فراوان خسته شده‌اند. در عوض، تجربه‌ها را ترجیح می‌دهند یا حاضرند با کمال میل چیزهای خود را به اشتراک بگذارند. مادیت‌زُدایی هم پیامد ماجراست.چنین پیش‌بینی‌هایی جالب‌اند اما در برابر شواهدْ کم می‌آورند. بالاخره تجربه‌ها عامل محرّک بخش عمدۀ مصرف در گذشته هم بوده‌اند، یعنی چیزهایی از قبیل مجموعه‌های تفریحی، بازارها و پارک‌های بازی. امروزه در اقتصاد دنیا شاید بخش خدمات با سرعتی بیشتر از بخش کالاها رشد کند، اما بدین معنا نیست که تعداد کانتینرها رو به کاهش است؛ بلکه کاملاً برعکس. و البته اقتصادِ بخشِ خدماتی نیز کاملاً مجازی نیست و به منابع مادی نیاز دارد. در فرانسه در سال ۲۰۱۴، مردم ۳۲ میلیارد مایل برای خریدهایشان رانندگی کردند؛ این یعنی مصرف یک عالم لاستیک، آسفالت و سوخت. رایانش دیجیتال و وای‌فای، سهم روزافزونی از برق را به خود اختصاص می‌دهند. پلت‌فرم‌هایی مانند ایربی‌ان‌بی۱۰ که برای به‌اشتراک‌گذاری ساخته شده‌اند، احتمالاً موجب افزایش تناوب سفرها و پروازها شده‌اند، نه اینکه آن‌ها را کاهش دهند.به‌علاوه، مردم شاید بگویند که آنچه تحت تملک دارند طاقتشان را طاق کرده یا افسرده‌شان کرده است؛ ولی در اکثر موارد، این احساس موجب نشده است که زندگی ساده‌تری پیش بگیرند. این هم مسئله‌ای خاص آمریکایی‌ها یا انگلیسی‌زبان‌ها نیست. در سال ۲۰۱۱، مردم اسکاتلند سه برابر بیشتر از ۲۰ سال قبل لباس و لوازم خانه خریدند.اینکه مردم چگونه با دنیایی وفق می‌یابند که دچار تغییرات اقلیمی است (یا در واقع، اینکه آیا چنین بکنند)، پرسش مهم قرن بیست‌ویکم است. در ۱۹۰۰ میلادی، اکثر اصلاح‌گران دنبال پاسخ پرسش‌های مربوط به اصلاح اجتماعی، مسئولیت‌پذیری اجتماعی و نمایندگی مصرف‌کنندگان بودند. تغییرات اقلیمی چالشی بزرگ و متفاوت است، اما می‌توان از تاریخ گذشتۀ مصرف‌کنندگان درس‌هایی برای این مسأله هم آموخت. در آن زمان، مصرف‌کنندگان به عنوان بازیگرانی مهم در حل‌وفصل بلایای اجتماعی و بی‌عدالتی اقتصادی شناخته شدند. آن‌ها در مقام خریدار، قدری نفوذ هم روی کیفیت و هم روی کمیّت آنچه تولید می‌شد، داشتند. سازمان‌دهی منافع آن‌ها نیز یک صدای مهم را به عرصۀ سیاست‌ورزی عمومی افزود. این‌ها دریافت‌ها و بصیرت‌های ارزشمندی‌اند: شاید پاسخ همۀ پرسش‌ها در دستِ مصرف‌کننده‌ها نباشد، اما نباید با آن‌ها صرفاً همچون خریدارانی منفرد و تک‌ به ‌تک در بازار برخورد کرد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرانک ترنتمن نوشته است و در تاریخ ۲۸ نوامبر ۲۰۱۶ با عنوان «How Humans Became 'Consumers': A History» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۹۷ با عنوان «تاریخ تبدیل انسان‌ها به مصرف‌کننده» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• فرانک ترنتمن (Frank Trentman) استاد تاریخ دانشگاه لندن است که اصلی‌ترین حوزۀ تحقیقاتی او مطالعات مصرف است. آخرین کتاب او امپراطوری چیزها (Empire of Things) سال ۲۰۱۶ منتشر شده است.[۱] The Theory of Moral Sentiments[۲] luxus[۳] luxuria[۴] consumer[۵] consummare[۶] Consummatum est[۷] Treatise on Political Economy[۸] Theory of Political Economy[۹] Marginal[۱۰] Airbnb ]]> فرنک ترنتمن اقتصادوجامعه Sun, 19 Aug 2018 03:40:07 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9099/ کمی آهسته‌تر، کمی آرام‌تر؛ پیشنهادهایی خواندنی درستایش سکوت و سکون http://tarjomaan.com/report/9106/ ترجمان — «خواندنی‌ها» پیشنهادهایی است برای مطالعه به زبان انگلیسی. در این بخش مطالبی خواندنی‌ که در ترجمان فرصت ترجمه نخواهند یافت همراه با توضیحی مختصر معرفی می‌شوند. نام نویسنده، منبع مطلب و تعداد کلمات متن در انتهای توضیحات هر مطلب آمده است. برای مطالعۀ هر مطلب می‌توانید روی عنوان‌های بولدشده یا منبع هر مطلب کلیک کنید.• وقتی تفکر آهسته پیروز است: در دنیای مدرن امروزی سرعت یکی از نشانه‌های هوش و ذکاوت افراد است. معمولاً زمانی که بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای دو نفر را برای شما توصیف کنند که یکی کند و دیگری تند کار یا فکر می‌کنند، حکم بر هوش کم اولی و هوش سرشار دومی می‌دهید. با این همه خرد متعارف نشانه‌های زیادی از چیرگی حرکت آهسته بر حرکت سریع دارد: داستان مشهور مسابقۀ خرگوش و لاک‌پشت و نهایتاً این ضرب‌المثل مشهور که رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود. البته که مزیت‌های حرکت و تفکر آهسته تنها به خِرد متعارف محدود نمی‌شود؛ با مطالعۀ یادداشت تارا کادیوغلو دلایل علمی بسیاری خواهید یافت که نشان می‌دهد در بسیاری موارد این تفکر آهسته است که پیروز می‌شود. (تارا کادیوغلو، بوستون گلوب، ۱۷۵۰ کلمه)• هنر سکون: این یادداشت به بررسی کتاب پیکو آیر به نام هنر سکون۱ می‌پردازد. آیر در این کتاب نشان می‌دهد که شاید راه حل مقابله با این همه جنب و جوش، حرکت و سر و صدا نه حتی به جایی خلوت رفتن، که سکون و به هیچ‌جا نرفتن است. در حقیقت آیر در کتاب خود راهبردهایی را برای بهره‌گیری از سکون ارائه می‌دهد و به خواننده‌اش می‌آموزد که چطور می‌توان مانند یک هنرمند از سکون بهره برد. مطالعۀ یادداشت پوپووا باعث می‌شود تصویر دقیقی از کتاب کوتاه آیر و راهبردهایش به دست آورید. تد تاکِ پیکو آیر در رابطه با هنر سکون را نیز می‌توانید در این لینک مشاهده کنید. (ماریا پوپووا، برین پیکینگز، ۱۵۰۰ کلمه)• به دنبال سکوتیم و البته از آن می‌رنجیم: اکونومیست در این مطلب به بررسی کتاب‌های تاریخچه‌ای از سکوت۲ و سکوت: در عصر سروصدا۳ پرداخته است. در دنیای فعلی میزان صداهایی که هر روزه به گوشمان می‌خورد باعث شده که سکوت یک امکان لوکس به حساب آید که حاضریم برایش پول زیادی خرج کنیم. البته که همین سکوت در موارد متعدد می‌تواند مایۀ عذاب افراد باشد. حقیقت این است که سکوت تنها به معنای نبود سر وصدا نیست و می‌تواند معانی ژرف‌تری نیز داشته باشد. با مطالعۀ این یادداشت برداشتی کلی از جنبه‌های مختلف سکوت خواهید داشت. (اکونومیست، ۱۱۰۰ کلمه)• در ستایش کُندی: مصاحبه‌ای با کارل اُنُقی که به کتاب او به نام در ستایش کُندی۴ مربوط است. اُنُقی در این مصاحبه از چگونگی جلب شدن نظرش به این موضوع می‌گوید و همچنین به دلایل تمایل جامعۀ امروزی به سرعت زیاد در امور مختلف و اثرات این شتابزدگی می‌پردازد. به نظر او میزان شتابزدگی ما تاثیراتی منفی روی سلامتی، کارایی و شرایط روحی جامعه داشته است. او همچنین از راه حل‌های نسبتاً ساده‌ای می‌گوید که برای غلبه بر این شتابزدگی می‌توان به کار بست. تد تاک اُنُقی در همین رابطه را نیز می‌توانید در این لینک دنبال کنید. (کارل اُنُقی، ان.پی.آر، ۱۷۰۰ کلمه)► ما روزانه طیف گسترده و متنوعی از وب‌سایت‌ها و مجلات را بررسی می‌کنیم، از سایت‌های چپگرا تا راستگرا، محافظه‌کار تا رادیکال و از جریان‌های اصلی تا صداهای کمتر شنیده شده. نتیجۀ این جست‌وجوی مداوم مطالبی است که به‌طور منظم در وب‌سایت و فصلنامۀ ترجمان ترجمه و منتشر می‌شوند، مطالبی که از دست‌کم صد منبع و ششصد نویسنده گردآوردی شده‌اند. اما واقعیت این است که به رغم تلاش همکارانمان همچنان انبوهی از مطالب «خواندنی» فرصت ترجمه نمی‌یابند: کتاب‌های خوبی می‌یابیم که نمی‌توانیم دانشجویان، مترجمان و ناشران را از وجودشان مطلع کنیم؛ نویسندگانی هستند که حتی ردی کوچک در وب فارسی نمی‌توان از آن‌ها یافت. پس تصمیم گرفتیم مطالبی که در ترجمان ترجمه نمی‌شوند را همراه با توضیحی بسیار مختصر در قالب «خواندنی‌ها» منتشر کنیم تا علاقه‌مندان به مطالب اصلی مراجعه کنند و هر از گاهی یا بنا به رخدادهای تقویمی خاص پیشنهادهایی برای مطالعه به زبان انگلیسی در اختیار داشته باشند.پی‌نوشت‌ها:[۱] Art of Stillness[۲] A History of Silence[۳] Silence: In the Age of Noise[۴] In Praise of Slowness ]]> سیدامیرحسین میرابوطالبی وبلاگ Sun, 19 Aug 2018 09:38:34 GMT http://tarjomaan.com/report/9106/ آیا مرگ می‌تواند زندگی‌مان را از پوچی نجات دهد؟ http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9098/ ساموئل لانکار، لس‌آنجلس ریویو آو بوکز — همۀ زندگی‌ها خاتمه می‌یابند. گرمیِ نَفَس می‌رود تا خس‌خس‌های پاره‌پاره جایش را بگیرند. در نهایت، جنبش و گرما مطلقاً از بین می‌روند و کرختی مرگ در سکوتی سرد حاکم می‌شود.این ایستگاه نهایی و ناگزیر زندگی برایمان وحشت و اهمیت دارد. شهدا در مرگشان معنای زندگی‌شان را مجسم می‌کنند. مرگ به یک آرمان، به یک ایده تبدیل می‌شود، چوبۀ اعدامی که در آتش می‌سوزد، نماد انقلاب می‌شود یا برافروزندۀ اشراق. اگر امروزه تمایز دقیقی میان ایده‌ها و هزینه‌هایی که بر زندگی تحمیل می‌کنند، برقرار کرده‌ایم (مثل عضویت در هیئت‌علمی که، اگر جاودانگی نیاورد، حداقل امنیت می‌آورد)، باید به خاطر داشته باشیم که همیشه این‌گونه نبوده است. مرگ و مُردن در بنیان فلسفۀ غربی نشسته‌اند.فلسفه با مشهورترین مرگ در ادبیات غربی زاده شد: مرگ سقراط، که در رسالۀ فایدونِ افلاطون جاودانه شد، رساله‌ای که پایان‌بخشِ سلسله‌ای از گفت‌وگوها بود و روزهای منتهی به محاکمه و اعدام سقراط در آتن را تصویر می‌کرد. بنابه ادعای سقراط، فلسفه یک شیوۀ زندگی بود که مشق مرگ از اجزای اصلی شاکله‌اش بود. فیلسوف یعنی آماده‌ترین شخص برای مرگ، کسی که روحش را تزکیه کرده بود تا، به‌جای ترس، با امید به استقبال مرگ برود. فلسفه نه شغل، بلکه نوعی زندگی بود، و نه اموری دانشگاهی، که مسائلی وجودی در گرو آن بودند.در کتاب جان‌دادن در راه ایده‌ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان، کاستیکا براداتان می‌خواهد چشم ناظران مدرن را از فلسفه در قالب دانشگاهی مدرنش به‌سمت فلسفه در طوفان حیات و خودِ مرگ بچرخاند: به فلسفه در مقام نوعی زندگی، که نوشتن و گفتن فقط یکی از جلوۀ ابراز آن‌اند، نه اصلش.براداتان که استاد دانشگاه، دبیر لس‌آنجلس ریویو آو بوکز و نویسنده است، فیلسوف دانشگاهی متعارفی نیست. اگر قرار است فرد را با سبکش بشناسیم، براداتان قلمی روشن، برازنده و آموزنده دارد که به‌سادگی در میان چندین زبان و سنت ادبی و فلسفی می‌چرخد؛ او بیشتر شبیه روشنفکران ادبی اروپایی معاصر است تا آنچه در جهان اهل ادب انگلیسی‌زبان یافت می‌شود. به‌واقع جان‌دادن در راه ایده‌ها، مانند جستارها و مرورهای براداتان، کتابی است که علاقمندان به پاسکال، مونتنی، نیچه یا کیرکگور از آن لذت خواهند برد: چون این کتاب نه‌تنها در سبک نگارشش از تفکیک میان ادبیات و فلسفه امتناع می‌کند، بلکه می‌گوید مصداق قدرت فلسفه آنجاست که به خود زحمت می‌دهد با نوشتن به منزلۀ نوعی هنر مواجه شود، و فلسفه را چیزی فراتر از رشته‌ای دانشگاهی بداند.نمی‌توان از جان‌دادن در راه ایده‌ها خلاصه‌ای ساده ارائه داد چون حول یک بررسی مترقیانه پیرامون برخوردهای مختلف ادبی و فلسفی با مرگ، و به‌صورتی دراماتیک، سامان یافته است؛ مبنایش هم فصلی است که در آن براداتان چارچوب دیدگاهش به فلسفه را شرح می‌دهد. براداتان بر اساس کارهای پی‌یر آدو، میشل فوکو و دیگران در دفاع از نگاهی به فلسفه استدلال می‌آورد که آن را کنشی جسمانی می‌داند، نمایشی که از شیوۀ زندگی، تنفس و مرگمان در دنیا تفکیک‌پذیر نیست. او این کنش را در فلاسفه‌ای می‌بیند که مرگشان اوج و عصارۀ فلسفه‌شان بوده، کسانی که مرگشان آخرین و بزرگ‌ترین کردار فلسفی‌شان بوده است: «فراتر از هر چیز دیگر، فلسفه چیزی است که مشق می‌کنید... اگر فلسفه نخواهد حرف‌های میان‌تُهی باشد، باید از آزمون زندگی سربلند بیرون آید». مسئلۀ فلسفه، به قول براداتان، صحبت یا نوشتن نیست، بلکه «تصمیمی است برای به میدان آوردنِ جسم».سپس براداتان با بررسی چهره‌های هنری و فکری متنوعی مانند میشل دو مونتنی، هایدگر، تولستوی، ادوارد مونک، اینگمار برگمان و مجموعه‌ای از شهدا، نویسندگان و فلاسفۀ مشهور و نه‌چندان مشهور، از سقراط تا سیمون ویل، این ایده‌ها را توسعه داده و عمق می‌بخشد. براداتان تسلط خود بر محتوای متون و فلسفه را نشان می‌دهد (او سال‌هاست دربارۀ مرگ و مُردن درس می‌دهد و می‌نویسد)، و نتیجه‌اش بهترین کتاب معاصری است که خوانده‌ام چون نه‌تنها نشان می‌دهد که فلسفه در مقام یک فُرم ادبی و فکری واقعاً چه می‌تواند باشد (از این نظر، این اثر می‌تواند کتابی عالی برای دوره‌های مختلف از جمله معرفی‌ها و سمینارهای محتواییِ پیشرفته‌تر باشد)، بلکه از طریق روایتی درگیرکننده مجموعۀ پیچیده‌ای از مباحثات و ایده‌های مربوط به معنای مرگ و درنتیجه خود زندگی را معرفی می‌کند.بر خلاف بخشی از (یا متأسفانه عمدۀ) فلسفۀ دانشگاهی معاصر، براداتان آنقدر چند ایدۀ نحیف را نمی‌پیچاند تا آنکه خزان مرگ آن‌ها را ناگهان از واقعیت جدا کند. او تحلیل‌های غنی را با شالوده‌ای درهم‌تنیده از آثار تاریخی و ادبی و همچنین محتوای فلسفی متعارف می‌نویسد، و در سرتاسر کتاب ایده‌های خود را هم معرفی می‌کند تا آن‌ها را در پس‌زمینه‌ای از زندگی‌ها و مرگ‌های واقعی نشان دهد و بیازماید. او از سبک رمزآلوده و اغلب مغلقی که «نظریه» و «فلسفۀ قاره‌ای» را، درست یا نادرست، با آن می‌شناسیم اجتناب می‌کند. ساده بگویم، براداتان از آن عنصرهای نایاب است: نویسنده و متفکری عالی که در او استدلال‌آوریِ در لذت نوشتار حلول می‌کند تا ایده‌های عالی را در قالبِ نثری متناسب با کیفیتشان تقدیم خواننده کند. همیشه می‌توان این ایده‌ها را لخت و عریان به تحلیل گذاشت، اما این کار به آن اثر لطمه می‌زند و کسی که اصل متن را دقیق نخواند چیزهایی را از کف می‌دهد.یکی از دریافت‌های مهم کتاب براداتان (که به‌عنوان نکته‌ای جداافتاده مطرح نشده، بلکه در اثر مجسم است) آن است که فلسفه می‌تواند استواری فکری و فهم‌پذیری ادبی را با هم داشته باشد. بسیاری از دانشگاهیان مایل‌اند نویسندگان موفق و فیلسوفان مردم‌پسند مثل آلن دوباتن را مذمّت و تمسخر کنند (شاید حسادت هم بخشی از انگیزۀ چنین حملاتی باشد)، ولی تقریباً همگی آن‌ها بسیار دوست دارند که (مثل براداتان) در صفحات نیویورک‌تایمز و سایر محفل‌های روزنامه‌نگاری ظاهر شوند؛ تریبون‌هایی که دامنۀ مخاطبانشان چندین برابر کلاس‌های درس یا خوانندگان عادی آن‌هاست. حسد آن‌ها، اگر که مسئله‌شان حسد باشد، نقطۀ مقابل آن حسی است که برخی روزنامه‌نگاران دربارۀ دانشگاهیان دارند: دانشگاهیانِ مصون از فشار ضرب‌الاجل‌ها، آن‌هایی که لازم نیست دم‌به‌دم حرف تازه‌ای برای زدن داشته باشند، فارغ از آنکه موضوع بحث چقدر زودگذر باشد.این تنش، حتی اگر در هر دوران به‌شکل متفاوتی درآمده باشد، بسیار قدیمی است. بر خلاف آنچه اکثر افراد از مطالعۀ کتب فلسفی انتظار دارند، یک خطیب مردم‌پسند مثل ایسوکراتس در روزگار خود رقیب افلاطون بود، و ایده‌هایش نفوذ عمیقی بر توسعۀ آموزش و فرهنگ غربی داشت. هگل جوان، مثل بسیاری از همدوره‌های خود، امید داشت در روشنگریِ مردم‌پسند که هرکسی از آن بهره می‌بُرد نقش‌آفرینی کند، اما بعداً به جایی رسید که فلسفه را بالضروره حاوی بُعدی رمزآلود دانست: برای آن‌ها که وارد خانۀ فلسفه نشده و مریدش نگشته‌اند، بلکه فقط از پنجره به درون خانه می‌نگرند، این بُعد، لاجرم غامض و باابّهت به نظر می‌آمد. این بحث، در حدی که استدلال حساب می‌شود، نهایتاً یک استدلال ادبی و متافلسفی دربارۀ ماهیت خودِ نوشتن است.فلسفه فقط در صورتی برای «بیگانه‌ها» یک حریم ممنوعه می‌شود که فرض کنیم فلسفه اساساً یک نوع اندیشیدن و سپس نوشتن است. اگر فلسفه مطابق استدلال قدرتمند آدو و دیگران (که اکنون براداتان را هم شامل می‌شوند) یک شیوۀ زندگی باشد، آنگاه فلسفی‌نویسی مسئله‌ای هنری خواهد بود؛ و چرا نباید عمدۀ آن را نوعی از ادبیات دانست، یعنی هنر کمک به همگان برای کشف چیزی معنادار و مهم دربارۀ معنای انسان‌بودن؟ اگر مسیر دانشگاهی‌شدن همواره با کتاب‌هایی خوش‌نویس مانند جان‌دادن برای ایده‌ها هموار می‌شد، بحثی نمی‌ماند که دانشگاهیان به چه درد حیات عمومی می‌خورند یا چرا علوم‌انسانی مهم است.چنانکه اکنون برای هر ناظر علاقه‌مندی روشن است، در آن هنگام برای همگان روشن می‌شد که هر مناظره یا مباحثۀ هوشمندانه‌ایْ تجسم ارزش علوم‌انسانی و اهمیت فلسفه در مقام یک شیوۀ زندگی است. خوب اندیشیدن، شناختن خویشتن، پذیرفتن جهل و محدودیت خود، و زیستنِ حقیقتی که بدان معترفیم؛ این‌ها گزینه‌هایی انتخابی نیستند، بلکه شاکلۀ نیک زیستنِ انسان‌اند. بخش زیادی از جنون و رنجمان ناشی از ناکامی در این کارهاست.عجیب است که از سیاست‌مداران بیشتر از فلاسفه تقاضا داریم حرفشان با زندگی‌شان بخواند. ولی همان‌طور که براداتان به‌وضوح نشان می‌دهد، چه بخواهیم یا نخواهیم تمجید و جایگاه ویژه‌ای برای کسانی مانند سقراط، گاندی، توماس مور یا مارتین لوتر کینگ قائلیم، افرادی که زندگی و حرفشان تقویت‌کنندۀ یکدیگر بوده‌اند: خشونتی که بر آن‌ها روا داشته می‌شد انگار دعوتشان می‌کرد تا با شهادت تنِ جاندارشان به مصاف یک استدلال خطا و خشن بروند، و این فی‌نفسه نشانۀ پایبندی به اصولی بود که از استخوان در تنشان ریشه‌دارتر بود و تهدید کلمات، مشت‌ها یا شعله‌ها لرزه بر اندامش نمی‌انداخت.پرترۀ ادبیِ ترسیم‌شده از تن‌هایی که برای ایده‌ها جان می‌دهند درون‌مایه‌ای هیجان‌انگیز، الهام‌بخش یا حتی رعشه‌آور دارد. یک علتش آن است که تصاویری از این دست، شعلۀ تصدیق و بازشناسی را به جانمان می‌اندازند: همۀ ما، هر که باشیم، می‌خواهیم زندگی‌مان معنایی داشته باشد، نوعی انسجام داشته باشد، و این میل تماماً حول آن می‌چرخد که چگونه زندگی کنیم، رنج بکشیم و با مرگ مواجه شویم، ولی درعین‌حال نمی‌توان مرز روشنی میان آن با اندیشه، و برای روشنفکران با نوشتن، قائل شد. براداتان دربارۀ شهادت دینی بحث می‌کند، و (با استدلالی که نامقبول نیست گرچه صلب‌تر از چیزی است که بخواهم تأیید کنم) آن را از مرگ فلسفی جدا می‌کند؛ ولی تصدیق می‌کند که هر دوی این مرگ‌ها انگیزه‌ای قدرتمند به پیروانی می‌دهند که خواستار آن شیوه‌هایی از زندگی‌اند که، زیر سایۀ مرگ، خرد و خاکشیر نشود.انتظار آنکه ایده‌ها و کلمات چنین محک سنگینی بخورند (آیا می‌توانند در بدن متفکر جلوه کنند؟ آیا او می‌تواند بدون حتی یک کلمه، در لحظه‌ای که کلمه بیش از همیشه اهمیت دارد، آنها را بیان کند؟) شاید خیال‌پردازی باشد. ولی در حقیقت، همۀ ما این کار را می‌کنیم، شاید فقط در قبال والدین یا دوستانمان، یا سیاست‌مداران و رهبران دینی. برای هر کسی پیش آمده که، با دیدن یک کار، ایمانش را به یک کلام از دست بدهد.ولی اگر فلسفه را چنان که بوده است جدی بگیریم (و تردیدی نیست که فلسفۀ دانشگاهیِ محض یک بدعت تاریخی است و نمی‌تواند شواهد سرسام‌آوری را زائل کند که می‌گویند فلسفه زیستن یک زندگی در پی حکمت بوده و هست) و آن را شکلی از هنر یعنی هنر زندگی بپنداریم، آنگاه امکان جدیدی ظهور می‌کند: می‌توانیم از آن چشم‌انداز ناسازگار و رقیب که فلسفه را رشته‌ای دانشگاهی میان سایر رشته‌ها می‌داند بگذریم (شکر و سپاس از آن رشته به‌جای خود، اما نمی‌تواند مدعی انحصار بر این واژه یا تاریخش باشد؛ که در این صورت طبعاً سؤال پیش می‌آید: به چه دردی می‌خورد؟)، و با زندگی به مثابۀ یک اثر هنریِ در حالِ شکل‌گیری برخورد کنیم.هنر مستلزم انضباط، تمرین ، و به تعبیر نیچه تمکین طولانی در یک مسیر است. خواه به قول براداتان نیازمند مرگِ بدون جاوادنگی باشیم تا به زندگی‌مان معنا بدهیم، یا به قول بسیاری از فلاسفۀ دینی و باستانی بتوانیم ابدیّت را ورای مرگ هدف بگیریم، می‌توانیم همگی توافق کنیم که هنر زندگی به یک‌جور مشق مرگ نیاز دارد، یعنی کودکانه است آن شیوۀ زندگی که حتی نگاه خیرۀ خاتمۀ ناگزیرش را تاب نمی‌آورد.مرگْ ما را به خاتمۀ معنا تهدید می‌کند، و دروغ است که منکر شویم مرگ تیشه به ریشۀ بسیاری از معانی ما می‌زند، و گاهی خویشتنِ ما به دست مرگ جارو می‌شود و به وادی هیچ و پوچ هبوط می‌کند. تصور کنید که در مراسم تدفین، به‌جای مداحان و مرثیه‌سرایان، «آن‌هایی که حرف می‌زنند، مردگان» بودند، یعنی آن نقشی که در داستان اورسون اسکات کارد خلق شده و بی‌وقفه به‌جای آنچه امید داشته‌ایم از زندگیِ جان‌سپرده بشنویم، حقیقتش را می‌گوید؛ چنین تصوری رعشه به وجودمان می‌اندازد. این قدرت بی‌رحمانۀ مرگ را، اگر هم نتوان مقهور کرد، می‌توان با فلسفه مصادره کرد تا هنر زندگی و مشق مُردن شود.مرگ می‌تواند هدیه باشد. اگر در زمان زندگی بتوانیم خود را به بوتۀ آزمون قدرت مرگ بسپاریم تا تیشه به ریشۀ آن معانی‌ای بزنیم که مرگ را تاب نمی‌آورند، آنگاه از مرگ و در زندگی می‌توانیم خویشتنی بسازیم که از آنِ خودمان باشد، که هم معنایی از خاتمه داشته باشند و هم در خاتمه‌اش شکلی از تمامیّت. کتاب‌ها از پس این کار برنمی‌آیند، اما می‌توانند راهنما باشند. در نهایت، حتی کلمات هم ناکام می‌مانند، و خود تن‌هایمان آزموده می‌شوند. ما به براداتان مدیونیم که این حقیقت را یادمان آورد و ازنو به ما آموخت.کلمات در نهایت وعدۀ آن شعرهایی‌اند که اصلشان را فقط از طریق عمل و لمس تن‌های گرم و انگشتان لطیف به دیگران (و خودمان) می‌بخشیم. می‌توانیم معتقد باشیم که مرگْ خاتمۀ این شاعریِ بدن‌هاست که در دنیا معناآفرین می‌شوند، یا اینکه فقط وقفه‌ای در آن می‌اندازد. اما در هر صورت می‌توانیم مرگ را نه خاتمه، بلکه آغاز حکمت ببینیم.اطلاعات کتاب‌شناختی:Bradatan, Costica. Dying for Ideas: the dangerous lives of the philosophers. Bloomsbury Publishing, 2015پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ساموئل لانکار نوشته است و در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۱۷ با عنوان «The Wisdom of Death» در وبلاگِ مارجینالیا وابسته به لس‌آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۳۹۷ با عنوان «چگونه مرگ می‌تواند زندگی‌مان را از پوچی نجات دهد؟» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• ساموئل لانکار (Samuel Loncar) سردبیر وبلاگ مارجینالیا در لس‌آنجلس ریویو آو بوکز و مؤسس مرکز مشاورۀ پرسفونه است. آثار پژوهشی او در ژورنال‌های فلسفه و دین منتشر شده‌اند. او دربارۀ فناوری، فرهنگ، هنر و علوم‌انسانی می‌نویسد و در تاریخ و فصل‌مشترک فلسفه، الهیات و متافیزیک تخصص دارد.••• انتشارات ترجمان علوم انسانی کتاب جان‌دادن در راه ایده‌ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان (Dying for Ideas: The Dangerous Lives of the Philosophers) را در دست ترجمه دارد و به‌زودی آن را به چاپ می‌رساند. ]]> ساموئل لانکار علم‌وفلسفه Mon, 20 Aug 2018 03:47:14 GMT http://tarjomaan.com/barresi_ketab/9098/ نسخۀ صوتی: «خانه» مکانی فیزیکی نیست، رؤیایی ذهنی است http://tarjomaan.com/sound/9107/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از مگان داوم که پیش از این با عنوانِ «خانه مکانی فیزیکی نیست، رؤیایی ذهنی است» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید. در میان اصیل‌ترین رؤیاهای مشترک ما، گل سرسبدْ رؤیایی است که در آن ناگاه فضایی غریب را چون خانه‌ای آشنا می‌یابیم. این رؤیا معمولاً چنین است: در فضایی مسکونی هستیم که شاید مال خودمان باشد و شاید هم فضایی است که به طور توضیح‌ناپذیری، شکل جدیدی به خود گرفته («منزل مادربزرگم بود، اما نخست‌وزیر فرانسه هم آنجا زندگی می‌کرد!») و ناگهان اتفاقات تازه‌ای پیش می‌آید. ناگهان همان مکانْ ملحقات جدیدی پیدا می‌کند. اما دقیقاً جدید هم نیست. حسی وجود دارد که آن قسمت همیشه وجود داشته، اما به‌هرشکل از نگاه ما دور مانده است. گاهی فقط یک اتاق جدید وجود دارد، گاهی هم چندین اتاق. گاهی یک قسمت کناری کاملاً جدید هست، گاهی هم به یک گلخانه یا قسمت گسترده‌ای که قبلاً به نظرمان یک حیاط پشتی کوچک بوده می‌رسیم. فایل صوتی نوشتار «خانه مکانی فیزیکی نیست، رؤیایی ذهنی است» را گوش کنید. ]]> مگان داوم نسخۀ صوتی Mon, 20 Aug 2018 09:00:47 GMT http://tarjomaan.com/sound/9107/