ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/ Sun, 27 Nov 2022 18:50:06 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 27 Nov 2022 18:50:06 GMT 60 ورزش برای سلامتی مفيد است، ولی صنعت ورزش چطور؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10720/ مارگرت تالبت، نیویورکر— خوش به حال کسانی که از قِبَل کار موردعلاقه‌‏شان، کمابیش، از ثمرات ورزش سنگین هم حظِ وافر می‌‏برند. من که این‏‌طور نیستم. دوستانم می‏‌دانند از شناکردن خوشم می‏‌آید، ولی نه آن شنایی که مثل چای کیسه‌‏ای روی آب غوطه‏‌ور می‏‌شوی و به‌‏طرف هدف خاصی حرکت می‏‌کنی. پیاده‏‌روی را دوست دارم، ولی آیا اگر در قیامی خودتخریب‌گرانه علیه فرهنگ نادرستِ استفاده از خودرو در جنوب کالیفرنیا، که من آنجا بزرگ شدم، تصمیم نگرفته بودم گواهینامه نگیرم، باز هم این‌قدر پیاده‌‏روی می‏‌کردم؟ در ایام کرونا که کلاس‌‏های یوگایم به زوم منتقل شد از خوش‌حالی در پوست خودم نمی‏‌گنجیدم؛ در خانه می‏‌نشستم و دوربین را خاموش می‌‏کردم و وقتی بچه‌‏ها سرگرم سؤال از مربی می‏‌شدند که چطور آساناهایشان را اصلاح کنند، فرصت می‌‏کردم نگاهی به گوشی‌‏ام بیندازم یا با سگم بازی کنم (سگم علاقۀ شدیدی به «تمرین‏‌هایم» نشان می‏‌داد).برعکس، همسرم دیوانه‌‏وار بسکتبال را دوست دارد. الان شصت‏‌و‏دو ساله است و طی بی‌ست‏و‏اندی سالِ گذشته مرتب هفته‏‌ای چند نوبت بازی کرده است. یک‌‏بار چند سال پیش که مچ پایش در بازیِ تک‌به‌تک شکست مجدد به صحنه برگشت و یک‏بار دیگر هم، همین چند ماه پیش، توپ به کُرۀ چشمش خورد و به شبکیه‌اش آسیب زد. درست است که او از فواید ورزش‌های هوازی به‏‌خوبی آگاه است -روزهایی که پرتاب‏‌هایش مثل همیشه نیستند و وارد سبد نمی‏‌شوند می‏‌گوید «خب، حداقل ورجه‏‌وورجه‌‏ای کردیم»- ولی بسکتبال ورزش موردعلاقۀ اوست.اما من، برخلاف او، با اینکه به‌تجربه‏ فهمیده‌‏ام بعد از تمرین بدنی احساس سبکی و آرامش بیشتری دارم، کمابیش همیشه مجبور بوده‌‏ام خودم را با وعده‏ و وعید، احساس عذاب وجدان یا توجیهات علمی وادار به ورزش کنم (در طول زندگی‏‌ام خیلی از مواقع بوده که حتی برای همان هم تلاش نکرده‌‏ام). این موضوع نشان می‏‌دهد که من با گفتمان ورزش به‌‏اندازۀ خودِ آن آشنا هستم. بی‌‏تردید آدم‌هایی مثل من فراوان‌اند: تاریخ ورزش، تا حد زیادی، تاریخ هشدار‏ها و تذکر‏ها برای به‌دست‌آوردنِ تناسب اندام و توصیه‏‌هایی در چگونگی و چرایی آن است.همین ابتدای بحث باید بر سر یک چیز توافق کنیم: ورزش برای سلامتی مفید است. این موضوع را تقریباً همۀ متخصصان و بیشتر ما مردم عادی تأیید می‏‌کنیم -حتی در دوره و زمانه‏‌ای که بخشی از جامعه بسیاری از نظرات کارشناسی در حوزۀ سلامت، مثل ضرورت واکسیناسیون، را رد می‌‏کنند. تحقیقات نشان داده که تحرکْ احتمال ابتلا به بیماری‏‌های قلبی، دیابت و برخی انواع سرطان‏ را کاهش می‏‌دهد؛ با اضطراب و افسردگی مقابله می‏‌کند؛ موجب تقویت استخوان‏‌ها و عضلات می‏‌شود؛ هشیاری را افزایش می‌‏دهد؛ وضعیت خواب را بهتر و عمر را طولانی‌‏تر می‏‌کند. همۀ ورزش‌‏ها یکسان نیستند: بیست دقیقه گردش عصرگاهیِ من ابداً با دو ساعت بسکتبال همسرم قابل‏‌مقایسه نیست، ولی ورزشِ کم بهتر از ورزش‌نکردن است -که همین آدم را دل‏گرم می‌‏کند. ساعتی یک بار برخاستن از پشت میز بهتر از برنخاستن است. حتی سر جای خود وول‌خوردن بهتر از بی‏‌حرکت نشستن است- تکان‌دادن پا به مقدار کم می‌‏تواند موجب افزایش گردش خون شود.اما ورزش همیشه هم مطلقاً مطلوب نبوده. دانیله فریدمنِ روزنامه‌‏نگار، در کتاب هوشمندانه و آموزندۀ خود با عنوان بیایید دست‏‍‌به‏‌کار شویم: زنان چطور ورزش را کشف کردند و جهان را از نو ساختند۱، که به‌‏تازگی منتشر شده، می‏‌گوید در بخش اعظم سدۀ بیستم تصور می‌‏شد ورزشِ سنگین برای زنان نه‌تنها با زن‌بودنشان مغایرت دارد -آن‏‌ها می‏‌بایست برق بزنند نه آنکه عرق کنند- که برای اندام‌‏های تناسلی‏‌شان هم مخاطره‌‏آمیز است (مادربزرگ خودِ من می‏‌گفت چیزهای سنگین بلند نکن تا در بارداری دچار مشکل نشوی). شلی مکنزی، پژوهشگر آمریکایی، در کتابِ سالِ ۲۰۱۳ خود دربارۀ فرهنگ تناسب‌اندام در آمریکا می‌گوید اگر مردانِ دهه‏‌های پنجاه و شصت میلادی خیلی به هیکلشان می‏‌رسیدند ممکن بود دربارۀ تمایلات جنسی‌‏شان حرف و حدیث پیش بیاید؛ در آن زمان، به‌طور کلی، چندان نظر مساعدی نسبت به ورزش منظم وجود نداشت و توصیۀ پزشکی میانۀ قرن همان‏‌قدر که به مخاطرات فشار زیاد اهمیت می‏‌داد بر مشکلات کم‌‏تحرکی هم تأکید می‌‏کرد، به‌‏خصوص وقتی پای مردی کت‌و‌شلوارپوش در اتاق مدیرعامل به میان می‌‏آمد که تصور می‏‌شد شدیداً تحت فشار روحی است و ازاین‏‌رو مدام در معرض خطر سکتۀ قلبی قرار دارد (اگر او سکت‌ه‏ای را از سر می‏‌گذراند دکترش احتمالاً می‏‌گفت دیگر نباید زیاد کار سنگین انجام دهد). فریدمن به مصاحبه‌‏ای رادیویی در سال ۱۹۵۶ اشاره می‏‌کند که در آن مایک والاس (وی بعدها با برنامۀ «۶۰ دقیقه» به شهرت رسید) در برابر نظری که بونی پرودن، مروج پیش‌گام تناسب‌اندام، مطرح می‌کند اظهار تعجب و ناباوری می‏‌کند. او با تحیر می‏‌پرسد «آیا شما واقعاً فکر می‏‌کنید باید یک‏‌جور برنامۀ شادی از طریق قدرت۲ یا زمان خاص ورزش وجود داشته باشد که وقتی پدر خانواده ساعت شش عصر از سر کار برمی‏‌گردد، قبل از اینکه لبی تَر کند، همراه زن و بچه ورزش کند؟ شما فکر می‏‌کنید همۀ ما باید چنین روالی داشته باشیم؟». واکنش والاس چندین تصور مربوط به آن زمان را خیلی ظریف در خود گنجانده است: یکی اینکه نان‌‏آور (مذکر) ساعت شش‌‏و‏نیم عصر برمی‏‌گردد خانه و پاهایش را روی مبل دراز می‏‌کند، و دیگر اینکه ابداً امکان ندارد «روال» ورزش جای مناسک نوشیدن شبانه را بگیرد.آنچه تا اندازه‏ای عوض شد این بود که علم مستندات غیرقابل‌‏انکاری فراهم کرد برای عقیده‏ای که عمری بدن‌سازانِ طرفدار چارلز اطلس و مشتاقان پیاده‌‏روی‏‌های آخرهفته و سرسپردگان عجیب‌غریب نرمش سرعتی و حتی شنای سرعتی‌‏تر دنبال کرده‌‏اند. بعضی از حکمای قدیم هم از فواید ورزش مطلع بوده‌‏اند. ظاهراً آن‏ها متوجه شده بودند که تفاوت میزان تحرک در شغل افراد ممکن است منجر به تفاوت در طول عمر آن‏‌ها شود. در همان قرن هفدهم برناردینو رامازینی، پزشک ایتالیایی، با مقایسۀ میزان سلامت افراد در مشاغل مختلف گفته بود قاصدهای حرف‌ه‏ای که مسیرها را پیاده طی می‏‌کنند سالم‏‌تر از خیاط‌‏ها و پینه‌‏دوزها هستند. او در سال ۱۷۱۳ توصیه کرد که «به خیاطان می‌‏گویم در ایام تعطیل هر قدر که شده ورزش کنند. آن‏‌ها باید بیشترین استفاده را از روزهای تعطیل ببرند تا شاید آسیبی که روزها بی‌‏تحرکی بر آن‏ها وارد آورده جبران شود».بیل هیز، نویسنده و عکاس، در کتاب جذاب و غیرمتعارف خود عرق‌‏ریزی: تاریخ ورزش۳، که اخیراً راهی بازار نشر شده، از پژوهش کمترشناخته‌‏شدۀ جریمی ماریس، «اپیدمولوژیست بی‌‏ادعای بریتانیایی»، صحبت به میان می‌‏آورد که از اوایل دهۀ چهل میلادی روش‌‏های کمّی را وارد مطالعات ورزش کرد. ماریس را گاه «مردی که ورزش را ابداع کرد» نامیده‌‏اند. هیز می‏‌گوید این توصیف کمی اغراق‌‏آمیز است، ولی می‏‌توان گفت او «مردی است که حوزۀ علم ورزش را به وجود آورد». ماریس و گروهش هزاران راننده و کمک‏‌رانندۀ همکار در ترامواها و اتوبوس‌‏های دوطبقۀ شهر لندن را مورد بررسی قرار دادند. راننده‏‌ها نود درصدِ شیفت‏‌هایشان را می‏‌نشستند ولی کمک‌‏راننده‌‏ها دائم سوار و پیاده می‏‌شدند و ‏ پله‏‌های اتوبوس‌‏های دوطبقه را برای جمع‌کردن بلیط بالا و پایین می‏‌کردند. گروه ماریس در مقال‌ه‏ای که برای اولین بار در ۱۹۵۳ در نشریۀ لنست منتشر شد نشان دادند کمک‌‏راننده‏‌ها بسیار کمتر از راننده‏‌ها بیماری قلبی گرفته‌‏اند -و آن‏‌هایی هم که گرفته‌‏اند در سنین بسیار بالاتر مبتلا شده‏‌اند. او تا آنجا پیش رفت که گفت این نتیجه ارتباطی به سایز افراد هم ندارد: ادارۀ ترابری لندن، برای کمک به این پژوهش، اندازۀ دور کمر کارمندانش را در اختیار ماریس قرار داد تا اینکه او توانست نشان دهد کمک‌‏راننده‌‏ها، با هر دور کمری، خطر سکتۀ قلبی‌‏شان کمتر است. ماریس در ادامه پستچی‏‌هایی را که پیاده نامه‌‏رسانی می‌‏کردند با کارمندان مشاغل اداری مقایسه کرد و نتایج مشابهی به دست آورد. یافته‌‏های او فوراً مورد پذیرش قرار نگرفت -بسیاری از کارشناسان شک داشتند ورزش به‌‏تنهایی بتواند تا این میزان مؤثر واقع شود- ولی این تحقیق منشأ پژوهش‌‏های تازه‏ای شد که آن را تأیید کردند و شرح‌‏و‏بسط دادند.ماریس فرزند یک خانوادۀ مهاجر یهودیِ اهل لهستان بود که در ۱۹۱۰ به دنیا آمد و در تنگ‌دستی در گلاسکو بزرگ شد. او در سال ۲۰۰۹ مُرد -وقتی، آن‏طور که ظاهراً خودش همیشه می‌‏گفته، نود‏و‏نه‏‌و‏نیم ساله بود. شاید بی‌جا نباشد اگر بگوییم ماریس به پژوهش خودش گوش کرد و تا سنین پیری شنا، دو و دوچرخه‏‌سواری را ادامه داد؛ ولی این‏گونه که پیداست او سلامتی را نشانۀ ارزش فردی نمی‌‏دانست و همچنین معتقد نبود تندرستی وضعیتی مستقل از عوامل اجتماعی تعیین‏‌کنندۀ آن است. همان‏‌طور که در متن سوگ‌نامۀ ماریس در نشریۀ لنست آمده او «بنیادستیزی» خستگی‌ناپذیر با «شوری دائمی» برای مطالعۀ نابرابری و تلاش در جهت حل آن بود.اما مطلب بالا درمورد بسیاری از مبلغانِ امروزِ ورزش و به‌طور کلی «مجتمع صنعتی سلامتی»۴ صادق نیست. سلامتِ مدرن دست‏‌پروردۀ اندیشه‏‌های نئولیبرال دربارۀ بهینه‌‏سازیِ خود، سرمایه‌‏داری مصرفی، امتیازات نژادی و طبقاتی و هنجارهای جنسیتی است. من در طول عمر خودم شاهد بوده‌‏ام که تصویر اندامِ لاغر و ورزیده از چیزی مطلوب و شاید ورزش‌کارانه تبدیل به نشانه‌‏ای از بلندپروازی، ثروت و عزت‏‌نفس شده است. هر دو تصویر قابل‏‌فروش‌اند، ولی دومی موذی‏‌تر است. فریدمن در کتاب بیایید دست‏‌به‌‏کار شویم می‏‌گوید «صنعت سلامت، به‌‏واسطۀ برآوردن امیال سفیدپوستانِ طبقۀ متوسط و بالا با درآمد خالص، سابقۀ تحریم دیگر اقشار جامعه را دارد». «درست همان‏‌طور که ثروتمندان ثروتمندتر می‏شوند، معمولاً سالم‏‌ها سالم‌‏تر و در بیشترِ موارد فقرا بیمارتر می‏‌شوند. و این حقیقتِ مشکل‏‌آفرین نیز دهه‏‌ها وجود داشته که ورزش‌کردن فضیلت به شمار می‌‏آمده و مایۀ بی‌‏آبرویی کسانی می‌‏شده که نمی‌‏توانسته‏‌اند یا نمی‏‌خواستند ورزش کنند یا حتی ظاهرشان نشان نمی‏‌داده که ورزش می‏‌کنند». آ‏ن‌طور که مارک گرایف در مقالۀ فوق‌‏العاده طعنه‌‏آمیز خود با عنوان «علیه ورزش» (۲۰۰۴) می‏‌گوید، سیستم مدرن ورزشْ کسانی که ورزش نمی‌کنند را «با بخت‌‏برگشتگانِ دیگری که از نظر اجتماعی نادیده گرفته می‌‏شوند ... کُندذهن‌‏ها، سالمندان، افراد ناتوان و فقرا» با یک چوب می‌‏راند.توصیۀ ورزشی مناسب به خانم‏‌ها در اکثر موارد رژیم و ظاهر سکسی بوده است. حتی بونی پرودنِ کوه‌نورد که معقول‏‌تر از بقیه به نظر می‌‏رسید هم برنامه‌‏ای ورزشی در تلویزیون داشت که در آهنگ برنامه خواننده چه‌چهه می‌‏زد «وقتی لاغرترید/مردا می‏‌گن خوشگل‏‌ترید». تاریخی که فریدمن از زنان و ورزش ارائه می‌کند رواج گرایش‌های متنوع تناسب‌اندام را از دهۀ پنجاه میلادی به این‏سو نقل می‌‏کند -و همچنین به کارآفرینان، ورزش‌کاران و علاقه‌مندانی اشاره می‌کند که آن‏ گرایش‌ها را به وجود آوردند ولی هرگز از آسیب آن‌ها در امان نماندند؛ نمونه‌‏اش لته برک رقصندۀ آلمانی‏‌‏یهودی است که خانواده‌‏اش از آلمان نازی به لندن گریخته بودند. فریدمن می‏‌گوید برکِ چهل‏و‏شش‌ساله در ۱۹۵۹ که سالن‏های حرکات ورزشیِ رقص کم بودند ایدۀ درخشانی در سر داشت: تأسیس سالن آموزش رقص «نه برای رقصندگان، بلکه برای زنانی که می‏‌خواستند شبیه رقصندگان باشند». سالن برک در منطقۀ ماری‏لبون، که پیش‌ازآن کارخانۀ کلاه‌‏بافی بود، خیلی زود دانشجویان پیشروِ مد را به سوی خود کشید، ازجمله ادنا اوبراینِ نویسنده و بریت اکلاند، بازیگر فیلم جیمز باند. برک اشتیاقی وافر به سکس داشت. همیشه دربارۀ یکی از تمرین‏‌های لگن خاصره، که ویژۀ خود او بود، می‏‌گفت «اگر نتوانی چُندک بزنی، نمی‌توانی خوب هم‌آغوشی کنی». به این ترتیب روش ورزشیِ رقص به وجود آمد و امروز پیشنهاد اصلی صدها سالن پررونقی است که زنان جدی با لباس‏‌های ورزشی گران‏‌قیمت را به خود جلب می‏‌کنند، زنانی که به قابلیت این روش در سفت‌کردن عضلات میان‌تنه‌شان بیش از تاریخِ بدنام آن اهمیت می‏‌دهند.فریدمن ما را با جودی شپرد میست هم آشنا می‌‏کند -«رقصنده‏ای لاغر و بلندبالا اهل آیووا با موهای بلوندِ فر و دندان‏‌های سفید و یک‌دست»- که در دهه‌‏های هفتاد و هشتاد میلادی جزرسایز، نوعی اروبیکِ شاد همراه با موسیقی، را ابداع کرد و از قِبل آن به میلیاردری لایکراپوش۵ تبدیل شد. فریدمن معتقد است محبوبیتِ جزرسایز و جانشینانش، ازجمله نوارهای ویدئوییِ ورزشیِ سودآور جین فاندا، «درک عمیق‌‏تری از ویژگی‏‌های جسمانی و توان زنان ایجاد کرد». اما درعین‌حال وقتی «فرهنگ پاپ اندام لاغر و تا حدی ورزش‌کاریِ زنان را به‌صورت بُت درآورد، ایدئال‌‏های آمریکاییِ بدن برای اکثریت زنان دور از دسترس‌‏تر شد». حکایت بسیاری از پدیده‌‏های تناسب‌اندام که فریدمن نقل می‏‌کند همین است: اول راهی برای بیرون‌ریختن انرژی زنان عرضه می‌‏کنند یا بر قابلیت بدنی‌‏شان مهر تأیید می‏‌زنند و، بعد، ناگهان سرگرمی به سبک زندگی و قدرت‏‌بخشی به شعار تجاری تبدیل می‌‏شود، نوعِ خاصی از بدن را ستایش و بت‏‌سازی می‏‌کنند و به این ترتیب لذت آن از بین می‏‌رود.البته قصد نداریم هیجان واقعی برخی موفقیت‌‏هایی را که فریدمن ذکر می‏‌کند از بین ببریم. کاترین سویتزر، دانشجوی روزنامه‏‌نگاری و زبان انگلیسی دانشگاه سیراکیوز، وقتی تصمیم گرفت در ماراتن بوستونِ سال ۱۹۶۷ شرکت کند ورود زنان ممنوع بود. سویتزر با حروف اول اسمش ثبت‌‏نام کرد و به هر ترتیب در مسابقه حضور یافت، اما چیزی نگذشت که گزارشگرها فریاد زدند «این شرکت‌‏کننده دختر است! این شرکت‏‌کننده دختر است!». مدیر مسابقه سعی کرد او را از مسیر ماراتن بیرون بیندازد. بعدها سویتزر و دیگران برای حمایت از دونده‌های زن در برنامه‏‌های تلویزیونی شرکت کردند و تبِ دوندگی در دهۀ هفتاد توجه زنان را هم جلب کرد. ریچارد نیکسون، رئیس‌‏جمهور آمریکا، فصل نهمِ متمم آموزش و پرورش سال ۱۹۷۲ را امضا کرد و به این ترتیب نویدِ دسترسی برابر به امکانات و بودجه‌‏های مدارس را به ورزش‌کاران زن داد. در بازی‏‌های المپیک ۱۹۸۴ برای اولین‏‌بار دو ماراتن زنان برگزار شد. امروز بیش از نیمی از دوندگان ماراتن زن هستند، اکنون دیگر زنی که لباس دو به تن کرده و عرق می‏‌کند چیز غریبی نیست؛ درواقع شاید به چشم کلیشۀ سلامت نگریسته شود. درعین‌حال دو، آن‏طور که برخی حامیان آن تصور می‌‏کنند، چندان هم فعالیتی دمکراتیک و «هر کسی با یک جفت کفش می‌‏تواند بدود» نیست. نه‌تنها نیازمند توانایی بدنی است بلکه در بسیاری جاها باید سفیدپوست باشی تا هنگام دویدن احساس امنیت کنی. باوجوداین، همان‏طور که فریدمن می‏‌گوید، «هر زنی که پیش از دهۀ هفتاد جرئت دویدن در ملأعام را به خود داده اکنون سزاوار ستایش‏ است، به‌خاطر هموارکردن مسیر برای زنان تا بتوانند  آزادانه  بدوند و احساس عمیق آزادی بدنی را تجربه کنند، آزادی‌ای که  تنها از به‏‌کارگیری نیروی عضلات و قدرت اراده در به‌حرکت‌درآوردن خود ناشی می‏‌شود».بیش از هر چیز، همین تجسم هوس‌‏انگیز ورزش به‏‌مثابۀ آزادی و بازی است که عرق‏‌ریزی، کتاب هیز، را شایستۀ خواندن می‏‌کند. این کتاب قرار نیست مثل ابزارهایی همچون فیت‌‏بیت۶ چارچوب سفت‌وسختی را برای ورزش وضع کند، بلکه فضا را آزادتر می‌گذارد. هیز، درعین‌حال که فعالیت‏‌هایش در رشته‌‏های بوکس، دوچرخه‌‏سواری، شنا، دو، یوگا و وزنه‏‌برداری را شرح می‌‏دهد، کمی هم از تاریخ ورزش می‌گوید که بر حسب اتفاق کنجکاوی ذاتی او را برانگیخته -از زندگی حرفه‌‏ای اویگن زاندو، پهلوان سیرک و گردانندۀ شوهای زیبایی‌‏اندام در اواخر قرن نوزدهم، تا اهمیت شگفت‌انگیز دوچرخه برای زنانِ همین دوره. این سفر، تا اندازه‏ای، سفری علمی است: علاقۀ شدید او به کتابی که در تالار کتب نایابِ آکادمی پزشکی نیویورک پیدا می‏‌کند -نسخه‌‏ای از کتاب د آرته جیمناستیکا ۷نوشتۀ طبیب ایتالیایی، جیرولامو مرکوریاله- سبب می‌شود برای بازدید از آرشیوها و ملاقات کتابداران و مترجمان به انگستان، فرانسه، ایتالیا و سوئد سفر کند. معلوم می‌‏گردد مرکوریاله یکی از آن دانشمندان در گذشته‏‌های دور بوده که دیدگاهی عملی، انسان‏‌گرایانه و معقول داشته است. او معتقد است شنا می‏‌تواند «وضعیت تنفس را بهبود بخشد و بدن را تقویت، گرم و لاغر کند» و مردم را «در برابر آسیب‌‏دیدگی مقاوم گرداند». و با فصاحت تمام از خواص آب می‏‌نویسد که «با ضربه‌‏های آرام لذتی خاصِ خود را ایجاد می‌‏کند» (در این مورد با او کاملاً موافقم).وقتی روایت هیز را خواندم بی‏غمیِ او من را به یاد کار‏هایی انداخت که وقتی بچه بودیم به‌‏وفور انجام می‏‌دادیم ولی حالا که بزرگ شدیم ندرتاً تکرارشان می‏‌کنیم، مثل طناب‌زدن که به نظر مضحک می‏‌رسد ولی به‌‏شدت مفرح است، یا قِل خوردن، مثل بشکه، از بالای تپه‏‌های پرعلف. بسیاری از ما که عضو باشگاه‌های ورزشی هستیم و ساعت کالری‌شمار داریم و دائم تحقیقات جدید دربارۀ طول عمر و نکات مهم رژیم غذایی را می‏‌خوانیم دیگر لذت انگیزۀ اصلی ورزشمان نیست. کتاب پُربار هیز به ما نشان می‏‌دهد که اگر انگیزۀ اصلی‏مان را لذت قرار دهیم چه چیزهایی درانتظارمان است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Danielle Friedman. Let’s Get Physical: How Women Discovered Exercise and Reshaped the World. G.P. Putnam’s Sons, 2022Hayes, Bill. Sweat: A History of Exercise. Bloomsbury Publishing, 2022پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مارگرت تالبت نوشته و در تاریخ ۲۱ مارس ۲۰۲۲ با عنوان «Exercise Is Good for You. The Exercise Industry May Not Be» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و برای نخستین بار گزیده‌ای ویرایش‌شده از آن با عنوان «ورزش برای سلامتی مفید است، ولی صنعت ورزش چطور؟»  در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• مارگارت تالبت (Margaret Talbot) از سال ۲۰۰۴ عضو هیئت تحریریۀ نیویورکر است. او در زمینۀ مسائل حقوقی، تاریخ فرهنگی، جنبش‌های اجتماعی و موسیقی می‌نویسد. سرگرمی‌ساز: فیلم‌ها، شعبه‌بازی و قرنِ بیستمِ پدرم (The Entertainer: Movies, Magic, and My Father’s Twentieth Century) از کتاب‌های اوست. ••• بخشی از این متن حذف شده است.[۱] Let’s Get Physical: How Women Discovered Exercise and Reshaped the World[۲]  Joy through strength: این عبارت ملهم از عبارت «قدرت از طریق شادی» (strength through joy) است. «قدرت از طریق شادی» ارگان تفریحی آلمان نازی بود که توسط دولت اداره می‏شد. عبارت طعنه‌‏آمیز متن نیز اشاره به سختگیرانه‌بودن این برنامه دارد [مترجم].[۳] Sweat: A History of Exercise[۴]  fitness-industrial complex: اصطلاحی برگرفته از اصطلاح سیاسیِ military-industrial complex که به جنبه‏های سیاسی و اقتصادی فروش تسلیحات اشاره دارد [مترجم].[۵] اشاره به نوعی پارچه که در تهیۀ لباس‌‏های چسبان، مانند مایو، به‏ کار می‌‏رود [مترجم].[۶]  Fitbit شرکتی آمریکایی است که محصولات فناورانۀ مرتبط با ورزش تولید می‏‌کند [مترجم].[۷] De Arte Gymnastica ]]> مارگارت تالبوت اقتصادوجامعه Mon, 21 Nov 2022 05:32:45 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10720/ نیچه در آستانۀ فروپاشی https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10719/ جان گری، نیواستیتسمن— «صبر کن چای سرد شود بعد بخور؛ از الکل، جمعیت، مطالعه، و نامه‌نوشتن پرهیز کن؛ شب‌ها لباس گرم بپوش؛ گهگاه ریواس بخور؛ موقع صبحانه پیش‌بند بزن؛ دفتر یادداشت فراموشت نشود». این تذکرات، که لسلی چمبرلین آن‌ها را در کتابش با نام نیچه در تورین آورده است، روال زندگی نیچه را در تورین نشان می‌دهد -آخرین خانه از بینِ خانه‌های زیادی که طی سرگردانی‌هایش در اروپا در آن‌ها اقامت داشت. نیچه عاشق پیاده‌روی‌های طولانی بود، اما هرگونه اختلالی در برنامۀ روزانه برایش مثل غذای مسموم مضر بود. برای همین از رفتن به کافه‌ها و گردش در شهر پرهیز می‌کرد. حتی رفتن به کتاب‌فروشی هم جزء امور ممنوعه بود، مبادا آنجا با آشنایی برخورد کند و از او بخواهند که راجع به هگل حرف بزند. بیشتر از هر چیز محتاج زندگی آرام بود.نشانه‌های ضعف و بیماری از سالیان دور با نیچه همراه بود. میگرن، نزدیک‌بینی، بی‌خوابی و خستگی عصبی از دهۀ سوم زندگی در او ظاهر شده بودند. او که در سال ۱۸۴۴ در خانواده‌ای از نسل سوم کشیشان لوتری متولد شده بود، در ۱۸۶۹ در ۲۴سالگی به سِمت استادی فیلولوژی کلاسیک در دانشگاه بازل منصوب شد. ظرف دَه سال وضع سلامتش رو به وخامت نهاد و نهایتاً از دانشگاه استعفا داد تا به‌صورت مستقل به نویسندگی مشغول شود. دنبال محیط‌هایی می‌گشت که نور و نسیم ملایمی داشته باشد و اهالی‌اش خوش‌رو باشند. سورنتو، جنووا، ونیز، سوئیس و نیس را امتحان کرد. اما تورین کاملاً مناسب او بود.تورین، پایتخت سابق دوک‌نشین ساووی و سپس پادشاهی ساردینیا، شهری زیبا با طراحی هندسی بود، تجسم فضایل آپولونیِ عقل و نظم که در اولین کتاب مهم نیچه، زایش تراژدی از روح موسیقی (۱۸۷۲)، ذکر شده بودند و در مقابلِ نیروهای دیونوسوسیِ نشاط مستانه قرار داشتند. در اساطیر یونانی، آپولون خدای موسیقی و خورشید بود و دیونوسوس خدای شراب و رقص. از نظر نیچه، در یک فرهنگ متعادل هم هارمونی و هماهنگی آپولونی ضروری بود و هم شور و انرژی دیونوسوسی. کتاب زایش تراژدی یونانیان پیشاسقراطی را این‌طور به تصویر می‌کشد که در حال مبارزه با احساس عمیقشان نسبت به نامعقول‌بودنِ تراژیکِ جهان هستند، و این مایۀ حیرتِ کلاسیک‌پژوهان زمان نیچه شد، کسانی که -مانند بسیاری از امروزیان- تصویری ساده‌انگارانه از یونان به‌مثابۀ زادگاهِ عقل داشتند. این جستار نیچه همچنان نقدی نیرومند بر «سقراط‌گرایی» است -این باور که منطق، علم و اخلاق می‌توانند تضاد و ویرانی را در حیات بشر مهار کنند. اما نیچه در حین کاویدنِ این دوگانگی (به‌زعم خودش، مثل همۀ فیلسوفان) درگیر سرگذشت زندگی خودش شده بود. خدایان متخاصمِ اساطیریْ کشمکش‌های درون شخصیت خودش را منعکس می‌کردند که عمدتاً با غرقه‌شدن در موسیقی از آن‌ها خلاص می‌شد. در تورین، اتاق او چند قدم با یک سالن اپرا فاصله داشت.گزارش‌های مختلفی از مسافرت‌های نیچه نوشته شده است. اروپایی خوب۱(۱۹۹۷)، نوشتۀ دیوید فارل کرِلِ فیلسوف و دونالد ال بیتسِ عکاس، قطعاً راهنمای خوبی است برای دانستن اینکه نیچه در شهرها و مناظری که برای کار و زندگی انتخاب کرده بود چه می‌دید. من دینامیتم!: زندگی فردریش نیچه۲ (۲۰۱۸) اثر سو پریدو، به‌طرز متقاعدکننده‌ای این داستان را روایت می‌کند که چطور نیچه به «ساکن خالی اتاق‌های پُر» تبدیل شد. در سال ۲۰۲۰، انتشارات تحسین‌برانگیز پوشکین کتاب نیچه۳، نوشتۀ اشتفان تسوایگ، را با ترجمۀ انگلیسی ویل استون منتشر کرد -که اولین بار سال ۱۹۲۵ به‌عنوان بخشی از کتاب بزرگ‌تری دربارۀ متفکران اروپایی منتشر شده بود.حالا انتشارات پوشکین دو مطالعۀ برجستۀ دیگر را دربارۀ سال‌های بازپسین زندگی نیچه بازنشر کرده است. نیچه در ایتالیا۴، نوشتۀ گای دو پورتالس (۱۸۸۱-۱۹۴۱)، جستارنویس و زندگی‌نامه‌نویس سوئیسیِ آلمانی‌الاصل، با ترجمۀ تازۀ استون منتشر شده، کتابی که هنوز تفسیرش از اندیشۀ نیچه واقعاً نافذ است. نیچه در تورین (۱۹۹۶)، نوشته چمبرلین، نیز موشکافانه‌ترین روایت از پایان سفرهای این فیلسوف است، و البته خوش‌قلم‌ترین و هوشمندانه‌ترین اثر در این زمینه. چمبرلین بعدتر کشتی بخار فلسفه۵(۲۰۰۶) را نوشت که روایت مهیجی است از تبعید روشن‌فکران روس به دستور استالین با دو کشتی آلمانی به سال ۱۹۲۲.وقتی نیچه در بهار ۱۸۸۸ وارد تورین می‌شود، زندگی‌اش در موقعیت دشواری قرار دارد. رفاقتش با آهنگساز مشهور، ریچارد واگنر، یک دهه قبل پایان یافته بود. نیچه او را هم‌پیمان خویشتن در تلاش بلندپروازانه‌ای برای احیای فرهنگ آلمانی می‌دید. روابط نیچه با خواهرش الیزابت فورستر-نیچه رو به تلخی گذاشته بود، تا حدی به سبب نقش الیزابت در خراب‌کردن رابطۀ او با لو آندرئاس سالومه. الیزابت در آن زمان در یک مستعمره نژادپرستانه به نام آلمان نوین۶ در پاراگوئه زندگی می‌کرد که همسر یهودی‌ستیزش آن را تأسیس کرده بود. نیچه مجذوب سالومه، آن زن جوان و سرزندۀ روسی‌الاصل، شده بود و از طریق یک دلباختۀ دیگرِ سالومه، یعنی دوست فیلسوفش پل ری، به او پیشنهاد ازدواج داد، ولی سالومه پیشنهادش را رد کرد. نیچه با طرح دوباره عشق سه‌نفره افلاطونی که پیش‌تر راجع به آن بحث کرده بودند به این حادثه واکنش نشان داد، اما سالومه با ری فرار کرد. جواب منفی سالومه نیچه را در هم شکست و اوضاعش رو به وخامت نهاد. اگرچه هیچ‌وقت امیدی وجود نداشت که او با نیچه زندگی کند. سالومه بعداً با حمایت فروید به یکی از اولین زنان روان‌کاو تبدیل شد، و حتماً خیلی زود متوجه شده بود که حال نیچه آن‌قدر بد است که دیگر علاجی ندارد.نیچه مبتلا به سفلیس بود، به احتمال زیاد به سبب اینکه یک بار زمان دانشجویی به فاحشه‌خانه رفته بود (به علاوه اسهال خونی و دیفتری هم داشت که احتمالاً در حین خدمتش به‌عنوان دستیار پزشک در جنگ فرانسه و پروس در ۱۸۷۰ به آن‌ها مبتلا شده بود). به نظر می‌آید او روابط جنسی پایداری نداشته است، از هیچ نوعی. از این جهت او با اولین مرشد فکری‌اش، فیلسوف بدبین معروف، آرتور شوپنهاور (۱۷۸۸-۱۸۶۰) فرق می‌کرد، کسی که روابط زیادی با زنان داشت و بعضی از آن‌ها مدت‌ها ادامه داشتند. شوپنهاور در فصلی از کتاب جهان به‌مثابۀ اراده و تصور۷ می‌گوید زندگی انسان را محرک‌های ناخودآگاه هدایت می‌کند نه انتخاب‌های عقلانی، و در همین فصل تحلیلی جدلی از میل جنسی ارائه می‌دهد.شوپنهاور شخصیتی محوری در زندگی نیچه بود، هرچند این دو هرگز همدیگر را ملاقات نکردند. در ۱۸۶۵ وقتی نیچه در لایپزیک دانشجو بود، رسالۀ او را در دست‌دوم‌فروشی پیدا کرده بود و غرقِ آن شده بود. بعدها نیچه فلسفۀ شوپنهاور را رد کرد چون نافی زندگی بود، اما هر دوی این اندیشمندان به‌دنبال راهی برای زندگی بودند که به اساطیر خداباورانه متکی نباشد. درحالی‌که نیچه مرگ خدا را با صدای بلند جار می‌زد، شوپنهاور مرگ الوهیت را متذکر شد و آرام از کنارش گذشت. فیلسوف بدبین معتقد بود که تنها با کنارگذاشتن نفس می‌توان به خرسندی رسید، اما حواسش بود که فلسفه‌اش را به مرحلۀ عمل نرساند، و زندگی خودخواهانۀ رضایت‌بخشی برای خودش رقم زد. او که روحی سردتر و سرخوش‌تر از نیچه داشت، نیازی به نجات نوع بشر احساس نمی‌کرد.برعکس، نیچه نتوانست خودش را از این باور رها کند که جهان نیازمند رستگاری است -بالاخره پسرِ یک کشیش بود. در آخرین ماه‌هایی که در تورین زندگی می‌کرد آن شور موعودگرایانه را کاملاً بیرون ریخت. در ژانویۀ ۱۸۸۹، پس از آنکه با چشمانی اشک‌بار اسبی را که در خیابان شلاق خورده بود در آغوش کشید، نامه‌هایی برای دوستانش فرستاد و اعلام کرد که پاپ را زندانی کرده و از قدرت‌های اروپایی خواست که علیه آلمان متحد شوند. نامه‌های دیگری هم تهیه کرده بود که قرار بود برای بیسمارک و امپراتور فرستاده شوند. پای اکثر آن‌ها امضای «دیونوسوس» یا «انسان مصلوب» بود.افکار نیچه را در آن دوران کسی نمی‌دانست، مگر اندکی از هواخواهانش. وقتی در آگوست ۱۹۰۰ درگذشت، کم‌کم داشت به یک سلبریتی بین‌المللی تبدیل می‌شد. بدنامی او به‌عنوان منادی فاشیسم به سبب نسخه‌هایی از آثارش ایجاد شد که خواهرش آن‌ها را ویرایش و گهگاه انشا کرده بود -و خواهرش همدل با نازی‌ها بود، کسی که هیتلر در مراسم ختمش شرکت کرد- ای بسا که برخی از نامه‌های او اصلاً جعل خواهرش باشد. نیچه در سراسر زندگی‌اش با ملی‌گرایی آلمانی مخالف بود -آن‌قدر که در مواقع مختلفی قومیت خودش را نه آلمانی بلکه لهستانی اعلام کرده است. او عهد عتیق را به عهد جدید ترجیح می‌داد و از یهودستیزی متنفر بود. از جهات مختلفی او نقطۀ مقابل یک نازیِ اولیۀ بود. هم‌زمان او بمبی را زیر بنیادهای عقل‌گراییِ لیبرال کار گذاشت که صدای انفجار مهیب آن را می‌توان امروز شنید.آن‌طور که پورتالس نوشته است، در پاییز ۱۸۸۰، نیچه در یک اتاق زیرشیروانی در خیابانی پوشیده از چمن در جنووا زندگی می‌کرد. روزهایش را با قدم‌زدن در شهر می‌گذراند و انتقاداتی را علیه ارزش‌های مسیحی می‌نوشت. ثمرۀ این تأملاتِ او یکی از بهترین کتاب‌هایش بود، یعنی حکمت شادان (۱۸۸۲)، که در آن مرگ خدا را فرصتی برای یافتن شادی در چیزهای زمینی معرفی می‌کند. همسایگانش که همیشه او را تنها و کتاب‌به‌دست می‌دیدند، به ایتالیایی او را «ایل پیکولو سانتو»، قدیس کوچک، خطاب می‌کردند و برای عبادت‌هایش به او شمع می‌دادند، و او هم البته با روی باز می‌پذیرفت. به قول پورتالس، «بدون الکل، بدون شهرت، بدون زن، بدون روزنامه، بدون افتخار»، او یک زندگی معمولی با حقوق بازنشستگیِ یک استاد را به یک زندگی فقیرانۀ مقدس تبدیل کرده بود. پورتالس می‌نویسد: «این ضدمسیحِ آتی، چقدر در اعماق وجودش مسیحی است!». نیچه در اواخر عمرش در تورین، حین تماشای جمعیت تشییع‌کنندۀ یک دریاسالار معروف، این تصور در ذهنش شکل می‌گیرد که در مراسم تشییع جنازۀ رسمی خودش شرکت کرده است. نزدیک جمعیت می‌شود و به آن‌ها می‌گوید: «شاد باشید. من خدا هستم. اما در لباس مبدل».اگر پورتالس نیچه را مسیحاییْ ضدمسیحی معرفی می‌کند، چمبرلین او را قربانی مدرنیته نشان می‌دهد. اینک انسان -آخرین کتاب کامل او که در ۱۸۸۸ نوشته شد، ولی در ۱۹۰۸ منتشر شد- از نظر چمبرلین «یک آگهی ترحیم خودنوشت» است. مرگ خدا به معنای حذف هرگونه قلمرو ماورایی است که نوع بشر بتواند از طریق آن به معنا و ارزش دست پیدا کند. واکنش نیچه این بود که خود را همچون یک قربانی پیشکش کند -نیمی مسیح، نیمی دیونوسوس- تا انجیلِ پس از مرگش جهان را از بیماری پنهانش، یعنی نیهیلیسم، نجات دهد.چنان که چمبرلین می‌نویسد، «او نیهیلیسم و بیماری را به هم پیوند زد، بیماری خودش و زوال فرهنگی کل اروپا را». شاید آن اَبَرانسان رنجور محقق می‌شد اگر او به سیمای یک دلقک درمی‌آمد. چمبرلین چنین گزارش می‌دهد که وقتی داشت تورین را به مقصد یک درمانگاه روانی در بازل ترک می‌کرد از صاحب‌خانه‌اش خواست که پاپالینا (شب‌کلاه مثلثی منگوله‌دارش) را به او بدهد: «با این لباس تورین را ترک کرد، فیلسوف تراژیکی که نه‌تنها می‌خواست دلقک باشد، بلکه می‌خواست همین تصویر بصری را از خودش به آیندگان منتقل کند».نیچه، برخلاف آنچه در کتاب‌های مصور بدان مشهور است، شوریدگی دیونوسوسی را خوش نمی‌داشت. آرزویش همان هارمونی آپولونی بود -هم در زندگی خودش و هم در جامعه. در زایش تراژدی او نقطه‌ضعف اصلی غرب مدرن را در این باور می‌داند که عقل می‌تواند در زندگی انسان نظم ایجاد کند. نیچه نوع جدیدی از انسان را در نظر داشت که، بدون انکار نیروهای دیونوسوسی، می‌توانست آشوبی را که این نیروها به بار می‌آورند مهار کند. به‌عنوان پیشگوترین متفکر قرن نوزدهم، او متوجه شده بود که حرکت ظاهراً پیروزمندانۀ اروپا رو به سقوطی فاجعه‌بار دارد. او از دورانی می‌ترسید که در آن جنگ‌های بزرگ رخ خواهند داد، و وقتی به حال جنون می‌افتاد، تصور می‌کرد می‌تواند جلوی آن را بگیرد. شاید فروپاشی او از اینجا شروع شد که فهمید عارضه‌ای که در جامعه تشخیص داده است، مانند بیماری خودش، سرنوشتی محتوم و گریزناپذیر است.نیچه باور داشت که بدون وجود قلمرو روحانی که در آن خیر و حقیقت یکی و همانند باشند -چنان‌که افلاطون در مُثُل بی‌زمانش به تصویر کشیده بود و مسیحیت در کلمۀ خدا- ارزش‌ها نهایتاً چیزی به‌جز خواسته‌های انسانی نخواهند بود. بدون چنان قلمروی، عقلانیت صرفاً وسیله‌ای است که می‌تواند هم به برآمدن آشوب و بربریت کمک برساند و هم به ظهور نظم و تمدن. امروز که ولادیمیر پوتین با بربریتی حساب‌شده جنگ وحشت به راه انداخته است، عقل در خدمت ظلمانی‌ترین نیروهای دیونوسوسی است. اگر برای آشوب این زمانه در پی راه‌حل هستید، با خواندن نیچه چیز چندانی دستگیرتان نخواهد شد. اما می‌توانید چیزهای زیادی دربارۀ سرچشمه‌های زوال غرب در مجاهدت‌های این مسیحی بی‌ایمان یاد بگیرید، کسی که در یونان باستان تصویری تراژیک یافت و عمرش را صرف تلاشی بیهوده برای فرار از آن کرد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Chamberlain, Lesley. Nietzsche in Turin. Pushkin Press, 2022De Pourtales, Guy. Nietzsche in Italy. Pushkin Press, 2022پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جان گری نوشته و در تاریخ ۲۷ جولای ۲۰۲۲ با عنوان «Nietzsche before the breakdown» در وب‌سایت نیو استیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ آبان ۱۴۰۱ با عنوان «نیچه در آستانۀ فروپاشی» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.• جان گری (John Gray) فیلسوف سیاسی بریتانیایی و از نویسندگان نیو استیتسمن است. آخرین کتاب او فلسفۀ گربه‌ای: گربه‌ها و معنای زندگی (Feline Philosophy: Cats and the Meaning of Life) نام دارد.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان ترجمه شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] The Good European [۲]  I Am Dynamite!: A Life of Friedrich Nietzsche[۳]  Nietzsche, by Stefan Zweig, translated into English by Will Stone, Pushkin Press [۴] Nietzsche in Italy [۵]  The Philosophy Steamer[۶] Nueva Germania   [۷] The World as Will and Idea ]]> جان گری علم‌وفلسفه Wed, 16 Nov 2022 05:13:12 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10719/ من يک پانک پيرم که ازقضا با حيوانات هم حرف می‌زنم https://tarjomaan.com/neveshtar/10718/ لارن مارکام، هارپرز—  «نجواگرِ کلاغ‌‏ها» که پشت درِ حیاط خانۀ آدام فلورین و دنی فیشر، در اوکلندِ کالیفرنیا، ظاهر می‏‌شود بلوز گرم‏کن سیاه‏ به تن کرده، دستکش سیاه پوشیده و نقابی سیاه به صورت زده است. چند هفته‏‌ای از اوج‌‏گیریِ کرونا گذشته و آدام در ابتدا تصور می‏‌کند لباس مخصوصِ نجواگر برای پیش‌گیری از بیماری است. اما درحقیقت، لباس‌‏های او پوشش مبدّل بوده‌‏اند. «این‏‌طوری کلاغ‌‏ها تشخیصم نمی‌‏دهند و -جسارت نباشد- من را هم‌دست شما نمی‏‌دانند».این کار‏ها به نظر آدام کمی عجیب می‌‏آید، اما او و همسرش چاره‏‌ای ندارند. اوضاع خیلی خراب شده بود. آن‏‌ها، دو روز پیش‌ازاین، وقتی پشتِ خانه‏‌شان سروصدای زیادی می‏‌شنوند لینا، نوزاد چهارماهه‌‏شان، را از خواب بیدار می‏‌کنند. دنی، که یکی از قدیمی‌‏ترین دوستانم است، می‏‌بیند تودۀ ترسناکی از کلاغ‌‏ها یک گوشۀ حیاط جمع شده‌‏اند، قارقار می‏‌کنند و دورِ سگشان، مونا، حلقه زده‌‏اند. انگار که می‌‏خواهند او را از جا ‏بکنند یا، وحشتناک‏‌تر، همان‏‌جا او را ‏بکشند (دنی بعدها با حالتی غصه‌‏دار از من پرسید که «می‏‌دانی به دستۀ کلاغ‌‏ها چه می‌‏گویند؟ می‏‌گویند مِردِر۱»). دنی فریاد می‌‏زند و به‌طرف مونا می‏‌دود و آن‏‌قدر کلاغ‌ها را می‌تاراند تا بتواند سگش را به خانه بیاورد.از آن روز به بعد، هر بار که آدام یا دنی در ایوان پشتی قدم می‏‌زدند، کلاغی فریاد می‏‌کشید و دستۀ کلاغ‌ها، چنان‌که گویی احضار شده باشند، برمی‏‌گشتند و ولوله‌‏ای برپا می‏‌کردند که صدا به صدا نمی‌‏رسید. گاهی کلاغ‏‌ها به‌‏سویشان شیرجه می‌‏روند یا وقتی مونا برای قضای حاجت بیرون می‏‌رود به او حمله می‌‏کنند. آدام که حیوان را برای پیاده‌‏روی می‏‌بَرد، کلاغ‏‌ها به‏‌سرعت فرود می‌‏آیند و تعقیبشان می‏‌کنند. تصمیم می‌گیرد مونا را در محله‌‏های دیگر بگرداند اما کلاغ‌‏ها آنجا هم او را می‌‏ترسانند. آدام و دنی حس می‌‏کردند محاصره شده‌‏اند. آن‏‌ها نگران سلامتی لینا بودند. چند هفته‏‌ای پس از آن بلای آسمانی، دنی می‏‌گفت که «کلاغ‌‏ها مثل مافیا هستند». می‏‌گفت جز در مواقع کاملاً ضروری بیرون نمی‏‌رفته‌‏اند. و به‏‌خاطر کرونا هم واقعاً جای دیگری نمی‏‌توانستند بروند.آن روز که دنی مونا را از حملۀ کلاغ‌‏ها نجات می‌‏دهد، انگار یکی از همسایه‌‏ها، قبل از هجوم دستۀ کلاغ‌ها، جوجه‌‏کلاغی را در دهان مونا می‏‌بیند. دنی و آدام شک داشته‌‏اند چون پیش‌ازآن هرگز اتفاق نیفتاده بوده که مونا به پرندگان حمله کند. بااین‌حال فکر می‏‌کنند که احتمالاً در لیست قربانیان کلاغ‌‏ها قرار گرفته‌‏اند. آدام از طریق جست‌وجوهای اینترنتی در‏می‏‌یابد که کلاغ‏‌ها توانایی غریبی در تشخیص انسان‏‌ها، انتساب صفات اخلاقی به آن‏‌ها و انتقال این اطلاعات به کلاغ‏‌های دیگر، حتی به نسل‏ه‌ای آیندۀ خود دارند. آدام، مستأصل، به رِدیت پناه می‏‌برد. پُست‌‏های متعددی پیشنهاد کرده بودند که اگر با کلاغ‏‌ها در جنگ هستید، بهترین انتخاب نقل مکان است.در فیس‌بوک پُست می‏‌گذارد که «از کلاغ‌‏ها چه می‌‏دانید؟ منظورم حل منازعه با آن‏‌هاست». دوستان و خانواده اظهار نگرانی می‏‌کنند و پیشنهادهایی می‏‌دهند (مادرش می‏‌نویسد «تفنگ آب‏پاش را امتحان کرده‏‌ای؟»). تعدادی از همسایه‏‌ها هم نظر خودشان را می‏‌گویند: باید با ایوت بویگ، نجواگر محلی کلاغ‏‌ها، مشورت کنی. آدام برای ایوت بویگ پیام می‌‏فرستد و او قول می‏‌دهد فوراً خودش را برساند.فردای آن روز به‌محض‌آنکه بویگ وارد حیاط پشتی می‏‌شود کلاغ‏‌ها قارقار‏کنان می‏‌آیند. بویگ بعدها به من گفت که اول کلماتی آرامش‏‌بخش بر زبان آورده و پیام‏‌هایی به آن‏ها مخابره کرده است که من با شما جنگ ندارم و می‏‌خواهم کمک کنم. تقریباً بلافاصله کلاغ‌‏ها آرام گرفته‌‏اند. بویگ آن نقطه‌‏ای را که کلاغ‌‏ها جمع شده بودند -و آدام و دنی به آنجا نمی‏‌رفتند- می‏‌گردد و جوجه‏‌کلاغی را میان خار و خاشاک پیدا می‏‌کند. بال جوجه کلاغ، لت‏و‏پار و خون‌آلود، با چند رشتۀ باریک به بدنش آویزان بوده است. از ترس و گرسنگی جیک‏‌جیک می‏‌کرده. آدام که خودش تازه پدر شده بوده با دیدن جوجۀ زخمی به گریه می‌افتد.کلاغ‌‏ها هنگامی‌که بویگ آرام با جوجه‏ حرف می‌‏زده و جوجه با بال شکسته، افتان‌‏و‏خیزان، به‌سوی او می‏‌رفته آن‌‏ها را نگاه می‏‌کرده‌‏اند. بویگ دستش را جلو برده و جوجه‌‏کلاغِ لرزان صاف رفته کف دستش و نوکش را برای غذا باز کرده. بویگ به آن‏‌ها می‏‌گوید که جوجه به احتمال زیاد زنده نمی‌‏ماند.او دو راه پیش پای آدام می‌‏گذارد: یا پرنده را پیش دامپزشک ببرند و راحتش کنند و به‌عنوان پیشکش برای کلاغ‏‌های دیگر بادام‏‌زمینی -که خیلی دوست دارند- بریزند یا شرایطی را برای پرنده مهیا کنند که ساعات آخر عمرش را با آرامش بگذراند. آدام راه دوم را انتخاب می‌‏کند. بویگ به او می‏‌گوید برود و یک صندوق بیاورد و داخلش را با دستمال نرم بپوشاند. بعد خودش پرنده را آرام، با یک ظرف کوچک آب، داخل جعبه می‌‏گذارد. بویگ چند پیامِ بی‏‌صدایِ عذرخواهی و تشکر می‏‌فرستدو بعد کم‏کم دست می‏‌کشد و جوجه‌‏کلاغ را در تابوت موقتش رها می‏‌کند.چند ساعت بعد پرنده می‌‏رود -آدام و دنی نمی‌‏فهمند حیوان دیگری شکارش کرده یا خانواده‌‏اش او را یافته و برده‌‏اند. آن‌‏ها که می‌ترسیدند به‌‏خاطر رهاکردن جوجه مجازات شوند کمی دانه اطراف صندوقِ خالی می‏‌پاشند، اما وقتی مجدداً بیرون می‏‌آیند کلاغ‌‏ها نزدیک نمی‏‌شوند. آدام و دنی می‏‌توانند بی‏‌مزاحمت در ایوان پشتی، و حتی زیر سایۀ درختان حیاط، بنشینند. چیزی تغییر کرده بود.ماه مه سال گذشته که مرگ‌‏و‏میر ناشی از کرونا رو به وخامت گذاشت، دنیای بسیاری از حیوانات که میان ما در شهرهای کوچک و بزرگ زندگی می‌‏کنند -و در جوها و پارک‏‌ها و روی درختان و فضای کوچکِ زیر ساختمان‌‏ها سکونت دارند- به‌کلی دگرگون شد. مراکز شهرها خالی شد، ‏زباله‏‌های شهری دیگر مملو از ته‏‌ماندۀ غذا نبود؛ تردد ماشین‏‌ها در جاده‌‏ها کاهش یافت و پارک‌‏های محلی پُر شدند از کسانی که اگر شرایط کرونایی نبود سرِ کار یا مدرسه ‏بودند. اگر کرونا نبود، مونا صبحِ آن روز بیرون از خانه دنبال جوجه‌‏کلاغ‌‏ها نمی‏‌افتاد، چون آدام و دنی جایی ‏بودند که معمولاً میانِ روز می‏‌رفتند -سرِ کار.در همان روزها خبرِ بوقلمونی به نام جرالد در اوکلند پیچید. او به همراه جفت و جوجه‌‏هایش در باغ گلِ مورکم لانه کرده و بنای رفتار خصمانه با انسان‌‏ها گذاشته بود، مردم را چنگ می‌‏زد، دنبالشان می‏‌افتاد و سیاه و کبودشان می‏‌کرد، غذا می‏‌دزدید، بچه‏‌ها را می‌‏ترساند و پیک‏‌نیک‌‏ها را خراب می‏‌کرد. یک‏‌بار پریده بود پشت زنی که می‌‏خواست فرار کند. کارگرانِ باغ جرالد را به تپه‏‌های اطراف منتقل کردند -جایی که برای دویدن دوست دارد- اما زود برگشت. سازمان پارک‌‏ها مجوز قانونی کشتن او را گرفت.در نقطۀ دیگری از اوکلند طاووسِ تنهایی خیابان‏‌ها را می‏‌گشت و جیغ می‏‌کشید. اس‌‏اف‌‏گیت مقاله‌‏ای منتشر کرد که به‌ نقل از یکی از ساکنان به نام جسی تی نوشته شده بود: «چنان صدای بلندی در خانه‏‌ام می‏‌پیچید که درست انگار در خانه‏‌ام جیغ می‌کشید». خیابان‌‏های ساکت سان‌فرانسیسکو را کایوت‏‌ها برداشته بودند. پشت‌‏بام خانه‌‏های خالیِ مارتاز وین‌‏یارد را بوقلمون‏‌ها اشغال کرده بودند و راننده‏‌های کنجکاوی که می‏‌خواستند نگاهشان کنند باعث ترافیک می‌‏شدند. گوزن‏‌های شاخ‏‌دار در بولوارهای پاریس قدم می‌‏زدند، گرازها در مناطق حومه‌‏ایِ ترکیه می‏‌گشتند، کانگروها در مرکز آدلاید جست‌‏و‏خیز می‏‌کردند، قوچ‌‏ها مناطق روستاییِ ولز را از بین می‏‌بردند و شیرهای کوهی، پیش از آنکه توسط مأموران بی‌هوش و به محیط وحش بازگردانده شوند، در خیابان‏‌های سانتیاگو پرسه می‏‌زدند. یکی از دوستانم می‏‌گفت که مارهای زنگی دفتر کار همسرش در نیویورک را به تصرف درآورده بودند.حدود یک ماه بعد از آنکه در کالیفرنیا دستور ماندن در منزل صادر شد، همسرم در خانۀ خودمان -لابه‌لای شاخه‏‌های پایینیِ درخت غانِ حیاط کوچکمان- لانۀ مرغ مگس‌خوار پیدا کرد. شاخه‌‏های افتاده و برگ‌‏های فراوانِ درختْ آشیانه را، تقریباً به‌‏کلی، مخفی کرده بود. هر صبح که مرغ مگس‌خوار روی تخم‌‏هایش می‏‌نشست، می‏‌خوابید و انتظار می‏‌کشید، ما با شیفتگی تماشایش می‏‌کردیم. دیگر چه باید می‌‏کردیم؟ یکی از همکاران گفت او هم در حیاط پشتی‏‌شان لانۀ مرغ مگس‌خوار پیدا کرده. کمی بعد دوستان دیگر هم کشف‌های مشابهی کردند. تصادف خوشحال‌‏کننده‌‏ای بود، اما که می‏‌دانست این پرندگان چه مدت بی‌اطلاع ما آنجالانه داشته‌‏اند؟این دست خبرهای هجوم حیوانات -حتی وحشتناک‌‏ترینشان- در حکم مایۀ تسکین و وسیلۀ ضروریِ آسودگیِ خاطر از اضطراب اخبار بود. اما ظاهراً موضوع عمیق‌‏تر دیگری هم مطرح بود؛ آیا می‏‌شود کلاغ‏‌های مهاجم را نه‌تنها بازتاب اختلالات ناشی از کرونا بلکه شمّه‌‏ای از جهانی دانست که در آن مرز میان انسان‏‌ها و قلمرو حیوانات کم‌رنگ شده است؟ وقتی شروع به تفکر دربارۀ جهان پساکرونا ‏کردم -جهانی با نظام آموزشیِ عادلانه‏‌تر، خدمات درمانیِ همگانی، فضاهای عمومیِ دردسترس و اقتصادی که کمتر بهره‏‌کشی می‏‌کند- با خودم ‏گفتم شاید اکنون فرصت مناسبی هم باشد برای بازاندیشیِ رابطۀ انسان‏ با محیط طبیعی. وقتی آدام و دنی ماجرای نجواگرِ کلاغ‏‌ها را برایم گفتند فکر کردم شاید مخصوصاً او بتواند کمک کند شکل این رابطۀ جدید را تصور کنم. لااقل موضوعی دستم می‏‌دهد که جز کرونا به چیز دیگری هم فکر کنم.صبح روزی از ماه ژوئیه به بویگ پیام دادم و گفتم علاقه‌مندم دربارۀ میانجی‌گریِ منازعات انسان و حیوان بیشتر بدانم. او همان روز پاسخ داد و گفت خوشحال می‌‏شود دراین‌باره گفت‌وگو کنیم. گفت «خوراک خودم است».تصور می‏‌کردم بویگ یکی از آن عرفای آسمانیِ عصر جدید باشد، ولی وقتی او را دیدم زن خوش‌سر‏و‏زبانِ پُرشروشورِ چهل‏‌و‏چندساله‌‏ای با صدای کلفت بود که دائم بدوبیراه می‏‌گفت. او، علاوه بر آنکه تربیت‌‏کنندۀ حیوانات خانگی و درمانگر کرانیوساکرال۲ است و با حیوانات و صاحبانشان کار می‌‏کند، نقاش هم هست. سوژه‏های او حیوانات خانگی، هیولاها و همچنین کلاغ‏‌ها هستند.بویگ می‏‌گفت از بچگی مبهوت حیوانات بوده و معمولاً می‏‌دیده نسبت به آدم‌‏ها دوستان بهتری هستند. یک‌‏بار در بیست‌‏سالگی همراه دوستش برای طبیعت‏‌گردی می‏‌روند یوتا. زاغ‌‏ها، انگار که بخواهند توجهش را جلب کنند، همه‏‌جا دنبالشان می‌‏روند و او با آن‏ها شروع به حرف‌زدن می‌‏کند. ظاهراً بویگ و پرندگان فهم متقابل داشته‌‏اند (دوستش از این ماجرا چنان نگران‏ می‏‌شود که با او به‏ هم می‌‏زند). سال‏‌ها بعد، همسرش وسط پارکِ سگ‏‌ها جوجه‏‌کلاغ سرگردانی را می‏‌بیند. بویگ که می‏‌دانسته جوجه‏‌کلاغ در پارک سگ‌‏ها لطمات زیادی خواهد دید به همسرش می‌‏گوید او را به خانه بیاورد. نامش را کارل می‌‏گذارد و از او پرستاری می‏‌کند، غذایش می‏‌دهد، با او حرف می‏‌زند و دست آخر کمک می‏‌کند بپرد. کارل بیش از یک سال با بویگ و همسرش زندگی می‏‌کند -صبحانه‏‌ها خاگینۀ مفصلی می‏‌خورد و در پرنده‌‏خانه‌‏ای که بیرون برایش ساخته‏ بودند می‏‌خوابید.عاقبت، کلاغ‏‌های دیگر متوجه او می‏‌شوند و هر روز صبح‏ دور حیاطشان می‌‏چرخند. کارل کنجکاو می‏‌شود و به آسمان نگاه می‏‌کند. بالاخره یک روز می‏‌گذارد و می‏‌رود، اما چهار روز بعد برمی‌‏گردد و تلوتلوخوران می‌‏رود بغل بویگ. سرش زخم عمیقی برداشته بود و مقداری از پرهایش هم ریخته بود. بویگ می‏‌گفت «این پرنده رفته بود و حسابی خوش گذرانده بود وبه دردسرهای هیجان‏‌انگیز واقعی افتاده بود». گویی یک دورۀ تمرینات سخت را پشت سر گذاشته بود. «انگار داشت می‏‌گفت بگذار برگردم! آمادگی‌‏اش را ندارم!». کارل شش ماه دیگر با آن‏ها زندگی می‏‌کند -پیش از آنکه دستۀ کلاغ‌ها بازگردد و برای همیشه برود. بعد از این ماجرا محبوبیت بویگ بین کلاغ‏‌های محله بیشتر هم می‏‌شود. از قرار معلوم، کارل به کلاغ‏‌های دیگر گفته بوده که او خودی است.بویگ اکراه دارد خودش را سایکیک۳ یا مدیوم۴ بنامد. می‌‏گوید «من فقط یک پانک پیرم که ازقضا می‏‌توانم با حیوانات هم حرف بزنم». او نسبت به قدرتش خیلی بدبین است -با خودش می‌‏گوید شاید صرفاً همان شعور متعارف یا شمّ دقیق باشد. گاهی به خودش حال می‏‌دهد. او از راه دور با اسب‌‏های چند ایالت دورتر ارتباط برقرار کرده و از صاحبان اسب‌‏ها شنیده، درست زمانی که مشغول بوده، اسب‏‌ها کارهای عجیب‌‏و‏غریب ‏کرده‌‏اند. یک‏‌بار وقتی در یک فروشگاه کاستکو منتظر همسرش نشسته بوده محض سرگرمی سعی می‏‌کند با سگش، سیسیل، حرف بزند. صدای سگش را می‌‏شنود که می‏‌گوید «پارک خیلی کیف داد. دِبی را دیدیم. اما بیسکویتی را که داد بخورم دوست نداشتم». بویگ تعجب می‌‏کند، چون سگش خوراکی خیلی دوست داشته. اما، همان‏‏‌طور که انتظار می‌‏رود، همسرش آمده و به او گفته که اتفاقاً دبی را دیده‌‏اند و وقتی به سیسیل بیسکویت داده آن را تف کرده است. بویگ می‏‌گفت «خیلی عجیب است. نمی‏‌توانم توضیح بدهم! فقط می‏‌توانم بگویم که گاهی دقیقاً می‏‌دانم در فکر سگم چه می‌‏گذرد».می‏‌خواستم کار بویگ را شخصاً ببینم. بعد از ماه‏‌ها که در خانه مانده بودم و غرق کتاب‏‌ها و جلسات زوم شده بودم، به‌‏شدت محتاجِ یک تجربۀ جادوییِ دستِ اول بودم. وقتی با او مطرح کردم گفت «هر زمان که خواستید بیایید. یک چشمه نشانتان می‏‌دهم».حدود یک هفته بعد، پیام داد که یکی از مشتری‏‌های دائمش به نام پالما فانگ خواسته سگش، ارنی، را که از نژاد بول تریر است ببینم. فانگ در خانه‌‏ای زیبا، در امتداد جادۀ پیچ‌‏در‏پیچی در ال سریتو، مشرف بر تپه‌‏های وسیع و تفتیدۀ وایلدکت کانیون زندگی می‏‌کند. بویگ برایم نوشت که «ماشینم را جلوی درِ خانه می‌‏بینی». ماشین او مینی کوپری با پلاکی اختصاصی بود. بویگ با لباسِ یک‌‏دست مشکی جلوی خانه به استقبالم آمد و برای دیدن ارنی و فانگ به داخل راهنمایی‌ام کرد. فوراً متوجه شدم که خانه، دربست، متعلق به ارنی است. سبد اسباب‏بازی‏‌هایش در پذیرایی و اتاق خواب پخش بود -هر ماه اسباب‏‌بازی‏‌های جدید برایش می‌‏رسید. روی دیوار چند پرتره از سگ‌های بول تریر آویزان بود -ازجمله یکی از نقاشی‌های بویگ که چند سال پیش کشیده بود.با هم به ایوان عریض و آفتاب‏‌گیر خانۀ فانگ رفتیم و حالا دیگر می‌‏توانستیم ماسک‏‌هایمان را برداریم. بویگ روی صندلی تاشو نشست و ارنی هم پرید کنارش. او دستش را خیلی آرام روی ستون‏ مهره‏‌هایش ‏کشید و با دُمش بازی کرد. می‏‌گفت «آها. بریزش بیرون». و ارنی هم خمیازه‌‏ای طولانی یا زوزه‏ای آرام و بلند می‌‏کشید. بعد یک‌دفعه بلند می‌‏شد و سر جای خود می‏‌چرخید یا ایوان را دور می‏‌زد و برای نوازش بیشتر برمی‏‌گشت.انگار ارنی با او صحبت می‏‌کرد و او هم حرف‌‏هایش را از حرکات بدنش می‏‌خواند. بویگ می‏‌گفت این خمیازه‌‏ها و ناله‏‌ها -مثل صداهایی که آدم‌‏ها موقعِ مالش‌‏درمانی یا یک ماساژ حسابی از خودشان درمی‌‏آورند- نشانۀ آرامش روانی‏ است. اما او خیلی کم بدن ارنی را لمس می‌‏کرد. دست‌‏آخر، وقتی بویگ مشغول کار روی ارنی بود، ارنی به خوابی عمیق و سنگین فرو رفت. بعد از یک مرحلۀ دیگرِ درمان، ارنی از خواب بلند شد و با یک پارس کوتاه به بویگ رساند که کار او تمام است.همین‌‏طور که بویگ را تماشا می‌‏کردیم، فانگ به من گفت «حیرت‏‌انگیز نیست؟». ارنی قبلاً مشکل حرکتی داشته و معمولاً موقع راه‌رفتن می‌‏لنگیده. فانگ با خودش فکر کرده که ضرر ندارد اگر از بویگ هم کمک بگیرد. او می‏‌گفت «اصلاً به این مزخرفات اعتقادی نداشتم. اما بعد که آدم با چشم خودش می‏‌بیند باور می‏‌کند. او استعداد خدادادی دارد». فانگ می‏‌گفت بعد از درمان‏‌های او ارنی دوباره مثل سگ‌‏های دیگر می‏‌دود. توهم نبود. بویگ کار عجیبی می‌‏کرد، گرچه به‌نظر ساده و بی‏‌دنگ‌‏و‏فنگ می‏‌رسید، مثل معجزه‌‏ای کوچک بود.وقتی از بویگ خواهش کردم به زبان معمولی بگوید موقعی که دستش را روی ستون مهره‌‏های ارنی می‌‏کشید چه ‏شد، انگار که بخواهد زبان دیگری را ترجمه کند، به تقلا افتاد. گفت که، برای بازکردن گره‏‌ها و تاب‏‌خوردگی‏‌های فراطبیعی، جریان‏‌های انرژی بدنِ او را دنبال ‏کرده است. خودش ابهام توضیحش را فهمید، ولی بهتر از این نمی‌‏توانست شرح دهد. او دقیقاً همین را حس کرده بود.بیشترِ کسانی که ادعا می‌‏کنند با حیوانات حرف می‌‏زنند این قابلیت را هنری فراموش‌‏شده می‏‌دانند، چیزی که پیش از ظهور مدرنیته، قبل از ماشینی‌شدن و شهرنشینی، همواره به‏ کار می‏‌رفته است. تا اندازه‌‏ای مسئلۀ نیاز مطرح بود: خواندن ذهن حیوانات به انسان‏‌ها کمک می‏‌کرده از چنگ حیوانات شکارگر بگریزند، طعمه‏‌ها را بیابند و احتیاجات دام‏‌ها را بفهمند. اعتقاد بر این است که وقتی تعادل میان انسان و جهانِ غیرانسان به هم خورده هماهنگی ما با نشانه‏‌های طبیعی هم کمتر شده -که البته منظورمان این نیست که امروز دیگر کسی نمی‌‏تواند این مهارت‌‏ها را به دست آورد و در آن‏‌ها استاد شود. بویگ می‌گفت «اگر آرام باشید صدایشان را می‏‌شنوید».مارجی لی پیرسون، درمانگر حیواناتْ اهل میل ولی، می‏‌گفت که «معتقدم همۀ آدم‌‏ها قابلیت حرف‌زدن با حیوانات را دارند اما بیشترِ مردم ذهنشان خیلی مشغول است، اصلاً آرام ندارند، دائم سرشان در کامپیوتر یا موبایل است». لورا استنچفیلد، که می‏‌شود گفت سلبریتیِ عالم مدیوم‏‌هاست، به من گفت «اگر آدم‌ها آرام و متمرکز شوند و فقط به حیوان توجه کنند، احساس و حرف او را کامل می‌‏فهمند». استنچفیلد، که خود را «سایکیکِ حیوانات خانگی» می‌‏نامد، مرتب در برنامۀ تلویزیونیِ «انیمال‌‏زون» شرکت می‏‌کند. او در آنجا به گوشه‌وکنار کالیفرنیا سفر می‏‌کند تا مشکلات میان حیوانات خانگی و انسان‌‏ها را حل کند و، با توانایی خود در خواندن ذهن حیوانات، حیرت صاحبانشان را برانگیزد. او می‏‌گفت «آدم‏‌های عاطفی همیشه همین کار را می‏‌کنند، اما خودشان حواسشان نیست».در ماه‏‌های اول همه‏‌گیری، از یک سو افکار ماورای طبیعی و از سوی دیگر وضوح علم گیرایی خاصی داشت. از فرانس د وال، یکی از نخستی‌‏شناسان پیش‌رو، درخواست کردم که، اگر موافق باشد، دربارۀ پایه‏‌های احتمالیِ علمیِ آن نوع ارتباطی که میان بویگ و ارنی مشاهده کرده بودم گفت‌وگو کنیم. فوراً پاسخ داد که «متأسفم. تله‌‏پاتی را قبول ندارم». کل جوابش همین بود. اما من اصرار کردم و او هم با مهربانی پذیرفت که با من دربارۀ آنچه -از نظر او- دیده بودم حرف بزند.دی وال متخصص کردارشناسی است، یعنی مطالعۀ زیست‏‌شناختی رفتار حیوانات، رشته‌‏ای که در دهۀ ۱۹۳۰ به وجود آمد. برخلاف رفتارگرایی که معتقد است رفتار حیوانات را می‏‌توان بر حسب محرک‏‌ها، پاداش‌‏ها و تنبیه‌‏ها تشریح کرد، کردارشناسی فرض می‌‏گیرد که حیوانات فطرتاً ذی‏‌شعور هستند، نه اینکه صرفاً قابل‌‏برنامه‌‏ریزی باشند. این نظریۀ تازه در همین اواخر قبول عام یافته است. د وال دربارۀ روزهای اول تحصیلش در رشتۀ زیست‏‌شناسی می‏‌نویسد «نمی‌‏توانستم رفتار حیوانات را به تاریخ محرک‌‏ها تقلیل دهم. در این نظریه حیوانات منفعل بودند، درحالی‏که من آن‏ها را جوینده، خواهان و کوشا می‏‌دانم».ماجرای آدام و دنی را نقل کردم و از د وال پرسیدم آیا می‏‌تواند بگوید چه رخ داده است. او، در پاسخ، قضیۀ روپرت شلدریک، زیست‌‏شناس بدنام، را تعریف کرد که اصطلاح «هم‌‏تواتری شکل‌‏ها»۵ را برای توضیح تبادل فرضی حس‌‏ها و اطلاعاتْ میان حیوانات در زمان و مکان به وجود آورد. بر طبق این فرضیه اگر گروهی از موش‌‏ها آزمونی را پشت سر گذاشته باشند، موش‌‏های مجاورِ آن‌‏ها همان آزمون را راحت‏‌تر می‏‌گذرانند؛ سگ‌‏ها می‏‌دانند صاحبانشان -حتی اگر برنامۀ همیشگی‌‏شان را دنبال نکنند- کِی برمی‌‏گردند و کبوترها «با چیزی شبیه بندِ کشیِ نامرئی» به لانه‌‏هایشان متصل هستند. د وال افزود که دانشمند دیگری برای امتحان نظریۀ شلدریک پشت وانت‏ لانۀ کبوتر می‏‌سازد. اما وقتی وانت‏ را مخفی می‌‏کنند، کبوترها سرگردان می‏‌شوند و نمی‏‌توانند راه برگشت را پیدا کنند. د وال می‏‌گفت «باید آزمایش‏‌های کنترل٬‏شده انجام دهید. آن‏‌وقت می‏‌بینید که همه‏‌شان به هم برخورد می‌کنند».کردارشناسانی چون د وال معتقدند برخی کسانی که ادعا می‏‌کنند با حیوانات حرف می‌‏زنند شیّادهای قهاری هستند که قربانیانشان را، با توضیح واضحات یا گفتن آنچه دوست دارند بشنوند، می‏‌فریبند (یکی از سایکیک‏‌های معروف، درست چند ساعت بعد از آنکه پای همسرم در اتاق نشیمن روی تودۀ بخارآلود مدفوعِ گربه‏‌مان رفته بود، به من گفت که گرب‌ه‏ام بی‏‌نهایت زیباست و بعد اصرار پشتِ اصرار که چقدر هم باتربیت است). اما زیست‌‏شناسان، مثل سایکیک‏‌ها، معمولاً بر این باورند که ما هوش حیوانات و پیچیدگیِ دنیای عاطفی‏‏‌شان را خیلی دست‏کم می‏‌گیریم. حیوانات می‌‏توانند بگریند و شوخی کنند؛ مراسم جشن و تدفین برگزار کنند؛ غیرتی شوند و عشق تک‏‌جفتی را بفهمند. بسیاری از حیوانات عدالت و بی‏‌عدالتی را درک می‌‏کنند (بابون‏‌ها تا وقتی که نبینند به دوستانشان انگور جایزه داده‏‌اند به همان جایزۀ کاهو راضی هستند). یک‏بار شامپانزۀ زیمبابوه‌ایِ بدعت‏‌گذاری به نام جولی تیغۀ علفی را به گوشش انداخت و شامپانزه‌‏های دیگر هم، انگار که او آن دخترۀ مدرسۀ راهنمایی باشد، از مُد او تقلید کردند. مرغ‏‌های کریچ‌‏ساز به‌منظور ترغیب جفت‏‌ها خانه‌‏هایشان را با اشیای جذاب زینت می‌‏بخشند و صخره‌‏ها را برای آنکه زیباتر شوند با آبِ میوه‏‌های توت‏‌مانند رنگ می‌‏کنند. دلفین‏‌ها یکدیگر را به نام صدا می‌‏زنند و چرخ ریسک‌‏ها و سگ‏های دشتی با استفاده از یک نوع دستورِ افزایشی کلماتِ مشتق می‌‏سازند. کلاغ‏‌ها رفتارهای بخصوصیِ جفت‏های‌شان را می‏‌شناسند و، همان‌‏طور که اکنون می‏‌دانیم، اگر صدم‌ه‏ای ببینند در صدد تلافی برمی‏‌آیند.د وال تأکید ‏کرد که حیوانات به بی‏‌شمار روش کلامی و غیرکلامیِ مختلف، که انسان‏‌ها می‌‏توانند شیوۀ کشف معنای آن‌‏ها را بیاموزند، حرف می‏‌زنند. به‌همین‌ترتیب حیوانات، برای محافظت خودشان و به‏‌خاطر چیزی شبیه عشق، اشارات انسان‏‌ها را می‏‌فهمند و به آن‌‏ها عکس‌‏العمل نشان می‏‌دهند. د وال به من می‌‏گفت «هوش حیوانات به‌قدر کافی زیبا و شگفت‌‏آور است و نیازی به اضافه‌کردن ویژگی‌‏های غیرواقعی به آن نیست. به‌خودی‌خود بسیار خارق‏‌العاده است».د وال، بویگ و سایکیک‌‏هایی که من با آن‏‌ها گفت‌وگو کردم نهایتاً در یک چیز هم‌‏عقیده بودند: برقراری ارتباط با حیوانات مستلزم دقتی عمیق و مستمر است. کرونا شرایط مناسبِ چنین آمیزشی را به وجود آورده است. در نظر ما که مشاغل حساس نداریم زمان کُند شده و دید‏مان به حوالی پنجره‌‏های خانه، که اخیراً برایمان جذاب شده‌اند، یا فضاهای داخلی، که به‏‌شدت کوچک شده‌‏اند، محدود شده است. مرغ‏‌های مگس‌خوار که قبلاً جاذبه‌‏های دیدنی حیاط‌خلوت بودند به دوستان بالقوه، و حتی طرف گفت‌وگو، تبدیل شدند. چه‌‏بسا اگر درست تمرکز می‏‌کردم می‌‏توانستم به آن‌‏ها دست بزنم. سعی می‏‌کردم ذهنم را آرام کنم و روی موج آن‏‌ها تنظیم شوم. با خودم تا آنجا که می‏‌توانستم بلند می‌‏گفتم دوستتان داریم، دوستتان داریم، از بودنتان خوشحالیم. غالباً وقتی هوا مناسب بود کامپیوترم را به ایوان پشتی می‏‌بردم تا نزدیکِ لانۀ مرغ مگس‌خوار کار کنم. درست زمانی که می‏‌نشستم -هر وقتِ روز که بود- مادر آشیانه را ترک می‏‌کرد و می‏‌رفت شکار. ولی همیشه قبل از آنکه برود چند متریِ صورتم درجا بال می‏‌زد و مستقیم نگاهم می‌‏کرد. اوایل خیال می‌‏کردم می‏‌خواهد قلمرواش را تثبیت کند و من را براند. اما کم‏کم به نظرم بیشتر نوعی خواهش دوستانه آمد که وقتی می‌‏رود از لانه‌‏اش مراقبت کنم. حال اینکه چطور -با جادوجمبل، رمزگشایی علمی یا آرزواندیشی- به این موضوع پی برده بودم نمی‏‌دانستم.جوجه‌‏های مرغ مگس‌خوار، طی چند هفتۀ بعد، از تخم بیرون آمدند و به‌تدریج از دایناسورهای منقاردار کوچک تبدیل شدند به توپ‌‏های پَردار و نهایتاً به پرندگانی کامل. هرچه بزرگ‌تر می‏‌شدند مادر مجبور بود غذای بیشتری برایشان پیدا کند و مدت طولانی‌تری آن‏‌ها را به من بس‌پارد. ظاهراً پیام او روشن بود: مادامی‌که من نیستم مراقب آشیانه باش.من که مشتاق بودم نظر بویگ را دربارۀ پیشرفت روابطم با مرغ مگس‌خوار بدانم -و راستش را بخواهید می‌‏خواستم گربه‌‏ام، بادی، را هم نشانش بدهم چون چند بار شب‏‌ها از خواب بیدارمان کرده بود، شکمش را گاز می‏گرفت و اگر بعضی نقاط بدنش را نوازش می‏‌کردی عصبانی می‏‌شد- عصر یکی از روزهای ماه اوت او را به خانه‌‏مان دعوت کردم.دوباره با لباس مشکی، ماسک مشکی، عینکِ دورمشکی و کلاه عرق‌‏چین مشکی که روی دو بافه مو کشیده شده بود ظاهر شد. وقتی روی صندلی حیاط‌خلوت می‌‏نشست گفت «کارکردن با گربه‌‏ها مشکل‌‏تر است. چون اصلاً شبیه حیوانات دیگر نیستند». بااین‌حال، بادی بلافاصله از بویگ خوشش آمد و همین‏‌که بویگ صدایش زد رفت بغلش. بویگ او را روی میز گذاشت، یک دست را آرام روی گردن، دست دیگر را روی دُمش قرار داد و در گوشش زمزمه کرد. دستانش را برای پیداکردنِ، به قول خودش، نقاط «حساس» -که می‏‌توانست به معنای التهاب یا درد باشد- روی ستون فقراتش کشید. بویگ گفت به نظر می‌‏رسد کفل‏‌هایش توازن ندارند. این یکی از نقاط حساسی بود که من و همسرم از دست‌زدن به آن خودداری می‏‌کردیم. او می‏‌گفت ممکن است این ناحیه قبلاً آسیب دیده یا حیوان یک درد عاطفی را آنجا نگه ‏داشته باشد. بویگ می‌‏گفت «حیوانات، درست مثل ما، درد و خاطرات را در خود نگه می‏‌دارند». او دستانش را روی کفل و گردن بادی قرار داد و به‌‏آرامی ستون مهره‏‌هایش را خم‏و‏راست کرد.وقتی بویگ مشغول کار بود، بادی حالتی گوش‌‏به‌‏زنگ اما آرام داشت. بویگ گه‌گاه سری تکان می‌‏داد و «آها»یی می‌‏گفت و بادی هم در پاسخ میومیو می‏‌کرد، از زیر دستش می‏‌جنبید و تکانی به خود می‌‏داد. اما بویگ را مثل ما گاز نگرفت و، بعد از چند دقیقه استراحت، بویگ توانست او را برای ادامۀ کار روی میز بکشاند. جادو بود؟ توهم بود؟ اصلاً اهمیتی دارد؟ آیا ممکن است زمانی پی ببرم؟ بالاخره بادی، وقتی به‌قدر کافی نوازش شد، از روی نرده پرید و رفت. بویگ گفت «کار او تمام است».برای بویگ تعریف کردم که یک روز که در حیاط مشغول کار بودم بادی رفته بود چند متر آن‏‌طرف‌‏تر از لانۀ مرغ مگس‌خوار، داخل یک گلدان سفالیِ خالی، خوابیده بود. مادرِ جوجه‏‌ها پُست نگهبانی‌‏اش را رها کرد، توجهم را به خودش جلب کرد و درست بالای سر گربه چند چرخش سریع کرد. بعد برگشت سمت من و بعد رفت پیش گربه و دوباره آمد پیش من. انگار داشت می‏‌گفت فهمیدی؟ مراقب جوجه‌‏هایم باش و از آن درندۀ وحشتناکِ خفته چشم برندار. از بویگ پرسیدم که فکر می‌‏کند آیا واقعاً همین‏‌طور بوده یا من این‏طور خیال کرده‏‌ام؟او گفت «قطعاً همین‌‏طور بوده. ولی تعجب می‏کنم چرا گربه را نبردید داخل. پرنده دقیقاً همین را از شما می‏‌خواسته». کمی خجالت‏‌زده شدم.چند هفته بعد به دیدن آدام و دنی رفتم. خیلی خوشحال بودند. لینا در حیاط پشتی روی صندلی‏اش ورجه‌‏وورجه می‌‏کرد. کلاغ‏‌ها، جز قارقارهای گاه و بی‌‏گاه، کاری با ما نداشتند. فقط نباید آنجایی که جوجه‌‏کلاغ را پیدا کرده بودند می‌‏رفتیم. دراین‌میان، ظاهراً طاووسی که سروصدا می‌‏کرده هم آرام گرفته بود، شاید به رفتار‏های تازۀ انسان‌‏های همسایه‌‏اش عادت کرده بود. جرالدِ بوقلمون نیز موفق شده بود از چنگ مأمورین اعدام فرار کند، انگار که محرمانه به او خبر داده باشند، پیش از آنکه دستگیرش کنند ناپدید شده بود. گویی حیوانات هشیارتر از انسان‌‏ها بودند. شاید هم اصلاً هیچ چیز مهمی تغییر نکرده بود.جوجه‌‏مرغ‌‏های مگس‌خوارِ حیاط پشتیِ خودمان تمرین پرواز می‏‌کردند، قسمت پایین آشیانه‏‌شان را که هر روز خراب‏‌تر می‌‏شد چسبیده بودند و بال‏‌های تازه‌‏شان را به هم می‏‌زدند. اول آن یکی که اسمش را «داداش بزرگه» گذاشته بودیم پرید. او گردشی می‏‌کرد و گه‌گاه روی یکی از شاخه‏‌های بالای آشیانه می‌‏نشست و جوجۀ دیگر با دیدنش بال‏بال می‌‏زد. ما همۀ این‌‏ها را تماشا کردیم، به‌شان مبارک‌‏باد گفتیم و برایشان هورا کشیدیم. تا اینکه یک روز آشیانه خالی شد و آن‏‌ها دیگر بازنگشتند.خیلی احساس ناراحتی و تنهایی می‏‌کردم. ماه‏‌ها همۀ فکر و ذکرم و مایۀ اصلی خوش‌بینی‏‌ام همین پرنده‏‌ها شده بودند. گل میمون کاشتم، بلکه وسوسه شوند و برگردند. فوارۀ کوچکی را باز گذاشتم تا اگر تشنه شدند آب بخورند. گل‏‌های بیشتری خریدم، و بعد، باز هم بیشتر خریدم. هر صبح که در را باز می‏‌کردم بی‏‌صدا التماسشان می‏‌کردم که: خواهش می‌‏کنم برگردید! رفتار احمقانه‏‌ای بود، ولی دنیای من خیلی کوچک شده بود و آن پرنده‌‏ها مصاحبتی را که از دست داده بودم، به اضافۀ کمی جادو، به من بازگردانده بودند، انگار پرده‌‏ای کنار رفته بود تا دنیایی مخفی را آشکار سازد.چند هفته بعد از رفتن پرنده‌‏ها، یکی‌‏شان‏ را دیدم که از فواره آب می‏‌خورد. تا به حیاط دویدم فرار کرد. بعد از آن، یکی دیگر را دیدم که از برگ مویِ پیچیده به نرده‌‏ها، و بعد، از گلدان کوچک تازه‏ای که به هوای برگرداندنشان آراسته بودم آب ‏خورد. هر بار که می‏‌دیدمشان در درونم فریاد می‏‌زدم سلام، سلام! به این امید که بتوانند صدایم را بشنوند و فکر می‏‌کردم که، شاید، بشنوند. هر وقت خواستید برگردید! بارها و بارها بازگشتند. شاید به‏‌خاطر گل‌‏ها و آبِ تازه برگشته بودند -اما، از طرف دیگر، چون من می‌‏دانستم به گل و آبِ تازه احتیاج دارند، برایشان گذاشته بودم. تصور اینکه رفقای بِیناگونه‏‌ای‌ام۶ را به زبانی غیر‏قابل‏‌توصیف صدا بزنم و آن‏‌ها هم بشنوند خیلی لذت‏‌بخش بود.بویگ حالم را فهمید و ماجرای فستیوال پانکی را که حدود شش هفته بعد از رفتنِ کارل در یکی از فضاهای باز حوالی خانه‌‏اش برگزار شده بود تعریف کرد. بعد از تماشای چند اجرا گرسنه‌‏اش می‌‏شود و تصمیم می‏‌گیرد با دوچرخه برگردد خانه و چیزی بخورد، اما وقتی به محلی که دوچرخه‌‏اش را قفل کرده نزدیک می‌‏شود می‏‌بیند مردم تجمع کرده‌‏اند و باتعجب به چیزی خیره شده‌‏اند: کارل روی زینِ دوچرخه‌‏اش نشسته بوده! او مستقیم به‌سوی بویگ پرواز می‏‌کند و روی شانه‌‏اش می‌‏نشیند. بویگ می‏زند زیر گریه و چند نفر شروع به فیلم‌‏برداری می‌‏کنند. از ته جیبش یک شکلات بیرون می‌‏آورد و به کارل می‏‌دهد.به مردم آنجا می‏‌گوید «ببینید چقدر خوشگل است».یکی می‏‌پرسد «حیوان خانگی‏ات است؟».پاسخ می‏‌دهد «نه، حیوان خانگی‏‌ام نیست. دوستم است».آن‌‏ها ادامۀ‏ بعدازظهر و عصر را با هم می‏‌گذرانند. هنگام اجرای آخر که بویگ در فضای باز می‌‏رقصیده و دیگران به او تنه می‏‌زدند کارل روی شانۀ او نشسته بوده. آن شب که بویگ با دوچرخه به خانه بازمی‏‌گردد، کارل گاهی چند متر بالای سر او اوج می‏‌گیرد و گاهی روی کلاه ایمنی‌‏اش می‏‌نشیند و با هم روی سنگ‏‌فرش خیابان پرپرزنان می‏‌روند. در حیاط پشتی چرخی می‌‏زنند و وقت خواب که می‏‌شود خداحافظی می‏‌کنند و هر کس به خانۀ خودش می‌‏رود.ماه نوامبر دنی پیامی فرستاد که نوشته بود «یا خدا!». عکسی همراه پیام بود که نشان می‏‌داد کسی بیرونِ در پشتیِ خانه‏‌شان یک دانه بادام‌‏زمینیِ پوست‏‌نکنده گذاشته است. او مطمئن بود کار پرندگان است. آیا هدیۀ صلح بود؟ درخواست غذا بود؟ تهدید بود؟ دنی آدام را می‌‏فرستد مغازه بادام‌زمینی بخرد. وقتی برمی‏‌گردد روی ایوان پشتی برای کلاغ‌‏های همسایه‏‌شان کمی بادام‌‏زمینی می‏‌ریزند -انگار که بخواهند بگویند متشکریم یا معذرت می‏‌خواهیم یا، دست‌‏کم، ما می‏‌دانیم اینجا هستید و بیشتر احتیاط می‌‏کنیم. شاید آن‏‌ها دقیقاً ندانند که با پرندگان چگونه حرف بزنند، ولی می‌‏دانند چطور آرامش را حفظ کنند. تا اینجا پرنده‏‌ها به نظر راضی می‌‏رسند. پیام دریافت شد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:این مطلب را لارن مارکام نوشته و ابتدا در شمارۀ آوریل ۲۰۲۱ مجلۀ هارپرز منتشر شده است. سپس با عنوان «The Crow Whisperer» در وب‌سایت این مجله نیز بارگذاری شده است و برای نخستین بار با عنوان «من یک پانک پیرم که ازقضا با حیوانات هم حرف می‌زنم»  در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.لارن مارکام (Lauren Markham) روزنامه‌نگار، گزارشگر و نویسندۀ آمریکایی است. آخرین کتاب او برادران جدا افتاده (The Far Away Brothers) نام دارد که گزارشی است از خانواده‌های مهاجری که از السالوادور به ایالات‌متحده آمده‌اند.[۱]  murder : به معنی کشتار هم هست [مترجم].[۲]  cranio-sacral therapist: به فیزیوتراپ‏‌هایی اطلاق می‌‏شود که به روش کرانیوساکرال عمل می‏‌کنند. آن‏‌ها در این روش گره‌‏های بافتی و اختلالات عصبی‌‏عضلانی را با مانورهای دستی باز می‌‏کنند [مترجم].[۳]  Psychic: صاحبِ قدرت مافوق طبیعی [مترجم].[۴]  Medium: احضارکنندۀ روح [مترجم].[۵]  morphic resonance [۶]  interspecies friends ]]> لارن مارکام اقتصادوجامعه Mon, 14 Nov 2022 05:17:34 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10718/ همه‌چيز از انزجار شروع می‌شود https://tarjomaan.com/neveshtar/10717/ مالی یانگ، نیویورک ‌تایمز—  سال ۲۰۱۵ است و دو دانشگاهیِ برجسته وارد رستورانی در منهتن می‌شوند. این اولین دیدارشان -درواقع، اولین قرار عاشقانه‌شان‌- است. در این عصر سرد زمستانی، مرد کاپشن به تن کرده است و زن موهای پرپشت سفیدی دارد. رستوران در گوشۀ دنجی از وِست‌ویلج واقع شده و جگر اردک هم در منوی غذایش دارد. مرد نمی‌داند در دوخت کاپشنش اشکالی هست که باعث شده مواد داخل آن در درز پایینی‌اش جمع شود و برجستگی‌ مشکوکی روی کمرش به چشم بخورد. زن، موقع سلام‌کردن، متوجه این برجستگی می‌شود و از خودش می‌پرسد: آیا کیسۀ کُلُستومی۱ همراهش دارد؟سر میز می‌نشینند، ولی حواس زن پرت شده است. هم‌زمان با اینکه درمورد زندگی‌شان، ازجمله همسران قبلی، شغل و علایقشان، صحبت می‌کنند، فکر زن مشغول «کیسۀ کلستومی» است. آیا این برجستگی کیسۀ کلستومی است یا نه؟ هر دو در سنی هستند که چنین چیزی، نه اینکه رایج باشد، ولی محتمل است. پس از شام، مرد با قطار به فیلادلفیا و زن به آپارتمانش در آپِروِست‌ساید برمی‌گردد. صرف‌نظر از معمایی که دربارۀ روده‌های مرد به وجود آمده، قرار موفقیت‌آمیز بوده است.در قرار سوم بود که این معما بالاخره حل شد: کیسه‌ای در کار نبود. مرد که نامش پُل روزین است، بعدها، به‌شوخی می‌گوید «داشتم امتحانش می‌کردم تا ببینم تحمل مرا دارد یا نه» (در واقعیت امتحانی در کار نبوده و خودش هم از برآمدگی پُشتش خبر نداشته). اما زن که ویرجینیا والیان نام دارد می‌گوید که آن برجستگی «نگرانش کرده بود».دور از ذهن نبود که یک کیسۀ کُلُستومیِ خیالی چنین نقش مهمی در اولین دیدار این زوج ایفا کند. پل روزین به‌خاطر خیلی چیزها معروف است. او روان‌شناس سرشناسی است که ۵۲ سال در دانشگاه پنسیلوانیا تدریس کرده، افتخارات و کمک‌هزینه‌های تحصیلی زیادی کسب کرده، صدها مقالۀ تأثیرگذار به چاپ رسانده، عضو هیئت تحریریۀ نشریات مختلف و رئیس دانشکدۀ روان‌شناسی بوده است ولی، بیش از هر چیز، به‌خاطر مطالعه دربارۀ «انزجار» شناخته می‌شود. او در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ متوجه شد داده‌های کمی دربارۀ این جنبۀ همه‌شمول زندگی وجود دارد. روزین با خود فکر کرد عجیب است که از بین شش هیجان اصلی -خشم، تعجب، ترس، لذت، غم، انزجار‌- آخری بسیار کم مطالعه شده است.اگر حواستان را جمع کنید، انزجار را در همه‌جا می‌بینید. شاید صبح که به محل کارتان می‌روید لکۀ خون ناشی از یک تصادف در بزرگراه به چشمتان بخورد یا دیدن موشی در بین زباله‌های کنار راه‌آهن تنتان را به لرزه بیندازد. در محل کار، به همکارتان که از دست‌شویی بیرون آمده ولی دست‌های کثیفش را نشُسته نگاهی شکاکانه می‌اندازید. در خانه، پوشک فرزندتان را عوض می‌کنید، گرفتگی دریچۀ چاه حمام را باز می‌کنید، توالت گربه را تخلیه می‌کنید، جوشتان را می‌ترکانید یا ته‌مانده‌های داخل یخچال را دور می‌ریزید. فقط نوزادان و آدم‌هایی که در کُما هستند می‌توانند روزی بدون انزجار را تجربه کنند.انزجار به رفتار، فناوری و روابط ما شکل می‌دهد. انزجار دلیل تنها دست‌شویی‌رفتن، عطرزدن، و استفاده از چنگال به‌جای دست موقع غذاخوردن است. من به‌عنوان یک بزرگ‌سال از نخ‌دندان استفاده می‌کنم، چون وقتی نوجوان بودم، دندان‌پزشک به من گفت «مسواک‌زدن بدون نخ‌دندان‌کشیدن مثل دوش‌گرفتن بدون درآوردن کفش‌هاست» (آیا این حرف را از خودش درآورد یا واقعاً در دانشکدۀ دندان‌پزشکی چنین چیزی به او گفته بودند؟ در هر صورت، این سیزده کلمه کاری کرد که یک دهه غرغر والدینم نتوانسته بود بکند). وقتی آداب معاشرت را واکاوی می‌کنیم، می‌بینیم که بیشترشان از شبکه‌ای از فنون اجتناب از انزجار تشکیل شده‌اند. قوانین مربوط به هیجانات در هر فرهنگ و هر تاریخی وجود داشته است. و با اینکه «ورودی» انزجار -‌آنچه منزجرکننده تلقی می‌شود‌- در مناطق مختلف فرق دارد، «خروجی» مشابه است: حالات چهره‌ای (به نام «گِیپ فِیس»۲) شامل پایین‌آوردن فک و معمولاً بیرون‌آوردن زبان یا گاهی چین‌دادن به بینی و عقب‌کشیدن لب بالا (تقریباً در هر قسمت سریال «ساینفلد»، جری این کار را انجام می‌دهد). گیپ فیس در بیشترِ موارد با حالت تهوع و میل به فرار یا فاصله‌گرفتن از چیز زننده و تمیزکردن خود همراه است.هرچه بیشتر درمورد تاریخچۀ هیجانات بخوانید، بیشتر قانع می‌شوید که انزجار نیرویی است که مجموعۀ ظاهراً بی‌ربطی از پدیده‌ها را به هم پیوند می‌دهد، از جنگ‌های فرهنگیِ بی‌پایان گرفته تا قوانین کوشر، وب‌سایت فور‌چن و پری‌های دریایی. انزجار تجربه‌ای بدنی است که به گوشه‌گوشۀ زندگی اجتماعی ما نفوذ می‌کند، سخت‌افزاری تکاملی است که ابتد به منظور محافظت از خورد‌وخوراک ما طراحی شده، سپس گسترش یافته و به سیستمی برای محافظت از روحمان بدل گشته است.داروین نخستین محقق مدرنی بود که سنگی داخل دریاچۀ گل‌آلود مطالعات انزجار انداخت. او در کتاب ابراز هیجانات در انسان و حیوانات۳ یکی از برخوردهای شخصی‌اش را شرح داد که در تیِرا دِل فوئگو رخ داده بود. او در اردوگاه مشغول خوردن گوشت سردِ قورمه‌شده بود که یک «وحشی عریان» جلو آمد، دستی به گوشت زد و «نهایت انزجار را از نرمیِ آن نشان داد». داروین هم از اینکه یک غریبه به غذایش دست زده منزجر شد. استنباط داروین این بود که آن مرد از بافت غیرعادی گوشت منزجر شده است، ولی از علت انزجار خودش مطمئن نبود. به نظر نمی‌رسید دست آن «وحشی» کثیف باشد. پس چرا وقتی به غذای داروین دست زد، دیگر خوردن آن ممکن نبود؟ آیا به‌خاطر عریانی او بود؟ یا به‌خاطر غریبگی‌اش؟ بعد با خود اندیشید چرا دیدن سوپِ چسبیده به ریش یک نفر انزجارآور است، با اینکه «به‌خودی‌خود، هیچ‌چیز انزجارآوری در سوپ وجود ندارد؟».پس از داروین، دو مجارستانی به نام‌های اورل کولنای (متولد ۱۹۰۰) و آندراس آنگیال (متولد ۱۹۰۲) مهم‌ترین نظرات را دربارۀ انزجار مطرح کردند. من هیچ مدرکی دال بر آشنایی این دو نفر با هم پیدا نکرده‌ام، ولی بعید به نظر می‌رسد آنگیال، که مقاله‌اش دربارۀ انزجار در سال ۱۹۴۱ منتشر شد، از مقالۀ هم‌وطن خود که در سال ۱۹۲۹ چاپ شد تأثیر نپذیرفته باشد. ولی عجیب است که مقالۀ آنگیال استنادی به کار کولنای نمی‌کند. یک احتمال این است که آنگیال قادر به ارجاع به منابع خود نبوده است. احتمال دوم این است که او حقیقتاً از مقالۀ قبلی بی‌اطلاع بوده است. در این صورت باید فکر کرد آیا، در اروپای مرکزی، در اوایل دهۀ ۱۹۲۰ چیزی به‌شدت انزجارآور وجود داشته که باعث شده دو غریبۀ متولدشده در آنجا تحقیقاتی طولانی دربارۀ موضوعی انجام دهند که کس دیگری آن را جدی نمی‌گرفته است.احتمال سوم این است که آنگیال شروع به خواندن مقالۀ کولنای کرده، ولی در میانۀ راه سرخورده شده و آن را رها کرده است. سبک نوشتاری کولنای اگرچه برجسته، ولی ثقیل است. مقالۀ او سرشار از نقل‌قول‌ها و عباراتی چندلایه است. باوجوداین، کولنای برای نخستین بار به بینش‌هایی دست پیدا کرد که امروزه برای بیشتر افرادی که در این حیطه پژوهش می‌کنند پذیرفتنی است. او به این تناقض اشاره می‌کند که چیزهای انزجارآور غالباً «جاذبه‌‌ای شگفت‌‎انگیز» به همراه دارند -‌گوش‌پاک‌کنی را تجسم کنید که پس از تمیزکردن گوش به آن نگاه می‌کنید، یا برنامه‌های تلویزیونی دربارۀ جراحی پلاستیک یا «فیِر فاکتور»۴. او بویایی، مزه، بینایی، و لامسه را ورودی‌های اصلی انزجار می‌دانست و معتقد بود شنیدنْ مسیر ورودی مهمی برای آن نیست. «تلاش برای یافتن چیزی در حیطۀ شنیداری که حتی نزدیک به احساس ناشی از بوی لاشه، یا عضلات شُل و آویزان بدن، یا شکم پاره‌شده باشد بی‌نتیجه است».به نظر کولنای، بارزترین شیء منزجرکننده جسدِ درحال تجزیه است که نشان می‌دهد منشأ انزجار نه حقیقت تجزیه، بلکه فرایند آن است. تفاوت جسد و اسکلت را در نظر بگیرید. با اینکه هر دو نشان می‌دهند مرگ اتفاق افتاده است، جسدْ انزجارآور است درحالی‌که اسکلت، در بدترین حالت، بسیار ترسناک است. (هملت هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد سرِ درحال‌پوسیدگیِ دلقک را بردارد و با آن حرف بزند). کولنای معتقد بود این تفاوت به ذاتِ پویای جسدِ درحال تجزیه برمی‌گردد: تغییر رنگ و شکل، ساطع‌کردن بوهای مختلف و چیزهای دیگر نشان از زندگی در عین مردن دارد.آنگیال معتقد بود انزجار صرفاً حسی نیست. ما شاید رنگ‌ها و صداها و مزه‌ها و بوها را ناخوشایند تجربه کنیم، ولی آن‌ها به‌خودی‌خود منزجرکننده نیستند. او برای توضیح نظرش این داستان را تعریف می‌کند که، در حال گذر از کلبه‌ای، بویی زننده به مشامش خورد که به گمان او متعلق به لاشۀ حیوانی در حال تجزیه بود. واکنش اولیه‌اش انزجاری شدید بود، ولی لحظۀ بعد، دریافت که اشتباه کرده و درواقع این بوی چسب بوده است. او دراین‌باره می‌نویسد «احساس انزجارم فوراً از بین رفت و بو برایم بسیار دلپذیر شد. علت آن احتمالاً به تداعیِ بوی چسب با نجاری برمی‌گردد». البته چسب در آن زمان احتمالاً از حیوانات مرده به دست می‌آمده، اما انزجار آنگیال صرفاً به‌خاطر تغییر تداعی‌های ذهنی‌اش از بین رفته بود.آنگیال این‌طور نتیجه‌گیری کرد که انزجار صرفاً به‌خاطر بوی بد نیست، بلکه ترسی درونی است از آلوده‌شدن به آن بو. هرچه تماس نزدیک‌تر باشد، واکنش شدیدتر است. تحقیق آنگیال زمانی جالب‌تر می‌شود که آن را با توجه به مقدمه‌اش ببینیم. مقدمۀ این تحقیق توضیح می‌دهد که مواد تحقیق مبتنی بر مشاهدات و مکالماتی است که «به شیوۀ رسمی جمع‌آوری نشده»، و روش آن «اگر بتوان چنین نامی بر آن گذاشت» فاقد عینیت و کنترل است. اکنون که پس از۸۰ سال این مقاله را می‌خوانیم، بحران تکرارپذیری در علم در حال آشکارشدن است. به‌همین‌دلیل، دیدن تواضع آنگیال دل‌نشین است. گویا او می‌خواهد بگوید من صرفاً متوجه چیزهایی شده‌ام. بیایید ببینیم به کجا منتهی می‌شود.من، نخستین بار، روزین را در رستورانی ویتنامی واقع در آپر وست ساید ملاقات کردم. اواسط تابستان بود. او کلاه ماهیگیری نارنجی به سر داشت و پیراهن سرمه‌ای راه‌راه پوشیده بود. بر سر میزی چوبی که رنگ روشنی داشت نشستیم و کرِپ برنج با سبزیجات مختلف خوردیم. روزین سالاد پاپای سبز سفارش داده بود و، در حین خوردن آن، گفت «این کار، یعنی خوردن از یک کاسه، نوعی برقراری پیوند اجتماعی است». (او به‌همراه تیمش تحقیقی در این مورد انجام داده بودند). یکی از چیزهای جالب دربارۀ وقت‌گذراندن با یک روان‌شناس محقق این است که می‌تواند پدیده‌های اطراف را به‌خوبی تفسیر کند و، درمورد روزین، ممکن است حتی فرضیه‌هایی برای توضیح آن‌ها داشته باشد. به‌طور مثال، قطر کرپ‌های ما به اندازۀ توپ بسکتبال بود و می‌توانست به‌آسانی شش نفر را سیر کند. باوجوداین، ما تا آخر آن را خوردیم. برای توضیح این پدیده، روزین و همکارانش در سال ۲۰۰۶ اصطلاح «سوگیری واحد»۵ را ابداع کردند که نوعی میان‌بُر ذهنی است. منظور از این اصطلاح این است که آدم‌ها فرض می‌کنند واحد ارائه‌شده از یک چیزْ مقدار مناسب و بهینه برای مصرف آن است. به همین دلیل است که پف‌فیل‌های سینما و شکلات‌های حجیم خطرناک‌اند، و احتمالاً یکی از دلایل لاغرماندن فرانسوی‌ها -‌که به حجم کمِ غذاهایشان معروف‌اند‌- همین است.روزین، که اکنون ۸۵ساله است، در محلۀ فِلَتبوشِ بروکلین، از پدر و مادری یهودی متولد شد. والدینش، با اینکه تحصیلات دانشگاهی نداشتند، بافرهنگ و هنرمند بودند و از دانستن اینکه پسرشان باهوش است لذت می‌بردند. او وارد مدرسۀ دولتیِ کودکانِ مستعد شد، دبیرستان را زود به اتمام رساند و در ۱۶ سالگی با دریافت بورسیۀ کامل وارد دانشگاه شیکاگو شد. پس از دانش‌آموختگی، وارد دورۀ دکترای مشترک زیست‌شناسی و روان‌شناسی در دانشگاه هاروارد شد، یک دورۀ پسادکترا در دانشکدۀ بهداشت عمومی هاروارد گذراند، و در سال ۱۹۶۳، به عضویت هیئت‌علمی دانشگاه پنسیلوانیا درآمد و آزمایش‌های اولیه‌اش را دربارۀ رفتار موش‌ها و ماهی قرمز انجام داد. همچنان که مرتبه‌های علمی را یکی پس از دیگری طی می‌کرد و از استادیار به دانشیار و استاد تمام تبدیل شد، به این نتیجه رسید که از مطالعه دربارۀ حیوانات خسته شده و می‌خواهد روی حوزۀ بزرگ‌تری تمرکز کند.حوالی سال ۱۹۷۰، توجهش به یادگیری خواندن جلب شد. آن زمان در فیلادلفیا، همچون بسیاری دیگر از شهرهای آمریکا، کودکان زیادی در یادگیری خواندن مشکل داشتند. روزین که کنجکاو بود علت را بداند به کلاس‌های دورۀ ابتدایی رفت و چیز عجیبی مشاهده کرد: تعداد زیادی از بچه‌های کلاس دوم نمی‌توانستند بخوانند، ولی به‌خوبی انگلیسی را صحبت می‌کردند. آن‌ها می‌توانستند هزاران شیء را نام ببرند و، با اشاره به روزین، بپرسند «چرا این مرد غریبه در کلاس ماست؟». یاد گرفتن ۲۶ حرف الفبای انگلیسی، در مقایسه با فرهنگ لغات عظیمی که در ذهنشان بود، آسان به نظر می‌رسید.باوجوداین، چنین کاری به یک بحران بدل شده بود. روزین و همکارش برنامۀ درسی آزمایشی‌ای طراحی کردند که با آموزش واژه‌نگاشت‌های چینی و خط‌هجایی ژاپنی، و سپس استفاده از منطق آن‌ها در زبان انگلیسی، درجات مختلف انتزاع زبان‌شناختی را به کودکان یاد می‌داد. روزین می‌گوید این سیستم به‌خوبی جواب داد، ولی پاسخ مدرسه چندان دلگرم‌کننده نبود.او می‌گوید «بوروکراسی و سیاست مرا از پای درآورده بود». فرایند متقاعدسازی، بازاریابی و لابی‌گری جذابیتی برایش نداشت. او فهمیده بود سال‌ها طول می‌کشد تا مدیران به استفاده از این برنامه و آموزش معلمان برای اجرای آن قانع شوند. درنتیجه، او و همکارش یافته‌هایشان را در چند مقاله به چاپ رساندند و کار را متوقف کردند. پنجاه سال بعد، درحالی‌که شانه بالا می‌اندازد می‌گوید «این راه درستی برای آموزش خواندن است، ولی تا جایی که می‌دانم، به نتیجۀ عملی منتهی نشد». در آن زمان فکر کرد شاید محققان دیگری بخواهند این ایده را پیش بگیرند، ولی کار خودش دیگر تمام شده بود. ذهنش جای دیگری بود و به چیزی فکر می‌کرد که بعدها به‌خاطر آن معروف شد.روزین می‌گوید علاقه‌اش به انزجارْ از گوشت شروع شد. او اکنون، «با وجود برخی استثنائات (بیکن)»، فقط گوشت ماهی‌ می‌خورد، ولی زمانی که شروع کرد به فکرکردن راجع به گوشت، همه‌چیزخوار بود. گوشت بااینکه یکی از محبوب‌ترین دسته‌های غذایی در جهان است -‌هم به‌لحاظ ارزش غذایی کامل است و هم بیشتر آدم‌ها آن را خوش‌مزه می‌دانند‌- در سراسر جهان یکی از تابوترین غذاها هم هست. روزین به پیامدهای خوردن گوشت برای سلامتی یا اهمیت اقتصادی و محیط‌زیستی آن علاقه‌ای نداشت. این چیزها قبلاً مطالعه شده بود. تمرکز او بر نوعی منفی‌نگری عاطفی دربارۀ گوشت بود. وقتی کسی از گوشت بدش می‌آيد، واقعاً بدش می‌آيد. تکه‌ای گوشت فاسد واکنشی کاملاً متفاوت با یک سیب فاسد برمی‌انگیزد. چرا؟ یا بهتر بگوییم، چه‌ تفاوتی بین گاززدن اتفاقیِ یک سیبِ سبز فاسد با یک استیک فاسد وجود دارد؟ سیب فاسد شاید ناخوشایند و بدمزه باشد، ولی گوشت فاسد ترکیبی از حس‌های به‌هم‌مرتبط ولی کاملاً منحصربه‌فرد از آلودگی و تهوع را رقم می‌زند.آنچه ذهن روزین را واقعاً به کار انداخت مقالۀ آنگیال بود. روزین نظریه‌ای شکل داد که، در دهه‌های بعد، هر تلاشی برای تعریف و درک انزجار تحت‌تأثیر آن بود، و این حرفی مبالغه‌آمیز نیست. از نظر روزین، هیجان کلاً مربوط به غذاست. انسان‌ها انعطاف‌پذیری زیادی در رژیم غذایی‌شان دارند. برخلاف کوالاها، که تقریباً هیچ‌چیزی به‌جز برگ اوکالیپتوس نمی‌خورند، انسان‌ها باید گزینه‌های غذایی بسیار گسترده‌ای را از نظر بگذرانند تا بفهمند چه چیزی در دهانشان بگذارند (اصطلاح «معضل جانور همه‌چیزخوار» یکی از اصطلاحات زیادی است که روزین ابداع کرده است. مایکل پولان بعدها این اصطلاح را وام گرفت). او معتقد است انزجار یکی از عوامل تعیین‌کنندۀ اصلی در خوردن غذاهاست: اگر کسی هیچ احساس انزجاری نداشته باشد، احتمالاً چیز فاسدی می‌خورد و می‌میرد. از سوی دیگر، اگر کسی خیلی راحت دچار انزجار شود، احتمالاً کالری کافی به بدنش نمی‌رسد و او هم می‌میرد. بهترین راه قرارگرفتن در جایی بین این دو است، یعنی غذاخوردن با ترکیب سالمی از نوهراسی و نودوستی. برداشت روزین این بود که همۀ انواع انزجارْ برخاسته از بیزاری ما نسبت به خوردن موادی است که نباید بخوریم، موادی همچون کِرم یا مدفوع.تمرکز بر غذا منطقی به نظر می‌رسد. همۀ ما انزجار را با حالت تهوع و استفراغ تداعی می‌کنیم، تهوع نشانۀ بدن برای توقف خوردن است و استفراغ راهی است برای زدن کلید «بازگشت» پس از خوردن چیزی. ولی اگر انزجار صرفاً پدیده‌ای زیستی بود، می‌بایست در همۀ فرهنگ‌ها یکسان باشد، درحالی‌که این چنین نیست. اگر انزجار صرفاً پدیده‌ای زیستی بود، باید توضیح می‌داد چرا هنگام مواجهه با موضوعاتی همچون حیوان‌خواهی یا زنای با محارم، بوی زیر بغل، یا فکرکردن به افتادن در چاهِ پر از سوسک احساس انزجار می‌کنیم. هیچ‌کدام از این موضوعات ربطی به غذا ندارد. برنامۀ بعدی روزین این بود که بفهمد چه چیزی این عوامل انزجارآور را به هم وصل می‌کند. چه چیزی در آن‌ها مشترک است که پاسخی یکسان را برمی‌انگیزد؟در سال ۱۹۸۶، روزین و دو تن از همکارانش مقاله‌ای مهم چاپ کردند، با عنوان «کارکرد قوانین جادوی سمپاتیک۶ در انزجار و سایر حیطه‌ها»، که بحث می‌کرد هیجان پدیده‌ای پیچیده‌تر از آن است که داروین، مجارستانی‌ها یا حتی خودِ روزین تصور می‌کردند. این مقاله بر اساس مجموعه‌آزمایش‌هایی ساده ولی روشنگر نوشته شده بود. در یکی از آن‌ها، از شرکت‌کننده دعوت می‌شد تا پشت میزی واقع در اتاق کوچک آزمایشگاه بنشیند. آزمایشگر کنار آزمودنی می‌نشست و یک لیوان یک‌بارمصرفِ نو را از بسته‌بندی خارج می‌کرد و جلوی او قرار می‌داد. سپس پاکت آب‌میوه را باز می‌کرد و مقداری از آن را داخل دو لیوان می‌ریخت. تا اینجای کار همه‌چیز مرتب بود؛ سپس سینی‌ای حاوی یک سوسک مردۀ استریل‌شدۀ داخل یک لیوان پلاستیکی را می‌آورد و به شرکت‌کننده می‌گفت «حالا این سوسکِ مرده، استریل‌شده، و کاملاً سالم را داخل لیوانِ آب‌میوه می‌اندازم». بعد، سوسک را به داخل لیوان آب‌میوه می‌انداخت، آن را هم می‌زد و خارج می‌کرد. به‌عنوان کنترل، آزمایشگر همین کار را با تکه‌ای پلاستیک انجام می‌داد و آن را داخل لیوان دیگر می‌انداخت. حالا از شرکت‌کننده پرسیده می‌شد دوست دارد کدام آب‌میوه را بنوشد. نتایج قاطع (و البته قابل‌پیش‌بینی) بود: تقریباً هیچ‌کس آب‌میوۀ «سوسکی» را نمی‌خواست. تماسی مختصر با شیئی زننده، ‌هرچند بی‌ضرر، آن آب‌میوه را خراب کرده بود.در آزمایشی دیگر، از شرکت‌کنندگان خواسته شد تکه‌شکلاتی مکعبی را که در ظرفی یک‌بار‌مصرف قرار داشت بخورند. کمی بعد، دو تکۀ دیگر از همان شکلات به آزمودنی‌ها داده شد: یکی به‌شکل «دایره یا کیک‌ فنجانی» و دیگری «بسیار شبیه به مدفوع سگ». به هر نفر گفته شد از هرکدام که می‌پسندد یک گاز بزند. این بار هم هیچ‌کس «محرک آزارنده» را نمی‌خواست -اصطلاحی که روان‌شناسان برای اشاره به «چیز چندش‌آور» به کار می‌برند. (وقتی از روزین دربارۀ کسانی پرسیدم که چیز چندش‌آور را انتخاب می‌کردند، دستش را تکان داد و گفت «همیشه کسی پیدا می‌شود که بخواهد مردانگی و قدرتش را نشان دهد»).شاید این نتایج قابل‌انتظار به نظر برسد، ولی این آزمایش‌ها عمداً طوری طراحی شده بودند که انزجار ایجاد کنند نه واکنش‌های دیگر برای نخواستن غذا، ازجمله بدمزه‌بودن (نخواستن چیزی به‌خاطر ظاهر یا بوی بد، مثل بروکلی برای کسی که از بروکلی بدش می‌آید)، یا خطر (نخواستن چیزی به‌خاطر اینکه ممکن است به شما آسیب بزند، مثل قارچ سمی یا سوسک استریل‌نشده)، یا نامناسب‌بودن آن (نخواستن چیزی به‌خاطر اینکه خوردنی نیست، مثل تنۀ درخت یا شن). انزجار از یک نظر خاص با آن سه واکنش دیگر تفاوت دارد: می‌تواند صرفاً تحت‌تأثیر عوامل ذهنی باشد، یعنی آنچه فرد درمورد شیء پیشِ رویش می‌داند، یا فکر می‌کند می‌داند.تا آن زمان، جادوی سمپاتیک اصطلاحی بود که روان‌شناسان برای اشاره به نظام باورهای جادویی در فرهنگ‌های سنتی، ازجمله جوامع شکارچی‌‌گردآور، استفاده می‌کردند. جادوی سمپاتیک چند قانون مسلّم و تغییرناپذیر دارد؛ یکی از آن‌ها قانون سرایت است که بر اساس آن «اثر یک بار تماس تا ابد ادامه دارد». مثال سوسک استریل‌شده این قانون را نشان می‌دهد؛ اگر آن آب‌میوۀ «سوسکی» را داخل فریزر بگذارید و یک سال بعد به شرکت‌کننده‌ها بدهید، باز هم آن را نمی‌خورند. قانون دوم قانون شباهت است که بر اساس آن «چیزهایی که شبیه هم به نظر می‌رسند [واقعاً] مثلِ هم هستند. ظاهر مساوی است با واقعیت». مثال شکلاتِ شبیه به مدفوع سگ این قانون را نشان می‌دهد.روزین و همکارانش، برای آزمودن نظریه‌هایشان، سناریوهای دیگری نیز تهیه کردند. آیا مردم آب سیبی را که در یک لگن نوی مخصوص دفع مدفوع درست شده است می‌نوشند؟ آیا سوپی را که با یک مگس‌کُشِ «کاملاً شسته‌شده» هم‌خورده است می‌خورند؟ آیا حاضرند لبشان را به یک تامپون نو و استفاده‌نشده بزنند؟ آیا حاضرند یک کلاه قدیمی نازی را به سر بگذارند که بر روی آن علامت صلیب شکسته نقش بسته است؟مقالۀ ۱۹۸۶ مثل شکل اولیۀ مجسمه‌ای بود که مجسمه‌ساز آن را از حجم بزرگی از سنگ مرمر تراش می‌دهدو مقاله‌های بعدی روزین مثل ریزه‌کاری‌هایی بودند که جزئیات آناتومی بدن را در مجسمه به نمایش می‌گذاشتند. روزین، در مقاله‌ای که سال بعد منتشر کرد، نشان داد برخی از واکنش‌های انزجار ما ممکن است سازگاری‌هایی برای اجتناب از عوامل بیماری‌زا باشد. بر اساس این منطق، کسی که خود را جابه‌جا می‌کند تا از شعاع عطسۀ یک فرد مریض دور شود احتمالاً زنده می‌ماند و تولیدمثل می‌کند و فرزندانش نیز از قرارگیری در شعاع عطسۀ دیگران دوری می‌کنند.روزین همچنین به شرح چیزی پرداخت که آن را نظریۀ «یادآوری حیوانی» می‌خواند. بر اساس این نظریه، انزجار راهی است برای نادیده‌گرفتن کوهی از شواهد مبنی بر اینکه انسان پستانداری است مثل سایر پستانداران و می‌خورد، دفع، خون‌ریزی، و جفت‌گیری می‌کند و، سرانجام، می‌میرد. قوانین بهداشتی ما اجازه نمی‌دهند که مثل سگ‌ها با مدفوع خود بازی کنیم. قوانین جنسی ما اجازه نمی‌دهند که مثل گربه‌ها با خواهر و برادر خود رابطۀ جنسی برقرار کنیم، مثل برخی از مارها با مردگان بیامیزیم، یا مثل خرگوش‌ها بچه‌هایمان را بخوریم. رعایت این قوانین طهارت مانع می‌شود از اینکه باور کنیم بدن مقدس ما صرفاً تکه‌ای گوشت است. یکی از جالب‌ترین نظریه‌های روزین این است که انزجار هشداری است دربارۀ مرگ. هر برخورد با گوشت فاسد پیش‌نمایشی است از این حقیقت که همۀ ما، دیر یا زود، به گوشت فاسد بدل می‌شویم.بنابراین، انزجار دو مؤلفۀ اجتماعی و یادآور واقعیت دارد که هر دو آن را برای موقعیت‌های کمدی جذاب می‌کنند. این تک‌گویه از یکی از قسمت‌های سریال «ساینفلد» (۱۹۹۵) را در نظر بگیرید:جری: «داشتم راجع به مو فکر می‌کردم. چیز عجیب درمورد مو این است که آدم‌ها موی همدیگر را لمس می‌کنند، مثلاً سر همدیگر را می‌بوسند؛ ولی اگر یک تار مو از سر جدا شود، تبدیل می‌شود به یکی از منزجرکننده‌ترین چیزهای ممکن. همان مو باعث وحشت آدم‌ها می‌شود. مثلاً می‌گویند یک مو داخل سالاد تخم‌مرغ است!».حرف ساینفلد دربارۀ موهای جداشده از بدن را می‌توان دربارۀ ناخن، شورۀ سر، و سایر فضولات بدنی نیز صادق دانست، چه مال خودمان باشد (هرچه مدت طولانی‌تری باشد که از ما جدا شده ‌است، چندش‌آورتر می‌شود)، چه مال دیگران (همیشه چندش‌آور است). این موارد و چیزهایی مثل آب بینی، آب دهان، و ادرار تا وقتی متصل به بدن یا داخل آن هستند بی‌ضرر تلقی می‌شوند و تنها زمانی که از منبع خود جدا می‌شوند آلاینده در نظر گرفته می‌شوند.روزین و دو تن از همکارانش، در سال ۱۹۹۴، پرسشنامه‌ای ۳۲‌سؤالی برای سنجش حساسیت آدم‌ها نسبت به هیجانات تهیه کردند. او هفت حوزه برای انزجار پیشنهاد کرد: غذا، حیوانات، تولیدات بدنی، انحراف جنسی، آنچه نامش را «نقض قالب بدنی» گذاشته بود (مثل خون لخته‌شده)، بهداشت پایین، و تماس با مردگان. بخش اولِ سؤالات شامل جملات درست یا غلط است، مثل «ممکن است، در برخی شرایط، علاقه‌مند به خوردن گوشت میمون باشم» یا «دیدن کسی با چشم مصنوعی، در حالی که دارد آن را از حدقه‌اش در‌می‌آورد، برای من آزاردهنده نیست». در بخش دوم، فرد باید میزان منزجرکننده‌بودن تجربیات خاصی را نمره‌دهی کند، ازجمله «شما می‌فهمید که یکی از دوستانتان لباس زیرش را فقط یک بار در هفته عوض می‌کند» یا «با پای برهنه روی آسفالت راه می‌روید و ناگهان روی یک کرم خاکی پا می‌گذارید».نمرۀ خودِ روزین ۵/۷ بود که بسیار کمتر از میانگین ۱۷ است. این را، حین تعاملی که با هم داشتیم، به‌خوبی درک کردم. شبی موقع شام، تلفن همراهش را درآورد تا تصاویر غذایی را به من نشان دهد که پسرش -‌آشپزی غیرحرفه‌ای‌- درست کرده بود: رتیل‌ سرخ‌کرده، جیرجیرک با سس تند، و کرم خوراکی سرخ شده در روغن زیتون. برای دسر، کیک شکلاتی به‌شکل مدفوع تهیه شده بود. روزین تصویر را بزرگ کرد و گفت «یکی از کیک‌ها به‌شکل پیچ‌خورده بود. خیلی خوش گذشت».همان شب، بعد از شام، صحبت مراسم خاک‌سپاری به میان آمد. روزین توضیح داد هنوز تصمیم نگرفته بعد از مرگ با بدنش چه‌کار کنند. او گفت «به‌طور تاریخی، بیشترِ آدم‌خوارها نیاکانشان را می‌خوردند. منظورم پس از مرگشان است، نه اینکه آن‌ها را بکشند». او قبول داشت که آدم‌خواریِ آیینی برای مردم عادی مطلوب نیست، ولی باور داشت مفهوم زیربناییِ آن زیبایی خاصی دارد». او گفت «وقتی همسر سابقم فوت کرد، جسدش را سوزاندیم وقتی داشتیم خاکسترش را زیر درختی در حیاط پشتی دفن می‌کردیم، احساس کردم باید کمی از آن را بخورم».در حالی که روزین مشغول مالیدن کره روی نان باگت بود از او پرسیدم «برای چه؟».با حالتی که گویا پاسخْ واضح است، گفت «برای اینکه مقداری از کسی را که دوست داشتم وارد خودم کنم. این چه نان خوبی است».پای ثابت بحث‌های دو قرن گذشته دربارۀ انزجار این بوده است که آدم‌ها دوست دارند بگویند زمانۀ آن‌ها  انزجارآورترین زمانه‌ای است که تابه‌حال وجود داشته است. واضح است که این حرف درست نیست. قابل تصور نیست که، با ظهور بهداشت مدرن، این دوران از هزاران سالِ قبل از آن انزجارآورتر باشد. بله، اکنون می‌توانید از فروشگاه والمارت آبنبات ژله‌ای با طعم استفراغ بخرید یا در اینترنت ویدئوی گردن‌زدن انسان ببینید، ولی این‌ها فعالیت‌های اختیاری است. سناریوهایی که بیشترین مقدار انزجار را به همراه دارند، مثل مراقبت از بیمار، اکنون بیشتر در مؤسسات رخ می‌دهند نه در خانه‌ها. زباله‌ها در کیسه‌های ضدبو گذاشته می‌شوند. فضولات ما لحظاتی پس از خارج‌شدن ناپدید می‌شوند و به داخل شبکه‌ای مخفی از لوله‌ها و مخزن‌ها و تأسیسات تصفیه می‌روند.دانشوری به نام ویلیام ایان میلر در سال ۱۹۹۷ نوشت «بخشی از انزجارْ آگاهی از منزجرشدن است، هشیاری از خودِ این فرایند. انزجار ضرورتاً افکار خاصی را در بر می‌گیرد، افکاری مزاحم و نازدودنی دربارۀ زننده‌بودن آن شیء». به عبارت دیگر، نمی‌توانیم از چیزی منزجر باشیم بدون آنکه بدانیم منزجر هستیم. همچنین، شواهدی وجود ندارد که نشان دهد حیوانات هم دچار انزجار می‌شوند. ممکن است چیزی را دوست نداشته باشند، یا چیزی به نظرشان خوش‌مزه نباشد، ولی ظرفیت انزجار، به گفتۀ میلر، «مخصوص انسان و متمایزکنندۀ او» است. آن‌هایی که آستانۀ انزجار بسیار بالایی دارند کسانی هستند که «فکر می‌کنیم به دسته‌های متفاوتی تعلق دارند: پیشا‌انسانی مثل کودکان، فروانسانی مثل دیوانگان، یا فرانسانی مثل قدیس‌ها». معروف است که سِنت کاترین سیه‌نا چرک زخم یک زن را به قصد تحقیر نفسش خورد.نظریه‌پردازی به نام سیان اِنگای، در نوشته‌هایش، انزجار را احساسی اجتماعی قلمداد می‌کند. کسی که انزجار را تجربه می‌کندمعمولاً از دیگران می‌خواهد تجربه‌اش را تأیید کنند (مثلاً: «اوه، خدای من، این پنیر چه بوی نفرت‌انگیزی دارد! بیا بو کن»). اخیراً محققان نشان داده‌اند انزجار پیش‌بینی‌کنندۀ دقیقی برای جهت‌گیری سیاسی است، به این شکل که محافظه‌کاران بسیار بیشتر از لیبرال‌ها واکنش انزجار نشان می‌دهند. در پژوهشی که در سال ۲۰۱۴ انجام شد، به شرکت‌کنندگان تصاویر مختلفی نشان داده شد که بعضی‌هایشان انزجارآور بودند. به‌طور هم‌زمان، واکنش‌های مغزی آنان نیز رصد می‌شد. محققان، بر اساس تحلیل داده‌های اف‌ام‌آر‌آی، توانستند با موفقیت بالایی جهت‌گیری سیاسی افراد را پیش‌بینی کنند.معروف‌ترین شاگردِ روزین جاناتان هایت است، روان‌شناس اجتماعی و نویسندۀ کتاب محافظت بیش‌ازحد از ذهن آمریکایی‌ها ۷ که دکترایش را از دانشگاه پنسیلوانیا گرفته و در چندین مقاله با روزین همکاری داشته است. او پشت تلفن به من گفت «من پیش روزین رفتم، چون در حال مطالعۀ روان‌شناسی اخلاق بودم و تا به آن روز راجع به انزجار فکر نکرده بودم. ولی وقتی شروع به خواندن قوم‌نگاری‌ها کردم، دیدم تقریباً همۀ آن‌ها هنجارهای مربوط به طهارت و آلودگی را دارند. قوانین خیلی زیادی راجع به عادت ماهانه، برخورد با اجساد، تابوهای جنسی و غذایی وجود داشت». او دریافت که جوامع غربی، از نظر کم‌بودن قوانین مربوط به فعالیت‌های مرتبط با انزجار، در جهان استثنا هستند، ولی بعد فهمید این هم کاملاً درست نیست؛ در آمریکا، گروه‌های مختلفْ قوانینی بر فعالیت‌های بدنی مربوط به انزجار وضع کرده‌اند، ازجمله یهودیان ارتدکس و کاتولیک‌ها و به میزان کمتری هم محافظه‌کاران اجتماعی. انزجار فقط در میان ترقی‌خواهانِ سکولار غربیْ بی‌قانون باقی مانده است. هایت روی استفاده از کلمۀ انزجارآور در عالم سیاست تمرکز کرد و متوجه شد آمریکایی‌ها معمولاً چیزهایی همچون نژادپرستی، ریاکاری و وکلایی را که در صحنۀ تصادف به‌دنبال مشتری می‌گردند «انزجارآور» تلقی می‌کنند. او، در سال ۱۹۹۷، در مقاله‌ای به‌همراه روزین و دو نفر دیگر نوشت «لیبرال‌ها می‌گویند محافظه‌کاران انزجارآور هستند. محافظه‌کاران می‌گویند آن‌هایی که برای دریافت کمک‌های رفاهی تقلب می‌کنند انزجارآور هستند». چرا این‌طور است؟ آیا استفاده از «انزجار» برای چنین طیف گسترده‌ای از مسائل صرفاً یک ویژگی استعاری در زبان انگلیسی است؟ آیا کارشناسانی که کل روز در تلویزیون ابراز انزجار می‌کنند سطلی برای استفراغ کنار دستشان دارند یا به‌لحاظ زبانی دارند از الفاظ غیردقیقی استفاده می‌کنند؟دقیقاً هیچ‌کدام. وقتی هایت و روزین زبان‌های دیگر را بررسی کردند متوجه شدند بسیاری از زبان‌ها حاوی کلماتی هستند که معنای ترکیبی‌شان معادل «انزجار» است -‌تک‌کلماتی داریم که هم درمورد اسهال به کار می‌روند هم قانون و قانون‌گذاری. در آلمانی اِکِل، در ژاپنی کِنئو، در بنگالی غِنا، و در عبری گوآل از این‌دست کلمات هستند. وقتی از زنی اسرائیلی خواسته شد موقعیتی را شرح دهد که به او احساس گوآل می‌دهد، گفت «تصادفی وحشتناک که بر اثر آن اعضای بدن همه‌جا پخش شده» و «کسی که دست در دماغش می‌کند و آن را می‌خورد». او همچنین گفت «اگر از سیاست‌مداری بدتان بیاید، در این موقعیت هم از کلمۀ گوآل استفاده می‌شود».اگر عملکرد اولیۀ انزجار این بوده باشد که مثل نوار هشداری دور دهانمان نصب شده باشد، این نوار، در طول زمان، به حفره‌های دیگر بدن (به منظور تنظیم فعالیت جنسی) و ذهن (برای تنظیم فعالیت اخلاقی) هم گسترش یافته است. این هیجان به‌قدری نیرومند است که تنها یک روایت مربوط به آن می‌تواند به یک کارزار انتخاباتی لطمه بزند. شاید یادتان باشد که در سال ۲۰۱۹ خبری منتشر شد مبنی بر اینکه سناتور اِمی کلوبِشار یک بار غذایش را با شانۀ سر خورده است. بر اساس آنچه در این خبر آمده، یکی از دستیاران کلوبشار در فرودگاه سالادی برای او می‌خرد. وقتی سوار هواپیما می‌شوند سناتور می‌خواهد سالادش را بخورد، ولی متوجه می‌شود هیچ وسیله‌ای برای این کار در دسترس نیست. او، پس از توبیخ دستیارش، شانه‌ای از کیفش درمی‌آورد و سالاد را با آن می‌خورد. پس از خوردن سالاد، شانه را به دستیارش می‌دهد و به او دستور می‌دهد آن را تمیز کند.ماجرای شانه بخشی از روایت گسترده‌تری بود مبنی بر نحوۀ رفتار سناتور با همکارانش. کلوبشار سعی کرد آن را نشانه‌ای از دقت و موشکافی خود بداند. اگرچه تلاشش ستودنی است، ولی نتیجه‌ای به همراه نداشت. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد اشتباه او داشتنِ انتظارات بالاست، بلکه اشتباه او انجام کاری چندش‌آور مقابل چشم چندین شاهد بود. هضم چنین تصویری سخت بود. کسی نمی‌تواند ماجرا را بخواند و تصور نکند که شانه، و شاید مویی که به آن چسبیده، وارد سالاد روغنی فرودگاه می‌شود. این هم، مثل همۀ داستان‌های انزجارآور، اثر آلاینده دارد. با خواندن آن، شما به‌عنوان رأی‌دهنده خود را در صحنه قرار می‌دهید. مزۀ شانه را با زبانتان می‌چشید و دیگر هیچ راهی جز نفرت از کلوبشار به‌خاطر این کار باقی نمی‌ماند.این تنها یک مورد از فهرست رسوایی‌های سیاسی مرتبط با انزجار است، دیگر موارد عبارت‌اند از موی بدن روی قوطی نوشابه۸ و لکه روی لباس آبی گَپ۹. اخیراً در کویینز از کنار وانتی رد می‌شدم که رویش برچسبی بزرگ چسبانده شده بود با این پیام «هرگونه سوزاندن یا بی‌احترامی به پرچم آمریکا باعث می‌شود رانندۀ این وانت پایین بیاید و له و لورده‌تان کند». این یک سنگ محک ایدئال برای نظریۀ هایت است. یک لیبرال وقتی از کنار این وانت می‌گذرد، شاید با خودش فکر کند که رانندۀ این وانت -‌که حتماً مرد است‌- مشکل کنترل خشم دارد، ولی یک محافظه‌کار که از کنار این وانت رد می‌شود فکر می‌کند این راننده -‌که حتماً مرد است‌- کشورمان را از ته قلب دوست دارد. به گفتۀ هایت «برای بعضی‌ها پرچم صرفاً تکه‌ای پارچه است، ولی بیشترِ آدم‌ها چنین نظری ندارند. برای آن‌ها پرچم ماهیتی مقدس دارد». اگر کسی پرچم آمریکا را صرفاً پارچه‌ای مستطیلی‌شکل بداند، بعید است که از بی‌احترامی به آن منزجر شود؛ ولی اگر کسی پرچم را نمادی مقدس بداند، بعید است که از بی‌احترامی به آن منزجر نشود.این دو نوع آدم ‌-‌که می‌توان به‌طور وسیع آن‌ها را «لیبرال» و «محافظه‌کار» یا «نسبتاً غیرحساس به انزجار» و «نسبتاً حساس به انزجار» دانست‌- در چارچوب‌های اخلاقی متفاوتی زندگی می‌کنند. اگر برایتان عجیب است که حساسیت به انزجار و سیاست این‌قدر به هم ربط دارند، به‌خاطر داشته باشید که حساسیت به انزجار درواقع احساس ما به طهارت و آلودگی را می‌سنجد. و این به‌شکل‌گیری نظام اخلاقی ما می‌انجامد و این نظام اخلاقی است که جهت‌گیری‌های سیاسی را تعیین می‌کند.ما برای دوری از انزجار به آیین‌های طهارت رو می‌آوریم، مثل شستن کاهو یا «حذف‌کردن» شخصیتی نیمه‌مشهور به‌خاطر توییت نژادپرستانه‌ای که در نوجوانی منتشر کرده است. ما مرزهای دهان، بدن، و کشورمان را به‌دقت تحت نظر می‌گیریم. آدولف هیتلر در نبرد من یهودیان را «کرم‌های بدنی درحال تجزیه» و «باکتری‌های آسیب‌زا» توصیف می‌کرد. دسته‌ای دیگر که انسان‌ها همواره نفرت‌انگیز می‌دانستند زنان بودند؛ یکی از مثال‌های متعدد دراین‌باره این است که دامن‌های بلند، قرن‌ها، مُد رایج در اروپای غربی بود. به گفتۀ آن هولاندر، تاریخ‌دان مُد، یکی از علل این امر پوشاندن نیمۀ پایینی بدن و، در امتداد آن، اندام‌های جنسی بود. او معتقد است پریان دریایی صرفاً شخصیت‌های فولکلوریک نبودند، بلکه نشانگر انزجاری شدید از نیمۀ پایینی بدن زنان بودند که، همانند حیوانات دوزیست، مرطوب و اهریمنی دانسته می‌شد.ولی آیین‌های طهارت می‌توانند به سلامت هم کمک کنند (مثل شستن‌ دست‌ها) یا به‌لحاظ آیینی اهمیت داشته باشند (تعمید). ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم خود را از غریزۀ طهارت رها کنیم، حتی اگر این کار را به دلایل مختلفی انجام دهیم، ازجمله عدالت، پیشرفت، سنت، آزادی، بهداشت عمومی، خدا، یا علم. در زیربنای همۀ این‌ها همه‌چیزخواری سردرگم قرار دارد که در جنگل به یک قارچ مرطوب رسیده و نمی‌داند اگر آن را بخورد چه اتفاقی می‌افتد.یکی از مهم‌ترین ابداعات روزین مفهوم «مازوخیسم خوش‌خیم» است که به توصیف تجربیاتی می‌پردازد که به‌خاطر نامطلوب‌بودنشان لذت‌بخش هستند. فیلم‌های ترسناک، ترن هوایی، ماساژ عمیق، بانجی جامپینگ، فلفل تند، دوش آب سرد، و رمان‌های غمگین در این دسته جای می‌گیرند. می‌توانم چند مورد دیگر را هم نام ببرم، ازجمله طب سوزنی یا فیلم‌های جان واترز. یک شب موقع شام، روزین گفت «خیلی‌‌ها خوششان می‌آید که پس از مدفوع‌کردن در دست‌شویی به آن نگاه کنند. این کار جاذبه‌ دارد و بامزه است. این احتمالاً به مازوخیسم خوش‌خیم برمی‌گردد».ایده این است که چنین تجربیاتی احساس مشابهی از هیجان‌زدگی به ما می‌دهند، به این شکل که بدون ایجاد خطر جدیِ حیاتی منجر به ترس، درد یا نفرت می‌شوند. توانایی ما در تحمل تهدیدات «امن» احساس لذت‌بخشِ تبحر را در ما ایجاد می‌کند. این یک نوع فراتجربه است: وقتی فلفل تند می‌خورید یا فیلم «جن‌گیر» را تماشا می‌کنید، تجربه‌کردنِ چیزی را تجربه می‌کنید، و لذت می‌برید از توانایی خود در ایجاد فاصله بین آنچه باید حس بدی به شما بدهد، ولی چون عامدانه انجام شده، برایتان جذاب است.مازوخیسم خوش‌خیم هم، مثل انزجار، تجربه‌ای منحصر به انسان است؛ هیچ نشانه‌ای وجود ندارد مبنی بر اینکه دلفین‌ها یا کایوت‌ها هم آن را دارند. مقاله‌ای که روزین و همکارانش، چند سال قبل، دربارۀ مازوخیسم خوش‌خیم نوشتند خودش مثالی خوب برای این پدیده است، چراکه چند روز طول کشید تا آن را بفهمم و شدیداً آزارنده بود، درحالی‌که پاداش آن انتزاعی بود و به‌سختی به دست می‌آمد. فلفل تند عرقتان را درمی‌آورد؛ رمان‌های غمگین شما را به گریه می‌اندازد؛ مقاله‌های علمی شما را غرق در کلمات می‌کند و سپس جملاتی ارزشمند در اختیارتان قرار می‌دهد تا در بقیۀ زندگی از آن‌ها استفاده کنید.محل رجوع خود من -‌و شاید در آیندۀ نزدیک، شما‌- برای مازوخیسم خوش‌خیم کتاب راهنمای میزانِ مجاز نقایص غذایی۱۰ سازمان غذا و داروست که برای تولیدکنندگان غذا نوشته شده، ولی همه می‌توانند نسخۀ برخط آن را ببینند، و من زیاد این کار را می‌کنم. در این کتاب، میزان محتوای انزجارآور در هر غذا که موجب پیگرد قانونی می‌شود نوشته شده است و معنایش این است که مقادیر کمتر از آن اشکالی ندارد. مثلاً در سایت گفته شده است در کرۀ بادام زمینی که به‌صورت تجاری تولید می‌شود مجاز است، در هر ۱۰۰ گرم، کمتر از ۳۰ تکۀ حشره و یک موی حیوان جونده باشد. هر قوطی قارچ می‌تواند حاوی حداکثر ۲۰ کرم باشد و یک‌چهارم زیتون نمکی می‌تواند کپک‌زده باشد. [با توجه به این موارد] کارآفرین باهوش می‌تواند برنامۀ کاهش وزنی درست کند که کاملاً بر اساس هشدار به آدم‌ها نسبت به وجود کرم، حشره و پوسیدگی چوب و تخم سوسک‌های موجود در غذای محبوبشان باشد، ولی چه‌کسی می‌خواهد این چنین زندگی کند؟ درنهایت، بهترین سنگر در برابر انزجار -‌و تنها سنگر در برابر بسیاری از بدبختی‌های زندگی‌- انکار است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مالی یانگ نوشته و در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۲۱ با عنوان «How Disgust Explains Everything» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز به انتشار رسیده است و برای نخستین‌بار با عنوان «همه‌چیز از انزجار شروع می‌شود»در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدحسن شریفیان منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• مالی یانگ (Molly Young) روزنامه‌نگار و منتقد کتاب در نیویورک تایمز است. یانگ پیش از پیوستن به نیویورک‌ تایمز در مجلۀ تایمز و خبرنامۀ رید لایک ویند می‌نوشت.[۱]  colostomy bag: کیسه‌ای برای خارج‌کردن مدفوع از شکم افرادی که دارای مشکلات روده هستند[مترجم].[۲]  gape face[۳] The Expression of the Emotions in the Man and Animals[۴]  Fear factor: مسابقه‌ای تلویزیونی شامل حرکات جسورانه و ترسناک [مترجم].[۵]  Unit bias[۶]  Sympathetic magic[۷]  The Coddling of the American Mind[۸] اشاره به اتهامات وارده به کلارنس توماس، قاضی عضو دیوان عالی آمریکا، مبنی بر آزار جنسی آنیتا هیل [مترجم].[۹] اشاره به رابطۀ جنسی بین بیل کلینتون، رئیس‌جمهور اسبق آمریکا، و مونیکا لوینسکی [مترجم].[۱۰]  Food Defect Levels Handbook ]]> مالی یانگ اقتصادوجامعه Sun, 13 Nov 2022 05:29:12 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10717/ تصميمات والدين تأثير چندانی بر سرنوشت کودکان ندارد، البته به‌‏جز يک تصميم https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10716/ ست استیونز ‏دیویدویتس، آتلانتیک— والدین چطور باید در این موارد و هزاران مورد دیگر، که به‌مرور پیش می‌‏آید، تصمیم بگیرند؟می‌‏توانند به گوگل مراجعه کنند، اما در گوگل همیشه برای یک سؤال چند جواب مختلف هست. نیویورک‌‏تایمز به والدین پیشنهاد می‏‌کند «برای تنبیه کودکان از جریمه استفاده کنید»، ولی پی‏‌بی‌‏اس می‏‌گوید «هرگز جریمه را به کار نگیرید». مادری درمانده به نام ایوا نی‌یر، بعد از مطالعۀ «همۀ» کتاب‏‌های موجود دربارۀ نحوۀ خواباندنِ بچه، در وبلاگش زبان به شکایت باز کرد که:می‏‌گویند بچه را خوب بپوشانید، اما نه خیلی سفت‌‏و‏محکم. او را به پُشت بخوابانید، ولی مواظب باشید طولانی‏ نشود وگرنه بچه مشکل پیدا می‏‌کند. برای آنکه از «سندرم مرگ ناگهانی نوزاد» نمیرد پستانک به او بدهید، اما حواستان باشد پستانک ممکن است باعث مشکلات دورۀ شیردهی شود و نگذارد بچه راحت بخوابد. اگر کودکتان خیلی راحت می‌‏خوابد حتماً دچار «سندرم مرگ ناگهانی نوزاد» می‏‌شود.من کارشناس حوزۀ فرزندپروری نیستم و در این زمینه، جز عموبودن، تجربه‌‏ای ندارم (تصمیم‏‌گیری من عمدتاً این‌جوری است  که از مادرم می‌پرسم برای برادرزاده‌‏ام بهتر است چه بخرم و او هم می‌گوید «برایش کامیون بخر» و من هم می‌خرم و بعد برادرزاده‌‏ام چهارسال به‏‌خاطر اینکه برایش کامیون خریده‌ام از من تشکر می‌کند). من اقتصاددان و متخصص علم داده هستم و منابع علمی را زیر‏و‏رو کرده‌‏ام تا بفهمم داده‏‌ها چطور می‏‌توانند به آدم‏ها کمک کنند تا والدین بهتری باشند. اگر شما از آن دست پدرها یا مادرهایی هستید که از عواقب انتخاب‏‌های غلط خودتان وحشت دارید بنده به شما عرض می‏‌کنم که خیلی نگران نباشید. می‏‌شود گفت هیچ تصمیمی ابداً آن‏قدرها که فکر می‌‏کنید مهم نیست.بیایید از مهم‌‏ترین سؤال شروع کنیم: والدین چقدر اهمیت دارند؟ والدینِ خوب، در مقایسه با والدین معمولی، چقدر ممکن است در زندگی کودکان اثر مثبت بگذارند؟یکی از موانع بزرگ در راه درک تأثیر والدین این است که به تفاوت «همبستگی» و «علیّت» توجه نمی‌کنیم. به‌عنوان مثال، کودکانی که والدینشان زیاد برایشان کتاب می‏‌خوانند معمولاً از نظر تحصیلی موفق‌‏ترند. اما والدین فقط کتاب به کودکانشان نمی‌‏دهند، بلکه ژن هم می‌‏دهند. آیا دلیل علاقۀ بعضی از کودکان به کتاب عادتِ کتاب‏خوانیِ والدینشان است؟ یا والدین و فرزند به‏‌خاطر ژنتیکشان به کتاب علاقه‌مندند؟ موضوعْ سرشت آدم‌هاست یا تربیت آن‌‏ها؟ژن عامل بسیار مهمی است. مثلاً ماجرای جیم لوئیس و جیم اسپرینگر، دوقلوهای همسانی که از چهارهفتگی‌‏شان جدا از هم بزرگ شده بودند، را در نظر بگیرید. آن‏ها در ۳۹‌سالگی دوباره به هم می‌‏رسند و می‏‌بینند هر دو ۱۸۰ سانت قد و ۸۰ کیلو وزن دارند؛ ناخن‏‌هایشان را می‏‌جوند و سردردهای عصبی می‏‌گیرند؛ هر دو در دوران بچگی، سگی به اسم توی داشته٬‏اند؛ تعطیلات را همراه خانواده‏‌هایشان به ساحلی در فلوریدا می‏‌رفته‌‏اند؛ به‌صورت پاره‏‌وقت برای پلیس کار می‏کرده‏اند و نوشیدنی واحدی می‏نوشند و سیگار یکسانی می‏کشند. یک تفاوت مهم وجود داشت و آن اینکه جیم لوئیس نام فرزند اولش را جیمز اَلن (Alan) و جیم اسپرینگر جیمز آلن (Allan) گذاشته بود. شاید اگر لوئیس و اسپرینگر همدیگر را نمی‌‏دیدند فکر می‏‌کردند والدینشان نقش اساسی را در شکل‌‏گیری سلایقشان ایفا کرده‌‏اند، اما این‌‏طور که پیداست آن علایق عمدتاً در ژن‏هایشان نهفته بوده است.از لحاظ علمی، تنها راه اندازه‌‏گیری میزان تأثیر والدین بر فرزندان این است که کودکانِ مختلف را به‌‏طور تصادفی به والدین مختلف بسپارند و ببینند درنهایت چطور از آب درمی‏‌آیند. درواقع این کار قبلاً انجام هم شده است. از دهۀ پنجاه میلادی به این‏سو، مؤسسۀ غیرانتفاعی هولت اینترنشنال به خانواده‌‏های آمریکایی کمک کرده ده‌‏ها هزار کودک را از کرۀ جنوبی و کشورهای دیگر به فرزندی بگیرند. والدین ثبت‏‌نام می‏‌کردند، تأیید می‏‌شدند و اولین کودکی را که با معیارهای کلی آن‏ها مطابقت داشت به فرزندی می‏‌پذیرفتند. این فرایند اساساً تصادفی بود و فرصت مناسبی را در اختیار پژوهشگران قرار می‏‌داد. آن‏ها می‌‏توانستند کودکانی را که از نظر ژنتیکی متفاوت بودند ولی به یک خانواده سپرده شده بودند مقایسه کنند و ببینند آیا این برادرخوانده‌‏ها و خواهرخوانده‌‏ها تحت‌تأثیر والدینِ مشترک شبیه یکدیگر می‌‏شوند یا نه.پژوهشگران دریافتند خانواده‌‏ای که کودک را بزرگ کرده تأثیر بسیار کمی بر او داشته و شباهت فرزندخوانده‏‌هایی که در یک خانه بزرگ شده‏ بودند چندان از شباهت کودکانی که به خانواده‌‏های مختلف سپرده شده بودند بیشتر نبوده است. تأثیر ژن کودکان بر درآمد آینده‏‌شان حدود ۵/۲ برابر بیش از تأثیر تربیت آن‌‏ها بود.پژوهشگرانِ دیگر هم دربارۀ فرزندخوانده‌‏ها و دوقلوها مطالعاتی را انجام داده و به نتایج مشابهی رسیده‌‏اند. برایان کپلان در کتاب دلایل خودخواهانه برای فرزندآوریِ بیشتر۱ می‌‏گوید والدین تأثیر چندانی بر سلامت، طول عمر، تحصیلات و دین‌داری کودکان ندارند (هرچند که پژوهش‏‌ها نشان داده‌‏اند آن‏ها می‌‏توانند بر مصرف مواد مخدر و الکل و رفتارهای جنسی کودکان، به‏‌خصوص در دوران نوجوانی، و همچنین بر احساسی که نسبت به والدین دارند، به میزان متوسط، تأثیر داشته باشند).‏البته نمونه‏‌هایی هم در دست است که والدین تأثیر بسیار فراوانی داشته‌‏اند، مثلاً جرد کوشنر. پدرش به دانشگاه هاروارد، که جرد را ظاهراً به‌‏رغم نمرات نسبتاً پایینِ معدل و آزمون پذیرفته بود، وعدۀ کمک ۵/۲ میلیون دلاری داد. بعد از آن، جرد در کسب‏‌و‏کار معاملات املاک پدر صاحب سهم شد. گرچه ممکن است ادعایم گستاخانه باشد، ولی فکر می‏کنم روشن است که اگر او وارث امپراتوری معاملات املاک پدرش نبود ثروت تقریباً ۸۰۰ میلیون دلاری‏اش به‌مراتب کمتر ‏بود. اما داده‌‏ها می‏‌گویند والدین معمولی -یعنی والدینی که مثلاً درگیر میزان کتاب‌خواندن برای کودکانشان هستند به‌جای اینکه چند میلیون دلار به هاروارد بدهند- تأثیر کمی بر تحصیلات و درآمد فرزندانشان دارند.اگر تأثیر کلیِ فرزندپروری تا این اندازه کم باشد، اثر تصمیمات خاصی هم که می‌‏گیریم احتمالاً اندک است. درحقیقت اگر عناوین دهان‌پرکُنِ مجتمع‌های صنعتی فرزندپروری را رها کنیم و پژوهش‏‌های دست‌‏اول را مد نظر قرار دهیم متوجه می‌‏شویم این قضیه حتی دربارۀ بحث‌‏انگیزترین راهکار‏ها هم صادق است.چند نمونه: یکی از گسترده‌‏ترین کارآزمایی‌‏های تصادفیِ کنترل‏‌شده دربارۀ شیردهی از سینۀ مادر نشان می‏‌دهد این روش، در مجموع، تأثیر بلندمدت قابل‌‏توجهی بر جنبه‌‏های مختلف سلامت کودک نمی‌‏گذارد. تحقیقی دقیق دربارۀ استفاده از تلویزیون در میان کودکانِ کمتر از پنج سال ثابت می‏‌کند تلویزیون هیچ اثر بلندمدتی بر نمرات کودکان ندارد. یک کارآزمایی تصادفی مدعی است آموزش بازی‏‌های فکریِ سخت، مثل شطرنج، به کودکان در بلندمدت هوش آن‏ها را افزایش نمی‌‏دهد. همچنین فراتحلیلی دربارۀ دوزبانگی نشان می‏‌دهد این مهارت اثرات بسیار کمی بر عملکرد شناختی کودکان دارد و اینکه حتی همین اثرات اندک نیز ممکن است به‌خاطرِ نوعی تمایل به انتشار نتایج مثبت مطالعات بوده باشد.با همۀ این اوصاف، شواهدی در دست داریم که نشان می‏‌دهد یک تصمیم ممکن است حائز اهمیت فراوان باشد -و از قضا تصمیمی است که متخصصان و کتب راهنمای فرزندپروری توجه چندانی به آن ندارند.هیلاری کلینتون، در سال ۱۹۹۶ که بانوی اول آمریکا بود، کتابی تحت عنوان همه باید یاری کنند: و درس‏‌های دیگر که کودکان به ما می‏‌آموزند۲ منتشر کرد. کتاب او می‏‌گوید زندگی کودکان را افرادی که در اطرافشان هستند شکل می‌‏دهند: آتش‌‏نشان‏‌ها و پلیس‌‏ها، مأموران جمع‌‏آوری زباله، معلمان و مربی‌‏های ورزشی.باب دُل، نامزد ریاست‌جمهوری، در کنوانسیون جمهوری‏‌خواهانِ همان سال موضوع کتاب کلینتون را پیش کشید. او گفت بانوی اول، با تأکید بر نقش افرادِ اجتماع در زندگی کودکان، مسئولیت‏‌های والدین را کوچک جلوه داده و به‌‏طور پنهانی به ارزش‏‌های خانواده تاخته است. دُل گفت «با تمام احترامی که برایتان قائلم، به شما می‏‌گویم برای بزرگ‌کردن بچه لازم نیست همه یاری کنند؛ خانوادۀ کودک کافی است». و جمعیت فریاد تأیید سر دادند.حق با کدام بود؟ باب دُل یا هیلاری کلینتون؟تا بیست‌‏و‏دو سال بعد از آن ماجرا، کسی نمی‌دانست کدام طرف درست می‏‌گوید. تحقیق جامع و مانعی در دست نبود. مشکل، بار دیگر، ایجاد رابطۀ علت و معلولی بود. تردیدی نیست که برخی مناطق بچه‏‌های موفق‌‏تری عمل می‌‏آورند: از هر ۸۶۴ بیبی‏‌بومر (متولدین ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۴) زادۀ وشتناوِ میشیگان، شهرستانی که دانشگاه میشیگان در آن قرار دارد، یک نفر کارِ قابل‌‏ملاحظه‌‏ای انجام داده که درخور ثبت در وب‌سایت ویکی‏پدیا بوده، درحالی‏‌که در شهرستان هارلنِ کنتاکی از هر ۳۱۱۶۷ نفر یکی به این موفقیت دست یافته است. اما چه میزان از این آمار واقعاً به‏‌خاطرِ زرنگی و بلندپروازی فرزندان اساتید و دیگر متخصصانِ طبقۀ بالای متوسط است؟  اگر آن‏ها در حومۀ کنتاکی به دنیا آمده بودند، از هوش و انگیزه‏‌شان بهره می‏‌بردند؟ افرادی که در مناطق مختلف زاده می‌‏شوند متفاوت‌اند، بنابراین ظاهراً تعیین میزان تأثیر محله بر موفقیت کودکان غیرممکن است.اما چند سال پیش راج چتی، اقتصاددان (و استاد سابق من)، به‌همراه دیگران این مسئله را بررسی کردند. آن‏ها ادارۀ درآمد داخلی را مجاب کرده بودند که داده‌‏های بی‏نام و ناشناسِ تقریباً یک نسل از مالیات‏‌دهندگان آمریکایی را در اختیار گروه پژوهشگران قرار دهند. چتی و گروهش با ایجاد ارتباط میانِ سوابق مالیاتی کودکان و والدینشان توانستند محل زندگی افراد در کودکی و درآمدشان در بزرگ‌سالی را رصد کنند، مثلاً اگر کسی پنج سال اول عمرش را در فیلادلفیا و باقی دوران کودکی‌اش را در شیکاگو طی کرده بود، چتی و گروهش می‏‌دانستند. آن‏‌ها این اطلاعات را درمورد میلیون‌‏ها آمریکایی در اختیار داشتند.به‌این‌ترتیب، مجموعه‌‏داده‏ای فوق‌‏العاده در اختیار دانشمندی فوق‌‏العاده قرار گرفت -و توانستیم از مشکل «همبستگی» فراتر برویم. چتی و گروهش دربارۀ خواهر و ‏برادرهایی مطالعه کردند که در بچگی نقل‏مکان کرده بودند. فرض کنید خانوادۀ جانسون دو کودک به نام‏ه‌ای سارا و امیلی دارد و وقتی سارا سیزده و امیلی هشت‌ساله بوده از لس‌‏آنجلس به دنور نقل‏مکان کرده‌اند. فرض کنید دنور مکان مناسب‏‌تری برای بزرگ‌کردن بچه‌‏هاست. اگر این‌‏طور باشد، امیلی باید در بزرگ‌سالی عملکرد بهتری از سارا داشته باشد، چون در کودکی پنج سال بیشتر از سارا در فضای مناسب دنور زندگی کرده است.حالا شاید سارا باهوش‌‏تر باشد و، به‏‌رغم تأثیر مثبت دنور، بیشتر از امیلی بدرخشد. اما وقتی نمونه‏‌های مورد بررسی زیاد می‏‌شود، این دست تفاوت‏‌ها میان خواهر و‏ برادرهای خاص از میان می‌‏رود. به‌‏علاوه، چون می‏‌شود فرض کرد خواهر ‏و برادرهایی که از یک پدر و مادر متولد شده‌‏اند کمابیش استعداد ژنتیکی مشابهی دارند، می‏‌توانیم مطمئن باشیم که محل زندگی باعث ایجاد تفاوت در موفقیت می‏‌شود. حال اگر این تفاوت‏‌ها را در سطح کل مالیات‌‏دهندگان در نظر بگیرید و کمی حساب‌وکتاب ریاضیاتی در کار بیاورید، میزان ارزش هر منطقۀ آمریکا دستتان می‌‏آید.نتایج تحقیق نشان داد که بعضی مناطق کلان‏‌شهریِ بزرگ برای بچه‏‌ها مناسب‏‌ترند. آن‌ها در این مناطق بهتر تحصیل می‏‌کنند و بیشتر پول درمی‌‏آورند: شهرهای نمونه ممکن است درآمدِ آیندۀ کودک را تا حدود ۱۲درصد افزایش دهند. چتی و گروهش دریافتند پنج منطقۀ برترِ کلان‏‌شهری به‌ترتیب سیاتل، مینیاپولیس، سالت لیک سیتی، ردینگِ پنسیلوانیا و مدیسنِ ویسکانسین هستند.بااین‌حال والدین باید، در این  مناطق کلان‌شهری، محله‌ای را نیز برای زندگی انتخاب کنند. پس چتی و همکارانش بررسی‏‌هایشان را محدودتر و محله‏‌هایی را مشخص کردند که به میزان قابل‌‏توجهی بهتر از سایر محله‌‏ها بودند. آن‏ها وب‌سایتی راه‌‏اندازی کردند که به همگان امکان می‏‌داد میزان تأثیر مثبت احتمالیِ هر محله را با توجه به سطح درآمد، جنسیت و نژاد کودکان مشاهده کنند.از مقایسۀ پژوهش بالا دربارۀ مناطق با مطالعه‌‏ای که روی فرزندخوانده‏‌ها انجام شده به نتیجۀ جالبی می‌‏رسیم. ما درمی‏یابیم که تنها یک مؤلفۀ هر خانه -یعنی موقعیت مکانی آن- بخش عمدۀ تأثیرِ کلیِ آن خانه را تشکیل می‏‌دهد. من با کنار هم گذاشتن اعداد و ارقام حساب کرده‌‏ام که حدود ۲۵درصد -و شاید هم بیشتر- از تأثیر کلیِ والدین بستگی به این دارد که والدین فرزند خود را کجا بزرگ می‌کنند. به عبارت دیگر، همین یک تصمیمِ فرزندپروری تأثیری به‌مراتب بیش از هزاران تصمیم دیگر دارد.چرا این تصمیم این‌قدر مهم است؟ گروه چتی پاسخی ارائه می‏‌دهد که شاید درست باشد. سه ویژگی اصلیِ منطقه‏‌ای که موفقیت کودک را افزایش می‌‏دهد عبارت‌اند از تعداد خانواده‏‌های برخوردار از دو والد، تعداد ساکنان تحصیل‌کرده و تعداد ساکنانی که فرم‏‌های سرشماری‏شان را تحویل می‏‌دهند. به بیان دیگر، در این مناطق افراد نمونه زیادند: بزرگ‌سالانی که باهوش، موفق، درگیر مسائل اجتماع و متعهد به زندگی خانوادگیِ پایدارند.شواهد بیشتری دربارۀ اهمیت افراد نمونه در دست است. پژوهشی دیگر که چتی در آن همکاری می‌کرد نشان داد دخترانی که به مناطقی نقل مکان می‏‌کنند که آنجا زنان مخترع در حوزه‌‏ای خاص زیاد دیده می‌‏شوند بسیار محتمل است در همان حوزه صاحب اختراع شوند. و تحقیقی دیگر اثبات کرده پسران رنگین‏‌پوستی که در محله‌‏شان پدران رنگین‏‌پوستِ زیادی را می‌‏بینند، حتی اگر پدر خودشان رنگین‏‌پوست نباشد، آیندۀ بهتری خواهند داشت.داده‏‌ها می‏‌توانند نجات‏‌بخش باشند. البته نمی‏‌توانند به‏‌جای ما تصمیم بگیرند، ولی می‌‏توانند بگویند کدام تصمیمات واقعاً حائز اهمیت‌اند. درمورد فرزندپروری، داده‏‌ها به ما می‏‌گویند پدر و مادرها باید عمدتاً به اطرافیانِ فرزندانشان توجه کنند و نگران مسائل دیگر نباشند. ست استیونز دیویدویتس اقتصاددان و متخصص علم داده است. او، با استفاده از کلان‌داده‌ها، در پی بینش‌هایی جدید به روانشناسی انسان و رفتارها و نگرش‌های پنهان آدمی است. بخشی از یافته‌های او در کتابی با عنوان همه دروغ می‌گویند در سال ۲۰۱۷ منتشر شده است. نام کتاب او به ندای درون اعتماد نکن:به‌ره‏گیری از داده‌‏ها برای به‎دست‌آوردن آنچه حقیقتاً در زندگی می‏‌خواهید.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Davidowitz, Seth Stephens. Don’t Trust Your Gut: Using Data to Get What You Really Want in Life. ‎ Dey Street Books, 2022پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ست استیونز ‏دیویدویتس نوشته و در تاریخ ۷ مه ۲۰۲۲ با عنوان «The One Parenting Decision That Really Matters» در وب‌سایت آتلانیتک به انتشار رسیده است و برای نخستین‌بار با عنوان «تصمیمات والدین تأثیر چندانی بر سرنوشت کودکان ندارد، البته به‌‏جز یک تصمیم»  در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• این مطلب برگرفته از آخرین کتاب ست استیونز ‏دیویدویتس است.[۱]   Selfish Reasons to Have More Kids [۲]   It Takes a Village: And Other Lessons Children Teach Us ]]> ست استیونز ‏دیویدویتس اقتصادوجامعه Sat, 12 Nov 2022 05:19:12 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10716/ چطور يک کشور را بفروشيم: کسب‌وکار روبه‌رشدی به نام «برندسازی ملی» https://tarjomaan.com/neveshtar/10708/ سامانت سوبرامانیان، گاردین— لیپتسک همین الان هم بر روی نقشه حضور دارد: همان‌جا، در صفحۀ ۲۳ اطلس جهانی کالینز، منطقه‌ای آرام در جنوب مسکو، با ۱.۲ میلیون جمعیت، که در فاصله‌ای نه‌چندان دور از مرز اوکراین واقع شده است. اما این شهر واقعاً روی نقشه نیست، یعنی در اطلس ذهنیِ محدود ما جایی ندارد، هیچ‌کدام از آشنایان ما برای تعطیلات به آنجا نمی‌روند و نامی از آن در روزنامه‌های اینجا برده نمی‌شود. حتی در خود روسیه هم بعضی‌ها جای دقیقش را نمی‌دانند. در ماه سپتامبر وقتی ناتاشا گرند، در مسیر بازگشت از لیپتسک، از مسکو عبور می‌کرد برای یکی از آشنایان روسی‌اش تعریف می‌کند که از کجا آمده و جواب می‌شنود که «اصلاً نمی‌دانم لیپستک کجاست» و خیلی هم شوخی نمی‌کرد. بعضی از اهالی روسیه هم آنجا را با ویتبسک در کشور بلاروس اشتباه می‌گیرند.ناتاشا گرند هم به همین دلیل به آنجا می‌رفت: تا برندِ آنجا را تعریف کند، تا تصویر آنجا را در اذهان شکل دهد، تا آنجا را بر روی نقشۀ استعاری ذهن آدم‌ها ترسیم کند. ناتاشا و همسرش الکس شرکتی در لندن راه‌انداخته‌اند به نام مؤسسۀ هویت (که به‌اختصار به آن اینستید گفته می‌شود). شرکت آن‌ها با دولت‌های شهرها، مناطق و کشورها همکاری می‌کند. این شرکت برای برندسازی مکان‌ها استراتژی می‌نویسد و اگرچه بخشی از این استراتژی‌ها شامل رنگ‌ولعاب‌دادن به مسائل مرتبط با گردشگری آنجاست -مثل انتخاب یک عبارت (شعار) تبلیغاتی یا طراحی مجموعه‌ای از لوگوهای گرافیکی برای محتواهای چاپی مرتبط با سفر به آنجا- اما آقا و خانم گرند دنبال دستاوردهای عمیق‌تری هستند. آن‌ها باور دارند که می‌توان هویت واقعی یک مکان را بیرون کشید و توجه‌ها را به‌سمت آن جلب کرد. یا لااقل این هویت می‌تواند به دولت‌ها نشان دهد که اهالی آنجا هم شایستۀ احترام بیشتری هستند، باید منابع لازم را به آنجا تخصیص داد و اینکه دولت چطور می‌تواند بهترین تصویر ممکن از آنجا را به دنیا نشان دهد.برندسازی ملی، در قرن ۲۱، به کسب‌وکار پرطرفداری تبدیل شده است و دست‌اندرکاران آن خیلی تلاش کردند تا به دیگران بفهمانند آنچه آن‌ها انجام می‌دهند با فعالیت‌های تبلیغاتی و بازاریابیِ سرراست‌تری که قبل از آن‌ها انجام می‌شده فرق دارد. آگهی‌نویسِ به‌غایت ماهری [سرزمین] موسی در اسرائیل را «ارض موعود» نامید و فروخت؛ اریکِ سرخ تودۀ بزرگی از یخ را «گرینلند» نامید، به این امید که ساکنین بیشتری را به آنجا بکشاند؛ میلتون گلیزر نشان «من نیویورک را دوست دارم»۱ را روی یک تریلیون تی‌شرت چاپ کرد؛ آژانسی تبلیغاتی در لاس‌وگاس شعار «آنچه اینجا اتفاق می‌افتد همین‌جا می‌ماند» را ابداع کرد که تشویق به خطا را به خلاصه‌ترین شکل بیان می‌کند. اما از نظر آقا و خانم گرند همۀ این‌ها صرفاً شعارسازی محسوب می‌شوند. آن‌ها خط کاری خودشان را نوعی روان‌شناسی می‌دانند: خدمات مشاوره برای کشورها، روان‌درمانی برای شهرها. به درون خودت نگاه کن، خودت را کشف کن و جایگاهت را در جهان پیدا کن.آن‌ها در کاری مهارت پیدا کرده‌اند که ممکن است به‌ نظر خیلی‌هایمان جزء موارد دشوار محسوب شود: برندسازی برای شهرها و مناطقی در اتحاد جماهیر شوروی سابق. مشتری آن‌ها ساکن لیپتسک است، در دپارتمان گردشگری و فرهنگ در طبقۀ پنجمِ ساختمانی سرد و بی‌روح در مرکز اداری آن منطقه و در شهری به همان نامِ لیپتسک. رئیس دپارتمان، وادیم وُلکوف، مردی با صورت مستطیلی و بدنی کشیده، به آن‌ها اعتراف کرد و از رابطۀ پیچیده‌اش با لیپتسک گفته است. او اهل همان منطقه است و از شهری به نام گریازی -به معنی «خاک»- آمده و می‌گوید که عاشق آن منطقه است ولی آن را دوست ندارد. زمانی ساکن آمریکا و سرآشپز رستورانی در مینه‌سوتا بوده است، اما در دو سال اقامتش در آمریکا هرگز نتوانسته با اختلاف زمانی آنجا کنار بیاید و دست‌آخر به کشورش برگشته است. او تمایلی به رفتن به خیلی از جاهای دیگر هم ندارد؛ همسرش او را برای تعطیلاتی ۱۱روزه به جزایر رودز برد، اما او آنجا چهار روز بیشتر دوام نیاورد و برگشت. به من گفت که «نمی‌دانستم آنجا چه کار کنم!». این نشان می‌دهد چقدر دلش می‌خواهد در لیپتسک باشد.همان موقع بود که وُلکوف به فکرش زد که لیپتسک نیاز به تغییر و تحول دارد. اوایل امسال، زمانی‌که مسئولان گردشگری منطقه در حال تدارک طیفی از سوغاتی‌های آنجا بودند، متوجه شدند که این سوغاتی‌ها و یادگاری‌ها تصویر منسجمی از منطقه ارائه نمی‌دهند. وُلکوف به آن‌ها گفت که لیپتسک نیازمند جهت‌دهی و نوعی هدفمندشدن است. درواقع آرزو می‌کرد ای‌کاش آنجا بیشتر شبیه وورونِژ بود. وورونژ شهر بزرگ‌تری در همسایگی آنجاست و یکی از آن مکان‌هایی است که مردم همین‌که اسمش را می‌شنوند سریعاً آن را به خاطر می‌آورند. وُلکوف آن موقع گفت‌وگوی فرضی یکی از هموطنانش در خارج از کشور را به زبان انگلیسی تصور کرد:«شما اهل کجایید؟».«من از لیپتسک می‌آیم».«ببخشید؟».«شهری در نزدیکی وورونژ».«آهان، درست است وورونژ را می‌شناسم!».و آقا و خانم گرند از حرف‌هایش یادداشت برمی‌داشتند.اشتیاق دولت‌ها به مشاورانی مثل شرکت اینستید روزبه‌روز بیشتر می‌شود. این سؤال که چه چیزی یک ملت را ملت می‌کند همواره مطرح بوده و گریزی از آن نیست. ملت‌دولت‌های امروزی حول نوعی جوهرۀ ادراکی واحد شکل می‌گیرند، نوعی هویت که یکتا در نظر گرفته می‌شود، حتی اگر این هویتِ یکتا ترکیبی از حقیقت و دروغ و ادغام‌ها و اغراق‌ها باشد.اما از دهۀ ۱۹۹۰، و طی سال‌های پیک داووس، موعظه‌های بلند با موضوع جهانی‌سازی این طرز فکر را کم‌رنگ کرد. در آن دوران، تأکید بر این بود که هر کشور صرفاً دکۀ فروشی در بازارگاه یکپارچۀ این سیاره است نه عصارۀ شاعرانه‌ای از یک جوهرۀ ملیِ غیرقابل‌تفکیک. اینکه می‌توان، و چه‌بسا می‌باید، با کشورها مثل شرکت‌های تجاری رفتار کرد. در عصری که جریان پول، نفوذ و مردم می‌توانستند به هر سویی سرازیر شوند، کشورهایی که سودای این را در سر داشتند که مقصد این نیروها قرار بگیرند مجبور بودند خودشان را، به هر ضرب و زوری که بود، در این بازار بفروشند. حالا دیگر هویتِ ملی،شاید برای اولین‌بار، به‌جای اینکه ملتی را در برابر ملت‌های دیگر متحد کند، می‌بایست سایر ملت‌ها را به داخل [فروشگاه] آن ملت می‌کشاند.در سال‌های اخیر، نتایج حاصل از جهانی‌سازی، یعنی ماهیت مهاجرت و سیال‌بودن سرمایه، باورهای دیرینۀ کشورها دربارۀ هویتشان را متزلزل کرده است و طرز فکر آن‌ها دربارۀ معنای ملت‌دولت را سردرگم کرده است، درست مثل نوجوانی که وارد مدرسه، منطقه یا کشور جدیدی می‌شود -مثلاً از لیپتسک به آمریکا می‌رود- و حس می‌کند مجبور است هویتش را محک بزند، آن را تغییر دهد و از نو بسازد. چه چیزی زمینه‌ساز برگزیت شد؟ آیا چیزی به‌جز عصبانیت مردم از این موضوع که به‌نظرشان نوعی هویت اصیل بریتانیایی داشت -که به‌درستی یا به‌اشتباه آن را به خاطر می‌آوردند- در میان آب‌های کم‌عمق اتحادیۀ اروپا غرق می‌شد؟یکی از پیامدهای این نوع بحران‌های هویت رشد واپس‌گرایانۀ پوپولیسم خون و خاک و پیامد دیگرش هم ظهور پدیدۀ برندسازی ملی بوده است. هر دوی این‌ها دو روی یک سکه‌اند: یکی هویت ملی را تغییرناپذیر معرفی می‌کند و کشف دوبارۀ آن را مقدمه‌ای بر شکوه و عظمت مجدد می‌داند و دیگری هویت ملی را به چشم کالایی می‌بیند که باید شفاف شده و برایش بازاریابی شود. بااین‌حال هر دو، به روش خودشان، به‌دنبال بازیابی یا ساختن نسخه‌ای متمایز از خودِ کشور هستند. اشتیاق برای کمک‌گرفتن از متخصصان برای مدیریت و طرح‌ریزی هویت ملی رو به افزایش است: سایمون انهالت، اولین پیشگام این حوزه، در ۲۰ سال گذشته با بیش از ۵۰ دولت همکاری کرده است. اکنون ۱۳ سال از عمر مجلۀ دانشگاهی برندسازی اماکن و دیپلماسی عمومی که انهالت بنیان‌گذارش است می‌گذرد. انجمن بین‌المللی برندسازی اماکن نیز در سال ۲۰۱۵ تأسیس شد و دومین همایش سالانۀ آن قرار است در دسامبر امسال، طی سه روز، در سوانسی برگزار شود.آقا و خانم گرند، در محدودۀ اتحاد جماهیر شوروی سابق، به شهرها، مناطق و کشورهایی مشاوره داده‌اند که قصد داشتند از گذشتۀ مربوط به شوروی خود فاصله بگیرند، اما نمی‌دانستند چطور باید جایگاه خود را در آینده پیدا کنند. ناتاشا و الکس به همین دلیل -و نیز به‌ این‌ دلیل که به‌ترتیب از بلاروس و روسیه به لندن آمده بودند- بر روی کمپین‌‌هایی برای مسکو، مینسک، ایروان و همچنین برای جمهوری باشقیرستان و سرزمین پریمورسکی کار کردند. وادیم وُلکوف، رئیس دپارتمان گردشگری لیپتسک، هم تحت‌تأثیر فعالیت شرکت آن‌ها برای جمهوری تاتارستان، که درست در همسایگی باشقیرستان واقع شده، قرار گرفته بود. او دنبال کمپین مشابهی برای لیپتسک بود. در همین راستا مناقصه‌ای برگزار شد، شش شرکت درخواست همکاری فرستادند و درنهایت شرکت اینستید برندۀ مناقصه شد. خانوادۀ گرند در ماه سپتامبر امسال -به‌همراه یک پژوهشگر و یک گرافیست- اولین سفر رسمی‌شان را به لیپتسک انجام دادند تا فرایند کشف شخصیت منطقه را آغاز کنند و سپس راهی بیابند تا دوباره آن منطقه را برای ساکنانش روایت کنند.اصطلاح «برند ملت‌ها» اولین‌بار در سال ۱۹۹۸ در مقاله‌های سایمون انهالت دیده شد. او سابقاً در حوزۀ تبلیغات فعالیت می‌کرد، ابتدا در شرکت مک‌کَن اریکسون و بعدها در شرکت آگهی‌نویسی خودش، و در مشاهدات اولیۀ خود متوجه وجود ارتباطی بین برند شرکت‌های روبه‌رشد و کشورهای آن‌ها شد. او مشاهده کرد که موفق‌ترین برندها متعلق به کشورهایی بود که خودشان برندهای موفقی محسوب می‌شدند. در سال ۱۹۹۸، در مجلۀ مدیریت برند، به یک خرده‌فروشی لوازم الکترونیک انگلیسی به نام دیکسِنز اشاره کرد که «برند لوازم الکترونیکی مصرفی خودش را در سال ۱۹۸۲ تحت یک نام ساختگی ژاپنی یعنی سایشو ایجاد کرد، چراکه به‌درستی معتقد بود برند لوازم الکترونیکی انگلیسی چندان اعتماد مشتریان را جلب نخواهد کرد». انهالت با خودش گفت چرا کشورها، مثل شرکت‌ها، نتوانند تصویری را که از آن‌ها دیده می‌شود اصلاح کنند. او می‌نویسد «کشوری مثل برزیل بختی واقعی برای پیوستن به ‘باشگاه’جهان‌اولی‌ها در برندسازی جهانی در قرن ۲۱ دارد».اولین پروژۀ برندسازی ملی انهالت حوالی زمان تغییر هزاره و از سوی دولت کرواسی به او محول شد، زمانی‌که این کشور تلاش می‌کرد عضو اتحادیۀ اروپا شود. در آن دوران، کرواسی نگران این بود که دنیا او را هنوز با درگیری‌های خونین بالکان در دهۀ گذشته به یاد بیاورد. حالا کرواسی دوست دارد دنیا او را به چشم دولتی مردم‌سالار با اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد و با حال‌وهوای مدیترانه‌ایِ امروزی ببیند.این صنعت طی دهۀ ۲۰۰۰ به‌سرعت رشد کرد. متخصص ارتباطات، والی اولینزِ فقید، که مؤسسه‌اش با فولکس واگن، جنرال الکتریک و اورنج همکاری داشت  در اواخر دهۀ ۱۹۹۰ وارد حوزۀ برندسازی اماکن شد. اولینز ساختن هویت ملی به‌شکل مصنوعی را گونه‌ای از «مهندسی اجتماعی» می‌دانست و بر این باور بود که مجموعۀ ابزارها و پیچ‌ومهره‌های مدنظر او می‌تواند ماشینِ برند یک کشور را به‌ سادگیِ برند یک شرکت تنظیم کند. او در سال ۲۰۰۲ می‌نویسد «آدم‌ها شبیه هم‌اند ... و معنای این حرف این است که می‌توان از روش‌ها و فنون یکسانی برای انگیزش، الهام‌بخشی و تغییر افکار آن‌ها استفاده کرد». تعداد انگشت‌شماری شرکت هستند که به‌طور خاص بر برندسازی ملی متمرکز شده‌اند، حال‌آنکه بسیاری از شرکت‌های دیگر -شرکت‌های روابط عمومی، آژانس‌های بازاریابی، مشاوران مدیریت و متخصصان طراحی- هستند که این خدمت جدید را هم لابه‌لای دیگر خدماتشان گنجانده‌اند. یک شرکت، برای فرمول‌بندیِ تصویر یک کشور، ممکن است قراردادی به مبلغ نیم‌ میلیون تا چند میلیون دلار ببندد. مبلغ قرارداد شهرها و مناطق جغرافیایی به‌نسبت کمتر از این مقدار است.ملت‌ها نتوانسته‌اند آن‌طور که باید از این خدمات برندسازی بهره ببرند. تحت چارچوب آموزشی‌ای که بعدها به توافق واشنگتن معروف شد -طرز فکری که ادعا می‌کند کشورهای درحال‌توسعه کافی است خودشان را به دست بازار آزار بسپارند تا به رشدی مطمئن دست پیدا کنند- ملت‌ها تشنۀ سرمایه‌گذاری خارجی شدند و به صرافت افتادند که خودشان را جذاب جلوه دهند. گرجستان، که در گذشته یکی از جمهوری‌های شوروی بود و حالا مشتاق بود که به‌عنوان کشوری باثبات و پررونق دیده شود، کمپین‌های تبلیغاتی‌ای به راه انداخت و خودش را در شاخص‌هایی مثل تاریخچۀ شراب‌سازی یا سادگیِ تشریفات اداری با فرانسه و استرالیا مقایسه می‌کرد و همیشه هم درنهایت «برنده کشوری نبود غیر از  ... گرجستان» (در یکی از این تبلیغات هم، به‌شکلی گیج‌کننده، کشور گرجستان با ایالت جرجیای آمریکا مقایسه شده بود). یا مثلاً آلمان تصمیم گرفت که کشورش به‌عنوان «سرزمین ایده‌ها» دیده شود. جامائیکا، با صدای بلند، کارآفرینان بالقوه‌ای را به‌سوی خودش فراخواند که در جست‌وجوی مأمنی جسور و خلاق بودند. معمر قذافی در سال ۲۰۰۴ شرکت مشاوره‌ای به نام مانیتور گروپ را به خدمت گرفت تا برند کشور لیبی را جلا دهند. آن شرکت به این نتیجه رسید بزرگ‌ترین مشکل لیبی «فقدان روابط عمومی مثبت» است. مانیتور گروپ، طی سند چشم‌انداز دویست‌صفحه‌ای، برنامه‌ای را ارائه کرد که طبق آن تا سال ۲۰۱۹ لیبی به پیشگام عرصۀ رقابت و برابری‌طلبی منطقه تبدیل می‌شد. اما قذافی در سال ۲۰۱۱، تنها هشت سال مانده به زمانی که طبق برنامه‌ریزی‌ها قرار بود کشورش به «عضو سازنده‌تری برای جامعۀ جهانی» تبدیل شود، به‌ دست شورشیان از قدرت خلع شد، تحت تعقیب قرار گرفت و به‌ ضرب گلوله کشته شد.خیلی از کشورها، در این مسیر، درخواست لوگوی سفارشی می‌کنند. خوزه تورس، مدیرعامل شرکت بلوم کنسالتینگ، آژانس مشاورۀ برندسازی ملی در مادرید، گفت که «لااقل در مورد پاراگوئه توانستیم کار را بدون ساختن شعار پیش ببریم». دولت پاراگوئه از این موضوع ناراضی بود که همه کشورش را به چشم ایستگاهی بین‌راهی برای قاچاقچیان می‌بینند و انعطاف‌پذیری اقتصادی این کشور را نادیده می‌گیرند. بنابراین سال گذشته از آژانس بلوم خواست تا تصویر این کشور را از نو بسازد. استراتژی پنج‌سالۀ بلوم پیشنهاداتی در حوزۀ سیاست‌گذاری را شامل می‌شد که قرار بود پاراگوئه را به‌عنوان «کشوری با اقتصادی حاصلخیز» نشان دهد، اما به‌زعم تورس برای انجام این مأموریت داشتنِ یک نشان هم لازم بود: لوگویی شامل یک گل شکوفاشده، متشکل از مربع‌های سبز و آبی، به‌همراه نام این کشور با حروف کوچک. تورس با حالت ناامیدی می‌گوید «همیشه سعی داشتم به‌شان بگویم موضوع چیزی فراتر از یک لوگوست!».معمولاً شهرها و کشورها با یک ایدۀ خاص دربارۀ آنچه مدنظرشان است سراغ شرکت بلوم می‌روند. پاراگوئه هم به‌خوبی می‌دانست که دنبال افزایش صادرات و جذب سرمایۀ بیشتر است. بعضی دولت‌ها هم به‌دنبال افزایش گردشگر هستند؛ بعضی‌ها هم می‌خواهند برای کارکنان یا دانشجویان بااستعداد جذاب باشند. هرکدام از این پروژه‌ها آن‌قدر کیک‌های جذابی هستند که حتی بخشی از یک تکه از آن‌ها هم ارزش دنبال‌کردن دارد. جریان جهانی سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی از ۸۶۵ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۹ به ۱.۵۲ تریلیون دلار در سال ۲۰۱۶ افزایش پیدا کرد. سال گذشته، سهم بخش گردشگری در تولید ناخالص داخلی دنیا ۷.۶ تریلیون دلار بود و این بخش پشتیبانی یک شغل از هر  ۱۱ شغل در اقتصاد جهانی بوده است. در سال ۲۰۲۵، گردشگرانْ تنها ازطریق رزرو پرواز و هتل، نوشیدن کوکتل‌های اسپریتز آپرول در کافه‌های کنار خیابان، خرید بلیت نمایش و کرم‌های ضدآفتاب اضطراری و نمک‌دان و فلفل‌دان‌هایی که جملۀ «تحفه‌ای از شهر بلکپول» روی آن نقش بسته است ۱۱.۴ تریلیون دلار درآمد ایجاد خواهند کرد.حتی اهداف انتزاعی‌تر برندسازی مکان‌ها هم منافع مادی در پی دارد. رابرت گاورز، دانشمندی از شهر آنتوِرپ و ویراستار مجلۀ برندسازی اماکن و دیپلماسی عمومی، شهر لاهه را برایمان مثال می‌زند، شهری که در سال ۱۹۴۵ به‌عنوان مقر دیوان بین‌المللی دادگستری انتخاب شد. به‌نوعی می‌توان گفت سازمان ملل با این کارش باعث شد تا این شهر تداعی‌کنندۀ صلح و امنیت باشد و یک دهۀ پیش بود که لاهه تصمیم گرفت تا از این مزیت استفاده کند.گاورز، که مشاور استراتژی شهر لاهه بود، می‌گوید «از آن زمان به بعد آن‌ها هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام دادند تا مُهر تأییدی بر جایگاهشان به‌عنوان شهر صلح و عدالت بزنند». تقویم رویدادهای سالانۀ لاهه طوری تنظیم شده است که هر سال برای یک سازمان غیرانتفاعیِ دیگر کمک مالی جذب کند. این شهر از سال ۲۰۱۴ جشنواره‌ای به نام «صلح عادلانه» را در ماه سپتامبر برگزار می‌کند. مقامات لاهه فعالانه از سازمان‌ها می‌خواهند تا به شهرشان نقل مکان کنند: دیوان کیفری بین‌المللی اولین مکان دائمی‌اش را دو سال پیش در این شهر به دست آورد. حتی فضای ابتداییِ استارتاپ محلی در آن شهر به‌آرامی به‌سمت حوزۀ امنیت آنلاین گرایش پیدا کرد.برنامه‌شان کاملاً جواب داده و حالا دیگر اگر هر گروهی بخواهند بابت هر نوع گردهمایی یا رویدادی با موضوع عدالت یا امنیت دور هم جمع شوند مقصدی بهتر از لاهه به فکرشان نمی‌رسد. در سال گذشته، این شهرِ نیم‌میلیونی، میزبان ۱۳۵ همایش بین‌المللی بود و از این لحاظ، نسبت به سال ۲۰۱۵، ۵۰ درصد رشد داشته است؛ هر همایش به‌طور متوسط چهار روز طول می‌کشد و ۲۷۹ نفر مخاطب جذب می‌کند که هرکدامشان در طول مدت بازدیدشان از این شهر ۱۲۰۰ یورو پول خرج می‌کنند.اشتیاق جنون‌آمیزی که برای برندسازی مکان وجود دارد، گذشته از انگیزه‌های تجاری، خبر از وجود سردرگمی‌های عمیق‌تری می‌دهد. امروزه هرکدام از کشورها، مناطق و شهرها به این نتیجه می‌رسند که، در بازار وسیع و پرزرق‌وبرقی به نام اقتصاد جهانی، باید با دیگران رقابت کنند. بعضی مکان‌ها پیش‌ازاین هرگز این نقش را به‌درستی ایفا نکرده‌اند، بعضی‌ها هم آن‌قدر ید طولایی در ایفای این نقش دارند که عادت ندارند کسی در این زمینه آن‌ها را به چالش بکشد. هر مکان، برای اینکه توجه‌ها را به خودش جلب کند، باید متمایز باشد و منحصربه‌فرد دیده شود. اما، وقتی فرهنگ واحد و یکسانی -فرهنگ حاکم بر همان بازار جهانی- همه‌جا را در بر گرفته باشد، رسیدن به این هدف کار آسانی نخواهد بود. اقتصاد جهانی اثبات کرده که می‌تواند گاهی عمیقاً ناخوشایند باشد و مهاجرت نیروی کار، خواه از نوع رفتن از مکانی باشد خواه از نوع آمدن به آنجا، می‌تواند بافت آن مکان را تغییر دهد و پیش‌فرض‌های موجود دربارۀ هویت جمعی آن مکان را نقش بر آب کند.همۀ این‌ها به افراد حس ناامنی می‌دهد و بهانه را برای انواع مختلفی از ملی‌گرایی فراهم می‌کند. پیروزی عوام‌فریب‌ها در انتخابات‌ها، ایجاد شکاف در عقاید سیاسی، اشتیاق‌ها برای خارج‌شدن از اتحادیه‌های چندجانبه و شورش‌های عوام‌پسند همگی به‌ دست کسانی به راه افتاده است که روی این عدم‌قطعیت‌های جدید دربارۀ ملیت سرمایه‌گذاری کرده‌اند.کاری که ناتاشا گرند انجام می‌دهد نیازمند حجم قابل‌توجهی مذاکره است و خوشبختانه او در این مورد خیلی خوب است. او استعداد کمیابی دارد در اینکه موقع حرف‌زدنْ جذاب و موقع شنیدنْ مجذوب دیده شود. او در لیپتسک، و در خلال مصاحبه با وُلکوف، منتظر می‌مانْد تا مطمئن شود جواب وُلکوف منعقد شده است و برای محکم‌کاری چند لحظه سکوت هم به آن اضافه می‌کرد و بعد سؤال بعدی‌اش را مطرح می‌کرد.زندگی ناتاشا گرند کاملاً میان مینسک و بریتانیا تقسیم شده است. او در مینسک و در دوران تحولات خشنِ آنجا بزرگ شد و ۱۳ سال داشت که فروپاشی شوروی اتفاق افتاد و بلاروس به‌ ملتی مستقل تبدیل شد. او می‌گوید «یادم می‌آید پدر و مادرم از این اتفاق هیجان‌زده بودند و حس می‌کردند واقعه‌ای بزرگ و تاریخی به وقوع پیوسته است». او از گوشه و کنار می‌شنید که مردم می‌گفتند قرن‌ها پیش از اینکه بلاروس به شوروی ملحق شود نگاه این کشور به غرب بود و خود را درگیر امور اروپا کرده بود؛ می‌گفتند حالا فرصتی دست داده تا آن رابطه دوباره احیا شود.اما اوضاع طور دیگری پیش رفت. بلاروس در اولین انتخابات، در سال ۱۹۹۴، آپاراچیک۲ سابقی به نام الکساندر لوکاشنکو را به ریاست جمهوری انتخاب کرد، کسی که از همان موقع نقشه چیده بود تا در قدرت باقی بماند. گرند می‌گوید احساس مردم بلاروس بعد از انتخاب‌شدن لوکاشنکو را می‌توان با احساس مردم آمریکا بعد از پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات مقایسه کرد. گرند و خانواده‌اش درحال برگشتن از حومۀ شهر به مینسک بودند که خبر پیروزی لوکاشنکو را از رادیو شنیدند. «پدرم بلافاصله زد کنار و ما شاید پنج یا دَه دقیقه بدون اینکه چیزی بگوییم در ماشین نشستیم و فقط سعی کردیم خبر را کمی هضم کنیم».شواهد دیگری هم وجود داشت که نشان می‌داد مردم هنوز برای پیوستنِ بدون ترس به آیندۀ پس از شوروی آماده نیستند. بلاروس، بلافاصله پس از استقلال، اعلام کرد که زبان بلاروسی، پس از سال‌ها سرکوب، مجدداً زبان رسمی جمهوری جدید بلاروس خواهد بود، اما این زبان حالا دیگر آن‌قدر برای مردم ناآشنا شده بود که آن را پس زدند. نتایج همه‌پرسی نشان داد که ۸۷ درصد از رأی‌دهندگان خواهان این هستند که زبان روسی هم هم‌تراز بلاروسی به‌رسمیت شناخته شود و همین نسبت از رأی‌دهندگان نیز به نشان ملی جدیدی برای بلاروس رأی دادند که بسیار شبیه نشان قبلی بلاروس در دوران شوروی بود. به‌این‌ترتیب نشان پاهونیا، نماد سنتی بلاروس که شوالیه‌ای را سوار بر اسب نشان می‌داد و از زمان استقلال به‌عنوان نشان ملی انتخاب شده بود، پس از چهار سال کنار گذاشته شد. آن موقع گرند دانشجوی رشتۀ دیپلماسی بود و دانشگاهشان نزدیک یکی از ساختمان‌های دولتی قرار داشت. یک روز دید که دارند نشان ملی روی سردر ساختمان را تعویض می‌کنند. او و هم‌کلاسی‌هایش شاهد پایین‌آمدن نماد پاهونیا و بالارفتن نماد نوشوروی۳ بودند. یکی از دوستانش به گریه افتاد.معضلات هویت ملی تأثیر خودش را بر گرند بر جای گذاشت. مسئله تنها این نبود که روحیۀ ملت بلاروس دگرگون شده بود، بلکه مشکل اینجا بود که او از درک ماهیت واقعیِ این روحیۀ ملی جدید عاجز بود. او در رسالۀ دکتری‌اش در دانشکدۀ اقتصاد لندن کوشید تا، لااقل به خودش، توضیح دهد که چرا ملت بلاروس ماندن در قیدوبندهای به‌جای‌مانده از شوروی را انتخاب کرد. «استاد راهنمایم به من گفت ‘رساله‌ات را با خشم نوشته‌ای’». او چندسالی به‌عنوان تحلیلگر ریسک‌های سیاسی فعالیت کرد و کارش ارزیابی عدم‌قطعیت‌ها و بازار کشورهایی بود که شرکت‌ها قصد سرمایه‌گذاری در آن‌ها را داشتند. بعدها او در سمیناری با الکس ملاقات کرد. الکس آن‌موقع، قبل از اینکه برای گذراندن دورۀ اِم‌بی‌اِی به بریتانیا برود، در مسکو وکیل فدراسیون‌های ورزشی بود. ناتاشا می‌گوید «ما همیشه با هم دربارۀ این‌جور چیزها صحبت می‌کردیم: اینکه مردم چطور به چیزی تعلق‌خاطر پیدا می‌کنند؟ اصلاً چرا این تعلق‌خاطر ایجاد می‌شود؟ تصویر مردم از یک کشور چطور شکل می‌گیرد؟». «من بیشتر به این موضوع علاقه داشتم که چه می‌شود که مردم احساس می‌کنند دلشان می‌خواهد به یک دولت تعلق‌خاطر داشته باشند؟ و او هم دوست داشت بداند تصویر کشورها از بیرون چطور شکل می‌گیرد؟». این زوج در سال ۲۰۰۸ شرکت اینستید را ثبت کردند و خیلی طول نکشید که اولین مأموریت به آن‌ها محول شد: برندسازی برای شهر زادگاهش مینسک.الکس گرند در اولین روز حضورش در لیپتسک مردی را می‌بیند با پوتین‌های مشکیِ پاره و گرمکن ورزشی آبی و مشکی که روی پلکان یک ساختمان متروکه نشسته است. مرد از او سیگار می‌خواهد اما او همراه ندارد. بعد الکس از آن مرد می‌پرسد در لیپتسک چه چیزهایی برای دیدن وجود دارد.مرد با ناامیدی جواب می‌دهد «هیچ‌چیز».لیپتسک، شهری با نیم‌ میلیون نفر جمعیت که تا چشم کار می‌کند با زمین‌های کشاورزی احاطه شده است، مکانی عبوس و بی‌روح است. مجتمع‌های آپارتمانیِ بازمانده از دوران شوروی کثیف و پوسته‌پوسته ‌شده‌اند و برج‌های جدیدتر به سبک عمومی «اربن شاب»۴ و با پنجره‌های کشویی و بالکن‌های بی‌کیفیت ساخته شده‌اند و نمای این ساختمان‌ها با دستگاه‌های تهویۀ مطبوع و بشقاب‌های ماهواره پوشانده شده است. میدان‌ها و حاشیۀ خیابان‌ها گل‌کاری شده اما به‌خوبی به آن رسیدگی نشده است. فواره‌های معروف پارک وِرکنی انصافاً باشکوه است، اما پارک نیژنی در همان نزدیکی از علف پر شده است. لیپتسک، به‌عنوان شهر کوچکی با فضاهای وسیع خالی و بدون روشنایی در محدودۀ شهری، حسی از رشد بی‌رویه را به بیننده منتقل می‌کند.درست در خارج از شهر، ستونی سنگی قرار دارد که تاریخ تأسیس شهر را نشان می‌دهد: ۱۷۰۳، زمانی‌که پتر کبیر دستور ساخت یک کارخانۀ ریخته‌گری را در نزدیکی یک معدن سنگ فلز صادر کرد. نوادۀ امروزیِ آن کارخانه که گروه فولاد نوولیپتسک نام دارد در سال ۱۹۳۱ تأسیس شده است و تا همین اواخر سودآورترین تولیدکنندۀ فولاد در جهان بود و هنوز هم در نوع خودش بزرگ‌ترین در روسیه محسوب می‌شود و ۲۹ هزار نفر در کارخانۀ اصلی‌اش در لیپتسک مشغول به کار هستند. به‌ نظر می‌رسد، در غیاب هر چیز دیگری، این کارخانۀ فولاد است که این منطقه را در کنار هم نگه داشته است. استان لیپتسک، که نقش واحد اداری منطقه را داشت، طی حکمی در سال ۱۹۵۴ و از ترکیب پنج استان دیگر تشکیل شد. جدیدبودن نسبی این استانِ چندتکه باعث رنجش مقامات منطقه شده است، چراکه به‌ نظر آن‌ها استان لیپتسک باید دارای هویت مستقلی باشد. وادیم وُلکوف می‌گوید هنوز هم به آنجا نرسیده‌ایم که بعد از صحبت با یک نفر بتوانی بگویی «این آدم یک لیپتسکی است».خانوادۀ گرند، برای هویت‌بخشی به یک مکان، چندین کسب‌وکار و پیشۀ مختلف را به خدمت می‌گیرند. در ساده‌ترین حالت، آن‌ها شبیه گردشگران غیرعادی و سخت‌کوش دیده می‌شوند. تیم آن‌ها در همان چند روزی که در استان لیپتسک بودند از نیم‌دوجین شهر بازدید کردند، هم به سراغ مکان‌های شناخته‌شده -مثل کلیسای جامع آبی آسمانی زادونسک با گنبد طلایی- رفتند و هم سراغ مکان‌های ناشناخته‌ای مثل کارگاه پنیرسازی در کاپلیگین، موزه‌ای واقع در خانۀ آهنگساز اهل شوروی، تیخون خرینیکوف، در یِلِتس و منطقۀ حفاظت‌شدۀ کوچکی برای شاهین‌ها در وسط ناکجاآباد. هیچ موزه‌ای را از قلم نینداختند. در غذاخوردن هم نهایت دقت را به خرج دادند و رستوران‌ها و غذاهای محلی را انتخاب می‌کردند. از تمام مجسمه‌ها، میدان‌ها و گرافیتی‌ها عکس می‌انداختند. شش دانگ حواسشان جمع بود که از هرچیزی که می‌دیدند عصارۀ معنای فرهنگی‌اش را استخراج کنند، انگار که دو نشانه‌شناس در تعطیلات باشند. آن‌ها وجب‌به‌وجب لیپتسک را به‌صورت هدفمند پایش کردند: معماری، طراحی منوها و هنر موجود در گالری‌ها. یک‌بار ناتاشا گرند به من سقلمه زد تا توجهم را به خانمی که شبیه ریبا مک‌انتایر بود جلب کند: «حتی مدل موی این خانم هم به‌نوعی معنی‌دار است». آن خانم یکی از کارکنان فرودگاه لیپتسک بود و تازه ۱۵ ثانیه از پیاده‌شدنمان از هواپیما می‌گذشت.روزهایشان پر از گفت‌وگو بود و مصاحبه‌هایشان گاهی ساعت‌ها طول می‌کشید. تبعاً بخشی از گفت‌وگوهایشان با مقامات دولتی بود، اما علاوه‌برآن با تاریخ‌دان‌ها، متصدیان موزه، رستوران‌دارها، عکاسان و هنرمندان هم ملاقات می‌کردند. یک روز عصر، ۳۰ دقیقه با خانمی صحبت کردند که کارش توربافی بود. در بعدازظهر دیگری هم به دانشگاه فنی دولتی لیپتسک رفتند و در آنجا با کلاسی متشکل از ۱۵ دانشجو راجع‌به منطقه و تمایل کلی‌شان به ترک آنجا صحبت کردند. دانشجویان می‌گفتند در لیپتسک خیلی کاری برای انجام‌دادن وجود ندارد. یکی از دانشجوها به سنت‌پترزبورگ اشاره کرد و گفت: به آنجا می‌شود گفت شهر.الکس در دانشگاه تعدادی سؤال تداعی لغات از دانشجویان پرسید. «اولین چیزی را که با شنیدن هرکدام از این کلمات به ذهنتان می‌آید بگویید: لیپتسک؟ مسکو؟ لندن؟ پوتین؟». آن‌ها کلی از این‌جور سؤالات دارند و مثل روانکاوهای حرفه‌ای آن‌ها را مطرح می‌کنند. اگر شهر شما یک خودرو بود چه‌ نوع خودرویی بود؟ اگر انسان بود شغلش چه بود؟ لطیفۀ لیپتسکی موردعلاقۀ شما کدام است؟ الکس گرند، در دفتر دپارتمان گردشگری، یک برگ کاغذ سفید بیرون آورد و از وُلکوف خواست تا یک خانه بکشد. وُلکوف مانده بود چه کار کند. گفت «لطفاً روی من آزمایش اجرا نکن!» و بعد کاغذ را هل داد آن‌سوی میز. «خودت بکش. یک مستطیل بکش با یک سقف بالای آن».اوضاع در لیپتسک به‌سختی پیش می‌رفت. تعداد کمی از مصاحبه‌شوندگان حاضر می‌شدند فکر کنند. یکی از تاریخ‌دان‌های محلی هم این موضوع را تأیید کرد: «لیپتسک چهرۀ مبهم و بی‌ثباتی دارد». نقش نشانگرهای قدیمیِ هویت -مثل کلیسا و کارخانۀ فولاد- در زندگی مردم کم‌رنگ شده بود و چیز جدیدی هم جایگزین آن‌ها نشده بود. گاهی به‌ نظر می‌آمد حتی ساکنان آنجا هم به‌روشنی نمی‌دانستند چه چیزی لیپتسک را لیپتسک کرده است. ناتاشا و الکس متوجه شدند وقتی گروه موسیقی اسکورپیونز در سال ۲۰۰۸ برای اجرا به آنجا رفته با استقبال ضعیف مخاطبان مواجه شده و خیلی از مردم، با این تصور که این گروه آماتوری است که آهنگ‌های گروه اسکورپیونز را اجرا می‌کند، در کنسرت آن‌ها حاضر نشدند. آن‌ها مطمئن بودند که امکان ندارد گروه اسکورپیونزِ واقعی به شهر آن‌ها آمده باشد.آن‌ها از بین تمام پروژه‌هایی که اجرا کردند به پروژۀ تاتارستان افتخار می‌کنند، پروژه‌ای که باعث افزایش شهرتشان بین مسئولان دولت‌های منطقه‌ای روسیه شد. دولت تاتارستان، که یک جمهوری با حدود چهار میلیون جمعیت در جنوب غربی روسیه است، به این نتیجه رسید که، چه در مسکو و چه در کشورهای خارجی، آن‌طور که باید و شاید کسی آنجا را نمی‌شناسد. پس در سال ۲۰۱۳ طرحی را برای معرفی میراث آنجا به دیگران آغاز کردند.وقتی دولت تاتارستان شرکت اینستید را برای این منظور به خدمت گرفت صرفاً از آن‌ها انتظار داشت کتاب قطوری شامل تصاویر گلاسه و متن دربارۀ آثار موجود در موزه‌های تاتارستان تحویل بدهند. اما آقا و خانم گرند دید محدود آن‌ها را گسترش دادند. آن‌ها در بررسی‌هایشان به دورۀ پادشاهان بلغار رسیدند که از قرن هفتم تا سیزدهم در آن منطقه حکمرانی می‌کردند و مجموعه‌ای از نگرش‌ها و ارزش‌هایی را استخراج کردند که از آن زمان تا روزگار مدرن در تاتارستان دست‌نخورده باقی‌مانده بود. آن‌ها به این جمع‌بندی رسیدند که مردم تاتارستان انسان‌هایی کمال‌گرا بوده‌اند، مهارت‌ها و پیشه‌وری‌شان را پیوسته در طول زمان تقویت کرده و صیقل داده‌اند، اهل رقابت بوده‌اند و عمل‌گرایی را ارزش می‌دانستند. آن‌ها همچنین نسبت به گذشتۀ خودشان احساس خسران می‌کنند و نیز برای مادیات ارزش بیشتری قائل‌اند تا امور معنوی و ناملموس.خروجی‌های چنین پژوهشی -درس‌هایی از تاریخ قرون‌وسطا یا لفاظی دربارۀ «استادی»، «قاطعیت» و «سرعت» مردم- ممکن است بی‌ساختار یا حتی ساختگی به‌ نظر برسند، اما الکس گرند می‌گوید این موارد اتفاقاً می‌تواند به بعضی از ابتکارات تاتارستانی‌ها ساختار بدهد. مدارس و دانشگاه‌ها این نشانه‌ها را در سرفصل‌های درسی‌شان گنجاندند و معماران آن‌ها را تبدیل به نقشه کردند. مقامات دولتی در گزارش‌های سالانۀ خود بخش‌هایی را به ارزش‌های ارج‌نهاده‌شده در این کمپین اختصاص دادند. بخش گردشگری، که تا پیش‌ازآن هرگز به‌ گرمیِ بخش صنعت تشویق نشده بود، توانست مقداری توجه دولت را جلب کند: وزارتخانۀ اختصاصی برایش تأسیس شد، بودجه‌اش افزایش پیدا کرد و وضع آموزش در این حوزه بهتر شد. حتی یکی از تولیدکنندگان خصوصی کامیون، به نام کاماز، برای توصیف محصولاتش از اصطلاح استحکام تاتارستانی مربوط به کمپین شرکت اینستید استفاده کرد. از نظر ناتاشا و الکس، تاتارستان نشان داد که فعالیت آن‌ها بر روی هویت کشورها چه نتایجی می‌تواند داشته باشد: شکل‌دهی بودجه و اولویت‌های دولت و نفوذ به آگاهی مردم عادی.موضوع دیگری که نقش اساسی در این کمپین داشت باور قوی تاتارستان به توانایی هویت قدیمی ملی بود. تاتارهای منطقه، که حدود ۵۵ درصد جمعیت را تشکیل می‌دهند، مسلمان هستند و اسلاوها هم ۴۰ درصد جمعیت هستند و مسیحی ارتدکس‌اند. یکی از مسئولین به الکس گفته بود که این دو جامعه مثل آب و روغن‌اند، یعنی با هم کنار می‌آیند اما به‌ندرت با هم مخلوط می‌شوند. اما ناآرامی‌ها کم‌کم داشت آغاز می‌شد. در سال شروع کمپین، تعدادی از کلیساهای منطقه هدف حملات آتش‌افروزی قرار گرفت. یکی از امام جماعت‌های جوان نگرانی‌اش از رادیکال‌شدن شرایط را محرمانه به گوش اینستید رساند و گفت که چطور بعضی از واعظ‌های محلی به خاورمیانه می‌روند و با نسخۀ خشن‌تری از اسلام به منطقه برمی‌گردند. رهبران تاتارستان فقط به دنبال صیقل‌دادن هویت ملی از جنبۀ بیرونی نبودند، بلکه هدف دیگرشان تأثیرگذاری بر داخل بود تا از این طریق بتوانند گسست‌های بالقوه خطرناک مذهبی و نژادی را هم برطرف کنند. این کار بلندپروازانه‌ترین و، درعین‌حال، پرخطرترین شکل از اسطوره‌سازی ملی محسوب می‌شد: اینکه به مردم یادآوری کنید، یا حتی شاید برای اولین‌بار به آن‌ها توضیح دهید، که چه چیزی آن‌ها را با هم متحد کرده و چرا آن‌ها به یکدیگر تعلق دارند.تغییر و دگرگونی یک کشور زمان‌برتر و آهسته‌تر از تغییر یک محصول یا شرکت است و به‌همین‌دلیل هنوز خیلی زود است که بگوییم هرکدام از این جهت‌گیری‌های مجددِ بالابه‌پایین در حوزۀ هویت به‌شکل معنی‌داری جاافتاده است یا نه. بااین‌حال، شکست‌ها خودشان را به‌سرعت نشان خواهند داد. خوزه تورس می‌گوید «اکثر استراتژی‌های برندسازی ملی شکست می‌خورد، بدجور هم شکست می‌خورد. شکست می‌خورد چون اساساً دولت‌ها ظرفیت مدیریت چنین استراتژی‌هایی را ندارند». حساب‌وکتاب‌های سیاسی وارد کار می‌شود یا دولت جدیدی روی کار می‌آید که طرز فکر قبلی‌ها را قبول ندارد و یا اینکه سرمایه‌گذاری‌ها بر مبنای تبلیغات سطحی استوار می‌شود. شهروندان هم ممکن است با کمپینی ارتباط برقرار نکنند یا حتی در مقابل آن دست به شورش بزنند. رابرت گاورز به یاد می‌آورَد که وقتی لاهه خودش را به‌عنوان شهر صلح و عدالت به دنیا عرضه کرد، آژانس‌های گردشگری از اینکه این برند جدید سواحل زیبای منطقه را نادیده گرفته است به خشم آمده بودند. تازه لاهه یکی از موارد نادری است که در آن استراتژی برندسازی ملی به اهداف محدود خودش دست پیدا می‌کند، چراکه این شهر بر روی همان تصویر قدرتمندی که از قبل وجود داشت کار کرده بود. به گفتۀ گاورز «مثال‌های زیادی به خاطر ندارم که در آن برندسازی ملی خیلی موفق بوده باشد».اینجا بود که پرسیدم اگر این کار جواب نمی‌دهد، چرا باید ادامه‌اش دهیم؟گاورز جواب داد چون این رشته جوان است و هنوز جا برای بهترشدن دارد. «چالش بسیار بسیار بزرگی است اما همچنان باید به تلاشمان ادامه دهیم، چون کار  مهمی است».سایمون انهالت، کسی که اولین مسیرها را در این حوزه هموار کرده، انتقادهای بی‌رحمانه‌ای را متوجه اکثر بازیگران این عرصه می‌داند، یعنی همان شرکت‌های روابط‌عمومی و آژانس‌های تبلیغاتی‌ای که بین یک کشور و یک مشتری مثل کوکاکولا تفاوتی قائل نمی‌شوند. انهالت، در اواخر دهۀ ۱۹۹۰، برندسازی مکان‌ها را به همان روش تبلیغ‌کنندگان و بازاریابانِ شرکتی قاب‌بندی می‌کرد. او یک‌بار به نیویورک تایمز گفته بود «بازاریابی یکی از مهم‌ترین مواردی است که کشورهای ثروتمند را ثروتمند کرده است». اما حالا او به بازاریابی به دیدۀ تحقیر نگاه می‌کند. او در کارهای اخیرش بسیار کم روی ارتباطات و برندسازی تمرکز می‌کند و بیشترِ تمرکزش را روی موضوعی انتزاعی به نام تأثیر مثبت آن کشور بر جهان قرار می‌دهد. او مکزیک را برایم مثال زد که رئیس‌جمهورش، فلیپه کالدرون، در سال ۲۰۱۰ از انهالت به‌عنوان استراتژیست دعوت به همکاری کرد.انهالت چندین بار به مکزیک سفر کرد و، مثل کاری که ناتاشا و الکس گرند در لیپتسک انجام دادند، با تاریخ‌دان‌ها، فیلم‌سازان، روزنامه‌نگاران و افراد دانشگاهی مصاحبه کرد. سرانجام به این نتیجه رسید که مکزیک از معضل عزت‌نفس پایین رنج می‌برد. «این کشور ۳۰۰ سال اخیر را صرف نگاه به درون و تلاش برای ساخت جامعه و ساختن خود کرده است و همۀ این کارها را در همسایگی قوی‌ترین ملت روی زمین انجام داده است». دنیا هم مکزیک را به چشم قربانی می‌دید، قربانی تجارت مواد مخدر، بلایای طبیعی و فقر. اما انهالت متوجه شد، در گذشته، این کشور روحیۀ بالایی داشته و از خودش جُربزه نشان داده است. «اگر با هرکسی در سازمان بهداشت جهانی صحبت کنید نحوۀ مدیریت مکزیک در ماجرای شیوع آنفولانزای خوکی [در سال ۲۰۰۹] را به‌عنوان معیار طلایی مدیریت همه‌گیری‌ها به شما معرفی خواهد کرد». انهالت به دولت مکزیک توصیه کرد که «باید در سایر موارد هم این رهبری ظریف را از خود نشان دهد». برای مثال، در حوزه‌هایی مثل تغییرات اقلیمی، اجلاس‌های بیشتری همچون همایش کانکون در نوامبر ۲۰۱۰ برگزار کند و ملت‌های دیگر را متقاعد کند که گرمایش جهانی را به چشم مشکلی مشترک و فوری ببینند. برای این کار باید آنچه را در ذهن دارند با صدای بلندتر و مطمئن‌تر بیان کنند.گفتم اینکه به دولتی بگوییم «فقط حکمرانی‌ات را خوب انجام بده» شبیه یک‌جور توصیۀ کلی است و انهالت هم با حرفم موافق بود. کشوری که می‌خواهد شهرتش تغییر کند ناگزیر باید نحوۀ مدیریتش را تغییر دهد. انهالت فکر می‌کند کشوری که تصویر مناسبی نزد دیگران دارد همان کاری را که برای مردمش انجام می‌دهد، در مقیاس بزرگ‌تر، برای کل بشریت انجام می‌دهد. این فکر او را بر آن داشت تا شاخص کشور خوب را راه‌اندازی کند، شاخصی که کشورها را بر اساس «خوب‌بودنشان» برای دنیا رتبه‌بندی می‌کند (درحال‌حاضر سوئد رتبۀ اول را دارد، هرچند که بعضی از معیارهای مورداستفاده هنوز محل مناقشه‌اند. شاخص کشور خوب برای سنجش مشارکت فرهنگی یک کشور -زیرمعیاری که کشور بلژیک در آن رتبۀ اول را دارد- به‌ازای پرداخت‌های معوق کشورها به یونسکو از آن‌ها امتیاز کم می‌کند).انهالت، گذشته از بحث شاخص‌ها، از «بازاری‌سازی همه‌چیز» در نئولیبرالیسم و عواقب آن ابراز تأسف می‌کند، اینکه «کشورها مجبورند طوری رفتار کنند که گویی چیزی بیشتر از کالایی در بازار نیستند». به‌ نظر می‌رسد او از ساختنِ اصطلاح «برند ملت» پشیمان است، چون می‌بیند که این مفهوم حالا به «برندسازی ملی» تبدیل شده: مجموعه‌ای از اقدامات بدبینانه و سوگیرانه و دریغ از ذره‌ای اصلاحات واقعی. او می‌گوید «موضوع ناراحت‌کننده دربارۀ این دروغِ موسوم به برندسازی ملی این است که کشورهای زیادی را تشویق به انجام این کار می‌کند، درحالی‌که واقعاً از پسِ هزینه‌های آن برنمی‌آیند، همچنین باعث می‌شود حجم مخربی از پول صرف برنامه‌های پروپاگاندای بی‌حاصل شود. تنها کسانی که از این ماجرا سود می‌برند همان آژانس‌های روابط‌عمومی هستند که بویی از انسانیت نبرده‌اند».وقتی می‌گوییم «پروپاگاندا» بیجا نگفته‌ایم. این‌همه عجله و اشتیاق برای پرداختن به موضوع هویت ملی و عوامل پیوند به سرزمین، خیلی اوقات، پیش‌درآمدی بوده برای دوره‌هایی از سرکوب؛ وقتی کشوری بی‌وقفه معیارهایی برای تعلق افراد به سرزمین تعریف می‌کند، درواقع، دارد شرایط عدم‌تعلق به سرزمین را نیز تعریف می‌کند. بعد از اینکه دولت آمریکا در سال ۲۰۰۲ یکی از مدیران اجرایی مَدیسن اَوِنیو۵ را انتخاب کرد تا دستی به سر و روی برند یواِس‌اِی۶در خارج از مرزها بکشد، نائومی کلاین می‌نویسد «تنوع و مباحثه نیروهای حیاتی برای آزادی‌اند و نیز دشمنان برندسازی. برندهای قدرتمند قابل‌پیش‌بینی و منظم‌اند، اما مردم‌سالاری، اگر نگوییم مطلقاً سرکش، به‌هم‌ریخته و متمرّد است». پس رنگ‌ولعاب‌دادن به برند یک کشور «نه‌تنها بی‌فایده، بلکه خطرناک است».مشکل بعدی جهت جریان برندسازی است. اینکه آژانس‌هایی در نیویورک، مادرید، لندن و پاریس برای دولت‌هایی در آسیا، آفریقا، اروپای شرقی و آمریکای لاتین نسخه می‌پیچند که چطور می‌توانند خودشان را بهتر معرفی کنند چارچوبی است که به‌سادگی می‌تواند به مسیر امپریالیسم فرهنگی کشیده شود. این عدم‌توازن می‌تواند هم متخصصان برندسازی و هم مشتریان آن‌ها را به بیراهه بکشاند. ناتاشا گرند در لیپتسک با یک متصدی گردشگری تماس می‌گیرد تا ببیند اوضاع چطور پیش می‌رود، اما وقتی او متوجه می‌شود که ناتاشا اهل روسیه نیست با کنایه جواب می‌دهد «چرا باید به شما اطلاعات بدهم؟ از کجا معلوم جاسوس نباشی؟».خودِ مفهوم شخصیت ملی یا منطقه‌ای -اینکه مردم هند با مردم پاکستان یا مردم لیپتسک با مردم ورونژ تاحدی با هم تفاوت دارند، درحالی‌که مرزی که آن‌ها را از هم جدا کرده تنها چنددهه قدمت دارد- مسئلۀ بسیار پیچیده‌ای است. بااین‌حال انگیزۀ صاحبان قدرت -کلیسا، پادشاهان و دولت‌ها- برای تعریف و دست‌کاری این نوع شخصیت موضوع جدیدی نیست. ارنست رنانِ فیلسوف در سال ۱۹۸۲ گفته بود که ملت «همبستگی بزرگ است» و وجودش «همه‌پرسی هرروزه». هر ملتی نیاز دارد خیلی چیزها را دربارۀ خودش به‌خاطر بسپارد -و نیز فراموش کند- ولی ما تمایل داریم که این فرایندِ بسیار مستمر و معمول را نادیده بگیریم. متخصص علوم‌سیاسی، بندیکت اندرسن، این فرایندِ ساختن و دوباره ساختن را امری تصوری می‌دانست. او معتقد بود، از زمان پیوند سرمایه‌داری و صنعت چاپ، نخبگان جامعه شروع کردند به تصور و خلق هویت ملی، بنابراین گفت‌وگو دربارۀ هویت به‌اندازۀ مفهوم‌پردازی دربارۀ آن اهمیت داشت. این امر زمانی ازطریق روزنامه و کتاب اتفاق می‌افتاد و حالا، با سرعتی بسیار دیوانه‌وارتر، در بنرهای تبلیغاتی صفحات اینترنتی، اجلاس‌های بین‌المللی، تورهای سرمایه‌گذاری و نیز در قالب گمارش محصول در فیلم‌های سینمایی رخ می‌دهد. اینکه این عمل طبیعی است یا ساختگی به این بر می‌گردد که خودِ آن ملت‌دولت طبیعی باشد یا ساختگی.سرچشمۀ این حجم از نگرانی دربارۀ هویت برمی‌گردد به این وحشتِ سیاسی که نکند ملت ما دارد جایگاهش، به‌عنوان حیاتی‌ترین بخش از امور جهانی، را از دست می‌دهد. خیلی هم به این موضوع اشاره می‌شود. ترامپ پیروز انتخابات شد، چون به این توهم و بدبینی دامن زد که آمریکا، که فرض می‌شود زمانی دارای عظمت بوده، حالا در برابر منافع فراملی سر خم کرده است. دولت‌ها در تقلا برای کنارآمدن با ماهیتِ بدون مرزِ چیزهایی هستند که ممکن است زمانی در داخل قلمرو قدرت آن‌ها بوده باشد: شرکت‌ها، مالیات‌ها، اینترنت و رسانه‌ها، جرائم و همچنین نفوذ سیاسی. این اشتیاق دولت‌ها برای به‌خدمت‌گرفتن کارشناسان برندسازی واکنشی است به این تهدیدِ ادراک‌شده دربارۀ چیزهای غیرمرتبط به هویت ملی آن‌ها یا، به‌عبارت دیگر، تلاشی از سوی ملت‌ها و منطقه‌هاست برای اینکه دوباره در قالب یک گروه کنار هم جمع شوند و خودشان را از نو تعریف کنند، تلاشی برای پافشاری بر این موضوع که آن‌ها هنوز هم مهم هستند.ناتاشا گرند، در اواسط اقامتش در لیپتسک، به شمال آن منطقه و به روستایی رفت که زمانی آستاپوو نامیده می‌شد. اینجا جایی است که لئو تولستویِ رمان‌نویس در سال ۱۹۱۰ درگذشت. تولستوی، بعد از مشاجره با همسرش، مخفیانه از خانه‌شان در منطقۀ تولا در مجاورت آنجا بیرون زد و سوار قطار شد. واگن درجه‌سه‌ای که سوارش شده بود سرد و دودگرفته بود، بنابراین او بیمار شد و به‌ناچار در آستاپوو از قطار پیاده شد. دکتری او را در خانۀ رئیس ایستگاه بستری کرد، جایی که سرماخوردگی‌اش به ذات‌الریه تبدیل شد. خبرنگاران و پزشکان متخصص به دهکده سرازیر شدند و خانوادۀ تولستوی هم خودشان را به آنجا رساندند، اما او تنها یک هفته قبل از اینکه از دنیا برود در آستاپوو زندگی کرد.حالا ساعت ایستگاه قطارِ آنجا عمداً روی ۶:۰۵ صبح، یعنی زمان مرگ او، متوقف شده است. خانۀ رئیس ایستگاه تبدیل به موزه شده و اتاقی که تولستوی در آن بستری بود، دقیقاً همان‌طور که در سال ۱۹۱۰ بود، حفظ شده است: یک تخت کوچک در گوشه‌ای از اتاق، یک صندلی در پایین آن و حتی طرحی از سر آن بزرگ‌مرد با آن بینی بزرگ و دسته‌های نامرتب ریش بر روی کاغذدیواری کنار تخت ترسیم شده است. ممکن بود تولستوی خیلی راحت آن روز با همسرش آشتی کند، یا ممکن بود سوار قطار دیگری شود یا در طول سفرش دیرتر مریض شود و جای دیگری از قطار پیاده شود. اینکه او در آستاپوو از پای درآمد و درگذشت رویدادی کاملاً اتفاقی بود، درست مثل تمام اَشکال دیگر خصیصه‌های ملی و داستان‌هایی که در پسِ آن‌هاست. اما آستاپوو روی این حادثۀ تاریخی خیمه زد و دودستی به این لحظۀ فوق‌العاده مهم چسبید. در سال ۱۹۳۲ نام دهکده تغییر کرد و حالا بر روی نقشه به نام لئو تولستوی۷ ثبت شده است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سامانت سوبرامانیان نوشته و در تاریخ ۷ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «How to sell a country: the booming business of nation branding» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «چطور یک کشور را بفروشیم: کسب‌وکار روبه‌رشدی به نام برندسازی ملی» در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ بابک حافظی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• سامانت سوبرامانیان (Samanth Subramanian) نویسنده و روزنامه‌نگاری ساکن لندن است. سوبرامانیان اصالتاً هندی است و روزنامه‌نگاری را در دانشگاه پنسیلوانیا و روابط بین‌الملل را در دانشگاه کلمبیا خوانده است. نوشته‌های او در نشریاتی همچون نیویورکر، نیویورک تایمز مگزین، وایرد و گاردین منتشر شده است.[۱] I © NY [۲] Apparatchik: عضو حزب کمونیست شوروی [مترجم].[۳] neo-Soviet[۴] urban shab[۵] Madison Avenue: یکی از خیابان‌های معروف نیویورک است و، ازآنجاکه مرکز تجمع شرکت‌های تبلیغاتی است، معمولاً نام این خیابان کنایه از صنعت تبلیغات آمریکاست [مترجم].[۶] Brand USA :شرکتی رسانه‌ای و تبلیغاتی که توسط کنگرۀ آمریکا تأسیس شده تا ازطریق بهبود تصویر برند ایالات‌متحده در دنیا سهم این کشور از بازارهای مختلف را افزایش دهد و گردشگران بیشتری را به این کشور جذب کند [مترجم].[۷] Lev Tolstoy : با تلفظ صحیح لف (لی‌یف) تالستوی [مترجم]. ]]> سامانت سوبرامانیان اقتصادوجامعه Wed, 09 Nov 2022 05:01:37 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10708/ چطور يک ميلياردر بی‌خانمان به فيلسوف‏‌شاه تبديل شد https://tarjomaan.com/neveshtar/10707/ مایکل استاینبرگر، نیویورک ‌تایمز—  «چشمت را ببند. الان می‏‌رسیم. کمی دیگر مانده ولی زود تمام می‌‏شود».نیکولاس بِرگرون۱ سعی می‏‌کرد دلداری‏ام بدهد. سوار مرسدسِ شاسی‌‏بلندی بودیم که سیریل، دستیار خوش‏‌خلقِ برگرون از اهالی فرانسه، رانندگی‌‏اش را بر عهده داشت. در کوه‌‏های سنتا مونیکا راه می‌‏پیمودیم و از «جادۀ هزارپیچ»، که الحق نام درخوری هم برایش بود، بالا می‌‏رفتیم. من جلو نشسته بودم و دیوانه‌وار صفحات آیفونم را بالا‏و‏پایین می‏‌کردم تا فراموش کنم صدها متر بالاتر از اتوبانِ ۴۰۵، در جاده‏ای بی‏‌حفاظ و پردست‏انداز، می‌‏رانیم. برگرون، سرمایه‏‌گذار و خیّر آلمانی‌‏آمریکایی، و میا لِرر، معمار معروفِ منظر که قرار بود در پروژه‌‏ای که ما را به آنجا کشانده بود همکاری کند، روی صندلی عقب نشسته بودند.یک روز پیش از این ماجرا که برگرون را در آپارتمانی واقع در یکی از طبقات فوقانی برج‏های سیِرا، ساختمانی مجلل در وِست هالیوود، ملاقات کرده بودم (او در این ساختمان چند واحد دارد) گفته بودم که از ارتفاع بی‌زارم. حالا سوار ماشین، وقتی سیریل پیچ تندی را پشت سر گذاشت، برگرون که فهمیده بود من روی صندلیِ شاگرد جان‌‏به‌‏لب شده‏‌ام، با لحن آرام و لهجه‌‏دارش، گفت که جلو را نگاه نکنم. نگرانی‌‏اش به‏ نظرم واقعی آمد و از اینکه فکر می‏‌کردم پولدارها همیشه می‌‏خواهند نشان بدهند آدم‏‌های خوبی هستند کمی احساس شرمندگی کردم. فکر دیگری که دست از سرم برنمی‌‏داشت این بود که چرا برگرون، با چنان ثروت کلانی که گفته می‏‌شود به چند میلیارد دلار می‌رسد، برای صعود به قُله از هلی‏کوپتر استفاده نمی‌‏کند.چند لحظه بعد، و پس از یک پیچ تند دیگر، به مقصدمان که فلاتی نزدیک مرکز گِتی بود رسیدیم. برگرون می‏‌خواهد در این مکان آنچه را که خودش، شوخی-جدی، «دِیرِ ناسوتی» می‏‌نامد بنا کند -نوعی پردیس که محل زندگی، کار و اندیشۀ پژوهشگران عضو اندیشکدۀ او، مؤسسۀ برگرون، خواهد بود. وسط این ملکِ ۱۸۲هکتاری، که برگرون و کارکنانش به‏‌صورت غیررسمی عنوان مونته‌‏وردی را بر آن گذاشته‌‏اند (آن‏ها هنوز دربارۀ نام رسمی مجموعه تصمیم نگرفته‌‏اند)، ساختمانی بنا خواهد شد که طراحی‌اش را گروهی از معماران، ازجمله شرکت سوئیسیِ هرتزوگ و دمورن بر عهده خواهند داشت که برای ساخت ورزشگاه معروف «آشیانۀ پرنده» برای المپیک پکن به شهرت رسید. بنا به گفتۀ برگرون، او این زمین را در سال ۲۰۱۴ به قیمت ۱۵ میلیون دلار خرید. ولی ساخت پروژه را، که موجب سروصدای اهالیِ منطقه شده، هنوز شروع نکرده. در صورت تکمیلِ طرح، این محل که مشرف بر لس‌‏آنجلس است تبدیل می‌شود به مقر واقعی آنچه که می‏توان «امپراتوری ذهن» نامید.نیکولاس برگرون فرزند هاینتس برگرونِ فقید است که یکی از سرشناس‌‏ترین دلالان و مجموعه‏‌داران هنریِ اروپای پس از جنگ بود. نیکولاس، که اکنون شصت‏‌ساله است، در فرانسه بزرگ شد و در آمریکا به ثروت رسید. او مدتی به «میلیاردر بی‏‌خانمان» شهرت داشت، چراکه خانۀ ثابتی نداشت و در هتل‏‌های مجلل زندگی می‏‌کرد. در اواخر دهۀ ۲۰۰۰، از کار سرمایه‏‌گذاری احساس ناخشنودی کرد و به‏‌طور خصوصی پیشِ تعدادی از اساتید دانشگاه کالیفرنیا مشغول فراگیری فلسفه و نظریۀ سیاسی شد. اندکی بعد «مؤسسۀ برگرون» را بنیان گذاشت. او با روابط گسترده‌‏ای که دارد به‌‏قدری افراد صاحب‌‏نام را در حلقۀ حامیان و مشاورانش گرد آورده که مؤسسه‌‏اش را داووسِ شخصی او دانسته‌‏اند‏ -اریک اشمیت، رید هافمن، آریانا هافینگتن و فرید زکریا در میان کسانی هستند که نامشان در تارنمای سازمان ذکر شده است.مؤسسۀ برگرون حدود ۳۰ کارمند و ۴۰ عضو در سراسر جهان دارد و دفاترش در لس‌‏آنجلس، پکن و ونیز دایر است؛ مجله‌‏ای با عنوان نوئما ۲ (در یونانیبه معنای «اندیشه») منتشر می‏‌کند که به سیاست، فناوری، تغییرات اقلیمی، فرهنگ و بسیاری موضوعات دیگر می‏‌پردازد. برگرون، علاوه بر مؤسسه، اخیراً از طریق صندوق خیریه‌‏اش خانۀ مجللِ بزرگی را در ونیز خریداری کرده و قصد دارد آن را به مرکز هنرها تبدیل کند. نام او بر جایزۀ یک‌میلیون‌دلاریِ مؤسسه، جایزۀ فلسفه و فرهنگ برگرون۳، که به‌‏صورت سالانه برگزار می‏‌شود نیز به چشم می‏‌خورد. پارسال پیتر سینگر، فیلسوف اخلاق و اخلاق زیستی، برندۀ این جایزه شد.برگرون می‏‌گوید که قصد دارد، با تأکید خاص بر «تفکر جسورانه یا خلاق»، «به ایده‏‌ها پروبال دهد». توبایس ریس، فیلسوف آلمانی‏‌آمریکایی که آثارش مورد حمایت مؤسسۀ برگرون قرار گرفته، معتقد است برگرون را باید «مدیچی زمان ما» دانست. ریس می‌‏گوید او حامیِ ثروتمندی است که می‏‌کوشد «رنسانس یا بهار فلسفی و هنریِ روزگار ما» را رقم بزند.مسلماً برگرون اندیشه‏‌های خاص خود را دربارۀ ژئوپولیتیک، اقتصاد و جهان پساکرونا دارد. او در نگارش دو کتاب، یکی دربارۀ حکمرانی در قرن بیست‌‏و‏یکم و دیگری احیای دمکراسی، همکاری داشته است. اما تشبیه مدیچی پُر بیراه هم نیست. تاریخ فرهنگ غرب، تا حدی، سرگذشت ثروتمندانی است که هنرمندان، موسیقی‏‌دانان و متفکران را تحت حمایت خود گرفته‌‏اند. ادموند برک می‏‌گفت حمایتْ «پاداشی است که ثروت به نبوغ بدهکار است». اما این تشبیه تأثیر پول را نیز نشان می‌‏دهد. این موضوع که بی‌‏تردید دربارۀ خاندان مدیچی صادق بوده در خصوص برگرون نیز صادق است: توانایی او در جلب دانشمندان، دولت‏‌مردانِ پیشین و غول‏‌های اقتصادی به مدار قدرتِ خود گواهی است بر قابلیت پول در ایجاد هم‌‏گرایی.برگرون، به‌‏رغم تابعیت آلمانی و آمریکایی‌‏اش، در پاریس متولد و بزرگ شد. مادرش، بتینا موئاسی، بازیگر آلمانی است که در سال ۱۹۴۸ در فیلم «جادۀ بی‏پایان»۴-یکی از نخستین فیلم‏‌های بلندِ سینمای آلمان با موضوع هولوکاست- ایفای نقش کرد. پدرش، هاینتس برگرون، یهودیِ آلمانی‌‏تبار بود. او در سال ۱۹۳۶ به آمریکا گریخت و مدتی در سِمَت منتقد هنریِ روزنامۀ سان‌فرانسیسکو کرونیکل۵ فعالیت کرد. پس از جنگ، در اروپا ساکن شد و نگارخانه‌‏ای در پاریس برپا کرد. عامل اصلی اشتهار هاینتس برگرون دوستی‌‏اش‏ با پابلو پیکاسو -و مجموعۀ عظیمی که از آثارش در اختیار داشت- و همچنین تصمیم او در اواخر عمر مبنی بر واگذاری بخش بزرگی از آثار مجموعه‌‏اش به دولت آلمان بود، اقدامی آشتی‏‌جویانه که موجب تأسیس موزۀ برگرون در برلین شد.خانوادۀ برگرون در آپارتمانی واقع در لفت‌بَنک، نزدیک پارک لوکزامبورگ، زندگی می‏‌کردند. اولیویه، برادر برگرون که در نیویورک مورخ هنر است، می‏‌گوید والدینش تا حدی خشک و رسمی بودند. او و نیکولاس که تحت تعلیمات کاتولیک مادرشان بزرگ شدند اوقات زیادی را با معلم سرخانه‏‌شان ‏گذراندند. باوجوداین، هنر و ادبیاتْ فضای خانه‏ را پُر می‏‌کرد و این دو برادر، بنا به گفتۀ اولیویه، «کودکیِ جالبی» داشتند (آن‏ها دو خواهر‏‏برادرِ دیگر نیز از ازدواج اول پدرشان دارند). هنرْ علاقه و، همچنین، کسب‌‏و‏‏کار پدرشان بود و اولیویه معتقد است نیکولاس شمّ اقتصادیِ پدر را هم به ارث برده است. او خاطرۀ «بازی‏ معاوضۀ» دوران کودکی‏شان را به یاد می‌‏آورد و می‏‌گوید «همیشه چند ساعت بعد از خودم می‎‏پرسیدم چطور برادرم این‏همه اسباب‏‌اثاثیه جمع کرد؟».نیکولاس برگرون در ایام جوانی به سیاست و فلسفه علاقه‌مند شد و خودش می‌‏گوید «خیلی چپ بودم». طبق روایتِ خودش، «نوجوان خیلی شرّی» هم بوده است. مدعی است که، به دلیل سرکشی، او را از شبانه‌‏روزیِ له‏روزه، دبیرستان اسم‌‏و‏رسم‌‏دارِ سوئیسی، بیرون انداختند. برگرون اولین‌بار در سال‏‌های نخستِ نوجوانی آمریکا را از نزدیک می‏‌بیند و بعدها تصمیم می‏‌گیرد برای تحصیلات دانشگاهی به این کشور بازگردد. می‏‌گوید «بی‏‌صبرانه منتظر ترک فرانسه، ترک اروپا، بودم». در سال ۱۹۸۱ از دانشگاه نیویورک فارغ‏التحصیل شد و چند صباحی بعد با سپردۀ ۲۵۰ هزار‌ دلاری‏اش سرمایه‏‌گذاری را آغاز کرد. برگرون بخش اعظم ثروتش را از راه سرمایه‏‌گذاری‌های خصوصی۶ به دست آورد. طبق اعلام تارنمای فوربس، ارزش کنونی دارایی‏‌های او معادل ۹/۲ میلیارد دلار است.بیل آکمن، مدیر سرشناس صندوق‌های پوشش ریسک، در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ با برگرون آشنا شد. آکمن می‏‌گوید برگرون در آن زمان به‌نظر «خیلی بالغ‏‌تر از سنش» بود. آن‏ها در چند معامله شراکت داشته‌‏اند. او برگرون را سرمایه‏‌گذاری درجه‏‌یک و «بسیار باهوش و باتجربه» می‌‏داند: صبور در کارهای طولانی و پرمشقت و «خبره در موقعیت‏‌های دشوار».ولی، در دیداری که یک روز عصر با برگرون در برج‏های سیرا داشتم، به من گفت سرمایه‏‌گذاری چندان برایش راضی‌کننده نبوده است. می‏‌گفت «هرگز چندان نه ذوق این کار را داشتم، نه به آن افتخار می‌‏کردم» و اینکه بیشتر برای کسانی احترام قائل است «که چیزی را بنا می‌‏گذارند». ما در کنار دیواری یک‌دست شیشه‏‌ای، که منظره‏ای مشرف بر لس‏‌آنجلس داشت، نشسته بودیم. هوای بیرون برای آن فصلِ سال به طرزی غیرعادی سرد بود، ولی خورشید همچنان نوری گرمابخش به روی شهر می‌تاباند. برگرون گفت «حتی امروز که روزی زمستانی است این‌قدر نور داریم -خیلی نیروبخش است». همین‏طور که حرف می‏‌زدیم او شکلات سوئیسی‌‏اش را گاز می‌‏زد. می‏‌گفت دلش می‏‌خواسته آن‏قدر مستعد باشد که کسب‌‏و‏کار خودش را راه بیندازد یا، به نحوی، چیزی را ابداع کند. ولی فقط «در نوعی بازی مهارت» داشته است.برگرون تصدیق می‏کند که احتمالاً تصمیم او در میانۀ دهۀ ۲۰۰۰، مبنی بر فروش املاکِ نیویورک و میامی و، به‌اصطلاح، «میلیاردر بی‏‌خانمان» شدنش، ریشه در نارضایتی شغلی‏‌اش داشته است. او همان‏طور که با هواپیمای گلف‌‏استریم ۴ شخصی‏‌اش جهان را زیر پا می‏‌گذاشته -برگرون خانه‌‏هایش را فروخته ولی هواپیمایش را نگه داشته- متوجه شده اوقاتش را بیشتر در لس‌‏آنجلس می‏‌گذراند؛ علاقه‌‏اش به سیاست و فلسفه را نیز در همین زمان بازیافته است. او در یکی از سفرهایش به لس‌‏آنجلس با برایان کوپنهاور، استاد فلسفۀ دانشگاه کالیفرنیا، آشنا می‌‏شود. برگرون می‌‏خواسته کسی او را در زمینۀ فلسفه راهنمایی کند و، به‏ این ترتیب، کوپنهاور معلم و هم‏‌صحبت او می‏‌شود. کوپنهاور می‏‌گوید هزینه‌‏ای دریافت نمی‏‌کرده، ولی از برگرون خواسته به دانشگاه کالیفرنیا کمک مالی کند.آن‌ها عصر هر جمعه در اتاق برگرون در هتل پنینسولا دیدار و دربارۀ سه اثر صحبت می‏‌کردند: اخلاق نیکوماخوس ارسطو، تبارشناسی اخلاق نیچه و اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر سارتر. کوپنهاور می‌‏گوید گفت‏‌و‏گوهایشان عموماً سه یا چهار ساعت طول می‌‏کشید و «به معنای واقعی فلسفی بودند». او به من گفت برگرون، در عین توجه به متون، مشتاق بود بداند چرا بعضی ایده‌‏ها مورد اقبال عموم واقع می‏‌شوند و بعضی دیگر خیر. کوپنهاور معتقد است «اینکه صاحب نظریه باشید یک چیز است، و اینکه صاحب نظریه‏‌ای باشید که راه خودش را پیدا کند چیزی دیگر».به نظر برگرون این جلساتِ گفت‌‏و‏شنود نقطۀ آغازِ کار جدید و زندگی‏ تازه‏ای بود، او اکنون می‌‏خواست ثروتش را برای درخشیدن در قلمرو اندیشه‏‌ها به کار گیرد. اولویت اول او نه ارتقای تفکرِ خود، بلکه تدارکِ پول و مکان برای دیگران بود تا به مسائل اصلی روزگارمان بیندیشند. همکاران و اعضای مؤسسه می‏‌گویند اگر نفعِ شخصی هم در میان بود، اشتیاق برگرون برای نشست‌‏و‏برخاست با افراد باهوش و گفت‏‌و‏گوهای مهیج با آن‏ها بود. رید هافمن، بنیان‏گذار لینکدین و عضو هیئت‌‏مدیرۀ مؤسسۀ برگرون، می‏‌گوید برخی افرادِ بسیار ثروتمند دلشان می‏‌خواهد همیشه «روی حالت پخش» باشند؛ آن‏ها واقعاً فقط می‏‌خواهند خودشان حرف بزنند و دیگران نظرشان را تأیید کنند. هافمن می‏‌گوید «نیکولاس دوست دارد بحث کند».برگرون هرچه در امور فکری تواضع به خرج می‏دهد، برای جاافتادن و ریشه‏گرفتن در لس‏آنجلس بلندپرواز است. او، علاوه بر مونته‏وردی و چند آپارتمان در برج‏های سیرا، مِلکی نیز در منطقۀ هامبلی هیلز دارد. او قبلاً پای ثابت محافل اجتماعی لس‌‏آنجلس بود ولی بچه‏‌داری -دو فرزند خردسال دارد- درعین‌حال که پیوند او را با شهر مستحکم‌‏تر کرده، از علاقۀ او به تفریحات شبانه کاسته است. برگرون در سپتامبر سال گذشته چشمگیرترین معاملۀ خود را انجام داد و کاخ هرست در بورلی هیلز را به قیمت ۶۳ میلیون دلار خرید (این معامله، مثل سایر خرید‏های او، از طریق یک شرکت هلدینگ صورت گرفت). او، چندی بعد، دو خانۀ مجاور آن را نیز خرید. برگرون می‏گفت خانه‌‏ها در زمینی قرار داشتند که زمانی بخشی از مِلک هرست بوده است.روز بعد از دیدارمان در برج‏های سیرا، در یکی از این خانه‌‏ها ناهار خوردیم. آنتونیو داماسیو، استاد عصب‏‌شناسی، روان‌شناسی و فلسفۀ دانشگاه کالیفرنیای جنوبی و رئیس کنونی هیئت داوران جایزۀ برگرون، هم به ما پیوست. گرچه آن روز هم هوا سرد بود ولی در بالکن غذا خوردیم. چند بخاریِ ایستاده فضا را تا حدی گرم کرده بود. ناهار با راویولیِ پنیری شروع شد و وقتی سیریل، که غذا را می‌‏کشید، گفت بچه‌‏های برگرون در پخت راویولی‏‌ها کمک کرده‌‏اند، گل از گلِ برگرون شکفت.برگرون می‏‌گفت جایزه‌‏اش می‏‌خواهد جای خالی فلسفه را در میان رشته‌‏های مختلف جایزۀ نوبل -که شامل صلح، ادبیات، پزشکی، شیمی و فیزیک می‏‌شود- پُر کند (گفتنی است که تاکنون چند فیلسوف برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شده‌‏اند، از جمله‏ برتراند راسل، آلبر کامو و ژان‏‏‏پل سارتر، که آن را نپذیرفت). برگرون معتقد بود جایزۀ او «نشان می‏‌دهد فلسفه هم همان‏‌قدر مهم است» -موضوعی که با جایزۀ یک‌میلیون‌دلاری برگرون، تقریباً معادل همان مقداری که برندگان نوبل دریافت می‌‏کنند، تأیید می‏‌شود. اما داماسیو، دانشمند پرتغالی‌‏تبار که ظاهری آراسته و صدایی ملایم داشت، می‏‌گفت پولْ اعتبار و پذیرش نمی‌‏آورد، بلکه قدرت ایده‏های موردستایشِ آن‏هاست که به جوایزشان قبول عام می‏‌دهد.جایزۀ فلسفه و فرهنگ برگرون، که از سال ۲۰۱۶  اعطا شد، برخی از فلاسفۀ برجستۀ امروز، ازجمله پیتر سینگر، مارتا نوسبام و چارلز تیلور را مورد ستایش قرار داده است، اما واژۀ «فرهنگ» در عنوانِ جایزه به مأموریتی بزرگ‏تر اشاره دارد و ظاهراً برداشت هیئت داوران از «فلسفه» برداشتی جامع و فراگیر است. برندۀ جایزۀ سال ۲۰۲۰ دکتر پل فارمر، نویسنده، بشردوست و انسان‏شناس پزشکی، بود که به‏ فعالیت در کشورهای فقیر شناخته می‌‏شود (او در ماه فوریۀ امسال درگذشت). برندۀ سال ۲۰۱۹ روث بیدر گینزبرگ، قاضی دیوان عالی، بود. داماسیو به من گفت هرچند گینزبرگ فیلسوف نبود، فعالیت‌‏های او حول محور ایده‌‏ها و کاربستشان در جهان واقعی دور می‌‏زد. او می‏‌گفت «وجه اشتراک فراوان است» و هدف این جایزه ستایش فلسفه «در معنای وسیع، نه محدود و قاره‏ایِ کلمه» و بزرگ‏داشتِ «عشق به دانش، دانش انتقادی» است.این تعریفِ فراگیر انتقاداتی را برانگیخته است. برایان لایتر، فیلسوف و استاد مدرسۀ حقوق دانشگاه شیکاگو، معتقد است اعطای جایزه به گینزبرگ ارزش آن را در نظر جامعۀ فلسفه کم کرد. او می‏‌گوید معیار برگرون سخت‏گیرانه است: او می‏‌خواهد از آثاری تقدیر کند که اثرات اجتماعی قابل‏‌توجهی بر جای گذاشته‌‏اند و حال آنکه، از میان ایده‏ه‌ای منبعث از غارهای فلسفۀ دانشگاهی، معدود ایده‏‏ای چنان تأثیر شگرفی بر آحاد جامعه دارد. لایتر می‏‌گوید برگرون عملاً «بسیاری از مهم‌‏ترین فلاسفۀ در قید حیات» را کنار گذاشته است. او از توانایی برگرون در جذب دانشمندان سرشناس تعجب نمی‏‌کند، بلکه می‏‌گوید این موضوع نشان می‌‏دهد «دانشگاهیان معاشرت با ثروتمندان را دوست دارند».ادوارد هال، مدیر گروه فلسفۀ دانشگاه هاروارد، هم قبول دارد که ظاهراً برگرون به برداشت عوامانه‌ای از فلسفه قائل است که سازوکار فلسفۀ دانشگاهی را به‌‏طور کامل منعکس نمی‌‏کند. او به‌‏علاوه اشاره می‌‏کند که در حوزۀ فلسفه، برخلاف رشته‏‌های دیگر، این‌‏دست جوایز چندان اهمیت ندارند. هال می‏‌گوید «در فلسفه جایزه‏ای چون جایزۀ برگرون، دست‏کم امروز که صحبت می‏‌کنیم، برای ما مسئلۀ قابل‏‌توجهی نیست». از سوی دیگر، اگر این میلیاردر بخواهد از ثروتش برای جلب اذهان عمومی به علوم انسانی استفاده کند البته کار بدی نیست. هال معتقد است «امروز علوم انسانی در حوزۀ عمومی نیاز به یاری دارد». [اما] «مفهوم وسیع‏ترِ فرهنگ از ارزش تحقیقِ انسان‏گرایانه می‏کاهد».شاید جای تعجب باشد که برگرون عضو هیئت داوران جایزۀ برگرون نیست. او هنگام صرف ناهار گفت «حقیقتاً تصور نمی‌‏کنم صلاحیت این کار را داشته باشم». او می‏‌گفت می‏‌خواهد جایزه‏اش را «جایزه‏ای درست‏‌و‏حسابی» با داورانی مستقل بدانند. من گفتم اگر کسی که جایزه به نام اوست بخواهد در فرایند انتخاب اثر اعمال نفوذ کند یا، دست‏کم، رأی بدهد قطعاً هیچ‏کس اعتراضی نخواهد کرد، اما برگرون همچنان بر این عقیده بود که بهتر است تصمیم‌‏گیری به داماسیو و همکارانش در هیئت داوران (که اتفاقاً قوام آنتونی آپیا، استاد دانشگاه نیویورک و نویسندۀ ستون «اخلاق‌‏پژوه»۷ در مجلۀ نیویورک ‌تایمز، هم در جمع آن‌‏هاست) واگذار شود. برگرون گفت «من در این مورد نظری سخت فلسفی دارم که عمیقاً شرقی است». «تصور می‌‏کنم ما انسان‏‌ها در حکم ظرف هستیم. این‌‏طور فکر می‏کنم. من فقط ظرفم».دفتر مرکزیِ بیشترِ اندیشکده‌‏های مهم آمریکا، مثل مؤسسۀ بروکینگز، بنیاد هریتج و موقوفۀ کارنگی برای صلح بین‏‌المللی، در واشنگتن است -یا دست‏کم در آنجا حضوری پررنگ دارد- که البته عجیب هم نیست: واشنگتن پایتخت کشور و مقر حکومت فدرال است. اما برگرون معتقد است لس‌‏آنجلس برای مؤسسه‏‌اش مناسب‏‌تر است. او می‏‌گوید، علاوه‌بر آنکه جوّ روشنفکرانۀ این شهر به‏‌مراتب از آنچه می‏‌گویند پرتحرک‌‏تر است، لس‏‌آنجلس «فضای ذهنی و فیزیکی» ضروری برای تأمل عمیق‌‏تر بر «مسائل اساسیِ مورد ابتلای ما به‌عنوان انسان» را در اختیار می‌‏گذارد. به‏‌علاوه لس‌‏آنجلس راه رسیدن به اقیانوس آرام است و برگرون باور دارد که قرن ما «قرن آسیا‏-اقیانوسیه» است.از این گذشته، مؤسسۀ برگرون با بسیاری از اندیشکده‌‏های دیگر فرق دارد، چون ایدئولوژی مشخصی ندارد و لزوماً به‌‏دنبال گماردن آدم‌‏های خودش درون دولت نیست. ناتان گاردلز رجُل سیاسی کهنه‏‌کار کالیفرنیایی و تحلیلگر مسائل بین‏‌المللی  است  که همراه برگرون مؤسسه را بنیاد گذاشت و اکنون سرویراستار نشریۀ نئوماست. او می‏‌گوید این سازمان «بیشتر متمایل به چپ است تا راست» ولی می‏‌کوشد «فرا‏ایدئولوژیک» عمل کند. مؤسسۀ برگرون می‏‌خواهد به‏ دولت‏‌های مردم‏‌سالار کمک کند کارآمدتر و فراگیرتر باشند. گاردلز که معاشر جری براون، فرماندار اسبق کالیفرنیا، است به حمایتِ مؤسسه از مجمع‌‏های شهروندی -گروه‌‏هایی متشکل از رأی‏‌دهندگان که مسائلی چون تغییرات اقلیمی را بررسی و خط‌‏مشی‏‌هایی را پیشنهاد می‌‏کنند- به‌عنوان نمونه‌‏ای از عملکرد آن اشاره می‏‌کند. هدفْ احیای روند مردم‏‌سالارانه و، درعین‌حال، خصومت‌‏زدایی از سیاست است، ولی دان ناکاگاوا، معاون اجرایی مؤسسه، معتقد است رسالتِ مؤسسۀ برگرون در سال‏‌های اخیر به‌‍‏تدریج تحول یافته و اکنون «بسیار خاص‌‏تر و فلسفی‌‏تر است. افق تازۀ فعالیت ما، جداً، سرک‌کشیدن در پدیده‏‌های ناشناخته است». ناکاگاوا از پروژه‏ای موسوم به دگرگونی‌‏های بشر یاد می‌‏کند که، هم‌‏زمان، به‌عنوان بخشی از مؤسسه شکل گرفت. طرح اولیۀ این پروژه را توبایس ریس پیشنهاد کرد. او معتقد بود هوش مصنوعی و زیست‌‏فناوری در حال بازتعریف معنای انسان‌بودن است و قصد داشت به گفت‏‌و‏گوها میانِ اهالی فناوری، فیلسوفان و هنرمندان پر و بال دهد، گفت‏‌و‏گوهایی دربارۀ اینکه پیشرفت‌‏های امروزْ ما را به‌عنوان یک گونه به کدام سو می‌‏برند؟پروژۀ دگرگونی‏‌های بشر این‏‌دست تبادلات را در فیس‌بوک، گوگل و شرکت‏‌های فناوریِ دیگر تسهیل نموده و در پروژه‌‏ها مشارکت کرده است.مطابق نظر ناکاگاوا، این روزها تأکید بر حمایت از ایده‌‏های انقلابی است. او می‌‏گوید «اگر ما تنها یک‌ایده بپروریم که حقیقتاً نحوۀ تفکر مردم جهان را تغییر دهد، به موفقیت رسیده‌‏ایم». او می‌‏افزاید «اما چه‌‏بسا موفقیت تا مدت‏‌ها پس از مرگمان حاصل نشود» و ازاین‏‌رو خاطرنشان می‌سازد که «این کار مستلزم سرمایه‌گذاریِ صبورانه است». برگرون، منبع آن سرمایه، ظاهراً خیلی صبور است. او می‌‏گوید ممکن است دهه‏‌ها یا شاید سده‏‌ها طول بکشد تا ایده‌‏ها رواج یابند، و مشکلی با این قضیه ندارد. ایده‏‌های دوران‏‌ساز، معمولاً، در آغاز «بدیهی یا پرطرفدار» نیستند و برخی از بزرگ‏ترین متفکران مورد اذیت و آزار قرار گرفته‏‌اند. برگرون می‏‌گوید «سقراط مسموم شد. عیسی مسیح درنهایت کارش به صلیب کشید، این‏طور نیست؟ کارل مارکس را تبعید کردند. اسپینوزا تبعید شد. کنفوسیوس، عملاً، تبعید شد». او می‏‌گوید مؤسسه باید دستاوردهای ملموس خود را به نمایش بگذارد، وگرنه «نمی‌‏توانیم مردم را جلب کنیم». اما برای ارزیابی میزان اثربخشیِ آنچه او مهم‏ترین کار مؤسسه می‌‏داند هیچ متر و معیارِ کوتاه‏‌مدتی در دست نیست. برگرون می‌‏گوید ما در «جامعه‏‌ای فوق‌‏العاده نتیجه‌‏محور» زندگی می‌‏کنیم، ولی «تنها حوزه‏ای که قابل ارزیابی نیست» ایده‏‌های بنیادین است.با توجه به اشتیاق برگرون به پرسش‏‌های مهم، بی‌راه نیست اگر بخواهیم نظر او را دربارۀ طرح‌‏های محدودسازی ثروتمندان بدانیم. او می‏‌گوید نگرانی‏‌های موجود در خصوص نابرابری «کاملاً بحق و بجا هستند». به نظر او سرمایه‏‌داری نشان داده که در ارتقای استانداردهای زندگی تأثیر بسزایی دارد، ولی درعین‌حال نظامی است که انگیزۀ بهترین‌بودن را در افراد ایجاد می‏‌کند و معدود کسانی نیز همواره راه موفقیت را تا درجات عالی طی می‌‏کنند. حال، به‏‌جای تنبیه این «افراد متمایز» بهتر است ترتیبی فراهم شود که دیگر افرادِ جامعه مستقیماً از موفقیت آن‏ها منتفع گردند. به بیان دقیق‌‏تر، او معتقد است که عموم مردم باید از طریق «صندوق ثروت ملی» سهمی برابر از شرکت‌‏های نوپا را دریافت کنند. این روش نوعی «پیش‌‏توزیع»۸ است -ایده‏ای پرطرفدار میان خوره‏‌های سیاستِ چپِ میانه که مورد حمایت مؤسسۀ برگرون نیز هست. در این روش، ثروتْ پیشاپیش تقسیم می‌‏شود، پیش از آنکه کار از کار بگذرد و مجبور شوند ثروت را دو‏مرتبه توزیع کنند. برگرون می‌‏گوید «با این روش، به‏‌جای اینکه پیشرفتِ افراد متمایز متوقف شود، هر کس صاحب سهمی از موفقیت‏ آن‏ها خواهد شد».اما برگرون اعتراف می‏‌کند که ثروتْ زبانش را بسته: مردم فوراً خیال می‌‏کنند او هم از آن خرپول‏‌هایی است که می‌‏خواهد از پرداخت مالیاتِ بیشتر طفره برود (برگرون مدعی است با افزایش مالیات مشکلی ندارد، اما تصور نمی‏‌کند سیاست‏‌های توزیع مجدد تأثیر چندانی در اصلاح نابرابری اقتصادی داشته باشد). او می‌‏گوید که چون میلیاردر است انگیزه‏‌هایش را غالباً با دیدۀ تردید می‌‏نگرند و ایده‌‏هایش به‌ندرت برحسب کیفیتشان مورد قضاوت قرار می‏‌گیرند.پرسیدم که آیا، به نظر او، ثروتِ کلان بدنامی می‌‏آورد؟ پاسخ داد که «صد درصد». بعد دربارۀ جرج سوروسِ میلیاردر و تلاش او برای پذیرفته‏‌شدن در جمع روشنفکران حرف زدیم. برگرون گفت «او خیلی بزرگ‏تر از آن چیزی است که مردم فکر می‏‌کنند». اما ایده‏‌های سوروس به‌‏خاطر ثروتش غالباً نادیده گرفته شدند.برگرون می‏‌گفت «ثروتش همیشه مانع بیان نظراتش می‏‌شود» -و همین دربارۀ خودِ او نیز صدق می‏‌کرد. «خودم اسباب بدبختیِ خودم را ساختم و خودم مقصرم». او می‏‌گفت ثروتش درعین‏‌حال که «گشایش‏‌هایی به وجود آورده»، وبال گردنش نیز بوده است. به شوخی گفت که «شاید بهتر باشد با اسم مستعار فعالیت کنم». «احتمالاً جو اسمیت بد نباشد».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مایکل استاینبرگر نوشته و در تاریخ ۷ مه ۲۰۲۲ با عنوان « How the ​​‘Homeless Billionaire’ Became a Philosopher King» در وب‌سایت نیویورک ‌تایمز به انتشار رسیده است و برای نخستین‌بار با عنوان «چطور یک میلیاردر بی‌خانمان به فیلسوف‌شاه تبدیل شد»  در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• مایکل استاینبرگر (Michael Steinberger) نویسنده و روزنامه‌نگاری آمریکایی است که پیش از این در اسلیت دربارۀ غذاها و نوشیدنی‌ها می‌نوشت. او امروز به‌عنوان نویسندۀ آزادکار با مطبوعات مختلف کار می‌کند. استاینبرگر برندۀ چند جایزۀ معتبر روزنامه‌نگاری در زمینۀ غذا و نوشیدنی بوده است.[۱] Nicolas Berggruen [۲] Noema[۳] Berggruen Prize for Philosophy and Culture[۴] Long Is the Road[۵] The San Francisco Chronicle[۶] private equity[۷] Ethicist[۸] predistribution ]]> مایکل استاینبرگر علم‌وفلسفه Tue, 08 Nov 2022 05:46:44 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10707/ چقدر آينده‌نگر هستيد؟ بستگی دارد که اجدادتان چه محصولی می‌کاشتند https://tarjomaan.com/interview/10705/ گفت‌وگویی با اودد گالور، گاردین— چرا جهان آنگلوساکسون تا این حد فردگراست اما چین به جمع‌گرایی رو آورده است؟ علت اولی آدام اسمیت بوده یا منشور حقوق ایالات‌متحده؟ دومی کار کمونیسم بوده یا مائو؟ به گفتۀ حداقل یک اقتصاددان شاید توضیح بسیار شگفت‌انگیزتری پشت این موضوع وجود داشته باشد و آن هم چیزی نیست جز تفاوت بین گندم و برنج. همان‌طور که می‌دانیم، برای کشاورزی تنها، کار سختی نیست که دانۀ گندم را بر خاک بپاشد و از محصولش امرار معاش کند، اما داستان برنج متفاوت است. برنج آبیاری گسترده می‌خواهد که نیازمند همکاری کشاورزان در قطعات مختلف زمین‌های کشاورزی و حتی برنامه‌ریزی متمرکز است. گندمزار در خدمت کارآفرین خصوصی است و شالیزار در خدمت دیوان‌سالاری.تأثیر «شرایط اولیه‌ای» که توسعۀ جوامع را شکل داده است موضوعی بوده که در چهل سال گذشته توجه اودد گالور را به خودش معطوف کرده است. به اعتقاد او این شرایط اولیه از پسِ هزاره‌ها عبور کرده و حتی بر شخصیت ما هم تأثیر گذاشته است. طبق باور او، اینکه شما «ذهنیت آینده‌نگر» دارید یا نه -اینکه چقدر اهل پس‌اندازید یا چقدر حاضرید برای آموزشتان سرمایه‌گذاری کنید- تا حدی به این برمی‌گردد که زمین‌های آبا و اجدادی‌تان مناسب کاشت چه محصولاتی بوده است (در جایی که گونه‌های پربازدهی چون جو و برنج به‌خوبی محصول می‌دهند می‌ارزد که از خیر مزایای فوری شکار چشم‌پوشی کرد و به‌جایش بخشی از قلمرو را به کشاورزی اختصاص داد. این امر به ایجاد دیدگاهی بلندمدت در این زمینه کمک می‌کند). تفاوت‌ها در موضوع برابری جنسیتی در نقاط مختلف دنیا ریشه در این دارد که آیا کشاورزی در آن سرزمین نیازمند شخم‌زدن زمین بوده -که به قدرت مردانه وابسته بوده و کارهای خانه می‌مانده برای زنان- و یا کشاورزی با بیلچه و شن‌کش انجام می‌شده که هر دو جنس توان آن را داشته‌اند.گالور به موضوعات دیگری هم علاقه‌مند بوده است و کتاب او، سفر بشریت، از ظهور انسان خردمند تا روزگار حاضر را در بر می‌گیرد و علاوه‌برآن حرف‌های زیادی هم دربارۀ آینده دارد. این کتاب که اندکی بیشتر از ۲۴۰ صفحه دارد موضوعات مختلفی از مهاجرت ما از آفریقا، توسعۀ کشاورزی، انقلاب صنعتی و رشد خیره‌کنندۀ دو قرن اخیر را در بر می‌گیرد و مطالبی چون تغییرات جمعیتی، بحران آب‌وهوا و نابرابری جهانی را شامل می‌شود.ناگزیر مقایسه‌هایی بین این کتاب و ‌انسان خردمند‌ یوول نوآ هراری انجام می‌شود، به‌ویژه اینکه این کتاب هم دربارۀ «کلان‌تاریخ» است و گالور هم همانند يوول اهل اسرائیل است، هرچند که او سی سال گذشته را مشغول آموزش در دانشگاه براون ایالات‌متحده بوده است. «وقتی متولد جایی باشید که به‌طرز فوق‌العاده‌ای از لحاظ تاریخی غنی باشد به‌خوبی درک خواهید کرد که بخشی از تبار بسیار دور و درازی هستید. کوه معبد را می‌بینید که از سه هزار سال پیش آنجا بوده. به‌راستی که آنجا در خودِ تاریخ قدم می‌زنید. به‌این‌ترتیب پیوند با دوره‌های متقدم توسعۀ بشر بخش عمده‌ای از تربیت من در اورشلیم را تشکیل می‌دهد». کتاب سفر بشریت بدون شک، لااقل از لحاظ تأثیرگذاری، می‌تواند انسان خردمند دیگری باشد و تاکنون حق ترجمۀ آن به ۲۷ زبان فروخته شده است. اما شباهت‌های این دو کتاب احتمالاً بسیار سطحی‌تر از چیزی است که به نظر می‌رسد. انسان خردمند اولین‌بار وقتی منتشر شد که هراری استاد جوانی بود و کتاب هم برمبنای مجموعه‌ای از ارائه‌های او به دانشجویان کارشناسی شکل گرفت، اما سفر بشریت اوج فعالیت حرفه‌ای گالور است و بازآرایی تازه و قابل‌هضم‌تری از کتاب قدیمی او، نظریۀ رشد یکپارچه۱، محسوب می‌شود، کتابی که از مقدار زیادی داده‌ و ریاضیات تشکیل شده بود.و درحالی‌که انسان خردمند به شکلی مبهم به پایان می‌رسد و هشدار می‌دهد که تمدن امروزی بین تکینگی۲ و آرماگدون۳ در نوسان است، اما ویژگی بارز سفر بشریت را می‌توان خوش‌بینی آن دانست. اگر عادت کرده‌اید که مدام اخبار ناامیدکننده را پیگیری کنید و دنبال پادزهری مبتنی بر شواهد برای این عادتتان هستید، این کتاب مناسب شماست. به ادعای گالور، ارتقای چشمگیر استانداردهای زندگی، کاهش شدید مرگ‌ومیر کودکان و دستاوردهای باورنکردنی در دانش و فناوری، همگی، محصول نیروهای مهارنشدنی‌ای هستند که قرار هم نیست جایی بروند و با گذشت زمان تنها بر شدتشان افزوده می‌شود. حتی اتفاقاتی مثل همه‌گیری‌ها و جنگ‌ها، که بدون شک برای میلیون‌ها انسانی که درگیر آن هستند ناگوار و دهشتناک است، «نمی‌تواند سفر بشریت را از مسیر بلندمدتش منحرف کند». این کتاب در کمال تعجب، حتی با درنظرگرفتن شرایطی که در آن قرار داریم، توانایی مجاب‌کردن خواننده را دارد: گالور نظراتش را با دقت و جزئیات مطرح می‌کند و همیشه مفروضاتش را با شواهد می‌آزماید و، برخلاف استیون پینکرها و فرانسیس فوکویاماها که متفکران خوش‌بین این دنیا هستند، تلاش نمی‌کند نظراتش را به‌زور به  خواننده بقبولاند.آنچه او را از دیگران متمایز می‌کند، شاید، ریشه در اعداد داشته باشد. به گفتۀ خودش «من اقتصاددانی غیرعادی بودم، به این معنی که همیشه نوعی علاقۀ عمیق به ریاضیاتِ مربوط به سیستم‌های دینامیکیِ گسسته در من وجود داشته است». به‌عنوان مثال‌هایی از سیستم‌های دینامیکی گسسته می‌توان به جمعیت باکتری‌ها یا انسان‌ها اشاره کرد که، درحالی‌که تحت فشار مسائلی چون تأمین غذا یا آسیب‌پذیری نسبت به بیماری هستند، رشد و تکامل پیدا می‌کنند. گالور از دفترش در رود آیلند و ازطریق نرم‌افزار زوم با من صحبت می‌کند. لحن صحبتش یکنواخت است و حالت چهره‌اش به‌گونه‌ای است که انگار همیشه لبخند نصفه و نیمه‌ای به لب دارد. او نیز همانند پینکر تودۀ بزرگی از موی نقره‌ای بر سر دارد که تا شانه‌اش امتداد دارد. «من یک‌جور دانشجوی میان‌رشته‌ای محسوب می‌شدم. خیلی به کلان‌تاریخ علاقه داشتم. خیلی به علوم سیاسی علاقه داشتم. بسیار به اقتصاد علاقه‌مند بودم و خیلی هم ریاضیات را دوست داشتم. اینکه توانستم نظریه‌ای یکپارچه برای رشد اقتصادی ارائه دهم تا حدی به پایۀ عمیقم در ریاضیات مربوط می‌شود».اما نظریۀ او چیست و چرا پیشرفت و نوآوری محسوب می‌شود؟ اقتصاددان‌ها همواره در برقراری ارتباط بین دو دورۀ مجزای تاریخی مشکل داشته‌اند. دورۀ اول زمانی بود که طی آن هرگونه افزایش در منابع تنها منجر به رونقی زودگذر می‌شد، مثلاً وجود غذای بیشتر به این معنی بود که مردم می‌توانستند فرزندان بیشتری بزرگ کنند. اما این دستاوردها خیلی زود از بین می‌رفتند، چراکه جمعیتِ بیشتر به معنای سهم کمترِ هر فرد از کیکِ کلی بود. این مسئله به «تلۀ مالتوسی» معروف است که نامش را از روی نام روحانی و جمعیت‌شناس غمگینی به اسم توماس مالتوس گذاشته‌اند. چندصد هزار سال قضیه به همین منوال ادامه داشت.سپس قرن هجدهم از راه رسید و همه‌چیز تغییر کرد. حالا دیگر، در دنیایی که روزبه‌روز فناورانه‌تر می‌شد، باسوادبودن و فراگیری آموزش‌های بهتر به سختی‌اش می‌ارزید. درنتیجه، والدین منابعی را که در اختیار داشتند متمرکز کردند بر تربیت تعداد کمتری از فرزندانی که به مهارت‌های لازم برای موفقیت در این دنیا مجهز بودند. آن‌ها بر روی «سرمایه‌های انسانی» سرمایه‌گذاری می‌کردند و طولی نکشید که دولت هم همین روش را در پیش گرفت و درنتیجه در مدتی بسیار کوتاه تمام جمعیت از تحصیلات به‌مراتب بهتری برخوردار شدند. به‌این‌ترتیب احتمال اختراع چیزهای جدیدی که می‌توانست خلق ثروت را ساده‌تر کند بیشتر شد و ثروتِ حاصل از آن دوباره به خودِ آن سرمایه‌های انسانی بازگشت. به‌ عبارت دیگر، جامعه وارد چرخه‌ای مثبت شد و موشک پیشرفت به پرواز درآمد.ممکن است تصور کنید که قوانین متفاوتی بر این دو دورۀ تاریخی حاکم بود، اما نظریۀ «یکپارچۀ» گالور این دو دوره را به هم ربط داد و مدعی شد که موتور زیربناییِ محرک رشد همواره یکسان بوده است. «کار من اساساً مدل‌سازی این موضوع است که پیشرفت فناوری چطور روی دو مسئلۀ مقیاس جمعیت و سازگاری انسان تأثیر می‌گذارد و، از سوی دیگر، سازگاری انسان و مقیاس جمعیت چطور باعث پیشرفت فناوری می‌شود». او می‌گوید این روال از همان «آغازِ طلوع نوع بشر» در جریان بوده است. پس علت آن تحول ناگهانی در سال ۱۷۶۰ چه بود؟ گالور این تغییر را به نوع دیگری از سیستم‌های دینامیکی، یعنی آبِ درحال جوش در کتری، تشبیه می‌کند. گرمای نوآوری از همان لحظه‌ای که زیر کتری را روشن می‌کنید آغاز می‌شود اما فقط پس از رسیدن دما به نقطۀ خاصی در حوالی انتهاست که آب به جوش می‌آید و حباب‌ها آشوبگرانه سطح آب را می‌شکافند. افزایش دما رفته‌رفته روی هم جمع می‌شود تا درنهایت سیستم را به نقطۀ تحول می‌رساند. به گفتۀ گالور، اینجاست که تلۀ مالتوسی «ناپدید می‌شود»، درست همان‌طور که آب به بخار تبدیل می‌شود. اما برخلاف کتری در اینجا خبری از دکمۀ خاموش نیست، چراکه «گرمای» نوآوریِ فناورانه فرایندی خودتقویت‌کننده است.از این منظر که نگاه کنیم انقلاب صنعتی توسعۀ خوش‌خیم و بی‌خطری بوده است و این یعنی تاریکی آسیاب‌های شیطانی از بلندی‌های آفتابی کمتر است.۴ اما تکلیف شرایط اسفناکِ پس از انقلاب صنعتی چه می‌شود؟ محله‌های فقیرنشین یا کودکانی که در کارخانه‌ها به کار گمارده می‌شدند، فقط به این دلیل که دست‌های کوچکشان به قسمت‌های متحرک ماشین‌آلات می‌رسید و می‌توانست ضایعات خط تولید را پاک‌سازی کند. گالور این‌طور استدلال می‌کند که صنعتی‌شدن درواقع کم‌وبیش کار کودکان را ریشه‌کن کرد و علاوه‌برآن محرک آموزش همگانی هم بود.او می‌نویسد کار کودکان، به دلیل نیازهای معیشتی، «در تمام طول تاریخ جزء ذاتی جوامع انسانی بوده است». اما در زمان انقلاب صنعتی به اوج خودش رسید، به‌طوری که تنها تغییرات بیشتر در فناوری می‌توانست علاج آن باشد. این اتفاق به دو طریق رخ داد: اول اینکه ماشین‌ها خیلی زود در انجام کارهای ابتدایی، که کودکان برای انجام آن به کار گرفته می‌شدند، بهتر شدند. دوم اینکه نیاز به نیروی کار ماهر باعث شد تا کارفرماها -و والدین- بیشتر از کار کودکان به یادگیری آن‌ها علاقه نشان دهند. این امر آموزش همگانی را به دنبال داشت که صنعتگران هم از آن حمایت کردند و تنها کسانی که با آن مخالفت کردند نجیب‌زادگانِ زمین‌داری بودند که می‌دانستند اگر فرزندان کشاورزانِ غیرزمین‌دار پایشان به مدرسه باز شود از پیش آن‌ها خواهند رفت و کار بهتری در جای دیگر پیدا خواهند کرد. به هر ترتیب، داده‌های گالور نشان می‌دهد که «مصیبتِ کار کودکان اول از همه در کشورهایی از بین رفت که صنعتی‌تر بودند، و در داخل این کشورها هم در مناطقی این اتفاق افتاد که بیشتر از سایر مناطق صنعتی شده بودند».برای کسی که عینک گُل‌فام به چشم دارد۵ کمی دشوار است که آن یکی عارضۀ جانبی صنعتی‌شدن را ببیند. افزایش چشمگیر حجم آلودگیْ زندگی‌ها را در آن زمان کثیف و دشوار ساخت، اما میراثی که برای ما نسل‌های آینده بر جای گذاشت حتی از آن هم مرگ‌بارتر بود و آن هم چیزی نبود جز تغییرات آب‌وهوایی. آیا واقعاً  گالور می‌تواند به این موضوع هم به دیدۀ خوش‌بینی بنگرد؟ او محتاطانه جواب می‌دهد: «دیدگاه من کمی پیچیده است. بله این آلودگیِ ناشی از انقلاب صنعتی بود که تغییرات آب‌وهوایی را کلید زد. در همان زمان، آن انقلاب دو روند مهم دیگر را هم به راه انداخت؛ روند اول کاهش زادوولد بود که ابتدا در جهان غرب رخ داد و رفته‌رفته در سراسر جهان انتشار یافت. حتی میزان زادوولد در هند هم امروز تنها در سطح جایگزینی است، موضوعی که باورکردنش دشوار است. و می‌دانیم که، در همان زمان، کاهش فرزندآوری باعث آزادشدن حجم عظیمی از منابع برای سرمایه‌گذاری بر روی سرمایه‌های انسانی شد».این روند با خودش پتانسیل بیشتری برای پیشرفت فناورانه به همراه دارد. «وقتی رشد جمعیت شروع به افول کند این امر به‌خودی‌خود باعث کاهش روند فعلی انتشار کربن خواهد شد. و در ادامه، با اطمینان به قدرت نوآوری می‌گویم که احتمالاً طی دو یا سه دهۀ آینده به فناوری‌های انقلابی‌ای خواهیم رسید که می‌تواند جریان انتشار کربن را وارونه کند. امروز نمی‌توانیم تصور کنیم که این فناوری انقلابی چه خواهد بود اما من عمیقاً باور دارم که، همان‌طور که در زمینۀ کووید دیدیم، چنین فناوری‌هایی خواهند آمد و ما را به پیروزی خواهند رساند». هرچند این حرف به قمار جذابی می‌ماند، گالور کاملاً مطمئن است که قرار نیست تمام تخم‌مرغ‌هایمان را در سبد آرمان‌شهر فناورانه بگذارد. او تصریح می‌کند که «کنشگری برای کاهش انتشار کربن یکی از اجزای حیاتی در مقابله با پیامدهای بالقوه فاجعه‌بار تغییرات آب‌وهوایی است». اما او معتقد است که ما در زرادخانه‌مان دو سلاح مهم دیگر هم داریم که عبارت‌اند از نوآوری و کاهش زادوولد که هر دو از پیامدهای اجتناب‌ناپذیر رشدند.توصیۀ او فقط تماشاکردن و امیدواربودن نیست؛ او برای سیاست‌گذاران هم نسخه‌هایی تجویز می‌کند. البته نسخه‌هایی که برای بحران آب‌وهوا می‌پیچد کمی عجیب و دور از انتظار است. سیاست‌های آب‌وهوایی نباید به کاهش کربن بسنده کند بلکه باید فشار برای ایجاد برابری جنسیتی، دسترسی به تحصیل و دردسترس‌بودن وسایل پیشگیری از بارداری را هم در بر بگیرد تا به کاهش بیشتر زادوولد کمک کند. او می‌گوید کشورهای درحال توسعه احتمالاً این نوع حمایت‌های جمعیت‌شناختی را بیشتر از تأکید صرف بر قانونمندکردن صنایع خواهند پذیرفت، چراکه این کارها، «در کنار حفاظ از محیط‌زیست، رشد اقتصادی را هم برای آن‌ها فراهم خواهد کرد».رشد چیز خوبی است، اما بدون شک همگان به یک‌اندازه از مواهب آن برخوردار نبوده‌اند. توضیح مسیرهای مختلفی که کشورها از قرن هجدهم به بعد طی کرده‌اند به‌اندازۀ خودِ سازوکار رشد در کتاب سفر بشریت فضا اشغال کرده است. ایدۀ اصلی این است که جاهایی که در آستانۀ انقلاب صنعتی کمی از بقیه عقب‌تر بودند خیلی زود متوجه شدند که خیلی از دیگران عقب مانده‌اند. آنجا بود که «شرایط اولیه» نقش بسزایی در موفقیت کشورها ایفا نمود. مثلاً ممکن است سرزمین شما برای رشد محصولات پربازده کمتر مناسب بوده باشد یا شاید در بخشی از دنیا زندگی می‌کردید که با مگس تسه‌تسه که بلای جان دام‌هاست احاطه شده بود. سیاست‌ها و نهادها هم در این بین نقش خودشان را بازی کردند: برای مثال در سال ۱۴۸۵ سلطان عثمانی، با هدف حفاظت از منافع مذهبی، چاپ قابل‌حمل با استفاده از حروف الفبای عربی را ممنوع اعلام کرد و به‌این‌ترتیب موقعیتی را نصیب کشورهای شمال اروپا کرد تا با اشتیاق و سرعت این اختراع را به پیش ببرند.با افزایش سرعت پیشرفت، کشورهایی که کار را جلوتر از بقیه آغاز کرده بودند بی‌رحمانه فشار را بیشتر کردند و دیگر کشورها را تحت بردگی و استعمار خود درآوردند و از منابع مصادره‌شده به‌عنوان سوخت رشد پُرشتاب خود استفاده کردند. هنگامی‌که روند صنعتی‌شدن به‌طور جدی آغاز شد، وضعیت توسعه در کشورهای استعمارشده از اساس متوقف شد و کارشان شد کشاورزی برای تأمین غذا و مواد خام برای اربابان امپراتوری‌شان، همان امپراتوری‌هایی که اقتصادشان بیش‌ازپیش این امکان را پیدا می‌کرد تا در فناوری‌های پیشرفته تخصص پیدا کند.هنوز یک قسمت از این پازل باقی مانده است. گالور توضیح این قسمت را با تشبیه رنگارنگی آغاز می‌کند. او از ما می‌خواهد سرزمینی را تصور کنیم که طوطی‌هایی با پنج رنگ مختلف در آن وجود دارد؛ آبی، زرد، مشکی، سبز و قرمز. ناگهان طوفانی درمی‌گیرد و بعضی از طوطی‌ها را به یکی از جزایر مجاور پرتاب می‌کند. بعید است که طوفان تمام انواع طوطی‌ها را با خود برده باشد؛ شاید فقط طوطی‌های سبز، آبی و قرمز را جابه‌جا کرده باشد که، درنتیجه، این جمعیتِ جداافتاده از تنوع کمتری برخوردار خواهد بود. با گذشت زمان تعدادی از این طوطی‌ها به جزیرۀ دیگری مهاجرت می‌کنند و این گروه دوم باز هم تنها نمایندۀ زیرمجموعه‌ای از جمعیت قبلی هستند و مثلاً فقط از آبی‌ها و قرمزها تشکیل شده‌اند. این جمعیت سوم از قبلی‌ها تنوع کمتری دارد.گالور استدلال می‌کند که این دقیقاً همان اتفاقی است که وقتی انسان خردمند قارۀ آفریقا را ترک کرد رخ داد و این الگو در مهاجرت‌های بعدی تکرار شد. آفریقا، چه ازلحاظ ژنومی و چه ازلحاظ فرهنگی، متنوع‌ترین مکان این سیاره است و تنوع تأثیری ثانویه بر موفقیت دارد. طبق محاسبات گالور، این تنوع مسئول یک‌چهارم از تفاوت‌های توضیح‌داده‌نشده بین ملت‌هاست، درحالی‌که بیماری‌ها (مگس تسه‌تسه، مالاریا و ...) یک‌هفتم و نهادهای سیاسی (مردم‌سالاری یا خودکامگی) کمتر از یک‌دهم در این تفاوت‌ها سهم دارند. چه چیزی در تنوع وجود دارد که آن را تا این حد تأثیرگذار کرده است؟ انسجام اجتماعی، یا به‌عبارت دیگر تنوع کم، می‌تواند به نفع کشورها باشد به‌خصوص در مراحل اولیۀ توسعه. اما در دنیای مدرن، یا در مرحلۀ کتریِ جوشان، سیالیِ فرهنگی بزرگ‌ترین محرک نوآوری است. او می‌نویسد «درست شبیه آنچه در تولیدمثل بیولوژیک اتفاق می‌افتد، تزویج ایده‌ها هم ... از گستردگی وسعت افراد سود می‌برد». این تزویج ایده‌ها باعث ظهور سیاست‌های جدید، اختراعات جدید و تقویت بهره‌وری می‌شود و موتور رشد را به حرکت درمی‌آورد. علاوه‌برآن، جوامعی که از نظر فرهنگی سیال‌اند احتمال بیشتری دارد که بتوانند خودشان را با تغییر شرایط وفق دهند.گالور اعتقادی دارد، که البته همه آن را قبول ندارند، مبنی بر اینکه احتمالاً نقطۀ بهینه‌ای بین همگنی و چندپاره‌بودن وجود دارد که در آن تنوع و گرده‌افشانی منجر به رونق می‌شود، بدون آنکه انسجام اجتماعی را تضعیف کند. کشورها ممکن است در هر دو جهت از این نقطۀ بهینه فاصله داشته باشند. ممکن است کشوری به‌طرز ملال‌انگیزی تک‌فرهنگی باشد و یا اینکه از جامعه‌ای متمرد و مستعد نزاع‌های داخلی تشکیل شده باشد. او در سال ۲۰۱۲ به‌وسیلۀ گروهی از دانشگاهیان به چالش کشیده شد که به او هشدار دادند که مطرح‌کردن مفهوم «سطح ایدئال تنوع ژنتیکی» می‌تواند برای «توجیه اقدامات غیرقابل‌دفاعی مثل پاک‌سازی نژادی» مورد سوءاستفاده قرار گیرد. گالور در پاسخ اعلام کرد که انتقاد آن‌ها مبتنی بر «تفسیر اشتباه فاحشی» از نتیجه‌گیری‌های او بوده است و سیاست‌هایی که ظاهراً آن‌ها از آن صحبت می‌کنند اتفاق ناخوشایندی نیست. او می‌نویسد «اگر بولیوی، که یکی از کم‌تنوع‌ترین جمعیت‌ها را دارد، تنوع فرهنگی‌اش را تقویت کند می‌تواند درآمد سرانه‌اش را تا پنج برابر افزایش دهد. اگر اتیوپی، که درحال‌حاضر یکی از متنوع‌ترین کشورهای جهان [به‌لحاظ فرهنگی] است، سیاست‌هایی را برای تقویت انسجام اجتماعی و تحمل تفاوت‌ها اتخاذ کند می‌تواند درآمد سرانۀ مردمش را دو برابر کند».از قرار معلوم، گالور نمی‌خواهد بگوید که ژنتیک مترادف با سرنوشت است بلکه ظاهراً پیام او این است که، صرف‌نظر از شرایطی که به ارث برده‌اید، تغییرْ امری شدنی است. این کتاب تحلیلی است از وضع بشر که درنهایت نه به اندرز ختم می‌شود و نه به ناامیدی، بلکه مجموعه‌ای از ابزارهای جدید را در اختیارمان می‌گذارد که به‌اعتقاد نویسنده می‌تواند ما را در ساختن آینده‌ای بهتر یاری کند. اما آیا تمام این حرف‌ها چیزی بیشتر از آرزواندیشی صرف است؟ از او می‌پرسم که آیا روحیۀ ذاتاً شاد او باید باعث شود که به شهودش به دیدۀ تردید نگاه کنیم؟ او جواب داد «گمان می‌کنم در زندگی شخصی‌ام از دیدگاه مثبتی برخوردارم و طبیعتاً این موضوع باید در نوع نگاه من به دنیا هم منعکس شده باشد».و در ادامه افزود «اما موقعی که می‌خواهم خوش‌بینی‌ام را به کارم منتقل کنم این کار را بر اساس مطالعات تاریخی‌ام انجام می‌دهم». او مدعی است که کتابش چیزی فراتر از شهود و حتی فراتر از نظریه است: «هرآنچه گفته‌ام به‌صورت تجربی و با دقت بسیار زیادی بررسی شده است».اتفاق جذابی است، به‌خصوص در این نقطه از تاریخ، که پای صحبت حکیمی مونقره‌ای، که به حقایق و اعداد و ارقامی که می‌گوید باور دارد، بنشینی و از آن لذت ببری. این مسئله ممکن است به‌خودی‌خود باعث شود شاخک‌های شک و تردیدمان تکان بخورد، اما به‌هرحال برای خیلی از ما مقاومت در برابر جرعه‌ای ایمان به پیشرفت بشر دشوار است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Galor, Oded. The Journey of Humanity: The Origins of Wealth and Inequality. Bodley Head,2022.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با اودد گالور که در تاریخ ۳۰ آوریل ۲۰۲۲ با عنوان « An optimist’s guide to the future: the economist who believes that human ingenuity will save the world» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «چقدر آینده‌نگر هستید؟ بستگی دارد که اجدادتان چه محصولی می‌کاشتند» در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ بابک حافظی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• این گزارش- گفت‌گو را دیوید شریعتمداری (David Shariatmadari) نوشته است. شریعتمداری دبیر بخش کتاب‌های غیر داستانی گاردین و نویسندۀ کتابی است با عنوان حتی یک کلمه‌اش را هم باور نکن (Don’t Believe A Word: The Surprising Truth About Language).[۱] nified Growth Theory[۲] singularity: منظور غلبۀ نهایی هوش مصنوعی به هوش انسانی است که می‌تواند به پایان تمدن بشری منجر شود [مترجم].[۳] armageddon: نبرد نهایی بین خیر و شر در پایان جهان [مترجم].[۴]  dark satanic mills: اصطلاحی است که ویلیام بلیکِ شاعر در یکی از شعرهایش به‌عنوان نماد انقلاب صنعتی و آثار مخرب آن بر طبیعت انگلستان از آن استفاده کرده است و sunlit uplands اصطلاحی است برای اشاره به آینده‌ای ایدئال و سرشار از شادی و رونق که وینستون چرچیل در یکی از سخنرانی‌های معروفش به آن اشاره کرده است [مترجم].[۵] کنایه از کسی که فقط جنبه‌های مثبت هر اتفاق را می‌بیند [مترجم]. ]]> اودد گالور اقتصادوجامعه Mon, 07 Nov 2022 05:31:19 GMT https://tarjomaan.com/interview/10705/ کافکای نويسنده، کافکای بيمار https://tarjomaan.com/neveshtar/10704/ ویل ریس، ایان—  فرانتس کافکا چند ماه پیش از مرگش یکی از درخشان‏ترین و غم‌‏انگیزترین داستان‏‌هایش را نوشت. در داستان نقب۱موجودی تنها، شبیه موش کور، برای محافظت از خود در برابر بیگانگانْ عمرش را صرفِ ساختن خانه‌‏ای زیرزمینی و تودرتو کرده است. او در آغاز داستان می‏‌گوید «من نقب را تمام کرده‏‌ام و ظاهراً موفق شده‌ام». ولی اطمینان او فوراً رو به تزلزل می‌‏گذارد: از کجا بداند استحکاماتش او را محافظت می‌‏کند؟ چطور می‏‌تواند مطمئن باشد؟شخصیت اصلی داستانِ کافکا به چیزی جز ایمنی بی‏‌نقص راضی نمی‌شود و ازاین‏‌رو نباید ‏هیچ‌چیز در محاسباتش مغفول بماند. در جهان کوچک نقبِ او همۀ جزئیات حائز اهمیت و «نشانۀ» بالقوۀ خطری قریب‌‏الوقوع هستند. عاقبت، او صدایی می‏‌شنود که تصور می‏‌کند از آنِ حیوانی مهاجم است. هرجا که می‏‌ایستد صدا را به قوتِ یکسان می‏‌شنود. دست آخر معلوم می‏‌گردد منشأ صدا در بدن خودِ اوست: چه‌‏بسا صدای ضربان قلب یا صدای نفس‌‏های بی‏امان اوست؛ حیات در وجود او صدایی می‏‌کند و فرومی‏‌نشیند، اما او نگران چیزی دیگر است.به نظر می‌‏رسد که داستان نقب شرح و تفسیری بازاندیشانه‏ دربارۀ زندگی خودِ کافکا باشد. او از دو دهه پیش از آنکه در ۳۴ سالگی مبتلا به سِل شود نگران بیماری بود. تعطیلاتش را در چشمه‏‌های آب گرم می‏‌گذراند و غالباً محتوای نامه‌‏هایی که به دوستان و معشوقه‏‌هایش می‌فرستاد از فهرست علائم بیماری‌هایش چندان فراتر نمی‌‏رفت. کافکا همۀ این‌‏ها را به آنچه خودش مکرراً «بیماری‏‌هراسی» می‏‌خوانْد نسبت می‏‌داد، موقعیتی که، به‌زعم خودش، او را به زندگی راهبانۀ نویسندگی گرفتار کرده بود.کافکا وارث نگرشی بود که از دورۀ رمانتیکْ طرفداران پرشماری داشت و نویسنده‌بودن را منوط به نوعی ضعف و مریض‌‏احوالی می‏‌دانست -اندیشه‏‌ای که ریشه‌‏هایش را می‏‌توان تا رابرت برتون عقب برد. برتون در اثر مختصر (و ناتمامش) با عنوان آناتومی افسردگی۲ (۱۶۲۱) گفت «مالیخولیایِ بی‏‌اساسِ بیماری‏‌هراسی» مرض دانشجویان و دانشمندان است. کافکا به سال ۱۹۱۳ در نامه‏ای خطاب به کارل باوئر، پدر نامزدش فلیسه، نوشت که «من آدمی کم‏‌حرف، گوشه‏‌گیر، بدخُلق، خودخواه، بیماری‏‌هراس و به‏‌راستی ناخوش‌احوالم». و افزود مهم‌‏تر آنکه «من هیچ‌‏کدام از این خصوصیات را تقبیح نمی‏‌کنم».آن روز صبح که کافکا این کلمات را برای آقای باوئر نوشت نامه‏‌های سورن کی‏یرکگور را خوانده بود. او برای نقابی که برای خودش تدارک می‏‌دید -ادیبی پارسا و علیل- دنبال منبع الهام می‏‌گشت. کافکا می‏‌گفت بیماری‏‌هراسی برای کسی که «همۀ هستی‏‌اش عطف به ادبیات است» گریزناپذیر است. این سخن برای جوانک کارمندی که در ادارۀ بیمۀ سوانح کارگریِ پادشاهیِ بوهم، واقع در پراگ، کار می‏‌کرد و در آن زمان تنها یک مجموعه‌داستانِ کم‌حجم منتشر کرده و بیش از چندصد جلد آن به فروش نرفته بود سخنی گزافه می‏‌نمود. او در نامه‏‌هایش به فلیسه حتی جسارت بیشتری نیز به خرج می‏داد: «تار و پودم ادبیات است، چیز دیگری در من نیست».اما بیماری‏‌هراسی کافکا واجد جنبۀ حیرت‏‌انگیزتری هم بود: توجه خاص او به مکاتب تناسب و سلامت بدنی که شباهت‏‌های فراوانی به مُدهای «سلامتی» امروز داشت. کافکا در سراسر زندگی‌‏اش از اعتقاد به اصول «لیبنس‏رفورم»۳، جنبشی فرهنگی که میان بورژواهای آلمانی‌‏زبان محبوبیت داشت، عدول نکرد. لیبنس‏‌رفورمیست‏‌ها، علاوه بر پذیرش فضایلِ پاکیزگی و طبیعت، از گیاه‌‏خواری، داروهای طبیعی، پوشاک ساده، قرارگرفتن در معرض آفتاب و هوای تازه و پرهیز از مشروبات الکلی و تنباکو حمایت می‌‏کردند. لیبنس‏رفورم همۀ ابعاد حیات کسی را که به اندازۀ کافکا این نگرش‌‏ها را جدی قلمداد می‏‌کرد تحت‏‌تأثیر قرار می‌‏داد: ممکن نبود هیچ‌‏یک از جزئیات آن موردِغفلت واقع شود.کافکا در شب ۲۲ سپتامبر ۱۹۱۲ به آنچه نخستین موفقیت ادبی‏اش می‏‌دانست نائل آمد. او یک هفته پس از جشن‌‏های تولد شصت‏‌سالگی پدرش، هرمان، داستان حکم را که شاهکاری با موضوع دوسوگرایی پدرانه۴ بود در یک روز تألیف کرد. او، در ساعت‏‌های خوشی و ازخود‏بی‏خودیِ پس از این موفقیت، در دفتر خاطراتش نوشت که نوشتن مستلزم «گشودن کامل بدن و ذهن» است. دقت موشکافانۀ کافکا به بدنش چه‏‌بسا راهی در جهت درک فعالیت نویسندگی‏‌اش، یعنی روش متمایز او در استحالۀ بیماری به ادبیات، پیشِ روی ما قرار ‏دهد. به باور کافکا، بیماری‏‌هراسی نه‌تنها نوعی وضعیت ذهنی بلکه گونه‏‌ای رویکرد بنیادین به جهان است که فرد زندگی و روابطش را در معرض تحلیل و تفسیر بی‏پایان قرار می‏‌دهد.کافکا از همان دوران کودکی درمورد وضعیت جسمی‏‌اش اعتمادبه‌نفس نداشت و هر وقت برای شنا می‌‏رفتند ممکن بود، با دیدن هیکل باهیبت پدرش، ناخوش شود. خودانگارۀ کافکا وقتی بر او مسلّم شد که در جوانی او را «به دلیلِ ضعف» از خدمت نظام معاف کردند.کافکا چند سال بعد به فلیسه گفت «من لاغر‏ترین آدمی هستم که می‏‌شناسم». و گفت این موضوع حائز اهمیت فراوان است، چراکه او «با [وضعیت جسمانی بیمارانِ] آسایشگاه بیگانه نیست». کافکا در یکی از دوره‏‎های خوش‌‏بینی‏‌اش کتاب قدرت و چگونگی کسب آن ۵ (۱۸۹۷)، نوشتۀ اویگن زاندو، پدر پرورش‌‏اندام امروزی، را خرید. زاندو در سرتاسر اروپا مایۀ قوت‌‏قلب مردان لاغر و چاق بود و در خیل خوانندگان او کسانی چون فرناندو پسوآ، ویلیام باتلر ییتس و تی اس الیوت نیز مشاهده می‏‌شدند.کافکا در طول زندگی‏‌اش چندین مرتبه مجذوب استادان و مکاتب مختلف سلامتی شد. او گاهی تنها با آجیل و توت‏ سد جوع می‌‏کرد و، بنا بر رهنمودهای هوراس فلچر، هر لقمه را چند دقیقه می‏‌جوید. کافکا، به امید آنکه به‏‌طور طبیعی در برابر بیماری ایمن گردد، طبق توصیۀ چند صاحب‏‌نظر ناباب، با یک‌لا پیراهن در زمستان سخت پراگ بیرون می‏‌رفت و از گرم‌کردن اتاق خوابش سر باز می‏‌زد.اما او بیش از همه، از رژیم غذاییِ کل‏نگرانۀ یورگن پیتر مولر، استاد دانمارکیِ تناسب اندام، خوشش آمد. امروزه مولر چندان شناخته‌‏شده نیست، ولی در اوایل قرن بیستم ستاره‌‏ای جهانی بود. عنوان کتاب پرفروش او، که یک نسخه از آن را کافکا همواره کنار بستر خود داشت، روش من: ۱۵ دقیقه ورزش در روز برای سلامتی۶(۱۹۰۴) بود. نسخه‌‏ای که من در اختیار دارم چاپ مجدد کتاب و متعلق به دهۀ ۱۹۳۰ است. مولر می‌‏توانست افتخار کند که تا این زمان کتابش به ۲۶ زبان ترجمه شده و یک‌‏و‏نیم میلیون نسخه از آن فروش رفته و موفق شده حمایت شاهزادۀ ولز را جلب کند. مولر توانست در ۱۹۱۲ به لندن نقل مکان کند و باشگاه مجللی را، نخست حوالی پیکدیلی و بعد در میدان ترافالگار، برپا سازد (اکنون ساختمان این باشگاه محل کتاب‌فروشی واتراستونز است).مولر سرمشقی دور از ذهن برای کافکا بود. او که پیش‌گامِ نمایش‏‌های تبلیغاتی امروز به حساب می‏‌آید یک‌‏بار در مقابل انبوه جمعیت مردم از کسی خواسته بود چرخ‏‌دستی پر از سنگ را روی شکمش بگذراند. در بیشترِ عکس‌هایش در حال اسکی با زیرجامه یا غوطه‏‌ور در دریاچه‏‌های یخ‌‏زده تصویر می‏‌شد. «روش» مولر از مجموعۀ نرمش‏‌هایی تشکیل می‌‏شد که عمدتاً برای تقویت عضلات شکمی بود، ضمناً توصیه‌‏هایی را نیز در رابطه با جنبه‏‌های عمومیِ سلامت بدنی در بر می‏‌گرفت. کافکا از حوالی ۱۹۱۰ «روش» مولر را آغاز کرد و حدود دَه سال ادامه داد.مولر از کسانی که معتقد بودند «ظاهر بیمارگونه‏ نشانۀ قطعیِ سرشتِ هنری و محزون است» بیزار بود. درواقع مولر مستقیماً «هنرمندان و اهالی ادب و دانش» را طرف توجه قرار داد و از کسانی که در «عالم بالا» سیر می‏‌کردند مصرانه خواست بدن‏‌های مادی‌شان را نیز فراموش نکنند. کافکا، به‏‌رغم آنکه ظاهراً می‏‌خواست نقاب فردی را که دچار ضعف اعصاب است برای خود دست‏‌و‏پا کند، آموزۀ مولر را نیز ملکۀ ذهن خویش ساخت. او در اوایل رابطه‌‏اش با فلیسه دلیل دنبال‌کردن روش مولر را این‏گونه شرح داد که «شیوۀ زندگی‏ من صرفاً به نحوی است ... که با نویسندگی‌‏ام بهتر تطبیق کند. زمان کوتاه است، توان من اندک است، اداره کابوس است و آپارتمان شلوغ است. اگر زندگیِ خوش و آسان برای آدمی ممکن نباشد باید بکوشد با حرکات ماهرانۀ ظریف بلولَد و به مسیر خویش ادامه دهد».مطابق نظر مولر، نیروی بدنی تنها یک جنبه از مفهوم پیچیده‌‏ترِ تندرستی بود. کتاب او نکاتی را دربارۀ تغذیه، خواب، پوشاک، حرارت بدن و همچنین مراقبت مناسب از دندان، دهان، حلق، مو و پاها به کافکا آموخت. مهم‌‏تر از همه نظافت و پاکیزگی بود: پنجره‏‌ها باید برای پراکندن «بخارات بیماری‌‏زا» باز گذاشته می‏‌شد و از آن ۱۵ دقیقه کارِ تجویز‏شده چند دقیقه به آب‌تنی و مالش پوست («نرمش پوست») اختصاص می‌‏یافت. مولر معتقد بود که چون پوستْ مرز میان بیرون و درون است مهم‏ترین «عضو» بدن به شمار می‏‌رود و عدم پاک‏سازی فوریِ انباشت ترشحاتِ سمی در حکم خودکشی است. مولر باور داشت سلامتیْ انتخابی یک‏بار برای همیشه نیست، بلکه تکلیفی است مستمر که توجه دائم به همۀ جنبه‏‌های بدن و محیط را می‏‌طلبد.برنامۀ روزانۀ کافکا تحت‌‏تأثیر روش مولر بود. صبح پیش از ساعت ۸ به اداره می‏‌رسید و حوالی عصر به خانه بازمی‌‏گشت، ناهارش را صرف می‏‌کرد و کمی می‏‌خوابید. سپس آن‏طور که مولر تجویز کرده بود ۱۰ دقیقه «عریانْ کنارِ پنجرۀ باز» نرمش می‏‌کرد، پیاده‌‏روی عصرگاهی‏‌اش را می‌‏رفت و شام می‏‌خورد. حدود ساعت ۱۰ شب کار روزانۀ واقعی‏‌اش را آغاز می‏‌کرد و تا ساعات آغازین بامداد به نوشتن می‏‌نشست. «سپس مجدداً، همان‏طور که شرح دادم، اما با پرهیز از فشار زیاد، نرمش می‏‌کردم، خودم را می‌‏شستم و بعد، غالباً همراه کوره‏‌دردی در قلب و پرش عضلات شکم، می‏‌خوابیدم».اگر آنچه کافکا می‏گوید حقیقت داشته باشد چرخۀ روزانۀ بالا نقشی اساسی در زایاییِ خارق‌‏العادۀ این دورانِ او ایفا نموده است. کافکا در اواخر سال ۱۹۱۲، ظرفِ چند هفته، داستان کوتاه حکم، چند فصل از رمان آمریکا ۷ و، از ماه نوامبر تا دسامبر، رمان مسخ را نوشت -که  داستانی شگفت دربارۀ دگرگونی بدن است. ایدۀ اصلی داستان در خلال یکی از ادوار بی‏‌خوابی شدید او، وقتی روی تخت دراز کشیده بود، به ذهنش رسید. او گفت که «میل اجتناب‌‏ناپذیری برای جاری‌ساختن خود در آن» احساس کردم.در آغازِ مسخ گرگور سامسای بازاریاب نمی‌‏تواند در محل کار خود حاضر شود. او که ناگهان بدل به نوعی حشره شده، چنان که انتظار می‏٬رود، گیج و پریشان‏‌حال است. باوجوداین، از سررسیدن سرپرست و پزشکِ بیمه، که گرگور می‌‏داند او را به تمارض متهم خواهند کرد، وحشت دارد. کارفرمایانِ گرگور معتقدند بیماران «از زیر کار دررو» هستند و باید «به دلیل ملاحظاتِ کاری» بر ناخوشی‏‌های موهوم‌شان «غلبه کنند».مولر نیز بر این باور بود که «بیماری عمدتاً تقصیر خودِ فرد است» و از لطمات فراوان به کارفرمایان و همچنین جامعۀ کارگران سخن می‌گفت که عادت کرده‏‌اند نسبت به سلامتشان بی‏‌توجه باشند و، به‌‏خاطر بیماری‏‌هایی که به دست خودشان ایجاد شده، در محل کار حاضر نشوند. بیمارانْ محکوم به «حقه‌‏بازی» شدند.کافکا که خود، در مقام کارمند ادارۀ بیمه، شاهد رنج کارگران از دست صاحب‏کارانِ بی‌‏وجدان بود می‌‏دانست این نگرش ممکن است چقدر خطرناک باشد. بااین‌حال، تصور اینکه مسئولیت می‏‌تواند آزادی به همراه آورد برای او جاذبه داشت: اگر بیماری یک انتخاب بود پس فرد می‏‌توانست راحت بگوید «نمی‏‌خواهم». کافکا یک‌بار گلایه کرده بود که سلامتی‌‏اش «فریب‏‌دهنده» است، «حتی خودم را هم گول می‏‌زند». کتاب مولر نوید مسخی تمام‌‏عیار را می‌‏داد: اگر کافکا اصول آن را پی می‏‌گرفت بدنش «از اربابی ناآرام و بی‌‏تاب به برده‌‏ای لایق و فرمانبردار بدل می‏‌شد».در ظاهر چنین بود که دل‌بستگی وسواس‌‏گونۀ کافکا به سلامت جسمانی و خصلت کناره‌‏جویی او لازم و ملزوم یکدیگرند، اما در تابستان ۱۹۱۲، او با فلیسه در آپارتمان ماکس برود، دوست مشترکشان که بعدها وصی ادبی کافکا نیز شد، آشنایی به‌‏هم زد.فلیسه منشی جوان و بلندپروازی بود که در برلین زندگی می‏‌کرد. او خویشاوندِ دور خانوادۀ برود بود و در راهِ منزل خواهرش در بوداپست دیداری با اقوام داشت. کافکا، پنج هفته پس از ملاقات اول با فلیسه، به او نامه نوشت و به این ترتیب نامه‌‏نگاری طولانی و معمولاً بی‏‌امان آن‏ها آغاز شد. کافکا برای او نوشت که «هر یک از نامه‌‏های تو، هرقدر هم کوتاه، در نظرم بی‏‌پایان می‌‏نماید. ابتدا تا انتهای آن را می‏‌خوانم، بعد از اول شروع می‏‌کنم و همین‏‌طور بارها و بارها ادامه می‏‌دهم».کافکا تابستان بعد، طی نامه‌‏ای، از فلیسه خواستگاری کرد. نامه‌‏ای عجیب بود که بخش عمده‏‌اش را فهرستی بلندبالا از دلایلی که فلیسه باید پیشنهاد ازدواج او را رد می‌‏کرد تشکیل می‏‌داد. ممکن بود فلیسه در عوضِ «صدمات بی‌‏شماری» که از زندگی با کافکا نصیبش می‏‌شد «مردی بیمار، ضعیف، منزوی، کم‏‌حرف، افسرده، سرد و ناامید» را به دست آورد. بااین‌حال فلیسه پذیرفت. این رخداد برای کافکا آغاز دورانی بحرانی بود. او به‏‌راستی دلش می‏‌خواست با فلیسه ازدواج کند، ولی مشکل آن بود که، درعین‌حال، نمی‏‌خواست با او ازدواج کند و این دو شِقْ مغایر هم بودند. مادامی که این تمایلات نزد خودش محفوظ بود امکانی برای مهار قیاس‌‏ناپذیری‌شان وجود داشت، ولی اکنون ناهم‌خوانی به وحشت کشیده شده بود. همان دقت طاقت‌‏فرسایی که او به سلامت جسمانی‌‏اش می‌‏کرد به استنطاقی پایان‌‏ناپذیر در رابطه با نامزدی‌‏اش بدل شده بود.او نوشت که «هر چیزی فوراً تخم شک را در دلم می‏‌کارد» -هر چیز کوچکی سلسله‏‌جنبانِ زنجیره‏ای از تردیدهای بی‏‌پایان می‏‌شد.کافکا به دفتر خاطراتش پناه ‏برد و «خلاصه‏‌ای از همۀ دلایل له و علیه ازدواجم» را یادداشت کرد و «ناتوانی در تحمل تنهایی و تجرد» را با احتمال اینکه شادکامیِ زندگی مشترک «به قیمت نویسندگی‌‏ام» تمام شود سنجید.نگرانی‌‏های کافکا از همان روزهای نخستِ رابطه‏‌شان مکرراً از تن خودش فراتر می‌‏رفت و به بدن فلیسه ‏کشیده می‌‏شد. کافکا دائم جویای سردردهای فلیسه می‌‏شد و او را، هم به‌‏خاطر جدی‌نگرفتن سردردها و هم به‏‌دلیل طرز زندگیِ «اعصاب‏‌خرد‏کنش»، ‏سرزنش می‏‌کرد. او از فلیسه خواهش ‏کرد روش مولر را آغاز کند و پیشنهاد کرد پاراوانی برای او بخرد تا هر دو بتوانند، طبق دستور، ورزش کنند. چند روز پیش از آنکه درصدد بر‏هم‏‌زدن نامزدی‏‌شان برآید نیز در نام‌ه‏ای به فلیسه از خانوادۀ گیاه‏‎خوار آینده‌‏شان سخن گفته بود. او با ترغیب‌کردن فلیسه به رژیم‏‌های غذایی‌‏‏اش می‏‌خواست او را به نقب کوچک خودش دعوت کند. کافکا امیدوار بود آن‏ها با هم، ولی کاملاً بر اساس ضوابط خودش، زندگی کنند و او بتواند هم‌‏زمان از همۀ مواهب تنهایی و هم‌‏صحبتی برخوردار گردد.کافکا و فلیسه در ژوئن ۱۹۱۴ به‌‏طور رسمی نامزد کردند. مجلسی خانوادگی برگزار شد و خانوادۀ کافکا و بوئر در برلین گرد آمدند. آن روز کافکا حالتی اندوه‌بار داشت. در دفتر خاطراتش نوشت «مثل مجرم‌ها، دست و پایم در بند بود. اگر من را در گوش‌ه‏ای به غل‏‌و‏زنجیر واقعی کشیده بودند ... ممکن نبود از این بدتر باشد. مراسم نامزدی‌‏ام بود و همه سعی کردند سر حالم بیاورند، ولی وقتی موفق نشدند کوشیدند به همان شکل تحملم کنند».ضربۀ آخر زمانی وارد شد که او و فلیسه به خرید اثاثیۀ منزل رفتند. کافکا از انتخاب‏‌های پرزرق‏و‏برق و بورژواییِ نامزدش، که مغایر با اصول مینی‏مالیستی لیبنس‌‏رفورم بود، به‏‌شدت رنجیده‌‏خاطر شد. او دو سال بعد نوشت که «بیش از همه بوفه ... ناراحتم کرد»، شبیه «سنگ قبر» بود. آیا به‌‏راستی وقتی آن‏ها وارد مغازه شدند او صدایی تهدید‏آمیز شنیده بود -صدای ناقوس تشییع جنازه؟کافکا سازش‌‏ناپذیر می‏‌نمود: اسباب خانه هم، مثل هر چیز دیگر، اصول داشت. نباید چیزی مازاد بر احتیاج باشد، شعار او، مانند همیشه، «پاکیزگی» بود. بوفه‌‏ها، عکس‌‏ها، ملافه‌‏ها، گل‌‏های برگ‌‏عبایی و قالیچه‏‌ها، همه، در نظر کافکا نه‌تنها خنزرپنزر بلکه «آشغال» بودند.کافکا دو هفته پس از این جشن‌‏ها به دوست فلیسه، گرته بلوخ، نامه نوشت و سعی کرد علت رفتار عجیب و «یکدندگی»اش را توضیح دهد. او گفت «ناگزیرم همه‏‌چیز را به ضعف جسمانی‏‌ام نسبت دهم». «اگر سالم‌‏تر و نیرومندتر بودم بر همۀ مشکلاتم فائق می‏‌آمدم». در آن صورت از رابطه‏‌اش با فلیسه «مطمئن» می‌‏شد؛ می‏‌شود گفت «از همۀ عالَم مطمئن می‏‌شد». ولی او در آن زمان تنها از یک چیز مطمئن بود: که «یقیناً» مبتلا به «بیماری‏‌هراسی عظیمی هستم که چنان ریشه‏‌های پرشمار و عمیقی در وجودم دوانده که حیات و مماتم وابسته به آن است».این گفته نشان می‏‌دهد که «بیماری‏‌هراسیِ» کافکا چیزی ورای ترس از بیماری بود. او جهان خود -و همۀ جزئیاتش- را با آن معنا می‌‏بخشید. ممکن نبود چیزی بدیهی پنداشته شود، همه‏‌چیز می‏‌بایست مورد بررسی دقیق قرار گیرد و از زوایای مختلف نگریسته شود. هر چیز کوچک یا بزرگی دست‏مایۀ تفاسیر ذهنیِ همه‌‏جانبه و سخت‏‌گیر بود.کافکا بلافاصله پس از آنکه به گرته نامه نوشت به برلین فراخوانده شد؛ گویا فلیسه و گرته با هم صحبت کرده بودند. فلیسه که تصمیم به خاتمۀ نامزدی گرفته بود همراه خواهرش و گرته در هتل آسکانیشر هوف با کافکا روبه‌رو شد. کافکا در این دیدار ذلتی دردناک را تجربه کرد، زخمی که التیام آن آسان نبود. او در خاطراتش از این مواجهه با عنوان «محکمه» یاد کرد.کافکا پس از بازگشت به پراگ در آپارتمان خالی خواهرش ساکن شد. یک روز قبل از آن، جنگ جهانی اول در اروپا شعله‌‏ور شده بود. او برای نخستین بار در عمرش تنها زندگی می‏‌کرد. کافکا به «خلوت مطلق» دست یافته بود، به‌‏استثنای یک صدا که قطع نمی‌‏شد: وراجی‏‌های بی‏‌پایان همسایه‏‌ها. او در خاطراتش نوشت: «قرار بود ماه آینده عروسی کنم. این مثَل که هر کس خربزه می‏‌خورد باید پای لرزش هم بنشیند عذابم می‏‌دهد».اتفاقاً کافکا طی چند ماه آینده بیشتر پشت میز کارش نشست برای اینکه عواقب تصمیمش را به خوبی درک کند.او در این آپارتمانِ سرد و خلوت که دور از جهانِ درحالِ‌فروپاشی نقب زده شده بود بار دیگر مشغولِ کار طولانی بازنگری شد. تا ساعت پنج، شش یا هفت صبح به نوشتن ادامه می‌‏داد و رمانی را که بعدها محاکمه۸ نام گرفت آغاز کرد (هرچند که این اثر نیز، مثل داستان نقب، ناتمام ماند و ماکس برود، پس از مرگ کافکا در ۱۹۲۴، آن را ویرایش و منتشر کرد).محاکمه داستان مردی به اسم یوزف ک. را روایت می‏‌کند که به جرمی نامعلوم متهم شده است. بازرس بیگانه‌‏ای او را که از گناه خود بی‏‌خبر است به‏‌طرز بی‌‏رحمانه‏‌ای زجر می‌‏دهد و دست آخر اعدام می‏‌کند. آنچه بیش از هر چیز برای او تحمل‏‌ناپذیر است همین بی‏‌خبریِ اجباری و، ازاین‌‏رو، بی‏‌معناییِ اتهام علیه اوست: گناه ک. چیست؟ازآنجاکه این وضعیت خارج از تحمل ک. است به نوشتن روی می‌‏آورد. اواخر رمان تصمیم می‏‌گیرد عرض حالی بنویسد «تمام زندگی آدم، تا کوچک‏ترین اعمال و حوادث، باید به یاد آید و از هر زاویه‌‏ای باید به‌‏روشنی بیان و بررسی شود». ک. می‏داند که این کار روندی بسیار طولانی، «کاری تقریباً بی‌‏انتها»، خواهد بود. بنابراین «اگر در دفترش مجال نمی‌‏یافت، که بسیار هم محتمل می‌‏نمود، پس باید شب در منزل آن را بنویسد». درحقیقت لازم نبود که فرد «سرشتی مضطرب و اندیشناک» داشته باشد تا با نوعی تسلیم و رضا به این کار بنگرد و بپندارد که «تمام‌کردن این عرض حال محال محض است»؛ باوجوداین او کار بی‌‏پایانِ خودنگری را آغاز می‏‌کند.آقای ک. به برائت نمی‏‌اندیشد. امید حقیقی او یافتن جرمی است که مجازات را توجیه و، با معنابخشیدن به آن، تحمل‏‌پذیرَش کند، اما او هرگز به این آگاهی نمی‏‌رسد. هیچ‌‏یک از قهرمانان داستان‏‌های کافکا نمی‌‏رسند. او در پایانِ رمان، بی‏‌خود و بی‏‌جهت، «مثل سگ» می‏‌میرد.کافکا نگارش محاکمه را متوقف کرد تا داستان کوتاهی را با همان مضمون، به اسم گروه محکومین۹، بنویسد. در این داستان، «محکومینِ» کذایی را به‌‏طور تصادفی برای اعدام انتخاب می‏‌کنند و درون ماشینی قرار می‌‏دهند که گناهانشان را روی پوست بدنشان خال‌کوبی می‌کند. افسرِ ناظر معتقد است که فردِ محکوم به مرگ «وقتی متن حکم بر روی بدنش کوبیده شد کیفر خود را به‌‏خوبی خواهد دانست». به این ترتیب محکومین به‏‌طرزی فجیع اما آگاهانه می‏‌میرند. اما افسر، که خود به درون ماشین می‏رود، از این مرگِ بامعنی محروم می‏گردد؛ صرفاً «قتل، ناب و ساده».کافکا، پس از مدتی جدایی از فلیسه، بالاخره رابطه‌‏اش را با او، با جوش و خروشی کمتر، از سر گرفت. آن‏ها دوباره نامزد کردند. سپس او در سال ۱۹۱۷ دچار اولین حملۀ سِل شد. منظره‏ای هولناک بود: سر شب به رختخواب رفت، اما در نیمه‏‌های شب خون راهِ گلویش را بست و با حال خفگی بیدار شد. لنگان‏‌لنگان به‏‌سوی کاسۀ دست‌شویی و بعد به‏‌طرف پنجره رفت. از آنجا می‏‌توانست قصرِ بالای تپه را ببیند. اما خون همچنان جاری بود.هوا کم‏کم روشن می‏‌شد که سرانجام کافکا به رخت‌خوابش بازگشت -که البته برای او موضوع عجیبی نبود. عجیب آن بود که راحت به‏‌خواب رفت. صبح سروکلۀ خدمتکار پیدا شد و وقتی اوضاع را دید درآمد که «آقای دکتر! چندان دوام نخواهید آورد». بااین‌حال، کافکا پس از ماه‏‌ها احساس آرامش می‌‏کرد. بهتر از هر زمان دیگری خوابیده بود. مدتی پس از این ماجرا رابطه‌‏اش را با فلیسه قطع کرد و پنج سال تردید و تزلزل را پایان بخشید. اما چیزی نگذشت که دوباره نامزد کرد. او این‌‏بار بیماری مسلول به نام یولی ووریتسک را به فهرست تلاش‌‏های تمامی‌‏ناپذیرش برای فهم آنچه می‏‌خواهد وارد کرد.معمولاً کسانی که انگ «بیماری‏‌هراس» بر آن‏ها زده شده، وقتی به مرضی واقعی مبتلا می‏‌گردند، احساس می‏‌کنند تبرئه شده‌‏اند و بیماری نشان داده که آن‏ها اساساً بیماری‌‏هراس نبوده‌‏اند («گفته بودم که بیمارم»). ازاین‏‌رو، در نظر بعضی افراد، بیماری -هرقدر هم که طاقت‌‏فرسا باشد- چه‌‏بسا مایۀ تسکین است، چراکه مُهر پایانی است بر چرخۀ بی‌‏پایانِ تفسیرهای بیماری‏‌هراسانه. وقتی آلیس جیمز (خواهر ویلیامِ فیلسوف و هنریِ نویسنده) به سرطان سینه مبتلا شد، در واکنش، آن را «فوق‌‏العاده‌‏ترین لحظۀ زندگی و، درواقع، تنها لحظه‏‌ای که گذران عمر چون زندگی می‏‌نماید» نامید.اما دلیل آرامش کافکا این نبود. خون‌ریزی ریوی‌‏اش گونه‌‏ای مسخ -از بیمار خیالی۱۰به بیمار واقعی- در او به وجود آورده بود. باوجوداین حتی اکنون نیز خود را بیماری‏‌هراس می‏‌خواند. او معتقد بود «تغییرات بی‏‌شمارْ» ناخوشی‏‌های موهومِ سالیان را شدت بخشیده تا اینکه «بالاخره با بیماریِ واقعی خاتمه یافته است». می‌‏گفت این «مرضِ ریه جز سرریزِ بیماری ذهنی‏‌ام نیست».کافکا، چند سال پیش از این، به فلیسه گفته بود کسانی که سردرد می‌گیرند نباید دنبال التیام آن باشند، بلکه باید کل زندگی‌شان را به‌‏دقت از نظر بگذرانند «تا ببینند منشأ سردردهايشان در کجاست». کافکا این درس را از مولر آموخته بود: بی‌ماری تقصیر خودِ فرد است. او در آسایشگاه مسلولین، بر بالای کوه‏‌های تاترا، زندگی‌‏اش را مرور می‌‏کرد تا ریشه‏‌های پنهان بیماری‌‏اش را بیابد. مجازات روشن بود؛ او تنها می‏‌بایست بفهمد جرمش چیست.کافکا نظرات مختلفی دربارۀ منشأ بیماری‌‏اش داشت، اما دلیل مورد پسندش آن بود که نیم‌‏دهه تردید دربارۀ عشق به فلیسه موجب شده او به سِل مبتلا شود: مغزش ‏گفته بود «نمی‏‌شود این‌طور ادامه داد» و پنج سال بعد ریه‏‌هایش پاسخ داده بودند که در خدمت‏‌گزاری حاضرند. بیماری‏‌های خیالی و واقعی کافکا در ساحت تفسیریِ واحدی قرار داشتند: هر دو تجلی‏‌های نمادین وضعیت روحی او بودند و ازاین‏رو می‌‏توانستند دست‏‌مایۀ تفاسیر گوناگون قرار گیرند. چه‏‎بسا وقتی او اعلام کرد که «تار و پودم ادبیات است» مقصودش همین بوده است. کافکا همواره بیماری را نوعی استعاره قلمداد می‌‏کرد، تا هنگامی که جان سپرد و کار بیماری‏‌هراسانۀ خوانش بدن و ذهنش برای همیشه ناتمام ماند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویل ریس نوشته و در تاریخ ۲۵ مارس ۲۰۲۲ با عنوان «Kafka the hypochondriac» در وب‌سایت ایان به انتشار رسیده است و برای نخستین‌بار با عنوان «کافکای نویسنده، کافکای بیمار» در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.••  ویل ریس (Will Rees) نویسنده و ویراستار اهل انگلستان و مدیر انتشارات پنینسولا پرس است. نوشته‌‏های او ازجمله در گاردین، گرانتا و لس‌‏آنجلس ریویو آو بوکس به چاپ رسیده است. نخستین کتاب او با عنوان بیماری‏‌هراسی (Hypochondria) به‌‏زودی منتشر می‏‌شود.[۱] The Burrow [۲] Anatomy of Melancholy [۳] Lebensreform [۴] Paternal ambivalence[۵] Strength and How to Obtain it[۶] My System: 15 Minutes’ Work a Day for Health’s Sake[۷] Amerika[۸]The Trial[۹]In the Penal Colony[۱۰] Le malade imaginare: نام نمایشنامه‌‏ای از مولیر، نویسندۀ فرانسوی [مترجم]. ]]> ویل ریس ادبيات‌وهنر Sun, 06 Nov 2022 05:27:51 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10704/ داستان دو شغال https://tarjomaan.com/neveshtar/10703/ کوین بلنکنشیپ،ایان—  «هیچ جنبنده‌اى در روى زمین نیست و هیچ پرنده‌اى با بال‌هاى خود در هوا نمى‌پرد مگر آنکه چون شما امت‌هایى هستند».۱ این کلام قرآن در سورۀ انعام است، یکی از نمونه‌های متعددی که خداوند جاندارانِ غیرانسان را می‌ستاید و حتی به آن‌ها تشخص می‌بخشد. جانوران نه پاک‌تر و ارزشمندتر از انسان‌ها هستند، و نه کم‌ارزش‌تر. به همین دلیل است که ساره طلیلی، پژوهشگر اسلام و محیط‌زیست، می‌گوید قرآن خدامحور است، نه انسان‌محور؛ خدا را در مرکز هستی قرار می‌دهد، نه انسان را، چون، همان‌طور که طلیلی در کتاب حیوانات در قرآن ۲ می‌نویسد، «هر موجودی که خداوند را اطاعت و عبادت کند رضایت او را کسب می‌کند و در حیات اخروی پاداش می‌گیرد».این یکی از اولین متون اسلامی دربارۀ حیوانات است، اما به‌هیچ‌وجه تنها نمونۀ آن نیست. در شعر پیش از اسلام، مهاجمان صحرا سریع همچون گرگ توصیف می‌شوند، یا شترانِ آراسته لطافتِ معشوق را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند (زبان‌شناس قرن‌هجدهمی، سِر ویلیام جونز، می‌گوید «با خودتان می‌گویید به‌جای اینکه این‌قدر از شترش بگوید، ای کاش از معشوقه‌اش بیشتر می‌گفت»). اندیشمندانی مانند ابن‌سینا برای حیوانات قائل به ادراکات انسانی هستند، مثلاً اینکه چطور یک گوسفند خطرِ گرگ را احساس می‌کند. فقیهانی مانند ابن‌عبدالسلام دربارۀ حقوق متقابل انسان و حیوان بحث کرده‌اند. عارفان بزرگ با شیرها گشت‌وگذار می‌کنند و با پرندگان سخن می‌گویند. در قصۀ فلسفی حي بن يقظان به قلم ابن‌طفیل متعلق به قرن دوازدهم میلادی -که با نام فیلوسوفوس اوتودیداکتوس۳ به لاتین برگردانده شد و احتمالاً رمان رابینسون کروزوئۀ دانیل دفو از آن اقتباس شده- پسربچه‌ای که در جزیره‌ای گیر افتاده به‌دست یک غزال نجات می‌یابد و گیاه‌خوار می‌شود تا خطری برای جانِ دوستانِ حیوان خود نباشد.یکی از بهترین آثار دست‌به‌دست‌شده در بین ملت‌های مختلف قصه‌های اخلاقی یک کتاب راهنمای هندی برای حاکمان است، به نام پنجۀ‌تنتره یا پنج رساله، احتمالاً متعلق به حدود سال ۳۰۰ پیش از میلاد. آنچه از این قصه‌ها باقی مانده، که احتمالاً با بخش‌هایی از مهاباراتا نیز ترکیب شده، کلیله و دمنه نام دارد. کلیله و دمنه دو شغال‌اند که خدمتکار یک شیر شجاع ولی ازخودراضی‌اند. این داستان‌ها را عبدالله بن مقفع، که ابتدا زرتشتی بود و بعد به اسلام گروید، در قرن هشتم میلادی (دوم هجری) از زبان پهلوی (فارسی میانه) به عربی ترجمه کرده است. شخصیت‌های این داستان‌ها حیواناتی شوخ‌طبع هستند در نقش‌های مختلفی مثل وزیران مشاور شاه، شخصیت‌هایی که دوستانشان را از کاری برحذر می‌دارند یا زنانی که شوهرانشان را سرزنش می‌کنند. هدف از همۀ این‌ها انتقال فضیلت و قدرت تمییز به حاکمان است. به همین دلیل عجیب نیست که خوانندگان، از همان ابتدا، کلیله و دمنه را کتابی در ژانر «آینۀ پادشاهان»۴ می‌دانستند. بخش‌های کتاب، در مقام راهنمای عملیِ اِعمال قدرت، رژیم‌های سیاسی اعراب را در معرض فرهنگ درباری ایرانیان قرار می‌دهد، و به‌این‌ترتیب، ابن‌مقفع میراث ایرانی خود را در آن به جای می‌گذارد.خوانندگان می‌توانند از قصه‌های این ایزوپِ۵ سانسکریت با ترجمۀ جدید مایکل فیشباین و جیمز مونتگمری در انتشارات دانشگاه نیویورک لذت ببرند.۶ کلیله و دمنه، طی قرون متمادی، بافت‌ها و علایق شخصی مختلفی را به خود جذب کرده و رفته‌رفته از یک کتاب به یک سنت نوشتاری تبدیل شده است. فرانکلین اِجِرتون، پژوهشگر سانسکریت، در  سال ۱۹۲۴ چنین نوشته است: «این ادعا مطرح شده که هیچ کتابی به‌جز کتاب‌مقدس چنین دست‌به‌دست نشده است». اینکه آن را جزئی از ادبیات جهان بنامیم به‌زحمت حق مطلب را درباره‌اش ادا می‌کند.مدت‌ها پیش، در هند، پادشاه جوانی به نام دابشلیم به دردسر افتاده بود. هیچ تجربه‌ای نداشت و دائماً زیردستانش را مورد عتاب قرار می‌داد و آن‌ها را عصبانی می‌کرد. به همین دلیل حمایت آن‌ها هم از پادشاه کم‌رنگ شده بود. روزی درحالی‌که ناامید بود، به طوماری قدیمی با  ۱۳ دستورالعمل برای حکم‌رانی برخورد کرد. در ابتدا اندوهگین شد: آن قواعد در قصه‌های چیستان‌مانندِ جانوران پنهان شده بودند و دابشلیمِ نگون‌بخت راهی برای رمزگشایی آن‌ها نداشت. اما در طومار به حکیمی به نام بایدابا (که معمولاً بیدپای نوشته می‌شود) نیز اشاره شده بود، به‌عنوان فرد مناسبی که می‌تواند داستان‌ها را توضیح دهد. دابشلیم فوراً از پی او فرستاد.این حاکم جوان و عجول خیلی زود از تصمیم خود پشیمان شد. بیدپای می‌گفت «بردباری بهترین ویژگی یک حاکم است» و اشاره می‌کرد که دابشلیم فاقد این ویژگی است. این کنایه خشم پادشاه را برانگیخت و او معلم پیر را به زندان انداخت، اما وقتی دابشلیم کمی آرام گرفت، دوباره از سر کنجکاوی بیدپای را آزاد کرد تا بشنود و بفهمد که او چه درس‌هایی در این داستان‌ها می‌یابد.این داستان اصلی کلیله و دمنه است. لحن و مضامین آن بقیۀ اثر را می‌سازند. گستاخی دابشلیم و داستان‌های حیوانات، که هدف از آن‌ها رام‌کردن اوست، یادآور این پرسش الکساندر همیلتون در مقالات فدرالیستی۷ (۱۷۸۸) است که «آیا جوامع انسانی واقعاً قادر به ایجاد حکومتی خوب بر مبنای تأمل و انتخاب هستند یا سرنوشت محتوم آن‌ها این است که تا ابد قوانین سیاسی‌شان بر تصادف و زور استوار باشد؟». مطابق این فرمول، حکمت پیران بر نیروی جوانان مرجح است، اما اگر به‌ناگزیر گرفتار جوانان شدیم، ترفند هر مشاوری این خواهد بود که به حاکم بیاموزد چه باید بکند، درعین‌حال که او را در رأس امور نگه می‌دارد.در کلیله و دمنه این کار با یک راهبرد قدیمی انجام می‌شود: فرح‌بخش‌بودن در عین آموزنده‌بودن. در ترجمۀ انگلیسیِ فیشباین و مونتگمری، ابن‌مقفع دراین‌باره چنین می‌‌گوید: «یک وسیله این بود که کلام شیوا و آراسته در دهان حیوانات و پرندگان گذاشته شود». چنین وسیله‌ای به داستان‌ها امکان می‌دهد، به‌جای استفاده از بیان صریح، از بیان ضمنی استفاده کنند. عجایبِ زاهدانی که در افسانه‌های صوفیان پرسه می‌زنند در این کتاب دیده نمی‌شود. زبان آن، در مقایسه با زبان فلسفی خاص ابن‌سینا یا شاهکارهای ادبی جاحظ و توحیدی، دو صاحب‌سبکِ قرون میانه که آنان نیز دربارۀ حیوانات نوشته‌اند، صمیمانه و ساده است. بااین‌حال، داستان‌های کلیله و دمنه ادبی به حساب می‌آیند. ابن‌مقفع می‌گوید هرکس این قصه‌ها را در روزگار جوانی به خاطر بسپارد، با گذر سن به‌تدریج گنجینه‌های پنهان آن‌ها بر او آشکار خواهد شد، مانند والدینی که گنجینه‌ای نامنتظره برای فرزند خود به جای گذاشته‌اند و در روزگار سختی «او را از محنت نجات خواهد داد».از اینجا داستان به‌طور جدی آغاز می‌شود. شاه دابشلیم به بیدپای می‌گوید «بیان کن از جهت من مَثَل دو تن که با یکدیگر دوستی دارند و به تضریبِ نمّام خائن بنای آن خلل پذیرد و به عداوت و مفارقت کشد» -در متنِ به‌جامانده، دابشلیم پادشاه ظالمی نیست و خودش موضوعات را پیشنهاد می‌کند. حکیم با خوش‌رویی اطاعت امر می‌کند. روزی گاو نری در گل‌ولای گیر می‌افتد و با صدای بلند شروع به فریادکشیدن می‌کند تا حدی که شیر، پادشاه جنگل، که در آن نزدیکی است هراسناک می‌شود. پادشاه از همراهان خود طلب مشورت می‌کند، چون مشخص نیست که آیا می‌تواند بر منبع این صدای وحشتناک غلبه کند یا خیر. دو شغال نگهبان پادشاه، همان کلیله و دمنه، با هم بحث می‌کنند که آیا در این ماجرا دخالت بکنند یا نه.کلیله این ایده را رد می‌کند. او می‌گوید نزدیک‌شدن بیش‌ازحد به حاکمان مثل بالارفتن از کوهی است که پر از میوه‌های خوش‌طعم است ولی انبوهی از درندگان نیز در آن کمین کرده‌اند؛ «صعود ممکن است دشوار باشد، اما ماندن سخت‌تر است». در اینجا شاهد یکی از مضامین کلیدی کلیله و دمنه هستیم، یعنی درگیری‌های تلخی که معمولاً در تالارهای قدرت موج می‌زند. بدون شک، ابن‌مقفع نیز درگیری‌های خودش را داشته است. او به‌عنوان منشی والیانِ اُمویِ شهرهای شاپور و کرمان توانسته بود از آزار و شکنجۀ ایشان فرار کند، ولی پس از سرنگونی این والیان به‌دست عباسیان سرانجام در‌ ۳۶ سالگی به‌دلیل حمایت از یک جناح رقیب کارش در دولت عباسی به چوبۀ دار کشید. برای او و دیگرانی که روی کلیله و دمنه کار می‌کردند، چنین توطئه‌ها، قتل‌ها و دسیسه‌چینی‌هایی بسیار واقعی بود.اما برای دمنۀ حیله‌گر و جاه‌طلب، مداخله در امور پادشاهی وسوسه‌ای مقاومت‌ناپذیر بود. او می‌گوید «بدون خطرکردن پاداشی در کار نخواهد بود». دمنه برای شیر چاپلوسی می‌کند، به حلقۀ نزدیکان او می‌پیوندد و او را متقاعد می‌سازد که بی‌دلیل از گاو متنفر شود و نزاعی بین آن دو ایجاد می‌کند که به کشته‌شدن گاو می‌انجامد و شیر از این بابت اندوهگین می‌شود. دمنه به‌دلیل فریب‌کاری و قتل بیهودۀ گاو محاکمه و اعدام می‌شود. در جلسۀ دادگاه، قاضی دربارۀ ادعای دمنه بر بی‌گناهی خویش می‌گوید «کسی که از گناه خود روی‌گردان می‌شود و آن را می‌پذیرد و اعتراف می‌کند بهتر از کسی است که بر گناه خود پافشاری می‌کند یا منکر آن می‌شود».این داستان اصلی همچون سرچشمه‌ای است که قصه‌های دیگر از آن سرچشمه می‌گیرند و شخصیت‌ها امکان پیدا می‌کنند که، در جایگاه‌های مختلف، استدلال‌های اخلاقی یا گفته‌های حکیمانۀ مختلفی را بیان کنند. در داستانی راجع به زاغی که با یک موش دوست می‌شود،۸ موش توضیح می‌دهد که چطور از مردی زاهد غذا می‌دزدیده و یکی از شب‌ها مهمانی برای زاهد می‌آید و به او می‌گوید که «این را سببی باید». مهمان برای توضیح ماجرا قصۀ دیگری می‌گوید: شوهری بود که می‌خواست مهمانی شام برگزار کند، اما همسرش مخالفت می‌کرد، چون در انبار خانه چیز زیادی نداشتند. شوهر او را از صرفه‌جویی بیش‌ازحد برحذر می‌دارد و برای او داستان دیگری می‌گوید، راجع به گرگ حریصی که جسد یک شکارچی [و آهو و خوک] را پنهان می‌کند [تا در روز مبادا آن‌ها را بخورد و ترجیح می‌دهد فعلاً به خوردن زهِ کمان شکارچی قناعت کند]، اما ازقضا «گوش‌های کمان بجست، در گردن گرگ افتاد، و بر جای سرد شد [مُرد]».۹ شوهر نتیجه می‌گیرد: «حرص‌نمودن بر جمع و ادّخار نامبارک است و عاقبت وخیم دارد».در دل دو داستان هستیم و پندهای اخلاقی مختلفی نیز گرفته‌ایم. این روایت‌های تودرتوی شبیه به ماتریوشکا (عروسک روسی) واقعاً می‌توانند گیجمان کنند. یک داستان گاهی در همان پاراگراف به داستانی دیگر می‌رسد، با پژواک‌هایی شبیه به هزارویک شب، هرچند آن‌قدر طولانی یا پیچیده نیستند که خواننده سرنخ ماجرا را گم کند. داشتن سرنخ قصۀ اصلی خودش بخشی از سرگرمی است.زن می‌فهمد که اِمساک بیش‌ازحد نیز معایب خودش را دارد، پس با مهمانی شام موافقت می‌کند و پوست‌کندن کنجدها و برنج‌ها را شروع می‌کند [و آن‌ها را در حیاط پهن می‌کند تا خشک شوند]. اما ناگهان سگی شروع به لیسیدن آن‌ها می‌کند. زن دانه‌های کثیف را به بازار می‌برد و آن‌ها را با دانه‌های پوست‌نکندۀ ارزان‌تر مبادله می‌کند، و کسی با تعجب می‌گوید «این زن به موجبی می‌فروشد کنجدِ بخته‌کرده، به کنجد با پوست» -راهی روشن و البته ناگهانی برای نشان‌دادن اینکه هر چیزی علتی دارد. غالباً داستان‌های ثانویۀ کلیله و دمنه با چنین کلام‌هایی به پایان می‌رسند، که با غرور بیان می‌شوند، اما نقطۀ اوج هم نیستند. هدفْ رسیدن به نتیجه نیست، بلکه رسیدن به یک اصل است -«این را سببی باید»، «حرص‌نمودن بر جمع و ادّخار نامبارک است و عاقبت وخیم دارد»، و ...- و این‌ها به داستان اصلی اجازه می‌دهند به جلو حرکت کند.مرد زاهد، که از دستبرد موش‌ها به غذاهایش به ستوه آمده بود و با اندرز مهمانش متوجه شده که هر چیزی علتی دارد، حالا دوباره تلاش می‌کند تا بفهمد چه چیزی باعث شده این موشِ خاص [همان موشی که دوست زاغ است] چنین جرئتی پیدا کند. او لانۀ موش‌ها را با تبر حفر می‌کند و هزار دینار پول آنجا پیدا می‌کند. مهمانِ مرد زاهد به او می‌گوید همین پول‌ها به موش جرئت داده‌اند که به غذای تو دست‌درازی کند، یا چنان‌که خود موش می‌گوید، «متانت رأی و رزانت رویّت بی مال ممکن نگردد». موش تلاش می‌کند بخشی از پول را دوباره بدزدد تا اعتمادبه‌نفس ازدست‌رفته‌اش کمی بازگردد، اما وقتی از لانه بیرون می‌آید، مهمان محکم به سرش می‌کوبد و بیهوش می‌شود. بعدتر موش به بینشی جدید و متفاوت می‌رسد: «مقدمۀ همۀ بلاها و پیش‌آهنگ همۀ آفت‌ها طمع است، و کلّیِ رنج و تَبعتِ اهل عالَم بدان بی‌نهایت است که حرصْ ایشان را عنان گرفته می‌گرداند، چنان که اشتر ماده را، کودک خُرد گرفته به هر جانب می‌کشد».اینجا هم پایان عجیب دیگری داریم. موش وقتی با گرسنگی روبه‌رو می‌شود، به پول دل می‌بندد، اما وقتی نابودی به سراغش می‌آید، این دل‌خوشی را مثل غذایی گندیده دور می‌ریزد. این چرخش نشان می‌دهد که چرا کلیله و دمنه از نظر اخلاقی سؤال‌برانگیز است. فضیلت نسبت به عمل‌گرایی در جایگاه دوم قرار دارد، یا حداقل این‌طور به نظر می‌رسد. اینکه محتوا در جایی که شخصیت‌ها در دو سوی مخالف یک مسئله و بحث ایستاده‌اند پرنوسان و متزلزل است نیز کمکی نمی‌کند، مثلاً  کلیله و دمنه که بر سر پادشاه مشاجره می‌کنند، یا زن و شوهری که دربارۀ سخاوتمندی و صرفه‌جویی بحث می‌کنند. درس‌هایی که از این داستان‌ها گرفته می‌شود کمتر از حد انتظارِ افراد بلندنظر است.برای نمونه، روایت شیر و گاو به ما می‌آموزد که دوستی‌ها بر اثر رقابت‌های فریب‌کارانه به‌سرعت به تیرگی می‌گرایند. داستان موش نشان می‌دهد که چرا خوب است اصول را کنار بگذاریم، به‌ویژه به این دلیل که این کار جان موش را نجات می‌دهد. در داستانی به نام «لاک‌پشت و بوزینه»، لاک‌پشت باید بین دوستش، یعنی بوزینه، و همسر بیمار خودش، که او را فریب داده تا فکر کند فقط قلب بوزینه است که می‌تواند بیماری‌اش را درمان کند، یکی را انتخاب کند. در پایان، لاک‌پشت به نقشۀ خود برای کشتن بوزینه و گرفتن این عضو حیاتی او اعتراف می‌کند. بوزینه، با ادعای اینکه قلبش را در خانه گذاشته است، می‌گوید «اگر بر جایگاه اعلام دادی‌ای، دل با خود بیاوردمی؛ و این نیک آسان بودی بر من». لاک‌پشت با خوشحالی از این خبر به بوزینه اجازه می‌دهد تا به خانه برود. بوزینه در آنجا پنهان می‌شود تا اینکه لاک‌پشت او را صدا می‌کند. بوزینه می‌گوید من تو را می‌شناسم، «تو از دقایق مکر و خدیعت هیچ باقی نگذاشتی و من به رأی و خرد خویش دریافتم و بسیار کوشیدم تا راه تاریک‌شده روشن شد».با این سطح از عمل‌گرایی، برخی پرسیده‌اند که آیا کلیله و دمنه پیشاهنگ سیاست واقعی عبوس و بی‌رحمانۀ نیکولو ماکیاوللی است؟ اما این سؤال اشتباه است. جدا از اینکه دربارۀ بی‌رحمانه‌بودن رسالۀ سیاسی ماکیاوللی، شهریار، در قرن شانزدهم، اغراق شده است، از این نکته هم غفلت شده که کلیله و دمنه از فضیلت طرفداری می‌کند، همان‌طور که فیشباین و مونتگمری نیز در مقدمۀ خود گفته‌اند. صفاتی مانند وفاداری، اعتماد و انصاف منجر به عاقبتی خوش می‌شوند، درحالی‌که قضاوت‌های شتاب‌زدۀ اشتباه به ویرانی می‌انجامند. به همین دلیل، یکی دیگر از مضامین اصلی این داستان‌ها این است که حاکمان باید دوستان و مشاورانی مورداعتماد انتخاب کنند. حتی بعد از اینکه بوزینه لاک‌پشت را فریب می‌دهد و به خانه‌اش می‌گریزد، لاک‌پشت به اشتباه خود اعتراف می‌کند. «این رنج را من خود بر خویشتن تحمیل کردم، به‌خاطر تمایلات شیطانی‌ام دوستی را از دست دادم». از اینجا به مضمونی می‌رسیم که داستان حول آن شکل گرفته است: «و این است داستان آن‌که دوستی یا مالی به دست آرد. و به نادانی و غفلت به باد دهد، تا در بند پشیمانی افتد. و هر چند سر بر قفس زند مفید نباشد».کلیله و دمنه خیلی زود در سرتاسر جهان پخش شد. این را می‌توان از پایگاه‌دادۀ غول‌آسای Anonym Classic در دانشگاه آزاد برلین دریافت که بهتر از هر جای دیگری دست‌به‌دست‌شدن کتاب‌ها در جهان را دنبال می‌کند. پنجه‌تنترۀ سانسکریت در قرن ششم میلادی با نام کلیلگ و دمنگ به زبان سریانی درآمد، سپس در قرن ششم به فارسی میانه و در قرن هشتم به عربی ترجمه شد. از آنجا به بعد، در فرهنگ‌های یونانی، فارسی و عبری گسترش یافت و کسوت هندویی خود را به‌واسطۀ دین زرتشتی برای اسلام و مسیحیت کنار زد. کتاب لاتینی یوحنای کاپوآیی [حدود ۱۲۵۰-۱۳۰۰]، راهنمای زندگی انسان ۱۰، این قصه‌ها را به اعماق اروپا رساند، هرچند به نظر می‌رسد که ترجمۀ اسپانیاییِ کاستیلی قدیم به‌دست مکتب مترجمان تولدو در سال ۱۲۵۱ از روی متن عربی ابن‌مقفع صورت گرفته است. داستان اصلی کلیله و دمنه موجب اهمیت‌یافتن قصه‌های کُنت لوکانور (۱۳۳۵) شد، که خودش از اولین آثار به نثر کاستیلی است.این صورت‌های متعددی که کلیله و دمنه به خود گرفته هر کدام برای خودشان اکنون آثاری کلاسیک به حساب می‌آیند. انوار سهیلی متعلق به قرن پانزدهم و همایون‌نامه متعلق به قرن شانزدهم، هر دو، به کتاب‌های اصلی مورد مطالعۀ شاهان تبدیل شدند. جانوران ناطق کلیله و دمنه در حماسۀ ملی ایرانیان، شاهنامۀ فردوسی، در قرن یازدهم در خدمت ملی‌گرایی قرار گرفتند و حسین مروه، منتقد مارکسیست لبنانی، در قرن بیستم آن‌ها را معیار وحدت فرهنگی خواند. نسخه‌های فاخر کلیله و دمنه، که هنوز هم وجود دارند، به هدیۀ دیپلماتیک زیبایی برای حاکمان سرتاسر دریای مدیترانه تبدیل شدند. این داستان‌ها، به‌عنوان یک کتاب بالینی و یک متن آموزشی، آن‌قدر رواج پیدا کرده بودند که شرق‌شناس هلندی قرن هجدهم، هنری آلبرت شولتنز، می‌گفت این‌ها تمرین بچه‌مدرسه‌ای‌ها هستند. اما شاعر و نمایشنامه‌نویس آلمانی، یوهان ولفگانگ فون گوته، با آن‌ها مهربان‌تر بود وقتی آن‌ها را «نوشته‌های حکمت دنیوی» نامید.با نگاه به دامنۀ رواج کلیله و دمنه، آدمی با خودش می‌گوید تازه وقتی اِجِرتون گفت فقط کتاب‌مقدس تا این اندازه رواج داشته، خیلی از این موارد را نمی‌دانسته است. قصه‌های بیدپای گویی از ناکجاآباد سر بر می‌آورند و در سطح آب‌های تاریخ موج می‌زنند. داستان «برهمن و خدنگ» دربارۀ کشتن عجولانۀ یک حیوان وفادار به داستانی عامیانه در ولز به نام «لِوِلین و سگش گلرت» تبدیل شد. داستان‌های «زاغ و مار» و «حواصیل و خرچنگ» پله‌های مجلل جولیانو دا سانگالو، معمار و مجسمه‌ساز ایتالیایی، در کاخ قرن‌پانزدهمیِ گوندی در فلورانس را مزیّن کردند. کل مجموعۀ کلیله‌ای الهام‌بخش نظریۀ تئودور بنفای در سال ۱۸۵۹ دربارۀ ریشۀ هندی همۀ داستان‌های عامیانه بود، اینکه شبه‌قارۀ هند معجون اولیه‌ای بوده که کل فرهنگ بشری از آن ساخته شده است.دوریس لسینگ، رمان‌نویس انگلیسیِ برندۀ جایزۀ نوبل، در مقدمه‌ای بر کتاب رمزی وود (۱۹۸۰)، با عنوان کلیله و دمنه: قصه‌های دوستی و خیانت، می‌نویسد «تعمق در مورد این حقایق به تأمل دربارۀ سرنوشت کتاب‌ها منجر می‌شود، که همان‌قدر تصادفی و پیش‌بینی‌ناپذیر است که سرنوشت افراد یا ملت‌ها»، کنایه‌ای عجیب دربارۀ اثری که عمل‌گرا و غیرتقدیرگرا به نظر می‌رسد. سپس دوباره لسینگ به‌خوبی واژگونی بخت، آمدورفتِ جلال یا، به قول کتاب جامعۀ سلیمان، «تغیّر روح» را توصیف می‌کند. این یکی از مضامین کلیدی‌ای است که کلیله و دمنه را پیش می‌برد.اوایل کتاب، دربارۀ فاحشه‌خانه‌ای می‌خوانیم که زاهدی که جایی برای رفتن ندارد شب را به‌ناگزیر در آنجا اقامت می‌کند. یکی از روسپی‌ها عاشق یک مشتری شده و از هم‌خوابگی با دیگر مشتریان امتناع می‌کند. خانم متصدی فاحشه‌خانه، نگران از اینکه ممکن است این امر به ضرر او تمام شود، سعی می‌کند مشتری را مست کند و با نی مقداری سم در مقعدش بریزد تا بمیرد. اما در لحظۀ آخر، از مشتری که در خواب است، بادی خارج می‌شود و سم وارد حلق متصدی شده و بلافاصله او را می‌کُشد. روایت می‌گوید «زاهد همه‌چیز را دید».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کوین بلنکنشیپ نوشته در تاریخ ۱۱ مارس ۲۰۲۲ با عنوان «Tales of two jackals» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «کلیله و دمنه: شغال‌هایی که می‌خواستند راه‌ورسم حکومت‌ را به شاهان بیاموزند» در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۴ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• کوین بلنکنشیپ (Kevin Blankinship) پژوهشگر، شاعر، منتقد، مترجم و استادیار زبان عربی در دانشگاه یوتاست. همچنین به‌صورت مشترک سردبیر مجلۀ نیو لاینز است و آثاری در آتلانتیک، لس‌آنجلس ریویو آو بوکس و فارن پالیسی منتشر کرده است.[۱]  ترجمۀ عبدالمحمد آیتی از آیه سی‌و هشتم سورۀ انعام [مترجم].[۲] Animals in the Qu’ran (۲۰۱۲)[۳] Philosophus Autodidactus[۴]  مرآت الأمراء[۵]  نویسندۀ داستان‌های کوتاه در یونان باستان (قرن ششم پیش از میلاد) [مترجم].[۶]  مشخصات این تصحیح و ترجمۀ انگلیسی به شرح زیر است: Kalīlah and Dimnah: Fables of Virtue and Vice, by Ibn al-Muqaffa, Edited by Michael Fishbein, Translated by Michael Fishbein and James E. Montgomery, ۳۰۰ Pages, January ۲۰۲۲, ISBN: ۹۷۸۱۴۷۹۸۰۶۵۳۹  [مترجم] .[۷] Alexander Hamilton, The Federalist Papers.[۸]  داستان‌هایی که در ادامه می‌آیند متعلق به «باب دوستی کبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو» در کلیله و دمنه هستند [مترجم].[۹]  در متن انگلیسی روایت طمع‌کاری گرگ درست یا کامل نقل نشده است، به همین دلیل، این جمله بر مبنای خود کلیله و دمنۀ فارسی بازنویسی شده است. در ادامه نیز بخش‌هایی از متن انگلیسی بر مبنای کلیله و دمنه جرح‌وتعدیل شده‌اند [مترجم].[۱۰] Directorium Humanae Vitae ]]> کوین بلنکنشیپ ادبيات‌وهنر Sat, 05 Nov 2022 05:37:33 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10703/