ترجمان - پربيننده ترين عناوين :: نسخه کامل http://tarjomaan.com/ Mon, 17 Jun 2019 21:34:20 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان http://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Mon, 17 Jun 2019 21:34:20 GMT 60 وقتی صدای دعواهای همسایه‌ها را می‌شنویم، باید کاری بکنیم؟ http://tarjomaan.com/neveshtar/9431/ ماریس کرایزمن، آتلانتیک — ساعت یازده و پانزده دقیقهٔ یکی از شب‌های گذشته، داشتم چراغ آپارتمانم را خاموش می‌کردم تا آمادهٔ خواب شوم که از طبقهٔ بالا صدای داد و فریاد شنیدم. این داد و فریاد با صدای بچه‌های مهارناپذیری که درست بالای سرم بازی می‌کنند، این طرف و آن طرف می‌دوند و مزاحمت ایجاد می‌کنند تفاوت داشت. صداها خشمگین بودند. با اینکه لباس خواب تنم بود، درِ جلو را باز کردم تا صدا را بهتر بشنوم و با سیلی از فحش‌های آب‌نکشیده روبه‌رو شدم. توی راهرو ایستاده بودم و داشتم سبک‌سنگین می‌کردم که دخالت کنم یا نه؛ وضعیتی آشنا.طی بیست سال گذشته، در انواع و اقسام آپارتمان‌های نیویورک زندگی کرده‌ام، اما فصل مشترک همهٔ این خانه‌ها شنیدن مشاجرهٔ همسایه‌ها بوده است: از آپارتمان دراز و پرجمعیتی در محلهٔ هلز کیچن که با سه نفر دیگر اجاره کرده بودم، تا خانهٔ فعلی‌ام در بوروم هیل که با همسر و سگم در آن زندگی می‌کنم. واقعیت بی‌رحمانهٔ زندگی در نیویورک این است که به جز الیگارش‌های روسی که آپارتمان‌های بسیار بزرگ اجاره می‌کنند و هیچ وقت هم آنجا ساکن نمی‌شوند، همۀ ما در این شهر زورچپان شده‌ایم. توده‌وار جابه‌جا می‌شویم. فضای شخصی‌مان ناچیز و حریم خصوصی‌مان مختصر است. ما در میان تماشاچیانی زندگی می‌کنیم که از قبل حضور داشته‌اند. من در مترو و خیابان و داروخانه و فروشگاه گریه کرده‌ام و ساعت دو صبح، درهم‌شکسته از آمیزهٔ ویسکی و یأسِ وجودی، روی پله‌های جلوی خانهٔ غریبه‌ای ولو شده‌ام.اما خانه فرق دارد. درست است که اگر زیر دوش ترانه‌ای تمرین کنم یا در اتاق نشیمن برای سگم آواز بخوانم، با این خطر مواجهم که دیگران صدایم را بشنوند، اما اگر کسی از من بخواهد که صدایم را پایین بیاورم، رنجیده‌خاطر خواهم شد. زیرا من و همسایگانم توافق نانوشته‌ای داریم: صدای موسیقی نسبتاً بلندتان را تحمل می‌کنم و با دورهمی‌های دیروقت و صدای تلویزیون و صدای آمیزش‌ و باد شکم‌تان کنار می‌آیم و شما هم در مقابل باید با سروصدای من مدارا کنید.کسی که انتخاب می‌کند در چنین فاصلهٔ نزدیکی از دیگران زندگی کند می‌داند که مرزبندی و احترام به حریم خصوصی یکدیگر تا چه اندازه مهم است. اما گاهی اوقات خواهی نخواهی بیرون به درون نفوذ می‌کند و مسئلهٔ همسایه به مسئلهٔ خودمان تبدیل می‌شود. چشم و گوش به آب دادن ممکن است تحریک‌آمیز باشد، اما اگر ناخواسته باشد چطور؟ گاهی با خوشحالی سرتان گرم کار خودتان است که موقعیتی گریزناپذیر پیش می‌آید. شاید داد و فریاد همسایه‌ها یک دعوای عادی و بی‌خطر باشد، شاید هم نه؛ وقتی صداها را از آن سوی دیوار می‌شنوید تشخیص چنین تفاوت‌هایی دشوار می‌شود.چند گزینه در برابرتان وجود دارد که همه‌شان با ابهامات و پیامدهایی همراهند. می‌توانید مستقیماً مداخله کنید. مثلاً در بزنید و بگویید «خواستم مطمئن شوم همه چیز روبه‌راه است» یا این‌که در بزنید و مقداری شکر قرض بگیرید، هر کاری که به همسایگان‌تان یادآوری کند که شما هم آنجایید و شاهد مشاجره‌شان بوده‌اید. اگر کسی در معرض خطر فوری باشد، البته کمک خواهید کرد. ولی اگر کسی در خطر نباشد و شما فضول معرکه شده باشید چه؟ از کجا معلوم وضع را وخیم‌تر نکنید؟ علاوه‌براین، تقریباً همهٔ آدم‌ها هنگام نزدیک‌شدن به موقعیتی که ممکن است خشونت‌آمیز باشد ترسی طبیعی احساس می‌کنند، ترس از این‌که به خودشان آسیبی برسد.گزینهٔ دیگر این است که با پلیس تماس بگیرید. اما ممکن است وقت پلیس را تلف کنید و همسایگانتان را برنجانید. شاید هم شدت واکنش پلیس بیش از حد باشد و همسایگانتان را به خطر بیندازد. می‌توانید خیلی ساده سروصدا را نشنیده بگیرید و امیدوار باشید که متوقف شود. اما در این حالت هم کسی خواهید بود که در خانه‌اش نشسته و نمی‌داند دعوا چه وقت فقط یک دعوا است -قسمت دیگری از آن قرارداد اجتماعی‌ای که همسایه‌ها یاد می‌گیرند بخشی از زندگی بدانند و نادیده‌اش بگیرند- و کی وخامت بیشتری پیدا می‌کند. اگر «دعوای همسایه‌ها» را در گوگل جست‌وجو کنید، با ستون‌های بحث و مشاورهٔ متعددی روبه‌رو می‌شوید که پر از آدم‌هایی است که می‌خواهند مرز بین مشاجرات معمولی و خشونت خانگی را رمزگشایی کنند. چیزی که می‌خواهیم بدانیم این است: مسئله در چه شرایطی به من ربط پیدا می‌کند؟البته مشکل اینجاست که نمی‌شود به این پرسش پاسخ داد. اوایل قرن توی آپارتمان یک‌خوابه‌ای در آپر ایست ساید۱ زندگی می‌کردم که دیوار کاذبی در اتاق نشیمنش، اتاق کوچکِ دومی برای من ایجاد کرده بود. اگر وقتی می‌خواستم مطالعه کنم هم‌خانه‌ام مشغول تماشای تلویزیون در اتاق نشیمن می‌شد، درِ کوچک اتاقم را می‌بستم و توی تخت‌خواب می‌رفتم و هدفونم را می‌گذاشتم تا صدای بیرون را نشنوم. هر کاری که می‌توانست سروصدای آن آدمِ دیگری را که زندگی با او را برگزیده بودم، بپوشاند. هر دو نفرمان هر کاری از دستمان برمی‌آمد می‌کردیم تا از مواجههٔ مستقیم طفره برویم. اما تازه‌عروس‌ودامادی که آن طرف راهرو بودند چنین ملاحظه‌کاری‌هایی نداشتند، زوجی بودند که آشکارا دورهٔ سختی را می‌گذراندند. هر چند شب یک بار صدایشان را می‌شنیدیم که سر همدیگر فریاد می‌زنند تا اینکه یک روز بعدازظهر اوضاع وخیم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. می‌توانستم دو صدای متمایز را تشخیص بدهم که سر هم فریاد می‌زدند و بعد صدای شکستن آمد و فریادها شدیدتر شد. من و هم‌خانه‌ام چشممان به آن طرف راهرو بود و نمی‌دانستیم چه کار کنیم.هم‌خانه‌ام گفت: «باید درشان را بزنیم؟»من اعلام کردم: «اگر این قضیه ده دقیقهٔ دیگر ادامه پیدا کند باید به پلیس زنگ بزنیم».«بسیار خب».همین‌طور که داشتیم گوش می‌دادیم و آدرنالینِ «دعوا یا گریز»۲ را احساس می‌کردم، با خودم فکر کردم: واقعاً بزرگسالی همین شکلی است؟ باید می‌پذیرفتم که چنین دعواهایی بین زن‌وشوهرها، پس از یک روز کاری طولانی و قدری هم نوشیدنی، عادی و رایج است؟ برایم هم جذابیت داشت و هم نفرت‌انگیز بود، و از اینکه برایم جذابیت داشت احساس بیزاری می‌کردم. می‌خواستم چیزهای بیشتری بشنوم تا بفهمم دقیقاً چه فریادهایی سر یکدیگر می‌کشند. حتی دلم می‌خواست این دعوا شدیدتر شود تا صداها را بهتر متوجه شوم. دعوای زن و شوهر پیش از ضرب‌الاجل ما تمام شد. نمی‌دانم با عصبانیت به تخت‌خواب رفتند یا نه، اما فریادشان قطع شد. من هم به اتاق موقتم رفتم و دستگاه صدای سفیدم را روشن کردم و امیدوار بودم همه چیز به‌خوبی و خوشی به پایان برسد. قبل از آن‌که این زوج از آنجا بروند، که امیدوارم بعدش طلاق گرفته باشند، چند شب دیگر را هم به همان منوال گذراندیم. ترسم بیشتر از آنی بود که بخواهم مداخله کنم، ولی هرگز از قضاوت هراسی نداشتم.سال‌ها بعد در نخستین آپارتمان تک‌نفره‌ام ساکن شدم که استودیویی تنگ اما دنج در چلسی۳ بود. «اتاق خوابم» را با پرده از اتاق نشیمن جدا کرده بودم، ولی آن فضای تنگ و شلوغ اذیتم نمی‌کرد، چون همهٔ آن سی و دو و نیم متر مربع مال خودم بود. اطرافم پر از کومه‌های کتاب و دی‌وی‌دی بود و تمایل شدیدی داشتم که از تنهایی‌ام لذت ببرم و با آن کیف کنم. در آپارتمان یک‌خوابهٔ کناری، خانوادهٔ جوانِ چهارنفره‌ای زندگی می‌کردند. مادر خانواده سال‌ها ساکن آنجا بود و قرارداد اجاره‌اش ظاهراً جوری بود که می‌ارزید همان‌جا بمانند. در اتاق‌خواب تخت‌های کوچکی گذاشته بودند تا بچه‌هایشان مقداری فضا داشته باشند و زن و شوهر روی مبل تخت‌خواب‌شو اتاق نشیمن می‌خوابیدند. می‌توانستم صدای تک‌تک حرکات این خانواده را بشنوم: کج‌خلقی‌ها، جست‌وخیزها و فراز و فرودهای همیشه با هم بودن. این وضعیت دیوانه‌ام می‌کرد. دستگاه صدای سفید بهتری تهیه کردم و به مقاومتم ادامه دادم.شنبه، سی‌ویکم می ۲۰۰۸، از سفری کاری به خانه برگشتم. نزدیک به نیمه‌شب بود و با پرواززدگی و منگی، نوار زرد صحنهٔ جرم را دور ساختمانم دیدم. پیش از آنکه بتوانم وارد شوم، یک مأمور پلیس کارت شناسایی‌ام را نگاه کرد و پرسید که آیا متوجه مسئلهٔ مشکوکی در ساختمان شده‌ام یا نه. می‌فهمیدم که اشکالی هست، ولی آن مأمور، جز این‌که بگوید می‌توانم بروم داخل، چیز دیگری نگفت.صبح روز بعد دسته‌ای خبرنگار جلوی ساختمان جمع شده بود و از طریق آن‌ها پی بردم که چه اتفاقی افتاده. همسایه‌ام مارگو پاورز، که زن بیست‌وشش ساله‌ای بود و من حتی در عکس‌هایی که بعداً در دیلی نیوز و نیوزدی پخش شد نشناختمش، با چاقو کشته شده بود. حادثه زمانی رخ داده بود که این زن می‌خواسته با دوست‌پسرش که آشپز بوده به هم بزند. او با چاقوی آشپزخانه گلوی زن را بریده و بدنش را تکه‌تکه کرده بود. دربان ساختمان خواهر زن را به داخل آپارتمان راه داده بود و خواهر بدن مارگو را دیده بود که توی حمام داخل حولهٔ سبزرنگی پیچیده شده است. قاتل مارگو چند ساعت مفقود بود تا این‌که گزارش شد خودش را از ساختمان فایننشال دیستریکت پرت کرده و جسدش را پیدا کرده‌اند.یادم نمی‌آید که با مارگو حرف زده باشم یا حتی دیده باشمش. مارگو دو طبقه بالاتر از من و آن طرف ساختمان زندگی می‌کرد و شدنی است که هیچ وقت همدیگر را ندیده باشیم. دربان به خبرنگاران گفته بود که این دو تا زیاد با هم دعوا می‌کردند. از دستم کار زیادی بر نمی‌آمد و بسیار کمتر از آن می‌توانستم برای جلوگیری از مرگش کاری بکنم، با این حال احساس می‌کردم پای من هم در ماجرا گیر است. چه می‌شد اگر هوشیارتر بودم و وقت و انرژی بیشتری می‌گذاشتم و بیشتر توجه می‌کردم؟ بهتر نبود تلاشی می‌کردم تا در آن ساختمان نوعی احساس هم‌زیستی ایجاد شود؟ چطور من و همسایگانم تا این حد به این زن جوان بی‌اعتنا مانده بودیم؟ آن شبی که مارگو کشته شد، آن‌ها کجا بودند؟ آیا صدای فریادهایش را شنیده بودند؟چند هفته بعد، تصادفاً پلیسی را دیدم که شب کشف جسد مارگو، جلوی ساختمان متوقفم کرده بود. در مشروب‌فروشی محله‌ام بودم، جایی که اغلب احساس امنیت می‌کردم و متصدیان بار سفارش نوشیدنی‌ام را می‌دانستند. مأمور پلیس با تمام توانش سعی کرد سر صحبت را با من باز کند و من از اینکه او با چه سرعتی توانسته بود از حامی به تعقیب‌گر تبدیل شود، پریشان‌خاطر شدم. به احساس امنیت داشتم نیاز داشتم و دلم می‌خواست کسی جایی حواسش به من باشد، ولی چنین احساسی را هیچ‌جا نمی‌شد پیدا کرد.آن شب مشروب زیادی خوردم و تنهایی از چند بلوک گذشتم و به آپارتمانم برگشتم. شدت تنهایی درست به اندازهٔ الکل باعث می‌شد تلوتلو بخورم. شاید شنیدن صدای دعوای همسایگانم بالاتر از هر چیز دیگری، این درس را برایم داشته است: حتی در شهر متراکم و پرجمعیتی مانند نیویورک، ممکن است به‌تمامی نامرئی باشید. گاهی این ناپیدایی به معنای حریم خصوصی است و تنها راهی که از طریق آن می‌شود روی سروکلهٔ یکدیگر زندگی کرد. اما گاهی هم خطرناک و حتی مرگبار است. دیدن و توجه به یکدیگر شاید یگانه خوبیِ ما باشد.مسئولیت‌مان چیست در برابر آدم‌هایی که در فضای ما شریکند، حتی اگر هیچ وقت کلامی بین‌ ما ردوبدل نشده باشد؟ دوست دارم باور داشته باشم که اگر در خیابان خشونتی ببینم، تلفنم را برمی‌دارم و فوراً به ۹۱۱ زنگ می‌زنم. اما وقتی در خانه تنهایید و می‌کوشید به‌تنهایی تصمیم بگیرید که لازم است مداخله کنید یا نه، به‌آسانی می‌توانید فرض کنید که کسانِ دیگری مداخله یا کمک خواهند کرد. همان شلوغی شهر که آدم‌ها را به‌زور وارد زندگی خصوصی یکدیگر می‌کند، آن‌ها را قادر می‌سازد که تصور کنند دیگرانی هستند که مشغول کمکند. مسلماً فقط شما نیستید که این صدا را می‌شنوید.کاش می‌توانستم بگویم که پس از آن قتل-خودکشی همسایهٔ بهتری شده‌ام، ولی درست چند ماه بعد وضعیت برعکس شد. برای اولین و آخرین بار در زندگی‌ام داخل رابطه‌ای بودم که قبلاً فقط از دور شاهدش بودم، رابطه‌ای که عصرهایش با خنده و شاد‌نوشی می‌گذشت و شب‌هایش به فریاد و گریه ختم می‌شد. هرگز نگران امنیت جسمی‌ام نبودم، ولی سلامت ذهنی‌ام کمتر از همیشه بود. حتی در تنهایی هم پرسروصدا بودم؛ صدای موسیقی را زیاد می‌کردم، با شتاب راه می‌رفتم و در اتاقم را به هم می‌کوبیدم. بی‌توجهی شدیدی به آسایش دیگران نشان می‌دادم، وضعیتی که وقتی بروز می‌کند که بیش از حد غرق مشکلات خودتان شده باشید. در تمام آن دوران، حتی یک نفر از خانوادهٔ همسایهٔ دیواربه‌دیوارم نه‌تنها سرزنشم نکرد، بلکه کلمه‌ای هم با من حرف نزد، نه حتی از روی نگرانی یا تظاهر به نگرانی. من هنوز هم سپاسگزارم.حتی پس از آن‌که با همسر کنونی‌ام هم‌خانه شدم، ابتدا در آپارتمان کوچکی در بروکلین هایتس و سپس در آپارتمان بزرگتری در ویلیامزبورگ، دورهٔ اقامتم در چلسی رهایم نمی‌کرد. شرمسارم که توجه بیشتری به آدم‌های اطرافم نشان ندادم، آدم‌هایی که بسیاری‌شان را بیشتر از خانواده و دوستانم می‌دیدم. در ساختمانی که اکنون ساکنش هستم دعوایی نیست، ولی هنوز دوست دارم مهربانی بیشتری نسبت به آدم‌هایی که نزدیکم زندگی می‌کنند نشان بدهم، حتی اگر یگانه فصل اشتراک‌مان محل زندگی‌مان باشد. گاهی آدم‌های دور و اطراف‌تان تنها کسانی‌اند که اهمیت دارند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب در تاریخ ۱۱ می ۲۰۱۹ با عنوان «Listening to My Neighbors Fight» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «وقتی صدای دعواهای همسایه‌ها را می‌شنویم، باید کاری بکنیم؟» منتشر کرده است.•• ماریس کرایزمن (Maris Kreizman) جستارنویس آمریکایی است که نوشته‌هایش در نیویورک‌تایمز، ونیتی‌فر، کات و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است. علاوه‌براین، کرایزمن میزبان پادکستی به نام ماریس ریویو (The Maris Review) در وب‌سایت لیترری‌هاب است که در آن به معرفی و نقد کتاب‌های جدید می‌پردازد.[۱] Upper East Side: از محلات معروف در منهتن نیویورک [مترجم].[۲] fight or flight : واکنشی فیزیولوژیک که جانوران در پاسخ به موقعیت‌های خطرناک و برای نجات خود نشان می‌دهند [مترجم].[۳] Chelsea: منطقه‌ای مسکونی در منهتن [مترجم]. ]]> ماریس کرایزمن اقتصادوجامعه Sun, 16 Jun 2019 04:53:04 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9431/ تغییرات اقلیمی فاجعه است؟ نه برای میلیاردرها http://tarjomaan.com/neveshtar/9432/ بانی هانیگ، بوستون ریویو — زمانی که رییس‌جمهور ترامپ، اوایل ماه حاضر، در راه بوینس ‌آیرس بود تا در اجلاس سران گروه ۲۰ شرکت کند، نظرش را دربارۀ تحقیقات جدیدی پرسیدند که نشان می‌دهد زمامداری او شرایط اقلیمی را بدتر کرده است؛ همان گزارشی که هشدار می‌دهد تغییرات اقلیمی صدها میلیون دلار هزینه بر اقتصاد ایالات متحده تحمیل خواهد کرد و این احتمالاً بیش از ده درصد تولید ناخالص ملی تا سال ۲۱۰۰ خواهد بود.ترامپ جواب داد: «من این گزارش را قبول ندارم».همین چند کلمه به خوبی علاقۀ وافر ترامپ را به کناره‌جویی از عقل سلیم و توافقات عمومی نشان می‌دهد؛ او واقعیات علمی را رد می‌کند و درعوض ترجیح می‌دهد به عقل، یا معده یا حتی ژن‌های خودش متکی باشد. (ترامپ گفته است از علم سردرمی‌آورد چون جان، عمویش، دهه‌ها در دانشگاه ام‌آی‌تی عضو هیئت علمی و دانشمند بوده است) بنابراین جای تعجب نیست که ایالات متحده تعهدات خود را در گروه ۲۰ فسخ کرد و بازهم از پیوستن به توافقنامۀ پاریس برای مقابله با تغییرات اقلیمی، سر باز زد.همین کلمات بازتاب‌دهندۀ شخصیت جان، در فیلم علمی‌تخیلی «ملانکولیا» (۲۰۱۱) ساختۀ لارس فون تریه هم هست. در این فیلم پیش‌بینی‌های فراوانی دربارۀ برخورد قریب الوقوع یک سیارۀ سرگردان با زمین وجود دارد، اما جان هیچ‌کدام را نمی‌پذیرد. رفتارهای عجیب حیوانات و دیگر نشانه‌ها دال بر وقوع فاجعه دارند، اما به اعتقاد جان، این‌ها صرفاً بازارگرمی پیشگوهاست برای جلب توجه. جان آن‌ها را «پیامبران صحرای محشر» می‌نامد. از همه بدتر، اخبار جعلی است: «آن‌ها آسمان و ریسمان می‌بافند تا جلب توجه کنند». جان با پیروی از آن دانشمندانی که خودش دوست دارد حرفشان را بپذیرد، پیش‌بینی می‌کند که سیاره با فاصلۀ کمی از کنار زمین خواهد گذشت. با تلسکوپ بسیار بزرگش آسمان را رصد می‌کند و به همسر هراسان و پسر وحشت‌زده‌اش اطمینان می‌دهد که آنچه او دارد با چشمان خودش می‌بیند، خط بطلانی است بر تمامی پیشگویی‌های شوم. به همسرش می‌گوید اینترنت را نگاه نکن. به من اعتماد کن. جان همانطور که مسیر حرکت سیاره سرگردان را دنبال می‌کند، مدام می‌گوید: «برخوردی در کار نیست»؛ انگار تکرارِ این جمله باعث می‌شود همین اتفاق بیفتد.جان ثروتمند است؛ ملکی دارد دور از شهر، با جادۀ خصوصی اسب‌سواری و زمین گلف اختصاصی، و اعتماد به نفس‌اش همچون مردی است که هیچ تأثیری از آن‌چیزهایی نمی‌بیند که به اعتماد به نفس‌ بقیۀ ما لطمه می‌زنند. اُخت بودن او با مزایای انحصاری‌اش زمانی آشکار می‌شود که پیشخدمت‌اش، پیرمردی به نام لیتل فادر، در یک چشم‌به‌هم‌زدن، ریخت‌و‌پاش‌های او را جمع‌ می‌کند. بنابراین تعجی ندارد که وقتی جان می‌فهمد در محاسباتش اشتباه کرده است، به فکر آن می‌افتد که تنهایی و به‌شکلی خصوصی فرار کند. قرص خواب‌هایی را که همسرش برای پسرشان جمع کرده است برمی‌دارد و خانواده‌اش را ترک می‌کند. آن‌ها را -که هوشیار و آگاه هستند- رها می‌کند تا با قطعیتِ تغییرناپذیرِ ویرانی جهان مواجه شوند.«جان»‌های جهان امروز، همان‌هایی که زیر سایۀ کار لیتل‌ فادرها یا ثروت پدرانشان زندگی‌ می‌کنند، مطمئناً آن‌قدری قرص خواب در چنته دارند که در زمان وقوع فاجعه بالا بیاندازند، بااین‌حال از گریزگاه‌های دیگر نیز غافل نیستند. در طول دوسال گذشته، چندین نفر از صاحبان کسب‌وکارها در سیلیکون‌ولی از شرکتی در تگزاس، پناهگاه‌های آخرالزمانی در نیوزلند خریده‌اند (شعار شرکت این است: «ما وحشت نمی‌فروشیم، آمادگی می‌فروشیم.») به گزارش بلومبرگ، به نقل از جان کی، نخست وزیر سابق نیوزلند، «برنامه این است که با ظهور نخستین نشانه‌های آخرالزمان، کالیفرنیایی‌ها سوار یک جت خصوصی شوند و در پناهگاه فرود آیند. موضوع این است که وقتی شما کلی پول داشته باشید، اختصاص بخش کوچکی از آن به «راه‌حل جایگزین» آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد احمقانه نیست».کیست که «راه‌حل جایگزین» نخواهد؟ مطمئناً پناهجویان می‌خواهند، و چه کسی وادارشان می‌کند تن به راه بسپارند و آوارگی را به جان بخرند؟ نسل هزاره‌ هم می‌خواهند. نیویورک تایمز گزارشی از زمین‌خریدن‌ها در کتزکیل، اورگان، و ورمونت منتشر کرده است که نفس را در سینه حبس می‌کند. این‌ها جاهایی هستند که کمترین احتمال شرایط وخیم آب‌و‌هوایی، در سال‌های آینده، برایشان پیش‌بینی شده است. به نوشتۀ نیویورک تایمز: «خریداران زمین در این مناطق دارند پا جای پای میلیاردرهایی همچون پیتر تِئیل می‌گذارند که برای روز مبادایی که آخرالزمان اقلیمی رخ دهد، در نیوزلند ملک خریداری کرده است».اما راه‌حل جایگزینِ نیوزلند نه برای آواره‌هایی است که از جنوب به راه می‌افتند و نه نسل‌هزاره‌ای‌هایی که رو به شمال می‌روند، بلکه مناسب مهاجران ثروتمند و جت سواری مانند تئیل است که یک درصد بالای جامعه را تشکیل می‌دهند و آنقدر پول دارند تا شهروندی نیوزلند، زمین، جت خصوصی، و یکی دو تا هم پناهگاه ساخت تگزاس بخرند. با این حال در جهانی که کناره‌جویی بر آن حکفرماست، هیچ مزیتی نمی‌تواند برای همیشه ماندگار باشد؛ حتی مزایایی که فوق پولدارها دارند. یک روز، برخی از این مهاجران ثروتمند به خودشان می‌آیند و می‌بینند آن‌هایی که از آن‌ها ثرتمند‌تر بوده‌اند رؤیای رفتن به مریخ را در سر دارند و تازه متوجه می‌شوند نیوزلند چیزی نیست جز مریخ فقرا.                                                                                            •••ریاست جمهوری نیز راه حل جایگزین خودش را دارد (هرچند ممکن است ترامپ، که کاخ سفید را «یک زباله‌دان واقعی» خوانده، آن را ناکافی بیابد.) براساس کتاب اندیشیدن در وضعیت اضطراری (۲۰۱۱) نوشته الین اسکری، یکی از بی‌شمار پناهگاه‌های ریاست جمهوری در زیر کوه‌های ویرجینیا خفته است: «غاری بزرگ که به دست انسان ساخته شده و یک ساختمان سه طبقه در آن جا می‌گیرد. در این غار دریاچه‌ای وجود دارد که بنابر مشاهدات یک روزنامه‌نگار، ’آن‌قدر بزرگ است که می‌شود در آن اسکی روی آب کرد‘».اما از راه‌حل‌های جایگزین که بگذریم، ایالات متحده کار چندانی برای آمادگی در برابر وضعیت‌های اضطراری انجام نداده است. ما هشدارهای تلفن همراه و سیستم‌های ارتباط در وضعیت اضطراری داریم، و همچنین مانورهای آمادگی در برابر آتش‌سوزی و زلزله در مدارس. اما هیچ برنامۀ دولتیِ فدرال یا ایالتی مشخصی در دست نداریم که برای تخلیۀ منظم شهرها یا رفتن به پناهگاه‌ها به آن مراجعه کنیم. وقتی در ژانویۀ گذشته ساکنان هاوایی تماس تلفنی‌ای مبنی بر تهدید حملۀ موشکی بالستیک دریافت کردند، تنها به آن‌ها توصیه شده بود «فوراً پناه بگیرید».در مقابل، اسکری به بخش‌های خاصی از استان کاناداییِ ساسکچوان اشاره می‌کند که تمرینات منظم شرایط اضطراری، بازبینی برنامه‌های اسکان موقت و برنامه‌ریزی مایحتاجی دارند که هرکس باید برای شرایط اضطراری آماده کند. کارکرد این برنامه‌ها فراتر از آمادگی صرف است؛ آن‌ها مردم را عادت می‌دهند که به شکلی جمعی بیاندیشند و عمل کنند، یعنی دغدغه‌ها و مسئولیت‌هایی مشترک داشته باشند و به موضوعات و اهداف جمعی بچسبند. فقدان زیرساخت‌های وضعیت اضطراری در ایالات متحده باعث می‌شود ما به حال خودمان رها شویم. شاید بیشتر امریکایی‌ها منکر تغییرات اقلیمی نباشند، اما ما به گونه‌ای زندگی می‌کنیم که انگار در انکاریم؛ گویی همۀ ما، و نه فقط رییس‌جمهور فعلی‌مان، «قبول‌اش نداریم».اسکری کتابش را در سال ۲۰۱۱ و با تمرکز بر فاجعۀ اتمی، و نه تغییرات اقلیمی، نوشت. او ایالات متحده را با سوئیس مقایسه می‌کند که «برای ۱۱۴درصد از جمعیتش فضای پناهگاهی دارد (شامل سکونت‌گاه، نهادها، بیمارستان‌ها و پناهگاه‌های عمومی).» اسکری هشدار می‌دهد اگر (وقتی؟) زمان آن فرا برسد که ایالات متحده از پناهگاه‌های ریاست جمهوری‌اش استفاده کند، ممکن است نخبگان دولتی هم به آسانی نتوانند به آن‌ها دسترسی بیابند. یعنی همان افراد ممتازی که باید به محل امن فرستاده شوند، نشان یا یونیفرمی خاص بر تن دارند که حاکی از این است که باید عبور کنند؛ به جلوی صف بیایند، سوار اتوبوس شوند، در ترافیک راه برایشان باز شود یا سوار هلیکوپتر شوند. اما آیا جمعیت با خوبی و خوشی اجازه می‌دهد آن‌ها، تحت عنوان مصلحت عمومی، رد شوند؟ چه کسی می‌داند چه کارهایی از این جماعتی برمی‌آید که به «ملت»بودن خو نگرفته‌اند و در عوض به منافع شخصی‌شان چسبیده‌اند؟ در آن روز، مشخص خواهد شد این کناره‌گیران، پذیرش عمومی دارند یا مجبورند به نحوی مردم را مطیع خویش سازند.اسکری جماعت‌هایی نافرمان را به تصویر می‌کشد، اما گمان نمی‌کند این احتمال وجود داشته باشد که رهبران سیاسی در مقابل آنها به خشونت متوسل شوند. آنگونه که او به قضیه نگاه می‌کند، به‌نظر می‌رسد چنین احتمالی مردود است. اما متاسفانه، متخصصانِ هنرِ گریز در سیلیکون‌ولی جور دیگری فکری می‌کنند. بنابر گزارش بلومبرگ، یکی از سرمایه‌داران برجسته چنین چیزی در گاراژ خانه‌اش دارد:کیفی پر از اسلحه که از فرمان یک موتورسیکلت آویزان است. او به کمک موتور خواهد توانست راه خود را در ترافیک به سوی جت شخصی‌اش بگشاید، و با تفنگ‌ها در برابر زامبی‌های متجاوزی که راه گریزش را به مخاطره می‌اندازند، از خود دفاع کند.«زامبی‌‌های متجاوز»؟ این نامی نیست که روی همسایگان و همشهریان‌مان گذاشته‌ایم؟ همان نامی که برای حیوانات دست آموز به کار می‌بریم؟راه‌حل‌های جایگزینِ دیگری نیز در دسترس هستند، هرچند، احتمالاً به اندازۀ آن‌هایی که برای نخبگان سیاسی و اقتصادی در نظر گرفته شده‌اند، انحصاری نیستند. اما به هرحال این‌ها هم مشکلات خودشان را دارند، نه به این دلیل که مردم را کنار می‌گذارند، بلکه به دلیل چیزی که ادعا می‌کنند در آن سهیم هستیم. روش‌های جدید مدیریت اشعۀ خورشید وعده می‌دهند زمین را دوباره خنک خواهند کرد و اقلیم را مدیریت می‌کنند. انگار چنین ترفندهایی برگرفته از داستان‌های پایان جهانی‌ای هستند که برای آن نوشته شده‌اند تا درس‌هایی غم‌انگیز دربارۀ غرور بیش‌از‌حد به خواننده بدهند. آیا باید آب اقیانوس‌ها را به آسمان پمپاژ کنیم تا ابرهایی شکل بگیرند و «سفیدی» بیشتر باعث «بازتاب گرمای خورشید» شود؟ یا باید «آینه‌هایی در فضا کار بگذاریم، که دقیقاً در نقطه‌ای میان زمین و خورشید باشند که در آنجا جاذبه به حالت تعادل برسد» و بدین‌ترتیب بیش از «۲درصد پرتوهای خورشیدی را به شکلی بی‌خطر به آسمان بازگردانیم؟» اودر لورد زمانی دربارۀ این آرمانشهرگراییِ فن‌سالارانه چنین هشدار داد: «گاهی ما خود را با رؤیای ایده‌های جدید تخدیر می‌کنیم؛ می‌گوییم مغزمان نجات‌مان خواهد داد، همین مغز به تنهایی کافی است تا آزادمان کند. با این حال ایده جدیدی برای نجات ما ... وجود ندارد.» لورد می‌گوید: «تنها افراد سالخورده و فراموش‌شده هستند ... که با فکرکردن به این چیزها شهامتشان را دوباره به دست می‌آورند».همانگونه که بسیاری از مفسران هم اشاره کرده‌اند، این روزها برای بسیاری از مردم تصور پوشاندن خورشید راحت‌تر از تصور پایان سرمایه‌داری است؛ یعنی همان اقتصاد معتاد به رشدی که ما را بدینجا رساند و به نظر می‌رسد ما هم به آن معتاد شده‌ایم و به سوی پایانی تلخ می‌رویم. خاتمه‌دادن به سرمایه‌داری، یا دست‌کم متعادل‌کردن آن، به رهبران سیاسی و اخلاقی شجاعی از بالا و پایین جامعه نیاز دارد. اما به جای آن، ما دانشمندانی داریم که تضمین‌های توخالی‌شان دربارۀ اینکه می‌توانند «با دقت» و «به شکل بی‌خطر» خورشید را بپوشانند، یادآور یکی از دیوانه‌وارترین لحظات کاپیتان ایهابِ هرمان ملویل است: «برای من از توهین به مقدسات دم نزن مرد! من خورشید را هم اگر به من بی‌احترامی کند از جای در می‌آورم».جدال با خورشید به خوبی می‌تواند مرحلۀ بعدی خشونت تدریجیِ۱ تغییر اقلیم باشد. ویوک شانداز، بنیانگذار «آزمایشگاه تحقیقاتی حفظ فضاهای شهری» به مجلۀ تایمز می‌گوید: «لطفاً در نظر داشته باشید که سوختن آهسته و تدریجی خواهد بود.» آن‌گونه که مدیران پرتوهای خورشیدی وعده می‌دهند، فناوری‌های جدید شاید وقت بیشتری برای ما بخرند، اما خودِ ایدۀ «زمان‌خریدن»، منطق راه‌حل جایگزینِ کناره‌جویان و ثروتمندان را به ذهن متبادر می‌کند، که خیانتی است به ایدۀ دموکراتیکِ موضوعات عمومی.درمقابل، طرح حاضر دموکرات‌ها، موسوم به «نیو دیلِ سبز»، از ما می‌خواهد همچون ملتی فکر و عمل کنیم که بر موضوعات عمومی سرمایه‌گذاری کرده است؛ درست است که کانون توافق، بهداشت اقلیمی است، اما همچنین برابری و نبوغ امریکایی را نیز در آن لحاظ کرده‌اند. آلکساندریا اوکازیو کورتز، نمایندۀ تازه انتخاب شدۀ کنگره، در یک دیدار عمومی گفت: « قرار است توافق جدیدی صورت بگیرد، این یعنی رسیدن به جامعه‌ای عالی! خارق‌العاده است، می‌توان آن را معادل جنبش حقوق مدنی برای نسل ما دانست». نیو دیلِ سبز از ما می‌خواهد از محاسبات سوداگرانه و بازی‌های مجموع صفر۲، گذر کنیم. رؤیایی جسورانه و بزرگ است. رابینسون مِیر در نشریه آتلانتیک می‌نویسد نیو دیل سبز، شعاری است مانند «خدمات پزشکی برای همه» یا «دانشگاه‌های عمومی رایگان» یا «القای قانون مهاجرت و گمرک‌ها»۳، اما این هم مانند بقیۀ شعارهای خوب «یک جهان‌بینی است؛ یک دیدگاه؛ وعده‌ای که می‌گوید جهان را این‌گونه و آن‌گونه تغییر خواهد داد.»                                                            •••پایان جهان، در ملانکولیا، از ناکجا سر می‌رسد. فاجعه‌ای که فیلم تصویر کرده است آن‌چیزی نیست که ما پیش‌بینی کرده‌ایم؛ یعنی جنگ اتمی، یا فاجعۀ اقلیمی، بلکه ظاهراً پایان تصادفی همه چیز است. پایانی که به طرزی غیرمنتظره مناسب است؛ یک سیارۀ سرگردان، از همراهی با منظومۀ شمسی سر باز زده، و جهانِ افرادِ سرگردانی را به نابودی می‌کشاند که آن‌ها هم، با افتخار، از همراهی با یکدیگر کناره می‌گیرند. فیلم می‌گوید شاید به جای آن وضعیت اضطراری‌ای که چشم‌انتظارش هستیم، وضعیت اضطراری دیگری نصیب‌مان شود که سزاوارش هستیم.بروس ریوردن از موسسه آمادگی اقلیمی، نصیحتی برای آن دسته از نسل هزاره‌هایی دارد که از جمع‌گرایی امتناع کرده، و سودای رفتن به سمت شمال، و زندگی در انزوا را دارند: «درست است که خودتان به تنهایی می‌توانید سبزیجات کشت کنید، اما گندم و حبوبات چطور؟ گذشته از آن، اگر به مراقبت پزشکی نیاز پیدا کنید چه؟» شانداز هم بر اهمیت وابستگی متقابل تأکید می‌کند: «کنارکشیدن، و منزوی‌کردن خود، یکی از خطرناک‌ترین کارهایی است که می‌توانید بکنید». ملحق‌شدن به دیگران قدرتی در اختیارتان می‌نهد که فردگرایی کناره‌جویانه وعده‌اش را می‌دهد، اما از تحقق آن عاجز است. گاهی آن دسته کارشناسان اقلیمی که می‌گویند باید به سرعت تغییر رویه دهیم، انگاره‌های قدیمی دموکراتیک را دربارۀ برابری، روابط متقابل، قدرت موضوعات عمومی، و مأموریت مشترک مردود می‌دانند چراکه به نظرشان دست و پا گیرند، اما شاید همین انگاره‌های قدیمی باشند که –وقتی با شهامت بیامیزند- روشنگر راه شوند.فیلم ملانکولیا با این صحنه به پایان می‌رسد که همسرِ جان، پسرش و خواهر همسرش درون چادری خالی نشسته‌اند و صدای فاجعه‌ای قریب از بیرون به گوش می‌رسد. آن سه، در غیاب جان، دست‌های یکدیگر را گرفته‌اند. این حرکت شاید مایه تسلای خاطر بیینده نباشد، اما آموزنده است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را بانی هانیگ نوشته است و در تاریخ ۱۰ دسامبر ۲۰۱۸ با عنوان «No Collision» در وب‌سایت بوستون‌ریویو منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۹۸ با عنوان «تغییرات اقلیمی فاجعه است؟ نه برای میلیاردرها» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.•• بانی هانیگ (Bonnie Honig) استاد فرهنگ مدرن، رسانه و علوم سیاسی در دانشگاه برون است. حوزۀ اصلی تحقیقات او زنان و جنسیت است و آخرین کتابش امور عمومی: دموکراسی نیازمند تعمیر (Public Things: Democracy in Disrepair) نام دارد.slow violence [۱]: این اصطلاح را راب نیکسون برای اشاره به آن دسته خشونت‌های پنهانی وضع کرد که هم بر محیط زیست و هم بر انسان‌ها تاثیرگذارند؛ تغییرات اقلیمی، رهاسازی مواد سمی، جنگل زدایی و مانند آن [مترجم].[۲] zero sum games: یک مدل ریاضی در نظریه بازی است که مطابق با آن سود یا زیان یک شرکت کننده دقیقا معادل سود و زیان شرکت‌کننده‌های دیگر است [مترجم].[۳] U.S. Immigration and Customs Enforcement: سازمانی دولتی است که قوانینی سختگیرانه در برابر مهاجران اعمال می‌کند [مترجم]. ]]> بانی هانیگ اقتصادوجامعه Mon, 17 Jun 2019 03:26:18 GMT http://tarjomaan.com/neveshtar/9432/