دربارة تحمل‌ناپذيری خرده‌آشغال‌ها و تصميم‌ به جدایی
دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۱ ۰۸:۳۷
 
چه می‌شود که زنی با سه بچۀ کوچک، تصمیم می‌گیرد از شوهری که دوستش دارد جدا شود؟ هر زندگی داستانی بیرونی دارد که دیگران می‌توانند ببینند. خانواده‌ای معمولی بدون مشکلاتی لاینحل. اما درون آدم‌ها چه؟ اگر آنجا چیزها سر جای خودشان نباشند چه می‌شود؟ آنر جونز، در این جستار از این درون حرف می‌زند. از وضعیتی نادیدنی که به نقطه‌ای می‌رسد که تصمیم می‌گیرد همه‌ چیز را خراب کند و دوباره بسازد.
تخمین زمان مطالعه : ۱۹ دقيقه
 
 

آنر جونز، آتلانتیک—  فکر می‌‏کردم پیشخوانِ استاتیت و ظرف‌شویی تک‏لگنِ سنگی می‏‌خواهم؛ آشپزخانۀ جزیره و میز صبحانه‏‌خوری و دو کابینت عمودیِ باریک در دو طرفِ گاز، یکی برای تختۀ گوشت و سبزی یکی هم برای سینی‏‌های فِر. در اینستاگرام صفحۀ صنایع چوبیِ «پلین انگلیش» را دنبال کرده بودم و از انباری‌هایی که برای آشپزخانه در رنگ‌های قهوه‌ای و زردِتخم‌مرغی می‌ساختند اسکرین‏‌شات گرفته بودم. محصولات «پلین انگلیش» خیلی گران بودند، اما اگر در شعبۀ نیویورکشان چرخی می‏‌زدید می‏‌توانستید مدل‌‏های ارزان‌ترشان را، که به «بریتیش استاندارد» معروف هستند، پیدا کنید. ولی این‏ها هم گران بودند. از خدا می‌‏خواستم مدل‌های ارزان‌‏تر از «بریتیش استاندارد» هم بود. آرزو می‏‌کردم اتاقی به پشت فروشگاه باز می‏‌شد، جنس کابینت‏‌ها بدتر و بدتر می‌‏شد تا اینکه بالاخره دری باز می‏‌شد و برمی‏‌گشتم به آشپزخانۀ مزخرف آمریکاییِ خودم -درست همان‏‌طور که بود.

شوهرم با طراح صحبت کرد؛ با بنّا صحبت کرد. و من همچنان سر و ته طرح‏‌ها را می‌‏زدم و ارزان‏‌تر و ساده‌‏ترشان می‌‏کردم. از فکر جزیره بیرون آمدم و میزی استیل را به قیمت ۲۹۹ دلار در یک فروشگاه اینترنتیِ لوازم رستوران پیدا کردم. بعد کم‏کم به فکر افتادم به‏‌جای پیشخوانِ استاتیت چند تختۀ دودرچهار را روی خرک نجاری بیندازم و قابلمه‏‌ها را به میخ‏‌های دیوار آویزان کنم. کم‏کم فهمیدم این آشپزخانه را نمی‌‏خواهم. کم‏کم فهمیدم این زندگی را نمی‌‏خواهم.

بازسازی نمی‏‌خواستم. طلاق می‏‌خواستم.

مدت‏‌ها فکر می‏‌کردم -یعنی مطمئن بودم- خانه‏‌مان را دوست دارم. خانه‌‏ای بود سفیدرنگ با پنجره‏‌های چوبیِ ورآمدۀ خاکستری که در ظاهر بی‏‌ریخت بود اما در فضای باز جنگلیِ پنسیلوانیا مناسب به نظر می‏‌رسید. شومینه‌‏ای بزرگ برای آویختن جوراب‏‌های هدیۀ کریسمس داشت و آن‏قدر بزرگ بود که برای ما با سه بچۀ کوچک کافی باشد. حتی آن آشپزخانه -که حال‏‌و‏هوایی شبیه کوچه داشت و هروقت چیزی می‌‏پختم دود همه‏‌جای آن را فرامی‏‌گرفت- بیشتر در حرف عذابم می‏‌داد تا در عمل. پیشخوان نداشت و چراغ بالای ظرف‌شویی ایراد برقی داشت. هرچه لامپ عوض می‌‏کردیم، چشمک می‌‏زد و می‏‌سوخت.

اما نظافت خانه، ای خدا! نظافت خانه از همه بدتر بود. زنی به نام لوبا هفته‌‏ای یک‌‏بار برای تمیزکاری می‏‌آمد. عاشق مصاحبت با او بودم. همیشه نصیحت‌‏های خردمندانه‏‌ای در چنته داشت، مثلاً می‏‌گفت نباید دستمال نظافت و لباس بچه‌‏ها را با هم شُست، چون ممکن است مواد شیمیایی پوستشان را ملتهب کند. به تئوری توطئه و خرافات هم خیلی عقیده داشت. نگران ریزتراشه‌‏های موجود در واکسن کرونا بود. اعتقاد داشت حیات بشر تنها چند سال دیگر، احتمالاً هفت سال، ادامه خواهد داشت. و بعد: آخرالزمان.

حتی با کمک لوبا هم خانه آشوب بود. اصلاً نمی‏‌توانستم بچه‏‌ها و خرت‏‌و‏پرت‌‏هایشان را جمع‌‏و‏جور کنم. کتاب‏‌ها و اسباب‌‏بازی‏‌هایشان همیشه زیر پا بود. همه‏‌جا ‏خرده‌آشغال‌‌ ریخته بود. البته من می‌‏دانستم هنوز هم خوش‌اقبالم که این خانه و آت‏‌و‏آشغال‌هایش را دارم، که لوبا را کمک‌‏حالِ خودم دارم، ولی به‌هرحال سخت بود. اگر من در آشپزخانه‏‌مان به قتل می‌‏رسیدم، پزشکی قانونی شرح روزگار من با آن آشغال‏‌خرده‌‏ها را این‌گونه اعلام می‌کرد: سه درصد خمیر بازیِ آبی‌‏رنگ، دَه درصد نان برشته، هشتاد‏و‏هفت درصد گَردِ غلات صبحانه. من همین بودم.

آن ‌زمان فقط وقتی جاروبرقی می‌کشیدم که آشغال آن‌قدر زیاد می‌شد که مجبور بودم قبل از رفتن به رختخواب کف پاهایم را پاک کنم. جاروبرقی‌زدن را دوست نداشتم -سیمش زیر پا گیر می‏‌کرد و سرش را هم مثل احمق‏‌ها به پایه‏‌های مبل می‏‌کوبیدم- اما از صدای آشغال‏‌ها که مکیده می‏‌شدند، آن صدای ترق‏توروقِ ضعیف، خوشم می‌‏آمد. بعد از اتمام کار، که حدود هفت دقیقه زمان می‌برد، خانه انگار خانۀ یک مهماندار هواپیما، آدم مجرد یا خانۀ یک الیگارش‏ روس بود. و بعد، اولین برشتوک‌بر زمین می‏‌افتاد.

ریچل کاسک مقاله‌‏ای با عنوان «ساختنِ خانه» نوشته که خیلی دوستش دارم. مقاله دربارۀ یکی از دوستان اوست که «خانه‏‌اش را با لاقیدیِ تحسین‏‌برانگیزی اداره می‏‌کند ... در آشپزخانه‌‏اش دائم احساس می‌‏کنی خرده‏‌ریزه‌ها زیر پایت خرد می‌شوند». اتاق‏‌های بچه‌‏ها «چنان رها شده‌‏اند که، مثل چشم‏‌اندازهای بکر، به نوعی زیبایی طبیعی رسیده‌‏اند». این مادر از به‏‌هم‌‏ریختگی خجالت نمی‏‌کشد، او رهاست و من می‏‌خواستم مثل او باشم، یعنی عوض آنکه خانه من را بسازد، من خانه را بسازم.

اما خرده‌‏آشغال‌ها افسرده‌‏ام می‏‌کرد. گاهی احساس می‏‌کردم آن‏ها استعاره‏ای از خودم هستند که با افزایش سن زیر چکمه‏‌های زندگی‏ خرد می‏‌شوم و تنها می‌‏توانم روی فرش بنشینم.

من زندگی مخفیانه نداشتم، اما زندگی دلخواه پنهانی داشتم که شاید حتی بدتر بود. همسرم را دوست داشتم، موضوع این نبود که دوستش نداشتم، ولی حس می‌‏کردم او بین من و جهان، بین من و خودم، ایستاده است. هرآنچه تجربه می‌‏کردم -از روابطم، واقعیت و درکم از هویت و تمایلاتم- اول از صافی او می‏‌گذشت. بدترین قسمت ماجرا این بود که او ابداً تقصیری نداشت، شاید این دقیقاً همان چیزی بود که وقتی ۲۱‏ساله بودیم و تازه خاطرخواه هم شده بودیم خودم، ولو با زبانِ بی‏زبانی، از او خواسته بودم که از گزند باد و باران محافظتم کند و مهربان و مسئولیت‏‌پذیر باشد. اما حالا انگار همیشه روی پنجۀ پا ایستاده بودم و سعی می‌‏کردم از پُشت او زندگی را ببینم. نمی‏‌توانستم ببینم ولی می‌‏توانستم تصور کنم. شروع کردم به تجسم زندگی‏‌های دیگر، خانه‏‌های دیگر.

چه ارتباطی بین زنان مطلّقه و خانه هست؟ بعد از آن گفت‌وگوی طاقت‏‌فرسا با همسرم که احساسم را به او گفتم و گفتم فکر نمی‏‌کنم بتوانم تغییرش دهم، کتاب جدیدِ دانا اسپیوتا با عنوان عنان‏‌گسیخته۱ را خواندم. این کتاب دربارۀ زنی است که، درست وقتی بی‏‌دلیل اقدام به خرید خانه‌‏ای کلنگی می‏‌کند، درمی‏‌یابد می‏‌خواهد متارکه کند. کتاب املاکِ دبورا لوی را هم خواندم، دربارۀ تصور وجود خانه‌‏ای که مال خودِ اوست بعد از بزرگ‌شدن و رفتن بچه‏‌هایش. در این فاصله با بنگاه‌‏داری که خانه‏‌مان را به ما فروخته بود تماس گرفتم تا بگویم که احتمالاً بخواهیم خانه را مجدداً به فروش بگذاریم، و او ماجرای طلاق خودش را کامل برای من تعریف کرد و گفت چقدر تحمل کرده، چقدر طلاق برایش سخت بوده و هنوز بعد از ده‌‏ها سال گاهی از خودش می‏‌پرسد آیا تصمیم درستی گرفته است یا نه. او گفت نگران خانه نباش، فروش می‌‏رود. مورد خاصی نیست.

من می‏‌خواستم دربارۀ هنر، سکس، سیاست و مردسالاری فکر کنم. چقدر از زندگی‏‌ام -منظورم ساختار زندگی‏‌ام است، و همچنین اساس آن، یعنی روح و ذهنم- را حول شوهرم بنا کرده‏ بودم؟ اگر همسر او نبودم که بودم؟ شاید کمی مواد می‏‌زدم. شاید به زنان دیگر نزدیک می‏‌شدم. شاید هم کتاب می‌‏نوشتم، اما نه دربارۀ املاک!

اما وقت فکرکردن به سؤالات مهم نبود. من و شوهرم -که چند وقتِ دیگر می‌‏شد شوهر سابقم- توافق کردیم که از پنسیلوانیا برویم. خیلی سخت بود؛ هیچ‌‏کداممان نمی‏‌توانستیم در آن خانه بخوابیم. تصمیم گرفتیم برگردیم نیویورک، شهری که روزهای جوانی‌مان را در آن گذرانده بودیم و دوستان و کاروبارمان هنوز آنجا بودند. باید آپارتمان‏‌هایی می‌‏گرفتیم و با حداقلِ لباس و لِگو پُرشان می‏‌کردیم؛ باید بچه‏‌ها را پیش از سپتامبر در مهدکودک و مدرسه نام‏‌نویسی می‏‌کردیم؛ باید خانه را می‌‏فروختیم.

چاقوها و چنگال‏‌ها را تقسیم کردم. دو قابلمه، دو ماهی‏تابه، قهوه‌‏ساز و سینیِ فر را، که معلوم شد برای گاز کوچک آپارتمان جدید خیلی بزرگ است، پیچیدم. طی هفت سالِ گذشته دائم یا باردار بودم یا بچه شیر می‏‌دادم، ولی بالاخره همۀ وزن اضافۀ بارداری را از دست داده بودم و به همین خاطر کُمدم پر از لباس‌‏های گَل‏و‏گشادی بود که دیگر به دردم نمی‏‌خوردند. آن‏ها را به لوبا دادم و او فرستادشان به کلیسایی در اوکراین. میز نهارخوری را فروختم و صندلیِ گهواره‌‏ای را مادرم برداشت. یخچال را خالی کردم و سطل‌‏های زباله را گذاشتم دم در. آن زندگی دیگر تمام شده بود.

نیازی به بازسازی آشپزخانه نداشتم؛ هفت سالِ گذشته را صرف بازسازی خودم کرده بودم. بچه‌‏هایم -سه بار بارداری- یعنی کوبیدن و ازنوساختن، الحاق و بعد کسرِ بنا و بعد بی‌‏ریختیِ عجیب پس‌ازآن. سینه‌‏های بزرگِ دوران شیردهی که انگار از بدن زنی دیگر قرض شده و دست‌‏آخر به مادران گیتی بازگردانده شده است. و بعد دوباره همه‏‌چیز از اول و از اول. و حالا دیگر بدن تحلیل‌رفته و پیرتری دارم که هنوز با آن بیگانه‌ام. من برای خانواده‏‌ام مثل خانه‌ای بودم که اکنون خالی شده بود.

بچه‌‏ها را به آپارتمانی سه‏‌خوابه در بروکلین منتقل کردیم. من و پدرشان بین خانۀ بچه‌‏ها و پیلوت باغچه‏‌دار یک‌‏خوابه‌‏ای که دوستانمان همان حوالی داشتند رفت‌‏و‏آمد می‏‌کردیم -دو روز اینجا، دو روز آنجا. به این روش «آشیانۀ پرنده»۲ می‌گویند -عنوانی قشنگ برای توافقی غم‌‏انگیز. این روش ارزان‏‌تر از اجارۀ دو آپارتمانِ بزرگ درمی‌آمد و امیدوار بودیم مرحلۀ گذار را برای بچه‏‌ها آسان‌‏تر کند.

بعضی روزها مهابت کاری که کرده بودم به‌سویم هجوم می‌‏آورد. دائم فکر می‏‌کردم آیا هیچ احساس تأسف یا پشیمانی دارم یا نه. دشوار است که راستش را بگویم، چون باعث می‏‌شود، همان‌‏طور که شوهر سابقم گاهی تصور می‏‌کرد، زنی سرد و بی‏‌تفاوت به نظر برسم. اما باید بگویم که واقعاً احساس تأسف یا پشیمانی نداشتم. حس بدویت داشتم و از آن خوشم می‌‏آمد. هیچ حائلی بین من و جهان نبود. انگار پیش‌ازاین عینک آفتابی به چشم داشتم و حالا برداشته بودمش؛ ناگهان همه‌‏چیز طور دیگری به نظرم می‏‌آمد. بهتر یا بدتر نبود، فقط آشکارتر و تندتر بود. باد سرد به چهره‌‏ام می‏‌خورد.

من مسبب کلی آشوب و رنج شده بودم. اما برای چه؟ اوایل شوهرم این سؤال را بارها از من می‏‌پرسید: برای چه؟ با زبان بی‌‏زبانی می‌‏گفتم تا بتوانم صورتم را در مسیر باد قرار دهم. تا بتوانم درخشش خورشید را ببینم.

اما بی‌‏خانه، بی‏‌همسر و نیمی از هفته بی‏‌فرزند، در سراشیبِ زندگیِ تنهایی، هرگز آن‏چنان احساس رهایی و بی‏‌حفاظی نمی‌‏کردم. سعی می‌‏کردم نشان دهم نمی‌‏ترسم، ولی می‌‏ترسیدم. دو بار که خواستم خودم در پارک مواظب بچه‏‌ها باشم پسر بزرگم گم شد. به‌طرفِ زمین بازی می‌‏دوید و غیبش می‌‏زد. دنبالش می‏‌گشتم و می‏‌گشتم، بعد بلند صدایش می‌‏زدم و بعد بند دلم پاره می‌‏شد. یک‏بار بالاخره شوهرِ کس دیگری کمک کرد او را پیدا کنم. حتماً زنش به او گفته بود عزیزم، برو به آن زن بیچاره کمک کن. دلشان به حال من سوخته بود، ولی اهمیتی نمی‏‌دادم -از تشکر و سپاسگزاری سر از پا نمی‏‌شناختم. زانو زدم و شانه‏‌های پسرم را گرفتم و آهسته او را تکان دادم و با لحنی جدی و صدایی لرزان سعی کردم به او بفهمانم ما باید محتاط‌‏تر باشیم.

در آن لحظه دلم به‌‏شدت برای حیاط خانۀ پنسیلوانیا، آن خیابان آرام و تاب و سرسره‏ای که فقط برای خودمان بود تنگ شد. تابستان گذشته بچه‌‏گوزنی روزها در علف‏‌های بلند حیاط پشتی‏مان می‌نشست. ماده‏‌گوزن‏‌ها وقتی دنبال غذا می‏‌روند بچه‌‏هایشان را رها می‏‌کنند و آن‏ها درست همان‌جایی که هستند کاملاً پنهان می‌‏شوند تا بالاخره مادرشان با دهانی پر از شبدر بازگردد. بچه‌‏گوزن خیلی ضعیف بود، تحمل تماشای او را نداشتم. پسرم شش سال بیشتر ندارد. نمی‏‌داند چه اتفاق بدی ممکن است بیفتد. نمی‏‌خواهم بداند. می‏‌خواهم؟ اعتماد‏به‏‌نفسش را تحسین می‏‌کنم، ولی گاهی با خودم می‌‏گویم آیا می‌‏شود کمی بیشتر آن شعور حیوانی را به‏ کار بگیرد -تصور می‏‌کنم منظورم از شعور حیوانی ترس باشد.

حوالی پاییزِ گذشته بود که، خدا را شکر، در مورد خانه وارد گفت‌وگو شدیم. وقتی معامله انجام شد، من و همسر سابقم توافق کردیم که می‏‌توانیم هرکدام آپارتمانی جداگانه کرایه کنیم. اکنون از خودم این‌گونه می‏‌پرسیدم: وقتی اینجا شد آپارتمان من می‏‌خواهم با آن چه کنم؟

تا پیش از این توافق، فضای آپارتمان خالی و بی‏‌طرف بود. به نظرم درست نبود تا وقتی که من و پدر بچه‏‌ها با هم آنجا زندگی می‏‌کردیم چیزی به در و دیوار خانه آویزان کنم. به‌اندازۀ کافی خواسته‏‌هایم را به او تحمیل کرده بودم. به‌‏علاوه، نمی‏‌خواستم معرف منْ خانه‌‏ای باشد که می‏‌سازم و با خانه‏‌داری هویت واقعی پیدا کنم. اما به‌هرحال این مسائل وجود داشت. بخش اعظم خانه‏‌داری آشکارا با امور روزمره ارتباط پیدا می‏‌کند: قرص ماشینِ ظرف‌شویی، پردۀ ضخیم کتانی و کنترل خرده‌آشغال‏‌ها، اما قسمت عمده‏ای از آن هم داستان‏‌پردازی است. شاید آنچه حقیقتاً می‏‌خواستم چیزهای جدید بود -چیزهایی که تنها خودم انتخاب کرده بودم، چیزهایی که خودِ پنهانم را آشکار می‌‏کرد.

از این موضوع که به نظر مزورانه می‌‏رسید احساس شرمندگی می‏‌کردم. بااین‌حال برای آینده چند اثر هنری چاپی خریدم. یکی از آن‏ها تصویر مردی بود که به قفسه‏‌های چهارگوشِ روی دیواری بزرگ نگاه می‏کرد -جایی شبیه دیوار فروشگاه‌‏های موزه‏‌ها یا مهدکودک‏‌ها. این قفسه‏‌ها پر از اشیای جورواجور بود: یک مَلَوانَک۳، یک کلاه و یک آتشفشان کوچک. عنوان این اثر هر چیز در جای خود بود. آن را زیر تخت نوزاد گذاشته بودم.

ماجرا را به بچه‌‏ها گفتیم و ظاهراً آن دو تا که بزرگ‏‌تر بودند متوجه شدند: مامان یک خانه می‏‌گیرد، بابا هم یک خانه می‏‌گیرد و هر دو خانه مال آن‏ها خواهد بود. من گفتم که فاصلۀ همۀ ما با هم چند دقیقه بیشتر نخواهد بود. این روش بی‌‏تردید دردسر کمتری داشت، اما دلیلِ اعتقاد راسخ من به آن موضوعی مهم‌‏تر بود: می‏‌خواستم آن‏ها نه‌تنها آپارتمان‏‌های ما، بلکه حتی ساختمان‏‌های میانِ آن‏ها را نیز خانۀ خود بدانند -احساس کنند جزئی از محله، مدرسه، پارک، پیاده‌‏رو و شهرِ آن‌سویِ آن‏ها هستند.

من با تکه‌‏تکه‌کردن خانواده‏ بچه‌‏ها را از چیزی محروم کرده بودم که دیگر ممکن نبود به دست بیاورند. طبعاً دربارۀ این مسئله زیاد فکر می‏‌کردم. به هیچ طریقی نمی‌‏توانستم این کمبود را جبران کنم، فقط می‌توانستم سعی کنم راه و رسم زندگی در این جهان را به آن‏ها بیاموزم: پذیرای آن باشند و با صداقت زندگی کنند.

برای بچه‌‏ها پیشخوانِ استاتیت یا جنس لولایِ کابینت‏ اهمیتی نداشت. هر روز بیشتر می‏‌فهمیدم که می‏‌خواهم آن‏ها فضاهای عمومی داشته باشند نه خصوصی. شاید آن‏ها، برخلاف من، از اول می‏‌دانستند که حتماً نباید مالک زمین بازی باشند تا آن را با دیگران قسمت کنند: میله‏‌های بارفیکسی که هزاران دست آن‏ها را برق انداخته، فضاهای پنهان و سایۀ زیر سرسره‏‌ها، پدر و مادرهایی که برای همۀ بچه‏‌ها بادکنک‌ها را پر ازآب می‌کنند.

پاییز آن سال کمتر در خانه بند می‏‌شدیم. از این پارک به آن پارک می‌‏رفتیم و خوراکمان ساندویچ کرۀ بادام‏‌زمینی و بستنی قیفی بود. شب‌‏هایی که تنها بودم با دوستان قدیمی قرار می‏‌گذاشتم، دیوانه‏‌وار دوست جدید پیدا می‏‌کردم و، پای بساط مِی‏‌گساری با همکاران، تا می‏‌توانستم از زندگی خصوصی‏‌ام حرف می‌‏زدم. بیرونِ خانه احساس می‏‌کردم خیلی قابل‌‏اتکا شده‏‌ام: زنی توانا که از خانواده‌‏اش مراقبت می‏‌کند.

اما سخت بود که آن اعتمادبه‌نفس را در خانه هم حفظ کنم، چون به نظرم هنوز امیدوار بودم شوهری کارها را انجام دهد.

یک روز پسر بزرگم در خیابان پرسید «مامان! تو رؤیایی داری؟».

سعی کردم از جواب‌دادن به او طفره بروم. گفتم «اوم ... بله دارم، ولی یک‌جورهایی شخصی هستند. خودت چی؟ رؤیایی داری؟».

جواب داد «بله که دارم. مثلاً نعل اسب خوش‏‌شانسی می‌‏آورد».

خنده‌‏ام گرفت اما پاسخش قابل‌‏درک بود. او رؤیا را با خرافات اشتباه گرفته بود. آن ایام معمولاً خیال می‏‌کردم زندگی‏‌هایمان عجیب‌غریب شده است و چون خودم و بچه‌‏ها را از ثبات خانه جدا کرده‌‏ام، گرچه آزادتر شده‌‏ایم، باعث شده‌‏ام به‌نوعی کمتر واقعی باشیم. درون خودم احساس می‏‌کردم چون شوهر ندارم دنبال مجازاتم هستند. ترس نامعقولی وجودم را فراگرفته بود که اگر از دست بچه‏‌ها عصبانی شوم یا نتوانم پول کرایۀ آپارتمان را جور کنم یا زیاد بنوشم یا حتی اعتراف کنم که شرایط خیلی بدی دارم، پلیسِ ازدواج درِ خانه‏‌ام را می‏‌زند و می‏‌گوید «ببخشید خانم! شما فاقد کفایت لازم هستید»؛ احضاریه را به دستم می‏‌دهد و من باید دست از پا درازتر برگردم پنسیلوانیا.

در ماه دسامبر واقعاً باید برمی‌‏گشتم پنسیلوانیا. مهلت تخلیۀ خانه به پایان رسیده بود و باید خرت‌‏و‏پرت‏هایمان را بیرون می‏‌بردم.

من اواخر تابستان از آنجا رفته بودم و حالا برگ درخت‌‏ها ریخته بود، اما خانه‌‏مان زیبایی همیشگی‏‌اش را داشت. مردم خیلی به خوش‌‏یُمنیِ خانه‏ اعتقاد دارند، بالای درِ ورودی نعل اسب و کنار آن مِزوزا۴ می‌‏کوبند. نمونۀ دیگرش این است که هیچ‌کس نمی‌‏خواهد خانه‏‌ای را بخرد که اتفاق ناراحت‏‌کننده‌‏ای در آن افتاده است. یکی از اولین توصیه‏‌های مشاور املاک این بود که کسی نباید بداند می‌‏خواهید طلاق بگیرید. او گفت که می‏‌گوییم به‌خاطر کار می‏‌خواهید بروید (که البته درست هم بود! نیویورک برای کار‏و‏بارمان بهتر بود). همچنین گفت که حواست باشد شوهرت تعدادی لباس در کمد جا بگذارد.

متوجه ترس مردم هستم. اما شبح ازدواج من در آن خانه زندگی نمی‏‌کند. آن بنا حدوداً ۲۰۰‏ساله است -طوفان‏‌های شدیدتر از این را تاب آورده است. شبح ازدواج من، اگر اصلاً زنده باشد، با من زندگی می‏‌کند، به‏‌طرز ملال‏‌آوری همه‏‌جا دنبال من است و نگاه‏‌های غم‌‏انگیزی به من می‏‌اندازد. مثل مادرم به اطراف آپارتمان کوچک، به دیوارهای خالی، نگاه سردی می‌‏کند و می‌‏پرسد «واقعاً؟».

داخل خانه، اول رفتم سروقتِ کمد لباس‌‏ها، و کت‏‌ها، پیراهن‏‌ها و کروات‏‌هایی را که کاملاً نمادین آنجا آویزان شده بودند بیرون آوردم. از فکرم گذشت شاید آخرین باری باشد که لباس‏هایش را تا می‌‏زنم، پس سعی کردم خیلی آرام تا کنم. با خودم گفته بودم آنجا چیزی می‏‌نویسم: وسایل را در کارتن می‏‌گذارم و احساساتم را رها می‏‌کنم. اما بسته‌‏بندی خیلی طول کشید و حدود ساعت نُه شب کمردرد امانم را برید. قرار بود باربری صبح خیلی زود آنجا باشد. در خانۀ تاریک دراز کشیدم و خوابم برد و، مثل همۀ آن سال‏‌هایی که زنِ خانه بودم، نتوانستم چیزی بنویسم.

روز بعد در بروکلین مشغول تزیینات کریسمس شدم. چون دیگر شومینه نداشتیم، جوراب‏‌ها را روی دیوار پشتِ کاناپه به نخ چند‏لا آویزان کردم. بعد با عجله رفتم که درخت بخرم. فکر می‏کردم کار سختی باشد که تنهایی حملش کنم، اما نبود؛ درواقع خیلی سخت نبود. درخت را در پایه‏‌اش پیچ کردم و لامپ‌‏ها را دورش بستم. فرصت نشد برگ‌‏های سوزنی‌اش را جارو کنم. وقتی بچه‏‌ها را در تاریکی نیلی‏فامِ ماه دسامبر از کلاس‌‏های فوق‌برنامه برمی‏‌گرداندم به‌شان گفتم سورپرایزی در خانه منتظرشان است. جلوجلو دویدند و نزدیکِ ساختمانمان ایستادند. آن‏ها به درختی که آن‏سویِ پنجره می‏‌درخشید نگاه می‏‌کردند و من به آن‏ها.

شاید من خودم را گول می‏‌زنم. شاید از هیچ‌چیز رها نباشم و تنها لوازمی دیگر، خانه‏‌ای دیگر و چه‏‌بسا روزی -اعتراف می‌‏کنم- مردی دیگر بخواهم. شاید دارم همان داستان را از اول آغاز می‏‌کنم. حتماً از من می‌‏پرسید «برای چه؟» و حق هم دارید بپرسید.

ولی من این‏طور فکر نمی‏‌کنم. فکر می‏‌کنم که دارم چیز تازه‌‏ای می‌‏سازم.


فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟
فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.

فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.


پی‌نوشت‌ها:
•  این مطلب را آنر جونز نوشته و در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۲۱ با عنوان « How I Demolished My Life» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «بازسازی نمی‌خواستم، طلاق می‌خواستم» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.
••  آنر جونز  (Honor Jones) روزنامه‌نگار و یکی از دبیران سایت آتلانتیک است. او پیش‌ازاین در نیویورک تایمز می‌نوشت. این جستار او دربارۀ طلاق وسیعاً مورد توجه قرار گرفت و بازخوردهای متعددی در مطبوعات به خود اختصاص داد.


[۱]   Wayward
[۲]    nesting
[۳]  جانوری دریایی [مترجم].
[۴]   mezuzah طوماری است از پوست حیوانِ حلال‏گوشت که روی آن دو پاراشای اول شمعِ ایسرائل (به‌معنی بشنو! ای اسرائیل) و نام اعظم خداوند را می‏نویسند [مترجم].

کد مطلب: 10661