ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/politics_and_history Wed, 27 Oct 2021 11:20:04 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 27 Oct 2021 11:20:04 GMT تاریخ‌وسیاست 60 چطور سرمایه‌داری از دادگاه‌های نورنبرگ جان سالم به در بُرد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10387/ اریکا آیزن، بوستون‌ریویو— در روز چهاردهم آوریل ۱۹۴۵، آلبرت فوگلر، تاجر بزرگ فولاد، درحالی‌که گروهی از سربازان آمریکایی او را در جادۀ روستای ویتبروک همراهی می‌کردند، با شکستنِ کپسولِ سیانیدی که [در دهانش] مخفی کرده بود، روی خودرویی زرهی افتاد و در دم جان باخت. او پیش‌تر در همان سال به دوست صنعتگر خود، فردریش فلیک،‌ گفته بود: «حاضرم در بازسازی آلمان شرکت کنم، اما هرگز خودم را تسلیم نخواهم کرد». صاحبان کسب‌وکارهای بزرگ در سراسر کشور همین کار را می‌کردند: تنها در شرکت زیمنس، پنج نفر از اعضای هیئت‌مدیرۀ شرکت، پس از پیشروی ارتش سرخ در خیابان‌های برلین و تسخیر کارخانۀ زیمنس، خودشان را کشتند.آن دسته از صاحبان صنعت نیز که ماندند و مشغول ازبین‌بردن اسناد و پایین‌کشیدن پرترۀ هیتلر از دیوارها شدند به‌زودی نام خود را در فهرست متهمان دادگاه رسیدگی به جرایم جنگی در نورنبرگ پیدا کردند: مدیران اجرایی شرکت‌هایی مثل کروپ، آی‌جی فاربن، دایملر-بنز، فولکس‌واگن و شرکت‌های دیگری که به‌طور مجتمع برای تانک‌ها فولاد، برای لولۀ توپ‌ها آلومینیوم خالص، برای چرخ‌ها لاستیک و برای موتورها سوخت تولید می‌کردند، هواپیما و زیردریایی‌های یوبوت و بردهای مدار موشک‌های وی-۲ را می‌ساختند و گاز اعصاب و گاز سیکلون‌‌بی تولید می‌کردند. این صاحبان صنایع املاک یهودیان را تصرف می‌کردند و شرکت‌هایی را که صاحبانشان هنگام فرار از تعقیب نازی‌ها به قیمت ناچیزی می‌فروختند در خود ادغام می‌کردند. آن‌ها برای بهره‌کشی از نیروی کارِ اسرای اردوگاه‌های کار اجباری با دولت آلمان قرارداد بسته بودند و برای استفادۀ بهتر از این نیروی کار رایگان و دردسترس کارخانه‌های اختصاصی احداث می‌کردند. آن‌ها ماشین جنگ نازی‌ها و نسل‌کشی‌هایش را طراحی می‌کردند، از آن سود می‌بردند و، مهم‌تر از هر چیز دیگر، به این ماشین جنگ تحقق می‌بخشیدند.امسال هفتادوپنجمین سالگرد پایان مشهورترین دادرسی‌های نورنبرگ، دادگاه نظامی بین‌المللی، است که از نوامبر ۱۹۴۵ شروع شد. هرچند در خاطرات ما از دادگاه‌های نورنبرگ آن محاکمه‌هایی که هرمان گورینگ و یواخیم فون ریبنتروپ و دیگر شخصیت‌های برجستۀ نظامی و سیاسی نازی را محکوم کرد بیشتر خودنمایی می‌کنند، اما این دادگاه‌ها نخستین نمونه از مجموعۀ دادرسی‌های کیفری علیه پزشکان، مدیران، حقوق‌دانان و افرادی دیگر بودند، و شامل دادرسی صاحبان کسب‌وکارهای خصوصی نیز می‌شدند که در آن زمان بسیاری از مردم پیگرد قانونی آن‌ها را برای برقراری عدالت و صلح پایدار ضروری می‌دانستند.دادگاه‌های صاحبان صنعت، به‌ بیان جاناتان وایزن، مورخ آمریکایی، «بی‌تردید یکی از مغفول‌ترین جنبه‌های تاریخ کسب‌وکار در آلمان پس از جنگ» بوده است. محاکمه‌کنندگان، هنگام ارائۀ این پرونده‌ها در محضر قضات، از آن‌ها می‌خواستند رابطۀ بین سرمایه‌داری و جنگ را، تلویحاً یا آشکارا، در نظر بگیرند و ببینند که کجاها می‌توان -یا آیا اصلاً می‌توان- بین سودجویی قانونی و طمع غیراخلاقی تمایز قائل شد؟ نتایجی که این قضات می‌گرفتند نه‌تنها آیندۀ حقوق بین‌الملل بلکه ستون بازسازی غرب اروپا را پس از جنگ شکل می‌داد.                                                              پیوند بین کسب‌وکارهای بزرگ دنیا و نازی‌ها گسترده بود: بیش از ۵۰ درصد شرکت‌های پذیرفته‌شده در بورس برلین در سال ۱۹۳۲ روابط قابل‌توجهی با حزب نازی داشتند و سال بعد با به قدرت رسیدن هیتلر رشد بی‌سابقه‌ای را در ارزش سهام خود تجربه کردند. رهبران شرکت‌های بزرگ خیلی زود فهمیدند که چه سودهایی ممکن است از تهاجم آلمان عاید کسب‌وکارشان شود. گوستاو کروپ فون بولن اوند هالباخ، که کارخانۀ فلزات او در طول جنگ به تولید انبوه همه‌چیز، از تانک‌های پانزر گرفته تا توپ‌های ضدهوایی، مشغول بود، طرحی را برای بازآرایی کامل صنعت آلمان تقدیم هیتلر کرد که «بر اساس ایدۀ هماهنگ‌سازی [صنعت آلمان] با اهداف سیاسی دولت رایش» تدوین شده بود. هرمان روشلینگ، غول فولاد، هیتلر را به حمله به منطقۀ بالکان ترغیب کرد تا، با بهره‌گیری از روابطش با رژیم نازی، کارخانه‌ها و معادنی را که در مناطق اشغالی به دست می‌آمد گلچین کند؛ این واحدهای تولیدی آن‌ موقع تحت کنترل مأموران اس‌اس بودند و لبالب از کارگران اجباری‌ای که همیشه در معرض تهدید زندانی‌شدن در اردوگاه کار اتزنهافن بودند. این اردوگاه را هم شرکت اداره می‌کرد. بنابراین،‌ این نگرش که امپریالیسم اقتصادی نقش مهمی در تهاجم آلمان بازی کرد نه‌تنها بین متفکران شوروی بلکه در میان متفقین غربی نیز رایج بود.به‌این‌ترتیب، از نظر اداره‌کنندگان مناطق اشغال‌شده، ازبین‌بردن کارتل‌های تجاری قدرتمند آلمان برای اطمینان از اینکه این کشور نتواند جنگ دیگری برپا کند نقش مهمی داشت. آر.ام. هیونز،‌ کارشناس اقتصادی مستقر در بخش آمریکا، می‌نویسد: «تا وقتی که مالکیت واقعی دارایی‌های تجاری مهم به غیرنازی‌ها منتقل نشده است، نمی‌توانیم آلمان را به‌سلامت ترک کنیم». مدیران شرکت‌ها بازداشت شدند و اقداماتشان در طول جنگ به‌دقت بررسی شد؛ در کارخانه‌هایی که به‌طور کامل بمباران نشده بود، مقادیر زیادی از ماشین‌آلات صنعتی ضبط شد و تخریب یا مصادره گردید. ژنرال دوایت دی. آیزنهاور [که بعدها رئيس‌جمهور آمریکا شد] طی سخنرانی‌اش در پاییز ۱۹۴۵ خواستار آن شد که شرکت بزرگ مواد شیمیایی آی.جی فاربن منحل شود، کارخانه‌های تولید تجهیزات جنگی آن منهدم شوند، دارایی‌های شرکت به‌عنوان غرامت ضبط شوند و اختیاراتش برای تحقیقات آتی به‌شدت کنترل شود. او بر این باور بود که فاربن «باید کاملاً منحل شود، چون یکی از راه‌های تضمین صلح جهانی همین است».رهبران شرکت‌ها در برابر اتهام جنایت جنگی اظهار ندامت نمی‌کردند. مثلاً مدیران شرکت زیمنس اعتراض داشتند که این شرکت در «مسئلۀ یهودیان» رفتار درخور تقدیری داشته است؛ آن‌ها با اینکه کاملاً منکر یهودستیزی خود بودند، از اصطلاحات نازی‌ها استفاده می‌کردند. برخی دیگر از این دست اشارات کلامی به حاکمیت فاشیستی معلوم بود که عمدی است، مثلاً وقتی هرمان روش، از صاحبان صنعت منطقۀ رور، با عصبانیت سیاست متفقین در انحلال کارتل‌ها را به فرایند آریایی‌سازی تشبیه می‌کند (که طی آن صاحبان کسب‌وکارهای یهودی را مجبور می‌کردند املاک خود را به غیریهودی‌ها واگذار کنند). در یکی از یادداشت‌های داخلی شرکت تولیدکنندۀ جی‌اچ‌اچ یکی از کارمندان ادعا می‌کند که اتحادیه‌های کارگری پس از جنگ «راه را برای نسخۀ روسی/کمونیستیِ راه‌حل نهایی هموار می‌کردند». صاحبان کسب‌وکارهای آلمان، در بیانیه‌های عمومی و خصوصی خود، قاطعانه از اعتراف به همدستی‌شان در جنایات این کشور سر باز می‌زدند و خود را قربانیان بیچارۀ ظلم و جور ضدسرمایه‌داری وانمود می‌کردند، ظلمی که در بی‌رحمی و بی‌منطقی دستِ‌کمی از هولوکاست ندارد.با افزایش هول و هراس تعقیب‌ قانونی، شرکت‌ها با پذیرش مسئولیت و در مقام دفاع دست به انتشار تاریخچۀ شرکت‌ها و زندگی‌نامۀ بنیانگذاران زدند که آشکارا از هرگونه جزئیات دال بر گناهکاری پاک‌سازی شده و آکنده بود از حس عمیق قربانی‌شدن. زیمنس، که زندانیان آشویتس را به تولید قطعات هواپیما وادار کرده بود، با افتخار ادعا می‌کرد که از زندانیانی که پیش‌تر به بیگاری گرفته، پشته‌پشته نامۀ تشکر دریافت کرده است، کسانی که به‌ادعای شرکت از تغذیۀ خوب و فرصت رفتن به تئاتر و موزه برخوردار بودند. وقتی متفقین اعلام کردند برنامه‌هایی دارند تا تجهیزات زاید شرکت هنکل را از بین ببرند، این تولیدکنندۀ مواد شیمیایی سیل بروشورهایی را با عناوینی مانند مرگ با چرک! به‌سوی مقامات بریتانیا و عموم مردم روانه کرد و هشدار داد که کمبود صابون در نتیجۀ چنین اقدامی به بیماری و مرگ دسته‌جمعی مردم منجر خواهد شد. این نوع اقدامات که در حوزۀ روابط عمومی انجام می‌شد معمولاً اثربخش نبودند، اما نیرویی به‌مراتب بزرگ‌تر قرار بود ورق را خیلی سریع به‌نفع سودجویان جنگ آلمان، که حال و روز مساعدی در دادگاه نداشتند، برگرداند: آغاز جنگ سرد. ابتدا برنامه این بود که پس از دادگاه نظامی بین‌المللی، که ریاستش را همۀ قدرت‌های چهارگانۀ متفقین بر عهده داشتند، دادگاه چهارجانبۀ دومی نیز برگزار شود که به‌‎طور اختصاصی روی صاحبان صنعتی تمرکز کند که با رایش سوم همدستی کرده بودند. اما مخالفت با این ایده رفته‌رفته بالا گرفت، به‌ویژه بین برخی مقامات دولت بریتانیا که هم درمورد هزینه‌ها و هم دربارۀ اعمال قانون با رویکرد عطف‌به‌ماسبق احتیاط به خرج می‌دادند. (وینستون چرچیل شخصاً طرفدار «حل و فصل سیاسی» مسئلۀ متهمان بود: تعبیری ملایم‌تر برای اعدام بدون محاکمه). در این میان، تنش‌های بین شوروی و آمریکا در پشتِ‌صحنه در حال افزایش بود و به این نگرانی انجامیده بود که محاکمۀ مشترک ممکن است تبدیل شود به «مجادلۀ بین ایدئولوژی‌های کاپیتالیستی و کمونیستی» که «روس‌ها می‌توانند از آن در بحث بر سر مسائل بی‌ارتباط بهره‌برداری کنند». رابرت جکسون، که به‌منظور خدمت در تیم حقوقی آمریکا در نورنبرگ موقتاً از مسند قضاوت در دیوان عالی مرخص شده بود، از ایدۀ همکاری با «کمونیست‌های شوروی و چپی‌های فرانسوی» در دادگاه محاکمۀ صاحبان صنعت اظهار نارضایتی می‌کرد.با کم‌رنگ‌شدنِ امیدها برای پیگرد بین‌المللی صاحبان صنایع، تصمیم بر این شد که همۀ پرونده‌های جنایت جنگی دیگر –از جمله پروندۀ صاحبان صنعت- بین قدرت‌های اشغالگر تقسیم و به‌طور مجزا بررسی شود. این کار منجر شد به روشی موسوم به «دادرسی‌های منطقه‌ای» که دست دولت‌های متفقین را در محاکمۀ متهمان در منطقۀ خود باز می‌گذاشت تا هر طور صلاح دیدند اقدام کنند. این قاعده (اگر دوست داشتند) شامل صلاحیتِ «هیچ اقدامی نکردن» نیز می‌شد. بریتانیا فوراً از پیگیری همۀ دادخواست‌هایی که علیه صاحبان صنعت مطرح شده بود صرف‌نظر کرد؛ ایالات‌متحده متهمان احتمالی خود را به کمتر از نصف کاهش داد. چیزی که می‌توانست به تحقیق و تفحص حقوقی گسترده‌ای دربارۀ اقدامات صنایع آلمان در دوران جنگ تبدیل شود به پیگردهای انگشت‌شماری کاهش یافت که تنها آن دسته از سودجویانی را هدف گرفته بود که شنیع‌ترین جنایات را مرتکب شده بودند و به آسان‌ترین شکل می‌شد اتهاماتشان را در دادگاه اثبات کرد.یکی از دلایل این محدودیت ناگهانی در حیطۀ عمل ملاحظات ژئواستراتژیک بود. با افزایش تنش‌های جنگ سرد، توان صنعتی آلمان یکباره از نوعی مسئولیت حقوقی مخاطره‌آمیز به سرمایه‌ای قدرتمند تبدیل شد. آمریکایی‌ها رفته‌رفته آلمان را سپری در برابر گسترش بیشتر کمونیسم در اروپا می‌دیدند؛ اما این کشور برای توسعه و پیشرفت باید ظرفیت‌های تولید خود را که در طول جنگ از دست داده بود بازسازی می‌کرد. آمریکایی‌ها، در اقدامی مشابه، هرگونه برنامۀ خود را برای پیگرد قانونی سران شرکت‌ها در دادگاه جنایات جنگی توکیو لغو کردند تا اطمینان یابند که ژاپن در قامت دولتی کاپیتالیست از جنگ بیرون خواهد آمد. اختلاف بین قدرت‌های اشغالگر دربارۀ بزرگان صنایع آلمان از بین نرفت، چراکه این صنعتگران از فرصت استفاده کردند تا مشکلات حقوقی خود را به خطر تمامیت کشور گره بزنند. ولف‌دیتریش فون ویتسلیبن، که به اجرای برنامۀ کار اجباری گستردۀ زیمنس کمک کرده بود، پس از چندین بار دستگیری در ارتباط با فعالیت‌هایش در دوران جنگ، به مقامات بریتانیا هشدار داد که «پیامدهای جسمی و روانیِ رفتاری که با ما می‌شود فرایند بازسازی را به مخاطره خواهد انداخت».تا سال ۱۹۴۷، تیم حقوقی آمریکا در آلمان تمرکزش را فقط روی رسیدگی به اقدامات سه شرکت محدود کرده بود: آی‌جی فاربن، کروپ و فلیک کی‌جی. اما درحالی‌که حقوقدان‌ها برای رفتن به دادگاه آماده می‌شدند، از برخی نقاطِ کشور خود با مقاومت روبه‌رو بودند. تحقیقات جکسون و همکارانش داشت واقعیتی بسیار تلخ را آشکار می‌کرد: شماری از شرکت‌های آمریکایی -عمدتاً استاندارد اویل، داو کمیکال، دوپون و جنرال الکتریک- دقیقاً با همان شرکت‌هایی که سرانشان در آستانۀ محاکمه بودند معاملات قابل‌توجهی داشتند. شرکت استاندارد اویل اطلاعات پژوهش‌های خود دربارۀ لاستیک مصنوعی را در اختیار شرکت فاربن می‌گذاشت ولی از تولید این ماده در آمریکا جلوگیری می‌کرد. همچنین قرارداد بین جنرال الکتریک و کروپ در رابطه با کاربید تنگستن، ماده‌ای که برای افزایش سختی فلزات استفاده می‌کنند و عاملی حیاتی در تولید ابزارآلات ماشینی و مهمات ضدزره است، بازارهای دنیا را بین این دو شرکت تقسیم کرد و به آن‌ها امکان داد تا قیمت‌ها را به‌طور سرسام‌آوری بالا ببرند. دولت ترومن، که دوستدار کسب‌وکار بود، آن‌قدر نگران واکنش بخش خصوصی به این محاکمات بود که تلاش کرد تا جوسیا دوبوا، حقوقدان ارشد پروندۀ فاربن، را به حذف عنوان «جنگ تهاجمی» از فهرست اتهامات وادار کند. دوبوا در برابر این فشار مقاومت کرد -اما در زمان صدور آرا روشن ‌شد که قضات خودشان تحت تأثیر همان جریان‌های سیاسی‌ای بوده‌اند که حیطۀ عمل دادرسی‌ها را به‌طور چشمگیری محدود کرده بود.                                                                                        ••• احکام صادره درخصوص تعدادی انگشت‌شمار از صاحبان کسب‌وکار که دستِ‌آخر در منطقۀ آمریکا به دادگاه راه یافته بودند، به تعبیر تلخ دوبوا، «به اندازه‌ای سبک بود که مرغ‌دزد را هم راضی می‌کرد». در دادگاه فاربن، ده نفر از متهمان از همۀ اتهامات تبرئه شدند و بیشترین حکمی که برای چهارده نفر باقی‌مانده صادر شد هشت سال حبس با احتساب مدت بازداشت بود. نیمی از شش متهم پروندۀ فلیک نیز تبرئه شدند و قاضی دادگاه کروپ همۀ اتهامات جنایت علیه صلح را با این استدلال رد کرد که وظیفۀ هیئت‌مدیرۀ هر شرکتی این است که دنبال سود باشد. در ابتدای دادرسی‌ها، هدف پیگرد قانونی «چیزی کمتر از به دادگاه کشاندن کل حکومت نازی و بررسی کارکردهای آن نبود». اما اکنون اعمال جنایتکارانۀ متهمان به بهانۀ اقداماتی که هر فردی در کسب‌وکار انجام می‌دهد عفو می‌شد.اسناد دادرسی‌ها پر از جملاتی بسیار ساده‌لوحانه است. برای نمونه، در بخشی از متن گفت‌وگوهای جلسۀ فاربن دربارۀ سوءاستفادۀ گسترده و سیستماتیک این شرکت از نیروی کار اجباری آمده است که این شرکت «ظهرها در محل کار داوطلبانه و با هزینۀ خودش برای کارگران سوپ داغ تهیه می‌کرد». شاید جالب‌ترین جنبۀ چنین آرایی در خیلی از پرونده‌ها پذیرش فشار از بالا به‌عنوان نوعی دفاع قانونی باشد، که افراد آشنا با داوری‌های دادگاه نظامی بین‌المللی نورنبرگ به‌خوبی تشخیص می‌دهند که این نوع قضاوت کاملاً برعکس تصمیم آن دادگاه در رد استدلال «پیروی محض از دستورها» بود. دادگاه با بررسی کمک‌ مالی فلیک به هاینریش هیملر، فرمانده اس‌اس، که سالانه به ۱۰۰هزار رایش‌مارک می‌رسید -پول‌هایی که فلیک می‌گوید باور داشت که برای تأمین «سرگرمی‌های فرهنگی» هیملر خرج می‌شود- اعلام کرد که در این پرونده باید فشار ضمنی برای اهدای پول را نیز عاملی تخفیف‌دهنده در نظر بگیریم.بسیاری از ادعاهای صاحبان صنایع مبنی بر اینکه دولت آن‌ها را به ارتکاب جنایت علیه بشریت مجبور می‌کرد کاملاً نادرست بود. طبق تنها نظر مخالف در پروندۀ فاربن، دولت آلمان در هیچ برهه‌ای از جنگ دستور نداد که کارخانه‌ها از کارگران زندانی استفاده کنند یا برای کارگران اجباری دست به چنان بدرفتاری‌هایی بزنند. اظهارات مدیران، مبنی بر اینکه نیروی کار اجباری برای رساندن شرکت به سطح سهمیۀ تولیدش ضروری بود، این واقعیت را پنهان می‌کند که فاربن در تعیین سهمیۀ خودش دستش باز بود، سهمیه‌ای که درهرحال از آن فراتر می‌رفت. پیداکردن گرۀ تناقضات در کانون دفاعیات صاحبان صنعت دشوار نیست. آن‌ها مدعی بودند که کسب‌وکارشان از اساس غیرسیاسی است، اما از طرفی هم می‌گفتند که وظیفۀ میهن‌پرستی‌شان حکم می‌کند که همسو با اهداف ملی کشور عمل کنند؛ می‌گفتند از پیامدهای مرگبار عدم تمکین وحشت داشتند، اما از طرف دیگر معترض بودند که لحظه‌ای که پای آن‌ها به ماجرا باز شد هیچ اطلاعی از میزان ترور نازی‌ها نداشتند. تمایل بیشتر مردم به چشم‌پوشی از این تناقضات و پذیرش کارهای صاحبان صنایع به‌عنوان بخشی از ذات کسب‌وکار، به‌گفتۀ دوبوا، این استنباط روشن را در خود داشت که «هر جامعه‌ای ممکن است پر از چنین انسان‌هایی باشد که هیچ‌گونه خطری برای صلح جهانی ندارند».                                                                                        ••• ادعای دوبوا اشاره دارد به محافظه‌کاری خاصی که حتی در دل بلندپروازانه‌ترین استدلال‌هایی که پیگردکنندگان مطرح کرده‌اند کمین کرده است. او، هنگام تمسخر این عقیده که وجود «چنین انسان‌هایی» در یک جامعۀ صلح‌دوست امکان‌پذیر است، بر این باورِ آرامش‌بخش اما خطرناک تکیه داشت که صاحبان کسب‌وکار پشت میز محاکمه در دادگاه نورنبرگ موجوداتی نابهنجار و استثنایی بودند. اما درواقع خشونت شرکتی هر روز با انگیزۀ سودجویی اتفاق می‌افتد، همان محرکی که شرکت فاربن را سوق داد به اینکه اردوگاه‌ آشویتس اختصاصی خودش را اداره کند تا هزینه‌های کارگری را پایین بیاورد. کیم کریستین کریمل، مورخ آلمانی، اظهار می‌کند که صاحبان صنعت نتوانستند در نورنبرگ بفهمند همین که خود را «کاسبانی عادی» می‌دانستند «که هیچ عیبی در انجام کسب‌وکار عادی‌شان در شرایط فوق‌العاده نمی‌دیدند، بخشی از مشکل بود، نه راه‌حل». پیامد منطقی قضیه این می‌شود که فوق‌العاده دانستن این افراد و رفتار ‌آن‌ها نیز در جای خود بخشی از مشکل خواهد بود.چندین تن از اعضای تیم حقوقی آمریکا به‌محض بازگشت از نورنبرگ به‌خاطر تعقیب رهبران تجاری از طرف سناتور جوزف مک‌کارتی به همفکری با کمونیست‌ها متهم شدند. نگرانی مک‌کارتی بی‌مورد بود. متفقین غربی در دادگاه نورنبرگ، حتی در نخستین و بلندپروازانه‌ترین مراحل پیگرد صاحبان صنعت، هرگز قصد نداشتند دست به نقد سیستماتیک نظم اقتصادی بزنند. به‌همین‌‌ترتیب، وقتی هدف برنامۀ «نیو دیل» ایجاد گونه‌ای ملایم‌تر و پایدارتر از سرمایه‌داری در قالب دولت رفاه بود، هدف نهایی آمریکایی‌ها در نورنبرگ حمله به کسب‌وکارهای بزرگ در مقیاس کلان نبود، بلکه می‌خواستند مشخص کنند که شکل قابل‌قبول کسب‌وکار بزرگ چه چیزی هست و چه چیزی نیست. این پیگردها به دادگاه اطمینان داد که تجارت تسلیحات به‌خودی‌خود مشکلی ندارد و نقد ساختاری صنایع آلمان روی کارتل‌ها تمرکز داشت، که از نظر بسیاری از اقتصاددانان آمریکاییِ آن زمان ذاتاً به غیرلیبرال‌گرایی گره خورده بود. به‌این‌ترتیب، هدف پیگردکنندگان مجازات آلمانی‌های صاحب صنعت به‌خاطر اجرای بد سرمایه‌داری بود -تلاشی که امیدوار بودند دستِ‌آخر هم در آلمان و هم در خود ایالات‌متحده جانی دوباره به بازار آزاد ببخشد.گریچه بارس، پژوهشگر حقوقی مارکسیست، می‌‌نویسد: «از این منظر، نورنبرگ یک شکست نبود، بلکه، با برقراری عدالت سرمایه‌داری که از جنس دادگریِ طرف پیروز بود، در فرایند تثبیتِ بیشتر سرمایه‌داری و نهادینه‌کردن حقوق بین‌الملل نقش مهمی بازی کرد». مجموعۀ حقوق کیفری بین‌المللی که در پی دادگاه نورنبرگ شکل گرفت عمدتاً شرکت‌ها را -بدون اشاره به شخصیت مدیران اجرایی‌ای که آن‌ها را تشکیل می‌دهند- از تحقیق و بررسی مستثنی می‌کند.اما بارس بسیار بدگمان است به دعوت‌های خیرخواهانه‌ای که می‌خواهند، از طریق اجرای حقوق بین‌المللی، شرکت‌ها را دربرابر اعمالشان مسئولیت‌پذیر کنند و استدلالش این است که نخستین گناهِ چنین موضعی از همان ابتدا در پذیرش اعتبار قدرت شرکتی نهفته است. طبق این تفسیر، راه‌حل مسئلۀ مصونیت شرکتی بسط و توسعۀ دستگاه‌های حقوقی به امید محدودکردن حیطۀ عمل کسب‌وکارها نیست، بلکه همان به‌چالش‌کشیدن سرمایه‌داری است. امروزه بسیاری از شرکت‌هایی که در دادگاه نورنبرگ از آن‌ها تحقیق و تفحص شد به کانون دنیای کسب‌وکار بازگشته‌اند. کارهای زیادی، چه در آلمان و چه در سراسر دنیا، بر زمین مانده که باید انجام شود.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اریکا آیزن نوشته و در تاریخ ۲۰ فوریه ۲۰۲۱ با عنوان «The Other Nuremberg Trials, Seventy-Five Years On» در وبسایت بوستون‌ریویو منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «چطور سرمایه‌داری از دادگاه‌های نورنبرگ جان سالم به در بُرد؟» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ آبان۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• اریکا آیزن (Erica Eisen) برای نشریاتی مثل ِان ‌پلاس وان، بافلر، تری‌پنی ریویو، آگنی و واشنگتن‌پست مطلب نوشته و از دبیران هیپوکریت ریدر است. ]]> اریکا آیزن تاریخ‌وسیاست Tue, 26 Oct 2021 05:15:37 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10387/ چیزی که مارکوس رشفورد بهتر از سیاست‌مداران حرفه‌ای می‌دانست https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10366/ جِس فیلیپس،گاردین— متهم کردنِ آدم‌ها به «سیاسی‌کاری» به افترایی رایج در میان رقبای سیاسی‌ام تبدیل شده است. به تازگی، ناتالی الفیک،که پس از متهم‌شدن شوهرش به جرائم جنسی به عنوان نمایندۀ پارلمان حوزه دُوِر جانشین وی شد، مارکوس رشفورد را به سیاسی‌کاری متهم کرد و گفت که میل و اشتیاق او به اظهار نظر دربارۀ گرسنگیِ دانش‌آموزان به مهارت‌های فوتبالی‌اش لطمه زده و چشمانش را از توپ دور کرده است.حرف او البته به این معناست که سیاست صرفاً مشغلۀ سیاستمداران است و اگر بقیه درگیرش شوند، حاصلش فقط بازی کودکانه‌ای خواهد بود که از خودشان بروز می‌دهند. اما در واقعیت، رشفورد بسیار بهتر از الفیک سیاست‌ورزی می‌کند؛ زیرا بر خلاف او، کمپینی را هدایت می‌‌کند که یک میلیون نفر را بسیج کرد و سیاست دولت را تغییر داد و اکنون خط تماس مستقیمی هم به نخست‌وزیر دارد. شرط می‌بندم که رشفورد در شوت‌زدن به توپ هم از الفیک بهتر است. دو هیچ به نفع رشفورد.بااین‌حال، این اتهام صرفاً متوجه رأی‌دهندگان معمولی نیست. اگر من هم که نمایندۀ مجلس هستم دربارۀ پرونده زنی که به قتل رسیده صحبت کنم، به من می‌گویند که در حال «سیاسی‌کاری» و سوءاستفاده از تراژدی هستم. در نظر برخی، من هم در زمینۀ سیاست‌ بازیگری حرفه‌ای به شمار نمی‌آیم. از آن دسته سیاستمدارانِ اشتباهی هستم. به منظور تحقیر و کنار زدنم مرا متهم می‌کنند که سیاست‌های دانشجویی را بر سر زبان‌ها انداخته‌ام. علاوه‌براین گفته‌اند که برخلاف نماینده‌های برجسته، با قلبم پیش می‌روم، حال آنکه سیاستمدرانِ واقعاً بالغ باید با مغزشان عمل کنند.سیاسی‌کاری اتهامی است که به شما می‌زنند تا صدایتان را ببُرند و کاری کنند که احساس حماقت کنید، گویی مرتکب نوعی خطای سیاسی فاحش شده‌اید. اما نه، شما مرتکب خطایی نشده‌اید. سیاست از آنِ همگان است و تا به حال هیچ چیز خوبی رخ نداده مگر آنکه در ذهن شهروندان معمولی پرورده شده باشد، برایش جنگیده باشند و محققش کرده باشند. حق رأی زنان، کمک‌هزینۀ عمومی برای کودکان، قانون روابط نژادی و حتی تعطیلات آخر هفته همگی اولین بار به ذهن مردمی معمولی‌ای رسید که مشغول زندگی خودشان بودند. سیاستمدارانی مثل من از طریق کمپین‌های تبلیغاتی خودشان بالا نمی‌آیند، ما از طریق داستان‌هایی بالا می‌آییم که در حوزه‌های انتخاباتی‌مان تعریف می‌کنیم. اگر مردم جرأت نداشتند به این بیندیشند که می‌توانند امور را تغییر دهند، دیگر سیاستمداران چیزی در چنته نداشتند تا با آن دست به کار شوند.عبارتِ «مسئله شخصی نیست و صرفاً به سیاست مربوط می‌شود» یکی دیگر از این حرف‌های پیش‌پا‌افتادۀ مزخرف و مبتذل است. در زندگی ‌ما هر چیزِ سیاسی‌ای کاملاً شخصی است. وقتی بی‌پرده از این حرف می‌زنیم که کارهایمان از روی بازی و تفریح نیست، داریم حقوق و آزادی‌مان را مطالبه می‌کنیم. غذایی که می‌خوریم، لباسی که تن می‌کنیم و جایی که این لباس‌ها از آنجا می‌آیند، کسانی که می‌توانیم عاشقان باشیم و چگونگی عشق‌ورزیدنمان به آن‌ها: هر چیز کوچکی در زندگیِ ما، در پارلمان مورد بحث قرار می‌گیرند و در موردش تصمیم‌گیری می‌شود.رَحِمِ من که با خودم در این ساختمان بزرگ -با تزئئینات طلاکاری و مجسمه‌های سنگی کله اژدری‌اش- حمل می‌کنم، مرتباً به بحث سیاسی گذاشته می‌شود. هنگامی که به بحث و گفت‌و‌گوی خیل کثیری از مردان در مورد آنچه می‌توانم و نمی‌توانم با بدنم انجام دهم گوش می‌دهم، حرف‌هایشان در نظرم بسیار شخصی جلوه می‌کند.ما با وانمود‌کردن به اینکه سیاست و اصطلاحات و سنتِ عجیب‌و‌غریبش به گروه خاصی تعلق دارد که محرم اسرارند، قدرت را از مردم می‌گیریم. وانمود می‌کنیم که انگار تنها از ما ‌بهتران می‌توانند در پارلمان سیاست‌ورزی کنند، در حالی که به معنای واقعی کلمه، برای این کار به هیچ صلاحیتی نیاز نیست. ما به کسانی که جرأت به راه‌ انداختن کمپین دارند می‌گوییم که در حال «سیاسی‌کاری» هستند و بعداً هنگامی که مجبور می‌شویم به حرفشان گوش دهیم چون در سیاست‌ورزی بهتر از کسانی هستند که بابت کارشان پول می‌گیرند، سیاست‌مدارن بد می‌آیند و با تصویب قانونی تغییرات مثبت به‌بار‌آمده را به نام خودشان ثبت می‌کنند.گاهی متقاعد‌کردن مردم به اینکه ترتیب‌دادن جلسات و گرد‌هم‌آیی‌ها و حضور‌یافتن در آن‌ها برای پیش‌بردن ایده‌ها و کمپین‌هایشان چیزی بیشتر از یک شعار است، کاری است دشوار که دست‌کم در ابتدا، احتمالاً نادیده گرفته می‌شود. مردم مشغله‌های زیادی دارند و صورت‌حساب‌هایی منتظرشان است که باعث دل‌نگرانی‌شان می‌شود و مجموعه‌ای از سریال‌های تلویزیونی هم برای تماشا‌کردن آماده‌اند. هنگامی که رشفورد شروع کرد به اطعام کودکان کشور، می‌توانست کارهای دیگری هم انجام دهد که برایش جالب‌تر باشد یا دست‌کم کاری کند که راحت و بی‌دردسر باشد. اگر پلتفرمی دربارۀ فوتبال لیگ برتر داشت می‌توانست راحت‌تر از دیگران اداره‌اش کند، و من هیچ تردیدی ندارم که در استفاده از صدایش دچار بحران اعتماد به نفس بوده و بارها هم با خودش فکر ‌کرده که سیاست را آن‌قدری نمی‌فهمد که بخواهد درگیرش شود.بااین‌حال، رشفورد حالا می‌داند که تمامی ترس‌ها و تردید‌ها، همۀ بدگویی‌های کوبنده و برنامه‌ریزی‌های اشتباه به محض شنیده‌شدن صدایت، ناچیز و بی‌اهمیت می‌شوند و رنگ می‌بازند. حس مشارکت در سیاست و تغییر‌دادن چیزی در عمل به این می‌ماند که در سینه‌ات آتش‌بازی به پا شود، مثل این است که توپ را مستقیم به طاقِ دروازه بکوبی و در همان زمان هم‌تیمی‌هایت از این پیروزی از سر و کولت بالا بروند. اگر تعداد بیشتری از مردم می‌دانستند که پیروزی سیاسی چه حسی دارد، همه خواستار آن می‌شدند.پس بیایید و در سیاست نقش‌آفرینی کنید؛ زیرا سیاست برای تک‌تک ما امری است شخصی و اگر چنین کاری نکنیم، همواره همان آدم‌های همیشگی پیروز خواهند شد در حالی که مشاغل، آموزش و اعضای داخلی بدن شما را به عنوان ژتون‌های بازی خود به کار می‌گیرند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Phillips, Jess. Everything You Really Need to Know About Politics: My Life as an MP. ‎ Gallery UK, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جِس فیلیپس نوشته و در تاریخ ۲۵ فوریه ۲۰۲۱ با عنوان «Marcus Rashford is ‘playing politics’? That’s great – he’s better at it than politicians» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ مهر ۱۴۰۰ با عنوان «چیزی که مارکوس رشفورد بهتر از سیاست‌مداران حرفه‌ای می‌دانست» با ترجمۀ محمدعلی کریم‌زاده منتشر کرده است.•• جس فیلیپس (Jess Phillips) عضو حزب کارگر و نمایندۀ مجلس عوام انگلیس و فعال حقوق زنان است.••• این مطلب برگرفته از کتاب جدید جس فیلیپس به هر چیزی که واقعاً نیاز دارید در مورد سیاست بدانید (Everything You Really Need to Know About Politics) است.•••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید. ]]> جس فیلیپس تاریخ‌وسیاست Tue, 28 Sep 2021 12:37:22 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10366/ ژاپنی‌ها چگونه به غربی‌ها نگاه می‌کنند؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10314/ جان دیویدَن، ایان — در سال ۱۸۶۰، فوکوزاوا یوکیچی، دانشجوی جوان ژاپنی که در حال یادگیری خودآموز انگلیسی بود، در نقش مترجم با اولین هیئت دیپلماتیک اعزامی ژاپن به ایالات‌متحده همراه شد. این رویارویی با آمریکا، در کنار سفر دوم همراه فرستادۀ ژاپن به اروپا در سال ۱۸۶۲ و سفر سوم مجدداً به ایالات‌متحده در ۱۸۶۷، تأثیر شگرفی بر اندیشۀ او دربارۀ ژاپن و آینده‌اش گذاشت. فوکوزاوا رفتار و منش غربی‌ها را وحشتناک می‌پنداشت، اما استقلال فکری و آزادی بیانشان را می‌ستود. او در سفرهایش توجهی به علم و فلسفۀ غربی نداشت، چون معتقد بود این دانش را می‌توان با مطالعه به دست آورد، و بر جوانب عملی‌تر اوضاع آمریکا و اروپا متمرکز بود. چه کسی هزینه‌های بیمارستان را پرداخت می‌کند؟ پول را چطور در بانک انتقال می‌دهند و روش وام‌دهی به چه شکل است؟ با همین توضیحات مختصر می‌توان نگرش فوکوزاوا به انگاره‌های غربی را فهمید. او نوعی کنجکاوی عمل‌گرا نسبت به آموزه‌ها و مفاهیم به‌دست‌آمده از غرب داشت. هرکدام از این موارد ممکن بود در ژاپن جوابگو باشد و ممکن بود نباشد. می‌توان برخی را به کار گرفت و برخی را دور انداخت. • نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. عکس: فوکوزاوا یوکیچی. عکاس: ژاک فیلیپ پوتو، آپریل۱۸۶۲، از موزۀ رودخانه‌های پیت، آکسفورد. تجربیات فوکوزاوا در غرب، و چشم‌اندازش پس از تبدیل‌شدن به اولین بنیان‌گذار فکریِ ژاپن، سؤالی مهم را دربارۀ غربی‌سازی مطرح می‌کند، مفهومی که در آن عصر برابر با جهانی‌سازی در روزگار ما بود، اما بیشتر به‌سمت تأثیرات غرب تمایل داشت. آیا غیرغربی‌ها راه‌وروش غرب را پیش گرفتند؟ یا مثل فوکوزاوا، بنا به مصلحت، بخش‌های مختلف آن را به پرسش و نقد و پذیرش و واپس‌زنی گرفتند؟ از نقطه‌نظر غربی‌ها، این پرسش اصلاً مطرح نبود. غرب، به‌خصوص آمریکا، در قرن بیستم اثر تعیین‌کننده‌ای روی دنیا داشت. نیروی وسیع نهادهای غربی (سرمایه‌داری، دموکراسی، مسیحیت) نقش خود را بر تارک سایر نواحی دنیا نیز ثبت کرد و ملت‌هایی مستقل و دموکراتیک و متعهد به آزادی خلق کرد. تمام شد و رفت. اما آیا واقعاً تمام شد و رفت؟ اگر روندهای جهانی قرن بیست‌ویکم را معیار قرار دهیم، می‌بینیم که شاید بیش‌ازحد دربارۀ تأثیرات و دستاوردهای غربی‌سازی غلو کرده‌ایم. موفقیت کشورهای غیرغربی در مواجهه با ویروس کرونا، به‌خصوص در شرق آسیا که کشورها با وجود مهار ویروس تعطیل نشده‌اند، گواهی بر قدرت مناطق غیرغربی است. علاوه‌بر ظهور تمامیت‌خواهی و سرمایه‌داری رفاقتی در بعضی بخش‌های غرب، سؤالاتی دربارۀ تسلط و توانایی‌های این منطقه نیز مطرح می‌شود. نقاشی: چرخ و فلک آمریکایی (۱۸۶۱) اثر اوتاگاوا یوشیتوری،از موزۀ هنر متروپولیتن، نیویورک. ماجرای ژاپن، کشوری که در آن بحث‌های مربوط به غربی‌سازی از اواخر قرن نوزدهم آغاز شد، شایان بررسی ویژه‌ای است، چراکه ظاهراً نمونۀ بارز کشوری است که راه‌ورسم زندگی غربی را پذیرفت. هنری فیلدِ مفسر در دهۀ ۱۸۹۰ خاطرنشان کرد که جزایر ژاپن، با صنعتی‌سازی سریع و اتخاذ اندیشه‌های غربی، همچون کشتی‌هایی بودند که از آسیا لنگر می‌کشیدند، از اقیانوس آرام می‌گذشتند و مستقیم به لبۀ غربی قارۀ آمریکای شمالی می‌پیوستند. این استعارۀ جغرافیایی کمی زیاده‌ازحد رنگ‌وبوی ادبی دارد، اما به‌خوبی نشان می‌دهد که غربی‌ها چه دیدگاه کوته‌بینانه‌ای نسبت به غربی‌سازی ژاپن داشته‌اند. مشکل این دیدگاه آن است که عمدتاً ثمرۀ تلاش روشنفکران، روزنامه‌نگاران و سیاست‌گذاران غربی بود. هنری لوس، ناشر تایم‌لایف که تأثیر زیادی بر افکار عمومی داشت و در چین تحت تربیت پدر مبلغش بزرگ شده بود، این انگارۀ مربوط به تأثیرگذاریِ آمریکا را زمانی گسترش داد که (در مقاله‌ای در مجلۀ لایف به تاریخ فوریۀ ۱۹۴۱) آمریکایی‌ها را ترغیب کرد تا قرن بیستم را تبدیل به «قرن آمریکایی» کنند.اما کمی که نگاهمان را فراسوی دیدگاه‌های غربی گسترش دهیم، درمی‌یابیم که تقریباً هیچ ژاپنی‌ای غربی‌سازی را کورکورانه نپذیرفته است. ژاپنی‌ها چه نظری دربارۀ قرارگرفتن کشورشان در آستانۀ زندگی غربی داشتند؟ مقدار واقعی خوش‌بینی خیلی کمتر از چیزی بود که مفسران غربی تصور می‌کردند. فوکوزاوا را عموماً به‌عنوان مروج غربی‌سازی معرفی می‌کنند. گرچه از نظر بعضی‌ها شاید او شبیه فردی غرب‌زده باشد، ولی اتفاقاً دنیای او زمین تا آسمان با دنیای غرب تفاوت داشت. فوکوزاوا یوکیچی در سال ۱۸۳۵ در خانوادۀ سامورایی سطح‌پایینی در اوساکا چشم به جهان گشود و در دورانی بالید که سرشار از آشوب سیاسی و سرخوردگی خانوادگی بود. پس از چند بار برداشت بی‌ثمر از مزرعه در دوران قحطی، شورشی در سال ۱۸۳۷ به پا شد و بخش‌های زیادی از اوساکا به آتش کشیده شد. شورش ناموفق بود، اما رژیم توکوگاوا (۱۶۰۲ تا ۱۸۶۸) از دهۀ ۱۸۳۰ به‌شدت تضعیف شد. فوکوزاوا هم تأثیری ژرف از تجربیات پدرش در خاندان محلی‌شان پذیرفت: پدرش حسابدار بود، اما رؤیای پژوهشگری داشت. منتها اربابش اجازۀ تحقیق و پژوهش به او نمی‌داد. فوکوزاوا هیچ‌گاه از یاد نبرد که نظام خشک سلسله‌مراتبی در رژیم توکوگاوا چطور مانع پیشرفت پدرش شده است. او بعدها در زندگی‌‌نامۀ خودنوشتش توضیح داد «نظام فئودالی دشمن خونی پدرم است و من باید به حکم شرافتم آن را نابود کنم». فوکوزاوا در دوران کودکی پدر خود را از دست داد، اما تعهد به تحصیل و پیشرفت را از او به ارث برد. او پس از بازگشت از سفرهای خارجی‌اش کتاب چیزهای غربی۱ را نوشت، مجموعه‌ای محبوب، خوش‌خوان و چندجلدی از مشاهداتش دربارۀ زندگی و نهادهای غربی. او همچنین دو کتاب تحول‌ساز دربارۀ یادگیری و تمدن نوشت، روزنامۀ جیجی شیمپو (وقایع جاری) و دانشگاه کیو گیجوکو را دایر کرد و حتی کتابی دربارۀ جغرافیای جهان برای کودکان نگاشت. دربارۀ تأثیر گستردۀ فوکوزاوا بر زندگی ژاپنی‌ها، گفتن همین نکته کافی است که امروزه دانشگاه کیو در توکیو یکی از برترین مؤسسات آموزشی ژاپن است. فوکوزاوا به ثمربخش‌ترین و تأثیرگذارترین روشنفکر دوران مدرن تبدیل شد. کتاب‌هایش را هم نخبگان ژاپن مطالعه می‌کردند و هم در روستاهای ژاپن برای دهقانان با صدای بلند می‌خواندند. گرچه تجربیات نخستین فوکوزاوا از غرب تأثیری مهم بر اندیشه‌اش داشت، نمی‌توان برچسب غرب‌گرایی بر او زد، چنان‌که بسیاری از دانش‌پژوهان و مفسران زده‌اند. باآنکه همواره می‌گفت ژاپنی‌ها باید هرآنچه می‌توانند دربارۀ غرب بیاموزند، هرگز حامی غربی‌سازی نبود. اتفاقاً این ایده را به سخره می‌گرفت و می‌گفت، نظر به تفاوت‌های ژرف میان آسیا و غرب، چنین چیزی حتی ممکن نیست: حتی ملت‌های غرب، که مرزشان مشترک است، آداب و منش یکسانی ندارند. کشورهای آسیایی، که تا این حد با غرب تفاوت دارند، دیگر اصلاً نمی‌توانند راه‌وروش غربی‌ها را به‌کمال تقلید کنند. حتی اگر از غرب تقلید کنند، نمی‌توان آن را تمدن نامید. به دیگر سخن، ژاپنی‌ها باید دربارۀ تأثیر غرب احتیاط پیشه می‌کردند. کپی‌برداری سطحی سنخیتی با روح تمدن ژاپن نداشت و اصلاً فکر خوبی نبود. نکتۀ دیگر فوکوزاوا را هم باید مد نظر داشت، اینکه نسخه‌های زیادی از غرب وجود دارد. این نکته یکدستی مفروض غرب را تا ‌حد زیادی پیچیده می‌کند. اثر تحول‌آفرین فوکوزاوا پرورش یادگیری۲ نام داشت. این رسالۀ مرتبط با آموزش‌وپرورش از سال ۱۸۷۲ تا ۱۸۷۶ در قالب شانزده جزوۀ مختلف منتشر شد. فوکوزاوا در این اثر شیوه‌های کهن یادگیری با مبانی کنفوسیوسی را به باد انتقاد می‌گیرد و بیهوده می‌خواند: اصولاً یادگیری مستلزم تلاش‌های بی‌کاربردی مثل مطالعۀ حروف عجیب چینی، خواندن متون دشوار‌فهم باستانی یا خواندن و لذت‌بردن از شعر نیست. این گونه‌های یادگیری به بیان فوکوزاوا «فاقد ارزش کاربردی» بودند. آدم باید به‌نحوی یاد بگیرد که بتواند «حقیقت امور» را بجوید «و آن‌ها را در خدمت اهداف حاضرش درآورد». منظور فوکوزاوا از اهداف حاضر چه بود و چه اندیشه‌هایی از دیدگاه او دارای ارزش کاربردی بودند؟ یکی از بنیان‌های ذهنیت فوکوزاوا حفظ حاکمیت ژاپن بود: برای حفاظت از کشورمان در برابر ملل اجنبی باید روحیۀ آزادی و استقلال را در سرتاسر کشور بپروریم. او معتقد بود که ژاپن می‌تواند روحیه‌ای ملی بر مبنای استقلال شکل دهد. برای این کار کافی بود حس خودکفایی در میان فردفرد ژاپنی‌ها تقویت گردد. اما این امر تنها در صورتی عملی می‌شد که ژاپنی‌ها نظام خشک وفاداری به ارباب خود را براندازند، نظامی که بازماندۀ دورۀ توکوگاوا بود. اندیشه‌های فوکوزاوا بر تارک دل رهبران سیاسی‌ای نشست که با چالش‌های شدید ژاپن در همان دوره دست‌به‌گریبان بودند. پس از اصلاحات میجی (جنگ داخلی کوتاهی که رژیم توکوگاوا را در سال ۱۸۶۸ برانداخت)، دولت جدید تمام نظام‌های سیاسی و اقتصادی و آموزشی و همین‌طور ارتش را اصلاح کرد و قدرت سامورایی‌ها را فروکاست. مصلحان در تمام این تلاش‌های درون‌مرزی موفق بودند: کنترل سیاسی و قدرت نظامی‌شان را در توکیو متمرکز کردند، تحصیل را برای تمام شهروندان ژاپنی اجباری نمودند، به جایگاه ویژۀ طبقۀ سامورایی پایان دادند و حمل شمشیر سامورایی در اماکن عمومی را ممنوع کردند. اما این تغییراتْ چندین شورش هم به دنبال داشت که جدی‌ترینشان شورش ساتسوما (۱۸۷۷) بود. فیلم آمریکایی آخرین سامورایی (۲۰۰۳) با بازی تام کروز دربارۀ همین شورش است. رهبران در سیاست خارجی هم با محیطی متخاصم روبه‌رو بودند. وقتی سایگو تاکاموری (نابغۀ نظامی اصلاحات میجی و سرانجام رهبر شورش ساتسوما) در سال ۱۸۷۳ پیشنهاد حمله به کره برای رفع عطش سامورایی‌های بی‌قرار را داد، اوکوبو توشیمیچی، دیگر رهبر اصلاحات، جانانه با نقشۀ او مخالفت کرد. اوکوبو می‌گفت اگر حمله با شکست مواجه شود، ژاپنی‌ها خود را در معرض مداخلۀ نظامی غربی‌ها قرار می‌دهند و این امر ممکن است موجب ازدست‌رفتن حاکمیتشان شود. او خاطرنشان کرد که ژاپن پنج‌میلیون پوند بدهکار بریتانیاست و اگر نتواند قسط‌های وام خود را بپردازد، بریتانیایی‌ها با ناوهای خود در هنگ‌کنگ به ژاپن حمله می‌کنند و به‌راحتی بر دفاع ساحلی‌اش چیره می‌شوند. خطر حملۀ غربی‌ها خیلی ملموس بود. فوکوزاوا در کتاب دوم خود، شرح مختصری از نظریۀ تمدن۳ (۱۸۷۵)، به دغدغۀ عملی استقلال ژاپن پرداخت. این کتاب نیز مثل اثر اولش یکی از مهم‌ترین کتب تاریخ ژاپن به شمار می‌آید. متن این کتاب همچون روایتی است که به هدف نهایی برپایی ملت قوی و مستقل ژاپن می‌انجامد. دانش‌پژوهی در سال ۲۰۱۴ بیان کرد که شاید عنوان شرح مختصری از نظریۀ قدرت ملی برای این کتاب مناسب‌تر باشد. از بخت خوب ژاپن، رهبران سیاسی و فکری با این نظرات هم‌ساز بودند. ژاپن، به‌جای ماجراجویی برون‌مرزی در کره، نساجی خود را صنعتی کرد و ارتش قدرتمندی ساخت. دربارۀ میراث فوکوزاوا هم باید گفت که او به‌هیچ‌وجه مروج غربی‌سازی نیست و نوشته‌هایش اتفاقاً او را ملی‌گرای مستقلی نشان می‌دهند. دغدغۀ او نه گراییدن به راه‌ورسم غربی، بلکه تقویت قوای ملی برای دفع امپریالیسم غربی بود. همین نکته شکاف بزرگ میان تفکر غربی‌ها دربارۀ ژاپن و خود ژاپنی‌ها را نشان می‌دهد. تأثیر فوکوزاوا منحصر به ژاپن نبود. روشنفکران بسیاری از دیگر بخش‌های آسیا نیز آثارش را خواندند و فراخوان او را برای تقویت قوای ملی ستودند. ملت ژاپن همچنین به الگویی برای مواجهه با تهدید قدرت‌های غربی تبدیل شد. روشنفکران سرتاسر آسیا، از هند و چین و فرانسه تا امپراتوری عثمانی، و بسیاری از دیگر مناطق میان این دو، موفقیت ژاپن را الگویی برای حفظ حاکمیت ملی در برابر تهدید غرب دانستند. این افراد، به‌جای تقلید از غرب، الگوبرداری از ژاپن را توصیه می‌کردند. اگر فوکوزاوا و دیگران تأییدگر غربی‌سازی نبودند، پس چطور این برداشت در ذهن ما شکل گرفته که همین غربی‌سازی راه را برای ورود مدرنیته به ژاپن هموار کرده است؟ پاسخ ساده است: خود مفسران غربی، با تفسیر نادرست مشاهداتشان در ژاپن، این پارادایم غربی‌سازی را ایجاد کرده‌اند. سیدنی لوئیس گالیک، مبلغ آمریکایی ساکن ژاپن، در کتاب خطر سفید در خاور دور۴ (۱۹۰۵) صراحتاً می‌گوید که ژاپنی‌ها در آن زمان به نظام غربی‌شده‌ای گرویده بودند. او با لحنی شادمانه می‌نویسد «ما ژاپن را جزء نظام تمدن غربی به شمار می‌آوریم، نه شرقی». اما گالیکِ ترقی‌خواه در کتابش منتقد مفاهیم برتری غرب و نژادپرستی نسبت به اهالی شرق آسیا نیز هست. در دهۀ ۱۹۳۰، با رسیدن ارتش ژاپن به قدرت سیاسی، خوش‌بینی آمریکایی‌ها نسبت به غرب‌گرایی ژاپن کمتر شد، اما خود غربی‌سازی همچنان مبنای قضاوتشان دربارۀ ژاپن بود. در میان این افراد، هارولد کیگلی، دانشمند علوم سیاسی، درموردِ صحت غرب‌گرایی ژاپنی‌ها شک داشت و، در توضیح این دیدگاه، مقاله‌ای را با عنوان «بازپیدایش فئودالیسم در ژاپن» (۱۹۳۶) در مجلۀ کریسچن ساینس مانیتور منتشر کرد. این مقاله زمانی منتشر شد که افسران نظامی راست‌گرای جناح راه امپراتور۵ در ارتش سعی کردند دولت را براندازند و برادر امپراتور را جای او بنشانند. این کودتا بی‌ثمر ماند، سردمدارانش اعدام شدند و جناح راه امپراتور از ارتش ژاپن زدوده شد. کیگلی این کودتا را نه به دید یک نوآوری، بلکه پسرفت ژاپن به گذشته می‌دید. اتفاقاً عکس این قضیه صادق بود. طرح‌ریزان کودتا همه پذیرندۀ اندیشه‌های جدید فیلسوف ژاپنی، کیتا ایکی، بودند که فاشیسم و کمونیسم را در هم آمیخته بود. کیتا ایکی نیز همراه با سران کودتا اعدام شد. کیگلی و خیلی‌های دیگر به این باور رسیدند که غربی‌سازی ژاپن لایه‌ای ظاهری است که، در پس آن، ارتش فئودالی آمادۀ بازگردانی ژاپن به گذشته است. بااین‌حال، ناباوری کیگلی نسبت به غربی‌سازی ژاپن، در دوران جنگ جهانی دوم، به فرضی رایج بدل گشت. جز این، چطور می‌شد ظهور نظامی‌گری ژاپن را تبیین کرد؟ آن هم از دل چیزی که آمریکایی‌ها آن را دموکراسی شکوفای سبک غربی در ژاپن می‌دانستند. این امر حتماً ریشه در روزگاری دیگر داشت. به گفتۀ کیگلی، نظامی‌مسلکانْ بازماندۀ مستقیم عصر توکوگاوا بودند که کیمونوی سامورایی‌ها را به تن می‌کردند. اتفاقاً بعضی سربازان ژاپنی واقعاً شمشیر سامورایی نمادین داشتند و ارتش هم آموزه‌های بوشیدوی سامورایی را به سربازانش آموزش می‌داد. مبنای آموزش جزوه‌ای برگرفته از هاگاکوره -متن قرن هفدهمی دربارۀ اخلاقیات سامورایی- بود. اما این پروپاگاندای درونی با هدف تقویت روحیۀ جنگندگی سربازان صورت می‌گرفت، نه بازگردانی‌شان به گذشته‌ای که واقعاً در میدان نبرد از شمشیر سامورایی استفاده می‌کرده‌اند. پیروزی آمریکا در جنگ اقیانوس آرام و اشغال ژاپن فرصتی مناسب برای آمریکایی‌سازی این کشور فراهم آورد تا روایت غربی‌سازی به فرجام منطقی خود برسد. نقشه‌های اشغالگران آمریکایی شامل این کارها بود: بازآرایی نظام سیاسی ژاپن، رفع تهدید نظامی‌شان، گشودن فضای جامعۀ این کشور و فراهم‌آوردن امکان مشارکت بیشتر، تمرکززدایی نظام اقتصادی با حذف زایباتسو (شرکت‌های بزرگ)، محلی‌سازی نظام آموزشی و حتی ساده‌سازی زبان ژاپنی. این اصلاحات، که با هر متر و معیاری برنامه‌ای جاه‌طلبانه محسوب می‌شد، در رسیدن به اهدافش ناکام ماند. مشخص شد که اجبار کل یک کشور به راه‌ورسم زندگی آمریکایی غیرممکن است و حتی تغییر جزئی هم بی‌نهایت دشوار و پیچیده است. آمریکایی‌ها، با اخذ تأیید از سوی دایت ملی (یا همان قوۀ مقننۀ دومجلسی) ژاپن، قانون اساسی جدیدی تدوین کردند که شاید مهم‌ترین دستاوردشان باشد. در این قانون اساسی، امپراتور دوباره سردمدار کشور بود، توانایی‌های نظامی هجومی ممنوع بودند و زنان حقوق برابر داشتند (چیزی که حتی در قانون اساسی خود آمریکا هم جایی نداشت). آمریکایی‌ها تا مدتی زایباتسو را منحل کردند و از حقوق کارگران حمایت نمودند. اما بعد که با واقعیت جدید جنگ سرد روبه‌رو شدند، مسیرشان را معکوس کردند، شرکت‌ها را دوباره برپا نمودند، رهبران اتحادیه‌ها را بازداشت کردند و اعتصاب سراسری را فرونشاندند. نظام آموزشیْ تحت کنترل مأموران دولتی توکیو باقی ماند و اصلاحات زبان هم به شکستی مفتضحانه انجامید. لذا این سخن که اشغال ژاپن باعث آمریکایی‌سازی این کشور شد دیدگاه به‌شدت معیوب و نشانۀ کم‌آوردن در برابر تکبر آمریکایی‌هاست. اما این دقیقاً همان چیزی است که ادوین رایشاور، استاد فرصت‌طلب تاریخ ژاپن در دانشگاه هاروارد، در کتاب‌هایش ادعا می‌کرد. رایشاور دانش خیابانی زیادی از ژاپن داشت، چون دوران کودکی‌اش را کنار پدر مبلغش در توکیو سپری کرده بود. او بعدها به چنان خبرگی سیاسی‌ای رسید که در سال ۱۹۶۱ دولت جان اف. کندی او را به‌عنوان سفیر آمریکا در ژاپن گماشت که سمتی تقریباً بی‌سابقه برای یک استاد دانشگاه بود. بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم، رایشاور دو کتاب نوشت: ژاپن: گذشته و حال۶ (۱۹۴۶) و ایالات‌متحده و ژاپن۷ (۱۹۵۰). هر دوی این کتاب‌ها به فروش زیادی رسید و اندیشه‌های ما را دربارۀ غربی‌سازی ژاپن شکل داد. نکتۀ جالب اینکه رایشاور مورخ ژاپن باستان بود. او رساله‌اش را دربارۀ سفرنامه‌های انین، راهب ژاپنی قرن نهم، از گردش‌هایش در چین نوشته بود و چیز زیادی دربارۀ ژاپن مدرن قبل از جنگ اقیانوس آرام نمی‌دانست. اما فرصتی پیش روی خود یافت و خود را به‌عنوان ژاپن‌شناسی مدرن مطرح کرد و دیری نگذشت که به برجسته‌ترین کارشناس ژاپن در آمریکا تبدیل شد. رایشاور در کتاب‌هایش ابراز امید کرد که اشغال ژاپن توسط آمریکا به این کشور کمک خواهد کرد تا از خط پایان غربی‌سازی نیز عبور کند. کیگلی استدلال کرده بود که ژاپن در دوران جنگ غربی‌سازی را کاملاً کنار گذاشته، اما رایشاور برخلاف او دهۀ ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ را «دره‌ای تاریک» می‌خواند که ژاپن، پس‌ازآن، دوباره به روشنایی تابان قیمومت آمریکا در دوران اشغال بر خواهد گشت. رایشاور فردی به‌شدت بلندپرواز بود. او ضمن اینکه آمریکایی‌سازی را بخشی از آیندۀ ژاپن می‌دید، غربی‌سازی را هم بخشی مهم از گذشتۀ این کشور به شمار می‌آورد. نوشته‌های او روایت غربی‌سازی را در اواخر قرن نوزدهم ریشه‌یابی کرد و آمریکا را در بطن آن قرار داد. چنین بود که آثار او به موفق‌ترین مکتوبات مربوط به پروپاگاندای غربی‌سازی در قرن بیستم تبدیل شد. اینکه آمریکا در اواخر قرن نوزدهم تأثیری ناچیز بر ژاپن داشت اصلاً مانع گزافه‌گویی‌های رایشاور نشد. اولاً او روی دوستمان، فوکوزاوا، قمار بزرگی کرد و گفت سفرهای این مرد به آمریکا و علاقه‌اش به غرب اولین نشانه‌های تأثیر آمریکاست. اما رایشاور به‌اشتباه علاقۀ فوکوزاوا به غرب را نشانۀ تعهدش به غربی‌سازی دانست. بررسی ما نشان داده که این استدلال تا چه حد اشتباه است. رایشاور همچنین درکی نادرست از چشم‌انداز فوکوزاوا داشت. آنچه رایشاور پیشرفت در گشایش دروازه‌های ژاپن به غرب در دهۀ ۱۸۵۰ می‌دید، در نگاه فوکوزاوا تهدیدی وجودی از سوی امپریالیسم غربی بود. مثال دوم رایشاور دربارۀ آمریکایی‌سازی، یعنی مبلغان آمریکایی در ژاپن، نیز همین‌طور است. او اعتقاد داشت مبلغان آمریکایی سرنوشت ژاپن را به‌عنوان یک ملت مسیحی مدرن شکل داده‌اند. اما واقعیت این است که سرگذشت مسیحیت در ژاپن بیشتر به ژاپنی‌سازی شباهت دارد تا آمریکایی‌سازی. تعدادی از سامورایی‌های نخبه در اواخر قرن نوزدهم به مسیحیت گرویدند، اما سپس به مبلغان پشت کردند و کارزاری جانانه برای وطنی‌سازی در پیش گرفتند. آن‌ها هیئت‌های حاکم و موقعیت‌های اجرایی انجمن مسیحی مردان جوان، اتحادیۀ بانوان جوان مسیحی، کلیساهای اصلی و دانشگاه دوشیشا در کیوتو را که تحت مدیریت مبلغان بود به دست گرفتند. همچنین بر این باور بودند که مسیحیت ژاپنی‌شده -که حالا به دست مسیحیان ژاپنی بود، نه مبلغان- باید رکن محوری مذهب در ملی‌گرایی ژاپن باشد. حالا که به گذشته می‌نگریم، می‌بینیم که توفیق آنان بیشتر در اخراج مبلغان بود تا مجاب‌سازی ژاپنی‌ها برای پذیرش مسیحیت. امروزه مسیحیان ژاپن کمتر از ۱ درصد از جمعیت این کشور را تشکیل می‌دهند. بااین‌حال، رایشاور بتونۀ خام غربی‌سازی را مبنا قرار داد و به شکل روایتی استادانه از آمریکایی‌سازی درآورد. تأثیر او، همراه با شاگردش آلبرت کریگ که او هم دربارۀ فوکوزاوا می‌نوشت، به حدی قوی بود که حتی امروزه هم تفسیرش از فوکوزاوا از ماندگاری بالایی برخوردار است. می‌توان تفسیر او را در کتب درسی و کتاب‌های خود رایشاور -که امروزه همچنان خوانندۀ زیادی دارند- مشاهده کرد. آثار رایشاور سؤال مهم دیگری را نیز پیش می‌کشد که در پس مباحث مربوط به غربی‌سازی مطرح است. چه کسی حق این قضاوت را دارد که آیا یک کشور به‌حدی راه‌وروش غربی‌ها را دنبال کرده که سزاوار برچسب غربی‌شده باشد یا نه؟ چه غربی باشد و چه غیرغربی، فرقی ندارد. پاسخ رایشاور به این سؤال بدیهی است؛ از دیدگاه او، غربی‌سازی اصلاً انتخاب نبود، بلکه هر کشور اصولاً دو راه در پیش داشت: یا پیشرفت ملی به آینده‌ای غرب‌گرا و یا انحطاط «شرقی» که حاصل سرباززدن از رهسپاری در مسیر غربی‌سازی بود. اما ژاپنی‌ها و بسیاری از دیگر غیرغربی‌ها گزینه‌های در دسترس خود را تا این حد دوگانه نمی‌دیدند. مثلاً سرمایه‌داری غربی‌ای که تاجران مطرح می‌کردند نوید ثروت و تسریع توسعه را برای برندگان می‌داد، نویدی که درموردِ ژاپن کارساز شد، اما توسعه بر اساس الگوی غربی به‌ندرت در دیگر کشورهای غیرغربی به این خوبی صورت می‌گرفت. با وجود جذابیت رشد اقتصادی، بخش‌های دیگر غربی‌سازی بسیار زننده بودند. برجسته‌ترینشان ریشه در این ترس فراگیر داشت که ارزش‌های غربی که با امپریالیسم غربی ترویج می‌یابد فرهنگ‌های ملی غیرغربی را، که خودشان اساطیری ولی بسیار قدرتمند بودند، نابود می‌کند. واکنش ژاپنی‌ها به این ترس راه‌اندازی کارزاری برای صیانت از ارزش‌های خود بود که در دهه‌های ۱۹۱۰ و ۱۹۲۰ با جنبش دموکراسیِ روشنفکری به نام یوشینو ساکوزو آغاز شد. ماجرای یوشینو به‌خوبی نشان می‌دهد که گروه‌های مختلف در ژاپن، روشنفکران لیبرال و نظامی‌مسلکان محافظه‌کار، چطور بر سر غربی‌سازی با هم نزاع داشتند. یوشینو، که به‌اشتباه برچسب غرب‌گرایی می‌خورد، می‌خواست دموکراسی سبک غربی را با بایسته‌های سلطنت ژاپن سازگار کند (نه تقلید) و سلطۀ خیرخواهانۀ امپراتور را جایگزین حاکمیت مردمی کند. نظامی‌مسلکان و متحدانشان که طرفدار سلطنت مطلقه بودند او را بابت تلاش‌هایش استهزا و تحقیر می‌کردند. وقتی سمتش را در دانشگاه سلطنتی توکیو رها کرد تا به شغل پردرآمدتر سردبیری روزنامۀ آساهی شیمبون مشغول شود، متحدان نظامی‌مسلکان در نشریۀ او را اخراج کردند. بدین‌ترتیب از کار بیکار شد، کم‌کم بیمار شد و سرانجام در حقارت و فقر درگذشت. تب ضدغربی‌سازی با ظهور نظامی‌گری در دهۀ ۱۹۳۰ بالا گرفت و با سانسور شدید و سرکوب از سوی پلیس اندیشه (کمپیتای) تحمیل شد. در دوران جنگ اقیانوس آرام، دانشگاهیان که حالا موضع ضدغربی‌سازی گرفته بودند در توکیو کنفرانسی تحت عنوان «غلبه بر مدرنیته» برگزار کردند (البته «غلبه بر غربی‌سازی» عنوان مناسب‌تری برای این کنفرانس می‌شد، چون به‌اشتباه این دو مفهوم را یکسان می‌پنداشتند) تا غربی‌سازی را کامل از چهرۀ ژاپن بزدایند. اما همه چنین نظری نداشتند که تأثیرات ارتباطات غربی را باید چنین ناگهانی قطع کرد. نظرسنجی عمومی‌ای در سال ۱۹۴۰ نشان داد که تاجران ژاپنی مخالف تعارض با غرب هستند. نظرسنجی از تاجران آمریکایی هم نتایج مشابهی را به دنبال داشت. با وجود نگرش تاجران، دیدبانان ژاپن در آمریکا (مبلغان سابق، ژاپن‌شناسان، روزنامه‌نگاران) حس می‌کردند ژاپن با کنارگذاشتن غربی‌سازی به آن‌ها خیانت کرده است. البته این برداشت هم درکی نادرست از رویکرد گزینشی ژاپن بود. چالش حفظ هویت خود در گرداب تغییرات سریع تا به امروز هم ادامه دارد، به‌خصوص در میان جهانی‌سازی فراگیر که مخالفت خود را با جهانی‌سازیِ فرهنگ علنی کرده است. تجربۀ مردمان شرق آسیا در رویارویی با غربی‌سازی، یعنی مصالحه و پذیرش آنچه نیاز دارند و درعین‌حال حفظ اصالت هستۀ فرهنگی خود، آنان را قادر ساخته که تا به امروز کامروا شوند و به رأس نظام جهانی صعود کنند. اگر به درک روشن‌تری از تمرکز فوکوزاوا و ناکامی‌های رایشاور برسیم، می‌توانیم فرضیات موجود در پس انگارۀ غربی‌سازی را بگشاییم و بیشتر واکاوی کنیم. گرچه این انگاره در بعضی سطوح وجود داشت (مثلاً پول غربی‌ای که در ژاپن و دیگر کشورها به نهادهایی همچون بیمارستان‌ها و دانشگاه‌ها پرداخت می‌شد)، این سؤال همچنان جای تأمل دارد که این نهادها تا چه حد غربی ماندند. این نهادها در بعضی موارد، مثل مأموریت‌های تبلیغی، در ژاپن بومی‌سازی شدند. اما در سطح اندیشه کاملاً مشخص است که غربی‌سازی عمدتاً حاصل خیال غربی‌ها بوده است. اما دروغین‌بودن غربی‌سازی آسیبی به محبوبیت و رواج آن نرساند، به‌خصوص در میان رهبران نظامی آمریکا که همچنان پایگاه‌های نظامی‌شان در ژاپن و کشورهای دیگر را ساده‌لوحانه با نهادها و ارزش‌های غربی برابر می‌دانند. آثار پژوهشی جدید، همچون کتاب خودم به نام حدود و ثغور غربی‌سازی۸(۲۰۱۹)، به‌تازگی انگشت روی شکاف‌های موجود در این روایت نهاده‌اند. به نظرم زوال کنونی برتری‌جویی آمریکا در شرق آسیا، که با سوءمدیریت دولت دونالد ترامپ شتاب گرفت، کارشناسان را وادار خواهد کرد تا به واکاوی دقیق‌تر انگارۀ غربی‌سازی بپردازند. غربی‌سازی، نظر به ضعف آمریکا در قرن بیست‌ویکم، ایدئولوژی غیرموجهی است، چون این روزگار ظاهراً متعلق به آسیاست، نه ایالات‌متحده. فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را جان دیویدَن نوشته و در تاریخ ۹ فوریۀ ۲۰۲۱ با عنوان «The myth of Westernisation» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «ژاپنی‌ها چگونه به غربی‌ها نگاه می‌کنند؟» در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ مرداد ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است. •• جان دیویدن (Jon Davidann) استاد تاریخ در دانشگاه هاوایی پسیفیک و نویسندۀ کتاب‌های دیپلماسی فرهنگی در روابط آمریکا و ژاپن، ۱۹۱۹ تا ۱۹۴۱ (Cultural Diplomacy in US-Japanese Relations, ۱۹۱۹-۱۹۴۱)، رویارویی‌های میان‌فرهنگی در تاریخ جهان مدرن (Cross-Cultural Encounters in Modern World History) و حدود و ثغور غربی‌سازی (The Limits of Westernization) است. ••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] Seiyo Jijo (Things Western) [۲] An Encouragement of Learning [۳] An Outline of a Theory of Civilization [۴] The White Peril in the Far East [۵] the Imperial Way faction [۶] Japan: Past and Present [۷] The United States and Japan [۸] The Limits of Westernization ]]> جان دیویدن تاریخ‌وسیاست Sat, 14 Aug 2021 05:05:52 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10314/ احمق‌دانستن مخالفان سیاسی‌ چه پیامدهایی دارد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10272/ ساشا گولوب، نیواستیتسمن — یکی از مشخصه‌های سیاست معاصر آن است که طرف مخالف نه‌فقط برخطا که احمق فرض می‏‌شود. یک طرف دعوا تصور می‏‌کند که این حماقت ناشی از فقدان تحصیلات است. نمونه‌اش این ادعاست که اگر فقط افرادی با تحصیلات دانشگاهی رأی می‌دادند، نه ترامپی در کار بود و نه برگزیتی. طرف دیگر دعوا می‏‌گوید همین دانشگاه‌ها کسانی را باسرعت و به تعداد زیاد بیرون می‌دهند که نوت گینگریچ۱، به پیروی از نسیم طالب، آن‌ها را «روشنفکر اما احمق» می‌خواند، نسلی که زیاد درس خوانده ولی در دریای نظریه‏‌های قلنبه‏‌سلنبه سرگردان‏ شده است.مطالعۀ سیاست براساس حماقت پیامدهای گسترده‌ای دارد. تودۀ رأی‌دهندگان به جناح مخالف مُشتی نادان محسوب می‌شوند، در بهترین حالت، مُشتی آدمِ گول‌خوردۀ ساده‌لوح و در بدترین حالت آدم‌هایی که از درک هرگونه دلیل و برهانی عاجزند. درعین‌حال، این‏گونه فرض می‏‌شود که اقتصاددانان، گروه مشاوران، و اعضای جناح مخالف مطمئناً باهوش‏‌تر از آنند که چیزی را باور کنند که آشکارا ابلهانه است، از‌این‌رو باید نیت‌های پنهان و شومی داشته باشند.جالب این است که هم طرفداران برگزیت و هم طرفداران باقی‌ماندن در اتحادیۀ اروپا یکدیگر را از دریچۀ همین استعاره می‌دیدند، یعنی تودۀ احمق‌ها و رهبران توطئه‌گر. نیاز به گفتن نیست که این شیوۀ انتقاد موجب رشد گفت‌وگوی دموکراتیک نمی‌شود.اما حماقت دقیقاً چگونه چیزی است؟ و چگونه می‌توان درباره‌اش صحبت کرد؟باید از جایی شروع کنیم که آن را «کندذهنی یا بلاهت» می‌نامیم، یعنی فقدان محض هوش و ذکاوت که با استفاده از تست آی‌کیو بررسی می‌شود. شاید فکر کنید بلاهت و حماقت یکسانند. اما اگر این‏گونه بود، افراد باهوش مرتباً کارهای احمقانه انجام نمی‌دادند. بنابراین، اگر حماقت همان بلاهت و کم‌هوشی محض نیست، پس چیست؟دسته‌ای از نوشته‌‏های روان‌شناختی وجود دارد که به این مسئله اختصاص یافته‌اند و در مجموعه‏ مقالات رابرت استرنبرگ با نام چرا افراد باهوش ممکن است خیلی احمق باشند۲ به‌طور شُسته‌رفته‌ای ارائه شده‌اند. یکی از نمونه‏‌هایی که در این مقاله‏‌ها بسیار به آن اشاره شده است، آرتور کانن دویل، خالق شرلوک هلمز است. کانن دویل با هری هودینیِ تَردست دوست بود تا اینکه بینشان مشاجرۀ تلخی درباره اعتقاد به عالم ارواح پیش آمد. هودینی نه‌تنها به کانن دویل می‌گفت جلسۀ احضار ارواح مزخرف است، بلکه با صبر و حوصله ترفندهای پشت آن را برایش توضیح می‌داد.کانن دویل با نبوغی هلمزی واکنش نشان می‌داد. در برابر هرکدام از افشاگری‌های هودینی‌، او توضیح متضاد پرجزئیاتی راجع به ارواح اصیل و حقیقی به دست می‌داد. به نظر ری هایمنِ روان‌شناس این حماقت است: کانن دویل «از هوش خود استفاده می‌کرد تا به خودش رودست بزند».اما آیا رفتار کانن دویل واقعاً احمقانه بود؟ او، که تاحدی از مرگ پسرش در «نبرد سم» متأثر بود (علاقۀ او به اعتقاد به عالم ارواح به پیش از این حادثۀ غم‏‌انگیز مربوط می‌شد)، از هوشش بهره گرفت تا مسیری از میان غم و اندوه خود به بیرون بسازد. این کار اگرچه آشکارا غلط، برای او احیاگر بود. آیا اگر عملی ما را به چیزی که می‌خواهیم برساند احمقانه است؟ برای جلوتررفتن، نیاز به مثال بهتری داریم و نبرد سم می‌تواند جایی باشد که آن مثال را بیابیم.با رجوع به گذشته و جبهه‏‌های جنگ جهانی اول در شمال فرانسه، یان همیلتون، یکی از همرزمان سردار هایگ، اظهار کرد که هایگ نبرد سم را «عملیات متحرک همراه با وقفه»‌ تلقی کرده بود. یعنی هایگ از چارچوبی برای فهم جبهۀ غربی استفاده کرده بود که از جنگ سواره‌نظامِ دوران جوانی‌اش به یاد داشت، نوعی «عملیاتی متحرک» با این فرقِ کوچک که ماه‌ها چیزی تکان نمی‌خورْد.هایگ از چارچوب منسوخی برای جنگ استفاده کرده بود و این یعنی او منابع مفهومی لازم را برای درک آنچه واقعاً اطرافش اتفاق می‌افتاد نداشت. چنین ناتوانی‌ای در فهم با صرف یک اشتباه یکسان نیست. ما به دلایل مختلفی اشتباه می‌کنیم. مثلاً اگر به‌دلیل عجله‌داشتن ساعتم را اشتباه می‌خوانم، علت آن صرفاً بی‌صبری است. درحالی‌که اگر تشخیص هامیلتون درست بوده باشد، قضاوت‌های غلط هایگ ناشی از این است که از ابزارهای مفهومی درست برای حرفه‌اش برخوردار نبوده است. این نارسایی مفهومی از نظر من الگویی است از حماقت، و در این مورد، الگویی با پیامدهای مصیبت‏‌بار.وجود چنین ناتوانی‏‌های نظام‌مندی در فهمِ امور مسئله‌ای دشوار است. اگر مشکل پیش‌آمده در نبرد سم تنبلی می‌بود، می‌توانست به‌راحتی برطرف شود، آنجا ژنرال‌های پرانرژی کم نبودند. اما اگر هایگ تا گردن در زندان فکریِ مربوط به سنت نظامی قرن نوزدهم فرورفته باشد، آن‌وقت حل مسئله دشوارتر می‌شود‌ به‌گونه‌ای که لازم است چارچوب مفهومی جدیدی عرضه شود و احساس هویتی گرد آن شکل بگیرد و افتخاری نظامی درون آن رقم بخورد.تعریف حماقت به‌مثابۀ فقدانِ منابع مفهومی به ما اجازه می‌دهد تا آن را از سایر عیب‌ها جدا کنیم. مثلاً چمبرلین در سال ۱۹۳۸ قراردادی را در مونیخ امضا کرد که براساس آن سودیتلند به آلمان ملحق شد. برای اینکه بدانیم این کار او احمقانه بود، نه عجولانه یا خودخواهانه، لازم است بدانیم چه عواملی باعث آن شده است. یکی از تبیین‌های ابتدایی این تصمیم همین فقدانِ منابع مفهومی است: چمبرلین در درک مفهوم فاشیسم و تفاوت آن با محافظه‌کاری ناسیونالیستی ناتوان بود.البته، مفاهیم ما هیچ‌وقت کامل نیستند. اما نقص یک چیز است و نارسایی یک چیز دیگر. یکی از علائم مرسوم برای فروافتادن در دام حماقتْ ناکامی در همگام‌شدن با تحولات نظام‌مند است. بار دیگر چارچوب منسوخ هایگ را در نبرد سم به خاطر بیاورید؛ با اختراع مسلسل، چارچوب هایگ تبدیل به چارچوبی احمقانه شد و وقتی کسانی چون ویلی روهر در جناح آلمان شروع به توضیح زبان استراتژیک جدیدی کردند، چارچوب احمقانۀ هایگ سزاوار سرزنش هم شد.فکرکردن دربارۀ حماقت به‌مثابۀ نارساییِ مفهومی چگونه می‌تواند به ما در فهم سیاست کمک می‌کند؟اولاً، آنچه اغلب به کندذهنی و بلاهت تعبیر می‌شود در واقع همان حماقت است. می‌توان در قضیۀ برگزیت هم این ماجرا را دید. عاقلانه نیست که بگوییم بیشتر طرفداران برجستۀ برگزیت کندذهن و ابله‌ باشند، یعنی ضریب هوشی پایین مانع فکرکردنشان باشد. اما طرفداران باقی‌ماندن در اتحادیۀ اروپا شاید نزد خود توجیهی برای احمق فرض‌کردن آن‌ها داشته باشند. مثلاً شاید با خود گمان کنند که مفهومی منسوخ (مفهومی مثل مدلِ قرن نوزدهمیِ خودمختاری) باعث می‌شود که طرفداران برگزیت استدلال درستی نداشته باشند.همۀ حامیان اصلی سیاست‏‌های ترامپ نیز کندذهن و ابله نیستند، از دادستان کل، ویلیام بار، گرفته تا وزیر امور خارجه، مایک پمپئو. مخالفان سیاست‌های ترامپ نیز درحالی‌که توجیه و تبیین آن‌ها را رد می‌کنند، در برابر رفتار آن‌ها فحاشی می‌کنند: اینکه آن‌ها «فاسد» یا «ترسو» هستند. اما بسیار ساده‌انگارانه‌ است که توقع داشته باشیم مخالفان سیاسی ما هیولا باشند.در آن سمت نیز، نکتۀ کلیدیِ ماجرا آنجاست که مارکسیسم در ذهن محافظه‌کاران آمریکایی چنان قدرتمند است که می‌تواند بخش اعظم وال‌استریت را از آن خود کند. این همان چیزی است که، به‌قول آنه اپلباوم، «تفکر آخرالزمانی ویشیت»۳ را به پیش می‌راند. این‌طور نیست که آن‌ها حقیقت ترامپ را نمی‌بینند، بلکه چون از مارکسیسم می‌ترسند، هر رأی برایشان تبدیل می‌شود به یک «انتخابات پرواز شمارۀ ۹۳»۴ دیگر که، در آن، برای تقابل با افراط‌گراییِ چپِ‌میانه می‌توان به هر کاری دست زد.۵در نمونۀ هایگ، مسئله ازدست‌رفتن منابع مفهومی بود. دربارۀ شخصیت‌های کلیدی جناح راست در آمریکا، مسئله جعبه‌ابزاری خالی نیست، بلکه جعبه‌ابزاری است مملو از تفاوت‏های آشکار. حماقت وقتی اتفاق می‌افتد که چنین مفاهیم مسئله‌برانگیزی غالب شوند.اگر حماقت را نارسایی مفهومی بدانیم، دوپهلوبودنش را نیز در نظر گرفته‌ایم؛ بدین ترتیب این زمینه و بستر است که می‌گوید چه کسی احمق است و چه کسی نیست. امکانات مفهومی ترامپ، برای برخی مشاغل خاص، بسیار عالی است. او در پاسخ به انتقادها می‌گوید اگر ریاست‌جمهوری را به دست آورده، پس نمی‌توانسته آن‌‌قدرها هم احمق باشد. البته حرفش درست است. اگر حماقت فقدان ابزارهای درست مفهومی برای کاری خاص است، بدین ترتیب حماقت به ماهیت کار شما بستگی خواهد داشت. در نمونۀ ترامپ، تشویق نژادپرستی یک سمت ماجرا بود، و در سمت دیگر دولت اثرگذار او قرار داشت: قدرت او در مورد اخیر، به اندازۀ حماقتش در سمت دیگر، هولناک بود.اگر چیزی که گفتم درست باشد، از کجا می‌توانیم رسیدگی به این مشکل را شروع کنیم؟اگر ریشۀ حماقتْ فقر سرمایۀ مفهومی باشد، لازم است به فراتر از یک فرد نگاه کنیم، چون بیشتر ما مفاهیممان را از جوامع و فرهنگ‌های دور و برمان اتخاذ می‌کنیم. به‌جای اینکه فکر کنیم افرادْ مقصر «فسادها» هستند، باید در سطح انبوه جامعه فکر کنیم: سنت‌های اجتماعی یا فکریِ خاص می‌توانند مخازن حماقت و انباشته از مفاهیم منسوخ باشند و ممکن است هرکسی را که درون آن‌ها آموزش می‌بیند آلوده کنند. به‌طور خلاصه، ما باید حماقت را همچون مسئلۀ سلامت همگانی ببینیم. دفعۀ بعد که استدلال‌های لیبرتارینیستی علیه قوانین ماسک‌زدن را شنیدید، می‌ارزد که این نکته را به یاد داشته باشید.طبیعتاً حماقت همۀ شکست‌ها را توضیح نمی‌دهد، همان‌طور که ذکاوت همۀ موفقیت‌ها را توضیح نمی‌دهد. هرچقدر قضاوت‌های غلط تعجب‌برانگیزتر باشند، علت‌های بیشتری هم خواهند داشت: بلای عدم کفایتْ حماقت را با خشم و توهم و موارد دیگر ترکیب می‌کند، مثل سیاسیت‌های ترامپ در مدیریت بیماری همه‌گیر کرونا. اما چارچوب ذهنیِ هر شکستی همان حماقت است: افرادی که در چنگ حماقت‌اند مشکلات را بدتر می‌کنند. حتی وقتی تلاش ‌می‌کنند تمام جوانب آن مشکلات را بسنجند، گره‌هایی که باید باز کنند را محکم‌تر می‌کنند.برخلاف آنچه گفته شد، هدف من در اینجا این بوده که به شما بگویم حماقت چیست، نه اینکه چه چیزی احمقانه است. اما می‌توان دید هیچ یک از «جناح‌ها» ‌حماقت را در انحصار کامل خود ندارند. هم محافظه‌کاری و هم ترقی‌خواهی خود منبع حماقت‌اند: درست همان زمانی که شاکله‌های منسوخ ممکن است ما را عقب نگه‌دارند، سروکلۀ طغیان‌های خلاقانۀ حماقت پیدا می‏شود، مفاهیم نارسا ساخته می‏شوند، رواج می‏یابند و غلبه پیدا می‏کنند. بعد از اینکه پرسیدیم چرا مخالفانمان این‌قدر احمق‌اند، گاهی اوقات می‌ارزد بپرسیم چرا این‌قدر مطمئنیم که خودمان احمق نیستیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ساشا گولوب نوشته و در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۲۰ با عنوان «The politics of stupidity» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ تیر ۱۴۰۰ با عنوان «احمق‌دانستن مخالفان سیاسی‌ چه پیامدهایی دارد؟» با ترجمۀ حمیدرضا کیانی منتشر کرده است.•• ساشا گولوب (Sacha Golob) مدرس ارشد کالج کینگ لندن است. او سردبیر نشریۀ کمبریج هیستری آو مرال فلاسفی و مدیر مرکزی در فلسفه و هنرهای تجسمی است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] Newt Gingrich: سیاستمدار و مشاور سیاسی آمریکایی است. وی به عنوان یک جمهوری‌خواه، از سال ۱۹۷۹ تا زمان استعفایش در سال ۱۹۹۹، نمایندۀ حوزۀ انتخابیۀ ششم جورجیا در کنگرۀ آمریکا بود. او رئیس مجلس نمایندگان ایالات متحده آمریکا در بین سال‌های ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۹ و نامزد کسب کاندیداتوری حزب جمهوری‌خواه در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۲ بود [مترجم].[۲] Why Smart People Can Be So Stupid[۳] Vichyite: عضو یا طرفدار رژیم استبدادی‌ مارشال پتن، سردار فرانسوی که بر فرانسۀ پیش از اشغال در جنگ جهانی دوم حکم می‌راند [مترجم].[۴] The flight ۹۳: یک پرواز برنامه‌ریزی شده بود که چهار تروریست القاعده، در راستای بخشی از حملات ۱۱ سپتامبر، اقدام به ربودن آن هواپیمای مسافربری کردند. اما به‌دنبال تلاش مسافران و خدمه و درگیری‌ای که برای به‌دست‌آوردن کنترل هواپیما صورت گرفت، این هواپیما در میدانی در شهرستان سامرست پنسیلوانیا سقوط کرد [مترجم].[۵] منظور نویسنده آن است که طرفداران ترامپ، به‌خاطر ترس از مارکسیسم، وضعیت را چنان آخرالزمانی یا بحرانی ترسیم می‌کنند که دست‌زدن به هر کاری مشروع می‌شود. منظور از «انتخابات پرواز شمارۀ ۹۳» تشبیه انتخابات به این پرواز است. طرفداران ترامپ می‌گفتند اگر هیلاری کلینتون رئیس‌جمهور آمریکا شود، ایالات متحده توسط روسیه ربوده خواهد شد. بنابراین باید به هر قیمتی شده، ترامپ رئیس‌جمهور کشور شود [مترجم]. ]]> ساشا گولوب تاریخ‌وسیاست Tue, 06 Jul 2021 05:57:44 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10272/ گفت‌وگو با پانکاج میشرا دربارۀ کتاب جدیدش https://tarjomaan.com/interview/9995/ گفت‌وگوی دنیل استینمتز-جنکینز با پانکاج میشرا، نیشن — جوانان امروزی شاهد جهانی بودند که کووید-۱۹ آن را زیر و زبر کرد، حال پرسش این است که چطور می‌توان پیروز‌انگاری۱ لیبرال‌ها در دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ را برای آن‌ها توضیح داد؟ برای مثال، واکنش جوانان به این اظهار نظر فرانسیس فوکویاما در اواخر جنگ سرد چگونه خواهد بود: «آنچه شاهدش هستیم احتمالاً آخرین نقطۀ تکامل ایدئولوژیکی بشر و آخرین مرحلۀ جهانی‌شدنِ لیبرال دموکراسی غربی، به عنوان صورت نهایی حکومت بشری، است»؟مجموعه مقالات جدید پانکاج میشرا جوابی مهیج برایمان فراهم کرده است: اینگونه پیروزانگاری شبیه ایمان و اعتقادی مذهبی است، ایمان و اعتقادی که فرض می‌گیرد برتریِ سبکِ غربیِ دموکراسی لیبرال، در نهایت از سوی بقیۀ جهان هم پذیرفته می‌شود و همه‌جا شبیهِ دنیای انگلیسی-آمریکایی تکامل می‌یابد.میشرا با وام‌گرفتن از اندیشمندِ واقع‌گرای دوران جنگ سرد، رینهولد نیبور، این دست لیبرال‌ها را «متعصبین بی‌خاصیت تمدن غربی» توصیف می‌کند که «دستاوردهای بسیار تصادفی فرهنگ ما را به‌منزلۀ آخرین صورت و معیار وجود بشری قلمداد می‌کنند». کتاب جدید میشرا، متعصبین بی‌خاصیت: لیبرال‌ها، نژاد، و امپراتوری، قصد دارد که با تاریخ و میراث این شاخه از لیبرالیسم گلاویز شود، مخصوصاً آن جایی که به استعمار، حقوق بشر، اسلام، و نویسنده‌های مختلفی مثل جردن پیترسون و نیل فرگوسن مربوط می‌شود.با میشرا دربارۀ کتابش صحبت کردم. در میان گفت‌وگو، بحثمان به سمت موضوعات دیگری هم کشیده شد: نسل جدید روشنفکران لیبرال، انترناسیونالیسم لیبرال، موضعِ همیشه جنگی آمریکا، رهبری دونالد ترامپ، جنبش جان سیاهان مهم است، و اینکه رهبری بایدن چه در چنته خواهد داشت.گفت‌وگو را برای وضوح بیشتر و به‌خاطر طولانی‌بودنش ویرایش کرده‌ام.دنیل استینمتز-جنکینز: جالب است که شما به مفهوم تعصب بی‌خاصیت در اندیشۀ یک لیبرال دوران جنگ سرد، یعنی رینهولد نیبور، تکیه کرده‌اید، از این کار چه منظوری دارید؟پانکاج میشرا: تعبیر «متعصبین بی‌خاصیت» به کتابی از نیبور برمی‌گردد که در سال ۱۹۵۹ چاپ شده است، یعنی یک سال قبل از اینکه والت روستو مانیفستش دربارۀ مدرن‌شدن جهان غیرغربی، یا به عبارت بهتر آمریکایی‌شدن آن را بیرون بدهد. این کتاب گرایشی را در دنیای انگلیسی-آمریکایی شناسایی می‌کند که در بیشتر سدۀ بیستم به قوت حضور داشته و به‌ویژه پس از پایان جنگ سرد تقویت شده است، و آن اینکه مفروض می‌گرفته است که کل جهان هیچ گزینه‌ای ندارد جز اینکه با مدل‌های اقتصادی و سیاسی برتری که ملت‌های انگلیسی‌زبان -یعنی ایالات متحده و بریتانیا- پیشگام آن بوده‌اند، همنوا شود. به قول توماس فریدمن، مرشد عمومی زمان ما، «من می‌خواهم همه آمریکایی شوند». فکر می‌کنم نیبور به این معنا یک لیبرالِ دوران جنگ سرد بود که همگام با لیبرالیسمِ جنگ سرد، از کمونیسم نفرت داشت. اما همزمان یک واقع‌گرایِ مسیحی بود و به لیبرالیسمی که می‌خواست خودش را جهانی‌ کند انتقاد داشت، به خصوص پروژه‌های متکبرانۀ آن را نمی‌پسندید.به علاوه، باید اذعان کنم که به‌کارگرفتن کسانی چون نیبور یا ریمون آرون، دیگر لیبرال دوران جنگ سرد، برای من تصمیمی راهبردی است. من خود را در خلاف جریان نشریاتی دیدم که برای آن‌ها می‌نوشتم، نشریاتی که لیبرالیسمِ جنگ سرد شکلشان داده بود و مسلماً چندان اشتیاقی نداشتند که انتقاد از آن را بپذیرند. به همین خاطر، من به کرات از نقدهایی نقل‌قول می‌کنم که به‌آسانی نمی‌شود آن‌ها را در طیف‌های چپ و راست ‌گنجاند. به‌هرحال، بد نیست که به چند شخصیتِ این‌چنینی برگردیم. ترجیح ما این است که فراموش کنیم چسواو میوُش۲، کسی که از پروپاگاندای فرهنگی کمونیستی فرار کرده بود، وقتی هم‌رنگی روشنفکران آمریکا را دید، مات و مبهوت‌ ماند. کازین در خاطراتش مدام از ترس و تهوع این می‌نویسد که نویسنده‌ای با پیشینه محقر مثل وی، در دوران پس از جنگ، چقدر با پول و قدرت تحریک و تطمیع می‌شده است.جنکینز: قسمت جالبی در مقدمۀ متعصبین بی‌خاصیت وجود دارد که شما در آن می‌نویسید، «تاریخ جهانی ایدئولوژی‌های لیبرالیسم و ​​دموکراسیِ پس از ۱۹۴۵، یا جامعه‌شناسی جامعی از روشنفکران انگلیسی-آمریکایی و اهل فلسفۀ انگلیسی-آمریکایی، هنوز نوشته نشده است، بااین‌حال، جهانی که آن‌ها ساختند یا به‌هم ریختند، دارد وارد نامطمئن‌ترین حالت خود می‌شود». چرا این‌طور است؟میشرا: یکی از دشواری‌های کنونی نوشتنِ چنین تاریخی -و منظورم در اینجا نگاهی واقع‌بینانه است تا کنایه‌آمیز- این است که ذهن‌های بی‌پروایی که درموردشان حرف می‌زنیم، چیزی بیش از همسرایان مارش‌های جنگیِ پنتاگون نیستند. ما در اینجا با روشنفکرانی مواجه نیستیم که در معرض تجربه‌های دردناک و انتخاب‌های عذاب‌آور باشند، یعنی کسانی مثل هایدگر، اشمیت و کروس. کسانی که انتخاب‌های سیاسی فاجعه‌باری انجام دادند و همچنین، با تأمل دربارۀ تجربۀ فروپاشی‌‌های مصیبت‌بار، شیوۀ تفکر ما را دربارۀ بسیاری از چیزها تغییر دادند.‌ همچین چیزی را نمی‌توانید دربارۀ کریستوفر هچینز بگویید، یا دربارۀ کاهنانِ کهنسالِ نیو ریپابلیک، یا دربارۀ مجله‌‌هایی که برای بیل کلینتون آماده می‌شد تا در طول پروازهایش با ایرفورس‌وان بخواند. دربارۀ عاشقان علمِ نژاد، مداخله‌جویانی که مهم‌ترین چیز برایشان مدل موهایشان است، یا ژنرال‌های خودخواندۀ پشتِ لپ‌تاپ نشسته‌ای که تا آخرین قطرۀ خونِ عرب‌ها برای لیبرالیسم می‌جنگند. راندولف بورن۳، بیش از یک قرن پیش، بادِ این اِگوهای متورم مردانۀ امپریالیسم را خالی کرد.وقتی از امکانِ نوشتنِ جامعه‌شناسیِ این نوع روشنفکری سخن می‌گویم، نظرم بیشتر معطوف به روشنفکرانی است که در جوامع و فرهنگ‌های کمتر غالب -مثل هند، چین، اندونزی، برزیل، پرو و شیلی- زندگی می‌کنند. می‌خواهم ببینم آن‌ها چگونه شیفتۀ این ایدئولوژی‌های انگلیسی-آمریکایی شده‌اند؟ چگونه این روشنفکران از شیوه‌های پسااستعماری مقاومت به شیوه‌های امپریالیستی اقتصاد سیاسی روی آوردند، چگونه از کنفرانس باندونگ به توافق واشینگتن رسیدند؟ در سراسر کشورهای جهان، طبقۀ کاملی از روشنفکران کمپرادور ظهور کردند تا به آمریکایی‌سازها کمک کنند. برای درک شبکه‌های پیش‌برندۀ دانشگاه‌های آیوی لیگ۴، موسسات و اتاق‌های فکر، مجامع بچه‌درسخوان‌ها۵، و انتشاراتی‌های فضای انگلیسی، به نسخه‌های جهانی و به‌روزشدۀ نخبگان قدرت۶و طبقه جدید۷نیاز داریم.جنکینز: چگونه این واقعیت را درک می‌کنیم که بسیاری از لیبرال‌های جوان میانه‌رو مثل یاشا مونک و توماس چترتون ویلیامز -‌که به‌نظر می‌رسد به سیاست‌های هویتی، تئوری‌های نژادی خطرناک و غیره انتقاد دارند- تا این حد با مجلاتِ راست‌گرای افراطی‌ای مثل کویلت ارتباط دارند و با موارد گوناگونی از انتقاداتی که دولت ترامپ به آموزش عالی وارد می‌کند، همراه می‌شوند؟به عبارت دیگر، چرا لیبرال‌های میانه‌رویی از این دست همواره خود را مقابلِ چپ‌ها می‌بینند تا راست‌ها؟میشرا: فکر می‌کنم اختلافات عقیدتی جزئی‌ای که بین میانه‌روهای خودخوانده و دست‌راستی‌ها وجود دارد می‌تواند گمراهمان کند و اجازه ندهد این واقعیت را درک کنیم که فرهنگ روشنفکری پیش‌فرض در فضای انگلیسی‌-آمریکایی غالباً دست‌راستی‌ است. این فضا گرایش دارد به گرفتنِ مواضع ارتجاعی و ضد-چپ، چنانچه برای مدتی طولانی چنین بوده و تنها اسمش عوض می‌شده است. افراد می‌توانند وابستگی‌های نهادی را تغییر دهند. اما دفاع از بنیاد و نظم لیبرال به رهبری ایالات متحده و سایر خصوصیاتِ دوران جنگ سرد مانند لیبرالیسم کلاسیک، ارزش‌های غربی، روشنگری و صهیونیسم، به عنوان وظیفۀ اصلی آن‌ها باقی می‌ماند. این است میراث هم‌رنگی پرمنفعتی که آلفرد کازین و چسواو میوُش به آن اشاره می‌کنند.تونی جات در آخرین مرحله از انتقاداتِ بنیادبرافکن خود می‌گفت: ما به متفکران مستقل چندان به چشم طبقه‌ای با خدمات فکری نگاه نمی‌کنیم. برای مثال، تفاوت عمیقی بین والتر لیپمن و فرانسیس فوکویاما وجود دارد، همچنین بین ویلیام پافاف و توماس فریدمن. ماجراجویی‌هایی وجود دارد مثل کویلت، یا خط سیر کسی چون مانک، که تونی بلر او را در گروهی استخدام کرد که بخشی از هزینه‌اش را عربستان سعودی می‌پرداخت، یا دارودسته استیو پینکرِ روشنگرمآب، که بیل گیتس و جفری اِپستین هر دو تأمین مالی‌اش می‌کنند. اگر به حامیان این ماجراجویی‌ها نگاه کنیم، رد پول و تعهدات ایدئولوژیکی به چشم می‌آید که آن‌ها را به طبقات حاکم مختلف پیوند می‌زند.چپ‌ها فاقد این حامیان مالی یا شبکه‌های بزرگ هستند و برای دهه‌ها با تمسخر و استهزا در حاشیه‌ها نگه داشته شده‌اند، مثلا جورج سوروس تنها در تخیلاتِ سرمستانۀ ترامپ طرف چپ‌هاست. هرچند، امروزه، چپ‌ها به بزرگترین چالش اعضای جدید و قدیم طبقۀ کارمندانِ دولت تبدیل شده‌اند، چه به لحاظ اخلاقی و فکری، و حالا به نحوی فزاینده، به لحاظ سیاسی. از این رو، اعضای ثابت بنیاد کهنهْ نارضایتی‌های هیستریکی دربارۀ فرهنگ فسخ۸ از خود نشان می‌دهند. آن‌ها هرگز به طور همزمان نگران چالش‌های یک ‌ضدروشنفکر راست‌گرای افراطیِ تندرو و یک چپ فکری فهیم نبوده‌اند.از طرفی، میانه‌روی به فضایی ترجیحی برای بسیاری از دست‌راستی‌ها تبدیل شده است، که شامل ضدترامپ‌ها نیز می‌شود، زیرا راست‌گرا بودن فی‌نفسه به‌شدت از اعتبار افتاده است، هم به لحاظ زیبایی‌شناسانه و هم به لحاظ سیاسی. وقتی شب را به آه‌ و ناله دربارۀ چپ‌ها سپری می‌کنید، دوست ندارید که در حال رفاقت با آدم‌هایی مثل دینش دسوزا و بن شاپیرو و دیگر اعضای گروه پسران مغرور۹ دیده شوید. شما هنوز می‌خواهید از اعتبار اخلاقی لیبرالیسم، که با دقت در طول جنگ سرد و پس از آن حفظ شده است، استفاده کنید و می‌خواهید در رسانه‌های بازمانده آن منتشر شوید.جنکینز: گرایش لیبرالی‌ای وجود دارد که می‌خواهد جنگ‌های بی‌پایان آمریکا را به طور کامل از قصۀ خیزشِ پوپولیسم جدا کند. برای این کار، معمولاً می‌گویند که پوپولیسم واکنشی است به بومی‌گرایی، سیاست‌های هویتی، نظریه‌های انتقادی نژاد و غیره و به همین دلیل باید آن را محکوم کرد. شما به نوشته‌های مارک لیلا، یاشا مانک، جورج پکر و دیگران اشاره می‌کنید. با این‌حال، همین مطرودین بودند که با موضع ضدجنگ ترامپ درمورد عراق همراهی کردند، کسانی که بسیاری از آن‌ها به باراک اوباما رای داده بودند. چه چیز لیبرال‌های میانه‌رو و انترناسیونالیست‌های لیبرال را از این واقعیت دور نگه می‌دارد که افرادی که نخبگان تحقیرشان می‌کنند به اندازۀ کافی باهوش هستند که چیزی را تشخیص بدهند که این نخبگان از درک‌ آن عاجزاند: اینکه خرج کردن میلیاردها دلار برای جنگ تبعاتی برای رفاه داخلی دارد. اگر بخواهم ارجاع شما به نویسندۀ اوایل قرن بیستم، ژوزف روث، را تکرار کنم، چنین است: «چه چیزی است که به کشورهای اروپایی اجازه می‌دهد تمدن و اخلاقیات را در مناطق خارجی گسترش دهند، اما در داخل کشورهایشان نه؟»میشرا: برای اینکه طبقۀ کارکنان به نحو مناسبی در استخدام بماند، می‌باید به موقعیتِ کلی ژئوپولیتیکی ایمان داشته باشد و این شامل ایمان به ایالات متحده یا پنتاگون و وزارت امورخارجه به عنوان حافظان نظم لیبرال بین‌الملل نیز می‌شود. ممکن نیست که از این موضوع چشم بپوشید بدون اینکه مواضعتان از درون ویران شود. بنابراین وقتی تقاضا برای عدالت واقعی مطرح می‌شود، این روشنفکران تنها می‌توانند به تأملاتِ دوران جنگ سرد رجوع کنند، اینکه در قِبال تهدید دموکراسی از سوی نئوفاشیست‌ها و اقتدارگرایان گلو پاره کنند و چالش‌‌هایی که از پایین قدرتشان را تهدید می‌کند، به عنوان مجریان سیاست‌های هویتی، نادیده بگیرند.البته، این اتهامِ فاضل‌مآبانه که غیرسفیدپوستان در مقابل سیاست‌های هویتیِ سترون یا سیاست‌های به‌رسمیت‌شناسی آسیب‌پذیر هستند، قبل از اینکه لیلا و فوکویاما آن را به نکات مفیدی برای میرزابنویس‌های جریان اصلی تبدیل کنند، مطرح شده بود. در بحث معروف آیزایا برلین دربارۀ آزادی این نقد مطرح شد. آیزایا برلین با ترجیح‌دادن آزادی از راه مداخله در قدرت تعیین سرنوشت، نمی‌توانست یا نخواست به این پرسش وارد شود که لیبرالیسمِ مداخله‌جو برای جوامع و دولت‌‌ملت‌های نوبنیاد یا تازه آزاد شده، به جز اسرائیل، چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ اگر آیزایا برلین می‌خواست به این بحث وارد شود، مجبور می‌شد اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها را به‌مثابۀ امپریالیست‌هایی نژادپرست نشان دهد، و از آنجا که دارید با این نقد، دشمنتان در جنگ سرد را تقویت می‌کنید، بعید است که بخواهید چنین چیزی بگویید. با اینکه برلین در اوج دوران استعمارزدایی می‌نویسد، اما هرگز از واژگان «استعماری» و «ضداستعماری» استفاده‌ نمی‌کند، پس تمام چیزی که می‌تواند ‌بگوید این است که غیرسفیدپوستان به جای اینکه دنبال آزادی واقعی باشند، چیزی که البته مردان سفیدی چون او مشغول کشفش بودند، در جست‌وجوی «به‌رسمیت‌شناسی» هستند. یک نشانه‌اش آنکه که آن‌ها ترجیح می‌دهند مردمی از نژاد خودشان با آن‌ها بدرفتاری کند، تا اینکه پذیرای «رهبرانی محتاط، منصف، باوقار و خوش‌طینتی» از بیرون باشند؛ این‌ها کلمات کلیدی برلین برای امپریالیست‌های سفید است.البته، مردم و ملت‌های غیرسفیدپوست همواره برای آزادی حقیقی ‌جنگیده‌اند، اما -چنانچه در بازتاب آثار لیلا و مریدانش هم می‌بینید- بازنمایی واژگونه آن‌ها به‌مثابۀ گمراهان یا فریب‌خوردگانِ سیاست‌های هویتی همواره عنصر تعیین‌کنندۀ مباحث مردان لیبرال سفیدپوست باقی مانده است. مرد سفیدپوست لیبرال است که واقعاً می‌داند آزادی یعنی چه و چگونه آن را باید برای همه انسان‌ها در کل جهانِ سفیدپوست تأمین کرد.من بازتاب این صیانت نفس را در محل کارم هم می‌بینم، حتی میان تحلیلگرانی که صادقانه در خطاهای گذشته خود بازنگری کرده‌اند. من قدردان پیتر باینارت هستم که ذهنیتش را در مورد اسرائیل تغییر داد و گفت‌وگوی مهمی در میان یهودیان آمریکا به راه انداخت. اما خرد تحسین‌برانگیز و دیرهنگام او مرا به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد. هرچه نباشد، مجلۀ باینارت در دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ کمک کرد این خرد وارد برهوت سیاسی شود. لیبرال‌‌های ساحل شرقی۱۰ به اندازه رسانه‌های دست‌راستی، ادوارد سعید را مورد شکنجه قرار دادند و تنها پناهگاه امن برای او نیشن بود. صدای فلسطینی‌ها هنوز به نحو کافی در هیچ رسانه‌ای بازنمایی نمی‌شود. به نظر می‌رسد که همیشه از ما خواسته شده یکی دو دهه منتظر بمانیم تا کارشناسان مرکزگرا و لیبرال‌های سفیدپوست اشتباهات قبلی خود -چه درمورد ویتنام، چه عراق یا ناتانیاهو- را جبران کنند و به بینش واقعی دست یابند. اگر یاد بگیریم تا به قربانیان آن‌ها گوش فرا دهیم، پیشرفت‌های اخلاقی و فکری سرعت می‌گیرند.جنکینز: یکی از مقالات شما با عنوان «چرا سفیدپوستان آنچه من می‌نویسم را دوست دارند؟» به تا-نهیسی‌کوتس نگاهی کاملاً انتقادی و درعین‌حال احترام‌برانگیز دارد. دوسال پیش زمانی که این نوشته بیرون آمد، شما او را سرزنش کردید که به ارتباط بین نژاد و اقتصاد سیاسی بین‌المللی توجهی ندارد. اکنون شاهدیم که رسانه‌های جریان اصلی جنبش «جان سیاهان مهم است» را به طور گسترده در ایالات متحده پذیرفته‌اند و این جنبش صورتی جهانی پیدا کرده است و حتی چنانچه خودتان می‌دانید، در هند هم تأثیرگذار بوده است. حال، از آنجا که کوتس یکی از تاثیرگذاران فکری عمدۀ این جنبش بوده است، و از آنجا که این جنبش صورتی جهانی پیدا کرده است، آیا هنوز هم پای انتقادتان از او هستید؟میشرا: فکر می‌کنم آنچه به آن اشاره داشتم، یکی از کاستی‌های فاحش در نوشته‌های کوتس بود. چگونه است که نویسندۀ حساس و باهوشی مثل او تجربۀ آمریکایی‌های آفریقایی‌‌تبار را به تاریخ آسیا و آفریقا ارتباط نمی‌دهد. در گذشته، رهبران و هنرمندان آمریکایی‌آفریقایی‌ -مثل دبلیو. ای. بی دو بویس، نینا سیمون و ریچارد رایت که به باندونگ سفر کردند و درمورد این مسئله و خیلی چیزهای دیگر نوشتند- مشتاق بودند تا میان مردمی که در هر کجا علیه برتری نژادی-قومی می‌جنگیدند، پیوندهای همبستگی برقرار کنند. بسیاری از غیرآمریکایی‌ها به طور طبیعی انتظار دارند که جنبش جان سیاهان مهم است، که به نحو شگفت‌انگیزی در پاره‌ای از موارد مؤثر بوده، دورنمای بین‌المللی استواری داشته باشد، به‌خصوص که ایالات متحده در دهه‌های اخیر عمیقاً و به نحو فاجعه‌باری درگیر امور دیگر کشورها شده است.تعجب می‌کنم که در اینجا فاصلۀ نسلی مطرح باشد. محمدعلی کِلی از اینکه در ویتنام مبارزه کند، سر باز زد، اما برای مثال، فیلم اسپایک لی درمورد سربازان آمریکایی‌آفریقایی‌ در ویتنام حاوی هولناک‌ترین کلیشه‌های آمریکایی درمورد ویتنامی‌ها و به طور کلی خارجی‌های غیرسفیدپوست است. مسئول پروژۀ۱۶۱۹ ۱۱ نیویورک تایمز در توئیتی ادعا کرده است که آمریکایی آفریقایی‌ها «در خارج برای دموکراسی مبارزه می‌کنند». آمریکا‌گرایی‌ ساده‌لوحانه‌‌ای در این حد واقعاً نوبر است، به‌خصوص که همبستگی بین‌المللی و شگفت‌انگیز جان سیاهان مهم است با کمال تأسف انعطاف‌پذیر نیست. مسلمانان در کشمیر و غزه باید از نبردهای توان‌فرسای خود برای بقا مرخصی بگیرند، تا بتوانند خود را حامی جان سیاهان مهم است معرفی کنند.بیانسه، جی-زی و بسیاری دیگر از آدم‌های ثروتمند، مشهور و قدرتمندِ آفریقایی‌آمریکایی در مورد سلب مالکیت فلسطینی‌ها و نابودی یمن اصلاً حرفی برای گفتن ندارند، چه برسد به اینکه بخواهند درمورد اعدام‌های حکومتی مسلمانان و دالیت‌ها در هند و محاصرۀ ایغورها در چین صحبت کنند. ستایش اوباما به‌عنوان اولین رئیس‌جمهور سیاه‌پوست آمریکا از جنبش که کوتس هم آن را جنجالی کرد، ناامیدکننده است. در اینجا شخصیتی را داریم که نه‌تنها رفتارِ مشخصاً امپریالیستیِ جورج دبلیو. بوش برای ترور خارجی‌ها با پهپاد را گسترش داد، بلکه برای تسکین آلام آمریکایی‌آفریقایی‌هایی که بحران مالی نابودشان کرده بود نیز کار چندانی نکرد. و حالا از عِمارت خود در جزیرۀ مارتا وینیارد توییت می‌زند که چقدر بوش قانون‌مدار بود و در اجتماعات انتخاباتی می‌گوید جو بایدن سوسیالیست نیست.در ضمن، من فکر می‌کنم تأثیر جان سیاهان مهم است به لحاظ بین‌المللی قابل اغماض است. این جنبش در هند به ابزاری برای بسیاری از ستارگان بالیوود تبدیل شده است، کسانی که در برابر تجاوز و اعدام دالیت‌ها و مسلمانان، و تحقیر سیستماتیکی که رژیم نارندرا مودی در حق کشمیری‌ها انجام می‌دهد، سکوت پیشه کرده‌اند. این‌ها افرادی هستند که دوست دارند با مودی سلفی بگیرند و با تبلیغ کرم‌های سفیدکننده پول دربیاورند. به نفع جنبش خواهد بود اگر از شر این حامیان خلاص شود. جنکینز: بیایید دربارۀ مسیر سیاسی پیش‌رو حرف بزنیم. فکر می‌کنم بسیاری از مردم کنجکاوند که در مورد دیدگاه سیاسی راهگشای شما بدانند، به ویژه که بسیاری از مقالات شما به‌خاطر انتقاداتشان مشهورند، خصوصاً آن‌هایی که درمورد فرگوسن و پیترسون نوشته‌اید. چیزی که در نوشته‌های شما مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد، به ویژه دربارۀ هند، این است که شما همدلی بسیاری دارید با نقشی که سنت‌های محلی می‌توانند بازی کنند. اگر به زبان کارل پولانی بخواهم بگویم، این سنت‌ها در برابر جهانی متشکل از نیروهای غیرشخصی بازار و تکنوکرات‌ها مقاومت می‌کنند. می‌توانید در این باره توضیح بیشتری بدهید؟میشرا: همواره تمنایی استثنایی و استبدادی وجود داشته که می‌خواسته کثرت باورنکردنی فرهنگ‌ها و شیوه‌های زیست را به مدلی واحد از جامعه‌ای تقلیل دهد که به سبک آمریکایی و حول مصرف بی‌پایان ساخته شده است. نیازی ندارید که در جنگل‌های تبت و یا جنگل‌های بارانی آمازون روزگار بگذارید تا متوجه چیزی شوید که جیمز اسکات اسمش را «دانش بومی» می‌گذارد. اکنون در همه جا با هزینه‌های سیاسی و زیست‌محیطی‌ای مواجه هستیم که پروژۀ بی‌پروای آمریکایی شدن برایمان به ارمغان آورده است. اینکه از اینجا به کجا می‌رویم به این بستگی دارد که چگونه گذشته و آینده را درک می‌کنیم. آنطور که من می‌بینم، این وظیفه به تازگی شروع شده است.خطابی دارم به آن‌هایی که می‌گویند من هیچ راهکار راهگشایی ارائه نمی‌دهم، البته این اتهام اغلب با سوءنیت و از سمت اعضای طبقۀ کارکنان دولت مطرح می‌شود که هیچگاه به انتقادات من علاقه‌ای نداشته‌اند، اما دیگر نمی‌توانند آن‌ها را نادیده بگیرند. آن خطاب این است که می‌خواهم بپرسم جدای از فعال اجتماعی بودن، آیا ما به اندازۀ کافی انتقاد کرده‌ایم؟ انتقاد نقطۀ شروع هر آفرینش جدید و وظیفۀ ابتدایی هر نویسنده است. آیا اغراق کرده‌ام اگر بگوییم که ما در فرهنگ فکری فوق‌العاده عقب‌مانده‌ و از خود راضی‌ای زندگی کرده‌ایم که ریشه در جنگ سرد دارد، فرهنگی که هنوز پیش‌فرض‌های اصلی‌اش را بررسی نکرده‌ایم، چه برسد به اینکه بخواهیم آن پیشفرض‌ها را کنار بگذاریم؟ اکتاویو پاز یک بار نوشته بود که «ویژگی بارز مدرنیته انتقاد است». این جمله ممکن است مبهم به نظر بیاید اما در واقع تعریفی دقیق است. اگر بخواهیم مسیر مدرنیته را طی کنیم، می‌باید از عادات قدیمی ستایش نیاکان دست بکشیم و به احترام غریزی به شخصیت‌های مرجع پایان دهیم. با‌این‌حال، ما مشتی از مردان سفیدپوست قرن هجدهمی را با کلاه‌‌گیس‌هایشان به قدیسانی گچی تبدیل کرده‌ایم. و البته این تنها جمهوری‌خواهان تندرو نیستند که بر اصالت تأکید می‌کنند. خیلی از رهبران فکری بسیار تأثیرگذار نیز از ما می‌خواهند که خود را در پای روشنگری به خاک افکنیم.من اینجا حتی از اتاق‌های فکر و روزنامه‌نگاری جریان اصلی و دیگر نظام‌های دانش فکری عقیم صحبت نمی‌کنم، که در خدمت طبقات تجاری و سیاسی هستند. برای این نظام‌ها پیش‌فرض‌هایی مثلِ «تاریخ به پایان خود رسیده است»، «جهانی‌شدن غیرقابل‌توقف است»، «جهان به دنبال رهبری آمریکا است» مدتی است که بی‌معنا شده است. نتیجۀ تسلیم‌شدن گسترده در برابرِ این بدیهیاتِ زهوار در رفته، این است که بخش عمده‌ای از فرهنگ فکری جریان‌اصلی امروز کاملاً عقیم به نظر می‌رسد، حتی بدتر از دوران پیشامدرن. چقدر کم پیش می‌آید که با محصولاتش سر ذوق بیاییم و چیزی ارزشمند در نشریاتش پیدا کنیم.و دلیل آن این نیست که تخصص آن‌ها ناگهان تنزل یافته است. بلکه برعکس، چیز تهوع‌آوری که هنگام ورق زدن صفحات مجلات نیویورک تایمز، گاردین و فایننشال تایمز، به عنوان سه نشریه تحمل‌پذیرتر، می‌بینید این است که آن‌ها می‌توانند بهتر عمل کنند، می‌توانند پستانک‌های کهنه و تمایلات سیاسی بچه‌گانه‌شان را به راحتی کنار بگذارند. مسئله این است که یا هیچ تلاشی نشده یا تلاش اندکی صورت گرفته تا تخصص پیچیدۀ جدید را با طیفی از مسائلِ جدید تطبیق دهند. و در اینجا حتی مجلات روشنفکری معتبری مثل نیویورک ریویو آو بوکس و لندن ریویو آو بوکس در مظان اتهام‌اند.جنکینز: شما علاقه زیادی به کتاب مارتین هاگلوند، این زندگی: ایمان سکولار و آزادی معنوی۱۲، ابراز داشته‌اید. این کتاب از نظام پساسرمایه‌داری‌ای می‌گوید که در آن دولت به جای اینکه دستمایۀ منافع خصوصی یک عده‌ باشد، فرع منافع دموکراتیک جامعه به‌عنوان یک کل قرار می‌گیرد. چنین چیزی مستلزم مالکیت جمعی ابزار تولید است که توسط اتحادی جهانی از دولت‌های دموکراتیک باید تاسیس شود. بعضی می‌نویسند که این کتاب آرمان‌شهری محض است. چرا شما جذب آن شدید؟میشرا: من برای اولین بار در حلقه‌ای مطالعاتی در دانشگاه ایالت خودم با مارکسیسم مواجه شدم، و اولین متن‌هایی که از نظر گذراندم دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴ و گروندریسه مارکس بود. من هنوز اعتقادی که در این زندگی پژواک دارد را از دست نداده‌ام که مارکس بیش از هر چیز دل‌نگران تأمین آزادی معنوی بود. دکترینِ بعدی مارکسِ متأخر می‌تواند ملالت‌بار باشد. آنچه در کار وی پیوسته تازه و زاینده باقی می‌ماند، میراث دوگانه‌اش از مسیحیت و رمانتیسیسم است که به ما اجازه می‌دهد ملتفت واقعیت‌های جدید شویم، مثل تباهی گستردۀ محیط‌زیست، و شکستن چارچوب‌های اقتصادی‌ای که بر بازتوزیع تأکید دارند، بدون اینکه بخواهند شیوه‌های ستمگرانۀ کارگری را ساقط کنند. آنچه در کتاب هاگلوند برای من جذاب بود، بازتفسیرش از مارکسیسم برای عصری سکولار و مخاطب سکولار شده بود، بدون اینکه دیدگاه مارکس در مورد آزادی معنویِ گسترده‌تر از اشکال مدرنِ اجبار را از بین ببرد. همچنین، من تأکیدش بر استقلال اجتماعی را نیز دوست داشتم، چیزی که آیین بودایی را به سنت مارکسیستی متصل می‌کند.جنکینز: با خواندن کتاب شما این تصور ایجاد می‌شود که نابینایی غربی نسبت به تعصب لیبرالی تا حدودی به این دلیل است که غفلتی عمومی از نویسندگان غیرغربی وجود دارد. برای مثال، شما اشاره می‌کنید که، «مردم به انقیاد درآمده، قبل از اینکه آرنت ریشه‌های توتالیتاریسم را در سال ۱۹۵۱ منتشر کند، به سهولت دستشان آمده بود که استقرار صلح در غربِ متروپل تا حد زیادی به برون‌سپاری جنگ به مستعمرات بستگی دارد». چه توصیه‌ای به خوانندگانی دارید که امیدوارند دانششان را از جهانی غنا ببخشند که فراتر از نسخۀ اندیشۀ غربی است؟ آثار چه نویسندگانی را توصیه می‌کنید که بخوانند؟میشرا: بله، این موضوع برای مدت مدیدی منبعی از بیم و امید برای من و بسیاری دیگر از مردم بوده است. آرشیو فکری‌ای که از خلال دو جنگ جهانی به وجود آمد، بحران‌های اقتصادی دهۀ ۲۰ و ۳۰ و هولوکاست، معمولاً بر بینش افرادی که پیش از همه و مستقیماً در معرض خشونت بنیادین سیستم‌های اقتصادی و سیاسی قرار گرفتند، ارجحیت پیدا کرده است. تجربۀ شخصیتی مثل گاندی از جهان -در سه قاره مختلف آسیا، آفریقا و اروپا- زمانی که از نیرنگ‌های توده و خشونت پنهان دموکراسی‌های غربی می‌نوشت، وسیع‌تر از نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت بود. وقتی جواهر لعل نهرو فاشیسم را به عنوان برادر دوقلوی امپریالیسم غربی معرفی کرد، هانا آرنت هنوز دربارۀ اردوگاه های کار اجباری انگلیس در آفریقای جنوبی ننوشته بود. متفکران ضد استعماری‌ای که درمورد آن‌ها در کتابم- از ویرانه‌های امپراتوری۱۳- نوشتم، وقتی در مورد ارتباط بین حقوق بین‌الملل و سلطه امپریالیستی صحبت می‌کردند خود را به کارل اشمیت محدود نمی‌کردند.چیزی که سعی می‌کنم بگویم این است که می‌توان به بی‌شمار نویسنده رجوع کرد، چنان که من این کار را قبلاً انجام داده‌ام، اما بدون آگاهی و رفع برخی اختلافات عمیق در زندگی فکری راه به جایی نخواهیم برد. به عنوان مثال، رابیندرانات تاگور در دهه‌های ۱۹۱۰ و ۱۹۲۰ برخی از تندترین انتقادها را دربارۀ ناسیونالیسم‌ها و امپریالیسم‌های رقابتی نوشت، به یک اندازه درمورد ژاپن و ایالات متحده، این درحالی بود که توماس مان و بسیاری از نویسندگان آلمانی، فرانسوی، و ایتالیایی مشغول قلم‌‌زدن دربارۀ شکوه تمدن‌هایشان بودند. می‌بینیم که رمان کسالت‌بار و کینه‌توز مان یعنی تأملات مردی غیرسیاسی۱۴، که خودش بعدها آن را به عنوان نوشته‌ای گوبلزی تقبیح کرد، در انگلیسی بازترجمه شده و به عنوان اثری کلاسیک در نیویورک ریویو آو بوکس منتشر می‌شود. من تردید دارم که اثر همچنان درخشان تاگور یعنی ناسیونالیسم، که یک سال زودتر منتشر شد، بتواند حق چاپی با چنین اعتبار کسب کند.چپ‌ها هم نقاط کور خود را دارند. فیصل دیوجی اخیراً به این اشاره کرده که چگونه جودیت باتلر در آخرین کتاب خود، نیروی عدم خشونت۱۵، به «غیرغربی‌ها» بی‌توجه است یا «شخصیت‌ها و منازعاتی را کوچک می‌شمرد» که به موضوعش مرتبط‌اند، در عوض بر «شمار کوچکی از صاحب‌نظران اروپایی نام‌آشنا» تکیه می‌کند. به عبارت دیگر، انبوهی از والتر بنیامین‌ها و نه امثال نلسون ماندلا و مارتین لوتر کینگ. خودِ گزارش دیوجی نشانه‌ای از تغییر اوضاع است، هرچند نه با سرعتی کافی. پژوهشگران جوان در حال شکستن چارچوب‌های قدیمی و تنگ‌نظرانۀ اندیشه و تعصب هستند. شک دارم بعد از اینکه آن‌ها را بخوانید بتوانید صادقانه از کنارشان بگذرید. دو مثال از آخرین‌هایشان عبارت‌اند از: کتاب آدوم گتاچیو، جهان‌سازی پس از امپراتوری: رونق و زوال تعیین سرنوشت۱۶ و کتاب پریا ساتیا، دژخیم زمان: چگونه تاریخ تاریخ می‌سازد۱۷.جنکینز: دو کلمه‌ای که مدام می‌شنوم و برای توضیح پیروزی کم‌رنگ‌تر از انتظار بایدن درمقابل ترامپ به کار می‌رود، «آزادسازی» و «عادی‌سازی» هستند. ایده این است که هرچند بایدن خیلی چیزها را برای توضیح باقی گذاشت، ولی فرایندی از ترمیم و سازش را شروع می‌کند که نه‌تنها ایالات‌ متحده را به وضعیت عادی سیاسی و اجتماعی برمی‌گرداند، بلکه آنچه نظم بین‌الملل لیبرال گفته می‌شود را هم برخواهد گرداند. آنچه در کالبدشکافی‌های انتخابات واضح است؛ این است که لیبرال‌ها انگیزه‌ای قوی‌ برای عادی‌سازی و میلی وافر برای غافلگیری به واسطه موفقیت پوپولیست‌ها دارند که مختص به این کشور هم نیست. نظر شما در این باره و انتخابات آمریکا به طور کلی چیست؟میشرا: فکر می‌کنم اشکالی ندارد اگر بگوییم که بسیاری از آنانی که در ۲۰۱۶ و ۲۰۲۰ به ترامپ رأی دادند، همان‌هایی بودند که در ۲۰۰۸ و ۲۰۱۲ اوباما را انتخاب کردند. کاندیدایی حاشیه‌ای که وعده می‌دهد تجارت را به حالت معمول دربیاورد، خصوصاً بعد از مواجهات تکان‌دهنده با تخلفات سیاسی و مالی و فجایعی مانند ترور، طوفان کاترینا و بحران مالی، بسیار جذاب است. اوباما پس از اشتیاق عمیق و گسترده برای تغییر به قدرت رسید و به طور منحصر به فردی توانمند شد، اما در ادامه انتخاب کرد که عضویت خود را در طبقه حاکم تقویت کند، گرچه همزمان خزعبلات آرامش‌بخش زیادی درمورد فراجناحی بودن به زبان می‌آورد. آیا در این صورت عجیب است که از پس آن ترامپ ظاهر ‌شود و سرخوردگان و تلخ‌کامی‌های روزافزون آنان را به تغییر متصل کند؟ و آن‌ها را بر ضد بنیاد خودخواهانه‌ای هدایت کند که با مرد سیاه‌پوستِ آتلانتیک‌خوانی نشسته در کاخ سفید، خود را بهترین در جهان تصور می‌کند؟ فکر می‌کنم آن بنیاد قدیمی، که از راست‌میانه‌رو تا راست افراطی را شامل می‌شد، با شوری طغیان‌گر و بنیادبرافکنی در همه جا غافلگیر شده است، در هند و بریتانیا به اندازۀ ایالات متحده. بنیادی که با خودآزمایی غریبه است، و چپ‌ها را که در بهترین حالت نیرویی حاشیه‌ای هستند، مقصر گرفتاری‌های خود جا می‌زند. انتخاب بایدن می‌تواند این روند را تشدید کند، و هیچگاه نباید فراموش کنیم که از زمان جنگ سرد، دژخیم‌سازی از چپ کار سیاسی و فکری را در ایالات متحده بسیار آسان کرده است.با توجه به دورشدن چالش‌های انتخاباتیِ راست‌های افراطی و تضمینِ احیای دوبارۀ حرف‌های پیشین، بنیاد قدیمی و شیپورچیانش در رسانه‌ها در صددند تا چپ را بیش از این بدکار نشان دهند. در شوک و نگرانیِ کسانی مثل [الکساندریا اوکاسیو-کورتز] و دیگرانی در حزب دموکرات که برای پیروزی بایدن سخت تلاش کردند و در حد خود موفقیت‌هایی به‌دست آوردند، حملات مدتی است که شروع شده‌اند. خود بایدن قرار است ناامیدکننده باشد، واقعاً منصفانه نیست. محدودیت‌های او و هم‌قطاران اوبامایی‌اش و همچنین دامنۀ چالش‌های اقتصادی پیش‌روی آن‌ها کاملاً مشخص است. به‌علاوه، حدود ۷۰ میلیون رأی ترامپ گواه این است که تمایلاتِ بنیادافکنانه از بین نرفته است؛ نه در ایالات متحده، نه در هند، نه در بریتانیا، نه در ایتالیا و مطئمناً نه در فرانسه.آیا به خاطر دارید که در سال ۲۰۱۶، چگونه از [رئیس‌جمهور امانوئل] مکرون به‌عنوان امید بزرگ نظم لیبرال، و [تونی] بلر فرانسوی، یاد می‌شد؟ فردی که می‌گفتند فرهیخته‌تر و روشنفکرتر از اوباما است. سرنوشتش چه شد؟ اکنون به مکرون نگاه کنید، تقریباً درهمۀ حوزه‌های انتخابیه مطرود شده و تلاش می‌کند با نزدیک شدن به موضع [رهبر جبهه ملی] مارین لوپن درمورد اسلام، بخت خود را افزایش دهد. بایدن بیش از مکرون با آن نظم بی‌اعتبار کهنه مأنوس است و کمتر از او ناجی خوبی برای این نظم محسوب می‌شود. همچنین، فکر نمی‌کنم آخرین پیام ترامپ و توییت‌های او را هنوز دیده باشیم. تمایل به عادی‌سازی، وضعیتی که اساساً در آن نابرابری‌های فاحشْ پشتِ پردۀ ظرافت و مدنیت پنهان می‌شود، همان چیزی است که در ابتدا ترامپ را برای ما به ارمغان آورد. پیگیری دوباره عادی‌سازی می‌تواند ترامپ را با دوزی دوبرابر به ما برگرداند، یا نسخه‌ای بیاورد که سمی‌تر و مهلک‌تر از نمونۀ اصلی آن باشد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Mishra, Pankaj. Bland Fanatics: Liberals, Race and Empire.Verso Books, 2020 پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با پانکاج میشرا در تاریخ ۲۳ نوامبر ۲۰۲۰ با عنوان «The Liberal Establishment Is ‘a Stranger to Self-Examination’» در وب‌سایت نیشن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ دی ۱۳۹۹ با عنوان «گفت‌وگو با پانکاج میشرا دربارۀ کتاب جدیدش» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• دنیل استینمتز-جنکینز (Daniel Steinmetz-Jenkins) روزنامه‌نگاری آمریکایی است که در نیشن مجموعه‌ای از گفتگوها با متفکرین را انجام می‌دهد.••• پانکاج میشرا (Pankaj Mishra) رمان‌نویس و جستار‌نویس هندی است. او تحصیلات خود را در دانشگاه جواهر لعل نهرو به پایان رسانده است و با انتشار کتاب هند در اذهان (India in Mind) که پژوهشی دربارۀ مهم‌‌ترین نوشته‌های مربوط به هندوستان است به شهرت رسید. میشرا در حال حاضر استاد دانشگاه لندن است.[۱] Triumphalism: گرایش به همیشه پیروزدانستن خود [مترجم].[۲] شاعر لهستانی که در سال ۱۹۸۰ برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شد [مترجم].[۳] نویسنده و منتقد آمریکایی که همیشه به رادیکال‌بودن و تندروی متهم بود [مترجم].[۴] Ivy League یک مجموعه متشکل از معروف‌ترین گروه دانشگاه‌های خصوصی کشور آمریکا[۵] wonkfests[۶]  The Power Elite کتابی دوران‌ساز از جامعه‌شناس جنجالی آمریکایی، سی رایت میلز. میلز در این کتاب با کار تجربی عظیمی نشان می‌دهد چطور شبکه‌ای از نخبگانِ قدرتمند آمریکا را می‌چرخانند [مترجم].[۷]  The New Class کتابی از متفکر و منتقدی به نام میلوان جیلاس دربارۀ طبقۀ نوظهور نخبگانِ قدرتمند کمونیست در بلوک شرق [مترجم].[۸] cancel culture[۹] Proud Boys[۱۰] East Coast[۱۱] ۱۶۱۹ Project[۱۲]  This Life: Secular Faith and Spiritual Freedom [۱۳]  From the Ruins of Empire[۱۴]  Reflections of a Nonpolitical Man[۱۵]  The Force of Nonviolence[۱۶]  Worldmaking After Empire: The Rise and Fall of Self-Determination[۱۷]  Time’s Monster: How History Makes History ]]> پانکاج میشرا تاریخ‌وسیاست Wed, 23 Dec 2020 04:46:14 GMT https://tarjomaan.com/interview/9995/ به خانۀ مادرم رفتم، وقتی دیگر مادری نداشتم https://tarjomaan.com/neveshtar/9988/ رجا شحاده، گرانتا— هیچکس نمی‌تواند مطمئن باشد که دارد کار درست را انجام می‌دهد یا نه، به‌خصوص وقتی بیمار، مثل مادرم در آن اواخر، فقط با مشقت بتواند حرف بزند. اما تمام شواهد حکایت از آن داشتند که او نمی‌خواست به زندگی ادامه دهد.زوال‌که آغاز می‌شود، چه سرعتی دارد؛ چه شتابان است سقوط به ورطۀ فراموشی.آن روز صبح همراه برادرم سامر و همسرم پنی به آپارتمان مادرم رفتیم تا با آن خانه وداع و تخلیه‌اش کنیم. انتظار داشتم خانه‌ای سرد و خالی از زندگی باشد. خانۀ والدینم، خانۀ سال‌های میانی؛ سال‌های یک زندگیِ طبقۀ متوسطی که بس پرآشوب، پردردسر و مملو از تراژدی نیز بود. خانه‌ای که، چه در گذشتۀ دور و چه همین اواخر، ماجرا زیاد به خود دید و هر دوی والدینم توی تابوت‌هایشان از آنجا خارج شدند. قرار بر این بود که خانه را پس از تخلیه پس بدهیم، خانه‌ای که مادرم صاحبش نبود و من دیگر هرگز مجبور نخواهم بود که شاهدِ بیرون‌بردن جنازۀ کسی از آنجا باشم. اما برخلاف انتظار، خانه را آن‌قدرها هم خالی از زندگی نیافتیم. پدر و مادرم هنوز آنجا بودند، همان‌طور که بخشی از خودم آنجا بود، بیش‌ازآنچه انتظارش را داشتم.اینک آفتاب غروب کرده، شفق تمام شده و شب پیش رویمان است؛ شبی تاریک و بی‌مهتاب. به اتاق مادر رفتم و آنجا، لحافی را دیدم که روی تخت خالی‌اش پهن بود، همان لحافی که والدینم را در تمام خانه‌هایی که در آن زیسته بودند همراهی کرده بود.چند ماه پیش‌ازآنکه مادر بمیرد، برادرم تلفن کرد. «فکر می‌کنی می‌تونه ما رو بشناسه؟» صدایش اندوه، سرخوردگی و درد فشارندۀ عمیقش را لو می‌داد. گفتم نمی‌دانم.تنها چند هفته پیش از آن مادر توانسته بود تک‌گویی مارک آنتونی در [نمایشنامۀ] ژولیوس سزار را از حفظ بخواند؛ آن را در مدرسۀ دخترانۀ آنگلیکان در اورشلیم خوانده بود. گویی داشت از پشت حجاب مرگ ظاهر می‌شد تا به ما ثابت کند که عقلش را از دست نداده است. داشت تصمیم می‌گرفت این زندگی را با ذهنی بی‌عیب‌ونقص ترک کند. عملی بود متهورانه و باوقار که ثابت می‌کرد او در انتخاب مرگ کماکان داشت اراده‌اش را اعمال می‌کرد. از زندگی خسته شده بود.مدتی بود که این فرایند زوال، این افول پیش‌رونده، در جریان بود. وقتی فهمیدم که مادرم چندی است دندان‌هایش را تمیز نمی‌کند قلبم شکست. وقتی حالش خوب بود هرگز از این کار باز نمی‌ماند. پرستارش نیز برایمان توضیح داد که مادر نیمه‌شب‌ها از خواب بیدار می‌شود و در خانه راه می‌رود و پدرم را صدا می‌زند: «عزیز، عزیز، کجایی؟»نوری که به خانه سرریز می‌کرد سایه می‌انداخت. همان ساعتی بود که مادر بیش از هرچیز دیگری از آن نفرت داشت، وقتی نهایت سعی‌اش را می‌کرد تا تنها نباشد.مادر همیشه می‌گفت «همان لحظه که همسایه زنگ در را زد و ترس را در صدایش شنیدم، فهمیدم چه اتفاقی افتاده». انگار انتظار آن را می‌کشیده است. آن لحظه هرگز فراموشش نشد. آن لحظه، نشانۀ گذار از شوهرداشتن، از همسری مغرور بودن، و تبدیل‌شدن به بیوه‌ای شوربخت بود.بعدها، دوستش ابتسام که شوهر خودش را چندی پیش از دست داد، سریع و بدون اینکه برای نفس‌کشیدن مکث کند، مفتخرانه تعریف می‌کرد که این شوهر او، آقای دکتر، بود که قبل از بقیه به صحنۀ جرم رسیده بود. پی حرفش را می‌گرفت تا مادرم را باخبر کند از آنچه شوهرش وقتی به راه ماشین‌روی گاراژ رسیده بود، با چشمانش دیده بود؛ همان‌جا که پدرم تازه ماشینش را پارک کرده و داشت به‌سمت درِ خانه راه می‌پیمود. اینکه چطور پدرم، که قاتلی گلویش را بریده بود، در استخری از خون افتاده بود و خون تا خیابان شُره کرده بود. اینکه چطور آقای دکتر انگشت‌هایش را روی گلوی پدرم گذاشته بود تا ببیند که نبضش می‌زند یا نه، و دیده بود که مدتی است که مرده. برای نجاتش خیلی دیر شده بود.پس از مرگ پدر، مادرم و من در اتاق آفتاب‌گیر می‌نشستیم. مادر با عجز می‌پرسید «چرا این کار را کرد؟» انگار پدرم خودش این بلا را سر خودش آورده باشد. مادر این عادت را داشت، عادت سرزنش‌کردن قربانی. من می‌گفتم که پدر همان‌طور که می‌خواست زندگی کرد. خودش را راضی کرد. دوست داشت این‌طور زندگی کند.«که من را این‌طور رها کند؟» و من سنگ‌دل بودم، ناتوان از شروعِ درکِ ماهیتِ رابطه‌شان که آن را به‌کل اشتباه فهمیده بودم. او همانند زنان هم‌نسل خودش به مردش زنجیر شده و با او تکمیل می‌شد و مستقل از او هیچ زندگی‌ای نداشت، اما من نمی‌توانستم ارزشی برای این کارش قائل باشم.می‌گفت «چرا؟ دلیل همۀ این کارها چه بود؟ چه چیز بیشتری لازم داشتیم؟ چرا مجبور بود به جنگیدن ادامه دهد؟ برای کی؟ چه کسی لیاقت این‌همه تکاپو را دارد؟ حالا چه کسی به من اهمیت می‌دهد؟ حالا که او نیست و من را تنها گذاشته چه زندگی‌ای دارم؟ جگرم می‌سوزد».«وقتی زنده بود خانه‌مان پر بود از ملتمسین، آن‌ها که می‌خواستند او برایشان نزد فرماندهان نظامی پادرمیانی کند. او را جلو می‌فرستادند، در معرض خطر قرارش می‌دادند و خودشان پشت او مخفی می‌شدند، می‌ترسیدند از اینکه اسم خودشان لکه‌دار شود. می‌رفت جلو و آن‌ها پنهان می‌ماندند. همیشه مشتاق کمک‌کردن به هر کسی بود که کمک می‌خواست، تاجایی‌که از دستش برمی‌آمد. آن‌ها که ازش کمک می‌خواستند هرگز قدر این را ندانستند که چه زحمتی برایش دارد و چه هزینه‌ای به من تحمیل می‌کند، منی که رنج خستگی و متهم‌شدن را درش می‌دیدم. او هرگز تسلیم نشد. اگر قرار بود به مسئولی رو بیاندازد تا کاری را انجام بدهد، بارها و بارها زنگ می‌زد، بیست بار، سی بار، چهل بار اگر لازم بود، هرگز تسلیم نمی‌شد. حتی از شخصی که به این لطف نیاز داشت هم سمج‌تر می‌شد. برایش مسئلۀ غرورش بود. هرگز به خودش اجازه نمی‌داد شکست بخورد، مهم نبود چقدر برایش گران تمام می‌شود. این آدم‌ها بعد از مرگش کجا بودند؟»خبر داشتم که برای ما نیز کارهای زیادی انجام داده بود. کاری کرده بود که کماکان احساس خاص‌بودن بکنیم و وقارمان را حفظ کنیم. از بدترین بلایای شکست و وضعیت وحشتناکِ اشغال نجاتمان داده بود. او دربرابر اشغالگر ایستاده بود و توانسته بود در هر نقطه با سربازان و افسران آن‌ها رویارو شود. هرگز از آن‌ها اطاعت نکرد.مادرم در کنفرانس مطبوعاتی‌ای که در هتل اَمریکن کلونی در اورشلیم ترتیب دادیم تا از شکست پلیس اسرائیل در انجام تحقیقات مناسب دربارۀ قتل پدرم گزارشی بدهیم، گفته بود «اجازه دادند مردی که بیشترین تلاش را برای صلح انجام داده بود، بدون عدالت بمیرد». اما همه خود را به نشنیدن زدند. خطاب او به جامعۀ اسرائیل بود که تعداد زیادی از دوستانش در میان آن‌ها بودند، اما حتی یک نفر از آن‌ها نیز تماس نگرفت تا پیشنهاد یاری دهد.مادرم حق داشت عصبانی باشد. پس از اینکه پدرم مُرد همه رهایش کردند. مردم ما به سوراخ‌هایشان خزیدند و ترجیح دادند خطر نکنند یا درباره‌اش حرف نزنند؛ بسیاری از آن‌ها از دست‌داشتن رهبرانشان در این قتل احساس شرم می‌کردند. اسرائیلی‌ها، با خودپسندیِ خاصِ خودشان، گفتند «بله، البته که آن‌هایی که آن‌سو زندگی می‌کنند، همین‌طوری‌اند».و چه شجاع بود مادر وقتی با هم به جست‌وجوی عدالت برخاستیم. این آخرین خدمت، آخرین فداکاری‌اش برای شوهری بود که در طول زندگی مشترکشان از او بسیار طلبیده بود. اما موفق نشدیم. آن‌ها همۀ درها را به رویمان بستند. مادرم از دیدن پدرم بعد از مرگش سر باز زد، گفت که می‌خواهد او را سرزنده و فعال، نه همچون یک جنازه، به خاطر بسپارد. هرگز سر گورش نرفت و به‌ندرت درباره‌اش حرف می‌زد. پدر در زندگی‌اش حضور داشت و در سکوت همراهی‌اش می‌کرد. مادر هرگز دست از او نکشید. ممکن است علت امتناع مادر از ترک خانه‌ای که قتل در آن رخ داده بود، فهمش از معنای وفاداری به شوهر بوده باشد. آنجا ماند، نگهبان خانه، نگهبان مایملک و کاغذهای پدر، و هرگز پستش را رها نکرد.امروز که دوروبر خانه را می‌گشتیم، اسناد بیشتر و بیشتری از این قضیه پیدا می‌کردیم و دربارۀ زندگی مشترک آن‌ها هرچه بیشتر ‌فهمیدیم. آن سمت کمد که متعلق به پدر بود هنوز پر از لباس‌هایش بود. مادر هرگز آن‌ها را اهدا نکرد. همه‌چیزِ خانه نشان می‌داد که او منتظر بازگشت پدر بوده است. نمی‌توانست بپذیرد که او مرده است.نگاهی انداختم به اتاق تلویزیون، با آن میز قهوه‌خوری گرد بزرگش روی فرش ایرانی. حالا اتاق پر شده بود از کارتن‌‌های کاغذها و کتاب‌های پدر و راه بند آمده بود. یاد مادر افتادم که چطور چابک و قبراق دوروبر خانه راه می‌رفت.ازش پرسیدم «مامان، چرا چشم‌هات رو باز نمی‌کنی؟ دردت میاد؟»جواب داد «نه». بعد با لحنی واقع‌گرایانه اضافه کرد «می‌خواهم تمامش کنم».اولین بار نبود که از کلمۀ «فینیش» انگلیسی استفاده می‌کرد. پیش‌ از آن، پنی و من داشتیم دربارۀ یافا برایش حرف می‌زدیم تا دلداری‌اش بدهیم.در آخرین سال‌های زندگی‌اش اغلب اوقات عصبی، پریشان و ناراحت بود. تنها وقتی که حالش بهتر می‌شد موقعی بود که او را به یافا می‌بردیم تا کنار دریا بنشیند. تنها آنجا بود که از ما سیگار می‌خواست و آن را با لذت فراوان دود می‌کرد و دودش را با بی‌قیدی به آسمان می‌فرستاد.در آن آخرین هفتۀ زندگی‌اش پرسیدم «مادر، دلت می‌خواهد ببریمت یافا تا کنار دریا بنشینی و سیگار بکشی؟»گفت «نه، تمام». بیان کلمات برایش مشقت‌بار شده بود و این تنها چیزی بود که توانست سر هم کند.بو برده بودم، اما بعد از آن بود که مطمئن شدم مادرم در چند هفتۀ گذشته می‌خواسته بمیرد. شاید فکر می‌کرد اگر چشمانش را ببندد، اگر جهان را از ذهنش بیرون کند، این اتفاق می‌افتد.پنی موافق نبود. «بدنش واکنش نشان می‌دهد. اگر واقعاً تصمیم گرفته بود بمیرد غذا نمی‌خورد».گفتم «این‌جوری به‌ ماجرا نگاه کن که غذا می‌خورد چون غذا به او می‌دهند و نمی‌خواهد امتناع کند و بعد مجبور شود ببیند که ما شلوغش کنیم و مجبورش کنیم بخورد؛ توی یک حالت منفعل است و فقط می‌خواهد از این وضعیت خلاص بشود».اگر شجاعتش را داشتم و می‌دانستم چطور، به مادر در این راه کمک می‌کردم. این مهربانانه‌ترین کاری بود که می‌شد کرد.می‌دانستم. می‌دانستم که مادر برای مرگ می‌جنگد. می‌جنگد تا بمیرد. می‌کوشد خود را برای آنچه در انتظارش است آماده کند. مثل همیشه این کار را به‌روش خودش انجام داد. هیچ احساسی بروز نداد؛ همه‌چیز را توی خودش ریخت. من آن دوروبر ول می‌گشتم. باعث شد احساس بی‌کفایتی کنم و این فرق زیادی با روش معمولش نداشت. فکر می‌کردم اگر پسر خوبی بودم باید در مردن کمکش می‌کردم. این را بیشتر از هر چیز دیگری می‌خواست و من اگر شجاعتش را داشتم، یاری‌اش می‌کردم. اما توانش را نداشتم. این اخلاق مادرم بود -حتی در مرگ- که مرا با احساس گناه و بی‌کفایتی رها کند؛ با این احساس که آن مردی نشدم که امیدوار بود بشوم.و بااین‌همه، مادر تا آخرین ماه‌ها، تا وقتی که مرگ از راه رسیده بود، به آن اشاره‌ای نکرد. به‌وضوح داشت خود را آماده می‌کرد. روزی، یک ماه پیش از مرگش، پرستارش اطلاع داد که مادر، صبح که از تختخواب بیرون آمده و احساس بهبودی کرده، به او گفته بود «انگار مرگ از کنارم گذشت». نگرانم که لحنش پیروزمندانه نبوده باشد.او دست از مادربودن کشید و تبدیل شد به زنی که دارد خود را برای مرگ آماده می‌کند و از آن‌هایی که پیش از او به آن دیار شتافته‌اند کمک می‌طلبد؛ از پدر و مادرش. او دوباره فرزند آن‌ها شده بود و مدام به‌نوبت صدایشان می‌زد تا بیایند و با او باشند، تا به کمکش بشتابند. حالا به آن‌ها بیش از هر کس دیگری نیاز داشت.پنی و من چندین بار تلاش کردیم تا بیدارش کنیم، تا مجبورش کنیم نزد ما باز گردد. اما تصمیم گرفته بود دنبال مرد ریش‌سفیدی برود که انگار از تخیل غنی‌اش دست‌چین شده بود، تخیلی که پر بود از اجنه و شخصیت‌های عجیب‌وغریبی که ساکن جنگل‌هایِ مرموزِ قصه‌های فوق‌العاده‌ای بودند که وقتی بچه بودم برایم تعریف می‌کرد. حالا او داشت خود را تسلیم آن مرد می‌کرد و دنبال او به اعماقِ ژرف آن جنگل مرموز می‌رفت که ما درباره‌اش هیچ نمی‌دانستیم.او دیگر شب‌ها به کنج‌وکنار خانه نمی‌رفت تا شوهرش را صدا بزند و در هر اتاقی دنبالش بگردد. «عزیز، کجایی؟ کجایی؟» می‌رفت تا در مرگ به او ملحق شود. مجبور بود آن آخرین کوچۀ تاریک به‌سوی جنگل نمناک را به‌تنهایی طی کند؛ در پی آن مرد با موها و ریش‌های سفید آویزانی بود که ژاکت آبی آسمانی پوشیده بود و ژاکتش جیب‌های بسیار داشت. از او می‌خواست تا بیاید. صورت کشیده‌اش با چشمان آبی از او می‌خواست تا بیاید، به‌نزد او بیاید. با اکراه شروع به تعقیب آن مرد کرد. گونه‌هایش تهی شدند. صورتش کشیده‌تر شد. رفته‌رفته ظاهرش فرق کرد، بیشتر به آن دنیا شبیه بود تا این یکی.از ایوان شیشه‌ای به بیرون، به افق نگاه کردم و به مادر در آن آخرین هفته‌ها فکر کردم، به روزهایی که داشت با پایان زندگی‌اش روی زمین مواجه می‌شد؛ از خاطرم گذشت که بازگشتن یا بازنگشتن مادر باید در ذهنش به اینکه آیا چیزی برای بازگشتن وجود دارد یا نه گره خورده باشد. حتماً بر آن شده بوده که چیزی وجود ندارد و بنابراین به راهش ادامه داده و هرگز به عقب بازنگشت.چه شجاعانه به مرگ نزدیک شده بود. این آخرین درسی بود که به من داد: نگران مرگ نباش. وقتی بیاید آماده خواهی بود. همان‌طور که آنجا ایستاده بودم و به تاریکی می‌نگریستم، حرف‌های پدرم یادم آمد. حرف‌هایی که بیست و پنج سال پیش، وقتی دور میز چوبی سفیدرنگ در آشپزخانه نشسته بودیم، گفته بود: «بعد از مرگ من تو مراقب مادرت خواهی بود». آیا این کار را کردم؟ آیا به وعده‌ام عمل کردم؟ آیا پسر خوبی بودم؟دفتر خاطراتی از آخرین ماه‌های زندگی مادر نگه داشته‌ام. اما چنان حزنی دارد که نمی‌توانم دوباره بخوانمش. حرف از تلاش‌های مکرر من است برای اینکه کاری کنم تا مادر در خانه، به‌دور از بیمارستانی که از آن متنفر بود بمیرد. اما حتی همین کار را هم نتوانستم برایش انجام دهم. دانستن اینکه بهترین انتخاب‌ها برای بیمار محتضر کدام‌اند، چه انتخاب‌های پزشکی چه اخلاقی، دشوار است. کسی هم کمک زیادی به آدم نمی‌کند. آخرین بار همراه مادر سوار آمبولانس شدم و فریادهای دردناکش را شنیدم، فریادهایی که حالا بی‌صدا شده بودند. توان خیلی کمی داشت، حتی برای فریاد زدن.چقدر دیدن مادرم در بیمارستان برایم دشوار بود، با آن‌همه سوزنی که در بدنش فرو رفته بود و از درمانی عذاب می‌کشید که نمی‌خواست، زیرا دیگر تصمیمش را گرفته بود که می‌خواهد بمیرد. یک هفته بعد در بیمارستان، با سوزن‌هایی که توی بازوها و دست‌های دوست‌داشتنی‌اش فرو رفته بودند و ماسک اکسیژنی که دهان زیبایش را پوشانده بود و جلوی حرف‌زدنش را می‌گرفت، حتی اگر می‌خواست چیزی بگوید، از دنیا رفت. ما آن دوروبر ایستاده بودیم و هیچ کمکی هم ازمان ساخته نبود.برادرم سامر تا این لحظه بیشتر کارهای تخلیۀ خانه را انجام داده بود. همه‌چیز بسته‌بندی شده بود، تمام آن خانه ‌و زندگی به تعدادی جعبه تقلیل یافته بود. فکر کردم زندگی هم این‌طور تمام می‌شود، درون یک جعبه و زیر خاک. اما پیش از شروع آخرین گردش به دور خانه‌ای که تجزیه و عریان شده بود، هنوز معدودی شیء با معناهایی خاص باقی بود که باید درباره‌شان تصمیم می‌گرفتیم.اولی پرتره‌ای از پدرم بود که اسماعیل شاموت طی دوران تبعیدش در رُم کشیده بود. باید به من که پسر بزرگتر بودم می‌رسید. اما چون فرزندی ندارم آن را به برادرم پیشکش کردم. وقتی نوبت به بودای چینی که والدینم با خود از خانه‌شان در یافا آورده بودند رسید، سامر آن را به من پیشکش کرد زیرا در یکی از کتاب‌هایم درباره‌اش نوشته بودم. اما آن را به او پس دادم. این مجسمه باید در خانواده باقی بماند و این اوست که می‌تواند آن را تضمین کند.آنگاه به آخرین نقاشیِ روی دیوار رسیدیم، نقاشی زنی با یک گلدان شکسته که لورا، خالۀ مادر، آن را کشیده بود. پسرش سهیل از من خواسته بود تا آن را برایش به لندن، جایی که اکنون ساکن آن است، بفرستم. وقتی آن را از قابش جدا می‌کردم غبار برخاست. خاک حیفا بود، خاک صومعه‌ای که نقاشی را تا سال ۱۹۶۷ که موفق شدیم آن را پس بگیریم، در آن نگه می‌داشتند. غبار با تردید به پرواز در آمد و سپس ناپدید شد. دریافتم که این آخرین پیوند فیزیکی ما با آن سرزمین کهن بود که نسل والدینم زمانی در آن می‌زیستند؛ یک پُف غبار کهنه.وقتی سامر داشت پرترۀ پدر را از دیوار پایین می‌آورد، یاد حرف مادر افتادم. آن چند ماه آخر عمرش، در جوابِ من که می‌کوشیدم با نشان‌دادن این پرتره به او ثابت کنم که اینجا خانه‌اش است، حرفم را باور نکرد و گفت «هر شب می‌آیند و این چیزها را به در و دیوار آویزان می‌کنند، برای همین اینجاست. اما اینجا خانۀ من نیست. می‌خواهم بروم خانه». و حال ما اینجا بودیم و داشتیم آن را، همان‌طور که پیش‌گویی شده بود، از دیوار می‌کندیم.دیوارها به‌سرعت برهنه شدند و اثاث آشنای قدیمی را از آنجا بردند و کتاب‌ها بسته‌بندی شدند. فضای میان دیوارها داشت باریک‌تر می‌شد، داشت از خانۀ او بودن، یا درواقع خانۀ جوانی من بودن، باز می‌ایستاد.لباس‌ها را روی هم تلنبار کرده بودیم تا اهدا کنیم. پیش‌ازآنکه آن‌ها را جا بگذاریم، دنبال ژاکت سیاهی گشتم که او دوستش داشت و سال‌های سال آن را بارها و بارها پوشیده بود. آن را جلوی دماغم گرفتم و بوییدم، آخرین دَمِ عطرِ مادر.زمانی‌که خانۀ تخلیه‌شده را ترک می‌کردم، یکی از یادگاری‌های بازمانده از زندگی سنتی قدیمی مادر را دیدم؛ ساکت پشت پنجره در تاریکی ایستاده بود، امیدوار بود که نبینیمش، تظاهر می‌کرد به اینکه در خانه نیست؛ این‌گونه عذری داشت برای شانه خالی کردن از وظایف همسایگی و دوستی نسبت به ما که فرزندان دوستان و همسایگان همۀ عمرش بودیم. وقتی به صورت آرایش‌کرده‌اش نگاه کردم، خشنود شدم از اینکه برای همیشه زندگی‌ای را ترک می‌کنم که در آن خدمت‌کارها وظایف سخت را انجام می‌دادند، که در آن اهمیت داده می‌شد به اینکه چه کسی دیگری را دعوت می‌کند و چه کسانی به کدام میهمانی‌ها دعوت می‌شوند. حلقه‌ای اجتماعی از افرادی پوچ که به هم می‌چسبند نه به‌خاطراینکه دیگری واقعاً برایشان مهم است، بلکه به‌این‌خاطر که نمی‌توانند تنهایی را تحمل کنند؛ این آدم‌ها هرگز برایم اهمیتی نداشتند؛ شاید بی‌شباهت به پدربزرگم، سلیم، نباشم که ترجیح می‌داد تا در اتاقش تنها بماند و کتاب‌هایش را بخواند درحالی‌که همسرش جولیا مهمانی برگزار می‌کرد؛ اما از طریق مادرم و عذابی که در سال‌های واپسین از طرد و بی‌اعتنایی به آن‌ها می‌کشید، به ایشان گره‌خورده ماندم.فکر کردم نباید مجبور باشم تا با این همسایه خداحافظی کنم یا او را ببینم، بلکه درعوض، شایسته است که در سکوت و با قاطعیت، به سنت‌های اجتماعی این جامعۀ مطیعِ پر از تظاهر پشت کنم. جامعه‌ای که دیگر هرگز مجبور نیستم خودم را درگیرشان کنم، به آن‌ها فکر کنم یا تحملشان کنم. همسایۀ مادر بدون لبخند ساختگی‌اش توأمان غمگین و عبوس می‌نمود.آخرین خداحافظی خاموش را با خانۀ مادر انجام دادم و با یک بغل جعبه، تا ماشینم در گاراژ قدم زدم، همانجا که آن کردار دهشتناکی رخ داده بود که زندگی مادر را نابود کرد.چند ماه بعد در اتاق مطالعه‌ام نشسته بودم که پنی وارد شد. پرسید «نمی‌خواهی عکسی از مادرت آویزان کنی؟» و تعدادی عکس برایم آورد تا از بینشان انتخاب کنم.به این کار فکر کرده بودم اما مطمئن نبودم که آماده‌ام تا مادرم را که چنان پرقدرت در ذهنم زنده است، به تصویری قاب‌شده روی طاقچه تبدیل کنم یا نه. اما از بین دستۀ عکس‌هایی که پنی آورده بود تا از بینشان انتخاب کنم به یکی نگاه کردم و بعد به یکی دیگر و یکی دیگر. آن‌ها متعلق به دورۀ غمگین و دشواری که در ذهنم حک شده بود نبودند، بلکه به زمان شادتری تعلق داشتند که او در آن‌ها می‌درخشید و یادم آمد که مادر دوران خوشی نیز داشته و زندگی‌اش همیشه افسردگی و بدبختی نبوده است. یکی را انتخاب کردم که در آن شاد به‌نظرم می‌رسید.حالا که دقیق‌تر به صورت خندانش نگاه می‌کنم، متوجه چیزی می‌شوم که مدت زیادی از چنگم گریخته بود. دریافتم که هرچند بر دهانش لبخندِ پهنِ شجاعانه‌ای نشسته، اما چشم‌هایش داستان دیگری تعریف می‌کنند. آن‌ها بر گذشته‌ای دوردست متمرکزند. در آن‌ها شادی نیست. دهانِ خندانْ برای پرت‌کردن حواس است، چهرۀ عمومی است، شعفی مصنوعی است که می‌خواست با آن دیگران را خشنود سازد. این چشمانش هستند که سخن از حال او در آن دورۀ زندگی می‌دهند. آن‌ها به آنچه دهانش نشان می‌دهد خیانت می‌کنند. بااین‌همه، علی‌رغم آزمون‌های بسیارش در زندگی، او همواره کوشید تا به لبخندزدن ادامه دهد، حتی زمانی‌که سال‌هایش بسیار اندوه‌بار و دردش جانکاه بود. گاهی موفق به این کار نمی‌شد و یأس بر من هم چیره می‌شد و نمی‌دانستم چه کنم. درنهایت درد و غمش پیروز شدند و او را از ما گرفتند.دوباره به عکس قاب‌شده نگاه می‌کنم و عزم خودم را جزم می‌کنم تا از سرمشق او پیروی کنم. همان کاری را می‌کنم که او در زندگی‌اش کرد و روی لبخند تمرکز می‌کنم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را رجا شحاده نوشته و در تاریخ ۱۵ اکتبر ۲۰۱۵ با عنوان «Mother’s House» در وب‌سایت گرانتا منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «به خانۀ مادرم رفتم، وقتی دیگر مادری نداشتم» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• رجا شحاده (Raja Shehadeh) وکیل و نویسندۀ فلسطینی ساکن رام الله و نویسندۀ کتاب‌های غریبه‌ها در خانه (Strangers in the house)، آنگاه که بلبلان از خواندن باز می‌ایستند (When the Bulbul Stopped Singing) ، و قدم‌زنی‌های فلسطینی: یادداشت‌هایی دربارۀ مناظر ناپدیدشونده (Palestinian Walks: Forays into a Vanishing Landscape) است. ]]> رجا شحاده تاریخ‌وسیاست Wed, 16 Dec 2020 04:45:08 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9988/ دورۀ کووید۱۹ چه شباهتی با دوران‌های جنگ دارد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/9975/ کاترین نیکسی، اکونومیست ۱۸۴۳ — در پایان سال ۱۹۴۰، بریتانیا به تاریک‌ترین دوره خود رسیده بود. فرانسه نیمچه سقوطی کرده بود. هواپیماهای آلمانی شبانه به لندن حمله می‌کردند. دود از شهر لندن بلند می‌شد و تهدید اشغال‌گری آلمان همچنان نامعلوم بود. ۱۹ دسامبر، ویرجینا وولف به این می‌اندیشید که جنگ چطور زندگی‌اش را تغییر داده است. او در دفتر خاطرات درهم‌وبرهمش، تند‌تند، با نقطه‌گذاری ناقص و کلمات بی‌سروته نوشت: «جالب می‌شد، اگر می‌توانستم امروز -یعنی پنج‌شنبه- را بگذارم وسط، و بگویم جنگ دقیقاً چطور تغییرش داده است».خاطره‌نوشتن کاری هوس‌انگیز است. تا سال ۱۹۴۰، وولف نویسنده‌ای مشهور بود که کتاب‌هایش، خانم دالووی و به‌سوی فانوس دریایی‌، ادبیات انگلیسی را دگرگون کرده بود. آن‌وقت وولف به جنگ چگونه نگاه می‌کرد؟ چه حقایقی را برملا می‌کرد؟ در آن پنج‌شنبهٔ خاص، جنگ چه معنایی برای وولف داشت؟جواب این بود: خرید. برای وولف، معنای جنگ این بود که زندگیِ روزمره کمی دردسرساز می‌شود. وولف نوشت: «جیرهٔ کرهٔ نباتی‌مان آن‌قدر کم است که نمی‌توانم برای هیچ پودینگی شیربرنج ذخیره کنم. فروشگاه‌ها تا ظهر پر نمی‌شوند. همه‌چیز سریع خریده می‌شود. بیشتر اوقات، بعدازظهر همه‌شان تمام شده‌اند...».ماجرا فقط خرید نبود. کل کارهای خانه حالا سخت‌تر شده بود. جنگ یعنی ساعت کار خدمتکارها کم می‌شود و تغییر می‌کند. بنابراین وولف، علاوه‌بر کارهای دیگر، باید گردگیری هم می‌کرد و شوهرش، لئونارد، نظافت را انجام می‌داد. وولف می‌دید خبری از لباس جدید نیست؛ تنوع غذایشان هم کم شده است. و دیگر چه؟ دیگر، چیز زیادی برای گفتن نبود. حالا دستش کمی می‌لرزید. حملاتی صورت می‌گرفت. جمع‌کردن پرده‌هایی که جلوی نور را کامل می‌گرفتند نیم‌ساعتی کار شاق لازم داشت. و به‌جز این‌ها؟ «به‌جز این‌ها، طبق معمول نفسی می‌آید و می‌رود».اگر شرح‌حالِ کووید ۱۹ منتشر شود، با حس‌وحال و ماجراهایی نوشته می‌شود که نظامی خواهد بود. این روایت‌ها از افزایش اجساد و «تلفات» صحبت خواهند کرد. نویسندگان و مورخان، درست مثل تعدادی از رهبران فعلی جهان، از استعاره‌های نظامی استفاده می‌کنند: صحبت از «مبارزه» با بیماری، «نبرد» با ویروس نامرئی و حضور در «خط مقدم» است. دکتر‌ها وضعیت را «بدتر از منطقهٔ جنگی» توصیف می‌کنند. آن‌ها به بدرقهٔ تابوت‌ها در خیابان‌های ایتالیا سر تکان می‌دهند، به کیسه‌های حمل جسد در سردخانه‌های موقت، و ساختن بیمارستان‌هایی با اسم‌هایی (مثل نایتینگل) که یادآور مراقبت در بحبوحهٔ قتل عام در میدان جنگ‌اند.مسلماً آن روایت‌ها درست خواهند بود. اما غلط هم خواهند بود. چون برای اکثر آدم‌ها، در بیشتر مکان‌ها، این همه‌گیری نه هیجان و مرگ خط مقدم، بلکه ملال و کسالت‌باریِ جبههٔ داخلی را منعکس می‌کند. اینجا محل دشواری‌های خانگیِ کوچک اما بی‌وقفه است، و نیز خریدی که با ساعت‌های عجیب بازشدن مغازه‌ها و کمبودهای ناگهانی سخت‌تر شده است: تخم‌مرغ و آرد در دوران جنگ، و حالا مخمر نان و دستمال کاغذی [در دوران کووید]. حین جنگ، مثل امروز، برای خیلی‌ها وحشتناک‌ترین نبردها نه با دشمن، بلکه با وظایف کوچک و بی‌شمار زندگی بود: لباس‌های کثیف، بشوی و بساب، و روح خودِ آدم که گهگاه نقش دشمنی طاقت‌فرسا را بازی می‌کند.در بریتانیا، جایی که جنگ جهانی دوم بیشتر سرگرمی ملی است تا تاریخ ملی، جبههٔ داخلی۱ به‌‌شکل ساده‌لوحانه‌ای آشناست. هفتادوپنج سال از پایان جنگی می‌گذرد و ما هنوز زیر سایه‌اش هستیم. پوسترهای تبلیغاتی شجاعانه‌اش را به عنوان دکور استفاده می‌کنیم و از لیوان‌هایی می‌نوشیم که به ما می‌گویند: «آرام باشید و ادامه دهید»۲. مهمانی‌هایمان را با پرچم‌های عجیب‌وغریب زمان جنگ تزئین می‌کنیم و به «روحیۀ بلیتس»۳ متوسل می‌شویم، شعار ساده و خلاصه‌ای برای اشاره به طاقتمان در تحمل تاخت‌وتازها. در این جبههٔ داخلی خیالی، زنان، با کمرهای باریک، لباس پشمی پوشیده‌اند و لبخندهای شجاعانه‌ای به لب دارند. تاب می‌آوریم و دست به دست هم می‌دهیم.این تصویر سرخ‌گون به سیاستمان هم کشیده شده است. در بریتانیا، کارزار خروج از اتحادیهٔ اروپا مانور ملیِ نوستالژی بود: یک جور نمایش ناشیانه و روستایی از تاریخ، با حضور بوریس جانسونی که جسورانه نقش چرچیل را بازی می‌کند (که البته دور کمرهایشان فقط با هم یکی است) و اتحادیهٔ اروپای «ستمگری» که جای اروپای اشغال‌شده به دست نازی‌ها را می‌گیرد: مدل ساده‌سازی‌شده و تقریباً بچه‌گانه‌ای از گذشته که در آن واضح بود چه کسی درست می‌گوید و چه کسی اشتباه می‌کند. پشت تمام این‌ها، نسخه‌ای طلایی و آشفته از سرزمین «چای و کیکی» وجود داشت که مردم بر آن حاکم بودند.بریتانیا در میدان‌دادن به مدل‌های رمانتیکش از دوران گذشته تنها نیست. سیاستمداران در سرتاسر جهان ملی‌گرایی نوستالژیک را ابزاری سیاسی کرده‌اند، به روزهای شکوه خیالی گریز می‌زنند، و قسم می‌خورند که این روزها را بازمی‌گردانند یا تقویتشان می‌کنند. روسیه مجسمه‌های استالین رو دوباره برپا کرده است، ترک‌ها دست به دامان پیروزی‌های امپراطوری عثمانی می‌شوند و دونالد ترامپ قول داده است که «عظمت را به آمریکا بازگرداند».زمان حال به‌شکل خسته‌کننده‌ای مبهم است و چنین تاریخچهٔ وقیحانه‌ای به این زمانه اجازه می‌دهد تا شبیه به لحظه‌ای از گذشته دوباره سر بر آورد، لحظه‌ای که حدود و ثغورش به‌دست سلطه‌ای همه‌جانبه نرم شده است. لذا، چند ماه اخیر آگاهمان کرده است که این نسخه از تاریخ به‌کلی مزخرف است.دلبستگی به خانه و زندگی، در دوران جنگ، محبوب فیلم‌سازان و رمان‌نویسان و همین‌طور سیاستمداران است. باوجوداین، قرنطینه باید نادرستیِ این نسخۀ راحت‌طلبانه را تأیید کند. درحالی‌که بی‌حوصله، پرمشغله و با دومتر فاصله برای غذا صف می‌کشیم، می‌توانیم ببینیم که کمبود غذا و قفسه‌های خالی چندان محشر نیستند. عاصی‌شدن بچه‌ها و توضیح دنیای تیره‌وتار هزینه‌ای دارد. مطمئناً شنیدن تعداد کشته‌های روزانه در رادیو یا ابهام عظیمی که دربارهٔ آیندهٔ انسان‌ها داریم نمی‌تواند هیچ امیدی به ما بدهد. به‌رغم همۀ این‌ها، زندگی در دورانی که می‌دانیم تاریخ‌ساز است همانی نیست که آرزویش را داشتیم.مثل دیدن عکسی رنگی‌شده از یک سرباز قدیمی، قدرت مدرنیته کمکمان می‌کند تا گذشته را با شفافیت بیشتری ببینیم. جبههٔ داخلی -که تابه‌حال به‌شکل خوشایندی سیاه‌وسفید بوده- با محدودیتِ ماندن در خانه به‌طرز وحشتناکی تمام‌رنگی شده است. ناگهان متوجه می‌شویم که گذشته اصلاً کشور دیگری نبوده. گذشته همین اکنون بود، همین دیروز بود.از خوبیِ گذشته این است که همیشه بسیار شفاف بوده: یکسری در آن زمان ادعا می‌کردند جبههٔ داخلی بچه‌بازی است. دیانا آتهیل، نویسنده و ویراستار، نگاهی دوباره به جنگ کرد و آنچه به یاد آورد نه شوخی و زندگی‌ای خوش‌وخرم، بلکه «فضایی خاکستری، بی‌لذت و غم‌بار» بود که «مرتب به ناامیدی می‌کشید، و راهی جز تاب‌آوردن برای افراد نمی‌گذاشت: هر یک از آن مصائب جزیی اساسی از زندگی بودند».جنگ در یاد بسیاری از آدم‌ها روزگاری است که، در آن، دست به دست یکدیگر می‌دادند. بااین‌حال، وقتی برخی از روایت‌های جبهۀ داخلی را می‌خوانید، غالباً چندپارگیِ دردناکی را احساس می‌کنید که بی‌شباهت به اکنون نیست و این چندپارگی‌ها، به برکت شانس، این‌چنین شده‌اند: ثروتمند از فقیر، شهر از روستا، کشاورزان چاق از آدم‌های لاغری که با جیره‌بندی غذا می‌خوردند، و البته هر کشور از کشور دیگر. دههٔ ۱۹۴۰، در بریتانیا، بیگانه‌هراسیِ کشنده‌ای در فضای بمب‌باران‌شده وجود داشت. احساسات ضدایتالیایی، ضدآلمانی، و ضدیهودی موج می‌زد. همه به پناهندگان بلژیکی با بدگمانی نگاه می‌کردند: «آدم‌های ناخوشایندی که باعث‌وبانیِ کمبود کره‌اند». در هر صورت، اصلاً باشکوه نبود.اگر روزگار حاضر می‌تواند کمکمان کند تا گذشته را ببینیم، گذشته هم می‌تواند کمکی باشد تا زمان حال را دریابیم. روایت‌های جبههٔ داخلی اغلب با این حس همراه‌اند که وقتی فرد درد بزرگ‌ترِ دیگران را می‌بیند رنج خودش کوچک می‌شود. هم آن موقع و هم حالا، آدم‌ها نیاز می‌کردند و می‌کنند که باید احساساتشان را سرکوب کنند. وولف حرف‌های آن پنج‌شنبه را از روی نوعی صداقت تجربی نوشت. اما حتی او هم تقریباً ادامه نداد و از باب عذرخواهی نوشت: «این‌ها بیشتر دردسرند تا سختی. ما که گرسنه و سرما‌زده نمی‌شویم».آن زمان، مثل الان، زنده‌ها پیش از گلایه در برابر مرگ، امتیازهایشان را بررسی می‌کنند. وقتی مردان داشتند در نورماندی کشته می‌شدند، اینکه دربارهٔ دغدغۀ پودینگ شیر بنویسی کمابیش در تضاد با احساس میهن‌پرستی است. امروز، درحالی‌که کارکنان سلامت با مرگ رودررو شده‌اند و دیگران با کار در فروشگاه‌ها، مراکز مراقبتی و مدارس سلامتشان را به خطر می‌اندازند، به نظر خودخواهانه می‌رسد که دربارهٔ گیرافتادن در امنیت خانه‌های خودمان ناله کنیم. پس آدم‌ها چنین کاری نکردند. خودمان را سانسور می‌کنیم و شرمنده‌ایم که احساساتمان، کمبود دستمال کاغذیمان، با عظمتِ لحظۀ اکنون تطبیق چندانی ندارد.دولت بریتانیا، در زمان جنگ، برای تلاش در جهت پیروزی، این تقلاهای کوچک و روحیه‌دادن‌ها را مهم می‌دانست. اگرچه ۳ میلیون نفر به عضویت ارتش بریتانیا درآمده بودند، بالغ بر ۴۰ میلیون نفر نیز خارج از ارتش حضور داشتند. روحیهٔ ملی به‌اندازهٔ هر سلاحی در مبارزه با دشمن اهمیت داشت؛ بنابراین وزارت اطلاعات تصمیم گرفت درصد فراگیریِ آن روحیه را بسنجد.در کل طول جنگ، ناظران به نقاط مختلف کشور فرستاده می‌شدند تا برای «گزارش روزانهٔ روحیه» استراق سمع کرده و با مردم مصاحبه کنند. در بارها و در اتوبوس‌ها، در رستوران‌ها و در خیابان‌ها، این جاسوسان بوروکراتیک به‌دقت گوش می‌سپردند، پنهانی چیزهایی می‌نوشتند و بعد، هر روز ظهر، نتایجشان را تلفنی به لندن مخابره می‌کردند. آن‌ها که هواشناسان روحیه بودند، مشاهداتشان را تحت عنوان‌های مختلفی («لندن»؛ «اسکاتلند»؛ «شایعات»؛ «بی‌اعتقادی به اخبار») ارائه می‌کردند تا نشان دهند باد عقیدهٔ عمومی به کدام جهت می‌وزد و مردم چطور بی‌پایانی همهٔ این‌ها را تحمل می‌کنند.نتایج راهگشاست، البته نه به راهگشاییِ خاطراتی که نوستالژی برایمان تداعی می‌کند. تصور بر این است که سخنرانی معروف چرچیل در ۴ ژوئن ۱۹۴۰، «ما باید در سواحل بجنگیم»، بریتانیای مضطرب را مصمم‌تر کرده بود، درحالی‌که این سخنرانی تازه بعد از جنگ در مجلس عوام پخش شد (اگرچه روزنامه‌ها گزارش‌هایی از آن نوشتند). در عوض، پروژهٔ مَس آبزرویشن در ۷ ژوئن گزارش کرد که «دیدگاه کلی به برنامه‌های پخشِ فعلی این است که داف کوپر» -سیاستمدار بریتانیایی که تا حد زیادی فراموش شده- «بالاتر از بقیه قرار می‌گیرد». میلیون‌ها بریتانیایی نه به حرف‌های چرچیل گوش می‌دادند و نه به داف کوپر: آن‌ها به جایش، به لرد هاو هاو [یا همان ویلیام جویس] گوش می‌دادند که مبلغ نازی‌ها بود.اگر معلوم شود که خاطرهٔ جمعی از رهبران مطمئن و سرسختْ خیالی واهی بوده، پس بخش زیادی از تصورات ما دربارۀ جبههٔ داخلی نیز بسیار گل‌وگشاد و غیردقیق‌اند. امروز، این ماییم که در خانه کاردستی درست می‌کنیم، خمیرترش می‌پزیم و شام‌هایی بی‌پایان آماده می‌کنیم. همچنان که در شهرهایی راه می‌رویم که بیلبورد‌های «در خانه بمانید، ایمن بمانید» در آن به ما عرض‌اندام می‌کنند و پوسترهای تبلیغاتی دوران گذشته -‌«برای پیروزی بذر بکارید»، «صحبت نسنجیده به قیمت جان آدم‌ها تمام می‌شود»- ناگهان بی‌بنیادتر و شعاری‌تر به نظر می‌آیند تا اینکه اطمینان‌بخش باشند. مثل درخواست‌های مکرر معلمی که تلاش می‌کند کلاس را ساکت کند، این شعارها نه به کنترل بلکه به نبود معلم اشاره می‌کنند.در حقیقت، این پوسترها حتی در زمان جنگ هم محبوب نبودند. شعار معروف «آرام باشید و ادامه دهید» که اینچنین محبوب بریتانیایی‌های مدرن است، فاجعه‌ای درخور توجه بود. وزارت اطلاعات ۲.۴۵ میلیون کپی از آن چاپ کرده بود، اما هیچ‌وقت توزیعشان نکرد. یکی از مقامات گفت: «ملت شاید دوست نداشته باشد که این پوسترها، بر سر هر پیچ، در حلقش چپانده شود». مقام دیگری فکر می‌کرد که این شعار «آن‌قدر پیش‌پاافتاده است که نمی‌تواند الهام‌بخش باشد». اما دلیل مهمی که این پوستر هرگز به کار گرفته نشد این است که اصلاً احتیاجی به آن نبود: گزارش‌ها دربارهٔ روحیهٔ شهروندان، بیشتر از هراس، به ملال اشاره می‌کردند.و وای! ما چقدر می‌توانیم با آن ارتباط برقرار کنیم. غالباً حسرتِ «زمان سادهٔ» جنگ را می‌خوریم. باوجوداین، همچنان که در «زمانه‌‌ای ساده‌تر» زندگی می‌کنیم و پیش می‌رویم، حالا می‌دانیم که ساده یعنی افق‌های باریک‌تر، بدون غذای رستوران، بدون نگهداری از کودک، بدون حضور دوستان برای شام، بدون مدرسه، بدون محل کار، بدون سفر با قطار، بدون تعطیلات. این یعنی خریدنکردن، مهمانی‌نداشتن، نبود هیچ فرصتی برای گفت‌وگوهایی در جلوی آبسردکن محل کار یا مدرسه. اگر این زندگیِ جدید ساده است، کار سیزیفوس هم ساده بود. این سادگی سرگرم‌کننده نیست. «ساده» یعنی مقدار وحشتناکی بشوی و بساب.در جنگ، مثل حالا، خواهان زمان‌های بهتری بودیم. جنگ جهانی دوم باعث ظهور ژانری ادبی شدی که لورا فریمن، منتقد ادبی، آن را ژانرِ «رمان‌های گرسنه» با «حساسیت شکم برآمده و جزئیاتی وسواس‌گونه از غذا» نامیده است. به بازدید از برایدْزهِد۴ اثر اُولین وو فکر کنید، رمانی دربارهٔ آکسفورد، شامپاین و پیک‌نیک‌های تابستانی با دوستانی در سایهٔ آبی درختان نارون. هم‌اکنون، خواندن برایدزهد، بیشتر از اینکه در آشپزی نوستالژیک باشد، نوعی نوستالژی قدرتمند را برای صمیمیت برمی‌انگیزد. تصور کنید روی زیراندازی لم داده‌اید و، به‌جای فاصله‌ای یک‌متری یا بیشتر، فقط چند میلی‌متر از یک دوست فاصله دارید. فرض کنید دستتان را با بی‌خیالیِ تمام در کاسهٔ توت‌فرنگی‌ها می‌برید و انگشتانتان در جایی می‌روند که انگشت‌های دیگری بوده‌اند، فارغ از حساب‌و کتاب دربارهٔ کووید که آیا آب میوهٔ قرمز ممکن است ویروس را بکشد یا نگهش می‌دارد.اگر جنگ جهانی دوم باعث شد رمان گرسنه مثل قارچ بروید، به نظر محتمل می‌آید که خود‌قرنطینه‌سازی کووید-۱۹ احتمالاً باعث پیدایش «رمان تنها» بشود، سیلی از کتاب‌هایی که در آن‌ها ماسک‌های صورت همگی به اتاق عمل برمی‌گردند و شخصیت‌ها نه با آرنج، بلکه با آغوش‌های مشتاقانه با هم احوال‌پرسی می‌کنند، در مسابقه‌های فوتبال داد می‌زنند، در کلیسا آواز می‌خوانند یا از همان بطری‌ای سر می‌کشند که رها شده است؛ اکنون تصورنکردنی است که لب‌هایتان را جایی بگذارید که فرد دیگری همین چند دقیقه پیش گذاشته بود.در محدودیت ماندن در خانه، مثل جنگ، خواهان «پایانی» هستیم. اینجاست که داستان تیره و تار می‌شود. همه دربارهٔ «بعدها» حرف می‌زنیم، دربارهٔ زمانی که همه‌چیز به حالت عادی برمی‌گردد یا شکلی از گذشته پیدا می‌کند (مطمئناً تا کریسمس تمام می‌شود، نمی‌شود؟). اما دوران بعد از جنگ جهانی دوم، «صلح» با معانی ضمنی خوبش رخ نمی‌داد. بله، «پس از جنگ» بسیار هراسناک‌تر بود. دولتْ کشور را به رهن گذاشته بود تا از بحران عبور کند. سپس، بدهی‌ها باید پس داده می‌شدند. به قول سیلویا تاونسند وارنر، نویسندۀ بریتانیایی، در سال ۱۹۴۶، «اکنون، هیچ‌کس احساس خوشی یا شادی نمی‌کند. هیچ‌کس در زمان جنگ نمی‌تواند از این تصور خلاص شود که وقتی جنگ به پایان برسد، همه‌چیز به جایی برمی‌گردد که قبلاً بود و فرد در همان سنی خواهد بود که جنگ شروع شد».پس، هم‌اکنون، به آینده‌ای نامعلوم نگاه می‌کنیم و رؤیاهایمان منتظرند. حتی اگر واکسنی ساخته شود، محدودیتِ ماندن در خانه، همین حالا چیزهای زیادی را از ما گرفته که بازنخواهند گشت. ضررهایی مالی در کارند، شکاف‌های درون جامعه وسیع‌تر شده و شرایطِ سلامت به حال خودش واگذاشته شده است. فقدان‌های فردی و کوچک‌ترِ بسیاری هم وجود دارد: مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هایی که فرصت درآغوش‌کشیدنِ نوهٔ نوزادشان را از دست دادند؛ دانشجویانی که هرگز تابستانِ سالن‌های امتحان و مهمانی‌ها را تجربه نکردند، فرصت‌هایی که هرگز دوباره تجربه نمی‌شوند؛ و آن‌هایی که موقعیت‌های فردی یا مالیِ مخاطره‌آمیزشان آن‌قدری تنزل کرد که هرگز دوباره به‌طور کامل ترقی نمی‌کنند.اما ممکن است چیزی به دست بیاوریم. چون شاید، فقط شاید، دربارهٔ نوستالژیِ دیوانه‌وارمان برای روزهایی که گذشته‌اند، تجدیدنظر کنیم. وقتی بچه‌ها داد می‌زنند که دوباره حوصله‌شان سر رفته، وقتی برای یک بار نظافت آخر هفتهٔ دیگر دستکش به دست می‌کنیم، وقتی روزی معمولی به‌شکل یک روز معمولیِ به‌یادنماندنی پیش می‌رود که هیچ چیزی برای گفتنش وجود ندارد، آیا وعدهٔ بازگرداندن گذشتهٔ ساده‌ترمان حالا شبیه به یک تهدید به نظر نمی‌آید؟ وارنر نوشت که دروازۀ جنگ «با حروف ساده‌ای علامت خورده است: هیچ راه برگشتی وجود ندارد». دروازۀ همه‌گیری هم می‌تواند با همین علامت نشانه‌گذاری شود. هیچ راه برگشتی وجود ندارد. گذشته هرگز نمی‌تواند به ما بازگردانده شود. نه آن موقع، نه هم‌اکنون.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کاترین نیکسی نوشته و در تاریخ ۲۰ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «The death of nostalgia» در وب‌سایت اکونومیست ۱۸۴۳ منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «کووید۱۹ چه شباهتی به جنگ جهانی دوم دارد؟»‌ و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• کاترین نیکسی (Catherine Nixey) نویسنده و روزنامه‌نگاری آزادکار است. نوشته‌های او در تایمز، اکونومیست و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است. قرون تاریکی‌ساز: تخریب مسیحیِ جهان کلاسیک (The Darkening Age: The Christian Destruction of the Classical World) نام کتابی است که نیکسی نوشته است.[۱] منظور همان افرادی‌اند که، طی جنگ، در شهرهایی که خط مقدم نیستند، نیازهای ضروری مردم و سربازان را تأمین می‌کنند [مترجم].[۲] شعاری که پادشاه بریتانیا حین جنگ جهانی دوم به مردم گفته بود و با آن می‌خواست به شهروندان آرامش و روحیه بدهد [مترجم].[۳] این شعار اشاره به دورانی دارد که نیروی هوایی نازی ۵۷ شبانه‌روز مدام لندن را بمب‌باران کرد و نزدیک به پنجاه‌هزار تلفات بر روی دست بریتانیایی‌ها برجای گذاشت، اما مشهور است که انگلیسی‌ها در این دوره روحیۀ خودشان را نباختند و مصمم‌تر از گذشته شدند [مترجم].  [۴]  Brideshead Revisited ]]> کاترین نیکسی تاریخ‌وسیاست Mon, 07 Dec 2020 04:28:53 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9975/ چرا فکر می‌کنیم جهان را دسته‌ای از آدم‌های شرور کنترل می‌کنند؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/9973/ یووال نوا هراری، نیویورک‌تایمز — تئوری‌های توطئه در هر شکل و اندازه‌ای دیده می‌شوند، اما احتمالاً فراگیرترین آن‌ها تئوری فرقۀ جهانی است. اخیراً نظرسنجی‌ای صورت گرفته که در آن، از ۲۶۰۰ نفر در ۲۵ کشور مختلف پرسیده‌اند که آیا اعتقاد دارند «گروهی محدود از آدم‌ها به نحوی مخفیانه اتفاقات را تحت کنترل خود دارند و باهم بر جهان فرمان می‌رانند؟».۳۷ درصد آمریکایی‌ها گفته‌اند که چنین حرفی «قطعاً درست است». به همین نحو، ۴۵ درصد ایتالیایی‌ها، ۵۵ درصد اسپانیایی‌ها و ۷۸ درصد نیجریه‌ای‌ها این گزینه را انتخاب کرده‌اند.البته تئوری توطئه را کیواِنان۱ ابداع نکرده است؛ این دست تئوری‌ها برای هزاران سال دور و بر ما وجود داشته‌اند. برخی‌ از آن‌ها تأثیرات عظیمی بر تاریخ گذاشته‌اند. مثلاً نازی‌ها را درنظر بگیرید. ما در حالت عادی نازی‌ها را به‌منزلۀ معتقدان به یک تئوری توطئه مجسم نمی‌کنیم. از آن‌جا که نازی‌ها کشوری را به تملک درآوردند و جنگ‌جهانی دوم را راه انداختند، اغلب نازیسم را به‌عنوان یک «ایدئولوژی» درنظر می‌گیریم، وَلو نوعی شیطانی از آن.اما نازیسم در قلب خود، نوعی تئوری‌ فرقۀ جهانی بود که بر یهودی‌ستیزی پایه گذاشته شده بود، «فرقه‌ای از سرمایه‌داران یهودی، مخفیانه، بر جهان غلبه پیدا کرده‌اند و در حال دسیسه برای نابودی نژاد آریایی هستند. انقلاب بلشویکی کار آن‌ها بوده، اداره دموکراسی‌های غربی به عهده آن‌هاست، و رسانه‌ها و بانک‌ها را در مشت خود دارند. تنها هیتلر است که زیرکی‌ها و نیرنگ‌های پلیدآن‌ها را می‌بیند و تنها اوست که توان توقف آن‌ها و نجات بشریت را دارد».اگر ساختار مشترک این دست تئوری‌های فرقه جهانی را بفهمیم؛ نه‌تنها به جذابیتشان پی می‌بریم، بلکه نادرستی ذاتی‌شان هم برایمان روشن می‌شود.ساختار این تئوری‌هااستدلال تئوری‌های فرقۀ جهانی این است که در لایه‌ی زیرینِ وقایعِ بی‌شماری که در ظاهر جهان می‌بینیم، گروه شیطانی واحدی مشغول کارند. هویت این گروه ممکن است متغیر باشد: برخی بر این باورند که جهان را فراماسون‌ها، جادوگران و شیطان‌پرستان به نحو مخفیانه اداره می‌کنند، برخی دیگر فکر می‌کنند کار کارِ موجودات فضایی، مارمولک‌های انسان‌نما و یا فرقه‌های مختلف دیگر است. اما در نهایت ساختار بنیادین همه‌شان یکی است: گروه مذکور تقریباً همه اتفاقات را کنترل می‌کند و همزمان این کنترل را مخفی نگه می‌دارد.تئوری‌های فرقه جهانی با ادغام کردن چیزهای متضاد‌ شعف خاصی می‌آفرینند. بنابراین، تئوری توطئه نازی‌ها می‌گوید در ظاهر امر، کمونیسم و سرمایه‌داری دشمنانی آشتی‌ناپذیرند، درست است؟ نه غلط است! این دقیقاً همان چیزی است که فرقۀ یهودی‌ها می‌خواهند باور کنید! و احتمالاً فکر می‌کنید خانوادۀ بوش و خانوادۀ کلینتون رقبایی قسم‌خورده هستند، اما تمام این‌ها نمایش است؛ در پشت پرده، همۀ آن‌ها به مهمانی‌هایی می‌روند که تاپرور۲ برگزار می‌کند.از این مقدمات است که نظریه‌ای برای عملکرد جهان ظاهر می‌شود. اتفاقاتی که توی اخبار به گوش ما می‌رسد، صفحۀ غبارآلودی است که به نحو حیله‌گرانه‌ای طراحی شده تا ما را فریب دهد، و رهبران معروفی که توجه ما را به خودشان جلب می‌کنند، صرفاً عروسک‌های خیمه‌شبازی‌ای در دست فرمانروایان واقعی هستند.جاذبۀ این تئوری‌هاتئوری‌های فرقه جهانی در مواردی قادرند طرفداران زیادی را به خود جذب کنند، زیرا برای بی‌شمار فرایند پیچیده توضیحی واحد و سرراست عرضه می‌کنند. زندگی ما به کرات تحت تأثیر جنگ‌ها، انقلاب‌ها، بحران‌ها و همه‌گیری‌ها قرار می‌گیرد. اما، اگر به قِسمی تئوری فرقه جهانی باور داشته باشم، از اینکه همه چیز را می‌دانیم؛ مسرور خواهیم شد.از جنگ سوریه می‌پرسید؟ من برای اینکه درک کنم آن‌جا چه خبر است، نیازی به مطالعۀ تاریخ خاورمیانه ندارم. زیرا این جنگ بخشی از یک توطئه بزرگ است. یا شاید از توسعۀ فناوری ۵جی بپرسید؟ نیازی به هیچ تحقیقی دربارۀ فیزیک امواج رادیویی ندارم. یک توطئه است. همه‌گیری کووید-۱۹ چطور؟ به هیچ وجه به اکوسیستم، خفاش‌ها و ویروس‌ها ربطی ندارد. آشکارا بخشی از توطئه است.شاه‌کلید تئوری فرقۀ جهانی قفلِ همۀ رموز عالم را باز می‌کند و من را وارد حلقه‌ای از انسان‌های خاص می‌کند، گروهی از انسان‌ها که می‌فهمند. از انسان‌های معمولی باهوش‌تر و داناترم می‌کند و حتی مرا بالاتر از نخبگان فکری و طبقۀ حاکم می‌نشاند: بالاتر از اساتید دانشگاه، روزنامه‌نگاران و سیاستمداران. این دست تئوری‌ها باعث می‌شوند چیزهایی را ببینم که آن‌ها از دیدنش عاجزند و یا چیزهایی را بدانم که آن‌ها سعی در مخفی‌کردنش دارند.عیب این تئوری‌هاتئوری‌های فرقۀ جهانی از عیب بنیادین یکسانی رنج می‌برند: این دست تئوری‌ها فرض می‌گیرند که تاریخ بسیار ساده است. فرض کلیدی تئوری‌های فرقه جهانی این است که دستکاری جهان نسبتاً آسان است. گروه کوچکی از آدم‌ها می‌توانند بفهمند، پیش‌بینی کنند و همه چیز را در دست بگیرند، از جنگ‌ها گرفته، تا انقلاب‌های فناورانه و همه‌گیری‌ها.نکته جالب‌توجهی که درمورد تئوری‌های فرقۀ جهانی وجود دارد این است که آن‌ها قادرند ۱۰ حرکت بعدی‌ای را که در صفحۀ بازی جهانی اتفاق می‌افتد، ببینند. وقتی آن‌ها ویروسی را در جایی آزاد کرده‌اند، نه تنها پیش‌بینی می‌کنند که این ویروس چگونه در جهان پخش می‌شود، بلکه حتی خواهند دانست که این ویروس طی یک‌سال آینده چگونه بر اقتصاد جهانی تأثیر می‌گذارد. وقتی خودشان حامی انقلابی سیاسی باشند، حتماً می‌دانند که چطور کنترلش کنند و وقتی جنگی را به راه می‌اندازند هم می‌دانند که چطور آن را به پایان برسانند. البته شکی نیست که دنیا پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. مثلاً، حملۀ آمریکا به عراق را درنظر بگیرید. در سال ۲۰۰۳ تنها ابرقدرت جهان، با این ادعا که می‌خواهد تسلیحات کشتار جمعی عراق را از بین ببرد و به رژیم صدام حسین پایان بدهد، به کشوری معمولی در خاورمیانه حمله کرد. بعضی‌ها حتی مشکوک بودند که آمریکا چندان بدش نمی‌آید که با استفاده از این شانس بر منطقه هژمونی پیدا کند و نواحی حساس نفتی عراق را زیر سلطۀ خود درآورد. ایالات متحده برای رسیدن به هدفش، بهترین ارتش دنیا را وارد کارزار کرد و تریلیون‌ها دلار خرج کرد. ‌چند سال سریع به جلو می‌رویم، نتایج این تلاش غول‌آسا چه بود؟ فروپاشی‌ای کامل. هیچ سلاح کشتار جمعی‌ای وجود نداشت، و کشور در آشوب فرو رفت. در واقع، برندۀ بزرگ این جنگ ایران بود که به قدرت مسلط در منطقه تبدیل شد.پس آیا می‌توان نتیجه گرفت که جرج دبلیو بوش و دونالد رامسفلد مأموران مخفی ایران بودند و نقشۀ فوق‌العاده زیرکانۀ ایرانی‌ها را اجرا می‌کردند؟ به‌هیچ‌وجه. در عوض، می‌توان نتیجه گرفت که کنترل امور انسانی به طرزی باورنکردنی سخت است.برای یاد گرفتن این نکته نیازی نیست به خاورمیانه لشکر بکشید. اگر در هیئت مدیرۀ مدرسه یا شورایی محلی خدمت کرده باشید، و یا صرفاً سعی کرده باشید که برای مادرتان جشن تولدی غافلگیرانه ترتیب بدهید، احتمالاً می‌دانید کنترل انسان چقدر دشوار است. برنامه‌ای می‌ریزید و عکس آن جواب می‌دهد. سعی می‌کنید چیزی را مخفی نگه دارید، و فردا روز همه دربارۀ آن حرف می‌زنند. با دوستی مورد اعتماد نقشه‌ای می‌کشید و در لحظه‌ای حساس او از پشت به شما خنجر می‌زند.تئوری‌های فرقۀ جهانی از ما می‌خواهند که چنین چیزی را باور کنیم: در حالی که پیش‌بینی و کنترل اعمال هزار یا حتی صد نفر بسیار سخت است، به طرز شگفت‌آوری عروسک‌گردانی نزدیک به ۸ میلیارد انسان راحت است.واقعیت این تئوری‌هاالبته، شایعات واقعی زیادی در جهان هستند. افراد، شرکت‌ها، سازمان‌ها، کلیساها، احزاب و حکومت‌ها دائماً نقشه‌های مختلفی را دنبال می‌کنند. اما این دقیقاً همان چیزی است که پیش‌بینی و کنترل جهان، در کلیتش را سخت می‌کند.در دهۀ ۱۹۳۰، اتحاد شوروی به جد در حال دسیسه بود تا انقلاب‌های کمونیستی را در سراسر جهان شعله‌ور کند، بانک‌های سرمایه‌دار استراتژی‌های حیله‌گرانه‌ای را به کار می‌گرفتند، دولت روزولت برنامه می‌ریخت تا جامعۀ آمریکایی را طبق برنامۀ نیودیل بازمهندسی کند، جنبش صهیونیستی برنامه داشت تا وطنی آبا اجدادی در فلسطین برای خودش تأسیس کند. اما این‌ها و برنامه‌های بی‌شمار دیگر با هم تصادم دارند و هیچ‌گاه گروهی واحد وجود نداشته که بتواند نمایش جهانی را اداره کند.امروزه، احتمال دارد که هدف توطئه‌های زیادی قرار بگیرید. ممکن است همکارتان نقشه بکشد که رئیستان را علیه شما بشوراند. ممکن است یک شرکت بزرگ داروسازی، با دادن رشوه به پزشکتان، به شما مواد مخدر آسیب‌زا بدهد. شرکت بزرگ دیگری ممکن است سیاستمداران را تحت فشار قرار دهد تا مقررات زیست محیطی را زیر پا بگذارند و اجازه دهند هوایی که تنفس می‌کنید آلوده شود. ممکن است برخی از غول‌های فناوری مشغول هک‌کردن اطلاعات خصوصی شما باشند. حزبی سیاسی ممکن است در حوزه‌های انتخاباتی ایالت شما تقلب کند. حکومتی خارجی ممکن است به افراط‌گرایی در کشور شما دامن بزند. این‌ها می‌تواند توطئه‌هایی واقعی باشند، اما بخشی از یک نقشۀ واحد جهانی نیستند.گاهی اوقات یک شرکت، یک حزب سیاسی یا یک دیکتاتوری موفق می‌شود قسمت قابل‌توجهی از کل قدرت جهان را در دستان خود جمع کند. اما وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، مخفی نگه‌داشتن آن تقریباً غیرممکن است. با قدرت عظیم تبلیغات عظیم هم از راه می‌رسد. واقعاً هم همینطور است، در بسیاری از موارد تبلیغات پرطمطراق یکی از شروط کسب قدرتی عظیم است. برای مثال، لنین هرگز قادر نبود قدرت را در روسیه به دست بیاورد، اگر از نگاه عمومی غافل می‌شد. و استالین در ابتدا بیشتر مشتاق این بود که پشت درهای بسته نقشه بکشد، اما زمانی که قدرت را در اتحاد شوروی قبضه کرد، تصاویرش از همۀ ادارات، مدارس و خانه‌ها آویزان شد؛ از دریای بالتیک گرفته تا اقیانوس آرام. قدرت استالین به کیش شخصیتش وابسته بود. این ایده که لنین و استالین فقط جبهه‌ای برای حاکمان واقعی پشت صحنه بودند، با تمام شواهد تاریخی مغایرت دارد.درک این نکته که هیچ فرقۀ واحدی نمی‌‌تواند کل جهان را به طور مخفیانه اداره کند، فقط نکتۀ دقیقی نیست، بلکه نقطۀ قوت هم هست. معنایش این است که در این جهان شما می‌توانید دسته‌های رقیب را شناسایی کنید و با برخی از آن‌ها علیه برخی دیگر متحد شوید. و این تمام چیزی است که سیاست واقع‌گرایانه دربارۀ آن بحث می‌کند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یووال نوا هراری نوشته و در تاریخ ۲۰ نوامبر۲۰۲۰ با عنوان «When the World Seems Like One Big Conspiracy» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «چرا فکر می‌کنیم جهان را دسته‌ای از آدم‌های شرور کنترل می‌کنند؟» و ترجمۀ مهدی صادقی منتشر کرده است.•• یووال نوا هراری(Yuval Noah Harari) دانش‌آموختۀ تاریخ دانشگاه آکسفورد و نویسندۀ چند کتاب پرفروش از جمله انسان خردمند (Sapiens) و انسان خداگونه (Homodeus) است.[۱] QAnon تئوری توطئه‌ای دربارۀ گروهی از شیطان‌پرستان که در رأس شبکۀ جهانی‌ای برای سوءاستفادۀ جنسی از کودکان قرار دارند و علیه ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، فعالیت می‌کنند [مترجم].[۲] Tupperware یک شرکت چندملیتی تولیدات پلاستیکی مخصوص خانه [مترجم]. ]]> یووِل نوا هراری تاریخ‌وسیاست Sat, 05 Dec 2020 05:52:52 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9973/ مرگی به نام زندگی: تأملاتی دربارۀ کرانۀ باختری https://tarjomaan.com/neveshtar/9944/ دیوید گریبر، اینترنشنال تایمز — ظاهراً هر خیابانی در نابلس یک آرایشگاه مردانه دارد. واقعاً هزاران آرایشگاه آنجاست. بیشتر آن‌ها حداقل تا ساعت ۲ نیمه‌شب بازند؛ اگر مسجدها را در نظر نگیریم، غالباً تنها جاهایی هستند که چراغشان در ساعت ۲ نیمه‌شب روشن است و درشان باز است؛ و از قرار معلوم، هر وقت که از کنار یکی از آن‌ها رد شوید، احتمالاً چهار یا پنج مرد جوان را می‌بینید که با سر و وضع آراسته جمع شده‌اند و دارند کوتاه‌شدن موهای مرد دیگری را تماشا می‌کنند. نکتۀ عجیب آن است که انگار هیچ آرایشگاه زنانه‌ای وجود ندارد. هرازگاهی ممکن است پوسترهای تأثیرگذاری را ببینید که وسایل آرایشی یا محصولات مربوط به موی زنان را نشان می‌دهند؛ بیشتر زنان بلوندند (در واقع، تعداد شگفت‌انگیزی از فلسطینی‌های نابلس بلوند هستند، حتی بچه‌هایشان)، اما خبری از آرایشگاه‌های زنانه نیست. از یکی از دوستانم دلیلش را پرسیدم. توضیح داد که جامعۀ فلسطین را از نظر تاریخی، بعد از بیروت، لیبرال‌ترین جامعۀ عرب می‌دانستند، و زنان جوان هیچگاه عادت نداشتند که موهایشان را بپوشانند، اما با قدرت‌گرفتنِ سیاسیِ حماس در دهۀ ۹۰، اوضاع تغییر کرد. اما در ماجرای آرایشگاه‌های زنانه، مسئلۀ خیلی عاجل‌‌تری مطرح بود. در سال‌های دهۀ ۸۰، مأموران امنیتی اسرائیل، از حضورشان در منطقه سؤاستفاده کردند تا مخفیانه در چای شیرین زن‌ها داروی بیهوشی بریزند و از آن‌ها عکس‌های برهنه بگیرند تا شوهرانشان را مجبور کنند که به همکار یا خبرچین سرویس اطلاعاتی اسرائیل تبدیل شوند. به‌همین‌دلیل، حالا هم آرایشگاه‌های زنانه وجود دارد، اما در خیابان اثری از آن‌ها نیست و زن‌ها هم دیگر از دست غریبه‌ها چای شیرین نمی‌گیرند. • نسخۀ صوتی این نوشتار را اینجا بشنوید. اولین واکنش من به این داستان این بود: واقعاً چنین اتفاقی افتاده؟ آخر خیلی شبیه خیال‌پردازی‌های پارانوئیدی است. اما فلسطینی‌های نابلس در محیطی زندگی می‌کنند که اتفاقات دیوانه‌‌وار واقعاً رخ می‌دهد. واقعاً آدم‌هایی دور و برشان هستند که علیه‌شان توطئه می‌کنند: جاسوس‌ها، خبرچین‌ها، انواع و اقسام نیروهای امنیتی که بسیاری از آن‌ها در روان‌شناسی و نظریۀ اجتماعی مدارک عالی دارند. این‌ها وجود دارند و فعالانه تلاش می‌کنند تا از هر راهی که ممکن باشد اعتماد اجتماعی را نابود کنند و بافت جامعه را از هم بگسلند. داستان‌های بی‌شماری دهان به دهان می‌چرخد، فقط بعضی از آن‌ها واقعیت دارند. اما چطور می‌شود فهمید کدامشان؟و البته، در چنین وضعیت‌هایی، این تمام ماجرا نیست. اشتازی، پلیس مخفی آلمان شرقی، جایی به این تکنیک روی آورده بود که وارد خانۀ مخالفان می‌شد و جای اسباب و اثاثیه را تغییر می‌داد. چنین کاری قربانی را در وضعیتی ناممکن رها می‌کرد. اگر به بقیه می‌گفتید که جاسوس‌ها به زور وارد خانه‌تان شده‌اند و جای وسایلتان را عوض کرده‌اند، خیلی‌ها فکر می‌کردند که دیوانه شده‌اید، اگر آن حرف‌ها را پیش خودتان نگه می‌داشتید، کم کم شک می‌کردید که نکند خودتان دیوانه شده‌اید. بعضی اوقات، در فلسطین، احساس می‌کنید در کشوری هستید که با همۀ مردمش چنین رفتاری کرده‌اند. اما در این مورد خاص، معلوم شد که شایعه‌ها حداقل تا حدودی واقعیت دارند. یک نفر وب‌سایتی ساخته است برای آن دسته از مأموران موساد که احساس گناه می‌کنند تا بتوانند آنجا به صورت ناشناس اعتراف کنند. و یکی از آن‌ها، در واقع، اعتراف کرده‌ بود که در آرایشگاه‌ها در چای داروی بیهوشی می‌ریخته است. دوستم، امین، گفت: «من همیشه احساس می‌کردم که چرخش به سمت محافظه‌کاری مذهبی، حجاب و برقع، نمی‌تواند فقط به دلیل خیزش سیاسی حماس در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ باشد. فکر می‌کنم تا حدی واکنشی است به این واقعیت که می‌دانید همیشه آدم‌هایی به شما چشم دوخته‌اند. منظورم این است که خُب، نگاهی به اطراف بیانداز. عملاً روی تک تک تپه‌ها، یک شهرک یهودی‌نشین ساخته‌اند. نگاهتان را که بالا می‌آورید، فقط ساختمان می‌بینید، و سیمای بی‌روح اجتماعاتی از‌پیش‌برنامه‌ریزی شده و بسته، مردم را نمی‌بینید. و همیشه در کنار آن‌ها یک پایگاه نظامی مستقر شده است، با سیم‌ خاردارهای دورادورش و برج‌هایی که معلوم نیست از بالای آن‌ها کسی به شما خیره شده است یا نه. و جدای از همۀ آن‌ها آن دیوارِ واقعی هم هست. همه دربارۀ دیوار حرف می‌زنند و آن را مانعی برای رفت‌و‌آمد می‌دانند. و واقعاً هم همینطور است، دیوار مانع بسیار آزاردهنده‌ای است، اما دربارۀ دیوار مسئلۀ دیگری هم هست، و آن اینکه مانعِ دیدن هم است. هیچ‌وقت نمی‌توانید ببینید، درست کنار شما، چه اتفاقاتی دارد می‌افتد. اسرائیلی‌ها جاده‌های مخصوص خودشان را دارند. در واقع، آن‌ها دو دسته جاده دارند: جاده‌هایی که مخصوص شهرک‌نشین‌هاست و جاده‌های نظامی. هیچ‌کدام از آن‌ها را از جاده‌هایی که ما عرب‌ها از آن استفاده می‌کنیم نمی‌توانید ببینید. فقط نگاه‌های گذرایی این‌جا و آنجا، یا در گذرگاه‌هایی که از جاده‌ای که به یک شهرک منتهی می‌شود، عبور می‌کنید، آنجا هم نیروهای حفاظتی هستند و پوسترهایی از سیاستمداران راست‌گرای اسرائیلی و بچه‌هایی که کیپا سرشان است و مشغول قدم‌زدن‌اند. جز این‌جور مواقع، هرگز آن‌ها را نمی‌بینید، اما می‌دانید که آن‌ها وقتی دارید رانندگی می‌کنید، یا راه‌ می‌روید، یا هر کار دیگری می‌کنید، می‌توانند شما را ببینند و از هزاران زاویۀ متفاوت از جاهایی که حتی به فکرتان هم نمی‌رسد، به شما خیره شوند. شما در این قوطی‌های کوچک گیر افتاده‌اید، می‌توانید یکدیگر را ببینید، اما هیچ‌وقت نمی‌توانید به منظره‌ای سرتاسری دسترسی داشته باشید. تکه‌ای از شهر هست که در آن زندگی می‌کنید، تکه‌ای زمین که گوسفندهایتان را برای چرا می‌برید، جزیره‌هایی از هم گسسته؛ حتی یک نقشۀ درست‌و‌حسابی هم در دسترس نیست، نقشه‌هایی که استفاده می‌کنید اشتباه یا قدیمی‌اند، هیچ امکانی ندارید که از نقطه‌ای مرتفع و مشرف به پایین نگاه کنید، برای همین شروع می‌کنید به پوشاندن خودتان، زیاد بیرون نمی‌روید، زن‌ها حتی مدل‌ موهایشان را هم پنهان می‌کنند. یک‌جور ژست است، اما تنها راهی است که می‌توانید ذره‌ای کنترل داشته باشید». زندگی در فلسطین همچین حسی داشت. آگاهی همیشگی از حضور نظام اطلاعاتی‌ای سفاک و دشمن‌خو که شرایط زندگی‌ فرد را سامان می‌دهد، اما در نهایت، حرکت و آینده را از او می‌گیرد. چیزی که فرد هیچ‌گاه نمی‌بیندش، اما می‌داند که چطور باید باشد: مغزی متکی به زنان و مردانی با تحصیلات بسیار بالا و فرهیخته که در اتاق‌کارهایی دارای تهویۀ مطبوع با هم جلسه می‌گذارند، با پاورپوینت ارائه می‌دهند، نتایج تحقیقاتشان را روی جدول نشان می‌دهند و سناریو‌ها و برنامه‌های دقیق می‌ریزند؛ فقط مسئله این است که می‌دانی همۀ کارهایی که می‌کنند آشکارا علیه وجود توست، در حالی که تو هیچ ایده‌ای نداری که چه حرف‌هایی زده‌اند و چه کارهایی می‌کنند. فقط می‌توانی به شایعه‌ها و فکر و خیال‌های خودت اتکا کنی. رژیم کرۀ شمالی، در سال‌های دهۀ ۱۹۵۰، مجموعه‌ای از تکنیک‌های شکنجۀ فوق‌العاده اثرگذار ساخت. تکنیک‌هایی که آنقدر اثرگذار بود که در واقع می‌توانست اسیران نظامی آمریکایی را وادار کند تا به همه نوع جنایت‌هایی که انجام نداده بودند هم اعتراف کنند، و در عین حال، باور کنند که واقعاً هیچ‌وقت زیر شکنجه قرار نگرفته‌اند. تکنیک‌ها خیلی ساده بودند. کافی است قربانی را مجبور کنید که کاری که کمی ناخوشایند است –مثلاً نشستن سر صندلی، یا تکیه‌دادن به دیوار، در حالتی که کمی ناراحت است- را انجام دهد، اما مجبورش کنید که این‌کار را در دورۀ زمانی‌ای خیلی خیلی طولانی انجام دهد. بعد از هشت ساعت، قربانی آماده است تا به‌ معنای واقعی کلمه، هر کاری بکند تا این روند متوقف شود. حالا بروید به دادگاه‌های بین‌المللی هاگ و به آن‌ها بگویید که مجبورتان کرده‌اند تا تمام روز را لبۀ صندلی بنشینید. حتی خود قربانیان هم اکراه داشتند تا کسانی که به اسارت گرفته بودندشان را شکنجه‌گر بنامند. وقتی سازمان سیا از این تکنیک‌ها باخبر شد –طبق گفتۀ دوستان کره‌ای‌ من، این تکنیک‌ها صرفاً نسخه‌هایی سادیستی از شیوه‌های کلاسیک کره‌ای برای تنبیه بچه‌ها بود- کنجکاوی‌ آن‌ها برانگیخته شد و از قرار معلوم، تحقیقات گسترده‌ای انجام دادند دربارۀ اینکه چطور این تکنیک‌ها را می‌شود در بازداشتگاه‌های خودشان به کار بست. مجدداً، گاهی، این احساس به آدم دست می‌دهد که اینجا با کل یک کشور چنین رفتاری را پیش گرفته‌اند. البته شکنجۀ تمام‌عیار هم وجود دارد، به مردم شلیک می‌کنند، آن‌ها را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند، شکنجه می‌کنند و با خشونت آزار می‌دهند و همۀ این‌ها واقعیت دارد. اما اینجا دارم دربارۀ آدم‌هایی حرف می‌زنم که این اتفاقات برایشان نیفتاده است. برای اکثر مردم، گویا چنین است که بافت زندگی روزمره طوری طراحی شده است که تحمل‌ناپذیر باشد، اما به شیوه‌ای که هیچکس به‌راحتی نمی‌تواند بگوید که حقوق بشر آشکارا نقض شده است. هیچ‌وقت آب کافی در دسترس نیست. برای دوش‌گرفتن تقریباً ترتیبات نظامی لازم است. به آسانی نمی‌توانید اجازه عبور بگیرید. همیشه باید توی صف بایستید. اگر چیزی خراب شود، تقریباً امکان ندارد که اجازۀ تعمیرکردن آن به شما داده شود. یا اگر اجازه داده شود، نمی‌توانید برای تعمیر وسایلتان به جای دوردستی بروید. چهار نظام متمایز قانونی (عثمانی، بریتانیایی، اردنی و اسرائیلی) وجود دارد که در هر پروندۀ حقوقی هیچکس نمی‌تواند بگوید که فلان دادگاه چه حکمی خواهد داد و بر مبنای چه قوانینی قضاوت خواهد کرد، یا چه مدارکی لازم است یا پذیرفته می‌شود. بیشترِ این قوانین اصلاً قرار است بی‌معنا باشند. ممکن است ۲۰ کیلومتر رانندگی برای دیدن نامزدتان هشت ساعت طول بکشد، و طی این ساعت‌ها تقریباً بدون تردید مسلسل‌هایی را جلوی صورتتان تکان داده‌اند، و آدم‌هایی که معتقدند پست‌تر از انسان‌هایید، با زبانی که نصفه‌نیمه می‌فهمیدش بر سرتان فریاد کشیده‌اند. برای همین بیشتر حرف‌های عاشقانه‌تان را از پشت تلفن می‌زنید. البته اگر پول آن را داشته باشید که چند دقیقه صحبت کنید. گره‌های ترافیکی بی‌پایانی قبل و بعد از ایست‌بازرسی‌ها وجود دارد و راننده‌ها جرو‌بحث می‌کنند و فحش می‌دهند و تمام تلاششان را به کار می‌بندند تا خشمشان را سر یکدیگر خالی نکنند. همه در فاصله‌ای بین ۲۰ تا ۲۵ کیلومتری از ساحل مدیترانه زندگی می‌کنند، اما به‌هیچ‌وجه امکان ندارد، حتی در داغ‌ترین روزهای سال، که اجازه بدهند چشمتان به ساحل بیفتد. مگر اینکه از دیوار بالا بروید. جاهایی هست که می‌توانید دست به چنین کاری بزنید؛ اما در این صورت، هر لحظه باید انتظار داشته باشید که گشت‌های امنیتی شما را «شکار» کنند. به این معنی، شناکردن در دریا همیشه با ترسِ از تیرخوردن همراه است. فرقی نمی‌کند تاجر باشید، یا کارگر ساختمانی، یا راننده، تنباکو بکارید، یا منشی‌‌گری کنید، در هر صورت، گذران زندگی برایتان جریانِ بی‌وقفه‌ای از تحقیرهای کوچک خواهد بود. گوجه‌هایتان را ضبط می‌کنند و بعد از دو روز ترخیص می‌کنند تا بپوسد، و در این حین، به خودتان پوزخند می‌زنند. باید التماس کنید تا بچه‌هایتان را از بازداشت بیرون بیاورند. و اگر جلوی زندانبان‌ها گریه و زاری کنید، ممکن است همان زندانبان دلبخواهانه تصمیم بگیرد شما را هم بازداشت کند تا بچه‌تان را زیر فشار بگذارد که اعتراف کند سنگ پرتاب کرده است، و ناگهان خودتان را بدون سیگار در سلولی سیمانی می‌بینید. چاه توالت‌ها می‌گیرد و شیرفهم می‌شوید که قرار است تا ابد با همین وضع زندگی کنید. هیچ «روند سیاسی»ای در کار نیست. این ماجرا پایانی ندارد. مگر اینکه خداوند خودش دخالت کند، وگرنه باید منتظر باشید تا بقیۀ زندگی طبیعی‌تان را هم دقیقاً در این سطح از وحشت و پوچی سپری کنید. اما وقتی کسی زیر این فشار جان به لب می‌شود، یا مثلاً، در ایست‌بازرسی به یک سرباز چاقو می‌زند، یا به چوخه‌ای می‌پیوندد تا به شهرک‌نشینان شلیک کند، هیچ رفتارِ مشخصی وجود ندارد که بشود با اشاره به آن، این کار جنون‌زده را توجیه کرد. از هر چه بگذریم، فلسطین خطه‌ای است که گنوسیسم را به وجود آورده است؛ باوری که طبق آن انسان‌ها در دنیایی زندگی می‌کنند که آن را آفریدگاری شرور خلق کرده است، دنیایی مملو از قواعد اخلاقیِ دلبخواهی که به وجود آمده‌اند تا ما را سردرگم و فاسد کنند، زیرا خدای حقیقی، مطلق و لایدرک و ناکجایی است. اما یک رژیم سیاسی چه استدلالی می‌تواند داشته باشد که تلاش کند تا آگاهانه نظامِ حکمرانی‌ای بسازد که نسخه‌ای شبیه‌سازی‌شده از این دنیای فاسد و بی‌معنا را واقعاً محقق کند؟ این استراتژی، حتی وقتی از نظرگاه اسرائیلی‌ها به ماجرا بنگریم، بسیار گیج‌کننده است؛ فهمیدن منطق آن غیرممکن به نظر می‌رسد. قبل از این، در دهۀ ۹۰، فرصتی فراهم بود تا اسرائیل با همسایگانش صلح کند. شرایطی که پیشنهاد شده بود، بسیار سودمند بود، هم از نظر اقتصادی و هم از نظر سیاسی. هیچکس واقعاً انتظار نداشت که اسرائیلی‌ها اجازه بدهند شمارِ قابل‌ملاحظه‌ای از آوارگان جنگ ۱۹۴۸ به خانه‌هایشان بازگردند؛ تنها چیزی که اسرائیل قرار بود انجام دهد، پاک‌سازی چند شهرک بود که تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمی‌کرد و ساکنانش آدم‌هایی بودند که اکثر اسرائیلی‌ها آن‌ها را متعصبان مذهبیِ خشونت‌طلب می‌دانستند و واگذاری یک‌جور دولتِ بی‌مصرف و بی‌خطر به فتح (سازمان آزادی‌بخش فلسطین). اما به جای این، دولت اسرائیل از راه‌حل دو-دولت به‌مثابۀ نوعی پوشش دیپلماتیک استفاده کرده است تا کرانۀ باختری را تبدیل کند به یک هزارتوی مملو از پایگاه‌های نظامی و اجتماعاتِ برنامه‌ریزی‌شده‌ای که فقط یهودیان حق سکونت در آن‌ها را دارند. کاری که تقریباً همۀ کشورهای جهان آن را محکوم کرده‌اند و طبق قوانین بین‌المللی غیرقانونی دانسته‌اند. حالا دیگر هیچکس باور نمی‌کند که راه‌حل دو-دولت واقعاً شانس آن را داشته است که به موفقیت برسد، اگرچه صدها منصب بوروکراتیکِ نان‌و‌آب‌دار ایجاد شده است تا تظاهر کنند که چنین راه‌حلی ممکن است. به‌غایت دشوار است که تصور کنید این پروژه، در نهایت، به فاجعه ختم نخواهد شد. همین حالا هم تصویر اسرائیل را از کشوری که بیشتر مردم دنیا فکر می‌کردند در آن گروهی از نجات‌یافتگانِ آرمان‌گرای هولوکاست دور هم جمع شده‌اند تا بیابان را سرسبز کنند، تبدیل کرده است به کشوری که در آن مشتی متعصب که دندان‌هایشان را از روی خشم نشان می‌دهند، با پیاده‌کردن تکنیک‌های شکنجه روی بچه‌های ۱۲ ساله، نظامی علمی درست کرده‌اند. آن‌ها کاری کرده‌اند که مطمئن باشند در محاصرۀ دشمنانی سرسخت خواهند ماند، و حتی از نظر اقتصادی و نظامی، تقریباً به طور کامل، متکی به حمایتِ بی‌چون‌و‌چرای یک قدرتِ متجاوز شده‌اند که با سرعت در حال افول است. چطور ممکن است این داستان پایان خوشی داشته باشد؟ و بنابراین، استراتژی طولانی‌مدت اسرائیل واقعاً چیست؟ اگر این حرف را به‌عنوان پاسخ قبول داشته باشید، باید بگویم خیلی ساده، آن‌ها استراتژیِ بلندمدتی ندارد. دولت اسرائیل به همان اندازه‌ای که اکسون موبیل برای مواجهه با تغییرات اقلیمی استراتژی‌های بلندمدت چیده است، برای آینده‌اش در منطقه برنامه‌ ریخته است. گویا اسرائیلی‌ها فقط یک چیز را می‌دانند، و آن اینکه اگر قدرتِ ایالات متحده فروبپاشد، یا دست از حمایت از آن‌ها بردارد، اتفاقاتی خواهد افتاد. بی‌تردید آدم‌هایی هم در اتاق‌فکرها دارند که بارش فکری راه می‌اندازند و گزارش‌ها و سناریوهایی هم تهیه می‌کنند، اما همۀ این‌کارها از اساس، برنامه‌ریزی‌های ثانویه است. نیرویی که پشتِ اشغال مرزهای فلسطینی سال ۶۷ نهفته است، هیچ رنگ و بویی از استراتژی‌های بلندمدت ندارد؛ بلکه صرفاً حاصلِ تلاقی منفعت‌های کوتاه‌مدت سیاسی و اقتصادی است. اول از همه، شهرک‌ها. شهرک‌ها در بادی امر پروژۀ جمعی از متعصبان خشک مذهبی بود که اگرچه نسبتاً در انزوا بودند، حمایت‌های مالی خوبی داشتند. اما حالا به نظر می‌رسد همه‌چیز را بر محور شهرک‌ها ساماندهی می‌کنند. دولت منابع بی‌پایان به پای آن‌ها می‌ریزد. چرا؟ گویا جواب باید این باشد که حداقل از سال‌های دهۀ ۹۰ بدین‌سو، سیاستمداران راست‌گرای اسرائیلی به این نتیجه رسیده‌اند که شهرک‌ها نوعی جادوی سیاسی هستند. هر چه پول بیشتری در آن‌ها سرمایه‌گذاری می‌شود، سبدِ رأیِ یهویان بیشتر به سمت راست‌گرایان می‌چرخد. دلیل ماجرا ساده است. اسرائیل گران است. مسکن درون مرزهای ۱۹۴۸ قیمتی گزاف و سرسام‌آور دارد. اگر شما جوانی باشید بدون پشتوانه‌های مالی، به طور روزافزونی دو گزینه پیش روی خود می‌بینید: تا سال‌های دهۀ سی‌سالگی در خانۀ پدر و مادرتان زندگی کنید، یا آنکه در شهرکی غیرقانونی جایی برای زندگی پیدا کنید، یعنی جایی که قیمت یک آپارتمان یک‌سوم حیفا یا تل‌آویو است، تازه اگر جاده‌ها، مدرسه‌ها، امکانات و خدماتِ اجتماعی بهتر را در نظر نگیریم. با توجه به این نکته، اکثریتِ گسترده‌ای از شهرک‌نشین‌ها، به دلیل مسائل اقتصادی، نه دلایلِ ایدئولوژیک در کرانۀ باختری زندگی می‌کنند (این ماجرا در حومۀ بیت‌المقدس به طور ویژه صادق است). اما در نظر بگیرید که این آدم‌ها چه کسانی‌اند. در گذشته، جوانانی که در موقعیتی سخت قرار داشتند، دانشجویان و پدر و مادرهای جوانِ تحصیل‌کرده، گرایشی تاریخی به چپ داشتند. اما همین آدم‌ها را در شهرک‌ها سکونت دهید، و آن‌ها ناگزیر، حتی بدون آنکه خودشان متوجه باشند، شروع می‌کنند به فکر کردن مثلِ فاشسیت‌ها. شهرک‌ها، به نوبۀ خودشان، موتورهای عظیمی برای تولیدِ عقاید راست‌گرایانه‌اند. آدمی را در نظر بگیرید که او را در قلمرویی خصمانه سکونت داده‌اند، کار با مسلسل را به او آموخته‌اند و هشدارش داده‌اند که شبانه‌روز باید در برابر جمعیت‌های محلی از خودش محافظت کند، و در همان حال، همسایه‌های دیوار به دیوارش را می‌بیند که گوسفندان محلی‌ها را می‌کشند و درختان زیتونشان را نابود می‌کنند؛ برای چنین کسی دشوار است که ناسیونالیسمِ قوم‌گرایانه را چیزی شبیه به عقل سلیم نداند. در نتیجه، از انتخاباتی به انتخابات بعدی، سبد رأی چپ‌گرایان پیر کمتر و کمتر می‌شود و مجمعی از احزاب ِمذهبی‌، فاشیست‌ یا شبه‌فاشیست‌ سهم بیشتر و بیشتری از صندوق رأی را به خود اختصاص می‌دهند. برای سیاست‌مدارانی که به سختی می‌توانند به چیزی بعد از انتخاباتِ پیشِ رو فکر کنند، نمی‌توانند این طعمۀ وسوسه‌برانگیز را رها کنند. اما دربارۀ سیاست‌گذاری‌های اسرائیل در قبال فلسطینیان چه می‌شود گفت؟ این سیاست‌گذاری‌ها را با کدام منطق می‌توان فهمید؟ بار دیگر باید بر این نکته تأکید کرد که آدم‌هایی که خط‌مشی‌های اسرائیل در کرانۀ باختری را طراحی می‌کنند، هر چه باشند، احمق نیستند. اکثر آن‌ها اتفاقاً بسیار باهوشند. عمدۀ آن‌ها مدارک تحصیلی پیشرفته و سطح بالا دارند، و مطالعات فراوانی دربارۀ تاریخ و جامعه‌شناسیِ فرمانروایی نظامی و علم حکمرانی مدنی داشته‌اند. آن‌ها تکنیک‌هایی که نیروهای اشغالگر در گذشته با هدف آرام‌ و همراه کردنِ جمعیت‌های شکست‌خورده به کار بسته‌اند و به موفقیت رسیده‌اند را به خوبی می‌شناسند. البته این علم مثلِ علم موشک‌سازی نیست. نوعی دفترچه راهنمای استاندارد وجود دارد: دعوت‌کردن آن‌ها به همکاری، تفرقه‌انداختن و حکومت‌کردن، مقدارِ حساب‌شده و دقیقی از سیاست چماق و هویج، طوری که آن‌ها هیچ‌وقت نتوانند دست به خرابکاری‌های بزرگ بزنند. رهبران فرتوت جنبش فتح و نخبه‌های سیاسی مهاجر فلسطینی، در حقیقت، دعوت به همکاری را پذیرفته‌اند: به آن‌ها اجازه داده‌اند تا حقِ حداقلیِ خودشان برای بازگشتن از برخی ارودگاه‌هایشان در لبنان و شمال آفریقا را داشته باشند، و در عوضِ دریافت برخی امتیازات ویژه، تضمین کرده‌اند که پلیسِ جمعیت‌های عرب باشند. آن‌ها به نوبۀ خودشان درآمدهای حاصل از کمک‌های بین‌المللی را طوری سازماندهی کرده‌اند که صرفِ جذبِ چپ‌گرایان رادیکال قدیمی به سازمان‌های مردم‌نهاد شود. تعداد انگشت‌شماری از تاجران ثروتمند عرب، مثل آب خوردن، از ایست‌بازرسی‌ها رد می‌شوند و قراردادهای ساختمان‌سازی نان‌و‌آب‌دار می‌بندند. حتی نوعی حباب مسکن هم وجود دارد، که ناشی از پول‌هایی است که از دکترها و وکیل‌های مهاجر به جیب بستگانشان سرازیر می‌شود، بدون اینکه جایی برای خرج‌کردن آن‌ها وجود داشته باشد و نتیجۀ آن می‌شود بی‌شمار عمارت سیمانیِ عظیم، با سقف‌های چینیِ قرمزرنگ که در مناطقی که تحت اختیار فلسطینیان است، مثل قارچ سبز می‌شود، فقط یک مسئله باقی می‌ماند، و آن هم اینکه توالت‌های این عمارت‌ها نیز به‌دلیل کمبود آب درست کار نمی‌کند (نیازی به گفتن نیست که کلِ آب موجود صرف پرکردن استخرهای شنای شهرک‌ها می‌شود). طرفه آنکه سرزمین‌های خودگردان فلسطینی بزرگترین بازار صادراتی اسرائیل هستند، و از آنجا که اسرائیل پیش از این، کشاورزی سنتی، تجارت و اقتصادِ کم‌رونق صنعتی را تا حد زیادی از طریق «مقررات‌گذاری»های خصمانه به نابودی کشانده است، چنین چیزی به معنای آن است که اسرائیل به هر شیوۀ ممکن می‌کوشد تا آخرین باقی‌مانده‌های پول فلسطینیان را نیز از چنگشان درآورد. باوجوداین، آنچه واقعاً دربارۀ استراتژی‌های «تفرقه بیانداز و حکومت کن» اسرائیل حائز اهمیت است، این است که چقدر حداقلی و اندک‌اند. از نظر اقتصادی، بسیار آسان است که طبقۀ متوسطی نسبتاً بزرگ را به وجود بیاورید که منافع اقتصادی عظیمی در همکاری با مراجع اشغالگر داشته باشند. علی‌رغم این به نظر می‌رسد که مقامات اسرائیلی آگاهانه تصمیم دارند تا چنین کاری نکنند. در عوض فکر می‌کنم سؤال مشابهی را هم باید دربارۀ شهرک‌ها پرسید. شهرک‌ها موتورهایی برای تولید شکلِ خاصی از ناسیونالیست‌های قوم‌‌گراست، که مشخصاً به خاطر منافع سیاسی روی آن‌ها سرمایه‌گذاری می‌شود. حال سؤال این است: مقامات اشغالگر تلاش دارند چه نوع فلسطینی‌هایی درست کنند؟ مطمئناً نمی‌خواهند آدم‌هایی سربه‌راه و مطیع بسازند. هیچ دلیلی ندارد که اگر می‌خواهید با دشمن سابقتان به دوستی برسید، شرایطی برای زندگی‌اش بسازید که مملو باشد از سختی، وحشت و تحقیرِ همیشگی (برای مثال، عملاً هیچ پدر و مادر فلسطینی‌ای نیست که نگران نباشد که آیا دختر یا پسر ۱۲ساله‌اش به سلامت از مدرسه به خانه برمی‌گردد، یا همین الان، کتک‌خورده و با چشم‌بند در سلولی سیمانی افتاده است). بنابراین، تنها جوابی که می‌تواند معنادار باشد، این است که نیروهای اسرائیلی می‌خواهند که فلسطینی‌ها خشمگین و خروشان باشند؛ دلشان می‌خواهد که مقاومت در کار باشد؛ اما درعین‌حال، می‌خواهند مطمئن باشند که این مقاومت سیاسی کاملاً بی‌اثر است. آن‌ها جمعیتی می‌خواهند که در زندگی روزمره مطیع باشند، اما هر چند وقت یک‌بار، منفجر شود، حال فردی یا جمعی، ولی به شکلی غیراستراتژیک و غیرهمکارانه که می‌شود آن را در برای بقیۀ جهانیان به شکل نوعی دیوانگی شیطانی غیرعقلانی بازنمایی کرد. اما چرا باید بخواهند چنین کاری بکنند؟ تقریباً هر تحلیل‌گر سیاسیِ عربی که با او حرف زدم، معتقد بود جواب به‌خودی‌خود روشن است. اقتصاد اسرائیل، بیش از هر چیز، به تجارت تسلیحات پیشرفته و تأمین سیستم‌های امنیتیِ الکترونیکی پیچیده وابسته است. اسرائیل امروزه بعد از ایالات متحده، روسیه و بریتانیا چهارمین صادرکنندۀ بزرگ سلاح است (البته اخیراً فرانسه پیشی گرفته و به جایگاه پنجمی رسیده است). واقعاً چنین جایگاهی برای کشوری به این کوچکی شاخص است. اما چیزی که تقریباً همه در به زبان آوردنِ آن تردید دارند، این است: سلاح‌ها و سیستم‌های امنیتی اسرائیلی در مقایسه با تمام رقبا، مزیت بسیار مهمی دارند، و اسرائیلی‌ها در ادبیات تبلیغاتی خود هیچوقت فراموش نمی‌کنند که روی این مزیت تأکید کنند. این تسلیحات وسیعاً در میدان عمل آزموده شده‌اند. این توپ‌های جدید برای تخریب تونل‌های غزه به کار گرفته شده‌اند! این گازهای اشک‌آورِ تفنگی جدید که قابلیتِ انتشار تصادفی دارند، علیه شورش‌های اردوگاه آوارگان بالاتا با موفقیت امتحان شده‌اند. این دستگاه ردیاب لیزری جدید بارها جلوی حملات به شهرک‌ها را گرفته است. بدین‌ترتیب، مقاومت اعراب به جزئی کلیدی از منابع اقتصادی اسرائیل تبدیل شده‌ است و اگر این اعتراضات کاملاً آرام بگیرد، صادرات اقتصادی اسرائیل ضربه‌ای جدی خواهد خورد. اگر قلدری را به شکلی از خشونت تعریف کنیم که از اساس طراحی شده است تا واکنشی برانگیزد که بشود از آن واکنش استفاده کرد تا خشونت اولیه را مشروع جلوه داد، آنگاه می‌توانیم بگوییم اشغالگران اسرائیلی قلدری را به یکی از اصول حکمرانی خودشان تبدیل کرده‌اند. همه‌چیز طراحی شده است تا تحریک‌کننده باشد. هر روز با اعمال تحریک‌آمیز مواجه می‌شوید. کارهایی زشت و حقارت‌بار. اما در عین حال آن‌ها طوری طراحی شده‌اند که نشود گفت خشونتِ آشکار و انکارناپذیرند، حتی کسی نمی‌تواند ادعا کند که این قبیل اقدامات را می‌شود به معنی واقعی کلمه نوعی «یورش» نامید؛ آن‌ها دقیقاً مثلِ قلدرهای مدرسه‌اند که مداوماً و زیرزیرکی به قربانی‌شان سیخونک می‌زنند، و هلش می‌دهند و مشت و لگد حواله‌اش می‌کنند، به این امید که بالاخره آتش خشمش شعله بکشد و دست به کار بی‌فایده‌ای بزند که ناظم مدرسه به خاطر آن سرزنشش کند. من فقط وقتی غمباریِ وضعیت فلسطینی‌ها را کاملاً درک کردم که فهمیدم برای جامعۀ سنتی فلسطین، تنها هدف زندگی این است که در موقعیتی باشی که استطاعت آن را داشته باشی که غریبه‌ها را مهمان کنی. مهمان‌نوازی از همه‌چیز مهم‌تر است. اولین‌باری که پا به نابلس گذاشتم، همراه با ونی بودم که پر بود از عوامل یک فیلم آمریکایی. همۀ آدم‌هایی که در آن محله بودند سریع تلفن‌های همراهشان را درآوردند تا سر در بیاورند که چه اتفاقی دارد می‌افتد (البته این را بعدها متوجه شدم). این خارجی‌ها کی‌اند؟ این ابزارهایی که با خودشان آورده‌اند چیست؟ چرا به اینجا آمده‌اند؟ اما لحظه‌ای که وارد خانۀ یکی از محلی‌ها شدیم، همه‌چیز تغییر کرد. سریع یک کمیتۀ محلی متشکل از ۳۰ یا ۴۰ جوانِ داوطلب تشکیل شد تا اگر عناصر فاسدِ حکومتِ فلسطین یا نیروهای امنیتی اسرائیلی خواستند مزاحمتی برایمان ایجاد کنند، دست به مداخلۀ فیزیکی بزنند. فارغ از همه‌چیز، حالا ما مهمان یکی از هم‌محله‌ای‌ها بودیم و شرافت جمعی محله اقتضا می‌کرد که امنیت ما را تأمین کنند. البته ما آن زمان روحمان هم خبر نداشت که چنین اتفاقاتی دارد می‌افتد. تنها یک هفته بعد بود که یک نفر حین صحبت‌های روزمره با امین به این مسئله اشاره کرده بود. یکی از اولین سفرهای عوامل فیلم به عرابه بود، شهر کوچکِ کشاورزی‌ای که مرکز آن پر از پوسترها و پرچم‌های سیاه جهاد اسلامی و باقی‌مانده‌های مساجد و قلاع قرون وسطایی بود. در ابتدا، گاهی به نظرمان می‌رسید که مردم تلاش می‌کنند که از ما دوری کنند، در اکثر خانه بسته و پرده‌ها کشیده شده بودند، اما در نهایت فهمیدیم که این فضا فقط به خاطر آن بود که خورشید هنوز غروب نکرده بود: ماه رمضان بود و مردم خجالت می‌کشیدند از اینکه مهمانی به خانه‌شان دعوت کنند، اما نتوانند غذا جلویش بگذارند. وقتی هوا تاریک شد، طوری شد که هر جا می‌رفتیم، همه‌جا کباب و جشن و چای برپا بود. پیرزن‌هایی باحجاب همانطور که روی ایوان نشسته بودند، پشت سر هم استکان‌هایمان را پر می‌کردند و داستان‌هایی تعریف می‌کردند از اینکه چطور باستان‌شناسان چند مقبره پیدا کرده‌اند که گویا متعلق به برخی رهبران باستانی یهودی بوده‌اند –من نتوانستم اسم آن‌ها را دریابم، و فکر می‌کنم شاید آن‌ها چند مکابی بوده‌اند- و از آن به بعد، آن مقبره‌ها را به‌عنوان محل عبادت و زیارت اعلام کرده‌اند. در شرایط معمولی، کشف چنین مکان‌هایی باعث رونق اقتصادی منطقه می‌شود. اما در فلسطین، معنایش می‌تواند این باشد که کل ساکنان روستا را خیلی راحت از محل زندگی‌شان بیرون کنند. عرابه برای چنین کاری خیلی بزرگ بود. بنابراین در این مورد، معنایش این است که هر چند وقت یک‌بار، صدها سرباز اسرائیلی در آرایش جنگی کامل کل شهر را پر می‌کنند و تک‌تیراندازان روی پشت‌بام‌ها مستقر می‌شوند و برای ۱۲ ساعت در منطقه منع آمد و شد اعلام می‌کردند تا شهرک‌نشین‌های مذهبی بیایند و مناسک یادبود برگزار کنند. بعد همگی از آن‌جا خواهند رفت. بعد از این، داستان بچه‌های زیادی از اهالی شهر کوچکشان را گفتند که در زندان بودند چون شایعه‌ای وجود داشته از اینکه می‌خواسته‌اند در کمین شهرک‌نشینان بنشینند. درست در همین لحظه بود که آن اتفاق برای من افتاد –منی که در خانواده‌ای یهودی در نیویورک بزرگ شده بودم که تمام اطلاعاتش از پروپاگاندای صهیونیست‌ها می‌آمد- در آن لحظه بود که فهمیدم ماجرا از چشم طرفِ دیگر چطور به نظر می‌رسد. هرجا که رفتیم، فلسطینی‌ها دربارۀ مردمان مختلفی سخن می‌گفتند که در طول تاریخ به سرزمین‌های مقدس آمده‌اند و با خوش‌رویی پذیرفته شده‌اند: ارمنی‌ها، یونانی‌ها، پارسیان، روس‌ها، آفریقاییان، یهودیان... آن‌ها در ابتدا صهیونیست‌ها را مهمان خانه‌های خودشان می‌دانستند. اما آن‌ها بدترین مهمانانی بودند که تاریخ به چشمش دیده است. هر اقدامی که در جهت مهمان‌نوازی و دوستی انجام داده‌اند، تبدیل شده است به مجوزی برای غارت، و ماهرترین متخصصان پروپاگاندا در جهان، دست به کار شده‌اند تا دنیا را قانع کنند که میزبانان آن‌ها هیولاهایی فاسد و وحشی‌اند که هیچ حقی بر خانه‌هایشان ندارند. در چنین وضعیتی، چه کاری از دست شما برمی‌آید؟ دست از بخشنده‌بودن بردارید؟ اما اینجاست که حقیقتاً و از عمق وجودتان شکست می‌خورید. این معنای واقعی حرفِ این مردم بود، وقتی از زندگی‌ای حرف می‌زنند که آگاهانه و عامدانه به آن‌ها خفت و خواری روا می‌داشت. آن‌ها به صورتی نظام‌مند امکانات فیزیکی، اقتصادی و سیاسیِ سخاوتمند‌بودن را از این مردم گرفته‌اند. و محروم‌شدن از امکاناتِ این نوع بلندنظری، مرگی است به نام زندگی. فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟ فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها: • این مطلب را دیوید گریبر نوشته و در تاریخ ۱۵ جولای ۲۰۱۵ با عنوان « Hostile Intelligence: Reflections from a Visit to the West Bank» در وب‌سایت اینترنشنال تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ آبان ۱۳۹۹ با عنوان «مرگی به نام زندگی: تأملاتی دربارۀ کرانۀ باختری» و ترجمۀ محمد ملاعباسی منتشر کرده است. •• دیوید گریبر (David Graeber) انسان‌شناس فقید آمریکایی است که در سال ۲۰۲۰ درگذشت. از کتاب‌های مشهور او می‌توان به بدهی: ۵۰۰ سال ابتدایی (Debt: The First ۵۰۰۰ Years) و مشاغل مزخرف: یک نظریه (Bullshit Jobs: A Theory) اشاره کرد. ]]> دیوید گریبر تاریخ‌وسیاست Sun, 08 Nov 2020 04:31:48 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/9944/ مجموعه یادداشت‌هایی دربارۀ سیاست در عصر ترامپ، ظهور پوپولیسم، و آیندۀ دموکراسی https://tarjomaan.com/report/9938/   • چطور دوستانم به خدمت‌گزاران پوپولیسم تبدیل شدند؟آن اپلبام، روزنامه‌نگار و مورخ مشهور آمریکایی، در کتاب تازۀ خود، از حاکمان جدید دنیا می‌گوید | نوشتۀ نیک کوهن• چگونه قیام‌های پوپولیستی می‌توانند لیبرال دموکراسی را سرنگون کنند؟اقتدارطلب‌ها دارند افزایش می‌یابند، و دموکراسی جذابیت خود را از دست داده است | نوشتۀ یاشا مونک• پوپولیسم از کدام «مردم» سخن می‌گوید؟پوپولیسمْ منطقی سیاسی است که محور آن جداییِ عمیق مردم از طبقات حاکم است | نوشتۀ جانی بی. جودیس• چرا لیبرال‌ها طرفدار نظریۀ توطئه شده‌اند؟لیبرالیسم همواره خود را مظهر عقلانیت دانسته است، به همین دلیل نمی‌تواند اشتباهاتش را ببیند | نوشتۀ جان گری• دموکراسی خوب است، تا وقتی پیروز انتخابات باشیمانتخابات دموکراسی را تقویت می‌کند، اما بازنده‌ها می‌توانند کل نظام دموکراتیک را ضعیف کنند | نوشتۀ یان ورنر مولر• چرا انتخابات‌ برای دموکراسی بد است؟زمانی، انتخابات ایجاد شد تا دموکراسی را ممکن کند؛ اما امروز به نظر می‌رسد انتخابات خودْ مانع دموکراسی است | نوشتۀ دیوید ون ریبروک• ادعای تقلب چه چیزهایی دربارۀ دموکراسی به ما می‌آموزد؟مدافعان برکسیت برای جلوگیری از تقلب به جای مداد خودکار در اختیار دیگران می‌گذاشتند | نوشتۀ مری بیرد• چگونه ایمان خود به دموکراسی را بازیابیم؟در دوران تاریکی وسوسه می‌شویم بی‌خیال سیاست شویم؛ چالرز تیلور توضیح می‌دهد که چرا نباید از سیاست دست شست | نوشتۀ جاشوا راتمن• آمارتیا سن: کسب آرای بیشتر مشروعیت نمی‌آوردگفت‌وگوی ویل هاتن با آمارتیا سن• ماجرای کُخ؛ میلیاردری که حزب جمهوری‌خواه در چنگ اوستبررسی کتاب «پول ناپیدا؛ تاریخچۀ پنهان میلیاردرهای پس پردۀ ظهور راست رادیکال» نوشتۀ جین مایر | نوشتۀ تد اسکاچ‌پل• ترامپ، ترامپیست‌ها و نحلۀ جدیدی از پوپولیسمچطور ممکن است میلیاردری فاسد به منجی کارگران بی‌بضاعت تبدیل شود؟ | نوشتۀ ولفگانگ استریک • ترامپ چگونه به بازارِ نفرت رونق می‌بخشد؟کتاب «ذهن‌های آشفته» مأموریت ویژۀ نفرت‌افروزان را توضیح می‌دهد | نوشتۀ یان هیوز• وقتی کلمه‌ها معنایشان را از دست بدهند، سیاست ناممکن می‌شودگفتگو با ماشا گسن دربارۀ اهمیت زبان و آرمان‌ها در سیاست‌ورزی• تنهایی دونالد ترامپدربارۀ برتری تباه‌کنندۀ مردی که بیش از هر کس دیگر در دنیا مسخره می‌شود ا نوشتۀ ربکا سولنیت• به دوران خشم خوش‌آمدیدتفکرات کهنۀ عقل‌گرایی لیبرال نمی‌تواند دنیای پرآشوبی را که در سال ۲۰۱۶ شاهدش بودیم تبیین کند | نوشتۀ پانکاج میشرا• چرا ترامپ درنهایت شکست خواهد خورد؟مطبوعات پدیدۀ ترامپ را حاصل عدم مقبولیتِ سردمداران سیاسی دانسته‌اند | نوشتۀ مریلین رابینسون• چامسکی: ترامپ صدای ناقوس مرگ استگفت‌وگوی گاردین با نوام چامسکی به‌بهانۀ حضورش در مستند «شکاف»• آیا ما رهبران قدرتمند می‌خواهیم؟اواخر امسال می‌فهمیم چارچوبی که بنیان‌گذاران آمریکا برای قدرت بنا کردند، چقدر تاب‌آور است | نوشتۀ جوزف نای• چرا میلیون‌ها نفر از مردم عادی آمریکا از ترامپ حمایت می‌کنند؟بزرگ‌ترین رازِ کنونی امریکا انگیزۀ هواداران ترامپ است | نوشتۀ توماس فرانک• ایالات متحده چطور به سیاست دو حزبی رسید؟ رفتار حزبی محصول احساسات منفی به حزبی است که با آن مخالفید  | نوشتۀ ازرا کلاین• دوقطبی‌های سیاسی چطور شکل می‌گیرند؟عقاید افراطی تأثیر عظیمی بر ما می‌گذارند، حتی وقتی با آن‌ها مخالف باشیم | نوشتۀ ویلیام پارک• گفت‌وگو با فرانسیس فوکویاما: بعد از «پایان تاریخ» چه خواهد آمد؟• آمریکا چطور قدرتش را به دست خود به باد می‌دهد؟ فرید زکریا توضیح می‌دهد• مروری بر اندیشه‌های ساموئل هانتیگتون، پیامبر عصر ترامپ• پایان نظم انگلیسی-آمریکایی• با خشم می‌توان بر پا خاست، اما نمی‌توان ایستاد• پروندۀ کتاب: نه کافی نیست► تصویرساز مجموعه عکس‌های این پرونده بندتو کریستوفانی است. ]]> ترجمان علوم انسانی تاریخ‌وسیاست Fri, 30 Oct 2020 04:34:48 GMT https://tarjomaan.com/report/9938/