ترجمان - آخرين عناوين تاریخ‌وسیاست :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/politics_and_history Sun, 27 Nov 2022 20:11:24 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 27 Nov 2022 20:11:24 GMT تاریخ‌وسیاست 60 کلان‌تاريخ چه چيزهایی را از قلم می‌اندازد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10700/ یان هسکث، ایان— کلان‌تاریخ سی سال پیش به‌یک‌باره پا به عرصه گذاشت، آن هم با این نوید که، با ترسیم موقعیت گذشتۀ انسان در شرحی کل‌نگرانه و در مقیاس کیهانی، به رشتۀ کسالت‌بار و بیش‌ازحد تخصصیِ تاریخ جان تازه‌ای ببخشد. کلان‌تاریخ قصد داشت داستانی از حیات ارائه دهد که با آمیزه‌ای از کیهان‌شناسی، زمین‌شناسی، زیست‌شناسی تکاملی، باستان‌شناسی و انسان‌شناسی بتوان آن را فهمید. این داستان جهانی، به‌نوبۀ خود، چارچوب اولیه‌ای در اختیار دانشجویان می‌گذارد که در مطالعات بعدی -و البته در خودِ زندگی‌- به کارشان می‌آید. کلان‌تاریخ این نوید را هم می‌داد که خلأ هستی‌شناختیِ به‌جای‌مانده از افول آشکار باورهای مذهبی را پر کند. حالا پس از سه دهه، فرصت مناسبی است که عملکرد کلان‌تاریخ تا کنون را بررسی کنیم.  دیوید کریسشن بحث دربارۀ آنچه را «کلان‌تاریخ» می‌خواند نخستین بار در سال ۱۹۹۱ در مقاله‌ای در ژورنال آو ورلد هیستوری مطرح کرد. مبنای بحث او درسی میان‌رشته‌ای بود که در دانشگاه مک‌کواری در سیدنی تدریس می‌کرد، دانشگاهی که اعضای هیئت‌علمی‌اش را از شاخه‌های علوم پایه و علوم انسانی انتخاب می‌کند. این واحد درسی قرار بود موقعیت تاریخ بشر را در روایت تاریخیِ عظیمی ترسیم کند که از یک سو تا زمان پیدایش کیهان در مه‌بانگ به‌ عقب برمی‌گردد و از سوی دیگر تا زمان حال و پیشرفت آیندۀ گونۀ انسان امتداد می‌یابد. این واحد درسی وعده می‌داد که با تمرکز بر نمای کلی و چیزهایی که، به‌جای تفرقه‌افکنی، مایۀ اتحاد انسان‌ها با هم شده‌اند نحوۀ تدریس تاریخ به دانشجویان را دگرگون کند.در آن زمان، کریسشن با این کار درواقع نسبت به رواج تخصصی‌سازیِ فزونی‌یافته در حیات دانشگاهی واکنش نشان داد. تخصصی‌سازی‌ نه‌تنها در جداییِ هرچه بیشترِ «دو فرهنگ» دانش -که یکی در هنر و دیگری در علوم دقیقه نمود می‌یافت- نقش مؤثری داشت، بلکه در درون همان دو فرهنگ هم دودستگی ایجاد کرد. برای مثال، همین رشتۀ تاریخ که کریسشن در آن کار می‌کرد به دو شاخۀ تخصصیِ جغرافیایی و زمانی تقسیم شده بود، که در آن‌ها پژوهش‌های محدود به منابع آرشیوی بر روایت‌های بزرگ‌مقیاسِ رایج در اوایل همان قرن ارجحیت داشتند. در زمانه‌ای که، بنا به گفتۀ ماندگار ژان فرانسوا لیوتار در سال ۱۹۷۹، «تشکیک در فراروایت‌ها» وضع و حال پسامدرنِ زمانه را به تصویر می‌کشید، کریسشن در جهت مخالف قدم برمی‌داشت.کریسشن نه‌تنها معتقد بود که مورخان باید روایت‌های خود را از گسترۀ محدود تخصص خود فراتر ببرند، بلکه لزوم تمرکز صِرف بر دوره‌ای از تاریخ را که در اسناد مکتوب ثبت شده هم زیر سؤال برد. او با این کار یکی از مقدمات بنیادین تحلیل تاریخی مدرن را به چالش کشید. هر وقت بپذیریم که تاریخ باید به ورای عصر منابع مکتوب گسترش یابد، امکان فراتررفتن فراهم می‌شود. کریسشن در مقالۀ ۱۹۹۱ خود چنین توضیح می‌دهد:بدون فهم دورۀ زمانی بسیار دورتری که در آن تمام اعضای گونۀ انسان با گردآوری و شکار می‌زیستند، فهم چند هزارۀ اخیر امکان‌پذیر نیست... شناخت تمام‌وکمال خودِ جامعۀ پارینه‌سنگی نیز بدون آشنایی با نحوۀ تکامل گونه‌مان طی میلیون‌ها سال میسر نمی‌شود... شاید به نظر برسد که چنین بحث‌هایی ما را به عقب‌گردی بی‌پایان می‌کشانَد، اما اکنون روشن شده است که این‌طور نیست. بنا بر کیهان‌شناسی امروزیِ مه‌بانگ، خودِ جهان نیز تاریخی دارد... دربارۀ آنچه پیش از این زمان رخ داده هیچ چیز نمی‌توان گفت؛ مسلماً خودِ زمان در مه‌بانگ پدید آمده است. بنابراین این مقیاسِ زمانی با دیگر مقیاس‌ها تفاوت دارد... اگر گذشته به‌طور کامل قابل‌مطالعه باشد، درست در همین مقیاس انجام‌پذیر است.اکنون، پس از سه دهه، بخش زیادی از تصورات کریسشن محقق شده است. کلان‌تاریخ به‌خوبی جا افتاده است. این رشته جایگاه خود را در استرالیا تثبیت کرده است و در چندین دانشگاه این کشور تدریس می‌شود و یک مؤسسۀ کلان‌تاریخ نیز در مک‌کواری تأسیس شده است. این رشته در دانشگاه‌های سراسر دنیا تدریس می‌شود، که دانشگاه نیوکاسل انگلستان، دانشگاه دومینیکن در کالیفرنیا و دانشگاه آمستردام تنها تعدادی از آن‌ها هستند. اکنون انجمنی به نام انجمن بین‌المللی کلان‌تاریخ (آی‌بی‌اچ‌اِی) وجود دارد که در سال ۲۰۱۰ تأسیس شده و تا امروز پنج همایش ترتیب داده است. این انجمن در سال ۲۰۱۷ ژورنال آو بیگ هیستوری را راه‌اندازی کرد که هم‌اکنون سه بار در سال منتشر می‌شود. از میانۀ دهۀ ۹۰ میلادی نیز رساله‌ها و کتاب‌های متعددی پدید آمده‌اند، به‌خصوص کتاب کریسشن با عنوان نقشه‌های زمان: درآمدی بر کلان‌تاریخ۱ (۲۰۰۴) و کتاب فرِد اسپیِر با عنوان کلان‌تاریخ و آیندۀ بشریت۲ (۲۰۱۰).کلان‌تاریخ درحقیقت جلودار گرایشی وسیع‌تر به تاریخِ بزرگ‌مقیاسِ علمی بود. پیتر تورچین، انسان‌شناس تکاملی روسی‌آمریکایی، برای طرح‌ریزی تاریخ بزرگ‌مقیاسی که مبنای علمی داشته باشدبه اقدام بسیار متفاوتی دست زد. تورچین در کتاب دینامیک‌های تاریخی۳ (۲۰۰۳) به‌دنبال پیاده‌سازی نوعی مدل ریاضیاتی بود که با زیست‌شناسی تکاملی در فرایندهای اجتماعی، نظیر ظهور و افول جوامع پیچیده، مرتبط بود. اثری که به فرمول کلان‌تاریخ نزدیک‌تر است اثر تازۀ یووال نوح هراری است، مورخ حوزۀ قرون‌وسطا که در حال حاضر به روشنفکری مردمی بدل شده است. کتاب پرفروش او یعنی انسان خردمند: تاریخ مختصر بشر (۲۰۱۱) داستان بشریت را از نو می‌سازد، آن را از مه‌بانگ آغاز می‌کند و با ابراز تأسف برای خداگونه‌شدنِ انسان‌ها به پایان می‌بَرد. اثر پرفروش بعدی او، انسان خداگونه: تاریخ مختصر آینده (۲۰۱۵)، با تکیه بر داستان علمی‌ای که در انسان خردمند دربارۀ حیات ارائه کرده به گمانه‌زنی دربارۀ آینده می‌پردازد. محبوبیت آثار هراری حاکی از عطشی عمومی برای رویکردی علمی و بزرگ‌مقیاس به تاریخ است.گرایش همگانی نسبت به فرض اولیۀ کلان‌تاریخ در کتاب جدید کریسشن یعنی داستان خاستگاه‌: تاریخ کلان همه‌چیز ۴ (۲۰۱۸) -یکی دیگر از پرفروش‌های نیویورک تایمز- نیز آشکار است. سخنرانی کریسشن در مراسم تِد که در آن روایت کلان‌تاریخ را فقط در ۱۸ دقیقه خلاصه می‌کند، از سال ۲۰۱۱ تاکنون، بیش از ۱۲ میلیون بار دیده شده است. کلان‌تاریخ چنان وجهۀ خوبی کسب کرده که علاقۀ بیل گیتس را به خود جلب کرده است. گیتس که در ابتدا تصادفاً و از طریق کلاس‌های آنلاین وب‌سایت گرِیت کورسِز با کلاس کلان‌تاریخِ کریسشن آشنا شده بود به پتانسیل آموزشی آن پی برد.سال‌های زیادی است که گیتس برای اصلاح نظام آموزشی ایالات‌متحده تلاش می‌کند و در این راه عمدتاً مدافع استاندارد آموزشی پایۀ عمومی۵ در آمریکاست، مجموعه‌ای از معیارهای جدید برای ارزیابی مهارت‌های ریاضی و خواندن که بنیاد گیتس آن را پایه‌ریزی کرد و بعد، با اعمال نفوذ، استفاده از آن را در اکثر ایالت‌ها رواج داد. برای برنامه‌های گیتس کلان‌تاریخ بسیار مطلوب بود. گیتس معتقد است که کلان‌تاریخ دقیقاً همان برنامۀ کل‌نگرانه‌ای را برای دانش ارائه می‌دهد که، به اعتقاد او، جایش در تحصیلات متوسطه خالی است. حاصل کار گیتس «پروژۀ کلان‌تاریخ» بود، کلاسی آنلاین که در سراسر ایالات‌متحده به افرادی که قصد دارند کلان‌تاریخ را در مقاطع راهنمایی و دبیرستان تدریس کنند منابع رایگان ارائه می‌دهد. به‌ گفتۀ پروژه، بیش از ۱۰۰۰ معلم به تدریس این برنامۀ درسی متعهدند. این‌طور که پیداست، کلان‌تاریخ جای خود را در میان عامۀ مردم باز کرده است.چطور می‌توان این اقبال مخاطبان عام و معلمان به کلان‌تاریخ را توضیح داد؟ به باور کریسشن و دیگر مورخان بزرگ، پاسخ این پرسش در وهلۀ اول در همان فرض اولیۀ نوشتنِ کلان‌تاریخ نهفته است. کلان‌تاریخ قرار است، با طرح داستان جامعی از حیات، خلأ به‌جامانده از فرایندهای سکولاریزاسیون را پر کند، فرایندهایی که روایت‌های کل‌نگرانۀ برآمده از نظام‌های مذهبی سنتی را برچیده است. به‌ گفتۀ کریسشن، سکولاریزاسیون مردم را دچار حس گسستگی کرده و آن‌ها را به جست‌وجوی معنا و نگرش والاتری نسبت به زندگی واداشته که دیگر نمی‌توانند در مذهب پیدایش کنند. کریسشن معمولاً در دفاع از دیدگاه خود به جامعه‌شناس فرانسوی، امیل دورکیم، ارجاع می‌دهد که در سال ۱۸۹۳ اظهار کرد که زندگی مدرن باعث «آنومی» شده است، حالتی که در آن بیشترِ افراد خود را از حس عمیقِ تعلقِ اجتماعی وامانده و بریده می‌یابند. بنابراین، کلان‌تاریخ را باید ارائه‌دهندۀ نوعی معنای کل‌نگرانه دانست که پیش‌ازاین از مذهب نشئت می‌گرفت. از این لحاظ، کلان‌تاریخ «افسانۀ امروزی آفرینش» یا «داستان خاستگاه» است، اما به‌جای آنکه مبتنی بر کتب مقدس باستانی باشد بر علم تکیه می‌کند.زبان ایمان و ایمان‌آوردن زیربنای کلان‌تاریخ را تشکیل می‌دهد. همان‌طور که در جای دیگری بحث کرده‌ام، مؤلفان کلان‌تاریخ «کشفیاتِ» خود دربارۀ کلان‌تاریخ را به لحظات زلال ایمان‌آوردن تشبیه می‌کنند، یعنی لحظاتی که تقریباً به‌یک‌باره درمی‌یابند که می‌توانند معنای همه‌جانبه‌ای را که در زندگی‌شان گم کرده‌اند در داستان جهانیِ حیات پیدا کنند. این تجربیات شخصی بعدها شکل دعوت‌نامه را به خود گرفت، دعوت‌نامه‌ای که خوانندگان را نیز به این آیین جدید فرامی‌خواند. کریسشن معتقد است که کلان‌تاریخ به افسانه شبیه است، زیرا قرار است شکلی از معنای ژرف را ارائه دهد که عموماً با مذهب مرتبط است. اما در افسانه‌ها و مذهب چنین معنای ژرفی تنها با ارجاع به امر مافوق تجربه متبادر می‌شود، چیزی که در روایت کلان‌تاریخ جاافتاده است. پس چطور ممکن است کلان‌تاریخ، بدون ارجاع به امر مافوق تجربه، بتواند افسانه یا داستان خاستگاه باشد؟ پاسخ این سؤال، به‌نحوی متناقض، این است که خودِ علم معنای افسانه‌ای کلان‌تاریخ را مهیا می‌کند.افسانه‌سازبودنِ علم عقیده‌ای است که توسط ادوارد ویلسونِ مورچه‌شناس رواج یافت. ویلسون از دهۀ ۱۹۷۰ مدافع خلق فراروایتی است که بین فرایندهای تکاملی حیات و فرایندهای تکاملی خاستگاه و رشد بشر پیوند برقرار کند. کتاب او با عنوان درباب طبیعت انسان۶ (۱۹۷۸) استدلال می‌کند که ضروری است زیست‌شناسی و علوم اجتماعی در هم ادغام شوند تا روایتی علمی تولید شود که همان «هدف پیش‌برنده‌ای» را پیش روی زندگیِ امروز بگذارد که افسانه‌های قدیمی پیش روی قبایل باستانی می‌گذاشتند. ویلسون امیدوار است که چنین روایتی انسان‌ها را مجاب کند تا پیوندشان را با همه‌چیز و متعاقباً تکلیفشان را نسبت به حفظ زیست‌کره به رسمیت بشناسند، امری که در بسیاری از آثار بعدی او نیز آشکار است، از تنوع حیات۷(۱۹۹۲) گرفته تا معنای وجودی انسان ۸(۲۰۱۴). از این منظر، کلان‌تاریخ نسخه‌ای از روایت افسانه‌ساز ویلسون است، نسخه‌ای که اعتبارش را از علمی می‌گیرد که برای روایت و، درنهایت، برای معنای حیات مبنایی حقیقی فراهم می‌آورد.خودِ روایت کلان‌تاریخ شکل و شمایلش را از برهم‌کنشِ نیروهای آنتروپی و پیچیدگی می‌گیرد که، به‌ترتیب، در قانون دوم ترمودینامیک و تکامل نمود می‌یابند. قانون دوم ترمودینامیک می‌گوید در جهان مقدار انرژی محدودی وجود دارد که به‌آرامی در حال تلف‌شدن است. اما تکامل نشان می‌دهد لحظاتی وجود دارد که آستانۀ خاصی به حدنصاب می‌رسد و با خلق اَشکال جدیدی از پیچیدگی بر آنتروپی غلبه می‌کند. کلان‌تاریخ هشت «لحظۀ آستانه‌ای» را معرفی می‌کند، یعنی لحظاتی که فُرم‌های سراسر تازۀ پیچیدگی در گذشته پدید آمده‌اند: ۱. مه‌بانگ؛ ۲. ستارگان و کهکشان‌ها؛ ۳. عناصر شیمیایی جدید؛ ۴. زمین و منظومۀ شمسی؛ ۵. حیات بر روی زمین؛ ۶. پیدایش گونه‌های انسانی؛ ۷. کشاورزی؛ و دورۀ زمین‌شناختی فعلی ‌ما یعنی ۸. آنتروپوسین.این هشت لحظۀ آستانه‌ای ساختار روایت کلان‌تاریخ را تشکیل می‌دهند. آنچه به این لحظات آستانه‌ای جنبۀ علمی می‌بخشد، ظاهراً، این است که اولاً همگی آن‌ها از پیشرفت‌های اخیر در حوزه‌های مرتبط علمی منتج شده‌اند. دوم اینکه، به‌لطف کشف تکنیک‌های زمان‌سنجی نظیر رادیوکربن و سِن‌سنجی ژنتیکی، تعیین تاریخ نسبتاً مشخص هریک از این آستانه‌ها و ایجاد گاه‌شمارِ دقیق و پیوسته ممکن شده است. بااین‌حال نظر به اینکه، بنا بر مفهوم «جریان‌های انرژی»، نیروهای متقابل آنتروپی و پیچیدگی همچنان فعال‌اند هیچ‌یک از آستانه‌های جدید به‌طور کامل از آستانۀ پیش از خود منفک نیستند. جریان‌های انرژی فرایندی هستند که همه‌چیز را به هم پیوند می‌دهند، از غبار کیهانی در فضا گرفته تا کِرم‌های زیر زمین. این معماری و زبان تخصصی کلان‌تاریخ است. گمانه‌زنی نیز در کلان‌تاریخ سهم قابل‌توجهی دارد.البته، با نگاهی دقیق‌تر به داستان خاستگاه کریسشن، با گفتاری مدون و تخصصی روبه‌رو می‌شویم که در میان انبوهی از حدس و گمان‌ها ساخته شده است. این مسئله بدین خاطر است که، علی‌رغم آنچه ظاهراً به کمک پیشرفت‌های علمی دربارۀ گذشتۀ دور می‌دانیم، ناشناخته‌ها و احتمالاً ناشناختنی‌ها هنوز بسیارند، به‌ویژه دربارۀ خودِ لحظات آستانه‌ای.اینکه اطلاعات ما از این لحظات آستانه‌ای احتمالاً کمتر از آن چیزی است که کلان‌تاریخ اذعان می‌کند در توضیحی که درباب چگونگی وقوع این لحظات می‌دهیم مشهود است. به‌ گفتۀ کریسشن، این لحظات آستانه‌ای ناشی از ترکیب درست «شرایط گلدیلاکس»۹ هستند، شرایطی محیطی که به‌شکلی دقیقاً درست گرد هم می‌آیند تا صورت‌های محتملِ آنی و تازۀ پیچیدگی را پدید آورند. برای مثال، آستانۀ دوم که به پیدایش ستارگان و کهکشان‌ها اشاره دارد به‌سبب شرایط گلدیلاکسی رخ داده است که از کنار هم قرارگرفتن ماده و گرانش برقرار شده است. علاوه‌براین، هر آستانه زمانی به‌ وقوع می‌پیوندد که ترکیب شرایط محیطیِ مشابهی سبب تکامل ناگهانی پیچیدگی شود، فرقی هم نمی‌کند که ماهیت این آستانه کیهانی، زمین‌شناختی، زیست‌شناختی یا تاریخی باشد. این ایده به ایجاد انسجام و وحدت ظاهری برای کلان‌تاریخ کمک می‌کند. مشکل اینجاست که چنین ایده‌ای پیچیدگی‌های حیات را، در کنار دانش ما از آن‌ها، به فرمولی تقلیل می‌دهد که برآمده از داستان‌های پریان است.رویکرد کلان‌تاریخ به‌خصوص زمانی اسباب نارضایتی است که موضوع انسان به میان می‌آید. ازآنجاکه ما انسان‌ها هم محصول طبیعتیم و هم قادریم فرایندهای طبیعت را درک کنیم و شکل دهیم، از بُعد دوگانه‌ای برخورداریم که به‌آسانی در چارچوب کلان‌تاریخ نمی‌گنجد. جنبۀ موعظه‌آمیز کلان‌تاریخ اوضاع را از این هم بغرنج‌تر می‌کند، جنبه‌ای که خواننده را ملزم می‌کند در شکل‌دادن به داستان آیندۀ حیات میزان مسئولیت مشخصی را بر عهده بگیرد. بااین‌حال، وقتی انسان در نقش گونه‌ای منحصربه‌فرد که قابلیت‌های زبانی‌اش، به‌ قول کریسشن، «یادگیری جمعی» (توانایی به اشتراک گذاشتن دانش در زمان‌ها و مکان‌های مختلف) را ممکن کرده است در آستانۀ ششم وارد داستان می‌شود، موجودی عمدتاً منفعل معرفی می‌شود که بی‌وقفه طالب جریان‌های انرژی است.این دیدگاه در تمام آستانه‌های بعدی نیز ادامه می‌یابد. کلان‌تاریخ شرح می‌دهد که چگونه معاش به شیوۀ شکار و خوراک‌جویی جایش را به معاش از راه کشاورزی متمرکز داد. این گذار در آستانۀ هفتم حاصل سه شرایط گلدیلاکسی معرفی شده است. این شرایط عبارت‌اند از «فناوری‌های جدید (و ارتقای درک انسان از محیط‌هایی که در خلال یادگیری جمعی ایجاد شده‌)، فشار فزایندۀ جمعیت و اقلیم‌های گرم‌تر دورۀ هولوسِن». پس انسان‌ها چه نقشی در این گذار داشته‌اند؟ فناوری‌های جدید را که کنار بگذاریم، به نظر می‌رسد که به علت افزایش جمعیت و آب‌وهوای گرم‌ترِ این دوره توسعۀ زراعت در مقیاس وسیع تا حد زیادی اجتناب‌ناپذیر بوده است. چنین دیدگاهی یافته‌هایی را نادیده می‌گیرد که نشان می‌دهند گذار به زندگی زراعی سِیری طولانی و غالباً خشونت‌آمیز بوده است که عده‌ای در برابرش مقاومت کرده‌اند. به عبارت دیگر، مجموعه‌ای از عوامل تصادفی، بر مبنای روابط انسانی و تنازعات قدرت، منجر به ظهور کشاورزی شده و به آن شکل داده‌اند و بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی هستند که از فرمول‌های قطعیت‌گرای کلان‌تاریخ برمی‌آید.ازآنجاکه کلان‌تاریخ مقیاس بسیار بزرگی را در بر می‌گیرد، در آن به برخی از موضوعات مرسومِ تحلیل تاریخی مانند جنگ‌ها، امپراتوری‌ها، دادوستد و مذهب کمتر توجه شده است، مگر آنکه این موضوعات مستقیماً با مضامین فراگیر آستانه‌ها و جریان‌های انرژی تلاقی داشته باشند. بااین‌همه، آستانۀ هشتم یا «آنتروپوسین» نمونه‌ای است که نشان می‌دهد اگر این موضوعات به هم مرتبط تلقی شوند، بیشتر به آن‌ها توجه می‌شود. آنتروپوسین شاید موفق‌ترین یا آشناترین مفهوم همه‌فهم در کلان‌تاریخ باشد، و با حال و گذشتۀ نزدیک هم‌پوشانی دارد. همان‌طور که اکنون به‌خوبی می‌دانیم، آنتروپوسین یک دورۀ زمین‌شناختیِ فرضی است که مرحلۀ تازه‌ای را در تاریخ زمین مشخص می‌کند، مرحله‌ای که در وهلۀ اول بر اثر فعالیت بشر شکل گرفته است. این دوره شامل بسیاری از رویدادها و روندهای بنیادین ۲۰۰ سال اخیر است، از صنعتی‌شدن و استعمار گرفته تا کل جنگ‌های قرن بیستم و ظهور دمکراسی همگانی.بااین‌همه، در کتاب داستان خاستگاه کریسشن، وقتی بحث تحولات عمدۀ دوره‌ای از تاریخ به میان می‌آید که از قرار معلوم در حال شکل‌دادن به آن هستیم، انسان‌ها حقیقتاً چیزی بیش از ناظران منفعل معرفی نمی‌شوند. صنعتی‌شدن، جهانی‌شدن، استعمار و بسیاری از تحولات دیگر ظاهراً همگی پاسخی کورکورانه هستند به تقاضا برای منابع جدید جریان‌های انرژی و پیچیدگی فزاینده. کریسشن می‌نویسد «همین سرشت جامعه و دولت را جریان‌های انرژی و فناوری‌های تازۀ آنتروپوسین دگرگون کرد». پس حتی در عصر آنتروپوسین نیز انسان‌ها صرفاً دنباله‌روِ جریان‌های جدید انرژی و پیشرفت‌های فناورانه هستند. این مسئله نشان می‌دهد که گنجاندن مفهوم عاملیت انسان در روایت کلان‌تاریخ تا چه حد دشوار است، مشکلی که به‌ویژه در پایان داستان اهمیت می‌یابد.هر کلان‌تاریخی با شرح آینده به اتمام می‌رسد. هر آینده‌ای براساس روایت بزرگ‌مقیاس علمیِ پیش از خود، در طیف معینی از نتایج ممکن، قابل‌ پیش‌بینی است. در داستان خاستگاه، کریسشن مراقب است که از صحبت‌هایش این‌طور برداشت نشود که آینده از پیش‌ مقدر شده است، درعوض، کلیتی از سناریوهایی احتمالی ارائه می‌دهد که آشکارا برایش ارجحیت دارند. یکی از این احتمالات این است که گونۀ انسان، به‌علت اتکایش بر سوخت‌های فسیلی، همچنان به مسیر کنونی‌اش در گرم‌کردن سیاره و کاستن از تنوع زیستی ادامه می‌دهد و با این کارش سبب دگرگونیِ شرایط گلدیلاکسی می‌شود که پیش از هر چیز تداوم زندگی بشر را تضمین می‌کنند. در احتمال دیگر، که آیندۀ مطلوبی هم هست، انسان‌ها می‌آموزند مسیری را که اکنون در پیش گرفته‌اند بازشناسند و برای کاهش وابستگی‌شان به آن دسته از جریان‌های انرژی که موجب تخریب زیست‌کره می‌شود تصمیم‌هایی عملی اتخاذ کنند. کریسشن خوش‌بینانه معتقد است که انسان عزمش را برای واپسین جست‌وجوها برای هستیِ متوازن‌تر جزم خواهد کرد و، به‌ گفتۀ خودش، این خوش‌بینی تاحدی از آن روست که برخی دولت‌های خاص و قراردادهای بین‌المللی اخیر از همین حالا چنین اموری را هدف خود قرار داده‌اند. دلیل دیگر خوش‌بینی او این است که خودِ کلان‌تاریخ نوعی دانش بزرگ‌مقیاس در اختیارمان می‌گذارد که برای رویارویی با چنین مسائل دشواری ضروری است. بااین‌حال، کریسشن اذعان می‌کند که هیچ‌یک از این‌ها حقیقتاً به اقدام عملی چندانی منجر نشده است.علاوه‌براین، حالا دیگر سال‌هاست که علم دربارۀ تغییر اقلیم به اجماع رسیده است؛ آنچه در این میان مغفول مانده اراده‌ای سیاسی است که برای هرگونه اقدامی دربارۀ تغییر اقلیم لازم است. نکتۀ مهم این است که سیاست دقیقاً همان حوزه‌ای است که کلان‌تاریخ هیچ کمکی در موردش نمی‌کند. برای مثال، وقتی‌که کلان‌تاریخ تکاپو برای دمکراسی را به پیامد ضمنی نظام خاصی از جریان‌های انرژی تنزل می‌دهد، دشوار می‌توان دریافت که دربارۀ نبرد سیاسی بر سرِ سیاست‌های مهم اقلیمی چه پیشنهادی می‌دهد. تنها راهی که پیش رویمان می‌گذارد تغییر دید یا جهان‌بینی است، بی‌آنکه درک کاملی داشته باشد از نحوۀ اِعمال سازوکارهای سیاسی‌ای که برای ایجاد تغییر مؤثر ضروری‌اند. از دید تاریخ‌نگارانه، این امر مستلزم تحلیل تاریخ اجتماعی و فرهنگی در سطح خُرد است، دقیقاً همان حوزه‌ای که ثابت شده در روایت کلان‌تاریخ اهمیت اندکی دارد.پس از گذشت سی سال، کم‌کم دارد معلوم می‌شود مسائلی که رودرروی کلان‌تاریخ قرار می‌گیرند بی‌شباهت به مسائلی نیستند که قبلاً سدِ راه تلاش‌هایی می‌شدند که به‌منظور بهره‌گیری از اعتبار فرهنگی علم برای ثبت تاریخِ همه‌چیز صورت می‌گرفت. پیش‌ازاین دیده‌ایم که کلان‌تاریخ بر همان فن بیانِ افسانه‌سازی متکی است که محور اصلی آثار علمی عامیانۀ ادوارد ویلسون را تشکیل می‌داد، آثاری که مشتاقانه می‌خواهند همان شگفتی و معنایی را به علم نسبت دهند که به‌طور سنتی فقط در فراروایت‌های مذهبی یافت می‌شود. اما سابقۀ چنین اشتیاقی دیرینه‌تر از این‌هاست و به قرن شانزدهم برمی‌گردد و به پیدایش ژانر‌های تاریخ علمی‌ای منجر شده است که به کلان‌تاریخ شباهت دارند. این ژانرها عبارت‌اند از تاریخ‌های مقدسی که به‌دنبال شرح و تفصیل و روایی‌سازی رخدادهای تاریخی عهد عتیق هستند، و تاریخ‌هایی همگانی که در پیِ پرده‌برداشتن از مراحل مهم تاریخ انسان از منظر دینی و غیردینی هستند.این ژانرها با اشکال جدیدتر تاریخ بزرگ‌مقیاس نیز شباهت‌هایی دارند، مثلاً با تاریخ‌های اثبات‌گرای قرن نوزدهم که توسعۀ جامعۀ متمدن را محصول علم‌گرایی فزاینده می‌دانستند، یا افسانه‌های تکاملیِ قرن نوزدهم و بیستم که داستان حیات را از منظر تکاملیِ غالب آن روزها بازگو می‌کردند. اشتراک همۀ این اَشکال تاریخ با کلان‌تاریخ میل به تلفیق علم معاصر در داستان بشریت و تقلیل‌دادن پیشرفت بشریت به مجموعه‌ای از قوانین یا مراحلی است که حال و آینده را رقم می‌زنند.اگر بخواهیم منصف باشیم، باید بگوییم که کریسشن از جهاتی حتی به این هم اشاره کرده است که کلان‌تاریخ نمودِ «بازگشت به تاریخ همگانی» است. او موافقت خود را با کلیات تاریخ (۱۹۲۰) اثر هربرت جورج ولز نیز اعلام می‌کند، اثری که در پی ارائۀ شرحی کل‌نگرانه بر تاریخ جهان است و برای این کار دلیل مشابهی دارد: وحدت‌بخشیدن به جهان ازهم‌گسیخته. به اعتقاد کریسشن، آنچه اساساً کلان‌تاریخ را از همۀ تلاش‌های پیش از خود متمایز می‌کند این است که کلان‌تاریخ از مزیت اتکا بر علم روز برخوردار است و بنابراین قادر است از رویدادهای بزرگ‌مقیاسی مانند مه‌بانگ و پیدایش حیات شرح دقیق‌تری ارائه دهد. اما اینجاست که با پرسش‌های مهمی روبه‌رو می‌شویم: پرسش اول، آیا ما واقعاً، در مقایسه با نسل ولز، به فهم معنای این رویدادها خیلی نزدیک‌تریم (اگر اصلاً نزدیک باشیم)؟ پرسش دوم، دانش علمی‌ای که از آن زمان تابه‌حال به دست آورده‌ایم واقعاً چقدر دربارۀ توسعۀ جامعه و فرهنگ بشری به ما اطلاعات می‌دهد؟یکی از راه‌های اندیشیدن به این پرسش‌ها درنظرگرفتن شباهت‌های قانع‌کننده‌ای است که مابین کلان‌تاریخ و تاریخ مقدس وجود دارد. تاریخ مقدس را در قرن هفدهم توماس برنِت، الهیات‌دان انگلیسی، نوشت. تاریخ برنت مبتنی بر علم معاصر کیهان‌شناسی و فیزیک دکارتی بود. نظریۀ مقدس دربارۀ زمین۱۰ نشان داد که زمین، همان‌طور که در دیباچۀ کتاب به‌روشنی به تصویر درآمده، هفت مرحله را از سر گذرانده است. بااینکه این مراحل با رویدادهای محوری انجیل همچون آفرینش، طوفان نوح و روز جزا مطابقت دارند، اما برنت معتقد است که این رویدادها را قانون طبیعت رقم زده و معجزه‌ای در کار نبوده است. نظریۀ مقدس دربارۀ زمین نیز، همانند کلان‌تاریخِ کریسشن، در پی شرح کل‌نگرانۀ مهم‌ترین رخدادهای تاریخی است اما در این کار از علم روز بهره می‌گیرد. برنت نیز، باز هم مثل کلان‌تاریخ ، کلید فهم مراحل تاریخ زمین را درست‌فهمیدن علم می‌داند.این مسئله به همین میزان در تاریخ‌های همگانی قرن ۱۸ و ۱۹ که مراحل پیشرفت مدنیت را جایگزین دوره‌های تاریخی انجیل کرده‌اند حائز اهمیت است. هنری توماس باکل در اثر فوق‌العادۀ خود، تاریخ تمدن در انگلستان۱۱(۱۸۵۷)، استدلال می‌کند که قوانین علمی‌ای که از طریق تحلیل قاعده‌مندی‌های آماری به آن‌ها پی برده راهنمای تاریخ بشر و پیشرفت فکری بوده‌اند. به‌ گفتۀ باکل، این انگلستان بود که مدل تاریخی پیشرفت مدنی را ارائه کرد، مدلی که سایر ملت‌ها برای دست‌یافتن به جامعۀ آزاد و سعادتمند باید از آن پیروی می‌کردند. اما برای پیشرفتِ بیشتر لازم است تا در وهلۀ اول قوانین علمیِ سِیری را بشناسیم که به چنین پیشرفتی ختم می‌شود، شناختی که به‌راحتی با وجود همین کتاب باکل حاصل می‌شود. اثر باکل معمولاً محصول اثبات‌گرایی قرن‌نوزدهمی معرفی می‌شود و در آن، دریافت‌های اروپامدارانه از تاریخ و پیشرفت نهادینه شده است. اما نقطۀ اشتراک این اثر با کلان‌تاریخ در علاقه و اعتقاد آن نسبت به شناخت تمام‌وکمال تاریخ با رجوع به چند اصل علمی معدود و شمار اندکی از رویدادهای مهم است.بااین‌همه، فراروایت‌های جدید حیات که بر علم نوظهور تکامل تکیه داشتند خیلی زود اثر باکل و دیگر آثار الهام‌گرفته از اثبات‌گرایی را از سکه انداختند. این فراروایت‌های جدید نه بر تمدن، که بر نژاد تمرکز داشتند و تفوق جهانی آنگلوساکسون‌ها را حاصل کوششی درازمدت برای بقا می‌دانند که از گذشته‌های دور آغاز شده است. برای مثال، ویلیام وین‌وود رید، انسان‌شناس و سفرنامه‌نویس، در تاریخ بشریت خود که با پیدایش جهان بر اثر غباری سحابی‌مانند آغاز می‌شود اصل تکامل داروین را لحاظ کرده بود. بنابراین، شهادت انسان۱۲ (۱۸۷۲) اثر رید به مجموعه‌ای از مراحل پیش‌رونده می‌پردازد که با آمیزه‌ای از تنازع و رشد غالب جهت‌دار مشخص شده‌اند. شهادت انسان، بسیار شبیه به اثر باکل، قصد داشت خوانندگانش را به رقم‌زدن پیشرفتی در آینده ترغیب کند که تصور می‌کرد سرانجام به اقدامات تحول‌آفرینی همچون مسافرت هوایی و گوشت آزمایشگاهی منتهی شود. در گذر سال‌ها این کتاب با ترجمه‌شدن به زبان هلندی محبوبیت بیشتری یافت و تا ۱۹۱۲ به بیست چاپ رسید. همین کتاب بود که ولز را بر آن داشت تا حماسۀ تکاملی خودش یعنی کلیات تاریخ را بنویسد.غرض از بازگویی این تاریخ این نیست که صرفاً نشان دهیم کلان‌تاریخ برای خود اسلافی دارد، غرض شناخت کلان‌تاریخ و قراردادن آن در سنت خاص تاریخ‌نویسیِ بزرگ‌مقیاسی است که تاریخ‌های مقدس و همگانی، تاریخ‌های اثبات‌گرا و حماسه‌های تکاملی را نیز در بر می‌گیرد. اگرچه ممکن است بپذیریم که موفقیت کلان‌تاریخ مدیون نیاز عمیق انسان به داستان‌های خاستگاه است، دانستن این نکته نیز مهم است که کلان‌تاریخ به دیگر داستان‌های خاستگاه شباهتی ندارد. کلان‌تاریخ به یکی از سبک‌های خاص داستان خاستگاه شبیه است که در اندیشه‌های تاریخی یهودی‌مسیحی ریشه دارد و در پی آن است که، با تکیه بر اعتبار علم، ادعاهای تاریخی خود را موجه جلوه دهد. ممکن است علوم همراه با فکت‌های ویژه‌ای که برای اثباتشان آورده می‌شود دستخوش تغییر شوند، اما شکل کلی داستان همچنان ثابت باقی می‌ماند.با همۀ این‌ها شرح‌ گذشته‌ها در مقیاس بزرگ، تا حدی به‌لطف کلا‌ن‌تاریخ، از حاشیه به مرکز اندیشه و آثار تاریخی آمده است. کاری که کلان‌تاریخ به‌خوبی انجامش داده است به‌چالش‌کشیدن فرض ریشه‌داری است که رشتۀ تاریخ را به عصر آثار مکتوب محدود کرده است. واضح است که ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که، به اعتقاد دیپِش چاکرابارتی، روندِ مقیاس‌های زمانیِ انسانی و زمین‌شناختی۱۳ که قبلاً نسبتاً از هم مجزا بودند اکنون در حال تصادم با یکدیگرند. بنابراین برای آنکه رویدادها و نحوۀ واکنش نسبت به آن‌ها را دریابیم، به روش‌های جدیدی در تفکر تاریخی نیازمندیم. کلان‌تاریخ با ساختن داستانی کل‌نگر، واحد و همگانی که در قوانین غالب علم به دنبال دانش غایی می‌گردد برای این مشکل راه‌حلی احتمالی ارائه می‌دهد.اما کلان‌تاریخ نیز، درست مانند اندیشه‌های تاریخیِ یهودی‌مسیحی‌ای که از آن‌ها نشئت گرفته، فراز و نشیب تاریخ بشر را به فرایندهایی تقلیل می‌دهد که نهایتاً ورای کنترل انسان هستند. این بدین معنی است که ‌کلان‌تاریخ لزوماً کیهان را به انسان، و طبیعت را به سیاست ترجیح می‌دهد. این ضرورت، متأسفانه، پیامدِ هدفی است که کلان‌تاریخ دنبال می‌کند -متحدکردن نوع بشر در چارچوب داستانی که از قرار معلوم به همه تعلق دارد. کلان‌تاریخ ممکن است، برای خوشایندِ میلیاردرهایی که چشم امیدشان به تاریخ پوچ سیاست و تفرقه است داستانی سردستی و عوامانه دست‌وپا کند، اما برای آن‌ها که امیدوارند برای حلاجیِ درست معضلات و پیشامدهای تاریخ‌نگاری در زمانۀ آنتروپوسین راهی بیابند آوردۀ چندانی ندارد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یان هسکث نوشته و در تاریخ ۱۶ دسامبر ۲۰۲۱ با عنوان «What Big History misses» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «کلان‌تاریخ چه چیزهایی را از قلم می‌اندازد؟»  در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ نسیم حسینی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۹ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• یان هسکث (Ian Hesketh) دانشیار رشتۀ تاریخ دانشگاه کوئینزلند در بریزبِینِ استرالیاست. کتاب‌های عیسای ویکتوریایی: جی آر سیلی، دین و اهمیت فرهنگی گمنامی (Victorian Jesus: J R Seeley, Religion, and the Cultural Significance of Anonymity) و دانش تاریخی در بریتانیای ویکتوریایی: به سخن درآوردن گذشته (The Science of History in Victorian Britain: Making (the Past Speak از آثار اوست.[۱]   Maps of Time: An Introduction to Big History[۲]   Big History and the Future of Humanity[۳]   Historical Dynamics[۴]   Origin Story: A Big History of Everything[۵]  Common Core Standards پروژه‌ای مطالعاتی برای وضع مجموعه‌‌ای از استانداردها که نشان‌دهندۀ آن باشند که یک دانش‌آموز، پس از طی‌کردن دورۀ ۱۲سالۀ تحصیلات در مدرسه، چه چیزهای پایه‌ای را در هنر، زبان، ریاضی و علوم باید بداند [مترجم].[۶]   On Human Nature[۷]   The Diversity of Life[۸]   The Meaning of Human Existence[۹]  Goldilocks Conditions : یکی از مضامین محوری کلان‌تاریخ است و از آن برای توصیف وضعیتی استفاده می‌شود که شرایط مناسب دقیقاً در زمان مناسب دست به دست هم می‌دهند تا تغییری اساسی را رقم بزنند. شرایط گلادیلاکس، درواقع، شرایطی است که برای ظهور پدیده‌ای تازه و پیچیده‌تر «کاملاً مساعد» است [مترجم].[۱۰]  Sacred History of the Earth[۱۱]  History of Civilization in England[۱۲]  Martyrdom of Man[۱۳]  مقیاس زمانی انسانی برحسب سال، دهه، قرن و ...، و مقیاس زمانی زمین‌شناختی برحسب دوره، دوران، دور، عصر و نظایر آن است [مترجم]. ]]> یان هسکث تاریخ‌وسیاست Mon, 31 Oct 2022 05:03:57 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10700/ تاریخچه‌ای کوتاه از پیش‌زمینه‌های جنگ روسیه با اوکراین https://tarjomaan.com/neveshtar/10679/ کیث گِسِن، گاردین—  به‌مدت سه ماه، موضوع صحبت همه این بود که آیا جنگی درمی‌گیرد، آیا ولادیمیر پوتین بلوف می‌زند یا جدی است. بعضی از روسیه‌شناسان که مدت‌ها به مردم می‌گفتند جای نگرانی نیست حالا هشدار می‌دادند. برخی دیگر، که از دیرباز پوتین را مورد انتقاد قرار می‌دادند، دربارۀ این ماجرا می‌گفتند فقط می‌خواهد جلب‌توجه کند و این کارها همه خودنمایی است. در محافل تحلیلگران، مباحثه‌ای میان میدان‌بین‌ها و تلویزیون‌بین‌ها وجود داشت. میدان‌بین‌ها تمرکز عظیم قوای روسی در مرز و در کریمه را می‌دیدند و هشدار حمله می‌دادند؛ تلویزیون‌بین‌ها می‌گفتند تلویزیون روسیه، برخلاف وقت‌های دیگری که قصد حمله داشته، به جنونِ جنگ دامن نزده، پس جنگی در کار نخواهد بود.شب بیست‌وچهارم فوریه، پروندۀ این پرسش برای همیشه بسته شد. موشک‌های روسیه به تأسیسات نظامی و اهداف غیرنظامی اوکراین برخورد کرد و نیروهای زرهی روس از مرز اوکراین گذشتند. سپس موضوع بحث تغییر کرد: چرا؟ آیا پوتین دیوانه شده بود؟ آیا واقعاً نگران گسترش ناتو بود؟ آیا (آن‌طور که پوتین‌شناس قدیمی، فیونا هیل، می‌گفت) در چارچوب مقوله‌هایی جدا از اخلاق فکر می‌کرد که اساساً ریشه در تاریخ داشتند و مقیاس زمانی‌شان برای آدم‌های خاکی قابل‌درک نبود؟ آیا می‌خواست ذره‌ذره امپراتوری روسیه را بازسازی کند؟ آیا بعد از اوکراین نوبت به استونی می‌رسید؟من در ماه ژانویه به مسکو رفته بودم تا ببینم چه چیزی دستگیرم می‌شود. شهر واقعاً زیبایی بود. برف بر زمین نشسته بود و همه بسیار آرام بودند. بله، سرکوب‌ها رو به افزایش بود، میدان برای اظهارنظر سیاسی روزبه‌روز تنگ‌تر می‌شد و تعداد جان‌باختگان کرونا از آمار رسمی بیشتر بود. ضمناً بله، پوتین نسبت به کرونا دچار بدگمانی شدید بود و هرکس را که قصد دیدار با او داشت مجبور می‌کرد از یک هفته قبل در هتلی در کرملین قرنطینه شود. هیچ‌کس اوضاع را مناسب نمی‌دانست، اما کسانی که با آن‌ها صحبت کردم (که بعضی‌هایشان با افراد رده‌بالایی هم در ارتباط بودند) هیچ‌یک باور نداشتند حمله‌ای صورت بگیرد.معتقد بودند پوتین دیپلماسی اجبار را پیش گرفته است. می‌گفتند جامعۀ اطلاعاتی آمریکا عقل از کف داده است. با دوستان دیدار کردم، پای صحبتشان نشستم و سناریوهای مختلف را یک‌به‌یک بررسی کردیم. همه اتفاق‌نظر داشتیم که حتی اگر حمله‌ای صورت بگیرد (که واقعاً بعید بود) فوراً تمام خواهد شد. فکر می‌کردیم قضیه مثل کریمه شود: عملیاتی دقیق و برتری مطلق تکنولوژیک. پوتین همیشه آدمی محتاط بود، از آن دسته افرادی که تا از پیروزی مطمئن نباشند جنگی را شروع نمی‌کنند. عملیاتی وحشتناک اما کم‌وبیش بی‌دردسر می‌شد. زهی خیال باطل؛ سخت در اشتباه بودیم.با اینکه همه اشتباه کرده بودند، همه هم فوراً ادعا کردند که درست می‌گفته‌اند. روسیه‌شناسانی که سال‌ها می‌گفتند پوتین ستمگری خون‌خوار است فوراً احساس سرافرازی کردند که او حالا دقیقاً همان چیزی شده که همیشه می‌گفته‌اند. روسیه‌شناسانی که سال‌ها می‌گفتند باید به اخطارهای پوتین توجه کنیم هم می‌توانستند (هرچند کمی آرام‌تر) سرشان را بالا بگیرند، چراکه پوتین سرانجام همان اخطارها را عملی کرده بود. مثل همیشه، مسئولان دولت‌های پیشین آمریکا خرامان به تلویزیون می‌آمدند، مردم را از افاضات خود مستفیض می‌کردند و هیچ مسئولیتی نمی‌پذیرفتند، گویی اصلاً هیچ نقشی در این فاجعه نداشته‌اند.این جنگ اتفاقی گریزناپذیر نبود، اما سال‌هاست به‌سمتش در حرکتیم: غرب، روسیه و اوکراین. خودِ جنگ چیز جدیدی نیست: چنان‌که اوکراینی‌ها طی دو هفتۀ اخیر مدام گوشزد می‌کنند این جنگ با تعرض روسیه در سال ۲۰۱۴ آغاز شد. اما ریشه‌های جنگ به عقب‌تر از این برمی‌گردد. هنوز شاهد آخرین جان‌کندن‌های امپراتوری شوروی هستیم. در غرب هم ثمرۀ همان سیاست‌های شکست‌خورده‌ای را درو می‌کنیم که پس از فروپاشی شوروی در منطقه پیش گرفتیم.این جنگ فقط و فقط تصمیمِ یک نفر بود: ولادیمیر پوتین. او بود که از داخل پیلۀ کروناهراسانه‌ای که دور خودش پیچیده بود تماس گرفت و دستور شروع جنگ را داد، هیچ کارزاری برای جلب حمایت عمومی مردم برگزار نکرد و کلاً، به‌استثنای حلقۀ افراد بسیار نزدیکش، با کسی صحبت نکرد. برای همین بود که چند هفته قبل از حمله هیچ‌یک از اهالی مسکو فکر نمی‌کردند چنین اتفاقی بیفتد. ضمناً او آشکارا درک درستی از ماهیت وضعیت سیاسی در اوکراین و شدت مقاومت نداشت. بااین‌حال، برای درک فاجعۀ این جنگ، بد نیست از چند هفته و چند ماه اخیر و حتی از دوران ولادیمیر پوتین هم عقب‌تر برویم. این سیرِ اتفاقاتْ ناگزیر نبود، هرچند سخت بتوان درست مشخص کرد کجای راه را به بیراهه رفتیم.۱. جدایی: روسیه و اوکراین پس از فروپاشی شورویسی سال پیش که کشورهای شورویِ سابق اعلام استقلال کردند، همه نفس راحتی کشیدند که امپراتوری این‌قدر آرام ناپدید شده است. به‌جز تعارض تلخِ الحاق‌جویانه میان ارمنستان و آذربایجان بر سر منطقۀ ارمنیِ ناگورنو-قره‌باغ، خشونت چندانی صورت نگرفت. اما تعارض، رفته‌رفته و نامحسوس، در مرزهای شوروی سابق ظاهر شد.در مولداوی، قوای نظامی روسیه از جنبش کوچک جدایی‌طلبانِ روسی‌زبان حمایت کردند و همان‌ها، سرانجام، جمهوری جدایی‌طلبانۀ ترانس‌نیستریا را تشکیل دادند. در گرجستان، منطقۀ خودمختار آبخاز که باز هم ارتش روسیه از آن حمایت می‌کرد مدتی با دولت مرکزی در تفلیس در جنگ بود. اوسِتیای جنوبی هم همین‌طور. چچن، یکی از جمهوری‌های روس که در قرن نوزدهم مقاومت شدیدی در برابر تعرض‌های امپراتوری نشان داد و تحت حاکمیت شوروی ستم وحشتناکی کشید، میل خود به استقلال را اعلام کرد و نه در یک جنگ، که در دو جنگِ هولناک نابود شد. تاجیکستان هم جنگی داخلی را متحمل شد که، تاحدی، از تبعات جنگ داخلی در کشور همسایه یعنی افغانستان بود. و قس علی هذا. در سال ۲۰۰۷، روسیه به استونی حملۀ سایبری کرد و در سال ۲۰۰۸ با ضدحمله‌ای گسترده به تلاش گرجستان برای بازپس‌گیری اوستیای جنوبی واکنش نشان داد. با وجود تمام این‌ها، باز هم مردم می‌گفتند انحلال شوروی به‌طرز معجزه‌واری صلح‌آمیز بوده است. بعد نوبت به اوکراین رسید.اوکراین همواره در برابر آزمایشگاهِ ملت‌سازیِ امپراتوریِ سابق مقاومت می‌کرد. بعضی از جمهوری‌های سابق شورویْ سنت‌های سیاسی و آداب زبانی، مذهبی و فرهنگی دیرینه‌ای داشتند و برخی دیگر کمتر از این ویژگی برخوردار بودند. کشورهای حوزۀ دریای بالتیک، هرکدام به مدت دو دهه بین جنگ‌های جهانی، طعم استقلال را چشیده بودند. بیشتر جمهوری‌های دیگر، در بهترین حالت، پس از براندازی تزاریسم در سال ۱۹۱۷ تجربۀ کوتاهی از استقلال داشتند. آنچه اوضاع را پیچیده‌تر می‌کرد این بود که بسیاری از این کشورهای نوبنیاد جمعیت‌های قابل‌توجهی از روسی‌زبان‌ها داشتند که یا علاقه‌ای به پروژه‌های ملی جدیدشان نداشتند یا با آن سرِ خصومت داشتند.اوکراین از این لحاظ استثنا بود. هرچند آن‌ها هم در روزگار مدرن فقط به‌مدت چند سال کشوری مستقل بودند، اما جنبش ملی‌گرای قدرتمند، سنت ادبی فاخر و حافظه‌ای قوی از جایگاه مستقل خود در تاریخ اروپا قبل از دوران پتر کبیر داشتند. اوکراین کشور بزرگی بود (دومین کشور بزرگ اروپایی پس از روسیه)، صنعتی بود و یکی از تولیدکنندگان مهم زغال‌سنگ، فولاد، موتورهای هلیکوپتر، غلات و تخم آفتاب‌گردان به شمار می‌آمد. مردم این کشور تحصیلات بالایی داشتند و جمعیتشان در زمان استقلال کشور در سال ۱۹۹۱ حدود ۵۲ میلیون نفر بود (باز هم پرجمعیت‌ترین کشور پساشوروی پس از روسیه). اوکراین موقعیتی سوق‌الجیشی در کنار دریای سیاه و مرز چند کشور اروپای شرقی و اعضای آیندۀ ناتو داشت. این کشور از زیباترین ساحل‌های شوروی سابق در شبه‌جزیرۀ کریمه برخوردار بود، جایی‌که تزارهای روسیه تابستان‌های خود را در آن سپری می‌کردند. سواستوپول، بزرگ‌ترین بندر آبگرم نیروی دریایی شوروی، هم در اوکراین بود. این کشور در سال ۱۹۴۱ آسیب زیادی از پیش‌رَوی آلمانی‌ها در شوروی دیده بود. از میان سیزده «شهر قهرمان» شوروی (که بر اساس شدیدترین نبردها و جانانه‌ترین مقاومت‌ها انتخاب شده بودند) چهار شهر متعلق به اوکراین بود (کیف، اودِسا، کِرچ و سواستوپول). اقتصاد روسیه و اوکراین به‌شدت درهم‌تنیده بود. کارخانه‌های اوکراینی در دنیپروپترووِسک نقش مهمی در قابلیت نظامی‌صنعتیِ شوروی داشتند و بزرگ‌ترین لوله‌های صادرات گاز روسیه از اوکراین می‌گذشتند. دومینیک لیوِنِ مورخ در توصیف وضعیتِ حوالی جنگ جهانی اول می‌گوید که، به‌لحاظ راهبردی، اوکراین نقشی به‌شدت حیاتی داشت. «بدون جمعیت، صنعت و کشاورزیِ اوکراین، روسیۀ اوایل قرن بیستم نمی‌توانست ابرقدرت شود». در سال ۱۹۹۱ هم همین نکته صدق می‌کرد یا دست‌کم در ظاهر چنین بود.اهمیت اوکراین برای روسیه فقط جنبۀ ژئوپلیتیک نداشت، بلکه مسئله‌ای فرهنگی و تاریخی نیز بود. زبان‌های روسی و اوکراینی در قرن سیزدهم از هم منفک شده بودند و ضمناً اوکراین ادبیات فاخر و مجزایی داشت، اما این دو زبان به هم نزدیک ماندند، تقریباً به‌اندازۀ قرابت اسپانیایی و پرتغالی. با آنکه بیشترِ کشور دارای قومیت اوکراینی بود، اما به‌خصوص در شرقْ اقلیت روسی بزرگی هم وجود داشت. نکتۀ مهم‌تر اینکه هرچند اوکراینی زبان رسمیِ کشور بود، اما زبان مشترک در اکثر شهرهای بزرگ روسی بود. شاید باز هم مهم‌تر این باشد که اکثر مردم هر دو زبان را بلد بودند. مثلاً زیاد پیش می‌آمد در تلویزیون خبرنگاری را ببینیم که به روسی سؤالی بپرسد و طرف مقابل به اوکراینی پاسخ بدهد، یا مثلاً هیئت داورانِ برنامه‌های استعدادیابی متشکل از دو داور روسی‌زبان و دو داور اوکراینی‌زبان باشد. اوکراین واقعاً کشوری دوزبانه بود که پدیده‌ای بس نادر است.از منظر ملی‌گرایی روسی، مشکل دقیقاً همین بود. چرا باید به دو زبان صحبت کرد وقتی می‌توان به یک زبان سخن گفت؟ کریمه به‌خصوص مایۀ خشم بود، چون اکثریت مردمِ آنجا روس بودند. اما شرق اوکراین هم مثل کریمه بود. روس‌های زیادی در آنجا زندگی می‌کردند. البته روس‌ها در مناطق دیگر هم بودند، مثلاً در شمال قزاقستان و شرق استونی. در این مناطق هم الحاق‌جویی وجود داشت و گاهی درگیری پیش می‌آمد. مثلاً ادوارد لیمونوف، نویسنده‌ای که بعدها پرووکاتور سیاسی شد، در سال ۲۰۰۱ در مسکو دستگیر شد به این اتهام که نقشۀ حمله به شمال قزاقستان و اعلام استقلال آن به‌عنوان یک جمهوری مستقل روسی را ریخته است. اما هیچ منطقه‌ای به‌اندازۀ اوکراین نقش محوری در تصور تاریخی روس‌ها نداشت.روسیه، طی بیست سالِ نخست استقلال، چهارچشمی مراقب تحولات اوکراین بود و به شکل‌های مختلفی مداخله می‌کرد، اما کار را در همین حد پیش می‌برد و نیازی هم به بیشتر از این نبود. جمعیت بزرگ روسی‌زبان در اوکراین (دست‌کم در ظاهر) متضمن این بود که کشور چندان از حوزۀ نفوذ روسیه خارج نشود.۲. «سرزمین مادری از کجا آغاز می‌شود؟»: دیدگاه اوکراینی‌هادر خود اوکراین هم، به‌جز حضور روس‌ها، موانع دیگری بر سرِ راه تشکیل یک کشور وجود داشت. بسیاری از کشورهای جدیدِ پساشوروی مشکلات خاص خود را داشتند: نخبگان فاسد، اقلیت‌های قومیتیِ ناآرام، هم‌مرزی با روسیه. اوکراین اما تمام این مشکلات و البته معضلات دیگری را هم داشت؛ ازآنجاکه کشوری بزرگ و صنعتی بود، چیزهای زیادی می‌شد از آن دزدید. با توجه به اینکه شهر اودِسا یکی از بنادر بزرگِ دریای سیاه بود، راه دریایی آسانی برای دسترسی و سرقت از آن وجود داشت. زمان استفاده از این فرصت در سال ۲۰۱۴ پیش آمد و بخش زیادی از تجهیزات ارتش قدیم اوکراین از طریق این بندر به بیرون از کشور قاچاق شد.علاوه بر این‌ها اوکراین، اگر نگوییم دچار تفرقه بود، دست‌کم نمی‌شد آن را ملتی متحد نامید. حافظۀ تاریخی این کشور، به‌خاطر بارها و بارها فتح و تجزیه‌شدن، چندپاره بود. به گفتۀ یکی از مورخان، «اجزای مختلفش گذشته‌های مختلف داشتند». بدتر اینکه یکی از گرامی‌ترین ابعاد فرهنگ سیاسیِ اوکراین، به‌لحاظ تاریخی، آنارشیسم بود (که میراث هتمان‌نشین قزاقِ قرن هفدهم بود). قزاق‌ها جنگجویانی بودند که از رعیت‌داری گریخته بودند. نظام سیاسی‌شان دمکراسی رادیکال بود. این زیبایی خاصی داشت، اما در زمینۀ ساختِ کشوری مدرن، ضعف‌های خاص خود را هم داشت. در یکی از تحلیل‌های سیا که پس از شکل‌گیری اوکراینِ مستقل نوشته شد و اینک به سوءشهرت خاصی رسیده، پیش‌بینی شد که کشور به احتمال زیاد دچار فروپاشی شود.اما دو دهه گذشت و چنین اتفاقی نیفتاد. خوب یا بد، دمکراسی ریشه‌های عمیقی در فرهنگ سیاسی اوکراین داشت. برخلاف روسیه که قدرت هرگز به دست اپوزیسیون نمی‌افتاد، در اوکراین مدام این اتفاق روی می‌داد. در سال ۱۹۹۴، اولین رئیس‌جمهور اوکراین، لئونید کراوچوک، با رأی‌گیری برکنار شد و لئونید کوچما جایش را گرفت که وعده داده بود روابط بهتری با روسیه برقرار کند و به زبان روسی هم جایگاهی برابر بدهد. در سال ۲۰۰۴ جانشین انتخاب‌شده‌اش، ویکتور یانوکویچ، پس از اعتراضات گسترده علیه تقلب در انتخابات، با رأی‌گیری برکنار شد و کاندیدای ملی‌گراتر و اروپاگراتر، یعنی ویکتور یوشچنکو، جایش را گرفت. در سال ۲۰۱۰، یوشچنکو در مقابل یانوکویچ یاغی شکست خورد، اما یانوکویچ هم در سال ۲۰۱۴ با انقلابِ مِیدان برکنار شد. کاندیدای ملی‌گرا و میلیاردر شکلات، پترو پُروشنکو، رئیس‌جمهور بعدی بود، اما ولودیمیر زلنسکی، کاندیدای صلح‌طلب و روسی‌زبان، در سال ۲۰۱۹ جایش را گرفت.سیاست اوکراین سراسر تعارض بود. دعوا و درگیری در رادا شایع بود و اعتراضات بخشی از زندگی عادی به حساب می‌آمد. مثلاً در سال ۲۰۰۰ فایلی صوتی از لئونید کوچما پخش شد که ظاهراً دستور قتل گئورگی گونگادزه را می‌داد. جسد بی‌سرِ گونگدادزه در جنگل‌های اطراف کیف پیدا شده بود. این ماجرا اعتراضات گسترده‌ای را علیه کوچما به دنبال داشت (خود کوچما اصرار داشت که این صداها جعلی‌اند. در سال ۲۰۱۱ محاکمه‌اش کردند، اما دادگاه فایل‌ها را غیرقابل‌استناد خواند و پرونده بسته شد). یوشچنکو، کاندیدای اپوزیسیون سال ۲۰۰۴، به‌زحمت از مسمومیت دیوکسین جان سالم به در برد، اتفاقی که ردپاهای یک عملیات ویژۀ روسی در آن دیده می‌شد. مرحلۀ نخست انتخابات در سال ۲۰۰۴ پُر از بی‌نظمی‌های شدید بود و چنان تقلب آشکاری صورت گرفت که در روسیه سابقه نداشت. اعتراضات گسترده‌ای موسوم به انقلاب نارنجی صورت گرفت که زمینه‌ساز یک دور دیگر انتخابات شد و در دور جدید یوشچنکو برنده شد. خودِ یوشچنکو در سال ۲۰۱۰ ناظر بر انتخاباتی منصفانه بود و در آن شکست خورد. و قس علی هذا.این تغییراتِ صاحبان‌قدرت به‌نوبت، پرآشوب و بی‌هیاهو بودند، اما نشان از این داشتند که مردم اوکراین اختلاف‌نظرهای زیادی دربارۀ سازوکار ایدئال اوکراین دارند، بعضی معتقد بودند اوکراین باید بیشتر با اروپا درآمیزد و برخی دیگر می‌گفتند باید ارتباطی نزدیک و صمیمی با روسیه حفظ کند. تفاوت‌های فرهنگی و تاریخی میان بخش‌های مختلف اوکراین در بحران‌ها بیشتر جلوه می‌کرد.برای روسی‌زبان‌ها و یهودی‌های باقی‌مانده در اوکراین، خاطرۀ جنگ جهانی دوم و مقاومت در برابر حمله و اشغالگری نازی‌ها نقطۀ عطف مهمی بود. ملی‌گرایان اوکراینی اما دیدگاه دیگری نسبت به این رویدادها داشتند. از نظر بعضی‌ها، اشغال کشورشان از همان سال ۱۹۲۱ (که بلشویک‌ها کنترل خود بر اوکراین را تحکیم کردند) یا ۱۹۳۱ (که استالین آخرین قسمتِ غرب اوکراین را طی پیمان مولوتوف-ریبنتروپ میان آلمان و شوروی جهت تقسیم شوروی از آن خود کرد) آغاز شد، یا حتی ۱۶۵۴ که هتمان‌نشین قزاق در صدد جلب حمایت تزار روس برآمد. مبارزانِ مشهورِ مقاومت در زمان جنگ موسوم به ارتش شورشی اوکراین، که هم با اشغالگری شوروی و هم آلمان در غرب اوکراین مخالفت کرده بودند و شوروی آنان را تبهکارانی فاشیست می‌دانست، طبق روایات ملی‌گرایانه، جرج واشنگتن‌های تاریخ اوکراین بودند. از نظر ملی‌گرایان، فاجعۀ بارز قرن بیستم نه حملۀ نازی‌ها، بلکه قحطی بزرگ ۳۲-۱۹۳۳ بود که جانِ میلیون‌ها اوکراینی را گرفت. این رویداد را هولودومور (به معنای «قتل از طریق گرسنگی») می‌نامیدند و آن را اقدام عمدی استالین (و تبعاً روسیه) برای نابودی ملت اوکراین می‌دانستند.تمام این بحث‌ها در دوران رکود اقتصادی صورت می‌گرفت. اقتصاد اوکراین همواره یکی از ضعیف‌ترین اقتصادهای بلوک شرق سابق بود. فساد بیداد می‌کرد و استانداردهای زندگی پایین بود. این کشور وابسته بود به خرید گاز ارزان‌قیمت از روسیه و «هزینه‌های ترانزیتی» که از روسیه بابت انتقال گاز به اروپا می‌گرفت.در کشوری که چنین اوضاع سیاسی پرفرازونشیبی در آن حاکم بود و جو عمومی میان امید و نومیدی در نوسان بود، در کشوری که گویی نخبگانی ثابت مدام ریاست‌جمهوری را میان خودشان ردوبدل می‌کردند، مردم خود را در وضعیت بلاتکلیفی می‌دیدند. یکی از خبرنگارانی که در سال ۲۰۱۰ با او دیدار کرده بودم در اعتراضاتِ مربوط به انقلاب نارنجی مشارکت داشت و سپس از ریاست‌جمهوری یوشچنکو ناامید شده بود. او حسرت فرصت‌های ازدست‌رفته را می‌خورد. «تمام این مدت، عمر ما در گذر بوده». باورش نمی‌شد از سال ۲۰۰۵ و درواقع از سال ۱۹۹۱ چقدر دستاوردهای کمی حاصل شده است.اما این گذر عمر وجه دیگری هم داشت. هرچه زمان بیشتری می‌گذشت، کشور نیم‌بند اوکراین می‌توانست متحدتر شود، چون مگر تعلق به یک کشور چه معنایی داشت. به قول آن ترانۀ معروف شوروی، سرزمین مادری از کجا آغاز می‌شود؟ به گفتۀ همان ترانه، با تصویرهای نخستین کتابی که مادر برای بچه‌اش می‌خواند و برای دوستان خوب و واقعی‌مان در خانۀ همسایه. هرچه افراد بیشتری در اوکراین (نه شوروی) زاده می‌شدند، افراد بیشتری هم کیف را به‌جای مسکو پایتخت خود می‌دانستند و هرچه بیشتر دربارۀ زبان و فرهنگ اوکراینی می‌آموختند اوکراین نیز قدرتمندتر می‌شد. ولودیمیر زلنسکی، در سریالی تلویزیونی که او را در اوکراین به شهرت رساند و سرانجام سکوی پرتابش به ریاست‌جمهوری شد، نقش یک معلم تاریخ دبیرستان را بازی می‌کرد که ناگهان رئیس‌جمهور می‌شود. در صحنه‌های کوتاهی که تدریسِ شخصیتِ زلنسکی را نشان می‌دهد، او از دانش‌آموزانش دربارۀ میخائیل گروشوسکی، سیاست‌مدار و مورخ بزرگ اوکراینی، سؤال می‌کند.۳. روسیه ناتو را چیزی می‌داند که باید از آن برحذر بودمخالفت شدید روسیه با عضویت اوکراین در اتحادیۀ اروپا بود که در اواخر سال ۲۰۱۳ باعث تسریع انقلاب میدان شد، رویدادی که به الحاق کریمه به روسیه و حمله به شرق اوکراین انجامید. اما پس از پایان جنگ سرد، گسترش ناتو مهم‌ترین عامل مختل‌کنندۀ رابطۀ روسیه و غرب به شمار می‌آمد، رابطه‌ای که اوکراین را آن وسط گیر می‌انداخت.گسترش ناتو با سرعت خیلی کمی صورت می‌گرفت و ناگهان احتمال توقف کامل آن پیش آمد. پس از فروپاشی شوروی، گسترش ناتو چیزی نبود که بتوان بدیهی دانستش. درواقع اکثر سیاست‌گذاران آمریکا و ارتش این کشور مخالف توسعۀ ناتو بودند. حتی مدتی حرف از انحلال ناتو در میان بود، چراکه به هدفش (مهار شوروی) رسیده بود و حالا دیگر هرکس می‌توانست راه خود را برود.این اوضاع در نخستین سال‌های دولت کلینتون تغییر کرد. نیروی محرک تغییر از دو جهت می‌آمد. یکی گروه آرمان‌گرای متخصصان سیاست خارجی در شورای امنیت ملی کلینتون بود و دیگری کشورهای شرق اروپا.پس از ۱۹۹۱، کشورهای پساکمونیستِ شرق اروپا، به‌ویژه لهستان، مجارستان و چکسلواکی، در محیطی با امنیت نامعلوم قرار گرفتند. یوگسلاوی، کشور همسایه، در حال فروپاشی بود و خودشان هم اختلافات مرزی بالقوه داشتند. اما مهم‌تر از همه، یاد امپریالیسم روسی هنوز در خاطرشان زنده بود. معتقد بودند روسیه تا ابد ضعیف نمی‌ماند و برای همین می‌خواستند تا فرصت هست با ناتو هم‌داستان شوند. مسئولان لهستان در سال ۱۹۹۳ به گروهی از محققان اندیشکده گفتند «اگر ما را به ناتو راه ندهید، سلاح هسته‌ای می‌سازیم. به روس‌ها اعتمادی نداریم».آنچه کار را راحت‌تر می‌کرد این بود که رهبران کشورهای شرق اروپا از اعتبار اخلاقی زیادی برخوردار بودند. پس از دیدار با واتسلاف هاول، لخ والنسا و برخی دیگر در ژانویۀ ۱۹۹۴ در پراگ بود که بیل کلینتون اعلام کرد «مسئله دیگر این نیست که آیا ناتو عضو جدید بگیرد یا نه، فقط زمان آن مطرح است». این سخن (نه بله‌وخیر، بلکه چه‌وقت) به خط‌‌مشی رسمی ایالات‌متحده تبدیل شد. پنج سال بعد، جمهوری چک (که به‌شکلی صلح‌آمیز از اسلواکی جدا شده بود)، مجارستان و لهستان عضو ناتو شدند. طی سال‌های بعدی، یازده کشور دیگر هم عضو شدند و تعداد کل اعضای این پیمان به سی کشور رسید.در بحران اخیر، برخی از کارشناسان و سیاست‌گذاران آمریکایی ادعا کرده‌اند که روسیه تا چندی پیش اعتراضی به ناتو نداشت، تا اینکه در صددِ یافتن دستاویزی برای حمله به اوکراین برآمد. این ادعا واقعاً مضحک است. روسیه از همان ابتدا مخالف گسترش ناتو بوده است. معاون وزارت امور خارجۀ روسیه در سال ۱۹۹۳ به روسیه‌شناس ارشدِ کلینتون، استروب تالبوت، گفت «ناتو چیزی است که باید از آن برحذر بود». بوریس یلتسین، که کلینتون متحد وفادارش بود، در کنفرانس خبری مشترکی با کلینتون در سال ۱۹۹۴، وقتی فهمید ناتو تصمیم گرفته به برنامه‌های خود برای عضویت کشورهای شرق اروپا جامۀ عمل بپوشاند واکنشی تند نشان داد و پیش‌بینی کرد که «صلح سرد» در اروپا شکل بگیرد.روسیه آن‌قدر ضعیف و وابسته به وام‌های غربی‌ها بود که کاری از دستش برنمی‌آمد جز گله‌گزاری و تماشای گسترش قدرت ناتو. مداخلۀ ناتو در کوزوو در سال ۱۹۹۹ به‌طور ویژه‌ای باعث آزرده‌خاطری رهبران روسیه شد. اولاً این کار مداخله در موقعیتی بود که روسیه آن را تعارضی داخلی می‌دانست. کوزوو در آن زمان جزء صربستان بود، اما مداخلۀ ناتو باعث شد عملاً دیگر جزء صربستان نباشد. درعین‌حال، روس‌ها هم موقعیتی شبیه کوزوو در چچن داشتند و ناگهان به نظرشان رسید که امکان دارد ناتو اینجا هم مداخله کند. تحلیلگری آمریکایی که موضوع تحقیقاتش ارتش روسیه بود به من می‌گفت «ترسیدند، چون به‌خوبی از وضعیت قوای نظامی روسیه خبر داشتند. وضعیت قوای آمریکا را هم می‌دیدند. متوجه این نیز بودند که هرچند مشکلات زیادی با اقلیت مسلمان خود در چچن دارند، اما ارتش آمریکا اصولاً فقط مداخله کرد تا کوزوو را از صربستان جدا کند».سال بعد، روسیه رسماً آموزۀ نظامی خود را تغییر داد و گفت اگر تهدید شود، ممکن است به سلاح‌های هسته‌ای تاکتیکی روی بیاورد. یکی از مؤلفان این آموزه به روزنامۀ وزارت دفاع روسیه به نام کراسنایا زِوِزدا  گفت گسترش ناتو به‌سمت شرق تهدیدی برای روسیه است، به همین دلیل آستانۀ به‌کارگیری سلاح‌های هسته‌ای پایین آمده است. این حرف‌ها مربوط به بیست‌ودو سال پیش است.دور دوم گسترش ناتو در دوران پساشوروی از دور اول هم بیشتر بود. طی این رویداد، که در سال ۲۰۰۲ مورد توافق قرار گرفت و در ۲۰۰۴ رسمی شد، بلغارستان و استونی و لتونی و لیتوانی و رومانی و اسلواکی و اسلونی عضو ناتو شدند. تقریباً تمام این کشورها عضو بلوک شرق بودند و استونی و لتونی و لیتوانی («کشورهای حوزۀ دریای بالتیک») زمانی عضو اتحاد جماهیر شوروی هم بودند. این کشورها حالا به غرب پیوسته بودند.حین وقوع این اتفاقات، مجموعه‌ای از رویدادها باعث دگرگونی محیط پیرامون روسیه شد. «انقلاب‌های رنگی» -که پی‌درپی در سال ۲۰۰۳ در گرجستان (گل سرخ)، در ۲۰۰۴ در اوکراین (نارنجی) و در ۲۰۰۵ در قرقیزستان (گل لاله) رخ داد- همه دست‌به‌دامان اعتراضات انبوه شدند تا صاحب‌منصبان فاسدِ طرف‌دار روسیه را اخراج کنند. غرب استقبال گسترده‌ای از این رویدادها کرد و آن‌ها را احیای دمکراسی دانست، کرملین اما بدبین بود و ترس زیادی از این اتفاقات داشت و آن‌ها را زمینه‌ساز تعرض به فضای روسیه می‌دانست. در آمریکا، سیاست‌گذاران هلهلۀ شادی سر دادند که آزادی در پیش است. در مسکو، دغدغه‌ای کم‌وبیش پارانویایی وجود داشت که انقلاب‌های رنگی کار سرویس‌های مخفی غربی‌اند و بعد از این کشورها نوبت به روسیه می‌رسد.کرملین شاید درمورد دسیسۀ بلندمدت غرب اشتباه می‌کرد، اما از این لحاظ کاملاً درست می‌گفت که غرب روسیه را هم‌تراز و همتای خود نمی‌داند. واقعیت این است که غرب و به‌خصوص ایالات‌متحده در هر بزنگاه و هر موقعیتی کار را به میل خود پیش می‌برد. گاهی کاملاً نسبت به ادراکات روسیه حساسیت و گشودگی نشان می‌داد و گاه هیچ توجهی نداشت. اما در تمام موارد، آمریکا نهایتاً کار خودش را می‌کرد. سرانجام منوال عادی اوضاع این‌طور شد. روابط میان دو طرف خدشه‌دار شد و مواضع سختگیرانه‌ای پیش گرفتند. در سال ۲۰۰۶ دیک چنی در ویلنیوس، پایتخت لیتوانی، سخنرانی شدیداللحنی ایراد کرد و دستاوردهای کشورهای حوزۀ دریای بالتیک را ستود. «سیستمی که چنین حجمی از امید را برای سواحل دریای بالتیک به ارمغان آورده می‌تواند همان امید را تا سواحل دریای سیاه و آن‌سوتر هم گسترش دهد. آنچه در ویلنیوس حقیقت دارد در تفلیس و کیف و مینسک و مسکو هم حقیقت دارد». ساموئل چاراپ و تیموتی کولتن در کتاب نفیسِ همه می‌بازند۱، که تاریخچۀ تعارض سال ۲۰۱۴ اوکراین است، می‌نویسند «مشخص است چنین سخنانی چه واکنش‌های تندی را در کرملین برمی‌انگیزد».یک سال بعد، در کنفرانس امنیت مونیخ در سال ۲۰۰۷، که نقطۀ عطفی در روابط روسیه و غرب به شمار می‌آید، پوتین پاسخ خود را ارائه داد و آمریکا و سیستم تک‌بعدی‌اش در زمینۀ استعمار، تخطی از قوانین بین‌المللی و ریاکاری را به باد انتقاد گرفت. او دربارۀ روسیه گفت «ما مدام درس دمکراسی می‌آموزیم. نمی‌دانم چرا، اما کسانی که به ما درس می‌دهند خودشان علاقه‌ای به یادگیری ندارند».این هشدار به گوش همه رسید، اما کسی توجهی به آن نکرد. در آوریل ۲۰۰۸، کشورهای ناتو در بخارست دیدار کردند و وعده دادند که گرجستان و اوکراین «عضو ناتو خواهند شد». چنان‌که خیلی‌ها ازآن‌پس خاطرنشان کرده‌اند، این دو کشور از این‌سو رانده و از آن‌سو مانده شدند: وعدۀ عضویت بدون امتیازات و تضمینات امنیتی که با عضویت حاصل می‌شود. چند ماه بعد، روسیه طی مهم‌ترین اقدام نظامی برون‌مرزی‌ای که تا آن زمان داشت گرجستان را در نبرد قاطعانۀ پنج‌روزه‌ای شکست داد.حالا با نگاهی به گذشته می‌توان گفت اگر ناتو سریع‌تر عمل می‌کرد و اوکراین و گرجستان را زودتر می‌پذیرفت، هیچ‌یک از این اتفاقات نمی‌افتاد. این استدلال شواهدی تأییدکننده دارد: کشورهای حوزۀ بالتیک عضو ناتو شدند و، با آنکه جمهوری‌های سابقِ شوروی بودند، ازآن‌پس چندان مزاحمتی از سوی روسیه دریافت نکرده‌اند. اما این را نیز می‌توان گفت که، با توجه به هشدارها و اخطارهای پی‌درپی روسیه دربارۀ «خط قرمزها»ی مربوط به موضوع ناتو، ایالت‌های آمریکا و متحدانش باید بیش‌ازاین احتیاط به خرج می‌دادند. باید شرایط خاص کشورهای موردنظر، به‌خصوص اوکراین، را مدنظر قرار می‌دادند. به قول مشهورِ لئونید کوچما، اوکراین روسیه نبود اما لهستان هم نبود. مثلاً یکی از مشکلات درخواست عضویت اوکراین در ناتو در سال ۲۰۰۸، که دولت یوشچنکوی غرب‌گرا مطرحش کرد، این بود که در اوکراین خریداری نداشت، به‌خصوص به این دلیل که اوکراینی‌ها از موضعِ روسیه نسبت به این قضیه آگاه بودند و نگرانی‌هایی کاملاً بجا داشتند.اما با گسترش بیشترِ ناتو و اتحادیۀ اروپا به‌سوی شرق، نمایندگانشان عهد کردند با رژیمی که به زعم خودشان برای آن‌ها و اوکراین قلدری می‌کرد هیچ سازشی نداشته باشند. باز هم شاید جان کلامشان درست باشد. پوتین پانزده سال است که به انحای مختلف دربارۀ این حمله هشدار می‌دهد. حالا افراد زیادی می‌گویند باید خیلی زودتر از این‌ها به پوتین سختگیری می‌کردیم، می‌گویند تحریم‌هایی که حالا شاهدش هستیم باید پس از جنگ گرجستان در سال ۲۰۰۸ یا پس از مسمومیت الکساندر لیتویننکو در لندن در سال ۲۰۰۶ اعمال می‌شد. اما این را نیز می‌توان گفت که باید بیشتر به نحوۀ شکل‌دهی تمهیدات ایمنی و اقتصادی فکر می‌کردیم تا اوکراین دیگر هرگز مجبور نباشد با چنین تصمیم سرنوشت‌سازی روبه‌رو شود.۴. نظر پوتیناما چهرۀ یک نفر در بطن این فاجعه نقش بسته است: ولادیمیر پوتین. او جنگی مردم‌کُش و جنایت‌کارانه را آغاز کرده که آن را، کم‌وبیش با اطمینان، می‌توان اشتباه راهبردی عظیمی دانست، چراکه موجب اتحاد اروپا، به‌اقدام‌واداشتنِ ناتو، نابودی اقتصاد روسیه و انزوای این کشور می‌شود. چه اتفاقی افتاد؟همیشه دیدگاه‌های متضادی دربارۀ پوتین وجود داشته است که درجات مختلفی از صلاحیت، هوش و اخلاق را برای او قائل می‌شوند. مثلاً بعضی‌ها که او را شرور می‌دانستند هوش زیادی هم برایش قائل بودند و بعضی که می‌گفتند صرفاً از منافع روسیه دفاع می‌کنند او را بی‌صلاحیت می‌دانستند.پنج سال پیش، در دوران اوج‌گیریِ پوتین‌شناسی پس از انتخاب دونالد ترامپ، در همین نشریه سعی کردم نشان دهم که پوتین اساساً سیاست‌مداری «عادی» در بستر روسیه است. منظور این نبود که فردی ستودنی است؛ نحوۀ پیش‌برد جنگ در چچن، که آغازگر نامزدی ریاست‌جمهوری او بود، گواهی کافی بر سوءنیتش بود. منظورم هم این نبود که باید ایمیل‌های هیلاری کلینتون را هک کند. اما معتقد بودم که، با توجه به پیشینۀ تاریخی روسیه، تجربۀ دردناک گذار از دوران پساشوروی، سازوکارهای داخلیِ رژیم یلتسین و بستر کلی ژئوپلیتیک، هرکس دیگر هم به‌جای ولادیمیر پوتین جانشین یلتسین می‌شد، به احتمال قریب‌به‌یقین، فردی اقتدارطلب و ملی‌گرا می‌بود. سؤال ظاهراً این بود: آیا این اقتدارطلبِ ملی‌گرا که اسمش پوتین نیست رفتار متفاوتی می‌داشت؟ بوریس یلتسین (آغازگر جنگ نخست چچن) و دمیتری مدوِدِف (آغازگر جنگ گرجستان) شواهدی جزئی در اختیارمان می‌گذارند که پاسخ این پرسش احتمالاً منفی است.به نظرم پوتین زمانی باعث شد این پرسش‌ها بی‌ربط شوند که کوشید الکسی ناوالنیِ فرصت‌طلب را با عامل اعصاب مسموم کند، اقدامی که بی‌شک مُهر تأیید پوتین پای آن بود. دیگر قتل‌های سیاسی در روسیه این‌قدر در چشمم آشکار و روشن نبودند. مثلاً دلایل متقنی وجود داشت که باور کنیم آنا پولیتکوفسکایای خبرنگار و بوریس نِمتسُف سیاست‌مدار به دستور رمضان قدیروف، جنگ‌سالار چچنی، کشته شده‌اند و، هرچند قدیروف متحد وفادار پوتین بود، اما خب یکی نبودند. شاید این نوعی تمایز بدون تفاوت۲ بود، اما ظاهراً صحبت از دیکتاتوری در روسیه این واقعیت را پنهان می‌کرد که این کشور هنوز هم فضا برای حیات سیاسی و آزادی اندیشه داشت، هرچند این فضا سال‌به‌سال تنگ‌تر می‌شد. آنچه امروزه شاهدش هستیم سروظاهر یک دیکتاتوری واقعی روسی را دارد: تعطیلی تمام بقایای رسانه‌های مخالف، تهدید خبرنگاران به پانزده سال حبس، پرخاشگری افسارگسیخته و غیرمتعهدانۀ پلیس. با حمله به اوکراین، دیگر کسی نمانده که معتقد باشد پوتین صرفاً مثل یک سیاست‌مدار روسیِ استانداردِ پساشوروی رفتار می‌کند.آیا می‌توان فرایند اندیشۀ پوتین را تبیین کرد؟ در اینجا، عواملی ابژکتیو و سوبژکتیو دخیل بودند. به‌لحاظ ابژکتیو، اشتباه نمی‌کرد که اوکراین دارد بیشتر و بیشتر در غرب ادغام می‌شود. توافق‌نامۀ اتحادیۀ اروپا و اوکراین، که پوتین در سال ۲۰۱۳ به‌شدت با آن مخالفت کرده بود، در سال ۲۰۱۴ امضا شد و در ۲۰۱۷ به مرحلۀ اجرا درآمد. ناتو هم در راه بود. حالا بوی سلاح‌های ناتو و حضور پرسنل ناتو در اوکراین می‌آمد. تلاش پوتین برای اعمال کنترل بر سیاست اوکراین از طریق تشکیل جمهوری‌های جدایی‌طلب دونتسک و لوهانسک ناکام مانده بود. درواقع ناکام ماند که هیچ، اثر معکوس هم داد. اوکراینی‌هایی که نسبت به عضویت در ناتو دودل بودند حالا حمایت می‌کردند و خیلی‌ها که طرف‌دار روسیه بودند مشاهده کردند که دست‌نشانده‌های روس در جمهوری‌های جدایی‌طلب چه‌ها کرده‌اند. اوکراین، این دمکراسی نیم‌بند، در سال ۲۰۲۱ در مقیاس خانۀ آزادی نمرۀ ۶۱ را به دست آورد، جمهوری‌های خلق دونتسک و لوهانسک (که تحت عنوانِ کلیِ «شرق دونباس» رقابت می‌کردند) نمرۀ ۴ گرفتند. هیچ‌کس نمی‌خواست به این حال‌وروز دچار شود. پوتین کریمه و بعضی از سرزمین‌های شرق را به چنگ آورده بود، اما اوکراین را از دست داده بود. پس از انتخاب جو بایدن که منادی تعهد دوبارۀ آمریکا به اروپا و ناتو و البتهاوکراین بود، اوضاع کمتر و کمتر بر وفق مراد پوتین پیش می‌رفت.اما او دست‌وپابسته هم نبود. در سال ۲۰۱۵، با زور سلاح، به توافق مینسک-۲ دست یافته بود، صلح‌نامۀ دشواری که هیچ‌یک از طرفین واقعاً به آن عمل نکردند و اوکراین را موظف می‌کرد مجدداً جمهوری‌های دونتسک و لوهانسک را در اوکراینِ واحد ادغام کند تا در خط‌مشی خارجی کشور حق وتو داشته باشند. پوتین شاید در سال ۲۰۲۲ هم می‌توانست به مینسک-۳ دست یابد. ضمناً اگر قبلاً اجرای توافق‌نامۀ مینسک را به دولت اوکراینی منتخب و دمکراتیکی واگذار می‌کرد، می‌توانست از ارتکاب دوبارۀ آن اشتباه پیشگیری کند. می‌توانست رهبری قابل‌اعتماد را در کیف منصوب کند. یک ماه پیش از حمله، دولت بریتانیا اعلام کرد اطلاعاتی دارد دال بر اینکه پوتین دقیقاً برای همین کار برنامه‌ریزی داشته است.اینجاست که وارد عوامل سوبژکتیو می‌شویم: چرا پوتین خیال می‌کرد می‌تواند چنین مانوری را در کشوری با وسعت اوکراین اجرا کند؟ البته که قطعاً پیروزی‌های نظامی‌اش به او دل‌وجرئت داده بود: پیروزی در چچن، گرجستان، کریمه، سوریه. او همواره اخلالگر بین‌المللی نقشه‌های غرب در بخش‌های مختلف دنیا بود و، با هزینه‌هایی نسبتاً کم، به موفقیت‌های بزرگی در این زمینه رسیده بود.احتمالاً اتفاقات اوکراین در سال ۲۰۱۴ هم به او دل‌وجرئت داده بود. کریمه بدون شلیک یک گلوله تسلیم روسیه شده بود. چند هفته بعد، گروه کوچکی از مزدوران میان‌سال موفق شدند صد مایل وارد خاک اوکراین شوند و شهر کوچکی به نام اسلاویانسک را تسخیر کنند، رویدادی که مرحلۀ فعال جنگ در شرق اوکراین را کلید زد. اگر گروهی بی‌نظم‌وترتیب می‌توانست چنین کاری کند، تصور کنید چه کارها که از یک ارتش واقعی برنمی‌آمد.این مسئلۀ مهم نیز مطرح بود که پوتین اوکراین را کشوری واقعی نمی‌دانست. این البته منحصر به پوتین نبود؛ بسیاری از روس‌ها متأسفانه دلیلی برای استقلال اوکراین نمی‌بینند. اما پوتین نسبت به این قضیه وسواس پیدا کرده و شواهد نقض هم اثری بر او ندارد. شاید اگر رهبر دیگری بود، می‌دید که اوکراین حاضر به تسلیم‌شدن در برابر اراده‌اش نیست و نتیجه می‌گرفت که نهادی مستقل است. اما پوتین پیش خود فکر می‌کرد حتماً فرد دیگری این کشور را کنترل می‌کند. هرچه نباشد، در بخش‌های دیگری از اوکراین که پوتین تسخیر کرده بود قضیه به همین منوال بود، او در جمهوری‌های خودخواندۀ خلق در شرق اوکراین دست‌نشاندگانی را برای حکومت منصوب کرده بود. پس شاید آمریکا هم یک دست‌نشانده (زلنسکی) منصوب کرده بود که با اولین طلیعۀ دردسر پا به فرار می‌گذاشت.۵. این قضیه تا کجا ادامه دارد؟تقریباً همه از مقاومت جانانۀ اوکراین شگفت‌زده شده‌اند: هم پوتین و هم تحلیلگران نظامی غربی حمله را درست پیش‌بینی کرده بودند، اما به‌غلط تصور می‌کرد که جنگ فوراً تمام خواهد شد. حتی شاید خود اوکراینی‌ها هم چنین باوری داشتند. قبل از جنگ، جامعه‌شناسانی که دربارۀ اوکراین پژوهش می‌کردند از اشتیاق اوکراینی‌ها برای مبارزه در راه کشورشان می‌گفتند، اما گفتن به جامعه‌شناس‌ها یک چیز است و رفتن به خط مقدم یک چیز دیگر. ولی مشخصاً اوکراینی‌ها تصمیم گرفته بودند بجنگند.پوتین قطعاً انتظار نداشت ولودیمیر زلنسکی به فردی شبیه وینستون چرچیل تبدیل شود. زلنسکی در سال ۲۰۱۹ به‌عنوان کاندیدای صلح انتخاب شده بود. اهل منطقۀ صنعتی جنوب‌شرق کشور بود و، با وجود تازه‌واردبودن در عرصۀ سیاست، در دور دوم انتخابات مقابل پترو پروشنکو با دریافت ۷۳ درصد از آرا قاطعانه پیروز شد. شعار انتخاباتی پروشنکو «ارتش! زبان! ایمان!» بود. اما انتخابِ زلنسکی را نفس تازه‌ای برای کشور می‌دانستند و می‌گفتند فردی است که می‌خواهد راه جدیدی را پیش بگیرد و مشتاق است با پوتین مذاکره کند تا درگیری‌ها پایان یابند. کارزار انتخاباتی پروشنکو هشدار می‌داد که زلنسکی نوچۀ کرملین است و کشور را خواهد فروخت، بااین‌حال مردم به او رأی دادند.در زمان وقوع دوبارۀ جنگ، زلنسکی دیگر محبوبیتی در اوکراین نداشت. نمرۀ تأیید مردمیِ او بیست‌وچند درصد بود. نتوانسته بود راهکاری صلح‌آمیز برای تعارض روبه‌وخامت در منطقۀ دونباس بیابد و مخالفانش را هم اذیت و آزار می‌کرد. ویکتور مدودچوک، متحد نزدیک پوتین که جبهه‌دارِ او در اوکراین به شمار می‌آمد، در حبس خانگی بود و پروشنکو، که همچنان رقیب سیاسی اصلی زلنسکی بود، بابت معاملات تجاری‌اش با مدودچوک و مناطق جدایی‌طلب در سال ۲۰۱۴، متهم به خیانت شده بود. بعد که بوی جنگ به مشام رسید، زلنسکی اصرار ورزید که این تهدیدها واقعی نیست. حتی دولت بایدن را بابت هراس‌آفرینی به باد انتقاد گرفت. شب قبل از حمله، به اوکراینی‌ها گفت با خیال راحت بخوابند. اما آفتاب نزده، اولین موشک‌های روسیه به اهدافشان برخورد کردند.روز قبل، زلنسکی طی سخنرانی آشفتۀ دقیقۀنودی‌اش خطاب به مردم روسیه گفته بود که اصلاً خواهان جنگ نیست. اما از سویی اعتقادی به سازش هم نداشت. تنها راه روشن صلح (يعنی اجرای مفاد مینسک) با گذر زمان برای اوکراینی‌ها غیرقابل‌تحمل‌تر از زمانِ امضایش شده بود. مردم حالتی را دوست ندارند که انگار همسایۀ بزرگ‌تر و خشمگین‌ترشان آن‌ها را با قلدری وادار به سازش کرده است. اکثر مفسران هم خاطرنشان می‌کردند که، با وجود هولناکیِ حملۀ روسیه، سازش و امتیازدهی زیاد از سوی زلنسکی احتمالاً باعث براندازی دولتش شود.اگر تنها راه پیشگیری از جنگ تسلیم بزدلانه بود، پس جنگ گزینۀ بهتری بود. اوکراین تصمیم گرفت بجنگد و جنگید.حالا که ارتش روسیه تجدیدقوا می‌کند و شهرهای اوکراینی را هدف بمب و خمپاره قرار می‌دهد، دولت‌های ناتو با تصمیم سختی روبه‌رو هستند: یا با وحشت به تماشای کشته‌شدن اوکراینی‌های بی‌گناه بنشینند، یا بیشتر درگیر شوند و خطر تعارضی گسترده‌تر را به جان بخرند. نمی‌توان گفت این قضیه تا کجا ادامه دارد. هنگام نوشتن این جستار که رهبران روسیه مطالباتی غیرمنعطفانه دارند، بعید است توافقی صورت گیرد. این هم سؤالی بی‌پاسخ است که، حتی اگر روسیه مطالباتی معتدلانه داشته باشد، آیا زلنسکی حاضر است، پس از این‌همه خون‌هایی که از مردمش ریخته شده، کریمۀ روسی و اوکراین شرقی را بپذیرد. حتی شاید مردم هم چنین چیزی را قبول نکنند.جنگ روزی به پایان خواهد رسید و پس‌ازآن، هرچند شاید نه در آینده‌ای چندان نزدیک، رژیم روسیه مجبور به تغییر خواهد بود. فرصت دیگری پیش خواهد آمد تا روسیه را در اتحاد کشورها بپذیرند. پس وظیفۀ ما این است که کارها را این بار متفاوت انجام دهیم، نه مثل دوران پساشوروی. اما این‌ها همه کار آینده است. فعلاً باید با درد و همدلی به انتظار بنشینیم و تماشا کنیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کیث گِسِن نوشته و در تاریخ ۱۱ مارس ۲۰۲۲ با عنوان «Was it inevitable? A short history of Russia’s war on Ukraine» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «آیا جنگ روسیه و اوکراین ناگزیر بود؟» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ تیر ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• کیت گِسِن (Keith Gessen) رمان‌نویس، خبرنگار، مترجم و معلم آمریکاییِ زادۀ روسیه است. او یکی از مؤسسان مجلۀ N+۱ و نویسندۀ کتاب‌هایی همچون کشوری وحشتناک (Terrible Country)  است.[۱]  Everyone Loses[۲]  تمایزی مصنوعی که با اهداف مختلف ظاهرسازی می‌شود، درحالی‌که تفاوتی واقعی وجود ندارد [مترجم]. ]]> کیت گسن تاریخ‌وسیاست Mon, 29 Aug 2022 05:14:19 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10679/ بهترين کتاب‌ها دربارۀ راست افراطی: گفت‌وگويی با کاس مود https://tarjomaan.com/interview/10674/ گفت‌وگوی سوفی روئل با کاس مود، فایوبوکس — سوفی روئل: امکانش هست همین ابتدای کار جوهرۀ راست افراطی را توضیح بدهید؟ راست‌های افراطی معمولاً چه باورهایی دارند؟کاس مود: جوهرۀ راستِ افراطی بومی‌گرایی۱ است، یعنی این باور که آدم بخشی از یک گروه ذاتیِ مبتنی بر فرهنگ یا نژاد است که باید یکدست باشد، و دیگران را تهدیدی در دستیابی به این یکدستی به شمار می‌آورد. راست‌گرایان افراطی دوست دارند کشورشان کشورِ مخصوص ملت یا نژاد خودشان باشد. دوست دارند درهای کشور را به‌روی دیگران ببندند و بقیۀ دنیا را فضایی تهدیدآمیز به حساب می‌آورند.تفاوت اساسی میان خودِ راست‌گرایان افراطی در دیدگاهشان نسبت به دمکراسی است. راست تندرو۲ اصولاً دمکراسی‌ستیز است. اعتقادی به این ندارد که مردم باید رهبرانشان را خودشان انتخاب کنند. راست رادیکال۳ به دمکراسی باور دارد، اما آن را حالتی افراطی از اکثریت‌گرایی۴ می‌داند. پس، برخلاف سیستم لیبرال‌دمکراسیِ ما که مصونیت‌هایی برای حق‌وحقوق اقلیت‌ها، حاکمیت قانون و تفکیک قوا قائل است، در مسلک راست رادیکال، اکثریت در زمینۀ «انتخاب رهبران» اجازه می‌یابند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند.روئل: از کتابتان، وضعیت امروزی راست افراطی۵، متوجه شدم مشکل این است که دیدگاه‌های راست رادیکال به جریان اصلی سیاست وارد شده‌اند. درست است؟ یعنی دیگر صرفاً گروه‌هایی حاشیه‌ای نیستند که لفاظی بومی‌گرایانه کنند.مود: بله. بخش زیادی از آثار موجود دربارۀ راست افراطی (و بعضی از کتاب‌هایی که امروز بررسی خواهیم کرد) در بستر دو دهۀ پایانی قرن بیستم قرار دارند، یعنی زمانی که راست رادیکال را چالشی برای جریان اصلی می‌دانستند. راست‌های افراطی از بیرون می‌آمدند، مسائل جدیدی با خود به همراه می‌آوردند، کارهایشان پذیرفتنی نبود.به نظر من، در قرن حاضر، راست رادیکال (با دیدگاه‌ها و کنشگرهایش) به جریان اصلی تبدیل شده است. پس امروزه تقریباً در تمام کشورها مهاجرت را مشکل به شمار می‌آورند. اسلام را مشکل به شمار می‌آورند. مهاجرت و امنیت را مرتبط به هم می‌دانند. در شمار فزاینده‌ای از کشورها هم احزاب راست رادیکال حالا احزابی عادی محسوب می‌شوند که می‌توان با آن‌ها ائتلاف تشکیل داد.این تغییری اساسی است. راست رادیکال نه‌تنها بزرگ‌تر و متداول‌تر شده، که مسائلش دیگر حتی مواضع راست رادیکال هم به شمار نمی‌آید. نمونه‌ای که اخیراً در مصاحبه‌ها ذکر می‌کنم این است که کمیسیون اروپا حالا نماینده‌ای برای «صیانت از سبک‌ زندگی اروپاییِ ‌ما» دارد که مهاجرت نیز زیرشاخۀ آن قرار می‌گیرد. این نمونۀ بارزِ ورود یک چارچوب راست افراطی به جریان اصلی است، اینکه مهاجرت و صیانت از «سبک‌ زندگی‌مان» مرتبط‌اند. وقتی هم پاپیچِ اورزولا فُن در لاین، رئیس جدید کمیسیون، شدند گفت «آهان، اینکه راست افراطی نیست. این از برنامه‌های خودمان منتج شده». حتی نمی‌فهمد که این را قبلاً از راست افراطی اتخاذ کرده‌اند. همان است و امروزه صرفاً به موضع راستِ جریان‌اصلی تبدیل شده است.روئل: این نگرش‌ها صرفاً از سر تعصب است یا دلیلِ جریان‌اصلی‌شدن این مسائل این است که مهاجرت واقعا نسبت به گذشته بیشتر رنگ‌وبوی یک «مشکل» را به خود گرفته است؟مود: بستگی دارد. در قرن‌ها و دهه‌های پیشین، دوره‌هایی از مهاجرت انبوه وجود داشته است. در دهۀ نخست قرن بیست‌ویکم، مهاجرت الزاماً بیشتر از دهۀ ۱۹۸۰ یا ۱۹۶۰ نبود. اما مشخصاً رابطه‌ای میان اینکه کشورهای بیشتر و بیشتری چندفرهنگی و چندنژادی می‌شوند و مسئلۀ هویت وجود دارد.موضوع اصلی به تعریف مسئله برمی‌گردد. اخیراً پدیده‌ای به نام «بحران پناهندگان» را تجربه کردیم که طی آن بیش از یک میلیون پناه‌جو وارد اروپا شدند. قبلاً هم موج‌های انبوهی از پناهندگان داشته‌ایم. در دهۀ ۱۹۵۰، مجارستانی‌ها بودند و در دهۀ ۱۹۶۰ چکسلواک‌ها. رقمشان به میلیون نمی‌رسید، اما صدها هزار نفر بودند. آن‌ها را تهدیدی برای امنیت و هویت ملی‌مان نمی‌دانستیم. هنگام مواجهه با آن‌ها به آزادی و دمکراسی و فرار از کمونیسم فکر می‌کردیم. حالا پناه‌جویان را با جهاد و تروریسم مرتبط می‌دانیم. اما این پیوند ضرورتی ندارد. می‌توان این افراد را با تراژدی انسانی یا فرصت‌های اقتصادی مرتبط دانست.نمی‌گویم مهاجرت مسئله‌ای سیاسی نیست، یا اینکه اسلام امکان ندارد مسئله‌ای سیاسی باشد. این‌ها مسائل سیاسی موجهی هستند که می‌توان درباره‌شان بحث و گفت‌وگو کرد، اما همیشه امکان تعاریف و دیدگاه‌های مختلف وجود دارد. امروزه بیشتر بحث‌ها مبتنی بر بزرگ‌نماییِ مشکل است، هم در پیوند میان مهاجرت و تروریسم و مسلمانان و هم آمار جرم‌وجنایت.روئل: به نظرتان چرا تفکرات راست افراطی برای بعضی‌ها جذابیت دارد و برای برخی دیگر نه؟مود: پژوهش‌ها نشان می‌دهد این تفکرات، به‌جز افرادی که به راست افراطی رأی می‌دهند، برای خیلی‌های دیگر هم جذابیت دارند. اکثریت‌های نسبی۶ و چه‌بسا اکثریت‌های مطلق اعتقاد دارند تعداد مهاجران بیش‌ازحد است، مجازات جرم‌وجنایت سبک است و نمی‌توان به سیاست‌مداران اعتماد کرد.منظور این نیست که مدارایمان روزبه‌روز کمتر می‌شود. اتفاقاً رواداری ما در قبال تنوع رو به افزایش است. نسل والدینم احتمالاً از نسل من نژادپرست‌تر باشد، اما در آن زمان عملاً هیچ غیرسفیدپوستی در هلند نبود. کسی دراین‌باره حرف نمی‌زد، اما پیش‌فرض این بود که هلندی‌ها سفیدپوست هستند و یا مسیحی‌اند یا سکولار. نیازی نبود آدم این را به زبان بیاورد، چون همه سفیدپوست بودند و همه یا مسیحی بودند یا سکولار. یکی از دلایل اصلی اینکه این مسئله حالا موضوعیت پیدا کرده ربطی به تغییر نگرش‌هایمان ندارد، بلکه به‌خاطر این است که خودِ موضوع برجسته‌تر شده و مردم در چارچوب آنچه عادی می‌پنداشتند احساس خطر می‌کنند.پس به نظرم کشمکش امروز، بیش از آنکه به نژادپرستی به معنای سنتی‌اش مربوط باشد، با چیزی مرتبط است که در بستر آمریکا اسمش را «برترپنداری نژاد سفید» گذاشته‌اند. مردم با حضور مهاجران یا مسلمانان یا غیرسفیدپوستان مخالف نیستند. نگرانی‌شان از این جهت است که آنجا دیگر کشور خودشان نیست و نگرش‌ها و ارزش‌های خودشان دیگر غالب نیستند. دلیلش این است که بسیاری از اصطلاحاً مهاجرها اتفاقاً در هلند، آلمان و بریتانیا زاده شدند و بار آمدند. آن‌ها بخشی از «ما» هستند، نه «‌آن‌ها». پس این استدلال که «ما مسیحی هستیم و آن‌ها مسلمان‌اند» یا «ما بریتانیایی‌ها یا هلندی‌ها سفید و مسیحی هستیم و مهاجران غیرسفیدپوست و مسلمان‌اند» دیگر واقعیت ندارد.روئل: آیا اصلاً با راست افراطی احساس همدلی می‌کنید؟مود: نه. با کسانی که با تغییر مشکل دارند همدلی می‌کنم، اما با بلاگردان‌گزینیِ۷ ملازمش اصلاً.روئل: خب، برویم سراغ کتاب‌هایی که در زمینۀ راست افراطی انتخاب کرده‌اید. اگر بر اساس تاریخ مرور کنیم، اولین کتاب فهرستمان می‌شود پوپولیسم رادیکال جناح‌راست در غرب اروپا ۸ (۱۹۹۴) اثر هانس-گئورگ بتس. دربارۀ این کتاب و اهمیتش توضیح بدهید.مود: معمولاً طوری دربارۀ راست رادیکال حرف می‌زنیم که انگار پدیده‌ای جدید است. بخش زیادی از تحلیل‌ها به ترامپ گره خورده، انگار همه‌چیز با او و برکسیت آغاز شد. اما این کتابِ ۲۵ساله از جبهۀ ملی فرانسه و حزب آزادی اتریش می‌گوید که حدود ۱۵ درصد از آرا را از آنِ خود می‌کنند. کتاب به‌خوبی یادآور می‌شود که این پدیده چقدر قدیمی است.مهم‌تر اینکه این کتاب (که به نظرم بهترین کتاب دربارۀ این موضوع است) مطالعات مدرن دربارۀ راست رادیکال و به‌‌خصوص علوم سیاسی را کلید زد. برخلاف کتاب بتس، تقریباً تمام آثار نوشته‌شده دربارۀ احزاب و سیاست‌های راست رادیکال شبه‌تاریخی بودند، آن‌ها را نوفاشیست به شمار می‌آوردند و به اشتراکات آن‌ها با فاشیست‌های سابق می‌پرداختند.بتس آن‌ها را حزب جدیدی محسوب کرد و رویکردش به آن‌ها نه از منظر فاشیست‌های دهۀ ۱۹۳۰، بلکه احزاب سبز دهۀ ۱۹۸۰ بود. او می‌گفت «بسیار خب، برای درک ظهور راست افراطی نباید به جنگ جهانی دوم نگاه کنیم، بلکه باید به تحولاتی در جامعه توجه کنیم که میدان را برای احزاب جدید گشوده، سبزها در چپ و راست‌های افراطی در راست».این رویکرد آکادمیکِ بسیار بی‌طرفانه‌تری نسبت به راست افراطی بود که بصیرت ما را به‌شکل چشمگیری افزایش داد، چراکه مدت‌های مدید سخت می‌شد فهمید چطور حزبی که نسخۀ مدرن هیتلر به شمار می‌آید توانسته ۱۵ درصد از آرا را به خود اختصاص دهد. چطور ممکن است ۱۵ درصد از فرانسوی‌ها از هولوکاست حمایت کنند؟ اگر راست افراطی را نوفاشیست بدانیم، منطقاً باید چنین سؤالی از خود بپرسیم. پس وقتی راست افراطی را گروه جدیدی از احزاب دانستیم که تا حد زیادی بر پایۀ دیگر انواعِ احزاب معاصر (نه احزاب فاشیست دهۀ ۲۰ و ۳۰) عمل می‌کنند، دیدگاهمان واقعاً تغییر کرد.این کتاب چند موضوع مهم را هم مطرح می‌کند. از اولین کتاب‌هایی بود که دربارۀ پوپولیسم و سیاستِ بیزاری۹ صحبت کرد. نویسنده به بیزاریِ نهفته در دل کسانی می‌پردازد که به این احزاب رأی می‌دهند. این رأی‌ها نوعی اعتراض بود، نوعی سرخوردگی از ورود مهاجران. مسئله به مهاجرت مربوط بود، اما این با تفکرات نژادپرستانۀ قدیمی فرق داشت. پس کتاب از این جهت هم جریان‌ساز است.روئل: نویسنده می‌گوید اولین احزاب چپ رادیکالی که حمایت مردمی چشمگیری به دست آوردند احزاب ترقی‌خواه دانمارکی و نروژی در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ بودند. این موضوع به نظرم عجیب آمد، چراکه این دو کشور واقعاً ثروتمندند.مود: بله، اتفاقاً یکی از ضعف‌های مطالعۀ بتس این است که صرفاً بر کشورهایی تمرکز می‌کند که راست افراطی در آن‌ها موفق بوده است. تقریباً تمام این کشورها ثروتمند بودند و بهترین اقتصادها و کمترین آمار بیکاری را داشتند، کشورهایی مثل اتریش، دانمارک و نروژ. فرانسه یکی از معدود استثنائات بود، اما حتی فرانسه هم در آن زمان اوضاع بدی نداشت.بتس دو گونۀ فرعی را شناسایی می‌کند و میان پوپولیسم نولیبرال و پوپولیسم ملی تمایز قائل می‌شود. پوپولیست‌های نولیبرال احزاب ترقی‌خواه دانمارک و نروژ هستند. آن‌ها با هستۀ قدرت‌ سر ستیز دارند، اما ستیزِ اصلی‌شان بیشتر با دولت رفاه است. پوپولیست‌های ملی (آنچه معمولاً راست رادیکال می‌خوانیم) آن‌هایی‌اند که با هستۀ قدرت‌ سر ستیز دارند، اما مخالف مهاجرت هم هستند. این تمایز امروزه هنوز موضوعیت دارد.یکی دیگر از جریان‌سازی‌های بتس این است که برای اولین بار توجهش را معطوف می‌کند به آنچه اسمش را «پرولتاریایی‌شدن» حوزه‌های انتخاباتیِ احزاب پوپولیست ملی می‌گذارد. تفسیر قدیمی از رأی‌دهندگان به راست افراطی این بوده که جماعتی کوچک و مستقل‌اند متشکل از مالکان شرکت‌ها، کشاورزان و غیره. بتس متوجه شده که، در دهۀ ۱۹۹۰، به‌خصوص حوزه‌های انتخاباتیِ جبهۀ ملی فرانسه و حزب آزادی اتریش بیشتر و بیشتر کارگری می‌شوند. درنتیجه، احزاب هم به سیاست‌های میانه‌گرایانۀ حامی دولت رفاه تغییر موضع می‌دهند.پس احزاب راست افراطی از حوزۀ انتخاباتی‌شان پیروی می‌کنند. این احزاب ابتدا حامی بازار و کسب‌وکارهای کوچک بودند، اما با کارگری‌شدن حوزۀ انتخاباتی‌شان کم‌کم شووینیسم رفاه را اتخاذ می‌کنند، یعنی از دولت رفاه حمایت می‌کنند، اما فقط برای «مردم خود»شان. تمام این بحث‌ها امروزه همچنان کاملاً موضوعیت دارد.روئل: نویسنده در ابتدای کتاب می‌گوید «ظهور پوپولیسم راست افراطی ظاهراً اشتراکاتی با ظهور فاشیسم در دوران بین دو جنگ جهانی دارد». پس آیا او هم مقایسه‌هایی تاریخی با فاشیسم انجام می‌دهد؟مود: با توجه به اینکه این احزاب در آن زمان بسیار کوچک بودند، چه جالب است خواندن این مطلب و مشاهدۀ اینکه بتس چقدر نگرانشان بوده است. این اتفاقاً یکی از موضوعاتی است که در کتاب خودم به‌عنوان بخشی از ورود به جریان اصلی بررسی می‌کنم. امروزه خوشحال می‌شویم اگر حزب‌های راست افراطی فقط یک‌سوم از آرا را به خود اختصاص بدهند. در دهۀ ۱۹۹۰، وقتی ۷ درصد از آرا به آن‌ها تعلق می‌گرفت به خیابان‌ها می‌ریختیم.ولی به نظرم این موضع نقش خیلی کم‌رنگی در کلیت کتاب دارد. جذابیت موضوع را بالا می‌برد، اما نویسنده در سراسر کتاب به‌صراحت اعلام می‌کند که این فاشیسم مدرن نیست؛ تهدیدی متفاوت است و شرایط هم فرق دارد.روئل: برویم سراغ کتاب بعدی از فهرستِ بهترین کتاب‌های مربوط به راست افراطی: عصیان در جناح راست۱۰ نوشتۀ رابرت فورد و متیو گودوین. کتاب دربارۀ حزب راست افراطی بریتانیا، یوکیپ۱۱، است و نسخه‌ای که من دارم تصویر نایجل فراژ را در حال نوشیدن آبجو روی جلد دارد. دربارۀ این کتاب توضیح بدهید و اینکه چرا به نظرتان کتاب خوبی برای درک راست افراطی است.مود: من به دو دلیل می‌گویم این کتاب برای مخاطب عام واقعاً خوب است. اول اینکه خلاصه‌ای فوق‌العاده از بصیرت‌های کلیدیِ ۲۵ سال تحقیقات علوم اجتماعی دربارۀ راست رادیکال است. نویسندگان همه‌چیز را به بهترین شکل درآورده‌اند. این کتاب نمونۀ بارز پژوهش آکادمیک درست‌وحسابی هم هست که هم از تئوری و هم از داده بهره می‌گیرد و، به شکلی کاملاً دسترسی‌پذیر، به موضوعی بسیار به‌روز می‌پردازد. فروش این کتاب بیشتر از هر کتاب علوم سیاسی دیگر بوده است (شنیده‌ام ۸ هزار نسخه فروخته که برای علوم سیاسی رقم خیلی خوبی است) و به نظرم این فروشِ مناسب به‌خاطر نوشتار خیلی خوبش است. مفاهیم، به‌منظور سادگی، آبکی نشده‌اند، یعنی مطالبش درست‌وحسابی است، اما درعین‌حال قابل‌درک هم هست.این کتاب ظهور یک حزب، یوکیپ، را در بستر گسترده‌ترِ چیزی قرار می‌دهد که «عصیان» در جناح راست نام گرفته است. درنتیجه مطلب از یوکیپ فراتر می‌رود و بصیرت مناسبی دربارۀ دلیل وقوع برکسیت هم در اختیارمان می‌گذارد، چراکه ریشه‌ای مشترک دارند. این عصیان تبعاتی مثل یوکیپ دارد، اما توری‌ها۱۲ را هم به راست می‌راند و فردی مثل بوریس جانسون را به وجود می‌آورد. به نظرم نقطۀ قوت کتاب همین است. تغییری اجتماعی را نشان می‌دهد که یوکیپ نتیجۀ آن است،  نه علتش.روئل: نمی‌دانستم که یوکیپ در مدرسۀ اقتصاد لندن کلید خورده! طبق مسیری که نویسندگان کتاب ترسیم می‌کنند، از سال ۲۰۱۱ بود که یوکیپ از حاشیه‌ها به تهدیدی جدی نسبت به حزب توری تبدیل شد. دلیل اصلی این امر چه بود؟ آیا مردم احساس می‌کردند هویت بریتانیایی‌شان در معرض خطر است؟مود: عصیانْ بزرگ‌تر از این‌هاست و به پوپولیسم هم مربوط می‌شود. نارضایتی‌هایی از هر دو حزب سیاسی وجود دارد که چرا کاری به کار مسائل کلیدی ندارند و مثل هم‌اند. نویسندگان دربارۀ گروهی بزرگ از افراد می‌نویسند که احساس وانهادگی یا به‌اصطلاح «جاماندگی» می‌کنند. این استدلالی قدیمی است دربارۀ مفهومی که در ادبیات اسمش را «بازندگانِ مدرن‌شدن/جهانی‌شدن» گذاشته‌ایم، بدین معنا که فرایندی از جهانی‌شدن وجود دارد که بعضی را برنده و بعضی را بازنده می‌کند. این فی‌نفسه درست است، اما دستۀ ابژکتیوی وجود ندارد. اینکه برنده باشید یا بازنده تا حدی به تعریف خودتان برمی‌گردد. اتفاقاً خیلی‌ها هستند که به‌لحاظ ابژکتیو چیزهای زیادی از مدرن‌شدن برده‌اند، اما احساس شکست می‌کنند. دولت سرمایه‌گذاری زیادی روی آن‌ها یا شهرهایشان کرده، اما حس می‌کنند جا مانده‌اند. پس این خالی از حقیقت نیست که افرادی که حس می‌کنند بازندگان جهانی‌شدن هستند بیش از دیگران از راست رادیکال حمایت می‌کنند، اما خب این دسته‌ای بسیار مبهم است.یک مشکل دیگر هم با این اصطلاح دارم: چنین تصوری به دست می‌دهد که دو گروه وجود دارد، برندگان و بازندگانی که احساس جاماندگی می‌کنند. اما درواقع گروه سومی هم وجود دارد که از دیرباز جامانده بوده است. جاماندگان فعلی کارگران سفیدپوست هستند، افرادی که در دوران صنعتی‌شدن اوضاع خوبی داشتند. اما همه پیشرفت کردند و آن‌ها سر جایشان ماندند.اما دستۀ سومی هم زیر آن‌ها وجود دارد که عمدتاً غیرسفیدپوست هستند و هیچ‌کس هیچ‌وقت اهمیتی به آن‌ها نمی‌داده است. این افراد جایی در کتاب ندارند. وقتی «جامانده» به دسته‌ای هنجاری تبدیل می‌شود (مثلاً در گفتمان دیوید گودهارت که در آن «یک‌جایی‌ها» و «هرجایی‌ها» وجود دارند) آن‌وقت حتی اسمی هم از فقیرترین افراد به میان نمی‌آید. فقرا این‌گونه‌اند.روئل: چیزی که درک نمی‌کنم این است که چرا شعارهای راست رادیکال را باید راهکاری برای جاماندگان دانست، یا حالا هر اسم دیگری که دارند، گروهی که احساس ناخرسندی یا بیگانگی می‌کنند.مود: این فرصت خوبی است برای سوق‌دادن بحث به روث وُداک، چراکه این یکی از نقاط قوت کتابش تحت عنوان سیاست ترس: معنای گفتمان‌های پوپولیستی جناح راست۱۳ است.بیشتر مطالعات اولیه درباب راست افراطی و احزاب راست رادیکال بر تبیین وجه تقاضا تمرکز داشتند. چرا کسی باید به راست افراطی رأی بدهد؟ بیشتر تبیین‌ها هم جبرگرایانه بود: دلیلش مهاجرت یا بیکاری یا فاشیست‌بودن آن‌هاست. چنین تبیین‌هایی این را مفروض می‌گرفتند که آنچه راست رادیکال عرضه می‌کند محلی از اعراب ندارد. پس فرقی نداشت که رهبرشان فردی کاریزماتیک بود یا یک میمون، نتیجه یکی می‌شد.طبیعتاً واقعیت این‌طور نیست. دلیل دارد که نایجل فراژ موفق شده و نیک گریفین، که رهبر حزب ملی بریتانیا بود، راه به جایی نبرد. تفاوت به این برمی‌گردد که این افراد چه چیزی برای عرضه دارند. یوکیپ معتدل‌تر است و شیوۀ کار فراژ فرق دارد. موفق‌تر است و پروپاگاندایش را با زبانی چرب‌تر ارائه می‌دهد.روث وُداک از برجسته‌ترین گفتمان‌پژوهان جهان است. گفتمان یعنی بررسی پروپاگاندا در بستر سیاسی‌اش. مثلاً یکی از شعارهای قدیمی حزب فلمیش بلاک (وی‌بی)۱۴ این بود: «۵۰۰ هزار نفر بیکار داریم، پس چرا کارگر مهاجر بیاوریم؟». در ظاهر، این  صرفاً یک سؤال است. اما اگر آن را در بستر سیاسی‌اش بنگریم، نگرشی ضدمهاجرتی است.وُداک نشان می‌دهد کار احزاب راست رادیکال تخطی از هنجارها و شکستن تابوهای سیاسی است. این همان بخشِ پوپولیستی کارشان است که جذابیت زیادی هم دارد. وقتی افراد سرخورده می‌شوند، دوست دارند کسی هستۀ قدرت‌ را تکانی بدهد. عنصر بی‌باکی هم در آن نقش دارد. این افراد را ببینید، جسورانه به جایی می‌روند که همۀ ما دوست داریم برویم! خیلی‌ها هستند که دوست دارند بروند بیرون و حرف‌های نژادپرستانه یا جنسیت‌زده به زبان بیاورند، اما به‌خاطر هزینۀ اجتماعی‌اش از این کار صرف‌نظر می‌کنند. درعوض، کسی را که چنین کاری می‌کند می‌ستایند. این است تابوشکنی. این است کاری که ترامپ همیشه انجام می‌دهد. می‌گوید «این چیزها برای من مهم نیست». خیلی‌ها دوست دارند این‌طور باشند.جبهۀ ملی بهترین شعار را در دهۀ نود داشت: «ما افکار شما را به زبان می‌آوریم». مسئله این نیست که ما باهوش‌تریم؛ ما دقیقاً مثل شماییم، اما به نیابت از شما می‌جنگیم، چون می‌دانیم چه هزینۀ اجتماعی‌ای در انتظارتان است و حاضریم به‌جای شما آن را به جان بخریم. پس وُداک نشان می‌دهد که تخطی از هنجارها یک وجه قضیه است.وجه دیگرݧݧْ بلاگردان‌گزینی و سیاست ترس است. چرا باید به احزابی رأی داد که بلاگردان انتخاب می‌کنند؟ چون آن‌ها برای بدبودن اوضاع زندگی دلیل می‌آورند. دلیلش این نیست که از منطقه‌ای که حالا دیگر شغلی در آن نیست نقل‌مکان نکردید یا اینکه تحصیلاتتان را به پایان نرساندید. یا چیزی پیچیده همچون اینکه اقتصاد تغییر کرده و دیگر نیازی به شغلتان نیست. نه، دلیلش مهاجران هستند. دلیل خراب‌بودن اوضاع را باید در مهاجران جست، آن‌ها تجلی تقصیر هستند.تمرکز بر مهاجران همچنین گروهی خودی و گروهی غیرخودی به وجود می‌آورد. مسئله فقط منِ نوعی، یعنی یک فرد تک‌افتاده، نیستم. نه، من بخشی از یک ملت قدرتمندم که با این گروه غیرخودی می‌جنگد. همین سیاست ترس باعث شکل‌گیری نوعی اضطرار می‌شود. به ما حمله شده است. منِ نوعی می‌ترسم و به دنبال راهکارهای رادیکال می‌روم. باید فوراً کاری کنیم! نمی‌توان به حدوحدود معمول پایبند ماند، اقدامی سخت مورد نیاز است.اینجاست که راست افراطی وارد می‌شود. بخش مهمی از گفتمان پوپولیستی و به‌خصوص گفتمان راست افراطی مربوط به ایجاد حس بحران است. وقتی بحرانی در کار باشد، برجستگی و اضطرار به وجود می‌آید. جریان اصلی شکست خورده است؛ پس باید جایی بیرون از چارچوب‌های معمول دنبال چاره گشت. این حزب راست افراطی گزینۀ بدی نیست، آخر الان وضع بحرانی است! معمولاً حرف‌های تند می‌زنند و من هم ترجیح می‌دهم به همان محافظه‌کاران پایبند بمانم. اما درحال‌حاضر به کسی نیاز داریم که پیله را واقعاً پاره کند، پس به نایجل فراژ رأی می‌دهم.روئل: وای، واقعاً هم قدرتمند است. نویسنده بر رهبران کاریزماتیک و رهبر راست افراطیِ اتریشی، یورگ هایدر، تمرکز می‌کند که در سال ۲۰۰۸ (هنگام رانندگی با سرعت دو برابر حد مجاز) در سانحه‌ای جان خود را از دست داد. او از نوعی «صحنه‌آرایی سیاست» می‌گوید که «خیلی زود مرزهای میان سرگرمی و سیاست جدی و میان فانتزی‌سازی سیاست و سیاسی‌سازی فانتزی را از بین برد». من را یاد ترامپ انداخت.مود: دقیقاً. نویسنده بر دو بخش از وجه عرضۀ راست افراطی تأکید می‌کند: از یک سو، وجه عرضۀ درونی که همان چیزهایی است که راست افراطی عرضه می‌کند؛ و از سوی دیگر، وجه عرضۀ بیرونی که دیگران و به‌خصوص رسانه‌ها عرضه می‌کنند. وُداک نشان می‌دهد که رسانه‌های امروزی (که معنایشان به‌طور چشمگیری تغییر یافته و بسیار تجاری‌تر شده‌اند) چگونه ظهور افرادی مثل هایدر و فراژ را تسهیل می‌کنند. این افراد رهبرانی کاریزماتیک و خوش‌رسانه هستند و برای رسانه‌ها مثل مواد مخدر عمل می‌کنند. نمی‌توان در برابرشان مقاومت کرد، چراکه می‌فروشند. همین افراد نقل‌قول‌های رسوایی‌آوری را در اختیار می‌گذارند که رسانه‌ها برایشان له‌له می‌زنند.نکتۀ مهم اینکه راست افراطی صرفاً منفعل نیست، بلکه در موفقیت یا شکست خودش نقش دارد. رسانه‌ها نقش مهمی ایفا می‌کنند، اما قضیه پیچیده است. رسانه‌ها به‌ندرت دوست و حامیِ واقعی راست افراطی هستند.روئل: برویم سراغ کتاب بعدیِ فهرستتان: چطور افراطی عادی شد نوشتۀ سینتیا میلر-آیدریس که دربارۀ فرهنگ جوانان در آلمان است. کمی توضیح بدهید که این کتاب چه چیزهایی دربارۀ راست افراطی به ما می‌آموزد.مود: سینتیا میلر-آیدریس جامعه‌شناس است و بر آموزش و جوانان تمرکز دارد. هر دوی این موضوع‌ها در هر بحث سیاسی و به‌خصوص راست افراطی اهمیت دارند. می‌دانیم که نگرش‌های سیاسی‌مان عمدتاً در بیست‌وچندسالگی شکل می‌گیرند، اما عملاً هیچ‌کس دربارۀ جوانان تحقیق نمی‌کند. عامل بدیع‌بودن این کتاب همین است، که با توجه به فراوانیِ کتاب‌ها و مقالات دربارۀ راست افراطی واقعاً کار سختی است.کتاب به مُد، که به هویت بسیار نزدیک است، و خرده‌فرهنگ راست افراطی می‌پردازد. مطالعاتِ واقعاً  کمی در این باب داریم و آن‌هایی هم که هستند تقریباً همه به کله‌پوستی‌های نازی می‌پردازند که عمدتاً پدیده‌ای مربوط به دهۀ ۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۹۰ بود. امروزه تنوع خیلی زیادی در خرده‌فرهنگ‌های راست افراطی وجود دارد و میلر-آیدریس نشان می‌دهد که این فرهنگ‌ها چگونه وارد جریان اصلی می‌شوند. پس حتی اگر کت یا نوع دیگری از لباس مقبول می‌پوشید، می‌توانید بخشی از باورهایتان را در آن بگنجانید و هم‌رنگ جامعه شوید، درحالی‌که این‌کاره‌ها می‌دانند تفاوت دارید. پس، با آنکه در دهۀ ۱۹۸۰ اگر اسم «مهاجرت» را می‌آوردید همه شوکه می‌شدند، امروزه تا وقتی علناً فریاد نزنید «زیک هایل»۱۵ کسی کارتان را چیزی جز تحریک به حساب نمی‌آورد.میلر-آیدریس اهمیت نمادها را در خرده‌فرهنگ‌ها نشان می‌دهد و به نظرم نکتۀ واقعاً جالب این است که نمادها مدام در حال تغییرند. ما هنوز تصور می‌کنیم نمادهای راست افراطی صلیب شکسته و شاید صلیب سلتیک هستند، اما امروزه نمادها تنوع زیاد و کارکردهای مختلفی دارند. از یک سو، باید از چنگ قانون گریخت، قانونی که مثلاً در آلمان بسیار سخت‌گیرانه است. مثل موش‌وگربه‌بازی است. سعی می‌کنید نمادی بسازید که به خودی‌ها اعلام کند «من راست افراطی‌ام»، اما دولت نتواند تشخیصش دهد. قضیه به مد هم مربوط است. امروزه فرهنگی بسیار بصری داریم، فرهنگ میم، و راست افراطی هم بخشی از این بازی است. سبک واقعاً تغییر کرده است. امروزه همه می‌توانند یک کله‌پوستی نازی را تشخیص دهند، اما هر روز از کنار کسانی که لباس راست افراطی می‌پوشند می‌گذریم، بی‌آنکه بشناسیمشان.این چیز منحصربه‌فردی نیست. هولیگان‌های فوتبالی هم از همان دهۀ ۱۹۹۰ چنین کاری می‌کردند. هزارویک نوع برند گران‌قیمت (همچون استون آیلند) دارند که عادی به نظر می‌رسند و واقعاً هم عادی‌اند. اما باعث می‌شوند اعضای خرده‌فرهنگ هولیگان‌های فوتبالی همدیگر را بشناسند و پلیس‌ها بو نبرند.روئل: پس نویسنده از برندهای تجاری موفقی می‌نویسد که برای «نیپسترها» یا همان هیپسترهای نئونازی جذابیت دارند؟مود: البته خودِ نویسنده چندان علاقه‌ای به این اصطلاح ندارد، چون رسانه‌ها زیاد از آن دم می‌زنند. جنبش هویت‌خواهیِ هیپسترهای نازی بیش‌ازحد مورد توجه رسانه‌ها قرار می‌گیرد. نویسنده می‌خواهد نشان بدهد که این فرهنگ در بعضی محافل چقدر فراگیر است. او بر مدارس فنی‌وحرفه‌ای در آلمان تمرکز می‌کند و با چندین دانش‌آموز مصاحبه می‌کند. فقط بعضی‌ها در این گود هستند،اما تقریباً همه از آن خبر دارند. همه می‌شناسندش، حال‌آنکه معلمانشان خبر ندارند جریان از چه قرار است.بعضی از این برندها واقعاً گران‌اند. بعضی‌ها را فقط می‌توان از طریق فروشگاه‌های آنلاین راست افراطی خرید، اما برخی دیگر، مثل تور اشتاینار، بوتیک دارند. چند سال پیش رفته بودم پراگ. در یکی از گران‌ترین خیابان‌های تجاری شهر قدم می‌زدم که از کنار مرکز خرید بسیار کوچک اما باکلاسی رد شدم. چشمانم از حدقه بیرون زد وقتی دیدم یک فروشگاه تور اشتاینار آنجا هست. دو سال بعد هنوز برپا بود، پس حتماً فروششان خوب است، چون اجاره‌های آن خیابان خیلی بالاست. این هم دیگر ویژگی جالب کتاب است. پول زیادی در راست افراطی وجود دارد. برخی از اعضای این خرده‌فرهنگ از صمیم قلب به آن باور دارند و برخی دیگر صرفاً می‌خواهند آن را بدوشند.با خواندن کتاب می‌فهمیم این نمادها درون اجتماع چه اهمیت زیادی به‌عنوان دال و نشانگر دارند. ما اساتید دانشگاه وقت خیلی کمی بر این نمادها می‌گذاریم، چون معمولاً متون و چیزهای ایدئولوژیکِ دشوار را مطالعه می‌کنیم. بچه‌ها اما کاری به این کارها ندارند. کمتر نئونازی‌ای پیدا می‌شود که نبرد منِ هیتلر را خوانده باشد، اما همه عاشق پرچم نازی‌ها هستند. محکم است. قوی است. در خیابان، قرار نیست با صلیب شکسته این‌طرف و آن‌طرف بروید، چون پلیس جلویتان را می‌گیرد، اما به‌جایش نشانگرهای دیگری داریم که ظاهر زیبایی هم دارند، اما در منطقۀ خاکستری‌اند.روئل: می‌رسیم به پنجمین و آخرین اثر از فهرست بهترین کتاب‌های مربوط به راست افراطی: پوپولیسم جناح راست در آمریکا ۱۶ نوشتۀ چیپ بِرله و متیو لیون که بررسی‌شان را تا دوران استعمار عقب می‌برند.مود: دلایل زیادی برای انتخاب کتاب برله و لیون وجود دارد، اما مهم‌ترینش این است که پیشینۀ طولانی راست افراطی را در ایالات‌متحده نشان می‌دهد. راست افراطی با ترامپ آغاز نشد. نویسندگان این نکته را به شکلی شبه‌تاریخی نشان می‌دهند. آن‌ها فعالان اجتماعی‌‌ای هستند که دست به تحقیق زده‌اند، نه دانشگاهی، اما چارچوب مفهومی کاملاً استواری را مبنای کارشان قرار می‌دهند.برله و لیون دربارۀ توطئه‌گرایی و اهمیت تئوری‌های توطئه صحبت می‌کنند، که به‌خصوص در ایالات‌متحده اهمیت زیادی دارد. دربارۀ سیاه‌نمایی و بلاگردان‌گزینی نیز حرف می‌زنند، موضوعی که وُداک هم به آن می‌پردازد. بعد اصطلاح بخصوصی را به کار می‌برند که بیشترین کاربرد را در آمریکا دارد: تولیدگرایی۱۷. از این مفهوم خیلی خوشم می‌آید. ترکیبی از بومی‌گرایی و پوپولیسم است. در تولیدگرایی، آدم خودش را عضو طبقۀ تولیدکننده به شمار می‌آورد، یعنی افرادی که چیز می‌سازند. بانکداران و نخبگان از بالا آن‌ها را تلکه می‌کنند و می‌دوشند، اما از پایین هم مهاجران و غیرسفیدپوستان آن‌ها را می‌دوشند و از طریق دولت رفاه حاصل دست‌رنج آن‌ها را می‌خورند.نویسندگان این کتاب نشان می‌دهند که هرچند راست افراطی هرگز حزب یا سیاست‌مدار موفقی در سطح فدرال نداشته، اما از قدیم وجود داشته‌اند.روئل: بخشی از کتاب دربارۀ میهن‌پرستان و شبه‌نظامیان است. آیا سلاح بخش مهمی از این جهان‌بینی راست افراطی در آمریکاست؟مود: این هم داستانی دارد. سلاح چنان فراگیر و محبوب است که نمی‌توان تمایزی میان راست جریان اصلی و راست رادیکال دربارۀ آن قائل شد. یکی از داشته‌های مختص ایالات‌متحده، که در هیچ کشور دیگری مشاهده نمی‌شود، سنت خاصی از راست ضددولتی و تادندان‌مسلح است. از نظر تاریخی، راست افراطی معمولاً به دولت باور دارد و خواهان دولتی قوی و مرکزی است تا کارها را پیش ببرد. اما، در آمریکا، شبه‌نظامیان ضددولتی و شهروندان برجسته‌ای داریم که معتقدند بالاترین سطح مجاز قدرتْ سطح محلی است. آن‌ها به دولت فدرال اعتمادی ندارند و یکی از دلایل مسلح‌بودنشان همین است: اینکه از خود دربرابر دولت محافظت کنند. این از ذهنیت غرب وحشی و تاریخ مختص ایالات‌متحده نشئت می‌گیرد.این موضوع اهمیت دارد، چراکه صحنۀ شبه‌نظامیان همواره سرزنده و پرتکاپو بوده است. درحال‌حاضر، کلی شبه‌نظامیان جدید و متفاوت داریم، مثلاً سه‌درصدی‌ها یا سوگندداران. امروزه این شبه‌نظامیان دچار نوعی بحران هویت شده‌اند چون، طبق سنت، مخالف دولت و به‌خصوص دولت فدرال هستند، اما ترامپ را دوست دارند. پس حالا از ترامپ حمایت می‌کنند ولی علیه «دولت پنهان» هستند. ادعا می‌کنند نژادپرست نیستند و بعضاً حتی اعضای غیرسفیدپوست هم دارند، اما معمولاً از نئونازی‌ها حمایت می‌کنند و طرف نیروهای راست رادیکال و بومی‌گرا را می‌گیرند.اما اسلحه وجهی کلیدی است. اسلحه باعث می‌شود یک گروه سه‌نفره در ایالات‌متحده به‌طور بالقوه خطرناک باشد، حال‌آنکه در اروپا چنین نیست. در آمریکا می‌توان سلاح نیمه‌خودکار تهیه کرد. منِ نوعی می‌توانم یک تُک ‌پا به فروشگاه بروم و به‌صورت کاملاً قانونی سلاح نیمه‌خودکار بخرم.روئل: در جایی از کتاب می‌خوانیم، «به‌جای اینکه پوپولیست‌های جناح راست را تندروهایی متعصب یا پارانوید بخوانیم یا تصویری شاعرانه از آن‌ها ارائه کنیم و بگوییم ‘مردمی’ هستند که زیر بار ستم نمی‌روند، باید بفهمیم که این جنبش‌ها هم پیچیده و هم خطرناک‌اند: پیچیده به این دلیل که هم گلایه‌های موجه و هم خودخواهانه دارند، خطرناک به این دلیل که بیم و امید مردم را به‌سمت شورش‌هایی گمراهانه هدایت می‌کنند که فقط به افزایش نابرابری و ستم می‌انجامد». شما با این حرف موافقید؟مود: تا حدی. موضعِ آن کاملاً چپ‌گرایانه است، ولی با آن همدلم. بااین‌حال، باور ندارم که تمام هواخواهان راست افراطی لزوماً ستم‌دیده باشند. طبیعتاً بخشی از راست افراطی را سفیدپوستانی تشکیل می‌دهند که به مشکل اقتصادی برخورده‌اند و، به‌جای اینکه نئولیبرالیسم را مقصر بدانند، انگشت اتهام را به‌سوی مهاجران می‌گیرند. این افراد در استدلال برله و لیون جای می‌گیرند.اما بخش دیگری از راست افراطی هم از افراد مرفه و تحصیل‌کرده تشکیل شده است. آن‌ها قربانیِ هیچ‌چیز نیستند. گمراه نیستند. صرفاً نژادپرست‌اند و به برتری نژاد سفید اعتقاد دارند. مشکل من با سخنان مربوط به «جاماندگان» نیز همین است. تا حدی درست است، هرچند حتی اگر تحصیل‌کرده هم نباشید و مشکل مالی داشته باشید، لزوماً این‌طور نیست که چاره‌ای جز گرویدن به راست افراطی یا نژادپرستی در کار نباشد. خیلی‌ها هستند که تحصیلات کمتری دارند و وضعیت اقتصادی‌شان به‌مراتب بدتر است، اما با کارگران غیرسفیدپوست احساس همبستگی می‌کنند.پس این قسمتی است که نمی‌پسندم. به نظرم این نگرش که رأی‌دهندگان به راست افراطی را کارگرانی دارای دغدغۀ اقتصادی ولی گمراه‌شده بدانیم از گرایش‌های چپ سرچشمه می‌گیرد. مثل مدل قدیمی مارکسیسم است که از آگاهی کاذب حرف می‌زد. قبلاً مردم با دین گمراه می‌شدند، حالا از طریق نژادپرستی. اما این فقط بخشی از آن حوزۀ انتخاباتی است و به نظرم حتی لزوماً مهم‌ترین بخش هم نیست.روئل: آیا وجه دیگری از راست افراطی هست که در کتاب‌ها مطرح شده و باید درباره‌اش حرف بزنیم، اما هنوز صحبتی از آن نکرده‌ایم؟مود: دربارۀ جنسیت حرف نزده‌ایم که در بعضی از کتاب‌ها و به‌خصوص کتاب وُداک مطرح می‌شود.روئل: بله، و خودتان هم در کتاب وضعیت امروزی راست افراطی یک فصل را به این موضوع اختصاص داده‌اید.مود: بله، شاید حتی بدیع‌ترین فصلِ کتاب باشد. به نظرم یکی از دلایل اصلی اهمیت جنسیت این است که پیچیدگی راست افراطی امروزی را نشان می‌دهد. راست افراطی امروزی صرفاً جنبشی مثل بقیۀ جنبش‌ها نیست، نه به‌لحاظ ایدئولوژی، نه انواع سازمان‌دهی و نه شکل‌های فعالیت.البته که هنوز هم رهبران کلاسیک، قلدر و نرینه‌ای مثل ترامپ و بولسونارو داریم. علاوه‌برآن، رهبران زن کلاسیکی همچون سارا پِیلین و پائولین هانسون هم داریم که نقش کلیشه‌ایِ «مادر ملت» را بازی می‌کنند. اما افرادی مثل مارین لوپن هم هستند که زنی بسیار موفق و حرفه‌ای است و طبق این کلیشه کار نمی‌کند. او مرزها را می‌شکند، اما نه بیش‌از‌حد. ضمناً مردان مدرن‌تری را هم در جایگاه رهبر داریم که چندان نرینه یا خشن نیستند، افرادی مثل جیمی اکسون و دیگران.به نظرم مهم‌ترین نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این است که راست افراطی محصول بستر ملی است. بله، چیزهایی هم هست که در مقیاسی وسیع‌تر اتفاق می‌افتند، اما اگر می‌خواهید بفهمید چرا بولسونارا پیروز شد، باید قبل از بررسی راست افراطی در هلند نگاهی به سیاست در برزیل بیندازید.روی‌هم‌رفته، در بستر ملی، راست افراطی همیشه دیدگاه‌های نسبتاً محافظه‌کارانه‌ای درباب جنسیت دارد. اما آنچه در هلند محافظه‌کارانه است در برزیل ترقی‌خواهانه محسوب می‌شود، پس نمی‌توان انتظار گفتمان و رهبر مشابه را داشت. بولسونارو هرگز در هلند موفق نمی‌شد، اما پیم فورتون هم هرگز نمی‌توانست در برزیل یا ایالات‌متحده به توفیقی دست یابد. جنسیت نشان‌دهندۀ تنوع و نوعی گذار است که در راست افراطی مشاهده می‌شود. راست افراطیِ امروز متفاوت است و انواع مختلفی از آدم‌ها را به خود راه می‌دهد.همین نشان می‌دهد راست افراطی چقدر سازگاری‌پذیر است و تا حدی به همین دلیل است که چهار دهه است به کار خود ادامه می‌دهند و حتی با تغییر اوضاع هم به کار خود ادامه خواهند داد. راست‌های افراطی صرفاً افرادی احمق نیستند که دیگران را کتک می‌زنند. در این گروه، آدم‌های بسیار باهوش هست، آدم‌های متعصب هست، آدم‌های فرصت‌طلب هم هست، یعنی مردان و زنانی که از فرصت‌ها بیشترین بهره را می‌برند.روئل: پس دیگر مردان بر آن سیطره ندارند؟مود: مردان هنوز هم سیطره دارند، مثل تقریباً تمام جنبش‌های سیاسی دیگر، اما گروه روبه‌رشدی از زنان نیز عضو راست افراطی شده‌اند. البته این لزوماً بدین معنا نیست که فمینیست هستند. بسیاری از این زنان دقیقاً به دلایلی مشابه مردان عضو شده‌اند، باور دارند که مسلمانان تهدیدی برای کشورشان هستند. کنشگری‌شان معمولاً در کشورهای شمال اروپا برجسته‌تر است، کشورهایی که نسبت به کشورهای جنوب اروپا آزادترند.راست افراطی هنوز هم دنیایی مردانه و نرینه است، چون نرینگی نقش مهمی ایفا می‌کند، اما در بعضی کشورها این نقش کم‌رنگ‌تر است. حالا دیگر دهۀ ۱۹۳۰ نیست. زنان صرفاً فرزندآوران کشور نیستند. از نظر هر گروه راست رادیکالی، زنان هنوز همین نقش را دارند، اما خیلی گروه‌ها هم هیچ مشکلی با کارکردن زنان خارج از خانه و موفقیت شغلی‌شان ندارند (به‌شرطی که چند سال را به فرزندآوری برای کشور اختصاص دهند).فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با کاس مود در تاریخ ۹ دسامبر ۲۰۱۹ با عنوان «The best books on The Far Right» در وب‌سایت فایوبوکس منتشر شده است و نسخۀ ویرایش‌شدۀ آن برای نخستین بار با عنوان «بهترین کتاب‌ها دربارۀ راست افراطی: گفت‌وگویی با کاس مود»در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• کاس مود (Cas Mudde) پژوهشگری هلندی و استاد دانشگاه جورجیا است. تحقیقات او در زمینۀ افراطی‌گری سیاسی و پوپولیسم به او شهرتی جهانی بخشیده‌اند. او یکی از بنیان‌گذاران و تشکیل‌دهندۀ گروه دائمی ECPR (کنسرسیوم اروپایی برای تحقیقات سیاسی) دربارۀ افراط گرایی و دمکراسی است. مود در سال ۲۰۰۸ برندۀ جایزۀ اشتاین روکان در زمینۀ علوم اجتماعی تطبیقی شد. از کتاب‌های او می‌توان به وضعیت امروزی راست افراطی ( The Far Right Today) و سیریزا: شکست وعدۀ پوپولیستی (SYRIZA: The Failure of the Populist Promise Cas Mudde) اشاره کرد.[۱]   nativism[۲]  The extreme right[۳]   The radical right[۴]  Majoritarianism: فلسفۀ سیاسی سنتی مبنی بر اینکه اکثریت (معمولاً بر اساس زبان، مذهب یا طبقۀ اجتماعی) در جامعه اولویت دارند و حق تصمیم‌گیری برای جامعه را دارند [مترجم].[۵]   The Far Right Today[۶]  به گروهی اطلاق می‌شود که شمار افرادش از دیگر گروه‌ها بیشتر است، اما لزوماً به اکثریت مطلق (بالای پنجاه درصد) نمی‌رسد [مترجم].[۷]  Scapegoating: مقصرشمردن فرد یا گروهی برای تمام مشکلاتِ موجود که معمولاً مجازات آن فرد یا گروه را به دنبال دارد [مترجم].[۸] Radical Right-Wing Populism in Western  [۹]   politics of resentment[۱۰]  Revolt on the Right[۱۱]  UKIP: نام دیگر این حزب «حزب استقلال پادشاهی بریتانیا» است [مترجم].[۱۲]  Tory: اعضا و حامیان حزب محافظه‌کار [مترجم].[۱۳]   Populist Discourses Mean[۱۴] Flemish Bloc یا VB : حزب راست افراطی بلژیکی که دیدگاه‌های ضدمهاجرتی داشت [مترجم].[۱۵]  Sieg heil: به معنای درود بر پیروزی، شعاری مورداستفاده در راهپیمایی‌های سیاسی نازی‌ها [مترجم].[۱۶]  Right-Wing Populism in America[۱۷]   producerism ]]> تاریخ‌وسیاست Sat, 20 Aug 2022 05:53:52 GMT https://tarjomaan.com/interview/10674/ راست راديکال چيست؟ يک مقدمه https://tarjomaan.com/neveshtar/10660/ یِنس رودگرن، دستنامۀ آکسفورد دربارۀ راست رادیکال — تولد دوبارۀ احزاب و جریان‌های جناح قدرتمندِ راست رادیکال یکی از مهم‌ترین تغییرات سیاسی دهه‌های اخیر در کشورهای دمکراتیک است. این روند به‌ویژه در اروپا برجسته بوده، ولی در جاهای دیگر مانند استرالیا، اسرائیل، ژاپن و ایالات‌متحده نیز قابل‌توجه است.وجه مشترک احزاب و جریان‌های راست رادیکال تأکیدشان بر ملی‌گرایی قومی است که خود ریشه در اساطیر گذشته دارد. برنامه‌های آن‌ها معطوف به تقویت ملیت است، و می‌خواهند این کار را از طریق همگن‌سازی قومی و -بنا به رویۀ اکثر احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال- بازگشت به ارزش‌های سنتی انجام دهند. به‌علاوه، معمولاً پوپولیست هستند و نخبگان را متهم می‌کنند که انترناسیونالیسم را بر ملت خودشان ترجیح می‌دهند و منافع خودخواهانۀ خودشان و بسیاری از منافع خاص دیگر را برتر از منافع مردم می‌دانند.درنتیجه، هستۀ مشترک راست‌های رادیکال عبارت است از بیگانه‌هراسیِ ملی‌گرای قومی و پوپولیسم ضدنظام. در برنامه‌های سیاسی آن‌ها، این هستۀ ایدئولوژیک معمولاً در اقتدارگراییِ اجتماعی‌فرهنگیِ عام‌تری جای می‌گیرد که در آن بر مضامینی مانند «نظم» و «قانون» و «ارزش‌های خانوادگی» تأکید می‌شود. راست رادیکال داعیه‌دارِ این عقیده است که اکثریت ملت حق دارد از هویت فرهنگی خویش حفاظت کند. از نظر راست‌های رادیکال، تهدیدهای متعددی در برابر ملت‌های آن‌ها قرار دارد، که از میانشان مهاجرت از همه مهم‌تر است. مهاجرانِ کشورهای اسلامی به‌طور خاص تهدیدآمیز هستند، چون بنا به ادعای ایشان کمترین اشتراکات را با جمعیت بومی دارند، کمترین تمایل را به همگن‌شدن نشان می‌دهند و، به‌طور بالقوه، با تروریسمِ اسلام‌گرا پیوند دارند. تهدیدهای دیگر عبارت‌اند از موجودیت‌های فراملّی، مانند اتحادیۀ اروپا و -از نظر برخی از احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال- شرکت‌های چندملیتی، جهانی‌شدن اقتصاد و سایر روندهایی که به باور ایشان به تقویت جهان‌شمول‌گرایی و همگن‌سازی کمک می‌کنند.بنا به نظر اینوک پاول، هر سازمان سیاسی افراطی‌ای «خواهان تغییرات عمده در جامعه است، خواه به‌سوی آینده‌ای خیالی یا به‌سوی گذشته‌ای آرمانی. این خواسته با اِجماع سیاسی فعلی و عمومی فاصله دارد». خالی از فایده نیست که در اینجا به تعریف خاص‌ترِ لیپست و راب از افراط‌گرایی سیاسی نیز اشاره کنیم که آن را ضدتکثرگرایی یا تک‌صداگرایی می‌دانند. بنا بر مدعای ایشان، «قلب تپندۀ افراط‌گرایی عبارت است از سرکوب تفاوت‌ها و اختلاف عقیده، اینکه کرکره‌های بازار عقاید را پایین بکشیم. به عبارت دقیق‌تر، ذات افراط‌گرایی یا تک‌صدایی عبارت است از نامشروع قلمدادکردن چنددستگی و ناهماهنگی». تک‌صداگرایی سیاسیِ راست افراطی به دو طریق بیان می‌شود: طرد نظام‌های سیاسی دمکراتیک و/یا طرد ارزش‌های جهان‌شمول و برابری‌طلبانه (که گاهی دمکراتیک نامیده می‌شوند). اینجا باید بین دو زیرگونۀ افراط‌گرایی جناح راست فرق بگذاریم: یکی که با دمکراسی مخالف است و دیگری که صراحتاً مخالف دمکراسی نیست، اما باز هم با عملکرد دمکراسیِ انتخابی در جوامع معاصر مشکل دارد. برای مورد اول از اصطلاح «افراط‌گرایی جناح راستی»۱ استفاده می‌کنم و برای مورد دوم از تعبیر «راست رادیکال»۲ بهره خواهم برد. راست‌های رادیکال معمولاً با خودِ دمکراسی مخالفتی ندارند، ولی نوعاً با شیوۀ کار نهادهای دمکراتیکِ موجود مشکل دارند. درواقع، احزاب جناح راست رادیکال مدعی‌اند که خودِ آنان نمایندۀ دمکراسی حقیقی هستند (در مقابل دمکراسی دروغینی که به‌زعم ایشان در جوامع معاصر وجود دارد). بنابراین، راست‌های رادیکال هرچند چنددستگی و صف‌بندی «مردم» را نمی‌پذیرند، ولی به این دلیلِ اولیه که ارزش‌های تکثرگرایانه را قبول ندارند افراط‌گرا به حساب می‌آیند. به‌رغم پذیرش دمکراسیِ صوری از سوی راست‌های رادیکال، جامعۀ آرمانی آن‌ها جامعۀ قوم‌سالار۳ است، که از جهات متعددی نقطۀ مقابلِ ارزش‌های تکثرگرایانه در دمکراسی‌های لیبرال است.گاهی ترسیم مرزی مشخص بین راست رادیکال و راست افراطی دشوار می‌شود. بسیاری از جنبش‌های اجتماعی جناح راست رادیکال، به‌طور خاص، در مرز بین راست رادیکال و راست افراطی جای می‌گیرند و بسیاری از نمایندگان و فعالانِ برخی از جریان‌ها و احزاب جناح راست رادیکال با راست‌های افراطی مرتبط هستند. به‌علاوه، مثلاً این جریانِ ضدجهاد۴ بود، با آن شبکه‌ای که از بلاگرها و سایت‌های اینترنتی دارد، که بر آندرس بریویک تأثیر گذاشت و موجب شد آن حملۀ تروریستی را در سال ۲۰۱۱ در نروژ انجام دهد. دست‌کم از برخی جهات قرابت‌های ایدئولوژیکِ بعضاً قوی‌ای بین راست افراطی و راست رادیکال وجود دارد.حالا بیایید به این مسئله بپردازیم که اصلاً احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال به چه معنا جناح راستی هستند. یکی از راه‌های متعارف برای تمایزگذاشتن بین «چپ» و «راست» این است که بگوییم چپ‌ها برابری‌طلب هستند و راست‌ها غیربرابری‌طلب. احزابی که فعالانه علیه نابرابری‌ها کار می‌کنند معمولاً در سمت چپ قرار داده می‌شوند، اما احزابی که نابرابری‌ها را طبیعی قلمداد می‌کنند، یا دست‌کم بدون اینکه دست به مداخلۀ سیاسیِ فعال بزنند آن‌ها را می‌پذیرند، در سمت راست جای می‌گیرند. هرچند احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال تابه‌حال سیاست‌های اقتصادی را جزء اولویت‌هایشان قرار نداده‌اند، منصفانه است که بگوییم معمولاً خودشان را درگیر مبارزه با نابرابری‌های طبقاتی نمی‌کنند.اما، مهم‌تر از این‌ها، مخالفتشان با تمهیداتی است که برای کاهش نابرابری‌های مبتنی بر قومیت، وضعیت مهاجرتی، یا حتی جنسیت چیده می‌شوند. در اینجا برنامۀ سیاسی ایشان نه‌فقط حفظ، بلکه افزایشِ رادیکالِ این نابرابری‌ها به نفع «بومی‌ها» است. در معنای گسترده‌تر، نباید راست رادیکال را به‌سبب موضع کلی‌اش راجع به سیاست‌های اجتماعی‌اقتصادیْ راست بدانیم، چراکه از این جهت دارای گونه‌های نسبتاً متعددی در زمان‌های مختلف و در کشورهای مختلف است. بلکه باید به آن دسته از مواضعش راجع به سیاست‌های اجتماعی‌اقتصادی نگاه کنیم که به مسائل ارزشی مربوط می‌شوند، از قبیل هویت ملی، «نظم و قانون»، سیاست‌گذاری مهاجرتی، سقط جنین و ... (یعنی لیبرالیسم اجتماعی‌فرهنگی در برابر اقتدارگرایی).ملی‌گرایی و جداسازی قومیراست‌های رادیکال به مسائل اجتماعی‌فرهنگی اولویت می‌دهند، به‌ویژه به مسائل مربوط به هویت ملی. برنامۀ سیاسی اصلی آنان را می‌توان این‌گونه فهمید: «واکنشی به فرسایش سیستمِ ‘سلطۀ قومی‌ملی’، که سرشت‌نمای بخش بزرگی از تاریخ دولت‌های ملی مدرن بوده است». به‌طور خاص‌تر، راست رادیکال معاصر روی ایدۀ تکثرگرایی قومی استوار است، ایده‌ای که در دوران مدرن آن را جریان فرانسویِ «حق جدید»۵ شرح و تفصیل داد. عبارت حق جدید عنوانی کلی برای اشاره به همۀ گروه‌هایی بود که در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، تحت‌تأثیر مفهوم «هژمونی فرهنگیِ» آنتونیو گرامشی، شکل گرفتند تا با سلطۀ فکری و فرهنگی چپ‌ها مقابله کنند. در این جنبش، و البته گروه‌های مرتبط با آن در ایتالیا و آلمان، هدف اصلی جنگ فرهنگی۶ بود، نه سیاست‌های حزبی. مفهوم تکثرگرایی قومی، که با مفهوم تفاوت۷ نزد چپ‌ها کاملاً فاصله داشت، گویای این بود که اقوام متفاوت برای حفظ ویژگی‌های منحصربه‌فرد ملیِ خودشان باید از هم جدا باقی بمانند. در این نگاه، آمیزش قومیت‌های متفاوت با یکدیگر صرفاً منجر به انقراض فرهنگی می‌شود. به‌علاوه، در این تلقی، نگاهی جبرباورانه و یکپارچه به فرهنگ و قومیت وجود دارد؛ احتمال دگردیسی فردی و گوناگونی درون‌گروهی به باور ایشان بسیار ناچیز است. اما، بر خلاف برداشت قدیمی از نژادپرستی، آموزۀ تکثرگرایی قومی، به‌خودی‌خود، آموزه‌ای سلسله‌مراتبی نیست: قومیت‌های متفاوت ضرورتاً برتر یا فروتر از یکدیگر نیستند، فقط متفاوت‌اند، ناسازگارند و قیاس‌ناپذیرند. درنتیجه، درحالی‌که هدف نژادپرستی «قدیم» و رایج در محیط‌های استعماریْ انقیاد بوده است، هدف تکثرگرایی قومی اساساً «طردکردن» است.جبهۀ ملی فرانسه این برداشت از «حق جدید» را گرفت و آن را در کانون برنامۀ سیاسی و سخنوری‌های این حزب قرار داد. حالا این تبدیل شده به مهم‌ترین ویژگی ایدئولوژیک خانوادۀ احزاب جناح راست رادیکال. این احزاب با استفاده از ایدئولوژی تکثرگرایی قومی داعیه‌دار حق فرهنگ‌های ملی برای حفظ هویت فرهنگی خودشان شده‌اند.به نظر راست‌های رادیکال، تهدیدهای زیادی برای هویت ملی‌شان وجود دارد، که از بین آن‌ها «هجوم» مهاجران از همه مهم‌تر است. به‌علاوه،اگر کلی‌تر بخواهیم بگوییم، مسائل ضدمهاجرتیْ پیام کانونیِ راست‌های رادیکال جدید است، به‌ویژه در اروپای غربی و البته به‌شکل فزاینده‌ای در اروپای شرقی. این احزاب و جریان‌ها به چهار روش متفاوت مهاجران را مسئله‌ساز می‌دانند: نخست، چنان‌که در بالا  گفته شد، به‌عنوان تهدیدی برای هویت ملی-قومی؛ دوم، به‌عنوان سرچشمۀ جرم و جنایت و سایر انواع ناامنی اجتماعی؛ سوم، به‌عنوان علت بیکاری؛ چهارم، به‌عنوان سوءاستفاده‌کننده از سخاوت دولت‌های رفاهِ دمکراسی‌های غربی که منجر به کاهش یارانه‌های دولتی و دیگر منافع برای افراد «بومی» شده‌اند. در قبال موارد سوم و چهارم، احزاب جناح راست رادیکال ایدۀ «مزیت ملی» را ترویج کرده‌اند، یعنی اینکه وقتی بحث شغل، مسکن، بیمه و ... می‌شود باید افراد بومی در اولویت باشند. طرح‌های ایشان در این زمینه را می‌توان نوعی «تبعیض جبرانی معکوس» به شمار آورد.بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، پیام‌های ضداسلام و تکرار حملات تروریستیِ اسلام‌گرایان، در گوشه و کنار جهان، تشدید شد. درواقع باید ۱۱ سپتامبر را نقطه‌عطفی در جدال‌های کلامی راست‌های رادیکال، و البته تشدید آن، به شمار آورد. به تعبیر آرتسهایمر، بعد از این تاریخ بود که نقد «اسلام به‌صورت علنی و غیرعلنی به‌عنوان یک هنجار پذیرفته‌شدۀ اجتماعی جانشین شکل‌های دیگر بیگانه‌هراسی شد».در معنایی عام‌تر، روندی شکل گرفته که در آن احزاب و جریان‌های راست رادیکال به‌طور فزاینده‌ای نه‌فقط حول هویت ملی، بلکه حول هویت دینی نیز بسیج می‌شوند و از آنچه هویت یهودی‌مسیحی می‌نامند در برابر تهدید اسلام دفاع می‌کنند. ولی این سخنان طردکنندۀ راست‌های رادیکال به مسلمانانمحدود نمی‌شود و در برخی جاها علیه گروه‌های دیگری مانند کولی‌ها نیز بیان می‌شود. به‌علاوه، اگرچه برخلاف گذشته، امروزه یهودی‌ستیزی در کانون راست رادیکال معاصر قرار ندارد -و فعلاً فقط در میان گروه‌های نئونازی و سازمان‌های راست افراطیِ مرتبط با آن جای دارد- ولی باز هم می‌شود آن را در برخی احزاب و جریان‌ها مشاهده کرد.پوپولیسمبرخی از پژوهشگران گفته‌اند پوپولیسم یکی از ویژگی‌های معرّفِ راست‌های رادیکال جدید است. این سخن تا حدی درست است. ازآنجاکه این احزاب تمایل دارند جامعه را «درنهایت به دو گروه متضاد تقسیم کنند که هر کدام در درون خود کاملاً همگن هستند»، یعنی مردم «پاک» در مقابل «نخبگان فاسد» -جهان‌بینی‌ای که، به گفتۀ کاس مود، مشخصۀ پوپولیسم است- و همچنین به این دلیل که پوپولیسمِ ضدنظامْ راهبردی بوده که نقشی حیاتی در موفقیت احزاب راست رادیکال جدید داشته است. حزبی که از این راهبرد استفاده می‌کند سعی دارد خود را در قالب مخالف یک «طبقۀ سیاسی» به تصویر بکشد و درعین‌حال فعالانه تلاش می‌کند که ضددمکراتیک به نظر نرسد. حزبی که ضددمکراتیک تلقی شود، تا زمانی که اکثریت قاطع رأی‌دهندگان طرفدار دمکراسی هستند، انگشت‌نما خواهد شد و به حاشیه رانده می‌شود. احزاب پوپولیست، برای اینکه بین خودشان و احزاب سیاسی مستقر (یعنی هم دولت و هم اپوزیسیون مخالف دولت) فاصله بگذارند، فضای سیاسی را، با همۀ تنوعی که در احزاب آن وجود دارد، یک «طبقۀ سیاسی» واحد و همگن معرفی می‌کنند. یکی از راه‌های دستیابی به این هدف این است که می‌گویند اختلافات بین دولت و احزاب اپوزیسیونِ مستقر صرفاً یک ظاهرسازیِ بی‌ربط است. همچنین ممکن است، در بسیاری از مواقع، انتقاد از احزاب مستقر به دلیل تمرکز آن‌ها بر موضوعات کهنه و سرکوب هم‌زمانِ موضوعات سیاسیِ مرتبط با کشمکش «واقعی» که بین هویت ملی و چندفرهنگ‌گرایی وجود دارد بخشی از این راهبرد باشد.راهبردِ ضدنظامِ پوپولیستانه این امکان را برای راست‌های رادیکال فراهم می‌آورد که خودشان را قهرمانان واقعی دمکراسی معرفی کنند -به‌عنوان نوع جدیدی از حزب یا جریان سیاسی که نگرانی‌ها و منافع «مردم معمولی» را در نظر می‌گیرد و جسارت این را دارد که علیه نزاکت سیاسیِ رایج در نظام حاکم صدایش را بلند کند. ولی این جهان‌بینیِ مانویِ [دوگانه‌انگار] احزاب جناح راست رادیکالِ جدید باعث می‌شود سیاست سازش‌کاری و چانه‌زنی، که از عناصر دمکراسی لیبرال است، دیگر به‌آسانی میسر نباشد.شاید گفته شود که پوپولیسم از ویژگی‌های راست رادیکال جدید است، اما منحصر به این جریان سیاسی نیست. سایر احزاب نیز از راهبردهای ضدسیستمیِ پوپولیستی استفاده می‌کنند و شماری از احزاب با گرایش‌های سیاسی دیگر را نیز می‌توان به‌طریقی پوپولیست نامید. در معنایی عام‌تر، این ملی‌گراییِ قومی است که در وهلۀ نخست راست رادیکال معاصر را تعریف می‌کند، نه ایدئولوژی پوپولیستی. و همچنین این ملی‌گرایی قومی است که معمولاً خط و ربط پیام پوپولیستیِ راست‌های رادیکال را تعیین می‌کند: پیام ضدنخبه‌گرای این احزاب و جریان‌ها ابتدائاً برآمده از این تلقی است که نخبگان احزاب حاکم، رسانه‌ها و روشنفکران با پذیرش ایده‌های چندفرهنگی و انترناسیونالیستی -یا، به درجات مختلف، با فداکردن حاکمیت کشورشان به پای اتحادیۀ اروپا یا سایر مجامع فراملّی- به کشورشان خیانت کرده‌اند. چنان‌که گفته‌اند: «تبلیغ یک دیدگاه چندفرهنگیِ لیبرال را باید ‘خیانت’ به مردم خویش قلمداد کرد». درنتیجه، با اینکه راست‌های رادیکال خودشان را به‌طور کلی مخالف نخبگان می‌دانند، که فقط هم شامل نخبگان سیاسی نمی‌شود و نخبگان فرهنگی و علمی را نیز در بر می‌گیرد، دشمن اصلی آن‌ها لیبرالیسمِ جهان‌وطنی و چپِ اجتماعی‌فرهنگی است که خائن به ملت و فاسدکنندۀ نظم ارگانیک «طبیعی» و ارزش‌های درون جامعه هستند.فاشیسمبرخی از نویسندگان ادعا کرده‌اند که راست رادیکال معاصر چیزی به‌جز نمود امروزی فاشیسم نیست، درحالی‌که برخی دیگر چنین پیوستگی تاریخی‌ای را چندان قبول ندارند و مدعی هستند که راست رادیکال نمایندۀ یک جریان سیاسی متمایز از فاشیسم است. من طرفدار موضعی در میان این دو هستم. اگر به سه مؤلفۀ اسطوره‌ای که به گفتۀ گریفین «ارکان حداقلیِ فاشیسم» را تشکیل می‌دهند نگاهی بیندازیم، یعنی به اسطورۀ تولد دوباره، ملی‌گرایی افراطی پوپولیستی و اسطورۀ انحطاط، هم شباهت‌هایی بین فاشیسم و احزاب جناح راست رادیکال جدید پیدا می‌کنیم و هم تفاوت‌هایی. نخست اینکه اگرچه ملی‌گرایی افراطیِ پوپولیست (یعنی ملی‌گرایی قومی ارگانیک) نزد راست‌های رادیکال جدید کمتر تهاجمی و محدودتر و بیشتر متوجه درون است، اما همچنان هستۀ ایدئولوژیک این احزاب را تشکیل می‌دهد. اشتیاق راست‌های رادیکال جدید به پاکیِ قومی، همگنی و نظم ارگانیکْ آن‌ها را در همان سنت فاشیسم جای می‌دهد. دوم اینکه هرچند انحطاط مضمون سخنورانه و ایدئولوژیکِ پرتکراری نزد برخی از احزاب راست رادیکال جدید بوده، اما در برخی دیگر از آن‌ها کمتر اهمیت دارد. به‌هرروی، تفاوت‌های ایدئولوژیک فاشیسم و ​​احزاب راست رادیکال عمدتاً به نکتۀ سوم، یعنی اسطورۀ تولد دوباره، مربوط می‌شود. به گفتۀ گریفین، اسطورۀ فاشیستی تولد دوباره، چیزی که او آن را اسطورۀ باززایی۸ می‌نامد، عبارت است از «احساس شروعی جدید یا بازسازی پس از یک دورۀ بحران یا افول. ... در کانون اسطورۀ سیاسیِ باززایی این باور نهفته است که معاصران در مرحله‌ای از تاریخ قرار دارند، یا به‌زودی قرار خواهند گرفت، که یک «خط مرزی»، یا «لحظۀ دگردیسی»، یا «نقطۀ عطف» است. با اینکه این افسانه در میان احزاب راست رادیکال جدید نیز وجود دارد، اما به‌طور قابل‌توجهی کم‌رنگ‌تر است و هدف از آن جایگزینی نظام دمکراتیکِ موجود با یک نظم سیاسی جدید نیست. همچنین به همین اندازه مهم است توجه کنیم که فاشیسم معطوف به آینده بود، اما این احزاب به گذشته (یا درواقع به‌سمت یک تصور آرمانی از گذشته) گرایش دارند. احزاب راست رادیکال جدید، به‌جای ایجاد یک «جامعۀ جدید» که «ققنوس‌وار» از پس یک دوره زوال پدیدار می‌شود، خواهان بازگرداندن وضع سابق هستند.اگرچه احزاب راست رادیکال جدید فاشیست نیستند، اما همچنان با فاشیسم قرابت‌هایی دارند. همان‎طور که کاپسی گفته است، در ترسیم مرزی نفوذناپذیر بین فاشیسم و راست رادیکال دچار مشکل هستیم، «به‌ویژه هنگامی‌که صحبت از فرهنگ فعالان آن‌ها و تاریخ نهادهای آن‌ها می‌شود. این یک واقعیت انکارناپذیر است که در فرهنگِ فعالانِ آن‌ها سابقۀ تعامل بین بازیگرانِ به‌اصطلاح راست رادیکال و (نئو)فاشیست‌ها وجود دارد. این تعامل به اشکال متعددی قابل مشاهده است، از قبیل انواع وابستگی و عضویت افراد در هر دو جریان، بسیج‌های مشترک، شبکه‌های فراملّی، رسانه‌های اجتماعی، ابراز حمایت از نامزدهای انتخاباتی خاص، دوستی‌های شخصی و مانند این‌ها».چرایی حمایت از احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکالدر پژوهش‌های مربوط به راست رادیکال به‎ندرت می‌توان موضوعی را یافت که به اندازۀ امور سیاسی و انتخاباتی مورد توجه قرار گرفته باشد: چه توصیفی می‌توان از رأی‌دهندگان به آن‌ها ارائه کرد و چطور می‌توان نتایج متفاوت راست‌های رادیکال در انتخابات را پیش‌بینی یا تبیین کرد. اجازه دهید فقط به چند ویژگی کلیدی اشاره کنم که معمولاً در همه یا بیشترِ کشورها مشترک هستند. نخست اینکه احساسات ضدمهاجرتی مهم‌ترین دلیل حمایت رأی‌دهندگان از راست‌های رادیکال است.دوم اینکه الگوهای اجتماعی-‌جمعیت‌شناختیِ مهمی در کار هستند، چون رأی‌دهندگان مرد و رأی‌دهندگان طبقۀ کارگر در بین حامیان احزاب راست رادیکال بیش‌ازحد زیادند و درمقابل، رأی‌دهندگانِ دارای تحصیلات عالی بسیار کم هستند. این رأی‌دهندگان -ازجمله رأی‌دهندگان متعلق به طبقۀ کارگر- چنان‌که اَش نشان داده است، مجذوب برنامۀ اجتماعی‌فرهنگی این احزاب می‌شوند، یعنی به‌طور خاص ملی‌گرایی و سیاست‌های مهاجرتی، و نه سیاست‌های اقتصادی ایشان.در پژوهش‌های پیشین چندین دلیل مرتبطِ تقاضامحور و همچنین عرضه‌محور برای ظهور احزاب راست رادیکال تشخیص داده شده است. یکی از جریان‌های تأثیرگذار در این پژوهش‌ها بر فرایندهای همسوسازی دوباره متمرکز شده است: در بخش عمده‌ای از دوران پس از جنگ، سیاست‌های حزبی را نزاع بر سر مواضع اجتماعی‌اقتصادی متفاوت شکل می‌داد. این وجه از نزاع بین راست و چپِ اجتماعی‌اقتصادی شامل موضوعاتی مانند مالیات، بازتوزیع اقتصادی، شغل و کمک‌های دولتی و مشارکت دولت در رفاه مردم بود. تا وقتی که چنین مسائلی غالب هستند، احزاب راست رادیکال نمی‌توانند به‌راحتی رأی‌دهندگان را به نفع خود بسیج کنند. برای جذب رأی‌دهندگان باید، به‌جای منازعات اجتماعی‎اقتصادی، منازعات اجتماعی‌فرهنگی در کانون توجه قرار بگیرند، که موضوعاتی مانند فرهنگ، ارزش‌ها و هویت را شامل می‌شوند. وقتی چنین موضوعاتی در گفتمان سیاسی برجسته می‌شوند -و اولویت بالاتری نزد رأی‌دهندگان پیدا می‌کنند- شانس احزاب راست رادیکال برای بسیج رأی‌دهندگان افزایش می‌یابد. آنچه در دهه‌های اخیر شاهد آن بوده‌ایم دقیقاً فرایندی است که در آن از اهمیت بُعد اجتماعی‌اقتصادی کاسته شده و هم‌زمان بُعد اجتماعی‌فرهنگی، به‌طور فزاینده‌ای، اهمیت بیشتری یافته است. یکی از دلایل این رشد این بوده که، در نتیجۀ ثبات وضعیت بین‌المللی و موافقت‌نامه‌های تورمی، استقرار بانک‌های مرکزیِ مستقل و جهانی‌شدن کلی اقتصاد، دامنۀ سیاست‌های اقتصادی مستقل ملی کاهش یافته است. این امر به افزایش همگرایی احزاب مستقر دربارۀ سیاست‌های اجتماعی‌اقتصادی کمک کرده و این همگرایی -به درجات مختلف- با حرکتی به‌سمت میانه‌روی، به‌ویژه از سوی احزاب سوسیال‌دمکرات، تقویت شده است. با کاهش تفاوت‌ها در سطح اجتماعی‌اقتصادی، جلب مشارکت رأی‌دهندگان و البته رسانه‌ها سخت‌تر شده است، تحولی که به‌نوبۀ خود تا حدی به غیرسیاسی‌شدن بُعد اجتماعی‌اقتصادی کمک کرده است. درعوض، مسائل اجتماعی‌فرهنگی -مسائلی که معمولاً دوقطبی هستند و به‌راحتی موجب ایجاد تضاد می‌شوند- به‌طور فزاینده‌ای برجسته شده‌اند. باید تأکید کرد که فقط مدافعان دیدگاه طردکننده، اقتدارگرایانه یا محافظه‌کارانه‌تر به فرهنگ، ارزش‌ها و هویت نیستند که به سیاسی‌ترشدنِ منازعات اجتماعی‌فرهنگی کمک کرده‌اند؛ کسانی که برای چندفرهنگی‌گراییِ بیشتر یا رویکردی لیبرال‌تر به مسائل مرتبط با ارزش‌ها و هویت مبارزه کرده‌اند نیز در این میان نقش داشتند. به‌تعبیری، ظهور احزاب راست رادیکال را می‌توان واکنشی دیرهنگام به سیاست‌های رهایی‌بخشی دانست که ریشه در جنبش‌های اعتراضیِ دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ داشتند و راست‌گرایان رادیکالْ تازه اکنون به یاد مبارزۀ فرهنگی با آن افتاده‌اند. سیاسی‌شدنِ موضوع مهاجرت به‌ویژه در اروپای غربی اهمیت ویژه‌ای دارد. معمولاً وقتی مسائل مربوط به مهاجرت در دستور کار قرار می‌گیرد احزاب راست رادیکال از آن نفع می‌برند. به‌طور کلی، مهاجرت وقتی برای رأی‌دهندگان اهمیت پیدا می‌کند که یک حزب سیاسیْ مردم را حول این موضوع بسیج کرده باشد. احزاب راست رادیکال، پس از تثبیت در عرصۀ سیاسی، به سیاسی‌سازیِ مهاجرت کمک کردند، ولی احتمالاً مهم‌ترین بازیگران آن نبوده‌اند بلکه، همان‌طور که کیچلِت گفته است، این سیاسی‌شدن بیشتر ناشی از روش «متعارف احزاب در سیاسی‌کردن یک موضوع جدید است، که حین آن ممکن است غولی از چراغ فرار کند که دیگر حتی خود آن سیاست‎مداران مستقر نیز نتوانند آن را سر جایش برگردانند». نقش رسانه‌ها -اعم از رسانه‌های خبری سنتی و اینترنت- به‌طور فزاینده‌ای یکی از عوامل مهم برای درک بسیج جناح راست رادیکال شناخته می‌شود. برای مثال، همان‌طور که کوپمَنْز می‌گوید، «دیده‌شدن ... که اولین و اساسی‌ترین مکانیسم انتخاب ما را می‌سازد با عملکرد رسانه‌های جمعی اتفاق می‌افتد». به‌علاوه، رسانه‌ها در تنظیم دستورکار و چارچوب‌بندی مسائل سیاسی نیز نقش دارند. همچنین گویا تمایل فزاینده‌ای به شخصی‌سازی مسائل در رسانه‌ها شکل گرفته که ممکن است احزاب از آن سود ببرند، مانند احزاب جناح راست رادیکال جدید، که در آن‌ها رهبر حزب نقشی محوری دارد. افزایش منازعه بر سر پیداکردن خوانندگان و بینندگان بیشتر، که خود ناشی از فناوری‌های جدید و خصوصی‌سازی فزایندۀ رسانه‌های جمعی در بسیاری از کشورهاست، موجب شده رسانه‌ها تمایل بیشتری به تمرکز بر جنبه‌های جنجالی‌ترِ سیاست از خود نشان دهند که این ممکن است موجب تقویت احساسات ضدنظام شود. چنان‌که الیناس گفته است، رسانه‌ها «وسیلۀ مهمی برای همۀ بازیگران سیاسی هستند ولی، برای بازیگران کوچک‌تر یا تازه‌وارد که وسیلۀ دیگری برای همرسانی برنامۀ خود ندارند، حتی مهم‌تر هم هستند».در دهۀ گذشته، رسانه‌های خبری آنلاین، به‌عنوان بدیل رسانه‌های سنتی، اهمیت فزاینده‌ای یافتند و راست‌های رادیکال در راه‌اندازی مستقیم یا غیرمستقیم چنین رسانه‌هایی که برنامۀ سیاسی آنان را تبلیغ می‌کنند موفق بوده‌اند. همان‎طور که بتس در مباحث خودبیان کرده، «اینترنت ابزاری کلیدی بوده برای ایجاد یک واقعیت جایگزین که در آن انبوهی از نظریه‌های توطئه وجود دارد و مردم عادی، عمدتاً به‌صورت ناشناس، این فرصت را دارند که (مثلاً در بخش نظراتِ نسخۀ آنلاین روزنامه‌ها و مجلات خبری مهم) خشم خود را تخلیه کنند و به دیگران اطمینان بدهند که در مصائبشان تنها نیستند».راست رادیکال به‌مثابۀ جنبش اجتماعیهمان‌طور که در بالا تأکید شد، پژوهش‌های مربوط به راست رادیکال به‌شدت حزب‌محور هستند، و در این میان جنبش‌های اجتماعی جناح راست رادیکال کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند. از این حیث، پدیدۀ راست رادیکال حتی متنوع‌تر از احزاب جناح راست رادیکال است، و معمولاً مرز بین راست رادیکال و راست افراطی نیز مبهم‌ است. همچنین دربارۀ صفات اجتماعی فعالان این جنبش‌ها، در مقایسه با رأی‌دهندگان به راست‌های رادیکال، اطلاعات کمتری داریم. ولی چند چیز را می‌دانیم. برای مثال، پژوهشی در مرکز علوم اجتماعی برلین روی تظاهرات‌کنندگان در جنبش پگیدا (اروپاییان میهن‌پرست علیه اسلامی‌شدن غرب) تأیید می‌کند که همان الگوی جنسیتی احزاب راست رادیکال در این جنبش نیز به چشم می‌خورد، یعنی اکثریت قریب‌به‌اتفاق فعالان آن مردان هستند.مرز بین سیاست‌های حزبی و فعالیت‌های جنبش‌های اجتماعی نیز مبهم شده است. شاهد مثالی بر این ادعا این است که راست‌های رادیکال شروع به سازمان‌دهی ابتکاراتی محلی برای ارائۀ خدمات اجتماعی می‌کنند، مانند کمک به سال‌خوردگان، تعمیر منازل و حمایت از مردم آسیب‌پذیر از حیث اجتماعی‌اقتصادی (و البته بومی)، چنان‌که در بریتانیا، آلمان و یونان دیده شده است. این راهبرد برای بسیج مردم بسیار مهم است، چون به حامیان بالقوه این پیام را می‌دهد که راست رادیکال مسئولیت‌هایی را می‌پذیرد که دولت -به‌سبب حضور نخبگانِ ظاهراً ناکامش- دیگر آن‌ها را بر عهده نمی‌گیرد.بخش غیرحزبی راست رادیکال انواع مختلفی دارد، از محافل روشنفکری، مطبوعات و انتشارات گرفته تا گروه‌های شغلی و سایر سازمان‌های مدنی. برخی از این‌ها مستقیماً با یک حزب جناح راست رادیکال ارتباط دارند، اما برخی دیگر بخش مستقلی از محیط بزرگ‌ترِ همدلی با راست رادیکال هستند. چنین گروه‌ها و سازمان‌هایی از چند جهت اهمیت دارند: می‌توانند پلی بین راست رادیکال و جریان اصلی سیاست باشند؛ می‌توانند به برجسته‌ترشدن مسائل محبوب راست‌های رادیکال کمک کنند و امکان بسیج مردم را تسهیل کنند؛ می‌توانند به جامعه‌پذیری سیاسی کمک کنند و باعث شوند که حامیانشان خود را به‌صورت عمیق‌تری با راست رادیکال یکی بپندارند؛ می‌توانند کانونی برای جذب فعالان حزبی باشند؛ و می‌توانند فضایی برای زنده نگه‌داشتن خاطرات جمعی فراهم آورند، چیزی که برای احساس تعلق به یک آرمان سیاسی حائز اهمیت است.چنان‌که در مباحث بالا گفته شد، اینترنت -با توجه به موانع اندکی که برای ورود به آن وجود دارد و تراکم جغرافیایی‌اش- برای راست‌های رادیکال اهمیت فزاینده‌ای پیدا کرده و امروزه بسیاری از فعالیت‌های غیرحزبی در این فضا انجام می‌شوند. ویگلرز و منارد دربارۀ این موضوع بحث کرده‌اند که اینترنت «به‌اشتراک‌گذاشتن ایده‌ها، هماهنگ‌کردن فعالیت‌ها، پراکندن پروپا گاندا، متحدسازی و عضوگیری را برای راست‌های رادیکال آسان‌تر کرده است.  ... شبکه‌های آنلاین می‌توانند هویت جمعی را نیز در میان حاضران تقویت کنند، بدون اینکه نیاز چندانی به بسیج آفلاین باشد». باید اضافه کرد که بخش قابل‌توجهی از خشونت‌های مرتبط با راست رادیکال یا در اینترنت رخ می‌دهند (مثل نفرت‌پراکنی و تهدید) یا بیشتر اوقات با بسیج آنلاین آغاز می‌شوند.در سطح رسمی‌تر، گروه‌های حزبی در درون اتحادیۀ اروپا می‌توانند محل ملاقات مهمی برای احزاب جناح راست رادیکال باشند و فرصتی برای «مرئی» و «مسئول»‌شدن و «شناختن و هماهنگ‌شدن با یکدیگر» باشند. به‌طور کلی، ارتباطات بین‌المللی برای راست‌های رادیکال مهم است و مطالعاتی که اخیراً روی نمایندگان مهم‌ترین سازمان‌های راست رادیکال در اتریش، فرانسه، آلمان، بریتانیا، ایتالیا، اسپانیا و ایالات‌متحده انجام شده نشان داده که اکثریت بزرگی از آن‌ها تماس‌های بین‌المللیِ مکرر با سازمان‌های مشابه در خارج از کشور یا با سازمان‌های فراگیر داشته‌اند.تأثیر راست رادیکالتأثیر راست رادیکال می‌تواند مستقیم باشد، مثل وقتی‌که احزاب جناح راست رادیکال در دولت هستند (چنان‌که در اتریش، فنلاند، ایتالیا و -در قالب احزاب جناح راستی که اخیراً رادیکال شده‌اند- در مجارستان و لهستان بوده‌اند یا وقتی‌که عنصری تعیین‌کننده در ائتلاف‌های حاکم (مانند دانمارک) هستند). همچنین این تأثیرگذاری می‌تواند غیرمستقیم باشد، مثل وقتی‌که احزاب جناح راست رادیکال بر احزاب جریان اصلی تأثیر می‌گذارند، به نحوی که برنامه‌های سیاسی‌شان را همسو با برنامۀ ملی‌گرای طردکنندۀ راست‌های رادیکال تنظیم کنند، حال یا به این منظور که آرای ازدست‌رفتۀ خود را بازیابند، یا اینکه جلوی ازدست‌دادن آرای راست‌های رادیکال در انتخابات آینده را بگیرند. به نظر من منصفانه است که بگوییم راست رادیکال از هر دو جنبه تأثیر قابل‌توجهی داشته است، هرچند شاید به‌خصوص به روش دوم. البته وضعیت در کشورهای مختلف فرق دارد، که این تا حدی نیز سیستماتیک است. برای مثال، همان‌طور که بوشتیکوا گفته است، «احزاب جریان اصلی اروپای شرقی، به‌طور نسبی، با احزاب راست رادیکال کشورهای خود راحت‌تر کنار می‌آیند. برای همین، احزاب راست رادیکال در این کشورها در محیطی بسیار راحت‌تر عمل می‌کنند و معمولاً در ائتلاف‌های حاکم ادغام می‌شوند».در معنایی گسترده‌تر، احزاب، جنبش‌های اجتماعی و سازمان‌های غیرحزبی راست رادیکال در شاکلۀ سیاسی و درنتیجه در تغییر توجهات به موضوعاتی که راست‌های رادیکال مطرح می‌کنند تأثیرگذار بوده‌اند. برای مثال، چنان‌که کالیس می‌گوید، گفتمان رادیکال ضداسلام و مسلمانان که راست‌های رادیکال آن را صورت‌بندی کرده‌اند «مخاطبان همدل گسترده‌تری را در جریان اصلی تحت‌تأثیر قرار داده و، درنتیجه، نشان می‌دهد رگه‌های اسلام‌هراسی، در قالب شکلی از پیش‌داوریِ نژادی‌فرهنگی، در جوامع غربی نفوذ بسیار عمیق‌تری داشته است و با نگرانی‌های امنیتی تشدید شده است».درنتیجه، به تعبیر مینکنبرگ، راست رادیکال، به نحوی فزاینده، در حال ایجاد یک قاب‌بندی بزرگ سیاسی‌دینی است که تأثیر معتنابهی بر گفتمان عمومی دارد و از محدودۀ کوچکِ رأی‌دهندگان و فعالانِ راست رادیکال بسیار فراتر است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Rydgren, Jens, ed. The Oxford handbook of the radical right. Oxford University Press, 2018.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یِنس رودگرن نوشته و ترجمۀ بخشی از مقدمۀ دستنامۀ آکسفورد دربارۀ راست رادیکال (The Oxford Handbook of The Radical Right) است که برای نخستین بار با عنوان «راست رادیکال چیست؟ یک مقدمه» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• ینس رودگرن (Jens Rydgren) نویسنده و مفسر سیاسی سوئدی، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه استکهلم و عضو آکادمی سلطنتی ادبیات سوئد است. او سال‌هاست که بر روی احزاب پوپولیست راست‌گرا در اروپا تحقیق می‌کند و دبیر‌مجموعۀ دستنامۀ آکسفورد دربارۀ راست رادیکال بوده است. آخرین کتاب رودگردن، نبرد بر سر رأی‌دهندگان طبقۀ کارگر (The Battle Over Working-Class Voters) در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است.[۱]   right-wing extremism[۲]    radical right[۳]   ethnocracy[۴]    counter-jihadist[۵]  nouvelle droite[۶]  Kulturkampf[۷]   difference[۸]    palingenetic ]]> ینس رودگرن تاریخ‌وسیاست Sat, 30 Jul 2022 05:39:33 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10660/ واقعاً چه چیزی می‌تواند دنیا را تغییر دهد؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10622/ اندرو مارانتس، نیویورکر— اگر اخیراً به خوره‌های نظریۀ سیاسی برخورده باشید، شاید این سخنان آنتونیو گرامشی، مارکسیست دگراندیش ایتالیایی، را شنیده باشید: «بحران دقیقاً اینجاست که کهنه رو به مرگ است و نو ناتوان از زاده‌شدن؛ در این برزخ نشانه‌های بیمارگونه در انواع بسیار مختلف پدیدار می‌شوند». اسلاوی ژیژکِ فیلسوف ترجمۀ آزادتر و به‌یادماندنی‌تری دارد: دنیای کهنه در حال مرگ است و دنیای جدید نمی‌تواند زاده شود: اکنون زمان هیولاهاست».این جمله را روی تی‌شرت‌ها می‌زنند؛ نوشتۀ به‌دردبخوری است، دست‌کم یک کتاب و یک خبرنامۀ سابستَک از آن استفاده کرده‌اند و تعداد کاربرانی که در توییتر آن را به‌عنوان بیوی خود انتخاب کرده‌اند از شمار خارج است. تعجبی ندارد. گرامشی در سال ۱۹۳۰ می‌نوشت و هیولایش موسولینی بود که رژیمش او را به زندان افکند اما این مفهوم اصلاً منسوخ نشده است. از نظر گرامشی، برزخْ «بحران اقتدار» است، دوره‌ای بی‌ثبات که «توده‌های عظیم مردم از ایدئولوژی‌های سنتی‌شان گسسته می‌شوند و باورهای پیشین خود را از دست می‌دهند». اگر شک دارید که الان در چنین دوره‌ای هستیم، کافی است چند ساعت یوتیوب تماشا کنید. درست است که ما ملتی دو تکه هستیم، اما تقریباً همه به وجود نشانه‌های بیمارگونه اذعان دارند. درمورد اینکه بعد از این چه الگووارۀ ایدئولوژیکی زاده شود و چگونه، توافق کمتری وجود دارد. کارایی استعاره‌های مربوط به بارداری هم محدودیت‌هایی دارد؛ می‌دانیم بچه‌ها از کجا می‌آیند. اما اینکه چه چیز دنیا را تغییر می‌دهد چندان روشن نیست.کتاب جدید گال بکرمن آرامش قبل از طوفان: درباب خاستگاه غیرمنتظرۀ تفکرات رادیکال نام دارد و اثری است بلندپروازانه او در این کتاب می‌گوید پاسخ یا یکی از پاسخ‌های این سؤال «گفت‌وگوهای چندنفره» است. افراد مدنظر او بزرگان احزاب در اتاق‌های دودگرفته نیستند. پیشتازان، آینده‌نگران، افراطی‌ها و دختررران آشوبگر۱ هستند که بعضی دگراندیش سیاسی و برخی انقلابیون حوزۀ هنر یا اندیشه‌اند. بکرمن به‌خصوص دغدغۀ این را دارد که این افراد چگونه صحبت می‌کنند و رسانه چه تأثیری بر کارآمدیِ پیام دارد.بکرمن روزها سردبیر آتلانتیک است و شب‌ها و آخرهفته‌ها دانشجوی نظریۀ ارتباطات، آن هم نه دانشجویی معمولی. او طی سال‌هایی که برای نوشتن این کتاب تحقیق می‌کرد توانست دکترای خود را بگیرد. بکرمن به‌خاطر تخصصش فخر نمی‌فروشد، بلکه بر روایت‌های سرزنده‌ای اتکا می‌کند که ارجاعاتی عمدتاً آشنا در جای‌جای آن‌ها پراکنده شده‌اند. بکرمن نیز، مانند گرامشی، در بررسی اینکه الگوواره‌های قدیمی چطور جای خود را به الگوواره‌های جدید می‌دهند از استعاره‌های تولیدمثلی استفاده می‌کند. او ما را به یک تاریخ‌گردی جادویی می‌برد، صبورانه جزئیات را گردآوری می‌کند و مطلبش را بی‌آنکه مستقیم بگوید نشانمان می‌دهد.هدف کتاب آرامش قبل از طوفان این نیست که ترفندی عجیب برای تبیین تمام تاریخ در اختیار ما بگذارد، بلکه چند اجتماع گفتمانی قابل‌توجه را شناسایی می‌کند و ما را به دل آن‌ها می‌برد. اثرگذاری این کتاب نه به‌خاطر تک‌نکته‌های قاطعانه، بلکه در گرو قدرتِ مبهم‌ترِ روایت است.به گفتۀ بکرمن، تغییر «ابتدا آرام رخ می‌دهد. مردم ناگهان گردن پادشاه را نمی‌زنند. سال‌ها و حتی دهه‌ها پشت سر او حرف می‌زنند، او را برهنه و مضحک تصور می‌کنند و از مقام الوهیت به انسانی خاکی و جایزالخطا پایینش می‌کشند». او به تأسی از سال آلینسکی، فعال اجتماعی، انقلاب را به نمایشنامه‌ای سه‌پرده‌ای تشبیه می‌کند؛ نقطۀ اوج در پردۀ سوم رخ می‌دهد، اما اگر دو پردۀ اول را ندیده باشید درست‌وحسابی درکش نمی‌کنید. بکرمن می‌نویسد «نهفتگی۲ در آن دو پردۀ نخست رخ می‌دهد».در سال ۱۹۳۴ که کشتیِ نمدی آزیکیوه وارد آکرا۳ شد، این شهر پایتخت مستعمرۀ بریتانیاییِ ساحل طلا بود. آزیکیوه، معروف به زیک، هنوز سی‌ساله نشده بود، اما از همان موقع زندگی‌اش را وقف نهضت ریشه‌کن‌کردن امپریالیسم در قارۀ آفریقا کرده بود. راه درازی در پیش داشت. آن اسکله لنگرگاه نداشت، به همین دلیل، مسافران با قایق‌های پاروییِ کوچکی به ساحل برده می‌شدند و نوبت‌ها سلسله‌مراتبی بود: ابتدا «اربابان» اروپایی، آخر از همه آفریقایی‌ها. وقتی زیک اعتراض کرد، قایق‌رانی که از قومیت گا بود نگاهی به او انداخت که هیچ اثری از همبستگی در آن نبود.زیک که متولد نیجریه بود، نُه سال از عمرش را در آمریکا گذرانده بود، در هاروارد زیر نظر رالف بانچ و آلن لاک آموزش دیده بود، با لنگستون هیوز دوست شده بود، فوتبال‌آمریکایی یاد گرفته بود و به یک ملی‌گرایِ صریح‌اللهجۀ آفریقایی مبدل شده بود. او در نامه‌ای به یکی از راهنمایان سیاسی در نیجریه می‌نویسد «نمی‌خواهم برگردم تا مردم را به شورش کورکورانه تحریک کنم. می‌خواهم تا حدی مثل گاندی، تا حدی مثل گارْوی، بدون میهن‌پرستی افراطی، تا حدی قومیت‌مدار و با عشقِ به همه برگردم». وقتی مشتاق باشید مجموعه‌تفکراتی را به اجرا برسانید که برای شما فوق‌العاده ضروری و اضطراری به نظر می‌آیند اما بقیه غیرعملی می‌دانندشان چه می‌کنید؟ اگر در سال ۱۹۳۴ باشید، یکی از کارهایی که می‌توانید بکنید تأسیس روزنامه است.روزنامۀ آزیکیوه افریکن مورنینگ پست نام گرفت و شعارش این بود: «مستقل در همه‌چیز ولی نه بی‌طرف در هرچیزی که بر سرنوشت آفریقا تأثیر بگذارد». او، با نام زیک، ستونی تحت عنوان «مطالب خودی» در روزنامه‌اش می‌نوشت. در نوشته‌های او می‌خوانیم «جامعۀ آفریقا باید دمکراتیک شود. مردم باید یا آفریقایی باشند یا اگر نیستند انسان که هستند، نباید فقط فانتی یا گا، تمنه یا منده، یوروبا یا ایبو باشند». او سردبیر روزنامه هم بود، مطالبی بین‌المللی از رویترز منتشر می‌کرد و قسمت میانی روزنامه را به بخش کوچکی به نام «ستون غرغروها» اختصاص داده بود. غرغروها خوانندگان روزنامه بودند که نامه‌ها و مطالب شخصی و مقالات اظهارنظر کوتاهی را برای روزنامه می‌فرستادند و در ستون غرغروها منتشر می‌کردند. دامنۀ این مطالب از موضوعات پیش‌پاافتاده‌ای همچون سرمایه‌گذاری در بیمۀ عمر بود تا موضوعات وزینی همچون «تمدن چیست؟». آغازبه‌کار روزنامه به این شکل هدف اقتصادی مستقیمی داشت: همان شگرد قدیمیِ تام سایر که بعدها جک دورسی و مارک زاکربرگ هم از آن استفاده کردند، تبدیل مشتریان به تولیدکنندگانِ محتوای بی‌دستمزد. ضمناً به گفتۀ بکرمن این کار مأموریت کلی زیک را هم به پیش می‌برد: «زیک طبیعتاً مطالب را انتخاب می‌کرد تا پروژۀ خودش را در راستای پرورش آفریقای جدید تحکیم ببخشد». زیک در جایی می‌نویسد «برای تحول تفکر ایتالیایی‌ها، فردی مثل ماتزینی نیاز بود و، برای برنامه‌ریزی آیندۀ ملی‌گرایی ایتالیا، فردی مثل کاوور؛ تا اینکه گاریبالدی، مرد عمل، وارد صحنه شد». ماتزینی هم نشریه داشت.از نکات مثبت اثر بکرمن این است که داستان بلوغ زیک را دم‌به‌دم با شعارهای کلی و ناپختۀ مربوط به قوانین ترقی اجتماعی قطع نمی‌کند. اما داستان زیک را احتمالاً به‌عنوان داستانی همه‌نما انتخاب کرده، پس باید پرسید چه چیز را می‌نماید. در دهۀ ۱۹۳۰، اجتماعی از روشنفکران شبه‌ملی‌گرا پیرامون افریکن مورنینگ پست گِرد هم آمدند. بیش از دو دهه بعد، جنبش استقلال‌طلبانه‌ای بریتانیایی‌ها را وادار به ترک ساحل طلا کرد و آنجا به کشور آزاد غنا تبدیل شد. این اتفاقات به همین ترتیب رخ داد. اما ترتیب زمانی حتی همبستگی را هم اثبات نمی‌کند، چه رسد به علیت. می‌توان داستانی گفت که افریکن مورنینگ پست را به حاشیه براند: در سال ۱۹۳۶، این روزنامه فقط دَه هزار مشترک داشت و اکثر ساکنان ساحل طلا اصلاً انگلیسی هم بلد نبودند. درعین‌حال، می‌توان آن را مهم جلوه داد: پس از انتشار یک مقالۀ ضداستعماری جنجال‌برانگیز، زیک را بابت فتنه‌جویی محاکمه و به‌طرز معجزه‌آسایی تبرئه‌اش کردند که باعث شد جایگاهش به‌عنوان قهرمان مردمی تحکیم شود و نسل بعدیِ کنشگران مستقل (ازجمله قوام نکرومه که نخستین رئیس‌جمهور غنا شد) به تکاپو بیفتند. می‌توان بر شرایط مادی‌ای تأکید کرد که زمینه را برای انقلاب فراهم آورد. شرایط گفتمانی را نیز می‌توان مورد تأکید قرار داد. بکرمن، با باور به قدرت ایده‌‌ها، راه آخر را برمی‌گزیند.آن هم نه‌فقط برای استقلال غنا. او در بازگویی سیر پُرتوقف و نامنظم منشورگرایی (جنبشی در حمایت از حق‌رأی تقریباً همگانی مردان در بریتانیای قرن نوزدهم) بر کارزارها و جزوه‌های جنبش تمرکز می‌کند، نه اقتصاد سیاسی پیرامون. شرح او از برهم‌کنش میان فوتوریسم و فاشیسم در ایتالیای اوایل قرن بیستم عمدتاً متمرکز بر اشعار و مانیفست‌ها و پادمانیفست‌هاست، نه مثلاً راهپیمایی به‌سوی رم۴یا اتحاد سه‌گانه۵. بعضی خوانندگان شاید دلشان می‌خواست بکرمن کمتر دربارۀ این موضوعات می‌نوشت و بیشتر به عوامل ساختاری می‌پرداخت، مثل تسلیحات، فولاد، قوانین کار، قیمت کَره؛ برخی دیگر شاید تاریخی تطبیقی‌تر بخواهند. در این کتاب اما منشورگرایان را دنبال می‌کنیم که میلیون‌ها امضا جمع‌آوری می‌کنند ولی نمی‌توانند به اهدافشان برسند. مثلاً چیزی از پروس نمی‌شنویم که در همان دوره داشت از سلطنت مطلق به جمهوری مشروطه تبدیل می‌شد (اتفاقی که نتیجۀ شورش‌های خشونت‌بار بود، نه دادخواست). در سال ۱۹۶۰، سنگال، مالی، بورکینافاسو و چهار کشور آفریقاییِ دیگر به استقلال رسیدند. همۀ آن‌ها سازوکارهای سیاسی و تفکرات رادیکال خود را داشتند، اما هیچ‌کدامشان ستون غرغروها نداشت.بکرمن هم «نهفتگی» و هم «تفکرات رادیکال» را کلی تعریف می‌کند و مقداری آزادی روایی برای خود قائل می‌شود که، در آنِ واحد، هیجان‌انگیز و سردرگم‌کننده است. ردپای ارتباط‌های تلویحی همه‌جا پیدا می‌شود، در گستره‌های وسیعی از زمان و مکان، مثلاً بین مینای لُوی، شاعر فمینیست دهۀ ۱۹۱۰ در فلورانس، و دختررران آشوبگر که پانک‌های جوان فمینیستِ اوایل دهۀ ۱۹۹۰ در ایالت واشنگتن بودند. آیا «مانیفست فمینیست» لوی منبع الهام مجلات خانگی‌ای همچون رایت گرررل و جیگسا و فاک می بلایند و آی ایمی کارتر بود؟ یا، با توجه به اینکه مانیفست لوی تا سال ۱۹۸۲ منتشر نشد، آیا بکرمن به انتقال و تأثیرگذاری غیرمستقیم‌تری قائل است؟ او می‌نویسد «حرکت به این صورت است: تفکری رادیکال که در یک زمان و مکان در نهفتگی است حدود صد سال بعد بروز می‌یابد».اما کتاب بکرمن هرچه از قطعیت کم دارد در تکاپوی سینمایی جبران می‌شود. زیک را همان‌طور که دیدیمش، یعنی در بندر آکرا، ترک می‌کنیم. آدم امید دارد این بار قایق بزرگ‌تری گیرش بیاید، چون می‌خوانیم که او دارد «با یک دستگاه چاپ در عرشه» رهسپار می‌شود. بعد نوبت به بازۀ سه‌دهه‌ایِ جسورانه و تندگذری در دو جمله می‌رسد: «راهیِ لاگوس بود تا روزنامۀ جدیدی به نام وست افریکن پایلت دایر کند، به این امید که کاری را که آغاز کرده بود از سر بگیرد. حدود بیست‌وپنج سال دیگر طول کشید تا نیجریه از بریتانیا مستقل شود و، وقتی این اتفاق افتاد، نمدی آزیکیوه به‌عنوان اولین رئیس‌جمهور این کشور سوگند یاد کرد». به‌عنوان پردۀ سوم چندان هم شلخته نبود. ماجرای آزیکیوه ادامه یافت و پردۀ چهارم و پنجمی داشت؛ در سال ۱۹۶۶ او را در کودتایی خشونت‌بار برکنار کردند، در جنگ داخلی نیجریه، با تغییر جبهه، دشمنان زیادی به جان خرید و بعد چند بارِ دیگر نامزد ریاست‌جمهوری شد که هیچ‌یک موفقیت‌آمیز نبود، اما اکثر این اتفاقات خارج از صحنۀ نمایش رخ می‌دهند. آنچه جرقۀ انقلاب را می‌زند یک حکایت است و آنچه بعد از روشن‌شدن این جرقه اتفاق می‌افتد حکایتش جداست.کتاب آرامش قبل از طوفان ترتیب تاریخی دارد، یعنی در اواسط کتاب با شخصیت اصلی جدیدی آشنا می‌شویم: اینترنت. سؤال اصلی حالا این است که چرا همان ویژگی‌هایی که در مجلات زیرزمینی یا روزنامه‌های کوچک رمانتیک و رهایی‌بخش به نظر می‌رسیدند، وقتی پای واتساپ به میان می‌آید، سبک‌سری و حتی شرارت به نظر می‌رسد. قطعاً یکی از دلایلش این است که، این روزها، معمولاً روزنامه‌ها و مجلات زیرزمینی را با نتایج مطلوب (مثلاً پایان امپریالیسم بریتانیا) و شبکه‌های اجتماعی را با تحولات بالقوۀ نامطلوب (مثلاً افول دمکراسی آمریکایی) مرتبط می‌دانیم. اما این‌ها حس است، نه استدلال. مگر قضیه می‌تواند به این سادگی باشد؟این بخش از کتاب در سال ۲۰۱۰ در مصر آغاز می‌شود، با نقطۀ شروعی که حالا دیگر در قصه‌های پندآموز دربارۀ نویدها و خطرات سازمان‌دهی آنلاین برایمان آشناست. حسنی مبارک حدود سه دهه یکّه‌سالار مصر بوده، اما اخگرهای تغییر دارند روشن می‌شوند، به‌خصوص در اینترنت. نیروهای امنیتی اسکندریه سراغ جوانی به نام خالد سعید رفته‌اند، او را از کافی‌نتی بیرون کشیده‌اند و در خیابان آن‌قدر کتکش زده‌اند تا مرده است. در گذشته، با توجه به تسلط مبارک بر رسانه‌های دولتی، این نوع اتفاقات زود از یاد می‌رفت، اما این بار تصاویر خون‌آلودِ سعید در فضای اینترنت پخش می‌شود و یک دگراندیش ناشناس صفحه‌ای فیسبوکی به نام «همۀ ما خالد سعید هستیم» به راه می‌اندازد. این صفحه ابتدا بیست هزار مشترک جذب می‌کند و این رقم خیلی زود به دویست‌وپنجاه هزار نفر می‌رسد. افراد ناشناس با استفاده از این صفحه تظاهرات حضوری، ازجمله راهپیمایی‌های سکوت، را سازمان‌دهی می‌کنند. دیری نمی‌گذرد که به تاکتیک‌های اساسی‌تری نیاز پیدا می‌کنند. برخی دیگر نگران‌اند که حکومت این تظاهرات عجولانه و ناهماهنگ را سرکوب کند، اما با توجه به سازوکار شبکه‌های اجتماعی این استدلال قوامی ندارد. این صفحۀ فیسبوک، مثل تمام صفحات فیسبوک، گرایش به رشد و تکاپو و ویروسی‌شدن دارد، به قول بکرمن «جایی بی‌قرار» است که در آن «میل به شدت و کنش را می‌توان برآورده ساخت». در ژانویۀ ۲۰۱۱، مدیر صفحه به درخواست‌ها تن می‌دهد و رویداد جدی‌تری را سازمان‌دهی می‌کند که قرار است در اواخر همان ماه در میدان تحریر قاهره رخ دهد. این رویداد را «۲۵ ژانویه: انقلاب علیه شکنجه، فقر، فساد و بیکاری» می‌نامد.همه می‌دانند بعد چه شد: این تظاهرات موفقیتی باورنکردنی به دنبال داشت. معترضان میدان تحریر، با سرعتی شگفت‌آور و بدون بمب‌گذاری، دیکتاتور را به ترک شهر واداشتند. کاشف به عمل آمد که مدیر صفحۀ فیسبوکی وائل غنیم است، جوانی بیست‌ونُه‌ساله که از مدیران بازاریابی گوگل بود. طی چند ماه بعدی، او دستگیر شد، آزاد شد، به شهرتی بین‌المللی رسید، جایزۀ شجاعت به او دادند و نامزد جایزۀ صلح نوبل شد.بااینکه اتفاقات چنان خوب پیش رفته بود که باورکردنی نبود (چیزی مثل اینکه بتوانی با یک فِر اسباب‌بازی رژیم را تغییر بدهی)، اما اکثر مردم دست‌کم تا مدتی با آن همراه شدند. چندین شورش دمکراتیک (در تونس، قاهره، کیف) را بعضاً «انقلاب‌های فیسبوکی» می‌خواندند، حتی جنبش دمکراتیکی در میانمار صورت گرفت و برخلاف انتظار موفق بود، کشوری که تقریباً هیچ‌کس به اینترنت دسترسی نداشت؛ همین‌طور یک جنبش ناموفق در روسیه که بیش از نیمی از جمعیت به اینترنت دسترسی داشتند. در دوران شورش قاهره، می‌گویند باراک اوباما به یکی از دستیارانش گفت «دلم می‌خواهد این بچه‌های خیابان برنده شوند و این یارو گوگلیه رئیس‌جمهور شود. اما عقلم می‌گوید کار دراز و سختی در پیش است». پس از موفقیت این شورش، اوباما دست از تأکید بر قسمت دوم حرفش برداشت. او در مۀ ۲۰۱۱، طی سخنرانی برای وزارت خارجه، گفت «تصادفی نیست که یکی از رهبران میدان تحریر از مدیران گوگل بوده». او قول «حمایت از دسترسی آزاد به اینترنت» را داد، با این استدلال که «در قرن بیست‌ویکم اطلاعات یعنی قدرت؛ حقیقت را نمی‌توان پنهان کرد و مشروعیت دولت‌ها نهایتاً در گرو شهروندان فعال و آگاه خواهد بود».باز هم می‌دانیم بعد چه شد، هرچند در اینجا خاطرات عامیانه کم‌رنگ‌تر و تیره‌تر می‌شود. مشروعیت حکومت پسامبارک فوراً از هم پاشید. اولین رئیس‌جمهور منتخب مصر آن یارو گوگلیه نبود. محمد مرسی از اخوان‌المسلمین بود که حدود یک سال بعد در کودتایی نظامی سرنگون شد. رهبر آن کودتا، عبدالفتاح سیسی، ازآن‌پس در مسند قدرت نشسته و حکومتش از مبارک هم بی‌رحمانه‌تر است. شبکه‌های اجتماعی هنوز قدرتی قابل‌توجه در مصر دارند، اما این روزها نه برای تظاهرات انبوه، بلکه برای گیرانداختن و زندانی‌کردن دگراندیشان. در سال ۲۰۱۹، چک‌پوینت، شرکت امنیت سایبری، توطئۀ فیشینگِ «به‌شدت پیچیده‌ای» را تحلیل کرد که به استفاده از گوگل، مایکروسافت اوتلوک و فیسبوک برای پاییدن کنشگران مصری مربوط می‌شد. این توطئه را ظاهراً دولت سیسی ترتیب داده بود.اگر یک تفکر را تخم‌مرغی در نظر بگیریم که، مثل آن تخم‌های توی «پارک ژوراسیک»، بازشدنش گاهی یک قرن طول می‌کشد، پس سخت می‌توان فهمید از اتفاقاتی که در چند دهۀ اخیر افتاده، ازجمله اینترنت، چه برداشتی می‌توان کرد. بعضی از این اتفاقات بد بوده (مثلاً تظاهرات طرفداران برتری نژاد سفیدپوست در سال ۲۰۱۷)، بعضی‌ها خوب بوده (مثلاً تظاهرات ضدخشونت پلیس در تابستان ۲۰۲۰) و سخت می‌توان با قطعیتِ نظام‌مندی گفت چه چیز باعث می‌شود احتمال وقوع نتایج خوب بیشتر از نتایج بد باشد. آیا باید ناامیدانه دست بالا ببریم و بگوییم هنوز زود است برای اینکه حرفی بزنیم؟نسخۀ امروزی شوخیِ مارگارت تاچر دربارۀ جامعه می‌تواند به این صورت باشد که چیزی به نام اینترنت وجود ندارد، فقط سایت و خدمات هست. باآنکه خیلی دلمان می‌خواهد نظریه‌ای جهان‌شمول وجود داشته باشد که یک بار برای همیشه تبیین کند «شبکه‌های اجتماعی» چه به روز «گفتمان» می‌آورند، اما با چسبیدن به جزئیاتْ چیزهای بیشتری دستگیرمان می‌شود. بهترین قسمت‌های کتاب آرامش قبل از طوفان جاهایی است که شمه‌هایی از اجتماعات گفتمانی به ما نشان می‌دهد، بی‌آنکه چیزی بیشتر از دانستی‌ها به آن نسبت بدهد. سرراست‌ترین نصیحت بکرمن به کنشگران دیجیتال نصیحتی دقیق و مناسب است: دقیق به ابزارِ موجود بنگرند و «متفکرانه انتخاب کنند».شاید انقلاب فیسبوکی واقعاً مثل فِر اسباب‌بازی باشد، راهی فوق‌العاده سریع و ارزان برای تولید گرما که البته کالری‌های بیهوده تولید می‌کند. زینب توفکچی نیز، در کتاب توئیتر و گاز اشک‌آور۶، ماجرای میدان تحریر و اتفاقات بعدی‌اش را در کنار جنبش‌هایی که به‌شکل مشابه آغاز شدند (اعتراضات پارک گزی در استانبول، جنبش تسخیر وال‌استریت) بازمی‌گوید. او معتقد است در هر یک از این موارد نقاط قوت سازمان‌دهی آنلاین را هرگز نمی‌توان از ضعف‌هایش جدا کرد. توفکچی، که خبرنگار و جامعه‌شناس است، برای رسیدن به نتیجه از «تحلیل‌های کمّی‌ای که نشریات علمی از پیمایش بیش از هزار شرکت‌کننده در تظاهرات میدان تحریر قاهره انجام داده‌اند» و دیگر داده‌های تجربی بهره گرفته است. بکرمن رویکردی عکسِ این را پیش می‌گیرد، یک چهرۀ همه‌نما را در جمعیت می‌یابد و او را زیر ذره‌بین می‌گذارد.توفکچی تا چند سال بعد از شورش پیگیر غنیم است و بعد وِلش می‌کند، بکرمن اما با او می‌ماند. در سال ۲۰۱۴، غنیم و دو نفر از دوستانش استارتاپی به نام پارلیو راه انداختند. هدفشان ساخت یک شبکۀ اجتماعی بود که «اندیشمندی و نجابت و ارزش» را بپرورد. این استارتاپ پا نگرفت. سال بعد، غنیم در ژنو یک سخنرانی تد ایراد کرد و در آن از تفکرات آرمان‌شهرِ فناورانۀ خود دست شُست و گفت «اشتباه می‌کردم. بهار عربی بالاترین پتانسیل شبکه‌های اجتماعی را آشکار کرد، اما بزرگ‌ترین کمبودهایش را نیز نشان داد». در سال ۲۰۱۹، غنیم کانال شخصیِ یوتیوبی راه‌اندازی و در آن، به‌صورت روزانه، «ده‌ها کلیپ عجیب و عجیب‌تر» منتشر کرد: اعتراف به خیانت به همسر، تراشیدن ابروها، «خندیدن دیوانه‌وار یا رقص». دوستانش می‌ترسیدند عقلش را از دست داده باشد. بکرمن که در گذشته چند بار با غنیم مصاحبه کرده بود سعی کرد با او ارتباط بگیرد، اما غنیم به او توپید: «خیال کرده‌ای من گدای توجهم، مثل آن گداهای توجه که برای ذره‌ای توجهی له‌له می‌زنند؟».بکرمن معتقد است اگر کسی این روزها تجلی مقاومت مصری‌ها باشد، غنیم نیست، بلکه دگراندیش دیگری به نام علاء عبدالفتاح است که شهرت کمتری در اینترنت دارد، چون بیشترِ دهۀ گذشته را در زندان به سر برده است. در سال ۲۰۱۹ که مدتی او را از زندان آزاد کردند، مصاحبه‌ای طولانی در یک واحد آپارتمانی ضبط کرد. به یک ردیف بالشتکِ رنگارنگ تکیه داده بود و پرتوهای آفتاب روی دیوار سفیدِ پشت سرش آرام حرکت می‌کردند. می‌گفت جنبش دمکراسی در مصر دچار «پسرفت» شده است. «تقصیر مصری‌ها نیست، به‌خاطر رسانه‌ای است که استفاده می‌کنند. فیسبوک آدم را می‌بلعد. آدم با دوستانش بحث‌های احساسی می‌کند، چون فیسبوک به همین منظور ساخته شده. یک دام است».پست‌های فیسبوکی ویژگیِ نوپدید ارادۀ مردم یا روح تاریخ نیستند. قطعه‌محتوایی‌اند که در معرض مشوق‌های توجهیِ مشروط و طراحی‌شده قرار دارند. این مشوق‌ها عمدتاً با یک هدف طراحی شده‌اند: گسترش مستمر فیسبوک. وائل غنیم در سال ۲۰۱۸ در مصاحبه با «فرانت‌لاین» دربارۀ فیسبوک می‌گوید «آدم را احساساتی می‌کند. درواقع روی هویت احساسی آدم دست می‌گذارد». جنبش آنلاین فی‌نفسه هیچ مشکلی ندارد، همان‌طور که یک روزنامۀ کوچک هیچ شرافت ذاتی‌ای ندارد. شعار افریکن مورنینگ پست («مستقل در همه‌چیز، ولی نه بی‌طرف در هرچیزی که بر سرنوشت آفریقا تأثیر بگذارد») یادآور شعار دیگری بود که در قرن نوزدهم چندین روزنامۀ آمریکایی، ازجمله کانتری‌من (روزنامۀ حامیان ایالات مؤتلفه که در دوران جنگ داخلی در جورجیا چاپ می‌شد)، از آن استفاده کرده بودند. یک روزنامه، مثل هر چیز دیگری، می‌تواند در سمت حق تاریخ باشد یا در سمت ناحق آن. اما دست‌کم روزنامۀ زیک واقعاً روزنامۀ زیک بود. صفحۀ فیسبوک غنیم ظاهراً مال خودش بود، اما درواقع همیشه به مارک زاکربرگ تعلق داشت.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Beckerman, Gal. The Quiet Before: On the Unexpected Origins of Radical Ideas. Crown, 2022پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اندرو مارانتس نوشته و در تاریخ ۱۶ فوریه ۲۰۲۲ با عنوان «From Conversation to Revolution» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ تیر ۱۴۰۱ با عنوان «واقعاً چه چیزی می‌تواند دنیا را تغییر دهد؟» و ترجمۀ علی‌رضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• اندرو مارانتس (Andrew Marantz) جستارنویس ثابت نیویورکر و نویسندۀ کتاب جامعه‌ستیز: افراطی‌های آنلاین، آرمان‌شهریان فناورانه، و سرقتِ گفت‌وگو در آمریکا (Antisocial: Online Extremists, Techno-Utopians, and the Hijacking of the American Conversation) است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] riot grrrls خرده‌فرهنگی که ملغمه‌ای از فمینیسم، موسیقی پانک و سیاست است [مترجم].[۲] incubation[۳] پایتخت غنا[۴] March on Rome تظاهرات سازمان‌یافته و کودتایی که در اکتبر ۱۹۲۲ رخ داد و باعث شد حزب ملیِ فاشیستِ موسولینی در ایتالیا به قدرت برسد [مترجم].[۵] Triple alliance توافقی میان آلمان، اتریش‌مجارستان و ایتالیا که در سال ۱۸۸۲ امضا شد و تا ۱۹۱۵ پابرجا بود [مترجم].[۶] Twitter and Tear Gas ]]> اندرو مارانتس تاریخ‌وسیاست Tue, 28 Jun 2022 05:22:24 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10622/ چرا نازی‌ها و هیتلر همچنان این‌قدر محبوب‌اند؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10616/ راجر مورهاوس؛ اَلِک رایری؛ الیزابت هاروی؛ مارتین رِیْدی، هیستوری تودی—راجر مورهاوس، نویسندۀ کتاب  جنگِ نخست: جنگ ۱۹۳۹ لهستان۱توجه بیش‌ازحد مردم به هیتلر و نازی‌ها اگرچه کاملاً فهمیدنی است، تااندازه‌ای گیج‌کننده نیز است. از طرفی البته رایش سوم، به‌عنوان آغازگر هولوکاست، به‌حق سزاوار علاقه و توجه ماست. اما از طرف دیگر، این میزان شیفتگی مردم -ظاهراً به‌بهای بی‌توجهی به سایر موضوعاتی که به همان اندازه اهمیت دارند- باید باعث شود تعداد زیادی از مورّخان انگشت‌به‌دهان بمانند.این شیفتگی تا حد زیادی ریشه در جهانِ دوقطبیِ پروپاگاندای زمان جنگ دارد: جهان‌بینیِ عجیبِ تنگ‌نظرانه‌ای که، در همان حال که «عمو جو» استالین۲را می‌ستود، هیتلر و نازی‌ها را مظهر شر و دشمن اصلی می‌دید که شکست‌دادنشان ضرورتی اخلاقی بود. بازنمایی‌های پساجنگ -دانشگاهی و مردمی، ادبی، تلویزیونی و سینمایی- آن‌قدر این کلیشه‌های ساده را اساس کارشان قرار داده‌اند که نازی‌ها اینک بخشی از اسباب و اثاثیۀ فرهنگی‌مان هستند؛ نازی‌ها، که اکثر اوقات اهمیت تاریخی‌شان نادیده گرفته شده، درواقع به یک دشنام تقلیل یافته‌اند که برای پلیس‌های بیش‌ازحد متعصب یا سیاست‌مدارانی که مورد تأییدمان نیستند کنار گذاشته‌ایم.آنگاه همان میزان از شناختِ همگانی، هرچقدر هم سطحی، ازطریق سلیقۀ یکنواخت عموم مردم و به‌وسیلۀ سرشت تقلیدی ناشران و فیلم‌سازان، بزرگ‌نمایی و تقویت می‌شود. علاقه مولّد محتواست، محتوا مولّد علاقه.برای آن‌ها که استعداد بیشتری در ژرف‌اندیشی دارند دلایل این شیفتگی عمیق‌تر است، شاید علتِ آن در این پرسش نهفته باشد که چگونه ملّتِ «متفکران و شاعران» بدل به ملّتِ «قاضیان و جلّادان» شد. آلمان تا اوایل قرن بیستم یک غول فرهنگی بود، از پیشرفته‌ترین جوامع در این کرۀ خاکی؛ جمهوری وایمار، علی‌رغم تمام اشتباهات سیاسی‌اش، ۱۶ جایزۀ نوبل در کارنامه دارد. و باوجوداین، این همان ملّتی است که فریب هیتلر را خورد و مردمش در ادامه هم‌دستانِ ماشینِ جنگی نازی‌ها و معماران نسل‌کشی علیه یهودیان شدند. آلمان چطور توانست این‌قدر سقوط کند و چرا مردمش نتوانستند «بیدار شوند»؟ همین پرسش که است که علاقۀ مرا بر می‌انگیزد. آلمانِ نازی مثالی راستین از وضعیت بشر، از نفسِ شکنندگی تمدن است.                                                                                           •••اَلِک رایری، استاد تاریخ مسیحیت در دانشگاه دورام، نویسندۀ کتاب بی‌دین‌ها: تاریخ عاطفی تردید۳هیتلر و نازی‌ها نقش اجتناب‌ناپذیری در فرهنگ ما دارند: آن‌ها به ما می‌آموزند که شر چیست. یک قرن قبل، مقتدرترین چهرۀ اخلاقی در فرهنگ غرب عیسی مسیح بود. مسیحی و غیرمسیحی، مشابه هم، کلاً قبول داشتند که بصیرت اخلاقی او بری از خطا و معتبر است. اکنون، مقتدرترین چهرۀ اخلاقی ما آدولف هیتلر است که برایمان معرِّف شر است، همان‌طور که زمانی مسیح معرّف خیر بود. اگر بخواهید این را زیر سؤال ببرید خود را رسوای عالم می‌کنید، همان‌طور که کِن لیوینگستن۴ به این مسئله پی برد. نشان صلیب و عیسای مصلوب دیگر آن جایگاه شکوهمند را ندارند که قبلاً در فرهنگمان داشتند، اما تأثیر احساسی هیچ تصویری  به گرد پای صلیب شکسته نمی‌رسد.معقول است. اگر قرار باشد یک نفر از ابنای بشر را به‌مثابۀ تجسم شرِّ مطلق انتخاب کنید، بعید می‌دانم بتوانید گزینۀ بهتری پیدا کنید. اما هیچ رویداد فاجعه‌باریْ اخلاقیاتِ جمعی‌مان را، همانند جنگ جهانی دوم و نسل‌کشی نازی‌ها، بازنویسی نمی‌کند.مبارزه علیه نازیسم بود که به «حقوق بشر»، این شهادت‌نامۀ عصر مدرن تبلور بخشید؛ همۀ ما به آن ایمان داریم، حتی اگر همچنان توجیه فلسفی مناسبی برایش در دست نداشته باشیم. بنابراین وقتی آن مبارزه را بازگو می‌کنیم، داستان مقدسی را تقویت کرده و پاس می‌داریم که ارزش‌های جمعی‌مان بدان وابسته است.و چه‌جور هم آن را باز می‌گوییم. آیا هیچ قطعۀ صوتی‌ای قدرتمندتر از بیانیۀ چمبرلین در تاریخ ۳ سپتامبر ۱۹۳۹ شنیده‌اید که در آن اعلام می‌کند بریتانیا وارد جنگ شده است؟اما این واقعاً ربطی به تاریخ ندارد. ما داستان‌ها را فقط تعریف نمی‌کنیم: آن‌ها را بازنویسی می‌کنیم. فیلم «پست‌فطرت‌های لعنتی» ساختۀ کوئنتین تارانتینو به ما می‌گوید که هیتلر چگونه باید می‌مرد، نه اینکه چگونه مرد. به علاوه، افسانه‌های مدرنی که کودکانمان با آن‌ها بزرگ می‌شوند، از تالکین گرفته تا جنگ ستارگان تا هری پاتر، همگی بی‌شک نسخه‌هایی از مبارزه با نازی‌ها هستند که ترجمان آرمان‌هایی ابدی گشته‌اند.این مسئله بدون مشکل نیست. معنایش این است که ما در شناخت آنچه باید از آن متنفر باشیم بهتریم تا آنچه باید دوست داشته باشیم. علاوه‌برآن، این اسطوره‌ها ممکن است واقعاً برای مقاومت دربرابر ملّی‌گراییِ اقتدارگرایی که در کمینِ ماست‌ کافی نباشند، اما تا زمانی که چیز بهتری از راه برسد، من هم با رضایت مهر تأیید بر مذهب جدیدی می‌زنم که آن اخلاق‌شناس کبیر، ایندیانا جونز، به ما آموخت: «نازی‌ها. ازشون بدم می‌آد».                                                                                                •••الیزابت هاروی، استاد تاریخ در دانشگاه ناتینگام و یکی از ویراستاران زندگی خصوصی در آلمانِ نازی۵آیا عجیب است که یک مورخ نازیسمِ بریتانیایی نگران علاقۀ مفرط مردم بریتانیا به موضوع کارش باشد؟ تنها کاری که می‌شود کرد استقبال از خیل بازدیدکنندگان از نمایشگاه‌ها و موزه‌های مربوط به جنگ جهانی دوم و هولوکاست، و تکریم و حمایت از تلاش‌های آموزگاران هولوکاست است. اما برخی از وجوه فرهنگ معاصر بریتانیا واقعاً از نوعی شیفتگی نسبت به نازی‌ها خبر می‌دهد که از بررسی تاریخی انتقادی به دور است.جنبه‌ای از شیفتگی دیرین به نازی‌ها، روایتی از جنگ جهانی دوم است که دربارۀ نقش بریتانیا در پیروزی متفقین اغراق می‌کند. برگزاری مراسم، پرواز هواپیماها و بازآفرینی‌های سالگردهای اعزام نیرو به نرماندی۶ و روز پیروزی در اروپا۷به‌همراه جنون رسانه‌ای‌شان بر آرزوی تجلیل از کشته‌شدگان و کهنه‌سربازان  جنگ سایه انداخته است. تمام این‌ها مقوّم تصویر محبوبی است که بریتانیا از خود دارد که در آن تنها و یک‌صدا دربرابر بیداد ایستاده است. این اسطورۀ ملّیِ تسلی‌بخش و نیرومندی است. اکنون بعضی‌ها از این اسطوره به‌نحوی شوم برای توجیه برگزیت استفاده می‌کنند. چگونه می‌توان آن را به چالش کشید؟ تدریس جنگ جهانی دوم با تمرکز بیشتر بر بُعد جهانی آن و رابطۀ پیچیده‌اش با استعمارزدایی می‌تواند شروع خوبی باشد. به علاوه، بیایید از پیامدهای جنگ و اینکه نهادهای فراملّیتی در اروپای غربی چگونه به ایجاد صلحی پابرجا کمک کردند، بیشتر بگوییم.درضمن، «نازی‌ها» در قامتِ تجسم شر یا رُبات‌های متعصب با لباس فرم، مواد خام برای سرگرمی توده‌ها در مستندها، فیلم‌ها و بازی‌های رایانه‌ای‌اند. بخش زیادی از قدرت این‌ها در بازنمایی یا تقلید از تصاویرِ خودِ نازی‌ها از نمایش‌های باشکوهِ ساختگی‌شان نهفته است.در محیط اشباع از تصویر امروز، مختل‌کردن نفوذی که پروپاگاندای [مرتبط با] نازی‌ها در تخیّل عامه دارد نوعی چالش است. اما افشای سازوکار «تدوین» و «ترسیم» بصری نازی‌ها نیز می‌تواند موجب شود تا بینندگان پرسش‌های اساسی‌تری مطرح کنند دربارۀ اینکه دنیا را چگونه «می‌بینند».آیا می‌توان شیفتگی مردم نسبت به «نازی‌ها» را، که آن را اسم رمزی برای دشمنان بریتانیا یا شر جاودان می‌دانند، به بستر درستش برگردانیم، یعنی دوباره این پرسش را به‌طور جدی مطرح کنیم که دمکراسی‌ها چرا و چگونه تسلیم اقتدارگرایی و فاشیسم می‌شوند؟ باید تلاشمان را بکنیم.                                                                                           •••مارتین رِیْدی استاد کرسیِ ماساریکِ تاریخ اروپای مرکزی در یوسی‌ال و نویسندۀ کتاب خاندان هابسبورگ: ظهور و سقوط یک امپراتوری جهانی۸مخاطبان در اقصی نقاط جهان با اشتیاق محو برنامه‌های تلویزیونی دربارۀ عاملین قتل‌عام، خون‌آشام‌های خوش‌پوش و «اسباب‌بازی‌های پسرانه» می‌شوند. نازی‌ها هر سه را داشتند. آن‌ها جنگندۀ «مِسِرِشمیتِ» شش‌موتورۀ گیگانت با برجکِ مسلسل روی بال‌ها، موشک وی-۲، ناوِ  «تیرپیتز» و تانک تایگر را داشتند. تایگر، که توسط فردیناند پورشه طراحی شده بود، دلنگ‌دلنگِ محکمِ مهندسی آلمانی و شروشوری داشت که تخیل را تحریک می‌کرد. شبکه‌های تلویزیونی آمریکاییِ پی‌بی‌اس و نشنال جئوگرفیک با مجموعه‌های (بی‌نهایت تکراری‌شان)، «ابرساختارهای نازی‌ها» یا «ابرتسلیحات نازی‌ها»، دربارۀ حد و حدود مهندسی آن‌ها اغراق می‌کنند.نازی‌ها اهمیت ظواهر را نیز می‌دانستند. هیتلر شاید آزادی را از آلمانی‌ها دزدیده باشد، اما درعوض هندسۀ میدان رژه را به‌همراه لباسِ فرم اس‌اس به آن‌ها بخشید، که یکی از تولیدکنندگانش کارخانۀ هوگو باس بود. آرتور مارشال، طنزپرداز بریتانیایی، تعریف می‌کند که چطور در سال ۱۹۴۵ چهار افسر آلمانی را بر عرشۀ قایقی در فلنزبورگ در دریای بالتیک وادار به تسلیم کرد. آلمانی‌ها، با ظاهر بی‌عیب‌ونقصشان، با ناباوری به همتایان بریتانیایی‌شان نگاه می‌کردند: «داشتند فکر می‌کردند "این بدترکیب‌ها دیگر کی‌اند؟ چه اتفاقی افتاده؟ چطور ممکن است ما جنگ را باخته باشیم؟" من هم که بعدها دوباره یادش افتادم، دیدم که مثل آن‌ها گیج شده‌ام». نازی‌ها، از نظر سر و وضع، برندۀ میدان بودند.بعضی از نازی‌ها دیوانگانی آدم‌کُش بودند. اکثر آلمانی‌ها از دستورات پیروی کردند. و مثل چیزی که در آزمایش شرم‌آور میلگرام۹ اتفاق افتاد، مسئولیت را به دیگران حواله کردند و رنج مهلکی به قربانیانشان تحمیل کردند که البته آدم‌های واقعی بودند، نه هنرپیشه. همواره این چالش پیش‌رویمان وجود دارد که اگر خودمان در چنین شرایطی قرار می‌گرفتیم، چگونه رفتار می‌کردیم؟ اما چالشی پیش‌روی تمام مفروضات پروژۀ روشنگری لیبرال نیز هست، مفروضاتی که تمدن ما بدان متکی است. این ایده که آموزش یا بیلدونگ۱۰مردمان بهتری خواهد ساخت بی‌رحمانه به دست تجربۀ نازی‌ها مخدوش شده است. بین یک پنجم تا یک چهارمِ رسته‌های افسران یگان‌های اس‌اس، اس‌دی۱۱ و توتِن‌کوپف۱۲ نه‌تنها دانش‌آموختۀ دانشگاه‌های کهن آلمانی بودند، بلکه مدرکشان نیز دکترا بود. رفتار متعاقب آن‌ها در هیئت عاملین فوقِ تحصیل‌کرده و شیک‌پوشِ کشتار جمعی، به اندازۀ ماجرای دکتر هارولد شیپمن، بزرگ‌ترین قاتل زنجیره‌ای بریتانیا، خیره‌کننده و فهم‌ناپذیر است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را  راجر مورهاوس؛ اَلِک رایری؛ الیزابت هاروی؛ مارتین رِیْدی نوشته و در تاریخ ۳ مارس ۲۰۲۰ با عنوان «Why is the Public so Obsessed with the Nazi?» در وب‌سایت هیستوری تودی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲ تیتر ۱۴۰۱ با عنوان «چرا نازی‌ها و هیتلر همچنان این‌قدر محبوب‌اند؟» و ترجمۀ علی امیری منتشر کرده است.•• راجر مورهاوس (Roger Moorhouse) نویسندۀ کتاب نخستین در جنگ: جنگ ۱۹۳۹ لهستان (بادلی هد، ۲۰۱۹) است. اَلِک رایری (Alec Ryrie) استاد تاریخ مسیحیت در دانشگاه دورام و نویسندۀ کتاب ناباوران: تاریخ عاطفی تردید (ویلیام کالینز، ۲۰۱۹) است. الیزابت هاروی (Elizabeth Harvey) استاد تاریخ در دانشگاه ناتینگام و یکی از ویراستاران زندگی خصوصی در آلمانِ نازی (کیمبریج، ۲۰۱۹) است. مارتین رِیْدی (Martyn Rady) استاد کرسیِ ماساریکِ تاریخ اروپای مرکزی در یوسی‌ال است و کتاب او، خاندان هابزبورگ: ظهور و سقوط یک امپراتوری جهانی، توسط اَلن لین منتشر شده است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱]  First to Fight: the Polish War1939[۲]  ژوزف استالین، رهبر اتحاد جماهیر شوروی، که رسانه‌های غربی او را عمو جو (Uncle Joe) می‌نامیدند [مترجم].[۳]  Unbelievers: An Emotional History of Doubt[۴]  سیاست‌مدار انگلیسی که در مصاحبه‌ای رادیویی گفت «سیاست هیتلر پس از پیروزی در انتخابات ۱۹۳۲ کوچاندن یهودیان به اسرائیل بوده است» و به‌دلیل این مصاحبه عضویتش در حزب کارگر به حالت تعلیق درآمد [مترجم].[۵]  Private Life in Nazi Germany[۶]  D-Day[۷] VE-Day[۸]  Habsburgs: The Rise and Fall of a World Empire[۹]  آزمایش میلگرام آزمایشی برای سنجش میزان اطاعت اشخاص از اتوریته در انجام کارهایی مغایر با وجدان شخصی افراد بود که به ابتکار روان‌شناس، استنلی میلگرام صورت گرفت. در این آزمایش از هنرپیشه‌ای استفاده شده بود تا، پس از دریافت شوک‌های الکتریکی فرضی، نقش بازی کرده و آه و ناله کند. کتابِ این آزمایش در ایران با عنوان اطاعت از اتوریته توسط نشر اختران به چاپ رسیده است [مترجم].[۱۰]  Bildung معادل آلمانی آموزش [مترجم].[۱۱]  آژانس اطلاعاتی اس‌اس و حزب نازی [مترجم].[۱۲]  Death’s Head یا Totenkopf نشان رستۀ نظامی در آلمان نازی بود [مترجم]. ]]> راجر مورهاوس؛ اَلِک رایری و الیزابت هاروی؛ مارتین رِیْدی تاریخ‌وسیاست Thu, 23 Jun 2022 05:06:07 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10616/ تاریخ مختصر بزدلی https://tarjomaan.com/neveshtar/10610/ کریس والش،ایان — «یک بزدل ممکن است موجب شکست در یک نبرد شود، یک نبرد می‌تواند منجر به شکست در یک جنگ شود و یک جنگ می‌تواند باعث ازدست‌دادن کشور شود». این را تافتن بیمیش، دریابان و نمایندۀ محافظه‌کار مجلس، در سخنرانی خود در مجلس عوام در سال ۱۹۳۰ گفته است. این سخن تجلی تفکری است که احتمالاً به اندازۀ خود جنگ قدمت دارد. آدم بزدل فقط به امنیت خود اهمیت می‌دهد، اطلاعات را لو می‌دهد، خودش را هدف شلیک دشمن می‌کند، و از این جهت برای هم‌رزمانش بدتر از دشمنی شجاع است. بزدل حتی وقتی فرار نکند هم می‌تواند صرفاً با ظاهرش ترس و وحشت بپراکند. به قول هومر در کتاب ایلیاد، چنین فردی نمی‌تواند یک ‌جا بنشیند، دندان‌قروچه می‌کند و مدام رنگش عوض می‌شود. می‌گویند بزدل‌ها، از ترس، خودشان را هم خراب می‌کنند.تعجبی ندارد که سربازان در میدان نبرد، بیش از اینکه رؤیای قهرمان‌بودن در سر بپرورانند، از بزدل‌بودن نگران‌اند. این هم جای تعجب ندارد که چرا بزدلی را سرزنش‌آمیزترین رذیلت اخلاقی می‌دانند (آن هم نه‌فقط برای سربازان)؛ با وجودی ‌که قهرمانان به شهرت و افتخار می‌رسند، بزدلان معمولاً محکوم به چیزی بدتر از رسوایی‌اند: فراموشی. ویرژیل، راهنمای دانته، از بزدلان منفعل که در اتاق‌های انتظار جهنم ساکن‌اند چنین می‌گوید: «دنیا نمی‌گذارد هیچ گزارشی از آن‌ها باقی بماند». خود ویرژیل هم نمی‌خواهد از آن‌ها حرف بزند. بااین‌حال، حرف‌زدن از بزدلان و بزدلی می‌تواند به ما کمک کند رفتار انسان در مواجهه با ترس را قضاوت و هدایت کنیم.بیمیش در ادامۀ سخنانش گفت: «ترس کاملاً طبیعی است و به سراغ همه می‌آید. کسی که بر ترسش غلبه می‌کند قهرمان است و هر کس مغلوب ترسش شود بزدل است و هر چه بر سرش بیاید سزاوار اوست». اما شاید همه چیز به این سادگی نباشد: برخی ترس‌ها غلبه‌ناپذیرند. ارسطو می‌گوید فقط سلت‌ها از زلزله و سیل نمی‌ترسند، و ما حق داریم آن‌ها را دیوانه بدانیم. او می‌گوید بزدل «مردی است که در ترس افراط می‌کند: او از چیزهایی اشتباه می‌ترسد و به‌شیوه‌ای اشتباه، و فهرست این اشتباهات همچنان ادامه دارد».ما نوعاً وقتی یک آدم را بزدل می‌دانیم که ترس او در مقابل خطر پیشِ‌ رو نامتناسب باشد، وقتی مغلوب این ترس ‌شود و درنتیجه نتواند کاری را که باید -یعنی وظیفه‌اش را- انجام دهد. در ضمن، همان‌طور که زبان جنسیت‌زدۀ ارسطو و بیمیش نشان می‌دهد، ما برچسب بزدل را نوعاً برای مردان به کار می‌بریم. حتی امروزه هم استعمال این لفظ دربارۀ زنان عجیب است و ظاهراً به کمی توضیح نیاز دارد.اگر آن‌طور که بیمیش می‌گوید بزدل سزاوار هر چیزی است که به سرش می‌آید، دقیقاً چه چیزی به سر او می‌آید؟ صحبت بیمیش در مخالفت با طرحی مطرح می‌شد که قرار بود حکم مرگ برای بزدلی و ترک ‌خدمت را ملغی کند. منطق او واضح است. اگر یک بزدل می‌تواند وجود یک کشور را به نیستی بدل کند، کشور هم باید مشتاق باشد تا وجود بزدل را به نیستی تبدیل کند.رسم کشتنِ بزدلانْ تاریخی بلند و متنوع دارد. رومیان گاهی بزدلان را از طریق فوستواریوم۱ اعدام می‌کردند. در ابتدای این آیین دراماتیک، یک مأمور قانون با چوب‌دستی‌اش به فرد متهم ضربه‌ای می‌زد و، با این اشاره، تمام سربازان اردوگاه آن مرد را آن‌قدر با چماق می‌زدند تا بمیرد. روشی که در دنیای مدرن ترجیح می‌دهند جوخۀ آتش است. بریتانیایی‌ها و فرانسوی‌ها در جنگ جهانی اول صدها سرباز، و آلمان‌ها و روس‌ها در جنگ جهانی دوم ده‌ها هزار سرباز را، به‌خاطر بزدلی و ترک‌ خدمت، هدف گلوله قرار دادند.تحقیرْ مجازاتی به‌مراتب معمول‌تر برای بزدلی است، که مونتنی هم در از کیفر بزدلی۲(۱۵۸۰) این نکته را یادآور می‌شود. مونتنی، با نقل سخن ترتولیان مبنی بر اینکه بهتر است خون در چهرۀ یک مرد جمع شود تا اینکه از بدنش فرو بچکد، این تفکر را شرح می‌دهد: آدم بزدلی که اجازۀ زندگی می‌یابد ممکن است شرمگین شود و دلیرانه بجنگد. روش‌های تحقیر از روش‌های کشتن هم متنوع‌تر است: از پوشاندن لباس زنانه، تا زدن برچسب و خال‌کوبی، تا تراشیدن سر و اجبار به حمل پلاکاردی که روی آن نوشته‌اند «بزدل»، تا نام‌بردن و شرح کارهای خفت‌بارش در روزنامۀ شهر.بزدل، چه بمیرد و چه زنده بماند، مجازاتش باید در ملأعام انجام شود تا با جرمش تناسب داشته باشد. وقتی او می‌کوشد فرار کند و مخفی شود، بدترین الگوی رفتاری را نشان می‌دهد، ترس را مانند نوعی عفونت می‌گستراند و، از این طریق، گروه را به خطر می‌اندازد. ضرب‌المثلی آلمانی می‌گوید یک بزدل ده ‌تا می‌شود. نمایشِ دستگیری و انگشت‌نماکردنِ بزدل برای کسانی که تماشا می‌کنند حکم واکسیناسیون را دارد. این تذکری قدرتمند دربارۀ بهایی است که خودشان هم، در صورت تسلیم در برابر بزدلی، خواهند پرداخت.روان‌شناسان تکاملی چیز زیادی راجع ‌به بزدلی نگفته‌اند، شاید به ‌این خاطر که، در پی الزام تکاملی به حفظ نفس، چنین امری بدیهی به نظر می‌رسد. اما اجماعی گسترده وجود دارد که انتخاب طبیعی می‌تواند به نفع رفتارهای غیربزدلانه، همکارانه و حتی نوع‌دوستانه باشد. بسیاری از حیوانات رفتارهای «ایثارگریِ مصلحتی»۳ نشان می‌دهند، یعنی، با درخطرانداختن جان خود، شانس دیگران را برای زندگی (و تولیدمثل) افزایش می‌دهند. یک خرگوش، به‌محض اینکه ببیند روباهی در حال پرسه‌زدن است، پا بر زمین می‌کوبد و پشتش را بالا می‌برد تا همنوعانش را از خطر آگاه سازد، هرچند که این کار توجه خطر را به‌سوی خودش جلب می‌کند. خرگوش‌هایی که به زمین پا می‌کوبند میزان بقای خویشانشان را افزایش می‌دهند. این امر باعث می‌شود ژن پاکوبی شانس بیشتری برای انتقال (از طریق خواهر، برادر یا عموزاده) داشته باشد که این امر نیز به ایجاد خرگوش‌های پاکوب بیشتر می‌انجامد.اما خرگوش‌ها به کسانی که پا نمی‌کوبند حمله نمی‌برند، و هرچند پرخاشگری درون گونه‌ها خیلی شایع است، تاکنون مشاهده نشده که هیچ حیوانی، به‌جز انسان، همنوع خود را به این خاطر مجازات کند که عملِ ایثارگری مصلحتی را که از او انتظار می‌رفت انجام نداده. اخیراً کیت ینسن و همکارانش در مؤسسۀ انسان‌شناسی تکاملی ماکس پلانک در آلمان پژوهشی انجام دادند که در سال ۲۰۱۲ در صورت‌جلسه‌های آکادمی ملی علوم۴ (پی.ان.اِی.اس) منتشر شد. این پژوهش نشان می‌دهد که حتی شامپانزه هم، که یکی از نزدیک‌ترین خویشان ماست، چنین مجازات‌هایی را روی «شخص ثالث» انجام نمی‌دهد؛ این شاید رسمی منحصراً انسانی باشد.مجازات شخص ثالث برای بزدلی می‌تواند حتی بدون منفعت یک ارتش سازمان‌یافته یا نظام سیاسی مرکزی رخ دهد، که این نکته را سارا متیو و رابرت بوید در سال ۲۰۱۱ در پی.ان.اِی.اس نشان می‌دهند. این دو انسان‌شناس، که در آن زمان در دانشگاه کالیفرنیا در لس‌آنجلس مشغول کار بودند، به مطالعۀ قبیلۀ تورکانا پرداختند. این قبیلۀ «پیشادولتی» و ساکن شرق آفریقا شبانانی تساوی‌خواه هستند که گاهی برای دزدی احشام به گروه‌های دیگر حمله می‌برند. وقتی یک مرد تورکانا بدون دلیلی موجه نپذیرد در حمله حاضر شود یا هنگام خطر فرار کند، ممکن است مجازات شود. دامنۀ این مجازات‌ها از «تنبیه زبانی غیررسمی» تا مجازات شدید جسمی ازجمله بستن به درخت و شلاق‌زدن است. اینکه طرف‌های ثالث (و نه‌فقط خویشان، همسایگان یا مردمی که با کارهای فرد بزدل به خطر افتاده‌اند) در فرایند مجازات شرکت می‌کنند امکان اجرای آن را در مقیاسی بزرگ مقدور می‌نماید و، در بحث جنگ، اگر همه‌ چیز دیگر برابر باشد، کارآمدی در مجازات (و جلوگیری از) بزدلیْ شانس پیروزی را افزایش می‌دهد.مردم تورکانا شجاعت را در جنگ تحسین می‌کنند و پاداش می‌دهند، اما متیو و بوید یادآور می‌شوند که اگر مشوق‌های مثبت برای انگیزاندن افراد به انجامِ همیشگیِ کار درست در طول حمله‌ها کافی بود، «نیازی به مجازات مستقیم وجود نمی‌داشت». آن‌ها نتیجه‌گیری می‌کنند که چنین مجازاتی فقط همکاری گسترده را ممکن نمی‌سازد، بلکه برای آن ضروری است. اگر بخواهیم به بیان بیمیش بگوییم، اگر یک بزدل می‌تواند باعث ازدست‌رفتن یک کشور شود و کشور تمایلی به محکوم‌کردن بزدل ندارد، پس خود کشور ممکن است محکوم شود.اما عجیب است که، با گذشت زمان، تمایلمان برای محکوم‌کردن یا مجازات بزدلی کمتر شده است. بیمیش در مناظره شکست خورد. پارلمان مجازات مرگ برای بزدلی و ترک‌ خدمت را در آوریل ۱۹۳۰ لغو کرد. کشورهای دیگری نیز چنین کرده‌اند، برخی در متن قانون و بسیاری دیگر در عمل. تحت آیین‌نامۀ نظامی آمریکا، ترک ‌خدمت در دوران جنگ همچنان مجازات مرگ دارد، اما از سال ۱۸۶۵ تنها یک سرباز به نام ادی اسلوویک به این جرم (یا هر جرم نظامی دیگر -تجاوز به عنف و قتل مسائل متفاوتی هستند) اعدام شده که آن هم در سال ۱۹۴۵ بود. جلسات دادسرای نظامی برای بزدلی بسیار کم شده و بسیاری از سربازان اروپایی که به جرم بزدلی یا ترک ‌خدمت در جنگ‌های جهانی اعدام شدند پس از مرگ عفو شدند. برخی کشورها مجسمه‌هایی به احترام آن‌ها ساخته‌اند.دلایل زیادی برای این تحول وجود دارد. اول از همه چیزی است ارنست ترتل (نمایندۀ حزب کارگر در مجلس که پویشی بلندمدت برای براندازی حکم مرگ برای جرائم نظامی داشت)، در مناظره با بیمیش، آن را «فشار تقریباً توصیف‌ناپذیر جنگ‌های مدرن» خواند. قطعاً همیشه فشار زیادی در جنگ‌ بوده و کسانی نظیر مارتین ون کر‌ولد، مورخ نظامی، تردید دارند که این فشار در دوران مدرن بدتر شده باشد یا اینکه بمباران توپ‌خانه‌ای تروماتیک‌تر از تماشای کنده‌شدن پوست سر خویشاوندان باشد. اما بی‌منطق نیست که فکر کنیم مقیاس جنگاوری مدرن -توانایی آن برای اعمال آسیبِ بیشتر در مسافتی بیشتر برای مدت‌های طولانی‌تر- فشار بیشتری نسبت به سابق به‌ وجود آورده است. اگر سلت‌ها از زلزله نمی‌ترسیدند، بمباران توکیو، درسدن یا لندن شاید باعث تجدید نظر آن‌ها می‌شد.وقتی بحث بر سر بزدلی است، چندان مهم نیست که فشار جنگ مدرن بی‌سابقه است یا نه؛ مهم این است که چنین ادراکی وجود دارد. زمانی‌که موجی‌شدن۵ را برای اولین‌بار در سال ۱۹۱۵ تشخیص دادند، فکر می‌کردند به‌علت مواد منفجره‌ای است که از هر آنچه جهان تاکنون دیده قوی‌تر است. سلاح‌های جدید لاجرم موجب بیماری‌های جدید خواهند شد. برای تبیین دردنشان‌های عجیبی مثل لرز، سرگیجه، فرورفتن در وضعیت ناآگاهی و فلج، که در زنان به هیستری تعبیر می‌شد، به اصطلاحات جدیدی نیاز بود. همان‌طور که الین شوالتر در بیماری زنان۶(۱۹۸۵) خاطرنشان می‌کند، لفظ «موجی‌شدن» آهنگی بسیار مردانه‌تر داشت.حتی وقتی پزشکان به این نتیجه رسیدند که موجی‌شدن اختلالی کاملاً روان‌شناختی است، این لفظ پابرجا ماند و به اولین اصطلاح از میان مجموعه‌ای از الفاظ («روان‌نژندی جنگ»، «خستگی نبرد»، «اختلال استرسی پس از آسیب روانی») تبدیل شد که، به قول ترتل، روش‌هایی رسمی و جایگزین برای «قضاوتی همدردانه‌تر و با درکی عمیق‌تر از مردانی که کم آورده بودند» به دست می‌داد. نکته این نیست که سربازانی که این بیماری در آن‌ها تشخیص داده می‌شد واقعاً بزدل بودند، بلکه سوءرفتاری که پیش‌تر آن را بازتاب یک نقص شخصیتی یا تحریف هویت جنسیتی می‌دانستند حالا به احتمال بیشتر نشانۀ بیماری محسوب می‌شد. انگاره‌های صُلب و تغییرناپذیرِ مردانگی این‌چنین پیچیده شده و به چالش کشیده شد. قضاوت اخلاقی جای خود را به درمان پزشکی داد.این تحول هم با پیشرفت پزشکی پیشرفت کرده است. تست‌های عصب‌شناختی جدید توانسته شواهد مربوط به صدمات انفجار به مغز را شناسایی کند، تا حدی ‌که حتی در دهۀ پیش و قطعاً در قرنی پیش قابل‌ تشخیص نبود. به لطف چنین تست‌هایی، پژوهشگران همان فرضیۀ اولیه را دربارۀ موجی‌شدن احیا کرده‌اند، اینکه علت آن فیزیکی است. ما امروزه این را هم بهتر می‌دانیم که عوامل فیزیولوژیک، همچون شکل بادامه و سطح کورتیزول۷، می‌تواند توانایی مقابله با ترس را در افراد مختلف بیشتر یا کمتر کند. رفتار ظاهراً «بزدلانه» (علامت نقل‌قول گاهی ناگهان ضروری می‌شود) ربطی به شخصیت یا مردانگی ندارد، بلکه با ژن، محیط و تروما ارتباط دارد. با توجه به این تحول، تعجبی ندارد که، بر اساس مجموعه‌ داده‌های گوگل اِن‌گرام۸، کاربرد واژه‌های «بزدل» و «بزدلی» در مقایسه با کل کلمات انگلیسیِ منتشرشده در طول قرن بیستم به نصف کاهش یافته است.اما با‌ وجود ‌اینکه بزدلی دیگر مثل سابق در زبان رایج نیست، تحقیر آن از بین نرفته است. یک سده روان‌درمانی نتوانسته یک هزاره تقبیح را از میان ببرد. این حالت حتی بر واژگانی هم سایه افکنده که درک بدیلی از ترک ‌وظیفۀ سربازان به‌دلیل تروما به دست می‌دهد. مثلاً سربازان خجالت می‌کشند از روان‌پزشک کمک بگیرند، چون این کار بزدلی به حساب می‌آید. در ضمن واژۀ «بزدل» را هنوز هم با دلالتی منفی و به‌عنوان برچسبی برای تروریست‌ها، کودک‌آزاران و دیگر مجرمان درنده‌خو می‌شنویم. چنین کاربردی از این واژه بی‌فکرانه و نادرست است، اما نشان می‌دهد که توهین همچنان پابرجاست، حتی با وجودی ‌که تفکرِ پشتِ آن بسیار رو به ابهام رفته است.کودک‌آزاران را شاید بتوان از این جهت بزدل دانست که با تمایلات خود (و عواقب وحشتناکش) روبه‌رو نمی‌شوند. تروریست‌ها هم شاید گناه چیزی را داشته باشند که می‌توان آن را بزدلی عقیدتی نامید، یعنی ترس افراطی از اینکه از چشم خدا یا در مسیر نهضتشان بزدل به‌ نظر آیند. اما وقتی به این اشرار «بزدل» می‌گوییم، منظورمان معمولاً تحقیرِ کسانی است که از انسان‌های آسیب‌پذیر یا درمانده سوءاستفاده می‌کنند. این کاربرد می‌تواند حس خوبی داشته باشد، اما همچنین می‌تواند ما را از فکرکردن به بزدلی خودمان منحرف نموده و از یک ابزار اخلاقی محروم کند، ابزار اخلاقی‌ای که می‌تواند مفید باشد، آن هم نه‌فقط برای سربازان و مردان.بیمیش در مجلس عوام گفت: «همۀ ما از ترس رنج می‌بریم، خودِ من هم همین الان دچار ترس هستم، اما اگر بنشینم و احساسم را بیان نکنم، ترسو خواهم بود».فکر می‌کنم احساس او اشتباه بود. اعدام کسی به ‌جرم بزدلی چیزهای زیادی را نادیده می‌گیرد که یکی از آن‌ها آموخته‌های ما دربارۀ محدودیت‌های انسان در مواجهه با وحشت جنگ‌های مدرن است. بااین‌حال، من به بیمیش احترام می‌گذارم که ساکت ننشست و برایم ارزش دارد که او چطور از شرمِ بزدلی بهره گرفت تا خودش را برای یک نبرد مهیب سیاسی تقویت کند. گرچه او باور داشت مردی که بر ترس غلبه کند قهرمان است، اما به او احترام می‌گذارم که خودش را به‌خاطر قهرمان‌بازی تحویل نمی‌گیرد. او الگویی است که می‌توانید راهش را دنبال کنید هر گاه ‌می‌خواهید در دفاع از یک نهضت سخن بگویید، ولی از دورنمای آن می‌ترسید و، با وجوداین، فکر می‌کنید کار درست همین است. اینکه به خود بگویید قهرمان هستید احتمالاً به شما هم بیشتر از یک سرباز کمک نخواهد کرد. این مفهوم خیلی والاست و این واژه بر اثر استفادۀ زیاد از معنا تهی شده است. (همین را می‌شود دربارۀ «دلاوری» هم گفت.) اما اگر به خودتان بگویید که بلندنشدن و حرف‌نزدن بزدلانه است، آنگاه ممکن است از صندلی‌تان برخیزید.ننگِ عجین‌شده با بزدلی آسیب‌های شدیدی به ‌وجود آورده است که در کسانی که بابت این «جرمِ» فرضی تاوان پس داده‌اند آشکارتر است. آسیبِ کمتر آشکار اما فراگیرتر متوجه افرادی است که، از ترس ننگ بزدلی، اقداماتی بی‌محابا و معمولاً خشن انجام داده‌اند. اگر این را به یاد داشته باشیم، کمتر حاضر خواهیم بود از برچسب «بزدل» استفاده کنیم، به‌خصوص وقتی کسی از اِعمال خشونت سر باز می‌زند.خیلی اوقات پس از پایان ماجرا با نگاه به عقب متوجه می‌شویم که سرباززدن از جنگ نه بی‌جرئتی و نه نامردی بلکه دوراندیشانه و حتی دلاورانه بوده است. در جریان بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲، آدلای استیونسون، سفیر آمریکا در سازمان ملل، پس از توصیۀ مصالحه با شوروی به رئیس‌جمهور کندی، گفت: «اکثر افراد احتمالاً مرا بزدل خواهند خواند... اما شاید در اتاقی که بحث از جنگ هسته‌ای است به یک بزدل نیاز داشته باشیم». ساموئل جانسون هم اظهار کرد که «بزدلی متقابل» ما را در صلح و آرامش نگه می‌دارد.با‌این‌حال، ننگ بزدلی آن را به راهنما و مهمیز خوبی برای عملکرد ما تبدیل می‌کند، آن هم نه‌فقط در میدان نبرد یا رقابت سیاسی که بیمیش در آن حضور داشت، بلکه هر جا ترس و وظیفه با هم در تضاد باشند.همۀ ما در بسترهای گوناگونی، ازجمله شخصی‌ترین موقعیت‌ها، با تسویه‌حساب‌های مشابهی روبه‌رو هستیم، نمونه‌هایی که در آن‌ها به‌جان‌خریدنِ شرم بزدلی می‌تواند مفیدتر از رؤیای والای قهرمانی باشد. اما افسوس که به نظر می‌رسد همۀ ما همیشه به وظیفه اجازه می‌دهیم جای خود را به ترس بدهد. مارک تواین می‌نویسد: «شایع‌ترین ضعف انسان بیزاری اوست از اینکه، به‌خاطر حضور در طرفِ نامحبوب ماجرا، او را به‌شکل ناخوشایندی انگشت‌نما کنند و از او دوری جویند. نام دیگر آن بزدلی اخلاقی است و ویژگی بارزِ ۹۹۹۹ نفر از هر ۱۰۰۰۰ نفر است. این ویژگی چنان شایع و عادی است که دیگر اصلاً شبیه بزدلی نیست».شاید علت این باشد که بنا به استدلال سورن کیرکگور، فیلسوف دانمارکی، اولین کاری که بزدلی می‌کند این است که نمی‌گذارد «یک انسان بداند چه چیز خوب و واقعاً بزرگ و شریف است، اینکه چه چیز باید هدف تلاش‌ها و زحمت‌های دور و نزدیک او باشد». اما فکرکردن دربارۀ بزدلی -تأمل دربارۀ تقبیح دیرینه‌ای که، چه خوب و چه بد، هنوز هم در فکر ما جاری است- می‌تواند ذهنمان را متمرکز کند بر یافتن پاسخی برای این سؤال که دقیقاً باید چه کار بکنیم و کمکمان کند بر ترس‌هایی غلبه کنیم که ما را از انجام آن وا می‌دارد.عجیب و شاید متناقض به ‌نظر می‌رسد که می‌خواهم از بزدلی دفاع کنم، آن‌ هم اول از هر چیز در برابر کاربرد ناهنجار و بی‌فکرانۀ این لفظ. این کاربرد ناهنجارْ آسیب‌های زیادی به همراه داشته، به‌خصوص برای کسانی که به جرم بزدلی‌ای که به آن‌ها نسبت داده‌اند تحقیر و بعضاً کشته شده‌اند. حتی وقتی نشانه‌ای از بزدلی در رفتار کسی باشد، بهتر است در قضاوت او، به قول ترتل، «همدردی و درکی عمیق‌تر» داشته باشیم.لوئی فردینان سلین، در رمان سفر به انتهای شب۹ (۱۹۳۲) که دربارۀ جنگ جهانی اول و عواقب آن است، پا را از این هم فراتر می‌گذارد. راوی، ضمن ترس از اینکه «در میان دو میلیون دیوانۀ یاوه‌گوی قهرمان‌باز که تا دندان مسلح‌اند» تنهاست، به خود تبریک می‌گوید که «آن‌قدر عقل دارم که یک بار برای همیشه بزدلی را برگزینم». سلین شجاعت را مشکلی می‌دانست که بزدلی چارۀ آن است. استیونسون هم چنین تفکری داشت. دلایل مجاب‌کننده‌ای وجود دارد که حتی وقتی بحث جنگ هسته‌ای مطرح نیست هم چنین دیدگاهی را بپذیریم. هر چه باشد جانسون یادآور می‌شود که «بزدلی متقابل» ما را در صلح و آرامش نگه می‌دارد.البته نمی‌خواهم بزدلی را به‌طور کامل و با آغوش باز بپذیرم. پس شیوۀ دوم دفاع من از بزدلی در تضاد با شیوۀ اول است. تحقیری که هنوز هم معمولاً برای بزدلی قائل هستیم می‌تواند ذهن ما را بر یافتن پاسخ به این سؤال متمرکز کند که دقیقاً باید چه کاری انجام دهیم و به ما کمک نماید بر ترس‌هایی غلبه کنیم که ما را از انجام آن وا می‌دارد. مفهوم بزدلی می‌تواند تفکر ما را هدایت کند، آن هم نه‌فقط در نبردهای آشکار سیاست که بیمیش از آن سخن می‌گوید. نحوۀ عشق‌ورزیدن ما، کیستی و کجایی ما، کارهای ما، تفکر ما، حتی دانسته‌های ما و آنچه به خود اجازه می‌دهیم بدانیم؛ گاهی به نظر می‌رسد تمام این خصیصه‌ها با ترس افراطی و شانه‌خالی‌کردن از وظیفه شکل گرفته‌اند و آن‌قدر دوام آورده‌اند که به هنجار تبدیل شده‌اند. تأمل دربارۀ بزدلی می‌تواند به ما کمک کند بر آن‌ها غلبه کنیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کریس والش نوشته و در تاریخ ۹ فوریۀ ۲۰۱۵ با عنوان «Be not brave» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و برای نخستین‌بار  با عنوان «وقتی شجاعت این‌همه خون ریخته است، چرا بزدل نباشیم؟» در نهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ۳۰ خرداد ۱۴۰۱ با عنوان «تاریخ مختصر بزدلی» منتشر کرده است.•• کریس والش (Chris Walsh) مدیر اجرایی برنامۀ نوشتار هنری و علمی در دانشگاه بوستون است. جدیدترین کتاب او بزدلی؛ تاریخچه‌ای مختصر (Cowardice: A Brief History) (۲۰۱۴) نام دارد.•••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] fustuarium[۲] Of the Punishment of Cowardice[۳] fitness sacrificing[۴] Proceedings of the National Academy of Sciences (PNAS)[۵] shell shock[۶] The Female Malady[۷] یکی از هورمون‌هایی که از غدد فوق کلیوی ترشح می‌شود و به هورمون استرس معروف است [مترجم].[۸] Google Ngram[۹] Journey to the End of the Night ]]> کریس والش تاریخ‌وسیاست Mon, 20 Jun 2022 05:15:12 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10610/ جنگ برای ابدیت https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10612/ لوک هاردینگ، گاردین — اواخر سال ۲۰۱۸، دو چهرۀ راستِ افراطی در هتلی در رُم دیدار کردند. نفر اول آلکساندر دوگین فیلسوف روسی است. دوگین با آن ریش پرپشتِ بلندش شبیه به شخصیتی است که انگار از صفحات جنایت و مکافات بیرون جهیده باشد. دومی استیو بَنِن مشاور سابق دونالد ترامپ و ملی‌گرای بی‌شرم است.گفت‌وگوی این دو هشت ساعت طول کشید. به‌ظاهر با هم اشتراکات زیادی داشتند. هر دو از مبلغان اصلی اندیشۀ ضدلیبرالِ افراطی و خادمِ اربابانی قدرتمندند. سیاهۀ بیزاری‌های مشترکشان طولانی است: جهانی‌سازی، نهادهای بین‌المللی، حقوق بشر. هیچ‌کدام دل خوشی از مهاجرت ندارند. بینش آن‌ها جهانی متشکل از دولت‌ملت‌هایی خودمختار با فرهنگ منحصر به خودشان است. این بینش، با گفتنی‌های بسیارش دربارۀ «غربِ یهودی‌مسیحی»، واجد عنصری مذهبی نیز هست. بَنِن بارها پیشنهاد اتحادی میان ایالات متحده و روسیه را داده، زیرا هر دوی این دولت‌ها را شرکایی طبیعی در نبرد علیه جهان‌وطنیِ خداناباور می‌داند.به‌زعم بنیامین تایتلباوم، محقق آمریکایی، این گروه دونفرۀ روسی-‌آمریکایی پیوند پنهان دیگری نیز دارند. هر دو پیرو سنت‌گرایی‌اند۱، مکتبی فلسفی و روحانی که به قرن ۲۰ تعلق دارد. تایتلباوم می‌نویسد این مکتب زمانی ناشناخته بود، اما اینک تأثیر بسیار زیادی بر سیاست‌های راست افراطی دارد و دوگین و بَنِن با اشتیاق متون آن را مطالعه کرده‌اند.دو تن از مهم‌ترین شخصیت‌های برجستۀ سنت‌گرایی چندان شناخته‌شده نیستند. یکی از آن‌ها رنه گنون است، فرانسویِ گرویده‌به‌اسلام که معتقد بود حرکت تاریخ دَوَرانی است. دیگری جولیوس اِوُلا، بارون و فاشیستی ایتالیایی است. ایده‌های این زوج چیزی را به وجود آورده‌ است که تایتلباوم در وصف آن می‌گوید «سیاه‌چاله‌ و اژدها۲، طراحی‌شده برای نژادپرست‌ها». اعتقادات آن‌ها به‌شدت ضدمدرن و ضدروشنگری است. طرفدار امور روحانی، نمادین و سحرآمیزند. سنّت‌گرایانْ ویرانی را به‌منزلۀ طلیعۀ عصری طلایی می‌بینند. این هم جالب است که، به‌زعم اِوُلا، آریایی‌ها نوادگان موجوداتی شبح‌گون و سماوی‌اند که در قطب شمال می‌زیسته‌اند.همۀ این‌ها عجیب‌وغریب به‌نظر می‌رسد، تا وقتی که در بحر تیشه‌ای فرو بروید که دونالد ترامپ به ریشۀ قوۀ مجریۀ ایالات متحده زد. آژانس حفاظت از محیط‌زیست، وزارت امور خارجه، وزارت آموزش: همه به کسانی سپرده شدند که کمر به نابودی‌شان بسته بودند.جنگ برای ابدیت سرنخ‌های این فلسفۀ اخیراً تأثیرگذار و شخصیت‌های اصلیِ جناح راست در جهان را به هم وصل می‌کند. تایتلباوم، طی سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹، بیست ساعت وقت صرف گفت‌وگو با بَنِن کرده است. با دوگین حرف زده و با اُلاوو دِ کاروالیو ملاقات کرده، روزنامه‌نگار سابق و طالع‌بینی که مشاور ژائیر بولسونارو، رئیس‌جمهور برزیل، است.بَنِن گویا مصاحبه‌شونده‌ای دمدمی‌مزاج است. وقتی از او، مرشد اعظم، می‌پرسند که چطور سنّت‌گرایی را کشف کرده پاسخ می‌دهد: «من فقط یک آدم معمولی‌ام و کارهایم فی‌البداهه است». دستیار بدنام ترامپ گاهی از پرسش‌های فلسفی حوصله‌اش سر می‌رود و به گوشی‌اش نیم‌نگاهی می‌اندازد. علی‌رغم این، نویسنده فکر می‌کند تأملات بَنِن درمجموع یک «نظام فکری منسجم» است.این کتاب به‌خوبی به بَنِن می‌پردازد، اما دررابطه‌با دوگین و سیاست‌های روسی ضعیف است. دوگین مبلّغ اصلی اوراسیاگرایی است، اعتقادی که روسیه را در مرکز یک امپراتوری رقیب برای غرب آتلانتیک‌گرا می‌بیند. فشردۀ ایده‌های او فاشیسم با طعم روسی است. تایتلباوم می‌نویسد دوگین «الهام‌بخش» ولادیمیر پوتین بوده است. درواقعیت کرملین دوگین را برکشید، زیرا شبه‌نظریات مسکومحور او به‌خوبی با پروژۀ شخص پوتین برای بازسازی روسیه به‌مثابۀ ابرقدرت جفت‌وجور است. این مأموریت ربطی به اِوُلا یا گِنون ندارد. مأموریت کاگ‌ب (یا اسم امروزی‌اش، اف‌اس‌بی) است.متجاوز از دو دهه است که کرملین ایدئولوژی‌های گوناگونی را آزموده است تا راهی بیابد برای اینکه جاه‌طلبی‌های امپریالیستی‌اش را منطقی جلوه دهد. معبر سیاسیِ مقبولِ پوتین فعلاً راستِ افراطی است. تأمین بودجۀ احزاب ضدسیستم در سراسر اروپا بخشی از راهبردی برای کارشکنی در مسیر دمکراسی غربی است. دوگین در این رابطه نقشی مجاز، درمقام مددکارِ ملّی‌گرایانِ سفیدپوست و سایر متحدان در خارج، ایفا می‌کند.گاه جنگ برای ابدیت خونم را به جوش می‌آورد. تایتلباوم بَنِن را خیلی خودمانی «استیو» می‌نامد و گویا به‌شدت مفتون اوست. هیچ‌گاه کاملاً مشخص نیست که آیا تایتلباوم با نگرش‌های افراطی سوژه‌هایش همراه است یا صرفاً به آن‌ها به‌چشم تحفه‌هایی مردم‌نگارانه نگاه می‌کند. در کتاب، میهمانی شامی با «استیو» و سایر شخصیت‌های برجستۀ راستِ افراطی روایت می‌شود. متوجه می‌شویم که بَنِن به ملاقات‌کنندگانش می‌گوید هنگامی‌که برای دیدنش می‌آیند از قسمت پذیرش هتلْ اوبی-وان کِنوبی۳ را بخواهند.تایتلباوم چیز زیادی دربارۀ پیامدهای قدرت‌داشتنِ ترامپ، بولسونارو و سایر هم‌پالکی‌هایشان نمی‌گوید. مدتی هست که تحقیری که این‌ها نثار علم، منطق، واقعیت‌ها، نهادها و متخصصین حرفه‌ای می‌کنند بر پرده عیان است. این غرض‌ورزی‌ها -که قبای فلسفه پوشیده‌اند- هرگز چنین نامناسب برای زمان حال نبوده‌اند. در واقع، در زمانه‌ای که افراد پرشماری از ویروس کرونا می‌میرند، عصر طلایی سنّت‌گرایی بسیار دور به نظر می‌رسد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Teitelbaum, Benjamin. War for Eternity: The Rise of the Far Right and the Return of Traditionalism. Allen Lane, 2022.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب لوک هاردینگ در تاریخ ۵ ژوئن ۲۰۲۰ با عنوان « War for Eternity by Benjamin R Teitelbaum review – starstruck by Steve Bannon » در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۴۰۱ با عنوان «جنگ برای ابدیت» و ترجمۀ علی امیری منتشر شده است.•• لوک هاردینگ (Luke Harding) در گاردین دربارۀ مسائل بین‌المللی می‌نویسد. کتاب او، دولت سایه: جنایت، ویرانی و بازسازی غرب به‌دست روسیه (Shadow State: Murder, Mayhem and Russia’s Remaking of the West)، به تازگی منتشر شده است.[۱] Traditionalism به گروهی از متفکران قرن بیست‌وبیست‌ویکمی گفته می‌شود که قائل به وجود خِرد یا فلسفه‌ای جاودان و حقایق ازلی و جهان‌شمول‌اند که منشأ و وجه اشتراک تمام ادیان مهم جهان‌اند [ویکی‌پدیا].[۲] Dungeons and Dragons یکی از محبوب‌ترین بازی‌های فانتزی جهان است که دور یک میز و ازطریق نقش‌آفرینی اجرا می‌شود [مترجم].[۳] Obi-Wan Kenobi شخصیتی تخیلی در مجموعه فیلم‌های جنگ ستارگان است. این شخصیت یکی از استادان جِدای است که علّامۀ دهرند [مترجم]. ]]> لوک هاردینگ تاریخ‌وسیاست Sun, 19 Jun 2022 10:25:49 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10612/ چرا تئوری‌های توطئه این‌قدر جذاب‌اند؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10583/ ریچارد ای. فریدمن، نیویورک ریویو آو بوکز— این روزها، تقریباً دو نفر از هر پنج آمریکایی که در یک نظرسنجی شرکت کردند می‌گویند قطعاً یا احتمالاً هیچ‌وقت واکسن جدید کووید ۱۹ را نخواهند زد. احتیاط بسیاری از مردم درمورد این واکسن قابل‌درک است، چراکه نشان از فناوری جدیدی دارد: حاوی mRNA است و مردم نگران‌اند که ممکن است ژنومشان را برای همیشه تغییر دهد. درواقع، به‌محض اینکه سلول‌ها اطلاعات زیستی این mRNA را می‌خوانند و به پروتئین اسپایک ویروسی ترجمه می‌کنند، mRNA به‌سرعت تجزیه می‌شود. سپس پروتئین تولید شده واکنش سیستم ایمنی را برمی‌انگیزد. این واکسن نه می‌تواند به انسان‌ها ویروس کرونا منتقل کند، نه می‌تواند تغییری در دی‌ان‌ای آن‌ها ایجاد کند و نه حاوی تراشه‌ای میکروسکوپی است.بااین‌حال، برخی از این طرفداران جنبش ضدواکسن ظاهراً معتقدند که واکسن درواقع پوششی است برای طرحی شرارت‌بار از طرف بیل گیتس، بنیان‌گذار مولتی‌میلیاردر مایکروسافت، که قصد دارد با کاشت نوعی فناوری میکروسکوپی ردیابی درون ما بر ما، بر اقتصاد و سپس بر جهان سلطه پیدا کند. در نتیجۀ چنین باوری، بیل گیتس و خانواده‌اش بارها و بارها تهدید به مرگ شده‌اند.علی‌رغم رخدادهای پیچیده، فناوری‌های گیج‌کنندۀ جدید و گاهی اطلاعات متناقض، قدرتِ توضیحیِ روایتِ مرموز اما کلی‌ به‌آسانی بر تبیین‌های معمولی و کسل‌کننده از دنیا چیره می‌شود. از نظر کسانی‌ که تحت‌تأثیر چنین باورهایی قرار دارند،‌ در پسِ واقعیتِ قابل‌مشاهده نقشه‌هایی هست که به دست سازمان‌ها و افراد قدرتمند و با نیاتی بدخواهانه -کنترل ما، آسیب‌رساندن به ما یا کشتنمان- چیده شده است. برخی از این توطئه‌ها خنده‌دار یا بی‌ضررند، مثل این تصور که زمین تخت است یا فرود انسان روی ماه در سال ۱۹۶۹ جعلی بود. بعضی دیگر، مثل باور به زیان‌باربودن واکسن‌ها، می‌تواند به شیوع بیماری‌ها یا به شکست مهار یک همه‌گیری مرگبار منجر شود. حتی برخی دیگر، مانند این باور که تغییرات اقلیمیِ ناشی از فعالیت‌های انسانی دروغ است (۱۳ درصد از پاسخ‌دهندگان آمریکایی به این باور دارند) سیاره‌مان را تهدید می‌کنند. اما تئوری‌های توطئه چیز جدیدی ندارند یا مختص آمریکایی‌ها نیستند. این تئوری‌ها همیشه در طول تاریخ و در فرهنگ‌های مختلفی که این پرسش در آن‌ها مطرح بوده رایج بوده‌‌اند: چه چیزی باعث می‌شود انسان‌ها در برابر این‌همه توضیحات عجیب‌وغریب دربارۀ تجربیات روزمره آسیب‌پذیر باشند؟ حتی قبل از ساخت واکسن، نظریه‌پردازان توطئه درمورد منشأ همه‌گیری کرونا خیلی تردید داشتند. این همه‌گیری نمی‌تواند نتیجۀ تماس میان انسان‌ها و خفاش‌ها و مورچه‌خوارهای پولک‌دار باشد که حین خرید و فروش در بازار ووهان چین رخ داده است. درنتیجه منشأ طبیعی ندارد. به گفتۀ این نظریه‌پردازان توطئه –رئيس‌جمهور پیشین آمریکا، دونالد ترامپ، یکی از سرشناس‌ترین‌ آن‌هاست که ویروس SARS-CoV-۲ (عامل بیماری کووید۱۹) را «کونگ فلو» خواند- در این همه‌گیری مرگبار چیزی اتفاقی یا عاری از تقصیر وجود ندارد. طبق نظرسنجی جدید NPR/Ipsos، چهل درصد آمریکایی‌ها معتقدند این ویروس در آزمایشگاهی چینی ساخته شده است، برخلاف این واقعیت که مقایسۀ توالی ژنتیکی ویروس کرونا در انسان‌ها و ویروسی که از ناقل‌های حیوانیِ منشأ ویروس جدا شده بود نشان می‌دهد که چنین شاهکاری بسیار بعید است. (استدلالش این است که اگر کسی بخواهد کروناویروس جدیدی مهندسی کند، باید آن را از روی قالب ژنتیکی ویروسی ساخته باشد که بیماری‌زایی‌اش شناخته شده است. ولی تحقیقات نشان می‌دهد که قالب SARS-CoV-۲ تفاوت اساسی دارد با قالب کروناویروس‌هایی که تا کنون تجزیه و تحلیل شده‌اند؛ و بیشتر شبیه کروناویروس‌هایی است که در خفاش‌ و مورچه‌خوار پولک‌دار پیدا می‌شوند و این قویاً نشان می‌دهد ویروس مذکور ساختۀ دست بشر نیست).یکی از ویژگی‌های فریبندۀ تئوری‌های توطئه این است که بسیاری از آن‌ها دست‌کم شدنی به نظر می‌رسند. تولید یک ویروس کامل با مهندسی زیستی از لحاظ نظری ممکن است، هرچند از نظر فنی نامحتمل می‌نماید. افزودن تراشۀ ردیابی میکروسکوپی به واکسن به نظر می‌رسد درست در لبۀ مرز بین فناوری پزشکی و داستان‌های علمی‌-تخیلی قرار دارد. همه می‌دانند که بیل گیتس سرمایه‌گذاری زیادی در راستای مهار و درمان این همه‌گیری کرده است: بنیاد بیل و ملیندا اعلام کرده مبلغ یک‌میلیارد و ۷۵۰میلیون دلار به مبارزۀ جهانی علیه کووید۱۹ اختصاص می‌دهد، که شامل حمایت از آزمایش‌ها، درمان‌های ابتکاری و درواقع واکسن‌ها می‌شود. سرمایه‌گذاری این بنیاد در مبارزۀ علیه همه‌گیری کرونا همسو با اقدامات قبلی‌اش در زمینۀ بیماری‌هایی مثل ایدز، سل و مالاریاست اما این کار مانع آن نشده که نظریه‌پردازان توطئه کمک‌های مالی بنیاد به تولید واکسن برای مقابله با کروناویروس جدید را شاهدی بر انگیزۀ مالی گیتس برای تداوم‌بخشیدن به آن بدانند.چیزی که شکست این تئوری‌های توطئۀ خاص را دشوار می‌کند این است که تصور عمومی که اساس آن‌ها را تشکیل می‌دهد، یعنی این تصور که ما دستخوش تأثیر و نفوذ عواملی پنهانی هستیم، نه‌تنها باورپذیر است بلکه گاهی درست از آب درمی‌آید. به‌گفتۀ شوشانا زوبوف، پژوهشگر آمریکایی، فیسبوک، آمازون و گوگل «سرمایه‌داران نظارتی بی‌رحم» هستند که حجم‌های عظیمی از داده‌های مربوط به سلایق شخصی ما را به‌طور کارآمد و بدون رضایت ما جمع‌آوری می‌کنند؛ سپس این اطلاعات را به‌صورت پول درمی‌آورند و از آن برای پیش‌بینی و شکل‌دادن به رفتار ما بهره می‌برند. این روزها کیست که آگهی‌های اینترنتی را بر اساس اشارۀ زودگذرش به موضوعی در مطلبی در شبکه‌های اجتماعی یا حتی در ایمیل شخصی‌اش تجربه نکرده باشد؟ درواقع نگرانی از اینکه مخفیانه کنترل شویم ممکن است بر واقعیتی استوار باشد.بااین‌حال، خطای ‌شناختی‌ای که در تفکر توطئه‌باور‌ نقش اساسی بازی می‌کند عبارت است از ناتوانی در تشخیص چیزهای باورپذیر اما خیالی از چیزهای واقعی. جمعیتی خشمگین از هواداران ترامپ که روز ششم ژانویه با یورش به ساختمان کنگرۀ آمریکا فریاد می‌زدند «دزدی را متوقف کنید!» و «نبرد برای ترامپ!» کاملاً متقاعد شده بودند که نتیجۀ انتخابات با تقلب و دستکاری در آرا دزدیده شده، برخلاف این واقعیت که ترامپ عملاً با اختلاف ۷میلیون رأی بازندۀ انتخابات بود و نتوانسته بود شواهد محکمی برای شکایات خود ارائه کند. حالا چگونه این جمعیت -در کنار حدود ۷۰ تا ۸۰ درصد از رأی‌دهندگان دموکرات، طبق نظرسنجی‌ها- این دروغ مضحک را می‌پذیرند که او پیروز انتخابات است؟این باور به‌خاطر این نبود که آن‌ها دچار روان‌پریشی گروهی شده بودند. بعید است ده‌ها میلیون آمریکایی به‌طور بالینی دچار توهم آشکار شده باشند. پاسخ در خصلتی اساسی از قوۀ شناخت و روان‌شناسی انسان نهفته است:‌ طبیعت ما انسان‌ها متناسب با باورپذیری ساخته شده، نه حقیقت. ما به حس شهودی خود متکی هستیم، که معمولاً گمراه‌کننده است، نه به واقعیت‌ها. و این ویژگی شناختی نقطۀ ضعف خاصی برای ماست در عصر رسانه‌های دیجیتال که ما را زیر سیل اطلاعات -همچنین اطلاعات نادرست۱ و اطلاعات گمراه‌کنندۀ۲ آشکار- غرق کرده است، چون ناگزیر به داده‌هایی کشیده می‌شویم که جهان‌بینی ما را تأیید می‌کنند و از داده‌هایی که آن را نقض می‌کنند دور می‌شویم.این اثر با الگوریتم‌هایی تقویت می‌شود که اکنون حاکم بر بسیاری از دانسته‌هایی است که فکر می‌کنیم می‌دانیم -یا می‌خواهیم بدانیم. این الگوریتم‌ها اطمینان می‌دهند که بعید است با اطلاعاتی روبه‌رو شویم که باورهای محبوب ما را نقض می‌کنند. برای بیرون‌رفتن از این حباب اطلاعاتی خودپایدار که با اعضای دیگر «قبیله‌مان» سهیم‌ هستیم، باید قدمی خودآگاه و برخلاف شهود برداریم. مسلماً شورشگران طرفدار ترامپ به حرف‌های رئيس‌جمهور پیشین و رسانه‌های تبلیغاتی او، مانند «شبکۀ یک خبری آمریکا»، زیاد گوش می‌دادند و روایت آشکارا کاذب اما به‌لحاظ هیجانی جذاب را درمورد تقلب انتخاباتی در سطح گسترده شنیده بودند -روایتی که دقیقاً چیزی را تأیید می‌کرد که مشتاقانه می‌خواستند باورش کنند: اینکه ترامپ پیروز انتخابات است.همان‌طور که نظرسنجی از رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه به‌خوبی نشان می‌دهد، بخش عظیمی از جمعیت انسانی به تئوری‌های توطئه باور دارند. این باعث می‌شود نتوانیم به‌آسانی از این پدیده بگذریم و آن را فقط تفکر عجیب‌وغریب یک عنصر بی‌اهمیت یا نوعی آسیب روانی بدانیم؛ همۀ ما بیش از چیزی که جرئت بیانش را داشته باشیم مستعد باورهای نادرست هستیم. مثلاً، دست‌کم نصف اهالی نیویورک طی یک نظرسنجی در سال ۲۰۰۴ موافق این نظر بودند که دولت آمریکا «در روز ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ یا همان روزها از قبل می‌دانست که حملاتی برنامه‌ریزی‌شده وجود دارد و آگاهانه اقدامی نکرد». همچنین، در تحقیق از یک جامعۀ آماری معرفِ آمریکایی‌های سراسر کشور، ۳۷ درصد موافق جملۀ زیر بودند: «سازمان غذا و دارو عمداً مردم را به‌خاطر فشار شرکت‌های داروسازی از درمان‌های طبیعی سرطان و بیماری‌های دیگر منع می‌کند». ۳۱ درصد دیگر گفتند نمی‌دانند و ۳۲ درصد نیز مخالف بودند.این دست باورها مزیت تکاملی قدرتمندی دارند، یا زمانی داشتند، که با ویژگی‌های شناختی تثبیت‌شدۀ ما تأیید می‌شود. ما انسان‌ها در طول تاریخ بیشتر به‌صورت گروه‌های کوچک شکارچی-گردآورنده زندگی کرده‌ایم. بقای ما تا حدی بستگی داشت به توانایی ما در شناسایی و دفع خطرات مختلف. غیر از حیوانات درنده، خطراتی هم از سوی قبیله‌های دیگر انسان‌ها را تهدید می‌کرد. مثلاً، پژوهشگرانی در کنیا سال ۲۰۱۲ بقایای وحشتناک بیست‌وهفت جسد را در سایت باستانی ناتاروک پیدا کردند -جمجمۀ بعضی از این اجساد خرد شده بود و دست‌هایشان از پشت بسته شده بود- قتل عامی که تاریخش به حدود ده‌هزار سال پیش برمی‌گردد.اگر بتوانید تصور و پیش‌بینی کنید که ممکن است گروه‌هایی از قبایل دیگر برای آسیب‌رساندن به قبیلۀ شما توطئه‌چینی می‌کنند، این توانایی به شما نوعی مزیت انطباقی خواهد داد؛ هشیاری و احتیاط در برابر دشمنان خارجی -حتی اگر اشتباه باشد- در مقایسه با اعتماد نسنجیده استراتژی ایمن‌تری خواهد بود. به همین دلیل، انسان‌های پارانویایی که همیشه تهدیدهای جهان را از نظر می‌گذرانند و همواره بدترین گمان‌ها را به دیگران دارنددر دنیای خطرناک پارینه‌سنگی از مزیت بقا برخوردار بودند. این افراد در دنیای مدرن هم چنین مزیتی دارند. درواقع، ویژگی‌های شخصیتی پارانویایی با دوز کمتر می‌تواند در بسیاری از مشاغل مفید باشد، به‌خصوص برای سیاستمدارانی که باید چالش‌های رقبای خود را پیش‌بینی کنند.غیر از شناسایی تهدید، ما در طول میلیون‌ها سال طوری تکامل یافته‌ایم که الگوها را به‌سرعت تشخیص می‌دهیم و رابطۀ علّی بین اشیا و رویدادها را درک می‌کنیم. اما تمایل ما به شناسایی سریع الگوها و ایجاد تصویری قابل‌درک از جهان هزینۀ بالایی دارد: این گرایش ما را مستعد خطاهای شناختی می‌کند، مانند دیدن رابطه‌هایی که درواقع وجود ندارند.طبق تحقیق می‌دانیم که کسانی که تمایل دارند در رویدادها یا محرک‌های تصادفی طرحی معنادار پیدا کنند بیشتر احتمال دارد تئوری‌های توطئه را تصدیق کنند تا کسانی که این سوگیری را کمتر دارند. طی مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۷، ژان ویلم فان پرویژن، روان‌شناس هلندی، و همکارانش از شرکت‌کنندگان پرسیدند که آیا به تئوری توطئۀ مشهوری باور دارند یا نه، مثلاً این دیدگاه که دولت آمریکا پیشاپیش از حملات تروریستی یازده سپتامبر ۲۰۰۱ خبر داشت و به مردم هشدار نداد. پژوهشگران باور شرکت‌کنندگان به تئوری اختصاصی آزمایش را نیز ارزیابی کردند -یعنی این تئوری که شرکت تولیدکنندۀ نوشیدنی معروف ردبول مواد خاصی به آن اضافه کرده تا میل مصرف‌کنندگان را به محصول خود افزایش دهد. سپس از شرکت‌کنندگان دربارۀ توالی نتایج پرتاب سکه سؤال شد که به‌صورت تصادفی با یک کامپیوتر ایجاد شده بود، واقعیتی که شرکت‌کنندگان از آن بی‌خبر بودند. کسانی که بیشتر احتمال داشت نظم یا الگویی در این دنبالۀ تصادفی پیدا کنند، بیشتر متمایل به تصدیق هر دو باور مبتنی بر نظریۀ توطئه بودند. در مطالعه‌ای دیگر، نقاشی دو هنرمند متفاوت را به شرکت‌کنندگان نشان دادند و از آن‌ها پرسیدند: «در این تصویر تا چه حد الگویی می‌بینید؟». یکی از تصاویر نقاشی قطره‌ای آشفته اثر جکسون پولاک، نقاش نوگرای آمریکایی، و یکی دیگر اثر ویکتور وازارلی، هنرمند مجارستانی، بود که به‌خاطر ساختار و معنای طرح‌های منظمِ آثارش مشهور است. پژوهشگران دریافتند که درک الگو در نقاشی‌های بی‌ساختار پولاک به‌طور معناداری باور به نظریه‌های توطئۀ موجود و ساختگی را پیش‌بینی می‌کند. در مقابل، دیدن الگو در نقاشی‌های ساختارمند وازارلی با باورهای مبتنی بر نظریۀ توطئه بی‌ارتباط بود. این یافته‌ها مؤید این فرضیه‌ است که باورهای نامعقول از تمایل به دیدن نظم و الگو در جاهایی ناشی می‌شود که واقعاً هیچ نظم و الگویی ندارد. نمونۀ بارز تئوری توطئۀ دوران ما «کیواِینان»۳ است که از تشخیص الگوی خیالی محض فراتر می‌رود و یک توطئۀ پنهانی بزرگ را از طرف دیگران می‌بیند و حتی مدعی است قدرت پیشگویی حوادث آینده را دارد. طبق ادعای طرفداران کیواِینان، جنگ ترامپ علیه فرقه‌ای مخفی از نخبگان پدوفیل به «توفان» خواهد انجامید و در این توفان فرقۀ مذکور رسوا خواهند شد، اعضایش مجازات خواهند دید و آمریکا به دوران بزرگیِ حقیقی باز خواهد گشت. کیواِینان در اصل آمیزه‌ای است از هزاره‌گرایی، که رؤیای بازگشتی بزرگ را پیش از آمدن وضعیتی عالی از آیندۀ جهان مطرح می‌کند، و تهمت باستانی خون، که یهودیان را متهم می‌کرد به کشتن بچه‌های مسیحی و خوردن خونشان، با این تفاوت که پیروان کیواِینان مدعی‌اند که اعضای این فرقه پدوفیل‌هایی شیطانی‌اند که قربانیان خود را می‌خورند تا ماده‌ای به‌ نام آدرنوکروم استخراج کنند، که ادعا می‌شود عمر را طولانی می‌کند. نکتۀ قابلِ‌توجه، غیر از اشتیاق نظم، در تئوری‌های توطئۀ بزرگ، مثل کیواِینان، ادعای داشتن علمی خاص و دست‌نیافتنی دربارۀ جهان است. نوعی ترس از مطمئن‌نبودن و پیچیدگی وجود دارد که باورهای مبتنی بر نظریۀ توطئه برای دفع آن شکل گرفته‌اند. این باورها سلاح نهایی جنبش «هیچ‌ندانم‌گرایی»۴ است: وقتی نظریه‌ای برای همه‌چیز دارید، می‌توانید یادگیری و واقعیت‌ها را کنار بگذارید -همین‌طور هر فکری را که نشان می‌دهد دانش واقعی و تخصص ارزشمند است.روان‌شناسی نظریه‌پردازی توطئه با بیزاری از تصادفی و اتفاقی دانستن رویدادها کاملاً‌ همخوانی دارد؛ ما بیشتر ترجیح می‌دهیم که فکر کنیم هر اتفاقی دلیلی دارد. من که شغلم روانپزشکی است همیشه شاهد این موضوع بوده‌ام. بسیاری از بیمارانی که دچار سرطان بدخیم می‌شوند با خود می‌گویند چه «کار بدی کردند» که مریض شدند و ترجیح می‌دهند این بیماری را نوعی مجازات بدانند نه ناشی از جهش ژنتیکی یا قرارگرفتن در معرض عوامل بیماری‌زای محیطی، که هر دو اتفاق‌هایی کاملاً تصادفی و عاری از معنایی ذاتی‌اند.ما انسان‌ها خوشنودی لحظه‌ایِ معنا و باورپذیری را بر واقعیت‌ها و حقیقت ترجیح می‌دهیم و این باعث می‌شود در دنیایی که پیوسته ما را زیر سیل اطلاعات می‌گیرد آسیب‌پذیر باشیم، اطلاعاتی که بیشترش نادرست یا آن‌قدر سنگین و گیج‌کننده است که نمی‌توان صحت و سقمش را معلوم کرد. برای گونه‌ای که مصمم است به ربط‌دادن نقاط به هم و درک جهان، این بستر جدید و خطرناکی برای پرورش تئوری‌های توطئه خواهد بود. مردم به‌طور غریزی چیزهایی را که در ابزارهای ارتباطی خود می‌بینند، می‌خوانند یا می‌شنوند راستی‌آزمایی نمی‌کنند؛ این کار نیازمند تلاش شناختی بیش‌ازاندازه و در تضاد با روشی است که مغز ما با آن تکامل یافته است.اما راستی‌آزماییِ آنی دقیقاً همان واکنش شناختی‌ای است که باید به‌صورت جامعۀ واحد آن را تقویت کنیم -روشی که آموزش می‌تواند به ترویج آن کمک کند. تحقیقات نشان می‌دهد که بالارفتن سطح آموزش با باور به تئوری توطئه رابطۀ معکوس دارد، شاید به این علت که یادگیری و مطالعه تفکر انتقادی و شکاکیت را تقویت می‌کند و باعث می‌شود حس شهودی گمراه‌کنندۀ خودمان را آسان‌تر سرکوب کنیم. این نبردی دشوار است، اما در حال حاضر با چالش‌هایی مواجهیم -انواع تهدیدها علیه دموکراسی، همه‌گیری، تغییر اقلیم و ...- که بقایمان در مواجهه با آن‌ها بستگی دارد به توان مقاومت ما در برابر تفکر توطئه‌باور و پذیرش واقعیت‌هایی که باورهای ما را به چالش می‌کشند. شاید نقطۀ شروع خوب این باشد که تغییرات اجتماعی و اقتصادی را برگردانیم به وضعیت قبلی‌اش، تغییراتی که روزبه‌روز سطوح عالی پیشرفت تحصیلی را به عده‌ای نخبه اختصاص داده و از دسترس دیگران دور کرده است. تعجبی ندارد که به یک توطئه شبیه است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ریچارد ای. فریدمن نوشته و را در تاریخ ۴ فوریۀ ۲۰۲۱  با عنوان «Why Conspiracy Theories Are So Alluring» در وب‌سایت نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «چرا تئوری‌های توطئه این‌قدر جذاب‌اند؟»  در نوزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ خرداد ۱۴۰۱ با همان عنوان منتشر کرده است.••  ریچارد آلن فریدمن (Richard A. Friedman) استاد روان‌پزشکی بالینی و مدیر کلینیک روان‌داروشناسیِ کالج پزشکی ویل کرنل در نیویورک است. او، علاوه‌بر انتشار آثاری در مجلات پزشکی و روان‌پزشکی آمریکا، از سال ۲۰۱۵ برای نیویورک تایمز می‌نویسد. ••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۱۹ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ نوزدهم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] misinformation[۲] disinformation[۳] QAnon[۴] Know-Nothingism ]]> ریچارد فریدمن تاریخ‌وسیاست Wed, 08 Jun 2022 05:06:29 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10583/ تاریخ سیاسی سیگار https://tarjomaan.com/neveshtar/10577/ جکسون لیرز، لندن ریویو آو بوکز — ماجرای سیگار در ایالات متحده، معمولاً، به‌صورت کشمکش میان دانشمندان و کنشگران قهرمان، از یک سو، و مدیران دروغ‌گوی صنعت دخانیات، از سوی دیگر، روایت می‌شود. در این نبرد، دستۀ اول می‌جنگد تا حقیقت را به گوش مردم برساند و دستۀ دوم در تلاش است تا در کنگره نفوذ کند. سرانجام، حقیقت و سلامت پیروز می‌شود. ولی سارا میلوف در کتاب سیگار: تاریخچۀ سیاسی۱ روایت جالب‌تر و پیچیده‌تری ارائه می‌کند. او نشان می‌دهد فراز و فرود سیگار در آمریکا با گذر این کشور از دولتی مشارکتی۲ -که براساس نیودیل شکل گرفته بود‌- به دولت کاملاً نئولیبرال کنونی درهم آمیخته است. در این میان، پیشرفت مهم در سلامت عمومی حاصل تحرک‌بخشی به یک چشم‌انداز اجتماعی سفت‌و‌سخت بود. بنابراین، ماجرا صرفاً قهرمان و ضدقهرمان نبود.افول دنیای پردودِ اواسط قرن بیستم چندان تأسف‌برانگیز نیست. کارزار ضدسیگار در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ منجر به محیط‌های کاری سالم‌تری شد، ولی استدلال‌هایی که ما را به اینجا رساندند بیشترشان نئولیبرالی بودند. اصلاح‌طلبان می‌گفتند غیرسیگاری‌ها کمتر بیمار می‌شوند و نیاز به استراحت کمتری دارند؛ آن‌ها به‌ندرت سیگارکشیدن را موضوعی در سلامت عمومی می‌دانستند که به طبقه، نابرابری نژادی، تحصیلات کم و بیکاری مرتبط است. سیگارکشیدن یا نکشیدن صرفاً مسئلۀ اراده، انتخاب و مسئولیت‌پذیری اخلاقی بود. وقتی بیماری شکست شخصی قلمداد شود، چه‌ نیازی به نظام سلامت عمومی است؟میلوف می‌گوید ما اکنون در دنیایی زندگی می‌کنیم که «فرد سیگاری، تنها، در گوشه‌ای از خیابان می‌‌ایستد و کشاورز نیز به‌تنهایی دربرابر غول‌های صنعت سیگار قد علم می‌کند». (از این جهت، این کشاورزان در کنار کارگران غیرسازمان‌یافتۀ صنعتی و خدماتی، آزادکارهای با قراردادهای موقت و کارمندان بیمارستانی‌ای قرار می‌گیرند که در صف اتوبوس صبحگاهی ایستاده‌اند). میلوف برای توصیف چنین صحنه‌های ازهم‌گسیخته‌ای، از استادش، دنیل راجرز که تاریخ‌دانِ متبحری است چنین نقل‌قول می‌کند: در اواخر قرن بیستم، دیدگاه‌هایی که برای توضیح تجربیات بشری غنی قملداد می‌شدند و راجع‌به بافت، شرایط اجتماعی، نهادها و تاریخ صحبت می‌کردند، جای خود را به برداشت‌هایی از ذات انسان دادند که بر انتخاب، عاملیت، عملکرد و میل متکی بودند». سیگاری منزوی‌ای که با شرمساری، آرام‌‌آرام، به گوشه‌ای از جامعۀ درستکاران می‌خزید تجسم‌بخش «انتخاب، عاملیت، عملکرد و میل» بود. برای توضیح رفتارها هیچ نیازی نبود که به شرایط اجتماعی یا محدودیت‌های نهادی متوسل شویم: فرد سیگاری هم مثل بقیه مسئول اعمال خودش بود. خودمختاری روی کار آمده بود. جامعه‌ای که شیفتۀ چنین ساده‌انگاری‌هایی شده بود محل مناسبی برای معامله‌های مالی جنون‌آمیز بود.قرن سیگار به‌آرامی شروع شد. پیش از جنگ جهانی اول، بیشتر آمریکایی‌ها نگاه مثبتی به سیگارکشیدن نداشتند. شرکت دخانیات جیمز بیوکَنِن دوک، با قراردادن سیگار در بین فانتزی‌های شرقی، پیشگام ایجاد میل در مشتریان بود. ولی پیامد ناخواستۀ این کار این بود که، در ذهن مردم، سیگار و خارجی‌ها -ازجمله ایتالیایی‌های خونگرم و تُرک‌های سبزه‌رو- هرچه بیشتر باهم تداعی شوند: ولی اثری از آنگلوساکسون‌ها نبود. اصلاح‌طلبان بهداشت، که رهبری‌شان برعهدۀ لوسی پیج گاستون از لیگ ضدسیگار بود، هشدار می‌دادند که سیگار باعث زن‌صفتی پسران و مردصفتی دختران می‌شود؛ جیمز هاروی کلاگ، پادشاه غلات، نگران «تحلیل‌رفتن زودهنگام غده‌های جنسی» در مردان سیگاری بود. صاحبان کسب‌وکار و اقتصاددانان می‌گفتند سیگارکشیدن در محیط کار تهدیدی برای بهره‌وری است و با آن مخالفت می‌کردند.جنگ جهانی اول سیگار را از نماد خارجی‌ها به نشان وطن‌پرستی بدل کرد. دوک و سایر تولیدکنندگان سیگار ادعا می‌کردند سربازان «به اندازۀ گلوله به دخانیات نیاز دارند» و اصلاح‌طلبان اخلاقی باور داشتند سیگارکشیدن سربازان را در برابر فسادهای جدی‌تری همچون «نوشیدنی‌های مست‌کننده و زنان هرزه» مقاوم می‌کند. پس از جنگ، تولید سیگار اوج گرفت و سیگارکشیدن بخشی از زندگی روزمره شد. شرکت‌های دخانیات، با دست‌و‌دلبازی، برای تبلیغاتی خرج می‌کردند که بعضی‌هایشان زنان را هدف می‌گرفتند و از این طریق کاری کردند که سیگار برای حالت‌های مختلف و بعضاً متناقضی همچون هیجان‌زدگی، تمرکز، تحریک و آرامش ضروری به نظر برسد. میلوف می‌نویسد، در اواخر دهۀ ۱۹۲۰، سیگار دستِ‌کم در دنیای نمادین تبلیغات، به‌طور هم‌زمان، حکم «نشانه و درمان عصر جدید» را داشت.سیگار هم برای کشاورزانِ توتون و هم برای تولیدکنندگان سیگار محصول ارزشمندی بود. این شرکت‌ها با تبانی سعی می‌کردند قیمت‌ها را در مزایده‌های توتون کنترل کنند. این مزایده‌ها حتی به حوزۀ موسیقی محلی آمریکا هم راه یافت (بعدها، در یکی از تبلیغات لاکی استرایک، مجریِ مزایده آواز مبهمی می‌خوانْد و سپس می‌گفت: «فروخته شد، آمریکایی‌ها!»). ولی به گفتۀ میلوف، مزایده‌های توتون درواقع «نمایشی از رقابت و صحنه‌آرایی دقیقی از رقابت فرضی‌ای» بودند که شرکت‌ها با آن علیه کشاورزان توطئه می‌کردند، کشاورزان بی‌پناهی که منتظر بودند شرکت‌های توطئه‌گر حکم نهایی را دربارۀ ارزش یک سال دسترنج خانوادگی‌شان بدهند».شرکت‌های دخانیات قیمت‌ها را در زمان حال کنترل می‌کردند و، برای پایین نگه‌داشتن قیمت در آینده، کشاورزان را تشویق به تولید مازاد می‌کردند. کشاورزان می‌دانستند چه اتفاقی دارد برایشان می‌افتد، ولی چاره‌ای جز پذیرش پیشنهاد شرکت‌ها نداشتند. در دهۀ ۱۹۲۰، آن‌ها سعی کردند تعاونی‌های کشاورزی تشکیل بدهند و، به‌این‌ترتیب، با سیستم مزایده مقابله کنند ولی موفق نشدند.رکود بزرگْ مشکلات کشاورزان را تشدید کرد و دولت را به کمک فراخواند. برنامۀ شرکت‌ها، در ابتدای نیودیل، منجر به شکل‌گیری ادارۀ بهبود ملی و ادارۀ تنظیم کشاورزی شد، که هدفشان هماهنگی اقدامات برای جلوگیری از تولید مازاد بود. میلوف می‌گوید، طرفدارانِ نیودیل معتقد بودند «مشکل کشاورزان و کارکنان، تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان به هم مرتبط بود، ازدیاد علی‌رغم کمبود». ولی دولت مشارکتی، آرمان‌شهری سوسیال دموکراتیک نبود، بلکه متکی به قوانین جیم کرو۳ و همکاری بین حکومت فدرال و گروه‌های ذی‌نفع، یعنی کشاورزان، صنعتگران و کارکنان اتحادیه، بود. این گروه‌ها زمانی موفق بودند که سازماندهی و انسجام خوبی داشتند و سفیدپوست بودند: کشاورزان توتون این ویژگی‌ها را داشتند و به همین دلیل بود که از سیاست‌های کشاورزی نیودیل بیشترین نفع را بردند.ادارۀ تنظیم کشاورزی به کشاورزان یارانه داد تا زمین‌هایشان را آیش کنند و، بدین‌ترتیب، با ایجاد کمبود، جلوی افت قیمت‌ها را گرفت. این سیاست یکی از رسوایی‌های بزرگ سرمایه‌داری را رقم زد، یعنی ایجاد کمبود در عین فراوانی. به گفتۀ میلوف، این عمل نشان‌دهندۀ «ساختارهای سخت تصمیم‌گیری بود که عدۀ زیاد و سازمان‌نیافته‌ای را فدای عده‌ای قلیل ولی سازمان‌یافته می‌کرد». این نسخه از نیودیل موردپسند آمریکایی‌های چپِ امروزی نیست. باوجوداین، دولت مشارکتی توانست با «ارج‌نهادن به عرق جبین کارگران سفیدپوست» که در مبارزه با شرکت‌های دخانیاتی بودند که دارای «قدرت سرمایۀ سازمان‌یافته» محسوب می‌شدند، برخی اهداف پوپولیستی را محقق کند. در سال ۱۹۳۵، دیوان عالی هر دو ادارۀ یادشده را مغایر قانون اساسی تشخیص داد و در قانون بازرسی از دخانیات تشکیک کرد، قانونی که هدف آن جلوگیری از سوءاستفاده از سیستم مزایده بود. در این دوران بود که محتکرانی که به آن‌ها «پین‌هوکر» گفته می‌شد، ظهور کردند؛ آن‌ها ارزان می‌خریدند، گران می‌فروختند و، در این بین، کمی هم سود می‌کردند. هدف از این قانون بالابردن قیمت‌ها به نفع کشاورزان عادی، محدودکردن فرصت‌طلبی پین‌هوکرها و همچنین کنارزدن «حیوانات خانگیِ» انبارها -کشاورزان ثروتمندی که از شرکت‌های سیگار مواجب می‌گرفتند- بود.ولی اقدامات دیوان عالی امکانِ تنظیم‌گریِ محصولات کشاورزی را از راه‌های دیگر ممکن ساخت. در سال ۱۹۳۸، کنگره نسخۀ تغییریافتۀ ادارۀ تنظیم کشاورزی را -‌که توسط سازمان غذا و دارو ارائه شده بود- تصویب کرد. این کار کشاورزان را قادر ساخت تا در همه‌پرسیِ سالانه به حمایت‌های قیمتی رأی بدهند. این حمایت‌ها، حداقل، قیمت توتون را کنترل می‌کرد. کشاورزان علیه برنامۀ یارانه‌ای رأی دادند و به تولید مازاد برگشتند -‌تا سال بعد که شروع جنگ جهانی دوم بازار وسیع اروپا را بست و تقاضا کاهش یافت. در سال ۱۹۳۹، ۹۰ درصد از کشاورزان آمریکایی رأی به کنترل محصول دادند. ولی در ایالات متحده، سربازگیری‌ها بازار جدیدی برای سیگار ایجاد کرده بود، به طوری که شرکت دخانیات آمریکا۴اعلام کرد «لاکی استرایک سبز به جنگ رفته است». پس از جنگ، در دو سوی اقیانوس اطلس، سیگار نماد مصرف دموکراتیک گشته بود و این صنعت به‌دنبال گسترش بازار خود بود. اتحادیۀ دخانیات، سازمانی غیرانتفاعی که با حمایت مالی کشاورزان پا گرفته بود، تأثیر زیادی بر سیاست‌گذاری عمومی داشت؛ رئیس آن، جک هاتسون، هم در حکومت و هم در حلقه‌های کسب‌و‌کار، مدیری زیرک و پرانرژی قلمداد می‌شد.اتحادیۀ دخانیات، تحت رهبری هاتسون، برنامۀ فدرال دخانیات را به برنامه‌ای جهانی برای سیگارکشیدن تبدیل کرد. گام اولشان مطمئن‌شدن از این بود که کنگره سیگار را جزء طرح مارشال قرار می‌دهد. آمریکا با این کار، در عمل، «به کسی که در قعر چاه بود و نیاز به کمک داشت سیگار تعارف می‌کرد». ولی همه مشتاق این طرح نبودند: فرانسوی‌ها بر سیگار گوالوا۵ تأکید داشتند. ولی هاتسون توانست دخانیات را در برنامۀ غذا برای صلح بگنجاند. با اینکه سخاوتمندی حکومت همۀ کشاورزان توتون را بهره‌مند کرد، بیشتر سودش به جیب متمول‌ترین‌ها و سازمان‌یافته‌ترین‌ها (و سفیدپوستان) رفت. گروه‌های ذی‌نفعی همچون فارم بیورو عضویتِ ممتاز داشتند نه انبوه. آن‌ها بدهی خود به حکومت را با سخن‌گفتن از اجتماع، خانواده، مالکیت خصوصی و کار داوطلبانه پنهان می‌کردند.عصر طلایی سیگار دیری نپایید. در اوایل دهۀ ۱۹۵۰، مطالعات آماری رابطۀ بین سیگارکشیدن و سرطان ریه را تأیید می‌کرد. صنعت دخانیات مجبور شد حالت تهاجمی به خود بگیرد؛ در ژانویۀ ۱۹۵۴، مقاله‌ای با عنوان «سخنی صادقانه با سیگاری‌ها»، با حمایت مالی کمیتۀ تحقیقات صنعت دخانیات، در صدها روزنامه منتشر شد و انتشارش شروع یک‌دهه تلاش بود برای تشکیک در یافته‌های همه‌گیرشناسی بدون ردکردن مستقیم آن‌ها. در سال ۱۹۶۴، کمیته‌ای در بهداری کل ارتش ایالات متحده گزارشی در زمینۀ سیگارکشیدن و سلامت منتشر کرد و در آن صریحاً اعلام کرد سیگار می‌تواند باعث سرطان شود. این مثال روشنی از دولت مشارکتی بود: اینکه گروهی متشکل از متخصصانِ بخش‌های خصوصی و عمومی با یکدیگر به اجماعی معتبر برسند. ولی این گزارش، با تأکید بر خطرات یک صنعت که به‌خوبی سازمان‌دهی شده است، و با پیشنهاد اینکه روی بسته‌های سیگار هشدار سلامت درج شود، راه را برای ایدۀ جدیدی از حکومت باز کرد، حکومتی که فضای بیشتری را در اختیار چیزی می‌گذارد که کنشگران شهروندی به آن «منافع عمومی» می‌گویند.مفهوم منافع عمومی در سنت جمهوری‌خواهانۀ قرن نوزدهم و جریان پیشروِ قبل از جنگ جهانی اول ریشه دارد. بازگشت آن در دهۀ ۱۹۶۰ بازتاب‌ شکاکیت روزافرون به این موضوع بود که اکثریتِ سازمان‌نیافته تحت سلطۀ اقلیت سازمان‌یافته هستند. تحقیقات رالف نیدر۶ این احساس خطر را تشدید کرد. او، به‌طور مثال، نشان داد خودرویی همچون شورولت کُروِر «در هر سرعتی ناامن است» و جنرال موتورز آن را نه مسئلۀ سلامت عمومی، بلکه مسئلۀ روابط عمومی می‌دانست. کارهای نیدر جرقه‌ای برای شکل‌گیری جنبشی شد که، در آن، شهروند کنشگر و مصرف‌کنندۀ ناراضی گرد هم آمدند، کسانی که، به‌جای قانون‌گذاری، به دنبال شکایت بودند. وکلای زبل و ستیزه‌جویی همچون ویکتور یاناکون -که اولین دعوی را علیه تولیدکنندگان دِدِتِ به راه انداخت‌- و جان بنزهَف -‌که اولین حق نشر را برای یک کد رایانه‌ای بدست آورد- در شکل‌گیری جنبش محافظت از مصرف‌کنندگان کمک کردند، جنبشی که برآمده از محیط‌زیست‌گرایی و نگرانی راجع به ایمنی محصولات بود. به گفتۀ میلوف، راهبرد آن‌ها را می‌توان در این «شعار ستیزه‌جویانه و پرمغز» خلاصه کرد: «از حرامزاده‌ها شکایت کن». رویکرد اقامۀ دعوی نشان‌دهندۀ ناامیدی از دولت مشارکتی بود، دولتی که به سازمان‌های فدرال و اعضای کنگره اجازه می‌داد به خدمت صنایعی درآیند که می‌بایست بر آن‌ها نظارت می‌کردند. شکایتْ آخرین دستاویز مصرف‌کنندگانِ سازمان‌نیافته بود و از افول فرهنگ مدنی، در آمریکای اواخر قرن بیستم، حکایت می‌کرد. وکلای منافع عمومی که از دو بخش از سه بخش حکومت فدرال ناامید شده بودند، به بقای نظام قضایی مردمی دل بسته بودند، امیدی روزافزون اما شکننده.با وجود عطش بنزهف برای اقامۀ دعوی، بزرگ‌ترین پیروزی او یادداشتی بود که در سال ۱۹۶۷ برای کمیسیون ارتباطات فدرال نوشت و استدلال کرد که آموزۀ جدید عدالتِ۷ آن‌ها بدین معناست که مدت‌زمان پخش تبلیغات ضدسیگار باید به اندازۀ آگهی‌های سیگار باشد. کمیسیون ارتباطات فدرال ۷-۰ با این نظر موافقت کرد. هدف از آموزۀ عدالت ایجاد رضایت آگاهانه بود. کودکان باید در برابر تبلیغات سیگار مقاوم می‌شدند تا در بزرگ‌سالی آگاهانه تصمیم بگیرند که آن را مصرف کنند یا نه و مثل قربانی به مسلخ برده نشوند. تبلیغات سیگار، در ساعات پربیننده، می‌توانست لذت‌های زندگی یک فرد سیگاری را به نمایش بگذارد، ولی به همان مدت می‌بایست تلخی مرگ او را هم نشان می‌داد. با این کار مصرف سیگار، دیگر هیچ‌وقت، جاذبۀ قبل را پیدا نمی‌کرد.سرانجام، نبرد علیه دخانیات، با تمرکز بر جماعت غیرسیگاری،‌ توانست راه خود را پیدا کند. مثل سایر گروه‌های هویتی که در حال رشد بودند، غیرسیگاری‌ها هم یک هویت جمعی مربوط به مصرف‌کنندگان را شکل می‌دادند. آن‌ها هم متمول، سازمان‌یافته، تحصیل‌کرده و سفیدپوست بودند. تلاش آن‌ها برای اینکه جنبش خود را شبیه تلاش سیاه‌پوستان برای برابری کنند و، به این ترتیب، حالت قربانی به خود بگیرند مضحک بود. در آن زمان، هنوز خطرات دود غیرمستقیم سیگار شناخته‌شده نبود، بنابراین انگیزه برای دفاع از حقوق غیرسیگاری‌ها نه علمی، بلکه مدنی بود -به گفتۀ میلوف «[برخاسته از] این نگاه که فضای عمومی نیز یکی از امکانات رفاهیِ مصرفی است». غیرسیگاری‌ها می‌خواستند از فضای ناملایم رستوران‌ها، هواپیماها و ایستگاه‌های اتوبوس دودآلود خلاص شوند، حتی اگر به نظر سیگاری‌ها این مشکل مهمی نبود.جنبش ضدسیگار در محیط کار برگ برندۀ مهم‌تری داشت: «هزینۀ اجتماعیِ» سیگارکشیدن، که کنشگران توانستند آن را کمّی‌سازی کنند. تحول مهم زمانی اتفاق افتاد که یکی از کارکنان شرکت تلفن نیوجرسی بل، به نام دانا شیمپ، اقامۀ دعوی کرد. او در محل کار دودآلودش دچار سردرد و راش پوستی می‌شد. او در سال ۱۹۷۵، به نمایندگی از غیرسیگاری‌ها، شکایت خود را با هدف دسترسی به محیط کارِ بدون سیگار ثبت کرد و در درخواستش به «فاکتورهای هزینه‌ای» سیگارکشیدن در محل کار اشاره کرد. نیوجرسی بل، حتی اگر نمی‌خواست به نفع غیرسیگاری‌ها عمل کند، می‌بایست به نفع حساب بانکی خود عمل می‌کرد، و این کار را کرد. شیمپ و گروهی که تشکیل داد -همکاران بهبود محیطی- با توجه به یافته‌های تازۀ محققان، بر خطرات استنشاق دود غیرمستقیم سیگار در محیط کار تأکید کردند، ولی استدلال اصلی‌شان این ادعا بود که «سیگارکشیدن، و در بیشتر موارد، سیگاری‌ها‌ هزینۀ زیادی دارند». و این همسو بود با موج جدیدی از مشاوره‌های مدیریتی که بر محیط کاری چابک‌تر و تمیزتر تأکید می‌کرد.به نظر می‌رسید داده‌ها از این طرح حمایت می‌کند. ارزیابی کار و زمان۸ در یک کارخانۀ تولید ابزار استخر در کلینتون نیوجرسی نشان داد بازدهی کارکنان سیگاری بین ۲ تا ۱۰ درصد کمتر از غیرسیگاری‌هاست. گروه شیمپ تخمین زد سالانه ۳۹۹ میلیون روزِ کاری به‌خاطر سیگارکشیدن تلف می‌شود. مشاوران مدیریت به این نتیجه رسیدند راه «بالابردن یک‌شبۀ بازدهی» ساده است: زمان استراحت برای سیگارکشیدن و معاشرتِ بی‌فایده را حذف کنید. یکی از بزرگان مدیریت، به نام ویلیام وایس، دراین‌باره گفته است «اگر هنوز اجازۀ سیگارکشیدن می‌دادیم، هر دو و نیم نفر به اندازۀ یک نفر کار می‌کردند».علت موفقیت جنبش ضدسیگار صرفاً این نبود که آدم‌های معمولی به‌دنبال حقشان بودند و می‌خواستند در محیط‌های عمومی هوای پاک تنفس کنند -‌گرچه این هم مهم و لازم بود. علت موفقیت این بود که منافع این جنبش با منافع کسانی مشترک بود که به دنبال انضباط کاریِ سفت‌و‌سخت‌تر و تعریف کارگران به‌مثابۀ «سرمایۀ انسانی» بودند. درنهایت، غیرسیگاریِ ایده‌آل با خویشتنِ نئولیبرال ادغام شد، کسی که به‌دقت وضعیت سلامت خود و، به‌طور ضمنی، اصول اخلاقی‌اش را رصد می‌کرد. میلوف می‌نویسد «سیاستِ ارزیابی بدنی با قضاوت بازارمحور دربارۀ بدنِ سیاسی همخوان بود». عملکرد حکومت به‌طور فزاینده‌ای سوژۀ شاخص‌ها و تکنیک‌های بازاری، مثل تحلیل هزینه فایده، ضروریات بودجۀ متوازن، آزمون وسع، و موانع تجاری کمتر بود. این کاملاً با دولت مشارکتی تفاوت داشت. دولت مشارکتی بسیاری از آمریکایی‌ها را از تاخت‌و‌تاز سرمایۀ تنظیم‌نشده و قدرت شرکت‌ها در امان نگه داشته بود، هرچند نه به‌طور کامل.در دهۀ ۱۹۸۰، وقتی خطرات مواجهه با دود سیگار انکارناپذیر شد، اوضاع برای سیگاری‌ها بدتر شد. مطالعه‌ای در ژاپن نشان داد نرخ مرگ‌ومیر همسران سیگاری‌ها که خودشان سیگار نمی‌کشیدند دو برابر بیشتر از همسران افراد غیرسیگاری بود، و هرچه میزان مصرف بالاتر می‌رفت بیماری همسران هم شدیدتر می‌شد. در یکی از گزارش‌های بهداری کل ارتش آمریکا در سال ۱۹۸۶، بر خطر مواجهه با دود سیگار تأکید شد، هرچند در مورد شدت خطر ابهام وجود داشت. جامعۀ جدیدی در حال شکل‌گیری بود که ضدسیگارها آن را سالم‌تر و عادلانه‌‌تر، و مشاوران مدیریت آن را پربازده‌تر، کارآمدتر و عاقلانه‌تر می‌دانستند. ولی به نظر اتحادیه‌ها -‌که، علی‌رغم خواست بیشتر اعضایشان، هنوز سعی می‌کردند وقت استراحت برای سیگارکشیدن را حفظ کنند- جامعۀ جدید مظهر تسلیم حق قانونی کارگران در برابر مدیران بود.کارگران اتحادیه‌ها، همانند کشاورزان، از منتفعان دولت مشارکتی بودند. اکنون هردوی این ذی‌نفعان، کشاورزی و کارگری، به فراموشی سپرده شده بودند. میلوف می‌نویسد «از خاکستر شرکت‌گراییِ۹ دخانیاتْ برداشت جدید و هزینه‌محوری از شهروندیِ شرافتمندانه ظهور کرد که، در آن، آمریکایی‌ها براساس کم‌رنگ‌بودن ردپایشان در دفتر هزینه‌های عمومی قضاوت می‌شدند». در دنیای سیاسی جدید، خود کشاورزان و سیگاری‌ها مسئول سلامت و موفقیت اقتصادی‌شان بودند. کنگره به‌تدریج یارانۀ دخانیات را کم و در سال ۲۰۰۴ آن را به طور کامل قطع کرد.پایان این برنامه برای بخش‌های مختلف صنعت معانی گوناگونی داشت. برای کشاورزان، همسایه‌ها و خانواده‌هایشان به معنی خروج سرمایه از شهرهای ساکت جنوب آمریکا بود. فروشندگان کود، کارگران انبار و باربری‌ها همگی باخته بودند. این برنامه محلی برای هزینه‌کرد مالیات‌ها در نظر گرفته بود و به دولت و حکومت‌های محلی اجازۀ تأمین خدمات، مدرسه‌ها، کلیساها و بیمارستان‌ها را داده بود. وقتش بود که برای کسب حمایت به جای دیگری چشم دوخته شود. ولی پایان این برنامه فرصت شروع تازه‌ای را به شرکت‌های سیگارسازی داد. آن‌ها، در یک اقدام نئولیبرالی کلاسیک، تولید توتون را به کشورهایی همچون برزیل برون‌سپاری کردند که هزینۀ کارگری کمتری داشتند. کشاورزان آمریکایی، همانند کارگران کارخانه‌های آمریکایی، بسیار گران بودند. ولی هنوز بازاری جهانی برای سیگار وجود داشت.میلوف می‌نویسد «دنیای بدون دود، علی‌رغم هوای پاکش، جایی خشن و انگ‌زننده است که، در آن، مرگ فردی سیگاری با این واکنش -که گاهی بی‌ادبانه و با صدای بلند بیان می‌شود- مواجه می‌گردد که ’چه انتظار دیگری داشت؟‘». کمتر سؤالی می‌تواند به این خوبی جهان‌بینی نئولیبرال را فاش کند. این جهان‌بینی «مراقبت از خود» و «ابراز شهروندی» را وظیفه‌ای تقریباً مقدس می‌داند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جکسون لیرز نوشته و در تاریخ ۱۸ فوریه ۲۰۲۱ با عنوان «Pinhookers and Pets» در وب‌سایت لندن‌ریویو‌آوبوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ خرداد ۱۴۰۱ با عنوان «تاریخ سیاسی سیگار» و ترجمۀ محمدحسن شریفیان منتشر کرده است.•• جکسون لیرز (Jackson Lears) در دانشگاه راتگرز تدریس می‌کند و سردبیر نشریۀ رِریتان است. او مشغول به نوشتن تاریخچه‌ای از ارواح حیوانی۱۰ در آمریکاست.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] Cigarette: A Political History[۲] Associational state[۳] قوانینی که طی قرن نوزدهم و بیستم میلادی در ایالات متحده رواج داشت و به موجب آن در ایالت‌های جنوبی، در اماکن عمومی، جداییِ نژادی برقرار بود [مترجم].[۴] American Tobacco Company[۵] Gauloises[۶] Ralph Nader[۷] new Fairness Doctrine[۸] Time and motion study[۹] corporatism[۱۰] اصطلاحی که جان مینارد کینز برای اشاره به عوامل روان‌شناختی تأثیرگذار بر تصمیمات اقتصادی افراد به کار می‌برد [مترجم]. ]]> جکسون لیرز تاریخ‌وسیاست Wed, 01 Jun 2022 05:25:02 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10577/