ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/ Wed, 27 Oct 2021 10:02:45 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 27 Oct 2021 10:02:45 GMT 60 چطور سرمایه‌داری از دادگاه‌های نورنبرگ جان سالم به در بُرد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10387/ اریکا آیزن، بوستون‌ریویو— در روز چهاردهم آوریل ۱۹۴۵، آلبرت فوگلر، تاجر بزرگ فولاد، درحالی‌که گروهی از سربازان آمریکایی او را در جادۀ روستای ویتبروک همراهی می‌کردند، با شکستنِ کپسولِ سیانیدی که [در دهانش] مخفی کرده بود، روی خودرویی زرهی افتاد و در دم جان باخت. او پیش‌تر در همان سال به دوست صنعتگر خود، فردریش فلیک،‌ گفته بود: «حاضرم در بازسازی آلمان شرکت کنم، اما هرگز خودم را تسلیم نخواهم کرد». صاحبان کسب‌وکارهای بزرگ در سراسر کشور همین کار را می‌کردند: تنها در شرکت زیمنس، پنج نفر از اعضای هیئت‌مدیرۀ شرکت، پس از پیشروی ارتش سرخ در خیابان‌های برلین و تسخیر کارخانۀ زیمنس، خودشان را کشتند.آن دسته از صاحبان صنعت نیز که ماندند و مشغول ازبین‌بردن اسناد و پایین‌کشیدن پرترۀ هیتلر از دیوارها شدند به‌زودی نام خود را در فهرست متهمان دادگاه رسیدگی به جرایم جنگی در نورنبرگ پیدا کردند: مدیران اجرایی شرکت‌هایی مثل کروپ، آی‌جی فاربن، دایملر-بنز، فولکس‌واگن و شرکت‌های دیگری که به‌طور مجتمع برای تانک‌ها فولاد، برای لولۀ توپ‌ها آلومینیوم خالص، برای چرخ‌ها لاستیک و برای موتورها سوخت تولید می‌کردند، هواپیما و زیردریایی‌های یوبوت و بردهای مدار موشک‌های وی-۲ را می‌ساختند و گاز اعصاب و گاز سیکلون‌‌بی تولید می‌کردند. این صاحبان صنایع املاک یهودیان را تصرف می‌کردند و شرکت‌هایی را که صاحبانشان هنگام فرار از تعقیب نازی‌ها به قیمت ناچیزی می‌فروختند در خود ادغام می‌کردند. آن‌ها برای بهره‌کشی از نیروی کارِ اسرای اردوگاه‌های کار اجباری با دولت آلمان قرارداد بسته بودند و برای استفادۀ بهتر از این نیروی کار رایگان و دردسترس کارخانه‌های اختصاصی احداث می‌کردند. آن‌ها ماشین جنگ نازی‌ها و نسل‌کشی‌هایش را طراحی می‌کردند، از آن سود می‌بردند و، مهم‌تر از هر چیز دیگر، به این ماشین جنگ تحقق می‌بخشیدند.امسال هفتادوپنجمین سالگرد پایان مشهورترین دادرسی‌های نورنبرگ، دادگاه نظامی بین‌المللی، است که از نوامبر ۱۹۴۵ شروع شد. هرچند در خاطرات ما از دادگاه‌های نورنبرگ آن محاکمه‌هایی که هرمان گورینگ و یواخیم فون ریبنتروپ و دیگر شخصیت‌های برجستۀ نظامی و سیاسی نازی را محکوم کرد بیشتر خودنمایی می‌کنند، اما این دادگاه‌ها نخستین نمونه از مجموعۀ دادرسی‌های کیفری علیه پزشکان، مدیران، حقوق‌دانان و افرادی دیگر بودند، و شامل دادرسی صاحبان کسب‌وکارهای خصوصی نیز می‌شدند که در آن زمان بسیاری از مردم پیگرد قانونی آن‌ها را برای برقراری عدالت و صلح پایدار ضروری می‌دانستند.دادگاه‌های صاحبان صنعت، به‌ بیان جاناتان وایزن، مورخ آمریکایی، «بی‌تردید یکی از مغفول‌ترین جنبه‌های تاریخ کسب‌وکار در آلمان پس از جنگ» بوده است. محاکمه‌کنندگان، هنگام ارائۀ این پرونده‌ها در محضر قضات، از آن‌ها می‌خواستند رابطۀ بین سرمایه‌داری و جنگ را، تلویحاً یا آشکارا، در نظر بگیرند و ببینند که کجاها می‌توان -یا آیا اصلاً می‌توان- بین سودجویی قانونی و طمع غیراخلاقی تمایز قائل شد؟ نتایجی که این قضات می‌گرفتند نه‌تنها آیندۀ حقوق بین‌الملل بلکه ستون بازسازی غرب اروپا را پس از جنگ شکل می‌داد.                                                              پیوند بین کسب‌وکارهای بزرگ دنیا و نازی‌ها گسترده بود: بیش از ۵۰ درصد شرکت‌های پذیرفته‌شده در بورس برلین در سال ۱۹۳۲ روابط قابل‌توجهی با حزب نازی داشتند و سال بعد با به قدرت رسیدن هیتلر رشد بی‌سابقه‌ای را در ارزش سهام خود تجربه کردند. رهبران شرکت‌های بزرگ خیلی زود فهمیدند که چه سودهایی ممکن است از تهاجم آلمان عاید کسب‌وکارشان شود. گوستاو کروپ فون بولن اوند هالباخ، که کارخانۀ فلزات او در طول جنگ به تولید انبوه همه‌چیز، از تانک‌های پانزر گرفته تا توپ‌های ضدهوایی، مشغول بود، طرحی را برای بازآرایی کامل صنعت آلمان تقدیم هیتلر کرد که «بر اساس ایدۀ هماهنگ‌سازی [صنعت آلمان] با اهداف سیاسی دولت رایش» تدوین شده بود. هرمان روشلینگ، غول فولاد، هیتلر را به حمله به منطقۀ بالکان ترغیب کرد تا، با بهره‌گیری از روابطش با رژیم نازی، کارخانه‌ها و معادنی را که در مناطق اشغالی به دست می‌آمد گلچین کند؛ این واحدهای تولیدی آن‌ موقع تحت کنترل مأموران اس‌اس بودند و لبالب از کارگران اجباری‌ای که همیشه در معرض تهدید زندانی‌شدن در اردوگاه کار اتزنهافن بودند. این اردوگاه را هم شرکت اداره می‌کرد. بنابراین،‌ این نگرش که امپریالیسم اقتصادی نقش مهمی در تهاجم آلمان بازی کرد نه‌تنها بین متفکران شوروی بلکه در میان متفقین غربی نیز رایج بود.به‌این‌ترتیب، از نظر اداره‌کنندگان مناطق اشغال‌شده، ازبین‌بردن کارتل‌های تجاری قدرتمند آلمان برای اطمینان از اینکه این کشور نتواند جنگ دیگری برپا کند نقش مهمی داشت. آر.ام. هیونز،‌ کارشناس اقتصادی مستقر در بخش آمریکا، می‌نویسد: «تا وقتی که مالکیت واقعی دارایی‌های تجاری مهم به غیرنازی‌ها منتقل نشده است، نمی‌توانیم آلمان را به‌سلامت ترک کنیم». مدیران شرکت‌ها بازداشت شدند و اقداماتشان در طول جنگ به‌دقت بررسی شد؛ در کارخانه‌هایی که به‌طور کامل بمباران نشده بود، مقادیر زیادی از ماشین‌آلات صنعتی ضبط شد و تخریب یا مصادره گردید. ژنرال دوایت دی. آیزنهاور [که بعدها رئيس‌جمهور آمریکا شد] طی سخنرانی‌اش در پاییز ۱۹۴۵ خواستار آن شد که شرکت بزرگ مواد شیمیایی آی.جی فاربن منحل شود، کارخانه‌های تولید تجهیزات جنگی آن منهدم شوند، دارایی‌های شرکت به‌عنوان غرامت ضبط شوند و اختیاراتش برای تحقیقات آتی به‌شدت کنترل شود. او بر این باور بود که فاربن «باید کاملاً منحل شود، چون یکی از راه‌های تضمین صلح جهانی همین است».رهبران شرکت‌ها در برابر اتهام جنایت جنگی اظهار ندامت نمی‌کردند. مثلاً مدیران شرکت زیمنس اعتراض داشتند که این شرکت در «مسئلۀ یهودیان» رفتار درخور تقدیری داشته است؛ آن‌ها با اینکه کاملاً منکر یهودستیزی خود بودند، از اصطلاحات نازی‌ها استفاده می‌کردند. برخی دیگر از این دست اشارات کلامی به حاکمیت فاشیستی معلوم بود که عمدی است، مثلاً وقتی هرمان روش، از صاحبان صنعت منطقۀ رور، با عصبانیت سیاست متفقین در انحلال کارتل‌ها را به فرایند آریایی‌سازی تشبیه می‌کند (که طی آن صاحبان کسب‌وکارهای یهودی را مجبور می‌کردند املاک خود را به غیریهودی‌ها واگذار کنند). در یکی از یادداشت‌های داخلی شرکت تولیدکنندۀ جی‌اچ‌اچ یکی از کارمندان ادعا می‌کند که اتحادیه‌های کارگری پس از جنگ «راه را برای نسخۀ روسی/کمونیستیِ راه‌حل نهایی هموار می‌کردند». صاحبان کسب‌وکارهای آلمان، در بیانیه‌های عمومی و خصوصی خود، قاطعانه از اعتراف به همدستی‌شان در جنایات این کشور سر باز می‌زدند و خود را قربانیان بیچارۀ ظلم و جور ضدسرمایه‌داری وانمود می‌کردند، ظلمی که در بی‌رحمی و بی‌منطقی دستِ‌کمی از هولوکاست ندارد.با افزایش هول و هراس تعقیب‌ قانونی، شرکت‌ها با پذیرش مسئولیت و در مقام دفاع دست به انتشار تاریخچۀ شرکت‌ها و زندگی‌نامۀ بنیانگذاران زدند که آشکارا از هرگونه جزئیات دال بر گناهکاری پاک‌سازی شده و آکنده بود از حس عمیق قربانی‌شدن. زیمنس، که زندانیان آشویتس را به تولید قطعات هواپیما وادار کرده بود، با افتخار ادعا می‌کرد که از زندانیانی که پیش‌تر به بیگاری گرفته، پشته‌پشته نامۀ تشکر دریافت کرده است، کسانی که به‌ادعای شرکت از تغذیۀ خوب و فرصت رفتن به تئاتر و موزه برخوردار بودند. وقتی متفقین اعلام کردند برنامه‌هایی دارند تا تجهیزات زاید شرکت هنکل را از بین ببرند، این تولیدکنندۀ مواد شیمیایی سیل بروشورهایی را با عناوینی مانند مرگ با چرک! به‌سوی مقامات بریتانیا و عموم مردم روانه کرد و هشدار داد که کمبود صابون در نتیجۀ چنین اقدامی به بیماری و مرگ دسته‌جمعی مردم منجر خواهد شد. این نوع اقدامات که در حوزۀ روابط عمومی انجام می‌شد معمولاً اثربخش نبودند، اما نیرویی به‌مراتب بزرگ‌تر قرار بود ورق را خیلی سریع به‌نفع سودجویان جنگ آلمان، که حال و روز مساعدی در دادگاه نداشتند، برگرداند: آغاز جنگ سرد. ابتدا برنامه این بود که پس از دادگاه نظامی بین‌المللی، که ریاستش را همۀ قدرت‌های چهارگانۀ متفقین بر عهده داشتند، دادگاه چهارجانبۀ دومی نیز برگزار شود که به‌‎طور اختصاصی روی صاحبان صنعتی تمرکز کند که با رایش سوم همدستی کرده بودند. اما مخالفت با این ایده رفته‌رفته بالا گرفت، به‌ویژه بین برخی مقامات دولت بریتانیا که هم درمورد هزینه‌ها و هم دربارۀ اعمال قانون با رویکرد عطف‌به‌ماسبق احتیاط به خرج می‌دادند. (وینستون چرچیل شخصاً طرفدار «حل و فصل سیاسی» مسئلۀ متهمان بود: تعبیری ملایم‌تر برای اعدام بدون محاکمه). در این میان، تنش‌های بین شوروی و آمریکا در پشتِ‌صحنه در حال افزایش بود و به این نگرانی انجامیده بود که محاکمۀ مشترک ممکن است تبدیل شود به «مجادلۀ بین ایدئولوژی‌های کاپیتالیستی و کمونیستی» که «روس‌ها می‌توانند از آن در بحث بر سر مسائل بی‌ارتباط بهره‌برداری کنند». رابرت جکسون، که به‌منظور خدمت در تیم حقوقی آمریکا در نورنبرگ موقتاً از مسند قضاوت در دیوان عالی مرخص شده بود، از ایدۀ همکاری با «کمونیست‌های شوروی و چپی‌های فرانسوی» در دادگاه محاکمۀ صاحبان صنعت اظهار نارضایتی می‌کرد.با کم‌رنگ‌شدنِ امیدها برای پیگرد بین‌المللی صاحبان صنایع، تصمیم بر این شد که همۀ پرونده‌های جنایت جنگی دیگر –از جمله پروندۀ صاحبان صنعت- بین قدرت‌های اشغالگر تقسیم و به‌طور مجزا بررسی شود. این کار منجر شد به روشی موسوم به «دادرسی‌های منطقه‌ای» که دست دولت‌های متفقین را در محاکمۀ متهمان در منطقۀ خود باز می‌گذاشت تا هر طور صلاح دیدند اقدام کنند. این قاعده (اگر دوست داشتند) شامل صلاحیتِ «هیچ اقدامی نکردن» نیز می‌شد. بریتانیا فوراً از پیگیری همۀ دادخواست‌هایی که علیه صاحبان صنعت مطرح شده بود صرف‌نظر کرد؛ ایالات‌متحده متهمان احتمالی خود را به کمتر از نصف کاهش داد. چیزی که می‌توانست به تحقیق و تفحص حقوقی گسترده‌ای دربارۀ اقدامات صنایع آلمان در دوران جنگ تبدیل شود به پیگردهای انگشت‌شماری کاهش یافت که تنها آن دسته از سودجویانی را هدف گرفته بود که شنیع‌ترین جنایات را مرتکب شده بودند و به آسان‌ترین شکل می‌شد اتهاماتشان را در دادگاه اثبات کرد.یکی از دلایل این محدودیت ناگهانی در حیطۀ عمل ملاحظات ژئواستراتژیک بود. با افزایش تنش‌های جنگ سرد، توان صنعتی آلمان یکباره از نوعی مسئولیت حقوقی مخاطره‌آمیز به سرمایه‌ای قدرتمند تبدیل شد. آمریکایی‌ها رفته‌رفته آلمان را سپری در برابر گسترش بیشتر کمونیسم در اروپا می‌دیدند؛ اما این کشور برای توسعه و پیشرفت باید ظرفیت‌های تولید خود را که در طول جنگ از دست داده بود بازسازی می‌کرد. آمریکایی‌ها، در اقدامی مشابه، هرگونه برنامۀ خود را برای پیگرد قانونی سران شرکت‌ها در دادگاه جنایات جنگی توکیو لغو کردند تا اطمینان یابند که ژاپن در قامت دولتی کاپیتالیست از جنگ بیرون خواهد آمد. اختلاف بین قدرت‌های اشغالگر دربارۀ بزرگان صنایع آلمان از بین نرفت، چراکه این صنعتگران از فرصت استفاده کردند تا مشکلات حقوقی خود را به خطر تمامیت کشور گره بزنند. ولف‌دیتریش فون ویتسلیبن، که به اجرای برنامۀ کار اجباری گستردۀ زیمنس کمک کرده بود، پس از چندین بار دستگیری در ارتباط با فعالیت‌هایش در دوران جنگ، به مقامات بریتانیا هشدار داد که «پیامدهای جسمی و روانیِ رفتاری که با ما می‌شود فرایند بازسازی را به مخاطره خواهد انداخت».تا سال ۱۹۴۷، تیم حقوقی آمریکا در آلمان تمرکزش را فقط روی رسیدگی به اقدامات سه شرکت محدود کرده بود: آی‌جی فاربن، کروپ و فلیک کی‌جی. اما درحالی‌که حقوقدان‌ها برای رفتن به دادگاه آماده می‌شدند، از برخی نقاطِ کشور خود با مقاومت روبه‌رو بودند. تحقیقات جکسون و همکارانش داشت واقعیتی بسیار تلخ را آشکار می‌کرد: شماری از شرکت‌های آمریکایی -عمدتاً استاندارد اویل، داو کمیکال، دوپون و جنرال الکتریک- دقیقاً با همان شرکت‌هایی که سرانشان در آستانۀ محاکمه بودند معاملات قابل‌توجهی داشتند. شرکت استاندارد اویل اطلاعات پژوهش‌های خود دربارۀ لاستیک مصنوعی را در اختیار شرکت فاربن می‌گذاشت ولی از تولید این ماده در آمریکا جلوگیری می‌کرد. همچنین قرارداد بین جنرال الکتریک و کروپ در رابطه با کاربید تنگستن، ماده‌ای که برای افزایش سختی فلزات استفاده می‌کنند و عاملی حیاتی در تولید ابزارآلات ماشینی و مهمات ضدزره است، بازارهای دنیا را بین این دو شرکت تقسیم کرد و به آن‌ها امکان داد تا قیمت‌ها را به‌طور سرسام‌آوری بالا ببرند. دولت ترومن، که دوستدار کسب‌وکار بود، آن‌قدر نگران واکنش بخش خصوصی به این محاکمات بود که تلاش کرد تا جوسیا دوبوا، حقوقدان ارشد پروندۀ فاربن، را به حذف عنوان «جنگ تهاجمی» از فهرست اتهامات وادار کند. دوبوا در برابر این فشار مقاومت کرد -اما در زمان صدور آرا روشن ‌شد که قضات خودشان تحت تأثیر همان جریان‌های سیاسی‌ای بوده‌اند که حیطۀ عمل دادرسی‌ها را به‌طور چشمگیری محدود کرده بود.                                                                                        ••• احکام صادره درخصوص تعدادی انگشت‌شمار از صاحبان کسب‌وکار که دستِ‌آخر در منطقۀ آمریکا به دادگاه راه یافته بودند، به تعبیر تلخ دوبوا، «به اندازه‌ای سبک بود که مرغ‌دزد را هم راضی می‌کرد». در دادگاه فاربن، ده نفر از متهمان از همۀ اتهامات تبرئه شدند و بیشترین حکمی که برای چهارده نفر باقی‌مانده صادر شد هشت سال حبس با احتساب مدت بازداشت بود. نیمی از شش متهم پروندۀ فلیک نیز تبرئه شدند و قاضی دادگاه کروپ همۀ اتهامات جنایت علیه صلح را با این استدلال رد کرد که وظیفۀ هیئت‌مدیرۀ هر شرکتی این است که دنبال سود باشد. در ابتدای دادرسی‌ها، هدف پیگرد قانونی «چیزی کمتر از به دادگاه کشاندن کل حکومت نازی و بررسی کارکردهای آن نبود». اما اکنون اعمال جنایتکارانۀ متهمان به بهانۀ اقداماتی که هر فردی در کسب‌وکار انجام می‌دهد عفو می‌شد.اسناد دادرسی‌ها پر از جملاتی بسیار ساده‌لوحانه است. برای نمونه، در بخشی از متن گفت‌وگوهای جلسۀ فاربن دربارۀ سوءاستفادۀ گسترده و سیستماتیک این شرکت از نیروی کار اجباری آمده است که این شرکت «ظهرها در محل کار داوطلبانه و با هزینۀ خودش برای کارگران سوپ داغ تهیه می‌کرد». شاید جالب‌ترین جنبۀ چنین آرایی در خیلی از پرونده‌ها پذیرش فشار از بالا به‌عنوان نوعی دفاع قانونی باشد، که افراد آشنا با داوری‌های دادگاه نظامی بین‌المللی نورنبرگ به‌خوبی تشخیص می‌دهند که این نوع قضاوت کاملاً برعکس تصمیم آن دادگاه در رد استدلال «پیروی محض از دستورها» بود. دادگاه با بررسی کمک‌ مالی فلیک به هاینریش هیملر، فرمانده اس‌اس، که سالانه به ۱۰۰هزار رایش‌مارک می‌رسید -پول‌هایی که فلیک می‌گوید باور داشت که برای تأمین «سرگرمی‌های فرهنگی» هیملر خرج می‌شود- اعلام کرد که در این پرونده باید فشار ضمنی برای اهدای پول را نیز عاملی تخفیف‌دهنده در نظر بگیریم.بسیاری از ادعاهای صاحبان صنایع مبنی بر اینکه دولت آن‌ها را به ارتکاب جنایت علیه بشریت مجبور می‌کرد کاملاً نادرست بود. طبق تنها نظر مخالف در پروندۀ فاربن، دولت آلمان در هیچ برهه‌ای از جنگ دستور نداد که کارخانه‌ها از کارگران زندانی استفاده کنند یا برای کارگران اجباری دست به چنان بدرفتاری‌هایی بزنند. اظهارات مدیران، مبنی بر اینکه نیروی کار اجباری برای رساندن شرکت به سطح سهمیۀ تولیدش ضروری بود، این واقعیت را پنهان می‌کند که فاربن در تعیین سهمیۀ خودش دستش باز بود، سهمیه‌ای که درهرحال از آن فراتر می‌رفت. پیداکردن گرۀ تناقضات در کانون دفاعیات صاحبان صنعت دشوار نیست. آن‌ها مدعی بودند که کسب‌وکارشان از اساس غیرسیاسی است، اما از طرفی هم می‌گفتند که وظیفۀ میهن‌پرستی‌شان حکم می‌کند که همسو با اهداف ملی کشور عمل کنند؛ می‌گفتند از پیامدهای مرگبار عدم تمکین وحشت داشتند، اما از طرف دیگر معترض بودند که لحظه‌ای که پای آن‌ها به ماجرا باز شد هیچ اطلاعی از میزان ترور نازی‌ها نداشتند. تمایل بیشتر مردم به چشم‌پوشی از این تناقضات و پذیرش کارهای صاحبان صنایع به‌عنوان بخشی از ذات کسب‌وکار، به‌گفتۀ دوبوا، این استنباط روشن را در خود داشت که «هر جامعه‌ای ممکن است پر از چنین انسان‌هایی باشد که هیچ‌گونه خطری برای صلح جهانی ندارند».                                                                                        ••• ادعای دوبوا اشاره دارد به محافظه‌کاری خاصی که حتی در دل بلندپروازانه‌ترین استدلال‌هایی که پیگردکنندگان مطرح کرده‌اند کمین کرده است. او، هنگام تمسخر این عقیده که وجود «چنین انسان‌هایی» در یک جامعۀ صلح‌دوست امکان‌پذیر است، بر این باورِ آرامش‌بخش اما خطرناک تکیه داشت که صاحبان کسب‌وکار پشت میز محاکمه در دادگاه نورنبرگ موجوداتی نابهنجار و استثنایی بودند. اما درواقع خشونت شرکتی هر روز با انگیزۀ سودجویی اتفاق می‌افتد، همان محرکی که شرکت فاربن را سوق داد به اینکه اردوگاه‌ آشویتس اختصاصی خودش را اداره کند تا هزینه‌های کارگری را پایین بیاورد. کیم کریستین کریمل، مورخ آلمانی، اظهار می‌کند که صاحبان صنعت نتوانستند در نورنبرگ بفهمند همین که خود را «کاسبانی عادی» می‌دانستند «که هیچ عیبی در انجام کسب‌وکار عادی‌شان در شرایط فوق‌العاده نمی‌دیدند، بخشی از مشکل بود، نه راه‌حل». پیامد منطقی قضیه این می‌شود که فوق‌العاده دانستن این افراد و رفتار ‌آن‌ها نیز در جای خود بخشی از مشکل خواهد بود.چندین تن از اعضای تیم حقوقی آمریکا به‌محض بازگشت از نورنبرگ به‌خاطر تعقیب رهبران تجاری از طرف سناتور جوزف مک‌کارتی به همفکری با کمونیست‌ها متهم شدند. نگرانی مک‌کارتی بی‌مورد بود. متفقین غربی در دادگاه نورنبرگ، حتی در نخستین و بلندپروازانه‌ترین مراحل پیگرد صاحبان صنعت، هرگز قصد نداشتند دست به نقد سیستماتیک نظم اقتصادی بزنند. به‌همین‌‌ترتیب، وقتی هدف برنامۀ «نیو دیل» ایجاد گونه‌ای ملایم‌تر و پایدارتر از سرمایه‌داری در قالب دولت رفاه بود، هدف نهایی آمریکایی‌ها در نورنبرگ حمله به کسب‌وکارهای بزرگ در مقیاس کلان نبود، بلکه می‌خواستند مشخص کنند که شکل قابل‌قبول کسب‌وکار بزرگ چه چیزی هست و چه چیزی نیست. این پیگردها به دادگاه اطمینان داد که تجارت تسلیحات به‌خودی‌خود مشکلی ندارد و نقد ساختاری صنایع آلمان روی کارتل‌ها تمرکز داشت، که از نظر بسیاری از اقتصاددانان آمریکاییِ آن زمان ذاتاً به غیرلیبرال‌گرایی گره خورده بود. به‌این‌ترتیب، هدف پیگردکنندگان مجازات آلمانی‌های صاحب صنعت به‌خاطر اجرای بد سرمایه‌داری بود -تلاشی که امیدوار بودند دستِ‌آخر هم در آلمان و هم در خود ایالات‌متحده جانی دوباره به بازار آزاد ببخشد.گریچه بارس، پژوهشگر حقوقی مارکسیست، می‌‌نویسد: «از این منظر، نورنبرگ یک شکست نبود، بلکه، با برقراری عدالت سرمایه‌داری که از جنس دادگریِ طرف پیروز بود، در فرایند تثبیتِ بیشتر سرمایه‌داری و نهادینه‌کردن حقوق بین‌الملل نقش مهمی بازی کرد». مجموعۀ حقوق کیفری بین‌المللی که در پی دادگاه نورنبرگ شکل گرفت عمدتاً شرکت‌ها را -بدون اشاره به شخصیت مدیران اجرایی‌ای که آن‌ها را تشکیل می‌دهند- از تحقیق و بررسی مستثنی می‌کند.اما بارس بسیار بدگمان است به دعوت‌های خیرخواهانه‌ای که می‌خواهند، از طریق اجرای حقوق بین‌المللی، شرکت‌ها را دربرابر اعمالشان مسئولیت‌پذیر کنند و استدلالش این است که نخستین گناهِ چنین موضعی از همان ابتدا در پذیرش اعتبار قدرت شرکتی نهفته است. طبق این تفسیر، راه‌حل مسئلۀ مصونیت شرکتی بسط و توسعۀ دستگاه‌های حقوقی به امید محدودکردن حیطۀ عمل کسب‌وکارها نیست، بلکه همان به‌چالش‌کشیدن سرمایه‌داری است. امروزه بسیاری از شرکت‌هایی که در دادگاه نورنبرگ از آن‌ها تحقیق و تفحص شد به کانون دنیای کسب‌وکار بازگشته‌اند. کارهای زیادی، چه در آلمان و چه در سراسر دنیا، بر زمین مانده که باید انجام شود.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اریکا آیزن نوشته و در تاریخ ۲۰ فوریه ۲۰۲۱ با عنوان «The Other Nuremberg Trials, Seventy-Five Years On» در وبسایت بوستون‌ریویو منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «چطور سرمایه‌داری از دادگاه‌های نورنبرگ جان سالم به در بُرد؟» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۴ آبان۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• اریکا آیزن (Erica Eisen) برای نشریاتی مثل ِان ‌پلاس وان، بافلر، تری‌پنی ریویو، آگنی و واشنگتن‌پست مطلب نوشته و از دبیران هیپوکریت ریدر است. ]]> اریکا آیزن تاریخ‌وسیاست Tue, 26 Oct 2021 05:15:37 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10387/ نسخۀ صوتی: زندگیِ خوب به مقداری «گله‌کردن» نیاز دارد https://tarjomaan.com/sound/10385/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «زندگیِ خوب به مقداری «گله‌کردن» نیاز دارد» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. ابراز بیش‌ازحد نارضایتی و روحیۀ ناسازگار به‌جای پیوندزدن ما به دیگران حال آن‌ها را بدتر می‌کند. هر یک از ما برخی کسان را می‌شناسیم که بیش‌ازاندازه گله و شکایت می‌کنند. و ازهمین‌رو بدیهی است که اگر زیادی نارضایتی خود را ابراز کنیم کار بدی کرده‌ایم. این کار ممکن است سبب سرایت کج‌خلقی شود و، به‌جای اینکه به دیگران کمک کند، روحیۀ آن‌ها را پایین آورد. گاهی نیز افراد از ما می‌خواهند که صرفاً شنوندۀ غرولند آن‌ها باشیم و احساسات مشابهی را بازنگردانیم؛ بنابراین زندگی خوب نیازمند گله‌کردن پیش افراد مناسب، به مقدار مناسب و به دلایل درست است. فایل صوتی نوشتار «زندگیِ خوب به مقداری «گله‌کردن» نیاز دارد» را گوش کنید.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.• آنچه شنیدید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید. ]]> کاترین نورلاک نسخۀ صوتی Mon, 25 Oct 2021 05:04:40 GMT https://tarjomaan.com/sound/10385/ در دنیایی که عاشق تجربه‌های تازه است، به تعهد و تکرار پناه ببرید https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10386/ پیت دیویس، لیتراری هاب—حالت جست‌وجوی بی‌پایانشاید شما هم این تجربه را داشته‌اید: دیروقتِ شب، شروع می‌کنید به جست‌وجو در شبکۀ نتفلیکس تا فیلمی برای تماشاکردن پیدا کنید. عناوین مختلفی را زیرورو می‌کنید، چند تا پیش‌پردۀ تبلیغاتی می‌بینید، حتی سه چهار مقالۀ بررسی فیلم می‌خوانید، اما نمی‌توانید خودتان را ملزم به تماشای فیلم خاصی بکنید. ناگهان به خودتان می‌آیید و می‌بینید نیم ساعت گذشته و هنوز گرفتار «حالت جست‌وجوی بی‌پایان» هستید، بنابراین منصرف می‌شوید. آنقدر خسته شده‌اید که دیگر نای تماشای هیچ فیلمی را ندارید، پس وقتتان را بیشتر تلف نمی‌کنید و می‌خوابید.من به این نتیجه رسیده‌ام که چنین حالتی ویژگی معرفِ نسل ماست: در دسترس نگه‌داشتن گزینه‌ها.زیگمونت باومن، فیلسوف لهستانی، اصطلاحی بسیار خوب برای این حالت ساخته است: «مدرنیتۀ سیال»۱. باومن توضیح می‌دهد که ما هرگز نمی‌خواهیم به هویت، مکان یا جمعی متعهد باشیم، بنابراین مثل مایع در حالتی باقی می‌مانیم که بتوانیم خودمان را در آینده با هر شکلی سازگار کنیم. و نه فقط ما، بلکه دنیای اطراف ما نیز مثل مایع باقی می‌ماند. نمی‌توانیم به شغل یا نقشی، ایده یا جنبشی، گروه یا نهادی تکیه کنیم به این امید که برای مدتی طولانی به همان شکلِ ثابت باقی بمانَد؛ آن‌ها هم نمی‌توانند با این امید به ما تکیه کنند. این مدرنیتۀ سیال است: همان حالت جست‌وجوی بی‌پایان، که به همه‌چیزِ زندگی‌مان تعمیم یافته است.برای بسیاری از کسانی که می‌شناسم، بیرون‌آمدن از خانه و واردشدن به دنیای اطراف بسیار شبیه ورود به راهرویی دراز بوده است. ما از اتاقی که در آن بزرگ شده‌ایم به بیرون قدم گذاشته‌ایم و وارد دنیایی شده‌ایم با صدها درِ مختلف که سرزدن به آن‌ها پایانی ندارد. من همۀ محاسنِ برخورداری از انتخاب‌های جدید و زیاد را دیده‌ام. دیده‌ام که فرد چقدر لذت می‌برد وقتی «اتاقی» را پیدا می‌کند که برای خودِ واقعی‌اش مناسب‌تر است. دیده‌ام که از درد و رنج تصمیم‌های بزرگ کاسته شده، چراکه همیشه می‌توانید از آن‌ها دست بکشید، همیشه می‌توانید جابه‌جا شوید، همیشه می‌توانید رها کنید، ولی همچنان راهرو سر جای خود خواهد بود. و بیشتر اوقات دیده‌ام که دوستانم چقدر خوشحال می‌شوند از اینکه به آن‌همه اتاق متفاوت سر زده‌اند و، بیش از هر نسل دیگری در تاریخ، تجربه‌های تازه از سر گذرانده‌اند.اما، با گذشت زمان، کم‌کم جنبه‌های منفی دسترسی آزاد به آن‌همه در را می‌دیدیم. هیچ‌کس نمی‌خواهد پشت در بسته بماند، اما هیچ‌کس هم نمی‌خواهد داخل راهرو زندگی کند. خیلی خوب است که وقتی علاقۀ خود را به چیزی از دست می‌دهید، گزینه‌های دیگری را برای انتخاب داشته باشید، اما یاد گرفته‌ام که هرچه بیشتر از این شاخه به آن شاخه می‌پرم، از انتخاب‌هایم کمتر راضی می‌شوم. و اخیراً، کمتر شوق تجربه‌های تازه را در سر دارم و بیشتر مشتاق آن شب‌های سه‌شنبۀ فوق‌العاده‌ام که با دوستان قدیمی‌ شام می‌خوریم، دوستانی که به آن‌ها تعهد دارم، دوستانی که با پیداکردن کسی بهتر از ما رهایمان نخواهند کرد.پادفرهنگ تعهدحالا که بزرگ‌تر شده‌ام، بیشتر و بیشتر از کسانی الهام می‌گیرم که از حالت جست‌وجوی بی‌پایان بیرون آمده‌اند، کسانی که یک اتاق جدید را برگزیده‌اند، راهرو را ترک کرده‌اند، در را پشت سر خود بسته‌اند و در آن اتاق ماندگار شده‌اند.یکی از آن‌ها فرِد راجرز، مجری پیشگام تلویزیونی [برنامۀ کودکان آمریکایی] است که قسمت ۸۹۵ برنامۀ «محلۀ آقای راجرز» را ضبط می‌کند، چون خودش را وقف ارائۀ الگویی انسانی‌تر از برنامۀ تلویزیونی مخصوص کودکان کرده است. یکی دیگر دوروتی دِی، بنیانگذار جنبش کارگری کاتولیک، است که شب‌ها همنشین همان مردمان طردشده می‌شود، چون برایش مهم است که یکی به آن‌ها متعهد باشد. یکی هم مارتین لوتر کینگ جونیور است -و نه‌فقط مارتین لوتر کینگ جونیوری که سال ۱۹۶۳ جلوی ماشین‌های آب‌پاش ایستاد، بلکه مارتین لوتر کینگ جونیوری که سال ۱۹۶۷ هزاران جلسۀ هماهنگی خسته‌کننده‌ برپا کرد.وقتی این گونۀ جدید قهرمانان تحسینم را برانگیختند، کم‌کم قدر چهره‌های متفاوتی را که از دوران کودکی می‌شناختم دانستم، چهره‌هایی که در اواخر نوجوانی‌ام چندان قدرشان را نمی‌دانستم. «معلم‌های باحال» رفته‌رفته از خاطراتم محو شدند -حتی اسم بعضی از آن‌ها را به یاد نمی‌آورم- اما آن‌هایی که آهسته و پیوسته پیش می‌رفتند در خاطراتم ماندگار شدند.آقای بالو، از صحنه‌گردانانِ هراس‌آور و سرپرست رباتیک مدرسۀ ما بود که فرقه‌ای دانش‌آموزی از عاشقان تعمیرکاری و مهندسی ساخته بود. او قسمتی از مدرسه را پر کرده بود از پروژه‌های نیمه‌کاره، فناوری‌های مربوط به دهه‌های مختلف و دستیارانی از بین دانش‌آموزان وفادار، که ملبس به تی‌شرت‌های مشکی‌‌رنگ یکدست بودند. بیشتر بچه‌های مدرسه، از جمله خود من، کمی از او می‌ترسیدیم -واهمه داشتیم از اینکه به پر و پایش بپیچیم یا، حتی بدتر، چیزی را بشکنیم. اما راز شیوۀ آموزشی او هم در همین بود. اگر می‌خواستید جسارت به خرج دهید و سر از کارش دربیاورید، هر مهارت فنی‌ای که بلد بود به شما یاد می‌داد.یک بار با دوستانم ویدیویی خنده‌دار برای برنامۀ جُنگ مدرسه ساختم. آقای بالو آن را دید و به من گفت «از کادربندی هیچ‌چیز سرت نمی‌شود». گفت ویدیویی که ساخته‌ای هنوز در حدی نیست که بتوان به جمعیتی نشان داد. معلم‌های دیگرم، خوشحال از اینکه دانش‌آموزشان چیزی ساخته است، همیشه از فیلمسازی‌ام در دورۀ نوجوانی بسیار تعریف و تمجید می‌کردند. اما آقای بالو فرق می‌کرد. او تأکید می‌کرد که اگر قرار است وارد حرفه‌ای بشوی، باید خودت را در آن زبردست کنی. یادم می‌آید اعتراض می‌کردم که خیلی به من سخت می‌گیرد.شیوۀ بالو مزایا و معایبی داشت. یک بار هم ایدۀ ساخت یک محل همایش بتنی داخل حیاط مدرسه به سرم زد. همۀ معلم‌ها می‌گفتند این ایدۀ مسخره‌ای است؛ اصلاً می‌دانی از چه چیز مسخره‌ای حرف می‌زنی؟ اما وقتی موضوع را به آقای بالو گفتم، اصلاً از این ایده جا نخورد. گفت اگر نرم‌افزار مهندسی اتوکد را یاد بگیرم و نقشۀ اولیه را طراحی کنم، کمکم خواهد کرد تا از طرحم دفاع کنم. معلم واقعی یعنی این: از شما زیاد کار می‌کشد، ولی اگر به یادگیری متعهد شدید، او هم به شما متعهد می‌شود.کلاس‌ پیانو را با خانم گاتلی برداشتم، کسی که چهار دهۀ تمام را روی صندلی کنار پیانوی بزرگش در اتاق نشیمن خود در خیابان اوک استریت سر کرد. وقتی دیگر دوستانم از این کلاس به آن کلاس می‌رفتند، هربار یک یا دو سال، و هر آهنگی که دلشان می‌خواست یاد می‌گرفتند (آهنگ «یک‌هزار مایل» اثر ونِسا کارلتون و «ساعت‌ها» اثر کُلدپلِی ترانه‌های محبوب دوران ما بودند)، خانم گاتلی ازمدافتاده بود. موضوع فقط این نبود که هنر‌جویانش مجبور بودند گام‌های موردنظرش را یاد بگیرند و موسیقی کلاسیک اجرا کنند. وقتی با خانم گاتلی کلاس برمی‌داشتید، برای پیوستن به یک تجربۀ غرقگی کامل ثبت نام می‌کردید که بزرگ‌تر از پیانو -و بزرگ‌تر از خودتان- بود.مجاز نبودید که به‌صورت هفتگی در کلاس ثبت‌نام کنید؛ باید تقویم کامل گاتلی را با همۀ هنرجویان دنبال می‌کردید. دوره شامل تک‌نوازی پاییزی، کنسرت کریسمس، جشنوارۀ سونات کوتاه و تک‌نوازی ژوئن می‌شد، و هر یک از این رویدادها گردهمایی‌های مخصوص خودش را داشت که طی آن همۀ هنرجویان با هم آماده می‌شدند. باید تاریخچۀ پیانو، تفاوت دورۀ باروک با دورۀ رومانتیک و روش درست تعظیم‌کردن در پایان اجرا را یاد می‌گرفتید.همچنین نمی‌توانستید دوره را ترک کنید. یک بار، در دورۀ متوسطه، از خانم گاتلی پرسیدم می‌توانم یک سال مرخصی بگیرم؟پاسخ داد: «فکر می‌کنم بتوانی. اما اینجا واقعاً کسی یک سال مرخصی نمی‌گیرد».بالاخره دوازده سال از عمرم را در دنیای گاتلی گذراندم. درنتیجه، چیزهای زیادی غیر از پیانو در اتاق نشیمن خانم گاتلی یاد گرفتم. فهمیدم که تماشای دانش‌آموزان قدیمی‌ که آهنگی ناممکن را اجرا می‌کردند چه حسی دارد و سرانجام یاد گرفتم خودم هم آن را اجرا کنم. ازآنجاکه خانم گاتلی خیلی‌وقت بود مرا می‌شناخت، آنقدر بینش و اقتدار داشت که عمیق‌تر از معلم‌های دیگر راهنمایی‌ام کند،‌ مثلاً یک بار به من گفت: «تو در زندگی کمی تند می‌روی؛ شاید اگر آهسته‌تر حرکت کنی احساس بهتری داشته باشی». و وقتی پدرم فوت کرد، برای خانم گاتلی آنقدر مهم بود که به مراسم خاکسپاری‌ آمد؛ پدرم سال‌های سال در کنسرت‌هایش شرکت کرده بود. نمی‌توان چنین درسی را از یک معلم تک‌دوره‌ای آموخت که اجازه می‌دهد در اولین جلسه، آهنگ «یک‌هزار مایل»‌ را اجرا کنید و به محض اینکه خسته شدید دوره را ترک کنید.آدم‌هایی مثل خانم گاتلی و آقای بالو -و چهره‌هایی مانند دوروتی دی، فرِد راجرز و مارتین لوتر کینگ جونیور- صرفاً مجموعه‌ای تصادفی از انسان‌ها نیستند. به این نتیجه رسیده‌ام که آن‌ها عضو یک پادفرهنگ مشترک‌اند: پادفرهنگ تعهد. همۀ آن‌ها با اقدام قاطع مشابهی به چیزهای خاصی متعهد می‌شوند، به مکان‌ها و اجتماعات خاص، یا به جنبش‌ها و حرفه‌های خاص، یا به نهادها و مردم خاص.از اصطلاح «پادفرهنگ» استفاده می‌کنم چون فرهنگِ غالب امروزی ما را به چنین چیزی سوق نمی‌دهد. فرهنگ غالب ما را سوق می‌دهد به اینکه رزومۀ خود را پُر کنیم و پایبند جایی نشویم. ما را وادار می‌کند تا به مهارت‌های انتزاعی‌ای ارزش بدهیم که می‌توان آن‌ها را همه‌جا به کار برد، نه مهارت‌های دستی‌ای که به ما کمک می‌کنند فقط یک کار را به‌خوبی انجام دهیم. فرهنگ غالب به ما می‌گوید دربارۀ هیچ‌چیز زیاد احساساتی نشویم. به ما می‌گوید بهتر است محض احتیاط فاصلۀ خود را با هر چیز حفظ کنیم، چون ممکن است چوب حراج بخورد، واگذار شود، تحلیل برورد، یا [برعکس] کاراتر شود. از ما می‌خواهد چیزی را بیش‌ازحد جدی نگیریم و، وقتی هم دیگران جدی نمی‌گیرند، تعجب نکنیم. مهم‌تر از همه، به ما می‌گوید دست خود را در انتخاب‌هایمان باز بگذاریم.انسان‌هایی که از آن‌ها حرف می‌زنم یاغی‌اند. آن‌ها عمر خود را به سرپیچی از این فرهنگ غالب سپری می‌کنند.آن‌ها شهروندند؛ خود را در قبال اتفاقاتی که برای جامعه می‌افتد مسئول می‌دانند. وطن‌پرستند؛ به محل زندگی‌شان و به همسایه‌های ساکن در آن عشق می‌ورزند.سازنده‌اند؛ ایده‌ها را در بلندمدت به واقعیت بدل می‌کنند.ناظرند؛ بر نهادها و جوامع نظارت می‌کنند.پیشه‌ورند؛ به هنرهای دستی خود افتخار می‌کنند.و همراه‌اند؛ برای مردم وقت صرف می‌کنند.این افراد با چیزهای خاصی رابطه برقرار می‌کنند و، با مشغول‌شدن با چنین رابطه‌ای برای مدتی طولانی، عشق خود را به آن نشان می‌دهند، یعنی با بستن درها و چشم‌پوشی از گزینه‌های دیگر به‌خاطر این رابطه.در روایت‌های هالیوودی از شجاعت، معمولاً داستان در قالب «کشتن اژدها» بیان می‌شود: شخصیتی بد وجود دارد و لحظه‌ای باشکوه که در آن شوالیۀ شجاع تصمیمی سرنوشت‌ساز می‌گیرد تا همه‌چیزش را در راه کسب پیروزی برای مردم به خطر بیندازد. مردی را می‌بینیم که در برابر تانک ایستاده است یا سربازانی که به بالای تپه یورش می‌برند یا یک نامزد انتخابات که در زمان مناسب نطقی عالی ایراد می‌کند.اما درسی که از این قهرمانان دیرین آموختم این است که بی‌باکی در دنیا فقط این نیست. حتی مهم‌ترین نوع دلاوری و رشادت که می‌تواند برای ما الگو باشد این نیست، چراکه بیشتر ما مجبور نیستیم در عمر خود با بسیاری از لحظات دراماتیک و سرنوشت‌ساز مواجه شویم. بیشتر ما فقط زندگی روزمرۀ خود را داریم: صبح هر روز را عادی پشت سر می‌گذاریم، صبحی که در آن می‌توانیم تصمیم بگیریم کاری را شروع کنیم یا به کاری ادامه بدهیم، یا کنارش بگذاریم. این چیزی است که معمولاً زندگی به ما می‌دهد: نه لحظات باشکوه و متهورانه، بلکه جریانی روان از لحظات کوچک و معمولی که باید از دل آن‌ها برای خودمان معنا بیابیم. قهرمانان پادفرهنگ تعهد -در طول روزها و سال‌های پی‌درپی- خود به رویدادهایی دراماتیک بدل شده‌اند. و چندین اژدها سر راهشان ایستاده‌اند: ملال روزمره، حواس‌پرتی، و تردیدی که تعهد پایدار را تهدید می‌کند. در این میان، لحظات باشکوه این قهرمان‌ها بیشتر به باغبانی شبیه است تا شمشیرزنی.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Davis,Pete. Dedicated: The Case for Commitment in an Age of Infinite Browsing. Simon & Schuster, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پیت دیویس نوشته و در تاریخ ۳ مه ۲۰۲۱ با عنوان «Seeking a Counterculture of Commitment in an Age of Infinite Browsing» در وبسایت لیتراری‌هاب منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «در دنیایی که عاشق تجربه‌های تازه است، به تعهد و تکرار پناه ببرید» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ آبان ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• پیت دیویس (Pete Davis) اهل فالزچرچ ایالت ویرجینیاست. او روی پروژه‌هایی کار می‌کند که هدفشان تعمیق دموکراسی و یکپارچگی آمریکاست. دیویس در سال ۲۰۱۵ با همکارانش شرکت گِت‌اِوِی را تأسیس کرد که کارش تأمین کلبه‌های کوچک برای استراحت در خارج از شهرهای بزرگ است. سخنرانی او در جشن فارغ‌التحصیلی مدرسۀ حقوق هاروارد با عنوان «پادفرهنگ تعهد» بیش از ۳۰میلیون بازدید داشته است.••• این مطلب برشی است از کتاب متعهد: مسئلۀ تعهد در عصر جست‌وجوی بی‌پایان نوشتۀ پیت دیویس.•••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] liquid modernity ]]> پیت دیویس اقتصادوجامعه Sat, 23 Oct 2021 04:51:55 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10386/ نسخۀ صوتی: جلسه یعنی هدردادن وقت. آیا راه‌حلی وجود دارد؟ https://tarjomaan.com/sound/10383/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «جلسه یعنی هدردادن وقت. آیا راه‌حلی وجود دارد؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. «اگر بخواهیم در یک کلمه بگوییم چرا گونۀ بشر رشد نکرده است و هرگز هم نخواهد کرد، آن یک کلمه ’جلسه‘ است». این را دیو بری نویسندۀ آمریکایی گفته است. بیراه هم نمی‌گوید. بخواهیم یا نخواهیم، جلسه‌ها بخشی کلیدی -و گاهی بی‌فایده- از زندگیمان هستند. اما جلسه می‌تواند بسیار مفیدتر از این چیزی هست که باشد. به این توصیه‌های ساده عمل کنید تا شاید (و تأکید می‌کنم، شاید) گونۀ بشر بتواند بالاخره به حد نهایی رشدش برسد. صبر کنید ببینم، نظرتان چیست که جلسه‌ای دربارۀ این موضوع داشته باشیم؟ فایل صوتی نوشتار «جلسه یعنی هدردادن وقت. آیا راه‌حلی وجود دارد؟» را گوش کنید. فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.• آنچه شنیدید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید. ]]> سوفیا اپستاین نسخۀ صوتی Fri, 22 Oct 2021 04:44:54 GMT https://tarjomaan.com/sound/10383/ من نویسنده‌ای بودم که در پاندمی هیچ فایده‌ای نداشتم، پس واکسن‌زدن یاد گرفتم https://tarjomaan.com/neveshtar/10384/ سارا پری،گاردین — اوایل سال ۲۰۲۱ -در قرنطینۀ سوم، وقتی هنوز خبری از بهار نبود- عازم فرودگاهی شدم تا تلاش کنم آدم خوبی بشوم. ماه‌ها بود حس بی‌مصرف‌بودن به جانم افتاده بود و بعد از اینکه اولین واکسن کووید۱۹ تأیید شد، از فرط غم و امیدی که در دلم تلنبار شده بود، اشک ریختم. با این احوالات، عضو سازمانی شدم که به داوطلبان نحوۀ تزریق واکسن را آموزش می‌داد، پس کمی بعد از طلوع آفتاب به فرودگاه سوت‌وکور استانستِد رسیدم. در قدم بعد، با صد نفر آدم غریبه، در زیرزمین هتلی که تقریباً متروکه بود روی زمین نشستیم، در مربع‌هایی که با چسب مشکی روی زمین مشخص‌شده بود. با هم فاصله داشتیم و ماسک زده بودیم. آنجا یاد گرفتیم در صورت بی‌هوشی، حملۀ عصبی و شوک آنافیلاکسیِ بیمار باید چه کار کنیم. در جمعمان بازیگر سیرک، آتش‌نشان، مشاور و دیگران هم بودند؛ آن‌قدر تشنۀ دیدن چهره‌های ناآشنا بودیم که، گمان می‌کنم، همگی از بودن در آنجا خوشحال بودیم (یک بار وقتی داشتم خانمی را در وضعیت ریکاوری قرار می‌دادم، از او عذرخواهی کردم، به‌خاطر رفتاری که گمان کردم ممکن است بیش‌ازحد صمیمانه بوده باشد. اما او گفت خیلی هم برایش خوشایند بوده که بعد از این همه مدت کسی لمسش کرده است). بعد به بازویمان اسفنج چسباندیم و یاد گرفتیم چطور سوزن را با زاویۀ ۴۵ درجه وارد کنیم و هم‌زمان پوست را بکشیم تا جلوی خون‌ریزی را بگیریم؛ چطور پیستون سرنگ را فشار بدهیم و بعد، بدون اینکه به خودمان صدمه بزنیم، سوزن را بیرون بکشیم. بعد، تحت‌نظارت پرستار بازنشسته‌ای که برای آموزش به ما سریعاً سر کارش برگشته بود، زبردستی خودمان را نشان دادیم، گواهی‌نامه‌مان را گرفتیم و به خانه رفتیم تا زمان اعزام و شروع‌به‌کارمان فرا برسد.همان‌طور که گفتم، به این خاطر سراغ چنین کاری رفتم که می‌خواستم خوب باشم. به این مسئله واقفم که چنین ادعایی، در بهترین حالت، ظاهر چندان خوشی ندارد و، در بدترین حالت، تکبر محض است، اما به این هم واقفم که در اینجا من حکم قاعده را دارم، نه استثنا.از دید من، تلاش برای خوب‌بودن در همه‌جا مشهود است، مثلاً بچه‌ها با گچ کف پیاده‌رو لِی‌لِی می‌کشند تا آدم‌بزرگ‌های سرشلوغ را در خیابان وادار به بازی کنند، یا مسجدها و کلیساها بین نیازمندان غذا و وسایل آسایش توزیع می‌کنند. به همین خاطر هم به این باور رسیده‌ام که همۀ ما در طلب خوبی هستیم، انگار که همگی در میان دریاییم و، با کمک ستارگان و هر ابزاری که در اختیار داریم، به‌سوی آن چراغ راهنما که در اسکله می‌درخشد در حرکتیم.اصلاً خوبی چیست؟ سقراط می‌گوید دانش فضیلت است و، در این صورت، شهروندِ بافضیلت باید از آخرین آمار واکسیناسیون، تعداد مبتلایان، تعداد بستری‌شدگان و فوت‌شدگان باخبر باشد و براساس آن عمل کند. اما این سرانجامی جز ناامیدی ندارد، زیرا هر فکتی به فکت‌های دیگر گره خورده است و دائماً با بقیۀ فکت‌ها در تضاد و تعارض قرار می‌گیرد: درست مثل از هم بازکردنِ عروسک‌های تودرتویِ روسی است، با این تفاوت که هرگز به هستۀ مرکزی قابل‌اعتمادی نمی‌رسد (در همین مدتی که ما سرگرم وارسی دقیق نمودارها هستیم، آن‌ها که دچار کم‌توانی آموزشی هستند و جانشان مانند جان هر انسان دیگری شگفت‌انگیز، ویژه و ارزشمند است، بر اثر ابتلا به کووید، شش برابر نرخ کلی جمعیت می‌میرند و کاسبان مصیبت از همین مصیبت‌های فراوان سرمایه می‌اندوزند). از آنجایی‌که هرگز از اعتقادات مذهبی دوران کودکی‌ام فاصله نگرفته‌ام، غالباً خوبی را امری تقریباً، و نه کاملاً، انتزاعی می‌دانم که جدا از خودمان به حیاتش ادامه می‌دهد. مقصدی است که باید به سویش حرکت کرد، یا درواقع هدفی است که با چیزی شبیه به افسون ما را به‌سوی خود می‌کشاند.اما ذات بشر می‌تواند هر فضیلت یا کشش غریزیِ ساده و صادقانه‌ای را پیچیده و بی‌اعتبار کند، پس این معضل که چگونه خوب باشیم، در همه‌گیری، کمتر که نمی‌شود هیچ، دردسرسازتر هم می‌شود. مسئولیتِ خوبیِ فردی و جمعی همیشه بر قوت خود باقی است، اما در ۱۸ ماه گذشته تقریباً بسیار طاقت‌فرسا شده است و شکل نمادین به خود گرفته است: ماسکی پارچه‌ای که صورت و دهان را می‌پوشاند و محکم با بند بسته می‌شود. قرن‌ها بود که، دست‌کم در جوامع سکولار غربی، راهی تا این حد عیان برای دلالت بر خوب‌بودن یا خوب‌نبودن وجود نداشت -راهی که، بسته به اینکه چه باور و اعتقادی داشته باشید، مانند صدف برای زائران۱ یا داغ قابیل۲ است- بنابراین وقتی ماسک‌زدن نه به قانون، بلکه به مسئولیتِ فردی و فضیلت مرتبط شده است شاید اجتناب‌ناپذیر باشد که طوفانی که از مدت‌ها قبل در حال شکل‌گیری بوده رخ دهد.اعتراف می‌کنم با اخبار مربوط به همه‌گیری براساس خلق‌وخوی خودم برخورد کردم، خُلقی که بیشتر شاد و بشاش است و موضوع سلامتی‌ام چندان پریشانش نمی‌کند: اولین چیزی که سریعاً به ذهنم آمد این بود که تک‌تک ماسک‌هایی که دارم را با حق‌شناسی به سطل زباله بسپارم. بلافاصله پس از آن، در رسانه‌های اجتماعی و در پیام‌های خصوصی، دیدم که با این وسوسه خودم را از مصاحبتِ آدم‌های خوب محروم کرده‌ام. کسانی که دوست داشتم و تحسینشان می‌کردم کمابیش برای سرزنش‌کردن من متحد شده بودند و می‌گفتند فقط خودخواه‌ترین، بی‌قیدترین‌ و سرکش‌ترین‌ آدم‌ها تصمیم به ماسک‌نزدن می‌گیرند. احساسم به خودم، شاید به‌درستی، جریحه‌دار شده بود. آن‌همه تلاشم برای خوب‌بودن به چشم نیامده بود: من، در هر صورت، زن بدی بودم چون ذاتم بد بود.بنابراین می‌خواهم بدانم، وقتی بحث چندین ماه همه‌گیری مطرح می‌شود، آیا ظرفیت ما برای خوبی بر اساس خلق‌وخویمان تعیین می‌شود؟ یعنی اگر کسی ذاتاً محافظه‌کار و مستعدِ اضطراب باشد، احتمالاً تا مدت‌های مدید ماسکش را می‌زند و، به‌این‌ترتیب، آدم خوبی شناخته می‌شود، درحالی‌که افراد خوش‌بین و ‌عمل‌گرا احتمالاً باید برای پیوستن به جمع آدم‌خوب‌ها در صف بایستند و بدخواه، احمق و شریر خوانده شوند. شاید فضیلت حقیقی در این باشد که در جهت مصلحت دیگران و برخلاف خلق‌وخوی خودمان قدم برداریم، مثلاً برای آن آدم مضطرب فضیلت این است که دستکش استریل دستش کند و مردم را برای واکسن‌زدن به صف کند. اگر چنین باشد، به گمانم من هیچ بویی از فضیلت نبرده‌ام.ما به ماسک به‌عنوان یک خوبیِ اخلاقی و عملی چنگ زده‌ایم، چراکه بسیار در دسترس و بسیار در معرض دید است و، جدا از تمام مشقتی که دارد، پرمنفعت است. برخلاف رشوه‌خواری و فسادی که بر ما حکومت می‌کند، ماسک عمل در جهت مصلحت فردی و جمعی را بازنمایی می‌کند. اما دشواری ماجرا آن‌جاست که ما همواره حامل گزند بوده‌ایم. هر قدمی که برمی‌داریم، تغییری در دنیا ایجاد می‌کند و هر برخوردی ردی از خود به جا می‌گذارد. ممکن است زنی، تا وقتی کووید عوارضی در حد سرماخوردگی خفیف داشته باشد، از منزلش تکان نخورد، اما درهرصورت باید غذا بخورد، احتمالاً از تلفن همراهش استفاده کند، باید با آب گرم حمام کند. چه کسی غذایش را می‌آورد؟ وقتی کتری را روی گاز می‌گذارد، کدام سوخت‌های فسیلی هوا را آلوده می‌کنند؟ کدام بچه در معدن کبالت به دنیا آمده تا مواد لازم برای ساخت تلفن همراه این زن تأمین شود؟ کووید کشنده‌ترین تهدیدی نیست که او با خود به همراه می‌آورد، و حتی احتمالاً اضطراری‌ترین هم نیست، فقط جدید است، و راه‌های کاهش این تهدید هم تقریباً هیچ زحمتی برایمان ندارند. بااین‌همه، اگر احتیاط او را در کنار سایر خصوصیات منفی‌اش بگذارید، خواهید دید که دو کفۀ ترازو به‌خوبی با هم در توازن‌اند. هر چند بار که دلتان می‌خواهد، دست‌هایتان را ۲۰ ثانیه بشویید، اما هرگز نمی‌توانید از این ننگ لعنتی فرار کنید: اثر انگشتان شما بر تن زمین خواهد ماند.منظورم این نیست که باید از خودمان سلب مسئولیت کنیم، مثلاً ماسک را به کنار بگذاریم و خانه‌مان را با پلاستیک پر کنیم، فقط به این خاطر که خیالمان راحت نباشد که خودمان اهل فضیلتیم و دیگران بدخواه و بی‌خرد هستند. این اواخر، این‌طور به نظرم می‌آید که هیچ سخن و هیچ عملی شخصی نیست: همۀ کارها انتزاعی‌اند، بازنمایی‌هایی هستند که رنگ‌وبوی شخصیت و گروه خاصی را در خود دارند. بنابراین انسانی که یک بار خطا کرده، تا ابد خطاکار است. او نمی‌تواند عذر بخواهد و خودش را اصلاح کند، چون این کارش چیزی جز ریاکاری نخواهد بود و همواره از رستگاری به‌دور خواهد ماند. چنین تصوری از سوءنیت گفتمان عمومی را مسموم کرده و سبب چنان سنگرکشی عمیقی میان مواضع مخالف شده است که دیگر نمی‌توان به دیدن سرزمینی واحد امید داشت. سنگر، به هنگام نبرد، مکانی است برای آسایش که از هرسو توسط کسانی که بر فضیلتِ ما صحه می‌گذارند و هم‌صدا با ما دشمنِ نادیده را به‌طرز درک‌ناپذیری شریر می‌دانند، پابرجا می‌ماند؛ مسلماً خود من هم سنگر را ترجیح می‌دهم. اتخاذ دید وسیع‌تر، یا -به قول معروف- از بالا نگاه‌کردن به چیزها، مسئله‌ساز است، زیرا اگر از بالا نگاه کنیم، دیگر خودِ سرزمین را می‌بینیم، نه نقشۀ آن را.۳ ما از این جایگاهِ بالاتر می‌توانیم به خفت‌باربودن انگیزه‌هایمان پی ببریم، یا بفهمیم که موضعمان آن‌قدر که فکر می‌کردیم خردمندانه نیست و از هرسو به آن انتقاداتی وارد است. این موضع نیازمند نوعی زیرکی است که خطر ازچشم‌انداختن شما را بپذیرد. بله، ممکن است بگویید حفاظت از اقتصاد به‌جای مراقبت از جان آدم‌ها اسفناک است، اما از سوی دیگر، رکود اقتصادی شدید و طولانی ممکن است برحسب پوند و پنی ارزیابی نشود، بلکه با افزایش سرگیجه‌آور بی‌خانمانی، اعتیاد، بیماری و خودکشی خودش را نشان بدهد. مسلماً کووید۱۹ آنفلونزا نیست، اما روزی خواهد رسید که چیزی شبیه به آن بشود. بله، درست متوجه شدید، باید یاد بگیریم با آن زندگی کنیم، و جان هیچکس از خطر مرگ به دور نیست، اما زندگی‌کردن با آن می‌تواند توأم با درآمد پایۀ همگانی و مسکن ارزان‌قیمت و غیره باشد. چه کسی خطر رانده‌شدن از چنین سنگری را می‌پذیرد تا در چنین مذاکرات سخت و طولانی‌ای شرکت کند؟ من هیچ‌کس را بابت ترجیح‌دادن کیسه‌های شن ملامت نمی‌کنم.به نظر من در فضیلت همیشه خشمی نهفته است، یا درواقع، به‌گمانم باید نهفته باشد. تشخیص خوبی مستلزم این است که بر نبودن آن شهادت بدهیم، و این سودمند است: چراغ راهنما در تاریکی درخشان‌تر است، و شما به یافتنش راغب‌ترید. سال گذشته، وقتی داشتم دربارۀ ماهیت خطر فکر می‌کردم، به نظرم رسید که دولت شبیهِ کشیشی بی‌ایمان است. اما اشتباه می‌کردم. نه اینکه کشیش‌ها بی‌ایمان باشند، اما مذهبی که تبلیغ می‌کنند و مذهبی که در عمل به اجرا درمی‌آورند کاملاً برضد هم‌اند، مثل این است که کشیشی صلیب عیسی را به گردن بیاندازد، اما صلیب برعکس باشد. آن‌ها از سویی می‌گویند جامعه باید در جهت خیرِ دیگران قدم بردارد، و از سوی دیگر، کمک به فقرا را قطع می‌کنند؛ برای پناهجویان زندان‌هایی در کشتی تدارک می‌بینند؛ و به سختی و تنگدستی مردم می‌افزایند. وزیری که برای دیدن عشقش قرنطینه را نقض کرده است می‌گوید دانشمندی که قرنطینه را می‌شکند تا به دیدن عشقش برود، طبیعتاً، باید استعفا بدهد. طبیعتاً وقتی به نخست‌وزیر توصیه شد خودش را قرنطینه کند، او مجبور به این کار نبود. اما نه، او هم در آخر خودش را قرنطینه کرد، و ما باید آنچه ساعاتی پیش گفته شده را فراموش کنیم. هیچ اصلی ثابت نیست، به‌جز اصل قدرت که به هر قیمتی حفظ می‌شود، حتی اگر قیمتش اضافه‌شدن به آمار مرگ باشد، و همۀ این‌ها به بادهای غالب بستگی دارد، پس می‌توانند مانند بادنمای بازار برنارد کاسل به هر سو بچرخند.بنابراین خشم پاسخی فیضلت‌مندانه به دولتی است که از تنها وظیفه‌اش، یعنی ادارۀ امور، سر باز می‌زند و بار این بیماری را بر گردۀ مردم سرگردان و اندوهگین می‌گذارد تا خودشان آن را به دوش بکشند. خشم یگانه واکنش مناسب به بدرفتاری نژادپرستانه‌ای است که حیثیت رسانه‌های اجتماعی را در روزهای پس از یک مسابقۀ فوتبال لکه‌دار کرد، خشم واکنش مناسب به مخدوش‌کردن دیوارنگارۀ مارکوس رشفورد است که مرد بافضیلتی است. البته، خوبی حتی -و به‌ویژه- در اینجا هم مشهود است. بچه‌ها برای فوتبالیست‌های سیاه‌پوست که مورد تمسخر و فحاشی قرار گرفته بودند پیام‌های محبت‌آمیز فرستادند و زنان تصویر مخدوش رشفورد را با قلب‌های کاغذی پوشاندند و طی مدت معینی صدها نفر به آن‌ها پیوستند: اما کینۀ نژادی و محبت کودکانه همدیگر را خنثی نمی‌کنند. هر دو بی‌کم‌وکاست باقی می‌مانند، از دو سوی یک شکاف یکدیگر را برانداز می‌کنند و شکاف عمیق و عمیق‌تر می‌شود. پافشاری بر خوبی -بر مهیابودن و بر لزوم آن- به این معنی نیست که همواره از بدترین‌ها بهترین‌ها را برداشت کنید. این کار احمقانه است و انواع و اقسام حماقت، بیش‌ازهمه، در دسترس آن‌هایی است که کمتر از بقیه در خطرند. مسئله بیشتر آنجاست که من فکر می‌کنم، ما بدون اندیشیدن به خیر به دام ناامیدی می‌افتیم. ویلیام ای.بی دوبوآ -در کتاب خود، ارواح مردم سیاه۴، می‌نویسد: «اگر جایی، در میانۀ آشوبِ چیزها، خوبی ازلیِ، رقت‌انگیز اما قدرتمند، یافت شود، آن‌گاه بی‌درنگ... اسیران آزاد رهایی می‌یابند».در ماه آوریل، بالاخره به مرکز واکسیناسیون عمومی در شهر محل زندگی‌ام فراخوانده شدم. خودم هم، از آنجایی که مستعد این بیماری بودم، در همین مرکز واکسینه شدم. یک بار که تی‌شرت داوطلبان را، که از پوشیدنش احساس غرور می‌کردم، به تن کرده بودم و داشتم پیاده به مرکز می‌رفتم، به انگیزه‌های خودم شک کردم. آیا واقعاً فقط برای خوب‌بودن تلاش می‌کردم؟ آیا واقعیتش این نبود که خسته و بی‌قرار شده بودم و به دیدار و مصاحبت با غریبه‌ها نیاز داشتم؟ ناگهان فکر خوفناکی از ذهنم گذشت که نکند خیال کرده‌ام با این کار در چشم دیگران عزیزتر می‌شوم. و این کار هزینۀ سنگینی برایم نداشت، چون وقت و منابع کافی برای انجامش داشتم؛ من ذاتاً اجتماعی هستم، معده‌ای فولادین دارم و اعصاب و این‌طور چیزها را هم ندارم. شاید آنچه اهمیت داشت نتیجه بود، نه انگیزه، و همین به اندازۀ کافی خوبی محسوب می‌شد.به گمانم اولین روز حضورم در مرکز شادترین روز عمرم بود. هفته‌های اولِ برنامۀ واکسیناسیون بود، زمانی که بیشتر سالخوردگان می‌آمدند و می‌ایستادند در صف‌هایی که روزگاری برای فودکورتِ مراکز خرید تشکیل می‌شد. و من بی‌نهایت از دیدن پیرزن‌های نحیفی که پوستشان به‌طرز قابل‌توجهی به سوزن مقاوم بود تحت‌تأثیر قرار می‌گرفتم، پیرزن‌هایی که چنان بلوزهای ابریشمی به تن می‌کردند و به ژاکتشان گل‌سینه می‌زدند که انگار روز عید پاک است و می‌خواهند به کلیسای جامع بروند: سوز مرگ، هرچند نه تا ابد، با نیش واکسن به تأخیر می‌افتد. همۀ تردیدی که دربارۀ انگیزه‌هایم داشتم اهمیتشان را از دست دادند: هیچ‌چیز جز خیر جمعی مهم نیست.آیا چشم‌انتظاری برای خوبیِ ماندگاری که در پیِ این مصیبت از راه برسد کار احمق‌ها و خوشبین‌هاست؟ دوست دارم این‌طور فکر کنم که کمان بلند تاریخ به سمت عدالت خم می‌شود، اما معمولاً گمان می‌کنم اصلاً کمانی وجود ندارد، دست‌کم از زمانی که دریافتمان از عدالت، خوشبختانه، دیگر ثابت نیست. من در عوض مجموعه‌ای از منحنی‌های صعودی و نزولی می‌بینم، درست مثل اینکه یک دستگاه نوار قلب را به کل زمین متصل کرده و حرکاتش را ثبت کرده باشند. بااین‌همه، حتی کوچک‌ترین حرکات نیز نشانۀ زندگی‌اند و مارکس و انگلس در مانیفست خود می‌نویسند: «آگاهی انسان با هر تغییری در شرایطِ مادی‌اش تغییر می‌کند». هستیِ مادی ما تغییر کرد و به‌یکباره موظف شد فوراً و علناً خوب باشد. بسیار خُب، پس انقلابی در راه است، و بگذارید به‌واسطۀ هر دو فضیلت فردی و دولتی به رسمیت شناخته شود.اخیراً مشغول خواندن «گزارش‌نامۀ پاییز»۵ بودم، شعری بلند که لوئیس مک‌نیس آن را در آستانۀ جنگ جهانی دوم در اروپا سروده است. او شعرش را، نه با خبر غمبار ابرهایی طوفانی‌ که خروشان در راهند، که با این دعا به پایان می‌برد: «سرزمینی ممکن... که در آن عقل و دل هر دو بفهمند/ حرکات یاران ما را». آیا چنین سرزمینی واقعاً ممکن است؟ امیدوارم. باور دارم که می‌توانیم خوب باشیم؛ به چشم دیده‌ام.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سارا پری نوشته و در تاریخ ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۱ با عنوان «As an author, I felt useless in the pandemic So I trained to be a vaccinator» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مهر ۱۴۰۰ با عنوان «من نویسنده‌ای بودم که در پاندمی هیچ فایده‌ای نداشتم، پس واکسن‌زدن یاد گرفتم» با ترجمۀ نسیم حسینی منتشر کرده است.•• سارا پری (Sarah Perry) نویسندۀ انگلیسی است. از او سه رمان به نام‌های بعد از من سیل از راه خواهد رسید «After Me Comes the Flood»، افعی اسکس «The Essex Serpent» و ملموث «Melmoth» به چاپ رسیده است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] کامینو دِ سانتیاگو یکی از مسیرهای زیارتی مسیحیان است. در گذشته، مسافران این مسیر، پس از رسیدن به مقصد، صدفی را به‌عنوان سندی بر زیارتشان دریافت می‌کردند و به‌واسطۀ آن زائر خوانده می‌شدند. امروزه نیز سراسر این مسیر با علامت‌ صدف نشانه‌گذاری شده است [مترجم].[۲] Mark of Cain قابیل پس از کشتن هابیل از سوی خدا نفرین شد و داغی بر او نهاده شد که به دیگران هشدار می‌داد کشتن قابیل با انتقام خدا همراه خواهد بود [مترجم].[۳] اشاره دارد به اظهارنظر معناشناس لهستانی‌آمریکایی، آلفرد کورزیبسکی، که گفته بود «نقشه همان سرزمین نیست» و «کلام همان شئ نیست». می‌توان گفت سرزمین در حکم واقعیت و نقشه در حکم برداشت ما از واقعیت است، هر کس برداشت خود را از واقعیت دارد و هیچ برداشتی خودِ واقعیت نیست [مترجم].[۴] The Souls of Black Folk[۵] Autumn Journal ]]> سارا پری اقتصادوجامعه Thu, 21 Oct 2021 04:49:52 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10384/ چه می‌شد اگر دورکاری به معنای کارکردن از خانه نبود؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10382/ کال نیوپورت، نیویورکر— اواخر دهۀ ۱۹۶۰، پیتر بنچلی، نویسندۀ آمریکایی، و همسرش وندی دنبال مکان آرامی می‌گشتند برای زندگی در نزدیکی شهر نیویورک. اول رفتند سراغ پرینستون و نیوجرزی، ولی دیدند بودجه‌شان کفاف نمی‌دهد و دست‌آخر پنینگتون را برای زندگی انتخاب کردند، اجتماع کوچکی در هشت‌مایلی غرب. اینجا جایی بود که بنچلی دست به کار نوشتن اولین رمانش شد، داستانی احساسی دربارۀ کوسۀ سفید بزرگی که وحشت به دل ساکنان یک شهرک ساحلی می‌اندازد. سال‌هاست که رابطۀ بین «آرواره‌ها»۱ و پنینگتون برایم آشناست، چراکه من هم در انتهای همان خیابانی بزرگ شده‌ام که بنچلی یکی از خانه‌های آنجا را خریده بود. خانۀ آن‌ها یکی از آن درشکه‌خانه‌هایی بود که کاربری ‌اش را تغییر داده بودند و در ملکی نسبتاً بزرگ و محصور به درختان کاج و سرو واقع شده بود. بچه که بودم، موقع مشق‌نوشتن در اتاق زیرشیروانی‌ام، گاهی دلم می‌خواست بنچلی را تصور کنم که دارد از ورای حیاطی مثل حیاط ما به خیابانمان نگاه می‌کند و آن صحنه‌های نمادین را به تصویر می‌کشد.اما همین اواخر، با کمال تأسف، فهمیدم بنچلی واقعاً رمان «آرواره‌ها» را در خانۀ روستایی‌اش در پنینگتون ننوشته است. جان مک‌فی ماه گذشته طی مقاله‌ای در نیویورکر فاش کرد که به یاد می‌آورد که بنچلی طی این سال‌ها در «فضایی اجاره‌ای در پشت کارخانۀ کوره‌سازی» کار می‌کرده است. بررسی‌های بیشتر توسط مرکز «هوپ‌وِل ولی هیستوریکال سوسایتی» نشان داد که آن کارخانه درحقیقت شرکت «پنینگتون فِرنِس سوپلای»، واقع در بلوار بروک‌ساید در منتهاالیه شمالی خیابان اصلی پنینگتون، بوده است. سال‌ها بعد، وندی بنچلی همچنان آن صدا را به خاطر می‌آورد: «میز کار او درست وسط جایی بود که کوره‌ها در آن ساخته می‌شد. بنگ! بنگ! بنگ! و این صدا مزاحمتی برایش ایجاد نمی‌کرد».بنچلی تنها نویسنده‌ای نیست که خانه‌ای زیبا را به‌قصد کارکردن در شرایط قطعاً بدتری در همان نزدیکی ترک کرده است. مثلاً مایا آنجلو اتاق‌های هتل را برای نوشتن ترجیح می‌داد و از کارکنان هتل می‌خواست تمام کارهای هنری را از روی دیوارها جمع کنند و فقط روزی یک‌بار برای خالی‌کردن سطل‌ها وارد اتاقش شوند. او ساعت شش‌ونیم صبح، با یک انجیل و یک دفترچۀ زردرنگ و یک بطری نوشیدنی، از راه می‌رسید. نیازی به میز کار نداشت؛ به‌جایش روی تخت دراز می‌کشید. یک‌بار در مصاحبه‌ای برای جورج پلیمپتون توضیح داده بود که این عادتش چطور باعث شده بود که یکی از آرنج‌هایش «کاملاً پینه ببندد». دیوید مک‌کالو، در خانۀ زیبایی با تخته‌کوبی‌های سفید در شهرک تیسبری غربی در جزیرۀ مارتاز وین‌یارد زندگی می‌کرد. محل زندگی او شامل یک دفترکار خانگی بود که به‌زیبایی برای این کار آماده شده بود، اما مک‌کالو باغچۀ محبوبش در حیاط پشتی را برای نوشتن ترجیح می‌داد. جان اشتاین‌بک حتی پا را از این هم فراتر نهاده بود. او، در اواخر عمر کاری‌اش، تابستان‌ها را در ملکی دوجریبی در سَگ‌هاربر می‌گذراند (ملکی که زمستان گذشته با قیمت ۱۷.۹ میلیون دلار برای فروش گذاشته شد). اشتاین‌بک به ویراستارش، الیزابت اوتیس، گفته بود ترجیح می‌دهد این بهشت ساحلی را رها کند و به‌جای آن برای نوشتن به قایق ماهیگیری‌اش برود، جایی‌که مجبور است به‌زورْ تعادل دفترچه‌اش را روی یک میز متحرک حفظ کند.از خیلی جهات می‌توان نویسندگان حرفه‌ای را اصلی‌ترین کارکنان دانش‌ورزی دانست که کارشان را به‌صورت دورکاری انجام می‌دهند. درحالی‌که داریم به دوران پساهمه‌گیری -که در آن دورکاری عادی‌تر از قبل خواهد بود- نزدیک می‌شویم، شاید بتوان با کمی دقت مشاهده کرد که این نویسندگان تا چه حد مایل خواهند بود برای کارکردن از خانۀ واقعی‌شان فاصله بگیرند.پناه‌بردن به محل‌های کار ‌غیرعادی در نزدیکی خانه، در دوران همه‌گیری کرونا، به تجربه‌ای عادی تبدیل شده است و این به ما فهماند انجام فعالیت‌های شناختیِ مفید کار شکننده‌ای است که محیط نقش مهمی در آن ایفا می‌کند. آنجلو، در توضیح عادت ریاضت‌کشانه‌اش در هتل، گفته است: «دلم نمی‌خواهد هیچ‌چیزی آنجا باشد، وارد اتاق می‌شوم و ناگهان احساس می‌کنم انگار تمام باورهایم به حالت تعلیق درآمده‌اند. آنجا هیچ‌چیز مرا به چیز دیگری وصل نمی‌کند». اما خانۀ خودِ آدم پُر است از چیزهای آشنا و چیزهای آشنا توجه را به خودشان جلب می‌کنند و رقص ظریف اعصاب را، که لازمۀ تفکر شفاف است، متزلزل می‌کنند. وقتی از کنار سبد رخت‌چرک‌ها که بیرون دفتر کار خانگی‌مان (نام مستعار اتاق خواب) قرار دارد عبور می‌کنیم، توجه مغز ما به‌سمت کارهای خانه کشیده می‌شود، صرف‌نظر از اینکه خودمان در آن لحظه دلمان می‌خواهد تمرکز کنیم روی ایمیل‌هایمان یا جلسۀ‌ای که به‌زودی قرار است در نرم‌افزار زوم برگزار شود یا روی هر کار دیگری که باید آن را تمام کنیم. دلیل این پدیده ماهیت تداعی‌گر مغز ماست. سبد رخت‌چرک‌ها جزئی از ماتریس انبوه و استرس‌زای کارهای مغفول‌ماندۀ خانه است که باعث ایجاد حالتی می‌شود که متخصص علوم اعصاب، دانیل لِویتین، آن را «ترافیک فشرده‌ای از گره‌های عصبی که در تلاش برای رسیدن به آگاهی هستند» توصیف می‌کند. آنجلو، با انتقال محل کارش به اتاقی از هتل با دیوارهای لُخت، با آرام‌کردن دستگاه حافظۀ رابطه‌ای، فضای ذهنی کارآمدی را در مغزش برای سرودن شعر ایجاد می‌کرد.خانه پُر است از وقفۀ ناشی از جلب‌توجه. مغز انسان در فیلترکردن اطلاعات زائد تبحر دارد، اما اگر این اطلاعات زائد برای ما معنادار باشد نادیده‌گرفتن آن دشوار می‌شود. دانشمند پیشگام در علوم شناختی، ادوارد کالین چری، نام معروفی برای این پدیده انتخاب کرده است: «مسئلۀ مهمانی کوکتل»۲، که اشاره دارد به این تجربۀ مشترک که وقتی در یک مهمانی شلوغ و پرسروصدا اسم خودمان را از آن‌طرف اتاق می‌شنویم ناگهان توجهمان جلب می‌شود. این تعبیر کمک می‌کند بفهمید که چرا می‌توانید ساعت‌ها در یک کافی‌شاپ شلوغ به‌طور مؤثری مشغول کار باشید اما همین‌که در اطرافتان راجع‌به یک موضوع آشنا صحبت می‌شود تمرکزتان به هم می‌خورد. از این زاویه که نگاه کنید، خانۀ شما، گهگاه، می‌تواند حکم کافی‌شاپی را داشته باشد که تمام مشتریانش دارند دربارۀ چیزهایی صحبت می‌کنند که برای شما مهم‌اند. تمایل بنچلی به تحمل‌کردن سروصدای کارخانۀ کوره‌سازی وقتی منطقی‌تر به نظر می‌رسد که بدانیم او در آن دوران دو بچۀ کوچک در خانه داشته است. صدای چکش‌های کارخانه به‌مراتب کمتر از صدای گریه و زاری بچه‌های خودتان جلبِ‌توجه می‌کند.در طول تاریخ، نویسندگی یکی از معدود شغل‌هایی بوده که نیازمند کارِ شناختیِ جدی در خارج از محیط دفتر یا کارگاه بوده است. همه‌گیری ویروس کرونا میزان کارهای دانش‌ورزانه‌ای که از خانه انجام می‌شود را به‌طور چشمگیری افزایش داده است و، بر اساس یک نظرسنجی که اخیراً از مدیران منابع انسانی صورت گرفته، پیش‌بینی می‌شود که بیش از ۲۵ درصد از نیروی کار ایالات‌متحده در پاییز آینده نیز همچنان دورکار باقی خواهند ماند. همان انگیزه‌هایی که آنجلو را به اتاقی با دیوارهای لُخت در هتل و بنچلی را به کارخانۀ کوره‌سازی کشاند، حالا به‌ناگاه قرار است در مقیاسی وسیع‌تر اِعمال شود. و این موضوع مهمی است. بسیاری از کارکنان قرار نیست در آیندۀ نزدیک به محل کارشان برگردند، اما اینکه آن‌ها مجبور باشند تمام فعالیت‌هایشان را در خانه انجام دهند در بلندمدت می‌تواند به‌طرز غیرمنتظره‌ای بدبختی‌آفرین و غیرمولد باشد. برای شرایط فعلی باید به دنبال یافتن گزینۀ سومی باشیم و با الهام‌گرفتن از نویسندگان به گزینۀ جایگزینی می‌رسیم به نام: کارکردن در جایی در نزدیکی خانه.ایدۀ پیشنهادی من این است: سازمان‌هایی که اجازۀ دورکاری را به کارکنانشان می‌دهند نباید فقط آن‌ها را به یافتن مکانی برای کارکردن در نزدیکی خانه (اما مجزا از آن) تشویق کنند، بلکه باید مستقیماً برای این نوع گریزهای شناختی به آن‌ها یارانه پرداخت کنند. این کار به هزینۀ زیادی هم نیاز ندارد. اگر برگردیم به مثال‌های مربوط به نویسنده‌ها، می‌بینیم که این فضاهای کاری، برای اینکه از خانه بهتر باشند، نیازی نیست که حتماً از نظر زیبایی‌شناسی خیلی دلچسب باشند، یا خیلی مجهز باشند، یا حتماً سیستم تهویۀ مطبوع آنچنانی داشته باشند (یا حتی دیوار و سقف داشته باشند!). یک فضای کار اشتراکی، دفتر کار کوچکی بالای یک مغازه در خیابان اصلی، گاراژ آپارتمانی اجاره‌ای یا حتی یک انباریِ مرتب‌شده می‌تواند، نسبت به لپ‌تاپی که روی میز آشپزخانه می‌گذاریم یا میزی که به‌عنوان دفتر کار خانگی در اتاق خوابمان عَلَم می‌کنیم، تجربۀ رضایت‌بخش‌تر و کارآمدتری را برای انجام کارهای شناختی فراهم کند. البته انجام همۀ کارها هم به چنین مکان‌هایی در نزدیکی خانه احتیاج ندارد -برای مثال، اشتاین‌بک، علاوه‌بر قایق ماهیگیری، یک دفتر کار عادی هم برای خودش داشت- اما همین‌که فرد این امکان را داشته باشد تا در صورت لزوم بتواند محیط کارش را جابه‌جا کند، در بیشتر کارهایی که این طبقۀ جدیدِ دورکار قرار است انجام دهد تفاوت محسوسی ایجاد خواهد کرد.اینکه به افراد یارانه بدهیم تا در محلی نزدیک به خانه کار کنند ایدۀ جدیدی نیست. پاییز گذشته، استارتاپی به نام فلون در بریتانیا شروع به پیاده‌سازی پلتفرمی کرد که به گفتۀ خودشان قرار است شبیه وبسایت اِیربی‌ان‌بی برای پیداکردن مکان‌هایی برای کارِ دانش‌ورزانۀ بدون‌حواس‌پرتی باشد. صفحۀ اول وبسایت این شرکت مکان‌های حسادت‌برانگیزی را برای این منظور معرفی می‌کند، مثل اتاقی در منطقۀ کاتس‌والدز با یک پنجرۀ سرتاسری مشرف به علفزار که می‌شود آن را به‌صورت کوتاه‌مدت اجاره کرد. آلیسیا ناوارو، به‌عنوان بنیان‌گذار فلون، پای تلفن برایم توضیح داد که مخاطبِ هدف این فضاهای اجاره‌ای اشخاص نیستند، بلکه سازمان‌های بزرگی هستند که می‌توانند برای حمایت از کارکنانشان به‌صورت عمده زمان رزرو کنند.می‌توان انتظار داشت که طرح‌های این‌چنینی با مقاومت روبه‌رو شوند. وقتی دفاتر کار مجدداً باز شدند، مدیران فشار بیشتری خواهند آورد تا کارکنانشان را به برگشتن پشت میز کارشان ترغیب کنند، خواه از طریق پاداش‌دادن به آن‌هایی که به دفتر کار برمی‌گردند و خواه از طریق جریمه‌کردن آن‌هایی که برنمی‌گردند. بهار گذشته، اطلاعیۀ فیسبوک و توییتر خبرساز شد که در آن اعلام کرده بودند کارکنانی که به‌تازگی دورکار شده‌اند و تصمیم دارند برای همیشه در جایی خارج از منطقۀ خلیج سان‌فرانسیسکو کار کنند با کسر حقوق مواجه خواهند شد. هرچند با توجه به موضع‌گیری این شرکت‌ها بعید به نظر می‌رسد که ایدۀ ارائۀ تسهیلات به آن‌هایی که می‌خواهند دورکار باقی بمانند عملی شود، اما دانش موجود دربارۀ این موضوع حاکی از آن است که کوته‌بینانه است اگر کارمندان دورکار را به حال خودشان رها کنیم تا در خانه به دورکاری‌شان ادامه دهند. اگر شرکتی بنا دارد که به کارکنانش اجازۀ دورکاری بدهد، اینکه کمی هزینۀ اضافی به‌عنوان یارانه به کارکنانش پرداخت کند تا آن‌ها را برای فرار از حواس‌پرتی‌های خانه توانمند سازد، باید بداند که مقدار بیشتری از این مبلغ به جیب شرکت بر خواهد گشت چون هم کیفیت کار این افراد بالا می‌رود، هم خوشحال‌تر خواهند بود و هم، درنتیجه، کمتر دچار خستگی می‌شوند و نرخ ریزش کارکنان هم کاهش پیدا خواهد کرد. پس حتی اگر صرفاً از دیدگاه دودوتاچهارتای مالی هم به قضیه نگاه کنیم، کارکردن از جایی در نزدیکی خانه احتمالاً سیاست بهتری خواهد بود نسبت به کارکردن از خانه. درواقع این کار برای شرکت‌ها حکم نوعی سرمایه‌گذاری را دارد که نوید سود قابل‌توجهی را در بلندمدت برایشان به همراه دارد.بدون شک، بخشی از اشتیاق من نسبت به مفهوم «کارکردن از جایی در نزدیکی خانه» برمی‌گردد به تجربۀ شخصی خودم. بعد از نزدیک به یک‌دهه که برای تدریس هر روز از خانه‌ام در تاکوما پارکِ مریلند به محل دانشگاه جورج تاون می‌رفتم، وقتی در ماه مارس گذشته برنامه تغییر کرد و قرار شد به‌صورت تمام‌وقت دورکاری کنم، ابتدا این تغییر برایم غیرمنتظره بود. به‌عنوان استادی با برنامۀ کاری منعطف، قبلاً هم همیشه بخشی از کارها را از خانه انجام می‌دادم، اما اینکه ناگهان مجبور شدم همۀ کارها -از تدریس و نوشتن گرفته تا جلسات دانشکده و مصاحبه‌های رادیویی و پادکستی- را از خانه انجام دهم توانایی‌ام در تمرکزکردن را به چالش کشید (همین‌طور توانایی سه فرزندم را برای ساکت‌ماندن در هنگام درس‌دادن من یا حضورم در برنامه‌های زنده). در ماه اوت گذشته، بالاخره خودم را راضی‌کردم و دفتر ساده‌ای در بالای یک رستوران واقع در مرکز شهر کوچک تاکوما پارک اجاره کردم، جایی که فقط چند ساختمان با خانه‌مان فاصله داشت. فضایش به‌هیچ‌وجه لوکس محسوب نمی‌شود؛ چند پنجره دارد که عصرها با صدای موسیقی حیاط رستوران به لرزش می‌افتند. حالا من نیز، مثل پیتر بنچلیِ چندین دهه قبل، خانۀ بسیار دوست‌داشتنی‌ام با اتاق‌های نورگیر و مبلمان راحتش را رها کرده‌ام و به‌جای آن نشستن بر یک صندلی اداری مستعمل و خیره‌شدن به یک دیوارِ بی‌پیرایه را به آن ترجیح داده‌ام و به سروصدا و هیاهوی مشتریان رستورانِ طبقۀ پایین نیز وقعی نمی‌نهم. من دیگر از خانه کار نمی‌کنم، بلکه از جایی در نزدیکی خانه کار می‌کنم. و هیچ‌گاه در زندگی تا این حد احساس کارآمدبودن نداشته‌ام.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کال نیوپورت نوشته و در تاریخ ۲۱ مه ۲۰۲۱ با عنوان «What if Remote Work Didn’t Mean Working from Home» در وبسایت نیویورکر منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «چه می‌شد اگر دورکاری به معنای کارکردن از خانه نبود؟» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ  بابک حافظی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ مهر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است. •• کال نیوپورت (Cal Newport) استاد علوم رایانه در دانشگاه جورج‌تاون است. علاوه‌براین، وبلاگ‌نویس مشهوری هم به شمار می‌رود و چند کتاب در زمینۀ خودیاری و فرهنگ دیجیتال نوشته است. آخرین کتاب او مینیمالیسم دیجیتال: انتخاب زندگی متمرکز در جهانی پرسروصدا (Digital Minimalism: Choosing a Focused Life in a Noisy World) نام دارد. ترجمان در مطلب «چگونه هم آرامش ذهنی داشته باشیم و هم تلفن همراه؟» این کتاب را معرفی کرده است.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] Jaws: نام رمان پیتر بنچلی [مترجم].[۲] the cocktail party problem ]]> کال نیوپورت اقتصادوجامعه Tue, 19 Oct 2021 04:49:20 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10382/ نسخۀ صوتی: عقاید افراطی می‌تواند ساختار مغز افراد را تغییر دهد https://tarjomaan.com/sound/10381/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «عقاید افراطی می‌تواند ساختار مغز افراد را تغییر دهد» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. یکی از نویسندگان این کتاب، نویت سانفورد، ادعا می‌کرد که شخصیت قدرت‌طلب در جامعۀ مدرن «کم و بیش همه‌جا پیدا می‌شود» که یعنی احتمالاً اجتناب‌ناپذیر است. با این‌همه، اجرای موفق قانون حقوق مدنی در دهۀ ۱۹۶۰ در نهایت آدم‌ها را تشویق کرد که به نژادپرستی به‌مثابۀ چیزی نگاه کنند که می‌تواند فرونشانده یا حداقل کنترل شود. به گفتۀ مقاله‌ای در سال ۲۰۱۶ با عنوان «نژادپرست بیمار: نژادپرستی و آسیب‌شناسی روانی در عصر کوررنگی» ، این ذهنیت در گروهی از روانکاوان سیاه‌پوست منجر به این فرض شد که تعصب چیزی عادی نیست و شاید واقعاً یک بیماری ذهنی قابل طبقه‌بندی باشد. سرآمد این متفکران آلوین پوسانت بود که بعد از ترور مارتین لوتر کینگ در سال ۱۹۶۸ ادعا کرد که نژادپرستی افراطی باید به راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی (دی‌اس‌ام) به‌عنوان زیرمجموعه‌ای از اختلال هذیان اضافه شود. فایل صوتی نوشتار «عقاید افراطی می‌تواند ساختار مغز افراد را تغییر دهد» را گوش کنید. فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.• آنچه شنیدید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید. ]]> الی کانتی نسخۀ صوتی Mon, 18 Oct 2021 04:57:32 GMT https://tarjomaan.com/sound/10381/ در اینترنت سایه به سایه دنبالت می‌کنم https://tarjomaan.com/neveshtar/10380/ بگذارید ناپدید شوم تا شاید آنچه می‌بینم در زیبایی‌اش به کمال رسد؛ چراکه آن وقت دیگر همانی نیست که می‌بینم.— سیمون وِی، ثقل و فیضبِکا راثفِلد،ییل ‌ریویو — عشق‌ِ غریبه‌ها مثلِ رؤیای غریبه‌هاست: برای ناظران، کسل‌کننده است و نامفهوم.یا شاید آن موقع این‌طور فکر می‌کردم، همان وقتی که برای اولین بار، از لا‌به‌‌لای صفحات اینترنت، پروفایل ریچل را پیدا کردم، با علم به اینکه او همان کسی است که آدام به‌خاطرش من را ترک کرده بود. روی عکسِ ساحل‌هایی که رفته بود، کیک‌های پف‌کرده و ناصافی که پخته بود، متن‌هایی که زیرشان خط‌ کشیده بود و بچه‌های کوچکی که قلقلکشان داده بود، کلیک کردم. قفسۀ کتاب‌هایش در پس‌زمینۀ تعدادی از عکس‌ها پیدا بود. وقتی روی عکس‌ها زوم کردم و چشم‌هایم را تنگ کردم، توانستم یک ردیف از کتاب‌های کلاسیکِ نعنایی‌رنگِ پنگوئن را پیدا کنم. شریک عاطفی قبلی ریچل هم برخی از عکس‌های ریچل را لایک کرده بود. این را از آنجا فهمیدم که من نه‌فقط روی عکس‌های ریچل، بلکه روی پروفایل همۀ آدم‌هایی که عکس‌های ریچل را لایک کرده بودند هم کلیک کردم، روی عکس‌های آن‌ها و روی پروفایل آدم‌هایی که آن عکس‌ها را لایک کرده بودند هم همین‌طور. تا بالاخره متوجه شدم پنج صبح است و من قوز‌کرده و گوشی‌به‌دست به عکس‌های باغچۀ گوجه‌فرنگی معلم سوم ابتدایی شریک عاطفی قبلی ریچل خیره شده‌ام.خود آدام در هیچ‌یک از پست‌های رِیچل حضور نداشت، چه رسد به پست‌های باغچۀ معلم کلاس سوم شریک‌ عاطفی قبلی‌ ریچل. اما من به پست‌های ریچل از منظر علاقه‌ای که آدام به ریچل داشت نگاه می‌کردم، علاقه‌ای که مانند یک‌جور رسوبِ مشهود و ملموس بود. شاید چندان درست نباشد بگویم رِیچل کسی بود که آدام به‌خاطرش من را ترک کرده بود. معنای ضمنی «ترک‌‌کردن» این است که من برای آدام یک مقصد یا هدف بوده‌ام. اما هیچ‌چیز برای آدام دائمی نبود، نه من، نه رِیچل و نه شریک‌ عاطفیِ قبلی‌اش قبل از ما دو نفر، یعنی دختری که یک وبلاگ عکاسی درهم‌برهم داشت و احتمالاً فکرش را هم نمی‌کرد کسی به چنان درگیری ذهنی‌ای دچار شود که این وبلاگ را پیدا کند. آخرین باری که یخچال آدام را باز کردم، سه بطری مشروبِ نامرغوب و یک کیسۀ پلاستیکی چروک‌شدۀ قارچ‌ روان‌گردان پیدا کردم. آدام، بی‌قرار و با چشمانی قرمز، فقط چند ساعت با مسمومیت در اثر مصرف مواد ‌توهم‌زا فاصله داشت. چنین آدمی را بگذارید کنار ریچلِ آرام و شیرین؛ هرگز نمی‌شد با این‌همه تناقض کنار آمد.آدم‌های هم‌نام با ریچل فراوان بودند: چهار درمان‌گر، یک فیلمنامه‌نویس، یک خوانندۀ گاسپل۱، و یک نقدنویس مشتاق که برای آمازون می‌نویسد. با‌این‌حال، تمام بیست صفحه‌ نتایج جست‌و‌جوی گوگل را مرور کردم. از کلیپ‎های خوانندۀ گاسپل و نظرات درمان‌گرها صرف‌نظر کردم، روی لینک‌های مرتبط آن‌قدر راست‌کلیک کردم که به صفحه‌های پرتی رسیدم که مثل دیوارهای گچیِ وامانده پوسته‌پوسته بودند. یک هفته هر شب، توی اتاق خوابم که هوا در آن جریان نداشت بیدار می‌ماندم و عرق می‌ریختم و اسکرول می‌کردم. رِیچل فیس‌بوک، اینستاگرام، توییتر، وبلاگ، لینکدین، پینترست و گودریدز داشت. جین آستین و ماری الیور را دوست داشت. در روزنامۀ دانشکده‌اش ستونی نوشته بود که از آن اطلاعات فراوانی دربارۀ سالن‌های غذا‌خوری دانشکده‌اش به دست آوردم. به تنها فهرست پخش موسیقی‌اش («موسیقی خوب») که در یوتیوب جمع‌ کرده بود گوش دادم که پر بود از آهنگ‌های لو رید. خوشبختانه او پنج کیلومتر آهسته‌تر از من می‌دوید. در پینترست، صد‌ها عکس از لباس‌های‌ عروسی را در بوردی به نام «یک روز از همین روزها» جمع ‌کرده بود. با شناختی که از آدام داشتم ( یا فکر می‌کردم دارم) غیرممکن بود این بورد با سلیقۀ آدام جور دربیاید.گاهی‌ اوقات واقعاً با سلفی‌هایی که جلوی آینه گرفته بود حرف می‌زدم. ناخن‌هایش خپل و کوتاه بودند و گوشه‌های لاکش پریده بود. طلبکارانه می‌پرسیدم «تو کی هستی؟». آن‌قدر روی انعکاس تصویرش در آینه زوم می‌کردم که در پیکسل‌‌ها محو می‌شد. «اصلاً چه شکلی هستی؟». گاهی اوقات فکر می‌کردم زیباست. در مهمانی تولدش در ۲۰۱۶، پیراهن مشکیِ تنگی پوشیده بود و رژِ لب تیرۀ اغواکننده‌ای زده بود. اما، در بقیۀ عکس‌ها، بین دندان‌هایش فاصله بود یا موهایش خیلی نرم و آویزان بود. مطمئن نبودم زیر این چهره‌های متفاوت، که تلاش می‌کردم با یکدیگر ترکیبشان کنم، هیچ چهرۀ حقیقی‌ای وجود داشته باشد: در پسِ تصاویر او فقط سیم‌های حلقه‌شدۀ لپ‌تاپم بود. حتی اگر می‌توانستم از صفحۀ نمایشگرم خنجری به او بزنم و صورتش را بخراشم، حتی اگر می‌توانستم دست ببرم توی بدنش و دل‌ و روده‌اش را بیرون بکشم، قادر نبودم تصور کنم او و آدام در خلوت دربارۀ چه چیزهایی حرف می‌زنند. در ابتدای فیلم «پرسونا» (۱۹۶۶)، اثر اینگمار برگمان، پسر‌بچه‌ای چهره‌ای را نوازش می‌کند که روی صفحۀ نمایش کم‌رنگ و پر‌رنگ می‌شود. دقیق‌تر بگویم، کودک تلاش می‌کند چهره‌ را نوازش کند، اما فقط می‌تواند نمایشگر را نوازش کند. نیم‌رخ او کاملاً در برابر نور خیره‌کنندۀ تصویر قرار دارد و دستش، که برای نوازش چهره دراز شده است، گشوده و غمگین است. چهره نیز واضح نیست. شاید چهرۀ الیزابت وُگلر (لیو اولمان) است، هنرپیشه‌ای که در میانۀ اجرای نمایش «الکترا» سکوت می‌کند؛ یا شاید چهرۀ آلما (بی‌بی اندرسون)، پرستاری پرحرف و در ابتدا خوش‌رو که به مراقبت از زنی گماشته شده که لجوجانه سکوت اختیار کرده است. این کودک هم ممکن است پسر الیزابت باشد. شاید هم نماد یا توهم است. همان‌طور که سوزان سانتاگ در نقد تأثیرگذارش دربارۀ این فیلم نوشته است، «پرسونا را بر اساس فُرمی ساخته‌اند که نمی‌توان آن را به یک ’داستان‘ تقلیل داد». مطمئن نیستیم حوادثی که فیلم طرح می‌کند -مونتاژهای گسسته‌ از مصلوب‌کردن‌ها، حرکات چرخشی و اغواگر مِه- رؤیا هستند یا واقعیت یا چیزی در میانۀ این دو.آلما در سراسر فیلم بارها حرکت ناشیانۀ پسر را تقلید می‌کند. در ابتدا، صرفاً از منظر حرفه‌ای به الیزابت علاقه نشان می‌دهد. آلما در بیمارستان، جایی که زن هنرپیشه‌ دوران نقاهتش را می‌گذراند، به او رسیدگی کرده و گفت‌و‌گوی‌های خودمانی و پرنشاطی (البته یک‌سویه) را شروع می‌کند و با ملافه‌ها وَر می‌رود. وقتی مقابل تخت به صورت خودش کرم می‌زند، آرزو‌های بورژوامنشانه‌اش را بازگو می‌کند: کارش را ترک می‌کند، ازدواج می‌کند، و بچه بزرگ می‌کند. می‌گوید «همه‌چیز از قبل مشخص شده‌ است. در درون من است. حتی لازم نیست به آن فکر کنم». بعد چراغ را خاموش می‌کند. تاریکی در اطرافش طنین‌انداز می‌شود تا جایی که طنین تاریکی به اندازۀ سکوت الیزابت بلند می‌شود. بالاخره از خود می‌پرسد «نمی‌دانم واقعاً چه‌اش شده ... الیزابت وُگلر» تا ما را وادار کند که بپرسیم واقعاً چه‌اش شده، آلما.پرستار و بیمارش برای تجدید قوا به جزیرۀ فارو در سوئد عزیمت می‌کنند و کنار دریا زیر نور آفتاب دراز می‌کشند. اما ناگهان به‌شدت باران می‌بارد و آلما شروع‌ می‌کند به حرف‌زدن. او از نامزدی‌اش به الیزابت می‌گوید، از عیاشی با دو غریبه و از سقط جنینی که به دنبال آن رخ داد. آلما مست و برافروخته به‌سمت الیزابت غلت می‌خورَد و گونه‌اش را به گونۀ او می‌چسباند. به نظر می‌رسد الیزابت با اندوه و اضطرابِ همراهش همدلی می‌کند. اما حرف نمی‌زند. بالاخره آلما خشمگین می‌شود. فریاد می‌زند که «مجبورم کردی حرف بزنم، چیزهایی را به تو بگویم که تا ‌به ‌حال به کسی نگفته‌ام». آلما، غضبناک، صورت الیزابت را محکم می‌گیرد و می‌کِشد گویی می‌خواهد آن را از هم بدرد. در ادامه، در یکی از فراوان صحنه‌‌هایی که برگمان چهرۀ این دو زن را روی یکدیگر قرار می‌دهد تا به نظر رسد این دو تصویر در یکدیگر محو می‌شوند، آلما کف دستش را روی بینی و پیشانی الیزابت حرکت می‌دهد. فاصلۀ او و الیزابت آن‌قدر کم است که لب‌هایش پوست زنِ سکوت‌اختیار‌کرده را لمس می‌کند.برخلاف پسر ابتدای فیلم -و برخلاف من، کمین‌کنندۀ اینستاگرامی، که به صفحۀ نمایشگر ضربه می‌زد- آلما از این جدار شیشه‌ای عبور می‌کند و با انگشتانش خودِ چهره را لمس می‌کند. با‌این‌حال، وی بیش از آنکه مشتاق چهره باشد مشتاق چیزی است که ورای آن است. در نمادین‌ترین صحنه‌ای‌ که در ادامۀ فیلم می‌آید و همه‌چیز در آن از ورای پوششی نازک پیداست، الیزابت، شبح‌وار، به تخت آلما نزدیک می‌شود، بیدارش می‌کند، در آغوشش می‌گیرد و چهره‌اش را نوازش می‌کند. به ‌مدت چند دقیقه، این دو زن نه به ما که به ورای ما خیره می‌شوند. سپس به‌سمت یکدیگر خم می‌شوند تا آنجا که به نظر می‎رسد در یکدیگر ذوب ‎شده‌اند. پرستار انگشتانش را به چهرۀ زنِ هنرپیشه می‌کشد، گویی تلاش می‌کند پرسونا (نقاب) را بِکَنَد تا بتواند به آلمایِ۲ عریان (روح) برسد که زیر این نقاب قرار دارد. ظاهراً او، در عالم، واقعاً دستش به هیچ‌کدام نرسیده است. صبح، وقتی آلما می‌پرسد «دیشب تویِ اتاق من بودی؟»، الیزابت، حیرت‌زده، سرش را به‌ علامت منفی تکان می‌دهد.سانتاگ معتقد است معنای پرسونا «در خود اثر نهفته است. چیز اضافه‌ای وجود ندارد. چیزی ’ورای آن‘ وجود ندارد». به عبارت دیگر، این اثر تماماً سطح است: نقاب و سوسوی صفحۀ نمایشگر، مانند صفحه‌نمایشی که کودک در ابتدای فیلم نوازش می‌کند یا مانند صفحه‌نمایش‌هایی که من از طریقشان ویدئو‌های سگ شکاری پا‌کوتاه ریچل را دیدم یا فرایند رشد گوجه‌های معلم سوم ابتدایی شریک‌ عاطفی قبلی‌اش را دنبال کردم. بنابراین، این فیلم میلی را ارضا می‌کند که سانتاگ در کتاب علیه تفسیر۳ (۱۹۶۶) بدان اشاره می‌کند، جایی که بر ضرورت رویکرد تمجیدی به‌جای رویکرد تفسیری به هنر تأکید می‌کند. به عبارت دیگر، باید از «هرمنوتیک» به نفع «اروتیسم» چشم‌پوشی کنیم. البته وی به‌شدت معتقد است «پرسونا» فیلمی اروتیک نیست، که به نظرم بسیار به‌خطا رفته است. اگر اروتیسم همان میل ناممکن برای درهم‌شکستن پوست و گذر از آن برای رسیدن به همان هستۀ مرکزی و لعنتیِ وجود معشوق نیست، پس چیست؟اگر شاهکار برگمان به‌مثابۀ یک سطح است، سطحی ترک‌خورده است، لایه‌ای بیرونی که به نابسندگی خود اشاره دارد. «پرسونا» فیلمی دربارۀ نارضایتی ما از سطح‌هاست و همین است که آن را به چیزی بیش از نقاب تبدیل می‌کند، به چیزی بیش از یک ماسک. و این امر، به‌نوبۀ خود، همانی است که این اثر را به یک ماسک بدل می‌کند، چراکه ماسک بر وجود چهره‌ای پنهان دلالت می‌کند. «پرسونا» عمق است در لباس سطح، پوستی است که روح را پنهان می‌کند، فیلمی که [بیننده را ] دقیقاً به درک تفسیری‌ای دعوت می‌کند که خود به‌ظاهر از آن اجتناب می‌کند. آنچه فیلم به ما می‌آموزد آن است که، بدون علم تفسیر، علم اروتیسم هم نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ نوازش رضایت‌بخش پوست و گوشت هم نمی‌تواند وجود داشته باشد، اگر درون وجود نداشته باشد. اگر آلما در اوج عصبانیت تهدید می‌کند که چهرۀ بیمارش را با آب‌جوش می‌سوزاند، بدین دلیل است که نه‌فقط می‌خواهد ظاهر الیزابت را لمس کند، بلکه می‌خواهد، از طریق سوزاندن، به درون وجودش راه یابد. درحقیقت، آلما از راه‌‌پیداکردن به ذهن الیزابت آن‌قدر ناامید شده است که پاکت‌نامه‌ای که هنرپیشه فراموش کرده است ببندد را باز می‌کند و نامۀ درون آن را می‌خواند.من فضولی‌اش را درک می‌کنم. آرزو داشتم ایمیل‌های رِیچل را بخوانم، وارد آپارتمانش، یخچالش، مغزش بشوم. یکی از آن تی‌شرت‌هایی را که او به بورد «لباس‌های بامزه» در پینترستش اضافه کرده بود خریدم، اما آنچه به‌واقع می‌خواستم بپوشم بدنش بود. کافی نبود کیکی پف‌کرده و ناصاف را که درست کرده بود و از آن عکس گرفته بود بچشم: باید آن کیک را با زبان او می‌چشیدم.در طی چند هفته‌ای که پروفایل‌های مختلف ریچل را کشف می‌کردم، ازخود‌بی‌خود شده بودم. بدین معنا که هم تفسیر می‌کردم و هم حسی اروتیک داشتم. همان‌گونه که رولان بارت در کتاب سخن عاشق۴، تک‌نگاری زیرکانه‌اش درباب احوال عاشقانه، می‌گوید، عشق احتمالاً در درجۀ نخست از این جهت کارگر می‌افتد که سطحی بی‌معنا را زیر و رو کرده و به نماد بدل می‌کند و به هر نقابی چهره‌ای می‌چسباند. بارت می‌نویسد «از نگاه عاشق، هر داده‌ای اهمیت پیدا می‌کند، چراکه فوراً به نشانه تبدیل می‌شود». عاشق‌بودن دقیقاً بدین معناست که کسی باشی که برایش «همه‌چیز از چیز دیگری حکایت می‌کند»، فردی که برای او دیگر هیچ‌چیز سطحی نیست. از خواب که بیدار می‌شدم، گوشی‌ام را برمی‌داشتم تا ببینم رِیچل چه می‌کند. وقتی پستی می‌گذاشت، به هیجان می‌آمدم؛ وقتی پستی در کار نبود، اخم می‌کردم. وقتی سربسته دربارۀ عکس پروفایل دوستانش نظر می‌داد، تلاش می‌کردم بفهمم چه منظوری دارد؛ وقتی، با به‌هم‌ریختن‌ حروف یک کلمه، کلمۀ دیگری می‌نوشت که متوجه نمی‌شدم، تمام تلاشم را می‌کردم تا رمزگشایی کنم. از دوستانم نظرخواهی می‌کردم. آن‌ها هم چون ریچل‌های خودشان را داشتند سؤالاتم را تحمل می‌کردند. می‌خواستم بدانم «منظور از شکلکِ گریانْ اندوه است یا محبت؟». ‌آن‌ها، قبل از اینکه عکسِ موی بد‌کوتاه‌شدۀ شریک‌ جدید شریک عاطفیِ ‌‌قبلی‌شان را برایم بفرستند، جواب می‌دادند «محبت».چهره‌ها. چهرۀ آلما، فشرده از خشم. چهرۀ الیزابت، شل و وارفته در خواب. چهرۀ ریچل، سرشار از شعف در جشن فارغ‌التحصیلی دانشکده یا چین‌افتاده از خنده در جشن ازدواج دوستش. چهرۀ شریک‌ عاطفی قبلی ریچل وقتی یک ماه سیبیلش را نزده بود. یک بار دیگر چهرۀ ریچل، این بار با آرایش، در نور کورکنندۀ آفتاب. کتاب کاملِ چهره‌ها، فیس‌بوک. هنوز نمی‌توانستم بگویم ریچل دقیقاً چه شکلی است، اما مطمئن بودم اگر عامدانه و به‌ قدر کافی به چهره‌ای خیره شوی و به‌ قدر کافی خیال‌پردازانه تفسیرش کنی، نمی‌توانی عاشقش نشوی. برگمان یک بار به راجر ایبِرت گفت «سوژۀ بزرگ سینما چهرۀ انسان است. همه‌چیز در آن است». وقتی همۀ آنچه هست چهره است، وقتی مالک چهره میلی به صحبت‌کردن ندارد، همه‌چیز باید در چهره [هویدا] باشد.در پنج دقیقۀ آغازینِ فیلم دیگری به نام «با او حرف بزن»۵، اثر پدرو آلمودوار (۲۰۰۲)، شش چهرۀ متفاوت می‌بینیم. فیلم دربارۀ پرستاری است که با بیماری‌ به‌‌کما‌رفته صحبت می‌کند. سه چهره به سه رقصنده‌ای تعلق دارد که نمایش دلخراشی را دربارۀ نابینا‌بودن اجرا می‌کنند: دو زن که با چشم‌های بسته روی صحنه تلو‌تلو می‌خورند و مردی که صندلی‌ها را از سر راهشان برمی‌دارد. دو چهرۀ دیگر به دو مرد تعلق دارد که در میان تماشاچیان نشسته‌اند: یکی از آن‌ها که تحت تأثیر هنر رقص قرار گرفته در حال گریستن است و دیگری متناوباً به رقصنده‌ها و مرد گریان نگاه می‌کند. چهرۀ نهایی از آنِ آلیشیاست (لئونور واتلینگ)، بالرینِ سابق که چهار سال است در کما به سر می‌برد. دوربین از انگشتانش به‌سمت چهره‌اش حرکت می‌کند که آرام است و خالی از هر‌گونه احساس. لب‌هایش باز است. به ‌نظر می‌رسد خواب است. آلیشیا روی تخت بیمارستان دراز کشیده است و مردی که در سالن تئاتر گریه نمی‌کرد به دستانِ او کرم می‌مالد. این مرد، بنیگنو (خاویر کامارا)، پرستار آلیشیا وهمراه تقریباً همیشگیِ اوست. نخستین باری که بنیگنو با مرد گریان، یعنی مارکو (داریو گراندینتی)، مواجه می‌شود می‌گوید «من همیشه اینجا هستم. اغلبِ شب‌ها هم اینجا هستم». یکی از آن شب‌ها وی به آلیشیا تعرض می‌کند، گرچه چنین تصوری از عملش ندارد. او معتقد است دلباختۀ آلیشیاست و باور دارد آلیشیا نیز به او عشق می‌ورزد.بنیگنو، پیش از تصادفی که آلیشیا را روانۀ بیمارستان کند، با پدر آلیشیا که روان‌پزشک است قرار ملاقات داشته است و ما از خلال صحنه‌هایی که به گذشته برمی‌گردد گفت‌و‌گوی آن‌ها را می‌بینیم. پدر آلیشیا، در حالی‌که خودکارش را روی دفتر‌چۀ یادداشتش نگه‌ داشته است، می‌پرسد «مشکلتان چیست؟ حتما مشکلی دارید که به دیدن روان‌پزشک آمده‌اید». بنیگنو مکثی می‌کند و بالاخره می‌گوید «حدس می‌زنم تنهایی». در مصاحبه‌ای که آلمودوار، به‌شکلی کاملاً شایسته، با خودش ترتیب می‌دهد، عبارت «حدس می‌زنم تنهایی» را «دیگر عنوان احتمالیِ» فیلم معرفی می‌کند و توضیح می‌دهد که «تنهایی وجه ‌مشترک همۀ شخصیت‌های فیلم است». مارکو تنهاست چون شریک عاطفی‌اش، لیدیا، که با شاخ یک گاو نرْ زخمی شده است، در کُماست؛ او حتی از آنچه خودش فکر می‌کند نیز تنهاتر است، زیرا لیدیا از چند ماه پیش از تصادف به او خیانت می‌کرده است. آلیشیا و لیدیا اگر هم به‌لحاظ ذهنی تنها نباشند، حداقل به لحاظ جسمی تنهایند، مدفون در وضعیتی که نمی‌توان به آن‌ها دسترسی داشت. و بنیگنو نیز تنهاست چون با دیگران فرق می‌کند، یا آن‌طور که دیگران می‌گفتند «سرش به جایی خورده است».نکتۀ غم‌انگیز ماجرا آن است که او تماس فیزیکی چندانی با اطرافیانش نداشته است. وقتی در پایان فیلم برای جنایتی که مرتکب شده است از زندان سر در‌می‌آورد، نزد مارکو اعتراف می‌کند که «در زندگی‌ام افراد کمی را در آغوش گرفته‌ام». اکنون فقط از پشت دیواری شیشه‌ای می‌تواند با ملاقات‌کنندگانش تعامل کند. دوربینِ آلمودوار باران را دنبال می‌کند که پنجره‌های زندان را رگه‌رگه ‌کرده است. دوربین آن‌قدر نزدیک می‌شود که عبور‌ناپذیر‌بودن قاب پنجره کاملاً مشخص می‌شود. وقتی دوربین ناگهان دوباره بنیگنو و مارکو را نشان می‌دهد، آن دو دست‌هایشان را روی صفحه‌ای شیشه‌ای گذاشته‌اند که از یکدیگر جدایشان می‌کند.البته، بنیگنو موفق می‌شود به‌شکلی ناشایست با آلیشیا ارتباط بگیرد و اصرار دارد که وقتی با آلیشیاست، تنها نیست. وی، مانند آلما، شریک خصوصی‌ترین لحظات بیمارش است: حمامش می‌کند، موقع عادت ماهانه بین پاهایش حوله می‌گذارد و صورتش را ماساژ می‌دهد. به‌عبارتی، او بیش از خود آلیشیا دربارۀ او می‌داند چون شاهد سال‌هایی است که آلیشیا به‌ یاد نخواهد آورد. اما هیچ‌کدام از کسانی که با آلیشیا هستند واقعاً با او نیستند. مارکو با ورود به اتاق آلیشیا می‌گوید «سلام آلیشیا. من باز هم تنهایم». اگر بخواهیم دقیق صحبت کنیم، مارکو اشتباه می‌کند: او به‌واقع با آلیشیاست. اما، در معنایی دیگر، هر که با این رقصندۀ در کما سلام و احوال‌پرسی می‌کند با او تنهاست، چون هیچ درک‌کننده‌ای نمی‌تواند تصور کند هیچ‌چیزی را احساس‌نکردن چه احساسی دارد. همان‌طور که مارکو درنهایت به‌طعنه به بنیگنو می‌گوید «ما نمی‌دانیم زندگی نباتی واقعاً چه شکلی است!».اما ما از زندگی‌ غیر‌نباتی هم چیزی نمی‌دانیم. «با او حرف بزن» نشان می‌دهد ما غالباً به ‌همان اندازه که در صحبت با دیگران سرگشته و پریشان می‌شویم، در حضور افرادی که ساکت‌اند یا در کما به سر می‌برند نیز پریشان می‌شویم (بنیگنو با طنزی تلخ به مارکو می‌گوید «مغز زن یک راز است»). مارکو هرگز به‌واقع با لیدیا نبود، حتی زمانی‌که به‌ظاهر با یکدیگر بودند. او حتی نمی‌تواند به بنیگنو، که آن ‌سوی دیوار شیشه‌ای محبوس مانده، دسترسی داشته باشد. با‌این‌همه، تلاش می‌کند دوستش را آرام کند. وقتی بنیگنو به مارکو اصرار می‌کند با لیدیا حرف بزند، مارکو اعتراض می‌کند که «او صدایم را نمی‌شنود». با‌این‌حال، مارکو، به این امید که لیدیا حضورش را احساس می‌کند، همچنان در بیمارستان کنارش می‌ماند، مانند من که با سلفی‌های خاموشِ ریچل حرف می‌زدم، با اینکه می‌دانستم او نمی‌تواند به من پاسخ دهد. در پایان، آنجا که بنیگنو خودکشی می‌کند، مارکو، محض احتیاط، با سنگ قبر دوستش حرف می‌زند.صحبت‌کردن با کسی که نمی‌تواند صدای شما را بشنود شعف خاصی دارد. این را هر کسی که در زبان محاوره به او «تعقیبگر آنلاین»۶می‌گویند می‌تواند به شما بگوید. من دقیقاً به این دلیل همچنان به عکس‌های ریچل خیره می‌شدم و بر سرش یا حداقل بر سر عکسش فریاد می‌زدم، که ریچل اصلاً نمی‌دانست من وجود دارم. درحقیقت، آنچه تعقیبِ آنلاین را از شکل خطرناکِ «واقعی» آن متمایز می‌کند آن است که هیچ تعقیب‌کنندۀ آنلاینی نمی‌خواهد سوژۀ دل‌مشغولی‌هایش را ملاقات کند، چه برسد به اینکه بخواهد او را فریب دهد یا به او آسیب برساند یا او را برباید. تعقیب‌کنندۀ آنلاین آرزو دارد به هر قیمتی نادیده بماند. برای همین است که من بار‌ها و بار‌ها، در میانۀ جست‌و‌جو‌کردنِ نام ریچل در گوگل، دیوانه‌وار این سؤال را در گوگل تایپ کردم که «آیا دیگران می‌فهمند ما نامشان را در گوگل جست‌و‌جو می‌کنیم؟».برخی پلتفرم‌های شبکه‌های اجتماعی به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند تا تعاملات آنلاینْ کمتر شکلِ تعقیب به خود بگیرند و ارتباطاتْ بیشتر دو‌جانبه و متقابل باشند: برای مثال، در اینستاگرام می‌توانم فهرست دنبال‌کننده‌هایی را که اِستوری‌هایم را با فاصلۀ کمی از زمان واقعی دیده‌اند مرور کنم، و این‌گونه می‌توانم ببینم چه کسی مرا می‌بیند. اما هر کسی که استوری‌ اینستاگرام را ابداع کرده درک بسیار نادرستی از اینترنت دارد؛ اینترنت اساساً قلمرو تعقیب‌کننده‌هاست. استوری‌های اینستاگرام میل به دیدنِ بدون دیده‌شدن را آن‌چنان به‌خوبی ناکام می‌گذارد که بسیاری از افرادِ نفرت‌انگیز، ازجمله من، حساب‌کاربری جعلی در اینستاگرام («فینستا») ایجاد می‌کنند تا بدون اینکه شناسایی شوند، در خفا، به کارشان ادامه دهند. فقط زمانی جرئت کردم استوری‌های ریچل را ببینم که بی‌ هیچ خطری پشت حساب کاربری جعلی‌ام پنهان شده بودم. حتی آن‌ زمان هم احساس می‌کردم در معرض دید هستم، مانند فردی که بیش‌ازاندازه از پنجره به بیرون خم شده است.آلما و بنیگنو دلباختۀ افرادی می‌شوند که قادر نیستند به ‌آن‌ها اعتنا کنند یا حتی متوجه آن‌ها شوند، چون آلما و بنیگنو، مانند تعقیب‌کنندگان، مشتاق آن‌اند که کاملاً و به‌شکل اعجاب‌آوری نادیده گرفته شوند. هیچ تماس جنسیِ مشهودی در «پرسونا» دیده نمی‌شود، اما غالباً فیلمْ مستهجن به نظر می‌رسد. پس از مدتی، متوجه شدم احساس ناگهانی خشم شدید از آنجا ناشی می‌شود که به ‌مدت یک دقیقه بی‌وقفه به چهرۀ لیو اولمان نگاه می‌کنیم. تکان‌دهنده است که بی‌پرده در چهرۀ کسی بنگریم: معمولاً وقتی کسی را نگاه می‌کنیم، چهره‌‌اش را برمی‌گرداند. برای اینکه ببینیم غریبه‌ای در مترو در حال گریستن است، باید ببینیم که ما را می‌بیند. و سپس برای عذر‌خواهی رویمان را بر‌می‌گردانیم و چشم‌هایمان را به پاهایمان می‌دوزیم. حتی اگر می‌توانستیم پنهانی و با موفقیت به او خیره شویم، نمی‌توانستیم آن‌چنان که می‌خواستیم حریصانه نگاه کنیم. برگمان به ما اجازۀ دیدن چیزی را می‌دهد که در قطار یا خیابان اجازۀ دیدنش را نداریم و ما به همان دلیلی برگمان را دوست داریم که آلما الیزابت را و بنیگنو آلیشیا را دوست دارد: آن‌ها بار دیده‌شدنمان را از دوشمان برمی‌دارند.آرزو داشتم ریچل را بدون دیده‌شدن دید بزنم، انگار که میز آرایش یا میز پاتختی‌اش باشم. او وقتی دیگر نمایشی رفتار نمی‌کرد، چه می‌کرد؟ آیا دست‌ها و چشم‌هایش را به همان حالت نگه می‌داشت، یا کاملاً خودش می‌شد، حتی بدون ویژگی‌های ظاهری چهره؟ پزشک الیزابت معتقد است این هنرپیشه سکوت اختیار کرده است، چون می‌خواهد دیگران دقیقاً به همان شیوه‌ای او را ببیند که من می‌خواستم ریچل را ببینم: می‌خواهد دیگران او را مانند زمانی ببینند که هیچ‌کس او را نمی‌بیند. پزشک با اندوه زیر لب می‌گوید «رؤیای بی‌فرجامِ بودن». «نه بودنِ ظاهری، که خودِ بودن». آنچه الیزابت می‌خواهد ناممکن است، همچنان‌که پزشکش نیز با واژگانی نامطمئن به وی اخطار می‌دهد :«می‌توانی از حرکت‌کردن یا حرف‌زدن سر باز بزنی. این‌طور حداقل دروغ نمی‌گویی. می‌توانی ارتباطت را با دیگران قطع کنی، می‌توانی از دیگران کناره بگیری. آن وقت دیگر لازم نیست هیچ نقشی بازی کنی، هیچ نقابی بزنی، یا ژست دروغینی به نمایش بگذاری. ممکن است این‌طور فکر کنی ... اما واقعیتْ حقه‌های کثیفی برایت در آستین دارد. پناهگاهت به ‌قدر کافی در برابر نفوذ آب مستحکم نیست. زندگی از همۀ کناره‌ها آهسته جریان می‌یابد. مجبوری واکنش نشان دهی». اگر الیزابت می‌توانست فقط در حد یک نقاب باشد، ابداً لزومی نداشت که نقاب باشد. آن نقابی که زیرش چیزی نیست چیزی را هم مخفی ‌نمی‌کند. اما وقتی آلما دیگ کوچک آب جوش را به نشانۀ تهدید به‌سمت الیزابت می‌گیرد، الیزابت بلند فریاد می‌زند که «نه، این کار رو نکن!» و ما، یک آن، شکاف بین ترس و بیان ترس را در او احساس می‌کنیم. با‌این‌همه، الیزابت می‌تواند، با تکیه بر همان هنری که رها کرده است، به خیال‌پردازی‌هایش نزدیک شود. صحنۀ آغازینِ «با او حرف بزن» تلاش می‌کند همین مطلب را بیان کند. به ‌مدت پنج دقیقه، مارکو را می‌بینیم که با تماشای رقص اشک می‌ریزد. او در ادامۀ فیلم دوباره می‌گرید، این بار در یک کنسرت. در هر دو مورد، این تاریکیِ سالن نمایش است که به او اجازۀ گریستن می‌دهد، همچنان‌که تاریکی سالنِ نمایش است که، دست‌کم اگر در سالن سینما باشیم (یا تظاهر کنیم که هستیم)، به ما اجازه می‌دهد او را در حال گریستن تماشا کنیم. در زندگی معمولی، هرگز نمی‌توانیم این‌چنین حریصانه به تماشا بنشینیم. چون یا معذب می‌شویم و نگاه خیره‌مان را برمی‌گردانیم، یا مارکو متوجه می‌شود نگاهش می‌کنیم و اشک‌هایش را پاک می‌کند. اما وقتی در سالن سینما هستیم، آلمودوار بر خطرناک‌ترین پیش‌روی مُهر تأیید می‌زند: او به ما اجازه می‌دهد به افرادی نگاه کنیم که به صحنه نگاه می‌کنند. در عالم واقع، سالن نمایش به‌گونه‌ای طراحی شده است که تماشاچیانش را در خلوتی خاص مهروموم کند. تماشاچیان در سکوت و تاریکی می‌نشینند، چراکه می‌خواهند ببینند، بدون آنکه دیده شوند، حتی به ‌مدت چند ساعت. از این منظر، آن‌ها به تعقیب‌کننده‌ها بیشتر شباهت دارند تا به پست‌کننده‌های مطالب. آلما و بنیگنو شاید طالب این باشند که ببینند بدون آنکه دیده شوند، اما وقتی تک‌گویی می‌کنند فقط در اجراست که موفق‌اند. اگر اینستاگرام داشتند، ممکن بود از قفسۀ کتاب‌هایشان و سگ‌هایشان عکس بگذارند؛ اگر پینترست داشتند، ممکن بود عکس‌ لباس‌‌عروس جمع کنند.خلاصه آنکه ‌آن‌ها تسلیمِ به‌نظر‌رسیدنِ محض می‌شدند. چراکه ریچل ورای همۀ ژست‌گرفتن‌ها و پست‌گذاشتن‌هایش کجا بود؟ ریچلی که رژلب تیره می‌زد خودش بود، یا ریچلی که دندان‌هایش فاصله داشت؟ حتی نوشتۀ شانزده‌صفحه‌ای‌اش در تامبلر۷، جایی که از دستور سرّی مادرش برای درست‌کردن پنکیک نوشته بود، هویتش را نمایان نمی‌کرد. در کنار آن‌همه هیاهو، سوسوی سکوتِ شکست‌ناپذیر نیز حاضر بود.هدف از همۀ پست‌ها و حرف‌هایمان فقط آن است که تعقیبگری‌هایمان را بپوشانیم. پشتِ آن ریچلِ آنلاینی که دیدم، ریچلی با فینستا وجود داشت که هرگز نمی‌توانستم ببینم. شاید وقتی نمی‌دانستم که هدف دیده‌شدن قرار گرفته‌ام داشته مرا می‌دیده. با‌این‎همه، گاهی که آلما و بنیگنو و ریچل را تماشا می‌کردم، آن‌قدر آرام و ساکت می‌شدم که می‌توانستم خودم را متقاعد کنم که به‌کل ناپدید شده‌ام. شاید هم شده بودم، یک یا دو بار. اما شاید همان ‌موقع ریچلی که نمی‌توانستم ببینم می‌توانست مرا ببیند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب بِکا راثفِلد نوشته و در تاریخ ۱۹ مه ۲۰۲۱ با عنوان «Stalking» در وب‌سایت ییل ریویو منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «در اینترنت سایه به سایه دنبالت می‌کنم» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ فاطمه زلیکانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴مهر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• بکا راثفلد (Becca Rothfeld) دانشجوی دکتری فلسفه در دانشگاه هاروارد و عضو هیئت تحریریۀ مجلۀ پوینت است.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] نوعی موسیقی که محتوای ترانه‌های آن باورهای اعتقادی مسیحیان است [مترجم].[۲] واژۀ آلما در این قسمت به اسم شخصیت فیلم اشاره ندارد، بلکه مراد معنای این واژه است. یکی از معانی متعددی که برای این واژه تعریف می‌کنند روح است [مترجم].[۳] Against Interpretation[۴] A Lover’s Discourse[۵] Talk to Her[۶] Online stalker[۷] تامبلر شبکه‌ای اجتماعی است که کاربران آن می‌توانند تصاویر، فیلم، متن و فایل‌های صوتی خود را به اشتراک بگذارند. می‌توانید برای خود حساب کاربری ایجاد کرده یا حساب کاربری دیگران را دنبال کنید [مترجم]. ]]> بکا راثفلد اقتصادوجامعه Sat, 16 Oct 2021 05:06:19 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10380/ نسخۀ صوتی: آیا نابغه‌بودن ارزشش را دارد؟ https://tarjomaan.com/sound/10379/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «آیا نابغه‌بودن ارزشش را دارد؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. اگر نابغه‌ای در میان شماست مراقب باشید. اگر برای یک نابغه کار می‌کنید، ممکن است نکوهیده شوید یا با شما بدرفتاری شود، یا شاید شغلتان را از دست بدهید. اگر یکی از نزدیکان شما نابغه است، ممکن است متوجه شوید که کار یا علاقۀ او در اولویت است. بااین‌حال نوبت تشکری صمیمانه است از آن‌هایی که چنین مورد سوءاستفاده قرار گرفتند، بدبخت یا اخراج، استثمار یا نادیده گرفته شدند؛ تشکری به‌خاطر «از خودگذشتگی برای تیم» و این تیم همۀ ما ابناء بشر هستیم که متعاقباً از خیر فرهنگیِ بزرگ‌تری بهره می‌بریم که نابغۀ «شما» به ارمغان آورده است. تعبیری از آن حرف ادموند دو گونکور، نویسندۀ فرانسوی، چنین است: تقریباً هیچ‌کس یک نابغه را دوست ندارد تا زمانی که بمیرد. اما بعد دوستش داریم، چون حالا زندگی بهتر است. فایل صوتی نوشتار «آیا نابغه‌بودن ارزشش را دارد؟» را گوش کنید. فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.• آنچه شنیدید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید. ]]> کرگ رایت نسخۀ صوتی Fri, 15 Oct 2021 04:46:40 GMT https://tarjomaan.com/sound/10379/ وقتی از ریخت طرف هم بیزاریم چطور اختلافمان را حل‌و‌فصل کنیم؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10377/ یاشا مونک، نیویورک تایمز— در اواخر دهۀ ۱۹۷۰، جِی و لورنا وارد دفتر حقوقی گَری فریدمن شدند. بعد از سال‌ها زندگی مشترک تصمیم گرفته بودند از هم جدا شوند، اما نمی‌خواستند با دعوا و مرافعه طلاق بگیرند، بلکه کسی را می‌خواستند که کمکشان کند با کمترین تندی و پرخاشِ ممکن بافتۀ زندگی‌شان را از هم باز کنند. امیدوار بودند فریدمن آن شخص باشد.فریدمن وکالت پرونده را قبول نکرد. کار ناپسندی به نظر می‌آمد که وکیل واحدی وکالت دو طرف یک دعوا را بپذیرد. هیچ‌وقت چنین چیزی نشنیده بود. او با شرمندگی به دوستان قدیمی‌اش گفت که لازم است هرکدام مشاور حقوقی جداگانه‌ای بگیرند. اما جِی و لورنا اصرار داشتند. فریدمن، از زمانی که وکیلی جوان بود و در دادگاه‌ها خوش می‌درخشید، از خصومتی که در این دادگاه‌ها به چشم می‌دید بیزار بود. به همین خاطر تصمیم گرفت این پیشنهاد نامعمول را یک بار امتحان کند.طی دهه‌های بعد، ایدۀ میانجی‌گری در رسیدگی به پرونده‌ها به‌سرعت باب شد. فریدمن به صدها زوج کمک کرد طلاقشان را نهایی کنند. همین‌طور برای حل‌وفصل دیگر پرونده‌های دعواهای ریشه‌دار، مثل پروندۀ خبرسازِ نزاع کارگر و کارفرما در ارکسترسمفونی سان‌فرانسیسکو، تلاش کرد. بنابراین، وقتی جلسات شورای اجتماع محلی۱میور بیچ، شهر کوچک ساده‌ای بالای یک تپه که فریدمن چند دهه آنجا زندگی کرده بود، داشت کم‌کم به مشاجره می‌کشید، فریدمن بهترین کسی بود که می‌توانست بین ۲۵۰ سکنۀ آنجا صلح ایجاد کند. به همین دلیل، در سال ۲۰۱۵ برای اولین‌بار در زندگی‌اش وارد کارزار انتخابات برای منصبی سیاسی شد و پیروزی قاطعی به دست آورد.اما فقط چند ماه طول کشید که یکی از معروف‌ترین میانجی‌های دنیا به دشمنیِ عمیق با بسیاری از همسایه‌های خود برخیزد و امیدی هم به اصلاح روابط نداشته باشد. حالا فریدمن خود را نماینده‌ای از «جناح تازه‌» می‌دید که، به‌خاطر منافع اجتماع هم که شده، باید در برابر «جناح قدیمی» به پیروزی قاطعی برسد. او بدترین انگیزه‌های ممکن را به همسایگانی نسبت می‌داد که در طرف دیگر کشمکش بودند. او امروز می‌پذیرد که، در دوره‌ای، بحث‌وجدل‌ها بر سر موضوعات به‌ظاهر پیش‌پاافتاده‌ای مثل نرخ بهینۀ بهای آب حُکم مرگ و زندگی پیدا کرد: «احساس می‌کردم وسط میدان جنگیم».چطور ممکن است پای یکی از ماهرترین میانجی‌های کشور این‌طور به چنین دعوای بچگانه‌ای کشیده شود؟ از ماجرای گَری فریدمن، دربارۀ قدرتی که این نوع عداوت‌ها می‌توانند بر تخیّل ما اعمال بکنند، چه می‌آموزیم؟ این پرسش موضوع کتابی است خردمندانه و جذاب از آماندا ریپلی روزنامه‌نگار که به‌تازگی به چاپ رسیده است.ریپلی در کتاب تعارض شدید؛ چرا به تله می‌افتیم و چطور باید خلاص شویم؟ ماجراهای دلخراشِ آدم‌هایی را تعریف می‌کند که به جنگ‌وجدال‌هایی کشیده می‌شوند که زندگی‌شان را می‌بلعد و باعث می‌شود تبدیل به کسانی شوند که مستعدِ ارتکاب بی‌عدالتی‌های وحشتناک‌اند؛ از ماجرای سرکردۀ یک باند در جنوب شیکاگو تا جنگجویی چریکی در جنگل‌های کلمبیا. ریپلی در روایت این ماجراها توجه منصفانه و موشکافانه‌ای دارد به اینکه آنچه بیان می‌کند همراه با شواهد علمی باشد؛ این ویژگی در کتاب‌هایی که این‌قدر سرگرم‌کننده‌اند به‌ندرت دیده می‌شود. او با همین توجه و دقت دراین‌باره هم توضیح می‌دهد که مبارزان سرسخت چطور می‌توانند از تعارض و نزاع‌هایی چشم‌پوشی کنند که زمانی آن‌ها را جوهر هویت خود می‌دانستند.ریپلی استدلال می‌کند که تعارض می‌تواند چیزهای خوبی هم به بار آورد. کسانی که با یکدیگر اختلافِ‌نظر دارند خوب است که تفاوت‌هایشان را به زبان بیاورند و از منافع خود دفاع کنند. این کار در بسیاری از موقعیت‌ها، به طرفین این مجال را می‌دهد که یکدیگر را بهتر و بیشتر بفهمند و به مصالحه‌ای برسند که هر دو طرف از آن راضی‌اند.اما حکایت «تعارض‌های سخت»، که موضوع کتاب ریپلی است، از دعواهای عادی بسیار متفاوت است. به محض اینکه پای آدم‌ها به تعارضی سخت کشیده شود، مطمئن می‌شوند حق با آن‌هاست و نسبت به کسانی که نظر متفاوتی دارند موضعی بدبینانه می‌گیرند و به این باور می‌رسند که تنها راه‌حل پذیرفتنی پیروزی صددرصد است. آن‌ها هم مثل فریدمن آمادۀ جنگی تمام‌وکمال بر سر اختلافات جزئی می‌شوند.ریپلی هشدار می‌دهد که این نوع تعارض‌ها تله‌ای فریبنده هستند. «به محض اینکه قدم در آن بگذاریم، می‌فهمیم از آن خلاصی نداریم. ... بیشتر و بیشتر به منجلاب آن کشانده می‌شویم بدون اینکه حتی متوجه شویم چقدر داریم زندگی خودمان را خراب می‌کنیم». این توضیح کمک می‌کند بفهمیم چرا دعواهای با حاصل‌جمع صفر۲ در همۀ وجوه زندگی اجتماعی و سیاسی، از طلاق‌های متلاطم گرفته تا جنگ‌های داخلی چنددهه‌ای، همچنان باقی هستند.هیچ‌کس نیست که از افتادن در این تله به‌کلی مصون باشد. اما ریپلی نشان می‌دهد که هر تعارضی، حتی آن‌ها که گره کور به نظر می‌رسند، اغلب با گذر زمان فرومی‌نشینند. گاهی ممکن است اشخاص، یا حتی کل جامعه، تا مرز فروپاشی پیش روند. با افزایش هزینه‌های تعارض، میل به تمام‌کردن جنگ‌های بی‌پایان هم افزایش می‌یابد.ریپلی در پیِ یافتن راه‌حل توضیح می‌دهد فرایند رهایی از این موقعیت‌ها معمولاً پنج گام دارد. او توصیه می‌کند کسانی که درگیر تعارض هستند ابتدا شاخ و برگ‌های آشکار مسئله را کنار بزنند و «لایۀ زیر و پنهان‌تر را بررسی کنند»، همان لایه‌ای که از اول باعث شد تا این حد خودشان را وقف این تعارض کنند. در قدم بعد لازم است، با دریافتن اینکه شاید بیش از آنچه فکر می‌کنند ارزش‌ها و علایق مشترکی با رقیبان خود دارند، مسائل را «کمتر صفرویکی ببیند». سپس باید به حرف کسانی که به نظر می‌رسد از جنگ و جدال به هیجان می‌آیند گوش ندهند و «به آن‌هایی که آتش دعوا را روشن می‌کنند اعتنا نکنند». قدم بعدی اینکه وقتی می‌بینند احساساتشان برانگیخته شده، جلوی خود را بگیرند که عصبانی‌تر نشوند، با این کار کمی «برای خودشان وقت می‌خرند و مجالی فراهم می‌کنند» تا بتوانند رفتار معقول‌تری نشان دهند. از همه مهم‌تر اینکه لازم است بدانند هر داستانی که یک طرف آن قهرمانان منزه ایستاده‌اند و طرف دیگر شخصیت‌های منفی‌ای که انگار از کارتون‌ها بیرون آمده‌اند بعید است از همه لحاظ دقیق و درست باشد.کتاب ریپلی محتوای سیاسی آشکاری ندارد. گرچه او به چنددستگی‌های عمیقی که امروز در حال چندپاره‌کردن ایالات‌متحده است نیز اشاره می‌کند، انگیزۀ اصلی‌اش این است که نشان دهد فعل و انفعالاتی که ما را به‌سمت تعارض و نزاع هل می‌دهند -و همین‌طور راهکارهایی که می‌توانند کمک کنند دوباره خودمان را بیرون بکشیم- همه‌جا مشابه است. خواه منظور از تعارض و نزاع بگومگوهای خصوصی باشد، خواه نبردهای سیاسی.این جهان‌شمول‌بودنْ نتیجه‌گیری ضمنی کتاب را بیشتر تقویت می‌کند. در بیشتر تعارض‌های شدید، امید به پیروزی قاطع بر طرف مقابل به خواب و خیالی خطرناک بدل می‌شود. اگر در این تله‌ گیر افتاده‌اید تنها راه خلاصی این است که دریابید بالاخره باید راهی پیدا کنید که علی‌رغم تفاوت‌هایتان با هم کار کنید و پیش بروید. این نکته درس مهمی است برای دسته‌ای از ما که از هم‌وطنان خود سرخورده و دلسرد شده‌ایم و امیدی نداریم که بتوانیم بدون‌ درهم‌شکستن آن‌ها، کشوری را که برایمان مطلوب است بسازیم.گری فریدمن به شیوۀ خودش راه خروج از تعارض شدید را در پیش گرفت. او سرانجام، چند سالی پس از انتخاب‌شدن، فهمید که افتادن در این دام هزینۀ سنگینی به او تحمیل کرده است. اجتماعی که زمانی حسی مانند جای دِنجی جادویی دور از هیاهوی دنیا داشت کم‌کم جذابیت و سحر خود را از دست می‌داد. حتی رابطۀ او با همسر و فرزندانش هم از این کشمکش‌ها لطمه می‌خورد.ازاین‌رو فریدمن تصمیم ‌گرفت همان توصیه‌ای را که اغلب به دیگران می‌کرد خودش هم به کار بگیرد. او برداشت خودش از وقایع را با نگاهی منتقدانه وارسی کرد. وقت گذاشت تا بفهمد آن دسته از اعضای شورا که در موضع مخالف او بودند چطور به دنیا می‌نگرند. غرورش را شکست و همدلانه به آن‌ها نزدیک شد.حتی امروز هم اوضاع در مویر بیچ کاملاً روبه‌راه نشده است. سال‌های نبرد دو جناح بالاخره خسارت‌هایی به بار آورده است. بعضی همسایه‌ها هنوز از هم متنفرند؛ اما شهر قدم‌به‌قدم تعارض شدید را پشت سر می‌گذارد. اگر مطالب مطرح‌شده در کتاب ریپلی را بپذیریم، پس دیگر شهرها و خانواده‌ها و کشورها هم می‌توانند از تلۀ تعارض شدید نجات پیدا کنند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Ripley, Amanda. High Conflict: Why We Get Trapped and How We Get Out. Simon & Schuster, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یاشا مونک در تاریخ ۹ آوریل ۲۰۲۱ با عنوان «How to Resolve a Conflict When You Hate Your Opponent’s Guts» در وبسایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «وقتی از ریخت طرف هم بیزاریم چطور اختلافمان را حل‌و‌فصل کنیم؟» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ حسنی سهرابی‌فر منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مهر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است. •• یاشا مونک (Yascha Mounk) به دلیل فعالیت های خود در زمینۀ ظهور پوپولیسم و ​​بحران لیبرال دموکراسی شهرت دارد. او نویسندۀ کتاب غریبه در کشور خودم: یک خانوادۀ یهودی در آلمان مدرن (Stranger in My Own Country: A Jewish Family in Modern Germany) است و همچنین کتاب دیگرش، مردم در برابر دموکراسی: چرا آزادی ما در خطر است و چطور باید آن را نجات دهیم (The People Vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It)، به یازده زبان ترجمه شده است و توسط انتشارات متعددی، از جمله فایننشال تایمز، به‌عنوان یکی از بهترین کتاب‌های سال ۲۰۱۸ شناخته شده است.••• انتشارات ترجمان علوم انسانی ترجمۀ فارسی این کتاب را به‌زودی منتشر خواهد کرد.•••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] Local community board: چیزی شبیه به نهاد شورایاری در ایران [مترجم].[۲] Zero-sum: وضعیت با حاصل جمع صفر یعنی شرایطی که نفع یک طرف مستلزم همان میزان زیان برای طرف دیگر است [مترجم]. ]]> یاشا مونک اقتصادوجامعه Thu, 14 Oct 2021 04:37:49 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10377/