ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/politics_and_history Sat, 13 Aug 2022 14:51:13 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 13 Aug 2022 14:51:13 GMT تاریخ‌وسیاست 60 راست راديکال چيست؟ يک مقدمه https://tarjomaan.com/neveshtar/10660/ یِنس رودگرن، دستنامۀ آکسفورد دربارۀ راست رادیکال — تولد دوبارۀ احزاب و جریان‌های جناح قدرتمندِ راست رادیکال یکی از مهم‌ترین تغییرات سیاسی دهه‌های اخیر در کشورهای دمکراتیک است. این روند به‌ویژه در اروپا برجسته بوده، ولی در جاهای دیگر مانند استرالیا، اسرائیل، ژاپن و ایالات‌متحده نیز قابل‌توجه است.وجه مشترک احزاب و جریان‌های راست رادیکال تأکیدشان بر ملی‌گرایی قومی است که خود ریشه در اساطیر گذشته دارد. برنامه‌های آن‌ها معطوف به تقویت ملیت است، و می‌خواهند این کار را از طریق همگن‌سازی قومی و -بنا به رویۀ اکثر احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال- بازگشت به ارزش‌های سنتی انجام دهند. به‌علاوه، معمولاً پوپولیست هستند و نخبگان را متهم می‌کنند که انترناسیونالیسم را بر ملت خودشان ترجیح می‌دهند و منافع خودخواهانۀ خودشان و بسیاری از منافع خاص دیگر را برتر از منافع مردم می‌دانند.درنتیجه، هستۀ مشترک راست‌های رادیکال عبارت است از بیگانه‌هراسیِ ملی‌گرای قومی و پوپولیسم ضدنظام. در برنامه‌های سیاسی آن‌ها، این هستۀ ایدئولوژیک معمولاً در اقتدارگراییِ اجتماعی‌فرهنگیِ عام‌تری جای می‌گیرد که در آن بر مضامینی مانند «نظم» و «قانون» و «ارزش‌های خانوادگی» تأکید می‌شود. راست رادیکال داعیه‌دارِ این عقیده است که اکثریت ملت حق دارد از هویت فرهنگی خویش حفاظت کند. از نظر راست‌های رادیکال، تهدیدهای متعددی در برابر ملت‌های آن‌ها قرار دارد، که از میانشان مهاجرت از همه مهم‌تر است. مهاجرانِ کشورهای اسلامی به‌طور خاص تهدیدآمیز هستند، چون بنا به ادعای ایشان کمترین اشتراکات را با جمعیت بومی دارند، کمترین تمایل را به همگن‌شدن نشان می‌دهند و، به‌طور بالقوه، با تروریسمِ اسلام‌گرا پیوند دارند. تهدیدهای دیگر عبارت‌اند از موجودیت‌های فراملّی، مانند اتحادیۀ اروپا و -از نظر برخی از احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال- شرکت‌های چندملیتی، جهانی‌شدن اقتصاد و سایر روندهایی که به باور ایشان به تقویت جهان‌شمول‌گرایی و همگن‌سازی کمک می‌کنند.بنا به نظر اینوک پاول، هر سازمان سیاسی افراطی‌ای «خواهان تغییرات عمده در جامعه است، خواه به‌سوی آینده‌ای خیالی یا به‌سوی گذشته‌ای آرمانی. این خواسته با اِجماع سیاسی فعلی و عمومی فاصله دارد». خالی از فایده نیست که در اینجا به تعریف خاص‌ترِ لیپست و راب از افراط‌گرایی سیاسی نیز اشاره کنیم که آن را ضدتکثرگرایی یا تک‌صداگرایی می‌دانند. بنا بر مدعای ایشان، «قلب تپندۀ افراط‌گرایی عبارت است از سرکوب تفاوت‌ها و اختلاف عقیده، اینکه کرکره‌های بازار عقاید را پایین بکشیم. به عبارت دقیق‌تر، ذات افراط‌گرایی یا تک‌صدایی عبارت است از نامشروع قلمدادکردن چنددستگی و ناهماهنگی». تک‌صداگرایی سیاسیِ راست افراطی به دو طریق بیان می‌شود: طرد نظام‌های سیاسی دمکراتیک و/یا طرد ارزش‌های جهان‌شمول و برابری‌طلبانه (که گاهی دمکراتیک نامیده می‌شوند). اینجا باید بین دو زیرگونۀ افراط‌گرایی جناح راست فرق بگذاریم: یکی که با دمکراسی مخالف است و دیگری که صراحتاً مخالف دمکراسی نیست، اما باز هم با عملکرد دمکراسیِ انتخابی در جوامع معاصر مشکل دارد. برای مورد اول از اصطلاح «افراط‌گرایی جناح راستی»۱ استفاده می‌کنم و برای مورد دوم از تعبیر «راست رادیکال»۲ بهره خواهم برد. راست‌های رادیکال معمولاً با خودِ دمکراسی مخالفتی ندارند، ولی نوعاً با شیوۀ کار نهادهای دمکراتیکِ موجود مشکل دارند. درواقع، احزاب جناح راست رادیکال مدعی‌اند که خودِ آنان نمایندۀ دمکراسی حقیقی هستند (در مقابل دمکراسی دروغینی که به‌زعم ایشان در جوامع معاصر وجود دارد). بنابراین، راست‌های رادیکال هرچند چنددستگی و صف‌بندی «مردم» را نمی‌پذیرند، ولی به این دلیلِ اولیه که ارزش‌های تکثرگرایانه را قبول ندارند افراط‌گرا به حساب می‌آیند. به‌رغم پذیرش دمکراسیِ صوری از سوی راست‌های رادیکال، جامعۀ آرمانی آن‌ها جامعۀ قوم‌سالار۳ است، که از جهات متعددی نقطۀ مقابلِ ارزش‌های تکثرگرایانه در دمکراسی‌های لیبرال است.گاهی ترسیم مرزی مشخص بین راست رادیکال و راست افراطی دشوار می‌شود. بسیاری از جنبش‌های اجتماعی جناح راست رادیکال، به‌طور خاص، در مرز بین راست رادیکال و راست افراطی جای می‌گیرند و بسیاری از نمایندگان و فعالانِ برخی از جریان‌ها و احزاب جناح راست رادیکال با راست‌های افراطی مرتبط هستند. به‌علاوه، مثلاً این جریانِ ضدجهاد۴ بود، با آن شبکه‌ای که از بلاگرها و سایت‌های اینترنتی دارد، که بر آندرس بریویک تأثیر گذاشت و موجب شد آن حملۀ تروریستی را در سال ۲۰۱۱ در نروژ انجام دهد. دست‌کم از برخی جهات قرابت‌های ایدئولوژیکِ بعضاً قوی‌ای بین راست افراطی و راست رادیکال وجود دارد.حالا بیایید به این مسئله بپردازیم که اصلاً احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال به چه معنا جناح راستی هستند. یکی از راه‌های متعارف برای تمایزگذاشتن بین «چپ» و «راست» این است که بگوییم چپ‌ها برابری‌طلب هستند و راست‌ها غیربرابری‌طلب. احزابی که فعالانه علیه نابرابری‌ها کار می‌کنند معمولاً در سمت چپ قرار داده می‌شوند، اما احزابی که نابرابری‌ها را طبیعی قلمداد می‌کنند، یا دست‌کم بدون اینکه دست به مداخلۀ سیاسیِ فعال بزنند آن‌ها را می‌پذیرند، در سمت راست جای می‌گیرند. هرچند احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال تابه‌حال سیاست‌های اقتصادی را جزء اولویت‌هایشان قرار نداده‌اند، منصفانه است که بگوییم معمولاً خودشان را درگیر مبارزه با نابرابری‌های طبقاتی نمی‌کنند.اما، مهم‌تر از این‌ها، مخالفتشان با تمهیداتی است که برای کاهش نابرابری‌های مبتنی بر قومیت، وضعیت مهاجرتی، یا حتی جنسیت چیده می‌شوند. در اینجا برنامۀ سیاسی ایشان نه‌فقط حفظ، بلکه افزایشِ رادیکالِ این نابرابری‌ها به نفع «بومی‌ها» است. در معنای گسترده‌تر، نباید راست رادیکال را به‌سبب موضع کلی‌اش راجع به سیاست‌های اجتماعی‌اقتصادیْ راست بدانیم، چراکه از این جهت دارای گونه‌های نسبتاً متعددی در زمان‌های مختلف و در کشورهای مختلف است. بلکه باید به آن دسته از مواضعش راجع به سیاست‌های اجتماعی‌اقتصادی نگاه کنیم که به مسائل ارزشی مربوط می‌شوند، از قبیل هویت ملی، «نظم و قانون»، سیاست‌گذاری مهاجرتی، سقط جنین و ... (یعنی لیبرالیسم اجتماعی‌فرهنگی در برابر اقتدارگرایی).ملی‌گرایی و جداسازی قومیراست‌های رادیکال به مسائل اجتماعی‌فرهنگی اولویت می‌دهند، به‌ویژه به مسائل مربوط به هویت ملی. برنامۀ سیاسی اصلی آنان را می‌توان این‌گونه فهمید: «واکنشی به فرسایش سیستمِ ‘سلطۀ قومی‌ملی’، که سرشت‌نمای بخش بزرگی از تاریخ دولت‌های ملی مدرن بوده است». به‌طور خاص‌تر، راست رادیکال معاصر روی ایدۀ تکثرگرایی قومی استوار است، ایده‌ای که در دوران مدرن آن را جریان فرانسویِ «حق جدید»۵ شرح و تفصیل داد. عبارت حق جدید عنوانی کلی برای اشاره به همۀ گروه‌هایی بود که در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، تحت‌تأثیر مفهوم «هژمونی فرهنگیِ» آنتونیو گرامشی، شکل گرفتند تا با سلطۀ فکری و فرهنگی چپ‌ها مقابله کنند. در این جنبش، و البته گروه‌های مرتبط با آن در ایتالیا و آلمان، هدف اصلی جنگ فرهنگی۶ بود، نه سیاست‌های حزبی. مفهوم تکثرگرایی قومی، که با مفهوم تفاوت۷ نزد چپ‌ها کاملاً فاصله داشت، گویای این بود که اقوام متفاوت برای حفظ ویژگی‌های منحصربه‌فرد ملیِ خودشان باید از هم جدا باقی بمانند. در این نگاه، آمیزش قومیت‌های متفاوت با یکدیگر صرفاً منجر به انقراض فرهنگی می‌شود. به‌علاوه، در این تلقی، نگاهی جبرباورانه و یکپارچه به فرهنگ و قومیت وجود دارد؛ احتمال دگردیسی فردی و گوناگونی درون‌گروهی به باور ایشان بسیار ناچیز است. اما، بر خلاف برداشت قدیمی از نژادپرستی، آموزۀ تکثرگرایی قومی، به‌خودی‌خود، آموزه‌ای سلسله‌مراتبی نیست: قومیت‌های متفاوت ضرورتاً برتر یا فروتر از یکدیگر نیستند، فقط متفاوت‌اند، ناسازگارند و قیاس‌ناپذیرند. درنتیجه، درحالی‌که هدف نژادپرستی «قدیم» و رایج در محیط‌های استعماریْ انقیاد بوده است، هدف تکثرگرایی قومی اساساً «طردکردن» است.جبهۀ ملی فرانسه این برداشت از «حق جدید» را گرفت و آن را در کانون برنامۀ سیاسی و سخنوری‌های این حزب قرار داد. حالا این تبدیل شده به مهم‌ترین ویژگی ایدئولوژیک خانوادۀ احزاب جناح راست رادیکال. این احزاب با استفاده از ایدئولوژی تکثرگرایی قومی داعیه‌دار حق فرهنگ‌های ملی برای حفظ هویت فرهنگی خودشان شده‌اند.به نظر راست‌های رادیکال، تهدیدهای زیادی برای هویت ملی‌شان وجود دارد، که از بین آن‌ها «هجوم» مهاجران از همه مهم‌تر است. به‌علاوه،اگر کلی‌تر بخواهیم بگوییم، مسائل ضدمهاجرتیْ پیام کانونیِ راست‌های رادیکال جدید است، به‌ویژه در اروپای غربی و البته به‌شکل فزاینده‌ای در اروپای شرقی. این احزاب و جریان‌ها به چهار روش متفاوت مهاجران را مسئله‌ساز می‌دانند: نخست، چنان‌که در بالا  گفته شد، به‌عنوان تهدیدی برای هویت ملی-قومی؛ دوم، به‌عنوان سرچشمۀ جرم و جنایت و سایر انواع ناامنی اجتماعی؛ سوم، به‌عنوان علت بیکاری؛ چهارم، به‌عنوان سوءاستفاده‌کننده از سخاوت دولت‌های رفاهِ دمکراسی‌های غربی که منجر به کاهش یارانه‌های دولتی و دیگر منافع برای افراد «بومی» شده‌اند. در قبال موارد سوم و چهارم، احزاب جناح راست رادیکال ایدۀ «مزیت ملی» را ترویج کرده‌اند، یعنی اینکه وقتی بحث شغل، مسکن، بیمه و ... می‌شود باید افراد بومی در اولویت باشند. طرح‌های ایشان در این زمینه را می‌توان نوعی «تبعیض جبرانی معکوس» به شمار آورد.بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، پیام‌های ضداسلام و تکرار حملات تروریستیِ اسلام‌گرایان، در گوشه و کنار جهان، تشدید شد. درواقع باید ۱۱ سپتامبر را نقطه‌عطفی در جدال‌های کلامی راست‌های رادیکال، و البته تشدید آن، به شمار آورد. به تعبیر آرتسهایمر، بعد از این تاریخ بود که نقد «اسلام به‌صورت علنی و غیرعلنی به‌عنوان یک هنجار پذیرفته‌شدۀ اجتماعی جانشین شکل‌های دیگر بیگانه‌هراسی شد».در معنایی عام‌تر، روندی شکل گرفته که در آن احزاب و جریان‌های راست رادیکال به‌طور فزاینده‌ای نه‌فقط حول هویت ملی، بلکه حول هویت دینی نیز بسیج می‌شوند و از آنچه هویت یهودی‌مسیحی می‌نامند در برابر تهدید اسلام دفاع می‌کنند. ولی این سخنان طردکنندۀ راست‌های رادیکال به مسلمانانمحدود نمی‌شود و در برخی جاها علیه گروه‌های دیگری مانند کولی‌ها نیز بیان می‌شود. به‌علاوه، اگرچه برخلاف گذشته، امروزه یهودی‌ستیزی در کانون راست رادیکال معاصر قرار ندارد -و فعلاً فقط در میان گروه‌های نئونازی و سازمان‌های راست افراطیِ مرتبط با آن جای دارد- ولی باز هم می‌شود آن را در برخی احزاب و جریان‌ها مشاهده کرد.پوپولیسمبرخی از پژوهشگران گفته‌اند پوپولیسم یکی از ویژگی‌های معرّفِ راست‌های رادیکال جدید است. این سخن تا حدی درست است. ازآنجاکه این احزاب تمایل دارند جامعه را «درنهایت به دو گروه متضاد تقسیم کنند که هر کدام در درون خود کاملاً همگن هستند»، یعنی مردم «پاک» در مقابل «نخبگان فاسد» -جهان‌بینی‌ای که، به گفتۀ کاس مود، مشخصۀ پوپولیسم است- و همچنین به این دلیل که پوپولیسمِ ضدنظامْ راهبردی بوده که نقشی حیاتی در موفقیت احزاب راست رادیکال جدید داشته است. حزبی که از این راهبرد استفاده می‌کند سعی دارد خود را در قالب مخالف یک «طبقۀ سیاسی» به تصویر بکشد و درعین‌حال فعالانه تلاش می‌کند که ضددمکراتیک به نظر نرسد. حزبی که ضددمکراتیک تلقی شود، تا زمانی که اکثریت قاطع رأی‌دهندگان طرفدار دمکراسی هستند، انگشت‌نما خواهد شد و به حاشیه رانده می‌شود. احزاب پوپولیست، برای اینکه بین خودشان و احزاب سیاسی مستقر (یعنی هم دولت و هم اپوزیسیون مخالف دولت) فاصله بگذارند، فضای سیاسی را، با همۀ تنوعی که در احزاب آن وجود دارد، یک «طبقۀ سیاسی» واحد و همگن معرفی می‌کنند. یکی از راه‌های دستیابی به این هدف این است که می‌گویند اختلافات بین دولت و احزاب اپوزیسیونِ مستقر صرفاً یک ظاهرسازیِ بی‌ربط است. همچنین ممکن است، در بسیاری از مواقع، انتقاد از احزاب مستقر به دلیل تمرکز آن‌ها بر موضوعات کهنه و سرکوب هم‌زمانِ موضوعات سیاسیِ مرتبط با کشمکش «واقعی» که بین هویت ملی و چندفرهنگ‌گرایی وجود دارد بخشی از این راهبرد باشد.راهبردِ ضدنظامِ پوپولیستانه این امکان را برای راست‌های رادیکال فراهم می‌آورد که خودشان را قهرمانان واقعی دمکراسی معرفی کنند -به‌عنوان نوع جدیدی از حزب یا جریان سیاسی که نگرانی‌ها و منافع «مردم معمولی» را در نظر می‌گیرد و جسارت این را دارد که علیه نزاکت سیاسیِ رایج در نظام حاکم صدایش را بلند کند. ولی این جهان‌بینیِ مانویِ [دوگانه‌انگار] احزاب جناح راست رادیکالِ جدید باعث می‌شود سیاست سازش‌کاری و چانه‌زنی، که از عناصر دمکراسی لیبرال است، دیگر به‌آسانی میسر نباشد.شاید گفته شود که پوپولیسم از ویژگی‌های راست رادیکال جدید است، اما منحصر به این جریان سیاسی نیست. سایر احزاب نیز از راهبردهای ضدسیستمیِ پوپولیستی استفاده می‌کنند و شماری از احزاب با گرایش‌های سیاسی دیگر را نیز می‌توان به‌طریقی پوپولیست نامید. در معنایی عام‌تر، این ملی‌گراییِ قومی است که در وهلۀ نخست راست رادیکال معاصر را تعریف می‌کند، نه ایدئولوژی پوپولیستی. و همچنین این ملی‌گرایی قومی است که معمولاً خط و ربط پیام پوپولیستیِ راست‌های رادیکال را تعیین می‌کند: پیام ضدنخبه‌گرای این احزاب و جریان‌ها ابتدائاً برآمده از این تلقی است که نخبگان احزاب حاکم، رسانه‌ها و روشنفکران با پذیرش ایده‌های چندفرهنگی و انترناسیونالیستی -یا، به درجات مختلف، با فداکردن حاکمیت کشورشان به پای اتحادیۀ اروپا یا سایر مجامع فراملّی- به کشورشان خیانت کرده‌اند. چنان‌که گفته‌اند: «تبلیغ یک دیدگاه چندفرهنگیِ لیبرال را باید ‘خیانت’ به مردم خویش قلمداد کرد». درنتیجه، با اینکه راست‌های رادیکال خودشان را به‌طور کلی مخالف نخبگان می‌دانند، که فقط هم شامل نخبگان سیاسی نمی‌شود و نخبگان فرهنگی و علمی را نیز در بر می‌گیرد، دشمن اصلی آن‌ها لیبرالیسمِ جهان‌وطنی و چپِ اجتماعی‌فرهنگی است که خائن به ملت و فاسدکنندۀ نظم ارگانیک «طبیعی» و ارزش‌های درون جامعه هستند.فاشیسمبرخی از نویسندگان ادعا کرده‌اند که راست رادیکال معاصر چیزی به‌جز نمود امروزی فاشیسم نیست، درحالی‌که برخی دیگر چنین پیوستگی تاریخی‌ای را چندان قبول ندارند و مدعی هستند که راست رادیکال نمایندۀ یک جریان سیاسی متمایز از فاشیسم است. من طرفدار موضعی در میان این دو هستم. اگر به سه مؤلفۀ اسطوره‌ای که به گفتۀ گریفین «ارکان حداقلیِ فاشیسم» را تشکیل می‌دهند نگاهی بیندازیم، یعنی به اسطورۀ تولد دوباره، ملی‌گرایی افراطی پوپولیستی و اسطورۀ انحطاط، هم شباهت‌هایی بین فاشیسم و احزاب جناح راست رادیکال جدید پیدا می‌کنیم و هم تفاوت‌هایی. نخست اینکه اگرچه ملی‌گرایی افراطیِ پوپولیست (یعنی ملی‌گرایی قومی ارگانیک) نزد راست‌های رادیکال جدید کمتر تهاجمی و محدودتر و بیشتر متوجه درون است، اما همچنان هستۀ ایدئولوژیک این احزاب را تشکیل می‌دهد. اشتیاق راست‌های رادیکال جدید به پاکیِ قومی، همگنی و نظم ارگانیکْ آن‌ها را در همان سنت فاشیسم جای می‌دهد. دوم اینکه هرچند انحطاط مضمون سخنورانه و ایدئولوژیکِ پرتکراری نزد برخی از احزاب راست رادیکال جدید بوده، اما در برخی دیگر از آن‌ها کمتر اهمیت دارد. به‌هرروی، تفاوت‌های ایدئولوژیک فاشیسم و ​​احزاب راست رادیکال عمدتاً به نکتۀ سوم، یعنی اسطورۀ تولد دوباره، مربوط می‌شود. به گفتۀ گریفین، اسطورۀ فاشیستی تولد دوباره، چیزی که او آن را اسطورۀ باززایی۸ می‌نامد، عبارت است از «احساس شروعی جدید یا بازسازی پس از یک دورۀ بحران یا افول. ... در کانون اسطورۀ سیاسیِ باززایی این باور نهفته است که معاصران در مرحله‌ای از تاریخ قرار دارند، یا به‌زودی قرار خواهند گرفت، که یک «خط مرزی»، یا «لحظۀ دگردیسی»، یا «نقطۀ عطف» است. با اینکه این افسانه در میان احزاب راست رادیکال جدید نیز وجود دارد، اما به‌طور قابل‌توجهی کم‌رنگ‌تر است و هدف از آن جایگزینی نظام دمکراتیکِ موجود با یک نظم سیاسی جدید نیست. همچنین به همین اندازه مهم است توجه کنیم که فاشیسم معطوف به آینده بود، اما این احزاب به گذشته (یا درواقع به‌سمت یک تصور آرمانی از گذشته) گرایش دارند. احزاب راست رادیکال جدید، به‌جای ایجاد یک «جامعۀ جدید» که «ققنوس‌وار» از پس یک دوره زوال پدیدار می‌شود، خواهان بازگرداندن وضع سابق هستند.اگرچه احزاب راست رادیکال جدید فاشیست نیستند، اما همچنان با فاشیسم قرابت‌هایی دارند. همان‎طور که کاپسی گفته است، در ترسیم مرزی نفوذناپذیر بین فاشیسم و راست رادیکال دچار مشکل هستیم، «به‌ویژه هنگامی‌که صحبت از فرهنگ فعالان آن‌ها و تاریخ نهادهای آن‌ها می‌شود. این یک واقعیت انکارناپذیر است که در فرهنگِ فعالانِ آن‌ها سابقۀ تعامل بین بازیگرانِ به‌اصطلاح راست رادیکال و (نئو)فاشیست‌ها وجود دارد. این تعامل به اشکال متعددی قابل مشاهده است، از قبیل انواع وابستگی و عضویت افراد در هر دو جریان، بسیج‌های مشترک، شبکه‌های فراملّی، رسانه‌های اجتماعی، ابراز حمایت از نامزدهای انتخاباتی خاص، دوستی‌های شخصی و مانند این‌ها».چرایی حمایت از احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکالدر پژوهش‌های مربوط به راست رادیکال به‎ندرت می‌توان موضوعی را یافت که به اندازۀ امور سیاسی و انتخاباتی مورد توجه قرار گرفته باشد: چه توصیفی می‌توان از رأی‌دهندگان به آن‌ها ارائه کرد و چطور می‌توان نتایج متفاوت راست‌های رادیکال در انتخابات را پیش‌بینی یا تبیین کرد. اجازه دهید فقط به چند ویژگی کلیدی اشاره کنم که معمولاً در همه یا بیشترِ کشورها مشترک هستند. نخست اینکه احساسات ضدمهاجرتی مهم‌ترین دلیل حمایت رأی‌دهندگان از راست‌های رادیکال است.دوم اینکه الگوهای اجتماعی-‌جمعیت‌شناختیِ مهمی در کار هستند، چون رأی‌دهندگان مرد و رأی‌دهندگان طبقۀ کارگر در بین حامیان احزاب راست رادیکال بیش‌ازحد زیادند و درمقابل، رأی‌دهندگانِ دارای تحصیلات عالی بسیار کم هستند. این رأی‌دهندگان -ازجمله رأی‌دهندگان متعلق به طبقۀ کارگر- چنان‌که اَش نشان داده است، مجذوب برنامۀ اجتماعی‌فرهنگی این احزاب می‌شوند، یعنی به‌طور خاص ملی‌گرایی و سیاست‌های مهاجرتی، و نه سیاست‌های اقتصادی ایشان.در پژوهش‌های پیشین چندین دلیل مرتبطِ تقاضامحور و همچنین عرضه‌محور برای ظهور احزاب راست رادیکال تشخیص داده شده است. یکی از جریان‌های تأثیرگذار در این پژوهش‌ها بر فرایندهای همسوسازی دوباره متمرکز شده است: در بخش عمده‌ای از دوران پس از جنگ، سیاست‌های حزبی را نزاع بر سر مواضع اجتماعی‌اقتصادی متفاوت شکل می‌داد. این وجه از نزاع بین راست و چپِ اجتماعی‌اقتصادی شامل موضوعاتی مانند مالیات، بازتوزیع اقتصادی، شغل و کمک‌های دولتی و مشارکت دولت در رفاه مردم بود. تا وقتی که چنین مسائلی غالب هستند، احزاب راست رادیکال نمی‌توانند به‌راحتی رأی‌دهندگان را به نفع خود بسیج کنند. برای جذب رأی‌دهندگان باید، به‌جای منازعات اجتماعی‎اقتصادی، منازعات اجتماعی‌فرهنگی در کانون توجه قرار بگیرند، که موضوعاتی مانند فرهنگ، ارزش‌ها و هویت را شامل می‌شوند. وقتی چنین موضوعاتی در گفتمان سیاسی برجسته می‌شوند -و اولویت بالاتری نزد رأی‌دهندگان پیدا می‌کنند- شانس احزاب راست رادیکال برای بسیج رأی‌دهندگان افزایش می‌یابد. آنچه در دهه‌های اخیر شاهد آن بوده‌ایم دقیقاً فرایندی است که در آن از اهمیت بُعد اجتماعی‌اقتصادی کاسته شده و هم‌زمان بُعد اجتماعی‌فرهنگی، به‌طور فزاینده‌ای، اهمیت بیشتری یافته است. یکی از دلایل این رشد این بوده که، در نتیجۀ ثبات وضعیت بین‌المللی و موافقت‌نامه‌های تورمی، استقرار بانک‌های مرکزیِ مستقل و جهانی‌شدن کلی اقتصاد، دامنۀ سیاست‌های اقتصادی مستقل ملی کاهش یافته است. این امر به افزایش همگرایی احزاب مستقر دربارۀ سیاست‌های اجتماعی‌اقتصادی کمک کرده و این همگرایی -به درجات مختلف- با حرکتی به‌سمت میانه‌روی، به‌ویژه از سوی احزاب سوسیال‌دمکرات، تقویت شده است. با کاهش تفاوت‌ها در سطح اجتماعی‌اقتصادی، جلب مشارکت رأی‌دهندگان و البته رسانه‌ها سخت‌تر شده است، تحولی که به‌نوبۀ خود تا حدی به غیرسیاسی‌شدن بُعد اجتماعی‌اقتصادی کمک کرده است. درعوض، مسائل اجتماعی‌فرهنگی -مسائلی که معمولاً دوقطبی هستند و به‌راحتی موجب ایجاد تضاد می‌شوند- به‌طور فزاینده‌ای برجسته شده‌اند. باید تأکید کرد که فقط مدافعان دیدگاه طردکننده، اقتدارگرایانه یا محافظه‌کارانه‌تر به فرهنگ، ارزش‌ها و هویت نیستند که به سیاسی‌ترشدنِ منازعات اجتماعی‌فرهنگی کمک کرده‌اند؛ کسانی که برای چندفرهنگی‌گراییِ بیشتر یا رویکردی لیبرال‌تر به مسائل مرتبط با ارزش‌ها و هویت مبارزه کرده‌اند نیز در این میان نقش داشتند. به‌تعبیری، ظهور احزاب راست رادیکال را می‌توان واکنشی دیرهنگام به سیاست‌های رهایی‌بخشی دانست که ریشه در جنبش‌های اعتراضیِ دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ داشتند و راست‌گرایان رادیکالْ تازه اکنون به یاد مبارزۀ فرهنگی با آن افتاده‌اند. سیاسی‌شدنِ موضوع مهاجرت به‌ویژه در اروپای غربی اهمیت ویژه‌ای دارد. معمولاً وقتی مسائل مربوط به مهاجرت در دستور کار قرار می‌گیرد احزاب راست رادیکال از آن نفع می‌برند. به‌طور کلی، مهاجرت وقتی برای رأی‌دهندگان اهمیت پیدا می‌کند که یک حزب سیاسیْ مردم را حول این موضوع بسیج کرده باشد. احزاب راست رادیکال، پس از تثبیت در عرصۀ سیاسی، به سیاسی‌سازیِ مهاجرت کمک کردند، ولی احتمالاً مهم‌ترین بازیگران آن نبوده‌اند بلکه، همان‌طور که کیچلِت گفته است، این سیاسی‌شدن بیشتر ناشی از روش «متعارف احزاب در سیاسی‌کردن یک موضوع جدید است، که حین آن ممکن است غولی از چراغ فرار کند که دیگر حتی خود آن سیاست‎مداران مستقر نیز نتوانند آن را سر جایش برگردانند». نقش رسانه‌ها -اعم از رسانه‌های خبری سنتی و اینترنت- به‌طور فزاینده‌ای یکی از عوامل مهم برای درک بسیج جناح راست رادیکال شناخته می‌شود. برای مثال، همان‌طور که کوپمَنْز می‌گوید، «دیده‌شدن ... که اولین و اساسی‌ترین مکانیسم انتخاب ما را می‌سازد با عملکرد رسانه‌های جمعی اتفاق می‌افتد». به‌علاوه، رسانه‌ها در تنظیم دستورکار و چارچوب‌بندی مسائل سیاسی نیز نقش دارند. همچنین گویا تمایل فزاینده‌ای به شخصی‌سازی مسائل در رسانه‌ها شکل گرفته که ممکن است احزاب از آن سود ببرند، مانند احزاب جناح راست رادیکال جدید، که در آن‌ها رهبر حزب نقشی محوری دارد. افزایش منازعه بر سر پیداکردن خوانندگان و بینندگان بیشتر، که خود ناشی از فناوری‌های جدید و خصوصی‌سازی فزایندۀ رسانه‌های جمعی در بسیاری از کشورهاست، موجب شده رسانه‌ها تمایل بیشتری به تمرکز بر جنبه‌های جنجالی‌ترِ سیاست از خود نشان دهند که این ممکن است موجب تقویت احساسات ضدنظام شود. چنان‌که الیناس گفته است، رسانه‌ها «وسیلۀ مهمی برای همۀ بازیگران سیاسی هستند ولی، برای بازیگران کوچک‌تر یا تازه‌وارد که وسیلۀ دیگری برای همرسانی برنامۀ خود ندارند، حتی مهم‌تر هم هستند».در دهۀ گذشته، رسانه‌های خبری آنلاین، به‌عنوان بدیل رسانه‌های سنتی، اهمیت فزاینده‌ای یافتند و راست‌های رادیکال در راه‌اندازی مستقیم یا غیرمستقیم چنین رسانه‌هایی که برنامۀ سیاسی آنان را تبلیغ می‌کنند موفق بوده‌اند. همان‎طور که بتس در مباحث خودبیان کرده، «اینترنت ابزاری کلیدی بوده برای ایجاد یک واقعیت جایگزین که در آن انبوهی از نظریه‌های توطئه وجود دارد و مردم عادی، عمدتاً به‌صورت ناشناس، این فرصت را دارند که (مثلاً در بخش نظراتِ نسخۀ آنلاین روزنامه‌ها و مجلات خبری مهم) خشم خود را تخلیه کنند و به دیگران اطمینان بدهند که در مصائبشان تنها نیستند».راست رادیکال به‌مثابۀ جنبش اجتماعیهمان‌طور که در بالا تأکید شد، پژوهش‌های مربوط به راست رادیکال به‌شدت حزب‌محور هستند، و در این میان جنبش‌های اجتماعی جناح راست رادیکال کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند. از این حیث، پدیدۀ راست رادیکال حتی متنوع‌تر از احزاب جناح راست رادیکال است، و معمولاً مرز بین راست رادیکال و راست افراطی نیز مبهم‌ است. همچنین دربارۀ صفات اجتماعی فعالان این جنبش‌ها، در مقایسه با رأی‌دهندگان به راست‌های رادیکال، اطلاعات کمتری داریم. ولی چند چیز را می‌دانیم. برای مثال، پژوهشی در مرکز علوم اجتماعی برلین روی تظاهرات‌کنندگان در جنبش پگیدا (اروپاییان میهن‌پرست علیه اسلامی‌شدن غرب) تأیید می‌کند که همان الگوی جنسیتی احزاب راست رادیکال در این جنبش نیز به چشم می‌خورد، یعنی اکثریت قریب‌به‌اتفاق فعالان آن مردان هستند.مرز بین سیاست‌های حزبی و فعالیت‌های جنبش‌های اجتماعی نیز مبهم شده است. شاهد مثالی بر این ادعا این است که راست‌های رادیکال شروع به سازمان‌دهی ابتکاراتی محلی برای ارائۀ خدمات اجتماعی می‌کنند، مانند کمک به سال‌خوردگان، تعمیر منازل و حمایت از مردم آسیب‌پذیر از حیث اجتماعی‌اقتصادی (و البته بومی)، چنان‌که در بریتانیا، آلمان و یونان دیده شده است. این راهبرد برای بسیج مردم بسیار مهم است، چون به حامیان بالقوه این پیام را می‌دهد که راست رادیکال مسئولیت‌هایی را می‌پذیرد که دولت -به‌سبب حضور نخبگانِ ظاهراً ناکامش- دیگر آن‌ها را بر عهده نمی‌گیرد.بخش غیرحزبی راست رادیکال انواع مختلفی دارد، از محافل روشنفکری، مطبوعات و انتشارات گرفته تا گروه‌های شغلی و سایر سازمان‌های مدنی. برخی از این‌ها مستقیماً با یک حزب جناح راست رادیکال ارتباط دارند، اما برخی دیگر بخش مستقلی از محیط بزرگ‌ترِ همدلی با راست رادیکال هستند. چنین گروه‌ها و سازمان‌هایی از چند جهت اهمیت دارند: می‌توانند پلی بین راست رادیکال و جریان اصلی سیاست باشند؛ می‌توانند به برجسته‌ترشدن مسائل محبوب راست‌های رادیکال کمک کنند و امکان بسیج مردم را تسهیل کنند؛ می‌توانند به جامعه‌پذیری سیاسی کمک کنند و باعث شوند که حامیانشان خود را به‌صورت عمیق‌تری با راست رادیکال یکی بپندارند؛ می‌توانند کانونی برای جذب فعالان حزبی باشند؛ و می‌توانند فضایی برای زنده نگه‌داشتن خاطرات جمعی فراهم آورند، چیزی که برای احساس تعلق به یک آرمان سیاسی حائز اهمیت است.چنان‌که در مباحث بالا گفته شد، اینترنت -با توجه به موانع اندکی که برای ورود به آن وجود دارد و تراکم جغرافیایی‌اش- برای راست‌های رادیکال اهمیت فزاینده‌ای پیدا کرده و امروزه بسیاری از فعالیت‌های غیرحزبی در این فضا انجام می‌شوند. ویگلرز و منارد دربارۀ این موضوع بحث کرده‌اند که اینترنت «به‌اشتراک‌گذاشتن ایده‌ها، هماهنگ‌کردن فعالیت‌ها، پراکندن پروپا گاندا، متحدسازی و عضوگیری را برای راست‌های رادیکال آسان‌تر کرده است.  ... شبکه‌های آنلاین می‌توانند هویت جمعی را نیز در میان حاضران تقویت کنند، بدون اینکه نیاز چندانی به بسیج آفلاین باشد». باید اضافه کرد که بخش قابل‌توجهی از خشونت‌های مرتبط با راست رادیکال یا در اینترنت رخ می‌دهند (مثل نفرت‌پراکنی و تهدید) یا بیشتر اوقات با بسیج آنلاین آغاز می‌شوند.در سطح رسمی‌تر، گروه‌های حزبی در درون اتحادیۀ اروپا می‌توانند محل ملاقات مهمی برای احزاب جناح راست رادیکال باشند و فرصتی برای «مرئی» و «مسئول»‌شدن و «شناختن و هماهنگ‌شدن با یکدیگر» باشند. به‌طور کلی، ارتباطات بین‌المللی برای راست‌های رادیکال مهم است و مطالعاتی که اخیراً روی نمایندگان مهم‌ترین سازمان‌های راست رادیکال در اتریش، فرانسه، آلمان، بریتانیا، ایتالیا، اسپانیا و ایالات‌متحده انجام شده نشان داده که اکثریت بزرگی از آن‌ها تماس‌های بین‌المللیِ مکرر با سازمان‌های مشابه در خارج از کشور یا با سازمان‌های فراگیر داشته‌اند.تأثیر راست رادیکالتأثیر راست رادیکال می‌تواند مستقیم باشد، مثل وقتی‌که احزاب جناح راست رادیکال در دولت هستند (چنان‌که در اتریش، فنلاند، ایتالیا و -در قالب احزاب جناح راستی که اخیراً رادیکال شده‌اند- در مجارستان و لهستان بوده‌اند یا وقتی‌که عنصری تعیین‌کننده در ائتلاف‌های حاکم (مانند دانمارک) هستند). همچنین این تأثیرگذاری می‌تواند غیرمستقیم باشد، مثل وقتی‌که احزاب جناح راست رادیکال بر احزاب جریان اصلی تأثیر می‌گذارند، به نحوی که برنامه‌های سیاسی‌شان را همسو با برنامۀ ملی‌گرای طردکنندۀ راست‌های رادیکال تنظیم کنند، حال یا به این منظور که آرای ازدست‌رفتۀ خود را بازیابند، یا اینکه جلوی ازدست‌دادن آرای راست‌های رادیکال در انتخابات آینده را بگیرند. به نظر من منصفانه است که بگوییم راست رادیکال از هر دو جنبه تأثیر قابل‌توجهی داشته است، هرچند شاید به‌خصوص به روش دوم. البته وضعیت در کشورهای مختلف فرق دارد، که این تا حدی نیز سیستماتیک است. برای مثال، همان‌طور که بوشتیکوا گفته است، «احزاب جریان اصلی اروپای شرقی، به‌طور نسبی، با احزاب راست رادیکال کشورهای خود راحت‌تر کنار می‌آیند. برای همین، احزاب راست رادیکال در این کشورها در محیطی بسیار راحت‌تر عمل می‌کنند و معمولاً در ائتلاف‌های حاکم ادغام می‌شوند».در معنایی گسترده‌تر، احزاب، جنبش‌های اجتماعی و سازمان‌های غیرحزبی راست رادیکال در شاکلۀ سیاسی و درنتیجه در تغییر توجهات به موضوعاتی که راست‌های رادیکال مطرح می‌کنند تأثیرگذار بوده‌اند. برای مثال، چنان‌که کالیس می‌گوید، گفتمان رادیکال ضداسلام و مسلمانان که راست‌های رادیکال آن را صورت‌بندی کرده‌اند «مخاطبان همدل گسترده‌تری را در جریان اصلی تحت‌تأثیر قرار داده و، درنتیجه، نشان می‌دهد رگه‌های اسلام‌هراسی، در قالب شکلی از پیش‌داوریِ نژادی‌فرهنگی، در جوامع غربی نفوذ بسیار عمیق‌تری داشته است و با نگرانی‌های امنیتی تشدید شده است».درنتیجه، به تعبیر مینکنبرگ، راست رادیکال، به نحوی فزاینده، در حال ایجاد یک قاب‌بندی بزرگ سیاسی‌دینی است که تأثیر معتنابهی بر گفتمان عمومی دارد و از محدودۀ کوچکِ رأی‌دهندگان و فعالانِ راست رادیکال بسیار فراتر است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Rydgren, Jens, ed. The Oxford handbook of the radical right. Oxford University Press, 2018.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یِنس رودگرن نوشته و ترجمۀ بخشی از مقدمۀ دستنامۀ آکسفورد دربارۀ راست رادیکال (The Oxford Handbook of The Radical Right) است که برای نخستین بار با عنوان «راست رادیکال چیست؟ یک مقدمه» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• ینس رودگرن (Jens Rydgren) نویسنده و مفسر سیاسی سوئدی، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه استکهلم و عضو آکادمی سلطنتی ادبیات سوئد است. او سال‌هاست که بر روی احزاب پوپولیست راست‌گرا در اروپا تحقیق می‌کند و دبیر‌مجموعۀ دستنامۀ آکسفورد دربارۀ راست رادیکال بوده است. آخرین کتاب رودگردن، نبرد بر سر رأی‌دهندگان طبقۀ کارگر (The Battle Over Working-Class Voters) در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است.[۱]   right-wing extremism[۲]    radical right[۳]   ethnocracy[۴]    counter-jihadist[۵]  nouvelle droite[۶]  Kulturkampf[۷]   difference[۸]    palingenetic ]]> ینس رودگرن تاریخ‌وسیاست Sat, 30 Jul 2022 04:39:33 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10660/ واقعاً چه چیزی می‌تواند دنیا را تغییر دهد؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10622/ اندرو مارانتس، نیویورکر— اگر اخیراً به خوره‌های نظریۀ سیاسی برخورده باشید، شاید این سخنان آنتونیو گرامشی، مارکسیست دگراندیش ایتالیایی، را شنیده باشید: «بحران دقیقاً اینجاست که کهنه رو به مرگ است و نو ناتوان از زاده‌شدن؛ در این برزخ نشانه‌های بیمارگونه در انواع بسیار مختلف پدیدار می‌شوند». اسلاوی ژیژکِ فیلسوف ترجمۀ آزادتر و به‌یادماندنی‌تری دارد: دنیای کهنه در حال مرگ است و دنیای جدید نمی‌تواند زاده شود: اکنون زمان هیولاهاست».این جمله را روی تی‌شرت‌ها می‌زنند؛ نوشتۀ به‌دردبخوری است، دست‌کم یک کتاب و یک خبرنامۀ سابستَک از آن استفاده کرده‌اند و تعداد کاربرانی که در توییتر آن را به‌عنوان بیوی خود انتخاب کرده‌اند از شمار خارج است. تعجبی ندارد. گرامشی در سال ۱۹۳۰ می‌نوشت و هیولایش موسولینی بود که رژیمش او را به زندان افکند اما این مفهوم اصلاً منسوخ نشده است. از نظر گرامشی، برزخْ «بحران اقتدار» است، دوره‌ای بی‌ثبات که «توده‌های عظیم مردم از ایدئولوژی‌های سنتی‌شان گسسته می‌شوند و باورهای پیشین خود را از دست می‌دهند». اگر شک دارید که الان در چنین دوره‌ای هستیم، کافی است چند ساعت یوتیوب تماشا کنید. درست است که ما ملتی دو تکه هستیم، اما تقریباً همه به وجود نشانه‌های بیمارگونه اذعان دارند. درمورد اینکه بعد از این چه الگووارۀ ایدئولوژیکی زاده شود و چگونه، توافق کمتری وجود دارد. کارایی استعاره‌های مربوط به بارداری هم محدودیت‌هایی دارد؛ می‌دانیم بچه‌ها از کجا می‌آیند. اما اینکه چه چیز دنیا را تغییر می‌دهد چندان روشن نیست.کتاب جدید گال بکرمن آرامش قبل از طوفان: درباب خاستگاه غیرمنتظرۀ تفکرات رادیکال نام دارد و اثری است بلندپروازانه او در این کتاب می‌گوید پاسخ یا یکی از پاسخ‌های این سؤال «گفت‌وگوهای چندنفره» است. افراد مدنظر او بزرگان احزاب در اتاق‌های دودگرفته نیستند. پیشتازان، آینده‌نگران، افراطی‌ها و دختررران آشوبگر۱ هستند که بعضی دگراندیش سیاسی و برخی انقلابیون حوزۀ هنر یا اندیشه‌اند. بکرمن به‌خصوص دغدغۀ این را دارد که این افراد چگونه صحبت می‌کنند و رسانه چه تأثیری بر کارآمدیِ پیام دارد.بکرمن روزها سردبیر آتلانتیک است و شب‌ها و آخرهفته‌ها دانشجوی نظریۀ ارتباطات، آن هم نه دانشجویی معمولی. او طی سال‌هایی که برای نوشتن این کتاب تحقیق می‌کرد توانست دکترای خود را بگیرد. بکرمن به‌خاطر تخصصش فخر نمی‌فروشد، بلکه بر روایت‌های سرزنده‌ای اتکا می‌کند که ارجاعاتی عمدتاً آشنا در جای‌جای آن‌ها پراکنده شده‌اند. بکرمن نیز، مانند گرامشی، در بررسی اینکه الگوواره‌های قدیمی چطور جای خود را به الگوواره‌های جدید می‌دهند از استعاره‌های تولیدمثلی استفاده می‌کند. او ما را به یک تاریخ‌گردی جادویی می‌برد، صبورانه جزئیات را گردآوری می‌کند و مطلبش را بی‌آنکه مستقیم بگوید نشانمان می‌دهد.هدف کتاب آرامش قبل از طوفان این نیست که ترفندی عجیب برای تبیین تمام تاریخ در اختیار ما بگذارد، بلکه چند اجتماع گفتمانی قابل‌توجه را شناسایی می‌کند و ما را به دل آن‌ها می‌برد. اثرگذاری این کتاب نه به‌خاطر تک‌نکته‌های قاطعانه، بلکه در گرو قدرتِ مبهم‌ترِ روایت است.به گفتۀ بکرمن، تغییر «ابتدا آرام رخ می‌دهد. مردم ناگهان گردن پادشاه را نمی‌زنند. سال‌ها و حتی دهه‌ها پشت سر او حرف می‌زنند، او را برهنه و مضحک تصور می‌کنند و از مقام الوهیت به انسانی خاکی و جایزالخطا پایینش می‌کشند». او به تأسی از سال آلینسکی، فعال اجتماعی، انقلاب را به نمایشنامه‌ای سه‌پرده‌ای تشبیه می‌کند؛ نقطۀ اوج در پردۀ سوم رخ می‌دهد، اما اگر دو پردۀ اول را ندیده باشید درست‌وحسابی درکش نمی‌کنید. بکرمن می‌نویسد «نهفتگی۲ در آن دو پردۀ نخست رخ می‌دهد».در سال ۱۹۳۴ که کشتیِ نمدی آزیکیوه وارد آکرا۳ شد، این شهر پایتخت مستعمرۀ بریتانیاییِ ساحل طلا بود. آزیکیوه، معروف به زیک، هنوز سی‌ساله نشده بود، اما از همان موقع زندگی‌اش را وقف نهضت ریشه‌کن‌کردن امپریالیسم در قارۀ آفریقا کرده بود. راه درازی در پیش داشت. آن اسکله لنگرگاه نداشت، به همین دلیل، مسافران با قایق‌های پاروییِ کوچکی به ساحل برده می‌شدند و نوبت‌ها سلسله‌مراتبی بود: ابتدا «اربابان» اروپایی، آخر از همه آفریقایی‌ها. وقتی زیک اعتراض کرد، قایق‌رانی که از قومیت گا بود نگاهی به او انداخت که هیچ اثری از همبستگی در آن نبود.زیک که متولد نیجریه بود، نُه سال از عمرش را در آمریکا گذرانده بود، در هاروارد زیر نظر رالف بانچ و آلن لاک آموزش دیده بود، با لنگستون هیوز دوست شده بود، فوتبال‌آمریکایی یاد گرفته بود و به یک ملی‌گرایِ صریح‌اللهجۀ آفریقایی مبدل شده بود. او در نامه‌ای به یکی از راهنمایان سیاسی در نیجریه می‌نویسد «نمی‌خواهم برگردم تا مردم را به شورش کورکورانه تحریک کنم. می‌خواهم تا حدی مثل گاندی، تا حدی مثل گارْوی، بدون میهن‌پرستی افراطی، تا حدی قومیت‌مدار و با عشقِ به همه برگردم». وقتی مشتاق باشید مجموعه‌تفکراتی را به اجرا برسانید که برای شما فوق‌العاده ضروری و اضطراری به نظر می‌آیند اما بقیه غیرعملی می‌دانندشان چه می‌کنید؟ اگر در سال ۱۹۳۴ باشید، یکی از کارهایی که می‌توانید بکنید تأسیس روزنامه است.روزنامۀ آزیکیوه افریکن مورنینگ پست نام گرفت و شعارش این بود: «مستقل در همه‌چیز ولی نه بی‌طرف در هرچیزی که بر سرنوشت آفریقا تأثیر بگذارد». او، با نام زیک، ستونی تحت عنوان «مطالب خودی» در روزنامه‌اش می‌نوشت. در نوشته‌های او می‌خوانیم «جامعۀ آفریقا باید دمکراتیک شود. مردم باید یا آفریقایی باشند یا اگر نیستند انسان که هستند، نباید فقط فانتی یا گا، تمنه یا منده، یوروبا یا ایبو باشند». او سردبیر روزنامه هم بود، مطالبی بین‌المللی از رویترز منتشر می‌کرد و قسمت میانی روزنامه را به بخش کوچکی به نام «ستون غرغروها» اختصاص داده بود. غرغروها خوانندگان روزنامه بودند که نامه‌ها و مطالب شخصی و مقالات اظهارنظر کوتاهی را برای روزنامه می‌فرستادند و در ستون غرغروها منتشر می‌کردند. دامنۀ این مطالب از موضوعات پیش‌پاافتاده‌ای همچون سرمایه‌گذاری در بیمۀ عمر بود تا موضوعات وزینی همچون «تمدن چیست؟». آغازبه‌کار روزنامه به این شکل هدف اقتصادی مستقیمی داشت: همان شگرد قدیمیِ تام سایر که بعدها جک دورسی و مارک زاکربرگ هم از آن استفاده کردند، تبدیل مشتریان به تولیدکنندگانِ محتوای بی‌دستمزد. ضمناً به گفتۀ بکرمن این کار مأموریت کلی زیک را هم به پیش می‌برد: «زیک طبیعتاً مطالب را انتخاب می‌کرد تا پروژۀ خودش را در راستای پرورش آفریقای جدید تحکیم ببخشد». زیک در جایی می‌نویسد «برای تحول تفکر ایتالیایی‌ها، فردی مثل ماتزینی نیاز بود و، برای برنامه‌ریزی آیندۀ ملی‌گرایی ایتالیا، فردی مثل کاوور؛ تا اینکه گاریبالدی، مرد عمل، وارد صحنه شد». ماتزینی هم نشریه داشت.از نکات مثبت اثر بکرمن این است که داستان بلوغ زیک را دم‌به‌دم با شعارهای کلی و ناپختۀ مربوط به قوانین ترقی اجتماعی قطع نمی‌کند. اما داستان زیک را احتمالاً به‌عنوان داستانی همه‌نما انتخاب کرده، پس باید پرسید چه چیز را می‌نماید. در دهۀ ۱۹۳۰، اجتماعی از روشنفکران شبه‌ملی‌گرا پیرامون افریکن مورنینگ پست گِرد هم آمدند. بیش از دو دهه بعد، جنبش استقلال‌طلبانه‌ای بریتانیایی‌ها را وادار به ترک ساحل طلا کرد و آنجا به کشور آزاد غنا تبدیل شد. این اتفاقات به همین ترتیب رخ داد. اما ترتیب زمانی حتی همبستگی را هم اثبات نمی‌کند، چه رسد به علیت. می‌توان داستانی گفت که افریکن مورنینگ پست را به حاشیه براند: در سال ۱۹۳۶، این روزنامه فقط دَه هزار مشترک داشت و اکثر ساکنان ساحل طلا اصلاً انگلیسی هم بلد نبودند. درعین‌حال، می‌توان آن را مهم جلوه داد: پس از انتشار یک مقالۀ ضداستعماری جنجال‌برانگیز، زیک را بابت فتنه‌جویی محاکمه و به‌طرز معجزه‌آسایی تبرئه‌اش کردند که باعث شد جایگاهش به‌عنوان قهرمان مردمی تحکیم شود و نسل بعدیِ کنشگران مستقل (ازجمله قوام نکرومه که نخستین رئیس‌جمهور غنا شد) به تکاپو بیفتند. می‌توان بر شرایط مادی‌ای تأکید کرد که زمینه را برای انقلاب فراهم آورد. شرایط گفتمانی را نیز می‌توان مورد تأکید قرار داد. بکرمن، با باور به قدرت ایده‌‌ها، راه آخر را برمی‌گزیند.آن هم نه‌فقط برای استقلال غنا. او در بازگویی سیر پُرتوقف و نامنظم منشورگرایی (جنبشی در حمایت از حق‌رأی تقریباً همگانی مردان در بریتانیای قرن نوزدهم) بر کارزارها و جزوه‌های جنبش تمرکز می‌کند، نه اقتصاد سیاسی پیرامون. شرح او از برهم‌کنش میان فوتوریسم و فاشیسم در ایتالیای اوایل قرن بیستم عمدتاً متمرکز بر اشعار و مانیفست‌ها و پادمانیفست‌هاست، نه مثلاً راهپیمایی به‌سوی رم۴یا اتحاد سه‌گانه۵. بعضی خوانندگان شاید دلشان می‌خواست بکرمن کمتر دربارۀ این موضوعات می‌نوشت و بیشتر به عوامل ساختاری می‌پرداخت، مثل تسلیحات، فولاد، قوانین کار، قیمت کَره؛ برخی دیگر شاید تاریخی تطبیقی‌تر بخواهند. در این کتاب اما منشورگرایان را دنبال می‌کنیم که میلیون‌ها امضا جمع‌آوری می‌کنند ولی نمی‌توانند به اهدافشان برسند. مثلاً چیزی از پروس نمی‌شنویم که در همان دوره داشت از سلطنت مطلق به جمهوری مشروطه تبدیل می‌شد (اتفاقی که نتیجۀ شورش‌های خشونت‌بار بود، نه دادخواست). در سال ۱۹۶۰، سنگال، مالی، بورکینافاسو و چهار کشور آفریقاییِ دیگر به استقلال رسیدند. همۀ آن‌ها سازوکارهای سیاسی و تفکرات رادیکال خود را داشتند، اما هیچ‌کدامشان ستون غرغروها نداشت.بکرمن هم «نهفتگی» و هم «تفکرات رادیکال» را کلی تعریف می‌کند و مقداری آزادی روایی برای خود قائل می‌شود که، در آنِ واحد، هیجان‌انگیز و سردرگم‌کننده است. ردپای ارتباط‌های تلویحی همه‌جا پیدا می‌شود، در گستره‌های وسیعی از زمان و مکان، مثلاً بین مینای لُوی، شاعر فمینیست دهۀ ۱۹۱۰ در فلورانس، و دختررران آشوبگر که پانک‌های جوان فمینیستِ اوایل دهۀ ۱۹۹۰ در ایالت واشنگتن بودند. آیا «مانیفست فمینیست» لوی منبع الهام مجلات خانگی‌ای همچون رایت گرررل و جیگسا و فاک می بلایند و آی ایمی کارتر بود؟ یا، با توجه به اینکه مانیفست لوی تا سال ۱۹۸۲ منتشر نشد، آیا بکرمن به انتقال و تأثیرگذاری غیرمستقیم‌تری قائل است؟ او می‌نویسد «حرکت به این صورت است: تفکری رادیکال که در یک زمان و مکان در نهفتگی است حدود صد سال بعد بروز می‌یابد».اما کتاب بکرمن هرچه از قطعیت کم دارد در تکاپوی سینمایی جبران می‌شود. زیک را همان‌طور که دیدیمش، یعنی در بندر آکرا، ترک می‌کنیم. آدم امید دارد این بار قایق بزرگ‌تری گیرش بیاید، چون می‌خوانیم که او دارد «با یک دستگاه چاپ در عرشه» رهسپار می‌شود. بعد نوبت به بازۀ سه‌دهه‌ایِ جسورانه و تندگذری در دو جمله می‌رسد: «راهیِ لاگوس بود تا روزنامۀ جدیدی به نام وست افریکن پایلت دایر کند، به این امید که کاری را که آغاز کرده بود از سر بگیرد. حدود بیست‌وپنج سال دیگر طول کشید تا نیجریه از بریتانیا مستقل شود و، وقتی این اتفاق افتاد، نمدی آزیکیوه به‌عنوان اولین رئیس‌جمهور این کشور سوگند یاد کرد». به‌عنوان پردۀ سوم چندان هم شلخته نبود. ماجرای آزیکیوه ادامه یافت و پردۀ چهارم و پنجمی داشت؛ در سال ۱۹۶۶ او را در کودتایی خشونت‌بار برکنار کردند، در جنگ داخلی نیجریه، با تغییر جبهه، دشمنان زیادی به جان خرید و بعد چند بارِ دیگر نامزد ریاست‌جمهوری شد که هیچ‌یک موفقیت‌آمیز نبود، اما اکثر این اتفاقات خارج از صحنۀ نمایش رخ می‌دهند. آنچه جرقۀ انقلاب را می‌زند یک حکایت است و آنچه بعد از روشن‌شدن این جرقه اتفاق می‌افتد حکایتش جداست.کتاب آرامش قبل از طوفان ترتیب تاریخی دارد، یعنی در اواسط کتاب با شخصیت اصلی جدیدی آشنا می‌شویم: اینترنت. سؤال اصلی حالا این است که چرا همان ویژگی‌هایی که در مجلات زیرزمینی یا روزنامه‌های کوچک رمانتیک و رهایی‌بخش به نظر می‌رسیدند، وقتی پای واتساپ به میان می‌آید، سبک‌سری و حتی شرارت به نظر می‌رسد. قطعاً یکی از دلایلش این است که، این روزها، معمولاً روزنامه‌ها و مجلات زیرزمینی را با نتایج مطلوب (مثلاً پایان امپریالیسم بریتانیا) و شبکه‌های اجتماعی را با تحولات بالقوۀ نامطلوب (مثلاً افول دمکراسی آمریکایی) مرتبط می‌دانیم. اما این‌ها حس است، نه استدلال. مگر قضیه می‌تواند به این سادگی باشد؟این بخش از کتاب در سال ۲۰۱۰ در مصر آغاز می‌شود، با نقطۀ شروعی که حالا دیگر در قصه‌های پندآموز دربارۀ نویدها و خطرات سازمان‌دهی آنلاین برایمان آشناست. حسنی مبارک حدود سه دهه یکّه‌سالار مصر بوده، اما اخگرهای تغییر دارند روشن می‌شوند، به‌خصوص در اینترنت. نیروهای امنیتی اسکندریه سراغ جوانی به نام خالد سعید رفته‌اند، او را از کافی‌نتی بیرون کشیده‌اند و در خیابان آن‌قدر کتکش زده‌اند تا مرده است. در گذشته، با توجه به تسلط مبارک بر رسانه‌های دولتی، این نوع اتفاقات زود از یاد می‌رفت، اما این بار تصاویر خون‌آلودِ سعید در فضای اینترنت پخش می‌شود و یک دگراندیش ناشناس صفحه‌ای فیسبوکی به نام «همۀ ما خالد سعید هستیم» به راه می‌اندازد. این صفحه ابتدا بیست هزار مشترک جذب می‌کند و این رقم خیلی زود به دویست‌وپنجاه هزار نفر می‌رسد. افراد ناشناس با استفاده از این صفحه تظاهرات حضوری، ازجمله راهپیمایی‌های سکوت، را سازمان‌دهی می‌کنند. دیری نمی‌گذرد که به تاکتیک‌های اساسی‌تری نیاز پیدا می‌کنند. برخی دیگر نگران‌اند که حکومت این تظاهرات عجولانه و ناهماهنگ را سرکوب کند، اما با توجه به سازوکار شبکه‌های اجتماعی این استدلال قوامی ندارد. این صفحۀ فیسبوک، مثل تمام صفحات فیسبوک، گرایش به رشد و تکاپو و ویروسی‌شدن دارد، به قول بکرمن «جایی بی‌قرار» است که در آن «میل به شدت و کنش را می‌توان برآورده ساخت». در ژانویۀ ۲۰۱۱، مدیر صفحه به درخواست‌ها تن می‌دهد و رویداد جدی‌تری را سازمان‌دهی می‌کند که قرار است در اواخر همان ماه در میدان تحریر قاهره رخ دهد. این رویداد را «۲۵ ژانویه: انقلاب علیه شکنجه، فقر، فساد و بیکاری» می‌نامد.همه می‌دانند بعد چه شد: این تظاهرات موفقیتی باورنکردنی به دنبال داشت. معترضان میدان تحریر، با سرعتی شگفت‌آور و بدون بمب‌گذاری، دیکتاتور را به ترک شهر واداشتند. کاشف به عمل آمد که مدیر صفحۀ فیسبوکی وائل غنیم است، جوانی بیست‌ونُه‌ساله که از مدیران بازاریابی گوگل بود. طی چند ماه بعدی، او دستگیر شد، آزاد شد، به شهرتی بین‌المللی رسید، جایزۀ شجاعت به او دادند و نامزد جایزۀ صلح نوبل شد.بااینکه اتفاقات چنان خوب پیش رفته بود که باورکردنی نبود (چیزی مثل اینکه بتوانی با یک فِر اسباب‌بازی رژیم را تغییر بدهی)، اما اکثر مردم دست‌کم تا مدتی با آن همراه شدند. چندین شورش دمکراتیک (در تونس، قاهره، کیف) را بعضاً «انقلاب‌های فیسبوکی» می‌خواندند، حتی جنبش دمکراتیکی در میانمار صورت گرفت و برخلاف انتظار موفق بود، کشوری که تقریباً هیچ‌کس به اینترنت دسترسی نداشت؛ همین‌طور یک جنبش ناموفق در روسیه که بیش از نیمی از جمعیت به اینترنت دسترسی داشتند. در دوران شورش قاهره، می‌گویند باراک اوباما به یکی از دستیارانش گفت «دلم می‌خواهد این بچه‌های خیابان برنده شوند و این یارو گوگلیه رئیس‌جمهور شود. اما عقلم می‌گوید کار دراز و سختی در پیش است». پس از موفقیت این شورش، اوباما دست از تأکید بر قسمت دوم حرفش برداشت. او در مۀ ۲۰۱۱، طی سخنرانی برای وزارت خارجه، گفت «تصادفی نیست که یکی از رهبران میدان تحریر از مدیران گوگل بوده». او قول «حمایت از دسترسی آزاد به اینترنت» را داد، با این استدلال که «در قرن بیست‌ویکم اطلاعات یعنی قدرت؛ حقیقت را نمی‌توان پنهان کرد و مشروعیت دولت‌ها نهایتاً در گرو شهروندان فعال و آگاه خواهد بود».باز هم می‌دانیم بعد چه شد، هرچند در اینجا خاطرات عامیانه کم‌رنگ‌تر و تیره‌تر می‌شود. مشروعیت حکومت پسامبارک فوراً از هم پاشید. اولین رئیس‌جمهور منتخب مصر آن یارو گوگلیه نبود. محمد مرسی از اخوان‌المسلمین بود که حدود یک سال بعد در کودتایی نظامی سرنگون شد. رهبر آن کودتا، عبدالفتاح سیسی، ازآن‌پس در مسند قدرت نشسته و حکومتش از مبارک هم بی‌رحمانه‌تر است. شبکه‌های اجتماعی هنوز قدرتی قابل‌توجه در مصر دارند، اما این روزها نه برای تظاهرات انبوه، بلکه برای گیرانداختن و زندانی‌کردن دگراندیشان. در سال ۲۰۱۹، چک‌پوینت، شرکت امنیت سایبری، توطئۀ فیشینگِ «به‌شدت پیچیده‌ای» را تحلیل کرد که به استفاده از گوگل، مایکروسافت اوتلوک و فیسبوک برای پاییدن کنشگران مصری مربوط می‌شد. این توطئه را ظاهراً دولت سیسی ترتیب داده بود.اگر یک تفکر را تخم‌مرغی در نظر بگیریم که، مثل آن تخم‌های توی «پارک ژوراسیک»، بازشدنش گاهی یک قرن طول می‌کشد، پس سخت می‌توان فهمید از اتفاقاتی که در چند دهۀ اخیر افتاده، ازجمله اینترنت، چه برداشتی می‌توان کرد. بعضی از این اتفاقات بد بوده (مثلاً تظاهرات طرفداران برتری نژاد سفیدپوست در سال ۲۰۱۷)، بعضی‌ها خوب بوده (مثلاً تظاهرات ضدخشونت پلیس در تابستان ۲۰۲۰) و سخت می‌توان با قطعیتِ نظام‌مندی گفت چه چیز باعث می‌شود احتمال وقوع نتایج خوب بیشتر از نتایج بد باشد. آیا باید ناامیدانه دست بالا ببریم و بگوییم هنوز زود است برای اینکه حرفی بزنیم؟نسخۀ امروزی شوخیِ مارگارت تاچر دربارۀ جامعه می‌تواند به این صورت باشد که چیزی به نام اینترنت وجود ندارد، فقط سایت و خدمات هست. باآنکه خیلی دلمان می‌خواهد نظریه‌ای جهان‌شمول وجود داشته باشد که یک بار برای همیشه تبیین کند «شبکه‌های اجتماعی» چه به روز «گفتمان» می‌آورند، اما با چسبیدن به جزئیاتْ چیزهای بیشتری دستگیرمان می‌شود. بهترین قسمت‌های کتاب آرامش قبل از طوفان جاهایی است که شمه‌هایی از اجتماعات گفتمانی به ما نشان می‌دهد، بی‌آنکه چیزی بیشتر از دانستی‌ها به آن نسبت بدهد. سرراست‌ترین نصیحت بکرمن به کنشگران دیجیتال نصیحتی دقیق و مناسب است: دقیق به ابزارِ موجود بنگرند و «متفکرانه انتخاب کنند».شاید انقلاب فیسبوکی واقعاً مثل فِر اسباب‌بازی باشد، راهی فوق‌العاده سریع و ارزان برای تولید گرما که البته کالری‌های بیهوده تولید می‌کند. زینب توفکچی نیز، در کتاب توئیتر و گاز اشک‌آور۶، ماجرای میدان تحریر و اتفاقات بعدی‌اش را در کنار جنبش‌هایی که به‌شکل مشابه آغاز شدند (اعتراضات پارک گزی در استانبول، جنبش تسخیر وال‌استریت) بازمی‌گوید. او معتقد است در هر یک از این موارد نقاط قوت سازمان‌دهی آنلاین را هرگز نمی‌توان از ضعف‌هایش جدا کرد. توفکچی، که خبرنگار و جامعه‌شناس است، برای رسیدن به نتیجه از «تحلیل‌های کمّی‌ای که نشریات علمی از پیمایش بیش از هزار شرکت‌کننده در تظاهرات میدان تحریر قاهره انجام داده‌اند» و دیگر داده‌های تجربی بهره گرفته است. بکرمن رویکردی عکسِ این را پیش می‌گیرد، یک چهرۀ همه‌نما را در جمعیت می‌یابد و او را زیر ذره‌بین می‌گذارد.توفکچی تا چند سال بعد از شورش پیگیر غنیم است و بعد وِلش می‌کند، بکرمن اما با او می‌ماند. در سال ۲۰۱۴، غنیم و دو نفر از دوستانش استارتاپی به نام پارلیو راه انداختند. هدفشان ساخت یک شبکۀ اجتماعی بود که «اندیشمندی و نجابت و ارزش» را بپرورد. این استارتاپ پا نگرفت. سال بعد، غنیم در ژنو یک سخنرانی تد ایراد کرد و در آن از تفکرات آرمان‌شهرِ فناورانۀ خود دست شُست و گفت «اشتباه می‌کردم. بهار عربی بالاترین پتانسیل شبکه‌های اجتماعی را آشکار کرد، اما بزرگ‌ترین کمبودهایش را نیز نشان داد». در سال ۲۰۱۹، غنیم کانال شخصیِ یوتیوبی راه‌اندازی و در آن، به‌صورت روزانه، «ده‌ها کلیپ عجیب و عجیب‌تر» منتشر کرد: اعتراف به خیانت به همسر، تراشیدن ابروها، «خندیدن دیوانه‌وار یا رقص». دوستانش می‌ترسیدند عقلش را از دست داده باشد. بکرمن که در گذشته چند بار با غنیم مصاحبه کرده بود سعی کرد با او ارتباط بگیرد، اما غنیم به او توپید: «خیال کرده‌ای من گدای توجهم، مثل آن گداهای توجه که برای ذره‌ای توجهی له‌له می‌زنند؟».بکرمن معتقد است اگر کسی این روزها تجلی مقاومت مصری‌ها باشد، غنیم نیست، بلکه دگراندیش دیگری به نام علاء عبدالفتاح است که شهرت کمتری در اینترنت دارد، چون بیشترِ دهۀ گذشته را در زندان به سر برده است. در سال ۲۰۱۹ که مدتی او را از زندان آزاد کردند، مصاحبه‌ای طولانی در یک واحد آپارتمانی ضبط کرد. به یک ردیف بالشتکِ رنگارنگ تکیه داده بود و پرتوهای آفتاب روی دیوار سفیدِ پشت سرش آرام حرکت می‌کردند. می‌گفت جنبش دمکراسی در مصر دچار «پسرفت» شده است. «تقصیر مصری‌ها نیست، به‌خاطر رسانه‌ای است که استفاده می‌کنند. فیسبوک آدم را می‌بلعد. آدم با دوستانش بحث‌های احساسی می‌کند، چون فیسبوک به همین منظور ساخته شده. یک دام است».پست‌های فیسبوکی ویژگیِ نوپدید ارادۀ مردم یا روح تاریخ نیستند. قطعه‌محتوایی‌اند که در معرض مشوق‌های توجهیِ مشروط و طراحی‌شده قرار دارند. این مشوق‌ها عمدتاً با یک هدف طراحی شده‌اند: گسترش مستمر فیسبوک. وائل غنیم در سال ۲۰۱۸ در مصاحبه با «فرانت‌لاین» دربارۀ فیسبوک می‌گوید «آدم را احساساتی می‌کند. درواقع روی هویت احساسی آدم دست می‌گذارد». جنبش آنلاین فی‌نفسه هیچ مشکلی ندارد، همان‌طور که یک روزنامۀ کوچک هیچ شرافت ذاتی‌ای ندارد. شعار افریکن مورنینگ پست («مستقل در همه‌چیز، ولی نه بی‌طرف در هرچیزی که بر سرنوشت آفریقا تأثیر بگذارد») یادآور شعار دیگری بود که در قرن نوزدهم چندین روزنامۀ آمریکایی، ازجمله کانتری‌من (روزنامۀ حامیان ایالات مؤتلفه که در دوران جنگ داخلی در جورجیا چاپ می‌شد)، از آن استفاده کرده بودند. یک روزنامه، مثل هر چیز دیگری، می‌تواند در سمت حق تاریخ باشد یا در سمت ناحق آن. اما دست‌کم روزنامۀ زیک واقعاً روزنامۀ زیک بود. صفحۀ فیسبوک غنیم ظاهراً مال خودش بود، اما درواقع همیشه به مارک زاکربرگ تعلق داشت.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Beckerman, Gal. The Quiet Before: On the Unexpected Origins of Radical Ideas. Crown, 2022پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اندرو مارانتس نوشته و در تاریخ ۱۶ فوریه ۲۰۲۲ با عنوان «From Conversation to Revolution» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ تیر ۱۴۰۱ با عنوان «واقعاً چه چیزی می‌تواند دنیا را تغییر دهد؟» و ترجمۀ علی‌رضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• اندرو مارانتس (Andrew Marantz) جستارنویس ثابت نیویورکر و نویسندۀ کتاب جامعه‌ستیز: افراطی‌های آنلاین، آرمان‌شهریان فناورانه، و سرقتِ گفت‌وگو در آمریکا (Antisocial: Online Extremists, Techno-Utopians, and the Hijacking of the American Conversation) است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] riot grrrls خرده‌فرهنگی که ملغمه‌ای از فمینیسم، موسیقی پانک و سیاست است [مترجم].[۲] incubation[۳] پایتخت غنا[۴] March on Rome تظاهرات سازمان‌یافته و کودتایی که در اکتبر ۱۹۲۲ رخ داد و باعث شد حزب ملیِ فاشیستِ موسولینی در ایتالیا به قدرت برسد [مترجم].[۵] Triple alliance توافقی میان آلمان، اتریش‌مجارستان و ایتالیا که در سال ۱۸۸۲ امضا شد و تا ۱۹۱۵ پابرجا بود [مترجم].[۶] Twitter and Tear Gas ]]> اندرو مارانتس تاریخ‌وسیاست Tue, 28 Jun 2022 04:22:24 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10622/ چرا نازی‌ها و هیتلر همچنان این‌قدر محبوب‌اند؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10616/ راجر مورهاوس؛ اَلِک رایری؛ الیزابت هاروی؛ مارتین رِیْدی، هیستوری تودی—راجر مورهاوس، نویسندۀ کتاب  جنگِ نخست: جنگ ۱۹۳۹ لهستان۱توجه بیش‌ازحد مردم به هیتلر و نازی‌ها اگرچه کاملاً فهمیدنی است، تااندازه‌ای گیج‌کننده نیز است. از طرفی البته رایش سوم، به‌عنوان آغازگر هولوکاست، به‌حق سزاوار علاقه و توجه ماست. اما از طرف دیگر، این میزان شیفتگی مردم -ظاهراً به‌بهای بی‌توجهی به سایر موضوعاتی که به همان اندازه اهمیت دارند- باید باعث شود تعداد زیادی از مورّخان انگشت‌به‌دهان بمانند.این شیفتگی تا حد زیادی ریشه در جهانِ دوقطبیِ پروپاگاندای زمان جنگ دارد: جهان‌بینیِ عجیبِ تنگ‌نظرانه‌ای که، در همان حال که «عمو جو» استالین۲را می‌ستود، هیتلر و نازی‌ها را مظهر شر و دشمن اصلی می‌دید که شکست‌دادنشان ضرورتی اخلاقی بود. بازنمایی‌های پساجنگ -دانشگاهی و مردمی، ادبی، تلویزیونی و سینمایی- آن‌قدر این کلیشه‌های ساده را اساس کارشان قرار داده‌اند که نازی‌ها اینک بخشی از اسباب و اثاثیۀ فرهنگی‌مان هستند؛ نازی‌ها، که اکثر اوقات اهمیت تاریخی‌شان نادیده گرفته شده، درواقع به یک دشنام تقلیل یافته‌اند که برای پلیس‌های بیش‌ازحد متعصب یا سیاست‌مدارانی که مورد تأییدمان نیستند کنار گذاشته‌ایم.آنگاه همان میزان از شناختِ همگانی، هرچقدر هم سطحی، ازطریق سلیقۀ یکنواخت عموم مردم و به‌وسیلۀ سرشت تقلیدی ناشران و فیلم‌سازان، بزرگ‌نمایی و تقویت می‌شود. علاقه مولّد محتواست، محتوا مولّد علاقه.برای آن‌ها که استعداد بیشتری در ژرف‌اندیشی دارند دلایل این شیفتگی عمیق‌تر است، شاید علتِ آن در این پرسش نهفته باشد که چگونه ملّتِ «متفکران و شاعران» بدل به ملّتِ «قاضیان و جلّادان» شد. آلمان تا اوایل قرن بیستم یک غول فرهنگی بود، از پیشرفته‌ترین جوامع در این کرۀ خاکی؛ جمهوری وایمار، علی‌رغم تمام اشتباهات سیاسی‌اش، ۱۶ جایزۀ نوبل در کارنامه دارد. و باوجوداین، این همان ملّتی است که فریب هیتلر را خورد و مردمش در ادامه هم‌دستانِ ماشینِ جنگی نازی‌ها و معماران نسل‌کشی علیه یهودیان شدند. آلمان چطور توانست این‌قدر سقوط کند و چرا مردمش نتوانستند «بیدار شوند»؟ همین پرسش که است که علاقۀ مرا بر می‌انگیزد. آلمانِ نازی مثالی راستین از وضعیت بشر، از نفسِ شکنندگی تمدن است.                                                                                           •••اَلِک رایری، استاد تاریخ مسیحیت در دانشگاه دورام، نویسندۀ کتاب بی‌دین‌ها: تاریخ عاطفی تردید۳هیتلر و نازی‌ها نقش اجتناب‌ناپذیری در فرهنگ ما دارند: آن‌ها به ما می‌آموزند که شر چیست. یک قرن قبل، مقتدرترین چهرۀ اخلاقی در فرهنگ غرب عیسی مسیح بود. مسیحی و غیرمسیحی، مشابه هم، کلاً قبول داشتند که بصیرت اخلاقی او بری از خطا و معتبر است. اکنون، مقتدرترین چهرۀ اخلاقی ما آدولف هیتلر است که برایمان معرِّف شر است، همان‌طور که زمانی مسیح معرّف خیر بود. اگر بخواهید این را زیر سؤال ببرید خود را رسوای عالم می‌کنید، همان‌طور که کِن لیوینگستن۴ به این مسئله پی برد. نشان صلیب و عیسای مصلوب دیگر آن جایگاه شکوهمند را ندارند که قبلاً در فرهنگمان داشتند، اما تأثیر احساسی هیچ تصویری  به گرد پای صلیب شکسته نمی‌رسد.معقول است. اگر قرار باشد یک نفر از ابنای بشر را به‌مثابۀ تجسم شرِّ مطلق انتخاب کنید، بعید می‌دانم بتوانید گزینۀ بهتری پیدا کنید. اما هیچ رویداد فاجعه‌باریْ اخلاقیاتِ جمعی‌مان را، همانند جنگ جهانی دوم و نسل‌کشی نازی‌ها، بازنویسی نمی‌کند.مبارزه علیه نازیسم بود که به «حقوق بشر»، این شهادت‌نامۀ عصر مدرن تبلور بخشید؛ همۀ ما به آن ایمان داریم، حتی اگر همچنان توجیه فلسفی مناسبی برایش در دست نداشته باشیم. بنابراین وقتی آن مبارزه را بازگو می‌کنیم، داستان مقدسی را تقویت کرده و پاس می‌داریم که ارزش‌های جمعی‌مان بدان وابسته است.و چه‌جور هم آن را باز می‌گوییم. آیا هیچ قطعۀ صوتی‌ای قدرتمندتر از بیانیۀ چمبرلین در تاریخ ۳ سپتامبر ۱۹۳۹ شنیده‌اید که در آن اعلام می‌کند بریتانیا وارد جنگ شده است؟اما این واقعاً ربطی به تاریخ ندارد. ما داستان‌ها را فقط تعریف نمی‌کنیم: آن‌ها را بازنویسی می‌کنیم. فیلم «پست‌فطرت‌های لعنتی» ساختۀ کوئنتین تارانتینو به ما می‌گوید که هیتلر چگونه باید می‌مرد، نه اینکه چگونه مرد. به علاوه، افسانه‌های مدرنی که کودکانمان با آن‌ها بزرگ می‌شوند، از تالکین گرفته تا جنگ ستارگان تا هری پاتر، همگی بی‌شک نسخه‌هایی از مبارزه با نازی‌ها هستند که ترجمان آرمان‌هایی ابدی گشته‌اند.این مسئله بدون مشکل نیست. معنایش این است که ما در شناخت آنچه باید از آن متنفر باشیم بهتریم تا آنچه باید دوست داشته باشیم. علاوه‌برآن، این اسطوره‌ها ممکن است واقعاً برای مقاومت دربرابر ملّی‌گراییِ اقتدارگرایی که در کمینِ ماست‌ کافی نباشند، اما تا زمانی که چیز بهتری از راه برسد، من هم با رضایت مهر تأیید بر مذهب جدیدی می‌زنم که آن اخلاق‌شناس کبیر، ایندیانا جونز، به ما آموخت: «نازی‌ها. ازشون بدم می‌آد».                                                                                                •••الیزابت هاروی، استاد تاریخ در دانشگاه ناتینگام و یکی از ویراستاران زندگی خصوصی در آلمانِ نازی۵آیا عجیب است که یک مورخ نازیسمِ بریتانیایی نگران علاقۀ مفرط مردم بریتانیا به موضوع کارش باشد؟ تنها کاری که می‌شود کرد استقبال از خیل بازدیدکنندگان از نمایشگاه‌ها و موزه‌های مربوط به جنگ جهانی دوم و هولوکاست، و تکریم و حمایت از تلاش‌های آموزگاران هولوکاست است. اما برخی از وجوه فرهنگ معاصر بریتانیا واقعاً از نوعی شیفتگی نسبت به نازی‌ها خبر می‌دهد که از بررسی تاریخی انتقادی به دور است.جنبه‌ای از شیفتگی دیرین به نازی‌ها، روایتی از جنگ جهانی دوم است که دربارۀ نقش بریتانیا در پیروزی متفقین اغراق می‌کند. برگزاری مراسم، پرواز هواپیماها و بازآفرینی‌های سالگردهای اعزام نیرو به نرماندی۶ و روز پیروزی در اروپا۷به‌همراه جنون رسانه‌ای‌شان بر آرزوی تجلیل از کشته‌شدگان و کهنه‌سربازان  جنگ سایه انداخته است. تمام این‌ها مقوّم تصویر محبوبی است که بریتانیا از خود دارد که در آن تنها و یک‌صدا دربرابر بیداد ایستاده است. این اسطورۀ ملّیِ تسلی‌بخش و نیرومندی است. اکنون بعضی‌ها از این اسطوره به‌نحوی شوم برای توجیه برگزیت استفاده می‌کنند. چگونه می‌توان آن را به چالش کشید؟ تدریس جنگ جهانی دوم با تمرکز بیشتر بر بُعد جهانی آن و رابطۀ پیچیده‌اش با استعمارزدایی می‌تواند شروع خوبی باشد. به علاوه، بیایید از پیامدهای جنگ و اینکه نهادهای فراملّیتی در اروپای غربی چگونه به ایجاد صلحی پابرجا کمک کردند، بیشتر بگوییم.درضمن، «نازی‌ها» در قامتِ تجسم شر یا رُبات‌های متعصب با لباس فرم، مواد خام برای سرگرمی توده‌ها در مستندها، فیلم‌ها و بازی‌های رایانه‌ای‌اند. بخش زیادی از قدرت این‌ها در بازنمایی یا تقلید از تصاویرِ خودِ نازی‌ها از نمایش‌های باشکوهِ ساختگی‌شان نهفته است.در محیط اشباع از تصویر امروز، مختل‌کردن نفوذی که پروپاگاندای [مرتبط با] نازی‌ها در تخیّل عامه دارد نوعی چالش است. اما افشای سازوکار «تدوین» و «ترسیم» بصری نازی‌ها نیز می‌تواند موجب شود تا بینندگان پرسش‌های اساسی‌تری مطرح کنند دربارۀ اینکه دنیا را چگونه «می‌بینند».آیا می‌توان شیفتگی مردم نسبت به «نازی‌ها» را، که آن را اسم رمزی برای دشمنان بریتانیا یا شر جاودان می‌دانند، به بستر درستش برگردانیم، یعنی دوباره این پرسش را به‌طور جدی مطرح کنیم که دمکراسی‌ها چرا و چگونه تسلیم اقتدارگرایی و فاشیسم می‌شوند؟ باید تلاشمان را بکنیم.                                                                                           •••مارتین رِیْدی استاد کرسیِ ماساریکِ تاریخ اروپای مرکزی در یوسی‌ال و نویسندۀ کتاب خاندان هابسبورگ: ظهور و سقوط یک امپراتوری جهانی۸مخاطبان در اقصی نقاط جهان با اشتیاق محو برنامه‌های تلویزیونی دربارۀ عاملین قتل‌عام، خون‌آشام‌های خوش‌پوش و «اسباب‌بازی‌های پسرانه» می‌شوند. نازی‌ها هر سه را داشتند. آن‌ها جنگندۀ «مِسِرِشمیتِ» شش‌موتورۀ گیگانت با برجکِ مسلسل روی بال‌ها، موشک وی-۲، ناوِ  «تیرپیتز» و تانک تایگر را داشتند. تایگر، که توسط فردیناند پورشه طراحی شده بود، دلنگ‌دلنگِ محکمِ مهندسی آلمانی و شروشوری داشت که تخیل را تحریک می‌کرد. شبکه‌های تلویزیونی آمریکاییِ پی‌بی‌اس و نشنال جئوگرفیک با مجموعه‌های (بی‌نهایت تکراری‌شان)، «ابرساختارهای نازی‌ها» یا «ابرتسلیحات نازی‌ها»، دربارۀ حد و حدود مهندسی آن‌ها اغراق می‌کنند.نازی‌ها اهمیت ظواهر را نیز می‌دانستند. هیتلر شاید آزادی را از آلمانی‌ها دزدیده باشد، اما درعوض هندسۀ میدان رژه را به‌همراه لباسِ فرم اس‌اس به آن‌ها بخشید، که یکی از تولیدکنندگانش کارخانۀ هوگو باس بود. آرتور مارشال، طنزپرداز بریتانیایی، تعریف می‌کند که چطور در سال ۱۹۴۵ چهار افسر آلمانی را بر عرشۀ قایقی در فلنزبورگ در دریای بالتیک وادار به تسلیم کرد. آلمانی‌ها، با ظاهر بی‌عیب‌ونقصشان، با ناباوری به همتایان بریتانیایی‌شان نگاه می‌کردند: «داشتند فکر می‌کردند "این بدترکیب‌ها دیگر کی‌اند؟ چه اتفاقی افتاده؟ چطور ممکن است ما جنگ را باخته باشیم؟" من هم که بعدها دوباره یادش افتادم، دیدم که مثل آن‌ها گیج شده‌ام». نازی‌ها، از نظر سر و وضع، برندۀ میدان بودند.بعضی از نازی‌ها دیوانگانی آدم‌کُش بودند. اکثر آلمانی‌ها از دستورات پیروی کردند. و مثل چیزی که در آزمایش شرم‌آور میلگرام۹ اتفاق افتاد، مسئولیت را به دیگران حواله کردند و رنج مهلکی به قربانیانشان تحمیل کردند که البته آدم‌های واقعی بودند، نه هنرپیشه. همواره این چالش پیش‌رویمان وجود دارد که اگر خودمان در چنین شرایطی قرار می‌گرفتیم، چگونه رفتار می‌کردیم؟ اما چالشی پیش‌روی تمام مفروضات پروژۀ روشنگری لیبرال نیز هست، مفروضاتی که تمدن ما بدان متکی است. این ایده که آموزش یا بیلدونگ۱۰مردمان بهتری خواهد ساخت بی‌رحمانه به دست تجربۀ نازی‌ها مخدوش شده است. بین یک پنجم تا یک چهارمِ رسته‌های افسران یگان‌های اس‌اس، اس‌دی۱۱ و توتِن‌کوپف۱۲ نه‌تنها دانش‌آموختۀ دانشگاه‌های کهن آلمانی بودند، بلکه مدرکشان نیز دکترا بود. رفتار متعاقب آن‌ها در هیئت عاملین فوقِ تحصیل‌کرده و شیک‌پوشِ کشتار جمعی، به اندازۀ ماجرای دکتر هارولد شیپمن، بزرگ‌ترین قاتل زنجیره‌ای بریتانیا، خیره‌کننده و فهم‌ناپذیر است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را  راجر مورهاوس؛ اَلِک رایری؛ الیزابت هاروی؛ مارتین رِیْدی نوشته و در تاریخ ۳ مارس ۲۰۲۰ با عنوان «Why is the Public so Obsessed with the Nazi?» در وب‌سایت هیستوری تودی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ تیتر ۱۴۰۱ با عنوان «چرا نازی‌ها و هیتلر همچنان این‌قدر محبوب‌اند؟» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• راجر مورهاوس (Roger Moorhouse) نویسندۀ کتاب نخستین در جنگ: جنگ ۱۹۳۹ لهستان (بادلی هد، ۲۰۱۹) است. اَلِک رایری (Alec Ryrie) استاد تاریخ مسیحیت در دانشگاه دورام و نویسندۀ کتاب ناباوران: تاریخ عاطفی تردید (ویلیام کالینز، ۲۰۱۹) است. الیزابت هاروی (Elizabeth Harvey) استاد تاریخ در دانشگاه ناتینگام و یکی از ویراستاران زندگی خصوصی در آلمانِ نازی (کیمبریج، ۲۰۱۹) است. مارتین رِیْدی (Martyn Rady) استاد کرسیِ ماساریکِ تاریخ اروپای مرکزی در یوسی‌ال است و کتاب او، خاندان هابزبورگ: ظهور و سقوط یک امپراتوری جهانی، توسط اَلن لین منتشر شده است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱]  First to Fight: the Polish War1939[۲]  ژوزف استالین، رهبر اتحاد جماهیر شوروی، که رسانه‌های غربی او را عمو جو (Uncle Joe) می‌نامیدند [مترجم].[۳]  Unbelievers: An Emotional History of Doubt[۴]  سیاست‌مدار انگلیسی که در مصاحبه‌ای رادیویی گفت «سیاست هیتلر پس از پیروزی در انتخابات ۱۹۳۲ کوچاندن یهودیان به اسرائیل بوده است» و به‌دلیل این مصاحبه عضویتش در حزب کارگر به حالت تعلیق درآمد [مترجم].[۵]  Private Life in Nazi Germany[۶]  D-Day[۷] VE-Day[۸]  Habsburgs: The Rise and Fall of a World Empire[۹]  آزمایش میلگرام آزمایشی برای سنجش میزان اطاعت اشخاص از اتوریته در انجام کارهایی مغایر با وجدان شخصی افراد بود که به ابتکار روان‌شناس، استنلی میلگرام صورت گرفت. در این آزمایش از هنرپیشه‌ای استفاده شده بود تا، پس از دریافت شوک‌های الکتریکی فرضی، نقش بازی کرده و آه و ناله کند. کتابِ این آزمایش در ایران با عنوان اطاعت از اتوریته توسط نشر اختران به چاپ رسیده است [مترجم].[۱۰]  Bildung معادل آلمانی آموزش [مترجم].[۱۱]  آژانس اطلاعاتی اس‌اس و حزب نازی [مترجم].[۱۲]  Death’s Head یا Totenkopf نشان رستۀ نظامی در آلمان نازی بود [مترجم]. ]]> راجر مورهاوس؛ اَلِک رایری و الیزابت هاروی؛ مارتین رِیْدی تاریخ‌وسیاست Thu, 23 Jun 2022 04:06:07 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10616/ تاریخ مختصر بزدلی https://tarjomaan.com/neveshtar/10610/ کریس والش،ایان — «یک بزدل ممکن است موجب شکست در یک نبرد شود، یک نبرد می‌تواند منجر به شکست در یک جنگ شود و یک جنگ می‌تواند باعث ازدست‌دادن کشور شود». این را تافتن بیمیش، دریابان و نمایندۀ محافظه‌کار مجلس، در سخنرانی خود در مجلس عوام در سال ۱۹۳۰ گفته است. این سخن تجلی تفکری است که احتمالاً به اندازۀ خود جنگ قدمت دارد. آدم بزدل فقط به امنیت خود اهمیت می‌دهد، اطلاعات را لو می‌دهد، خودش را هدف شلیک دشمن می‌کند، و از این جهت برای هم‌رزمانش بدتر از دشمنی شجاع است. بزدل حتی وقتی فرار نکند هم می‌تواند صرفاً با ظاهرش ترس و وحشت بپراکند. به قول هومر در کتاب ایلیاد، چنین فردی نمی‌تواند یک ‌جا بنشیند، دندان‌قروچه می‌کند و مدام رنگش عوض می‌شود. می‌گویند بزدل‌ها، از ترس، خودشان را هم خراب می‌کنند.تعجبی ندارد که سربازان در میدان نبرد، بیش از اینکه رؤیای قهرمان‌بودن در سر بپرورانند، از بزدل‌بودن نگران‌اند. این هم جای تعجب ندارد که چرا بزدلی را سرزنش‌آمیزترین رذیلت اخلاقی می‌دانند (آن هم نه‌فقط برای سربازان)؛ با وجودی ‌که قهرمانان به شهرت و افتخار می‌رسند، بزدلان معمولاً محکوم به چیزی بدتر از رسوایی‌اند: فراموشی. ویرژیل، راهنمای دانته، از بزدلان منفعل که در اتاق‌های انتظار جهنم ساکن‌اند چنین می‌گوید: «دنیا نمی‌گذارد هیچ گزارشی از آن‌ها باقی بماند». خود ویرژیل هم نمی‌خواهد از آن‌ها حرف بزند. بااین‌حال، حرف‌زدن از بزدلان و بزدلی می‌تواند به ما کمک کند رفتار انسان در مواجهه با ترس را قضاوت و هدایت کنیم.بیمیش در ادامۀ سخنانش گفت: «ترس کاملاً طبیعی است و به سراغ همه می‌آید. کسی که بر ترسش غلبه می‌کند قهرمان است و هر کس مغلوب ترسش شود بزدل است و هر چه بر سرش بیاید سزاوار اوست». اما شاید همه چیز به این سادگی نباشد: برخی ترس‌ها غلبه‌ناپذیرند. ارسطو می‌گوید فقط سلت‌ها از زلزله و سیل نمی‌ترسند، و ما حق داریم آن‌ها را دیوانه بدانیم. او می‌گوید بزدل «مردی است که در ترس افراط می‌کند: او از چیزهایی اشتباه می‌ترسد و به‌شیوه‌ای اشتباه، و فهرست این اشتباهات همچنان ادامه دارد».ما نوعاً وقتی یک آدم را بزدل می‌دانیم که ترس او در مقابل خطر پیشِ‌ رو نامتناسب باشد، وقتی مغلوب این ترس ‌شود و درنتیجه نتواند کاری را که باید -یعنی وظیفه‌اش را- انجام دهد. در ضمن، همان‌طور که زبان جنسیت‌زدۀ ارسطو و بیمیش نشان می‌دهد، ما برچسب بزدل را نوعاً برای مردان به کار می‌بریم. حتی امروزه هم استعمال این لفظ دربارۀ زنان عجیب است و ظاهراً به کمی توضیح نیاز دارد.اگر آن‌طور که بیمیش می‌گوید بزدل سزاوار هر چیزی است که به سرش می‌آید، دقیقاً چه چیزی به سر او می‌آید؟ صحبت بیمیش در مخالفت با طرحی مطرح می‌شد که قرار بود حکم مرگ برای بزدلی و ترک ‌خدمت را ملغی کند. منطق او واضح است. اگر یک بزدل می‌تواند وجود یک کشور را به نیستی بدل کند، کشور هم باید مشتاق باشد تا وجود بزدل را به نیستی تبدیل کند.رسم کشتنِ بزدلانْ تاریخی بلند و متنوع دارد. رومیان گاهی بزدلان را از طریق فوستواریوم۱ اعدام می‌کردند. در ابتدای این آیین دراماتیک، یک مأمور قانون با چوب‌دستی‌اش به فرد متهم ضربه‌ای می‌زد و، با این اشاره، تمام سربازان اردوگاه آن مرد را آن‌قدر با چماق می‌زدند تا بمیرد. روشی که در دنیای مدرن ترجیح می‌دهند جوخۀ آتش است. بریتانیایی‌ها و فرانسوی‌ها در جنگ جهانی اول صدها سرباز، و آلمان‌ها و روس‌ها در جنگ جهانی دوم ده‌ها هزار سرباز را، به‌خاطر بزدلی و ترک‌ خدمت، هدف گلوله قرار دادند.تحقیرْ مجازاتی به‌مراتب معمول‌تر برای بزدلی است، که مونتنی هم در از کیفر بزدلی۲(۱۵۸۰) این نکته را یادآور می‌شود. مونتنی، با نقل سخن ترتولیان مبنی بر اینکه بهتر است خون در چهرۀ یک مرد جمع شود تا اینکه از بدنش فرو بچکد، این تفکر را شرح می‌دهد: آدم بزدلی که اجازۀ زندگی می‌یابد ممکن است شرمگین شود و دلیرانه بجنگد. روش‌های تحقیر از روش‌های کشتن هم متنوع‌تر است: از پوشاندن لباس زنانه، تا زدن برچسب و خال‌کوبی، تا تراشیدن سر و اجبار به حمل پلاکاردی که روی آن نوشته‌اند «بزدل»، تا نام‌بردن و شرح کارهای خفت‌بارش در روزنامۀ شهر.بزدل، چه بمیرد و چه زنده بماند، مجازاتش باید در ملأعام انجام شود تا با جرمش تناسب داشته باشد. وقتی او می‌کوشد فرار کند و مخفی شود، بدترین الگوی رفتاری را نشان می‌دهد، ترس را مانند نوعی عفونت می‌گستراند و، از این طریق، گروه را به خطر می‌اندازد. ضرب‌المثلی آلمانی می‌گوید یک بزدل ده ‌تا می‌شود. نمایشِ دستگیری و انگشت‌نماکردنِ بزدل برای کسانی که تماشا می‌کنند حکم واکسیناسیون را دارد. این تذکری قدرتمند دربارۀ بهایی است که خودشان هم، در صورت تسلیم در برابر بزدلی، خواهند پرداخت.روان‌شناسان تکاملی چیز زیادی راجع ‌به بزدلی نگفته‌اند، شاید به ‌این خاطر که، در پی الزام تکاملی به حفظ نفس، چنین امری بدیهی به نظر می‌رسد. اما اجماعی گسترده وجود دارد که انتخاب طبیعی می‌تواند به نفع رفتارهای غیربزدلانه، همکارانه و حتی نوع‌دوستانه باشد. بسیاری از حیوانات رفتارهای «ایثارگریِ مصلحتی»۳ نشان می‌دهند، یعنی، با درخطرانداختن جان خود، شانس دیگران را برای زندگی (و تولیدمثل) افزایش می‌دهند. یک خرگوش، به‌محض اینکه ببیند روباهی در حال پرسه‌زدن است، پا بر زمین می‌کوبد و پشتش را بالا می‌برد تا همنوعانش را از خطر آگاه سازد، هرچند که این کار توجه خطر را به‌سوی خودش جلب می‌کند. خرگوش‌هایی که به زمین پا می‌کوبند میزان بقای خویشانشان را افزایش می‌دهند. این امر باعث می‌شود ژن پاکوبی شانس بیشتری برای انتقال (از طریق خواهر، برادر یا عموزاده) داشته باشد که این امر نیز به ایجاد خرگوش‌های پاکوب بیشتر می‌انجامد.اما خرگوش‌ها به کسانی که پا نمی‌کوبند حمله نمی‌برند، و هرچند پرخاشگری درون گونه‌ها خیلی شایع است، تاکنون مشاهده نشده که هیچ حیوانی، به‌جز انسان، همنوع خود را به این خاطر مجازات کند که عملِ ایثارگری مصلحتی را که از او انتظار می‌رفت انجام نداده. اخیراً کیت ینسن و همکارانش در مؤسسۀ انسان‌شناسی تکاملی ماکس پلانک در آلمان پژوهشی انجام دادند که در سال ۲۰۱۲ در صورت‌جلسه‌های آکادمی ملی علوم۴ (پی.ان.اِی.اس) منتشر شد. این پژوهش نشان می‌دهد که حتی شامپانزه هم، که یکی از نزدیک‌ترین خویشان ماست، چنین مجازات‌هایی را روی «شخص ثالث» انجام نمی‌دهد؛ این شاید رسمی منحصراً انسانی باشد.مجازات شخص ثالث برای بزدلی می‌تواند حتی بدون منفعت یک ارتش سازمان‌یافته یا نظام سیاسی مرکزی رخ دهد، که این نکته را سارا متیو و رابرت بوید در سال ۲۰۱۱ در پی.ان.اِی.اس نشان می‌دهند. این دو انسان‌شناس، که در آن زمان در دانشگاه کالیفرنیا در لس‌آنجلس مشغول کار بودند، به مطالعۀ قبیلۀ تورکانا پرداختند. این قبیلۀ «پیشادولتی» و ساکن شرق آفریقا شبانانی تساوی‌خواه هستند که گاهی برای دزدی احشام به گروه‌های دیگر حمله می‌برند. وقتی یک مرد تورکانا بدون دلیلی موجه نپذیرد در حمله حاضر شود یا هنگام خطر فرار کند، ممکن است مجازات شود. دامنۀ این مجازات‌ها از «تنبیه زبانی غیررسمی» تا مجازات شدید جسمی ازجمله بستن به درخت و شلاق‌زدن است. اینکه طرف‌های ثالث (و نه‌فقط خویشان، همسایگان یا مردمی که با کارهای فرد بزدل به خطر افتاده‌اند) در فرایند مجازات شرکت می‌کنند امکان اجرای آن را در مقیاسی بزرگ مقدور می‌نماید و، در بحث جنگ، اگر همه‌ چیز دیگر برابر باشد، کارآمدی در مجازات (و جلوگیری از) بزدلیْ شانس پیروزی را افزایش می‌دهد.مردم تورکانا شجاعت را در جنگ تحسین می‌کنند و پاداش می‌دهند، اما متیو و بوید یادآور می‌شوند که اگر مشوق‌های مثبت برای انگیزاندن افراد به انجامِ همیشگیِ کار درست در طول حمله‌ها کافی بود، «نیازی به مجازات مستقیم وجود نمی‌داشت». آن‌ها نتیجه‌گیری می‌کنند که چنین مجازاتی فقط همکاری گسترده را ممکن نمی‌سازد، بلکه برای آن ضروری است. اگر بخواهیم به بیان بیمیش بگوییم، اگر یک بزدل می‌تواند باعث ازدست‌رفتن یک کشور شود و کشور تمایلی به محکوم‌کردن بزدل ندارد، پس خود کشور ممکن است محکوم شود.اما عجیب است که، با گذشت زمان، تمایلمان برای محکوم‌کردن یا مجازات بزدلی کمتر شده است. بیمیش در مناظره شکست خورد. پارلمان مجازات مرگ برای بزدلی و ترک‌ خدمت را در آوریل ۱۹۳۰ لغو کرد. کشورهای دیگری نیز چنین کرده‌اند، برخی در متن قانون و بسیاری دیگر در عمل. تحت آیین‌نامۀ نظامی آمریکا، ترک ‌خدمت در دوران جنگ همچنان مجازات مرگ دارد، اما از سال ۱۸۶۵ تنها یک سرباز به نام ادی اسلوویک به این جرم (یا هر جرم نظامی دیگر -تجاوز به عنف و قتل مسائل متفاوتی هستند) اعدام شده که آن هم در سال ۱۹۴۵ بود. جلسات دادسرای نظامی برای بزدلی بسیار کم شده و بسیاری از سربازان اروپایی که به جرم بزدلی یا ترک ‌خدمت در جنگ‌های جهانی اعدام شدند پس از مرگ عفو شدند. برخی کشورها مجسمه‌هایی به احترام آن‌ها ساخته‌اند.دلایل زیادی برای این تحول وجود دارد. اول از همه چیزی است ارنست ترتل (نمایندۀ حزب کارگر در مجلس که پویشی بلندمدت برای براندازی حکم مرگ برای جرائم نظامی داشت)، در مناظره با بیمیش، آن را «فشار تقریباً توصیف‌ناپذیر جنگ‌های مدرن» خواند. قطعاً همیشه فشار زیادی در جنگ‌ بوده و کسانی نظیر مارتین ون کر‌ولد، مورخ نظامی، تردید دارند که این فشار در دوران مدرن بدتر شده باشد یا اینکه بمباران توپ‌خانه‌ای تروماتیک‌تر از تماشای کنده‌شدن پوست سر خویشاوندان باشد. اما بی‌منطق نیست که فکر کنیم مقیاس جنگاوری مدرن -توانایی آن برای اعمال آسیبِ بیشتر در مسافتی بیشتر برای مدت‌های طولانی‌تر- فشار بیشتری نسبت به سابق به‌ وجود آورده است. اگر سلت‌ها از زلزله نمی‌ترسیدند، بمباران توکیو، درسدن یا لندن شاید باعث تجدید نظر آن‌ها می‌شد.وقتی بحث بر سر بزدلی است، چندان مهم نیست که فشار جنگ مدرن بی‌سابقه است یا نه؛ مهم این است که چنین ادراکی وجود دارد. زمانی‌که موجی‌شدن۵ را برای اولین‌بار در سال ۱۹۱۵ تشخیص دادند، فکر می‌کردند به‌علت مواد منفجره‌ای است که از هر آنچه جهان تاکنون دیده قوی‌تر است. سلاح‌های جدید لاجرم موجب بیماری‌های جدید خواهند شد. برای تبیین دردنشان‌های عجیبی مثل لرز، سرگیجه، فرورفتن در وضعیت ناآگاهی و فلج، که در زنان به هیستری تعبیر می‌شد، به اصطلاحات جدیدی نیاز بود. همان‌طور که الین شوالتر در بیماری زنان۶(۱۹۸۵) خاطرنشان می‌کند، لفظ «موجی‌شدن» آهنگی بسیار مردانه‌تر داشت.حتی وقتی پزشکان به این نتیجه رسیدند که موجی‌شدن اختلالی کاملاً روان‌شناختی است، این لفظ پابرجا ماند و به اولین اصطلاح از میان مجموعه‌ای از الفاظ («روان‌نژندی جنگ»، «خستگی نبرد»، «اختلال استرسی پس از آسیب روانی») تبدیل شد که، به قول ترتل، روش‌هایی رسمی و جایگزین برای «قضاوتی همدردانه‌تر و با درکی عمیق‌تر از مردانی که کم آورده بودند» به دست می‌داد. نکته این نیست که سربازانی که این بیماری در آن‌ها تشخیص داده می‌شد واقعاً بزدل بودند، بلکه سوءرفتاری که پیش‌تر آن را بازتاب یک نقص شخصیتی یا تحریف هویت جنسیتی می‌دانستند حالا به احتمال بیشتر نشانۀ بیماری محسوب می‌شد. انگاره‌های صُلب و تغییرناپذیرِ مردانگی این‌چنین پیچیده شده و به چالش کشیده شد. قضاوت اخلاقی جای خود را به درمان پزشکی داد.این تحول هم با پیشرفت پزشکی پیشرفت کرده است. تست‌های عصب‌شناختی جدید توانسته شواهد مربوط به صدمات انفجار به مغز را شناسایی کند، تا حدی ‌که حتی در دهۀ پیش و قطعاً در قرنی پیش قابل‌ تشخیص نبود. به لطف چنین تست‌هایی، پژوهشگران همان فرضیۀ اولیه را دربارۀ موجی‌شدن احیا کرده‌اند، اینکه علت آن فیزیکی است. ما امروزه این را هم بهتر می‌دانیم که عوامل فیزیولوژیک، همچون شکل بادامه و سطح کورتیزول۷، می‌تواند توانایی مقابله با ترس را در افراد مختلف بیشتر یا کمتر کند. رفتار ظاهراً «بزدلانه» (علامت نقل‌قول گاهی ناگهان ضروری می‌شود) ربطی به شخصیت یا مردانگی ندارد، بلکه با ژن، محیط و تروما ارتباط دارد. با توجه به این تحول، تعجبی ندارد که، بر اساس مجموعه‌ داده‌های گوگل اِن‌گرام۸، کاربرد واژه‌های «بزدل» و «بزدلی» در مقایسه با کل کلمات انگلیسیِ منتشرشده در طول قرن بیستم به نصف کاهش یافته است.اما با‌ وجود ‌اینکه بزدلی دیگر مثل سابق در زبان رایج نیست، تحقیر آن از بین نرفته است. یک سده روان‌درمانی نتوانسته یک هزاره تقبیح را از میان ببرد. این حالت حتی بر واژگانی هم سایه افکنده که درک بدیلی از ترک ‌وظیفۀ سربازان به‌دلیل تروما به دست می‌دهد. مثلاً سربازان خجالت می‌کشند از روان‌پزشک کمک بگیرند، چون این کار بزدلی به حساب می‌آید. در ضمن واژۀ «بزدل» را هنوز هم با دلالتی منفی و به‌عنوان برچسبی برای تروریست‌ها، کودک‌آزاران و دیگر مجرمان درنده‌خو می‌شنویم. چنین کاربردی از این واژه بی‌فکرانه و نادرست است، اما نشان می‌دهد که توهین همچنان پابرجاست، حتی با وجودی ‌که تفکرِ پشتِ آن بسیار رو به ابهام رفته است.کودک‌آزاران را شاید بتوان از این جهت بزدل دانست که با تمایلات خود (و عواقب وحشتناکش) روبه‌رو نمی‌شوند. تروریست‌ها هم شاید گناه چیزی را داشته باشند که می‌توان آن را بزدلی عقیدتی نامید، یعنی ترس افراطی از اینکه از چشم خدا یا در مسیر نهضتشان بزدل به‌ نظر آیند. اما وقتی به این اشرار «بزدل» می‌گوییم، منظورمان معمولاً تحقیرِ کسانی است که از انسان‌های آسیب‌پذیر یا درمانده سوءاستفاده می‌کنند. این کاربرد می‌تواند حس خوبی داشته باشد، اما همچنین می‌تواند ما را از فکرکردن به بزدلی خودمان منحرف نموده و از یک ابزار اخلاقی محروم کند، ابزار اخلاقی‌ای که می‌تواند مفید باشد، آن هم نه‌فقط برای سربازان و مردان.بیمیش در مجلس عوام گفت: «همۀ ما از ترس رنج می‌بریم، خودِ من هم همین الان دچار ترس هستم، اما اگر بنشینم و احساسم را بیان نکنم، ترسو خواهم بود».فکر می‌کنم احساس او اشتباه بود. اعدام کسی به ‌جرم بزدلی چیزهای زیادی را نادیده می‌گیرد که یکی از آن‌ها آموخته‌های ما دربارۀ محدودیت‌های انسان در مواجهه با وحشت جنگ‌های مدرن است. بااین‌حال، من به بیمیش احترام می‌گذارم که ساکت ننشست و برایم ارزش دارد که او چطور از شرمِ بزدلی بهره گرفت تا خودش را برای یک نبرد مهیب سیاسی تقویت کند. گرچه او باور داشت مردی که بر ترس غلبه کند قهرمان است، اما به او احترام می‌گذارم که خودش را به‌خاطر قهرمان‌بازی تحویل نمی‌گیرد. او الگویی است که می‌توانید راهش را دنبال کنید هر گاه ‌می‌خواهید در دفاع از یک نهضت سخن بگویید، ولی از دورنمای آن می‌ترسید و، با وجوداین، فکر می‌کنید کار درست همین است. اینکه به خود بگویید قهرمان هستید احتمالاً به شما هم بیشتر از یک سرباز کمک نخواهد کرد. این مفهوم خیلی والاست و این واژه بر اثر استفادۀ زیاد از معنا تهی شده است. (همین را می‌شود دربارۀ «دلاوری» هم گفت.) اما اگر به خودتان بگویید که بلندنشدن و حرف‌نزدن بزدلانه است، آنگاه ممکن است از صندلی‌تان برخیزید.ننگِ عجین‌شده با بزدلی آسیب‌های شدیدی به ‌وجود آورده است که در کسانی که بابت این «جرمِ» فرضی تاوان پس داده‌اند آشکارتر است. آسیبِ کمتر آشکار اما فراگیرتر متوجه افرادی است که، از ترس ننگ بزدلی، اقداماتی بی‌محابا و معمولاً خشن انجام داده‌اند. اگر این را به یاد داشته باشیم، کمتر حاضر خواهیم بود از برچسب «بزدل» استفاده کنیم، به‌خصوص وقتی کسی از اِعمال خشونت سر باز می‌زند.خیلی اوقات پس از پایان ماجرا با نگاه به عقب متوجه می‌شویم که سرباززدن از جنگ نه بی‌جرئتی و نه نامردی بلکه دوراندیشانه و حتی دلاورانه بوده است. در جریان بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲، آدلای استیونسون، سفیر آمریکا در سازمان ملل، پس از توصیۀ مصالحه با شوروی به رئیس‌جمهور کندی، گفت: «اکثر افراد احتمالاً مرا بزدل خواهند خواند... اما شاید در اتاقی که بحث از جنگ هسته‌ای است به یک بزدل نیاز داشته باشیم». ساموئل جانسون هم اظهار کرد که «بزدلی متقابل» ما را در صلح و آرامش نگه می‌دارد.با‌این‌حال، ننگ بزدلی آن را به راهنما و مهمیز خوبی برای عملکرد ما تبدیل می‌کند، آن هم نه‌فقط در میدان نبرد یا رقابت سیاسی که بیمیش در آن حضور داشت، بلکه هر جا ترس و وظیفه با هم در تضاد باشند.همۀ ما در بسترهای گوناگونی، ازجمله شخصی‌ترین موقعیت‌ها، با تسویه‌حساب‌های مشابهی روبه‌رو هستیم، نمونه‌هایی که در آن‌ها به‌جان‌خریدنِ شرم بزدلی می‌تواند مفیدتر از رؤیای والای قهرمانی باشد. اما افسوس که به نظر می‌رسد همۀ ما همیشه به وظیفه اجازه می‌دهیم جای خود را به ترس بدهد. مارک تواین می‌نویسد: «شایع‌ترین ضعف انسان بیزاری اوست از اینکه، به‌خاطر حضور در طرفِ نامحبوب ماجرا، او را به‌شکل ناخوشایندی انگشت‌نما کنند و از او دوری جویند. نام دیگر آن بزدلی اخلاقی است و ویژگی بارزِ ۹۹۹۹ نفر از هر ۱۰۰۰۰ نفر است. این ویژگی چنان شایع و عادی است که دیگر اصلاً شبیه بزدلی نیست».شاید علت این باشد که بنا به استدلال سورن کیرکگور، فیلسوف دانمارکی، اولین کاری که بزدلی می‌کند این است که نمی‌گذارد «یک انسان بداند چه چیز خوب و واقعاً بزرگ و شریف است، اینکه چه چیز باید هدف تلاش‌ها و زحمت‌های دور و نزدیک او باشد». اما فکرکردن دربارۀ بزدلی -تأمل دربارۀ تقبیح دیرینه‌ای که، چه خوب و چه بد، هنوز هم در فکر ما جاری است- می‌تواند ذهنمان را متمرکز کند بر یافتن پاسخی برای این سؤال که دقیقاً باید چه کار بکنیم و کمکمان کند بر ترس‌هایی غلبه کنیم که ما را از انجام آن وا می‌دارد.عجیب و شاید متناقض به ‌نظر می‌رسد که می‌خواهم از بزدلی دفاع کنم، آن‌ هم اول از هر چیز در برابر کاربرد ناهنجار و بی‌فکرانۀ این لفظ. این کاربرد ناهنجارْ آسیب‌های زیادی به همراه داشته، به‌خصوص برای کسانی که به جرم بزدلی‌ای که به آن‌ها نسبت داده‌اند تحقیر و بعضاً کشته شده‌اند. حتی وقتی نشانه‌ای از بزدلی در رفتار کسی باشد، بهتر است در قضاوت او، به قول ترتل، «همدردی و درکی عمیق‌تر» داشته باشیم.لوئی فردینان سلین، در رمان سفر به انتهای شب۹ (۱۹۳۲) که دربارۀ جنگ جهانی اول و عواقب آن است، پا را از این هم فراتر می‌گذارد. راوی، ضمن ترس از اینکه «در میان دو میلیون دیوانۀ یاوه‌گوی قهرمان‌باز که تا دندان مسلح‌اند» تنهاست، به خود تبریک می‌گوید که «آن‌قدر عقل دارم که یک بار برای همیشه بزدلی را برگزینم». سلین شجاعت را مشکلی می‌دانست که بزدلی چارۀ آن است. استیونسون هم چنین تفکری داشت. دلایل مجاب‌کننده‌ای وجود دارد که حتی وقتی بحث جنگ هسته‌ای مطرح نیست هم چنین دیدگاهی را بپذیریم. هر چه باشد جانسون یادآور می‌شود که «بزدلی متقابل» ما را در صلح و آرامش نگه می‌دارد.البته نمی‌خواهم بزدلی را به‌طور کامل و با آغوش باز بپذیرم. پس شیوۀ دوم دفاع من از بزدلی در تضاد با شیوۀ اول است. تحقیری که هنوز هم معمولاً برای بزدلی قائل هستیم می‌تواند ذهن ما را بر یافتن پاسخ به این سؤال متمرکز کند که دقیقاً باید چه کاری انجام دهیم و به ما کمک نماید بر ترس‌هایی غلبه کنیم که ما را از انجام آن وا می‌دارد. مفهوم بزدلی می‌تواند تفکر ما را هدایت کند، آن هم نه‌فقط در نبردهای آشکار سیاست که بیمیش از آن سخن می‌گوید. نحوۀ عشق‌ورزیدن ما، کیستی و کجایی ما، کارهای ما، تفکر ما، حتی دانسته‌های ما و آنچه به خود اجازه می‌دهیم بدانیم؛ گاهی به نظر می‌رسد تمام این خصیصه‌ها با ترس افراطی و شانه‌خالی‌کردن از وظیفه شکل گرفته‌اند و آن‌قدر دوام آورده‌اند که به هنجار تبدیل شده‌اند. تأمل دربارۀ بزدلی می‌تواند به ما کمک کند بر آن‌ها غلبه کنیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کریس والش نوشته و در تاریخ ۹ فوریۀ ۲۰۱۵ با عنوان «Be not brave» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و برای نخستین‌بار  با عنوان «وقتی شجاعت این‌همه خون ریخته است، چرا بزدل نباشیم؟» در نهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ۳۰ خرداد ۱۴۰۱ با عنوان «تاریخ مختصر بزدلی» منتشر کرده است.•• کریس والش (Chris Walsh) مدیر اجرایی برنامۀ نوشتار هنری و علمی در دانشگاه بوستون است. جدیدترین کتاب او بزدلی؛ تاریخچه‌ای مختصر (Cowardice: A Brief History) (۲۰۱۴) نام دارد.•••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] fustuarium[۲] Of the Punishment of Cowardice[۳] fitness sacrificing[۴] Proceedings of the National Academy of Sciences (PNAS)[۵] shell shock[۶] The Female Malady[۷] یکی از هورمون‌هایی که از غدد فوق کلیوی ترشح می‌شود و به هورمون استرس معروف است [مترجم].[۸] Google Ngram[۹] Journey to the End of the Night ]]> کریس والش تاریخ‌وسیاست Mon, 20 Jun 2022 04:15:12 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10610/ جنگ برای ابدیت https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10612/ لوک هاردینگ، گاردین — اواخر سال ۲۰۱۸، دو چهرۀ راستِ افراطی در هتلی در رُم دیدار کردند. نفر اول آلکساندر دوگین فیلسوف روسی است. دوگین با آن ریش پرپشتِ بلندش شبیه به شخصیتی است که انگار از صفحات جنایت و مکافات بیرون جهیده باشد. دومی استیو بَنِن مشاور سابق دونالد ترامپ و ملی‌گرای بی‌شرم است.گفت‌وگوی این دو هشت ساعت طول کشید. به‌ظاهر با هم اشتراکات زیادی داشتند. هر دو از مبلغان اصلی اندیشۀ ضدلیبرالِ افراطی و خادمِ اربابانی قدرتمندند. سیاهۀ بیزاری‌های مشترکشان طولانی است: جهانی‌سازی، نهادهای بین‌المللی، حقوق بشر. هیچ‌کدام دل خوشی از مهاجرت ندارند. بینش آن‌ها جهانی متشکل از دولت‌ملت‌هایی خودمختار با فرهنگ منحصر به خودشان است. این بینش، با گفتنی‌های بسیارش دربارۀ «غربِ یهودی‌مسیحی»، واجد عنصری مذهبی نیز هست. بَنِن بارها پیشنهاد اتحادی میان ایالات متحده و روسیه را داده، زیرا هر دوی این دولت‌ها را شرکایی طبیعی در نبرد علیه جهان‌وطنیِ خداناباور می‌داند.به‌زعم بنیامین تایتلباوم، محقق آمریکایی، این گروه دونفرۀ روسی-‌آمریکایی پیوند پنهان دیگری نیز دارند. هر دو پیرو سنت‌گرایی‌اند۱، مکتبی فلسفی و روحانی که به قرن ۲۰ تعلق دارد. تایتلباوم می‌نویسد این مکتب زمانی ناشناخته بود، اما اینک تأثیر بسیار زیادی بر سیاست‌های راست افراطی دارد و دوگین و بَنِن با اشتیاق متون آن را مطالعه کرده‌اند.دو تن از مهم‌ترین شخصیت‌های برجستۀ سنت‌گرایی چندان شناخته‌شده نیستند. یکی از آن‌ها رنه گنون است، فرانسویِ گرویده‌به‌اسلام که معتقد بود حرکت تاریخ دَوَرانی است. دیگری جولیوس اِوُلا، بارون و فاشیستی ایتالیایی است. ایده‌های این زوج چیزی را به وجود آورده‌ است که تایتلباوم در وصف آن می‌گوید «سیاه‌چاله‌ و اژدها۲، طراحی‌شده برای نژادپرست‌ها». اعتقادات آن‌ها به‌شدت ضدمدرن و ضدروشنگری است. طرفدار امور روحانی، نمادین و سحرآمیزند. سنّت‌گرایانْ ویرانی را به‌منزلۀ طلیعۀ عصری طلایی می‌بینند. این هم جالب است که، به‌زعم اِوُلا، آریایی‌ها نوادگان موجوداتی شبح‌گون و سماوی‌اند که در قطب شمال می‌زیسته‌اند.همۀ این‌ها عجیب‌وغریب به‌نظر می‌رسد، تا وقتی که در بحر تیشه‌ای فرو بروید که دونالد ترامپ به ریشۀ قوۀ مجریۀ ایالات متحده زد. آژانس حفاظت از محیط‌زیست، وزارت امور خارجه، وزارت آموزش: همه به کسانی سپرده شدند که کمر به نابودی‌شان بسته بودند.جنگ برای ابدیت سرنخ‌های این فلسفۀ اخیراً تأثیرگذار و شخصیت‌های اصلیِ جناح راست در جهان را به هم وصل می‌کند. تایتلباوم، طی سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹، بیست ساعت وقت صرف گفت‌وگو با بَنِن کرده است. با دوگین حرف زده و با اُلاوو دِ کاروالیو ملاقات کرده، روزنامه‌نگار سابق و طالع‌بینی که مشاور ژائیر بولسونارو، رئیس‌جمهور برزیل، است.بَنِن گویا مصاحبه‌شونده‌ای دمدمی‌مزاج است. وقتی از او، مرشد اعظم، می‌پرسند که چطور سنّت‌گرایی را کشف کرده پاسخ می‌دهد: «من فقط یک آدم معمولی‌ام و کارهایم فی‌البداهه است». دستیار بدنام ترامپ گاهی از پرسش‌های فلسفی حوصله‌اش سر می‌رود و به گوشی‌اش نیم‌نگاهی می‌اندازد. علی‌رغم این، نویسنده فکر می‌کند تأملات بَنِن درمجموع یک «نظام فکری منسجم» است.این کتاب به‌خوبی به بَنِن می‌پردازد، اما دررابطه‌با دوگین و سیاست‌های روسی ضعیف است. دوگین مبلّغ اصلی اوراسیاگرایی است، اعتقادی که روسیه را در مرکز یک امپراتوری رقیب برای غرب آتلانتیک‌گرا می‌بیند. فشردۀ ایده‌های او فاشیسم با طعم روسی است. تایتلباوم می‌نویسد دوگین «الهام‌بخش» ولادیمیر پوتین بوده است. درواقعیت کرملین دوگین را برکشید، زیرا شبه‌نظریات مسکومحور او به‌خوبی با پروژۀ شخص پوتین برای بازسازی روسیه به‌مثابۀ ابرقدرت جفت‌وجور است. این مأموریت ربطی به اِوُلا یا گِنون ندارد. مأموریت کاگ‌ب (یا اسم امروزی‌اش، اف‌اس‌بی) است.متجاوز از دو دهه است که کرملین ایدئولوژی‌های گوناگونی را آزموده است تا راهی بیابد برای اینکه جاه‌طلبی‌های امپریالیستی‌اش را منطقی جلوه دهد. معبر سیاسیِ مقبولِ پوتین فعلاً راستِ افراطی است. تأمین بودجۀ احزاب ضدسیستم در سراسر اروپا بخشی از راهبردی برای کارشکنی در مسیر دمکراسی غربی است. دوگین در این رابطه نقشی مجاز، درمقام مددکارِ ملّی‌گرایانِ سفیدپوست و سایر متحدان در خارج، ایفا می‌کند.گاه جنگ برای ابدیت خونم را به جوش می‌آورد. تایتلباوم بَنِن را خیلی خودمانی «استیو» می‌نامد و گویا به‌شدت مفتون اوست. هیچ‌گاه کاملاً مشخص نیست که آیا تایتلباوم با نگرش‌های افراطی سوژه‌هایش همراه است یا صرفاً به آن‌ها به‌چشم تحفه‌هایی مردم‌نگارانه نگاه می‌کند. در کتاب، میهمانی شامی با «استیو» و سایر شخصیت‌های برجستۀ راستِ افراطی روایت می‌شود. متوجه می‌شویم که بَنِن به ملاقات‌کنندگانش می‌گوید هنگامی‌که برای دیدنش می‌آیند از قسمت پذیرش هتلْ اوبی-وان کِنوبی۳ را بخواهند.تایتلباوم چیز زیادی دربارۀ پیامدهای قدرت‌داشتنِ ترامپ، بولسونارو و سایر هم‌پالکی‌هایشان نمی‌گوید. مدتی هست که تحقیری که این‌ها نثار علم، منطق، واقعیت‌ها، نهادها و متخصصین حرفه‌ای می‌کنند بر پرده عیان است. این غرض‌ورزی‌ها -که قبای فلسفه پوشیده‌اند- هرگز چنین نامناسب برای زمان حال نبوده‌اند. در واقع، در زمانه‌ای که افراد پرشماری از ویروس کرونا می‌میرند، عصر طلایی سنّت‌گرایی بسیار دور به نظر می‌رسد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Teitelbaum, Benjamin. War for Eternity: The Rise of the Far Right and the Return of Traditionalism. Allen Lane, 2022.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب لوک هاردینگ در تاریخ ۵ ژوئن ۲۰۲۰ با عنوان « War for Eternity by Benjamin R Teitelbaum review – starstruck by Steve Bannon » در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۴۰۱ با عنوان «جنگ برای ابدیت» و ترجمۀ علی امیری منتشر شده است.•• لوک هاردینگ (Luke Harding) در گاردین دربارۀ مسائل بین‌المللی می‌نویسد. کتاب او، دولت سایه: جنایت، ویرانی و بازسازی غرب به‌دست روسیه (Shadow State: Murder, Mayhem and Russia’s Remaking of the West)، به تازگی منتشر شده است.[۱] Traditionalism به گروهی از متفکران قرن بیست‌وبیست‌ویکمی گفته می‌شود که قائل به وجود خِرد یا فلسفه‌ای جاودان و حقایق ازلی و جهان‌شمول‌اند که منشأ و وجه اشتراک تمام ادیان مهم جهان‌اند [ویکی‌پدیا].[۲] Dungeons and Dragons یکی از محبوب‌ترین بازی‌های فانتزی جهان است که دور یک میز و ازطریق نقش‌آفرینی اجرا می‌شود [مترجم].[۳] Obi-Wan Kenobi شخصیتی تخیلی در مجموعه فیلم‌های جنگ ستارگان است. این شخصیت یکی از استادان جِدای است که علّامۀ دهرند [مترجم]. ]]> لوک هاردینگ تاریخ‌وسیاست Sun, 19 Jun 2022 09:25:49 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10612/ چرا تئوری‌های توطئه این‌قدر جذاب‌اند؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10583/ ریچارد ای. فریدمن، نیویورک ریویو آو بوکز— این روزها، تقریباً دو نفر از هر پنج آمریکایی که در یک نظرسنجی شرکت کردند می‌گویند قطعاً یا احتمالاً هیچ‌وقت واکسن جدید کووید ۱۹ را نخواهند زد. احتیاط بسیاری از مردم درمورد این واکسن قابل‌درک است، چراکه نشان از فناوری جدیدی دارد: حاوی mRNA است و مردم نگران‌اند که ممکن است ژنومشان را برای همیشه تغییر دهد. درواقع، به‌محض اینکه سلول‌ها اطلاعات زیستی این mRNA را می‌خوانند و به پروتئین اسپایک ویروسی ترجمه می‌کنند، mRNA به‌سرعت تجزیه می‌شود. سپس پروتئین تولید شده واکنش سیستم ایمنی را برمی‌انگیزد. این واکسن نه می‌تواند به انسان‌ها ویروس کرونا منتقل کند، نه می‌تواند تغییری در دی‌ان‌ای آن‌ها ایجاد کند و نه حاوی تراشه‌ای میکروسکوپی است.بااین‌حال، برخی از این طرفداران جنبش ضدواکسن ظاهراً معتقدند که واکسن درواقع پوششی است برای طرحی شرارت‌بار از طرف بیل گیتس، بنیان‌گذار مولتی‌میلیاردر مایکروسافت، که قصد دارد با کاشت نوعی فناوری میکروسکوپی ردیابی درون ما بر ما، بر اقتصاد و سپس بر جهان سلطه پیدا کند. در نتیجۀ چنین باوری، بیل گیتس و خانواده‌اش بارها و بارها تهدید به مرگ شده‌اند.علی‌رغم رخدادهای پیچیده، فناوری‌های گیج‌کنندۀ جدید و گاهی اطلاعات متناقض، قدرتِ توضیحیِ روایتِ مرموز اما کلی‌ به‌آسانی بر تبیین‌های معمولی و کسل‌کننده از دنیا چیره می‌شود. از نظر کسانی‌ که تحت‌تأثیر چنین باورهایی قرار دارند،‌ در پسِ واقعیتِ قابل‌مشاهده نقشه‌هایی هست که به دست سازمان‌ها و افراد قدرتمند و با نیاتی بدخواهانه -کنترل ما، آسیب‌رساندن به ما یا کشتنمان- چیده شده است. برخی از این توطئه‌ها خنده‌دار یا بی‌ضررند، مثل این تصور که زمین تخت است یا فرود انسان روی ماه در سال ۱۹۶۹ جعلی بود. بعضی دیگر، مثل باور به زیان‌باربودن واکسن‌ها، می‌تواند به شیوع بیماری‌ها یا به شکست مهار یک همه‌گیری مرگبار منجر شود. حتی برخی دیگر، مانند این باور که تغییرات اقلیمیِ ناشی از فعالیت‌های انسانی دروغ است (۱۳ درصد از پاسخ‌دهندگان آمریکایی به این باور دارند) سیاره‌مان را تهدید می‌کنند. اما تئوری‌های توطئه چیز جدیدی ندارند یا مختص آمریکایی‌ها نیستند. این تئوری‌ها همیشه در طول تاریخ و در فرهنگ‌های مختلفی که این پرسش در آن‌ها مطرح بوده رایج بوده‌‌اند: چه چیزی باعث می‌شود انسان‌ها در برابر این‌همه توضیحات عجیب‌وغریب دربارۀ تجربیات روزمره آسیب‌پذیر باشند؟ حتی قبل از ساخت واکسن، نظریه‌پردازان توطئه درمورد منشأ همه‌گیری کرونا خیلی تردید داشتند. این همه‌گیری نمی‌تواند نتیجۀ تماس میان انسان‌ها و خفاش‌ها و مورچه‌خوارهای پولک‌دار باشد که حین خرید و فروش در بازار ووهان چین رخ داده است. درنتیجه منشأ طبیعی ندارد. به گفتۀ این نظریه‌پردازان توطئه –رئيس‌جمهور پیشین آمریکا، دونالد ترامپ، یکی از سرشناس‌ترین‌ آن‌هاست که ویروس SARS-CoV-۲ (عامل بیماری کووید۱۹) را «کونگ فلو» خواند- در این همه‌گیری مرگبار چیزی اتفاقی یا عاری از تقصیر وجود ندارد. طبق نظرسنجی جدید NPR/Ipsos، چهل درصد آمریکایی‌ها معتقدند این ویروس در آزمایشگاهی چینی ساخته شده است، برخلاف این واقعیت که مقایسۀ توالی ژنتیکی ویروس کرونا در انسان‌ها و ویروسی که از ناقل‌های حیوانیِ منشأ ویروس جدا شده بود نشان می‌دهد که چنین شاهکاری بسیار بعید است. (استدلالش این است که اگر کسی بخواهد کروناویروس جدیدی مهندسی کند، باید آن را از روی قالب ژنتیکی ویروسی ساخته باشد که بیماری‌زایی‌اش شناخته شده است. ولی تحقیقات نشان می‌دهد که قالب SARS-CoV-۲ تفاوت اساسی دارد با قالب کروناویروس‌هایی که تا کنون تجزیه و تحلیل شده‌اند؛ و بیشتر شبیه کروناویروس‌هایی است که در خفاش‌ و مورچه‌خوار پولک‌دار پیدا می‌شوند و این قویاً نشان می‌دهد ویروس مذکور ساختۀ دست بشر نیست).یکی از ویژگی‌های فریبندۀ تئوری‌های توطئه این است که بسیاری از آن‌ها دست‌کم شدنی به نظر می‌رسند. تولید یک ویروس کامل با مهندسی زیستی از لحاظ نظری ممکن است، هرچند از نظر فنی نامحتمل می‌نماید. افزودن تراشۀ ردیابی میکروسکوپی به واکسن به نظر می‌رسد درست در لبۀ مرز بین فناوری پزشکی و داستان‌های علمی‌-تخیلی قرار دارد. همه می‌دانند که بیل گیتس سرمایه‌گذاری زیادی در راستای مهار و درمان این همه‌گیری کرده است: بنیاد بیل و ملیندا اعلام کرده مبلغ یک‌میلیارد و ۷۵۰میلیون دلار به مبارزۀ جهانی علیه کووید۱۹ اختصاص می‌دهد، که شامل حمایت از آزمایش‌ها، درمان‌های ابتکاری و درواقع واکسن‌ها می‌شود. سرمایه‌گذاری این بنیاد در مبارزۀ علیه همه‌گیری کرونا همسو با اقدامات قبلی‌اش در زمینۀ بیماری‌هایی مثل ایدز، سل و مالاریاست اما این کار مانع آن نشده که نظریه‌پردازان توطئه کمک‌های مالی بنیاد به تولید واکسن برای مقابله با کروناویروس جدید را شاهدی بر انگیزۀ مالی گیتس برای تداوم‌بخشیدن به آن بدانند.چیزی که شکست این تئوری‌های توطئۀ خاص را دشوار می‌کند این است که تصور عمومی که اساس آن‌ها را تشکیل می‌دهد، یعنی این تصور که ما دستخوش تأثیر و نفوذ عواملی پنهانی هستیم، نه‌تنها باورپذیر است بلکه گاهی درست از آب درمی‌آید. به‌گفتۀ شوشانا زوبوف، پژوهشگر آمریکایی، فیسبوک، آمازون و گوگل «سرمایه‌داران نظارتی بی‌رحم» هستند که حجم‌های عظیمی از داده‌های مربوط به سلایق شخصی ما را به‌طور کارآمد و بدون رضایت ما جمع‌آوری می‌کنند؛ سپس این اطلاعات را به‌صورت پول درمی‌آورند و از آن برای پیش‌بینی و شکل‌دادن به رفتار ما بهره می‌برند. این روزها کیست که آگهی‌های اینترنتی را بر اساس اشارۀ زودگذرش به موضوعی در مطلبی در شبکه‌های اجتماعی یا حتی در ایمیل شخصی‌اش تجربه نکرده باشد؟ درواقع نگرانی از اینکه مخفیانه کنترل شویم ممکن است بر واقعیتی استوار باشد.بااین‌حال، خطای ‌شناختی‌ای که در تفکر توطئه‌باور‌ نقش اساسی بازی می‌کند عبارت است از ناتوانی در تشخیص چیزهای باورپذیر اما خیالی از چیزهای واقعی. جمعیتی خشمگین از هواداران ترامپ که روز ششم ژانویه با یورش به ساختمان کنگرۀ آمریکا فریاد می‌زدند «دزدی را متوقف کنید!» و «نبرد برای ترامپ!» کاملاً متقاعد شده بودند که نتیجۀ انتخابات با تقلب و دستکاری در آرا دزدیده شده، برخلاف این واقعیت که ترامپ عملاً با اختلاف ۷میلیون رأی بازندۀ انتخابات بود و نتوانسته بود شواهد محکمی برای شکایات خود ارائه کند. حالا چگونه این جمعیت -در کنار حدود ۷۰ تا ۸۰ درصد از رأی‌دهندگان دموکرات، طبق نظرسنجی‌ها- این دروغ مضحک را می‌پذیرند که او پیروز انتخابات است؟این باور به‌خاطر این نبود که آن‌ها دچار روان‌پریشی گروهی شده بودند. بعید است ده‌ها میلیون آمریکایی به‌طور بالینی دچار توهم آشکار شده باشند. پاسخ در خصلتی اساسی از قوۀ شناخت و روان‌شناسی انسان نهفته است:‌ طبیعت ما انسان‌ها متناسب با باورپذیری ساخته شده، نه حقیقت. ما به حس شهودی خود متکی هستیم، که معمولاً گمراه‌کننده است، نه به واقعیت‌ها. و این ویژگی شناختی نقطۀ ضعف خاصی برای ماست در عصر رسانه‌های دیجیتال که ما را زیر سیل اطلاعات -همچنین اطلاعات نادرست۱ و اطلاعات گمراه‌کنندۀ۲ آشکار- غرق کرده است، چون ناگزیر به داده‌هایی کشیده می‌شویم که جهان‌بینی ما را تأیید می‌کنند و از داده‌هایی که آن را نقض می‌کنند دور می‌شویم.این اثر با الگوریتم‌هایی تقویت می‌شود که اکنون حاکم بر بسیاری از دانسته‌هایی است که فکر می‌کنیم می‌دانیم -یا می‌خواهیم بدانیم. این الگوریتم‌ها اطمینان می‌دهند که بعید است با اطلاعاتی روبه‌رو شویم که باورهای محبوب ما را نقض می‌کنند. برای بیرون‌رفتن از این حباب اطلاعاتی خودپایدار که با اعضای دیگر «قبیله‌مان» سهیم‌ هستیم، باید قدمی خودآگاه و برخلاف شهود برداریم. مسلماً شورشگران طرفدار ترامپ به حرف‌های رئيس‌جمهور پیشین و رسانه‌های تبلیغاتی او، مانند «شبکۀ یک خبری آمریکا»، زیاد گوش می‌دادند و روایت آشکارا کاذب اما به‌لحاظ هیجانی جذاب را درمورد تقلب انتخاباتی در سطح گسترده شنیده بودند -روایتی که دقیقاً چیزی را تأیید می‌کرد که مشتاقانه می‌خواستند باورش کنند: اینکه ترامپ پیروز انتخابات است.همان‌طور که نظرسنجی از رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه به‌خوبی نشان می‌دهد، بخش عظیمی از جمعیت انسانی به تئوری‌های توطئه باور دارند. این باعث می‌شود نتوانیم به‌آسانی از این پدیده بگذریم و آن را فقط تفکر عجیب‌وغریب یک عنصر بی‌اهمیت یا نوعی آسیب روانی بدانیم؛ همۀ ما بیش از چیزی که جرئت بیانش را داشته باشیم مستعد باورهای نادرست هستیم. مثلاً، دست‌کم نصف اهالی نیویورک طی یک نظرسنجی در سال ۲۰۰۴ موافق این نظر بودند که دولت آمریکا «در روز ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ یا همان روزها از قبل می‌دانست که حملاتی برنامه‌ریزی‌شده وجود دارد و آگاهانه اقدامی نکرد». همچنین، در تحقیق از یک جامعۀ آماری معرفِ آمریکایی‌های سراسر کشور، ۳۷ درصد موافق جملۀ زیر بودند: «سازمان غذا و دارو عمداً مردم را به‌خاطر فشار شرکت‌های داروسازی از درمان‌های طبیعی سرطان و بیماری‌های دیگر منع می‌کند». ۳۱ درصد دیگر گفتند نمی‌دانند و ۳۲ درصد نیز مخالف بودند.این دست باورها مزیت تکاملی قدرتمندی دارند، یا زمانی داشتند، که با ویژگی‌های شناختی تثبیت‌شدۀ ما تأیید می‌شود. ما انسان‌ها در طول تاریخ بیشتر به‌صورت گروه‌های کوچک شکارچی-گردآورنده زندگی کرده‌ایم. بقای ما تا حدی بستگی داشت به توانایی ما در شناسایی و دفع خطرات مختلف. غیر از حیوانات درنده، خطراتی هم از سوی قبیله‌های دیگر انسان‌ها را تهدید می‌کرد. مثلاً، پژوهشگرانی در کنیا سال ۲۰۱۲ بقایای وحشتناک بیست‌وهفت جسد را در سایت باستانی ناتاروک پیدا کردند -جمجمۀ بعضی از این اجساد خرد شده بود و دست‌هایشان از پشت بسته شده بود- قتل عامی که تاریخش به حدود ده‌هزار سال پیش برمی‌گردد.اگر بتوانید تصور و پیش‌بینی کنید که ممکن است گروه‌هایی از قبایل دیگر برای آسیب‌رساندن به قبیلۀ شما توطئه‌چینی می‌کنند، این توانایی به شما نوعی مزیت انطباقی خواهد داد؛ هشیاری و احتیاط در برابر دشمنان خارجی -حتی اگر اشتباه باشد- در مقایسه با اعتماد نسنجیده استراتژی ایمن‌تری خواهد بود. به همین دلیل، انسان‌های پارانویایی که همیشه تهدیدهای جهان را از نظر می‌گذرانند و همواره بدترین گمان‌ها را به دیگران دارنددر دنیای خطرناک پارینه‌سنگی از مزیت بقا برخوردار بودند. این افراد در دنیای مدرن هم چنین مزیتی دارند. درواقع، ویژگی‌های شخصیتی پارانویایی با دوز کمتر می‌تواند در بسیاری از مشاغل مفید باشد، به‌خصوص برای سیاستمدارانی که باید چالش‌های رقبای خود را پیش‌بینی کنند.غیر از شناسایی تهدید، ما در طول میلیون‌ها سال طوری تکامل یافته‌ایم که الگوها را به‌سرعت تشخیص می‌دهیم و رابطۀ علّی بین اشیا و رویدادها را درک می‌کنیم. اما تمایل ما به شناسایی سریع الگوها و ایجاد تصویری قابل‌درک از جهان هزینۀ بالایی دارد: این گرایش ما را مستعد خطاهای شناختی می‌کند، مانند دیدن رابطه‌هایی که درواقع وجود ندارند.طبق تحقیق می‌دانیم که کسانی که تمایل دارند در رویدادها یا محرک‌های تصادفی طرحی معنادار پیدا کنند بیشتر احتمال دارد تئوری‌های توطئه را تصدیق کنند تا کسانی که این سوگیری را کمتر دارند. طی مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۷، ژان ویلم فان پرویژن، روان‌شناس هلندی، و همکارانش از شرکت‌کنندگان پرسیدند که آیا به تئوری توطئۀ مشهوری باور دارند یا نه، مثلاً این دیدگاه که دولت آمریکا پیشاپیش از حملات تروریستی یازده سپتامبر ۲۰۰۱ خبر داشت و به مردم هشدار نداد. پژوهشگران باور شرکت‌کنندگان به تئوری اختصاصی آزمایش را نیز ارزیابی کردند -یعنی این تئوری که شرکت تولیدکنندۀ نوشیدنی معروف ردبول مواد خاصی به آن اضافه کرده تا میل مصرف‌کنندگان را به محصول خود افزایش دهد. سپس از شرکت‌کنندگان دربارۀ توالی نتایج پرتاب سکه سؤال شد که به‌صورت تصادفی با یک کامپیوتر ایجاد شده بود، واقعیتی که شرکت‌کنندگان از آن بی‌خبر بودند. کسانی که بیشتر احتمال داشت نظم یا الگویی در این دنبالۀ تصادفی پیدا کنند، بیشتر متمایل به تصدیق هر دو باور مبتنی بر نظریۀ توطئه بودند. در مطالعه‌ای دیگر، نقاشی دو هنرمند متفاوت را به شرکت‌کنندگان نشان دادند و از آن‌ها پرسیدند: «در این تصویر تا چه حد الگویی می‌بینید؟». یکی از تصاویر نقاشی قطره‌ای آشفته اثر جکسون پولاک، نقاش نوگرای آمریکایی، و یکی دیگر اثر ویکتور وازارلی، هنرمند مجارستانی، بود که به‌خاطر ساختار و معنای طرح‌های منظمِ آثارش مشهور است. پژوهشگران دریافتند که درک الگو در نقاشی‌های بی‌ساختار پولاک به‌طور معناداری باور به نظریه‌های توطئۀ موجود و ساختگی را پیش‌بینی می‌کند. در مقابل، دیدن الگو در نقاشی‌های ساختارمند وازارلی با باورهای مبتنی بر نظریۀ توطئه بی‌ارتباط بود. این یافته‌ها مؤید این فرضیه‌ است که باورهای نامعقول از تمایل به دیدن نظم و الگو در جاهایی ناشی می‌شود که واقعاً هیچ نظم و الگویی ندارد. نمونۀ بارز تئوری توطئۀ دوران ما «کیواِینان»۳ است که از تشخیص الگوی خیالی محض فراتر می‌رود و یک توطئۀ پنهانی بزرگ را از طرف دیگران می‌بیند و حتی مدعی است قدرت پیشگویی حوادث آینده را دارد. طبق ادعای طرفداران کیواِینان، جنگ ترامپ علیه فرقه‌ای مخفی از نخبگان پدوفیل به «توفان» خواهد انجامید و در این توفان فرقۀ مذکور رسوا خواهند شد، اعضایش مجازات خواهند دید و آمریکا به دوران بزرگیِ حقیقی باز خواهد گشت. کیواِینان در اصل آمیزه‌ای است از هزاره‌گرایی، که رؤیای بازگشتی بزرگ را پیش از آمدن وضعیتی عالی از آیندۀ جهان مطرح می‌کند، و تهمت باستانی خون، که یهودیان را متهم می‌کرد به کشتن بچه‌های مسیحی و خوردن خونشان، با این تفاوت که پیروان کیواِینان مدعی‌اند که اعضای این فرقه پدوفیل‌هایی شیطانی‌اند که قربانیان خود را می‌خورند تا ماده‌ای به‌ نام آدرنوکروم استخراج کنند، که ادعا می‌شود عمر را طولانی می‌کند. نکتۀ قابلِ‌توجه، غیر از اشتیاق نظم، در تئوری‌های توطئۀ بزرگ، مثل کیواِینان، ادعای داشتن علمی خاص و دست‌نیافتنی دربارۀ جهان است. نوعی ترس از مطمئن‌نبودن و پیچیدگی وجود دارد که باورهای مبتنی بر نظریۀ توطئه برای دفع آن شکل گرفته‌اند. این باورها سلاح نهایی جنبش «هیچ‌ندانم‌گرایی»۴ است: وقتی نظریه‌ای برای همه‌چیز دارید، می‌توانید یادگیری و واقعیت‌ها را کنار بگذارید -همین‌طور هر فکری را که نشان می‌دهد دانش واقعی و تخصص ارزشمند است.روان‌شناسی نظریه‌پردازی توطئه با بیزاری از تصادفی و اتفاقی دانستن رویدادها کاملاً‌ همخوانی دارد؛ ما بیشتر ترجیح می‌دهیم که فکر کنیم هر اتفاقی دلیلی دارد. من که شغلم روانپزشکی است همیشه شاهد این موضوع بوده‌ام. بسیاری از بیمارانی که دچار سرطان بدخیم می‌شوند با خود می‌گویند چه «کار بدی کردند» که مریض شدند و ترجیح می‌دهند این بیماری را نوعی مجازات بدانند نه ناشی از جهش ژنتیکی یا قرارگرفتن در معرض عوامل بیماری‌زای محیطی، که هر دو اتفاق‌هایی کاملاً تصادفی و عاری از معنایی ذاتی‌اند.ما انسان‌ها خوشنودی لحظه‌ایِ معنا و باورپذیری را بر واقعیت‌ها و حقیقت ترجیح می‌دهیم و این باعث می‌شود در دنیایی که پیوسته ما را زیر سیل اطلاعات می‌گیرد آسیب‌پذیر باشیم، اطلاعاتی که بیشترش نادرست یا آن‌قدر سنگین و گیج‌کننده است که نمی‌توان صحت و سقمش را معلوم کرد. برای گونه‌ای که مصمم است به ربط‌دادن نقاط به هم و درک جهان، این بستر جدید و خطرناکی برای پرورش تئوری‌های توطئه خواهد بود. مردم به‌طور غریزی چیزهایی را که در ابزارهای ارتباطی خود می‌بینند، می‌خوانند یا می‌شنوند راستی‌آزمایی نمی‌کنند؛ این کار نیازمند تلاش شناختی بیش‌ازاندازه و در تضاد با روشی است که مغز ما با آن تکامل یافته است.اما راستی‌آزماییِ آنی دقیقاً همان واکنش شناختی‌ای است که باید به‌صورت جامعۀ واحد آن را تقویت کنیم -روشی که آموزش می‌تواند به ترویج آن کمک کند. تحقیقات نشان می‌دهد که بالارفتن سطح آموزش با باور به تئوری توطئه رابطۀ معکوس دارد، شاید به این علت که یادگیری و مطالعه تفکر انتقادی و شکاکیت را تقویت می‌کند و باعث می‌شود حس شهودی گمراه‌کنندۀ خودمان را آسان‌تر سرکوب کنیم. این نبردی دشوار است، اما در حال حاضر با چالش‌هایی مواجهیم -انواع تهدیدها علیه دموکراسی، همه‌گیری، تغییر اقلیم و ...- که بقایمان در مواجهه با آن‌ها بستگی دارد به توان مقاومت ما در برابر تفکر توطئه‌باور و پذیرش واقعیت‌هایی که باورهای ما را به چالش می‌کشند. شاید نقطۀ شروع خوب این باشد که تغییرات اجتماعی و اقتصادی را برگردانیم به وضعیت قبلی‌اش، تغییراتی که روزبه‌روز سطوح عالی پیشرفت تحصیلی را به عده‌ای نخبه اختصاص داده و از دسترس دیگران دور کرده است. تعجبی ندارد که به یک توطئه شبیه است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ریچارد ای. فریدمن نوشته و را در تاریخ ۴ فوریۀ ۲۰۲۱  با عنوان «Why Conspiracy Theories Are So Alluring» در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «چرا تئوری‌های توطئه این‌قدر جذاب‌اند؟»  در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ خرداد ۱۴۰۱ با همان عنوان منتشر کرده است.••  ریچارد آلن فریدمن (Richard A. Friedman) استاد روان‌پزشکی بالینی و مدیر کلینیک روان‌داروشناسیِ کالج پزشکی ویل کرنل در نیویورک است. او، علاوه‌بر انتشار آثاری در مجلات پزشکی و روان‌پزشکی آمریکا، از سال ۲۰۱۵ برای نیویورک تایمز می‌نویسد. ••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] misinformation[۲] disinformation[۳] QAnon[۴] Know-Nothingism ]]> ریچارد فریدمن تاریخ‌وسیاست Wed, 08 Jun 2022 04:06:29 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10583/ تاریخ سیاسی سیگار https://tarjomaan.com/neveshtar/10577/ جکسون لیرز، لندن ریویو آو بوکز — ماجرای سیگار در ایالات متحده، معمولاً، به‌صورت کشمکش میان دانشمندان و کنشگران قهرمان، از یک سو، و مدیران دروغ‌گوی صنعت دخانیات، از سوی دیگر، روایت می‌شود. در این نبرد، دستۀ اول می‌جنگد تا حقیقت را به گوش مردم برساند و دستۀ دوم در تلاش است تا در کنگره نفوذ کند. سرانجام، حقیقت و سلامت پیروز می‌شود. ولی سارا میلوف در کتاب سیگار: تاریخچۀ سیاسی۱ روایت جالب‌تر و پیچیده‌تری ارائه می‌کند. او نشان می‌دهد فراز و فرود سیگار در آمریکا با گذر این کشور از دولتی مشارکتی۲ -که براساس نیودیل شکل گرفته بود‌- به دولت کاملاً نئولیبرال کنونی درهم آمیخته است. در این میان، پیشرفت مهم در سلامت عمومی حاصل تحرک‌بخشی به یک چشم‌انداز اجتماعی سفت‌و‌سخت بود. بنابراین، ماجرا صرفاً قهرمان و ضدقهرمان نبود.افول دنیای پردودِ اواسط قرن بیستم چندان تأسف‌برانگیز نیست. کارزار ضدسیگار در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ منجر به محیط‌های کاری سالم‌تری شد، ولی استدلال‌هایی که ما را به اینجا رساندند بیشترشان نئولیبرالی بودند. اصلاح‌طلبان می‌گفتند غیرسیگاری‌ها کمتر بیمار می‌شوند و نیاز به استراحت کمتری دارند؛ آن‌ها به‌ندرت سیگارکشیدن را موضوعی در سلامت عمومی می‌دانستند که به طبقه، نابرابری نژادی، تحصیلات کم و بیکاری مرتبط است. سیگارکشیدن یا نکشیدن صرفاً مسئلۀ اراده، انتخاب و مسئولیت‌پذیری اخلاقی بود. وقتی بیماری شکست شخصی قلمداد شود، چه‌ نیازی به نظام سلامت عمومی است؟میلوف می‌گوید ما اکنون در دنیایی زندگی می‌کنیم که «فرد سیگاری، تنها، در گوشه‌ای از خیابان می‌‌ایستد و کشاورز نیز به‌تنهایی دربرابر غول‌های صنعت سیگار قد علم می‌کند». (از این جهت، این کشاورزان در کنار کارگران غیرسازمان‌یافتۀ صنعتی و خدماتی، آزادکارهای با قراردادهای موقت و کارمندان بیمارستانی‌ای قرار می‌گیرند که در صف اتوبوس صبحگاهی ایستاده‌اند). میلوف برای توصیف چنین صحنه‌های ازهم‌گسیخته‌ای، از استادش، دنیل راجرز که تاریخ‌دانِ متبحری است چنین نقل‌قول می‌کند: در اواخر قرن بیستم، دیدگاه‌هایی که برای توضیح تجربیات بشری غنی قملداد می‌شدند و راجع‌به بافت، شرایط اجتماعی، نهادها و تاریخ صحبت می‌کردند، جای خود را به برداشت‌هایی از ذات انسان دادند که بر انتخاب، عاملیت، عملکرد و میل متکی بودند». سیگاری منزوی‌ای که با شرمساری، آرام‌‌آرام، به گوشه‌ای از جامعۀ درستکاران می‌خزید تجسم‌بخش «انتخاب، عاملیت، عملکرد و میل» بود. برای توضیح رفتارها هیچ نیازی نبود که به شرایط اجتماعی یا محدودیت‌های نهادی متوسل شویم: فرد سیگاری هم مثل بقیه مسئول اعمال خودش بود. خودمختاری روی کار آمده بود. جامعه‌ای که شیفتۀ چنین ساده‌انگاری‌هایی شده بود محل مناسبی برای معامله‌های مالی جنون‌آمیز بود.قرن سیگار به‌آرامی شروع شد. پیش از جنگ جهانی اول، بیشتر آمریکایی‌ها نگاه مثبتی به سیگارکشیدن نداشتند. شرکت دخانیات جیمز بیوکَنِن دوک، با قراردادن سیگار در بین فانتزی‌های شرقی، پیشگام ایجاد میل در مشتریان بود. ولی پیامد ناخواستۀ این کار این بود که، در ذهن مردم، سیگار و خارجی‌ها -ازجمله ایتالیایی‌های خونگرم و تُرک‌های سبزه‌رو- هرچه بیشتر باهم تداعی شوند: ولی اثری از آنگلوساکسون‌ها نبود. اصلاح‌طلبان بهداشت، که رهبری‌شان برعهدۀ لوسی پیج گاستون از لیگ ضدسیگار بود، هشدار می‌دادند که سیگار باعث زن‌صفتی پسران و مردصفتی دختران می‌شود؛ جیمز هاروی کلاگ، پادشاه غلات، نگران «تحلیل‌رفتن زودهنگام غده‌های جنسی» در مردان سیگاری بود. صاحبان کسب‌وکار و اقتصاددانان می‌گفتند سیگارکشیدن در محیط کار تهدیدی برای بهره‌وری است و با آن مخالفت می‌کردند.جنگ جهانی اول سیگار را از نماد خارجی‌ها به نشان وطن‌پرستی بدل کرد. دوک و سایر تولیدکنندگان سیگار ادعا می‌کردند سربازان «به اندازۀ گلوله به دخانیات نیاز دارند» و اصلاح‌طلبان اخلاقی باور داشتند سیگارکشیدن سربازان را در برابر فسادهای جدی‌تری همچون «نوشیدنی‌های مست‌کننده و زنان هرزه» مقاوم می‌کند. پس از جنگ، تولید سیگار اوج گرفت و سیگارکشیدن بخشی از زندگی روزمره شد. شرکت‌های دخانیات، با دست‌و‌دلبازی، برای تبلیغاتی خرج می‌کردند که بعضی‌هایشان زنان را هدف می‌گرفتند و از این طریق کاری کردند که سیگار برای حالت‌های مختلف و بعضاً متناقضی همچون هیجان‌زدگی، تمرکز، تحریک و آرامش ضروری به نظر برسد. میلوف می‌نویسد، در اواخر دهۀ ۱۹۲۰، سیگار دستِ‌کم در دنیای نمادین تبلیغات، به‌طور هم‌زمان، حکم «نشانه و درمان عصر جدید» را داشت.سیگار هم برای کشاورزانِ توتون و هم برای تولیدکنندگان سیگار محصول ارزشمندی بود. این شرکت‌ها با تبانی سعی می‌کردند قیمت‌ها را در مزایده‌های توتون کنترل کنند. این مزایده‌ها حتی به حوزۀ موسیقی محلی آمریکا هم راه یافت (بعدها، در یکی از تبلیغات لاکی استرایک، مجریِ مزایده آواز مبهمی می‌خوانْد و سپس می‌گفت: «فروخته شد، آمریکایی‌ها!»). ولی به گفتۀ میلوف، مزایده‌های توتون درواقع «نمایشی از رقابت و صحنه‌آرایی دقیقی از رقابت فرضی‌ای» بودند که شرکت‌ها با آن علیه کشاورزان توطئه می‌کردند، کشاورزان بی‌پناهی که منتظر بودند شرکت‌های توطئه‌گر حکم نهایی را دربارۀ ارزش یک سال دسترنج خانوادگی‌شان بدهند».شرکت‌های دخانیات قیمت‌ها را در زمان حال کنترل می‌کردند و، برای پایین نگه‌داشتن قیمت در آینده، کشاورزان را تشویق به تولید مازاد می‌کردند. کشاورزان می‌دانستند چه اتفاقی دارد برایشان می‌افتد، ولی چاره‌ای جز پذیرش پیشنهاد شرکت‌ها نداشتند. در دهۀ ۱۹۲۰، آن‌ها سعی کردند تعاونی‌های کشاورزی تشکیل بدهند و، به‌این‌ترتیب، با سیستم مزایده مقابله کنند ولی موفق نشدند.رکود بزرگْ مشکلات کشاورزان را تشدید کرد و دولت را به کمک فراخواند. برنامۀ شرکت‌ها، در ابتدای نیودیل، منجر به شکل‌گیری ادارۀ بهبود ملی و ادارۀ تنظیم کشاورزی شد، که هدفشان هماهنگی اقدامات برای جلوگیری از تولید مازاد بود. میلوف می‌گوید، طرفدارانِ نیودیل معتقد بودند «مشکل کشاورزان و کارکنان، تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان به هم مرتبط بود، ازدیاد علی‌رغم کمبود». ولی دولت مشارکتی، آرمان‌شهری سوسیال دموکراتیک نبود، بلکه متکی به قوانین جیم کرو۳ و همکاری بین حکومت فدرال و گروه‌های ذی‌نفع، یعنی کشاورزان، صنعتگران و کارکنان اتحادیه، بود. این گروه‌ها زمانی موفق بودند که سازماندهی و انسجام خوبی داشتند و سفیدپوست بودند: کشاورزان توتون این ویژگی‌ها را داشتند و به همین دلیل بود که از سیاست‌های کشاورزی نیودیل بیشترین نفع را بردند.ادارۀ تنظیم کشاورزی به کشاورزان یارانه داد تا زمین‌هایشان را آیش کنند و، بدین‌ترتیب، با ایجاد کمبود، جلوی افت قیمت‌ها را گرفت. این سیاست یکی از رسوایی‌های بزرگ سرمایه‌داری را رقم زد، یعنی ایجاد کمبود در عین فراوانی. به گفتۀ میلوف، این عمل نشان‌دهندۀ «ساختارهای سخت تصمیم‌گیری بود که عدۀ زیاد و سازمان‌نیافته‌ای را فدای عده‌ای قلیل ولی سازمان‌یافته می‌کرد». این نسخه از نیودیل موردپسند آمریکایی‌های چپِ امروزی نیست. باوجوداین، دولت مشارکتی توانست با «ارج‌نهادن به عرق جبین کارگران سفیدپوست» که در مبارزه با شرکت‌های دخانیاتی بودند که دارای «قدرت سرمایۀ سازمان‌یافته» محسوب می‌شدند، برخی اهداف پوپولیستی را محقق کند. در سال ۱۹۳۵، دیوان عالی هر دو ادارۀ یادشده را مغایر قانون اساسی تشخیص داد و در قانون بازرسی از دخانیات تشکیک کرد، قانونی که هدف آن جلوگیری از سوءاستفاده از سیستم مزایده بود. در این دوران بود که محتکرانی که به آن‌ها «پین‌هوکر» گفته می‌شد، ظهور کردند؛ آن‌ها ارزان می‌خریدند، گران می‌فروختند و، در این بین، کمی هم سود می‌کردند. هدف از این قانون بالابردن قیمت‌ها به نفع کشاورزان عادی، محدودکردن فرصت‌طلبی پین‌هوکرها و همچنین کنارزدن «حیوانات خانگیِ» انبارها -کشاورزان ثروتمندی که از شرکت‌های سیگار مواجب می‌گرفتند- بود.ولی اقدامات دیوان عالی امکانِ تنظیم‌گریِ محصولات کشاورزی را از راه‌های دیگر ممکن ساخت. در سال ۱۹۳۸، کنگره نسخۀ تغییریافتۀ ادارۀ تنظیم کشاورزی را -‌که توسط سازمان غذا و دارو ارائه شده بود- تصویب کرد. این کار کشاورزان را قادر ساخت تا در همه‌پرسیِ سالانه به حمایت‌های قیمتی رأی بدهند. این حمایت‌ها، حداقل، قیمت توتون را کنترل می‌کرد. کشاورزان علیه برنامۀ یارانه‌ای رأی دادند و به تولید مازاد برگشتند -‌تا سال بعد که شروع جنگ جهانی دوم بازار وسیع اروپا را بست و تقاضا کاهش یافت. در سال ۱۹۳۹، ۹۰ درصد از کشاورزان آمریکایی رأی به کنترل محصول دادند. ولی در ایالات متحده، سربازگیری‌ها بازار جدیدی برای سیگار ایجاد کرده بود، به طوری که شرکت دخانیات آمریکا۴اعلام کرد «لاکی استرایک سبز به جنگ رفته است». پس از جنگ، در دو سوی اقیانوس اطلس، سیگار نماد مصرف دموکراتیک گشته بود و این صنعت به‌دنبال گسترش بازار خود بود. اتحادیۀ دخانیات، سازمانی غیرانتفاعی که با حمایت مالی کشاورزان پا گرفته بود، تأثیر زیادی بر سیاست‌گذاری عمومی داشت؛ رئیس آن، جک هاتسون، هم در حکومت و هم در حلقه‌های کسب‌و‌کار، مدیری زیرک و پرانرژی قلمداد می‌شد.اتحادیۀ دخانیات، تحت رهبری هاتسون، برنامۀ فدرال دخانیات را به برنامه‌ای جهانی برای سیگارکشیدن تبدیل کرد. گام اولشان مطمئن‌شدن از این بود که کنگره سیگار را جزء طرح مارشال قرار می‌دهد. آمریکا با این کار، در عمل، «به کسی که در قعر چاه بود و نیاز به کمک داشت سیگار تعارف می‌کرد». ولی همه مشتاق این طرح نبودند: فرانسوی‌ها بر سیگار گوالوا۵ تأکید داشتند. ولی هاتسون توانست دخانیات را در برنامۀ غذا برای صلح بگنجاند. با اینکه سخاوتمندی حکومت همۀ کشاورزان توتون را بهره‌مند کرد، بیشتر سودش به جیب متمول‌ترین‌ها و سازمان‌یافته‌ترین‌ها (و سفیدپوستان) رفت. گروه‌های ذی‌نفعی همچون فارم بیورو عضویتِ ممتاز داشتند نه انبوه. آن‌ها بدهی خود به حکومت را با سخن‌گفتن از اجتماع، خانواده، مالکیت خصوصی و کار داوطلبانه پنهان می‌کردند.عصر طلایی سیگار دیری نپایید. در اوایل دهۀ ۱۹۵۰، مطالعات آماری رابطۀ بین سیگارکشیدن و سرطان ریه را تأیید می‌کرد. صنعت دخانیات مجبور شد حالت تهاجمی به خود بگیرد؛ در ژانویۀ ۱۹۵۴، مقاله‌ای با عنوان «سخنی صادقانه با سیگاری‌ها»، با حمایت مالی کمیتۀ تحقیقات صنعت دخانیات، در صدها روزنامه منتشر شد و انتشارش شروع یک‌دهه تلاش بود برای تشکیک در یافته‌های همه‌گیرشناسی بدون ردکردن مستقیم آن‌ها. در سال ۱۹۶۴، کمیته‌ای در بهداری کل ارتش ایالات متحده گزارشی در زمینۀ سیگارکشیدن و سلامت منتشر کرد و در آن صریحاً اعلام کرد سیگار می‌تواند باعث سرطان شود. این مثال روشنی از دولت مشارکتی بود: اینکه گروهی متشکل از متخصصانِ بخش‌های خصوصی و عمومی با یکدیگر به اجماعی معتبر برسند. ولی این گزارش، با تأکید بر خطرات یک صنعت که به‌خوبی سازمان‌دهی شده است، و با پیشنهاد اینکه روی بسته‌های سیگار هشدار سلامت درج شود، راه را برای ایدۀ جدیدی از حکومت باز کرد، حکومتی که فضای بیشتری را در اختیار چیزی می‌گذارد که کنشگران شهروندی به آن «منافع عمومی» می‌گویند.مفهوم منافع عمومی در سنت جمهوری‌خواهانۀ قرن نوزدهم و جریان پیشروِ قبل از جنگ جهانی اول ریشه دارد. بازگشت آن در دهۀ ۱۹۶۰ بازتاب‌ شکاکیت روزافرون به این موضوع بود که اکثریتِ سازمان‌نیافته تحت سلطۀ اقلیت سازمان‌یافته هستند. تحقیقات رالف نیدر۶ این احساس خطر را تشدید کرد. او، به‌طور مثال، نشان داد خودرویی همچون شورولت کُروِر «در هر سرعتی ناامن است» و جنرال موتورز آن را نه مسئلۀ سلامت عمومی، بلکه مسئلۀ روابط عمومی می‌دانست. کارهای نیدر جرقه‌ای برای شکل‌گیری جنبشی شد که، در آن، شهروند کنشگر و مصرف‌کنندۀ ناراضی گرد هم آمدند، کسانی که، به‌جای قانون‌گذاری، به دنبال شکایت بودند. وکلای زبل و ستیزه‌جویی همچون ویکتور یاناکون -که اولین دعوی را علیه تولیدکنندگان دِدِتِ به راه انداخت‌- و جان بنزهَف -‌که اولین حق نشر را برای یک کد رایانه‌ای بدست آورد- در شکل‌گیری جنبش محافظت از مصرف‌کنندگان کمک کردند، جنبشی که برآمده از محیط‌زیست‌گرایی و نگرانی راجع به ایمنی محصولات بود. به گفتۀ میلوف، راهبرد آن‌ها را می‌توان در این «شعار ستیزه‌جویانه و پرمغز» خلاصه کرد: «از حرامزاده‌ها شکایت کن». رویکرد اقامۀ دعوی نشان‌دهندۀ ناامیدی از دولت مشارکتی بود، دولتی که به سازمان‌های فدرال و اعضای کنگره اجازه می‌داد به خدمت صنایعی درآیند که می‌بایست بر آن‌ها نظارت می‌کردند. شکایتْ آخرین دستاویز مصرف‌کنندگانِ سازمان‌نیافته بود و از افول فرهنگ مدنی، در آمریکای اواخر قرن بیستم، حکایت می‌کرد. وکلای منافع عمومی که از دو بخش از سه بخش حکومت فدرال ناامید شده بودند، به بقای نظام قضایی مردمی دل بسته بودند، امیدی روزافزون اما شکننده.با وجود عطش بنزهف برای اقامۀ دعوی، بزرگ‌ترین پیروزی او یادداشتی بود که در سال ۱۹۶۷ برای کمیسیون ارتباطات فدرال نوشت و استدلال کرد که آموزۀ جدید عدالتِ۷ آن‌ها بدین معناست که مدت‌زمان پخش تبلیغات ضدسیگار باید به اندازۀ آگهی‌های سیگار باشد. کمیسیون ارتباطات فدرال ۷-۰ با این نظر موافقت کرد. هدف از آموزۀ عدالت ایجاد رضایت آگاهانه بود. کودکان باید در برابر تبلیغات سیگار مقاوم می‌شدند تا در بزرگ‌سالی آگاهانه تصمیم بگیرند که آن را مصرف کنند یا نه و مثل قربانی به مسلخ برده نشوند. تبلیغات سیگار، در ساعات پربیننده، می‌توانست لذت‌های زندگی یک فرد سیگاری را به نمایش بگذارد، ولی به همان مدت می‌بایست تلخی مرگ او را هم نشان می‌داد. با این کار مصرف سیگار، دیگر هیچ‌وقت، جاذبۀ قبل را پیدا نمی‌کرد.سرانجام، نبرد علیه دخانیات، با تمرکز بر جماعت غیرسیگاری،‌ توانست راه خود را پیدا کند. مثل سایر گروه‌های هویتی که در حال رشد بودند، غیرسیگاری‌ها هم یک هویت جمعی مربوط به مصرف‌کنندگان را شکل می‌دادند. آن‌ها هم متمول، سازمان‌یافته، تحصیل‌کرده و سفیدپوست بودند. تلاش آن‌ها برای اینکه جنبش خود را شبیه تلاش سیاه‌پوستان برای برابری کنند و، به این ترتیب، حالت قربانی به خود بگیرند مضحک بود. در آن زمان، هنوز خطرات دود غیرمستقیم سیگار شناخته‌شده نبود، بنابراین انگیزه برای دفاع از حقوق غیرسیگاری‌ها نه علمی، بلکه مدنی بود -به گفتۀ میلوف «[برخاسته از] این نگاه که فضای عمومی نیز یکی از امکانات رفاهیِ مصرفی است». غیرسیگاری‌ها می‌خواستند از فضای ناملایم رستوران‌ها، هواپیماها و ایستگاه‌های اتوبوس دودآلود خلاص شوند، حتی اگر به نظر سیگاری‌ها این مشکل مهمی نبود.جنبش ضدسیگار در محیط کار برگ برندۀ مهم‌تری داشت: «هزینۀ اجتماعیِ» سیگارکشیدن، که کنشگران توانستند آن را کمّی‌سازی کنند. تحول مهم زمانی اتفاق افتاد که یکی از کارکنان شرکت تلفن نیوجرسی بل، به نام دانا شیمپ، اقامۀ دعوی کرد. او در محل کار دودآلودش دچار سردرد و راش پوستی می‌شد. او در سال ۱۹۷۵، به نمایندگی از غیرسیگاری‌ها، شکایت خود را با هدف دسترسی به محیط کارِ بدون سیگار ثبت کرد و در درخواستش به «فاکتورهای هزینه‌ای» سیگارکشیدن در محل کار اشاره کرد. نیوجرسی بل، حتی اگر نمی‌خواست به نفع غیرسیگاری‌ها عمل کند، می‌بایست به نفع حساب بانکی خود عمل می‌کرد، و این کار را کرد. شیمپ و گروهی که تشکیل داد -همکاران بهبود محیطی- با توجه به یافته‌های تازۀ محققان، بر خطرات استنشاق دود غیرمستقیم سیگار در محیط کار تأکید کردند، ولی استدلال اصلی‌شان این ادعا بود که «سیگارکشیدن، و در بیشتر موارد، سیگاری‌ها‌ هزینۀ زیادی دارند». و این همسو بود با موج جدیدی از مشاوره‌های مدیریتی که بر محیط کاری چابک‌تر و تمیزتر تأکید می‌کرد.به نظر می‌رسید داده‌ها از این طرح حمایت می‌کند. ارزیابی کار و زمان۸ در یک کارخانۀ تولید ابزار استخر در کلینتون نیوجرسی نشان داد بازدهی کارکنان سیگاری بین ۲ تا ۱۰ درصد کمتر از غیرسیگاری‌هاست. گروه شیمپ تخمین زد سالانه ۳۹۹ میلیون روزِ کاری به‌خاطر سیگارکشیدن تلف می‌شود. مشاوران مدیریت به این نتیجه رسیدند راه «بالابردن یک‌شبۀ بازدهی» ساده است: زمان استراحت برای سیگارکشیدن و معاشرتِ بی‌فایده را حذف کنید. یکی از بزرگان مدیریت، به نام ویلیام وایس، دراین‌باره گفته است «اگر هنوز اجازۀ سیگارکشیدن می‌دادیم، هر دو و نیم نفر به اندازۀ یک نفر کار می‌کردند».علت موفقیت جنبش ضدسیگار صرفاً این نبود که آدم‌های معمولی به‌دنبال حقشان بودند و می‌خواستند در محیط‌های عمومی هوای پاک تنفس کنند -‌گرچه این هم مهم و لازم بود. علت موفقیت این بود که منافع این جنبش با منافع کسانی مشترک بود که به دنبال انضباط کاریِ سفت‌و‌سخت‌تر و تعریف کارگران به‌مثابۀ «سرمایۀ انسانی» بودند. درنهایت، غیرسیگاریِ ایده‌آل با خویشتنِ نئولیبرال ادغام شد، کسی که به‌دقت وضعیت سلامت خود و، به‌طور ضمنی، اصول اخلاقی‌اش را رصد می‌کرد. میلوف می‌نویسد «سیاستِ ارزیابی بدنی با قضاوت بازارمحور دربارۀ بدنِ سیاسی همخوان بود». عملکرد حکومت به‌طور فزاینده‌ای سوژۀ شاخص‌ها و تکنیک‌های بازاری، مثل تحلیل هزینه فایده، ضروریات بودجۀ متوازن، آزمون وسع، و موانع تجاری کمتر بود. این کاملاً با دولت مشارکتی تفاوت داشت. دولت مشارکتی بسیاری از آمریکایی‌ها را از تاخت‌و‌تاز سرمایۀ تنظیم‌نشده و قدرت شرکت‌ها در امان نگه داشته بود، هرچند نه به‌طور کامل.در دهۀ ۱۹۸۰، وقتی خطرات مواجهه با دود سیگار انکارناپذیر شد، اوضاع برای سیگاری‌ها بدتر شد. مطالعه‌ای در ژاپن نشان داد نرخ مرگ‌ومیر همسران سیگاری‌ها که خودشان سیگار نمی‌کشیدند دو برابر بیشتر از همسران افراد غیرسیگاری بود، و هرچه میزان مصرف بالاتر می‌رفت بیماری همسران هم شدیدتر می‌شد. در یکی از گزارش‌های بهداری کل ارتش آمریکا در سال ۱۹۸۶، بر خطر مواجهه با دود سیگار تأکید شد، هرچند در مورد شدت خطر ابهام وجود داشت. جامعۀ جدیدی در حال شکل‌گیری بود که ضدسیگارها آن را سالم‌تر و عادلانه‌‌تر، و مشاوران مدیریت آن را پربازده‌تر، کارآمدتر و عاقلانه‌تر می‌دانستند. ولی به نظر اتحادیه‌ها -‌که، علی‌رغم خواست بیشتر اعضایشان، هنوز سعی می‌کردند وقت استراحت برای سیگارکشیدن را حفظ کنند- جامعۀ جدید مظهر تسلیم حق قانونی کارگران در برابر مدیران بود.کارگران اتحادیه‌ها، همانند کشاورزان، از منتفعان دولت مشارکتی بودند. اکنون هردوی این ذی‌نفعان، کشاورزی و کارگری، به فراموشی سپرده شده بودند. میلوف می‌نویسد «از خاکستر شرکت‌گراییِ۹ دخانیاتْ برداشت جدید و هزینه‌محوری از شهروندیِ شرافتمندانه ظهور کرد که، در آن، آمریکایی‌ها براساس کم‌رنگ‌بودن ردپایشان در دفتر هزینه‌های عمومی قضاوت می‌شدند». در دنیای سیاسی جدید، خود کشاورزان و سیگاری‌ها مسئول سلامت و موفقیت اقتصادی‌شان بودند. کنگره به‌تدریج یارانۀ دخانیات را کم و در سال ۲۰۰۴ آن را به طور کامل قطع کرد.پایان این برنامه برای بخش‌های مختلف صنعت معانی گوناگونی داشت. برای کشاورزان، همسایه‌ها و خانواده‌هایشان به معنی خروج سرمایه از شهرهای ساکت جنوب آمریکا بود. فروشندگان کود، کارگران انبار و باربری‌ها همگی باخته بودند. این برنامه محلی برای هزینه‌کرد مالیات‌ها در نظر گرفته بود و به دولت و حکومت‌های محلی اجازۀ تأمین خدمات، مدرسه‌ها، کلیساها و بیمارستان‌ها را داده بود. وقتش بود که برای کسب حمایت به جای دیگری چشم دوخته شود. ولی پایان این برنامه فرصت شروع تازه‌ای را به شرکت‌های سیگارسازی داد. آن‌ها، در یک اقدام نئولیبرالی کلاسیک، تولید توتون را به کشورهایی همچون برزیل برون‌سپاری کردند که هزینۀ کارگری کمتری داشتند. کشاورزان آمریکایی، همانند کارگران کارخانه‌های آمریکایی، بسیار گران بودند. ولی هنوز بازاری جهانی برای سیگار وجود داشت.میلوف می‌نویسد «دنیای بدون دود، علی‌رغم هوای پاکش، جایی خشن و انگ‌زننده است که، در آن، مرگ فردی سیگاری با این واکنش -که گاهی بی‌ادبانه و با صدای بلند بیان می‌شود- مواجه می‌گردد که ’چه انتظار دیگری داشت؟‘». کمتر سؤالی می‌تواند به این خوبی جهان‌بینی نئولیبرال را فاش کند. این جهان‌بینی «مراقبت از خود» و «ابراز شهروندی» را وظیفه‌ای تقریباً مقدس می‌داند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جکسون لیرز نوشته و در تاریخ ۱۸ فوریه ۲۰۲۱ با عنوان «Pinhookers and Pets» در وب‌سایت لندن‌ریویو‌آوبوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ خرداد ۱۴۰۱ با عنوان «تاریخ سیاسی سیگار» و ترجمۀ محمدحسن شریفیان منتشر کرده است.•• جکسون لیرز (Jackson Lears) در دانشگاه راتگرز تدریس می‌کند و سردبیر نشریۀ رِریتان است. او مشغول به نوشتن تاریخچه‌ای از ارواح حیوانی۱۰ در آمریکاست.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] Cigarette: A Political History[۲] Associational state[۳] قوانینی که طی قرن نوزدهم و بیستم میلادی در ایالات متحده رواج داشت و به موجب آن در ایالت‌های جنوبی، در اماکن عمومی، جداییِ نژادی برقرار بود [مترجم].[۴] American Tobacco Company[۵] Gauloises[۶] Ralph Nader[۷] new Fairness Doctrine[۸] Time and motion study[۹] corporatism[۱۰] اصطلاحی که جان مینارد کینز برای اشاره به عوامل روان‌شناختی تأثیرگذار بر تصمیمات اقتصادی افراد به کار می‌برد [مترجم]. ]]> جکسون لیرز تاریخ‌وسیاست Wed, 01 Jun 2022 04:25:02 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10577/ بيگانه‌هراسی از کجا آمد؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10563/ جرج مکاری،لس‌آنجلس ریویو آو بوکس— کسی ژان مارتین دو سنتور را به خاطر نمی‌آورَد. زمانی رؤیاهای بزرگی در سر داشت، اما عمرش را در رفت‌و‌آمد بین فرانسه و انگلستان سپری کرد و زندگی‌اش به کار دشوار ترجمه و تند‌نویسی محدود شد. با‌این‌حال، او را مسبب طوفانی می‌بینم که بیشتر دنیا را در هم شکست، طوفانی که به نظر می‌رسد هم‌اکنون دوباره در حال نابود‌کردن دنیاست.پنج سال پیش، پس از برگزیت و انتخاب دونالد ترامپ بود که شروع کردم به جست‌و‌جو دربارۀ خاستگاه واژۀ «بیگانه‌هراسی». خاستگاهش روشن است. می‌گویند عاقله مردی در یونان باستان واژۀ «xénos» را، که هم به معنای بیگانه و هم به معنای مهمان است، با واژۀ «phobos»، که در زبان یونانی به معنای ترس است، ترکیب کرد. ازآنجاکه بیگانه‌هراسی مسئلۀ همیشگی و همه‌جایی انسان بود، تعجبی ندارد ریشۀ آن حدوداً به نقطۀ آغاز تمدن غربی برگردد، زمانی که چهره‌ای ارسطو‌مانند چشمانش را باز کرد و این مسئله را پیش روی خود دید.اما متوجه شدم کل این داستان ساختگی است. یونانیان در اسناد مکتوبی که از آن‌ها داریم هرگز از این واژه استفاده نکرده‌اند؛ بلکه این واژه، در برهه‌ای از تاریخ که به زمانۀ خودِ ما شباهت‌هایی دارد، در کنار دردسر‌هایی پدید آمد که جهانی‌سازی پرشتاب به آن‌ها دامن زد. ژان مارتین دو سن‌تور، از همان آغاز، در کنار این جریان ایستاده بود.حدود سال ۱۸۸۰، شماری از روان‌درمانگران تأثیر‌گذار بدین نتیجه رسیدند که ترس‌های نامعقول بیماری‌های مختص به خود ایجاد می‌کند. در چشم‌برهم‌زدنی، پزشکان فرانسوی، آلمانی، انگلیسی و آمریکایی ده‌ها «فوبیا»ی پزشکی مطرح کردند. ابتدا تنگنا‌هراسی و ارتفاع‌هراسی مطرح شد و پس از آن حیوان‌هراسی، خون‌هراسی، مسمومیت‌هراسی، سفلیس‌هراسی، تنهایی‌هراسی و ترس‌هراسی یا ترس از ترسیدن. در هم‌نشینی این ترس‌های بزرگ بود که ترکیب نو‌یونانیِ «بیگانه‌هراسی» برای نخستین‌بار خیلی کوتاه ظاهر شد.همان زمان که این واژۀ ابداعی در دریای واژه‌های ابداعی دست‌و‌پا ‌‌زد و سپس به قعر ناپیدای مفاهیم علمی فرو رفت، مفهوم دیگری، در پایان قرن نوزدهم، در روزنامه‌های فرانسوی و بریتانیایی سر و کله‌اش پیدا شد. در این دوران که عصر پر‌رونقی برای روزنامه‌نگاری کاغذی بود واژۀ بیگانه با واژۀ هراس پیوند خورد تا بیانگر نوعی ملی‌گرایی افراطی باشد. تحلیل‌گران سیاسی نگران بودند دولت‌‌ملت‌های مدرن، که از بهشت آسمانی و زمینی محروم شده‌ بودند، حالا در جست‌و‌جوی آن باشند که اتحاد داخلی را با انباشت نفرت از یک دشمن مشترک حفظ کنند. برای مثال، «انگلیسی‌هراسی» کمک کرد اعضای ناهمگون یک ملتِ رقیب با یکدیگر متحد شوند، البته این اتفاق می‌توانست به کشتار مداوم نیز دامن بزند. به گفتۀ یکی از متخصصان، بدترین نوعِ این ناآرامی در مکان‌های متزلزلی چون رومانی رخ داد، جایی که بیگانه‌هراسی، در معنای ترس و نفرت از همۀ ملت‌ها، می‌توانست ریشه بدواند. البته این ادعای گزاف، اینکه رومانی واقعاً با همۀ ملت‌ها سر ستیزه داشت، مدافعان چندانی نیافت.تاریخچۀ پیدایش اندیشه‌ها سرشار است از چنین مسابقات ناتمامی که در آن یک مفهوم به انتهای خط مسابقه نمی‌رسد، بلکه پس از شیوعی کوتاه و ناگهانی موضوعیت و گویابودنش را از دست می‌دهد و از بین می‌رود. با‌این‌حال، ممکن است آن مفهوم، با تغییر فضای تاریخی، اهداف جدیدی بیابد و به‌عنوان قطعۀ گم‌شدۀ پازلی که به‌تازگی سر‌هم شده است، از نو، ظاهر شود.در ۱۴ آوریل ۱۹۰۰، دفتر نمایشگاه‌های بین‌المللی در پاریس در‌هایش را به روی مشتاقان خود باز کرد. میلیون‌ها بازدید‌کننده از شگفتی‌های این مکان بازدید کردند. این مکان دارای روستا‌های بوم‌شناختی و باغ‌وحش‌های انسانی بود که اعضای قبایل دور‌افتاده، مانند مالاگاسی‌ها از ماداگاسکار و داهومی‌ها از آفریقای جنوبی، در آن حضور داشتند. پوستری عرب‌ها و آسیایی‌ها را در پای الهه‌ای سفید و آسمانی نشان می‌داد. به نظر می‌رسید، به یُمن پیشرفت غرب در فناوری و صنعت، همۀ دنیا در کنار یکدیگر بودند.روزنامه‌های فرانسوی‌، در کنار گزارش این اتفاق‌ نشاط‌آور، داستان آزار‌دهنده‌ای را هم پوشش دادند، یکی از همان داستان‌هایی که همه‌چیز در آن‌ها فرو می‌پاشد. در ۱۷ ژوئیۀ ۱۹۰۰، روزنامۀ لو‌کانستیتوسیونِل خبر کوتاهی را از شانگهای، بدون ذکر نام خبرنگار، منتشر کرد که از جنبش جدید «بیگانه‌هراسی» در شمال چین خبر می‌داد. سه روز پس از آن، روزنامۀ لوژاستیس، روزنامۀ جناح چپ که ژرژ کلمانسو صاحب امتیاز آن بود، از آن داستان و آن واژه استفاده کرد. پس از آن، سروکلۀ این واژه در روزنامۀ لوژوقنال و لونیوِقس پیدا شد که از ادبی‌ترین روزنامه‌های آن زمان بودند. با آمدن پاییز، روزنامۀ لاپِقِس در یکی از تیتر‌های خود دربارۀ خطر بیگانه‌هراسی در چین هشدار داد. هنوز نخستین ماه پاییز به پایان نرسیده بود که لوفیگارو و لومَتن وقتی «بیگانه هراسی» را تقبیح می‌کردند، فرض را بر این گذاشته بودند که خواننده دقیقاً می‌داند این واژه به چه معناست. در کمتر از یک سال، بیگانه‌هراس و بیگانه‌هراسی بخشی از واژگان زبان فرانسه شده بود.پاریسی‌ها پی بردند که مشکل با «بیگانه‌هراس‌ها» در گوشه‌ای از شمال چین و در زمستان ۱۸۹۹ آغاز شده بود. در میانۀ یک خشک‌سالی، گروهی از مردان جوان چینی سنت‌های جن‌زدگی جمعی را که از اسپریت بوکسور‌ها۱ به امانت گرفته بودند و آیین‌ها و باور‌های مربوط به آسیب‌ناپذیری را که از اجتماع شمشیر بزرگ گرفته بودند با یکدیگر ترکیب کردند. آن‌ها با استفاده از جادو، طلسم‌های بلعیدنی، تنفس عمیق و هنر‌های رزمی باور پیدا کردند که بدنشان در برابر شمشیر و گلوله آسیب‌ناپذیر است. این «ایهتوان» یا «مشت‌زن‌های هماهنگ و پاک» شعار ساده‌ای داشتند: «از خاندان چینگ۲ حمایت کنید، خارجی‌ها را نابود کنید».دو سال پیش از آن، دو تن از مبلغان مسیحی آلمانی کشته شده بودند، این اتفاق هشداری بود برای آنچه در راه بود. ۳۱ دسامبر ۱۸۹۹، یک مبلغ انگلیسی و، پس از آن نیز، گروهی چهار‌نفره از مهندسان فرانسوی و بلژیکی به قتل رسیدند. همان‌طور که ملیت‌های متفاوتِ قربانیان نشان می‌دهد، بوکسور‌ها مشخصاً انگلیسی‌هراس، فرانسوی‌هراس، یا آلمانی‌هراس نبودند. نیرو‌های بیگانۀ بسیاری کشورشان را به تصرف درآورده بودند و بوکسورها علیه این بیگانگان اعلان جنگ کرده بودند. تنش‌ها در ماه‌های آتی افزایش یافت، نزاع‌های بیشتری درگرفت و سپس، تقریباً در یک شب، هزاران بوکسور به خیابان‌ها هجوم آوردند و می‌خواستند کلیسا‌های غربی را به آتش بکشند و مهاجران را تعقیب کنند. در این بلوا، تقریباً ۲۰۰ غیر‌چینی به قتل رسیدند.آشوب بوکسور‌ها به‌دنبال دهه‌هایی اتفاق افتاد که جهانی‌سازی با سرعت سرسام‌آوری‌ دنیا را درمی‌نوردید. در نیمۀ دوم قرن نوزدهم، فشار‌های ناشی از افزایش جمعیت و پیشرفت‌های جدیدی مانند قدرت بخار، تلگراف، داروهایی مانند گنه‌گنه، سیلاب پیش‌رَوی‌های غربی را به پیش راند. این‌گونه بود که اتحاد بزرگی از قبایل انسانی، با تشویق‌های جماعتی که جهانی‌سازی را طلوع عصری جهانی می‌دیدند، آغاز شد. با‌این‌حال، زیر نقاب پر‌شکوه چنین ادعاهایی، واقعیت دیگری پنهان بود. ‌وابستگی متقابل بین‌المللی با کمک اسلحه‌های جدید آغاز شد. در فاصلۀ سال‌های ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۴، بریتانیا، آلمان، فرانسه، روسیه، ایتالیا، پرتقال، اسپانیا و بلژیک به سرزمین‌های ضعیف‌تر هجوم بردند و آن‌ها را به تصرف خود درآوردند تا به بازار‌های جدید، منابع ارزان‌تر و نیروی کار اجباری دست پیدا کنند. ژاپن و آمریکا نیز به این جریان پیوستند، اما این جریان بیشتر رنگ‌وبوی اروپایی داشت. تصرفات بی‌سابقۀ آن‌ها تقریباً تمام آفریقا و بسیاری از قسمت‌های آسیا را در بر گرفت.شبکۀ در‌هم‌تنیده‌ای از روایت‌ها این اقدامات را توجیه می‌کرد. به یُمن آنچه فرانسوی‌ها «مأموریت متمدن‌سازی» می‌نامیدند، از گسترش فرهنگ اروپایی در دنیای شرق استقبال فراوانی شد. استقبال از این فرهنگ سبب شد توسعه‌طلب‌ها، از بریتانیایی‌هایِ آنگلوساکسون گرفته تا آلمانی‌هایِ توتنی، فرانسوی‌های کاتولیک، و روس‌های پان‌اسلاوی، خود را نوع‌دوست تصور کنند. گفته می‌شد آن‌ها برای غارت ثروت، سرزمین و قدرت کشور‌ها هجوم نمی‌آوردند، بلکه صلح‌طلب، آزادی‌بخش و آموزش‌دهنده بودند. کارگزاران، مبلغان مسیحی و معلمان مدارس پرچم‌های آزادی را حمل می‌کردند و با گروه نامتجانسی از شکارچیان ثروت، زندانیان سابق، عیاشان، تاجران برده و دزدان دریایی [که با اهداف دیگری به این سرزمین‌ها آمده بودند] از درِ مخالفت درآمدند. آن‌ها آن‌چنان به حقانیت خودشان، خوبی خدایشان و به برتری اصل و تبارشان مطمئن بودند که ابداً متوجه نمی‌شدند چرا میزبانانشان با چنین خشونتی به حضور آن‌ها واکنش نشان می‌دهند، آن‌قدر که وقتی گروه پر‌سرو‌صدایی از آشوب‌گران در چین اعلام کرد مأموریتش نابودی همۀ خارجی‌ها و حمله به آن‌هاست، لازم بود برای این واکنش وحشتناک توضیحی ارائه شود.تحلیلگران آلمانی دربارۀ پدیده‌ای هشدار دادند که «Fremdenfeindschaft» یا «بیگانه به‌مثابۀ دشمن» نام داشت و مختص چین بود، اما این عبارت هرگز به زبان‌های دیگر ترجمه نشد. درعوض، واژۀ فرانسویِ «xénophobie» به زبان‌های انگلیسی، اسپانیایی، ایتالیایی، پرتقالی و دیگر زبان‌ها نفوذ کرد. تقریباً بلافاصله، گویشورانِ آن زبان‌ها دربارۀ «تبلیغات بیگانه‌هراسانه»، «اجتماعات مخفی بیگانه‌هراسانه» و قدرت «بیگانه‌هراسان» داستان‌هایی شنیدند که عطش خون‌خواهی را در مردم به جوش می‌آورد. انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها متوجه شدند بیگانه‌هراسی نه‌فقط در میان چینی‌ها، بلکه در خیل کثیری از آسیایی‌ها، آفریقایی‌ها و عرب‌ها هم وجود دارد. ایتالیایی‌ها بیگانه‌هراسی را در میزبانان متمرد و سرسختشان، در اتیوپیایی‌ها، تقبیح می‌کردند و اسپانیایی‌ها چنین حسی را در مغربی‌ها تشخیص داده ‌بودند. در کمتر از چند سال همۀ مردم، از خوانندگان آمریکاییِ مجلات مد و زیبایی گرفته تا دیپلمات‌های انگلیسی و تاجران فرانسوی، دقیقاً می‌دانستند مراد از «بیگانه‌هراسی» چیست.بیگانه‌هراسی به این پرسش استعمارگرانِ اندوهگین پاسخ داده بود که: چرا آن‌ها از ما متنفرند؟ پاسخ این سؤال هیچ ارتباطی با تصرف اراضی، دزدی، قرارداد بردگی یا اشغال سرزمین نداشت؛ بیگانه‌هراسی حتی تمرین ملی‌گرایی افراطی به سبک رومانیایی‌ها هم نبود. این بیگانه‌هراسی محصول شرایطی درون‌زاد بود، انعکاسی از ترس و نفرت از همۀ بیگانگان که، به تعبیر درستِ قوم‌شناسان، از احساس حقارت نژادی این بومیان نشئت می‌گرفت. بیگانه‌هراسیِ مبتنی بر نژاد قطعۀ گم‌شدۀ پازل مستعمره‌نشینان بود.چرا نمی‌توانستم هیچ یادمانی از تولد وارونۀ این واژه بیابم؟ کدام واژه‌ساز، نخستین‌بار، از واژۀ بیگانه‌هراسی بدین روش بیگانه‌هراسانه استفاده کرده بود؟ متأسفانه، نخستین گزارش‌ها، مانند نخستین گزارش لو‌کانستیتوسیونِل، بدون نام نویسنده منتشر شده‌اند. روزنامه‌چیِ ناشناسی خبری را از شانگهای به یک سرویس خبری ارسال کرده بود، در آن سرویس خبری هم ناشناسی آن گزارش را دریافت کرده و سپس منتشرش کرده بود. در طول مسیر، دست‌های پنهانِ آن‌ها رخداد‌هایی را که در گوشه‌ای از دنیا اتفاق افتاده بودند برای مخاطب عام شکل و جهت ‌داد. به نظر می‌رسید دسترسی به اطلاعاتی بیش از این ناممکن بود.پس از آن، هم‌چنان که در میان نتایجی جست‌و‌جو می‌کردم که موتور‌های قدرتمند جست‌و‌جوی آنلاین در اختیارم گذاشته بودند، نامۀ عجیبی پیدا کردم. نامه در تاریخ ۴ ژوئن ۱۹۱۵ و خطاب به ویراستاران گلوب، یکی از مهم‌ترین روزنامه‌های لندن، نوشته شده بود. نویسنده از همان ابتدای نامه نشان می‌داد که از تصحیح اشتباهات دستوری دیگران لذت می‌بَرد. او ویراستاران مجله را به باد انتقاد گرفته بود که کلمۀ «Boche» را اشتباه استفاده کرده بودند، واژه‌ای توهین‌آمیز که فرانسوی‌ها برای آلمانی‌ها به کار می‌بردند. نویسندۀ نامه توضیح می‌داد که این واژه از واژۀ لاتین «Kaiser of the Teutsch»، به معنای قیصر آلمان، آمده است. او نامه‌اش را با این یادداشت پایان داد:فرایندی که برخی کلمات طی می‌کنند تا به استفادۀ عموم برسند کمی مبهم است. در زمان شورش بوکسور‌ها، برای اولین بار، کلمۀ «بیگانه‌هراسی» را به کار بردم. استفاده از این کلمه در روزنامه‌های فرانسوی مرسوم شد و هم‌اکنون به برخی لغت‌نامه‌ها هم راه پیدا کرده است!نویسندۀ نامه خودش را این‌گونه معرفی کرده بود «ارادتمند شما، ژان دو سنتور، دانشکدۀ مدرسان، لندن». پس از آنکه نام‌های مستعارش، یعنی ژان پی‌اِی‌مارتین دو سنتور، ژان پی‌اِی‌مارتین، و مارتین دو‌سنت‌اُر، را کنار هم گذاشتم، متوجه شدم این مرد از نوادگان خانواده‌ای اصیل است که اصالتاً به منطقۀ پریگورد۳ تعلق دارند، خانواده‌ای که تعداد اعضایش رو به کاهش است. در سال ۱۸۸۳، نام این عضو جوان این خانوادۀ اصیل به‌عنوان نمایندۀ کنسولگری فرانسه در ایالات متحده ثبت شد. تحت این عنوان، این انسان میهن‌پرست، در لیونِ فرانسه، مجری کنفرانسی شد که با موضوع ضرورت آموزش زبان فرانسه به بومیان در مستعمره‌ها برگزار شد.در سال‌های بعد، او مهارت رسمی تند‌نویسی را بنیان‌ گذاشت که در آن زمان نوعی رمز‌گذاری جالب‌توجه بود، مهارتی که وقتی هم‌زمان با تلگراف یا آن اختراع شگفت دیگر، تلفن، استفاده می‌شد، بسیار کاربردی بود. متوجه شدم شخص مد‌نظر ما در آگهی‌های روزنامه‌های فرانسوی جست‌و‌جو می‌کرد و خدماتش را به روزنامه‌نگارانی ارائه می‌داد که می‌خواستند از ابزار‌های تلفنی و تلگرافی استفاده کنند تا از خارج از کشور خبر دریافت کنند یا از آنجا به فرانسه خبر مخابره کنند. در چنین فضایی بود که او اطلاعات جمع‌آوری می‌کرد، گزارش می‌نوشت و آن‌ها را بین خبرگزاری‌ها پخش می‌کرد.وقتی خبر طغیان بوکسور‌ها پخش شد، یک آگهی که به خدمات او نیاز داشت او را به پلاک ۳۲ خیابان روچِر، نزدیک ایستگاه قطار سن‌لازار در پاریس، برد. مکانِ درست در زمانِ درست. این تصور پذیرفتنی است که او جسارت لازم را داشت تا واژه‌ای جدید خلق کند، چراکه مارتین، در نوشته‌های پراکنده‌اش، از بازی با کلمات و نو‌واژه‌ها لذت می‌برد، حتی به بحث‌های بی‌فایدۀ زبان‌شناسی می‌پیوست، مانند بحث‌هایی که سازمان آسان‌سازی املای کلمات در انگلستان به آن‌ها دامن می‌زد. ژان مارتین دو سنتور که به چند زبان صحبت می‌کرد در میانۀ شبکه‌ای از ارتباطات جهانی نشسته بود و واژۀ ترکیبیِ «بیگانه‌هراسی» را ابداع کرده بود تا این چینی‌های شورشی را توصیف کند و این‌گونه بود که دانۀ این واژۀ گویا را، در تمامی کلان‌شهرهای غربی و مستعمرات آن‌ها، کاشت. مگر آنکه عامدانه دربارۀ موضوعی که برای کسی اهمیتی نداشت دروغ گفته باشد.همۀ این داستان در مهی از نسیان جمعی، به‌سرعت، فراموش شد، دقیقاً همان‌طور که از ابتدا تصور می‌کردم. چرا این مفهوم اصیل را با یادآوری آغاز ناخوشایندش لوث کنیم؟ با‌این‌حال، بدون آن نقطۀ آغاز، فصل‌های بعدی داستان نیز از نظر محو می‌شد، فصل‌هایی که در آن این «فهم مشترک» به تعصب طبقه‌ای تبدیل می‌شد. صفی از منتقدان به دروغ‌های گزافی حمله‌ بردند که به استعمار و نظریه‌پردازی نژاد‌پرستانه گره خورده بود، آن‌قدر که مفهوم اصلی بیگانه‌هراسی به ورطۀ تعارض و پارادوکس افتاد. پس از آن بود که این واژه مجبور شد تغییر مسیر دهد تا برای جنبش‌های ضد‌مهاجران و ضد‌سامی‌ها در لندن، پاریس و برلین و برای امپریالیست‌های متعصب، که نمی‌توانستند تصور کنند شکایت‌های مردم سرزمین‌های اشغال‌شده مشروع است، دستاویزی فراهم کند. به‌دنبال آن، دانشمندان رفتار‌شناس علاقه‌مند شدند که منابع این بیماری روان‌‌اجتماعی را که از نو ‌تعریف‌ شده بود کشف کنند.آن دریای تغییرات نه بی‌زحمت اتفاق افتاد و نه یک‌شبه. فقط زمانی می‌توانیم این اتفاقات پراکنده را در یک نقطۀ مرکزی به هم برسانیم که به ‌یاد‌ بیاوریم نخستین‌بار چه زمانی از این واژه استفاده شد. حقیقت آن است که حوزه‌ای که محل اختلاف بود و ژان مارتین دو سنتور بر آن نام نهاد به موضوعی فراتر از حوزۀ معنایی قدم گذاشت و در برخی جنبه‌های اخلاق، روان‌شناسی، علم، اقتصاد و قدرت سیاسی به پشتوانه‌ای برای غرب تبدیل شد. در پایان، مفاهیم بنیادین هویت بود که به خطر افتاده بود، هویت من و تو، هویت ما و آن‌ها، هویت بیگانه و میزبان. این مفاهیم را اَشکال جدید به‌هم‌پیوستگی جهانی و تغییر ناگهانی در حوزۀ فناوری به چالش کشیده بودند، ساختار‌شکنی‌هایی که به آنچه امروز با آن روبه‌رو هستیم بی‌شباهت نیست.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Makari, George. Of Fear and Strangers: A History of Xenophobia. W. W. Norton & Company, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جرج مکاری نوشته و در تاریخ ۶ اکتبر ۲۰۲۱ با عنوان «The Invention of Xenophobia» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «بیگانه‌هراسی از کجا آمد؟» در بیست‌ودومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ فاطمه زلیکانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• جرج مکاری (George Makari) تاریخ‌دان، روان‌پزشک و روانکاو است. او همچنین مدیر مؤسسۀ تاریخ روان‌شناسی است. کتاب‌های مکاری در بین تاریخ‌دان‌های علوم ذهنی و روان‌شناسان بسیار شناخته شده و پر ارجاع است. عنوان برخی آثار مکاری عبارت است از The Creation of Psychoanalysis, Revolution in Mind و Soul Machine: The Invention of the Modern Mind••• این مطلب گزیده‌ای است از کتاب جدید جرج مکاری با عنوان در باب ترس و بیگانگان: تاریخچۀ بیگانه‌هراسی که در سپتامبر ۲۰۲۱ منتشر شده است.[۱] Sprit Boxers: شورش مشت‌زن‌ها، که با نام‌های قیام بوکسورها و جنبش ایهتوان نیز شناخته می‌شود، جنبشی میهن‌پرستانه بود که توسط انجمن «مشت‌های هماهنگی پاک» در سال‌های بین ۱۸۹۸ و ۱۹۰۱ در چین رخ داد. این جنبش ضد امپریالیسم خارجی و مسیحیت بود [ویکی‌پدیا]. [۲] آخرین سلسلۀ پادشاهی در چین [مترجم]. [۳] نام شهرستانی در فرانسه [مترجم]. ]]> جرج مکاری تاریخ‌وسیاست Thu, 26 May 2022 04:15:56 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10563/ حکومت استعداد: آیا شایسته‌سالاری عادلانه است؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10568/ مارک دامازِر، نیواستیتسمن —  شایسته‌سالاری اندیشه‌ای‌ است که می‌گوید جایگاه فرد، در جامعه، باید با توجه به توانایی و تلاشش معین شود. این اندیشه به‌شدت مورد حمله قرار گرفته است، چراکه اشکالات آن راه را برای برگسیت، ترامپ، بولسونارو، اوربان و دیگر پوپولیست‌های جهش‌یافته باز کرده است. نقد اصلی این است: منتفعانِ شایسته‌سالاری، نه‌‌تنها از ثمرۀ آموزش با‌کیفیت و حقوق‌های بیش‌ازاندازه بهره می‌برند، بلکه به‌شکل تحمل‌ناپذیری از‌خود‌راضی‌اند و از فضیلت‌ها و برتری‌هایشان مطمئنند. آن‌ها باور دارند برنده‌اند، نه بدین‌دلیل که بخت با آن‌ها یار بوده و ژن «خوب» داشته‌اند یا والدینشان همه‌جانبه از آن‌ها حمایت کرده‌اند، بلکه بدین‌خاطر که شایستۀ برنده‌بودن‌اند. شاید نخبگان تحصیلات درخشانی داشته باشند و خود را فرهیخته، اهل‌مدارا و آزادی‌خواه بدانند، اما در عالم واقع، با جامعه‌ای که بر آن حکمرانی می‌کنند ارتباطی ندارند. امیدی هم به تغییر این رویه نیست. شایسته‌سالاری سبب شده است نخبگان، بیش‌ازحد، به خود و توانایی‌هایشان مغرور شوند و اگر همۀ این ماجرا آن‌قدر‌ها هم بد نباشد، شایسته‌سالار‌‌شدن در وهلۀ اول دارد سخت‌تر می‌شود: تحرک اجتماعی، حداقل در انگلستان و ایالات متحده، از دورهٔ اوجی که پس از جنگ جهانی دوم داشت رو به افول گذاشته است.اما ضدحمله هم در کار است، آدرین وولدریج شایسته‌سالاری را اندیشه‌ای انقلابی می‌داند که باید بهبودش داد، نه آنکه به حال خود رهایش کرد. او، با گشتی در دوهزاروپانصد سال از تاریخ، جوامع و فرهنگ‌های بسیاری را بررسی می‌کند تا به یادمان بیاورد که، تا همین اواخر، افراد مستعد تقریباً هرگز مورد توجه حکمرانان نبودند و نه‌تنها به آن‌ها توجهی نمی‌شد بلکه اساساً حکمرانان از وجود آن‌ها آگاه هم نبودند. وولدریج در مقاله‌ای که برای مجلۀ نیو‌اِستِیتسمِن (با عنوان «در دفاع از شایسته‌سالاری» در ۱۹ مِه) نوشته است نکتۀ بارز این اندیشه را، از لحاظ شرایط سیاسی معاصر، شرح و بسط می‌دهد و به‌شدت معتقد است اگر حزب کارگر می‌خواهد پیروز میدان انتخابات باشد، باید دعوی شایسته‌سالاری کند -البته باید می‌گفت از شایسته‌سالاری اعادۀ حیثیت کند- تا این تصور را که «تساوی‌طلبی دغدغه‌مندانه» حزب کارگر را قبضه کرده است کاملاً از میان بردارد، یا حداقل باید شایسته‌سالاری را تحت کنترل خود درآورَد، اهداف اصلی آن را تعریف کند و این فقدان «بینش» را در نگاه آن اصلاح کند.وولدریج دهه‌ها چهرۀ تأثیر‌گذار هفته‌نامۀ اکونومیست بوده است، هفته‌نامه‌ای که برای شهروندان جهانی در حکم کتاب مقدس ضد پوپولیسمی است که هر هفته از آن استفاده می‌کنند. او مطمئناً می‌داند چرا شایسته‌سالاری محبوبیت خود را از دست داده است. وولدریج جدیدترین کسی است که به صف تحلیلگران بی‌شماری پیوسته که به اهمیت شکست سیاست‌های جنگ عراق و سقوط اقتصادی ۲۰۰۸ اشاره کرده‌اند. در هر دو مورد، تنها سیاستمداران نبودند که شکست خوردند یا نشان دادند که نمی‌توان به آن‌ها اعتماد کرد، بلکه افراد به‌ظاهر کارشناس هم ثابت کردند به هوش و فراست و بانکداری‌شان اعتمادی نیست. شایسته‌سالاری حتی قبل از ظهور ترامپ، برگسیت و جنبش جلیقه زرد‌ها نامطلوب و ناخوشایند شده بود.روسو در امیل، کتابی درباب آموزش که به سال ۱۷۶۲ نوشت، معتقد است اگر افرادِ درست به رأس جامعه راه پیدا کنند (متخصص شوند)، مطمئناً تودۀ مردم برتری آن‌ها را به رسمیت خواهند شناخت و برای راهنمایی به آن‌ها روی می‌آورند. روسو در دوران رژیم پیشین می‌نوشت و این ادعا در زمان او، که افرادِ ذاتاً مستعد راهی به رأس هرم قدرت نداشتند، درست به نظر می‌رسید، اما در تعریف او از شایسته‌سالاری همگان باید سلسه‌مراتب اجتماعی را به رسمیت بشناسند. این سلسله‌مراتب نتیجۀ حکمرانی افراد مستعد است و، درنتیجه، همۀ افراد از آن منتفع خواهند شد.روسو، در کنار افلاطون، ارسطو، کنفسیوس، اراسموس، ولتر و میل، یکی از بی‌شمار فیلسوفانی است که وولدریج در کتابش، که به یک آش پرملاط می‌ماند، به‌اختصار دربارۀ آثارشان درباب شایسته‌سالاری سخن گفته است و گاهی هم این آثار را تحلیل کرده است. او در این کتاب علاوه‌بر فیلسوفان به بسیاری از سیاستمداران، نظریه‌پردازان، دانشمندان، چهره‌های دانشگاهی، نویسندگان و فعالان اجتماعی هم اشاره می‌کند. وولدریج مجموعه نقل‌قول‌هایی ارزشمند با رویکرد‌های متفاوت پیدا کرده است که موضوعشان این است: چطور بهترین افراد را تعریف کنیم، چگونه آن‌ها را پیدا کنیم، چگونه به آن‌ها آموزش دهیم، چگونه به آن‌ها قدرت دهیم و حتی اینکه این افراد چگونه باید رفتار کنند.در بیشتر تاریخ زندگی بشر، تعداد انگشت‌شماری از مردان (و فقط هم مردان) که بخت با آن‌ها یار بود و از ویژگی‌های دیگری چون زمین، عنوان و ارتباطات خانوادگی هم برخوردار بودند، همۀ قدرت، ثروت و جایگاه اجتماعی را در انحصار خود داشتند. البته موارد استثنا هم در کار بود: مردانی که استعداد و اقبالشان یک حامی را جذب خود می‌کرد و آن‌ها را به موقعیت و پاداش در‌خور توجهی می‌رساند. وولدریج نمونه‌هایی ارائه می‌کند که از آن میان می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: پاپ گِریگوریِ دوازدهم پسر یک کارگر ساده بود، توماس وولسی۱، پسر یک پشم‌فروش و توماس کراموِل۲، پسر یک نعل‌بند بود.اما حتی تا مدت‌ها پس از آنکه عصر روشنگری و انقلاب‌های آمریکا و فرانسه فئودالیسم را درهم کوبیدند و بر خود‌شکوفاییِ فردی تأکید کردند، باز هم بیشتر افرادِ مستعد نمی‌توانستند به خط شروع برسند: جنسیتِ نادرست، والدینِ نادرست، مذهب نادرست، نژاد نادرست. خیلی طول کشید تا هوش، که با آزمون‌ها و آزمایش‌ها اندازه‌گیری می‌شود، به اصلی اساسی بدل شود تا، افراد را، بر اساس آن، برای قرارگرفتن در جایگاه‌ها انتخاب کنند. وولدریج، به‌درستی، به اصلاحات نورث‌کات‌تریویلیَن۳ در خدمات کشوری بریتانیا اشاره می‌کند که در نیمۀ دوران ویکتوریا صورت گرفت و از آن به‌عنوان بزنگاهی در تاریخ بریتانیا یاد می‌کند، از این جهت که دولت از شایسته‌سالاری حمایت کرد. آشفتگی‌هایی که به‌دنبال جنگ کریمه (۱۸۵۳ تا ۱۸۵۶) ایجاد شد شرایط لازم را برای این اصلاحات فراهم آورد. در آن زمان لازم بود که افراد مستعد جایگزین احمق‌ها و تنبل‌ها شوند. این افراد مستعد را هم با «رقابت آزاد» انتخاب کردند، اگرچه چندان هم آزاد نبود (زیرا هنوز فعالیتی کاملاً مردانه بود). وقتی نوبت به نژاد می‌رسد، وولدریج به سطح نابرابری هشداردهنده‌ای اشاره می‌کند که خانواده‌های سیا‌ه‌پوست تجربه می‌کنند، اما تمرکز او معطوف است به تفاوت‌ افراد در گروه‌ها، و نه معطوف به تفاوتِ میان گروه‌ها. رویکرد وولدریج در این زمینه مشابه است با رویکرد کمیسیونِ تازه‌تأسیس و جنجال‌برانگیز نابرابری‌های نژادی و قومیتی۴. او به‌شدت نگران حقوق گروه است و به برخی اقدامات مثبت باور دارد، اما بیش از آنکه به نژاد توجه کند به حقوق محرومان توجه دارد.در تمامی لحظاتی که وولدریج سیر تاریخیِ پیشرفت نامتوازن شایسته‌سالاری را ثبت می‌کند در عمل به خواننده یادآوری می‌کند که چرا این اندیشه جذابیت خود را از دست نداده است. حس درونیِ ما هنوز هم این امر را بدیهی و جذاب می‌داند که رهبران جامعه نه بر اساس اصل‌و‌نسب، ثروت، طبقۀ اجتماعی، نژاد یا جنسیت، بلکه باید بر اساس توانایی‌شان معین شوند، اما این شهود برای دفاع از شایسته‌سالاری کافی نیست. وولدریج، مانند هر فرد دیگری که به‌صورت جدی دربارۀ شایسته‌سالاری می‌نویسد، باید به نقد بنیادینی که مایکل یانگ مطرح کرد احترام بگذارد. یانگ کسی است که واژۀ شایسته‌سالاری را در ۱۹۵۸ در پادآرمان‌شهر خود در کتابِ ظهور شایسته‌سالاری۵مطرح کرد. یانگ می‌ترسید شایسته‌سالاران به یک طبقۀ اجتماعی بدل شوند و توانایی‌های افراد بر اساس معیار‌های بسیار کوته‌نظرانه‌ای‌ قضاوت شود و این روند سبب شود بسیاری از بازندگان لاجرم فقط خود را سرزنش کنند. او همچنین نگران بود که، با اهمیت‌دادن به برابری فرصت‌ها، شایسته‌سالاری جای برابریِ عواید را که وی به دنبال آن بود بگیرد.اثر دو فیلسوف برجستۀ آمریکایی که منتقد شایسته‌سالاری‌اند و انتقاداتشان با نقد‌های یانگ هم‌پو‌شانی دارد نیز نقاب از چهرۀ شایسته‌سالاری بر می‌دارد: استبداد شایستگی۶، اثر خوش‌نوشتِ مایکل سندل سال گذشته منتشر شد. سندل، در این کتاب، تأکید دارد که شایسته‌سالاری فضیلت‌های اجتماعی را به حال خود رها می‌کند. کتاب دیگر هم نظریۀ عدالت۷ (۱۹۷۱) جان رالز است که، قبل از سندل، به شایسته‌سالاری حمله می‌کند. رالز با این عقیده مخالف بود که افراد باهوش‌تر شایستۀ موفقیت‌هایی هستند که نصیبشان می‌شود. از منظر اخلاقی، استعداد امری خدادای و غریزی است، نه بازتابی از نیکی. حتی تلاش فراوان نیز بر شایستگی شما برای موفقیت نمی‌افزاید، چراکه گرایش به کار نیز امری ذاتی است. این نگاه بسیار سخت‌گیرانه است و تعریف رالز از عدالت، مانند تعریف یانگ، مبتنی بر محدود‌کردن نابرابری است، نه بر حصول اطمینان از فرصت‌های عادلانه.اما وولدریج چهرۀ متعادل‌تری است. او تأکید می‌کند که باید به افراد مستعد پاداش دهیم، به‌ویژه برای فداکاری‌ها («حتی موتزارت جوان هم باید تمرین می‌کرد») و خطر‌کردن‌هایشان. بدون عوامل مشوقی که فرد را به‌سمت چیره‌دستی و کمال سوق دهند، افراد توانمند کمتری خواهیم داشت و این وضعیت ما را ضعیف می‌کند. بی‌تردید، وولدریج رنجی را که قربانیان شایسته‌سالاریِ معاصر احساس می‌کنند درک می‌کند. او به‌شدت با ظفرنُمایی۸، یا، در بهترین حالت، درک‌نکردن «نخبگانِ شناختی» مقابله می‌کند. ولی این نکته را نمی‌پذیرد که آشتی‌‌دادنِ شایسته‌سالاری، حتی نسخهٔ بهبودیافتهٔ آن، با دغدغه‌های تفکر چپ بسیار دشوار است؛ می‌دانیم که تفکر چپ بر وجه اخلاقی برابریِ عواید تأکید دارد. وولدریج دربارۀ بازتوریع ثروت مطلب چندانی برای گفتن ندارد. می‌توان گفت، با تعریف یانگ از تساوی‌خواهی، وولدریج ابداً تساوی‌خواه نیست.اما دستورالعمل وولدریج برای اصلاحات شایسته‌سالارانه چیست؟ به‌راحتی نمی‌توان نکات مد‌نظر او را مشخص کرد. فصل آخر کتابش مانند مسابقۀ اسکی مارپیچ است‌ که، در لحظه، با قدرت تمام به خارج از مرکز تغییر مسیر می‌دهد («حقوق‌های هنگفتی که متصدیان مشاغل اجرایی دریافت‌ می‌کنند خیل عظیم کارمندان را متقاعد می‌کند بیشتر تلاش کنند تا خودشان مدیرعامل بعدی باشند») و سپس آهسته به‌سمت چپ سُر می‌خورد («در بیشتر جاهای دنیا، نابرابری آن‌قدر زیاد است که نمی‌توان احساس راحتی کرد»). وولدریج از رویکرد محافظه‌کارانه‌ای دفاع می‌کند که هم‌اکنون برخی مدارس خاص اتخاذ می‌کنند و آن را «پله‌‌برقی‌ای به‌سمت نخبگان» می‌دانند، اما سپس، با شور‌و‌شوق، اِتون، وینچِستر، مالبرو و دیگر مدارس خصوصی را به باد انتقاد می‌گیرد که از جایگاه خیر‌خواهانۀ خود سوءاستفاده می‌کنند و فرزندان فقیر‌تر بریتانیا را به حال خود رها کرده و «جای آن‌ها را با فرزندان نخبگان بین‌المللی پر می‌کنند». این مدارس می‌توانند نیمی از دانش‌آموزان خود را از میان خانواده‌هایی انتخاب کنند که والدینشان توانایی پرداخت شهریۀ این مدارس را ندارند. وولدریج جدیدترین کسی است که به صف پرشمار افرادی پیوسته که تقاضا دارند آموزش فنی بهتری در بریتانیا ارائه شود و، افزون بر این، افرادی که شایستگی‌های تجربی دارند بیشتر مورد احترام قرار بگیرند.وولدریج، در دستور‌العمل خود، همه نوع مواد دیگر را هم اضافه می‌کند: از شر رفراندوم‌ها خلاص شوید؛ قدرت را از اعضای معمولی حزب‌های سیاسی بگیرید؛ از پلتفرم‌های دیجیتال مالیات بگیرید. شاید این توصیه‌ها خوشایند باشند، اما بیشتر به ضمیمه‌هایی می‌مانند که عجولانه به استدلال‌های اصلی او افزوده شده‌اند. اما آیا شایسته‌سالاری واقعاً در آستانۀ سقوط است؟ وولدریج به بهبود شایسته‌سالاری تمایل دارد و این تمایل همان نقطه‌ای است که تقریباً همۀ سیاست‌مداران، از جمله بسیاری در جناح چپ، از آن آغاز می‌کنند، حتی اگر با این واژه‌ها بیانش نکنند. ممکن است سیاستمداران این سخن‌ها را بر زبان نیاورند، اما بسیاری از آن‌ها وقتی ادعا می‌کنند که با رونق اقتصادی۹ تحرک اجتماعی را افزایش خواهند داد یا منابع مالی بیشتری در حوزۀ آموزش، مراقبت از فرزندان، یا ایجاد مسکن صرف خواهند کرد یا به دانشگاه‌ها فشار خواهند آورد که درهایشان را بیشتر به روی افراد محروم بگشایند، درحقیقت، لایه‌ای از اندیشۀ شایسته‌سالارانه به دور سیاست‌هایشان می‌کشند. ما فرهنگ رسانه‌ای و سیاسی‌ای نداریم که از سیاستمداران دربارۀ اندیشه‌ها پرسش کند و بپرسد که واقعاً منظور آن‌ها از عدالت، برابری فرصت‌ها یا شایسته‌سالاری چیست؟ بنابراین، آن‌ها هم می‌توانند از زیر بار مشکلاتی که وولدریج، عالمانه و با بیانی دلنشین، سعی در حل‌و‌فصلشان دارد فرار کنند. بسیار مایۀ تأسف است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Wooldridge, Adrian. The Aristocracy of Talent: How Meritocracy Made the Modern World.Allen Lane. 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مارک دامازِر نوشته و در تاریخ ۷ جولای ۲۰۲۱ با عنوان «Equality and the elites» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ خرداد ۱۴۰۱ با عنوان «حکومت استعداد: آیا شایسته‌سالاری عادلانه است؟» و ترجمۀ فاطمه زلیکانی منتشر شده است.•• مارک دامازر (Mark Damazer) نویسنده، روزنامه‌نگار و مدیر رسانه‌ای بریتانیایی است. او پیش از این مدیر رادیو ۴ بی‌بی‌سی و عضو هیئت مدیرۀ رادیو آکادمی بوده است. دامازر اکنون رئیس بنیاد جایزۀ بوکر است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] صدراعظم هِنری هشتم، پادشاه انگلستان[مترجم].[۲] وکیل و سیاستمدار انگلیسی و از وزرای با‌نفوذ هِنری هشتم [مترجم].[۳] به‌موجب این اصلاحات، ورود به خدمات دولتی صرفاً منوط به برخورداری از شایستگی و پذیرفته‌شدن در آزمون‌ بود [مترجم].[۴] کمیسیونی که پس از قتل جان فلوید و درپی اعتراضات گستردۀ بریتانیایی‌ها به تبعیض نژادی تشکیل شد تا نابرابری قومی و نژادی را در انگلستان بررسی کند [مترجم].[۵] The Rise of Meritocracy[۶] The Tyranny of the Merit[۷] A Theory of Justice[۸] عزت الله فولاوند در کتاب فلسفه و جامعه و سیاست برای واژۀ triumphalist معادل ظفر‌نمون را انتخاب کرده است. به تأسی از ایشان برای واژۀ triumphalism ظفر‌نمایی را انتخاب کردم. مراد از این واژه، که بیشتر در بستر‌های سیاسی و مذهبی استفاده می‌شود، اعتقاد به برتری یک باور، نظام سیاسی و اجتماعی، فرهنگ یا گفتمان و نیز اعتقاد به ضرورت استیلای آن باور بر دیگر باور‌ها، نظام‌ها، یا فرهنگ‌ها است. افزون بر این، این واژه به معنای شادمانی و رضایت ناشی از پیروزی چنین باورهایی است که به شکل ناخوشایند و همراه با القای حس برتری به نمایش گذاشته می‌شود. به همین دلیل برخی نیز آن را تعصب پیروزمندانه ترجمه کرده‌اند [مترجم].Levelling up [۹] : مقصود طرح بوریس جانسون است که به توزیع برابر منابع، به‌ویژه در حوزۀ حمل‌و‌نقل، حمایت‌های اقتصادی و مهارت‌آموزی اشاره دارد. منتقدان این طرح معتقدند که طرح بیشتر لفظ‌‌پردازی است تا آنکه به واقعیت نزدیک باشد [مترجم]. ]]> مارک دامازر تاریخ‌وسیاست Wed, 25 May 2022 04:33:11 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10568/ آيا جامعه در حال فروپاشی است؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10549/ جیل لپور، گاردین — بوریس جانسون در ماه مارس سال ۲۰۲۰ با چهره‌‏ای ‏رنگ‏‌پریده و خسته فیلمی از خود منتشر کرد، درحالی‌که در قرنطینۀ خانگی‌‏اش در آپارتمان خیابان داونینگ به سر می‌برد -فیلم را خودش گرفته بود- و در آن به مردم بریتانیا اطمینان می‌‏داد که با هم همه‌گیری کرونا را پشت سر خواهند گذاشت. نخست‏‌وزیر که تنها در اتاقی با تلفن همراهش حرف می‏زد وجود جامعه را مورد تأیید قرار داد و اعلام کرد که «تصور می‏‌کنم بحران کرونا تا امروز یک چیز را به‏‌خوبی نشان داده و آن این است که، حقیقتاً، چیزی به‌عنوان جامعه وجود دارد».ماجرا خیلی عجیب بود. جانسون به نظر هراسان و ضعیف می‏‌رسید (وی چندی بعد به بیمارستان مراجعه کرد و در بخش مراقبت‏‌های ویژه بستری شد). آیا او در وضعیت تب‌‏آلودی که داشت دچار نوکیشیِ سیاسی شده بود؟ آخر جانسون، با اعلام موجودیت جامعه، ظاهراً داشت به‌طور علنی آنچه را مارگارت تاچر در مصاحبه‌‏ای به سال ۱۹۸۷ بیان کرده بود -و امروز معمولاً به‌عنوان تعریف محافظه‏‌کاری جدید تلقی می‏‌گردد- انکار می‏‌کرد. تاچر ‏گفته بود «به بسیاری از خردسالان و مردم قبولانده‌اند که اگر من مشکلی دارم، وظیفۀ دولت است آن را حل کند! آن‏‌ها مشکلاتشان را بر گُردۀ دولت می‏‌گذارند، ولی کدام دولت؟ اصلاً چیزی با این عنوان وجود ندارد!». با این وصف، تاچر مبتلا به کرونا نبوده است.البته که جامعه‌‏ای هست. امروز مسئله این است که همه‏‌گیری کرونا چطور آن را متحول کرده. صحبتِ بیشتر دربارۀ این موضوع مستلزم آن است که، نخست، معنی اظهارات فوق را کشف کنیم و ببینیم از کدام سرچشمه آب می‌‏خورند. جانسون نه‌تنها نظر تاچر، بلکه عقاید رونالد ریگان را نیز رد کرد. هشدار تاچر دربارۀ عدم وجود جامعه و امکان دولت برای حل مشکلات افراد ما را به یاد سخنرانی معارفۀ ریگان در سال ۱۹۸۱ می‌‏اندازد که گفت «دولت راه‌‏حل مشکل ما نیست، خودِ مشکل است». تاچر و ریگان معمولاً دولت و جامعه را یکی می‌کردند -تا هر دو را ضعیف کنند- اما این‌ها دو چیزِ متفاوت‌اند. جامعه عموماً به معنی روابط شخصیِ حاصل از تعهد و دوستیِ متقابل است که افراد مختلف را با تجربیات، تحصیلات، منابع و امکانات مالی متفاوتشان گِرد هم می‏‌آورد. دولت عبارت است از ادارۀ عمومیِ امور افرادی که، در قالب ملتی واحد، شهروند و دارای حقوق مساوی تلقی می‌‏شوند. جامعه اجتماع و دولتْ حکومت را به ذهن متبادر می‏‌کند.مطابق دیدگاه ریگان-‏تاچر جامعه وجود ندارد. تنها خانواده‌‏ها هستند که از یکدیگر مراقبت می‏‌کنند، و افراد که وارد بازارها می‌‏شوند. تصور اینکه دولت راه‌‏حل مشکلات مردم است از عقیدۀ باطلِ وجودِ جامعه نشئت می‌‏گیرد. این عقیدۀ باطل سبب می‏‌شود برای حل مشکلاتی چون بیماری به برنامه‏‌های دولتی، نظیر خدمات بهداشتی و درمانی رایگان، متوسل شویم، گویی این‏‌ها مشکلات جامعه‌‏اند نه افراد. برنامه‌‏های دولتی این‏‌چنینی پا در کفش بازار آزاد نیز می‏‌کنند که تنها راه‌‏حل واقعی مشکلات آنجا پیدا می‌‏شود.نگرش خیلی‏‌ها تأثیری در اوضاع جهان ندارد، ولی دیدگاه ریگان‏-تاچر، در روزگاری بسیار پیش از دوران کرونا، آثار فراوانی داشت. نه‌تنها باعث شد در آمریکا و بریتانیا حمایت‏‌های اجتماعی برچیده شوند، بلکه پیِ ساختمان اینترنت را نیز محکم کرد و خصایص آن را، که عبارت از لجام‏‌گسیختگی، معافیت از نظارت دولت، واگذاری به بخش خصوصی و اتکا به بازار هستند، نیز قوت بخشید -بیابانی دور و بی‌‏آب‌‏و‏علف که انسان‏‌ها را به «کاربران» و افرادی تنها، آواتارهای اشخاص واقعی، تقلیل می‏‌دهد.بعد، کرونا از راه رسید. دوری به‏‌جای نزدیکی نشست، ماسک صورت‏‌ها را پوشاند و صفحۀ نمایش جای اتاق را گرفت. حکومت‏‌ها «فاصله‌‏گذاری اجتماعی» را اِعمال کردند: بر سنگ‏فرش پیاده‌‏روها برچسب زدند و صندلی‏‌ها خالی ماندند. خیلی چیزها به روال قبل، فقط کمی جدی‏‌تر، ادامه یافت. شرکت‏‌ها از «شبکه‏‌های اجتماعی» درآمدزایی کردند: الگوریتم‏‌های پیشگویانه، «مخاطبان شما»، «فالوئرها». همه‌‏گیری کرونا بسیاری از مردم را مجبور کرد که نه‌فقط از جهان واقعی کناره بگیرند، بلکه یکه‌‏وتنها، محبوس و ازپاافتاده، در جهان ضددولت و ضدجامعۀ مجازی، تقلبی و بی‌‏روح عمر بگذرانند.بی‌‏گمان فعالیت‌‏هایی که برای توقف انتشار بیماری صورت پذیرفته‌اند، بارها و بارها، استحکام پیوندهای حاصل از تعهد متقابل را نشان داده‌اند، ازجمله فداکاری‏‌هایی که برای نجات افراد بیمار و آسیب‌‏پذیر شده و، به‌‏ویژه، تعداد روبه‌افزایش گروه‌‏های هم‌‏یاری که هرکدام نمودی دیگر از عشق، حمایت، مراقبت و احساس همدردی و گواهی بر وجود جامعه است. با همۀ این احوال وقتی، در هواپیماها و کلاس‌‏های درس، از آمریکایی‌‏های خشمگینِ مخالفِ ماسک خواسته می‏‌شود که ماسک بزنند به جان مهمانداران و معلم‌‏ها می‌‏افتند و فضای کلی حکایت از آن دارد که تنشِ هنجارهای اجتماعی در سطحی مشابه زمان جنگ قرار دارد، جز آنکه خبری از همبستگی دوران جنگ نیست. جنگ جهانی دوم را مجسم کنید که مردم، به‏‌جای ایستادن در صف جیرۀ غذایی، دارند یکدیگر را لت‏و‏پار می‌‏کنند. حتی در میان آن‏‌ها که آرام‌‏ترند، علاوه‌بر اندوه، خستگی و وحشت، تنهایی و احساس بیگانگی نیز به‌عنوان آثار ماندنی این بیماری همه‌‏گیر باقی می‌‏ماند. اینکه آیا فاصلۀ اجتماعیِ محتوم هرگز پایان خواهد یافت یا خیر به اثرات تخریبی ویروس، اشتیاق وافر ما به یکدیگر و همچنین یک عامل دیگر بستگی دارد: تصمیمات سیاسی دربارۀ خیر و صلاح عموم.امسال که جهان خود را از نو می‌‏سازد و هر یک از ما، همچون خرچنگ‌‏های گوشه‏‌گیر که در امتداد شن‏زاری کورکننده می‌‏خزند، می‏‌کوشیم موقعیتمان را پیدا کنیم، چه‏‌بسا آیندۀ جامعه را در گذشتۀ آن بیابیم. حتی پیش از دوران کرونا، روشنفکران و سیاست‏گذارانِ هر دو جناح چپ و راست دربارۀ آیندۀ جامعه زنگ خطر را به صدا درآورده و اقداماتی را به‌منظور وصله‌کردن، دوختن و رفوی «بافت اجتماعیِ»پاره‏‌پارۀ جهان آغاز کرده بودند. دیوید بروکس، روزنامه‏‌نگار محافظه‏‌کار آمریکایی، در سال ۲۰۱۸ «ویوْ: پروژۀ بافت اجتماعی»۱را بنیان گذاشت که «زندگی برای اجتماع به‏‌جای زندگی برای خود» را تبلیغ می‏‌کرد. سال گذشته، اندیشکدۀ محافظه‌‏کاری در بریتانیا به نام «آنوارد» برنامۀ «ترمیم بافت اجتماعی‏‌مان» را دایر کرد که هدفش عرضۀ «برداشتی همه‏‌جانبه از وضعیت اجتماع در بریتانیا» بود. ولی این صداها تنها از جانب جناح محافظه‌‏کار برنخاسته. سازمان پژوهشیِ فراجناحی و چندملیتی «مور این کامِن» پروژه‏‌هایی را به انجام می‏‌رساند که، به‌عنوان نمونه، برای «تقویتِ بخش‌‏هایی از بافت اجتماعی آلمان که سالم مانده» طراحی شده است.در این اواخر، برابری نژادی هم به‌عنوان یکی از مسائل بافت اجتماعی مطرح شده است. هیتر مک‏گی در کتابی با عنوان حاصل‌‏جمع ما: نژادپرستی چه عواقبی به دنبال دارد و چطور می‌‏توانیم با هم به موفقیت برسیم۲(۲۰۲۱) می‏‌گوید «جامعۀ سالم بر رشته‌‏های درهم‌تنیدۀ اشتراک استوار است؛ گونه‌‏ای تمایل به بده‌‏بستان میان افراد جامعه برای انجام کاری که هیچ‏‌یک به‌تنهایی قادر به انجام آن نیستند». «به‌تعبیری، دولت اصلاً همین است. ما که نمی‌‏توانیم برای خودمان شبکۀ برق، نظام آموزشی، اینترنت یا نظام سلامت به وجود آوریم -و بهترین راه برای اینکه مطمئن شویم همۀ افراد به‌طور عادلانه و آزاد به این امکانات دسترسی دارند تأمین بودجه و عرضۀ عمومی آن‏هاست». مک‏گی معتقد است مشکل از آنجا برمی‌‏خیزد که، در بیشتر ادوار تاریخ، چه در آمریکا و چه در بسیاری از نقاط دیگر جهان، این امکانات «فقط برای سفید‏پوست‏‌ها» بوده است. ادی گلاد، صاحب کرسی برنامۀ مطالعات آمریکایی‏‌های آفریقایی‏‌تبارِ دانشگاه پرینستون، در اواخر دوران ریاست‏‌جمهوری ترامپ گفت که به دلیل دودستگی، قبیله‌‏گرایی و تجزیه‏‌گرایی «بافت اجتماعی کشور تکه‏‌تکه شده است». «باید شکل دیگری از باهم‌بودن را متصور شویم».گاهی مردم می‏‌گویند کرونا این مشکلات را بدتر کرده؛ گاهی هم بر این نظرند که کرونا پرده از مشکلات برداشته و باعث شده بالاخره فکری به حالشان شود. به هر ترتیب، اندیشکده‌‏ها مشغول تخصیص بودجه برای این منظور هستند: بنیاد راسل سیج از طرحی پژوهشی دربارۀ اثرات کرونا بر بافت اجتماعی خبر داد. و این موضوع جالب توجه است، چراکه راسل سیج اندیشکده‌‏ای است واقع در نیویورک که در سال ۱۹۰۷ توسط بیوۀ یکی از غول‏‌های صنعت خط‌‏آهن تأسیس شد، کسی که ناراحت بود نظام صنعتی -که از قضا اندیشۀ بافت اجتماعی هم از آنجا آمد- بافت اجتماعی را از هم گسیخته است.تعبیر «بافت اجتماعی» در زبان انگلیسی [the social fabric] حوالی سال ۱۷۹۰ ساخته شد، عصر ماشین پارچه‏‌بافی، زمانی که ناظران نگران بودند رشد کارخانه‌‏ها و شهرها و مهاجرت مردم از مزارع و شهرهای کوچک موجب تنهایی و انزوای آن‏‌ها شود. در خلال سدۀ بعد از آن، همۀ متفکران، از رمانتیک‌‏ها، دو توکویل و مارکس گرفته تا هگل و سوسیالیست‌‏های آرمان‏‌شهری موافقت داشتند که چیزی با عنوان «جامعه» در حال فروپاشی است. آن‏‌ها دربارۀ راه‏‌حل این مشکل اتفاق نظر نداشتند ولی لیبرال‏‌های بخش اعظم اواخر سدۀ نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در کل، به لیبرال‌دمکراسی امید بستند. در آمریکا اعتقاد به جامعه، به‌‏خصوص در جریان رکود بزرگ، صفت بارز لیبرالیسمِ مترقی و لیبرالیسم عصر نیو دیل بود. فرانکلین دی روزولت در سال ۱۹۳۵ گفت «لیبرال‏‌ها نه‌فقط به توانایی فرد فردِ مردان و زنان، بلکه به اثربخشی مردمی که به یکدیگر کمک می‏‌کنند نیز ایمان قلبی دارند».ولی دیگر تا آن موقع توده‌‏های گرفتار در نابرابری‏‌های اقتصادیِ کمرشکن، در بیشترِ کشورهای جهان صنعتی، چنان فقیر، تنها و منزوی شده بودند که در برابر حکام مستبد سر تعظیم فرود آوردند. هراس از فروپاشی اقتصادی، اضمحلال تمدنی و سقوط اجتماعی به دوران باستان بازمی‌‏گردد. مردم همواره هشدار می‏‌دهند که «آسمان دارد می‌‏افتد». ولی در دهه‌‏های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ آسمان واقعاً افتاد. پس از جنگ جهانی دوم، بررسی‏‌های رنج‌‏آلود دربارۀ علل ظهور نظام‏‌های خودکامه اعتقاد لیبرال‌‏ها به جامعه را زایل کرد و، به گفتۀ داروتی راس، تاریخ‌‏نگار اندیشه، «موجب پدیدآمدن نظری‌ه‏ای از جامعۀ توده‌‏ای شد که ریشۀ نظام‏‌های خودکامه را در خودِ مدرنیته جست‌وجو می‌‏کرد». به اعتقاد راس «تهدید آلمان نازی و اتحاد شوروی این وحشت‌‏ها را برای لیبرال‌دمکراسی در مرکز توجه قرار داد: افرادِ تکه‏‌پاره‏‌شدۀ جامعۀ توده‌‏ای حامیانِ بالقوۀ جنبش‏‌های خودکامه و همبستگی دروغین آن‏‌ها بودند».بررسی‏‌هایی که در میانۀ قرن دربارۀ این حوادث انجام شدند غالباً مسئلۀ مرزبندی میان «جامعه» و «دولت» یا «امر اجتماعی» و «امر سیاسی» را به میان کشیدند. به این منظور هانا آرنت، فیلسوف سیاسی، انقلاب‏‌ها را به دو دسته تقسیم کرد: انقلاب‏‌هایی که می‏‌کوشند «بافت جامعه را دگرگون کنند»، و آن‏‌هایی که می‏‌خواهند «بنیان قلمرو سیاست را تغییر دهند». او انقلاب نوع دوم را تحسین می‏‌کرد ولی از دستۀ اول می‏‌هراسید، چراکه معتقد بود انقلاب‏‌ها هرگز نمی‏‌توانند «مسئلۀ اجتماعی» -یا همان فقر- را حل کنند و بهتر است تلاش هم نکنند، زیرا «سابقۀ انقلاب‏‌های گذشته جای تردید باقی نمی‏‌گذارد که هرگونه تلاش برای حل مسئلۀ اجتماعی از طریق تمهیدات سیاسی به وحشت و هراس منجر خواهد شد». او معتقد بود انقلاب‏‌هایی که می‌‏کوشند بافت جامعه را تغییر دهند تحت‌تأثیر شدید استیصال بی‌چارگان قرار می‏‌گیرند و به ازدست‌رفتن نظم، نابودی اموال و اعدام دسته‌‏جمعی روشنفکران ختم می‌‏شوند. او نگفت حکومت‌‏هایی که مسئلۀ فقر را طرف توجه قرار می‏‌دهند محکوم به شکست‌اند، بلکه مرادش تنها انقلاب‏‌هایی بودند که چنین هدفی را دنبال می‏‌کردند.اما متفکرین محافظه‏‌کار گناهِ بافت پوسیدۀ جامعه -و ضعف توده‌‏ها در برابر نظام‏‌های خودکامه- را نه بر گردن نابسامانی‌‏ها و نابرابریِ حاصل از سرمایه‌‏داری صنعتی، بلکه بر عهدۀ قدرت فزایندۀ دولت‏‌ها می‏‌گذارند. رابرت نیزبت، جامعه‌‏شناس آمریکایی، در کتابی تحت عنوان در جست‏و‏جوی اجتماع۳ (۱۹۵۳) بابت «نفوذ دائم دولت‏‌های جدید در اقتصاد، مذهب، خویشی و وفاداری محلی مردم» اظهار تأسف می‌‏کند. او معتقد بود که نه سرمایه‏‌داری، بلکه سکولاریسم و دولت‏‌گرایی (به‌‏ویژه، در آمریکا، نیو دیل) رشته‏‌های پیوند اجتماعی را سست کرده و «انزوای فردی و فروپاشی فرهنگی» را به بار آورده است. او آسیب‏‌های زندگی مدرن را در برابر «روزگار گذشته» قرار داد (زمانی که «خانواده، کلیسا و جوامع محلی، وفاداری افراد را برمی‏‌انگیختند و نگاه می‏‌داشتند»). مردم، در روزگار گذشته، درک درستی از مسئولیت‌‏های خود داشتند و از یکدیگر مراقبت می‌‏کردند و وقتی مشکلات روی می‌‏نمود، از دولت انتظار کمک نداشتند.نیزبت، مردی که به جست‌وجوی اجتماع برخاست، تا حدودی مردم‏‌گریز بود. در خانه دوست می‏‌داشت سریال «دود اسلحه»۴ را در تلویزیون سیاه‏‌و‏سفیدشان تماشا کند، با کودکانش «گوی و حلقه» بازی کند و در باغ رُزش بگردد. فقط به اصرار همسرش به کلیسا می‌‏رفت. جامعه را دوست نداشت. همیشه وارونۀ جملۀ معروف داستایوفسکی را تکرار می‌کرد، همان جمله‌ای که می‏‌گفت «مردم را نمی‌‏توانم تحمل کنم!» و شخصیت لینوس، در یکی از شماره‏‌های سال ۱۹۵۹ داستان مصور بادام‌‏زمینی‌‏ها ساختۀ چارلز شولتس، آن را سر زبان‏‌ها انداخت؛ نیزبت می‌گفت «من عاشق افرادم». تاچر بعدها گفت که چیزی به‌عنوان جامعه وجود ندارد و فقط افراد وجود دارند. دست‌‏آخر باید گفت چارلی براون تاچریسم را ابداع کرد.محافظه‏‌کاران، مدت‌‏های مدید، نه به جامعه که به بازار آزاد اتکا کرده بودند. ولی وقتی روشنفکران لیبرال در دهۀ ۱۹۵۰ از ترس اینکه کشورهای لیبرال‌دمکرات در دامان حکومت‏‌های خودکامه بیفتند دلبستگی‌شان به جامعه را از دست دادند و اعتقادشان به سوسیال‌دمکراسی را کنار گذاشتند، شکاف میان لیبرالیسم و محافظه‏‌کاری از میان رفت. راس می‏گوید این لیبرال‏‌ها دیگر گمان نمی‌‏کردند که باید با دفاع از اجتماع، وظایف متقابل، کنش جمعی و شمولِ برابر از جامعه مراقبت کنند. درعوض، می‏‌کوشیدند از فرد و توانایی فرد برای انتخاب‌کردن محافظت کنند، انگار که عمل انتخاب‌کردن و شعار بازاریِ «انتخاب» می‌‏توانست توده‏‌ها را در برابر توده‌شدن مایه‏‌کوبی کند. ظاهراً لیبرال‏‌ها، در دهۀ ۱۹۶۰، با اقداماتی چون جنبش حقوق مدنی و «جامعۀ بزرگِ» لیندون جانسون، وفاداری خود به ایدۀ جامعه را از سر گرفتند ولی، به نظر راس، این برنامه‏‌ها چیزی جز تغییری زودگذر و انحرافی جزئی در مسیر چند‏ده‌‏سالۀ لیبرال‌‏ها به‌‏سوی رهاکردن کامل امر اجتماعی نبود. راس می‏‌نویسد «احیای سیاسیِ لیبرالیسم اجتماعی در دهۀ ۱۹۶۰ دیری نپایید، چراکه موجب نوعی بازگشت سیاسی و فکریِ محافظه‏‌کاری و تجزیۀ سیاست لیبرال و اندیشۀ اجتماعی شد».پژوهشگرانِ دیگر قائل به پیوستگی منسجم‌‏تری هستند، گونه‌‏ای سنت لیبرال و سوسیال‌دمکراسیِ بی‌‏وقفه در جناح چپ، از ترقی‏‌خواهی اوایل قرن بیستم تا همین روایت قرن بیست‌‏و‏یکمی آن. ولی هیچ‏یک تردیدی ندارند که انقلاب‌‏های سیاسی دهۀ ۱۹۶۰ نوعی شورش ضدانقلابی محافظه‌‏کارانه به وجود آورد که تا اندازه‏‌ای به‏‌واسطۀ مخالفت شدید با حقوق مدنی برانگیخته شد. به نظر مک‏گی، ظاهراً درست زمانی که سیاه‌پوستان قدرت سیاسی کافی به دست آوردند تا اعلام کنند دیگر ممکن نیست جامعه «فقط سفیدپوستان » باشد، خیل عظیمی از سفیدپوستان اعتقاد خود به وجود جامعه را از دست دادند.در دهۀ ۱۹۶۰ کتاب نیزبت مشتری‏‌های جدیدی پیدا کرد اما نه در بین لیبرال‌‏ها، بلکه میان «چپ نو» نوخاسته و طرفدار جامعۀ کمونیستی. در جناح چپ، امر اجتماعیْ شکل تازه‏ای به خود گرفت: لیبرال‏‌ها از سوسیال‌دمکراسی قطع امید کردند و چپِ نو بر آن شد به دفاع از «عدالت اجتماعی» برخیزد. کتاب در جست‌وجوی اجتماع بلافاصله پس از انتشار نایاب شده بود، ولی مجدد در دهۀ ۱۹۶۰ چاپ شد، چراکه در میان چپ نو به‏‌طرزی افراطی محبوبیت یافته بود. نیزبت عنوان کتاب را در چاپ سال ۱۹۶۲ به اجتماع و قدرت۵ تغییر داد. این عنوان در ظاهر چپی‏تر بود، ولی کتاب همان بود، بیانیه‌‏ای دربارۀ تنهایی و بیگانگی در زندگی مدرن. دهه‏‌ها پیش از قرنطینه و کارزارِ در خانه بمانیم، همه‌‏گیری تنهایی، فاصله‌‏گذاری اجتماعی و منع کامل عبور و مرور در شهرها، نیزبت در پیش‌گفتاری که برای چاپ آن سال نوشت گفت:«مقصودم از بیگانگی گونه‌‏ای حالت روحی است که فردْ نظام اجتماعی را نامربوط، غیر‏قابل‌‏درک یا فریبکارانه می‌‏بیند؛ ورای امید یا خواست واقعی می‏‌رود و موجب بی‏‌تفاوتی، ملال یا حتی خصومت می‏‌شود. فرد نه‌تنها خود را پاره‏‌ای از نظام اجتماعی نمی‌‏بیند، بلکه اشتیاقی هم به مشارکت در آن ندارد. این حالت از بیگانگی به‌‏نحو چشمگیری در رفتار و طرز فکر بسیاری از افراد، به‌‏خصوص جوانانِ سنین دبیرستان و دانشگاه، مؤثر افتاده است (در نظر بگیرید که رمان ناطور دشت اثر جی.دی. سالینجر به چه محبوبیتی در میان آن‏‌ها رسیده است). نمادهای بازاریِ اتحاد، برنامه‏‌های دم‏دستیِ روابط انسانی، مهمانی‏‌های خارج از شهر و مبارزه‌‏های چهارسال‏یک‌بارمان برای نامزدهای انتخاباتی نمی‌‏توانند این حقیقت را کتمان کنند که میلیون‏‌ها نفر عقیده دارند نهادهایی چون حکومت، حزب سیاسی، بنگاه‏‌های تجاری، کلیسا، اتحادیه‌‏های کارگری و حتی خانواده جذابیت خود را از دست داده‌‏اند و دیگر دشوار بتوان خود را وقف آن‏‌ها کرد».گرایش چپ‏‌های نو به کتاب نیزبت نشانۀ محافظه‌‏کارشدنشان نبود؛ آن‏‌ها می‏‌خواستند لیبرالیسم را با سوسیالیسم و دیگر سنت‏‌ها، ازجمله اندیشۀ اجتماعی مسیحی و نوشته‌‏های جان دیویی، فیلسوف آمریکایی، در هم آمیزند. بیانیۀ آن‏‌ها -«اعلامیۀ پورت هارون» که در سال ۱۹۶۲ «دانشجویان طرفدارِ جامعۀ دمکراتیک» منتشر کردند- برای «تنهایی، بیگانگی و انزوا» اظهار تأسف می‏‌کرد، اما «وابستگی متقابل انسان‌‏ها» و «اخوت انسانی» را به‌عنوان «شایسته‏‌ترین شکل روابط اجتماعی» می‏ستود (در این سند، کلمۀ «اجتماعی» ۳۸ مرتبه تکرار شد). این بیانیه وعده داد که «چپِ نو باید هم لیبرال‏‌ها و هم سوسیالیست‏‌ها را در خود بگنجاند، اولی به‌خاطر ارتباطشان با جنبش، دومی به دلیل اعتقادشان به اصلاحات واقعی در نظام».در دهه‏‌های میانی سدۀ بیستم، ظاهراً، همۀ طرف‌‏ها بر سر مشکل اتفاق‌‏نظر داشتند: آسیب‏‌پذیریِ جامعۀ توده‏ایِ سرگردان و ناآگاه در برابر اقناع و پروپاگاندای سیاسی. اما دربارۀ علل بروز مشکل و راه‏‌حل آن نظرات متفاوتی عرضه می‏‌کردند. نیزبت و خویشاوندان محافظه‌‏کارش دولت را مقصر می‏‌دانستند و تکیۀ خود را بر بازار آزادِ رها از دخالت دولت و نوعی بازگشت به نهادهایی که در «روزگار گذشته» نفوذ بیشتری داشتند قرار می‌‏دادند: خانواده و کلیسا. فعالان حقوق مدنیِ سیاهان به سراغ سنت‌‏های محلی کلیسای سیاه و «امت اسلام» رفتند. چپ نو، که در قالب جنبش دانشجویی آغاز شد، بیشتر به دانشگاه و دگرگونی‌‏های فرهنگی دل بست تا تحولات اجتماعی یا سیاسی. و لیبرال‏‌های سفیدپوست به مفهومی گنگ از انتخاب متوسل شدند -انتخاب‏‌های سیاسیِ خردمندانه از سوی رأی‏‌دهندگان و انتخاب‏‌های آگاهانه در خرید از جانب مصرف‏‌کنندگان. حتی سقط جنین نیز در قالب «حق انتخاب» صورت‏‌بندی ‏شد. ولی جملگی بر این نظر بودند که پیوندهای اجتماعی، به‌‏رغم تلاش آن‌‏ها، ضعیف و ضعیف‌‏تر می‏شد.ایتی‏یل دی سولا پول، استاد علوم سیاسی دانشگاه ام‏آی‏تی، در سال، ۱۹۵۷ با تأسیس رشت‌ه‏ای که او خود مطالعات «دنیای کوچک» می‌‏نامید، اصطلاح «شبکۀ اجتماعی» را به وجود آورد. او، دو سال بعد، مؤسسۀ «سیمیلمتیکز کورپوریشن» را بنیان گذاشت. واژۀ «سیمیلمتیکز»، در عنوان، کلم‌ه‏ای ترکیبی بود و هدف مؤسسه شبیه‌‏سازی رایانه‌‏ایِ رفتار انسان بود تا پیش‏‌بینی‏‌هایی ارائۀ کند که بتواند به شرکت‏‌ها و دولت‏‌ها بفروشد؛ خلاصه اینکه مؤسسۀ مذکور نخستین شرکت خدمات داده‏ای بر مبنای هوش مصنوعی بود. دی سولا پول، در دهۀ ۱۹۶۰، پیش‌‏بینی‏‌هایی از نگرانی‏‌های مردمِ روزگار ما، در ارتباط با جامعه، ارائه کرد. او در سال ۱۹۶۸ گفت «همان منتقدانی که امروز هم‏‌صدایی در جامعه را مورد نکوهش قرار می‏‌دهند، در قرن بیست‏‌و‏یک، از جامعۀ فروپاشیده شکایت می‏‌کنند. آن‏‌ها خواهند گفت که فناوری مدرن شالودۀ فرهنگی مشترکمان را به نابودی کشانده و ما را در دنیای کوچک خودش رها کرده است».دی سولا پول، که به آرمان‏‌شهر فناوری ایمان داشت، معتقد بود فناوری‏‌های نوظهور ارتباطات -او پیشگام فناوری‏ای بود که بعدها به اینترنت تبدیل شد- اتفاقاً، با نزدیک‌کردن مردم به هم، دنیا را کوچک‌‏تر می‏‌کنند. او در آغاز لیبرال بود، ولی بعداً نومحافظه‌‏کار و مدافع آزادی فناوری شد. دی سولا پول در کتاب فناوری‏‌های بدون مرز: در باب ارتباطات راه دور در عصر جهانی۶، که پس از مرگش در سال ۱۹۹۰ منتشر شد، پیش‌‏بینی کرد شبکه‌‏های رایانه‏‌ایِ متصل‌‏به‌هم «جوامعی بدون مرز» را به وجود خواهند آورد. رؤیای سازندگان اینترنت نیز همین بود.شبکۀ جهانی اینترنت ماشین بافندگی قرن بیست‌‏و‏یکم است. چامات پالیهاپیتیا، سرمایه‏‌گذار خطرپذیر و مدیر اجرایی سابق فیسبوک، در سال ۲۰۱۷ گفت «به گمان من، ابزارهایی که ساخته‌‏ایم بافت اجتماعی را متلاشی می‌‏کند». اخیراً منتقدان می‏‌گویند شبکه‏‌های اجتماعی بافت اجتماعی را نابود می‏‌کنند، ولی سازندگان آن‏‌ها گمان می‏‌کردند بافت اجتماعی را ترمیم خواهند کرد. هدف‌‏نامۀ اصلی فیسبوک -که بخشی از «شرایط و مقررات استفاده از خدمات» آن است- می‏‌گوید که غرضش «ایجاد امکان برای ساخت جامعه و نزدیک‏ترکردن مردم جهان به یکدیگر» است. مدافعان آرمان‏‌شهرِ فناوری همواره بر این عقیده بوده‌‏اند که اگر ماشین‌‏های نظام صنعتی بافتِ اجتماعی را از هم گسیخته‌‏اند، دستگاهی دیگر می‏‌تواند آن را ترمیم کند. مخصوصاً فناوری‏‌های حمل‏‌و‏نقل و ارتباطات همواره نویدبخش به نظر می‌‏آمدند: که سریع‏‌تر مردم را به هم نزدیک‌‏تر کنند و رشته‏‌های نازک تلگراف، تلفن، رادیو، تلویزیون، تلویزیون کابلی، اینترنت و به‌‏اصطلاح وبِ جهان‏گستر همۀ ما را گرد هم آورد.این دیدگاه، به میزان زیادی، مرهون دی سولا پول است که می‏‌گفت اینترنت «فناوری آزادی» است. همچنین مدیون نیزبت و اندیشه‌‏های اوست که در نظر دوستانِ ناهمگنِ مسببِ ایجاد هرج‏و‏مرجِ اینترنت جذابیت داشت: چپی‌‏های نوِ طرفدار جامعۀ کمونیستی و محافظه‌‏کاران ضددولت. نیزبت در دهۀ ۱۹۷۰ در دانشگاه کلمبیا تدریس ‏کرد. در نیویورک با روشنفکران محافظه‏‌کار، ازجمله ویلیام اف باکلی، نشست‌وبرخاست فراوان داشت. سپس در ۶۴سالگی به مؤسسۀ امریکن انترپرایز، اندیشکده‏‌ای پیشرو با مشی محافظه‌‏کاری، رفت. نیزبت از تغییر رویۀ محافظه‌‏کاری در دورۀ ریگان خوشش نمی‌‏آمد. او با عصبانیت گفته بود «من از نفوذی که اکثریتِ اخلاقیِ راست افراطی بر او دارند متنفرم. وای خدای بزرگ! که من چقدر از این افراطی‏‌های مذهبی‏‏‌سیاسی بی‌زارم». ولی در دهۀ ۱۹۹۰، و حتی پس از مرگ نیزبت در سال ۱۹۹۶، کتاب او حتی تأثیرگذارتر از قبل نیز شد.ای‏جی دیون، روزنامه‌‏نگار لیبرال، در سال ۱۹۹۶ نوشت «احیای مجدد نیزبت این‏بار در جناح راست و به‏‌واسطۀ محافظه‌‏کارانی است که به دنبال نظری‌ه‏ای منسجم هستند تا از تلاش‌‏هایشان برای ویران‌کردن دولت رفاه جدید و جایگزینی آن با اقدامات محلی و داوطلبانه برای نجات فقرا حمایت کند». اما رواج مجدد نیزبت تنها به‌‏واسطۀ محافظه‌‏کاران صورت نگرفت، بلکه دمکرات‏‌های نو، ازجمله خودِ بیل کلینتون، نیز مؤثر بودند و بارزترین نمودش را در نگرش ضددولت اینترنت یافت، نگرشی که توسط ائتلاف چپی‏‌ها و محافظه‏‌کاران، به رهبری نوت گینگریچ، بیان شد که خود را «آینده‌‏گرای محافظه‌‏کار» می‌‏خواند و معمار «قانون ارتباطات راه دور» (۱۹۹۶) بود، قانونی که اینترنتی رها از هرگونه دخالت و نظارت دولت ایجاد کرد.جان پری بارلو، مدافع آزادی اینترنت، به سال ۱۹۹۶ در «اعلامیۀ استقلال جهان اینترنت» نوشت «دولت‌‏های جهان صنعتی! ای عفریت‌‏های فرسودۀ انسان‏‌گون و پولاد‏سرشت؛ من ساکن جهان اینترنت هستم، ساکن منزل تازۀ ذهن. من اعلام می‌‏کنم که این فضای اجتماعیِ جهانیِ نوبنیاد از خودکامگی‌‏هایی که می‏‌کوشید بر ما تحمیل کنید مستقل است». خطابۀ بارلو ضددولت بود («جهان اینترنت در محدودۀ مرزهای شما نیست»)، ولی مدافع جامعه بود («ما قرارداد اجتماعی خودمان را به‏ وجود می‏‌آوریم»). او پیش‏‌بینی کرد که اینترنت جامعۀ بی‌‏دولت خواهد بود. تا اندازه‏ای حق با او بود. اینترنت جز در مواردی قابل‏‌ملاحظه -از همه مهم‌‏تر، چین- تحت نظارت هیچ دولتی نیست.مجلۀ وایرد در سال ۲۰۰۰ پیش‌‏بینی کرد که اینترنت اختلاف‏‌های موجود در آمریکا، و سراسر جهان، را برطرف خواهد کرد. «ما به‌عنوان یک ملت، به‌خاطر -نه به‏‌رغم- نزدیکی اینترنت و زندگی اجتماعی، از دانش، رواداری و ارتباط بیشتری برخورداریم. تعصب، مذهب، جغرافیا، نژاد، جنسیت و دیگر بخش‌‏بنده‌ای سیاسیِ سنتی جای خود را به معیاری تازه -اتصال به اینترنت- به‏‌منزلۀ اصل سازماندهی‏‌کنندۀ نگرش‌‏های سیاسی و اجتماعی می‏‌دهد». کمتر پیشگویی‌‏هایی پیدا می‌‏شوند که تا این میزان به خطا رفته‏ باشند. تبدیل اینترنت به رسانۀ اجتماعی، با ظهور «رسانه‌‏های گروهی» در دهه‏‌های نخست قرن بیست‌‏و‏یک، پیوندهای اجتماعی را حتی ضعیف‌‏تر نیز کرد. این امر ظاهراً اظهار تأسف‏‌های بی‏‌پایان به بار آورده، ولی درعین‌حال موجب احیای دوبارۀ نیزبت هم شده است.جُرج پکر در سال ۲۰۱۳ کتاب گسیختگی: تاریخ داخلی آمریکای جدید۷ را منتشر کرد که شرح او از بحران تنهایی، بیگانگی و انزوا در آمریکا بود و برندۀ جایزۀ ملی کتاب شد. پکر می‏‌گوید «کسی نمی‌‏داند گسیختگی از کِی آغاز شد -چه زمانی بود که نخستین‏‌بار کلافی که آمریکایی‏‌ها را در چنگال ایمن و گاه خفه‏‌کنندۀ خود متحد نگاه می‏‌داشت پاره شد. این گسیختگی، مثل هر تغییر بزرگ دیگری، در بی‌‏شمار دفعه و به بی‌‏نهایت روش آغاز شد و کشور، همان کشور همیشگی، در لحظه‌‏ای از خط تاریخ عبور کرد و برای همیشه دگرگون شد». در نظر پکر، گسیختگی «بی‏‌شمار دفعه» آغاز شد -انعکاسی ضعیف از تعبیر «روزگار گذشتۀ» نیزبت که به همین میزان مبهم بود- اما برداشت خوانندگان از گسیختگی اظهار تأسف به‌‏خاطر دست‌کشیدن ابتدا چپ نو، بعد راست نو و، درنهایت، نودمکرات‏‌ها از نیو دیل بود. پکر معتقد بود که افت قدرت دولت باعث شد اجتماع ضعیف شود: هرچه دولت ضعیف‌‏تر، جامعه بی‏‌رمق‌‏تر. نیزبت خلاف این را باور داشت و می‏‌گفت افزایش قدرت دولت است که اجتماع را تحلیل برده است: هرچه دولت قدرتمندتر، جامعه ضعیف‌‏تر.راس دوتت، روزنامه‏‌نگار محافظه‏‌کار نیویورک‏ تایمز که مقدمۀ چاپ جدید کتاب در جست‌وجوی اجتماع را نوشت، در سال ۲۰۲۰ و در بحبوحۀ همه‌‏گیری کرونا، کتاب جامعۀ منحط۸ را منتشر کرد. مباحث کتاب حول‏‌و‏حوش مقاله‌‏ای از نیزبت دور می‌‏زند؛ این مقاله می‏‌گوید وقتی توازن میان فرد و اجتماع به نفع فردگرایی عنان‏‌گسیخته -و آنچه دوتت انحطاط می‌‏نامد- به‏ هم می‌‏خورد، اعصار طلایی به پایان خود می‏‌رسند. یووال لوین، مدیرمسئول مجلۀ محافظه‌‏کار نشنال افرز، در کتاب زمان سازندگی۹، که این نیز در سال ۲۰۲۰ منتشر شد، به‏‌تفصیل از کتاب نیزبت نقل‌‏قول کرد. نیزبت از «دوره‏ای برزخی» سخن گفت که مشخصه‌‏اش «زوال و افول نهادها» و «احساس مقاومت‌‏ناپذیر بیگانگی از اجتماع» بود. منظور لوین نیز وقتی که می‏‌گوید «ما در دوران خلأ وفاداری زندگی می‏‌کنیم» همین است.او ضمن توصیف بحران «تنهایی و انزوا، بی‌‏اعتمادی و سوءظن، بیگانگی و جدایی» می‏‌نویسد که «ما آمریکایی‏‌ها بحرانی اجتماعی را پشت سر می‏‌گذاریم». ما دیگر اعتقادی به نهادها نداریم: «از شرکت‏‌های عظیم، بانک‌‏ها و مشاغل گرفته تا قوه‌‏های حکومت فدرال، رسانه‌های خبری، اتحادیه‏‌های کارگری، نظام سلامت، مدارس دولتی و دانشگاه‌‏ها؛ اعتماد به نهادها روز‏به‏‌روز کمتر شده است». به عقیدۀ لوین، این سقوط، که با نظرسنجی‌‏های عمومی قابل اندازه‌‏گیری است، در دهۀ ۱۹۷۰ آغاز شد. در نظر دوتت، که بیش از موضوع تنهایی به انحطاط فرهنگی علاقه‌مند است، فروپاشی در سال ۱۹۶۹ آغاز شد، زمانی که بشر پا بر کُرۀ ماه گذاشت، و در بخش‌‏های مختلف ازجمله سینمای آمریکا، با برداشت‏‌های تازۀ بی‏پایانی که از فیلم‏‌های قدیمی می‏‌کند، قابل رهگیری است (چه تعداد «جنگ ستارگان» و فیلم ابرقهرمان دیگر مانده که ساخته نشده است؟). این نگرش مستقیماً از نیزبت نشئت می‏‌گیرد و دوتت نیز به این دِین معترف است. نیزبت گفته بود «فوران آفرینش عمری بسیار کوتاه دارد و پس از آن همه‏‌چیز یکنواخت، تقلیدی و قراردادی می‏‌شود و فرم جای محتوا را می‏‌گیرد».حقیقتاً نمی‌‏شود سند محکومیتی را که در سال ۱۹۵۳ صادر شده مجدداً در سال ۲۰۲۰، به‌عنوان تشخیص چیزی که حوالی ۱۹۷۰ آغاز شده، منتشر کرد. در جست‌وجوی اجتماع نیزبت، که در دورۀ ریاست‏‌جمهوری هری اس ترومن به رشتۀ تحریر درآمد، مشکل را در لیبرالیسمِ نیو دیل دید، چراکه نیزبت خود در دورۀ نیو دیل زندگی می‏‌کرد. لوین و دوتت می‏‌خواهند تقصیر را متوجه لیبرالیسم کنند، ولی همان دهه‏‌هایی که آن‏‌ها می‏‌پندارند جامعه رو به زوال نهاده است درست همان زمانی است که محافظه‌‏کاری تاچر و ریگان به ظهور رسید. همچنین این ایام مصادف بود با لیبرالیسم فزایندۀ چپ نو که تهدیدی جدی برای نهادهای اجتماعیِ دانش‏‌محور، به‏‌ویژه آموزش و روزنامه‏‌نگاری، محسوب می‏‌شود. اگر بافت اجتماعی واقعاً فرسوده است، مثل همیشه، به‌قدر کافی سرزنش و تقصیر هست که به همه برسد.استدلال‏‌هایی که زیر سایۀ هیتلر، موسیلینی و استالین عرضه شده بالاخره منسوخ می‌‏شوند. اکنون، وقت آن رسیده که کتاب در جست‌وجوی اجتماع نیزبت را به قفسۀ کتابخانۀ عمومی بازگردانید. در بسیاری از نقاط دنیا خطر حکومت‏‌های خودکامه همچنان بر قوت خود باقی است، ولی این مشکل متوجه دولت‏‌ها نیست بلکه به شرکت‏‌ها و مؤسساتی بازمی‌‏گردد که داده‏‌ها، دانش و اطلاعات را تحت نظارت خود دارند. هیچ راه گریزی نیست. همه‌چیز را دربارۀ شما می‏‌دانند. مشکل بتوانید بدون آن‌‏ها دست به فعالیتی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی یا اجتماعی بزنید. مسئله این نیست که بافت اجتماعیْ نخ‏‌نما و کناره‌های آن ریش‏‌ریش شده، بلکه مشکلْ آن به‌اصطلاح بافت اجتماعی است که امروز شرکت‏‌های انحصاری برای سود مالی خود تولید می‏‌کنند، بدلی بی‌‏ارزش و دورریختنی.پیش از شیوع کرونا یک جهانِ واقعی داشتیم، یک جهان دروغین؛ یک رفاقتِ واقعی بود، یک «مخاطبان شما»؛ گروه‏‌های سیاسی بود و «فالوئر»؛ اظهارنظرهای سیاسی حقیقی بود و «لایک». حال، وقتی تعامل با انسان‏‌های دیگر محدود به همین بده‌‏بستان‌‏های -یا شبیه‏‌سازی‏‌های- سرد، تلویحی و غالباً پرخاشگرانه می‏‌شود، خطر آن وجود دارد که وقتی محدودیت‏‌ها برداشته می‌‏شوند مردم همین فرهنگِ مجازی را به دنیای واقعی بیاورند و جوامعی خشمگین‏‌تر، ناشکیباتر، سطحی‌‏تر و تجاری‌‏تر پدید آورند که کمتر از پیش دمکراتیک هستند.ایجاد پیوندهای محکم‌‏تر در دنیای پساکرونا، اگر اساساً چنین دنیایی وجود داشته باشد، مستلزم تجسم اخلاقی است، تجسمی اخلاقی که ارتباطی با ایدئولوژی‏‌های سیاسی یا هدف‏نامه‏‌های شرکت‌‏ها ندارد، بلکه تابعی از شرایط انسانی است: مهربانی، دلسوزی، آرزو، سخاوت، وفاداری و دلبستگی. همچنین این‏‌ها تنها راه‌‏حل حقیقی برای مشکل تنهایی، بیگانگی، آشفتگی و فروپاشی هستند. ولی نمود کامل این توابع در همه‌‏جا، که ویروس و سیلاب مثل کابل‏‌های باندپهن و فیلم‌‏های تیک‌‏تاک منتشر می‏‌شود، هم مستلزم وجود جامعه است و هم دولت. آنچه نیاز است چیزی شبیه یک قرارداد اجتماعی تازه برای کالاهای عمومی، حفاظت محیط‌ زیست، کشاورزی پایدار، خدمات بهداشتی دولتی، مراکز اجتماعات محلی، تحصیل همگانی، کمک‏‌های بلاعوض برای کسب‌و‏کارهای کوچک و کمک‏‌های مالی دولتی برای حمایت از هنرهاست. البته این قرارداد اجتماعی جدید نیو دیل تازه نخواهد بود. امروز خطرها بزرگ‌‏ترند چراکه، به لطف دهه‏‌ها مدیریت ریگانی و تاچریِ جهانِ واقعی و مجازی، آب دریاها دور تا دور ما بالا آمده و جنگل‏‌ها در آتش می‏‌سوزند. دولت‌‏ها به نوعی قرارداد یا توافق اجتماعی برای همراهی نیاز دارند. آن قرارداد نیازمند تغییر است. ولی دستِ‌آخر باید بگوییم که مشکل از جامعه یا بافت اجتماعی نیست. مشکل از دولت‏‌هاست که وظایف سرپرستی خود را رها کرده‌‏اند.نه لیبرالیسم جامعه را کُشت نه محافظه‏‌کاری. چون جامعه نمُرده است. فقط رنگ‏‌پریده و بی‏‌قرار است، مثل آدمی زمین‏‌گیر که روز و شب به چیزی جز صفحۀ نمایش نگاه نمی‌‏کند و آیینه را با پنجره اشتباه می‏‌گیرد. در خانه و در اینترنت جامعۀ واقعی وجود ندارد، شبیه‏‌سازیِ آن هست. ولی بیرون، روی چمن‏‌ها و پیاده‌‏رو، در جنگل و خیابان، در زمین بازی و حیاط مدرسه و زمین بیس‏بال، در آپارتمان‌‏های سازمانی و فروشگاه‏‌ها و بارها و نمایشگاه‏‌های عرضۀ محصولات کشاورزی و کتابخانه‌‏ها و ساختمان‏‌های اتحادیه‌‏ها، جامعه مثل ماشین کار می‌‏کند، هرچند تا‏پ‏تاپ‏‌های کرکنندۀ ماشین بخار را ندارد ولی دست‏کم، مثل دستگاه‌‏های پارچه‌‏بافیِ درب‌وداغانِ قدیمی، ترق‏‌توروقی می‏‌کند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جیل لپور نوشته و در تاریخ ۲۵ نوامبر ۲۰۲۱ با عنوان «Is Society Coming Apart?» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «آیا جامعه در حال فروپاشی است؟» در بیست‌ودومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است. •• جیل لپور (Jill Lepore) نویسندۀ نیویورکر و استاد تاریخ دانشگاه هاروارد است. او تاکنون ۱۴ کتاب نوشته که نام آخرینشان اگر آنگاه (If Then: How the Simulmatics Corporation Invented the Future) است.Weave: The Social Fabric Project [۱] The Sum of Us: What Racism Costs Everyone and How We Can Prosper Together [۲]The Quest for Community [۳]Gunsmoke [۴] Community and Power [۵]Technologies Without Boundaries: On [۶]Telecommunications in a Global AgeThe Unwinding: An Inner History of the New America [۷]Decadent Society [۸]A Time to Build [۹] ]]> جیل لپور تاریخ‌وسیاست Sat, 14 May 2022 04:25:23 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10549/