ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/ Sat, 13 Aug 2022 13:36:22 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 13 Aug 2022 13:36:22 GMT 60 ژست‌های ترقی‌خواهانه شرکت‌های بزرگ فقط فريب‌کارانه نيست؛ خطرناک هم هست https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10669/ کارل رودس،گاردین— اوایل سال ۲۰۲۰، آتش‌سوزی‌های گسترده‌ای در سراسر استرالیا رخ داد و از کنترل خارج شد. حملۀ بی‌امان شعله‌ها بیش از سه هزار خانه را نابود کرد و از آن‌ها جز خاکستر و ‌آجر باقی نگذاشت. متأسفانه، ۳۴ نفر جان خود را در آتش‌سوزی از دست دادند و تخمین زده می‌شد که ۴۴۵ تن دیگر بر اثر استنشاق دود فوت کردند. بیش از ۱۶ میلیون هکتار زمین در آتش سوخت که حیات‌وحش و زیستگاه‌های طبیعی را نابود کرد. زندگی تقریباً سه میلیارد حیوان تحت‌تأثیر قرار گرفت. آتش‌سوزی‌ها آن‌چنان وسیع بودند که دودشان از ۱۱ هزار کیلومتر دورتر، در شیلی، دیده می‌شد. جهنم بی‌سابقه‌ای که استرالیا را احاطه کرده بود «فاجعۀ جهانی و منظرۀ رقت‌بار جهانی» توصیف می‌شد. همان‌طور که نیواستیتسمن گزارش داده بود، استرالیا نماد «گوشه‌ای از آینده‌ای» شده بود که در نتیجۀ بحران‌های آب‌و‌هوایی «در انتظار همگی ماست». بررسی دولت استرالیا دربارۀ آتش‌سوزی‌ها صراحتاً حاکی از آن بود که «بی‌شک باید منتظر باشیم دوباره، در فصل‌های آتش‌سوزی، اتفاقی شبیه ۲۰-۲۰۱۹ یا احتمالاً بد‌تر از آن رخ دهد».اگر زمان را به کمتر از یک سال قبل برگردانیم، ۱۵ مارس ۲۰۱۹ روزی بود که ۱.۴ میلیون کودک در سراسر دنیا به حالت «اعتصاب» از مدرسه خارج شدند و، در حمایت از اقدام علیه بحران‌های آب‌و‌هوایی، در مکان‌هایی گرد هم آمدند. در استرالیا، اعتصاب‌ها مخصوصاً پیشینۀ ناخوشایند انفعال دولت را هدف قرار داده بودند، دولتی که بسیاری از سیاست‌مدارانش منکر تغییرات آب‌و‌هوایی بودند. نخست‌وزیر استرالیا، اسکات موریسون، به‌شدت از اعتصاب‌ها انتقاد می‌کرد. او تمایل داشت بچه‌ها، به‌جای حضور در اعتراضات دمکراتیک، در مدرسه بمانند. بیانیۀ‌ عمومی‌اش می‌گوید: «می‌خواهم کودکانی که در استرالیا بزرگ می‌شوند حس مثبتی به آیندۀ خود داشته باشند، و فکر می‌کنم مهم است به آن‌ها این اعتماد‌به‌نفس را بدهیم که نه‌تنها کشوری بی‌نظیر و طبیعتی بکر و دست‌نخورده برای زندگی خواهند داشت، بلکه شرایط اقتصادی مطلوبی در انتظار آن‌هاست. نمی‌خواهم فرزندان ما نگران این موضوعات باشند».در استرالیا، زغال‌سنگ یکی از کالاهای صادراتی اصلی است و صادراتش در سال ۲۰۱۹ به ۶/۶۹ میلیارد دلار رسید. بسیاری موریسون را از این جهت به خاطر می‌آورند که در سال ۲۰۱۷، به نشانۀ اعتراض به سیاست‌مدارانی که در حمایت از انرژی‌های تجدید‌پذیر پویش به راه انداخته بودند، یک تکه زغال‌سنگ را در مجلس بلند کرده بود. وقتی همکارانش پوز‌خند می‌زدند و از کنار تودۀ سیاهی که بینشان بود عبور می‌کردند، موریسون آن تکه ‌زغال‌سنگ را تکان می‌داد و می‌گفت «نترسید، وحشت نکنید. آسیبی به شما نمی‌زند، زغال‌سنگ است». اما وقتی بوی زنندۀ دودِ آتش‌سوزی‌های سال گذشته به خانه‌ها و دفاتر اداری سیدنی راه پیدا کرد، دیگر کسی نمی‌خندید. پهنۀ ویرانگر شعله‌ها در سراسر کشور گسترده شده بود و چیزی جز نابودی و مرگ از خود باقی نمی‌گذاشت. بسیاری در این فکر بودند که جوانان استرالیا، با دیدن این صحنه‌ها، چه تشویش‌ها و اضطراب‌هایی را پشت سر می‌گذرانند.در زمان آتش‌سوزی‌ها، دولت استرالیا مدت‌ها تلاش زیادی کرده بود بحران‌های آب‌و‌هوایی را کم‌اهمیت جلوه دهد یا انکار کند. بسیاری از شرکت‌ها نیز از این اتفاق حمایت کردند. کمی قبل از این اتفاق بود که افشا شد جینا راینهارت، میلیاردری که غول صنعت معدن و رئیس هیئت‌مدیرۀ هَنکاک پراسپِکتینگ۱ است، چند میلیون دلار در مؤسسۀ امور عمومی۲ سرمایه‌گذاری کرده است. این مؤسسه اندیشکده‌ای دست راستی است که انکار می‌کند بحران‌های آب‌و‌هوایی دست‌ساختۀ بشر است. اما سازمان‌های دیگر احساس کردند حال‌وهوای جهانی تغییر کرده است و از استرالیا خواستند تا با بحران‌های آب‌و‌هوایی مبارزه کند. یکی دیگر از میلیاردرهای صنعت معدن در استرالیا اندرو فارِست ملقب به «تویگی» است. او که مالک شرکت فورتسکیو متال۳ است وعده داد که برای کمک به افرادی که در اثر آتش‌سوزی خسارت دیده‌اند ۷۰ میلیون دلار کمک‌هزینه اهدا می‌کند. فارست آتش‌سوزی‌ها را به‌وضوح به تغییرات آب‌و‌هوایی ارتباط نداد، اما در صحبت‌هایش گفت «دوست دارم صراحتاً بگویم که به نظرم تغییرات آب‌و‌هوایی پدیده‌ای واقعی است. این را می‌پذیرم که علت اصلی رخداد‌های فاجعه‌باری که از سر گذراندیم گرم‌شدن سیاره‌مان است».اما این ژست خیر‌خواهانه همۀ ماجرا نبود. از ۷۰ میلیون دلار، ۱۰ میلیون دلار مستقیماً به قربانیان آتش‌سوزی تعلق گرفت و همین مقدار به سازمان‌دهی صد‌ها متخصص داوطلب اختصاص یافت که در بهبود آسیب‌های ناشی از آتش‌سوزی نقش ایفا می‌کردند. ۵۰ میلیون دلارِ باقی‌مانده به تحقیق دربارۀ «کاهش اثر آتش» اختصاص یافت که قرار بود بنیاد میندرو، که به خود فارست تعلق داشت، انجام دهد. این کار تردید‌هایی را مطرح ‌کرد که آیا یافته‌های این پژوهش‌ها باید با منافع رئیسشان همخوانی ‌می‌داشت یا نه. عمل خیرخواهانۀ فارست ‌یک‌دفعه به سرمایه‌گذاری شباهت بیشتری پیدا کرد.از اواخر دهۀ ۲۰۱۰ تاکنون، شرکت‌ها، به‌ویژه شرکت‌های جهانی، به‌وضوح بیش‌ازپیش گرایش پیدا کرده‌اند که رویکردهای ترقی‌خواهانه اتخاذ ‌کنند. آرمان‌های سیاسی‌ای که این شرکت‌ها از آن‌ حمایت کرده‌اند موارد زیر را شامل می‌شود: برابری در ازدواج، توجه به خشونت خانگی، مبارزه با آزار جنسی، ارتقای برابری برای افرادِ دارای معلولیت، افزایش آگاهی دربارۀ بیماری‌های روانی، حصول اطمینان از حقوق دگرباش‌ها در کنار همۀ مردم و اقدام در جهت فوریت تغییرات آب‌و‌هوایی. وقتی در سراسر ایالات‌متحده تظاهرات در حمایت از جنبشِ «جان سیا‌ه‌پوستان مهم است» اتفاق افتاد، شرکت‌ها علناً اعلام کردند که تمایل دارند با نژادپرستی مقابله کنند. یکی از تبلیغات پپسی کندال جِنر را نشان می‌داد که، در اعتراضاتِ «جان سیا‌ه‌پوستان مهم است»، بین افسران پلیس قوطی‌های خنک نوشابه پخش می‌کرد. در ژوئن ۲۰۲۰، داگ مک‌میلان، مدیر‌عامل شرکت والمارت، متعهد شد ۱۰۰ میلیون دلار از پول شرکتش را در راستای حمایت از برابری نژادی هزینه کند.شرکت‌ها همیشه در سیاست دخالت کرده‌اند، اما آنچه اکنون فرق کرده است آن است که آن‌ها علناً دارند از آرمان‌های سیاسی «عدالت‌خواهانه» حمایت می‌کنند. تحلیلگران محافظه‌کار رسانه‌ای این کسب‌و‌کار‌های ظاهراً چپ‌گرا را، به‌تمسخر، «سرمایه‌داران بیدار»۴ می‌نامند و معتقدند کسب‌و‌کار‌ها، به‌جای آنکه در مأموریتشان که خدمت‌رسانی به سهام‌دارانشان است ثابت‌قدم بمانند، در اثر فشاری که جناح چپ به‌ آن‌ها وارد می‌کند دست از مقاومت برداشته‌اند.این انتقاد که شرکت‌ها تلاش می‌کنند یا در نظر مشتریانِ عدالت‌خواهشان جذاب جلوه کنند یا به فشار‌های قهرمانان فرهنگی جناح چپ پاسخ دهند دروغی است تا اتفاقی را که در حال رخ‌دادن است توجیه کند. درست است که، در خوش‌بینانه‌ترین حالت، ژست شرکت‌ها در حمایت از آرمان‌های ترقی‌خواهانه صرفاً اقدامی برای بازاریابی است تا از احساسات در‌حالِ‌تغییر مردم بهره‌برداری کنند. با‌این‌حال، در خطرناک‌ترین حالت ممکن، شرکت‌هایی را مشاهده می‌کنیم که، به‌زور، قدرت سیاسی‌ای را از آن خود می‌کنند که پیش‌ازاین در انحصار دولت بود، و این کار را نه‌فقط با لابی‌کردن با دولت و تأثیر‌گذاشتن بر سیاست، بلکه مستقیماً با تأمین بودجه‌ برای طرح‌های سیاسی و همراه‌شدن با شهروندان در موضوعاتی انجام می‌دهند که عموم مردم به آن اهمیت می‌دهند.شرکت‌ها صرفاً تلاش نمی‌کنند بر سیاست‌ها تأثیر بگذارند، بلکه به نظر می‌رسد دارند تلاش می‌کنند جای سیاست‌مداران را بگیرند. در هر صورت، منفعت شخصی شرکت بیش از هرچیز اهمیت دارد. احتمال ندارد شرکت‌ها با حمایت از آرمانی عدالت‌خواهانه منافع خود را به خطر بیندازند. وقتی شرکت‌ها جایگاه سیاسی به دست می‌آورند، عموماً پیرو هستند و نه راهبر. این فعالانِ واقعیِ اجتماعی هستند که فضایی عمومی برای موضوعات مهم و بحث‌برانگیز ایجاد می‌کنند، کاری که زمان‌بر، دشوار و غالباً بی‌پاداش است. شرکت‌ها دنبال‌کننده هستند؛ عموماً وقتی جامعه موضع خود را از پیش اتخاذ کرده است، آن‌ها می‌توانند بر موج جامعه سوار شوند.در ۱۱ ژانویۀ ۲۰۲۰، شرکت پرزرق‌وبرق تیفانی اند کو۵ در روزنامه‌های برجستۀ استرالیا تبلیغاتِ تمام‌صفحه درج کرد. تیفانی، به‌ناگاه، مانند یک فعال‌ آب‌و‌هوایی رفتار کرد. این تبلیغات از نخست وزیر، اسکات موریسون، می‌خواست اقدامی برای بحران‌های آب‌و‌هوایی انجام دهد. جملۀ آن‌ها این بود:ما در کنار استرالیا هستیمجناب نخست‌وزیر موریسونهمچنان‌که مردم شجاع استرالیا به مبارزه علیه آتش‌سوزی‌هایی ادامه می‌دهند که در حال نابودیِ اجتماعات و حیات‌وحش است، هم‌اکنون زمان آن فرا رسیده که دست به اقدامی شجاعانه و قاطعانه دربارۀ تغییرات آب‌و‌هوایی بزنید. فاجعۀ تغییرات آب‌و‌هوایی بیش از اندازه واقعی است و تهدیدی که متوجه سیاره و فرزندان ماست بیش از اندازه جدی است.تیفانی اند کو.ژست شرکت تیفانی نمونۀ بارزی از دست‌و‌دل‌بازی شرکت است که ارتباط تنگاتنگی با منافع خصوصی آن دارد. گِلِن شلوبر، رئیس پروژه‌های تیفانی اند کو، در استرالیا گفت «بسیار مفتخرم با سازمانی کار می‌کنم که ایستاده است و در برابر تغییرات آب‌و‌هوایی اقدامی انجام می‌دهد».گویی، به نظر مدیران اجرایی تیفانی، گره‌زدن تبلیغات شرکت با تبلیغات مرتبط با تغییرات آب‌و‌هوایی اقدام مثبتی محسوب می‌شد. به‌آسانی می‌توان این تبلیغات را نادیده گرفت و آن را صرفاً نمایشی تلقی کرد که برای تقویت برند تیفانی طراحی شده بود و البته، به‌خاطر این اقدام، انتقادات بسیاری به شرکت تیفانی شد. دیلی تلگراف، روزنامۀ دست ‌راستی استرالیا، تیتر زد که «فروشندۀ اعیانیِ سنگ‌های معدنی بیدار می‌شود». رسانه‌های استرالیایی در جایی دیگر ادعا کردند تبلیغات تیفانی اند ‌کو «از رنج و مصیبت قربانیان آتش‌سوزی استفاده کرده تا محصولات خود را به استرالیایی‌ها بفروشد».اما ماجرا بزرگ‌تر از این‌هاست. جالب است که گویا تیفانی اند کو، اگر خود‌مقدس‌پندار نباشد، حداقل هیچ مشکلی ندارد که به بحث‌های سیاسی‌ای وارد شود که با فعالیت‌های تجاری‌اش بی‌ارتباط است. ادبیاتی که استفاده می‌کردند آن‌ها را نه در موقعیت طرف ذی‌نفع، بلکه در موقعیت نمایندگان مردم قرار می‌داد. وقتی شرکت‌هایی که از منابع خوبی برخوردارند و به منفعت شخصی خودشان علاقه دارند ردای علاقه‌مندان به حقوق مدنی و افراد بی‌تفاوت به مسائل سیاسی را به تن می‌کنند، باید بپرسیم آیا از مرز منافع شخصی و عمومی عبور کرده‌اند یا نه. هم‌زمان، موتور سرمایه‌داری -علت فرایندهای صنعتی‌ای که نتایجشان چنین رنج‌هایی را به بار آورده است- همچنان به چرخیدن ادامه می‌داد و آتش‌سوزی‌ها همچنان ادامه داشت.سوختن استرالیا نتیجۀ بی‌کفایتی‌های شرم‌آور سیاسی است. اتخاذ‌نکردن سیاست‌های رضایت‌بخش برای مبارزه با تغییرات آب‌و‌هوایی در چند دهۀ گذشته استرالیا را مستعد آتش‌سوزی‌های بیشتر و بزرگ‌تر کرده است. وقتی آتش‌سوزی‌ها رخ دادند، شرکت‌ها وارد ماجرا شدند. بانک‌های اصلی به مشتریانی که خانه‌هایشان را از دست داده بودند کمک بلا‌عوض پیشنهاد دادند. سوپرمارکت‌ها به سرپناه‌ها آب و غذا می‌رساندند و شرکت‌های مخابراتی حواسشان به قبض تلفن‌‌ همراه آتش‌نشان‌ها بود.مایک کَنون‌بروکس، کارآفرین استرالیایی در حوزۀ فناوری و هم‌بنیان‌گذار شرکت نرم‌افزاریِ آتلاسیان، از دولت انتقاد کرد که برای تغییرات آب‌و‌هوایی اقدامی انجام نمی‌دهد. او همچنین آن کسب‌و‌کار‌های استرالیایی را که معتقد بودند پرداختن به بحران‌های آب‌و‌هوایی می‌تواند «مخرب اقتصاد» باشد به باد انتقاد گرفت. ریو تینتو، شرکت استرالیایی استخراج معدن، در سال ۲۰۱۹ از استخراج زغال سنگ دست کشید و سال گذشته انجمن صنعت علناً هیئت کسب‌و‌کار استرالیا را تحت فشار قرار داد تا در تبلیغات برای مبارزه با تغییرات آب‌و‌هوایی موضع مثبتی اتخاذ کند. سهام‌داران، ضمن آنکه دودستی به منافعشان در معادن سنگ آهن، آلومینیوم و مس چسبیده بودند، دربارۀ تغییرات آب‌و‌هوایی از افکار عمومی هم پیشی گرفتند.از سویی، می‌توان از اقدام شرکت‌ها در پرداختن به تأثیرات فجایع آب‌و‌هوایی، مانند آتش‌سوزی‌های استرالیا، استقبال کرد و آن را نوعی روحیۀ هم‌بستگی و نیکو‌کاری دانست که شرکت‌ها و میلیاردر‌های صاحب کسب‌و‌کار به میراث گذاشتند. از سوی دیگر، باید بپرسیم تأثیر دراز‌مدت این اقدامات بر نظام‌ سیاسی‌مان چیست. پیش‌ازاین، شرکت‌ها با جریان محافظه‌کار جناح راست پیوندی ناگسستنی داشتند و به‌زحمت بر موضوعات اصلی تمرکز می‌کردند، اما هم‌اکنون شرکت‌ها، با ژست‌های عدالت‌خواهانه و فعال سیاسی و غالباً با مدیر‌عامل میلیونری که در هیئت سخن‌گویی خود‌نما و قهرمان (سیاسی) فیلم‌های اکشن قرار دارد، برای خود مشتری جلب می‌کنند.پس از آتش‌سوزی‌های استرالیا، شرکت‌های اصلی آرام‌آرام برای فعالیت‌هایی سرمایه تأمین کردند که بسیاری انتظار داشتند دولت بودجۀ آن‌ها را تأمین کند. موقعیتی که در آن قرار گرفته‌ایم به گونه‌ای است که شکست دولت به شرکت‌ها و مرفهینی که در مناصب مدیریتی قرار دارند امکان می‌دهد تا پایگاه قدرتشان را به‌گونه‌ای تغییر دهند که نه‌فقط حوزۀ اقتصادی، بلکه حوزۀ سیاست را نیز از آن خود کنند. در یک معنا، فاصلۀ زیادی گرفته‌ایم از آن شعار قدیمی که می‌گوید هدف واقعیِ کسب‌و‌کار آن است که، در چار‌چوب قانون، به دنبال سود باشی ، اما این امر بدین معنا نیست که تغییر بنیادینی در نظام اقتصادی رخ داده است. پذیرش آرمان‌های عدالت‌خواهانه از جانب شرکت‌های حقوقی عدول از منفعت شخصی که زیر‌بنای سرمایه‌داری محسوب می‌شود نیست، بلکه منفعت شخصی را به‌شکل چشمگیری گسترش می‌دهد.جِیمی دیمون، مدیر‌عامل جی‌پی‌مورگان چِیس، می‌گوید «سرمایه‌داری باید تغییر کند تا کارِ ایجاد جامعه‌ای سالم‌تر را بهتر انجام دهد، سرمایه‌داری‌ای که فرا‌گیر‌تر است و فرصت‌های بیشتری برای افراد بیشتری فراهم می‌آورد». پیام این بود که برای محافظت از سرمایه‌داری باید تغییر کنیم.در ۱۷ فوریۀ ۲۰۲۰ جف بزوس، بنیان‌گذار و مدیر‌عامل وقت آمازون، در اینستاگرام راه‌اندازیِ بزوس ارث فاند را اعلام کرد. او تعهد داد که به این صندوق مبلغ هنگفت ۱۰ میلیارد دلار آمریکا را اعطا می‌کند و هدفش را کار‌کردن «در کنار دیگران» اعلام کرد «تا برای مبارزه با تأثیرات ویرانگر تغییرات آب‌و‌هوایی در این سیاره، که همگی در آن سهمی داریم، روش‌های شناخته‌شده را تقویت کرده و روش‌های جدید را کشف کند». ژست چندین میلیارد‌دلاری بزوس که بر موج افکار عمومی سوار بود دقیقاً زمانی مطرح شد که دویچه‌وله، خبرگزاری رسمی آلمان، سال ۲۰۲۰ را «سال آگاهی به تغییرات آب‌و‌هوایی» نامید. سرمایه‌گذاری برای تحت ‌تأثیر‌قراردادن دستور کار تغییرات آب‌و‌هوایی تصمیمی هوشمندانه‌ و به نفع کسب‌و‌کاری مانند آمازون است که برای موفقیتش به حمل‌و‌نقل و مصرف‌گرایی پایان‌ناپذیر وابسته است.در‌حالی‌که آتش‌سوزی‌ها در استرالیا همچنان ادامه داشت، سرآمدان اقتصادی و سیاسی دنیا در ۲۱ ژانویۀ ۲۰۲۰ در شهر توریستی داووس سوئیس گرد‌ هم آمدند. سیاست‌مداران از سراسر دنیا با غول‌های کسب‌و‌کار و سلبریتی‌های رؤیاپرداز کنار هم جمع شدند. هدفشان آن بود که «دستور کار جهانی، منطقه‌ای و صنعتی را تعیین کنند». خب، آن‌ها چه چیزی را ترویج می‌کردند؟ دربارۀ اهمیت «سهام‌داران برای داشتن جهانی منسجم و پایدار» بازارگرمی می‌کردند. به گفتۀ نیویورک تایمز «سرمایه‌داری بیدار[ ... ] موضوع غالبِ داووس ۲۰۲۰ بود».گفت‌و‌گو‌ها در داووس همگی دربارۀ روش‌هایی بود که کسب‌و‌کار‌های بزرگ باید اتخاذ کنند تا به چالش‌های بزرگی پاسخ دهند که جهان امروز با آن روبه‌روست، چه این چالش‌ها مربوط به تغییرات آب‌و‌هوایی باشد و چه نابرابری، چه پوپولیسم و چه سوء‌استفاده از کلان‌داده‌ها. داووس به‌وضوح اجلاسی است که در آن کسب‌و‌کار‌های بزرگ و مالکان میلیاردرِ آن‌ها تصور می‌کنند این حق را دارند که برنامۀ اخلاقی و سیاسی جهان را تعریف کنند و به مسائل جهان بپردازند. ویلیام برک‌وایت، از اندیشکدۀ آمریکاییِ بروکینز، این مطب را به‌شکل خلاصه بیان کرد: «ازآنجاکه به‌نظر می‌رسد دولت‌ها تمایل ندارند یا قادر نیستند به چالش‌هایی بپردازند که ما بدون رهبری شرکتی با آن‌ها مواجه می‌شویم، قدرت و ثروت باید با یکدیگر متحد شوند تا چالش‌هایی را کنترل کنند که آیندۀ جمعی ما به آن‌ها وابسته است».در زمان اجلاس داووس، چیزی از فاجعۀ جهانی‌ای که با شیوع کووید-۱۹ در راه بود نمی‌دانستیم. همه‌گیری آنچه را که آتش‌سوزی‌های استرالیا نشان دادند، در ابعادی هولناک، گسترش داد. جهان سوگوار شد و میلیون‌ها تن در مبارزه با ویروس جان خود را از دست دادند و روشن شد این تصور که بشر می‌تواند طبیعت را کنترل کند و تحت سلطۀ خود درآورد توهمی بیش نبوده است. هواداران و علاقه‌مندان داووس به ما گفته بودند شرکت‌ها به‌خاطر دغدغه‌های اصیلشان در قبال دیگران است که از آرمان‌های سیاسی عدالت‌خواهانه پشتیبانی می‌کنند. آن‌ها به ما وعده دادند هرجا که دولت‌ها از تأمین کالاهای عمومی دست بکشند شرکت‌ها این مسئولیت را به عهده می‌گیرند. اما وقتی کووید-۱۹ اتفاق افتاد این شرکت‌ها کجا بودند؟ آیا مشتاق بودند قول‌هایی را که به سهام‌داران داده بودند عملی کنند؟ با ویرانی‌هایی که کووید-۱۹ به بار آورد، وعده‌هایی که در داووس دربارۀ «سرمایه‌داری بهتر» داده شده بود خند‌ه‌دار به نظر می‌رسید.شرکت خدمات‌ مالی چند‌ملیتی بلک‌راک را در نظر بگیرید. در نخستین موج شیوع کووید-۱۹، تلاش بلک‌راک برای کمک به آسیب‌دیدگان ۵۰ میلیون دلار برای این شرکت خرج برداشت. بی‌شک هرکسی که از این کمک سود بُرد قدردان است. با‌این‎همه، این اقدام برای شرکتی چند‌تریلیون‌دلاری و رئیس میلیاردرش، لاری فینک، در حکم قطره‌ای در اقیانوس است. ارزش سهام بلک‌راک، از ابتدای ۲۰۲۰ تا پیش از نیمۀ سال، بیش از ۱۴ درصد افزایش داشت که بیش‌ازهمه نتیجۀ تزریق‌های چند میلیارد دلاری دولت به بازار اوراق بهادار ایالت‌متحده بود. لاری فینک پیش‌ازاین هم میلیاردر بود. پس از این اتفاق درآمد سالانه‌اش به ۲۵.۳ میلیون دلار افزایش یافت.تحلیلگران دست ‌راستی، در جریان آماده‌سازی برای داووس ۲۰۲۰، چیزی را تقبیح می‌کردند که، به‌زعم آن‌ها، نوعی تسلیم شرکتی به جریان چپ بود. روزنامۀ امریکن کانسرواتیو تیتر زد که «سرمایه‌داری دشمن ماست». رسانه‌های محافظه‌کار از شرکت‌ها بدگویی می‌کردند، چون به کاری مشغول بودند که فاکس نیوز آن را تحت عنوان «سوسیالیسم سازمانی» نکوهش می‌کرد. حرفشان این بود که اهالی کسب‌و‌کار باید بر پیگیری مستقیم اهداف تجاری متمرکز باشند. نظریه‌‌پردارانِ تئوری توطئه قاطعانه بیان می‌کردند «دستور کار چپ» کنترل دنیای سازمانی را به دست گرفته ‌است. دیگران می‌گفتند شرکت‌ها دارند «تسلیم ایدئولوژی‌های عدالت‌خواه» می‌شوند.اگر از پیش روشن نبود، ۲۰۲۰ نشان داد جایی برای ترسیدن از دانشمندان مرتجع وجود ندارد. خود‌مقدس‌پنداری شرکت‌ها با کلیشه‌های حال‌خوب‌کن‌ کاری برای تغییرات واقعی در قلب برنامه‌های سرمایه‌داری نکرد، بلکه برعکس، آن را تقویت کرد و دستور کار سرمایه‌داری همچنان جذب ثروت به‌سوی مالکان سرمایه باقی ماند.نقش سیاست‌‌ و، حتی بیشتر از سیاست، نقشی که شرکت‌های بزرگ در ورزش داشتند، از دیرباز، محل بحث عمومی بوده است. شرکت نایک در سال ۲۰۱۸، با راه‌اندازی پویش تبلیغاتی که کالین کپرنیک را نشان می‌داد، به مناقشات دامن زد. کالین کپرنیک، فوتبالیست آمریکایی، عملاً از لیگ حرفه‌ای کنار گذاشته شد چراکه با، زانو‌زدن در زمین فوتبال۶، اعتراض خود را به نیرو‌های پلیس که آفریقایی‌آمریکایی‌ها را می‌کُشتند اعلام کرده بود. این تبلیغات تأثیر مهمی بر تحریک منازعات عمومی دربارۀ نژاد‌پرستی و وحشیگری پلیس در آمریکا و در سراسر دنیا داشت. این اقدام همچنین برند نایک را تقویت کرد و از افزایش ۶ میلیارد دلاری در ارزش سهام شرکت خبر می‌داد.اگر مقایسه کنیم، سهم ۲۵ میلیون دلاری نایک در پاسخ به آسیب‌های کووید-۱۹ در ۲۰۲۰ رقت‌‌انگیز بود. فهرست اَبَر‌شرکت‌های جهانیِ دیگر که به‌صورت نمادین سهمی داشتند طولانی است. آمازون در مارس ۲۰۲۰ در بریتانیا متعهد شد که ۳.۲ میلیون یورو پرداخت کند. وقتی همه‌گیری ادامه‌دار شد، بنیاد گیتس و نتفلیکس هرکدام ۱۰۰ میلیون دلار متعهد شدند. مارک زاکربرگ، مدیر‌عامل فیسبوک، ۲۵ میلیون دلار برای بهبود روش‌های درمانیِ مقابله با ویروس تزریق کرد. چنین ارقامی در برابر وسعت ثروت این شرکت‌ها پول ناچیزی است. ارزش سهام نایک در دوران همه‌گیری افزایش یافت و ارزش بازار این شرکت را، تا پایان سال ۲۰۲۰، ۳۷ درصد یا ۲۱۵.۵ میلیارد دلار افزایش داد. از آغاز همه‌گیری تا پایان سال ۲۰۲۰، ثروت شخصی مارک زاکربرگ حدود ۲۵ میلیارد دلار افزایش یافت.به‌هرروی، سهم شرکت‌ها در قیاس با اقداماتی که باید برای پرداختن به تأثیرات کووید در حوزۀ سلامت و اقتصاد انجام می‌شد ناچیز بود. بررسی‌های اولیه تخمین می‌زدند که فقط در آمریکا هزینه‌ها حداقل ۵ تریلیون دلار بود. خیلی بیشتر از این‌ها نیاز بود. همان‌طور که لوک هیلیارد، فعال مدنی حوزۀ برابری، در آن ‌زمان گفته بود، نوع کمک‌های مالی موجب شد در دست‌و‌دلبازی کمک‌کننده‌ها غلو شود: «کمک‌های مالیِ افرادِ بسیار دست‌و‌دل‌باز این حقیقت را می‌پوشاند که، در مجموع، کمک‌های نیکوکارانۀ افراد ثروتمند بسیار اندک است. درحقیقت، مطالعات نشان می‌دهند افراد کم‌درآمد، بیش از ثروتمندان، سهمی از درآمدشان را به اعانه می‌دهند».کووید-۱۹ به مزیتی برای طبقۀ میلیاردر تبدیل شد. وقتی کارگران شغلشان را از دست می‌دادند و از ناامنی شغلی و رکود دستمزد‌هایشان در رنج بودند، ثروتمندان بر ثروتشان اضافه می‌کردند. نائومی کلاین این وضعیت را «سرمایه‎داری فاجعه» خوانده است، حال آنکه آکسفام آن را «منفعت‌طلبی از همه‌گیری» نام می‌نهد. آکسفام در گزارش ژوئیۀ ۲۰۲۰ می‌گوید «‌با بزرگ‌ترین رکود اقتصادی از زمان رکود بزرگ مواجه هستیم، بخشی از شرکت‌ها دارند سود‌های چشمگیر و بادآورده‌ای را تجربه می‌کنند. [...] کووید-۱۹ جامعۀ ما را با دوراهی مواجه کرده است: آیا می‌خواهیم همچنان منابع اقتصادی‌مان را میان افرادی توزیع کنیم که پیش‌ازاین نیز ثروتمند بودند و ارتباطات فراوانی داشتند، یا تصمیم می‌گیریم این پول را یک‌بار برای همیشه به مبارزه علیه کووید-۱۹ و نابرابری‌هایی که پس از خود به بار می‌آورد اختصاص دهیم؟» .میلیاردرهای آمریکایی در دوران همه‌گیری ثروتشان را تا ۲.۱ تریلیون دلار افزایش دادند، این یعنی افزایش تقریباً ۷۰درصدی ثروت آن‌ها و رسیدن به مبلغ هنگفت ۵ تریلیون دلار. در سطح دنیا، تعداد میلیاردرها از ۶۶۰ به ۲۷۵۵ نفر افزایش یافت و مجموع ثروتشان از ۸ تریلیون دلار به ۱۳ تریلیون دلار رسید. این در حالی است که در سراسر دنیا نابرابری افزایش یافت، چراکه افرادی که کار می‌کنند بیشتر و بیشتر زیر‌بار بدهی می‌روند.برخلاف اتهامات محافظه‌کاران مرتجع، آن‌هایی که روزنامه‌های جناح راست «سرمایه‌دار‌های بیدار» می‌نامندشان سوسیالیست‌‌هایی نیستند که نقاب به چهره زده باشند. درعوض، آن‌ها نمایندۀ وجه بسیار واقعی و خطرناک سرمایه‌داری معاصر هستند. ژست‌گرفتن در راستای آرمان‌های عدالت‌خواهانه به جایگزینی برای اقدامات عملی تبدیل شده است. مدیر‌عاملان میلیاردر، همچنان‌که ثروتشان در دنیایی که گرفتار نابرابری و ناامنی شغلی است افزایش می‌یابد، با افتخار می‌ایستند و از خدمت‌رسانی و ارزش‌های عدالت‌خواهانه دم می‌زنند. اساسی‌ترین ضربۀ کووید-۱۹ بیکاریِ ناگهانی بود که بسیاری از افراد شاغل را در سراسر دنیا تحت تأثیر قرار داد. این شرکت‌های بزرگ چگونه به این فاجعۀ مالی، که افراد بسیاری آن را تجربه کردند پاسخ دادند؟ آن‌ها کجای فرایند ایجاد سبک‌های جدیدی از اشتغال بودند تا مردم را دوباره به کار برگردانند؟ هیچ‌کجا. آسان‌تر است جملات کلیشه‌ایِ حال‌خوب‌کن بگویند و، به‌صورت نمادین، اعانه دهند.در‌حالی‌که حمایت از برنامۀ عدالت اجتماعی‌ بی‌تناسب به نظر می‌رسد، شرکت‌های بزرگ و مالکان و مدیر‌عاملان میلیاردرشان سود‌های مالی فراوانی از این تلاش‌هایشان به دست می‌آورند، اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنید، می‌بینید که هیچ تعارضی در کار نیست.اضطراب‌های مردم -در این مورد، این اضطراب که نخبگان خود‌خواه و حریصِ شرکت‌ها ثروت دنیا را احتکار می‌کنند و، در این مسیر، سیاره‌ای را که در حال سوختن است به غارت می‌برند- سرمایه‌داری پوپولیستی را جذاب می‌کند. طنز ماجرا آنجاست که این جذابیت به شرکت‌ها کمک می‌کند از این مسئله جان سالم به در ببرند. صحبت از مشارکت و ارزش‌های مشترک نوعی پرت‌کردن‌ حواس از نابرابری و بی‌عدالتی است.در ســال ۲۰۱۹، میــزگـرد کسـب‌و‌کـار (باشــگاه ایالات‌متحده برای حـرفه‌ای‌تـرین مـدیـر‌عـامـلان) احسـاس کـرد منطقی است اعلام کند هدف از کسب‌و‌کار اساساً تغییر کرده است. مدیر‌عاملان که دیگر زیر بار دینِ اولویت سهام‌دار نبودند حالا دیگراساساً به همۀ «ذی‌نفعان» متعهد بودند و «مشتریان، کارکنان، تأمین‌کنندگان، اجتماعات و سهام‌داران» را در زمرۀ آن‌ها قرار می‌دادند. بسیار‌خوب، اما وقتی کووید در سال ۲۰۲۰ به اقتصاد دنیا آسیب زد، در تمام دنیا، شرکت‌ها انتظار داشتند دولت‌ها که بودجه‌شان را از مالیات‌دهندگان تأمین می‌کنند به شرکت‌های آسیب‌دیده کمک‌های مالی کنند (گرچه وقتی نوبت به تنظیم سازمانی رسید، به‌شدت لابی می‌کردند تا دولت را کوچک‌تر کنند).۲۰۲۰ نشان داد که آن، به‌اصطلاح، «سرمایه‌داری بیدار» گرایشی است که دمکراسی را تهدید می‌کند. باید بپرسیم تأثیرات واقعی کسب‌و‌کار‌ها و میلیاردرهایی که ادعا می‌کنند باید زندگی اخلاقی و سیاسی شهروندان را هدایت کنند چیست. ممکن است از ما بخواهند حق دمکراتیک خود‌نظارتی را با اعانه‌هایی که از دستان بی‌ثبات سخاوت شرکت‌ها می‌آید عوض کنیم، اما این بهای بسیار سنگینی است.در میانۀ بحران، شاهد بازگشت دولت‌های منتخب بودیم تا شرایط را برای رفاه آیندۀ شهروندان سروسامان دهند. درسی که از کووید-۱۹ می‌آموزیم آن است که باید دوباره آینده‌ای را بسازیم که دمکراسیِ برآمده از اجتماع را احیا کند. در قلب تاریک همه‌گیری، لزوم احیای امید به هم‌بستگی و رونق اقتصادی مشترک سر برمی‌آورد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Rhodes,Carl . Woke Capitalism: How Corporate Morality is Sabotaging Democracy. Bristol University Press, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کارل رودس نوشته و در تاریخ ۲۸ اکتبر ۲۰۲۱ با عنوان « Why progressive gestures from big business aren’t just useless – they’re dangerous» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «ژست‌های ترقی‌خواهانۀ شرکت‌های بزرگ فقط فریب‌کارانه نیست؛ خطرناک هم هست» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ فاطمه زلیکانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• کارل رودس (Carl Rhodes) استاد مطالعات سازمانی در دانشگاه تکنولوژی سیدنی است.••• این متن گزیده‌ای است از کتاب سرمایه‌داری بیدار: چگونه اخلاق شرکتی دارد دمکراسی را تخریب می‌کند، اثر کارل رودِس که انتشارات دانشگاه بریستول آن را چاپ کرده است.[۱]  Hancock Prospecting Pty Ltd : شرکتی استرالیایی که در زمینۀ استخراج معدن و کشاورزی فعال است [مترجم].[۲]  The Institute of Public Affairs: اندیشکدۀ محافظه‌کار غیردولتی در ملبورن [مترجم].[۳] شرکتی استرالیایی که در زمینۀ تولید، بازاریابی و فروش فولاد و نیز استخراج سنگ آهن فعالیت می‌کند [مترجم].[۴]  Woke capitalism واژه‌ای است که راس دوتت در مقاله‌اش در نیویورک تایمز استفاده کرد. از این واژه برای اشاره به برند‌هایی استفاده می‌شود که، به‌جای اقدامات جدی برای اصلاح معضلات اجتماعی، از شیوه‌های کم‌هزینه برای اعلام موضع استفاده می‌کنند [مترجم].[۵]  شرکتی آمریکایی است که در زمینۀ طراحی، ساخت و فروش جواهرآلات فعالیت می‌کند [مترجم].[۶]  کالین کپرنیک در آغازِ بازی دوستانه‌ای در اوت ۲۰۱۶ و هنگامی‌که، به رسم مسابقات لیگ ملی فوتبال آمریکا، سرود ملی آمریکا نواخته شد، خلاف سایر بازیکنان نایستاد و در اعتراض به تبعیض نژادی روی زمین زانو زد [مترجم]. ]]> کارل رودس اقتصادوجامعه Sat, 13 Aug 2022 04:25:53 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10669/ نسخۀ صوتی: بحرانِ تکرار https://tarjomaan.com/sound/10668/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «بحرانِ تکرار» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.ضریب تأثیر در دهۀ ۱۹۶۰ ابداع شده بود تا کمکی باشد برای کتابدارهای دانشگاهی، تا بتوانند در این باره تصمیم بگیرند که از کدام نشریات در مجموعه‌شان نگه‌داری کنند. این معیاری معقول برای قوت نشریه‌هاست. اما توزیع ارجاعاتْ اریب است: اکثر ارجاعات به خاطر کسر کوچکی از مقاله‌هاست، درحالی‌که ارجاع به اکثر مقاله‌ها، اگر هم ارجاعی داده شده باشد، اندک است. بنابراین ضریب تأثیر کاربردِ چندانی، به‌منزلۀ راهنمای کیفیت مقاله‌ای خاص، ندارد: هیچ‌کس نباید مقالۀ علمی را براساس نشریه‌ای که در آن چاپ می‌شود قضاوت کند. بیشتر افرادی که در حوزۀ پژوهش کار می‌کنند این را می‌دانند، اما ازآنجاکه فهم مقاله‌های علمی برای غیرمتخصصان دشوار است، و چون باخبرماندن از تمام متون مربوطه سخت است، مقاومت دربرابر وسوسۀ ارزیابی آثار علمی به‌وسیلۀ معیاری واحد و ساده، هرچند من‌درآوردی، سخت است. درنتیجه، ضریب تأثیر بدل به شاخص اعتبار شده است. مقاله‌ای که در لَنسِت با ضریب تأثیر کنونی ۶۰ منتشر می‌شود، حتی پیش‌ازآنکه کسی آن را بخواند، ارزشی بسیار بیشتری دارد از مقاله‌ای که در عرضه‌گاهی تخصصی همچون کلینیکال ژنتیکس، با ضریب تأثیر ۴.۴، منتشر می‌شود. تعجبی ندارد که این مسئله مؤثر باشد بر اینکه پژوهشگران کار خود را به کجا ارائه دهند.فایل صوتی نوشتار «بحرانِ تکرار» را با کلیک برهمین عنوان گوش کنید.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. • آنچه شنیدید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید. ]]> جان ویتفیلد نسخۀ صوتی Thu, 11 Aug 2022 03:48:36 GMT https://tarjomaan.com/sound/10668/ من روان‌پزشکی بودم که کارم به بيمارستان روانی کشيده بود https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10665/ کارل اریک فیشر، گاردین — روی تخت دراز کشیده‌ام که سروصداها بلند می‌شود. در راهرو سرک می‌کشم و می‌بینم که تازه‌وارد با رویز جروبحث می‌کند. تلفنی آهنی، از همان‌هایی که در گوشۀ خیابان‌ها پیدا می‌شود، درست جلوی در گذاشته شده است. رویز، پیرمرد مهربانی که لغزش‌های مکرر و بازگشت به مصرف مواد و بستری‌شدن روحیه‌اش را تضعیف و شانه‌هایش را خم کرده، می‌خواهد با خانواده‌اش صحبت کند، ولی تازه‌وارد از چند ساعت پیش که آمده شیدا و بی‌قرار است و تحمل شنیدن جوابِ نه را ندارد. می‌بینم که تازه‌وارد، درحالی‌که زیر لب غر می‌زند و تهدید می‌کند، با قهر به طرف دیگر راهرو می‌رود. بعد، از فاصلۀ دور فریادی هشدارآمیز سر می‌دهد و دوباره پیدایش می‌شود تا رویز را از جلوی تلفن کنار بکشد.کارکنان سریعاً مهارش می‌کنند و خوشبختانه کسی آسیب جدی نمی‌بیند. تحت تأثیر قرار گرفته‌ام. سعی می‌کنم روی دفترچه‌ یادداشتم تمرکز کنم ولی ذهنم ناآرام است. ۲۹ساله هستم و دارم با ماژیک چیزی می‌نویسم (خودکار مجاز نیست). می‌خواهم بدانم چطور از پزشک تازه‌کاری که وارد دورۀ دستیاریِ روان‌پزشکی در دانشگاه کلمبیای نیویورک شده بود تبدیل شدم به بیماری روانی در بِلویو، بیمارستان دولتیِ بدنام شهر.بلویو مترادف است با حادترین موارد بیماری روانی، و من اکنون در طبقۀ بیستم ساختمان، که نزدیکِ طبقۀ آخر است، در بندِ تشخیصِ دوگانه۱ حبس شده‌ام. اینجامحل مراقبت از کسانی است که علاوه بر مشکلات روانی دچار سوءمصرف مواد نیز هستند. چند نفر از اساتیدی را که برای گذراندن دورۀ دستیاری به آن‌ها درخواست داده بودم دیده‌ام. موقعی که به‌عنوان متقاضی برای بازدید به اینجا آمده‌ بودم فهمیدم که بند ویژۀ زندان درست طبقۀ پایین قرار دارد، جایی که دروازه‌های محکم و شیشه‌های ضدگلوله دارد و نگهبانانی از آن محافظت می‌کنند.به تلفنی که آن دو مرد بر سرش دعوا می‌کردند نیاز دارم. آن تلفن تنها راه من به خارج از اینجاست، دنیای دیگری که روزی در آن دانشجوی دستیاری روان‌پزشکی بودم. نمی‌توانم بپذیرم که به اینجا تعلق دارم. روزبه‌روز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که حرف پزشکان درست بوده است -‌اینکه من هم، مثل آن تازه‌وارد، دورۀ شیدایی را سپری می‌کنم که علتش هفته‌ها مصرف مواد محرک و الکل بوده است. ولی هنوز نمی‌دانم باید چه‌کار کنم.فردایش با تیم درمان دیدار می‌کنم که متشکل است از پنج‌شش روان‌پزشک، روان‌درمانگر و مشاور. در یکی از اتاق جلساتِ بدون پنجرۀ بیمارستان بر سر میز بزرگی روبه‌روی من نشسته‌اند. برای اولین بار، واقعاً  گاردم را پایین می‌آورم و سابقۀ مشروب‌خوردنم را تعریف می‌کنم. اینکه چطور با پدر و مادری الکلی بزرگ شدم و به خودم قول دادم هرگز مثل آن‌ها نشوم. چطور وقتی درس پزشکی‌ام را در دانشگاه کلمبیا به پایان رساندم، حسی مرموز زیر گوشم می‌گفت مشروب‌خوردنم از کنترل خارج شده است. چطور دوره‌های فراموشی‌‌ام بیشتر شد، ولی به دنبال کمک نرفتم و پیشنهاد کمک و بعدها تمنای دوستان، همکاران و استادان را نپذیرفتم.همه‌چیز را به آن‌ها می‌گویم، حتی آن روزی را که لخت وسط راهروی ساختمان از خواب بیدار شدم، درحالی‌که پوستم به کف‌پوش چسبیده بود و درِ آپارتمانم به رویم بسته شده بود. تنها با رفتن به پشت‌بام و پایین‌رفتن از پله‌های اضطراری بود که توانستم داخل شوم و آن روز به سر کار بروم. دوباره دیر کرده بودم و خجالت‌زده بودم. واضح بود که یک جای کار ایراد دارد ولی به کسی چیزی نگفتم، چون این کار به‌منزلۀ تأیید چیزی بود که از مدت‌ها پیش حدس می‌زدم.تیم درمان راجع به خانواده‌ام می‌پرسند. برایشان از چهار دوره توان‌بخشی پدرم و بطری‌های شرابی که مادرم در جاهای مختلف خانه جاسازی کرده بود می‌گویم. مثل همیشه می‌گویم پدر و مادرم الکلی بودند، و سرانجام آن حدس خطرناکی را هم که راجع به خودم دارم به زبان می‌آورم: «دارم می‌فهمم خودم هم الکلی هستم»، و می‌زنم زیر گریه.چند روز بعد، با همان تلفن به دوستم رَوی زنگ می‌زنم و به راهروِ بلند و گیج‌کننده‌ای که تا انتهای بند امتداد دارد خیره می‌شوم. او در تدارکات به من کمک می‌کند، بیمۀ معلولیت را برقرار می‌کند، اجاره‌ام را می‌پردازد و به‌طور کلی رفتن به توان‌بخشی را برایم ممکن می‌کند، جایی که نمی‌خواهم بروم ولی گفته‌اند لازم است بروم.با هم راجع به این صحبت می‌کنیم که چقدر توان‌بخشی برایم خوب است و چطور مدتی طولانی درگیر مشکلات بودم. صدایش پرتنش است. واضح است که نگران من است. پس لحظه‌ای درنگ می‌کنم -به خودم می‌گویم این سؤال احمقانه است و نباید بپرسم‌- بااین‌حال، همان‌طور که یک چشمم به راهروست تا کسی حمله نکند، از او می‌پرسم «واقعاً فکر می‌کنی بتوانم دیگر مشروب نخورم؟».قرار است به توان‌بخشیِ ویژه‌ای بروم که مختص پزشکان است، ولی چیزی راجع به آن نمی‌دانم. می‌خواهم بروم ولی نه واقعاً. به کمک نیاز دارم ولی شاید بتوانم خودم از پسش بربیایم یا حداقل راه بهتری پیدا کنم. چرا این‌قدر سخت است؟اعتیاد، به دلایل مختلف، فروپاشی هولناکی است. افرادِ درگیر با اعتیاد می‌گویند که می‌خواهند ترک کنند ولی، حتی با وجود مجرای بینی تخریب‌شده، کبد زخمی، اُوِردوز، ازدست‌دادن شغل و خانواده، هنوز سردرگم و شکاک و، از همه مهم‌تر، بیمناک‌اند. بیمناک‌اند چراکه فکر نمی‌کنند بتوانند تغییر کنند، حتی باوجود اینکه آشکارا می‌بینند دست به کارهایی می‌زنند که دلشان نمی‌خواهد.معمولاً برای توصیف اعتیاد از دوگانۀ انتخابِ آزاد در برابر اجبارِ محض استفاده می‌شود. قرن‌هاست که مردم معتقدند رفتارهای اعتیادآور انتخابی‌اند و، به همین دلیل، اقدامات تنبیهی برای آن در نظر گرفته‌اند، از غل‌و‌زنجیرکردن مست‌ها تا زندانی‌کردن آدم‌ها به‌خاطرِ داشتن مواد. بر اساس این استدلال، اگر مصرف مواد مبتنی بر ارادۀ آزاد باشد، آدم‌ها باید مسئولیت رفتارشان و مجازات آن را بپذیرند. دیدگاه مخالفی که امروزه عصب‌شناسان و کنشگران آن را به‌عنوان استدلالی چالشی و دلسوزانه مطرح می‌کنند می‌گوید رفتارهای اعتیادآور اجبارهایی غیرارادی و ‌کنترل‌ناپذیر هستند. بر این اساس، آدم‌های معتاد مستحق دلسوزی و درمان هستند نه مجازات.ولی این دوگانۀ انتخاب و اجبار درست نیست، تجربۀ زیسته با چنین حالت دوگانه‌ای در تضاد است و خیلی از معتادان خود را جایی میان این دو حالت می‌بینند. آنچه باعث وحشت اکثر معتادان می‌شود این است که می‌بینند دست به انتخاب می‌زنند، درحالی‌که می‌دانند این انتخاب اشکال دارد. به عبارت دیگر، مشکلْ اختلال در انتخاب ‌است: انتخابی که اشتباه جلو می‌رود.یونانیان باستان برای این تجربۀ عمل برخلاف قضاوت صحیح کلمه‌ای داشتند: آکراسیا۲ که غالباً «ضعفِ اراده» ترجمه می‌شود. آکراسیا صرفاً به معنای انجام کاری مضر مثل خوردن کیک زیاد یا ولخرجی برای خرید لباس نیست. همه ناپرهیزی می‌کنند، هرچند بنا بر محاسبۀ خشک و منفعت‌محور به‌ندرت پیش می‌آید که ناپرهیزی بهترین انتخاب باشد. آکراسیا به معنای انجام کاری است که حقیقتاً باور دارید انجام‌ندادنش بهتر است یا اینکه در لحظه اذعان می‌کنید که دارید برخلاف قضاوت صحیح عمل می‌کنید.ارسطو عمیقاً به ایدۀ آکراسیا اعتقاد داشت. برای او مبرهن بود که آدم‌ها گاهی خلاف قضاوت صحیحشان عمل می‌کنند. او ظرافت‌های بیشتری در امر انتخاب می‌دید و معتقد بود تعارض درونی می‌تواند به شیوه‌های گوناگونی در آن مداخله کند. او می‌پرسید آیا هیجانات یا عقل گمراه‌شده می‌تواند مانع قضاوت صحیح شود؟افلاطون اما دیدگاه دیگری داشت. او مشکل کنترل خود را تاحدی نتیجۀ خودِ چندپاره۳ و متعارض می‌دانست و آن را در تمثیل معروف ارابه۴ به تصویر کشید: عقل ارابه‌رانی است که می‌کوشد دو اسب، یعنی تکانه‌های اخلاقی و سائق‌های شهوانی و غیرمنطقی، را به پیش براند. این ایده به‌دفعات در روایت‌های کلاسیک مطرح شده است، مثل کشمکش‌ روانی مِدِئا در دگردیسی‌ها  ۵ اثر اووید. او که بر سر دوراهی عشق و وظیفه مانده است [می‌گوید] «ولی نیرویی عجیب مرا از اراده‌ام دور می‌کند -‌میل یک چیز می‌خواهد و عقل چیزی دیگر».امروزه، در مطالعات اعتیاد، خودِ چندپاره توجیه غالب برای نحوۀ تحریف انتخاب‌هاست. برای مثال، تحقیقات اقتصاد رفتاری به توصیف ویژگی روان‌شناختی «کاهش ارزش تأخیر»۶ پرداخته‌‌اند که در آن پاداش‌های کوچک‌ و فوری‌ به پاداش‌های بزرگی ترجیح داده می‌شود که با تأخیر همراه است -این فرایند جهان‌شمول است ولی در اعتیاد شدت بیشتری دارد. پاداش‌های فوری بسیار بیش‌ازحد ارزش‌گذاری می‌شوند و منجر به تکانشگری شدیدی می‌شوند که خارج از کنترل فرد به نظر می‌رسد.تلنگرزدن۷به این انتخاب‌ها می‌تواند جزء بسیار مهمی از درمان اعتیاد باشد. واضح‌ترین مثال برمی‌گردد به دهۀ ۱۹۸۰ میلادی، زمانی‌که روان‌شناسی به نام استفن هیگینز در دانشگاه ورمانت برنامۀ «مدیریت وابستگی»۸ را برای درمان اعتیاد به کوکائین تهیه کرد. او، علاوه‌بر مشاوره، از سامانه‌ای ژتونی استفاده کرد که، در ازای آزمایش ادرار منفی کوکائین، به آدم‌ها پاداش‌های کوچکی همچون لوازم ورزشی و بلیت سینما می‌داد و برای پرهیزهای طولانی‌تر پاداش‌های بیشتری می‌داد. این راهبرد بسیار موفق بود. یکی از مطالعات اولیه نشان داد ۵۵ درصد از کاربرانِ ژتون‌ها به‌مدت ۱۰ هفته مواد مصرف نکردند، درحالی‌که این میزان از پرهیز در بین آن‌هایی که درمان معمولی را دریافت کرده‌ بودند ۱۵ درصد بود. پس از دهه‌ها تحقیق بیشتر، اکنون شواهدی قوی از مدیریت وابستگی حمایت می‌کنند، خصوصاً در زمینۀ مواد محرک که درمان دارویی خوبی برایش وجود ندارد.پس از حضور در بلویو به توان‌بخشی رفتم و به دورۀ دستیاری‌ام در دانشگاه کلمبیا برگشتم. تا سال‌ها بعد، تحت نظر و درمان بودم. هرازگاهی خبر می‌دادند که باید فوراً به مرکز درمانی یا آن‌سوی شهر بروم تا آزمایش ادرار بدهم درحالی‌که زنی ادرارکردنم را نظاره می‌کرد تا مطمئن شود ادرار فرد دیگری را به‌جای خودم تحویل نمی‌دهم. درمان تحت‌نظری که رویم انجام می‌گرفت نوعی از مدیریت وابستگی منفی بود. آن اوایل، چندان متعهد به پرهیز نبودم ولی مجوز پزشکی‌ام در خطر بود، بنابراین تصمیم گرفتم مشروب نخورم. علت اینکه نرخ موفقیت پنج‌سالۀ این دوره‌های سلامت پزشکان به‌طرز خارق‌العاده‌ای ۷۵ درصد است و سایر درمان‌های اعتیاد را پشت سر می‌گذارد تا حدی به‌خاطر همین وابستگی‌های نیرومند است.ولی بعضی‌ها، هرقدر هم هزینه داشته باشد، مصرف را متوقف نمی‌کنند، مثل همان ۲۵ درصدی که دورۀ پنج‌ساله را با موفقیت پشت سر نمی‌گذارند. بعضی از دوستان و همکارانم در دورۀ سلامت پزشکان، علی‌رغم اینکه نهایت تلاششان را می‌کردند، باز هم لغزش می‌کردند -هیچ‌کدام فکر نمی‌کرد بهتر است دوباره مشروب یا مواد مصرف کند. به باور من، ساده‌لوحانه است که این پیامدها را گواهی بر اجبار بدانیم، بلکه گواهی است بر پیچیدگی نیروهایی درونی‌ که در پشت این کلیشۀ ذهنی قرار دارند.هم‌زمان با تحقیق من در زمینۀ اعتیاد، مادرم به‌خاطر سرطان ریه هر روز ضعیف‌تر می‌شد. او در دورۀ بیماری‌اش با من دربارۀ پدرش صحبت کرد، مهاجری سوئدی که هر سال زمستان دچار افسردگی شدید می‌شد. او کودکیِ پرنشاطش در استکهلم را به یاد می‌آورد و آن را با زندگی‌اش در نیوآرک مقایسه می‌کرد: دسترسی‌نداشتن به آب گرم، شب‌کاری در بطری‌سازی و ندیدن همسرش که شیفت کاری متفاوتی در خط تولید دیگری داشت. اگرچه سعی می‌کرد مشروب نخورد، با نزدیک‌شدن کریسمس همیشه لغزش می‌کرد، و مادرم که هنوز بچه بود، ماه‌ها در زمستان‌های نیوآرک از این مشروب‌فروشی به آن مشروب‌فروشی می‌رفت تا برایش [مشروب] جور کند تا قبل از شیفت بعدی بتواند چند ساعت بخوابد. مادرم از کودکی یاد گرفته بود الکل راهی برای کنارآمدن با سختی‌های زندگی است.قصد ندارم مشکل پزشکی پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگم را تشخیص دهم. معمولاً نمی‌توان برای اعتیاد به یک «علت» اصلی -ژن، محیط، تروما، ترومای زندگی روزمره‌- رسید. ولی اینکه توانسته‌ام اعتیادشان را تاحدی نتیجۀ دردِ پردازش‌نشدۀ۹ آن‌ها ببینم به من کمک کرده است. آن‌ها هم مثل بقیه بنا بر دلیلی مشروب می‌خوردند یا سیگار می‌کشیدند: آن مواد برایشان کاری انجام می‌دادند. متأسفانه مصرف این مواد به آن‌ها کمک می‌کرد تا با مشکلاتشان کنار بیایند و این اوضاع را خراب‌تر می‌کرد و دور باطلی را به وجود می‌آورد.این محور نظریۀ «اعتیاد به‌مثابۀ آشفتگی»۱۰است. مصرف مواد، علاوه بر تسکین اثرات ملموس آشفتگی جسمانی، به آدم‌ها کمک می‌کند تا با دوری از حمایت‌های فرهنگی کنار بیایند. این نوع از بیگانگی چیزی است که امیل دورکیم، بنیان‌گذار جامعه‌شناسی مدرن، نام آن را آنومی۱۱ می‌گذارد: موقعیتی اجتماعی که در آن فروپاشی هنجارها و ارزش‌ها منجر به قطع ارتباط وجودی با معنا و هدف می‌شود. به باور برخی اندیشمندان، این حس آشفتگی امروزه یکی از پیش‌ران‌های اصلی همه‌گیری مواد افیونی است.همه‌گیری‌ها هیچ‌وقت صرفاً به‌خاطر قدرت خودِ مواد شکل نمی‌گیرند. معمولاً -‌اگر نگوییم همیشه‌- زخمی اجتماعی در پشت پرده وجود دارد که منجر به مصرف مواد می‌شود. در سال ۲۰۱۴، دو اقتصاددان دانشگاه پرینستون، آن کیس و انگس دیتون (که سال بعد برندۀ جایزۀ نوبل شد)، به یافته‌ای غیرمنتظره برخوردند: افزایش معنادار خودکشی در بین آمریکایی‌های سفیدپوست و میان‌سال.کیس و دیتون دریافتند که مرگ‌های ناشی از خودکشی، اوردوز مواد، و بیماری کبد الکلی۱۲ به‌سرعت رو به افزایش است و این افزایش تقریباً فقط در بین کسانی است که مدرک دانشگاهی ندارند. این دو محقق، در تحلیل‌های بعدی، این مرگ‌ها را به پوسیدگی‌ای ربط دادند که در هستۀ ساختار اجتماعی کنونی‌مان رخ داده است. درست است که طبقۀ کارگر سفیدپوست، بر اثر جهانی‌سازی اقتصاد، دچار ضررهای ملموسی همچون شغل‌های بدتر با مزد کمتر شده بود، ولی، علاوه‌برآن، کار هم بسیار بی‌معناتر شده بود. آدم‌ها دیگر با شغلشان ارتباط واقعی نداشتند -کمتر احتمال داشت عضو اتحادیه باشند یا در کارشان ثبات و ساختار داشته باشند. علاوه‌براین، دلایل بسیار دیگری هم برای ناامیدی وجود داشت. آمار ازدواج و مشارکت دینی رو به کاهش بود. در تاریخ مکتوب بشر، آدم‌ها هیچ‌وقت به این اندازه تنها زندگی نمی‌کردند.آنچه این آشفتگی‌ها را عمیقاً تقویت می‌کرد نابرابری شدید در آمریکا -‌بیشترین نابرابری درآمد در بین کشورهای جی۷- و بدترین نظام درمان در بین کشورهای توسعه‌یافته بود، نظامی که هزینه‌های مازاد و ناکارآمدی‌هایش باعث پایین‌ماندن دستمزد و ازبین‌رفتن مشاغل شده بود. کیس و دیتون این مرگ‌های ناشی از خودکشی، اوردوز مواد، و بیماری کبد الکلی را «مرگ‌های ناشی از ناامیدی» نامیدند. فقط در سال ۲۰۱۷، بیش از ۱۵۰هزار مرگ ناشی از ناامیدی در آمریکا ثبت شد که بسیاری از این افراد بین ۲۰ تا ۵۰ سال سن داشتند.لازم به ذکر است که همۀ این سفیدپوستان -‌ازجمله خودم و خانواده‌ام‌- از سایر انواع ظلم‌ و نژادپرستی که دهه‌ها و چه‌بسا قرن‌هاست منجر به مرگ و اعتیاد در جوامع سیاه‌پوست شده است در امان مانده‌اند. بی‌عدالتیِ مداوم در حوزۀ بهداشت براساس نژاد و طبقۀ اجتماعی مدت‌هاست که مرگ‌های ناشی از ناامیدی در بین سفیدپوستانِ طبقۀ متوسط را کوچک جلوه داده است. «مرگ‌های ناشی از ناامیدی» را نباید صرفاً مشکل سفیدپوستان در نظر گرفت؛ این کار باعث می‌شود در این همه‌گیری تمایز غلطی ایجاد شود که در یک سوی آن مصرف‌کنندگانِ سفیدپوستِ طبقۀ متوسط به‌عنوان قربانیان بی‌گناه تلقی شوند و، در سوی دیگر، بحران ادامه‌دار مرگ‌های مربوط به مواد قرار بگیرد، مرگ‌هایی که ناشی از مسائلی ساختاری همچون فقر، تروما، محرومیت مزمن و درماندگی است. در واقعیت اما این بحران‌ها عمیقاً درهم‌تنیده‌اند. نکته اینجاست که آشفتگی روان‌شناختی که منجر به اعتیاد می‌شود به اندازه‌ای نیرومند است که در گوشه‌گوشۀ جوامع بشری نفوذ می‌کند و صرفاً به منابع ملموس و مادی محدود نمی‌شود.وقتی دانشجوی پزشکی بودم، یکی از اولین بیمارانم در دورۀ پزشکیِ داخلی مردی بسیار لاغر و معتاد به هروئین بود که غده‌ای به اندازۀ طالبی در فکش داشت. چند ماه قبل برای برداشتن برآمدگی کوچکی که روی زبانش درآمده بود مراجعه کرده بود، ولی پزشکان درمانگاه نتوانسته بودند مصرف مواد و «عدم همکاری» او را تاب بیاورند و سریعاً مرخصش کرده بودند. حالا خانواده‌اش او را به مرکز درمانی آورده بودند تا بمیرد.چهار سال قبل از فروپاشی‌ام بود. اواسط سال سوم پزشکی بودم و توانم تحلیل رفته بود. سال سوم به ‌«سال بالینی» معروف است، سالی که دانشجویان از آن می‌ترسند، چون باید وارد تیم‌های درمانیِ تخصص‌های مختلف شوند و مستقیماً به درمان بیماران بپردازند. آن مرد مظهر اشکالات پزشکی مدرن بود: نه اینکه لزوماً ما از درمان سرطان عاجز باشیم، بلکه بیمار به‌سادگی ممکن است نادیده گرفته شود. آشفتگی نظام درمانی روحیۀ آدم را خراب می‌کرد. مشکلات حاد را رفع و رجوع می‌کردیم و بیماران را به مراکز پرستاری یا حتی خیابان برمی‌گرداندیم، بدون اینکه به مشکلات انسانی‌شان که غالباً ریشۀ رفتارهای ناسالمشان بود بپردازیم. با گذر زمستان، خسته شدم از اینکه ساعت چهار صبح بیدار شوم و چک‌لیست‌هایی را کامل کنم که به هیچ‌کس کمک نمی‌کرد.مشروب می‌خوردم -‌خیلی زیاد. ناگهان می‌زدم زیر گریه. در مرکز درمانی، با یک روانکاو ریشو، در مطب کوچکش که دیوارهای سیمانی داشت، دیدار کردم. اوایل، پریشانی‌ام را پشت لحن مطمئن و حرفه‌ای پنهان می‌کردم و می‌گفتم چون می‌خواهم در آینده روان‌پزشک شوم، آمده‌ام تا رشد کنم و خودم رابهتر بشناسم.سال بالینی را لنگان‌لنگان به پایان رساندم و وارد دورۀ تحقیقاتی شدم، ولی حتی در آن سالِ نسبتاً آرام هم مشروب‌خوردنم به‌تدریج بدتر شد. برای خودم محدودیت‌های بی‌شماری وضع می‌کردم ولی فوراً آن‌ها را زیرپا می‌گذاشتم، مثلاً به خودم گفتم هرگز در همایش علمی میامی مشروب نخواهم خورد ولی [از بس نوشیدم] کنار یک درخت نخل بیهوش شدم و بعد در تاکسی بالا آوردم. فکر کردم شاید الکلی شده باشم ولی فوراً این فکر را از سرم دور کردم.به‌عنوان دانشجو به یکی از جلسات الکلی‌های گمنام (AA) رفته بودم -برای تمرین آموزشی همه باید می‌رفتیم‌- و برایم روشن بود که من شبیه آن‌ها یا والدینم نبودم. باورم این بود که مشکلم چیزی پیچیده‌تر و وجودی‌تر از «بیماری‌ای» همچون الکلیسم یا اختلالات روان‌پزشکی‌ای همچون افسردگی با میل به خودکشی یا وسواس توان‌فرسا بود. چنین بیمارانی واقعاً رنج می‌کشیدندو نیاز به درمان داشتند. من فقط نیاز داشتم رشد کنم.باوجوداین، با افزایش پیامدهای کارم، به این فکر افتادم که شاید مشکلی دارم. ازآنجاکه خیلی از جلسات را نمی‌رفتم، روان‌پزشکم دیگر مرا نپذیرفت. من هم یک بطری کامل جین را در ظرف‌شویی خالی کردم و قسم خوردم این بار دیگر ترک می‌کنم. آن موقع متوجه نبودم، ولی الان می‌فهمم این همان کاری بود که سعی کردم با پدر و مادرم بکنم. زمانی‌که بزرگ‌تر شده بودم و فهمیده بودم مشکل مشروب‌خوردنشان چقدر جدی است، کل خانه را دنبال بطری‌های مخفی گشته بودم و همه را جلوی آن‌ها خالی کرده بودم. این بار هم به همان اندازه موفق بودم.آخرسر، آدِرال -که ترکیبی از آمفتامین‌هاست‌- مرا به فروپاشی کامل رساند. دسترسی به آدِرال کار سختی نبود،چون مصرف‌کننده‌ای سفیدپوست و دارای امتیاز بودم. آن را از مسیرهای پزشکی به دست می‌آوردم، هزینه‌اش را با بیمه پرداخت می‌کردم و بیشتر موقع‌ها حساب‌شده مصرف می‌کردم. از آن موادهایی است که نظم اجتماعی موجود را حفظ می‌کند؛ هرچه باشد، مواد محرک شما را سرپا نگه می‌دارند و می‌گذارند سر کارتان بروید. ولی، پس از مدت کوتاهی، مصرفم خطرناک شد و ترکیب الکل، آمفتامین و بی‌خوابی‌های چند شبانه‌روزی مرا دچار شیداییِ ناشی از مواد کرد.اوایلش خیلی باشکوه بود. احساس می‌کردم از خود بی‌خود شده‌ام و همه‌چیز در منتهای روشنی و وضوح بود. مزۀ تجربۀ عرفانیِ نزدیک و تعالی‌بخشی را چشیدم. بعد، هذیان‌ها شروع شد. فهمیدم درگیر جنگ معنوی بین خوب و بد شده‌‌ام. گاهی فکر می‌کردم مواد باعث این شیدایی روان‌پریشانه شده، ولی دیگر واقعیت و همۀ آن افکار و احساسات و ترس‌هایی را که ناگهان هجوم می‌آوردند تشخیص نمی‌دادم. ما بیماری روانی را حالتی کاملاً مشخص و جداگانه تعریف می‌کنیم یا حداقل آن را وضعیتی می‌دانيم که دارای مسیر عبور یا نقاط گذر مشخص است، ولی من از چنین دروازه‌ای رد نشدم. احساس می‌کردم بین عاقلی و دیوانگی در حرکت هستم یا به عبارت بهتر، بر اساس عدم قطعیت کوانتومی، به‌طور هم‌زمان در هر دو حالت بودم و حالت‌های مختلفِ وجود از ذهن آشفته‌ام گذر می‌کرد.چند روز بعد، دیگر به‌سختی می‌شد وخامت اوضاع را انکار کرد، ولی هنوز در ذهنم نمی‌پذیرفتمش. شروع کردم به نجوای مکرر یک جمله: «من می‌دانم دیوانگی چیست و این دیوانگی نیست. من می‌دانم دیوانگی چیست و این دیوانگی نیست». یک آن فهمیدم که دارم اشتباه می‌کنم و خودم به‌تنهایی نمی‌توانم از پسش بربیایم. پس فریاد کمک سر دادم و همسایه‌ام پلیس را خبر کرد.روز دوم توان‌بخشی، حدود دو هفته پس از اینکه مرا به بلویو بردند، به دفتر دکتر سامرز احضار شدم تا برای مصاحبۀ ورودی با او ملاقات کنم. او مدیر مرکز بود و شنیده بودم که حرف نهایی را راجع به پرونده می‌زند. با بی‌قراری و جنب‌و‌جوش، راه‌رفتنش در راهروها را زیر نظر گرفته بودم. او کسی بود که می‌توانستم با او کار کنم. کل زندگی‌ حرفه‌ای‌ام را صرف چاپلوسی پزشکان مسن‌تر کرده بودم.به محض اینکه نشستم، با اخم شروع کرد به بازجویی من. دقیقاً چقدر مشروب می‌خوردم؟ چه چیز دیگری مصرف می‌کردم؟ مطمئن بودم؟ امیدم رنگ باخت ولی سعی کردم مثبت فکر کنم و به‌آرامی پرونده‌ام را شرح دادم: جوانی با مصرف زیاد مشروب که اثرش با مصرف آدِرال و گاهی کوکائین شدیدتر می‌شد و این وضعیت در بستر کارِ بیش‌ازحد و فرسودگی ایجاد شده بود. به‌هیچ‌وجه مورد سالمی نبودم، ولی اکنون پر از انگیزه بودم و می‌توانستم بستری نشوم. درسم را آموخته بودم و می‌خواستم بهتر شوم.صورتش را نگاه می‌کردم مگر روزنه‌ای بیابم. ولی پس از مکثی طولانی روی میز خم شد و گفت نمونۀ مویم را برای آزمایش مواد خواهد فرستاد.خشک و رسمی پرسید «به‌م بگو نتیجۀ آزمایش چه خواهد بود؟».گیج شده بودم -‌همه‌چیز را به او گفته بودم‌- ولی بعد متوجه شدم که دیگر همکار یا دانشجو نیستم، حداقل نه برای او، بلکه پزشک معتادی هستم که بدترین نوع بیمار است و کاملاً می‌تواند داستان را آب‌و‌تاب دهد و [حقیقت را] انکار کند. در بلویو هم یک بیمار بودم ولی با احترام، و چه‌بسا مثل یک همکار با من رفتار می‌شد، اما اینجا صرفاً دروغ‌گویی بودم که باید درهم‌شکسته و اصلاح می‌شدم.طی ۹ هفته‌ای که در توان‌بخشی بودم، چیزهایی دیدم که اگر نگویم مضر، حداقل نادرست بودند و باعث مقاومتم می‌شدند. حس ترس و زیرنظربودندر گروهمان -که همگی متخصصان بهداشت و سلامت بودیم‌- جاری بود. به یک پزشکِ بدرفتار، به‌خاطر اینکه نمی‌توانست با بیماران زن لاس نزند، «مرخصی استعلاجی» داده بودند تا وارد برنامۀ مراقبت بلندمدت در می‌سی‌سی‌پی شود و مشکلات تثبیت‌شدۀ شخصیتی‌اش رفع شوند، مشکلاتی که مانعی بر سر راه بهبودی‌اش بودند.در یکی از تمرین‌های معمول گروه به نام نگرانی‌های دغدغه‌مندانه، رفتارهای مشکل‌آفرین بقیه را گزارش می‌دادیم، مثل ابراز هرگونه شک نسبت به درمان یا الکلی‌های گمنام. یک پزشک خانواده -که از اکثر ما سن بیشتری داشت اما به‌شکلی مخفیانه و نامناسب لجوج بود- از اشاره به بخش‌هایی از الکلی‌های گمنام که به نظرش غیرمنطقی بودند خودداری کرد. درنتیجه، به او جزوه‌ای با عنوان بچه‌شاه دادند که در آن مقاومت او صرفاً علامتی از ناپختگی‌ دانسته شده بود. همۀ این‌ها به نظرم دیوانه‌کننده بود. هدف مداخلات آن‌ها، یعنی تمرکز بر شخصیت و مَنِش بیماران، نسنجیده بود. در روان‌پزشکی هیچ‌گاه در مدت چند هفته یا چند ماه اقدام به بازسازی و مهندسی مَنِش بنیادی آدم‌ها نمی‌کنند.تا امروز هم نمی‌دانم راجع به آن برنامۀ توان‌بخشی چه فکری باید کنم. خیلی خشن بود یا من نیاز داشتم به چالش کشیده شوم؟ آیا تمرکزشان بر توان‌بخشیِ منش و شخصیت کاری افراطی بود؟ پذیرفته‌ام که لازم داشتم اجبار بالای سرم باشد، به این معنا که با انتخاب‌های سخت مواجه شوم. اکثر آدم‌هایی که برای درمان اعتیادشان اقدام می‌کنند با نوعی اجبار مواجه بوده‌اند، دست‌کم به‌طور غیررسمی از طرف خانواده و دوستان. من هم آنجا بودم چون باید می‌بودم، حداقل اگر می‌خواستم به‌زودی به حرفۀ پزشکی برگردم. از این نظر خوشحالم که با چنین اجباری مواجه شدم؛ اگر برنامۀ پایش نبود، شاید به درمان پایبند نمی‌ماندم و بهبود نمی‌یافتم، یا به دیگران آسیب می‌زدم و حتی شاید می‌مردم. باوجوداین، دوست دارم باور کنم تجربۀ عمیق‌تر توان‌بخشی بیشتر به‌خاطر ارتباط بود نه مقابله. واقعاً لازم نبود درهم شکسته شوم، و پرمعناترین و تحول‌بخش‌ترین تجربیاتْ بخش‌های مربوط به درمان رسمی نبود، بلکه بیشتر به‌خاطر قرارگرفتن در شرایطی بود که، در آن، کمک متقابل اثر می‌کرد و کارش را انجام می‌داد.پس از دورۀ دستیاری، یک سال به یادگیری روان‌پزشکی جنایی پرداختم. یک روز در هفته را به زندان فوق‌امنیتی زنان ایالت نیویورک می‌رفتم. به نظر می‌رسید هر بیماری که به درمانگاه روان‌پزشکی فرستاده می‌شد یک جرم خفیف مربوط به مواد و همچنین سابقۀ تروما داشته است. بسیاری از آن‌ها برای کاستن از محکومیتشان به اردوهای سخت می‌رفتند، جایی که موهایشان را می‌تراشیدند و در برف شنا می‌رفتند درحالی‌که مراقبان بر سرشان فریاد می‌زدند. این ماجراها مرا متعجب نکرد. ناعادلانه است اما، از روی تصادف و به‌خاطر خانواده‌ای که در آن متولد شده‌ام، ماجرای من طور دیگری پیش رفت. پلیس نیویورک آن شب تصمیم گرفت مرا -که مردی سفیدپوست و ساکن شمال منهتن بودم‌- به بیمارستان ببرد نه بازداشتگاه. اگر رنگین‌پوست یا ساکن محلۀ دیگری بودم، زندانی می‌شدم، مثل خیلی از آدم‌هایی که ‌اکنون زندان‌های بزرگ کشورمان را پُر کرده‌اند.  حتی احتمال داشت به من تیراندازی کنند و بمیرم.نابرابری در دسترسی به درمان پزشکی یکی از مصداق‌های بارز اختلاف نژادی در درک و درمان اعتیاد است. سیاه‌پوستان مدت‌ها برای دسترسی به درمان مبارزه کرده‌اند. مشکل مهم اعتیاد در جوامع‌ رنگین‌پوست غالباً به شیوه‌ای توضیح داده می‌شود که حاوی انگ است و رویکردِ ممنوعیت۱۳ را توجیه می‌کند، به این شکل که اعتیاد را عملی انتخابی و غیرمسئولانه نشان می‌دهد. در سطح ساختاری، در این جوامع، اعتیادْ اجتناب‌ناپذیر و قابل‌پیش‌بینی دانسته می‌شود نه حاصل تأثیرات بغرنج فقر و سایر علت‌های ریشه‌ای. در نتیجه، حل این معضل به نظام قضایی‌جنایی سپرده می‌شود.در حرفۀ روان‌پزشکی که من به آن مشغولم، می‌بینم که آدم‌های «غیرمعتاد» با غذا، کار، تقلب، قدرت، پول و خشم دست به گریبان هستند. یکی از بیماران روان‌درمانی‌ام از خوردن بیش‌ازحد و سپس بالا آوردن به‌عنوان روشی برای مدیریت هیجان‌های منفی همچون ترس و شرم استفاده می‌کند. یکی دیگر از بیماران نمی‌تواند تلفنش را زمین بگذارد یا به رایانامه‌اش سر نزند -علی‌رغم اینکه دلش می‌خواهد این کار را بکند و برنامه‌ریزی هم می‌کند و این کار مشکلات جدی‌ای در ازدواجش ایجاد کرده است‌- چراکه نیاز شدیدی به تأیید بیرونی در رابطه با شغلش دارد. اصرار نمی‌کنم که این افراد خودشان را معتاد بدانند، و به‌طور کلی باور ندارم ریشه‌های اعتیاد خودم شبیه به بقیه است یا آن‌ها هم برای درمان به همان چیزهایی نیاز دارند که من داشتم. ولی بین خودم و آن‌ها تفاوت زیادی هم نمی‌بینم. همۀ ما از خودِ چندپاره رنج می‌بریم و همگی به قضاوت و توانایی‌مان در تأثیرگذاری بر محیط و خودمان بیش‌ازحد اطمینان داریم. و فکر می‌کنم همگی هم‌نظریم که اعتیاد، هم‌زمان، مشکلی عظیم است که باعث رنجی تصورناپذیر می‌شود و باید آن را همتای همۀ رنج‌های دیگر بشر دانست.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Fisher, Carl Erik. The Urge: Our History of Addiction. Penguin Press, 2022پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کارل اریک فیشر نوشته و در تاریخ ۸ فوریۀ ۲۰۲۲ با عنوان «Alcoholism and me: I was an addicted doctor, the worst kind of patient» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «من روان‌پزشکی بودم که کارم به بیمارستان روانی کشیده بود» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدحسن شرفیان منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• این مطلب برگرفته از کتاب اشتیاق: تاریخچۀ اعتیاد ما نوشتۀ کارل اریک فیشر است.••• کارل اریک فیشر (Carl Erik Fisher) روان‌پزشک، مشاور ترک اعتیاد و استاد دانشگاه کلمبیاست. حوزۀ تحقیقاتی او اخلاق زیستی است. اشتیاق: تاریخچۀ اعتیاد ما (The Urge: Our History of Addiction) اولین کتاب اوست. او همچنین مجری پادکست شکوفایی پس از اعتیاد است، مجموعه مصاحبه‌ای با محوریت اعتیاد و بهبودی. فیشر یکی از اعضای انجمن روان‌پزشکی آمریکا و انجمن پزشکی اعتیاد آمریکاست.[۱] Dual-diagnosis[۲] acrasia [۳] Divided self[۴] chariot [۵] Metamorphoses[۶] Delay discounting[۷] nudging[۸] Contingency management[۹] Unprocessed pain[۱۰] Addiction as dislocation theory[۱۱] anomie[۱۲] Alcoholic liver disease[۱۳] Prohibitionist approach ]]> کارل اریک فیشر اقتصادوجامعه Tue, 09 Aug 2022 04:03:43 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10665/ پشت صحنۀ جايزۀ بوکر: آيا رقابتی جنجالی می‌تواند ادبيات را نجات دهد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10664/ شارلوت هیگینز،گاردین — درست بعد از ساعت هفت و بیست دقیقۀ بیستم اکتبر ۱۹۸۱، حدود صد مهمان برای مراسم اهدای جایزۀ بوکر در تالار استِیشنِرز هالِ لندن با دیوارهای تماماً چوبی‌اش نشستند. شام عبارت بود از موس آووکادو و قارچ مزه‌دارشده، فیلۀ ماهی سوخاری، سینۀ پر‌شدۀ قرقاول، پنکیک گیلاس و دسر فندقی. ترکیب ناشناخته و شیک منوی غذا (آووکادو!) حاکی از آن بود که جایزۀ آن سال، دست‌کم این بار، جایزه‌ای مدرن است (قبلاً در سال ۱۹۷۵، سوپ «لاک‌پشت سبز» سرو شده بود، غذایی که به‌کلی از عصر دیگری آمده بود). گهگاه در میان مهمانان چهره‌های فرهنگی برجستۀ لندن هم به چشم می‌خوردند، مثل جوآن بِیکوِل، آلن ینتوب، کلر تومالین. صندلی‌ها را طوری چیده بودند تا اگر ایتالو کالوینو در آخرین لحظات خودش را رساند، بتوانند تغییرشان بدهند.بی‌بی‌سی هم پوشش زندۀ تلویزیونی از مراسم را از همان سال به‌طور منظم آغاز کرد، مسئله‌ای که، در عصر باشکوه شبکه‌های تلویزیونی، نقشی اساسی در شهرت این جایزه داشت، درست به‌اندازۀ رسوایی‌های به‌دقت هدایت‌شدۀ پیرامونش که خبرشان مدام مثل بمب صدا می‌کرد. سال پیش‌ازآن، آنتونی برجس درخواست کرده بود نتیجه را از قبل به او اطلاع دهند، چون اگر ویلیام گلدینگ جایزه را برده باشد -که همین‌طور هم شد- در مراسم شرکت نخواهد کرد.۱ مارتین گاف، گردانندۀ بوکر، ماجرا را افشا کرد و قهرِ ادبی برجس به خوراک تیترهای خنده‌دار خبری تبدیل شد. طی ۳۴ سال مسئولیت گاف، خرده‌خبرهای نصفه‌نیمۀ فراوان دیگری هم بودند که از اتاق داوری به بیرون درز کرده بودند. هیلاری منتل، که در ۱۹۹۰ داور این جایزه بود، به من می‌گوید «وقتی که از وجود این افشاگری‌های هدفمند و غالباً بسیار گمراه‌کننده باخبر شدم، یک‌جورهایی وحشت کردم». با همین تمهیدات بود که بوکر نه‌تنها به جایزه‌ای ادبی، که به آوردگاهی هیجان‌انگیز برای بحث‌ و مجادله و گمانه‌زنی بدل شد، یعنی به نهادی فرهنگی.در برنامۀ تلویزیونی ۱۹۸۱با یک مأمور شرط‌بندی از لَدبروکس۲ هم مصاحبه شده بود. رمان میوریل اسپارک، ولگردی با قصد قبلی، اثر محبوبی بود و ۷ به ۴ رویش شرط می‌بستند. شرط‌بندی روی هتل سفید، اثر دی‌ام تامس، هم ۳ به ۱ بود و عدۀ زیادی به موفقیتش امید بسته بودند. همچنین افراد دیگری مثل مولی کین، ایان مک‌ایوان، ان اشلی، دوریس لسینگ و سلمان رشدی هم شانس موفقیت داشتند. از نظر عده‌ای خجالت‌آور است که شرط‌بندی‌، که پای ثابت جایزۀ بوکر است، از مسابقات اسب‌دوانی پا به عرصۀ ادبیات جدی بگذارد. اما آن‌طور که از یک یادداشت داخلی قدیمی برمی‌آید، بوکر همیشه مصمم به ایجاد «تنش و چشم‌انتظاری» بوده است، همین بس که بدانیم امید می‌رفته که «باعث شود مردم در بیرونِ ساختمان محل برگزاریِ جلسۀ نهایی منتظر بمانند، چراکه نمی‌توانند حتی یک دقیقه بیشتر از چیزی که لازم است برای شنیدن خبر صبر کنند».ساعت ۷:۳۷ عصر، نام برنده را اعلام کردند. همۀ دوربین‌ها به‌طرف سلمان رشدیِ ۳۴ساله چرخیدند (روی او ۸ به ۱ شرط بسته بودند)، کسی که تا همین چند وقت پیش تبلیغاتچیِ شرکت تبلیغاتی اوگیلوی اند میتر بود و حالا صاحب یک چک دَه‌هزارپوندی و شهرت یک‌شبه شده بود.جایزۀ بوکر داشت به جزئی از روح جسورتر، بزرگ‌تر و رقابتی‌ترِ حاکم بر نشر، و به‌طور کلی‌تر به جزئی از فرهنگ بریتانیا بدل می‌شد. پیتر مِیِر، رئیس جدید و زیرکِ انتشارات پنگوئن، حق انتشار اکثر آثار حاضر در فهرست نامزدهای نهایی ۱۹۸۰ را روی هوا قاپید، عنوان بوکر را روی جلدشان زد و خیلی تَروفِرز به بازار عرضه کرد -کاری که خریدن، خواندن و نظردادن دربارۀ «کتاب‌های بوکر» را مقرون‌به‌صرفه و جذاب می‌کرد. در سال ۱۹۸۲، کتاب‌فروشی زنجیره‌ای جدید و جسوری به نام «واتر اِستونز» تأسیس شد، و دو سال بعد، جایزۀ تِرنِر به‌مثابۀ بوکر هُنری پایه‌گذاری شد. در سال‌های جاه‌طلبانۀ نخست‌وزیری تاچر، نه‌فقط بازار رقابت بوکر، که بازار هر نوع رقابتی داغ بود.از زمان پیروزی رشدی به بعد، زندگی بیشترِ نویسندگانی که برندۀ این جایزه شدند به‌کلی دگرگون شد (اوایل، جایزۀ بوکر «چیزی شبیه به نشان اسکار» بوده است، طوری که در یادداشتی خصوصی از آن چنین یاد شده: مجسمۀ زنی کمابیش به سبک آرت دکو که یک دیس را بالای سرش گرفته و بیش از نیم‌ متر ارتفاع دارد). رشدی به من می‌گوید «این جایزه باعث شد بتوانم زندگی‌ام را با شغلم بچرخانم، کاری که از آن روز به بعد انجامش داده‌ام». بن اُکری دربارۀ لحظه‌ای که، یک دهه بعد، نامش در ضیافتی در گیلدهال لندن اعلام شد می‌گوید «بلند شدم و به‌آهستگی، طوری که انگار خواب می‌بینم، قدم برداشتم. از بین همۀ این میزها رد شدم و راهم را باز کردم. می‌شود زندگی ادبی‌ام را به قبل و بعد از آن قدم‌ها تقسیم کرد».ارزش جایزۀ بوکر امروزه ۵۰ هزار پوند است و جهش آنیِ میزان فروش را تضمین می‌کند. بوکر هنوز هم زندگی برندگانش را زیرورو می‌کند. رمان تالار گرگ نوشتۀ هیلاری منتل از پیش از دریافت جایزۀ بوکر در سال ۲۰۰۹ اثر پرفروشی بود، بااین‌همه، منتل می‌گوید «حس می‌کنی جایگاهت یک‌شبه تغییر کرده». برناردین اواریستو، که جایزه را در سال ۲۰۱۹ به‌طور مشترک با مارگرت اَتوود دریافت کرد، هنوز بعد از دو سال، درگیر مصاحبه‌ با مطبوعات است. تابستان که با او صحبت کردم، به‌گمانم، روز مصاحبه با نشریات پرتغالی بود، اما حساب کار از دستش در رفته بود. او تا پیش از کسب جایزۀ بوکر هرگز نتوانسته بود فقط و فقط از راه داستان‌نویسی امرار معاش کند، اما بعد، تازه در ۶۰سالگی و برای هشتمین رمانش جایزه از راه می‌رسد؛ «هر چیزی که می‌توانستم برای زندگی حرفه‌ای‌ام آرزو کنم در یک شب برآورده شد»: حق اجرای صحنه‌ای و سینمایی اثرش خریداری شد، به ۵۰ زبان مختلف ترجمه شد و بی‌بی‌سی در مجموعه‌مستندِ «تصور کن» مستندی درباره‌اش ساخت. او که نخستین زن سیاه‌پوستی است که برندۀ این جایزه شده ناگهان دریافت که لازم است اعتراض سیاسی‌اش را علناً بیان کند: «ناگهان از نوعی جدیت، احترام و اعتبار خاص برخوردار شدم». از ناشری شنیدم که اواریستو حالا دیگر «مصاحبه‌شونده، مصاحبه‌کننده، رئیس فلان‌جا، و چهرۀ فلان‌چیز» شده است.برای داگلاس استوارت که جایزه را در نوامبر ۲۰۲۰ برای اولین اثرش، یعنی شاگی بین۳، پایِ برنامۀ زوم دریافت کرد هیچ ضیافتی در کار نبود، بلکه او و شریک زندگی‌اش در خانه‌شان در نیویورکِ کرونازده نشستند، پیتزا سفارش دادند و تهِ یک بطری شامپاین «باستانی» را درآوردند. استورات بیشترِ دو ماه آینده را هم روی همان مبل خاکستری خانه‌اش سپری کرد، و مصاحبه پشت مصاحبه بود که از طریق زوم انجام می‌داد. راوی میرچِندانی، ویراستارِ استوارت در لندن، می‌گوید زمانی که انتشارات پیکادور کتاب را در اختیار گرفت به فروش ۲۵هزارنسخه‌ای هم راضی بود، چه برسد به حالا که فقط در انگلستان ۸۰۰ هزار نسخه از آن به فروش رسیده است؛ دیگر از آمار فروش در آمریکا و تیراژ خارجی بی‌شمارَش که بگذریم. میرچندانی می‌گوید «بسیار قابل‌توجه است که کتابی راجع به کودکی از طبقۀ کارگر در دهۀ هشتاد میلادی و در شهر گلاسگو به زبان‌های ماراتی، گرجی و مغولی ترجمه شود».در زمانه‌ای که جایگاه فرهنگی رمان متزلزل شده و هم‌زمان صورت‌های دیگرِ سرگرمی، مهیب‌تر از همیشه، قد علم کرده‌اند، در زمانه‌ای که پوشش رسانه‌ای ادبیات هر روز کمتر می‌شود و درآمد نویسندگان کاهش یافته است (در سال ۲۰۱۸ میانگین درآمد سالیانۀ نویسندگان ۱۰ هزار و ۵۰۰ پوند بود، این رقم ۴۲% کمتر از میانگین درآمد در سال ۲۰۰۵ است)، رشد بوکر نه‌تنها کمتر نشده، که به‌عنوان نیرویی انرژی‌بخش و مهم در صنعت نشر بیشتر هم شده است، نیرویی که انبوه خوانندگان را با کتاب‌هایی آشنا می‌کند که به‌خودیِ‌خود بعید است بتوانند در بازار خودی نشان دهند. گبی وود، مدیر جایزۀ بوکر، می‌گوید بردنِ این جایزه به‌نوعی «تاج‌گذاری» تبدیل شده است.هر جایزۀ ادبی نیازمند چند داور است. در آتن باستان که نمایش‌نامه‌های اشیل، سوفوکل و اوریپیدس برای تاجی از شاخه‌های پیچک با هم رقابت می‌کردند امر داوری را شهروندانی به عهده می‌گرفتند که با قرعه‌کشی انتخاب می‌شدند. داوران جایزۀ گُنکور فرانسه -همان جایزه‌ای که در سال ۱۹۶۸ ناشری جوان به نام تام مَشلر با رؤیای راه‌اندازیِ بوکر قصد داشت از آن الگوبرداری کند- دَه نفر از بزرگان ادبیات هستند که پس از انتخاب‌شدن، به‌طور مستمر و تا بازنشستگی در سن ۸۰سالگی، به کارِ داوری ادامه می‌دهند. آن‌ها اولین سه‌شنبۀ هر ماه برای صرف ناهار در رستوران دروآنِ پاریس، که از سال ۱۹۲۵ محل جمع‌شدنشان بوده است، دور هم جمع می‌شوند و آثار را بررسی می‌کنند. هر یک از داوران مرد و معدود داوران زن کارد و چنگالی دارند که اسمشان رویش حک شده است.برای بوکر هر سال هیئت داوران جدیدی انتخاب می‌شود، همین باعث می‌شود پیش‌بینی حتمیِ نتیجه بسیار دشوار باشد. شخصی که داوران را با تأیید رسمی اعضای هیئت‌امنای بوکر انتخاب می‌کند وود، مدیر بوکر، است. وودِ پنجاه‌ساله، که پیش‌ازاین مدیر ادبی تلگراف بوده است، چهره‌ای آرام و متفکر از خود نشان می‌دهد: درست برعکسِ گاف و ایان ترِوین، دو مدیر قبلی، که هردو محصول دوران پرماجراترِ ادبیات در لندن بودند. وود که به‌خاطرِ داشتن مادری مکزیکی به دو زبان مسلط است، به‌قول خودش، در «محیطی سمینارمانند» بزرگ شده است -پدرش، مایکل وود، استاد زبان انگلیسی پرینستون است که ازقضا در سال ۲۰۱۵ رئیس هیئت داوران بوکر هم بوده است، یعنی همان سالی که وود مدیریت بوکر را به عهده گرفت.موقعیتِ وود او را، در عین آرامشی که دارد، به یکی از قدرتمندترین افراد صنعت نشر در جهان بدل کرده است، قدرتی که محتاطانه از آپارتمان او در آرک‌وِی در شمال لندن اعمال می‌شود، چراکه بوکر، فعلاً، هیچ دفتری ندارد (تا اوایل سال ۲۰۲۱ که وود به‌صورت آزاد کار می‌کرد و کارش تمام‌وقت نبود حتی هیچ کارمندی هم نداشت، هرچند، از سال ۱۹۹۳ یک مشاور روابط عمومی، به‌طور مستمر، از خارج از مجموعه با بوکر همکاری می‌کند: دوتی اروینگ، مدیر همه‌کارۀ پشت‌صحنه.بنیان‌گذاران جایزه تشخیص داده بودند که ترکیب مناسب داوران باید شامل یک «رئیس»، یک «منتقد»، یک «ناشر»، یک «رمان‌نویس» و یک «فرد متفرقه» باشد (این آخری، براساس یادداشتی متعلق به سال ۱۹۷۰، می‌تواند یک «خانم بازیگر باهوش ... مثل شیلا هنکاک یا فنِلا فیلدینگ باشد»). در سال‌های بعد، ناشران، به‌جز ناشران بازنشسته، از هیئت داوران کنار گذاشته شدند، و باورهای مربوط به وجود تنوع نژادی و جنسیتی در میان داوران دچار تحولات اساسی شدند. بیست سال طول کشید تا بوکر برای اولین بار داوری سیاه‌پوست یا آسیایی‌ انتخاب کند (ترِوِر مک‌دانلد، گویندۀ اخبار، در سال ۱۹۸۷). از سال ۲۰۱۵، حدود یک‌سوم داوران رنگین‌پوست بوده‌اند. تا پیش از اینکه وود به این رویه خاتمه دهد، جلسات مشورتی در باشگاهِ بسیار سنتی و مردانۀ گَریک برگزار می‌شد. وود به من می‌گوید «وقتی عهده‌دار این شغل شدم، چند نفرشان می‌گفتند ‘نگران نباش گبی، ما برایت میز رزرو می‌کنیم’. و من جواب می‌دادم ‘مشکل من این نیست’».وود می‌گوید دوست دارد هیئت داوری را هیئتی از «همتایان خلاق» بداند. هیئت داوران ۲۰۲۱ به ریاست مایا جاسانُف، استاد تاریخ دانشگاه هاروارد، از «یک رمان‌نویس، یک خانم بازیگر بسیار فرهیخته، یک استاد دانشگاه، یک روزنامه‌نگار و یک کشیش بازنشسته تشکیل شده بود». این‌ها را روآن ویلیامز می‌گوید، همان کشیش بازنشسته که اسقف اعظم سابقِ کانتربری و شاعر است. یکی از نفرات ثابت هیئت داورانْ منتقد است، این منتقد معمولاً کسی است که وود قبلاً در زمان روزنامه‌نگاری ادبی‌اش با او کار کرده است. امسال هوراشیا هرود، سردبیرِ فایننشال تایمز، در این جایگاه قرار گرفته است؛ منتقدِ سال ۲۰۱۶ جون دِی، نویسنده و استاد دانشگاه، بود که، به گفتۀ خودش، دعوتش به هیئت داوران سربسته و کمی سرّی بوده است: «کمی شبیه این بود که در یکی از کافه‌های آکسفورد برای عضوگیری در ام‌آی فایو با تو وارد گفت‌وگو شوند». وود می‌گوید که دِی را به این دلیل انتخاب کرده که «می‌تواند آثار ویل سلف۴را برای خوانندگان تلگراف توضیح بدهد» -با این حرفش درواقع می‌خواست به من بفهماند که دنبال کسی بوده که از مدرنیسم سر دربیاورد، اما گرایش چندان عمیقی به آن نداشته باشد.بوکر روی مرز باریک اعتبار ادبی و اقبال عمومی حرکت می‌کند. گمنام‌بودنِ بیش‌ازحدِ برندگان ممکن است این خطر را به دنبال داشته باشد که جامعه را خشمگین کرده و باعث التهاب در بازار کتاب شود (چه دیر بود، چه دیر۵ اثر جیمز کِلمن در سال ۱۹۹۴ برندۀ جایزۀ بوکر شد و باعث شد رئیس بخش کتابِ خرده‌فروشی دبلیواچ اسمیت نامه‌ای کنایه‌آمیز به بوکر بنویسد. او در این نامه اشاره کرده بود که فروش این کتاب بعد از دریافت جایزه چهار برابر شده و، از هفته‌ای ۸ نسخه، به ۳۰ نسخه رسیده است). از طرف دیگر، اگر بوکر زیادی به‌سمت جریان‌های غالب و باب روز هم متمایل شود، باز با مشکل روبه‌رو خواهد شد، چراکه انتظار می‌رود برندۀ بوکر براساس معیارهای والاتری از جذابیت‌ تجاریِ صرف انتخاب شود. در سال ۲۰۱۱ که وود داور جایزه بود، یکی از داوران گفت طرف‌دار کتاب‌هایی است که «سریع پیش بروند» و این اظهارنظر جنجال بزرگی به پا کرد. حواشی پس از این اتفاق به شکل‌گیریِ نه یک جایزه، که دو جایزۀ رقیب منجر شد، جوایزی که هدفشان پس‌گرفتن خلوص ادبی‌ای بود که به نظر می‌رسید دارد در بوکر به باد می‌رود. از دل هر جایزه جایزۀ دیگری بیرون می‌آید تا، به‌ گفتۀ جیمز اینگلیش پژوهشگر ادبی، یا با نمونۀ موفقی رقابت کند (گنکور در پیِ نوبل، بوکر برای رقابت با گنکور، و ترنر به تقلید از بوکر تأسیس شد)، یا مجمع ردشدگان راه بیندازد. جایزۀ زنان در واکنش به فهرست تماماً ‌مردانۀ نامزدهای بوکر در سال ۱۹۹۱ برپا شد، درست مثل جایزۀ فمینای فرانسه که در سال ۱۹۰۴ برای مقابله با زن‌ستیزی گنکور بنیان گذاشته شد.سمیر رحیم، رمان‌نویس و دبیر بخش کتابِ مجلۀ پراسپکت و از داوران سال ۲۰۲۰، می‌گوید وود دوست دارد «داورها را طوری بچیند که به هم بیایند و طوری با این قضیه برخورد می‌کند که انگار با یک قرار عاشقانۀ عجیب‌غریب پنج‌نفره مواجه است». وود غالباً به زوج‌هایی فکر می‌کند که بودنشان کنار هم دردسرساز یا نامحتمل است، مثلاً ژاکلین رُز، نظریه‌پرداز انتقادی، در کنار وال مک‌دِرمید، رمان‌نویس جنایی (۲۰۱۸)؛ امیلی ویلسون، استاد ادبیات یونان و رم باستان، در کنار لی چایلد، تریلرنویس (۲۰۲۰). وود می‌گوید «به نظرم اولین زنی که اݧݧݧُدیسه را به انگلیسی ترجمه کرده۶ و نویسنده‌ای که جک ریچر۷ را نوشته می‌توانند گفت‌وگوی جذابی دربارۀ داستان معاصر انگلیسی داشته باشند. آیا می‌توان بی‌نهایت سخت‌گیر و درعین‌حال بی‌نهایت اهل مدارا بود؟ آیا این دو نفر می‌توانند تجسم همین ایده باشند؟».کلنجاررفتن با ترکیب‌های محتمل هیئت داوران یک بازی یک‌ساله است. وود در بهار ۲۰۲۱، زمانی‌که داشت روی ترکیب احتمالی داورها برای جایزۀ ۲۰۲۲ کار می‌کرد، به من گفت «همین امروز صبح داشتم تیم فوتبال خیالی‌ام را می‌چیدم، اسم‌ها را در دفتر یادداشت تلفن همراهم جابه‌جا می‌کردم. این کار را هر چند روز یک بار انجام می‌دهم. این نفرات می‌روند به ترکیب اصلی و این نفرات می‌روند به نیمکت ذخیره‌ها».معرفی کتاب‌ها به بوکر عذاب هرسالۀ ناشرهاست. در نگاه اول، مقررات بسیار ساده‌اند. هر مؤسسۀ انتشاراتی (که ممکن است ناشر مستقل یا زیرمجموعۀ شرکت مختلطی باشد) اجازه دارد فقط یک کتاب ارائه کند، آن هم فقط «اثر بلند داستانی» که از ابتدا به زبان انگلیسی نوشته شده باشد. مجموعه‌داستان‌های کوتاه و نیز آثاری که توسط خودِ نویسنده منتشر شده باشند هیچ‌کدام واجدشرایط نیستند. واژۀ «رمان» در سال ۲۰۱۹ از مقررات بوکر حذف شد، چراکه بحث‌برانگیزبودنِ آن از سال‌ها پیش، یعنی از ۱۹۷۱، ثابت شده بود. در آن سال در کشوری آزاد اثر وی‌اس نایپل برندۀ بوکر شد و سال بیلو و جان فولز، داوران مسابقه، با همکاران خود بر سر رمان‌ بودن یا نبودنِ این اثر اختلاف داشتند.اما پیچیدگی‌های مبهمی هم هست. علاوه‌بر آن یک کتاب (که ممکن است در انتشارات کوچک و مستقلی مثل «گالی بِگِر پرِس»، نمایندۀ صددرصد آثار داستانی، و در انتشارات بزرگی نظیر «جاناتان کِیپ»، نمایندۀ فقط دَه درصد آثار هر سال، باشد)، هر رمانی که نویسنده‌اش قبلاً به جمع نامزدهای نهایی جایزه راه یافته باشد نیز قابل‌ارائه است. درضمن، مؤسساتی که طی پنج سال اخیر آثارشان در فهرست اولیۀ نامزدها قرار داشته می‌توانند عناوین دیگری را هم معرفی کنند که تعدادشان، بنا به شرایط مختلف، متغیر و نهایتاً چهار عنوان است. غیر از این، هر مؤسسۀ انتشاراتی می‌تواند پنج اثر دیگر را هم معرفی کند که در صورت تمایلِ داوران به مسابقه «فراخوانده می‌شوند». در آخر، داوران هم مجازند هر کتاب واجدشرایط دیگری را که مطلوبشان است «فرابخوانند». هیچ‌یک از کسانی که با آن‌ها صحبت کردم، به‌جز ایو اسمیت که دبیر خویش‌فرمای بنیاد بوکر است، نتوانست تمام این مقررات را فی‌البداهه به خاطر بیاورد.هیچ‌کدام از تغییراتی که تاکنون در ضوابط بوکر داده شده به‌اندازۀ تصمیمی که برای بزرگ‌ترکردن دایرۀ صلاحیت‌ها در سال ۲۰۱۴ گرفته شد جنجال‌برانگیز نبوده است، تصمیمی که براساس آن همۀ نویسندگانی که به زبان انگلیسی می‌نویسند واجد شرایط هستند، برخلافِ قبل که فقط نویسندگان اهل انگلستان، ایرلند، کشورهای مشترک‌المنافع۸ و زیمبابوه اجازۀ ارسال آثارشان را داشتند. چنین تغییری اساساً به این معنی بود که حالا آمریکایی‌ها نیز می‌توانند وارد رقابت شوند، و همان‌طور که خیلی‌ها از آن بیم داشتند، جایزه را تصاحب کنند (امسال، تنها یک نویسندۀ بریتانیایی‌سومالیایی با نام ندیفه محمد از انگلستان در فهرست نهایی حضور دارد، و نیمی از نامزدها آمریکایی هستند). این تغییر با مخالفت شدید عدۀ زیادی از اهالی صنعت نشر بریتانیا مواجه شد -به‌خصوص از این بابت که جوایز بزرگ آمریکا، نظیر پولیتزر و جایزۀ ملی کتاب آمریکا، از قبل برای نویسندگان آمریکایی کنار گذاشته می‌شوند. حتی منتقدان آمریکایی هم از این بابت ناراضی بودند و معتقد بودند که مقرراتِ جدید فرصتِ کشف کتاب‌هایی را که بیرون از مرزهایشان نوشته می‌شود از آن‌ها می‌گیرد. همین سه سال پیش، ۳۰ ناشر نامۀ مشترکی را امضا کردند و در آن خواهان لغو قانون جدید شدند. تا پیش از سال ۲۰۱۴، بوکر در این فکر بود که با سودبردن از اسم‌ورسم قابل‌توجهی که در میان خوانندگان آمریکایی دارد جایزۀ آمریکایی جداگانه‌ای راه‌اندازی کند، حتی برای این کار به مؤسسۀ مشاورۀ مدیریتیِ مک‌کنزی هم مسئولیت داد تا قابلیت اجرایی آن را بررسی کند. اما درنهایت این ایده به دلیل هزینه، پیچیدگی و رگه‌های کم‌رنگی از غرور کنار گذاشته شد. در آخر این اِد ویکتور، مشاور ادبی فقید، بود که به بوکر پیشنهاد کرد تا صرفاً دایرۀ همان ضوابط اولیۀ جایزه را گسترش دهد.از دیدگاه دست‌اندرکاران بوکر، قانون قدیمی کشورهای مشترک‌المنافع دیگر توجیهی نداشت. این قانون از سال‌های آغازین بوکر به جا مانده بود، یعنی از ۱۹۶۹ تا ۲۰۰۲ که جایزۀ بوکر از حمایت مالی شرکت «بوکر» برخوردار بود و تاحدی توسط این شرکت اداره می‌شد. شرکت بوکر کسب‌وکاری بود که ریشه‌های عمیقی در امپراتوری بریتانیا داشت. درحال‌حاضر، این شرکت در انگلستان است و در حوزۀ عمده‌فروشی مواد غذایی فعالیت می‌کند، اما تا قبل از استقلال کشور گویان، در آنجا مستقر بود و عمدتاً به تولید عرق نیشکر مشغول بود. پس از آنکه شرکت سهامی عام با مسئولیت محدود بوکر مالک جدیدی پیدا کرد و از حمایت مالی‌اش دست کشید، جایزۀ بوکر فعالیتش را در قالب بنیاد خیریۀ ترویج ادبیات و کتاب‌خوانی ادامه داد، و صندوق سرمایه‌گذاری تأمینیِ «من گروپ»، به‌مدت ۱۷ سال، حمایت مالی آن را به عهده گرفت. از سال ۲۰۱۹، هزینۀ جایزۀ بوکر توسط خیّری بسیار مدرن، یعنی مایکل موریتس، تأمین می‌شود؛ موریتس لاغراندام و ورزیده، اهل کتاب، گریزان از جمع، شیفتۀ دوچرخه‌سواری و متولد کاردیف است، قبلاً روزنامه‌نگار بوده و اولین زندگی‌نامۀ استیو جابز را نوشته، از سرمایه‌گذاری در سیلیکون‌ولی میلیاردها دلار درآمد کسب کرده، و علاقه‌مند است که جایزۀ بوکر را در فضای دیجیتال فعال‌تر از قبل ببیند.نیک بارلی، مدیر جشنوارۀ بین‌المللی کتاب ادینبرگ و عضو هیئت‌امنای بنیاد جایزۀ بوکر، می‌گوید «قوانین قدیم قوانینی امپریالیستی بودند، نیت این بود که از آثاری تجلیل کنیم که در امپراتوری سابق منتشر شده‌اند. تغییر قوانین، در درازمدت، گریزناپذیر بود». بارلی رئیس هیئت داوران جایزۀ بین‌المللی بوکر۹ در سال ۲۰۱۷ نیز بوده است، جایزه‌ای که به آثار داستانیِ ترجمه‌شده تعلق می‌گیرد: درحال‌حاضر، دو جایزه در هم ادغام شده‌اند و تمامی رمان‌های انگلیسی و غیرانگلیسی‌زبان را که در انگلستان منتشر شده باشند در بر می‌گیرند.با وجود همۀ این قوانین انبوه، ترفندهای گوناگونی هم هست که ناشران امیدوارند با کمک آن‌ها بتوانند شانس برنده‌شدن خود را بالا ببرند. یکی از ترفندها این است که رسماً اثری را معرفی کنند که نویسنده‌اش یا تازه‌کار است یا چندان شناخته‌شده نیست، با این کار هم خوانده‌شدن آن اثر را تضمین می‌کنند و هم اثر برجسته‌تر را در فهرست فراخوان نگه می‌دارند، چراکه اطمینان دارند داوران چاره‌ای جز فراخواندن آن نخواهند داشت. دَن فرانکلین، که در سال ۲۰۱۹ از سِمت ریاست جاناتان کیپ بازنشسته شد، می‌گوید «ریسک این کار به‌شکلی باورنکردنی بالاست، چون بیشترِ اوقات از روی لجاجت نام‌های مشهور را فرانمی‌خوانند». در کتابخانۀ هیلاری منتل فقط سه یا چهار کتاب از کتاب‌هایی که در سال ۱۹۹۰ داوری کرده باقی مانده است. یکی از آن‌ها کتاب دنیای بزرگ از دیوید مالوف است که خودِ منتل آن را فرا خوانده بود. ولی این کتاب به فهرست نامزدهای نهایی راه نیافت. منتل به من می‌گوید «خیلی دیر شده بود و ما حسابی خسته بودیم». او می‌گوید حتی تا همین الان هم «هربار که چشمم به آن می‌افتد، با خودم می‌گویم ‘می‌توانستم بیشتر پایش بایستم؟’». منتل می‌گوید ای کاش ناشر، یعنی «چَتو اَند ویندوس»، این اثر را معرفی می‌کرد، چون شانس این کتاب بیشتر بود.ترفند دیگر این است که، با تأسیس زیرمجموعۀ جدیدی برای انتشارات خود، تعداد کتاب‌هایی را که می‌توانید معرفی کنید افزایش دهید. استوارت کِلی، نویسنده، منتقد و داور سال ۲۰۱۳، می‌گوید «شاید این سؤال پیش بیاید که، مثلاً، بلومزبری چرا زیرمجموعۀ «بلومزبری سیرکِس» را راه انداخته است. شاید فکر کنید تفاوت زیبایی‌شناختی زیادی بین این دو وجود داشته، اما درواقع فقط خواسته‌اند احتمال بُردشان را  دوبرابر کنند». بعضی ناشران رزومۀ داوران را زیر و رو می‌کنند و آثارشان را براساس سلایق فرضی آن‌ها ارائه می‌کنند. فرانکلین دراین‌باره می‌گوید «سعی می‌کنی تصور کنی که ‘آیا کینگزلی اِیمیس به رگ‌یابی۱۰ رأی می‌دهد؟ نه، شاید ندهد’». این روش ممکن است نتیجۀ معکوس داشته باشد: در دورۀ داوریِ لی چایلد، موجی از آثار تریلر به بوکر عرضه شد، اما هیچ‌کدام حتی به فهرست اولیه هم راه نیافت.فرانکلین می‌گوید نکتۀ بسیار مهم برای ناشران این است که اگر می‌خواهند از بگومگوی وحشتناک با نماینده‌ها یا نویسنده‌های پرخاشگر و افسرده دوری کنند، هرگز و تحت هیچ شرایطی نباید به نویسندگان از اینکه اثرشان به بوکر معرفی شده یا نه حرفی بزنند. ناشران زیادی برایم از نمایندگانی تعریف کرده‌اند که سعی می‌کنند در قراردادها قید کنند که کتابِ نویسنده حتماً باید به بوکر معرفی شود، هرچند هیچ‌یک از آن ناشران اعتراف نمی‌کنند که این اتفاق تابه‌حال برای خودشان افتاده است. فرانکلین می‌گوید وقتی در تصمیم‌گیری برای انتخاب اثری با بن‌بست مواجه می‌شدیم، درنهایت «گاهی سکه می‌انداختیم».ژولیت مِیبی از انتشارات مستقلِ وان‌ورلد دو سال پشت‌سرهم در بوکر برنده داشت، یکی مارلون جیمز در سال ۲۰۱۵ و دیگری پال بیتی در ۲۰۱۶، که هردوشان را به‌خاطر پیش‌پرداخت‌های ناچیز و پنج‌رقمی‌شان انتخاب کرده بود، بنابراین شاید بتوانیم او را در هنر ارسال آثار برای داوری صاحب‌نظر بدانیم (خودش می‌گوید سال گذشته، از همان وقتی که فهرست نامزدهای اولیه را دیده، می‌دانسته شاگی بین برندۀ جایزه خواهد بود). اما درنهایت، می‌گوید هیچ علمی در این کار دخیل نیست. «تنها کاری که باید انجام دهید این است که دُم الاغ را بردارید و چشم‌بسته سر جایش بچسبانید»۱۱.هیچ‌کس، در هیچ برهه‌ای از زندگی‌اش، به‌اندازۀ داوران بوکر کتاب نمی‌خوانَد. بعد از آنکه کتاب‌ها دسته‌دسته از طرف ناشران به دفتر مؤسسۀ روابط عمومیِ دوتی اروینگ می‌رسند، شماره‌گذاری می‌شوند و به ترتیب زمانِ رسیدنشان برای داوران ارسال می‌شوند. سپس داوران در هر یک از جلساتی که هر ماه، از ژانویه تا جلسۀ اعلام فهرست اولیه در ماه ژوئیه، برگزار می‌شود ۲۰ تا ۳۰ اثر را بررسی می‌کنند.امسال (۲۰۲۱)، داوران ۱۵۸ کتاب خواندند -یعنی، با احتساب بی‌نظمی‌های مرسومِ بعد از کریسمس، روزی یک کتاب. تعداد کتاب‌ها در گذر سال‌ها افزایش یافته است: در ۱۹۶۹، داوران حدود ۶۰ رمان را بررسی کردند؛ در ۱۹۸۱، سال پیروزی سلمان رشدی، هفتادوچند اثر؛ و در ۱۹۹۴، ۱۳۰ اثر را مطالعه کردند. جوایز دیگر، مثل جایزۀ آثار غیرداستانیِ بِیلی گیفورد و جایزۀ ملی کتاب آمریکا (که می‌توانند ۴۰۰ اثر را بپذیرند)، دارای سیستم رده‌بندی اولیه هستند که داوران، از طریق آن، کتاب‌ها را برای مطالعۀ اولیه بین خود تقسیم می‌کنند، اما درموردِ بوکر این‌طور نیست. قرار بر این است که همۀ داوران همۀ کتاب‌ها را بخوانند و درست به همین خاطر است که دستمزدشان از استاندارد دیگر جوایزِ کتاب در بریتانیا بالاتر است.مایا جاسانف، رئیس هیئت داورانِ امسال، به من می‌گوید «روزهایی بوده که دو رمان را از اول تا آخر خوانده‌ام و سومی را هم شروع کرده‌ام». آنتونی کوئین، منتقد سینما و رمان‌نویس، که در سال ۲۰۰۶ داور بوده، برای دوام‌آوردن در خواندن آثار توصیه‌ای را از سباستین فوکسِ رمان‌نویس نقل می‌کند: چاقویی را طوری که نوک تیزش بالا باشد روی پیشخوان آشپرخانه می‌گذارید، به پیشخوان تکیه می‌دهید و شروع به خواندن می‌کنید، هروقت چرت بزنید، ضربۀ چاقو بیدارتان می‌کند و به خواندن ادامه می‌دهید. یکی از داورانِ همکار کوئین در آن سال کاندیا مک‌ویلیامِ رمان‌نویس بود. او در خاطرات خود تعریف کرده که، بلافاصله بعد از آنکه خواندن کتاب‌های بوکر را به پایان رسانده، بینایی‌اش را بر اثر بِلِفارواسپاسم از دست داده، حالتی که بیمار نمی‌تواند چشم‌هایش را باز کند. مسلماً اینکه دو چیز به هم مرتبط باشند فرق دارد با اینکه یکی علت دیگری باشد، اما در هر صورت، در ضیافت شام بوکر باید روی بدحالی او سرپوش گذاشته می‌شد. مک‌ویلیام می‌نویسد «نابیناشدنِ داور جایزه‌ای ادبی که حتی در حالت عادی هم مدام آماج حملات زننده قرار می‌گیرد آن‌قدر مضحک بود که می‌توانست مایۀ بدنامی جایزه و حامیان مالی‌اش بشود».داوران بوکر ممکن است با یکدیگر روابطی افراطی داشته باشند، از عشق و تحسین گرفته تا نفرت عمیق دوطرفه. تابستان امسال جاسانف به من گفت که هروقت چهرۀ همکارانش روی صفحۀ زوم ظاهر می‌شود، با خودش می‌گوید «این‌ها هم آدم‌های دیگری هستند که زندگی‌شان همین‌قدر عجیب است -دورم را آدم‌های شبیه به خودم گرفته‌اند». از طرف دیگر، ویکتوریا گلِندینینگ، زندگی‌نامه‌نویس و رئیس هیئت داورانِ به بن‌بست‌رسیدۀ ۱۹۹۲، یک بار زمانی به خودش آمده که داشته یکی از داوران همکارش را «عوضیِ افاده‌ای» خطاب می‌کرده است. او، در سخنرانی‌اش در شب اهدای جایزه، روابط داوران با هم را «تصادفاً» نزدیک توصیف کرد، مانند افرادی که «در تصادف قطار روی هم افتاده باشند». از نظر فیلیپ لارکین، رئیس هیئت داوران ۱۹۷۷، نیز این روابط به فجایع غیرمترقبه شبیه بود. «رابطه‌مان سرد اما عمیق بود، مثل آدم‌هایی که کشتی‌شان غرق‌شده و همه با هم خودشان را در یک قایق جا داده‌اند».وود در همۀ جلسات به‌صورت مستمع آزاد حضور دارد (درست همان کاری که فیامتا روکو، دبیر جایزۀ بین‌المللی، انجام می‌دهد)، یادداشت برمی‌دارد و فقط هرازگاهی چیزهایی می‌گوید، مثلاً، امسال به داوران گفته است که لازم نیست این‌‌قدر مؤدب باشند؛ او گمان می‌کند خوش‌رفتاریِ نسبتاً افراطی آن‌ها به‌دلیل اسقف‌بودنِ روآن ویلیامز است. یکی از داوران سابق بوکر تعریف می‌کند که یکی از همکارانش رمان جناییِ ایان رنکین را رد کرد، چون معتقد بود از آن مدل کتاب‌هایی نیست که بتواند بوکر را ببَرد. در اینجا وود مداخله می‌کند. او می‌گوید «در چنین لحظاتی به آن‌ها می‌گویم ‘نه. باید دلیل بیاوری. باید آن را برمبنای جمله‌بندی، بر مبنای شخصیت‌پردازی، و خیلی چیزهای دیگر قضاوت کنی، نه از روی اینکه چه “مدل کتابی” است’».بعضی از داوران قبلی اعتراف کرده‌اند که از سیستم «صدور حکم کلی» استفاده می‌کرده‌اند و اگر بعد از خواندن ۵۰ صفحه از کتابی نکتۀ مثبتی در آن نمی‌دیدند، آن را کنار می‌گذاشته‌اند. بااین‌همه، برای عدۀ زیادی از داوران، خیلی هم مایۀ مباهات است که وظیفه‌شان را تمام‌وکمال انجام دهند، استورات کلیِ منتقد می‌گوید «باید کارت را انجام بدهی، هم با وظیفه‌شناسی و هم با نزاکت». دِی برای تک‌تک کتاب‌هایی که به بوکر ارسال می‌شد، در فایلی رایانه‌ای، مرورهای کوتاهی می‌نوشت که حجمش به ده‌ها هزار کلمه رسیده بود. ربکا وِست، داور سال‌های ۱۹۶۹ و ۱۹۷۰، موجِزتر و البته بی‌تعارف‌تر بود.او در یادداشت‌هایش مایکل فرِین را «به‌طرز عجیبی کودن» و ملوین برَگ را «به‌‌اندازه زیاده‌گو» می‌دانسته و به نظرش «دستگاه‌ تناسلی و ادراری مُردِکای ریکلر مدام جلوی چشم خواننده است». حتی کتاب موردعلاقه‌اش، فیلسوفان نظامی اثر آنتونیگ پاول، را هم «تکان‌دهنده» ندانسته، چراکه «درصد چرندیاتش خیلی بالا» بوده است. در سال ۱۹۷۱، مالکوم ماگریج که معتقد بود «اکثر آثار ارسالی پورنوگرافی محض در بدترین معنای کلمه» هستند، از هیئت داوران استعفا داد. روآن ویلیامز تا الان اعتراضی به این شکل نکرده است، اما به من می‌گوید «لحظاتی هست که دلت نمی‌خواهد هیچ چیزی بخوانی، جز آثار پی‌جی وودهاوس۱۲ برای بار چندم».تمهید جاسانف برای رساندنِ ۱۵۸ کتاب به فهرستِ سیزده‌تاییِ نامزدهای اولیه (البته هر هیئت داورانی تمهید خاص خودش را دارد) این بود که داوران می‌بایست با دراختیارداشتنِ سه اثر موردعلاقه و دو اثر «احتمالی» دیگر از میان کل آثار هر ماه در جلسات حاضر می‌شدند. آن‌ها پس از یک دور «گروه‌درمانی ادبی»، نامی که وود رویش گذاشته بود، کتاب‌ها را در دسته‌های سبز، کهربایی یا قرمز تقسیم می‌کردند. سبزها مستقیماً به جلسۀ فهرست اولیه می‌رفتند، کهربایی‌ها باید دوباره بررسی می‌شدند، و قرمزها حذف می‌شدند. تا جلسۀ اعلام فهرست اولیه در ماه ژوئیه، حدود ۳۰ کتاب جمع می‌شد که تعدادشان بعداً باید به ۱۳ تا می‌رسید. نتیجۀ کار مجموعه‌ای گلچین‌شده بود که آثار متنوع و مختلفی را در بر می‌گرفت، از کلارا و خورشید اثر کازوئو ایشی‌گورو که تازه نوبل گرفته است، تا یک جزیره اثر کارن جنینگز که اولین‌بار فقط در ۵۰۰ نسخه به چاپ رسیده بود. جاسانف بلافاصله بعد از جلسه به من می‌گوید «مسلماً ما روی همه‌چیز با هم توافق نظر نداریم. هرکدام از ما حداقل یک کتاب دارد که احتمالاً آن را در فهرست اولیه نخواهیم دید ... احساس کردیم ارزش واقعی در انتخاب کتاب‌هایی است که هم طرف‌داران پروپاقرص و هم منتقدان پروپاقرص داشته باشد: این‌جور کتاب‌ها وادارمان کردند به‌طور جدی راجع به نظرمان دربارۀ کاری که هر داستان سعی در انجامش داشت با هم بحث کنیم».برای رسیدن به فهرست نهایی نامزدها، در جلسۀ مهم ماه سپتامبر، جاسانف از هر داور خواست آثار فهرست اولیه را به دو دسته تقسیم کند: کتاب‌هایی که برای دیدنشان در فهرست نهایی مشتاق است، و کتاب‌هایی که با حضورشان در فهرست نهایی مخالف است، همچنین باید چند کتاب را هم مابین این دو دسته معلق بگذارد. انتخاب‌های هر داور، از قبل، به‌طور محرمانه در اختیار وود قرار می‌گرفت (هیچ‌کس از انتخاب‌های دیگران اطلاع نداشت، بنابراین خبری از توافق‌های پشت‌پرده یا زدوبند نبود). در پایان کار، سه کتاب به صدر رفتند و دو کتاب نسبتاً به‌آسانی حذف شدند. آن سه جای خالیِ دیگر هم به بحث گذاشته شدند.در آخر، پس از جلسه‌ای سه‌ساعته، هر داور متوجه شد که سه مورد از کتاب‌های موردحمایتش در فهرست نهایی قرار گرفته است. ایشی‌گورو و نام بریتانیایی بزرگ دیگری، یعنی ریچل کاسک، حذف شدند. یکی از داوران شاهد حذف کتابی بود که گمان می‌کرد به مرحلۀ نهایی می‌رود، کتابی که در مرحلۀ فهرست اولیه از حمایت زیادی برخوردار بود، اما در آن روز خاص آن‌طور که باید و شاید از فن بیان خود برای نجات آن استفاده نکرده بودند. وود می‌گوید «واقعاً ناراحت‌کننده بود. در این‌جور جلسات همیشه داوری هست که احساس کند تک افتاده است. یکی از آن‌ها همچنان غصه‌دارِ کتابی بود که به فهرست اولیه نرسیده بود».تعیین‌کردن تکلیف برنده، معمولاً، کار شاقّی است. هیچ دستورالعمل جامعی برای این کار در مقررات بوکر قید نشده است. سمیر رحیم، حین داوری در سال ۲۰۲۰، جداً معتقد بود که اگر بوکر از «معیارهایی عینی» استفاده نکند، چیزی جز «باشگاه کتاب‌خوانی فرهیختگان» نخواهد بود. بعضی‌های دیگر به غریزه‌شان اعتماد می‌کنند. جان دِی می‌گوید «چیزی که واقعاً می‌خواهی به آن برسی این است که حس کنی  این آن کتابی است که باید به دوستانم بقبولانم». درعین‌حال، این فرایند می‌تواند کمی اندوهناک هم باشد. دی می‌گوید «متوجه می‌شوی چقدر رمان درخشان منتشر شده، رمان‌های بی‌نهایت درخشان و ستودنی. گاهی اوقات از خوبیِ بی‌امان خیلی از داستان‌های معاصر افسردگی می‌گیرم».ازآنجاکه در ادبیات تفاسیر مختلف و متعددی از «خوب» یا «بهترین» وجود دارد، در قضاوتِ دست‌کم بعضی از داوران ممکن است ملاحظاتی دخیل باشد که منحصراً ربطی به معیارهای زیبایی‌شناختی نداشته باشد. امیلی ویلسون، استاد ادبیات یونان و رم باستان، می‌گوید «شخصاً نظرم این بود که حقیقتاً اشکالی ندارد که اگر چندین کتاب خوب داریم، نامزدهای اولیه را بیشتر از میان جوانان و از میان رنگین‌پوستان انتخاب کنیم». جایزۀ بوکر از دیگر جهات هم از سیاست در امان نیست. درحالی‌که ویلسون و همکارانش مشغول مطالعۀ آثار سال ۲۰۲۰ بودند، بنیاد بوکر موقعیت خود را در خطر دید، چراکه اِما نیکِلسن، نایب‌رئیس افتخاری جایزه، بر مبنای صحبت‌های یک نویسنده به «همجنس‌گراهراسیِ بسیار آشکار و بسیار شدید» و «حمله به جامعۀ تراجنسی‌ها» متهم شده بود (اتهاماتی که نیکلسن قویاً آن‌ها را رد کرد). ویلسون می‌گوید در آن زمان «به ذهنم رسید که واقعاً لازم است فهرست نهایی نامزدها را طوری تنظیم کنیم که همه‌شان از نویسندگانی باشند که دارای هویت جنسیتی غیردوگانه یا تراجنسیتی باشند». البته این بیشتر مزاح بود و ویلسون هرگز ایده‌اش را با داوران دیگر در میان نگذاشت (درنهایت، سِمت نایب‌رئیس افتخاری خیلی بی‌سروصدا از جانب هیئت‌امنای بوکر حذف شد).تعداد داوران بوکر همیشه فرد است، این یعنی بوکر طوری طراحی شده که فقط یک برنده داشته باشد. اما در سال ۲۰۱۹ اوضاع این‌طور پیش نرفت، در آن سال جایزه بین برناردین اواریستو و مارگارت اتوود تقسیم شد. در ابتدا، اواریستو سه به دو جلو بود -وود می‌گوید دوگانۀ سه به دو معمولاً در آخرین جلسه پیش می‌آید- اما رئیس هیئت داوران، پیتر فلورانس که قبلاً مدیر جشنوارۀ هِی بود، داوران را تشویق به سرپیچی از مقررات کرد؛ کاری که به‌ گفتۀ سارا هال «بسیار خودمدارانه» بود. سارا هال، که در هر دو فهرست اولیه و نهاییِ نامزدهای بوکر حضور داشته و در سال ۲۰۱۷ که جرج ساندرز برندۀ جایزه بود نیز از داوران آن بوده، به من می‌گوید داوریِ بوکر به معنای واقعی کلمه «دل‌خراش» است. معلوم نیست اثر محبوبتان برنده شود، رمان‌های دوست‌داشتنی را در طول مسیر از دست خواهید داد. هال دراین‌باره می‌گوید «من عاشق لینکلن در باردو۱۳ هستم و آن را برندۀ درخشانی می‌دانم، اما معنی‌اش این نیست که از حذف‌شدن آخرین کتابی که رقیبش بود، و آن هم کتاب درخشانی بود، دلم نسوخته باشد. مدام باید با خودت فکر کنی که «دلسرد خواهم شد». چه در مرحلۀ فهرست اولیه، چه در مرحلۀ فهرست نهایی. البته از آن طرف هم امیدوارانه احساس غرور می‌کنی. در کلِ این فرایند یک‌جور ناهماهنگی شناختی وجود دارد».مخصوصاً کتاب‌های مناقشه‌برانگیز -شاید به‌دلیل فُرم تجربی‌شان، یا شاید به‌سبب محتوای دشوارشان برای داوران- بعید است به مرحلۀ پایانی برسند، به‌ویژۀ اگر هیئت داوران آن سال بخواهد از غضب شدید یکی‌دو داور به‌عنوان عاملی برای نرسیدن به توافق نهایی استفاده کند. برای مثال، باکس هیل، اثر آدام مارس‌جونز، دربارۀ رابطۀ دگرباشانۀ سلطه‌پذیر و احتمالاً تجاوزکارانه است که با توصیف پرآب‌وتاب صحنه‌ای جنسی آغاز می‌شود. یکی دو نفر از داوران سال ۲۰۲۰ معتقد بودند که این اثر برای پیشنهاددادن به دوستان و اقوام مناسب نیست (از آن‌طرف، یکی از داورها برندۀ نهایی‌شان، یعنی شاگی بین، را به‌طنز این‌طور توصیف می‌کند: «همجنس‌گرایی دارد، ولی نه آن‌قدرها»). بعضی نویسندگانِ خاص بارها و بارها در آخرین لحظات حذف شده‌اند: بریل برِین‌بریج برای همیشه در بوکر «ساقدوش عروس» لقب گرفته است. همان‌طور که از عنوان جنسیت‌زده‌اش هم مشخص است، او پنج بار نامزد نهاییِ جایزه شد، و تنها جایزه‌ای که دریافت کرد پس از مرگش بود که در سال ۲۰۱۱ محض خاطر خودِ او ابداع شده بود. میوریِل اسپارک هم دو بار در جمع نامزدهای نهایی بود، یا علی اسمیت چهار بار نامزد دریافت جایزه شده. همۀ این نویسندگان دربارۀ کتاب‌هایشان تواضعی گمراه‌کننده به خرج می‌دهند و روی شایستگیِ خود پافشاری چندانی نمی‌کنند.پیش از تنظیم فهرست نهایی و جلسۀ پایانی، داوران کتاب‌های باقی‌مانده را دوباره می‌خوانند. وود به این کار می‌گوید «آزمون فشار». «کار جنون‌آمیزی است، اما یکی از راه‌هایی که بتوانیم بگوییم در پایان کدام اثر باقی می‌ماند همین است. داوران به‌دنبال کتابی هستند که اساساً ارزش بازخوانی را داشته باشد. تا موعد جلسۀ انتخاب برنده، آن‌ها حداقل سه بار کتاب‌ها را خوانده‌اند». استوارت کِلی، داور سال ۲۰۱۳، می‌گوید همین تکرار است که باعث می‌شود «آثار کمدی و جنایی هیچ‌وقت برنده نشوند». «یک لطیفه برایم مثال بزن که با سه بار خواندن باز هم بامزه باشد. یا دومین باری که آثار جنایی را بخوانید شاید مثلاً جذب پس‌زمینۀ اجتماعی‌شان بشوید، اما بار سوم چطور؟». دِی به من می‌گوید کتاب‌هایی هستند که «وقتی دوباره خوانده می‌شوند فرومی‌ریزند». و بار سوم، به‌قول نیک بارلی، «ترش می‌شوند».کتاب برنده معمولاً اثری است که از هر منظری و از دید هر داوری قابل‌تقدیر باشد، مثلاً برندۀ سال ۲۰۱۸، یعنی میلک‌مَن اثر آنا برنز، رمانی تاریخی دربارۀ درگیری‌های موسوم به «ترابلز» است، همچنین می‌توان آن را رمانی سیاسی و فمنیستی دانست، رمانی که مرزهای قالب رمان را به عقب می‌رانَد. وود دربارۀ جلسۀ نهایی آن سال می‌گوید «هر شش کتاب در اتاق حاضر بودند، مثل یک همراه. همۀ آن‌ها مورد احترام و بازتوصیف جدی قرار گرفته بودند، انگار هیچ‌یک از داوران توان کنارگذاشتن آن‌ها را نداشتند. بعد دربارۀ یکی از کتاب‌ها، به‌طور خاص، بحث بالا گرفت و آن‌قدر ادامه پیدا کرد تا محرز شد همان کتابی است که باید برنده شود. اصلاً شبیه داوری‌کردن نبود -بیشتر شبیه این بود که میلک‌من، به‌خاطر چیزی که داوران در آن دیده بودند، به پرواز درآمده بود».بیرون از اتاق داوری، شش ناشر برای چاپ کتاب‌هایشان پیش‌بینی‌های لازم را کرده بودند. جلد کتاب‌ها با افزودن نشان «برندۀ جایزۀ بوکر» تغییر کرد و هر جزئیات دیگری، مثل لبۀ تاشوی کتاب‌ها، که ممکن بود در روند چاپ سریع کتاب‌ها خللی وارد کند حذف شد. بعدازظهرِ ۱۶ اکتبر ۲۰۱۸، پنج اثر از شش اثر تأیید نشدند و کار پنج نویسنده برای رهایی از ناامیدی و بازگشتن به کار تازه شروع شده بود. سارا هال -که در سال ۲۰۰۴، هم‌زمان با نامزدی‌اش برای دریافت جایزه، سی‌ساله شد- به یاد می‌آورد که این تجربه برایش، به‌عنوان يگانه زن فهرست، «حسی ناشناخته و تقریباً طاقت‌فرسا» در پی داشته است. تمام‌کردن رمان بعدی‌اش بیشتر از چیزی که پیش‌بینی کرده بود طول کشید. حالا دیگران از کار او انتظاراتی داشتند که قبلاً نداشتند. هال به من می‌گوید «راهم را به‌سمت علمی‌تخیلی کج کردم، و مدام درگیر این سؤال بودم که زن [داستان] حالا می‌خواهد چه کار کند؟».از نظر منتل، بردنِ جایزه «بیشترِ نویسنده‌ها را عصبی‌تر می‌کند. برای خودِ من چیزی جز نکات مثبت نداشته، اما به نظرم دلیلش این بوده که من موقع دریافت جایزه سال‌ها تجربه داشتم و چیز چندانی وجود نداشت که از مسیر منحرفم کند. مجبور نبودم از خودم ایده‌های شگفت‌انگیز بیرون بدهم و مثلاً روی دست خودم بلند شوم». پیروزی به‌طرزی باورنکردنی زمان‌بر و حواس‌پرت‌کن هم هست؛ داگلاس استورات برایم گفته بود چقدر خوشحال است از اینکه رمان دومش را قبل از نامزدی‌اش در بوکر تمام کرده بوده. اواریستو هم در جواب سؤالم که پرسیدم آیا در دو سال اخیر رمانی نوشته یا نه، زد زیر خنده (هرچند، اثر ناداستانیِ مانیفست در پاییز ۲۰۲۱ از او منتشر شد). برندۀ امسال، روز سوم نوامبر، پس از نخستین جلسۀ حضوری داوران سال ۲۰۲۱، اعلام خواهد شد. وود می‌گوید «مسخره است، اما من غالباً در مراحل آخر داوری بدجور متأثر می‌شوم. وقتی در مقام ناظر می‌بینم که این‌همه خوانندۀ فوق‌العاده به‌همراه دنیاهای داستانی‌ای که در آن زندگی کرده‌اند یک‌جا جمع شده‌اند، احساس می‌کنم فضا مملو از نفَس کتاب‌هاست».یکی از آن داورها شیزوگی اوبیوماست، که در موردی نادر برای هر دو رمانِ اول و دومش در جمع نامزدهای نهایی بوکر قرار گرفته است. تابستان امسال که با او صحبت می‌کردم، اعتراف کرد «کمی روحیه‌ام را از دست داده‌ام. این تجربه باعث شده که با خودم بگویم «دیگر هیچ‌وقت، حتی در درهم‌ترین خواب‌وخیالاتت هم، نمی‌بینی که کتابت شانس دریافت جایزه‌ای را داشته باشد. این کار را با خودت نکن. هیچ‌وقت نمی‌توانی مقیاس واقعی چیزی را که پدید می‌آید درک کنی. درحال‌حاضر سه‌چهار برنده در ذهنم دارم. همه‌اش شانس است، فقط شانس».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را شارلوت هیگینز نوشته و در تاریخ ۵ اکتبر ۲۰۲۱ با عنوان « Inside the Booker Prize: arguments, agonies and carefully encouraged scandals » در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «پشت صحنۀ جایزۀ بوکر: آیا رقابتی جنجالی می‌تواند ادبیات را نجات دهد؟» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ نسیم حسینی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• شارلوت هیگینز (Charlotte Higgins) عضو هیئت سردبیری گاردین و یکی از نویسندگان ثابت بخش فرهنگی آن است. کتاب او با عنوان زیر آسمانی دیگر (Under Another Sky) برندۀ جایزۀ انجمن مطالعات کلاسیک انگلستان شده است.[۱] ویلیام گلدینگ در این سال جایزۀ بوکر را برای کتاب آداب عبور (Rites of Passage) دریافت کرد. برجس نیز با کتاب قدرت‌های زمینی (Earthly Powers) نامزد دریافت جایزه بود [مترجم].[۲]  Ladbrokes  نام یک شرکت شرط‌بندی و قمار در لندن است [مترجم].[۳]  Shuggie Bain[۴]  Will Self : ویلیام وودارد سلف معروف به ویل سلف روزنامه‌نگار، نویسنده و مفسر سیاسی انگلیسی است. او ۱۱ رمان نوشته است که رمان چتر (umbrella) او به انتخاب گاردین در زمرۀ آثار دشوارفهم و سخت‌خوان قرار گرفته است.این اثر دنباله‌روِ ادبیات مدرن جیمز جویس است، و با وجود دشواربودنش، نامزد جایزۀ بوکر ۲۰۱۲ بوده است.[۵]  How Late It Was, How Late. این کتاب یکی از نمونه‌های شاخص جریان سیال ذهن در ادبیات است.[۶]  امیلی ویلسون نخستین زنی است که ادیسه را به زبان انگلیسی ترجمه کرده است [مترجم].[۷]  Jack Reacher  مجموعه‌کتابی است اثر لی چایلد [مترجم].[۸]  کشورهایی که جزء امپراتوری بریتانیا بودند [مترجم].[۹]  جایزۀ بین‌المللی بوکر هر سال فقط به یک کتاب که به انگلیسی ترجمه شده و در انگلستان یا ایرلند به چاپ رسیده باشد تعلق می‌گیرد. رمان و مجموعه‌داستان‌های کوتاه هر دو واجد شرایط دریافت جایزه هستند.[۱۰] Trainspotting. این کتاب اثر اروین ولش نویسندۀ اسکاتلندی است [مترجم].[۱۱] به بازی سرگرم‌کننده‌ای اشاره دارد که در آن تصویر یک الاغ روبه‌روی بازیکن قرار می‌گیرد و او باید، با چشم بسته، دم الاغ را در محل صحیحش روی تصویر الاغ بچسباند [مترجم].P.G Wodehouse [۱۲]  نویسندۀ انگلیسی و از بزرگ‌ترین طنزپردازان قرن بیستم میلادی است [مترجم].[۱۳] Lincoln in the Bardo اثر جرج ساندرز [مترجم]. ]]> شارلوت هیگینز ادبيات‌وهنر Sat, 06 Aug 2022 04:36:48 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10664/ نسخۀ صوتی: غرب نمرده است؛ تفکراتش در چين و روسيه به حيات خود ادامه می‌دهند https://tarjomaan.com/sound/10663/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «غرب نمرده است؛ تفکراتش در چين و روسيه به حيات خود ادامه می‌دهند» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.عقب‌نشینی غرب با سقوط کمونیسم در سال ۱۹۸۹ آغاز شد. روشنفکران ما، سرمست از پیروزی، واقع‌بینی خود را از دست دادند و، در تلاش‌های متعدد برای حک‌کردن تصویر خود بر پیکرۀ دنیا، بعضی از مناطق سوق‌الجیشی و بسیار مهم جهان را ترک کردند. نتیجۀ نهاییِ تلاش این افراد برای صدور نظام حکومتی‌شان این است که دولت‌های غربی، نسبت به دوران جنگ سرد، ضعیف‌تر شده‌اند و در معرض خطر بیشتری قرار دارند.فایل صوتی نوشتار «غرب نمرده است؛ تفکراتش در چين و روسيه به حيات خود ادامه می‌دهند» را با کلیک برهمین عنوان گوش کنید.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.   • آنچه شنیدید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید. ]]> جان گری نسخۀ صوتی Thu, 04 Aug 2022 04:35:59 GMT https://tarjomaan.com/sound/10663/ هيوم مرد تناقض‌هاست، آيا چنين کسی می‌تواند مرشد خودياری شود؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10662/ کِیرِن سِتیا،لس‌آنجلس ریویو آو بوکس —  فلسفه رابطۀ پردردسری با کسب‌و‌کار خودیاری دارد. از طرفی، فیلسوفان دیدگاه‌هایی نظام‌مند دربارۀ چگونه زیستن ارائه می‌دهند و، از طرف دیگر، قرار نیست این دیدگاه‌ها را چشم‌بسته بپذیریم یا، مثل کتاب، یکی را از قفسه برگزینیم، بلکه خلق شده‌اند تا دربارۀ آن‌ها بحث شود. با اینکه این کشمکش عمیق در جریان است، در سالیان اخیر شاهد چاپ سیلی از کتاب‌ها بوده‌ایم که فیلسوفانِ مُرده را همچون راهنمای زندگی تصویر می‌کنند. این کتاب‌ها می‌آموزند که چطور یک رواقی باشیم، چگونه می‌توان اپیکوری بود، ویلیام جیمز چگونه می‌تواند زندگی شما را نجات دهد، یا مسیر آزادراه سقراط به جادۀ ارسطو را نشان می‌دهند و یا ما را به پیاده‌روی با نیچه می‌برند.آخرین قربانی یا شاید هم برندۀ این جریان محبوب دیوید هیوم است، از غول‌های جنبش روشنگری اسکاتلند که بسیاری او را بزرگ‌ترین فیلسوف انگلیسی‌زبان می‌دانند. هیوم خالق مجموعه‌ای از مسائل شکاکانه است، از این‌همانی شخصی گرفته تا مسئلۀ ذات و انتقاد او به علیت. او خالق یک نظریۀ اخلاقی طبیعی‌گرایانه است که همدلی انسانی در آن نقشی محوری دارد. کتاب گفت‌وگوها دربارۀ دین طبیعی (۱۷۷۹) نوشتۀ هیوم، به‌ قول آیزایا برلین، «شاید بهترین رساله دربارۀ این موضوع» باشد. هیوم پیشگام حوزۀ نوظهور روان‌شناسی بود و اکتشافاتی مانند «اثر تأخر»۱ و تنزیل هذلولی۲ و نقش رهیافت آنی۳ در شناخت و «خطای بنیادین اسناد»۴ را پیش‌بینی کرده بود. هیوم همچنین جستارنویسی برجسته بود و خالق پرفروش‌ترین کتاب تاریخ در بریتانیا بود تا اینکه کتاب انحطاط و سقوط امپراتوری روم (۱۷۷۶-۱۷۸۹) به قلم ادوارد گیبون منتشر شد (گیبون هیوم را «تاسیتوس اسکاتلند» می‌نامید). حتی مخالف سرسختی همچون جیمز بازول، نویسنده و تاریخ‌نگار معاصر او که از بی‌دینی هیوم وحشت‌زده بود، او را «بزرگ‌ترین نویسندۀ بریتانیا» می‌دانست. جولین باگینی در کتاب راهبر بزرگ معرفی درخشان و جذاب و دقیقی از زندگی و آثار هیوم ارائه می‌دهد و فهرستی جامع از اصول و پندهای هیومی را، به‌شکل ضمیمه‌ای، در کتاب گنجانده است.با تمام این علو درجات، هیوم فرد مناسبی برای نصیحت‌کردن نیست. او نقشی اساسی در جدایی فلسفه و خودیاری در قرن هجدهم داشت. هیوم میان «کالبدشناس» که در پیِ یافتن «نهان‌ترین اصول و منشأهای» ذهن یا جسم است و «نقاش» که «توصیفگر زیبایی و ظرافت کارهای» ذهن یا جسم است تمایز قائل می‌شود. او در نخستین اثر بزرگش به نام رساله دربارۀ طبیعت آدمی (۱۷۳۹) نقش یک کالبدشناس را بازی می‌کند و در انتها هشدار می‌دهد: کالبدشناس نباید نقاش را تقلید کند و نباید در تشریح و ترسیم اجزای کوچکِ پیکر انسانی تظاهر کند که به پیکرها هرگونه حالت و رفتاری جذاب و برازنده می‌دهد». هیوم استدلال می‌کند فیلسوف اخلاق نباید بکوشد تا ارزش‌های اخلاقی را جذاب‌تر جلوه دهد، بلکه باید چیستی آن را تحلیل کند.وقتی موضوع اخلاق تمام می‌شود و وارد بخش‌های متافیزیک می‌شویم، نتیجۀ فلسفیدن‌های هیوم، حتی کمتر از حوزۀ اخلاق، مطلوب می‌شود. اواخر کتاب اولِ رساله دربارۀ طبیعت آدمی ذیل عنوان درباب فهم می‌نویسد: «نخست از آن تنهایی مفلوک خود در فلسفه‌ام مدهوش و در وحشتم. هیولایی کریه برای خودم می‌سازم که قادر نیست با جامعه بیامیزد و یکی شود، هیولایی که تمام روابط انسانی از او گرفته شده و در پریشانی به حال خود رها شده است». مشخصاً این فلسفه به درد خودیاری نمی‌خورد!باگینی نیز سعی ندارد خلاف این را نشان دهد. او سعی دارد، با ترسیم هیوم همچون یک الگو و نه مربی، این واقعیت‌های عجیب را دور بزند: این زندگی هیوم است که برای ما راهنماست، گرچه زندگی او از آثارش جدایی‌ناپذیرند. باگینی از سوگ‌نامه‌ای که دوست صمیمی هیوم، آدام اسمیت، نوشته بود الهام می‌گیرد: «در کل، چه در زندگی و چه در مرگ، همیشه هیوم را، تا جایی که محدودیت‌های بشری اجازه می‌دهد، نزدیک‌ترین انسان به کمال فضل و نیکی دانسته‌ام». کسانی که هیوم «معدود اطرافیان» می‌نامید او را می‌ستودند، ولی جماعت مذهبی که او رسوایشان می‌ساخت چنین نبودند. کلیسای اسکاتلند کوشید تکفیرش کند (و شکست خورد) و کلیسای کاتولیک کتاب‌هایش را ممنوع کرد. وقتی سوگ‌نامۀ اسمیت در رثای هیوم منتشر شد، او را لعنت کردند که چرا اخلاقیات فردی مرتد را ستوده است.دشوار بتوان با حس خشمی که معاصران هیوم را برمی‌انگیخت همدردی کرد. اصلاً چرا باید برای کسی مهم باشد که هیوم به مسیحیت باور نداشت؟ ولی نمی‌توان بدون اشاره به خشمی پیچیده‌تر و مربوط‌تر به این کتاب نزدیک شد. چگونه می‌توانیم هیوم را الگو بدانیم وقتی می‌دانیم او نژادپرستی ثابت‌قدم بود؟ زمان‌بندی باگینی برای انتشار این کتاب یا خیلی عالی است یا بسیار بد. هم‌زمان با انتشار کتاب، دانشجویان دانشگاه ادینبرا طوماری امضا کرده بودند تا نام بلندترین ساختمان دانشگاه که «برج دیوید هیوم» نام داشت تغییر کند. دانشگاه نیز موافقت موقت خود را اعلام کرد تا بعد موضوع را کامل بررسی کنند؛ این ساختمان فعلاً نامی ندارد و با نام آدرسش شناخته می‌شود. انگیزۀ این کارزار از پانوشتی تکان‌دهنده در یکی از مقالات هیوم می‌آید که بخشی از آن چنین است:به گمانم سیاهان، به‌لحاظ طبیعی، پست‌‌تر از سفیدها هستند. تقریباً هیچ ملت متمدن یا حتی انسان برجسته‌‌ای، چه در کردار و چه در پندار، با آن رنگ پوست وجود نداشته است. [...] بماند که بردگان سیاه زیادی در گوشه و کنار اروپا هستند که هنوز نشانی از نبوغ در هیچ‌یک از آن‌ها دیده نشده است. البته این انسان‌های پست و بی‌سواد میان ما رشد خواهند کرد و به حرفه‌های مختلف خواهند پیوست. گفته می‌شود در جامائیکا مرد سیاهی هست که استعداد دارد و می‌آموزد، ولی احتمالاً به‌سبب دستاوردهای ناچیزش پرآوازه شده و تحسین می‌شود، دستاوردهایی در سطح یک طوطی که چند جمله را آموخته و تکرار می‌کند.هیوم این نوشته را بازبینی کرده و دوباره انتشار داده بود و این سخنان در نسخۀ نهایی هم هست و نشان می‌دهد نظر قطعی اوست. اگرچه در بریتانیای آن روزگار خبری از جنبش ضد نژادپرستی نبود، همه نیز با این نظر او موافق نبودند؛ هیوم حتی با معیارهای آن روزگار نیز نژادپرست بود. هیوم در این موضوع صرفاً نظاره‌گر نبود. باگینی می‌نویسد «هیوم از اربابش، لرد هرتفورد، خواست تا مزرعه‌ای را در گرنادا بخرد که می‌دانست با کار بردگان اداره می‌شد». این پانوشت هیوم نادیده نماند و ایمانوئل کانت در مشاهداتی درباب احساس امر زیبا و والا  (۱۷۶۴) با همدلی از آن یاد کرد و نژادپرستان «علمی» قرن نوزدهم نیز آن را پی گرفتند.پرسشی که کتاب باگینی طرح می‌کند این است که با واقعیت‌هایی این‌چنین چه باید کرد. باگینی، بی‌آنکه منکر این واقعیت شود، قاطعانه از زمان‌‌پریشی این اتهامات علیه هیوم می‌گوید، مانند تاریخ‌دان برجسته، تام دیواین، که این تصمیم دانشگاه را تقبیح کرده است. باگینی می‌نویسد «نمی‌توانیم تعصبات نادرست گذشته را بی‌اهمیت بپنداریم و بر آن چشم ببندیم». و ادامه می‌دهد:اما گمراه‌کننده است اگر فکر کنیم که دیدگاه‌های نژادپرستانه یا جنسیتی یا سایر عقاید متعصبانۀ یک چهرۀ تاریخی، خود‌به‌خود، صلاحیت تحسین و گرامی‌داشت را از او می‌گیرند. کسانی که دیگر نمی‌توانند نگاهی مثبت به این چهره‌ها داشته باشند از درک این نکته عاجز مانده‌اند که ذهن ما انسان‌ها، حتی ذهن برجسته‌ترین انسان‌ها، چقدر تحت‌تأثیر شرایط اجتماعی است. امروزه این تعصبات به‌قدری اشتباه دانسته می‌شوند که بسیاری از ما نمی‌توانیم درک کنیم که در گذشته چنین نبوده است و آن انسان‌ها فاسد تلقی نمی‌شده‌اند.شاید بعضی از کسانی که آن طومار را امضا کرده‌اند، با خطای زمان‌پریشانه، بر این باورند که هیوم «فاسد» بوده و او را نژادپرست می‌دانند، ولی احتمالاً بسیاری از آن‌ها معتقدند که میزان مسئولیت هیوم در باور به آن عقاید ربطی به موضوع ندارد: اهانت‌آمیزبودن نام‌گذاری یک بنا به نام فردی نژادپرست ربطی به عذر و بهانۀ او و میزان مسئولیتش در باور به نژادپرستی ندارد.البته این بدین معنی نیست که من با آن طومار و کارزار تغییر نام موافقم. تغییر نامِ هرچند موقتِ آن ساختمان نیز حرکتی بی‌طرفانه نیست و سوگیری شناختیِ «اثر لنگرانداختن»۵ را ایجاد می‌کند، چیزی که شاید هیوم هم در تفکراتش با آن آشنا بود و پیش‌بینی‌اش کرده بود. این سوگیری شناختی حالت پیش‌فرض و نخستینی (تغییر نام) تعریف می‌کند که محتملاً نتیجۀ تأمل در این موضوع را به همان سمت خواهد کشاند. ولی باگینی در دفاع از هیوم بسیار پیش‌تر می‌رود، تا جایی که او را با «ستون‌نویسی در یکی از روزنامه‌های دوره و زمانۀ خودمان» مقایسه می‌کند که «آرا و عقاید گوناگونی دارد و لزوماً دربارۀ تمام آن‌ها عمیق و مفصل نیندیشیده است، نژاد نیز برای هیوم یکی از این موضوعات بود». ای‌کاش چنین بود، اما فراموش نکنیم که شهرت هیوم مدیون مشاهدات و تأملات موشکافانۀ او در سرشت انسانی است و این پانوشت در مقاله‌ای مردم‌شناسانه جای گرفته که نامش «درباب ویژگی‌های شخصیتی ملت‌ها» است. او این پانوشت را افزوده تا نشان دهد این ادعا که تفاوت در سرشت انسان‌ها از شرایط اجتماعی آن‌ها ریشه می‌گیرد محدودیت‌هایی دارد. پس هیوم ستون‌نویسی نبود که دربارۀ موضوعی ناآشنا می‌نوشت؛ او دانشمندی در علوم اجتماعی بود که نظر «کارشناسانۀ» خودش را ارائه می‌داد.حال چه باید گفت؟ دربارۀ تغییر نام ساختمانی که، به‌ قول باگینی، «بیشتر شبیه آپارتمان‌های بزرگ دولتی مخصوص اسکان فقراست تا مکان یادگیری» نمی‌دانم چه باید کرد. ولی می‌دانم این پرسش که آیا اکنون هیوم شایستۀ ستایش است یا نه پرسش مفیدی نیست. باید جوانبی از او را تحسین کنیم و جوانبی را نه. این موضوع ما را به همان مقایسه‌ای که هیوم مطرح کرده می‌رساند. دانش کالبدشناسی برای نقاش مفید و حتی لازم است، پس فلسفۀ اخلاق هم منبعی برای خودیاری است. اما فضیلت هیچ‌یک از این‌ها نیست: سوژۀ نقاشی است یا مدلِ آن. و البته نمی‌دانم چرا فکر می‌کنیم که خودِ نقاش یا آسیب‌شناس هم باید زیبا باشد. باگینی اشارۀ معناداری به چاقی و غبغب و نگاه بی‌روح هیوم می‌کند که چالشی هستند برای صورتگر او (هیوم هم موافق بود. در نامه‌ای نوشته وقتی هیکلش را در آیینه می‌دیده احساس شرم می‌کرده است). اگر این مقایسۀ هیوم را پی بگیریم به این نتیجه می‌رسیم که نابغۀ فلسفۀ اخلاق یک چیز است و فضیلت اخلاقی چیزی دیگر. اگر این مقایسه صحیح باشد، نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که قهرمانان عرصۀ اندیشه قدیس و معصوم باشند. یکی از معاصران هیوم که او را در تورین دیده بود و فردی نکته‌بین بود نوشته است: «صورتی پهن و چاق و دهانی گشاد داشت [...] پیکر و ظاهرش بیشتر شبیه کدخدایی شکم‌باره بود تا فیلسوفی ناب. [...] به گمانم حکمت و دانش تاکنون خود را در کسوتی چنین کریه پنهان نکرده است». به‌جای خیره‌شدن به تن هیوم باید ذهن او را موشکافی کنیم.در اقدامی تأمل‌انگیز، باگینی هنگام توضیح زندگی‌نامۀ هیوم ما را به گردش در مکان‌هایی می‌برد که فیلسوف در آن‌ها وقت گذرانده است. می‌نویسد: «فلسفه، به‌خصوص در کشورهای انگلیسی‌زبان، معمولاً نگاهی نا‌زمانمند و نامکانمند به ایده‌ها و استدلال‌های فلسفی دارد». ولی هیوم محصول شرایط اجتماعی بود: شرایط اجتماعیِ مناطق روستایی اسکاتلند که در آنجا پرورش یافت، شرایط اجتماعی دانشگاه ادینبرا در دوران نوجوانی و کالج یسوعی در لافلش فرانسه. باگینی به این مکان‌ها می‌رود، دنبال میخانه‌هایی در پاریس و انجمن‌های علمی ادینبرا می‌گردد و خانه‌هایی را که هیوم در آن‌ها زندگی کرده بود پیدا می‌کند. نتیجه برای او ناامیدکننده است: شهر لافلش حوصله‌سر‌بر است، میخانه‌های پاریس را پیدا نمی‌کند و تخریب خانۀ هیوم در نیوتاون ادینبرا آزارش می‌دهد. جست‌وجوی باگینی ارمغانی هم دارد: هتل مجلل د برانکاس که اینک اقامتگاه رسمی رئیس مجمع ملی فرانسه (یکی از دو مجلس فرانسه) است و هیوم وقتی در پاریس بود آنجا اقامت داشت. تصاویر جانداری که او از این مکان‌های هیومی گرفته است در فصول سراسر کتاب گنجانده شده است و سفر هیوم را پیش چشمانمان زنده می‌کند.هیوم در خانواده‌ای مرفه در ۲۶ آوریل سال ۱۷۱۱ به دنیا آمد و کودکی خود را در مناطق روستایی مجاور گذراند و در ابتدای نوجوانی وارد دانشگاه ادینبرا شد. به گفتۀ خودش، چندان خیری از آن نبرد: «استاد چیزی در چنته نداشت که در کتاب‌ها یافت نشود». هیوم مدرکی از آن دانشگاه دریافت نکرد و شروع به خودآموزی کرد که در مسیرش به لافلش او را در دام مالیخولیا انداخت، ولی با همان خودآموزی از آن نجات یافت. او در لافلش رساله‌ دربارۀ طبیعت آدمی را نگاشت که کمتر از آن چیزی که فکرش را می‌کرد موفقیت در پی آورد. هیوم با کمی اغراق می‌نالید که «مطبوعات وقعی بر آن ننهادند»، ولی مقالات بعدی او محبوب شدند. هیوم در آن زمان به‌واسطۀ نگارش کتاب شش‌جلدی تاریخ انگلستان (۱۷۵۴-۶۱) که هشت سال را صرف آن کرد شهرتی به هم زد.علی‌رغم شهرت روز‌افزونش، بی‌دینی او مانع از حضور او در حرفۀ دانشگاهی شد. درخواست او برای کرسی اخلاق و فلسفۀ روحانی دانشگاه ادینبرا در سال ۱۷۴۵ رد شد و، شش سال بعد، دانشگاه گلاسکو نیز درخواست او برای کرسی منطق را نپذیرفت. هیوم هنگام نگارش تاریخ انگلستان در پاریس بود و دیداری اتفاقی و بدفرجام با ژان ژاک روسوی پارانوئید داشت. هیوم نهایتاً در ۲۵ اوت ۱۷۷۶ تسلیم مرضی شد که امروزه حدس می‌زنیم سرطان رودۀ بزرگ باشد. طی تمام این اتفاقات، او حس شوخ‌طبعی خود را از دست نداد. کشیش الکساندر کارلایل با به‌خاطر‌آوردن مهمانی‌های شام هیوم نوشت: «در عیشِ معصومانه و طعن مطبوع رقیبی نداشت».باگینی عناصر کلیدی اندیشۀ هیوم را در مکان مناسبش قرار می‌دهد. در کالج لافلش، که یکی از مشهورترین فارغ‌التحصیلانش رنه دکارت است، تفاوت شک‌گرایی هیومی با شک‌گرایی دکارتی را می‌آموزیم. هیوم «شک‌گرایی مقدم» دکارت را نقد می‌کند، زیرا بار اثباتی را بر گردن مخالف شک‌گرایی می‌گذارد و در‌نتیجه پاسخ‌ناپذیر است. شخصیت شک‌گرای رساله با «شک اغراقی» نمی‌آغازد، بلکه با خرد نشان می‌دهد که خرد «خود را بر‌می‌اندازد و کمترین میزانی از شواهد در هیچ گزاره‌ای باقی نمی‌گذارد». بااین‌حال، هیوم شک‌گرایی عادی نبود، زیرا او به خرد عام باور داشت، خرد عامی که در زندگی روزمره در ذهن هیوم وجود داشت. باگینی از فیلسوف پراگماتیست آمریکایی، چارلز سندرس پیرس، نقل‌قولی می‌کند: «به آنچه در قلبمان شک‌ناپذیر است، در فلسفه هم نباید شک کرد».تأکید لازمی که در کتاب باگینی از قلم افتاده این است که چه خوانش‌های نادرستی در این موضوع از هیوم شده است. به شکلی شگفت‌آور، هیوم تقریباً به هیچ‌یک از آموزه‌هایی که به او نسبت می‌دهند باور نداشت: «شک‌گرایی هیومی» (رد استدلال استقرایی ساده)؛ «نظریۀ انگیزشی هیومی» (اینکه ما تحت‌تأثیر امیال هستیم و نه باورها)؛ «درک هیومی از خِرد کاربردی» (اینکه کاملاً ابزارگرایانه است و دربارۀ به‌کارگیری وسیله در راستای هدف)؛ «اصل هیوم» (اینکه نمی‌توان از «است» به «باید» هیچ استنباط برحقی ارائه داد)؛ «نظریۀ هیومی علیت» (به‌مثابۀ پیوستگی مدام) و بسیاری موارد دیگر. این‌ها همگی نظریه‌هایی هستند که هیوم رد کرده بود (شاید باید نتیجه بگیریم که نباید نام هیوم را بر چیزی بگذاریم). باگینی اشاره‌ای به این خوانش‌های نادرست نمی‌کند و حتی در جای‌جای کتاب سعی دارد این موارد را نادیده بگیرد. برای همین نیز وقتی دربارۀ نظریۀ قضاوت اخلاقی هیوم می‌آموزیم -پس از مشاجرۀ او با روسو- طبیعی است که باگینی در برابر هر سطحی از شک‌گرایی مقاومت کند:هیوم حس‌های اخلاقی ما را با حس‌های پنج‌گانه مقایسه می‌کند. می‌گوید «شاید بتوان فسق و فضیلت را با صدا و رنگ و گرما و سرما مقایسه کرد که، طبق فلسفۀ مدرن، هیچ‌یک از ویژگی‌های اشیا نیستند و صرفاً برداشت ذهن از آن‌هاست». اما اینکه ما چیزی را گرم یا سرد، قرمز یا آبی درک کنیم البته که به سرشت اشیا بستگی دارد.نزد هیوم، این واقعیت که عدالت یک فضیلت است به همان اندازه عینی است که علف سبز است. برخلاف برداشت رایج، هیوم اخلاق را به خطر نمی‌اندازد.هیومی که باگینی تصویر می‌کند «یک فضیلت اساسی هیومی را همواره حفظ می‌کند: تواضع. [...]هیوم در اندیشه محتاط بود و دیگران را نیز به احتیاط فرامی‌خواند». باگینی حدس می‌زند شاید برای همین نیز «او هرگز از اهمیت دانشگاهی به تحسین عمومی نرسید. [...] آرای او معقول‌تر از آن است که کسی را متعجب سازد و آن‌قدری رادیکال نیست که توجه برانگیزد». در اینجا نکته‌ای نهفته است: آرای رادیکال زیادی به هیوم نسبت داده می‌شود. او به بسیاری از آن‌ها باور نداشت، ولی به برخی معتقد بود. به‌ نقل از باگینی، «شرح هیوم از این‌همانی شخصی مثالی عالی از خردورزی و استدلال متواضعانه‌ای است که او می‌ستود». ولی نظریۀ او دربارۀ «خود» تکان‌دهنده است: اینکه بنده و شما، به‌شکل ماده‌ای که دارای ویژگی‌هایی است، وجود نداریم. این نظریه حاصل برداشتی ناقص از ذهن به‌مثابۀ توده‌ای از «تأثرات» و «ایده‌ها»ی عکس‌مانند است که درنتیجه هیوم را بی‌نیاز از پدیده‌هایی مانند باورها می‌سازد. هیوم باورها را ایده‌هایی «جاندار» می‌پندارد، یعنی اگر باور داشته باشید که قرار است باران ببارد، درواقع تصاویری رؤیاوار و عمیقاً جاندار از بارش در ذهن دارید. باور رابطه‌ای است میان سوژه و آنچه به آن باور دارد -رابطه‌ای که فقط زمانی منطقی به نظر می‌رسد که سوژه‌ای در میان باشد.«چنگال هیوم»، که نام‌گذاری بسیار خوبی دارد، نیز بسیار شگفت‌آور است. طبق این اصل، تمام خردورزی و استدلال مربوط به «روابط ایده‌ها» یا واقعیت‌های تجربی است. این آموزه در یکی از بهترین نوشته‌های هیوم توضیح داده می‌شود:الوهیت یا متافیزیک مدرسی را فرض کنیم [...] سپس از خود بپرسیم، آیا حاوی هرگونه استدلال مرتبط با مقدار یا تعداد است؟ نه. آیا حاوی هرگونه استدلال تجربی مرتبط با واقعیات یا هستی است؟ نه. پس آن را بسوزان و نابود کن: زیرا که چیزی نیست جز سفسطه و اوهام.گرچه هیوم معقول بود، ولی رادیکال نیز بود. بالاتر گفتم که دشوار بتوان با حس خشمی که معاصران هیوم را برمی‌انگیخت همدردی کرد، ولی فرض کنید مسیحی سنتی هستید و در کتاب تاریخ طبیعی دین (۱۷۵۷) نوشتۀ هیوم چنین چیزی می‌خوانید:اصول مذاهب را بکاوید که دنیا را فراگرفته است. بعید است قانع شوید چیزی جز رؤیاهای انسانی مریض باشند: شاید هم آن‌ها را همچون بازیگوشیِ میمون‌هایی در کالبد انسان ببینید و نه اظهارات جدی و قاطع و متقنِ موجودی که خود را به عقلانیت مزین می‌داند.هیومی که از کتاب باگینی می‌آید جمع اضداد است: مردی فروتن که «عشق به شهرت ادبی» را «اشتیاق غالب» خود می‌داند؛ اندیشمندی محتاط که نتیجه‌گیری‌هایش معمولاً تند است؛ انسانی با ذهنی باز و منعطف که به‌شوخی تشویق به کتاب‌سوزی می‌کند.امروزه از هیوم، با آن خطاهای فکری و اخلاقی، چه می‌توان آموخت؟ این پرسشی است پرثمر. از نژادپرستی هیوم می‌توان آموخت که، به‌ نقل از باگینی، «بزرگ‌ترین اذهان بشری نیز [...] دچار تعصب و ضعف و نقاط کور هستند». ولی هنوز چیزهای بسیاری می‌توان آموخت از نقد هیوم بر دین، نظریۀ اخلاقی طبیعی‌گرایانۀ او و باور او به پیوستگی انسان با باقی طبیعت. اما شاید نادیده‌گرفته‌شده‌ترین نکته‌ای که می‌توان آموخت این باشد که مطالعۀ سرشت آدمی نزد هیوم به روان‌شناسی تجربه‌محور باز‌نمی‌گردد، بلکه منبعث از سال‌های میانۀ عمر اوست که به مطالعۀ تاریخ گذراند. فیلسوفان معاصر معمولاً خود را با پژوهش‌های روان‌شناسی مشغول می‌کنند و گاهی تا آنجا پیش می‌روند که خودشان هم آزمایش‌هایی ترتیب می‌دهند. این فیلسوفان به‌ندرت نوشته‌های تاریخی هیوم را می‌خوانند و معمولاً هیچ وقعی به تاریخ نمی‌نهند. ولی، همان‌طور که هیوم هم می‌دانست، وقتی موضوع انسان باشد، آزمایش‌های کنترل‌شده نیز محدودیت‌هایی دارند. تنها کاری که می‌شود کرد این است که «در این علمِ معطوف به انسان، تجربه‌هایمان از مشاهدۀ محتاطانۀ زیست انسانی را جمع‌آوری کنیم و همان برداشتی را از آن‌ها داشته باشیم که در جریان عادی امورات جهان می‌نمایند». نزد هیوم، تاریخ انگلستان از رساله دربارۀ طبیعت بشری سرچشمه می‌گرفت و جدا از آن نبود. برای همین نیز در جستاری به سال ۱۷۴۱ دربارۀ مطالعۀ تاریخ نوشت:به‌راستی که اگر کوتاهی عمر انسان و دانش محدودمان را از آنچه حتی در زمان خودمان می‌گذرد در نظر داشته باشیم، معقول این است که بپذیریم اگر اختراع علم تاریخ نبود تا بتوانیم از تمام اعصار گذشته و دورترین ملت‌ها تجربیاتی داشته باشیم، در فهم و دانش، همیشه کودک می‌ماندیم. [...] به‌درجاتی می‌توان گفت کسی که آگاه به تاریخ باشد گویی از ابتدای جهان زنده بوده است.میان تمام خوانش‌های نادرستی که از هیوم می‌شود برداشتی که تاریخ را در آزمایش و تجربه به حاشیه می‌سپارد افسوس‌برانگیز‌ترین است. هیوم انسان‌شناسی پر‌خطا بود، ولی درست می‌گفت که انسان‌شناسیِ فلسفیِ مجهز به تاریخ اساس این رشته است. این حوزه‌ای است که شوربختانه مغفول مانده است.رویکرد کتاب باگینی به هیوم مانند رویکرد هیوم به پادشاهان و ملکه‌های انگلستان است: ولتر در سال ۱۷۶۴ به‌درستی نوشت: «جناب هیوم در تاریخی که نگاشته است نه طرفدار پارلمان است و نه طرفدار سلطنت، نه پیرو مسیحیت مشایخی است و نه پیرو کلیسای انگلستان؛ او صرفاً قاضی‌ای بی‌طرف است». اگر باگینی نقاش باشد، بیشتر رامبرانت است تا آلن رمسی (که پرتره‌ای خوشایند از دیوید هیوم جوان در ردایی به‌رنگ قرمزنارنجی روشن خلق کرد). اما باگینی کالبدشناسی نیز می‌داند و همین‌طور تاریخ و جغرافیا. برای همین نیز کتابش صحنه‌ای پرداخته که شخصیت اصلی در آن دلربایی می‌کند، خواه او را بستاییم و خواه نه. کتاب باگینی، به‌مثابۀ یادمانی برای دیوید هیوم، به‌اندازۀ آن بنای دانشگاهی مناقشه‌برانگیز نیست، ولی آموزنده‌تر است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Baggini, Julian. The Great Guide: What David Hume Can Teach Us About Being Human and Living Well. Princeton University Press, 2021.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کِیرِن سِتیا نوشته و در تاریخ ۲۵ مه ۲۰۲۱ با عنوان «To Err Is Humean» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «هیوم مرد تناقض‌هاست، آیا چنین کسی می‌تواند مرشد خودیاری شود؟» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ بابک طهماسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• کِیرِن سِتیا (Kieran Setiya) استاد فلسفه در ام.آی.تی است و در مطبوعات نیز می‌نویسد. عمدتاً در زمینه اخلاق، معرفت‌شناسی و فلسفه ذهن کار می‌کند. نوشته‌های او در لندن ریویو آو بوکس، ایان، نیویورک تایمز و دیگر جاها به انتشار رسیده است. از کتاب‌های او می‌توان به میان‌سالی: راهنمایی فلسفی (Midlife: A Philosophical Guide) و زندگی سخت است: چگونه فلسفه می‌تواند به ما در یافتن راه کمک کند (Life Is Hard: How Philosophy Can Help Us Find Our Way) اشاره کرد.[۱] Recency effect: سوگیری شناختی که منجر می‌شود چیزهایی را که اخیراً شنیده‌ایم بیشتر به یاد بیاوریم و مدنظر قرار دهیم [مترجم].[۲] hyperbolic discounting: یکی از خطاهای ادراکی و از سوگیری‌های شناختی است که منجر می‌شود فرد به دستاوردهای کوتاه‌مدت تمایل بیشتری داشته باشد تا نتایج بلندمدت [مترجم].[۳] Heuristics: استفاده از اطلاعات موجود با فنونی که لزوماً بهینه و کامل و منطقی نیستند، برای دستیابی سریع به پاسخ [مترجم].[۴] fundamental attribution error: نوعی سوگیری شناختی که منجر می‌شود رفتار اجتماعیِ فرد را به عوامل شخصیتی و هویتی پایدار او ربط دهیم و نقش محیط پیرامون آن فرد و واکنش او به آن را نادیده بگیریم [مترجم].[۵] Anchoring effect: سوگیری شناختی که طی آن ذهن در فرایند تصمیم‌گیری به نخستین اطلاعاتی که به دست می‌آورد بیشتر تکیه می‌کند [مترجم]. ]]> کیرن ستیا علم‌وفلسفه Tue, 02 Aug 2022 03:59:53 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10662/ بازسازی نمی‌خواستم، طلاق می‌خواستم https://tarjomaan.com/neveshtar/10661/ آنر جونز، آتلانتیک—  فکر می‌‏کردم پیشخوانِ استاتیت و ظرف‌شویی تک‏لگنِ سنگی می‏‌خواهم؛ آشپزخانۀ جزیره و میز صبحانه‏‌خوری و دو کابینت عمودیِ باریک در دو طرفِ گاز، یکی برای تختۀ گوشت و سبزی یکی هم برای سینی‏‌های فِر. در اینستاگرام صفحۀ صنایع چوبیِ «پلین انگلیش» را دنبال کرده بودم و از انباری‌هایی که برای آشپزخانه در رنگ‌های قهوه‌ای و زردِتخم‌مرغی می‌ساختند اسکرین‏‌شات گرفته بودم. محصولات «پلین انگلیش» خیلی گران بودند، اما اگر در شعبۀ نیویورکشان چرخی می‏‌زدید می‏‌توانستید مدل‌‏های ارزان‌ترشان را، که به «بریتیش استاندارد» معروف هستند، پیدا کنید. ولی این‏ها هم گران بودند. از خدا می‌‏خواستم مدل‌های ارزان‌‏تر از «بریتیش استاندارد» هم بود. آرزو می‏‌کردم اتاقی به پشت فروشگاه باز می‏‌شد، جنس کابینت‏‌ها بدتر و بدتر می‌‏شد تا اینکه بالاخره دری باز می‏‌شد و برمی‏‌گشتم به آشپزخانۀ مزخرف آمریکاییِ خودم -درست همان‏‌طور که بود.شوهرم با طراح صحبت کرد؛ با بنّا صحبت کرد. و من همچنان سر و ته طرح‏‌ها را می‌‏زدم و ارزان‏‌تر و ساده‌‏ترشان می‌‏کردم. از فکر جزیره بیرون آمدم و میزی استیل را به قیمت ۲۹۹ دلار در یک فروشگاه اینترنتیِ لوازم رستوران پیدا کردم. بعد کم‏کم به فکر افتادم به‏‌جای پیشخوانِ استاتیت چند تختۀ دودرچهار را روی خرک نجاری بیندازم و قابلمه‏‌ها را به میخ‏‌های دیوار آویزان کنم. کم‏کم فهمیدم این آشپزخانه را نمی‌‏خواهم. کم‏کم فهمیدم این زندگی را نمی‌‏خواهم.بازسازی نمی‏‌خواستم. طلاق می‏‌خواستم.مدت‏‌ها فکر می‏‌کردم -یعنی مطمئن بودم- خانه‏‌مان را دوست دارم. خانه‌‏ای بود سفیدرنگ با پنجره‏‌های چوبیِ ورآمدۀ خاکستری که در ظاهر بی‏‌ریخت بود اما در فضای باز جنگلیِ پنسیلوانیا مناسب به نظر می‏‌رسید. شومینه‌‏ای بزرگ برای آویختن جوراب‏‌های هدیۀ کریسمس داشت و آن‏قدر بزرگ بود که برای ما با سه بچۀ کوچک کافی باشد. حتی آن آشپزخانه -که حال‏‌و‏هوایی شبیه کوچه داشت و هروقت چیزی می‌‏پختم دود همه‏‌جای آن را فرامی‏‌گرفت- بیشتر در حرف عذابم می‏‌داد تا در عمل. پیشخوان نداشت و چراغ بالای ظرف‌شویی ایراد برقی داشت. هرچه لامپ عوض می‌‏کردیم، چشمک می‌‏زد و می‏‌سوخت.اما نظافت خانه، ای خدا! نظافت خانه از همه بدتر بود. زنی به نام لوبا هفته‌‏ای یک‌‏بار برای تمیزکاری می‏‌آمد. عاشق مصاحبت با او بودم. همیشه نصیحت‌‏های خردمندانه‏‌ای در چنته داشت، مثلاً می‏‌گفت نباید دستمال نظافت و لباس بچه‌‏ها را با هم شُست، چون ممکن است مواد شیمیایی پوستشان را ملتهب کند. به تئوری توطئه و خرافات هم خیلی عقیده داشت. نگران ریزتراشه‌‏های موجود در واکسن کرونا بود. اعتقاد داشت حیات بشر تنها چند سال دیگر، احتمالاً هفت سال، ادامه خواهد داشت. و بعد: آخرالزمان.حتی با کمک لوبا هم خانه آشوب بود. اصلاً نمی‏‌توانستم بچه‏‌ها و خرت‏‌و‏پرت‌‏هایشان را جمع‌‏و‏جور کنم. کتاب‏‌ها و اسباب‌‏بازی‏‌هایشان همیشه زیر پا بود. همه‏‌جا ‏خرده‌آشغال‌‌ ریخته بود. البته من می‌‏دانستم هنوز هم خوش‌اقبالم که این خانه و آت‏‌و‏آشغال‌هایش را دارم، که لوبا را کمک‌‏حالِ خودم دارم، ولی به‌هرحال سخت بود. اگر من در آشپزخانه‏‌مان به قتل می‌‏رسیدم، پزشکی قانونی شرح روزگار من با آن آشغال‏‌خرده‌‏ها را این‌گونه اعلام می‌کرد: سه درصد خمیر بازیِ آبی‌‏رنگ، دَه درصد نان برشته، هشتاد‏و‏هفت درصد گَردِ غلات صبحانه. من همین بودم.آن ‌زمان فقط وقتی جاروبرقی می‌کشیدم که آشغال آن‌قدر زیاد می‌شد که مجبور بودم قبل از رفتن به رختخواب کف پاهایم را پاک کنم. جاروبرقی‌زدن را دوست نداشتم -سیمش زیر پا گیر می‏‌کرد و سرش را هم مثل احمق‏‌ها به پایه‏‌های مبل می‏‌کوبیدم- اما از صدای آشغال‏‌ها که مکیده می‏‌شدند، آن صدای ترق‏توروقِ ضعیف، خوشم می‌‏آمد. بعد از اتمام کار، که حدود هفت دقیقه زمان می‌برد، خانه انگار خانۀ یک مهماندار هواپیما، آدم مجرد یا خانۀ یک الیگارش‏ روس بود. و بعد، اولین برشتوک‌بر زمین می‏‌افتاد.ریچل کاسک مقاله‌‏ای با عنوان «ساختنِ خانه» نوشته که خیلی دوستش دارم. مقاله دربارۀ یکی از دوستان اوست که «خانه‏‌اش را با لاقیدیِ تحسین‏‌برانگیزی اداره می‏‌کند ... در آشپزخانه‌‏اش دائم احساس می‌‏کنی خرده‏‌ریزه‌ها زیر پایت خرد می‌شوند». اتاق‏‌های بچه‌‏ها «چنان رها شده‌‏اند که، مثل چشم‏‌اندازهای بکر، به نوعی زیبایی طبیعی رسیده‌‏اند». این مادر از به‏‌هم‌‏ریختگی خجالت نمی‏‌کشد، او رهاست و من می‏‌خواستم مثل او باشم، یعنی عوض آنکه خانه من را بسازد، من خانه را بسازم.اما خرده‌‏آشغال‌ها افسرده‌‏ام می‏‌کرد. گاهی احساس می‏‌کردم آن‏ها استعاره‏ای از خودم هستند که با افزایش سن زیر چکمه‏‌های زندگی‏ خرد می‏‌شوم و تنها می‌‏توانم روی فرش بنشینم.من زندگی مخفیانه نداشتم، اما زندگی دلخواه پنهانی داشتم که شاید حتی بدتر بود. همسرم را دوست داشتم، موضوع این نبود که دوستش نداشتم، ولی حس می‌‏کردم او بین من و جهان، بین من و خودم، ایستاده است. هرآنچه تجربه می‌‏کردم -از روابطم، واقعیت و درکم از هویت و تمایلاتم- اول از صافی او می‏‌گذشت. بدترین قسمت ماجرا این بود که او ابداً تقصیری نداشت، شاید این دقیقاً همان چیزی بود که وقتی ۲۱‏ساله بودیم و تازه خاطرخواه هم شده بودیم خودم، ولو با زبانِ بی‏زبانی، از او خواسته بودم که از گزند باد و باران محافظتم کند و مهربان و مسئولیت‏‌پذیر باشد. اما حالا انگار همیشه روی پنجۀ پا ایستاده بودم و سعی می‌‏کردم از پُشت او زندگی را ببینم. نمی‏‌توانستم ببینم ولی می‌‏توانستم تصور کنم. شروع کردم به تجسم زندگی‏‌های دیگر، خانه‏‌های دیگر.چه ارتباطی بین زنان مطلّقه و خانه هست؟ بعد از آن گفت‌وگوی طاقت‏‌فرسا با همسرم که احساسم را به او گفتم و گفتم فکر نمی‏‌کنم بتوانم تغییرش دهم، کتاب جدیدِ دانا اسپیوتا با عنوان عنان‏‌گسیخته۱ را خواندم. این کتاب دربارۀ زنی است که، درست وقتی بی‏‌دلیل اقدام به خرید خانه‌‏ای کلنگی می‏‌کند، درمی‏‌یابد می‏‌خواهد متارکه کند. کتاب املاکِ دبورا لوی را هم خواندم، دربارۀ تصور وجود خانه‌‏ای که مال خودِ اوست بعد از بزرگ‌شدن و رفتن بچه‏‌هایش. در این فاصله با بنگاه‌‏داری که خانه‏‌مان را به ما فروخته بود تماس گرفتم تا بگویم که احتمالاً بخواهیم خانه را مجدداً به فروش بگذاریم، و او ماجرای طلاق خودش را کامل برای من تعریف کرد و گفت چقدر تحمل کرده، چقدر طلاق برایش سخت بوده و هنوز بعد از ده‌‏ها سال گاهی از خودش می‏‌پرسد آیا تصمیم درستی گرفته است یا نه. او گفت نگران خانه نباش، فروش می‌‏رود. مورد خاصی نیست.من می‏‌خواستم دربارۀ هنر، سکس، سیاست و مردسالاری فکر کنم. چقدر از زندگی‏‌ام -منظورم ساختار زندگی‏‌ام است، و همچنین اساس آن، یعنی روح و ذهنم- را حول شوهرم بنا کرده‏ بودم؟ اگر همسر او نبودم که بودم؟ شاید کمی مواد می‏‌زدم. شاید به زنان دیگر نزدیک می‏‌شدم. شاید هم کتاب می‌‏نوشتم، اما نه دربارۀ املاک!اما وقت فکرکردن به سؤالات مهم نبود. من و شوهرم -که چند وقتِ دیگر می‌‏شد شوهر سابقم- توافق کردیم که از پنسیلوانیا برویم. خیلی سخت بود؛ هیچ‌‏کداممان نمی‏‌توانستیم در آن خانه بخوابیم. تصمیم گرفتیم برگردیم نیویورک، شهری که روزهای جوانی‌مان را در آن گذرانده بودیم و دوستان و کاروبارمان هنوز آنجا بودند. باید آپارتمان‏‌هایی می‌‏گرفتیم و با حداقلِ لباس و لِگو پُرشان می‏‌کردیم؛ باید بچه‏‌ها را پیش از سپتامبر در مهدکودک و مدرسه نام‏‌نویسی می‏‌کردیم؛ باید خانه را می‌‏فروختیم.چاقوها و چنگال‏‌ها را تقسیم کردم. دو قابلمه، دو ماهی‏تابه، قهوه‌‏ساز و سینیِ فر را، که معلوم شد برای گاز کوچک آپارتمان جدید خیلی بزرگ است، پیچیدم. طی هفت سالِ گذشته دائم یا باردار بودم یا بچه شیر می‏‌دادم، ولی بالاخره همۀ وزن اضافۀ بارداری را از دست داده بودم و به همین خاطر کُمدم پر از لباس‌‏های گَل‏و‏گشادی بود که دیگر به دردم نمی‏‌خوردند. آن‏ها را به لوبا دادم و او فرستادشان به کلیسایی در اوکراین. میز نهارخوری را فروختم و صندلیِ گهواره‌‏ای را مادرم برداشت. یخچال را خالی کردم و سطل‌‏های زباله را گذاشتم دم در. آن زندگی دیگر تمام شده بود.نیازی به بازسازی آشپزخانه نداشتم؛ هفت سالِ گذشته را صرف بازسازی خودم کرده بودم. بچه‌‏هایم -سه بار بارداری- یعنی کوبیدن و ازنوساختن، الحاق و بعد کسرِ بنا و بعد بی‌‏ریختیِ عجیب پس‌ازآن. سینه‌‏های بزرگِ دوران شیردهی که انگار از بدن زنی دیگر قرض شده و دست‌‏آخر به مادران گیتی بازگردانده شده است. و بعد دوباره همه‏‌چیز از اول و از اول. و حالا دیگر بدن تحلیل‌رفته و پیرتری دارم که هنوز با آن بیگانه‌ام. من برای خانواده‏‌ام مثل خانه‌ای بودم که اکنون خالی شده بود.بچه‌‏ها را به آپارتمانی سه‏‌خوابه در بروکلین منتقل کردیم. من و پدرشان بین خانۀ بچه‌‏ها و پیلوت باغچه‏‌دار یک‌‏خوابه‌‏ای که دوستانمان همان حوالی داشتند رفت‌‏و‏آمد می‏‌کردیم -دو روز اینجا، دو روز آنجا. به این روش «آشیانۀ پرنده»۲ می‌گویند -عنوانی قشنگ برای توافقی غم‌‏انگیز. این روش ارزان‏‌تر از اجارۀ دو آپارتمانِ بزرگ درمی‌آمد و امیدوار بودیم مرحلۀ گذار را برای بچه‏‌ها آسان‌‏تر کند.بعضی روزها مهابت کاری که کرده بودم به‌سویم هجوم می‌‏آورد. دائم فکر می‏‌کردم آیا هیچ احساس تأسف یا پشیمانی دارم یا نه. دشوار است که راستش را بگویم، چون باعث می‏‌شود، همان‌‏طور که شوهر سابقم گاهی تصور می‏‌کرد، زنی سرد و بی‏‌تفاوت به نظر برسم. اما باید بگویم که واقعاً احساس تأسف یا پشیمانی نداشتم. حس بدویت داشتم و از آن خوشم می‌‏آمد. هیچ حائلی بین من و جهان نبود. انگار پیش‌ازاین عینک آفتابی به چشم داشتم و حالا برداشته بودمش؛ ناگهان همه‌‏چیز طور دیگری به نظرم می‏‌آمد. بهتر یا بدتر نبود، فقط آشکارتر و تندتر بود. باد سرد به چهره‌‏ام می‏‌خورد.من مسبب کلی آشوب و رنج شده بودم. اما برای چه؟ اوایل شوهرم این سؤال را بارها از من می‏‌پرسید: برای چه؟ با زبان بی‌‏زبانی می‌‏گفتم تا بتوانم صورتم را در مسیر باد قرار دهم. تا بتوانم درخشش خورشید را ببینم.اما بی‌‏خانه، بی‏‌همسر و نیمی از هفته بی‏‌فرزند، در سراشیبِ زندگیِ تنهایی، هرگز آن‏چنان احساس رهایی و بی‏‌حفاظی نمی‌‏کردم. سعی می‌‏کردم نشان دهم نمی‌‏ترسم، ولی می‌‏ترسیدم. دو بار که خواستم خودم در پارک مواظب بچه‏‌ها باشم پسر بزرگم گم شد. به‌طرفِ زمین بازی می‌‏دوید و غیبش می‌‏زد. دنبالش می‏‌گشتم و می‏‌گشتم، بعد بلند صدایش می‌‏زدم و بعد بند دلم پاره می‌‏شد. یک‏بار بالاخره شوهرِ کس دیگری کمک کرد او را پیدا کنم. حتماً زنش به او گفته بود عزیزم، برو به آن زن بیچاره کمک کن. دلشان به حال من سوخته بود، ولی اهمیتی نمی‏‌دادم -از تشکر و سپاسگزاری سر از پا نمی‏‌شناختم. زانو زدم و شانه‏‌های پسرم را گرفتم و آهسته او را تکان دادم و با لحنی جدی و صدایی لرزان سعی کردم به او بفهمانم ما باید محتاط‌‏تر باشیم.در آن لحظه دلم به‌‏شدت برای حیاط خانۀ پنسیلوانیا، آن خیابان آرام و تاب و سرسره‏ای که فقط برای خودمان بود تنگ شد. تابستان گذشته بچه‌‏گوزنی روزها در علف‏‌های بلند حیاط پشتی‏مان می‌نشست. ماده‏‌گوزن‏‌ها وقتی دنبال غذا می‏‌روند بچه‌‏هایشان را رها می‏‌کنند و آن‏ها درست همان‌جایی که هستند کاملاً پنهان می‌‏شوند تا بالاخره مادرشان با دهانی پر از شبدر بازگردد. بچه‌‏گوزن خیلی ضعیف بود، تحمل تماشای او را نداشتم. پسرم شش سال بیشتر ندارد. نمی‏‌داند چه اتفاق بدی ممکن است بیفتد. نمی‏‌خواهم بداند. می‏‌خواهم؟ اعتماد‏به‏‌نفسش را تحسین می‏‌کنم، ولی گاهی با خودم می‌‏گویم آیا می‌‏شود کمی بیشتر آن شعور حیوانی را به‏ کار بگیرد -تصور می‏‌کنم منظورم از شعور حیوانی ترس باشد.حوالی پاییزِ گذشته بود که، خدا را شکر، در مورد خانه وارد گفت‌وگو شدیم. وقتی معامله انجام شد، من و همسر سابقم توافق کردیم که می‏‌توانیم هرکدام آپارتمانی جداگانه کرایه کنیم. اکنون از خودم این‌گونه می‏‌پرسیدم: وقتی اینجا شد آپارتمان من می‏‌خواهم با آن چه کنم؟تا پیش از این توافق، فضای آپارتمان خالی و بی‏‌طرف بود. به نظرم درست نبود تا وقتی که من و پدر بچه‏‌ها با هم آنجا زندگی می‏‌کردیم چیزی به در و دیوار خانه آویزان کنم. به‌اندازۀ کافی خواسته‏‌هایم را به او تحمیل کرده بودم. به‌‏علاوه، نمی‏‌خواستم معرف منْ خانه‌‏ای باشد که می‏‌سازم و با خانه‏‌داری هویت واقعی پیدا کنم. اما به‌هرحال این مسائل وجود داشت. بخش اعظم خانه‏‌داری آشکارا با امور روزمره ارتباط پیدا می‏‌کند: قرص ماشینِ ظرف‌شویی، پردۀ ضخیم کتانی و کنترل خرده‌آشغال‏‌ها، اما قسمت عمده‏ای از آن هم داستان‏‌پردازی است. شاید آنچه حقیقتاً می‏‌خواستم چیزهای جدید بود -چیزهایی که تنها خودم انتخاب کرده بودم، چیزهایی که خودِ پنهانم را آشکار می‌‏کرد.از این موضوع که به نظر مزورانه می‌‏رسید احساس شرمندگی می‏‌کردم. بااین‌حال برای آینده چند اثر هنری چاپی خریدم. یکی از آن‏ها تصویر مردی بود که به قفسه‏‌های چهارگوشِ روی دیواری بزرگ نگاه می‏کرد -جایی شبیه دیوار فروشگاه‌‏های موزه‏‌ها یا مهدکودک‏‌ها. این قفسه‏‌ها پر از اشیای جورواجور بود: یک مَلَوانَک۳، یک کلاه و یک آتشفشان کوچک. عنوان این اثر هر چیز در جای خود بود. آن را زیر تخت نوزاد گذاشته بودم.ماجرا را به بچه‌‏ها گفتیم و ظاهراً آن دو تا که بزرگ‏‌تر بودند متوجه شدند: مامان یک خانه می‏‌گیرد، بابا هم یک خانه می‏‌گیرد و هر دو خانه مال آن‏ها خواهد بود. من گفتم که فاصلۀ همۀ ما با هم چند دقیقه بیشتر نخواهد بود. این روش بی‌‏تردید دردسر کمتری داشت، اما دلیلِ اعتقاد راسخ من به آن موضوعی مهم‌‏تر بود: می‏‌خواستم آن‏ها نه‌تنها آپارتمان‏‌های ما، بلکه حتی ساختمان‏‌های میانِ آن‏ها را نیز خانۀ خود بدانند -احساس کنند جزئی از محله، مدرسه، پارک، پیاده‌‏رو و شهرِ آن‌سویِ آن‏ها هستند.من با تکه‌‏تکه‌کردن خانواده‏ بچه‌‏ها را از چیزی محروم کرده بودم که دیگر ممکن نبود به دست بیاورند. طبعاً دربارۀ این مسئله زیاد فکر می‏‌کردم. به هیچ طریقی نمی‌‏توانستم این کمبود را جبران کنم، فقط می‌توانستم سعی کنم راه و رسم زندگی در این جهان را به آن‏ها بیاموزم: پذیرای آن باشند و با صداقت زندگی کنند.برای بچه‌‏ها پیشخوانِ استاتیت یا جنس لولایِ کابینت‏ اهمیتی نداشت. هر روز بیشتر می‏‌فهمیدم که می‏‌خواهم آن‏ها فضاهای عمومی داشته باشند نه خصوصی. شاید آن‏ها، برخلاف من، از اول می‏‌دانستند که حتماً نباید مالک زمین بازی باشند تا آن را با دیگران قسمت کنند: میله‏‌های بارفیکسی که هزاران دست آن‏ها را برق انداخته، فضاهای پنهان و سایۀ زیر سرسره‏‌ها، پدر و مادرهایی که برای همۀ بچه‏‌ها بادکنک‌ها را پر ازآب می‌کنند.پاییز آن سال کمتر در خانه بند می‏‌شدیم. از این پارک به آن پارک می‌‏رفتیم و خوراکمان ساندویچ کرۀ بادام‏‌زمینی و بستنی قیفی بود. شب‌‏هایی که تنها بودم با دوستان قدیمی قرار می‏‌گذاشتم، دیوانه‏‌وار دوست جدید پیدا می‏‌کردم و، پای بساط مِی‏‌گساری با همکاران، تا می‏‌توانستم از زندگی خصوصی‏‌ام حرف می‌‏زدم. بیرونِ خانه احساس می‏‌کردم خیلی قابل‌‏اتکا شده‏‌ام: زنی توانا که از خانواده‌‏اش مراقبت می‏‌کند.اما سخت بود که آن اعتمادبه‌نفس را در خانه هم حفظ کنم، چون به نظرم هنوز امیدوار بودم شوهری کارها را انجام دهد.یک روز پسر بزرگم در خیابان پرسید «مامان! تو رؤیایی داری؟».سعی کردم از جواب‌دادن به او طفره بروم. گفتم «اوم ... بله دارم، ولی یک‌جورهایی شخصی هستند. خودت چی؟ رؤیایی داری؟».جواب داد «بله که دارم. مثلاً نعل اسب خوش‏‌شانسی می‌‏آورد».خنده‌‏ام گرفت اما پاسخش قابل‌‏درک بود. او رؤیا را با خرافات اشتباه گرفته بود. آن ایام معمولاً خیال می‏‌کردم زندگی‏‌هایمان عجیب‌غریب شده است و چون خودم و بچه‌‏ها را از ثبات خانه جدا کرده‌‏ام، گرچه آزادتر شده‌‏ایم، باعث شده‌‏ام به‌نوعی کمتر واقعی باشیم. درون خودم احساس می‏‌کردم چون شوهر ندارم دنبال مجازاتم هستند. ترس نامعقولی وجودم را فراگرفته بود که اگر از دست بچه‏‌ها عصبانی شوم یا نتوانم پول کرایۀ آپارتمان را جور کنم یا زیاد بنوشم یا حتی اعتراف کنم که شرایط خیلی بدی دارم، پلیسِ ازدواج درِ خانه‏‌ام را می‏‌زند و می‏‌گوید «ببخشید خانم! شما فاقد کفایت لازم هستید»؛ احضاریه را به دستم می‏‌دهد و من باید دست از پا درازتر برگردم پنسیلوانیا.در ماه دسامبر واقعاً باید برمی‌‏گشتم پنسیلوانیا. مهلت تخلیۀ خانه به پایان رسیده بود و باید خرت‌‏و‏پرت‏هایمان را بیرون می‏‌بردم.من اواخر تابستان از آنجا رفته بودم و حالا برگ درخت‌‏ها ریخته بود، اما خانه‌‏مان زیبایی همیشگی‏‌اش را داشت. مردم خیلی به خوش‌‏یُمنیِ خانه‏ اعتقاد دارند، بالای درِ ورودی نعل اسب و کنار آن مِزوزا۴ می‌‏کوبند. نمونۀ دیگرش این است که هیچ‌کس نمی‌‏خواهد خانه‏‌ای را بخرد که اتفاق ناراحت‏‌کننده‌‏ای در آن افتاده است. یکی از اولین توصیه‏‌های مشاور املاک این بود که کسی نباید بداند می‌‏خواهید طلاق بگیرید. او گفت که می‏‌گوییم به‌خاطر کار می‏‌خواهید بروید (که البته درست هم بود! نیویورک برای کار‏و‏بارمان بهتر بود). همچنین گفت که حواست باشد شوهرت تعدادی لباس در کمد جا بگذارد.متوجه ترس مردم هستم. اما شبح ازدواج من در آن خانه زندگی نمی‏‌کند. آن بنا حدوداً ۲۰۰‏ساله است -طوفان‏‌های شدیدتر از این را تاب آورده است. شبح ازدواج من، اگر اصلاً زنده باشد، با من زندگی می‏‌کند، به‏‌طرز ملال‏‌آوری همه‏‌جا دنبال من است و نگاه‏‌های غم‌‏انگیزی به من می‏‌اندازد. مثل مادرم به اطراف آپارتمان کوچک، به دیوارهای خالی، نگاه سردی می‌‏کند و می‌‏پرسد «واقعاً؟».داخل خانه، اول رفتم سروقتِ کمد لباس‌‏ها، و کت‏‌ها، پیراهن‏‌ها و کروات‏‌هایی را که کاملاً نمادین آنجا آویزان شده بودند بیرون آوردم. از فکرم گذشت شاید آخرین باری باشد که لباس‏هایش را تا می‌‏زنم، پس سعی کردم خیلی آرام تا کنم. با خودم گفته بودم آنجا چیزی می‏‌نویسم: وسایل را در کارتن می‏‌گذارم و احساساتم را رها می‏‌کنم. اما بسته‌‏بندی خیلی طول کشید و حدود ساعت نُه شب کمردرد امانم را برید. قرار بود باربری صبح خیلی زود آنجا باشد. در خانۀ تاریک دراز کشیدم و خوابم برد و، مثل همۀ آن سال‏‌هایی که زنِ خانه بودم، نتوانستم چیزی بنویسم.روز بعد در بروکلین مشغول تزیینات کریسمس شدم. چون دیگر شومینه نداشتیم، جوراب‏‌ها را روی دیوار پشتِ کاناپه به نخ چند‏لا آویزان کردم. بعد با عجله رفتم که درخت بخرم. فکر می‏کردم کار سختی باشد که تنهایی حملش کنم، اما نبود؛ درواقع خیلی سخت نبود. درخت را در پایه‏‌اش پیچ کردم و لامپ‌‏ها را دورش بستم. فرصت نشد برگ‌‏های سوزنی‌اش را جارو کنم. وقتی بچه‏‌ها را در تاریکی نیلی‏فامِ ماه دسامبر از کلاس‌‏های فوق‌برنامه برمی‏‌گرداندم به‌شان گفتم سورپرایزی در خانه منتظرشان است. جلوجلو دویدند و نزدیکِ ساختمانمان ایستادند. آن‏ها به درختی که آن‏سویِ پنجره می‏‌درخشید نگاه می‏‌کردند و من به آن‏ها.شاید من خودم را گول می‏‌زنم. شاید از هیچ‌چیز رها نباشم و تنها لوازمی دیگر، خانه‏‌ای دیگر و چه‏‌بسا روزی -اعتراف می‌‏کنم- مردی دیگر بخواهم. شاید دارم همان داستان را از اول آغاز می‏‌کنم. حتماً از من می‌‏پرسید «برای چه؟» و حق هم دارید بپرسید.ولی من این‏طور فکر نمی‏‌کنم. فکر می‏‌کنم که دارم چیز تازه‌‏ای می‌‏سازم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:•  این مطلب را آنر جونز نوشته و در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۲۱ با عنوان « How I Demolished My Life» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «بازسازی نمی‌خواستم، طلاق می‌خواستم» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.••  آنر جونز  (Honor Jones) روزنامه‌نگار و یکی از دبیران سایت آتلانتیک است. او پیش‌ازاین در نیویورک تایمز می‌نوشت. این جستار او دربارۀ طلاق وسیعاً مورد توجه قرار گرفت و بازخوردهای متعددی در مطبوعات به خود اختصاص داد.[۱]   Wayward[۲]    nesting[۳]  جانوری دریایی [مترجم].[۴]   mezuzah طوماری است از پوست حیوانِ حلال‏گوشت که روی آن دو پاراشای اول شمعِ ایسرائل (به‌معنی بشنو! ای اسرائیل) و نام اعظم خداوند را می‏نویسند [مترجم]. ]]> آنر جونز اقتصادوجامعه Mon, 01 Aug 2022 04:07:52 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10661/ راست راديکال چيست؟ يک مقدمه https://tarjomaan.com/neveshtar/10660/ یِنس رودگرن، دستنامۀ آکسفورد دربارۀ راست رادیکال — تولد دوبارۀ احزاب و جریان‌های جناح قدرتمندِ راست رادیکال یکی از مهم‌ترین تغییرات سیاسی دهه‌های اخیر در کشورهای دمکراتیک است. این روند به‌ویژه در اروپا برجسته بوده، ولی در جاهای دیگر مانند استرالیا، اسرائیل، ژاپن و ایالات‌متحده نیز قابل‌توجه است.وجه مشترک احزاب و جریان‌های راست رادیکال تأکیدشان بر ملی‌گرایی قومی است که خود ریشه در اساطیر گذشته دارد. برنامه‌های آن‌ها معطوف به تقویت ملیت است، و می‌خواهند این کار را از طریق همگن‌سازی قومی و -بنا به رویۀ اکثر احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال- بازگشت به ارزش‌های سنتی انجام دهند. به‌علاوه، معمولاً پوپولیست هستند و نخبگان را متهم می‌کنند که انترناسیونالیسم را بر ملت خودشان ترجیح می‌دهند و منافع خودخواهانۀ خودشان و بسیاری از منافع خاص دیگر را برتر از منافع مردم می‌دانند.درنتیجه، هستۀ مشترک راست‌های رادیکال عبارت است از بیگانه‌هراسیِ ملی‌گرای قومی و پوپولیسم ضدنظام. در برنامه‌های سیاسی آن‌ها، این هستۀ ایدئولوژیک معمولاً در اقتدارگراییِ اجتماعی‌فرهنگیِ عام‌تری جای می‌گیرد که در آن بر مضامینی مانند «نظم» و «قانون» و «ارزش‌های خانوادگی» تأکید می‌شود. راست رادیکال داعیه‌دارِ این عقیده است که اکثریت ملت حق دارد از هویت فرهنگی خویش حفاظت کند. از نظر راست‌های رادیکال، تهدیدهای متعددی در برابر ملت‌های آن‌ها قرار دارد، که از میانشان مهاجرت از همه مهم‌تر است. مهاجرانِ کشورهای اسلامی به‌طور خاص تهدیدآمیز هستند، چون بنا به ادعای ایشان کمترین اشتراکات را با جمعیت بومی دارند، کمترین تمایل را به همگن‌شدن نشان می‌دهند و، به‌طور بالقوه، با تروریسمِ اسلام‌گرا پیوند دارند. تهدیدهای دیگر عبارت‌اند از موجودیت‌های فراملّی، مانند اتحادیۀ اروپا و -از نظر برخی از احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال- شرکت‌های چندملیتی، جهانی‌شدن اقتصاد و سایر روندهایی که به باور ایشان به تقویت جهان‌شمول‌گرایی و همگن‌سازی کمک می‌کنند.بنا به نظر اینوک پاول، هر سازمان سیاسی افراطی‌ای «خواهان تغییرات عمده در جامعه است، خواه به‌سوی آینده‌ای خیالی یا به‌سوی گذشته‌ای آرمانی. این خواسته با اِجماع سیاسی فعلی و عمومی فاصله دارد». خالی از فایده نیست که در اینجا به تعریف خاص‌ترِ لیپست و راب از افراط‌گرایی سیاسی نیز اشاره کنیم که آن را ضدتکثرگرایی یا تک‌صداگرایی می‌دانند. بنا بر مدعای ایشان، «قلب تپندۀ افراط‌گرایی عبارت است از سرکوب تفاوت‌ها و اختلاف عقیده، اینکه کرکره‌های بازار عقاید را پایین بکشیم. به عبارت دقیق‌تر، ذات افراط‌گرایی یا تک‌صدایی عبارت است از نامشروع قلمدادکردن چنددستگی و ناهماهنگی». تک‌صداگرایی سیاسیِ راست افراطی به دو طریق بیان می‌شود: طرد نظام‌های سیاسی دمکراتیک و/یا طرد ارزش‌های جهان‌شمول و برابری‌طلبانه (که گاهی دمکراتیک نامیده می‌شوند). اینجا باید بین دو زیرگونۀ افراط‌گرایی جناح راست فرق بگذاریم: یکی که با دمکراسی مخالف است و دیگری که صراحتاً مخالف دمکراسی نیست، اما باز هم با عملکرد دمکراسیِ انتخابی در جوامع معاصر مشکل دارد. برای مورد اول از اصطلاح «افراط‌گرایی جناح راستی»۱ استفاده می‌کنم و برای مورد دوم از تعبیر «راست رادیکال»۲ بهره خواهم برد. راست‌های رادیکال معمولاً با خودِ دمکراسی مخالفتی ندارند، ولی نوعاً با شیوۀ کار نهادهای دمکراتیکِ موجود مشکل دارند. درواقع، احزاب جناح راست رادیکال مدعی‌اند که خودِ آنان نمایندۀ دمکراسی حقیقی هستند (در مقابل دمکراسی دروغینی که به‌زعم ایشان در جوامع معاصر وجود دارد). بنابراین، راست‌های رادیکال هرچند چنددستگی و صف‌بندی «مردم» را نمی‌پذیرند، ولی به این دلیلِ اولیه که ارزش‌های تکثرگرایانه را قبول ندارند افراط‌گرا به حساب می‌آیند. به‌رغم پذیرش دمکراسیِ صوری از سوی راست‌های رادیکال، جامعۀ آرمانی آن‌ها جامعۀ قوم‌سالار۳ است، که از جهات متعددی نقطۀ مقابلِ ارزش‌های تکثرگرایانه در دمکراسی‌های لیبرال است.گاهی ترسیم مرزی مشخص بین راست رادیکال و راست افراطی دشوار می‌شود. بسیاری از جنبش‌های اجتماعی جناح راست رادیکال، به‌طور خاص، در مرز بین راست رادیکال و راست افراطی جای می‌گیرند و بسیاری از نمایندگان و فعالانِ برخی از جریان‌ها و احزاب جناح راست رادیکال با راست‌های افراطی مرتبط هستند. به‌علاوه، مثلاً این جریانِ ضدجهاد۴ بود، با آن شبکه‌ای که از بلاگرها و سایت‌های اینترنتی دارد، که بر آندرس بریویک تأثیر گذاشت و موجب شد آن حملۀ تروریستی را در سال ۲۰۱۱ در نروژ انجام دهد. دست‌کم از برخی جهات قرابت‌های ایدئولوژیکِ بعضاً قوی‌ای بین راست افراطی و راست رادیکال وجود دارد.حالا بیایید به این مسئله بپردازیم که اصلاً احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال به چه معنا جناح راستی هستند. یکی از راه‌های متعارف برای تمایزگذاشتن بین «چپ» و «راست» این است که بگوییم چپ‌ها برابری‌طلب هستند و راست‌ها غیربرابری‌طلب. احزابی که فعالانه علیه نابرابری‌ها کار می‌کنند معمولاً در سمت چپ قرار داده می‌شوند، اما احزابی که نابرابری‌ها را طبیعی قلمداد می‌کنند، یا دست‌کم بدون اینکه دست به مداخلۀ سیاسیِ فعال بزنند آن‌ها را می‌پذیرند، در سمت راست جای می‌گیرند. هرچند احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکال تابه‌حال سیاست‌های اقتصادی را جزء اولویت‌هایشان قرار نداده‌اند، منصفانه است که بگوییم معمولاً خودشان را درگیر مبارزه با نابرابری‌های طبقاتی نمی‌کنند.اما، مهم‌تر از این‌ها، مخالفتشان با تمهیداتی است که برای کاهش نابرابری‌های مبتنی بر قومیت، وضعیت مهاجرتی، یا حتی جنسیت چیده می‌شوند. در اینجا برنامۀ سیاسی ایشان نه‌فقط حفظ، بلکه افزایشِ رادیکالِ این نابرابری‌ها به نفع «بومی‌ها» است. در معنای گسترده‌تر، نباید راست رادیکال را به‌سبب موضع کلی‌اش راجع به سیاست‌های اجتماعی‌اقتصادیْ راست بدانیم، چراکه از این جهت دارای گونه‌های نسبتاً متعددی در زمان‌های مختلف و در کشورهای مختلف است. بلکه باید به آن دسته از مواضعش راجع به سیاست‌های اجتماعی‌اقتصادی نگاه کنیم که به مسائل ارزشی مربوط می‌شوند، از قبیل هویت ملی، «نظم و قانون»، سیاست‌گذاری مهاجرتی، سقط جنین و ... (یعنی لیبرالیسم اجتماعی‌فرهنگی در برابر اقتدارگرایی).ملی‌گرایی و جداسازی قومیراست‌های رادیکال به مسائل اجتماعی‌فرهنگی اولویت می‌دهند، به‌ویژه به مسائل مربوط به هویت ملی. برنامۀ سیاسی اصلی آنان را می‌توان این‌گونه فهمید: «واکنشی به فرسایش سیستمِ ‘سلطۀ قومی‌ملی’، که سرشت‌نمای بخش بزرگی از تاریخ دولت‌های ملی مدرن بوده است». به‌طور خاص‌تر، راست رادیکال معاصر روی ایدۀ تکثرگرایی قومی استوار است، ایده‌ای که در دوران مدرن آن را جریان فرانسویِ «حق جدید»۵ شرح و تفصیل داد. عبارت حق جدید عنوانی کلی برای اشاره به همۀ گروه‌هایی بود که در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، تحت‌تأثیر مفهوم «هژمونی فرهنگیِ» آنتونیو گرامشی، شکل گرفتند تا با سلطۀ فکری و فرهنگی چپ‌ها مقابله کنند. در این جنبش، و البته گروه‌های مرتبط با آن در ایتالیا و آلمان، هدف اصلی جنگ فرهنگی۶ بود، نه سیاست‌های حزبی. مفهوم تکثرگرایی قومی، که با مفهوم تفاوت۷ نزد چپ‌ها کاملاً فاصله داشت، گویای این بود که اقوام متفاوت برای حفظ ویژگی‌های منحصربه‌فرد ملیِ خودشان باید از هم جدا باقی بمانند. در این نگاه، آمیزش قومیت‌های متفاوت با یکدیگر صرفاً منجر به انقراض فرهنگی می‌شود. به‌علاوه، در این تلقی، نگاهی جبرباورانه و یکپارچه به فرهنگ و قومیت وجود دارد؛ احتمال دگردیسی فردی و گوناگونی درون‌گروهی به باور ایشان بسیار ناچیز است. اما، بر خلاف برداشت قدیمی از نژادپرستی، آموزۀ تکثرگرایی قومی، به‌خودی‌خود، آموزه‌ای سلسله‌مراتبی نیست: قومیت‌های متفاوت ضرورتاً برتر یا فروتر از یکدیگر نیستند، فقط متفاوت‌اند، ناسازگارند و قیاس‌ناپذیرند. درنتیجه، درحالی‌که هدف نژادپرستی «قدیم» و رایج در محیط‌های استعماریْ انقیاد بوده است، هدف تکثرگرایی قومی اساساً «طردکردن» است.جبهۀ ملی فرانسه این برداشت از «حق جدید» را گرفت و آن را در کانون برنامۀ سیاسی و سخنوری‌های این حزب قرار داد. حالا این تبدیل شده به مهم‌ترین ویژگی ایدئولوژیک خانوادۀ احزاب جناح راست رادیکال. این احزاب با استفاده از ایدئولوژی تکثرگرایی قومی داعیه‌دار حق فرهنگ‌های ملی برای حفظ هویت فرهنگی خودشان شده‌اند.به نظر راست‌های رادیکال، تهدیدهای زیادی برای هویت ملی‌شان وجود دارد، که از بین آن‌ها «هجوم» مهاجران از همه مهم‌تر است. به‌علاوه،اگر کلی‌تر بخواهیم بگوییم، مسائل ضدمهاجرتیْ پیام کانونیِ راست‌های رادیکال جدید است، به‌ویژه در اروپای غربی و البته به‌شکل فزاینده‌ای در اروپای شرقی. این احزاب و جریان‌ها به چهار روش متفاوت مهاجران را مسئله‌ساز می‌دانند: نخست، چنان‌که در بالا  گفته شد، به‌عنوان تهدیدی برای هویت ملی-قومی؛ دوم، به‌عنوان سرچشمۀ جرم و جنایت و سایر انواع ناامنی اجتماعی؛ سوم، به‌عنوان علت بیکاری؛ چهارم، به‌عنوان سوءاستفاده‌کننده از سخاوت دولت‌های رفاهِ دمکراسی‌های غربی که منجر به کاهش یارانه‌های دولتی و دیگر منافع برای افراد «بومی» شده‌اند. در قبال موارد سوم و چهارم، احزاب جناح راست رادیکال ایدۀ «مزیت ملی» را ترویج کرده‌اند، یعنی اینکه وقتی بحث شغل، مسکن، بیمه و ... می‌شود باید افراد بومی در اولویت باشند. طرح‌های ایشان در این زمینه را می‌توان نوعی «تبعیض جبرانی معکوس» به شمار آورد.بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، پیام‌های ضداسلام و تکرار حملات تروریستیِ اسلام‌گرایان، در گوشه و کنار جهان، تشدید شد. درواقع باید ۱۱ سپتامبر را نقطه‌عطفی در جدال‌های کلامی راست‌های رادیکال، و البته تشدید آن، به شمار آورد. به تعبیر آرتسهایمر، بعد از این تاریخ بود که نقد «اسلام به‌صورت علنی و غیرعلنی به‌عنوان یک هنجار پذیرفته‌شدۀ اجتماعی جانشین شکل‌های دیگر بیگانه‌هراسی شد».در معنایی عام‌تر، روندی شکل گرفته که در آن احزاب و جریان‌های راست رادیکال به‌طور فزاینده‌ای نه‌فقط حول هویت ملی، بلکه حول هویت دینی نیز بسیج می‌شوند و از آنچه هویت یهودی‌مسیحی می‌نامند در برابر تهدید اسلام دفاع می‌کنند. ولی این سخنان طردکنندۀ راست‌های رادیکال به مسلمانانمحدود نمی‌شود و در برخی جاها علیه گروه‌های دیگری مانند کولی‌ها نیز بیان می‌شود. به‌علاوه، اگرچه برخلاف گذشته، امروزه یهودی‌ستیزی در کانون راست رادیکال معاصر قرار ندارد -و فعلاً فقط در میان گروه‌های نئونازی و سازمان‌های راست افراطیِ مرتبط با آن جای دارد- ولی باز هم می‌شود آن را در برخی احزاب و جریان‌ها مشاهده کرد.پوپولیسمبرخی از پژوهشگران گفته‌اند پوپولیسم یکی از ویژگی‌های معرّفِ راست‌های رادیکال جدید است. این سخن تا حدی درست است. ازآنجاکه این احزاب تمایل دارند جامعه را «درنهایت به دو گروه متضاد تقسیم کنند که هر کدام در درون خود کاملاً همگن هستند»، یعنی مردم «پاک» در مقابل «نخبگان فاسد» -جهان‌بینی‌ای که، به گفتۀ کاس مود، مشخصۀ پوپولیسم است- و همچنین به این دلیل که پوپولیسمِ ضدنظامْ راهبردی بوده که نقشی حیاتی در موفقیت احزاب راست رادیکال جدید داشته است. حزبی که از این راهبرد استفاده می‌کند سعی دارد خود را در قالب مخالف یک «طبقۀ سیاسی» به تصویر بکشد و درعین‌حال فعالانه تلاش می‌کند که ضددمکراتیک به نظر نرسد. حزبی که ضددمکراتیک تلقی شود، تا زمانی که اکثریت قاطع رأی‌دهندگان طرفدار دمکراسی هستند، انگشت‌نما خواهد شد و به حاشیه رانده می‌شود. احزاب پوپولیست، برای اینکه بین خودشان و احزاب سیاسی مستقر (یعنی هم دولت و هم اپوزیسیون مخالف دولت) فاصله بگذارند، فضای سیاسی را، با همۀ تنوعی که در احزاب آن وجود دارد، یک «طبقۀ سیاسی» واحد و همگن معرفی می‌کنند. یکی از راه‌های دستیابی به این هدف این است که می‌گویند اختلافات بین دولت و احزاب اپوزیسیونِ مستقر صرفاً یک ظاهرسازیِ بی‌ربط است. همچنین ممکن است، در بسیاری از مواقع، انتقاد از احزاب مستقر به دلیل تمرکز آن‌ها بر موضوعات کهنه و سرکوب هم‌زمانِ موضوعات سیاسیِ مرتبط با کشمکش «واقعی» که بین هویت ملی و چندفرهنگ‌گرایی وجود دارد بخشی از این راهبرد باشد.راهبردِ ضدنظامِ پوپولیستانه این امکان را برای راست‌های رادیکال فراهم می‌آورد که خودشان را قهرمانان واقعی دمکراسی معرفی کنند -به‌عنوان نوع جدیدی از حزب یا جریان سیاسی که نگرانی‌ها و منافع «مردم معمولی» را در نظر می‌گیرد و جسارت این را دارد که علیه نزاکت سیاسیِ رایج در نظام حاکم صدایش را بلند کند. ولی این جهان‌بینیِ مانویِ [دوگانه‌انگار] احزاب جناح راست رادیکالِ جدید باعث می‌شود سیاست سازش‌کاری و چانه‌زنی، که از عناصر دمکراسی لیبرال است، دیگر به‌آسانی میسر نباشد.شاید گفته شود که پوپولیسم از ویژگی‌های راست رادیکال جدید است، اما منحصر به این جریان سیاسی نیست. سایر احزاب نیز از راهبردهای ضدسیستمیِ پوپولیستی استفاده می‌کنند و شماری از احزاب با گرایش‌های سیاسی دیگر را نیز می‌توان به‌طریقی پوپولیست نامید. در معنایی عام‌تر، این ملی‌گراییِ قومی است که در وهلۀ نخست راست رادیکال معاصر را تعریف می‌کند، نه ایدئولوژی پوپولیستی. و همچنین این ملی‌گرایی قومی است که معمولاً خط و ربط پیام پوپولیستیِ راست‌های رادیکال را تعیین می‌کند: پیام ضدنخبه‌گرای این احزاب و جریان‌ها ابتدائاً برآمده از این تلقی است که نخبگان احزاب حاکم، رسانه‌ها و روشنفکران با پذیرش ایده‌های چندفرهنگی و انترناسیونالیستی -یا، به درجات مختلف، با فداکردن حاکمیت کشورشان به پای اتحادیۀ اروپا یا سایر مجامع فراملّی- به کشورشان خیانت کرده‌اند. چنان‌که گفته‌اند: «تبلیغ یک دیدگاه چندفرهنگیِ لیبرال را باید ‘خیانت’ به مردم خویش قلمداد کرد». درنتیجه، با اینکه راست‌های رادیکال خودشان را به‌طور کلی مخالف نخبگان می‌دانند، که فقط هم شامل نخبگان سیاسی نمی‌شود و نخبگان فرهنگی و علمی را نیز در بر می‌گیرد، دشمن اصلی آن‌ها لیبرالیسمِ جهان‌وطنی و چپِ اجتماعی‌فرهنگی است که خائن به ملت و فاسدکنندۀ نظم ارگانیک «طبیعی» و ارزش‌های درون جامعه هستند.فاشیسمبرخی از نویسندگان ادعا کرده‌اند که راست رادیکال معاصر چیزی به‌جز نمود امروزی فاشیسم نیست، درحالی‌که برخی دیگر چنین پیوستگی تاریخی‌ای را چندان قبول ندارند و مدعی هستند که راست رادیکال نمایندۀ یک جریان سیاسی متمایز از فاشیسم است. من طرفدار موضعی در میان این دو هستم. اگر به سه مؤلفۀ اسطوره‌ای که به گفتۀ گریفین «ارکان حداقلیِ فاشیسم» را تشکیل می‌دهند نگاهی بیندازیم، یعنی به اسطورۀ تولد دوباره، ملی‌گرایی افراطی پوپولیستی و اسطورۀ انحطاط، هم شباهت‌هایی بین فاشیسم و احزاب جناح راست رادیکال جدید پیدا می‌کنیم و هم تفاوت‌هایی. نخست اینکه اگرچه ملی‌گرایی افراطیِ پوپولیست (یعنی ملی‌گرایی قومی ارگانیک) نزد راست‌های رادیکال جدید کمتر تهاجمی و محدودتر و بیشتر متوجه درون است، اما همچنان هستۀ ایدئولوژیک این احزاب را تشکیل می‌دهد. اشتیاق راست‌های رادیکال جدید به پاکیِ قومی، همگنی و نظم ارگانیکْ آن‌ها را در همان سنت فاشیسم جای می‌دهد. دوم اینکه هرچند انحطاط مضمون سخنورانه و ایدئولوژیکِ پرتکراری نزد برخی از احزاب راست رادیکال جدید بوده، اما در برخی دیگر از آن‌ها کمتر اهمیت دارد. به‌هرروی، تفاوت‌های ایدئولوژیک فاشیسم و ​​احزاب راست رادیکال عمدتاً به نکتۀ سوم، یعنی اسطورۀ تولد دوباره، مربوط می‌شود. به گفتۀ گریفین، اسطورۀ فاشیستی تولد دوباره، چیزی که او آن را اسطورۀ باززایی۸ می‌نامد، عبارت است از «احساس شروعی جدید یا بازسازی پس از یک دورۀ بحران یا افول. ... در کانون اسطورۀ سیاسیِ باززایی این باور نهفته است که معاصران در مرحله‌ای از تاریخ قرار دارند، یا به‌زودی قرار خواهند گرفت، که یک «خط مرزی»، یا «لحظۀ دگردیسی»، یا «نقطۀ عطف» است. با اینکه این افسانه در میان احزاب راست رادیکال جدید نیز وجود دارد، اما به‌طور قابل‌توجهی کم‌رنگ‌تر است و هدف از آن جایگزینی نظام دمکراتیکِ موجود با یک نظم سیاسی جدید نیست. همچنین به همین اندازه مهم است توجه کنیم که فاشیسم معطوف به آینده بود، اما این احزاب به گذشته (یا درواقع به‌سمت یک تصور آرمانی از گذشته) گرایش دارند. احزاب راست رادیکال جدید، به‌جای ایجاد یک «جامعۀ جدید» که «ققنوس‌وار» از پس یک دوره زوال پدیدار می‌شود، خواهان بازگرداندن وضع سابق هستند.اگرچه احزاب راست رادیکال جدید فاشیست نیستند، اما همچنان با فاشیسم قرابت‌هایی دارند. همان‎طور که کاپسی گفته است، در ترسیم مرزی نفوذناپذیر بین فاشیسم و راست رادیکال دچار مشکل هستیم، «به‌ویژه هنگامی‌که صحبت از فرهنگ فعالان آن‌ها و تاریخ نهادهای آن‌ها می‌شود. این یک واقعیت انکارناپذیر است که در فرهنگِ فعالانِ آن‌ها سابقۀ تعامل بین بازیگرانِ به‌اصطلاح راست رادیکال و (نئو)فاشیست‌ها وجود دارد. این تعامل به اشکال متعددی قابل مشاهده است، از قبیل انواع وابستگی و عضویت افراد در هر دو جریان، بسیج‌های مشترک، شبکه‌های فراملّی، رسانه‌های اجتماعی، ابراز حمایت از نامزدهای انتخاباتی خاص، دوستی‌های شخصی و مانند این‌ها».چرایی حمایت از احزاب و جریان‌های جناح راست رادیکالدر پژوهش‌های مربوط به راست رادیکال به‎ندرت می‌توان موضوعی را یافت که به اندازۀ امور سیاسی و انتخاباتی مورد توجه قرار گرفته باشد: چه توصیفی می‌توان از رأی‌دهندگان به آن‌ها ارائه کرد و چطور می‌توان نتایج متفاوت راست‌های رادیکال در انتخابات را پیش‌بینی یا تبیین کرد. اجازه دهید فقط به چند ویژگی کلیدی اشاره کنم که معمولاً در همه یا بیشترِ کشورها مشترک هستند. نخست اینکه احساسات ضدمهاجرتی مهم‌ترین دلیل حمایت رأی‌دهندگان از راست‌های رادیکال است.دوم اینکه الگوهای اجتماعی-‌جمعیت‌شناختیِ مهمی در کار هستند، چون رأی‌دهندگان مرد و رأی‌دهندگان طبقۀ کارگر در بین حامیان احزاب راست رادیکال بیش‌ازحد زیادند و درمقابل، رأی‌دهندگانِ دارای تحصیلات عالی بسیار کم هستند. این رأی‌دهندگان -ازجمله رأی‌دهندگان متعلق به طبقۀ کارگر- چنان‌که اَش نشان داده است، مجذوب برنامۀ اجتماعی‌فرهنگی این احزاب می‌شوند، یعنی به‌طور خاص ملی‌گرایی و سیاست‌های مهاجرتی، و نه سیاست‌های اقتصادی ایشان.در پژوهش‌های پیشین چندین دلیل مرتبطِ تقاضامحور و همچنین عرضه‌محور برای ظهور احزاب راست رادیکال تشخیص داده شده است. یکی از جریان‌های تأثیرگذار در این پژوهش‌ها بر فرایندهای همسوسازی دوباره متمرکز شده است: در بخش عمده‌ای از دوران پس از جنگ، سیاست‌های حزبی را نزاع بر سر مواضع اجتماعی‌اقتصادی متفاوت شکل می‌داد. این وجه از نزاع بین راست و چپِ اجتماعی‌اقتصادی شامل موضوعاتی مانند مالیات، بازتوزیع اقتصادی، شغل و کمک‌های دولتی و مشارکت دولت در رفاه مردم بود. تا وقتی که چنین مسائلی غالب هستند، احزاب راست رادیکال نمی‌توانند به‌راحتی رأی‌دهندگان را به نفع خود بسیج کنند. برای جذب رأی‌دهندگان باید، به‌جای منازعات اجتماعی‎اقتصادی، منازعات اجتماعی‌فرهنگی در کانون توجه قرار بگیرند، که موضوعاتی مانند فرهنگ، ارزش‌ها و هویت را شامل می‌شوند. وقتی چنین موضوعاتی در گفتمان سیاسی برجسته می‌شوند -و اولویت بالاتری نزد رأی‌دهندگان پیدا می‌کنند- شانس احزاب راست رادیکال برای بسیج رأی‌دهندگان افزایش می‌یابد. آنچه در دهه‌های اخیر شاهد آن بوده‌ایم دقیقاً فرایندی است که در آن از اهمیت بُعد اجتماعی‌اقتصادی کاسته شده و هم‌زمان بُعد اجتماعی‌فرهنگی، به‌طور فزاینده‌ای، اهمیت بیشتری یافته است. یکی از دلایل این رشد این بوده که، در نتیجۀ ثبات وضعیت بین‌المللی و موافقت‌نامه‌های تورمی، استقرار بانک‌های مرکزیِ مستقل و جهانی‌شدن کلی اقتصاد، دامنۀ سیاست‌های اقتصادی مستقل ملی کاهش یافته است. این امر به افزایش همگرایی احزاب مستقر دربارۀ سیاست‌های اجتماعی‌اقتصادی کمک کرده و این همگرایی -به درجات مختلف- با حرکتی به‌سمت میانه‌روی، به‌ویژه از سوی احزاب سوسیال‌دمکرات، تقویت شده است. با کاهش تفاوت‌ها در سطح اجتماعی‌اقتصادی، جلب مشارکت رأی‌دهندگان و البته رسانه‌ها سخت‌تر شده است، تحولی که به‌نوبۀ خود تا حدی به غیرسیاسی‌شدن بُعد اجتماعی‌اقتصادی کمک کرده است. درعوض، مسائل اجتماعی‌فرهنگی -مسائلی که معمولاً دوقطبی هستند و به‌راحتی موجب ایجاد تضاد می‌شوند- به‌طور فزاینده‌ای برجسته شده‌اند. باید تأکید کرد که فقط مدافعان دیدگاه طردکننده، اقتدارگرایانه یا محافظه‌کارانه‌تر به فرهنگ، ارزش‌ها و هویت نیستند که به سیاسی‌ترشدنِ منازعات اجتماعی‌فرهنگی کمک کرده‌اند؛ کسانی که برای چندفرهنگی‌گراییِ بیشتر یا رویکردی لیبرال‌تر به مسائل مرتبط با ارزش‌ها و هویت مبارزه کرده‌اند نیز در این میان نقش داشتند. به‌تعبیری، ظهور احزاب راست رادیکال را می‌توان واکنشی دیرهنگام به سیاست‌های رهایی‌بخشی دانست که ریشه در جنبش‌های اعتراضیِ دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ داشتند و راست‌گرایان رادیکالْ تازه اکنون به یاد مبارزۀ فرهنگی با آن افتاده‌اند. سیاسی‌شدنِ موضوع مهاجرت به‌ویژه در اروپای غربی اهمیت ویژه‌ای دارد. معمولاً وقتی مسائل مربوط به مهاجرت در دستور کار قرار می‌گیرد احزاب راست رادیکال از آن نفع می‌برند. به‌طور کلی، مهاجرت وقتی برای رأی‌دهندگان اهمیت پیدا می‌کند که یک حزب سیاسیْ مردم را حول این موضوع بسیج کرده باشد. احزاب راست رادیکال، پس از تثبیت در عرصۀ سیاسی، به سیاسی‌سازیِ مهاجرت کمک کردند، ولی احتمالاً مهم‌ترین بازیگران آن نبوده‌اند بلکه، همان‌طور که کیچلِت گفته است، این سیاسی‌شدن بیشتر ناشی از روش «متعارف احزاب در سیاسی‌کردن یک موضوع جدید است، که حین آن ممکن است غولی از چراغ فرار کند که دیگر حتی خود آن سیاست‎مداران مستقر نیز نتوانند آن را سر جایش برگردانند». نقش رسانه‌ها -اعم از رسانه‌های خبری سنتی و اینترنت- به‌طور فزاینده‌ای یکی از عوامل مهم برای درک بسیج جناح راست رادیکال شناخته می‌شود. برای مثال، همان‌طور که کوپمَنْز می‌گوید، «دیده‌شدن ... که اولین و اساسی‌ترین مکانیسم انتخاب ما را می‌سازد با عملکرد رسانه‌های جمعی اتفاق می‌افتد». به‌علاوه، رسانه‌ها در تنظیم دستورکار و چارچوب‌بندی مسائل سیاسی نیز نقش دارند. همچنین گویا تمایل فزاینده‌ای به شخصی‌سازی مسائل در رسانه‌ها شکل گرفته که ممکن است احزاب از آن سود ببرند، مانند احزاب جناح راست رادیکال جدید، که در آن‌ها رهبر حزب نقشی محوری دارد. افزایش منازعه بر سر پیداکردن خوانندگان و بینندگان بیشتر، که خود ناشی از فناوری‌های جدید و خصوصی‌سازی فزایندۀ رسانه‌های جمعی در بسیاری از کشورهاست، موجب شده رسانه‌ها تمایل بیشتری به تمرکز بر جنبه‌های جنجالی‌ترِ سیاست از خود نشان دهند که این ممکن است موجب تقویت احساسات ضدنظام شود. چنان‌که الیناس گفته است، رسانه‌ها «وسیلۀ مهمی برای همۀ بازیگران سیاسی هستند ولی، برای بازیگران کوچک‌تر یا تازه‌وارد که وسیلۀ دیگری برای همرسانی برنامۀ خود ندارند، حتی مهم‌تر هم هستند».در دهۀ گذشته، رسانه‌های خبری آنلاین، به‌عنوان بدیل رسانه‌های سنتی، اهمیت فزاینده‌ای یافتند و راست‌های رادیکال در راه‌اندازی مستقیم یا غیرمستقیم چنین رسانه‌هایی که برنامۀ سیاسی آنان را تبلیغ می‌کنند موفق بوده‌اند. همان‎طور که بتس در مباحث خودبیان کرده، «اینترنت ابزاری کلیدی بوده برای ایجاد یک واقعیت جایگزین که در آن انبوهی از نظریه‌های توطئه وجود دارد و مردم عادی، عمدتاً به‌صورت ناشناس، این فرصت را دارند که (مثلاً در بخش نظراتِ نسخۀ آنلاین روزنامه‌ها و مجلات خبری مهم) خشم خود را تخلیه کنند و به دیگران اطمینان بدهند که در مصائبشان تنها نیستند».راست رادیکال به‌مثابۀ جنبش اجتماعیهمان‌طور که در بالا تأکید شد، پژوهش‌های مربوط به راست رادیکال به‌شدت حزب‌محور هستند، و در این میان جنبش‌های اجتماعی جناح راست رادیکال کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند. از این حیث، پدیدۀ راست رادیکال حتی متنوع‌تر از احزاب جناح راست رادیکال است، و معمولاً مرز بین راست رادیکال و راست افراطی نیز مبهم‌ است. همچنین دربارۀ صفات اجتماعی فعالان این جنبش‌ها، در مقایسه با رأی‌دهندگان به راست‌های رادیکال، اطلاعات کمتری داریم. ولی چند چیز را می‌دانیم. برای مثال، پژوهشی در مرکز علوم اجتماعی برلین روی تظاهرات‌کنندگان در جنبش پگیدا (اروپاییان میهن‌پرست علیه اسلامی‌شدن غرب) تأیید می‌کند که همان الگوی جنسیتی احزاب راست رادیکال در این جنبش نیز به چشم می‌خورد، یعنی اکثریت قریب‌به‌اتفاق فعالان آن مردان هستند.مرز بین سیاست‌های حزبی و فعالیت‌های جنبش‌های اجتماعی نیز مبهم شده است. شاهد مثالی بر این ادعا این است که راست‌های رادیکال شروع به سازمان‌دهی ابتکاراتی محلی برای ارائۀ خدمات اجتماعی می‌کنند، مانند کمک به سال‌خوردگان، تعمیر منازل و حمایت از مردم آسیب‌پذیر از حیث اجتماعی‌اقتصادی (و البته بومی)، چنان‌که در بریتانیا، آلمان و یونان دیده شده است. این راهبرد برای بسیج مردم بسیار مهم است، چون به حامیان بالقوه این پیام را می‌دهد که راست رادیکال مسئولیت‌هایی را می‌پذیرد که دولت -به‌سبب حضور نخبگانِ ظاهراً ناکامش- دیگر آن‌ها را بر عهده نمی‌گیرد.بخش غیرحزبی راست رادیکال انواع مختلفی دارد، از محافل روشنفکری، مطبوعات و انتشارات گرفته تا گروه‌های شغلی و سایر سازمان‌های مدنی. برخی از این‌ها مستقیماً با یک حزب جناح راست رادیکال ارتباط دارند، اما برخی دیگر بخش مستقلی از محیط بزرگ‌ترِ همدلی با راست رادیکال هستند. چنین گروه‌ها و سازمان‌هایی از چند جهت اهمیت دارند: می‌توانند پلی بین راست رادیکال و جریان اصلی سیاست باشند؛ می‌توانند به برجسته‌ترشدن مسائل محبوب راست‌های رادیکال کمک کنند و امکان بسیج مردم را تسهیل کنند؛ می‌توانند به جامعه‌پذیری سیاسی کمک کنند و باعث شوند که حامیانشان خود را به‌صورت عمیق‌تری با راست رادیکال یکی بپندارند؛ می‌توانند کانونی برای جذب فعالان حزبی باشند؛ و می‌توانند فضایی برای زنده نگه‌داشتن خاطرات جمعی فراهم آورند، چیزی که برای احساس تعلق به یک آرمان سیاسی حائز اهمیت است.چنان‌که در مباحث بالا گفته شد، اینترنت -با توجه به موانع اندکی که برای ورود به آن وجود دارد و تراکم جغرافیایی‌اش- برای راست‌های رادیکال اهمیت فزاینده‌ای پیدا کرده و امروزه بسیاری از فعالیت‌های غیرحزبی در این فضا انجام می‌شوند. ویگلرز و منارد دربارۀ این موضوع بحث کرده‌اند که اینترنت «به‌اشتراک‌گذاشتن ایده‌ها، هماهنگ‌کردن فعالیت‌ها، پراکندن پروپا گاندا، متحدسازی و عضوگیری را برای راست‌های رادیکال آسان‌تر کرده است.  ... شبکه‌های آنلاین می‌توانند هویت جمعی را نیز در میان حاضران تقویت کنند، بدون اینکه نیاز چندانی به بسیج آفلاین باشد». باید اضافه کرد که بخش قابل‌توجهی از خشونت‌های مرتبط با راست رادیکال یا در اینترنت رخ می‌دهند (مثل نفرت‌پراکنی و تهدید) یا بیشتر اوقات با بسیج آنلاین آغاز می‌شوند.در سطح رسمی‌تر، گروه‌های حزبی در درون اتحادیۀ اروپا می‌توانند محل ملاقات مهمی برای احزاب جناح راست رادیکال باشند و فرصتی برای «مرئی» و «مسئول»‌شدن و «شناختن و هماهنگ‌شدن با یکدیگر» باشند. به‌طور کلی، ارتباطات بین‌المللی برای راست‌های رادیکال مهم است و مطالعاتی که اخیراً روی نمایندگان مهم‌ترین سازمان‌های راست رادیکال در اتریش، فرانسه، آلمان، بریتانیا، ایتالیا، اسپانیا و ایالات‌متحده انجام شده نشان داده که اکثریت بزرگی از آن‌ها تماس‌های بین‌المللیِ مکرر با سازمان‌های مشابه در خارج از کشور یا با سازمان‌های فراگیر داشته‌اند.تأثیر راست رادیکالتأثیر راست رادیکال می‌تواند مستقیم باشد، مثل وقتی‌که احزاب جناح راست رادیکال در دولت هستند (چنان‌که در اتریش، فنلاند، ایتالیا و -در قالب احزاب جناح راستی که اخیراً رادیکال شده‌اند- در مجارستان و لهستان بوده‌اند یا وقتی‌که عنصری تعیین‌کننده در ائتلاف‌های حاکم (مانند دانمارک) هستند). همچنین این تأثیرگذاری می‌تواند غیرمستقیم باشد، مثل وقتی‌که احزاب جناح راست رادیکال بر احزاب جریان اصلی تأثیر می‌گذارند، به نحوی که برنامه‌های سیاسی‌شان را همسو با برنامۀ ملی‌گرای طردکنندۀ راست‌های رادیکال تنظیم کنند، حال یا به این منظور که آرای ازدست‌رفتۀ خود را بازیابند، یا اینکه جلوی ازدست‌دادن آرای راست‌های رادیکال در انتخابات آینده را بگیرند. به نظر من منصفانه است که بگوییم راست رادیکال از هر دو جنبه تأثیر قابل‌توجهی داشته است، هرچند شاید به‌خصوص به روش دوم. البته وضعیت در کشورهای مختلف فرق دارد، که این تا حدی نیز سیستماتیک است. برای مثال، همان‌طور که بوشتیکوا گفته است، «احزاب جریان اصلی اروپای شرقی، به‌طور نسبی، با احزاب راست رادیکال کشورهای خود راحت‌تر کنار می‌آیند. برای همین، احزاب راست رادیکال در این کشورها در محیطی بسیار راحت‌تر عمل می‌کنند و معمولاً در ائتلاف‌های حاکم ادغام می‌شوند».در معنایی گسترده‌تر، احزاب، جنبش‌های اجتماعی و سازمان‌های غیرحزبی راست رادیکال در شاکلۀ سیاسی و درنتیجه در تغییر توجهات به موضوعاتی که راست‌های رادیکال مطرح می‌کنند تأثیرگذار بوده‌اند. برای مثال، چنان‌که کالیس می‌گوید، گفتمان رادیکال ضداسلام و مسلمانان که راست‌های رادیکال آن را صورت‌بندی کرده‌اند «مخاطبان همدل گسترده‌تری را در جریان اصلی تحت‌تأثیر قرار داده و، درنتیجه، نشان می‌دهد رگه‌های اسلام‌هراسی، در قالب شکلی از پیش‌داوریِ نژادی‌فرهنگی، در جوامع غربی نفوذ بسیار عمیق‌تری داشته است و با نگرانی‌های امنیتی تشدید شده است».درنتیجه، به تعبیر مینکنبرگ، راست رادیکال، به نحوی فزاینده، در حال ایجاد یک قاب‌بندی بزرگ سیاسی‌دینی است که تأثیر معتنابهی بر گفتمان عمومی دارد و از محدودۀ کوچکِ رأی‌دهندگان و فعالانِ راست رادیکال بسیار فراتر است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Rydgren, Jens, ed. The Oxford handbook of the radical right. Oxford University Press, 2018.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یِنس رودگرن نوشته و ترجمۀ بخشی از مقدمۀ دستنامۀ آکسفورد دربارۀ راست رادیکال (The Oxford Handbook of The Radical Right) است که برای نخستین بار با عنوان «راست رادیکال چیست؟ یک مقدمه» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• ینس رودگرن (Jens Rydgren) نویسنده و مفسر سیاسی سوئدی، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه استکهلم و عضو آکادمی سلطنتی ادبیات سوئد است. او سال‌هاست که بر روی احزاب پوپولیست راست‌گرا در اروپا تحقیق می‌کند و دبیر‌مجموعۀ دستنامۀ آکسفورد دربارۀ راست رادیکال بوده است. آخرین کتاب رودگردن، نبرد بر سر رأی‌دهندگان طبقۀ کارگر (The Battle Over Working-Class Voters) در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است.[۱]   right-wing extremism[۲]    radical right[۳]   ethnocracy[۴]    counter-jihadist[۵]  nouvelle droite[۶]  Kulturkampf[۷]   difference[۸]    palingenetic ]]> ینس رودگرن تاریخ‌وسیاست Sat, 30 Jul 2022 04:39:33 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10660/ نسخۀ صوتی: آيا کرونا پايانی بر عصر نئوليبرال بود؟ https://tarjomaan.com/sound/10659/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «آيا کرونا پايانی بر عصر نئوليبرال بود؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.حتی پیش از فرارسیدن بلایای سال ۲۰۲۰، شواهد و قراین حکایت از سالی پرهیاهو می‏‌کرد. درگیری چین و آمریکا به مرحلۀ خطرناکی رسیده بود. «جنگ سرد جدید» نزدیک بود. رشد جهانی اقتصاد در سال ۲۰۱۹ به‌‏شدت کند شده بود. صندوق بین‏‌المللی پول نگران بود که تنش‏‌های ژئوپولیتیکی اقتصاد جهانی را که تا خرخره مقروض بود متزلزل‏‌تر کند. اقتصاددانان شاخص‏‌های آماری تازه‏ای سر هم کردند تا ردپای آن بی‌‏ثباتی‌ای را که دست از سر سرمایه‏‌گذاری بر نمی‌‏داشت بگیرند. شواهد قویاً نشان می‏داد که منشأ مشکلات در کاخ سفید بود. دونالد ترامپ، چهل‏‌و‏پنجمین رئیس‌جمهور آمریکا، موفق شده بود خود را به نگرانی جهانی بدل سازد. او مجدداً در ماه نوامبر کاندید شد و ظاهراً تصمیم داشت حتی اگر در انتخابات پیروز هم شود فرایند انتخابات را بی‌‏اعتبار کند. بی‏جهت نبود که شعار سال ۲۰۲۰ کنفرانس امنیتی مونیخ -که به داوس امنیتی شهرت دارد- «دوری کشورها از غرب» انتخاب شده بود.فایل صوتی نوشتار «آيا کرونا پايانی بر عصر نئوليبرال بود؟» را با کلیک برهمین عنوان گوش کنید.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است. فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. • آنچه شنیدید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید. ]]> آدام توز نسخۀ صوتی Thu, 28 Jul 2022 03:51:25 GMT https://tarjomaan.com/sound/10659/ فيلسوفان هميشه با خشم مخالف بوده‌اند، اما شايد وقت دفاع از آن رسيده باشد https://tarjomaan.com/interview/10658/ گفت‌وگوی هلن رُزنر با مائیشا چری، نیویورکر— در ژوئن ۱۹۸۱، آدری لُرد، شاعر و فعال اجتماعی سیاه‌پوست، سخنرانی اصلی همایش سالانۀ انجمن ملی مطالعات زنان را ایراد کرد. لرد در سخنرانی‌اش، که بعدها به‌صورت جستاری با عنوان «کاربردهای خشم: واکنش زنان به نژادپرستی» منتشر شد، ادعا کرد که ما باید برای بیان مؤثر نابرابری نژادی، ابتدا، خشمی را که نژادپرستی ایجاد می‌کند به رسمیت بشناسیم -فارغ از اینکه شخصاً آن را تجربه کنیم یا صرفاً شاهد تأثیرات آن در دیگران باشیم- و بعد بر آن خشم همچون یک ابزار لگام بزنیم. او می‌گفت خشمی که به کنش تبدیل شود «یک عمل روشنگرِ رهایی‌بخش و نیروبخش است»؛ زنان سفیدپوست، که دقیقاً نمی‌دانند چطور باید خشم خود نسبت به نژادپرستی را ابراز کنند، بسیاری از اوقات این احساس را به نوعی احساس گناه بی‌فایده تبدیل می‌کنند. «آنچه ما را نابود خواهد کرد خشمِ زنان دیگر نیست، بلکه روگردانی ما از ایستادن و شنیدنِ نوای این خشم، یادگرفتن در درون آن، فراتررفتن از ظاهر و رسیدن به باطن آن، و بهره‌برداری از این خشم به‌مثابۀ یک منبع مهم توانمندسازی است».مائیشا چری، فیلسوف زن سیاه‌پوست، که متخصص مسائل مربوط به «احساس» است، استدلال لرد را منبع الهامی برای کتاب جدید خودش کرد که عنوان آن چنین است: مسئلۀ عصبانیت: چرا خشم برای مبارزه علیه نژادپرستی ضروری است؟ از میان انواع خشمی که ممکن است فرد بر اثر تجربه یا مشاهدۀ نابرابری دچار آن شود، چری یک نوع خاص را جدا می‌کند -و به آن «عصبانیت لُردی» می‌گوید- که هم فضیلتمندانه است و هم سازنده. کتاب دربارۀ این است که چطور باید این خشم خوب را از خشم‌های مخرب جدا کنیم. برخلاف متن‌های فلسفی معمول، این کتاب با زبانی کمابیش ساده نوشته شده و شامل بخشی است حاوی توصیه‌های عملی دربارۀ اینکه چطور اصول عصبانیت لُردی را در کنش اجتماعی و همچنین در زندگی روزانه به کار بگیریم. چری که استاد دانشگاه کالیفرنیا ریورساید است به من گفت «می‌خواستم کتابی به دست مردم عادی‌ای بدهم که خشمگین هستند، کسانی که می‌خواهند با خشمشان، در عمل، کاری بکنند. تصورم این بود که این کتاب باید راهنمایی برای عصبانی‌ها باشد». در دو گفت‌وگویی که با هم داشتیم، و به‌صورت خلاصه و ویرایش‌شده در ادامه می‌آیند، ما راجع به نقش خشم در جنبش «جان سیاهان مهم است»، بخشیدن بدون «وانهادن»، و فصل مشترک فلسفه و خودیاری صحبت کردیم.هلن رُزنر: کتاب مسئلۀ عصبانیت دفاعیه‌ای دربارۀ همۀ انواع خشم نیست؛ شما ادعا می‌کنید که یک نوع خاص آن ارزشمند است. چه فرقی بین عصبانیت لردی و بقیۀ انواع خشم وجود دارد؟مائیشا چری: حرف من در کتاب، مشخصاً، راجع به انواعی از خشم است که ما در واکنش به مصادیق نابرابری دچارشان می‌شویم. برای مثال، بل هوکس از «عصبانیت خودشیفته‌وار» صحبت می‌کند. این نوعی از عصبانیت است که، در آن، فقط از این خشمگین هستید که چرا شما قربانی نابرابری شده‌اید، نه هیچ‌کس دیگر. هدف این خشم ایجاد دگرگونی کامل نیست، تنها هدفش این است که شما چیزی را که می‌خواهید به دست آورید. نوع دیگری از خشم هست که من به آن «خشم قلدرمآب» می‌گویم، که گمانم نمونه‌ای از آن را در ماجرای ۶ ژانویه [حمله به کنگره] دیدیم. این نوعی از خشم است که مثلاً در آن می‌شنویم «گوش کن، یک چیزی درست نیست. ما داریم می‌رویم حساب دولت را برسیم برای کاری که با ما کرده». این نوع خشم هم دغدغۀ دگرگونی ندارد.برخلاف دو نوع عصبانیت خودشیفته‌وار و قلدرمآب، عصبانیت لردی فقط دغدغۀ این را ندارد که چطور شد که شما قربانی نابرابری شدید، بلکه می‌پرسد چطور هرکسی ممکن است قربانی نابرابری شود. بنابراین بسیار فراگیر است؛ خودمحور نیست. یکی از چیزهایی که آدری لرد در جستار «کاربردهای خشم» از آن صحبت می‌کند -و مشخصاً خطاب به زنان سفیدپوست سخن می‌گوید- این تلقی است که او، به‌عنوان یک زن تحصیل‌کردۀ سیاه‌پوست، آزاد نیست؛ ما آزاد نیستیم تا زمانی که زنان جهان سوم آزاد باشند، تا زمانی که زنان فقیر آزاد باشند. این نوع خشم بسیار فراگیر است: با اینکه خودتان آسوده هستید، اگر ببینید فرد دیگری دارد تقلا می‌کند یا قربانی نابرابری شده است، عصبانی می‌شوید؛ این همان عصبانیت است. عصبانیت لردی، برخلاف عصبانیت قلدرمآب، بسیار بر این تمرکز دارد که ما برای بهترکردن امور چه می‌توانیم بکنیم. اگر این خشم چیزی را هم نابود کند، آن چیز پدرسالاری خواهد بود؛ ساختارهای نژادپرستانه خواهد بود. اما تلاش نمی‌کند کسی را شکست دهد، یا کسی را تحقیر کند. بیش‌ از هر چیز، بر دگردیسی تمرکز دارد.عصبانیت لردی همچنین بسیار تحریک‌کننده است. به نظرم عصبانیت به‌طور کلی تحریک‌کننده است، اما معمولاً فقط خود شخص را به حرکت درمی‌آورد. در مقابل، عصبانیت لردی محرکِ به‌انجام‌رساندنِ یک کار سازنده است: پیوستن به یک سازمان، کمک مالی، امضاکردن یک نامۀ دادخواهی، اعتراض‌کردن در خیابان. این همان نوع از خشم است که به نظر من فضیلتمندانه است. این همان نوع از خشم است که، به نظر من، برای اینکه واقعاً جهان بهتری بسازیم ضروری است.رُزنر: شما علیه فهرست بلندی از فیلسوفان که با هر شکلی از خشم مخالف هستند استدلال کرده‌اید -از سنکا، فیلسوف رواقی باستانی، تا مارتا نوسبام، که نگران بود خشم فمینیستی علیه پدرسالاری مانعی در راه مبارزه با نابرابری شود.چری: فلسفه حوزه‌ای بسیار نخبگانی و تحت سلطۀ مردان سفیدپوست بوده و با این ویژگی‌ها دیدگاه خاصی در آن شکل گرفته است. سنکا را در نظر بگیرید: او در قصر زندگی می‌کرد؛ فقط یک نوع خاص خشم را می‌دید: خشم حاکمان سیاسی. من این خشم را بیدار نمی‌کنم -این دیدگاه اوست- اما سؤال اینجاست که اگر او خشم دهقانان را می‌دید، چه نظری راجع به آن می‌داشت. آیا مدعای او تفاوتی می‌کرد؟ موقعیتی که من در فلسفه دارم -اینکه در فقر بزرگ شده‌ام، زنی سیاه‌پوست هستم، و غیره- به این معناست که من دیدگاهم بسیار با او متفاوت است، و شواهد بسیار متفاوتی از اینکه خشم درواقع چگونه پدیدار می‌شود برای من وجود دارد.به‌ویژه در فلسفه، تأکیدی بر عقلانی‌بودن وجود دارد، و هر چیزی که عقلانی به نظر نرسد معمولاً علیه آن استدلال می‌شود. سنکا می‌گفت «عصبانی‌بودن یعنی دیوانه‌بودن»؛ در واقع، سنت دیرینه‌ای داریم که می‌گوید اگر در دام خشم گرفتار شدید، یعنی از تمام ظرفیت‌های عقلانی خودتان بهره نبرده‌اید. به نظر من، این دیدگاه دربارۀ ماهیت خشم بسیار محدود است. خشم احساسی است که می‌تواند به شیوه‌های بسیار متفاوتی بروز کند، می‌تواند شدت‌های بسیار متفاوتی داشته باشد، و در بسترهای خاصی بسیار متفاوت ظاهر شود. من برای کار مارتا نوسبام احترام قائلم؛ خودم به‌شدت از او الهام گرفته‌ام و از نظر من انسان بی‌نظیری است. اما واقعاً فکر می‌کنم که مارتا نوسبام اشتباه می‌کند. دیدگاه او دربارۀ خشم خالی از ظرافت است و می‌گوید خشم همیشه واپس‌نگر است، همیشه دنبال انتقام‌گرفتن [از یک گذشته] است. من فکر نمی‌کنم که لزوماً این‌طور باشد. منظورم این نیست که افراد با خشم خود کارهای وحشتناکی انجام نمی‌دهند، فقط می‌گویم نوع عصبانیت شما هم اهمیت دارد. من با این تلقی مخالفم که همۀ مصادیق خشم همیشه واپس‌نگر هستند؛ همیشه ایستا هستند؛ همیشه انتقام‌جویانه هستند، و بنابراین نباید جایی برای خشم باقی بگذاریم. با این ایده مخالفم، درست همان‌طور که با این ایده مخالفم که آنچه ما عشق می‌نامیم همیشه زیباست، همیشه حس خوبی دارد، همیشه همان چیزی است که لازمش داریم. این برای من متقاعدکننده نیست.رُزنر: پارسال، در سال ۲۰۲۰، در حال اتمام این کتاب بودید، زمانی که قتل‌های جُرج فلوید و برونا تیلور به‌‌دست پلیس جرقۀ شکل‌گیری جنبشی خارق‌العاده را زدند که، از بسیاری جهات، گویی نمود ملموس خشم لردی است.چری: من از سال ۲۰۱۲ و با قتل تریوون مارتین فکرکردن به این موضوع از منظری فلسفی را شروع کردم. هر نویسنده‌ای دوست دارد کارش موضوعیت داشته باشد، اما از قضا من نمی‌خواهم کاری که انجام می‌دهم موضوعیت داشته باشد. واقعاً می‌خواهم به گذشته مربوط بشود. بنابراین از برخی جهات به‌نوعی ناراحتم که هنوز اینجا هستیم، و هنوز چیزهایی که از آن‌ها عصبانی هستیم خودنمایی می‌کنند.رُزنر: آیا دامنۀ اعتراضات و راهپیمایی‌هایی که سال گذشته اتفاق افتاد در اندیشه‌های شما دربارۀ عصبانیت در واکنش به نابرابری نژادی تأثیر گذاشت؟چری: در ابتدای این جنبش، عبارت «جان سیاهان مهم است» بحث‌برانگیز بود. استقبال جامعۀ سیاه‌پوستان زیاد بود، اما به‌صورت عمومی استقبال زیادی وجود نداشت. در سال ۲۰۲۰، این وضعیت تغییر کرد. یکی از چیزهایی که در این زمینه متوجه شدم این بود که دیگر فقط سیاه‌پوستان خشمگین نبودند. دیدن این استقبال، در مقیاس وسیع، حتی در سطح بین‌المللی -دیدن مردمی که برای اعلام همبستگی راهپیمایی می‌کردند- نمی‌گویم مرا به‌عنوان یک زن سیاه‌پوست خیلی احساساتی کرد، اما اینکه فهمیدم ما تنها نیستیم قلبم را گرم کرد. این چیزها خیالات ما نیستند، چون آن‌ها نیز آن را می‌بینند. حرکتی که اتفاق افتاد -و فراتر از نژاد، طبقه و جنسیت بود- به من این امکان را داد که مسائل را از منظر دیگری ببینم. قطعاً موجب شد که اندیشه‌ام از عصبانیت سیاه‌پوستان فراتر برود. به همین دلیل است که این کتاب فقط دربارۀ عصبانیت سیاه‌پوستان نیست؛ این خشمی است که هر یک از ما می‌توانیم در نتیجۀ نابرابری نژادی داشته باشیم.رُزنر: خشم سیاه‌پوستان اغلب به‌عنوان سلاحی علیه سیاه‌پوستان به کار می‌رود. آیا این را نوعی بازیابی آن خشم می‌بینید؟چری: یکی از چیزهایی که دغدغۀ من بوده، تا آنجا که به فلسفه مربوط می‌شود، دعوت به مدنیت است. من به‌شدت نگران ابزارهای ایجاد خفقان هستم، و راه‌هایی -راه‌های بسیار درخشانی- که می‌شود از احساسات، تمایلات و هنجارهای خاصی استفاده کرد تا مردم را تحت کنترل قرار دهیم، بدون اینکه مثل گذشته از نیروهای قدرتمندترِ سرکوب استفاده کنیم. دیده‌ام که چگونه از خشم به‌عنوان ابزاری برای این کار در رابطه با زنان و همچنین در رابطه با افراد رنگین‌پوست استفاده می‌شود. هر زمان که دیدید یک تمایل عاطفی درمورد افراد قدرتمند پذیرفتنی است، اما درمورد کسانی که قدرت کمتری دارند اصلاً پذیرفتنی نیست، بدانید که این احتمالاً چیزی است که باید آن را نزد خودتان بازیابی کنید. در کتاب، من به جلسۀ دادگاه برت کاوانا۱ اشاره می‌کنم، و اینکه کریستین بلزی فورد۲ مجبور بود طوری رفتار کند که کاوانا مجبور به آن نبود. به این فکر می‌کنم که چطور مایک براون۳ به‌صورت شخصیتی وحشی نشان داده شد که از اینکه کسی دارد به او شلیک می‌کند عصبانی شده و این توجیهی برای مرگ او به حساب می‌آید. فکر می‌کنم بازیابیِ خشم یک پیروزی باشد، چون نیرویی در آن نهفته است.رُزنر: کتاب دیگری هم در دست انتشار دارید که به مفهوم بخشش می‌پردازد. این ایده‌ها با هم تضاد ندارند؟چری: اتفاقاً طی تحقیقاتم راجع به بخشش بود که به موضوع خشم رسیدم. وقتی داشتم سخن فیلسوفان دربارۀ چیستی بخشش را می‌خواندم، اینکه چه لوازمی دارد، باید ببخشیم یا نبخشیم و غیره، فهمیدم یکی از تعریف‌های فلسفی رایج‌تر بخشش «وانهادن خشم» بوده است. این حرف خیلی اذیتم کرد. چرا آدم‌ها با خشمگین‌بودن مشکل دارند؟ بدی‌اش چیست؟ وانهادن خشم شاید راهی برای بخشش باشد، ولی راه‌های دیگری هم برای بخشیدن هست. علاقه‌مندم معنای بخشش را توسعه بدهم، یعنی بخشش در همۀ موارد یک جور نیست. نمی‌خواهم دراین‌باره زیادی دانشگاهی باشم، اما بخشش می‌تواند در قالب اعمال مختلفی صورت بگیرد. من می‌توانم خشم خودم را حفظ کنم، و تصمیم بگیرم دیگر از آن فرد متنفر نباشم. می‌توانم تصمیم بگیرم که نگاه جدیدی به آن فرد داشته باشم، نه‌فقط به‌عنوان کسی که آن کار بد را انجام داده است. می‌توانم تصمیم بگیرم که وارد انتقام‌جویی نشوم. و می‌توانم در هر یک از این چیزها هدف مشخصی را دنبال کنم -برای مثال، هدفم ترمیم رابطۀ بین خودم و آن فرد بدکار باشد، یا هدفم نوعی خلاصی‌پیداکردن خودم یاخلاصی‌پیداکردن آن فرد بدکار باشد. همیشه لازم نیست خشم وانهاده شود. می‌توانید ببخشید و کماکان خشمگین باشید.رُزنر: شما می‌گویید نمی‌خواهید دراین‌باره خیلی دانشگاهی باشید؛ آیا نقطه‌ای هست که در آن این نوع پژوهش فلسفی راجع‌ به احساسات وارد مرزهای دیگری بشود، چیزی شبیه به روان‌شناسی عامه‌پسند یا خودیاری؟چری: قبل از اینکه روان‌شناسان وجود داشته باشند، فیلسوفان وجود داشتند! ببینید این روزها رواقیگری چقدر رواج پیدا کرده است. برای مثال، انتشارات دانشگاه پرینستون مجموعه‌ای منتشر کرده است که هدفش ترجمۀ متون و حکمت‌های باستانی برای کاربردهای امروزی است، و همۀ این‌ها خیلی «خودیاری‌وار» به نظر می‌رسند. اما این همان چیزی است که فیلسوفان هم می‌خواهند انجام بدهند: چطور حکمت جهان خویش را بگیریم و در زندگی‌مان به کار ببریم؟ ابزارهای این کار چه هستند؟ برگردیم به افلاطون -همۀ آن محاوره‌هايی که مربوط به عشق هستند. ارسطو در اخلاق نیکوماخوسی می‌خواهد به آدم‌ها آموزش دهد که چطور از منظری بینافردی اخلاقاً فضیلتمند باشند، و بعد بررسی می‌کند که چطور می‌توانید این آموزش‌ها را به کار ببرید تا یک رهبر سیاسی باشید -فلسفۀ سیاسی تلاش می‌کند این راهنمایی بینافردی را بگیرد و آن را در معنایی اجتماعی‌تر به کار ببرد. فلسفه نمی‌تواند کمکی بکند مگر اینکه خودیاری باشد، یا دقیق‌تر بگویم «خودهایاری» باشد: ما فقط نمی‌خواهیم زندگی شخص خودمان را بهبود بدهیم، بلکه می‌خواهیم زندگی مردم جامعه‌مان را هم بهبود بدهیم. هر حوزه‌ای که علاقه‌مند به حکمت باشد درگیر اموری می‌شود که بسیار نزدیک به همین چیزی هستند که به آن «بهبود خویشتن» می‌گویند، و من هم مشکلی با این ندارم.رُزنر: من دانشجوی فلسفه بودم، و بنابراین، می‌دانم که واردشدن به اکثر آثار فلسفی چه‌بسا بسیار دشوار باشد. اما کتابی مثل مسئلۀ عصبانیت بسیار روشن است و فقط برای دانشگاهیان نوشته نشده است.چری: اتفاقی که افتاده -نه‌فقط در فلسفه، بلکه برای بخش بزرگی از کارهای فکری- این است که بیش‌ازحد تخصصی شده‌اند، و آثار از دغدغه‌های روی زمین و توی خیابان دورتر و دورتر شده‌اند، و بیشتر بر سخن‌گفتن با پنجاه یا شصت مخاطبی متمرکزند که در آن حوزه فعال هستند. به نظر من این غم‌انگیز است؛ ایراد است. معتقدم شما می‌توانید هم‌زمان هردو را داشته باشید. می‌توانید آسان‌فهم و، درعین‌حال، از لحاظ فکری جدی باشید. امیدوارم مسئلۀ عصبانیت الگویی برای این کار باشد. خانوادۀ من دانشگاهی نبودند. مادرم تحصیلات ابتدایی داشت؛ فرزندخوانده بود؛ از لحاظ جسمی تمام عمرش معلول بود. من اولین کسی هستم که از خانواده‌ام وارد دانشگاه شد. اما در خانواده‌ای مسیحی بزرگ شدم، و کلیسا می‌رفتیم، جایی که ارزش خدمت‌کردن را یاد گرفتم. دانشگاه که بودم، در تعداد زیادی از سازمان‌های خدمات اجتماعی مسئولیت داشتم. وقتی داشتم کارشناسی ارشد الهیات می‌گرفتم، در بخش غیرانتفاعی کار می‌کردم. سابقاً به‌صورت رسمی کشیش بودم. زندگی‌ام همیشه معطوف به خدمت بوده است. و بنابراین، وقتی تصمیم گرفتم در فلسفه دکتری بگیرم، باید با این سؤال دست‌وپنجه نرم می‌کردم: آیا آن جهان را پشت سر می‌گذارم و به غار تاریک آکادمیا وارد می‌شوم؟ مادرم دیگر بین ما نیست، اما در گور خواهد لرزید اگر آثاری که من هر روز می‌خوانم و می‌نویسم فقط برای ارضای کنجکاوی فکریِ صد نفر در حوزۀ تخصصی‌ام باشد، که اکثراً هم سفیدپوست هستند. تلاش می‌کنم همۀ کارهایی که لازم است را انجام دهم، چون باید کرسی بگیرم تا بتوانم شغل داشته باشم، اما می‌دانم مخاطب واقعی‌ام کیست. می‌دانم برای چه کسانی می‌نویسم. می‌دانم که می‌خواهم کتابم بر چه کسانی اثر بگذارد، و آن افراد درجۀ دکتری ندارند.فکر کنم بشود گفت که فلسفه خوش‌برخوردتر و پذیرنده‌تر شده است، اما شکی نیست که همیشه از جهاتی یک حرفۀ نخبگانی بوده است؛ [در ایالات‌متحده]حتی صد نفر زن سیاه‌پوست با درجۀ دکتری در فلسفه هم نداریم؛ تا پیش از دهۀ ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ هیچ زنی، اساساً، در این حوزه چندان بزرگ نمی‌شد، همیشه قلمرو مردان سفیدپوست پیر بود. اما آهسته و مطمئن، افرادی با زمینه‌های متفاوت دارند وارد این حوزه می‌شوند. همۀ ما زمینۀ نخبگانی نداریم. می‌خواهیم به فلسفه نزدیک شویم چون پرسش‌هایی داریم که داریم تلاش می‌کنیم به آن‌ها پاسخ بدهیم، و این‌ها صرفاً پرسش‌های نظری برای پرسش‌های نظری نیستند. این‌ها پرسش‌هایی هستند که بر زندگی افراد اثر می‌گذارند، می‌توانند اثر بگذارند بر اینکه چطور افراد امکان غذاخوردن پیدا کنند، یا امکان گرفتن حقوقشان را پیدا بکنند. با توجه به این تنوع، ما روش‌شناسی‌های جدیدی را به کار گرفته‌ایم، و البته آرزو داریم که مخاطبان جدیدی هم پیدا بکنیم.به نظرم، افراد رفته‌رفته دارند متوجه می‌شوند که ما، اگر فقط با خودمان حرف بزنیم، دیگر نخواهیم توانست به‌مثابۀ یک رشته ادامۀ حیات بدهیم. فیلسوفانی را می‌بینید مثل جیسون استنلی، کیت مَن، مارتا نوسبام، آمیا سرینیواسان، که متفکران بزرگی هستند و درعین‌حال متون آسان‌فهمی دارند. و تعدادشان هم رو به افزایش است! کتاب‌هایشان هم می‌فروشند!فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با مائیشا چری در تاریخ ۱۴ اکتبر ۲۰۲۱ با عنوان «A Philosophers Defense of Anger» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «فیلسوفان همیشه با خشم مخالف بوده‌اند، اما شاید وقت دفاع از آن رسیده باشد»  در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• هلن رزنر (Helen Rosner) نویسنده و روزنامه‌نگار آمریکایی است که عمدتاً دربارۀ غذاها می‌نویسد. او قبلاً سردبیر مجله ایستر بوده است و اکنون دبیر بخش غذا در نیویورکر است.••• مائیشا چری (Myisha Cherry) استادیار فلسفه در دانشگاه کالیفرنیا، ریورساید است. علاقۀ پژوهشی او در تلاقی روان‌شناسی اخلاق و فلسفۀ اجتماعی و سیاسی قرار دارد. به‌طور خاص، او به نقش احساسات و نگرش ها در زندگی عمومی علاقه‌مند است. او همچنین میزبان پادکست «آن‌میوت» است، پادکستی که در آن با فیلسوفان دربارۀ مسائل اجتماعی و سیاسی روز مصاحبه می‌کند. از کتاب‌های او می‌توان به خشم: چرا خشم برای مبارزات ضدنژادپرستی ضروری است؟ (The Case for Rage: Why Anger is Essential to Anti-racist Struggle) و به‌زبان‌آمده: گفت‌وگوهایی درمورد تعصب، ظلم و عدالت اجتماعی (Unmuted: Conversations on Prejudice, Oppression, and Social Justice) اشاره کرد.[۱]  قاضی دیوان عالی ایالات‌متحده، و متهم به تجاوز جنسی [مترجم].[۲] زنی که مدعی شد کاوانا سال‌ها پیش به او تجاوز کرده است [مترجم].[۳] جوان سیاه‌پوست ۱۸ساله‌ای که در شهر فرگوسن آمریکا با چندین شلیک پلیس کشته شد [مترجم]. ]]> مائیشا چری علم‌وفلسفه Tue, 26 Jul 2022 04:33:06 GMT https://tarjomaan.com/interview/10658/