ترجمان 31 فروردين 1394 ساعت 15:58 https://tarjomaan.com/neveshtar/7215/ -------------------------------------------------- نوشتار عنوان : خام‌دستی در نقدنگاری پاسخ صالح طباطبایی به نقد مهدی شمس بر ترجمۀ کتاب «دربارۀ نقد؛ گذری بر فلسفۀ نقد» -------------------------------------------------- چندی پیش نقدی بر ترجمۀ کتاب «دربارۀ نقد؛ گذری بر فلسفۀ نقد» به قلم مهدی شمس در سایت ترجمان منتشر شد. این کتاب توسط صالح طباطبایی ترجمه و از سوی نشر نی منتشر شده است. آنچه در پی می‌آید جوابیۀ صالح طباطبایی به نقد مهدی شمس است. شایان ذکر است پاسخ شمس به این یادداشت نیز در انتهای مطلب منتشر شده است. متن : نگارندۀ این نوشته باور دارد که نقد از دربایست‌های ناگزیرِ پیشرفت است؛ بدون آن، گشایشی در کارمان پدید نخواهد آمد و پیوسته بر گرد مدار بسته‌ای خواهیم گشت و به افق‌های تازه راه نخواهیم برد. نقد، هرچند گاهی ممکن است خوشایند کسی که کار یا اثرش را نقد می‌کنند نباشد، پیامدهای فرخنده‌ای دارد که ای بسا، سرانجام، همو را نیز خرسند سازد. این نه سخن امروز است که در سنت دیرینۀ ایرانی، صاحب‌نظری چون سعدی، حدود هشت سده پیش از این، همین را، هر چند با بیانی سخته‌تر، گفته است: «جز آن‌کس ندانم نکوگوی من/ که روشن کند بر من آهوی [۱] من.» نوشته‌ام «نقد»، ولی از خوانندۀ فرزانه توقع می‌رود که آن را «نقد راستین» بخواند، چه بسی آشکارست که مثلاً خرده‌گیری کینه‌ورزانه را که هدفی جز خوارنمودن دیگری نمی‌جوید نمی‌توان نقد خواند. هدف نقد چیزی فراتر از پالایش (کاتارسیس) هیجانات یا ابراز کینه‌های نهفته است؛ چنین هدفی را باید جای دیگری جست. مقصود نقد بازشناختن سره از ناسره (بگویید، ارزش‌ها از کاستی‌های) چیزی با محک استدلال و حجت است. سخن یا نوشته‌ای که هدفی جز این بجوید نقد راستین نیست. [۲] حال اگر بپذیریم که هدف اصلی نقد بازشناختن ارزش‌ها از کاستی‌های اثری به مدد حجت و دلیل است، چنین سخن یا نوشته‌ای ویژگی‌های نمایانی دارد. یکی از مهم‌ترین‌ها مستدل‌بودن آن است؛ از گزافه‌گویی بی‌پایه یا دعاوی سست‌بنیاد در نقد نشانی نیست. ویژگی مهم دیگر آن است که اساس نقد بر خوشامد محض استوار نیست؛ دلیلش هم روشن است: سلیقۀ صِرف را، به خودی خود، نمی‌توان مستدل ساخت. هماهنگ با این ویژگی‌ها، منتقد نیز باید صفات بارزی داشته باشد. مهم‌ترینش بهره‌مندی از دانش مرتبط با موضوع نقد است؛ منتقدی که از چنین شناختی بی‌بهره باشد چگونه می‌تواند ارزش‌ها (کاستی‌های) آن‌چه را نقد می‌کند بازشناسد؟ ویژگی دیگر انصاف است و شرط انصاف آن است که منتقد نیک و بد آن‌چه را نقد می‌کند با میانه‌روی و واقع‌نگری برشمارد، نه آن‌که با پرده‌پوشی واقعیات، تنها در پی خرده‌گیری و عیب‌جویی باشد، چه، در این صورت، ای بسا نقد از هدف خود دور افتد و آن‌چه نیک است چون بد جلوه کند که به قول شاعر: «چو منصفی نیابی، چه معرفت چه جهل!» این‌که آن‌چه در بالا آمد تا چه اندازه‌ای در نقدنگاری روزگار ما به کار بسته می‌شود از حوصلۀ این نوشتار بیرون است. مطلب اصلی نوشتۀ حاضر پرداختن به نقدی است که اخیراً در فضای مجازی بر ترجمۀ فارسی کتاب دربارۀ نقد اثر مهم نوئل کارول [۳] نوشته و منتشر گشته، [۴] و در آن، کمابیش هیچ‌یک از شروط پیش‌گفته، چنان‌که باید، به جا آورده نشده است؛ این در حالی است که کتاب مزبور به دفاع جانانه‌ای از «نقد ارزیابانه» یا چنان‌که در بالا گفتیم، نقد همچون کوششی با هدف بازشناسی ارزش‌های اثر با محک استدلال، برخاسته است. آن‌چه مایۀ شگفتی است، از یک سو، سخن نویسندۀ این نقد در «عقلانی» خواندن رویکرد نوئل کارول به موضوع نقد ارزیابانه، [۵] و از سوی دیگر، زیرپانهادنِ کمابیش همۀ دربایست‌های چنین نقدی در نوشتۀ خود اوست؛ اما آن‌چه موجب شده است که نگارنده بر آن شود که به این نقد پاسخ دهد، فقط تخلف از این دربایست‌ها نیست، بلکه همچنین رواج رویکرد ساده‌انگارانه‌ای به ترجمه است که در این نقد و در اصل، در ترجمه‌های فارسی بسیاری که خصوصاً به قلم برخی از مترجمان نوخاستۀ متون تخصصی صورت می‌گیرد دیده می‌شود. از این رو، در آغاز این نوشتار به دو ایراد کلی منتقد در خصوص روش ترجمۀ کتاب پاسخ داده خواهد شد (بخش‌های الف و ب) و سپس شمه‌ای از دیگر کاستی‌های نقد مذکور خواهد آمد (بخش پ). الف. معادل‌یابی در ترجمۀ متون علمی-فلسفی هدف اصلی ترجمه چیست؟ یافتن پاسخ این پرسشِ به‌ظاهر سرراست کار چندان ساده‌ای نیست زیرا تا اندازه‌ای بستگی به آن دارد که بناست چه نوع متنی ترجمه شود. اگر ترجمۀ متنی ادبی، چون شعر، مورد نظر باشد، پاسخ این پرسش با پاسخ آن، چنان‌چه قرار باشد متنی عمومی ترجمه شود، آشکارا متفاوت است. [۶] این‌جا مجال پرداختن به همۀ ظرافت‌های این بحث نیست و بهتر است که بر ترجمۀ متون تخصصی، به‌ویژه نوشته‌های فلسفی، تمرکز کنیم: هدف اصلی ترجمۀ این گونه متون چیست؟ آشکارست که در این‌جا، انتقال دقیق محتوا یا پیام اصلی متن مهم‌ترین هدفی است که مترجم باید در پی نیل به آن باشد؛ اما معمولاً بر سر راه مترجم، برای برآوردن این هدف، مشکل بزرگی وجود دارد: چنین متونی غالباً از اصطلاحات تخصصی انباشته‌اند و یکی از دشواری‌های ترجمۀ آن‌ها از همین جا برمی‌خیزد. شیوۀ کار مترجم در برگرداندن اصطلاحات می‌تواند تأثیر بسزایی در برآوردن هدفش، یعنی انتقال دقیق مفاهیم، داشته باشد. این اصطلاحات بر دو گونه‌اند: اصطلاحاتی که در سنت علمی-فلسفی زبان مقصد، برابرنهاده‌های متناظر یا حتی نزدیکی برای آن‌ها می‌توان یافت؛ و اصطلاحاتی که هیچ برابرنهادۀ نزدیکی در زبان مقصد ندارند. وظیفۀ مترجم کارامد در خصوص اصطلاحات دستۀ نخست روشن است: او باید برابرنهاده‌های متناظر یا نزدیک را از زبان مقصد بیابد و از آن‌ها در ترجمۀ اصطلاحات استفاده کند («برگردان تطبیقی»). اما در مورد اصطلاحات دستۀ دوم چه باید کرد؟ مترجمان در برگردان این اصطلاحات معمولاً به یکی از این دو روش (ترکیبی از آن‌ها) عمل می‌کنند: روش نخست که می‌توان آن را روش «برگردان زبان‌شناختی» خواند آن است که اصطلاح مورد نظر را در زبان مبدأ به لحاظ زبان‌شناختی تحلیل می‌کنند و از نتیجۀ این تحلیل زبان‌شناختی در برگردان آن به زبان مقصد بهره می‌برند. مثلاً اگر آن اصطلاح واژه‌ای مرکب از دو یا چند جزء بود، می‌کوشند که آن را به اجزایش تجزیه کنند و اگر آن اجزاء پیش‌تر در زبان مقصد برابرنهاده‌های تثبیت‌شده‌ای داشتند از آن‌ها در برگردان اصطلاح مذکور استفاده می‌کنند. شرط لازمی که کاربرد چنین روشی را مُجاز می‌سازد آن است که برگردان زبان‌شناختی مفهوم اصطلاح اصلی را برساند؛ در غیر این صورت، استفاده از برگردان زبان‌شناختی ناروا است، چه نقض غرض اصلی ترجمه که همانا انتقال دقیق مفاهیم است، خواهد بود. اف. اس. سی. نورثرپ [۷] (۱۸۹۳-۱۹۹۲)، فیلسوف امریکایی، در خصوص برگردان زبان‌شناختی اصطلاحات فلسفی می‌گوید: چنین اصطلاحاتی را نباید مستقیماً از ترجمۀ زبان‌شناختی صِرف متون فلسفی برگرفت. چنین برگردان‌هایی نوعاً فقط پیوندهای واژگانی-قاموسیِ آن اصطلاح را به دست می‌دهند و معمولاً از دلالت‌های فلسفی منشعب از کاربرد آن غفلت می‌ورزند. بدین ترتیب، ممکن است که دو اصطلاح در ترجمه‌ای برابرنهادۀ هم گرفته شوند، حال آن‌که مفاهیم فلسفی متفاوت و حتی متناقضی را بیان کنند (به نقل از Smid، ص ۴۵). بر این اساس، او نتیجه می‌گیرد که «دانشجوی قابل‌اعتماد فلسفۀ تطبیقی باید بیش از زبان‌شناس صِرف باشد یا چیزی بیش از ترجمه‌های قابل‌اعتماد زبان‌شناسانه در اختیار داشته باشد.» (همان‌جا، ص ۴۵). روش دوم در برگردان اصطلاحاتی که برابرنهادۀ متناظر یا نزدیکی در زبان مقصد ندارند آن است که مترجمِ آشنا با موضوع نوشته‌ای که به ترجمۀ آن همت گمارده است برابرنهادۀ تازه‌ای در برابر آن اصطلاح بیاورد. این فرایند نیز ممکن است به دو روش مختلف به اجرا درآید: نخست آن است که برابرنهادۀ (معمولاً ترکیبیِ) تازه‌ای با استفاده از کلمات متداول در زبان مقصد برگزیند که مفهوم آن به مفهوم اصطلاح اصلی نزدیک باشد («روش نوترکیبی»)؛ روش دوم «واژه‌سازی» (coinage) است که در آن، برابرنهادۀ یکسره تازه‌ای که کاربرد یا پیشینه‌ای در معنای مورد نظر در زبان مقصد نداشته است در برابر آن اصطلاح وضع می‌شود. [۸] از میان روش‌های مختلف معادل‌یابی در ترجمه که در بالا آمد، شاید «برگردان تطبیقی» آرمانی‌ترین شیوه در ترجمۀ اصطلاحات فلسفی باشد، ولی متأسفانه، از سویی، بسیاری از اصطلاحات نوین فلسفی هستند که در سنت فلسفی موجود در زبان مقصدی، چون فارسی، برابرنهاده‌های متناظر یا نزدیکی ندارند و از سوی دیگر، مترجمان چندانی نمی‌توان یافت که با این سنت علمی-فلسفی آشنا باشند تا بتوانند برگردان تطبیقی آن اصطلاحات را بیابند؛ چه بسیار مترجمانی را دیده‌ایم که بدون کم‌ترین آشنایی با موضوع کتاب فلسفی مهمی، به صرف تصور برخورداری از مهارت‌های عمومی ترجمه، دست‌به‌کار برگردان آن به زبان فارسی شده‌اند. از قضا، غالباً همین دسته از مترجمان‌اند که در مواجهه با اصطلاحات فلسفی، معمولاً روش «برگردان زبان‌شناختی» را که به‌ظاهر از ساده‌ترین روش‌های معادل‌یابی به نظر می‌رسد، برمی‌گزینند. چنین مترجمانی، در بهترین حالت، اصطلاح مورد نظر را به اجزاء زبان‌شناختی‌اش تحلیل می‌کنند و اگر پیش‌تر برابرنهاده‌هایی برای آن اجزاء در زبان فارسی وجود داشت، با سرهم‌کردن آن‌ها به برابرنهادۀ فارسی جدیدی می‌رسند. مترجمان نوخاسته، در این میان، معمولاً به این شرط لازم که برگردان زبان‌شناختی باید مفهوم اصطلاح اصلی را برساند اعتنای چندانی ندارند. از نمونه‌های بارزش یکی برگردان «قصدی‌گرایی/قصدگرایی» در برابر intentionalism است که اندکی بعد در همین بخش به آن می‌پردازیم و از آن نومیدکننده‌تر، برگردان «بین‌الاذهانی» در برابر اصطلاح inter-subjective است که توضیح آن در بخش (پ)، ذیل شمارۀ ۳، خواهد آمد. این دسته از مترجمان، به دلیل همین تمایل ساده‌بینانه‌شان به برگردان زبان‌شناختی، بر این پندار پای می‌فشارند که یک‌دستی در ترجمۀ اصطلاحات از فهم‌پذیری آن‌ها اهمیت بیش‌تری دارد، بدین معنا که برگردان یک اصطلاح مرکب از کنارهم‌قراردادن برگردان اجزاء یا واژگان سازندۀ آن اصطلاح، چنان‌چه به‌تنهایی همچون تک‌واژۀ مستقل به کار می‌رفتند، به دست می‌آید، هر چند که برگردان حاصل یکسره بی‌معنا باشد؛ اما چنان‌که گذشت، چنین دیدگاهی اساساً نقض غرض ترجمه است. در نقد ترجمۀ کتاب دربارۀ نقد، منتقد محترم، دانسته یا دانسته، از همین پندار که یک‌دستی در ترجمۀ اجزاء سازندۀ اصطلاحات بر فهم‌پذیری آن‌ها اولویت دارد پیروی کرده است. او در بخش آغازین نقد خود می‌نویسد: از متن ترجمه چنین پیداست که آقای طباطبایی به‌خوبی بر زبان و ادبیات فارسی مسلط هستند. ایشان در اغلب جاهایی که متن اصطلاحات تخصصی و بحث پیچیدۀ فلسفی نداشته، به نحو مطلوب و جذابی متن را ترجمه کرده‌اند. طباطبایی از فعل‌ها، ترکیب‌های وصفی و اضافی، پیشوندها و پسوندهای خوبی استفاده کرده است و توانایی ایشان در این زمینه تحسین‌برانگیز است. مشکل ترجمه این کتاب در مواردی است که پای بحث‌های فلسفی و دقت واژگان به میان می‌آید. اکنون برخی موارد اصلی ترجمۀ کلماتی که به «یکپارچگی» متن ضربه زده‌اند را ذکر می‌کنم. سپس نخستین موردی که ذکر می‌کند مربوط به «قصد و مشتقات آن» است. منتقد تأکید دارد که هنگامی که واژۀ intention را به «قصد» برگردانیم، برای حفظ یک‌پارچگی ترجمه، باید در برگردان همۀ اصطلاحاتی که این واژه یا مشتقاتش در آن‌ها به کار رفته است از همین واژۀ «قصد» استفاده کنیم. آن‌گاه، به پیروی از برخی ترجمه‌های فارسی، برابرنهاده‌هایی که همگی واژۀ «قصد» را در خود دارند ذکر می‌کند: intention: قصد/ intentional: قصدی/ intentionality: قصدیت/ intentional fallacy: مغالطۀ قصدی/ intentionalism: قصدگرایی/ anti-intentionalism: ضد-قصدگرایی/ intentionalist: قصدگرا، قصدگرایانه/ anti-intentionalist: ضد-قصدگرا/ intentionalistically: قصدگرایانه/ intended: قصدشده/ intentionally: قصداً، از روی قصد/ منتقد در ادامه می‌نویسد: «مترجم در ترجمۀ این کلمه و مشتقات آن سردرگم است. در واژه‌نامۀ کتاب چنین آمده است: intentional fallacy: مغالطۀ قصد/ intentionalism: نیت‌خوانی‌گرایی». بدین ترتیب، منتقد، بر اساس آن‌چه در بند پیشین گفته، بر آن است که در برابر intentionalism باید «قصدگرایی» آورده شود، نه «نیت‌خوانی‌گرایی». در پاسخ باید گفت که اولاً بنابر ضابطۀ ادعاییِ منتقد، مبنی برلزوم «یک‌پارچگی» در ترجمه، واژۀ intentionalism (متشکل از دو جزء intentional و پسوند –ism) بایستی به «قصدی‌گرایی» برگردانده می‌شد، نه «قصدگرایی»، چه intentional را خود وی، چند سطر بالاتر، به «قصدی» برگردانده است. ثانیاً، در واژه‌نامۀ فارسی-انگلیسی کتاب، به منظور راهنمایی خوانندگانی که پیش‌تر در پاره‌ای از ترجمه‌های فارسی برگردان «قصدی‌گرایی» را در برابر این اصطلاح دیده‌اند، این برگردان نیز ذکر شده و بی‌درنگ، به برابرنهادۀ پیشنهادی مترجم، یعنی «نیت‌خوانی‌گرایی»، ارجاع داده شده است (ص ۲۲۹، ستون اول، سطر هفتم). ثالثاً، intentionalism یکی از نحله‌های معروف در نقد است که ادعا دارد به منظور فهمیدن معنای یک اثر، باید به قصد (آشکار یا نهان) پدیدآورنده‌اش از خلق آن پی برد؛ [۹] به عبارت دیگر، این گرایش بر آن است که منتقد در نقد هر اثری باید به «نیت‌خوانیِ» پدیدآورندۀ آن اثر بپردازد؛ اما به‌کاربستن نابجای روش «برگردان زبان‌شناختی» در خصوص اصطلاح اخیر به «قصدی‌گرایی» / «قصدگرایی» انجامیده است که نه تنها مفهوم اصلی اصطلاح را نمی‌رساند که به‌خودی‌خود، نیز نامفهوم است؛ اما مترجم، با استفاده از «روش نوترکیبی»، برگردان فارسی «نیت‌خوانی‌گرایی» را پیشنهاد کرده که به گمان او، به مفهوم اصطلاح اصلی نزدیک است. ب. تنوع در تعبیر: کاستی یا مزیت؟ در نثر فارسی، جلوه‌گری با سخن رنگارنگ مزیت بارزی شمرده می‌شده است. بزرگان نثر فارسی همواره می‌کوشیده‌اند که در نوشتۀ خویش از تعابیر تکراری کم‌تر استفاده کنند و اگر در جمله‌ای واژه‌ای را به کار می‌برند، در جملات بعدی، با واژه‌ای دیگر ولی مترادف به همان معنا اشاره کنند. کاربرد واژگان مختلف و هم‌معنا در پی یکدیگر که به جان کلام چیزی جز رنگانگی صورت نمی‌افزاید، از نشانه‌های آشکار این گرایش پایدار در نگارش نثر فارسی است؛ اما این تمایل به «تنوع در تعبیر» در پاره‌ای از زبان‌های دیگر، چون انگلیسی، نه تنها مزیت ادبی مهمی نیست، بلکه گاهی همچون حشو یا درازگویی شمرده می‌شود. از این رو، در ترجمۀ نثر انگلیسی به نثر فارسی گاهی رواست که مترجم در برگردان عباراتی که ممکن است به گوش خوانندۀ فارسی‌زبان کمابیش خشک و تکراری شنیده شود، اندکی دست‌کاری کند تا نشانی از رنگارنگی تعبیر به آن بیفزاید. صد البته که این کار تنها به شرطی رواست که در معنای آن عبارت هیچ خللی وارد نشود و خواننده آشکارا مقصود را دریابد. از ایرادهای کلی‌ای که منتقد از ترجمۀ فارسی دربارۀ نقد گرفته آن است که گاهی برگردان واژه‌ای به دو یا چند صورت آورده شده است. مثلاً او می‌نویسد: «در صفحات ۱۵۴ و ۱۵۵ چند بار از «نیت‌خوانی» برای «intentionalism» استفاده شده است. در جاهای دیگر از جمله صفحۀ ۱۵۳ از «گرایش نیت‌خوانی» برای همین کلمه استفاده شده است.» سپس بی‌درنگ می‌افزاید که گاهی intention به «قصد» و گاهی به «نیت» برگردانده شده است. حقیقت آن است که مترجم هیچ‌یک از این‌ها را نه تنها کاستی در ترجمه ندانسته، بلکه عامدانه به رنگارنگ‌تر کردن نثر خود همت گمارده است. این شیوه، چنان‌که اشاره شد، تنها هنگامی نابجاست که پیام اصلی متن مخدوش شود، ولی اگر به‌جای «نیت‌خوانی‌گرایان»، گاهی بنویسیم «پیروان گرایش نیت‌خوانی» و خواننده هم دریابد که همان مفهوم مورد نظر است، اشکالی در ترجمه پدید نیامده است. البته بی‌شک به‌کاربردن تعابیر متنوع در خصوص اصطلاحات تخصصی نباید از حد بگذرد، زیرا دامنۀ آزادی تعبیر در مورد اصطلاحات بسیار محدود است و مترجم آگاهانه این نکته را در نظر داشته است؛ اما منتقد پای از این نیز فراتر می‌نهد و استفاده از این تعابیر متنوع را در مورد واژگان عمومی هم نابجا می‌خواند: «در صفحات ۱۵۷-۱۵۸ برای کلمۀ intentionally از معادل‌های «عامدانه و از روی قصد»، «از روی قصد و نیت» و همچنین «با قصد قبلی» استفاده شده است.» نیاز به گفتن ندارد که intentionally واژه‌ای تخصصی یا اصطلاحی فلسفی نیست و آزادانه می‌توان آن را به صورت‌هایی گوناگون ولی هم‌معنا ترجمه کرد. از همه جالب‌تر آن است که خود منتقد در بخش چهارم از نقد خود، هنگامی‌که خواسته است ترجمۀ بدیلی برای یکی از جملات پیشنهاد کند، ناخودآگاه از همین گونه‌گونی تعبیر، هرچند به شیوه‌ای نسنجیده، بهره برده و نوشته است: «گاهی چنین می‌نماید که ضد نیت‌گرا از منظری بسیار تنگ به قصدهای مدّ نظر منتقدان قصدگرا نگاه می‌کند.» این در حالی است که خود او، در فهرستی که در بالا آمد، در برابر anti-intentionalist «ضد قصدگرا» را پیشنهاد کرده بود، نه «ضد نیت‌گرا». پ. ارزیابی نقد نقد ترجمۀ فارسی دربارۀ نقد از احکام لغت‌شناسانۀ منتقد که تقریباً هیچ‌گاه به مأخذ یا منبعی مستند نشده، آکنده است. او چنان به‌قطع دربارۀ برگردان دقیق فلان واژه یا معنای درست فلان تعبیر سخن می‌گوید که گویی ادعاهایش از مسلمات است و به هیچ حجتی نیازمند نیست؛ اما متأسفانه، چنان‌که خواهیم دید، کمابیش هیچ‌یک از این ادعاها، هنگامی‌که با منابع معتبر سنجیده شوند، وزنی ندارند. دیگر مشکل این نقد آن است که در بسیاری از بخش‌ها، استحسانی یا مبتنی بر سلیقۀ محض است؛ مثلاً گاهی منتقد برگردان فارسی واژه یا عبارتی را نپسندیده و برگردان دیگری را به جایش پیشنهاد کرده که در آن، کمابیش همان مفهوم به صورت دیگری مطابق با «سلیقۀ» وی بیان شده، اما کم‌ترین دلیل موجهی بر «نادرستی» برگردان نخست ارائه نکرده است. او برگردان هر اصطلاحی را که به نظرش تازه جلوه کند «عجیب» و «غریب» می‌خواند، احتمالاً تنها به آن دلیل که خودش پیش‌تر چنین برگردانی را ندیده است. مشکل بزرگ‌تر آن است که گاهی، دانسته یا نادانسته، از راه انصاف کناره می‌گیرد (ن. ک. ذیل شمارۀ ۲) و این در حالی است که در آغاز نوشته‌اش وعده داده که «در این نوشته تلاش خواهم کرد تا نقدی منصفانه از ترجمۀ ایشان از کتاب دربارۀ نقد به دست دهم.» بدین ترتیب، تقریباً هیچ‌یک از دربایست‌های نقد راستین در این نوشته، چنان‌که باید، به درستی رعایت نشده است. آن‌چه در پی می‌آید شمه‌ای از مهم‌ترین نمونه‌های این لغزش‌ها است: ۱. منتقد در بخش ۱-۱-۱ از نقد خود نوشته است: «مشخص نیست که چرا کلمۀ intentional که در عبارت intentional fallacy یک صفت است به «قصد» که یک اسم است ترجمه شده است.» شاید نیاز به گفتن نباشد که در برگردان فارسی پاره‌ای از ترکیب‌های وصفی انگلیسی گاهی درست‌تر آن است که از ترکیب اضافی استفاده شود؛ مثلاً Iranian Embassy را به «سفارت ایران» ترجمه می‌کنیم، نه «سفارت ایرانی» یا European Union را به «اتحادیۀ اروپا» برمی‌گردانیم، نه «اتحادیۀ اروپایی». [۱۰] جالب این‌جاست که خود منتقد گرامی بارها، در نقد خویش، برابرنهادۀ واژۀ intentionalism (متشکل از دو جزء intentional و پسوند –ism) را قصدگرایی پیشنهاد کرده است، نه قصدی‌گرایی، در حالی‌که کلمۀ intentional صفت است و «قصد» اسم! ۲. او در بخش ۱-۲ از نقد خویش می‌نویسد: «مترجم برای کلمۀ objective از برگردان «برون‌نگر» و همچنین عبارت «برون‌نگر (واقع‌نگر)» استفاده کرده است. در سوی دیگر، کلمۀ subjective به «درون‌نگر (شخصی)» ترجمه شده است.» سپس چند سطر پایین‌تر (بخش ۱-۲-۲) می‌افزاید: «وقتی مترجم معادل جدیدی پیشنهاد می‌کند، موظف است توضیحی ارائه دهد که چرا چنین ترجمه‌ای را برگزیده است و امید داشته باشد تا معادل‌های پیشنهادی او بین اهل فلسفه مقبول افتد؛ اما آقای طباطبایی بدون هیچ توضیحی و به‌صورت سلیقه‌ای «درون‌نگر» را برای subjective پیشنهاد می‌کنند و نتیجه این است که خودشان نیز به این معادل پایبند نیستند. مثلاً در صفحۀ ۱۶۹ برای همین کلمه معادل «درون‌خودی» را می‌آورند. گاهی نیز از همان معادل متداول یعنی «ذهنی» استفاده می‌کنند.» جای شگفتی است که منتقد، با آن‌که در آغاز، نقد خویش را «نقدی منصفانه» خوانده، در این‌جا چنین ادعای گزافی کرده است. مترجم کتاب، بر خلاف ادعای منتقد، در یکی از پانوشت‌های ترجمۀ فارسی به تفصیل توضیح داده است که چرا چنین برابرنهاده‌هایی را برگزیده است. در این‌جا عین کلمات این پانوشت توضیحی ذکر می‌شود تا وزن ادعایش بهتر سنجیده شود: واژۀ subjective دو معنای متفاوت، هرچند کمابیش مرتبط‌به‌هم دارد: در مصطلح فلسفی یا به قول نویسنده، در تداول قرن هجدهم، به معنای درون‌خودی یا ذهنی (در برابر objective) است (گاهی آن را به «انفسی» در برابر «آفاقی» نیز برگرده‌اند)؛ اما در تداول شایع و امروزی، [واژۀ subjective] به معنای «شخصی»، «استحسانی» یا «درون‌نگر»، یعنی مبتنی بر سلیقه و ذوق محض، نه واقعیات، است (در برابر برون‌نگر یا واقع‌نگر objective). مترجم، به منظور تمایز میان این دو [معنای مختلف]، به‌ترتیب از برابرنهاده‌های «درون‌خودی» (به معنای ذهنی) و «درون‌نگر» (به‌معنای شخصی یا استحسانی) در ترجمه استفاده کرده است. (ص ۳۹، پانوشت ۳). بنابراین، از واژۀ subjective دو معنای مختلف اراده می‌شود؛ از این رو، دو برابرنهادۀ فارسی مختلف در برابر آن‌ها آورده شده است. وانگهی، اگر منتقد زحمت مطالعۀ ص ۴۰ از ترجمه (بندهای اول و دوم از ص ۳۴ متن اصلی) را بر خویش هموار می‌کرد به‌روشنی درمی‌یافت که خود نویسندۀ کتاب دو مفهوم متمایز برای اصطلاح subjective ذکر کرده است (مفهوم سدۀ هجدهمی و مفهوم مدرن). ضمناً اگر اندک التفاتی به سیاق جملات مذکور در صفحۀ ۱۶۹ می‌کرد، حتماً برایش روشن می‌شد که مراد از subjective در آن‌جا امر درون‌خودی (ذهنی) است. بنا بر این، در این‌جا مشکلی وجود ندارد مگر در خصوص کم‌التفاتی منتقد گرامی. ۳. باز منتقد می‌نویسد: «برای کلمۀ inter-subjective نیز از معادل غریب «مفاهمه‌پذیر» استفاده کرده‌اند که باز هم نقض معادل‌های پیشنهادی خودشان است.» ظاهراً، در نظر منتقد، معادل صحیح این واژه «بین‌الاذهانی» است، چه در بخش دیگری از نقد خود می‌نویسد: «مشتقات این دو کلمه مانند subjectivity، objectivity و inter-subjective نیز به گوش اهالی فلسفه آشنا هستند و به ترتیب این‌طور ترجمه می‌شوند: «ذهنیت»، «عینیت» و «بین‌الاذهانی».» در پاسخ این ادعا، باز باید به پانوشت توضیحی دیگری از مترجم اشاره کرد که در آن، دلیل انتخاب این برابرنهاده ذکر شده است: به معانی مشترک و ارتکازی برخاسته از عقل سلیم (common sense) که مردم در مفاهمات و روابط متقابل خویش به کار می‌برند، مفاهمه‌پذیر (inter-subjective) گویند. قابلیت اثبات مفاهمه‌پذیر (inter-subjective verifiability) ظرفیت مفاهمۀ دقیق و آسان یک معنا میان اشخاص مختلف و بازتولید آن در شرایط گوناگون به قصد تحقیق درستی آن است. اگر بتوان موضوعی را به شیوه‌ای مفاهمه‌پذیر اثبات کرد، بی‌شک امر شخصی و سلیقه‌ای محض نبوده و مبنایی برون‌نگرانه (objective) برای اثبات آن در دست است؛ از این رو، قابلیت اثبات مفاهمه‌پذیر اصل بنیادینی در تحقیقات تجربی است. معمولاً در برابر inter-subjective در فارسی برابرنهادۀ نارسای «بین‌الاذهانی» را ذکر می‌کنند، هر چندکه مترجم، چنان‌که پیداست، برابرنهادۀ «مفاهمه‌پذیر» را برای این اصطلاح ترجیح می‌دهد. (ص ۴۰، پانوشت ۱). چنان‌که گذشت، مشکل اصلی این‌جاست که منتقد بر این گمان است که اگر واژه‌ای در ترکیبی به کار رفت، یک‌دستی ترجمه اقتضا دارد که آن واژه در آن ترکیب به همان صورتی برگردانده شود که اگر به‌تنهایی همچون تک‌واژه‌ای مستقل به کار می‌رفت. نمونه‌اش همین اصطلاح inter-subjective است: از آن‌جا که برابرنهادۀ فارسی subjective، به گمان منتقد، «ذهنی» است و inter نیز پیشوندی به معنای «بین» است، برابرنهادۀ فارسی inter-subjective باید چنین شود: بین ذهنی؛ اما مشکل تازه‌ای پیش می‌آید: «بین ذهنی» یکسره بی‌معناست. پس ناگزیر باید این برابرنهاده را کمی تعدیل کرد تا دست‌کم معنایی بیابد: «بین اذهانی». حال اگر «آل» عربی هم به آن اضافه شود، جلوۀ کهنه‌نمایی خواهد یافت: «بین‌الاذهانی»! [۱۱] چنان‌که پیداست، حاصلِ کار واژۀ نوساختۀ کهنه‌نمایی است که نه در سنت فلسفی‌مان نشانی دارد و نه به هیچ مفهوم روشنی دلالت می‌کند؛ اما این ادعای منتقد را که این برگردان «به گوش اهالی فلسفه» آشناست باید بدین صورت اصلاح کرد که این برگردان «برای خوانندگان پاره‌ای از ترجمه‌های فارسی کتاب‌های فلسفی» آشناست؛ اما چه کسی می‌تواند ادعا کند که هر مترجمی باید از هر برگردانی که در برخی از ترجمه‌های فارسی کتاب‌های فلسفی آمده است استفاده کند، حتی اگر به نظرش، آن برگردان برساختۀ کهنه‌نما و نارسایی باشد؟ آری! باید پذیرفت که این برگردان و برخی برگردان‌های نارسای دیگر متأسفانه در میان ترجمه‌خوانان فارسی‌زبان رواج پیدا کرده‌اند، ولی مترجم کتاب دربارۀ نقد در سراسر ترجمۀ خود عامدانه کوشیده است که در برابر پاره‌ای از اصطلاحات، برابرنهاده‌های تازه‌ای را که به رأی او، دقیق‌تر و رساترند پیشنهاد کند (مثلاً نک: ص ۱۴ پانوشت ۲ دربارۀ برابرنهادۀ satire؛ ص ۱۰۱ پانوشت ۴ و ص ۲۲۶ پانوشت ۱ هر دو دربارۀ برابرنهادۀ plot). باید توجه داشت که مفهوم inter-subjectivity در فلسفۀ غربی (به‌ویژه، در پدیدارشناسی)، روان‌شناسی و روان‌کاوی مورد بحث قرارگرفته و تعاریف گوناگونی از آن ارائه شده است. [۱۲] اما وجه مشترک همۀ این تعاریف کمابیش همان است که به اجمال در بالا آمد، یعنی قابلیت مفاهمه‌پذیری. [۱۳] ۴. منتقد در ادامه می‌نویسد: «در صفحۀ ۱۵۱ نیز عبارت Pragmatics را که نام یک رشتۀ دانشگاهی است، به صفتِ «برون‌زبان‌نگر» ترجمه کرده‌اند که به ذهن خواننده می‌آورد که شاید منظورشان از این واژۀ غریب «عینی» بوده است و شاید اصل کلمه objective بوده است؛ اما Pragmatics شاخه‌ای از زبان‌شناسی است که نحوه‌های تأثیر زمینه (context) در معنا را مطالعه می‌کند. برخلاف معناشناسی (semantics) که فقط معناهای قراردادی یا کدگذاری شده را فارغ از زمینۀ اظهارها (utterances)، بررسی می‌کند. این واژه معمولاً به «کاربردشناسی» و گاهی به «منظورشناسی» ترجمه می‌شود.» پیش از سنجش سخن منتقد، ناگزیر باید به دو نکته اشاره کرد: نخست آن‌که pragmatics در ترجمۀ فارسی این بخش از کتاب به «ملاحظات برون‌زبان‌نگر» برگردانده شده است (ص ۱۵۱، سطرهای ۶-۷)، نه به صفتِ «برون‌زبان‌نگر». دیگر این‌که درست‌تر آن است که گفته شود pragmatics شاخه‌ای از زبان‌شناسی است، نه لزوماً نام یک رشتۀ دانشگاهی؛ اما آن‌چه منتقد آن را «واژۀ غریب» خوانده است برابرنهادۀ مقبولی است که از سوی برخی دیگر از مترجمان نیز در مقابل این اصطلاح به کار رفته است. مثلاً در ترجمۀ فارسی کتاب مرجع رامان سلدن، نظریۀ ادبی و نقد عملی، مترجم کتاب، آقای دکتر جلال سخنور، نخستین برابرنهادۀ pragmatics را «برون‌زبان‌نگری» ذکر کرده است (ص ۳۷۶). شایان ذکر است که سال‌ها از این ترجمه همچون یکی از کتاب‌های مرجع نظریۀ نقد در دانشگاه‌ها استفاده می‌شده است. [۱۴] اما pragmatics چیست؟ در واژه‌نامۀ وبستر چنین تعریف شده است: «تحلیل زبان بر پایۀ زمینۀ موقعیتی‌ای که گفته‌ها در آن اظهار شده‌اند، از جمله دانش و باورهای گوینده و نسبت میان گوینده و شنونده.» [۱۵] از این رو، pragmatics بیش‌تر به زمینه‌های بیرونی‌ای که گفته‌ها در آن به بیان درمی‌آیند نظر دارد تا محتوای خود آن گفته‌ها. جورج یول در کتاب The Study of Language نیز در این باره می‌نویسد: از بسیاری جهات، pragmatics مطالعۀ معنای «ناپیدا» است، یا مطالعۀ چگونگی تشخیص مراد گوینده یا نویسنده است، هنگامی آن را عملاً به زبان در نیاورده یا ننوشته است. (ص ۱۲۶) بنابر این، پُر بیراه نیست که pragmatics به ملاحظات برون‌زبان‌نگر برگردانده شود، زیرا تحلیلی است که از حیطۀ معانی آشکار زبان می‌گذرد و به فراسوی آن، یعنی به زمینه‌های بیرونی زبان، می‌نگرد. ۵. سپس منتقد دست به کار شده است تا توانایی‌های خویش را در معادل‌یابی به نمایش گذارد. او سه مورد از برابرنهاده‌هایی را که در ترجمه، برای اجزاء نقد آورده شده است «نامناسب» می‌خواند و برابرنهاده‌های تازه‌ای پیشنهاد می‌کند. الف) منتقد «بررسی زمینۀ پیدایش اثر (هنری)» را که در برابر contextualization آمده به دلیل آن‌چه «اطناب» (درازگویی) خوانده است نامناسب دانسته و به جای آن، «زمینه‌یابی» را پیشنهاد کرده است. آری! بی‌شک «زمینه‌یابی» از «بررسی زمینه‌های پیدایش اثر» کوتاه‌تر است و شاید حتی مناسب‌تر (به فرض آن‌که همان مفهومی را برساند که از ترکیب بلندتر فهمیده می‌شود)، اما پرسش این‌جاست که آیا درازگویی همواره نامناسب است؟ باید گفت که چنین نیست؛ آن‌چه ناپسند است «اِطناب مُمِلّ» (درازگویی ملال‌آور) است، چنان‌که «ایجاز مُخِلّ» (کوتاه‌گویی نارسا) را نیز ناپسند دانسته‌اند. اگر درازگویی فایده‌ای در برداشته باشد که از سخن کوتاه حاصل نشود حتی پسندیده است. در کتاب دربارۀ نقد، از نخستین دفعاتی که از contextualization، در کنار سایر اعمالی که در نقد به کار بسته می‌شوند (اجزاء نقد)، نام برده شده در اوایل فصل نخست (ص ۲۰ از ترجمه، ص ۱۳ از متن اصلی) است. در ذیل همین صفحه، نویسنده پانوشتی آورده است که در آن می‌نویسد: «این کارها [(اجزاء نقد)] به شیوه‌ای دقیق‌تر در فصل آینده وصف خواهند شد. معنای اکثر اصطلاحاتی که در این فهرست آمده احتمالاً کاملاً واضح است. دو استثنا، در این میان تبیین [(elucidation)] و تحلیل [(analysis)] است...» (ص ۲۰، پانوشت ۱). مترجم، هنگام ترجمۀ این بخش از کتاب، کوشیده است که معادلی در برابر اصطلاح contextualization بیاورد که معنای آن، به گفتۀ نویسنده، «احتمالاً کاملاً واضح» باشد؛ بنابر این، آن برابرنهادۀ بلندتر و رساتر را عامدانه برگزیده و در سراسر کتاب همان را به کار برده است. بنابر این، هر درازگویی را نمی‌توان ناپسند یا نامناسب پنداشت. درازگویی هنگامی زیاده‌گویی و ناپسند است که از مقصود سخن دور شود و به حاشیه‌روی بیفتد. ب) منتقد «تبیین» را برابرنهادۀ درست elucidation ندانسته، بلکه «ایضاح» یا «شفاف‌سازی» را معادل دقیق آن پنداشته و افزوده است: ««تبیین» معادلی است که برای کلمۀ explanation به کار می‌رود و اگرچه فعل تبیین‌کردن به «توضیح‌دادن» نزدیک است اما معادل خوبی برای آن نیست زیرا «تبیین» موجه‌کردن و دلیل آوردن را نیز در معنای خود دارد.» منتقد ادعاهایی دربارۀ معانی برخی واژگان می‌کند، ولی کوچک‌ترین دلیل یا شاهدی بر درستی ادعاهای خویش نمی‌آورد. نخست باید پرسید که «ایضاح» و «شفاف‌سازی» به چه معنایند. «ایضاح» (مصدر باب افعال از ریشۀ «وضح») در زبان فارسی در این معانی به کار رفته است: «روشن و آشکار شدن» و «آشکار کردن» (دهخدا، ذیل «ایضاح»)؛ اما «شفاف» به معنای «آن‌چه نور را از خود عبور دهد» و «درخشان و تابان و روشن» است (دهخدا، ذیل «شفاف»). پس شفاف‌سازی، در سیاق حاضر، مفهومی نزدیک به «روشن‌سازی» دارد. حال «تبیین» به چه معنا است؟ «پیدا و آشکار شدن» و «آشکار ساختن» از معانی آن است (دهخدا، ذیل «تبیین»). ضمناً ناگفته نماند که بر خلاف ادعای منتقد، واژۀ «تبیین»، به خودی خود، مفهوم «موجه کردن» یا «دلیل آوردن» را نمی‌رساند. بنابر این، دست‌کم، به لحاظ مفهوم لغوی، میان معانی «تبیین» و «ایضاح» تفاوت چندانی نیست. [۱۶] حال از منتقد باید پرسید که به چه دلیلی «تبیین» برابرنهادۀ درستی برای elucidation نیست، ولی «ایضاح» برابرنهادۀ دقیق آن است. بلکه باید گفت که «ایضاح» (واضح‌سازی)، به لحاظ مفهوم ریشه‌اش (وضوح)، بیش‌تر به clarification (از ریشۀ لاتینی clārus به معنای واضح) نزدیک است تا elucidation که از نظر ریشه به اصل لاتینی elucidare، به معنای روشن‌کردن، بازمی‌گردد (واژه‌نامۀ وبستر، ذیل «elucidate» ص ۴۶۴). پ) سپس می‌افزاید: «معادل کلمۀ evaluation ارزشیابی است و نه ارزیابی. همان‌طور که معادل کلمۀ value ارزش است.» منتقد باز همچون لغت‌شناس خبره‌ای دربارۀ واژگان اظهار نظر کرده، ولی در لغت‌نامۀ دهخدا ذیل «ارزیابی» آمده است: «عمل یافتن ارزش هر چیز». پس ارزیابی به معنای ارزش‌یابی و معادل دقیق evaluation است؛ اما نکته‌سنجی‌های لغت‌شناسانۀ منتقد را پایانی نیست؛ او در ادامه می‌نویسد: «در صفحۀ ۷۴ کتاب کلمۀ appraise را به ارزشیابی ترجمه کرده‌اند که معادل درست آن «برآورد» است.» اما واژه‌نامه‌ها چیز دیگری می‌گویند. مثلاً در واژه‌نامۀ لانگمن Longman ذیل واژۀ appraise آمده است: To officially judge how successful، effective، or valuable something is = evaluateرسماً سنجیدن آن‌که چیزی چقدر موفق، مؤثر یا ارزشمند است= ارزیابی کردن باز در واژه‌نامۀ امریکن هریتج American Heritage در ذیل این واژه می‌خوانیم: To evaluate، especially in an official capacityارزیابی کردن، خصوصاً به شیوه‌ای رسمی. ۶. در بخش بعدی، منتقد فهرست کوتاهی از واژگانی را که به گمانش، «به لحاظ فلسفی [!] اشتباه ترجمه شده‌اند» آورده و چنان‌که از او انتظار می‌رود، کوچک‌ترین دلیلی بر اشتباه‌بودن برگردان این کلمات- که شماری از آن‌ها واژگانی عمومی و نه اصطلاحاتی فلسفی‌اند- ذکر نکرده است. در مقابل، برگردان‌های تازه‌ای در برابر هر یک پیشنهاد کرده است؛ وضعیت این برابرنهاده‌های پیشنهادی از دو حال بیرون نیست: ۱) برخی از آن‌ها نشانگر سلیقۀ خاص اویند. مثلاً منتقد واژۀ نوساخته و مرکّب (نیم‌عربی و نیم‌فارسی) «تمامیت‌خواه» را در برابر totalitarian پیشنهاد کرده، ولی او نادرستی یا حتی نارساییِ برابرنهادۀ دقیق و فارسی «خودکامه» را که آن را اشتباه پنداشته، نشان نداده است. ظاهراً منتقد، چنان‌که در بخش ۳ همین نوشتار گذشت، بر این گمان ساده‌انگارانه است که لزوماً باید اجزاء واژۀ اصلی در ترجمۀ آن نیز دیده شود. پیش‌تر ناموجه‌بودن این پندار در مثال inter-subjective توضیح داده شد. ۲) پاره‌ای از برابرنهاده‌های پیشنهادی منتقد با معنای مورد نظر نویسندۀ کتاب مطابقتی ندارد. مثلاً در برابر plausible واژۀ «محتمل» را به‌جای برابرنهاده‌های مترجم («پذیرفتنی» و «موجّه») [۱۷] پیشنهاد کرده، حال آن‌که در متن اصلی مراد نویسنده از این واژه همان است که در ترجمه آمده است. ۷. منتقد در بخش مربوط به ضبط اسامی خاص به خطای حیرت‌آور دیگری درافتاده و نوشته است: «نام Ezra Pound به صورت «عذرا پاوند» ضبط شده است. این ضبطی است که در ترجمه‌های دیگر نیز دیده می‌شود؛ اما از آن‌جایی که «عُذرا» در فارسی اسمی برای خانم‌ها است، باید از ضبط «ازرا پاند» استفاده کنیم.» با داوری بر پایۀ آن‌چه تا به حال از منتقد دیدیم، چه بسا نباید از او انتظار داشت که با نام عِزرا (با «ز») آشنا باشد یا بداند که این نام، در اصل، در کتاب مقدس، نام کاهن بزرگ و کاتب شریعت یهود بوده است، ولی دست‌کم، از منتقد انتظار می‌رود که به املاء این نام در ص ۱۰۳ از ترجمه توجه کرده باشد و آن را با نام عذرا (با «ذال») اشتباه نگیرد- افسوس که حتی نام «عذرا» را نیز به خطای مرسوم با عین مضموم (عُذرا) ذکر کرده، دز حالی‌که ضبط صحیح آن با عین مفتوح (عَذراء) است؛ اما این‌که نام کوچک Ezra Pound، شاعر و منتقد امریکایی را به صورت «عزرا» (ضبط اصلی نام عبری در کتاب مقدس) بیاوریم یا به صورت «ازرا»، امری استحسانی است، چنان‌که برخی نام کوچک Isaac Newton، دانشمند شهیر انگلیسی را «اسحاق» و برخی «آیزاک» ذکر کرده‌اند. ۸. در بخش دیگری از نقد با عنوان «اشتباه‌های نحوی»، منتقد گرامی، به زعم خویش، کوشیده است تا سه نمونه از خطاهای نحوی را در برگردان جملات و عبارات ذکر کند، ولی با مراجعه به این نمونه‌ها، اولاً آشکار می‌شود که دست‌کم، دو تا از سه نمونه، حتی اگر هم اشتباه بوده باشند، «اشتباه نحوی» (خطا در جمله‌بندی یا ترکیب کلمات در جمله یا عبارت) نیستند. ثانیاً، یا اشکالاتی که منتقد بر این سه نمونه وارد کرده است اصلاً بجا یا درست نبوده، یا اصلاحات پیشنهادی‌اش یکسره نابجا یا نادرست‌اند. مثلاً، او نمونه‌ای از آن‌چه را اشتباه «نحوی» مترجم پنداشته، از صفحۀ ۱۵۸ ترجمه، ذکر کرده است: «گاهی چنین می‌نماید که گویی مخالفان نیت‌خوانی از منظر بسیار تنگی به قصدها که منتقدان نیت‌خوانی‌گرا این‌همه به آن توجه دارند می‌نگرند» که برگردان این جمله است: At times، it appears as though the anti-intentionalist has too narrow a view of the intentions about which intentionalist critics care p. 146 سپس افزوده است: «در ترجمۀ این جمله اشتباه آشکاری وجود دارد؛ عبارت «این‌همه» اضافی است و در متن انگلیسی وجود ندارد. ترجمۀ درست از این قرار است: «گاهی چنین می‌نماید که ضدنیت‌گرا از منظری بسیار تنگ به قصدهای مد نظر منتقدان قصدگرا نگاه می‌کند.»» در پاسخ، نخست فرض کنیم که عبارت «این‌همه» اضافی باشد، آیا این یک اشتباه «نحوی» (ترکیب نادرست کلمات در جمله) است؟ باید گفت که نه تنها این اشتباهی نحوی نیست، بلکه اصلاً در این‌جا اشتباهی، چه آشکار و چه نهان، روی نداده است. «این‌همه» در این‌جا، همچون قید مقدار، بر مفهوم فعل «توجه دارند» تأکید کرده است. توضیح آن‌که فعل care about در اصل انگلیسی صرفاً به به معنای «توجه داشتن (به)» نیست، بلکه به معنای «توجه بسیار داشتن (به)، دل‌بستگی داشتن (به)، اشتیاق داشتن (به)، دغدغه داشتن (دربارۀ)» است. [۱۸] از این روست که در ترجمه، از قید «این‌همه» استفاده شده است تا مفهوم «توجه داشتن» مورد تأکید قرار گیرد؛ اما برگردان پیشنهادی منتقد متأسفانه نه تنها، به لحاظ معنایی، نارسا است، بلکه با آن‌چه خود منتقد درباره‌اش داد سخن داده نیز نمی‌خواند. توضیح آن‌که عبارت «قصدهای مدّ نظر منتقدان» ممکن است چنین تعبیر شود: قصدهایی که خود آن منتقدان مد نظر دارند، یعنی قصدهای خود آنان، حال‌آن‌که مراد واقعی قصدهای پدیدآورندگان آثار هنری است که سخت مورد توجه منتقدان نیت‌خوانی‌گراست. بنابر این، برگردان پیشنهادی منتقد نارسا و دوپهلو است. وانگهی، او anti-intentionalist را به «ضدنیت‌گرا» برگردانده و بی‌درنگ intentionalist را به «قصدگرا» ترجمه کرده است. این در حالی است که در آغاز نقد خود نوشته بود: «مثلاً اگر در ابتدای یک مقالۀ فلسفی با کلمۀ «نیت» و چند خط بعد با کلمۀ «قصد» مواجه شدید، حتماً باید از خودتان بپرسید تفاوت این دو کلمه در چیست... این دیگر تذکری پیش‌پاافتاده است که به دانشجویان فلسفه بگویند کلمات را به‌راحتی خرج نکنند، ساده بنویسند، از ابهام اجتناب کنند، برای یک مفهوم فنی همیشه از یک کلمه استفاده کنند.» گویا منتقد «تذکر پیش‌پاافتادۀ» خود را بسی زود از یاد برده است. منتقد، در بخش پایانی نقد خود، نوشته است «نویسندۀ این کتاب، نوئل کرول، ساده‌نویس و دقیق است. این سادگی و دقت در ترجمۀ آقای طباطبایی چندان منتقل نشده است. مثلاً عبارت oxymoronically enough این‌گونه ترجمه شده است: «به گونه‌ای بس نقیض‌گویانه». این ترجمه علاوه بر این‌که مصداقی از ادبی‌کردن ناموجه متن توسط مترجم است، اشتباه نیز هست. کلمۀ «بس» به معنای بسیار است حال آن‌که مراد از واژۀ enough در این‌جا «نسبتاً» یا «به حد کافی» است. معادل کلمۀ oxymoron نیز کلمۀ «متناقض‌نما» است که عباراتی مانند «خشونت مهربانانه»، «فقر ثروتمندانه» مثال‌های آن هستند. نه «نقیض‌گویی» که عبارتی مانند «دایرۀ مربع» و «حسن حسن نیست.» مثال آن است.» در این جملات، چند خطا به وقوع پیوسته است. نخست، این ادعا که نوئل کارول ساده‌نویس و دقیق است، اگر در خصوص آثار دیگرش درست باشد، در مورد کتاب حاضر، دربارۀ نقد، لزوماً صادق نیست. در برخی از نقدهایی که بر این کتاب نوشته شده است، منتقدان آشکارا شیوۀ نگارش او را به هر وصفی به‌جز «ساده‌نویسی» متصف کرده‌اند. مثلاً نایجل بیل [۱۹] در نقد خویش بر این کتاب نوشته است: «خواندن کتاب دربارۀ نقد ساده نیست. بر خلاف کتاب هنرها به چه کار می‌آیند؟ [۲۰] اثر آراسته و پیراسته‌ای نیست. سطرهای چندانی از آن چنان استادانه نوشته نشده است که در خاطر بماند؛ تکرار مکررات در آن بیش از اندازه است؛ سخنان کلیشه‌ای متن آن را آکنده است؛ کلماتش بارها در هم گره می‌خورند؛ و با این همه و علی‌رغم همۀ این‌ها، این کتاب، همچون مرد نیک‌سرشتی که با همۀ ناشی‌گری‌اش، در نهایت، پهلوان میدان‌دیده‌ای را شکست دهد، مسابقه را می‌بَرد.» [۲۱] اما سخن دیگر منتقد که برگردان مزبور «مصداقی از ادبی‌کردن ناموجّه متن است»، همچون اکثر ادعاهای دیگرش، به هیچ دلیلی مستند نشده است. گیریم که این برگردان تعبیری ادبی باشد (و چرا نباشد، هنگامی‌که oxymoron اصطلاحی ادبی است؟! [۲۲])، به چه دلیلی این «ادبی‌کردن» ناموجّه است؟ اما او ادعای دیگرش را به دلیلی مستند ساخته و گفته است که برگردان مترجم نادرست است، چه کلمۀ «بس» به معنای بسیار است و enough به معنای «به حد کافی». باید گفت که آری! «بس» همچون مخفف واژۀ «بسیار» به کار می‌رود، ولی این فقط یکی از کاربردهای آن است؛ معنای دیگرش، چنان‌که ذیل «بس» در لغت‌نامۀ دهخدا آمده، «کافی» و «به قدر کفایت» است. مثلاً در شاهنامۀ فردوسی در داستان سیاوش می‌خوانیم: گُوِ پیلتن با سپاه از پس است/ که اندر جهان کینه‌خواه او بس است، یا در منظومۀ خسرو و شیرین از خمسۀ نظامی آمده: خدا را گرچه عبرت‌هاست بسیار/قیامت را بس این عبرت نمودار، یا حافظ سروده است: شراب خانگی‌ام بس، می مغانه بیار/حریف باده رسید، ای رفیق توبه، وداع! پس آن‌چه فعلاً در این‌جا ناموجه است همین دلیل منتقد است و بس! (این هم یکی دیگر از کاربردهای «بس»، به معنای «فقط»)؛ اما سخن دیگر منتقد که برابرنهادۀ oxymoron «متناقض‌نما» است، نه «نقیض‌گویی»، باز ادعای محض است. به‌عکس، می‌توان نشان داد که چرا در ترجمۀ این بخش از کتاب، عبارت oxymoronically enough به این صورت فعلی ترجمه شده است. در کتاب آمده است: «آرمان اثبات ناهماهنگی و پراکندگی ذهن به واسطۀ بازنمایی مجموعۀ ناهماهنگی از رویدادها، به گونه‌ای بس نقیض‌گویانه، غرض هماهنگی است که به روشی قابل‌فهم از طریق گزینش به‌ظاهر تصادفی زنجیره‌ای از رویدادها به اجرا درآمده است.» [۲۳] (ص ۱۴۶). نویسنده در این‌جا می‌خواهد بگوید که اگر هنرمندی ادعا کند که هیچ غرض معینی اثرش را هماهنگ نکرده و وحدت نبخشیده، بلکه او به شیوه‌ای تصادفی اجزاء آن را گرد هم آورده، این ادعا نوعی نقیض‌گویی است، زیرا خود همین آرمانِ خلق اثری یکسره ناهماهنگ، به نوبۀ خود، غرض هماهنگی‌بخش آن اثر است. چنان‌که پیداست، در این‌جا، اگر به‌جای «نقیض‌گویانه»، از واژگانی همچون «نقیض‌نمایانه/متناقض‌نمایانه» استفاده می‌شد، تلویحاً این مفهوم نادرست را می‌رساند که این ادعا نقیض‌نما است؛ یعنی، به نظر چون تناقض می‌نماید، ولی در حقیقت متناقض نیست. ولی چنین مفهومی، به هیچ روی، مقصود نویسندۀ کتاب نبوده است. منتقد در «سخن پایانی» اش اظهار امیدواری کرده است که با اصلاح ایرادهایی که او از ترجمۀ فارسی کتاب دربارۀ نقدگرفته است، چاپ بعدی این کتاب بتواند علاقه‌مندان فلسفه را به سوی تفکر جدی دربارۀ نقد عینی «هدایت کند». بی‌شک ادعای گزافی است اگر گفته شود که ترجمۀ فارسی دربارۀ نقد از هر نقص و کاستی بر کنار بوده است؛ مترجم کتاب مشتاقانه پذیرای پیشنهادهای روشنگر خوانندگان فرزانۀ آن است؛ اما آیا چنین نقدی توانسته است در این راه کمک چندانی به او بکند؟ نقدنگاری شروطی دارد که چنان‌چه به‌درستی به کار بسته نشوند، نقد، به همان نسبت، خام‌دستانه و کم‌اثر خواهد شد. بر پایۀ آن‌چه در بالا آمد، شاید از انصاف دور نباشد اگر مترجم ادعا کند که بهرۀ چندانی از چنین نقدی نبرده است. پاسخ مهدی شمس: فکر می‌کردم این نقد باعث خوشحالی مترجم خواهد شد، چون تنها راه پیشرفت ترجمه مداقه در امور جزئی و تنگ‌تر شدن عرصۀ امور سلیقه‌ای است. گذشته از بعضی موارد که ترجمۀ ایشان کاملاً غلط است، در بحث نقد ترجمه بحث بر سر همین جزئیاتی است که آقای طباطبایی استحسانی می‌نامند. مشکل دقیقاً این است که از میان چند معادل که همۀ آن‌ها در لغت‌نامه موجودند، کدامیک بهتر است؛ بنابراین ارجاعات مکرر ایشان به لغت‌نامه از نظر من مضحک و نارواست. برای مفاهمه به اصل حسن ظن (charity) نیاز داریم. واضح است که ایشان مصرانه تلاش کرده‌اند تا این اصل را رعایت نکنند که البته آسیب آن هم متوجه خودشان و ترجمه‌شان می‌شود. از آنجایی که وقت بنده محدود است و پر مدعا را امید اصلاح نیست، نیازی به پاسخگویی مجدد نمی‌بینم و فکر می‌کنم آنچه ارزش گفتن داشته در همان متن گفته شده است. هر کسی که متن ایشان را بخواند متوجه می‌شود که نهایت تلاششان را کرده‌اند تا اشتباهاتشان را انکار کنند. پی‌نوشت‌ها: [1] آهو: عیب و کاستی [2] در این تعریف از «نقد» می‌توان چندوچون کرد. کتاب دربارۀ نقد: گذری بر فلسفۀ نقد اثر نوئل کارول که به قلم نگارندۀ این سطور به فارسی برگردانده شده و از قضا، در این نوشتار درباره‌اش سخن می‌گوییم، در دفاع از این تعریف نوشته شده است. [3] کارول، نوئل (۱۳۹۳). دربارۀ نقد، گذری بر فلسفۀ نقد. ترجمۀ صالح طباطبایی. تهران: نشر نی. [4] این نقد به قلم آقای مهدی شمس در تاریخ چهارم اسفند ۱۳۹۳ در نشانی زیر منتشر شد: https://tarjomaan.com/vdce.f8fbjh8zv9bij.html[5] وی در بخش پایانی نقد خویش نوشته است: «این ترجمه می‌توانست تعدادی از علاقه‌مندان به فلسفه را به سوی تفکر جدی دربارۀ نقد عینی هدایت کند و نحوۀ برخورد «عقلانی» یک فیلسوف آمریکایی را با این موضوع به آن‌ها نشان دهد.» [6] برخی از نظریه‌پردازان به این رأی گراییده‌اند که شعر، بلکه هر نوع متن ادبی‌ای که در آن، فرم مؤلفه‌ای ذاتی از پیام باشد، ترجمه‌ناپذیر است. مثلاً ژرار ژنت (۱۹۳۰-) Gérard Genette نظریه‌پرداز فرانسوی معاصر، در کتاب بازنگاشته‌ها: ادبیات در مرتبۀ دوم در مورد آن‌چه «قاعدۀ ترجمه‌ناپذیری بنیادین شعر» خوانده شده است می‌نویسد: «من هیچ مخالفتی با این اصل ندارم مگر در این خصوص که این اصل (ظاهراً) آستانۀ ترجمه‌ناپذیری را در مرز میان شعر و نثر قرار می‌دهد (مرزی که از نظر من، مورد شک است)... سنجیده‌ترین صورت‌بندی، در این خصوص، شاید از آنِ زبان‌شناس [امریکایی]، یوجین ای. نایدا E. A. Nida باشد که بدون فرق‌گذاشتن میان شعر و نثر، به کُنه موضوع می‌پردازد و می‌گوید: «هر مطلبی که ممکن است به زبانی گفته شود می‌تواند به زبان دیگری نیز به بیان درآید مگر آن‌که صورت (فُرم) مؤلفه‌ای ذاتی از آن پیام باشد.»» (ص ۲۱۵).[7] Filmer Stuart Cuckow Northrop [8] باید در نظر داشت که واژه‌سازی دل‌بخواه، آن‌چنان‌که هر مترجمی در برابر یک اصطلاح برابرنهادۀ متفاوتی برای خویش برگزیند، ممکن است به چنان هرج‌ومرجی بینجامد که فرایند مفاهمه را که غرض اصلی زبان است، مختل سازد. از این روست که معمولاً فرهنگستان‌های زبان یا ادیبان و لغت‌دانان سرشناس معمولاً مرجع قابل‌اعتماد واژه‌سازی برشمرده می‌شوند. [9] The belief or assumption that the meanings of a text are determined mainly by the stated or implied intentions of the author / American Heritage Dictionary, 4th Editionدر The Cambridge Dictionary of Philosophy ذیل مدخل “intentional fallacy” دربارۀ دیدگاه نیت‌خوانی‌گرایان چنین آمده است: ایشان معتقدند که معنای اثر هنری با مجموعه‌ای از نیت‌های هنرمند مشخص می‌شود. مثلاً ریچارد ول‌هایم Richard Wolheim(نقاشی همچون هنر) بر آن است که نیت‌های برآورده‌شدۀ هنرمند در خلق یک نقاشی معنای آن اثر را معلوم می‌کند. سایر نیت‌خوانی‌گرایان توجه خود را، نه به نیت‌های شخص هنرمند، بلکه به نیت‌های هنرمند مستتر یا فرضی، یعنی برساخت نقد، معطوف می‌سازند. [10] ضمناً برگردان این اصطلاح به صوزت «مغالطۀ قصدی» ابهام‌برانگیز است، چه «قصدی» ممکن است، به خطا، به معنای «عمدی» تعبیر شود. [11] این مشکل حتی در برخی از برگردان‌های عربی inter-subjectivity نیز دیده می‌شود. برخی مترجمان عرب آن را به «التذاوتیۀ» برگردانده‌اند (subject را به «ذات» برگردانده‌اند و سپس برای رساندن مفهوم inter- آن را به باب تفاعل برده‌اند و سپس از آن مصدر صناعی ساخته‌اند). برخی دیگر از مترجمان عرب کار خود را آسان‌تر کرده و در برابر این اصطلاح واژۀ برساختۀ «البین ذاتیۀ» (متشکل از آل+ بین+ ذاتیۀ) را پیشنهاد کرده‌اند. نک: عصفور، محمدحسن محمد (۲۰۰۷). «تأثیر الترجمۀ علی اللغۀ العربیۀ.» مجلۀ جامعۀ الشارقۀ للعلوم الشرعیۀ و الإنسانیۀ. ۴: ۲، ص ۲۱۲. [12] مثلاً فلورا کورنیش و الکس گیلسپی، دست کم، شش تعریف برای inter-subjectivity ذکر کرده‌اند. نک: Gillespie, A. and Cornish, F. (2010). “Inter-subjectivity: Towards a Dialogical Analysis.” Journal for the Theory of Social Behaviour, 40: 1, 19-46[13] برای آگاهی بیش‌تر در این باره نک: Frie, Roger (1997). Subjectivity and Inter-subjectivity in Modern Philosophy and Psychoanalysis. Boston, Maryland: Rowman & Littlefield Publishers[14] سلدن، رامان. نظریۀ ادبی و نقد ادبی. ترجمۀ دکتر جلال سخنور و سیما زمانی. چاپ اول، ۱۳۷۵، تهران: مؤسسۀ فرزانگان پیشرو. [15] Pragmatics Ling. the analysis of language in terms of the situational context within which utterances are made, including the knowledge and beliefs of the speaker and the relation between speaker and listener [16] از نظر کاربردی، قدر مسلّم آن است که «تبیین» و «تفسیر» همچون هم‌آیند (collocation) در کنار یکدیگر به کار می‌روند (همچنین نک: دهخدا، «تبیین و تفسیر» ذیل «تبیین»). این نکته، در برگردان واژۀ elucidation، مد نظر قرار گرفت، چه نوئل کارول نیز در این باره می‌نویسد: تبیین elucidation و تفسیر interpretation هر دو به معنا مربوط‌اند، هر چند معناهایی، به تعبیری، از مراتب یا درجات مختلف. تبیین، در مفهوم مورد نظرم، به صورت عمده، دقیقاً بر دلالت صریح نمادهای معنا‌شناختی، شمایل‌نگاشتی و/یا تصویری در اثر تمرکز دارد (ص ۱۲۴)... [اما] تفسیر، در تقابلی اجمالی با تبیین، معانی فهمیده‌شده را به شیوه‌ای گسترده‌تر از معنایی که صرفاً به روشی زبان‌شناختی، معنا‌شناختی، تصویری یا تداعی‌گرانه درک شود، پی می‌جوید (ص ۱۲۶). [17]. Plausible: Seemingly or apparently valid, likely, or acceptable; credible: a plausible excuse (عذر موجه) (American Heritage Dictionary) [18]. Care (v.) to have an inclination, liking, fondness, or affection (usually followed by for): Would you care for dessert? I don't care for him very much (Random House Webster's Unabridged Dictionary) [19] Nigel Beale [20] Carey, John (2006). What Good are the Arts? Oxford: Oxford University Press [21] http://www.nigelbeale.com/2014/08/on-criticism-thinking-in-action-by-noel-carroll-routledge-19-95/ [22] در ادبیات، oxymoron شاخه‌ای است از صنعت ادبی paradox (نقیض‌گویی)، چنان‌که در کتاب‌های مرجع مربوط به صناعات ادبی آمده است. از این رو، oxymoron نوعی نقیض‌گویی شمرده می‌شود. در این باره ن.ک. Abrams, M. H. and Harpham, G. G. A Glossary of Literary Terms. p. 239[23]. “The aspiration to affirm the incoherence of the mind by means of the representation of an incoherent series of events is, oxymoronically enough, a coherent purpose, which can be intelligibly implemented by what appears to be a randomly selected concatenation of happenings.” / p. 133 کتاب‌نامه: دهخدا، علی‌اکبر (1377). لغت‌نامه. تهران: دانشگاه تهران. سلدن، رامان. (1375). نظریۀ ادبی و نقد ادبی. ترجمۀ دکتر جلال سخنور و سیما زمانی. چاپ اول، تهران: مؤسسۀ فرزانگان پیشرو. عصفور، محمدحسن محمد (2007). «تأثیر الترجمۀ علی اللغۀ العربیۀ.» مجلۀ جامعۀ الشارقۀ للعلوم الشرعیۀ و الإنسانیۀ. 4: 2 کارول، نوئل (1393). دربارۀ نقد، گذری بر فلسفۀ نقد. ترجمۀ صالح طباطبایی. تهران: نشر نی Abrams, M. H. and Harpham, G. G. (2009). A Glossary of Literary Terms. Boston: Wadsworth Cengage LearningAudi, Robert (ed). (‌1999). The Cambridge Dictionary of Philosophy. Cambridge: Cambridge University Press Beale, Nigel. (2014). “Review of On Criticism (Thinking in Action) by Noël Carroll.” 15 April 2015 Carey, John (2006). What Good are the Arts? Oxford: Oxford University Press Editors of the American Heritage Dictionaries (2006). American Heritage Dictionary. New York: Houghton Mifflin Harcour Frie, Roger (1997). Subjectivity and Inter-subjectivity in Modern Philosophy and Psychoanalysis. Boston, Maryland: Rowman & Littlefield Publishers Genette, Gérard. (1997). Palimpsests: Literature in the Second Degree, transl. Channa Newman and Claude Doubinsky. Lincoln: University of Nebraska Press Gillespie, A. and Cornish, F. (2010). “Inter-subjectivity: Towards a Dialogical Analysis.” Journal for the Theory of Social Behaviour, 40: 1, 19-46 Smid, Robert W. (2009). Methodologies of Comparative Philosophy: The Pragmatist and Process Traditions. New York, Albany: State University of New York Press Webster (2001). Webster’s Encyclopedic Unabridged Dictionary. New York: Random House Value Publishing Yule, George. (2010). The Study of Language. Cambridge: Cambridge University Pres