گزیده‌‏ای از کتاب خانه در جهان
آمارتیا سن در ۲۳سالگی دکتری‏‌اش را یک‏ساله به پایان می‌رساند و برای مسئولیتی خطیر به هند بازمی‌گردد
دوشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۱ ۰۹:۰۶
 
آمارتیا سن اگر مشهورترین اقتصاددان زندۀ جهان نباشد، یکی از مشهورترین‌هاست. کسی که دستورکارهای جدیدی وارد این رشته کرده و در بسیاری از حوزه‌های تحقیقاتی‌اش پیشگام بوده است. جدیدترین کتاب سن، خانه در جهان، سرگذشت زندگیِ پرفراز‌ و ‌نشیب اوست. آنچه می‌خوانید گزیده‌ای از این کتاب و خاطرات دوره‌ای از زندگی آمارتیا سن است که در دانشگاه کمبریج دکتری می‌خواند، و فرصتی برایش فراهم می‌شود تا دوره‌ای دو ساله را در وطن خودش بگذارند.
تخمین زمان مطالعه : ۲۵ دقيقه
 
 

آمارتیا سن،اسکرول— تا ماه ژوئن ۱۹۵۶ که سال اولِ دورۀ دکتری‏ام به پایان رسید، چیزهایی نوشته و گرد آورده بودم که، به نظر، کم از رسالۀ دانشگاهی نداشت. آن زمان، اقتصاددانان دانشگاه‏‌های مختلف شیوه‌های گوناگونی را بررسی می‌کردند که به کمک آن‌ها می‌توان روش تولید را انتخاب کرد. برخی از آن‌ها اختصاصاً به حداکثرسازی ارزش کلِ تولید توجه داشتند و بعضی دیگر می‏‌خواستند مازاد عرضه را افزون کنند، در این میان، کسانی هم بر بیشینه‏‌سازی سود تمرکز کرده بودند.

هرچه مازاد عرضه بیشتر باشد -در صورت سرمایه‌گذاری مجدد- ممکن است نرخ رشد هم بیشتر شود و به همین دلیل، در آینده تولید افزایش یابد. توجه به این نکته در کنار تحلیل روش‏‌های تولید که در بالا برشمردم -و تحلیل رویکردهای موجود دیگر- کمک می‌کرد تا بتوان معیارهای مختلف را، از طریق ارزیابی سِری‏‌های زمانیِ جایگزینِ تولید و مصرف، مقایسه کرد.

اطمینان داشتم که می‌‏توان از طریق ارزیابی تطبیقی سری‏‌های زمانی جایگزین، که از قضا کار جالبی هم بود، منابع بی‏نظم و ترتیب این حوزه را طبقه‌‏بندی کرد و، به‌دقت، سر و سامان بخشید. روش خودم را «رویکرد سری زمانی» نام گذاشتم. خرسند بودم که می‏توانم خطوط کلی روش‏‌شناسی عمومی و قابل‏‌بحث خود را، درمورد طرح‌‏های جایگزینِ مختلفی که ارائه می‌‏شد، ترسیم نمایم.

ایدۀ کلی خود را، در قالب مقاله‌ای، به فصل‏نامۀ اقتصاد ۱(که از قدیم مهم‌‏ترین نشریۀ اقتصادی بود) فرستادم و آن‌ها نیز لطف کردند و فوراً مقاله را به چاپ رساندند. همچنین پذیرفتند مقالۀ دوم را نیز به فاصلۀ کمی منتشر نمایند.

چند موضوع مرتبط دیگر نیز در مقالاتِ جداگانه انتشار یافتند. آن موقع، که پایانِ سال اول تحصیلم بود، به ذهنم رسید که شاید بشود رسالۀ دکتری‌‏ام را از این مقالات دربیاورم، ولی نگران بودم که مبادا دچار خودبزرگ‏بینی شده باشم.

به همین خاطر، از استادم موریس داب خواهش کردم رساله‌‏ام را تورقی کند و نظرش را بگوید. فراموش کرده بودم که «تورق» از نظر ایشان معنی ندارد. بالاخره بعد از دو هفته، نظرات فراوان و ارزشمند خود دربارۀ نحوۀ ارائۀ بهتر ‏مطالب را به من تحویل داد. اما نهایتاً این دلگرمی را هم داده بود که مطالبم قطعاً از آنچه برای رسالۀ دکتری نیاز است بیشتر است.

«موریس جهت اطلاعِ من یادآور شد که، با همۀ این اوصاف، مقررات دانشگاه کمبریج نمی‌‏گذارد رساله‌‏ام را در پایان سال اول تحویل دهم. درواقع، مقررات دانشگاه می‌‏گفت دانشجویان تا پایانِ سال سوم نمی‌‏توانند رساله‏‌شان را ارائه دهند».

از خودم می‏‌پرسیدم در این دو سال، به‌جز کار روی موضوع رساله‌‏ای که به هر دلیل انتخابش کرده‌‏ام، چه باید بکنم؟ و آیا حالا، که رساله‌‏ام تکمیل شده، نمی‌‏توانم برگردم کلکته و دورۀ دکتری را دو سال فراموش کنم؟ نیاز به استراحت داشتم و، از این گذشته، دلم هم برای هند تنگ شده بود.

پس رفتم پیشِ پی‌یرو سرافا که، علاوه‌بر وظایفش در کالج ترینیتی، مدیر امور پژوهشی دانشکدۀ اقتصاد هم بود و به دانشجویانِ دکتری مشورت می‌‏داد. نسخه‌‏ای از، به‌قول معروف، تِزم را برایش فرستادم؛ نگاهی انداخت و ظاهراً بدش نیامد. از او پرسیدم حالا می‌‏توانم بروم کلکته و دو سال دیگر برگردم؟ پی‌یرو گفت «درست حدس زده‏ای. دانشگاه نه اجازه می‏‌دهد تا دو سال دیگر رساله‌‏ات را تحویل بدهی، نه می‏‌گذارد در این مدت جایی بروی، چون برای مقطع دکتری باید در کمبریج ساکن باشی و، دست‏کم در ظاهر، نشان دهی مشغول آماده‌کردن رساله‏‌ات هستی».

این حرف‏‌ها به‏‌کل ناامیدم کرد، ولی فکر بکر خودِ آقای سرافا پایان خوشی به ماجرا داد. طبق توصیۀ ایشان، از دانشکده درخواست کردم اجازه دهد دو سالِ باقی‏مانده را بروم کلکته تا نظریه‌‏ام را، عملاً، درمورد داده‏‌های تجربیِ به‌دست‌آمده از هند به کار ببندم.

حالا می‏‌بایست برای این طرح جدید استاد راهنمای دیگری هم در هند بگیرم، چون نمی‌‏گذاشتند بدون استاد کار کنم. ولی در این مورد هیچ جای نگرانی نبود، چون در آنجا پرفسور آمیا داسگوپتا، اقتصاددان برجسته،‏ حاضر بود به من کمک کنند. مضافاً اینکه می‌‏دانستم صحبت با عمو آمیا، در هر موردی که باشد، بسیار لذت‌‏بخش و آموزنده است. پس با وی مکاتبه‌‏ای کردم و او هم صمیمانه پذیرفت.

حالا که با کمک آقای سرافا مشکلِ مقررات دانشگاه حل‏‌و‏فصل شده بود آمادۀ سفر به هند می‌‏شدم. احساس می‏‌کردم حداقل یک دوره از رابطه‌‏ام با کمبریج به پایان خود می‌‏رسید، چون قرار بود فقط برای تحویل رساله‌‏ام برگردم و بعد دوباره بروم هند. هنوز از کمبریج نرفته، دچار نوعی دلتنگی هم شدم چون می‏‌خواستم به همین زودی حضور خودم را در این دانشگاه قدیمی پایان دهم.

                                                                                           •••

این‌‏بار می‌‏توانستم با هواپیما بروم کلکته، چون بین سال‏‌های ۱۹۵۳ (که از طریق دریا با کشتی اس‏اس استراتناور به انگلستان رفتم) تا ۱۹۵۶ قیمت بلیت هواپیما به‏‌شدت افت کرده بود، ولی هزینۀ سفرهای دریایی، به علت افزایش خرج و مخارج نیروی کار، با شتاب حتی بیشتری افزایش یافته بود.

«درست قبل از اینکه به هند پرواز کنم نامه‌‏ای از رئیس دانشگاهی تازه‌‏تأسیس (دانشگاه جادوپور کلکته) به دستم رسید که می‌‏گفت مایۀ خرسندی‏شان خواهد بود اگر من مسئولیت تشکیل گروه اقتصاد را بر عهده بگیرم و مدیرگروه دانشکده شوم».

از یک طرف سن‏‌و‏سالم هیچ تناسبی با این شغل نداشت؛ آن‌‏زمان کمی کمتر از ۲۳ سال داشتم و، از طرف دیگر، نمی‏‌خواستم ناگهان درگیر مشاغل اجرایی دست‌‏و‏پاگیر شوم. اما این پیشنهادِ دور از تصور که مایۀ نگرانی‌ام بود وسوسه‏‌ام کرد دانشکده‌‏ای تأسیس کنم و برنامۀ آموزشی‌اش را مطابق روشی پیش ببرم که خودم فکر می‏‌کردم اقتصاد را باید آن‌گونه درس داد.

تصمیم کوچکی نبود اما، بعد از کمی دودلی، این وظیفۀ خطیر را پذیرفتم. در ماه اوتِ بارانیِ کلکته، با جدیت تمام، برنامۀ درسی ترم‌‏ها را تنظیم کردم و برای جذب اساتید مختلف جهت تدریس در دانشگاه جادوپور برنامه‌ریزی کردم. خاطرم هست اوایل کار، چون مدرس زیاد نبود، خودم مجبور بودم هر هفته کلاس‌‏های فراوانی در موضوعات مختلفِ اقتصاد برگزار کنم.

یک هفته، اگر اشتباه نکنم، ۲۸ کلاسِ کاملِ یک‏‌ساعته برگزار کردم. خیلی خسته‌‏کننده بود، ولی همین که مجبور بودم به‌طور جدی در حوزه‌‏های گوناگون اقتصاد مطالعه کنم باعث شد چیزهای جدید فراوانی یاد بگیرم. امیدوار بودم به درد دانشجویان هم بخورد. آن‌قدر از آموزش مطالب به دانشجویان آموخته بودم که باورم شده بود تا وقتی چیزی را به دیگران آموزش نداده‌‏ام واقعاً نمی‌‏دانم آن چیز را درست بلدم یا نه.

این موضوع در علم اقتصاد، به‌طور خاص، به ابزارهای رده‏‌شناختی در معرفت‌‏شناسی اقتصاد مربوط می‎شود و من را به یاد دوست قدیمی‏‌ام پانینی، دستورنویس و آواشناس قرن سوم پیش از میلاد، می‌‏انداخت که تحلیل‌‏های رده‏‌شناختی‏‌اش خیلی بر اندیشۀ من اثر گذاشته بود.

«انتصاب من، به دلیل سن کمی که داشتم و شایعات فراوانی که می‌گفتند خودم را با پارتی‌‏بازی در دانشگاه جادوپور جا کرده‌‏ام، با سیل اعتراضات روبه‌رو شد که البته کاملاً طبیعی و قابل‏‌پیش‌بینی بود».

علاوه‌بر این‌ها، عقاید چپی که داشتم موجبات سوءظن سیاسی را هم فراهم می‌کرد -تنها سه سال پیش از این، در کالج پرزیدنسی، با جدیت، فعالیت دانشجویی می‏‌کردم. از جمله تندترین حمله‏‌هایی که به من کردند مجموعه مقالات انتقاد‏آمیزی بود که در مجلۀ دستِ راستی جوگابانی منتشر شد.

انتقادها طوری بود که انگار، به‌خاطر انتصاب من در دانشگاه، دنیا دارد به آخر می‌‏رسد! در یکی از این مقالات، کاریکاتور بسیار ماهرانه‏‌ای از من کشیده بودند که باید اعتراف کنم واقعاً خوشم آمد. کاریکاتور نشان می‌‏داد من را از گهواره می‌‏دزدند، فوراً مقابل تخته‌‏سیاه می‏‌گذارند، گچ می‌‏دهند دستم و استاد دانشگاه می‏‌شوم.

علاقۀ دانشجویان توان مضاعفی به من می‌بخشید و از این بابت بسیار مرهون آن‌ها بودم. بعضی از آن‌ها به‏‌راستی بی‏ن‌ظیر بودند، مثل سورین باتاچاریا که بعدها نویسنده و استادی برجسته شد. درحقیقت، اکثر دانشجویانی که جسارت ورزیده بودند تا در این دانشگاه تازه‌‏تأسیس اقتصاد بخوانند بسیار مستعد بودند. غیر از سورین، ربا (که بعداً با سورین ازدواج کرد)، دیرندرا چاکرابورتی، پی‏کی سن و دیگران هم بودند که جمع فوق‌‏العاده‏ای را به وجود آورده بودند. تا سال‏‌ها

در آن شرایط، تلاش می‌‏کردم نشان دهم که اگر احزاب کمونیست همان مسائل دموکراسی‏‌گرایانه‌‏ای که سرانجام در دهۀ ۱۹۵۰ مطرح شد را در دستور کار خود قرار دهند، بسیار کارآمدتر و سودمندتر می‏‌شوند
بعد از رفتنم از دانشگاه جادوپور ارتباطم را با آن‌ها حفظ کردم.

دانشگاه جادوپور فضای فکری جالبی داشت و من هم از فرصت‏‌ها و چالش‏‌های آن بهره‏‌مند شدم. دهه‏‌ها پیش از آنکه دانشکده‏‌های ادبیات، تاریخ، علوم اجتماعی و، به‌طور کلی، «علوم انسانی» به دانشکده‏‌ه‌ای قدیمی‏‌ترِ مهندسی و علوم طبیعی اضافه شوند و جادوپور را به دانشگاه تبدیل کنند، این مکان یکی از کالج‏‌های معتبر مهندسی بود. همکارانم در دانشکدۀ اقتصاد -از جمله پارامش رای، ریشیکش بانرجی، آنیتا بانرجی، آجیت داسگوپتا و مرینال داتا چادهوری‌- همواره سرزنده و فعال بودند.

«همۀ مدیرگروه‌‏های انتخابی برای دانشکده‏‌های جادوپور، به‌جز من، اساتیدی معتبر و برجسته بودند و سنشان هم بسیار بیشتر از من بود».

استاد سوشوبهان سارکار کرسی گروه تاریخ را داشت و، آن زمان که در کالج پرزیدنسی اقتصاد می‏خواندم، او استاد تاریخ بود. استاد سارکار معلم و محققی درجه‏یک بود و تأثیری شگرف بر شیوۀ نگرش من گذاشت. همکاری با سوشوبهان‏بابو سعادت بزرگی بود، به‌سبب محبتی که به من داشت همیشه از راهنمایی‌های او بهره‏‌مند می‏‌شدم و مرا نصیحت می‏‌کرد که، به‌عنوان استادی جدید و بیش‌ازحد جوان، چه باید (و از آن مهم‌‏تر چه نباید) بکنم.

کرسی ادبیات تطبیقی بر عهدۀ بودادوا بوس بود، یکی از شاخص‌‏ترین نویسندگان بنگال که در شعر و همچنین در نثر نو بنگالی آوازه‏ای بلند داشت. علاوه بر اینکه طرفدار پروپاقرص آثارش بودم، شخصاً نیز او را می‏‌شناختم، چون پدر یکی از دوستانم به نام میناکشی در دوران کالج بود. از میناکشی و دوست‏‌پسرش یوتی (که بعدها ازدواج کردند) پیش‌تر یاد کردم.

صاحب کرسی زبان بنگالی دانشمند گران‌قدری به نام سوشیل دی بود. هم او و هم بودادوا بوس قبلاً همکار پدرم در دانشگاه داکا بودند. از همه نگران‏‌کننده‌‏تر اینکه سوشیل دی، پدربزرگ پدری‌ام، یعنی شارادا پراساد سن را هم کامل می‌‏شناخت.

او هرازگاهی به من یادآور می‌‏شد که چهل‌‏و‏اندی سال از من باسابقه‌‏تر است، به‌خصوص وقتی سر موضوعی به اختلاف می‌‏رسیدیم -او درمورد مسائل دانشگاه خیلی سنت‌‏گرا بود. معمولاً استدلال‌‏های منطقی‌‏اش در رد پیشنهاده‌ای من را با یادآوری شجره‌‏نامه‏‌ام تکمیل می‏‌کرد و من پاک مستأصل می‌‏شدم. «پدربزرگ جناب‌عالی، که چه مرد دانایی بود و من هم خوب می‏‌شناختمش، اگر الان بود، همین نکته‌‏ای که شما از درکش عاجزی را بی‏‌دردسر می‏‌فهمید». استاد دی در همۀ بحث‏‌هایمان پیروز می‌‏شد.

«همچنین در دانشگاه مورخی داشتیم که فوق‌‏العاده نوآور بود. نامش راناجیت گوها بود، ولی من راناجیت‏دا خطابش می‏‌کردم، چون -هرچند هنوز به‌نسبت جوان بود- از من پا به سن گذاشته‏‌تر بود. بعد از شروع کلاس‌‏ها که اولین بار او را در محوطۀ دانشگاه دیدم خیلی خوشحال شدم، چون با او و تازگیِ خارق‏‌العادۀ نظراتش آشنا بودم».

راناجیت‏دا به‌محض دیدنم گفت «شما خیلی معروف شده‏‌اید. هر جا می‌‏روم همه از ضعف‏‌های شدید شما و اشتباهی که دانشگاه درمورد انتخابتان مرتکب شده صحبت می‏‌کنند. پس بهتر است فوراً نشستی  داشته باشیم، همین امشب شام!». آن روز غروب رفتم آپارتمان راناجیت‏دا واقع در خیابان «پاندیتیا رود» که طولی نکشید به یکی از پاتوق‏‌های روزانۀ من تبدیل شد.

راناجیت‏دا قبلاً کمونیست فعالی بوده، ولی آن‏زمان که من او را دیدم به این نتیجه رسیده بود اشتباه کرده است. همچنان روحیۀ انقلابی‌‏اش را حفظ کرده بود -البته به روشی آرام و مسالمت‌‏آمیز- و برای ضعفای جامعه که مورد بی‌‏توجهی قرار گرفته بودند تلاش می‏‌کرد، ولی دیگر به تشکیلات کمونیستی، به‌خصوص استالینیسم، که آن زمان در کلکته خیلی مُد بود هیچ اعتقادی نداشت. او بعدها با مارتا ازدواج کرد که از یهودیان لهستان بود و با هم جمع‏های دوستانه‏‌مان را در منزلشان میزبانی می‏‌کردند.

راناجیت‏دا آن زمان مشغول نگارش کتاب اول خود با عنوان قاعدۀ مالکیت برای بنگال۲ بود که او را به‌عنوان مورخی با خلاقیت و دارای بینشی شگفت تثبیت می‏‌کرد. موضوع کتاب بررسی زمینۀ فکریِ پیمان مهلکِ لُرد کورن‏والیس موسوم به «توافق دائمی» اجارۀ زمین بود که در سال ۱۷۹۳ بر بنگال تحمیل شد و پیامدهای فاجعه‏‌باری برای اقتصاد به بار آورد.

رویکرد این اثر کاملاً تازه بود و با آثار معمول دیگری که دربارۀ سیاست استعماری بریتانیا در هند نوشته می‌شد تفاوت داشت، به‌جای اینکه بر طمع و منافع شخصی (که به هستۀ اصلیِ تاریخ انتقادی آن زمان بدل شده بود) تکیه کند، نقش اندیشه‌‏ها را مورد توجه قرار ‏می‏داد و معتقد بود مقامات بریتانیایی که قوانین مستغلات بنگال را وضع کرده بودند تصمیمات لازم را مطابق نظریات کارشناسی‏‌شده گرفته بودند و هدف از این تصمیم‌گیری‌ها این بوده که وضعیت کشاورزی بنگال بهبود پیدا کند. اصول راهنمایِ پشت این توافق و اندیشه‌‏های انسانی و معقولی که منجر به آن شد، درواقع، برداشت‏‌های متفاوت از مدیریتِ درست بود.

نکتۀ درخور توجه این است که «توافق دائمی»، علی‏رغم نیت خیر بریتانیایی‌‏ها، نتایج شومی به بار آورد. محور توجه راناجیت گوها، برخلاف تاریخ‌‏نگاری مرسوم استعمار، استثمار امپریالیستی و غلبۀ منافع بریتانیا بر مصالح مستعمرات نبود، بلکه او اعتقاد داشت تصمیمات بریتانیایی‏‌ها از روی حُسن نیت و خیرخواهی اتخاذ شده بود، همان تصمیماتی که، درنهایت، به مُشتی تمهیدات پیشنهادی برای حل‏‌و‏فصل مشکل زمین در بنگال رسید و با آن وضع افتضاح هم اجرا شد.

اما آنچه راناجیت گوها را به شهرت رساند نه کتاب قاعدۀ مالکیت برای بنگال بلکه مجموعه نوشته‌‏هایی بود که عنوان کلی «مطالعات فرودستان»۳ را بر خود داشت -دستاورد مکتب پرنفوذ تاریخ‌‏نگاریِ استعماری و پسااستعماری که راناجیت آغازگر و رهبر آن بود. (همان‏طور که در فصل ۴ نیز اشاره کردم، آرای این مکتب با نظرات پدربزرگ من، کشیتی موهان، شباهت‏‌هایی داشت. او اولویت را به آن دسته از اشعار کبیر می‌داد که فرودستان بیشتر دوست می‌‏داشتند.)

مکتب مطالعات فرودستان تفاسیر نخبه‏‌گرایانه از تاریخ را به‌‏طور کامل زیر سؤال برد. گوها در مقدمۀ مجلد نخست این مکتب که در  سال  ۱۹۸۲ انتشار یافت صراحتاً زبان به انتقاد می‏‌گشاید و می‏‌گوید تاریخ‏‌نگاری ناسیونالیسم هند، از مدت‏‌ها قبل، تحت‌‏نفوذ نخبه‏‌گرایی استعماری و نخبه‏‌گرایی بورژواناسیونالیستی بوده است -و او بسیار کوشید آن‌ها را از رسمیت بیندازد.

«این مکتب گامی بلند به‌سوی رهایی تاریخ‌‏نگاری هند -و به‌طور ضمنی سایر نقاط جهان- از تمرکز فرسایشی بر رویکردهای نخبه‏‌گرایانه بود. آن زمان که من نخستین‏‌بار راناجیت‏دا را ملاقات کردم هنوز خبری از مطالعات فرودستان نبود، ولی حرف‌‏هایی که ضمن گفت‌وگوهایمان می‏زد همان موقع هم نشان می‌‏داد که او در چهارچوب بازنگریِ ضدنخبه‌‏گرایانۀ تاریخ می‌‏اندیشد».

اهمیت راناجیت‏دا و حلقۀ دوستان گِرد او برای من تنها از منظر فکری نبود، به زندگی اجتماعی‌‏ام در کلکته نیز کمک شایانی می‏کرد. هم‌‏صحبتیِ همیشگی با گروه دوستان -که شامل کسانی چون تاپان رایچادهوری، ژاک ساسون، مرینال داتا چادهوری، پارامش ری و چایا ری، رانی رایچادهوری و بسیاری دیگر می‌‏شد- زندگی من را که معلمی جوان در کلکته بودم بسیار غنی‌‏تر می‏‌کرد.

آن زمان که دارما کومار آمده بود کلکته و همراه من در گپ‌‏و‏گفت‏‌های منزل راناجیت‏دا شرکت می‏‌کرد از تنوع مباحثی که در نشست‏‌های عصرگاهی ما مطرح می‌‏شد حیرت کرده بود. حتی الان که نگاه می‌‏کنم نظیر آن بحث‌‏ها را در دانشگاه‌ها نمی‌بینم، همان بحث‌هایی که در میانۀ دهۀ ۱۹۵۰ در آپارتمان کوچک و بی‏آلایش راناجیت‏دا شکل می‌‏گرفت.

                                                                                           •••

شغل تازه و آشنایی با دانشجویان جدید سبب نشد پاتوق قدیمی‏‌ام را فراموش کنم -قهوه‌‏خانۀ خیابان کالج، روبه‌روی کالجِ پرزیدنسی و نزدیک دانشگاه کلکته. تابستان ۱۹۵۶ بود و همه دربارۀ واکنش‌‏های فوری به افشاگری‏‌های نیکیتا خروشچف حرف می‌زدند. او در بیستمین کنگرۀ حزب کمونیستِ اتحاد شوروی دربارۀ اعمال استالینی افشاگری کرده بود.

کنگره در فوریۀ ۱۹۵۶، یعنی چند ماه قبل از بازگشت من به کلکته، برگزار شده بود و کم‏کم ابعاد آنچه از پرده برون افتاده بود بر محافل سیاسی چپ نمود می‌‏کرد. وقتی نظرِ یکی از کهنه‏‌کمونیست‎‏های دوآتشه را در مورد اظهارات خروشچف پرسیدم، بی‏‌درنگ پاسخ داد «از هیچ جانور نفرت‌‏انگیز و تهوع‌‏آوری به اندازۀ خروشچف متنفر نیستم». و دیگر بحث را ادامه نداد. وقتی من به خود جرئت دادم و گفتم گزارش خروشچف در عین هولناکی ابداً تعجب‌‏‏آور نبود، طوفان سرزنش و مؤاخذه به سویم روانه شد.

«خود من، یک دهه قبل از این افشاگری، به استبداد نظام شوروی پی برده بودم. آن زمان چیزهایی دربارۀ «دادگاه‌‏های نمایشی» و پاک‌سازی‏‌های استالینی خوانده بودم، از جمله ماجرای برخورد با بوخارین، مهم‏ترین فیلسوف طرفدار لنین، که با آثارش آشنایی کامل داشتم. پس، در نظر من، دگرگونی ناگهانیِ خاصی در جریان امور رخ نداده بود، بلکه فقط آنچه رسماً  گردن گرفته می‌‏شد تغییر کرده بود».

یکی از کمونیست‏‌های پروپاقرص که از دستم خشمگین شده بود به مشاهدات جان گونتر، نویسندۀ آمریکایی،
بنده در دهلی سرگرم سلسله مجالست‏‌ها و معاشرت‏‌های دلچسب خود بودم که کالج ترینیتی چپ‏‌و‏راست پیام‏‌هایی را به کلکته ارسال کرد مبنی بر اینکه، در کمال ناباوری، من برای دریافت کمک‌‏هزینۀ تحقیقاتی انتخاب شده‌‏ام
اشاره کرد و گفت او (یعنی گونتر) خودش در دادگاه بوخارین و کسان دیگر حضور داشته و دیده که همۀ آن‌ها صحیح و سالم بوده‌‏اند، پس ممکن نبوده شکنجه یا تهدید شده باشند. من واقعاً از این میزان ساده‏‌لوحیِ سیاسی متحیر شدم.

ماجرایی که خروشچف چند سال بعد دربارۀ بازدید خود از یک مدرسه تعریف کرد به نظرم خیلی جالب بود. او با لحنی دوستانه از دانش‏‌آموزان می‏‌پرسد «بگویید ببینم جنگ و صلح را چه کسی نوشته؟». اول همه سکوت می‏‌کنند. بعد یکی از بچه‌‏ها با سیمایی وحشت‏‌زده جواب می‏دهد «رفیق خروشچف، به خدا ما ننوشتیم!».

خروشچف به رئیس سازمان اطلاعات و امنیت اعتراض کرده که این وضع وحشت عمومی اصلاً قابل‌‏پذیرش نیست و ارعاب شهروندان باید فوراً متوقف شود. ماجرا، چند روز بعد، با گزارش سازمان پلیس مخفی به خروشچف فیصله می‏یابد که «رفیق خروشچف، دیگر جای نگرانی نیست. آن پسربچه اعتراف کرده جنگ و صلح را او نوشته».

در ماه‏‌های اکتبر و نوامبر ۱۹۵۶ که چپ‏ها به‏تدریج ضربۀ حاصل از کنگرۀ بیستم را دفع می‌‏کردند، شورش مردم مجارستان علیه سلطۀ شوروی روی داد و ارتش سرخ به‏‌طرز فجیعی سرکوبش کرد. حزب کمونیست هند استبداد شوروی را محکوم نکرد، ولی احزاب کمونیست کشورهای دیگر (به‌ویژه ایتالیا) سرکوب شورش مجارستان را محکوم کردند و هر روز بیشتر عیان می‏گشت که دیگر روزگار آن جنبش کمونیستی متحدِ جهانی سر آمده است.

سرکوب خشونت‌‏آمیز شورش مجارستان و افشاگری‌‏های خروشچف در کنگرۀ بیستم نگران و ناراحتم کرده بود. به نظرم می‏‌رسید مسائلی که مطرح می‏‌شد می‏‌بایست بسیار پیش‌ازآن مورد توجه قرار می‌‏گرفت. با وجود آنکه من هیچ‏‌وقت در حزب کمونیست عضویت نداشتم (و هرگز هم تمایلی به آن پیدا نکردم) بر این باور بودم که ستیزه‏‌جویی طبقاتی در هند -که از دیرباز گرفتار نابرابری و بی‏عدالتی بوده- نقش بسیار برجسته‏‌ای داشت.

«در آن شرایط، تلاش می‏کردم نشان دهم که اگر احزاب کمونیست همان مسائل دمکراسی‌گرایانه‌ای که سرانجام در دهۀ ۱۹۵۰ مطرح شد را در دستور کار خود قرار دهند، بسیار کارآمدتر و سودمندتر می‌‏شوند».

حزب کمونیست هند بالاخره مسئلۀ سازگاری خود با دمکراسی سیاسی را پیش کشید. فرایند حل این مسئله بسیار آهسته بود، ولی همین‏که ضربه‌‏های حاصل از رویدادهای سال ۱۹۵۶ و پس از آن در مباحث سیاسی کشور باقی ماند اتفاق مبارکی بود. بااین‌حال، حزب کمونیست هند هرگز مثل احزاب چین، ویتنام و کوبا آن‌قدر قدرتمند نشد که بتواند نیروی سیاسی تعیین‏‌کننده‌‏ای باشد، و از سال ۱۹۶۴ به بعد چندین‏بار منشعب شد.

                                                                                            •••

همچنان که در کلکته سخت سرگرم کلاس‌‏های دانشگاه جادوپور بودم و انتظار می‌‏کشیدم تا آن دو سال سرآید و رسالۀ دکتری‏‌ام را تحویل کمبریج دهم، در کالج ترینیتی اتفاقی افتاد که موجب شگفتی و سردرگمی‏ام شد. کالج ترینیتی تعداد محدودی کمک‌‏هزینۀ تحقیقاتی دارد -زمان ما ۴ تا بود- که، پس از ارزیابی رقابتیِ آثار پژوهشی، به دانشجویان تحصیلات تکمیلی اعطا می‏‌شود. (می٬‏توانستید در محدودۀ زمانی معینی چند بار شانس خود را امتحان کنید.) دانشجوی منتخب، درواقع، بورسیۀ کالج است و می‌‏تواند، بدون هرگونه اجبار از سوی دانشگاه، چهارسال روی موضوع دلخواه خود کار کند و حق‌‏الزحمه بگیرد.

در تابستان ۱۹۵۶ که ترینیتی را به مقصد کلکته ترک می‏‏‌کردم پی‌یرو سرافا گفت «بد نیست رساله‌‏ات را در مسابقۀ کمک‌‏هزینۀ تحصیلی شرکت ‏بدهی. البته امکان ندارد همان بار اول برنده ‏شوی، ولی می‏‌توانی آن را طبق نظر داوران اصلاح کنی و سال آینده شانس بیشتری داشته باشی». این‏طور شد که رساله‌‏ام را الابختکی از کلکته پُست کردم و بعد همۀ ماجرا را به دست فراموشی سپردم.

نتایج مسابقه هفتۀ اول اکتبر اعلام می‏‌شد، ولی چون امید چندانی نداشتم که انتخاب شوم توجهی به زمان اعلام نتایج هم نکرده بودم. تازه، در ایام مراسم پوجا و تعطیلی دانشگاه جادوپور، بی‏‌خبر روانۀ دهلی هم شده بودم. سفر به دهلی خیلی خوش گذشت و اقتصاددانان مبرزی را برای اولین بار در این سفر ملاقات کردم، کسانی چون کی‏ ان راج، که بعدها در مدرسۀ اقتصاد دهلی همکارم شد، آی‏جی پاتل (همسر آلاکاناندا -یا بی‏بی- دخترِ عمو آمیا که مثل خواهرم بود) و دارم ناراین، اقتصاددان تجربیِ تراز اول که بعدها با او آشنایی مفصلی به هم زدم، و همچنین همسرش شاکونتالا مهرا.

خانم جوان پرشوری به نام دواکی سرینیواسان هم بود که از شهر چنای (مدرس) برای سفر به دهلی آمده بود. او پس از ازدواج با لاکشیمی جین به دواکی جین تغییر نام داد. همسرش حامی پروپاقرص سنت دیرینۀ حزب کنگره بود، اما خودش یکی از مهم‏ترین و موفق‌‏ترین شخصیت‎‏های فمینیسم جهانی شد. دواکی را اولین‏‌بار در منزل یکی از دوستان دیدم. در آن دیدار ظاهراً خیلی از لباس بنگالی من خوشش آمده بود، گویا تا آن زمان چنین لباسی ندیده بود. طی سال‏‌های بعد، او یکی از دوستان صمیمی من شد.

«بدین ترتیب، بنده در دهلی و دور از دانشگاه جادوپور سرگرم سلسله مجالست‏‌ها و معاشرت‏‌های دلچسب خود بودم که کالج ترینیتی چپ‏و‏راست پیام‏‌هایی را به کلکته ارسال کرد مبنی بر اینکه، در کمال ناباوری، من برای دریافت کمک‌‏هزینۀ تحقیقاتی انتخاب شده‌‏ام».

ازآنجاکه دانشگاه جادوپور کمترین اطلاعی از محل اقامتم نداشت، تلگراف‏‌های کالج ترینیتی (و استادانم سرافا، داب و رابرتسون) را بی‏‌پاسخ گذاشته بود، یا اعلام وصول نکرده بود. اما ترینیتی تصمیم گرفته بود، در هر صورت، من را رسماً منتخب اعلام کند و منتظر تأییدم نمانَد. درواقع، من چند هفته پیش از آنکه نامه‌‏های انباشته‏‌شدۀ ترینیتی را در دانشگاه جادوپور ببینم، بدون آنکه خودم بدانم، بورس کالج شده بودم.

اکنون باید فکری می‏‌کردم، چون بر حسب تصادف، هم‌زمان، دو شغل تمام‌‏وقت داشتم. باید انتخاب می‏‌کردم بمانم کلکته یا برگردم به کمبریج. بعد از مذاکره با کمبریج و جادوپور تصمیم بر آن شد که وقتم را تقسیم کنم و در بهار ۱۹۵۸، پیش از موعد مقرر، به کمبریج بازگشتم.


فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟
فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.
فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.


اطلاعات کتاب‌شناختی:

Sen, Amartya. Home in the World: A Memoir. Allen Lane, 2021


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را آمارتیا سن نوشته و در تاریخ ۲۰ ژوئیۀ ۲۰۲۱ با عنوان «,At۲۳ ,Amartya Sen finished the work for his PhD in one year and then set up an economics department» در وب‌سایت اسکرول منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «خداحافظی زودهنگام با کمبریج» در بیست‌ویکمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.
•• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۱ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیست‌ویکمین فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.
••• آمارتیا سن (Amartya Sen) فیلسوف، اقتصاددان و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۸ است.
•••• این مطلب برشی است ویرایش شده از  از کتاب Home in the World: A Memoir نوشتۀ آمارتیا سن.
••••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۱ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیست‌ویکمین فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.

[۱]  Quarterly Journal of Economics
[۲]  A Rule of Property for Bengal
[۳]  Subaltern Studies

کد مطلب: 10594
 


 
۱۴۰۱-۰۳-۲۳ ۲۰:۱۶:۵۲
عالی بود عالی بود (10102)