چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۳ ۰۹:۴۲
 
مونه‌گال در ادامۀ گفتگوی خود با کارلوس فوئنتس، دربارۀ رمان‌های گوناگون این نویسنده، و طرح‌های او برای آینده می‌پرسد.
تخمین زمان مطالعه : ۶ دقيقه
 
 
[...]

مونه‌گال: برگردیم سر بحث رمان هات. چرا نمی‌گی الان کدوم کار تو تموم کردی و آخرین کارته؟
فوئنتس: منطقه مقدس.

مونه‌گال: تقریبا هیچ چی ازش نمی‌دونم.
فوئنتس: پس برات تعریف می‌کنم. برای من قلمرو اساطیری خیلی مهمه و خب زمانی هم که دارم از منطقه مقدس صحبت می‌کنم معلومه که دارم یه قلمروی رو ترسیم می‌کنم. ایده اصلی اون بر می‌گرده به ایده قدیمی معبد‌ها که معتقد بودن معبد دفاع می‌کنه از شیوع بیماری، و جاییه که از وجود جا‌ها و مکان‌های دیگه جلوگیری می‌کنه با اینکه خودش هم یه مکان به حساب می‌اد. جایی که تمام مکان هاست و در اون اسطوره شکل می‌گیره. به نظرم ما در فرهنگ و ادبیاتمان در آمریکای لاتین سه مرحله را پشت سر گذاشتیم که کم و بیش تکان دهنده هستن.. به نظرم این تجربه‌ای را که آمریکای لاتین به دست آورده بازتابی جهانی از شاخصه‌های واقعی و ملموس در اروپا، آمریکا و جهان سوم بوده. من فکر می‌کنم که این سه رشته شامل اوتوپیا (آرمان شهر)، حماسه و اسطوره می‌شوند. زمانی که کل قاره آمریکا کشف شد اصن مساله به عنوان یک آرمان شهر تلقی می‌شد. دنیایی بود که توماس مورو از آن حرف می‌زد، اما دنیای توماس مورویی که از فرض به عمل رسیده. این ایده آرمان شهر بلافاصله و به خاطر نیازهای خاص تاریخی رد و نابود می‌شه. کورتس از این ایده خسته شده و در نتیجه بنا به نیاز تاریخی باعث می‌شه که اوتوپیا تغییر شکل پیدا کنه و وارد فاز حماسه بشه. ما زیر یوغ این حماسه تقریبا تمام عمرمون رو گذروندیم. رمان‌هایمان حماسی بودن، هنرمون حماسی بوده ولی دیگه زمانی که می‌بینیم جایی برای این حماسه‌ها نداریم به اسطوره رو می‌اریم تا بتونیم باهاش اون گذشته رو از نو بسازیم و اینجوری بتونیم از اون گذشته‌ای که دیگه به تاریخ پیوسته و تبدیل شده به یه موضوع کسل کنندۀ بدون سر و ته، خارج بشیم و وارد دیالکتیک بشیم. از تاریخ‌ نگاری‌ها جدا بشیم تا بتونیم وارد دیالکتیکی بشیم که برای تاریخ ساختنه و این تاریخ ساختن رو از طریق اسطوره و افسانه‌هایی همانند آدریانه انجام می‌ده تا اون گذشته آرمان شهری و حماسی رو به چیز دیگه‌ای تبدیل کنه. از طریق اسطوره گذشته را بازسازی می‌کنیم و اونو دوباره بازی می‌کنیم تا در اندازه‌های باورپذیز انسانی درش بیاریم. این همون کاریه که نویسنده بزرگ کلاسیک مدرنمون آلخاندرو کارپنتیر در رمان‌هایش انجام می‌ده. این ایده مطمئنا بسیار در رمان‌های دیگرم که در آینده خواهم نوشت تاثیر بسزایی خواهد داشت. برای همین تجربه بدست اومده در منطقه مقدس در ارتباط با ساختن اسطوره‌ها از المان‌های واقعی بسیار برای من جالب بود. رمان با روابط یک سوپراستار سینما با مادر غرغرو و فرزندش آغاز می‌شه. اهمیت اسطوره‌های زنده اینه که پایانی ندارن. به نظر می‌اد که به آخر رسیده باشن اما اینطور نیست. یه مثال برای این مساله در کتاب یونان باستان رابرت گریوس در ارتباط با اساطیر یونانی پیدا کردم. راجع به پایان واقعی اسطوره اولیسس نوشته و می‌گه هومر هیچ اشاره‌ای به اون نمی‌کنه. این بدان معنیه که این اسطوره کارش تموم شده؟

مونه‌گال: در اودیسه به نظر می‌اد که همه چیز با انتقام‌گیری و بازگشت قهرمان تموم می‌شه.
فوئنتس: و اینکه همه رفتن به ساحل اونطوری که ملینا مرکوری می‌گه. اولیسس به خانه برمی گرده، تلماخوس هم به خانه بر می‌گرده، و بعد هر دو معشوقه‌هاشونو می‌کشن. پنه لوپه دست از بافتن بر می‌داره و همه خوشحال به ساحل می‌روند. مگه نه؟ اما واقعا چه اتفاقی افتاد؟ در واقعیت اولیسس پیر و خسته از جنگ برمی‌گرده و می‌شینه و شروع می‌کنه به تعریف کردن نبردهاش برای همسر و فرزندانش و اونا رو با این داستانا کلافه می‌کنه و اینقدر تعریف می‌کنه که دیگه از دستش خل می‌شن. در نتیجه تلماخوس چی کار می‌تونه بکنه غیر اینکه بخواد راه پدرش رو ادامه بده؟ در نتیجه پا در راه اون می‌ذاره و سفرهایی که اولیسس کرده رو دوباره انجام می‌ده و به جزیره‌ای در دریای آدریاتیک می‌رسه که جادوگری به نام کیرکه توشه. اونجا می‌بینه که یه همزاد داره که در واقع برادر خودش تله گونوسه ؛ بچه‌ای که از ارتباط اولیسس و کیرکه بوجود اومده.

مونه‌گال: این چیزیه که هومر راجع بهش هیچ حرفی نمی‌زنه.
فوئنتس: آره. و حالا برای اینکه تقدیر و سونوشت تکمیل بشه یا شاید پیچیده‌تر، تلماخوس با کیرکه همبستر می‌شه و بعد از آن تبدیل به شوهر کیرکه می‌شه. حالا نوبت تله گونوسه که به سفر بره و برسه به اون دهکده متروکه ودور افتاده در ایتاکا و با یه زوج سالخورده مواجه بشه که همون اولیسس و پنه لوپه باشن. پنه لوپه در درگاه با اولیسس جوانی روبرو می‌شه که اونو به یاد زمانی می‌ندازه که خود اولیسس داشت از‌‌ همان در به جنگ می‌رفت. آرگو، پنه لوپه و تله گونوس به پای صحبت‌های اولیسس می‌نشنند و کمی بعد او را می‌کشند و از آن پس تله گونوس جای پدر رو در بستر می‌گیره. خب این تقریبا چارچوب اسطوره‌ای منطقه مقدس بود.

مونه‌گال: به نظرم فوق‌العاده است.
فوئنتس: دارم بیشتر از هر زمان دیگه‌ای از نوشتن لذت می‌برم. این رمان رو دارم با تمام شور و هیجان درونی‌ام می‌نویسم.

مونه‌گال: خیلی پیشرفت داشتی؟
فوئنتس: آره، آره تا یه ماه دیگه تمومش می‌کم. توی پاریس خیلی خوب می‌نویسم.

مونه‌گال: آره شهر خیلی آرومیه.
فوئنتس: پاریس مثل مورلیای مکزیک میمونه که به شکل مکعبی درآورده باشنش، شهری که پر از مجسمه و بنا‌های یادبوده با کلی منظره دیدنیه ولی با این حال این امکان رو هم بهت می‌ده که خودتو توش پنهان کنی و بشینی بنویسی.

مونه‌گال: آره این قسمت پنهان شدنشو منم حس کردم.
فوئنتس: شاید به خاطر رفتار و خصوصیات اخلاقی خاص مردمشونه. من اینجا اون هیجانی رو که توی لندن و نیویورک پیدا می‌کنم رو ندارم. اونا شهرهایی هستن که باید ۲۴ ساعت روز رو توی خیابون‌اش بگذرونم و مردم رو نگاه کنم. اما اینجا می‌تونم زمانم رو خیلی خوب تقسیم کنم. یه چند ساعتی رو برم به سینما تک در پله دو شیو فیلم ببینم، تئاترهای مورد علاقه‌ام رو ببینم، و در آخر پنج شش ساعتی رو هم پشت ماشین تایپ بشینم.

مونه‌گال: آره، پاریس این امکانو به مردمی که می‌خوان تمرکز کنن می‌ده. فرانسوی‌ها در ارتباط با زندگی خودشون آدم‌های حسودی هستند و این مساله باعث می‌شه که خودشونو پنهان کنن و تارک دنیا شن. مثل آمریکایی‌ها و لاتین‌ها با همه نمی‌جوشن و مثل انگلیسی‌ها هم نیستن که به صورت مرموز و سرد دوستی کنن. حالا اینا به کنار، راجع به رمان زاپاتا برام بگو، در چه حاله؟
فوئنتس: باید بهش برسم. فعلا وقتشو نداشتم و تو حس و حالش قرار نگرفتم. ایده شو دارم واینو هم بگم که وقتی بنویسمش یه رمان راجع به زاپاتا به صورت مرسوم نخواهد بود، رمانیه که با حالتی شاعرانه و بی‌طرفانه دنیایی که زاپاتا در روز آخر زندگی‌اش با اون مواجه بود رو به تصویر می‌کشه. همین. ولی هنوز شرایط لازم برای اینکه بشینم پاش و بنویسمش رو پیدا نکردم. امیدوارم که یه روز بهش برسم.

+ متن کامل بخش پایانی این گفتگو را با دریافت فایل pdf آن از قسمت «ضمیمه» بخوانید.
کد مطلب: 6912