ترجمان - آخرين عناوين ادبيات‌وهنر :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/arts-_literature Wed, 27 Oct 2021 09:33:45 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 27 Oct 2021 09:33:45 GMT ادبيات‌وهنر 60 جمعیت رودی خروشان است یا باتلاقی مرگ‌بار؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10373/ اُلیویا لینگ،گاردین— نیویورک که بودم، وقتی خیلی احساس تنهایی و دلتنگی می‏‌کردم، کاری که بیشتر مایۀ تسلی خاطرم می‌‏شد این بود که خیابان برادوی یا حاشیۀ رودخانۀ ایست را تنها، ولی همراه هزاران غریبۀ دیگر، قدم بزنم. غصه‏‌هایم میان جمعیت انبوه مردم گم می‏‌شد و احساس می‏‌کردم بار سنگین اندوه را از شانه‏‌ام پایین گذاشته‌‏ام. جزئی از کل و، به قول والت ویتمن، قطره‏ای در «دل اقیانوس خروشان، درون جمعیت انبوه» بودم و دیگر خبری از آن تنهایی نبود. تا سال پیش، ویژگی اصلی این شهر همین جمعیت انبوه مردم بود. شب و روز دور هم جمع می‏‌شدند، باعجله از خیابان‏‌ها می‏‌گذشتند، پارک‏‌ها را بی‌هدف گز می‏‌کردند، و در اعتراض‏‌ها و کنسرت‏‌ها و مسابقات فوتبال، مثل زنبورهای دور کندو، از سر و کول هم بالا می‏‌رفتند. تا قبل از کرونا، هر فیلمی که می‌خواست حال و هوای ترس ایجاد کند کافی بود یکی از شهرهای بزرگ جهان را خالی از سکنه نشان دهد تا فوراً عمق فاجعه نشان داده شود. از فیلم «من افسانه هستم»۱ در نظر بگیرید تا فیلم «۲۸ روز بعد»۲، در همۀ موارد، عنصر اصلیِ فاجعه همین شهر خالی از سکنه است.در این فیلم‌‏ها وقتی می‏‌بینیم هیچ آدمی در صحنه نیست، ناراحت می‏‌شویم ولی همیشه هم این‏طور نبوده که از انبوه جمعیتِ مردم استقبال کرده باشیم. مثل آدم‌‏ها که حالات روحی مختلف دارند، جمعیت‏‌ها هم متفاوت‌اند. گاهی انبوه آشفتۀ چماقدارهایی است که ژانویۀ گذشته به ساختمان کنگرۀ آمریکا یورش بردند، گاهی هم ازدحام مسافران هرروزه‏ای که با کت‏و‏شلوارهای مشکی و کفش‌‏های برق‏انداخته از ایستگاه خیابان لیورپولِ لندن بیرون می‏‌ریزند. جمعیت ممکن است پیکرهای چاق‏‌و‏چلۀ طبقۀ مرفه در تابلوهای سورا و رنوار باشد -پیکرهای تا خرخره خورده‏ای که مجدانه در پی فراغت هستند- یا محرومان تابلوهای گویا۳ که این‏سو و آن‏سو پراکنده‏‌اند. ممکن است جمعیت خشمگین یا پرشور، انتقام‏جو یا وحشت‏زده باشد. حال که شرایط کرونایی را کم‏کم پشت سر می‏گذاریم و بااحتیاط به هم نزدیک‏تر می‏شویم، خوب است نگاهی به ازدحام انسان‏ها در آثار گذشتگان بیندازیم تا ببینیم هنرمندان، متفکران و سیاست‌مداران دربارۀ جمعیت‏‌های انبوه خلق چه دیده و گفته‌‏اند، و تلقی جمعیت‏‌ها از خود چگونه بوده‏ است.اگر مهمانان تابلوی «رقص عروسی»۴بروگل، که نیم‏‌تنه‏‌های چسبان سرخ‏رنگ و پیشبندهای سفید تمیز پوشیده‌‏اند، را به‌دقت تماشا کنیم، تقریباً می‏‌توانیم جزئیات همۀ چهره‌‏ها را ببینیم. یکی چشمانش را لوچ کرده و مسخرگی می‏کند، آن دیگری اختیار از کف داده و زنی را می‌بوسد. زیر این درختانِ سرسبز و لرزان، همه‏‌جور حالت و برخوردی را می‏‌توان دید، بدجنسی، پرخاشگری و اغفال. ممکن است بگویید این تابلو همۀ روابط انسانی را نشان می‏‌دهد، ولی توجه کنید که، در جمعیت‏‌های پیشامدرن، آدم‌ها یکدیگر را می‏‌شناختند و، از این نظر، با جمعیت‏‌های مدرن متفاوت بودند. آنچه موجب شد نزدیکی غریبه‏‌ها، که امروز شاهد آن هستیم، بدل به عنصر حیاتی پویایی جمعیت‏‌ها شود دگرگونی شگرف شهرها بود.جمعیت مدرن دست‏‌ساختۀ مدرنیته بود. عصر ماشینْ مدرنیته را به ‌وجود آورد و نیازهایش را تأمین کرد. این جمعیت ابتدا با قطار، بعد با هواپیما سفر ‏کرد. نور هراس‌‏انگیز تیرهای چراغ برق خیابان‏‌هایش را روشن کرد و موجب شد در ساعات پس از غروب آفتاب نیز همه‏‌جا را ببیند و چشمانش با منظره‏‌هایی کاملاً تازه آشنا شود. این جمعیت در کارخانه‏‌ها کار می‏‌کرد و آخر ‏هفته‏‌ها را به تفریح می‏‌گذراند. جمعیتی پرآشوب و بی‌‏ثبات بود: مادها با راکرها۵می‏‌جنگند، جوانان خوش‌‏گذران به مهمانی‏‌های آن‌چنانی می‏‌روند و مواد مصرف می‏‌کنند، کارگران معدن در اعتصاب هستند و تظاهرکنندگانی که مرگ در انتظارشان است با لباس‏‌های مهمانی‌شان در جایی گرد هم می‌‏آیند که به پیترلو مشهور شد.ویلیام فریت، نقاش ویکتوریایی، از جملۀ نخستین هنرمندانی بود که انبوهیِ هول‏انگیز و تازۀ جمعیت مدرن را ثبت کرد. پردۀ غول‏‌پیکر روز دربی۶، که بین سال‏‌های ۱۸۵۶ تا ۱۸۵۸ نقاشی شد، جمعیتی را نشان می‏‌دهد که از هر قشر و طبقه بر تپه‏‌ای بر فراز میدان اسب‏دوانیِ اپسم گرد آمده‌‏اند. هر چند که صحنه ظاهراً روستایی است، پیکرها نمونۀ بارز کارگران شهرنشینِ بخش صنعت هستند. این افراد، درست مثل روستایی‏‌های تابلوی بروگل خوش‏‌گذران، بازیگوش و بی‏نظم‌‏اند ولی آشکارا با هم غریبه‌‏اند و خط آهن امکانِ فراغت کوتاه آنان از زندگی شهری را فراهم آورده است. خط آهنِ اپسم نُه سال پیش از آنکه فریت تابلو را آغاز کند احداث شد و بعدها نیز در یکی دیگر از آثار استادانۀ او، با مضمون جمعیت، سوژۀ اصلی کار قرار گرفت.جمعیت عظیمی که موج می‏‌زد و به‌سوی محل مسابقۀ اسب‏دوانی سرازیر می‌‏شد موضوعی جذاب و البته نگران‏‌کننده بود. بسیاری معتقد بودند که این جمعیت پیش‏‌بینی‏‌ناپذیر است و بعید نیست در دل خود عناصری خطرناک پنهان کند (در سال ۱۸۸۰، یکی از نمایندگان پارلمان بریتانیا تماشاچیان مسابقه را «جماعت بی‌‏شرف‏‌های پرهیاهو» توصیف کرده بود). فریت در این تابلو، با بهره‏‌گیری از دانش جمجمه‏‌شناسی زمان خود، کسانی را که در نظر او تبهکاران و فقرایی منحرف بودند به تصویر کشید، از آن جیب‌‏بری که ساعتی را کِش می‌‏رود تا کودکان فقیری که با حسرت مشغول تماشای پیشخدمتی هستند که غذای لذیذِ شاه‏‌میگوی پخته آماده می‏‌کند.پنج سال پس از آخرین ضربه‏‌قلم‏‌های فریت بر تابلوی روز دربی، بودلرِ شاعر مقالۀ مشهور «نقاش زندگی مدرن»۷را نوشت که ظاهراً جمعیت انبوه غریبه‌‏ها را به چشم دیگری می‏‌نگریست. او در این مقاله شخصیت فلانور۸، یا پرسه‏‌زن، را پدید آورد. وی در توصیف این شخصیت می‏‌گوید «جمعیت خانۀ اوست. همان‌طور که هوا خانۀ پرنده و آب خانۀ ماهی است» (او بعدها در قطعه‏‌ای ادبی با عنوان «خلق انبوه»۹گفت «می‏‌خواهم این خلق انبوه را چون آب بر سر و تن خود بریزم»). در این اثر، جمعیت نه عنصری شوم یا خطرناک، بلکه محیطی زنده و تپنده و مهیج است که شخصیت خبره و تنهای مقاله آن را درمی‏‌یابد و آرزو می‏‌کند که «در قلب انبوه مردمان خانه کند»، ولی عزلت می‏‌گزیند و ناظر و شاهدی همیشه بیگانه باقی می‏‌ماند.در اینجا، بر سر انسان‏‌های واقعی که جمعیت را به ‌وجود می‏‌آورند چه آمده است؟ انگار که به نوعی پس‌‏زمینۀ جاندار، گونه‏‌ای پردۀ نقش‌‏دار، گروه همسرایان یا لکه‏ و صدایی دور و مبهم استحاله شده‌‏اند. این همان استحاله‏‌ای است که مسافران متروی پاریس از سر می‏‌گذرانند تا بدل به «گلبرگ‏‌های روی شاخۀ خیس و سیاه» ازرا پاوند۱۰ شوند. فشردگی و مقیاس عظیم زندگی مدرنْ بشر را از سویی زیبا و آرمانی و از سوی دیگر فاقد صفات انسانی می‏‌کند. در نظر این هنرمندان، پیوستن به جمعیت انبوه خلق چه‏‌بسا تجربۀ اضمحلالی والا اما با خطر همیشگیِ تنزل به مرتبه‏‌ای مادون انسان باشد. پاوند بعدها به حزب نازی پیوست. نگرش او به جمعیت البته با تلقی فاشیست‏‌ها از توده‌‏ها چندان بی‌ربط نبود. آن‌ها تودۀ مردم را مادۀ خامی می‌‏دانستند که باید پالوده و شکل داده شود (گوبلس ارتباط میان حکومت و تودۀ مردم را ارتباط نقاش با رنگ‏هایش توصیف کرده بود). یکی از دلایل به‌قدرت‌رسیدن فاشیسم این بود که توان جمعیت انبوه خلق را به نیرویی متمرکز تحت فرمان پیشوا تبدیل کرد: توده‏ای انسانِ معزول از فردیت انسانی در صفوف به‌هم‏‌فشرده رژه می‌‏روند، مهره‌‏هایی ناچیز در دستگاهی مخوف.این تودۀ انبوه یکی از هراس‏‌انگیزترین جمعیت‏‌هایی است که بشر به چشم خود دیده است، هرچند بی‏‌تردید دست‏کم برای برخی از شرکت‏‌کنندگانِ در آن مایۀ لذتی فراوان بوده است. مؤثرترین بازنمایی این جمعیت را تصاویر هوایی سینما به ‏دست داده است که بهترین رسانۀ نمایش شوک بصریِ هزاران هزار شکل هندسی مشابه است. برای نمونه، به کارگران مرعوب فیلم «متروپلیس»۱۱ ساختۀ فریتز لانگ -که امکان هرگونه مقاومت یا مخالفت از آن‏ها سلب شده است- یا نمایش‏‌های منظم نظامیان در مستند تبلیغاتی «پیروزی اراده»۱۲ (۱۹۳۵) به کارگردانی لنی ریفنشتال نگاه کنید. البته تردیدی نیست که راهپیمایی‌‏های نورنبرگ برنامه‏‌هایی نمایشی برای فیلم ریفنشتال بودند تا هر ‏آن‌کس که هنوز فریفتۀ ایدئولوژی نازی نشده است فردیت تحت انقیاد ایدئولوژی را ببیند.آیا در روایتی که تا اینجا به‏ دست دادیم چیزی از قلم نیفتاده است؟ بودن در میان انبوه جمعیت، پهلو‏به‌‏پهلویِ تن‏های عرق‏‌کردۀ غریبه‌‏ها، چه حسی دارد؟ در کارناوال‏‌ها؟ مهمانی‏‌های پرسروصدا و تظاهرات‏؟ در راه‌پیمایی ۲۵هزارنفره از سِلما تا مانتگامری برای حمایت از حق رأی آمریکایی‏‌های آفریقایی‌‏تبار یا در شورش‌‏های استون‏وال که مردانِ زن‏پوش با پاره‌‏آجر به مقابله با آزار پلیس پرداختند؟ در همان زمان که این مطلب را می‏‌نوشتم، جمعیت انبوهی در گلاسکو خودروی ون حامل دو مهاجر غیرقانونی را محاصره کردند. در مقابل خودرو ایستادند و شعار ‏دادند «همسایه‏‌های ما را آزاد کنید»، تا اینکه آزاد شدند. آه! چه بسیار جمعیت‌‏ها که می‌توان تجربه کرد و چه بسیار کارها که جمعیت‏‌ها می‏‌توانند بکنند!خاطره‌‏انگیزترین تجربۀ کودکی من از بودن در جمعیتْ پیاده‏‌روی در رژۀ افتخار در اواخر دهۀ ۱۹۸۰ بود. در پوست خودم نمی‏‌گنجیدم که عضوی از چنین جمعیت جذاب و به‏‌شدت نافرمانی بودم. بعدها که علاقه‏‌ای به کنسرت‏‌های راک پیدا کردم، سرگرمی خطرناک موج‏‌سواری روی جمعیت را امتحان کردم؛ از روی صحنه به روی جمعیت می‌‏پریدم و منتظر می‌‏شدم بلکه دست غریبه‏‌ها به هوا پرتابم کنند.بودن در جمعیت راهی است برای شکستن مرزهای زندان کوچک تن. رقصندگانِ ویدئوی «فیوروچی مرا به رقصیدن واداشت»۱۳ اثر مارک لکی -که ادای دینی غم‏انگیز به گذشتۀ کلوب‏‌های شبانۀ لندن بود- را تماشا کنید. انگار به درون برکه‌‏ای کوچک نگاه می‏‌کنید: جوانانِ درخلسه پاها و تنشان را در حرکاتی هماهنگ و شناور این‏‌سو و آن‏‌سو تاب می‏‌دهند. کسی سرگروه یا سرکرده نیست. الگوی حرکت تن‏ها بدون برنامه‏‌ریزی قبلی ساخته می‏‌شوند و تغییر می‌‏کنند، هرچند که هنرمند ماهر می‏‌تواند این گرداب‏‌ها را به امواجی اقیانوس‏‌پیما بدل سازد (نینا سیمون، آن افسونگر زبردست صحنه‏‌های موسیقی، توانایی خواننده در به‌وجدآوردن جمعیت را با هیپنوتیزم «حیوانی عظیم‏‌الجثه» مقایسه کرده بود، مثل گاوبازی که ورزایی را افسون می‌‏کند).بی‏‌دلیل نیست که یکی از برجسته‏‌ترین پژوهش‏‌ها دربارۀ جمعیت از تجربۀ بی‏‌واسطۀ یکی از همین جمعیت‏‌ها به‌ دست آمده است. تظاهرات ۱۵ ژوئن ۱۹۲۷ در شهر وین، با شلیک گلوله‏‌های پلیس به ده‏‌ها هزار تظاهرکننده و رهگذرِ بی‏‌دفاع، به کشتاری وسیع بدل شد. الیاس کانتی، که بعدها برندۀ جایزۀ نوبل شد، آن زمان ۲۲ سال داشت و دانشجوی رشتۀ شیمی بود. صدای زاری و فریاد عجیبی را شنید و به خیابان‏ ‏رفت تا ببیند چه خبر است. بعدها گفت «انگار اصلاً روی پای خودم نبودم. احساس می‏‌کردم همراه بادی پرطنین می‌‏روم».اتفاقات آن روز هرچه او دربارۀ رفتار جمعیت خوانده بود را بی‌‏اعتبار کرد. فروید و گوستاو لوبون از خشونت و بی‏‌خردیِ جمعیت به‌عنوان تهدیدی برای تمدن بشر سخن گفته بودند ولی آنچه او به چشم خود دیده بود چیزی جز وقار و متانت نبود. پیوستن به آن مای عظیمْ تجربه‏ای سُکرآور و تا اندازه‏ای والا بود. کانتی جمعیت را موجودی زنده می‏دانست که سراسر تاریخ مورد سوءظن و اتهام بوده است. همین امر انگیزۀ نگارش کتاب توده و قدرت۱۴ را فراهم آورد، اثر مفصل غیرداستانیِ او که در هیچ مقوله‌‏ای نمی‏‌گنجد.وی مخالف برداشت رایجی بود که جمعیت را به‌‏خودی‌خود بدوی و فاقد قوۀ عقلانیت و، درمقابل، فرد را خویشتن‌‏دار و دارای قدرت بیان می‏‌داند. انبوه خلق اگرچه زبانی برای حرف‌زدن نداشت، نیاتش را بیان می‏‌کرد. جمعیت برای مردم ارتباط، صمیمیت، هیجان و کنش به ارمغان می‏‌آورد. چهرۀ واقعی دمکراسی و محل بروز فراستی درونی و گاه رازآمیز بود. البته نمی‏‌توان منکر شد که گاه ممکن است جمعیت کندذهن‌‏تر، و همچنین بی‏‌رحم‏‌تر، از افراد حاضر در آن باشد.حکومت‏ها غالباً جمعیت‏‌ها را مجازات می‏‌کنند -همان‌طور که کانتی در خیابان‏‌های وین دیده بود-، به‌خصوص اگر برای مطالبۀ حق گرد هم آمده باشند یا وجودشان خطری بالقوه برای نظم اجتماعی تلقی گردد. از ماجرای پیترلو گرفته تا جنبش «جان سیاهان مهم است»، همواره مشاهده کرده‏ایم که گاهی ممکن است تظاهرات اوضاع را وخیم‏‌تر کند و موجب شود حکومت‏‌ها نظارت‏ و محدودیت‏‌ها را افزایش دهند. در دهۀ ۱۹۹۰ که فعالیت‏‌های محیط‏‌زیستی می‌‏کردم، قانونی به تصویب رسید که تظاهرات را مشکل‏‌تر و پرخطرتر می‏کرد. «قانون نظم عمومی و عدالت کیفری ۱۹۹۴» اولاً به پلیس اختیار می‏داد تا از هر نوع چادرزدنِ غیرقانونی و ورود غیرمجاز به ملک دیگران جلوگیری کند، و ثانیاً جرم تازه‏ای با عنوان «ورود غیرمجاز مشدّد» به‌ وجود آورد که فوراً و به‌طور گسترده در سرکوب تظاهرکنندگان در جاده‌‏ها، بر‌هم‌زنندگان شکار۱۵ و اعتصاب‏‌کنندگان استفاده شد.جشنوارۀ موسیقی کاسلمورتون عامل اصلی تصویب قانون ۱۹۹۴ بود. این جشنواره به‌‏طور خودجوش طی مدت سه ‏روز در زمین‏ه‌ای مشاع مالورن هیلز برگزار شد. آنچه در این ماجرا خبرساز شد این بود که قانون مذکور موسیقی را «انتشار توالی ریتم‏‌های یکنواخت و کسل‏‌کننده» می‌‏دانست و قصد داشت آن را ممنوع کند. شاید مضحک باشد، ولی این قانون به پلیس اجازه می‏‌داد تجمعات خیابانی را لغو کند و برگزارکنندگان جشن‌های آزاد۱۶ را جریمه و حبس کند.وقتی خبر طرح «لایحۀ قانونی پلیس، جرم، صدور احکام و دادگاه‏‌ها» را شنیدم -که گویا هم‏اکنون مرحلۀ بررسی کمیتۀ عمومی در مجلس عوام را می‏‌گذراند-، خاطراتم از اعتراضات سال ۱۹۹۴ موسوم به «لایحه را بُکُش»۱۷ زنده شد، ازجمله حضورم در آن جشنِ فراموش‏‌نشدنیِ میدان ترافالگار که گروه موسیقی «کِی.ال.اف» با ماشینی شبیه تانک و مجهز به تجهیزات صوتی میان جمعیت ظاهر شد. این لایحۀ قانونی را مشخصاً به‌منظور مقابله با تأثیر تظاهرات‏ «جان سیاه‏پوستان مهم است» در سال ۲۰۲۰ طراحی کردند و نیز اعتراضات «شورش علیه انقراض»۱۸، که در سال ۲۰۱۹ دو بار خیابان‏‌های لندن را بند آورد. این لایحه تازه‏‌ترین اقدام در تاریخ چندصدسالۀ تلاش برای تفوق نظم اجتماعی بر حقوق اجتماعی است.طی سال ترسناک و جداافتادۀ گذشته، به‌طور خاص، دو تصویر از جمعیت انبوه مردم را همواره پیش چشم داشته‏‌ام. نخست، مجموعه طراحی‌های پناهگاه۱۹، اثر هنری مور، که درست در میانۀ جنگ جهانی دوم خلق شد و منظرۀ دلهره‌‏آور صدها انسانِ خفته در ایستگاه‌‏های راه‌‏آهن شهری لندن را نشان می‏داد. کاربریِ این ایستگاه‌‏ها در جریان بمباران شهرهای بریتانیا در سال‌‏های ۱۹۴۰ و ۱۹۴۱ تغییر کرد و تبدیل به پناهگاه‌‏های عمومی شدند. در این طراحی‏‌ها، پیکرهای خوابیده و بی‏‌چشم، مثل دو ردیف ماهی ساردین، دالانی را پر کرده‌‏اند. مردی با دهان باز و دستی بر کمر زیر پتویی سبزرنگ خوابیده است. جایی برای پنهان‌شدن نیست. حتی دندان‏‌هایش را نیز می‏‌توان دید. زنی همراه فرزندش میان ده‌‏ها تنِ ناهشیار بیدار است.‏ این خفتگانِ آرمیده در خوابی عمیق، که فاجعه از هر وجه انسانی تهی‏‌شان کرده، چه‏‌بسا مرده باشند.اصلاً نمی‌‏خواهم آن گذشتۀ تلخ را در خاطر زنده کنم، ولی حس انتظار این طراحی‏‌ها به‌‏نظر آشنا می‌‏رسد: زندگی جریان ندارد، شب طولانی است و نمی‏‌دانیم که در جهانِ خارج چه فقدان‏‌هایی در انتظار ماست. آن‏گونه که کاتالوگ اصلی این آثار در نگارخانۀ ملی لندن می‏‌گوید، «این‌ها تصاویری موحش از اَشکالی خوابیده است، پریده‌‏رنگ، بدان‌‏سان که کل حیاتِ پنهان پریده‏‌رنگ است؛ منظم، آن‏سان که تنها ترس می‏‌تواند به انضباط درآورَد؛ درمانده و مضطرب، ایمن و گوش‏به‌زنگ، خالی از ظرافت، آوارۀ غربت و در انتظار طلیعۀ صبح تا رهایی». تصویر بعد تابلوی کُپینگ۲۰(۲۰۰۸) اثر نیکول آیزنمن است. برخلاف پیکرهای مور که هم‌‏شکل بودند، شخصیت‌‏های نقاشی آیزنمن هر یک فردیت خاص خود را دارند. در خیابان‏‌های شهری کوچک با منظرۀ کوه، احتمالاً در سوئیس، قدم می‏‌زنند. ظاهراً شخصیت‏‌های تابلو از ادوار مختلف تاریخ هنر وارد صحنه شده‌‏اند. در سمت راست تابلو، جسد مومیایی‏‌شده‏ای را در نوار زخم‏‌بندی مشاهده می‏‌کنیم و در قسمت جلو مردی با شمایل بندبازهای دورۀ گلفام۲۱ آثار پیکاسو را می‌بینیم که از محل کار خود بیرون زده و، در راه، فنجانی قهوه برای خود خریده است! بانکداری، آرام، عرض نقاشی را طی می‌‏کند. در میانۀ تابلو، گربه‏ای به طوطی سواری مجانی می‌‏دهد و آن‌طرف‌‏تر پلیس کوچک‌‏اندامی در تعقیب زنی برهنه از تابلوهای لوترک۲۲ است. تنها عنصری که آن‌ها را به هم پیوند می‏‌دهد رودخانه‌ای از مدفوع است که با مکافات از میان آن می‏‌گذرند.به نظر من، خودِ ما نیز در میان این جمعیت هستیم. آیا ما، همه با هم، تا خرخره در منجلاب تاریخ فرو نرفته‏‌ایم؟ ماسک‏‌هایمان حکایت از آن دارد که به‏‌شدت برای یکدیگر خطرناکیم و زندگی‏‌مان، هر لحظه، وابسته به رفتار غریبه‏‌هاست. حرف‏ه‌ایی مثل «ما با هم بهتریم»، «ما با هم قوی‌‏تریم»، «ما با همیم» خزعبلات سیاست‌مدارانی است که دست‏کمی از جیب‏‌برهای تابلوی فریت ندارند و دستشان در جیب مردم است. گروه اراذل و اوباشی که به ساختمان کنگره حمله کردند خیال می‏‌کردند مردم‌‏اند ولی درواقع تیشه به ریشۀ حق انتخاب مردم می‌‏زدند. اما، با همۀ این احوال، تصوری که من از آینده در ذهن دارم تصویری جز «ما» نیست. البته این «ما» احتمالاً نه لشکر فرشتگانِ نقاشی‏‌ها، بلکه کسانی چون پیکرهای تابلوهای لاوری۲۳ باشند که لِک‏‌لِک‏‌کنان به هم نزدیک می‏‌شوند و شاید درنهایت رفاقتی هم با هم بکنند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را  اُلیویا لینگ نوشته و در تاریخ ۲۳ مه ۲۰۲۱ با عنوان «Group think: why art loves a crowd» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «جمعیت رودی خروشان است یا باتلاقی مرگ‌بار؟» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰مهر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• اُلیویا لینگ (Olivia Laing) نویسنده و روزنامه‌نگار بریتانیایی است که برای آبزرور و گاردین می‌نویسد. شهر تنها (The Lonely City) از آثار اوست. «این روزها کمتر از هر زمان دیگری تنهاییم» عنوان مطلب دیگری از اوست که در ترجمان منتشر شده است.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] I Am Legend[۲] ۲۸ Days Later[۳] Goya نقاش اسپانیایی [مترجم].[۴] Wedding Dance[۵] مادها و راکرها دو خرده‌فرهنگ بودند که جوانان شهری بریتانیایی در دهۀ ۱۹۶۰ ساخته بودند و با هم چند بار درگیری‌های خیابانی پیدا کردند [مترجم].[۶] The Derby Day[۷] The Painter of Modern Life[۸] flaneur[۹] Crowds[۱۰] Ezra Pound[۱۱] Metropolis[۱۲] The Triumph of the Will[۱۳] Fiorucci Made Me Hardcore[۱۴] Crowds and Power[۱۵] کسانی که به شکارگاه‏های اطراف شهرها می‏رفتند و به اشکال مختلف، از جمله گمراه‌کردن سگ‏های شکاری با اسپری‏های بودار، در مراسم شکار اخلال ایجاد می‏کردند [مترجم].[۱۶] Free party منظور مهمانی‏هایی است که از قوانین کلوب‏های قانونی پیروی نمی‏کنند [مترجم].[۱۷] Kill the Bill[۱۸] Extiction Rebellion[۱۹] Shelter Drawings[۲۰] Coping[۲۱] :Rose period دوره‏ای از آثار پیکاسو بین سال‏های ۱۹۰۴ تا ۱۹۰۶ [مترجم].[۲۲] Lautrec: نقاش فرانسوی [مترجم].[۲۳] Lowry: نقاش انگلیسی [مترجم]. ]]> الیویا لینگ ادبيات‌وهنر Tue, 12 Oct 2021 04:48:25 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10373/ رنگ‌هایی که فقط در ذهنتان می‌بینید https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10351/ آدام راجرز، وایرد— صحنه خوب از کار در نیامده بود. صحنه‌­ای بود از فیلم کوکو محصول پیکسار که آن زمان در حال ساخت بود؛ آنجایی که خانواده میگل، شخصیت اصلی، می­‌فهمند او گیتاری را قایم کرده است. این اتفاق در گرگ و میش یا کمی بعد از آن رخ می­‌دهد، ساعتی از روز که آمیزه­ای از صورتی و بنفش همه جا را فرا گرفته است. اما در مکزیکِ خیالی پیکساری­‌ها جزییات بیشتری دارد. دنیل فاینبرگ، مدیر تصویربرداری که مسئول نورپردازی فیلم هم هست، از این آمیزه راضی نیست و با اخم دکمه توقف را فشار می­‌دهد.نورپردازی فیلم‌های رایانه‌ای پیکسار مانند نورپردازی فیلمی با بازیگران و صحنه­‌های واقعی نیست. نرم افزاری که پیکسار از آن استفاده می‌کند، صحنه­‌های مجازی و نورپردازی مجازی خلق می‌کند، یعنی یک سری کد صفر و یک که صرفاً محدود به خواص فیزیکی‌ای هستندکه برایشان در نظر گرفته‌اند. نور، پیکسل­، حرکت! اما دوربین­­‌ها و لنزهای جهان واقعی دچار اعوجاج رنگی۱ هستند، به برخی طول موج­‌های خاص نور حساسیت نشان می‌دهند و به برخی دیگر نشان نمی‌دهند و در نهایت رنگ‌هایی که می­‌توانند تشخیص و انتقال دهند، یعنی محدودۀ رنگی‌­شان۲، محدودند. اما در پیکسار دوربین­‌های مجازی می‌توانند بی­‌نهایت نور و رنگ را ثبت کنند. تنها محدودیت واقعی آن‌ها صفحه نمایشی است که محصول نهایی را نمایش می‌دهد. و احتمالا از این خبر شگفت زده نخواهید شد که پیکساری‌ها دارند این محدودیت را هم از سر راه خود برمی‌دارند.البته هنوز هم تصمیم‌گیری دربارۀ تمام چیزهایی که محصول نهایی را می‌سازند، با متخصصان پیکسار است. فاینبرگ برای پیش تولید، همراه با گروه چندین بار به مکزیک سفر می­کند، تصاویر­ و یادداشت­‌های زیادی تهیه می­‌کند دربارۀ نورپردازی و رنگ­‌هایی که آنجا مشاهده کرده است. هرچند آن صحنۀ مهم درخانه میگل دلپذیر به چشم می­‌آمد اما درست به نظر نمی‌رسید. ولی برای فهمیدنش دیگر خیلی دیر شده بود. فاینبرگ می­گوید «ما نورپردازی را تمام کرده بودیم و در مرحله­ای بودیم که می­خواستیم آن را نشان کارگردان بدهیم، ومن از نورپرداز خواستم که نور فلورسنت سبز را در آشپزخانه بتاباند».بدرخواستش غیرعادی بود. بنا به قواعد کروماتیکی که حاکم بر تصاویر متحرک امروزی است، فلورسنت سبزفام معمولا بدین معناست که فیلم در شرف تغییرجهتی خوفناک یا حتی شوم است. با اینحال فاینبرگ می­‌خواست آن نورهایی را در صحنه ببیند که از آشپزخانه­‌های دنج و گرم مکزیک در خاطرش مانده بود. فاینبرگ می­گوید «مطمئن نبودم که کارگردان با قراردادن نور فلورسنت سبز در پس‌زمینه با من موافقت کند، کمی مخاطره آمیز بود».اما کارگردان، لی انکریچ، بعد از دیدن آن نور موافقت کرد و گفت، فضا شبیه مکزیک شده است. او هم آن نورها و حس و حالی که با سفر به مکزیک حاصل شده بود را به یاد می­آورد. نور سبز که معمولاً مفهوم روایی خاصی داشت، حالا تعریف دیگری یافته بود.کمابیش همۀ فیلمسازان با حرکت دادن رنگ و نور روی سطوح بازی می‌کنند. و بنا به مفروضات سینمایی اصل کار هم همین است. اما پیکسار فراتر از این می­رود یا چه بسا آن را صرفا بسیار خودآگاهانه و نظام‌مند به‌ کار می­‌بندد. فیلم­‌های انیمیشن رایانه­‌ای پیکسار که بار عاطفی سنگینی هم دارند، از رنگ و نور به دقت کالیبره شده برای انتقال روایت و حس و حال بهره­ می‌برند؛ ازغیاب تقریباً کامل رنگ سبز در وال ای ( تا آن جایی که روبات­‌های پساآخرزمانی آخرین گیاه روی زمین را پیدا می‌­کنند) گرفته تا گل­‌های جعفری نارنجی درخشان در کوکو که سفر میگل به سرزمین اسرارآمیز مردگان را نمادپردازی می‌کند؛ و تضادی که میان تلالو سرد آبی جهان پس از مرگ با قهوه­ای قرمزگون آرام و گرم نیویورک در انیمیشن روح،تولید سال پیش، برقرار شده است.در حقیقت، تقریباً هریک از فیلم‌­های پیکسار در محدودۀ یک پالت رنگ اختصاصی ساخته می­شوند، یک طیف رنگ متناسب با داستان که فیلمسازهایی مثل فاینبرگ از آن برای طراحی ظاهر هر صحنه رنگ انتخاب می­‌کنند و به کارمی­‌بندند؛ راهنمایی که به آن سناریوی رنگ نیز می‌گویند. اما کوکو این روند را پیچیده کرده است. وقتی داستان به سوی سرزمین مردگان می­رود تمامی این شاخص­‌های معطوف به رنگ تشدید می­‌شوند. آن صحنه­‌ها گویی از نئون ساخته شده‌اند، انگار که نسخه‎ای طبیعی از منطقه شینجوکوی توکیو در شب باشند. فاینبرگ می­گوید «هنگامی که می‌خواستیم سناریوی رنگ را تهیه کنیم وضعیت از این قرار بود «سرزمین مردگان تمام رنگ­ها را دارد. تمام صحنه­های آن در شب اتفاق می­افتد بنابراین برای برانگیختن احساسات نمی­توانیم از اوقات روز استفاده کنیم. در سرزمین مردگان خبری از شرایط جوی نیست پس نمی­توانیم از شرایط جوی برای القای احساسات استفاده کنیم. این‌ها، سه عنصر تقریباً متداولی هستند که برای استحکام داستان به کارمی­گیریم».کاربرد رنگ برای بیان احساسات مشخصه بارز زندگی است ( انسان‌ها تنها حیواناتی نیستند که با مختصری قرمز و سبز پیام‌های جنسی و خطر می­فرستند). اما تولید مکانیکی رنگ، فرهنگ­های بشری را از ماقبل تاریخ تعریف و دگرگون کرده است. فناوری ساخت چیزهای رنگی و علم نحوه تاثیر این رنگ­ها بر جهان وذهن انسان تغییر و تکامل یافته‌اند و همراه با خود فرهنگ را نیز متحول کرده‌اند. اکنون، آن فناوری بار دیگر در حال تکامل است.چنین گفته‌اند که صحبت‌کردن درباره موسیقی مثل رقصیدن راجع به معماری است. با این حساب صحبت‌کردن دربارۀ رنگ نیز مثل بند بازی در ایستگاه فضایی با گرانش صفر است. اما به‌هرحال بیایید شروع کنیم: پیش از هرچیز، باید از فلسفه‌­بافی بی­فایده راجع به اینکه هر کداممان ممکن است قرمزی که از آن حرف می‌زنیم را جور متفاوتی ببینیم دست برداریم. اگر هردو موافق باشیم -و بگذارید واقعاً رویش توافق کنیم- که «قرمز» نوری با طول موج تقریباً بالای ۶۲۰ نانومتر است، درآن‌صورت، منظورمان از موج دقیقاً موجِ چیست؟ ( خب، اگر فایده‌ای دارد، باید گفت منظور از موج، نوساناتی در میدان‌های الکتریکی و مغناطیسی است). یا می­توان توافق کرد که «قرمز» از ذراتی زیراتمی به نام فوتون (واحد کوانتومی تحویل‌ناپذیر انرژی) ساخته شده است. و حامل تقریبا ۱.۸ الکترون ولت انرژی است.حالا قدمی پیش بروید و آن الکترون ولت­‌ها و نانومترهای رنگ قرمز را همراه با الکترون ولت و نانومتر رنگ­‌های دیگری که می­‌شناسید در یک خط مستقیم ترسیم کنید یا حتی مثل نیوتن آن‌ها را درون یک دایره، جای بدهید. تا اینجا هنوز به تمام آن چیزهایی که کنار هم تعریفی از یک رنگ را به دست بدهند، دست نیافته‌اید. نقشه واقعی سوای این موارد به ابعاد بیشتری نیاز دارد. میزان رنگ هم باید در آن مشخص باشد، از پاستلی ملایم گرفته تا رنگ‌های دارای درجه خلوص۳ بالا. میزان نور موردنظرتان هم باید در آن مشخص باشد. این همان درخشندگی۴ است که گاه به آن «شدت نور» هم می­‌گویند. رنگی که از نور ساخته می­شود با رنگی که محصول بازتاب نور از یک سطح است، فرق دارد. تغییرات این رنگ نه تنها وابسته به نحوه انکسار و بازتاب نور است بلکه به اینکه خود سطح، احتمالاً توسط رنگدانه، رنگ شده یا خیر نیز متکی است. تمام این مقادیر را باهم، به‌صورت سه‌بعدی، روی نقشه بیاورید و سعی کنید این اعداد عینی را بر نوساناتی که دید رنگی۵ انسان درک می­کند انطباق دهید. (ما زرد را روشن­‌تر از رنگ‌­های دیگر می­‌بینیم، حتی اگرروشنایی‌ واقعی­اش درست به اندازۀ رنگ‌های دیگر باشد و این تازه آغاز دردسرهاست) اکنون چیزی دارید که آن را فضای رنگ۶ می‌­نامند.در فیلم‌­ها وضع از چه قرار است؟ حتی از این هم پیچیده‌­تر است. تصاویری که روی پرده می­‌بینید با نوری ایجاد می­‌شود که از میان یک نوار رنگی تابیده می­شود یا با ابزاری دیجیتال ساخته می‌شود. این تصاویر روی یک سطح بازتابنده افکنده می­‌شوند و آنگاه در کره چشمتان منعکس می‌­شوند. (اتفاقاتی که بعد از این مراحل رخ می­‌دهد، اینکه گیرنده­‎های نور بیوشیمیایی فوتون ها را به پیام­های الکتروعصبی تبدیل می­‌کنند به کل بحث دیگری است).لب مطلب این است کـه «رنگ»، وابسته به اینکه چگونه آن را بکار می‌­گیرید، معانی مختلف فراوانی دارد. و از ابتدایی که شروع به اندیشیدن کردیم استفاده از آن مشخصه بارز نوع بشر بوده است. ما رنگ­‌ها را در جهان و طبیعت مشاهده کردیم و چیزهایی را که دیدیم بکار بستیم و یاد گرفتیم اشیای رنگی جدیدی بسازیم. این امر صفت بارز کنش، کردار و فرهنگ آدمی است. ما کار را با گردآوری اشیای رنگی آغاز کردیم. سپس قلوه­ سنگ‌­ها را پودر و خمیر کردیم و آن‌ها را روی دیوارهای غار و بدن­هایمان مالیدیم و حالاوبه احتمال زیاد به‌واسطه ریزه­کاری و دقت پیکسار در کنترل و خلق نور به نقطه کمال رسیده‌ایم.هیچ کدام ازاین فلسفه­‌های پرطمطراق اصلاً کمکی به فاینبرگ نخواهد کرد. گروه او کار دشواری بر­عهده داشتند. او با وجود رنگ‌های بی‌شماری که در فیلم نقش دارند و محدودۀ رنگیِ بسیار وسیعی که محدودکردنش دشوار بود، قادر نبود از یک سری رنگ خاص برای رمزگذاری احساسات مختلف استفاده کند. از این روی، گروه فاینبرگ این کار را با مقادیر متنوعی از نور، یا در واقع درخشندگی، انجام دادند.صحنه‌­ای را به یاد آورید که در آن روح سالخورده چیچارون در سرزمین مردگان می­میرد بخاطر اینکه در جهان زندگان کسی او را به خاطر نمی­‌آورد. سکانس رقت انگیزی است اما پالت رنگی آن همچنان مثل قبل گسترده است ( با اینکه آن لحظه به شدت به رنگ آبی مهتاب تکیه دارد). در این صحنه بجای کم کردن رنگ، عملاً فقط روشنایی کم شده است. روشنایی این صحنه نه با نئون مجازی است و نه با نور نارنجی‌رنگ گل­‌های جعفری بلکه تنها با دو چراغ روشن شده است. فاینبرگ می‌گوید « این شیوه­ای بود که باید در کوکو پیاده می­کردیم دقیقاً به این خاطر که جهانی سرزنده و رنگارنگ بود، اما نیاز بود که آن احساسات را هم منتقل کنیم».تسلط روی نورپردازی، تسلط روی رنگ‌­ها و تسلط روی احساسات؛ فیلمسازی یعنی همین. ۲۳ فیلم قبلی پیکسار، از زمان داستان اسباب بازی­‌ها در سال ۱۹۹۵ تا کنون، در مجموع ۱۴ میلیارد دلار درآمد جهانی داشته است. این رقم بدون احتساب تورم است. کودک و بزرگسال آن‌ها را دوست دارند. حتی در وضعیت قرنطینه عمومی و تعطیلی سالن سینما در جهان، انیمیشن روح، آخرین ساخته پیکسار، ۱۱۷ میلیون دلار درآمد ناخالص از فروش جهانی داشته است.اما رازی را به شما بگویم: پیکسار درخصوص گرفتن احساسات از رنگ، حقه می­زند.در سالن نمایش بسیار خاص دفترمرکزی پیکسار واقع در امری ویل کالیفرنیا یک صفحه نمایش بسیار ویژه وجود دارد. این صفحه نمایش خیلی بزرگ نیست و حدود سه متر عرض دارد، و جلوی اتاقی قرار گرفته است که توسط صفحه‌کنترل بزرگی متشکل از پنج مانیتور رایانۀ کوچکتر و حداقل دو صفحه‌کلید اشغال شده است.سقف سالن با نمد پوشیده شده و کفپوش سالن بجای اینکه خاکستری باشد که رنگ قالب در پیکسار است، سیاه است زیرا آلودگی نوری را به حداقل می­‌رساند.قبل از اینکه به بحث بعدی بپردازم لازم است چند خبر بد بدهم. رنگ­‌های اصلی را که در دبستان آموختید یادتان می­آید؟ قرمز، آبی و زرد، درست است؟ واقعیت این است که این طور نیست. فکر می‌­کردید که با ترکیب آن‌ها می­‌توانید تمام رنگ­‌های دیگر را بدست آورید، ولی هیچوقت این طور نشد، شد؟ به خیالتان ترکیب آبی و زرد، سبز می­‌شود اما قهوه­ای می­‌شد. فکر می­‌کردید ترکیب قرمز و آبی بنفش می­سازد اما باز همان قهوه­ای لعنتی می­‌شد.این مسئله تا حدی بخاطر این بود که رنگ­‌‎های کاهشی طول موج­‌های خاصی از نور را منعکس و طول موج­‌های دیگری را جذب می­‌کنند. شما با ترکیب آن‌ها با هم جذب را افزایش و انعکاس را کاهش می­‌دهید و به این ترتیب رنگ‌ها تیره می‌شود. مگر اینکه شما با دقت رنگدانه­‌ها و ترکیب را مدیریت کنید و کار را با این رنگ‌های اصلی فیروزه­ای، ارغوانی، زرد و سیاه (CMYK محبوب طراحان مجله‌ها) شروع کنید.این تصور اشتباه همچنین به این دلیل بود که خیلی اوقات افراد تابش نور از یک منبع مانند تلویزیون یا ستاره را با رنگی که براثر برخورد نور با یک سطح ایجاد می­شود، اشتباه می­‌گرفتند. آن رنگ‌های اصلی دبستانی تنها رنگ­های اصلی ممکن نبودند. به هرحال حتی نیوتن هم دربرخورد با این موضوع قدری سردرگم بود. رنگ­های اصلی او رنگ­‌های پایۀ خاصی بودند که آن‌ها را در سال ۱۶۶۵، که به دلیل شیوع طاعون در خانۀ مادرش حبس شده بود، از روی طیف رنگی که از پنجره بر دیوار افکنده بود شناسایی کرد. حتماً متوجه کارش شده‌اید، این طور نیست؟ نیوتن با شکست نور سفیدگون خورشید رنگ­‌هایی، هم ارز با رنگ‌های رنگین کمان بوجود آورد و این نوارهای رنگ را در هفت لایه ترسیم کرد : قرمز، نارنجی، زرد، سبز، ابی، نیلی و بنفش. آن را طیف ­نامید، البته این طبقه بندی رنگ­‌های زیادی را از قلم می­‌اندازد. رنگ‌­های فراطیفی مانند صورتی یا ارغوانی یا، خب، قهوه­ای (بین خودمان باشد، قهوه ای همان زرد تیره است).اگر شما این یادداشت را روی صفحه نمایش می­‌خوانید نه از روی کاغذ، رشته­ای از نور می‌­بینید که با پیکسل­‌های قرمز، سبز و آبی ایجاد شده است، این مجموعۀ کاملاً متفاوتی از رنگ­‌های اصلی است که طول موج آن‌ها کاملاً مشابه طول موج‌هایی است که گیرنده‌های رنگ در چشم ما قادر به تشخیصشان هستند. شما با کمی زیاد و کم کردن هرکدام از آن‌ها، درست مثل رنگدانه‌­های CMYK (و نور سفید یا صفحه سفید)، می­‌توانید تقریباً تمام رنگ‌هایی که برای چشم انسان قابل تشخیص است را ایجاد کنید. مطلب مهم این است که رنگ­‌هایی که مشاهده می‌کنیم، مثل رنگ‌هایی که از فروشگاه می‌خریم نیستند که واقعا آمیزه­ای از رنگ­‌های موجود باشند، رنگی که می‌بینیم زنجیره‌ای از نور و بازتاب است که توسط گیرنده‌های حسی چشم و مغزِ همچنان ناشناخته‌مان پردازش می‌شود.آن پرده نمایش بزرگ پیکسار با نورافکن‌های معمولی روشن نمی­‌شود. بجای آن، یک پروژکتور سفارشی سینمای دالبی پشت سر ما روی دیوار نصب شده است. اگر به سالن نمایشی با سازوکار دالبی رفته باشید، تصاویری که دیده‌اید با نورافکنی که عملا یک جفت تفنگ سه لول لیزری است، به پرده افکنده شده‌اند؛ یعنی همان پرتوهای قرمز، سبز و آبی که می‌توانند با هم ترکیب شوند تا طیف رنگ‌هایی را تولید کنند که بیش از هرچیز دیگری به رنگ­هایی که چشم انسان می‌تواند تشخیص دهد نزدیک باشند. این دو تفنگ طول موج­هایی دارند که با یکدیگر کمی فاصله دارند تا عینک‌­های مخصوص سه بعدی آن‌ها را از یکدیگر تفکیک می­‌کند، این عمل با تخصیص هر عدسی عینک به یکی از تفنگ‌ها انجام می­‌شود، آنگاه مغز شما آن‌ها را ترکیب می­‌کند و توهم چند بعدی بودن تصاویر را ایجاد می­‌کند.اما در پیکسار، تمام این شش پرتو از یک منبع ساطع می­‌شوند، یعنی این نورافکن شش رنگ اصلی دارد. همچنین این دستگاه دالبی دارای یک گستره روشنایی، از تیرۀ تیره تا روشنِ روشن، است. واژه فنی آن در صفحه نمایش «دامنۀ دینامیکی» است. این دامنۀ دینامیکی در صفحه نمایش پیکسار ده برابر روشن تر از صفحه نمایش­‌های سینمای دالبی معمولی است.اینکه هر رنگ را چطور می‌بینیم، تا حدی به میزان نوری که در پسِ آن است، یعنی به انرژی کلی که به سویمان می‌آید، بستگی دارد. به همین دلیل، جدیدترین فضاهای رنگ، محوری دارند که این نور را اندازه­گیری می­‌کند، یک سوی این محور سیاه ( به معنی بدون نور) و سوی بالایی آن سفید (به معنی نور کامل) است.واحد معیار برای اندازه گیری شدت نور، یعنی مقدار نوری که از منبع نور در زاویه دیدی مشخص تابیده می‌­شود، کاندلا (برابر با شدت نور یک شمع) است. اما وقتی بحث شما راجع به « درخشندگی» باشد، یعنی مقدار نوری که با چیزی مثل صفحه نمایش تلویزیون منتشر می­‌شود، چیزی که لازم دارید کاندلا بر متر مربع یا به قول معروف «نیت» است. خروجی صفحه نمایش سینمای دالبی ۱۰۸ نیت است، اما پیکسار این عدد را بسیار افزایش داده است. دامینیک گلین، پژوهشگر ارشد، همان‌طور که پشت دستگاه کنترل پیکسار نشسته با لحنی افتخارآمیز می‌گوید: «ما این نورافکن را با ۶۰۰ درصد توان لیزریِ بیشتر تقویت کرده‌ایم. به‌راحتی می­توانیم بالای هزار نیت درخشندگی روی این صفحه نمایش بدست آوریم. این یکی از خطی‌ترین و بی‌نقص‌ترین صفحه‌‌نمایش‌های مرجع برای درجه‌بندی رنگ است که می­توانید تصور کنید».بنابراین این اتاق آپارات جایی است که در آن قابلیت­‌های رنگ پراکنی با محدودۀ رنگی گسترده و دامنه دینامیکی بالا به خلق صحنه­‌های مجازی در پیکسار پیوند می­خورد، که هرکدام از این صحنه‌­ها فیزیک نور مجازی خاص خود را دارند. کسانی مثل گلین واقعا جهانی از رنگ را خلق می­‌کنند که کاملاً با جهان معمولی که من و شما در آن زندگی می­‌کنیم فرق دارد. گلین می­‌گوید «ما می­‌توانیم تمام صحنه را با لیزر سبزرنگ روشن کنیم. کاری که انجام آن در جهان واقعی قدری دشوار است».این تدابیر را در کوکو دیده اید، اما فیلمی که چنین تدابیری در آن تفاوت‌هایی اساسی ایجاد کرده است، درون و بیرون است. فیلم درباره احساساتی است که در قالب شخصیت­‌های انسانی در ذهن دختربچه‌­ای یازده ساله زندگی می­‌کنند. هنگامی که درون و بیرون در حال ساخت بود، شرکت دالبی درحال کار بر روی مدل­ خانگی خود با استانداردهای جدیدی در دامنه دینامیکی بالا بود.دامنه رنگی که این مدل جدید می­‌توانست انتقال دهد بزرگتر بود. «پهنه مقیاس خاکستری» که تیره­ترین سیاه تا روشن­‌ترین سفید را در برمی‌گرفت، به سالن نمایش مجهز به این لیزرها (همان شش لیزر ذکر شده) اجازه می­‌دهد خروجی نور را آنقدر کم کنند تا صفحه نمایش رنگ سیاه به خود بگیرد به طوری که (به تعبیر گلین «صرف نظر از علامت‌های خروج از سالن») از دیوارها قابل تمایز نباشد. این امر استانداردی کاملاً جدید برای رنگ بود، اما مدیران فیلمبرداری پیکسار پیش از این‌ها کار بر روی توسعۀ این فناوری را شروع کرده بودند.رنگ­‌هایی که دستگاه نورافکن می­‌تواند بازتولید کند در یک فضای رنگ مثلث شکل محدود می‌شوند. رنگ­‌های قرمز، سبز و آبی در زوایای این مثلث و رنگ‌های دیگر که ترکیب این سه رنگ هستند، روی اضلاع این مثلث قرار می‌گیرند. اما رنگ‌های این مثلث همواره از رنگ‌­های ممکن در جهان یا حتی آن‌هایی که چشم و ذهن انسان تشخیص می­‌دهد، کمتر است. این امر آزادی عملی کمتری به پیکسار می­‌دهد. گلین می‌گوید: «فام‌های مشخص قرمز، سبز و آبی در زوایای این مثلث واقعاً رنگ­‌هایی نیستند که شما تحت به‌اصطلاح تابش فرابنفش تجربه می­‌کنید. به خود گفتیم چه می­‌شود اگر تمام قسمت‌ها را خارج از محدودۀ رنگی سنتی سینما بسازیم؟».گلین دکمه‌ای را روی دستگاه کنترل فشار می‌دهد و صحنه‌­ای از درون و بیرون را می‌­آورد که شادی و غم پا به قلمرو نیمه هشیار می‌گذارند. گلین دکمه حرکت را می­‌زند؛ شادی و غم وارد اتاق تاریکی می­‌شوند و جنگلی از بروکلی‌های عظیم الجثه می­‌بینند، نور از کنار به بروکلی‌ها تابانده شده بنابراین کناره‌های آن‌ها به رنگ سبز روشن دیده می‌شود. شادی و غم به طرف راه‌پله­ای قرمز رنگ که در فضایی بی انتها رو به پایین رفته است حرکت می‌کنند و آنگاه با شخصیت دیگری مواجه می‌شوند، بینگ بونگ، دوست خیالی لوده­شان که در قفسی از بادکنک­‌های رنگی آبنباتی زندانی شده است. گلین می­‌گوید «اساساً همۀ این رنگ‌ها از بالاترین درجۀ خلوصی برخوردارند که در سینمای دیجیتالی کنونی امکان‌پذیر است».حالا گلین دوباره آن صحنه را نمایش می‌دهد، صحنه‌ای باشکوه و بسیار پرهزینه در سینمای دیجیتال که از تمام امکانات پرده بهره برده است: «شادی وغم از در وارد می‌شوند و شما آن‌ها را در یک لانگ شات کوتاه با فاصله می­‌بینید، آنگاه به یکباره تقریبا هرآنچه لازم است را بدست می­‌آوریم». نما عریض می‌شود و دوربین به سمت جنگل بروکلی می‌­رود اما این بار رنگ بروکلی سبزِ لیزری است که در مقابل تاریکی می­‌درخشد».رنگ قرمز گذرگاه سرپوشیده پیرامون راه پله­‌ها، درخشان­‌ترین رنگ قرمزی است که تاکنون دیده­‌ام و هنگامی که شادی و غم از آن پایین می­‌روند، حاشیه­‌های تصویر ناپدید می‌­شود. اتاق، فضا و همه چیز در سیاهی می‌­رود غیر از پله‌ها. میله‌­های بادکنکی قفس بینگ بونگ اسرار آمیز به نظر می­‌رسد مانند سگ بادکنکی جف کونز با هیبت اسرارآمیزش. گلین می­‌گوید «باید بگویم که ۶۰ درصد از این قاب خارج از محدودۀ رنگیِ مرسوم سینمای دیجیتال است. ما نسخه‌­ای از این فیلم داریم که برای نمایش در تلویزیون­‌هایی که هنوز وجود ندارند ساخته‌ایم». تنها اگر درون و بیرون را در سالن نمایش مجهز به سیستم دالبی رده‌بالا ببینید این صحنه­‌ها را خواهید دید.شما نمی‌توانید آن رنگ‌ها را در خانه‌تان ببینید. اما پیکسار نمونه اولیه‌­ای از مدل احتمالی آن تلویزیون را دارد که در اتاقی کنار سالن نمایش قرار دارد. من گلین را متقاعد کردم که آن را درحال کار به من نشان دهد. هنگامی که گلین روشنایی تلویزیون را تا انتها برد واقعاً چشمم را زد. نور آن یک پس‌تصویر ایجاد کرد مثل پس‌تصویری که بخاطر خیره شدن به خورشید بوجود می­‌آید.روزی که پای این فناوری­‌ها به هر سالن نمایش یا سالن پذیرایی و چه بسا روی تلفن همراه باز ­شود، وضعیت واقعا شگفت انگیز خواهد شد. آن‌ها حدود ادراک رنگ انسان را محک خواهند زد و شاید آن‌ها را گسترش دهند. مثلاً پاپی کرام، عصب شناسی که روی دالبی تحقیق می­‌کند روی تمام شیوه­‌هایی که تماشای تصاویر در دامنه دینامیکی بالا می‌تواند سبب بروز واکنش‌هایی در ما شود، کار کرده است، چه واکنش­‌های خودکار مثل سرخ شدن صورت بعد از دیدن تصویر زبانه­‌های آتش، و چه واکنش‌­های روانشناختی. کرام می­گوید تحقیقات وی نشان می­‌دهند که این ترفندهای نور تجربه احساسی سینماروها را به اوج می‌رساند.این صفحه نمایش دالبی، ایده‌های عجیب و قابل توجهی نیز به گلین داده است. او از من پرسید آیا می­دانم گیرنده­‌های حسی رنگ در چشم انسان چگونه می­‌توانند سبب «بی‌رنگی» شوند، که یعنی تمام مولکول‌هایی که محدودۀ طول موج خاصی از نور را جذب می­‌کنند و سیگنال‌های رنگ را از شبکیه به چشم می­‌فرستند تا حد ممکن به کار گرفته شده و تحلیل روند.به او گفتم «بله، شما دربارۀ اثرات کنتراست و پس‌تصویر صحبت می‌­کنید».گلین پاسخ داد : دقیقاً.این خصلت عجیب و غریب دید رنگی انسان، از زماینکه هیچ کس راجع به گیرنده‌­های نوری رنگ در چشم چیزی نمی‌دانست، دانشمندان را آشفته کرده بود. پژوهشگران نور در قرن نوزدهم فهمیدند که رنگ­‌هایی مشابه، یا حتی، اشیایی با رنگ مشابه، بسته به زمینه و رنگ­‌های مجاورشان، ممکن است متفاوت بنظر برسند.آن‌ها عکس این اتفاق را نیز تصدیق کردند یعنی طیف‌­های مختلف می­‌توانند در زمینه­‌های متفاوت، یکسان به نظر برسند. این یکی از حقه‌­های مغز رنگ­بین است. رنگی که افراد می‌بینند در درجات روشنایی مختلف، تغییر می‌کند. چشمتان را از یک نور درخشان مانند شمع برگردانید، پس‌تصویری که خواهید دید رنگ مکمل آن نور در چرخه رنگ است. در تمام این موارد، از قرار معلوم مغز رنگ­‌هایی را خلق می­‌کند که در آنجا وجود ندارد.حال گلین می­‌گوید، شاید بشود آن آثار وهمی را کنترل کرد. اگر گیرنده­ رنگ­‌های­ سبزگون با طول موج متوسط در چشم را در حالتی که بالاترین حساسیت را دارد توسط نور از کار بیاندازیم، عملا حساسیت یا حساسیت ادراک‌شده را نسبت به رنگ‌های مکمل آن رنگ افزایش داده‌­ایم. این اتفاق شبیه به نسخه لیزری نقاشی مشهور پرچم­‌ها اثر جاسپر جانز است که در آن رنگ‌های «واقعی» پرچم ایالات متحده را فقط به شکل پس‌تصویر هنگامی که از آن چشم برمی‌­دارید می‌بینید. گلین پیشنهاد می­دهد که چه می­‌شود اگر ماهرانه به صحنه‌­ای از یک فیلم نوری را با طول موج بسیار خاصی از سبز اضافه کنیم؟ سپس فقط خلوص آن را بالا ببریم به طوری که رنگ سبز بیشتر و بیشتر شود و در یک لحظه کلیدی تمام رنگ سبز به یکباره از صفحه نمایش محو شود. فیلم رنگ مکمل را به شکل پس‌تصویر القا خواهد کرد. شما تصور خواهید کرد که رنگ قرمز مخصوصی دیده اید، رنگی که بر صفحه نمایش افکنده نشده است بلکه بر اثر واکنش عصب شناختی به محرک­‌ها آن را دیده‌اید. و اگر این طول موج را دقیق انتخاب کنید «در واقع کاری می‌کنید که افراد رنگی را درک کنند که به طریق دیگر نمی‌توانستند ببینند. هیچ راه طبیعی‌ای برای اینکه شما ادراکی از آن رنگ داشته باشید وجود ندارد».چنین رنگی روی صفحه نمایش وجود نخواهد داشت. آن‌ها را هیچ نور افکنی نمی‌­تواند بیافکند یا هیچ کامپیوتری نمی‌تواند خلق کند. آن‌ها تابع محض قوۀ شناختی هستند، برای هر بیننده متفاوت‌، تنها در ذهن پدید می­‌آیند و سپس در نیستی محو می­‌شوند. که خب واقعیت این است که این قضیه دربارۀ تمام رنگ‌­ها صادق است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Rogers, Adam. Full Spectrum: How the Science of Color Made Us Modern. Houghton Mifflin Harcourt, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آدام راجرز نوشته و در تاریخ ۲۹ آوریل ۲۰۲۱ با عنوان «How Pixar Uses Hyper-Color to Hack Your Brain» در وب‌سایت وایرد منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۴۰۰با عنوان «رنگ‌هایی که فقط در ذهنتان می‌بینید» با ترجمۀ سهراب جعفری منتشر کرده است.•• آدام راجرز (ADAM ROGERS) در حوزۀ علم می‌نویسد و آثارش در وایرد، ام.آی.تی و نیوزویک چاپ شده است. کتاب آخر او طیف کامل (Full Spectrum) نام دارد.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] chromatic aberration[۲] Gamut[۳] Saturation[۴] luminance[۵] color vision[۶] color space ]]> آدام راجرز ادبيات‌وهنر Wed, 15 Sep 2021 04:51:13 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10351/ فئودور داستایفسکی: فیلسوفِ آزادی https://tarjomaan.com/neveshtar/10332/ گری سال مورسن، نیوکرایترین— ۲۲ دسامبر ۱۸۴۹، گروهی از تندورهای سیاسی از سلول‌های زندانشان در قلعه‌های پیتر و پل در سن‌پترزبورگ، جایی که به‌مدت هشت ماه تحت بازجویی بودند، بیرون برده شدند. به میدان سِمِنوفسکی هدایتشان کردند و حکم اعدام به‌وسیلۀ جوخۀ آتش را به گوششان رساندند. به آن‌ها نیم‌تنه‌های رعیتی و شب‌کلاه سفید -کَفَنشان را- دادند و برایشان مناسک لحظۀ احتضار را اجرا کردند. دست‌های سه زندانی اول را گرفته و به چوبۀ مرگ بستند. یکی از زندانی‌ها از پوشیدنِ چشم‌بند امتناع کرد و بی‌پروا به تفنگ‌هایی خیره شد که به‌سوی آن‌ها نشانه رفته بود. در آخرین لحظۀ ممکن، تفنگ‌ها را پایین آوردند، چراکه قاصدی چهار نعل به‌سویشان می‌تاخت و حکمی سلطنتی به همراه داشت که اعدام را به حبس در یکی از اردوگاه‌های زندانیان در سیبری و پس‌ازآن خدمت در ارتش در مقام سرباز کاهش می‌داد. آن نجات در آخرین دقیقه درواقع ازپیش برنامه‌ریزی شده بود و جزئی از تنبیه بود، جنبه‌ای از زندگی اجتماعی که مخصوصاً روس‌ها آن را خوب می‌شناختند.بنا به تصریح گزارش‌ها، از آن مردان جوانی که این آزمون سخت را از سر گذراندند، یکی موهایش سفید شد؛ دومی دیوانه شد و هرگز عقلش را باز نیافت؛ و سومی، که سال ۲۰۲۱ دویستمین سال تولدش را گرامی می‌داریم، در ادامۀ زندگی جنایت و مکافات را نوشت.این اعدام ساختگی و سال‌های زندانی‌کشیدن در سیبری -که در رمان خاطرات خانۀ مردگان (۱۸۶۰) تاحدودی دستمایۀ داستان‌پردازی قرار گرفته- داستایفسکی را برای همیشه عوض کرد. رمانتیسیسم۱ امیدبخش و معصومانه‌اش ناپدید شد. ایمان مذهبی‌اش عمیق‌تر گشت. مردم‌آزاری زندانی‌ها و نگهبان‌ها هر دو به او آموخت که آن دیدگاه خوش‌دلانه از طبیعت آدمی که مفروضِ فایده‌گرایی، لیبرالیسم و سوسیالیسم است نامعقول و مضحک است. انسان‌ واقعی ازاساس با آنچه این فلسفه‌ها مسلم می‌انگاشتند فرق می‌کرد.انسان‌ها فقط برای نان زندگی نمی‌کنند، یا برای آنچه فیلسوف‌ها نامش را بیشینه‌کردن «سود» گذاشته‌اند. تمام ایدئولوژی‌های آرمان‌شهری این را مسلم می‌انگارند که طبیعت آدمی اساساً خوب و بی‌پیرایه است: شرارت و پیچیدگی‌های آشکارْ معلول نظم اجتماعی فاسد است. خواسته‌ها را حذف کنید، جرم را حذف کرده‌اید. برای بسیاری از روشنفکران، خودِ علم این مدعیات را اثبات کرده بود و مسیرِ بهترین جهان ممکن را نشان داده بود. داستایفسکی همۀ این اندیشه‌ها را به‌منزلۀ مُهملاتی زیان‌بار رد کرد. او در نقدی بر آنا کارِنینا، اثر تولستوی، نوشت: «اینکه وجود شر در ابنای بشر عمیق‌تر از آن چیزی است که طبیب‌های اجتماعی ما فرض می‌کنند چنان روشن و ملموس است که تنه به بداهت می‌زند؛ اینکه هیچ ساختار اجتماعی‌ای شر را نخواهد زدود؛ اینکه روح بشری آنچه همواره بوده است باقی می‌ماند ... و، درنهایت، اینکه قوانینِ روحِ آدمی هنوز چنان کم شناخته‌ شده‌اند، چنان از نظر علم پوشیده‌اند، چنان نامعین و رازآلوده‌اند که هیچ طبیب یا داور نهایی‌ای نیست و نمی‌تواند باشد»، به‌جز خداوند.شخصیت‌های داستایفسکی از رهگذر پیچیدگی‌شان ما را به حیرت وا می‌دارند. رفتار پیش‌بینی‌ناپذیر اما باورکردنی آن‌ها تجربیاتی ورای دسترس نظریه‌های «علمی» را به یادمان می‌آورند. ما می‌دانیم که آدم‌ها، چه‌بسا به دور از بیشینه‌کردن سودشان، گاه به‌عمد خود را قربانی می‌کنند تا، مثلاً، احساس برتری اخلاقی کنند. در برادران کارامازوف (۱۸۸۰)، پدر زوسیما به این نتیجه می‌رسد که رنجیدن از دیگران می‌تواند بسیار خوشایند باشد، و فئودور پاولوویچ در پاسخ می‌گوید که حتی می‌تواند فوق‌العاده باوقار باشد.درواقع، انسان‌ها به دلایل بسیاری به خود آسیب می‌رسانند. نمک روی زخم‌های خود می‌پاشند و از این کار لذت غریبی می‌برند. آن‌ها به‌عمد خود را تحقیر می‌کنند. خود نیز متعجب می‌شوند از تجربۀ امیالی که ریشه در نفرت‌هایی دارند که مدت‌ها سرکوب شده و، درنتیجۀ آن‌ها، رسوایی به بار می‌آورند یا مرتکب جرائمی هولناک می‌شوند. فروید مشخصاً قدردان بررسی دینامیک گناه توسط داستایفسکی بود. اما نه فروید و نه اکثریت خوانندگان غربی پی به این نبردند که داستایفسکی می‌خواست توصیفاتش از پیچیدگی انسانی ناقل درس‌های سیاسی باشد. اگر مردم این‌قدر حیرت‌انگیزند، این‌قدر «نامعین و رازآلوده» هستند، پس بناست شرّ مهندسان اجتماعی از خیرشان بیشتر باشد.راویِ خاطرات خانۀ مردگان توصیف می‌کند که چطور زندانی‌ها گاهی بدون دلیلی مشخص، ناگهان، کاری به‌شدت خودویرانگرانه می‌کنند. ممکن بود به یکی از نگهبان‌ها حمله کنند، هرچند مجازات آن -دویدن میان دو صف سرباز و هزاران ضربۀ چوب-۲معمولاً عاقبت مرگباری داشت. چرا؟ پاسخ این است که ذات آدمیت در امکان حیرت نهفته است. رفتار اشیای مادی را می‌توان با توسل به قوانین طبیعی کاملاً توضیح داد، و از دید مادی‌گرایان این دربارۀ انسان‌ها نیز صادق است، اگرچه نه هنوز، ولی بالاخره در آینده‌ای نزدیک. اما مردم صرفاً اشیای مادی نیستند و هر کاری، فارغ از میزان خودویرانگری‌اش، خواهند کرد تا این را اثبات کنند.بنا به تجربۀ داستایفسکی، کلِ هدفِ زندان محدودکردن توانایی افراد برای تصمیم‌گرفتن است. اما [حق] انتخاب همان چیزی است که ما را انسان می‌کند. حملات زندانی‌ها به‌علت اشتیاق نازدودنی‌شان به داشتن اراده‌ای از آنِ خود بود و آن اشتیاق درنهایت مهم‌تر از سلامتی و، درحقیقت، نفسِ زندگی‌شان بود.                                                                                          ●●●راوی بی‌نام رمان سال ۱۸۶۴ داستایفسکی، یادداشت‌های زیرزمینی (که معمولاً او را «مرد زیرزمینی» می‌نامند) اصرار دارد که آرمان علوم اجتماعی برای کشف قوانین آهنین رفتار انسانی، خطر فروکاستن مردم به «کلیدهای پیانو یا پدال‌های ارگ بادی» را به همراه دارد. بنا به‌ استدلال او، اگر چنین قوانینی وجود داشته باشند، اگر «آن‌ها روزی واقعاً فرمولِ تمام امیال و هوس‌های ما را کشف کنند»، آنگاه هر فرد خواهد فهمید که «همه‌چیز خودبه‌خود بر اساس قوانین طبیعت انجام می‌شود». به‌محض کشف آن قوانین، مردم دیگر مسئول اعمالشان نخواهند بود. دیگر چه؟آن‌وقت تمام اعمال انسانی بنا بر این قوانین به‌لحاظ ریاضی جدول‌بندی می‌شوند، همچو جداول لگاریتم تا ۱۰۸۰۰۰. کتاب‌های تربیتی مشخصی همچو فرهنگ‌های دایرةالمعارف فعلی منتشر می‌شوند که در آن‌ها همه‌چیز به‌وضوح محاسبه و معین خواهد شد که دیگر هیچ ... مخاطره‌ای در جهان نخواهد ماند ... آن‌وقت کاخ بلورین [آرمان‌شهر] ساخته خواهد شد.دیگر مخاطره‌ای در کار نخواهد بود زیرا مخاطره دربردارندۀ تعلیق است و تعلیق مسلتزم لحظاتی است که حقیقتاً خطیرند: بسته به آنچه فرد انجام می‌دهد، بیش از یک نتیجه محتمل است. اما از دید یک جبرگرا، قوانین طبیعت ضامن این‌اند که در هر لحظۀ مفروض تنها امکان رخ‌دادن یک چیز هست. تعلیق تنها توهمی است منتج از جهل دربارۀ آنچه باید باشد.اگر چنین باشد، آن‌گاه تمام مشقّت‌های اختیار بیهوده است. همچنین گناه و حسرت، چراکه هر دو احساسْ وابسته‌اند به این امکان که می‌توانستیم کار دیگری بکنیم. ما آنچه باید را تجربه می‌کنیم اما به هیچ‌چیز تحقق نمی‌بخشیم. همان‌طور که تولستوی این نکته را در جنگ و صلح ابراز کرد، «اگر بپذیریم که می‌توان زندگی انسان را [به‌طور کامل] با عقل اداره کرد، آن‌گاه امکان زیستن نابود می‌شود».این دیدگاهِ ظاهراً «علمی» از انسانیت آدم را به شیء بدل می‌کند -به معنای واقعی کلمه از او انسان‌زدایی می‌کند- و هیچ توهینی بالاتر از این نیست. مرد زیرزمینی با طعنه اظهار می‌کند که «همۀ عمر از دست قوانین طبیعت رنجیده‌ام»، و به این نتیجه می‌رسد که مردم علیه انکار آدمیت‌ خودشان قیام خواهند کرد. مشغول به کاری خواهند شد که او نامش را «عداوت» گذاشته، عملی که «محض خالی‌نبودن عریضه» انجام می‌شود، بدون هیچ دلیلی مگر نمایش اینکه می‌توانند به‌زیان خود و در تضاد با هرآنچه قوانین کذایی روان‌شناسی آدمی پیش‌بینی می‌کنند رفتار کنند.داستایفسکی نوشت «به من می‌گویند روان‌شناس؛ این حقیقت ندارد. من صرفاً یک واقع‌گرا در مرتبه‌ای بالاترم، به این معنی که تمام ژرفنای روح آدمی را به تصویر می‌کشم». داستایفسکی منکر روان‌شناس‌بودن شد زیرا، برخلاف شاغلین به این علم، اذعان داشت که انسان‌ها واقعاً عاملیت دارند، تصمیم‌هایی واقعی می‌گیرند که می‌توان به‌خاطر آن‌ها به‌درستی مسئولشان دانست. فارغ از اینکه کسی با چه حد از جامعیت نیروهای روان‌شناختی و جامعه‌شناختیِ مؤثر بر یک فرد را تشریح کند، همواره چیز اضافه‌ای هست؛ بنا به تعبیر فیلسوف روس، میخائیل باختین، از اندیشۀ داستایفسکی، مقداری «مازاد آدمیت». ما این مازاد یا، به قول داستایفسکی، «انسانِ درون انسان» را عزیز می‌داریم و تا پای جان از آن محافظت می‌کنیم.قطعه‌ای در یادداشت‌های زیرزمینی نگاهی روبه‌جلو به رمان‌های ویران‌شهری مدرن دارد، آثاری چون ما (۱۹۲۰-۱۹۲۱) نوشتۀ یوگنی زامیاتین یا دنیای قشنگ نو (۱۹۳۲) اثر آلدوس هاکسلی، که در آن‌ها قهرمانان علیه سعادت تضمینی طغیان می‌کنند. آن‌ها می‌خواهند مالک زندگی خود باشند. مرد زیرزمینی به این نتیجه می‌رسد که اگر انسان را در آرمان‌شهر قرار دهیم، نقشۀ «ویرانی و آشوب» می‌کشد، کاری خودسرانه می‌کند و اگر فرصتش را پیدا کند، به جهانِ رنج باز می‌گردد. به‌طور خلاصه، «کل کاری که بشر می‌کند گویی هیچ نیست جز اینکه مرتباً به خودش اثبات کند که آدم است، نه پدال ارگ بادی. شاید در این راه پوستش کنده شود؛ اما حرفش را ثابت کرده است».داستایفسکی، در مقاله‌ای که ظاهراً به تب روس‌ها برای جلسات احضار روح و ارتباط با اجنه اختصاص یافته، به یکی از اعتراضات شکاکان اشاره می‌کند که می‌گفتند این شیاطین می‌توانند اختراعاتی محیرالعقول به ما بدهند و بدین‌گونه وجودِ خودشان را اثبات کنند، [اما چون چنین نمی‌کنند] وجود ندارند و این ‌حرف‌ها فقط برای کلاه‌برداری از جماعت ساده‌لوح است. داستایفسکی به‌شوخی جواب می‌دهد که این استدلال از آنجا مردود است که این شیاطین (یعنی اگر چنین شیاطینی وجود داشته باشند) پیش‌بینی خواهند کرد که مردم، درنهایت، از آرمان‌شهری که حاصل می‌شود و شیاطینی که زمینه‌اش را فراهم کرده‌اند متنفر خواهند شد.یقیناً مردم در ابتدا سرمست می‌شوند از اینکه، «همان‌طور که سوسیالیست‌های ما رؤیایش را دارند»، تمام نیازها برآورده شده، «محیط فسادانگیز که زمانی منبع تمام نقایص بود» از میان رفته و هیچ‌چیز دیگری نیست که بتوان آرزویش را داشت. اما طی یک نسل،ناگاه مردم متوجه می‌شوند که از زندگی هیچ برایشان نمانده است، که هیچ آزادی روحی، هیچ اراده، هیچ شخصیتی ندارند ... می‌بینند که تصویر انسانی‌شان ناپدید شده ... که زندگی‌شان از برای نان، از برای «سنگ‌هایی که به نان بدل شده‌اند»، از آن‌ها گرفته شده است. مردم می‌فهمند که در بی‌عملی هیچ سعادتی نیست، که ذهنی که کار نکند می‌پوسد، که ممکن نیست همسایه را بدون فداکردن چیزی از دسترنج خویش برای او دوست داشت ... و اینکه سعادت نه در نفس سعادت که در تلاش برای رسیدن به آن نفهته است.یا، آن‌طور که مرد زیرزمینی مشاهده می‌کند، مهندسان اجتماعی خیال جهانی را در سر می‌پروند که «کامل» است، یک محصول تمام‌شدۀ بی‌نقص. درواقع، «بَنای شگفت‌انگیزی از آن نوع» هم‌اینک موجود است: «لانۀ موران». لانۀ مورچگان استعارۀ محبوب داستایفسکی از سوسیالیسم بود.آدم‌بودن، در تضاد با مورچه‌بودن، نه‌فقط به محصول بلکه به فرایند هم نیاز دارد. تلاش فقط هنگامی ارزشمند است که امکان شکست باشد، گو اینکه انتخاب‌ها فقط وقتی اهمیت دارند که جهان آسیب‌پذیر باشد و تاحدودی وابسته به اینکه ما، به‌جای این کار، آن کار دیگر را انجام دهیم. مورچه‌ها انتخابی نمی‌کنند. «نسل آبرومند مورچه‌ها از لانۀ موران آغاز و احتمالاً به همان ختم خواهد شد و این والاترین ستایش‌ها را بابت پایداری و جدیتشان بر می‌انگیزد. اما انسان مخلوقی است بازیگوش و شاید، همچو یک شطرنج‌باز، تنها به جریان بازی عشق می‌ورزد، نه نتیجۀ آن».مرد زیرزمینی می‌اندیشد که شاید «تنها هدف روی زمین که بشر برای آن در جوش‌وخروش است در جریان بی‌وقفۀ رسیدن نهفته باشد یا، به عبارت دیگر، در نفس زندگی و نه به‌طور خاص در هدفی که البته همیشه باید ’دودوتاچهارتا‘ باشد، یعنی نوعی فرمول. و گذشته از هر چیز، دودوتاچهارتا دیگر زندگی نیست آقایان، بلکه آغاز مرگ است». وقتی شما دو را در دو ضرب می‌کنید حاصل همواره یکی است: هیچ تعلیقی، هیچ عدم قطعیتی، هیچ شگفتی‌ای در کار نیست. مجبور نیستید صبر کنید تا ببینید که حاصل‌ضرب ارقام مضروب این بار چه عددی خواهند بود. اگر زندگی شبیه به این باشد، بی‌معناست. مرد زیرزمینی، در یک طغیان خشم‌آگینِ ذکاوت، به این نتیجه‌گیری معروف رسید:به نظر من دو‌دو‌تاچهارتا یک فقره اهانت است. دودوتاچهارتا مرد قرتیِ دست‌به‌کمری است که جلوی شما را می‌گیرد و آب‌دهان پرت می‌کند. اعتراف می‌کنم که دودوتاچهارتا چیزی است بسیار عالی، اما اگر قرار باشد حق مطلب را دربارۀ همه‌چیز ادا کنیم، دودوتا پنج‌تا هم گاهی چیزک بسیار دل‌ربایی است.در همین راستا، شخصیتی در رمان ابله (۱۸۶۹) داستایفسکی اظهار می‌کند: «آری، شک نداشته باشید که کُلمب نه وقتی آمریکا را کشف کرد، بلکه وقتی در پی کشف آن بود خوش‌بخت بود. این زندگی است که اهمیت دارد، زندگی و دیگر هیچ -همین فرایند ازلی و ابدی، نه نفس اکتشاف».انسان‌ها همواره در حالِ شدن‌اند یا، به گفتۀ باختین در تبیین این نکته، «تکمیل‌نشدنی» هستند. آن‌ها این استعداد را حفظ می‌کنند «تا باعثِ کذبِ تمام تعاریفِ از روی ظاهر و تکمیل‌کننده از خود شوند. مادامی‌که شخص زنده است با این واقعیت می‌زید که هنوز تکمیل نشده، که هنوز کلام غایی‌اش را بر زبان نرانده است».اصول اخلاقی ایجاب می‌کند که ما با انسان‌ها همچون انسان، و نه شیء، رفتار کنیم و این یعنی باید با آن‌ها طوری رفتار کنیم که گویی توان «شگفتی‌آفرینی» به آن‌ها عطا شده است. نباید دربارۀ دیگران، چه اجتماع و چه فرد، بیش‌ازحد مطمئن باشیم. در برادران کارامازوف، آلیوشا برای لیزه توضیح می‌دهد که کاپیتان اسنِگیریوفِ فلک‌زده و تحقیرشده، که از سر غرور به پولِ زیادی که به او پیشنهاد شده بود پشت پا زده، قطعاً اگر دوباره به او پیشنهاد شود آن را می‌پذیرد. او، که وقار انسانی‌اش را حفظ کرده، مسلماً هدیه‌ای را خواهد پذیرفت که نیازی چنین مبرم به آن دارد. لیزه در جواب می‌گوید:گوش کن، الکسی فیودورویچ. آیا ما در تمام تحلیل‌هایمان ... او را، آن مرد بیچاره را، تحقیر نمی‌کنیم -وقتی داریم این‌طور روحش را تحلیل می‌کنیم، انگار که آن بالا نشسته‌ایم، هان؟ وقتی این‌قدر مطمئن‌ایم که پول را قبول خواهد کرد؟                                                                                         ●●●داستایفسکی نه‌تنها نیاز ما به آزادی بلکه همچنین آرزویمان برای خلاص‌شدن از دستِ آن را درک کرده بود. آزادی بهای وحشتناکی دارد و آن دسته از جنبش‌های اجتماعی که وعدۀ برداشتن این بار سنگین را می‌دهند همواره پیروانی خواهند یافت. این مضمونِ فصل «مفتّش اعظم» از برادران کارامازوف و مشهورترین صفحاتی است که داستایفسکی نوشته است. ایوانِ روشنفکر «شعر» نانوشته‌اش را به نثر برای برادر قدیس‌مآب خود، آلیوشا، روایت می‌کند تا عمیق‌ترین پریشانی‌هایش را شرح دهد.این داستان که در اسپانیای دوران تفتیش عقاید رخ می‌دهد چنین آغاز می‌شود که مفتّش اعظم در حال سوزاندن بدعت‌گذاران با حکم دادگاه تفتیش عقاید است. درحالی‌که شعله‌ها هوای ازپیش آغشته به عطر برگ بو و لیمو را معطر می‌کند، مردم همچون گوسفندان، با احترامی آکنده از وحشت، شاهد آن نمایش رعب‌انگیزند. پانزده قرن از وعدۀ مسیح به بازگشت سریع گذشته است و آن‌ها آرزومند نشانه‌ای ازسوی اویند. مسیح از روی شفقت بی‌حدوحصر تصمیم می‌گیرد تا خود را به آن‌ها بنمایاند. او به‌نرمی و در سکوت میان ایشان حرکت می‌کند و آن‌ها فوراً او را می‌شناسند. ایوان با خودملامت‌گری طعن‌آلودی می‌گوید «این می‌تواند یکی از بهترین قطعات این شعر باشد، منظورم آن طوری است که او را می‌شناسند». آن‌ها چطور می‌دانند که او یک دغل‌باز نیست؟ جواب این است که وقتی شما نیکی الهی را می‌بینید، چنان زیباست که جایی برای شک نمی‌ماند.مفتّش نیز می‌داند که آن غریبه کیست -و بدون معطلی فرمان به بازداشت او می‌دهد! نایب مسیح او را بازداشت می‌کند! چرا؟ و چرا نگهبان‌ها اطاعت می‌کنند و مردم مقاومتی نشان نمی‌دهند؟ ما جواب این سؤالات را زمانی می‌گیریم که مفتّش به دیدار زندانی در سلولش می‌رود و پرده از راز قلبش بر می‌دارد.مفتّش توضیح می‌دهد که در طول تاریخ دو دیدگاه دربارۀ زندگی و طبیعت آدمی با یکدیگر در رقابت بوده‌اند. هرکدام نام و اصول عقاید خاص خود را مناسب با زمان و مکان تغییر داده اما از اساس همان باقی مانده است. یکی دیدگاه مسیح است که مفتّش منکر آن است: انسان‌ها آزادند و خیر تنها زمانی معنا دارد که آزادانه گُزیده شود. دیدگاه دیگر که مفتّش به آن قائل است می‌گوید آزادی باری است طاقت‌فرسا زیرا منجر به گناه، حسرت و پریشانی بی‌انتها و تردیدهای لاینحل می‌شود. هدف از زندگی نه آزادی بلکه سعادت است و انسان‌ها برای سعادتمندی باید خود را از شر آزادی خلاص کرده و فلسفه‌ای را اتخاذ کنند که مدعی داشتن تمام جواب‌هاست. دمیتری، سومین برادر کارامازوف‌ها، گفته است: «بشر فراخ است، زیادی فراخ؛ من بودم آن را تنگ‌تر می‌کردم!» و مفتّش سعادت بشری را ازطریق «تنگ‌ترکردن» طبیعت آدمی تضمین می‌کند.آئین کاتولیک قرون‌وسطایی به نام مسیح سخن می‌گوید اما درواقع نمایندۀ فلسفۀ مفتّش است. به همین دلیل است که مفتّش مسیح را بازدداشت کرده و مصمم به سوزاندن او در مقام بزرگ‌ترینِ بدعت‌گذاران است. داستایفسکی آشکار می‌کند که در زمانۀ ما، دیدگاه مفتّش دربارۀ زندگیْ شکل سوسیالیسم به خود گرفته است. در مثالِ آئین کاتولیک قرون‌وسطایی، مردم آزادی را به نفع امنیت وا می‌گذارند و عذاب اختیار را با رضایت از یقین تاخت می‌زنند. با انجام این کار، آدمیت خود را تسلیم می‌کنند، اما این معامله قطعاً ارزشش را دارد.                                                                                          ●●●مفتّش برای تشریح موضع خود داستان سه وسوسۀ مسیح از کتاب مقدس را بازگو می‌کند، داستانی که از دید او مشکلات ماهوی حیات بشری را، آن‌گونه که تنها یک شعور الهی می‌تواند، مطرح می‌کند. او به تجاهل می‌پرسد می‌توانی تصور کنی که اگر آن سؤالات از دست می‌رفتند، آیا هیچ گروهی از فرزانگان می‌توانستند آن‌ها را باز آفرینند؟در بازگویی مفتّش، شیطان نخست خواستار این است که:به جهان وارد شوی ... با وعدۀ آزادی‌ای که انسان‌ها از روی جهالتشان ... حتی توان فهم آن را ندارند، از آن می‌ترسند و می‌رمند -زیراکه هیچ‌چیز برای انسان و جامعۀ انسانی تحمل‌ناپذیرتر از آزادی نیست. اما این سنگ‌ها را در این برهوت تفتیده و لم‌یزرع می‌بینی؟ آن‌ها را تبدیل به نان کن و آدمیزاد چون گلّه‌ای گوسفند در پی‌ات خواهد دوید.مسیح در پاسخ می‌گوید: «انسان تنها به نان زنده نیست». مفتّش جواب می‌دهد دقیقاً، اما به همین دلیل مسیح می‌بایست وسوسۀ شیطان را می‌پذیرفت. مردم درحقیقت به آنچه بامعناست مشتاق‌اند، اما هرگز نمی‌توانند مطمئن باشند که آنچه واقعاً بامعناست را از بدل‌های آن تشخیص می‌دهند. به همین دلیل است که بی‌دین‌ها را آزار می‌دهند و می‌کوشند تا ملت‌هایی با مذهب متفاوت را به کیش خود در آورده یا بر آن‌ها غلبه کنند، گویی توافقِ جهان‌شمول به‌خودی‌خود اثبات آن است. تنها یک چیز است که هیچ‌کس نمی‌تواند به آن شک کند: قدرت مادی. هنگامی‌که درد شدیدی را متحمل می‌شویم، همین، دست‌کم، تردیدناپذیر است. به عبارت دیگر، جذبۀ مادی‌گراییْ روحانی است! مردم آن را می‌پذیرند چون قطعی است.مفتّش مسیح را سرزنش کرده می‌گوید تو، درعوض سعادتمندکردن مردم ازطریق برداشتن بار آزادی از دوششان، آن را سنگین‌تر کرده‌ای! «آیا فراموش کرده بودی که انسان صلح، و حتی مرگ، را به آزادی انتخاب با علم به خیر و شر ترجیح می‌دهد؟ برای آدمی هیچ‌چیز فریبنده‌تر از آزادی وجدان نیست، اما هیچ‌چیز هم سبب رنج بالاتری نیست». مردم خوش دارند خود را آزاد بخوانند، نه اینکه آزاد باشند؛ و بنابراین مفتّش استدلال می‌کند که مسیر درست این است که عدمِ آزادی را آزادی از نوع والاتری بنامیم، همان کاری که البته سوسیالیست‌ها معمولاً انجام می‌دهند.برای سعادت مردم باید تمام شبهات را از میان برد. انسان‌ها خوش ندارند در معرض اطلاعاتی قرار بگیرند که به قول ما امروزی‌ها در تضاد با «روایت» آن‌هاست. هر کاری می‌کنند تا مانع از جای‌گرفتن واقعیت‌های ناخواسته در حوزۀ توجهشان شوند. پیرنگ برادران کارامازوف، درواقع، بر مدار میل ایوان می‌گردد، این میل که نزد خویش اعتراف نکند آرزوی مرگ پدرش را دارد. او، بدون اینکه به خود اجازه دهد تا این مسئله را بفهمد، قتل آرزوشده را امکان‌پذیر می‌سازد. مادامی‌که از اشکالِ بسیار گوناگونِ چیزی که می‌توان آن را شناخت‌شناسی پیشگیرانه نامید درکی نداشته باشیم، نمی‌توانیم فهمِ فرد یا جامعۀ انسانی را شروع کنیم.شیطان در قدم بعد مسیح را وسوسه می‌کند که خود را از مکانی بلند پرتاب کند تا خداوند او را با معجزه‌ای نجات دهد و این‌گونه الوهیت خود را اثبات کند، اما مسیح نمی‌پذیرد. علت آن، به‌زعم مفتّش، نشان‌دادن این است که بنای ایمان نباید بر معجزه استوار گردد. همین‌که شخص شاهد معجزه‌ای باشد، چنان تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد که شک ناممکن می‌شود، و این یعنی ایمان ناممکن است. ایمان، اگر درست فهمیده شود، شباهتی به دانش علمی یا اثبات ریاضی ندارد، و اصلاً مثل پذیرش قوانین نیوتون یا قضیۀ فیثاغورت نیست. ایمان تنها در جهانی امکان‌پذیر است که در آن عدمِ قطعیت هست زیرا تنها آن‌هنگام است که می‌شود ایمان را آزادانه انتخاب کرد.بنا به دلیلی مشابه، انسان باید اخلاقی رفتار کند، اما نه به‌خاطر پاداش، چه در این جهان و چه در آن یکی، بلکه صرفاً به‌این‌دلیل که کار درست همین است. اخلاقی رفتارکردن به قصد کسب پاداش آسمانیْ، مانند پس‌انداز برای بازنشستگی، نیکی را بدل به دوراندیشی می‌کند. مسلماً مسیح معجزاتی داشت، اما اگر به‌خاطر آن‌ها ایمان دارید، آن‌گاه -برخلاف آنچه بسیاری از کلیساها می‌گویند- مسیحی نیستید.درنهایت شیطان به مسیح پادشاهی عالم را پیشنهاد می‌کند که مسیح آن را رد می‌کند اما، به اعتقاد مفتّش، می‌بایست آن را می‌پذیرفت. مفتّش به مسیح می‌گوید تنها راه محافظت از مردم دربرابر شک معجزه، راز (حرفمان را باور کن، ما می‌دانیم) و اقتدار است، و پادشاهی عالم‌گیر ضامن آن است. مفتّش توضیح می‌دهد که تنها معدودی از افراد توان آزادی را دارند، درنتیجه فلسفۀ مسیح بخش بسیار بزرگی از بشریت را محکوم به بدبختی می‌کند. مفتّش با خون‌سردی نتیجه می‌گیرد که، بدین نحو، ما «عمل تو را اصلاح کردیم».داستایفسکی، در جن‌زدگان (۱۸۷۱)، با دقت شگفت‌آوری پیش‌بینی می‌کند که اقتدارگرایی در عمل چگونه خواهد بود. او در برادران کارامازوف این سؤال را پیش می‌کشد که اندیشۀ سوسیالیستی آیا حتی در مقام نظریه خوب است؟ انقلابی‌های جن‌زدگان نفرت‌انگیزند اما، برخلاف آن‌ها، مفتّش کاملاً ازخودگذشته است. او می‌داند که به‌خاطر تحریف آموزه‌های مسیح به جهنم خواهد رفت، اما مشتاق است تا این کار را از روی عشق به بشریت انجام دهد. به‌طور خلاصه، او بنا به دلایلی مسیحی به مسیح خیانت می‌کند! درحقیقت، او با فداکردن زندگی جاودانی‌اش از مسیح، که زندگی زمینی‌اش را فدا کرده بود، سبقت می‌گیرد. داستایفسکی تا جای ممکن به این تناقض‌ها شدّت و حدّت می‌بخشد. او با یکپارچگی فکری بی‌مانندش بهترین سوسیالیست ممکن را به تصویر می‌کشد و هم‌زمان، ماهرانه‌تر از تمام سوسیالیست‌های واقعی، برهان‌های سوسیالیسم را می‌شکافد.آخرسر آلیوشا با هیجان می‌گوید: «شعر تو در ستایش مسیح است، نه در سرزنش او آن‌طور که منظورت بوده!». با نظر به اینکه تمام استدلال‌ها از جانب مفتّش بوده و مسیح در پاسخ حتی کلامی بر زبان نرانده، چطور چنین چیزی ممکن است؟ از خود بپرسید: پس از شنیدن دلایل مفتّش، آیا انتخاب شما واگذاری تمام اختیاراتتان در عوضِ تضمین سعادت خواهد بود؟ آیا قبول می‌کنید نوعی جانشین عاقل برای والدینتان همه‌چیز را برایتان معین کند و کودکی ابدی باقی بمانید؟ یا اینکه والاتر از صرفِ رضایت هم چیزی وجود دارد؟ من سال‌هاست که این سؤال را از دانشجویانم پرسیده‌ام و هیچ‌کدام راضی به پذیرش معاملۀ شیرین مفتّش نشده‌اند.                                                                                        ●●●ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن شیوۀ تفکر مفتّش روزبه‌روز جذاب‌تر می‌شود. دانشمندان علوم اجتماعی و فیلسوف‌ها می‌پندارند که افراد صرفاً اشیای مادی پیچیده‌ای هستند و همان‌قدر شگفتی حقیقی از آن‌ها ساخته است که قوانین طبیعت توان تعلیق خود را دارند. روشنفکران، مطمئن‌تر از همیشه نسبت به اینکه راه دستیابی به عدالت و سعادتمندی مردم را می‌دانند، آزادی دیگران را مانعی بر سر راه خوشبختی بشر می‌یابند.از سوی دیگر، به‌عقیدۀ داستایفسکی، آزادی، مسئولیت و امکانِ شگفتیْ معرّف ذات انسان‌اند. این ذاتْ هرآنچه ارزشمند است را ممکن می‌سازد. روح بشر «هنوز چنان کم شناخته‌ شده‌، چنان از نظر علم پوشیده‌، چنان نامعین و رازآلوده‌ است که هیچ طبیب یا داور نهایی‌ای نیست و نمی‌تواند باشد»، تنها انسان‌هایی تکمیل‌نشدنی تحت‌نظر خداوندی که آن‌ها را آزاد آفریده است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را  گری سال مورسن نوشته و ابتدا در شمارۀ ژانویه ۲۰۲۱ مجلۀ نیوکرایترین با عنوان «Fyodor Dostoevsky: philosopher of freedom» منتشر شده و سپس در وب‌سایت همین مجله نیز بارگزاری شده است. و برای نخستین بار با عنوان «فئودور داستایفسکی: فیلسوف آزادی» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علی امیری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ شهریور ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• گری سال مورسن (Gary Saul Morson) استاد دانشگاه نورث‌وسترن و منتقد ادبی آمریکایی است که به‌‍خاطر آثار برجسته‌اش دربارۀ رمان‌نویسان بزرگ روس، لئو تولستوی و فئودور داستایفسکی، شهرت دارد. آخرین کتاب او پول‌خرده‌ها و احساس: اقتصاد چه چیزی می‌تواند از علوم انسانی یاد بگیرد؟ (Cents and Sensibility: What Economics Can Learn From the Humanities) نام دارد.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] جنبشی هنری و ادبی با تأکید بر الهامات، سوژگی و اولویت فرد [مترجم].[۲] running a gauntlet of thousands of blows: مجازاتی قرون‌وسطایی که فرد خاطی میان دو صف متشکل از سربازان می‌دوید و آن‌ها با چوب او را می‌زدند [مترجم]. ]]> گری سال مورسن ادبيات‌وهنر Sat, 28 Aug 2021 05:01:43 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10332/ برشی از کلارا و خورشید، رمان جدید کازوئو ایشی‌گورو https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10285/ کازوئو ایشی‌گورو، گاردین — این یکی از دلایلی بود که همیشه دربارۀ پشت ویترین رفتن فکر و خیال می‌کردیم؛ به همۀ ما نوید داده بودند که نوبتمان خواهد رسید و همه شوق روز موعود را در سر داشتیم. بخشی مربوط می‌شد به چیزی که «مدیر» آن را «افتخار ویژۀ» نمایندگی فروشگاه در دنیای بیرون می‌خواند. البته مدیر، هرچه هم می‌گفت، همۀ ما می‌دانستیم وقتی پشت ویترین باشیم، بیشتر احتمال دارد که انتخابمان کنند. اما موضوع مهم، که همه توی دل خودمان فهمیده بودیم، «خورشید» بود و غذایی که به ما می‌داد. یک بار «رُزا» این موضوع را درِگوشی به من گفت، کمی قبل از اینکه نوبتمان شود.«کلارا، فکر می‌کنی وقتی رفتیم پشت ویترین، آن‌قدر شارژ خواهیم شد که دیگر هیچ‌وقت کم نداشته باشیم؟».آن‌ موقع هنوز خیلی نو بودم، بنابراین نمی‌دانستم چه جوابی بدهم، هرچند همین سؤال در ذهن من هم بود.بالاخره نوبت ما هم رسید و یک روز صبح من و رُزا وارد ویترین شدیم. مواظب بودیم چیزی را نیندازیم، آخر هفتۀ پیش زوج قبل از ما این کار را کرده بودند. البته فروشگاه هنوز باز نشده بود و من فکر می‌کردم کرکره کاملاً‌ پایین باشد. ولی، به‌محض اینکه بر آن «کاناپۀ راه‌راه» تکیه زدیم، دیدم که شکاف باریکی از پایین کرکره پیداست -حتماً مدیر وقتی داشت همه‌چیز را برای ما آماده می‌کرد آن را کمی بالا کشیده بود- و نور خورشید چهارگوشی روشن درست می‌کرد که تا سکو بالا می‌آمد و درست جلوی ما به‌شکل یک خط راست تمام می‌شد. کافی بود فقط کمی پاهایمان را دراز کنیم تا در پناه گرمای خورشید قرار بگیرند. آن‌ موقع می‌دانستم که جواب سؤال رزا هرچه باشد، در آستانۀ آن بودیم که برای مدتی همۀ غذایی که لازم داشتیم را دریافت کنیم. و هنگامی‌که مدیر کلید را زد و کل کرکره بالا رفت، نوری خیره‌کننده سر تا پای‌ ما را گرفت.اینجا باید اعتراف کنم که من همیشه دلیل دیگری داشتم برای اینکه بخواهم پشت ویترین قرار بگیرم، دلیلی که هیچ ربطی به تغذیۀ خورشیدی یا برگزیده‌شدن نداشت. برخلاف بیشتر «دوستان مصنوعی» دیگر و رزا، من همیشه آرزو داشتم دنیای بیرون را بیشتر ببینم، می‌خواستم آن را با همۀ جزئیاتش ببینم. بنابراین، به‌محض بالارفتن کرکره، وقتی فهمیدم بین من و پیاده‌رو فقط به‌ اندازۀ یک شیشه فاصله هست و آزادم تا بسیاری از چیزهایی را که قبلاً لبه‌ها و گوشه‌هایشان را می‌دیدم از نمای نزدیک و کامل ببینم، آن‌قدر هیجان‌زده شدم که یک لحظه نزدیک بود خورشید و مهربانی‌هایش را فراموش کنم.برای اولین‌بار می‌توانستم ببینم که ساختمان آرپی‌او درواقع از آجرهایی جدا از هم ساخته شده و برخلاف تصور همیشگی‌ام سفید نیست، بلکه زرد کم‌رنگ است. حتی می‌توانستم ببینم که بلندتر از چیزی است که تصور می‌کردم -۲۲ طبقه- و زیرِ هر پنجرۀ تکراری خط مخصوصی داشت. دیدم که چگونه خورشید خط مورب مستقیمی بر نمای ساختمان آرپی‌او کشیده بود، طوری که یک طرفش مثلثی درست شده بود که تقریباً سفید دیده می‌شد، و آن سمت مثلثی بود که خیلی تیره به نظر می‌رسید، گرچه حالا دیگر می‌دانستم که کل دیوار زرد کم‌رنگ است. و نه‌تنها می‌توانستم همۀ پنجره‌ها را تا پشت‌بام ببینم، گاهی می‌توانستم افراد داخل آن‌ها را هم ببینم، که می‌ایستادند، می‌نشستند و این طرف و آن طرف می‌رفتند. بعد می‌توانستم در خیابان رهگذران را ببینم، همین‌طور کفش‌های رنگارنگشان، لیوان‌های کاغذی‌شان، کیف‌های دوشی‌شان و سگ‌های کوچکشان را و اگر می‌خواستم می‌توانستم هر یک از آن‌ها را با چشم‌هایم دنبال کنم که از خط عابر پیاده می‌گذشتند و وارد محدودۀ حمل با جرثقیل می‌شدند، جایی که دو تعمیرکار کنار یک لولۀ تخلیه ایستاده بودند و بندکشی می‌کردند. می‌توانستم درون تاکسی‌ها را هم به‌خوبی ببینم ‌که سرعتشان را کم می‌کردند تا جمعیت از خط عابر رد شوند؛ دست راننده‌ای که آرام روی فرمان ضربه می‌زد، کلاهی که بر سر یک مسافر بود.روز ادامه داشت، خورشید همچنان ما را گرم می‌کرد و می‌توانستم خوشحالی بیش‌ازاندازۀ رزا را ببینم. اما متوجه این هم شدم که او به‌ندرت چیزی را نگاه می‌کند، و چشمانش را به اولین تابلو محدودۀ حمل با جرثقیل دوخته بود که درست جلوی ما بود. فقط هنگامی سرش را می‌چرخاند که من چیزی را نشانش می‌دادم، اما زود دلزده می‌شد و دوباره نگاهش را به‌سمت پیاده‌رو و همان تابلو برمی‌گرداند.رزا فقط وقتی به جای دیگری نگاه می‌کرد که رهگذری جلوی ویترین می‌ایستاد. در چنین وضعی، هر دوی ما کاری را می‌کردیم که مدیر یادمان داده بود: لبخندی «خنثی» بر چهره‌مان نقش می‌بست و نگاهمان را به نقطه‌ای در میانۀ ساختمان آرپی‌او در آن سوی خیابان می‌دوختیم. از نزدیک نگاه‌کردن به رهگذری که جلو می‌آمد خیلی وسوسه‌انگیز بود، اما مدیر به ما توضیح داده بود که در چنین لحظه‌ای برقراری ارتباط چشمی دور از نزاکت خواهد بود. فقط هنگامی‌که یک رهگذر علامت خاصی به ما داد یا از پشت شیشه با ما حرف زد باید پاسخ بدهیم، اما قبل از آن هرگز.معلوم بود که برخی از کسانی که توقف می‌کردند هیچ علاقه‌ای به ما ندارند. مثلاً فقط می‌خواستند کفش ورزشی خود را درآورند و چیزی را توی آن درست کنند. اما برخی دیگر یکراست به طرف شیشه می‌آمدند و به داخل خیره می‌شدند. بسیاری از آن‌ها بچه‌هایی بودند که ما مناسب‌ترین گزینه برای سنشان بودیم و ظاهراً از دیدن ما خوشحال می‌شدند. معمولاً بچه‌ها با هیجان جلو می‌آمدند، به‌تنهایی یا همراه بزرگ‌ترشان، سپس با انگشت نشانمان می‌دادند، می‌خندیدند، شکلک درمی‌آوردند، به شیشه می‌زدند و دست تکان می‌دادند.گهگاهی -و من خیلی زود ماهر شدم که هم‌زمان کسانی را که جلوی ویترین می‌ایستادند تماشا کنم و درعین‌حال وانمود کنم به ساختمان آرپی‌او خیره شده‌ام- کودکی به ما زل می‌زد و غمی، یا گاهی خشمی، در نگاهش بود، انگار ما کار بدی کرده بودیم. چنین کودکی ممکن بود یک لحظه بعد به‌راحتی تغییر کند و مثل بچه‌های دیگر شروع کند به خندیدن یا دست تکان دادن. اما، پس از روز دومِ حضورمان در ویترین، زود یاد گرفتم تفاوت‌ها را تشخیص دهم.بار سوم یا چهارمی که چنین بچه‌ای جلو آمده بود، سعی کردم با رزا در این باره حرف بزنم، اما او لبخندی زد و گفت «کلارا تو زیادی نگرانی. من مطمئنم آن بچه کاملاً خوشحال بود. چطور می‌تواند در چنین روزی خوشحال نباشد؟ همۀ شهر امروز خوشحال‌اند».اما، در پایان روز سوم، موضوع را با مدیر در میان گذاشتم. او داشت از ما تعریف و تمجید می‌کرد و می‌گفت داخل ویترین «زیبا و باوقار» بوده‌ایم. آن موقع دیگر چراغ‌های فروشگاه کم‌نور شده بود و ما پشت فروشگاه به دیوار تکیه زده بودیم، بعضی از ما پیش از خواب مجله‌های جالبی را ورق می‌زدند. رزا کنارم بود و از شانه‌هایش می‌توانستم ببینم که نیمه‌خواب است. وقتی مدیر از من پرسید که روز خوبی داشته‌ام یا نه، فرصت را غنیمت شمردم و برای او از کودکان غمگینی گفتم که جلوی ویترین می‌آیند.مدیر با صدای آهسته، طوری که انگار نمی‌خواست آرامش رزا و دیگران را بر هم بزند، گفت «کلارا، تو خیلی شگفت‌انگیزی. به خیلی چیزها توجه می‌کنی و خوب درک می‌کنی». سپس سرش را به نشانۀ تعجب تکان داد و گفت «چیزی که باید بفهمی این است که ما یک فروشگاه خیلی خاصیم. ممکن است بچه‌هایی آرزو داشته باشند که می‌توانستند تو را انتخاب کنند، یا رزا را انتخاب کنند، تک‌تک شما را که اینجا هستید. اما این برای آن‌ها شدنی نیست. آن‌ها دستشان به شما نمی‌رسد. به‌ همین دلیل، جلوی ویترین می‌آیند تا در رؤیای داشتن شما فرو روند. ولی ناراحت می‌شوند».- «خانم مدیر، چنین بچه‌ای، چنین بچه‌ای در خانه دوست مصنوعی دارد؟».- «شاید نه. مسلماً دوستی مانند تو ندارد. پس اگر زمانی بچه‌ای تو را عجیب‌وغریب، همراه با تلخی یا غم، نگاه می‌کند یا از پشت شیشه حرفی ناخوشایند می‌زند، اهمیت نده. فقط یادت باشد چنین بچه‌ای به احتمال زیاد ناکام مانده است».- «چنین بچه‌ای، که هیچ دوست مصنوعی‌ای ندارد، مطمئناً تنها خواهد بود».مدیر به‌آرامی گفت «بله، این هم هست. تنها. بله».نگاهش را پایین انداخت و ساکت شد، من هم منتظر ماندم. ناگهان لبخندی زد، دستش را دراز کرد و با ملایمت مجلۀ جالبی را که داشتم نگاه می‌کردم گرفت.- «شب‌ بخیر، کلارا. فردا هم مثل امروز شگفت‌آور باش. و فراموش نکن که تو و رزا نمایندۀ ما در کل خیابان هستید».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Ishiguro,Kazuo.Klara and the Sun. Knopf. 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کازوئو ایشی‌گورو نوشته و در تاریخ ۲۰ فوریۀ ۲۰۲۱ با عنوان «Klara and the Sun by Kazuo Ishiguro – read the world exclusive extract» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین ‌بار با عنوان «برشی از کلارا و خورشید، رمان جدید کازوئو ایشی‌گورو» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ تیر ۱۴۰۰ با همان عنوان منتشر کرده است. •• کازوئو ایشی‌گورو (Kazuo Ishiguro) نویسندۀ انگلیسی ژاپنی‌تبار و از سرشناس‌ترین داستان‌نویسان انگلیسی‌زبان است. او چهار بار نامزد جایزۀ ادبی بوکر شده و یک بار در سال ۱۹۸۹ به‌خاطر کتاب بازماندۀ روز برندۀ این جایزه شده است. ایشی‌گورو همچنین در سال ۲۰۱۷ برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شد و رمان کلارا و خورشید (Klara and the Sun) نخستین رمانش پس از دریافت جایزۀ نوبل است که به‌تازگی منتشر شده است. این کتاب داستان رباتی را از زبان خودش روایت می‌کند که «دوست مصنوعی» خوانده می‌شود و مشتاقانه منتظر مشتری‌اش است.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. ]]> کازوئو ایشی‌گورو ادبيات‌وهنر Tue, 20 Jul 2021 05:11:52 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10285/ قرنطینه با کافکا https://tarjomaan.com/neveshtar/10267/ ساموئل ارل، نیواستیتسمن— در «گزارشی برای یک آکادمی»۱، داستان‌کوتاهی نوشتۀ کافکا که در سال ۱۹۱۹ ۲ منتشر شد، میمونی به نام رِد پیتر در یک گردهمایی علمی سخنرانی می‌کند و تعریف می‌کند که چطور در جنگل شکار شده و بعد یک روز در قفس چشم باز کرده؛ ناتوان از بازگشت به آن شیوۀ قدیمی زندگی که دوست می‌داشته است. • نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. این میمون دربارۀ اسارتش می‌گوید «برای اولین بار در عمرم هیچ راه فراری نمی‌دیدم. در اوج یأس، هق‌هق می‌گریستم، با مشقّت‌ مگس شکار می‌کردم، با دل‌مردگی نارگیل لیس می‌زدم، جمجمه‌ام را به قفل می‌کوبیدم، زبانم را برای هر کسی که به من نزدیک می‌شد درمی‌آوردم؛ در زندگی تازه‌ام این‌طور وقت‌کشی می‌کردم. اما در کنار همۀ این کارها فقط یک احساس وجود داشت: راه فراری نیست». در زمانۀ طاعون‌زدۀ ما، هیئتی شبه‌رسمی از پیش‌گویان از راه رسیده‌اند: آلبر کامو، دنیل دِفو، سوزان سانتاگ، ژوزه ساراماگو: نویسندگانی که رمان‌ها و جُستارهایشان دربارۀ بیماری‌های عفونی دوباره موضوعیت پیدا کرد و خوانندگانی جدید یافت. کافکا در چنین فهرست‌هایی جا ندارد، با‌وجوداین، زندگی و نوشتارش ربطِ دیگرگونه‌ای به ما دارد: ربطی که کمتر به فُرم برمی‌گردد و بیشتر به حال‌وهوا وابسته است. او نویسنده‌ای بود مقیم لانۀ مشابهی از روان‌رنجوری‌هایی که یک همه‌گیری عرضه می‌کند و کسی بود که این لانه را آشیانۀ خود ساخت. شخصیت‌های کافکا تقریباً بدون استثنا به دام افتاده‌اند -در یک قفس، پرونده‌ای قضائی، بدن یک حشره یا هویتی جعلی- و در این احساس سهیم‌اند که عرصه بر آن‌ها تنگ می‌شود و دری که زمانی آنجا بود، در دوردست‌ها ناپدید می‌شود. این تنگناهراسیِ اگزیستانسیالیستیِ توأمان مبهم و حاد، امروزه، به‌ویژه در زمان قرنطینه، طنین‌انداز است. بنا بر فرهنگ لغت مریام-وبستر، هم‌زمان با ریشه‌دواندن بحران ویروس کرونا، افزایش محسوسی در تعداد جست‌وجوهای واژۀ «کافکائِسک»۳ وجود داشته است. از این اصطلاح اغلب اوقات برای اشاره به پوچی‌های بی‌رحم بوروکراسی استفاده می‌شود، اما معنای کامل این واژه وسیع‌تر و همان‌قدر کلیشه‌ای است و هر وضعیتی را وصف می‌کند که سویه‌ای شوم و کابوس‌وار به خود می‌گیرد و بااین‌حال به‌نوعی پیش‌پاافتاده باقی می‌ماند و از همین بابت هرچه بیشتر اضطراب‌انگیز می‌شود. در سبک داستان‌گوییِ خواب‌زدۀ کافکا، رخدادهای توفنده و پریشان‌کننده به‌نحوی ارائه می‌شوند که گویی کاملاً عادی یا حتی ناگزیرند؛ انگار جهان علیه شما توطئه می‌کند و درهمان‌‌حال مسیر عادی خود را می‌پیماید. به قول اریک هلر، منتقد بریتانیایی، خواننده با «هم‌زمانی سرگیجه‌آورِ ’غیرممکن است!‘ و ’معلوم است‘» رها می‌شود. همه‌گیری ما را در معرض همین هم‌زمانی سرگیجه‌آور قرار می‌دهد –زندگیْ باورنکردنی و پیش‌بینی‌پذیر، خارق‌العاده و ملال‌انگیز، راکد و در سیلان به نظر می‌رسد– و بنابراین کیفیتی وهم‌ناک و کافکایی همه‌چیز را فرامی‌گیرد. وقتی جهان قدیمی و آشنایمان ناپدید شد، ناگاه خود را همچون رِد پیتر محبوس در وضعیتی غریب و مجبور به انطباق با شرایط تازۀ زندگی یافتیم. این ساختارِ احساسِ مشترکْ تخیل کافکا را به لحظۀ حال ما پیوند می‌زند، و اگر نه راهی به بیرون، دست‌کم راهی به درون این بحران به ما نشان می‌دهد. بااین‌همه، در کافکا، برآیند این‌ها اغلب چیز واحدی است: فرار واقعی هرگز ممکن نیست.                                                                                                     ••• مقایسۀ قرنطینه‌های مرتبط با ویروس کرونا با اسارت حقیقی ممکن است بی‌ملاحظگی به نظر برسد، به‌ویژه هنگامی که این مقایسه را آدم‌های بهره‌مند انجام می‌دهند. در آوریل ۲۰۲۰، اِلن دی‌جنرس، مجری تلویزیونی آمریکایی، به‌خاطر شوخی دراین‌باره که منزوی‌کردن خودش در عمارت ۱۵میلیون‌دلاری‌اش مثل «زندانی‌شدن» بوده، سرزنش شد؛ پس‌ازآن، آنجلا دیویس، فعالِ سیاسی، سریعاً علیه چنین صورت‌بندی‌ای از وضعیت خودمان هشدار داد. بااین‌حال شباهتی هست. اصطلاح «قرنطینه» از نظام زندان می‌آید، آنگاه ‌که زندانی‌ها به‌عنوان مجازات شورش یا هرج‌ومرج در سلول‌هایشان حبس می‌شوند. همچون منع عبورومرور. «قرنطینه» نیز متضمن نوعی خطاکاری است و اقتداری نامرئی را به ذهن متبادر می‌کند: «آیا از قرنطینه اطاعت می‌کنی؟» هم‌زمان، دستورالعمل‌ها و قوانین همواره درحالِ‌تغییر پیرامون این ویروس -چقدر می‌توانید نزدیک به دیگران بایستید، چه کسی را می‌توانید یا نمی‌توانید ببینید، خروج از خانه را چطور باید توجیه کنید، کجا می‌توانید سفر کنید، به کدام دلیل می‌توانید سفر کنید و دیگر چیزها- حال‌وهوایی پوچ به این وضعیت می‌بخشد و باعث می‌شود عملکرد مقامات غیرشفاف و هوس‌بازانه به نظر برسد. کافکا در تمثیل کوتاهش، «مشکل قوانینِ ما»، متذکر شد که «اداره‌شدن طبق قوانینی که آدمی نمی‌فهمدشان مسئله‌ای آزاردهنده باقی خواهد ماند». در این معنا، احساس اسارت ما مربوط به چیزی بسیار فراتر از محدودیت‌های رسمی بر آزادی‌مان است: مربوط است به حضور در جهانی بیگانه، جایی‌که به دلیلِ ضوابط و شرایط توأمان نامشخص و همواره درحال‌تغییر همیشه در معرض ارتکاب خطا هستیم. این دو احساس -تگناهراسی‌ای که نیازمند هیچ قفسی نیست و گناهی که نیازمند هیچ جرمی نیست- در روان‌شناسی همه‌گیریْ محوری‌اند. این دو همچنین بنیان زندگی و آثار کافکا را شکل می‌دهند.                                                                                            ••• کافکا در سال ۱۸۸۳، در خانواده‌ای رو به ترقی، در پراگ به دنیا آمد. پس از تحصیل حقوق، روزها در مقام وکیل در یک شرکت بیمه کار می‌کرد. شب‌ها، بی‌اختیار و برای خودش می‌نوشت و تقریباً هیچ‌چیز منتشر نمی‌کرد. در آثار توأمان منحوس و مفرحی که از خود به جا گذاشته با نویسنده‌ای روبه‌رو می‌شویم همواره در تسخیر این ایده که دارد محاکمه می‌شود و از این احساس که محصور شده است عذاب می‌کشد. همه‌چیزِ کافکا، از جمله جثۀ دراز و لاغرش که به دلیل ضعفش از آن بیزار بود، انگار او را گروگان گرفته بود. پس از آنکه در سال ۱۹۱۷ مشخص شد کافکا به سل مبتلاست، در نامه‌ای به ماکس برود، بهترین دوست و نویسندۀ یهودی هم‌کیش خودش، نوشت «گاهی به نظرم می‌رسد که مغز و ریه‌هایم بدون اطلاع من به توافقی رسیده‌اند. مغز گفته ’اوضاع نمی‌تواند این‌طوری ادامه پیدا کند‘ و پس از پنج سال ریه‌ها گفته‌اند آمادۀ همکاری‌اند». حتی زادگاهش نیز او را کنترل می‌کرد. نوشت «پراگ رهایت نمی‌کند، این مادر نازنین چنگال دارد». اما از میان تمام اسیرکنندگان کافکا، این پدرش هرمان بود که در تخیلاتش مهیب‌ترین بود. هرمان، در بازگویی پسرش، مردی عصبی و بی‌صبر و سلطه‌جو بود که نه‌تنها بی‌رحم بود، لجوجانه اصرار داشت به اینکه پسر افسرده و روان‌رنجورش، به‌خاطر زندگی به‌وضوح راحتی که دارد، باید بیشتر قدردان او باشد. کافکا در یکی از خاطرات کودکی‌اش که آن را به‌تفصیل در «نامه‌ای به پدرم» نقل کرده است -نامه‌ای عمیق و ۴۷ صفحه‌ای که در سال ۱۹۱۹ نوشت اما هرگز نفرستاد- به یاد می‌آورد که وقتی بچه بوده شبی دیرهنگام با داد و فریاد یک لیوان آب می‌خواسته است. عاقبت پدرش به اتاق او می‌آید تا فقط او را از جا بلند کرده و بیرون از اتاق زندانی‌اش کند. کافکا نوشت «سال‌ها عذاب می‌کشیدم از این فکر که پدرم، این مرد غول‌پیکر، می‌توانست تقریباً بدون هیچ دلیلی شب سراغم بیاید و مرا از تختم بیرون بکشد». هراس بنیادین کافکا در خاطرات، نامه‌ها و داستان‌هایش همواره به شکل اقتداری شوم و قاهر درمی‌آید که قربانی را گروگان می‌گیرد؛ و از به‌رسمیت‌شناختن خویشتن واقعی یا ارزش فردیِ قربانی امتناع می‌کند؛ و بی‌شرمانه مجازات می‌کند ازآن‌رو که زیستن، به‌خودیِ‌خود، به قدرکافی جرم است. این تصور به‌طور تمام‌وکمال در رمان ناتمام کافکا، محاکمه، محقق می‌شود؛ رمانی که پس از مرگ او در سال ۱۹۲۵ منتشر شد و در آن، کارمند بانک بخت‌برگشته‌ای به اسم جوزف ک. بیدار شده و با بازداشت غیرمنتظره‌اش روبه‌رو می‌شود. ازآنجاکه جرم جوزف ک. هرگز تصریح نمی‌شود، نمی‌تواند بی‌گناهی‌اش را اثبات کند. به او می‌گویند «در برابر این دادگاه نمی‌توانی از خودت دفاع کنی. تمام کاری که می‌توانی بکنی اعتراف است». تمام کاری که می‌توانی بکنی اعتراف است، اما حتی این نیز کافی نیست. کافکا هرگز نتوانست راهی برای فرار از احساس گناه و تنگناهراسی‌اش پیدا کند، هرچند شاید هرگز واقعاً خواستار آن هم نبود. در یکی از مداخل خاطراتش اظهار می‌کند که «عاقبتْ زندانی‌شدن. چه‌بسا این هدفِ یک زندگی باشد». و در نامه‌ای به معشوقه‌ای نوشت: «جهانِ خارج برای دربرگرفتن همۀ آنچه آدمی در خود برای آن جا دارد زیادی کوچک، زیادی صریح و زیادی صادق است». تئودور آدورنو، نظریه‌پرداز اجتماعی، زمانی آثار کافکا را با «معمایی که جواب آن از یاد رفته» مقایسه کرد. آدورنو نوشت «تک‌تک جمله‌ها می‌گویند ’مرا تفسیر کن‘ و هیچ‌یک اجازه‌اش را نمی‌دهند». این قیاسی درخور است: شخصیت‌های کافکا به‌ندرت خود را در سمتِ درستِ دری قفل‌شده می‌یابند و داستان‌هایش اغلب خوانندگان را با تأثیری مشابه بر جا می‌گذارند تا مأیوسانه در جست‌وجوی کلید باشند. عنوان سومین رمان ناتمام کافکا داس شْلوس۴ به «قلعه» ترجمه شده اما می‌تواند به معنای «قفل» نیز باشد و دست‌نویس‌های اولیه نشان می‌دهند که کافکا چگونه متن را به‌دقت گشته تا همه‌چیز را، به قول خودش، «آین وینیش اون‌هایملیش»۵ - یعنی اندکی مرموز - کند. او نوشت «دائم سعی می‌کنم چیزی را منتقل کنم که انتقال‌پذیر نیست، چیزی را توضیح بدهم که توضیح برنمی‌دارد». در داستان‌های معمّاگون کافکا هیچ پاسخ سرراستی نیست، تنها هزارتویی از پرسش‌های بی‌پاسخ -شاید حتی نپرسیدنی- وجود دارد. «ک.» راویِ قلعه، درحالی‌که مأیوسانه در پیِ به‌رسمیت‌شناخته‌شدن از سوی مقامات مرموز شهری بی‌نام است که به آن احضار شده، با تعجب می‌گوید «شاید من معنای سؤال خودم را غلط تعبیر می‌کنم». ک. تمام سرنخ‌های ممکن را دنبال می‌کند، حتی شغلی موقتی به‌عنوان سرایدار مقیم در مدرسه‌ای محلی دست‌وپا می‌کند. اما در طلب به‌رسمیت‌شناخته‌شدن چنان خسته می‌شود که وقتی، از سر تصادف محض، درنهایت با مسئول درست، در زمان درست، در مکان درست برخورد می‌کند، خوابش می‌برد. آن لحظه از دست می‌رود. معنای این رمان، طبق معمول، دست‌نیافتنی است. از دید ماکس برود، قلعه «دربارۀ وضعیت امروزین یهودیان به‌مثابۀ یک کل بیش از صدها رسالۀ فاضلانه حرف برای گفتن دارد». به‌زعم گرشوم شولِم، پژوهشگر معتقد به کابالا، تنها سه متن مشروع یهودی وجود دارند: کتاب مقدس عبری، زوهار۶ و آثار کافکا. باوجوداین، کافکا در هیچ‌یک از داستان‌هایش علناً به یهودیت اشاره نمی‌کند. و، بسته به اینکه موقعیت شما چیست یا به چه چیز نیاز دارید، می‌گویند که داستان‌های کافکا نه قلب تجربۀ یهودی، بلکه به‌وضوح قلب وضعیت مدرن، یا حتی -پرطمطراق‌تر از آن- نفسِ وضعیتِ بشری را نشانه گرفته‌اند. دقیقاً به این دلیل که هیچ کلیدِ خاصی به این قفل نمی‌خورد، خواننده‌های زیادی این شمّ را دارند که چنانچه بتوان به‌نحوی دروازۀ داستان‌های کافکا را گشود، تمام رازهای جهان را آشکار خواهند کرد. این باور عرفانی، اصطلاحاً به «کیش کافکا» دامن می‌زند که در آن خواننده‌های مؤمن نقش شارحین را بازی می‌کنند و می‌کوشند معنای متون مقدس را رمزگشایی کنند. ازآنجاکه قهرمانان او اغلب کهن‌الگوهای بی‌اسم‌ورسم‌اند -افراد (یا حیوانات) بی‌مکانی که از گذشته، آینده و ظاهر جسمانی‌شان تُهی شده‌اند و تنها از طریق عناوینی چون «ارزیاب زمین»، «هنرمند گرسنگی» یا «ک» شناخته می‌شوند- طبیعی است که آن‌ها را به‌منزلۀ تمثیل تفسیر کنیم. درهمین‌حال، گزین‌گویه‌ها و تکه‌های ناتمام او -که مجموعه‌ای جدید از آن‌ها با عنوان نوشته‌های گم‌شده به‌تازگی توسط زندگی‌نامه‌نویسش، راینر اشتاخ، جمع‌آوری شده‌اند- با دقتی زیاد خوانده می‌شوند، گویی طومارهایی باستانی‌اند.                                                                                     ••• سل در سال ۱۹۲۴ جان کافکا را در چهل‌سالگی گرفت. وصیت او ممکن است شناخته‌شده‌ترین واقعیت زندگی‌اش باشد. او در نامه‌ای به برود خواست تا آثار منتشرنشده‌اش -بخش اعظم نوشته‌هایش- ناخواندهْ سوزانده شوند. برود درعوض خود را وقف انتشار همۀ آن‌ها کرد. برود که از چنگ نازی‌ها در سال ۱۹۳۹ به فلسطینِ آن‌زمان گریخته بود و کاغذهای کافکا را یدک می‌کشید، اصرار داشت که این کار خیانت نبوده است: اگر دوستش واقعاً می‌خواست که توصیۀ وداعش عملی شود، از کس دیگری می‌خواست تا ترتیب آن را بدهد. درهرصورت، عجز ذاتی کافکا در برابر تصمیم برود پایان درخوری برای او بود. ازآنجاکه بسیاری از داستان‌های کافکا ناتمام رها شده‌اند، پایان‌ها اغلب مداخلات بدقواره‌ای‌اند که به دستِ برود پس از مرگ نویسنده افزوده شده‌اند. مثلاً پیش‌نویس اصلی قلعه در میانۀ جمله تمام می‌شود. به‌نوعی، تمام داستان‌های کافکا باید همین‌طور تمام شوند؛ آن‌ها کابوس‌اند و چون هر رؤیایی ناگهان تمام می‌شود، -گسسته می‌شود به‌جای اینکه تکمیل شود- هر پایانِ رواییِ تروتمیزی اشتباه به نظر می‌رسد. این غیابِ فرجامْ امروز نیز برای ما طنین دارد. اوایل همه‌گیری، تصور پایانی شاد ممکن بود: لحظه‌ای که زندگیِ عادی از سر گرفته می‌شود، زمانی‌که در خانه‌هایمان جمع می‌شویم و دراین‌باره حرف می‌زنیم که چقدر سخت بوده، و چقدر خوشحالیم که تمام شده است. قرار بود یکی از همان پایان‌هایی باشد که هنری جیمز در هجو آن می‌نوشت «و در خاتمه توزیع جوایز، مستمری، شوهر، زن، بچه، پول هنگفت، پاراگراف‌های الحاقی و نظرات امیدبخش». اما اکنون، حتی در میانۀ عرضۀ رسمی واکسن، به‌هیچ‌وجه، چنین درکی از پایانِ ماجرا وجود ندارد. هرچه پیش‌تر می‌رویم، دری که فکر می‌کردیم ما را از همه‌گیری خارج می‌کند انگار بیشتر و بیشتر در دوردست‌ها پس می‌نشیند. سؤالاتی دربارۀ تأثیر واکسن‌ها در برابر جهش‌های جدیدی که کماکان پدیدار می‌شوند وجود دارد و به ما هشدار می‌دهند که همه‌گیری‌های بیشتری ممکن است در راه باشند. بنا بر تجربۀ بسیاری از شخصیت‌های کافکا، ماهیت این تکاپو بی‌پایانیِ آن است، نه محتوای آن. طاعون هم مثل پراگ رهایت نمی‌کند: این مادر نازنین چنگال دارد.                                                                                   ••• پس از مرگ کافکا در ۱۹۲۴، دهشت‌های نازیسم در اروپا نوشته‌های او را به قدرت پیش‌گویانۀ تازه‌ای آغشت. وقتی که اقتداری وسیع و فهم‌ناپذیر کلِّ یک قوم را گناهکار اعلام نمود و مجازاتی را به آن‌ها تحمیل کرد که توأمان فرواواقعی و نظام‌مند بود، خیل کثیری احساس می‌کردند که مکاشفه‌های کابوس‌وار کافکا به واقعیت تبدیل شده‌اند. کافکا در سال ۱۹۲۰، متعاقب شورش‌های ضدیهودی در پراگ پرسیده بود: «آیا رفتن از جایی که در آن این‌قدر از تو بیزارند طبیعی نیست؟ رشادتِ باقی‌ماندن، با این اوصاف، رشادتِ سوسک‌هایی است که حتی از دستشویی هم نمی‌شود ریشه‌کنشان کرد». اما جنگ که به پایان رسید، در کمال تعجب، داستان‌های کافکا در آلمان نیرویی رهایی‌بخش داشتند و فروش آن‌ها اوج گرفت. گونتر آندِرس، همسر اول هانا آرِنت، به این «همه‌گیری کافکا» (کافکا- زُیشه۷) ظنین بود. آندرس عقیده داشت که آلمانی‌ها در احساس گناهِ عبث و اگزیستانسیالیستیِ داستان‌های کافکا -مجازات ابدی، بی‌جرم‌وجنایت- راهی برای فرار از پاسخگویی به اعمال خودشان یافته‌اند. اگر همۀ ما محکوم به مجازتِ بی‌دلیلیم، اعمالمان چه تأثیری دارند؟ آندرس نوشت «پرستش کافکا این واقعیت را از میان برداشت که میلیون‌ها نفر از خویشاوندان او به قتل رسیدند». مکاشفه‌های یأس‌آور کافکا امروزه می‌توانند حامل نوع دیگری از تسلا باشند: شاید همۀ این‌ها چیزی بیش از چشمکی موذیانه نباشند که به بی‌مروتی‌های زندگی می‌زنیم: بی‌اعتنایی توطئه‌آمیز جهان، توانایی یگانه‌اش در لگدزدن به اُفتادگان و تصادف نامیدن رویدادها؛ این درکِ طنزآمیزِ بدبینانه که اوضاع هر چقدر هم خراب باشد، باز هم اتفاق بدتری در راه است. کافکا توصیه کرده بود که «در کشمکش میان خودتان و جهان، طرف جهان را بگیرید». بااین‌حال کافکا این را هم می‌دانست که ارادۀ بقا تا چه حد نیرومند و لجوج است. در «گزارشی برای یک آکادمی»، یکی از معدود داستان‌هایی که کافکا در طول عمرش به سرانجام رساند، رد پیتر توصیف می‌کند که چطور با جهان جدیدش در اسارت کنار آمده است. اعلام می‌کند «دست‌هایم در جیب‌های شلوار، بطری شرابم روی میز، لمیده روی صندلی گهواره‌ای، نیمه‌نشسته، از پنجره به بیرون خیره می‌شوم». رد پیتر، به طرق بسیاری، مظهری است از هنر کافکاییِ انعطاف‌پذیری و رضا. میمون می‌گوید: «درنتیجه، آقایان، من چیزها آموخته‌ام. آخ، آدم وقتی مجبور باشد می‌آموزد؛ آدم وقتی دنبال راه فرار است می‌آموزد؛ آدم به هر قیمتی می‌آموزد». فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها • این مطلب را ساموئل ارل نوشته و در تاریخ ۱۷ فوریه ۲۰۲۱ با عنوان «Locking down with Kafka» در وب‌سایت نیواستیسمن منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «قرنطینه با کافکا» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علی امیری منتشر شده است.وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ تیر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است. •• ساموئل ارل (Samuel Earle) نویسنده‌ای است مقیم لندن که نوشته‌هایش در بسیاری مطبوعات، از جمله گاردین، نیویورک تایمز، نیواستیتسمن، لاندن ریویو آو بوکس و آتلانتیک منتشر شده است. ارل در قسمت بیوگرافی حساب توییترش خودش را این‌طور معرفی کرده: پژوهشگر جدی چیزهای بیهوده. ••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با ۴۴٪ تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] واژۀ Akademie در زبان آلمانی می‌تواند به هر مؤسسۀ آموزشی اطلاق شود و برخلاف Gymnasium یا Universität که بار قانونی دارند، هر مدرسه یا دانشگاهی می‌تواند خود را آکادمی بخواند [مترجم]. [۲] این داستان برای نخستین بار توسط مارتین بوبر در ماهنامۀ آلمانی دِر یوده (der Jude: یهودی) در سال ۱۹۱۷ منتشر شده و مجدداً در سال ۱۹۱۹ در مجموعه‌داستان پزشک دهکده منتشر شده است [مترجم]. [۳] Kafkaesque [۴] Das Schloss [۵] ein wenig unheimlich [۶] متن اساسی اندیشۀ عرفانی یهودی که به کابالا شهره است [مترجم]. [۷] Kafka-Seuche ]]> ساموئل ارل ادبيات‌وهنر Mon, 05 Jul 2021 05:52:22 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10267/ سفری با ایشی‌گورو به سرزمین قصه‌های کودکی https://tarjomaan.com/interview/10257/ گفت‌وگوی لیسا آلاردایس با کازوئو ایشی‌گورو، گاردین — ۵ اکتبر ۲۰۱۷، برای خانوادۀ ایشی‌گورو روز بزرگی بود. بعد از هفته‌ها بحث و تبادل نظر، لورنا، همسر نویسنده، دست آخر تصمیم گرفته بود رنگ موهایش را عوض کند‌. در لندن، در آرایشگاه همپستد در محدودۀ گلدرز گرین، محله‌ای که سال‌ها آنجا زندگی کرده بودند، روپوش پوشیده و‌ آماده نشسته بود که نگاهی به تلفن همراهش انداخت و خبری فوری دید. به آرایشگری که منتظر ایستاده بود گفت «ببخشید، مجبورم کارتان را قطع کنم. شوهرم همین الان برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شد. باید بروم کمکش». • نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. کازوئو ایشی‌گورو در خانه مشغول صرف صبحانه‌ای دیرهنگام بود که نماینده‌اش زنگ زد. «اینجا برعکس جایزۀ بوکر است که یک فهرست بلند و بعد یک فهرست کوتاه دارد. صدای غرش تندری را می‌شنوی که به‌سمتت می‌آید، و غالباً هم اصابت نمی‌کند؛ نوبل صاعقه‌ای ناگهانی و‌ غیرمنتظره است، بوم!». در عرض نیم‌ ساعت، روزنامه‌نگارها جلوی درِ خانه‌اش صف بسته بودند. به مادرش، شیزوکو، زنگ زد. به خاطر می‌آورد «گفتم ’شان، من برندۀ جایزۀ نوبل شده‌ام‘. گفت ’می‌دانستم دیر یا زود این جایزه را می‌بری‘». مادرش دو سال پیش، در ۹۲سالگی، از دنیا رفت. کلارا و خورشید، تازه‌ترین رمان ایشی‌گورو و اولین اثرش بعد از دریافت جایزۀ نوبل، تا حدی دربارۀ فداکاری مادرانه است و به مادرش تقدیم شده است. حالا می‌گوید «مادرم سهم عظیمی در نویسنده‌شدن من داشت». در زوم با هم گفت‌وگو می‌کنیم. ایشی‌گورو در اتاق خوابی خالی پناه گرفته است که کتاب‌های دورۀ کارشناسی دخترش، نائومی، در طبقات آن به چشم می‌خورد. می‌گوید اتاق مطالعۀ خودش کوچک است و به اندازۀ دو میزِ کاری جا دارد: یکی میز کامپیوترش و‌ دیگری میز تحریر؛ کسی آنجا نمی‌رود. با وام‌گرفتن از صحنه‌ای از فیلم «بندزن خیاط سرباز جاسوس» اثر ژان لوکاره، با خوش‌رویی تمام، جریان مصاحبه را با بازجویی مقایسه می‌کند و می‌گوید این صحنه توضیح می‌دهد مأموران مخفی چطور آموزش می‌بینند تا شکنجه را با چندین لایه از قصه‌های باورپذیر برای زندگی و گذشته‌شان تحمل کنند، «تا جایی که دیگر جز صدای فریاد خودشان چیزی در سرشان نشنوند». بااین‌همه، نه‌تنها با شوخ‌طبعی به بازجویی تن می‌دهد، که ساعت‌ها با همان ملاحظۀ موشکافانه‌ای که از داستان‌نویسی‌اش انتظار می‌رود به گفت‌وگو می‌نشیند. در مقیاس نوبل و دریافت کنندگان آن، ایشی‌گورو در ۶۲سالگی جوانکی بیش نبود. بلوغ زودرس بخشی از اسطورۀ ایشی‌گورو است: او در ۲۷سالگی جوان‌ترین اسم در فهرست گرانتا۱از بهترین رمان‌نویسان جوان بریتانیا در سال ۱۹۸۳ بود (به همراه نام‌هایی چون مارتین ایمیس، ایان مک‌یوون، جولین بارنز و دیگران) و یک دهه بعد نامش دوباره در این فهرست ظاهر شد. در این فاصله، او برای بازماندۀ روز برندۀ جایزۀ بوکر شد، رمانی که کمپانی مرچنت آیوری اقتباسی تمام‌وکمال از آن را سال ۱۹۹۳ روی پرده برد. درواقع، ادعای او مبنی بر اینکه بیشترِ رمان‌های برتر را نویسندگانی در دهۀ ۲۰ و ۳۰ زندگی نگاشته‌اند به یکی از افسانه‌های ادبی تبدیل شده است. ایشی‌گورو با خنده می‌گوید «تقصیر مارتین ایمیس است که هرجا می‌رود این حرف را تکرار می‌کند، نه من. او شیفتۀ این ایده شده است». بااین‌حال، همچنان بر این عقیده است که سال‌هایِ دهۀ ۳۰ زندگی‌تان سال‌هایِ سرنوشت‌سازی در رمان‌نویسی‌تان هستند: «کمی از آن قوای فکری را حتماً لازم دارید» (پس خوشا به سعادت نائومی که در ۲۸سالگی رمان اولش، زمینۀ مشترک۲، این ماه به بازار آمد و مایۀ خرسندی پدرش را فراهم کرد). قدیم‌ها هرگاه کسی حرفی از نوبل می‌زد، جملۀ حاضر و آماده‌اش این بود که «نویسندگان جایزۀ نوبلشان را در دهۀ ۶۰ زندگی برای اثری دریافت می‌کنند که در دهۀ ۳۰ زندگی‌شان نگاشته‌اند. حالا این لابد در مورد من هم صادق است». نویسندۀ ۶۶ساله این حرف را با رِندی یادآوری می‌کند. او همچنان بزرگ‌ترین خالق جهان‌هایی است که درهای خودشان را به دنیای بیرون بسته‌اند (خانۀ ییلاقی، مدرسۀ شبانه‌روزی). شخصیت‌هایش غالباً به‌نوعی در حصر هستند. توجه وسواس‌گونه‌اش به جزئیاتِ روزمره و سبک نوشتار بی‌هیجانش، که کمابیش از سر خودنمایی است، خارق‌العادگی و خیالی‌بودن داستان را تعدیل و شدت هیجان آن را سرکوب می‌کنند. و کلارا و خورشید هم از این ماجرا مستثنا نیست. این داستان که در جای نامعلومی در آمریکا و در زمانی نامعلوم در آینده رخ می‌دهد -حداقل به‌ظاهر- دربارۀ رابطۀ یک «دوست» مصنوعی به نام کلارا و نوجوانی به اسم جوزی است که هم صاحب کلارا و هم تحت تکفل اوست. ربات‌ها (دوستان مصنوعی) آن‌قدر زیاد شده‌اند که، درست مثل جاروبرقی، در هر خانه‌ای یکی از آن‌ها پیدا می‌شود. مهندسی ژنوم عادی است و با پیشرفت‌های زیست‌فناورانه چیزی به بازآفرینی انسان‌های منحصربه‌فرد نمانده است. ایشی‌گورو می‌گوید «این داستان یک‌جور خیال‌بافی عجیب و غریب نیست. هنوز خوابیم و شستمان خبردار نشده است که امروزه چه چیزهایی شدنی هستند. پیشنهادهای آمازون تازه شروع آن است. در عصر مِه‌داده‌ها، شاید به توانمندی بازسازی شخصیت افراد برسیم تا بعد از مرگ هم بتوانند مثل سابق به زندگی ادامه بدهند، و بدانیم در خرید آنلاین بعدی چه سفارشی می‌دادند، به چه کنسرتی می‌رفتند و اگر سر میز صبحانه آخرین سرتیتر اخبار را برایشان می‌خواندید چه اظهار نظری می‌کردند». او عمداً رمان اخیر مک‌یوون، ماشین‌هایی مثل من۳، و فرانکیسشتاینِ۴جنت وینترسون را نخوانده است. این رمان‌ها هر دو به هوش مصنوعی می‌پردازند، اما از زوایایی دیگر. کلارا یک‌جور والد رباتی است و «نوعی ترمیناتور که ارادۀ قدرتمندش را برای مراقبت از جوزی به کار می‌اندازد»، اما درعین‌حال، یک فرزند جانشین بالقوه هم هست: کلارا برنامه‌ریزی می‌شود که در زمان بیماریِ جوزی جای او را بگیرد. سؤال ایشی‌گورو این است: «در دورانی که داریم دیدگاهمان دربارۀ فردیت انسان و یکتایی فرد را تغییر می‌دهیم، چه بلایی بر سر چیزهایی مثل عشق خواهد آمد؟ یک سؤال دربارۀ روح آدمی مطرح است -که همیشه زیادی دهن‌پرکن به نظر می‌آید؛ آیا ما واقعاً روح داریم یا نه؟». این کتاب دوباره سراغ بسیاری از ایده‌های رمان سال ۲۰۰۵ او، هرگز رهایم نکن، می‌رود، داستانِ سه نوجوانِ شبیه‌سازی‌شده که قرار است اندام‌هایشان برداشت شود و این کار منجر به مرگ قطعی ایشان در اوان سی‌سالگی خواهد شد. به گفتۀ نویسنده، «این قصه فقط اغراقی جزئی در وضع بشر است. ما همگی روزی باید مریض شویم و بمیریم». هر دو رمان به این امکان امید بسته‌اند که عشقِ واقعی توان واپس‌انداختن یا شکست‌دادن مرگ را دارد، عشقی که باید به روشیْ آزموده و اثبات شود؛ معامله‌ای خیالی که در رمان قبلی‌اش، غول مدفون، در چالش مرد قایق‌ران، برای اکسل و بیاتریس هم آشکار شده است. او با خود می‌اندیشد: این امید، حتی برای آنان که باوری به جهان پس از مرگ ندارند، «یکی از آن چیزهایی است که ما را انسان می‌کند. و لابد احمق. لابد یک مشت یاوۀ احساساتی است. اما خیلی در مردم قوی است». از دوباره‌کاری‌هایش هیچ شرمنده نیست و، با استناد به «دنباله‌داربودن» آثار کارگردانان بزرگ (او یک فیلم‌باز درست‌وحسابی است)، دوست دارد ادعا کند که هر یک از سه کتاب اولش دراصل بازنویسی کتاب قبل از خودشان بوده‌اند. می‌گوید «رمان‌نویسان ادبی نسبت به دوباره‌کاری کمی جبهه دارند. به نظر من، این کار کاملاً موجه است: آن‌قدر تکرارش می‌کنی تا هر بار به آنچه می‌خواهی بگویی نزدیک و نزدیک‌تر شود». می‌گوید با عوض‌کردن محل وقوع و ژانر داستان است که تا الان لو نرفته است. «مردم آن‌قدر ساده‌اند که فکر می‌کنند من کار جدیدی پیش گرفته‌ام». برای او ژانر شبیه سفر است، و حقیقت این است که از پریدن از یک ژانر به ژانر دیگر لذت می‌برد: وقتی یتیم بودیم (داستان جنایی)، بازماندۀ روز (درام تاریخی)، تسلی‌ناپذیر (داستان کافکایی)، هرگز رهایم نکن (علمی-تخیلی دیستوپیایی) و غول مدفون (فانتزی تالکینی). و این بار، همان‌طور که عنوانِ کلارا و خورشید تلویحاً نشان می‌دهد، ایشی‌گورو سراغ چیزی می‌رود که خودش «سرزمین قصه‌های کودکانه» نامیده است. اما احتیاط کنید، چراکه هنوز تا حد زیادی در «سرزمین ایشی‌گورو» هستیم. این رمان بر اساس قصه‌ای است که ایشی‌گورو برای دخترش در کودکی سر هم کرده بود، و قرار بود اولین حمله‌اش به بازار ادبیات کودک باشد. این‌طور تعریف می‌کند که «یک قصۀ خیلی شیرین داشتم. فکر کردم خیلی مناسبِ یکی از آن کتاب‌های مصور دوست‌داشتی باشد. به نائومی گفتم که نظرش را بدانم. با صورتی خالی از احساس نگاهم کرد و گفت: فکر نکنم بتوانی همچین قصه‌ای را دست بچه‌های کوچک بدهی. وحشت می‎کنند». این شد که تصمیم گرفت، به‌جای بچه‌ها، قصه را برای بزرگ‌ترها بنویسد. می‌گوید که واکنش مردم به آثارش همیشه او را کمی شگفت‌زده می‌کند؛ «واقعاً از نظرات مردمِ ناامید دربارۀ هرگز رهایم نکن یکه خوردم». کارت‌پستالی از هارولد پینتر دریافت کرد که رویش به خطی شتاب‌زده، با خودکار مشکیِ نوک‌نمدیِ مخصوص پینتر، نوشته شده بود «برای من خیلی وحشتناک بود! هارولد» و زیر خیلی را خط کشیده بود. «این قرار بود کتاب امیدبخش من باشد!». همسرش همیشه اولین خواننده‌اش بوده است؛ همان‌طور که درکتاب کلارا هم پیش آمد، غالباً «تأثیر عظیم و درعین‌حال ناامیدکننده‌ای بر کتاب داشته است، درست در مرحله‌ای که من فکر می‌کردم نوشتن کتاب را تمام کرده‌ام». در حال حاضر، نائومی را هم در نقش ویراستارش در کنار خود دارد. می‌گوید همین‌که نویسنده‌ای مشهور می‌شود، دیگر ویراستارها دوست ندارند در اثرش دست ببرند، از ترس اینکه نویسنده قاطی کند و «با عصبانیت زیاد» سراغ ناشری دیگر برود. «پس بسیار شکرگزارم که اعضای نسبتاً سخت‌گیر خانواده‌ام را دارم که این کار را برای من انجام می‌دهند». جایزه‌بردن‌هایش، که تعدادشان به‌شکل دیوانه‌واری زیاد است، «در جهانی موازی، آن بیرون اتفاق می‌افتد»، حتی نوبل؛ «وقتی در اتاق مطالعه‌ام نشسته‌ام و با خودم کلنجار می‌روم که بفهمم چطور باید چیزی را بنویسم، کاری به کار نوبل ندارم. من درک شخصی خودم را دارم از اینکه کِی موفق شده‌ام و کِی شکست خورده‌ام». نوشتنِ هر رمان برای او تقریباً پنج سال طول می‌کشد: دورۀ طولانیِ تحقیق و تفکر برای تجمیع قوا، که بعد از آن پیش‌نویس اولیه به‌سرعت حاضر می‌شود، روندی که او به یک جنگ شمشیر سامورایی تشبیه می‌کند: «مدت‌ها در سکوت به هم زل می‌زنید، درحالی‌که باد در علف‌زارها می‌وزد و ابرها را در آسمان این سو و آن سو می‌کند. تمام مدت در اندیشه‌اید و بعد در صدمی از ثانیه رخ می‌دهد. شمشیرها کشیده می‌شوند: شترق! شترق! شترق! و یکی از سامورایی‌ها نقش زمین می‌شود». این‌ها را در حالی توضیح می‌دهد که شمشیری خیالی را به‌سمت صفحه نمایش نشانه رفته است. «باید ذهنتان را متمرکز کنید و بعد همین‌که شمشیر را بیرون کشیدید، دیگر انجامش داده‌اید: شترق. شکاف باید بی‌نقص باشد». در بچگی، تازه که به انگلیس آمده بود، مسحور فیلم‌های ماجراجویانۀ ارول فلین بود که در آن‌ها، به گفتۀ ایشی‌گورو، شمشیربازی این‌طور بود که بازیگران «حدود بیست دقیقه در حال صحبت با هم چینگ، چینگ، چینگ، چینگ شمشیر می‌زدند. احتمالاً یک روش داستان‌نویسیِ این شکلی هم هست، که در حین کار مسیر داستان را پیدا می‌کنی، اما من رویکردِ ’هیچ کاری نکن، همه‌چیز در درون تو هست‘ را ترجیح می‌دهم». مادر ایشی‌گورو هم قصه‌گوی ماهری بود، قصه‌هایی از جنگ می‌گفت (او در بمباران ناکازاکی بر اثر افتادن کاشی سفالی بام آسیب دیده بود) و صحنه‌هایی از شکسپیر را سر میز شام اجرا می‌کرد. یک نسخۀ کهنه و درب‌وداغان از جنایت و مکافات داستایوفسکی را جلوی دوربین می‌گیرد، هدیه‌ای است از طرف مادرش وقتی که حدوداً ۱۶ساله بود. «چون آن زمان قصد داشتم هیپی بشوم، مادرم چیزی در این مایه‌ها گفت که ’این را نخوانی از دستت رفته -دیوانه‌اش می‌شوی‘ و این شد که من خواندمش و از همان ابتدای کار حسابی مجذوبش شدم». هنوز هم که هنوز است، داستایوفسکی یکی از کسانی است که بیشترین تأثیر را بر ایشی‌گورو گذاشته است. مادرش او را با خیلی از آثار کلاسیک آشنا کرد: «مادرم نقش بسیار مهمی داشت در اینکه پسربچه‌ای را که علاقه‌ای به خواندن نداشت و می‌خواست مدام آهنگ گوش کند به خواندن این آثار مجاب کند، به این بهانه که شاید از بعضی از این کتاب‌ها چیزی گیرش بیاید». خانواده در سال ۱۹۵۹، وقتی‌که ایشی‌گورو پنج سالش بود، از ژاپن به گلیفورد نقل مکان کرد. پدرش، شیزو، اقیانوس‌شناسی برجسته بود و با دولت بریتانیا قرارداد تحقیقاتی دوساله داشت. پدر، در توصیف ایشی‌گورو، ملغمۀ عجیبی است از هوشمندی علمی و بیخیالی کودکانه نسبت به هرچیزی که جنبۀ علمی ندارد. نویسنده از این وجهۀ شخصیتی پدر در خلق کلارا استفاده کرده است. بعد از بازنشستگی پدرش، ماشین پیش‌بینیِ خیزِ امواجِ او سال‌ها در انباریِ ته باغ خاک می‌خورد، تا اینکه موزۀ علم لندن، سال ۲۰۱۶، درخواست کرد آن را در مجموعۀ گالری جدید ریاضیات قرار دهد. «این ماجرا، در کنار ثبت‌شدن اسم نائومی در فهرست نویسنده‌های تازه، هر دو، لحظات بسیار افتخارآمیزی برای من بودند». والدینش اولین ماشین تحریر قابل‌حمل را در ۱۶سالگی برایش خریدند، اما او «تصمیم قطعی داشت که تا ۲۰سالگی ستارۀ راک شود». به‌طور خاص، قصد داشت درست مثل قهرمان بزرگش، باب دیلن، خواننده-ترانه‌سرا شود و در اتاق خوابش بیش از صد ترانه بنویسد. او هنوز هم در همکاری با استیسی کنت، خوانندۀ جاز آمریکایی، ترانه‌سرایی می‌کند و تا امروز بالغ بر نُه گیتار دارد (سال ۲۰۰۳، مدرک افتخاری دانشگاه سنت اندروز را فقط به این خاطر پذیرفت که فرصتی بود تا با قهرمانش، باب دیلن که به او هم یک مدرک افتخاری اعطا شده بود، ملاقات کند. «پشت صحنه، در اتاقی ردا به تن می‌کنم درحالی‌که ایستاده‌ام کنار باب دیلن!» اما دیلن موضوع را به سال بعد موکول کرد. «خیلی خوشحال شدم که مدرک را در کنار بتی بوت‌روید دریافت کردم!»). وقتی، یک سال قبل از ایشی‌گورو، دیلن جایزۀ نوبل ادبیات را دریافت کرد، در میانۀ غرولندهای جامعۀ ادبی، ایشی‌گورو بسیار خوشحال بود. می‌گوید «دیلن به‌حق باید آن جایزه را دریافت می‌کرد. به نظر من افرادی مثل دیلن، لئونارد کوهن و جونی میچل، در عین اجرای هنری‌شان، به‌معنایی، هنرمندانی ادیب نیز هستند و خوب است که جایزۀ نوبل این موضوع را به رسمیت می‌شناسد». پایان‌بندیِ سخنرانی نوبلش با عنوان «عصرانۀ قرن‌بیستمی‌ من و اکتشافات کوچک دیگر» نیز درخواستی برای پایان این نوع جداسازی‌های هنری و افزایش تنوع ادبی به‌طور عام است. برای شفاف‌شدن موضوع می‌گوید «پرداختن صرف به مسئلۀ قومیت‌ها کافی نیست اگر قرار است که این هم شکلی از آن لطیفه‌ای باشد که می‌گوید درهای بی‌بی‌سی به‌روی همه از هر مذهب و نژاد و گرایش جنسی‌ای باز است، مادامی‌که تحصیل‌کردۀ آکسفورد و کمبریج باشند». در مصاحبه‌ای تلویزیونی در سال ۲۰۱۶ او را «نمادی ادبی برای بریتانیای چندفرهنگی» معرفی کردند. او، در این جایگاه، همیشه سخت در تلاش است که تأکید کند به گفت‌وگو پیرامون تجربۀ استعمار بریتانیا، آن‌طور که در رمان‌های سلمان رشدی یا وی‌.اس نایپل به تصویر کشیده شده است، چندان احساس تعلق نمی‌کند. «من فقط کسی هستم که از قضا قیافه‌اش کمی متفاوت است، پس با این دستۀ دیگر از نویسندگان بُرم می‌زنند. اما این دسته‌بندی خیلی سنجیده نیست. از نقطه‌نظر کتابداری، من را صرفاً به‌خاطر جنس جلدم در آن قفسه گذاشته‌اند». او خواهان مشاهدۀ تنوع بیشتری است، هم از لحاظ قومیتی و هم از لحاظ طبقۀ اجتماعی. خاطرنشان می‌کند که در میان هم‌عصران ادبی‌اش وصلۀ ناجور است، چراکه در یک دبستان دولتی درس خوانده است و از یکی از دانشگاه‌هایی که آن زمان تازه‌تأسیس بودند فارغ‌التحصیل شده است. ایشی‌گورو استادِ گفتنِ «نه»های مؤدبانه به خبرنگاران است و مراقب است در تلۀ «سندرم نوبل» و اظهارفضل‌کردن به جهان بشریت نیفتد. خودش را یک «نویسندۀ خسته، از نسلی خسته از روشنفکری» توصیف می‌کند. دخترش او و هم‌دوره‌های آزاداندیشش را به بی‌خیالی دربارۀ بحران گرمایش جهانی متهم می‌کند. می‌گوید «اتهامم را می‌پذیرم. همیشه به او گفته‌ام که مشکل تا حدی ناشی از کم‌توانی ماست؛ آدم‌های هم‌سن‌وسال من زمان خیلی زیادی را صرف نگرانی دربارۀ شرایط بعد از جنگ، کشمکش بین کمونیسم و سرمایه‌داری، تمامیت‌خواهی، نژادپرستی و برابری حقوق زنان کرده‌ایم. خسته‌تر از آن هستیم که سراغ این یکی هم برویم». کلارا و خورشید اولین رمانی است که اشاره‌ای به این بحران می‌کند، هرچند او اعتراف می‌کند که چهارچوب کودکانۀ داستان به او اجازه داده است که از درگیرشدن عمیق‌تر با این موضوع بپرهیزد. اولین‌بار است که برای آینده ترس دارد، نه‌فقط به‌خاطر عواقب گرمایش جهانی بلکه به دلیل دیگر موضوعاتی که در کلارا مطرح کرده است: هوش مصنوعی، مهندسی ژنوم، مِه‌داده و پیامدهای آن‌ها برای برابری و دمکراسی. می‌گوید «ببخشید که در این باره غرغر کرده‌ام. حتی ذات خودِ سرمایه‌داری هم در حال تغییر طراحی‌اش است. نگرانم که دیگر کنترلی بر این مسائل نداشته باشیم». بااین‌حال امیدوار است که کلارا و خورشید را به‌عنوان رمانی «شاد و امیدبخش» بخوانند. اما، به رسم ایشی‌گورو، دلگرمی به‌دست‌آوردنی است نه دادنی. «با نشان‌دادنِ دنیایی بسیار دشوار است که می‌توانید روشنایی را نشان دهید، و شادی را نمایان کنید». فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. اطلاعات کتاب‌شناختی: Ishiguro,Kazuo.Klara and the Sun. Knopf. 2021 پی‌نوشت‌ها: • این مطلب گفت‌وگویی است با کازوئو ایشی‌گورو که در تاریخ ۲۰ فوریۀ ۲۰۲۱ در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «سفری با ایشی‌گورو به سرزمین قصه‌های کودکی» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ آرزو صحیحی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ تیر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است. •• لیسا آلاردایس (Lisa Allardice) متخصص ادبیات جهان و نویسندۀ ارشد گاردین در بخش مرور کتاب است. ••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با ۴۴٪ تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] Granta: از مشهورترین و معتبرترین مجلات ادبی انگلیسی‌زبان [مترجم]. [۲] Common Ground [۳] Machines Like Me [۴] Frankissstein ]]> کازوئو ایشی‌گورو ادبيات‌وهنر Tue, 29 Jun 2021 04:45:36 GMT https://tarjomaan.com/interview/10257/ گفت‌وگو با جیمز پترسون، نویسنده‌ای که کتاب‌هایش بیشتر از تالکین می‌فروشد https://tarjomaan.com/interview/10242/ گفت‌وگوی ریچارد لاسکم با جیمز پترسون،گاردین — ظاهراً رفت‏‌و‏آمد با حداقل دو تن از رؤسای جمهور سابق امریکا شرط رسیدن به مقام یکی از چندین نویسندۀ پرفروش جهان است. اما رفیق گرمابه و گلستان این روزهایِ جیمز پترسون «آن دوست سابقمان» که کمی آنطرف‏‌تر برِ بلوار کلاس‏بالایِ «اوشن»۱ زندگی می‏کند، یعنی دونالد ترامپ، نیست. بلکه بیل کلینتون، سَلَف دونالد ترامپ است که معتمد، محرم راز و شریک تجاری جیمز شده است.اجازه دهید کمی به عقب بازگردیم و از این موضوع بگذریم. پترسون با فروش جهانی بیش از سیصد میلیون نسخه از رمان‏‌ها، قصه‏‌های کودک و نوجوان و انواع و اقسام داستان‏‌های واقعی خودش، خانه‏‌ای در شهرک پام بیچ خرید و دست‏کم پیش از آنکه ترامپ ناآرام‏ترین دوران ریاست‏‌جمهوری تاریخ معاصر را رقم بزند با او دوست و همسایه بود.پترسون ماجرای برخورد چند سال پیش خود با ترامپ را تعریف می‏‌کند که ترامپ شادمان از خواندن مقاله‏‌ای در روزنامه از او پرسید: «نتیجۀ نظرسنجی‏‌ها را دیده‌‏ای؟»پترسون می‏‌گوید: «در میان همۀ جمهوری‏‌خواهان، مردم بیشتر می‌خواستند او نامزد حزب جمهوری‌خواه بشود، درحالی‌که هنوز رسماً نامزد انتخابات نشده بود و هیچ‏کس مواضعش را نمی‏‌دانست. بعد ترامپ رو به من کرد و گفت: دنیای عجیبی‏ است، نه؟»پترسون اذعان می‌‏کند از لحاظ سیاسی مستقلِ متمایل به چپ است و طرفدار دولت ترامپ نبوده و پس از آن گفت‌وگو هم دیگر او را ندیده است. در آخر می‏‌گوید «در آن دولت اتفاقات خیلی بدی افتاد. سر در نمی‏آورم. بهتر است این موضوع را همین‏‌جا درز بگیریم».کاملاً پیداست که پترسون تمایلی به ادامۀ بحثِ ترامپ ندارد. ولی وقتی صحبت از همکاری (دست‏کم مختصر) او با کلینتون در کتاب پرفروش رئیس‏‌جمهور گم شده است۲ (۲۰۱۸) می‏شود گل از گلش می‌‏شکفد. او می‏‌گوید پس از اولین همکاری که «نقطۀ اوج زندگی حرفه‏‌ای من» بود، کلینتون ماهی چند بار به من زنگ می‌‏زند. رمان دوم آن‌ها با عنوان دخترِ رئیس‏‌جمهور۳ در ماه ژوئن منتشر خواهد شد که یکی از چندین پروژۀ مشترک معروف پترسون خواهد بود.من در خانۀ پترسون به دیدن او می‏‌روم؛ خانه‌‏ای ویلایی در شهرک پام بیچ. او شلوار جین پوشیده و دکمۀ بالای پیراهنش را باز گذاشته است. به استقبال من می‌‏آید و با هم به ایوان پشتیِ خانه می‏‌رویم و پشت میز ساده‌‏ای می‏‌نشینیم. جلوی خانۀ پترسون خبری از لامبورگینی و فِراری نیست - ماشین‏‌هایی که دائم در بلوار اوشن دور‏دور می‏‌کنند. در پارکینگ، یک تِسلای معمولی پارک شده و می‏‌گوید خیلی خوشحال است که دوباره می‏‌تواند آزادانه گردش کند چون دیگر ترامپ رئیس‏‌جمهور نیست و مأموران امنیتی هر روز خیابان‏‌ها را نمی‏‌بندند.در ایوانی پوشیده از درختان سرسبز نارگیل و انبه به گفت‌وگو می‌‏نشینیم و پترسونِ هفتادوچهار ساله می‏‌گوید «من و بیل خیلی با هم دوست شدیم و این برای من لذت‏‌بخش است». به‌عنوان کادوی کریسمس به من بازیِ فکری مونوپولی داد که بازی جالبی است. سال قبلش، برای تولدم جعبۀ مرطوب‏‌کنندۀ سیگار داد؛ خودش می‌داند سیگاری نیستم. به او گفتم: «بیل، تو که خودت سیگارشناس قهاری هستی بگو ببینم در این جعبه‌ای که به من داده‌ای پاستیل با طرحِ سیگار بگذارم یا شکلات با طرح سیگار؟ جواب داد: شک نکن پاستیل! پیرمردهایی به سن‏و‏سال ما باید دندان‏‌هایشان را نرمش بدهند».«به هر حال من اینطوری هستم. از دریچۀ شهر کوچک نیوبرگ در شمال نیویورک [زادگاه پترسون] جهان را می‏‌بینم؛ به نظرم معرکه است که این بچۀ اهل نیوبرگ با رئیس‏‌جمهور سابق حرف می‏‌زند!»جنبۀ کاریِ ارتباط آن‌ها، که اغلب پشت شوخی و مطایبه گم می‏‌شود، به این صورت است که معمولاً پترسون داستان را در ذهنش ترسیم می‌کند و نقش نویسنده را بر عهده دارد. مثلاً می‏‌گوید «فرض کن واقعاً دختر رئیس‏‌جمهور را دزدیده‌‏اند و شبکه‏‌های خبری یک‌ریز در موردش حرف می‌زنند» و کلینتون تجربۀ خود و جزئیات ماجرا را به داستان اضافه می‏‌کند.«حالا اگر رئیس‏‌جمهور کلینتون را کنار خود داشته باشید که به داستان سندیت ببخشد، یعنی مثلاً بگوید سازمان پلیس مخفی در این شرایط واقعاً چه می‏‌کند، قسمت هیجان‏‌انگیز ماجرا فرا می‏‌رسد ... داستان‏‌های خوبی هستند، سندیت دارند و طرح آن‌ها هم تا اندازه‏ای غیرواقعی است، اما در این دوره و زمانه هر چیزی ممکن است. مثلاً اگر در داستان می‏‌گفتید مردمْ ساختمان کنگرۀ امریکا را تسخیر می‏‌کنند، به شما می‏‌گفتند: دست بردار، ما که باور نمی‏‌کنیم! چنین چیزی ممکن نیست! اما دیدیم که اتفاق افتاد».پترسون می‏‌گوید از جمله دلایل انتخاب نویسندگانِ همکار، مثل کلینتون، این است که می‏‌توانند دانش و جزئیات فراوانی را وارد داستان کنند.تازه‏‌ترین رمان مشترک او به نام کتاب قرمز۴، که دنبالۀ رمان پلیسی کتاب سیاه۵ (۲۰۱۷) است، پنجمین همکاری او با دیوید الیس محسوب می‏‌شود. طبق برنامه‏‌ریزی‏‌های انجام‌‏شده، «گروه تولیدی پترسون»۶ (به قول نیویورک تایمز) از حالا تا ماه سپتامبر دست‏کم پانزده کتاب دیگر در ژانرهای بسیار متنوع و با نویسندگان مختلف منتشر خواهد کرد.پترسون می‏‌گوید «آن‌قدر طرح‏ داستانی دارم که هیچ‏وقت تمام نمی‏‌شوند. چندتا پوشه دارم که رویشان نوشته‏‌ام ’طرح‌‏های ابتکاری‘ هر کدام این هوا» - با دست خود ضخامت پوشه‌‏ها را نشان می‏‌دهد.«هنوز بعضی از داستان‏‌ها را خودم به‌تنهایی می‏‌نویسم. ولی معدود افرادی هم هستند که خیلی دوست دارم با آن‌ها کار کنم؛ از جمله مکسین پایترو که مجموعه‏‌رمان باشگاه قتل زنان۷ را با هم نوشتیم. همکاری ما در این مجموعه طولانی بود و من با مکسین خیلی راحت بودم». «تعدادی از همکاران، مثل برندن دوبویس، جدیدتر هستند. اتفاقی که باعث آشنایی من با بعضی از این نویسندگان شد طرح مجموعه‏‌ای تقریباً هفتاد جلدی با عنوان بوک‏‌شاتس۸ بود که یک‌دفعه مجبورم کرد تعدادی نویسنده پیدا کنم». بوک‏شاتس مجموعه‏ رمان‏‌های کوتاه پترسون بود (حداکثر ۱۵۰ صفحه) برای خواندن در دستگاه‏‌های الکترونیکی و با قیمت پنج دلار.«نویسنده مثل مربی‏ فوتبالی است که می‌‏گوید: این بازیکن نه، آن یکی. دلیل تصمیم‏‌هایش را نمی‏‌داند. من همیشه اول یک طرح چهل تا هفتاد صفحه‏‌ای می‏‌نویسم. این طرح‏ها برای هر کتاب به دو، سه یا چهار پیش‏نویس تبدیل می‏شوند. یادم هست آن زمان که مشغول مجموعۀ بوک‏شاتس بودم کسی برای مصاحبه به دفترم آمده بود. همین‌طور که کشوهای پر از پیش‏نویس را بیرون می‏‌کشیدم ناگهان گفت: باورنکردنی‏‌ست، باورنکردنی‌ست؛ تو دیوانه‌‏ای جیمز». پترسون می‏‌گوید گاهی هم‌زمان تا سی پروژه را در دست انجام دارد. «چند کار هالیوودی، چند کتاب کودک و چندتایی هم کار غیرداستانی. ولی هرگز از پا نمی‏‌افتم».منتقدان هم بر همین خط‌‏تولیدِ پرکار و سبک نگارش سریع پترسون انگشت گذاشته‏‌اند. در سال ۲۰۰۹، استیون کینگ در اظهارنظری مشهور پترسون را «نویسنده‏ای مزخرف» خطاب کرده بود. هفت سال بعد پترسون کتابی داستانی با عنوان قتل استیون کینگ۹ نوشت -که برخی گمان کردند محض تلافیِ آن اظهارنظر نوشته شده است- ولی از انتشار آن صرف‏‌نظر کرد.پترسون می‏‌گوید «چه دنیای گندی می‏‌شد اگر همه یک‏‌جور فکر می‏‌کردند. من از بیشتر کتاب‌های استیون کینگ خوشم می‏‌آید. البته گاهی اعصابم را خرد می‏‌کند، اما در کل مشکل خاصی با آثارش ندارم. به نظرم گاهی بی‏‌دلیل جدی می‏‌شود؛ مسأله این نیست که من نویسندۀ مزخرفی هستم، دیدگاهم به زندگی این است: مشکلی نیست، همه‏‌چیز مرتب است».«می‏‌گویند کسی که بفهمد چه کاری را دوست دارد خوش‌‏شانس است، ولی کسی که از آن کار پول هم دربیاورد خوش‏‌شانس‏‌تر است. کار من چنین چیزی است. عاشقش هستم. خیلی سریع کار می‏‌کنم و هر قدر هم که داستان‏‌نویس خوبی باشم، دوست ندارم در یک شاخه بمانم».بنا به گزارش مجلۀ فوربس درآمد پترسون از فروش کتاب‏‌هایش حدود هشتاد میلیون دلار بوده، اما جز عمارت اعیانیِ «نامعقول» و ۲۰۰۰ متری‌اش در مجاورت اقیانوس اطلس، نشانی از ولخرجی و تجمل در زندگی او دیده نمی‏شود. او و همسرش سوزان در این خانه زندگی می‏کنند و جک پسر بیست‏و‏سه‏ ساله‏شان -که اکنون در نیویورک به کارهای مالی اشتغال دارد- در همین‏جا بزرگ شده است. پترسون می‏گوید «بزرگی این خانه واقعاً نامعقول است. ولی ما می‏خواستیم کنار اقیانوس باشیم و، دست‏کم در این شهر، خانه‏های نزدیک اقیانوس همه همین‏طور بزرگ هستند». پترسون از صرف هزینه‏‌های کلان برای ارتقای سطح عمومی سواد بیشتر لذت می‌‏برد. سال گذشته و همزمان با شروع کرونا پانصدهزار دلار به کتابفروشی‏‌های محلی کمک کرد.اما سطح سواد کودکان امریکایی بیش از هر چیز دیگر او را نگران می‌‏کند و به او انگیزه می‏‌دهد تا انواع و اقسام داستان‏‌های‏ مصوّر، رمان‏‌ها‏ و مجموعه داستان‏‏‌های کوتاه معروف به جیمی بوکز۱۰ را خلق کند. او سایت «رید کیدو رید»۱۱ را هم به همین خاطر راه انداخته است.«هدف مجموعۀ جیمی بوکز این است که وقتی بچه‏‌ها یک کتاب را تمام کردند بگویند: باز هم می‏‌خواهیم. برخلاف میلیون‏‌ها کودک دیگر در این کشور که خودشان می‏‌گویند به عمرشان یک کتاب هم نخوانده‌‏اند. تنها حدود چهل‌‏و‏شش درصد از کودکان امریکایی می‌‏توانند متناسب با پایۀ تحصیلی‌شان کتاب بخوانند. این وضعیت اسف‏بار است».«موضوعات برای نوشتن فراوانند. مثلاً گرمایش زمین ... ممکن است چیزی که من دربارۀ گرمایش زمین می‏‌نویسم را همۀ کتابخوان‌ها بدانند و به قول معروف پیش واعظ وعظ‌کردن باشد. اما با مجموعۀ جیمی بوکز واقعاً می‏توانم منشاء تغییر شوم و افراد زیادی را به کتاب علاقه‌مند کنم... اگر بشود کاری کنیم که هفتاد درصد کودکان امریکایی بتوانند متناسب با پایۀ تحصیلی‌شان کتاب بخوانند، کارستان کرده‌‏ایم. غیرممکن نیست. راهش را بلدیم. باید به معلم‌هایمان بیاموزیم که خواندن را بهتر آموزش دهند».به همین منظور پترسون از پنج سال پیش همکاری‏ خود را با دانش‌سرای تربیت معلم دانشگاه فلوریدا آغاز کرده و از جمله فعالیت‏‌های او اعطای کمک‏‌هزینه‏‌های تحصیلی به دانشجویان این دانش‌سرا بوده است. سال گذشته نیز مبلغ دو و نیم میلیون دلار به کتابخانه‏‌های مدارس کمک کرد. به این ترتیب، تاکنون مجموعاً بیش از یازده میلیون دلار برای تحقق هدف خود هزینه کرده است.او می‏‌گوید «افزایش زیاد دانش‏‌آموزان دبیرستانی به معنی افزایش زیاد تعداد کسانی است که مدرسه را تمام می‏‌کنند و مشغول کار می‏‌شوند و دیگر لازم نیست برای گذران زندگی خود دست به دامان دولت شوند». «به هر صورتی که قضیه را نگاه کنید -از منظر انسانی، اقتصادی یا هر شکل دیگر- منطقی و به‏‌صرفه است. ما باید کاری کنیم کودکان کشورمان بتوانند در سطح قابل‏‌قبولی بخوانند، مسائل ریاضی را حل کنند و تفکر کنند. این موضوع خیلی مهم است». پترسون به خود می‏‌بالد که فعالیت‏‌های عام‏‌المنفعه‏‌اش را تنهایی اداره می‌‏کند. «من هیچ کارمندی ندارم. خودم هستم و خودم. با دانشگاهی تماس می‏‌گیرم و می‏‌گویم: ما از مشی دانشگاه شما در آموزش معلمان استقبال می‏‌کنیم و حاضریم سالی ده کمک‏‌هزینۀ تحصیلی به دانشجویان شما بدهیم. تنها خواستۀ ما این است که هر سال چندصفحه‏‌ای دربارۀ برنامۀ تدریس آینده‏‌شان به دانش‌آموزان بنویسند».پترسون علاوه بر آفرینش شخصیت‏‌های داستانیِ معروف، مثل الکس کراس در رمان عنکبوت۱۲(که پترسون می‏‌گوید «به نظرم خیلی شبیه او هستم: خانواده‏‌دوست، وظیفه‌‏شناس و چیزهای دیگر»)، به خلق داستان‏‌های جذابِ واقعی برای مخاطبانِ گسترده‌‏تر نیز علاقمند است.وی رمان خرپول۱۳ را با همکاری جان کانلی و تیم ملوی نوشت. داستان کتاب، سرگذشت واقعی جفری اپستین، محکوم به تجاوز جنسی، است (اپستین نیز از قضا در پام بیچ زندگی می‏‌کرد ولی پترسون با او آشنا نبود). این رمان که در فهرست پرفروش‌‏ترین‏‌های نیویورک‏‌تایمز قرار گرفت، در قالب سریال تلویزیونی نیز به یکی از پربیننده‌‏ترین‏‌های شبکۀ نت‌فلیکس تبدیل شد. اما اپستین اولین ساکن پام بیچ نبود که توجه پترسون را به خود جلب کرد. سال گذشته، رمان خانۀ کندی۱۴ را با همکاری سینتیا فیجن منتشر کرد. این رمان که هنوز در فهرست پرفروش‏‌ترین‌‏های بریتانیا قرار دارد به کندوکاو موضوع «نفرین کندی‏‌ها»۱۵ می‏‌پردازد. و بعد رمان آخرین روزهای جان لنون۱۶ (۲۰۲۰)، بیتل۱۷ مشهوری که سرگذشتش هرگز از یادها نمی‏‌رود.پترسون می‏‌گوید «من معتاد موسیقی راک‌‏اند‏رول هستم. خانۀ ما با یک پُل به خانۀ بعدی وصل می‏‌شود. لنون و یوکو اونو صاحب آن خانه بودند. لنون دوست داشت در آب‏‌های اینجا با بچه‏‌های گروه قایق‌سواری کند».«آن موقع که او را با تیر زدند من در سنترال پارک غربی زندگی می‏‌کردم و از ساختمان داکوتا۱۸ تا آپارتمان من ده بلوک فاصله بود. آن شب خودم به محل حادثه رفتم». پترسون با سبک بی‏نظیر خودش اتفاقات آن شب را به یک ماجرای جنایی پرفروش بدل کرد. دست آخر، پترسون می‏‌گوید مخاطب داستان‏‌هایش همه هستند. از هر سن‏‌و‏سالی آثارش را می‏‌خوانند و باز بیشتر می‏‌خواهند. پیاده‌‏روی با پوتین‌‏های جنگی۱۹ عنوان مجموعه مصاحبه‏‌های جذاب او با سربازانی است که وحشت شدید جنگ را با گوشت و پوست خود احساس کرده‌‏اند. در وب‌سایت آمازون زیرِ شمارۀ امسالِ این مجموعه کهنه‏‌سربازی نوشته بود که او دیگر «داستان‏های سبُک» پترسون را دنبال نمی‏‌کرده، ولی به خاطر این اثر دوباره به کارهای او علاقه‌‏مند شده است. پترسون می‏‌گوید «آدم خیلی خوشحال می‏‌شود وقتی می‌‏بیند کسی که از کتاب فراری شده دوباره کتاب می‏‌خواند یا کسی می‏‌گوید: شما باعث شدید شوهر من برای اولین بار کتاب بخواند».«یک‌دفعه می‏‌گویند: کتاب را تمام کردم، خیلی کِیف داد، یکی دیگر می‏‌خواهم».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با جیمز پترسون در تاریخ ۲۶ آوریل ۲۰۲۱ با عنوان «Bill and I got pretty friendly: James Patterson on writing with Clinton and clashing with Trump» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ خرداد ۱۴۰۰ با عنوان « گفت‌وگو با جیمز پترسون، نویسنده‌ای که کتاب‌هایش بیشتر از تالکین می‌فروشد» و ترجمۀ عرفان قادری منتشر کرده است.•• ریچارد لاسکوم (Richard Luscombe) نویسنده‌ای ساکن میامی است که به صورت آزادکار با گاردین و دیگر مطبوعات کار می‌کند.[۱] Ocean Boulevard: بلوار مشهور «اقیانوس» در شهرک اعیان‏نشین پام بیچ [مترجم].[۲] The President is Missing[۳] The President’s Daughter[۴] Red Book[۵] Black Book[۶] Patterson Inc: عبارت طعنه‌‏آمیزی که نویسندۀ نیویورک‏‌تایمز در مورد پُرکاری جیمز پترسون به‏‌کار برده است [مترجم].[۷] Women’s Murder Club[۸] Bookshots[۹] The Murder of Stephen King[۱۰] Jimmy Books[۱۱] به معنی «کتاب بخوان بچه‌جان» [مترجم].[۱۲] Along Came a Spider[۱۳] Filthy Rich[۱۴] The House of Kennedy[۱۵] Kennedy curse: باوری عمومی در آمریکا وجود دارد که برای خانوادۀ کندی بدبیاری‌ها و مشکلات عجیب ایجاد می‌شود [مترجم].[۱۶] The Last Days of John Lennon[۱۷] جان لنون یکی از اعضای گروه موسیقی معروف بیتلز بود [مترجم].[۱۸] The Dakota: ساختمانی معروف در محلۀ منهتنِ شهر نیویورک که محل زندگی جان لنون بود [مترجم].[۱۹] Walk in My Combat Boots ]]> جیمز پترسون ادبيات‌وهنر Tue, 01 Jun 2021 07:38:21 GMT https://tarjomaan.com/interview/10242/ از فهرست اولیۀ جایزۀ بین‌المللی بوکر، چه کسانی فینالیست شدند؟ https://tarjomaan.com/report/10210/ ترجمان — خیلی از رمان‌بازها فهرستی کتاب نمی‌خوانند. اما نوبت به جایزۀ بوکر که می‌رسد همه‌چیز فرق می‌کند. «من‌بوکر اینترنشنال» جایزه‌ای است مخصوصِ خط‌شکن‌های ادبیات جهان. البته این نویسندگان شاخص برای بردنِ این جایزه به مترجمی در قد و قامت خودشان نیاز دارند، زیرا کتاب آن‌ها همگی باید به انگلیسی ترجمه شده باشند. جایزۀ ۵۰هزار یورویی نیز بین مؤلف و مترجم به‌طور مساوی تقسیم می‌شوند. فهرست اولیۀ جایزۀ بوکر سه هفته پیش اعلام شد و هفتۀ گذشته نیز داوران بر سر فهرست نهایی نیز به توافق رسیدند. «آثاری که واقعاً مرزها را جابه‌جا کرده‌اند و حجم عظیمی از ابتکار و اصالت» را به نمایش گذاشته‌اند. این تعبیری است که لوسی هیوزهالت، رئیس هیئت داورانِ جایزۀ بین‌المللی بوکر، دربارۀ نامزدهای نهایی به کار برده است. بوکرِ امسال با ۱۲۵ رمان آغاز شد، ۱۲ نفر در فهرست اولیه قرار گرفتند و اینک فهرست نهایی نامزدها پیش‌روی ماست. چهار نویسندۀ این فهرست، به‌رغم اینکه در کشورهای خود سرشناس‌اند، تابه‌حال متنی به زبان انگلیسی منتشر نکرده بودند.کتاب‌های امسال کمی متمایزترند: آن‌ها را به‌راحتی نمی‌توان در قفسۀ کتاب‌های داستانی یا جستارهای غیرداستانی دسته‌بندی کرد. هیوزهالت می‌گوید رمان‌هایی که داستان را سرراست و با نظمی زمانی برای ما تعریف کرده‌اند چندان به چشم داروان نیامده‌اند. درعوض، آن‌هایی نظر داوران را جلب کرده‌اند که از معیارهای سنتی فاصله گرفته‌اند و با چاشنی جستار، فکت‌های تاریخی، و روایت شخصی داستان‌پردازی کرده‌اند.از آینشتاین نقل می‌کنند که «خداوند تاس نمی‌اندازد». لاباتو، یکی از نامزدهای نهایی، در کتاب وقتی از فهم جهان درماندیم، می‌گوید: «خداوند نه، اما شیطان این کار را می‌کند». اثر لاباتو «رمانی غیرداستانی» است که مجموعه همکاری‌های واقعیِ بنیان‌گذاران دانش کوانتوم و آتش‌افروزان دو جنگ جهانی را با قدرت تخیل خود به تصویر کشیده است. داوران می‌گویند «لاباتو روی مرز تاریخ و داستان قدم برداشته است».رمان هشتادصفحه‌ایِ اریک وویا، جنگ فقرا، قصۀ پیچیدۀ شخصیتی تاریخی است به‌نام توماس مونتسر. داوران دربارۀ اثرش می‌گویند «نوشته‌ای است خیره‌کننده که تاریخ را به یاد می‌آورد و به‌شکلی انقلابی سخن می‌گوید. اثر او نکوهش بی‌رحمانۀ نابرابری است. شاید برای هر چه در جنگ فقرا نوشته شاهدی از تاریخ پیدا کنید، اما چنین خاصیتی به‌هیچ‌وجه از قدرت تخیل کتاب کم نکرده است».ماریا استپانو امسال جان تازه‌ای به ادبیات روسیه دمیده است. او با رمان به یاد خاطره شگفتی‌سازِ بوکر امسال شده و، همچنین، با این کتاب جایزۀ «کتاب بزرگ» روسیه را نیز از آن خود کرده است. رسانه‌ها می‌گویند استپانوی روسی، در آینده، هم‌ترازِ سوتلانا آلکسیویچِ بلاروس خواهد شد. او، علاوه‌بر این رمان، دفتر شعری نیز به زبان انگلیسی منتشر خواهد کرد که جنگ دام و ددان نام دارد. استپانو مجموعه جستار و اشعار دیگری به نام صدایی بر فراز نوشته است که همین امسال انتشارات دانشگاه کلمبیا آن را روانۀ بازار می‌کند.دیوید دیوپ نیز با کتاب شب‌ها، هر خونی سیاه است به این رقابت پا گذاشته است. داستان او روایت کهنه‌سربازی سنگالی است که خاطرات جنگ جهانی اول دست از سر او برنمی‌دارند. «توصیف‌های دیوپ رعب‌آورند و کتابش تلفیقی جادویی است از خشونت و دل‌رحمی».الگا خائو با رمان حقوق‌بگیران ما را سوار سفینه‌ای فضایی می‌کند و حرف‌های کوبنده‌اش را از زبان مسافران می‌زند. «او می‌تواند وحشتی بیافریند که سرتاپای آدمی را فرابگیرد، و لحظۀ بعد ما را به آسایش هرروزه‌مان برگرداند و، دوباره، در اندوهی شخصی بیندازد».ماریانا انریکز آخرین نامزد این فهرست نهایی است. رمان او، خطرات سیگارکشیدن روی تخت، مجموعه داستان‌های کوتاهی است که خواننده را به گذشته‌های آرژانتین می‌برد. ماجراهایی که انریکز در این کتاب آورده یادآور دلهره‌ای است که از روزهای استبداد در جان آرژانتینی‌ها مانده است.سال گذشته، ماریکه لوکاس رینه‌فلت، شاعر و نویسندۀ هلندی، برای کتاب رنج غروب، برندۀ جایزۀ بین‌المللی بوکر شد. برندۀ نهایی امسال نیز دوازدهم خردادماه اعلام خواهد شد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب با استفاده از مجموعه گزارش‌های خبری و مرور کتاب‌های وب‌سایت گاردین دربارۀ جایزۀ بین‌المللی بوکر ۲۰۲۱ نوشته شده است و وب‌سایت ترجمان آن را با عنوان «از فهرست اولیۀ جایزۀ بین‌المللی بوکر، چه کسانی فینالیست شدند؟» در تاریخ ۱۰ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۰ منتشر کرده است.•• علیرضا صالحی دبیر تحریریۀ وب‌سایت و فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی است. ]]> علیرضا صالحی ادبيات‌وهنر Fri, 30 Apr 2021 04:51:53 GMT https://tarjomaan.com/report/10210/ جورج سایلابا: روشنفکری که امضایش برای ریچارد رورتی سند بود https://tarjomaan.com/report/10051/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• وضع دنیا نه بدتر شده نه بهتر، نه همان است که بودبررسی سه کتاب دربارۀ پیشرفت در عصر تشویش«بهترین روزگار و بدترین ایام بود. دوران عقل و زمان جهل بود. روزگار اعتقاد و عصر بی‌باوری بود. موسم نور و ایام ظلمت بود. بهار امید بود و زمستان ناامیدی. همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود، همه به سوی بهشت می‌شتافتیم و همه در جهت عکس ره می‌سپردیم». چارلز دیکنز با این جملات اوضاع سال‌های آخر قرن هجدهم را توصیف کرد؛ و این توصیف بی شباهت به آنچه امروز پیش رویمان می‌بینیم نیست:عده‌ای مطمئن از چشم‌انداز روشن پیشرفت‌ها هستند و عده‌ای فجایع ویرانگر و زوال نهایی را هشدار می‌دهند. بالاخره در نهایت اوضاع بهتر می‌شود یا بدتر؟• روان‌رنجوری عصر ما: خودشیفتگیبررسی کتاب «پناهگاهی در دنیای بی‌عاطفه: خانوادۀ محاصره‌شده» نوشتۀ کریستوفر لشعنوان کتاب جنجالی کریستوفر لش، «پناهگاهی در دنیای بی‌عاطفه»، بسیاری از منتقدان او را به اشتباه انداخت. فمینیست‌ها گفتند که این کتاب داستانی نوستالژیک بیش نیست و خانوادۀ سنتی هرگز چنین خوش و خرم نبوده است. اما جورج سایلابا، جستارنویس سرشناس، ضمن بررسی این کتاب می‌گوید لش به‌جای آنکه خانوادۀهسته‌ای را ایدئال بداند، آن را نوعی سازگاری ناگزیر با پیشرفت‌های صنعتی می‌دانست.• چند دقیقه این ماشین تبلیغات را خاموش کنیدبررسی کتاب «جهان فراتر از ذهن شما: دربارۀ فردشدگی در عصر پریشانی» نوشتۀ متیو کرافوردپیش از این از متیو کرافورد سخن گفته‌ایم. کتاب تحسین‌شده و پرفروشِ او، جهان فراتر از ذهن شما، خیلی‌ها را واداشته تا چیزی دربارۀ آن بنویسند. در این یادداشت جورج سایلابا می‌گوید برای کرافورد، هجومِ بی‌وقفۀ تبلیغات، مثلِ آلودگیِ زیست‌محیطی است و مبارزه با آن، اقدامی جدی و جمعی طلب می‌کند. ]]> ترجمان علوم انسانی ادبيات‌وهنر Fri, 29 Jan 2021 04:57:16 GMT https://tarjomaan.com/report/10051/ آیا هیچ کتابی می‌تواند ما را از تاریکی‌های درونمان نجات دهد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10029/ الیزابت سوبودا، ایان — بیشتر آدم‌ها وقتی دارند برای بهبود شخصی‌شان برنامه‌ریزی می‌کنند، پا به دنیای خودیاری می‌گذارند، انگار این کتاب‌ها یک‌جور بخارشوی روح هستند. من اما اشتباهاً وارد این دنیا شدم. در واقع شاید اشاره‌ای به شعری مشهور، در سنین نوجوانی باعث شد تا کتاب راه‌های کمتر پیموده‌شده۱، نوشتهٔ مورگان اسکات پک را از کتابخانهٔ پدر و مادرم بردارم. به‌هرحال، خواسته یا ناخواسته، گرفتار شدم. آن روزها از انواع مشکلات معمول در مدارس عادی، از جمله قلدری هم‌کلاسی‌ها، دوستان بی‌وفا و روحیهٔ خجالتی خودم عذاب می‌کشیدم و به همین خاطر، حرف‌های این روان‌پزشک اهل کنتیکت تأثیری چشمگیر روی من گذاشت. او در این کتاب می‌گوید که درد و رنج ممکن است دلایلی حیاتی و ارجمند داشته باشد، البته تا زمانی که برای رویارویی با مسائل پیش رو، شهامت کافی نشان دهیم. به تعبیر پک «زمانی که از رنج سودمند و مشروعی که ناشی از مواجهه با مشکلات زندگی است، روی‌گردان شویم، خود را از رشدی که برآمده از این مشکلات است نیز محروم ساخته‌ایم».به عنوان شکاکی نوپا که طیف وسیعی از نظام‌های اعتقادی را جلوی خودم می‌دیدم، حس می‌کردم که تأکید پک بر وفاداری به حقیقت، به من کمک خواهد کرد تا بنیادی برای زندگی خودم پیدا کنم. وقتی که وسوسه می‌شدم تا شکست‌های عشقی را با نوشیدن تسلی دهم، پِک آنجا بود تا یادآوری کند که عشق حقیقی با انتخاب آگاهانه برای تأمین رفاه و شادمانی طرف مقابل در پیوند است. شاید جویندگانِ نسل قبل پناه خویش را در اشعار راینر ماریا ریلکه یا کتاب مقدس می‌یافتند، اما من به حمایت پدرانهٔ پِک روی آوردم که از دور حضوری نیرومند در زندگی‌ام داشت و انضباط فردی را به‌عنوان راه رشد و شادمانی پیشنهاد می‌کرد.در سال‌های بعدی، بسیاری از انجیل‌های نوجوانان آن زمان را به کار بستم که احیای اُفلیا: نجات روان دختران نوجوان۲ نوشته روانشناسی به نام مری پیفر از آن جمله بود. او در این کتاب فرهنگ مسموم و جنسیت‌زده‌ای را توصیف کرده است که پیشرفت دختران را «محدود» می‌کند و یکپارچگی آن‌ها را تکه‌تکه می‌کند. و ایدئال‌های فرهنگی جدیدی را معرفی می‌کرد که برای تمام استعدادهای زنان جوان ارزش قائل باشد. من در این دوران بارها با وسواس آن کتاب را با انگیزهٔ خودیاری خواندم تا از ذهن و بدن تازه‌ام که نسبت به آن احساس بیگانگی داشتم، شناخت بیشتری پیدا کنم. به‌علاوه این پیام هم من را دل‌خوش می‌کرد که ظاهرم بنا نیست سرنوشتم را تعیین کند.پرچم‌دارانی همچون پک و پیفر این توانایی را در من ایجاد کردند که راهم را به سوی زندگی بهتر بیابم و این باورهای نوجوانانه چندان از واقعیت فاصله نداشتند. مطالعات نشان داده‌اند که کتاب‌های خودیاری واقعاً می‌توانند خلق‌وخوی افسردهٔ خوانندگان را بهبود ببخشند، الگوهای ژرف تفکر را تغییر دهند و رفته‌رفته میل جدیدی برای زندگی ایجاد کنند؛ البته تا آنجا که توصیه‌های پیشنهادی آن‌ها در چارچوب علمی و معقول باقی بماند.بسیاری از بیماران این گونه «کتاب‌درمانی»۳ را مانند گفت‌وگودرمانی و داروهایی مانند پروزاک۴ مؤثر می‌دانند. از دید جان نورکراس، روانشناس دانشگاه اسکراتون، در وضعیت ایدئال، کتاب‌های خودیاری در مراحل ابتدایی درمان قابل استفاده هستند و دارودرمانی و معالجات سنگین‌تر به‌عنوان آخرین راه‌حل در موارد جدی‌تر به کار گرفته می‌شوند. حقیقت این است که در مشکلاتی همچون روان‌پریشی، خودکشی و موارد اضطراری دیگر فوراً به متخصصان روان‌پزشکی مراجعه می‌کنیم، اما چرا نتوانیم برای اغلب افراد و مشکلات ساده‌تر آن‌ها، درمان را با یک کتاب شروع کنیم؟کتاب‌های خودیاری جدای از جذابیت‌های عصر جدید۵، در طول چند هزار سال به تدریج تکامل یافته‌اند. کتاب‌های کانونی و محوری در تمام فرهنگ‌ها از پندهایی دربارهٔ چگونگی زیست اخلاقی و خشنودکننده آکنده است. اوپانیشادها که در جامعهٔ رنگارنگ هندوستان به قلم خردمندان هندو نگاشته شده، بر اهمیت رفتار توأم با احترام و رواداری با دیگران تأکید کرده است. به‌طور مثال، در یکی از بخش‌های این کتاب به این نکته اشاره شده است که «برای آن‌ها که بزرگوارانه می‌زیند، سراسر جهان چیزی جز خانواده نیست». بر اساس همین توصیه است که خواننده رنگ و بوی جامعهٔ متکثر هند امروزی را در گذشتهٔ تاریخی این سرزمین خواهد یافت. متألهان یهودیِ مفسرِ عهد قدیم نیز در قرن هفتم پیش از میلاد، مسیر باریک و درعین‌حال پربارِ پیروی از فرامین خداوند را پیشنهاد کرده‌اند که برای مردمانی که اغلب با حملات پیاپی امپراطوری‌های آن روز رویارو بودند، پیشنهادی وحدت‌بخش و متناسب به نظر می‌رسد.یکی از نخستین متون راهنمای خودیاری جهان، در باب وظایف۶ نوشتهٔ مارکوس سیسرو است که در دورانی دراز بسیار خوانده شده است. این کتاب در واقع نامهٔ آن خطیب و سیاستمدار رومی به پسر خویش است. او به مارکوس جوان توصیه می‌کند که تکالیف خود را نسبت به دیگران، حتی اگر این کار نیازمند فداکاری بسیار باشد، به انجام رساند و به پسرش هشدار می‌دهد که از لذت‌های گذرا و سطحی بپرهیزد. به نوشتهٔ سیسرو «بی‌گمان شجاعت آن نیست که رنج را شر اعظم به شمار آوریم و لذت را خیر عظیم». این توصیه در واقع بازتابی از سنت باستانی روم یعنی موس مایوروم۷ است که بر اهمیت وفاداری به امپراطور، بالاتر از هر گونه گرایش به رفاه شخصی تأکید می‌کرد و چارچوب استواری برای تأمین نیازهای امپراطوری فراهم می‌ساخت.قرن‌ها پس از سیسرو، کشاورزان، بازرگانان و سیاستمداران در گوشهٔ دیگری از جهان به سختی می‌کوشیدند تا ایالات متحده جوان را به قدرتی اقتصادی و اجتماعی بدل سازند. شهروندان کشور جدید که اغلب خارج از شهرها می‌زیستند و به خودبسندگی و استواری خودشان می‌بالیدند، همراه و همزاد خویش را در سخنگویان آن روز خودیاری، از جمله هنری دیوید ثورو و رالف والدو امرسون یافتند که هر دو بر اهمیت فداکاری و مبارزه در معنابخشی به زندگی تأکید می‌کنند. چنانکه امرسون در مقاله‌ای به سال ۱۸۴۱ می‌نویسد: «بزرگ‌مرد همواره در پی کوچکی است. زیر فشار قرارگرفتن، رنج‌بردن و شکست‌خوردن، بختِ آموختن چیزی تازه را به او می‌دهد».اما در اواسط سدهٔ بیستم میلادی، این فرهنگ ایثار دیگر رایج نبود. اقتصاد ثروتمند غربی نسلی فرصت‌طلب را تغذیه می‌کرد که تنها بر حداکثرساختن و به‌نمایش‌کشیدن استعدادهای خود متمرکز بود. موج جدید کتاب‌های خودیاری برای چنین شرایط جدیدی از راه رسیدند که آیین دوست‌یابی دیل کارنگی از آن جمله است.گویی عاملیت فردی و خودآگاهی، در کنار روان‌کاوی فرویدی که در آن دوران رواج داشت، یک شبه به کالاهایی جذاب بدل شدند. موج جدیدی از عناوین خودیاری به بازار آمدند که ظاهراً میانبری آسان و بی‌دردسر برای نوع خاصی از تغییر پایدار شخصی را پیشنهاد می‌کردند و بر تغییر آگاهانهٔ الگوهای تفکر استوار بودند. در سال ۱۹۵۰، نورمن وینسنت پیل با کتاب قدرت تفکر مثبت۸ بر فهرست پرفروش‌ها سیطره داشت. پیل در این کتاب وعده می‌داد که تغییر تک‌گویی درونی می‌تواند کیفیت زندگی را به نحو شایان توجهی بهبود بدهد. به نوشتهٔ پیل «مثبت بیاندیشید و آنگاه نیروهای مثبتی را به راه خواهید انداخت که نتایج مثبتی را برای شما به ارمغان می‌آورند».من خوبم، تو خوبی۹ اثر کلاسیک توماس هریس، به خوانندگان می‌آموخت که اگر افکارشان دربارهٔ ارزشمندی خودشان را با واقع‌بینی ارزیابی کنند، زندگی و روابطشان بهبود خواهد یافت. هریس تا آنجا پیش رفت که مدعی شد با تغییر روابط میان انسان‌ها و گفت‌وگوی آن‌ها با یکدیگر به‌عنوان افرادی بالغ و عاقل، به جای اجازهٔ بروز نابخردانهٔ زخم‌های دوران کودکی و رنگ‌آمیزی زندگی روزمره با آن‌ها، بسیاری از مسائل جهانی راحت‌تر برطرف خواهند شد.اما با افول خوش‌بینی و فرهنگ هیپی‌گری افراطیِ آن دوران، رویکرد کتاب‌های خودیاری نیز تغییر کرد. در دههٔ عبوس و عمل‌گرای هشتاد میلادی، راه‌های کمتر پیموده‌شده توجه بیشتری را برانگیخت و برای نخستین بار، به فهرست پرفروش‌ترین‌ها در نیویورک تایمز راه یافت. پک اثر خود را با جمله‌ای بی‌پرده آغاز کرد: «زندگی دشوار است». به‌این‌ترتیب پیام باستانیِ انضباط و محدودیت در این کتاب بار دیگر و البته در تراز و بافتی نوین طرح شده بود.این روزها عرصهٔ کتاب‌های خودیاری ظاهراً به دو بخش تقسیم شده است. در یکی از این دو بخش، تأکید قاطع فرهنگ امروزی بر اصالت حس و تجربه، نشان خود را بر این ژانر باقی گذاشته است. روزگار آثاری چون آیین دوست‌یابی و حتی راه‌های کمتر پیموده‌شده سپری شده بود؛ آثاری که به جای نظریات علمی یا مکاتب فکری خاص، عموماً دیدگاه‌های شخصی نویسندگان خود را بازتاب می‌دادند. حال جای این دست متون را آثاری همچون از حال بد به حال خوب۱۰ نوشته دیوید برنز، خوش‌بینی آموخته‌شده۱۱ اثر مارتین سلیگمن و روانشناسی نوین موفقیت۱۲ به قلم کارول دُوِک گرفته‌اند که تمام آن‌ها برای پشتیبانی از توصیه‌های خود، پژوهش‌های علمی را یکی پس از دیگری مورد استناد قرار می‌دهند. از سوی دیگر بسیاری از کتاب‌های علمی نیز امروزه به تبلیغ گونه‌ای از خودیاری می‌پردازند که داوود و جالوت۱۳ نوشته مالکوم گلدول از آن جمله است. در این کتاب چگونگی تبدیل نقطه ضعفی خاص در فرد (به طور مثال پریشان‌خوانی یا آسیب‌های دوران کودکی) به نقطهٔ قوت به بحث گذارده شده و پیشنهادی اختصاصی برای جست‌وجوگران خودبهسازی به شمار می‌رود.بااین‌حال در کنار این گونه آثار مبتنی بر پژوهش علمی، دستهٔ دیگری از کتاب‌های خودیاری نیز به بازار آمده‌اند که بر ادعاهای غیرعلمی و بلکه بی‌پایه و اساس مبتنی هستند. بر اساس مدعای مطرح در کتاب پرفروش راز که نویسنده‌ای تلویزیونی به نام روندا بایرن آن را نوشته است، افکار ما ارتعاشاتی را به سراسر کیهان ارسال می‌کنند و رویدادهای زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهند. بدین‌قرار، افکار خوب به نتایج مطلوب و افکار بد به نتایج نامطلوب می‌انجامند. به نوشته بایرن «اگر رویدادها و لحظات مطابق میل شما پیش نمی‌رود، آن‌ها را در ذهن خود آن‌گونه که می‌خواهید به تصویر درآورید. به‌این‌ترتیب از طریق بازتولید دقیق آن رویدادها مطابق خواست خود، می‌توانید فرکانس ارتعاشی امروز را در خصوص آن موضوع پاک کنید و سیگنال و فرکانس جدیدی را برای فردا به جهان ارسال نمایید».البته پژوهش‌گران این جادو و جمبل‌ها را در سال‌های اخیر با دقت ارزیابی کرده و اثبات کرده‌اند که فراگیری و شهرت اصول خودیاری، لزوماً کارآمدی آن‌ها را تضمین نمی‌کند. به عنوان نمونه، در پژوهشی که سال ۱۹۹۹ در دانشگاه کالیفرنیا به انجام رسید، دانشجویانی که کسب نمرات بالا را تخیل و تصور کرده بودند، در واقعیت نمرات پایین‌تری به دست آوردند، چراکه نسبت به افرادی که زمان خود را صرف خیال‌پردازی نکرده بودند، وقت کمتری را صرف آماده کردن خودشان کرده بودند. در سال ۲۰۰۹ نیز روان‌شناسی به نام جوآن وود در دانشگاه واترلو دریافت که آدم‌هایی که عزت نفس پایینی دارند، با تکرار عبارات تأکیدی مثبت دربارهٔ خودشان، احساس بدتری پیدا می‌کنند. ازاین‌رو، تفکر مثبت از آن گونه که در آثاری همچون راز طرح می‌شود، سرابی بیش نیست. به گفتهٔ وود «نتیجه‌گیری بر مبنای توفیق این روش در تجربهٔ شخصی، مبنای دقیقی را برای پژوهش فراهم نمی‌آورد».به گفتهٔ جرمی دین، روان‌شناس، بقیهٔ توصیه‌های کتاب‌های خودیاری (از جمله اینکه خشم خود را با فروخوردن آن کنترل کنید، یا اگر حس بدی دارید، ذهنتان را با افکار شاد پر کنید) مانند مورد پیشین در برآوردن معیارهای علمی ناکام می‌مانند. اما با وجود ویژگی‌های نامطلوب برخی آثار راهنمای خودیاری، این ژانر توصیه‌های را نیز در بر دارد که به نحو شگفت‌آوری مؤثر و بلکه دگرگون‌کننده هستند. اغلب پژوهش‌های اخیر امکانات بالقوهٔ کتاب‌درمانی را در آثاری با اصول و مبانی معقول، برای کمک به ایجاد تغییرات مثبت در زندگی نادیده گرفته‌اند. در پژوهشی که در سال ۲۰۱۰ در دانشگاه نوادا صورت پذیرفت، افراد افسرده حین مطالعهٔ از حال بد به حال خوب موفق شدند از طریق فرایند درمانِ شناختی-رفتاری افکار منفی خود را شناسایی کنند، تحریف‌شدگی این افکار را ارزیابی نمایند و آن‌ها را با افکاری منطقی‌تر و مبتنی بر واقعیت جایگزین سازند. شرکت‌کنندگان در این گروه کتاب‌درمانی بهبودی مشابه با اعضای گروه دیگری را نشان دادند که معالجات معمولی همچون داروهای ضدافسردگی را دریافت کرده بودند.در همین زمینه، پژوهش دیگری در سال ۲۰۱۳ و در دانشگاه گلاسکو بیماران افسرده‌ای را که از راهنمای کریس ویلیامز برای غلبه بر افسردگی استفاده کرده بودند با گروه دیگری مقایسه کرد که تحت درمان‌های متداول، از جمله داروهای ضدافسردگی، ارجاع به روان‌شناس و نظارت درمانی قرار گرفته بودند. چهار ماه پس از آغاز این پژوهش، افراد گروه کتاب‌درمانی در مقایسه با اعضای گروه درمان استاندارد، بر اساس پرسش‌نامهٔ افسردگی بک، امتیازات به مراتب کمتری را دریافت کردند که از اثربخشی این روش حکایت داشت.جان نورکراس بر این باور است که کتاب‌های خودیاری مناسب می‌توانند برای برخی بیماران بارها بهتر از داروهای ضدافسردگی و دیگر شیوه‌های دارودرمانی عمل کنند، بدون آن که عوارض جانبی مانند افت خلق، بی‌خوابی و اختلالات جنسی را به همراه آورند. به گفتهٔ او «داروهای ضدافسردگی به نحو ترسناکی بیش از حد تجویز می‌شوند. در مورد مشکلاتی با شدت کمتر که از اثربخشی خودیاری در آن‌ها آگاهیم، رویکرد خوددرمانی را تائید می‌کنیم. چراکه بیمار با شیوه‌ای کم‌هزینه و در دسترس روند درمان را آغاز می‌کند».البته نوکراس به خوبی از این نکته آگاه است که مجموعهٔ کتاب‌های خودیاری بیشتر به صنعت درمانی در اواخر قرن هفدهم شباهت دارد که پر از محصولاتی بود با وعدهٔ دگردیسی شخصی که در ارائهٔ دلایل اثربخشی خود ناتوان بودند. بر این اساس آیا کتاب‌های خودیاری باید با گونه‌ای استاندارد علمی سنجیده شوند؟ نورکراس چنین می‌اندیشد. به گفته او «بدون شک باید نوعی مقررات برای این زمینه در کار باشد. من یکی از کسانی هستند که باور دارم امروز به مرکزی همچون ادارهٔ غذا و داروی آمریکا برای این عرصه نیاز داریم».اما نورکراس این نکته را نیز آشکارا می‌داند که انتظار تشکیل دادگاه‌های کلینیکی برای کتاب‌های خودیاری، خواستی محال است. از این رو کوشیده است تا شیوه‌ای ساده‌تر را بدون نیاز به دخالت افراد برای ارزیابی ماهیت واقعی این کتاب‌ها ارائه دهد. او در این راستا از بیش از ۲۵۰۰ روان‌شناس خواسته است تا اثربخشی عناوین خودیاری مورد استفادهٔ بیماران خود را ارزیابی کنند. بر اساس نتایج این بررسی، از حال بد به حال خوب با کسب امتیاز ۱.۵۱ در بازه ۲+ تا ۲- در رأس فهرست قرار گرفت. مجموعه زندگی‌نامه‌های خودنوشت نیز امتیاز مشابهی را به دست آورد که از آن جمله می‌توان به تاریکی مرئی۱۴، اثر ویلیام استایرون و ذهن ناآرام۱۵ نوشتهٔ کی جیمیسون اشاره کرد. شاید بتوان علت قرارگرفتن این آثار را در فهرست برترین‌ها، در راهبردهای انضمامی برای مواجهه با مسائل جست‌وجو کرد. به‌علاوه خوانندگانِ دارای اختلال خلقی، با خواندن زندگی‌نامهٔ دیگران در می‌یابند که تنها نیستند.از زمانی که نورکراس بررسی خود را منتشر کرده است، خدمات بهداشت ملی بریتانیا مسیری علمی را برای بررسی کتاب‌درمانی ارائه کرده است. در برنامه‌ای با نام تجویز کتاب‌خوانی، بیمارانی با مشکلات جزئی تا متوسط کتاب‌هایی مانند از حال بد به حال خوب دیوید برنز یا چگونه نگرانی را متوقف سازیم۱۶، اثر فرانک تالیس را به تجویز پزشک امانت می‌گیرند. مدیران بهداشت و درمان تمام کتب ارائه‌شده در این برنامه را بر اساس مزایای اثبات‌پذیر آن‌ها در سلامت روانی فرد و بازخورد مناسب از سوی جامعه خوانندگان تائید کرده‌اند. در یکی از بخش‌های این برنامه در منطقهٔ واریک‌شایر، از هر چهار پاسخ‌دهنده سه نفر «کاملاً موافق» بوده‌اند که برنامهٔ تجویز کتاب‌خوانی، شادمانی و احساس رضایت آن‌ها را بهبود بخشیده است.پژوهش نورکراس و برنامهٔ تجویز کتاب‌خوانی نشان دادند که تفکیک خوانندگان کتاب‌های خودیاری و الزام آن‌ها به ارائهٔ دستِ‌کم چند شاهد برای اثبات تحقق وعده‌های کتاب انتخابی، مزایای روانی این آثار را به حداکثر می‌رساند. این کار می‌تواند شامل تائید مبانی کتاب و اعتبار آن‌ها توسط متخصصان، ارجاع نویسنده به مطالعات معتبر برای پشتیبانی از نکات کلیدی یا اثبات تأثیر درمانی کتاب در گروه قابل توجهی از مخاطبان باشد. (البته بررسی نورکراس نشان داد که هیچ ارتباطی میان اقبال عمومی به کتاب و اثربخشی آن وجود ندارد. از این رو او دربارهٔ کاربرد معیارهای سطحی مانند آمار فروش و پیشنهاد چهره‌های مشهور هشدار می‌دهد). در حقیقت اگر کتاب‌درمانی با راهنمایی درمانگری مجرب انجام گیرد، احتمال موفقیت آن بیشتر است. این درمانگر باید بتواند به خواننده در ارزیابی تأثیر رویکرد کتاب کمک کند، توصیه‌هایی را دربارهٔ کاربرد اصول خودیاری در زندگی ارائه نماید یا در صورت نیاز، درمان‌های جدی‌تر را تجویز کند.زمانی که یکی از کتاب‌های خودیاری معیارهای اولیهٔ اثربخشی را برآورده ساخت، داوری نهایی بیشتر به احساسات خاص هر درمان‌جو وابسته است. چرخش کتاب‌های خودیاری به سوی معیارهای تجربی، مزیتی آشکار در بر دارد و اینک خوانندگان با تکیه بر این مزیت می‌توانند با اطمینان بیشتر به نتایج نهایی و ارزشمندیِ تلاش و سرمایه‌گذاری خود در این مسیر گام بردارند. درعین‌حال، این چرخش به انتشار کتاب‌هایی انجامیده است که به جای ارائهٔ توصیه‌های کلی دربارهٔ شیوه‌های زندگی، با هدف کمک به رفع مشکلات خاص افراد و مسائل بی‌شماری همچون افسردگی، بدبینی، مشکلات ارتباطی و اضطراب اجتماعی نوشته شده‌اند. دهه‌ها پیش از این، زمانی که آدم‌های فرهیخته روان‌درمانی را همچون ابزاری بنیادین برای دستیابی به تکامل وجودی می‌نگریستند، به طور طبیعی آثاری همچون کتاب‌های هریس و پک بر زمانه تسلط داشت و افراد را به کسب رضایتی ژرف از زندگی و آنچه ارسطو «یودیمونیا» یا خوش‌روانی می‌نامید، برمی‌انگیخت. اما امروز، روندهای درمانی بیشتر بر حل و فصل آسیب‌شناسانه در موارد خاص متمرکز است و کتاب‌های خودیاری نیز از این گرایش عمومی پیروی می‌کنند.اما علی‌رغم تمام تغییرات در گرایش‌های فکری، میل به خوش‌روانی همچون همیشه نیرومند و استوار بر جای مانده است. نورکراس در نوشته‌های خود جنبش خودیاری را به عنوان بخشی از «اهتمام بشر به درک و غلبه بر مشکلات رفتاری» طرح می‌کند. اما بسیاری از خوانندگان این دست آثار چنین تعریفی را ناکامل می‌دانند. اغلب ما در جستجوی دقیق و مداوم عناوین خودیاری، صرفاً در پی حل یک‌به‌یک مشکلات، بر اساس فهرستی از بایدها و نبایدها نیستیم، بلکه برای چیزی اساسی‌تر به خواندن این متون روی می‌آوریم؛ این که زندگی پرزحمت خود را با بافت و معنایی جدید رنگ‌آمیزی کنیم.از همین رو است که سوزان کراس وایتبورن، روان‌شناس دانشگاه ماساچوست، مواجهه با عناوین خودیاری را بر اساس چشم‌انداز شخصی نسبت به ژرفا و سطح مطالب آن ضروری می‌داند. به نوشتهٔ او «احتمالاً بپرسید آیا این کتاب مؤثر است و محتوای آن با شرایط شخصی من ارتباط دارد؟» به باور وایتبورن همین معنای از ارتباط با کتاب است که امکان بهره‌گیری از همراهی نویسنده را در روند درمان برای خوانندگان فراهم می‌آورد. برخوردی میان دو ذهن در قلمرو متن که به نوبهٔ خود شانس تغییرات اصیل را به شدت افزایش می‌دهد.به‌شخصه می‌توانم شهادت دهم که ارزیابی کتاب‌های خودیاری با معیارهای تجربی مزایایی واقعی را در پی خواهد داشت. به طور مثال متقاعد شده‌ام که از حال بد به حال خوب با روش‌های اثبات‌شده برای مقابله با تفکر منفی، در مبارزه با افسردگی‌های سرسخت و دیرپا به من کمک کرده است. به عنوان فردی با گرایش به سقوط مداوم در چرخه‌های منفی‌اندیشی، از توصیه‌های همکار برنز، یعنی آرون بک و دعوت به ثبت روزانهٔ افکار مختل‌کننده نیز بهره گرفته‌ام. با نوشتن فکرهای مبالغه‌آمیز خودم توانسته‌ام خطاهای موجود در آن‌ها را شناسایی کنم و افکاری منطقی‌تر را برای رفع مشکلات پیش رو جایگزین آن‌ها کنم. این تمرین‌ها حقیقت انتقادی را در من تحکیم بخشیده است و دیگر ناچار به تأمین خواسته‌های مغز پرشورم نیستم. اینک باور دارم که مسیر خودیاری مبتنی بر کتاب، در سطحی مشابه با جلسات روان‌درمانی مؤثر واقع می‌شود.اما علی‌رغم تمام نکات پیشین، زمانی که در آینده با بحرانی روحی رویارو شوم، کتاب بسیار کاربردیِ از حال بد به حال خوب تنها متنی نخواهد بود که در پی آنم و بار دیگر راه‌های کمتر پیموده‌شده را نیز با حکمت آزمون‌شده‌اش در باب یافتن معنا در کشمکش و رویارویی، از قفسهٔ کتاب‌هایم بر خواهم داشت. البته ممکن است تاریکی مرئی را نیز بخوانم، با آن گواهی فراموش‌نشدنی از سوی نویسنده‌ای که راه خود را از جهنم درون خویش باز یافته است. وقتی از دستیابی به خوش‌روانی سخن به میان آید، همهٔ ما به فضانوردانی بی‌تجربه و تنها می‌مانیم. آثاری که برای راهنمایی برمی‌گزینیم، نه تنها مستلزم اندرزهایی اثبات‌شده است که بتوانیم به آن‌ها اعتماد کنیم، بلکه باید آن گونه که فرانتس کافکا می‌نویسد همچون «تبری برای شکستن دریای یخ‌زده درون‌مان» عمل کنند و با ضربه‌ای غافلگیرکننده چشمان‌مان را به فراسوی امر روزمره بازگشایند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الیزابت سوبودا نوشته و در تاریخ ۱۶ نوامبر ۲۰۱۵ با عنوان «Saved by the book» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «آیا هیچ کتابی می‌تواند ما را از تاریکی‌های درونمان نجات دهد؟» در پروندهٔ اختصاصی دوازدهمین شمارهٔ فصلنامهٔ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علی حاتمیان منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۹۹ با همان عنوان منتشر کرده است.•• الیزابت سوبودا (Elizabeth Svoboda) دربارهٔ موضوعات متنوعی از کلاس‌های زیست‌شناسی آفرینش‌گرا در گالاپاگوس تا ارتباط میان رنج و بی‌خویشی می‌نویسد. چه چیزی یک قهرمان را می‌سازد؟ (What Makes a Hero?) یکی از کتاب‌های اوست.[۱]  The Road Less Travelled[۲]  Reviving Ophelia: Saving the Selves of Adolescent Girls[۳] bibliotherapyProzac[۴] : یکی از برندهای تولیدشده بر اساس فرمول داروی فلوکسیتین [مترجم].[۵] New Age: جنبشی برای بازگرداندن معنویت، معنا و کل‌باوری به زندگی مدرن [مترجم].[۶]  De Officis[۷]  mos maiorum[۸]  The Power of Positive Thinking[۹]  I’m OK, You’re OK[۱۰]  The New Mood Therapy[۱۱]  Learned Optimism: How to Change Your Mind and Your[۱۲]  Mindset: The New Psychology of Success[۱۳]  David and Goliath[۱۴]  Darkness Visible[۱۵]  An Unquiet Mind[۱۶]  How to Stop Worrying ]]> الیزابت سوبودا ادبيات‌وهنر Sat, 23 Jan 2021 04:40:18 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10029/