ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/ Tue, 19 Jan 2021 21:24:43 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Tue, 19 Jan 2021 21:24:43 GMT 60 جامعۀ دلخورهای نالان https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10027/ چارلز سایکس، برشی از کتاب کشور قربانیان — مأمور پلیس فدرال دو هزار دلار از دولت اختلاس کرد و بعد کل این پول را طی یک بعدازظهر در قماری در آتلانتیک سیتی باخت. اخراج ‌شد، اما دادگاه حکم صادر کرد که علاقۀ او به قمارکردن با پول دیگران نوعی «معلولیت» است. به این ترتیب، تحت حمایت قانون فدرال قرار ‌گرفت و به منصبش برگشت (البته دادگاه باید تأکید می‌کرد که او «دگرتوان» است، نه معلول).کارمند سابق بخش آموزش‌وپروش به دلیل اینکه دائماً دیر سر کار می‌آمد اخراج شد. رفت از همکاران سابقش شکایت کرد و مدعی ‌شد که قربانی چیزی است که وکلایش «سندرم تأخیر مزمن» می‌نامیدند. در شهر فرامینگهامِ ایالات ماساچوست، مرد جوانی ماشینی را از یک پارکینگ ‌دزید و در حال رانندگی با این ماشین کشته شد. بعد خانواده‌اش از صاحب پارکینگ شکایت کردند که چرا برای جلوگیری از چنین دزدی‌هایی کاری نکرده است. مردی که به اعتراف خودش، بین ده تا بیست هزار بار عورت‌نمایی کرده (و در بیش از سی مورد به برهنگی در انظار عمومی محکوم شده)، به دلیل سوابق بازداشتنش، برای کار پارکبانی در شهری در ویسکانسین پذیرفته نشد؛ اما بر مبنای اینکه فقط در کتابخانه‌ها و لباسشویی‌های سلف سرویسی عورت‌نمایی کرده و در پارک چنین کاری نکرده، شکایت کرد. مأموران استخدام ویسکانسین که آماده به خدمت برای گسترش حقوق بشر هستند، موافقت کردند و گفتند این عورت‌نما قربانی تبعیض شغلی غیرقانونی و «قصاص قبل از جنایت» شده است.مطمئناً روح زمانۀ ماست که یک استاد علوم سیاسی از کالج میدوسترن را ترغیب کرد تا بنویسد: «من نه زن هستم، نه سیاه‌پوست. حتی فقیر هم نیستم. بااین‌حال،‌ در چند سال گذشته این فرصت را داشته‌ام تا طعم بی‌قدرتی را بچشم، تا جایگاه اقلیت‌ها را تجربه کنم، تا جامعه‌ای با ارزش‌های متفاوت، مثل یک نجس با من برخورد کند، تا در معرض تمسخر، آزار و خشونت قرار بگیرم».چرا؟«چون دوچرخه‌سواری می‌کنم».استاد تأکید دارد که مثل جنسیت‌گرایی (تبعیض قائل‌شدن بین جنسیت‌ها) و نژادگرایی (تبعیض قائل‌شدن بین نژادها)، «تعصب بزرگراهی» هم نیاز به واژه‌ای دارد که با «گرایی» تمام شود.او توضیح می‌دهد: «اساس ’موتورگرایی‘ این باور است که راندنِ وسیلۀ نقلیه‌ای با موتور درون‌سوز با نوعی سرآمدبودن و برتری همراه است... برخلافِ عموم راننده‌ها، «موتورگراها» وجوه اشتراک زیادی با نژادپرستان و جنسیت‌گرایان دارند. هر شکلی از تعصب با قدرت نابرابر و بی‌احترامی در پیوند است. تعصب به این معناست که به جای اینکه آدم‌ها را افرادی متمایز ببینید، ‌با آن‌ها به‌عنوان اعضای یک طبقه رفتار کنید. وقتی سوار دوچرخه هستم، اینکه چه کسی هستم بی‌ربط می‌شود. همۀ ویژگی‌های شخصی‌ام تحتِ شعاعِ جایگاهم به‌عنوان عضوی از گروهی حقیر نادیده گرفته می‌شود. نداشتن وسیلۀ نقلیۀ موتوری به من برچسب «دیگری» می‌زند. تبدیلم می‌کند به آدمی که سزاوار احترام نیست».این استاد دانشگاه برای جالب‌ترکردن بحثش، بی‌احترامی به دوچرخه‌سواران را با «صلیب‌سوزی، نقاشی صلیب شکسته، حمله به هم‌جنسگرایان» و سایر جرایم نفرت‌پراکنانه‌ای مقایسه می‌کند که هدفشان تخریب منزلت قربانی است». او می‌نویسد، قربانیانِ دوچرخه‌سواری مانند قربانیان نژادپرستی و تبعیض جنسیتی، «دست به رفتارهایی می‌زنند» که صرفاً آن‌ها را در جایگاه قربانی تثبیت می‌کند. آن‌ها «دنبال جاده‌های خلوت‌تر می‌گردند که ترافیکش سبک است». اگرچه استاد اینجا محتاطانه پیش می‌رود، اما اعلام می‌کند که «عنصرِ بیزاری‌ازخود هم وجود دارد... شروع می‌کنی به قربانی‌کردن خودت». تمام این‌ها با خطابه‌ای پرشور برای آزادی به پایان می‌رسد:اعضای طبقۀ فرودست با اتحاد با هم می‌توانند تشویش را رها کنند، لذتِ توانمندی را تجربه کنند و برای لحظه‌ای خودشان را از قربانی‌بودن آزاد سازند. همین تابستان به حدود ۱۰ هزار دوچرخه‌سواری پیوستم که با دوچرخه از وسط آیووا رد می‌شدند...در واقع، این روزها ظاهراً دوچرخه مثال بارز مبارزه علیه ظلم است. بعد از اینکه نیویورک تایمز نوشته‌ای به‌ظاهر مهربانانه دربارۀ دوچرخه‌های دونفره منتشر کرد و رواج تازۀ دوچرخه‌های دونفره را به تکنولوژی‌های جدید و همین‌طور «بچه‌های نسل انفجار جمعیت که حالا موهایشان دارد سفید می‌شود و خانواده‌محور و مشتاق تندرستی هستند» نسبت داد، فردی نامه نوشت و کم‌کاری این مقاله در افشای جنبۀ سرکوبگرانۀ این پدیده را محکوم کرد. این نامه‌نگار عصبانی با اشاره به اینکه مردها اغلب در جلو و زن‌ها روی زینِ عقب رکاب می‌زنند، گفت «جلونشستن مردان هیچ توجیهی ندارد: دوچرخه‌های دونفره صحنه‌هایی‌ می‌سازند تکبرآمیزتر از مردسالاری حاکم بر زمانه، و رقت‌انگیز‌تر از فرمان‌برداری زنان».با این‌همه، دوچرخۀ مردسالارانه در مقایسه با رژ لب هیچ است. نائومی وُلف در کتاب جنجالی‌اش ادعا می‌کند که افکار رایج دربارۀ زیبایی زنانه در واقع بخشی از توطئه‌ای فرهنگی هستند که «تمام محدودیت‌ها، تابوها و مجازات‌های قوانین سرکوبگرانه، احکام دینی و بردگی تناسلی را که دیگر زور کافی ندارند، دوباره در چهره و بدن آزاد زنان حک می‌کنند». وُلف تأکید بر جذابیت را تقبیح می‌کند و آن را «تحجر زیبایی‌گرایانه»، «استبداد»، «غل و زنجیر» و «تاکتیک جدیدی برای کارشکنی» می‌نامد که مردان نگران طراحی‌اش کرده‌اند تا زنان را سر جایشان نگه دارند.همین معیار می‌تواند به‌خوبی برای آموزش هم به کار برود و رفته است، مخصوصاً در کتاب‌هایی که دانش‌آموزان مجبورند بخوانند. نسل‌هایی از دانش‌پژوهان دلزده دربارۀ اجبار برای خواندنِ ملویل غر زده‌اند، اما حالا ناراحتی می‌تواند به ظلم تبدیل شود. دانش‌آموزانی که خودشان را در میلتون پیدا نمی‌کنند، فکر می‌کنند سوییفت علایقشان را سیراب نمی‌کند، یا پیش‌داوری‌هایشان در کار دانته تأیید نمی‌شود، حالا می‌توانند فهرست‌های مطالعه‌ای که با «مردان سفیدپوست مرده» پر شده‌اند را به‌عنوان مصداقی از امپریالیسم فرهنگی محکوم کنند.این اتهامی است که نه فقط از سوی دانش‌جویان، بلکه از سمت استادانشان هم وارد می‌شود، کسانی که خودشان را باید جزء محصولات شگفت‌انگیز عصر مدرن به حساب آورد. استادانی با درآمد دائمی، فرصت‌های مطالعاتی و تعطیلات تابستانی. سوار ولوو می‌شوند، در صندوق‌های سرمایه‌گذاری مشترک سرمایه‌گذاری می‌کنند،‌ در عمارت‌های سلطنتی قدیمی جذاب زندگی می‌کنند، شراب‌های کالیفرنیایی می‌نوشند و اصرار دارند که هر وقت کسی از کلماتی مثل کلاسیک استفاده می‌کند تا کاری ادبی را توصیف کند، احساس مظلومیت می‌کنند. این استادان دورنمایِ روشنفکری را در دانشگاه دگرگون کرده‌اند.ربع قرن بعد از پیروزی جنبش آزادی بیان، این جنبش جایش را به تلاش‌هایی برای اعمال قوانین رسمی محدودیت صحبت دربارۀ مسائلی خاص در دانشگاه‌های اصلی داده است. «نزاکت سیاسی» جای شور و اشتیاق‌های دهۀ شصت را گرفته است. ژاکوبن‌های آینده که در سال ۱۹۶۸ به موانع هجوم می‌بردند، امروز سمینارهایی جدی دربارۀ «توانمندسازی زنان مبتلا به اختلال‌ خوردن با قصه‌های پریان و جنبش رقص‌درمانی» برگزار می‌کنند و جلستانی با موضوع «فمینیسم و آزادسازی حیوانات: ایجاد ارتباط» تشکیل می‌دهند.در مسیر نزاکت سیاسی، مانند سیاست قربانی‌سازی، ریسک‌ها دائماً بیشتر و بیشتر می‌شود.بیانیۀ یک سازمان فمینیستی در بوستون با عنوان «لحظۀ دسترسی همین حالاست!»، خواهان حذف «زبان و تصاویر توان‌گرایانه۱ از شعرها، نثرها، کارهای هنری و قلب‌ها است». در حقیقت، توان‌گرایی ظلم سیستماتیک و بی‌توجهی به نیازهای «افرادی با چالش‌های فیزیکی» یا حتی صحیح‌تر از آن، «دگرتوانان» است. (استفاده از واژۀ معلول نشانۀ قطعی بی‌نزاکتی سیاسی و نیز مصداقی از توان‌گرایی است). برای اینکه از توان‌گرایی کاملاً رها شویم، غیرمعلول‌ها را باید «موقتاً توانا» نامید. برای این گروه بوستونی، آزادسازی افرادی با توانایی متفاوت، در کنار سایر کارها، مستلزم این است که تمام اعلامیه‌ها برای کمک به بی‌سوادها و خوانش‌پریش‌ها، دو بار با صدای بلند خوانده شوند. این بیانیه اصرار می‌ورزد که باید با ابزارهای ظالمانۀ توان‌‌گرایی برخورد کرد که عطرها، مبلمان و برندهای مختلف نوشابه از جملۀ این ابزارها به شمار می‌روند. تعهداتی باید داده شود تا دسترسی زنان مبتلا به بیماری‌های زیست‌محیطی را گسترش بدهند»، از جمله ابداع رویدادهای «بدون بو» که در آن‌ها «بوکش‌های» رسمی جلوی ورودی‌ها گذشته می‌شوند تا تخطی‌گران را شناسایی کنند. مطالبات دیگری هم هستند: صندلی‌های پهن تا «زنان سایز بزرگ» قربانی صندلی‌های باریک نشوند و نوشیدنی‌های از قبل آمادۀ بدون قند «به مثابۀ شکلی از دسترسی‌پذیری» برای زنانی که دیابت دارند یا «به عبارت دیگر، تحمل قند را ندارند».با توجه به خطر سرپیچی از این مقررات نزاکت که هر روز مفصل‌تر می‌شوند، جای خوش‌شانسی است که حالا کتاب‌های راهنمایی برای آدم‌های گیج و حیرت‌زده وجود دارد. مدرسۀ روزنامه‌نگاری دانشگاه میزوری از روی خیرخواهی کتاب راهنمایی از عبارات و کلماتی منتشر کرده است که باید «به منظور اجتناب از توهین و استمرار کلیشه‌ها» از گفتنشان پرهیز شود. اصطلاحات ممنوعه از این قرارند: تنومند («بیشتر اوقات با مردان سیاه‌پوست عظیم‌الجثه در ارتباط است و دلالت بر جهل دارد»؛ افسونگر (تبعیض جنسیتی)؛ ارجاعات بی‌دلیل به مرغ سوخاری (کلیشه‌ای از شیوۀ آشپزی سیاه‌پوستان)؛ فریاد «عُق!» («به شدت توهین‌آمیز» چون کلیشه‌سازی از بومیان آمریکاست)؛ و کلمۀ سفید (محصول «ساختار قدرت نژادپرستانه»). سایر اصطلاحات ممنوعه عبارتند از موز (توهین‌آمیز برای آسیایی‌آمریکایی‌ها)؛ اقلیت شایسته (چون دال بر این است که بعضی‌ها شایسته نیستند)؛ نان سفید (توهین‌آمیز برای سفیدپوستان و آدم‌های کسل‌کننده) هرگونه توصیفی که دلالتی بر استاندارد‌های زیبایی داشته باشد؛ کلاهبردار (توهین‌آمیز برای کولی‌ها)؛ مافیا (توهین‌آمیز برای ایتالیایی‌ها)؛ مهمانی دونگی۲ (توهین‌آمیز برای هلندی‌ها)؛ و اجتماع («دال بر فرهنگی یکپارچه دارد که در آن آدم‌ها به یک شکل عمل و فکر می‌کنند و رأی می‌دهند).«فُرم آموزشی دربارۀ ارتباطات عاری از سوگیری» که در دانشگاه ایالتی میشیگان پخش شد، پا را فراتر می‌گذارد و دربارۀ استفاده از واژگان زیر هشدار می‌دهد: «محروم از نظر فرهنگی»، «روزگار سیاه»، «روی زرد»، و ضمیر او (he). همچنین به کارکنان و دانشجویان اخطار می‌دهد: «متوجه الگوی صندلی‌ها، تماس چشمی، پریدن وسط حرف‌ دیگران و غلبۀ طبقاتی گروه‌ها و افراد خاص باشید».الگوی صندلی‌ها؟ تماس چشمی؟ پریدن وسط حرف؟ خب، چه کسی می‌تواند بگوید تماس چشمی ضعیف احساسات کسی را جریحه‌دار نمی‌کند و در نتیجه او را قربانی‌ نمی‌سازد؟ مخصوصاً وقتی از قرار معلوم خیلی‌ها مشتاق هستند احساس آزردگی کنند.در شیکاگو، مردی به بخش حقوق اقلیت‌ها در یکی از دفاتر دادستانی آمریکا شکایت ‌کرد که رستوران مک‌دونالد قوانین فدرال حفظ برابری را نقض می‌کند، چون صندلی رستوران‌هایش برای باسن او که به شکل غیرمعمولی پهن است، به اندازۀ کافی بزرگ نیست. مرد آزرده و مالامال از خشم اظهار کرد: «من نمایندۀ گروه اقلیتی هستم که ویژگیِ خاص آن‌ها به اندازۀ سیاه‌پوست‌ها، مکزیکی‌ها، لاتین‌ها، آسیایی‌ها یا زن‌ها به چشم می‌آید. شرکتتان به خودش اجازه داده است تا بی‌اندازه و به شکل ناشایستی علیه آدم‌های بزرگ، هم از نظر قد و هم وزن، تبعیض قائل شود و ما آماده‌ایم که در صورت لزوم، شکایت فدرال علیه شرکتتان تنظیم کنیم تا از حقوق برابری در تأمین امکانات عمومی پیروی کنید... دور کمر من ۱۵۲ و قدم ۱۹۸ سانت است. به دلیل نوع صندلی‌هایی که نصب کرده‌اید، کاملاً برایم غیرممکن است که از خدمات این رستوران استفاده کنم. بعد هم، نشیمن خیلی از صندلی‌های تکی آنقدر کوچک است که آدمی که اضافه وزن داشته باشد، اصلاً نمی‌تواند رویشان بنشیند.«ما در مطالبه‌مان بسیار جدی هستیم تا رستوران مک‌دونالد وجود اقلیت بزرگ‌ها و سنگین‌ها را به رسمیت بشناسد. اقلیتی که تقریباً ۲۰درصد از جمعیت آمریکا را تشکیل می‌دهد و گام‌های جدی بردارد تا حداقل ۲۰درصد از صندلی‌های رستوران‌هایش برای ... آدم‌های بزرگ و سنگین مناسب باشد».«قبل از تنظیم شکایت ۳۰ روز صبر می‌کنیم تا شاید مک‌دونالد طرح مناسبی تدوین کند...»ستون‌نویس شیکاگو تریبون، مایک رویکو، دربارۀ این نامه اظهار نظر کرد و گفت علی‌رغم تلاش نویسنده برای اینکه وضعیت خودش را با وضعیت سیاه‌پوستان، مکزیکی‌‌ها، لاتین‌ها، آسیاسی‌ها و زنان یکسان جلوه بدهد، «این نویسنده با کمر ۱۵۲ سانتی‌متری و باسن گنده به دنیا نیامده بود. بعد از سن خاصی، خودش را به این شکل درآورده. این‌ها مسئول بدن خودشان بوده‌اند. و حتی لیبرال‌ترین لیبرال‌ها هم باید قبول کنند که مسئولیت کمرهای ۱۵۲ سانتی و باسن‌های مهیب [اصطلاح نویسنده] نباید بر گردن ایالات متحدۀ آمریکا باشد.اما رویکو بزرگی انقلاب حق و حق‌خواهی را پیش‌بینی نکرده بود: در بعضی از مثال‌ها، تبعیض علیه چاق‌های خودخواسته، تحت پوشش قانون فدرال است.پیمان‌کاری با وزن ۲۹۰ کیلوگرم، در تلاش برای اینکه از قوانینی سود ببرد که درصد مشخصی از کار را برای اعضای گروه‌های اقلیت کنار می‌گذارد، تقاضا داشت که به دلیل وزنش، در دستۀ گروه اقلیت پیشنهاددهندگان مزایده برای پیمانکاری شهر بالتیمور جا بگیرد، حتی با اینکه شخصاً نمی‌توانست به محل کارش سر بزند (پله‌های چوبی تحمل وزنش را ندارند و می‌شکنند).بعد از اینکه مدرک پرستاری‌ دانشجوی چاقی به او داده نشد، شکایت فدرالش تا دادگاه عالی آمریکا پیش رفت. اینکه مدرکش را ندادند تا حدی به این دلیل بود که در حین آموزشِ احیای قلبی-ریوی روی آدمکِ آزمایشی افتاده بود و بدون کمک نمی‌توانست از رویش بلند شود. سخنگوی دانشکده می‌گوید: «اگر این موقعیت اورژانسی واقعی بود، ممکن بود وضعیت واقعاً خطرناک بشود».زنی که آنقدر چاق است که ادعا می‌کند نمی‌تواند پشت فرمان ماشینش بنشید (ظاهراً، وسط صندلی‌ها می‌نشیند و با دست چپش رانندگی می‌کند)، در «برنامۀ اپرا وینفری» شرکت کرد تا بگوید، به خاطر اینکه مقامات ایالتی وادارش کردند دوباره آزمون گواهینامۀ رانندگی بدهد، قربانی «تبعیض علیه جثه» شده است. نماینده‌ای از جنبش ملی حقوق چاق‌ها به او پیوست و اظهار ‌کرد: «عصبانی نمی‌شویم و همین مشکل ماست. باید مثل آدم‌های جنبش حقوق مدنی عصبانی بشویم».در حقیقت، انجمن ملی پذیرش پیشرفت چاق‌ها (نافا) با الگوبرداری از انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان (ناسی‌پی) ، خودش را یک سازمان «حقوق بشری» معرفی می‌کند. این سازمان همین حالا به نمایش تبعیض‌آمیز آدم‌های بزرگ‌جثه در تلویزیون حمله کرده است. مدیر اجرایی گروه گفته است: « به‌ندرت می‌بینید که شخصیت اصلی داستان عاشق زنی چاق بشود. شرم‌آور است که برنامه‌های بیشتری نداریم که آدم‌های چاق را در فضایی مثبت و در حال گذراندن زندگی‌ای شاد و سالم نشان بدهد».این نگرش‌ها در مقایسه با مواضع سوزی اورباک‌ اعتدال‌گرایانه است. اورباک کتاب کلاسیک این گروه به نام چاقی مسئله‌ای فمینیستی است۳ را نوشته است. اورباک می‌نویسد: «چاقی ربطی به غذا ندارد». و تأکید می‌کند که وقتی خوردنِ غریزی را به ناتوانی در کنترل اشتهای فرد نسبت بدهید، گرفتار «رویکرد غیرمؤثر سرزنش قربانی» می‌شوید. در مقابل، لازم است تصدیق کنید که «چاقی نوعی بیماری اجتماعی است و چاقی مسئله‌ای فمینیستی است. چاقی ربطی به کمبود خودکنترلی یا فقدان اراده ندارد ... بلکه واکنشی به نابرابری جنسیت‌هاست».اورباک می‌گوید چاق بودن «حاکی از تلاشی برای رهاشدن از کلیشه‌های جنسیتی جامعه است. پس می‌توان چاق‌شدن را عملی قاطع و هدفمند دانست؛ چاقی چالشی هدایت‌شده، خودآگاه یا ناخودآگاه است در برابر کلیشه‌سازی نقش‌های جنسیتی و تجربۀ فرهنگی زنانگی».کسانی که از نظر پهنا به چالش کشیده شده‌اند، تنها آدم‌هایی نیستند که دوران سختی را می‌گذرانند: زوجی را در نظر بگیرید که سالانه روی هم ۳۵۰ هزار دلار درآمد دارند و همیشه آخر ماه، پولشان ته می‌کشد. نیویورک تایمز گزارش می‌دهد: «یک ماه همه چیز خیلی بد پیش رفت و دیدند هیچ پولی ندارند، کارت‌های اعتباری‌شان تا سقف مجاز استفاده شده‌ و از حساب‌هایشان اضافه برداشت کرده‌اند. نمی‌دانستند چطور پولی پیدا کنند تا چند روز آخر ماه غذایی برای خوردن داشته باشند». تایمز آنقدر ادامه می‌دهد تا «استیصال» آن‌ها را توصیف کند، اما این واژه نسبی است. آن‌ها که ظاهراً به قحطی رسیده بودند «آخرین دارایی نقدشدنی‌شان را نقد کردند: جوایز سفر و هتلی که از پروازهای هوایی به دست آورده‌ بودند. این زوج با پرواز به هاوایی رفتند و در هتلی که از قبل پولش داده شده بود، اقامت گزیدند».تایمز با لحنی کاملاً جدی گزارش می‌دهد: «و به این ترتیب، یک ماه دیگر هم جان به در بردند».اما خطر از بیخ گوششان گذشته بود. داستان سفر هاوایی در طول جلسۀ یک گروه خودیاری مخصوص «ولخرج‌های بی‌اختیار» مطرح شد. در این گروه حمایتی، این زوج بی‌اختیار فهمیدند که تنها نیستند. تایمز توضیح می‌دهد: «افراد حاضر در این گروه خودیاری، بخشی از جمعیت رو به افزایش ولخرج‌های بی‌اختیار هستند که خریدهایشان به خرید چیز خاصی ربطی ندارد یا ارتباطش بسیار کم است».متخصصانی که در این مقاله با آن‌ها گفت‌وگو شده است، تخمین می‌زنند که ۶ درصد از آمریکایی‌ها به این وسواس «مبتلا» هستند، که گفته می‌شود هیچ ارتباطی با حرص، زیاده‌طلبی و بی‌مسئولیتی ندارد. تایمز گزارش می‌دهد: «در عوض، مطالعات جدید متوجه شده‌اند که رفتن تا فروشگاه به نوعی مناسکِ تشریفاتی برای اظهار عشق و اعتمادبه‌نفس تبدیل شده است و امکان فرار از تنهایی، ناامیدی و اضطراب را فراهم می‌کند».علی‌الظاهر این‌جور اتفاق‌ها دارد شایع می‌شود. همچنانکه بیش از پیش مشخص می‌شود که می‌توان رفتار بد را از نو به شکل بیماری تعریف کرد، تعداد رو به افزایشی از آدم‌های جدیداً بیمار، در گروه‌های مختلف جمع شده‌اند، گروه‌هایی مثل قماربازان گمنام، قرصی‌های گمنام، اس-آنون‌ها (اقوام و دوستان معتادان به سکس)، نیکوتینی‌های گمنام، نوجوانانِ هیجانی گمنام، والدین ازدواج‌نکردۀ گمنام، سلامت هیجانی گمنام، بدهکاران گمنام، معتاد به کاران گمنام، دوقطبی‌های گمنام، خرابکاران گمنام، قربانیان گمنام و خانواده‌های منحرفان جنسی گمنام.با این‌همه، به نظر می‌رسد جوانان می‌توانند گروه‌های حمایتی خودشان را پیدا کنند. نوجوانان مرفه و حومه‌نشین شهری مثلاً با شرکت در کنسرتی که بعدها «زوزۀ بلندِ خشم و اعتراض» توصیف شد، ظاهراً خودشان را در حال مبارزه با سرکوب تصور می‌کنند. کنسرتی با میدان‌داری یک رپر سفیدپوست که «قسم می‌خورد تا از بی‌رحمی پلیس انتقام بگیرد؛ ترنت رزنر از گروه ناین اینچ نیلز ناله می‌کند: خودم را هزاران تکه می‌کنم؛ یا پری فارل از گروه جینز ادیکشن که ضجه می‌زند: الآن نه چیزی اشتباه است، نه چیزی درست. فقط لذت و درد».نیویورک تایمز گزارش می‌دهد: «مخاطبان آراسته که بیشترشان اهل حومۀ شهر هستند، هر ناسزایی را با فریاد تأیید می‌کنند». نویسندۀ تایمز نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد که برای توصیف نوازندگان این «مجمعِ خشمگینان» به زبان روان‌درمانی متوسل نشود. جان پارلس می‌نویسد: «خشم در گروه جینز ادیکشن بی‌ربط به تروماهای کودکی نیست؛ آقای فارل دودستی به کودک درونش چسبیده است. این کودک موجودی عربده‌کش و جیغ‌زن است که همه چیز از رضایت جنسی تا کالاهای مصرفی را همین حالا می‌خواهد».کودک درون آقای فارل اصلاً تنها نیست.از آدم‌هایی که خودشان را قمارباز و ولخرج‌ بی‌اختیار می‌نامند تا «تأخیرکننده‌های مزمن»، از قربانیان «تبعیض علیه آدم‌های غیرجذاب» و «توان‌‌گرایی» تا آن‌هایی که صندلی‌های باریک رستوران به آن‌ها ظلم کرده‌اند، و از هرمان ملویل، تا رژ لب و تماس چشمی نامناسب، این زوزۀ جیغ‌مانند به نوعی همسرایی ملی تبدیل شده است.چیزی خارق‌العاده دارد در جامعۀ آمریکا اتفاق می‌افتد. رشته‌های مخفی گلایه‌های هیجانی، نژادی، جنسی و روانی در زندگی آمریکایی در هم پیچیده‌اند. بنیانِ این زندگی، بیش‌ازپیش، بر پایه این تأکیدِ غم‌بار نهاده شده است که «من قربانی‌ام».جالب اینکه قربانی‌سازی در آمریکا مساوات‌طلبانه است. از معتادانِ فقیرترین محله‌ها تا آنچه رانندگانی که در ثروتمندین محله‌ها آدم می‌کشند، شعار قربانیان یکی است: «تقصیر من نیست، من را مسئول ندانید».شگفت اینکه این تسامحِ «سرزنشم نکن» فقط برای خود به کار می‌رود، نه دیگران؛ این تسامح با پاک‌دینی ایدئولوژیکی همخوانی دارد که به دلیل مطالبۀ مداومش برای نزاکت روانی، سیاسی و زبانی معروف است. قربانی‌سازی ظرفیت بی‌نهایتی دارد، نه‌فقط برای تبرئۀ خود از سرزنش، بلکه برای خلاصی از مسئولیت‌پذیری در طوفانی از توجیه‌هایی مثل نژادپرستی، جنسیت‌گرایی، والدین فاسد، اعتیاد و بیماری. قربانی‌سازی راهی است برای فرافکنی احساس گناه روی دیگران.اگر جنبش‌های رهایی‌بخش قبلی انقلاب‌هایی برآمده از انتظارات نوظهور بودند، این جامعه در چنگ انقلابِ «حساسیت‌های نوظهور» است که در آن آه و ناله روی آه و ناله تلنبار می‌شود. در جامعۀ قربانیان، آدم‌ها نه‌تنها بر سر حق‌ها یا مزیت‌های اقتصادی، بلکه برای آوردنِ بیشترین امتیاز در شاخصِ «حساسیت» هم با یکدیگر رقابت می‌کنند. شاخصی که طبق آن به‌جای منطق،‌ «احساسات» است که ارزشمند قلمداد می‌شود. این شاخص با حساسیت‌های فوق‌العاده‌ای تشدید می‌شود که بسیار ریز و ظریف‌ است، طوری که می‌تواند نژادپرستی را در آهنگ کلام تشخیص بدهد، تبعیض جنسیتی را در الگوی چینش صندلی‌های کلاس درس کشف کند و ستمگری مردسالارانه را در ریمل یا غزلی از شکسپیر افشا کند.فرهنگ جدید تنها حاکی از آمادگی برای احساس تأسف برای خود نیست، بلکه نشان‌دهندۀ آمادگی فرد است برای اینکه دلخوری‌هایش را همچون سلاحی برای کسبِ مزیت اجتماعی در دست بگیرد و نواقص را در حکم استحقاق خودش برای جلب احترام از سوی جامعه ببیند. حتی ثروتمندان هم فهمیده‌اند اینکه مظلوم باشند، مزیت‌هایی دارد. در محوطۀ دانشگاه‌های سرآمد، دانشجویان سریعاً دستور زبان و پروتکل‌های قدرت را یاد می‌گیرند: مسیر رسیدن به برتری اخلاقی و حقوقِ اساسیِ آه‌وناله‌ای، وقتی قربانی باشی به کارامدترین شکل به دست می‌آید. آنچه دانشگاه به دنبال آن است، احتمالاً همان چیزی است که یک منتقد «نظریۀ میدانیِ یکپارچۀ سرکوب»۴ نامیده است.آمریکایی‌ها سنتی قدیمی برای همدلی با ستمدیده‌ها دارند؛ همدردی با آدم‌های بدبخت همیشه نشانۀ شرافت و از اصول اخلاقی اساسی این ملت بوده است. اما دغدغه‌مان برای قربانیان واقعی بدبختی یا بی‌عدالتی زمانی به طور جدی محک می‌خورد که فهرستِ دیوانه‌وار قربانیان همچنان رشد می‌کند؛ حالا فقط اعضای گروه‌های اقلیت نیستند که ادعا می‌کنند در وضعیت قربانی قرار دارند؛ طبقۀ متوسط، هنرمندان میلیونر، دانشجویان آیوی لیگ، «بچه‌هایی که بلوغ زودرس داشته‌اند»، چاق‌ها، آدم‌های وابسته، قربانیانِ نگاه (سوگیری علیه آدم‌های غیرجذاب)، «تبعیض علیهِ سن»، ‌«والدینِ آسیب‌رسان» و در غیر این صورت، آسیب‌دیده از نظر روانی، همگی حالا درگیر بازی پرطمطراق رقابت بر سر قربانی‌بودن شده‌اند. آدم‌های مشهور در اعتراف به داستان‌های پرآبِ‌ چشم از آزاری که در کودکی دیده‌اند با هم رقابت می‌کنند، در حالی که برنامه‌های گفت‌وگوی تلویزیونی نمایشی از قربانیانی را نشان می‌دهند که طیفی از قربانیان زنای با محارم که چاقی مفرط دارند تا معلولانِ معتاد به سکس را دربر می‌گیرد. ستون‌نویسی به نام باربارا آمیل در مجلۀ مک‌لین نوشت: «اگر موجودی مریخی فکر کند مشکل اول آمریکای شمالی، زنانی است که در بدبختی‌های شخصی‌شان غرق شده‌اند، نمی‌شود ایرادی به او گرفت. اعتیاد، تجربۀ آزار و درد ... انگار همه‌مان داریم در درد خودمان خفه می‌شویم».لورنس مید با توصیف «سیاست وابستگی» جدید فقرا در دهۀ ۱۹۹۰، می‌گوید کنشگرانِ چنین سیاستی «ادعا می‌کنند که حق دارند مورد حمایت باشند؛ نه براساس وضعیتِ امروزشان، بلکه بر پایۀ زخم‌های گذشته. امروز زخم‌ها دارایی‌اند، مثل یک چک حقوق در سیاست عصر ترقی‌خواهی. ادعای افراد این است که قربانی‌اند، نه کارگر».همه سهمی از این سفره می‌خواهند.اما رقابت سنگین است: آرون ویلداوسکی حساب می‌کند که اگر تمام گروه‌هایی را با هم جمع کنید که خودشان را جزء اقلیت‌های تحت ستم می‌دانند -زنان، سیاه‌پوستان، جوانان، بومی‌های آمریکا، بیکارها، فقرا و غیره- عددشان می‌شود ۳۷۴ درصد از جمعیت. رسانه‌ها نیز همچنان دسته‌های جدیدی از قربانیان را می‌سازند.مثلاً گزارش جدیدی در سی‌بی‌اس، با شتاب‌زدگی وجود «بی‌خانمانی پنهان» را افشا کرد: آدم‌هایی که با اقوامشان زندگی می‌کنند. به قول گزارشگر واشینگتن پست، «زمانی به این نهادها ’خانواده‘ می‌گفتیم...».علی‌رغم اینکه مطبوعات عمومی در شیوع ناتوانی نقش دارند، ظاهراً این احساس به وجود آمده که چیزی در این میان غلط است. در سال ۱۹۹۱، مجلۀ نیویورک داستانی دربارۀ «فرهنگ جدید قربانی‌» را روی جلدش کار کرد که عنوان آن «سرزنشم نکن!» بود. تایم همین موضوع را با گزارشی به نام «بچه‌های زرزرو: قربانیان ابدی» روی جلدش کار کرد؛ اسکوایر به چیزی که «اتحاد ناله‌کنندگان» می‌نامید پرداخت؛ و هارپرز پرسید: «همه قربانی‌اند؟» در حقیقت، فرهنگ جدید ظاهراً دارد با تغذیه‌کردن از خودش رشد می‌کند.فرهنگِ درمان‌محورِ ما مجهز شده است به تشخیصِ مداوم بیماری‌های جدید. تعداد بیماری‌ها به شکل تصاعدی چندبرابر شده است. جامعۀ درمان‌محور «بیماری» را جایگزین شر کرده است؛ به جای پیامد، به درمان و درک اصرار می‌ورزد؛ به جای مسئولیت، طالب شخصیتی است که طبق غرایزش عمل می‌کند. بهانه‌کردنِ بیماری تقریباً در هر مورد از رفتارهای غلط عمومی به روال معمول تبدیل شده است. وقتی مچ ریچارد برندزن، رئیس دانشگاه آمریکا گرفته شد که تماس‌های تلفنی مستجهن داشت، رفتارش را ناشی از این دانست که در کودکی آزار دیده و برای «درمان» به بیمارستان رفته. رابرت آلتون هریس، قاتلِ محکوم‌شده که بعداً برای کشتن دو پسر ۱۶ ساله اعدام شد، ادعا می‌کرد که قربانی سندرم الکل جنینی است. دادستان سان فرانسیسکو، دن وایت، در طول محاکمه‌اش برای قتل شهردار آن شهر و یکی از همکارانش، دفاع «توینکی» را ابداع کرد. (وایت ادعا می‌کرد که اعتیادش به غذای ناسالم و مصرف مداوم آن غذا،‌ مغزش را پریشان کرده و سبب این خشم خشونت‌‌بار شده).براساس یک تخمین، امروزه ۲۰درصد از آمریکایی‌ها ادعا می‌کنند که مبتلا به نوعی اختلال روانی قابل تشخیص هستند. هزینۀ اقتصادی برای جامعه‌ای با چنین اختلا‌ل‌هایی به رقم تخمینی ۲۰میلیارد دلار در سال می‌رسد. اگر اختلال‌های اعتیادی و اعتیاد به الکل هم در نظر گرفته شود، این رقم به بیش از ۱۸۵ میلیارد دلار در سال می‌رسد. روان‌رنجوری از هر نظر، صنعتی با رشد بالا به شمار می‌رود. در دهۀ ۱۹۹۰، احتمال افسردگی جوان‌ها نسبت به والدین و پدربزرگ و مادربزرگ‌هایشان، وقتی هم‌سن آن‌ها بودند، ۱۰ برابر بیشتر بود. بسته به معیار سنجش، نیمی از کل آمریکایی‌ها را می‌شود چاق یا مبتلا به «اختلال خوردن» توصیف کرد.۵ متخصصان تعداد معتادان به الکل را به طور ثابت ۲۰ میلیون یا بیشتر می‌دانند. اگر اعضای خانواده هم به‌عنوان «وابستگان‌» اضافه شوند، تعداد افراد تحت تأثیر تا ۸۰ میلیون نفر بالا می‌رود. انجمن ملی مشکلات اعتیاد جنسی تخمین می‌زند که بین ۱۰ تا ۱۵ درصد از کل آمریکایی‌ها یا حدود ۲۵ میلیون نفر، «معتاد» به سکس هستند. شورای ملی قماربازان بی‌اختیار ادعا می‌کند که ۲۰ میلیون آمریکایی به بازی‌های شانسی معتاد هستند، در حالی که ۵۰میلیون آمریکایی «افسرده و مضطرب» توصیف می‌شوند. سندرم پیش از قاعدگی (پی‌ام‌اس)، که زمانی بیماری دهۀ ۸۰ در نظر گرفته می‌شد، عملاً می‌تواند به تقریباً تمام زنان در سنی مشخص نسبت داده شود. تخمین‌ها برای افراد معتاد به خرید و بدهکاران معتاد سخت‌تر به دست می‌آید، اگرچه هر دو گروه با جدیت دنبال تشکیل شبکه‌های حمایتی هستند.جنبش پزشکی‌سازی همه چیز به معنای واقعیِ کلمه سراغ همه چیز رفته است. به گفتۀ دو محقق، استن کاتز و ایمی لیو، ستاد تسهیلات ملی برای گروه‌های خود‌یاری، تحقیقاتی انجام داده است دربارۀ تشکیلِ احتمالی کارگروهی برای کسانی که «کمی بیش‌ازحد،‌ اما نه به شکلی افراطی، کوکاکولا می‌نوشند».مسئولیت این غلیان قربانی‌‌ها را به گردن چه باید انداخت؟ وسوسه‌ای قدرتمند وجود دارد برای صف کردنِ دوبارۀ مظونین همیشگی، از جمله توسل به ویژگی‌های ساده‌سازی‌شدۀ جمعیتی. نسل انفجار جمعیت -کسانی که به آن‌ها اطمینان داده شد که می‌توانند هر چه می‌خواهند داشته باشند و به این باور رسیدند که باید هر چه می‌خواهند را داشته باشند- حالا با واقعیتی مواجه شده‌اند که خیلی کمتر اطمینان‌بخش است. از نظر اقتصادی، عصر رشد پایدار که به خوش‌بینی بعد از جنگ دامن می‌زد، دیگر تضمین‌شده نیست. بعد هم مسلماً نوبت وکلاست. در سال ۱۹۹۱، آمریکا ۲۸۱ وکیل به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر داشت، در مقایسه با ۸۲ وکیل به ازای ۱۰۰ هزار نفر در انگلیس و عدد ناچیز ۱۱ وکیل به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر در ژاپن. از نظر تعداد، آمریکا ۷۰ درصد از کل وکلا را داشت. شواهد حاکی از این است که سر این وکلا حسابی شلوغ بوده است. در سال ۱۹۶۰، کمتر از ۱۰۰ هزار شکایت در دادگاه‌های فدرال ثبت شد؛ در سال ۱۹۹۰، ۲۵۰ هزار شکایت در همانجا ثبت شد. علی‌رغم اینکه هیچ جمله‌ای در زبان انگلیسی به اندازۀ حکم شکسپیر برای «کشتن همۀ وکلا» وسوسه‌کننده نیست، تقصیر اشباع‌شدنِ کشور از اقامۀ دعوا را نمی‌توان فقط بر گردن وکلای مدافع، نسل انفجار جمعیت یا حتی اقتصاد انداخت. تمایل شدید به فرار از مسئولیت فردی و سرزنش دیگران گویا به شکل بسیار عمیقی در فرهنگ آمریکایی جا گرفته است.هر چقدر هم که آیندۀ ذهن آمریکایی در معرض خطر باشد، سرنوشت شخصیت آمریکایی احتمالاً هشداردهنده‌تر است. در فرایند ساخته‌شدنِ آمریکای مدرن، انسان اقتصادی جایش را به انسان مضطرب داد؛ و انسان خودشیفته جای انسانی را گرفت که از شرایط بیرونی و دیگران تأثیر می‌گرفت؛ اما انگار در نهایت، همۀ آن‌ها در شخصیتِ انسانِ رنج‌دیده جمع شده‌اند.ناله به سرود ملی ما تبدیل شده است.آمریکایی‌ها بیش‌ از پیش طوری رفتار می‌کنند که انگار به خاطر بدبختی‌هایشان حقوق مادام‌العمر دریافت می‌کنند. انگار قراردادی با آن‌ها بسته‌اند که برای همیشه از مسئولیت فردی رهایشان می‌کند. یک اقتصاددان بریتانیایی با تحیر اشاره می‌کند که در آمریکا، «اگر کارت را از دست بدهی می‌توانی به خاطر فشار ذهنی ناشی از اخراج، شکایت کنی. اگر بانکت ورشکست بشود، دولت سپرده‌هایت را بیمه کرده است ... اگر هنگام مستی رانندگی و تصادف کنی، می‌توانی از کسی شکایت کنی که نتوانسته به تو هشدار بدهد که آنقدر ننوشی. همیشه فرد دیگری برای سرزنش‌کردن هست».متأسفانه، با این دست‌فرمان به گرهِ ترافیکی‌ای می‌رسیم که همۀ راه‌ها را در اجتماع مختل می‌کند. وضعیتی که در آن همه به دنبال کسی یا چیزی می‌گردند که سرزنشش کنند و درعین‌حال، هیچ تمایلی ندارند که مسئولیت چیزی را بپذیرند. قربانی‌گرایی حالا در قانون و رویۀ قضایی محفوظ است و در تأکید اورولی فزاینده بر «حساسیت»‌ در زبان، دارد بافت جامعه را از نو می‌سازد، از جمله خط‌مشی‌های استخدام، عدالت کیفری، آموزش و سیاست‌گذاری شهری. اجتماعی که از شهروندان به‌هم‌وابسته تشکیل شده بود، جایش را به جامعه‌ای از دلخورهای رقابت‌جو و منفعت‌طلب داده‌ که به آزردگی‌های شخصی‌شان، جامۀ قربانی‌گرایی پوشانده‌اند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Sykes, Charles J. A nation of victims: The decay of the American character. Macmillan, 1992پی‌نوشت‌ها:• این مطلب پیشگفتار و بخشی از فصل اول کتاب کشور قربانیان (A Nation of Victims) نوشتۀ چارلز سایکس است. و برای نخستین‌بار با عنوان «جامعۀ دلخورهای نالان» در پروندۀ اختصاصی چهاردهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ میترا دانشور منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ دی ۱۳۹۹ با همان عنوان منتشر کرده است.•• چارلز سایکس (Charles Sykes) دانش‌آموختۀ دانشگاه میلواکی و روزنامه‌نگار سیاسی راست‌گرای آمریکایی است. او مؤسس و سردبیر مجلۀ بولوارک است و نوشته‌های او در رسانه‌های مختلفی مثل آتلانتیک و پالیتیکو به انتشار رسیده‌اند. مشهورترین کتاب‌های او کشور قربانیان (A Nation of Victims) و چطور راست عقلش را از دست داد؟ (How the Right Lost Its Mind) نام دارد.[۱] Ableist، اصطلاحی برای اشاره به تبعیض غیرمعلولان علیه معلولان [مترجم].[۲] Dutch treat[۳]  Fat Is a Feminist Issue[۴] unified field theory of oppression[۵] با در نظر گرفتن آمریکایی‌هایی که ۵۰ درصد یا بیشتر اضافه‌وزن دارند، ۱۵ میلیون بیمار چاقی بالقوه وجود دارد (حدود ۵ درصد از جمعیت). حدود یک سوم از کل آمریکایی‌ها – تقریبا ۷۰ میلیون نفر – خودشان را به اندازه‌ای چاق می‌دانند که رژیم بگیرند یا به طور بالقوه درمان لازم داشته باشند. از سوی دیگر، با استاندارد ۱۰ تا ۱۵ درصد اضافه‌وزن، نیمی از کل آمریکایی‌ها یا حتی بیشتر، چاق محسوب می‌شوند.» استنتون پیل، بیمار شدن آمریکا (Lexington, Mass: Lexington Books, 1989)، ۱۳۴. ]]> چارلز سایکس اقتصادوجامعه Tue, 19 Jan 2021 04:44:23 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10027/ انسان‌بودن یعنی بیماربودن: سرگذشت فکری چهار فیلسوف دوران‌ساز https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10026/ کاستیکا براداتان، لس‌آنجلس ریویو آو بوکس — مناظره‌کنندۀ ایدئالیست ناگهان از کوره در ‌می‌رود و می‌پرسد: «خب، پس پژوهش بدون پیشداوری چه؟ شناخت محض چطور؟». پیش از آنکه طرف دیگر مناظره، بحث‌کنندۀ کلبی‌مسلک، فرصت پاسخ‌گویی پیدا کند، ایدئالیست، او را با پرسش‌های مناقشه‌برانگیزتری غافلگیر می‌کند: «آقای عزیز، حقیقت چه می‌شود؟ همان که عمیقاً با آزادی و شهیدان راه آزادی گره خورده است؟». می‌توانیم پوزخند هجوآمیز مناظره‌کنندۀ کلبی‌مسلک را تصور کنیم. او پاسخ می‌دهد: «دوست عزیزم! چیزی به اسم شناخت محض در کار نیست». کلماتش باطمأنینه و شمرده‌شمرده بر زبانش جاری می‌شود و در تعارضی کامل با احساسات ایدئالیست است، اگرچه گاه به‌لحاظ منطقی سخنانی بی‌ربط می‌گوید. ردیۀ بحث‌کنندۀ کلبی‌مسلک بی‌رحمانه است:ایمانْ محمل فهم است و عقلْ فرع بر آن. علمِ عاری از پیشداوریْ افسانه‌ای بیش نیست. ایمان نوعی جهان‌بینی، یک ایده -و به بیان جامع و مختصر، اراده- همواره حضور دارد، و از‌این‌رو وظیفۀ عقل است که به بررسی و اثبات آن برخیزد. ما در نهایت، به همان چیزی می‌رسیم که «مطلوب ماست». اصل مفهوم برهان، به تعبیر روان‌شناختی، مشتمل است بر یک عنصر ارادی راسخ.برای ایدئالیست که دست‌پروردۀ سنت عظیم روشنگری اروپایی است، این سخن به‌سخره‌گرفتن همۀ آن چیزهایی است که او نمایندگی می‌کند. او نمی‌تواند استدلالِ هم‌بحث کلبی‌مسلک خویش را چیزی جز یک شوخی بی‌مزه بداند. او درخواست می‌کند که «نه؛ بیا جدی باشیم، استاد!». هر وقت عواطف او به غلیان می‌افتد، کلماتی از زبان مادری‌اش ایتالیایی، از زبانش درمی‌رود، نشانه‌ای از سر احساس ناامنی، نه از جهان‌وطنی بودنش. ایدئالیست می‌پرسد «آیا به حقیقت، به حقیقت عینی و علمی، باور داری یا خیر؟» و تصور می‌کند که با چنین برخورد تهاجمی‌ای، بالأخره کلبی‌مسلک را مات کرده است. در این جای کار، کلبی‌مسلک احساس می‌کند که باید نظر خود را دربارۀ حقیقت ابراز کند. او می‌گوید «هر آنچه منفعتی به انسان برساند حقیقت است»؛ و در توضیح اضافه می‌کند که حقیقت در خلأ وجود ندارد، بلکه فقط در ربط و نسبت با موقعیت انضمامی و عینی ما در جهان است که وجود می‌یابد. حقیقت «با موقعیت‌ها» گره خورده است، چنان‌که امروز بدان قائلیم؛ وگرنه ارزشی ندارد. «شناخت نظری بدون کاربردی عملی در نجات و رستگاری بشر ارزش هیچ‌گونه توجهی ندارد تاآن‌جاکه باید هرگونه ارزشی که می‌توانیم برای حقیقت قائل باشیم، از آن سلب کنیم و آن را به تمامی به دور افکنیم». خطابۀ پرطمطراق ایدئالیست دربارۀ جست‌وجوی حقیقت به‌خاطر خود حقیقت و پی‌جویی شناخت به‌عنوان اقدامی کاملاً بی‌غرض و فارغ از هر تعلق خاطری فقط حرافی است و بس. علاوه‌براین، چنین خطابه‌ای به‌لحاظ اجتماعی نیز خطرناک است، چراکه جز نخوت، توهم، و خودفریبی چیزی به بار نمی‌آورد:وظیفۀ علم پی‌جویی داده‌های بی‌ارزش نیست، بلکه جرح و تعدیل آن‌هاست، براساس آنچه زیان‌بار است، حتی براساس آنچه در مقام یک ایده، چندان اهمیتی ندارد. و در یک کلام، علم برای اظهار شم غریزی، میانه‌روی، و انتخاب است. [...] آنچه انسان را به تاریکی سوق داده و همچنان او را فرومی‌برد، علم طبیعی «فارغ‌دلانه» -یعنی علمی بدون فلسفه- است.و این بحث همچنان ادامه می‌یابد؛ و دو طرف به همین ترتیب، بحث را ساعت‌ها ادامه می‌دهند؛ بحث پرشوری که صفحه‌های بسیار به خود اختصاص داده است. این بحث فلسفی -که به عقیدۀ بسیاری مهم‌ترین مناظرۀ ثبت‌شدۀ قرن بیستم است- در واقعیت رخ نداده، بلکه در یک اثر داستانی صورت گرفته است: در رمان کوه‌ جادو۱ اثر ۱۹۲۴ توماس مان.اما این نکته تفاوت چندانی ایجاد نمی‌کند: وقتی ایده‌ای زاده و صورت‌بندی می‌شود، دیگر چندان اهمیت ندارد که به از صفحات یک رمان بیرون آمده یا از دهان فیلسوفی واقعاً موجود و جان‌دار. در واقع، جسورانه‌ترین ایده‌های قرن نوزدهم نیز از زبان فیلسوفانی بیان شده که زحمت وجود عینی و واقعی را به جان نخریده‌اند: زرتشت [در چنین گفت زرتشت نیچه]، ایوان کارامازوف [در رمان برادران کارامازوف داستایفسکی] کیرلیف [در رمان جن‌زدگان داستایفسکی]، آبلوموف (در رمانی به همین نام از ایوان گنچاروف)، مرد زیرزمینی (در رمانی به همین نام از میک جکسون)، و شخصیت‌های داستانی دیگر. با توجه به گرایش مرسوم فیلسوفان به گریز از واقعیت‌های دنیوی و زیستن هرچه بیشتر در قلمروی ایدئال، چیزی بسیار غریب در مورد این موقعیت، وجود دارد. گویی آن عالم –که، در عین غیرواقعی بودن، هم‌زمان پرکشش و منسجم نیز است- عالم برتری است که به‌لطف هنر (رمان، شعر، فیلم) امکان‌پذیر شده و موطن بی‌نقص این رؤیاپردازان است (بگذریم از اینکه اگر نظر ما در میان باشد، وجود ادبی یک فیلسوف، با این فایدۀ مضاعف همراه است که مجبور نیستیم حالات و تکبر تحمل‌ناپذیر شخصیت واقعی او را به جان بخریم؛ و این هم کم‌مزیتی نیست!).به‌هرحال، این دو بحث‌کننده در رمان توماس مان با داشتن وجودی صرفاً داستانی هیچ چیزی را فروگذار نکرده‌اند. لودویکو ستمبرینی، ایدئالست داستان، همنشینی کاملاً بانزاکت، چندزبانه و جامع‌الاطراف است، در عین آنکه ذهنیتی متمدنانه دارد، پیچیده نیز هست، و به‌سختی می‌توان با بیشتر گفته‌های او موافقت نکرد، حتی اگر غالباً چنین به نظر می‌رسد که انگار در ابرها سیر می‌کند (اما چه کسی در ارتفاع ۱۰ هزار پایی۲ ‌چنین نیست؟!). جذابیت شخصیت لئو نافتا، کلبی‌مسلک داستان، هم کمتر از او نیست. دیدگاه‌های وی نیز واقعاً نافذ -و نه‌تنها جسورانه، بلکه سنت‌شکنانه- است و شیوۀ فلسفی او در خلاف‌آمد عادت بودن، او را به هم‌بحثی به‌یادماندنی تبدیل می‌کند. وی متفکر یسوعی تمام‌عیاری است. توماس مان شخصیت نافتا را از روی یک فیلسوف واقعی، گئورگ لوکاچ، طراحی کرده است۳، اما فقط با تقلیدی هجوآمیز. و البته این امر بر هوش و درستکاری فوق‌‌العادۀ او به عنوان یک متفکر کمترین تأثیری ندارد.بحث‌های میان ستمبرینی و نافتا در داووس فقط گفت‌وگوهای به‌یادماندنی نیستند، بلکه درهم‌کوبنده و به معنای واقعی، مکاشفه‌آمیزند. زیر نقاب این مناظرۀ فکری، چیزی عمیق دربارۀ اروپا -دربارۀ گذشته و آیندۀ آن، و قدری دربارۀ روح اروپا- برملا می‌شود و شکل و شمایل خود را نشان می‌دهد.خود عالم واقعی بلافاصله کوشید از این شاهکار استثنایی مان (۱۸۷۵ تا ۱۹۵۵) تقلید کند. در مارس ۱۹۲۹ دقیقاً پنج سال پس از انتشار این کتاب، مناظره‌ای که بسیاری انتظارش را می‌کشیدند، میان دو فیلسوف حرفه‌‌ای در عالم واقع برگزار شد: میان ارنست کاسیرر (۱۸۷۵ تا ۱۹۴۵) و مارتین هایدگر (۱۸۸۹ تا ۱۹۷۶). موضوع اعلام شدۀ مناظره با موضوع شخصیت‌های داستانی مان کاملاً متفاوت بود: «آزادی و عقلانیت در فلسفۀ ایمانوئل کانت». اما کوه جادو چنان در ذهن افراد جا گرفته بود که نمی‌شد آن را نادیده گرفت، گرچه بعضی از شرکت‌کنندگان خودشان به این صرافت افتاده بودند. همان‌طور که ولفرام آیلنبرگر، در کتاب ۲۰۱۸ خود، عصر جادوگران (که به‌تازگی انتشارات پنگوئن ترجمۀ انگلیسی آن را به قلم شاون وایت‌ساید منتشر کرده)، بیان می‌کند «کاسیرر و هایدگر با مطابقت تقریباً اسرارآمیزی همان کشمکش ایدئولوژیکی را منعکس می‌کنند که میان لودویکو ستمبرینی و لئو نافتا درگرفته بود». دقیقاً مثل ستمبرینی، کاسیرر هم فرزند جریان روشنگری بود که با شور و تعصب، قهرمانان، اصول و ارزش‌های آن جریان را ترویج و تبلیغ می‌کرد. کاسیرر همواره شخصیت المپی درخشانی در حیات فکری آلمان بوده است، اما در مقابل، هایدگر متفکری تیره‌وتار و آشفته‌حال بود. هایدگر هم مثل نافتا، بدون داشتن پشتوانه‌ای مستقل، مدیون کمک سخاوتمندانۀ کلیسای کاتولیک بود که تحصیلات او را تأمین کرد؛ او حتی مدتی به یک حوزۀ علمیۀ یسوعی پیوست، اما مشکلات مزاجی او را از پیگیری اشتغال در کلیسا بازداشت. دقیقاً مثل نافتا، همۀ این ماجرا، آشنایی عمیق او را با تفکری در پی داشت که تفکر «عصر تاریکی» خوانده می‌شد. هایدگر بعدها در زندگی خود کاتولیسیزم را رها کرد اما کاملاً معلوم نیست که کاتولیسیزم نیز در نهایت او را رها کرد یا نه.خود این مناظره، شاید به‌دلیل سایۀ بلندی که کوه جادو بر آن انداخته بود، از برآوردن انتظارات کلی هم بازماند. به بیان آیلنبرگر «در واقع قرار نبود این نبردی واقعی یا حتی نزاعی جدی باشد». گزارشگران روزنامه‌های بزرگ اروپا که انتظار یک دوئل فکری شبیه «ستمبرینی‌‌‌نافتا» را می‌کشیدند، در داووس گرد آمدند، اما چنان‌که معلوم شد فقط برای ثبت و ضبط یک مناظرۀ معمولی. نویه تسوکا تسایتونگ این سرخوردگی را به‌دقت توضیح داده است: ما به جای دیدن برخورد دو عالَم فکری، در بهترین حالت، شاهد منظره‌ای از یک شخصیت دلپذیر و مؤدب و یک شخصیت بسیار پرهیجان و خشن بودیم که به سختی تلاش می‌کرد در ارائۀ مونولوگ، خوب و مؤدب جلوه کند. به نظر می‌رسید همۀ شنوندگان، حسابی تحت‌تأثیر قرار گرفته‌اند و به یکدیگر برای حضور در آن‌جا خوشامد می‌گویند، اما چرا نباید چندان تعجب می‌کردیم؟! چون وقتی زندگی می‌کوشد از هنر تقلید کند، معمولاً در مقابل آن کم می‌آورد. حتی حیرت‌انگیزترین شب پرستاره نیز وقتی پای مقایسه با «شب پرستاره» اثر ون‌گوگ در میان باشد رنگ می‌بازد.                                                                                          •••بااین‌حال، مناظرۀ کاسیرر و هایدگر صرفاً بهانه‌ای برای داستان‌سرایی آیلنبرگر در عصر جادوگران است. او کتاب خود را با ذکر این مناظره آغاز می‌کند و به توصیفی از زمینۀ مسحورکنندۀ آن به ما ارائه می‌کند و ما را به پشت صحنه می‌برد تا با بازیگران اصلی آشنا کند؛ اما تقریباً همین است و بس. پیش از آن‌که ما وارد مناظره شویم، آیلنبرگر ما را به سفری آرام در زندگی این دو بحث‌کننده، کاسیرر و هایدگر، در طول ده سال قبل می‌برد و دو شخصیت دیگر را نیز به ما معرفی می‌کند: والتر بنیامین (۱۸۹۲ تا ۱۹۴۰) و لودویگ ویتگنشتاین (۱۸۸۹ تا ۱۹۵۱). به‌زودی می‌فهمیم که مناظرۀ واقعی کتاب آیلنبرگر نه دربارۀ آنچه برای دو ساعت میان هایدگر و کاسیرر در داووس رخ داد (که فقط صحنۀ کوتاه و نتیجه‌گیری بحث آن‌هاست و اساساً برای جلب توجه خوانندگان عمومی ذکر شده)، بلکه دربارۀ چیزی بسیار پراهمیت‌تر است: رخدادی که -در فلسفه، و نیز در ابعاد اجتماعی، فرهنگی و سیاسی- در طول ده سال در سراسر اروپا، از برلین تا ناپل، از پاریس تا مسکو، از وین تا کمبریج در جریان بود، مناظرۀ ده‌سالۀ بزرگ‌تری، شامل افرادی بیشتر، ایده‌هایی متنوع‌تر، و منازعاتی شدیدتر از آنچه شهرک کوچک سوییسی می‌توانست فراهم کند؛ و برخلاف آن صحنۀ نشان‌داده‌شده در داووس، این فرایند ماجرایی تمام‌عیار بود.ساختار این داستان، استعداد واقعی و مهارت مثال‌زدنی آیلنبرگر را به‌عنوان یک راوی فلسفی نشان می‌دهد. شاید در عصر جادوگران به‌ندرت به کوه جادو اشاره شده باشد، اما حتی در عنوان این دو اثر این نزدیکی کاملاً هویداست. آیلنبرگر این ایده‌ای فوق‌العاده را در ذهن دارد و حتی نمی‌کوشد در برابر تأثیر توماس مان مقاومت ورزد، بلکه می‌کوشد به آن تکیه کند. آنچه آیلنبرگر در کتاب خود انجام می‌‌دهد، تاحدی به‌دلیل تأثیرپذیری از افسون توماس مان، در درجۀ اول، داستان‌گویی است؛ البته منظورم داستان‌گویی فلسفی است. معرفی هوشمندانۀ پیشکسوتان، دقتی که به خوردِ پیرنگ داستان رفته، شاخ و برگ دادن نمایشی به آن، تغییر آهنگ و حذف به قرینه، و آوردنِ به مناسبت؛ در عصر جادوگران این ترفندها و ترفندهای دیگر حرفۀ رمان‌نویسی کاملاً هویداست. آیلنبرگر این موهبت مادرزادی داستان‌گویی را دارد که جزئیات اساسی یا حکایت‌های هشداردهنده را دقیقاً در همان ‌جایی قرار دهد که بیشترین تأثیر را خواهند داشت. مثلاً در معرفی ویتگنشتاین، او نقل قولی از جان مینارد کینز ذکر می‌کند که وقتی سروکلۀ آن نابغۀ وینی در ژانویۀ ۱۹۲۹ در کمبریج پیدا شد، کینز به همسرش گفته بود: «خب، خدا هم نزول اجلال فرموده است؛ من در قطار ۵:۱۵ به محضرش بار یافتم». سال‌های نخست جمهوری وایمار که برای بیشتر آلمانی‌ها زمانۀ بدبختی وصف‌ناپذیر و تنزل اجتماعی بود، با نقل قولی‌ تکان‌دهنده از هایدگر در نامه‌ای به همسرش دربارۀ مسئلۀ مهم سیب‌زمینی مجسم شده است: «وقتی سیب‌زمینی‌ها رسیدند، چه باید بکنم؟». یا این فراز از بنیامین: «مطمئناً شیوه‌های بسیار مختلفی از گرسنگی‌کشیدن وجود دارد؛ اما هیچ‌یک از آن‌ها بدتر از آن نیست که در میان مردمی قحطی‌زده، طعم گرسنگی را بچشی».بااین‌حال، تأثیر طلسم رمان توماس مان اگرچه قوی و پررنگ است، آن‌قدر نیست که تمام اسلوب روایی غالب در کتاب آیلنبرگر را تبیین کند. در این اثر، به نظر چیزی عمیق‌تر در کار است. بیان تاریخ فلسفه در غرب کاری بسیار آشوبگرانه بوده است: عمومی‌ترین شیوۀ فیلسوفان غربی برای ابراز خود، به زیر کشیدن دیگرانی بوده که پیش از آن‌ها بر سریر قدرت بوده‌اند. «آن‌ها همگی بر خطا بوده‌اند، اما سرانجام من آمده‌ام تا همۀ چیزها را سر جای خود قرار دهم»، این است اعلامیۀ هر متفکر بزرگی، اگرچه نه با عین همین کلمات. روح سنت غربی فراتر از هر چیز، کشمکش و مجادله است: این است کل چالش و اعتراض، و رد و نقدی که فلسفه را در غرب به تکامل رساند، البته اگر به پایان خود رسیده باشد. این همان کاری است که سقراط با فیلسوفان پیشا‌سقراطی یا «طبیعت‌گرایان» کرد؛ کسانی که او در پی جایگزینی آنان بود؛ و این همان چیزی است که فیلسوفان امروز نیز همواره پیگیر آن بوده‌اند. به همین دلیل است که فلسفۀ غرب حتی به‌عنوان فلسفه‌ای که می‌تواند در بستر خود معقول و معنادار باشد، تاریخ خود را چنان که باید، به زبان نمی‌آورد؛ غالباً فلسفۀ غرب به گفت‌وگویی می‌ماند که ۲۵ قرن میان کَرها جریان داشته است. یک نمونه، هگل است که کوشید به این هیاهوی ناهنجار، معنایی فلسفی ببخشد و ما هنوز هم نمی‌توانیم او را برای این کار ببخشیم. نه آنکه راه حل بهتری دم دست داشته باشیم، بلکه طرح‌وارۀ او را تا حدی برای ذائقۀ خود ناخوشایند می‌یابیم.بااین‌همه، تاریخ فلسفه، حتی اگر نتواند به‌لحاظ فلسفی معقول و پذیرفتنی باشد، دست‌کم در سطحی موضعی، نوعی حس و معنای متفاوت به ما می‌بخشد؛ حس و معنایی روایی. اگر توجه دقیق‌تری به خرج دهیم، درخواهیم یافت که آنچه گروهی از فیلسوفان به اندیشه و زبان آورده‌اند، غالباً، به‌عنوان یک داستان، معقول و معنادار به نظر می‌رسد. یک ضرورت روایی، آن‌ها را وادار می‌کند به موضوع معینی بپردازند، کارهایی غیر از کارهای دیگران انجام دهند، و موضع خاصی را در پیش بگیرند. برای بازیابی و صورت‌بندی این حس روایی، به شیوه‌ها و ابزارهای داستان‌گویی نیاز است و این همان چیزی است که سارا بکول در اثر ۲۰۱۶ خود، در کافۀ اگزیستانسیالیست۴، به کار برده است: وقتی او بر روی بندی امیدبخش تلوتلو می‌خورد، آن را سرسختانه دنبال می‌کرد و به آن اجازۀ دررفتن نداد تا آنکه کل حماسۀ اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی اروپایی را روایت کند. استوارت جفریز تقریباً همین شیوه را در کتاب ۲۰۱۶ خود با عنوان گراند هتل پرتگاه۵ دنبال کرده است و در آن، رمانی تربیتی دربارۀ مکتب فرانکفورت عرضه می‌کند. و این دقیقاً همان کاری است که آیلنبرگر در عصر جادوگران کرده است؛ او گروهی از متفکران را دنبال می‌کند، به این دلیل که خود را بخشی از یک طرح فلسفی مشابه نشان می‌دهند. این طرح فلسفی از آنِ آیلنبرگر نیست، حکایتی است که هایدگر، کاسیرر، بنیامین ویتگنشتاین -گاه آگاهانه و غالباً ناخودآگاه- با هم آن را بافته‌اند؛ همچنان‌که بر صحنۀ فلسفی آلمان در دهۀ ۱۹۲۰ به خودنمایی پرداختند. داستان آیلنبرگر همچون هر داستان بزرگ دیگری ساختگی و بی پایه و اساس نیست، بلکه بازیابی رویدادهای واقعی است. رویدادها وقتی به دست یک قصه‌گوی خوش‌قریحه می‌افتند، راه خود را به روایتگری می‌گشایند.آنچه این فیلسوفان را بخشی از یک طرح مشابه می‌سازد فقط مشتی موضوع رایج و مشترک نیست (مثلاً مسئلۀ زبان) که آثار برجستۀ آنان را به خود مبتلا کرده است، بلکه مخمصۀ انسانی‌ای است که آن‌ها به عنوان متفکران آلمانی‌زبان در زمانۀ پس از جنگ جهانی اول، در آن سهیم‌اند؛ و اهمیت این امر کمتر از آن وجه اشتراک نخست نیست. خود تجربۀ جنگ، فروپاشی نظم کهن اروپایی، جمهوری وایمار و بحران‌های آن، انقلاب بولشویکی با آن وعده‌ها و ناکامی‌هایش، ظهور استالینیسم و نازیسم، همگی فراخوانی بودند برای نوع جدیدی از فلسفه‌ورزی؛ و چهار فیلسوف آیلنبرگر، آن فراخوان را به گوش جان شنیدند. با این متفکران، همان‌طور که آیلنبرگر در کتاب خویش به تصویر کشیده، فلسفه دیگر کاروباری صرفاً ذهنی نبود، بلکه تمنایی بود برای یک دلمشغولی وجودی تمام‌عیار: زندگی‌نامۀ فیلسوف به بحثی جدایی‌ناپذیر از طرح فلسفی او مبدل شد. کیستی شما نمی‌تواند از آنچه به اندیشه و زبان می‌آورید جدا باشد؛ چراکه شما همان چیزی هستید که بدان می‌اندیشید و بر زبان جاری‌اش می‌کنید. فلسفه چیزی نیست که فقط چند ساعتی در صبح به آن بپردازید و آن‌گاه به شهروندی معمولی‌تان بازگردید. شما تمام‌وقت درگیر آن هستید: وقتی به کاری می‌پردازید، وقتی دست از کار کشیده‌اید، آن‌گاه که بهوشید و آن‌گاه که رؤیا می‌پردازید ـ به‌ویژه وقتی درگیر رؤیاپردازی هستید. فلسفه برای این متفکران، شغل یا حوزۀ مطالعاتی نبود، تعهدی بود به گونۀ خاصی از وجود: نحوه‌ای از دیدن و احساس و نیوشای عالَم بودن.بنابراین فلسفه چیزی نیست جز آنچه تجسم یافته است؛ و این همان چیزی است که این چهار شخصیت را به مضامینی عالی برای قصه‌پردازی تبدیل کرده است. همۀ آن‌ها شخصیت‌هایی هستند چشم انتظار یک نویسنده [و راوی]، زیرا تجسم فلسفه همان اجرای نمایشنامه است. منبع اصلی تنش دراماتیک تقریباً برای هر یک از متفکران چهارگانۀ آیلنبرگر، رابطۀ آنان با محیط آکادمیک بود. فهم و کاربست فلسفه به عنوان سبکی از زندگی در جهان مدرن، همان قراردادن خویش بر بستر اختلاف‌نظر با دانشگاه است. به تعبیر آیلنبرگر، چنین گرایشی «در کشمکش محسوسی با اهداف یک رشتۀ کاملاً دانشگاهی وجود می‌یابد؛ رشته‌ای با اهداف سازمانی تعریف‌شده، تن‌دادن به ارزیابی‌ها و مسیرهای شغلی». و چنان‌که می‌دانیم «سرکشی علنی در برابر» فلسفۀ دانشگاهی و «تحقیر آن یکی از معدود ثوابت تاریخی بنیادین این رشتۀ علمی» بوده است. برخی از مهم‌ترین شخصیت‌های تفکر مدرن اروپا، از دکارت و اسپینوزا تا کیرکگارد و نیچه، منصب دانشگاهی در حوزۀ فلسفه نداشتند. یا اگر هم، چنین موقعیتی داشتند، «عموماً بیشترین فاصلۀ ممکن را از محیط دانشگاهی حفظ می‌کردند». عمدتاً به‌دلیل حیات پرپیچ‌وخم دانشگاهی آن چهار شخصیت است که آیلنبرگر چنین طرح قانع‌کننده‌ای درافکنده است.با آنکه ویتگنشتاین در اواخر عمر دست به تدریس فلسفه در کمبریج زد، در طول دوره‌ای که مد نظر آیلنبرگر است، او بیشتر «درگیر زندگی‌ای مملو از رنجی صادقانه» و دست‌یابی به «فقری ماندگار» بود. وصفی که واقعاً ساده نبود، با توجه به اینکه او از یکی از خاندان‌های ثروتمند اروپایی برخاسته بود. ویتگنشتاین با واگذاری کل میراثش به همزادگانش، شغلی را در مناطق روستایی اتریش به‌عنوان معلم مدرسۀ ابتدایی به عهده گرفت. توماس برنهارد، رمان‌نویسی که کتابی دربارۀ این فیلسوف نوشته، به‌سختی توانسته شگفتی‌اش را دربارۀ او پنهان کند: «این مولتی‌میلیونر به‌عنوان معلم مدرسه مطمئناً نمونۀ بارزی از خیره‌سری بود، بااین‌حال خیره‌سری او سرانجام وقتی به پایان رسید که ویتگنشتاین چند بار به کتک‌کاری دانش‌آموزی دست برد و چنان بر سرش کوفت که باعث بیهوشی او شد؛ بی‌خبر و ناگهانی شغل آموزگاری را ول و خود را گم‌و‌گور کرد». بعدها رابطۀ او با حلقۀ وین -که به دانشگاه وین وابسته بود و تراکتاتوس۶ (۱۹۲۱) او تأثیر بسیاری بر آن گذاشت- موضوع بدفهمی عظیمی شد و سلسله‌ای از حوادث خنده‌دار در همین دوره رخ داد؛ آیلنبرگر این حوادث را با تأثیر کمیک آن‌ها بازگویی می‌کند.شکست بنیامین در پیوستن به نظام دانشگاهی آلمان دستمایۀ افسانه شده است. مشهورترین مقطع آن عبارت است از رد رسالۀ استادی‌اش در دانشگاه فرانکفورت؛ اما این بی‌انصافی در حق بنیامین خواهد بود که پیگیری پرشور او را در شکست‌دادن دانشگاه فقط در همین یک مورد ناکامی خلاصه کنیم. بنیامین تا ۱۹۲۹ «بخت خود را در بسیاری از دانشگاه‌های مختلف برای یافتن کار آزموده بود (در برن، هایدلبرگ، فرانکفورت، کلن، گوتینگن، هامبورگ، و اورشلیم) [...] و هر بار دست از پا درازتر بازگشته بود». گاهی این ناکامی‌ها به‌دلیل تعصبات یهودستیزانه، اما «عمدتاً به‌دلیل بی‌ارادگی مزمن خود او بوده است». باز دور از انصاف خواهد بود که استعداد منحصربه‌فرد بنیامین را در به‌گند‌کشیدن چیزها متذکر شویم، اما فقط به ذکر حیات آکادمیک او بسنده کنیم؛ زیرا او همواره در پی تمرین و تکرار شکست در مقیاسی عظیم‌ و تاریخی بود. به نوشتۀ آیلنبرگر، بنیامین می‌توانست به پشت سر بنگرد و چندین ناکامی بزرگ را ببیند. در طول دهه‌هایی که صرفاً دست‌به‌دست‌کردن نقش‌های مختلف بود -از فیلسوف آزاد، تا روزنامه‌نگار، و منتقد- او فراتر از هر چیز، منبع بی‌پایانی از طرح‌های بی‌ثمر بود. تلاش‌های او برای درآوردن نشریه‌ای برای شرکت‌های چاپ و نشر، نوشتن مقالات دانشگاهی یا مأموریت برای ترجمۀ آثار ماندگار (مجموعه‌ای از آثار پروست و بودلر)، سلسله‌ای از نمایشنامه‌ها با صحنه‌های مهیج یا جاه‌طلبانه؛ این طرح‌ها هیچ‌گاه از حد آگهی‌های اولیه و سرخط‌های اولیه گامی فراتر برنداشتند.چطور کسی انجام این همه‌چیز را در سر می‌پروراند؟ آسان نیست، اما می‌توان به انجام آن‌ها رسید، به این شرط ‌که تمام ذهن و هم‌وغم خود را وقف آن‌ها کنید. دراین‌باره در یکی از نامه‌های بنیامین به گرشوم شولم چیزی شبیه یک دستورالعمل می‌یابیم که در آن او جزئیات نشریۀ جدیدی را که در سر داشت بیان کرده است: «این طرح که کاملاً از آنِ من است انتشار مجله‌ای است که کوچک‌ترین دغدغه‌ای نسبت به مردمان کوچه و بازار نداشته باشد، تا بتواند با عزمی راسخ در خدمت جامعۀ اهل فکر باشد». جای تعجب بود اگر او شکست نمی‌خورد؟رابطۀ هایدگر با دانشگاه پیچیدگی بیشتری داشت (اما مگر در مورد هایدگر چیزی هست که پیچیده نباشد؟!). کار او به‌گونۀ بسیار عجیبی ختم می‌شود: روزگاری یک خودی تمام‌عیار محیط آکادمیک بود و بعدها به‌طور مکرر علیه «فلسفه‌ورزی دانشگاهی» علم طغیان برافراشت و این ترکیب را به‌سختی به تمسخر گرفت. او به کارل یاسپرس می‌نویسد: «من مدت مدیدی پای کمپانی اساتید باقی نماندم. نزد من دهقانان بسی خوشایندتر و حتی جالب‌توجه‌ترند». یاسپرس (که خود استاد فلسفه در هایدلبرگ بود ‌) در دهۀ ۱۹۲۰ دوست صمیمی هایدگر بود و با هم در صدد بودند از درون دانشگاه آلمانی پرده از چهرۀ آن بردارند و آن را برچینند. بااین‌حال، به بیان سادۀ آیلنبرگر «اگرچه آن‌ها نقشه کشیده بودند که زورشان را در یک هستۀ مقاومتی ضدآکادمیک جمع کنند، اما محبوب‌ترین آرزوی هایدگر این بود که بالا برود و جایی در گسترۀ عظیم جمهوری روبه‌زوال بیابد، به مقامی مادام‌العمر به‌عنوان متفکری مستظهر به دولت». برای این منظور، هایدگر روی کمک ارزشمند یاسپرس حساب باز کرده بود. اما به شهادت بسیاری از دانشجویان هایدگر، نخست در ماربورگ و بعداً در فرایبورگ، او استاد فلسفه‌ای بسیار کاریزماتیک بود. بی‌جهت نبود که هانا آرنت او را «پادشاه پشت پردۀ» فلسفۀ آلمان می‌دانست. گونۀ فلسفه‌ورزی منحصربه‌فرد هایدگر همراه بود با روش تدریس منحصربه‌فرد او، که تأکید را از جهت‌گیری مبتنی بر «از آموزش به اجرا» به «از تعلیم به مرید‌پروری» تغییر داد.همان‌طور که آیلنبرگر بیان می‌کند، آن «آموزگار دانشگاهی به مرشد و پیر، و آن راهنمای سمینار به هادی وجودی تبدیل شده بود: کسی که می‌توانست دیگران را نیز با خود به دل خلأ بکشاند». شغل تدریس هایدگر در ۱۹۳۳ به اوج خود رسید. وقتی، اندکی پس از رسیدن هیتلر به قدرت، او به ریاست دانشگاه فرایبورگ رسید. فیلسوف پرتگاه اینک فرصت آن را یافته بود که رؤیای جدیدی برای دانشگاه آلمانی در سر بپرورد: «بگذارید قاعدۀ وجود شما اصول نظری و ایده‌ها نباشند. خود پیشوا و فقط او واقعیت آلمان و قانون آن است، چه امروز و چه در آینده». گاهی، وقتی مدتی دراز در مغاکی خیره بمانی، چه بسا در آن، در قعر آن، خیره بمانی، در آن نمونۀ معوج و کریه خود، که به سویت اشاره می‌کند و همچون دیوانه‌مردی خنده ‌می‌زند.از میان چهار متفکر آیلنبرگر، کاسیرر در مقام فیلسوفی دانشگاهی، بسامان‌ترین و خوشایندترین شخصیت است. او به دلیل پیشینۀ یهودی‌اش، به‌رغم جایگاه بسیار رفیع فکری‌ای که داشت، مدتی مدید برای درآمدن به کسوت استادی نادیده گرفته شد. بااین‌حال، تمام آنچه کاسیرر می‌توانست دربارۀ رفتار همکارانش بگوید، این بود که «من نمی‌توانم آن‌ها را مجبور کنم دوستم بدارند». در طول جنگ جهانی اول، او معلمی را وانگذاشت، حتی در دشوارترین شرایط؛ هیچ‌چیز -‌حتی جنگی فاجعه‌بار- نمی‌توانست این شهروند نمونۀ آلمانی را از انجام وظیفه‌اش بازدارد. سرانجام، مقامات دانشگاهی بر سر مهر آمدند و او را پذیرش کردند و کاسیرر به مسیر شغل آکادمیک درخشانی گام نهاد، نخست در آلمان و سپس در خارج از آن. زندگی دانشگاهی، قبایی بود که به قامت او دوخته بودند. بر خلاف آن سه قهرمان دیگر کتاب آیلنبرگر، کاسیرر هیچ‌گاه «ریشه‌داری خود در فرهنگ فلسفۀ دانشگاهی را یک معضل» تلقی نکرد. در واقع این ریشۀ دانشگاهی او را برمی‌انگیخت و نیرویش می‌بخشید و به زندگی‌اش معنا می‌داد. کاسیرر در هر آنچه به انجام رساند تجسم اعتدال بود. کسانی که او را می‌شناختند، هیچ‌گاه چیزی جز وقار و حس میانه‌روی از او ندیدند. چنان‌که آیلنبرگر به ایهام گفته است: «تنها خصلت واقعاً افراطی کاسیرر، میل [افراطی] او به اعتدال بود».اما وقتی در کتاب آیلنبرگر فرو می‌روید، دیر یا زود، آنچه پیش خود خواهید گفت، این است که «چقدر بی‌انصافی! چه بی‌انصافی وحشتناکی!». زیرا از میان این چهار فیلسوف، امروزه آن که کمتر شناخته شده است کاسیرر است؛ آثار او را تنها تنی چند از متخصصان به تحقیق و پژوهش می‌گیرند و نام او زیر هاله‌ای از گمنامی مدفون شده است. با این حال، او در میان آنان، دلپذیرترین، فاضل‌ترین، و نجیب‌ترین محقق و شخصیتی بسیار شریف بود که نباید کنار زده می‌شد. در واقع، او به لحاظ روان‌شناختی باثبات‌ترین فرد در میان آن چهار تن است. [احتمالاً] باز پیش خودتان می‌گویید: «گاهی تاریخ چقدر می‌تواند بی‌انصاف باشد!».بی‌شک، کاسیرر بسیار معتدل بود. در داستان آیلنبرگر، او به‌وضوح «تنها شخصیت [از میان آن چهار تن] است که هیچ‌گاه دچار بحران روانی نشد. از این هم اطلاعی نداریم که او از انسداد ذهنی عمده یا دوره‌های افسردگی رنج برده باشد» اما شاید مشکل او همین بود. دیگران مشکلات خاص خودشان را داشتند که بعضی از آن مشکلات جدی بودند. بنیامین می‌توانست شخصیتی بسیار مشکل‌دار و ازخودراضی باشد. او مستعد ادواری از هرزگی بود، و وقت و پول زیادی را در روسپی‌خانه‌ها صرف می‌کرد و در نهایت هم، خانواده‌اش را رها کرد. او در فروپاشی‌های روانی دچار بود و اوقاتی هم به فکر خودکشی می‌افتاد (آخر کار هم با دست خود به زندگی‌اش پایان داد). ویتگنشتاین نسبت به او دست بالاتری نداشت، اما از افسردگی رنج می‌برد و دربارۀ همۀ مسائل مربوط به خودکشی خبره بود («می‌دانم که خودکشی همیشه کاری پلشت است»). این نابغۀ وینی وقتی هم مشغول تو سری زدن به دانش‌آموزانش نبود، «آمادۀ انفجار ناگهانی از خشم بود و می‌توانست به شدت کینه‌جو باشد». گاهی هم «فقط یک حرف بی‌جا یا یک تکه‌پرانی خنده‌دار می‌توانست به چند سال خصومت و در واقع، به قطع رابطه منجر شود». باید حواستان می‌بود که سربه‌سر ویتگنشتاین نگذارید یا حتی با او خیلی گرم نگیرید. اما در مورد هایدگر، اگر پیوستن او به نازی‌ها به اندازۀ کافی جنون‌آمیز نبوده باشد، [باید بدانیم که] در پایان جنگ، او خود را در یک کلینیک روانی بستری کرد و از فروپاشی روانی رنج می‌برد. با این حساب، چطور شد که این متفکران با چنین اختلالات روانی جدی و مشکلات رفتاری، چنین تأثیر عمیقی بر تاریخ بگذارند و آثار آنان از آزمون زمان سربلند بیرون آید، در حالی که محققی بسامان و معتدل همچون کاسیرر چنین بی‌رحمانه به ورطۀ فراموشی افتاده است؟شاید پاسخ پیش نافتای توماس مان باشد. در یکی از بحث‌ها با ستمبرینی، یسوعی داستان (نافتا) فواید بیماری را می‌ستاید و استدلال می‌کند که رنج بردن، پریشانی، این یا آن نوع اختلال، برای آنچه ما هستیم بنیادین و مهم است: «ساده بگویم، انسان بودن» همان «بیمار بودن» است. انسان «طبیعتی بیمارگون» دارد و بیماری اوست که او را به تمام معنی انسان می‌کند. هر که «در پی سلامت او برآید و بکوشد او را به صلح با طبیعت در آورد» چیزی جز این نمی‌خواهد که «انسانیت او را بزداید و او را به یک حیوان بدل کند». این البته تمام ماجرا نیست. به باور نافتا، فقط این نیست که ما جانورانی بیمار هستیم؛ [بلکه] بیماری کلید عظمت انسان است. همۀ دستاوردهای انسانی به لطف بیماری امکان‌پذیر شده‌اند؛ خلاقیت هم تابعی از آن است. «کرامت و شرافت انسان»، «در روح اوست و در بیماری‌اش». از این رو، او نتیجه می‌گیرد که «هر چه انسانی بیمارتر» باشد، «انسانیت او بیشتر» است. «نبوغ برآمده از بیماری انسانی‌تر است تا نبوغ ناشی از سلامت [روان]». اگر انسان‌ها تکامل یافته‌اند، تنها به این دلیل بوده که آن‌ها در رنج بوده‌اند. ترقی و پیشرفت «صرفاً وامدار بیماری است، یا به بیان بهتر، مدیون نبوغ خلاق» است که خود آن «با بیماربودن به یک معنا و مترادف است».کاسیرر در نامه‌ای به همسرش در ۱۹۲۷ نوشت: «من می‌توانم بی هیچ مشکلی، آنچه را که لازم می‌دانم، بیان کنم». این عبارت، البته تحسین‌برانگیز است، اما فقط در مورد کسی که هیچ‌گاه برای فرارفتن از مرزهای وجود خویش خطر نکرده باشد ـ برای رفتن به آن نواحی تاریک و حیرت‌برانگیز؛ آن‌جا که چیزها نام‌هایشان را از دست می‌دهند و بیماری غلیان می‌کند؛ آن‌جا که نیستی، چونان دردی استخوان‌سوز احساس می‌شود یا جنونی دیگر آغاز می‌شود. وقتی از آن نواحی بازمی‌گردید، البته اگر بازگردید، آنچه با خود به ارمغان می‌آورید، عمیقاً همۀ آن کسانی را که شاهد بازگشتتان بوده‌اند، متأثر می‌کند. آنان نیز به‌سختی خرد می‌شوند و به کلی بی سروسامان؛ و شما نیز هیچ‌گاه برای چنین کاری خود را نخواهید بخشید. اما دیگر برای آن‌ها دیر خواهد بود: آن‌ها آن شبح را به چشم دیده‌اند. بدین ترتیب است که نشانه‌ها و تأثیرات بر جای می‌مانند. ظاهراً کاسیرر هیچ‌گاه به آن سوی مرزها نرفت و در نتیجه، هیچ‌گاه بازگشتی هم به کار نبوده است.                                                                                        •••نمی‌دانم به این اشاره کردم یا نه که نافتا در داووس درگذشت، چون به‌شدت بیمار بود؟ او در جست‌وجوی درمان به آن‌جا رفته بود؛ مثل بسیاری از دیگر کسانی که در کوه جادو اقامت گزیده بودند. سرانجام او درمان خویش را یافت: خودکشی او پایانی بود بر همۀ مشکلاتش. ویتگنشتاین شاید این راه‌حل را تأیید کند. بنیامین به همین راه رفت. همین‌طور هایدگر، اگرچه نسخۀ او همواره غریب است؛ او آن راه‌حل را قدری تغییر داد و انتحار اخلاقی را جایگزین آن کرد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Eilenberger, Wolfram. Time of the Magicians: Wittgenstein, Benjamin, Cassirer, Heidegger, and the Decade That Reinvented Philosophy. Penguin Press, 2020.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کاستیکا براداتان نوشته و در تاریخ ؟؟؟ با عنوان «The Plot and the Argument: Philosophy as a Narrative Affair» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۹۹ با عنوان «انسان‌بودن یعنی بیماربودن: سرگذشت فکری چهار فیلسوف دوران‌ساز» با ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.•• کاستیکا براداتان (Costica Bradatan) استادیار کالج آنرز در دانشگاه تگزاس تِک و محقق دانشگاه کوئینز استرالیاست. همچنین سردبیری بخش مطالعات تطبیقی و دینی لس آنجلس ریویو آو بوکز را بر عهده دارد. او بیش از ده کتاب نوشته یا جمع‌آوری کرده که جان دادن در راه ایده‌ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان (Dying for Ideas: The Dangerous Lives of the Philosophers) از جملۀ آن‌هاست.••• جان‌دادن در راه ایده‌ها: حیات پرمخاطرۀ فیلسوفان ازجمله کتاب‌های کاستیکا براداتان است که انتشارات ترجمان علوم انسانی آن را با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است. این کتاب را می‌توانید با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان بخرید و پرده‌هایی از ایدۀ اصلی کتاب را در پروندۀ «کاستیکا براداتان: راوی فیلسوفان شهید» بخوانید.[۱]  The Magic Mountain[۲] اشاره‌ای به ارتفاع منطقۀ داووس که مناظره در آن‌جا جریان دارد.[۳] البته خود لوکاچ در نامه‌ای به مان، چنین انتسابی را رد کرده است.[۴]  the Existentialist Café[۵]  Grand Hotel Abyss[۶]  Tractatus ]]> کاستیکا براداتان علم‌وفلسفه Mon, 18 Jan 2021 07:16:43 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10026/ از اخبار فرار کنید، همانطور که از هروئین فرار می‌کنید https://tarjomaan.com/news/10025/ وب‌سایت شخصی رولف دوبلی — پیش‌درآمداین مقاله پادزهرِ اخبار است. نوشته‌ای است طولانی و احتمالاً نمی‌توانید نگاهی سرسری به آن بیندازید. به لطف مصرف زیاد اخبار، خیلی‌ها عادتِ خواندن را از دست داده‌اند و برای اینکه مطلبی بیش از چهار صفحه را پشت سر هم بخوانند، به تقلا می‌افتند. این مقاله نشانتان می‌دهد که چطور از این دام بیرون بیایید، البته اگر همین حالا خیلی عمیق درونش فرو نرفته باشید.اخبار برای ذهن حکم شکر را برای بدن دارداطلاعات زیادی داریم و با این‌همه خیلی کم می‌دانیم. چرا؟در این موقعیت ناراحت‌کننده قرار گرفته‌ایم، چون ۲۰۰ سال پیش نوع زهرآگینی از دانش را به نام «اخبار» ابداع کرده‌ایم. زمانش رسیده تا آثار زیان‌بخش اخبار بر افراد و جوامع را بشناسیم و اقدامات لازم را انجام بدهیم تا از خودمان در برابر خطراتش حفاظت کنیم.انسان امروزی در اصل همان آدم غارنشین است که حالا لباسی بر تن دارد. مغزهایمان برای محیط ابتدایی شکارچی-گردآورندگان‌ بهینه شده است، جایی که در گروه‌های کوچک ۲۵ تا ۱۰۰ نفره با منابع محدود غذایی و اطلاعاتی زندگی می‌کردیم. مغزهایمان (و بدن‌هایمان) حالا در جهانی متضاد با چیزی زندگی می‌کنند که برایش طراحی شده‌ایم. این ماجرا منجر به مخاطره‌ای بزرگ و رفتارهایی نامناسب و آشکارا خطرناک شده است.در چند دهۀ گذشته، آدم‌های خوش‌شانس خطرات زندگی با وفور وحشتناکِ غذا را شناخته‌اند (چاقی مزمن، دیابت) و تغییر در رژیم غذایی ما را شروع کرده‌اند. اما اکثرمان هنوز متوجه نیستیم که اخبار برای ذهن، حکم شکر را برای بدن دارد. هضم اخبار راحت است. رسانه‌ها تکه‌های کوچکی از موضوعی بی‌اهمیت را به خوردمان می‌دهند، خبرهای دست اولی که واقعاً ربطی به زندگی‌هایمان ندارند و نیازی نیست درباره‌شان فکر کنیم. به همین دلیل است که تقریباً هیچ وقت از اخبار سیر نمی‌شویم. برخلاف خواندنِ کتاب و مقالات طولانی و عمیق مجلات (که مستلزم درنگ و تأمل هستند)، می‌توانیم مقادیر نامحدودی از اخبار کوتاه را که مثل آبنبات‌های رنگی برای ذهن هستند، ببلعیم.امروز در مواجهه با بار اضافی اطلاعات به همان جایی رسیده‌ایم که ۲۰ سال پیش در رابطه با مصرف غذا با آن روبه‌رو شده بودیم. داریم متوجه می‌شویم که اخبار تا چه حد می‌تواند خطرناک باشد و یاد می‌گیریم که اولین گام‌ها را به سمت نوعی رژیم اطلاعاتی برداریم.تلاشم این است که خطرات زیان‌بار اخبار را توضیح بدهم و راه‌هایی برای مقابله با آن پیشنهاد کنم. یک سالِ بدون خبر را پشت سر گذاشته‌ام، پس می‌توانم آثار این نوع آزادی را مستقیماً ببینم، احساس کنم و گزارش بدهم: حواس‌پرتی کمتر، زمان بیشتر، اضطراب کمتر، تفکر عمیق‌تر، بصیرت بیشتر. آسان نیست، ولی ارزشش را دارد.دوست خوبم، نسیم نیکلاس طالب،‌ نویسندۀ کتاب قوی سیاه۱ یکی از اولین کسانی بود که مصرف خبر به نظرش مشکلی جدی آمد. بسیاری از بینش‌هایی که در ادامه می‌آیند را مدیون او هستم.۱. اخبار به شکلی نظام‌مند باعث گمراهی ما می‌شودگزارش‌های خبری جهان واقعی را نشانمان نمی‌دهند.مغزهایمان طوری شکل گرفته‌اند که به حملۀ محرک‌‌های مشهود، بزرگ، فضاحت‌بار، هیجان‌انگیز، شوکه‌کننده، مرتبط با آدم‌ها، داستان‌وار، سریعاً در حال تغییر، پرسروصدا و واضح توجه کنند. بنابراین در مغزهایمان برای خرده اطلاعات نامحسوس‌تر جایِ چندانی برای توجه باقی نمی‌ماند؛ اطلاعاتی که کوچک، انتزاعی، دووجهی،‌ پیچیده، بی‌هیجان و بسیار کم‌سروصداتر‌ هستند و آهنگ رشد پایین دارند. سازمان‌های خبری به شکلی نظام‌مند از این گرایشِ ذهن ما بهره‌برداری می‌کنند.خروجیِ رسانه‌های خبری در کل بر روی چیزهایی که به‌شدت به چشم می‌آیند، تمرکز می‌کنند. هرگونه اطلاعاتی که می‌شود با داستان‌های جذاب و تصاویر تکان‌دهنده منتقلش کرد، به نمایش می‌گذارند و به شکل نظام‌مند به چیزهای نامحسوس و پنهان بی‌اعتنایی می‌کنند، حتی اگر مطالب مهم‌تری باشند. اخبار توجهمان را جلب می‌کند، چون طرز کار مدل تجاری‌اش به این شکل است. حتی اگر این مدل تبلیغاتی وجود نداشت، همچنان مطالب خبری را جذب می‌کردیم، چون هضمشان آسان است و به شکلی مصنوعی بسیار خوشمزه هستند.چیزهایی که به‌شدت به چشم می‌آیند، گمراهمان می‌کنند.رویدادی که در ادامه می‌آید را در نظر بگیرید: ماشینی از روی پلی رد می‌شود و پل فرومی‌ریزد. رسانه‌های خبری بر روی چه چیزی تمرکز می‌کنند؟‌ روی ماشین. روی آدم داخل ماشین. از کجا می‌آمده و قرار بوده به کجا برود. چطور این حادثه را تجربه کرده (اگر زنده بماند). چه جور آدمی (بوده) است. اما همۀ این‌ها کلاً بی‌ربط است. چه چیزی مهم است؟ استحکام ساختاری پل. خطرِ پنهانی که کمین کرده بوده و شاید در پل‌های دیگر هم مخفی باشد. این درسی است که باید از چنین حادثه‌ای گرفت.آن ماشین اصلاً مهم نیست. هر ماشینی می‌توانست باعث شود پل فرو بریزد. حتی ممکن بود باد قوی یا سگی که روی پل راه می‌رفت باعث آن شود. پس چرا رسانه‌ها ماشین را پوشش می‌دهند؟ چون به چشم می‌آید، نمایشی است، یک آدم (غیرانتزاعی) در آن است و خبری است که تولیدش ارزان از آب درمی‌آید.به دلیل اخبار، نقشۀ خطر در ذهنمان شکل می‌گیرد که کاملاً اشتباه است.• دربارۀ تروریسم مبالغه می‌شود. اضطراب مزمن کم‌اهمیت جلوه داده می‌شود.• فروپاشی لیمن برادرز۲ زیادی بزرگ می‌شود. بی‌مسئولیتی مالی دست کم گرفته می‌شود.• به فضانوردان زیادی بها داده می‌شود. قدر پرستاران دانسته نمی‌شود.• به بریتنی اسپیرز ارزش بیجا داده می‌شود. به گزارش‌های هیئت بین‌دولتی تغییرات اقلیمی کم بها داده می‌شود.• دربارۀ سقوط هواپیماها غلو می‌شود. مقاومت به آنتی‌بیوتیک‌ها کوچک انگاشته می‌شود.وقتی در برابر رسانه‌های خبری قرار می‌گیریم، به‌اندازۀ کافی عقلانی عمل نمی‌کنیم. خبر خواندن کار بسیار خطرناکی است، چون نقشۀ احتمالاتی که از مصرف اخبار به دست می‌آوریم، کاملاً متفاوت از خطرهای واقعی مقابلمان است. هر چقدر هم از نظر فکری باریک‌بین باشید، تماشای سقوط هواپیما در تلویزیون باعث می‌شود نگرشتان به ریسک، بدون توجه به احتمال واقعی آن تغییر کند. اگر فکر می‌کنید می‌توانید با قدرت تأمل درونی خود، این سوگیری را تعدیل کنید، در اشتباه هستید. بانکداران و اقتصاددانان که انگیزه‌های قدرتمندی برای تعدیل مخاطرات با استفاده از اخبار دارند، نشان داده‌اند که نمی‌توانند. تنها راهکار: خودتان را به طور کامل از مصرف اخبار جدا کنید.۲. اخبار بی‌ربط استاز بین حدود ۱۰۰۰۰ داستان خبری‌ای که در ۱۲ ماه گذشته خوانده‌اید، از خبری نام ببرید که به خاطر آگاهی از آن، توانستید تصمیم بهتری دربارۀ موضوعی مهم و تأثیرگذار در زندگی‌تان، شغلتان و کسب‌وکارتان بگیرید و مقایسه کنید با دانشی که اگر آن اخبار را نمی‌بلعیدید، از قبل داشتید.نکته این است: مصرف اخبار به عواملی که واقعاً برای زندگی شما مهم‌اند، ربط چندانی ندارد. در بهترین حالت سرگرمی است، اما همچنان بی‌ربط به شمار می‌رود.فرض کنید که بر خلاف تمام احتمالات، خبری پیدا کردید که به میزان زیادی کیفیت زندگی‌تان را بالا بُرده است، منظورم در مقایسه با وضعیتی است که برای زندگی‌تان پیش می‌آمد، اگر آن خبر را نخوانده یا ندیده بودید. مغزتان باید چقدر چیزهای جزئی و بی‌اهمیت را هضم می‌کرد تا به آن اطلاعات باارزش مرتبط می‌رسید؟ حتی این سؤال هم تحلیلی بازاندیشانه است. با نگاهی به آینده، احتمالاً نمی‌توانیم ارزش یک خبر را تا قبل از اینکه نتیجه‌اش را در آینده ببینیم، بفهمیم؛ پس مجبوریم هر چیزی که خط تولید خبر به ما می‌رساند، هضم کنیم. آیا ارزشش را دارد؟ احتمالاً نه.در سال ۱۹۱۴، خبرِ یک ترور در سارایوو، از نظر میزان اهمیت جهانی‌اش، مهم‌تر از همۀ گزارش‌های دیگر جلوه می‌کرد. اما، این قتل فقط یکی از چند هزار داستانی بود که آن روز در جریان بود. هیچ کدام از سازمان‌های خبری با این قتل بیشتر از قتلی با انگیزۀ سیاسی برخورد نکرد، در حالی که این اتفاق از نظر تاریخی سرنوشت‌ساز بود.اولین جستجوگر اینترنتی در سال ۱۹۹۵ شروع به کار کرد. رونمایی عمومی از این نرم‌افزارِ به‌شدت کارامد، علیرغم اثر گسترده‌اش در آینده، به‌زحمت در مطبوعات جایی پیدا کرد.برای مردم دشوار است که تشخیص بدهند چه چیزی به زندگی‌شان ربط دارد. خیلی آسان‌تر است که تشخیص بدهیم چه چیزی جدید است. ما به ارگان‌هایی مجهز نیستیم که ربط و ارتباط را احساس کنند. فهم ربط در خونمان نیست. اما فهمِ چیزهای جدید هست. به همین دلیل است که رسانه از چیزهای جدید سوءاستفاده می‌کند. (اگر ساختار ذهنمان برعکس بود، مطمئناً رسانه از موضوعات مرتبط بهره می‌برد). مرتبط در مقابل جدید، نبرد اساسی انسان مدرن به شمار می‌رود.اخبار شما را غرق چیزهایی می‌‌کند که ربطی به زندگی‌تان ندارد. معنای ربط چیست؟ یعنی: چیزی که شخصاً برایتان مهم باشد. ربط به انتخاب‌های شخصی برمی‌گردد. دیدگاه رسانه‌ها را در این رابطه نپذیرید. برای رسانه، هر داستانی که نسخه‌های زیادی بفروشد مرتبط است: دارفور، پاریس هیلتون، تصادف قطاری در چین، نوعی رکورد جهانی احمقانه (مثل آن آدمی که در یک ساعت ۷۸ چیزبرگر خورد). این حقه‌بازی محور مدل تجاری صنعت خبر است: به اسم «مرتبط» به شما می‌فروشد، ولی وقتی به دستتان می‌رسد فقط «جدید» است.سازمان‌های رسانه‌ای می‌خواهند باور کنید که اخبار به آدم‌ها نوعی مزیت رقابتی می‌دهد. آدم‌های زیادی گول همین را می‌خورند. وقتی از جریان اخبار دور می‌افتیم، دچار اضطراب می‌شویم. می‌ترسیم چیز مهمی را از دست بدهیم. در واقعیت، مصرف اخبار ضرر رقابتی است. هر چه اخبار کمتری مصرف کنید، مزیت بیشتری دارید.می‌ترسید «چیز مهمی»‌ را از دست بدهید؟ از روی تجربه‌ام می‌گویم که اگر چیز واقعاً مهمی اتفاق بیفتد، درباره‌اش خواهید شنید، حتی اگر در پیله‌ای زندگی کنید که در برابر اخبار از شما حفاظت کند. دوستان و همکارانتان موثق‌تر از هر سازمان خبری‌ای، دربارۀ اتفاق‌های مرتبط با شما حرف خواهند زد. آن‌ها اخبار را با مزیت‌های اضافۀ فراداده در اختیارتان قرار می‌دهند، چون اولویت‌هایتان را می‌شناسند و شما هم می‌دانید که آن‌ها چطور فکر می‌کنند. با خواندن ژورنال‌های تخصصی، مجلات عمیق یا کتاب‌های خوب و صحبت با آدم‌هایی که می‌شناسید، خیلی بیشتر از اتفاق‌های واقعاً مهم و تغییرات در جامعه آگاه می‌شوید.۳. اخبار درک را محدود می‌کنداخبار هیچ‌گونه قدرت تبیینی‌ای ندارد. مطالب خبری حباب‌های کوچکی هستند که روی سطح دنیای عمیق‌تر می‌ترکند.سازمان‌های خبری به خودشان افتخار می‌کنند که واقعیت‌ها را به درستی گزارش می‌کنند، اما واقعیت‌هایی که برایشان ارزش زیادی قائل هستند، فقط پدیده‌های ثانویۀ مسائل عمیق‌تر هستند. هم سازمان‌های خبری و هم مصرف‌کنندگان اخبار به اشتباه دانستن رشته‌ای از واقعیت‌ها را با فهم دنیا یکی می‌دانند.این «واقعیت‌های خبری» نیستند که اهمیت دارند، بلکه رشته‌هایی که به هم متصلشان می‌کنند، مهم‌اند. چیزی که واقعاً می‌خواهیم، درک فرایندهای اساسی است، اینکه چیزها چطور اتفاق می‌افتند. متأسفانه، فقط چند سازمان‌ خبری که تعدادشان به طرز خطرناکی اندک است، از عهدۀ تبیین دلایلِ علّی برمی‌آیند، چون فرایندهای اساسی حاکم بر جنبش های مهم اجتماعی، سیاسی و زیست‌محیطی، اساساً نامرئی هستند. چنین فرایندهایی پیچیده و غیرخطی بوده و هضمشان برای مغزهای ما (و روزنامه‌نگاران) دشوار است. چرا سازمان‌های خبری دنبال مطالب سبک، حکایات، رسوایی‌ها، داستان‌ها و تصاویر مردمی می‌روند؟‌جوابش ساده است: چون تولیدشان ارزان است.مهم‌ترین داستان‌ها ناداستان‌اند: جنبش‌های آهسته و قدرتمندی که بدون اطلاع روزنامه‌نگاران شکل می‌گیرند، اما آثار دگرگون‌کننده‌ای دارند.بیشتر آدم‌ها معتقدند که داشتن اطلاعات بیشتر کمکشان می‌کند تا تصمیم‌های بهتری بگیرند. سازمان‌های خبری از این باور پشتیبانی می‌کنند. خب معلوم است، این به نفعشان است. آیا انباشتن واقعیت‌ها در مغزتان کمکتان می‌کند تا جهان را درک کنید؟ با کمال تأسف، خیر. در واقع رابطه وارونه است. هر چه «واقعیت‌نماهای خبری» بیشتری هضم کنید، کل قضیه را کمتر درک خواهید کرد.هیچ شواهدی وجود ندارد که نشان بدهد معتادان به اطلاعات، تصمیم‌گیرندگان بهتری هستند. مطمئناً موفق‌تر از یک آدم متوسط نیستند. اگر اطلاعات بیشتر منجر به موفقیت اقتصادی بیشتر شود، انتظار داریم روزنامه‌نگاران در رأس هرم باشند. اینطور نیست. تقریباً برعکسش صادق است. نمی‌دانیم چه چیزی باعث موفقیت آدم‌ها می‌شود، اما اندوختن شایعات خبری قطعاً دلیلش نیست.اینکه اخبار بخوانید تا جهان را درک کنید، بدتر از این است که هیچ چیزی نخوانید. بهترینش این است: خودتان را به طور کامل از مصرف روزانۀ اخبار دور کنید.۴. اخبار برای بدنتان سمی استاخبار دائماً سیستم لیمبیک (دستگاه کناره‌ای) را به کار می‌اندازد. داستان‌های وحشت‌آفرین موجب آزادسازی موج‌هایی از گلوکوکورتیکوئید (کورتیزول) می‌شوند. این اتفاق سیستم ایمنی بدنتان را از کنترل خارج می‌کند و جلوی انتشار هورمون‌های رشد را می‌گیرد. به عبارت دیگر، بدنتان خودش را در حالت اضطراب مزمن می‌بیند. میزان بالای گلوکوکورتیکوئید باعث هضم ناقص، کمبود رشد (سلول، مو، استخوان)، اضطراب و آسیب‌پذیری در برابر عفونت‌ها می‌شود. مصرف‌کنندگان خبر در خطر اختلال در سلامت فیزیکی خود هستند. سایر اثرات جانبی احتمالی اخبار عبارتند از: ترس، پرخاشگری، تقلیل‌گرایی و حساسیت‌زدایی.۵. اخبار به طور گسترده‌ای خطاهای شناختی را افزایش می‌دهداخبار به منشأ تمام خطاهای شناختی خوراک می‌دهد: سوگیری تأییدی. به طور خودکار و سیستماتیک شواهدی که در تضاد با پیش‌فرض‌هایمان هستند را به نفع شواهدی که باورهایمان را تأیید می‌کنند،‌ رد می‌کنیم. از زبان وارن بافت: «بهترین کاری که انسان انجام می‌دهد، تفسیر اطلاعات تازه به شیوه‌ای است که نتایج قبلی دست‌نخورده باقی بماند». این سوگیری تأییدی است. مصرف اخبار، مخصوصاً پذیرش اخبار سفارشی، این خطای انسانی را تشدید می‌کند. نتیجه‌اش می‌شود اینکه در غباری از داده‌های ظاهراً تأییدکننده راه می‌رویم؛ حتی وقتی احتمالاً نظریه‌هایمان دربارۀ جهان و خودمان اشتباه است. مستعد اطمینان بیش‌ازحد به خود می‌شویم، دست به ریسک‌های احمقانه می‌زنیم و دربارۀ فرصت‌ها اشتباه قضاوت می‌کنیم.اخبار نه‌تنها سوگیری تأییدی را تغدیه می‌کند، بلکه باعث تشدید خطای شناختی دیگری نیز می‌شود: سوگیری داستان. مغزهایمان در تمنای داستان‌هایی هستند که «با عقل جور در بیایند»؛ حتی اگر با واقعیت تطبیق نداشته باشند. و سازمان‌های خبری با کمال میل این داستان‌های ساختگی را عرضه می‌کنند. به جای اینکه فقط گزارش بدهند که بازار سهام ۲ درصد افت (یا رشد) کرده، گویندگان تلویزیونی خبر اعلام می‌کنند: «بازار به دلیل ایکس ۲ درصد افت داشت». این ایکس می‌تواند یک پیش‌بینی سود بانکی، ترس دربارۀ یورو، آمار حقوق‌بگیران غیرکشاورزی، تصمیمی فدرال، حملۀ تروریستی در مادرید، اعتصاب مترو در نیویورک، توافق بین دو رئیس جمهور یا در واقع هر چیزی باشد.یاد دبیرستان می‌افتم. کتاب تاریخم هفت دلیل (نه شش‌تا و نه هشت‌تا)‌ آورده بود که چرا انقلاب فرانسه پیش آمد. واقعیت این است که نمی‌دانیم چرا انقلاب فرانسه شکل گرفت. و مخصوصاً نمی‌دانیم چرا دقیقاً در سال ۱۷۸۹ سر بر آورد. این را هم نمی‌دانیم که چرا بازار سهام به این شکل پیش می‌رود. عوامل بسیار زیادی در چنین چرخش‌هایی مؤثرند. نمی‌دانیم چرا جنگی درمی‌گیرد، چرا پیشرفتی تکنولوژیک به دست می‌آید یا چرا قیمت نفت بالا می‌رود. هر روزنامه‌نگاری که می‌نویسد: «بازار به خاطر ایکس به تحرک افتاد» یا «فلان شرکت به دلیل ایگرگ ورشکست شد»، احمق است. مطمئناً ایکس شاید اثری تصادفی داشته باشد، اما بعید است اثری دائمی داشته باشد و سایر تأثیرات شاید بسیار معنادارتر باشند. گزارش‌های خبری تا حد زیادی چیزی جز داستان و حکایتی ندارند که در نهایت جانشین تحلیل‌های منسجم می‌شود. حالم از این نحوۀ بی‌ارزش «تبیین» جهان به هم می‌خورد. چنین کاری ناشایست است. غیرمنطقی است. تقلب است. و حاضر نیستم اجازه بدهم تفکرم را آلوده کند.۶. اخبار جلوی تفکر را می‌گیردتفکر مستلزم تمرکز است. تمرکز به زمانی بدون مزاحمت نیاز دارد. مطالب خبری مثل امواج اکترومغناطیسی‌ای هستند که تفکر واضح را متخل می‌کنند. هر تکه خبر مخصوصاً مهندسی شده است تا مزاحمتان بشود. مثل ویروس‌هایی که طراحی شده‌اند تا توجه شما را برای اهداف خودشان بدزدند. این ربطی به دزدیدن زمان ندارد (بخش هشتم را ببینید). بلکه به ناتوانی در تفکر واضح مربوط می‌شود، چون خودتان را در برابر یک جریان واقعیت‌نمای مزاحم قرار داده‌اید.اخبار تفکر ما را سطحی می‌کند. اما بدتر از این هم هست. اخبار به‌شدت بر حافظه اثر می‌گذارد.دو نوع حافظه وجود دارد. ظرفیت حافظۀ بلندمدت تقریباً نامحدود است، اما حافظۀ کوتاه‌مدت به مقدار بسیار کمی دادۀ دشوار محدود می‌شود (سعی کنید بعد از اینکه برای اولین بار شماره تلفنی ۱۰ رقمی را شنیدید، تکرارش کنید). راهی که از حافظۀ کوتاه‌مدت به حافظۀ بلندمدت در مغز می‌رسد، باریک و شلوغ است، اما هر چیزی که بخواهید درک کنید باید از این مسیر بگذرد. اگر این مسیر مختل شود، هیچ چیزی از آن عبور نمی‌کند. چون اخبار تمرکز را به هم می‌زند، عملاً ادراک را تضعیف می‌کند.نمی‌تواند یک ساعته از پاریس دیدن کنید، همان‌طور که نمی‌توانید بازدیدی دو دقیقه‌ای از موزۀ هنر مدرن داشته باشید. چرا؟ چون مغزتان برای اینکه گرم شود، نیاز به زمان دارد. ایجاد تمرکز حداقل نیاز به مطالعه‌ای ۱۰ دقیقه‌ای دارد. وقتی زمان کمتری بگذارید، مغزتان اطلاعات را به طور سطحی پردازش کرده و به‌زحمت ذخیره‌شان می‌کند. مطالب خبری مثل بادی هستند که به گونه‌تان می‌خورد. از خودتان بپرسید: ده خبر اول ماه گذشته (که دیگر در اخبار امروز جایی ندارند) چه بودند؟ اگر به سختی می‌توانید به یاد بیاورید، تنها نیستید. چرا می‌خواهید چیزی را مصرف کنید که به مجموعۀ دانشتان نمی‌افزاید؟اخبار آنلاین حتی اثر بدتری دارد. در مطالعه‌ای در سال ۲۰۰۱، دو دانش‌پژوه در کانادا نشان دادند که وقتی تعداد هایپرلینک‌ها در متنی زیاد می‌شود، ادراک کاهش می‌یابد. چرا؟ چون هر زمان که لینکی ظاهر می‌شود، مغزتان حداقل باید دست به انتخاب بزند که رویش کلیک کند یا نه، که این خودش حواس را پرت می‌کند.مصرف‌کنندگان خبر دیوانۀ موضوعاتی‌اند که هیچ ربطی به آن‌ها ندارد و مصرف‌کنندگان اخبار آنلاین بزرگ‌ترین دیوانگان عالم‌اند. اخبار سیستمی مزاحمت‌آفرین است. توجهتان را می‌قاپد تا فقط به همش بریزد. در کنار کمبود گلوکز درجریان خونتان، حواس‌پرتی جدید، بزرگ‌ترین مانع برای تفکر واضح است.۷. اخبار ساختار مغزتان را تغییر می‌دهداخبار مثل مواد عمل می‌کند. وقتی داستانی آغاز می‌شود، طبیعتاً می‌خواهیم بدانیم که به کجا می‌کشد. با صدها خط داستان من‌درآوردی در سرمان، چنین میلی بیش‌ازپیش جذاب شده و بی‌اعتنایی به آن دشوار می‌شود.چرا اخبار اعتیادآور است؟ وقتی عادت می‌کنید اخبار را چک کنید، تحریک می‌شوید که حتی بیشتر از قبل چک کنید. توجه‌تان روی اتفاق‌هایی که سریع رخ می‌دهند متمرکز است، پس تشنه هستید تا داده‌های بیشتری درباره‌شان کسب کنید. این موضوع با فرایندی به نام «تقویت بلندمدت انتقال سیناپسی» (LTP) و مدارهای پاداش در مغز شما ارتباط دارد. معتادان دنبال مقدار بیشتری مادۀ مخدر هستند تا حالشان خوب شود، چون در مقایسه با غیرمعتادان به تحریک بیشتری نیاز دارند تا به آستانۀ پاداش رضایت‌بخش برسند. اگر توجه‌تان را روی چیزهای دیگر متمرکز کنید -مثلاً ادبیات، علوم، هنر، تاریخ، آشپزی، رسیدگی به حیوان خانگی، هر چیزی- بیشتر بر روی چیزهای دیگر متمرکز می‌شوید. مغز اینطوری کار می‌کند.علم قبلاً فکر می‌کرد مغز ما مجموعه‌ای از ارتباط‌های متراکم است که بین ۱۰۰ میلیارد نورون داخل جمجمه‌مان شکل گرفته است، و این ارتباط‌ها تا وقتی بزرگ بشویم تا حد زیادی تثبیت شده است. امروز می‌دانیم که اینطور نیست. مغز انسان به‌شدت انعطاف‌پذیر است. سلول‌های عصبی به کرات ارتباط‌های قدیمی را قطع می‌کنند و ارتباطات جدیدی برقرار می‌کنند. وقتی با پدیدۀ فرهنگی جدیدی از جمله مصرف اخبار وفق پیدا می‌کنیم، در نهایت مغزمان متفاوت می‌شود. تطبیق با اخبار در سطح بیولوژیک اتفاق می‌افتد. اخبار از نو برنامه‌مان را می‌نویسند. یعنی مغزمان متفاوت کار می‌کند، حتی وقتی در حال مصرف اخبار نیستیم. و این خطرناک است.هر چه بیشتر اخبار مصرف کنیم، بیشتر از مدارهای عصبی مخصوصِ مرور و چندکارگی استفاده می‌کنیم، و به مدارهای عصبی مورد استفاده برای مطالعۀ عمیق و تفکر با تمرکز ژرف بی‌اعتناییِ بیشتری می‌کنیم. اکثر مصرف‌کنندگان اخبار -حتی اگر قبلاً کتاب‌خوان‌هایی پرشور بوده باشند- توانایی‌شان برای خواندن و درک مقالات بلند و کتاب را از دست داده‌اند. بعد از چهار، پنج صفحه خسته می‌شوند، تمرکزشان از بین می‌رود و آشفته می‌شوند. دلیلش این نیست که سنشان بالاتر رفته یا برنامه‌هایشان سنگین‌تر شده است. علتش این است که ساختار فیزیکی مغزشان تغییر کرده است. به زبان استاد مایکل مرزنیچ (دانشگاه کالیفرنیا، سان فرانسیسکو) که در حوزۀ انعطاف‌پذیری عصبی پیشگام است، «مغزهایمان را آموزش داده‌ایم تا به مزخرفات توجه کنند».مطالعۀ عمیق از تفکر عمیق تمایزناپذیر است. وقتی خبر مصرف می‌کنید، مغزتان از نظر ساختاری تغییر می‌کند. این یعنی نحوۀ تفکرتان تغییر می‌کند. کسب مجدد توانایی تمرکز و تأمل، مستلزم یک رژیم همه‌جانبۀ عاری از اخبار است.۸. اخبار پرهزینه استاخبار وقتمان را تلف می‌کند و هزینه‌هایی گزاف دارد.اخبار به سه شکل بازدهی را تحت فشار قرار می‌دهد. اول، مدت زمانی را حساب کنید که مصرفِ خبر می‌گیرد. این مدت را در واقع دارید برای خواندن، شنیدن یا تماشای اخبار هدر می‌دهید.دوم، زمانِ لازم برای تمرکز مجدد یا هزینۀ تغییر وضعیت را جمع بزنید. این زمان را صرف می‌کنید تا به کاری برگردید که قبل از مزاحمت اخبار انجام می‌دادید و آن را هم هدر می‌دهید. باید افکارتان را سامان بدهید. قرار بود چه کار کنید؟ هر بار که برای بررسی اخبار، در کارتان وقفه می‌اندازید، برای اینکه دوباره حواستان را جمع کنید، زمان بیشتری تلف می‌شود.سوم، اخبار حتی ساعت‌ها بعد از اینکه خبرهای داغ امروز را هضم کردیم، حواسمان را پرت می‌کند. داستان‌ها و تصاویر خبری برای ساعت‌ها و گاهی روزها بعد از شنیدن خبر، در ذهنتان تداعی می‌شود و مدام رشتۀ افکارتان را پاره می‌کند. چرا می‌خواهید چنین بلایی سر خودتان بیاورید؟اگر هر روز صبح ۱۵ دقیقه روزنامه بخوانید، بعد در طول ناهار ۱۵ دقیقه و قبل از خواب هم ۱۵ دقیقه اخبار را چک کنید، دارید زمان قابل توجهی را از بین می‌برید. بعد، وقتی سر کار هستید ۵ دقیقه اینجا و آنجا، به اضافۀ حواس‌پرتی و زمان تمرکز مجدد. ساعت‌های کارامدی را از دست می‌دهید که در کل حداقل نصف روز در هر هفته می‌شود. نصف روز؛ و برای چه؟در سطح جهانی، ضرری که به خاطر از دست‌دادن بهره‌وریِ بالقوه به بار می‌آید، بسیار عظیم است. حملات تروریستی ۲۰۰۸ در بمبئی را در نظر بگیرید، در آن حملات تروریست‌ها حدود ۲۰۰ نفر را در اقدامی وحشتناک برای جلب توجه به قتل رساندند. تصور کنید یک میلیارد نفر به طور متوسط یک ساعت از توجهشان را به فاجعۀ بمبئی اختصاص داده باشند: پیگیری اخبار، تماشای گزارش‌ها در تلویزیون، فکرکردن به آن. تعداد کاملاً حدسی است، اما تخمین‌ها خیلی بیشتر از این حدس است. هند به تنهایی بیش از یک میلیارد نفر جمعیت دارد. خیلی‌هایشان روزهای زیادی را به پیگیری این ماجرا گذراندند. یک ساعت از یک میلیارد نفر می‌شود یک میلیارد ساعت که برابر است با بیش از ۱۰۰۰۰۰ سال. میانگین جهانی امید به زندگی امروز ۶۶ سال است. پس تقریباً ۲۰۰۰ جان با مصرف خبر بلعیده شد. این رقم خیلی بیشتر از تعداد افرادی است که کشته شدند. به نحوی، گویندگان خبر به شرکای ناخواستۀ تروریست‌ها تبدیل شدند. حداقل حملات بمبئی چیزی جدی بود. به تعداد ساعت‌هایی نگاه کنید که وقتی مایکل جکسون مُرد از دست رفت؛ هیچ محتوای واقعی‌ای در این داستان‌ها نبود و میلیون‌ها ساعت هدر رفت.اطلاعات دیگر کالایی کمیاب نیست. اما توجه هست. چرا به آسانی باید هدرش داد؟ نباید نسبت به پول، حیثیت یا سلامتتان اینقدر بی‌مسئولیت باشید. چرا ذهنتان را هدر می‌دهید؟۹. اخبار پیوند بین اعتبار و دستاورد را قطع می‌کنداعتبار بر اینکه مردم چطور در جامعه همکاری می‌کنند اثر می‌گذارد. در زمان نیاکانمان، حیثیت فرد مستقیماً با دستاوردهایش ارتباط داشت. وقتی می‌دیدید یکی از اعضای قبیله‌تان با دست خالی ببری را کشته است، حرف شجاعتش را در همه جا پخش می‌کردید.با ظهور تولید انبوه خبر مفهوم عجیب «شهرت» وارد جامعه‌مان شد.شهرت گمراه‌کننده است، چون مردم عموماً به دلایلی مشهور می‌شوند که ربط چندانی به زندگی‌مان ندارد. رسانه بی‌دلیل، به ستاره‌های فیلم‌ و گویندگان خبر شهرتی تضمینی می‌دهد. اخبار رابطۀ بین حیثیت و دستاورد را از هم می‌پاشد. فاجعه این است که این نوع انگشت‌نمایی پرسروصدا، دستاورد کسانی که سهم چشمگیرتری در جامعه دارند را نادیده می‌گیرد.۱۰. اخبار را روزنامه‌نگاران تولید می‌کنندروزنامه‌نگاران حرفه‌ای خوب برای داستان‌هایشان وقت می‌گذارند،‌ صحت اطلاعتشان را بررسی می‌کنند و سعی می‌کنند به همۀ جنبه‌ها فکر کنند. اما مانند هر حرفۀ دیگری، در روزنامه‌نگاری هم کارآموزانی ناشایست و غیرمنصف وجود دارند که زمان یا ظرفیتی برای تحلیل عمیق ندارند. شاید نتوانید فرق بین یک گزارش حرفه‌ای شسته‌رفته را با مقاله‌ای شتاب‌زده که نویسنده‌ای به خاطر پول و با انگیزه‌های پنهانی نوشته است، بفهمید. همۀ آن‌ها شبیه خبر هستند.تخمین من: کمتر از ۱۰ درصد از داستان‌های خبری اصیل هستند. کمتر از ۱ درصد واقعاً تحقیقی هستند. و فقط هر ۵۰ سال یک بار روزنامه‌نگاران پرده از اتفاقی مثل واترگیت برمی‌دارند. بسیاری از گزارش‌ها دانش عمومی، تفکراتِ سطحی، گزارش‌های دیگران و هر چه می‌توان در اینترنت پیدا کرد را سر هم می‌کنند. بعضی از روزنامه‌نگارها از روی هم کپی می‌کنند یا به نوشته‌های قدیمی ارجاع می‌دهند، بدون اینکه لزوماً از حک و اصلاحات آن‌ها مطلع شده باشند. کپی‌برداری و کپی‌برداری از کپی‌ها تعداد خطاها در داستان‌ها و بی‌ربطی‌شان را چندبرابر می‌کند.۱۱. واقعیت‌های گزارش‌شده گاهی و تخمین‌ها همیشه اشتباه هستندگاهی فکت‌هایی که گزارش‌ می‌شوند صرفاً اشتباه هستند. با کاهش بودجۀ ویراستاری در نشریات اصلی، بررسی فکت‌ها شاید مرحله‌ای در معرض خطر انقراض در فرایند خبر باشد.مجلۀ نیویورکر به خاطر بررسی فکت‌ها شهرتی افسانه‌ای دارد. داستان این‌طوری بود که وقتی مقاله‌ای به ساختمان اِمپایر استِیت اشاره می‌کرد، یک نفر از بخش بررسی فکت‌ها بیرون می‌رفت و از نظر بصری تأیید می‌کرد که ساختمان واقعاً هنوز پابرجاست. نمی‌دانم این داستان واقعی است یا نه، اما به نکته‌ای مهم اشاره دارد. امروز، بررسی‌کنندۀ فکت‌ها در اکثر شرکت‌های خبری، گونه‌ای در معرض خطر انقراض محسوب می‌شود (حتی با اینکه در نیویورکر همچنان زنده و سرحال است).بسیاری از داستان‌های خبری حاوی پیش‌بینی‌هایی هستند، اما پیش‌بینی دقیق و صحیح هر چیزی در جهانی پیچیده غیرممکن است. شواهد چشمگیر حاکی از این است که پیشگویی‌های روزنامه‌نگاران و متخصصان در حوزۀ مالی، توسعۀ اجتماعی، کشمکش‌های جهانی و تکنولوژی تقریباً همیشه به طور کامل اشتباه است. پس چرا باید چنین مزخرفاتی را مصرف کرد؟آیا روزنامه‌ها جنگ جهانی اول، رکود بزرگ، انقلاب جنسی،‌ سقوط امپراطوری شوروی، ظهور اینترنت، مقاومت به آنتی‌بیوتیک‌ها، سقوط میزان زادوولد در اروپا یا افزایش ناگهانی افسردگی را پیش‌بینی کردند؟ شاید یک یا دو پیش‌بینی صحیح را در دریایی از میلیون‌ها پیش‌بینی غلط پیدا کنید. پیشگویی نادرست نه‌تنها بی‌فایده، بلکه آسیب‌زاست.برای افزایش صحت پیش‌بینی‌هایتان، اخبار را از خودتان دور کنید و تاس بیندازید، یا اگر آماده هستید که عمیق شوید، کتاب و مجلات پر از اطلاعات بخوانید تا ژنراتورهای نامرئی‌ای که بر جهان اثر می‌گذارند را درک کنید.۱۲. اخبار فریبکارانه استگذشتۀ تکاملی‌‌مان ما را به یک مزخرف‌یابِ خوب برای تعاملات رودررو مجهز کرده است. به طور خودکار از نشانه‌های زیادی استفاده می‌کنیم تا پنهان‌کاری و فریب را شناسایی کنیم، نشانه‌هایی که فراتر از پیام شفاهی بوده و ژست، حالات صورت و نشانه‌های اضطراب مثل کف دست عرق‌کرده، سرخ‌شدن و بوی بدن را دربرمی‌گیرند. وقتی در دسته‌هایی کوچک و کنار دیگر آدم‌ها زندگی می‌کنیم، تقریباً همیشه از سابقۀ پیام‌آور خبر داریم. اطلاعات همیشه با مجموعه‌ای غنی از فراداده‌ همراه است. امروز، حتی دقیق‌ترین خوانندگان هم می‌بینند که تمایز داستان‌های خبری منصفانه از داستان‌هایی که طبق دستورکارهای خصوصی نوشته شده‌اند، دشوار و انرژی‌بر است. چرا متحمل چنین کاری شویم؟داستان‌ها برای خشنودی تبلیغ‌کنندگان (سوگیری تبلیغاتی) یا مالکان رسانه (سوگیری شرکتی) انتخاب یا تحریف می‌شوند و هر خروجی رسانه‌ای گرایش دارد چیزی را گزارش کند که هر کس دیگری گزارش می‌کند و از داستان‌هایی که ممکن است برای کسانی توهین‌آمیز تلقی می‌شود اجتناب می‌کند (سوگیری جریان غالب).صنعت روابط عمومی به بزرگی صنعت گزارش خبر است. همین بهترین شاهد برای این است که روزنامه‌نگاران و سازمان‌های خبری می‌توانند فریب بخورند یا حداقل تحت تأثیر قرار بگیرند یا نظرشان را عوض کنند. اگر روابط عمومی مؤثر نبود، شرکت‌ها، گروه‌های ذی‌نفع و سایر سازمان‌ها چنین مبالغ عظیمی را صرفش نمی‌کردند. اگر متخصصان توجیه‌گری می‌توانند روزنامه‌نگارانی که تردیدهایی طبیعی به سازمان‌های قدرتمند دارند را فریب بدهند، چه چیز باعث می‌شود فکر کنید می‌توانید از حقه‌هایشان فرار کنید؟داستان نیره را در نظر بگیرید. نیره دختر کویتی ۱۵ ساله‌ای بود که در بازۀ اختلافاتِ منتهی به جنگ خلیج در سال ۱۹۹۱ در کنگرۀ آمریکا شهادت داد. او ادعا کرد که شاهد قتل نوزادان در کویت به دستِ سربازان عراقی بوده است.۳ عملاً همۀ خروجی‌های رسانه‌ای داستان را پوشش دادند. مردم آمریکا از کوره در رفتند و این واکنش کنگره را به سمت تأیید جنگ نزدیک‌تر کرد. شهادت این دختر که در آن زمان از نظر همۀ خروجی‌های رسانه‌ای معتبر بود، امروز پروپاگاندای زمان جنگ دیده می‌شود.روزنامه‌نگاری تصویری کلی از جهان و مجموعه‌ای مشترک از روایت‌ها برای گفت‌وگو دربارۀ آن را شکل می‌دهد و افکار عمومی و اقدامات جمعی را جهت می‌دهد. صبر کنید: آیا واقعاً می‌خواهیم گزارشگران خبری اقدامات جمعی ما را جهت بدهند؟ به نظرم جامعه‌ای که دغدغه‌هایش را خبرگزاری‌ها ایجاد کرده باشند، دموکراسی بدی است.۱۳. اخبار منفعلمان می‌کندداستان‌های خبری عموماً دربارۀ مسائلی هستند که نمی‌توانید بر آن‌ها اثری بگذارید. همین باعث می‌شود خوانندگان چشم‌اندازی جبرگرایانه به جهان داشته باشند.این را با گذشتۀ پدرانمان مقایسه کنید، زمانی که عملاً می‌شد براساس هر خبری دست به عمل زد. گذشتۀ تکاملی ما آماده‌مان کرده است تا بر اساس اطلاعاتی که داریم دست به عمل بزنیم، اما تکرار روزانۀ اخبار دربارۀ چیزهایی که نمی‌توانیم براساسشان دست به کار شویم، منفعلمان می‌کند. انرژیمان را تحلیل می‌برد. چنان خُردمان می‌کند که دیدگاهی بدبینانه، بی‌اعتنا، تمسخرآمیز و جبرگرایانه برگزینیم.اگر مغز انسان با سیلی از اطلاعات مبهم مواجه شود، بدون اینکه بتواند طبق آن اطلاعات عمل کند، با انفعال و احساسِ قربانی‌بودن واکنش نشان می‌دهد. واژۀ علمی‌اش درماندگی آموخته‌شده است. کمی مبالغه‌آمیز است، اما تعجب نمی‌کنم اگر مصرف اخبار حداقل تا حدی در گسترش افسردگی سهم داشته باشد. با نگاهی به خط زمانی، گسترش افسردگی تقریباً به شکل بی‌نقصی همزمان با رشد و بلوغ رسانه‌های گروهی است. ممکن است تصادفی باشد، شاید هم هجوم مداوم آتش‌سوزی، قحطی، سیل و ناکامی به افسردگی بیافزاید، حتی اگر این گزارش‌های ناراحت‌کننده از جایی بسیار دور به گوشمان برسد.۱۴. اخبار به ما توهم نوع‌دوستی می‌دهدکاتلین نوریس (حتی اگر با اکثر ایده‌هایش موافق نباشم) خیلی خوب نوشته است: ‌«وقتی نگاهمان از گویندۀ خبری که از آخرین شقاوت‌ها می‌گوید، به سمت امتیازهای لیگِ بسکتبال (ان‌بی‌اِی) و برآورد قیمت بازار سهام که در زیر صفحه رد می‌شود می‌افتد، شاید بخواهیم باور کنیم که همچنان دغدغه‌مندِ انسان‌ها هستیم. اما بمباران بی‌وقفۀ تصویر و کلام باعث می‌شود به نوع‌دوستی بی‌اعتنایی کنیم».اخبار ما را در نوعی احساس صمیمیتِ جهانی می‌پیچد. همگی شهروندان جهان هستیم. همگی به هم مرتبط هستیم. این سیاره دهکده‌ای جهانی است. با هم می‌خوانیم «ما مردم دنیاییم» و نور کوچک فندکمان را با هماهنگی کامل با هزاران نفر دیگر تکان می‌دهیم. این کار احساس شادابیِ مبهمی به ما می‌دهد که ما را متوهم می‌کند که مراقب همدیگر هستیم،‌ اما راه به جایی نمی‌برد. وسوسۀ ساختن هر چیزی شبیهِ برادری جهانی، بوی خیال‌بافی‌ای عظیم می‌دهد. واقعیت این است که مصرف اخبار باعث نمی‌شود پیوندهای قوی‌تری با هم پیدا کنیم. با هم در پیوندیم، چون با هم تعامل و بده‌بستان داریم.۱۵. اخبار خلاقیت را از بین می‌بردچیزهایی که از قبل می‌دانیم، خلاقیتمان را محدود می‌کند. به همین دلیل است که ریاضی‌دانان، نویسندگان، آهنگسازان و کارآفرینان اغلب خلاقانه‌ترین کارهایشان را در سن پایین تولید می‌کنند. آن ها خیلی به چیزهایی که قبلاً امتحان شده است، توجهی ندارند. مغزهایشان از فضای گسترده و خالی از سکنه‌ای که به آن‌ها جسارت می‌دهد تا ایده‌های جدیدی را مطرح و دنبال کنند، لذت می‌برد.حتی یک مغز واقعاً خلاق نمی‌شناسم که معتاد به اخبار باشد، حتی یک نویسنده، آهنگ‌ساز، ریاضی‌دان، پزشک، دانشمند، موسیقی‌دان، طراح، معمار یا نقاش. از طرف دیگر، دستۀ بزرگی از مغزهایی می‌شناسم که به شکل وحشتناکی غیرخلاق هستند و اخبار را مثل مواد مخدر مصرف می‌کنند.اثر خلاقیت‌کُش اخبار شاید به دلیل ساده‌تری باشد که قبلاً گفتیم: حواس‌پرتی. اصلاً نمی‌توانم تولید ایده‌های نوآورانه را با حواس‌پرتی‌ای که اخبار همیشه به همراه دارد، تصور کنم. اگر می‌خواهید راهکارهای قدیمی مطرح کنید، اخبار بخوانید. اگر دنبال راهکارهای جدید هستید، اخبار نخوانید.به جایش چه کار کنیم؟بدون اخبار پیش بروید. کاملاً قطعش کنید. یک‌دفعه آن را کنار بگذارید.تا حد امکان اخبار را دسترس‌ناپذیر کنید. نرم‌افزارهای خبری را از روی گوشی‌تان پاک کنید. تلویزیونتان را بفروشید. آبونمان‌ روزنامه‌هایتان را لغو کنید. سراغ روزنامه‌ها و مجلاتی نروید که در هوایپما و ایستگاه راه‌آهن پخش شده‌اند. پیش‌فرض جستجوگر وبتان را روی سایت‌های خبری تنظیم نکنید. سایتی را انتخاب کنید که هیچ وقت تغییر نمی‌کند. هر چه کسالت‌بارتر، بهتر. تمام سایت‌های خبری را از فهرست سایت‌های محبوب در جستجوگرتان حذف کنید. ویجت‌های خبری را از روی دسکتاپتان پاک کنید.اگر همچنان می‌خواهید به توهم «از دست ندادن چیزهای مهم» بچسبید، پیشنهاد می‌کنم هفته‌ای یک‌بار نگاهی اجمالی به صفحۀ خلاصۀ اکونومیست بیندازید. بیشتر از ۵ دقیقه زمان صرفش نکنید.مجلات و کتاب‌هایی بخوانید که جهان را تبیین می‌کنند: ساینس، نِیچر، نیویورکر، آتلانتیک. دنبال مجلاتی بروید که اطلاعات را در کنار هم می‌گذارند و از ارائۀ پیچیدگی‌های زندگی پرهیز نمی‌کنند، یا اینکه صرفاً سرگرمتان می‌کنند. جهان پیچیده است و نمی‌توانیم هیچ کاری در این باره انجام بدهیم. پس، باید مقالات و کتاب‌های مفصل و عمیقی بخوانید که پیچیدگی جهان را منعکس می‌کنند. سعی کنید هفته‌ای یک کتاب بخوانید. دو یا سه تا کتاب بهتر است. تاریخ خوب است. زیست‌شناسی. روان‌شناسی. اینطوری یاد می‌گیرید سازوکارهای زیربنایی جهان را درک کنید. به جای گستردگی سراغ عمق بروید. از مطالبی لذت ببرید که واقعاً برایتان جالب هستند. با خواندن خوش بگذرانید.هفتۀ اول سخت‌ترین دوره است. اینکه تصمیم بگیرید اخبار را چک نکنید و در عین حال فکر کنید،‌ بنویسید یا بخوانید، این کار نیاز به ریاضت دارد. دارید با میلی که در مغزتان جا خوش کرده می‌جنگید. در ابتدا، احساس بی‌خبری یا حتی انزوای اجتماعی می‌کنید. هر روز وسوسه می‌شوید سایت خبری مورد علاقه‌تان را چک کنید. به برنامۀ پرهیز کاملتان پایبند بماند. ۳۰ روز بدون اخبار بمانید. بعد از ۳۰ روز، نگرشی متعادل‌تر به اخبار دارید. می‌بینید که وقت بیشتر دارید، تمرکزتان بیشتر است و درک بهتری از جهان دارید.بعد از مدتی، متوجه می‌شوید که علیرغم خاموشی خبری شخصی‌تان، هیچ واقعیت مهمی را از دست نداده‌اید و قرار نیست از دست بدهید. اگر اطلاعاتی واقعاً برای حرفه‌تان، شرکتتان، خانواده‌تان یا اجتماعتان مهم باشد، به موقع از آن باخبر می‌شوید، از سمت دوستانتان، مادرزنتان یا هر کسی که با او صحبت می‌کنید یا می‌بینید. وقتی با دوستانتان هستید، بپرسید که آیا اتفاق مهمی دارد در جهان می‌افتد یا نه. این سؤال، شروع‌کننده‌ای عالی برای مکالمه است. اکثر اوقات جوابش این است: «نه واقعاً».آیا می‌ترسید زندگیِ خالی از اخبار باعث شود در مهمانی‌ها مطرود شوید؟ خب، شاید ندانید که لینزی لوهان به زندان رفت،‌ اما اطلاعات هوشمندانه‌تری دارید که برای دیگران مطرح کنید: دربارۀ معنای فرهنگی غذایی که دارید می‌خورید یا کشف سیاراتی خارج از منظومۀ شمسی. اصلاً از صحبت دربارۀ رژیم خبری خود خجالت نکشید. آدم‌ها حیرت‌زده خواهند شد.اخبار خوبجامعه نیاز به روزنامه‌نگاری دارد، اما به شیوه‌ای متفاوت.روزنامه‌نگاری تحقیقی برای هر جامعه‌ای لازم است. نیاز به تعداد بیشتری روزنامه‌نگار متعهد داریم که در داستان‌های معنادار کندوکاو کنند. نیاز به نوعی گزارشگری داریم که بر جامعه‌مان نظارت داشته باشد و حقایق را کشف کند. بهترین مثالش واترگیت است. اما یافته‌های مهم لزوماً به شکل اخبار درنمی‌آیند. گزارشگری اغلب حساس به زمان نیست. مقالات طولانی مجلات و کتاب‌های عمیق، محل‌های خوبی برای روزنامه‌نگاری تحقیقی هستند و حالا که اخبار را کنار گذاشته‌اید، وقت دارید که آن‌ها را بخوانید.تکذیبیهاظهارات بالا، منعکس‌کنندۀ حقیقی‌ترین دیدگاهی هستند که در زمان نوشتنشان می‌توانستم به آن برسم. این حق را برای خودم قائلم که بعداً در دیدگاهم بازبینی کنم. حتی شاید به خودم این اجازه را بدهم که حرف‌هایم را نقض کنم. در گذشته این کار را کرده‌ام و به احتمال زیاد در آینده هم خواهم کرد. تنها دلیلی که ممکن است دیدگاه‌هایم را تغییر بدهم (تغییر جهتی که بدون شک «مأموران مخصوصِ انسجام» (معمولاً روزنامه‌نگارانی که با نمرۀ بالا دیپلم گرفته‌اند) متوجهش خواهند شد) این است که حرف‌های جدیدم به حقیقت نزدیک‌تر شده باشد، نه به این دلیل که امتیازی شخصی به دست بیاورم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را رولف دوبلی نوشته و در سال ۲۰۱۰ با عنوان «Avoid News» در وب‌سایت شخصی رولف دوبلی منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «از اخبار فرار کنید، همانطور که از هروئین فرار می‌کنید» در پروندۀ اختصاصی پانزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ میترا دانشور منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ دی ۱۳۹۹ با همان عنوان منتشر کرده است.•• رولف دوبلی (Rolf Dobelli) نویسنده و تاجری سوئیسی است که تحصیلاتش را در فلسفۀ اقتصادی به پایان برده است. عمدۀ شهرتش در دنیای انگلیسی‌زبان به خاطر کتاب هنر شفاف اندیشیدن است، بااین‌حال بیشتر کتاب‌هایش به زبان آلمانی است.[۱]  Black Swan[۲] Lehman Brothers: یکی از بزرگترین بانک‌های سرمایه‌گذاری در آمریکا [مترجم].[۳] در آن روزها کسی نام خانوادگی نیره را نمی‌دانست. بعدها معلوم شد نام او نیره الصباح است و دختر سفیر کویت در ایالات متحده است. شهادت او در کنگره یکی از بدنام‌ترین نمونه‌های پروپاگاندای دروغ برای آغاز جنگ علیه کشوری دیگر دانسته می‌شود [مترجم]. ]]> رولف دوبلی اقتصادوجامعه Sat, 16 Jan 2021 04:47:43 GMT https://tarjomaan.com/news/10025/ اگر هیچ‌وقت شکست نخوریم، چه؟ https://tarjomaan.com/report/10024/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• شکست مقدمۀ پیروزی نیست، مقدمۀ شکستی دیگر است در برابر مرگ، این شکست نهایی و عظیم، بازی نمی‌کنید که پیروز شوید، بازی می‌کنید که یاد بگیرید چگونه ببازیدشنیدن این ضرب‌المثل قدیمی که «هر شکست مقدمۀ پیروزی است» ما را کسل می‌کند؛ یا باورش نمی‌کنیم یا اگر آن را درست بدانیم، فکر می‌کنیم برای نابغه‌هایی است که ناگهان نیروهایی ماورایی به کمکشان آمده. اما کسانی که این ضرب‌المثل را ساخته‌اند از بُن اشتباه می‌کردند. تاریخ انسان‌ها، از آدم ابوالبشر تا کنون، تاریخ شکست‌هایی یکی پس از دیگری است. هیچ وقت نبوده که این شکست‌ها انسان را تهدید نکنند، آن‌قدر که به آن عادت کرده‌ایم. اما می‌شود دیگر شکست نخوریم؟• شکست‌خوردن شرمساری ندارد، اما جشن‌گرفتن هم نداردشکست‌ها چه زمانی نوید هیچ موفقیتی را نمی‌دهند؟مدت‌هاست که همه طرفدار شکست شده‌اند، البته نه آن شکستی که یک‌جور خاتمه و پایان به حساب می‌آمد. این نسخۀ جدیدِ شکست گویا نقطۀ عطفی است که هر انسان موفق باید تجربه‌اش کند. حال‌آنکه ناکامی و موفق‌نشدن پیش‌ازاین فقط یک فایده داشت و آن دست‌کشیدن از تلاش بیهوده بود. مگان نولان می‌گوید فرهنگ ما عامدانه شکست‌های بی‌نتیجۀ آدم‌های معمولی را نادیده می‌گیرد و افراد را به ورطۀ خیال‌بافی و اتلاف وقت می‌اندازد.• فلسفه باشگاه مشت‌زنی استهمۀ ما می‌خواهیم در مناظره‌ها پیروز شویم، اما طرف بازندۀ دعوا فیلسوف استتاحالا دعوا کرده‌اید؟ آن‌قدر که زیر مشت‌ولگد کسی کشته شوید؟ لابد نه، چون زنده‌اید و دارید این متن را می‌خوانید. دعوای فلسفی چه؟ در مناظره‌ای فلسفی طوری شکست خورده‌اید که تلخیِ شکست را زیر زبانتان حس کنید؟ اگر این شکست را نچشیده‌اید، بد به حالتان. چون، در این صورت، اصلاً نمی‌دانید فلسفه چیست. سقراط می‌گفت فلسفه مشق مرگ است. اما اگر در گفت‌وگویی فلسفی آنچنان ببازید که چیزی برای گفتن نداشته باشید، آن وقت اعتراف می‌کنید که فلسفه نه مشق مرگ، که خودِ مرگ است.• چرا پشیمانی عنصری اساسی برای زندگی است؟ریشه‌ها و علت‌های گریز از پشیمانی و انکار شکستبسیار می‌شنویم که گذشته را رها کن: «گذشته‌ها گذشته»؛ «همینه که هست»؛ «آب رفته به جوی باز نمی‌گردد»؛ بهترین کار این است که با گذشته، رفتاری مثل یک گنجۀ لبریز داشته باشیم: درش را ببند و به حال خودش رها کن. کارینا چوکانو می‌گوید در در فرهنگ ما پشیمانی نشانۀ ضعف و شکست است و مردم احساس می‌کنند که برای ماندن در میدان بازی، باید پشیمانی را انکار کنند. اما ریشۀ این انکار گذشته چیست؟• حتی در دوران پیروزی، خوابِ شکست‌هایمان را می‌بینیمرؤیاها ما را به گذشته می‌برند تا دوباره حسرت کارهایی را بخوریم که انجام نداده‌ایمریچارد روسو، نویسنده‌ای بسیار موفق است. کتاب‌هایش جایزه‌های فراوان برده‌اند و ثروت و منزلت زیادی برایش به ارمغان آورده‌اند. به تعبیر خودش، آدمی است که دارد همان کاری را انجام می‌دهد که برایش ساخته شده. پس ظاهراً نباید در زندگی‌اش احساس شکست کند. اما رؤیاهای تکرارشونده‌ای که شب‌ها او را در خود غرق می‌کنند، گویا چیز دیگری برای گفتن دارند. تکه‌هایی از گذشته، که هر بار به او یادآوری می‌کنند در زندگی غم‌هایی است که تمام نمی‌شود.• شکست واقعاً ممکن است پل پیروزی باشدوقتی می‌فهمیم قهرمانان زندگی‌مان هم بارها شکست خورده‌اند، عملکردمان بهتر می‌شودهمه این جملۀ کلیشه‌ای را حفظیم که شکست پل پیروزی است. هزار بار هم شنیده‌ایم که ادیسون وقتی می‌خواست لامپ را اختراع کند، صدها بار شکست خورد. اما در واقعیت، شکست‌ها ما را عاصی و ناامید می‌کنند. در دنیایی که همه‌چیز شده است موفقیت، منفور بودن شکست بیشتر از همیشه است. با همۀ این‌ها تحقیقات جدید نشان می‌دهد شنیدنِ قصۀ شکست‌های دیگران و کنارآمدن با شکست‌های شخصی می‌تواند در عملکرد آموزشی دانش‌آموزان تأثیر مثبت بگذارد. ]]> ترجمان علوم انسانی اقتصادوجامعه Fri, 15 Jan 2021 04:45:43 GMT https://tarjomaan.com/report/10024/ نسخۀ‌ صوتی: ستایش راسل از بطالت حالا بیش از همیشه به دردمان می‌خورد https://tarjomaan.com/sound/10023/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از آرتور بروکس که پیش از این با عنوانِ «ستایش راسل از بطالت حالا بیش از همیشه به دردمان می‌خورد » منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.در ستایش بطالت، یکی از رساله‌های مشهور برتراند راسل است که در اوج رکود بزرگ نوشته شد. در آن دوران، کسب‌و‌کارهای فراوانی از میان رفته بود و هر روز بر تعداد بیکاران افزوده می‌شد. اما مشکل فقط فقر نبود، آدمی که کار نداشت، گویی مهم‌ترین عنصر معنابخشی به زندگی‌اش را از دست می‌داد. راسل می‌گفت تا وقتی چنین باشد، معنای فراغت را درک نخواهیم کرد. حالا که جهان دوباره در آستانۀ بحران اقتصادی بزرگی قرار گرفته، ایده‌های راسل دوباره موضوعیت پیدا کرده‌اند. فایل صوتی نوشتار «ستایش راسل از بطالت حالا بیش از همیشه به دردمان می‌خورد» را گوش کنید. ]]> مکس هی‌وارد نسخۀ صوتی Thu, 14 Jan 2021 04:34:45 GMT https://tarjomaan.com/sound/10023/ افسردگی شاید با قرص درمان شود، تنهایی چطور؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10022/ لارا انتیس، گاردین — تنهایی قسمتی از وضعیت بشری است. علامت هشداری غریزی مثل گرسنگی یا تشنگی، که می‌گوید باید دنبال یکی از منابع اصلی بگردیم: ارتباط. میلیون‌ها سال تکاملْ ما را به‌نحوی شکل داده است تا موجوداتی باشیم که، درست همان‌طور که به آب و غذا نیازمندیم، به پیوندهای اجتماعی نیاز داشته باشیم.بااین‌حال، ما به‌صورت‌فزاینده‌ای خود را منزوی‌تر می‌یابیم. تنهایی دیگر محرکی آن اندازه قدرتمند نیست تا ما را وادارد که خود را از انبارهای تنهاییِ آفریدۀ زندگی مدرن آزاد کنیم. درست همانند عشق سیری‌ناپذیری که به غذاهای پرکالری داریم، آنچه زمانی ابزاری برای انطباق بود، چنان با زندگی‌مان ناهماهنگ شده است که، به‌قول ویوِک اچ. موری، دارد باعث یک «اپیدمی» می‌شود.مقایسۀ میزان تنهایی جمعی ما با تنهایی نسل‌های قبل دشوار است، به این دلیل ساده که آن را به‌صورت پیوسته اندازه نگرفته‌ایم، اما تخمین‌های اخیر می‌گویند که بین ۲۲ تا ۷۵ درصد بزرگ‌سالان آمریکایی دائماً تنها هستند. می‌توان شماری از تغییرات ساختاری در فرهنگ را مقصر شناخت: اینک تعداد آمریکایی‌هایی که تنها زندگی می‌کنند بیشتر از همیشه است؛ تعداد کمتری از ما ازدواج می‌کنند و صاحب فرزند می‌شوند؛ اندازۀ میانگین خانوار دارد آب می‌رود. در بسیاری از موارد، این تغییرات نمایندۀ دردسترس‌بودن گزینه‌هاست، درحالی‌که زمانی تنها راه پذیرفته‌شده ازدواج و داشتن خانواده‌ای هسته‌ای بود. اما معنای آن این نیز هست که ما زمان بیشتری را تنها سپری می‌کنیم. جان کاسیوپو، عصب‌شناسی که دردهای اجتماعی را مطالعه می‌کرد و در مارس ۲۰۱۸ چشم از جهان فروبست، در کتابش به نام تنهایی۱ می‌نویسد: «جوامع غربی معاشرتی‌بودن انسان را از یک ضرورت به یک امر اتفاقی تنزیل درجه داده‌اند».مشکل اینجاست که تنهایی مزمن فقط باعث احساس وحشت در وجود شما نمی‌شود، بلکه برای وجودتان نیز وحشتناک هست. تنهایی خطر ابتلای ما به مجموعه‌ای از اختلالات سلامتی از قبیل بیماری‌های قلبی‌عروقی، بیماری‌های مرتبط با زوال عقل، کاهش توانایی شناختی و سرطان را بالا می‌بَرد. همچنین سیستم دفاعی بدن را تضعیف کرده و ما را در برابر عفونت‌ها آسیب‌پذیرتر می‌کند. استفانی کاسیوپو، مدیر آزمایشگاه برین داینامیکس در دانشکدۀ پزشکی پریتزکر در دانشگاه شیکاگو، می‌گوید که حتی تنهاییِ موقعیتی، اگر به آن رسیدگی نشود، می‌تواند منجر به وضعیت ثابت سفت‌وسختی شود که ساختارها و فرآیندهای مغزی را تغییر می‌دهد. او بیوۀ جان کاسیوپو است و تا زمان مرگ وی، در سال گذشته، شریک پژوهشی او بوده است.استفانی کاسیوپو، در مقام یک دانشمند، اغلب به زندگی‌اش همچون یک آزمایش نگریسته است. زمانی‌که جان درگذشت، عناصر عملی پژوهش مشترکشان ربطِ شخصیِ بلاواسطه‌ای یافت. افراد اغلب فقدان اجتماعی را با درد جسمانی مقایسه می‌کنند، اما به نظر استفانی این قیاسْ دقیق نیست. پس از مرگ جان، او مسافت‌های طولانی می‌دوید و در دمای نزدیک به انجماد چنان فشاری به خود وارد می‌کرد که ماهیچه‌ها و ریه‌اش به آه و فریاد می‌افتادند. می‌گوید «می‌توانستم این درد را تحمل کنم چون می‌دانستم که پایانی خواهد داشت. درد جسمانی ناشی از دویدن شدت کمتری از درد عاطفی عمیق و خالصِ ازدست‌دادن عشق زندگی‌ام داشت».استفانی می‌گوید اکنون به بسیاری از تمرین‌های تناسب اجتماعی۲ وابسته شده که این زوج با هم به آن‌ها اعتبار بخشیده بودند، از قبیل تلاش برای بیان قدردانی، انجامِ بی‌چشم‌داشتِ کاری خوشایند برای کسی، انتخابِ برقراری ارتباط با غریبه‌ها و به‌اشتراک‌گذاشتن اخبار خوب با دیگران. می‌گوید «من برهان زندۀ علمم هستم. هر روز آن را به کار می‌بندم».تنهایی، برخلاف افسردگی و اضطراب، شکل بالینیِ شناخته‌شده‌ای ندارد؛ هیچ تشخیص پزشکی یا درمانی برای احساس انزوای مزمن وجود ندارد. استفانی همچنین از کارش و ادامه‌دادن به میراث همسرش تسکین می‌یابد: می‌گوید «اگر شما احساس ارزشمندی کنید و زندگی هدفمندی داشته باشید، کمتر احساس تنهایی خواهید کرد». معنای آن برای امروزِ او ادامۀ کار در رابطه با بدنۀ پژوهشی‌ای است که او و همسر فقیدش آغاز به بررسی و امتحان آن کرده بودند: قرص ضد تنهایی.ماجرا کمتر از آنچه به نظر می‌رسد علمی‌تخیلی است. تعدادی آزمایش بالینی -به رهبری استفانی و دیگران- هم‌اینک در جریان است و هدف از آن‌ها کشف شیوه‌هایی است که تنهایی مزمن باعث دگرگونی مغز و همچنین برپایی آشوب در سیستم عصبی می‌شود. اگر برای دردهای اجتماعی دیگری مانند افسردگی و اضطراب درمان‌های دارویی وجود دارد، چرا برای تنهایی وجود نداشته باشد؟تنهایی مانند افسردگی و اضطراب قسمت جهان‌شمول تجربۀ بشری است. برخلاف افسردگی و اضطراب، تنهایی شکل بالینی شناخته‌شده‌ای ندارد. برای احساس تنهایی مزمنْ تشخیص پزشکی یا درمانی موجود نیست.اِلِن هندریکسِن، روان‌شناس بالینی و متخصص اضطراب، آینده‌ای را متصور می‌شود که در آن دیگر چنین چیزی در کار نیست. درحال‌حاضر، اضطراب اجتماعی تنها زمانی اختلال محسوب می‌شود که آن اندازه رنج و آسیب به همراه داشته باشد که مزاحم زندگی فرد شود. او می‌تواند همین تمایز را دربارۀ تنهایی نیز کارآمد ببیند: هندریکسن می‌گوید «ممکن است اسم آن را بگذاریم سندروم انزوای اجتماعی»، و می‌افزاید که به اعتقاد او بسیاری از بیمارانش این معیار را دارند. برخی افراد به او می‌گویند تنها کسی است که در طول هفته با او تعامل طولانی‌مدت دارند.به‌زعم استفانی کاسیوپو، تنهایی نتیجۀ تعاملِ آن علائمِ زیستی، که ما را وادار می‌کنند تا به‌سوی دیگران برویم، با ذهنی کژکار است که همه‌جا خطر اجتماعی را ادراک می‌کند. تمرکز او بر مداخله‌ای امیدبخش است: نورواستروئیدی به نام پرگننولون۳، که ثابت شده می‌تواند اختلالات مرتبط با استرس را بهبود بخشیده و فراهشیاری در مغز را کاهش دهد؛ فراهشیاری زمانی به وجود می‌آید که شخص در معرض تهدیدهای اجتماعی است. هدف کاسیوپو این نیست که افراد به‌کلی احساس تنهایی نکنند، بلکه مداخله در شیوه‌هایی است که تنهایی روی مغز و بدن تأثیر می‌گذارد.موش‌ها زمانی که ازلحاظ اجتماعی منزوی می‌شوند، سطوح پرگننولون در آن‌ها کاهش می‌یابد، تغییری که در انسان‌های تنها نیز رخ می‌دهد. پژوهش دیگری در سال ۲۰۱۳ بر روی ۳۱ فرد سالم به این یافته رسید که دادن مقادیر خوراکیِ ترکیبی به نام آلوپرگنانولون -مشتق از پرگننولون- به افراد، تأثیر آرام‌بخشی بر بادامۀ مغز و اینسولای شرکت‌کنندگان داشته است، مناطقی در مغز که مسئول تشخیص تهدید، یادآوری احساسی، و انتظار واکنش‌های ناخوشایند هستند.زوج کاسیوپو پس از آنکه آزمایش‌های پیشابالینی نشان دادند که این ترکیب می‌تواند با برخی تغییرات زیستی مرتبط با تنهایی در مغز مقابله کند و همچنین انسان‌ها به‌خوبی آن را تحمل می‌کنند، تمرکز بر پرگننولون و آلوپرگنانولون را آغاز کردند. برخی داروهای ضدافسردگی تأثیر مشابهی دارند اما عوارض جانبی نامطلوبی مانند خواب‌آلودگی، حالت تهوع و بی‌خوابی به همراه دارند.استفانی می‌گوید «اگر بتوانیم با موفقیت سیستم هشدار در مغز افرادِ تنها را خفیف کنیم، آنگاه می‌توانیم باعث اتصال دوبارۀ آن‌ها به دیگران به‌جای فاصله‌گرفتن از آن‌ها شویم».این پایۀ جدیدترین مطالعۀ اوست که، در آن، پژوهشگران مقدار ۴۰۰ میلی‌گرم پرگننولون خوراکی به افراد تنها اما از سایر لحاظ سالم دادند. این آزمایش از ماه مۀ سال ۲۰۱۷ تا ژوئن ۲۰۱۹ ادامه داشت؛ استفانی و گروهش اکنون در فرایند تحلیل داده‌های آن هستند. او محتاطانه خوش‌بین است که نتایج نشان دهند تنهاییِ ادراک‌شده در میان افرادی که پرگننولون دریافت کرده‌اند، درمقابل افرادی که داروی تلقینی گرفته‌اند، به‌نحو چشمگیری کاهش یافته است. می‌گوید «برای من اندازۀ تأثیری که یافته‌ها نشان می‌دهند جالب است».زوج کاسیوپو، به اتفاق هم، در سال ۲۰۱۶ مروری بر درمان‌های دارویی نوشتند که به بررسی امکانِ دادنِ هورمون اوکسی‌توسین به افراد به‌قصد مبارزه با تنهایی مزمن می‌پرداخت. به نوشتۀ نویسندگان، ثابت شده است که آزادشدن هورمون اوکسی‌توسین در انسان‌ها «رفتارهای اجتماع‌دوستانه، احساس وابستگی و اعتماد را تقویت می‌کند». این هورمون با شیردهی به نوزاد، زاییدن فرزند و تماس جسمانی مرتبط است.درهمین‌حال، استیو کول، استاد پزشکی، روان‌پزشکی و علوم رفتاری در دانشکدۀ پزشکی دانشگاه یو.س.‌ال.ای که مکرراً با زوج کاسیوپو همکاری کرده است، در حال بررسیِ این است که چگونه می‌تواند اثرات تنهایی در افزایش استعداد بدن در ابتلا به مجموعه‌ای از بیماری‌ها را کاهش دهد. مسدودکننده‌های بتا۴، داروهای قلبی که در دهۀ ۱۹۶۰ تولید شده‌اند، از واکنش بدن به آدرنالین جلوگیری می‌کنند و، به‌گفتۀ کول، ممکن است همچنین «برای قطع‌کردن تجربۀ روانیِ خطرِ اجتماعی، و عدم قطعیت نسبت به پیامدهای زیستی آن در محیط، عالی از کار در بیاید. حتی اگر نتوانیم با دارویی که مغز را هدف می‌گیرد تنهایی را متوقف کنیم، هنوز ممکن است بتوانیم از افراد تنها در برابر پیامدهای فاجعه‌بار آن بر سلامتی‌شان محافظت کنیم».کول امیدوار است توانایی این دارو برای کاهش تأثیر استرس بر بدن را اثبات کند. وی درحال‌حاضر مشغول مطالعۀ تأثیر مسدودکننده‌های بتا بر بیماران سرطانی است، زیرا اثبات شده که استرس می‌تواند گسترش این بیماری را تشدید کند. چنانچه این مؤثر باشد، دلیل داریم تا باور کنیم مسدودکننده‌های بتا می‌توانند پیامدهایِ زیستیِ مخربِ تنهایی را کاهش دهند.با در نظر گرفتن تمام شیوه‌های تعبیه شده در زندگی مدرن برای افسارگسیخته‌کردن ما، چگونه تعیین می‌کنیم که چه کسی به مداخلۀ پزشکی نیاز دارد و چه کسی صرفاً گرفتار یک عادت اجتماعی است؟استفانی کاسیوپو به من گفت درست همان‌طور که تشنگی علامتی است مبنی‌بر اینکه شما دچار کم‌آبی شده‌اید، تنهایی نیز نشان‌دهندۀ این است که هم‌اینک از فقدان رابطه رنج می‌برید. این درست که بسیاری از ما موفق می‌شویم خود را از چاه تنهایی بالا بکشیم، اما او استدلال می‌کند که ما کماکان می‌توانیم از مزایای مداخلۀ پزشکی برای جلوگیری از سقوط به انزوای اجتماعی بهره‌مند شویم.اکثریت انسان‌ها در زندگی‌شان تنهایی را تجربه می‌کنند. از او می‌پرسم: آیا این یعنی همۀ ما می‌توانیم از چنین درمانی بهره ببریم؟می‌گوید «قطعاً».اگر این شما را ناراحت می‌کند، تنها نیستید. جولین هولت‌لونستاد، روان‌شناسی در دانشگاه بریگهم یانگ که دربارۀ انزوای اجتماعی مطالعه کرده است، می‌گوید «به نظرم باید دربارۀ اختلال دانستن تنهایی محتاط باشیم و درعوض به آن به‌چشم چیزی نگاه کنیم که همه‌مان به آن احتیاج داریم: رابطۀ اجتماعی». این به نظر بسیاری از افراد احتمالاً مفیدتر است که رابطۀ اجتماعی را همچون بخش جدایی‌ناپذیری از سلامت جسمانی و عاطفی خود ببینیم؛ مسئله‌ای که می‌تواند ازطریق تنظیمات سبک زندگی بهبود یابد.من به آنچه در طول سفری با مترو از بروکلین به منهتن باعث تنهایی‌مان می‌شود فکر می‌کنم. درحالی‌که قطار با شتاب از روی پل منهتن می‌گذرد، واگن قطار ساکت است و به‌جز ریتم خفۀ یک آهنگ پاپ صدایی به گوش نمی‌رسد. زنی آن جلو کتاب می‌خواند و تعدادی از مسافران چرت می‌زنند. بقیه‌مان به گوشی‌هایمان چسبیده‌ایم: سرها پایین، هدفون‌ها در گوش و انگشت‌ها در حال اسکرول‌کردن. قطار تق‌وتق می‌کند و سپس در میانۀ پل کاملاً می‌ایستد؛ هیچ‌کس سربلند نمی‌کند؛ همه متصل به مناظر دیجیتالی چیده شده‌اند. صفحه‌های نمایشگر جایگزین چیزی شده‌اند که زمانی برهه‌ای برای مکاشفه، ملال، خوش‌وبش، مقابله و شاید حتی عشوه‌گری خفیف بود.گوشی‌های ما علاوه‌بر پرکردن فضاهای خالی در طول روز کار عصایی را نیز می‌کنند که «وقتی ازلحاظ اجتماعی مضطرب یا ناراحت هستیم به آن تکیه می‌کنیم». این را جولیا بین‌بریج می‌گوید، ویراستار و نویسندۀ آزادکاری که در سال ۲۰۱۶ پادکست دِ لونلی آور۵ را به راه انداخت که وقف بررسی این وضعیت شده است. جهان پیش‌بینی‌ناپذیر است، اما نمایشگرهای ما ضربه‌گیر مناسبی علیه امکانِ تعاملِ خودجوشِ انسانی فراهم می‌کنند. منتظر شروع کلاس یا سر رسیدن یک دوست در میخانه‌اید؟ به‌جای شروع گفت‌وگویی با شخصی که کنارتان نشسته و پذیرفتن ریسکی ناخوشایند، راحت‌تر است که صرفاً سر را پایین انداخته و به صفحۀ گوشی چشم بدوزید.این لحظه‌ها به‌صورت منفرد بی‌ضررند، اما بین‌بریج نگران وزنِ جمیع آن‌هاست. می‌گوید «زندگی گاهی سخت است. ما را در موقعیتی قرار می‌دهد که در آن امکان طردشدن هست، اما قراردادن خود در آن موقعیت، درگیرشدن به این شیوه، بخش واقعاً مهمی از رشد انسانی است».فناوریْ ضرورت و ناراحتیِ تعامل با سایر ابنای بشر را از زندگی‌ها تراشیده است: می‌توانیم از خانه کار کنیم، آنلاین خاروبار سفارش دهیم و از روی تخت فیلم تماشا کنیم. در همین زمان، به‌گفتۀ هولت‌لونستاد، درصد آمریکایی‌هایی که در گروه‌های اجتماعی شرکت می‌کنند -خواه باشگاه‌های اجتماعی، تیم‌های ورزشی، سراهای محله، سازمان‌های داوطلبی، خواه گروه‌های مذهبی- کاهش یافته است.طراحی زندگی مدرن به‌نحوی بوده است تا ما را از یکدیگر منفک کند، و شمار روش‌های برای این کار آن سر را به دوران می‌اندازد. با چنین موانع مشهودی بر سر راه اتصال، به نظر نمی‌رسد که جست‌وجوی راه‌حلی دارویی ارزشی داشته باشد. بین‌بریج می‌گوید «ما جامعه‌ای به‌شدت داروزده و در خلسه هستیم». او در زندگی خودش به تنهایی همچون مشکلی که باید آن را حل کرد نمی‌نگرد، بلکه آن را همچون وضعیتی دوپهلو می‌بیند که به تجربۀ اجتماعی‌بودنش در جهانی تکه‌تکه عمق می‌بخشد.دست‌کم فعلاً راهبردهایی غیردارویی باقی مانده‌اند که می‌توان به آن‌ها متوسل شد. اگر درد انزوای اجتماعی را احساس می‌کنید اما یک نظام حمایتی دارید، درمیان‌گذاشتن نیازتان با نزدیک‌ترین افراد می‌تواند سودمند باشد. بهار گذشته برای بین‌بریج دورۀ مشخصاً تنهایی بود. او به‌تازگی از شهر نیویورک، جایی که دوستی‌های استواری داشت، به آتلانتا نقل‌مکان کرده بود، جایی که عملاً کسی را نمی‌شناخت. بنابراین از مادرش خواست که به او لطفی کند. درخواست ساده بود: هر روز صبح به او پیامکی حاوی خبری تازه، سؤال یا افکار تصادفی بفرستد. اهمیت محتوا کمتر از خودِ عمل بود. می‌گوید «واقعاً به من کمک کرد». مادرش هنوز هر روز به او پیام می‌دهد.همچنین جست‌وجوی فعالانۀ معنا برای زندگی‌تان کمک می‌کند، خواه ازطریق پیوستن به سازمان‌های داوطلبی، خواه یک جنبش یا گروهی مذهبی. کول می‌گوید دست‌کم در ابتدا این کار بیشتر برای یافتن هدف و شرکت‌کردن در چیزی بزرگ‌تر از خودتان است تا ملاقات با دیگران. «تمرکز بر خود باعث تقویت وضعیت‌های احساسی منفی می‌شود»، درحالی‌که شواهد نیرومندی وجود دارند مبنی‌بر اینکه «عصب‌شناسیِ کمک به دیگران [نشان می‌دهد که این] یکی از رضایت‌بخش‌ترین کارهایی است که مغز می‌تواند انجام دهد».استفانی کاسیوپو در پیشبرد کاری که با جان شروع کرده بود، هدف بزرگ‌تری یافته است. او اخیراً نقل‌قولی شنیده که در خاطرش مانده است: می‌گوید «موتزات نمرد؛ بدل به موسیقی شد. من باور دارم که شوهرم نمرده است؛ او بدل به نظریه شده است. من دارم این نظریه را به کار می‌بندم».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید. پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لارا انتیس نوشته و در تاریخ ۲۶ ژانویۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Scientists are working on a pill for loneliness» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «افسردگی شاید با قرص درمان شود، تنهایی چطور؟» در پروندۀ اختصاصی سیزدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علی امیری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ دی ۱۳۹۹ با همان عنوان منتشر کرده است.•• لارا انتیس (Laura Entis) نویسنده‌ای آزادکار است که تمرکزش بر موضوعات سلامتی، تجارت و علم است. او پیش‌ازاین یکی از دبیران فورچن مگزین و همچنین یکی از نویسندگان انترپرنیور مگزین بوده است.[۱]  Loneliness[۲] Social fitness[۳] pregnenolon[۴] Beta blocker[۵] The Lonely Hour ]]> لارا انتیس اقتصادوجامعه Wed, 13 Jan 2021 05:16:15 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10022/ خدایانی که اهلی شده‌اند https://tarjomaan.com/neveshtar/10021/ لوئیس لفهام، تام‌دیسپچ —«شکوه مثل حلقۀ یک موج در آب است که دائم بزرگ‌تر می‌شود، تا آنجا که با وسعتش به هیچ می‌گسترد.»— ویلیام شکسپیر وقتی به سلبریتی برچسب گران‌بهاترین کالای مصرفی یک جامعۀ مصرف‌زده بخورد، نهایتاً قهرمانی هزارچهره می‌شود؛ لفافه‌ای برای هنر و سیاست یک جامعه، چهارچوب تجارتش، و درون‌مایۀ مذهبش. از ایامی که جان اف. کندی فرمانروای کملات۱ بود، آمریکا می‌خواست چنین جامعه‌ای شود، و این تلاش دسته‌جمعی (تقریباً نیم‌قرن رقصیدن با ستاره‌ها زیر توپ دیسکو در هالیوود، واشینگتن و وال‌استریت) سزاوار آن است که مورد قدردانیِ پیشینیانش قرار گیرد.اگر سلبریتی را مصداق بت‌پرستی بدانیم، نه‌تنها چیز جدیدی روی کرۀ خاکی نیست، بلکه همان تظاهر به الوهیتی است که بُن‌مایۀ ساختِ اهرام شد و سدوم را نابود کرد و جولیوس سزار را به قتل رساند. خودبینی شهریاران، قصه‌ای قدیمی است؛ میل پادشاهی و خیره شدن نارسیس به آب نیز کذا. آن محمولۀ گران‌بهایی که نامش کلئوپاترا (ملکۀ مصر) بود، روی رود نیل در قایقی زرین حمل می‌شد که پاروهای سیمین داشت، عرشه‌اش آکنده از موسیقی نی و چنگ بود، و زنانی در جامۀ حوریان و ایزدبانوان ملوانش بودند.آن نمایش‌های صدا و نور که لوئی چهاردهم در قصر ورسای یا آدولف هیتلر در استادیوم شهر نورنبرگ راه می‌انداخت، پیش‌درآمد نامزدی ریاست‌جمهوری باراک اوباما در سال ۲۰۰۸ بود که مثل ستاره‌های راک صحنه‌آرایی شد. عکس‌هایی که برای پروفایل‌های فیسبوک می‌گذاریم هم مقدمه‌های باستانی کم ندارند. در سه قرن فاصله‌ای که بین مرگ اسکندر و تولد مسیح بود، شهرهای آسیای صغیر پُر از نمادهایی شد که «خویشتن‌های متعالی» را می‌ستودند. ثروتمندانی که مشتاق عروج خویش در قالب بُرنزی بودند، ابتدا یک منظرگاه خوب پیدا می‌کردند و سپس نیم‌تنه‌ای پیش‌ساخته که نمایندۀ یک الهه یا امیر بود می‌یافتند. دست یک استادکار چاپلوس، کله‌ای خوش‌تراش برایشان می‌ساخت؛ و مثل عکس‌های روی جلد مجلۀ ونیتی‌فر۲، قیمت کار هم تابع قدرت تصویر در جلب توجه جماعت بود.قواعد تصویرشواهد تاریخی حاکی از چیزی ثابت‌اند که همانا میل یا رؤیای جاودانگی در آدمی است؛ اما این شواهد، آن شکوه وسیعی را تبیین نمی‌کنند که به هیچ می‌گسترد. این دستاورد، این شکوه گسترده تا هیچ، محصول نبوغ مکانیکی قرن بیستم است که سلبریتی‌سازان را به دوربین فیلم‌برداری، پخش رادیویی، دستگاه‌های چاپ پرسرعت روزنامه‌ها و صفحۀ تلویزیون مجهز کرد. دنیل بورستینِ مورّخ می‌گوید بازار پررونق «شهرت مصنوعی» که پدید آمد، به‌خاطر عرضۀ کم ایزدان و قهرمانانِ طبیعی و تقاضای بی‌کران ظهورشان در کیوسک‌ها بود.درک ما از دنیای مملوّ از دوربین، مونتاژ را جای روایت می‌نشاند، ابعاد مکان و زمان را از نو می‌نویسد، باور بدوی به جادو را احیا می‌کند، کلماتی را به کار می‌گیرد که بیشتر به درد بیلبوردهای اتوبان یا داستان‌سرایی می‌خورد تا زبان تاریخ و ادبیات. دوربین می‌بیند اما نمی‌اندیشد. برایش فرقی ندارد که عاطفه‌اش نثار حیوان شود یا سبزیجات یا مادۀ معدنی؛ مهم برایش فوران و حجم هیجانی است که می‌آفریند و برمی‌انگیزد، سیلاب توجه آگاهانه‌ای که به سوی حمام خونی در افغانستان مثل حمام کف‌آلودی در پاریس جاری می‌شود. عادت‌های ذهنی که مرهون قواعد تصویرند جانشین آن ساختارهای اندیشه می‌شوند که برآمده از معنای کلمات‌اند؛ و بدین‌ترتیب، رابطۀ علّی از ذهن تماشاگرِ دائمی رخت می‌بندد چنانکه یاد می‌گیرد هیچ‌چیز لزوماً علت چیز دیگری نیست.به‌جای ایزدانی که روزگاری حکمران کوه المپ بودند، رسانه‌ها به بنگاه خزانه‌داریِ استعاره‌های جان‌یافته‌ای تبدیل شده‌اند که در تاک‌شوهای بی‌انتها بر تخت نشسته‌اند، با روغن شیرینِ شهرت روغن‌مالی شده‌اند، و رگباری از طلا استفراغ می‌کنند. مهم نیست که حرف جالب یا اثرگذاری نمی‌زنند. آفرودیت یا زئوس هم حرف‌های جالبی نمی‌زدند.مسألۀ سلبریتیْ بودن است، نه شدن. به محض رسیدن به آن قدرت فرمان‌فرما، یعنی وقتی که خریداری می‌یابند، سلبریتی‌ها تمام و کمال بر تخت سلطنت نشسته‌اند. تصاویر ثروت و قدرت، از هواداران‌شان وظیفۀ کرنشی آیینی را طلب می‌کند و دیگر هیچ. به‌جای ارادۀ یادگیری، دانایی نشسته است، و آن هم یعنی شناختنِ فوری هزاران لوگویی که در جریان یک روز خرید یا یک شب برنامه تلویزیونی می‌بینیم.با چندکارگی، پرشتاب و شادمانه به دنیای قدیمی آن ارواح و اشباح اسطوره‌ای برمی‌گردیم که در آبشاری یا پشت درخت بیدی پنهان می‌شدند. انواع و اقسام سلبریتی‌ها، مثلِ ارواحی آشنا از پشتِ کرِم‌های اصلاح صورت و طرح‌های جدید بیمه بیرون می‌پَرَند، موهبت حیات را در اسپری‌های خوشبوکننده و ضدعرق می‌دمند، ارواحِ خفته در رنگ یک رُژلب یا یک شیشۀ عطر را با سرانگشتِ حیات‌بخششان بیدار می‌کنند. خوش‌بینی ابلهانۀ ما موتور محرّک این کالاهاست، خوش‌بینی‌ای که نه‌تنها هزینۀ بالای حضور سلبریتی‌ها را توجیه می‌کند (سه میلیون دلار به ماریا کری می‌دهند تا در یک مهمانی حاضر شود؛ پانزده هزار دلار می‌دهند تا پنج دقیقه در جوار دونالد ترامپ۳ باشند)، بلکه تبیین می‌کند بازار اوراق مشتقۀ وال‌استریت که اصلاً وجود ندارد از کجا آمده است و سلاح‌های کشتار جمعی که در عراق گم شدند کجا رفتند.لبخندهای آکنده از سعادت بی‌کرانوقتی تصویر بزرگتری از سلبریتی‌ها بر قلمرو سیاست سایه می‌افکند، هاله‌ای از صلح و ثبات به دنیایی می‌دهد که خطوط عبوسِ مرگ و گذر ایام آن را ریخت انداخته‌اند. سرخط اخبار از زلزله در هاییتی، سرقت مسلحانه در واشینگتن یا قحطی در سومالی می‌گویند؛ اما روی جلد صیقلی و آرامش‌بخش مجلاتی مثل پیپل و اکسترا، آن لبخندهای آکنده از سعادت بی‌کران (و پایدار مثل ستاره‌هایی ثابت در مسیر نجومی‌شان)، تهدیدِ تغییر و ترس از مکزیک و مسلمانان را دور نگه می‌دارد.همۀ آن‌ها (مرلین و الویس و جکی همراه با اوپرا و زوج برد پیت و آنجلینا جولی و باراک) محفل کوچکی از خدایانند که اهلی‌شده‌اند و جای بت‌های خانه‌زادی‌ را گرفته‌اند که در روم باستان ساکن خانه‌ها بودند. آنچه از دست می‌رود، سیر عقل است و ایمان به حکومتی که جماعتی فانی عهده‌دارش هستند.آینشتاین یک‌بار گفته بود که زیبایی و حقیقت علم دقیقاً از آن روست که فارغ از شخص است. همین را می‌توان دربارۀ قانون و حکومت هم گفت. به گمان بنیان‌گذاران جمهوری آمریکا، می‌شد ادارۀ امور دولت را به کسانی سپرد که از هر جهت دیگر معمولی‌اند، به شرط آنکه ابزارهای قانونی و نهادهای حکم‌فرما بر استفاده از آن قوانین وجود داشته باشند. ژوزف آلسوپ، ستون‌نویسی که یادداشت‌هایش در چندین رسانه منتشر می‌شد، همین حس‌وحال قرن‌هجدهمی را دقیق، گرچه شاید با کنایه، بیان کرده بود. گفته بود رئیس‌جمهور ریچارد نیکسون «جزو ابزارآلاتِ به‌دردبخورِ لوله‌کشی» است.این حس‌وحال نتوانست از رسوایی واترگیت و افتضاح جنگ ویتنام جان به در ببرد. هرچه کمتر از کار سیاست‌مداران سر در آوریم، بیشتر محتاج آن می‌شویم که آن‌ها را در هاله‌ای بپوشانیم از آن جنسی که در آثار اندی وارهول می‌بینیم؛ هاله‌ای که «فقط در کسانی که خوب نمی‌شناسید یا اصلاً نمی‌شناسید... می‌بینید.» در اتاق‌های کمیته‌های کنگره، مثل مبل‌های راحتی هالیوود و اعلامیه‌های وال‌استریت، اسم‌ها برتر از هر چیز دیگرند و داستان شخصی برتر از کنش عمومی است. چه روی آنتن و چه در وب، اخباری که از واشنگتن می‌رسد عمدتاً شایعات است، یعنی سیاست اساساً این شده که چه کسی در راه خارج شدن از همایش یا وارد شدن به توالت مردانه چه چیزی به چه کسی گفته است.باربارا والترز در مصاحبه با رییس‌جمهور منتخب جیمی کارتر در پاییز ۱۹۷۶، لحن و ادای عاشقانِ گروه‌های راک را به خود گرفت. گفت: «با ما عاقلانه رفتار کنید، قربان. با ما خوب باشید.» این تقاضایی از یک شهروند همقطار نیست. بلکه انگار توپ گلفی است که به تایگر وودز۴ التماس می‌کند، یا زنی است که پیشکش گروه هوی‌متال ماتلی‌کرو می‌شود، بلکه خشم خدایان فروبنشیند.کارتر با لبخندی مهربانانه این تظلم‌خواهی را پذیرفت، لبخندی جفت‌وجور با کل جوهرۀ کارزار انتخاباتی‌اش، لبخند مسیحی که آمده تا کشور را رستگار کند، نه آنکه حکم‌رانش شود. چهار سال بعد، رونالد ریگان نسخۀ ‌کابویی همان پیغام را سوار بر اسب سفید اجرا کرد. باراک اوباما در سال ۲۰۰۸ موسیقی مسیحایی گروه همسرایان و گیتار کلیسایی را نواخت، اما انگشت گذاشتن روی اینکه اوباما نمی‌تواند شق‌القمر کند، یعنی اصل مطلب را از دست داده‌ایم، این کار مثل انگشت گذاشتن روی این است که دیوید هسلهاف۵ نه ترانه می‌خواند و نه می‌رقصد. اوباما که دو جلد کتاب پرفروش در تبلیغ خویش تألیف کرده بود، به خاطرِ شهرتش انتخاب شد: کالایی که قرار بود در سوپرمارکت کنار لوازم آرایشی و کنسرو سوپ فروخته شود، به تصدی بالاترین مقام ترفیع یافت.پادشاهان مدرنی که زنده‌زنده خورده می‌شوندچنین بود حکایت شاهان قرن نوزدهم انگلستان پس از آنکه تاج‌وتخت و قوّت سیاسی‌شان را از دست می‌دادند و تا حد یک زینت‌المجالسِ پرهزینه سقوط می‌کردند. ویلیام هزلیت در سال ۱۸۲۳ گفت آنچه از عزت و احترام سلطنت مانده، شبیه «نوعی ضعف طبیعی» است: «یک‌جور بیماری، اشتهای کاذبی در ذائقۀ مردم که باید ارضا شود.» مردمِ خریدارِ رؤیا خواهان نوعی «چنگک یا حلقه‌اند تا خیالات بیهوده‌شان را بر آن بیاویزند، عروسکی که لباس به آن بپوشانند، آدمکی که رنگش کنند.» برای همین، بهتر است بُت از مواد خام کم‌ارزش یا بی‌ارزش ساخته شود تا در ید اختیار سازنده‌اش باشد.یک معاملۀ فاوستی. رسانه‌ها برچسب قیمت خود را روی لاشۀ این خدایانِ موقتی می‌زنند، ولی در عوضِ موهبت شهرت و ثروت، نیازمند پادشاهی یک‌ماهه یا ملکه‌ای یک‌روزه‌ هستند که در مراسم بزم مردم حاضر و آماده باشد. سوژۀ ایام قدیم، اُبژه می‌شود، قربانی سوخته‌ای در پای قربانگاهِ شهرت‌.دایانا، شاهزادۀ ولز، کمی پیش از سپیده‌دم ۳۱ آگوست ۱۹۹۷ در پاریس درگذشت؛ و کمتر از یک ساعت بعد، رسانه‌های خبری در کیپ‌تاون (در آفریقای جنوبی) دنبال چارلز، برادر دایانا و نُهمین اِرل اسپنسر، رفتند تا از او متاع بازارپسندِ سوگ را بگیرند. او نپذیرفت، و در عوض گفت که همیشه می‌دانسته است که «بالاخره مطبوعات او را می‌کُشند»، که «تک‌تک مالکان و سردبیران همۀ آن روزنامه‌هایی که برای عکس‌هایی پول داده‌اند که مزاحمان و سوءاستفاده‌کنندگان می‌گرفتند... امروز دستانشان به خون او آلوده است.»اِرل می‌دانست دارد از چه حرف می‌زند. او که روزگاری خبرنگار ان.‌بی.‌سی در لندن بود، لابد حدس می‌زد که رسانه‌های خبری در توکیو و مادرید فی‌المجلس مشغول آن‌اند که خواهر درگذشته‌اش را تکه‌تکه کنند تا از او قطعه‌های ویدئویی و خوراک تیترهای درشت جور کنند. دایانا یکی از مغذی‌ترین سلبریتی‌ها بود، یک خیال مادرزاد که مشتاق توجه بود به این امید که بتواند سوزن خویشتن واقعی‌اش را در انبار کاهِ بُریده‌جرایدی بیابد که او را پوشش می‌دادند. با آن لبخند درخشان، و با وجود حظّ وافری که از گردونۀ بخت و اقبال بُرده بود (جوانی، زیبایی، لباس‌های زیبا، با شاهزاده‌ای که همسرش شد و التون جان۶ که عزیزکرده‌اش بود)، تجسم حس تنهایی و فقدان شده بود. هوادارانش هم این مستمندی او را قدر می‌دانستند، چون مثل خودشان در کمال بیچارگی و بی‌قوارگی بود.شاید هم اِرل یاد چیزهایی افتاد که در اشعار هومری خوانده بود. او به اتون و آکسفورد رفته بود، دو مدرسه‌ای که هنوز با مطالعۀ آثار کلاسیک باستانی غریبه نشده‌اند. و بعید نیست که فهمیده باشد آن ناز و نوازش‌های رسانه‌ای، خط و ربطی به یونانی‌های باستان دارد که اجازه می‌دادند شاهان مقدسشان یک‌سال پرشکوه در تِبِس فرمان‌روایی کنند و بعد آن‌ها را می‌کشتند به این امید که خونشان محصولات و مزارعشان را پرثمر سازد.طی سه‌هزار سالی که گذشته است، راه و روش کار هم پخته‌تر شده است، چنانکه دبیران مجلۀ نشنال اینکوایرر شیوه‌های قدیمی طبخ گوشت قربانی و توزیعش را میان ملتمسانی که دور و بر دل و رودۀ قربانی ازدحام کرده‌اند، بهبود داده‌اند. همان روز مرگ دایانا، پیش از آنکه ظهر شود، هزاران ستون شایعه و خبرهای رسیده، خاطرۀ او را به سیخ‌های طلاییِ کلیشه کشیدند. شب که شد، تهیه‌کنندگان تلویزیونی که مراسم‌های وداع طولانی‌ای را تدارک دیده بودند، در بخش‌های دوساعته تصاویری از او را جمع و جور کردند که سایه‌ای توخالی از زندگی‌اش بود: دایانا در درشکۀ عروسی‌اش، دایانایی که یک کودک سیاه‌پوست بغل کرده یا سوار اسب است، دایانا در بندر سینت‌تروپز روی یک کرجی مصریِ زراندود.ماه که به میانۀ آسمان رسید، بقیۀ او به دست مجریانی از قبیل باربارا والترز افتاد تا زیر نور استودیو بایستند و جامشان را از شراب درخشان ابتذال پُر کنند. مهم نبود چه می‌گویند، چون حتی آن‌ها که خصوصی‌ترین قصه‌ها را روایت می‌کردند دربارۀ یک آدم حرف نمی‌زدند، بلکه از یک نقاب طلایی سخن می‌گفتند که پشت آن، بنا به میل آن‌ها، ممکن بود کلئوپاترا خوابیده باشد یا سفیدبرفی.سلبریتی یعنی پول با یک صورت انسانیمثل درست‌کردن سوسیس یا سیم‌های ویولن، ساختن سلبریتی هم منظرۀ خوشایندی ندارد. باب دیلان یک‌بار که در میان جماعتی از طرفدارانش ایستاده بود گفت: «احساس می‌کردم مثل یک تکه‌گوشت هستم که کسی برای سگ‌ها پرتاب کرده است.» ولی در همۀ قراردادها هم قید نشده که یک تکه‌گوشت از سلبریتی بکَنند. گاهی آن گوسالۀ پروار فقط باید رضایت دهد که آزادی نداشته باشد، که ذهن و حرکاتش در اختیار کس دیگری باشد. این کالا که در بسته‌بندی خود (یعنی تصویرش) گرفتار شده است، هیچ توانی ندارد جز اینکه سخنرانی‌های پیش‌نوشته را اجرا کند، و هیچ جایی نمی‌رود مگر آنکه لنزهای تله همراه او باشند.بُت شکسته هم به اندازۀ ستاره‌ای که اوج می‌گیرد کاسبی جراید را رونق می‌دهد، اما خدا نکند که محصول حاوی آن عناصری نباشد که روی برچسبش نوشته‌اند. اگر سارا پلین مشی خود را عوض می‌کرد (مثلاً یک کتاب تاریخ می‌خواند، یا از یک لغت‌نامه یا اطلس جهان راهنمایی می‌گرفت) سکۀ تصویرش از رونق می‌افتاد و بعید نبود که در راهروهای سوپرمارکت کنار سودا و خوشبوکنندۀ توالت قرار بگیرد.بازار هم مثل دوربین است، یعنی حرکت می‌کند اما نمی‌اندیشد: برای بازار، تولید کلاهک‌های هسته‌ای مثل کاشتن پرتقال و انگور جذاب است. «سلبریتیِ بی‌مایه» برای بازار بی‌معناست. سلبریتی یعنی پول با یک صورت انسانی، «چنگکی» و «حلقه‌ای» برای آویزان‌کردن رؤیای ثروت. قهرمان هزارچهره، بدون تعلق به هیچ حزب یا فرقه‌ای، متأسفانه به یک انسان تبدیل نمی‌شود. اگر که پول به کرسی قدرت و چشمۀ حکمت بدل شود، پایان قصه به اقتصادی می‌رسد که ورشکسته است، لشگری که پیروز هیچ جنگی نیست، و سیاستی که اجزائش بادکنک‌های رنگی درخشان‌اند و بس.اگر قیمت یک چیز را سند شخصیت و ارزشش بدانیم، حرف را جانشین عمل کرده‌ایم. سندی دیگر بر صحّت قانون گرشام که «پول بد، پول خوب را از رواج می‌اندازد»: تمایز میان حیات کسی که شجاعانه زیسته است با کسی که قهرمانی‌اش در بوق و کرنا شده است، از میان می‌رود. درسی که از حیات یک سرمشق و اسوه می‌توان گرفت در گذر ایام روشن می‌شود؛ اما چون این گذر ایام را نمی‌توان بین تبلیغ ویاگرا و معرفی برنامه‌های تلویزیونی گنجاند، تماشاگر دائمی که به کالاهای یک‌بارمصرف عادت کرده است یاد می‌گیرد عظمت انسان را دست‌کم بگیرد، به لطایفِ حقیقت و زیباییِ فانی بی‌اعتماد باشد، و آن ستاره‌های ماندگاری به چشمش نیایند که شاید سطح نگاهش را از معجزه‌ای که خود اوست بالاتر ببرند.و بالاخره «شهرت مصنوعی» مد نظر بورستین را در این محیط می‌توان شبیه انتشار کربن از یک مادۀ ارگانیک فرّار دانست که ماهیتاً سمّی است. عطف به آنکه رسانه‌ها وقف گوسالۀ طلایی و پروار شده‌اند، بعید می‌دانم استانداردهای مصوب برای هوای پاک یا تعیین سقف برای مشوق دادن به نسخه‌های تمیزتر، اجرایی شود.در محافل فرهنگیِ ملی، مثل طرفدارانِ یک جناح سیاسی که از منظرۀ تماشایی کارزارهای انتخاباتی ریاست‌جمهوری تغذیه می‌کنند، کافی است ذکر مقدار کافی پول به میان بیاید (یک طلاق توافقیِ صدمیلیون دلاری، یا بستۀ ۷۸۷ میلیارد دلاری برای رونق اقتصاد) تا جماعت چنان به جوش و خروش بیایند که انگار جرج کلونی را دیده‌اند. در نهایت، جامعه خود را با این اعتیاد متعفن خفه می‌کند. شاید به همین دلیل، این روزها که از کنار کیوسک می‌گذرم، یاد سالن‌های تدفین و مقبرۀ توت‌عنخ‌آمون می‌افتم. سلبریتی‌هایی که روی جلد مجلات نقش بسته‌اند، چنان صف کشیده‌اند که انگار ردیفی از تزیینات مقبره‌اند، با نظم و ترتیبی دلپسند برای دفن در مقبرۀ آن جمهوری دموکراتیکی که آن‌قدر توپ دیسکو بلعیده که جانش را از دست داده است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لوئیس لفهام نوشته و در تاریخ ۱۲ دسامبر ۲۰۱۰ با عنوان «Domesticated Deities» در وب‌سایت تام‌دیسپچ منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «خدایانی که اهلی شده‌اند» در یازدهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمد معماریان منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ دی ۱۳۹۹ با همان عنوان منتشر کرده است.•• لوئیس لفهام (Lewis Lapham) سردبیر سابق مجلۀ هارپرز و بنیان‌گذار و سردبیر لفهام کوارترلی است. او کتاب‌های بسیاری دربارۀ تاریخ، ادبیات، سیاست و فرهنگ عامه‌پسند نوشته است. آخرین کتاب او عصر حماقت: آمریکا دموکراسی‌اش را رها می‌کند (Age of Folly: America Abandons Its Democracy) نام دارد.[۱] دژ مشهوری که در افسانه‌ها، آرتور پادشاه اسطوره‌ای انگلستان ساخته است [مترجم].[۲] مجله‌ای بسیار مشهور در حوزۀ فرهنگ عامه‌پسند، مد و سیاست [مترجم].[۳] در زمان نگارش این مطلب ترامپ هنوز رئیس‌جمهور ایالات متحده نبود [مترجم].[۴] یکی از مشهورترین گلف‌بازان تاریخ که به ضربه‌های بسیار قدرتمندش مشهور بود [مترجم].[۵] بازیگر و خوانندۀ مشهور آمریکایی [مترجم][۶] ترانه‌سرا و خوانندۀ مشهور بریتانیایی [مترجم] ]]> لوئیس لفهام اقتصادوجامعه Tue, 12 Jan 2021 04:48:30 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10021/ نسخۀ‌ صوتی: برای خلاق‌بودن، بی‌خیالِ نوآوری شوید https://tarjomaan.com/sound/10020/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از آرتور بروکس که پیش از این با عنوانِ «برای خلاق‌بودن، بی‌خیالِ نوآوری شوید» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.وقتی ۱۵ سالم بود، یکی از نزدیک‌ترین دوستانم به‌طرزی غیرمنتظره درگذشت. معلم فیزیک ما این خبر را وقتی به من رساند که سر جلسۀ یکی از آزمون‌ها نشسته بودم و تا آخر آن آزمون از این حسرت می‌خوردم که چرا دوستم دیگر نیست تا آن آزمون را بگذراند. هنوز هم نمی‌توانم آن احساس را با زبان بیان می‌کنم: احساسی بود شبیه به شوک، درماندگی و سردرگمی. نمی‌دانستم به چه فکر کنم و، بیش از آن، مانده بودم که چه کار کنم! بسیاری از شب‌هایم به بی‌خوابی گذشت و بسیاری روزها به بهت و حیرت. فایل صوتی نوشتار «وسواس اصالت و ابتکار می‌تواند چشممان را به راه حقیقی زندگی ببندد» را گوش کنید. ]]> جولیان چانگ نسخۀ صوتی Mon, 11 Jan 2021 04:52:46 GMT https://tarjomaan.com/sound/10020/ رودخانۀ تن‌آسا https://tarjomaan.com/neveshtar/10017/ زیدی اسمیت، نیویورکر — ما فرورفته‌گانیم؛ تمامی‌مان. شما، من، فرزندانمان، دوستانمان، فرزندانشان و هر کسی دیگری. گاهی لحظه‌ای بیرون می‌آییم تا غذایی بخوریم، کتابی بخوانیم و آفتابی بگیریم، و بعد دوباره غرق در استعاره می‌شویم. رود تن‌آسا۱ دایره‌ای شکل است و خیس و جریانی مصنوعی در آن جاری است. حتی اگر تکان نخورید، بازهم این سوی و آن سو می‌روید و دوباره به همان جایی که بودید بازمی‌گردید. اگر بخواهم ژرفای این استعاره را بکاوم، باید بگویم تقریباً نود سانتی‌متر عمق دارد، البته جدا از پهنۀ کوچکی که عمق‌اش به دو متر می‌رسد؛ این همان جایی است که بچه‌ها جیغ می‌زنند، به دیواره‌ها می‌چسبند یا از سر و کول بزرگترها بالا می‌روند. بعد دوباره نود سانتی‌متر می‌شود. ما همینطور دور خودمان می‌چرخیم. تمام زندگی همین است؛ غوطه‌ور، شناور.واکنش‌ها متفاوت است؛ اغلبِ ما در جهت جریان آب غوطه می‌خوریم؛ کمی شنا می‌کنیم، راه می‌رویم، دست و پا می‌زنیم. بسیاری‌مان وسایل شنا هم داریم؛ حلقه‌های نجات، تیوب، قایق بادی. این تجهیزات را به شکلی راهبردی بر بازوها، گردن و کمرهایمان می‌بندیم و خود را شناور می‌کنیم تا انجام آن کاری را برای خود آسان کنیم که از اساس بی‌زحمت است. زندگی تقلایی است بی‌پایان، اما ما در فراغت‌ایم، فراغت از زندگی و تقلا. ما با جریان آب حرکت می‌کنیم و اگرچه از نظر منطقی می‌دانیم موج‌های مصنوعی برای این سو و آن سو بردن‌مان کافی است، اما چون به رودخانۀ تن‌آسا پا نهاده‌ایم، باید تجهیزاتی برای شناورماندن داشته باشیم. ما وسایل بِرند، وسایل بسیار بزرگ و وسایلی بامزه می‌خواهیم؛ چراکه تازه به بازار آمده‌اند، لوکس هستند، و وقت‌مان را پر می‌کنند. پیش از آنکه افسونِ آن‌ها از مُد بیفتد - تنها برای اندکی که بخت یارشان است نمی‌افتد- ما چند دورِ کامل زده‌ایم. برای بقیه‌مان دیر یا زود لحظه‌ای فرا می‌رسد که در می‌یابیم غریق نجات‌ها درست می‌گفتند: این وسیله‌ها بیش از اندازه بزرگ‌اند، هدایت‌شان سخت است، خسته کننده‌اند. واقعیت، خیلی ساده، این است که رودخانۀ تن‌آسا همۀ ما را با خود می‌برد؛ با جریانی یکسان، زیر همان آفتاب سوزان، و برای همیشه؛ یعنی تا روزی که دیگر نباشیم.برخی‌ این قاعده کیهانی غوطه‌وری را تا جایی که جا دارد ادامه می‌دهند. خودشان را به مردن می‌زنند با سرهایی فروافتاده، بدن‌هایی سست و بی‌حرکت. بدین‌ترتیب درمی‌یابیم حتی اجساد نیز در حرکت‌اند. افراد انگشت‌شماری -که خالکوبی‌های کمتری دارند و تحصیلات بیشتری- می‌کوشند تا مسیری مخالف را بیازمایند. آن‌ها خود را به دست‌و‌پا زدن خلاف جریان آب ملزم می‌دانند. هیچگاه پیشروی نمی‌کنند، درعوض، همچنان که آدم‌های غوطه‌ور از کنارشان می‌گذرند، موقعیت‌ خود را، خواه تنها برای ثانیه‌ای، حفظ می‌کنند؛ هرچند، این هم ژستی گذرا است که نمی‌تواند ادامه یابد. شنیدم مردی با موهای مُد روز گفت می‌تواند تمام طول رودخانه را برعکس شنا کند. شنیدم همسرِ ادا اطواری‌اش هم او را تشویق کرد. بچه نداشتند و به همین خاطر برای چنین بازی‌هایی وقت داشتند. اما هنگامی که آن مرد چرخید و شروع به شنا کرد، در کمتر از یک دقیقه آب او را با خود برد.                                                                                          •••رودخانۀ تن‌آسا همزمان هم استعاره است و هم رودی مصنوعی در هتلی اختصاصی در شهر آلمریا۲؛ جایی در جنوب اسپانیا. ما هتل را ترک نمی‌کنیم (مگر آنکه بخواهیم وسایل شنا بخریم) نقشه این است که هتل را در بازی خودش شکست دهیم. کاری که باید بکنید این‌ است که آنقدر مشروب بخورید تا هزینۀ اقامت رایگانتان جبران شود. (تنها بی‌نزاکت‌ترین‌های ما هستند که با صدای بلند دربارۀ این نقشه حرف می‌زنند، اما همگی در این بازی دخیل‌ایم). از آنجایی که همۀ ماها در هتل، بریتانیایی هستیم، پس همرنگ‌ایم و بی‌پروا؛ از معاشرت باهم لذت می‌بریم. اینجا هیچ فرانسوی یا آلمانی‌ای نیست تا ببیند در بوفه به‌خاطر چیپس و سوسیس از خیر پایلا۳ و نیزه‌ماهی می‌گذریم. وقتی روی صندلی‌هایمان لم داده‌ایم و از مفاهیم ادبی به سودوکو بازی‌کردن کشیده می‌شویم، کسی قضاوتمان نمی‌کند. یکی از هم‌قبیله‌ای‌های ما، مردی متشخص و سن‌و‌سال‌دار، تصویر ایمی واین‌هاوس۴ را روی هردو پایش خالکوبی کرده، و ما او را قضاوت نمی‌کنیم، بگو ‌ذره‌ای؛ اصلاً چطور می‌توانیم؟ قدیسانی در قد و قوارۀ ایمی زیاد نیستند، ما ستایشش می‌کنیم. او از انگشت‌شمار آدم‌هایی بود که درد ما را بدونِ توهین و استهزا بیان می‌کرد. بنابراین سزاوار است که بعد‌ازظهرها، افسون‌زدگی گذرایی ما را از لبِ رودخانۀ تن‌آسا بلند کند و در ساعتِ کارائوکه۵ مجبورمان ‌کند سوزناک‌ترین آوازهایش را، سراپا مست، از ته گلو فریاد بزنیم. و ما خوشحالیم که می‌دانیم بعدها، سال‌های سال بعد؛ وقتی همه چیز به پایان برسد، همین ترانه‌های دلنشین در مراسم خاکسپاری‌مان هم خوانده خواهند شد. اما کارائوکه دیشب بود، امشب برنامۀ شعبده‌بازی داریم. شعبده‌باز خرگوش‌ها را از جاهای مختلف، جاهایی غیرمنتظره، بیرون می‌آورد. به خواب می‌رویم و رؤیای خرگوش‌ها را می‌بینیم، بیدار می‌شویم و دوباره به رودخانۀ تن‌آسا می‌زنیم. تا حالا چیزی دربارۀ چرخۀ زندگی شنیده‌اید؟ چیزی شبیه به همان است؛ می‌گردیم و می‌گردیم. نه؛ به دیدن آثار تاریخی مسلمانان اسپانیا نرفته‌ایم، خیال هم نداریم به آن کوه‌های خشک و لم‌یزرع سر بزنیم. حتی یک نفر از ما آخرین رمانی را که در اینجا؛ آلمریا، نوشته شده، نخوانده است، حتی قصد خواندنش را هم نداریم. ما تن به قضاوت‌شدن نمی‌دهیم، رودخانۀ تن‌آسا جای قضاوت نیست. البته معنایش این نیست که کوریم؛ چرا که در مسیرِ فرودگاه به هتل، گلخانه‌ها را هم دیدیم، و آفریقایی‌هایی را که در آن‌ها به تنهایی، یا چند نفری کار می‌کنند. در زیر تیغ آفتاب دوچرخه‌هایشان را می‌راندند و از این گلخانه به آن گلخانه می‌رفتند. همانطور که به آن‌ها زل زده بودم، سرم را به شیشۀ اتوبوس تکیه دادم و، درست همچون داستان «بوتۀ شعله‌ور»۶، به جای آفریقایی‌ها، اوهامی دیدم. در آن پندار، یک جعبۀ کوچکِ گوجه گیلاسی دیدم که پلاستیک‌پیچ شده بود. جعبه درست بیرون پنجرۀ من، در آن بیابان، در میان آثار تاریخی مسلمانان، غوطه‌ور بود. جعبۀ گوجه گیلاسی، از جهتی، به نظرم واقعی می‌آمد؛ واقعی همچون دست خودم. بارکدی روی جعبه دیدم که بالای آن نوشته شده بود تولید اسپانیا-آلمریا. رؤیا به همان سرعتی که آمده بود، رفت. در آن لحظه، در تعطیلاتمان، استفاده‌ای برای من و هیچکس دیگر نداشت. چراکه اصلاً به ما -و به شما- و به آن‌ها -و به هرکس که اول دیده- دخلی ندارد.درست است که ما بریتانیایی‌ها نمی‌توانیم رودخانۀ تن‌آسا را در نقشۀ اسپانیا پیدا کنیم، اما از یاد نبریم که اصولاً نیازی هم به چنین کاری نداریم؛ ما، پیشتر گفتم، تنها برای خریدن وسایل شنا از آب خارج می‌شویم. باز هم درست است که اغلب ما به برگسیت رأی داده‌ایم و بنابراین مطمئن نیستیم بتوانیم تابستان آینده هم، بدون طی کردن مراحل پیچیدۀ اخذ ویزا، بیاییم اینجا؛ اما این را هم بگذار تابستان بعد غصه‌اش را بخوریم. در بین ما عدۀ معدودی از اهالی لندن هستند؛ فارغ‌التحصیل دانشگاهی‌ و طرفدار چیزهایی مانند استعاره و ماندن در اتحادیۀ اروپا و شناکردن خلاف جریان آب. وقت‌هایی که این اقلیت انگشت‌شمار در رودخانۀ تن‌آسا نیستند، حتماً دارند به فرزندانشان دربارۀ خوردن آن‌همه چیپس تشر می‌زنند و قوی‌ترین کرم‌های ضد آفتاب را به خودشان می‌مالند. آن‌ها حتی در آب هم می‌خواهند تمایزهای خاصی را حفظ کنند؛ دوست ندارند ماکارِنا۷ برقصند و در کلاس‌های زومبا هم شرکت نمی‌کنند. بعضی می‌گویند غمگین‌اند، بعضی دیگر می‌گویند از تحقیرشدن می‌ترسند. اما انصاف داشته باشیم؛ رقصیدن در آب هم برای خودش دشوار است. به هرحال آن‌ها هم پس از صرف غذا -غذاهای سالم- و خرید وسایل شنا -وسایل غیربرند- همراه بقیه درون استعاره می‌خزند، به اوروبوروسِ۸ آبی باز می‌گردند؛ چرخه‌ای که برخلاف رودخانۀ هراکلیتوس۹ همیشه همانی است که بود؛ صرف‌نظر از آنکه از چه سو بدان گام نهاده‌اید.                                                                                            •••دیروز رودخانۀ تن‌آسا سبز رنگ بود. هیچکس دلیل‌اش را نمی‌دانست و هرکس نظری می‌داد. همۀ نظریه‌ها حول ادرار می‌چرخید. حالا یا خودِ رنگ آب در نتیجۀ ادرار تغییر کرده بود، یا رنگِ مادۀ شیمیایی‌ای بود که برای تشخیص ادرار به کار می‌رود، یا واکنش ادرار با کلرین یا مادۀ شیمیایی ناشناختۀ دیگری بود. تردید ندارم ادرار دخلی به موضوع دارد، خود من در آن ادرار کرده‌ام. اما ادرار نیست که آنقدر ما را ناراحت می‌کند، بلکه پیامد غمبار رنگ سبز این است که ذهنِ ما را به‌شکلی ناخوشایند به ماهیت ساختگی رودخانۀ تن‌آسا معطوف می‌سازد. آنچه کاملاً طبیعی به نظر می‌رسید – جریانی آرامی درچرخه‌ای بی‌پایان، در گرمای ملس تابستان که به نوبۀ خود «به آرامی» روی پوست می‌نشیند - نا‌گهان، نه‌تنها غیرطبیعی، بلکه به‌طرز شگفت‌انگیزی عجیب می‌نماید؛ چیزی که نه‌تنها شبیه به فراغت از زندگی نیست، بلکه شبیهِ استعاره‌ای هولناک است. این احساس محدود به آن انگشت‌شمار کسانی که طرفدار استعاره‌اند نیست، نه؛ همه در آن سهیم‌اند. اگر بخواهم با چیزی مقایسه‌اش کنم، شرمی خواهد بود که به آدم و حوا دست داد؛ زمانی که به هم نگاه کردند و برای نخستین بار دانستند که در چشم یکدیگر عریانند.چارۀ زندگی چیست؟ چگونه می‌شود زندگی را «خوب» زیست؟ رو‌به‌روی صندلیِ ما، دو دختر؛ دوخواهرِ خوش‌اندام نشسته‌اند. هر روز صبح زود می‌رسند و به جای صندلی‌های پلاستیکی معمولی که ما از آن‌ها استفاده می‌کنیم، روی یکی از آن تخت‌های مجللی دراز می‌کشند که رو به اقیانوس است. خواهران هجده و نوزده ساله‌اند. تخت‌های فضای باز در هر چهار طرفشان پرده‌های نازک توری دارند تا کسی که روی آن‌ها دراز کشیده را از آفتاب محافظت کنند. اما خواهرها پرده‌ها را، مانند پرده‌های صحنۀ نمایش، کنار می‌زنند. دراز می‌کشند و بدنشان را برنزه می‌کنند. مدام وارسی می‌کنند تا ببینند رنگ‌گرفتنِ بدنشان چطور پیش می‌رود؛ پیش از آنکه روی تخت دراز بکشند، نگاهی بی‌روح به جماعت برهنه می‌اندازند.به این دلیل پای آن دو را به میان آوردم که آن‌ها، در بستر رودخانۀ تن‌آسا، به شکلی نامعمول فعال‌اند. بیش از دیگران خارج از آب هستند و بیشتر با موبایل از یکدیگر عکس می‌گیرند. مشغول شدن به عکاسی، برای خواهران، کاری است که روزشان را پر کند؛ یعنی همان نقشی که رودخانۀ تن‌آسا برای ما دارد. نوعی شمردن عمر است که تمام عمر طول می‌کشد. «ما به همان رود پای می‌نهیم و پای نمی‌نهیم. ما خودمان هستیم و خودمان نیستیم» چنین گفت هراکلیتوس ، و خواهران نیز چنین می‌گویند؛ آن لحظه‌ای که مقابل دوربین می‌آیند و می‌روند، جریان چیزها را ثبت می‌کنند و خود را برای لحظه‌ای به قاب می‌کشند: خودشان هستند و خودشان نیستند. از سخت‌کوشیِ آن‌ها در شگفت‌ام. برای عکس‌گرفتن حقوق نمی‌گیرند، اما این موضوع مانع کارشان نمی‌شود. انگار دستیار یک عکاس حرفه‌ای باشند، ابتدا صحنه را آماده می‌کنند، تمیزش می‌کنند، نظم و ترتیبش می‌دهند، دربارۀ نور و زاویۀ عکس حرف می‌زنند و اگر لازم باشد تخت را جابه‌جا می‌کنند تا هرچه بدنما است از عکس حذف شود؛ زباله‌های رها شده، برگ‌های فرتوت، آدم‌های فرتوت. آماده کردن صحنه زمان می‌برد؛ چراکه دوربین‌هایشان آنچنان عمق تصویری دارد که حتی یک پوستِ آب‌نبات، صد متر آن طرف‌تر هم باید برداشته شود. سپس وسایل صحنه را گردهم می‌آورند؛ گل‌های صورتی، نوشیدنی‌های گران‌قیمت با چترهای کوچکِ خوش‌نمایی که از آن‌ها بیرون زده، بستنی (نه برای خوردن، بلکه برای عکاسی) و یک‌بار یک کتاب که تنها در طول عکاسی به دست گرفته شده بود و -ظاهراً تنها من متوجه شدم- وارونه بود. وقتی آماده می‌شوند، هر کدام عینک آفتابی ساده و حزن‌انگیزی به چشم می‌زنند. هرکدام از دخترها که آمادۀ عکس‌گرفتن می‌شود، عینکش را به خواهرش می‌دهد. ساده‌اش این است که بگوییم آن‌ها کاری می‌کنند که جوان‌بودن مثلِ کاری سخت جلوه کند، اما آیا جوان‌بودن همیشه سخت نبوده است؛ اگرچه با مایۀ متفاوتی از دشواری؟ دست کم آن‌دو زندگی‌شان را بدل به پروژه‌ای می‌کنند، پروژه‌ای قابل ارزیابی که می‌شود آن را لایک کرد یا زیرش نظر نوشت. ما چه می‌کنیم؟ غوطه می‌خوریم؟در فاصلۀ سه دقیقه‌ای از درِ پشتی هتل، گردشگاهی است با مسیری تخته‌کوب. در آنجا، بعدازظهرها، سرگرمی‌هایی سبک تدارک دیده شده است تا ما آن ساعت‌های تیره و تاری را پشت سر بگذاریم که رودخانۀ تن‌آسا در دست خدمات، پاکسازی و ضدعفونی شدن است. یکی از این سرگرمی‌ها، بدون تردید، دریا است. اما اگر یک‌بار پای به رودخانۀ تن‌آسا نهاده باشید، اگر آن لطافت و آسودگی‌اش را تجربه کرده باشید، اگر محلول گندزدا و امواج خروشان، اما قابل مهارش، به تن‌تان خورده باشد، برایتان سخت خواهد بود که تن به دریا دهید؛ یعنی به آن انبوه نمک با جانوران ریز و درشت و کپه‌های کوچک پلاستیک به هم پیچیده. ژرفای آکنده از ماهی و دمای گرمابخش و آن افق بی‌کرانی که یادآور مرگ است که دیگر جای خود دارند. از خیر دریا می‌گذریم و به جایش مسیر تخته‌کوب را در پیش می‌گیریم. از پشت دو خانمی می‌گذریم که کارشان گیس‌بافی است. چند دقیقه بعد به ترامپولین‌ها می‌رسیم. این طولانی‌ترین مسافتی است که از آغاز تعطیلات پیموده‌ایم. ما این کار را «به خاطر بچه‌ها» انجام می‌دهیم. حالا ما بچه‌ها را محکم با طناب و حلقه بسته‌ایم و بالا و پایین پریدنشان را تماشا می‌کنیم. بالا و پایین پریدنی استعاری؛ بالا و پایین. ما روی دیوار کوتاهی نشسته‌ایم که حایل میان بچه‌ها و دریا است. پاهایمان را در هوا تکان می‌دهیم، لیوان‌های ودکایمان را، که از هتل خریده‌ایم، مزمزه می‌کنیم و به این می‌اندیشیم که آیا ترامپولین‌ها هم، درنهایت، استعاره‌ای عمودی از رودخانۀ تن‌آسا نیستند؟ زندگی بی‌گمان فراز و نشیب دارد، زندگی امری بالا و پایینی است، هرچند پایین آمدن‌ها برای بچه‌ها شعفناک است -از آن شعف‌های ناگهانی که باورشان سخت است- اما برای مایی که روی دیوار نشسته‌ایم و لیوان‌هایمان را چسبیده‌ایم، این بالاها هستند که به نظرمان کمی نامعقول و باورناپذیر می‌رسند؛ بالا‌ها درچشم ما همچون گمراهی‌ای دلفریب جلوه می‌کنند؛ نایاب‌تر از ماه سرخ.حالا که حرفش به میان آمد، آن شب ماه سرخ در آسمان بود. اینطوری نگاهم نکنید، جنوب اسپانیا بالاترین نرخ استعاره را در جهان دارد، و در آنجا معنای هرچیز محفوف در چیز دیگری است. ما به ماه سرخ چشم دوختیم -آن ماه سرخِ شوم سال ۲۰۱۷- و همۀ زنان و مردانی که همراه ما بودند در آن لحظه دریافتند تعطیلات در چنین سالی بی‌معنا است. با‌این‌حال زیبا بود؛ با نور سرخش بر سر فرزندان سرزنده‌مان بارید و دریا را به آتش کشاند.                                                                                           •••بعد وقت تمام شد. بچه‌ها دلخور بودند، هنوز چیزی از گذر زمان نمی‌دانند، و وقتی حلقه‌های ترامپولین را از آن‌ها باز می‌کردیم، مشت و لگد می‌پراندند. اما ما خم به ابرو نیاوردیم، تسلیم نشدیم، نه؛ محکم‌تر گرفتیم‌شان، خشم‌شان را با بدن‌هامان پذیرا شدیم، ذره ذرۀ خشم‌شان را، چراکه ما همۀ کج‌خلقی‌های کودکانه‌شان را پذیرفته‌ایم؛ انگار بدلِ حملۀ واقعی خشم باشند، و این چیزی است که آن‌ها هنوز نمی‌دانند، چون به آن‌ها نگفته‌ایم، چون در تعطیلاتیم؛ به همین دلیل است که به هتلی با رودخانه‌ای تن‌آسا آمده‌ایم. راستش لحظۀ خوب هرگز وجود ندارد. روزی آن‌ها صفحه‌ای را در یک وب‌سایت باز می‌کنند و برای خودشان پیرامون سالی -حوالی سال ۲۰۵۰ بنابر پیش‌بینی‌ها- می‌خوانند که زمان به پایان می‌رسد. سالی که آن‌ها هم سن‌وسال الان ما هستند؛ سالی که دیگر همه چیز در چرخش نیست، بلکه برخی چیزها بالا می روند و ...در راه بازگشت به هتل، کنار خانم‌هایی ایستادیم که گیس می‌بافتند. یکی اهل سنگال بود و دیگری گامبیا. زیر آن ماهِ سرخ، با چنان نور سینمایی‌‌ای، سواحل قارۀ آن‌ها در آن سوی آب‌های ما پیدا بود. اما آن‌دو از این پهنۀ خاص اقیانوس نگذشته‌اند، چرا که اینجا حتی از پهنۀ میان لیبی و لامپدوزا۱۰ -همان مسیری که آن‌دو طی کرده‌اند- هم خطرناک‌تر است. تنها با یک نگاه می‌شود گفت از آن آدم‌هایی هستند که می‌توانند تمام طول رودخانۀ تن‌آسا را معکوس شنا کنند. واقعاً این همان کاری نیست که انجام داده‌اند؟ یکی‌شان ماریاتو نام دارد و دیگری سینتیا. ده یورو می‌گیرند و انواع مدل‌های موی افریقایی، سنگالی و هلندی را می‌بافند. در گروه ما سه نفر مشتری پیدا کردند و دست به کار شدند. مردهایشان در گلخانه‎ها کار می‌کنند. گوجه‌فرنگی‌ها در سوپرمارکت‌ها هستند. ماه در آسمان است و بریتانیایی‌ها اروپا را ترک می‌کنند. ما «زده‌ایم به چاک۱۱». ما هنوز به تعطیلات باور داریم. ماریاتو در جواب سوال‌های ما می‌گوید: «در اسپانیا سخت است، خیلی سخت». سینتیا همچنان که موهای دخترمان را می‌کشد و جیغش را به آسمان می‌فرستد، اضافه می‌کند: «خوب زندگی کردن؟ اصلاً راحت نیست.»                                                                                           •••وقتی به دروازه‌های هتل می‌رسیم که هوا دیگر تاریک شده است. دوقولوهایی همسان، به نام‌های ریکو و روکو، تازه نمایش‌شان را تمام کرده‌اند و مشغول جمع‌کردن دستگاه پخش موسیقی‌شان هستند؛ بیست‌و‌چند ساله‌اند؛ با موهای مشکیِ مجعدِ روغن‌زده و شلوارهای جین سفید و تنگ و دوگوشی آی‌فون که در جیب‌شان قلمبه شده. در پاسخ پرسش‌های ما می‌گویند: «ما در مسابقۀ ایکس فکتور اسپانیا دوم شدیم. در تونس به‌دنیا آمده‌ایم، اما حالا اسپانیایی هستیم.» با آروزی موفقیت برای آن‌ها خداحافظی می‌کنیم و نگاه فرزندان‌مان را از برآمدگی شنیع آی‌فون‌ها در جیب‌هایشان می‌گیریم؛ تصمیم گرفته‌ایم سال‌های سال، دست‌کم تا زمانی که دوازده ساله شوند، چیزی از آی‌فون به آن‌ها نگوییم. در آسانسور از دوستانمان و فرزندانشان جدا می‌شویم و به اتاق خودمان می‌رویم؛ اتاقی که شبیه به اتاق آن‌ها و تمام اتاق‌های دیگر است. بچه‌ها را می‌خوابانیم و روی بالکن با لپ‌تاپ‌ها و گوشی‌هایمان مشغول می‌شویم. نگاهی به توییتر همسرم می‌اندازیم؛ این کار را از ژانویه تاکنون هرشب انجام می‌دهیم. اینجا و آنجا، روی بالکن‌های دیگر زنان و مردانی را می‌بینیم که روی صندلی‌های خود نشسته‌اند و کم‌و‌بیش مشغول همین کارند. زیر پایمان رودخانۀ تن‌آسا جاری است، رنگ آبی نئونی دارد، آبی دیوانه‌وار، آبی فیس‌بوکی. توی آن مردی سرتا پا ملبس و مسلح به کفشویی بلند ایستاده؛ مردی دیگر دست‌هایش را دور کمر او حلقه زده و ثابت نگاهش داشته است. این‌طوری مرد اول می‌تواند کفشوی خودش را خم کند و دربرابر جریان قوی، اما خواب‌آلود رود بایستد تا زباله‌هایی را جمع کند که ما آن گوشه و کنارها رها کرده‌ایم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را زیدی اسمیت نوشته و ابتدا در شمارۀ آخر سال مجلۀ نیویورکر در سال ۲۰۱۷ منتشر شده است و سپس با عنوان «The Lazy River» در وب‌سایت همین مجله بارگزاری شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «رودخانۀ تن‌آسا» در دهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ آرش رضاپور منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ دی ۱۳۹۹ با همان عنوان منتشر کرده است.•• زیدی اسمیت (Zadie Smith) رمان‌نویس و منتقد تحسین‌شدۀ انگلیسی است. آخرین کتاب او حسِ رهایی (Feel Free) نام دارد که مجموعه‌ای از جستارهای منتخب اوست.[۱] lazy river رودخانه‌ای مصنوعی با جریان آرام که در پارک‌های آبی تعبیه می‌شود [مترجم].[۲] Almería[۳] paella خوراکی اسپانیایی است [مترجم].[۴] خوانندۀ محبوب انگلیسی که به دلیل خودکشی در اوج جوانی مدت‌ها موضوع بحث‌های داغ در این کشور بود [مترجم].[۵] یکی از برنامه‌های تفریحی در هتل‌ها و کافه‌ها که در آن آهنگی بدون صدای خواننده پخش می‌شود و آدم‌ها خودشان به جای خوانندۀ اصلی ترانه را می‌خوانند [مترجم].[۶]  اشاره به سخن گفتن خداوند با حضرت موسی از میان شعله‌های آتش در کتاب مقدس [مترجم].[۷] Macarena[۸] Ouroboros نماد باستانی اژدهایی که دم خود را می‌خورد و نشانه چرخه ازلی است[مترجم].[۹] اشاره به این جمله هراکلیتوس که هیچکس نمی‌تواند دوباره به یک رودخانه پا نهد، چرا که بار دوم نه فرد همان فرد سابق است و نه رودخانه [مترجم].[۱۰] Lampedusa[۱۱] getaway به شکل استعاری به کار رفته است؛ هم به معنای فرار از صحنه جرم است و هم تعطیلات [مترجم]. ]]> زیدی اسمیت اقتصادوجامعه Sat, 09 Jan 2021 04:52:50 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10017/ محصولات ارگانیک اصلاً وجود ندارد https://tarjomaan.com/report/10019/ ♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.• افسانۀ محصولات ارگانیک را دور بریزیدآینده کشاورزیِ پایدار با فناوری‌های هوشمند و تولید در مقیاس کلان گره خورده استجمعیت جهان تا سال ۲۰۵۰ احتمالاً از نُه میلیارد نفر بیشتر خواهد شد و سه‌چهارم این جمعیت شهرنشین خواهند بود. برای تأمین امنیت غذایی چنین جمعیتی، به دو برابر کلِ غذایی که امروز در جهان تولید می‌شود نیاز داریم. لطفاً به این مسئله بیاندیشید و دست از نوستالژی میوه‌های دست‌چین‌شده از شاخه و گوشت و لبنیات محلی دست بردارید. تولید غذا به این شیوه‌ها نه به نفع زندگی انسان‌هاست و نه به سود محیط‌زیست.• غذا و دارو به صرف «طبیعی» بودن، سالم و بی‌ضرر نمی‌شودلِوینوویتز به مُدها، علم‌ها و قانون‌های مضری می‌‌پردازد که از اعتماد به آنچه «طبیعی» قلمداد می‌‌شود برآمده‌‌اندعقیدۀ رایجی است که هر چه طبیعی‌تر زندگی کنیم، سالم‌تر خواهیم بود و اگر هم بیمار شدیم، داروی‌های طبیعی کم‌خطرترین راه درمانند. در مقابل، قرص‌ها و آمپول‌هایی که نمی‌دانیم چطور ساخته شده‌اند، و دکترهایی که اصطلاحات و حرف‌هایشان را نمی‌فهمیم خطرناکند. یک متخصص دین‌پژوهی معتقد است این وسواس ما به «طبیعی‌ بودن»، نوع جدیدی از اعتقاد دینی است: مذهبِ خداانگاریِ طبیعت. مذهبی که البته رواج‌ یافتنش بی‌ربط به فاصله گرفتنِ افراطی پزشکی و داروسازی از دغدغه‌های مردم معمولی نبوده است.• بین محصولات ارگانیک و مواد مصنوعی فرقی نیستمحصولات «طبیعی» از هر آنچه در آزمایشگاه تولید می‌شود، مواد شیمیاییِ بیشتری دارندامروزه تمام مواد شیمیایی صنعتی را مضر می‌دانند. این فرض به خواسته‌ای عمومی برای تولید محصولات «عاری از مواد شیمیایی» منجر شده است. مثلاً پیش‌بینی می‌شود بازار جهانیِ محصولات بهداشتی «ارگانیک» تا سال ۲۰۲۰ به نوزده‌میلیارد دلار خواهد رسید؛ هرچند، این دلیلی بر سلامت این محصولات در مقابل مشابه «مصنوعی»شان نیست. کارشناسان معتقدند قراردادن مواد طبیعی و شیمیایی در مقابل همدیگر و کج‌فهمی دراین‌باره ممکن است پیامدهای ویرانگری داشته باشد.• در ستایش غذای صنعتیدر گذشته، اندکی از مردم آنقدر فراغت داشتند که بجای پخت‌وپز غذاها به کارهایی مانند حکومت­ کردن، جنگیدن، و اندیشیدن بپردازندهیچ‌کس طرف‌دار بازگشت به مَسکنِ «طبیعی» نیست. اصلاً مسکن طبیعی چیست؟ سرپناهی در زیر صخره؟ پس چرا برخی مدام سودای بازگشت به غذاهای طبیعی و گذشته‌ای آرمانی را می‌پرورانند. این در حالی است که به‌یُمن فراوریِ غذایی، امروزه افراد بیشتری از غذاهای بهداشتی و مقوی بهره‌مند می‌شوند و فرصت‌های بیشتری برای کارهای دیگر در زندگی به دست می‌آورند.• فقط سالاد، لطفاًازآنجاکه سالادْ غذایی سالم، رژیمی و سبک است، آن را با زنان مرتبط می‌دانندلاغربودن زنان را از نوجوانی به‌سمت غذاهای سبُک سوق می‌دهد. به همین دلیل خیلی‌ها سالاد را به‌عنوان نوعی خوراک رژیمی و سبک، غذایی زنانه به‌حساب می‌آورند. زمانی سالادْ خوراکی برای طبقۀ مرفه بود. زیرا مواد لازمِ آن معمولاً گران و فاسدشدنی بودند. اما امروزه خوردن سالاد فراگیر شده و، افزون‌برآن، دست‌مایه‌ای شده است برای تظاهر به اینکه من به سلامتی‌ام اهمیت می‌دهم. جای‌گرفتن هر غذایی در طبقۀ سالادها کافی است برای اینکه مردم فکر کنند مغذی است.• جهانِ گیاه‌خواران، رؤیای اقتصاد جهانی است مهارنکردن علاقه به گوشت هزینه‌های هنگفتی بر اقتصاد جهانی تحمیل می‌کندوقتی گیاه‌خواران سر میز شام دست ‌رَد به مرغ مادربزرگ می‌زنند، بازپرسی می‌شوند. آنان استدلال‌های زیادی برای نخوردن گوشت دارند. بسیاری از این استدلال‌ها معروف‌اند؛ مثل تلاش برای آزاررسانیِ کمتر به حیوانات، سودرسانی به محیط‌زیست یا داشتن زندگی سالم. اما مارکو اسپرینگمن و جمعی از همکارانش در دانشگاه آکسفورد معتقدند که باید صرفۀ اقتصادی را هم به این فهرست بیفزاییم.• کودکان ثروتمندان از طعم غذاهای سالم‌ بیشتر لذت می‌برند وقتی به کودکان مواد غذایی مغذی می‌دهید، معمولاً از خوردنش اجتناب می‌کننددو پژوهشگرِ دانشگاه کپنهاگ سراغِ مجموعه داده‌هایی رفتند که شرکت تحقیقات جی.اف.کی در اختیار آن‌ها گذاشته بود. این داده‌ها عادات خوردن ۲۵۰۰ دانمارکی را با جزئیات شرح می‌دادند. داده‌ها همه‌ چیز را در بر می‌گرفت؛ از سطح تحصیلاتِ مصرف‌کننده گرفته تا اینکه آیا شیری که خریداری می‌کنند، پرچربی است یا کم‌چربی، بی‌چربی یا شکلاتی. اولین یافتۀ اسمد و هنسن این بود که درحالی‌که همۀ دانمارکی‌ها می‌توانستند قند و چربی اشباع‌شدۀ کمتری بخورند، افرادی که دارای پایین‌ترین سطح تحصیلات بودند، بیش از دیگران توصیه‌ها را نادیده می‌گرفتند.• هرچقدر دوست دارید هله‌هوله بخورید آنتونی وارنر، در حال انجام مأموریت است: مقابله با «حقیقت‌های بدیل» دربارۀ هوس‌ها و افسانه‌های تغذیهرژیم سبزیجات، رژیم مایعات، رژیم کم‌کالری و ده‌ها رژیم دیگر به امید لاغری و سم‌زدایی از بدن یا هوس‌هایی مشابه. اطراف ما پر است از کسانی که به امید زندگی سالم‌تر و عمر طولانی‌تر خودشان را مدام به زحمت و مشقت می‌اندازند. واقعاً این‌همه اعتقاد راسخ از کجا آمده است؟ آیا اصلاً این رژیم‌ها مبنای علمی دارند؟ یا فقط افرادی آن را تجربه کرده‌اند و به خورد ما داده‌اند؟ آنتونی وارنر، که در فضای مجازی به او «آشپز عصبانی» می‌گویند، کتابی برعلیه این مُدهای غذایی نوشته است. ]]> ترجمان علوم انسانی اقتصادوجامعه Fri, 08 Jan 2021 04:49:38 GMT https://tarjomaan.com/report/10019/