ترجمان - آخرين عناوين ادبيات‌وهنر :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/arts-_literature Tue, 19 Jan 2021 21:09:47 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Tue, 19 Jan 2021 21:09:47 GMT ادبيات‌وهنر 60 نظر کدام خواننده برای نویسندۀ کتاب از همه مهم‌تر است؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/9994/ شیلا هتی، لیترری هاب — چند سال پیش، اولین فصل‌های پیش‌نویس رمانی از دوستم را خواندم. دربارۀ کتاب قبلی او نقدی را در لندن ریویو آو بوکس منتشر کرده بودم و آن زمان او را نمی‌شناختم. هشت سال پیش بود و پس از آن، ارتباط میان ما شکل گرفت. من از او می‌پرسیدم کتاب جدیدش در چه حالی است و او هم حال آثار مرا می‌پرسید. همیشه هم (برای هر دویمان) کار یا به‌غایت بد پیش می‌رفت یا به‌غایت خوب.همیشه روند کار دیگر نویسندگان برایم بسیار جذاب بوده، شاید تاحدی از این جهت که مطمئن می‌شوم مثل هم هستیم: لحظاتی از شعف و پس از آن لحظاتی از نومیدی و در دل این لحظات می‌دانیم هیچ یک از این احساسات درحقیقت مشخص نمی‌کنند کتاب ما دست‌آخر خوب از آب در می‌آید یا بد (هرچند آن زمان این احساسات حتماً بر تمام زندگی‌مان سایه انداخته‌اند).به همین دلیل، یک هفتۀ پیش، از او پرسیدم می‌توانم نوشته‌های جدیدش را بخوانم یا نه، چون کنجکاو بودم و فکر می‌کردم می‌توانم کمک کنم؛ حس کردم شاید یک خوانندۀ تازه نیاز داشته باشد. چند فصل را برایم فرستاد، آن‌ها را خواندم، در پاسخ یک ایمیل طولانی نوشتم، او هم پاسخی طولانی برایم نوشت و حالا در خلق کتاب جدیدش، ذهن من هم به ذهن او اضافه شده است. دیروز پیش‌نویس کتاب فعلی‌ام را برای دو تن از دوستانم فرستادم و منتظر شنیدن نظر آن‌ها هستم، اینکه به نظرشان خوب است یا بد، یا اصلاً به نظرشان معنا دارد یا نه. همیشه مهم است هم‌زمان کاری را که در دست داریم به بیش از یک نفر نشان دهیم تا نظرات هیچ‌کس بیش‌ازحد موثر نباشد. اگر کار را تنها به یک نفر نشان دهید و او از آن متنفر باشد، چه؟ و شما هم نظر او را باور کنید! یا عاشق آن باشد؟ و شما هم باور او را قبول کنید! بهتر است آن را برای دو، سه یا چهار نفر بفرستید تا بتوانید حقیقت آن پیش‌نویس را جایی در میان طیف نظرات متفاوت آن‌ها بیابید.از نظر من، دوستانی که پیش‌نویس کتاب‌هایم را می‌خوانند، گران‌مایه‌ترین خوانندگان من هستند. فکر می‌کنم انگار آن‌ها از هر منتقدی حساس‌ترند یا از هر خواننده‌ای که کتابِ تمام‌شده را می‌خواند. می‌دانند باید دربارۀ آن با من صحبت کنند، و من برایشان مهم هستم. درنتیجه، می‌دانم کتاب من برایشان مهم است. در مقابل وضع همین‌طور است: من هم هیچ‌وقت به‌اندازۀ زمانی که دارم پیش‌نویسِ کتاب دوستی را می‌خوانم، خواننده‌ای دقیق، ژرف‌اندیش یا روشنفکر نیستم. مجبورم تبدیل شوم به بخشی از ذهن آن‌ها. ذهن خودم را به ذهنشان پیوند بزنم. به همین خاطر، نمی‌توانم سرسری با علایق و امیال زودگذر خود وارد متن شوم و از آن عبور کنم.فکر کنم کسانی که خود دست‌به‌قلم نیستند به ذهنشان هم نمی‌رسد که نویسنده‌ها تا کجا آثار ناتمام خود را با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند. شاید تعداد افرادی که پیش‌نویس کتاب‌های من را قبل از چاپ می‌خوانند کمتر از ۴۰ نباشد. بیشتر کار در مکالمۀ با همین نویسنده‌ها انجام می‌شود: کار حمایت اخلاقی، کار پاسخ‌گویی به استانداردهای بسیار بالای همکارانِ نویسنده‌ام و نوشتن با آگاهی به این نکته که این کتاب بناست در دست افرادی قرار بگیرد که آن‌ها را می‌شناسم و برایشان احترام قائلم. این بسیار ترسناک‌تر از تصور خواننده‌ای است که هرگز او را ندیده‌اید.حتی پیش از آنکه آن‌ها به اثرم واکنش نشان دهند، مدام خیال‌بافی می‌کنم که کتابم چطور در تخیلشان می‌نشیند. اغلب حتی نیاز نیست دوستم آن را بخواند تا مفید باشد؛ اغلب، همین که آن را برای نویسنده‌ای دیگر می‌فرستم، ناگهان کتاب را (آن‌گونه که خود خیال می‌کنم) از منظر آن‌ها می‌بینم. می‌توانم تمام اشکالات آن را ببینم، جاهایی را که درست از آب در نیامده است، جاهایی را که درست توی خال زده‌ام و برای هر یک این بخش‌ها خجالت‌زده، سرافراز، و عذرخواه می‌شوم.بیشتر اوقات، حتی پیش از آنکه دوستِ گیرنده فرصت کند متن را باز کند، برایشان می‌نویسم: «این را نخوانید! تمام نشده!». ارسال به‌خودی‌خود کافی است. آن وقت است که ناگهان کامل دستم می‌آید که کتابم خوب است یا بد و کتاب را از نگاهی تازه می‌بینم و می‌توانم برای چند هفتۀ دیگر با انرژی روی آن کار کنم.خوانندۀ کتاب منتشرشدۀ نهایی آن را در چارچوب ذهنی‌ای می‌خواند که سراسر به چنین چیزهایی مشغول است: آیا الان دوست دارم چنین کتابی بخوانم؟ اگر نه، (خوشبختانه) آن را به کناری می‌اندازد. من هم همین‌طورم. در قبال کتاب‌هایی که آن‌ها را از کتابفروشی‌خریده‌ام، هیچ مسئولیت اخلاقی‌ای حس نمی‌کنم. به‌نوعی کتابی که منتشر شده فقط یک مرده است. دیگر برای آن کتاب اهمیتی ندارد دوستش داشته باشم یا نه؛ دیگر نمی‌تواند خود را تغییر دهد. او به شکل نهایی‌اش رسیده است.من در مقابل نویسنده‌ای که او را نمی‌شناسم مسئولیتی ندارم. خودخواهانه‌تر می‌خوانم. تنها با توجه به لذت خودم می‌خوانم. اما در هنگام خواندن یک پیش‌نویس، وقتی همکار نویسنده‌ای منتظر پاسخ من است، مجبورم تا آنجا که ممکن است از خودخواهی دور باشم. لذتْ مرکز توجه من نیست، بلکه تمام فکر و ذکرم این نوشتۀ کوچکی است که دارد رشد می‌کند. من یکی از نیروهایی هستم که سبب می‌شوند این موجود شکل نهایی خود را پیدا کند، یا نکند.باید با گشودگی کامل بخوانم، با حساسیت به اینکه این موجود بناست به کجا برسد. لزومی ندارد از آن خوشم بیاید. کار من غیرشخصی‌تر از این حرف‌هاست؛ مهم این است که باید سلیقۀ خود را کنار بگذارم و بکوشم به این بیندیشم که نویسنده می‌خواهد به کجا برسد که تا کنون نرسیده.ما هنوز بر این باوریم که هنر را تنها هنرمند می‌سازد، اما طبق دیده‌های من هنر همیشه حاصل کار مجموعه‌ای از رفقاست، افرادی که انتخاب می‌شوند و نقش چندان کوچکی هم ندارند؛ نقشی دارند که در سطح گسترده‌ای روی کار اثرگذار است. این دوستان اولین مخاطبان کتاب‌های فرد هستند. مخاطبان برگزیده‌اند. اگر این افراد از آن راضی نباشند، آدم خیال می‌کند هیچ‌کس راضی نمی‌شود. اما فقط نویسنده‌ها نیستند که در جمعی از نویسندگان دیگر دست به قلم می‌برند. تمام هنرمندها این‌گونه‌اند.منتقدان ضرورت صنعت نشرند، خوانندگان نیز، البته فقط در سطح نظریه، چون بالأخره کتاب‌ها برای آن‌ها هستند. اما هیچ کتابی برای خواننده‌ای ناشناخته نیست، کتاب برای کسی است که با بیم و امید و سؤالی دلهره‌آور آن را برایش ارسال می‌کنید. بدین ترتیب، می‌توان گفت هنر به‌تمامی برای دیگر هنرمندان و در پاسخ به درک و حساسیت آن‌ها ساخته می‌شود. آن‌ها روشنفکرترین مخاطبان‌اند، آخر می‌دانند که هنر می‌تواند -و باید- در قالب‌های متکثری در آید؛ و آن‌ها از همه بادرایت‌ترند. آخر چه کسی بیش از یک نویسنده به هنر رمان‌نویسی اهمیت می‌دهد؟ چه کسی بیش از یک نقاش به آنچه بر سر نقاشی می‌آید اهمیت می‌دهد؟ اینکه آن اثر به زیباییِ اعجاب‌انگیز می‌رسد یا به زشتیِ اعجاب‌انگیز.دیروز در کارگاه نقاشی دوستم، مارگوس ویلیامسون، بودم. یک گروه کوچک نویسندگان داریم؛ حدود شش نفریم که یک‌هفته‌درمیان دور هم جمع می‌شویم و هر کدام چیزی را که نوشته‌ایم می‌خوانیم و بعد نظراتمان را با هم در میان می‌گذاریم و می‌گذاریم نویسنده (کسی که همان زمان اثرش را بلند خوانده است) سؤالات مهم خود را بپرسد: به نظرتان جملۀ آغازین عجیب و غریب نیست؟ به نظرتان این بخش با باقی کتاب همخوانی دارد؟ اینجا کسل‌کننده است؟ وقتی آن را می‌خواندم به نظرم کسل‌کننده آمد...ما در کارگاه مارگوس بودیم و پنج‌تایمان جلسۀ دو ساعتۀ خود را به پایان برده بودیم و کارمان تمام شده بود. هنرمند دیگری هم آنجا بود، جوبال براون که او نیز هم‌اکنون روی یک رمان کار می‌کند. او دور تا دور کارگاه راه می‌رفت و موذیانه و از سر شیطنت می‌پرسید «پس اینجاست که جادوگری می‌کنید؟». مارگوس داشت یک مجموعه نقاشی را برای نمایش تمام می‌کرد و جوبال جلوی یکی از نقاشی‌های مورد علاقۀ من ایستاد، بوم بزرگی پر از برگ‌هایی روی تنه و شاخۀ درختان، که بیشترشان سبز بودند، اما کمی قهوه‌ای و نقاط کوچک صورتی هم در میانشان به چشم می‌خورد.از مارگوس پرسید «این کار ناتمام است؟». می‌دانستم تمام است و نگران شدم. پاسخ داد، نه، تمام شده. گفت آن را دوست ندارد. زیادی زیباست. زیادی تبلیغاتی است. بعد همه رفتیم بیرن کارگاهِ او و سیگار کشیدیم. جوبال که رفت، مارگوس گفت این کارش برایم خیلی آرامش‌بخش بود. عاشق این هستم که افراد راحت نظرشان را بگویند. برایش اهمیتی نداشت که جوبال آن را دوست نداشته. هرچه نباشد، ماه گذشته ده‌دوازده تا آدم برای بازدید از کارگاهش دعوت شده بودند: او آن را دوست نداشت و یک موزه‌دار هم آن را نپسندید، اما بقیه دوستش داشتند و مارگوس هم نظر خود را داشت، و همین نظر انگیزۀ درونی کارش بود و دیدگاه دیگران هم چاشنی کارش شده بود.مارگوس و جوبال هر دو می‌دانند این نوع صداقت بسیار مهم است و شاهد نوعی عشق و توجه است. آن‌گونه نبود که او از نقاشی طوری بدش بیاید که فردی بی‌توجه به نقاشی‌ها بدش می‌آید، طوری که سبب شود هنرمند از کوره به در برود، طوری که من وقتی نظر آنلاین خواننده‌ای را می‌خوانم که کتابم را دوست نداشته، از کوره به در می‌روم چون حس می‌کنم کتاب را منصفانه نخوانده‌اند و حتی مطمئن نیستم آن‌ها هرگز کتاب‌ها را با گشودگی‌ای که باید کتاب خواند خوانده باشند. اما هرگز از دست کسی که برایم مهم است و نوشته‌هایم را دوست ندارد، عصبانی نشده‌ام.اکتبر گذشته این اتفاق رخ داد: پیش‌نویس رمانم را به کسی نشان دادم که بسیار دوستش می‌دارم و او گفت ببینم برگه‌ها را توی هوا ریختی و هر طور که فرود آمده‌اند آن‌ها را جمع کرده‌ای و این‌طوری ترتیب مطالبت را مشخص کرده‌ای؟ البته من هم زدم زیر گریه. دو روز تمام سراسر نومیدی بودم و دو ماه نتوانستم سر کارم برگردم. آن را به او نشان داده بودم که فقط بگوید فوق‌العاده است و دیگر نیازی نیست دست تویش ببرم. آخر حتی از بین ما کسانی که عاشق نوشتن‌اند نیز تنبلی دارند و دلشان می‌خواهد کار زودتر تمام شود.اما آن کتاب تمام نشده بود. او متوجه آن شد. دلم نمی‌خواست متوجه شود اما شد. شاید هم واقعاً دوست داشتم متوجه شود و حقیقت را به من بگوید. هرچه باشد، ما فقط کتاب‌هایمان را بیرون نمی‌دهیم؛ آن‌ها را برای افراد خاص می‌فرستیم. وقتی بخواهم کسی آن را دوست داشته باشد، می‌دانم آن را برای چه کسی بفرستم. اگر نیاز داشته باشم کسی آن را بخواند و دوستش نداشته باشد، می‌دانم باید آن را برای فرد دیگری بفرستم.بالأخره توانستم دوباره روی آن کار کنم و بهترش کنم و احتمالاً او این لطف را به من نمی‌کرد که وانمود کند کتاب را دوست دارد. آن نوع نقدی که ما را آزرده می‌کند -از طرف کسانی که دست‌به‌دامن آن‌ها شده‌ایم که اظهار نظر کنند- همان نوع نقدی است که لازم داریم، حتی اگر پذیرفتن آن دشوار باشد. این نوع نقد با حرف دیگر منتقدان فرق دارد، کسانی که اثر را به سخره می‌گیرند و صرفاً چون از کتابی خوششان نیامده از آن انتقاد می‌کنند. نقد دوستی که پیش‌نویس اثر را خوانده نقد کسی است که می‌خواهد شما در حد استانداردهای خودتان و نه آن‌ها زندگی کنید و نقد آن‌ها بی‌جا نیست، چون هنوز امکان تغییر کتاب فراهم است.این کار لگد زدن به میت نیست. بلکه تلاشی است برای زنده‌کردن چیزی که هنرمند نتوانسته به آن حیات ببخشد. این خوانندگان اولیه منتقد نیستند، پزشک‌اند. کسی از پزشکی که می‌گوید بیمار درست نفس نمی‌کشد دلخور نمی‌شود. پزشک می‌خواهد بیمار نفس بکشد، اما برای منتقد اهمیتی ندارد. پزشک رو به نویسنده سخن می‌گوید، ولی منتقد نه. و درستش هم همین است، نباید غیر این باشد.اما روی سخن نویسنده هم با آن‌ها نیست. نویسنده، پیش از هر کس دیگری، با دوستانی سخن می‌گوید که کتاب‌هایش را برای آن‌ها می‌فرستد و آن دوستان هم در مقابل پاسخ می‌دهند و کمک می‌کنند نویسنده تردستی خود را تمام کند. آن‌ها همه دغدغۀ آن چیزی را دارند که در میان است و اغلب دوستی‌های هنرمندان همه بر این محور استوار است: چیزی دوطرفه میان آن‌ها –ادبیات و نقاشی- که همه کمک می‌کنند رشد کند. ویرجینیا وولف هم کسانی را داشت که این نقش را برایش بازی کنند. من هرگز هنرمند یا نویسنده‌ای را ندیده‌ام که چنین دوستانی نداشته باشد.هنر در فضای میان هنرمند و خوانندگانِ منتخب اولیۀ او شکل می‌گیرد، فضایی مملو از عشق و همراه با لذت حل دقیق دونفریِ یک پازل و درک این موضوع که وقتی امروز کسی به دیگری کمک کند، دیگری هم روزی دست او را خواهد گرفت. این اقتصادی بدون جریان پول است، فقط دل‌مشغولیِ جمعیِ افرادی است که به هنری مشترک دل داده‌اند.خوانندگانی هستند که جهان هرگز از آن‌ها حرفی نمی‌زند، اما برای من آن‌ها مهم‌ترین‌ها هستند. من وقتی کتابی را می‌خوانم هرگز احساس نمی‌کنم مهم‌تر از زمانی هستم که دارم پیش‌نویسِ دوستم را می‌خوانم و این لذت بسیار عمیقی است که فکر کنم خواندن من می‌تواند کتابی را تغییر دهد و نه‌تنها اینکه آن کتاب بتواند من را متحول کند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را شیلا هتی نوشته و در تاریخ ۱۶ نوامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Sheila Heti on the Importance of Finding Trusted Readers» در وب‌سایت لیترری هاب منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ دی ۱۳۹۹ با عنوان «نظر کدام خواننده برای نویسندۀ کتاب از همه مهم‌تر است؟» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• شیلا هتی (Sheila Heti) نویسندۀ هشت کتاب داستانی و غیرداستانی است، از جمله رمان‌های تیکنر (Ticknor)، مادری (Motherhood) و انسان چطور باید باشد؟ (?How should a person be) و مجموعه‌داستان داستان‌های میانه (The Middle Stories). منتقدان نیویورک تایمز کتاب او را جزو کتاب‌های «ونگارد جدید» شمردند که فهرستی است از کتاب‌های پانزده نویسندۀ زن در سراسر جهان که شیوۀ داستان‌خوانی و داستان‌نویسی ما را در قرن ۲۱ شکل داده‌اند». کتاب‌های او را به ۲۲ زبان دنیا ترجمه کرده‌اند.••• این مطلب مقدمۀ شیلا هتی است بر چاپ جدید کتاب ویرجینیا ولف به نام آدم باید چگونه کتاب بخواند؟ (?How should one read a book).•••• نوشتۀ دیگری از شیلا هتی را با عنوان «از خانه بیرون نرو: دلایلی برضد دیدوبازدید» در پروندۀ اختصاصی دهمین فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی بخوانید. ]]> شیلا هتی ادبيات‌وهنر Tue, 22 Dec 2020 05:03:09 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9994/ خلاقیت چگونه به دشمن خود تبدیل شد؟ https://tarjomaan.com/report/9985/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• چرا با استخدام «بهترین» افراد، کمترین خلاقیت نصیبتان خواهد شد؟تاریخ مصرف شایسته‌سالاری گذشته است، اما هنوز فکر می‌کنیم راهی بهتر از آن وجود نداردآیا برای حل مشکل ترافیک از دست یک زیست‌شناس کاری برمی‌آید؟ یک ریاضی‌دان می‌تواند پیشنهادی برای کاهش مصرف سیگار داشته باشد؟ اگر معتقد به شایسته‌سالاری باشید، احتمالاً خواهید گفت «نه‌چندان». اما واقعیت این است که مسائل جوامع امروزی چنان پیچیده و چندوجهی هستند که هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌ها را به‌تنهایی حل‌وفصل کند. ما نیاز به تیم‌هایی با تخصص‌های متنوع و چه‌بسا «غیرمرتبط» داریم تا بتوانیم مسائل را از منظرهایی پیش‌بینی‌نشده بنگریم.• برای خلاق‌بودن، بی‌خیالِ نوآوری شویدوسواس اصالت و ابتکار می‌تواند چشممان را به راه حقیقی زندگی ببنددتصورِ اینکه ابتکار به خرج بدهی، و زندگیِ منحصربه‌فرد خودت را داشته باشی، واقعاً وسوسه‌انگیز است. آدم‌ها به خلاقیت غبطه می‌خورند. چه عالی می‌شود که آن فرد خلاق تو باشی و آدم‌ها، به‌جای استیو جابز و مارک زاکربرگ، جملات انگیزشی تو را دست‌به‌دست کنند. اما اگر در یک مسیری فقط استثناها پیروز شوند، نکند آن راه بی‌راهه باشد. جولیان چانگ با الهام از فلسفۀ چینی می‌گوید خلاقیت اصلاً به معنای نوآوری نیست؛ کافی است بتوانید با ورزیدنِ مهارت‌هایتان از دل شرایط سخت و متعارض سربلند بیرون بیایید.• بوروکراسی دشمن خلاقیت است، آیا راه‌حلی برای این مشکل وجود دارد؟نوآوری بیش از آنکه یک ویژگی فردی باشد، روحیه‌ای جمعی است که باید آن را تقویت کرداگر در یک سازمان بوروکراتیک بزرگ کار کرده باشید، با خصومت مدیران سازمانی با نوآوری به خوبی آشنایید. کسانی که سال‌های سال در منصب مدیریت نشسته‌اند، معمولاً فکر می‌کنند در همۀ مسائل مربوط به سازمانشان بیشتر از بقیه اطلاعات دارند و هر کس که با آن‌ها مخالفت یا از عملکردشان انتقاد می‌کند، به اندازۀ کافی تجربه ندارد. این رویه، در عمل، اداره‌ها را تبدیل می‌کند به مکان‌هایی راکد، ناکارآمد و فاسد. آدام گرنت، روان‌شناس سازمانی مشهور، در این زمینه پیشنهاداتی دارد.• «خلاقیت» را باید از دست «مشاوران خلاقیت» نجات دادچگونه خلاقیت به موتور محرک رشد اقتصادی و ضرورتی جمعی بدل شد؟خلاقیت محصول دوران جنگ سرد بود. نمادی بود از آزادی و فردگراییِ آمریکایی در مقابلِ ایدئولوژی‌های دیگری که همه را به همرنگی با جماعت تشویق می‌کردند. روان‌شناسان و متخصصانِ منابع انسانی تلاش فراوانی کردند تا بتوانند این مفهوم را از مفاهیمِ مبهمی مثل «نبوغ» جدا کرده و آن را از موهبتی الهی به دستاوردی سکولار تبدیل کنند. چیزی که می‌شود آن را شناخت، درجه‌بندی کرد، آموخت و به دیگران هم آموزش داد. استیون شیپین، در این یادداشت، تاریخِ ظهور و همه‌گیرشدنِ خلاقیت را نوشته است.• خلاقیت به نبوغ فردی ربطی نداردمطالعات نشان می‌دهد که قدرت ابداع و ابتکار اغلب از عواملی غیر از نیاز سرچشمه می‌گیرداز قدیم‌الایام گفته‌اند که «نیاز مادرِ اختراع است». اما این رابطۀ مادروفرزندی همیشه هم برقرار نیست. مطالعاتِ جدید نشان می‌دهد که عوامل دیگری وجود دارند که می‌توان آن‌ها را نیز در نوآوری دخیل دانست. به‌این‌ترتیب شاید بهتر باشد، به‌جای باهوش‌دانستنِ نوآوران، آن‌ها را افرادی بدانیم که فرصت و امنیت کافی را در اختیار داشته‌اند و توانسته‌اند با جمع‌بندیِ دانش و تجربیاتِ دیگران دست به نوآوری بزنند.• چطور وقتمان را خوب تلف کنیمحواس‌پرتی‌های درست می‌توانند خلاقیت‌ساز باشندنتایج چندین تحقیق روان‌شناختی نشان می‌دهد که حدی از حواس‌پرتی می‌تواند عملکرد ذهن را در حوزه‌های مختلف بهبود بخشد. مثلاً اگر در موقعیتی هستید که می‌خواهید تصمیم‌گیری مهمی انجام دهید، احتمالاً بهتر است برای مدتی ذهنتان را از تمرکز بر موضوعِ تصمیم‌گیری‌تان منحرف کنید و چند تا کلیپ خنده‌دار ببینید. اما چطور چنین چیز تناقض‌باری می‌تواند درست باشد؟• اگر فکر می‌کنید نابغه‌اید، شاید دیوانه هم باشیدهم نابغه‌ها و هم دیوانه‌ها به چیزهایی توجه دارند که دیگران توجه ندارندتصویری که بسیاری از ما از نابغه در ذهن داریم، چیزی شبیه دکتر هانیبال لکتر در فیلم «سکوت بره‌ها» است. روان‌شناسی استثنایی، نقاشی چیره‌دست و دیوانه‌ای جنایتکار و آدمخوار. پیوند نبوغ و جنون پیوندی تاریخی است، اما بیشتر وجهی اسطوره‌ای دارد تا آنکه واقعیتی اثبات‌پذیر باشد. چرا هم نوابغ بسیاری سراغ داریم که هیچ نشانی از دیوانگی ندارند و هم دیوانگان فراوانی که بهره‌ای از نبوغ نبرده‌اند؟ پژوهشی جدید، این پیوند را از منظری تازه نگریسته است.• هر چیز «نو» باید تا اندازه‌ای «قدیمی» باشدآیا آدم‌ها، فناوری‌ها یا محصولات نو واقعاً قرار است زندگی ما را بهتر کنند؟آدم‌های نوگرا دسته‌های مختلفی دارند: آدم‌هایی که با هیجان و اضطراب منتظر معرفی رنگ سال هستند، تا لباس‌هایشان مد روز باشد. آدم‌هایی که جلوی فروشگاه‌های اپل صف می‌کشند تا آخرین مدل آیفون را بخرند، آدم‌هایی که وقتی نویسندۀ مورد علاقه‌شان خبر از انتشار کتاب تازه‌ای می‌دهد، دل توی دلشان نیست تا آن را بخوانند. چرا ما اینقدر به چیزهای نو علاقه داریم؟ اساساً یک چیز «نو» چگونه چیزی است؟• نوآوری چیست؟ هنوز کسی نمی‌داندمت ریدلی، روزنامه‌نگار مشهور، در کتاب جدید خود سراغ دنیای شلوغ نوآوری رفته استاگر به روایت رایج از تاریخ پیشرفت‌های بزرگ علمی فکر کنیم، احساس می‌کنیم مهم‌ترین نوآوری‌های بشر حاصل پیشامدهایی تصادفی یا ایده‌هایی شخصی بوده است که برای انسان‌هایی فوق‌العاده باهوش رخ داده. سیبی روی سر نیوتون افتاده، یا فکرِ ساختن یک موتور جستجوی اینترنتی در سر بنیانگذاران گوگل درخشیده. این روایت اگرچه جذاب است، اما احتمالاً ما که در کوران پاندمی کرونا گرفتار شده‌ایم، خیلی راحت می‌توانیم ایراد آن را درک کنیم: حل مشکلات به تلاش جمعی و تدریجی دانشمندان نیاز دارد، نه ایده‌های تصادفی نابغه‌های منزوی. ]]> ترجمان علوم انسانی ادبيات‌وهنر Thu, 17 Dec 2020 18:44:03 GMT https://tarjomaan.com/report/9985/ و ناگهان برق برای همیشه قطع شد https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9976/ الکس پرستون، گاردین — مروری بر سکوت: بکت در عصر فیسبوکبه‌نظر من تصادفی نیست که دو رمان‌نویس بزرگ، امسال کتاب‌هایی منتشر کرده‌اند که آلبرت آینشتاین در آن‌ها نقشی برجسته ایفا می‌کند. در داستان تابستان نوشتۀ اَلی اسمیت، رابرت گرینشا، پسرمدرسه‌ایِ جوجه‌فاشیست۱در جست‌وجوی نشانه‌های حضور آینشتاین در انگلیس است و از رهگذر خواندن آثار آینشتاین، به درک بهتری از جایگاه خود در مکان و زمان دست می‌یابد. حال، دان دِلیلو در هجدهمین رمانش، سکوت، شخصیت مارتین دِکِر را به ما عرضه می‌کند، مرد جوان پرشور و مرموزی که در «خواندنِ بی‌اختیار کتاب آینشتاین، دست‌نویس نظریۀ نسبیت خاص سال ۱۹۱۲، غرق شده است». هر دو رمان از ما می‌خواهند تا به این بیندیشیم که آینشتاین از غرابت بی‌همتای جهان فناورانۀ ما ممکن بود چه برداشتی داشته باشد، به‌خصوص دربارۀ این مسئله که اینترنت چگونه رابطۀ ما با زمان را دگرگون کرده است.داستان سکوت در یک هواپیما آغاز می‌شود. جیم کریپس و تِسا بِرِنز در حال بازگشت از اروپا هستند که هواپیمایشان از آسمان سقوط می‌کند. این نخستین نشانۀ یک «فاجعۀ ارتباطی» است که باعث شده تمام فناوری‌ها به نقطۀ توقفی ناگهانی و دهشتناک برسند. جیم و تسا با چند خراش از سقوط جان به در برده و -در منطق غریب و خوابگونۀ این رمان کم‌عمق و سورئال- راه خود را به خانۀ مکس اِستِنِر و دایان لوکاس در نیویورک پیدا می‌کنند. سال ۲۰۲۲ است و روز برگزاری سوپر باول۲پنجاه و ششم، زمانی‌که اکثر آمریکایی‌ها جلوی تلویزیون‌هایشان جمع شده‌اند. درعوض، هیچ تلویزیونی در کار نیست، اینترنت هم نیست و بنابراین مکس و دایان همراه با شاگرد سابق دایان، مارتین، می‌نشینند و انتظار می‌کشند. جیم و تسا از راه می‌رسند، روز می‌گذرد، مارتین از آینشتاین نقل‌قول می‌کند. داستان بدون هیچ نتیجه و توضیحاتی ناچیز دراین‌باره که چه چیز باعث این خاموشی شده، به پایان می‌رسد.روشن است -دست‌کم برای مارتینِ اسرارآمیز که ظاهراً «به رویدادهای جهان دسترسی دارد»- که این خرابی فناوری یکی از نخستین انفجارها در فرایندِ چیزی است که می‌تواند جنگ جهانی سوم باشد. سراسر رمان گویی تلاشی است برای پاسخ به پرسشی که در نقل‌قول آغازینش، جمله‌ای از آینشتاین، مطرح شده است: «من نمی‌دانم چه تسلیحاتی در جنگ جهانی سوم به کار خواهد رفت، اما تسلیحات جنگ جهانی چهارم چوب و سنگ خواهد بود». دلیلو از ما می‌خواهد تا دراین‌باره تأمل کنیم که در حال حاضر چه اندازه از زندگی‌هایمان را آن‌لاین به سر می‌بریم و، اگر از دسترسی به اینترنت ناتوان باشیم، چه مقدار از وجودمان را از دست می‌دهیم. در بخشی از رمان، دایان حیران است که «چه بر سر مردمی می‌آید که توی گوشی‌هایشان زندگی می‌کنند؟» گویی این‌دست وارسی‌ها دربارۀ فناوری و خویشتنِ ما، از رمان قبلی دلیلو، زیرو کِی۳، نشئت می‌گیرند که به بررسی خواب زمستانی۴ و امکان «بارگیری» ذهن شخص پیش از مرگ می‌پردازد.این کتاب که به‌زحمت ۱۰ هزار کلمه است، جایی میان یک داستان‌کوتاهِ بلند و یک رمانک۵ قرار می‌گیرد و شاهد دیگری است بر آن تُنُکی که نوشته‌های دورۀ متأخر نویسندگی دلیلو را متمایز می‌سازد. او که سابقاً به‌خاطر حجم نفس‌گیر رمان‌هایش شهره بود، پس از جهانِ زیرین۶ در سال ۱۹۹۷، کتابی بیش از ۳۰۰ صفحه ننوشته است. شخصیت‌های حاضر در آپارتمانِ داستان سکوت ممکن است به‌سادگی در نوعی جهنم گرفتار آمده باشند، جایی‌که تلاش‌هایشان برای صحبت با یکدیگر تنها بر انزوای وحشتناکی تأکید می‌کند که هر یک درون آن سکنا گزیده است. انگار دلیلو تصمیم گرفته تا ساموئل بکت را به زمانۀ فیس‌بوک بیاورد. این امر راه به کتابی داده است که به‌نحوی عجیبْ نامهربان است و در کفۀ مقابلِ شقاوتِ نفس‌گیرِ جهانی که خلق کرده‌ایم (چه آن‌لاین و چه غیرازآن)، چیز زیادی نمی‌گذارد. خواندن آثار دلیلو پس از جهان زیرین، ماجرایی غریب و محزون بوده است، همچون نگریستن به شیء بسیار درخشانی که به‌آرامی در دوردست‌ها محو می‌شود.ریچل کوک، گاردین — «به این فکر کردم که اگر برق همه‌جا برود، چه اتفاقی می‌افتد»دوست‌داران دان دِلیلو، بعد از هفده رمانی که او نوشته است، به‌مرور احساس می‌کنند که او می‌تواند امواجی را دریافت کند که از ادراکات سایر نویسندگان، بسیار فراتر است؛ و نتیجه آنکه پیش‌آگاهی هراسناک او بخشی از کل این ماجرای مرموز است. اما حتی براساس استانداردهای او نیز زمان‌بندی کتاب جدیدش، سکوت، خارق‌العاده است. دِلیلو نوشتن آن را در ماه مارس به پایان رساند، هم‌زمان با قرنطینه‌شدن نیویورک، شهری که در آن زاده شده و هنوز آنجا زندگی می‌کند؛ زمانی‌که واقعیت و داستان، باعجله‌ای ناشایست، تنگ به آغوش یک‌دیگر در غلتیدند. این داستان که در سال ۲۰۲۲ رخ می‌دهد، جهانی را به تصویر می‌کشد که در آن خاطرۀ «ویروس، طاعون، رژه در پایانه‌های فرودگاهی، ماسک صورت، خیابان‌های تهی‌شدۀ شهر» هنوز تازه است؛ بنابراین جهانی است که مردم آن نصفه‌ونیمه در انتظار این «شبه تاریکی» جدیدند که در صفحات آغازین داستان سر می‌رسد، پیاده‌روها دوباره در سکوت فرو می‌روند و بیمارستان‌ها همه پر شده‌اند. هرچند این‌بار علت آن پاندمی نیست، بلکه «قطع برقی» شگرف است. آیا آن‌طور که یکی از شخصیت‌های داستان می‌گوید، کار چینی‌هاست؟ آیا آن‌ها «آخرالزمانِ اینترنتِ گزینشی را کلید زده‌اند»؟ هیچ‌کس نمی‌داند، عمدتاً به‌این‌دلیل که هیچ راهی برای دانستن ندارند. خطوط ارتباطی قطع شده‌اند. نمایشگرها خالی‌اند. فناوری خاموش شده است. حالا حتی نظریه‌پردازان توطئه نیز به‌دشواری می‌توانند مخاطبی پیدا کنند.برای اینکه بتوانیم دربارۀ دستاورد غریب او حرف بزنیم، قرار شده که دِلیلو به تلفن ثابت من زنگ بزند؛ به‌قول خودش در سکوت، آن «یادگار احساسی». آیا تصور شنیدن صدای بی‌بدن دان دلیلو، در کشاکش پاندمی آرامش‌بخش است یا هول‌انگیز؟ طی روزهای منتهی به گفت‌وگویمان، نتوانستم دراین‌باره تصمیم قطعی بگیرم. اما زمانی‌که بالأخره زنگ تلفن به صدا در آمد -بلند می‌شوم تا گوشی را بر دارم و به‌نوعی دیگر موفق نمی‌شوم دوباره بنشینم- در صدای او هیچ نشانه‌ای از سرنوشتی شوم نیست. وقتی می‌پرسم که آیا باید رمانش را به‌منزلۀ نوعی هشدار بخوانیم، درحالی‌که وابستگی‌مان به فناوری در زمانۀ کووید-۱۹ حتی بیشتر شده است؟ به‌آرامی می‌گوید «اوه، از دید من این‌طور نیست. فقط داستانی است که ازقضا در آینده اتفاق می‌افتد. به‌گمانم همۀ این‌ها با ایدۀ سوپر باول شروع شد». تصاویر همیشه برای او اهمیت داشته‌اند و برای این کتاب، این تصویرِ نمایشگری خالی بود که در ذهن او جای گرفته بود. «به این فکر کردم که چه اتفاقی می‌افتد اگر برق همه‌جا قطع شود، هیچ‌چیز کار نکند... یک قطعی برق جهانی».قطعیِ برقْ خیلی ساده ممکن است مسئله‌ای خانگی به‌نظر برسد، انگار فقط باتری کنترل از راه دور را باید عوض کنیم. اما در سکوت، این قطع برق هیچ شباهتی به امور معمول ندارد. در آپارتمانی در منهتن، دایان لوکاس، استاد بازنشستۀ فیزیک، شوهرش مکس اِستِنر که طرفدار فوتبال و قمارباز است، و شاگرد سابقش، مارتین دِکِر، جلوی تلویزیون نشسته‌اند و منتظرند دوستانشان، جیم و تسا از راه برسند. دوستانشان دارند با هواپیما از پاریس باز می‌گردند. قرار است پنج نفری بازی بزرگ را با هم تماشا کنند. اما ناگاه... تصاویر می‌لرزند و اعوجاج پیدا می‌کنند و سکوت، سکوتِ وصف‌ناپذیر، حاکم می‌شود. مثل این است که، به‌گفتۀ مارتین، انگار صفحۀ تلویزیون دارد چیزی را از آن‌ها پنهان می‌کند.مسئله فقط این نیست که تلاشِ این افراد برای قوت‌قلب‌دادن به یکدیگر، تنها چند لحظه پس از ازکارافتادن گوشی‌هایشان، خالی از اشتیاق است (آن‌ها نیویورکی‌اند و بلافاصله رواقی‌گریِ ستیزه‌جویانۀ خاصی آغاز می‌شود). به‌محض‌اینکه ترس به جانشان می‌افتد، هر تلاشی در این راستا نیز محکوم به شکست است. مکس به صفحۀ نمایشگرش نگاه می‌کند و نمی‌تواند از خاکستری گسترندۀ آن چشم بردارد؛ درهمان‌حال، مارتین بارها از آلبرت آینشتاین نقل‌قول می‌کند، تکرار مسخ‌گونه‌ای که با این جمله به اوج خود می‌رسد: «من نمی‌دانم چه تسلیحاتی در جنگ جهانی سوم به کار خواهد رفت، اما تسلیحات جنگ جهانی چهارم چوب و سنگ خواهد بود». (این نقل‌قول آغازین کتاب نیز هست). درهمین‌حین، در کابینِ بیزنس‌کلاسِ هواپیمای جیم و تسا نیز نمایشگرهای کوچک‌تر رو به خاموشی‌اند. حالا دیگر هیچ کاناپه‌ای، هیچ پتوی نرم یا مرطوب‌کنندۀ گران‌قیمتی به آن‌ها کمک نخواهد کرد.سکوت کتاب کوتاهی است. تنها به ۱۱۷ صفحه می‌رسد، ایجازی که روی صفحه بر آن تأکید می‌شود، صفحاتی که در آن‌ها متن دِلیلو گاه شباهتی به صفحات یکی از نمایشنامه‌های متأخرِ مثلاً ادوارد البی پیدا می‌کند. اما فریب نخورید. کار طاقت‌فرسایی در جریان بوده است. او می‌گوید «حواس‌پرتی‌های زیادی بودند. اما من نیز بسیار کندتر شده‌ام. پیرتر و عاقل‌تر نیستم. فقط پیرتر و کندترم». دلیلو خلق این رمان را به دو چیز نسبت می‌دهد. «اول اینکه سوار هواپیمایی از مبدأ پاریس شدم که نامعمول بود؛ دست‌کم برای من. نمایشگرهایی بالای سرمان زیر محفظه‌های چمدان قرار داشت و مدت زیادی از پرواز نشسته بودم و به آن‌ها نگاه می‌کردم. دیدم دفترچۀ کهنه‌ای را که با خودم دارم، بیرون کشیده‌ام و جزئیات را یادداشت می‌کنم؛ آن‌ها را به همان زبانی که روی نمایشگر ظاهر می‌شدند می‌نوشتم: دمای هوای بیرون، ساعت به‌وقت نیویورک، زمان رسیدن، سرعت، زمان باقی‌مانده تا رسیدن به مقصد و ازاین‌قبیل. وقتی به خانه رسیدم به این دفترچه نگاهی انداختم و شروع کردم به اندیشیدن دررابطه‌با آنچه تبدیل به فصل اول کتاب شد.عامل مهم دیگر، کتابی بود که مدتی می‌شد آن را داشتم: دست‌نوشتۀ تئوری نسبیت خاص آلبرت آینشتاین. کتابی است بزرگتر از معمول و بخش عمدۀ آن برای من بیش‌ازحد فنّی است. اما آنچه را می‌توانستم بفهمم با ترجمۀ انگلیسی خواندم و سپس شروع کردم به نگاه‌کردن به کتاب‌های دیگری دربارۀ زندگی و آثار آینشتاین، و دیدم که دارد وارد روایت می‌شود. رفته‌رفته داشت ذهنم را اشغال می‌کرد. هر دوی این‌ها مرا در سکوت همراهی کردند». آیا پیوند میان آن‌ها زمان است که هیچ‌گاه متناقض‌تر از مدت پروازی طولانی نیست؟ «بله. زمان چیز قدرتمندی است: به‌قول شما، فرّار است».سکوت به شکل هراس‌انگیزی شبیه دوران ماست، و نه‌تنها به‌این‌دلیل که خواننده خودش را در صفحات آن می‌بیند که به‌نحو رقت‌انگیزی می‌کوشد تا ایمیل‌هایش را بخواند و ناکام می‌ماند. بلکه به خاطر خیابان‌هایی که در ابتدا ساکت‌اند و سپس، هنگامی‌که وحشت از راه می‌رسد، شلوغ می‌شوند. این اندیشۀ شرم‌آور که ممکن است بتوانیم راحت‌تر با ویروسی مرگبار زندگی کنیم تا بدون گوشی‌های همراهمان. شایعه و حدسیاتی که خیلی زود تبدیل به تئوری‌های توطئه می‌شوند. همۀ این‌ها باعث می‌شوند تا سکوت شبیه به اوجِ عجیبِ دست‌کم یک جنبه از هنر دِلیلو باشد: گوی بلورینی در میان جلدهای سخت. او با آرامش می‌گوید «خب، بگذارید ببینیم در این دو سال چه اتفاقی می‌افتد. امیدوارم که چنین اتفاقی نیفتد. نمی‌دانم این [همه‌گیری] کی قرار است تمام شود. هیچ‌کس نمی‌داند. پیش‌بینی‌هایی هست، اما کسی آن‌ها را باور نمی‌کند».اما، بله، پیشنهاد من مبنی‌براینکه یک ویروس، خواه زیست‌شناختی، خواه فناورانه، مستقیماً به دل‌مشغولی رمان‌های اولیۀ او برمی‌گردد اشتباه نیست: «نمی‌توانم درست توضیح دهم چرا، اما همیشه به این فکر کرده‌ام. توطئه‌ها. به‌گمانم وقتی شروع کردم به فکرکردن به رمانی دربارۀ ترور رئیس‌جمهور کندی [لیبرا۷ که سال ۱۹۸۸ منتشر شد] به اوج رسید. ایدۀ توطئه، به‌جای آدم‌کشیِ خشک‌و‌خالی، در آن سال‌ها در این کشور به‌شدت نیرومند و قانع‌کننده بود و چندین دهه دوام آورد. من هنوز هم قفسه‌ای پر از کتاب دارم -که همین الآن پشت سرم معلوم‌اند- دربارۀ این ترور و بسیاری از آن‌ها براساس احتمال توطئه نوشته شده‌اند، دیدگاهی که هرگز کاملاً از میان نرفت».کووید-۱۹ آدم‌کشیِ خشک و خالی است: قاتلی که فقط ممکن است با گلوله‌ای که علم شلیک می‌کند، شکست داده شود. اما این همه‌گیری نیز متأثر از آن حرف‌هاست: تمام آن حرف‌های شوم دربارۀ چین، دربارۀ آزمایشگاه‌های پنهانی و واکسن‌هایی که از عرضه‌شان ممانعت می‌شود. دِلیلو می‌گوید «به‌شدت پیچیده است. بخشی به این دلیل که فناوری در زندگیِ همه بسیار رایج است. مردم می‌توانند به‌نحوی مؤثر افکارشان را مخابره کنند و دیگر پایانی برای این داستان‌ها متصور نیست». در نویز سفید۸، رمان سال ۱۹۸۵ دِلیلو که برایش جایزۀ نشنال بوک پرایز و در کنار آن، جمعیت کاملاً جدیدی از خوانندگان را به ارمغان آورد، «یک اتفاق مسموم‌کنندۀ هوایی» که مسبب آن تصادفی صنعتی بوده است نیز استعاره‌ای از تلویزیون بود؛ به‌قول مارتین ایمیس، استعاره‌ای از «فراگیری کشندۀ هاگ‌های رسانه‌ای». در سکوت، قطع برق شاید استعاره‌ای از اعتیاد ما به فناوری باشد، استعاره‌ای از طریقت اینترنت، که حتی وقتی مدعی متصل‌کردنِ ماست، منزوی‌مان می‌کند و از انسان‌ها و مکان‌هایی که بیش‌ازهمه دوست داریم جدایمان می‌کند.نه اینکه دلیلو خودش چنان اعتیادی داشته باشد، یا مردی باشد که می‌کوشد ترک کند. با خنده دربارۀ رابطه‌اش با فناوری می‌گوید «اصلاً رابطه‌ای [از سر احتیاج] نیست». او از این تماس چندان لذت نمی‌برد؛ اینکه همان ابتدای کار تماسمان قطع شد نیز نورعلی‌نور بود، تقریباً مثل این بود که داشتیم یکی از صحنه‌های کتاب را بازسازی می‌کردیم؛ و آری، او هنوز با ماشین تحریر دستی کار می‌کند: «من از المپیای دست‌دومی استفاده می‌کنم که سال ۱۹۷۵ خریدم. چیزی که دارد و من ازش لذت می‌برم حروف درشت است و این به من اجازه می‌دهد تا به‌وضوح به کلمات روی صفحه نگاه کنم و بنابراین ارتباطی تصویری میان حروف درون کلمه و کلمات درون جمله پیدا کنم؛ این چیزی است که همیشه برایم اهمیت داشته، و وقتی روی نام‌ها۹ [رمانی منتشرشده در سال ۱۹۸۲، که وقایع آن در یونان و خاورمیانه اتفاق می‌افتد و ظاهراً دربارۀ آدم‌های تجارت‌پیشه‌ای است که در حرکت ابدی‌اند، اما دغدغۀ واقعی‌اش ابهام و خاص‌بودگی توأمان زبان است] کار می‌کردم. همان موقع تصمیم گرفتم که در هر صفحه فقط یک پاراگراف باشد تا چشم‌ها بتوانند کاملاً درگیر شوند».«این را هم باید به شما بگویم که به‌دلیل‌اینکه این‌طور کار می‌کنم، و به‌این‌خاطر که کندتر شده‌ام، از این رمان کوچک نیم تُن کاغذ پیش‌نویس دارم که توی کمدم مدفون شده است». آیا اندازۀ این کتاب آزارش می‌دهد؟ آیا این درست نیست که بخش عمدۀ قدرت آن در متمرکزبودن آن نهفته است؟ می‌گوید «خب، امیدوارم که این‌طور باشد. این را می‌گویم که هر چه در توان داشتم برای این کتاب گذاشتم». آیا هنوز شور و شوق دارد؟ هنوز برای نوشتن انگیزه دارد؟ «سوال خوبی است. در ۸۳ سالگی از خودم می‌پرسم خب بعدش چه خواهد شد؟ و جوابی ندارم. در حال حاضر، دارم دربارۀ این کتاب با مترجمان و دیگران صحبت می‌کنم. وقتی این کار تمام شد و من، فرضاً، ذهن روشن‌تری داشتم، خواهیم دید که آیا چیز دیگری آن بالا جریان دارد یا نه. اما دربارۀ سکوت، بله، من همان اشتیاق را داشتم برای فشردن کلیدها، برای نگاه‌کردن به کلمه‌ها، برای ادامه‌دادن فارغ از اینکه چقدر طول می‌کشد».دِلیلو، فرزند مهاجران ایتالیایی، در سال ۱۹۳۶ در محلۀ برانکس متولد شد؛ مادربزرگش هرگز انگلیسی یاد نگرفت. پس از دریافت مدرکی در «هنرهای ارتباطی»، در مقام آگهی‌نویس در آژانس تبلیغاتی اُگیلوی اند مَتِر مشغول به کار شد؛ شغلی که رهایش کرد تا نویسنده شود. نخستین رمانش، آمریکانا۱۰ در سال ۱۹۷۱ منتشر شد، اما تا سال‌های ۱۹۸۰ طول کشید تا مردم رفته‌رفته نام او را به‌عنوان نویسنده‌ای بزرگ، در کنار نام‌هایی مثل تامس پینچن، بیاورند.انتشار نویز سفید در سال ۱۹۸۵ او را، به‌قول ریچار پاورز، نویسندۀ آمریکایی برندۀ جایزۀ پولیتزر در مقدمه‌ای که برای نسخۀ ۲۵سالگی رمان نوشته، «در مرکز تخیل معاصر جای داد؛ تنها تعداد اندکی کتاب به ذهنم می‌رسند که در طول عمر من نوشته شده‌اند و چنین تحسین سریع و گسترده‌ای نصیبشان شده، و درعین‌حال تأثیر عمیقی بر دهه‌ها پس‌ازآن بر جای گذاشته‌اند» دیوید رمنیک، سردبیر نیویورکر، مجله‌ای که داستان‌های دِلیلو اغلب در آن ظاهر شده، به او لقب استاد می‌دهد. «اگر کتاب‌هایی باشند که زمانۀ ما را بهتر از جهان زیرین، نویز سفید، لیبرا و مائوی دوم۱۱توصیف می‌کنند، من واقعاً آن‌ها را نمی‌شناسم. او تا عمقِ کیستی ما را می‌بیند و درعین‌حال، پیش‌بینی می‌کند که در حال تبدیل شدن به چه کسانی هستیم. او استعداد ادبی شگفت‌انگیز و بی‌همتایی‌ست».کولم توبین، نویسندۀ ایرلندی که حدوداً ۳۰ سال است دِلیلو را می‌شناسد، می‌گوید «او چیزی را که در هوا جریان داشت گرفت. نوعی بدگمانی، درک اینکه چیزها دارند به پایان می‌رسند، این ایده که چیزی نبود که متصل نباشد و اینکه خیلی چیزها نوعی توهم بود. این توهم توجه‌اش را جلب کرد و شروع کرد به یافتن لحنی که تطابقی با جریان پنهانی این جهان داشته باشد، نیروی پنهانی که جایگزین واقعیت شده بود و خودْ واقعیتی شده بود که بیشتر شبیه به پژواک بود تا صدا».«جمله‌های او نیاز داشتند تا در طعنه غوطه بخورند، زیرا بسیاری از کلمات و عبارات در تبلیغات و سخنرانی‌ها استفاده شده بودند، بخش زیادی از زبان خوار شده بود. به‌نظرم او درکی از شکنندگی فناوری دارد که شبیه به هیچ رمان‌نویس دیگری نیست و شیفتگی‌ای نسبت به قدرت و محدودیت‌های فناوری دارد که بی‌نظیر است. دلیلو رمان روان‌شناختی نمی‌نویسد، دربارۀ احساسات هم نمی‌نویسد، بلکه نویسنده‌ای است که درکی از واقعیتی دارد که پنهان است و می‌توان با عرضۀ اشارت‌ها و سرنخ‌ها و تصاویر آن را احضار کرد. او تسلط خارق‌العاده‌ای نه تنها بر لحن، بلکه بر نیم‌پرده دارد، نه فقط بر صدا، بلکه بر چیزی که تقریباً آشکار است، تقریباً به زبان آمده است». تأثیر او بر دیگر نویسندگان جوان‌تر چشم‌گیر بوده است: ریچل کوشنر، جاناتان لِتِم و دینا اسپیوتا همگی از دینی که به او دارند گفته‌اند.دِلیلو ارتباطی میان بیلبوردهای زمان کودکی‌اش در برانکس، حرفه‌اش در تبلیغات و داستان‌هایش نمی‌بیند. معتقد است که ردّ وابستگی‌اش به تصاویر -هم شکل کلمات روی صفحه و هم تصاویری که گاه در ذهنش شناور می‌شوند- را می‌توان تا فیلم‌هایی دنبال کرد که هنگامِ نوشتنِ آمریکانا تماشا کرده است، به‌خصوص فیلم‌های سیاه و سفید. (توبین می‌گوید «او واقعاً دربارۀ فیلم‌ها می‌داند»). آیا رهاکردن شغلش برای رمان‌نویس‌شدن ترسناک بود؟ «نه، آسودگی خیال بزرگی بود. در آپارتمانی زندگی می‌کردم که اجاره‌اش فقط ماهی ۶۰ دلار بود. می‌توانستم پول پس‌انداز کنم. یک روز صبح بیدار شدم و گفتم: امروز استعفا می‌دهم و همین کار را کردم. خاطرۀ روشنی از آن روز دارم. خیلی آهسته، شروع کردم به کارکردن روی اولین رمانم و بعد از دو سال، عزمم را جزم کردم که حتی اگر هیچ‌کس این کتاب را منتشر نکند، این راه را ادامه دهم. و همین کار را کردم و شانس آوردم -اولین ناشری که آن را دید، قبولش کرد- و از همان موقع خوش‌شانس بوده‌ام. کودکی من در برانکس گذشت. همه‌جور چالشی داشتیم. اما احساس می‌کردم وضعم خوب است و وضعم خوب خواهد بود مادامی‌که کاری را بکنم که شمّم دیکته می‌کرد».احتمالاً شمّش این را نیز به او می‌گوید که شهرت، وقتی به رمان‌نویس برگردد، مختل پذیرش خود اثر است. مسلماً کم‌حرفی او از روی کارکشتگی است و به‌دقت با وقار و ادب سنتی پوشیده شده است. دربارۀ انتخابات پیش‌رو هیچ نظری نمی‌دهد. می‌گوید «لب‌های من مهر شده‌اند،» هرچند به لبخندی در صدایش پی می‌برم. کل حرفی که دربارۀ همه‌گیری می‌زند این است که خودش و همسرش، باربارا بِنِت، در طول قرنطینه در نیویورک مانده‌اند و احساس می‌کنند که از اغلب افراد خوش‌اقبال‌تر بوده‌اند؛ و هنوز «شگفت‌زده» می‌شود از اینکه هر بار از در خانه قدم بیرون می‌گذارد، در کنار کلاه، ماسک نیز می‌پوشد: «خیلی سینمایی است».اما از او، مثل من پیش‌ازآنکه تلفن را قطع کند، دربارۀ رؤیای آمریکایی بپرسید و او کمی نرم می‌شود. آیا معتقد است که دورۀ آن سر آمده؟ «من در این کتاب به آن فکر نمی‌کردم، اما هرچه پیرتر شده‌ام، بیشتر به آن آغازها فکر می‌کنم: والدینم، چیزهایی که مجبور بودند به آن تن بدهند. ما در خانه‌ای در برانکس ایتالیایی زندگی می‌کردیم. سه نسل بودیم: ۱۱ نفر. فقط همانجا را می‌شناختیم. من هنوز به برانکس برمی‌گردم تا رفقایی را که با آن‌ها بزرگ شده‌ام، آن‌هایی که هنوز زنده‌اند را ببینم. در محلۀ قدیمی قرار می‌گذاریم و غذایی می‌خوریم، حرف می‌زنیم و خاطره می‌گوییم و می‌خندیم». برای اولین‌بار، صدایش سبک‌تر به‌نظر می‌رسد، عاقبت احساس -یا به‌هرحال نوعی نیرو- به همراه دارد. می‌گوید «اوه، خیلی شگفت‌انگیز است. واقعاً شگفت‌انگیز است». برایم آرزوی موفقیت می‌کند و بعد -تق- ناپدید می‌شود.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:DeLillo, Don. The Silence. Picador, 2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکس پرستون و ریچل کوک نوشته و ترکیبی است از دو نوشته در گاردین: «The Silence by Don DeLillo review – Beckett for the Facebook age»که در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۲۰ و «Don DeLillo: 'I wondered what would happen if power failed everywhere'»که در تاریخ ۱۸ اکتبر ۲۰۲۰ منتشر شده‌اند. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «و ناگهان برق برای همیشه قطع شد» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است. •• الکس پرستون (Alex Preston) نویسنده و روزنامه‌نگار بریتانیایی است. نخستین رمان او این شهر خون‌چکان (This Bleeding City) برندۀ چندین جایزه شد و آخرین رمانش در عشق و جنگ (In Love and War) نام دارد.••• ریچل کوک (Rachel Cooke) روزنامه‌نگار و نویسندۀ بریتانیایی است. او کارش را در مقام گزارشگر ساندی تایمز آغاز کرد. نوشته‌های او همچنین در نشریاتی چون نیو استیتسمن و آبزرور منتشر شده است.[۱] proto-fascist[۲] Super Bowl مسابقۀ سالانۀ قهرمانی لیگ ملی فوتبال (NFL) آمریکا [مترجم].[۳] Zero K[۴] cryogenics[۵] Novella یک رمان کوتاه یا داستان‌کوتاه بلند؛ معادل رمانک پیشنهاد مترجم است [مترجم].[۶]   Underworld[۷]   Libra [۸]  White Noise این رمان در ایران با عنوان برفک منتشر شده است [مترجم].[۹]   The Names [۱۰]  Americana  [۱۱]  Mao II ]]> ریچل کوک و الکس پرستون ادبيات‌وهنر Tue, 08 Dec 2020 04:41:03 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9976/ پدرخوانده‌ها خوب می‌دانند بازی را چگونه ببرند https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9974/ جاناتان فریدلند،گاردین — پدرخواندۀ ماریو پوزو کارکردی شبیه به داستان‌های کتاب مقدس یا قصه‌های پریان پیدا کرده است؛ بدل شده است به روایتی بنیادین که عمیقاً در روان جمعی جای گرفته است و به‌کرات در فضاهایی بسیار متفاوت بازسازی می‌شود و از آن اقتباس می‌کنند. تنۀ اصلی داستان، بدون درنظرگرفتن شاخ‌وبرگ‌ها، جانشینیِ ناخواسته است: وارث تاج‌وتختی که می‌خواهد از سرنوشت خود بگریزد. پوزو می‌نویسد: «مایکل نمی‌خواست خودش را درگیر این مناسبات بکند؛ می‌خواست خودش زمام زندگی‌اش را در دست بگیرد». اگر نخستین فصل سریال تاج را ببینید، خیلی زود می‌فهمید که روایت پدرخوانده است که دارد آشکار می‌شود: الیزابتی جوان که ناخواسته وارث تاج‌وتخت شد و مثل مایکل کُرلئونه «تا پایان بحران نتوانست از خانواده‌اش ببُرد». مایکل، پسر رئیس مافیا، دُن کُرلئونه، شاهزاده‌ای مثالی است که نمی‌تواند آزاد باشد و سرانجام به‌واسطۀ وظیفه‌اش تغییر می‌کند و سخت‌دل می‌شود.اما پدرخوانده الگویی است که آن سوی قلمروِ هنر هم وجود دارد. هرکه در سیاست کار کرده باشد تصدیق خواهد کرد که این داستان برای نامزدهای انتخاباتی، مشاورانشان، و آن‌هایی که به تماشایشان می‌نشینند متنی ضروری است و به‌خاطر درس‌های بی‌زمان‌ومکانش دربارۀ قدرت و اقتدار تحسین شده است؛ دربارۀ اینکه چه زمانی باید از قدرت و اقتدار خود دفاع کرد، و کی باید خویشتن‌دار بود. چه بسیارند مشاوران تندگویی که -در وست‌مینستر یا واشنگتن- در تیم کارزار یا دور میز کابینه، حلقه‌رابط ضعیفی مثل فردو، پسر میانی کُرلئونه، را می‌شناسند یا تهدیدی درحال‌ظهور را تشخیص می‌دهند که باید مثل مُو گرین با او رفتار کرد. سیاست‌مداری بریتانیایی را سراغ‌ دارم که همۀ کارمندان جدید را با مثال آمریگو بوناسرا آموزش می‌دهد، مأمور کفن‌ودفنی که داستان با او شروع می‌شود. نتیجۀ اخلاقی داستان او این است که از هرکس تقاضای آن مقدار لطف و مساعدتی را باید داشت که می‌تواند انجامش بدهد و خوب هم انجامش می‌دهد.استفاده از پدرخوانده به‌مثابۀ کتابچۀ راهنمای سیاسی در سال ۲۰۰۹ به اوج خود رسید، هنگامی که دو تحلیلگر سیاست خارجی ایالات متحده کتابچه‌ای را منتشر کردند به نام آموزۀ پدرخوانده۱. این کتابچه در پایان نخستین دهۀ طوفانی قرن بیست‌ویکم نوشته شد؛ دوران «جنگ با ترور» و درگیری‌های عراق و افغانستان. جان سی. هالزمن و ای. وس. میچل در این کتابچه می‌گویند ایالات متحده پس از یازدهم سپتامبر با گزینشی روبه‌رو شد شبیه به گزینشی که خانوادۀ کُرلئونه، پس از تیراندازی به دُن، با آن روبه‌رو بود، هنگامی که قدرتش در میان خاندان‌های خلافکار رقیب در دنیایی ناآشنا و خطرناک به محاق می‌رفت. مؤلفان شرح می‌دهند که یک دسته نهادباوران لیبرال‌اند که سرمشقشان برادرخوانده تام هاگن است. آن‌ها بر این باورند که نظم قدیم به قوت خود باقی است و چارۀ کارْ مذاکره است. در مقابلشان، تندرو‌های نئومحافظه‌کاری هستند که مثل پسر بزرگ‌تر، سانی کُرلئونه، معتقدند که تنها راه حفظ برتری خود در این چشم‌انداز جدید قدرت‌نمایی همه‌جانبه است. در آخر، واقع‌گرایان‌اند که، درست مثل مایکل، می‌فهمند که تنها آمیزه‌ای از به‌کارگیری عاقلانۀ قدرت و تدبیر بُردبارانه موجب امنیتی بادوام خواهد بود. حتی اگر این شباهت یا قیاس را نپذیرید، نمی‌توانید منکر این واقعیت شوید که تنها یک داستان فوق‌العاده می‌تواند، چهار دهه پس از نشر، مبنای تک‌نگاری‌ای درباب سیاست خارجی شود.اگر روراست باشیم، می‌پذیریم که عمدۀ دوام این علاقه، بیشتر مرهون فیلم است تا کتاب. درواقع، هالزمن و میچل بیشتر به «داستان حماسی کاپولا» ارجاع می‌دهند و نامی از پوزو نمی‌برند، و این اشتباهی است رایج. خیلی از طرفداران پدرخوانده هم که فرق آل نری‌ها و پاولی گاتو‌ها را می‌دانند، هرگز کتاب را نخواهندخواند. اینجا یک پرسش مطرح می‌شود: اگر «پدرخواندۀ» مارلُن براندو و آل پاچینو اثری است جاودانی، پس چرا کتاب را هنوز چاپ می‌کنند؟ چرا پس از نیم‌قرن هنوز اعتبار دارد؟ایراداتی در کتاب هست، از جمله ایرادی که شاید هنگام اولین چاپ کتاب در سال ۱۹۶۹ غیرعادی به نظر نمی‌رسیده است. کتاب آن‌قدر زن‌ستیز است که آدم شاخ در می‌آورد. زنی در کتاب نیست که یکی از این سه نباشد: ۱. ستارۀ سینما، ۲. مامان یا همان دلبرکی بی‌سروصدا، ۳. عاشقی شیدا که همان عروس بی‌نهایت باگذشت است.هیچ‌جا این ویژگی مردسالارانه آشکارتر از آنجا نیست که داستان دور می‌زند تا «نقص» زنانۀ لوسی منچینی، معشوقۀ قبلی سانی، را توضیح بدهد، صحنه‌ای که برای بسیاری از خوانندگان زننده است: دوست‌پسر دکترِ لوسی و جراحش پیش از عمل ترمیم با هم تبادل نظر می‌کنند که کدام شکل و قیافۀ جدید، بیشترین لذت را به سانی، نه به لوسی، می‌دهد.موارد مشابهی هم هست که حساسیت‌های نژادی عصر ما را برمی‌انگیزد. اما اگر چنین معایبی را برتافته‌ایم، تاحدی بخاطر آن کیفیتی است که متخصصان سیاست خارجی در این کتاب یافته‌اند: این رمان بی‌شک یک حماسه است. کتاب به نُه «کتاب» تقسیم می‌شود: ویژگی رایج کتاب‌های پرفروش آن دوره، اما در این مورد چنین فرمی شایسته به نظر می‌رسد. زیرا مقیاس داستان‌گویی بسیار وسیع است. پدرخوانده قصۀ نیم‌قرن است از سیسیل تا نیویورک و هالیوود و لاس‌وگاس و بازگشت به سیسیل: چرخه‌ای حماسی.بخشی از این تأثیر ناشی از امکانی است که پوزو داشته و کاپولا نداشته است. نویسنده می‌تواند برای همۀ شخصیت‌ها، نه فقط شخصیت‌های اصلی فیلم، پیشینه‌ای داستانی به دست ‌دهد. حتی کاپیتان مک‌کلاسکی، مأمور فاسد ادارۀ پلیس نیویورک که دندان‌های مایکل را خُرد می‌کند و بعداً تاوان سنگینی پس می‌دهد، تربیت خاص خود را دارد و به‌عنوان فرزند و نوۀ مأموران پلیسی ظاهر می‌شود که او را بزرگ کرده بودند تا فساد را جزئی از نظم طبیعی ببیند. پدرخوانده سفری است به دور جهان زیرین۲، و پوزو نقش «ویرژیل»۳ را دارد.این رمان، در ژانرِ داستانیِ دیگری، نیز اثری کلاسیک شده است: داستان مهاجرت. ویتو تازه‌واردی است که بیست‌وچهارساعته زحمت می‌کشد تا جاپایش را در وطن جدیدش محکم کند، درحالی‌که بعداً پسر مرفه‌تر و تحصیلکرده‌ترش آرزو دارد که مثل یک فرد بومی بتواند پیشرفت کند. مایکل رؤیای همگونی با جامعۀ جدید را دارد. او با واسپِ۴ترکه‌ایِ زیبایی ازدواج می‌کند که خانواده‌اش اصالتاً از نیوانگلندی‌های می‌فلاور هستند. یونیفرم ارتش ایالات متحده را می‌پوشد. اصرار دارد که «فرزندانش در دنیایی متفاوت رشد کنند و دکتر و هنرمند و دانشمند شوند؛ دولتمرد، رئیس‌جمهور؛ اصلاً هرچه».طبعاً این آرزوها با پافشاری نسل سنت‌گذار بر سنتی که حیات‌بخش آن نسل است، در تقابل قرار می‌گیرد. دُن کُرلئونه و همسرش و اقرانشان در آمریکا زندگی می‌کنند، اما متعلق به آن نیستند. هنوز خود را ایتالیایی می‌دانند و از دیدن اینکه کشور جدید، فرزندانشان را در خود می‌بلعد دچار اندوه فقدان می‌شوند. چون خانواده‌ای خلاف‌کارند، این نوستالژی و احترام به آداب و سنن به‌طرقِ نامتعارفی بروز می‌کند. پیتر کلمنزا، که به سانی تعلیم نبرد می‌دهد، شاهد این مدعاست: «سانی علاقه‌ای به فوت‌وفن ایتالیایی نداشت؛ خیلی آمریکازده شده بود. سلاح ساده و مستقیم و غیرشخصی آنگلوساکسونی رو ترجیح می‌داد، و این کلمنزا را ناراحت می‌کرد». این صدای همۀ نسل‌های مهاجری است که نگران فراموشی راه‌ورسم‌های قدیم‌اند.تازه می‌رسیم به انحراف رمان از هنجار قصه‌های مهاجرت: به‌خصوص در فرهنگ مردم‌پسند آمریکایی نقش مهاجر این است که به کشور جدیدش عشق بوزد و از آن حظ کند، اما دُن کُرلئونه حاضر نیست از این نسخه پیروی کند. برعکس، هیچ احترامی برای آمریکا قائل نیست و آن را عملاً تحقیر می‌کند. در یک تکۀ تکان‌دهنده، پوزو به ما می‌گوید که کُرلئونه به‌عنوان کسی که دستش توی بازار سیاه است از جنگ علیه هیتلر سود می‌برد؛ او به مردان جوان کمک می‌کند که قبل از معاینات پزشکی سربازی دارو مصرف کنند تا فاقد صلاحیت لازم برای خدمت تشخیصشان دهند؛ او متعجب و عصبانی می‌شود از اینکه بفهمد افراد تحت‌الحمایه‌اش داوطلبانه می‌خواهند یونیفرم‌پوشیده به کشورشان خدمت کنند.پوزو، که خودش فرزند مهاجرانی ایتالیایی است، باید خیلی جرئت به خرج داده باشد که اقلیتشان را از این زاویه نشان داده است: بسیار دور از کهن‌الگوی تازه‌وارد سپاسگزاری که با دیدن مجسمۀ آزادی صلیب می‌کشد. بله، شاید تاوان گناهان پدر را پسر می‌دهد؛ مایکل هم درست مثل پوزو می‌کوشد جنگ را ببرد. ممکن است در دفاع از کُرلئونه‌ها بگویید که آن‌ها تجسم ارزش‌های آمریکایی و حتی شاید رؤیای آمریکایی‌اند: آن‌ها با سختکوشی و سعی و اراده ثروتی به هم می‌زنند، و همیشه خانواده برایشان اولویت دارد.تا حدی همین است که پدرخوانده را رمانی چنین استثنایی و موفق کرده است. چیزی نمانده خواننده به ساحتی از اخلاق اعتقاد پیدا کند که در آن یک رئیس مافیا، که جان افراد بسیاری را گرفته، درعین‌حال مردی شدیداً اخلاقی است. این تنش تضمین می‌کند که پدرخوانده تنها یک رمان پرفروش گیرا نیست. رمانی است پر از ظرائف و سایه‌روشن‌های دورازانتظار. افسانه‌ای کلاسیک از آمریکای قرن بیستم، از پدران و پسران، از شهوت و ثروت و جاه‌طلبی، که تا زمانی که مردم مسحور خانواده و قدرت‌اند خوانده خواهد شد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جاناتان فریدلند نوشته و در تاریخ ۳۱ اکتبر ۲۰۲۰ با عنوان «The Godfather: how the Mafia blockbuster became a political handbook» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «پدرخوانده‌ها خوب می‌دانند بازی را چگونه ببرند» و ترجمۀ پدرام شهبازی منتشر کرده است.•• جاناتان فریدلند (Jonathan Freedland) روزنامه‌نگار گاردین و مرورنویس نیویورک ریویو آو بوکس است. او همچنین پادکست «دید بلند» را برای رادیو چهار بی‌بی‌سی می‌سازد. فریلند کتاب‌هایش را با نام مستعار سم بورن می‌نویسد. قتل رئیس‌جمهور (To Kill the President) محبوب‌ترین کتاب اوست.[۱]  The Godfather Doctrine[۲] Underworld: جهان مردگان، جهان تبهکاران و جنایتکاران [فرهنگ معاصر هزاره].[۳] راهنمای دانته در دوزخ و برزخ در کتاب کمدی الهی [مترجم].[۴] White Anglo-Saxon Protestant: پروتستان آنگلوساکسون سفیدپوست [مترجم]. ]]> جاناتان فریدلند ادبيات‌وهنر Sun, 06 Dec 2020 04:36:21 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9974/ شکارچی خاطرات: زندگی آدم‌های معمولی چه هیجانی می‌تواند داشته باشد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/9969/ آملیا تیت،گاردین — سالی مک‌نامارا از مدت‌ها پیش به چهار فرزندش گفته اگر دیدند خانه‌اش در سیاتل آتش گرفته، اول باید اُلگا را نجات دهند. الگا فرزند کوچک خانواده یا یک حیوانی خانگی و دوست‌داشتنی نیست؛ درحقیقت، مک‌نامارا خودش هم هرگز الگا را ندیده است. «الگا»، که برای این صاحب ۶۳سالۀ فروشگاه آنلاین بسیار ارزشمند است، دفتر خاطراتی ۱۱۸ساله است که نویسنده‌اش زنی با همین نام بوده. این دفتر خاطرات از ۱۹۰۲ آغاز می‌شود و تجربیات مهاجر جوانی را در خود جای داده که در فضای مذهبیِ سختگیرانه‌ای در آمریکا بزرگ شده است. مک‌نامارا می‌گوید: «برای او مهم نبوده چه می‌نویسد و به همین خاطر دوستش دارم». او، در سال ۲۰۰۵، این دفتر خاطرات را آنلاین خرید و اکنون یکی از ارزشمندترین داشته‌هایش است.در ۳۵ سال گذشته، مک‌نامارا بیش از هشت‌هزار دفتر خاطرات افراد غریبه را خوانده است. بچه که بود، مادرش او را برای «پیداکردن زباله‌های بازیافتی» همراه خود می‌برد؛ یک روز تکه‌کاغذی قدیمی و دست‌نویس را در میان زباله‌ها دید. بلافاصله، توجهش جلب شد. وقتی سیزده‌ساله بود، پدرش خودکشی کرد و یک صندوق پر از کاغذ بر جای گذاشت که همه گم شدند. می‌گوید: «دلم نمی‌خواست این اتفاق برای کس دیگری بیفتد و به همین خاطر شروع کردم به جمع‌کردن خاطرات و نامه‌های مردم. عاشق مردمی می‌شوم که هرگز آن‌ها را ندیده‌ام».مک‌نامارا ابتدا از مغازه‌های عتیقه‌فروشی دفتر خاطرات می‌خرید، اما در ۱۹۹۸ که دوستی او را با ای‌بِی آشنا کرد، کم‌کم یادگرفت از این سایت حراجی برای خرید و فروش استفاده کند. او نام کاربری ساده و رشک‌برانگیزی دارد: «خاطرات». ۸۰۶۲ بازخوردی که در پروفایلش دارد ثابت می‌کند ادعای او دربارۀ تعداد کاغذ‌پاره‌های شخصیِ جمع‌کرده‌اش صحت دارد. البته هرچند مک‌نامارا بیشتر از دو دهه مشغول خریدوفروش رازهای غریبه‌ها بوده، تفریح او اخیراً گسترده‌تر شده است. در یوتیوب، ویدئوهایی با عنوان «من دفتر خاطرات یک غریبه را خریدم» به‌غایت رایج هستند؛ در اکتبر ۲۰۱۹، این ویدئو سیصدهزار بازدید داشت، درحالی‌که ویدئوی آغازگر این ترند در دسامبر ۲۰۱۷ بیش از ۶.۴ میلیون بازدید داشت.عکس:سالی مک‌نامارا تاکنون بیش از هشت‌هزار دفتر خاطرات را خوانده و می‌گوید: «عاشق افرادی می‌شوم که تابه‌حال آن‌ها را ندیده‌ام».واضح است که خواندن تاریخچۀ زندگیِ آدم‌ها آن‌قدری رمزآلود و پرکشش است که آدم را برانگیزاند. اما آیا این کار که ازاساس فضولی است اشکالی دارد؟ یا آن‌طور که کیت کِلِوی منتقد ادبی آبزرور می‌گوید، «افرادی که خاطرات خود را می‌نویسند در دل آرزو دارند کسی نوشته‌هایشان را بخواند؟».ژوانا بورنز، ۳۵ساله، نویسنده‌ای اهل نیویورک است که ده‌هزار عضو یوتیوب دارد. بورنز بود که، سه سال پیش، جریان خواندن دفتر خاطرات دیگران را در یوتیوب راه انداخت. از آن زمان، او پنج دفتر خاطرات خریده است که هر یک بین ۲۰ تا ۴۰ پوند قیمت داشتند. بورنز می‌گوید: «دیدن میزان شباهت خود به فردی کاملاً غریبه جذاب است. چشم‌چرانی و سرک‌کشیدن در افکار خصوصی دیگران برای آدم‌ها جذاب است. در یوتیوب، مردم استوری را دوست دارند، روایت را دوست دارند، حتی یک خاطرۀ روزانۀ معمولی می‌تواند به نمایشی کوچک تبدیل شود».بورنز دربارۀ «وجوه اخلاقی» ویدئوهای خود «بسیار» اندیشیده است و می‌گوید تمام دفترهای خاطراتی که آن‌ها را به اشتراک گذاشته، به‌جز یک مورد، نوشتۀ افرادی بوده که از دنیا رفته‌ بودند. می‌گوید «اصلاً دلم نمی‌خواهد اطلاعات فردی کسی را منتشر کنم»؛ او همچنین از افکار «تاریک» دفترهای خاطرات دوری می‌کند. برای مک‌نامارا اهمیت دارد که سرانجام خاطرات به کجا می‌رسد. اما به‌شوخی می‌گوید: «وقتی بمیرم، این افراد [در آن دنیا] به سراغم می‌آیند و می‌گویند من دفتر خاطراتشان را خوانده‌ام و آن وقت من می‌گویم ’ای وای من! من خوانده‌ام؟! واقعاً خود من؟‘».دقیقاً سرنوشت دفترهای خاطرات قدیمی در ای‌بی چه می‌شود؟ بورنز می‌گوید گویا بیشتر این دفترها در فروش املاک به دست می‌آیند. ویکتوریا زنی ۵۸ساله از چلتنهام است که از ۲۰۰۴ مشغول فروش آنلاین دفترخاطرات و نامه‌های عاشقانه بوده (او خواسته فقط نام کوچکش ذکر شود). او دفترهای خاطرات را از سمساری‌ها و ماشین‌های دوره‌گرد حداکثر ۲۰ پوند می‌خرد و آن‌ها را آنلاین بین ۳۰ تا ۶۰ پوند می‌فروشد. می‌گوید «می‌روید سراغ یکی از این ماشین‌های دوره‌گرد و جعبه‌ای را پیدا می‌کنید که خیلی به چشم نمی‌آید و نامرتب و نم‌کشیده است، آن را باز می‌کنید و می‌بینید پر است از نامه‌های زردشده‌‌ای که رُبانی هم دورشان پیچیده‌اند. گل از گلتان می‌شکفد». دفتر موردعلاقۀ او خاطرات زنی خلبان و غیرنظامی طی جنگ جهانی دوم بود که آن را چندصد پوند به فردی در آمریکا فروخت.البته، کم نیستند افرادی که دفتر خاطرات خود را هم می‌فروشند. در ای‌بی، دفتر خاطراتی را دیدم که ۲۰۰ پوند قیمت داشت؛ خاطرات او از ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۹ در آن بود اما حاضر نشدند بگویند برای چه آن را می‌فروشند. اما دربارۀ ماریکا، دختری ۱۶ ساله از لهستان، شانس با من یار بود. او اخیراً دفتر خاطرات یکی از اقوامش را ۴۵ پوند فروخته و می‌گوید: «متوجه شدیم خیلی از آمریکایی‌ها دوست دارند چنین چیزهایی را بخرند... این فامیل ما هم گفت روش خوبی است که پولی به جیب بزنیم». این دفتر خاطرات بسیار به‌روز است؛ خاطرات فرد از ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۰ در آن نوشته شده است. می‌گوید «اجازه نداد من دفتر خاطراتش را بخوانم. دوست نداشت من رازهایش را بدانم. اما اینکه یک غریبه در قاره‌ای دیگر آن را بخواند اهمیتی نداشت. آن دو احتمالاً هیچ‌وقت همدیگر را نمی‌بینند».مردی از ویرجینیا دفتر خاطرات نوجوانی لهستانی را خرید. معلوم نیست برای چه؟ هرچند نمی‌توان منکر شد که ماجرا همان جریان داغِ فضولی‌کردن است، بسیاری از جمع‌کنندگان هدفی بزرگ‌تر دارند. پولی نورت، مدیر ۴۱سالۀ «طرح بزرگ دفترخاطرات» است. از ۲۰۰۷، بیش از ده‌هزار دفتر را نجات داده است. نورت می‌گوید «بسیاری از مردم از قدیم از اهمیت این دفترهای خاطرات غافل بوده‌اند». او معتقد است تاریخ‌دان‌ها با خواندن مجلات می‌توانند چیزهای بسیاری دربارۀ افرادِ در حاشیه بفهمند. اما خاطره‌نویس‌های مدرن هم کمک زیادی به نورت کرده‌اند،‌ این افراد می‌توانند انتخاب کنند که دفترهای خاطرات روزانۀ خود را خیلی سریع در دسترس قرار دهند یا چندین و چند سال آن‌ها را پنهان کنند (جالب آنکه بسیاری از مردم دوست دارند دفتر خاطرات خود را بی‌درنگ به اشتراک بگذارند تا افراد دیگر آن را بخوانند). دفتر خاطرات موردعلاقۀ نورت دفتر زنی «کمابیش بی‌سواد» است که تمام عمر خود را در ماشین کاروانی در کالیفورنیا گذرانده و هنوز زنده است. «نه از پاراگراف‌بندی خبری است و نه از علائم نگارشی... مستقیم از ذهن روی کاغذ آمده؛ خام است؛ در هیچ یک از تقسیم‌بندی‌های متداول ادبی، جا نمی‌گیرد اما چیزی جادویی در خود دارد».مک‌نامارا دفترهای خاطرات را به برخی موزه‌ها و دانشگاه‌ها فروخته است. ارزشمندترین دفتر خاطرات او نوشتۀ یک واعظ بود که در دهۀ ۱۹۶۰ با سیتینگ بول، رهبر بومیان آمریکا، ملاقات کرد (او این دفتر را هشت‌هزار پوند فروخت). او همچنین دفتر خاطرات «دوست دختر یک گانگستر» از ۱۹۳۴ را دارد. با همۀ این‌ها، مک‌‌نامارا هم مانند نورت از دفتر خاطراتی بیشتر لذت می‌برد که در نظر دیگران بی‌اهمیت‌اند.«یکی از جذاب‌ترین دفترخاطراتی که به دستم رسید دفتر مردی بود در سال ۱۹۲۷ که زنش را از دست داده بود. متوجه شدم، آن سالی که همسرم در یک سانحۀ ساختمانی از دنیا رفت، دقیقاً احساساتی مشابه این مرد را از سر می‌گذراندم». دفترخاطرات گمشده معمولاً غم‌بارند. مک‌نامارا دفتر خاطراتی از سال ۲۰۰۰ دارد که زنی از عذاب آزارهای جنسی‌اش در آن گفته است. در پایین یکی از یادداشت‌ها،‌ با خطی خرچنگ‌قورباغه، نوشته بود: «واقعاً امیدوارم زندگی‌ام به یک انباری ختم نشود». مک‌نامارا از فروشنده پرسید آن دفتر را کجا پیدا کرده بوده. پاسخ او چه بود؟ «یک انباری».اخیراً تعدادی دفتر خاطرات را از ای‌بی خریده‌ام تا این پدیده را دست‌اول تجربه کنم. همان حسی را به آدم می‌دهد که ماجراهای کمیک استریکس قدیمی، اما شاید بهتر باشد آن را به گوشۀ خاک‌گرفتۀ مغازۀ عتیقه‌فروشی تشبیه کنم: بوی چرم و کاغذ و ازیادرفتگی. همچنین مجموعه‌ای دفتر خاطرات از دهۀ ۵۰ تا دهۀ ۹۰ را خریدم که همگی را یک مرد نوشته بود.دفتر خاطرات تکه‌های تصادفی و جذابی از تاریخ اجتماعی را در خود دارند، حرف‌هایی دربارۀ کلاس انجیل‌خوانی، استخراج معدن و یک «واااایِ» خرچنگ قورباغه، بعد از دیدن قیمت ۱.۷۵ پوندی بلیت سینما در ۱۹۸۱. دفتر خاطرات نازک و قرمزرنگی از ۱۹۹۲ دارم که آن را بیش از همه دوست دارم، تنها به این دلیل که با فهرستی با عنوان «مهمانی: بیست‌وسوم فوریه» آغاز می‌شود. هری و جین، آرنولد و سو، و راجر و پم، کنار اسمشان تیک خورده و نشان می‌دهد می‌توانند به مهمانی بروند؛ مایک هم همین‌طور، البته تکی. اما چرا اسم دیوید این قدر بالای فهرست آمده و بعد رویش را خط زده‌اند؟ می‌توانم در علامت سؤالی که کنار اسم الن گذاشته شده، اوج اضطراب نویسنده را ببینم.وقتی دفتر خاطرات روزانه‌ای مربوط به ۱۹۶۲ را می‌خوانم، جذابیت دفتر خاطرات غریبه‌ها را درک می‌کنم. یک ساعت تمام پای یادداشت‌های ژانویه تا مۀ مردی به نام جورج می‌نشینم که از گفتن جزئیات شخصیِ نوشته‌هایش خودداری می‌کنم، اما جزئیات خیلی شخصی‌تر او را با شما در میان می‌گذارم.جورج سال ۱۹۶۲ را با هشدار پلیس دربارۀ سرعت بالا آغاز می‌کند و در طول ژانویه زن جوانی به نام پنلوپه را مرتب به تئاتر و سینما می‌برد. اما همه‌جا صحبت از روت است که گویا هرگز نمی‌تواند با او خلوت کند. اما، در ۲۶ ژانویه، در مهمانی رزماری با باربارا جفت می‌شود. من این دفترچۀ کم‌برگ قرارها را طوری می‌خواندم که انگار دارم رمان می‌خوانم. ۲۹ ژانویه، یان هم به این معادله اضافه شده اما اول فوریه پنلوپه جورج را ترک می‌کند.در ۲۲ فوریه، جورج با زن جدیدی به نام ماری می‌رقصد و از روی عمد به یان بی‌توجهی می‌کند؛ فردای همان روز، با باربارا قرار تئاتر دارد. وقتی دو روز بعد ساندرا تلفن می‌کند و با هم دعوایشان می‌شود، با حالتی تهدیدآمیز می‌نویسد: «هرگز با او تئاتر نمی‌روم». گویا تا ۱۰ مارس، ساندرا و جورج به «توافقی دوطرفه» رسیده‌اند که همۀ قرار و مدارها را به هم بزنند (راستی کی قرار و مدار گذاشته بودند؟). در ۱۹ مارس، قهرمان داستان ما «اوقات بسیار هیجان‌انگیزی» را با زنی به نام سو گذرانده است.صفحۀ موردعلاقۀ من خرچنگ‌قورباغه‌های روز بعد است: «از یان پرسیدم دوست دارد به مهمانی رقص بیاید، اما او از جواب‌دادن طفره رفت». بعد تلاش‌های ناکام او را می‌بینیم که برای تحت‌تأثیر قراردادن خانوادۀ سو، سطل زغال را برایشان پر می‌کند و ناگهان سو شروع می‌کند به لغوکردن قرارهایشان. در ۲ آوریل، وقتی جورج و سو به بازار می‌روند و آنجا سو می‌گوید تصمیم گرفته دیگر برای همیشه با پیتر باشد، نفس‌هایم به شماره افتاده بودند!این دفتر خاطرات یکی از مجموع دفترهای خاطرات همان مرد است که گفتم: دل‌نگران سراغ دفتر آخرش، مربوط به دهۀ ۱۹۹۰، می‌روم تا ببینم آخر کار این خاطره‌نویس به کجا می‌رسد. اگر نگرانید که با افزایش سن شاید از اعتبار بازیگری جورج کم شده باشد، نگران نباشید. یادداشتی در ۲ مۀ ۱۹۹۲ دربارۀ تعطیلات تنریف این‌طور است: «یک وعدۀ غذای خیلی معمولی در رستورانی خاص و درعوض یک جفت پای کشیده و ترازاول در مقابلم».آیا جورج خوشحال می‌شود که من این خاطرات را خوانده‌ام؟ این نوع آدمی که درگیری‌های عاطفی خود را ثبت کرده احتمالاً خرسند می‌شود که ۵۸ سال بعد، کسی از زیرکی‌هایش در شگفت آید. البته، شاید از اساس به اشتراک‌گذاری ماجراهای او کار درستی نباشد (به همین دلیل، در بازگویی بالا، تمام نام‌ها جایگزین شده‌اند). بسیاری از دفترهای خاطراتی که آنلاین به فروش می‌رسند متعلق به افرادی‌اند که سال‌ها پیش از دنیا رفته‌اند، اما موضوع همیشه همین نیست. مک‌نامارا توانست دختری را به دفتر خاطرات مادرش از سال ۱۹۴۲ برساند. مادر او دچار آلزایمر و ساکن آسایشگاه سالمندان بود. «خاطراتش را برایش خوانده بودند و، در آن دقایق محدود، حافظه‌اش دربارۀ آن زمان خاص بازگشته بود».اولگا سال‌ها پیش از دنیا رفته است. چند سال قبل مک‌نامارا سر مزار او در ویسکانسین رفت. اما، به‌واسطۀ دفتر خاطرات این زن، دختر مهاجر جوانی زندگی‌اش را ادامه داد. مک‌نامارا می‌گوید «پس بسیاری از افراد زندگی خود را با رسانه مقایسه می‌کنند و فکر می‌کنند واقعاً زندگی نمی‌کنند. تابه‌حال هیچ دفتر خاطراتی نخوانده‌ام که داستانی شگفت در آن نباشد. همۀ ما داستان خود را داریم: همه‌مان سختی‌هایی در زندگی داریم، همه لحظاتی سرشار از خوشی داریم. آدم فکر می‌کند در جهان تنهاست، اما این‌گونه نیست».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آملیا تیت نوشته و در تاریخ ۱۸ اکتبر ۲۰۲۰ با عنوان «The secret world of diary hunters» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «شکارچی خاطرات: زندگی آدم‌های معمولی چه هیجانی می‌تواند داشته باشد؟» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• آملیا تیت (Amelia Tait) نویسندۀ گاردین است که دربارۀ مسائل اینترنت و تکنولوژی می‌نویسد. ]]> آملیا تیت ادبيات‌وهنر Tue, 01 Dec 2020 05:52:13 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9969/ در دوران‌های طوفان‌زده، رمان طعم جهانی معنادار را به ما می‌چشاند https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9965/ مایکل پراجر، نیواستیسمن — رابرت هریس قرنطینۀ خوبی را سپری کرده است. وقتی قرنطینه در اواخر ماه مارس شروع شد؛ او ۲۰ هزار کلمه در آخرین کتابش گنجانده بود، و وقتی به ماه ژوئن رسیدیم، رمانی کامل در دست داشت.وی-۲ در زمانی عجیب‌وغریب و با ترتیب زمانیِ عجیب‌وغریبی نوشته شده است. این رمان داستان تعقیب و گریزی است که در روزهای جنگ جهانی دوم روایت می‌شود، روزهایی که بوی مرگ می‌داد. همان دوره‌ای که هیتلر تلاش می‌کرد تا با بمباران لندن با «سلاحی کینه‌توز» برتری خود را بازیابد، این سلاح شمایل یک موشک بالستیک مافوق‌صوت را داشت و در اصل موشکی فضایی‌ بود که کاربری‌اش را تغییر داده بودند. هریس حالا ۶۳ ساله است و علی‌رغم اینکه ستون‌نویس، سردبیر سیاسی خبرگزاری‌ فلیت استریت و نویسنده ۱۳ رمان بوده است، در اوایل چندان مطمئن نبود که بتواند این کتاب را تمام کند. با توجه به شرایط، او از خودش می‌پرسید: «چه کسی ممکن است به این داستان علاقه‌ داشته باشد؟» و هر روز ۱۰۰ کلمه می‌نوشت. هریس از طریق زوم به من گفت: «جداً فکر نمی‌کردم بتوانم این کار را به پایان برسانم». اما در ادامه، پس از مجموعه‌ای از شب‌های مملو از رؤیا، برنامه‌ای منظم تهیه کرد و روزانه ۴ ساعت برای این رمان کار می‌کرد، هر چند «ظهرها سراغ یک نوشیدنی هم می‌رفتم».این رمان در کنار دیگر رمان‌های هریس که درمورد جنگ‌ جهانی دوم هستند قرار می‌گیرد. مثل کتاب پرفروش سرزمین پدری۱(۱۹۹۲) و داستان جاسوسی بلچی پارک، اِنیگما۲(۱۹۹۵)، رمان وی-۲ نیز ترکیبی است از تحقیقات دقیق (مثلاً نکاتی مانند ظرفیت موشکی، مکان‌های پرتاب متحرک و تقطیر و تبدیل سوخت وی-۲ به مشروب الکلی به دستِ سربازان آلمانی) با توصیفاتی از حال و هوای لندن مخوف و جنگل‌های ساحلِ هلند که در آن موشک‌ها پرتاب می‌شدند.در عین حال شخصیت‌‌های رمان، چنانچه در همه‌ی کتاب‌های هریس این رویه وجود دارد، به یک اندازه با اعتقادات و ضعف‌هایشان به پیش رانده می‌شوند: در این مثال کِی کاتن والش، افسری در بخش امدادی زنان نیروی هوایی بریتانیا (دابلیو‌ای‌ای‌اف)۳، با عبور از کانال مانش و زدن به دل خطر خود را از رابطه با یک هُمافر متأهل نیروی هوایی کنار می‌کشد، یا دکتر رودی گرَف، همکار خیالیِ ورنر فون براون که دانشمندی موشکی در دنیای واقعی است، بر پرتاب موشک‌ها از هلند نظارت دارد.جرقه این رمان به سال ۲۰۱۶ برمی‌گردد، زمانی که هریس اعلامیۀ ترحیم آیلین یانگ‌هازبند را خواند. او یکی از افسران دابلیوای‌ای‌اف بود که در زمستان ۱۹۴۴ برای ردیابی سایت‌های پرتاب وی-۲ به شهر مشلان در بلژیک فرستاده شده بود. با الهام از آیلین شخصیت کِی زاده شد، یکی از هشت زن جوانی که کمی بعد از آزادی مشلان از اشغال آلمان‌ها برای امنیت خود زیر سقف بانکی پناه گرفته‌ بودند.کِی به یک خط‌کش مهندسی مجهز است، کارش این است که با استفاده از زمان پرتاب و زمان انفجار موشک‌ها، قطع مخروطی۴ مسیر پرواز و همچنین نقطۀ دقیق پرتاب آن‌ها را محاسبه کند. زنِ قصۀ ما تنها شش دقیقه زمان دارد تا محاسبات خود را تکمیل کند و به آر‌.ای.‌اف (نیرو هوایی سلطنتی) زمان بدهد که هواپیماها را به پرواز درآورند و موقعیت‌ها را قبل از اینکه پرتاب صورت بگیرد، بمباران کنند.هریس می‌گوید، «فکر اولیۀ من این بود که داستان عالی‌ای می‌شود اگر هشت زنْ قدرت ارتش آلمان را به دست بگیرند، اما دست آخر کتابی از کار درآمد که به بیهودگی جنگ می‌پرداخت». به یانگ‌هازبند گفته شده بود که کار وی منجر به نابودی دو سایت پرتاب شده است، هرچند، در واقع هیچ یک از آن‌ها اصلاً مورد اصابت قرار نگرفت.به هر تقدیر، «موشک‌های وی-۲ تسلیحاتی بی‌هدف بودند، اما نمی‌شد آن‌ها را مهار کرد». از سپتامبر ۱۹۴۴ بیش از ۳۰۰۰ تا از آن‌ها شلیک شدند، عمدتاً روی لندن، آنتورپ و لیژ (نوریچ و ایپسوییچ هم بی‌نصیب نماندند). این موشک‌ها حدود ۲۷۰۰ غیرنظامی را در لندن کشتند، یکی از بدترین تلفات هنگامی رخ داد که فروشگاه وولورث در نیوکراس، واقع در جنوب لندن، با خاک یکسان شد و ۱۶۰ کشته برجای گذاشت. موشک‌های وی-۲ وحشت آفریدند ولی جنگ را تغییر ندادند.البته، آن‌ها صلح را تغییر دادند. بخشی از کتاب در پنمونده، ساحل بالتیک آلمان، اتفاق می‌افتد. در آنجا بود که نازی‌ها تأسیسات عظیم فنی و تحقیقاتی‌ای برای توسعۀ موشک‌ها ساختند. وقتی فون براون و تیمش آزمایش‌های‌ خود را در اوایل دهۀ ۱۹۳۰ آغاز کردند، هدفشان این بود که موشکی برای رفتن به فضا بسازند (فون براون در این رمان می‌گوید، «اولین انسانی که روی کره ماه قدم خواهد گذاشت، مدتی است که به دنیا آمده»). اما آن‌ها به بودجه نیاز داشتند و وقتی هیتلر تأمینشان کرد، این پروژۀ آرمانی رنگ نظامی به خود گرفت.هریس می‌نویسد، «اگر حکومتی پشت یک ایده قرار بگیرد و منابع هم نامحدود باشد و بتوانید همه متخصصان را یک جا جمع کنید، در این صورت نوعی جهش کوانتومی در فناوری رخ خواهد داد».این پدیده در طول جنگ در مکان‌های مشخصی اتفاق افتاد: پنمونده۵، بلچی پارک۶ و لس آلاموس در نیومکزیکو۷. او می‌گوید، «دنیای مدرن ما در این سه مکان ساخته شد». باور هریس این است که، «ما هنوز هم با پیامد پیشرفت‌های زمان جنگ دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. هیچ تردید اخلاقی‌ای در مورد بلچی وجود نداشت، اما مسلماً تردیدهای اخلاقی‌ای درمورد آنچه در پنمونده و لس آلاموس می‌گذشت، وجود داشت».پیشرفت‌های فناورانه‌ امروزی در سیلیکون‌‌ولی، که بر پایۀ دستاورهای بلچی ساخته شده‌اند، نگرانی‌های خود را دارند. این بخشی از دلیلی است که هریس با اتکا بر آن می‌گوید سخت است که نسبت به جهان خوش‌بین بود: «چیزهایی که بنا بود اوضاع را بهتر کنند، با تأثیری معکوس، دارند آن را بدتر می‌کنند. چیزهایی مثل اینترنت، رسانه‌های اجتماعی و ارتباطات که قرار بود کنار هم جمعمان کنند، در واقع، دارند از یکدیگر جدایمان می‌کنند».هریس فکر می‌کند، ما باید «به الگویی از عصر خِرد تبدیل می‌شدیم، الگویی که در هر جا باشیم توسط گوشی‌هایمان به معرفت جهانی دسترسی پیدا می‌کردیم. باید به دورۀ جدیدی از روشنگری قدم می‌گذاشتیم و اما چه عایدمان شده؟ مشتی تئوری توطئه و تعصب. ما به عصر بی‌خردی پا گذاشته‌ایم و در مستی خود سرگردانیم».از هریس پرسیدم که آیا این جوش‌وخروش‌های سیاسی هیچگاه وسوسه‌‌اش کرده که به روزنامه‌نگاری سیاسی برگردد؟ (او قبلاً در بی‌بی‌سی و آبزرور خبرهای حوزۀ سیاست را پوشش می‌داده) خیلی واضح جواب داد: «بسیار خوشحالم که از آن فضا بیرون آمدم. وقتی ستونی را می‌نوشتم، که بیشتر برای روزنامه‌های محافظه‌کار بود، حسی از این داشتم که می‌شود با کسانی که با من مخالف‌اند، وارد گفت‌وگو شوم. می‌شد تقریباً این‌طور فکر کرد که دارم ذهن کسی را تغییر می‌دهم. الان احساس نمی‌کنم که ذهنیت کسی دارد تغییر می‌کند».برآورد او این است که رابطۀ امروزینش تماماً بر مبنای صدق است: «شما مطالب ستون‌نویسانی را می‌خوانید که با شما موافق‌ هستند و آن‌ها اعتماد شما به خودتان را تقویت می‌کنند و از ستون‌نویسانی که تنها می‌خواهند دلخورتان کنند، رو برمی‌گیرید. من هم به‌اندازۀ بقیه مقصر هستم. من هم دوست ندارم بشنوم که برکسیت شاهکار از آب درآمده یا اینکه دومینیک کامینگز برنامه‌ای دارد».هریس دیگر نوشتنِ تحلیل‌های سیاسی را بی‌اهمیت می‌داند. «حدود ۱۸ سال پیش، سرانجام این عینک را انتخاب کردم و رمان‌نویس شدم»، و دیگر قصد برگشت هم ندارد.دیگر حتی بر سر اخبار تلویزیون هم فریاد نمی‌کشد. می‌گوید، «تا یک سال پیش به این چیزها اهمیت می‌دادم». و ادامه می‌دهد، اما «همه چیز برایم بعد از انتخابات سال گذشته عوض شد. با توجه به گزینه‌های موجود، انتخاباتی دیوانه‌وار بود. تا آن موقع چاره‌ای نداشتم جز اینکه فکر کنم مردم نظرشان را دربارۀ برکسیت عوض خواهند کرد یا اتفاق خردمندانه‌ای می‌افتد. اما وقتی کشور به بوریس جانسون ۸۰ کرسی اکثریت را داد، با خودم گفتم، بسیارخوب، تو در اوایل دهه ۶۰ زندگی‌ات هستی و اگر این چیزی است که مردم می‌خواهند، خیلی هم عالی. برای همین، حالا کل مسائل را با نوعی بی‌اعتناییِ کلبی‌مسلکانه دنبال می‌کنم، صرفاً برای سرگرمی».او هنوز به یک کلبی‌مسلک تمام‌عیار تبدیل نشده، فلسفه‌ای که به‌خاطر رمان‌های سه‌گانه‌اش دربارۀ سیسرو و جمهوری روم به‌خوبی با آن آشناست. «واقعاً حیرانم که چطور این کشور کارش به نخست‌وزیری جانسون کشید. فکرش را نمی‌کردم که چنین اتفاقی بیفتد». هریس فکر می‌کند زندگی سیاسی «به کمدی هولناکی تبدیل شده است. من در ۱۲ انتخابات عمومی شرکت کرده‌ام و تنها سه بار در طرف پیروز بوده‌ام، بعد از هر بار از شکست احساس می‌کردم در آنچه رأی‌دهندگان انگلیسی تصمیم گرفته بودند نوعی حکمت وجود داشته، حکمتی توده‌ای. ​چیزی که من کمابیش از دستش داده‌ام».هریس یکی از حامیان برجستۀ حزب کارگر جدید و از مدافع تونی بلر تا زمان جنگ عراق بود. او سپس از حزب جدا می‌شود و بلر را در رمان روح۸ (۲۰۰۷)، به نحوی استعاری، در نقش آدام لنگ به تصویر می‌کشد، نخست‌وزیر سابقی که زنی موذی دارد و به نحوی غیرطبیعی چاپلوس، حق‌به‌جانب و از خود مطمئن است. با‌این‌حال، زمانی که دربارۀ سیاست‌های میانه‌روی پیش از سال ۲۰۱۶ صحبت می‌کند، حرفش کمی بوی نوستالژی دارد. ​«زمانی که بلر، میجر، کامرون، کلینتون و بوش سرکار بودند، شکایت ما این بود که چرا همه چیز یکنواخت است، خسته‌کننده بود. خوب، باید مواظب چیزهایی بود که آرزو می‌کنیم. حالا هر روز از خواب بیدار می‌شویم و مثل این است که داریم در یک رمان تخیلی زندگی می‌کنیم».آیا کی‌یر استارمر۹ می‌تواند نقشی اصلاحی داشته باشد؟ هریس فکر می‌کند، «اگر بازی طبق قوانین قدیمی جلو می‌رفت، امکانش وجود داشت. اما نگرانی من این است که قوانین قدیمی دیگر کار نمی‌کند. در اردوی چپ‌، از زمانی که ما وارد مبارزات فرهنگی شدیم، همه چیز بغرنج شده است، زیرا رأی‌ کافی وجود ندارد و مبارزات‌ فرهنگیْ مردم زیادی را به هیجان وا نمی‌دارد. این چیزها باعث می‌شود دست‌راستی‌ها نسبت به چپ‌های میانه‌رو جذاب‌تر باشند. با این اوصاف؛ استارمر مشکل بزرگی پیش رو دارد».در این فکر بودم که هریس شاید بتواند با نوشتن نسخه‌ای دیگر از رمان روح که در آن جانسون شخصیت اصلی است، این تنگنا‌ها را به فرصت تبدیل کند. «این یک کلیشه است که می‌گویم اما زمانی که سیاستمداران به چنین شخصیت‌های شگفت‌آوری تبدیل می‌شوند، رمان در برابر آن‌ها خجل می‌شود و می‌میرد. رمانی که من می‌نویسم باید باورپذیر باشد: اگر من سعی کنم رمانی بنویسم که در آن دونالد ترامپ رئیس‌جمهور شده و همین مشی را در پیش گرفته و یا در جایی جانسون به نخست‌وزیری رسیده، همه می‌گویند نه، این از هیچ قانون باورپذیری پیروی نمی‌کند».باورپذیری یکی از دلایل دیگری است که هریس را وارد وادی رمان‌های تاریخی می‌کند. او اذعان دارد که «رمان‌های تاریخی همواره به دنیای معاصر ربط دارند»، برخی مطمئناً ماجرا را این‌طور می‌بینند: اروپایی شرور که بر سر بریتانیایی شجاع و تنهامانده موشک می‌ریزد، اما گذشتۀ نزدیک چیزهای دیگری هم برای تسلی‌خاطر دارد. هریس می‌گوید، «معمولاً مسائل اخلاقی در گذشته واضح‌تر هستند»، سپس ادامه می‌دهد، «شما از تعصب‌ها و پیش‌فرض‌های مردم فرار می‌کنید. رضایت‌خاطر عمیقی، در حد نوعی شعف، در این وجود دارد که فکر کنیم گذشته می‌توانست چنین باشد: زمانی که آلمان‌ها موشک‌ها را شلیک می‌کنند، در جنگل‌ها باشیم و زمانی که فرود می‌آیند در لندن».برای هریس، دل‌انگیزی این احساسِ بدیل از نظم امور به این معنا نیست که از وظیفۀ زندگی‌کردن در لحظۀ حال غافل شود. «گمان می‌کنم مارتین ایمیس یک بار گفته است: چگونه می‌شود با واقعیت بلاواسطه زندگی کرد؟ در رمان قوانین سفت و سختِ باورپذیری، منطق و اخلاق می‌توانند در جریان باشند، به همین دلیل است که مردم به رمان روی می‌آورند. چیزی که در واقعیت از دستش‌ داده‌اند». این چیزی است که هریس تلاش می‌کند بسازد، برای خوانندگانش و بیش از آن‌ها، برای خودش.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Harris, Robert. V2: A novel of World War II. Hutchinson, 2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مایکل پراجر نوشته و در تاریخ ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «We have moved into the age of irrationali ty: Robert Harris on a world being driven apart» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «در دوران‌های طوفان‌زده، رمان طعم جهانی معنادار را به ما می‌چشاند» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• مایکل پراجر (Michael Prodger) استاد تاریخ دانشگاه باکینگهام، ویراستار ادبی و یکی از سردبیران نیواستیتسمن است.[۱]  Fatherland[۲]  Enigma[۳] WAAF[۴] parabola[۵] شهری آلمانی در حاشیۀ دریای بالتیک که محل ساخت اولین موشک با سوخت مایع – همان وی-۲ – در انتهای جنگ جهانی دوم بود [مترجم].[۶] روستایی انگلیسی که محلِ اجرای یکی از مهم‌ترین عملیات‌های کشفِ رمزِ متفقین در جنگ جهانی دوم بود. این عملیات را یکی از آغازگاه‌های ساخت کامپیوتر می‌دانند [مترجم].[۷] محل ساخت اولین بمب اتمی [مترجم].[۸]  The Ghost[۹] سیاستمدار بریتانیایی که سال ۲۰۲۰ رهبری حزب کارگر را بر عهده گرفت [مترجم]. ]]> مایکل پراجر ادبيات‌وهنر Sat, 28 Nov 2020 04:08:29 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9965/ نگاهی به داستان نوشته‌شدن رمان‌های فهرستِ نهایی جایزۀ بوکر ۲۰۲۰ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9955/ گروه نویسندگان،گاردین — داگلاس استوارت، شاگی بِین۱من بچه‌ننه‌ام. همیشه همینطوری بوده‌ام. هیچ‌وقت پدرم را ندیدم.مادرم زنی جذاب و باهوش و نترس و سرسخت بود. قلب مهربانی داشت و به زندگی‌اش افتخار می‌کرد. او زخم‌هایی خورده بود که عشقِ من نمی‌توانست درمانشان کند. مادرم الکلی بود و نوشیدن در تمام خاطراتی که از او دارم حضور دارد. یک روز، وقتی شانزده سالم بود و مدرسه بودم، تک و تنها در خانه، از دنیا رفت. برای آن روحِ آتشین‌مزاج و پرشور و شر، خروجی غیرمنتظره و نامحسوس به‌شمار می‌رفت.وقتی با والدی الکلی بزرگ شوید، سازوکارها، راهبردها و ترفندهایی پیدا می‌کنید تا هم از رفتارهای بیمارگون آن‌ها جان سالم به‌در ببرید، هم تا آنجا که می‌توانید خودِ آن‌ها را حفظ کنید. وقتی هنوز خیلی کوچک بودم، وقتی مستی‌اش به جای ناجور یا ترسناکی می‌کشید، تلاش می‌کردم تا با منشی‌بازی حواسش را از نوشیدن پرت کنم. قلم و کاغذی برمی‌داشتم و خاطراتی که او بالا می‌داد را می‌نوشتم. او همیشه اول صحبت‌هایش را به حرف‌های رسوایی‌آمیزی دربارۀ الیزابت تیلور اختصاص می‌داد. و هرگز هم خیلی از این قضیه جلوتر نمی‌رفتیم. اگرچه غالب بخش‌های شاگی بین داستان است، اما در قلب آن، خاطراتی نشسته است که از مادرم دارم، از درگیری‌اش با نوشیدن، با مردها، با رؤیاهای معصومانه‌اش. حالا سی سال گذشته و هنوز هر روز دلم برایش تنگ می‌شود.من قرار بود که وقتی بزرگ شدم، طراح پارچه شوم. ولی دلم می‌خواست ادبیات انگلیسی بخوانم و نویسنده شوم، اما در دنیای کودکی من، پسربچه‌ها چنین کارهایی نمی‌کردند. ادبیات انگلیسی مخصوص طبقۀ متوسط بود؛ حتی کلمۀ ادبیات انگلیسی در منتهای شرقیِ گلاسکو، گوش‌خراش و خطرناک به‌شمار می‌رفت. به‌عنوان پسربچه‌ای که در خانه‌های مساعدتیِ شهر زندگی می‌کرد، فرو کردنِ سرتان توی یک کتاب، به معنی این بود که خودتان را گرفته‌اید و مثل زن‌ها رفتار می‌کنید؛ و اگر منصف باشیم، واقعاً هم همینطور بود. من در کارخانه‌های نساجی کار یاد گرفته بودم –صنعتی سخت و اسکاتلندی- و در نهایت کارم در نیویورک ختم شد به طراحی لباس‌های کشباف برای برندهای بزرگ آمریکایی. آنجا دنیایی بود سراسر متفاوت از دنیایی که از آن آمده بودم. به خودم افتخار می‌کردم پیشرفت کرده‌ام، اما ناراضی بودم. نیاز داشتم که بنویسم. زندگی‌ام به دو قسمتِ متمایز از هم تقسیم شده بود که نمی‌توانستم آن‌ها را با هم آشتی بدهم. دلم برای بچگی‌ام در گلاسکو تنگ شده بود، هنوز دوستش داشتم. برای همین تصمیم گرفتم شاگی بین را بنویسم به امید اینکه بتوانم به او برگردم.حقیقت انکارناپذیر این است که گلاسکویی‌ها خونگرم‌ترین، شوخ‌ترین و دلسوزترین آدم‌های روی زمین‌اند که در سرسبزترین، نامحترمانه‌ترین و زمینی‌ترین شهرِ دنیای مسیحیت زندگی می‌کنند (گفتم که خیلی هم خوش‌قیافه هستیم؟) اما این هم راست است که ممکن است اعتماد‌به‌نفس نداشته باشیم و تحقیر و توهین‌هایمان می‌تواند فلج‌کننده باشد. به‌دلیلِ نوع تربیتم، احساس می‌کردم خیلی شبیهِ شارلاتان‌هایی هستم که مخفیانه می‌نویسند و به هیچکس چیزی نمی‌گویند (به غیر از همسرم). آخر هفته‌ها، کل ساعت‌های صبح، چندخطی توی مترو؛ زندگی‌ام حولِ شغلی سریع می‌گشت که ملزومات زیادی داشت و من تلاش می‌کردم تا خودم را سازگار کنم و هر چه در حاشیه‌های زندگی‌ام وقت گیر میاورم، صرفِ نوشتن کنم. سفرهایی به کارخانه‌هایی در شرقِ دور ترتیب می‌دادم، چون ۱۴ ساعتِ بدون مزاحمت در هواپیما، برای من، حکمِ غارِ نویسنده‌ها را داشت.مردانی که در ساحل غربی اسکاتلند زندگی می‌کنند، به ابراز احساسات لطیف شهره نیستند. ادبیات داستانی به من اجازه می‌دهد دست به تجربۀ چیزهایی بزنم که در دیگر ساحت‌های زندگی نمی‌توانم ابرازشان کنم. ده سال طول کشید تا این رمان را بنویسم، چون دنیایی که داشتم می‌آفریدم برایم بسیار آرامش‌بخش بود. عاشق وقت‌گذراندن با این شخصیت‌ها بودم، حتی شرورترین حرامزاده‌هایشان. نمی‌خواستم ایامی که با آن‌ها می‌گذرانم به پایان برسد. نامزد شدن در جایزۀ بوکر همه‌چیز را عوض کرد. دروغ نگویم، واقعاً شگفت‌زده شدم. بعد از آرام گرفتن شوک این خبر، عمیقاً احساس قدردانی می‌کردم. فوق‌العاده است که یک‌دهه کار من تأیید شده است. اما از آن مهم‌تر، امیدوارم نامزد شدن شاگی در دنیای وارونۀ صنعتِ نشر، یادآور این باشد که هنوز جایی برای داستان‌هایی از هر پس‌زمینه و طبقۀ اجتماعی‌ای وجود دارد.اونی داشی، شکر سوخته۲هشت‌سال قبل، نوشتنِ شکر سوخته را تکه تکه شروع کردم، قایق‌های کوچکی برای فرارکردن از کار دیگری که مشغول انجام‌دادن آن بودم. به هند رفته بودم تا به‌عنوان مدیر هنری مشغول به کار شوم و دربارۀ هنر بنویسم. اما در آخر، این داستانی بود که جمع کردم.واقعیت این است که من کاملاً احساس آوارگی و سردرگمی می‌کردم. همه این را می‌دانستند، فقط درباره‌اش حرفی نمی‌زدیم.نوشتن دربارۀ هنر برایم شبیهِ نمایشی مضحک جلوه می‌کرد؛ متن هیچ‌وقت نمی‌توانست به‌درستی دربارۀ خودِ موضوعات حرف بزند، و هیچ‌وقت نمی‌توانست روی پای خودش بایستد. من علاقه داشتم تا چیز دیگری را به زبان بیاورم؛ نوعی از نوشتن که با هنر از در گفت‌وگو درآید یا، در برابر آن دست به مقاومت بزند.داستان‌نویسی شکلی بود که مقاومت من به خود گرفت. اولین واژه‌ها را در خانۀ مادربزرگم در شهر پون روی کاغذ آوردم، شهری که در نهایت محلِ وقوع اتفاقات داستان شد. تصاویری که در ذهنم داشتم روشن بودند. مادری و دختری، زنی با انعکاسی در هم شکسته، نقاشی‌ای که بخشی‌ از آن پاک شده است.در فرایند نوشتن هر جمله لذتی را کشف کردم، نوعی اخلاصِ این‌جهانی. می‌توانستم در داستان ناپدید شوم، بی‌آنکه این تجربه را با کس دیگری قسمت کنم. خیلی زود فهمیدم که دارم یک رمان می‌نویسم، اگرچه رمان خیلی خوبی نبود. پیش‌نویس اول، به چندین و چند پیش‌نویس رسید، و رفته رفته یاد گرفتم که چطور از خلال اشتباهاتم بنویسم.خاطرات همیشه یکی از اصلی‌ترین درون‌مایه‌های رمان بوده است، اما وقتی چهارسال پیش، تشخیص دادند که مادربزرگم به آلزایمر مبتلا شده است، به ضرورتی عاجل تبدیل شد. شروع کردم به تحقیق‌کردن دربارۀ فراموشی و چیزهایی که در این زمینه آموختم راهشان را به کتاب باز کردند.دست‌نویسی که در نهایت قرار بود به چاپ برسد را در دوبی نوشتم، هفت‌سال بعد از آنکه کار را آغاز کردم. احساس می‌کردم در مقایسه با آن کسی که این‌همه سال قبل، نوشتن را شروع کرده، به آدم متفاوتی تبدیل شده‌ام.وقتی ویراستارم با من تماس گرفت و خبرِ نامزدشدن کتابم در جایزۀ بوکر را داد، لذتی نیابتی بردم، مثل رضایتی که به آدم دست می‌دهد وقتی کسی که خیلی دوستش دارید، مورد تمجید و تحسین واقع می‌شود. فکر می‌کنم دلیلش این باشد که بین من و آن کتاب فاصله‌ای در حال بازشدن است، میان کسی که آن را نوشته است، و کسی که الان هستم. احساس می‌کنم روزی خوانندگانِ رمان این فاصله را پر خواهند کرد و راهی پیش پایم خواهند گذاشت تا دوباره به آن بازگردم.برندون تیلور، زندگی واقعی۳من زندگی واقعی را وقتی شروع کردم که در یک آزمایشگاه تحقیقاتی کار می‌کردم. در آن دوران، تمرکز روی نوشتنِ داستان‌های کوتاه بود، اما کارگزار ادبیِ آن زمانم، توصیه کرد که بهتر است یک رمان بنویسم. خودم هیچوقت نمی‌خواستم رمان بنویسم، اما به نظر می‌رسید نمی‌توانم در آرامش داستان بنویسم، مگر آنکه یک رمان هم نوشته باشم. به همین خاطر بود که فکر کردم که چطور کتابی می‌خواهم بنویسم و به ایدۀ نوشتن رمانی دانشگاهی رسیدم، چون علاقۀ زیادی به این ژانر داشتم و بیشتر زندگی‌ام را نیز در دانشگاه یا اطراف آن گذرانده‌ام. ایدۀ اینکه کتاب در دنیای علم بگذرد، از این مسئله هم نشئت می‌گرفت که این چیزها دمِ دستم بود. تصمیم گرفته بودم که وقت زیادی را صرفِ رمان‌نویسی نکنم. می‌خواستم برگردم به نوشتنِ داستان‌های کوتاه؛ به آن راهِ سریع‌تر داستانی‌کردنِ اتفاقاتی که به نظر می‌رسید بخش‌هایی از زندگی‌ام را ساخته‌اند یا چیزهایی که همیشه دربارۀ آن‌ها فکر می‌کردم.البته رمان در فرایند نوشتنش تغییر کرد، داستان‌ها همیشه همینطور می‌شوند. کم کم شخصیت‌ها و گرفتاری‌هایشان واقعاً برایم مهم شدند. پنج‌هفتۀ فشرده را روی کتاب گذاشتم، و در آن روزها جز نوشتن و انجام‌دادن کارهای آزمایشگاه هیچ‌کار دیگری نکردم، و گاهی این دو تا کار را همزمان انجام می‌دادم. از صفحۀ نرم‌افزار وُرد می‌رفتم سراغِ زنجیرۀ داده‌های میکروسکوپ و دوباره برمی‌گشتم، در هر ساعت، بارها این کار را تکرار می‌کردم. زندگی‌ام در آن روزها همین بود و بس.وقتی کارم تمام شد، ارتباطم با آن کارگزار قطع شد و فکر می‌کردم که رمانم هیچ‌وقت منتشر نخواهد شد. بعد هم، وقتی کتاب را به ناشرم فروختم، گمان می‌کردم عمرِ خیلی کوتاهی خواهد داشت. بنابراین وقتی به هر قدمی فکر می‌کنم که برداشته شده است تا کتاب به دست خوانندگان برسد، شگفت‌زده می‌شوم که مردم کتاب را خوانده‌اند و از آن لذت برده‌اند و خودشان را در آن دیده و تصدیق کرده‌اند. احساس می‌کنم کتابم حیاتی مستقل از من خواهد داشت، و حالا دیگر به خوانندگان تعلق دارد.دیان کوک، برهوت تازه۴وقتی نوشتن آن چیزی که در نهایت به رمانم، برهوت تازه، تبدیل شد را شروع کردم، دو مشغولیت فکری داشتم. یکی اینکه دربارۀ رابطۀ میان دنیای طبیعی و دنیای متمدن بنویسم و دیگری اینکه دربارۀ مادرها و دخترها بنویسم. با ایده‌های بزرگی دربارۀ تغییر اقلیم شروع نکردم، میلی هم برای نوشتنِ داستانی ویران‌شهری و دندان‌گیر نداشتم. آرزوهایم ساده‌تر از این‌ها بود. می‌خواستم نشان بدهم که چطور طبیعت روی مردم اثر می‌گذارد و رابطه‌ها را تغییر می‌دهد.کتاب در فضایی تخیلی آغاز می‌شود. باریکه‌ای وسیع و خالی از سکنه. یک بیابان. آخرین بیابان از نوعِ خود. من این ایده را از همان ابتدای کارم داشتم، وقتی هنوز مشغول نوشتن داستان‌هایی بودم که اولین کتابم، یعنی انسان‌ها در برابر طبیعت۵ را ساخت. یک روز را صرف نوشتن یادداشت‌هایی دربارۀ این مکان خیالی کردم، و اینکه داستان چطور می‌تواند باشد، دربارۀ چه کسانی باید باشد و بعد هم آن را کناری گذاشتم. و با وجود اینکه خیلی زیاد به آن فکر می‌کردم، چند سال گذشت تا دوباره آن را دستم گرفتم.در دورانی که برهوت تازه را می‌نوشتم، به‌ندرت درباره‌اش حرف می‌زدم، اما وقتی چیزی می‌گفتم آن را رمانی «پساآخرالزمانی» توصیف می‌کردم. در ذهن من، دنیای آینده خیلی شبیه دنیای امروز ماست، ولی به شکلی بدتر. دنیایی که در آن همۀ چیزهایی که از نظر سیاسی، فرهنگی و زیست‌محیطی نگران آن‌ها هستیم، پیشاپیش رخ داده‌اند چرا که نمی‌توانستیم یا نمی‌خواستیم جلوی آن‌ها را بگیریم. اما برای آدم‌های کتاب من، هیچ لحظۀ تعیین‌کننده‌ای وجود ندارد. فاجعه‌ای رخ نداده است که زندگیِ آشنای آن‌ها را زیر و زبر کرده باشد. نه حمله‌ای، نه ویروسی، نه کودتایی. فرسایشی طولانی در جریان است. زورهای آن‌ها مثلِ روزهای ما خواهد بود، مملو از ناخشنودی‌ها و لذت‌ها، لحظه‌هایی که احساس بی‌قدرتی و افسردگی می‌کنند، اما در کنار آن‌، همیشه دلایلی برای زنده‌ماندن و نجات‌یافتن هست. این چیزی بود که در فرایند نوشتن به آن علاقه‌ داشتم. پیداکردنِ چیزی که به زندگی ارزش زیستن در دنیایی را می‌بخشد که به شکل روزافزونی خصومت‌بار و پرخاشگر می‌شود.در همان حین که این کتاب را می‌نوشتم، قایقِ سوگواری برای مادرم را پیش می‌راندم که در این دوره از دنیا رفت. چندین‌بار از این سوی کشور، به آن سو رفتم تا شاید جایی را پیدا کنم که شبیه خانه باشد، حتی اگر شده، برای مدتی کوتاه. و بعد از اضطراب و جراحت روحی‌ای که به خاطرِ ناباروری‌ام کشیده بودم، مادر یک دختر شدم و به شکلی تازه برای مادر خودم هم سوگواری می‌کردم. رمان‌ها فُرمی از کار هنری‌اند که وقتی در حال نوشته‌شدن‌اند، زمان را در خودشان جذب می‌کنند و وقتی دارند خوانده می‌شوند هم چنین می‌کنند. شاید گروه دیگری از داوران جایزۀ بوکر، که در سال دیگری رمان‌ها را می‌خوانند، توجهی به رمانی آینده‌نگر دربارۀ مادرها و دخترها و زمین و قدرت و تغییراقلیم و دنیای طبیعی و فقدان نداشته باشند. خوشحالم که این داوران این توجه را داشته‌اند.سیتسی دانگرمبگا، این بدنِ عزاخواه۶در اوایل نوجوانی، تنها کتابی که خوانده بودم و داستان دختر آفریقایی سیاه‌پوستی را بازمی‌گفت، بچۀ آفریقایی۷کامارا لین بود. وقتی خواندمش، مسحور دیدنِ دختری سیاه‌پوست مثل خودم در ادبیات داستانی شدم. دنبال دیگر داستان‌هایی گشتم که دربارۀ دختران سیاه‌پوست باشد، اما چیزی پیدا نکردم. از آنجا که آدم عمل‌گرایی هستم تصمیم گرفتم خودم این شکاف را پر کنم. برایم مهم بود که شخصیتِ زن جوان سیاه‌پوستی را روایت کنم که چیزی می‌خواهد، فکر می‌کند می‌تواند آن را داشته باشد و آماده می‌شود تا وارد عمل شود و به دستش آورد، حتی اگر اتفاقات عجیب‌و‌غریبِ قابلِ ملاحظه‌ای بیفتد.این بدنِ عزاخواه جلد سوم یک سه‌گانه است. نوشتن آن را در سال‌های دهۀ ۱۹۸۰ آغاز کردم، یعنی چندسال بعد از به استقلال‌رسیدن زیمباوه. امید به این کشور جدید الهام‌بخش داستانم بود. بعد از آنکه جلد اول، شرایط عصبی۸، در سال ۱۹۸۸ به انتشار رسید، ناشر از من خواست تا دنباله‌ای برای آن بنویسم. من کتابِ نه۹ را در سال ۲۰۰۶ منتشر کردم، اما برایم روشن بود که داستان هنوز ناتمام است.وقتی کار روی این بدنِ عزاخواه را شروع کردم، امید به آن کشور جدید، دود شده و به هوا رفته بود. روشن بود که ما در مسیری رو به قهقهرا گام برمی‌داریم و این تنزل انسان‌ها را به پرتگاه خواهد کشاند. می‌خواستم ببینم چه شد که زیمباوه‌ای‌ها به چنین وضعیتی دچار شدند. طرح من این بود که هر ملتی از مردمانش تشکیل شده است، بنابراین هیچ‌ ملتی نمی‌تواند سالم‌تر از مردمانش باشد. در همان حال، می‌خواستم به مسئولیت فردی آدم‌ها در انتخاب‌هایی که انجام می‌دهند هم اشاره کنم. می‌خواستم زنان را به مرکزِ بحث دربارۀ عاملیتِ فردی بکشانم. نامزدی در فهرست نهایی جایزۀ بوکر باعث شد احساس کنم تلاش‌ها و آرزوهای من بجا بوده است.مازا منیسته، شاه سایه۱۰تصور کنید: جنگجویانِ سرسخت اتیوپیایی، پابرهنه و لباس‌های سفید بر تن، با تفنگ‌های عهد بوق به سمت تانک‌های ایتالیایی شلیک می‌کنند. در آسمانی که از بمب‌افکن‌های موسولینی رو به سیاهی رفته بود، پیداکردنِ آن‌ها وقتی داشتند از تپه‌های سنگلاخی پایین می‌رفتند و سرودهای جنگی می‌خواندند آسان بود. آن‌ها به‌شدت آسیب‌پذیر بودند، اما تقریباً کشتنِ آن‌ها ناممکن بود. در تخیل من، انگار جنگ تروا بود که دوباره در خاک آفریقا بازسازی شده بود. این مردها، که بعضی از آن‌ها خویشاوندان من بودند، نیمه‌خدایانِ هومری بودند و همچون آن‌ها شکست‌ناپذیر و تابناک. به‌عنوان دختر جوانی در آمریکا، که آفریقایی و گاهی مضحک جلوه می‌کرد، می‌توانستم چشمانم را ببندم و آن‌ها را ببینم که دورم جمع شده‌اند: هزار آشیل خشمگین، که از زخم‌های کشنده‌ای که برداشته‌اند به خود می‌لرزند، اما جلوی دشمنان ما می‌ایستند.شاه سایه از این الهامات دوران کودکی نشئت گرفت. وقتی داشتم اولین رمانم را می‌نوشتم، کلاس زبان ایتالیایی رفتم. وقتی زیر نگاه شیر۱۱ به انتشار رسید، می‌توانستم به این زبان حرف بزنم. به رم رفتم تا در بایگانی‌ها جستجو کنم، بعد طولی نکشید که فهمیدم در حال خواندن گذشتۀ سانسورشدۀ یک ملت هستم، پرتره‌ای دقیق و پرجزئیات از جنگ. به اجداد سربازانی رسیدم که به اتیوپی فرستاده شده بودند. بازار کهنه‌فروش‌ها را زیر و رو کردم تا عکس‌هایی از دوران استعمار پیدا کنم. هر کدام از آن عکس‌ها مرا بیشتر در آن گودال‌های تاریخ فرو می‌برد که ارواح آنجا پنهان شده بودند. من از آن عکس‌ها الهام گرفتم تا آنچه را که به زعم خودم در مرده‌ها می‌دیدم بنویسم.بعد از نزدیک به پنج‌سال نوشتن، اولین پیش‌نویس کامل‌شدۀ شاهِ سایه مرا اندوه‌زده کرد. آن نسخه را دور انداختم. آن عکس‌های قدیمی را دوباره بیرون آوردم. کنار هم چیدمشان و به اتیوپیایی‌هایی که در آن‌ها به تصویر کشیده شده بودند، نگاه دقیق‌تری انداختم. زندگی‌هایی که روزی ساکت و نادیده گرفته شده بودند، همچون سایه‌هایی به حرکت درمی‌آمدند و کلماتشان را به من قرض می‌دادند. آن‌ها جهت‌های تازه را به من نشان می‌دادند و مرا به سوی جنگ خودشان می‌کشاندند.عکس زنی را پیدا کردم که یونیفورم نظامی پوشیده بود. بعد یک نوشته یافتم: زنی که ارتشی را در میدان نبرد هدایت می‌کند. یکی پس از دیگری، سر و کلۀ زن‌های دیگر هم پیدا شد، زن‌هایی که باید شنیده می‌شدند. یادگرفتم که بشنوم و دوباره نوشتن را شروع کردم. تقریباً به پایان کتاب رسیده بودم که فهمیدم مادر مادربزرگ خودم هم برای شرکت در جبهه نام‌نویسی کرده بود. خانواده در برابر سکوت‌های خودش ایمن نیست.تصور نمی‌کردم کتابم به فهرست نهایی جایزۀ بوکر راه پیدا کند. این سال، و چندسال گذشته، این کتاب پناهگاه من بوده است. از تاریخ آن درس‌ها و نکته‌هایی آموخته‌ام. بعضی روزها، روبه‌رو شدن با این واقعیت که کتاب را تمام کرده‌ام و حالا اینجایم، مرا تکان می‌دهد. عمیقاً و خاضعانه قدردانم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Stuart,Douglas.Shuggie Bain. Picador , 2020Doshi,Avni.Burnt Sugar. The Overlook Press, 2020 Taylor,Brandon.Real Life. Daunt Books , 2020 Cook,Diane.the new wilderness. Oneworld Publications , 2020 Dangarembga,Tsitsi.This Mournable Body. Faber & Faber, 2020 Mengiste,Maaza.The Shadow King.Norton Trade Titles, 2020پی‌نوشت‌ها• این مطلب در تاریخ ۱۳ نوامبر ۲۰۲۰ با عنوان «on the brink of a booker ۲۰۲۰s shortlisted authors on the stories behind their novels» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «نگاهی به داستان نوشته‌شدن رمان‌های فهرستِ نهایی جایزۀ بوکر ۲۰۲۰» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.[۱]  Shuggie Bain[۲]  Burnt Sugar[۳]  Real Life[۴]  The New Wilderness[۵]  Man V Nature[۶]  This mournable Body[۷]  The African Child[۸]  Nervous Conditions[۹]  The Book of Not[۱۰] The Shadow King[۱۱]  Beneath the Lion’s Gaze ]]> جمعی از نویسندگان ادبيات‌وهنر Sat, 21 Nov 2020 04:34:41 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9955/ شاید راه نجات در دست مردگان باشد https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9935/ آلن جیکوبز، هارپرز — زندگی‌کردن در عصر اینترنت بسیار شبیه تریاژ۱ در میدان جنگ است. روزهایی هستند که، بدون هجوم تبلیغاتی که با صدایی گوش‌خراش همه‌جا جار زده می‌شوند، حتی نمی‌توانیم اتومبیلمان را برای بنزین‌زدن بیرون ببریم. بنابراین یاد می‌گیریم، در اینکه به چه چیزی توجه کنیم و به چه نکنیم، بی‌ر‌حم باشیم. موارد توجه‌برانگیز بسیار زیادند و اغلب باید درلحظه تصمیم بگیریم که آیا به آن‌ها توجه کنیم یا نه. اگر بخواهیم دیوانه نشویم، باید یاد بگیریم درخواست‌هایی که می‌خواهند وقت‌گیر شوند را رد کنیم، آن‌هم بی‌درنگ و بدون ترحم.به این مشکلِ اضافه‌بار اطلاعات، ‌چیزی را اضافه کنید که هارتموت روزا، جامعه‌شناس آلمانی، «شتاب اجتماعی» می‌خواند: این اعتقاد گسترده که «’گام و سرعت زندگی‘ و، به‌دنبالش، استرس و مشغله و کمبود وقت افزایش یافته است». روزا می‌گوید تجربۀ روزمره ما از این شتاب سرشتی عجیب و متناقض دارد. از یک طرف، احساس می‌کنیم همه‌چیز خیلی سریع در جنب‌وجوش است، اما درعین‌حال احساس می‌کنیم در ساختارها و الگوهای اجتماعی گرفتار و زندانی شده‌ایم و از انتخاب معنی‌دار محروم گشته‌ایم. دانشجوی دانشگاهی را تصور کنید که برای آماده‌شدن در شغلی که ممکن است یک‌دهۀ دیگر اصلا وجود نداشته باشد کلاس برمی‌دارد. گویا هیچ راه فراری ندارد از اینکه بخواهد از خود تصویری حرفه‌ای ارائه دهد، اما به نظر هم نمی‌رسد برای دانستن اینکه آن تصویر بایستی چه‌شکلی به خود بگیرد هیچ وسیلۀ قابل اعتمادی در کار باشد. نمی‌توانید بازی را متوقف کنید، اما قواعد بازی مدام تغییر می‌کنند. فرصتی برای فکرکردن دربارۀ چیزی غیر از اکنون وجود ندارد و نااکنون به‌طور فزاینده‌ای سرشتی ناخوشایند به خود می‌گیرد و در غیریتش حتی به سرباری پریشان‌کننده تبدیل می‌شود.ویلیام جیمز در قولی مشهور گفته است: «چشم‌ها، گو‌ش‌ها، بینی، پوست و امعا و احشا به‌یک‌باره کودک را درمانده می‌کنند و او همۀ آن‌ها را به‌صورت یک سردرگمیِ بزرگ و شکوفا و پرشور احساس می‌کند». اما این تجربۀ کسانی است که پهنای باند زمانی‌شان به همین لحظه محدود شده باشد.منظور من از «پهنای باند زمانی» چیست؟ من این عبارت را از یکی از پیچیده‌ترین و دسترس‌ناپذیر‌ترین رمان‌های قرن بیستم، رنگین‌کمان جاذبه۲ اثر تامس پینچن اخذ کرده‌ام. خوشبختانه، برای درک نکتۀ اساسی‌ای که یکی از شخصیت‌های رمان بیان می‌کند، لازم نیست کل رمان را بخوانید:«’پهنای باند زمانی‘ پهنای زمان حال ماست: اکنونتان... هرچه بیشتر در گذشته و آینده زندگی کنید، پهنای باند شما ضخیم‌تر و شخصیت شما محکم‌تر می‌شود. اما هرچه حس اکنونتان باریک‌تر باشد، لطیف‌تر و ضعیف‌تر خواهید بود. ممکن است به جایی برسید که در به‌یادآوردن کاری که پنج دقیقه پیش انجام دادید، به مشکل بربخورید».افزایش پهنای باندِ زمانی به ما کمک می‌کند شرایط بن‌بستی جنون‌آمیز۳ را با کم‌کردن سرعت و درعین‌حال آزادی عمل بیشتر دادن به ما جبران کند. این مرهمی است برای روح‌های مضطرب.گرت‌گونتر فوس،جامعه‌شناس آلمانی، توسعۀ سه شکل «ادارۀ زندگی» را، در طول قرن‌ها، طرح و ترسیم کرده است. اولینشان شکل سنتی است: در این مدل، زندگیِ شما همان شکلی را به خود می‌گیرد که زندگانی افراد فرهنگ و طبقۀ شما بدان شکل است، حداقل تا زمانی که کسی به یاد می‌آورد. «امنیت و نظم» ارزش‌های کلیدی در مدیریتِ سنتیِ زندگی‌اند. مدل دوم مدیریت استراتژیک است: افرادی که از این مدل پیروی می‌کنند اهداف مشخصی در ذهن دارند (اول ورود به دانشگاهی نخبگانی، بعدا رادیولوژیست‌شدن یا شرکت خود را راه‌انداختن یا بازنشستگی در پنجاه سالگی)‌ و برنامۀ استراتژیکِ دقیقی برای رسیدن به آن اهداف طرح می‌کنند. اما فوس می‌گوید این دو مدل، اگرچه در بخش‌های مختلف جهان وجود دارند، به‌طور فزاینده‌ای با مدل سومی برای اداره زندگی جایگزین می‌شوند:‌ مدل وضعیت‌محور. مدل وضعیت‌محور از نظام‌های اجتماعی جدیدی ناشی شده است که به‌طوری بی‌سابقه پویا و سیال‌اند. افراد وقتی بشنوند ممکن است کامپیوترها جایگزین رادیولوژیست‌ها بشوند، کمتر برای رادیولوژیست‌شدن برنامه می‌ریزند. این افراد کمتر برای راه‌اندازی یک شرکت برنامه‌ریزی می‌کنند وقتی هر تجارتی که بدان متمایل باشند، ممکن است تا یک دهۀ دیگر اصلا وجود نداشته باشد یا شاید دچار تحولاتی شود که نمی‌توان آن‌ها را پیش‌بینی کرد. آن‌ها کمتر برای بچه‌دارشدن برنامه‌ریزی می‌کنند، وقتی نمی‌دانند این بچه‌ها قرار است در چگونه جهانی (از نظر آب‌وهوا و به همان‌اندازه از نظر جامعه و فناوری) بزرگ شوند. آن‌ها حتی ممکن است نخواهند برای جمعۀ هفتۀ بعد برنامۀ شام‌خوردن با دوستشان را هماهنگ کنند، زیرا چه کسی می‌داند از حالا تا آن وقت چه گزینۀ بهتری ممکن است پیدا شود؟اگرچه مدیریت وضعیت‌محورِ زندگی به‌وضوح از مدل استراتژیک متمایز است، اما بااین‌حال آن هم نوعی استراتژی است: روشی برای کنارآمدن با شتاب اجتماعی. اما این مدل همچنین تأمل جدی دربارۀ ارتقادهنده‌های زندگی را کنار می‌گذارد یا دست‌کم نوید کنارگذشتن آن را می‌دهد. شما نهایتاً بتوانید فقط لحظه را مدیریت کنید. رزا یادآوری می‌کند که رابطۀ نزدیکی وجود دارد بین اضطراب و افسردگی با این تجربه‌های جاریِ مشترک: تجربۀ شتاب اجتماعی، تجربۀ اینکه زمان به‌نحوی از دست دررفته، تجربۀ محدودشدن مدیریت زندگی در مدل وضعیت‌محور. احساسِ بودن در «بن‌بستی جنون‌آمیز» به‌شدت مشخصۀ شخص افسرده است.بنا دارم ادعا کنم یکی از بهترین کارها، هنگام مواجهه با این اندوه متناقض‌نما، گوش‌دادن به کسانی است که در گذشته‌ یا دورند: هم‌سفره‌شدن با مردگان. نمی‌خواهم اینجا پیشنهاد کنم که خواندن کتاب‌های قدیمیْ درمانی برای افسردگی است، اما گسترش پهنای باند زمانی‌مان، که خواندن کتاب‌های قدیمی می‌تواند سهم مهمی در آن داشته باشد، می‌تواند محافظی باشد در برابر گرایش‌های اندوه‌زا: ساحلی به‌هنگامِ طوفان، هرچند کوتاه‌مدت.زیرا وقتی طوفان -طوفانی که می‌تواند، به‌قول رویارد کیپلینگ، «خدایان بادخیز بازار» را هم بلند کند، خدایانی که به ما فشار می‌آورند و خودشان به‌دست نیروهای بزرگ‌تری تحت‌فشار قرار می‌گیرند، نیروهایی که آن‌ خدایان کنترلشان نمی‌کنند‌- لنج شکنندۀ شما را در آن دریای بزرگ به تلاطم می‌اندازد، یک روز از خواب بلند می‌شوید و تعجب می‌کنید که چگونه سر از جایی درآوردید که اکنون آنجایید، جایی که هیچ‌وقت نمی‌خواستید آن‌جا باشید، جایی که ترجیح می دادید آنجا نباشید. نه، فکر می‌کنید مدل کاملاً وضعیت‌محور راهی برای زندگی نیست. نمی‌توانید از این ضرورت فضیلتی بیرون بکشید، مهم نیست چقدر سریع چیزها تغییر کنند، زیرا آن جریان‌ها همواره از ما چابک‌ترند و همچنین هدفمندتر؛ افرادِ بسیار بسیار زیادی وجود دارند که حقوق خیلی خوبی می‌گیرند تا کدی بنویسند که تعیین کند موقعیت ما چه‌طور بشود و چگونه به آن واکنش نشان دهیم. آن‌ها مسلماً در میان خدایان بازار قرار دارند. خواندن کتاب‌های قدیمی صرفاً راهی نیست برای فرار از وضعیت فعلیِ بن‌بست جنون‌آمیزمان، سیل داده‌ها، و اقتضای مدیریت لحظه به لحظه (اگرچه، به نظر من، فرار گاهی اصلاً چیز بدی نیست). بلکه این کار نوعی عقب‌نشینی منطقی است؛ چندبار نفس‌کشیدن قبل از اینکه دوباره وارد میدان شوید. فرصتی است برای تأمل، با وام گرفتن عبارتی از ترومن کاپوتی، یادآوری وجود «دیگر صداها، دیگر اتاق‌ها»: افرادی با نگرانی‌ها، امیدها و ترس‌هایی کاملاً متفاوت با ما اما با قابلیتِ این تشخیص که احساساتشان انسانی است، درست به همان اندازه‌‌ای که احساسات ما انسانی است. در مواجهه با گذشته، ما خود را از صحنه به در می‌کنیم، تا اینکه به‌ناچار دوباره میانِ صحنه بودن را از سر بگیریم، شاید با درکی بهتر. می‌دانم که استدلال به نفع کتاب‌های گذشتگان کاری دشوار است. اما می‌خواهم بگویم نمی‌توانید مکان و زمانی که در آن هستید را با غوطه‌وری در آن درک و فهم کنید، بلکه عکس این مطلب درست است. باید به بیرون و دور و عقب و جلو گام بردارید و مرتباً این کار را تکرار کنید. آن‌وقت به همنیجا و اکنون بازگردید و بگویید: ‌«اَه، همین است که هست».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Jacobs, Alan. Breaking Bread With the Dead: A Reader’s Guide to a More Tranquil Mind. Penguin,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آلن جیکوبز نوشته و با عنوان «No Time But the Present» در شمارۀ اکتبر ۲۰۲۰ مجلۀ هارپرز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ آبان ۱۳۹۹ با عنوان «شاید راه نجات در دست مردگان باشد» و ترجمۀ حمیدرضا کیانی منتشر کرده است.•• آلن جیکوبز (Alan Jacobs) نویسنده، منتقد ادبی و پژوهشگر ادبیات انگلیسی است. او تابه‌حال چندین کتاب دربارۀ کتاب‌خوانی نوشته است. لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی یکی از کتاب‌های اوست که انتشارات ترجمان علوم انسانی آن را ترجمه و منتشر کرده است.••• این نوشتار برشی است از کتاب سر سفرۀمردگان که انتشارات پنگوئن آن را منتشر کرده است.[۱] واژهٔ تریاژ از فعل فرانسوی trier به معنای جداکردن و سواکردن مشتق شده و به زمانی برمی‌گردد که، در جنگ، بیماران بدحال را از کسانی که می توانستند به نبرد بازگردند جدا می‌کردند [مترجم].[۲] Gravity’s Rainbow[۳] frenetic standstill ]]> آلن جیکوبز ادبيات‌وهنر Tue, 27 Oct 2020 04:43:28 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9935/ وقتی به بن‌بست می‌رسیم، رفتن سراغ بحران‌های قبلی آرام‌بخش است https://tarjomaan.com/interview/9933/ گفت‌وگوی اما براکس با مارتین ایمیس، گاردین — در رمان جدید مارتین ایمیس، داستانِ درون۱، خاطره‌ با داستان در هم می‌آمیزد و ایمیس خود شخصیت اصلی است. در کنار او، شخصیتی با نام مستعار جولیا حضور دارد که معشوقۀ سابق اوست و از کتاب‌هایی به قلمِ نویسندگان مرد شکایت می‌کند که در آن‌ها همیشه «مردها همۀ کارها را انجام می‌دهند». در میان بُکُش‌بُکُش‌های نویسنده در کتاب –مثلاً حین بحث از یهودستیزی، پای ازرا پاوند، ویندهام لوئیس و تی‌.‌اس. الیوت را وسط می‌کشد و آن‌ها را «دو دیوانه و یک سلطنت‌طلب» می‌نامد- لذت‌بخش‌ترین بخش‌ها جاهایی است که ایمیس به نقد خود می‌نشیند. این رمان بازبینی است از دل‌مشغولی‌های نویسنده: کریستوفر هیچنز، پدر خودش، کینگزلی، لارکین، ناباکوف، بلو، بخش مرور کتاب مجلۀ نیواستیتسمن در اواسط دهۀ ۱۹۷۰. در طول کتاب، مجموعه‌ای از زن‌ها -از جمله نسخۀ تخیلی همسر ایمیس، نویسنده‌ای به نام ایزابل فونسکا- مدام به او می‌گویند: «باورم نمی‌شود هنوز داری دربارۀ آن‌ها حرف می‌زنی».ایمیس هفتاد و یک ساله است، و هنوز اهل صحبت و بسیار خوش‌مشرب، از یک سو چون علاقمندی‌هایش با نگرانی‌های جهانی همسو است و از سوی دیگر، چون وجه خاطره‌نویسی رمان، زمینه‌ای فراهم کرده است تا جذابیت‌های قلم او در مقام داستان‌نویس به خوبی ظهور کند. هرچند برخی نام‌ها در کتاب واقعی هستند، بیشتر دیالوگ‌ها زاییدۀ ذهن نویسنده‌اند. چند سال پیش، آنه اینرایت گفت در نوشته‌های ایمیس فقط صدای خودش به گوش می‌رسد. اما داستانِ درون با رمان‌های دیگر او کاملاً متفاوت است، کمتر نمایشی است، چالاک‌تر است و بیشتر اهل گشت و گذار است، اگرچه چند عنصر ظاهرفریب هم دارد، از جمله شخصیتی محوری و (از نظر من) کاملاً ساختگی به نام فیبی فلپس (دوست‌دختر سابقی که از قضا تجلیِ معنایِ زن برای نویسنده است، یک همراه و مراقب). نویسنده دربارۀ مشغولیت‌های طول زندگی خود نگرانی‌هایی دارد و می‌خواهد بداند دقیقاً نقش خودش چه بوده است. شخصیت ایمیس می‌پرسد: «فایدۀ رمان چیست؟ چه می‌کند؟ هدفش چیست؟» از این رو، برایش این سؤال مطرح می‌شود که اصلاً به چه درد می‌خورد؟ آنگاه رمان می‌کوشد از دریچۀ عشق، مرگ و فقر پاسخ این سوالات را بدهد.روی پشت بامِ پنت‌هاوسِ ایمیس در مرکز بروکلین نشسته‌ایم؛ او و فونسِکا سال‌ها پیش، پس از آتش‌سوزی خانۀ ویلایی‌شان در بروکلین، به این آپارتمان آمده‌اند. شب قبل از دیدارمان، او از خانۀ دیگرشان در ایست همپتون به شهر آمد، آن‌ها و دو دختر بزرگشان، سلیو و فرناندا، دوران قرنطینه را پشت سر می‌گذاشتند. (دیگر فرزندان او در لاس وگاس، لندن و استانبول زندگی می‌کنند). پنت هاوس ایمیس بسیار مجلل است، اما نه در منطقه‌ای اعیانی. در کنار ساختمان آن‌ها یک دفتر وکالت قرار دارد و از بالای پشت‌بام‌، چشم‌اندازی وسیع از بروکلین قابل مشاهده است. مجمتع زندان بروکلین از دور پیداست و می‌توان مجسمۀ آزادی را دید، اما گویی صدای هر آژیری در نیویورک نیز از قیف بزرگی رد می‌شود و در این نقطه روی پشت بام پخش می‌شود، جایی که ایمیس نشسته است، با حالتی کاملاً شق‌ و ‌رق که نشان می‌دهد کمردرد دارد، کمردردی که باعث می‌شود حرکاتش آرام و خودنمایانه جلوه کند. او که از اساس فردی خوش‌بین است، اکنون امید چندانی ندارد. می‌گوید: «سر و کلۀ ترامپ که پیدا شد، دلهره داشتم اما با خود گفتم، خوبه، جالب خواهد شد. اما حالا... وحشت‌زده‌ام».چند ماه قبل، وقتی همه‌گیری کرونا برای اولین بار وارد نیویورک شد، ایمیس و همسرش تصمیم گرفتند به بریتانیا بازگردند. الان خوشحال است که برنگشتند. «نمی‌توان گفت بریتانیا بهتر از پس این ویروس برآمده است». به‌علاوه، همانطور که در رمانش می‌نویسد: «ترامپ دلیلی برای رفتن نیست، دلیلی برای ماندن است». اما انتخابات ریاست جمهوری نوامبر نوید تحولات بزرگی را با خود دارد و «خدا می‌داند چه اتفاقی قرار است بیفتد».ایمیس با طنزی تلخ می‌گوید که در سال‌های اخیر سیاست‌مداران را، از هر قوم و تیره‌ای، اشتباه گرفته است: «دربارۀ برکسیت اشتباه کردم، دربارۀ ترامپ اشتباه کردم،» نه‌تنها فکر نمی‌کردم پیروز بشود، بلکه دربارۀ اینکه چطور رئیس‌جمهوری خواهد شد هم اشتباه می‌کردم. می‌گوید: «فکر می‌کردم آدم پست احمقی است که از خوش‌شانسی به اینجا رسیده است. رأیی سبک‌سرانه به مردی سبک‌سر، آن هم در دوران آسانی. حالا دوران گرفتاری فرا رسیده و آدمی سبک‌سر به کارتان نمی‌آید. به سیاستمداری جدی نیاز دارید که بتواند رایزنی کند و کارها را به انجام برساند و سامان دهد».می‌گوید، «وقتی ابعاد واقعیِ همه‌گیری خودش را نشان داد، با خودم فکر می‌کردم: ’دیگر امکان ندارد که ترامپ بتواند مثل آب خوردن دروغ بگوید. تردیدی نیست. آخر مسئلۀ مرگ و زندگی است‘». البته، چیزی تغییر نکرد و آنچه ایمیس را به شگفت می‌آورد این است که همه‌گیری زیرکی ترامپ در درک طرفدارانش را خیلی خوب نشان داد. «او می‌داند که دیگر دورویی معناداری در کار نیست. دروغگویی، گوش‌بری و لاشخورصفتی از نظر مردم مایۀ افتخار است؛ آن‌ها به وفاداری در ازدواج همان‌قدر اهمیت می‌دهند که به مختصری کسری بودجه. این انتخابات رفراندومی برای سنجش شخصیت آمریکایی‌ها است و نه عملکرد ترامپ».در این فضا، رفتن سراغ بحران‌های قدیمی و داستان‌های قدیمی آرامش‌بخش است، کاری که ایمیس در این رمان جدید انجام می‌دهد. زمان‌هایی که در ظاهر تلخ‌ترین دوران‌ها بوده‌اند و بااین‌وجود آدم آن‌ها را پشت سر گذاشته‌ است: مرگ خواهرش سالی، هیچنز، و روابط عاطفی رنگارنگش. به نوعی این رمان برشی از یک دورۀ زندگی او است، و آن‌قدر آگاهانه است که نمی‌توان آن را فقط حاصل نوستالژی دانست. اما هر چه باشد، آرامش‌بخش است. ایمیس وقتی از رفاقت کینگزلی و لارکین، الیزابت جین هواردِ رمان‌نویس، تسلی‌بخشیِ شعر، یا نامادری‌اش می‌نویسد، آن‌قدر دلگرم‌کننده و درخشان است که گشت و گذار، شانه به شانۀ او، مسرت‌بخش است. صحنه‌هایی که در آن‌ گفت‌وگوهایش با هیچنز در دهۀ ۷۰ را شرح می‌دهد، شخصی‌ و کسالت‌آورترند؛ نهارهایی طولانی و پر از نوشیدن، در دوره‌ای که هر دو مرد در استیتسمن کار می‌کردند. این بخش‌ها هدفی ندارند جز یادآوری خاطرات نویسنده از رفیق قدیمی‌اش. با این همه، نمی‌توان از آن‌ها لذت نبرد.ایمیس ابتدا ده سال پیش تصمیم گرفت این کتاب را بنویسد ولی کار خوب پیش نرفت. «زیادی سرد بود. زندگی در آن جاری نبود. حدود ۱۸ ماه عمرم را تلف کردم و بعد خودم را مجبور کردم از اول آن را بخوانم و انگار سرتاسر آن خاکستر مرده پاشیده بودند. همۀ آدم‌هایش آن موقع هنوز زنده بودند؛ لارکین نه، ولی کریستوفر زنده بود. و سال [بلو که یکی از شخصیت‌های رمان هم هست] هنوز سرحال بود. آن نوشته‌ها را به کلی کنار گذاشتم و رمان دیگری نوشتم که خیلی خوب پیش رفت».مشکل آن کتابِ مرده چه بود؟ «یکی دو باری چنین حسی داشته‌‌ام، به بن‌بست می‌رسید، انگار همه چیز از ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرد، اما در خودزندگی‌نامه‌، ناخودآگاه جایی ندارد. به درد نمی‌خورد. اما یاد می‌گیرید کاری کنید که ناخودآگاهتان به دلخواه شما عمل کند. اگر وقتی به بن‌بست می‌رسید، واقعاً بتوانید ناخودآگاهتان را ورزیده کنید...». ژست او طوری است که می‌شود فهمید منظورش وضعیت موجود جهان است. «زیدی اسمیت در این باره نوشته است،» این را که می‌گوید کمی ناراحت به نظر می‌رسد؛ مجموعه جستارهایی که اسمیت در دوران قرنطینه نوشته، با عنوان اشارات۲در آگوست منتشر شد. «این زکاوت زیدی را می‌رساند که در این باره در قالب جستار نوشته است، زیرا دو سه سالی طول می‌کشد تا داستان‌های پخته‌ای از دل اتفاقات در بیایند، در حادثۀ یازده سپتامبر هم همینطور بود. در ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ رمان‌های متعددی دربارۀ یازده سپتامبر منتشر شد؛ دن دلیلو، کلیر مسعود، جِی مک‌اینرنی؛ این کار زمان لازم دارد. هوارد یاکوبسن را که یادتان است- او را دوست دارم- اما او آن رمان پیشی۳ را دربارۀ ترامپ نوشت. آخ. ۲۰۱۶ یا ۲۰۱۷ بود که آن را نوشت و من با خودم فکر کردم، آخر مگر نمی‌دانی این‌طور مسائل چطور پیش می‌رود؟»مانند بیشتر افراد، تجربۀ قرنطینه برای ایمیس هم بالا و پایین‌هایی داشته است. «اینکه چطور از خواب بیدار می‌شوید، به شکلی ترسناک –یا شوم- پرمعنی و عمیق است؛ اولین فکرهایی که به سرتان می‌زند. عادت داشتم بیدار شوم و بلافاصله ترکیبی از حرص و کنجکاوی من را از تخت بیرون می‌کشید. حالا بیدار می‌شوم و گاهی فکر می‌کنم: ’خوب، بپذیر که تو افسرده‌ای. رسماً افسرده‌ای.‘ به حرف میشل اوباما فکر می‌کنم که می‌گفت همۀ ما سطح پایینی از افسردگی را داریم و شاید باید حق این مقدار افسردگی را برای خودمان قائل باشیم. برایم خیلی دشوار بوده که منظم کار کنم و گاهی می‌گویم: ’خب، دارم استراحت می‌کنم.‘» این اوضاع که همیشگی نیست. «اخلاق کاری پروتستان با این حرف مخالف است. در خانه‌ای که من بزرگ شده‌ام از واژۀ ’خدا‘ خبری نبود اما اخلاق در سراسر آن نفوذ کرده بود. یادم است یک بار با همسرم و دوست مشترکمان در پاریس مشغول نوشیدن بودم؛ و واقعاً معذب بودم فکر می‌کردم یک ایرادی هست».نابودکننده است. «همینطور است. واقعاً مزخرف است».ایمیس نوعی ستیزه‌جویی در خود دارد که نمی‌توان تصور کرد برای مدت زیادی مهار شود. در ژانویه، متنی را امضا کرد که امروز به نامۀ هارپر معروف است، تقاضانامه‌ای علیهِ فرهنگ فسخ۴ که در آن بسیاری از نویسندگان و متفکران به چپ‌گرایان هشدار دادند که دست از ادامه و تقویتِ «یک‌رنگیِ ایدئولوژیک» بردارند. این نامه طوفانی ناتمام را در رسانه‌های اجتماعی بر پا کرد. اینکه خود ایمیس گرفتار فرهنگ فسخ نشد، بی‌شک فقط به خاطر زمان‌بندی است؛ همۀ تخطی‌های او خیلی زود اتفاق افتادند.بااین‌حال، اینطور نیست که انتظار چنین برخوردارهایی را نداشته باشد. این روزها هر وقت بتواند بنویسد، روی داستان کوتاهی درباره زجرکشی کار می‌کند. می‌گوید: «آنچه بر سر احمد آربری آمد نمونه‌ای کامل از زجرکُش‌کردن بود». به مرد سیاه‌پوست بیست‌وپنج ساله‌ای اشاره دارد که وقتی برای پیاده‌روی از خانه بیرون رفته بود، دو مرد سفیدپوست به او شلیک کردند و او را کشتند، حادثه‌ای که در ماه فوریه در شهری در ایالت جورجیا رخ داد. «’دستگیری یک شهروند‘ به این خاطر که چهرۀ او شبیه ’توصیف چهره‘ مظنونی سیاه‌پوست بوده است. در نتیجه آن دو اسلحه‌شان را درمی‌آورند، سوار وانتشان می‌شوند و به دنبال او می‌روند. خب این زجرکشی است دیگر. ماجرای تریوان مارتین به یقین زجرکشی بود. اتفاقی که برای جورج فلوید افتاد زجرکشی نبود؛ قتل به دست پلیس بود که خودش تراژدی بزرگ دیگری است. فیلم کاوین، همان افسر پلیس، را دیدیم که زانویش را روی گردن او گذاشته و صورتش را تماشا می‌کند. ظاهراً کارش عمدی است. نُه دقیقه طول می‌کشد؛ چقدر بی‌رحمانه. این لکه ننگ آمریکا است و به این سادگی هم پاک نمی‌شود. کسی برده‌داری را جنایتی اولیه نامیده بود؛ شما مالک روح و جسم فرد می‌شوید. این کار سفیدپوستان اهل جنوب را هم نابود کرد.» ایمیس می‌گوید امیدوار است یک مجموعه داستان کوتاه در این باره بنویسد هرچند «پسر، یعنی عمرم قد می‌دهد؟»شاید حق با او باشد. بسته به اینکه داستان‌ها چطور قوام پیدا کنند، مجموعه داستانی درباره برده‌داری به قلم ایمیس شاید مستعد تهمت تصاحب فرهنگی۵ باشد، چیزی که «تمام اجزای وجودم در برابرش مقاومت می‌کنند. چنین چیزی یک بیانیۀ ضدهنری است. ضدخلاقیت است. تصاحب به معنای بدون اجازه برداشتن است، اما خب از چه کسی باید اجازه بگیرید؟ از هر طرف بروید به همین‌جا می‌رسید. من برای نوشتن دربارۀ طبقۀ کارگر در لیونل آسبو۶به بن‌بست رسیدم. با اینکه از وقتی شروع به نوشتن کرده‌ام همواره دربارۀ آن‌ها نوشته‌ام».اتهامات دیگری هم در کار بوده‌اند. ایمیس اشاره می‌کند که سی سال پیش، او به خاطر برخی وجوه رمانش، میدان‌های لندن۷، به درد سر افتاده، به‌ویژه به‌خاطر شخصیت نیکولا سیکس، که ترتیب قتل خود را داده است: «دو داور جایزۀ بوکر به شدت مخالفت کردند و گفتند این ایده جنسیت‌زده بوده است». اما به گفتۀ ایمیس، موریال اسپارک همین ایده را در صندلی راننده۸ به کار گرفت و هیچ کس خم به ابرو نیاورد. بسیاری بحث می‌کنند که دلیلی ندارد مردی نتواند مانند یک زن بنویسد، یا سفیدپوستی مانند یک سیاه‌پوست، اما وقتی کار درست انجام نشود، شکست تخیل اغلب فراتر از ملاحظات ادبی درگیر ملاحظات سیاسی هم می‌شود، به ویژۀ سیاست امتیازخواهی.آدم شک می‌کند که نکند ایمیس مانند بیشتر موضوعات دیگر، دوست دارد نظر رفیق قدیمی‌اش کریستوفر هیچنز را بشنود. هیچنز در سال ۲۰۱۱ بر اثر سرطان فوت کرد و ایمیس هنوز هم با او صحبت می‌کند. «هر روز نه. بعضی روزها دوست دارم چیزی به او بگویم. بپرسم نظر او چیست». تصور می‌کند هیچنز هنوز همین اطراف است، انگار هاله‌ای از او را حس می‌کند، از آن نشانه‌هایی که هیچنز کلاً قبول نداشت. «هیچ چیز فراطبیعی‌ای را برنمی‌تافت». اما این تصور آرامش خاصی به ایمیس می‌دهد و خودش هم از آن در شگفت است.در این رمان جدید، بین توصیفات دوستی پدرش کینگزلی با لارکین و رابطۀ ایمیس با هیچنز نوعی تقارن است، البته رابطۀ ایمیس و هیچنز، به قول خودش از برخی جهات بسیار سالم‌تر بود. «لارکین از شدت حسادت [به پدرم] داشت جان می‌داد؛ حسد جنسی هم در میان بود». میان ایمیس و هیچنز به هیچ وجه حسادت حرفه‌ای‌ نبود، اما از سوی ایمیس نوعی رشک عاطفی در کار بود. ایمیس خاطرۀ دردناک زمانی را به یاد می‌آورد که هیچنز با یک رفیق گرمابه و گلستان جدید بیرون می‌رفت، با الکساندر کاکبرن، «یک چپ‌گرای هیکلی که تازه به آمریکا آمده بود و هیچنز اشتیاق زیادی به او نشان می‌داد». ایمیس آنقدر عصبی بود که انگار دوست دخترش او را سر قرار قال گذاشته. «اصلاً منکر این حقیقت نیستم که جذابیت جسمی بخشی از رفاقت میان مردان است، حتی بین لارکین و کینگزلی. کینگزلی همیشه می‌گفت وقتی در یک جای عمومی با لارکین قرار دارد، طوری دستپاچه می‌شود که انگار بناست به دیدار یک زن برود. چون این افراد شما را سر ذوق می‌آورند، وقتی با آن‌ها هستید حس سرزندگی بیشتری دارید. من حس عاطفی به هیچنز نداشتم؛ اما حس مالکیت داشتم. و آسیب دیدم. برای خودم متأسفم. حس او به من عاطفی‌تر بود». هیچنز در خاطرات خود نوشته است که ایمیس را دوست داشته. ایمیس می‌گوید: «افسوس می‌خورم که این حس او را اصلاً جدی نگرفتم؛ به آن احترام نگذاشتم».آخر با این حس چه کار می‌توانسته بکند؟ «هیچ کاری با آن نمی‌توانستم بکنم. اما می‌توانستم بگویم: ’ببخش که این حس برایت دردناک است.‘ مطمئنم دردناک بود، کمی دردناک». ایمیس این را ملایم می‌گوید و ملایمت همان چیزی است که از رمان جدید او به ارمغان می‌برید، اگرچه این در ادبیات داستانی او نامتعارف است. این رمان مدت‌ها قبل از دورۀ ترامپ و همه‌گیری آغاز شد و در جهانی متحول پایان یافت که در آن دغدغۀ همه -و نه تنها رمان‌نویسان- این بود که بفهمند چه چیزهایی در حقیقت مهم هستند. «چشم که باز می‌کنید ۱۵ مقاله دربارۀ آخرالزمان می‌خوانید و بعد انتظار دارند خیلی عادی بروید سراغ درس و مشقتان...» او کم کم ساکت می‌شود. شاید حکمت این ماه‌ها این باشد که ارزش اکنون را دریابیم و نعمت اندیشیدن به فردا را. اشکالی ندارد آدم یک روز را تعطیل اعلام کند. «چرا این فرصت را به خودم ندهم؟»فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:.Amis,Martin.Inside Story: A novel.Knopf,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با مارتین ایمیس و در تاریخ ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Martin Amis: I was horrified that Trump got in. Now it’s looking scary» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ آبان ۱۳۹۹ با عنوان «وقتی به بن‌بست می‌رسیم، رفتن سراغ بحران‌های قبلی آرام‌بخش است» و ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• اما براکس (Emma Brockes) نویسنده و روزنامه‌نگاری بریتانیایی است. ترس و لذت (Panic and Joy) از جمله کتاب‌های اوست. براکس یکی از ستون‌نویس‌های گاردین است. [۱]  Inside Story[۲]  Intimations[۳]  Pussy [۴] Cancel culture: در سال‌های اخیر جریان بسیار قدرتمندی برای لغو سخنرانی‌ها و برنامه‌های محافظه‌کاران یا راست‌گرایان یا هر گروهی که از طرف دانشجویان اندیشه‌های غیرقابل‌دفاع دارند، در دانشگاه‌های آمریکا به وجود آمده است. نام این فرایند را که این روزها ابعاد گسترده‌تری هم پیدا کرده است، فرهنگ فسخ گذاشته‌اند [مترجم].[۵] cultural appropriation: جریان فرهنگی جدیدی در آمریکا که سفیدپوستان را از استفاده از مؤلفه‌های فرهنگی دیگر فرهنگ‌ها منع می‌کند [مترجم].[۶]  Lionel Asbo[۷]  London Fields[۸]  The Driver’s Seat ]]> مارتین ایمیس ادبيات‌وهنر Sat, 24 Oct 2020 04:32:12 GMT https://tarjomaan.com/interview/9933/ اگر می‌خواهید چیزی بیاموزید باید سر سفرۀ مردگان بنشینید https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9927/ آلن جیکوبز، آتلانتیک — در این دوران، شاید خیلی عجیب باشد که کسی کتابی منتشر کند و در آن به خوانندگانش توصیه کند که نوشته‌های گذشتگان را بخوانند. مگر همین زمانِ حال، با شدت و حدت، همۀ توجه ما را نمی‌طلبد؟ بیماری همه‌گیری دنیا را در نوردیده؛ انتخابات ریاست‌جمهوری تمام توجه آمریکا را به خود جلب کرده؛ و انگار که این‌ها کم باشد، حالا داریم وارد فصل گردبادها هم می‌شویم. همین زمان حال کافی است تا تمام وقتمان را پر کند. دیگر چه کسی وقت دارد که صرفِ گذشته کند؟اما از نظر من اتفاقاً در همین شرایط و دوران است که باید کمی وقت بگذاریم و خودمان را از آتشِ سوزانِ اخبار نگران‌کننده دور نگه داریم. وقتی می‌خواهیم شرایط خودمان را مدیریت کنیم، به دو چیز نیاز داریم: اول به چشم‌انداز و دوم به آرامش. حرف‌های گذشتگان می‌تواند هردوی آن‌ها را در اختیارمان بگذارد، حتی وقتی چیزهایی می‌گویند که دوست نداریم بشنویم؛ حتی وقتی آن سخنان متعلق به کسانی باشد که کارهای بد کرده‌اند. یکی از بهترین راهنمایانی که برای چنین مواجهه‌ای با گذشته می‌شناسم فردریک داگلاس است. برده‌ای فراری که بلیغ‌ترین و پرشورترین حامی لغو برده‌داری بود.روز چهارم جولای۱ ۱۸۵۲، داگلاس در روچستر نیویورک خطابه‌ای با عنوان «معنای چهارم جولای برای سیاه‌پوستان» ایراد کرد. در میان چیزهایی که تاکنون خوانده‌ام، این سخنرانی یکی از بهترین نمونه‌های تسویه‌حساب عاقلانه با گذشته‌ای آزارنده است. داگلاس در ابتدا اقرار می‌کند که پدران بنیانگذار «مردانی بزرگ بودند»، هرچند فوراً این نکته را نیز اضافه می‌کند که «البته موضعی که من ناچارم در برابر آن‌ها اتخاذ کنم، قطعاً چندان همدلانه نیست؛ اما این چیزی از ارزش و ستایشی که برای کارهای بزرگشان قائلم کم نمی‌کند». بله: داگلاس مجبور است آن‌ها را با دیدی انتقادی ببیند، چون آن‌ها هنگام پایه‌ریزی این کشور برده‌داری را از بین نبردند و همین کار آن‌ها موجب شد او به بردگی گرفته شود، کتک‌ بخورد، مورد سوءرفتار قرار بگیرد و تمام حقوق انسانی‌اش از او گرفته شود. برده‌داری مجبورش کرد در غل‌وزنجیر و تحت سایۀ ترس زندگی کند تا اینکه روزی توانست فرار کند. بااین‌حال، «پیش شما آمده‌ام تا برای کارهای نیکی که کردند و اصولی که به پاسداری از آن‌ کوشیدند، یادشان را گرامی بدارم».چه‌چیز باعث می‌شد بنیانگذاران آمریکا در نظر داگلاس ستودنی باشند؟ خب، «آن‌ها کشورشان را بیشتر از منافع شخصی‌شان دوست داشتند» که بسیار پسندیده است؛ گرچه آن‌ها «مردان صلح» بودند، اما «ترجیح می‌دادند به انقلاب تن‌ بدهند تا اینکه در صلح‌ و آرامش خود را به غل‌وزنجیر بسپارند»، که این هم پسندیده است و از قضا ویژگی خود داگلاس هم هست؛ و اینکه «در نظر آن‌ها، هیچ‌چیز نادرستی ’ماندگار‘ نبود»، که بسی ستودنی است. شاید مهم‌تر از همه اینکه «از نظر آن‌ها، ارزش‌های ’غایی‘ عدالت و آزادی و انسانیت بود، نه برده‌داری و ستم». ازاین‌رو، «باید یاد چنین مردانی را گرامی داشت. آن‌ها در روزگار و نسل خود انسان‌هایی بزرگ بودند».در روزگار و نسل خود. اما دستاوردهایشان، هرچند در دوران خودشان خارق‌العاده بود، امروزه دیگر کافی نیست. حتی شاید هیچ‌وقت کافی نبوده، چون خود آن‌ها به ارزش‌هایی از که آن دم می‌زدند، پایبند نبودند. آن‌ها اعلام کردند که تعهدی ’غایی‘ (یعنی مطلق و بی‌چون‌وچرا) به عدالت، آزادی و انسانیت دارند، اما حتی کسانی از میان آن‌ها که خودشان برده نداشتند هم حقوق سیاه‌پوستان را بی‌چون‌وچرا نمی‌دانستند. پس داگلاس چاره‌ای ندارد جز آنکه بی‌پرده بگوید: «چهارم جولای روز شماست، نه روز من. شما باید در آن شادی و پایکوبی کنید و من باید به سوگواری بنشینم».قابل تصور نیست که چقدر برای داگلاس سخت بوده که در ستایش بنیانگذاران آمریکا سخن بگوید. او در خودزندگی‌نامه‌اش خاطره‌ای تعریف می‌کند: دوازده‌ساله بود که کتابی پیدا کرد که در آن یک برده و صاحبش با هم گفت‌وگو می‌کردند. «هرچه بیشتر می‌خواندم، نفرت و انزجارم از کسانی که مرا به اسارت گرفته بودند بیشتر می‌شد. نمی‌توانستم آن‌ها را چیزی جز مشتی راهزن موفق بدانم که خانه‌شان را ترک کرده به آفریقا آمده بودند تا ما را از خانه‌‌هایمان بدزدند و در غربت اسیر کنند. از آن‌ها بیزار بودم؛ بدذات‌ترین و پلیدترین انسان‌های روی زمین بودند». بنیانگذاران هم از این بیزاری معاف نبودند: هرچه نباشد، بسیاری از آن‌ها برده داشتند و برخی دیگر هم برده‌داری را روا می‌داشتند. آن‌ها هم به‌اندازۀ کسانی که ادعا می‌کردند مالک داگلاس هستند، مستحق نکوهش بودند. اما داگلاس در سخنرانی روچستر چنان بر خشمش غلبه می‌کند که می‌گوید: «آن‌ها در روزگار و نسل خود انسان‌هایی بزرگ بودند».چند دهه پیش، جستاری از یک منتقد ادبی فمینیست به نام پاتروسینیو شویکهارت خواندم که می‌گفت فمینیست‌ها باید متون زن‌ستیزانۀ گذشته را بخوانند. او به فمینیست‌ها توصیه می‌کرد با زن‌ستیزی روبه‌رو شوند، اما درعین‌حال در این متون به دنبال چیزی باشند که به آن «لحظۀ آرمان‌شهری» می‌گفت، «هستۀ اصیلی» از تجربۀ انسانی که می‌توان به اشتراک گذاشت و ستود. گمانم داگلاس نیز چنین کاری می‌کند. گناهان و حماقت‌های بنیانگذاران آمریکا چنان بهای سنگینی برای داگلاس و خواهران و برادران سیاه‌پوستش به‌دنبال داشت که اگر آن‌ها را تمام‌وکمال هم تقبیح می‌کرد، حق داشت، اما او چنین نمی‌کند. «آن‌ها در روزگار و نسل خود انسان‌هایی بزرگ بودند».اگر کسی به اندازۀ داگلاس زخم خورده باشد، بسیار بی‌انصافی است که از او لطف و خویشتن‌داری داگلاس را توقع داشته باشیم. من حتی به خودم اجازه نمی‌دهم که چنین چیزی بخواهم. چنین سخنان ستایش‌آمیزی دربارۀ بنیانگذاران آمریکا واقعاً چیزی کم از معجزه ندارد. اما این انصاف بخشی لاینفک از موفقیت شایان‌توجه داگلاس به‌عنوان سخنور بود؛ کسی که می‌توانست نیمه‌معتقدها و مرددها را مجاب کند. او می‌دانست چطور غربال و ارزیابی کند، بازگردد و دوباره بیاندیشد. آرمانی‌ جلوه دادن گذشته یا سیاه‌نماییِ آن به یک اندازه آسان است و در این روزهای پرتنش و هراس‌انگیز بسی وسوسه‌کننده. اما داگلاس الگویی برای گفت‌وگو با گذشته در اختیارمان می‌گذارد که چشم‌پوشی و صداقت، به یک اندازه، در آن حضور داشته باشد. از این جهت است که می‌گویم هنگام رویارویی با گناهان گذشتگان باید فردریک داگلاس را الگوی خود بدانیم.داگلاس وقتی آثار گذشتگان را می‌خواند، حتی وقتی شدیداً مخالف آن‌ها بود، چشم‌اندازهایی برای روزگار خودش می‌یافت و، چون آن گذشتگان از این دار مکافات رفته بودند، خواندن آثارشان به او آرامش ذهنی هم می‌بخشید. هرچه نباشد، مردگان که جواب نمی‌دهند، مگر اینکه خودمان از آن‌ها جواب بخواهیم. این دیدار و مواجهه تحت کنترل ماست. خودمان تصمیم می‌گیریم به اجدادمان توجه کنیم یا نه.وقتی به آن‌ها توجه کنیم، وقتی از این «آتش سوزان» کمی دور شویم، چند نفس عمیق بکشیم و به دنیای گذشتگان قدم بگذاریم، چه بسا نبضمان کمی آرام بگیرد و فرصتی برای اندیشیدن بیابیم. کسی چیزی از ما طلبکار نیست. اگر ما مشتاق باشیم، گذشتگان هم مشتاق‌اند که با ما سخن بگویند. شاید گاهی سخنان توهین‌آمیز بگویند، اما شاید حرف‌های حکیمانه‌ای هم داشته باشند که یا نمی‌دانیم یا فراموش کرده‌ایم.دوهزار سال پیش، هوراس شاعر رومی نامه‌ای منظوم به دوستش نوشت و در آن توصیه کرد: «مکتوبات حکما را دریاب / وز آن‌ها بپرس تا توانی / به طریقی آرام روزگار گذرانی». توصیۀ خوبی بوده و هست.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Jacobs, Alan. Breaking Bread With the Dead: A Reader’s Guide to a More Tranquil Mind. Penguin,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آلن جیکوبز نوشته و در تاریخ ۶ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Hate the Sin, Not the Book» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «اگر می‌خواهید چیزی بیاموزید باید سر سفرۀ مردگان بنشینید» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• آلن جیکوبز (Alan Jacobs) نویسنده، منتقد ادبی و پژوهشگر ادبیات انگلیسی است. او تا به حال چندین کتاب دربارۀ کتاب‌خوانی نوشته است. لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی یکی از کتاب‌های اوست که انتشارات ترجمان علوم انسانی آن را ترجمه و منتشر کرده است.••• این مطلب برگرفته از کتاب جدید جیکوبز به نام سر سفرۀ مردگان: راهنمای خوانندگان برای داشتن ذهنی آرام‌تر است.[۱] چهارم جولای روز استقلال ایالات متحده آمریکا است [مترجم]. ]]> آلن جیکوبز ادبيات‌وهنر Sun, 18 Oct 2020 05:42:57 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9927/