ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/politics_and_history Tue, 19 Jan 2021 22:52:07 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Tue, 19 Jan 2021 22:52:07 GMT تاریخ‌وسیاست 60 گفت‌وگو با پانکاج میشرا دربارۀ کتاب جدیدش https://tarjomaan.com/interview/9995/ گفت‌وگوی دنیل استینمتز-جنکینز با پانکاج میشرا، نیشن — جوانان امروزی شاهد جهانی بودند که کووید-۱۹ آن را زیر و زبر کرد، حال پرسش این است که چطور می‌توان پیروز‌انگاری۱ لیبرال‌ها در دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ را برای آن‌ها توضیح داد؟ برای مثال، واکنش جوانان به این اظهار نظر فرانسیس فوکویاما در اواخر جنگ سرد چگونه خواهد بود: «آنچه شاهدش هستیم احتمالاً آخرین نقطۀ تکامل ایدئولوژیکی بشر و آخرین مرحلۀ جهانی‌شدنِ لیبرال دموکراسی غربی، به عنوان صورت نهایی حکومت بشری، است»؟مجموعه مقالات جدید پانکاج میشرا جوابی مهیج برایمان فراهم کرده است: اینگونه پیروزانگاری شبیه ایمان و اعتقادی مذهبی است، ایمان و اعتقادی که فرض می‌گیرد برتریِ سبکِ غربیِ دموکراسی لیبرال، در نهایت از سوی بقیۀ جهان هم پذیرفته می‌شود و همه‌جا شبیهِ دنیای انگلیسی-آمریکایی تکامل می‌یابد.میشرا با وام‌گرفتن از اندیشمندِ واقع‌گرای دوران جنگ سرد، رینهولد نیبور، این دست لیبرال‌ها را «متعصبین بی‌خاصیت تمدن غربی» توصیف می‌کند که «دستاوردهای بسیار تصادفی فرهنگ ما را به‌منزلۀ آخرین صورت و معیار وجود بشری قلمداد می‌کنند». کتاب جدید میشرا، متعصبین بی‌خاصیت: لیبرال‌ها، نژاد، و امپراتوری، قصد دارد که با تاریخ و میراث این شاخه از لیبرالیسم گلاویز شود، مخصوصاً آن جایی که به استعمار، حقوق بشر، اسلام، و نویسنده‌های مختلفی مثل جردن پیترسون و نیل فرگوسن مربوط می‌شود.با میشرا دربارۀ کتابش صحبت کردم. در میان گفت‌وگو، بحثمان به سمت موضوعات دیگری هم کشیده شد: نسل جدید روشنفکران لیبرال، انترناسیونالیسم لیبرال، موضعِ همیشه جنگی آمریکا، رهبری دونالد ترامپ، جنبش جان سیاهان مهم است، و اینکه رهبری بایدن چه در چنته خواهد داشت.گفت‌وگو را برای وضوح بیشتر و به‌خاطر طولانی‌بودنش ویرایش کرده‌ام.دنیل استینمتز-جنکینز: جالب است که شما به مفهوم تعصب بی‌خاصیت در اندیشۀ یک لیبرال دوران جنگ سرد، یعنی رینهولد نیبور، تکیه کرده‌اید، از این کار چه منظوری دارید؟پانکاج میشرا: تعبیر «متعصبین بی‌خاصیت» به کتابی از نیبور برمی‌گردد که در سال ۱۹۵۹ چاپ شده است، یعنی یک سال قبل از اینکه والت روستو مانیفستش دربارۀ مدرن‌شدن جهان غیرغربی، یا به عبارت بهتر آمریکایی‌شدن آن را بیرون بدهد. این کتاب گرایشی را در دنیای انگلیسی-آمریکایی شناسایی می‌کند که در بیشتر سدۀ بیستم به قوت حضور داشته و به‌ویژه پس از پایان جنگ سرد تقویت شده است، و آن اینکه مفروض می‌گرفته است که کل جهان هیچ گزینه‌ای ندارد جز اینکه با مدل‌های اقتصادی و سیاسی برتری که ملت‌های انگلیسی‌زبان -یعنی ایالات متحده و بریتانیا- پیشگام آن بوده‌اند، همنوا شود. به قول توماس فریدمن، مرشد عمومی زمان ما، «من می‌خواهم همه آمریکایی شوند». فکر می‌کنم نیبور به این معنا یک لیبرالِ دوران جنگ سرد بود که همگام با لیبرالیسمِ جنگ سرد، از کمونیسم نفرت داشت. اما همزمان یک واقع‌گرایِ مسیحی بود و به لیبرالیسمی که می‌خواست خودش را جهانی‌ کند انتقاد داشت، به خصوص پروژه‌های متکبرانۀ آن را نمی‌پسندید.به علاوه، باید اذعان کنم که به‌کارگرفتن کسانی چون نیبور یا ریمون آرون، دیگر لیبرال دوران جنگ سرد، برای من تصمیمی راهبردی است. من خود را در خلاف جریان نشریاتی دیدم که برای آن‌ها می‌نوشتم، نشریاتی که لیبرالیسمِ جنگ سرد شکلشان داده بود و مسلماً چندان اشتیاقی نداشتند که انتقاد از آن را بپذیرند. به همین خاطر، من به کرات از نقدهایی نقل‌قول می‌کنم که به‌آسانی نمی‌شود آن‌ها را در طیف‌های چپ و راست ‌گنجاند. به‌هرحال، بد نیست که به چند شخصیتِ این‌چنینی برگردیم. ترجیح ما این است که فراموش کنیم چسواو میوُش۲، کسی که از پروپاگاندای فرهنگی کمونیستی فرار کرده بود، وقتی هم‌رنگی روشنفکران آمریکا را دید، مات و مبهوت‌ ماند. کازین در خاطراتش مدام از ترس و تهوع این می‌نویسد که نویسنده‌ای با پیشینه محقر مثل وی، در دوران پس از جنگ، چقدر با پول و قدرت تحریک و تطمیع می‌شده است.جنکینز: قسمت جالبی در مقدمۀ متعصبین بی‌خاصیت وجود دارد که شما در آن می‌نویسید، «تاریخ جهانی ایدئولوژی‌های لیبرالیسم و ​​دموکراسیِ پس از ۱۹۴۵، یا جامعه‌شناسی جامعی از روشنفکران انگلیسی-آمریکایی و اهل فلسفۀ انگلیسی-آمریکایی، هنوز نوشته نشده است، بااین‌حال، جهانی که آن‌ها ساختند یا به‌هم ریختند، دارد وارد نامطمئن‌ترین حالت خود می‌شود». چرا این‌طور است؟میشرا: یکی از دشواری‌های کنونی نوشتنِ چنین تاریخی -و منظورم در اینجا نگاهی واقع‌بینانه است تا کنایه‌آمیز- این است که ذهن‌های بی‌پروایی که درموردشان حرف می‌زنیم، چیزی بیش از همسرایان مارش‌های جنگیِ پنتاگون نیستند. ما در اینجا با روشنفکرانی مواجه نیستیم که در معرض تجربه‌های دردناک و انتخاب‌های عذاب‌آور باشند، یعنی کسانی مثل هایدگر، اشمیت و کروس. کسانی که انتخاب‌های سیاسی فاجعه‌باری انجام دادند و همچنین، با تأمل دربارۀ تجربۀ فروپاشی‌‌های مصیبت‌بار، شیوۀ تفکر ما را دربارۀ بسیاری از چیزها تغییر دادند.‌ همچین چیزی را نمی‌توانید دربارۀ کریستوفر هچینز بگویید، یا دربارۀ کاهنانِ کهنسالِ نیو ریپابلیک، یا دربارۀ مجله‌‌هایی که برای بیل کلینتون آماده می‌شد تا در طول پروازهایش با ایرفورس‌وان بخواند. دربارۀ عاشقان علمِ نژاد، مداخله‌جویانی که مهم‌ترین چیز برایشان مدل موهایشان است، یا ژنرال‌های خودخواندۀ پشتِ لپ‌تاپ نشسته‌ای که تا آخرین قطرۀ خونِ عرب‌ها برای لیبرالیسم می‌جنگند. راندولف بورن۳، بیش از یک قرن پیش، بادِ این اِگوهای متورم مردانۀ امپریالیسم را خالی کرد.وقتی از امکانِ نوشتنِ جامعه‌شناسیِ این نوع روشنفکری سخن می‌گویم، نظرم بیشتر معطوف به روشنفکرانی است که در جوامع و فرهنگ‌های کمتر غالب -مثل هند، چین، اندونزی، برزیل، پرو و شیلی- زندگی می‌کنند. می‌خواهم ببینم آن‌ها چگونه شیفتۀ این ایدئولوژی‌های انگلیسی-آمریکایی شده‌اند؟ چگونه این روشنفکران از شیوه‌های پسااستعماری مقاومت به شیوه‌های امپریالیستی اقتصاد سیاسی روی آوردند، چگونه از کنفرانس باندونگ به توافق واشینگتن رسیدند؟ در سراسر کشورهای جهان، طبقۀ کاملی از روشنفکران کمپرادور ظهور کردند تا به آمریکایی‌سازها کمک کنند. برای درک شبکه‌های پیش‌برندۀ دانشگاه‌های آیوی لیگ۴، موسسات و اتاق‌های فکر، مجامع بچه‌درسخوان‌ها۵، و انتشاراتی‌های فضای انگلیسی، به نسخه‌های جهانی و به‌روزشدۀ نخبگان قدرت۶و طبقه جدید۷نیاز داریم.جنکینز: چگونه این واقعیت را درک می‌کنیم که بسیاری از لیبرال‌های جوان میانه‌رو مثل یاشا مونک و توماس چترتون ویلیامز -‌که به‌نظر می‌رسد به سیاست‌های هویتی، تئوری‌های نژادی خطرناک و غیره انتقاد دارند- تا این حد با مجلاتِ راست‌گرای افراطی‌ای مثل کویلت ارتباط دارند و با موارد گوناگونی از انتقاداتی که دولت ترامپ به آموزش عالی وارد می‌کند، همراه می‌شوند؟به عبارت دیگر، چرا لیبرال‌های میانه‌رویی از این دست همواره خود را مقابلِ چپ‌ها می‌بینند تا راست‌ها؟میشرا: فکر می‌کنم اختلافات عقیدتی جزئی‌ای که بین میانه‌روهای خودخوانده و دست‌راستی‌ها وجود دارد می‌تواند گمراهمان کند و اجازه ندهد این واقعیت را درک کنیم که فرهنگ روشنفکری پیش‌فرض در فضای انگلیسی‌-آمریکایی غالباً دست‌راستی‌ است. این فضا گرایش دارد به گرفتنِ مواضع ارتجاعی و ضد-چپ، چنانچه برای مدتی طولانی چنین بوده و تنها اسمش عوض می‌شده است. افراد می‌توانند وابستگی‌های نهادی را تغییر دهند. اما دفاع از بنیاد و نظم لیبرال به رهبری ایالات متحده و سایر خصوصیاتِ دوران جنگ سرد مانند لیبرالیسم کلاسیک، ارزش‌های غربی، روشنگری و صهیونیسم، به عنوان وظیفۀ اصلی آن‌ها باقی می‌ماند. این است میراث هم‌رنگی پرمنفعتی که آلفرد کازین و چسواو میوُش به آن اشاره می‌کنند.تونی جات در آخرین مرحله از انتقاداتِ بنیادبرافکن خود می‌گفت: ما به متفکران مستقل چندان به چشم طبقه‌ای با خدمات فکری نگاه نمی‌کنیم. برای مثال، تفاوت عمیقی بین والتر لیپمن و فرانسیس فوکویاما وجود دارد، همچنین بین ویلیام پافاف و توماس فریدمن. ماجراجویی‌هایی وجود دارد مثل کویلت، یا خط سیر کسی چون مانک، که تونی بلر او را در گروهی استخدام کرد که بخشی از هزینه‌اش را عربستان سعودی می‌پرداخت، یا دارودسته استیو پینکرِ روشنگرمآب، که بیل گیتس و جفری اِپستین هر دو تأمین مالی‌اش می‌کنند. اگر به حامیان این ماجراجویی‌ها نگاه کنیم، رد پول و تعهدات ایدئولوژیکی به چشم می‌آید که آن‌ها را به طبقات حاکم مختلف پیوند می‌زند.چپ‌ها فاقد این حامیان مالی یا شبکه‌های بزرگ هستند و برای دهه‌ها با تمسخر و استهزا در حاشیه‌ها نگه داشته شده‌اند، مثلا جورج سوروس تنها در تخیلاتِ سرمستانۀ ترامپ طرف چپ‌هاست. هرچند، امروزه، چپ‌ها به بزرگترین چالش اعضای جدید و قدیم طبقۀ کارمندانِ دولت تبدیل شده‌اند، چه به لحاظ اخلاقی و فکری، و حالا به نحوی فزاینده، به لحاظ سیاسی. از این رو، اعضای ثابت بنیاد کهنهْ نارضایتی‌های هیستریکی دربارۀ فرهنگ فسخ۸ از خود نشان می‌دهند. آن‌ها هرگز به طور همزمان نگران چالش‌های یک ‌ضدروشنفکر راست‌گرای افراطیِ تندرو و یک چپ فکری فهیم نبوده‌اند.از طرفی، میانه‌روی به فضایی ترجیحی برای بسیاری از دست‌راستی‌ها تبدیل شده است، که شامل ضدترامپ‌ها نیز می‌شود، زیرا راست‌گرا بودن فی‌نفسه به‌شدت از اعتبار افتاده است، هم به لحاظ زیبایی‌شناسانه و هم به لحاظ سیاسی. وقتی شب را به آه‌ و ناله دربارۀ چپ‌ها سپری می‌کنید، دوست ندارید که در حال رفاقت با آدم‌هایی مثل دینش دسوزا و بن شاپیرو و دیگر اعضای گروه پسران مغرور۹ دیده شوید. شما هنوز می‌خواهید از اعتبار اخلاقی لیبرالیسم، که با دقت در طول جنگ سرد و پس از آن حفظ شده است، استفاده کنید و می‌خواهید در رسانه‌های بازمانده آن منتشر شوید.جنکینز: گرایش لیبرالی‌ای وجود دارد که می‌خواهد جنگ‌های بی‌پایان آمریکا را به طور کامل از قصۀ خیزشِ پوپولیسم جدا کند. برای این کار، معمولاً می‌گویند که پوپولیسم واکنشی است به بومی‌گرایی، سیاست‌های هویتی، نظریه‌های انتقادی نژاد و غیره و به همین دلیل باید آن را محکوم کرد. شما به نوشته‌های مارک لیلا، یاشا مانک، جورج پکر و دیگران اشاره می‌کنید. با این‌حال، همین مطرودین بودند که با موضع ضدجنگ ترامپ درمورد عراق همراهی کردند، کسانی که بسیاری از آن‌ها به باراک اوباما رای داده بودند. چه چیز لیبرال‌های میانه‌رو و انترناسیونالیست‌های لیبرال را از این واقعیت دور نگه می‌دارد که افرادی که نخبگان تحقیرشان می‌کنند به اندازۀ کافی باهوش هستند که چیزی را تشخیص بدهند که این نخبگان از درک‌ آن عاجزاند: اینکه خرج کردن میلیاردها دلار برای جنگ تبعاتی برای رفاه داخلی دارد. اگر بخواهم ارجاع شما به نویسندۀ اوایل قرن بیستم، ژوزف روث، را تکرار کنم، چنین است: «چه چیزی است که به کشورهای اروپایی اجازه می‌دهد تمدن و اخلاقیات را در مناطق خارجی گسترش دهند، اما در داخل کشورهایشان نه؟»میشرا: برای اینکه طبقۀ کارکنان به نحو مناسبی در استخدام بماند، می‌باید به موقعیتِ کلی ژئوپولیتیکی ایمان داشته باشد و این شامل ایمان به ایالات متحده یا پنتاگون و وزارت امورخارجه به عنوان حافظان نظم لیبرال بین‌الملل نیز می‌شود. ممکن نیست که از این موضوع چشم بپوشید بدون اینکه مواضعتان از درون ویران شود. بنابراین وقتی تقاضا برای عدالت واقعی مطرح می‌شود، این روشنفکران تنها می‌توانند به تأملاتِ دوران جنگ سرد رجوع کنند، اینکه در قِبال تهدید دموکراسی از سوی نئوفاشیست‌ها و اقتدارگرایان گلو پاره کنند و چالش‌‌هایی که از پایین قدرتشان را تهدید می‌کند، به عنوان مجریان سیاست‌های هویتی، نادیده بگیرند.البته، این اتهامِ فاضل‌مآبانه که غیرسفیدپوستان در مقابل سیاست‌های هویتیِ سترون یا سیاست‌های به‌رسمیت‌شناسی آسیب‌پذیر هستند، قبل از اینکه لیلا و فوکویاما آن را به نکات مفیدی برای میرزابنویس‌های جریان اصلی تبدیل کنند، مطرح شده بود. در بحث معروف آیزایا برلین دربارۀ آزادی این نقد مطرح شد. آیزایا برلین با ترجیح‌دادن آزادی از راه مداخله در قدرت تعیین سرنوشت، نمی‌توانست یا نخواست به این پرسش وارد شود که لیبرالیسمِ مداخله‌جو برای جوامع و دولت‌‌ملت‌های نوبنیاد یا تازه آزاد شده، به جز اسرائیل، چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ اگر آیزایا برلین می‌خواست به این بحث وارد شود، مجبور می‌شد اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها را به‌مثابۀ امپریالیست‌هایی نژادپرست نشان دهد، و از آنجا که دارید با این نقد، دشمنتان در جنگ سرد را تقویت می‌کنید، بعید است که بخواهید چنین چیزی بگویید. با اینکه برلین در اوج دوران استعمارزدایی می‌نویسد، اما هرگز از واژگان «استعماری» و «ضداستعماری» استفاده‌ نمی‌کند، پس تمام چیزی که می‌تواند ‌بگوید این است که غیرسفیدپوستان به جای اینکه دنبال آزادی واقعی باشند، چیزی که البته مردان سفیدی چون او مشغول کشفش بودند، در جست‌وجوی «به‌رسمیت‌شناسی» هستند. یک نشانه‌اش آنکه که آن‌ها ترجیح می‌دهند مردمی از نژاد خودشان با آن‌ها بدرفتاری کند، تا اینکه پذیرای «رهبرانی محتاط، منصف، باوقار و خوش‌طینتی» از بیرون باشند؛ این‌ها کلمات کلیدی برلین برای امپریالیست‌های سفید است.البته، مردم و ملت‌های غیرسفیدپوست همواره برای آزادی حقیقی ‌جنگیده‌اند، اما -چنانچه در بازتاب آثار لیلا و مریدانش هم می‌بینید- بازنمایی واژگونه آن‌ها به‌مثابۀ گمراهان یا فریب‌خوردگانِ سیاست‌های هویتی همواره عنصر تعیین‌کنندۀ مباحث مردان لیبرال سفیدپوست باقی مانده است. مرد سفیدپوست لیبرال است که واقعاً می‌داند آزادی یعنی چه و چگونه آن را باید برای همه انسان‌ها در کل جهانِ سفیدپوست تأمین کرد.من بازتاب این صیانت نفس را در محل کارم هم می‌بینم، حتی میان تحلیلگرانی که صادقانه در خطاهای گذشته خود بازنگری کرده‌اند. من قدردان پیتر باینارت هستم که ذهنیتش را در مورد اسرائیل تغییر داد و گفت‌وگوی مهمی در میان یهودیان آمریکا به راه انداخت. اما خرد تحسین‌برانگیز و دیرهنگام او مرا به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد. هرچه نباشد، مجلۀ باینارت در دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ کمک کرد این خرد وارد برهوت سیاسی شود. لیبرال‌‌های ساحل شرقی۱۰ به اندازه رسانه‌های دست‌راستی، ادوارد سعید را مورد شکنجه قرار دادند و تنها پناهگاه امن برای او نیشن بود. صدای فلسطینی‌ها هنوز به نحو کافی در هیچ رسانه‌ای بازنمایی نمی‌شود. به نظر می‌رسد که همیشه از ما خواسته شده یکی دو دهه منتظر بمانیم تا کارشناسان مرکزگرا و لیبرال‌های سفیدپوست اشتباهات قبلی خود -چه درمورد ویتنام، چه عراق یا ناتانیاهو- را جبران کنند و به بینش واقعی دست یابند. اگر یاد بگیریم تا به قربانیان آن‌ها گوش فرا دهیم، پیشرفت‌های اخلاقی و فکری سرعت می‌گیرند.جنکینز: یکی از مقالات شما با عنوان «چرا سفیدپوستان آنچه من می‌نویسم را دوست دارند؟» به تا-نهیسی‌کوتس نگاهی کاملاً انتقادی و درعین‌حال احترام‌برانگیز دارد. دوسال پیش زمانی که این نوشته بیرون آمد، شما او را سرزنش کردید که به ارتباط بین نژاد و اقتصاد سیاسی بین‌المللی توجهی ندارد. اکنون شاهدیم که رسانه‌های جریان اصلی جنبش «جان سیاهان مهم است» را به طور گسترده در ایالات متحده پذیرفته‌اند و این جنبش صورتی جهانی پیدا کرده است و حتی چنانچه خودتان می‌دانید، در هند هم تأثیرگذار بوده است. حال، از آنجا که کوتس یکی از تاثیرگذاران فکری عمدۀ این جنبش بوده است، و از آنجا که این جنبش صورتی جهانی پیدا کرده است، آیا هنوز هم پای انتقادتان از او هستید؟میشرا: فکر می‌کنم آنچه به آن اشاره داشتم، یکی از کاستی‌های فاحش در نوشته‌های کوتس بود. چگونه است که نویسندۀ حساس و باهوشی مثل او تجربۀ آمریکایی‌های آفریقایی‌‌تبار را به تاریخ آسیا و آفریقا ارتباط نمی‌دهد. در گذشته، رهبران و هنرمندان آمریکایی‌آفریقایی‌ -مثل دبلیو. ای. بی دو بویس، نینا سیمون و ریچارد رایت که به باندونگ سفر کردند و درمورد این مسئله و خیلی چیزهای دیگر نوشتند- مشتاق بودند تا میان مردمی که در هر کجا علیه برتری نژادی-قومی می‌جنگیدند، پیوندهای همبستگی برقرار کنند. بسیاری از غیرآمریکایی‌ها به طور طبیعی انتظار دارند که جنبش جان سیاهان مهم است، که به نحو شگفت‌انگیزی در پاره‌ای از موارد مؤثر بوده، دورنمای بین‌المللی استواری داشته باشد، به‌خصوص که ایالات متحده در دهه‌های اخیر عمیقاً و به نحو فاجعه‌باری درگیر امور دیگر کشورها شده است.تعجب می‌کنم که در اینجا فاصلۀ نسلی مطرح باشد. محمدعلی کِلی از اینکه در ویتنام مبارزه کند، سر باز زد، اما برای مثال، فیلم اسپایک لی درمورد سربازان آمریکایی‌آفریقایی‌ در ویتنام حاوی هولناک‌ترین کلیشه‌های آمریکایی درمورد ویتنامی‌ها و به طور کلی خارجی‌های غیرسفیدپوست است. مسئول پروژۀ۱۶۱۹ ۱۱ نیویورک تایمز در توئیتی ادعا کرده است که آمریکایی آفریقایی‌ها «در خارج برای دموکراسی مبارزه می‌کنند». آمریکا‌گرایی‌ ساده‌لوحانه‌‌ای در این حد واقعاً نوبر است، به‌خصوص که همبستگی بین‌المللی و شگفت‌انگیز جان سیاهان مهم است با کمال تأسف انعطاف‌پذیر نیست. مسلمانان در کشمیر و غزه باید از نبردهای توان‌فرسای خود برای بقا مرخصی بگیرند، تا بتوانند خود را حامی جان سیاهان مهم است معرفی کنند.بیانسه، جی-زی و بسیاری دیگر از آدم‌های ثروتمند، مشهور و قدرتمندِ آفریقایی‌آمریکایی در مورد سلب مالکیت فلسطینی‌ها و نابودی یمن اصلاً حرفی برای گفتن ندارند، چه برسد به اینکه بخواهند درمورد اعدام‌های حکومتی مسلمانان و دالیت‌ها در هند و محاصرۀ ایغورها در چین صحبت کنند. ستایش اوباما به‌عنوان اولین رئیس‌جمهور سیاه‌پوست آمریکا از جنبش که کوتس هم آن را جنجالی کرد، ناامیدکننده است. در اینجا شخصیتی را داریم که نه‌تنها رفتارِ مشخصاً امپریالیستیِ جورج دبلیو. بوش برای ترور خارجی‌ها با پهپاد را گسترش داد، بلکه برای تسکین آلام آمریکایی‌آفریقایی‌هایی که بحران مالی نابودشان کرده بود نیز کار چندانی نکرد. و حالا از عِمارت خود در جزیرۀ مارتا وینیارد توییت می‌زند که چقدر بوش قانون‌مدار بود و در اجتماعات انتخاباتی می‌گوید جو بایدن سوسیالیست نیست.در ضمن، من فکر می‌کنم تأثیر جان سیاهان مهم است به لحاظ بین‌المللی قابل اغماض است. این جنبش در هند به ابزاری برای بسیاری از ستارگان بالیوود تبدیل شده است، کسانی که در برابر تجاوز و اعدام دالیت‌ها و مسلمانان، و تحقیر سیستماتیکی که رژیم نارندرا مودی در حق کشمیری‌ها انجام می‌دهد، سکوت پیشه کرده‌اند. این‌ها افرادی هستند که دوست دارند با مودی سلفی بگیرند و با تبلیغ کرم‌های سفیدکننده پول دربیاورند. به نفع جنبش خواهد بود اگر از شر این حامیان خلاص شود. جنکینز: بیایید دربارۀ مسیر سیاسی پیش‌رو حرف بزنیم. فکر می‌کنم بسیاری از مردم کنجکاوند که در مورد دیدگاه سیاسی راهگشای شما بدانند، به ویژه که بسیاری از مقالات شما به‌خاطر انتقاداتشان مشهورند، خصوصاً آن‌هایی که درمورد فرگوسن و پیترسون نوشته‌اید. چیزی که در نوشته‌های شما مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد، به ویژه دربارۀ هند، این است که شما همدلی بسیاری دارید با نقشی که سنت‌های محلی می‌توانند بازی کنند. اگر به زبان کارل پولانی بخواهم بگویم، این سنت‌ها در برابر جهانی متشکل از نیروهای غیرشخصی بازار و تکنوکرات‌ها مقاومت می‌کنند. می‌توانید در این باره توضیح بیشتری بدهید؟میشرا: همواره تمنایی استثنایی و استبدادی وجود داشته که می‌خواسته کثرت باورنکردنی فرهنگ‌ها و شیوه‌های زیست را به مدلی واحد از جامعه‌ای تقلیل دهد که به سبک آمریکایی و حول مصرف بی‌پایان ساخته شده است. نیازی ندارید که در جنگل‌های تبت و یا جنگل‌های بارانی آمازون روزگار بگذارید تا متوجه چیزی شوید که جیمز اسکات اسمش را «دانش بومی» می‌گذارد. اکنون در همه جا با هزینه‌های سیاسی و زیست‌محیطی‌ای مواجه هستیم که پروژۀ بی‌پروای آمریکایی شدن برایمان به ارمغان آورده است. اینکه از اینجا به کجا می‌رویم به این بستگی دارد که چگونه گذشته و آینده را درک می‌کنیم. آنطور که من می‌بینم، این وظیفه به تازگی شروع شده است.خطابی دارم به آن‌هایی که می‌گویند من هیچ راهکار راهگشایی ارائه نمی‌دهم، البته این اتهام اغلب با سوءنیت و از سمت اعضای طبقۀ کارکنان دولت مطرح می‌شود که هیچگاه به انتقادات من علاقه‌ای نداشته‌اند، اما دیگر نمی‌توانند آن‌ها را نادیده بگیرند. آن خطاب این است که می‌خواهم بپرسم جدای از فعال اجتماعی بودن، آیا ما به اندازۀ کافی انتقاد کرده‌ایم؟ انتقاد نقطۀ شروع هر آفرینش جدید و وظیفۀ ابتدایی هر نویسنده است. آیا اغراق کرده‌ام اگر بگوییم که ما در فرهنگ فکری فوق‌العاده عقب‌مانده‌ و از خود راضی‌ای زندگی کرده‌ایم که ریشه در جنگ سرد دارد، فرهنگی که هنوز پیش‌فرض‌های اصلی‌اش را بررسی نکرده‌ایم، چه برسد به اینکه بخواهیم آن پیشفرض‌ها را کنار بگذاریم؟ اکتاویو پاز یک بار نوشته بود که «ویژگی بارز مدرنیته انتقاد است». این جمله ممکن است مبهم به نظر بیاید اما در واقع تعریفی دقیق است. اگر بخواهیم مسیر مدرنیته را طی کنیم، می‌باید از عادات قدیمی ستایش نیاکان دست بکشیم و به احترام غریزی به شخصیت‌های مرجع پایان دهیم. با‌این‌حال، ما مشتی از مردان سفیدپوست قرن هجدهمی را با کلاه‌‌گیس‌هایشان به قدیسانی گچی تبدیل کرده‌ایم. و البته این تنها جمهوری‌خواهان تندرو نیستند که بر اصالت تأکید می‌کنند. خیلی از رهبران فکری بسیار تأثیرگذار نیز از ما می‌خواهند که خود را در پای روشنگری به خاک افکنیم.من اینجا حتی از اتاق‌های فکر و روزنامه‌نگاری جریان اصلی و دیگر نظام‌های دانش فکری عقیم صحبت نمی‌کنم، که در خدمت طبقات تجاری و سیاسی هستند. برای این نظام‌ها پیش‌فرض‌هایی مثلِ «تاریخ به پایان خود رسیده است»، «جهانی‌شدن غیرقابل‌توقف است»، «جهان به دنبال رهبری آمریکا است» مدتی است که بی‌معنا شده است. نتیجۀ تسلیم‌شدن گسترده در برابرِ این بدیهیاتِ زهوار در رفته، این است که بخش عمده‌ای از فرهنگ فکری جریان‌اصلی امروز کاملاً عقیم به نظر می‌رسد، حتی بدتر از دوران پیشامدرن. چقدر کم پیش می‌آید که با محصولاتش سر ذوق بیاییم و چیزی ارزشمند در نشریاتش پیدا کنیم.و دلیل آن این نیست که تخصص آن‌ها ناگهان تنزل یافته است. بلکه برعکس، چیز تهوع‌آوری که هنگام ورق زدن صفحات مجلات نیویورک تایمز، گاردین و فایننشال تایمز، به عنوان سه نشریه تحمل‌پذیرتر، می‌بینید این است که آن‌ها می‌توانند بهتر عمل کنند، می‌توانند پستانک‌های کهنه و تمایلات سیاسی بچه‌گانه‌شان را به راحتی کنار بگذارند. مسئله این است که یا هیچ تلاشی نشده یا تلاش اندکی صورت گرفته تا تخصص پیچیدۀ جدید را با طیفی از مسائلِ جدید تطبیق دهند. و در اینجا حتی مجلات روشنفکری معتبری مثل نیویورک ریویو آو بوکس و لندن ریویو آو بوکس در مظان اتهام‌اند.جنکینز: شما علاقه زیادی به کتاب مارتین هاگلوند، این زندگی: ایمان سکولار و آزادی معنوی۱۲، ابراز داشته‌اید. این کتاب از نظام پساسرمایه‌داری‌ای می‌گوید که در آن دولت به جای اینکه دستمایۀ منافع خصوصی یک عده‌ باشد، فرع منافع دموکراتیک جامعه به‌عنوان یک کل قرار می‌گیرد. چنین چیزی مستلزم مالکیت جمعی ابزار تولید است که توسط اتحادی جهانی از دولت‌های دموکراتیک باید تاسیس شود. بعضی می‌نویسند که این کتاب آرمان‌شهری محض است. چرا شما جذب آن شدید؟میشرا: من برای اولین بار در حلقه‌ای مطالعاتی در دانشگاه ایالت خودم با مارکسیسم مواجه شدم، و اولین متن‌هایی که از نظر گذراندم دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴ و گروندریسه مارکس بود. من هنوز اعتقادی که در این زندگی پژواک دارد را از دست نداده‌ام که مارکس بیش از هر چیز دل‌نگران تأمین آزادی معنوی بود. دکترینِ بعدی مارکسِ متأخر می‌تواند ملالت‌بار باشد. آنچه در کار وی پیوسته تازه و زاینده باقی می‌ماند، میراث دوگانه‌اش از مسیحیت و رمانتیسیسم است که به ما اجازه می‌دهد ملتفت واقعیت‌های جدید شویم، مثل تباهی گستردۀ محیط‌زیست، و شکستن چارچوب‌های اقتصادی‌ای که بر بازتوزیع تأکید دارند، بدون اینکه بخواهند شیوه‌های ستمگرانۀ کارگری را ساقط کنند. آنچه در کتاب هاگلوند برای من جذاب بود، بازتفسیرش از مارکسیسم برای عصری سکولار و مخاطب سکولار شده بود، بدون اینکه دیدگاه مارکس در مورد آزادی معنویِ گسترده‌تر از اشکال مدرنِ اجبار را از بین ببرد. همچنین، من تأکیدش بر استقلال اجتماعی را نیز دوست داشتم، چیزی که آیین بودایی را به سنت مارکسیستی متصل می‌کند.جنکینز: با خواندن کتاب شما این تصور ایجاد می‌شود که نابینایی غربی نسبت به تعصب لیبرالی تا حدودی به این دلیل است که غفلتی عمومی از نویسندگان غیرغربی وجود دارد. برای مثال، شما اشاره می‌کنید که، «مردم به انقیاد درآمده، قبل از اینکه آرنت ریشه‌های توتالیتاریسم را در سال ۱۹۵۱ منتشر کند، به سهولت دستشان آمده بود که استقرار صلح در غربِ متروپل تا حد زیادی به برون‌سپاری جنگ به مستعمرات بستگی دارد». چه توصیه‌ای به خوانندگانی دارید که امیدوارند دانششان را از جهانی غنا ببخشند که فراتر از نسخۀ اندیشۀ غربی است؟ آثار چه نویسندگانی را توصیه می‌کنید که بخوانند؟میشرا: بله، این موضوع برای مدت مدیدی منبعی از بیم و امید برای من و بسیاری دیگر از مردم بوده است. آرشیو فکری‌ای که از خلال دو جنگ جهانی به وجود آمد، بحران‌های اقتصادی دهۀ ۲۰ و ۳۰ و هولوکاست، معمولاً بر بینش افرادی که پیش از همه و مستقیماً در معرض خشونت بنیادین سیستم‌های اقتصادی و سیاسی قرار گرفتند، ارجحیت پیدا کرده است. تجربۀ شخصیتی مثل گاندی از جهان -در سه قاره مختلف آسیا، آفریقا و اروپا- زمانی که از نیرنگ‌های توده و خشونت پنهان دموکراسی‌های غربی می‌نوشت، وسیع‌تر از نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت بود. وقتی جواهر لعل نهرو فاشیسم را به عنوان برادر دوقلوی امپریالیسم غربی معرفی کرد، هانا آرنت هنوز دربارۀ اردوگاه های کار اجباری انگلیس در آفریقای جنوبی ننوشته بود. متفکران ضد استعماری‌ای که درمورد آن‌ها در کتابم- از ویرانه‌های امپراتوری۱۳- نوشتم، وقتی در مورد ارتباط بین حقوق بین‌الملل و سلطه امپریالیستی صحبت می‌کردند خود را به کارل اشمیت محدود نمی‌کردند.چیزی که سعی می‌کنم بگویم این است که می‌توان به بی‌شمار نویسنده رجوع کرد، چنان که من این کار را قبلاً انجام داده‌ام، اما بدون آگاهی و رفع برخی اختلافات عمیق در زندگی فکری راه به جایی نخواهیم برد. به عنوان مثال، رابیندرانات تاگور در دهه‌های ۱۹۱۰ و ۱۹۲۰ برخی از تندترین انتقادها را دربارۀ ناسیونالیسم‌ها و امپریالیسم‌های رقابتی نوشت، به یک اندازه درمورد ژاپن و ایالات متحده، این درحالی بود که توماس مان و بسیاری از نویسندگان آلمانی، فرانسوی، و ایتالیایی مشغول قلم‌‌زدن دربارۀ شکوه تمدن‌هایشان بودند. می‌بینیم که رمان کسالت‌بار و کینه‌توز مان یعنی تأملات مردی غیرسیاسی۱۴، که خودش بعدها آن را به عنوان نوشته‌ای گوبلزی تقبیح کرد، در انگلیسی بازترجمه شده و به عنوان اثری کلاسیک در نیویورک ریویو آو بوکس منتشر می‌شود. من تردید دارم که اثر همچنان درخشان تاگور یعنی ناسیونالیسم، که یک سال زودتر منتشر شد، بتواند حق چاپی با چنین اعتبار کسب کند.چپ‌ها هم نقاط کور خود را دارند. فیصل دیوجی اخیراً به این اشاره کرده که چگونه جودیت باتلر در آخرین کتاب خود، نیروی عدم خشونت۱۵، به «غیرغربی‌ها» بی‌توجه است یا «شخصیت‌ها و منازعاتی را کوچک می‌شمرد» که به موضوعش مرتبط‌اند، در عوض بر «شمار کوچکی از صاحب‌نظران اروپایی نام‌آشنا» تکیه می‌کند. به عبارت دیگر، انبوهی از والتر بنیامین‌ها و نه امثال نلسون ماندلا و مارتین لوتر کینگ. خودِ گزارش دیوجی نشانه‌ای از تغییر اوضاع است، هرچند نه با سرعتی کافی. پژوهشگران جوان در حال شکستن چارچوب‌های قدیمی و تنگ‌نظرانۀ اندیشه و تعصب هستند. شک دارم بعد از اینکه آن‌ها را بخوانید بتوانید صادقانه از کنارشان بگذرید. دو مثال از آخرین‌هایشان عبارت‌اند از: کتاب آدوم گتاچیو، جهان‌سازی پس از امپراتوری: رونق و زوال تعیین سرنوشت۱۶ و کتاب پریا ساتیا، دژخیم زمان: چگونه تاریخ تاریخ می‌سازد۱۷.جنکینز: دو کلمه‌ای که مدام می‌شنوم و برای توضیح پیروزی کم‌رنگ‌تر از انتظار بایدن درمقابل ترامپ به کار می‌رود، «آزادسازی» و «عادی‌سازی» هستند. ایده این است که هرچند بایدن خیلی چیزها را برای توضیح باقی گذاشت، ولی فرایندی از ترمیم و سازش را شروع می‌کند که نه‌تنها ایالات‌ متحده را به وضعیت عادی سیاسی و اجتماعی برمی‌گرداند، بلکه آنچه نظم بین‌الملل لیبرال گفته می‌شود را هم برخواهد گرداند. آنچه در کالبدشکافی‌های انتخابات واضح است؛ این است که لیبرال‌ها انگیزه‌ای قوی‌ برای عادی‌سازی و میلی وافر برای غافلگیری به واسطه موفقیت پوپولیست‌ها دارند که مختص به این کشور هم نیست. نظر شما در این باره و انتخابات آمریکا به طور کلی چیست؟میشرا: فکر می‌کنم اشکالی ندارد اگر بگوییم که بسیاری از آنانی که در ۲۰۱۶ و ۲۰۲۰ به ترامپ رأی دادند، همان‌هایی بودند که در ۲۰۰۸ و ۲۰۱۲ اوباما را انتخاب کردند. کاندیدایی حاشیه‌ای که وعده می‌دهد تجارت را به حالت معمول دربیاورد، خصوصاً بعد از مواجهات تکان‌دهنده با تخلفات سیاسی و مالی و فجایعی مانند ترور، طوفان کاترینا و بحران مالی، بسیار جذاب است. اوباما پس از اشتیاق عمیق و گسترده برای تغییر به قدرت رسید و به طور منحصر به فردی توانمند شد، اما در ادامه انتخاب کرد که عضویت خود را در طبقه حاکم تقویت کند، گرچه همزمان خزعبلات آرامش‌بخش زیادی درمورد فراجناحی بودن به زبان می‌آورد. آیا در این صورت عجیب است که از پس آن ترامپ ظاهر ‌شود و سرخوردگان و تلخ‌کامی‌های روزافزون آنان را به تغییر متصل کند؟ و آن‌ها را بر ضد بنیاد خودخواهانه‌ای هدایت کند که با مرد سیاه‌پوستِ آتلانتیک‌خوانی نشسته در کاخ سفید، خود را بهترین در جهان تصور می‌کند؟ فکر می‌کنم آن بنیاد قدیمی، که از راست‌میانه‌رو تا راست افراطی را شامل می‌شد، با شوری طغیان‌گر و بنیادبرافکنی در همه جا غافلگیر شده است، در هند و بریتانیا به اندازۀ ایالات متحده. بنیادی که با خودآزمایی غریبه است، و چپ‌ها را که در بهترین حالت نیرویی حاشیه‌ای هستند، مقصر گرفتاری‌های خود جا می‌زند. انتخاب بایدن می‌تواند این روند را تشدید کند، و هیچگاه نباید فراموش کنیم که از زمان جنگ سرد، دژخیم‌سازی از چپ کار سیاسی و فکری را در ایالات متحده بسیار آسان کرده است.با توجه به دورشدن چالش‌های انتخاباتیِ راست‌های افراطی و تضمینِ احیای دوبارۀ حرف‌های پیشین، بنیاد قدیمی و شیپورچیانش در رسانه‌ها در صددند تا چپ را بیش از این بدکار نشان دهند. در شوک و نگرانیِ کسانی مثل [الکساندریا اوکاسیو-کورتز] و دیگرانی در حزب دموکرات که برای پیروزی بایدن سخت تلاش کردند و در حد خود موفقیت‌هایی به‌دست آوردند، حملات مدتی است که شروع شده‌اند. خود بایدن قرار است ناامیدکننده باشد، واقعاً منصفانه نیست. محدودیت‌های او و هم‌قطاران اوبامایی‌اش و همچنین دامنۀ چالش‌های اقتصادی پیش‌روی آن‌ها کاملاً مشخص است. به‌علاوه، حدود ۷۰ میلیون رأی ترامپ گواه این است که تمایلاتِ بنیادافکنانه از بین نرفته است؛ نه در ایالات متحده، نه در هند، نه در بریتانیا، نه در ایتالیا و مطئمناً نه در فرانسه.آیا به خاطر دارید که در سال ۲۰۱۶، چگونه از [رئیس‌جمهور امانوئل] مکرون به‌عنوان امید بزرگ نظم لیبرال، و [تونی] بلر فرانسوی، یاد می‌شد؟ فردی که می‌گفتند فرهیخته‌تر و روشنفکرتر از اوباما است. سرنوشتش چه شد؟ اکنون به مکرون نگاه کنید، تقریباً درهمۀ حوزه‌های انتخابیه مطرود شده و تلاش می‌کند با نزدیک شدن به موضع [رهبر جبهه ملی] مارین لوپن درمورد اسلام، بخت خود را افزایش دهد. بایدن بیش از مکرون با آن نظم بی‌اعتبار کهنه مأنوس است و کمتر از او ناجی خوبی برای این نظم محسوب می‌شود. همچنین، فکر نمی‌کنم آخرین پیام ترامپ و توییت‌های او را هنوز دیده باشیم. تمایل به عادی‌سازی، وضعیتی که اساساً در آن نابرابری‌های فاحشْ پشتِ پردۀ ظرافت و مدنیت پنهان می‌شود، همان چیزی است که در ابتدا ترامپ را برای ما به ارمغان آورد. پیگیری دوباره عادی‌سازی می‌تواند ترامپ را با دوزی دوبرابر به ما برگرداند، یا نسخه‌ای بیاورد که سمی‌تر و مهلک‌تر از نمونۀ اصلی آن باشد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Mishra, Pankaj. Bland Fanatics: Liberals, Race and Empire.Verso Books, 2020 پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با پانکاج میشرا در تاریخ ۲۳ نوامبر ۲۰۲۰ با عنوان «The Liberal Establishment Is ‘a Stranger to Self-Examination’» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ دی ۱۳۹۹ با عنوان «گفت‌وگو با پانکاج میشرا دربارۀ کتاب جدیدش» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• دنیل استینمتز-جنکینز (Daniel Steinmetz-Jenkins) روزنامه‌نگاری آمریکایی است که در نیشن مجموعه‌ای از گفتگوها با متفکرین را انجام می‌دهد.••• پانکاج میشرا (Pankaj Mishra) رمان‌نویس و جستار‌نویس هندی است. او تحصیلات خود را در دانشگاه جواهر لعل نهرو به پایان رسانده است و با انتشار کتاب هند در اذهان (India in Mind) که پژوهشی دربارۀ مهم‌‌ترین نوشته‌های مربوط به هندوستان است به شهرت رسید. میشرا در حال حاضر استاد دانشگاه لندن است.[۱] Triumphalism: گرایش به همیشه پیروزدانستن خود [مترجم].[۲] شاعر لهستانی که در سال ۱۹۸۰ برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شد [مترجم].[۳] نویسنده و منتقد آمریکایی که همیشه به رادیکال‌بودن و تندروی متهم بود [مترجم].[۴] Ivy League یک مجموعه متشکل از معروف‌ترین گروه دانشگاه‌های خصوصی کشور آمریکا[۵] wonkfests[۶]  The Power Elite کتابی دوران‌ساز از جامعه‌شناس جنجالی آمریکایی، سی رایت میلز. میلز در این کتاب با کار تجربی عظیمی نشان می‌دهد چطور شبکه‌ای از نخبگانِ قدرتمند آمریکا را می‌چرخانند [مترجم].[۷]  The New Class کتابی از متفکر و منتقدی به نام میلوان جیلاس دربارۀ طبقۀ نوظهور نخبگانِ قدرتمند کمونیست در بلوک شرق [مترجم].[۸] cancel culture[۹] Proud Boys[۱۰] East Coast[۱۱] ۱۶۱۹ Project[۱۲]  This Life: Secular Faith and Spiritual Freedom [۱۳]  From the Ruins of Empire[۱۴]  Reflections of a Nonpolitical Man[۱۵]  The Force of Nonviolence[۱۶]  Worldmaking After Empire: The Rise and Fall of Self-Determination[۱۷]  Time’s Monster: How History Makes History ]]> پانکاج میشرا تاریخ‌وسیاست Wed, 23 Dec 2020 04:46:14 GMT https://tarjomaan.com/interview/9995/ به خانۀ مادرم رفتم، وقتی دیگر مادری نداشتم https://tarjomaan.com/neveshtar/9988/ رجا شحاده، گرانتا— هیچکس نمی‌تواند مطمئن باشد که دارد کار درست را انجام می‌دهد یا نه، به‌خصوص وقتی بیمار، مثل مادرم در آن اواخر، فقط با مشقت بتواند حرف بزند. اما تمام شواهد حکایت از آن داشتند که او نمی‌خواست به زندگی ادامه دهد.زوال‌که آغاز می‌شود، چه سرعتی دارد؛ چه شتابان است سقوط به ورطۀ فراموشی.آن روز صبح همراه برادرم سامر و همسرم پنی به آپارتمان مادرم رفتیم تا با آن خانه وداع و تخلیه‌اش کنیم. انتظار داشتم خانه‌ای سرد و خالی از زندگی باشد. خانۀ والدینم، خانۀ سال‌های میانی؛ سال‌های یک زندگیِ طبقۀ متوسطی که بس پرآشوب، پردردسر و مملو از تراژدی نیز بود. خانه‌ای که، چه در گذشتۀ دور و چه همین اواخر، ماجرا زیاد به خود دید و هر دوی والدینم توی تابوت‌هایشان از آنجا خارج شدند. قرار بر این بود که خانه را پس از تخلیه پس بدهیم، خانه‌ای که مادرم صاحبش نبود و من دیگر هرگز مجبور نخواهم بود که شاهدِ بیرون‌بردن جنازۀ کسی از آنجا باشم. اما برخلاف انتظار، خانه را آن‌قدرها هم خالی از زندگی نیافتیم. پدر و مادرم هنوز آنجا بودند، همان‌طور که بخشی از خودم آنجا بود، بیش‌ازآنچه انتظارش را داشتم.اینک آفتاب غروب کرده، شفق تمام شده و شب پیش رویمان است؛ شبی تاریک و بی‌مهتاب. به اتاق مادر رفتم و آنجا، لحافی را دیدم که روی تخت خالی‌اش پهن بود، همان لحافی که والدینم را در تمام خانه‌هایی که در آن زیسته بودند همراهی کرده بود.چند ماه پیش‌ازآنکه مادر بمیرد، برادرم تلفن کرد. «فکر می‌کنی می‌تونه ما رو بشناسه؟» صدایش اندوه، سرخوردگی و درد فشارندۀ عمیقش را لو می‌داد. گفتم نمی‌دانم.تنها چند هفته پیش از آن مادر توانسته بود تک‌گویی مارک آنتونی در [نمایشنامۀ] ژولیوس سزار را از حفظ بخواند؛ آن را در مدرسۀ دخترانۀ آنگلیکان در اورشلیم خوانده بود. گویی داشت از پشت حجاب مرگ ظاهر می‌شد تا به ما ثابت کند که عقلش را از دست نداده است. داشت تصمیم می‌گرفت این زندگی را با ذهنی بی‌عیب‌ونقص ترک کند. عملی بود متهورانه و باوقار که ثابت می‌کرد او در انتخاب مرگ کماکان داشت اراده‌اش را اعمال می‌کرد. از زندگی خسته شده بود.مدتی بود که این فرایند زوال، این افول پیش‌رونده، در جریان بود. وقتی فهمیدم که مادرم چندی است دندان‌هایش را تمیز نمی‌کند قلبم شکست. وقتی حالش خوب بود هرگز از این کار باز نمی‌ماند. پرستارش نیز برایمان توضیح داد که مادر نیمه‌شب‌ها از خواب بیدار می‌شود و در خانه راه می‌رود و پدرم را صدا می‌زند: «عزیز، عزیز، کجایی؟»نوری که به خانه سرریز می‌کرد سایه می‌انداخت. همان ساعتی بود که مادر بیش از هرچیز دیگری از آن نفرت داشت، وقتی نهایت سعی‌اش را می‌کرد تا تنها نباشد.مادر همیشه می‌گفت «همان لحظه که همسایه زنگ در را زد و ترس را در صدایش شنیدم، فهمیدم چه اتفاقی افتاده». انگار انتظار آن را می‌کشیده است. آن لحظه هرگز فراموشش نشد. آن لحظه، نشانۀ گذار از شوهرداشتن، از همسری مغرور بودن، و تبدیل‌شدن به بیوه‌ای شوربخت بود.بعدها، دوستش ابتسام که شوهر خودش را چندی پیش از دست داد، سریع و بدون اینکه برای نفس‌کشیدن مکث کند، مفتخرانه تعریف می‌کرد که این شوهر او، آقای دکتر، بود که قبل از بقیه به صحنۀ جرم رسیده بود. پی حرفش را می‌گرفت تا مادرم را باخبر کند از آنچه شوهرش وقتی به راه ماشین‌روی گاراژ رسیده بود، با چشمانش دیده بود؛ همان‌جا که پدرم تازه ماشینش را پارک کرده و داشت به‌سمت درِ خانه راه می‌پیمود. اینکه چطور پدرم، که قاتلی گلویش را بریده بود، در استخری از خون افتاده بود و خون تا خیابان شُره کرده بود. اینکه چطور آقای دکتر انگشت‌هایش را روی گلوی پدرم گذاشته بود تا ببیند که نبضش می‌زند یا نه، و دیده بود که مدتی است که مرده. برای نجاتش خیلی دیر شده بود.پس از مرگ پدر، مادرم و من در اتاق آفتاب‌گیر می‌نشستیم. مادر با عجز می‌پرسید «چرا این کار را کرد؟» انگار پدرم خودش این بلا را سر خودش آورده باشد. مادر این عادت را داشت، عادت سرزنش‌کردن قربانی. من می‌گفتم که پدر همان‌طور که می‌خواست زندگی کرد. خودش را راضی کرد. دوست داشت این‌طور زندگی کند.«که من را این‌طور رها کند؟» و من سنگ‌دل بودم، ناتوان از شروعِ درکِ ماهیتِ رابطه‌شان که آن را به‌کل اشتباه فهمیده بودم. او همانند زنان هم‌نسل خودش به مردش زنجیر شده و با او تکمیل می‌شد و مستقل از او هیچ زندگی‌ای نداشت، اما من نمی‌توانستم ارزشی برای این کارش قائل باشم.می‌گفت «چرا؟ دلیل همۀ این کارها چه بود؟ چه چیز بیشتری لازم داشتیم؟ چرا مجبور بود به جنگیدن ادامه دهد؟ برای کی؟ چه کسی لیاقت این‌همه تکاپو را دارد؟ حالا چه کسی به من اهمیت می‌دهد؟ حالا که او نیست و من را تنها گذاشته چه زندگی‌ای دارم؟ جگرم می‌سوزد».«وقتی زنده بود خانه‌مان پر بود از ملتمسین، آن‌ها که می‌خواستند او برایشان نزد فرماندهان نظامی پادرمیانی کند. او را جلو می‌فرستادند، در معرض خطر قرارش می‌دادند و خودشان پشت او مخفی می‌شدند، می‌ترسیدند از اینکه اسم خودشان لکه‌دار شود. می‌رفت جلو و آن‌ها پنهان می‌ماندند. همیشه مشتاق کمک‌کردن به هر کسی بود که کمک می‌خواست، تاجایی‌که از دستش برمی‌آمد. آن‌ها که ازش کمک می‌خواستند هرگز قدر این را ندانستند که چه زحمتی برایش دارد و چه هزینه‌ای به من تحمیل می‌کند، منی که رنج خستگی و متهم‌شدن را درش می‌دیدم. او هرگز تسلیم نشد. اگر قرار بود به مسئولی رو بیاندازد تا کاری را انجام بدهد، بارها و بارها زنگ می‌زد، بیست بار، سی بار، چهل بار اگر لازم بود، هرگز تسلیم نمی‌شد. حتی از شخصی که به این لطف نیاز داشت هم سمج‌تر می‌شد. برایش مسئلۀ غرورش بود. هرگز به خودش اجازه نمی‌داد شکست بخورد، مهم نبود چقدر برایش گران تمام می‌شود. این آدم‌ها بعد از مرگش کجا بودند؟»خبر داشتم که برای ما نیز کارهای زیادی انجام داده بود. کاری کرده بود که کماکان احساس خاص‌بودن بکنیم و وقارمان را حفظ کنیم. از بدترین بلایای شکست و وضعیت وحشتناکِ اشغال نجاتمان داده بود. او دربرابر اشغالگر ایستاده بود و توانسته بود در هر نقطه با سربازان و افسران آن‌ها رویارو شود. هرگز از آن‌ها اطاعت نکرد.مادرم در کنفرانس مطبوعاتی‌ای که در هتل اَمریکن کلونی در اورشلیم ترتیب دادیم تا از شکست پلیس اسرائیل در انجام تحقیقات مناسب دربارۀ قتل پدرم گزارشی بدهیم، گفته بود «اجازه دادند مردی که بیشترین تلاش را برای صلح انجام داده بود، بدون عدالت بمیرد». اما همه خود را به نشنیدن زدند. خطاب او به جامعۀ اسرائیل بود که تعداد زیادی از دوستانش در میان آن‌ها بودند، اما حتی یک نفر از آن‌ها نیز تماس نگرفت تا پیشنهاد یاری دهد.مادرم حق داشت عصبانی باشد. پس از اینکه پدرم مُرد همه رهایش کردند. مردم ما به سوراخ‌هایشان خزیدند و ترجیح دادند خطر نکنند یا درباره‌اش حرف نزنند؛ بسیاری از آن‌ها از دست‌داشتن رهبرانشان در این قتل احساس شرم می‌کردند. اسرائیلی‌ها، با خودپسندیِ خاصِ خودشان، گفتند «بله، البته که آن‌هایی که آن‌سو زندگی می‌کنند، همین‌طوری‌اند».و چه شجاع بود مادر وقتی با هم به جست‌وجوی عدالت برخاستیم. این آخرین خدمت، آخرین فداکاری‌اش برای شوهری بود که در طول زندگی مشترکشان از او بسیار طلبیده بود. اما موفق نشدیم. آن‌ها همۀ درها را به رویمان بستند. مادرم از دیدن پدرم بعد از مرگش سر باز زد، گفت که می‌خواهد او را سرزنده و فعال، نه همچون یک جنازه، به خاطر بسپارد. هرگز سر گورش نرفت و به‌ندرت درباره‌اش حرف می‌زد. پدر در زندگی‌اش حضور داشت و در سکوت همراهی‌اش می‌کرد. مادر هرگز دست از او نکشید. ممکن است علت امتناع مادر از ترک خانه‌ای که قتل در آن رخ داده بود، فهمش از معنای وفاداری به شوهر بوده باشد. آنجا ماند، نگهبان خانه، نگهبان مایملک و کاغذهای پدر، و هرگز پستش را رها نکرد.امروز که دوروبر خانه را می‌گشتیم، اسناد بیشتر و بیشتری از این قضیه پیدا می‌کردیم و دربارۀ زندگی مشترک آن‌ها هرچه بیشتر ‌فهمیدیم. آن سمت کمد که متعلق به پدر بود هنوز پر از لباس‌هایش بود. مادر هرگز آن‌ها را اهدا نکرد. همه‌چیزِ خانه نشان می‌داد که او منتظر بازگشت پدر بوده است. نمی‌توانست بپذیرد که او مرده است.نگاهی انداختم به اتاق تلویزیون، با آن میز قهوه‌خوری گرد بزرگش روی فرش ایرانی. حالا اتاق پر شده بود از کارتن‌‌های کاغذها و کتاب‌های پدر و راه بند آمده بود. یاد مادر افتادم که چطور چابک و قبراق دوروبر خانه راه می‌رفت.ازش پرسیدم «مامان، چرا چشم‌هات رو باز نمی‌کنی؟ دردت میاد؟»جواب داد «نه». بعد با لحنی واقع‌گرایانه اضافه کرد «می‌خواهم تمامش کنم».اولین بار نبود که از کلمۀ «فینیش» انگلیسی استفاده می‌کرد. پیش‌ از آن، پنی و من داشتیم دربارۀ یافا برایش حرف می‌زدیم تا دلداری‌اش بدهیم.در آخرین سال‌های زندگی‌اش اغلب اوقات عصبی، پریشان و ناراحت بود. تنها وقتی که حالش بهتر می‌شد موقعی بود که او را به یافا می‌بردیم تا کنار دریا بنشیند. تنها آنجا بود که از ما سیگار می‌خواست و آن را با لذت فراوان دود می‌کرد و دودش را با بی‌قیدی به آسمان می‌فرستاد.در آن آخرین هفتۀ زندگی‌اش پرسیدم «مادر، دلت می‌خواهد ببریمت یافا تا کنار دریا بنشینی و سیگار بکشی؟»گفت «نه، تمام». بیان کلمات برایش مشقت‌بار شده بود و این تنها چیزی بود که توانست سر هم کند.بو برده بودم، اما بعد از آن بود که مطمئن شدم مادرم در چند هفتۀ گذشته می‌خواسته بمیرد. شاید فکر می‌کرد اگر چشمانش را ببندد، اگر جهان را از ذهنش بیرون کند، این اتفاق می‌افتد.پنی موافق نبود. «بدنش واکنش نشان می‌دهد. اگر واقعاً تصمیم گرفته بود بمیرد غذا نمی‌خورد».گفتم «این‌جوری به‌ ماجرا نگاه کن که غذا می‌خورد چون غذا به او می‌دهند و نمی‌خواهد امتناع کند و بعد مجبور شود ببیند که ما شلوغش کنیم و مجبورش کنیم بخورد؛ توی یک حالت منفعل است و فقط می‌خواهد از این وضعیت خلاص بشود».اگر شجاعتش را داشتم و می‌دانستم چطور، به مادر در این راه کمک می‌کردم. این مهربانانه‌ترین کاری بود که می‌شد کرد.می‌دانستم. می‌دانستم که مادر برای مرگ می‌جنگد. می‌جنگد تا بمیرد. می‌کوشد خود را برای آنچه در انتظارش است آماده کند. مثل همیشه این کار را به‌روش خودش انجام داد. هیچ احساسی بروز نداد؛ همه‌چیز را توی خودش ریخت. من آن دوروبر ول می‌گشتم. باعث شد احساس بی‌کفایتی کنم و این فرق زیادی با روش معمولش نداشت. فکر می‌کردم اگر پسر خوبی بودم باید در مردن کمکش می‌کردم. این را بیشتر از هر چیز دیگری می‌خواست و من اگر شجاعتش را داشتم، یاری‌اش می‌کردم. اما توانش را نداشتم. این اخلاق مادرم بود -حتی در مرگ- که مرا با احساس گناه و بی‌کفایتی رها کند؛ با این احساس که آن مردی نشدم که امیدوار بود بشوم.و بااین‌همه، مادر تا آخرین ماه‌ها، تا وقتی که مرگ از راه رسیده بود، به آن اشاره‌ای نکرد. به‌وضوح داشت خود را آماده می‌کرد. روزی، یک ماه پیش از مرگش، پرستارش اطلاع داد که مادر، صبح که از تختخواب بیرون آمده و احساس بهبودی کرده، به او گفته بود «انگار مرگ از کنارم گذشت». نگرانم که لحنش پیروزمندانه نبوده باشد.او دست از مادربودن کشید و تبدیل شد به زنی که دارد خود را برای مرگ آماده می‌کند و از آن‌هایی که پیش از او به آن دیار شتافته‌اند کمک می‌طلبد؛ از پدر و مادرش. او دوباره فرزند آن‌ها شده بود و مدام به‌نوبت صدایشان می‌زد تا بیایند و با او باشند، تا به کمکش بشتابند. حالا به آن‌ها بیش از هر کس دیگری نیاز داشت.پنی و من چندین بار تلاش کردیم تا بیدارش کنیم، تا مجبورش کنیم نزد ما باز گردد. اما تصمیم گرفته بود دنبال مرد ریش‌سفیدی برود که انگار از تخیل غنی‌اش دست‌چین شده بود، تخیلی که پر بود از اجنه و شخصیت‌های عجیب‌وغریبی که ساکن جنگل‌هایِ مرموزِ قصه‌های فوق‌العاده‌ای بودند که وقتی بچه بودم برایم تعریف می‌کرد. حالا او داشت خود را تسلیم آن مرد می‌کرد و دنبال او به اعماقِ ژرف آن جنگل مرموز می‌رفت که ما درباره‌اش هیچ نمی‌دانستیم.او دیگر شب‌ها به کنج‌وکنار خانه نمی‌رفت تا شوهرش را صدا بزند و در هر اتاقی دنبالش بگردد. «عزیز، کجایی؟ کجایی؟» می‌رفت تا در مرگ به او ملحق شود. مجبور بود آن آخرین کوچۀ تاریک به‌سوی جنگل نمناک را به‌تنهایی طی کند؛ در پی آن مرد با موها و ریش‌های سفید آویزانی بود که ژاکت آبی آسمانی پوشیده بود و ژاکتش جیب‌های بسیار داشت. از او می‌خواست تا بیاید. صورت کشیده‌اش با چشمان آبی از او می‌خواست تا بیاید، به‌نزد او بیاید. با اکراه شروع به تعقیب آن مرد کرد. گونه‌هایش تهی شدند. صورتش کشیده‌تر شد. رفته‌رفته ظاهرش فرق کرد، بیشتر به آن دنیا شبیه بود تا این یکی.از ایوان شیشه‌ای به بیرون، به افق نگاه کردم و به مادر در آن آخرین هفته‌ها فکر کردم، به روزهایی که داشت با پایان زندگی‌اش روی زمین مواجه می‌شد؛ از خاطرم گذشت که بازگشتن یا بازنگشتن مادر باید در ذهنش به اینکه آیا چیزی برای بازگشتن وجود دارد یا نه گره خورده باشد. حتماً بر آن شده بوده که چیزی وجود ندارد و بنابراین به راهش ادامه داده و هرگز به عقب بازنگشت.چه شجاعانه به مرگ نزدیک شده بود. این آخرین درسی بود که به من داد: نگران مرگ نباش. وقتی بیاید آماده خواهی بود. همان‌طور که آنجا ایستاده بودم و به تاریکی می‌نگریستم، حرف‌های پدرم یادم آمد. حرف‌هایی که بیست و پنج سال پیش، وقتی دور میز چوبی سفیدرنگ در آشپزخانه نشسته بودیم، گفته بود: «بعد از مرگ من تو مراقب مادرت خواهی بود». آیا این کار را کردم؟ آیا به وعده‌ام عمل کردم؟ آیا پسر خوبی بودم؟دفتر خاطراتی از آخرین ماه‌های زندگی مادر نگه داشته‌ام. اما چنان حزنی دارد که نمی‌توانم دوباره بخوانمش. حرف از تلاش‌های مکرر من است برای اینکه کاری کنم تا مادر در خانه، به‌دور از بیمارستانی که از آن متنفر بود بمیرد. اما حتی همین کار را هم نتوانستم برایش انجام دهم. دانستن اینکه بهترین انتخاب‌ها برای بیمار محتضر کدام‌اند، چه انتخاب‌های پزشکی چه اخلاقی، دشوار است. کسی هم کمک زیادی به آدم نمی‌کند. آخرین بار همراه مادر سوار آمبولانس شدم و فریادهای دردناکش را شنیدم، فریادهایی که حالا بی‌صدا شده بودند. توان خیلی کمی داشت، حتی برای فریاد زدن.چقدر دیدن مادرم در بیمارستان برایم دشوار بود، با آن‌همه سوزنی که در بدنش فرو رفته بود و از درمانی عذاب می‌کشید که نمی‌خواست، زیرا دیگر تصمیمش را گرفته بود که می‌خواهد بمیرد. یک هفته بعد در بیمارستان، با سوزن‌هایی که توی بازوها و دست‌های دوست‌داشتنی‌اش فرو رفته بودند و ماسک اکسیژنی که دهان زیبایش را پوشانده بود و جلوی حرف‌زدنش را می‌گرفت، حتی اگر می‌خواست چیزی بگوید، از دنیا رفت. ما آن دوروبر ایستاده بودیم و هیچ کمکی هم ازمان ساخته نبود.برادرم سامر تا این لحظه بیشتر کارهای تخلیۀ خانه را انجام داده بود. همه‌چیز بسته‌بندی شده بود، تمام آن خانه ‌و زندگی به تعدادی جعبه تقلیل یافته بود. فکر کردم زندگی هم این‌طور تمام می‌شود، درون یک جعبه و زیر خاک. اما پیش از شروع آخرین گردش به دور خانه‌ای که تجزیه و عریان شده بود، هنوز معدودی شیء با معناهایی خاص باقی بود که باید درباره‌شان تصمیم می‌گرفتیم.اولی پرتره‌ای از پدرم بود که اسماعیل شاموت طی دوران تبعیدش در رُم کشیده بود. باید به من که پسر بزرگتر بودم می‌رسید. اما چون فرزندی ندارم آن را به برادرم پیشکش کردم. وقتی نوبت به بودای چینی که والدینم با خود از خانه‌شان در یافا آورده بودند رسید، سامر آن را به من پیشکش کرد زیرا در یکی از کتاب‌هایم درباره‌اش نوشته بودم. اما آن را به او پس دادم. این مجسمه باید در خانواده باقی بماند و این اوست که می‌تواند آن را تضمین کند.آنگاه به آخرین نقاشیِ روی دیوار رسیدیم، نقاشی زنی با یک گلدان شکسته که لورا، خالۀ مادر، آن را کشیده بود. پسرش سهیل از من خواسته بود تا آن را برایش به لندن، جایی که اکنون ساکن آن است، بفرستم. وقتی آن را از قابش جدا می‌کردم غبار برخاست. خاک حیفا بود، خاک صومعه‌ای که نقاشی را تا سال ۱۹۶۷ که موفق شدیم آن را پس بگیریم، در آن نگه می‌داشتند. غبار با تردید به پرواز در آمد و سپس ناپدید شد. دریافتم که این آخرین پیوند فیزیکی ما با آن سرزمین کهن بود که نسل والدینم زمانی در آن می‌زیستند؛ یک پُف غبار کهنه.وقتی سامر داشت پرترۀ پدر را از دیوار پایین می‌آورد، یاد حرف مادر افتادم. آن چند ماه آخر عمرش، در جوابِ من که می‌کوشیدم با نشان‌دادن این پرتره به او ثابت کنم که اینجا خانه‌اش است، حرفم را باور نکرد و گفت «هر شب می‌آیند و این چیزها را به در و دیوار آویزان می‌کنند، برای همین اینجاست. اما اینجا خانۀ من نیست. می‌خواهم بروم خانه». و حال ما اینجا بودیم و داشتیم آن را، همان‌طور که پیش‌گویی شده بود، از دیوار می‌کندیم.دیوارها به‌سرعت برهنه شدند و اثاث آشنای قدیمی را از آنجا بردند و کتاب‌ها بسته‌بندی شدند. فضای میان دیوارها داشت باریک‌تر می‌شد، داشت از خانۀ او بودن، یا درواقع خانۀ جوانی من بودن، باز می‌ایستاد.لباس‌ها را روی هم تلنبار کرده بودیم تا اهدا کنیم. پیش‌ازآنکه آن‌ها را جا بگذاریم، دنبال ژاکت سیاهی گشتم که او دوستش داشت و سال‌های سال آن را بارها و بارها پوشیده بود. آن را جلوی دماغم گرفتم و بوییدم، آخرین دَمِ عطرِ مادر.زمانی‌که خانۀ تخلیه‌شده را ترک می‌کردم، یکی از یادگاری‌های بازمانده از زندگی سنتی قدیمی مادر را دیدم؛ ساکت پشت پنجره در تاریکی ایستاده بود، امیدوار بود که نبینیمش، تظاهر می‌کرد به اینکه در خانه نیست؛ این‌گونه عذری داشت برای شانه خالی کردن از وظایف همسایگی و دوستی نسبت به ما که فرزندان دوستان و همسایگان همۀ عمرش بودیم. وقتی به صورت آرایش‌کرده‌اش نگاه کردم، خشنود شدم از اینکه برای همیشه زندگی‌ای را ترک می‌کنم که در آن خدمت‌کارها وظایف سخت را انجام می‌دادند، که در آن اهمیت داده می‌شد به اینکه چه کسی دیگری را دعوت می‌کند و چه کسانی به کدام میهمانی‌ها دعوت می‌شوند. حلقه‌ای اجتماعی از افرادی پوچ که به هم می‌چسبند نه به‌خاطراینکه دیگری واقعاً برایشان مهم است، بلکه به‌این‌خاطر که نمی‌توانند تنهایی را تحمل کنند؛ این آدم‌ها هرگز برایم اهمیتی نداشتند؛ شاید بی‌شباهت به پدربزرگم، سلیم، نباشم که ترجیح می‌داد تا در اتاقش تنها بماند و کتاب‌هایش را بخواند درحالی‌که همسرش جولیا مهمانی برگزار می‌کرد؛ اما از طریق مادرم و عذابی که در سال‌های واپسین از طرد و بی‌اعتنایی به آن‌ها می‌کشید، به ایشان گره‌خورده ماندم.فکر کردم نباید مجبور باشم تا با این همسایه خداحافظی کنم یا او را ببینم، بلکه درعوض، شایسته است که در سکوت و با قاطعیت، به سنت‌های اجتماعی این جامعۀ مطیعِ پر از تظاهر پشت کنم. جامعه‌ای که دیگر هرگز مجبور نیستم خودم را درگیرشان کنم، به آن‌ها فکر کنم یا تحملشان کنم. همسایۀ مادر بدون لبخند ساختگی‌اش توأمان غمگین و عبوس می‌نمود.آخرین خداحافظی خاموش را با خانۀ مادر انجام دادم و با یک بغل جعبه، تا ماشینم در گاراژ قدم زدم، همانجا که آن کردار دهشتناکی رخ داده بود که زندگی مادر را نابود کرد.چند ماه بعد در اتاق مطالعه‌ام نشسته بودم که پنی وارد شد. پرسید «نمی‌خواهی عکسی از مادرت آویزان کنی؟» و تعدادی عکس برایم آورد تا از بینشان انتخاب کنم.به این کار فکر کرده بودم اما مطمئن نبودم که آماده‌ام تا مادرم را که چنان پرقدرت در ذهنم زنده است، به تصویری قاب‌شده روی طاقچه تبدیل کنم یا نه. اما از بین دستۀ عکس‌هایی که پنی آورده بود تا از بینشان انتخاب کنم به یکی نگاه کردم و بعد به یکی دیگر و یکی دیگر. آن‌ها متعلق به دورۀ غمگین و دشواری که در ذهنم حک شده بود نبودند، بلکه به زمان شادتری تعلق داشتند که او در آن‌ها می‌درخشید و یادم آمد که مادر دوران خوشی نیز داشته و زندگی‌اش همیشه افسردگی و بدبختی نبوده است. یکی را انتخاب کردم که در آن شاد به‌نظرم می‌رسید.حالا که دقیق‌تر به صورت خندانش نگاه می‌کنم، متوجه چیزی می‌شوم که مدت زیادی از چنگم گریخته بود. دریافتم که هرچند بر دهانش لبخندِ پهنِ شجاعانه‌ای نشسته، اما چشم‌هایش داستان دیگری تعریف می‌کنند. آن‌ها بر گذشته‌ای دوردست متمرکزند. در آن‌ها شادی نیست. دهانِ خندانْ برای پرت‌کردن حواس است، چهرۀ عمومی است، شعفی مصنوعی است که می‌خواست با آن دیگران را خشنود سازد. این چشمانش هستند که سخن از حال او در آن دورۀ زندگی می‌دهند. آن‌ها به آنچه دهانش نشان می‌دهد خیانت می‌کنند. بااین‌همه، علی‌رغم آزمون‌های بسیارش در زندگی، او همواره کوشید تا به لبخندزدن ادامه دهد، حتی زمانی‌که سال‌هایش بسیار اندوه‌بار و دردش جانکاه بود. گاهی موفق به این کار نمی‌شد و یأس بر من هم چیره می‌شد و نمی‌دانستم چه کنم. درنهایت درد و غمش پیروز شدند و او را از ما گرفتند.دوباره به عکس قاب‌شده نگاه می‌کنم و عزم خودم را جزم می‌کنم تا از سرمشق او پیروی کنم. همان کاری را می‌کنم که او در زندگی‌اش کرد و روی لبخند تمرکز می‌کنم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را رجا شحاده نوشته و در تاریخ ۱۵ اکتبر ۲۰۱۵ با عنوان «Mother’s House» در وب‌سایت گرانتا منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «به خانۀ مادرم رفتم، وقتی دیگر مادری نداشتم» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• رجا شحاده (Raja Shehadeh) وکیل و نویسندۀ فلسطینی ساکن رام الله و نویسندۀ کتاب‌های غریبه‌ها در خانه (Strangers in the house)، آنگاه که بلبلان از خواندن باز می‌ایستند (When the Bulbul Stopped Singing) ، و قدم‌زنی‌های فلسطینی: یادداشت‌هایی دربارۀ مناظر ناپدیدشونده (Palestinian Walks: Forays into a Vanishing Landscape) است. ]]> رجا شحاده تاریخ‌وسیاست Wed, 16 Dec 2020 04:45:08 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9988/ دورۀ کووید۱۹ چه شباهتی با دوران‌های جنگ دارد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/9975/ کاترین نیکسی، اکونومیست ۱۸۴۳ — در پایان سال ۱۹۴۰، بریتانیا به تاریک‌ترین دوره خود رسیده بود. فرانسه نیمچه سقوطی کرده بود. هواپیماهای آلمانی شبانه به لندن حمله می‌کردند. دود از شهر لندن بلند می‌شد و تهدید اشغال‌گری آلمان همچنان نامعلوم بود. ۱۹ دسامبر، ویرجینا وولف به این می‌اندیشید که جنگ چطور زندگی‌اش را تغییر داده است. او در دفتر خاطرات درهم‌وبرهمش، تند‌تند، با نقطه‌گذاری ناقص و کلمات بی‌سروته نوشت: «جالب می‌شد، اگر می‌توانستم امروز -یعنی پنج‌شنبه- را بگذارم وسط، و بگویم جنگ دقیقاً چطور تغییرش داده است».خاطره‌نوشتن کاری هوس‌انگیز است. تا سال ۱۹۴۰، وولف نویسنده‌ای مشهور بود که کتاب‌هایش، خانم دالووی و به‌سوی فانوس دریایی‌، ادبیات انگلیسی را دگرگون کرده بود. آن‌وقت وولف به جنگ چگونه نگاه می‌کرد؟ چه حقایقی را برملا می‌کرد؟ در آن پنج‌شنبهٔ خاص، جنگ چه معنایی برای وولف داشت؟جواب این بود: خرید. برای وولف، معنای جنگ این بود که زندگیِ روزمره کمی دردسرساز می‌شود. وولف نوشت: «جیرهٔ کرهٔ نباتی‌مان آن‌قدر کم است که نمی‌توانم برای هیچ پودینگی شیربرنج ذخیره کنم. فروشگاه‌ها تا ظهر پر نمی‌شوند. همه‌چیز سریع خریده می‌شود. بیشتر اوقات، بعدازظهر همه‌شان تمام شده‌اند...».ماجرا فقط خرید نبود. کل کارهای خانه حالا سخت‌تر شده بود. جنگ یعنی ساعت کار خدمتکارها کم می‌شود و تغییر می‌کند. بنابراین وولف، علاوه‌بر کارهای دیگر، باید گردگیری هم می‌کرد و شوهرش، لئونارد، نظافت را انجام می‌داد. وولف می‌دید خبری از لباس جدید نیست؛ تنوع غذایشان هم کم شده است. و دیگر چه؟ دیگر، چیز زیادی برای گفتن نبود. حالا دستش کمی می‌لرزید. حملاتی صورت می‌گرفت. جمع‌کردن پرده‌هایی که جلوی نور را کامل می‌گرفتند نیم‌ساعتی کار شاق لازم داشت. و به‌جز این‌ها؟ «به‌جز این‌ها، طبق معمول نفسی می‌آید و می‌رود».اگر شرح‌حالِ کووید ۱۹ منتشر شود، با حس‌وحال و ماجراهایی نوشته می‌شود که نظامی خواهد بود. این روایت‌ها از افزایش اجساد و «تلفات» صحبت خواهند کرد. نویسندگان و مورخان، درست مثل تعدادی از رهبران فعلی جهان، از استعاره‌های نظامی استفاده می‌کنند: صحبت از «مبارزه» با بیماری، «نبرد» با ویروس نامرئی و حضور در «خط مقدم» است. دکتر‌ها وضعیت را «بدتر از منطقهٔ جنگی» توصیف می‌کنند. آن‌ها به بدرقهٔ تابوت‌ها در خیابان‌های ایتالیا سر تکان می‌دهند، به کیسه‌های حمل جسد در سردخانه‌های موقت، و ساختن بیمارستان‌هایی با اسم‌هایی (مثل نایتینگل) که یادآور مراقبت در بحبوحهٔ قتل عام در میدان جنگ‌اند.مسلماً آن روایت‌ها درست خواهند بود. اما غلط هم خواهند بود. چون برای اکثر آدم‌ها، در بیشتر مکان‌ها، این همه‌گیری نه هیجان و مرگ خط مقدم، بلکه ملال و کسالت‌باریِ جبههٔ داخلی را منعکس می‌کند. اینجا محل دشواری‌های خانگیِ کوچک اما بی‌وقفه است، و نیز خریدی که با ساعت‌های عجیب بازشدن مغازه‌ها و کمبودهای ناگهانی سخت‌تر شده است: تخم‌مرغ و آرد در دوران جنگ، و حالا مخمر نان و دستمال کاغذی [در دوران کووید]. حین جنگ، مثل امروز، برای خیلی‌ها وحشتناک‌ترین نبردها نه با دشمن، بلکه با وظایف کوچک و بی‌شمار زندگی بود: لباس‌های کثیف، بشوی و بساب، و روح خودِ آدم که گهگاه نقش دشمنی طاقت‌فرسا را بازی می‌کند.در بریتانیا، جایی که جنگ جهانی دوم بیشتر سرگرمی ملی است تا تاریخ ملی، جبههٔ داخلی۱ به‌‌شکل ساده‌لوحانه‌ای آشناست. هفتادوپنج سال از پایان جنگی می‌گذرد و ما هنوز زیر سایه‌اش هستیم. پوسترهای تبلیغاتی شجاعانه‌اش را به عنوان دکور استفاده می‌کنیم و از لیوان‌هایی می‌نوشیم که به ما می‌گویند: «آرام باشید و ادامه دهید»۲. مهمانی‌هایمان را با پرچم‌های عجیب‌وغریب زمان جنگ تزئین می‌کنیم و به «روحیۀ بلیتس»۳ متوسل می‌شویم، شعار ساده و خلاصه‌ای برای اشاره به طاقتمان در تحمل تاخت‌وتازها. در این جبههٔ داخلی خیالی، زنان، با کمرهای باریک، لباس پشمی پوشیده‌اند و لبخندهای شجاعانه‌ای به لب دارند. تاب می‌آوریم و دست به دست هم می‌دهیم.این تصویر سرخ‌گون به سیاستمان هم کشیده شده است. در بریتانیا، کارزار خروج از اتحادیهٔ اروپا مانور ملیِ نوستالژی بود: یک جور نمایش ناشیانه و روستایی از تاریخ، با حضور بوریس جانسونی که جسورانه نقش چرچیل را بازی می‌کند (که البته دور کمرهایشان فقط با هم یکی است) و اتحادیهٔ اروپای «ستمگری» که جای اروپای اشغال‌شده به دست نازی‌ها را می‌گیرد: مدل ساده‌سازی‌شده و تقریباً بچه‌گانه‌ای از گذشته که در آن واضح بود چه کسی درست می‌گوید و چه کسی اشتباه می‌کند. پشت تمام این‌ها، نسخه‌ای طلایی و آشفته از سرزمین «چای و کیکی» وجود داشت که مردم بر آن حاکم بودند.بریتانیا در میدان‌دادن به مدل‌های رمانتیکش از دوران گذشته تنها نیست. سیاستمداران در سرتاسر جهان ملی‌گرایی نوستالژیک را ابزاری سیاسی کرده‌اند، به روزهای شکوه خیالی گریز می‌زنند، و قسم می‌خورند که این روزها را بازمی‌گردانند یا تقویتشان می‌کنند. روسیه مجسمه‌های استالین رو دوباره برپا کرده است، ترک‌ها دست به دامان پیروزی‌های امپراطوری عثمانی می‌شوند و دونالد ترامپ قول داده است که «عظمت را به آمریکا بازگرداند».زمان حال به‌شکل خسته‌کننده‌ای مبهم است و چنین تاریخچهٔ وقیحانه‌ای به این زمانه اجازه می‌دهد تا شبیه به لحظه‌ای از گذشته دوباره سر بر آورد، لحظه‌ای که حدود و ثغورش به‌دست سلطه‌ای همه‌جانبه نرم شده است. لذا، چند ماه اخیر آگاهمان کرده است که این نسخه از تاریخ به‌کلی مزخرف است.دلبستگی به خانه و زندگی، در دوران جنگ، محبوب فیلم‌سازان و رمان‌نویسان و همین‌طور سیاستمداران است. باوجوداین، قرنطینه باید نادرستیِ این نسخۀ راحت‌طلبانه را تأیید کند. درحالی‌که بی‌حوصله، پرمشغله و با دومتر فاصله برای غذا صف می‌کشیم، می‌توانیم ببینیم که کمبود غذا و قفسه‌های خالی چندان محشر نیستند. عاصی‌شدن بچه‌ها و توضیح دنیای تیره‌وتار هزینه‌ای دارد. مطمئناً شنیدن تعداد کشته‌های روزانه در رادیو یا ابهام عظیمی که دربارهٔ آیندهٔ انسان‌ها داریم نمی‌تواند هیچ امیدی به ما بدهد. به‌رغم همۀ این‌ها، زندگی در دورانی که می‌دانیم تاریخ‌ساز است همانی نیست که آرزویش را داشتیم.مثل دیدن عکسی رنگی‌شده از یک سرباز قدیمی، قدرت مدرنیته کمکمان می‌کند تا گذشته را با شفافیت بیشتری ببینیم. جبههٔ داخلی -که تابه‌حال به‌شکل خوشایندی سیاه‌وسفید بوده- با محدودیتِ ماندن در خانه به‌طرز وحشتناکی تمام‌رنگی شده است. ناگهان متوجه می‌شویم که گذشته اصلاً کشور دیگری نبوده. گذشته همین اکنون بود، همین دیروز بود.از خوبیِ گذشته این است که همیشه بسیار شفاف بوده: یکسری در آن زمان ادعا می‌کردند جبههٔ داخلی بچه‌بازی است. دیانا آتهیل، نویسنده و ویراستار، نگاهی دوباره به جنگ کرد و آنچه به یاد آورد نه شوخی و زندگی‌ای خوش‌وخرم، بلکه «فضایی خاکستری، بی‌لذت و غم‌بار» بود که «مرتب به ناامیدی می‌کشید، و راهی جز تاب‌آوردن برای افراد نمی‌گذاشت: هر یک از آن مصائب جزیی اساسی از زندگی بودند».جنگ در یاد بسیاری از آدم‌ها روزگاری است که، در آن، دست به دست یکدیگر می‌دادند. بااین‌حال، وقتی برخی از روایت‌های جبهۀ داخلی را می‌خوانید، غالباً چندپارگیِ دردناکی را احساس می‌کنید که بی‌شباهت به اکنون نیست و این چندپارگی‌ها، به برکت شانس، این‌چنین شده‌اند: ثروتمند از فقیر، شهر از روستا، کشاورزان چاق از آدم‌های لاغری که با جیره‌بندی غذا می‌خوردند، و البته هر کشور از کشور دیگر. دههٔ ۱۹۴۰، در بریتانیا، بیگانه‌هراسیِ کشنده‌ای در فضای بمب‌باران‌شده وجود داشت. احساسات ضدایتالیایی، ضدآلمانی، و ضدیهودی موج می‌زد. همه به پناهندگان بلژیکی با بدگمانی نگاه می‌کردند: «آدم‌های ناخوشایندی که باعث‌وبانیِ کمبود کره‌اند». در هر صورت، اصلاً باشکوه نبود.اگر روزگار حاضر می‌تواند کمکمان کند تا گذشته را ببینیم، گذشته هم می‌تواند کمکی باشد تا زمان حال را دریابیم. روایت‌های جبههٔ داخلی اغلب با این حس همراه‌اند که وقتی فرد درد بزرگ‌ترِ دیگران را می‌بیند رنج خودش کوچک می‌شود. هم آن موقع و هم حالا، آدم‌ها نیاز می‌کردند و می‌کنند که باید احساساتشان را سرکوب کنند. وولف حرف‌های آن پنج‌شنبه را از روی نوعی صداقت تجربی نوشت. اما حتی او هم تقریباً ادامه نداد و از باب عذرخواهی نوشت: «این‌ها بیشتر دردسرند تا سختی. ما که گرسنه و سرما‌زده نمی‌شویم».آن زمان، مثل الان، زنده‌ها پیش از گلایه در برابر مرگ، امتیازهایشان را بررسی می‌کنند. وقتی مردان داشتند در نورماندی کشته می‌شدند، اینکه دربارهٔ دغدغۀ پودینگ شیر بنویسی کمابیش در تضاد با احساس میهن‌پرستی است. امروز، درحالی‌که کارکنان سلامت با مرگ رودررو شده‌اند و دیگران با کار در فروشگاه‌ها، مراکز مراقبتی و مدارس سلامتشان را به خطر می‌اندازند، به نظر خودخواهانه می‌رسد که دربارهٔ گیرافتادن در امنیت خانه‌های خودمان ناله کنیم. پس آدم‌ها چنین کاری نکردند. خودمان را سانسور می‌کنیم و شرمنده‌ایم که احساساتمان، کمبود دستمال کاغذیمان، با عظمتِ لحظۀ اکنون تطبیق چندانی ندارد.دولت بریتانیا، در زمان جنگ، برای تلاش در جهت پیروزی، این تقلاهای کوچک و روحیه‌دادن‌ها را مهم می‌دانست. اگرچه ۳ میلیون نفر به عضویت ارتش بریتانیا درآمده بودند، بالغ بر ۴۰ میلیون نفر نیز خارج از ارتش حضور داشتند. روحیهٔ ملی به‌اندازهٔ هر سلاحی در مبارزه با دشمن اهمیت داشت؛ بنابراین وزارت اطلاعات تصمیم گرفت درصد فراگیریِ آن روحیه را بسنجد.در کل طول جنگ، ناظران به نقاط مختلف کشور فرستاده می‌شدند تا برای «گزارش روزانهٔ روحیه» استراق سمع کرده و با مردم مصاحبه کنند. در بارها و در اتوبوس‌ها، در رستوران‌ها و در خیابان‌ها، این جاسوسان بوروکراتیک به‌دقت گوش می‌سپردند، پنهانی چیزهایی می‌نوشتند و بعد، هر روز ظهر، نتایجشان را تلفنی به لندن مخابره می‌کردند. آن‌ها که هواشناسان روحیه بودند، مشاهداتشان را تحت عنوان‌های مختلفی («لندن»؛ «اسکاتلند»؛ «شایعات»؛ «بی‌اعتقادی به اخبار») ارائه می‌کردند تا نشان دهند باد عقیدهٔ عمومی به کدام جهت می‌وزد و مردم چطور بی‌پایانی همهٔ این‌ها را تحمل می‌کنند.نتایج راهگشاست، البته نه به راهگشاییِ خاطراتی که نوستالژی برایمان تداعی می‌کند. تصور بر این است که سخنرانی معروف چرچیل در ۴ ژوئن ۱۹۴۰، «ما باید در سواحل بجنگیم»، بریتانیای مضطرب را مصمم‌تر کرده بود، درحالی‌که این سخنرانی تازه بعد از جنگ در مجلس عوام پخش شد (اگرچه روزنامه‌ها گزارش‌هایی از آن نوشتند). در عوض، پروژهٔ مَس آبزرویشن در ۷ ژوئن گزارش کرد که «دیدگاه کلی به برنامه‌های پخشِ فعلی این است که داف کوپر» -سیاستمدار بریتانیایی که تا حد زیادی فراموش شده- «بالاتر از بقیه قرار می‌گیرد». میلیون‌ها بریتانیایی نه به حرف‌های چرچیل گوش می‌دادند و نه به داف کوپر: آن‌ها به جایش، به لرد هاو هاو [یا همان ویلیام جویس] گوش می‌دادند که مبلغ نازی‌ها بود.اگر معلوم شود که خاطرهٔ جمعی از رهبران مطمئن و سرسختْ خیالی واهی بوده، پس بخش زیادی از تصورات ما دربارۀ جبههٔ داخلی نیز بسیار گل‌وگشاد و غیردقیق‌اند. امروز، این ماییم که در خانه کاردستی درست می‌کنیم، خمیرترش می‌پزیم و شام‌هایی بی‌پایان آماده می‌کنیم. همچنان که در شهرهایی راه می‌رویم که بیلبورد‌های «در خانه بمانید، ایمن بمانید» در آن به ما عرض‌اندام می‌کنند و پوسترهای تبلیغاتی دوران گذشته -‌«برای پیروزی بذر بکارید»، «صحبت نسنجیده به قیمت جان آدم‌ها تمام می‌شود»- ناگهان بی‌بنیادتر و شعاری‌تر به نظر می‌آیند تا اینکه اطمینان‌بخش باشند. مثل درخواست‌های مکرر معلمی که تلاش می‌کند کلاس را ساکت کند، این شعارها نه به کنترل بلکه به نبود معلم اشاره می‌کنند.در حقیقت، این پوسترها حتی در زمان جنگ هم محبوب نبودند. شعار معروف «آرام باشید و ادامه دهید» که اینچنین محبوب بریتانیایی‌های مدرن است، فاجعه‌ای درخور توجه بود. وزارت اطلاعات ۲.۴۵ میلیون کپی از آن چاپ کرده بود، اما هیچ‌وقت توزیعشان نکرد. یکی از مقامات گفت: «ملت شاید دوست نداشته باشد که این پوسترها، بر سر هر پیچ، در حلقش چپانده شود». مقام دیگری فکر می‌کرد که این شعار «آن‌قدر پیش‌پاافتاده است که نمی‌تواند الهام‌بخش باشد». اما دلیل مهمی که این پوستر هرگز به کار گرفته نشد این است که اصلاً احتیاجی به آن نبود: گزارش‌ها دربارهٔ روحیهٔ شهروندان، بیشتر از هراس، به ملال اشاره می‌کردند.و وای! ما چقدر می‌توانیم با آن ارتباط برقرار کنیم. غالباً حسرتِ «زمان سادهٔ» جنگ را می‌خوریم. باوجوداین، همچنان که در «زمانه‌‌ای ساده‌تر» زندگی می‌کنیم و پیش می‌رویم، حالا می‌دانیم که ساده یعنی افق‌های باریک‌تر، بدون غذای رستوران، بدون نگهداری از کودک، بدون حضور دوستان برای شام، بدون مدرسه، بدون محل کار، بدون سفر با قطار، بدون تعطیلات. این یعنی خریدنکردن، مهمانی‌نداشتن، نبود هیچ فرصتی برای گفت‌وگوهایی در جلوی آبسردکن محل کار یا مدرسه. اگر این زندگیِ جدید ساده است، کار سیزیفوس هم ساده بود. این سادگی سرگرم‌کننده نیست. «ساده» یعنی مقدار وحشتناکی بشوی و بساب.در جنگ، مثل حالا، خواهان زمان‌های بهتری بودیم. جنگ جهانی دوم باعث ظهور ژانری ادبی شدی که لورا فریمن، منتقد ادبی، آن را ژانرِ «رمان‌های گرسنه» با «حساسیت شکم برآمده و جزئیاتی وسواس‌گونه از غذا» نامیده است. به بازدید از برایدْزهِد۴ اثر اُولین وو فکر کنید، رمانی دربارهٔ آکسفورد، شامپاین و پیک‌نیک‌های تابستانی با دوستانی در سایهٔ آبی درختان نارون. هم‌اکنون، خواندن برایدزهد، بیشتر از اینکه در آشپزی نوستالژیک باشد، نوعی نوستالژی قدرتمند را برای صمیمیت برمی‌انگیزد. تصور کنید روی زیراندازی لم داده‌اید و، به‌جای فاصله‌ای یک‌متری یا بیشتر، فقط چند میلی‌متر از یک دوست فاصله دارید. فرض کنید دستتان را با بی‌خیالیِ تمام در کاسهٔ توت‌فرنگی‌ها می‌برید و انگشتانتان در جایی می‌روند که انگشت‌های دیگری بوده‌اند، فارغ از حساب‌و کتاب دربارهٔ کووید که آیا آب میوهٔ قرمز ممکن است ویروس را بکشد یا نگهش می‌دارد.اگر جنگ جهانی دوم باعث شد رمان گرسنه مثل قارچ بروید، به نظر محتمل می‌آید که خود‌قرنطینه‌سازی کووید-۱۹ احتمالاً باعث پیدایش «رمان تنها» بشود، سیلی از کتاب‌هایی که در آن‌ها ماسک‌های صورت همگی به اتاق عمل برمی‌گردند و شخصیت‌ها نه با آرنج، بلکه با آغوش‌های مشتاقانه با هم احوال‌پرسی می‌کنند، در مسابقه‌های فوتبال داد می‌زنند، در کلیسا آواز می‌خوانند یا از همان بطری‌ای سر می‌کشند که رها شده است؛ اکنون تصورنکردنی است که لب‌هایتان را جایی بگذارید که فرد دیگری همین چند دقیقه پیش گذاشته بود.در محدودیت ماندن در خانه، مثل جنگ، خواهان «پایانی» هستیم. اینجاست که داستان تیره و تار می‌شود. همه دربارهٔ «بعدها» حرف می‌زنیم، دربارهٔ زمانی که همه‌چیز به حالت عادی برمی‌گردد یا شکلی از گذشته پیدا می‌کند (مطمئناً تا کریسمس تمام می‌شود، نمی‌شود؟). اما دوران بعد از جنگ جهانی دوم، «صلح» با معانی ضمنی خوبش رخ نمی‌داد. بله، «پس از جنگ» بسیار هراسناک‌تر بود. دولتْ کشور را به رهن گذاشته بود تا از بحران عبور کند. سپس، بدهی‌ها باید پس داده می‌شدند. به قول سیلویا تاونسند وارنر، نویسندۀ بریتانیایی، در سال ۱۹۴۶، «اکنون، هیچ‌کس احساس خوشی یا شادی نمی‌کند. هیچ‌کس در زمان جنگ نمی‌تواند از این تصور خلاص شود که وقتی جنگ به پایان برسد، همه‌چیز به جایی برمی‌گردد که قبلاً بود و فرد در همان سنی خواهد بود که جنگ شروع شد».پس، هم‌اکنون، به آینده‌ای نامعلوم نگاه می‌کنیم و رؤیاهایمان منتظرند. حتی اگر واکسنی ساخته شود، محدودیتِ ماندن در خانه، همین حالا چیزهای زیادی را از ما گرفته که بازنخواهند گشت. ضررهایی مالی در کارند، شکاف‌های درون جامعه وسیع‌تر شده و شرایطِ سلامت به حال خودش واگذاشته شده است. فقدان‌های فردی و کوچک‌ترِ بسیاری هم وجود دارد: مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هایی که فرصت درآغوش‌کشیدنِ نوهٔ نوزادشان را از دست دادند؛ دانشجویانی که هرگز تابستانِ سالن‌های امتحان و مهمانی‌ها را تجربه نکردند، فرصت‌هایی که هرگز دوباره تجربه نمی‌شوند؛ و آن‌هایی که موقعیت‌های فردی یا مالیِ مخاطره‌آمیزشان آن‌قدری تنزل کرد که هرگز دوباره به‌طور کامل ترقی نمی‌کنند.اما ممکن است چیزی به دست بیاوریم. چون شاید، فقط شاید، دربارهٔ نوستالژیِ دیوانه‌وارمان برای روزهایی که گذشته‌اند، تجدیدنظر کنیم. وقتی بچه‌ها داد می‌زنند که دوباره حوصله‌شان سر رفته، وقتی برای یک بار نظافت آخر هفتهٔ دیگر دستکش به دست می‌کنیم، وقتی روزی معمولی به‌شکل یک روز معمولیِ به‌یادنماندنی پیش می‌رود که هیچ چیزی برای گفتنش وجود ندارد، آیا وعدهٔ بازگرداندن گذشتهٔ ساده‌ترمان حالا شبیه به یک تهدید به نظر نمی‌آید؟ وارنر نوشت که دروازۀ جنگ «با حروف ساده‌ای علامت خورده است: هیچ راه برگشتی وجود ندارد». دروازۀ همه‌گیری هم می‌تواند با همین علامت نشانه‌گذاری شود. هیچ راه برگشتی وجود ندارد. گذشته هرگز نمی‌تواند به ما بازگردانده شود. نه آن موقع، نه هم‌اکنون.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کاترین نیکسی نوشته و در تاریخ ۲۰ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «The death of nostalgia» در وب‌سایت اکونومیست ۱۸۴۳ منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «کووید۱۹ چه شباهتی به جنگ جهانی دوم دارد؟»‌ و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• کاترین نیکسی (Catherine Nixey) نویسنده و روزنامه‌نگاری آزادکار است. نوشته‌های او در تایمز، اکونومیست و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است. قرون تاریکی‌ساز: تخریب مسیحیِ جهان کلاسیک (The Darkening Age: The Christian Destruction of the Classical World) نام کتابی است که نیکسی نوشته است.[۱] منظور همان افرادی‌اند که، طی جنگ، در شهرهایی که خط مقدم نیستند، نیازهای ضروری مردم و سربازان را تأمین می‌کنند [مترجم].[۲] شعاری که پادشاه بریتانیا حین جنگ جهانی دوم به مردم گفته بود و با آن می‌خواست به شهروندان آرامش و روحیه بدهد [مترجم].[۳] این شعار اشاره به دورانی دارد که نیروی هوایی نازی ۵۷ شبانه‌روز مدام لندن را بمب‌باران کرد و نزدیک به پنجاه‌هزار تلفات بر روی دست بریتانیایی‌ها برجای گذاشت، اما مشهور است که انگلیسی‌ها در این دوره روحیۀ خودشان را نباختند و مصمم‌تر از گذشته شدند [مترجم].  [۴]  Brideshead Revisited ]]> کاترین نیکسی تاریخ‌وسیاست Mon, 07 Dec 2020 04:28:53 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9975/ چرا فکر می‌کنیم جهان را دسته‌ای از آدم‌های شرور کنترل می‌کنند؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/9973/ یووال نوا هراری، نیویورک‌تایمز — تئوری‌های توطئه در هر شکل و اندازه‌ای دیده می‌شوند، اما احتمالاً فراگیرترین آن‌ها تئوری فرقۀ جهانی است. اخیراً نظرسنجی‌ای صورت گرفته که در آن، از ۲۶۰۰ نفر در ۲۵ کشور مختلف پرسیده‌اند که آیا اعتقاد دارند «گروهی محدود از آدم‌ها به نحوی مخفیانه اتفاقات را تحت کنترل خود دارند و باهم بر جهان فرمان می‌رانند؟».۳۷ درصد آمریکایی‌ها گفته‌اند که چنین حرفی «قطعاً درست است». به همین نحو، ۴۵ درصد ایتالیایی‌ها، ۵۵ درصد اسپانیایی‌ها و ۷۸ درصد نیجریه‌ای‌ها این گزینه را انتخاب کرده‌اند.البته تئوری توطئه را کیواِنان۱ ابداع نکرده است؛ این دست تئوری‌ها برای هزاران سال دور و بر ما وجود داشته‌اند. برخی‌ از آن‌ها تأثیرات عظیمی بر تاریخ گذاشته‌اند. مثلاً نازی‌ها را درنظر بگیرید. ما در حالت عادی نازی‌ها را به‌منزلۀ معتقدان به یک تئوری توطئه مجسم نمی‌کنیم. از آن‌جا که نازی‌ها کشوری را به تملک درآوردند و جنگ‌جهانی دوم را راه انداختند، اغلب نازیسم را به‌عنوان یک «ایدئولوژی» درنظر می‌گیریم، وَلو نوعی شیطانی از آن.اما نازیسم در قلب خود، نوعی تئوری‌ فرقۀ جهانی بود که بر یهودی‌ستیزی پایه گذاشته شده بود، «فرقه‌ای از سرمایه‌داران یهودی، مخفیانه، بر جهان غلبه پیدا کرده‌اند و در حال دسیسه برای نابودی نژاد آریایی هستند. انقلاب بلشویکی کار آن‌ها بوده، اداره دموکراسی‌های غربی به عهده آن‌هاست، و رسانه‌ها و بانک‌ها را در مشت خود دارند. تنها هیتلر است که زیرکی‌ها و نیرنگ‌های پلیدآن‌ها را می‌بیند و تنها اوست که توان توقف آن‌ها و نجات بشریت را دارد».اگر ساختار مشترک این دست تئوری‌های فرقه جهانی را بفهمیم؛ نه‌تنها به جذابیتشان پی می‌بریم، بلکه نادرستی ذاتی‌شان هم برایمان روشن می‌شود.ساختار این تئوری‌هااستدلال تئوری‌های فرقۀ جهانی این است که در لایه‌ی زیرینِ وقایعِ بی‌شماری که در ظاهر جهان می‌بینیم، گروه شیطانی واحدی مشغول کارند. هویت این گروه ممکن است متغیر باشد: برخی بر این باورند که جهان را فراماسون‌ها، جادوگران و شیطان‌پرستان به نحو مخفیانه اداره می‌کنند، برخی دیگر فکر می‌کنند کار کارِ موجودات فضایی، مارمولک‌های انسان‌نما و یا فرقه‌های مختلف دیگر است. اما در نهایت ساختار بنیادین همه‌شان یکی است: گروه مذکور تقریباً همه اتفاقات را کنترل می‌کند و همزمان این کنترل را مخفی نگه می‌دارد.تئوری‌های فرقه جهانی با ادغام کردن چیزهای متضاد‌ شعف خاصی می‌آفرینند. بنابراین، تئوری توطئه نازی‌ها می‌گوید در ظاهر امر، کمونیسم و سرمایه‌داری دشمنانی آشتی‌ناپذیرند، درست است؟ نه غلط است! این دقیقاً همان چیزی است که فرقۀ یهودی‌ها می‌خواهند باور کنید! و احتمالاً فکر می‌کنید خانوادۀ بوش و خانوادۀ کلینتون رقبایی قسم‌خورده هستند، اما تمام این‌ها نمایش است؛ در پشت پرده، همۀ آن‌ها به مهمانی‌هایی می‌روند که تاپرور۲ برگزار می‌کند.از این مقدمات است که نظریه‌ای برای عملکرد جهان ظاهر می‌شود. اتفاقاتی که توی اخبار به گوش ما می‌رسد، صفحۀ غبارآلودی است که به نحو حیله‌گرانه‌ای طراحی شده تا ما را فریب دهد، و رهبران معروفی که توجه ما را به خودشان جلب می‌کنند، صرفاً عروسک‌های خیمه‌شبازی‌ای در دست فرمانروایان واقعی هستند.جاذبۀ این تئوری‌هاتئوری‌های فرقه جهانی در مواردی قادرند طرفداران زیادی را به خود جذب کنند، زیرا برای بی‌شمار فرایند پیچیده توضیحی واحد و سرراست عرضه می‌کنند. زندگی ما به کرات تحت تأثیر جنگ‌ها، انقلاب‌ها، بحران‌ها و همه‌گیری‌ها قرار می‌گیرد. اما، اگر به قِسمی تئوری فرقه جهانی باور داشته باشم، از اینکه همه چیز را می‌دانیم؛ مسرور خواهیم شد.از جنگ سوریه می‌پرسید؟ من برای اینکه درک کنم آن‌جا چه خبر است، نیازی به مطالعۀ تاریخ خاورمیانه ندارم. زیرا این جنگ بخشی از یک توطئه بزرگ است. یا شاید از توسعۀ فناوری ۵جی بپرسید؟ نیازی به هیچ تحقیقی دربارۀ فیزیک امواج رادیویی ندارم. یک توطئه است. همه‌گیری کووید-۱۹ چطور؟ به هیچ وجه به اکوسیستم، خفاش‌ها و ویروس‌ها ربطی ندارد. آشکارا بخشی از توطئه است.شاه‌کلید تئوری فرقۀ جهانی قفلِ همۀ رموز عالم را باز می‌کند و من را وارد حلقه‌ای از انسان‌های خاص می‌کند، گروهی از انسان‌ها که می‌فهمند. از انسان‌های معمولی باهوش‌تر و داناترم می‌کند و حتی مرا بالاتر از نخبگان فکری و طبقۀ حاکم می‌نشاند: بالاتر از اساتید دانشگاه، روزنامه‌نگاران و سیاستمداران. این دست تئوری‌ها باعث می‌شوند چیزهایی را ببینم که آن‌ها از دیدنش عاجزند و یا چیزهایی را بدانم که آن‌ها سعی در مخفی‌کردنش دارند.عیب این تئوری‌هاتئوری‌های فرقۀ جهانی از عیب بنیادین یکسانی رنج می‌برند: این دست تئوری‌ها فرض می‌گیرند که تاریخ بسیار ساده است. فرض کلیدی تئوری‌های فرقه جهانی این است که دستکاری جهان نسبتاً آسان است. گروه کوچکی از آدم‌ها می‌توانند بفهمند، پیش‌بینی کنند و همه چیز را در دست بگیرند، از جنگ‌ها گرفته، تا انقلاب‌های فناورانه و همه‌گیری‌ها.نکته جالب‌توجهی که درمورد تئوری‌های فرقۀ جهانی وجود دارد این است که آن‌ها قادرند ۱۰ حرکت بعدی‌ای را که در صفحۀ بازی جهانی اتفاق می‌افتد، ببینند. وقتی آن‌ها ویروسی را در جایی آزاد کرده‌اند، نه تنها پیش‌بینی می‌کنند که این ویروس چگونه در جهان پخش می‌شود، بلکه حتی خواهند دانست که این ویروس طی یک‌سال آینده چگونه بر اقتصاد جهانی تأثیر می‌گذارد. وقتی خودشان حامی انقلابی سیاسی باشند، حتماً می‌دانند که چطور کنترلش کنند و وقتی جنگی را به راه می‌اندازند هم می‌دانند که چطور آن را به پایان برسانند. البته شکی نیست که دنیا پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. مثلاً، حملۀ آمریکا به عراق را درنظر بگیرید. در سال ۲۰۰۳ تنها ابرقدرت جهان، با این ادعا که می‌خواهد تسلیحات کشتار جمعی عراق را از بین ببرد و به رژیم صدام حسین پایان بدهد، به کشوری معمولی در خاورمیانه حمله کرد. بعضی‌ها حتی مشکوک بودند که آمریکا چندان بدش نمی‌آید که با استفاده از این شانس بر منطقه هژمونی پیدا کند و نواحی حساس نفتی عراق را زیر سلطۀ خود درآورد. ایالات متحده برای رسیدن به هدفش، بهترین ارتش دنیا را وارد کارزار کرد و تریلیون‌ها دلار خرج کرد. ‌چند سال سریع به جلو می‌رویم، نتایج این تلاش غول‌آسا چه بود؟ فروپاشی‌ای کامل. هیچ سلاح کشتار جمعی‌ای وجود نداشت، و کشور در آشوب فرو رفت. در واقع، برندۀ بزرگ این جنگ ایران بود که به قدرت مسلط در منطقه تبدیل شد.پس آیا می‌توان نتیجه گرفت که جرج دبلیو بوش و دونالد رامسفلد مأموران مخفی ایران بودند و نقشۀ فوق‌العاده زیرکانۀ ایرانی‌ها را اجرا می‌کردند؟ به‌هیچ‌وجه. در عوض، می‌توان نتیجه گرفت که کنترل امور انسانی به طرزی باورنکردنی سخت است.برای یاد گرفتن این نکته نیازی نیست به خاورمیانه لشکر بکشید. اگر در هیئت مدیرۀ مدرسه یا شورایی محلی خدمت کرده باشید، و یا صرفاً سعی کرده باشید که برای مادرتان جشن تولدی غافلگیرانه ترتیب بدهید، احتمالاً می‌دانید کنترل انسان چقدر دشوار است. برنامه‌ای می‌ریزید و عکس آن جواب می‌دهد. سعی می‌کنید چیزی را مخفی نگه دارید، و فردا روز همه دربارۀ آن حرف می‌زنند. با دوستی مورد اعتماد نقشه‌ای می‌کشید و در لحظه‌ای حساس او از پشت به شما خنجر می‌زند.تئوری‌های فرقۀ جهانی از ما می‌خواهند که چنین چیزی را باور کنیم: در حالی که پیش‌بینی و کنترل اعمال هزار یا حتی صد نفر بسیار سخت است، به طرز شگفت‌آوری عروسک‌گردانی نزدیک به ۸ میلیارد انسان راحت است.واقعیت این تئوری‌هاالبته، شایعات واقعی زیادی در جهان هستند. افراد، شرکت‌ها، سازمان‌ها، کلیساها، احزاب و حکومت‌ها دائماً نقشه‌های مختلفی را دنبال می‌کنند. اما این دقیقاً همان چیزی است که پیش‌بینی و کنترل جهان، در کلیتش را سخت می‌کند.در دهۀ ۱۹۳۰، اتحاد شوروی به جد در حال دسیسه بود تا انقلاب‌های کمونیستی را در سراسر جهان شعله‌ور کند، بانک‌های سرمایه‌دار استراتژی‌های حیله‌گرانه‌ای را به کار می‌گرفتند، دولت روزولت برنامه می‌ریخت تا جامعۀ آمریکایی را طبق برنامۀ نیودیل بازمهندسی کند، جنبش صهیونیستی برنامه داشت تا وطنی آبا اجدادی در فلسطین برای خودش تأسیس کند. اما این‌ها و برنامه‌های بی‌شمار دیگر با هم تصادم دارند و هیچ‌گاه گروهی واحد وجود نداشته که بتواند نمایش جهانی را اداره کند.امروزه، احتمال دارد که هدف توطئه‌های زیادی قرار بگیرید. ممکن است همکارتان نقشه بکشد که رئیستان را علیه شما بشوراند. ممکن است یک شرکت بزرگ داروسازی، با دادن رشوه به پزشکتان، به شما مواد مخدر آسیب‌زا بدهد. شرکت بزرگ دیگری ممکن است سیاستمداران را تحت فشار قرار دهد تا مقررات زیست محیطی را زیر پا بگذارند و اجازه دهند هوایی که تنفس می‌کنید آلوده شود. ممکن است برخی از غول‌های فناوری مشغول هک‌کردن اطلاعات خصوصی شما باشند. حزبی سیاسی ممکن است در حوزه‌های انتخاباتی ایالت شما تقلب کند. حکومتی خارجی ممکن است به افراط‌گرایی در کشور شما دامن بزند. این‌ها می‌تواند توطئه‌هایی واقعی باشند، اما بخشی از یک نقشۀ واحد جهانی نیستند.گاهی اوقات یک شرکت، یک حزب سیاسی یا یک دیکتاتوری موفق می‌شود قسمت قابل‌توجهی از کل قدرت جهان را در دستان خود جمع کند. اما وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، مخفی نگه‌داشتن آن تقریباً غیرممکن است. با قدرت عظیم تبلیغات عظیم هم از راه می‌رسد. واقعاً هم همینطور است، در بسیاری از موارد تبلیغات پرطمطراق یکی از شروط کسب قدرتی عظیم است. برای مثال، لنین هرگز قادر نبود قدرت را در روسیه به دست بیاورد، اگر از نگاه عمومی غافل می‌شد. و استالین در ابتدا بیشتر مشتاق این بود که پشت درهای بسته نقشه بکشد، اما زمانی که قدرت را در اتحاد شوروی قبضه کرد، تصاویرش از همۀ ادارات، مدارس و خانه‌ها آویزان شد؛ از دریای بالتیک گرفته تا اقیانوس آرام. قدرت استالین به کیش شخصیتش وابسته بود. این ایده که لنین و استالین فقط جبهه‌ای برای حاکمان واقعی پشت صحنه بودند، با تمام شواهد تاریخی مغایرت دارد.درک این نکته که هیچ فرقۀ واحدی نمی‌‌تواند کل جهان را به طور مخفیانه اداره کند، فقط نکتۀ دقیقی نیست، بلکه نقطۀ قوت هم هست. معنایش این است که در این جهان شما می‌توانید دسته‌های رقیب را شناسایی کنید و با برخی از آن‌ها علیه برخی دیگر متحد شوید. و این تمام چیزی است که سیاست واقع‌گرایانه دربارۀ آن بحث می‌کند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یووال نوا هراری نوشته و در تاریخ ۲۰ نوامبر۲۰۲۰ با عنوان «When the World Seems Like One Big Conspiracy» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «چرا فکر می‌کنیم جهان را دسته‌ای از آدم‌های شرور کنترل می‌کنند؟» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• یووال نوا هراری(Yuval Noah Harari) دانش‌آموختۀ تاریخ دانشگاه آکسفورد و نویسندۀ چند کتاب پرفروش از جمله انسان خردمند (Sapiens) و انسان خداگونه (Homodeus) است.[۱] QAnon تئوری توطئه‌ای دربارۀ گروهی از شیطان‌پرستان که در رأس شبکۀ جهانی‌ای برای سوءاستفادۀ جنسی از کودکان قرار دارند و علیه ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، فعالیت می‌کنند [مترجم].[۲] Tupperware یک شرکت چندملیتی تولیدات پلاستیکی مخصوص خانه [مترجم]. ]]> یووِل نوا هراری تاریخ‌وسیاست Sat, 05 Dec 2020 05:52:52 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9973/ مرگی به نام زندگی: تأملاتی دربارۀ کرانۀ باختری https://tarjomaan.com/neveshtar/9944/ دیوید گریبر، اینترنشنال تایمز — ظاهراً هر خیابانی در نابلس یک آرایشگاه مردانه دارد. واقعاً هزاران آرایشگاه آنجاست. بیشتر آن‌ها حداقل تا ساعت ۲ نیمه‌شب بازند؛ اگر مسجدها را در نظر نگیریم، غالباً تنها جاهایی هستند که چراغشان در ساعت ۲ نیمه‌شب روشن است و درشان باز است؛ و از قرار معلوم، هر وقت که از کنار یکی از آن‌ها رد شوید، احتمالاً چهار یا پنج مرد جوان را می‌بینید که با سر و وضع آراسته جمع شده‌اند و دارند کوتاه‌شدن موهای مرد دیگری را تماشا می‌کنند. نکتۀ عجیب آن است که انگار هیچ آرایشگاه زنانه‌ای وجود ندارد. هرازگاهی ممکن است پوسترهای تأثیرگذاری را ببینید که وسایل آرایشی یا محصولات مربوط به موی زنان را نشان می‌دهند؛ بیشتر زنان بلوندند (در واقع، تعداد شگفت‌انگیزی از فلسطینی‌های نابلس بلوند هستند، حتی بچه‌هایشان)، اما خبری از آرایشگاه‌های زنانه نیست. از یکی از دوستانم دلیلش را پرسیدم. توضیح داد که جامعۀ فلسطین را از نظر تاریخی، بعد از بیروت، لیبرال‌ترین جامعۀ عرب می‌دانستند، و زنان جوان هیچگاه عادت نداشتند که موهایشان را بپوشانند، اما با قدرت‌گرفتنِ سیاسیِ حماس در دهۀ ۹۰، اوضاع تغییر کرد. اما در ماجرای آرایشگاه‌های زنانه، مسئلۀ خیلی عاجل‌‌تری مطرح بود. در سال‌های دهۀ ۸۰، مأموران امنیتی اسرائیل، از حضورشان در منطقه سؤاستفاده کردند تا مخفیانه در چای شیرین زن‌ها داروی بیهوشی بریزند و از آن‌ها عکس‌های برهنه بگیرند تا شوهرانشان را مجبور کنند که به همکار یا خبرچین سرویس اطلاعاتی اسرائیل تبدیل شوند. به‌همین‌دلیل، حالا هم آرایشگاه‌های زنانه وجود دارد، اما در خیابان اثری از آن‌ها نیست و زن‌ها هم دیگر از دست غریبه‌ها چای شیرین نمی‌گیرند.اولین واکنش من به این داستان این بود: واقعاً چنین اتفاقی افتاده؟ آخر خیلی شبیه خیال‌پردازی‌های پارانوئیدی است. اما فلسطینی‌های نابلس در محیطی زندگی می‌کنند که اتفاقات دیوانه‌‌وار واقعاً رخ می‌دهد. واقعاً آدم‌هایی دور و برشان هستند که علیه‌شان توطئه می‌کنند: جاسوس‌ها، خبرچین‌ها، انواع و اقسام نیروهای امنیتی که بسیاری از آن‌ها در روان‌شناسی و نظریۀ اجتماعی مدارک عالی دارند. این‌ها وجود دارند و فعالانه تلاش می‌کنند تا از هر راهی که ممکن باشد اعتماد اجتماعی را نابود کنند و بافت جامعه را از هم بگسلند. داستان‌های بی‌شماری دهان به دهان می‌چرخد، فقط بعضی از آن‌ها واقعیت دارند. اما چطور می‌شود فهمید کدامشان؟و البته، در چنین وضعیت‌هایی، این تمام ماجرا نیست. اشتازی، پلیس مخفی آلمان شرقی، جایی به این تکنیک روی آورده بود که وارد خانۀ مخالفان می‌شد و جای اسباب و اثاثیه را تغییر می‌داد. چنین کاری قربانی را در وضعیتی ناممکن رها می‌کرد. اگر به بقیه می‌گفتید که جاسوس‌ها به زور وارد خانه‌تان شده‌اند و جای وسایلتان را عوض کرده‌اند، خیلی‌ها فکر می‌کردند که دیوانه شده‌اید، اگر آن حرف‌ها را پیش خودتان نگه می‌داشتید، کم کم شک می‌کردید که نکند خودتان دیوانه شده‌اید. بعضی اوقات، در فلسطین، احساس می‌کنید در کشوری هستید که با همۀ مردمش چنین رفتاری کرده‌اند.اما در این مورد خاص، معلوم شد که شایعه‌ها حداقل تا حدودی واقعیت دارند. یک نفر وب‌سایتی ساخته است برای آن دسته از مأموران موساد که احساس گناه می‌کنند تا بتوانند آنجا به صورت ناشناس اعتراف کنند. و یکی از آن‌ها، در واقع، اعتراف کرده‌ بود که در آرایشگاه‌ها در چای داروی بیهوشی می‌ریخته است.دوستم، امین، گفت: «من همیشه احساس می‌کردم که چرخش به سمت محافظه‌کاری مذهبی، حجاب و برقع، نمی‌تواند فقط به دلیل خیزش سیاسی حماس در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ باشد. فکر می‌کنم تا حدی واکنشی است به این واقعیت که می‌دانید همیشه آدم‌هایی به شما چشم دوخته‌اند. منظورم این است که خُب، نگاهی به اطراف بیانداز. عملاً روی تک تک تپه‌ها، یک شهرک یهودی‌نشین ساخته‌اند. نگاهتان را که بالا می‌آورید، فقط ساختمان می‌بینید، و سیمای بی‌روح اجتماعاتی از‌پیش‌برنامه‌ریزی شده و بسته، مردم را نمی‌بینید. و همیشه در کنار آن‌ها یک پایگاه نظامی مستقر شده است، با سیم‌ خاردارهای دورادورش و برج‌هایی که معلوم نیست از بالای آن‌ها کسی به شما خیره شده است یا نه. و جدای از همۀ آن‌ها آن دیوارِ واقعی هم هست. همه دربارۀ دیوار حرف می‌زنند و آن را مانعی برای رفت‌و‌آمد می‌دانند. و واقعاً هم همینطور است، دیوار مانع بسیار آزاردهنده‌ای است، اما دربارۀ دیوار مسئلۀ دیگری هم هست، و آن اینکه مانعِ دیدن هم است. هیچ‌وقت نمی‌توانید ببینید، درست کنار شما، چه اتفاقاتی دارد می‌افتد. اسرائیلی‌ها جاده‌های مخصوص خودشان را دارند. در واقع، آن‌ها دو دسته جاده دارند: جاده‌هایی که مخصوص شهرک‌نشین‌هاست و جاده‌های نظامی. هیچ‌کدام از آن‌ها را از جاده‌هایی که ما عرب‌ها از آن استفاده می‌کنیم نمی‌توانید ببینید. فقط نگاه‌های گذرایی این‌جا و آنجا، یا در گذرگاه‌هایی که از جاده‌ای که به یک شهرک منتهی می‌شود، عبور می‌کنید، آنجا هم نیروهای حفاظتی هستند و پوسترهایی از سیاستمداران راست‌گرای اسرائیلی و بچه‌هایی که کیپا سرشان است و مشغول قدم‌زدن‌اند. جز این‌جور مواقع، هرگز آن‌ها را نمی‌بینید، اما می‌دانید که آن‌ها وقتی دارید رانندگی می‌کنید، یا راه‌ می‌روید، یا هر کار دیگری می‌کنید، می‌توانند شما را ببینند و از هزاران زاویۀ متفاوت از جاهایی که حتی به فکرتان هم نمی‌رسد، به شما خیره شوند. شما در این قوطی‌های کوچک گیر افتاده‌اید، می‌توانید یکدیگر را ببینید، اما هیچ‌وقت نمی‌توانید به منظره‌ای سرتاسری دسترسی داشته باشید. تکه‌ای از شهر هست که در آن زندگی می‌کنید، تکه‌ای زمین که گوسفندهایتان را برای چرا می‌برید، جزیره‌هایی از هم گسسته؛ حتی یک نقشۀ درست‌و‌حسابی هم در دسترس نیست، نقشه‌هایی که استفاده می‌کنید اشتباه یا قدیمی‌اند، هیچ امکانی ندارید که از نقطه‌ای مرتفع و مشرف به پایین نگاه کنید، برای همین شروع می‌کنید به پوشاندن خودتان، زیاد بیرون نمی‌روید، زن‌ها حتی مدل‌ موهایشان را هم پنهان می‌کنند. یک‌جور ژست است، اما تنها راهی است که می‌توانید ذره‌ای کنترل داشته باشید».زندگی در فلسطین همچین حسی داشت. آگاهی همیشگی از حضور نظام اطلاعاتی‌ای سفاک و دشمن‌خو که شرایط زندگی‌ فرد را سامان می‌دهد، اما در نهایت، حرکت و آینده را از او می‌گیرد. چیزی که فرد هیچ‌گاه نمی‌بیندش، اما می‌داند که چطور باید باشد: مغزی متکی به زنان و مردانی با تحصیلات بسیار بالا و فرهیخته که در اتاق‌کارهایی دارای تهویۀ مطبوع با هم جلسه می‌گذارند، با پاورپوینت ارائه می‌دهند، نتایج تحقیقاتشان را روی جدول نشان می‌دهند و سناریو‌ها و برنامه‌های دقیق می‌ریزند؛ فقط مسئله این است که می‌دانی همۀ کارهایی که می‌کنند آشکارا علیه وجود توست، در حالی که تو هیچ ایده‌ای نداری که چه حرف‌هایی زده‌اند و چه کارهایی می‌کنند. فقط می‌توانی به شایعه‌ها و فکر و خیال‌های خودت اتکا کنی.رژیم کرۀ شمالی، در سال‌های دهۀ ۱۹۵۰، مجموعه‌ای از تکنیک‌های شکنجۀ فوق‌العاده اثرگذار ساخت. تکنیک‌هایی که آنقدر اثرگذار بود که در واقع می‌توانست اسیران نظامی آمریکایی را وادار کند تا به همه نوع جنایت‌هایی که انجام نداده بودند هم اعتراف کنند، و در عین حال، باور کنند که واقعاً هیچ‌وقت زیر شکنجه قرار نگرفته‌اند. تکنیک‌ها خیلی ساده بودند. کافی است قربانی را مجبور کنید که کاری که کمی ناخوشایند است –مثلاً نشستن سر صندلی، یا تکیه‌دادن به دیوار، در حالتی که کمی ناراحت است- را انجام دهد، اما مجبورش کنید که این‌کار را در دورۀ زمانی‌ای خیلی خیلی طولانی انجام دهد. بعد از هشت ساعت، قربانی آماده است تا به‌ معنای واقعی کلمه، هر کاری بکند تا این روند متوقف شود. حالا بروید به دادگاه‌های بین‌المللی هاگ و به آن‌ها بگویید که مجبورتان کرده‌اند تا تمام روز را لبۀ صندلی بنشینید. حتی خود قربانیان هم اکراه داشتند تا کسانی که به اسارت گرفته بودندشان را شکنجه‌گر بنامند. وقتی سازمان سیا از این تکنیک‌ها باخبر شد –طبق گفتۀ دوستان کره‌ای‌ من، این تکنیک‌ها صرفاً نسخه‌هایی سادیستی از شیوه‌های کلاسیک کره‌ای برای تنبیه بچه‌ها بود- کنجکاوی‌ آن‌ها برانگیخته شد و از قرار معلوم، تحقیقات گسترده‌ای انجام دادند دربارۀ اینکه چطور این تکنیک‌ها را می‌شود در بازداشتگاه‌های خودشان به کار بست.مجدداً، گاهی، این احساس به آدم دست می‌دهد که اینجا با کل یک کشور چنین رفتاری را پیش گرفته‌اند. البته شکنجۀ تمام‌عیار هم وجود دارد، به مردم شلیک می‌کنند، آن‌ها را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند، شکنجه می‌کنند و با خشونت آزار می‌دهند و همۀ این‌ها واقعیت دارد. اما اینجا دارم دربارۀ آدم‌هایی حرف می‌زنم که این اتفاقات برایشان نیفتاده است. برای اکثر مردم، گویا چنین است که بافت زندگی روزمره طوری طراحی شده است که تحمل‌ناپذیر باشد، اما به شیوه‌ای که هیچکس به‌راحتی نمی‌تواند بگوید که حقوق بشر آشکارا نقض شده است. هیچ‌وقت آب کافی در دسترس نیست. برای دوش‌گرفتن تقریباً ترتیبات نظامی لازم است. به آسانی نمی‌توانید اجازه عبور بگیرید. همیشه باید توی صف بایستید. اگر چیزی خراب شود، تقریباً امکان ندارد که اجازۀ تعمیرکردن آن به شما داده شود. یا اگر اجازه داده شود، نمی‌توانید برای تعمیر وسایلتان به جای دوردستی بروید. چهار نظام متمایز قانونی (عثمانی، بریتانیایی، اردنی و اسرائیلی) وجود دارد که در هر پروندۀ حقوقی هیچکس نمی‌تواند بگوید که فلان دادگاه چه حکمی خواهد داد و بر مبنای چه قوانینی قضاوت خواهد کرد، یا چه مدارکی لازم است یا پذیرفته می‌شود. بیشترِ این قوانین اصلاً قرار است بی‌معنا باشند. ممکن است ۲۰ کیلومتر رانندگی برای دیدن نامزدتان هشت ساعت طول بکشد، و طی این ساعت‌ها تقریباً بدون تردید مسلسل‌هایی را جلوی صورتتان تکان داده‌اند، و آدم‌هایی که معتقدند پست‌تر از انسان‌هایید، با زبانی که نصفه‌نیمه می‌فهمیدش بر سرتان فریاد کشیده‌اند. برای همین بیشتر حرف‌های عاشقانه‌تان را از پشت تلفن می‌زنید. البته اگر پول آن را داشته باشید که چند دقیقه صحبت کنید. گره‌های ترافیکی بی‌پایانی قبل و بعد از ایست‌بازرسی‌ها وجود دارد و راننده‌ها جرو‌بحث می‌کنند و فحش می‌دهند و تمام تلاششان را به کار می‌بندند تا خشمشان را سر یکدیگر خالی نکنند. همه در فاصله‌ای بین ۲۰ تا ۲۵ کیلومتری از ساحل مدیترانه زندگی می‌کنند، اما به‌هیچ‌وجه امکان ندارد، حتی در داغ‌ترین روزهای سال، که اجازه بدهند چشمتان به ساحل بیفتد. مگر اینکه از دیوار بالا بروید. جاهایی هست که می‌توانید دست به چنین کاری بزنید؛ اما در این صورت، هر لحظه باید انتظار داشته باشید که گشت‌های امنیتی شما را «شکار» کنند. به این معنی، شناکردن در دریا همیشه با ترسِ از تیرخوردن همراه است. فرقی نمی‌کند تاجر باشید، یا کارگر ساختمانی، یا راننده، تنباکو بکارید، یا منشی‌‌گری کنید، در هر صورت، گذران زندگی برایتان جریانِ بی‌وقفه‌ای از تحقیرهای کوچک خواهد بود. گوجه‌هایتان را ضبط می‌کنند و بعد از دو روز ترخیص می‌کنند تا بپوسد، و در این حین، به خودتان پوزخند می‌زنند. باید التماس کنید تا بچه‌هایتان را از بازداشت بیرون بیاورند. و اگر جلوی زندانبان‌ها گریه و زاری کنید، ممکن است همان زندانبان دلبخواهانه تصمیم بگیرد شما را هم بازداشت کند تا بچه‌تان را زیر فشار بگذارد که اعتراف کند سنگ پرتاب کرده است، و ناگهان خودتان را بدون سیگار در سلولی سیمانی می‌بینید. چاه توالت‌ها می‌گیرد و شیرفهم می‌شوید که قرار است تا ابد با همین وضع زندگی کنید. هیچ «روند سیاسی»ای در کار نیست. این ماجرا پایانی ندارد. مگر اینکه خداوند خودش دخالت کند، وگرنه باید منتظر باشید تا بقیۀ زندگی طبیعی‌تان را هم دقیقاً در این سطح از وحشت و پوچی سپری کنید.اما وقتی کسی زیر این فشار جان به لب می‌شود، یا مثلاً، در ایست‌بازرسی به یک سرباز چاقو می‌زند، یا به چوخه‌ای می‌پیوندد تا به شهرک‌نشینان شلیک کند، هیچ رفتارِ مشخصی وجود ندارد که بشود با اشاره به آن، این کار جنون‌زده را توجیه کرد.از هر چه بگذریم، فلسطین خطه‌ای است که گنوسیسم را به وجود آورده است؛ باوری که طبق آن انسان‌ها در دنیایی زندگی می‌کنند که آن را آفریدگاری شرور خلق کرده است، دنیایی مملو از قواعد اخلاقیِ دلبخواهی که به وجود آمده‌اند تا ما را سردرگم و فاسد کنند، زیرا خدای حقیقی، مطلق و لایدرک و ناکجایی است. اما یک رژیم سیاسی چه استدلالی می‌تواند داشته باشد که تلاش کند تا آگاهانه نظامِ حکمرانی‌ای بسازد که نسخه‌ای شبیه‌سازی‌شده از این دنیای فاسد و بی‌معنا را واقعاً محقق کند؟این استراتژی، حتی وقتی از نظرگاه اسرائیلی‌ها به ماجرا بنگریم، بسیار گیج‌کننده است؛ فهمیدن منطق آن غیرممکن به نظر می‌رسد. قبل از این، در دهۀ ۹۰، فرصتی فراهم بود تا اسرائیل با همسایگانش صلح کند. شرایطی که پیشنهاد شده بود، بسیار سودمند بود، هم از نظر اقتصادی و هم از نظر سیاسی. هیچکس واقعاً انتظار نداشت که اسرائیلی‌ها اجازه بدهند شمارِ قابل‌ملاحظه‌ای از آوارگان جنگ ۱۹۴۸ به خانه‌هایشان بازگردند؛ تنها چیزی که اسرائیل قرار بود انجام دهد، پاک‌سازی چند شهرک بود که تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمی‌کرد و ساکنانش آدم‌هایی بودند که اکثر اسرائیلی‌ها آن‌ها را متعصبان مذهبیِ خشونت‌طلب می‌دانستند و واگذاری یک‌جور دولتِ بی‌مصرف و بی‌خطر به فتح (سازمان آزادی‌بخش فلسطین). اما به جای این، دولت اسرائیل از راه‌حل دو-دولت به‌مثابۀ نوعی پوشش دیپلماتیک استفاده کرده است تا کرانۀ باختری را تبدیل کند به یک هزارتوی مملو از پایگاه‌های نظامی و اجتماعاتِ برنامه‌ریزی‌شده‌ای که فقط یهودیان حق سکونت در آن‌ها را دارند. کاری که تقریباً همۀ کشورهای جهان آن را محکوم کرده‌اند و طبق قوانین بین‌المللی غیرقانونی دانسته‌اند. حالا دیگر هیچکس باور نمی‌کند که راه‌حل دو-دولت واقعاً شانس آن را داشته است که به موفقیت برسد، اگرچه صدها منصب بوروکراتیکِ نان‌و‌آب‌دار ایجاد شده است تا تظاهر کنند که چنین راه‌حلی ممکن است. به‌غایت دشوار است که تصور کنید این پروژه، در نهایت، به فاجعه ختم نخواهد شد. همین حالا هم تصویر اسرائیل را از کشوری که بیشتر مردم دنیا فکر می‌کردند در آن گروهی از نجات‌یافتگانِ آرمان‌گرای هولوکاست دور هم جمع شده‌اند تا بیابان را سرسبز کنند، تبدیل کرده است به کشوری که در آن مشتی متعصب که دندان‌هایشان را از روی خشم نشان می‌دهند، با پیاده‌کردن تکنیک‌های شکنجه روی بچه‌های ۱۲ ساله، نظامی علمی درست کرده‌اند. آن‌ها کاری کرده‌اند که مطمئن باشند در محاصرۀ دشمنانی سرسخت خواهند ماند، و حتی از نظر اقتصادی و نظامی، تقریباً به طور کامل، متکی به حمایتِ بی‌چون‌و‌چرای یک قدرتِ متجاوز شده‌اند که با سرعت در حال افول است.چطور ممکن است این داستان پایان خوشی داشته باشد؟و بنابراین، استراتژی طولانی‌مدت اسرائیل واقعاً چیست؟اگر این حرف را به‌عنوان پاسخ قبول داشته باشید، باید بگویم خیلی ساده، آن‌ها استراتژیِ بلندمدتی ندارد. دولت اسرائیل به همان اندازه‌ای که اکسون موبیل برای مواجهه با تغییرات اقلیمی استراتژی‌های بلندمدت چیده است، برای آینده‌اش در منطقه برنامه‌ ریخته است. گویا اسرائیلی‌ها فقط یک چیز را می‌دانند، و آن اینکه اگر قدرتِ ایالات متحده فروبپاشد، یا دست از حمایت از آن‌ها بردارد، اتفاقاتی خواهد افتاد. بی‌تردید آدم‌هایی هم در اتاق‌فکرها دارند که بارش فکری راه می‌اندازند و گزارش‌ها و سناریوهایی هم تهیه می‌کنند، اما همۀ این‌کارها از اساس، برنامه‌ریزی‌های ثانویه است. نیرویی که پشتِ اشغال مرزهای فلسطینی سال ۶۷ نهفته است، هیچ رنگ و بویی از استراتژی‌های بلندمدت ندارد؛ بلکه صرفاً حاصلِ تلاقی منفعت‌های کوتاه‌مدت سیاسی و اقتصادی است.اول از همه، شهرک‌ها. شهرک‌ها در بادی امر پروژۀ جمعی از متعصبان خشک مذهبی بود که اگرچه نسبتاً در انزوا بودند، حمایت‌های مالی خوبی داشتند. اما حالا به نظر می‌رسد همه‌چیز را بر محور شهرک‌ها ساماندهی می‌کنند. دولت منابع بی‌پایان به پای آن‌ها می‌ریزد. چرا؟ گویا جواب باید این باشد که حداقل از سال‌های دهۀ ۹۰ بدین‌سو، سیاستمداران راست‌گرای اسرائیلی به این نتیجه رسیده‌اند که شهرک‌ها نوعی جادوی سیاسی هستند. هر چه پول بیشتری در آن‌ها سرمایه‌گذاری می‌شود، سبدِ رأیِ یهویان بیشتر به سمت راست‌گرایان می‌چرخد. دلیل ماجرا ساده است. اسرائیل گران است. مسکن درون مرزهای ۱۹۴۸ قیمتی گزاف و سرسام‌آور دارد. اگر شما جوانی باشید بدون پشتوانه‌های مالی، به طور روزافزونی دو گزینه پیش روی خود می‌بینید: تا سال‌های دهۀ سی‌سالگی در خانۀ پدر و مادرتان زندگی کنید، یا آنکه در شهرکی غیرقانونی جایی برای زندگی پیدا کنید، یعنی جایی که قیمت یک آپارتمان یک‌سوم حیفا یا تل‌آویو است، تازه اگر جاده‌ها، مدرسه‌ها، امکانات و خدماتِ اجتماعی بهتر را در نظر نگیریم. با توجه به این نکته، اکثریتِ گسترده‌ای از شهرک‌نشین‌ها، به دلیل مسائل اقتصادی، نه دلایلِ ایدئولوژیک در کرانۀ باختری زندگی می‌کنند (این ماجرا در حومۀ بیت‌المقدس به طور ویژه صادق است). اما در نظر بگیرید که این آدم‌ها چه کسانی‌اند. در گذشته، جوانانی که در موقعیتی سخت قرار داشتند، دانشجویان و پدر و مادرهای جوانِ تحصیل‌کرده، گرایشی تاریخی به چپ داشتند. اما همین آدم‌ها را در شهرک‌ها سکونت دهید، و آن‌ها ناگزیر، حتی بدون آنکه خودشان متوجه باشند، شروع می‌کنند به فکر کردن مثلِ فاشسیت‌ها. شهرک‌ها، به نوبۀ خودشان، موتورهای عظیمی برای تولیدِ عقاید راست‌گرایانه‌اند. آدمی را در نظر بگیرید که او را در قلمرویی خصمانه سکونت داده‌اند، کار با مسلسل را به او آموخته‌اند و هشدارش داده‌اند که شبانه‌روز باید در برابر جمعیت‌های محلی از خودش محافظت کند، و در همان حال، همسایه‌های دیوار به دیوارش را می‌بیند که گوسفندان محلی‌ها را می‌کشند و درختان زیتونشان را نابود می‌کنند؛ برای چنین کسی دشوار است که ناسیونالیسمِ قوم‌گرایانه را چیزی شبیه به عقل سلیم نداند. در نتیجه، از انتخاباتی به انتخابات بعدی، سبد رأی چپ‌گرایان پیر کمتر و کمتر می‌شود و مجمعی از احزاب ِمذهبی‌، فاشیست‌ یا شبه‌فاشیست‌ سهم بیشتر و بیشتری از صندوق رأی را به خود اختصاص می‌دهند. برای سیاست‌مدارانی که به سختی می‌توانند به چیزی بعد از انتخاباتِ پیشِ رو فکر کنند، نمی‌توانند این طعمۀ وسوسه‌برانگیز را رها کنند.اما دربارۀ سیاست‌گذاری‌های اسرائیل در قبال فلسطینیان چه می‌شود گفت؟ این سیاست‌گذاری‌ها را با کدام منطق می‌توان فهمید؟بار دیگر باید بر این نکته تأکید کرد که آدم‌هایی که خط‌مشی‌های اسرائیل در کرانۀ باختری را طراحی می‌کنند، هر چه باشند، احمق نیستند. اکثر آن‌ها اتفاقاً بسیار باهوشند. عمدۀ آن‌ها مدارک تحصیلی پیشرفته و سطح بالا دارند، و مطالعات فراوانی دربارۀ تاریخ و جامعه‌شناسیِ فرمانروایی نظامی و علم حکمرانی مدنی داشته‌اند. آن‌ها تکنیک‌هایی که نیروهای اشغالگر در گذشته با هدف آرام‌ و همراه کردنِ جمعیت‌های شکست‌خورده به کار بسته‌اند و به موفقیت رسیده‌اند را به خوبی می‌شناسند. البته این علم مثلِ علم موشک‌سازی نیست. نوعی دفترچه راهنمای استاندارد وجود دارد: دعوت‌کردن آن‌ها به همکاری، تفرقه‌انداختن و حکومت‌کردن، مقدارِ حساب‌شده و دقیقی از سیاست چماق و هویج، طوری که آن‌ها هیچ‌وقت نتوانند دست به خرابکاری‌های بزرگ بزنند. رهبران فرتوت جنبش فتح و نخبه‌های سیاسی مهاجر فلسطینی، در حقیقت، دعوت به همکاری را پذیرفته‌اند: به آن‌ها اجازه داده‌اند تا حقِ حداقلیِ خودشان برای بازگشتن از برخی ارودگاه‌هایشان در لبنان و شمال آفریقا را داشته باشند، و در عوضِ دریافت برخی امتیازات ویژه، تضمین کرده‌اند که پلیسِ جمعیت‌های عرب باشند. آن‌ها به نوبۀ خودشان درآمدهای حاصل از کمک‌های بین‌المللی را طوری سازماندهی کرده‌اند که صرفِ جذبِ چپ‌گرایان رادیکال قدیمی به سازمان‌های مردم‌نهاد شود. تعداد انگشت‌شماری از تاجران ثروتمند عرب، مثل آب خوردن، از ایست‌بازرسی‌ها رد می‌شوند و قراردادهای ساختمان‌سازی نان‌و‌آب‌دار می‌بندند. حتی نوعی حباب مسکن هم وجود دارد، که ناشی از پول‌هایی است که از دکترها و وکیل‌های مهاجر به جیب بستگانشان سرازیر می‌شود، بدون اینکه جایی برای خرج‌کردن آن‌ها وجود داشته باشد و نتیجۀ آن می‌شود بی‌شمار عمارت سیمانیِ عظیم، با سقف‌های چینیِ قرمزرنگ که در مناطقی که تحت اختیار فلسطینیان است، مثل قارچ سبز می‌شود، فقط یک مسئله باقی می‌ماند، و آن هم اینکه توالت‌های این عمارت‌ها نیز به‌دلیل کمبود آب درست کار نمی‌کند (نیازی به گفتن نیست که کلِ آب موجود صرف پرکردن استخرهای شنای شهرک‌ها می‌شود). طرفه آنکه سرزمین‌های خودگردان فلسطینی بزرگترین بازار صادراتی اسرائیل هستند، و از آنجا که اسرائیل پیش از این، کشاورزی سنتی، تجارت و اقتصادِ کم‌رونق صنعتی را تا حد زیادی از طریق «مقررات‌گذاری»های خصمانه به نابودی کشانده است، چنین چیزی به معنای آن است که اسرائیل به هر شیوۀ ممکن می‌کوشد تا آخرین باقی‌مانده‌های پول فلسطینیان را نیز از چنگشان درآورد. باوجوداین، آنچه واقعاً دربارۀ استراتژی‌های «تفرقه بیانداز و حکومت کن» اسرائیل حائز اهمیت است، این است که چقدر حداقلی و اندک‌اند. از نظر اقتصادی، بسیار آسان است که طبقۀ متوسطی نسبتاً بزرگ را به وجود بیاورید که منافع اقتصادی عظیمی در همکاری با مراجع اشغالگر داشته باشند. علی‌رغم این به نظر می‌رسد که مقامات اسرائیلی آگاهانه تصمیم دارند تا چنین کاری نکنند.در عوض فکر می‌کنم سؤال مشابهی را هم باید دربارۀ شهرک‌ها پرسید. شهرک‌ها موتورهایی برای تولید شکلِ خاصی از ناسیونالیست‌های قوم‌‌گراست، که مشخصاً به خاطر منافع سیاسی روی آن‌ها سرمایه‌گذاری می‌شود. حال سؤال این است: مقامات اشغالگر تلاش دارند چه نوع فلسطینی‌هایی درست کنند؟ مطمئناً نمی‌خواهند آدم‌هایی سربه‌راه و مطیع بسازند. هیچ دلیلی ندارد که اگر می‌خواهید با دشمن سابقتان به دوستی برسید، شرایطی برای زندگی‌اش بسازید که مملو باشد از سختی، وحشت و تحقیرِ همیشگی (برای مثال، عملاً هیچ پدر و مادر فلسطینی‌ای نیست که نگران نباشد که آیا دختر یا پسر ۱۲ساله‌اش به سلامت از مدرسه به خانه برمی‌گردد، یا همین الان، کتک‌خورده و با چشم‌بند در سلولی سیمانی افتاده است). بنابراین، تنها جوابی که می‌تواند معنادار باشد، این است که نیروهای اسرائیلی می‌خواهند که فلسطینی‌ها خشمگین و خروشان باشند؛ دلشان می‌خواهد که مقاومت در کار باشد؛ اما درعین‌حال، می‌خواهند مطمئن باشند که این مقاومت سیاسی کاملاً بی‌اثر است. آن‌ها جمعیتی می‌خواهند که در زندگی روزمره مطیع باشند، اما هر چند وقت یک‌بار، منفجر شود، حال فردی یا جمعی، ولی به شکلی غیراستراتژیک و غیرهمکارانه که می‌شود آن را در برای بقیۀ جهانیان به شکل نوعی دیوانگی شیطانی غیرعقلانی بازنمایی کرد.اما چرا باید بخواهند چنین کاری بکنند؟ تقریباً هر تحلیل‌گر سیاسیِ عربی که با او حرف زدم، معتقد بود جواب به‌خودی‌خود روشن است. اقتصاد اسرائیل، بیش از هر چیز، به تجارت تسلیحات پیشرفته و تأمین سیستم‌های امنیتیِ الکترونیکی پیچیده وابسته است. اسرائیل امروزه بعد از ایالات متحده، روسیه و بریتانیا چهارمین صادرکنندۀ بزرگ سلاح است (البته اخیراً فرانسه پیشی گرفته و به جایگاه پنجمی رسیده است). واقعاً چنین جایگاهی برای کشوری به این کوچکی شاخص است. اما چیزی که تقریباً همه در به زبان آوردنِ آن تردید دارند، این است: سلاح‌ها و سیستم‌های امنیتی اسرائیلی در مقایسه با تمام رقبا، مزیت بسیار مهمی دارند، و اسرائیلی‌ها در ادبیات تبلیغاتی خود هیچوقت فراموش نمی‌کنند که روی این مزیت تأکید کنند. این تسلیحات وسیعاً در میدان عمل آزموده شده‌اند. این توپ‌های جدید برای تخریب تونل‌های غزه به کار گرفته شده‌اند! این گازهای اشک‌آورِ تفنگی جدید که قابلیتِ انتشار تصادفی دارند، علیه شورش‌های اردوگاه آوارگان بالاتا با موفقیت امتحان شده‌اند. این دستگاه ردیاب لیزری جدید بارها جلوی حملات به شهرک‌ها را گرفته است. بدین‌ترتیب، مقاومت اعراب به جزئی کلیدی از منابع اقتصادی اسرائیل تبدیل شده‌ است و اگر این اعتراضات کاملاً آرام بگیرد، صادرات اقتصادی اسرائیل ضربه‌ای جدی خواهد خورد.اگر قلدری را به شکلی از خشونت تعریف کنیم که از اساس طراحی شده است تا واکنشی برانگیزد که بشود از آن واکنش استفاده کرد تا خشونت اولیه را مشروع جلوه داد، آنگاه می‌توانیم بگوییم اشغالگران اسرائیلی قلدری را به یکی از اصول حکمرانی خودشان تبدیل کرده‌اند. همه‌چیز طراحی شده است تا تحریک‌کننده باشد. هر روز با اعمال تحریک‌آمیز مواجه می‌شوید. کارهایی زشت و حقارت‌بار. اما در عین حال آن‌ها طوری طراحی شده‌اند که نشود گفت خشونتِ آشکار و انکارناپذیرند، حتی کسی نمی‌تواند ادعا کند که این قبیل اقدامات را می‌شود به معنی واقعی کلمه نوعی «یورش» نامید؛ آن‌ها دقیقاً مثلِ قلدرهای مدرسه‌اند که مداوماً و زیرزیرکی به قربانی‌شان سیخونک می‌زنند، و هلش می‌دهند و مشت و لگد حواله‌اش می‌کنند، به این امید که بالاخره آتش خشمش شعله بکشد و دست به کار بی‌فایده‌ای بزند که ناظم مدرسه به خاطر آن سرزنشش کند.من فقط وقتی غمباریِ وضعیت فلسطینی‌ها را کاملاً درک کردم که فهمیدم برای جامعۀ سنتی فلسطین، تنها هدف زندگی این است که در موقعیتی باشی که استطاعت آن را داشته باشی که غریبه‌ها را مهمان کنی. مهمان‌نوازی از همه‌چیز مهم‌تر است. اولین‌باری که پا به نابلس گذاشتم، همراه با ونی بودم که پر بود از عوامل یک فیلم آمریکایی. همۀ آدم‌هایی که در آن محله بودند سریع تلفن‌های همراهشان را درآوردند تا سر در بیاورند که چه اتفاقی دارد می‌افتد (البته این را بعدها متوجه شدم). این خارجی‌ها کی‌اند؟ این ابزارهایی که با خودشان آورده‌اند چیست؟ چرا به اینجا آمده‌اند؟ اما لحظه‌ای که وارد خانۀ یکی از محلی‌ها شدیم، همه‌چیز تغییر کرد. سریع یک کمیتۀ محلی متشکل از ۳۰ یا ۴۰ جوانِ داوطلب تشکیل شد تا اگر عناصر فاسدِ حکومتِ فلسطین یا نیروهای امنیتی اسرائیلی خواستند مزاحمتی برایمان ایجاد کنند، دست به مداخلۀ فیزیکی بزنند. فارغ از همه‌چیز، حالا ما مهمان یکی از هم‌محله‌ای‌ها بودیم و شرافت جمعی محله اقتضا می‌کرد که امنیت ما را تأمین کنند.البته ما آن زمان روحمان هم خبر نداشت که چنین اتفاقاتی دارد می‌افتد. تنها یک هفته بعد بود که یک نفر حین صحبت‌های روزمره با امین به این مسئله اشاره کرده بود.یکی از اولین سفرهای عوامل فیلم به عرابه بود، شهر کوچکِ کشاورزی‌ای که مرکز آن پر از پوسترها و پرچم‌های سیاه جهاد اسلامی و باقی‌مانده‌های مساجد و قلاع قرون وسطایی بود. در ابتدا، گاهی به نظرمان می‌رسید که مردم تلاش می‌کنند که از ما دوری کنند، در اکثر خانه بسته و پرده‌ها کشیده شده بودند، اما در نهایت فهمیدیم که این فضا فقط به خاطر آن بود که خورشید هنوز غروب نکرده بود: ماه رمضان بود و مردم خجالت می‌کشیدند از اینکه مهمانی به خانه‌شان دعوت کنند، اما نتوانند غذا جلویش بگذارند. وقتی هوا تاریک شد، طوری شد که هر جا می‌رفتیم، همه‌جا کباب و جشن و چای برپا بود. پیرزن‌هایی باحجاب همانطور که روی ایوان نشسته بودند، پشت سر هم استکان‌هایمان را پر می‌کردند و داستان‌هایی تعریف می‌کردند از اینکه چطور باستان‌شناسان چند مقبره پیدا کرده‌اند که گویا متعلق به برخی رهبران باستانی یهودی بوده‌اند –من نتوانستم اسم آن‌ها را دریابم، و فکر می‌کنم شاید آن‌ها چند مکابی بوده‌اند- و از آن به بعد، آن مقبره‌ها را به‌عنوان محل عبادت و زیارت اعلام کرده‌اند. در شرایط معمولی، کشف چنین مکان‌هایی باعث رونق اقتصادی منطقه می‌شود. اما در فلسطین، معنایش می‌تواند این باشد که کل ساکنان روستا را خیلی راحت از محل زندگی‌شان بیرون کنند. عرابه برای چنین کاری خیلی بزرگ بود. بنابراین در این مورد، معنایش این است که هر چند وقت یک‌بار، صدها سرباز اسرائیلی در آرایش جنگی کامل کل شهر را پر می‌کنند و تک‌تیراندازان روی پشت‌بام‌ها مستقر می‌شوند و برای ۱۲ ساعت در منطقه منع آمد و شد اعلام می‌کردند تا شهرک‌نشین‌های مذهبی بیایند و مناسک یادبود برگزار کنند. بعد همگی از آن‌جا خواهند رفت.بعد از این، داستان بچه‌های زیادی از اهالی شهر کوچکشان را گفتند که در زندان بودند چون شایعه‌ای وجود داشته از اینکه می‌خواسته‌اند در کمین شهرک‌نشینان بنشینند.درست در همین لحظه بود که آن اتفاق برای من افتاد –منی که در خانواده‌ای یهودی در نیویورک بزرگ شده بودم که تمام اطلاعاتش از پروپاگاندای صهیونیست‌ها می‌آمد- در آن لحظه بود که فهمیدم ماجرا از چشم طرفِ دیگر چطور به نظر می‌رسد. هرجا که رفتیم، فلسطینی‌ها دربارۀ مردمان مختلفی سخن می‌گفتند که در طول تاریخ به سرزمین‌های مقدس آمده‌اند و با خوش‌رویی پذیرفته شده‌اند: ارمنی‌ها، یونانی‌ها، پارسیان، روس‌ها، آفریقاییان، یهودیان... آن‌ها در ابتدا صهیونیست‌ها را مهمان خانه‌های خودشان می‌دانستند. اما آن‌ها بدترین مهمانانی بودند که تاریخ به چشمش دیده است. هر اقدامی که در جهت مهمان‌نوازی و دوستی انجام داده‌اند، تبدیل شده است به مجوزی برای غارت، و ماهرترین متخصصان پروپاگاندا در جهان، دست به کار شده‌اند تا دنیا را قانع کنند که میزبانان آن‌ها هیولاهایی فاسد و وحشی‌اند که هیچ حقی بر خانه‌هایشان ندارند. در چنین وضعیتی، چه کاری از دست شما برمی‌آید؟ دست از بخشنده‌بودن بردارید؟ اما اینجاست که حقیقتاً و از عمق وجودتان شکست می‌خورید. این معنای واقعی حرفِ این مردم بود، وقتی از زندگی‌ای حرف می‌زنند که آگاهانه و عامدانه به آن‌ها خفت و خواری روا می‌داشت. آن‌ها به صورتی نظام‌مند امکانات فیزیکی، اقتصادی و سیاسیِ سخاوتمند‌بودن را از این مردم گرفته‌اند. و محروم‌شدن از امکاناتِ این نوع بلندنظری، مرگی است به نام زندگی.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را دیوید گریبر نوشته و در تاریخ ۱۵ جولای ۲۰۱۵ با عنوان « Hostile Intelligence: Reflections from a Visit to the West Bank» در وب‌سایت اینترنشنال تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ آبان ۱۳۹۹ با عنوان «مرگی به نام زندگی: تأملاتی دربارۀ کرانۀ باختری» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.•• دیوید گریبر (David Graeber) انسان‌شناس فقید آمریکایی است که در سال ۲۰۲۰ درگذشت. از کتاب‌های مشهور او می‌توان به بدهی: ۵۰۰ سال ابتدایی (Debt: The First ۵۰۰۰ Years) و مشاغل مزخرف: یک نظریه (Bullshit Jobs: A Theory) اشاره کرد. ]]> دیوید گریبر تاریخ‌وسیاست Sun, 08 Nov 2020 04:31:48 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9944/ مجموعه یادداشت‌هایی دربارۀ سیاست در عصر ترامپ، ظهور پوپولیسم، و آیندۀ دموکراسی https://tarjomaan.com/report/9938/   • چطور دوستانم به خدمت‌گزاران پوپولیسم تبدیل شدند؟آن اپلبام، روزنامه‌نگار و مورخ مشهور آمریکایی، در کتاب تازۀ خود، از حاکمان جدید دنیا می‌گوید | نوشتۀ نیک کوهن• چگونه قیام‌های پوپولیستی می‌توانند لیبرال دموکراسی را سرنگون کنند؟اقتدارطلب‌ها دارند افزایش می‌یابند، و دموکراسی جذابیت خود را از دست داده است | نوشتۀ یاشا مونک• پوپولیسم از کدام «مردم» سخن می‌گوید؟پوپولیسمْ منطقی سیاسی است که محور آن جداییِ عمیق مردم از طبقات حاکم است | نوشتۀ جانی بی. جودیس• چرا لیبرال‌ها طرفدار نظریۀ توطئه شده‌اند؟لیبرالیسم همواره خود را مظهر عقلانیت دانسته است، به همین دلیل نمی‌تواند اشتباهاتش را ببیند | نوشتۀ جان گری• دموکراسی خوب است، تا وقتی پیروز انتخابات باشیمانتخابات دموکراسی را تقویت می‌کند، اما بازنده‌ها می‌توانند کل نظام دموکراتیک را ضعیف کنند | نوشتۀ یان ورنر مولر• چرا انتخابات‌ برای دموکراسی بد است؟زمانی، انتخابات ایجاد شد تا دموکراسی را ممکن کند؛ اما امروز به نظر می‌رسد انتخابات خودْ مانع دموکراسی است | نوشتۀ دیوید ون ریبروک• ادعای تقلب چه چیزهایی دربارۀ دموکراسی به ما می‌آموزد؟مدافعان برکسیت برای جلوگیری از تقلب به جای مداد خودکار در اختیار دیگران می‌گذاشتند | نوشتۀ مری بیرد• چگونه ایمان خود به دموکراسی را بازیابیم؟در دوران تاریکی وسوسه می‌شویم بی‌خیال سیاست شویم؛ چالرز تیلور توضیح می‌دهد که چرا نباید از سیاست دست شست | نوشتۀ جاشوا راتمن• آمارتیا سن: کسب آرای بیشتر مشروعیت نمی‌آوردگفت‌وگوی ویل هاتن با آمارتیا سن• ماجرای کُخ؛ میلیاردری که حزب جمهوری‌خواه در چنگ اوستبررسی کتاب «پول ناپیدا؛ تاریخچۀ پنهان میلیاردرهای پس پردۀ ظهور راست رادیکال» نوشتۀ جین مایر | نوشتۀ تد اسکاچ‌پل• ترامپ، ترامپیست‌ها و نحلۀ جدیدی از پوپولیسمچطور ممکن است میلیاردری فاسد به منجی کارگران بی‌بضاعت تبدیل شود؟ | نوشتۀ ولفگانگ استریک • ترامپ چگونه به بازارِ نفرت رونق می‌بخشد؟کتاب «ذهن‌های آشفته» مأموریت ویژۀ نفرت‌افروزان را توضیح می‌دهد | نوشتۀ یان هیوز• وقتی کلمه‌ها معنایشان را از دست بدهند، سیاست ناممکن می‌شودگفتگو با ماشا گسن دربارۀ اهمیت زبان و آرمان‌ها در سیاست‌ورزی• تنهایی دونالد ترامپدربارۀ برتری تباه‌کنندۀ مردی که بیش از هر کس دیگر در دنیا مسخره می‌شود ا نوشتۀ ربکا سولنیت• به دوران خشم خوش‌آمدیدتفکرات کهنۀ عقل‌گرایی لیبرال نمی‌تواند دنیای پرآشوبی را که در سال ۲۰۱۶ شاهدش بودیم تبیین کند | نوشتۀ پانکاج میشرا• چرا ترامپ درنهایت شکست خواهد خورد؟مطبوعات پدیدۀ ترامپ را حاصل عدم مقبولیتِ سردمداران سیاسی دانسته‌اند | نوشتۀ مریلین رابینسون• چامسکی: ترامپ صدای ناقوس مرگ استگفت‌وگوی گاردین با نوام چامسکی به‌بهانۀ حضورش در مستند «شکاف»• آیا ما رهبران قدرتمند می‌خواهیم؟اواخر امسال می‌فهمیم چارچوبی که بنیان‌گذاران آمریکا برای قدرت بنا کردند، چقدر تاب‌آور است | نوشتۀ جوزف نای• چرا میلیون‌ها نفر از مردم عادی آمریکا از ترامپ حمایت می‌کنند؟بزرگ‌ترین رازِ کنونی امریکا انگیزۀ هواداران ترامپ است | نوشتۀ توماس فرانک• ایالات متحده چطور به سیاست دو حزبی رسید؟ رفتار حزبی محصول احساسات منفی به حزبی است که با آن مخالفید  | نوشتۀ ازرا کلاین• دوقطبی‌های سیاسی چطور شکل می‌گیرند؟عقاید افراطی تأثیر عظیمی بر ما می‌گذارند، حتی وقتی با آن‌ها مخالف باشیم | نوشتۀ ویلیام پارک• گفت‌وگو با فرانسیس فوکویاما: بعد از «پایان تاریخ» چه خواهد آمد؟• آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد می‌دهد؟ فرید زکریا توضیح می‌دهد• مروری بر اندیشه‌های ساموئل هانتیگتون، پیامبر عصر ترامپ• پایان نظم انگلیسی-آمریکایی• با خشم می‌توان بر پا خاست، اما نمی‌توان ایستاد• پروندۀ کتاب: نه کافی نیست► تصویرساز مجموعه عکس‌های این پرونده بندتو کریستوفانی است. ]]> ترجمان علوم انسانی تاریخ‌وسیاست Fri, 30 Oct 2020 04:34:48 GMT https://tarjomaan.com/report/9938/ پیامی از کشوری زخم‌خورده https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9930/ کریستینا ریوِرا گِرازا، پاریس ریویو — چهارم سپتامبر ۲۰۱۱، بار دیگر، با تصویر دو جسد که از روی پُلی آن‌ها را به دار کشیده بودند از خواب بیدار شدیم. یک مرد و یک زن. دستان مرد را بسته بودند. مچ دست‌ها و پاهای زن را هم. مثل اتفاقات مشابه فراوانی که می‌افتد، و طبقِ آنچه روزنامه‌ها با سطح مشخصی از نگرانی و دلهره نوشته بودند، نشانه‌هایی وجود داشت از اینکه جسدها شکنجه شده‌اند. روده‌های زن را از شکمش بیرون کشیده بودند. از سه نقطۀ مختلف.نوشتن دربارۀ این‌طور چیزها واقعاً دشوار است. در واقع، اصلاً دلیلِ چنین کارهایی همین است که توانایی سخن‌گفتن را از ما بگیرند. هدفِ نهایی‌شان این است که با به‌کاربستنِ وحشت دیگران را کاملاً فلج کنند؛ حمله‌ای نه فقط علیه جان انسان‌ها، بلکه، فراتر از همه‌چیز، علیهِ «وضع بشری». آدریانا کاوارِرو در وحشت‌گرایی: نامیدنِ خشونت معاصر۱ -کتابی ضروری برای اندیشیدن به این واقعیت، هرچند واقعیتی تقریباً فهم‌ناپذیر- به ما یادآوری می‌کند که ترور آنجا ظاهر می‌شود که بدن در تمنای زنده‌ماندن به خود می‌لرزد و می‌گریزد. بدنی که ترور به آن هجوم آورده، ترس را تجربه می‌کند و چون خودش را در چنگال ترس گرفتار می‌بیند، می‌کوشد که فرار کند. اما وحشت، که ریشه در فعل لاتین هورِر۲ دارد، از ترس بسیار فراتر می‌رود، وحشت مکرراً به ما هشدار می‌دهد که خطر در کمین است و جرئت پشت سر گذاشتن آن را از ما می‌گیرد. وقتی سرِ قطع‌شدۀ مدوسا را جلوی چشممان تاب می‌دهند، وقتی بدنی را می‌بینیم که طوری نابودش کرده‌اند که در تصورمان نمی‌گنجد، دندان‌هایمان قفل می‌شود، ناتوان می‌شویم از این که کلمه‌ای بر زبان بیاوریم، نمی‌توانیم آنچه به آن خیره شده‌ایم را تجزیه و تحلیل کنیم، دهانمان دوخته می‌شود. کاوارِرو معتقد است وحشت ارتباطی ماهوی با تهوع دارد. کسی که وحشت‌زده می‌شود، گیج و افلیج، عاملیت خودش را از دست می‌دهد و یخ‌زده، مثل مجسمه‌ای مرمرین، نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. فردِ وحشت‌زده خیره می‌شود و علی‌رغم این خیرگیِ ممتد، و چه بسا به دلیل این خیرگی ممتد، هیچ کاری از دستش ساخته نیست. چیزی بیش از آسیب‌پذیری –وضعیتی که همۀ ما تجربه می‌کنیم- است، آن‌ها «درمانده» می‌شوند. بیش از آنکه شکننده شوند، مأیوس می‌شوند. این چنین است که وحشت، گذشته از همه چیز، مانعی است برای قدرت، شاید سرسخت‌ترین مانع.آنچه ما مکزیکی‌ها مجبور شده‌ایم در آغاز قرن بیست‌و‌یکم ببینیم –در خیابان‌ها، روی پل‌های پیاده‌گذر، در تلویزیون، یا در روزنامه‌ها- بی‌تردید، یکی از سوزناک‌ترین نمایش‌های معاصر وحشت است. بدن‌هایی که سر تا پایشان را پوست کنده‌اند، قطعه قطعه کرده‌اند و کنار خیابان‌ها انداخته‌اند. بدن‌های نیمه تجزیه‌شده‌ای که از گورهای دسته‌جمعی‌ای بیرون آورده می‌شوند که در آن صدها نفر روی صدها نفر خاک شده‌‌اند. بدن‌هایی که از پشت پیکاپ‌ها وسط خیابان‌های شلوغ پرتاب می‌شوند. بدن‌هایی که روی تل هیزم به آتش کشیده می‌شوند. بدن‌هایی بدون دست، بدون گوش، بدون بینی، بدون پلک. این ذاتِ وحشت است. نسخۀ متأخرِ وحشت مدرنی که چهرۀ بی‌رحمش را در ارمنستان، در آشوویتز یا در کوزُوُ نشان داده است.در مکزیکِ پایان قرن بیستم و ابتدای قرن بیست‌و‌یکم، وحشت پیوند نزدیکی دارد با جنگی که نام بی‌مسمایی بر آن گذاشته‌اند: درگیری‌های نظامی‌ای که وقتی بالا گرفت که رئیس‌جمهور، فیلیپه کالدرون، می‌خواست پیروزی پرحرف‌و‌حدیث خودش در انتخابات سال ۲۰۰۶ را مشروع جلوه دهد. نام آن را جنگ علیه مواد مخدر گذاشتند و هنوز هم آن را با این نام می‌خوانند؛ اما ما نام‌های دیگری برای آن می‌شناسیم، نام‌هایی که به حقیقت نزدیک‌ترند: جنگ علیه مردم مکزیک، جنگ علیه زنان. جنگ علیه هر کسی که باقی مانده. شاید این اوضاع آشوبناک بعد از انتخابات ۲۰۰۶ آشکارتر شده باشد، اما این جنگی که می‌گویم در واقع دهه‌ها قبل آغاز شده است. آدلا سِدیلو، استاد تاریخ مکزیک، به شکل قانع‌کننده‌ای استدلال کرده است که ارتباطی هست بین جنگِ کثیفِ مکزیک در سال‌های دهۀ ۷۰ علیه کسانی که دشمن ملت نامیده می‌شدند، با ظهور اربابان مواد مخدری که کمک کردند تا حزب پی‌.آر.‌آی۳ از سال ۱۹۲۹ قدرت را قبضه کند. کمکی که هروقت شکلِ مشارکت مستقیم نداشته نیز با راهبردهای ضدشورشی به تقویت هژمونی این حزب یاری رسانده است. در واقع، این اولین جنگ مواد مخدری بود که در مکزیک به راه افتاد و تماماً در چهارگوشِ طلایی‌ای درگرفت که شامل ایالت‌های چین‌هواهوا، سونورا، سینالوآ و دورانگو می‌شد. همان اطراف، در مناطقِ دورافتادۀ مکزیک که دولت حضوری حداقلی داشت و علیه فقرا، علی‌الخصوص روستانشینان فقیر، خشونت در جریان بود، همین روستانشینان بودند که جنبش‌های چریکی‌ای مثل «جبهۀ کمونیستی بیست‌و‌سوم سپتامبر» را تشکیل دادند یا از آن‌ها استقبال کردند. اسناد محرمانه نشان می‌دهد که ماشینِ پی‌آرآی بلافاصله با شدت و حدت علیه هر گونه بسیج اجتماعی واکنش نشان داد، و با دست‌و‌دل بازی، نیروهای ضدشورشی‌ای را استخدام کرد که به نوبۀ خود اجازه داشتند تا سهمی از شبکه‌های قاچاق مواد مخدر داشته باشند؛ سهمی که معمولاً به شکل رشوه پرداخت می‌شد. برخلاف روایت‌های رسمی از مکزیکِ قرن بیست‌و‌یکم که این کشور را مکانی باثبات و صلح‌آمیز معرفی می‌کند، تاریخ مکزیک در این سال‌ها را می‌شود به خوبی با ظهور دیکتاتوری‌های نظامی در آمریکای جنوبی مقایسه کرد. سدیلو معتقد است که خشونتِ فراگیر و سرکوب دولتی، موتور محرک مکزیک در دوران جنگ سرد بوده است. در این سال‌ها بود، در نیمۀ دوم قرن بیستم که «دولت پشت پرده»۴ ظهور کرد و پر و بال گرفت و نظام جدیدی از قدرت ساخته شد که قاچاق مواد مخدر نقشی بنیادین در آن ایفا می‌کرد. واضح‌تر بگویم، قصه قصۀ دولتی نیست که به نحوی از انحا نیروهای شیطانی بیرونی به آن نفوذ کرده‌ و فاسدش کرده باشند، قصۀ دولتی است که تمام ردپاهای آن جنگ‌های سِّری‌ای که نیروهای ضدشورش و قاچاق مواد مخدر را به هم وصل کرد، از میان برده است و فقط به همین دلیل است که به اینجا رسیده است. وقتی فیلیپه کالدرون در سال ۲۰۰۶ علیه مواد مخدر اعلام جنگ کرد، پرده‌ای که روی این خشونت مخوف و بی‌حد کشیده شده بود، کنار رفت. خشونتی که به جزء لاینفک زندگی بسیاری از مردم در مناطق فقیرتر کشور تبدیل شده است. حالا وقت آن رسیده بود که طبقات متوسط شهری هم طعم آن را بچشند. حالا همه ما در خط مقدم خواهیم بود. حالا باید نظاره‌گر وحشتی می‌شدیم که به دست دولتی پدید آمده بود که خودش را تمام‌قد وقفِ مزایای اقتصادی جهانی‌شدن و استعمار کرده بود. دولتی که هیچ‌کاری از دستش نمی‌آمد، جز تکرار اداهای پونتیوس پیلاطس،۵ آن فرماندار خائن: استعاره‌ای از آن‌ها که می‌خواهند دستانشان کثیف نشود و نمی‌خواهند یا نمی‌توانند که مسئولیتِ کارهایشان را بپذیرند. بدین‌ترتیب بود که دولت نئولیبرال مکزیک به تعهدات و مسئولیت‌های خودش پشت کرد و تسلیمِ منطقِ مرگ‌بار و سنگدلِ «سود حداکثری» شد. این ماجرا در دوران ریاست جمهوری کارلو سالیناس دِ گورتاری (۱۹۸۸-۱۹۹۴) به اوج خود رسید، زمانی که حقوق اولیۀ زمین و کار که در قانون اساسی ۱۹۱۷ مکزیک تضمین شده است، در فرایند چیزی که اصلاحات سالینو نامیده می‌شد، زیرپا گذاشته شد. من این دولت را که مسئولیت خودش برای حفظ جان اتباعش را زمین گذاشته است، دولت اندورنه‌ای۶ نامیده‌ام.دولت یک اسم است، نه یک فعل؛ دولت، مثل سرمایه، نوعی رابطه است. در آغاز قرن بیست‌و‌یکم، دولت مکزیک که به دست نسلی از تکنوکرات‌های پرشورِ فارغ‌التحصیل آیوی‌لیگ افتاده بود، در سیاستی یک‌جانبه به این نتیجه رسید که سود بر زندگی ارجحیت دارد؛ بنابراین محافظت و مراقبت از بدنِ مردمش را رها کرد و بدین‌ترتیب چیزی به وجود آمد که در اصطلاح جورجو آگامبن «امر گشوده»۷ نامیده می‌شود. دقیقاً همینجا بود، در این لحظۀ بی‌رحمانه، که بدن‌ همۀ مکزیکی‌ها از «آسیب‌پذیر» -موقعیتی رایج در وضع بشری- به «درمانده» -وضعی غیرطبیعی که حاصل شکنجه است- تغییر کرد. دولت اندرونه‌ای، با بی‌اعتنایی و نادیده‌انگاری‌اش، با درک مشوشش از امر سیاسی و حتی امر عمومی، با سستی و بی‌حالی‌اش، بدن‌هایی مثله‌شده‌ تولید کرد: آن تنه‌های تکه‌تکه شده، آن ران‌ها و ساق‌ها، اندورنه‌ای که بیرون ریخته و به دار آویخته شده.تونی‌جات، نویسندۀ انسان‌گرا، در جستاری درخشان، رنجِ خشونت و طردی که مردم تحت حکومتی تمامیت‌‌خواه تجربه می‌کنند را مقایسه کرده است با رنج مردم در جوامعی که بی‌کفایتی دولت به ناامنی و خشونت اجازۀ ظهور می‌دهد. مکزیک بدون تردید، مصداقِ دومی است. در یکی از مصاحبه‌های زندۀ رئیس‌جمهور سابق مکزیک، وینسنت فاکس، سرنخ گویایی افشا شد: او با اشاره به مشکلی که شبکه‌های تلویزیونی با آن درگیر بودند، گفت: «چرا باید برای من مهم باشد؟» این حرف، به‌شکلی ضمنی، خیانت به ایده‌هایی بود که دربارۀ رفاه اجتماعی و اهمیتِ دولت در موضوعات اجتماعی و فرهنگی به زبان می‌آورد. این جملۀ «چرا باید برای من مهم باشد؟» که با لحنی کنایه‌آمیز، از زبانِ رئیس‌جمهور وقت مکزیک گفته شد، امروز هم طنین دارد. در این تعبیر لاابالی، فاکس فُرمِ خاصِ وحشت‌گرایی معاصر مکزیک را تجسم بخشیده است.تاجرانِ بی‌مروتِ جامعۀ پست‌مدرن و جهانی‌شده –و موادمخدری- ما، دست در دستِ مسئولان بخش‌های اجرایی و قضایی حکومت، برنامه‌ریزی کرده‌اند تا روندی طبیعی، اگر نگوییم با مساعدت و سرپرستی، دولتی پونتیوس پلاطیسی بسازند. محصولی که برخی جاها ناشی از نابرابری‌ها و سلسله‌مراتب‌هایی است که بر پایۀ سلبِ مالکیت و بهره‌کشی ایجاد شده است. قاچاقچیان مواد مخدر (نارکوها) ده‌ها سال کار راهبردی کرده‌اندتا خودشان را به‌منزلۀ بخشی حیاتی از زندگی روزمرۀ ما جا بزنند، و در این کار موفق هم شده‌اند. کوریدوها۸ و رمان‌های نارکویی این دوره، غالباً تصویری همدلانه از مردانی ارائه می‌دهد که در فقر بزرگ شدند تا تبدیل به رابین‌هودهایی بشوند که به اجتماعشان خدمت می‌کنند، وقتی که دولت نمی‌تواند و علاقه‌ای هم ندارد که چنین کند. مقالات روزنامه‌ای و رسانه‌ها هم به ساخته‌شدن تصوری فرهنگی کمک کرده‌اند که نارکو را بخشِ مکمل دولت می‌داند. اسوالدو زاوالا در کتابی به نام کارتل‌ها وجود ندارند۹ ادعا می‌کند که کارتل‌ها آنقدر در دم و دستگاه دولت حضوری همیشگی و حیاتی داشته‌اند که دیگر به بخشی از آن تبدیل شده‌اند. فساد حکومت و به موازات آن، و قتل‌هایی که امضای نارکو را داشت، چیزهایی بود که روزگاری انکارکردن آن‌ها ساده بود: اربابان مواد مخدر، صرفاً کارآفرینانی هستند که آماده‌اند به هر کاری که لازم باشد دست بزنند –و این معمولاً جایی است که شرایط انسانی به پایان می‌رسد- تا کسب‌و‌کارشان را تضمین کنند و سوا از همه‌چیز، سودشان را بالا ببرند.در چند دهۀ پایانی قرن بیستم، ما مکزیکی‌ها مجبور شده‌ایم شاهدِ فروکاستنِ بدن به پایه‌ای‌ترین فُرم آن باشیم: بدن همچون تولیدکنندۀ سرمایه، حال چه در کارخانه‌های مقررات‌زدایی شده، چه در شرکت‌های فراملیتی. به موازات آن، وقتی نارکو و دولت –دولت نارکو- از خشونت و شکنجۀ بی‌محابا و نمایشی علیه جمعیت استفاده می‌کنند، بدنِ برهنه نمایان می‌شود. دهان‌های بازمانده، موهای سیخ شده، به سردیِ مجسمه‌ها، فلج‌شده و یخ‌زده، این همۀ کاری بوده است که در مقابل وحشت از دستمان ساخته بوده است. همانطور که کاواررو یادآوری می‌کند، حتی پریمو لِوی هم معتقد است که مهم‌ترین شاهدها، آن‌ها که از مواجهه با وحشت زنده بازگشته‌اند، معمولاً از بازگفتن تجربه‌هایشان ناتوانند. تأکید می‌کنم: این وحشت است و هیچ چیز نیست جز وحشت. دلیلِ وجودش همین است. سرچشمه‌اش همین است. اما در آن سوی طیف، رنج است که می‌ماند. و هر جا که رنجی باشد، صدایی خواهد بود. رنج‌دیدگان وحشت را دیده‌اند و بازگشته‌اند. زبانِ درد به آن‌ها که رنجیده‌اند، به آن‌ها که به رنجیدشان اذعان کرده‌اند و آن را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اند، اجازه می‌دهد تا تجربه‌ای توضیح‌ناپذیر را توضیح دهند. و این کار، نقدی بنیادین علیه سرچشمه‌هایی است که در وهلۀ اول، موجبات این رنج را فراهم کرده‌اند. وقتی همه در سکوت سقوط می‌کنند، وقتی سنگینی واقعیت‌ها از سطح فهم و تصور ما بسیار بیشتر می‌شود، آنگاه این زبان رنج است که به میان می‌آید، رنجی که میان ما مشترک است.اهمیت رنجیدن از همین‌جاست، زیرا هرجا که رنجیدنی باشد، سوگواری نیز خواهد بود: غمی ژرف که ما در اجتماعاتِ احساسی‌مان به یکدیگر پیوند می‌زند و از نو، ما را توانا و مشتاق می‌کند که با زندگی رودررو شویم، حتی وقتی، و به‌ویژه وقتی، که این رویاروی مستلزم بازبینی و تغییرِ ردیکال دنیایی باشد که در آن زندگی می‌کنیم. آنجا که رنجیدنی باشد، انگیزه‌ای سیاسی برای سخن‌گفتن هم وجود دارد: شما باعث رنج‌کشیدن من شدید؛ من همراه با شما رنج کشیده‌ام؛ با شما به سوگ نشسته‌ام. ما عزادارِ خودمانیم. داستان شما، داستان من است و داستان من، داستان شما، چرا که از همان آغاز، از همان چشم‌انداز یکتای –و در عین‌حال عمومیِ- ما رنج‌دیدگان، شما مردمِ کشورِ منید. بااین‌حال، این ضرورتِ زیبایی‌شناختیِ بیان‌کردن، آنهم با استفاده از ابتدایی‌ترین و ازهم‌گسیخته‌ترین زبانِ ممکن، برای من دردناک است. ادموند جابیس حق داشت که گزارۀ آدورنو را نقد کند که گفته بود بعد از وحشت نباید یا نمی‌توان شعر سرود. اتفاقاً، موضوع این است که در همان هنگام که شاهدِ تمامی این وحشت هستیم، باید شعر بسراییم، اما شعری دیگرگون. آیا سرودن می‌تواند جنایات دولت اندورنه‌ای را جبران کند؟ مانند مادران میدان مایو که در مقابلِ قساوت دیکتاتوری نظامی در آرژانتین ایستادند، مانند جنبش آرپیرا در شیلی که تلاش کرد تا با وحشتِ پینوشه مبارزه کند، و مانند بستگانِ مفقودالاثرهای مکزیک که بالای سر گورهای گشوده شده دنبال عزیزانشان می‌گشتند و خواستار عدالت و جبران بودند؟ آیا نوشتن می‌تواند ما را کنار هم نگاه دارد؟ ما، فروشکستگانی که هنوز با خشم و امید زنده‌ایم؟ من معتقدم می‌تواند. حتماً می‌تواند. حداقلش این است که باید بتواند. همان‌طور که روزنامه‌نگاران شجاعی که به صدای صدها هزار قربانی گوش سپردند، به ما نشان داده‌اند، نوشتن به ما ابزارهایی می‌دهد تا بتوانیم آن حفره‌های مسکوتی که در زندگی روزمره با آن مواجهیم را توضیح دهیم. وقتی می‌نویسیم، وقتی با زبان کار می‌کنیم –این محقرترین و قدرتمندترین نیرویی که در دسترس داریم- قدرتِ کلمه‌ها و عبارت‌ها و جمله‌ها را فعال می‌کنیم. می‌نویسیم همانگونه که سوگواری می‌کنیم و سوگواری می‌کنیم همانطور که می‌نویسیم: تمرینی که می‌تواند از «امر گشوده» مکانی امن بسازد. نوشتن با دیگران. سوگواری مانند کسی که به جای امنی پناه آورده است. سوگواری، چیزی که همیشه حالتی متفاوت و رادیکال از سرودن بوده است.سوگواری را نمی‌شود در اول شخص مفرد صرف کرد. ما همیشه برای کسی و همراه کسی سوگواری می‌کنیم. سوگواری ما را به شیوه‌هایی به هم می‌پیوندد که به شکل نکته‌سنجانه و صادقانه‌ای جسمانی است. من هنوز مطمئن نیستم که به کدام دسته باید ملحق شوم، کجا باید خودم را خالی کنم، روی کدام شانه بگریم. می‌دانم که درد معمولاً هم‌پیمانان خودش را پیدا می‌کند. اگر فاسدترین نهادهای کاتولیسیسمِ محافظه‌کار را کنار بگذاریم، می‌بینیم که سنت‌های دینی دیرپا، شواهدی هستند بر کاربردهای سیاسی مؤثری که رنجش اجتماعی در تاریخ ما داشته است. برای نمونه، جنبش استقلال مکزیک را به یاد آورید که اولین مراحل آن مابین سال‌های ۱۸۱۰ و ۱۸۱۵ با تصویری از باکرۀ گوادلوپ۱۰به راه افتاد، دوره‌ای بود که عملیات‌های ضدشورش حمایت‌های گسترده‌ای را به همراه داشت. در میان مثال‌های فراوان، شورش تومبوچیک را به یاد آورید، که از ترزا اورئا، قدیسِ کابورا، الهام می‌گرفت، قدیسی از شمال مکزیک که درست قبل از به فسادکشیده شدن انقلاب در سال ۱۹۱۰، صدای درد و ناکامی، و به همان اندازه، نویدبخشِ امیدهای بسیاری بود. بسیار چیزهاست که باید به یاد آوریم.در ۱۶ جولای ۱۹۹۰، خواهر کوچک من، لیلیانا ریوِرا گرازا، به قتل رسید. کمی بعد از آنکه مرگ او تأیید شد، پلیس مکزیکوسیتی به شواهد کافی دست یافت تا برای یکی از دوست‌پسرهای سابقش که هیچ‌وقت از تهدید و دنبال‌کردن خواهرم دست بر نداشت، قرار بازداشت صادر کند. زندگی خواهرم که دانشجوی درخشان معماری در دانشگاه یو.اِی.ام بود، این‌چنین به پایان خود رسید. آن موقع بیست سالش بود. حتی حالا، که سی سال گذشته است، بزرگی این غم نابودم می‌کند. این جنگ، که هزاران نام دارد و ما را تکه تکه کرده است، برای من از آن روز آغاز شد. سوگواری نیز از همان موقع تغییر و تبدیل‌های پیش‌بینی‌ناپذیرش را شروع کرده است. از انکار کامل، تا خشمِ افسارگسیخته، از کرختی و بی‌حسی، تا غرق‌شدن در خودتخریبی و افسردگی، سوگواری مرا از درون دوباره و دوباره شکل داده و به دیگران پیوسته است. از آن روز اتفاقات بسیاری افتاده است، اما دقیقاً بعد از آن چهره به چهره شدن با وحشت بود که من زبان را برگزیدم. من پیش از آنکه خواهرم با بی‌رحمی به قتل برسد هم می‌نوشتم، اما وقتی آن فقدان جسمانیِ تحمل‌ناپذیر اتفاق افتاد، نوشتن را به‌راستی آغاز کردم و برای او نوشتم. ننوشتم تا از درد خلاص شوم، درست برعکس. نوشتم، و می‌نویسم، تا با دیگران سوگواری کنم، چرا که این تنها راه این‌جهانی‌ای است که برای زنده‌ نگه‌ داشتن او می‌شناسم. نمی‌خواستم از رنج فرار کنم. می‌خواستم با درد و از خلال درد بیاندیشم، می‌خواستم با این درد خواهرم را در آغوش بگیرم، و با شوکی که هنوز این کشور را –این کشورها را- را به لرزه درمی‌آورد، ضربان را به قلب او بازگردانم. وقتی با سر بریدۀ مدوسا رو در رو می‌شویم، دقیقاً در آن لحظه، که بیش از همیشه در معرضِ خطر تبدیل‌شدن به سنگ هستیم، درست همانجا، بگو: اینجا، تو و من و آن‌ها، همۀ ما، در رنجیم. ما سوگواری می‌کنیم، سوگواری ما را تکه تکه می‌کند، اما کنار هم نگه می‌دارد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Garza, Cristina Rivera. Grieving: Dispatches from a Wounded Country. Feminist Press,2020پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کریستینا ریوِرا گِرازا نوشته و در تاریخ ۸ اکتبر ۲۰۲۰ با عنوان «The Language of Pain» در وب‌سایت پاریس ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «پیامی از کشوری زخم‌خورده» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است.•• کریستینا ریورا گرازا (Cristina Rivera Garza) نویسنده، شاعر، منتقد و مترجم مکزیکی است. او برای رمان هیچکس گریستنم را نخواهد دید (Nadie me verá llorar) برندۀ چندین جایزۀ ادبی شد. همچین تنها نویسنده‌ای است که دوبار برندۀ جایزۀ ملی خوان وینسنت برای داستان کوتاه در مکزیک شده است.••• این مطلب برشی است از کتابِ کریستینا ریورا گرازا، سوگواری: پیام‌هایی از کشوری زخم‌خورده، که سارا بوکر به تازگی آن را از اسپانیایی به انگلیسی ترجمه کرده است.[۱] Horrorism: Naming Contemporary Violence[۲] horror[۳] مخفف Partido Revolucionario Institucional که در لغت به‌معنی حزب مؤسس انقلابی. حزبی سیاسی است که در ۱۹۲۹ در مکزیک به قدرت رسید و تا سال ۲۰۰۰ به مدت ۷۱ سال یکسره قدرت را در چنگ خود داشت [مترجم].[۴] Deep state[۵] فرماندار رومی که حکم به صلیب کشیدن عیسی را صادر کرد. پلاطیس در غرب استعاره‌ای است از رهبران سیاسی ضعیف و فاقد بینش و اراده.[۶] Visceraless[۷] The Open: نام کتابی از آگامبن. به طور خلاصه، آگامبن به فضایی عاری از قانون و قاعده اشاره دارد. به جایی که نه هیچ مانعی در کار است، نه هیچ رابطه و مراقبتی [مترجم].[۸] Corridor: حکایت‌های سنتی مکزیکی [مترجم].[۹] Los cárteles no existen[۱۰] سال ۱۵۳۱ یکی از سرخپوستان مکزیک مدعی شد که مریم مقدس بر او تجلی کرده است. در محل این تجلی کلیسایی ساخته شد که امروزه پرزائرترین کلیسای کاتولیک در جهان به شمار می‌رود. تصویر باکرۀ گوادلوپ، مهم‌ترین و الهام‌بخش‌ترین تصویر از مریم مقدس در آمریکای لاتین است [مترجم]. ]]> کریستینا ریورا گرازا تاریخ‌وسیاست Tue, 20 Oct 2020 04:38:06 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9930/ مایکل سندل: پوپولیسم شورشی است علیه استبداد شایسته‌سالاری https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9926/ جولیان کومن، گاردین — مایکل سندل ۱۸ ساله بود که اولین درس مهمش را در هنر سیاست یاد گرفت. فیلسوف آینده، در آن زمان، سردستۀ دانش‌آموزان دبیرستان پالیسیدز در ایالت کالیفرنیا بود، یعنی همان ایالتی که رونالد ریگان آن موقع فرماندارش بود. سندل که هیچ‌وقت مشکل اعتمادبه‌نفس نداشت، سال ۱۹۷۱، در برابر ۲۴۰۰ نوجوان متمایل به چپ، ریگان را به مناظره طلبید. تب‌وتاب جنگ ویتنام شور و شوقی به نسل آن‌ها بخشیده بود و فضاهای دانش‌آموزی و دانشجویی، به تمام معنا، برای یک محافظه‌کار میدان مین به حساب می‌آمد. در کمال ناباوری، ریگان دوئل او را پذیرفت و با لیموزینی مشکی و ظاهری آراسته خود را به مدرسه رساند. مواجهه‌ای که در ادامه صورت گرفت توقعاتِ سندلِ جوان را به کلی بر هم زد.مایکل سندل حالا ۶۷ ساله است و از طریق تماس تصویری، از اتاق مطالعه‌اش در بوستون، با ما در ارتباط است. او خاطره‌اش را این‌طور ادامه داد: «فهرست بالا بلندی آماده کرده بودم از سوالاتی که فکر می‌کردم بسیار فیل‌افکن هستند. از ویتنام گرفته تا حق رأی ۱۸ ساله‌ها -که ریگان مخالف آن بود- از سازمان ملل متحد تا تأمین اجتماعی. پیش خودم می‌گفتم با این مخاطبان همدل کار ساده‌ای خواهم داشت. ریگان به همۀ سؤالاتم با خوش‌رویی، مهربانی و احترام پاسخ داد. بعد از یک ساعت فهمیدم که نه‌تنها در این مناظره پیروز نشده‌ام، بلکه شکست خیلی سختی خورده‌ام. او بر ما پیروز شد بدون اینکه ما را با استدلال‌هایش قانع کند. نُه سال بعد دیدیم او با همین ترفند انتخابات آمریکا را هم برد».علی‌رغم این شکست زودهنگام، سندل به یکی از مشهورترین روشنفکران و مناظره‌کنندگان حوزۀ عمومی در جهان انگلیسی زبان بدل شود. او با بورس تحصیلی رودز۱ از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفت و سپس در هاروارد مشغول به کار شد. گاه سندل را این‌گونه توصیف کرده‌اند: «فیلسوفی که وجهۀ جهانی‌اش با ستاره‌های راک برابری می‌کند»، مخاطبان آنلاینی که از محل کارش در هاروارد با آن‌ها در ارتباط است به میلیون‌ها نفر می‌رسد. شنوندگان این فیلسوف مردمی، در رادیو ۴ بی‌بی‌سی‌، با سبک پرسش‌های سقراطی او آشنا می‌شوند، جایی که سندل به نحوی هنرمندانه پیش‌فرض‌های استدلال طرف مقابل را به بوتۀ آزمایش می‌گذارد. علاوه‌بر‌این، درس‌گفتارهای او دربارۀ عدالت به صورت رایگان در یوتیوب قابل دسترس است و میلیون‌ها تماشاگر یوتیوب از این طریق با حرف‌های سطح بالا، مترقی، جدی، آرام و باوقار او آشنا می‌شوند.سندل در سیاست صراحتاً طرف چپ‌ها است. در سال ۲۰۱۲، او به پروژۀ اِد میلیبند، برای بازسازی حزب کارگر، رونقی فکری بخشید. در کنفرانس حزب در آن سال سخنرانی کرد و از محدودیت‌های اخلاقی بازار گفت. سخنرانی و کتاب او آنچه با پول نمی‌توان خرید، که در همان سال چاپ شد، میلیبند را ترغیب کرد تا به نقد «سرمایه‌داری رفاقتی»۲ بپردازد و همین باعث شد رهبر حزب کارگر سهمِ قابل‌توجهی در مباحثات سیاسی بریتانیا، پس از سقوط اقتصادی، داشته باشد.آنچه با پول نمی‌توان خرید سندل را به مرتبه‌ای رساند که می‌توان او را سرسخت‌ترین منتقد آیین بازار آزاد در جهان انگلیسی زبان به حساب آورد. اما حالا که سیاست‌های دوقطبیِ خشن، حزبی و مسموم دارد قوت می‌گیرد، چیزی که سندل به یاد می‌آورد همان برخورد اولیه‌ای است که با ریگان داشت. او می‌گوید: «این برخورد به من یاد داد که به‌دقت گوش سپردن، اهمیتش کمتر از داشتن انسجام در استدلال نیست، ریگان احترام متقابل و پذیرش اختلاف‌ها در حوزۀ عمومی را به من آموخت».عنصر کانونی کتاب جدید سندل این سوال است که چگونه می‌توانیم فضایل شهروندی را احیا کنیم؟ این کتاب همین ماه منتشر شده است. اگر اوضاع آن گونه است که تحلیلگران آمریکایی دارند هشدار می‌دهند، یعنی انتخاباتی «آخرالزمانی» در کشوری از هم گسیخته، پس چگونه ممکن است زندگی عمومی‌ای را احیا کنیم که در آن کمتر خشونت و کینه ببینیم و بیشتر بخشندگی و بلند نظری؟ گویا نقطۀ آغازین، به‌آتش‌کشیدن تمام تکبری است که نسلی از پیشرفت‌گرایان را تداوم بخشیده است.استبداد شایستگی پاسخ سندل به برکسیت و انتخاب دونالد ترامپ است. برای چهره‌هایی مثل باراک اوباما، هیلاری کلینتون، تونی بلر و گوردن براون این کتاب پرچالش و خواندنی خواهد بود. سندل معتقد است، با پیروزی «عصر شایسته‌سالاری»، که قرار بود نوشدارویی باشد برای چالش‌هایی مثل جهانی‌سازی، نابرابری و صنعت‌زدایی، حزب دموکرات و همتایان اروپایی‌اش طبقۀ کارگر غربی و ارزش‌هایش را به امان خدا رها کردند و این رها کردن پیامدهای هولناکی برای خیر عمومی به بار آورد.حرف که می‌زند، لحنش مثل همیشه حالتی افتان و خیزان دارد و جمله‌بندی‌هایش به نحو منحصربه‌فردی شیوا و روان است. اما وقتی دارد از برآمدن چیزی که آن را فردگرایی فاسد چپ‌ها می‌نامد، حرف می‌زند، انزجار را می‌شود در کلامش احساس کرد: «راهکاری که برای مشکلاتی نظیر جهانی‌سازی و نابرابری درنظر گرفته شد، و ما صدای آن را از دوسوی اقیانوس اطلس شنیدیم، این بود که کسانی که سخت‌کوش‌اند و طبق هنجارها عمل می‌کنند مجاز خواهند بود که تا هر جا که تلاش و استعدادشان یاری می‌کند، بالا بروند. این چیزی است که من در کتابم اسمش را ’رتوریک بالارفتن‘ می‌نامم. این آموزه به باوری قلبی بدل شده و یا شاید بتوان گفت اصلی بلامنازع گشته است. چپ‌های میانه‌رو می‌گفتند، ما زمین بازی عادلانه‌ای فراهم می‌کنیم که هر کس در آن شانس برابری داشته باشد. اگر این‌کار را انجام دهیم، چنانکه تاکنون انجام داده‌ایم، کسانی که سخت‌کوش، مستعد و کوشا هستند به جایگاهی که مستحق آنند، دست خواهند یافت».راهی که برای «بالارفتن» پیشنهاد می‌شد این بود که تحصیلات عالی داشته باشید. یا چنانچه وردِ زبان بِلر بود: «تحصیل و تحصیل و تحصیل». سندل به سخنرانی‌ای از اوباما اشاره می‌کند که در آن دانشجویان را این‌گونه خطاب قرار می‌دهد: «ما در یک اقتصاد جهانی قرن بیست‌ویکمی زندگی می‌کنیم. و در اقتصادی جهانی شما می‌توانید به هر جا که بخواهید برسید. شرکت‌ها به دنبال کسانی با بهترین تحصیلات هستند، هر کجا که باشند. اگر تحصیلات چندان خوبی ندارید، برایتان سخت خواهد بود که شغلی پیدا کنید که درآمدش کفاف زندگی‌تان را بدهد». به آن‌هایی که توانایی لازم را داشته باشند، قول می‌دادند که: «این کشور جایی خواهد بود که اگر تلاش کنید به آنچه دوست دارید، خواهید رسید».سندل دو نقد اساسی به این رویکرد دارد. اولی، و صریح‌ترین آن، این است که اسطورهِ «زمین بازی عادلانه» چیزی جز خیالی خوش نیست. او می‌گوید، هرچند دانشجویانش در هاروارد بیش از پیش مجاب شده‌اند که موفقیتشان نتیجۀ تلاش خودشان بوده است، اما دو سوم آن‌ها از پنج دهک اول درآمدی آمده‌اند. این الگو در جامعۀ دانشگاهی شرق آمریکا هم وجود دارد. رابطۀ بین طبقۀ اجتماعی و نمرات اس.ای.تی۳، نمره‌ای که دانش‌آموزان دبیرستان را برای ورود به دانشگاه رتبه‌بندی می‌کند، به خوبی ثابت شده است. او می‌نویسد، در سطحی گسترده‌تر می‌توان گفت چند دهه است که چیزی به نام تحرک اجتماعی منتفی شده است. «آمریکایی‌هایی که در خانواده‌های فقیر به دنیا می‌آیند، به احتمال زیاد در بزرگسالی هم فقیر می‌مانند».اما نکتۀ اصلی استبداد شایستگی چیز دیگری است: سندل مصمم است که به اتفاق نظری حمله کند که سی سال است میان چپ‌های لیبرال حاکم بوده. او می‌گوید، حتی شایسته‌سالاریِ کامل هم چیز بدی خواهد بود: «این کتاب تلاش می‌کند نشان دهد شایسته‌سالاری سویۀ تاریکی دارد، سویه‌‌ای غیراخلاقی». و «آن هم این است، کسانی که بالا نمی‌روند، فقط می‌توانند خودشان را متهم کنند». نخبگان چپِ‌ میانه‌ وفاداری طبقاتی قدیمی‌شان را رها کرده‌اند و بدل به معلمین اخلاق شده‌اند، آن‌ها به اعضای طبقات کارگر کمک می‌کنند جهانی را بسازند که خودشان داشتند آن را می‌ساختند. سندل می‌گوید: «در ماجرای جهانی‌سازی، این احزاب می‌گفتند انتخاب دیگر میان چپ و راست نیست؛ بلکه انتخاب میان’باز‘ و ’بسته‘ بودن است. باز، یعنی مرزها به روی جریان آزاد سرمایه، کالا و آدم‌ها باز باشد». نه‌تنها به این امور به‌عنوان چیزهایی اجتناب‌ناپذیر نگاه می‌شد، بلکه آن‌ها را به گونه‌ای عرضه می‌کردند که ستودنی هم باشد. «هرگونه اعتراضی به آن شما را در جرگۀ آدم‌های اُمُل، متعصب و خصمِ جهان‌وطنی قرار می‌داد».این اصول اخلاقی با موفقیت بی‌رحمانه‌ای در فرهنگ رخنه کرده‌اند: «آن‌هایی که در رأس قرار دارند، همان قدر مستحق جایگا‌هشان هستند که کسانی که جا مانده‌اند. این جاماندگان به اندازۀ کافی تلاش نکرده‌اند، دنبال گرفتن مدرک دانشگاهی نرفته‌اند و از این قبیل حرف‌ها». هر چه طبقۀ متوسط در احزاب میانۀ چپ و نمایندگان آن بیشتر شدند، تمرکزشان هم بیشتر به تحرک اجتماعی در سطوح بالا معطوف شد. «آن‌ها به طبقاتِ متخصص تکیه کردند تا حمایت آن‌ها را به دست آورند و مشخصاً در آمریکا، این طبقات منبعی بودند برای تأمین مالی کارزارهای انتخاباتی. در سال ۲۰۰۸ باراک اوباما اولین نامزد دموکراتی شد که بیشتر از رقیب جمهوری خواهش کمک مالی جذب کرد. این تغییر یک نقطۀ عطف بود، اما در آن زمان توجه کسی را جلب نکرد».این اتفاق برای کارگران یقه آبی پیامی دوپهلو به همراه داشت، یا وضعیت خودشان را بهتر کنند یا بار شکستشان بر دوش خودشان خواهد بود. در نتیجه، بسیاری رأی خود را به جاهای دیگر بردند و احساس کردند که به آن‌ها خیانت شده است. «واکنش پوپولیستی‌ای که در سال‌های اخیر شاهد آنیم طغیانی است علیه استبدادِ شایسته‌سالاری. این احساس را کسانی تجربه می‌کنند که شایسته‌سالاری و کل این پروژۀ سیاسی خوار و خفیفشان کرده است».تحلیل سندل خشماگین و سرزنش‌آلود است. با این اوصاف آیا می‌شود گفت که او با ترامپیسم همدلی دارد؟ «من هیچ همدلی‌ای با ترامپ ندارم، ترامپ شخصیتی خطرناک است. اما کتابم از کسانی که به او رأی دادند، فهمی همدلانه ارائه می‌دهد. در کنار هزاران هزار دروغی که ترامپ می‌گوید، یک چیز دربارۀ او صحیح است و آن‌ هم احساس ناامنی و انزجاری است که دربرابر نخبگان دارد. او فکر می‌کند در طول زندگی‌اش آن‌ها همیشه از بالا به پایین به او نگاه کرده‌اند و این سرنخ بسیار مهمی برای جذابیت سیاسی او به حساب می‌آید».سندل: «آیا من به دموکرات‌ها سخت می‌گیرم؟ بله، چون این آغوش باز و عاری از نقد آن‌ها برای مفروضات بازار و شایسته‌سالاری بود که جاده را برای ترامپ صاف کرد. حتی اگر ترامپ در انتخابات آینده شکست بخورد و به نحوی از آن اتاق بیضی کنار گذاشته شود، حزب دموکرات موفق نخواهد شد مگر اینکه رسالتش را بازتعریف کند. این حزب باید به شکایت‌ها و اعتراضات مشروعی که سیاست‌های مبتنی بر پیشرفتش در دورۀ جهانی‌سازی به وجود آورده، توجه بیشتری داشته باشد».هنوز خیلی چیز برای فهمیدن وجود دارد. تنها راه خروج از بحران، به باور سندل، این است که بساط پیش‌فرض‌های شایسته‌سالارانه‌ای را‌ برچینیم که جامعه‌ را به معدودی برنده و انبوهی از بازنده‌ها تبدیل کرده است. همه‌گیری کووید-۱۹، و به طور مشخص پیدا شدن درکی تازه از ارزش کارِ کم دستمزدِ نه‌چندان ماهرانه، نقطۀ شروعی است برای بازسازی پیش‌فرض‌هایمان. «اکنون لحظۀ مناسبی است برای شروع بحث دربارۀ منزلت شغل، لحظه‌ای برای صحبت دربارۀ پاداش کار، چه از نظر دستمزد و چه از لحاظ احترام. حالا متوجه شده‌ایم که چقدر به دیگران وابسته‌ایم، نه فقط به دکتر و پرستار، بلکه به مأموران پست، مغازه‌داران، انبارداران، رانندگان کامیون، خدمات‌دهندگان درمان در منزل و پرستاران بچه، کسانی که اکثرشان با قراردادهای موقت استخدام می‌شوند. ما آن‌ها را کارگران کلیدی می‌نامیم، با این‌ وجود، اغلب نه حقوقِ خوبی دریافت می‌کنند و نه احترام چندانی دارند».دربارۀ سهم هر کسی که خدماتی ارائه می‌کند در خیر عمومی چگونه باید قضاوت شود؟ و چطور باید پاداش بگیرد؟ لازم است در این موضوعات بازنگری‌ اساسی‌ انجام دهیم. برای مثال، میان پولی که در وال‌استریت یا نیویورک به‌دست می‌آید و سهمی که این سفته‌بازی‌ها در اقتصاد واقعی دارد، هیچ تناسبی نیست. اِعمال مالیات بر گردش مالی به ما اجازه می‌دهد تا سرمایه را به نحو برابرتری توزیع کنیم. اما برای سندل کلمۀ «شرافت» به اندازۀ بحث از دستمزدها مهم است. می‌باید به همان نحو که پول بازتوزیع می‌شود، احترام هم بازتوزیع شود و سهم عمده‌ای از این احترام باید نثار میلیون‌ها نفری شود که کارشان نیازی به مدرک دانشگاهی ندارد.او می‌گوید: «باید در نقشی که دانشگاه‌ به عنوان معیارِ توزیعِ فرصت‌ها دارد، بازاندیشی کنیم، چیزی که تا به حال برایمان بدیهی بوده است. مدرک‌گرایی باید آخرین چیزی باشد که به تعصب تبدیل می‌شود. البته اشتباهی جدی است اگر بخواهیم سرمایه‌گذاری در مقولۀ یادگیریِ حرفه‌ای و کارآموزی را به راست‌گراها واگذار کنیم. باید سرمایه‌گذاری بیشتری کنیم تا توانمندی‌های افرادی که تحصیلات عالی ندارند، تقویت شود، در این صورت است که آن‌ها می‌توانند از پس معاش خود بربیایند. همچنین این سرمایه‌گذاریِ بیشتر بازشناسی عمومی‌ای در پی دارد. یعنی کمک می‌کند برخوردهای عمومی تغییر کند و از کسانی که به دانشگاه نرفته‌اند اما در خیر عمومی سهیم هستند، تقدیر بیشتری به عمل بیاید».افراد فاقد مدرک باید موقعیت و احترام جدیدی پیدا کنند، این احترام و موقعیت می‌باید با تواضع کسانی همراه باشد که در این مسابقۀ به ظاهر شایسته‌سالارانه برنده شده‌اند. سندل خطاب به کسانی که فکر می‌کنند موفقیتشان تنها به‌خاطر شایستگی خودشان بوده، مثل بسیاری از دانشجویانش در هاروارد، این فراز از کتاب جامعه سلیمان۴ را پیشنهاد می‌دهد: «برگشتم، و در زیر نور آفتاب دیدم که همیشه سریع‌ترین دونده برندۀ مسابقه نمی‌شود، همیشه قوی‌ترین سرباز از میدان نبرد پیروز برنمی‌گردد، اشخاص دانا همیشه شکم‌شان سیر نیست و افراد عاقل و ماهر همیشه به ثروت و نعمت نمی‌رسند. بلکه همه چیز به موقعیت و شانس بستگی دارد». سندل می‌گوید: «تواضع فضیلتی شهروندی است که در این لحظه ضروری به نظر می‌رسد، زیرا دربرابر تکبر شایسته‌سالارانه‌ای که ما را از هم جدا کرده، همچون پادزهری فوری عمل می‌کند».استبداد شایستگی، تازه‌ترین حمله از مبارزۀ فکری طولانی‌ مدتی است که سندل علیه فردگرایی خزنده به عهده گرفته است، فردگرایی‌ای که از زمان ریگان و تاچر در دموکراسی‌های غربی فراگیر شده است. او می‌نویسد: «کسی را درنظر بگیرید که خودش را خودساخته و متکی به خود قلمداد می‌کند. این تصویر از خویشتن جذابیت عمیقی دارد، زیرا در این مواجهه احساس قدرت به انسان دست می‌دهد، اینکه ما به‌تنهایی موفق می‌شویم، اگر تلاش کنیم موفق خواهیم شد. این تصویرِ ویژه‌ای از آزادی است، اما تصویری است ناقص که به شایسته‌سالاری رقابتیِ بازار منتهی می‌شود. و آن هم به نوبۀ خود به اختلافات دامن می‌زند و همبستگی را از بین می‌برد».سندل از واژگانی کمک می‌گیرد که مفاهیم لیبرالی خودسامانی را به شیوه‌ای که برای دهه‌ها رایج نبوده است، به چالش می‌کشند. واژگانی مثل «وابستگی»، «بدهکاری»، «رازآلودگی»، «تواضع» و «شانس» در کتاب او پرتکراراند. ادعای تلویحی کتاب این است که آسیب‌پذیری و به رسمیت شناختن متقابل می‌توانند به شالودۀ احساسی جدید از تعلق و اجتماع تبدیل شوند. این تصویر از جامعه با آن چیزی که تاچریسم نام گرفته زمین تا آسمان متفاوت است. تاچریسم بر خوداتکایی، به عنوان فضیلتی بنیادین، تأکید می‌کرد.سندل معتقد است نشانه‌های خوش‌بینانه‌ای در جنبش «تشویق پرستاران»۵ وجود دارد و آن اینکه بالاخره تغییر جهت اخلاقی‌ای صورت گرفته است. جنبش «جان سیاهان مهم است» به سیاست‌های مترقی نیروی اخلاقیِ دوباره‌ای‌ بخشید. این حرکت به جنبشی چندنژادی، چندنسلی تبدیل شد و فضا را برای مقابله با بی‌عدالتی باز کرد. همچنین نشان داد که درمان نابرابری تنها این نیست که موانع موجود در راه موفقیت شایسته‌سالاری را برداریم.در بخش پایانی این کتاب، سندل داستان هِنری آرون را بازگو می‌کند؛ بازیکن سیاه‌پوستِ بیسبال که در جنوبِ پر از تبعیض بزرگ شد و در سال ۱۹۷۴ رکورد بیب روث، آقای گل بیسبال، را شکست. زندگی‌نامه‌نویسِ آرون می‌نویسد، ضربه به توپ بیسبال، نشان‌دهندۀ اولین شایسته‌سالاری در زندگی هِنری است. اما سندل می‌گوید چنین استنباطی غلط است. از نظر او «نکته اخلاقی زندگی آرون این نیست که ما باید شایسته‌سالاری را دوست داشته باشیم، بلکه این است که ما باید نظامِ نابرابری‌های نژادی را خوار بشماریم، نابرابری‌ای که تنها با گل زدن در بیسبال می‌توانیم از آن فرار کنیم».رقابت منصفانه تصویر عادلانه‌ای از جامعه برنمی‌سازد. سندل می‌گوید، این حقیقتی است که حتی اگر ترامپ در انتخابات نوامبر ببازد، جو بایدن و همتایان اروپایی‌اش باید آن را بپذیرند. سندل می‌گوید این سیاستمداران می‌توانند از کار یکی از قهرمانان فکری او الهام بگیرند: آر.اچ تاونی، جامعه‌شناسِ انگلیسی‌ای که طرفدار ایده‌های سوسیالیسم مسیحی است.«تاونی معتقد است برابری فرصت در بهترین حالت بخشی از ماجرا است. جایگزین او تحمیلِ برابری عایدات نیست. بلکه برابری گسترده و دموکراتیکِ شرایط است که شهروندان را در همه شئون توانمند می‌کند. به آن‌ها اجازه می‌دهد تا سرشان را بالا بگیرند و خود را در سرنوشتی مشترک سهیم بدانند. کتاب من از این سنت سرچشمه می‌گیرد».اطلاعات کتاب‌شناختی:,Sandel, Michael J. The Tyranny of Merit: What’s Become of the Common Good? Penguin,2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها• این مطلب را جولیان کومن نوشته و در تاریخ ۶ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Michael Sandel: 'The populist backlash has been a revolt against the tyranny of merit» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «مایکل سندل: پوپولیسم شورشی است علیه استبداد شایسته‌سالاری» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• جولیان کومن (Julian Coman) یکی از دستیاران سردبیر گاردین است و پیش از این سردبیر بخش خبر در آبزرور بوده است. عمدۀ نوشته‌های او دربارۀ سیاست در انگلستان و کتاب‌های مرتبط با این حوزه است.[۱] Rhodes: بورسیه‌ای‌ بین المللی‌ای است که برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد، در مقطع تحصیلات تکمیلی، داده می‌شود.[۲] Predatory capitalism[۳] یکی از دو آزمون استاندارد برای ورود به دانشگاه‌های آمریکا [مترجم].[۴] Ecclesiastes[۵] clap for carers ]]> جولیان کومن تاریخ‌وسیاست Wed, 14 Oct 2020 04:41:47 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9926/ یکی از دوستان نجس خودمان https://tarjomaan.com/neveshtar/9922/ ایزابل ویلکرسن،گاردین — در زمستان سال ۱۹۵۹، پس از آنکه مارتین لوتر کینگ پسر رهبریِ تحریم اتوبوس‌رانی مونتگمری در پی بازداشت رزا پارکس را بر عهده گرفته بود، و پیش از مصائب و فتوحاتی که در ادامۀ راه انتظارش را می‌کشید، همراه با همسرش، کورتا، در فرودگاه پالامِ دهلی نو در هند فرود آمد تا از سرزمین مهاتما گاندی، پدر اعتراض بدون خشونت، دیدار کند. به‌محض رسیدن سرتاپای آن‌ها را حلقه‌های گل پوشاند و کینگ به گزارشگران گفت: «من به سایر کشورها مثل گردشگرها [می‌روم]، اما همچون یک زائر به هند می‌آیم».او مدت‌ها رؤیای رفتن به هند را داشت و کینگ و همسرش یک ماه تمام آنجا ماندند. کینگ می‌خواست سرزمینی را به چشم خویش ببیند که مبارزه‌اش در راه آزادی از حکمرانی بریتانیا الهام‌بخش مبارزۀ خود او برای برقراری عدالت در آمریکا بود. می‌خواست به‌اصطلاح «نجس‌ها» را ببیند، پایین‌ترین کاست در نظام کاستی کهن هند که درباره‌شان مطالعه کرده بود و برایشان دل سوزانده بود؛ مردمی که کماکان به فراموشی سپرده شده بودند حتی پس‌ازآنکه هند استقلالش را به دست آورده بود.او فهمید که مردم هند هم همان مصائب مردم سرکوب‌شدۀ خودش در ایالات متحده را دارند و از تحریم اتوبوسرانی به رهبری او باخبرند. در بمبئی و دهلی، هرکجا می‌رفت، مردم در خیابان‌ها دوروبرش ازدحام می‌کردند و از او امضا می‌خواستند. کینگ و همسرش در مرحله‌ای از سفرشان به جنوبی‌ترین نقطۀ آن کشور سفر کردند؛ به شهر تریواندروم در ایالت کِرالا رفتند و با دانش‌آموزانی دبیرستانی که خانواده‌هاشان نجس بودند، دیدار کردند. مدیر دبیرستان مراسم معارفه را انجام داد.مدیر گفت «جوان‌ها! می‌خواهم یکی از دوستان نجس‌ خودمان از ایالات متحدۀ آمریکا را به شما معرفی کنم».کینگ مبهوت شد. انتظارش را نداشت که این اصطلاح درباره‌اش به کار رود. درحقیقت ابتدا از بابت آن دلخور شده بود. از قاره‌ای دیگر به آنجا پرواز کرده و با نخست وزیر شام خورده بود. ارتباطش را نمی‌فهمید، متوجه نبود که نظام کاستی هند مستقیماً چه ربطی به او دارد، بلافاصله نفهمید که چرا مردم پایین‌ترین کاست در هند او را، یک سیاه‌پوست آمریکایی و بازدیدکننده‌ای برجسته را، همانند خودشان متعلق به کاستی پایین در نظر می‌گیرند. بعدها به خاطر آورد که «یک آن از اینکه با لفظ نجس به من اشاره شده بود بهت‌زده و خشمگین شدم».سپس به واقعیت زندگی مردمی فکر کرد که به‌خاطرشان می‌جنگید: ۲۰ میلیون انسان که قرن‌ها در نازل‌ترین مرتبه در ایالات متحده رها شده بودند، «کماکان در قفس بی‌منفذ فقر درحال خفگی» بودند و در زاغه‌های دورافتاده قرنطینه شده بودند؛ تبعیدیانی در وطن خویش.و با خود گفت: «بله، من یک نجس هستم، و تک‌تک سیاه‌پوستان ایالات متحدۀ آمریکا نجس‌اند». او در آن لحظه فهمید که سرزمین آزادی، نظامی کاستی را تحمیل کرده است که بی‌شباهت به نظام کاستی هند نیست و او تمام عمرش را تحت انقیاد این نظام زیسته است. این بود شالودۀ نیروهایی که او در ایالات متحده با آن‌ها می‌جنگید.آنچه مارتین لوتر کینگ پسر آن روز دربارۀ کشور خویش دریافت، مدت‌ها پیش‌ازآنکه نیاکانِ نیاکانِ ما نخستین نفس‌هایشان را بکشند آغاز شده بود. بیش از ۱۵۰ سال قبل از انقلاب آمریکا، سلسله‌مراتبی انسانی بر خاکِ مورد منازعه‌ای که قرار بود تبدیل به ایالات متحده شود تکامل یافته بود: برداشتی از حقوق مولودی۱، وسوسۀ گسترشی مشروع که بنا بود چرخ آنچه قدیمی‌ترین دموکراسی جهان نامیده می‌شود را به حرکت درآورد و همراه با آن، ارزش و کارایی انسان‌ها را رده‌بندی کند.این آموزه قرار بود ذهن انسان‌ها را منحرف کند، همان‌طور که طمع و صیانت نفس بر وجدان بشری سایه افکند و به مردمان فاتح اجازه داد تا زمین و بدن‌های انسانی‌ای را تصاحب کنند که خود را مجاب کرده بودند حقوقی نسبت به آن‌ها دارند. تصمیم گرفتند که اگر قرار است این سرزمین وحشی را دگرگون سازند و بنا به سلیقۀ خود آن را متمدن سازند، لازم است بر مردمانی که از پیش در آن بوده‌اند چیره شده، آن‌ها را به بردگی بکشند یا از آنجا برانند و کسانی را به آنجا انتقال دهند که موجودات نازل‌تری قلمداد می‌کردند؛ قرار بود آن‌ها را رام کنند تا روی زمین رنج بکشند و گنج‌های نهفته در خاک و سواحل غنی این سرزمین را استخراج کنند.برای توجیه برنامه‌هایشان، مفاهیمی ازپیش‌حاضر دربارۀ مرکزیت خودشان را اخذ کردند و آن‌ها را با تفسیر کتاب مقدس براساس نفع شخصی‌شان تقویت کردند؛ بدین‌ترتیب سلسله‌مراتبی آفریدند از اینکه چه کسی می‌تواند چه کاری را انجام دهد، چه کسی می‌تواند مالک چه چیز باشد، چه کسی در رأس و چه کسی در قعر باشد و چه کسی در میانه. در آنجا نردبانی انسانی با ماهیتی جهانی پدیدار گشت؛ آن‌ها که بر پله‌های بالاتر نردبان بودند از اروپا آمده بودند، اما در میان آن‌ها نیز پله‌هایی وجود داشت: پروتستان‌های انگلیسی روی بالاترین پله‌ها بودند، چون تفنگ‌ها و سرمایۀ آن‌ها بود که درنهایت در جنگ خونین بر سر آمریکای شمالی به پیروزی رسید. سایر آدم‌ها به‌ترتیبی نزولی و براساس نزدیکی‌شان با آن‌هایی که برتر تلقی می‌شدند، رده‌بندی شدند. این رده‌بندی به‌سوی پایین ادامه می‌یافت تا آنکه به پایین‌ترین مرتبه می‌رسید: اسیرانی از آفریقا که به‌منظور ساختن جهان نو و خدمت مادام‌العمر به فاتحین، نسل‌اندرنسل به آنجا منتقل شده بودند (و این انتقال برای ۱۲ نسل ادامه داشت).در آمریکا، یک نظام کاستی براساس ظاهر افراد بسط یافت. یک رده‌بندی درونی، ناگفته، بی‌نام و تأییدنشده از سوی شهروندان معمولی، بااینکه زندگی‌شان را، حتی تا همین امروز، با پیروی از آن سپری می‌کنند و ناخودآگاه براساس آن عمل می‌کنند. کاست دقیقاً مثلِ تیروتخته‌های زیرساخت یک ساختمان است که برای آنان که در آن زندگی می‌کنند قابل‌رؤیت نیست. همین نفس نامرئی‌بودن ‌چیزی است که به آن قدرت و دوام می‌بخشد. کاست عنصر واحدِ همیشه‌حاضری در عملکرد این کشور است، هرچند ممکن است آگاهی دربارۀ آن به وجود آید و سپس از یاد برود، هرچند ممکن است در زمانۀ آشوب متورم شده و خود را دوباره به رخ بکشد و در زمانۀ آرامش نسبی عقب بنشیند.نظام کاستی ساختاری مصنوعی است، رده‌بندی ثابت و ریشه‌دارِ ارزشِ انسان‌ها که برتری مفروض یک گروه را درمقابل ضعف مفروض سایر گروه‌ها تثبیت می‌کند. اساس این رده‌بندی اصل‌ونصب و اغلب ویژگی‌های تغییرناپذیری است که در عالم انتزاع خنثی هستند، اما در سلسله‌مراتبی که از سوی نیاکان یک کاست غالب طراحی شده، بدان‌ها معنایی حیاتی بخشیده می‌شود تا به نفع آن‌ها عمل کند. نظام کاستی از مرزهای انعطاف‌ناپذیر و اغلب قراردادی استفاده می‌کند تا گروه‌های رده‌بندی‌شده را، متمایز از هم و در جایگاه‌های مخصوص خود، دور از یکدیگر نگاه دارد.در طول زمان و در میان فرهنگ‌ها، نظام کاستیِ سه کشورِ بسیار متفاوت، هر یک به‌شیوۀ خود، سرآمد بوده‌اند. نظام کاستی هول‌انگیز آلمان نازی که شتابِ تراژیکی داشت و رسماً به‌طور کامل شکست خورده است. نظام کاستی پابرجای هند که چندین هزاره قدمت دارد. و هرم کاستی تغییرشکل‌دهنده، ناگفته و نژادمحور ایالات متحده. تکیۀ هر یک از این نسخه‌ها بر انگ‌زدن به آن‌هایی بود که نازل‌تر محسوب می‌شدند. هدف از آن توجیه انسان‌زدایی لازم برای نگه‌داشتن پست‌ترین افراد در پایین‌ترین مکان و همچنین عقلانی جلوه‌دادن این پیکربندی بود. یک نظام کاستی از این رو دوام می‌یابد که اغلب همچون ارادۀ الهی توجیه می‌شود و خاستگاه آن متنی مقدس یا قوانین مفروض طبیعت است. و ازطریق فرهنگ تقویت می‌شود و نسل‌به‌نسل منتقل می‌گردد.درحالی‌که ما به زندگی روزمره‌مان ادامه می‌دهیم، کاستْ راهنمای خاموشی در یک سالن تئاتر تاریک است که با چراغ‌قوه‌ای که بر کف راهروها نور می‌افکند، ما را به‌سوی صندلی‌های مشخص‌شده‌مان هدایت می‌کند. سلسله‌مراتب کاستی ربطی به احساسات یا اخلاقیات ندارد، به قدرت مربوط است: کدام گروه‌ها قدرت دارند و کدام ندارند. به منابع مربوط است: چه کسی منابع را کسب و کنترل می‌کند و چه کسی از آن محروم است. به احترام، اقتدار و استحقاق و لیاقت مربوط است: اینکه این‌ها به چه کسی اعطا شده و به چه کسی نشده است.کاست به‌مثابۀ ابزاری برای ارزش‌گذاری دسته‌های کامل انسانی، هر یک از ما را اغلب ورای دسترس خودآگاهی‌مان، هدایت می‌کند. رده‌بندی ناخودآگاهی از ویژگی‌های انسانی را در مغز استخوانمان حک می‌کند و قوانین، انتظارات و کلیشه‌هایی پیش می‌نهد که از آن‌ها برای توجیه سبعیت‌ علیه گروه‌های کاملی از نوع بشر استفاده می‌شود. در نظام کاستی آمریکا، شاخصۀ رده چیزی است که به آن نژاد می‌گوییم، جداسازی انسان‌ها براساس ظاهرشان. در این کشور نژادْ ابزار اصلی و تلۀ مرئی (یا سخنگوی) کاست است.نژاد چرخ زیرین آسیاب در یک نظام کاستی است که وسیله‌ای برای جداسازی انسانی نیاز دارد. اگر ما آموزش دیده باشیم تا انسان‌ها را با زبانِ نژاد ببینیم، درآن‌صورت کاستْ دستورِ زبانِ بنیادینی است که در کودکی آن را درونی می‌کنیم، درست آن‌گونه که زبان مادری را می‌آموزیم. کاست، همانند دستور زبان، نه تنها به راهنمایی نامرئی برای نحوۀ حرف‌زدن ما تبدیل می‌شود، بلکه شیوۀ پردازش اطلاعاتمان -محاسباتی غیرارادی که در یک جمله لحاظ می‌شوند بدون اینکه مجبور به فکرکردن به آن‌ها باشیم- را نیز راهبری می‌کند. بسیاری از ما هرگز سر کلاس دستور زبان حاضر نشده‌ایم، بااین‌حال، قویاً حس می‌کنیم که یک فعل گذرا نیازمند مفعول است، می‌دانیم که فاعل نیازمند مسند است و بدون آنکه لازم باشد فکر کنیم، تفاوت میان سوم شخص مفرد و سوم شخص جمع را می‌دانیم. ممکن است از «نژاد» حرف بزنیم، به انسان‌ها به‌عنوان سیاه‌پوست یا سفیدپوست یا لاتین یا آسیایی یا بومی اشاره کنیم، حال‌آنکه آنچه در زیر هر یک از این واژه‌ها نهفته شده، قرن‌ها تاریخ، و نسبت‌دادن فرضیات و ارزش‌ها به ویژگی‌های جسمانیْ درونِ ساختاری از سلسله‌مراتب انسانی است.ظاهر آدم‌ها -یا درواقع، نژادی که به آن‌ها نسبت داده می‌شود یا پنداشته می‌شود که به آن تعلق دارند- سرنخ مرئی کاست آن‌هاست. یک فلش‌کارتِ تاریخیِ همه‌فهم که نشان می‌دهد چگونه باید با افراد رفتار کرد؛ انتظار می‌رود کجا زندگی کنند یا چگونه مناصبی را اشغال کنند؛ آیا به این بخش از شهر تعلق دارند؟ آیا می‌توانند در اتاق جلسات روی این صندلی بنشینند؟ آیا از آن‌ها انتظار می‌رود دربارۀ این یا آن موضوع با اقتدار صحبت کنند؟ آیا در بیمارستان به آن‌ها مسکن تزریق می‌شود؟ آیا احتمال دارد که محله‌شان چسبیده به مکان دفن زباله‌های سمی باشد یا از شیرهایشان آب ناسالم جاری شود؟ احتمال اینکه در پیشرفته‌ترین کشور دنیا از اتاق زایمان زنده بیرون بیایند بیشتر است یا کمتر؟ آیا ممکن است مقاماتی که مصونیت دارند به آن‌ها شلیک کنند؟کاست و نژاد نه هم‌معنی هستند نه می‌توان آن‌ها را کاملاً از هم جدا کرد. آن‌ها می‌توانند توأمان در فرهنگی واحد وجود داشته باشند و دارند و کارکردشان تقویت یکدیگر است. کاست استخوان است و نژاد پوست. نژاد آن چیزی است که می‌بینیم، خصوصیت‌هایی جسمانی که به آن‌ها معانی قرارداری بخشیده شده و تبدیل به چکیدۀ شخصیت یک فرد شده است. کاست زیرساخت قدرتمندی است که هر گروه را سر جایش نگاه می‌دارد.کاست ثابت و انعطاف‌ناپذیر است. نژاد سیال و سطحی و محکوم به بازتعریف‌های دوره‌ای است تا پاسخ‌گوی نیازهای کاست غالب در جایی باشد که امروزه با نام ایالات متحده می‌شناسیم. بااینکه ملزومات سفیدپوست شمرده‌شدن در طول قرن‌ها تغییر کرده است، واقعیتِ استیلای این کاست از ابتدای شکل‌گیری‌اش ثابت مانده است. هرکس در هر برهه از تاریخ در دایرۀ تعریف سفیدپوست گنجیده باشد، حقوق قانونی و امتیازات کاست غالب به او اعطا شده است. شاید حیاتی‌تر و دردناک‌تر، وضعیت کاست منقاد در آن سوی نردبان باشد که از ابتدا همچون زمینی روان‌شناختی تثبیت شده است که سایر کاست‌ها نمی‌توانند به پایین‌تر از آن سقوط کنند.                                                                                            •••    کاست اصطلاحی نیست که اغلب دربارۀ ایالات متحده به کار رفته باشد. کاستْ زبان هند یا اروپای فئودال دانسته می‌شود. اما برخی انسان‌شناسان و محققان نژاد در ایالات متحده دهه‌هاست از این اصطلاح استفاده می‌کنند. پیش از عصر مدرن، یکی از نخستین آمریکایی‌هایی که ایدۀ کاست را به کار گرفت، چالرز سامنر، مخالف بردگی در دوران پیش از جنگ داخلی و سناتور ایالات متحده بود؛ او در آن زمان علیه جداسازی نژادی در شمال مبارزه می‌کرد. سامنر نوشت «جدایی کودکان در مدارس عمومی بوستون به‌خاطر رنگ یا نژاد ماهیتی کاستی دارد و براین‌اساس نقض برابری است». او از قول یکی از همتایان انسان‌گرایش نقل کرد که «کاست میان مخلوقات تمایز ایجاد می‌کند، حال‌آنکه خداوند هیچ تمایزی میان آن‌ها ننهاده است».ما نمی‌توانیم آشوب‌های فعلی یا تقریباً هیچ‌یک از نقاط عطف تاریخ آمریکا را بفهمیم اگر توضیح درستی برای این هرم انسانی‌ای که درونمان حک شده نداشته باشیم. نظام کاستی و تلاش‌ها برای محافظت، برافراشتن یا الغای این سلسله‌مراتب، بنیان جنگ داخلی آمریکا و جنبش حقوق مدنی یک سده پس از آن است. نظامی است حاکم بر سیاست قرن بیست‌ویکم در ایالات متحده. درست همان‌طور که دی.ان.اِی کتابچۀ دستورات لازم برای رشد سلولی است، کاست نیز سیستم عامل تعامل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در ایالات متحده از زمان تکوینش بوده است.در سال ۱۹۴۴، گونار میردال، اقتصاددان اجتماعی سوئدی و تیمی از مستعدترین پژوهشگران کشور اثری ۲۸۰۰ صفحه‌ای در دو جلد تهیه کردند که شاید هنوز جامع‌ترین مطالعۀ نژاد در ایالات متحده باشد. عنوان آن را یک دوراهی آمریکایی۲ گذاشته بودند. بررسی نژاد توسط میردال او را به‌سوی این نتیجه سوق داد که دقیق‌ترین اصطلاح برای توصیف سازوکارهای جامعۀ ایالات متحده نه نژاد بلکه کاست است -و اینکه شاید این تنها اصطلاحی بود که واقعاً چیزی را مورد توجه قرار می‌داد که رده‌بندی لجوجانۀ ارزش انسانی به نظر می‌رسید.اشلی مونتاگو، انسان‌شناس بریتانیایی-آمریکایی، جزو نخستین افرادی بود که استدلال کرد نژاد اختراعی انسانی -یک برساخت اجتماعی و نه زیست‌شناختی- است و ما در جست‌وجو برای فهم جدایی‌ها و نابرابری‌ها در ایالات متحده، عموماً در باتلاق اسطورۀ نژاد فرو رفته‌ایم. او در سال ۱۹۴۲ نوشت «زمانی‌که از ’مسئلۀ نژاد در آمریکا‘ حرف می‌زنیم، منظور واقعی‌مان نظام کاستی و مشکلاتی است که این نظام در آمریکا به وجود آورده است».برخی از مهم‌ترین طرفداران برتری نژادی سفیدپوستان در قرن قبل، دربارۀ ارتباط میان نظام کاستی هند و همتای آن در جنوب آمریکا، جایی‌که ناب‌ترین نظام کاستی قانونی در ایالات متحده وجود داشت، اشتباه نمی‌کردند. مدیسون گرنت، یکی از مدافعان پرطرفدار اصلاح نژاد، در کتاب پرفروشش در سال ۱۹۱۶، مرگ نژاد عالی۳، نوشت «اسنادِ تلاش‌های جدی طبقات بالای فاتح در هند برای حفاظت از خلوص خونشان تا همین امروز در نظام کاستی به‌دقت سامان‌مند هندوستان، باقی مانده است. در ایالت‌های جنوبی ما، واگن‌های جیم کراو و تبعیض‌های اجتماعی دقیقاً همان هدف را دارند».در سال ۱۹۱۳، بهیمراو آمبدکار، مردی که در ایالت‌های مرکزی هندوستان، در پست‌ترین ردۀ نظام کاستی هند، یعنی نجس‌ها به دنیا آمده بود، از بمبئی به نیویورک رسید. او به ایالات متحده آمد تا در مقام دانشجو در دانشگاه کلمبیا در رشتۀ اقتصاد، با تمرکز بر تفاوت‌های میان نژاد، کاست و طبقه، تحصیل کند. او که تنها چند خیابان دورتر از محلۀ هارلم زندگی می‌کرد، قرار بود با چشمان خویش شرایط همتایانش در ایالات متحده را ببیند. او رسالۀ خود را با فاصله‌ای اندک از اکران فیلم «تولد یک ملت»۴ -ادای دینی فتنه‌انگیز به ایالات مؤتلفه- در سال ۱۹۱۵ در نیویورک به پایان رساند. او بعدها در لندن به تحصیلاتش ادامه داد و به هند بازگشت تا بدل به برجسته‌ترین رهبر نجس‌ها و روشن‌فکری طراز اول شود که به تهیۀ پیش‌نویس قانون اساسی جدید هند کمک کرد. او می‌کوشید تا عبارت تحقیرآمیز «نجس‌ها» را منسوخ کند. او اصطلاح «اریجانز»۵ را که گاندی به آن‌ها داده بود و در نظرشان فخرفروشانه بود را هم نپذیرفت. در عوض، از اصطلاح «دالیت» استقبال کرد که به معنای «مردم درهم‌شکسته» است، چیزی که از صدقه سر نظام کاستی هند واقعاً بودند.دانستن اینکه قرارگرفتن در معرض نظم اجتماعی آمریکا چه تأثیری از لحاظ شخصی بر او گذاشته دشوار است. اما او در طول سالیان همانند بسیاری از دالیت‌ها، به‌دقت به کاست منقاد در ایالات متحده توجه کرد. هندی‌ها مدت‌ها از فلاکت آفریقایی‌های اسیر و نوادگان آن‌ها در ایالات متحده خبردار بوده‌اند. در دهۀ ۱۸۷۰، پس از پایان برده‌داری و طی پنجرۀ کوتاه پیشرفت سیاه‌پوستان که به دوران بازسازی شهرت دارد، یکی از مصلحین اجتماعی هند به نام جیوتیرائو فولیه، مخالفین برده‌داری در ایالات متحده را الهام‌بخش یافت. او ابراز امیدواری کرد که «باشد که هم‌میهنان من نیز رفتار آن‌ها را سرمشق خود قرار دهند».چند ده سال بعد، در تابستان سال ۱۹۴۶، سیاه‌پوستان آمریکایی از سازمان ملل درخواست کردند تا به‌عنوان اقلیت تحت حفاظت قرار بگیرند، آمبدکار به‌بهانۀ این درخواست دست یاری به‌سوی شناخته‌شده‌ترین روشنفکر آمریکایی آفریقایی‌تبار آن زمان، یعنی ویلیام دوبوآ دراز کرد. او به دوبوآ گفت از آن‌سوی اقیانوس‌ها «شاگرد مشکل سیاه‌پوستان» است، و سرنوشت مشترکشان را دریافته است.آمبدکار به دوبوآ نوشت «میان وضعیت نجس‌ها در هند و وضعیت سیاه‌پوست‌ها در آمریکا چنان مشابهتی وجود دارد که مطالعۀ دومی نه‌تنها طبیعی بلکه ضروری است».دوبوآ به آمبدکار پاسخ داد و گفت که او نیز درواقع با او آشناست و «هم‌دلی زیادی با نجس‌ها در هند» دارد. انگار دوبوآ از جانب به‌حاشیه‌رانده‌شدگان در هر دو کشور سخن می‌گفت زمانی‌که از «خودآگاهی دوپارۀ» موجودیت آن‌ها سخن می‌گفت. و دوبوآ بود که چندین دهه قبل به یکی از مضامینِ هندی توسل جسته بود تا دربارۀ «نالۀ تلخ» مردمانش در ایالات متحده حرف بزند: «چرا خداوند مرا در خانۀ خویش طردشده و بیگانه کرده است؟»                                                                                            •••من پس از تقریباً دو دهه بررسی تاریخ جنوب آمریکا در دوران جیم کراو، نظامی کاستی‌ای که از برده‌داری به وجود آمد و تا اوایل دهۀ ۷۰، در طول حیات بسیاری از آمریکایی‌های فعلی ادامه یافت، آغاز به تحقیق دربارۀ نظام کاستی آمریکا کردم. فهمیده بودم کاری که دارم می‌کنم، نوشتن دربارۀ جغرافی یا تغییر مکان نیست، بلکه دربارۀ نظام کاستی آمریکایی است؛ دربارۀ سلسله‌مراتبی مصنوعی که در آن تقریباً همۀ کارهایی که می‌توانستید یا نمی‌توانستید انجام دهید براساس ظاهرتان تعیین شده، و خود را در شمال و جنوب آشکار کرده بود. داشتم دربارۀ مردمانی انگ‌خورده می‌نوشتم -شش میلیون انسان- که می‌خواستند خودشان را از نظام کاستی در جنوب آزاد کنند، اما فهمیدند که این سلسله‌مراتب هرجا که می‌روند دنبال آن‌هاست؛ به‌همان‌ترتیب که سایۀ کاست (همان‌طور که قرار بود به‌زودی کشف کنم) جمعیت پراکندۀ هندی‌ها در جهان را تعقیب می‌کند.نظام کاستی آمریکا طی سال‌های پس از رسیدن نخستین آفریقایی‌ها به مستعمرۀ ویرجینیا در تابستان سال ۱۶۱۹ آغاز شد، زمانی‌که این مستعمره می‌خواست تمایزی بگذراد میان کسانی که می‌شد مادام‌العمر آن‌ها را به بردگی کشید و آن‌هایی که نمی‌شد. به‌مرور زمان، قوانین استعماری به بردگان دربند انگلیسی و ایرلندی امتیازاتی بیش از آفریقایی‌هایی داد که در کنار آن‌ها کار می‌کردند؛ بدین‌گونه اروپایی‌ها در هویتی جدید با هم جوشیدند، هویتی که آن‌ها را به‌مثابۀ سفیدپوست، قطب متضاد سیاه‌پوست، دسته‌بندی می‌کرد. کِنِث ام. استمپ، مورخ آمریکایی، این تعیین نژاد را یک «نظام کاستی» نامید که «آن‌هایی را که ظاهرشان اجازه می‌داد ادعای داشتن نیاکانی از نژاد قفقازی خالص داشته باشند را از آن‌هایی جدا می‌کرد که ظاهرشان نشان می‌داد برخی یا تمام اجدادشان سیاه‌پوست بوده‌اند». اعضای کاست نژاد قفقازی، به‌گفتۀ استامپ، «معتقد به ’برتری نژاد سفید‘ بودند و اتحاد کاستیِ قدرتمندی را برای تضمین این برتری حفظ کردند».زمانی‌که در میانۀ پژوهشم بودم، خبر تحقیقاتم به بعضی از محققان هندی کاست که ساکن ایالات متحده بودند رسید. آن‌ها مرا برای سخنرانی در گردهمایی افتتاحیه‌ای دربارۀ کاست و نژاد در دانشگاه ماساچوست در اِیمهرست دعوت کردند، یعنی جایی که زادگاه ویلیام دوبوآ است و نوشته‌هایش آنجا نگه‌داری می‌شود.در آنجا برای حضار گفتم کتابی ۶۰۰ صفحه‌ای دربارۀ عصر جیم کراو در جنوب آمریکا -زمانۀ برتری عریان نژاد سفید- نوشته‌ام اما واژۀ «نژادپرستی» در هیچ‌کجای روایت من ظاهر نمی‌شود. به آن‌ها گفتم که پس از صرف ۱۵ سال مطالعۀ این موضوع و شنیدن شهادت بازماندگان آن دوران، این را فهمیده‌ام که این اصطلاح ناکافی است. «کاست» اصطلاح دقیق‌تری است و دلایلم را برای آن‌ها بر شمردم. آن‌ها توأمان حیرت‌زده و دلگرم شده بودند. بشقاب‌های غذای هندی که مهربانانه در ضیافت پس از آن پیش رویم گذاشته شده بودند، به‌دلیل انبوه سؤالات و گفت‌وگوهایی تا که پاسی از شب ادامه داشت، سرد شدند.در مراسم اختتامیه، میزبان‌ها تندیس برنزی‌رنگ قدیس نگهبانِ پست‌زادگان هندی، بهیمراو آمبدکار، رهبر دالیتی که دهه‌ها با دوبوآ نامه‌گاری کرده بود را به من هدیه دادند.همچون مراسم تشرف به کاستی بود که به‌نوعی همیشه به آن تعلق داشته‌ام. بارها و بارها داستان‌هایی از آنچه تحمل کرده بودند را برایم بازگو کردند و واکنش من، یادآوری شخصی آن‌ها بود، گویی حتی انتظار پیچ‌وتاب یا نتیجۀ خاصی را می‌کشیدم. مایۀ شگفتی‌شان شدم وقتی توانستم از میان هندی‌های آنجا، بگویم کدام‌یک اصیل‌زاده و کدام‌یک پست‌زاده است؛ این کار را نه از روی ظاهر، آن‌طور که در آمریکا شدنی است، بلکه برمبنای واکنش جهان‌شمول انسان‌ها به سلسله‌مراتب انجام دادم؛ در منش، وجنات و رفتار فردی از کاست‌های بالاتر، یقینی ناگزیر وجود دارد و انتظاری مشهود از مهم تلقی‌شدن.در راه خانه، وقتی حراست فرودگاه چمدانم را برای بازرسی متوقف کرد، دوباره به جهان خودم پرتاب شدم. کارمند ادارۀ امنیت حمل‌ونقل، ازقضا آمریکایی آفریقایی‌تباری بود که به‌نظر می‌رسید در سال‌های ابتدایی دهۀ سوم زندگی است. دستکش چرمی پوشید تا کارش را شروع کند. چمدانم را کاوید و جعبۀ کوچکی از آن زیر بیرون کشید، کاغذهای دورش را باز کرد و آن تندیس آمبدکار که به من اهدا شده بود را کف دستش گرفت.گفت «این چیزیه که اشعۀ ایکس نشون داد». سنگین بود. آن را وارونه و از هر طرف وارسی کرد و نگاه خیره‌اش کفِ تندیس ماند. انگار نگران بود که چیزی درون آن باشد.به من اطلاع داد که «باید از زیر دستگاه ردش کنم». بعد از مدتی برگشت و اعلام کرد که مشکلی نیست و می‌توانم با آن به سفرم ادامه دهم. کارمند حراست به آن صورت عینکی با خط موی پس‌نشسته و چهرۀ راسخ نگاه کرد و انگار کنجکاو بود بداند چرا من چیزی شبیه به توتِمی از فرهنگی دیگر با خود دارم.پرسید «خب حالا این کی هست؟»گفتم «اوه. این مارتین لوتر کینگ هنده».گفت «چه باحال». اینک راضی بود و کمی هم مغرور به نظر می‌رسید.آنگاه دوباره آمبدکار را، انگار که خودِ کینگ باشد، لای کاغذ پیچید و آن را به‌آرامی سرجایش در چمدان گذاشت.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ایزابل ویلکرسن نوشته است و در تاریخ ۲۸ جولای ۲۰۲۰ با عنوان « America's 'untouchables': the silent power of the caste system» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «یکی از دوستان نجس خودمان» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• ایزابل ویلکرسن (Isabel Wilkerson) روزنامه‌نگار ۵۹ سالۀ آمریکایی و نویسندۀ کتاب‌های گرمایِ خورشیدهای دیگر: داستان حماسی مهاجرت بزرگ آمریکا (The Warmth of Other Suns: The Epic Story of America's Great Migration) و کاست: دروغ‌هایی که بین ما تفرقه می‌اندازند (Caste: The Lies That Divide Us) است. ویلکرسن برای کتاب نخستش برندۀ جایزۀ پولیتزر شد.[۱] birthrights[۲] An American Dilemma[۳] The Passing of the Great Race[۴] Birth of a Nation[۵] در لغت به معنی «فرزندان خدا» [مترجم]. ]]> ایزابل ویلکرسن تاریخ‌وسیاست Sun, 11 Oct 2020 04:58:56 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9922/ چطور دوستانم به خدمت‌گزاران پوپولیسم تبدیل شدند؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9892/ نیک کوهن، گاردین — وقتی آن اپلبام ویرانی سیاست دموکراتیک را می‌نگرد، می‌تواند با چنان عمقی آن را درک کند که فقط تعداد انگشت‌شماری از نویسندگان هم‌عصرش از عهدۀ آن برمی‌آیند. اگر از اپلبام سؤال کنید که چه کسی بریتانیا را در بحران بی‌پایان برگزیت انداخت، یا آمریکا را به دولتِ ترامپ مبتلا کرد، یا هلند و مجارستان را به دولت‌هایی تک‌جزبی تبدیل کرد، نیازی ندارد تا جواب این سوالات را در تکه‌های روزنامه جست‌و‌جو کند، بلکه بی‌مقدمه جواب می‌دهد رفقایش این کارها را کرده‌اند، یا به عبارت بهتر، رفقای ‌‌پیشینش. این رفقا حالا از این‌که روزگاری با اپلبام رفاقتی داشته‌اند احساس شرم می‌کنند، و البته این احساس متقابل است.جدیدترین کتاب آن اپلبام، غروب دموکراسی: شکست سیاست و جدایی رفاقت‌ها، به گونه‌ای آغاز می‌شود که رمان‌نویسان می‌توانند آن را قرض بگیرند. در ۳۱ دسامبر سال ۱۹۹۹ آن اپلبام و همسرش، وزیری در دولتِ راستِ میانه‌روی آن موقع لهستان، جشنی برگزار کردند. این جشن به مناسبت بازگشاییِ خانه‌ای اعیانی در غرب لهستان برگزار می‌شد که او و همسرش کمک کرده بودند تا از روی مخروبه‌ها دوباره بازسازی شود. جمعیتی از لهستانی‌ها، بریتانیایی‌ها، آمریکایی‌ها و روس‌ها می‌توانستند بگویند این زوج جهانی ویران را بازسازی کرده‌اند. برخلاف انبوهی از چپ‌های آن زمان، آن‌ها در برابر امپراتوری شوروی ایستادگی کردند و در سقوط استبدادی خفقان‌آور و خشن نقش ایفا کردند. آن‌ها از اقتصاد آزاد، انتخابات آزاد و حکومت قانون حمایت کردند و دموکراسی‌ها را تشویق کردند که در قالب اتحادیۀ اروپا و ناتو به‌یکدیگر بپیوندند. این آرمان‌ها، به طور قطع، بهترین راه‌هایی بودند که این کشورها می‌توانستند با آن، در برابر قدرت روسیه و چین، اسلام‌گرایی و تغیرات اقلیمی، زندگی بهتری را برای مردمشان به ارمغان بیاورند.آن‌ها جوان و خوشحال بودند. می‌توان گفت برندگان تاریخ. اپلبام به یاد می‌آورد که «حوالی ساعت سه صبح یکی از مهمانانِ لهستانیِ خل‌وضع، هفت‌تیری از کیفش بیرون آورد و از فرط هیجان، چند تیر مشقی به سمت آسمان شلیک کرد».اپلبام در مرکز حلقه‌های متداخل مهمانان بود. از نظر آمریکایی‌ها، او یکی از فرزندان تشکیلات جمهوری‌خواه بود. پدرش در واشنگتن دی. سی وکیل بوده و خودش در دانشگاه‌های ییل و آکسفورد تحصیل کرده است. حالا دوستان جمهوری‌خواهش به دو گروه تقسیم شده‌اند: گروه اول، اقلیتی پایبند به اصول اخلاقی هستند که شکست ترامپ را تنها راه حفظ قانون اساسی آمریکا می‌دانند و گروه دوم مابقی هستند که همکاری -کلمه‌ای که اپلبام مدام به کار می‌گیرد- می‌کنند؛ درست همان‌طور که بنا بر تحقیقات تاریخی او، مردم اروپای شرقی با نیروهای متجاوز شوروی پس از ۱۹۴۵ همکاری کردند.حتی در جوانی نشانه‌هایی از روحی پرسشگر در او هویدا بود، این روح پرسشگر بعدها از او مورخی بزرگ به عمل آورد. در حالی که هنوز اروپای شرقی تحت اشغال شوروی بود؛ اپلبام به‌عنوان روزنامه‌نگاری مستقل در این منطقه مشغول به کار شد. کار در آن جا برای خیلی از خبرنگارانِ جوان بسیار کسل‌کننده و همراه با مخفی‌کاری بود. سپس یک حرکت رو به بالای عالی در شغلش داشت و به مجله اکونومیست پیوست. اما آن‌جا هم برایش چندان جذاب نبود و به همین‌خاطر در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ به مجلۀ اسپکتیتور رفت. سبک تفننی محافظه‌کاری انگلیسی او را سر کیف آورد. وقتی سیمون هِفر و همکارانش را می‌دید که سر این رقابت می‌کنند که چه کسی بهتر می‌تواند ادای ایناک پاول۱ را دربیاورد، با خودش فکر می‌کرد «این آدم‌ها خودشان را جدی نمی‌گیرند و هیچ‌وقت هم نمی‌توانند آزاری جدی برسانند». او مشتاق شد راجر اسکروتن، فیلسوف محافظه‌کار، و جان اوسالیوان، نویسندۀ سخنرانی‌های مارگارت تاچر، را بشناسد؛ در آن موقع این شخصیت‌ها بی‌دلیل جدی گرفته شده بودند. در دهۀ ۱۹۸۰ آن‌ها در نزاعی عقیدتی میان اروپای شرقی و قدرت شوروی به اروپای شرقی کمک کرده بودند و این‌طور به نظر می‌رسید که به دموکراسی باور دارند. اپلبام دلیلی نداشت که در این موضوع شک کند. چطور می‌توانست پیش‌بینی کند که اسکروتن و اوسالیوان روزی نشان افتخار ویکتور اوربان را بپذیرند. اوربان مجارستان را به یک دیکتاتوری تبدیل کرد و وضعیت انتخابات (نمایشی)، نظام قضایی و رسانه‌ها در مجارستان به گونه‌ای تغییر کرد که دیگر دست‌کمی از دولت تک‌حزبی کمونیست‌ها نداشت.در تماسی تلفنی‌ای که با اپلبام داشتم، از او پرسیدم زندگی در انگلستانِ راستِ آن موقع چگونه بود؟ او از همان خانه اعیانی ترمیم‌شده در لهستان، جایی میان ورشو و مرز آلمان، که در آن خود را قرنطینه کرده بود، جواب داد: «زندگی جالبی بود».اما دیگر جالب نیست.همسر اپلبام بوریس جانسون را می‌شناخت. آن‌ها هر دو عضو باشگاه بولینگتون در دانشگاه آکسفورد بوده‌اند. اپلبام فکر می‌کرده جانسون به اندازۀ سیکورسکی لیبرالی جهان‌گراست. وقتی در سال ۲۰۱۴ این زوج برای یک شام به دیدار جانسون رفتند، اپلبام همزمان هم به تنبلی و «خودشیفتگی وسواسی» او پی‌برد، و هم به کاریزمای تردیدناپذیرش؛ کاریزمایی که با آن کشورش را فریفت و سپس نابود کرد. آن زمان، جانسون خود را صمیمی نشان می‌داد. به آن‌ها می‌گفت چالش جهانی‌ای که دموکراسی با آن درگیر است او را نگران کرده است و می‌خواهد از «فرهنگِ آزادی، باز بودن و مدارا» دفاع کند. این زوج دربارۀ اروپا پرسیدند و جانسون جواب داد: «هیچ آدم جدی‌ای نمی‌خواهد از اتحادیۀ اروپا خارج شود». این حرف به اندازۀ کافی درست بود؛ البته تا زمانی که جانسون برای برگزیت اعلام نخست‌وزیری کرد. هر دو سرِ طیفِ حزبْ اپلبام را دوستی می‌دانستند که هم نویسندۀ مشترک یک کتاب آشپزی است و هم تاریخ کمونیسم را نوشته است؛ تاریخی که در آن‌ هیچگاه قربانی‌ها فراموش نمی‌شوند.او امروز از نظر راست‌های آمریکا و اروپا شخصیتی مرتد به حساب می‌آید. بسیاری از میهمانانش، اگر پیش اربابان جدیدشان اذعان کنند که روزی با او نان و نمکی خورده‌اند، به حرفۀ خود صدمه می‌زنند.مرتدها نویسنده‌های خوبی می‌شوند. آن‌ها چم‌وخم یک جنبش را بهتر از ناظران بیرونی درک می‌کنند و بهتر می‌توانند از عیوب آن حرف بزنند؛ چراکه آن‌ها را به عینه دیده‌اند. مذاهب می‌توانند کفار را تحمل کنند. آن‌ها صرفاً ناباورانی هستند که هیچگاه مسیر، حقیقت و نور را نمی‌شناخته‌اند. اما مرتد این امتیاز را دارد که از زوایای داخلیِ ماجرا باخبر است. اپلبام می‌تواند بر شناختش تکیه کند و آنچه از مؤمنان می‌داند بگوید و به آن‌ها خیانت کند. با این‌حال، سؤالی که همیشه باقی می‌ماند این است: چه کسی به چه کسی خیانت می‌کند؟ با این‌که اپلبام راست‌ها را ترک کرد و در سال ۲۰۱۵ به محافظه‌کارها در بریتانیا و در ۲۰۱۸ به جمهوری‌خواهان در آمریکا رأی نداد، اما می‌تواند به شکل قانع‌کننده‌ای استدلال کند که راست‌ها به او خیانت کردند.اپلبام به شخصه آدمی است که تمرکز عمیق را با طنزی خوشایند دربارۀ حماقت انسان ترکیب می‌کند. ممکن است وسطِ بحثی بسیار جدی و نفس‌گیر باشید و او ناگهان زیر خنده بزند؛ تنها به این دلیل که خاطره‌ای از ریاکاری یک سیاستمدار یا حماقتِ غیرقابل‌فهم سیاست‌مداری دیگر را به یاد آورده است. به موازات عمیق‌تر شدن بحران غرب، لحن نوشته‌هایش حرارت و جدیت بیشتری به خود گرفت.می‌توانید هزاران بحثی را دنبال کنید که درمورد «علل ریشه‌ای» پدیده‌ای صحبت می‌کنند که ما به سادگی آن را «پوپولیسم» می‌خوانیم. مطالعات آکادمیک همگی اشتباه نیستند؛ با این‌حال تعداد کثیری از آن‌ها به‌طرز مشکوکی ناقص هستند. چپ‌ها می‌گویند این ریاضت اقتصادی و نابرابری بوده که برگزیت و ترامپ را روی کار آورده است، و این روایت ثابت می‌کند که مخالفت آن‌ها با ریاضت اقتصادی و نابرابری همیشه بر حق بوده است. راست‌ها سیاست بیداری۲ و پذیرش گستردۀ مهاجرین را مقصر این اتفاق می‌دانند، مثل تحلیل چپ‌ها این تحلیل هم در جهت خوداقناعی است.هر چند دیر شده، اما اپلبام دنبال راه علاج است. او می‌داند که در پس امر سیاسی امر شخصی نهفته است. می‌فهمد که ملی‌گراییِ ضدانقلاب همینطور در خلأ به وجود نیامده است. سیاستمداران تشنۀ صندلی قدرت هستند، توانگران می‌خواهند همۀ جهان از دستوراتشان پیروی کنند، روزنامه‌نگاران درجه دو له‌له می‌زنند پس از سال‌ها گمنامی آوازه‌ای به دست آورند. اپلبام فهمیده است که معرکه‌گیران توئیتری و دست‌اندرکاران اخبار جعلی، که از آزار رقبایشان لذتی سادیستی می‌برند، قضایا را طوری پیش می‌برند که خودشان را راضی کند.وقتی در خانۀ لهستانی اپلبام بودم برای او از طرح دیوید گودهارت، روزنامه‌نگار و نویسندۀ طرفدار برگزیت، گفتم. اینکه ما در میانۀ قیامی هستیم که از سوی «مردمِ متعلق به جایی» علیه «مردمِ متعلق به هیچ‌جا» به راه افتاده است، چیزی در مایه‌های همان سرزنش‌های قدیمی کمونیستی که می‌گفتند: «جهان‌وطن‌های بی‌ریشه». وقتی اپلبام این را شنید چنان نعره‌ای کشید که صدایش تا چندین مایل اطراف خانه رسید. او گفت، همۀ ماجرای برگزیت دعوای گروهی از نخبگان علیه گروهی دیگر بود. برگزیت پروژه‌ای نخبه‌گرایانه بود. «نقشه این بود که همه را با آن همراه کنند». آیا همۀ آن توری‌های جنوبی که به آن رأی دادند غیر از توده‌‌های ستم‌دیده بودند؟ «و فکر می‌کنی چه کسی این کارزار را تأمین مالی می‌کرد؟»او نسبت به این دیدگاه پیش‌پاافتاده که می‌گوید حامیان ترامپ حزب باد هستند، حساس بود. به همان اندازه به این گزاره هم حساس بود که طرفداران ترامپ با فاکس‌نیوز یا خبرهای آنلاین شستشوی مغزی داده شده بودند. ممکن است این رسانه‌ها تأثیری داشته باشند، اما لفظ «شستشوی ‌مغزی» نمی‌تواند توضیح دهد که جنبش‌های پوپولیستی چگونه راه افتادند؟ رهبران این جنبش‌ها از شهرهای کوچکی نیامده‌اند که فروشگاه‌هایش متروک و خیابان‌هایش جولانگاه اعتیاد است. آن‌ها زادۀ کلان‌شهراند. بعضی از آن‌ها مثل جانسون و دومینیک کامینگز از آکسفورد مدرک دارند. خانم و آقای اپلبام هرچند کشته‌مردۀ حزب نبودند اما با خستگی‌ناپذیری عجیبی برای آن کار می‌کردند. شاید اکنون آن‌ها در مقام نمایندگان مردم عادی ظاهر شده باشند، اما زمانی از اعضای نخبگان روشنفکر و تحصیل‌کرده‌ای بودند که هدفشان اعلان جنگی علیه مابقی نخبگان روشنفکر و تحصیل‌کرده بود.فعالان پوپولیست وقتی می‌بازند، می‌گویند فقط به این دلیل باخته‌اند که به اندازۀ کافی قدرشان دانسته نشده است. رقبای این افراد هیچگاه نباید توانایی تکبر مظلوم‌نمایانۀ آن‌ها را دست‌کم بگیرند.یکی از دوستان نزدیک لهستانی اپلبام، مادر تعمیدی یکی از فرزندانش و میهمانش در جشن سال ۱۹۹۴، بهترین مثال از این دست است. او از آدمی مرفه، اما گمنام به شخصیتی مشهور در ورشو تبدیل شد که مهمانی‌های بزرگ ترتیب می‌داد و موردِ اعتماد حکمرانان جدید لهستان بود. این زن در روزهای حادثۀ هوایی اسمولنسک در آوریل ۲۰۱۰، به آپلبام زنگ می‌زد و اشاره می‌کند که وقت استراحتش رسیده و چشم‌اندازهایی که برای پیشرفت جلوی چشمش داشته را برای آپلبام توضیح می‌دهد. و آنجا به او می‌گوید که در حال ترتیب‌دادن تئوری توطئه‌ای بوده است که ممکن بوده رفاقتشان را در آینده غیرممکن کند.قبل از تلاش برای فهمیدن این ماجرا، اگر خارج از گود هستید، باید نفس عمیقی بکشید. در میان کشته‌شدگان سقوط هواپیما، لخ کاچینسکی، رئیس‌جمهور لهستان، هم حضور داشت. او به همراه یاروسواف کاچینسکی، برادر دوقلویش، رهبری حزب پوپولیست دست‌راستی قانون و عدالت را برعهده داشت. حزب قدرت گرفته بود تا سیاست لهستان را به‌دست بگیرد و بر دادگاه‌ها، رسانه‌ها و ادارات دولتی‌ای که مستقل فرض می‌شدند هم مسلط شود. جعبه سیاه هواپیما نشان داد که خلبان بیش از حد به مهی غلیظ نزدیک شده و این پایان کار بوده است. یاروسواف کاچینسکی و نوچه‌هایش اصرار داشتند که روس‌ها پشت این ماجرا هستند یا رقبای سیاسیِ آن‌ها در ورشو، از جمله شوهر آپلبام، به رئیس‌جمهور اجازه داده‌اند که سوار هواپیمایی اشتباهی شود و آن را یک قتل می‌دانستند. تکرار این دست دروغ‌ها هزینه‌‌ای بود که برای دو چیز پرداخته شد: اگر کسی می‌خواست به حلقه‌های فرماندهیِ حزب قانون و عدالت اضافه شود، یا می‌خواست مناصبی دست یابد که آن‌ها در بخش دولتی تحت اختیار داشتند، باید این دروغ‌ها را تکرار می‌کرد. آن‌طور که آپلبام در مجلۀ آتلانتیک نوشته است: «گاهی هدف این نیست که دروغی را به خورد مردم بدهی، بلکه مقصود این است که مردم را از دروغگو بترسانی». قدرت دروغگو را به رسمیت بشناس، سپس شغلت ارتقا پیدا خواهد کرد؛ بدون این‌که حتی امتحانی را بگذرانی یا درگیر کمترین سطح از رقابت شوی.دیگر رفقای حزب دست به تقویت تئوری‌های توطئۀ یهودستیزانه زدند و این‌گونه وفاداری‌شان را به نظم جدید ثابت کردند. هرچه اوهامِ ذهنیِ آن‌ها تاریک‌تر می‌شد، دولت لهستان برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی بیشتری به آن‌ها اختصاص می‌داد. آپلبام می‌گوید: «آن‌ها به هیچ‌وجه در مضیقه نبودند و هرگز نادیده گرفته نمی‌شدند». بااین‌حال، این افراد با طیب خاطر برای سایت‌های تبلیغاتی‌ای کار می‌کردند که هدفشان ضربه‌زدن به خانوادۀ آ‌پلبام بود. به آپلبام ضربه می‌زدند؛ چون با کسی ازدواج کرده بود که رقیبِ سیاسیِ قانون و عدالت بود، چون در مطبوعات بین‌المللی مقالاتی انتقادی می‌نوشت. آپلبام که تا قبل از این‌که قانون و عدالت در لهستان بر سریر قدرت بنشیند، هیچ‌گاه با نژادپرستی روبه‌رو نشده بود، حالا از طرفِ دست‌نشاندگان رژیم به یهودیِ مخفی‌ای تبدیل شده بود که مشغول لابی‌گری برای «فعالیت‌های ضدلهستانی» است.زمانی بر این باور بودم که سیاست نباید موجب ویرانی رفاقت‌ها شود. اما این آموزه بستگی دارد به این‌که سیاست تو و عزیزانت را به خطر نیندازد. آپلبام نمی‌توانست رفاقتش را با زنانی حفظ کند که دولت مورد حمایتشان، او و شوهرش را مورد تعقیب قرار داده بود. جهان انگلوساکسون چندان تفاوتی با لهستان و مجارستان ندارد. دلیل این‌که بریتانیا در برابر کووید-۱۹ این‌قدر افتضاح عمل کرد این بود که تنها عده‌ای بی‌سروپای نوکرمآب توانستند وارد کابینۀ بوریس جانسون شوند. این عده همان‌هایی بودند که وانمود می‌کردند اجرای بی‌قید و شرطِ برگزیت به کشور صدمه‌ای نمی‌زند. همان‌طور که جانسون حوزۀ عمومی را سیاسی کرد، تظاهر به «ترس از دروغگو» هم راهی به‌نظر می‌رسد که می‌توان با آن مراتب بالاتر اداری را به‌دست آورد. جمهوری‌خواهان آمریکایی مجبورند با تک‌تک دورغ‌هایی که ترامپ گفته، از زمانی که به باراک اوباما تهمت زد که غیرآمریکایی است، دست‌وپنجه نرم کنند. و دربارۀ برهم‌زدن رفاقت‌ها، یهودیانِ بریتانیایی وقتی به‌هم‌زدند که رفقایشان را دیدند که بر کرسی‌های حزب کارگرِ جرمی کوربین تکیه زده‌اند و پیش خودشان فکر می‌کردند: «اگر آن‌ها ما و خانواده‌مان را دستگیر کنند، شما کنار ما خواهید ایستاد، مگر نه؟»منصب‌پرستی۳ عنوان فوق‌العاده جذابی است برای فروختنِ شرافت به پای پول، و اپلبام آنقدر مورخ خوبی هست که سمت آن نرود. به‌علاوه، تحجر و تعصب نژادی، به خودی خود، هیچ‌گاه قدرت آن را نداشته که رفقای اپلبام را از لیبرال دموکراسی دور کند. یکی از آشنایان اپلبام، جزء بزرگترین حامیان اوربان است. پسر او همجنس‌گراست، اما این باعث نشده تا دست از حمایت رژیمی هوموفوب بردارد. لارا اینگراهام، مجری فاکس‌نیوز، هرچند سه بچۀ مهاجر را بزرگ کرده است؛ اما با این‌حال جزء اولین حامیان ترامپ بود.به جای توسل به توضیحات متعارف، اپلبام می‌داند که جامعه‌ای مبتنی بر شایستگی‌ها مطلوب به‌نظر می‌رسد، به شرطِ اینکه بخواهید در کشوری زندگی کنید که آدم‌های بااستعداد آن را اداره می‌کنند. اما اگر خودتان بااستعداد نباشید، چه؟ از ۱۹۵۰ به این طرف، انتقاد از شایسته‌سالاری آن‌قدر شایع شده که مرزهای کلیشه را هم رد کرده است. تا آن‌جا که من خوانده‌ام یا تا آن‌جا که واقعاً نوشته‌اند؛ همه به دنبال بررسی این بوده‌اند که چگونه اظهارات حزبی، در خالص‌ترین شکل خود، می‌خواهند جامعه‌ای غیرشایسته‌سالارانه را حاکم کنند. اپلبام وقتی به رفقایش که حالا نوکر جنبش‌های اقتدارگرا شده‌اند نگاه می‌کند، به پیامدهای شهوت مقام در میان زنان و مردان کینه‌توزی پی‌ می‌برد که معتقدند جهان قدیم هرگز حق آن‌ها را ادا نکرده است.آن‌ها در حد معیارهای معمول از امتیازات برخوردار شده بودند، اما نه در آن حدی که انتظارش را داشتند. زمانی که با اپلبام صحبت می‌کردم حکومتی بریتانیایی را در نظر آوردم؛ حکومتی که آزادی مطبوعات و استقلال دادگاه‌ها و ادارات دولتی را از آنان سلب می‌کند. حتی یک لحظه هم شک نکردم که هزاران خبرنگار، مجری، وکیل و مدیر میان‌مایه خواهند بود که اگر رژیم جدید با دادن شغلی که بر مبنای شایستگی هرگز آن را به‌دست نمی‌آورند، به چرندیاتشان وقعی بگذارد، حاضرند با طیب خاطر برای آن رژیم کار کنند. هانا آرنت دربارۀ کمونیست‌ها و فاشیست‌ها می‌نویسد که آن‌ها «نخبگان بااستعداد درجه یک» را با مَشنگ‌ها و احمق‌ها جایگزین می‌کنند؛ «احمق‌ها و مَشنگ‌هایی که خِنگی و بی‌خلاقیتی‌شان» بهترین تضمین برای وفاداری آن‌ها است. انگار درست دارد لهستان، بریتانیا و آمریکای امروز را توصیف می‌کند.اپلبام می‌‌گوید: «اگر شرایط فراهم باشد؛ هر جامعه‌ای می‌تواند علیه دموکراسی برخیزد»، سپس توضیح می‌دهد که چرا او بهتر از هر نویسندۀ مدرنی این نکته را می‌داند. یکی از پیامدهای سیاسی مهم این چرندیات آزاردهنده -اینکه آدم از خودش بپرسد: چرا من مهم‌تر نیستم؟ چرا بی‌بی‌سی هرگز با من تماس نمی‌گیرد؟- احساس ناامیدی است. اگر شما هم مثل راست‌های آمریکایی معتقدید دشمنانِ از خدا بی‌خبر می‌خواهند کشور مسیحی‌تان را نابود کنند و خباثتشان را با ندادن پاداشی که مستحقش هستید، ثابت ‌کنند، اگر مثل اسکروتن و شلوغ‌بازی‌های خبرگزاری تلگراف در دهۀ ۱۹۹۰ فکر می‌کنید فرهنگ و تاریخ انگیسی به زباله‌دان پرتاب شده و شما هم همراه آن به فنا رفته‌اید، یا اگر با حامیان مستبدهای اروپای شرقی موافقید که نخبه‌ای لیبرال دسیسه کرده تا آتش فرهنگتان را با پذیرفتنِ مسلمانان خاموش کند و تنفرش را با خندیدن به مقدساتتان ثابت کند، پس در این صورت، خوک‌ها می‌تازند و هیچ‌کس جز خودشان جلودارشان نخواهد بود. آن‌ها در ستیز با دشمنی اهریمنی، همه‌جور هزینه‌ای می‌دهند و هر اصلی را زیرپا می‌گذارند.از اپلبام پرسیدم، نباید وقوع این اتفاق را پیش‌بینی می‌کردید؟ نباید تشخیص می‌دادید که جهانی که شما در آن زندگی می‌کنید، آدم‌های اقتدارطلبی هم دارد که به شما و هرچه باور دارید، حمله خواهند کرد؟ مطابق معمول، به جای این‌که کج‌خلقی کند و ابرو درهم بکشد و وانمود کند که همیشه برحق بوده است؛ خندید و پذیرفت که شاید جای آن بوده که سؤالات جدی‌تری را خیلی زودتر از این‌ها از رفقای پیشینش می‌پرسیده.خوانندگان می‌باید خوشحال باشند که اپلبام سر موقع رسیده است. او وضعیت راست‌های پوپولیست را برای ما توضیح داده، خصوصاً که مدتی طولانی درمیان راست‌ها زندگی کرده است. او خودش مطمئن نیست که کتابش بُرّندگی کافی را دارد یا نه. او خبرنگار است نه غیب‌گو. اما من می‌دانم که اگر می‌خواهید به جنگ راست‌های پوپولیست بروید، کتاب او قوی‌ترین اسلحه‌ای است که می‌توانید داشته باشید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Applebaum, Anne. Twilight of Democracy: The Failure of Politics and the Parting of Friends. Allen Lane, 2020فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.   پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را نیک کوهن نوشته است و در تاریخ ۱۲ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «Anne Applebaum: how my old friends paved the way for Trump and Brexit» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۹ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «چطور دوستانم به خدمت‌گزاران پوپولیسم تبدیل شدند؟» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• نیک کوهن (Nick Cohen) دانش‌آموختۀ فلسفه، اقتصاد و سیاست از دانشگاه آکسفورد است و سال‌هاست برای مطبوعات می‌نویسد. نوشته‌های او در گاردین، اسپکتیتور، استندپوینت و دیگر جاها به انتشار رسیده است.[۱] سیاستمدار، دانشمند، شاعر، نویسنده، زبان‌شناس و سرباز بریتانیایی بود [ویکی‌پدیا].[۲] woke politics: اصطلاحی کنایه‌آمیز و جدید است که به سیاست‌های عدالت اجتماعی و عدالت نژادی اشاره دارد [مترجم].[۳] Careerism ]]> نیک کوهن تاریخ‌وسیاست Wed, 09 Sep 2020 04:48:38 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/9892/