یادداشتی برای قرن
از قرن بیستم هر چه را فراموش کنیم، جنگ‌ها را نباید از یاد ببریم
سه شنبه ۷ دی ۱۳۹۵ ۰۸:۴۳
 
ترجمۀ: محمد غفوری مرجع: NYRB
بله، تردیدی نیست که سرعت تغییرات جهانی آن‌چنان هولناک شده است که انگار دیگر از گذشته چیز چندانی نمی‌توان آموخت. گذشته همچون رؤیایی دور یا کابوسی تلخ جلوه می‌کند که رفته و اثری از آن به‌جای نمانده است. اما واقعیت این نیست. تونی جات به ما نهیب می‌زند که اعتقادِ افراطی به تازگی این دورانْ خطرناک است، زیرا هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد و جنگ از آنچه فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.
تخمین زمان مطالعه : ۳۰ دقيقه
 
زن ویتنامی در کنار جنازه همسرش. آوریل ۱۹۶۹
 

نیویورک ریویو آو بوکز — سدۀ بیستم هنوز فاصلۀ چندانی از ما نگرفته است، اما اکنون کشمکش‎ها، دستاوردها، آرمان‎ها و هراس‎های آن در حال فرورفتن در ظلمت کژحافظه۱ هستند. ما در غرب باشتاب کوشیده‎ایم، تا آنجا که می‎توانیم، از زادوتوشۀ اقتصادی، فکری و نهادی سدۀ بیستم چشم بپوشیم و دیگران را نیز تشویق کرده‎ایم چنین کنند. پس از سال ۱۹۸۹، با اعتمادبه‌نفسی بی‌حدوحصر و بدون تأمل کافی، سدۀ بیستم را پشت سرگذاشتیم و جسورانه با گام‎هایی بلند به سدۀ پس‌ازآن درآمدیم، با پیله‎ای از حقایق خودخواسته و نصفه‌ونیمه که بر گرد خویش تنیده بودیم: پیروزمندی غرب، پایان تاریخ، لحظۀ تک‎قطبی آمریکا، پیشروی ناگزیر جهانی‎سازی و بازار آزاد.

این باور که گذشته‌ها گذشته و دوران جدید سر رسیده است، تنها شامل حال جزمیات و نهادهای منسوخ کمونیسم در روزگار جنگ سرد نمی‎گردد. طی دهۀ نود و دوباره پس از واقعۀ یازدهم سپتامبر، چندین بار شگفت‎زده شدم، چون مردمانِ این عصر برای نفهمیدن بستر تنگناهای عصر حاضر، هم داخل و هم خارج؛ برای گوش‎نکردن با گوش جان به رهبران خردمندترِ دهه‎های متقدم‎تر؛ برای تلاش فعالانه در جهت فراموش‌کردن و نه به‌یادآوردن؛ و برای انکار تداوم و ادعای نوبودگی، هرجا که از دستشان برآید، پافشاری‌های مفرط به خرج می‎دهند. ما با لجاجت هرچه‌بیشتر بر این اعتقاد پای فشرده‎ایم که گذشته برای آموختن به ما چیز جالب چندانی در چنته ندارد. ادعا می‎کنیم که جهانِ ما جهانی جدید است و تهدیدها و فرصت‎های آن بی‎سابقه هستند.

این شاید مایۀ شگفتی نباشد. شناخت و فهم گذشتۀ متأخر از تمامی ادوارِ دیگر دشوارتر است. افزون‌براین، از سال ۱۹۸۹ جهانْ دگرگونی‌های قابل‌ملاحظه‎ای را از سر گذرانده است. چنان دگرگونی‎هایی همواره، برای کسانی که به یاد دارند اوضاعْ پیش‌تر چگونه بود، آشفته‎کننده‎اند. در دهه‎های متعاقب انقلاب فرانسه، بسیاری از مفسران کهن‎سال‎تر بر حلاوت زندگی۲ در رژیم معدوم پیشین حسرت می‎خوردند. یک قرن بعد، یادمان‎ها و خاطرات عصر پیش از جنگِ نخست جهانی در اروپا عموماً تمدنی ازدست‌رفته را به تصویر می‎کشیدند (و هنوز هم به تصویر می‎کشند)، تصویر جهانی که پندارهای آن، تقریباً به‌معنای واقعی، پاره‌پاره شده بود: «دیگر چنان معصومیتی نخواهد بود.»۳

اما تفاوتی وجود دارد. معاصران انقلاب فرانسه شاید بر دنیای پیش از انقلاب حسرت خورده باشند، اما آن را به فراموشی نسپردند. آنان در طول بیشترِ سدۀ نوزدهم همچنان دل‎مشغول آرمان‎ها و معنای تحولاتی بودند که در سال ۱۷۸۹ آغاز شده بود. مباحثات سیاسی و فلسفی روشنگری هنوز در شعله‎های آتش انقلاب خاکستر نشده بود. برعکس، انقلاب و پیامدهای آن به‌گونه‎ای وسیع به همان روشنگری‎ای منتسب می‎شد که اکنون، هم در نظر دوست و هم در نظر دشمن، همچون منبع مورداجماع آموزه‎های سیاسی و برنامه‎های اجتماعیِ پی‎گرفته‌شده در سدۀ بعدی ظهور کرده است.

بر همین منوال، شکل خاصی که جهان پس از جنگ باید به خود می‎گرفت در همه جا در زیر سایۀ سنگین تجربه و اندیشۀ سدۀ نوزدهم فهمیده و به چالش کشیده می‎شد؛ این در حالی ‌بود که همگان پس از سال ۱۹۱۸ متفق‎القول بودند که دیگر اوضاع به‌شکل سابق نخواهد بود. سنگ بناهای جهان سیاسی در سدۀ بیستم همگی مخلوقات سدۀ نوزدهم بودند: اقتصاد نئوکلاسیک، لیبرالیسم، مارکسیسم (و فرزندخواندۀ کمونیستش)، «انقلاب»، بورژوازی و پرولتاریا، امپریالیسم و «صنعتی‎گرایی». بااین‌حال، حتی آنانی که هم‎نوا با ویرجینیا وولف معتقد بودند که «در دسامبر ۱۹۱۰ یا حدود آن، سرشت انسان دگرگون شد» -و بر آن بودند که تحول فرهنگی پایان قرن در اروپا شرایط دادوستد فکری را مطلقاً تغییر داده است- بخش معتنابهی از توان خویش را مصروف نبردی فرضی با اسلاف خویش نمودند.۴ سایۀ گذشته بر سر امروز به‌شدت سنگینی می‎کرد.

برخلاف گذشتگان، ما امروز با سدۀ پیش به‌گونه‎ای سرسری برخورد می‎کنیم. مسلماً یادبود این سده را در همه جا پاس می‎داریم: معابد، کتیبه‎ها، «یادمان‌های تاریخی» و حتی پارک‎هایی با اهدافِ تاریخی، همگی یادآور «همان گذشته» هستند. اما آن سدۀ بیستمی که عزم خود را جزم کرده‎ایم تا یاد آن را گرامی داریم، به‌گونه‎ای شگفت، تصویری تار و مبهم دارد. بخش چشمگیری از یادمان‌های رسمی خاطرات سدۀ بیستم، آشکارا، هم نوستالژیک هستند و هم ظفرنمون -یعنی به تجلیل مردان شهیر و پیروزی‎های پرآوازه می‎پردازند- اما، از حیثی دیگر و به‌گونه‎ای فزاینده، فرصت‎هایی برای یادآوری گزینشی برخی مصائب هستند.

ازاین‌قرار، سدۀ بیستم در راه تبدیل‎شدن به «تالاری از خاطرات اخلاقی» است: مجمعی از هراس‎های تاریخی که از حیث آموزشی سودمندند و ایستگاه‎های بین راهیِ آن عناوینی چون «مونیخ» یا «پرل هاربر»، «آشویتس» یا «گولاگ»، «ارمنستان» یا «بوسنی» یا «رواندا» را بر خود دارند. دراین‌میان برای کسانی که درس‎های این سده را به فراموشی سپرده‎اند یا آن‌هایی که نتوانستند از آن درس گیرند، یازدهم سپتامبر چونان نغمه‌ای پایان‎بخش یا ضمیمه‌ای خون‌بار است که پس از این سده نواخته شد. مشکلِ این بازنمایی ظریف از سدۀ پیش، به‌مثابۀ دوران وحشت‎زای منحصربه‌فردی که ما اکنون خوشبختانه از آن بیرون جسته‎ایم، توصیفی

ما با لجاجت هرچه‌بیشتر بر این اعتقاد پای فشرده‎ایم که گذشته برای آموختن به ما چیز جالب چندانی در چنته ندارد
که از قرن بیستم می‌کند نیست؛ از جهات مختلف، این دوران عصری به‌واقع هولناک بود، عصر خشونت و رنجِ همگانی که شاید در تاریخ بشر نظیر نداشته باشد. مشکلْ پیامِ آن است، یعنی این پیام که «ما همۀ این‌ها را اکنون پشت سر گذاشته‎ایم» و معنای آن صریح است: ما، که از خطاهای گذشته خلاصی یافته‎ایم، می‌توانیم به عصری متفاوت و بهتر گام بگذاریم.

اما این نوع یادمان رسمیْ فهم و آگاهی ما از گذشته را ارتقا نمی‎بخشد، بلکه به‌مثابۀ جایگزین و بدیل آن ایفای نقش می‎کند. ما، به‌جای آموزش تاریخ به کودکان، آن‌ها را به دیدن موزه‎ها و یادبودهای تاریخی می‎بریم. بدتر آنکه، آن‌ها را تشویق می‎کنیم گذشته و درس‎های آن را بر روی بردار مصائب نیاکانشان درک کنند. ازاین‌قرار، امروزه، تفسیر «معمول» از گذشتۀ متأخرْ متشکل از پاره‎های چندگانۀ گذشته‎های مجزاست، که هرکدام از آن‌ها (گذشته‎های یهودی، لهستانی، صرب، ارمنی، آلمانی، آسیایی‌آمریکایی، ایرلندی، اقلیت‌های جنسی و...) هرکدام نشان «قربانی‎بودگی» را به‌شیوه‎ای خاص و مصرانه بر پیکر خویش دارند.

موزاییکِ حاصل از این امر ما را به گذشته‎ای مشترک پیوند نمی‎دهد، بلکه ما را از گذشتۀ مشترکمان جدا می‎سازد. روایت‎های ملی‎ای که زمانی در مدرسه تدریس می‎شد، هرچقدر هم دارای نقص بودند، هرچقدر هم نقطۀ تمرکز آن‌ها گزینشی و پیامشان ابزاری بود، دستِ‎کم این امتیاز را داشتند که ارجاع‎هایی به گذشته را برای تجربۀ امروزینِ ملت فراهم می‎آوردند. تاریخ سنتی، آن‌گونه که به چندین‌وچند نسل از بچه‌مدرسه‎ای‎ها و دانشجویان تدریس می‎شد، از طریق ارجاع به گذشته، معنایی به اکنون می‎بخشیدند: نام‎ها، مکان‎ها، کتیبه‎ها، ایده‎ها و اشارات امروز را می‎توان در درون روایتی به‌یادسپرده‌شده از دیروز جای داد. بااین‌حال، در روزگار ما، این روند معکوس شده است. اکنون گذشته معنای خود را تنها از طریق ارجاع به دغدغه‎های کنونی پرشمار و اغلب متضادِ ما به دست می‎آورد.

بدون تردید این سرشت گذشته، که به‎گونه‎ای آزاردهنده بیگانه است، تا اندازه‎ای پیامد شیبِ تند تغییرات در دورۀ معاصر است. «جهانی‎سازی»، به‌معنای واقعی، زندگی انسان‎ها را به‌شیوه‎هایی تحت تأثیر قرار می‎دهد که به‌سختی در مخیلۀ پدران و مادران یا پدربزرگان و مادربزرگان ما می‎گنجید. بخش عظیمی از آنچه در طول دهه‎ها، و حتی سده‎ها، آشنا و دیرپا به نظر می‎رسید اکنون به‌گونه‎ای شتابان به ورطۀ فراموشی درمی‎افتد. تو گویی که گذشته، به‌واقع، کشوری دیگر است: مردمان در این کشور کارها را به‌گونه‎ای دیگر انجام می‎داده‌اند.

گسترش ارتباطات نمونه‎ای تمام‎عیار را پیش چشم می‎نهد. تا واپسین دهه‎های سدۀ بیستم، اغلبِ مردمان جهان دسترسی محدودی به اطلاعات داشتند، اما به‌یمن آموزش در سطح ملی، رادیو و تلویزیونِ تحت نظارت دولت و فرهنگ چاپی مشترک، مردمان در درون یک دولت، ملت یا اجتماع همگی این امکان را پیدا کردند که از امور یکسان زیادی مطلع گردند. امروز این ماجرا برعکس شده است. بیشترِ مردمانِ جهان، بیرون از منطقۀ جنوب صحرای آفریقا، به مقادیر بی‎کرانی از داده‎ها دسترسی دارند. لیکن در غیاب هرگونه فرهنگ مشترکی که فراتر از گروهی کوچک از نخبگان وجود داشته باشد، و حتی در میان آن‌ها هم همیشه وجود ندارد، اطلاعات و ایده‎های پاره‎پاره‎ای که مردم برمی‎گزینند یا با آن مواجه می‎گردند تحت سیطرۀ مجموعۀ متنوعی از سلایق، امیال و منافع قرار دارد. در گذر سالیان، هریک از ما مشترکات کمتری با جهان‎های به‌سرعت روبه‌تکثیرِ معاصران خویش داریم؛ جهان پیشینیانمان که جای خود دارد.

همۀ این‌ها قطعاً حقیقت دارد و حاوی دلالت‎های آزاردهنده‎ای برای حکمرانی دموکراتیک در آینده است. بااین‌حال، تغییراتِ برآشوبنده، حتی دگرگونی‌های جهانی، به‌خودیِ‌خود بی‎سابقه نیست. «جهانی‎سازیِ» اقتصادی در اواخر سدۀ نوزدهم کمتر از این آشوبناک نبود، جز اینکه تعدادی بسیار اندک‎تری از مردمان پیامدهای آن را در همان ابتدا احساس و درک می‎کردند. آنچه دربارۀ عصر کنونی دگرگونی‎ها اهمیت دارد این است که چقدر سهل‌انگارانه، نه‌فقط کردوکارهای گذشته را، بلکه نفْس خاطرۀ آن را هم فروگذاشته‎ایم. جهانی که به تازگی پشت سر گذاشته‌ایم، هم‌اکنون نصفه و نیمه به خاطرمان مانده است.

پس چیست آن چیزی که ما در شتاب خویش برای پشت‌سرگذاشتن سدۀ بیستم گم کرده‎ایم؟ دستِ‌کم در آمریکا معنای جنگ را فراموش کرده‎ایم؛ این دلیلی دارد. در بیشتر اروپای قاره‎ای، آسیا و آفریقا سدۀ بیستم به‌مثابۀ چرخه‎ای از جنگ‎ها تجربه شد. در سدۀ پیش، جنگْ حاکی از تهاجم، اشغال، آوارگی، محرومیت، نابودی و کشتار جمعی بود. کشورهایی که در جنگ می‎باختند اغلبْ جمعیت، قلمرو، منابع، امنیت و استقلال خویش را هم می‎باختند. لیکن حتی آن کشورهایی که علی‎الظاهر پیروز از کار درمی‎آمدند تجربیاتی مشابه داشتند و معمولاً جنگ را همان‌گونه به خاطر می‎آوردند که بازندگان آن. ایتالیای پس از جنگ جهانی اول، چینِ پس از جنگ جهانی دوم و فرانسۀ پس از هر دو جنگ نمونه‎هایی گویا هستند: همۀ این کشورها «برنده» بودند و همۀ آن‌ها از پای درآمدند. بنابراین هستند کشورهایی که جنگ را بردند، اما «صلح را باختند» و فرصت‎های ناشی از پیروزی‎هایشان را بر باد دادند. متفقینِ غربی در ورسای و اسرائیل در دهه‎های متعاقبِ پیروز‎ی‎اش در ۱۹۶۷، هنوز هم، گویاترین نمونه‎های این امر هستند.

افزون‌براین، جنگ در سدۀ بیستم کراراً به‌معنای جنگ داخلی بود: جنگی که اغلب تحت لوای اشغال یا «آزادسازی» صورت می‎گرفت. جنگ داخلی نقشی چشمگیر در «پاک‌سازی قومیِ» گسترده ایفا می‎کرد و موجب جابه‌جایی‎های جمعیت در سدۀ بیستم، از هندوستان و ترکیه
معاصران انقلاب فرانسه شاید بر دنیای پیش از انقلاب حسرت خورده باشند، اما آن را به فراموشی نسپردند
تا اسپانیا و یوگوسلاوی می‎شد. جنگ داخلی همانند اشغال خارجی یکی از خاطره‎های «مشترک» هولناک در صد سال گذشته است. در بسیاری از کشورها «پشت‌سرگذاشتن گذشته»، یعنی توافق بر سر به‌محاق‎بردن یا فراموشی (یا انکار) خاطرۀ متأخر ستیز خانمان‎سوز و خشونت بین‌گروهی، یکی از اهداف عمدۀ دولت‎های پس از جنگ بوده است، امری که گاهی محقق می‎شد و گاهی بیش‌ازحد حاصل می‎گشت.

فاجعۀ جنگ تنها در درون چارچوبِ خودِ آن نمی‎گنجید؛ جنگ پدیده‎های وحشتناکی را به‌دنبال خویش آورد. جنگ جهانی نخست منتهی شد به نظامی‎سازی بی‎سابقۀ جامعه، پرستش خشونت و نوعی آیین تقدیس مُردگان که بسیار بیشتر از خود جنگ دوام آورد و مسیر را برای فاجعه‎های سیاسی پس از خویش هموار نمود. دولت‎ها و جوامعی که در طی جنگ جهانی دوم یا پس‌ازآن به‌دست هیتلر یا استالین (یا متوالیاً توسط هر دوی آن‌ها) تسخیر شدند نه‌تنها اشغال و استثمار را تجربه کردند بلکه شاهد تباهی و فساد قوانین و هنجارهای جامعۀ مدنی نیز بودند. ساختارهای اصلی حیات متمدنانه از میان رفتند یا عظمتی شیطانی یافتند: ترتیبات، قوانین، آموزگاران، پلیس‎ها و قضات. خودِ دولت نه‌تنها به حفظ امنیت نمی‎پرداخت بلکه تبدیل به منبع اصلی ناامنی شد. رابطه و اعتماد متقابل چه در میان همسایگان و چه همکاران، جامعه یا رهبران از هم فروپاشید. رفتاری که در شرایط متعارف نابهنجار محسوب می‎شد نه‌تنها تبدیل به رفتارهایی بهنجار شدند بلکه گاهی تنها راه برای نجات خانواده و خود بودند، رفتارهایی همچون دزدی، عدم‌صداقت، ریاکاری، بی‎تفاوتی در برابر بدبختی دیگران و بهره‎‎جوییِ فرصت‎طلبانه از مصائب آنان. ترسی همه‎گیرْ نارضایتی یا مخالفت را در نطفه خفه می‎کرد.

در یک کلام، جنگ رفتاری را ترویج کرد که در دوران صلحْ غیرقابل‌تصور و معیوب به شمار می‎آمد. این جنگ است، نه نژادپرستی یا ستیز قومی یا غیرت مذهبی که به قساوت منتهی می‎شود. جنگ، جنگ تمام‌عیار، پیش‌شرط اصلی تبهکاری جمعی در عصر مدرن بوده است. نخستین اَشکال اولیۀ اردوگاه‎های زندانیان را بریتانیایی‎ها در دوران جنگ بوئر در سال‎های ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۲ برپا کردند. بدون جنگ جهانی اول هیچ‌گاه نسل‎کشی ارامنه رخ نمی‎داد و بسیار نامحتمل بود که کمونیسم یا فاشیسم بتوانند اختیار دولت‎هایی مدرن را در دست بگیرند. بدون جنگ جهانی دوم هیچ هولوکاستی در کار نمی‎بود. اگر کامبوج به‌جد در جنگ ویتنام درگیر نمی‎شد هرگز نامی از پل پوت نمی‎شنیدیم. البته درباره تأثیرات خردکنندۀ جنگ بر روی خودِ سربازان معمولی نیز مستندات بسیاری موجود است.۵

ایالات متحده تقریباً از همۀ این مسائل به دور ماند. آمریکایی‎ها سدۀ بیستم را در فضایی بسیار مثبت‎تر پشت سر گذاشتند و شاید تنها کسانی در جهان بودند که چنین تجربه‎ای داشتند. آمریکا در معرض هیچ تهاجمی قرار نگرفت. شمار بسیار زیادی از شهروندانش یا بخش وسیعی از قلمروش را در نتیجۀ اشغال یا تجزیه از دست نداد. اگرچه آمریکا در جنگ‎های نواستعمارگرانه در سرزمین‎های دوردست (در ویتنام و اکنون عراق) خوار و خفیف شده، هرگز از تمامی تبعات یک شکست نظامی آسیب ندیده است.۶ مردم آمریکا علی‎رغم تذبذبشان در قبال اقدامات اخیر دولتشان هنوز هم اغلب احساس می‎کنند که جنگ‎هایی که کشورشان به راه انداخته است عمدتاً «جنگ‎هایی خوب» بوده است. آمریکا، از رهگذر نقش خویش در دو جنگ جهانی و دستاوردهای حاصل از آن‌ها، بهرۀ بسیاری برد و از این حیث هیچ وجه مشترکی با بریتانیا ندارد، بریتانیایی که تنها کشور بزرگ دیگری است که آشکارا از دل آن نبردها پیروزمند بیرون آمد، لیکن به‌بهای ورشکستگی تقریبی و ازدست‌دادن امپراتوری خویش. همچنین آمریکا در مقایسه با دیگر جنگ‌سالاران بزرگ سدۀ بیستم به‌نسبت سربازان کمتری را در میدان نبرد از دست داد و به‌ندرت شاهد تلفات غیرنظامیان بود.

شایسته است این تضاد را از نظر آماری بررسی کنیم. در جنگ جهانی اول تعداد کشتگان جنگی‎ای که آمریکا به خود دید اندکی کمتر از ۱۲۰هزار نفر بود. این ارقام در انگلستان، فرانسه و آلمان به‌ترتیب ۸۸۵هزار، ۱.۴میلیون و بیش از ۲میلیون نفر بود. در جنگ جهانی دوم، درحالی‌که آمریکا حدود ۴۲۰هزار نفر از نیروهای نظامی خود را در جنگ از دست داد، ژاپن ۲.۱میلیون نفر، چین ۳.۸میلیون نفر، آلمان ۵.۵میلیون نفر و اتحاد جماهیر شوروی تخمیناً ۱۰.۷میلیون نفر از نیروهای خویش را از دست دادند. یادنامۀ کهنه‎سربازان جنگ ویتنام در واشنگتن دی.سی حاکی ازمرگ ۵۸هزارو۱۹۵ آمریکایی در طی جنگی است که پانزده سال به طول کشید: اما ارتش فرانسه دو برابر این تعداد را در نبردی شش‌هفته‎ای طی ماه‎های می و ژوئن ۱۹۴۰ از دست داد. در پرتلفات‎ترین عملیات ارتش آمریکا در سدۀ بیستم، یعنی حمله به آردن از دسامبر ۱۹۴۴ تا ژانویۀ ۱۹۴۵( موسوم به «نبرد بالج»)، ۱۹هزارو۳۰۰ سرباز آمریکایی کشته شدند. در ۲۴ ساعت نخست جنگ سُم (یکم جولای ۱۹۱۶)، ارتش بریتانیا بیش از ۲۰هزار کشته برجای گذاشت. در نبرد استالینگراد ارتش سرخ ۷۵۰هزار تن از سربازان خود را از دست داد و ورماخت (قوای متحد آلمان نازی) نیز همین تعداد کشته داد.

بدین‌سان، به‌استثنای نسلی از مردانی که در جنگ جهانی دوم به میدان جنگ رفتند، ایالات متحدۀ آمریکا از نبرد یا ازدست‌دادن نیروهایش، به‌گونه‎ای که ابداً قابل‌قیاس با تلفات نیروهای نظامی دیگر کشورها باشد، هیچ خاطره‎ای ندارد. اما اینْ تلفاتِ نیروهای غیرنظامی است که دیرپاترین داغ خود را بر حافظۀ ملی می‎گذارد. درواقع همین جاست که آن تضادْ خلجان ذهنیِ بیشتری به‌دنبال می‎آورد. تنها در جنگ جهانی دوم بریتانیایی‎ها ۶۷هزار کشتۀ غیرنظامی داشتند. در اروپای قاره‎ای، فرانسه شاهد کشته‎شدن ۲۷۰هزار نفر از غیرنظامیان خود بود. یوگوسلاوی شاهد مرگ بیش از نیم‌میلیون غیرنظامی بود. همچنین
ما، به‌جای آموزش تاریخ به کودکان، آن‌ها را به دیدن موزه‎ها و یادبودهای تاریخی می‎بریم
آلمان ۱.۸میلیون، لهستان ۵.۵میلیون و شوروی بنا بر تخمین ۱۱.۴میلیون نفر تلفات غیرنظامی داشتند. حدود ۵میلیون‌و۸۰۰هزار نفر از این ارقام نجومی به کشته‎گان یهودی اختصاص دارد. دورتر، در چین، آمار کشتگان از ۱۶میلیون نفر می‎گذرد. تلفات غیرنظامی آمریکا (به‌جز ناوگان تجاری) در هر دو جنگ جهانی به کمتر از ۲هزار نفر می‎رسید.

درنتیجه، امروزه ایالات متحده تنها دموکراسی پیشرفته در جهان است که، در آن، چهره‎های عمومی از نیروهای نظامی تمجید و تجلیل می‎کنند، احساسی که در اروپای پیش از ۱۹۴۵ نیز آشنا بود، اما اکنون تقریباً ناشناخته است. در آمریکا سیاست‌مدارانْ خود را در میان نمادها و سازوبرگ‎های دال بر کفایت نظامی محصور می‎کنند، حتی در سال ۲۰۰۸ سخن‎گویان آمریکا هریک از متحدان این کشور را، که برای ورود به درگیری نظامی درنگ می‎کردند، به صلابه می‎کشیدند. به‌اعتقاد من اینْ یادآوری تضادآمیزِ جنگ و تبعات آن، و نه هرگونه تفاوت ساختاری میان آمریکا و دیگر کشورهایی که از جهات دیگر با آن مشابه هستند، است که روشن‎کنندۀ علت واکنش‎های متفاوت آنان به چالش‎های کنونی در سطح بین‎المللی است. درواقع این ادعای خودبینانۀ نومحافظه‎کارانه که «جنگ و نزاع اموری هستند که آمریکایی‎ها، برخلاف اروپاییان ساده‎لوح با آن رؤیاهای صلح‎طلبانه‎شان، آن را درک می‎کنند» به‌نظر من کاملاً غلط است: این اروپاییان (در کنار آسیایی‎ها و آفریقایی‎ها) هستند که جنگ را به‌نحو احسن درک می‎کنند. بیشتر آمریکاییان به‌اندازۀ کافی بخت‌یار بوده‎اند که در جهلی سرخوشانه دربارۀ ‌معنای حقیقی جنگ زندگی کنند.

همین تضاد مشترک می‎تواند تبیینگرِ ویژگی متمایز موجود در بیشتر نوشته‎های آمریکاییان دربارۀ جنگ سرد و پیامدهای آن باشد. احساس غالب در روایات اروپاییان از خزان کمونیسم، از هر دو طرف پردۀ آهنین سابق، احساس آسودگی حاصل از خاتمۀ فصلی طولانی و ناخوشایند است. اما اینجا در آمریکا داستان یادشده با مضمونی ظفرنمون به ثبت رسیده است.۷ و چرا که نه؟ برای بسیاری از سخن‎گویان و سیاست‎گذاران آمریکا، پیغام سدۀ بیستم این است که جنگْ راه‌حل مسائل است. اشتیاق گستردۀ ما برای جنگ در عراق در سال ۲۰۰۳ (علی‎رغم مخالفت نیرومند با آن در اغلب کشورهای دیگر) در همین جا نهفته است. از نظر واشنگتن جنگ به‌عنوان یکی از گزینه‌ها باقی می‎ماند و، در آن موقعیت، نخستین گزینه بود. برای بقیۀ جهانِ توسعه‎یافته، جنگ تبدیل به آخرین راه‌حل شده است.۸

غفلت از تاریخ سدۀ بیستم صرفاً به بروز اشتیاقی ندامت‎بار برای جنگ مسلحانه نمی‌انجامد؛ این غفلت به ‌اشتباه در تشخیص دشمن نیز منتهی می‎شود. ما دلیل خوبی داریم برای اینکه همین اکنون تمامی فکروذکرمان را مشغول تروریسم و چالش آن کنیم. لیکن، پیش از عزم بر به‌ راه‎انداختن جنگی صدساله برای پاک‎کردن چهرۀ زمین از لوث وجود تروریست‎ها، بگذارید نکته‌ای را در نظر آوریم: تروریست‎ها پدیده‎های جدیدی نیستند. حتی اگر ترورها یا تلاش‎های صورت‎گرفته برای سوءقصد به جان رؤسای جمهور و پادشاهان را از قلم بیندازیم و خود را محدود به مردان و زنانی کنیم که، به‌دنبال اهداف سیاسی خویش، غیرنظامیانِ بی‌خبر از همه ‌جا را به قتل رسانده‎اند، [آنگاه می‎توانیم بگوییم که] تروریست‎ها برای یک قرنِ تمام در کنار ما بوده‎اند.

تروریست‎های آنارشیست، تروریست‎های روس، تروریست‎های هندی، تروریست‎های عرب، تروریست‎های باسک، تروریست‎های مالایی، تروریست‎های تامیل و چندین و چند گروه تروریست دیگر وجود داشته‎اند. تروریست‎های مسیحی، تروریست‎های یهودی و تروریست‎های مسلمان وجود داشته و هنوز هم وجود دارند. بودند تروریست‎های («پارتیزان») یوگوسلاو که در جنگ جهانی دوم از مخالفانشان انتقام می‎گرفتند، بودند تروریست‎های صهیونیست که بازارهای اعراب در فلسطین را پیش از سال ۱۹۴۸ منفجر می‎کردند، و بودند تروریست‎های ایرلندی مزدور آمریکا در لندن عهد مارگارت تاچر و مجاهدین مسلح‎شده از سوی آمریکا در دهۀ ۱۹۸۰ در افغانستان، وقس‌علی‌هذا.

هرکس در اسپانیا، ایتالیا، آلمان، ترکیه، ژاپن، بریتانیا یا فرانسه زیسته باشد، بگذریم از سرزمین‎هایی که عادتاً بیشتر در معرض خشونت بوده‎اند، نمی‎تواند از حضور فراگیر تروریست‎ها در طول سدۀ بیستم و پس‌ازآن غفلت کند، تروریست‎هایی که به تفنگ، بمب، سلاح‎های شیمیایی، ماشین‎ها، قطارها، هواپیماها و بسیاری چیزهای دیگر توسل می‎جویند. تنها چیزی که در سال‎های اخیر دگرگون شده رونمایی از تروریسم آدم‌کُش در یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ داخل قلمروِ ایالات متحده است. حتی این رخداد هم کاملاً بی‎سابقه نبود: ابزارها کاملاً جدید و سطح کشتار بی‎مانند بود، اما تروریسم در خاک آمریکا در طول سدۀ بیستم به‌هیچ‌روی ناشناخته نبود.

اما تکلیف این ادعا چه می‎شود که امروزه تروریسم متفاوت است و عبارت است از «برخورد فرهنگ‎ها» که آتش آن را غلیان مهلک مذهب و سیاست‎های اقتدارگرایانه تیزتر می‎کند: «فاشیسم اسلامی»؟ این نیز تفسیری است که به‌مقدار معتنابهی مبتنی بر خوانش نادرست تاریخ سدۀ بیستم است. در اینجا پای نوعی خلط سه‎گانه در میان است. نخستین خلط مبحثْ حاصل یک‌کاسه‌کردن «فاشیسم‎های ملیِ فوق‎العاده متنوع در اروپای میان دو جنگ» با «آزردگی‎ها، مطالبات و راهبردهای بسیار متفاوت جنبش‎ها و قیام‎های (به همان اندازه نامتجانسِ) مسلمانان در عصر خود ما» است و نیز حاصل حمل اعتبار اخلاقی پیکارهای ضدفاشیستیِ گذشته بر ماجراجویی‎های نظامیِ خود ما که با انگیزه‎هایی مشکوک‎تر صورت می‎گیرند.

خلطِ دوم در این زمینه ناشی از یکی‎کردن مجموعه‎ای از تروریست‌های برخاسته از خاستگاه‌های مذهبی
هستند کشورهایی که جنگ را بردند، اما «صلح را باختند» و فرصت‎های ناشی از پیروزی‎هایشان را بر باد دادند
و نیز بدون وابستگی دولتی، با تهدیدی است که در سدۀ بیستم دولت‌های ثروتمند و مدرنِ تحت اختیارِ احزاب سیاسی تمامیت‎خواه ایجاد می‎کردند، دولت‎هایی که متعهد به هجوم خارجی و نابودی جمعی مردم بودند. نازیسم تهدیدی برای کلیت هستی ما بود و اتحاد شوروی نیمی از اروپا را به اشغال درآورد. اما القاعده چطور؟ مقایسۀ این‌ها با هم مایۀ وهن شعور آدمی است، چه برسد به خاطرۀ کسانی که با دیکتاتورها مبارزه کرده‎اند. حتی آنان که مدعی وجود چنین شباهت‎هایی هستند به نظر نمی‎رسد که به این ادعای خود باور داشته باشند. گذشته از همۀ این‌ها، اگر اسامه بن‌لادن واقعاً با هیتلر یا استالین قابل مقایسه بود، آیا ما واقعاً پاسخ یازدهم سپتامبر را با حمله به... بغداد می‎دادیم؟

اما سخت‎ترین اشتباه آنجاست که شکل را جای محتوا بگیریم، یعنی آنکه تمامی تروریست‎ها و تروریسم‎های گوناگون عصرمان، همراه با اهداف متضاد و گاه متعارضشان را صرفاً با کنش‌هایشان تعریف کنیم. این تقریباً بدان می‎ماند که کسی بریگادهای سرخ ایتالیایی، دارودستۀ بادر ماینهوف در آلمان، ارتش جمهوری‎خواه ایرلند، سازمان اتا در باسک، جدایی طلبان یورا در سوئیس و جبهۀ ملی آزادی‎بخش کرس را با هم یک‌کاسه کند، تفاوت‎هایشان را به‌بهانۀ بی‎اهمیت‌بودن نادیده گیرد و این ملغمۀ حاصل از درهم‎آمیزی مثله‎سازان ایدئولوژیک، بمب‎اندازان و جنایتکاران سیاسی را «افراط‌گرایی اروپایی» (یا شاید هم «فاشیسم مسیحی»؟) بنامد... و آنگاه جنگی بی‎امان، مسلحانه و بی‌سرانجام را علیه آن به راه اندازد.

این انتزاع دشمنان و تهدیدها از بافت خودشان، -این ساده‌انگاری که ما در گوش خودمان خوانده‌ایم تا باور کنیم که درگیر جنگی هستیم با «فاشیست‎های مسلمان» و «افراط‎‎‎‎گرایانی» از فرهنگی بیگانه که در «اسلامستان»ی دور از ما ساکن‌اند و از ما به‌خاطر آنچه که هستیم نفرت دارند و به‌دنبال نابودی «شیوۀ زندگی ما» هستند- نشانه مطمئنی است دال بر اینکه ما درس اصلی سدۀ بیستم را به فراموشی سپرده‌ایم: اینکه جنگ و وحشت و جزمیت چه ساده می‎توانند ما را وادارند که دست به دیوسازی از دیگران بزنیم، منکر اشتراک آن‌ها با ما در انسانیت یا برخورداری‌شان از حمایت قانونی شویم و اعمالی زننده در حق آن‌ها مرتکب شویم.

در غیر این صورت چگونه می‎توانیم تسامح کنونی‎مان در برابر اِعمال شکنجه را توضیح دهیم؟ چون مطمئناً از آن لذت می‌بریم. سدۀ بیستم با کنوانسیون‌های لاهه۹ دربارۀ قوانین جنگ آغاز شد. اکنون در سال ۲۰۰۸، قرن بیست‌ویکم بازداشتگاه گوانتانامو را در کارنامۀ خود دارد. اینجا و در دیگر زندان‎ها(ی سری) ایالات متحده روزانه دست به شکنجۀ تروریست‎ها یا مظنونین به اَعمال تروریستی می‎زند. البته برای این امر نیز پیش‎نمونه‎ای قرن بیستمی وجود دارد و فقط به دیکتاتورها منحصر نمی‎شود. بریتانیایی‎ها تروریست‎ها را در مستعمره‎های شرق آفریقا تا دهۀ ۱۹۵۰ شکنجه می‎کردند. فرانسوی‎ها تروریست‎های الجزایری را در «جنگ کثیف» برای فرانسوی نگه‎داشتن الجزایر شکنجه می‎کردند.۱۰

در اوج جنگ الجزایر رمون آرونْ دو جستار تأثیرگذار را به نگارش درآورد و فرانسه را به خروج از الجزایر و گردن‎نهادن به استقلال آن ترغیب نمود؛ وی تأکید می‎کرد که این جنگی است بیهوده که فرانسه نمی‎تواند در آن پیروز شود. چند سال بعد، از آرون پرسیدند که چرا، هنگام مخالفت با سلطۀ فرانسه بر الجزایر، وی صدای خویش را برای هم‎نوایی با مخالفان توسل به شکنجه در الجزایر بلند نکرد. آرون پاسخ داد: «آخر اگر مخالفت خود را با شکنجه اعلام می‎کردم چه حاصلی‎ داشت؟ من هرگز کسی را ندیده‎ام که طرف‌دار شکنجه ‌کردن باشد.»۱۱

اما زمانه عوض شده است. امروزه در آمریکا بسیاری از مردمِ محترم و اندیشمند هستند که طرف‌دار شکنجه‌اند، البته شکنجه‌ای که در شرایط مقتضی و در حق کسانی صورت گیرد که سزاوار آن هستند. پرفسور آلن درشوویتز از دانشکدۀ حقوق هاروارد می‎نویسد: «تحلیل سادۀ هزینه‌فایده دربارۀ بهره‎گیری از این نوع شکنجۀ غیرکشنده [برای دستیابی به اطلاعاتِ حساس از زندانیان] آن را اجتناب‎ناپذیر می‎نمایاند.» پرفسور جین بتک الشتاین از دانشکدۀ علوم دینی دانشگاه شیکاگو اذعان می‎‎کند که شکنجه همچنان چیزی وحشتناک باقی می‎ماند و «به‌طور کلی ... ممنوع» است. لیکن هنگام استنطاق «زندانیان در شرایطی که درگیر جنگی مرگبار و پرمخاطره با دشمنانی هستیم که هیچ حدومرزی نمی‌شناسند، لحظاتی وجود دارد که این قانون را می‎توان زیر پا گذاشت».۱۲

این اظهارنظرهای موحش را سناتور نیویورک چارلز شومر (که دموکرات است) تکرار می‎کند، کسی که در یکی از جلسات استماع سنا که در سال ۲۰۰۴ برگزار شد ادعا نمود که «احتمالاً افراد کمی در این اتاق یا در آمریکا هستند که خواهند گفت هرگز نباید به شکنجه متوسل شد». قطعاً آنتونین اسکالیا، یکی از قضات دیوان عالی، ازاین‌دست افراد نیست، کسی که در فوریۀ ۲۰۰۸ در شبکۀ چهار رادیو بی.بی.سی اظهار داشت که چرند است اگر بگوییم که شما نمی‎توانید شکنجه کنید. به‌تعبیر اسکالیا:
همین‌که این را بپذیرید، بازی عوض می‌شود. تهدید چقدر باید به ما نزدیک باشد؟ شدت‌وحدّت درد چقدر می‎تواند باشد؟ من فکر نمی‎کنم که این‌ها اصلاً پرسش‎های ساده‎ای باشند... اما مطمئناً می‎دانم که نمی‎توانید بیایید و با اعتمادبه‌نفس و رضایت خاطری در حد اعلا بگویید: «اوه، این شکنجه است و بنابراین چیز خوبی نیست.»۱۳

اما دقیقاً همین ادعا که «این شکنجه است و بنابراین چیز خوبی نیست» است که تا همین اواخر وجه ممیز دموکراسی‎ها از دیکتاتوری‌ها بود. ما به‌خاطر شکست‌دادن «امپراتوریِ شرور» شوروی به خود مباهات می‎کنیم و به‌واقع چنین است. اما شاید باید بار
برای بسیاری از سخن‎گویان و سیاست‎گذاران آمریکا، پیغام سدۀ بیستم این است که جنگْ راه‌حل مسائل است
دیگر خاطرات آن کسانی را بخوانیم که به‌دست همان امپراتوری خسران دیدند -خاطرات اوجن لوبل، آرتور لاندن، جو لنگر، لنا کنستانته و بی‌شمار کسان دیگر- و آنگاه بدرفتاری‎های موهنی را که در حق آن‌ها روا داشته شده بود با رفتارهایی که جرج بوش و کنگرۀ آمریکا مجاز دانسته و مهر تأیید بر آن‌ها زده بودند مقایسه کنیم. آیا چندان تفاوتی دارند؟۱۴

شکنجه قطعاً «اثر می‎کند». چنان‌که تاریخ دولت‎های پلیسی در سدۀ بیستم نشان می‎دهد، تحت شکنجۀ بسیار شدید اغلب افراد هر چیزی می‎گویند (ازجمله گاهی حقیقت را). اما درنهایت حاصل آن چیست؟ به‌لطف اطلاعات استخراج شده از تروریست‎های تحت شکنجه، ارتش فرانسه در سال ۱۹۵۷ در نبرد الجزایر پیروز شد. تنها کمی بیش از چهار سال بعد، جنگ به پایان رسید، الجزایر استقلال یافت و «تروریست‎ها» برنده شدند. اما فرانسه هنوز هم داغ و خاطرۀ جنایاتی را که به‌نام این کشور انجام گرفت با خود دارد. شکنجه واقعاً خوب نیست، به‌ویژه برای حکومت‎های جمهوری. چنان‌که آرون چندین دهه پیش اشاره کرد، «شکنجه و دروغْ ملازم جنگ‌اند... آنچه باید انجام می‎دادیم خاتمه‌بخشیدن به جنگ بود».۱۵

ما در حال رفتن به قهقرا هستیم. تمایزات سفسطه‎بازانه‎ای که امروزه، در جنگ، خودِ ما بر ضد ترور برقرار می‌کنیم تمایزات جدیدی نیستند: تمایز میان حکومت قانون و شرایط «استثنایی»، میان شهروندان (که برخودار از حقوق و حمایت قانونی هستند) و ناشهروندانی که هر کاری می‎توان در حقشان کرد، میان افراد عادی و «تروریست‎ها»، و میان «ما» و «آن‌ها». سدۀ بیستم شاهد احضار همۀ آن‌ها بود. این‌ها عیناً همان تمایزاتی هستند که مجوز بدترین اعمال خوفناک گذشتۀ متأخر را صادر کردند: اردوگاه‎های زندانیان، نفی بلد، شکنجه و قتل؛ جنایت‎هایی که ما را وامی‎دارند تا با خود نجوا کنیم که «دوباره هرگز». بنابراین چیزی که فکر می‎کنیم از گذشته آموخته‎ایم دقیقاً چیست؟ آیین خودمحق‌بینِ خاطره و یادبودهای ما چه فایده‎ای می‎تواند داشته باشد اگر ایالات متحده بتواند اردوگاه خاص خویش را بسازد و مردم را در آنجا شکنجه کند؟

به‌نظر من، به‌جای گریز از خاطره سدۀ بیستم، باید به عقب برگردیم و دقیق‎تر بدان بنگریم. ما باید دوباره یا شاید برای نخستین بار بیاموزیم که چگونه جنگْ هم برندگان و هم بازندگان را به مرتبۀ توحش و پستی درمی‎افکند و چه بر سرمان می‎آید آنگاه که، پس از به‌راه‌انداختن لاقیدانه و ناموجه جنگ، ترغیب می‎شویم تا دشمنمان را در معرض بزرگ‎نمایی یا دیوسازی قرار دهیم تا استمرار پایان‎ناپذیرِ همان جنگ را موجه سازیم. شاید اکنون بتوانیم این پرسش را پیشِ روی رهبران بلندپروازمان بگذاریم: پدر (یا شاید هم مادر)، برای جلوگیری از جنگ چه می‎کنی؟


پی‌نوشت‌ها:
* این مطلب در تاریخ ۱ می ۲۰۰۸ با عنوان What Have We Learned, If Anything در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۷ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان از تاریخ چه آموخته‎ایم؟ احتمالاً هیچ ترجمه و منتشر کرده است.
[۱] mis-memory
[۲] douceur de vivre
[۳] دیگر معصومیتی نخواهد بود
نه پیش و نه پس‌ازآن
چنان‌که خویش را به گذشته مبدل نمود
بی یک کلام، مردانْ باغچه­‌ها را آراسته رها می­‌کنند
هزاران زناشویی
تنها لمحه‌­ای بیشتر می‌­پایند
هرگز، دیگر بار، چنان معصومیتی نخواهد بود.
فیلیپ لارکین
[۴] برای مثال ر.ک به: Lytton Strachey, Eminent Victorians, first published in 1918
[۵] ر.ک:
Vernichtungskrieg: Verbrechen der Wehrmacht 1941–1944, edited by Hannes Heer and Klaus Naumann (Hamburg: Hamburger Edition, 1995).
بسیاری از سربازهای آلمانی در جبهۀ شرقی و در یوگوسلاوی بدترین جنایت­‌های خود را برای سرگرمی اعضای خانواده و دوستانشان ثبت نمودند. زندان­بان­‌های آمریکایی در ابوغریب نوادگان مستقیم آن‌ها هستند.
[۶] بااین‌حال، جنوبِ مغلوب، درواقع، تبعات مشابهی را پس از جنگ داخلی از سرگذراند. تحقیر، انزجار و ارتجاعِ متعاقب آن، استثنایی آمریکایی است که قاعده را به تصویر می­‌کشند.
[۷] ر.ک به بحث من در:
The Cold War: A New History (Penguin, 2005) by John Lewis Gaddis, in The New York Review, March 23, 2006.
[۸] بااین‌همه باید اشاره کرد که نسل جوان‌­تری از سیاست‌مداران در انگلستان، که با تونی بلر آغاز می‌­شوند، نشان داده‌­اند که همانند معاصران آمریکایی­شان به درس­‌های سدۀ بیستم بی‌اعتنا هستند.
[۹] Hague Conventions
[۱۰] ر.ک:
Caroline Elkins, Imperial Reckoning: The Untold Story of Britain’s Gulag in Kenya (Henry Holt, 2005); Marnia Lazreg, Torture and the Twilight of Empire: From Algiers to Baghdad (Princeton University Press, 2008); and Darius Rejali, Torture and Democracy (Princeton University Press, 2007).
[۱۱] Raymond Aron, La Tragédie Algérienne (Paris: Plon, 1957), L’Algérie et la République (Paris: Plon, 1958), and Le Spectateur engagé (Paris: Julliard, 1981), p. 210.
برای گزارشی دست‌اول از شکنجه، ر.ک:
Henri Alleg, The Question (Bison, 2006; originally published in 1958 as La Question).
کتاب La Torture dans la République، نوشتۀ پیر ویدال ناکتِ فقید، گزارشی است تیزبینانه از اینکه چگونه شکنجه باعث تباهی نظام سیاسی­‌ای می­‌شود که آن را تجویز می­‌کند. این کتاب که برای نخستین بار در سال ۱۹۶۳ به انگلیسی منتشر شد مدت­‌ها چاپ نشده است. باید آن را دوباره ترجمه کرد و از هریک از اعضای کنگره و نامزدهای ریاست‌جمهوری در آمریکا خواست تا آن را بخوانند.
[۱۲] Alan M. Dershowitz, Why Terrorism Works: Understanding the Threat, Responding to the Challenge (Yale University Press, 2002), p. 144; Jean Bethke Elshtain, “Reflections on the Problem of ‘Dirty Hands,'” in Torture: A Collection, edited by Sanford Levinson (Oxford University Press, 2004), pp. 80–83.
[۱۳] گفتۀ سناتور شومر در اینجا نقل شده است: The Wall Street Journal, November 2, 2007. برای اظهارات قاضی اسکالیا ر.ک:
www.usatoday.com/news/washington/2008-02-13-scalia_N.htm.
[۱۴] Lena Constante, The Silent Escape: Three Thousand Days in Romanian Prisons (University of California Press, 1995); Jo Langer, Une Saison à Bratislava (Paris: Seuil, 1981); Eugen Loebl, My Mind on Trial (Harcourt Brace Jovanovich, 1976); Artur Gerard London, L’Aveu, dans l’engrenage du Procès de Prague (Paris: Gallimard, 1971).
[۱۵] Le Spectateur engagé, pp. 210–211.

کد مطلب: 8289
 


 
ایلا
۱۳۹۵-۱۰-۰۷ ۱۱:۴۲:۲۸
به نظر من این حرف ها بازم بیهودست تا زمانی که پای پول و قدرت و مناقع قدرتمندان در میون باشه جنگ تا آخرش ادامه داره.
وقتی که برای مثال امریکا هر دفعه کف گیرش به ته دیگ میخوره یه جنگی راه میندازه چه فایده که تمام این تحلیل ها و مطالعات دوباره انجام بشه؟ جنگ افروزی توسط تمام حکام دنیا روز به روز در حال گسترشه و هر بار شمار زیادی از آدم های بی گناه رو به کام مرگ میکشونه. آدم هایی که تنها گناهشون زندگی کردن در زمان نامناسب و در مکان نامناسبه.
اینا برای حفظ بقای خودشون دست به هرکاری میزنن. درست مثل گرگ گرسنه ای که در نبود غذا از بچه های خودش تغذیه میکنه. متاسفانه این قانون بازیه و تمام کسایی که قدرت رو در دست دارن همینطورن. (1404)
 
خ.پ
۱۳۹۵-۱۲-۲۱ ۱۶:۴۳:۳۵
مرگ بر صهیونیست‌ و اون عده از یهودی هایی تاریخ جهان و همینطور دین خودشون رو تخریف کردن ... پنج میلیون و هشتصد هزار کشته یهودی؟!!! واقعا خنده داره
حقی که صلح و رستگاری جهان در نابودی کامل یهودیان صهیون هست و خواهد بود (1750)
 
Netherlands
۱۳۹۵-۱۲-۲۲ ۱۱:۱۳:۲۹
واقعا از سایت ترجمان بعید است که چنین نظر خشن و بی منطقی را بازنشر کند. عجیب است که چنان مطلبی از چنان نویسنده ای چنین مخاطبی دارد! (1753)
سلام. تونی جات یکی از بزرگترین مورخان معاصر است. ترجمه و انتشار مطالب لزوما به معنی تایید همۀ نظرات نویسنده نیست.