ترجمان - آخرين عناوين :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/ Sat, 15 May 2021 15:32:42 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 15 May 2021 15:32:42 GMT 60 هیچ کشف بزرگی در کار نیست https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10226/ جوآنا اسکاتز،ولچر— روز بعد از جشن سال نو روزی خسته‌کننده و کسالت‌بار است و لندن۱ سرتاسر به خماریْ می‌ماند که زیر لب دربارۀ ژانویۀ بدون الکل و دیگر تصمیم‌های ناممکن حرف می‌زند. برای ملاقات با ماریان پاور روز خوبی است، بسیار شبیه صبحِ پنج سال پیش که کنار آب گل‌آلود و سرد برکه‌ای در پارک همپستید هیت۲ ایستاده و آمادۀ شنا بود.آن روز، در سال ۲۰۱۴، ماریان تصمیم گرفته بود خودش را تغییر بدهد و دربارۀ آن در وبلاگش بنویسد. نقشۀ ساده‌ای داشت. هر ماه کتاب خودیاری جدیدی را انتخاب می‌کرد و با تمام وجود از دستوراتش پیروی می‌کرد. ترس را احساس می‌کرد اما هرطور شده انجامش می‌داد، قدرت درونی‌اش را آزاد می‌کرد، شجاعانه زندگی می‌کرد و (اگر همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت) خود را درمان می‌کرد۳. اما، در میان مارپیچ خودبینی و بی‌اعتمادی به خود، زندگی‌اش در معرض نابودی کامل بود. کتاب ماریان پاور، کمکم کن!۴، مسیر ناهمواری را نشان می‌دهد که او طی کرده: از «یک خماری صبحگاهی که زندگی‌اش را عوض کرد» تا نوع متواضعانه‌تری از خودآگاهی. پاور که حین خوردن کیک و چای در کافه‌ای در شمال لندن دربارۀ این تجربه با من گفت‌وگو می‌کند، صمیمی و احساساتی است؛ او می‌گوید یکی از عواقب تلاش برای بهبود خود این است که کوچک‌ترین چیزها اشک آدم را درمی‌آورد.پاور پیش از آن که در پی خودبهسازی برود، کتاب‌های خودیاری را چون خوراکی خوشمزه و خاطره‌انگیز می‌دانست. تخیلی که این کتاب‌ها در خود داشتند به تنهایی کافی بود؛ خیالاتی درباره پولدار شدن، لاغر شدن و عاشق شدن، به ویژه برای ما که عادت داشتیم کتاب‌های آشپزی حرفه‌ای بخریم و هر شب سیب‌زمینی سرخ کرده بخوریم. وقتی موضوع تاثیرگذاری بالقوه کتاب‌های خودیاری مطرح می‌شد، او هم مثل بقیۀ لندن‌نشین‌ها مشکوک بود. اما پاور روزبه‌روز به چهل سالگی نزدیک‌تر می‌شد، مجرد بود و ناراضی، بدهکار بود و اطرافش پر از دوستانی که ظاهراً همه موفق‌تر از او بودند. دراین‌شرایط، او کم‌کم احساس نقصان می‌کرد. چه ‌می‌شد اگر ماموریتی عینی و قابل اندازه‌گیری را آغاز می‌کرد، اینکه زندگی‌اش را اصلاح کند، نه بخشی کوچک از آن را، بلکه تمام زندگی اش را، برای همیشه؟بیشتر عناوین انتخابی پاور تغییراتی بزرگ و سریع را وعده می‌دهند. او برنامۀ یک ساله‌اش را با اثر کلاسیک سوزان جفرز آغاز کرد؛ ترس را احساس کن و هرطور شده انجامش بده۵. برای ماریان عمل‌کردن به این کتاب به معنای چتربازی، مدلینگ و ترسناک‌تر از همه، گفت‌وگو با غریبه‌ها بود. در دوره‌های درمانی تونی رابینز از میان ذغال‌های داغ عبور کرد، برای خود چک‌های کلان نوشت، با این امید که با توجه به قدرت «راز»، پول واقعی به دستش برسد، سعی کرد با فرشته‌ها مرتبط شود و همچنین تلاش کرد تمام اضطراب‌هایش را پشت سر بگذارد. کتاب‌های خودیاری‌ای که ماریان انتخاب کرده بود از آن دست کتاب‌هایی بودند که وعده می‌دادند هر چیزی را توضیح بدهند و میلیون‌ها طرفدار پر پا قرص خود را به رخ می‌کشیدند، همان کسانی که احتمالا در مهمانی دوست ندارید کنارشان بایستید.اما کسی از دست پاور فرار نمی‌کرد، حتی خود بریتانیایی‌ها که همیشه عینک بدبینی به چشم دارند. در عوض، «از افراد موفق ایمیل‌هایی دریافت کردم که می‌گفتند من خیلی با این مسئله مواجه می‌شوم یا من با این مسئله درگیرم». پاور اخیراً در بازدید از یک کتابفروشی‌ در مرکز لندن دید که بخش کتاب‌های خودیاری‌ به‌تنهایی اندازۀ کل کتابفروشی بود. این بخش زیرمجموعه‌هایی با عنوان «روحی» (با زیرمجموعۀ فرشتگان) و «تفکر هوشمند» را در خود داشت؛ تفکر هوشمند شامل همه چیز می‌شد از استیون پینکر تا کتاب‌های کارآفرینی و موفقیت (کتاب‌های خودیاری‌ای که آقایان از خرید آن‌ها خجالت نمی‌کشند). موج جدید تمایل به «بهروزی» و «ذهن آگاهی» به مبتدیان امکان می‌دهد بدون بدنامی همیشگیِ اصطلاح «خودیاری» دربارۀ خودبهسازی گفت‌وگو کنند. و در میان جوان‌ترها کارهای مانند کریستال درمانی، که پیش از این در حاشیه بودند، وارد جریان اصلی می‌شوند. پاور بیان می‌کند «تمام چیزهای مربوط به جادوگری امروز بسیار رایج هستند، به ویژه در میان زنان جوان. و همچنین شمن‌باوری۶. در حوالی هکنی محال است به سوپرمارکت بروید و صدای کسی به گوشتان نخورد که تلفنی دربارۀ تجربۀ معجون آیاهواسکا صحبت می‌کند».پس ماموریت پاور این بود که در دریای تبلیغات شناور بماند و راه خود را باز کند. در نهایت راهکار او همان درمان‌های قدیمی بود. در بریتانیا، این کار بزرگ‌تر از تصور افراد است. پاور می‌گوید: «فکر می‌کردم اگر کسی به سراغ درمان برود یا باید مشکلات جدی و واقعی داشته باشد یا کابوس لذت. عادت پنهان کردن احساسات هنوز در میان بریتانیایی‌ها و ایرلندی‌ها رایج است. یا این عادت که با نوشیدن احساسات خود را بیرون بریزند».درمانگرِ پاور بود که کمک کرد بفهمد چرا پروژه‌اش با شکست مواجه شد و چرا ممکن نیست «خود را با همان مغزی درمان کنید که برایتان مشکل ایجاد کرده است». پاور در نهایت دریافت که تمرکز همه‌جانبه روی خودش به بررسی بیرونی هم نیاز دارد. او می‌گوید: «فکر می‌کردم هرچه بیشتر دربارۀ خودم بیاندیشم پاسخ‌های بیشتری می‌یابم. اما این‌طور نشد. هرچه بیشتر به خودم می‌اندیشیدم مشکلات بیشتری می‌دیدم و بیشتر با خودم درگیر می‌شدم و از مردم جدا می‌افتادم». دوستان و خانوادۀ او ابتدا حامی‌اش بودند اما تردید داشتند و نمی‌فهمیدند چرا کسی که آن قدر دوستش داشتند مجبور بود این قدر سخت روی خود کار کند تا مشکلاتی را حل کند که فقط خودش می‌دید.آن وقت مشکل ارتباط صمیمی با دیگر افراد پیش آمد. هرچند یافتن شریک زندگی از اهداف همیشگی خودیاری است، پاور برای رسیدن به یک راهنمای ازدواج زمان نیاز داشت؛ کتاب همسرت را پیدا کن۷ اثر متیو هوسی که نشان می‌دهد ملاقات با همسرِ بالقوه از اساس یک بازی اعداد است. او با پیروی از دستورات کتاب دست به کار شد و با غریبه‌ها ارتباط گرفت و قرارهای خسته‌کنندۀ اینترنتی را ترتیب می‌داد اما در مقابل او ادیسه‌ای رمانتیک قرار نمی‌گرفت. پس از ملاقات با غریبه‌ای خوش‌تیپ در یک کافی‌شاپ، به عروسی‌ای در یک جزیرۀ یونانی دعوت شد، اما فکر کرد آنقدر افسرده و شکست‌خورده است که نمی‌تواند برود. امروز او با شگفتی از این باور صحبت می‌کند، باوری که مجرد بودن را نوعی شکست یا ضعف می‌داند. او اکنون معتقد است مسئله اعتماد به نفس یا تدبیر نیست یا هر چیز دیگری که بتوان با یک برنامۀ پنج‌گامی درستش کرد. مسئله خیلی عمیق‌تر از این است. اینکه احساس کنید ارزش عشق را دارید پروژه‌ای برای تمام عمر است و نه تنها برای یک سال.از پاور می‌پرسم با توجه به تمام چیزهایی که فراگرفته آیا زندگی‌نامۀ خود را نوعی کتاب خودیاری می‌داند؟ قصدش این نبوده اما خوانندگان دیگر کشورها که کتابش در آن‌ها منتشر شده -پرتقال و کره- نظرات خود را به او رسانده‌اند، این‌ها کسانی هستند که با داستان او هم‌ذات‌پنداری کرده‌اند. زنی گفت انگار داستان زندگی خود را می‌خوانده و «در آخر فهمیده خیلی هم آدم بدی نیست زیرا منِ حاضر در کتاب را دوست داشته». پاور معتقد است (و دیگران هم با او موافقند) که داستان‌های متواضعانه‌تر و شخصی‌تری چون داستان او که درگیری و تردید خود را قبول دارند، روز به روز بیش از کتاب‌هایی پر از وعده‌های برنامه‌ریزی‌شده رواج می‌یابند.حرف آخر آنکه، همه می‌توانند یاری‌گر باشند، خاطره‌نویس‌ها، فیلسوف‌ها، ریش‌سفیدهای ده، کشیش‌ها، اعضای خانواده. پاور همچنان طرفدار پروپاقرص برنی براون است، نویسندۀ زندگی شجاعانه۸که می‌گوید اعتقادی به اصطلاح خودیاری ندارد، «زیرا فکر می‌کند بنا نیست ما خودمان را یاری دهیم. بناست به یکدیگر یاری برسانیم». کتاب‌هایی که او امروز به دنبال آن‌هاست غالباً با هدف درک زندگی نوشته شده‌اند. «از نظر من انسان بودن روند دشواری است و همیشه می‌کوشم کمی بیشتر آن را درک کنم».پاور ارزش کتاب‌های خودیاری را می‌فهمد اما از پیشنهاد آن‌ها مبنی بر اینکه ایده‌آلی وجود دارد خسته شده است. تک‌تک روزهای زندگی نمی‌توانند شاهدی برای بهترین زندگی آدم باشند، حتی اگر رسانه‌های جمعی، به‌ویژه اینستاگرام بخواهند مدام بهترین بخش زندگی خود را برای مخاطب عرضه کنیم و اینطور تلقین کنند که اگر زندگی در نظرتان نشستن در حالت یوگا در ساحلی آفتابی نیست، کم و بیش دچار افسردگی هستید. پاور می‌گوید بیش از یک سال جان کنده تا بتواند عالی باشد و آن وقت فهمیده اصلاً چنین چیزی وجود ندارد.پس عالی بودن در زندگی ممکن نیست اما آیا کتاب خودیاری عالی وجود دارد؟ می‌پرسم اگر کتابخانه‌اش آتش بگیرد کدام کتاب را نجات می‌دهد، سیاستمدارانه می‌گوید «به نظرم در بسیاری از آن‌ها سخنان عاقلانه پیدا می‌شود.» اما قدرت حال۹ نوشتۀ اکهارت تول این افتخار را دارد که همیشه کنار تختش باشد. « کتاب دربارۀ این مسئلۀ آزاردهنده و شفاف است که باید فقط در لحظه زندگی کرد، نه نگران آینده بود و نه خود را به خاطر گذشته سرزنش کرد». از همین رو هیچ کشف بزرگی در انتهای کتاب پاور نیست. بلکه مجموعه‌ای از حقایق معمولی و مهربانانه گردآوری شده‌اند: صادق باش، مهربان باش، اخم‌هایت را وا کن، داری خوب پیش می‌روی. «در آخر به این عقلانیت کسالت‌بار می‌رسیم. اینطور نیست؟»فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جوآنا اسکاتز نوشته و در تاریخ ۱۵ ژانویۀ ۲۰۱۹ با عنوان «Help Me! Author Marianne Power Read All the Self-help Books So You Don’t Have To» در وب‌سایت ولچر منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «هیچ کشف بزرگی در کار نیست» در پروندهٔ اختصاصی دوازدهمین شمارهٔ فصلنامهٔ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• جوآنا اسکاتز (Joanna Scutts) منتقد ادبی و هنری است که برای نشریاتی چون نیوریپابلیک و گاردین می‌نویسد.[۱] ماریان پاور، نویسندۀ کتابِ کمکم کن، اهل لندن است، به همین علت نویسندۀ این گزارش در ادامۀ مطلب حال‌و‌هوای او را با بقیه لندنی‌ها مقایسه می‌کند [مترجم].[۲] همپستید هیت پارکی باستانی در شهر لندن، انگلستان است [ویکی‌پدیا].[۳] عبارت‌های این جمله هرکدام به عنوان یکی از کتاب‌های خودیاری اشاره دارد [مترجم].[۴] Help Me![۵] Feel the Fear and Do It Anyway[۶] شمن‌باوران معتقدند که به‌وسیلۀ تماس با ارواح می‌توان بیماری و رنج افراد را تشخیص داد و درمان کرد یا در افراد ایجاد بیماری و رنج نمود [مترجم].[۷] Get the Guy[۸] Daring Greatly[۹] The Power of Now ]]> جوآنا اسکاتز اقتصادوجامعه Sat, 15 May 2021 04:05:20 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10226/ خوشبخت‌شدن بدون عشق سخت است، بدون دوست، ناممکن https://tarjomaan.com/neveshtar/10221/ آرتور بروکس،آتلانتیک — تلفنی به پدرم گفتم: «فکر کنم همسر آینده‌ام را دیده باشم، اما مشکلاتی در میان است». دقیقش این بود: بانوی مورد نظر را در سفری یک‌هفته‌ای به اروپا ملاقات کردم، در اسپانیا زندگی می‌کرد، چند باری همدیگر را دیدیم، اما یک کلمه حرف مشترک نداشتیم. مشخص است که به پدر متعجبم گفتم: «فکرش را هم نمی‌کند که بخواهم با او ازدواج کنم». اما بیست‌وچهار ساله‌ بودم و عاشق، و هیچ یک از این‌ موانع نمی‌توانست جلوی ورود من به یک ماجراجویی افسانه‌ای خیال‌انگیز را بگیرد. بعد از گذشت یک سال با تنها دو دیدار کوتاه دلسردکننده، کارم را در نیویورک کنار گذاشتم و به بارسلونا رفتم تا زبان اسپانیایی یاد بگیرم و امید داشتم وقتی حرفم را بفهمد، دوستم داشته باشد.عاشق‌شدن «طوفان‌وطغیان»۱ بود: گاه سراسر سرمستی و گاه پرخطر و دلهره‌آور و فرساینده. رابطۀ دورادوری که پیش از نقل‌مکانم به اسپانیا داشتیم، حالا پر شده بود از تماس‌های تلفنی پرهول‌و‌ولا، نامه‌های ناخوانا و سوءتفاهم‌های همیشگی. بی‌شک نیاز نبود یک متخصص علوم اجتماعی با مدرک دکتری -منِ آینده‌ام- پیدا شود و برای منِ آن روزم سخنرانی کند و شواهد علمی بیاورد که در اولین مراحل عشق‌و‌عاشقی‌های افسانه‌ایْ ناکامی‌ بسیار است. برای نمونه، اگر به من نشان می‌دادند که «باورهای قضاوقدری» دربارۀ نیمۀ گمشده و پیوندهای عاشقانۀ آسمانی، وقتی با اضطرابِ وصال۲ همراه شود، باعث می‌شود نتوانیم همدیگر را ببخشیم و با هم کنار بیاییم، می‌گفتم: «خب، به درک».عاشق‌شدن ممکن است شورانگیز باشد، اما به‌خودیِ خود، کلید رسیدن به خوشبختی نیست. شاید دقیق‌تر آن باشد که بگوییم عاشق‌شدن هزینۀ اولیه‌ای است که برای به دست‌آوردن خوشبختی می‌پردازیم: مرحله‌ای شورانگیز، اما پرتنش که برای رسیدن به روابطی واقعاً رضایت‌بخش باید آن را تحمل کنیم.عشق شورمندانه -دوره‌ای که در عشق غرق می‌شویم- اغلب عنان مغز را در دست می‌گیرد، به گونه‌ای که هم قادر است فرد را تا قلۀ غرور بالا بکشد و هم او را در درۀ نومیدی بیفکند. بله، هیجان‌آور است، اما به ندرت با رضایتمندی همراه است؛ در واقع، طی برخی دوره‌های تاریخی، عشق با خودکشی هم ارتباط نزدیکی داشته است.و البته، علم نشان داده که عشق افسانه‌ای از بهترین نویدها برای رسیدن به خوشبختی است. تحقیقات در زمینۀ رشد انسان در دانشگاه هاروارد از اواخر دهۀ ۱۹۳۰، ارتباط میان عادات افراد و سلامت آیندۀ آن‌ها را تأیید کرده است. بسیاری از الگوهایی که در این مطالعه کشف شده‌اند، مهم اما پیش‌بینی‌پذیر بودند: شادترین و سالم‌ترین آدم‌ها در کهن‌سالی هرگز لب به سیگار نزده بودند (یا در جوانی آن را ترک کرده بودند)، ورزش می‌کردند، کم می‌نوشیدند یا اصلاً نمی‌نوشیدند و از نظر ذهنی خود را فعال نگه می‌داشتند و بسیاری الگوهای دیگر. اما این عادت‌ها در مقایسه با یک عادت بزرگ رنگ می‌بازند: مهم‌ترین نویدبخشِ شادی در کهن‌سالی داشتنِ روابط باثبات است؛ و به‌ویژه، برخورداری از یک همراهیِ افسانه‌ای بلندمدت. سالم‌ترین هشتادساله‌ها کسانی هستند که در پنجاه‌سالگی بیشترین رضایت را از روابط خود داشته‌اند.به بیان دیگر، رمزِ خوشبختی عاشق‌شدن نیست؛ عاشق ماندن است. نه به آن معنا که از نظر حقوقی به یکدیگر وصل باشیم: تحقیقات نشان می‌دهند که متأهل‌بودن تنها دو درصد سعادت ذهنی آیندۀ زندگی را تأمین می‌کند. عنصر مهم احساس خوشبختیْ رضایت از رابطه است و رضایت به چیزی وابسته است که روانشناسان «عشق همراهانه» می‌نامند؛ عشقی که بیش از آنکه بر پستی و بلندی‌های شورمندی متکی باشد، بر مهرورزی باثبات، درک متقابل و تعهد متکی است.شاید فکر کنید «عشق همراهانه» کمی توی ذوق می‌زند. من هم اولین‌باری که آن را شنیدم همین حس را داشتم، همان زمان که در پی کمدی افسانه‌ای بچگانه‌ای بودم که پیشتر توصیفش کردم. خیالتان را راحت کنم، مانند شوالیه‌ای سرگردان به بارسلونا نرفتم تا به «عشق همراهانه» دست یابم. اما داستانم را برایتان کامل تعریف می‌کنم: بله را گرفتم؛ در واقع، گفت: سی۳، و حالا سی سال است که در کمال خوشبختی کنار هم زندگی می‌کنیم. میزان ارتباط ما افزایش یافته است –دستِ‌کم بیست بار در روز برای هم پیام می‌فرستیم- و انگار همه‌اش این نیست که یکدیگر را دوست داشته باشیم؛ از هم خوشمان نیز می‌آید. او که عشقِ افسانه‌ایِ اول و همیشۀ من بوده، بهترین دوستم نیز هست.اینکه عشق همراهانه در دوستی ریشه دارد سبب می‌شود شادی حقیقی به بار آورد. عشق شورمندانه که مبتنی بر جذابیت است اغلب بعد از دوران تروتازگی رابطه دوامی ندارد. عشق همراهانه روی آشنایی تکیه دارد. پژوهشگری خلاصۀ این شواهد را در ژورنال مطالعات خوشبختی۴ به‌شکلی بی‌پرده بیان می‌کند: «مزایای ازدواج برای احساس خوشبختی در افرادی بسیار بالاتر است که همسرشان را بهترین دوست خود نیز می‌دانند».بهترین دوست‌ها از همراهی یکدیگر لذت می‌برند، راضی هستند و معنا می‌یابند. آنها سبب می‌شوند دیگری بهترینِ خود باشد؛ مهربانانه سربه‌سر یکدیگر می‌گذارند؛ از با هم بودن کیف می‌کنند. معروف است که رئیس‌جمهورِ سی‌اُم ایالات متحده، کالوین کولیج و همسرش، گریس، چنین رفاقتی با هم داشتند. طبق یکی از داستان‌ها (که شاید ساختگی باشد)، وقتی رئیس‌جمهور و همسرش در حال گردش در یک مزرعۀ پرورش طیور بودند، خانم کولیج -آنقدر بلند که صدایش به گوش رئیس‌جمهور هم برسد- به مرغ‌دار گفته است: چقدر جالب که این همه تخم‌مرغ را فقط یک خروس بارور کرده است. مرغ‌دار پاسخ داده که خروس‌ها این کار را هر روز بارها و بارها انجام می‌دهند. آنگاه گریس کولیج با لبخندی به کشاورز گفته است: «لطف می‌کنی اگر این را برای آقای کولیج هم توضیح بدهی». رئیس‌جمهور، با اشاره به این حرف، پرسیده آیا خروس هر بار فقط به یک مرغ خدمات می‌دهد؟ مرغ‌دار پاسخ داده خیر، هر خروس مرغ‌های بسیار زیادی دارد. رئیس‌جمهور گفته است: «لطف می‌کنی اگر این را برای خانم کولیج هم توضیح بدهی».بحث خروس‌های هوس‌ران به کنار، گویا افسانۀ عشق همراهانه زمانی بیشترین شادی را برای افراد به ارمغان می‌آورد که تک‌همسری در میان باشد. این ادعا را در مقام یک دانشمند علوم اجتماعی مطرح می‌کنم، نه در مقام یک آموزگار اخلاق: در سال ۲۰۰۴، تحقیقی روی ۱۶۰۰۰ بزرگسال امریکایی نشان داد از نظر مردان و زنان به یک میزان، « بالاترین میزان خوشبختی در سال گذشته در روابطی تجربه شده بود که فقط یک شریک جنسی داشتند».البته دوستی عمیق همراهانه می‌تواند انحصاری نباشد. در سال ۲۰۰۷، محققان دانشگاه میشیگان دریافتند افراد متأهل ۲۲ تا ۷۹ساله‌ای که می‌گفتند دست‌کم دو دوست صمیمی دارند -یعنی دست‌کم یک دوست به جز همسر خود- در مقایسه با زوج‌هایی که خارج از رابطۀ با همسرشان، دوست صمیمی‌ای نداشتند، رضایت از زندگی و عزت‌نفس بیشتر و افسردگی کمتر است. به عبارت دیگر، عشق همراهانۀ بلندمدت شاید برای احساس خوشبختی ضروری باشد، اما کافی نیست.تعجبی ندارد که من دوست دارم آثار شکسپیر، پابلو نرودا و الیزابت برت براونینگ دربارۀ عشق شورمندانه را بخوانم ولی افسانۀ اسپانیایی خودم را میگل دو سروانتس بهتر از همه وصف می‌کند. سروانتس در دُن کیشوت این ترانه را از زبان قهرمان داستانش برای معشوقش، دولسینی، می‌خواند:کبوتر توبوزی آسمانی، دولسینی رویاییتو هست و نیست من را برای خود می‌خواهی؛تصویر تو همینجاست، حک‌شده در روح من؛با هم یکی گشته‌ایم، یک روح در دو بدن.این ترانه شدت عشق شورمندانه را به‌خوبی نشان می‌دهد. اما وقتی پای خوشبختی به میان آید، باید جلوی فردریش نیچه‌ای سر تعظیم فرود آورد که شاعر نیست و می‌نویسد: «نبود عشق نیست که ازدواج‌هایی سرشار از ناخشنودی به بار می‌آورد، نبود دوستی است که چنین می‌کند». درست است، نیچه هرگز ازدواج نکرد و گفته‌اند در سه بار خواستگاری از یک زن دست رد به سینه‌اش خورد (انگار، نیهیلیسم چندان هم جذاب نیست). با‌این‌همه، حرف او درست است.تمام این داده‌ها و مطالعات را هم که کنار بگذارم، بهترین شاهدی که دربارۀ شادی و عشق شورمندانه دارم زندگی خودم است. سه دهه از شمشیربازی در آن آسیاب بادی افسانه‌ای باورنکردنی می‌گذرد و در این مدت، دولسینی من در روزهای خوب و بد بسیاری کنارم بوده است. با هم لذت می‌بریم و با هم می‌ترسیم؛ مثلاً می‌ترسیم یکی از سه فرزندمان کار احمقانه‌ای انجام دهد، برای نمونه به دنبال عشقی شورمندانه راه خود را بگیرد و به اروپا برود. امیدواریم دهه‌های بعدی زندگی را نیز با عشق و دوستی در کنار هم سپری کنیم. و دعا می‌کنم، چهرۀ زیبای او آخرین چیزی باشد که قبل از چشم بستن از این جهان می‌بینم: تصویر تو همینجاست، حک‌شده در روح من.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آرتور بروکس نوشته و در تاریخ ۱۱ فوریه ۲۰۲۱ با عنوان «The Type of Love That Makes People Happiest» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ با عنوان «خوشبخت‌شدن بدون عشق سخت است، بدون دوست، ناممکن» با ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• آرتور بروکس (Arthur Brooks) استاد مدرسۀ کسب‌و‌کار دانشگاه هاروارد، عضو هیئت تحریریۀ مجلۀ آتلانتیک و میزبان پادکست «هنر خوشبختی» است.[۱] جنبش ادبی در آلمان در نیمۀ دوم قرن هجده میلادی که به مقابله با نویسندگان جبهۀ روشنگری برخاست [مترجم].[۲] attachment anxiety: نوعی از استرس و فشار روانی که در رابطه با دیگرانِ مهم تجربه می‌شود و در مراحلِ اولیۀ روابط عاشقانه در اوج خود است [مترجم].[۳] Sí، در زبان اسپانیایی به معنی «بله».[۴] Journal of Happiness Studies ]]> آرتور بروکس اقتصادوجامعه Tue, 11 May 2021 03:07:52 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10221/ مقصد؟ هر جایی جز اینجا https://tarjomaan.com/neveshtar/10220/ جاشوا کوهن، پوینت — در سال ۱۸۹۲ روان‌شناسی فرانسوی به‌نام ژول دو گوتیِه کتابچه‌ای با عنوان بواریسم، روان‌شناسی در اثر فلوبر۱ نوشت. او در سال ۱۹۰۲ نسخۀ فلسفی‌تر همین کتاب را با عنوان بواریسم، آزمون قدرت تخیل۲ منتشر کرد. به دومی بیشتر از اولی استناد شده است، گرچه به نظر می‌رسد هیچ‌کدام به‌دقت مطالعه نشده‌اند. به‌هرحال، دست‌کم اگر فلوبر را تخصصی خوانده باشید، متوجه می‌شوید که دو گوتیه نام مشهوری است، شاید صرفاً به‌خاطر کشف عارضه‌ای که به نحوی بی‌نقص در زن قهرمان داستان فلوبر تجسم یافته است. او به‌زبان سرد فرانسوی توضیح می‌دهد که بواریسم قدرتی است که به انسان محول شده تا خود را غیر از آنی که هست تصور کند. مشکل مادام بواری فقط این است که این قدرت را بیش‌ازحد توسعه و پرورش داده است. زن بیچاره نمی‌تواند جلوی تخیلاتش را بگیرد: نمی‌تواند تصور نکند که کسی است غیر از آن‌که هست، نمی‌تواند تصور نکند که در جایی است غیر از آنجا که هست. تمام روز را این‌گونه سر می‌کند. در ماه‌‌عسل خود رؤیای سوئد و اسکاتلند و سرزمین‌های دوردست را در سر می‌پرورانَد، که طبیعتاً باید شادی‌بخش باشد. او خیال می‌کند مانند گیاهی است که فقط به خاکی مخصوص نیاز دارد.آری فکر می‌کنم، در عمق جهنمِ باشکوه گوگل‌بوکس، من هم همین‌طورم. من مادام بواری نیستم. من مَردَم. اواخر دهۀ هشتاد در بیمارستانی در نیویورک به دنیا آمدم و برای رفتن به خارج کلی وقت آزاد دارم؛ پیوسته به این کار ترغیب شده‌ام. این حق مسلم من است. و اصلاً متأهل نیستم. اما، اگر هم روزی متأهل بشوم، یقین دارم در ماه‌عسل هم در خیال خودم به ماه‌عسل خواهم رفت. نه، من باتجربه‌ام؛ مرغ همسایه همیشه غاز است.شش‌سال پیش، پس از تحصیلاتم در کالج، به مراکش رفتم. از آن دسته آدم‌هایی نبودم که بلافاصله به بروکلین گریختند. تقریباً همۀ کسانی که دوستشان داشتم چنین کردند و من هم در دلم احساس می‌کردم چندان مهم نیست. حالا بیشتر شب‌ها کابوس می‌بینم که به آن‌ها ملحق شده‌ام و در ویلیامزبرگ ساکنم. اما در ۲۲سالگی حتی تصورش را هم نمی‌کردم روزی برسد که به خارج نروم. من رفتم به رباط، پایتخت مراکش. آنجا چه کار می‌کردم؟ رفتم تا زبان انگلیسی تدریس کنم؛ این یکی از جواب‌هاست. بهتر است بگویم رفتم که رفته باشم و آموزش انگلیسی روش من برای آنجاماندن بود. وقتی از من پرس‌وجو می‌کنند، پاسخی این‌چنینی می‌دهم: «یادگیری زبان عربی، مسافرت، نوشتن، تدریس زبان انگلیسی، برای پول درآوردن. اما انگیزۀ اصلی‌ام فقط درآنجابودن است».مدرسۀ آمریکاییِ محل تدریسم در نزدیکی شعبه‌ای از رستوران مک‌دونالد در محله‌ای تازه‌به‌‌دوران‌‌رسیده از بخش ویل نوول [به معنای شهر جدید] قرار داشت. معمولاً راننده‌های تاکسی آنجا را به اسم نمی‌شناسند، ولی اگر بگویید «لو مگدو» به مقصد می‌رسید. مدرسه ساختمانی شیشه‌ای، باریک و پنج‌طبقه است که به‌سختی بین یک شیرینی‌فروشی شیک و فروشگاهی عمومی جای گرفته است. صاحب فروشگاه سوسی نامی است که یخچالی دارد، یا داشت، پر از بطری‌های دولیتری آب معدنیِ سیدی‌علی برای همسایگان جوان آمریکایی. مدرسه را، در دهۀ پنجاه، گروهی از مسیحیان آمریکایی تأسیس کرده بودند تا -به‌گفتۀ خودشان- تفاهم متقابل آمریکایی‌ها و مردم خاورمیانه و آفریقای شمالی را بهبود ببخشند (شعار امروز مدرسه نیز همان است، اما مخاطبان پیامِ آن یک‌درصد هستند). از یک منظر، رفتن به خارج برای تدریس زبان انگلیسی از مأموریت‌های معمول والدین ما بوده است. ما این کار را زیاد انجام می‌دهیم. اما هنوز هم کسی را سراغ ندارم -منظورم فردی مورد اعتماد است- که صادقانه به این دلیل خارج رفته باشد که سرش درد می‌کند برای آموزش انگلیسی تخصصی کسب‌وکار به دیگران.رباط را خیلی دوست دارم. یک ترم از تحصیلاتم را در بهار سال سوم دانشگاه در آنجا گذراندم و با کوله‌باری از خاطرات برگشتم. هروقت کسی می‌گفت باید از آنجا خوشت آمده باشد، سرم را به نشانۀ تأیید تکان می‌دادم و تعریف می‌کردم. تصویر معلمیِ خودم را دوست داشتم. مدرّسان ارشد هشدار داده بودند که برای تدریس در سطح تحصیلات تکمیلی باید بیشتر عربی یاد بگیرم. اما واقعیت این بود که تصمیم گرفته بودم به خارج بروم، گویی «خارج» مکانی بود که قرار بود بروم آنجا.۳ پس از فارغ‌التحصیلی، محبوب‌ترین استادم شعر زیر را در ایمیلی به من فرستاد:رهروان حقیقی آن‌هایی‌اند که رهسپار می‌شوند فقط برای رهسپارشدن: با قلبی به‌سَبُک‌باری بادکنک‌ها، راهشان را از مسیر سرنوشتشان کج نمی‌کنند و، بی‌آنکه بدانند چرا، همواره می‌گویند: ادامه می‌دهیم!».بله، کاملاً یادم می‌آید که با خود می‌اندیشیدم: شاید بهتر باشد علتش را ندانم.                                                                                             •••ضرورت تجربه‌اندوزی چیز جدیدی نیست. تاریخچۀ آن، طبق مشاهدات برخی از تاریخ‌نگارانِ کاپیتالیسم، همچون ویل.بی.مکینتاش، به اختراعاتی مثل قایق‌های تفریحی و کشتی‌های کروز در اوایل سدۀ نوزدهم برمی‌گردد. برای نمونه، سال ۱۸۵۶ در آگهی تبلیغاتیِ قایق تفریحی جدیدی به‌نام «مِید آو دِ میست»۴، قایقی که جهانگردان را از تنگۀ نیاگارا عبور می‌داد (و هنوز هم این کار را می‌کند)، وعدۀ اعطای تجربه‌ای «باشکوه و فراگیر» به مسافران داده می‌شد. ما اشتیاق به تجربۀ فتح قله را از قرن نوزدهم به ارث برده‌ایم. ولی اوج تجربۀ ما لحظه‌ای است که، در آن چیزی که زمانی موضوع نامه‌هایمان به خانه بود، اکنون بخشی از تقاضانامۀ تحصیلی ما شده است.۵ در میانۀ مجموعه‌ای از تابستان‌های پیش‌ساخته بزرگ می‌شوید: یک ماه در ایتالیا رنسانس می‌خوانید (یک روز با هنرمندان واقعی)، تابستانی را در دهکده‌ای کوچک بیرون از کیتو [پایتخت کشور اکوادور] می‌گذرانید و داوطلبانه مدرسه می‌سازید. مشاور تحصیلی شما عبارتی یادتان می‌دهد: «برو خارج». والدین ما همراه با کلیسایشان رفتند، اما شما با بچه‌های مدرسه‌تان بروید، هم فال است و هم تماشا. برای مسافرت، مستعدتر و مناسب‌ترید. از کتاب جدید ویلیام دِرِزویتز۶ که بیشتر به سوگ‌نامه می‌ماند هر برداشتی که داشته باشید، بدیهی است او در این کتاب حقیقتی را توصیف می‌کند وقتی می‌گوید فرهنگ تحصیلات نخبگان به شما یاد می‌دهد که برای تجربه‌اندوزی باید رهسپار جایی دیگر شود -ترجیحاً خارج- تا بتوانید در داخل کشور از آن تجربیات سود کسب کنید.اما آرمانی‌انگاریِ خارج‌رفتن ممکن است مسئله‌ای داخلی نیز باشد. در تکرار این بیماری، کسب تجربه با این پرسش پیوند خورده است که چرا نباید از بیرون خود بهترین استفاده را ببریم. سال‌های اول دهۀ سوم عمر مادام بواری در جهنم تمام‌عیار بورژوازی سپری می‌شود و در خانۀ شوهرش ساعت‌ها از جایش تکان نمی‌خورد. هرچیزی را که به دستش می‌رسد مصرف می‌کند: به‌خصوص داستان‌های عاشقانۀ پر از زن‌های قهرمان که هرگز فکرش را نمی‌کند یکی از آن‌ها باشد. درون خود به پرواز درمی‌آید. رمان‌های مادام بواری در چشم من نوعی «تئوری» بود -بهتر است بگویم فلسفه، اگر در گروه فلسفه نیستید- و من آن را با عطشی بی‌کران می‌بلعیدم. آن را بیش‌ازحد جدی گرفته بودم، به‌خصوص وقتی می‌دیدم بزرگ‌ترهای مورد احترام من به آن احترام می‌گذاشتند. کتاب‌ها را کامل نمی‌خواندم. کسی هم واقعاً به من نمی‌گفت چگونه بخوانم. اگر می‌خواستم بیشتر بخوانم، که می‌خواستم، مجلات بروکلین را می‌خواندم که به‌عنوان سمبلِ مکتب فرانکفورت منتشر می‌شد. برخی جملات لطیف را می‌گرفتم و از آن‌ها برای خودم کتاب مقدس می‌ساختم.می‌دانم کدام جمله این کار را با من کرد، جمله‌ای از اخلاق صغیر۷ اثر آدورنو (نمونۀ خوب کتابی که فقط باید در بزرگ‌سالی اجازۀ خواندنش را داشته باشید). به‌بیان دقیق‌تر، جمله‌ای بود از متنی، مناسب ردۀ سنی هجده‌ساله، با عنوان «سرپناه بی‌خانمان‌ها». آدورنو به جایی در کتاب حکمت شادان اثر نیچه استناد می‌کند که در آن نیچه با ریشخند به خوش‌اقبالی خود به‌خاطر نداشتن خانه می‌بالد. سپس آدورنو می‌نویسد: «امروز باید اضافه کنیم که: اخلاق حکم می‌کند در خانۀ خود احساس نکنیم در خانه‌ایم». در نسخه‌ای که من از این کتاب دارم دور این سطر خط قرمز کشیده شده است.منظور آدورنو را درست نفهمیدم. او از رابطۀ انسان مدرن با فضاهای روزمره‌ که سکونتگاهش شده‌اند حرف می‌زند، همچنین از رابطۀ او با ماهیت متغیرِ مالکیت خصوصی؛ آدورنو «در خانه نبودن» را به‌عنوان نوعی خصوصیت اخلاقی رایج توصیف می‌کند، نه تجویز؛ او نگران اخلاقیات سال ۱۹۵۱ است، نه ۲۰۰۰ و حرف‌هایی از این دست. مهم نیست. نسخه‌ای دست‌وپاشکسته از آن نقل‌قول -«اخلاق حکم می‌کند در خانه نباشیم»- در مغزم حک شد. این نکته با متن‌های دیگری که نشان‌دار می‌کردم و به‌نظرْ شعارِ درخانه‌نبودن را تأیید می‌کرد ارتباط داشت: بیشترْ متن‌هایی از نویسندگان فرانسوی و آلمانی که هریک به گونه‌ای در اواسط قرن بیستم جلای وطن کرده بودند، کسانی که به گمان من تجربیاتشان از جنگ جهانی اول به تجربیات خودم می‌مانست. در عقل ناقص من، بواریسم پروژه‌ای اخلاقی شد: میلی پیوسته و بی‌امان که مخالف بود با عادت بورژوای برابرگرفتنِ شادکامی با خرسندیِ بی‌تحرک از خانه‌داری. از دوران کالج به بعد برای خودم قانونی داشتم: اینکه احساس کنیم در خانه نیستیم خوب است، و احساس آسودگی بد است.                                                                                             •••زندگی‌ام، در رباط، پُر از پشته‌ای از هیچ است. چند ماهِ اول، تصمیم دارم دوستان زیادی پیدا کنم، دوستانی محلی؛ این یعنی گذراندن ساعت‌هایی طولانی در کافه‌ها یا پاتوق‌ها، درحالی‌که با دوستان هم‌سن‌وسال مراکشی‌ام روی کاناپه‌ها پخش‌وپلا شده‌ایم. لم می‌دهیم و تن‌آسایی می‌کنیم. قهوه، چای و فانتا می‌خوریم. درمورد اسمم شوخی می‌کنیم (اسمم شبیه کلمۀ «جوجه» به‌زبان عربی است)، بعد آن را عوض می‌کنیم (می‌گذاریم «جمال»). به همدیگر واژه‌های جنسی را به زبان خودمان یاد می‌دهیم. در خیابان محمد پنجم، دست هم را می‌گیریم و قدم می‌زنیم، برای تماشای فوتبال اسپانیا می‌ایستیم و طوری وانمود می‌کنیم که طرفِ دیگر یواشکی (اما به‌طور واضح) دوست دارد با دیگران رابطه داشته باشد. دربارۀ مادرها زیاد شوخی می‌کنند. در اینکه فقط یک خدا وجود دارد توافق داریم. در کافی‌نت روی یک صندلی می‌نشینیم تا، در فیس‌بوکِ من، دختران آمریکایی را ورانداز کنیم و هرازگاهی از حد خود فراتر می‌رویم. مجبورم می‌کنند غذایی را امتحان کنم که قبلاً نچشیده‌ام (یا حتی چشیده‌ام)، سپس مجبورم می‌کنند ماجرای خنده‌دار سوسی و شترش را تعریف کنم که به‌تازگی به‌لهجۀ محلی داریجه [که عربیِ مراکشی است] یاد گرفته‌ام. رسماً اعلام می‌کنم: من یک مراکشی واقعی‌ام. حس خوشایندی است. حشیش می‌کشیم، به همدیگر «دوستت دارم» می‌گوییم، به اقیانوس اطلس خیره می‌شویم و در سکوتی خوش فرو می‌رویم که با تمام‌شدن ردوبدل‌ها بر همه‌چیز مستولی می‌شود.من همین روال را ادامه می‌دهم. معلمانِ دیگری سراغ دارم که برای خود دنیای دیگری می‌سازند. در میخانۀ ایرلندی جدید، بازی‌های ان.‌بی.‌ای را تماشا می‌کنند. در سفارت‌خانه، با تفنگ‌داران دریایی، فیفا بازی می‌کنند و مراسم شکرگزاری به‌جا‌می‌آورند. (آن‌ها هم‌سن‌وسال‌های من‌اند که فقط یک سال آنجا خواهند ماند. مسن‌ترها چندساعت بیشتر تدریس می‌کنند و زندگی خصوصی تاریکی دارند). آن‌ها از من شادترند.دیری نمی‌پاید که دوستانم کمتر و فرانسوی‌تر می‌شوند و فقط شب‌ آن‌ها را می‌بینم. من با دختری کِبِکی به‌نام کامیل در آپارتمانی روی اقیانوس زندگی می‌کنم، دختری که روزهایش را در جنگ با فساد سپری می‌کند. روز ۹ ژانویۀ ۲۰۱۰ به مادرم ایمیل می‌فرستم: «به‌زبانی که شاید نمونه‌ای نادر از تبلیغ بی‌غل‌وغش باشد، واقعاً روی اقیانوس اطلس زندگی می‌کنیم». مادرم بی‌آنکه متوجه حرفم بشود پاسخ می‌دهد: «چه رؤیای قشنگی!». همه‌چیز یکنواخت است. کم‌کم جملاتی با عبارت «مراکشی‌ها...» در اول جمله بر زبان می‌رانم و حرف‌هایی در باب ضرر چای برای دندان‌ها می‌زنم. دمپایی‌ها اذیتم می‌کنند. بخش اعظمی از روزهایم را پشت کامپیوترم و در اینترنت سپری می‌کنم. یکی از روزهای آخر هفته برای شرکت در آزمون جی.آر.ای به مادرید می‌روم، گم می‌شوم و یک‌باره متوجه می‌شوم جلوی آگهی تبلیغاتی ایستگاه اتوبوسی ایستاده‌ام که به نظرم یک سِری اعضای بدن را به نمایش گذاشته است؛ حس بهتری به من دست می‌دهد. وقتی دوباره به رباط برمی‌گردم، نظرم قطعی است: هرکس می‌گوید اینجا را دوست دارد دروغ می‌گوید.پاییز آینده از مدرسه فارغ‌التحصیل می‌شوم. بعضی روزها در سالن مطالعۀ کتابخانۀ ملی مخفی می‌شوم؛ من در این سرِ میزی بسیار دراز می‌نشینم و روبه‌روی من، در آن سر میز، انسان‌شناسی پرتغالی می‌نشیند که در شهر اِفران فلسفه تدریس می‌کند. تا آخر منتظر می‌مانم. روزهای سه‌شنبه سروکلۀ مورخ فرانسوی چندش‌آور پیدا می‌شود و کفر ما را درمی‌آورد. یک‌ روز صبح نامه‌ای به استادم می‌نویسم، همان که برایم شعر فرستاده بود:امروز صبح کامیل تقریباً از من تقاضا کرد بروم کتابخانۀ ملی و خب من حالا اینجا هستم و نمی‌خواهم منفی‌بافی کنم، اما خدای من... این سکوت، این عظمت. یک‌نفر در آن طرف سالن عطسه کرد، و دیگر از آن سکوت و عظمت خبری نبود. شاید پیش‌پاافتاده باشد، اما صدای ورق‌زدن کتاب در آنجا در جانم رسوخ می‌کند. تصور کنید احساس بازگشت به خانه خیلی زود از تب‌وتاب خواهد افتاد، اما فکر می‌کنم قبل از برگشتن به آمریکا در ماه اوت هرچقدر بتوانم باز هم به اینجا خواهم آمد.باز هم به کتابخانه برمی‌گردم. اما بیشتر اوقات کافه‌نشینی می‌کنم. اصطلاحی هم برای این کار هست: «زندگی کافه‌ای». یعنی زندگی تحسین‌شده‌ای در کتاب‌های راهنما، کلاس‌های مقدماتی عربی، کتاب‌های جغرافیای شهریِ مراکش و آثار پل بولز۸. ساعت‌ها با لپ‌تاپم بیرون خانه می‌نشینم، با افرادی دیگر. ایمیل‌های تک‌پاراگرافی و هزارکلمه‌ای می‌نویسم و از داستان‌های منتشرشده دربارۀ نزاع‌های مُدپرستی هیجان‌زده می‌شوم. به کامیل که فقط شب‌ها می‌بینمش پیام می‌فرستم: «دارم ذوب می‌شوم». دفترچه یادداشت را پر می‌کنم از مشاهداتم و رونویسی از هرچیزی که جلوی چشمم است: «مردی مست سرش را در میان دستانش گرفته است»، «خدمتکار درحال وارسی ترَک ریز روی شیشۀ در است»، «زن خیابانی با شلوار گشاد فانتا سفارش می‌دهد»، «گربۀ محمد بالا می‌آورد».اخیراً خودم را مجاب کردم دوباره به نوشته‌هایم در آن دوره نگاه کنم. البته بیشتر سراغ هزاران ایمیلی که نوشته بودم رفتم تا دفترهای یادداشتم؛ می‌ترسیدم به آن‌ها دست بزنم. در اینجا برشی از نوشته‌ام را به‌تاریخ ۱ ژانویۀ ۲۰۱۰ به دوستم لیز می‌آورم:اتفاقات زیادی رخ می‌دهد و رخ داده است، آن‌قدر که نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم. هولناک به نظر می‌رسد [...] اینجا دیگر آرام و قرار ندارم. رباط را دوست ندارم، با آن مردم فرانسوی‌مآبش. خوشم هم می‌آید؛ پیرزنانِ همیشه پوشیدۀ آن نابغه‌اند و پسر آب‌پرتقال‌فروش به من زبان فلامانی یاد می‌دهد. ساکن و بی‌حرکت شده‌ام؛ می‌خواهم تحرک بیشتری داشته باشم؛ و...و...و... دوست‌دخترم (اصلاً درباره‌اش چیزی می‌دانی؟) برای همیشه مراکش را ترک می‌کند، و حالا اتاقی پر از دانش‌آموزان دبیرستانی پانزده-شانزده‌سالۀ خسته و درمانده در انتظارم است. خدایا: کلاسِ شلوغ‌پلوغی می‌شود.آن هیولاهای دبیرستانی را به یاد دارم. دمدمی‌مزاجیِ لعنتی. انگار ایمیل‌هایم به نحوی نوشته شده بودند تا ظاهری سرزنده از خود نشان بدهند. جز در مواردی که منظوری داشتم، حس اشتیاق و پوچی دست می‌داد. ملال می‌تواند آتشین باشد.این هم برش دیگری از پیامم به نیکو به تاریخ ۱ مارس ۲۰۱۰: «ملالی را که اینجا در چهرۀ بعضی‌ها می‌بینم هرگز در دیگران ندیده بودم، گویی آن‌ها را خواهد کشت». در اتاق‌هایی می‌نشینیم که معمولاً نور ندارند، حتی در طول روز. بیشتر مردانِ اطرافم دور میزهایی کوچک جمع می‌شوند و پچ‌پچ‌کنان مشغول غیبت می‌شوند. دستِ همدیگر را از بازو می‌گیرند و سرپوش جلابیه‌شان را باز نمی‌کنند و با انگشت اشاره می‌کنند. یکی دو نفر همیشه پشت اتاق می‌نشینند و غرق در اندیشه می‌شوند. من خیلی نمایانم، یک آمریکایی که در دستگاه خود غرق شده، اما کسی مرا نمی‌بیند. خیلی طول نمی‌کشد از انجام همیشگی این کار، نشستن در اینجا، برآشفته می‌شوید. اما برای من همیشگی نیست. برای آن‌هاست، مردانی که هم‌نشینم شده‌اند. دیوانه‌وار تایپ می‌کنم. آه، خدای من! باید بزنم بیرون. پیش‌خدمت، اسمش سیموست؛ از پشت سرم رد می‌شود و دو انگشتش را پسِ گردنم می‌گذارد و صدایم می‌زند: برادر. به دلم می‌نشیند. بلافاصله از رنجشم بدم می‌آید. اتفاقاً شعر استادم نیز همین را می‌گوید: این دنیای کوچک و ملال‌آور عکس خودتان را به خودتان باز می‌تاباند.                                                                                             •••اینترنت! دوستت دارم. تنها دنیای قانونیِ بی‌حدوحصر: در نهایت، ملال پایان می‌یابد، چیزی که در رباط به آن محکوم شده‌ام. داستان بسیار بدی دربارۀ مرد جوانی می‌نویسم که دو هفتۀ تمام تلاش می‌کند رمز شبکۀ وایفای را که در محدودۀ مجازی‌اش قرار دارد حس بزند. صبحِ یکی از روزهای یک‌شنبه به شرکت مخابراتی اِنوی می‌روم که جدیداً در سراسر شهر نمایندگی‌هایی را با هدایای تشویقی باز کرده است. فروشگاه از بیرون به رنگ ارغوانی روشن و از داخل شبیه شرکت اپل است. از آنجا یک کلید می‌خرم، قطعه‌ای که به لپ‌تاپ وصل می‌کنید تا وارد اینترنت شوید. همیشه این آسان‌ترین کار است. هرروز صبح فیلم تماشا می‌کنم و قهوه می‌خورم. چیزی کشف می‌کنم به‌نام آی‌دوسِر۹، وب‌سایت ارائه‌دهندۀ صوت‌هایی که به‌منظور ایجاد تجربه‌های نشئه‌آور (به‌گفتۀ بچه‌های فروشگاه) ساخته شده‌اند. کامیل را مجبور می‌کنم در تاریکیِ یکی از شب‌های چهارشنبه این کار را با من انجام بدهد. صدای امواج را بلند می‌کنیم و نوبتی خیال می‌کنیم کسی وارد خانه شده است.قطعه پی‌درپی قطع و وصل می‌شود. عذاب‌آور است. برای زندگی به آن نیاز دارم. دو بار دیگر به شرکت انوی برمی‌گردم؛ خواهش می‌کنم کمکم کنند. ساعت‌ها، چراغِ سبزِ کوچک روی قطعه را تماشا می‌کنم که چشمک می‌زند، چراغی که نشان می‌دهد قطعه درست کار می‌کند. درحالی‌که با عجز و لابه زبان به فحش باز می‌کنم، به کامیل پیام می‌دهم که: «دیگر تحملش را ندارم». وعدۀ اینترنت، وعدۀ رستگاری، درست جلوی چشمانم رو به مرگ است و هربار که آن علامت ناپدید می‌شود من ضجه می‌زنم. واقعاً ضجه می‌زنم. تک‌تک ثانیه‌ها بی‌اندازه طول می‌کشد. یک عمر طول می‌کشد. سه روز بعد، طبق سوابق ایمیلم، لپ‌تاپم را خاموش و آپارتمان را ترک می‌کنم. بلافاصله، بر سر راهم از میانۀ بزرگ‌راه، نوعی برآمدگی می‌بینم که داخل اقیانوس اطلس کشیده شده است: زمینی ذوزنقه‌ای‌شکل و پر از آشغال‌‌هایی مثل لنگه دمپایی، قوطی مچاله‌شدۀ کوکاکولا و زیرپوش. سنگ‌نشانه‌هایی به‌ چشم می‌خورند. هرشب، بی‌استثنا، دسته‌ای سگ سروکله‌شان پیدا می‌شود. سگ‌ها پشت‌سرهم می‌دوند و، در تاریکی، خطوطی طولانی به‌شکل هشت انگلیسی درست می‌کنند و سروصدایشان بلند می‌شود. در طول روز گروه‌های دونفره و سه‌نفره از مردان کنار موتورسیکلت‌های پارک‌شده می‌ایستند و دست به کمر به آب خیره می‌شوند.از آنجا رد می‌شوم. اواخر صبحِ یکی از روزهای وسط هفته است. نقطه‌ای را انتخاب می‌کنم. هیچ‌کس نگاهم نمی‌کند. مردانی که کنارشان ایستاده‌ام واقعاً طوری به نظر می‌رسند که گویی رؤیای زندگی بهتر یا دیگر یا گذشته را در سر می‌پرورانند. خودم را ملزم می‌کنم پانزده دقیقه آنجا بمانم و، به معنای واقعی کلمه، پنج‌دقیقۀ آخر را با صدای بلند می‌شمارم. این برایم عادتی آیینی خواهد شد. در طول آخرین ماه اقامتم در رباط، تقریباً هرروز این عادت را به جا می‌آورم: از آپارتمان می‌زنم بیرون، از جاده رد می‌شوم، به مردان کنار ساحل می‌پیوندم، به آب خیره می‌شوم و تا آنجا که تاب تحمل دارم کاری نمی‌کنم. آخر خط نزدیک است و من احساس می‌کنم حرف تازه‌ای برای گفتن دارم: حبسْ خاصیت آزادی‌بخشی دارد. خودم را در کمبریج، در برلین، در مادرید، رِیکیاویک و جاهای دیگر شادمان تصور می‌کنم تا از خودم فرار کنم.                                                                                             •••چه مرگم شده؟ کی‌یرکگور در کتاب یا این یا آن۱۰، در فصل کوتاهی با عنوان «تناوب زراعی»، خستگی و ملالت انسان را به زبان کشاورزی توصیف می‌کند. روح ملالت‌زدۀ انسان نیز همانند کشاورزِ بی‌خِرد و بی‌هنر پیوسته خاک زیر پای خود را عوض می‌کند. با خود می‌گوید مثلا اگر بروم آنجا رهایی می‌یابم. کوچ‌نشینی و سرگردانی شروع می‌شود: «یکی از زندگی در روستا خسته شده است، به شهر کوچ می‌کند؛ یکی از سرزمین بومی خود خسته شده است، به خارج می‌رود؛ یکی از اروپا به ستوه آمده است، به آمریکا می‌رود و...؛ دست‌آخر، یکی هم غرق رؤیای سفر بی‌پایان از ستاره‌ای به ستارۀ دیگر شده است». لازم نیست برای زندگی این‌چنینی واقعاً سفر کنید: «یکی از غذاخوردن در ظروف چینی خسته شده است، در ظروف نقره غذا می‌خورد؛ یکی از آن هم خسته می‌شود، سراغ ظروف طلا می‌رود؛ یکی نصف رُم را به آتش می‌کشد تا آتش‌سوزی بزرگ شهر تروا را درک کند».همین‌طور فرار می‌کنید و فرار می‌کنید و مرتب با این واقعیت مواجه می‌شوید که در نهایت هیچ نقطۀ شادی روی زمین نیست، جایی که واقعاً در آن به کامیابی برسید، مثل یکی از رؤیاهای مادام بواری. من در رباط دریافتم که این همان حقیقتِ پنهانِ آن اصل اخلاقی‌ای است که خودم ساخته بودم: شکستِ ذاتی‌اش نیروی محرکه‌اش نیز هست. به بیان کتاب یا این یا آن: آن بی‌نهایتِ بد۱۱.اما بی‌نهایتِ خوب هم داریم، بی‌نهایتی که بسیار شبیه به نوع بدِ آن است، اما درواقع همان نیست. مؤلف کتاب یا این یا آن پیشنهاد می‌کند که، به‌جای تغییرِ پی‌درپیِ خاک، باید روش کشت و نوع بذر خود را عوض کنید. باید به قطعه‌زمین کوچک خود بچسبید و برآورد کنید که چگونه می‌توانید آن را به گونه‌ای متفاوت آباد کنید. می‌توانید، به‌جای گرفتار‌شدن در دام جست‌وجوی مزمن و عادت‌زدۀ دنیای جدید، بکوشید با دنیای محدود و پایان‌پذیر سازگار شوید. مثلاً‌ عنکبوتی جلوی شما ظاهر می‌شود. یگانه وظیفۀ شما، مثل یک زندانیِ تنها در انفرادی یا مثل یک دانش‌آموز کلاس اول، این است که همۀ توجه خود را به آن معطوف کنید و تک‌تک حرکاتش را وارسی کنید. با مشاهدۀ آن درمی‌یابید که چه قابلیت‌هایی دارید. به بیان نویسنده، این اصل را «اصل محدودیت» می‌نامند، قانونی جدید. به‌‌این‌ترتیب کم‌کم شروع می‌کنید به انتخاب دنیای کوچک، ملال‌انگیز و پیوسته یأس‌آور، به‌جای انتخاب دنیاهای همیشه بهتر که ذهنتان را پر کرده‌اند. تفاوت بین «آنجا‌بودن» و «واقعاً آنجابودن» به این بستگی دارد که چقدر خودتان را وقف قضیه کرده باشید.این ایده برای بی‌قراریِ اخلاقی من گزینۀ جذابی است. آهسته راه می‌افتم. شش سال پس از دوری از رباط، ریسک ثبت‌نام برای خبرنامۀ شرکت هوم دیپو را به جان می‌خرم. ظروف پلاستیک تاپِروِر جمع می‌کنم و کیسه‌ای را با کیسه‌های زیاد پر می‌کنم. عکس‌ها را قاب می‌کردم، اما همیشه از عکس‌گرفتن دوری کرده‌ام، به‌خصوص وقتی که در رباط زندگی می‌کردم. خویشتنِ پیشین من نوید می‌دهد که این با تبدیل‌شدن به صاحب‌خانۀ مدنظر نیچه یکی نیست. دست‌کم یک نشان خوش‌آمدگویی دارم که از مردی در گوشه‌ای از شهر خریدم، نشانی چوبی و پیش‌پاافتاده که از داخل خانه جلوی در گذاشته‌ام. به آن قسمت شهر برگشته‌ام (آن مرد آنجا نبود). پس از ترک مراکش سه بار به آنجا بازگشته‌ام. من می‌گویم نمی‌توانم بمانم و مردم با تکان سر تأیید می‌کنند. از یک منظر، این تراژدی حقیقی مادام بواری است و رنج و محنتش چقدر عمومیت دارد.                                                                                              •••آخرین بار، برای چهارمین مرتبه، در ماه مارس گذشته به آنجا سفر کردم. درواقع به مادرید رفته بودم، اما به مراکش هم رفتم و سه روز آنجا ماندم. یک روز را به رباط اختصاص دادم. شهر همان حس همیشگی را داشت، گویی سعی نمی‌کرد از خواب بیدار شود. صبح با سه تا از دانش‌آموزان محبوبم یک بشقاب شیرینی خوردم و عصر با معلم عربی‌ام مسابقات تنیس ویمبلدون را تماشا کردم، اما پیرمرد وسط بازی خوابش برد. چند ساعتی که قبل از رفتن به فرودگاه وقت داشتم یک تاکسی کوچک گرفتم تا محلۀ اوسیان، محل زندگی سابق خودم و کامیل. جلوی کلیسای فرانسوی پیاده شدم، جایی که من و سیمو عادت داشتیم ساعت‌ها به منظره‌اش خیره شویم (شنیدم که روزی به بروکسل نقل مکان کرده است). برای یک لحظه از دیدن آن منظره شگفت‌زده شدم و جاخوردم از اینکه شهرها در نبود من ناپدید شده بودند. اما کلیسا بی‌حرکت و پابرجا مانده بود: باعظمت، سفید، ده‌ها پنجرۀ آن تیره شده بودند انگار کسی سعی کرده بود بنا را کور کند. البته اندکی تمیزتر بود.به گوشی‌ام نگاهی انداختم. سعی کردم تصور کنم درون کلیسا چه خبر است؛ زیاد طول نکشید. به‌جای این کار به پروازم فکر کردم، به اینکه اگر هواپیما تلویزیون داشته باشد چه فیلمی تماشا خواهم کرد، به‌ اینکه نکند هواپیما تلویزیون نداشته باشد، به اینکه در خانه چه کسی را باید می‌دیدم و چه کسی را می‌خواستم ببینم، به حرفی که معلم عربی‌ام پیش‌تر درمورد دماغ رافائل نادال زده بود. زنی عظیم‌الجثه به طرف کلیسا می‌رفت. نفسی تازه کرد و دوباره راه افتاد و هنگامی که از کنارم رد می‌شد به شانه‌ام خورد. دسته‌ای نوجوان سرخوش در یکی از کوچه‌ها جیغ‌وداد راه انداخته بودند، من هم آزرده‌خاطر شدم، و بعد از دستِ خودم آزرده شدم. شروع به شمارش کردم، شمارش از دستم در رفت. نه، اینجا شهر خوبی برای عجول‌نبودن است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جاشوا کوهن نوشته و در سال ۲۰۱۵ با عنوان «Being Elsewhere» در وب‌سایت پوینت منتشر شده است. و برای نخستین بار در پروندۀ اختصاصی دهمین فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با عنوان «مقصد؟ هر جایی جز اینجا» با ترجمۀ مجتبی هاتف  منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• جاشوا کوهن (Joshua C. A. Cohen) دانشجوی دکترای مطالعات دین در دانشگاه هاروارد است و همچنین در ادبیات رومانتیک نیز تحقیق می‌کند. کوهن متولد منهتن است، اما ایام زیادی از زندگی‌اش را در مراکش، تونس، اسپانیا، کانادا و آلمان سپری کرده است. او به زبان‌های اسپانیایی، فرانسوی، عربی، لاتین، آلمانی و عبری مسلط است. او، علاوه بر دانشگاه، در تئاتر، نمایش‌نامه‌نویسی و سینما نیز کارنامه‌ای پربار دارد. جاشوا کوهن، اکنون، مدرس چند عنوان درسی در دانشگاه هاروارد است.[۱] Le bovarysme, la psychologie dans l’oeuvre de Flaubert[۲] Le bovarysme, essai sur le pouvoir d’imaginer[۳]روشن است که هرجایی، بسته به اینکه نقطۀ عزیمتتان کجاست، می‌تواند «جایی دیگر» باشد. اما مراکش از این نظر تاریخچه‌ای دیرینه برای آمریکایی‌ها دارد، شاید علت آن علاقۀ شدید ما آمریکایی‌ها به امنیت باشد. مراکش امن‌ترین «جای دیگر» برای آمریکایی‌هایی بود که در جست‌وجوی عشق ممنوعه و زیبا در عصر بوگارت بودند [هامفری بوگارت ستارۀ فیلم عاشقانه و محبوب «کازابلانکا» (۱۹۴۲) بود]، و نیز امن‌ترین جای دیگر برای آمریکایی‌هایی که در جست‌وجوی عشق ممنوعه و پست‌ در عصر اینترزون [منطقۀ بین‌المللی] بودند. در دهۀ شصت و اوایل دهۀ هفتاد، شهر مراکش بهترین مکان برای رسیدن به خدا بود. و اکنون، در عصر تحصیل در خارج، مراکش تنها کشور عربی است که می‌توانید واقعاً در آن درس بخوانید، علاوه بر اردن و احتمالاً تونس.[۴] Maid of the Mist[۵]هنگامی که در آن لحظه‌ قرار دارید، ضرورت سفر نمایان می‌شود: تحصیل در خارج رفته‌رفته به امری بدیهی برای ورود به دوره‌های کارشناسی تبدیل می‌شود. هرچند شمار دانشجویان ثبت‌نام‌کننده در مؤسسات آموزش عالی آمریکایی، که به خارج سفر می‌کنند، فقط یک درصد است و هشتاد درصد از آن‌ها سفیدند. برای اطلاعات بیشتر، گزارش سال ۲۰۱۴ اوپن دورز دربارۀ تبادل آموزشی بین‌المللی را ببینید.[۶] منظور نویسنده کتاب گوسفندان ممتاز: آموزش غلط نخبگان آمریکایی و راهی به‌سوی زندگی معنادار (Excellent Sheep: The Miseducation of the American Elite and the Way to a Meaningful Life) است. درزویتز در این کتاب فشاری را که والدین و جامعه برای دستیابی به «موفقیت» بر دانش‌آموزان وارد می‌کنند به نقد می‌کشد. او در مقدمۀ کتاب آن را نامه‌ای برای خودِ بیست‌ساله‌اش می‌خواند، نامه‌ای که از چیزهایی بحث می‌کند که «ای‌کاش وقتی می‌خواستم وارد کالج شوم کسی تشویقم می‌کرد درموردشان فکر کنم» [مترجم].[۷] Minima Moralia[۸] Paul Bowles: آهنگ‌ساز، نویسنده و مترجم آمریکایی که، پس از مهاجرت به طنجه، از شهرهای مهم مراکش، در سال ۱۹۴۷، تا آخر عمر در آنجا ساکن ماند و نماد مهاجران آمریکایی شد [مترجم].[۹] I-Doser[۱۰] Either/ Or[۱۱] bad infinity ]]> جاشوا کوهن اقتصادوجامعه Mon, 10 May 2021 03:41:53 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10220/ مارتا نوسبام: ترس چشمان سیاست را می‌بندد https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10219/ گفت‌وگوی هوپ ریز با مارتا نوسبام،جی‌استور دیلی— در نوامبر ۲۰۱۶، فیلسوف آمریکایی مارتا نوسبام در توکیو به سر می‌بُرد و خود را برای ارائۀ یک سخنرانی آماده می‌کرد که از نتایج انتخابات ریاست‌جمهوری ایالات متحده باخبر شد. او، که مدت‌ها دربارۀ فلسفۀ احساسات تحقیق کرده بود، درحالی‌که نگرانِ تبعاتِ پیروزی ترامپ بود، فهمید که خودش نیز «بخشی از مشکل» است.نوسبام عکس‌العمل خود را به این پیروزی مورد بررسی قرار داد و همین به آخرین کارِ او منجر شد: سلطنت ترس، کاری که بخشی از آن به‌نوعی مانیفست است و بخشی از آن گفت‌وگویی سقراطی است دربارۀ نقش بزرگی که ترس در دورۀ سیاسی ما بازی می‌کند و اینکه چرا این ترس خطری جدی در مسیر دموکراسی است. او مجموعه‌ای از احساسات را در کارش بررسی کرده است و، همان‌طور که به من گفت، این کتاب از این ایده دفاع می‌کند که «عصبانیت، انزجار و حسادت... تحت‌ تأثیر ترس قرار می‌گیرند و مخرب‌تر می‌شوند». نوسبام معتقد است ترسْ احساسی اولیه است، سائقه‌ای ناگهانی که هم نوزادان آن را حس می‌کنند و هم احساسی است که وقتی بزرگ‌تر می‌شویم در زمینۀ اجتماعی شکل می‌گیرد. ترس امری اجتماعی، خودپسندانه و اغلب نادرست است. نوسبام می‌گوید، هنگامی‌که از دیگران می‌ترسیم، اغلب اطلاعات و حقایق را در نظر نمی‌گیریم و معمولاً خطراتی را در نظر می‌گیریم که اصلاً وجود ندارند.فیلسوف ۷۵ساله نویسندۀ ۲۴ کتاب است و تعداد زیادی جایزه در کارنامۀ خود دارد، ازجمله ۵۷ مدرک افتخاری، جایزۀ اخلاق ایناموری۱ و جایزۀ کیوتو. من با نوسبام، که اکنون استاد حقوق و اخلاق در دانشگاه شیکاگوست، دربارۀ این گفت‌وگو کرده‌ام که چرا ترس را احساسی اولیه می‌داند، چگونه ترسْ آمریکایی‌ها را دوقطبی کرده است و چرا باور دارد «ترامپ قدرتش را از ترس می‌گیرد». این گفت‌وگوی ماست که تنها از نظر طول و وضوح ویرایش شده است.هوپ ریز: بخش بزرگی از کار شما بر «فلسفۀ احساسات» متمرکز است. آیا معتقدید احساسات مبنایی عقلانی دارند؟ آیا ترسْ عقلانی است؟مارتا نوسبام: به نظر من واژگانِ «عقلانی» و «غیرعقلانی» کمی رهزن‌اند، زیرا گاهی منظور ما از «عقلانی» چیزی است که «مبتنی بر اطلاعات خوب، درست و محکم» باشد. گاهی نیز منظورمان صرفاً این است که دارای اندیشه‌اند. من گمان می‌کنم احساسات متضمن اندیشه‌هایی دربارۀ مهم‌ترین اهداف و پروژه‌های ما هستند. آن‌ها متضمن چیزی هستند که روان‌شناسان غالباً آن را «برآورد»۲می‌نامند، یعنی اینکه چیزهایی وجود دارند که عمیقاً اهمیت دارند. و ما اخبار آن چیزهایی را ‌دنبال می‌کنیم که عمیقاً برایمان مهم‌ است که بدانیم چگونه عمل می‌کنند.اما واضح است که این اندیشه‌ها می‌توانند بر اطلاعات بد یا خوب مبتنی باشند. ازآنجاکه از دید من احساسات در مراحل بسیار اولیۀ طفولیت شکل می‌گیرند، بسیار امکان دارد که اشتباه کنیم. حال در نمونۀ ترس زمینۀ بسیاری وجود دارد که در دام خطا بیفتیم. انسان‌ها اساساً در سال اول زندگی از نظر فیزیکی بسیار ناتوان‌اند. بنابراین، ما، در شرایطی که به ‌لحاظ شناختی بسیار پیشرفته و آگاهیم، به ‌لحاظ فیزیکی ناتوانیم و نمی‌توانیم چیزهایی را که می‌خواهیم به دست بیاوریم. این وضعیتْ وضعیتی است که بسیار شبیه کابوس است، چیزی که شما اغلب در کابوس‌های شبانه به آن بازمی‌گردید. نمی‌توانید حرکت کنید، نمی‌توانید کاری انجام دهید و حتی نمی‌توانید فریاد بزنید، اما به‌نوعی بسیار محتاج هستید. این ترسِ اولیه زیربنای هر چیزی است که در آینده رخ می‌دهد، و هنگامی‌که تشخیص می‌دهیم روزی قرار است بمیریم، این وضعیت بسیار بدتر می‌شود. من گمان می‌کنم ترس از مرگ در پس‌زمینۀ زندگی ما وجود دارد و تقریباً در همۀ مراحل زندگی همراه ماست. بنابراین، این مرحلۀ اولیۀ ترس آن را بسیار مستعد این می‌کند که به کارهایی نامسئولانه و هیستریک تبدیل شود.ریز: ترس چگونه شکل می‌گیرد؟ ترس برای بزرگ‌سالان چگونه چیزی است؟نوسبام: ایدۀ عام ترس این است که چیزی بد و آسیب‌زننده آن بیرون وجود دارد و برای من و زندگیِ من بد است و من تواناییِ کاملی برای راندنِ آن از خودم ندارم. گمان می‌کنم که این احساس از طفولیت آغاز می‌شود. اما همین‌که رشد می‌کنیم، اگر همه چیز در خانواده خوب پیش برود، حمایت بسیاری از سوی حامیان و اطرافیانِ خود دریافت می‌کنیم و دیگر مثل قبل احساسِ ناتوانی نمی‌کنیم. ما حس می‌کنیم که انتظاراتمان برآورده می‌شود و قرار است غذا دریافت کنیم. البته گاهی این اتفاق نمی‌افتد و در آن صورت کودک، اگر در محیطی آسیب‌زا باشد، به‌طور خاص، بی‌ثبات و آسیب‌دیده می‌شود. اما، به‌طور عام، ما در آن صورت فکر می‌کنیم که می‌توانیم تقاضاهایمان را کمی محدود کنیم. می‌توانیم چیزی به دیگران بدهیم یا می‌توانیم وارد رابطه‌ای متقابل شویم. و همین‌طور که زمان می‌گذرد توانایی‌مان برای همکاری، دغدغه‌مان برای دیگران و نظایر آن را گسترش می‌دهیم.اما این ترس همچنان در پس‌زمینه وجود دارد و چیزهای بسیاری می‌توانند آن را به عرصه آورند، مثلاً بیماری خود یا یکی از اعضای خانواده، یا هر چیزی که آن حس بی‌پناهی اولیه را تحریک می‌کند. چیزی که من امروز می‌بینم در آمریکا دارد اتفاق می‌افتد عدم اطمینان است به اتوماسیون، اقتصاد جهانی، روابط بین نژادها و بسیاری از چیزها که نامطمئن‌اند و پیوسته در تغییر. این چیزها ترسی را به وجود آورده‌اند که منحرف شده است. اگر این ترس صرفاً دربارۀ چیزهای واقعی‌ای بود که ما را تهدید می‌کند، پاسخ طبیعی این بود که مشکل را حل کنیم. اما، درعوض، چیزی که اغلب هنگام ترس اتفاق می‌افتد این است که برمی‌گردیم و دنبال مقصر می‌گردیم، چون حل مشکلات اقتصادی دشوار است. آن‌ها بسیار پیچیده‌اند. اگر در این حالت کسی به شما بگوید که «خب، مسئله واقعاً این اقتصاد پیچیده نیست، بلکه مشکل آن جادوگری است که در جنگل است. کافی است آن جادوگر را بکشی، همه ‌چیز درست می‌شود». خب، این کاری است که داستان‌های پریان می‌کنند، یعنی راه‌حل‌هایی ساده‌انگارانه به ما می‌آموزند.ریز: اما اگر کسی نتواند فرزندش را پیدا کند، یا نگران اخراج از کشور باشد چه؟ آیا آن ترس هم ایراد دارد؟ چگونه بین انواع مختلف ترس تمایز قائل می‌شوید؟نوسبام: البته، باید توضیح بدهید افراد چه حقوقی دارند، آن‌ها حق دارند چه چیزی را بخواهند. و مطمئناً اگر شما حق دارید انتظار داشته باشید که فرزندانتان همراهتان باشند و به شما احترام گذاشته شود و نظایر آن، آ‌نگاه بجا خواهد بود که بترسید ناگهان چیزها به آن مسیر نروند. اما از نظر من مسئله این نیست. مسئله زمانی است که به اکثریت گفته می‌شود «خب، مهاجرت مسئلۀ پیچیده و بسیار دشواری نیست و نیازمند تصمیماتِ سیاست‌گذارانۀ پیچیده نخواهد بود، تصمیم‌هایی مثل همکاری با کشورهای آمریکای مرکزی برای حل مشکلاتی که باعث می‌شود مردم به‌سمت آمریکا بیایند. بلکه مسئله پناه‌جویی یا هجوم است».در این صورت مردم به این سمت می‌روند که فکر کنند برخی سیاست‌های شدید و تنبیهی، مانند بناکردن یک دیوار یا جداکردن فرزندان از والدین، این مسئلۀ بسیار پیچیده را حل می‌کنند. من گمان می‌کنم مردم احساس می‌کنند که اگر این اعمال شدید در مرز انجام شود، همه‌ چیز دوباره خوب و خوش خواهد شد.ریز: آیا شما تمایزی می‌بینید بین سائقۀ ترس و ترسی که به ما آموخته می‌شود یا مسئولانِ ما در ما ایجاد می‌کنند؟نوسبام: من فکر می‌کنم که طبیعتِ ترس بسیار متلون است و به‌راحتی با لفاظی تحریک می‌شود. یونانیان باستان دربارۀ این موضوع صحبت کرده‌اند و با این مسئله مواجه بوده‌اند. آن‌ها عوام‌فریبانی داشتند که ترس را رواج می‌دادند. بنابراین، می‌بینیم کاری که یک سیاست‌مدار خوب باید انجام دهد این است که مردم را آرام کند و آن‌ها را به این سمت هدایت کند که دربارۀ مشکل به‌خوبی بیندیشند. اکثر مشکلات بسیار پیچیده‌اند. آن‌ها را نمی‌توان با دنبال ‌مقصر گشتن حل کرد. درواقع، من در کتابم جرج بوش را در برابر رئیس‌جمهور فعلی قرار داده‌ام. بعد از ۱۱ سپتامبر، مردم از کنترل خارج شده بودند و واقعاً می‌خواستند مسلمانان را مقصر بدانند. بوش آن‌ها را آرام کرد. او گفت «ببینید، مسئله تبهکاران هستند. ما می‌خواهیم تبهکاران را دستگیر کنیم و از جنایت جلوگیری کنیم. اما نمی‌خواهیم یک مذهب و همۀ مردمِ آن را شیطانی جلوه دهیم». او فکر می‌کرد که این مسئله آن‌قدر مهم است که حتی آرشیوی جداگانه دربارۀ اظهاراتش دربارۀ مسلمانان و اسلام ایجاد کرد. این چیزی بود که یک آدم مسئولیت‌پذیر انجام می‌دهد.اما رئیس‌جمهور فعلیِ ما قدرتش را از ترس می‌گیرد. او می‌خواهد مردم فکر کنند که او محافظ اعظم است. کودکی که ترسیده به والدینش پناه می‌برد، و او آن والد بزرگی است که می‌تواند کنترل را به دست گیرد و ما را ایمن سازد. اما او ابتدا باید آن ترسی را تحریک کند که باعث می‌شود ما به‌سمت آن والد بزرگ برویم تا آرام شویم.ریز: بعد از انتخابات، یکی از روایت‌های رایج این بود که ترامپ را طبقۀ کارگر انتخاب کرده‌اند که نگران وضعیت اقتصادی خود بودند، از اتوماسیون ترس داشتند و نظایر آن. اما ما بعد از آن فهمیدیم که داده‌ها این امر را تأیید نمی‌کنند؛ بسیاری از کسانی که به ترامپ رأی دادند درآمدهای بالایی داشتند. ترس این افراد چیست؟نوسبام: خب، من گمان می‌کنم نگرانی‌ای دربارۀ وضعیتِ بسیاری از چیزها وجود دارد. مطمئناً برخی افراد به حفظ این وضعیت اقتصادیِ «رؤیای آمریکایی» علاقه‌مندند، رؤیایی که می‌گوید فرزندانِ شما زندگیِ بهتری از شما خواهند داشت. اما می‌دانید که در انتخابات زن‌ستیزی وجود داشت. به گمان من، این مسئلۀ بزرگی است. مردانی وجود دارند که، چه وضع اقتصادی خوبی داشته باشند چه نه، فقط می‌خواهند وضعیتِ خود را در برابر زنانِ ازدماغ‌فیل‌افتاده حفظ کنند که دارند همه ‌جا را، خصوصاً در دانشگاه، تسخیر می‌کنند. این مسئلۀ دیگری است. و مسلماً مسئلۀ نژاد هم وجود دارد. زیرا در اینجا هم واقعاً مردم به‌صورت «ما در برابر آن‌ها» فکر می‌کنند: «این‌ها شغل‌های ماست». و اقلیت‌ها یا ذی‌نفعانِ تبعیضِ مثبت «شغل‌هایی را اشغال می‌کنند که ما باید داشته باشیم». و بنابراین همۀ این وضعیت‌ها نقشی بازی می‌کنند. فکر نمی‌کنم درست باشد که بگوییم همه ‌چیز اقتصادی است.ریز: شما همین‌طور به افراد چپ‌گرا هم نگاهی انتقادی دارید، ازجمله برخی از دانشجویانتان که به نظر می‌رسد تقصیر اصلی را متوجه محافظه‌کاران می‌کنند. شما نوشته‌اید که نمی‌توانید «نیمی از نخبگان آمریکایی را شیطان‌صفت جلوه دهید». ممکن است اینجا کمی دربارۀ این مسئله توضیح دهید؟نوسبام: من گمان می‌کنم ما به‌شیوه‌ای دوقطبی شده‌ایم که بسیار برای دموکراسی خطرناک است، زیرا مردم نمی‌توانند با افرادی از طرفِ دیگر کار کنند. دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم هر کس به ترامپ رأی داده کسی است که به پایان دموکراسی باور دارد. بسیاری از مردم واقعاً این‌طور فکر می‌کنند. این مسئله در بحث‌ها دربارۀ اینکه چه کسی باید اجازه داشته باشد تا در دانشگاه صحبت کند نمود می‌یابد. من واقعاً فکر می‌کنم که ما باید از آزادی بیان حمایت کنیم، حتی اگر فکر می‌کنیم که آن فرد واقعاً احمق است، مگر اینکه آن‌ها باعث خشونتِ فیزیکیِ قریب‌الوقوعی شوند. اما به‌هرحال بسیاری از دانشجویان من گمان می‌کنند هر کسی که ربطی به ستاد انتخاباتی ترامپ داشته باشد نباید در دانشگاه صحبت کند. این بدان معناست که آن‌ها فکر می‌کنند بسیاری از هم‌کلاسی‌های آنان نباید در کلاس صحبت کنند. ما در زمانۀ بسیار بد و دوقطبی‌شده‌ای زندگی می‌کنیم.ما واقعاً باید بتوانیم با هم صحبت کنیم و به هم گوش دهیم. و من کارهای جان هیکِنلوپر از کلرادو و جان کسیک از اوهایو را ستایش می‌کنم که تلاش می‌کنند از مرزهای حزبی گذر کنند تا به مسئلۀ بیمۀ درمانی بپردازند. ما باید ابتکاراتِ فراحزبی بیشتری داشته باشیم، اما باید از خودمان شروع کنیم، زیرا من همکاران و دانشجویان بسیاری دارم که گمان می‌کنند وضعیتِ ما آخرالزمانی است؛ ما در آخرین روزها به سر می‌بریم. باید این را تمام کنیم. و واقعاً سیاست مهاجرتی اوباما هم، وقتی به عمق آن نظر می‌کنیم، چندان متفاوت با سیاست ترامپ نبود. بنابراین، ما باید به چیزها همان‌طور که هستند نگاه کنیم، حقایقِ درست را به دست آوریم و آنگاه واقعاً دیدگاهی دربارۀ این داشته باشیم که راه‌حل درست برای مسئلۀ مهاجرت چیست. من فکر نمی‌کنم کسی واقعاً به‌دنبال سیاست مرزهای باز یا نظایر آن باشد، بنابراین چه می‌خواهیم بکنیم؟ بیایید واقعاً دربارۀ آن صحبت کنیم و فقط نگوییم «خب، تو به ترامپ رأی داده‌ای و من نمی‌خواهم با تو صحبت کنم».ریز: شما دانشگاهی هستید و بسیاری از دانشگاهیان در طبقۀ «نخبه» قرار می‌گیرند، جدا از باقیِ کشور. استدلال شما برای اینکه دانشگاه و خصوصاً فلسفه الان ضروری است چیست؟نوسبام: ما به این معنا جدا هستیم که با آزادیِ دانشگاهی و البته شغل ثابت دانشگاهی محافظت شده‌ایم و بنابراین می‌توانیم نظراتمان را بیان کنیم. دانشگاهی‌بودن همین‌طور به این معناست که می‌دانیم می‌توانیم، تا زمانی‌ که کار خود را خوب انجام می‌‌دهیم، به کارمان ادامه دهیم. اما ما نخبگان اقتصادی نیستیم. دانشجویان حقوق، با چند سال کار برای یک شرکت حقوقی بزرگ، درآمد بیشتری از اکثر اعضای هیئت علمی خواهند داشت. اما دانشجویانِ تحصیلاتِ تکمیلی من که می‌خواهند تدریس کنند باید به‌سختی، حتی برای یافتن کار، تلاش کنند.و ما دانشجویانی از سراسر کشور می‌بینیم و آن‌ها را به‌خوبی می‌شناسیم. ما دانشجویانی از همۀ ادیان و مذاهب و نژادها می‌بینیم و می‌شناسیم. بنابراین به‌نوعی ما جامعۀ بسیار متنوعی را می‌شناسیم. البته، در دانشگاهِ برجسته‌ای مانند دانشگاهِ من، ما با تنوعی از افرادِ بسیار بااستعداد سر و کار داریم، نه آدم‌های معمولی. باید این را بپذیریم. اما من به بسیاری از دانشگاه‌های دیگر می‌روم و سخنرانی می‌کنم دقیقاً به همین دلیل، زیرا من می‌خواهم افراد بیشتری را بشناسم.من گمان می‌کنم که ما، به‌عنوان شهروند، باید کشوری را که در آن زندگی می‌کنیم بشناسیم و در سازمان‌های مدنی شرکت کنیم. من عضو معبد خودم هستم و در زمینۀ آن با افراد بسیاری آشنا می‌شوم. به نظر من، باید افراد جوان یک برنامۀ اجباریِ خدمات عمومی داشته باشند که دقیقاً همین جدایی را در کشور از بین ببرد و آن‌ها را در تماس با افرادی از طبقات و نژادهای دیگر قرار دهد.ریز: نقش ترس در دموکراسی چیست؟ چرا شما کتابتان را سلطنت ترس نامیده‌اید؟نوسبام: سلطنت مانند وضعیت اولیۀ یک طفل است: والدِ همه‌کار‌توان و طفلِ ترسان. طفل می‌خواهد که از او مراقبت شود و سلطان هم می‌خواهد که طفلْ سربه‌راه و مطیع باشد. این چیزی است که سلطنت به‌دنبال آن است. آن‌ها به‌دنبال توده‌ای هستند که ترسان باشد و معمولاً تلاش می‌کنند تا ترس را در مردم به وجود آورند.اما دموکراسی متفاوت است. دموکراسی نیازمند همکاری است، مستلزم رابطۀ متقابل است و همین‌طور نیازمند اعتماد به چیزهایی است که معمولاً مطمئن نیستند. باید تمایل داشته باشید که به فکر دیگر شهروندان باشید، بدون توجه به اینکه چگونه دربارۀ آن‌ها فکر می‌کنید، و همین‌طور باید پروژه‌های مشترک با هم داشته باشید. مارتین لوتر کینگ دربارۀ نیاز به امید به ایمان صحبت کرده است. ایمان به این معناست که شما مطمئن نیستید که آیا این افراد می‌توانند واقعاً با شما کار کنند یا نه، اما باید به‌نوعی اعتماد داشته باشید که این‌گونه می‌شود. کینگ همین‌طور گفته است که به همین دلیل شما نیاز به نوعی عشق دارید. اما او بلافاصله اضافه می‌کند که شما نیاز ندارید تا مردم را دوست داشته باشید. اما این بدان معناست که شما باید نیت خیری نسبت به آن‌ها داشته باشید. و باید بخواهید که با آن‌ها کار کنید.بنابراین دموکراسی نیازمند همۀ این‌ چیزهاست، و هنگامی‌که مردم ترسیده‌اند، بسیار خودخواه می‌شوند و خود را پس می‌کشند. آن‌ها به درونِ خود می‌خزند و تنها به خودشان فکر می‌کنند و این باعث می‌شود به دامنِ کسی بیفتند که می‌خواهد آن‌ها را کنترل کند.ریز: شما به زن‌ستیزیِ پشتِ نتایج هم اشاره کردید. چطور به کسانی پاسخ می‌دهید که می‌گویند مسئله زن‌بودن هیلاری نبود، بلکه این بود که آن‌ها او را به‌مثابۀ یک کاندیدا دوست نداشتند؟نوسبام: خب، من فکر می‌کنم آن حرف‌ها ممکن است درست باشند. انتخاباتِ بسیار نزدیکی بود و البته هیلاری هم برندۀ رأی عمومی بود. چیزهای بسیاری می‌توانند نتایج را تبیین کنند. من هم مشکلاتی با شیوه‌ای که او کمپینش را رهبری کرد دارم. من گمان می‌کنم که برخی از آن انتقادات درست‌اند. اما او به‌شیوه‌ای بسیار عجیب به‌خاطر «پیتزاگیت»۳، ظاهر شخصی‌اش و همین‌طور دربارۀ همۀ آن داستان‌ها که آیا پارکینسون دارد یا نه مورد حمله قرار گرفت. بنابراین او به‌شیوه‌ای مورد حمله قرار گرفت که مردان سفیدپوست آن‌طور مورد حمله قرار نخواهند گرفت. به نظر من، هر زن دیگری هم که در انتخابات شرکت کند همین‌طور مورد حمله قرار خواهد گرفت. بنابراین فکر نمی‌کنم که مسئله هیلاری بود. بسیاری از چیزهایی که در طول تبلیغاتِ انتخاباتی گفته شد همین زن‌ستیزیِ پنهان را دارند که بخشی از آن مربوط است به اینکه زنان از جایگاهِ سنتیِ خود خارج می‌شوند. بخشی از آن هم مربوط است به آن نوع انزجاری که از بدن زنان و ساختار بدن زنانه وجود دارد. بنابراین احساسی بسیار پیچیده است.ریز: شما معتقدید بسیاری از ترس‌هایی که ما با آن‌ها مواجه می‌شویم غیردقیق‌اند. می‌توانید کمی دربارۀ این صحبت کنید؟نوسبام: ترسْ احساسی اولیه است و جلوتر از جایی که ما واقعاً با اطلاعاتمان در آن قرار داریم حرکت می‌کند. لذا ما تحت تأثیر آن به نتایج می‌پریم، اینجا کاری که باید انجام دهیم این است که بایستیم و فکر کنیم، «خب، این مسئله واقعاً چقدر بزرگ است؟» اگر کسی بگوید که توفان بسیار سهمگینی دارد به‌سمت ساحل می‌آید، شما به تصاویری کابو‌سوار فکر می‌کنید. گاهی اوقات سیاست‌مدار حق دارد که تلاش کند شما این‌گونه فکر کنید، زیرا آن‌ها واقعاً می‌خواهند که شهر را تخلیه کنید و آنجا که هستید نمانید. اما، در شرایطی که هیچ حالت اضطراریِ قابل تشخیصی وجود ندارد، گفتنِ تعابیری مانند «هجوم» و «عضوگیری»، که درواقع واژگان وضعیت اضطراری‌اند‌، راهی است تا شما را به امور آشکار بی‌اعتنا کند. این اتفاق خیلی بدی است.ریز: اگر ترسْ احساسی اولیه است و همۀ ما در معرض آن قرار داریم، چگونه می‌توانیم آن را بشناسیم و با آن مقابله کنیم تا فراتر رویم؟نوسبام: درنگ‌کردن در آزمودنِ خودْ کار بسیار خوبی است. من در مسیر دموکراسی کاملاً با گفتۀ سقراط که «زندگیِ ناآزموده زندگیِ مرده است» موافقم. دلیلِ نوشتنِ این کتاب همین است.اما، علاوه‌بر این، فکر می‌کنم مشارکت در اجتماعات کاری یا غیرانتفاعی نیز مهم است. منظورم اجتماعات مذهبی یا سازمان‌های مدنی است. گمان می‌کنم وقتی تنها هستیم، بسیار آسیب‌پذیرتریم. اما اگر عضوی از گروهی شویم که ‌امیدواریم‌ کار خوبی انجام می‌دهد و اوضاع را بهتر می‌کند، راهی است که تسلیمِ این کابوس‌ها نشویم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Nussbaum, Martha C. The Monarchy of Fear: A Philosopher Looks at Our Political Crisis. Oxford University Press, 2018پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با مارتا نوسبام در تاریخ ۲۵ ژوئیۀ ۲۰۱۸ با عنوان «Martha Nussbaum: Overcoming Fear, Embracing Democracy» در وب‌سایت جی‌استور دیلی منتشر شده است. و برای نخستین‌بار در پروندهٔ اختصاصی نهمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با عنوان «مارتا نوسبام: ترس چشمان سیاست را می‌بندد» با ترجمۀ مهدی رعنایی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• مارتا نوسبام (Martha C. Nussbaum) فیلسوف و استاد حقوق و اخلاق در دانشگاه شیکاگوست. جنسیت و عدالت اجتماعی (Sex and Social Justice) و خشم و بخشش (Anger and Forgiveness) عنوان دو کتاب از تألیفات متعدد اوست.[۱] Inamori Ethics Prize[۲] appraisal[۳] Pizzagate: ماجرای شایع‌شدن خبر سرقت پیام‌های ایمیل هیلاری کلینتون به‌دست ویکی‌لیکس طی انتخابات سال ۲۰۱۶ ایالات متحده [مترجم]. ]]> مارتا نوسبام اقتصادوجامعه Sat, 08 May 2021 03:31:32 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10219/ نسخۀ صوتی: مرگی به نام زندگی: تأملاتی دربارۀ کرانۀ باختری https://tarjomaan.com/sound/10218/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «مرگی به نام زندگی: تأملاتی دربارۀ کرانۀ باختری» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.ظاهراً هر خیابانی در نابلس یک آرایشگاه مردانه دارد. واقعاً هزاران آرایشگاه آنجاست. بیشتر آن‌ها حداقل تا ساعت ۲ نیمه‌شب بازند؛ اگر مسجدها را در نظر نگیریم، غالباً تنها جاهایی هستند که چراغشان در ساعت ۲ نیمه‌شب روشن است و درشان باز است؛ و از قرار معلوم، هر وقت که از کنار یکی از آن‌ها رد شوید، احتمالاً چهار یا پنج مرد جوان را می‌بینید که با سر و وضع آراسته جمع شده‌اند و دارند کوتاه‌شدن موهای مرد دیگری را تماشا می‌کنند. نکتۀ عجیب آن است که انگار هیچ آرایشگاه زنانه‌ای وجود ندارد. هرازگاهی ممکن است پوسترهای تأثیرگذاری را ببینید که وسایل آرایشی یا محصولات مربوط به موی زنان را نشان می‌دهند؛ بیشتر زنان بلوندند (در واقع، تعداد شگفت‌انگیزی از فلسطینی‌های نابلس بلوند هستند، حتی بچه‌هایشان)، اما خبری از آرایشگاه‌های زنانه نیست. از یکی از دوستانم دلیلش را پرسیدم. توضیح داد که جامعۀ فلسطین را از نظر تاریخی، بعد از بیروت، لیبرال‌ترین جامعۀ عرب می‌دانستند، و زنان جوان هیچگاه عادت نداشتند که موهایشان را بپوشانند، اما با قدرت‌گرفتنِ سیاسیِ حماس در دهۀ ۹۰، اوضاع تغییر کرد. اما در ماجرای آرایشگاه‌های زنانه، مسئلۀ خیلی عاجل‌‌تری مطرح بود. در سال‌های دهۀ ۸۰، مأموران امنیتی اسرائیل، از حضورشان در منطقه سؤاستفاده کردند تا مخفیانه در چای شیرین زن‌ها داروی بیهوشی بریزند و از آن‌ها عکس‌های برهنه بگیرند تا شوهرانشان را مجبور کنند که به همکار یا خبرچین سرویس اطلاعاتی اسرائیل تبدیل شوند. به‌همین‌دلیل، حالا هم آرایشگاه‌های زنانه وجود دارد، اما در خیابان اثری از آن‌ها نیست و زن‌ها هم دیگر از دست غریبه‌ها چای شیرین نمی‌گیرند. فایل صوتی نوشتار «مرگی به نام زندگی: تأملاتی دربارۀ کرانۀ باختری» را گوش کنید. ]]> دیوید گریبر نسخۀ صوتی Thu, 06 May 2021 03:22:27 GMT https://tarjomaan.com/sound/10218/ نسخۀ صوتی: رؤیای آغوش: چطور همه‌گیری ما را از لمس همدیگر محروم کرد؟ https://tarjomaan.com/sound/10216/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «رؤیای آغوش: چطور همه‌گیری ما را از لمس همدیگر محروم کرد؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید. لمس اولین حسی است که به کمک آن با جهان روبه‌رو می‌شویم و نیز آخرین حسی است که در آستانۀ مرگ از کار می‌افتد. مارگارت اتوود در رمان آدمکش کور(۲۰۰۰) می‌نویسد «لامسه مقدم است بر بینایی و بر سخن‌گفتن. لمس‌کردن اولین زبان است و آخرین زبان و جز حقیقت نمی‌گوید». زیست‌شناسی‌مان می‌گوید این حرف درست است. جنین انسان را لایه‌ای از موهای ظریف پوشانده که کُرک جنین نام دارد. این کرک‌ها در حدود هفتۀ شانزدهم بارداری شکل می‌گیرد. برخی از پژوهشگران معتقدند که این رشته‌های ظریفْ احساسِ لذت‌بخشِ مایعِ آمنیوتیک مادر را که به‌آرامی روی پوستمان جریان می‌یابد تقویت می‌کنند و منادی حس گرما و آرامشی است که کودک، پس از تولد، از آغوش مادرش یا دیگران می‌گیرد. فایل صوتی نوشتار «رؤیای آغوش: چطور همه‌گیری ما را از لمس همدیگر محروم کرد؟» را گوش کنید. ]]> لورا کروسیانلی نسخۀ صوتی Mon, 03 May 2021 05:00:09 GMT https://tarjomaan.com/sound/10216/ از این بهتر نخواهی شد https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10215/ آلکساندرا شوارتز،نیویورکر۱— پند و اندرز خودیاری تمایل دارد که باورها و اولویت‌های عصری را منعکس کند که به وجودش آورده است. یک دهه پیش از این، قهرمان بلامنازع این حوزه کتابی بود از روندا بایرن استرالیایی به نام راز که سال ۲۰۰۶ منتشر شد. روندا بایرن، مانند سَلفش نورمن وینسنت پیل، تفسیری تحت‌اللفظی از آیه‌های منتخبی از انجیل -به‌ویژه آیهٔ بیست‌ودوم از باب بیست‌ویکم انجیل متی که می‌گوید «هرآنچه در دعا درخواست کنید، خواهید یافت»- را با بشارتی مال‌اندوزانه از مثبت‌اندیشی ترکیب کرده بود. بایرن به مخاطبانش می‌گفت که اگر آرزویی را با ایمان کافی به جهان گسیل کنید، ممکن است محقق شود. می‌خواهید شوهر پیدا کنید؟ کُمُدی را برای مرد رؤیاهایتان آماده کنید و او را در خیالتان بیاورید که مشغول آویختن کراوات‌هایش است. می‌خواهید از شر عینک خلاص شوید؟ خودتان را تصور کنید که به‌خوبی از عهدهٔ بینایی‌سنجیِ بعدی برآمده‌اید و با عینک تدریجی‌تان۲ خداحافظی کنید. در نگاه به گذشته، کتاب راز که بیش از بیست میلیون نسخه از آن در جهان فروش رفت، شاهدی بود برای خوش‌بینی‌ای غارتگر که مشخصهٔ سال‌های منتهی به بحران اقتصادی بود. مردم رؤیاهای بلندپروازانه‌ای داشتند و، در روزگاری که پول آسان به دست می‌آمد، می‌دیدند که این رؤیاها ممکن است محقق شوند. اینجا بود که اقتصاد جهانی فروپاشید و به‌شدت تکانمان داد و یک بار هم که شده بیدارمان کرد.در دوران ما که نوآوری‌های تکنولوژیک بی‌وقفه ادامه دارد، تفکر آرزومندانهٔ مبهم جایش را به آموزهٔ سفت‌وسخت بهینه‌سازیِ شخصی داده است. دیگر لازم نیست مرشدان خودیاری شارلاتان‌هایی باشند که روغن مار می‌فروشند. بسیاری از این مرشدها روان‌شناسانی‌اند که سابقهٔ دانشگاهی چشمگیری دارند و به روش‌شناسی‌های علمی متعهدند، یا کارآفرینان حوزهٔ تکنولوژی‌اند که سوابق موفقیتشان در کار و زندگی معلوم است. آنچه که اینان می‌فروشند معیارهای سنجش است. دیگر کافی نیست که تصور کنیم به‌سوی وضعیت بدنی یا ذهنی بهتری در حرکتیم. اکنون باید روند پیشرفتمان را ترسیم کنیم، گام‌هایمان را بشماریم، ریتم خوابمان را ثبت کنیم، برنامهٔ غذایی‌مان را اصلاح کنیم و اندیشه‌های منفی‌مان را بنویسیم، سپس داده‌ها را تحلیل کنیم و، پس از تنظیم مجدد، دوباره آن‌ها از سر بگیریم.کارل سیدرستروم و آندره اسپایسر، استادان مدرسهٔ کسب‌وکار در حوزه‌ای که «مطالعات سازمان»۳ نامیده می‌شود، در کتابی با عنوان جست‌وجوی نومیدانهٔ خودبِه‌سازی: یک سال در بطن جنبش بهینه‌سازی دست‌به‌کار شدند تا همهٔ این کارها را انجام بدهند، کتابی که با تعهدی طنزآمیز حکمت امروزیِ موفقیت در زندگی را در حوزه‌های مختلف، از مهارت جسمانی و فکری گرفته تا معنویت، خلاقیت، ثروت و لذت، بررسی می‌کند. سیدرستروم سوئدی است و پر از شوروشوق، و اسپایسر سودازده‌ای اهل نیوزیلند. این دو نفر می‌خواهند بفهمند آدم‌ها، برای اینکه خودشان را به موجود بهتری تبدیل کنند، تا کجا حاضرند پیش بروند، و همچنین روش‌های این آدم‌ها را امتحان کنند. سیدرستروم و اسپایسر، در کتاب قبلی‌شان که عنوانش سندروم خوشبختی۴ بود، دنبال شیفتگان تندرستی رفتند که مصمم بودند از طریق مراقبه و تمرین به وارستگی برسند. این بار سیدرستروم و اسپایسر، با روحیهٔ روزنامه‌نگاریِ مشارکتیِ جورج پلیمپتون، خودشان نمونهٔ آزمایشی خودشان شدند و، در برنامه‌ای یک‌ساله، هر ماه حوزهٔ جدیدی از خودبه‌سازی را هدف گرفتند. آن‌ها با کراس‌فیت۵ بر حجم عضلاتشان افزودند، برنامهٔ غذایی خوراکی‌های آبکی مستر کلینزی۶ را در پیش گرفتند، سراغ یوگا و ذهن‌آگاهی رفتند، از تراپیست‌ها و مشاوران شغلی مشورت خواستند، ویبراتورهای پروستات را امتحان کردند، استندآپ کمدی اجرا کردند و به کارگاه تقویت مردانگی رفتند که شامل برهنه‌شدن در جنگل و فریادزدن و عرق‌ریختن در آن حال می‌شد. حتی قالب کتابشان -مدخل یادداشت‌هایی که هرکدام برای ثبتِ سعی و تلاش خود و تأمل دربارهٔ این مجاهدت می‌نوشتند- هم با مأموریتشان تناسب دارد، با توجه به اینکه در کتابی از تیم فریس با عنوان ابزار تایتان‌ها: شگردها، روال‌ها و عادات میلیاردرها، چهره‌ها و بازیگران کلاس جهانی۷توصیه به یادداشت‌نویسی شده است.بسیاری از وظایفی که سیدرستروم و اسپایسر به عهده گرفته‌اند چالشی مضاعف می‌طلبد و به نظر می‌آید از لحاظ فایده و هزینه سؤال‌برانگیز باشد. یکی از این وظایفْ به‌خاطرسپاریِ هزار رقم اول عدد «پی» در فصل ماه مغز برای تقویت آمادگی ذهنی است. اما بعضی از این کارها نیز، مانند آب‌میوه‌های سبزرنگ در اینستاگرام، نجوای مرددکننده‌ای دارند: آیا من هم باید این کار را بکنم؟ اعتراف می‌کنم وقتی سیدرستروم، در فصل ماه بهره‌وری، برای مطالعهٔ مواد مخدر با شتابی خنده‌دار سراغ آمفتامین می‌رود و کتابچهٔ دست‌نویس تمام‌وکمالی تهیه می‌کند، سوزشی ناشی از حسادت احساس کردم و جایی که ناشر مبهوت قبول نمی‌کند آن را چاپ کند از بداقبالی سیدرستروم خرسند شدم.سیدرستروم و اسپایسر می‌نویسند «در جامعهٔ مصرفی، قرار نیست یک شلوار جین بخریم و بعدش قانع شویم». از نظر آن‌ها این نکته دربارهٔ خودبه‌سازی هم صادق است. باورمان می‌شود که نیاز داریم تک‌تک اجزای خودمان را به‌یک‌باره ارتقا ببخشیم، حتی آن اجزایی را که پیش‌ازاین نمی‌دانسته‌ایم نیاز به بهبود دارند. (این شاید بتواند یونی اگ‌ها۸ را هم توضیح بدهد، سنگ‌های درون‌مهبلی که ادعا می‌شود عضلات کف لگن زنان را تقویت و «انرژی منفی» را دفع می‌کنند. وب‌سایت گوپ، که به گوئینت پالترو تعلق دارد، نمونه‌های یشمی و یاقوتی این‌ها را به فروش می‌رساند). آن کسانی که ترس‌هایمان از کمبود را تشخیص می‌دهند و به تیمارشان می‌پردازند پول زیادی می‌توانند به جیب بزنند؛ سیدرستروم و اسپایسر تخمین می‌زنند که صنعت خودبه‌سازی سالانه ۱۰ میلیارد دلار درآمد دارد. (سیدرستروم و اسپایسر می‌گویند که، صرف‌نظر از هزاران ساعتی که وقت گذاشته‌اند، هرکدام در راه تحقیقاتشان بیش از ۱۰ هزار دلار هزینه کرده‌اند). زندگی خوب شاید برای افلاطون و ارسطو کفایت می‌کرد، اما اکنون دیگر کافی نیست. سیدرستروم و اسپایسر می‌نویسند «ما تحت فشاریم تا نشان بدهیم که می‌دانیم چطور باید زندگی ایدئال را پیش برد».جایی که بشود با دقتی فزاینده موفقیت را سنجید، شکست را هم می‌شود اندازه‌گیری کرد. سیدرستروم و اسپایسر پی برده‌اند که روی دیگر سکۀ خودبه‌سازی نه یک تلقی ساده از بسندگی بلکه تقلب و کلاهبرداری است. در دسامبر که پروژه‌شان رو به پایان بود، اسپایسر فکر می‌کرد که سال را با تمرکز روی خودش و حذف همه‌چیز و همه‌کس از زندگی‌اش گذرانده است. حالا همسر او چند روز دیگر دومین فرزندشان را به دنیا می‌آورد و رابطه‌شان در بهترین حالت خود نبود. اسپایسر می‌نویسد «فکرش را هم نمی‌توانم بکنم که یک سال دیگر از وقتم را صرف کارهایی کنم که هیچ ربطی به من ندارند». اسپایسر احساس نمی‌کند که به نسخهٔ بهتری از خودش تبدیل شده باشد. حتی حس می‌کند که خودش نیست. احساس کسی را دارد که تسخیر شده است: «اگر این‌ها من نبودم، پس چه کسی بود؟».                                                                                          •••میل به دست‌یافتن به کمال و نمایشِ آن صرفاً تنش‌زا نیست؛ ویل استور، روزنامه‌نگار بریتانیایی، معتقد است که این میل می‌تواند مرگ‌بار هم باشد. کتاب ویل استور، سلفی: چگونه تا این حد خودشیفته شدیم و خودشیفتگی چه بلایی سرمان می‌آورد، با فصلی هشداردهنده دربارهٔ خودکشی آغاز می‌شود. شیوع خودکشی در آمریکا و انگلیس ویل استور را آشفته کرده است و ترس و شرمندگی‌ای را مقصر می‌داند که از ناتوانی‌مان در رسیدن به انتظارات بلندپروازانه‌مان ناشی می‌شود. او به بررسی‌هایی اشاره می‌کند که نشان می‌دهند رضایت زنان از بدنشان روزبه‌روز کاهش می‌یابد و تعداد مردان مبتلا به بدریخت‌انگاری عضلانی رو به افزایش است. ویل استور با روان‌شناسان و استادانی مصاحبه می‌کند که اضطراب فلج‌کننده‌ای را شرح می‌دهند که بین دانشجویان شایع شده است، دانشجویانی که گرفتار دام پدیدهٔ «بازنماییِ کمال‌طلبانه» شده‌اند. این پدیده تمایلی است به این که شخص، به‌ویژه در شبکه‌های اجتماعی، زندگی‌اش را همچون رشته‌ای از پیروزی‌های حسادت‌برانگیز نمایش بدهد. ویل استور اعتراف می‌کند که نفرت از خود و فکر خودکشی در تعقیب خود او هم بوده است. استور می‌نویسد «ما در عصر کمال‌طلبی زندگی می‌کنیم و کمال اندیشهٔ کشنده‌ای است. آدم‌ها زیر شکنجهٔ خودِ خیالی‌شان، که از دسترسشان دور است، تا سرحد مرگ عذاب می‌کشند».شرح ویل استور از اینکه چطور گرفتار این مخمصه شدیم سه مؤلفه دارد. اولی طبیعت است. استور می‌نویسد «به‌خاطر شیوهٔ عملکرد مغزمان، درکمان از ‘من’ به‌شکل طبیعی با اسلوب روایی کار می‌کند»؛ بر اساس مطالعات، ما طوری ساخته شده‌ایم که زندگی‌مان را همچون قصه‌ای ببینیم و خودمان را ستارهٔ آن بدانیم. به نظر استور، ما هم‌زمان جانوران قبیله‌ای هستیم که در دورهٔ شکار و گردآوری تکامل یافته‌ایم و برای همکاری احترام قائلیم و درعین‌حال سلسله‌مراتب را هم محترم می‌شماریم و به‌دنبال مقام و منزلت هستیم، «تا همراه شویم و پیش بیفتیم».دومی فرهنگ است. این خط سیر از یونان باستان آغاز می‌شود. یونانیان انسان را حیوان ناطق می‌دانستند که باید بکوشد تا بالاترین توانایی‌اش شکوفا شود. این خط سیر به مسیحیت می‌رسد که آموزه‌اش خودِ گناهکاری است که به رستگاری احتیاج دارد، و در نهایت به ملاقات فروید می‌رود که «بازآفرینی دنیوی، خودستیزانه و جنسیت‌هراسانهٔ» همان گناهکار مسیحی است، و سرانجام به جست‌وجوی خوشبختی آمریکایی ختم می‌شود که بسیار پرمخاطره است. ویل استور نسبت به این دیدگاه آمریکایی احساسات متناقضی دارد که، بر مبنای آن، «خود» اساساً خوب است و شایستگی آسایش و رضایتمندی را دارد. این دیدگاه از طرفی چرخش خوشایندی از گناه مسیحی است و از طرف دیگر بقیهٔ جهان را با خودشیفتگی بلندپروازانه «آلوده کرده است». ویل استور از واژه‌های تندی برای اشاره به روان‌شناسی مثبت و جنبش احترام به خود استفاده کرده و نکوهش ویژه‌ای هم برای بنیاد اسیلن در بیگ سور کالیفورنیا کنار گذاشته که در دههٔ ۱۹۶۰ پیش‌قراول جنبش استعداد بشری بود و به‌تازگی هم بین اهالی سیلیکون‌ولی محبوبیت تازه‌ای یافته است.سومین و آخرین مؤلفه اقتصاد است. در اقتصاد فوق‌رقابتی و جهانی‌شده، جایی که کارگران از حمایت‌های کمتری برخوردارند و راحت‌تر از همیشه می‌شود کنارشان گذاشت، بقا مستلزم آن است که سعی کنیم سریع‌تر و باهوش‌تر و خلاق‌تر باشیم. (میل دارم به این فهرست از کیفیت‌های باب میل بازار یکی دیگر را اضافه کنم که ملاطفت بیشتری دارد: خوش‌برخوردی. رفتاری که در اقتصاد گیگ و نظام ارزش‌دهی پنج‌ستاره‌ایِ آن، برای همه، از رانندهٔ تاکسی گرفته تا لوله‌کش، ضروری شده است.) اگر تمام تلاشمان را نکنیم، از عهده‌اش بر نخواهیم آمد.به نظر استور، پس از مدتی این واکنش منطقی به فشارهای اقتصادی به عادتی غریزی بدل می‌شود: «نئولیبرالیسم از زوایای متعددی از فرهنگمان بر ما می‌تابد و ما آن را همچون انرژی تابشی جذب می‌کنیم». شبکه‌های اجتماعی مانند تلویزیون واقع‌نما، که قبل‌ازآن متداول بود، روابط انسانی را در قالب رقابتی دائمی برای شهرت و ستایش تصویر می‌کند. دونالد ترامپ، با آن تب‌وتابش برای عرضهٔ این فکر که طمع خوب است و صحبت‌های وسواس‌آمیزش دربارهٔ «برنده‌ها» و «بازنده‌ها»، اکنون در کاخ سفید است (کتاب سلفی پارسال در انگلیس منتشر شد؛ قرار است ویل استور فصلی هم دربارهٔ رئیس‌جمهور به نسخهٔ آمریکایی این کتاب بیفزاید). در این بین، پدرومادرها از سر علاقه و حسن‌نیت همچنان این دروغ را به خورد فرزندانشان می‌دهند که «هیچ محدودیتی» وجود ندارد و آن‌ها می‌توانند «به همه‌جا برسند». وقتی هم که بچه‌ها به‌ناچار با شکست مواجه می‌شوند، این دروغ باعث می‌شود به جای بازار بی‌رحم خودشان را سرزنش کنند.روی‌هم‌رفته، با چشم‌انداز غم‌انگیزی روبه‌رو شده‌ایم. اگر آرمان بهینه‌سازی، به‌خودیِ‌خود، نه موجی زودگذر یا حتی نوعی تمایل، بلکه حاصل ضرورت‌های اقتصادی باشد، آن وقت چطور می‌توانیم جور دیگری زندگی کنیم؟ ویل استور تأکید دارد که راهی هست. او می‌نویسد «این پیامی از روی نومیدی نیست. برعکس، این چیزی است که ما را به‌سوی روش بهتری برای درک خوشبختی رهنمون می‌شود. وقتی متوجه شوید که همهٔ این کارها به‌خاطر فشار است، وقتی پی ببرید فرهنگتان در تلاش است تا به کسی تبدیلتان کند که عملاً نمی‌توانید باشید، کم‌کم می‌توانید خودتان را از قید خواسته‌هایتان رها کنید».ویل استور اذعان می‌کند که این حرف‌ها به‌شکل مشکوکی شبیه صحبت‌های خودیاری است. استور بی‌درنگ می‌گوید که نمی‌خواهد چیزی کلیشه‌ای مانند پذیرش خود را ترویج کند. درعین‌حال اعلام می‌کند که حقیقتاً به این نتیجه رسیده که خودش را بپذیرد. استور می‌نویسد «از وقتی فهمیدم که سازگاری اندک و روان‌رنجوری جدی جنبه‌های نسبتاً ثابتی از شخصیتم هستند و نه نشانه‌های نوعی ناخالصی روان‌شناختی، از سرزنش پی‌درپیِ خودم دست کشیدم». به‌جای این کار، او اکنون از کسانی که ناسازگاری و روان‌رنجوری‌اش دلخورشان کرده پوزش می‌خواهد. به نظر می‌رسد که درپیش‌گرفتنِ این رویکرد درایت همگانیِ مطلوبی باشد، اما استور پیشنهاد دیگری دارد که ریشه‌ای‌تر است. چیزی که سبب می‌شود احساس فرودستی داشته باشیم محیط پیرامون است، پس باید بکوشیم آنچه که آن را تغییر می‌دهیم همین محیطمان باشد: «کارهایی که با زندگی‌مان می‌کنیم، آدم‌هایی که زندگی‌مان را در معرض دیدشان می‌گذاریم و اهدافی که داریم [چیزهایی‌اند که باید تغییر کنند]. باید در پی پروژه‌هایی برویم که نه‌فقط برایمان معنادار باشند، بلکه برای آن پروژه‌ها کارایی داشته باشیم». نیت استور این است که کمک کند، ولی تغییردادن همهٔ اجزای جهان چشم‌انداز دلهره‌آوری است. جای شگفتی نیست که آدم‌ها به‌جای تغییر جهان می‌کوشند خودشان را عوض کنند.                                                                                          •••سارا نایت نصیحت بسیار مشخص‌تری برای عرضه دارد. آخرین کتابش، خودتان کفایت می‌کنید: چگونه همان کسی باشید که هستید و از آنچه دارید برای کسب آنچه می‌خواهید بهره بگیرید، سومین کتابی است که سارا نایت ظرف دو سال گذشته منتشر کرده است: پس از جادویی که زندگی‌تان را عوض‌می‌کند: اهمیت ندادن؛ چگونه وقتِ نداشته‌تان را با آدم‌هایی که دوست ندارید تلف نکنید و کارهایی را که نمی‌خواهید انجام ندهید۹ و خودتان را جمع‌وجور کنید: چگونه دیگر نگران کاری نباشید که باید انجام بدهید تا بتوانید کارهای ضروری را تمام کنید و کارهایی را بکنید که دوست دارید۱۰. کتاب‌های سارا نایت به مکتبی از راهنماهای خودیاری تعلق دارد که ویل استور این‌گونه توصیفش می‌کند: «این منم، خود واقعی‌ام، همین است که هست». جریانی که میل دارد نسبت به مهملات معمول دربارهٔ خودبه‌سازی تردید کند و علاقه‌ای هم به بددهانی طنازانه دارد. از تازه‌ترین عنوان‌هایی که در این زمینه منتشر شده می‌توانیم اشاره کنیم به هنر ظریف بی‌خیالی از مارک منسون و لعنت به احساسات۱۱ اثر مشترک مایکل آی. بنت که روان‌پزشکی باتجربه است و دخترش سارا بنت.سارا نایت، که میل دارد از لحن عصبانی مربیان باشگاه‌های اسپین تقلید کند، خود را «پرفروش‌ترین ضد مرشد» نامیده است. سارا نایت به‌ویژه به بخش پرفروش افتخار می‌کند و به‌سادگی هم می‌توان فهمید که چرا رویکرد او جذاب است. عبارت «هیچ اشکالی در شما وجود ندارد» دو صفحهٔ کامل از نخستین فصل کتابش را پر می‌کند. او با ویل استور موافق است که مشکل از طرف جامعه است، یا به عبارت دیگر، «تکالیف تصادفی و ابلهانه‌ای که از طرف جامعه معین می‌شوند، چه این تکالیف خوش‌اخلاقی و باریک‌اندامی باشند و چه فروتنی و رفتار عاقلانه». به نظر نمی‌رسد که رفتار عاقلانه تکلیفی کاملاً تصادفی و ابلهانه باشد، ولی اهمیتی ندارد. قصد سارا نایت این است که مخاطبانش را تشویق کند خودشان را همان‌طور که هستند و با همهٔ کاستی‌هایشان بپذیرند. نایت برای کمک به مخاطبانش راهبردهای مختلفی پیشنهاد می‌کند: «تغییر چیدمان ذهنی» (نقاط ضعف به‌عنوان نقاط قوت در نظر گرفته شوند)، استقبال از بدبینی (عمل‌گرایی و تعیین انتظارات واقعی)، خودخواهی (دفاع از نیازهای فردی)، اندیشیدن به مرگ (به این منظور که تا زنده‌ایم خوشحال باشیم) و «رهایی از بند فرقهٔ خوش‌رویی». سارا نایت مورد آخر را با ذوق‌وشوق شرح می‌دهد و به ما می‌گوید «دیگر نباید هیچ اهمیتی بدهید که بقیهٔ آدم‌ها چه فکری دربارهٔ شما می‌کنند».بسیاری از اندرزهای کتاب خودتان کفایت می‌کنید این هدف را دنبال می‌کنند که به خوانندگان کمک کنند تا با ناخرسندی‌های فعالیت‌های دشوار روزانه در محل کار مواجه شوند. ایدهٔ کلی جسارتِ بیشتر است. نایت می‌نویسد «اگر رئیس روش کارم را نمی‌پسندد، می‌تواند اخراجم کند. اگر مشتری فکر می‌کند که شیوهٔ غیرمتعارف من برایش مناسب نیست، می‌تواند سراغ کس دیگری برود». این بی‌مبالاتی کنجکاوی‌برانگیز است. جایی که ویل استور نگران بی‌ثباتی کار در دوران مدرن است، سارا نایت دل‌مشغول یکنواختی و ملالی است که طبقهٔ کارمند در جلسه‌های بی‌معنی صبحگاهی و پروژه‌های گروهی عذاب‌آور تحمل می‌کند. سارا نایت به مخاطبانش این اجازه را می‌دهد که زیادی دغدغهٔ آن را نداشته باشند که در شغلشان تمام تلاششان را به کار بگیرند، زیرا، همان‌طور که آشکار می‌کند، می‌داند کمال‌طلبی چه معنایی دارد. او در دورهٔ نوجوانی از اختلال تغذیه رنج می‌بُرد. پس از فارغ‌التحصیلی از هاروارد، حرفهٔ ویراستاری کتاب را انتخاب کرد و در انتشاراتی بزرگ مشغول به کار شد. او موفق بود، اما فشار زیادی را تحمل می‌کرد. نایت حمله‌های عصبی‌ای را توصیف می‌کند که نیازمند مراقبت پزشکی بوده است؛ برای آنکه آرامش خود را در محل کار حفظ کند، جعبه‌ای پر از ماسه زیر میزش گذاشته بود تا بتواند پاهایش را روی ساحلی مصنوعی بگذارد. سال ۲۰۱۶، سارا نایت در ۳۶‌سالگی شغل و خانه‌اش در بروکلین را ترک کرد و با همسرش به جمهوری دومینیکن رفت.نایت می‌نویسد «فرق من با خیلی از آن باباهای گَنده‌دماغ دیگر این است که به اندازهٔ خیار هم برایم مهم نیست که کسی بخواهد دقیقاً همین کارها را بکند، جور دیگری انجامشان بدهد یا سرهمی تنگ و چسبان طلایی بپوشد». به بیان دیگر، سارا نایت طرف‌دار آن نیست که شغلمان را کنار بگذاریم و مانند او «از آن لبهٔ لعنتی بپریم پایین». بااین‌حال، غافل‌گیرکننده است که می‌بینیم کسی که نصیحتمان می‌کند در برابر آداب‌ورسوم فرهنگ اداری معاصر مقاومت کنیم خودش تا جایی پیش رفته که دست از کار شسته و به‌کلی گریخته است. بدون تردید این موضوع برای بسیاری از خوانندگانش الهام‌بخش خواهد بود. شاید عده‌ای هم احساس کنند به آن‌ها خیانت شده. اما تکلیف آن‌هایی که بضاعتش را ندارند که خطر کنند و آن‌طور که می‌خواهند زندگی فعلی‌شان را کنار بگذارند چه می‌شود؟ در عین حالی که این آدم‌ها در اتاقک محل کارشان گرفتارند و دارند چیدمان ذهنی‌شان را تغییر می‌دهند و به مرگ فکر می‌کنند، سارا نایت پینا کولاداس مزمزه می‌کند و راهنمای پرفروش «هیچ اهمیتی ندادنِ» بعدی‌اش را می‌نویسد.                                                                                       •••آن کسانی که ضرورت «کار خودت را بکن» برایشان همچون تجملی است که از عهده‌اش برنمی‌آیند شاید در کتابی از سوند بریکمن با عنوان محکم باشید: مقاومت در برابر جنون خودبه‌سازی تسلی خاطری بیابند، کتابی که نخستین بار سال ۲۰۱۴ در دانمارک، زادگاه بریکمن، منتشر شده و اکنون با ترجمهٔ انگلیسی تام مک‌تارک موجود است. طبق یادداشت نویسنده، پیش از انتشار محکم باشید، برینکمن «زندگی آرام یک استاد روان‌شناسی در دانشگاه آلبورگ را داشته». بعد این کتاب پرفروش و تأثیرگذار شد. اکنون برینکمن زندگی یک روشن‌فکر عمومیِ اروپایی را دارد که در رادیو و تلویزیون ظاهر می‌شود و به گوشه‌وکنار جهان سفر می‌کند تا «درباب پرسش‌های بزرگ زندگی مدرن» سخنرانی کند.مسئلهٔ بزرگی که برینکمن در محکم باشید به آن اشاره می‌کند سرعت است. به نظر برینکمن، شتاب زندگی رو به افزایش است. ما در برابر روندهای زودگذر مربوط به غذا و مُد و سلامت تسلیم می‌شویم. فناوری مرز بین کار و زندگی خصوصی را فرسوده است؛ انتظار می‌رود که همیشه آماده باشیم و بیشتر کار کنیم، «بهتر و برای مدتی طولانی‌تر انجامش بدهیم و توجه اندکی به محتوا یا معنای کارمان نشان بدهیم». برینکمن هم مانند ویل استور خودبه‌سازی را مقصر می‌داند و آن را هم نشانه و هم ابزاری در اختیار اقتصادِ بی‌رحم می‌بیند. اما آنجا که ویل استور بحران سلامت می‌بیند، برینکمن بحران معنوی را تشخیص می‌دهد. شیوهٔ بیان برینکمن همچون لحن پیامبری است که علیه بت‌های دروغین هشدار می‌دهد. او می‌نویسد «در جهان مادی و غیرمذهبی ما، دیگر شاهد بهشتی ابدی نیستیم که چون پاداشی برای زندگی عمل کند، بلکه می‌کوشیم هرچه را می‌توانیم، در فرصت نسبتاً کوتاهمان روی این کرهٔ خاکی، داخل زندگی بچپانیم. اگر سر جای خودتان بایستید و بقیه به جلو حرکت کنند، عقب خواهید ماند. این روزها بی‌حرکتی معادل پس‌رفت است».اما همان‌طور که از عنوان کتاب برینکمن پیدا است، بی‌حرکتی دقیقاً همان چیزی است که پیشنهاد می‌کند انجامش دهیم. برینکمن می‌گوید دیوانگی ما برای بهترین‌بودن و بیشترین را داشتن کافی است. وقتش رسیده که از متوسط‌بودنمان راضی باشیم. برینکمن با غرور می‌گوید که وقتی از او و همکارانش در دانشگاه آلبورگ خواسته شد که اهدافی برای توسعهٔ سازمانی ارائه دهند، او پیشنهاد داد که «باید سعی کنیم سازمانی معمولی باشیم» (برینکمن توضیح می‌دهد «به نظرم چنین هدفی واقع‌بینانه است و ارزشش را دارد که دانشگاهی کوچک به‌دنبالش باشد». همکارانش هم‌نظر نبودند)، و همچنین مملو از خودپذیری۱۲ -درواقع مملو از خود! برینکمن می‌گوید «اینکه خودمان باشیم به‌هیچ‌وجه ارزش ذاتی ندارد». شاید ناسیونالیست نروژی، آندرس بریویک، وقتی داشت خشم مرگ‌بارش را بیرون می‌ریخت، فکر می‌کرد «با خودش صادق» است؛ شاید مادر ترزا با خودش صادق نبود. چه فرقی می‌کند؟ برینکمن توصیه می‌کند که اگر می‌خواهید ضمیرتان را جست‌وجو کنید یا به تحلیل خودتان مشغول شوید، سالی یک بار و ترجیحاً در تعطیلات تابستانی این کار را انجام بدهید.پس از هیاهوهای «می‌توان انجام دادِ» سارا نایت، این حرف‌ها مثل آب سردی است که روی سرتان ریخته باشند. چیزی که ناگوار و درعین‌حال فرح‌بخش است. برینکمن، با تمکینی بی‌شرمانه در برابر ژانر خودیاری، کتاب محکم باشید را در قالب راهنمایی هفت‌مرحله‌ای، همان الگویی که از آن نفرت دارد، سازمان داده است. عنوان تعدادی از فصل‌ها از این قرار است: «در زندگی روی امور منفی تمرکز کنید»، «کلاهِ نه‌گفتنتان را سرتان بگذارید» و «احساساتتان را سرکوب کنید». هدف این است که با عزمی آسوده این حقیقت را بپذیرید که فناپذیریم و نقص‌هایمان چاره‌ناپذیر است. برینکمن به رواقیون و تأکیدشان بر زودگذریِ امور مادی علاقهٔ وافری دارد (تیم فریس هم همین طور است). اما برینکمن حکمت را در منابع دیگری می‌جوید که شگفت‌انگیزترند. او، در بخشی که در ستایش «غرولند» است، می‌نویسد «شاید در فرهنگ یهودی تخصصی نداشته باشم (منبع اصلی دانش من در این زمینه فیلم‌های وودی آلن است)، ولی احساس می‌کنم پذیرش عمومیِ شِکوه و شکایت از زمین و زمان درواقع مجرای فرهنگی‌ای است که شادمانی و رضایت عمومی را تغذیه می‌کند». می‌توانم خیال برینکمن را راحت کنم که مفاهیمی همچون شادی و رضایت همگانی با یهودی‌ها بیگانه است، ولی اگر کار برینکمن با غرولند راه می‌افتد، بفرمایند و انجامش بدهند.در هر صورت، نکتهٔ مهم واژهٔ «همگانی» است. برینکمن علاقه‌ای ندارد به اینکه ما نسبت به خودمان چه احساسی داریم. توجه او معطوف به این است که با دیگران چگونه رفتاری می‌کنیم. کتاب برینکمن با اخلاق سروکار دارد، اخلاقی که در ادبیات خودبه‌سازی توجه چندانی به آن نشده است. برینکمن مفاهیم سنتی را می‌پسندد: شرافت، خویشتن‌داری، شخصیت، کرامت، وفاداری، ریشه‌داری، تعهد و عرف. مهم‌تر از همه، برینکمن نصیحتمان می‌کند که وظیفه‌شناس باشیم. فکر می‌کنم منظور از این حرف این است که وظیفه داریم با ضرورت‌های ناخوشایند زندگی کنار بیاییم، حتی اگر احساس کنیم این ضروریات روزگارمان را سیاه کرده‌اند، نه اینکه به جمهوری دومینیکن فرار کنیم.همهٔ این‌ها باعث می‌شود کتاب محکم باشید شکل محافظه‌کارانه‌ای پیدا کند. حتی عبارت «محکم باشید» هم شاید کهنه‌پرستانه به نظر برسد. برینکمن می‌تواند مانند پدری باشد که به نوجوان کج‌خلقش می‌گوید که باید در برابر دشواری‌ها مقاومت کند. اما گاهی ممکن است شما هم بخواهید مانند آن نوجوان حاضرجوابی کنید. بخش عمدهٔ نصیحت‌های برینکمن متناقض است. چطور ممکن است بتوانیم هم احساساتمان را سرکوب کنیم و هم روی امور منفی تأکید داشته باشیم؟ و آیا «رجعت به گذشته»، چاره‌ای که برینکمن پیشنهادش می‌کند، به نوعی نوستالوژی رقیق برای روزهای خوبِ سپری‌شده منتهی نمی‌شود که به برگزیت و ترامپ منتهی شد؟ برینکمن می‌نویسد «ادعای من این است که، در فرهنگی که شتابِ همه‌چیز رو به افزایش است، گونه‌هایی از محافظه‌کاری می‌تواند به‌واقع رهیافتی روبه‌جلو باشد». برینکمن قبول دارد که این حرف تناقض‌آمیز است. نصیحت‌های او، مانند تمام نصیحت‌ها، ناقص و محدودند. او هم فقط یک انسان است و بخشی از افسون او از همین ناشی می‌شود.                                                                                         •••مهم‌ترین تناقض محکم باشید، که برینکمن هم به‌خوبی از آن خبر دارد، این است که برای مشکلی همگانی راه‌حل فردی ارائه می‌کند. ترس از عقب‌ماندن در جامعه‌ای پرشتاب دلایل موجهی دارد، به‌ویژه در جامعه‌ای مانند جامعهٔ ما که با کسانی که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند ادامه بدهند رفتار مهربانانه‌ای ندارد. به‌هرحال، برینکمن دولت رفاه دانمارک را دارد که هوایش را داشته باشد. اما لازم نیست با همهٔ حرف‌هایش موافق باشید تا پی ببرید که کتابش ارزش خواندن دارد. اول از همه این احساس آرامش‌بخش را خواهید یافت که آدم‌های دیگری هم هستند که فشارها و نومیدی‌های مشابهی را تحمل می‌کنند، کسانی که نارضایتی‌های یکسانی را تجربه می‌کنند و دغدغهٔ نارسایی‌هایشان را دارند. این احساس هم‌بستگی یکی دیگر از چیزهایی است که برینکمن برایش ارزش قائل است. شاید جلورفتنمان کورمال‌کورمال باشد، اما در این کورمالی تنها نیستیم.برینکمن نصیحت‌هایی هم دارد که به نظر می‌آید بد نیست فوراً پذیرفته شوند. برینکمن توصیه می‌کند که به پیاده‌روی در جنگل بروید و دربارهٔ عالم پهناور تأمل کنید. به موزه‌ای بروید و به تماشای آثار هنری بپردازید، دنبال دانشی بروید که نتواند به هیچ طریقِ اندازه‌پذیری بهبودتان ببخشد. کتاب‌های راهنمای خودیاری‌تان را کنار بگذارید و به‌جای آن‌ها رمان بخوانید. من که مشکلی با این کار ندارمفصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را آلکساندرا شوارتز نوشته و در شمارۀ ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۸ مجلهٔ نیویورکر با عنوان «Resolutions» منتشر شده است و با عنوان «Improving Ourselves to Death» در وب‌سایت این مجله بارگزای شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «از این بهتر نخواهی شد» در پروندهٔ اختصاصی دوازدهمین شمارهٔ فصلنامهٔ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ حسین رحمانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• آلکساندرا شوارتز (Alexandra Schwartz) دانش‌آموختۀ زبان انگلیسی از دانشگاه ییل است و از سال ۲۰۱۶ برای نیویورکر دربارۀ فرهنگ و کتاب می‌نویسد. شوارتز پیش از پیوستن به نیویورکر برای نِیشن نقد ادبی می‌نوشت و در سال ۲۰۱۴ برندهٔ تقدیرنامهٔ نونا بالاکیان در حوزهٔ نقد کتاب شد، جایزه‌ای که از طرف حلقهٔ ملی منتقدان کتاب داده می‌شود. شوارتز همچنین مدتی در نیویورک ریویو آو بوکس نیز حضور داشته است.[۱] از ابتدای متن حاضر دو بند حذف شده است تا شروع متن جذاب‌تر باشد. بخش حذف‌شده شامل اشاراتی به شروع سال نوی میلادی و برداشت طنزآمیز نویسنده از برخی کتاب‌های خودیاری است که ممکن است از فضای زندگی روزمرۀ ما دور باشد. این دو بند را در اینجا بخوانید:سال نوی شما مبارک! حالا که درخت‌های کریسمس را جمع کرده‌اند و برده‌اند تا به کود تبدیل کنند، وقت آن است که به ماه‌های آینده فکر کنیم. چه به‌لحاظ سیاسی و چه به‌لحاظ شخصی، ۲۰۱۷ سال پرسوزی بود؛ پریشانی عمومی دربارهٔ نزول دموکراسی آمریکا موجب شد نتوانیم کار زیادی انجام بدهیم. اما اشکالی ندارد، چون برای ۲۰۱۸ تصمیم‌های مهمی گرفته‌اید و نخستین تصمیمتان این است که هیچ تصمیم مهمی نگیرید. به‌جای این کار می‌خواهید به قول تیم فریس، مرشد بهره‌وری، «هدف‌گذاری» کنید و ترجیحاً هدف‌هایی را انتخاب کنید که اندازه‌پذیرند و جدول زمانی دارند تا بتوانید مسیر موفقیتتان را زیر نظر داشته باشید. اپلیکیشن‌هایی از قبیل لایف‌تیک (Lifetick) و جوز گلز (Joe’s Goals) کمکتان می‌کنند تا نظم‌وترتیبتان را حفظ کنید و امکان آن را فراهم می‌کنند که روند پیشرفتتان را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید؛ کمی نگاه حسرت‌آمیز اثر شگفت‌انگیزی روی انگیزه دارد (مگر اینکه یکی از هدف‌هایتان این باشد که زمان کمتری در شبکه‌های اجتماعی بگذرانید). وقتی هدف‌هایتان مشخص شد، طراحی روشی که ترغیبتان کند به آن اهداف برسید هوشمندانه است. چارلز دوهیگ که قدرت عادت را نوشته فرایندی سه‌مرحله‌ای برای شرطی‌سازی خود پیشنهاد می‌دهد. می‌خواهید بیشتر بروید باشگاه بدن‌سازی؟ نشانه‌ای انتخاب کنید (مثلاً کفش‌های کتانی کنار در)، پاداشی در نظر بگیرید که ترغیبتان کند این کار را انجام بدهید (مثلاً تکه‌ای شکلات)، و عمل کنید. آفرین! حالا شما هم پاولف هستید و هم سگ پاولف.اما خیلی زود فوریه از راه می‌رسد و افسردگی زمستان را با خودش می‌آورد و لغزشتان آغاز می‌شود. جای نگرانی نیست. کتاب مافوق خوبِ (SuperBetter) جین مک‌گونیگال راهنمایی‌تان می‌کند که، به کمک تکنیک‌هایی مانند یافتن «هم‌پیمان» و جمع‌آوری «نیرودهنده»های انگیزه‌بخش، مسیرتان را شبیهِ بازی کنید و از لبهٔ پرتگاه برگردید. آنجلا داک‌ورت هم با کتاب سرسختی: قدرت اشتیاق و پشتکار یادتان می‌آورد که وقتی ادامهٔ راه دشوار می‌شود، سماجت است که تمام تفاوت‌ها را رقم خواهد زد. به نظر داک‌ورت، لازم نیست استعداد خاصی داشته باشید تا مانند عنوان یکی دیگر از کتاب‌های چارلز دوهیگ، باهوش‌تر بهتر سریع‌تر (Smarter Better Faster) باشید. همهٔ متخصصان دیگر این حوزه هم با داک‌ورت موافقند. طبق قواعد آن‌ها، هر کسی می‌تواند یاد بگیرد که در پیگیری خوشبختی بهینه‌تر و متمرکزتر و مؤثرتر عمل کند و بهره‌وری، مقدس‌ترین خصیصهٔ دوران مدرن، را فرا بگیرد. و خب، اگر نتوانید، تقصیر خودتان است.[۲] progressive lenses: عینک‌هایی که برای کسانی استفاده می‌شود که هم مشکل دوربینی و هم مشکل نزدیک‌بینی دارند [مترجم].[۳] organization studies[۴] The Wellness Syndrome[۵] ورزشی است شامل حرکات قدرتی و هوازی [مترجم][۶] liquid diet[۷] Tools of Titans: The Tactics, Routines, and Habits of Billionaires, Icons, and World-Class Performers[۸] Yoni Eggs[۹] The Life-Changing Magic of Not Giving a F*ck: How to Stop Spending Time You Don’t Have with People You Don’t Like Doing Things You Don’t Want to Do[۱۰] Get Your Sh*t Together: How to Stop Worrying About What You Should Do So You Can Finish What You Need to Do and Start Doing What You Want to Do[۱۱] F*ck Feelings[۱۲] self-acceptance ]]> الکساندرا شوارتز اقتصادوجامعه Sat, 01 May 2021 05:37:49 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10215/ از فهرست اولیۀ جایزۀ بین‌المللی بوکر، چه کسانی فینالیست شدند؟ https://tarjomaan.com/news/10210/ ترجمان — خیلی از رمان‌بازها فهرستی کتاب نمی‌خوانند. اما نوبت به جایزۀ بوکر که می‌رسد همه‌چیز فرق می‌کند. «من‌بوکر اینترنشنال» جایزه‌ای است مخصوصِ خط‌شکن‌های ادبیات جهان. البته این نویسندگان شاخص برای بردنِ این جایزه به مترجمی در قد و قامت خودشان نیاز دارند، زیرا کتاب آن‌ها همگی باید به انگلیسی ترجمه شده باشند. جایزۀ ۵۰هزار یورویی نیز بین مؤلف و مترجم به‌طور مساوی تقسیم می‌شوند. فهرست اولیۀ جایزۀ بوکر سه هفته پیش اعلام شد و هفتۀ گذشته نیز داوران بر سر فهرست نهایی نیز به توافق رسیدند. «آثاری که واقعاً مرزها را جابه‌جا کرده‌اند و حجم عظیمی از ابتکار و اصالت» را به نمایش گذاشته‌اند. این تعبیری است که لوسی هیوزهالت، رئیس هیئت داورانِ جایزۀ بین‌المللی بوکر، دربارۀ نامزدهای نهایی به کار برده است. بوکرِ امسال با ۱۲۵ رمان آغاز شد، ۱۲ نفر در فهرست اولیه قرار گرفتند و اینک فهرست نهایی نامزدها پیش‌روی ماست. چهار نویسندۀ این فهرست، به‌رغم اینکه در کشورهای خود سرشناس‌اند، تابه‌حال متنی به زبان انگلیسی منتشر نکرده بودند.کتاب‌های امسال کمی متمایزترند: آن‌ها را به‌راحتی نمی‌توان در قفسۀ کتاب‌های داستانی یا جستارهای غیرداستانی دسته‌بندی کرد. هیوزهالت می‌گوید رمان‌هایی که داستان را سرراست و با نظمی زمانی برای ما تعریف کرده‌اند چندان به چشم داروان نیامده‌اند. درعوض، آن‌هایی نظر داوران را جلب کرده‌اند که از معیارهای سنتی فاصله گرفته‌اند و با چاشنی جستار، فکت‌های تاریخی، و روایت شخصی داستان‌پردازی کرده‌اند.از آینشتاین نقل می‌کنند که «خداوند تاس نمی‌اندازد». لاباتو، یکی از نامزدهای نهایی، در کتاب وقتی از فهم جهان درماندیم، می‌گوید: «خداوند نه، اما شیطان این کار را می‌کند». اثر لاباتو «رمانی غیرداستانی» است که مجموعه همکاری‌های واقعیِ بنیان‌گذاران دانش کوانتوم و آتش‌افروزان دو جنگ جهانی را با قدرت تخیل خود به تصویر کشیده است. داوران می‌گویند «لاباتو روی مرز تاریخ و داستان قدم برداشته است».رمان هشتادصفحه‌ایِ اریک وویا، جنگ فقرا، قصۀ پیچیدۀ شخصیتی تاریخی است به‌نام توماس مونتسر. داوران دربارۀ اثرش می‌گویند «نوشته‌ای است خیره‌کننده که تاریخ را به یاد می‌آورد و به‌شکلی انقلابی سخن می‌گوید. اثر او نکوهش بی‌رحمانۀ نابرابری است. شاید برای هر چه در جنگ فقرا نوشته شاهدی از تاریخ پیدا کنید، اما چنین خاصیتی به‌هیچ‌وجه از قدرت تخیل کتاب کم نکرده است».ماریا استپانو امسال جان تازه‌ای به ادبیات روسیه دمیده است. او با رمان به یاد خاطره شگفتی‌سازِ بوکر امسال شده و، همچنین، با این کتاب جایزۀ «کتاب بزرگ» روسیه را نیز از آن خود کرده است. رسانه‌ها می‌گویند استپانوی روسی، در آینده، هم‌ترازِ سوتلانا آلکسیویچِ بلاروس خواهد شد. او، علاوه‌بر این رمان، دفتر شعری نیز به زبان انگلیسی منتشر خواهد کرد که جنگ دام و ددان نام دارد. استپانو مجموعه جستار و اشعار دیگری به نام صدایی بر فراز نوشته است که همین امسال انتشارات دانشگاه کلمبیا آن را روانۀ بازار می‌کند.دیوید دیوپ نیز با کتاب شب‌ها، هر خونی سیاه است به این رقابت پا گذاشته است. داستان او روایت کهنه‌سربازی سنگالی است که خاطرات جنگ جهانی اول دست از سر او برنمی‌دارند. «توصیف‌های دیوپ رعب‌آورند و کتابش تلفیقی جادویی است از خشونت و دل‌رحمی».الگا خائو با رمان حقوق‌بگیران ما را سوار سفینه‌ای فضایی می‌کند و حرف‌های کوبنده‌اش را از زبان مسافران می‌زند. «او می‌تواند وحشتی بیافریند که سرتاپای آدمی را فرابگیرد، و لحظۀ بعد ما را به آسایش هرروزه‌مان برگرداند و، دوباره، در اندوهی شخصی بیندازد».ماریانا انریکز آخرین نامزد این فهرست نهایی است. رمان او، خطرات سیگارکشیدن روی تخت، مجموعه داستان‌های کوتاهی است که خواننده را به گذشته‌های آرژانتین می‌برد. ماجراهایی که انریکز در این کتاب آورده یادآور دلهره‌ای است که از روزهای استبداد در جان آرژانتینی‌ها مانده است.سال گذشته، ماریکه لوکاس رینه‌فلت، شاعر و نویسندۀ هلندی، برای کتاب رنج غروب، برندۀ جایزۀ بین‌المللی بوکر شد. برندۀ نهایی امسال نیز دوازدهم خردادماه اعلام خواهد شد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب با استفاده از مجموعه گزارش‌های خبری و مرور کتاب‌های وب‌سایت گاردین دربارۀ جایزۀ بین‌المللی بوکر ۲۰۲۱ نوشته شده است و وب‌سایت ترجمان آن را با عنوان «از فهرست اولیۀ جایزۀ بین‌المللی بوکر، چه کسانی فینالیست شدند؟» در تاریخ ۱۰ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۰ منتشر کرده است.•• علیرضا صالحی دبیر تحریریۀ وب‌سایت و فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی است. ]]> علیرضا صالحی ادبيات‌وهنر Fri, 30 Apr 2021 03:51:53 GMT https://tarjomaan.com/news/10210/ نسخۀ صوتی: گفتم «دوستت دارم»، صدایم را شنیدی؟ https://tarjomaan.com/sound/10208/ آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است که پیش از این با عنوانِ «گفتم «دوستت دارم»، صدایم را شنیدی؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.این اعتقاد که جان سیاه‌پوستان ارزشی برابر با اسب شخم‌زنی یا خر خاکستری دارد. من این را می‌دانستم. خانواده‌ام این را می‌دانست. مردمم این را می‌دانستند و علیه آن جنگیدیم، اما مجاب شده بودیم که علیه این واقعیت به تنهایی خواهیم جنگید، می‌جنگیم تا زمانی‌که دیگر نتوانیم، تا زمانی‌که در خاک خفته باشیم، استخوان‌هایمان رو به تباهی باشند و آن بالا، سنگ‌های مزارمان را گیاه پوشانده باشند، در جهانی‌که فرزندانمان، و فرزندان فرزندان هنوز می‌جنگند، هنوز دربرابر طناب دار، شلیک بازدارنده، گرسنگی و تبعیض و تجاوز و بردگی و جنایت زور می‌زنند و در حال خفگی می‌گویند: نمی‌توانم نفس بکشم. خواهند گفت: نمی‌توانم نفس بکشم. نمی‌توانم نفس بکشم. فایل صوتی نوشتار «گفتم «دوستت دارم»، صدایم را شنیدی؟» را گوش کنید. ]]> جزمین وارد نسخۀ صوتی Thu, 29 Apr 2021 03:20:09 GMT https://tarjomaan.com/sound/10208/ علیه ریتوییت https://tarjomaan.com/neveshtar/10209/ الکسیس مدریگال، آتلانتیک— چند ماه پیش، تغییرات کوچکی در حساب توییترم ایجاد کردم که تجربه‌ام از این پلتفرم را تغییر داد. آرامش بیشتری دارد. آهسته‌تر است. کمتر تکراری است، و مقدار توهین‌ها در آن کمتر شده است. همۀ این اتفاق‌ها برای این افتاده که دیگر ریتوییت‌ها را نمی‌بینم.وقتی اواخر سال ۲۰۰۷ وارد توییتر شدم، هنوز یک رسانۀ تازه بود ‌و البته مفرح. احساس می‌کردم ما کاربرانِ اولیه در حال کشف امکانات و خلق زبان مشترک آن هستیم. توییتر، در حالت خوبش، به تعبیری که کاترین شولتس به کار برده، می‌تواند «اجتماع رؤیاییِ» شما باشد، و پر از افراد جالبی که درست به چیزهای مورد علاقۀ شما علاقه دارند.ریتوییت، در آغاز کار، ابداع خود کاربران بود. می‌نوشتند «ریتوییت» (یا «ریت») و توییت یک نفر دیگر را کپی‌-‌پیست می‌کردند. کار دست‌وپاگیری بود، ولی این ارزش را هم داشت که آن کلمات بعد از نام و عکس شما می‌آید. افراد به‌صورت گزینشی انتخاب می‌کردند که چه چیزی را ریتوییت کنند. وقتی توییتر در سال ۲۰۰۹ دکمۀ ریتوییت را معرفی کرد، ناگهان این‌طور شد که فقط یک کلیک می‌توانست یک توییت را، با سرعتی بالا، در شبکه به حرکت بیندازد. ریتوییت خودکارْ میل طبیعی توییتر به تقویت محتوا را گرفت و بر شدت آن افزود.جایی در همین مسیر بود که کل سیستم به هم ریخت. احساس می‌کردید توییتر جنون‌آمیز و پریشان شده، و در اکثر اوقات خشم‌آلود. بعضی‌ها از آن خارج شدند. بقیه، مثل شولتس، استفاده از آن را بسیار کم کردند. من هم همین احساس را داشتم، اما نمی‌خواستم این‌قدر افراطی عمل کنم، می‌خواستم کاری کنم که حتی اگر این چشمه خشک شود، باز هم چیزی از آن بماند. پس این کار را شروع کردم، هر بار که در توییتر اندکی دچار خشم یا نخوت یا حسادت می‌شدم آن را می‌نوشتم. چیزی که فهمیدم این بود که، تقریباً در همۀ دفعاتی که یکی از این احساسات منفی را تجربه کرده بودم، عامل شروع ماجرا یک ریتوییت بوده است.توییتر ابزاری دارد که با آن هر بار می‌توانید نمایش ریتوییت‌های یک نفر را مسدود کنید. اما من هزاران نفر را دنبال می‌کنم، برای همین، همکارم، که از قضا برنامه‌نویس ماهری است، اسکریپتی برای من نوشت که نمایش ریتوییت‌های همه را مسدود کرد. بیشتر از یک‌چهارم کل توییت‌ها ریتوییت هستند. وقتی این‌ها از میان رفتند، تعداد توهین‌های ناجور کمتر شد. تعداد اسکرین‌شات‌ها از کسانی که دقیقاً حرفشان اشتباه بود کاهش یافت. خبرهای خیلی خیلی مهم کمتر تکرار شد. چیزهایی که صد بار دیده بودم کمتر شد. دیگر مثل قبل از نفس نمی‌افتم. و اغلب چیزهایی را می‌بینیم که کسانی که آن‌ها را دنبال می‌کنم واقعاً به آن‌ها فکر می‌کنند، آن‌ها را می‌خوانند، و انجام می‌دهند. هنوز هم چیز کاملی نیست، ولی خیلی بهتر شده است.این تجربه باعث شد به این فکر کنم که پلتفرم‌های اجتماعی چطور کار می‌کنند. هم توییتر و هم فیس‌بوک مبتنی بر عادت اشتراک‌گذاری هستند؛ هر دو از الگوریتم‌های پیچیده‌ای استفاده می‌کنند تا محتوایی را که مشاهده می‌کنید سازمان‌دهی و رتبه‌بندی کنند، و این رتبه‌بندی‌ها را تا حدی بر این مبنا انجام می‌دهند که چند نفر (در حلقه‌های اجتماعی شما یا کسانی که شبیه شما هستند) آن‌ها را «پسندیده‌اند»، «به اشتراک گذاشته‌اند»، یا به هر ترتیبِ دیگری با آن تعامل داشته‌اند. هر چه افراد بیشتری یک محتوا را «بپسندند»، آن محتوا بیشتر گسترش خواهد یافت.جونا پِرِتی، مدیرعامل بازفید۱، معادله‌ای برای نشان‌دادن «نرخ بازتولید» (R) یک پُست دارد که آن را از اپیدمولوژی گرفته است: R = ßz، که در آن z یعنی چند نفر ابتدائاً یک پست را دیده‌اند، و ß مساوی است با احتمال اشتراک‌گذاری پست توسط این افراد، یعنی اینکه آن پست چقدر «ویروسی»۲ شود. برای اینکه یک خبر را افراد زیادی ببینند، باید z آن مقدار قابل قبولی باشد، یعنی مخاطب مستقیم مناسبی داشته باشد. ولی ß آنجایی است که اکثر شرکت‌های رسانه‌های اجتماعی بر آن متمرکز شده‌اند. ازآنجایی‌که توییتر و فیس‌بوک الگوریتم‌هایی طراحی کرده‌اند که به افراد نشان دهند چه چیزی احتمالاً بیشتر جذ‌بشان می‌کند، این دو شرکت تعداد زیادی پستِ‌ ß بالا را ترویج می‌کنند.همۀ لایه‌های اقتصاد رسانه‌های دیجیتالی طوری بازپیکربندی شده که بتوانند مواد قابل اشتراک‌گذاری تولید کنند. نویسنده‌ها و ویدئوسازها می‌دانند که به ß نیاز دارند. تقریباً همۀ شرکت‌های رسانه‌ای پرطرفداری که در قرن بیست‌ویکم پا به عرصه گذاشته‌اند طوری بهینه‌سازی شده‌اند که محتوای ویروسی تولید کنند. کاربران معروف رسانه‌های اجتماعی به این دلیل دنبال‌کننده پیدا می‌کنند که نسبت به عنصر اسرارآمیز ß حساس هستند.به مرور زمان، این تأکید بر قابلیت اشتراک‌گذاریْ تغییر عظیمی در آنچه همۀ ما، نه‌فقط کاربران رسانه‌های اجتماعی، روی صفحه‌ نمایش‌های خود می‌بینیم ایجاد کرده است. تولیدکنندگان خبر تلویزیونی دنبال این هستند که قسمت‌های ویروسی تولید کنند. نیمکت‌نشین‌ها در تیم‌های اِن.بی.اِی نقشۀ جشن‌های قابل اشتراک‌گذاری در سر می‌پرورند. شرکت‌ها میلیون‌ها دلار صرف تبلیغ‌هایی می‌کنند که امیدوارند آن‌قدر عجیب باشند که ویروسی شوند. یک مثال جالب بزنم: معاون ارتباطات رستوران‌های زنجیره‌ای اربیز۳ شخصاً یک کیسه ساندویچ را (همراه با یک سگ قرضی) برای صاحب حساب توییتری ناشناس @nihilist_arbys برد. چرا؟ چون این حساب ß بالایی داشت. بعد قصۀ این ملاقات را در بیزنس اینسایدر نوشتند که آن هم قابلیت بالایی برای اشتراک‌گذاری داشت؛ تقریباً نیم میلیون بار دیده شد.اما اگر محتوای ویروسی بهترین محتوا نباشد، چه؟ دو استاد مدرسۀ وارتون طی مطالعه‌ای دریافته‌اند که خشمْ در صدر فهرست احساساتی است که در جهانِ رسانه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته می‌شود، و مطالعۀ سرویس اینترنتی ویبو در چین نیز گویای این است که خشم سریع‌تر از شادی، غم و ناراحتی انتشار می‌یابد. به‌طور کلی، محرک‌های هیجانی خیلی خوب کار می‌کنند، چیزی که همه در رسانه با آن آشنایند. اساساً ماجراهای کوچکی که اهمیت درازمدت ندارند تا چندین روز می‌توانند توییتر را اشغال کنند: پزشکی که از هواپیما بیرون انداخته شد، کشتن هارامبی گوریل، حرف‌های لینا دانم۴.توییتر می‌تواند دیدگاه و دورنمای شما را مختل کند. مایک مونتِیرو، که یک طراح وب برجسته است، در مورد خروج خودش از توییتر در پستی در مدیوم نوشته بود: «همۀ توهین‌ها دقیقاً به یک اندازه بودند». «چه اعلام جنگ رئیس‌جمهور ایالات متحده علیه یک کشور خارجی بود، و چه هنرپیشه‌ای که در یک مراسم اعطای جایزه از طیف رنگی مناسبی برای پوشش خود استفاده نکرده بود». در توییتر این مشکلات همه دقیقاً به یک اندازه جلوه می‌کنند.این امر افراد را در جهت‌گیری‌هایشان دچار خطا می‌کند، و می‌توان از غرابت این گفتمان بهره‌برداری سوء کرد، چنان‌که مأمورهای روسی و برتری‌طلبان سفیدپوست این کار را کرده‌اند. در این معنا، انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۱۶ ایالات متحده صرفاً یک نشانه از مشکلات عمیق رسانه‌های اجتماعی بود. نئونازی‌ها، همان‌قدر که نابهنجارند، فرصت‌طلب هم هستند. (توهین نژادی برای ویروسی‌شدن حکم طلا را دارد!) تحریکات آن‌ها ریتوییت می‌شود. منکوب‌کردن تحریکات آن‌ها ریتوییت خواهد شد. اگر برنده‌شدن مساوی با خشمگین‌بودن باشد، همه برنده می‌شوند.غول‌های رسانه‌های اجتماعی می‌دانند نظامی که خلق کرده‌اند خیلی خوب کار نمی‌کند، دست‌کم اگر هدف خیر اجتماعی بوده باشد. فیس‌بوک اقرار کرده که محصولش می‌تواند در بهروزی کسانی که بیش‌از‌حد منفعلانه اطلاعات آن را مصرف می‌کنند تأثیر منفی بگذارد، و یکی از مدیران سابق فیس‌بوک اخیراً به جمعی در استنفورد گفته بود از اینکه به خلق ابزارهایی کمک کرده که «بافتار اجتماعی را پاره‌پاره می‌کنند» احساس گناه می‌کند. مدیران توییتر مطمئناً متوجه شده‌اند که جمع بزرگی از مردم، به‌دلیل استفاده از این سرویس، دچار تنفر از خویش می‌شوند. بسیاری از مدیران سیلیکون‌ولی به کودکانشان اجازه نمی‌دهند از محصولات خودشان استفاده کنند.اما پلتفرم‌های رسانه‌های اجتماعی الزاماً نباید حول قابلیت اشتراک‌گذاری سازمان داده شوند. برای نمونه، در اینستاگرام امکان لینک‌دادن وجود ندارد، مگر یک لینک که آن هم در صفحۀ نمایۀ هر نفر است. این امر باعث شده خودتبلیغگری تعدیل شود و سرعت انتشار اطلاعات، نسبت به باقی نقاط اینترنت، در این پلتفرم کمتر باشد. در اینستاگرام گزینه‌ای برای بازنشر مطالب نیز وجود ندارد. و روی‌هم‌رفته، جای بهتری برای گذران وقت در اینترنت است.یا مثلاً اسنپ‌چت، که باز هم یک شبکۀ اجتماعی است که در سال‌های اخیر به موفقیت‌های خوبی رسیده است. حالت‌های رایج تعامل ‌برقرار‌کردن در این سرویس ربطی به ویروسی‌شدن ندارند. مردم از این سرویس برای فرستادن پیام یا نوشتن مطالبی استفاده می‌کنند که از بین می‌روند. خصوصی یا نیمه‌خصوصی‌ بودن و موقتی‌بودنِ اکثر اسنپ‌ها اشتراک‌پذیری آن‌ها را کاهش می‌دهد. با‌این‌حال، خیل عظیمی از جوان‌ترین کاربران رسانه‌های اجتماعی به اسنپ‌چت و اینستاگرام روانه شده‌اند. شاید مسیر آینده همین است.فیس‌بوک، در گفته‌های اخیر خود راجع به نرم‌افزار خبرخوانش، اعلام کرده که اکثراً آنچه دوستان یا خانوادۀ شما به اشتراک می‌گذارند در آن نمایش داده خواهد شد، نه صرفاً پست‌هایی که بیشتر از بقیه ویروسی شده‌اند. این یک تغییر عظیم است، و فعلاً مهم‌ترین نشانه از اینکه سیلیکون‌ولی متوجه شده که محتوای دارای ß بالا در حال پوساندن شریان‌های خود سیلیکون‌ولی است.شرکت‌های تکنولوژیْ رابط‌های خود را طوری طراحی کرده‌اند که گسترش اطلاعات را بیشینه کنند، سریع‌تر تقویت کنند، و ß را در شبکه افزایش دهند. آن‌ها می‌توانند این لایه‌ها را بردارند، اصطکاک پست‌گذاشتن را افزایش دهند، تقویت اطلاعات با یک کلیک ساده را به کاری سخت‌تر تبدیل کنند، رابط‌های کاربری را از نو طراحی کنند تا توجه و اندیشیدن را تشویق کنند. این کارها باعث نمی‌شود نئونازی‌ها دوباره به پستوهای مخفی خود بازگردند، یا کامنت‌گذاری‌های سیاسی بی‌پایان و شرورانه و از سر نفهمی تمام شوند، اما تجربۀ کوچکی که داشتم من را متقاعد کرده که فضای رسانه‌های اجتماعی می‌تواند بهتر شود، فضایی که در آن کمتر به آتش توهین‌ها هیزم بریزند و بیشتر روی چیزهای دیگر متمرکز باشند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را الکسیس مدریگال نوشته و در آوریل ۲۰۱۸ با عنوان «Retweets Are Trash» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «علیه ریتوییت» در پروندۀ اختصاصی هشتمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• الکسیس مدریگال (Alexis Madrigal) جانشین سردبیر وب‌سایت آتلانتیک است. او، که دانش‌آموختۀ دانشگاه هاروارد است، تنها کتاب خود را در سال ۲۰۱۱ و با نام به کار انداختن رؤیا: تاریخ و وعدۀ فناوری سبز (Powering the dream: the history and promise of green technology) به چاپ رساند.[۱] BuzzFeed: یک شرکت اینترنتی رسانه‌ای و خبری در آمریکاست [مترجم].[۲] viral: ویروسی‌شدن یک محتوای رسانه‌ای به این معناست که آن محتوا، دقیقاً همانند ویروس‌ها، در جاهای مختلف به‌سرعت انتشار یابد و به طرق مختلف بازتولید شود [مترجم].[۳] Arby’s: دومین ساندویچی زنجیره‌ای بزرگ در آمریکا [مترجم].[۴] :Lena Dunham هنرپیشه، کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس و تهیه‌کنندۀ آمریکایی. ]]> الکسیس مدریگال اقتصادوجامعه Wed, 28 Apr 2021 03:18:14 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10209/