ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/economy_and_society Wed, 27 Oct 2021 09:18:43 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Wed, 27 Oct 2021 09:18:43 GMT اقتصادوجامعه 60 در دنیایی که عاشق تجربه‌های تازه است، به تعهد و تکرار پناه ببرید https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10386/ پیت دیویس، لیتراری هاب—حالت جست‌وجوی بی‌پایانشاید شما هم این تجربه را داشته‌اید: دیروقتِ شب، شروع می‌کنید به جست‌وجو در شبکۀ نتفلیکس تا فیلمی برای تماشاکردن پیدا کنید. عناوین مختلفی را زیرورو می‌کنید، چند تا پیش‌پردۀ تبلیغاتی می‌بینید، حتی سه چهار مقالۀ بررسی فیلم می‌خوانید، اما نمی‌توانید خودتان را ملزم به تماشای فیلم خاصی بکنید. ناگهان به خودتان می‌آیید و می‌بینید نیم ساعت گذشته و هنوز گرفتار «حالت جست‌وجوی بی‌پایان» هستید، بنابراین منصرف می‌شوید. آنقدر خسته شده‌اید که دیگر نای تماشای هیچ فیلمی را ندارید، پس وقتتان را بیشتر تلف نمی‌کنید و می‌خوابید.من به این نتیجه رسیده‌ام که چنین حالتی ویژگی معرفِ نسل ماست: در دسترس نگه‌داشتن گزینه‌ها.زیگمونت باومن، فیلسوف لهستانی، اصطلاحی بسیار خوب برای این حالت ساخته است: «مدرنیتۀ سیال»۱. باومن توضیح می‌دهد که ما هرگز نمی‌خواهیم به هویت، مکان یا جمعی متعهد باشیم، بنابراین مثل مایع در حالتی باقی می‌مانیم که بتوانیم خودمان را در آینده با هر شکلی سازگار کنیم. و نه فقط ما، بلکه دنیای اطراف ما نیز مثل مایع باقی می‌ماند. نمی‌توانیم به شغل یا نقشی، ایده یا جنبشی، گروه یا نهادی تکیه کنیم به این امید که برای مدتی طولانی به همان شکلِ ثابت باقی بمانَد؛ آن‌ها هم نمی‌توانند با این امید به ما تکیه کنند. این مدرنیتۀ سیال است: همان حالت جست‌وجوی بی‌پایان، که به همه‌چیزِ زندگی‌مان تعمیم یافته است.برای بسیاری از کسانی که می‌شناسم، بیرون‌آمدن از خانه و واردشدن به دنیای اطراف بسیار شبیه ورود به راهرویی دراز بوده است. ما از اتاقی که در آن بزرگ شده‌ایم به بیرون قدم گذاشته‌ایم و وارد دنیایی شده‌ایم با صدها درِ مختلف که سرزدن به آن‌ها پایانی ندارد. من همۀ محاسنِ برخورداری از انتخاب‌های جدید و زیاد را دیده‌ام. دیده‌ام که فرد چقدر لذت می‌برد وقتی «اتاقی» را پیدا می‌کند که برای خودِ واقعی‌اش مناسب‌تر است. دیده‌ام که از درد و رنج تصمیم‌های بزرگ کاسته شده، چراکه همیشه می‌توانید از آن‌ها دست بکشید، همیشه می‌توانید جابه‌جا شوید، همیشه می‌توانید رها کنید، ولی همچنان راهرو سر جای خود خواهد بود. و بیشتر اوقات دیده‌ام که دوستانم چقدر خوشحال می‌شوند از اینکه به آن‌همه اتاق متفاوت سر زده‌اند و، بیش از هر نسل دیگری در تاریخ، تجربه‌های تازه از سر گذرانده‌اند.اما، با گذشت زمان، کم‌کم جنبه‌های منفی دسترسی آزاد به آن‌همه در را می‌دیدیم. هیچ‌کس نمی‌خواهد پشت در بسته بماند، اما هیچ‌کس هم نمی‌خواهد داخل راهرو زندگی کند. خیلی خوب است که وقتی علاقۀ خود را به چیزی از دست می‌دهید، گزینه‌های دیگری را برای انتخاب داشته باشید، اما یاد گرفته‌ام که هرچه بیشتر از این شاخه به آن شاخه می‌پرم، از انتخاب‌هایم کمتر راضی می‌شوم. و اخیراً، کمتر شوق تجربه‌های تازه را در سر دارم و بیشتر مشتاق آن شب‌های سه‌شنبۀ فوق‌العاده‌ام که با دوستان قدیمی‌ شام می‌خوریم، دوستانی که به آن‌ها تعهد دارم، دوستانی که با پیداکردن کسی بهتر از ما رهایمان نخواهند کرد.پادفرهنگ تعهدحالا که بزرگ‌تر شده‌ام، بیشتر و بیشتر از کسانی الهام می‌گیرم که از حالت جست‌وجوی بی‌پایان بیرون آمده‌اند، کسانی که یک اتاق جدید را برگزیده‌اند، راهرو را ترک کرده‌اند، در را پشت سر خود بسته‌اند و در آن اتاق ماندگار شده‌اند.یکی از آن‌ها فرِد راجرز، مجری پیشگام تلویزیونی [برنامۀ کودکان آمریکایی] است که قسمت ۸۹۵ برنامۀ «محلۀ آقای راجرز» را ضبط می‌کند، چون خودش را وقف ارائۀ الگویی انسانی‌تر از برنامۀ تلویزیونی مخصوص کودکان کرده است. یکی دیگر دوروتی دِی، بنیانگذار جنبش کارگری کاتولیک، است که شب‌ها همنشین همان مردمان طردشده می‌شود، چون برایش مهم است که یکی به آن‌ها متعهد باشد. یکی هم مارتین لوتر کینگ جونیور است -و نه‌فقط مارتین لوتر کینگ جونیوری که سال ۱۹۶۳ جلوی ماشین‌های آب‌پاش ایستاد، بلکه مارتین لوتر کینگ جونیوری که سال ۱۹۶۷ هزاران جلسۀ هماهنگی خسته‌کننده‌ برپا کرد.وقتی این گونۀ جدید قهرمانان تحسینم را برانگیختند، کم‌کم قدر چهره‌های متفاوتی را که از دوران کودکی می‌شناختم دانستم، چهره‌هایی که در اواخر نوجوانی‌ام چندان قدرشان را نمی‌دانستم. «معلم‌های باحال» رفته‌رفته از خاطراتم محو شدند -حتی اسم بعضی از آن‌ها را به یاد نمی‌آورم- اما آن‌هایی که آهسته و پیوسته پیش می‌رفتند در خاطراتم ماندگار شدند.آقای بالو، از صحنه‌گردانانِ هراس‌آور و سرپرست رباتیک مدرسۀ ما بود که فرقه‌ای دانش‌آموزی از عاشقان تعمیرکاری و مهندسی ساخته بود. او قسمتی از مدرسه را پر کرده بود از پروژه‌های نیمه‌کاره، فناوری‌های مربوط به دهه‌های مختلف و دستیارانی از بین دانش‌آموزان وفادار، که ملبس به تی‌شرت‌های مشکی‌‌رنگ یکدست بودند. بیشتر بچه‌های مدرسه، از جمله خود من، کمی از او می‌ترسیدیم -واهمه داشتیم از اینکه به پر و پایش بپیچیم یا، حتی بدتر، چیزی را بشکنیم. اما راز شیوۀ آموزشی او هم در همین بود. اگر می‌خواستید جسارت به خرج دهید و سر از کارش دربیاورید، هر مهارت فنی‌ای که بلد بود به شما یاد می‌داد.یک بار با دوستانم ویدیویی خنده‌دار برای برنامۀ جُنگ مدرسه ساختم. آقای بالو آن را دید و به من گفت «از کادربندی هیچ‌چیز سرت نمی‌شود». گفت ویدیویی که ساخته‌ای هنوز در حدی نیست که بتوان به جمعیتی نشان داد. معلم‌های دیگرم، خوشحال از اینکه دانش‌آموزشان چیزی ساخته است، همیشه از فیلمسازی‌ام در دورۀ نوجوانی بسیار تعریف و تمجید می‌کردند. اما آقای بالو فرق می‌کرد. او تأکید می‌کرد که اگر قرار است وارد حرفه‌ای بشوی، باید خودت را در آن زبردست کنی. یادم می‌آید اعتراض می‌کردم که خیلی به من سخت می‌گیرد.شیوۀ بالو مزایا و معایبی داشت. یک بار هم ایدۀ ساخت یک محل همایش بتنی داخل حیاط مدرسه به سرم زد. همۀ معلم‌ها می‌گفتند این ایدۀ مسخره‌ای است؛ اصلاً می‌دانی از چه چیز مسخره‌ای حرف می‌زنی؟ اما وقتی موضوع را به آقای بالو گفتم، اصلاً از این ایده جا نخورد. گفت اگر نرم‌افزار مهندسی اتوکد را یاد بگیرم و نقشۀ اولیه را طراحی کنم، کمکم خواهد کرد تا از طرحم دفاع کنم. معلم واقعی یعنی این: از شما زیاد کار می‌کشد، ولی اگر به یادگیری متعهد شدید، او هم به شما متعهد می‌شود.کلاس‌ پیانو را با خانم گاتلی برداشتم، کسی که چهار دهۀ تمام را روی صندلی کنار پیانوی بزرگش در اتاق نشیمن خود در خیابان اوک استریت سر کرد. وقتی دیگر دوستانم از این کلاس به آن کلاس می‌رفتند، هربار یک یا دو سال، و هر آهنگی که دلشان می‌خواست یاد می‌گرفتند (آهنگ «یک‌هزار مایل» اثر ونِسا کارلتون و «ساعت‌ها» اثر کُلدپلِی ترانه‌های محبوب دوران ما بودند)، خانم گاتلی ازمدافتاده بود. موضوع فقط این نبود که هنر‌جویانش مجبور بودند گام‌های موردنظرش را یاد بگیرند و موسیقی کلاسیک اجرا کنند. وقتی با خانم گاتلی کلاس برمی‌داشتید، برای پیوستن به یک تجربۀ غرقگی کامل ثبت نام می‌کردید که بزرگ‌تر از پیانو -و بزرگ‌تر از خودتان- بود.مجاز نبودید که به‌صورت هفتگی در کلاس ثبت‌نام کنید؛ باید تقویم کامل گاتلی را با همۀ هنرجویان دنبال می‌کردید. دوره شامل تک‌نوازی پاییزی، کنسرت کریسمس، جشنوارۀ سونات کوتاه و تک‌نوازی ژوئن می‌شد، و هر یک از این رویدادها گردهمایی‌های مخصوص خودش را داشت که طی آن همۀ هنرجویان با هم آماده می‌شدند. باید تاریخچۀ پیانو، تفاوت دورۀ باروک با دورۀ رومانتیک و روش درست تعظیم‌کردن در پایان اجرا را یاد می‌گرفتید.همچنین نمی‌توانستید دوره را ترک کنید. یک بار، در دورۀ متوسطه، از خانم گاتلی پرسیدم می‌توانم یک سال مرخصی بگیرم؟پاسخ داد: «فکر می‌کنم بتوانی. اما اینجا واقعاً کسی یک سال مرخصی نمی‌گیرد».بالاخره دوازده سال از عمرم را در دنیای گاتلی گذراندم. درنتیجه، چیزهای زیادی غیر از پیانو در اتاق نشیمن خانم گاتلی یاد گرفتم. فهمیدم که تماشای دانش‌آموزان قدیمی‌ که آهنگی ناممکن را اجرا می‌کردند چه حسی دارد و سرانجام یاد گرفتم خودم هم آن را اجرا کنم. ازآنجاکه خانم گاتلی خیلی‌وقت بود مرا می‌شناخت، آنقدر بینش و اقتدار داشت که عمیق‌تر از معلم‌های دیگر راهنمایی‌ام کند،‌ مثلاً یک بار به من گفت: «تو در زندگی کمی تند می‌روی؛ شاید اگر آهسته‌تر حرکت کنی احساس بهتری داشته باشی». و وقتی پدرم فوت کرد، برای خانم گاتلی آنقدر مهم بود که به مراسم خاکسپاری‌ آمد؛ پدرم سال‌های سال در کنسرت‌هایش شرکت کرده بود. نمی‌توان چنین درسی را از یک معلم تک‌دوره‌ای آموخت که اجازه می‌دهد در اولین جلسه، آهنگ «یک‌هزار مایل»‌ را اجرا کنید و به محض اینکه خسته شدید دوره را ترک کنید.آدم‌هایی مثل خانم گاتلی و آقای بالو -و چهره‌هایی مانند دوروتی دی، فرِد راجرز و مارتین لوتر کینگ جونیور- صرفاً مجموعه‌ای تصادفی از انسان‌ها نیستند. به این نتیجه رسیده‌ام که آن‌ها عضو یک پادفرهنگ مشترک‌اند: پادفرهنگ تعهد. همۀ آن‌ها با اقدام قاطع مشابهی به چیزهای خاصی متعهد می‌شوند، به مکان‌ها و اجتماعات خاص، یا به جنبش‌ها و حرفه‌های خاص، یا به نهادها و مردم خاص.از اصطلاح «پادفرهنگ» استفاده می‌کنم چون فرهنگِ غالب امروزی ما را به چنین چیزی سوق نمی‌دهد. فرهنگ غالب ما را سوق می‌دهد به اینکه رزومۀ خود را پُر کنیم و پایبند جایی نشویم. ما را وادار می‌کند تا به مهارت‌های انتزاعی‌ای ارزش بدهیم که می‌توان آن‌ها را همه‌جا به کار برد، نه مهارت‌های دستی‌ای که به ما کمک می‌کنند فقط یک کار را به‌خوبی انجام دهیم. فرهنگ غالب به ما می‌گوید دربارۀ هیچ‌چیز زیاد احساساتی نشویم. به ما می‌گوید بهتر است محض احتیاط فاصلۀ خود را با هر چیز حفظ کنیم، چون ممکن است چوب حراج بخورد، واگذار شود، تحلیل برورد، یا [برعکس] کاراتر شود. از ما می‌خواهد چیزی را بیش‌ازحد جدی نگیریم و، وقتی هم دیگران جدی نمی‌گیرند، تعجب نکنیم. مهم‌تر از همه، به ما می‌گوید دست خود را در انتخاب‌هایمان باز بگذاریم.انسان‌هایی که از آن‌ها حرف می‌زنم یاغی‌اند. آن‌ها عمر خود را به سرپیچی از این فرهنگ غالب سپری می‌کنند.آن‌ها شهروندند؛ خود را در قبال اتفاقاتی که برای جامعه می‌افتد مسئول می‌دانند. وطن‌پرستند؛ به محل زندگی‌شان و به همسایه‌های ساکن در آن عشق می‌ورزند.سازنده‌اند؛ ایده‌ها را در بلندمدت به واقعیت بدل می‌کنند.ناظرند؛ بر نهادها و جوامع نظارت می‌کنند.پیشه‌ورند؛ به هنرهای دستی خود افتخار می‌کنند.و همراه‌اند؛ برای مردم وقت صرف می‌کنند.این افراد با چیزهای خاصی رابطه برقرار می‌کنند و، با مشغول‌شدن با چنین رابطه‌ای برای مدتی طولانی، عشق خود را به آن نشان می‌دهند، یعنی با بستن درها و چشم‌پوشی از گزینه‌های دیگر به‌خاطر این رابطه.در روایت‌های هالیوودی از شجاعت، معمولاً داستان در قالب «کشتن اژدها» بیان می‌شود: شخصیتی بد وجود دارد و لحظه‌ای باشکوه که در آن شوالیۀ شجاع تصمیمی سرنوشت‌ساز می‌گیرد تا همه‌چیزش را در راه کسب پیروزی برای مردم به خطر بیندازد. مردی را می‌بینیم که در برابر تانک ایستاده است یا سربازانی که به بالای تپه یورش می‌برند یا یک نامزد انتخابات که در زمان مناسب نطقی عالی ایراد می‌کند.اما درسی که از این قهرمانان دیرین آموختم این است که بی‌باکی در دنیا فقط این نیست. حتی مهم‌ترین نوع دلاوری و رشادت که می‌تواند برای ما الگو باشد این نیست، چراکه بیشتر ما مجبور نیستیم در عمر خود با بسیاری از لحظات دراماتیک و سرنوشت‌ساز مواجه شویم. بیشتر ما فقط زندگی روزمرۀ خود را داریم: صبح هر روز را عادی پشت سر می‌گذاریم، صبحی که در آن می‌توانیم تصمیم بگیریم کاری را شروع کنیم یا به کاری ادامه بدهیم، یا کنارش بگذاریم. این چیزی است که معمولاً زندگی به ما می‌دهد: نه لحظات باشکوه و متهورانه، بلکه جریانی روان از لحظات کوچک و معمولی که باید از دل آن‌ها برای خودمان معنا بیابیم. قهرمانان پادفرهنگ تعهد -در طول روزها و سال‌های پی‌درپی- خود به رویدادهایی دراماتیک بدل شده‌اند. و چندین اژدها سر راهشان ایستاده‌اند: ملال روزمره، حواس‌پرتی، و تردیدی که تعهد پایدار را تهدید می‌کند. در این میان، لحظات باشکوه این قهرمان‌ها بیشتر به باغبانی شبیه است تا شمشیرزنی.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Davis,Pete. Dedicated: The Case for Commitment in an Age of Infinite Browsing. Simon & Schuster, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پیت دیویس نوشته و در تاریخ ۳ مه ۲۰۲۱ با عنوان «Seeking a Counterculture of Commitment in an Age of Infinite Browsing» در وبسایت لیتراری‌هاب منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «در دنیایی که عاشق تجربه‌های تازه است، به تعهد و تکرار پناه ببرید» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ آبان ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• پیت دیویس (Pete Davis) اهل فالزچرچ ایالت ویرجینیاست. او روی پروژه‌هایی کار می‌کند که هدفشان تعمیق دموکراسی و یکپارچگی آمریکاست. دیویس در سال ۲۰۱۵ با همکارانش شرکت گِت‌اِوِی را تأسیس کرد که کارش تأمین کلبه‌های کوچک برای استراحت در خارج از شهرهای بزرگ است. سخنرانی او در جشن فارغ‌التحصیلی مدرسۀ حقوق هاروارد با عنوان «پادفرهنگ تعهد» بیش از ۳۰میلیون بازدید داشته است.••• این مطلب برشی است از کتاب متعهد: مسئلۀ تعهد در عصر جست‌وجوی بی‌پایان نوشتۀ پیت دیویس.•••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید. [۱] liquid modernity ]]> پیت دیویس اقتصادوجامعه Sat, 23 Oct 2021 04:51:55 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10386/ من نویسنده‌ای بودم که در پاندمی هیچ فایده‌ای نداشتم، پس واکسن‌زدن یاد گرفتم https://tarjomaan.com/neveshtar/10384/ سارا پری،گاردین — اوایل سال ۲۰۲۱ -در قرنطینۀ سوم، وقتی هنوز خبری از بهار نبود- عازم فرودگاهی شدم تا تلاش کنم آدم خوبی بشوم. ماه‌ها بود حس بی‌مصرف‌بودن به جانم افتاده بود و بعد از اینکه اولین واکسن کووید۱۹ تأیید شد، از فرط غم و امیدی که در دلم تلنبار شده بود، اشک ریختم. با این احوالات، عضو سازمانی شدم که به داوطلبان نحوۀ تزریق واکسن را آموزش می‌داد، پس کمی بعد از طلوع آفتاب به فرودگاه سوت‌وکور استانستِد رسیدم. در قدم بعد، با صد نفر آدم غریبه، در زیرزمین هتلی که تقریباً متروکه بود روی زمین نشستیم، در مربع‌هایی که با چسب مشکی روی زمین مشخص‌شده بود. با هم فاصله داشتیم و ماسک زده بودیم. آنجا یاد گرفتیم در صورت بی‌هوشی، حملۀ عصبی و شوک آنافیلاکسیِ بیمار باید چه کار کنیم. در جمعمان بازیگر سیرک، آتش‌نشان، مشاور و دیگران هم بودند؛ آن‌قدر تشنۀ دیدن چهره‌های ناآشنا بودیم که، گمان می‌کنم، همگی از بودن در آنجا خوشحال بودیم (یک بار وقتی داشتم خانمی را در وضعیت ریکاوری قرار می‌دادم، از او عذرخواهی کردم، به‌خاطر رفتاری که گمان کردم ممکن است بیش‌ازحد صمیمانه بوده باشد. اما او گفت خیلی هم برایش خوشایند بوده که بعد از این همه مدت کسی لمسش کرده است). بعد به بازویمان اسفنج چسباندیم و یاد گرفتیم چطور سوزن را با زاویۀ ۴۵ درجه وارد کنیم و هم‌زمان پوست را بکشیم تا جلوی خون‌ریزی را بگیریم؛ چطور پیستون سرنگ را فشار بدهیم و بعد، بدون اینکه به خودمان صدمه بزنیم، سوزن را بیرون بکشیم. بعد، تحت‌نظارت پرستار بازنشسته‌ای که برای آموزش به ما سریعاً سر کارش برگشته بود، زبردستی خودمان را نشان دادیم، گواهی‌نامه‌مان را گرفتیم و به خانه رفتیم تا زمان اعزام و شروع‌به‌کارمان فرا برسد.همان‌طور که گفتم، به این خاطر سراغ چنین کاری رفتم که می‌خواستم خوب باشم. به این مسئله واقفم که چنین ادعایی، در بهترین حالت، ظاهر چندان خوشی ندارد و، در بدترین حالت، تکبر محض است، اما به این هم واقفم که در اینجا من حکم قاعده را دارم، نه استثنا.از دید من، تلاش برای خوب‌بودن در همه‌جا مشهود است، مثلاً بچه‌ها با گچ کف پیاده‌رو لِی‌لِی می‌کشند تا آدم‌بزرگ‌های سرشلوغ را در خیابان وادار به بازی کنند، یا مسجدها و کلیساها بین نیازمندان غذا و وسایل آسایش توزیع می‌کنند. به همین خاطر هم به این باور رسیده‌ام که همۀ ما در طلب خوبی هستیم، انگار که همگی در میان دریاییم و، با کمک ستارگان و هر ابزاری که در اختیار داریم، به‌سوی آن چراغ راهنما که در اسکله می‌درخشد در حرکتیم.اصلاً خوبی چیست؟ سقراط می‌گوید دانش فضیلت است و، در این صورت، شهروندِ بافضیلت باید از آخرین آمار واکسیناسیون، تعداد مبتلایان، تعداد بستری‌شدگان و فوت‌شدگان باخبر باشد و براساس آن عمل کند. اما این سرانجامی جز ناامیدی ندارد، زیرا هر فکتی به فکت‌های دیگر گره خورده است و دائماً با بقیۀ فکت‌ها در تضاد و تعارض قرار می‌گیرد: درست مثل از هم بازکردنِ عروسک‌های تودرتویِ روسی است، با این تفاوت که هرگز به هستۀ مرکزی قابل‌اعتمادی نمی‌رسد (در همین مدتی که ما سرگرم وارسی دقیق نمودارها هستیم، آن‌ها که دچار کم‌توانی آموزشی هستند و جانشان مانند جان هر انسان دیگری شگفت‌انگیز، ویژه و ارزشمند است، بر اثر ابتلا به کووید، شش برابر نرخ کلی جمعیت می‌میرند و کاسبان مصیبت از همین مصیبت‌های فراوان سرمایه می‌اندوزند). از آنجایی‌که هرگز از اعتقادات مذهبی دوران کودکی‌ام فاصله نگرفته‌ام، غالباً خوبی را امری تقریباً، و نه کاملاً، انتزاعی می‌دانم که جدا از خودمان به حیاتش ادامه می‌دهد. مقصدی است که باید به سویش حرکت کرد، یا درواقع هدفی است که با چیزی شبیه به افسون ما را به‌سوی خود می‌کشاند.اما ذات بشر می‌تواند هر فضیلت یا کشش غریزیِ ساده و صادقانه‌ای را پیچیده و بی‌اعتبار کند، پس این معضل که چگونه خوب باشیم، در همه‌گیری، کمتر که نمی‌شود هیچ، دردسرسازتر هم می‌شود. مسئولیتِ خوبیِ فردی و جمعی همیشه بر قوت خود باقی است، اما در ۱۸ ماه گذشته تقریباً بسیار طاقت‌فرسا شده است و شکل نمادین به خود گرفته است: ماسکی پارچه‌ای که صورت و دهان را می‌پوشاند و محکم با بند بسته می‌شود. قرن‌ها بود که، دست‌کم در جوامع سکولار غربی، راهی تا این حد عیان برای دلالت بر خوب‌بودن یا خوب‌نبودن وجود نداشت -راهی که، بسته به اینکه چه باور و اعتقادی داشته باشید، مانند صدف برای زائران۱ یا داغ قابیل۲ است- بنابراین وقتی ماسک‌زدن نه به قانون، بلکه به مسئولیتِ فردی و فضیلت مرتبط شده است شاید اجتناب‌ناپذیر باشد که طوفانی که از مدت‌ها قبل در حال شکل‌گیری بوده رخ دهد.اعتراف می‌کنم با اخبار مربوط به همه‌گیری براساس خلق‌وخوی خودم برخورد کردم، خُلقی که بیشتر شاد و بشاش است و موضوع سلامتی‌ام چندان پریشانش نمی‌کند: اولین چیزی که سریعاً به ذهنم آمد این بود که تک‌تک ماسک‌هایی که دارم را با حق‌شناسی به سطل زباله بسپارم. بلافاصله پس از آن، در رسانه‌های اجتماعی و در پیام‌های خصوصی، دیدم که با این وسوسه خودم را از مصاحبتِ آدم‌های خوب محروم کرده‌ام. کسانی که دوست داشتم و تحسینشان می‌کردم کمابیش برای سرزنش‌کردن من متحد شده بودند و می‌گفتند فقط خودخواه‌ترین، بی‌قیدترین‌ و سرکش‌ترین‌ آدم‌ها تصمیم به ماسک‌نزدن می‌گیرند. احساسم به خودم، شاید به‌درستی، جریحه‌دار شده بود. آن‌همه تلاشم برای خوب‌بودن به چشم نیامده بود: من، در هر صورت، زن بدی بودم چون ذاتم بد بود.بنابراین می‌خواهم بدانم، وقتی بحث چندین ماه همه‌گیری مطرح می‌شود، آیا ظرفیت ما برای خوبی بر اساس خلق‌وخویمان تعیین می‌شود؟ یعنی اگر کسی ذاتاً محافظه‌کار و مستعدِ اضطراب باشد، احتمالاً تا مدت‌های مدید ماسکش را می‌زند و، به‌این‌ترتیب، آدم خوبی شناخته می‌شود، درحالی‌که افراد خوش‌بین و ‌عمل‌گرا احتمالاً باید برای پیوستن به جمع آدم‌خوب‌ها در صف بایستند و بدخواه، احمق و شریر خوانده شوند. شاید فضیلت حقیقی در این باشد که در جهت مصلحت دیگران و برخلاف خلق‌وخوی خودمان قدم برداریم، مثلاً برای آن آدم مضطرب فضیلت این است که دستکش استریل دستش کند و مردم را برای واکسن‌زدن به صف کند. اگر چنین باشد، به گمانم من هیچ بویی از فضیلت نبرده‌ام.ما به ماسک به‌عنوان یک خوبیِ اخلاقی و عملی چنگ زده‌ایم، چراکه بسیار در دسترس و بسیار در معرض دید است و، جدا از تمام مشقتی که دارد، پرمنفعت است. برخلاف رشوه‌خواری و فسادی که بر ما حکومت می‌کند، ماسک عمل در جهت مصلحت فردی و جمعی را بازنمایی می‌کند. اما دشواری ماجرا آن‌جاست که ما همواره حامل گزند بوده‌ایم. هر قدمی که برمی‌داریم، تغییری در دنیا ایجاد می‌کند و هر برخوردی ردی از خود به جا می‌گذارد. ممکن است زنی، تا وقتی کووید عوارضی در حد سرماخوردگی خفیف داشته باشد، از منزلش تکان نخورد، اما درهرصورت باید غذا بخورد، احتمالاً از تلفن همراهش استفاده کند، باید با آب گرم حمام کند. چه کسی غذایش را می‌آورد؟ وقتی کتری را روی گاز می‌گذارد، کدام سوخت‌های فسیلی هوا را آلوده می‌کنند؟ کدام بچه در معدن کبالت به دنیا آمده تا مواد لازم برای ساخت تلفن همراه این زن تأمین شود؟ کووید کشنده‌ترین تهدیدی نیست که او با خود به همراه می‌آورد، و حتی احتمالاً اضطراری‌ترین هم نیست، فقط جدید است، و راه‌های کاهش این تهدید هم تقریباً هیچ زحمتی برایمان ندارند. بااین‌همه، اگر احتیاط او را در کنار سایر خصوصیات منفی‌اش بگذارید، خواهید دید که دو کفۀ ترازو به‌خوبی با هم در توازن‌اند. هر چند بار که دلتان می‌خواهد، دست‌هایتان را ۲۰ ثانیه بشویید، اما هرگز نمی‌توانید از این ننگ لعنتی فرار کنید: اثر انگشتان شما بر تن زمین خواهد ماند.منظورم این نیست که باید از خودمان سلب مسئولیت کنیم، مثلاً ماسک را به کنار بگذاریم و خانه‌مان را با پلاستیک پر کنیم، فقط به این خاطر که خیالمان راحت نباشد که خودمان اهل فضیلتیم و دیگران بدخواه و بی‌خرد هستند. این اواخر، این‌طور به نظرم می‌آید که هیچ سخن و هیچ عملی شخصی نیست: همۀ کارها انتزاعی‌اند، بازنمایی‌هایی هستند که رنگ‌وبوی شخصیت و گروه خاصی را در خود دارند. بنابراین انسانی که یک بار خطا کرده، تا ابد خطاکار است. او نمی‌تواند عذر بخواهد و خودش را اصلاح کند، چون این کارش چیزی جز ریاکاری نخواهد بود و همواره از رستگاری به‌دور خواهد ماند. چنین تصوری از سوءنیت گفتمان عمومی را مسموم کرده و سبب چنان سنگرکشی عمیقی میان مواضع مخالف شده است که دیگر نمی‌توان به دیدن سرزمینی واحد امید داشت. سنگر، به هنگام نبرد، مکانی است برای آسایش که از هرسو توسط کسانی که بر فضیلتِ ما صحه می‌گذارند و هم‌صدا با ما دشمنِ نادیده را به‌طرز درک‌ناپذیری شریر می‌دانند، پابرجا می‌ماند؛ مسلماً خود من هم سنگر را ترجیح می‌دهم. اتخاذ دید وسیع‌تر، یا -به قول معروف- از بالا نگاه‌کردن به چیزها، مسئله‌ساز است، زیرا اگر از بالا نگاه کنیم، دیگر خودِ سرزمین را می‌بینیم، نه نقشۀ آن را.۳ ما از این جایگاهِ بالاتر می‌توانیم به خفت‌باربودن انگیزه‌هایمان پی ببریم، یا بفهمیم که موضعمان آن‌قدر که فکر می‌کردیم خردمندانه نیست و از هرسو به آن انتقاداتی وارد است. این موضع نیازمند نوعی زیرکی است که خطر ازچشم‌انداختن شما را بپذیرد. بله، ممکن است بگویید حفاظت از اقتصاد به‌جای مراقبت از جان آدم‌ها اسفناک است، اما از سوی دیگر، رکود اقتصادی شدید و طولانی ممکن است برحسب پوند و پنی ارزیابی نشود، بلکه با افزایش سرگیجه‌آور بی‌خانمانی، اعتیاد، بیماری و خودکشی خودش را نشان بدهد. مسلماً کووید۱۹ آنفلونزا نیست، اما روزی خواهد رسید که چیزی شبیه به آن بشود. بله، درست متوجه شدید، باید یاد بگیریم با آن زندگی کنیم، و جان هیچکس از خطر مرگ به دور نیست، اما زندگی‌کردن با آن می‌تواند توأم با درآمد پایۀ همگانی و مسکن ارزان‌قیمت و غیره باشد. چه کسی خطر رانده‌شدن از چنین سنگری را می‌پذیرد تا در چنین مذاکرات سخت و طولانی‌ای شرکت کند؟ من هیچ‌کس را بابت ترجیح‌دادن کیسه‌های شن ملامت نمی‌کنم.به نظر من در فضیلت همیشه خشمی نهفته است، یا درواقع، به‌گمانم باید نهفته باشد. تشخیص خوبی مستلزم این است که بر نبودن آن شهادت بدهیم، و این سودمند است: چراغ راهنما در تاریکی درخشان‌تر است، و شما به یافتنش راغب‌ترید. سال گذشته، وقتی داشتم دربارۀ ماهیت خطر فکر می‌کردم، به نظرم رسید که دولت شبیهِ کشیشی بی‌ایمان است. اما اشتباه می‌کردم. نه اینکه کشیش‌ها بی‌ایمان باشند، اما مذهبی که تبلیغ می‌کنند و مذهبی که در عمل به اجرا درمی‌آورند کاملاً برضد هم‌اند، مثل این است که کشیشی صلیب عیسی را به گردن بیاندازد، اما صلیب برعکس باشد. آن‌ها از سویی می‌گویند جامعه باید در جهت خیرِ دیگران قدم بردارد، و از سوی دیگر، کمک به فقرا را قطع می‌کنند؛ برای پناهجویان زندان‌هایی در کشتی تدارک می‌بینند؛ و به سختی و تنگدستی مردم می‌افزایند. وزیری که برای دیدن عشقش قرنطینه را نقض کرده است می‌گوید دانشمندی که قرنطینه را می‌شکند تا به دیدن عشقش برود، طبیعتاً، باید استعفا بدهد. طبیعتاً وقتی به نخست‌وزیر توصیه شد خودش را قرنطینه کند، او مجبور به این کار نبود. اما نه، او هم در آخر خودش را قرنطینه کرد، و ما باید آنچه ساعاتی پیش گفته شده را فراموش کنیم. هیچ اصلی ثابت نیست، به‌جز اصل قدرت که به هر قیمتی حفظ می‌شود، حتی اگر قیمتش اضافه‌شدن به آمار مرگ باشد، و همۀ این‌ها به بادهای غالب بستگی دارد، پس می‌توانند مانند بادنمای بازار برنارد کاسل به هر سو بچرخند.بنابراین خشم پاسخی فیضلت‌مندانه به دولتی است که از تنها وظیفه‌اش، یعنی ادارۀ امور، سر باز می‌زند و بار این بیماری را بر گردۀ مردم سرگردان و اندوهگین می‌گذارد تا خودشان آن را به دوش بکشند. خشم یگانه واکنش مناسب به بدرفتاری نژادپرستانه‌ای است که حیثیت رسانه‌های اجتماعی را در روزهای پس از یک مسابقۀ فوتبال لکه‌دار کرد، خشم واکنش مناسب به مخدوش‌کردن دیوارنگارۀ مارکوس رشفورد است که مرد بافضیلتی است. البته، خوبی حتی -و به‌ویژه- در اینجا هم مشهود است. بچه‌ها برای فوتبالیست‌های سیاه‌پوست که مورد تمسخر و فحاشی قرار گرفته بودند پیام‌های محبت‌آمیز فرستادند و زنان تصویر مخدوش رشفورد را با قلب‌های کاغذی پوشاندند و طی مدت معینی صدها نفر به آن‌ها پیوستند: اما کینۀ نژادی و محبت کودکانه همدیگر را خنثی نمی‌کنند. هر دو بی‌کم‌وکاست باقی می‌مانند، از دو سوی یک شکاف یکدیگر را برانداز می‌کنند و شکاف عمیق و عمیق‌تر می‌شود. پافشاری بر خوبی -بر مهیابودن و بر لزوم آن- به این معنی نیست که همواره از بدترین‌ها بهترین‌ها را برداشت کنید. این کار احمقانه است و انواع و اقسام حماقت، بیش‌ازهمه، در دسترس آن‌هایی است که کمتر از بقیه در خطرند. مسئله بیشتر آنجاست که من فکر می‌کنم، ما بدون اندیشیدن به خیر به دام ناامیدی می‌افتیم. ویلیام ای.بی دوبوآ -در کتاب خود، ارواح مردم سیاه۴، می‌نویسد: «اگر جایی، در میانۀ آشوبِ چیزها، خوبی ازلیِ، رقت‌انگیز اما قدرتمند، یافت شود، آن‌گاه بی‌درنگ... اسیران آزاد رهایی می‌یابند».در ماه آوریل، بالاخره به مرکز واکسیناسیون عمومی در شهر محل زندگی‌ام فراخوانده شدم. خودم هم، از آنجایی که مستعد این بیماری بودم، در همین مرکز واکسینه شدم. یک بار که تی‌شرت داوطلبان را، که از پوشیدنش احساس غرور می‌کردم، به تن کرده بودم و داشتم پیاده به مرکز می‌رفتم، به انگیزه‌های خودم شک کردم. آیا واقعاً فقط برای خوب‌بودن تلاش می‌کردم؟ آیا واقعیتش این نبود که خسته و بی‌قرار شده بودم و به دیدار و مصاحبت با غریبه‌ها نیاز داشتم؟ ناگهان فکر خوفناکی از ذهنم گذشت که نکند خیال کرده‌ام با این کار در چشم دیگران عزیزتر می‌شوم. و این کار هزینۀ سنگینی برایم نداشت، چون وقت و منابع کافی برای انجامش داشتم؛ من ذاتاً اجتماعی هستم، معده‌ای فولادین دارم و اعصاب و این‌طور چیزها را هم ندارم. شاید آنچه اهمیت داشت نتیجه بود، نه انگیزه، و همین به اندازۀ کافی خوبی محسوب می‌شد.به گمانم اولین روز حضورم در مرکز شادترین روز عمرم بود. هفته‌های اولِ برنامۀ واکسیناسیون بود، زمانی که بیشتر سالخوردگان می‌آمدند و می‌ایستادند در صف‌هایی که روزگاری برای فودکورتِ مراکز خرید تشکیل می‌شد. و من بی‌نهایت از دیدن پیرزن‌های نحیفی که پوستشان به‌طرز قابل‌توجهی به سوزن مقاوم بود تحت‌تأثیر قرار می‌گرفتم، پیرزن‌هایی که چنان بلوزهای ابریشمی به تن می‌کردند و به ژاکتشان گل‌سینه می‌زدند که انگار روز عید پاک است و می‌خواهند به کلیسای جامع بروند: سوز مرگ، هرچند نه تا ابد، با نیش واکسن به تأخیر می‌افتد. همۀ تردیدی که دربارۀ انگیزه‌هایم داشتم اهمیتشان را از دست دادند: هیچ‌چیز جز خیر جمعی مهم نیست.آیا چشم‌انتظاری برای خوبیِ ماندگاری که در پیِ این مصیبت از راه برسد کار احمق‌ها و خوشبین‌هاست؟ دوست دارم این‌طور فکر کنم که کمان بلند تاریخ به سمت عدالت خم می‌شود، اما معمولاً گمان می‌کنم اصلاً کمانی وجود ندارد، دست‌کم از زمانی که دریافتمان از عدالت، خوشبختانه، دیگر ثابت نیست. من در عوض مجموعه‌ای از منحنی‌های صعودی و نزولی می‌بینم، درست مثل اینکه یک دستگاه نوار قلب را به کل زمین متصل کرده و حرکاتش را ثبت کرده باشند. بااین‌همه، حتی کوچک‌ترین حرکات نیز نشانۀ زندگی‌اند و مارکس و انگلس در مانیفست خود می‌نویسند: «آگاهی انسان با هر تغییری در شرایطِ مادی‌اش تغییر می‌کند». هستیِ مادی ما تغییر کرد و به‌یکباره موظف شد فوراً و علناً خوب باشد. بسیار خُب، پس انقلابی در راه است، و بگذارید به‌واسطۀ هر دو فضیلت فردی و دولتی به رسمیت شناخته شود.اخیراً مشغول خواندن «گزارش‌نامۀ پاییز»۵ بودم، شعری بلند که لوئیس مک‌نیس آن را در آستانۀ جنگ جهانی دوم در اروپا سروده است. او شعرش را، نه با خبر غمبار ابرهایی طوفانی‌ که خروشان در راهند، که با این دعا به پایان می‌برد: «سرزمینی ممکن... که در آن عقل و دل هر دو بفهمند/ حرکات یاران ما را». آیا چنین سرزمینی واقعاً ممکن است؟ امیدوارم. باور دارم که می‌توانیم خوب باشیم؛ به چشم دیده‌ام.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سارا پری نوشته و در تاریخ ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۱ با عنوان «As an author, I felt useless in the pandemic So I trained to be a vaccinator» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ مهر ۱۴۰۰ با عنوان «من نویسنده‌ای بودم که در پاندمی هیچ فایده‌ای نداشتم، پس واکسن‌زدن یاد گرفتم» با ترجمۀ نسیم حسینی منتشر کرده است.•• سارا پری (Sarah Perry) نویسندۀ انگلیسی است. از او سه رمان به نام‌های بعد از من سیل از راه خواهد رسید «After Me Comes the Flood»، افعی اسکس «The Essex Serpent» و ملموث «Melmoth» به چاپ رسیده است.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] کامینو دِ سانتیاگو یکی از مسیرهای زیارتی مسیحیان است. در گذشته، مسافران این مسیر، پس از رسیدن به مقصد، صدفی را به‌عنوان سندی بر زیارتشان دریافت می‌کردند و به‌واسطۀ آن زائر خوانده می‌شدند. امروزه نیز سراسر این مسیر با علامت‌ صدف نشانه‌گذاری شده است [مترجم].[۲] Mark of Cain قابیل پس از کشتن هابیل از سوی خدا نفرین شد و داغی بر او نهاده شد که به دیگران هشدار می‌داد کشتن قابیل با انتقام خدا همراه خواهد بود [مترجم].[۳] اشاره دارد به اظهارنظر معناشناس لهستانی‌آمریکایی، آلفرد کورزیبسکی، که گفته بود «نقشه همان سرزمین نیست» و «کلام همان شئ نیست». می‌توان گفت سرزمین در حکم واقعیت و نقشه در حکم برداشت ما از واقعیت است، هر کس برداشت خود را از واقعیت دارد و هیچ برداشتی خودِ واقعیت نیست [مترجم].[۴] The Souls of Black Folk[۵] Autumn Journal ]]> سارا پری اقتصادوجامعه Thu, 21 Oct 2021 04:49:52 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10384/ چه می‌شد اگر دورکاری به معنای کارکردن از خانه نبود؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10382/ کال نیوپورت، نیویورکر— اواخر دهۀ ۱۹۶۰، پیتر بنچلی، نویسندۀ آمریکایی، و همسرش وندی دنبال مکان آرامی می‌گشتند برای زندگی در نزدیکی شهر نیویورک. اول رفتند سراغ پرینستون و نیوجرزی، ولی دیدند بودجه‌شان کفاف نمی‌دهد و دست‌آخر پنینگتون را برای زندگی انتخاب کردند، اجتماع کوچکی در هشت‌مایلی غرب. اینجا جایی بود که بنچلی دست به کار نوشتن اولین رمانش شد، داستانی احساسی دربارۀ کوسۀ سفید بزرگی که وحشت به دل ساکنان یک شهرک ساحلی می‌اندازد. سال‌هاست که رابطۀ بین «آرواره‌ها»۱ و پنینگتون برایم آشناست، چراکه من هم در انتهای همان خیابانی بزرگ شده‌ام که بنچلی یکی از خانه‌های آنجا را خریده بود. خانۀ آن‌ها یکی از آن درشکه‌خانه‌هایی بود که کاربری ‌اش را تغییر داده بودند و در ملکی نسبتاً بزرگ و محصور به درختان کاج و سرو واقع شده بود. بچه که بودم، موقع مشق‌نوشتن در اتاق زیرشیروانی‌ام، گاهی دلم می‌خواست بنچلی را تصور کنم که دارد از ورای حیاطی مثل حیاط ما به خیابانمان نگاه می‌کند و آن صحنه‌های نمادین را به تصویر می‌کشد.اما همین اواخر، با کمال تأسف، فهمیدم بنچلی واقعاً رمان «آرواره‌ها» را در خانۀ روستایی‌اش در پنینگتون ننوشته است. جان مک‌فی ماه گذشته طی مقاله‌ای در نیویورکر فاش کرد که به یاد می‌آورد که بنچلی طی این سال‌ها در «فضایی اجاره‌ای در پشت کارخانۀ کوره‌سازی» کار می‌کرده است. بررسی‌های بیشتر توسط مرکز «هوپ‌وِل ولی هیستوریکال سوسایتی» نشان داد که آن کارخانه درحقیقت شرکت «پنینگتون فِرنِس سوپلای»، واقع در بلوار بروک‌ساید در منتهاالیه شمالی خیابان اصلی پنینگتون، بوده است. سال‌ها بعد، وندی بنچلی همچنان آن صدا را به خاطر می‌آورد: «میز کار او درست وسط جایی بود که کوره‌ها در آن ساخته می‌شد. بنگ! بنگ! بنگ! و این صدا مزاحمتی برایش ایجاد نمی‌کرد».بنچلی تنها نویسنده‌ای نیست که خانه‌ای زیبا را به‌قصد کارکردن در شرایط قطعاً بدتری در همان نزدیکی ترک کرده است. مثلاً مایا آنجلو اتاق‌های هتل را برای نوشتن ترجیح می‌داد و از کارکنان هتل می‌خواست تمام کارهای هنری را از روی دیوارها جمع کنند و فقط روزی یک‌بار برای خالی‌کردن سطل‌ها وارد اتاقش شوند. او ساعت شش‌ونیم صبح، با یک انجیل و یک دفترچۀ زردرنگ و یک بطری نوشیدنی، از راه می‌رسید. نیازی به میز کار نداشت؛ به‌جایش روی تخت دراز می‌کشید. یک‌بار در مصاحبه‌ای برای جورج پلیمپتون توضیح داده بود که این عادتش چطور باعث شده بود که یکی از آرنج‌هایش «کاملاً پینه ببندد». دیوید مک‌کالو، در خانۀ زیبایی با تخته‌کوبی‌های سفید در شهرک تیسبری غربی در جزیرۀ مارتاز وین‌یارد زندگی می‌کرد. محل زندگی او شامل یک دفترکار خانگی بود که به‌زیبایی برای این کار آماده شده بود، اما مک‌کالو باغچۀ محبوبش در حیاط پشتی را برای نوشتن ترجیح می‌داد. جان اشتاین‌بک حتی پا را از این هم فراتر نهاده بود. او، در اواخر عمر کاری‌اش، تابستان‌ها را در ملکی دوجریبی در سَگ‌هاربر می‌گذراند (ملکی که زمستان گذشته با قیمت ۱۷.۹ میلیون دلار برای فروش گذاشته شد). اشتاین‌بک به ویراستارش، الیزابت اوتیس، گفته بود ترجیح می‌دهد این بهشت ساحلی را رها کند و به‌جای آن برای نوشتن به قایق ماهیگیری‌اش برود، جایی‌که مجبور است به‌زورْ تعادل دفترچه‌اش را روی یک میز متحرک حفظ کند.از خیلی جهات می‌توان نویسندگان حرفه‌ای را اصلی‌ترین کارکنان دانش‌ورزی دانست که کارشان را به‌صورت دورکاری انجام می‌دهند. درحالی‌که داریم به دوران پساهمه‌گیری -که در آن دورکاری عادی‌تر از قبل خواهد بود- نزدیک می‌شویم، شاید بتوان با کمی دقت مشاهده کرد که این نویسندگان تا چه حد مایل خواهند بود برای کارکردن از خانۀ واقعی‌شان فاصله بگیرند.پناه‌بردن به محل‌های کار ‌غیرعادی در نزدیکی خانه، در دوران همه‌گیری کرونا، به تجربه‌ای عادی تبدیل شده است و این به ما فهماند انجام فعالیت‌های شناختیِ مفید کار شکننده‌ای است که محیط نقش مهمی در آن ایفا می‌کند. آنجلو، در توضیح عادت ریاضت‌کشانه‌اش در هتل، گفته است: «دلم نمی‌خواهد هیچ‌چیزی آنجا باشد، وارد اتاق می‌شوم و ناگهان احساس می‌کنم انگار تمام باورهایم به حالت تعلیق درآمده‌اند. آنجا هیچ‌چیز مرا به چیز دیگری وصل نمی‌کند». اما خانۀ خودِ آدم پُر است از چیزهای آشنا و چیزهای آشنا توجه را به خودشان جلب می‌کنند و رقص ظریف اعصاب را، که لازمۀ تفکر شفاف است، متزلزل می‌کنند. وقتی از کنار سبد رخت‌چرک‌ها که بیرون دفتر کار خانگی‌مان (نام مستعار اتاق خواب) قرار دارد عبور می‌کنیم، توجه مغز ما به‌سمت کارهای خانه کشیده می‌شود، صرف‌نظر از اینکه خودمان در آن لحظه دلمان می‌خواهد تمرکز کنیم روی ایمیل‌هایمان یا جلسۀ‌ای که به‌زودی قرار است در نرم‌افزار زوم برگزار شود یا روی هر کار دیگری که باید آن را تمام کنیم. دلیل این پدیده ماهیت تداعی‌گر مغز ماست. سبد رخت‌چرک‌ها جزئی از ماتریس انبوه و استرس‌زای کارهای مغفول‌ماندۀ خانه است که باعث ایجاد حالتی می‌شود که متخصص علوم اعصاب، دانیل لِویتین، آن را «ترافیک فشرده‌ای از گره‌های عصبی که در تلاش برای رسیدن به آگاهی هستند» توصیف می‌کند. آنجلو، با انتقال محل کارش به اتاقی از هتل با دیوارهای لُخت، با آرام‌کردن دستگاه حافظۀ رابطه‌ای، فضای ذهنی کارآمدی را در مغزش برای سرودن شعر ایجاد می‌کرد.خانه پُر است از وقفۀ ناشی از جلب‌توجه. مغز انسان در فیلترکردن اطلاعات زائد تبحر دارد، اما اگر این اطلاعات زائد برای ما معنادار باشد نادیده‌گرفتن آن دشوار می‌شود. دانشمند پیشگام در علوم شناختی، ادوارد کالین چری، نام معروفی برای این پدیده انتخاب کرده است: «مسئلۀ مهمانی کوکتل»۲، که اشاره دارد به این تجربۀ مشترک که وقتی در یک مهمانی شلوغ و پرسروصدا اسم خودمان را از آن‌طرف اتاق می‌شنویم ناگهان توجهمان جلب می‌شود. این تعبیر کمک می‌کند بفهمید که چرا می‌توانید ساعت‌ها در یک کافی‌شاپ شلوغ به‌طور مؤثری مشغول کار باشید اما همین‌که در اطرافتان راجع‌به یک موضوع آشنا صحبت می‌شود تمرکزتان به هم می‌خورد. از این زاویه که نگاه کنید، خانۀ شما، گهگاه، می‌تواند حکم کافی‌شاپی را داشته باشد که تمام مشتریانش دارند دربارۀ چیزهایی صحبت می‌کنند که برای شما مهم‌اند. تمایل بنچلی به تحمل‌کردن سروصدای کارخانۀ کوره‌سازی وقتی منطقی‌تر به نظر می‌رسد که بدانیم او در آن دوران دو بچۀ کوچک در خانه داشته است. صدای چکش‌های کارخانه به‌مراتب کمتر از صدای گریه و زاری بچه‌های خودتان جلبِ‌توجه می‌کند.در طول تاریخ، نویسندگی یکی از معدود شغل‌هایی بوده که نیازمند کارِ شناختیِ جدی در خارج از محیط دفتر یا کارگاه بوده است. همه‌گیری ویروس کرونا میزان کارهای دانش‌ورزانه‌ای که از خانه انجام می‌شود را به‌طور چشمگیری افزایش داده است و، بر اساس یک نظرسنجی که اخیراً از مدیران منابع انسانی صورت گرفته، پیش‌بینی می‌شود که بیش از ۲۵ درصد از نیروی کار ایالات‌متحده در پاییز آینده نیز همچنان دورکار باقی خواهند ماند. همان انگیزه‌هایی که آنجلو را به اتاقی با دیوارهای لُخت در هتل و بنچلی را به کارخانۀ کوره‌سازی کشاند، حالا به‌ناگاه قرار است در مقیاسی وسیع‌تر اِعمال شود. و این موضوع مهمی است. بسیاری از کارکنان قرار نیست در آیندۀ نزدیک به محل کارشان برگردند، اما اینکه آن‌ها مجبور باشند تمام فعالیت‌هایشان را در خانه انجام دهند در بلندمدت می‌تواند به‌طرز غیرمنتظره‌ای بدبختی‌آفرین و غیرمولد باشد. برای شرایط فعلی باید به دنبال یافتن گزینۀ سومی باشیم و با الهام‌گرفتن از نویسندگان به گزینۀ جایگزینی می‌رسیم به نام: کارکردن در جایی در نزدیکی خانه.ایدۀ پیشنهادی من این است: سازمان‌هایی که اجازۀ دورکاری را به کارکنانشان می‌دهند نباید فقط آن‌ها را به یافتن مکانی برای کارکردن در نزدیکی خانه (اما مجزا از آن) تشویق کنند، بلکه باید مستقیماً برای این نوع گریزهای شناختی به آن‌ها یارانه پرداخت کنند. این کار به هزینۀ زیادی هم نیاز ندارد. اگر برگردیم به مثال‌های مربوط به نویسنده‌ها، می‌بینیم که این فضاهای کاری، برای اینکه از خانه بهتر باشند، نیازی نیست که حتماً از نظر زیبایی‌شناسی خیلی دلچسب باشند، یا خیلی مجهز باشند، یا حتماً سیستم تهویۀ مطبوع آنچنانی داشته باشند (یا حتی دیوار و سقف داشته باشند!). یک فضای کار اشتراکی، دفتر کار کوچکی بالای یک مغازه در خیابان اصلی، گاراژ آپارتمانی اجاره‌ای یا حتی یک انباریِ مرتب‌شده می‌تواند، نسبت به لپ‌تاپی که روی میز آشپزخانه می‌گذاریم یا میزی که به‌عنوان دفتر کار خانگی در اتاق خوابمان عَلَم می‌کنیم، تجربۀ رضایت‌بخش‌تر و کارآمدتری را برای انجام کارهای شناختی فراهم کند. البته انجام همۀ کارها هم به چنین مکان‌هایی در نزدیکی خانه احتیاج ندارد -برای مثال، اشتاین‌بک، علاوه‌بر قایق ماهیگیری، یک دفتر کار عادی هم برای خودش داشت- اما همین‌که فرد این امکان را داشته باشد تا در صورت لزوم بتواند محیط کارش را جابه‌جا کند، در بیشتر کارهایی که این طبقۀ جدیدِ دورکار قرار است انجام دهد تفاوت محسوسی ایجاد خواهد کرد.اینکه به افراد یارانه بدهیم تا در محلی نزدیک به خانه کار کنند ایدۀ جدیدی نیست. پاییز گذشته، استارتاپی به نام فلون در بریتانیا شروع به پیاده‌سازی پلتفرمی کرد که به گفتۀ خودشان قرار است شبیه وبسایت اِیربی‌ان‌بی برای پیداکردن مکان‌هایی برای کارِ دانش‌ورزانۀ بدون‌حواس‌پرتی باشد. صفحۀ اول وبسایت این شرکت مکان‌های حسادت‌برانگیزی را برای این منظور معرفی می‌کند، مثل اتاقی در منطقۀ کاتس‌والدز با یک پنجرۀ سرتاسری مشرف به علفزار که می‌شود آن را به‌صورت کوتاه‌مدت اجاره کرد. آلیسیا ناوارو، به‌عنوان بنیان‌گذار فلون، پای تلفن برایم توضیح داد که مخاطبِ هدف این فضاهای اجاره‌ای اشخاص نیستند، بلکه سازمان‌های بزرگی هستند که می‌توانند برای حمایت از کارکنانشان به‌صورت عمده زمان رزرو کنند.می‌توان انتظار داشت که طرح‌های این‌چنینی با مقاومت روبه‌رو شوند. وقتی دفاتر کار مجدداً باز شدند، مدیران فشار بیشتری خواهند آورد تا کارکنانشان را به برگشتن پشت میز کارشان ترغیب کنند، خواه از طریق پاداش‌دادن به آن‌هایی که به دفتر کار برمی‌گردند و خواه از طریق جریمه‌کردن آن‌هایی که برنمی‌گردند. بهار گذشته، اطلاعیۀ فیسبوک و توییتر خبرساز شد که در آن اعلام کرده بودند کارکنانی که به‌تازگی دورکار شده‌اند و تصمیم دارند برای همیشه در جایی خارج از منطقۀ خلیج سان‌فرانسیسکو کار کنند با کسر حقوق مواجه خواهند شد. هرچند با توجه به موضع‌گیری این شرکت‌ها بعید به نظر می‌رسد که ایدۀ ارائۀ تسهیلات به آن‌هایی که می‌خواهند دورکار باقی بمانند عملی شود، اما دانش موجود دربارۀ این موضوع حاکی از آن است که کوته‌بینانه است اگر کارمندان دورکار را به حال خودشان رها کنیم تا در خانه به دورکاری‌شان ادامه دهند. اگر شرکتی بنا دارد که به کارکنانش اجازۀ دورکاری بدهد، اینکه کمی هزینۀ اضافی به‌عنوان یارانه به کارکنانش پرداخت کند تا آن‌ها را برای فرار از حواس‌پرتی‌های خانه توانمند سازد، باید بداند که مقدار بیشتری از این مبلغ به جیب شرکت بر خواهد گشت چون هم کیفیت کار این افراد بالا می‌رود، هم خوشحال‌تر خواهند بود و هم، درنتیجه، کمتر دچار خستگی می‌شوند و نرخ ریزش کارکنان هم کاهش پیدا خواهد کرد. پس حتی اگر صرفاً از دیدگاه دودوتاچهارتای مالی هم به قضیه نگاه کنیم، کارکردن از جایی در نزدیکی خانه احتمالاً سیاست بهتری خواهد بود نسبت به کارکردن از خانه. درواقع این کار برای شرکت‌ها حکم نوعی سرمایه‌گذاری را دارد که نوید سود قابل‌توجهی را در بلندمدت برایشان به همراه دارد.بدون شک، بخشی از اشتیاق من نسبت به مفهوم «کارکردن از جایی در نزدیکی خانه» برمی‌گردد به تجربۀ شخصی خودم. بعد از نزدیک به یک‌دهه که برای تدریس هر روز از خانه‌ام در تاکوما پارکِ مریلند به محل دانشگاه جورج تاون می‌رفتم، وقتی در ماه مارس گذشته برنامه تغییر کرد و قرار شد به‌صورت تمام‌وقت دورکاری کنم، ابتدا این تغییر برایم غیرمنتظره بود. به‌عنوان استادی با برنامۀ کاری منعطف، قبلاً هم همیشه بخشی از کارها را از خانه انجام می‌دادم، اما اینکه ناگهان مجبور شدم همۀ کارها -از تدریس و نوشتن گرفته تا جلسات دانشکده و مصاحبه‌های رادیویی و پادکستی- را از خانه انجام دهم توانایی‌ام در تمرکزکردن را به چالش کشید (همین‌طور توانایی سه فرزندم را برای ساکت‌ماندن در هنگام درس‌دادن من یا حضورم در برنامه‌های زنده). در ماه اوت گذشته، بالاخره خودم را راضی‌کردم و دفتر ساده‌ای در بالای یک رستوران واقع در مرکز شهر کوچک تاکوما پارک اجاره کردم، جایی که فقط چند ساختمان با خانه‌مان فاصله داشت. فضایش به‌هیچ‌وجه لوکس محسوب نمی‌شود؛ چند پنجره دارد که عصرها با صدای موسیقی حیاط رستوران به لرزش می‌افتند. حالا من نیز، مثل پیتر بنچلیِ چندین دهه قبل، خانۀ بسیار دوست‌داشتنی‌ام با اتاق‌های نورگیر و مبلمان راحتش را رها کرده‌ام و به‌جای آن نشستن بر یک صندلی اداری مستعمل و خیره‌شدن به یک دیوارِ بی‌پیرایه را به آن ترجیح داده‌ام و به سروصدا و هیاهوی مشتریان رستورانِ طبقۀ پایین نیز وقعی نمی‌نهم. من دیگر از خانه کار نمی‌کنم، بلکه از جایی در نزدیکی خانه کار می‌کنم. و هیچ‌گاه در زندگی تا این حد احساس کارآمدبودن نداشته‌ام.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ اختصاصی قرار می‌گیرند. گزیده‌ای از بهترین مطالب وب‌سایت ترجمان همراه با مطالبی جدید و اختصاصی، شامل پرونده‌های موضوعی، در ابتدای هر فصل در قالب «فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی» منتشر می‌شوند. تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «سفر»، «خودیاری»، «سلبریتی‌ها» و نظایر آن پرداخته‌ایم.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان و دریافت یک کتاب به‌عنوان هدیه برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کال نیوپورت نوشته و در تاریخ ۲۱ مه ۲۰۲۱ با عنوان «What if Remote Work Didn’t Mean Working from Home» در وبسایت نیویورکر منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «چه می‌شد اگر دورکاری به معنای کارکردن از خانه نبود؟» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ  بابک حافظی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ مهر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است. •• کال نیوپورت (Cal Newport) استاد علوم رایانه در دانشگاه جورج‌تاون است. علاوه‌براین، وبلاگ‌نویس مشهوری هم به شمار می‌رود و چند کتاب در زمینۀ خودیاری و فرهنگ دیجیتال نوشته است. آخرین کتاب او مینیمالیسم دیجیتال: انتخاب زندگی متمرکز در جهانی پرسروصدا (Digital Minimalism: Choosing a Focused Life in a Noisy World) نام دارد. ترجمان در مطلب «چگونه هم آرامش ذهنی داشته باشیم و هم تلفن همراه؟» این کتاب را معرفی کرده است.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] Jaws: نام رمان پیتر بنچلی [مترجم].[۲] the cocktail party problem ]]> کال نیوپورت اقتصادوجامعه Tue, 19 Oct 2021 04:49:20 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10382/ در اینترنت سایه به سایه دنبالت می‌کنم https://tarjomaan.com/neveshtar/10380/ بگذارید ناپدید شوم تا شاید آنچه می‌بینم در زیبایی‌اش به کمال رسد؛ چراکه آن وقت دیگر همانی نیست که می‌بینم.— سیمون وِی، ثقل و فیضبِکا راثفِلد،ییل ‌ریویو — عشق‌ِ غریبه‌ها مثلِ رؤیای غریبه‌هاست: برای ناظران، کسل‌کننده است و نامفهوم.یا شاید آن موقع این‌طور فکر می‌کردم، همان وقتی که برای اولین بار، از لا‌به‌‌لای صفحات اینترنت، پروفایل ریچل را پیدا کردم، با علم به اینکه او همان کسی است که آدام به‌خاطرش من را ترک کرده بود. روی عکسِ ساحل‌هایی که رفته بود، کیک‌های پف‌کرده و ناصافی که پخته بود، متن‌هایی که زیرشان خط‌ کشیده بود و بچه‌های کوچکی که قلقلکشان داده بود، کلیک کردم. قفسۀ کتاب‌هایش در پس‌زمینۀ تعدادی از عکس‌ها پیدا بود. وقتی روی عکس‌ها زوم کردم و چشم‌هایم را تنگ کردم، توانستم یک ردیف از کتاب‌های کلاسیکِ نعنایی‌رنگِ پنگوئن را پیدا کنم. شریک عاطفی قبلی ریچل هم برخی از عکس‌های ریچل را لایک کرده بود. این را از آنجا فهمیدم که من نه‌فقط روی عکس‌های ریچل، بلکه روی پروفایل همۀ آدم‌هایی که عکس‌های ریچل را لایک کرده بودند هم کلیک کردم، روی عکس‌های آن‌ها و روی پروفایل آدم‌هایی که آن عکس‌ها را لایک کرده بودند هم همین‌طور. تا بالاخره متوجه شدم پنج صبح است و من قوز‌کرده و گوشی‌به‌دست به عکس‌های باغچۀ گوجه‌فرنگی معلم سوم ابتدایی شریک عاطفی قبلی ریچل خیره شده‌ام.خود آدام در هیچ‌یک از پست‌های رِیچل حضور نداشت، چه رسد به پست‌های باغچۀ معلم کلاس سوم شریک‌ عاطفی قبلی‌ ریچل. اما من به پست‌های ریچل از منظر علاقه‌ای که آدام به ریچل داشت نگاه می‌کردم، علاقه‌ای که مانند یک‌جور رسوبِ مشهود و ملموس بود. شاید چندان درست نباشد بگویم رِیچل کسی بود که آدام به‌خاطرش من را ترک کرده بود. معنای ضمنی «ترک‌‌کردن» این است که من برای آدام یک مقصد یا هدف بوده‌ام. اما هیچ‌چیز برای آدام دائمی نبود، نه من، نه رِیچل و نه شریک‌ عاطفیِ قبلی‌اش قبل از ما دو نفر، یعنی دختری که یک وبلاگ عکاسی درهم‌برهم داشت و احتمالاً فکرش را هم نمی‌کرد کسی به چنان درگیری ذهنی‌ای دچار شود که این وبلاگ را پیدا کند. آخرین باری که یخچال آدام را باز کردم، سه بطری مشروبِ نامرغوب و یک کیسۀ پلاستیکی چروک‌شدۀ قارچ‌ روان‌گردان پیدا کردم. آدام، بی‌قرار و با چشمانی قرمز، فقط چند ساعت با مسمومیت در اثر مصرف مواد ‌توهم‌زا فاصله داشت. چنین آدمی را بگذارید کنار ریچلِ آرام و شیرین؛ هرگز نمی‌شد با این‌همه تناقض کنار آمد.آدم‌های هم‌نام با ریچل فراوان بودند: چهار درمان‌گر، یک فیلمنامه‌نویس، یک خوانندۀ گاسپل۱، و یک نقدنویس مشتاق که برای آمازون می‌نویسد. با‌این‌حال، تمام بیست صفحه‌ نتایج جست‌و‌جوی گوگل را مرور کردم. از کلیپ‎های خوانندۀ گاسپل و نظرات درمان‌گرها صرف‌نظر کردم، روی لینک‌های مرتبط آن‌قدر راست‌کلیک کردم که به صفحه‌های پرتی رسیدم که مثل دیوارهای گچیِ وامانده پوسته‌پوسته بودند. یک هفته هر شب، توی اتاق خوابم که هوا در آن جریان نداشت بیدار می‌ماندم و عرق می‌ریختم و اسکرول می‌کردم. رِیچل فیس‌بوک، اینستاگرام، توییتر، وبلاگ، لینکدین، پینترست و گودریدز داشت. جین آستین و ماری الیور را دوست داشت. در روزنامۀ دانشکده‌اش ستونی نوشته بود که از آن اطلاعات فراوانی دربارۀ سالن‌های غذا‌خوری دانشکده‌اش به دست آوردم. به تنها فهرست پخش موسیقی‌اش («موسیقی خوب») که در یوتیوب جمع‌ کرده بود گوش دادم که پر بود از آهنگ‌های لو رید. خوشبختانه او پنج کیلومتر آهسته‌تر از من می‌دوید. در پینترست، صد‌ها عکس از لباس‌های‌ عروسی را در بوردی به نام «یک روز از همین روزها» جمع ‌کرده بود. با شناختی که از آدام داشتم ( یا فکر می‌کردم دارم) غیرممکن بود این بورد با سلیقۀ آدام جور دربیاید.گاهی‌ اوقات واقعاً با سلفی‌هایی که جلوی آینه گرفته بود حرف می‌زدم. ناخن‌هایش خپل و کوتاه بودند و گوشه‌های لاکش پریده بود. طلبکارانه می‌پرسیدم «تو کی هستی؟». آن‌قدر روی انعکاس تصویرش در آینه زوم می‌کردم که در پیکسل‌‌ها محو می‌شد. «اصلاً چه شکلی هستی؟». گاهی اوقات فکر می‌کردم زیباست. در مهمانی تولدش در ۲۰۱۶، پیراهن مشکیِ تنگی پوشیده بود و رژِ لب تیرۀ اغواکننده‌ای زده بود. اما، در بقیۀ عکس‌ها، بین دندان‌هایش فاصله بود یا موهایش خیلی نرم و آویزان بود. مطمئن نبودم زیر این چهره‌های متفاوت، که تلاش می‌کردم با یکدیگر ترکیبشان کنم، هیچ چهرۀ حقیقی‌ای وجود داشته باشد: در پسِ تصاویر او فقط سیم‌های حلقه‌شدۀ لپ‌تاپم بود. حتی اگر می‌توانستم از صفحۀ نمایشگرم خنجری به او بزنم و صورتش را بخراشم، حتی اگر می‌توانستم دست ببرم توی بدنش و دل‌ و روده‌اش را بیرون بکشم، قادر نبودم تصور کنم او و آدام در خلوت دربارۀ چه چیزهایی حرف می‌زنند. در ابتدای فیلم «پرسونا» (۱۹۶۶)، اثر اینگمار برگمان، پسر‌بچه‌ای چهره‌ای را نوازش می‌کند که روی صفحۀ نمایش کم‌رنگ و پر‌رنگ می‌شود. دقیق‌تر بگویم، کودک تلاش می‌کند چهره‌ را نوازش کند، اما فقط می‌تواند نمایشگر را نوازش کند. نیم‌رخ او کاملاً در برابر نور خیره‌کنندۀ تصویر قرار دارد و دستش، که برای نوازش چهره دراز شده است، گشوده و غمگین است. چهره نیز واضح نیست. شاید چهرۀ الیزابت وُگلر (لیو اولمان) است، هنرپیشه‌ای که در میانۀ اجرای نمایش «الکترا» سکوت می‌کند؛ یا شاید چهرۀ آلما (بی‌بی اندرسون)، پرستاری پرحرف و در ابتدا خوش‌رو که به مراقبت از زنی گماشته شده که لجوجانه سکوت اختیار کرده است. این کودک هم ممکن است پسر الیزابت باشد. شاید هم نماد یا توهم است. همان‌طور که سوزان سانتاگ در نقد تأثیرگذارش دربارۀ این فیلم نوشته است، «پرسونا را بر اساس فُرمی ساخته‌اند که نمی‌توان آن را به یک ’داستان‘ تقلیل داد». مطمئن نیستیم حوادثی که فیلم طرح می‌کند -مونتاژهای گسسته‌ از مصلوب‌کردن‌ها، حرکات چرخشی و اغواگر مِه- رؤیا هستند یا واقعیت یا چیزی در میانۀ این دو.آلما در سراسر فیلم بارها حرکت ناشیانۀ پسر را تقلید می‌کند. در ابتدا، صرفاً از منظر حرفه‌ای به الیزابت علاقه نشان می‌دهد. آلما در بیمارستان، جایی که زن هنرپیشه‌ دوران نقاهتش را می‌گذراند، به او رسیدگی کرده و گفت‌و‌گوی‌های خودمانی و پرنشاطی (البته یک‌سویه) را شروع می‌کند و با ملافه‌ها وَر می‌رود. وقتی مقابل تخت به صورت خودش کرم می‌زند، آرزو‌های بورژوامنشانه‌اش را بازگو می‌کند: کارش را ترک می‌کند، ازدواج می‌کند، و بچه بزرگ می‌کند. می‌گوید «همه‌چیز از قبل مشخص شده‌ است. در درون من است. حتی لازم نیست به آن فکر کنم». بعد چراغ را خاموش می‌کند. تاریکی در اطرافش طنین‌انداز می‌شود تا جایی که طنین تاریکی به اندازۀ سکوت الیزابت بلند می‌شود. بالاخره از خود می‌پرسد «نمی‌دانم واقعاً چه‌اش شده ... الیزابت وُگلر» تا ما را وادار کند که بپرسیم واقعاً چه‌اش شده، آلما.پرستار و بیمارش برای تجدید قوا به جزیرۀ فارو در سوئد عزیمت می‌کنند و کنار دریا زیر نور آفتاب دراز می‌کشند. اما ناگهان به‌شدت باران می‌بارد و آلما شروع‌ می‌کند به حرف‌زدن. او از نامزدی‌اش به الیزابت می‌گوید، از عیاشی با دو غریبه و از سقط جنینی که به دنبال آن رخ داد. آلما مست و برافروخته به‌سمت الیزابت غلت می‌خورَد و گونه‌اش را به گونۀ او می‌چسباند. به نظر می‌رسد الیزابت با اندوه و اضطرابِ همراهش همدلی می‌کند. اما حرف نمی‌زند. بالاخره آلما خشمگین می‌شود. فریاد می‌زند که «مجبورم کردی حرف بزنم، چیزهایی را به تو بگویم که تا ‌به ‌حال به کسی نگفته‌ام». آلما، غضبناک، صورت الیزابت را محکم می‌گیرد و می‌کِشد گویی می‌خواهد آن را از هم بدرد. در ادامه، در یکی از فراوان صحنه‌‌هایی که برگمان چهرۀ این دو زن را روی یکدیگر قرار می‌دهد تا به نظر رسد این دو تصویر در یکدیگر محو می‌شوند، آلما کف دستش را روی بینی و پیشانی الیزابت حرکت می‌دهد. فاصلۀ او و الیزابت آن‌قدر کم است که لب‌هایش پوست زنِ سکوت‌اختیار‌کرده را لمس می‌کند.برخلاف پسر ابتدای فیلم -و برخلاف من، کمین‌کنندۀ اینستاگرامی، که به صفحۀ نمایشگر ضربه می‌زد- آلما از این جدار شیشه‌ای عبور می‌کند و با انگشتانش خودِ چهره را لمس می‌کند. با‌این‌حال، وی بیش از آنکه مشتاق چهره باشد مشتاق چیزی است که ورای آن است. در نمادین‌ترین صحنه‌ای‌ که در ادامۀ فیلم می‌آید و همه‌چیز در آن از ورای پوششی نازک پیداست، الیزابت، شبح‌وار، به تخت آلما نزدیک می‌شود، بیدارش می‌کند، در آغوشش می‌گیرد و چهره‌اش را نوازش می‌کند. به ‌مدت چند دقیقه، این دو زن نه به ما که به ورای ما خیره می‌شوند. سپس به‌سمت یکدیگر خم می‌شوند تا آنجا که به نظر می‎رسد در یکدیگر ذوب ‎شده‌اند. پرستار انگشتانش را به چهرۀ زنِ هنرپیشه می‌کشد، گویی تلاش می‌کند پرسونا (نقاب) را بِکَنَد تا بتواند به آلمایِ۲ عریان (روح) برسد که زیر این نقاب قرار دارد. ظاهراً او، در عالم، واقعاً دستش به هیچ‌کدام نرسیده است. صبح، وقتی آلما می‌پرسد «دیشب تویِ اتاق من بودی؟»، الیزابت، حیرت‌زده، سرش را به‌ علامت منفی تکان می‌دهد.سانتاگ معتقد است معنای پرسونا «در خود اثر نهفته است. چیز اضافه‌ای وجود ندارد. چیزی ’ورای آن‘ وجود ندارد». به عبارت دیگر، این اثر تماماً سطح است: نقاب و سوسوی صفحۀ نمایشگر، مانند صفحه‌نمایشی که کودک در ابتدای فیلم نوازش می‌کند یا مانند صفحه‌نمایش‌هایی که من از طریقشان ویدئو‌های سگ شکاری پا‌کوتاه ریچل را دیدم یا فرایند رشد گوجه‌های معلم سوم ابتدایی شریک‌ عاطفی قبلی‌اش را دنبال کردم. بنابراین، این فیلم میلی را ارضا می‌کند که سانتاگ در کتاب علیه تفسیر۳ (۱۹۶۶) بدان اشاره می‌کند، جایی که بر ضرورت رویکرد تمجیدی به‌جای رویکرد تفسیری به هنر تأکید می‌کند. به عبارت دیگر، باید از «هرمنوتیک» به نفع «اروتیسم» چشم‌پوشی کنیم. البته وی به‌شدت معتقد است «پرسونا» فیلمی اروتیک نیست، که به نظرم بسیار به‌خطا رفته است. اگر اروتیسم همان میل ناممکن برای درهم‌شکستن پوست و گذر از آن برای رسیدن به همان هستۀ مرکزی و لعنتیِ وجود معشوق نیست، پس چیست؟اگر شاهکار برگمان به‌مثابۀ یک سطح است، سطحی ترک‌خورده است، لایه‌ای بیرونی که به نابسندگی خود اشاره دارد. «پرسونا» فیلمی دربارۀ نارضایتی ما از سطح‌هاست و همین است که آن را به چیزی بیش از نقاب تبدیل می‌کند، به چیزی بیش از یک ماسک. و این امر، به‌نوبۀ خود، همانی است که این اثر را به یک ماسک بدل می‌کند، چراکه ماسک بر وجود چهره‌ای پنهان دلالت می‌کند. «پرسونا» عمق است در لباس سطح، پوستی است که روح را پنهان می‌کند، فیلمی که [بیننده را ] دقیقاً به درک تفسیری‌ای دعوت می‌کند که خود به‌ظاهر از آن اجتناب می‌کند. آنچه فیلم به ما می‌آموزد آن است که، بدون علم تفسیر، علم اروتیسم هم نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ نوازش رضایت‌بخش پوست و گوشت هم نمی‌تواند وجود داشته باشد، اگر درون وجود نداشته باشد. اگر آلما در اوج عصبانیت تهدید می‌کند که چهرۀ بیمارش را با آب‌جوش می‌سوزاند، بدین دلیل است که نه‌فقط می‌خواهد ظاهر الیزابت را لمس کند، بلکه می‌خواهد، از طریق سوزاندن، به درون وجودش راه یابد. درحقیقت، آلما از راه‌‌پیداکردن به ذهن الیزابت آن‌قدر ناامید شده است که پاکت‌نامه‌ای که هنرپیشه فراموش کرده است ببندد را باز می‌کند و نامۀ درون آن را می‌خواند.من فضولی‌اش را درک می‌کنم. آرزو داشتم ایمیل‌های رِیچل را بخوانم، وارد آپارتمانش، یخچالش، مغزش بشوم. یکی از آن تی‌شرت‌هایی را که او به بورد «لباس‌های بامزه» در پینترستش اضافه کرده بود خریدم، اما آنچه به‌واقع می‌خواستم بپوشم بدنش بود. کافی نبود کیکی پف‌کرده و ناصاف را که درست کرده بود و از آن عکس گرفته بود بچشم: باید آن کیک را با زبان او می‌چشیدم.در طی چند هفته‌ای که پروفایل‌های مختلف ریچل را کشف می‌کردم، ازخود‌بی‌خود شده بودم. بدین معنا که هم تفسیر می‌کردم و هم حسی اروتیک داشتم. همان‌گونه که رولان بارت در کتاب سخن عاشق۴، تک‌نگاری زیرکانه‌اش درباب احوال عاشقانه، می‌گوید، عشق احتمالاً در درجۀ نخست از این جهت کارگر می‌افتد که سطحی بی‌معنا را زیر و رو کرده و به نماد بدل می‌کند و به هر نقابی چهره‌ای می‌چسباند. بارت می‌نویسد «از نگاه عاشق، هر داده‌ای اهمیت پیدا می‌کند، چراکه فوراً به نشانه تبدیل می‌شود». عاشق‌بودن دقیقاً بدین معناست که کسی باشی که برایش «همه‌چیز از چیز دیگری حکایت می‌کند»، فردی که برای او دیگر هیچ‌چیز سطحی نیست. از خواب که بیدار می‌شدم، گوشی‌ام را برمی‌داشتم تا ببینم رِیچل چه می‌کند. وقتی پستی می‌گذاشت، به هیجان می‌آمدم؛ وقتی پستی در کار نبود، اخم می‌کردم. وقتی سربسته دربارۀ عکس پروفایل دوستانش نظر می‌داد، تلاش می‌کردم بفهمم چه منظوری دارد؛ وقتی، با به‌هم‌ریختن‌ حروف یک کلمه، کلمۀ دیگری می‌نوشت که متوجه نمی‌شدم، تمام تلاشم را می‌کردم تا رمزگشایی کنم. از دوستانم نظرخواهی می‌کردم. آن‌ها هم چون ریچل‌های خودشان را داشتند سؤالاتم را تحمل می‌کردند. می‌خواستم بدانم «منظور از شکلکِ گریانْ اندوه است یا محبت؟». ‌آن‌ها، قبل از اینکه عکسِ موی بد‌کوتاه‌شدۀ شریک‌ جدید شریک عاطفیِ ‌‌قبلی‌شان را برایم بفرستند، جواب می‌دادند «محبت».چهره‌ها. چهرۀ آلما، فشرده از خشم. چهرۀ الیزابت، شل و وارفته در خواب. چهرۀ ریچل، سرشار از شعف در جشن فارغ‌التحصیلی دانشکده یا چین‌افتاده از خنده در جشن ازدواج دوستش. چهرۀ شریک‌ عاطفی قبلی ریچل وقتی یک ماه سیبیلش را نزده بود. یک بار دیگر چهرۀ ریچل، این بار با آرایش، در نور کورکنندۀ آفتاب. کتاب کاملِ چهره‌ها، فیس‌بوک. هنوز نمی‌توانستم بگویم ریچل دقیقاً چه شکلی است، اما مطمئن بودم اگر عامدانه و به‌ قدر کافی به چهره‌ای خیره شوی و به‌ قدر کافی خیال‌پردازانه تفسیرش کنی، نمی‌توانی عاشقش نشوی. برگمان یک بار به راجر ایبِرت گفت «سوژۀ بزرگ سینما چهرۀ انسان است. همه‌چیز در آن است». وقتی همۀ آنچه هست چهره است، وقتی مالک چهره میلی به صحبت‌کردن ندارد، همه‌چیز باید در چهره [هویدا] باشد.در پنج دقیقۀ آغازینِ فیلم دیگری به نام «با او حرف بزن»۵، اثر پدرو آلمودوار (۲۰۰۲)، شش چهرۀ متفاوت می‌بینیم. فیلم دربارۀ پرستاری است که با بیماری‌ به‌‌کما‌رفته صحبت می‌کند. سه چهره به سه رقصنده‌ای تعلق دارد که نمایش دلخراشی را دربارۀ نابینا‌بودن اجرا می‌کنند: دو زن که با چشم‌های بسته روی صحنه تلو‌تلو می‌خورند و مردی که صندلی‌ها را از سر راهشان برمی‌دارد. دو چهرۀ دیگر به دو مرد تعلق دارد که در میان تماشاچیان نشسته‌اند: یکی از آن‌ها که تحت تأثیر هنر رقص قرار گرفته در حال گریستن است و دیگری متناوباً به رقصنده‌ها و مرد گریان نگاه می‌کند. چهرۀ نهایی از آنِ آلیشیاست (لئونور واتلینگ)، بالرینِ سابق که چهار سال است در کما به سر می‌برد. دوربین از انگشتانش به‌سمت چهره‌اش حرکت می‌کند که آرام است و خالی از هر‌گونه احساس. لب‌هایش باز است. به ‌نظر می‌رسد خواب است. آلیشیا روی تخت بیمارستان دراز کشیده است و مردی که در سالن تئاتر گریه نمی‌کرد به دستانِ او کرم می‌مالد. این مرد، بنیگنو (خاویر کامارا)، پرستار آلیشیا وهمراه تقریباً همیشگیِ اوست. نخستین باری که بنیگنو با مرد گریان، یعنی مارکو (داریو گراندینتی)، مواجه می‌شود می‌گوید «من همیشه اینجا هستم. اغلبِ شب‌ها هم اینجا هستم». یکی از آن شب‌ها وی به آلیشیا تعرض می‌کند، گرچه چنین تصوری از عملش ندارد. او معتقد است دلباختۀ آلیشیاست و باور دارد آلیشیا نیز به او عشق می‌ورزد.بنیگنو، پیش از تصادفی که آلیشیا را روانۀ بیمارستان کند، با پدر آلیشیا که روان‌پزشک است قرار ملاقات داشته است و ما از خلال صحنه‌هایی که به گذشته برمی‌گردد گفت‌و‌گوی آن‌ها را می‌بینیم. پدر آلیشیا، در حالی‌که خودکارش را روی دفتر‌چۀ یادداشتش نگه‌ داشته است، می‌پرسد «مشکلتان چیست؟ حتما مشکلی دارید که به دیدن روان‌پزشک آمده‌اید». بنیگنو مکثی می‌کند و بالاخره می‌گوید «حدس می‌زنم تنهایی». در مصاحبه‌ای که آلمودوار، به‌شکلی کاملاً شایسته، با خودش ترتیب می‌دهد، عبارت «حدس می‌زنم تنهایی» را «دیگر عنوان احتمالیِ» فیلم معرفی می‌کند و توضیح می‌دهد که «تنهایی وجه ‌مشترک همۀ شخصیت‌های فیلم است». مارکو تنهاست چون شریک عاطفی‌اش، لیدیا، که با شاخ یک گاو نرْ زخمی شده است، در کُماست؛ او حتی از آنچه خودش فکر می‌کند نیز تنهاتر است، زیرا لیدیا از چند ماه پیش از تصادف به او خیانت می‌کرده است. آلیشیا و لیدیا اگر هم به‌لحاظ ذهنی تنها نباشند، حداقل به لحاظ جسمی تنهایند، مدفون در وضعیتی که نمی‌توان به آن‌ها دسترسی داشت. و بنیگنو نیز تنهاست چون با دیگران فرق می‌کند، یا آن‌طور که دیگران می‌گفتند «سرش به جایی خورده است».نکتۀ غم‌انگیز ماجرا آن است که او تماس فیزیکی چندانی با اطرافیانش نداشته است. وقتی در پایان فیلم برای جنایتی که مرتکب شده است از زندان سر در‌می‌آورد، نزد مارکو اعتراف می‌کند که «در زندگی‌ام افراد کمی را در آغوش گرفته‌ام». اکنون فقط از پشت دیواری شیشه‌ای می‌تواند با ملاقات‌کنندگانش تعامل کند. دوربینِ آلمودوار باران را دنبال می‌کند که پنجره‌های زندان را رگه‌رگه ‌کرده است. دوربین آن‌قدر نزدیک می‌شود که عبور‌ناپذیر‌بودن قاب پنجره کاملاً مشخص می‌شود. وقتی دوربین ناگهان دوباره بنیگنو و مارکو را نشان می‌دهد، آن دو دست‌هایشان را روی صفحه‌ای شیشه‌ای گذاشته‌اند که از یکدیگر جدایشان می‌کند.البته، بنیگنو موفق می‌شود به‌شکلی ناشایست با آلیشیا ارتباط بگیرد و اصرار دارد که وقتی با آلیشیاست، تنها نیست. وی، مانند آلما، شریک خصوصی‌ترین لحظات بیمارش است: حمامش می‌کند، موقع عادت ماهانه بین پاهایش حوله می‌گذارد و صورتش را ماساژ می‌دهد. به‌عبارتی، او بیش از خود آلیشیا دربارۀ او می‌داند چون شاهد سال‌هایی است که آلیشیا به‌ یاد نخواهد آورد. اما هیچ‌کدام از کسانی که با آلیشیا هستند واقعاً با او نیستند. مارکو با ورود به اتاق آلیشیا می‌گوید «سلام آلیشیا. من باز هم تنهایم». اگر بخواهیم دقیق صحبت کنیم، مارکو اشتباه می‌کند: او به‌واقع با آلیشیاست. اما، در معنایی دیگر، هر که با این رقصندۀ در کما سلام و احوال‌پرسی می‌کند با او تنهاست، چون هیچ درک‌کننده‌ای نمی‌تواند تصور کند هیچ‌چیزی را احساس‌نکردن چه احساسی دارد. همان‌طور که مارکو درنهایت به‌طعنه به بنیگنو می‌گوید «ما نمی‌دانیم زندگی نباتی واقعاً چه شکلی است!».اما ما از زندگی‌ غیر‌نباتی هم چیزی نمی‌دانیم. «با او حرف بزن» نشان می‌دهد ما غالباً به ‌همان اندازه که در صحبت با دیگران سرگشته و پریشان می‌شویم، در حضور افرادی که ساکت‌اند یا در کما به سر می‌برند نیز پریشان می‌شویم (بنیگنو با طنزی تلخ به مارکو می‌گوید «مغز زن یک راز است»). مارکو هرگز به‌واقع با لیدیا نبود، حتی زمانی‌که به‌ظاهر با یکدیگر بودند. او حتی نمی‌تواند به بنیگنو، که آن ‌سوی دیوار شیشه‌ای محبوس مانده، دسترسی داشته باشد. با‌این‌همه، تلاش می‌کند دوستش را آرام کند. وقتی بنیگنو به مارکو اصرار می‌کند با لیدیا حرف بزند، مارکو اعتراض می‌کند که «او صدایم را نمی‌شنود». با‌این‌حال، مارکو، به این امید که لیدیا حضورش را احساس می‌کند، همچنان در بیمارستان کنارش می‌ماند، مانند من که با سلفی‌های خاموشِ ریچل حرف می‌زدم، با اینکه می‌دانستم او نمی‌تواند به من پاسخ دهد. در پایان، آنجا که بنیگنو خودکشی می‌کند، مارکو، محض احتیاط، با سنگ قبر دوستش حرف می‌زند.صحبت‌کردن با کسی که نمی‌تواند صدای شما را بشنود شعف خاصی دارد. این را هر کسی که در زبان محاوره به او «تعقیبگر آنلاین»۶می‌گویند می‌تواند به شما بگوید. من دقیقاً به این دلیل همچنان به عکس‌های ریچل خیره می‌شدم و بر سرش یا حداقل بر سر عکسش فریاد می‌زدم، که ریچل اصلاً نمی‌دانست من وجود دارم. درحقیقت، آنچه تعقیبِ آنلاین را از شکل خطرناکِ «واقعی» آن متمایز می‌کند آن است که هیچ تعقیب‌کنندۀ آنلاینی نمی‌خواهد سوژۀ دل‌مشغولی‌هایش را ملاقات کند، چه برسد به اینکه بخواهد او را فریب دهد یا به او آسیب برساند یا او را برباید. تعقیب‌کنندۀ آنلاین آرزو دارد به هر قیمتی نادیده بماند. برای همین است که من بار‌ها و بار‌ها، در میانۀ جست‌و‌جو‌کردنِ نام ریچل در گوگل، دیوانه‌وار این سؤال را در گوگل تایپ کردم که «آیا دیگران می‌فهمند ما نامشان را در گوگل جست‌و‌جو می‌کنیم؟».برخی پلتفرم‌های شبکه‌های اجتماعی به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند تا تعاملات آنلاینْ کمتر شکلِ تعقیب به خود بگیرند و ارتباطاتْ بیشتر دو‌جانبه و متقابل باشند: برای مثال، در اینستاگرام می‌توانم فهرست دنبال‌کننده‌هایی را که اِستوری‌هایم را با فاصلۀ کمی از زمان واقعی دیده‌اند مرور کنم، و این‌گونه می‌توانم ببینم چه کسی مرا می‌بیند. اما هر کسی که استوری‌ اینستاگرام را ابداع کرده درک بسیار نادرستی از اینترنت دارد؛ اینترنت اساساً قلمرو تعقیب‌کننده‌هاست. استوری‌های اینستاگرام میل به دیدنِ بدون دیده‌شدن را آن‌چنان به‌خوبی ناکام می‌گذارد که بسیاری از افرادِ نفرت‌انگیز، ازجمله من، حساب‌کاربری جعلی در اینستاگرام («فینستا») ایجاد می‌کنند تا بدون اینکه شناسایی شوند، در خفا، به کارشان ادامه دهند. فقط زمانی جرئت کردم استوری‌های ریچل را ببینم که بی‌ هیچ خطری پشت حساب کاربری جعلی‌ام پنهان شده بودم. حتی آن‌ زمان هم احساس می‌کردم در معرض دید هستم، مانند فردی که بیش‌ازاندازه از پنجره به بیرون خم شده است.آلما و بنیگنو دلباختۀ افرادی می‌شوند که قادر نیستند به ‌آن‌ها اعتنا کنند یا حتی متوجه آن‌ها شوند، چون آلما و بنیگنو، مانند تعقیب‌کنندگان، مشتاق آن‌اند که کاملاً و به‌شکل اعجاب‌آوری نادیده گرفته شوند. هیچ تماس جنسیِ مشهودی در «پرسونا» دیده نمی‌شود، اما غالباً فیلمْ مستهجن به نظر می‌رسد. پس از مدتی، متوجه شدم احساس ناگهانی خشم شدید از آنجا ناشی می‌شود که به ‌مدت یک دقیقه بی‌وقفه به چهرۀ لیو اولمان نگاه می‌کنیم. تکان‌دهنده است که بی‌پرده در چهرۀ کسی بنگریم: معمولاً وقتی کسی را نگاه می‌کنیم، چهره‌‌اش را برمی‌گرداند. برای اینکه ببینیم غریبه‌ای در مترو در حال گریستن است، باید ببینیم که ما را می‌بیند. و سپس برای عذر‌خواهی رویمان را بر‌می‌گردانیم و چشم‌هایمان را به پاهایمان می‌دوزیم. حتی اگر می‌توانستیم پنهانی و با موفقیت به او خیره شویم، نمی‌توانستیم آن‌چنان که می‌خواستیم حریصانه نگاه کنیم. برگمان به ما اجازۀ دیدن چیزی را می‌دهد که در قطار یا خیابان اجازۀ دیدنش را نداریم و ما به همان دلیلی برگمان را دوست داریم که آلما الیزابت را و بنیگنو آلیشیا را دوست دارد: آن‌ها بار دیده‌شدنمان را از دوشمان برمی‌دارند.آرزو داشتم ریچل را بدون دیده‌شدن دید بزنم، انگار که میز آرایش یا میز پاتختی‌اش باشم. او وقتی دیگر نمایشی رفتار نمی‌کرد، چه می‌کرد؟ آیا دست‌ها و چشم‌هایش را به همان حالت نگه می‌داشت، یا کاملاً خودش می‌شد، حتی بدون ویژگی‌های ظاهری چهره؟ پزشک الیزابت معتقد است این هنرپیشه سکوت اختیار کرده است، چون می‌خواهد دیگران دقیقاً به همان شیوه‌ای او را ببیند که من می‌خواستم ریچل را ببینم: می‌خواهد دیگران او را مانند زمانی ببینند که هیچ‌کس او را نمی‌بیند. پزشک با اندوه زیر لب می‌گوید «رؤیای بی‌فرجامِ بودن». «نه بودنِ ظاهری، که خودِ بودن». آنچه الیزابت می‌خواهد ناممکن است، همچنان‌که پزشکش نیز با واژگانی نامطمئن به وی اخطار می‌دهد :«می‌توانی از حرکت‌کردن یا حرف‌زدن سر باز بزنی. این‌طور حداقل دروغ نمی‌گویی. می‌توانی ارتباطت را با دیگران قطع کنی، می‌توانی از دیگران کناره بگیری. آن وقت دیگر لازم نیست هیچ نقشی بازی کنی، هیچ نقابی بزنی، یا ژست دروغینی به نمایش بگذاری. ممکن است این‌طور فکر کنی ... اما واقعیتْ حقه‌های کثیفی برایت در آستین دارد. پناهگاهت به ‌قدر کافی در برابر نفوذ آب مستحکم نیست. زندگی از همۀ کناره‌ها آهسته جریان می‌یابد. مجبوری واکنش نشان دهی». اگر الیزابت می‌توانست فقط در حد یک نقاب باشد، ابداً لزومی نداشت که نقاب باشد. آن نقابی که زیرش چیزی نیست چیزی را هم مخفی ‌نمی‌کند. اما وقتی آلما دیگ کوچک آب جوش را به نشانۀ تهدید به‌سمت الیزابت می‌گیرد، الیزابت بلند فریاد می‌زند که «نه، این کار رو نکن!» و ما، یک آن، شکاف بین ترس و بیان ترس را در او احساس می‌کنیم. با‌این‌همه، الیزابت می‌تواند، با تکیه بر همان هنری که رها کرده است، به خیال‌پردازی‌هایش نزدیک شود. صحنۀ آغازینِ «با او حرف بزن» تلاش می‌کند همین مطلب را بیان کند. به ‌مدت پنج دقیقه، مارکو را می‌بینیم که با تماشای رقص اشک می‌ریزد. او در ادامۀ فیلم دوباره می‌گرید، این بار در یک کنسرت. در هر دو مورد، این تاریکیِ سالن نمایش است که به او اجازۀ گریستن می‌دهد، همچنان‌که تاریکی سالنِ نمایش است که، دست‌کم اگر در سالن سینما باشیم (یا تظاهر کنیم که هستیم)، به ما اجازه می‌دهد او را در حال گریستن تماشا کنیم. در زندگی معمولی، هرگز نمی‌توانیم این‌چنین حریصانه به تماشا بنشینیم. چون یا معذب می‌شویم و نگاه خیره‌مان را برمی‌گردانیم، یا مارکو متوجه می‌شود نگاهش می‌کنیم و اشک‌هایش را پاک می‌کند. اما وقتی در سالن سینما هستیم، آلمودوار بر خطرناک‌ترین پیش‌روی مُهر تأیید می‌زند: او به ما اجازه می‌دهد به افرادی نگاه کنیم که به صحنه نگاه می‌کنند. در عالم واقع، سالن نمایش به‌گونه‌ای طراحی شده است که تماشاچیانش را در خلوتی خاص مهروموم کند. تماشاچیان در سکوت و تاریکی می‌نشینند، چراکه می‌خواهند ببینند، بدون آنکه دیده شوند، حتی به ‌مدت چند ساعت. از این منظر، آن‌ها به تعقیب‌کننده‌ها بیشتر شباهت دارند تا به پست‌کننده‌های مطالب. آلما و بنیگنو شاید طالب این باشند که ببینند بدون آنکه دیده شوند، اما وقتی تک‌گویی می‌کنند فقط در اجراست که موفق‌اند. اگر اینستاگرام داشتند، ممکن بود از قفسۀ کتاب‌هایشان و سگ‌هایشان عکس بگذارند؛ اگر پینترست داشتند، ممکن بود عکس‌ لباس‌‌عروس جمع کنند.خلاصه آنکه ‌آن‌ها تسلیمِ به‌نظر‌رسیدنِ محض می‌شدند. چراکه ریچل ورای همۀ ژست‌گرفتن‌ها و پست‌گذاشتن‌هایش کجا بود؟ ریچلی که رژلب تیره می‌زد خودش بود، یا ریچلی که دندان‌هایش فاصله داشت؟ حتی نوشتۀ شانزده‌صفحه‌ای‌اش در تامبلر۷، جایی که از دستور سرّی مادرش برای درست‌کردن پنکیک نوشته بود، هویتش را نمایان نمی‌کرد. در کنار آن‌همه هیاهو، سوسوی سکوتِ شکست‌ناپذیر نیز حاضر بود.هدف از همۀ پست‌ها و حرف‌هایمان فقط آن است که تعقیبگری‌هایمان را بپوشانیم. پشتِ آن ریچلِ آنلاینی که دیدم، ریچلی با فینستا وجود داشت که هرگز نمی‌توانستم ببینم. شاید وقتی نمی‌دانستم که هدف دیده‌شدن قرار گرفته‌ام داشته مرا می‌دیده. با‌این‎همه، گاهی که آلما و بنیگنو و ریچل را تماشا می‌کردم، آن‌قدر آرام و ساکت می‌شدم که می‌توانستم خودم را متقاعد کنم که به‌کل ناپدید شده‌ام. شاید هم شده بودم، یک یا دو بار. اما شاید همان ‌موقع ریچلی که نمی‌توانستم ببینم می‌توانست مرا ببیند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب بِکا راثفِلد نوشته و در تاریخ ۱۹ مه ۲۰۲۱ با عنوان «Stalking» در وب‌سایت ییل ریویو منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «در اینترنت سایه به سایه دنبالت می‌کنم» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ فاطمه زلیکانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴مهر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• بکا راثفلد (Becca Rothfeld) دانشجوی دکتری فلسفه در دانشگاه هاروارد و عضو هیئت تحریریۀ مجلۀ پوینت است.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] نوعی موسیقی که محتوای ترانه‌های آن باورهای اعتقادی مسیحیان است [مترجم].[۲] واژۀ آلما در این قسمت به اسم شخصیت فیلم اشاره ندارد، بلکه مراد معنای این واژه است. یکی از معانی متعددی که برای این واژه تعریف می‌کنند روح است [مترجم].[۳] Against Interpretation[۴] A Lover’s Discourse[۵] Talk to Her[۶] Online stalker[۷] تامبلر شبکه‌ای اجتماعی است که کاربران آن می‌توانند تصاویر، فیلم، متن و فایل‌های صوتی خود را به اشتراک بگذارند. می‌توانید برای خود حساب کاربری ایجاد کرده یا حساب کاربری دیگران را دنبال کنید [مترجم]. ]]> بکا راثفلد اقتصادوجامعه Sat, 16 Oct 2021 05:06:19 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10380/ وقتی از ریخت طرف هم بیزاریم چطور اختلافمان را حل‌و‌فصل کنیم؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10377/ یاشا مونک، نیویورک تایمز— در اواخر دهۀ ۱۹۷۰، جِی و لورنا وارد دفتر حقوقی گَری فریدمن شدند. بعد از سال‌ها زندگی مشترک تصمیم گرفته بودند از هم جدا شوند، اما نمی‌خواستند با دعوا و مرافعه طلاق بگیرند، بلکه کسی را می‌خواستند که کمکشان کند با کمترین تندی و پرخاشِ ممکن بافتۀ زندگی‌شان را از هم باز کنند. امیدوار بودند فریدمن آن شخص باشد.فریدمن وکالت پرونده را قبول نکرد. کار ناپسندی به نظر می‌آمد که وکیل واحدی وکالت دو طرف یک دعوا را بپذیرد. هیچ‌وقت چنین چیزی نشنیده بود. او با شرمندگی به دوستان قدیمی‌اش گفت که لازم است هرکدام مشاور حقوقی جداگانه‌ای بگیرند. اما جِی و لورنا اصرار داشتند. فریدمن، از زمانی که وکیلی جوان بود و در دادگاه‌ها خوش می‌درخشید، از خصومتی که در این دادگاه‌ها به چشم می‌دید بیزار بود. به همین خاطر تصمیم گرفت این پیشنهاد نامعمول را یک بار امتحان کند.طی دهه‌های بعد، ایدۀ میانجی‌گری در رسیدگی به پرونده‌ها به‌سرعت باب شد. فریدمن به صدها زوج کمک کرد طلاقشان را نهایی کنند. همین‌طور برای حل‌وفصل دیگر پرونده‌های دعواهای ریشه‌دار، مثل پروندۀ خبرسازِ نزاع کارگر و کارفرما در ارکسترسمفونی سان‌فرانسیسکو، تلاش کرد. بنابراین، وقتی جلسات شورای اجتماع محلی۱میور بیچ، شهر کوچک ساده‌ای بالای یک تپه که فریدمن چند دهه آنجا زندگی کرده بود، داشت کم‌کم به مشاجره می‌کشید، فریدمن بهترین کسی بود که می‌توانست بین ۲۵۰ سکنۀ آنجا صلح ایجاد کند. به همین دلیل، در سال ۲۰۱۵ برای اولین‌بار در زندگی‌اش وارد کارزار انتخابات برای منصبی سیاسی شد و پیروزی قاطعی به دست آورد.اما فقط چند ماه طول کشید که یکی از معروف‌ترین میانجی‌های دنیا به دشمنیِ عمیق با بسیاری از همسایه‌های خود برخیزد و امیدی هم به اصلاح روابط نداشته باشد. حالا فریدمن خود را نماینده‌ای از «جناح تازه‌» می‌دید که، به‌خاطر منافع اجتماع هم که شده، باید در برابر «جناح قدیمی» به پیروزی قاطعی برسد. او بدترین انگیزه‌های ممکن را به همسایگانی نسبت می‌داد که در طرف دیگر کشمکش بودند. او امروز می‌پذیرد که، در دوره‌ای، بحث‌وجدل‌ها بر سر موضوعات به‌ظاهر پیش‌پاافتاده‌ای مثل نرخ بهینۀ بهای آب حُکم مرگ و زندگی پیدا کرد: «احساس می‌کردم وسط میدان جنگیم».چطور ممکن است پای یکی از ماهرترین میانجی‌های کشور این‌طور به چنین دعوای بچگانه‌ای کشیده شود؟ از ماجرای گَری فریدمن، دربارۀ قدرتی که این نوع عداوت‌ها می‌توانند بر تخیّل ما اعمال بکنند، چه می‌آموزیم؟ این پرسش موضوع کتابی است خردمندانه و جذاب از آماندا ریپلی روزنامه‌نگار که به‌تازگی به چاپ رسیده است.ریپلی در کتاب تعارض شدید؛ چرا به تله می‌افتیم و چطور باید خلاص شویم؟ ماجراهای دلخراشِ آدم‌هایی را تعریف می‌کند که به جنگ‌وجدال‌هایی کشیده می‌شوند که زندگی‌شان را می‌بلعد و باعث می‌شود تبدیل به کسانی شوند که مستعدِ ارتکاب بی‌عدالتی‌های وحشتناک‌اند؛ از ماجرای سرکردۀ یک باند در جنوب شیکاگو تا جنگجویی چریکی در جنگل‌های کلمبیا. ریپلی در روایت این ماجراها توجه منصفانه و موشکافانه‌ای دارد به اینکه آنچه بیان می‌کند همراه با شواهد علمی باشد؛ این ویژگی در کتاب‌هایی که این‌قدر سرگرم‌کننده‌اند به‌ندرت دیده می‌شود. او با همین توجه و دقت دراین‌باره هم توضیح می‌دهد که مبارزان سرسخت چطور می‌توانند از تعارض و نزاع‌هایی چشم‌پوشی کنند که زمانی آن‌ها را جوهر هویت خود می‌دانستند.ریپلی استدلال می‌کند که تعارض می‌تواند چیزهای خوبی هم به بار آورد. کسانی که با یکدیگر اختلافِ‌نظر دارند خوب است که تفاوت‌هایشان را به زبان بیاورند و از منافع خود دفاع کنند. این کار در بسیاری از موقعیت‌ها، به طرفین این مجال را می‌دهد که یکدیگر را بهتر و بیشتر بفهمند و به مصالحه‌ای برسند که هر دو طرف از آن راضی‌اند.اما حکایت «تعارض‌های سخت»، که موضوع کتاب ریپلی است، از دعواهای عادی بسیار متفاوت است. به محض اینکه پای آدم‌ها به تعارضی سخت کشیده شود، مطمئن می‌شوند حق با آن‌هاست و نسبت به کسانی که نظر متفاوتی دارند موضعی بدبینانه می‌گیرند و به این باور می‌رسند که تنها راه‌حل پذیرفتنی پیروزی صددرصد است. آن‌ها هم مثل فریدمن آمادۀ جنگی تمام‌وکمال بر سر اختلافات جزئی می‌شوند.ریپلی هشدار می‌دهد که این نوع تعارض‌ها تله‌ای فریبنده هستند. «به محض اینکه قدم در آن بگذاریم، می‌فهمیم از آن خلاصی نداریم. ... بیشتر و بیشتر به منجلاب آن کشانده می‌شویم بدون اینکه حتی متوجه شویم چقدر داریم زندگی خودمان را خراب می‌کنیم». این توضیح کمک می‌کند بفهمیم چرا دعواهای با حاصل‌جمع صفر۲ در همۀ وجوه زندگی اجتماعی و سیاسی، از طلاق‌های متلاطم گرفته تا جنگ‌های داخلی چنددهه‌ای، همچنان باقی هستند.هیچ‌کس نیست که از افتادن در این تله به‌کلی مصون باشد. اما ریپلی نشان می‌دهد که هر تعارضی، حتی آن‌ها که گره کور به نظر می‌رسند، اغلب با گذر زمان فرومی‌نشینند. گاهی ممکن است اشخاص، یا حتی کل جامعه، تا مرز فروپاشی پیش روند. با افزایش هزینه‌های تعارض، میل به تمام‌کردن جنگ‌های بی‌پایان هم افزایش می‌یابد.ریپلی در پیِ یافتن راه‌حل توضیح می‌دهد فرایند رهایی از این موقعیت‌ها معمولاً پنج گام دارد. او توصیه می‌کند کسانی که درگیر تعارض هستند ابتدا شاخ و برگ‌های آشکار مسئله را کنار بزنند و «لایۀ زیر و پنهان‌تر را بررسی کنند»، همان لایه‌ای که از اول باعث شد تا این حد خودشان را وقف این تعارض کنند. در قدم بعد لازم است، با دریافتن اینکه شاید بیش از آنچه فکر می‌کنند ارزش‌ها و علایق مشترکی با رقیبان خود دارند، مسائل را «کمتر صفرویکی ببیند». سپس باید به حرف کسانی که به نظر می‌رسد از جنگ و جدال به هیجان می‌آیند گوش ندهند و «به آن‌هایی که آتش دعوا را روشن می‌کنند اعتنا نکنند». قدم بعدی اینکه وقتی می‌بینند احساساتشان برانگیخته شده، جلوی خود را بگیرند که عصبانی‌تر نشوند، با این کار کمی «برای خودشان وقت می‌خرند و مجالی فراهم می‌کنند» تا بتوانند رفتار معقول‌تری نشان دهند. از همه مهم‌تر اینکه لازم است بدانند هر داستانی که یک طرف آن قهرمانان منزه ایستاده‌اند و طرف دیگر شخصیت‌های منفی‌ای که انگار از کارتون‌ها بیرون آمده‌اند بعید است از همه لحاظ دقیق و درست باشد.کتاب ریپلی محتوای سیاسی آشکاری ندارد. گرچه او به چنددستگی‌های عمیقی که امروز در حال چندپاره‌کردن ایالات‌متحده است نیز اشاره می‌کند، انگیزۀ اصلی‌اش این است که نشان دهد فعل و انفعالاتی که ما را به‌سمت تعارض و نزاع هل می‌دهند -و همین‌طور راهکارهایی که می‌توانند کمک کنند دوباره خودمان را بیرون بکشیم- همه‌جا مشابه است. خواه منظور از تعارض و نزاع بگومگوهای خصوصی باشد، خواه نبردهای سیاسی.این جهان‌شمول‌بودنْ نتیجه‌گیری ضمنی کتاب را بیشتر تقویت می‌کند. در بیشتر تعارض‌های شدید، امید به پیروزی قاطع بر طرف مقابل به خواب و خیالی خطرناک بدل می‌شود. اگر در این تله‌ گیر افتاده‌اید تنها راه خلاصی این است که دریابید بالاخره باید راهی پیدا کنید که علی‌رغم تفاوت‌هایتان با هم کار کنید و پیش بروید. این نکته درس مهمی است برای دسته‌ای از ما که از هم‌وطنان خود سرخورده و دلسرد شده‌ایم و امیدی نداریم که بتوانیم بدون‌ درهم‌شکستن آن‌ها، کشوری را که برایمان مطلوب است بسازیم.گری فریدمن به شیوۀ خودش راه خروج از تعارض شدید را در پیش گرفت. او سرانجام، چند سالی پس از انتخاب‌شدن، فهمید که افتادن در این دام هزینۀ سنگینی به او تحمیل کرده است. اجتماعی که زمانی حسی مانند جای دِنجی جادویی دور از هیاهوی دنیا داشت کم‌کم جذابیت و سحر خود را از دست می‌داد. حتی رابطۀ او با همسر و فرزندانش هم از این کشمکش‌ها لطمه می‌خورد.ازاین‌رو فریدمن تصمیم ‌گرفت همان توصیه‌ای را که اغلب به دیگران می‌کرد خودش هم به کار بگیرد. او برداشت خودش از وقایع را با نگاهی منتقدانه وارسی کرد. وقت گذاشت تا بفهمد آن دسته از اعضای شورا که در موضع مخالف او بودند چطور به دنیا می‌نگرند. غرورش را شکست و همدلانه به آن‌ها نزدیک شد.حتی امروز هم اوضاع در مویر بیچ کاملاً روبه‌راه نشده است. سال‌های نبرد دو جناح بالاخره خسارت‌هایی به بار آورده است. بعضی همسایه‌ها هنوز از هم متنفرند؛ اما شهر قدم‌به‌قدم تعارض شدید را پشت سر می‌گذارد. اگر مطالب مطرح‌شده در کتاب ریپلی را بپذیریم، پس دیگر شهرها و خانواده‌ها و کشورها هم می‌توانند از تلۀ تعارض شدید نجات پیدا کنند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Ripley, Amanda. High Conflict: Why We Get Trapped and How We Get Out. Simon & Schuster, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یاشا مونک در تاریخ ۹ آوریل ۲۰۲۱ با عنوان «How to Resolve a Conflict When You Hate Your Opponent’s Guts» در وبسایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «وقتی از ریخت طرف هم بیزاریم چطور اختلافمان را حل‌و‌فصل کنیم؟» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ حسنی سهرابی‌فر منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مهر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است. •• یاشا مونک (Yascha Mounk) به دلیل فعالیت های خود در زمینۀ ظهور پوپولیسم و ​​بحران لیبرال دموکراسی شهرت دارد. او نویسندۀ کتاب غریبه در کشور خودم: یک خانوادۀ یهودی در آلمان مدرن (Stranger in My Own Country: A Jewish Family in Modern Germany) است و همچنین کتاب دیگرش، مردم در برابر دموکراسی: چرا آزادی ما در خطر است و چطور باید آن را نجات دهیم (The People Vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It)، به یازده زبان ترجمه شده است و توسط انتشارات متعددی، از جمله فایننشال تایمز، به‌عنوان یکی از بهترین کتاب‌های سال ۲۰۱۸ شناخته شده است.••• انتشارات ترجمان علوم انسانی ترجمۀ فارسی این کتاب را به‌زودی منتشر خواهد کرد.•••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] Local community board: چیزی شبیه به نهاد شورایاری در ایران [مترجم].[۲] Zero-sum: وضعیت با حاصل جمع صفر یعنی شرایطی که نفع یک طرف مستلزم همان میزان زیان برای طرف دیگر است [مترجم]. ]]> یاشا مونک اقتصادوجامعه Thu, 14 Oct 2021 04:37:49 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10377/ همه‌گیری همۀ ما را تا سرحد مرگ خسته کرده است https://tarjomaan.com/neveshtar/10372/ بیونگ‌چول هان، نیشن— کووید ۱۹ آینه‌ای است که بحران‌های جامعه‌مان را باز می‌تاباند و نشانگان آسیب‌شناختی‌ای را که پیش از همه‌گیری وجود داشته‌اند مشهودتر عرضه می‌کند. یکی از آن‌ها خستگی است. همۀ ما به‌نوعی احساس می‌کنیم که خیلی خسته‌ایم، خستگی‌ای بنیادی که مثل سایه همه‌جا و همه‌وقت همراه ماست. اما طی این همه‌گیری حتی احساس خستگی بیشتری کرده‌ایم. بطالتِ تحمیل‌شده به ما در زمان قرنطینه خسته‌مان کرده است. بعضی‌ها ادعا می‌کنند که ممکن است زیبایی فراغت را از نو کشف کنیم و از سرعت زندگی کاسته شود. درواقع، آنچه بر زمان قرنطینه مسلط است نه فراغت و آهستگی، بلکه خستگی و افسردگی است.چرا این‌قدر احساس خستگی می‌کنیم؟ امروزه خستگی پدیده‌ای جهانی به نظر می‌رسد. ده سال پیش، کتابی به نام جامعۀ فرسودگی۱ منتشر کردم و در آن خستگی را به‌مثابۀ بیماری‌ای وصف کردم که «جامعۀ نئولیبرال موفقیت‏محور‏»۲ از آن رنج می‌برد. خستگی‌ای که طی همه‌گیری تجربه شد مرا مجبور کرد تا دوباره به آن موضوع فکر کنم. کار، هر چقدر هم که سخت باشد، منجر به خستگی بنیادی نمی‌شود. ممکن است پس از کار از پا بیفتیم، اما این ازپاافتادگی با خستگی بنیادی هم‌سان نیست. کار در نقطه‌ای به پایان می‌رسد. اما اجبار به موفقیت، که خود را بردۀ آن ساخته‌ایم، از آن نقطه فراتر می‌رود. در زمان فراغت همراه ماست، حتی در خواب عذابمان می‌دهد و اغلب منجر به بی‌خوابی می‌شود. خلاصی از این اجبار ممکن نیست. دقیقاً همین فشار درونی است که ما را خسته می‌کند. بنابراین تفاوتی میان خستگی و ازپاافتادگی وجود دارد. نوعِ درستِ ازپاافتادگی حتی می‌تواند ما را از شرّ خستگی خلاص کند.اختلالات روانی‌ای از قبیل افسردگی و فرسودگی نشانگانِ گونه‏ای از بحران جدی آزادی‌اند. این‌ها نشانه‏های یک بیماری هستند و بیانگر اینکه امروزه آزادی اغلب به اجبار تبدیل می‌شود. ما فکر می‌کنیم آزادیم. اما درواقع خود را مشتاقانه تا سرحد متلاشی‌شدن استثمار می‌کنیم. تا دم مرگ به خود تحقق می‌بخشیم و خود را بهینه می‌کنیم. منطقِ موذی «موفقیت» ما را دائماً مجبور می‌کند که از خودمان جلو بزنیم. همین‌که موفق شدیم، می‌خواهیم موفق‏تر شویم، یعنی می‌خواهیم دوباره از خودمان پیش بیفتیم. اما، البته، جلوزدن از خودمان غیرممکن است. این منطق مضحک درنهایت به درهم‏ریختگیِ روانی منجر می‌شود. شخصی که به دنبال موفقیت است تصور می‏کند که آزاد است اما درواقع برده است. او بردۀ محض است، تاجایی‌که داوطلبانه خود را، حتی زمانی‌که اربابی حضور ندارد، استثمار می‌کند.جامعۀ نئولیبرال موفقیت‏محور استثمار را حتی بدون سلطه ممکن می‌کند. آن «جامعۀ انضباطی» و فرمان‌ها و منع‌هایش که میشل فوکو در مراقبت و تنبیه تحلیل کرده است جامعۀ موفقیت‏محور امروز را توصیف نمی‌کند. جامعۀ موفقیت‏محور از خودِ آزادی بهره‌کشی می‌کند. خوداستثماری۳ از استثمار به دست دیگران کاراتر است زیرا با احساس آزادی ارتباطی تنگاتنگ دارد. کافکا با وضوح بسیار تناقضِ آزادیِ برده‌ای را که فکر می‌کند ارباب است بیان کرده است. او در یکی از گزین‌گویه‌هایش می‌نویسد: «حیوان وحشی تازیانه را از چنگ اربابش می‏رباید و برای آنکه بدل به ارباب شود خود را با آن می‌زند، بی‌خبر از اینکه این تنها خیالی است ساخته‌وپرداختۀ گرۀ تازه‌ای در تازیانۀ ارباب». این تازیانه‌زنی همیشگی به خویش ما را خسته و، درنهایت، افسرده می‌کند. می‏شود گفت نئولیبرالیسم برپایۀ تازیانه‌زنی به خویش بنا شده است.نکتۀ عجیب دربارۀ کووید ۱۹ این است که مبتلایان به آن از خستگی مفرط و فرسودگی رنج می‌برند. این بیماری ظاهراً همان ویژگی‏های خستگی بنیادی را دارد. همچنین هر روز گزارش‌های بیشتری از بیمارانی می‌رسد که بهبود یافته‌اند، اما هنوز از علائم شدیدِ درازمدتِ آن رنج می‌برند که یکی از آن‌ها «سندروم خستگی مزمن» است. عبارت «باتری‌ها دیگر شارژ نمی‌شوند» توصیف خوبی از این وضع است. مبتلایان به این خستگی دیگر قادر به کارکردن نیستند. حتی برای پرکردن لیوانی آب هم باید به خود فشار بیاورند. وقتی راه می‌روند، مجبورند مکرراً توقف‌ کنند تا نفسشان جا بیاید. احساسی همچون مردۀ متحرک دارند. یکی از بیماران می‌گوید: «درواقع انگار گوشی همراه فقط ۴ درصد شارژ شده است و تو واقعاً فقط ۴ درصد شارژ برای کل روز داری و نمی‌شود دوباره شارژش کرد».اما این ویروس فقط مبتلایان به کووید را خسته نمی‌کند. حتی افراد سالم را هم خسته می‌کند. اسلاوی ژیژک در کتابش، همه‌گیری! کووید۱۹ جهان را تکان می‌دهد۴، یک فصل کامل را به این سؤال اختصاص می‌دهد: «چرا ما همیشه خسته‌ایم؟». ژیژک هم آشکارا این را حس می‌کند که همه‌گیری ما را خسته کرده است. در همان فصل، ژیژک با کتابِ من، جامعۀ فرسودگی، از در مخالفت درمی‌آید و می‏گوید که خوداستثماری جای استثمار توسط دیگران را نگرفته، بلکه تنها به کشورهای جهان‌سوم منتقل شده است. من دربارۀ اینکه این انتقال رخ داده با ژیژک موافقم. اما کتاب من بیشتر به جوامع نئولیبرال غربی می‏پردازد، نه وضعیت کارگران چینی. اما شکل نئولیبرال زندگی نیز از طریق شبکه‌های اجتماعی در حال گسترش به سراسر جهان‌سوم است. افزایش خودستایی، اتمیزه‌شدن و خودشیفتگی در جامعه پدیده‌ای جهانی است. شبکه‌های اجتماعی همۀ ما را به تولیدکننده تبدیل می‌کند، به کارآفرینانی که تجارتشان خویشتنشان است. شبکه‌های اجتماعی آن فرهنگ خودپسندی را جهانی می‌سازند که جامعه و هر چیز اجتماعی را محو می‌کند. ما خود را تولید می‌کنیم و خویشتن‌هایمان را در معرض نمایشی دائمی قرار می‌دهیم. این تولید خویشتن، این «در معرض نمایش» بودنِ همیشگیِ خود، ما را خسته و افسرده می‌کند. ژیژک به این خستگی بنیادی که ویژگی زمان حال ماست و توسط این همه‌گیری تشدید شده نمی‌پردازد.ژیژک گویا در قطعه‌ای از کتاب همه‌گیری‌اش نسبت به فرضیۀ خوداستثماری نرم می‌شود و می‌نویسد «آن‌ها [افرادی که از خانه کار می‌کنند] ممکن است زمان حتی بیشتری برای ’استثمار خود‘ [نقل‌به‌عین] پیدا کنند». در دورۀ همه‌گیری، اردوگاه نیروی کار نئولیبرالی نام جدیدی پیدا کرده است: دفتر کار خانگی. کار در دفتر کار خانگی خسته‌کننده‌تر از کار در دفتر است. هرچند این را نمی‌توان در چارچوبِ خوداستثماری مضاعف توضیح داد. آنچه خسته‌کننده است انزوای موجود در این شیوۀ کارکردن است، نشستن بی‌پایان با پیژامه در برابر نمایشگر. ما با خودمان رویارو شده‌ایم و دائماً مجبوریم نگرانِ خودمان باشیم و گمانه‏زنی کنیم. خستگی بنیادی درنهایت نوعی خستگیِ خود است. دفتر کار خانگی، به این دلیل که ما را حتی عمیق‌تر از قبل در خودمان گرفتار می‌کند، خستگی‌مان را شدت می‌بخشد. دیگرانی که می‌توانند حواس ما را از خودمان پرت کنند غایب‌اند. ما به‌خاطر فقدان تماس اجتماعی، آغوش‌ها و لمس جسمانی خسته می‌شویم. تحت شرایط قرنطینه رفته‌رفته متوجه می‏شویم که شاید دیگران آن‌طور که سارتر در نمایشنامۀ دوزخ۵ گفته «جهنم» نیستند، بلکه شفایند. این ویروس همچنین ناپدیدشدن «دیگری» را که در برون‌راندن دیگری۶ شرح داده‌ام شتاب می‌بخشد.غیاب عادات همیشگی یکی دیگر از دلایل خستگی ناشی از دفتر کار خانگی است. ما، به‌خاطر انعطاف‌پذیری، داریم عادات ثابتی را از دست می‌دهیم که به زندگی ثبات و جانِ تازه می‌بخشند. غیاب ضرباهنگ امور، به‌ویژه، افسردگی را تشدید می‌کند. این رسوم و عادات همیشگیِ آفرینندۀ اجتماعْ بدون ارتباط هستند، حال‌آنکه امروزه آنچه غالب است ارتباط بدون اجتماع است. حتی همان عاداتی که هنوز در اختیار داشتیم، از قبیل تماشای مسابقات فوتبال، کنسرت‌ها و رفتن به رستوران، تئاتر یا سینما، لغو شده‌اند. بدون رسوم همیشگی احوال‌پرسی، مجبوریم به خود اتکا کنیم. اینکه بتوانیم به‌گرمی با کسی احوال‌پرسی کنیم بار خویشتنمان را سبک‌تر می‌کند. فاصله‌گذاری اجتماعی بساط زندگی اجتماعی را برمی‌چیند. ما را خسته می‌کند. سایر مردم را به ناقلین بالقوۀ ویروسی تقلیل می‌دهد که باید فاصلۀ فیزیکی با آن‌ها را حفظ کرد. این ویروس بحران‌های فعلی ما را دامنه‌دارتر می‌کند؛ در حال نابودکردن اجتماعی است که خود ازپیش دچار بحران بود؛ و ما را با یکدیگر بیگانه می‌کند. در این زمانۀ شبکه‌های اجتماعی که امر اجتماعی را تقلیل می‌دهد و ما را منزوی‌ می‌کند، حتی از آنچه بوده‌ایم تنهاتر شده‌ایم.فرهنگ نخستین چیزی بود که طی قرنطینه رها شد. فرهنگ چیست؟ آنچه اجتماع را به وجود می‌آورد! بدون آن ما به جایی می‌رسیم که، مثل حیوانات، صرفاً در پی بقا باشیم. این اقتصاد نیست که باید در اسرع وقت از این بحران خلاص شود بلکه، ورای همه‌چیز، فرهنگ یا به‌عبارتی زندگی اجتماعی است که باید نجاتش دهیم.                                                                                          •••جلسات مداوم در زوم نیز ما را خسته می‌کنند. آن‌ها ما را تبدیل به زامبی‌های زوم می‌کنند. مجبورمان می‌کنند تا دائماً به درون آینه بنگریم. نگاه‌کردن به چهرۀ خود روی نمایشگر خسته‌کننده است. ما پیوسته با چهره‌های خود مواجهیم. عجیب آنکه این ویروس دقیقاً در زمانۀ سلفی پدیدار شده است، رسمی که می‌توان آن را به‌منزلۀ چیزی منتج از خودشیفتگی جامعه‌مان توضیح داد. ویروس این خودشیفتگی را تشدید می‌کند. طی همه‌گیری، همگی ما دائماً با چهره‌های خود مواجهیم؛ ما در مقابل نمایش‌گرهایمان نوعی سلفی بی‌انتها تولید می‌کنیم. این‌ها ما را خسته می‌کند.خودشیفتگیِ زوم عوارض جانبی عجیب‌وغریبی به بار آورده است؛ منجر به رونق جراحی زیبایی شده است. تصاویر کج‌وکوله و تیره‌وتار روی نمایشگر باعث مأیوس‌شدن آدم‌ها از ظاهرشان می‌شود، و اگر از قضا وضوح نمایشگر بالا باشد، ناگهان چین‌وچروک، طاسی، لکه‌های کبدی، پف پای چشم و سایر نواقص پوستی نامطبوع را در خودمان کشف می‌کنیم. از زمان آغاز همه‌گیری، جست‌وجوها در گوگل برای جراحی زیبایی اوج گرفته است. طی قرنطینه، جراحان زیبایی با سیلی از پرس‌وجوهای مشتریان برای بهبود ظاهر تکراری‌شان مواجه بوده‌اند. حتی صبحت از «دیسمورفیای۷ زوم» است. آینۀ دیجیتالیْ مروج این دیسمورفیا (دل‌مشغولی اغراق‌شده دربارۀ نقایص فرضی در ظاهر جسمانی شخص) است. این ویروسْ جنونِ بهینه‌سازی را که از پیش از همه‌گیری ما را در چنگال خود داشت تا منتهی درجۀ خود پیش می‌راند. اینجا نیز ویروس آینه‌ای در برابر جامعه‌مان می‌گیرد. و درمورد دیسمورفیای زوم، این آینه واقعی است! یأس محض از ظاهرمان در ما بیدار می‌شود. دیسمورفیای زوم، این دل‌مشغولی نامعقول دربارۀ خودمان، ما را خسته می‌کند.همه‌گیری عوارض جانبی منفی دیجیتالی‌شدن را نیز آشکار کرده است. ارتباط دیجیتال رویدادی بسیار یک‌طرفه و فروکاسته است: هیچ نگاه خیره، هیچ بدنی در کار نیست. حضور جسمانی دیگری را کم دارد. همه‌گیری این را تضمین می‌کند که این شکلِ ارتباطِ ذاتاً غیرانسانی به هنجار تبدیل شود. ارتباط دیجیتال ما را خیلی‌خیلی خسته می‌کند. ارتباطی بدون طنین، ارتباطی عاری از شادی. ما در جلسه‌ای در زوم بنابه دلایل فنی نمی‌توانیم به چشمان یکدیگر نگاه کنیم. تمام کاری که می‌کنیم خیره‌شدن به نمایشگر است. غیاب نگاه خیرۀ دیگری ما را خسته می‌کند. امیدوارم این همه‌گیری ما را متوجه کند که حضورِ دیگری چیزی است که با خود شادی می‌آورد، اینکه زبان متضمن تجربه‌ای جسمانی است، اینکه گفت‌وگویی موفق مستلزم حضور بدن‌ها است، اینکه ما مخلوقاتی جسمانی هستیم. عادات همیشگی‏ای که طی همه‌گیری از دست داده‌ایم نیز متضمن تجربۀ جسمانی‌اند. آن‌ها بازنمودی از اشکال ارتباط جسمانی‌اند که جامعه را می‌آفرینند و بنابراین شادی می‌آورند. مهم‌تر از همه، ما را از خودمان دور می‌کنیم. در وضعیت فعلی، آن عادات و رسوم همیشگی پادزهری برای خستگی بنیادی خواهد بود. به‌همین‌ترتیب، فی‌نفسه، جنبه‌ای جسمانی در اجتماع وجود دارد. دیجیتالی‌شدن انسجام اجتماعی را تضعیف می‌کند، تاجایی‌که موجب حذف حضور فیزیکی می‏شود. ویروس ما را با بدن‌هایمان بیگانه می‌کند.توجه زیاد به سلامتی از پیش از همه‌گیری فراگیر بوده است. اینک ما در وهلۀ اول دل‌مشغول بقا هستیم، گویی در وضعیت جنگی دائمی قرار داریم. در نبرد بر سر بقا، مسئلۀ زندگیِ خوب مطرح نیست. ما تمام نیروهای زندگی را فرا می‌خوانیم تنها به این منظور که هرطور شده زندگی را طولانی‌تر کنیم. با این همه‌گیری، این نبرد سهمگین برای بقا متحمل گسترشی ویروسی شده است. ویروس جهان را به بخش قرنطینه‌ای تبدیل می‌کند که در آن تمام زندگی به‌خاطر بقا معلق می‌شود.امروزه سلامت مهم‌ترین هدف بشر شده است. جامعۀ بقامحور درکش از زندگی خوب را از دست می‌دهد. حتی لذت نیز در پیشگاه سلامت، که هدفی غایی است، قربانی می‌شود. نیچه قبلاً سلامتی را ایزدبانویی جدید نامیده است. ممنوعیتِ سفت‌وسخت سیگارکشیدن نیز این شیفتگی به بقا را بیان می‌کند. لذت باید جای خود را به بقا بدهد. طولانی‌کردن زندگی والاترین ارزش است. ما هرآنچه زندگی را لایق زیستن می‌کند، رضایت‌مندانه، به نفع بقا قربانی می‌کنیم.منطق حکم می‌کند که حتی در زمانۀ همه‌گیری تمام جنبه‌های زندگی را قربانی نکنیم. این وظیفۀ سیاست است که تضمین کند زندگی فقط به حیات، به بقای صرف، فروکاسته نمی‌شود. من کاتولیکم. دوست دارم، به‌خصوص در این زمانۀ عجیب، به کلیسا بروم. کریسمس پارسال در یک مراسم عشای ربانی شبانه شرکت کردم که علی‌رغم همه‌گیری برگزار شد. باعث خوشحالی‌ام شد. متأسفانه از کُندُر، که عاشقش هستم، خبری نبود. از خودم پرسیدم: آیا علیه کُندُر نیز ممنوعیت سفت‌وسختی در طول همه‌گیری وجود دارد؟ چرا؟ وقتی از کلیسا خارج می‌شدم، از روی عادت دستم را به درون سنگاب۸ دراز کردم و شوکه شدم: سنگاب خالی بود. یک قوطی مایع ضدعفونی‌کننده کنار آن گذاشته بودند.                                                                                          •••«اندوه کرونا»۹نامی است که کُره‌ای‌ها به افسردگی‌ای داده‌اند که در زمان همه‌گیری در حال سرایت است. تحت شرایط قرنطینه، بدون تعامل اجتماعی، افسردگی تشدید می‌شود. همه‌گیری واقعی افسردگی است. کتاب جامعۀ فرسودگی با تشخیص زیر آغاز می‌شود:هـر عصـر ابتلائـات خـاص خـود را دارد. بـه همیـن منـوال، یـک عصـر باکتـری وجـود داشـت کـه حداکثر تا کشـف آنتی‌بیوتیک‌هـا پایـان یافـت. بـا وجـود تـرس گسـترده از همه‌گیرشـدن آنفولانـزا، مـا در عصـر ویـروس هـم زندگـی نمی‌کنیـم. بـه‌لطـف فنـاوری ایمنی‌شناسـی، چنـان عصـری را پشـت سـر گذاشـته‌ایم. از منظـر آسیب‌شـناختی، نـه باکتری‌هـا یـا ویروس‌هـا، بلکـه نورون‌هـا شـاخص تعیین‌کننـدۀ قـرن بیسـت‌ویکم هسـتند کـه تـازه در ابتـدای راهـش هسـتیم. بیماری‏های عصبی از قبیـل افسـردگی، اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالـی، اختلال شـخصیت مـرزی و سـندرم خستگی علامت‌های شـاخص آسـیب‌های سلامت در آغاز قرن بیسـت‌ویکم‌اند.۱۰ما به‌زودی واکسن کافی برای شکست‌دادن ویروس خواهیم داشت. اما هیچ واکسنی در برابر همه‌گیری افسردگی در کار نخواهد بود.افسردگی همچنین نشانه‌ای از جامعۀ فرسوده است. فردی که در جامعۀ موفقیت‏محور به دنبال موفقیت است، در لحظه‌ای که دیگر قادر به «توانستن» نیست، به خستگی مبتلا می‌شود. در رسیدن به خواستۀ موفقیت که بر خود تحمیلش کرده ناکام می‌ماند. رسیدن به مرحله‌ای که در آن دیگر قادر به «توانستن» نیستیم منجر به تهمت‌زنی و خشونت‌ورزی علیه خویش می‌شود. فرد موفقیت‏جو جنگی علیه خودش به راه می‌اندازد و در آن تباه می‌شود. پیروزی در این جنگِ علیه خویشتن خستگی نام دارد.سالانه چندین هزار نفر در کرۀ جنوبی خودکشی می‌کنند. علت اصلی افسردگی است. در سال ۲۰۱۸، حدود ۷۰۰ کودک مدرسه‌ای اقدام به خودکشی کردند. رسانه‌ها حتی از یک «قتل‌عام خاموش» سخن می‌گویند. در مقابل، تا اینجا تنها۱۷۰۰ نفر در کرۀ جنوبی در اثر کووید۱۹ مرده‌اند. این نرخِ بسیار بالای خودکشی به‌سادگی به‌عنوان تلفات جانبی جامعۀ موفقیت‏محور پذیرفته شده است. هیچ اقدام قابل‌توجهی در راستای کاهش این نرخ صورت نگرفته است. همه‌گیریْ مسئلۀ خودکشی را تشدید کرده است؛ از زمان آغاز شیوع، نرخ خودکشی در کرۀ جنوبی به‌سرعت بالا رفته است. ویروس آشکارا افسردگی را وخیم‌تر می‌کند. اما در گوشه‌وکنار جهان توجه کافی به پیامدهای روانشناختی همه‌گیری نمی‌شود. مردم به حیات بیولوژیکی‌شان فروکاسته شده‌اند. همه فقط به حرف ویروس‌شناس‌هایی گوش می‌دهند که اقتدار مطلق را در تفسیر این وضعیت به دست گرفته‌اند. بحرانِ واقعیِ ناشی از این همه‌گیری این واقعیت است که صرف حیات تا حد یک ارزش مطلق بر کشیده شده است.ویروس کووید۱۹، از طریق تعمیق گسل‌های اجتماعی ناشی از بیماری، جامعۀ فرسوده را مستهلک می‌کند و ما را به‌سوی یک خستگی دسته‌جمعی سوق می‌دهد. بنابراین ویروس کرونا می‌تواند ویروس خستگی نیز نامیده شود. اما این ویروس همچنین بحرانی است در معنای یونانی واژۀ کریسیس، یعنی نقطۀ عطف. زیرا ممکن است ما را قادر سازد تا سرنوشتمان را دگرگون کرده و از عذابمان روی بگردانیم. مصرّانه از ما درخواست می‌کند: باید زندگی‌ات را عوض کنی! اما ما فقط به‌شرطی می‌توانیم این کار را بکنیم که به‌نحوی بنیادین جامعه‌مان را اصلاح کنیم، به‌شرطی که موفق به یافتن شکل تازه‌ای از زندگی شویم که در مقابلِ ویروس خستگی مقاوم باشد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را بیونگ‌چول هان نوشته و در تاریخ ۳۳ آوریل ۲۰۲۱ با عنوان «The Tiredness Virus» در وبسایت نیشن منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «همه‌گیری همۀ ما را تا سرحد مرگ خسته کرده است» در بیستمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علی امیری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ مهر ۱۴۰۰با همان عنوان منتشر کرده است.•• بیونگ‌چول هان (Byung-Chul Han) فیلسوفی آلمانی و متولد کره است. از کتاب‌های او می‌توان به سرمایه‌داری و سائق مرگ (Capitalism and the Death Drive) و اخراج دیگری: جامعه ، ادراک و ارتباطات امروز (The Expulsion of the Other: Society, Perception and Communication Today) اشاره کرد. انتشارات ترجمان دو کتاب او، جامعۀ فرسودگی و جامعۀ شفافیت، را ترجمه و در قالب یک کتاب منتشر کرده است.••• آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۰ فصلنامهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیستم فصلنامهٔ ترجمان را از فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop بخرید. همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر و حمایت از ما می‌توانید اشتراک فصلنامهٔ ترجمان را با تخفیف از فروشگاه اینترنتی ترجمان خریداری کنید.[۱] انتشارات ترجمان این کتاب را به همراه کتاب دیگری از بیونگ‌چول هان در یک جلد و با عنوان جامعۀ فرسودگی، جامعۀ شفایت منتشر کرده است. برای خرید این کتاب به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۲] Neoliberal achievement society[۳] Self-exploitation[۴] Pandemic! Covid-۱۹ Shakes the World[۵] No Exit نمایشنامه‌ای است که در سال ۱۹۴۴ منتشر شد. عنوان اصلی آن خروج ممنوع است، ولی در ایران با عناوینی چون دوزخ، خلوتکده، در بسته و اتاق بسته ترجمه شده است [مترجم].[۶] The Expulsion of the Other[۷] Dysmorphia: اختلال بدشکلی بدن که باعث می‌شود فرد احساس کند زشت یا بدقواره است [مترجم].[۸] Stoup ویژۀ آب تعمید در کلیساها [مترجم].[۹] corona blues[۱۰] از کتاب جامعۀ فرسودگی، جامعۀ شفافیت؛انتشارات ترجمان علوم انسانی؛ زمستان ۱۳۹۸. ]]> بیونگ‌ چول هان اقتصادوجامعه Sat, 09 Oct 2021 04:51:25 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10372/ پذیرش کامل: جایی که غم‌ها دیگر آزاردهنده نیستند https://tarjomaan.com/neveshtar/10369/ جاشوا کلمن، ایان — اتفاقات وحشتناکی ممکن است بیفتد. مثلاً بیماری لاعلاجی بگیرید. تصادف کنید و دیگر نتوانید کارهایی را که باعث می‌شد زندگی برایتان جذاب و پرمعنا باشد انجام دهید. همسرتان به این نتیجه برسد که کس دیگری را می‌خواهد. حتی اگر خوش‌شانس باشید و اتفاقات عظیمی که زندگی را دگرگون می‌کند برایتان رخ ندهد، باز هم با ناامیدی‌ها، رنجش‌ها و تحقیرهایی مواجه خواهید شد که شما را ملزم می‌کند بفهمید وجودداشتن به دلایل مختلفی دردناک است.گریزناپذیری رنج با همۀ جنبه‌های گذشتۀ مشترک ما آمیخته شده است و ذهن فیلسوفانی همچون ارسطو، سقراط، رواقیون، اپیکوریان و کلبیون را به خود مشغول کرده است. از زمانی که انسان به ارواح و خدایان باور پیدا کرد، رهبران مذهبی همواره معنای رنج را به مؤمنان تعلیم داده‌اند. در نوشته‌های عالِم بودایی قرن هفتم، دارماکرتی، و دانشمند مسلمان قرن یازدهم، ابن هیثم، این باور دیده می‌شود که تفسیر ما از وقایع است که دردکشیدن یا نکشیدنمان را تعیین می‌کند. جهان‌شمول‌بودن رنج را، به‌طور مثال، می‌توان در مجسمۀ نیمه‌تمام روندانینی پیتا (۱۵۵۲-۶۴)، اثر میکل‌‌آنژ، و شاکُن در دی مینور (حدوداً دهۀ ۱۷۱۰-۲۰)، اثر یوهان سباستین باخ، مشاهده کرد.با وجود همۀ این حکمت‌ها و دیدگاه‌های مختلف، هنوز هم نمی‌دانم در مواجهه با درد دوستان و مراجعانم چه بگویم. زنی که در مرحلۀ چهارم سرطان تخمدان است نمی‌تواند بدن جدیدی پیدا کند. دوستم که هنگام اسکی تصادف کرد و آسیب شدید نخاعی دید نمی‌تواند ستون فقرات جدیدی پیدا کند. برای والدینی که فرزندان بزرگ‌سالشان دیگر آن‌ها را در زندگی‌شان نمی‌خواهند، هیچ راه‌حل سرراستی وجود ندارد. این را می‌دانم، چون از این ۴۰ سالی که روان‌شناس بوده‌ام، ۱۵ سال اخیر را، به‌طور تخصصی، روی این موضوع کار کرده‌ام. زیاد پیش می‌آید که این والدین می‌پرسند «موقعی که دارم در تخت بیمارستان می‌میرم، فرزندان و نوه‌هایم در کنارم نیستند تا مرا تسکین دهند؟ چه کسی مرا دفن خواهد کرد؟ آیا وقتی مُردم، دل فرزندانم برایم تنگ می‌شود؟».من هیچ آموزشی برای پاسخ‌دادن به این سؤالات ندیده‌ام. پس از انتشار اولین کتابم راجع به جدایی با نام والدین آسیب‌زن۱ (۲۰۰۷)، سِیلی از افراد به من ارجاع داده شدند و شروع به پرسیدن چنین سؤالاتی کردند؛ مطمئنم آن چند سال اول، پاسخ‌های نسنجیده و بی‌فایده‌ای به آن‌ها داده‌ام، ولی پس از ۱۵ سال کار با والدینی که فرزندانشان از آن‌ها جدا شده‌اند و انجام تحقیقات در مرکز پیمایش دانشگاه ویسکانسین، که نتایج آن در کتاب جدیدم با عنوان قوانین جدایی۲ (۲۰۲۱) چاپ شده است، آرام‌آرام به چیز مهمی پی بردم: هرچه بیشتر سعی کنیم از حقایق دردناک فرار یا اجتناب کنیم، بیشتر به کام آن‌ها فرو می‌رویم.از تحقیقات روان‌شناسی به نام مارشا لینهان، که بنیان‌گذار رفتاردرمانی دیالکتیک است، راهنمایی‌های خوبی دریافت کرده‌ام. او نوشته است «مسیر خروج از جهنم از رنج عبور می‌کند. اگر آن را نپذیرید، به قعر جهنم سقوط خواهید کرد». منظورش از این حرف چیست؟ یعنی باید با «پذیرش کامل»۳ وضعیت کنونی‌تان آغاز کنید. پذیرش کامل یعنی با احساسی که الآن دارید نباید بجنگید. احساس غمگینی می‌کنید؟ پس غمگین باشید. آن را قضاوت نکنید، از خود نرانید، کوچک جلوه ندهید و سعی نکنید مسیرش را کنترل کنید. به‌جای اینکه از احساستان رو برگردانید، به سمتش بروید.من این درس را به‌تجربه آموختم. بخشی از علت علاقه‌ای که من به مطالعه دربارۀ جدایی دارم به زمانی برمی‌گردد که دخترم در بیست و چند سالگی‌، به‌مدت چند سال، ارتباطش را با من قطع کرد. مدتی بود که از مادرش طلاق گرفته بودم و بعد از آن مجدداً ازدواج کرده و بچه‌دار شده بودم. این کارم باعث شده بود احساس رانده‌شدن به او دست بدهد و من زمانی به این موضوع پی بردم که او بزرگ شده بود. در آن سال‌های دردناک جدایی، هر روز تک‌تک اشتباهاتی را که به‌عنوان یک پدر مرتکب شده بودم، برای خودم مرور می‌کردم. خاطرات خوبی که فکر می‌کردم مو لای درزشان نمی‌رود با احساس شک و انتقاد از خود آمیخته شدند. می‌دانستم در بعضی لحظات پدر خوبی نبوده‌ام؛ این لحظات تبدیل شدند به چرخۀ عذاب‌آور «اگر آن را نگفته بودم، اگر آن‌ کار را نکرده بودم، اگر آن را ننوشته بودم»، اما زمانی رسید که به‌جای اینکه این مسیر را ادامه دهم، به خودم گفتم «شاید دخترت دیگر هیچ‌وقت با تو حرف نزند. هیچ‌وقت. شاید دفعۀ قبل که او را دیدی آخرین ملاقاتتان بوده باشد. باید این را بپذیری». لحن این صدا خشن یا انتقادی نبود، بلکه شبیه به نصیحتی خردمندانه بود که از بخش سانسورشدۀ وجودم برمی‌آمد و پذیرش این حقیقت غمناک، به‌طرز عجیب و تناقض‌آمیزی، تسکین‌بخش بود. این به من کمک کرد تا از مبارزه با آنچه تغییر نمی‌کرد دست بردارم و با کارهایی که باعث شده بود دخترم را از خودم ناامید کنم مواجه شوم. این کار درنهایت منجر به آشتی دل‌انگیز ما با هم شد.پذیرش کامل تأکید می‌کند که باید با شرایط فعلی‌مان مواجه شویم، با وجود همۀ تلخی‌هایش. جملاتی همچون «این منصفانه نیست»، «این حق من نیست» و «نباید این‌طوری باشد»، هرچند صحیح باشند، تنها رنج ما را بیشتر می‌کنند. به عنوان یک مثال ساده، تصور کنید در ترافیک گیر کرده‌اید و کنترلی بر شرایط ندارید. شاید دلتان بخواهد خودتان را شماتت کنید که چرا زودتر راه نیفتادید و چرا در چنین شهر شلوغی زندگی می‌کنید یا از کسی که ترافیک را راه انداخته متنفر شوید، چون قبل از اینکه راه بیفتد، بنزین ماشینش را چک نکرده است. در این شرایط یا می‌توانیم به‌خاطر ناعادلانه‌بودن اوضاع عصبانی شویم یا اینکه نفسی عمیق بکشیم و شرایط حاکم را، که ما هم کنترلی بر آن نداریم، بپذیریم.فقط این احساس که زندگی، کم یا زیاد، شما را قربانی کرده است نیست که منجر به رنج می‌شود: گاهی تلاش برای جایگزین‌کردن افکار دردناک با افکار شاد هم منتهی به رنج می‌شود. مقالۀ دو روان‌شناس به نام‌های متیو کیلینگزورث و دنیل گیلبرت با عنوان «ذهن پرسه‌زن ذهن ناراحت است»۴ (۲۰۱۰) این را به‌خوبی نشان می‌دهد. کیلینگزورث و گیلبرت دیدند آن‌هایی که سعی می‌کنند، با فکرکردن راجع به گذشته یا آینده، از فکرکردن راجع به زمان حال اجتناب کنند ناراحت‌تر از دیگرانند. به عبارت دیگر، جنگیدن با احساسات، حتی به‌وسیلۀ افکار شاد، ناراحت‌کننده‌تر از پذیرش وضع کنونی است. لائوتسه هم سخنی مرتبط با این موضوع دارد: «افسردگی همان زندگی در گذشته، اضطراب همان زندگی در آینده، و خوشی همان زندگی در زمان حال است».البته زندگی در زمان حال لزوماً به معنی خوشیِ بیشتر -یا هر اندازه خوشی- نیست. اتفاقاً تمرکز بر حالِ حاضر می‌تواند احساس غمگینی، ترس، یا خشمتان را شدیدتر کند. ولی مواجهه با حقایق دردناک، در زمان حال، به ما کمک می‌کند تا کنترل و آگاهی خودمان را دربارۀ مدت و شدت تجربۀ دردناکمان بالا ببریم. می‌توانیم معنای وقایع دردناک را بازتفسیر کنیم و برای کاهش درد و تأثیر آن بر سایر جنبه‌های زندگی‌مان اقدام کنیم. پنجه‌به‌پنجه شدن با افکار و احساسات به ما امکان می‌دهد قدر جنبه‌های مثبتی از زندگی‌مان را بدانیم که ربطی به وقایعی که ذهنمان را مشغول کرده است ندارند، یعنی افرادی که دوستشان داریم و دوستمان دارند.یک مثال از اینکه به احساساتتان نزدیک شوید را می‌توان در کار روان‌شناس و محقق علوم اعصابی به نام لیسا فلدمن بَرِت دید. او به مردم توصیه می‌کند تا «دانه‌دانۀ» هیجاناتشان را دریابند. اگر چیزی باعث غمگین‌شدنتان می‌شود، اکتشاف و توصیفتان را عمیق‌تر کنید. از خودتان بپرسید آیا این فقط غمگینی است یا اینکه در واقع یأس، سوگ، رنج، عذاب، طردشدن، ناامنی، اندوه یا شکست است؟ آیا فقط خشم است؟ یا رنجش، غیظ، ناراحتی، حسادت، دلخوری یا تلخ‌کامی است؟چرا باید دقیق‌تر شوید؟ بَرِت، که نویسندۀ کتاب هیجانات چگونه ساخته می‌شوند۵ (۲۰۱۷) است، مشاهده کرده است که دانه‌دانگی هیجانی مرتبط است با نیازِ کمتر به دارو، تعداد روزهای بستری‌شدنِ کمتر هنگام بیماری و افزایش انعطاف‌پذیری در تنظیم هیجانی. برت پیشنهاد نمی‌کند که در هیجاناتمان ساکن شویم، بلکه می‌گوید به اکتشاف در شکل و حد و مرز آن‌ها بپردازیم تا وضوحشان را برای خودمان بالا ببریم.برت اشاره می‌کند که فرهنگ تا حد زیادی تعیین می‌کند که به چه چیزی توجه کنیم و مؤثر است در اینکه هیجاناتمان چگونه ساخته شوند. او با محققانی مثل پل اکمنِ روان‌شناس مخالف است که معتقدند هر هیجان مشخصۀ عصبی خاص خود را دارد و در فرهنگ‌های مختلف می‌توان آن‌ها را به‌طور مشابهی شناسایی کرد. برت می‌گوید بعضی فرهنگ‌ها مفهوم یکپارچه‌ای شبیه به تجربه‌ای که غربی‌ها «هیجان» می‌نامند ندارند. مثلاً ایفالوک‌های میکرونزی، اهالی بالی، فولانی‌های غرب آفریقا، ایلونگوت‌های فیلیپین، کالولی‌های پاپوا گینۀ نو، مینانگ‌کابائو‌های اندونزی، پینتوپی‌های غرب استرالیا و ساموآیی‌ها فرهنگ‌هایی هستند که در آن‌ها هیجان چیزی نیست که درون یک فرد اتفاق بیفتد، بلکه رویدادی بین‌فردی است که حداقل به دو نفر نیاز دارد.قدرت پذیرش کامل را می‌توان در مواجهه‌درمانی، که نوعی از درمان شناختی رفتاری (CBT) است، هم مشاهده کرد. در این روش، مراجعان راهنمایی می‌شوند تا به‌تدریج شدتِ رویدادها یا پیامدهایی را که از آن‌ها می‌ترسند یا اجتناب می‌کنند، زیاد کنند. این نوع از درمان را را می‌توان به دو صورت انجام داد، تجسمی و تحقیقی. شیوۀ تجسمی مثل وضعیت سربازی که مبتلا به اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) است و، با راهنمایی درمانگر، رویداد تروماتیکی را که در جنگ تجربه کرده است تسکین می‌دهد. شیوۀ تحقیقی هم مثل فردی که از سخنرانی در جمع می‌ترسد و با شرکت در برنامۀ توست‌مسترز، در طول زمان، یاد می‌گیرد که به روی صحنه برود و برای حضار سخنرانی کند.مواجهه‌درمانی، مثل پذیرش کامل، بر این پیش‌فرض بنا شده است که آنچه در تاریکی رها می‌شود، در آنجا رشد می‌کند؛ آرامش زمانی حاصل می‌شود که به‌جای اینکه رویمان را از آنچه می‌ترسیم برگردانیم، عمیق‌تر به دل آن برویم. مثلاً بار اولی که یک فیلم ترسناک را می‌بینید می‌ترسید، البته اگر فیلم ترسناک خوبی باشد. ولی وقتی برای بار پنجم یا دهم این فیلم را می‌بینید چطور؟ از جایی به بعد ذهنتان می‌فهمد که چون تا حالا اتفاق وحشتناکی برایتان نیفتاده است، می‌توانید بروید ایمیلتان را چک کنید یا چیزی برای خوردن پیدا کنید. هرچه خود را بیشتر با آنچه از آن می‌ترسیم مواجه کنیم (و آن را به صورت کامل بپذیریم)، راحت‌تر از آن رها می‌شویم. هرچه از آنچه می‌ترسیم بیشتر اجتناب کنیم، کمتر می‌توانیم از شرش خلاص شویم.تکنیک دیگری که در مواجهه‌درمانی از آن استفاده می‌شود «غرقه‌سازی» است که خود از تکنیک «پیکان رو به پایین» استفاده می‌کند. در این تکنیک، شما چیزی را در نظر می‌گیرید که بیش از همه از آن می‌ترسید. سپس پایین‌تر، پایین‌تر و پایین‌تر می‌روید تا جایی که به بدترین حالت ممکن از آن می‌رسید. مثلاً جنیفر فهمیده بود که شوهرش به او خیانت می‌کند. وقتی این را با شوهرش در میان گذاشت، او به این کار اقرار کرد و گفت عاشق کس دیگری است و قصد دارد از جنیفر طلاق بگیرد. جنیفر بهم ریخته بود و درد زیادی را تجربه می‌کرد، ولی مشکل بزرگ‌تری داشت: ذهنش مدام به او می‌گفت که این تقصیر او است و هیچگاه دیگر نمی‌تواند عاشق شود. شاید از آن هم مهم‌تر این بود که دردی که می‌کشید غیرقابل‌تحمل بود. من، با استفاده از مدل فیلم ترسناک، از او خواستم بدترین پیش‌بینی‌اش از آینده و باورهایش دربارۀ بی‌ارزش بودن خود را، با ترسناک‌ترین جزئیات، در قالب یک پاراگراف به قلم درآورد. او را راهنمایی کردم که هرروز این کار را بکند و به مدت ۵ تا ۱۵ دقیقه آنچه را که نوشته بارها و بارها بخواند تا اینکه اضطراب و هیجاناتش در آن روز فروکش کند. از او خواستم حواسش را از خودش پرت نکند، چون می‌دانستم تا وقتی فیلم ترسناک را بارها و بارها ندیده باشد، ذهنش نمی‌تواند از آن خسته شود. با گذشت زمان، اضطرابش کمتر شد و نظراتش توانست با باورهای بیمارگون و خودکارش مقابله کند. این روش هم مثل اکثر مداخلات روان‌شناختی نیاز به تمرین و مداومت روزمره داشت، ولی او توانست با وقت گذاشتن و تلاش، به‌جای اینکه از رنج خودش فرار کند، به سمت آن برود و هم مدت و هم شدت آن را کاهش دهد.شاید تکنیک غرقه‌سازی و مواجهه شبیه به کاری باشد که الان دارید انجام می‌دهید، یعنی تکرار و بازپخش بی‌پایان رویدادهای منفی زندگی‌تان بدون هیچ‌گونه پیامد مثبت. ولی هدفِ این تکنیک‌ها این نیست که ذهنتان را مشغول نگرانی‌ها و هیجانات دشوارتان کنید، بلکه هدف این است که، با آموزشی که از یک درمانگر CBT می‌گیرید، هرروز زمان کوتاهی را کنار بگذارید و به‌تدریج میزان بیشتری از بدترین باورهایتان را تحمل کنید تا اینکه این هیجانات دیگر نتوانند بر شما غلبه کنند.مراقبۀ ذهن‌آگاهی روش رایجی برای تمرین پذیرش کامل است، چراکه هدف این مراقبه این است که تمامی افکار و احساساتی که به ذهن می‌آیند رصد شوند و، پس از آن، مراقبه‌گر به تنفس، مانترا یا هر چیز دیگری که او را به زمان حال پیوند می‌دهد برگردد. فرق بین مراقبه و تکنیک مواجهه در این است که مواجهه عامدانه شما را تشویق می‌کند تا بدترین سناریوی ممکن را به ذهن بیاورید درحالی‌که در مراقبه صرفاً باید هرچه پدیدار می‌شود، اعم از مثبت و منفی، را مشاهده کنید، بپذیرید و سپس گذرکردن آن را تماشا کنید.باوجوداین، تفاوت بین مواجهه و مراقبه ظریف است. مراقبه‌ای به نام ماراناساتی (مرگ‌آگاهی) افراد را تشویق می‌کند که مکرراً به فانی‌بودن خود بیندیشند. همان‌طور که در این جملۀ منسوب به بودا آمده است: «از میان همۀ مراقبه‌های بهوشیاری، آن که راجع به مرگ است برتری دارد». مواجهۀ با مرگ می‌تواند باعث شود پذیراتر شویم و بابت زنده‌بودن خود قدردان‌تر شویم. مواجهه با مرگ می‌تواند به ما یادآوری کند که زندگی، علی‌رغم درد و سختی‌هایش، از مرگ بهتر است. اگر می‌خواهید مواجهه با مرگِ اجتناب‌ناپذیر خود را تمرین کنید، نرم‌افزاری به نام وی‌کروک برای این کار ساخته شده است (بله واقعاً).متخصص اطفال و روان‌تحلیلگر، دونالد وینیکات، معتقد بود نوزادان و نوپایان با بازی‌کردن مستقل در حضور مادر، نگرش‌ها و گرایش‌های او را درونی می‌کنند (تا حدود دو دهۀ قبل که به اهمیت پدر پی بردیم، تقریباً همۀ تحقیقات روان‌شناسی راجع به مادر بود). در سناریوی بازی، «محیط نگهدارندۀ» علاقۀ والد و در دسترس‌بودن او به نوزاد امکان می‌دهد با اعتمادبه‌نفس و احساس امنیت بیشتری محیط را کاوش کند. نظریه‌پردازان بعدیِ دلبستگی، همچون مری آینزورث، مشاهده کردند نوزادانی که دلبستگی ایمن داشتند در کاوش‌هایشان ماجراجوتر از آن‌هایی بودند که دلبستگی‌شان کمتر ایمن بود.وینیکات روان‌درمانی را نوعی بازی می‌دانست که در آن مراجعان، با حمایت درمانگر، انواع مختلف افکار و احساساتشان را کاوش می‌کنند. مثلاً بیشترِ کاری که من به‌عنوان یک روان‌شناس انجام می‌دهم گوش‌کردن است. هرجا که بتوانم راهنمایی و توصیه هم می‌کنم، ولی نه‌‌تنها درد مراجعم را می‌شنوم، بلکه این کار را با میل انجام می‌دهم، بدون اینکه حرفش را قطع کنم، راهنمایی‌اش کنم یا او را، با توضیحات جایگزین، به چالش بکشم. به‌جای اینکه به او اطمینان بدهم که اوضاع زیاد خراب نیست یا بهتر می‌شود یا بهتر است تغییر کنی، می‌پذیرم دردی که می‌کشد قابل‌درک است؛ شاید وضعش بهتر نشود –چه‌بسا بدتر هم بشود -و اینکه شاید واقعیت دردناک کنونی یک چیزی است که باید به آن عادت کند. سال‌ها طول کشید تا بفهمم چقدر به‌لحاظ درمانی باارزش است که دهانم را ببندم و بگذارم مراجعانم راجع به جزئیات مسائل صحبت کنند، بدون اینکه سعی کنم همه‌چیز را بهتر کنم. من در فرایند گوش‌کردن و اهمیت‌دادن، پذیرش کاملم را به شرایط دردناک آنان تعمیم می‌دهم.البته بیشتر آدم‌ها از ‌روان‌درمانگرشان توصیه و راهنمایی می‌خواهند و من هم باخوشحالی این کار را برایشان می‌کنم. ولی ابتدا باید متوجه شوند که من تحمل شنیدن این را دارم که افکار و احساسات دردناکشان چقدر آن‌ها را تحت فشار قرار می‌دهد، چقدر کارهایشان بد بوده است و چقدر خود را بابت پیامدهای زندگی‌شان سرزنش می‌کنند. بعد از این کار، بهتر می‌توانم آن‌ها را به این سمت ببرم که نسبت به خودشان مهربان باشند، خصوصاً در مواردی که غرق در انتقاد از خود هستند. ما نقص‌هایی داریم، مثلاً به‌نحوی رفتار می‌کنیم که اعمالمان به عزیزانمان آسیب می‌زند یا آدمی نیستیم که امیدوار بودیم باشیم‌. پذیرش کامل این نقص‌ها فقط در دید پذیرش کامل آن‌هایی که بیشترین آسیب را به آن‌ها می‌زنیم بهترین کار نیست، بلکه بهترین کار برای تغییر رابطه‌مان با احساس شدید گناه، غم و پشیمانی خودمان است.اما چرا احساس اضطراب تا این حد شایع است؟ به این خاطر که مغز به‌منظور خوشحال نگه‌داشتن ما تکامل نیافته است، بلکه هدف از تکامل آن زنده نگه‌داشتن ما بوده است. ذهن ما خطرهای احتمالی را برجسته می‌کند، چون آن‌هایی که نتوانستند خطرهای واقعی را شناسایی کنند آنقدر زنده نماندند که ژن‌هایشان را منتقل کنند. مثلاً اگر نیاکان یهودی من [حوالی جنگ جهانی دوم] می‌گفتند: «دیکتاتور میکتاتور دیگر چیست؟ شما بیش‌ازحد نگرانید!» و در اروپای شرقی می‌ماندند، به اندازه‌ای زنده نمی‌ماندند تا ژن نگرانی‌شان را به من و فرزندانم منتقل کنند. به عبارت دیگر، مجموعۀ خصوصیات روانی آزارنده، فاجعه‌ساز، بیش‌ازحد تعمیم‌دهنده و انتقادگر از خود که موجب این‌همه رنج می‌شوند، ارزش سازگارانه دارند، ولی نباید نقش اصلی را در هدایت ما داشته باشند. پذیرش کامل یعنی اینکه به آن‌ها بگوییم «حواس من کاملاً به شما هست. ممنون بابت نگرانی‌تان از اینکه همه‌چیز به اندازه‌ای که شما توصیف می‌کنید افتضاح است و شاید در آینده هم همینقدر بد باشد. آنچه می‌گویید را جدی می‌گیرم، ولی الآن می‌خواهم ببینم چه چیز دیگری در هشیاری‌ام هست». بسیاری از احساسات دردناک بدون مداخلۀ ما می‌گذرند، ولی آن‌هایی که بیشترین رنج را ایجاد می‌کنند نیازمند توجه بیشتری از جانب ما هستند. اگر افکار و احساسات رنج‌آورمان را نه بررسی و برچسب‌زنی کنیم نه بپذیریم، بخشی از ما که واقعاً فکر می‌کند در خطر هستیم پرسروصداتر و سمج‌تر می‌شود.از سوی دیگر، اگر روان‌شناسی فقط یک چیز به من آموخته باشد، این است که اقدامی که برای یک نفر مفید است شاید برای کسی دیگر بی‌فایده باشد. تمرین پذیرش کامل یا هر روش دیگری که در این متن از آن صحبت کردم شاید قدرت این را نداشته باشند که جیغ‌های گوش‌خراش و آواهای سهمگینی را که تهدید‌کنندۀ شادکامی‌تان هستند، ساکت کنند. در این صورت، شاید اعمال و فعالیت‌هایی که شما را از نشخوار ذهنی دور می‌کند بتواند کمک‌کننده باشد، از جمله ورزش سنگین، موسیقی بلند، دوستان حمایتگر، طبیعت‌گردی، کمک به دیگران و پرورش شفقت نسبت به خود.فرهنگ‌ها نیز در تعیین اینکه چقدر باید بکوشیم تا از قید و بند باورهای دردناکمان بگریزیم نقش دارند. شواهد فزاینده حاکی از این است که در کشورهایی همچون ایالات متحده، چین، و هند که در آن‌ها نرخ نابرابری اجتماعی بالاست میزان افسردگی و اضطراب بیشتر از کشورهایی همچون آلمان، ژاپن و کشورهای اسکاندیناوی است که در آن‌ها نابرابری اجتماعی کم است. تحقیقات اخیری که روان‌شناسی به نام آیریس ماوس و همکارانش انجام داده‌اند نشان داده است که هرچه بیشتر خوشبختی را به‌عنوان هدفی فردی دنبال کنیم، مثل آنچه در ایالات متحده رایج است، بیشتر احتمال دارد ناشاد، تنها و افسرده شویم. برعکس، در کشورهایی که خوشبختی نوعی مشغولیت اجتماعی تعریف می‌شود، و نه هدفی فردی، خوشبختی بیشتری وجود دارد.علتش این است که سرنوشت ما وابسته به دیگران است و نمی‌توانیم آن‌ها را از هم جدا کنیم. آمریکایی‌ها، با وجود ثروت زیاد، در روابطشان فقیر هستند. به عبارت دیگر، ما آمریکایی‌ها منزوی‌تر، قبیله‌ای‌تر و تنهاتر هستیم. تمرین پذیرش کامل راهی مهم برای مواجهه با حقایقی است که دوست داریم از آن‌ها اجتناب کنیم. خانواده و دوستان حمایتگر می‌توانند کاری کنند که این پذیرفتن به میزان کمتری ترسناک، تنهایی‌آور و دردناک باشد. ویرجینیا وولف در کتاب خانم دالاوی (۱۹۲۵) نوشته است «زندگی، حتی به مدت یک روز، بسیار بسیار خطرناک است».ولی اگر قرار باشد مسیر را به‌تنهایی برویم، بسیار خطرناک‌تر است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جاشوا کلمن نوشته و در تاریخ ۱۴ ژوئن ۲۰۲۱ با عنوان «Radical acceptance» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ مهر ۱۴۰۰ با عنوان «پذیرش کامل: جایی که غم‌ها دیگر آزاردهنده نیستند» با ترجمۀ محمدحسن شریفیان منتشر کرده است.•• جاشوا کلمن (Joshua Coleman) روان‌درمانگر خصوصی و عضو ارشد شورای خانواده‌های معاصر است. او کتاب‌های تعمیر ازدواج (۲۰۰۴)، شوهر تنبل (۲۰۰۵)، والدین آسیب‌زن (۲۰۰۷)، و قوانین جدایی (۲۰۲۱) را نوشته است و اکنون در سان‌فرانسیسکو زندگی می‌کند.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] When Parents Hurt[۲] Rules of Estrangement[۳] radical acceptance[۴] A Wandering Mind Is an Unhappy Mind[۵] How Emotions Are Made ]]> جاشوا کلمن اقتصادوجامعه Sat, 02 Oct 2021 04:56:43 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10369/ همۀ خود‌شیفته‌ها خود‌برتربین نیستند؛ ‌خودشیفتۀ «آسیب‌پذیر» می‌تواند به همان اندازه خطرناک باشد https://tarjomaan.com/neveshtar/10367/ جوآنا بریسکو، گاردین — اکنون دیگر کاملاً می‌دانیم خود‌شیفتگی چیست. کلمۀ «خود‌شیفته» باب شده و واژۀ محبوب تحلیل‌گران تازه‌کار است. خود‌شیفته‌ها، این محتاجانِ محبت و توجه‌طلب‌های پر‌جذبه، مغرورانه قدم بر‌می‌دارند، سایرین را شیفتۀ خود کرده، از دیگران استفاده کرده و آن‌ها را سردرگم می‌کنند. در فرهنگی که مردم دل‌مشغول سلبریتی‌ها و شبکه‌های اجتماعی‌اند، خود‌شیفته‌ها بهترین پلتفرم را دارند. آن‌ها بر کشور‌ها حکومت می‌کنند، دیگران را افسون می‌کنند، آن‌ها را ملعبۀ دست خود قرار می‌دهند و خرابی به بار آورند.اما، ورای این نوع از خودشیفتگی که تشخیص‌پذیرتر و نمایشی‌تر است، زیرگونۀ کمتر‌شناخته‌شده و اساساً خطرناک‌تری در کمین است. اگر خود‌شیفتۀ آشکار گُرگی در لباس گرگ است، خودشیفتۀ پنهان گرگی در لباس میش است. دکتر سارا دیویس، روان‌شناس و نویسندۀ هرگز دوباره به دام نمی‌افتم: گذر از آسیب‌های خود‌شیفته‌ها و دیگر روابط سمی۱ می‌گوید «گونۀ ساکت‌تر و نامحسوس‌تر، معمولاً، ترسناک‌تر است و ما را بیشتر سردرگم‌ می‌کند».به گفتۀ دکتر رامانی دِرواسولا، استاد روان‌شناسی، این گونه از شخصیت خودشیفته «تحول نوظهوری در فهم ما از موضوع خودشیفتگی است». گروه روان‌شناسی دانشگاه نیویورک در پژوهش جدیدی تأیید می‌کند که خود‌شیفتگی، بیش‌ازآنکه از یک خود‌انگارۀ واقعاً متکبر ناشی شود، متأثر از ناامنی است و دو زیر‌گونه دارد، گونۀ آشکار و گونۀ آسیب‌پذیر (یا پنهان). این پژوهش می‌گوید خودشیفتگی مرتبط است با عادت بی‌وقفۀ سِلفی پُست‌کردن. روان‌کاوی به نام مَکسین مِی‌فانگ چانگ هم می‌گوید «نقابِ خود‌شیفتۀ زخم‌خورده اندوهی بی‌پایان را پنهان می‌کند».اما این نقاب ما را طلسم می‌کند. سال‌ها در روابطم با خود‌شیفته‌ها سرمستی‌هایی را تجربه ‌کردم که اعتیاد‌آور بود و مرا جذب خود می‌کرد، اما در آخرین رمانم، دربارۀ نوعی از خود‌شیفته‌ها نوشته‌ام که جذابیتشان، نه یکباره، که به‌تدریج ظاهر می‌شود. در زندگی واقعی، بیشتر از همه، جذب شخصیتی شدم که، از بین ویژگی‌های خودشیفته‌های آشکار، آن ویژگی‌هایی را داشت که نامشهود‌تر بودند. قبل از او، شخصیت‌های جذاب‌تری مرا مجذوب خود کرده بودند و تصور می‌کردم که، پس از تجربۀ این روابط، دیگر هشیار و ایمن هستم، اما این تأثیر‌گذاری آهسته و آرام بود، ناپیدا و خطرناک بود و موجب شد در روانم بسیار جست‌و‌جو کنم تا متوجه شوم با مجموعه‌ای از نقاب‌های شخصیتی در تعامل بوده‌ام، نقاب‌هایی ساختگی و به‌شدت متقاعد‌کننده که عمق پوچیِ شخصیت خود‌شیفته را می‌پوشانند.خودشیفتۀ معمولی می‌درخشد و دنیا را مجذوب و معتاد خود می‌کند، توجه و تحسین دیگران را ‌به‌سمت خود می‌کشد و، حداقل در ظاهر، زندگی هیجان‌انگیزی دارد. اما در شناسایی خودشیفتۀ نوع پنهان به مشکل می‌خوریم. او ویژگی‌های خود‌شیفتۀ خود‌برتر‌بین را ندارد و، بنابراین، می‌تواند به‌آرامی از رادارتان عبور کند و به همان میزان، یا حتی بیشتر، به شما آسیب بزند.لُرنا اِسلِید روان‎درمانگر است. تخصص او این است که سوء‌رفتار‌هایی را که خودشیفته‌ها با ما داشته‌اند التیام ببخشد. او می‌گوید «خودشیفته‌های پنهان یا "آسیب‌پذیر"، عموماً، از خودشیفته‌های خود‌برتربین درونگراترند، اما همان ویژگی‌های نوعی را دارند. با این تفاوت که، در این افراد، این ویژگی‌ها در سطحی بسیار نامحسوس‌تر و معمولی‌تر نمایان می‌شوند. آ‌ن‌ها، به‌وقت انتقام، به‌دقت‌ هدف‌ می‌گیرند و نقاب می‌زنند: دیگران خواهند گفت "مطمئنی؟ آن‌ها که دوست‌داشتنی‌اند"».دانشِ اندک چیز خطرناکی است. دیویس می‌گوید «شناسایی خود‌شیفتگی پنهان دشوارتر است و، تا‌ اندازه‌ای، به دانش تخصصی نیاز دارد. خود‌شیفته‌های آشکار با حالتی حق‌به‌جانب‌ نشان می‌دهند که "این منم"، اما خود‌شیفته‌های پنهان، با استفاده از تکنیک‌های کنترل و دستکاری‌های نامحسوس‌تر، نیازهایشان را می‌پوشانند. آن‌ها دوست‌داشتنی و معصوم و حتی خجالتی و درونگرا به نظر می‌رسند و می‌توانند دلسوز و کمک‌کار جلوه کنند. آن‌ها می‌توانند همان شانه‌هایی باشند که می‌توان به آن‌ها تکیه داد و گریه کرد، اما بعداً آنچه را با آن‌ها درمیان گذاشته‌اید علیه‌تان استفاده خواهند کرد و سرانجام شما را ملعبۀ دست خود می‌کنند تا احساس کنید مدیون و قدردان آن‌هایید. این‌گونه است که به آن‌ها احساس تحسین و قدردانی می‌دهید، احساسی که خود‌شیفتگی را تغذیه می‌کند».چه ویژگی‌هایی دیگری این نوع خودشیفتۀ نامحسوس و جذاب اما مجهز به تسلیحات خاموش را از سایر انواع متمایز می‌‌کند؟ روان‌شناسان اتفاق نظر دارند که آسیب‌شناسی ریشه‌های این دو نوع خودشیفتگی، یکسان است، اما نمود‌های متفاوت آن‌ها می‌تواند ابعاد دیگر این اختلال را در بر بگیرد، مانند ایجاد احساس‌گناه‌ در دیگران، سخاوتمندی به‌عنوان ابزاری برای کنترل افراد و تظاهر به بیماری برای جلب ترحم. همان‌طور که دیویس می‌گوید خود‌شیفتۀ پنهان می‌تواند «یک نفوذگر خاموش یا یک اغواگر خاموش باشد».اِسلِید معتقد است «تجربه‌ام می‌گوید خود‌شیفتۀ پنهان به مراتب خطرناک‌تر از نوع خود‌برتربین است، نه فقط بدین دلیل که شناسایی آن‌ها دشوارتر است، بلکه اساساً چون آن‌ها خجالت‌محورترند، ‌راحت‌تر دچار "خشم خود‌شیفتگی" ‌می‌شوند، و این وا‌دارشان می‌کند‌ ‌انتقامی سخت بگیرند».به نظر می‌رسد قربانی‌بودن بنیادی‌ترین احساسی است که خود‌شیفته با خود حمل می‌کند. در این حالت، خود‌شیفته مدام از موقعیت قربانی سایرین را آزار می‌دهد، خود را معمولاً کم‌اهمیت جلوه می‌دهد و، با این روش، به‌دنبال اطمینان خاطر است. اِسلِید می‌گوید «به نظرم خود‌شیفته‌های پنهان، چون در حل مسئله ضعیف‌اند، به نقش"قربانی" پناه می‌برند که ابزاری نیمه‌خودآگاه و سِرّی در جعبه‌ابزارشان است. وقتی حالت قربانی به خود می‌گیرند می‌توانند سایرین را از نظر عاطفی قانع کنند، بسیار بیشتر از فردی که دارای سلامت روان است. تأثیر‌گذاری مطلقِ خود‌شیفته‌های پنهان در کنترل افراد همیشه مرا حیرت‌زده می‌کند».دکتر رامانی درواسولا که به تعبیر خودش «مأموریت دارد از خود‌شیفتگی ابهام‌زدایی کند و تأثیر سمی آن را از همۀ ابعاد زندگیِ‌ ما از میان بردارد» می‌گوید «خود‌شیفتۀ پنهان نقش قربانی‌ به خود می‌گیرد تا دیگران را ملعبۀ دست خود کند». وی در یوتوب کانالی را اداره می‌کند که به این موضوع اختصاص دارد. او، علاوه‌بر واژۀ «پنهان»، از لفظ «آسیب‌پذیر» نیز برای این خودشیفته‌ها استفاده می‌کند. «ممکن است جذبشان شوید چون به‌نوعی برایشان دل می‌سوزانید، و به حالشان رحم می‌کنید. تصور اینکه می‌خواهید نجاتشان دهید احساس قدرت به شما می‌دهد ... بسیاری از افراد، در ابتدا، آن‌ها را خود‌شیفته نمی‌بینند. تلقی آن‌ها از خود‌شیفتگی صرفاً همان خود‌شیفتۀ خود‌برتربین سنتی است، همان خود‌شیفتۀ گیرا، پر‌جذبه، مطمئن، دلربا، شوخ‌طبع و جذابِ کتاب‌ها. و افرادی که خود را تا‌اندازه‌ای افسرده، مظلوم و حتی محتاج توجه نشان می‌دهند، در این تعریف جای نمی‌گیرند ... با‌این‌حال، خودشیفتۀ‌های پنهان نیز همان ویژگی‌هایِ رفقای نوعی و خود‌برتربینشان را دارند».دیویس توصیه می‌کند مثلث کارپمن را مطالعۀ کنیم که به سه نقش آزارگر، قربانی و ناجی اشاره می‌کند. وی می‌گوید «ببینید آیا می‌توانید تشخیص دهید "قربانی" چه زمانی تلاش می‌کند شما را به نقش "ناجی" بکشاند یا نه. آگاهی کلید حل مسئله است. به مراجعانم توصیه می‌کنم، تا آنجا که لازم است، خود را به اطلاعات مجهز کنند تا بتوانند، پیش از شروع یک رابطۀ آسیب‌زا با فردی خود‌شیفته‌، این افراد را تشخیص دهند».بنابراین، خود‌شیفتۀ پنهان نیز دنبال جایگاه و اعتبار‌یابی است، دیگران را نادیده می‌گیرد، احساس می‌کند حق به جانب اوست و نمی‌تواند با دیگران همدلی کند، اما روش‌های او بسیار پنهان‌تر است. حتی ممکن است به شما بگوید چقدر درونگرا و حساس است. ما، در مواجهه با کسی که این‌قدر دوست‌داشتنی است، کسی که تلاش نمی‌کند توجه دیگران را به هوش خود جلب کند و البته کسی که آسیب‌پذیر است، به‌راحتی نقش مفیدِ حمایت‌گر به خود می‌گیریم.دیویس می‌گوید «آن‌ها عموماً، با تکیه بر دو ابزار ترس و ایجاد احساس‌ گناه، دیگران را کنترل می‌کنند».همچنان که بسیار مراقبیم باید دلسوز هم باشیم: خودشیفته‌ها خود‌شیفته به دنیا نمی‌آیند. ‌محیط‌های اولیه‌ای که در آن قرار گرفته‌اند آن‌ها را این‌گونه شکل می‌دهند و این پیام را به آن‌ها می‌دهند که خودِ واقعی‌شان پذیرفتنی نیست، بنابراین آن‌ها خودی دروغین یا یک نقاب خلق می‌کنند. اگر هم آن پوستۀ جذاب بیرونی تهدید شود، حمله می‌کنند، چون احساس می‌کنند کاملاً ویران شده‌اند.«به تجربه می‌گویم» که خود‌شیفته‌ها با نقاب‌های متعددی وارد می‌شوند. بازی با خود‌شیفته دو سر دارد. کافی است فقط به نقش خودمان نگاه کنیم تا نیرومحرکۀ این بازی را به‌درستی درک کنیم. آیا نمایشی نیمه‌هوشیار در کار است؟ نظریۀ عمومی آن است که خود‌شیفته‌ها همدل‌ها یا هم‌وابسته‌ها را جذب می‌کنند. اِسلِید می‌گوید خود‌شیفتۀ پنهان «به دنبال کسی می‌گردد که به او میدان دهد، نیاز‌های روان‌شناختی خود را داشته باشد، عزت نفسش پایین ‌باشد، و گویی متوجه آنچه رخ می‌دهد‌ نباشد. این افراد ممکن است حس کنند فرد مقابل گزینۀ مناسبی برای رابطه نیست، اما همچنان به این رابطه متعهد می‌مانند. آسیب جزء گریز‌ناپذیر این روابط است».دیویس هم می‌گوید «تقریباً همۀ مراجعانی که با آن‌ها کار می‌کنم گفته‌اند به عقب که نگاه می‌کنند می‌بینند، قبل از آنکه به خود اجازه دهند که جذبه و کششِ رابطه با یک خودشیفته غرقشان کند، "حس درونی"شان به آن‌ها گفته‌ بود ملاقات با خود‌شیفته‌ اتفاق خوشایندی نیست، اما آن‌ها این حس را نادیده گرفتند. اگر احساس می‌کنید کسی می‌تواند به‌نوعی به شما آسیب‌ بزند، به حستان اعتماد کنید».اینجا همان جایی است که بیشتر اوقات دچار لغزش می‌شویم. ما به غرایزمان اعتماد نمی‌کنیم. از میان ما، آن‌ها که احساساتی هستند به‌سرعت وارد فضایی تازه و هیجان‌انگیز می‌شوند. ما زنگ خطر‌ها را نادیده می‌گیریم و ناگهان می‌بینیم داریم نقشی را اجرا میکنیم که هرگز متوجه نشدیم آن را پذیرفته‌ایم. گرچه این اتفاق به‌گونه‌ای نامحسوس رخ می‌دهد، نمی‌توان انکار کرد که خود‌شیفته‌ها دنیا را به مکانی چند‌وجهی و شگفت‌انگیز تبدیل می‌کنند؛ تردیدی نیست که این دنیا خطرناک‌تر نیز هست.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جوآنا بریسکو نوشته و در تاریخ ۱ آگوست ۲۰۲۱ با عنوان «Not all narcissists are grandiose – the ‘vulnerable’ type can be just as dangerous» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ مهر ۱۴۰۰ با عنوان «همۀ خود‌شیفته‌ها خود‌برتربین نیستند؛ ‌خودشیفتۀ «آسیب‌پذیر» می‌تواند به همان اندازه خطرناک باشد» و ترجمۀ فاطمه زلیکانی منتشر کرده است.•• جوآنا بریسکو (Joanna Briscoe) رمان‌نویسی انگلیسی که به عنوان نویسنده‌ای آزادکار نیز با مطبوعات همکاری می‌کند. آخرین کتاب بریسکو اغوا (seduction) نام دارد.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.Never Again- Moving on from Narcissistic Abuse and Other Toxic Relationships [۱] ]]> جوآنا بریسکو اقتصادوجامعه Thu, 30 Sep 2021 04:37:24 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10367/ وقتی آن‌قدر به زندگی فکر می‌کنی که دیگر نمی‌توانی زندگی کنی https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10365/ جیا تولنتینو، نیویورکر — یکی از ویراستاران قدیمی و عزیز من شعاری داشت که شبیه جمله‌های قصار بودایی بود. او هرازگاهی به من می‌گفت «ایده‌ها احمقت می‌کنند». هیچ‌وقت از او نخواستم بیشتر توضیح دهد، چون می‌ترسیدم نتیجه هرچه باشد، همان‌طور که گفته، مرا احمق کند، یعنی به‌قدری درگیر فهمیدن شوم که از فهمیدنِ واقعی باز بمانم، و به‌قدری بر مفهوم متمرکز شوم که از چرخش جهان غافل شوم. یکی از دلایلی که می‌ترسیدم سؤال کنم این بود که من هم، مثل خیلی‌ از آشنایانم، تاحدی احمق بودم، مثل کسی که خوب زندگی را تحلیل می‌کند ولی بد آن را تجربه می‌کند. تحلیل‌کردن به‌جای تجربه‌کردن، در بعضی موقعیت‌ها مثل دانشگاه و رسانه و توییتر، استعدادی همه‌گیر و کم‌و‌بیش مطلوب است. چطور می‌شود تجربه‌ای کامل داشت وقتی سه‌و‌نیم میلیارد نفر افکارشان را در اینترنت به اشتراک می‌گذارند، ثروت بیست‌وشش میلیاردر به اندازۀ نیمی از مردم جهان است، و فاجعۀ اقلیمی بقای همۀ ما را تهدید می‌کند؟ به همۀ این‌ها، زندگی در گوشت و پوستی متحرک با یک قلب و یک خود را هم اضافه کنید. جواب این است: معمولاً تجربۀ کاملی نداریم.اولین رمان کریستین اسمالوود، زندگی ذهن، کتاب ارزشمندی است. شخصیت اصلی رمان، دوروتی، مدرس مدعو درس زبان انگلیسی در دانشگاهی بی‌نام و نشان در نیویورک است که در دهۀ چهارم زندگی‌اش به سر می‌برد. موجودی حساب بانکی‌اش او را به وحشت می‌اندازد، و این در حالی است که بهترین دوستش، مُبلی ده‌هزار دلاری را بی‌ارزش قلمداد می‌کند. دوروتی، درحالی‌که به آب‌سردکُن دانشگاه خیره شده است، با خودش فکر می‌کند «بقیه حداقل شغلی دارند که مجبور نباشند از این آب‌سردکن کثیف آب بخورند». او دکترای زبان انگلیسی دارد و بیکار است. مجبور است کتاب‌هایی که دوست ندارد را به دانشجویانی درس بدهد که از نظرش آدم‌های جالبی نیستند و زندگی آهسته‌آهسته امید را از او می‌گیرد، مثل اینکه در هواپیما بخواهید پتویتان را از زیر بغل‌دستی‌تان که دارد خروپف می‌کند بیرون بکشید. اسمالوود می‌نویسد «او یادش می‌آید زمانی انجام کاری که برایش آموزش دیده بود چندان سخت به نظر نمی‌رسید، ولی الآن دیگر خواستن مربوط به گذشته است. او در دورانِ پساخواستن زندگی می‌کند».در آغاز رمان، شش روز از سقط جنین ناخواستۀ دوروتی می‌گذرد. او در دستشویی تک‌نفره و تمیز کتابخانه است و با خودش فکر می‌کند سقط جنین ناخواسته «چیزی بیشتر از ناراحتی، و کمتر از ضربۀ روانی» است؛ بارداری‌اش هم مثل بقیۀ چیزهای زندگی‌اش نه حاصلِ خواستن بود، نه نتیجۀ نخواستن. دوروتی علاقه‌ای به بدنش ندارد. او که نمی‌تواند سقط جنین ناخواسته‌اش را در چارچوبِ داستانِ زندگی‌اش جای دهد ترجیح می‌دهد راجع به آن صحبت نکند، نه با شریک زندگی‌اش، راگ، که مردی محترم ولی سرد است؛ نه با دوست پولدار و خودشیفته‌اش، گبی؛ نه با روان‌درمانگرش؛ نه با روان‌درمانگر کمکی‌اش که با او راجع به نیازش به داشتن روان‌درمانگر کمکی صحبت می‌کند. فقط این آدم‌ها هستند که دوروتی راجع به خودش با آن‌ها حرف می‌زند، ولی حتی در کنار آن‌ها هم بیشتر فکر می‌کند و ساکت می‌نشیند. به نظرش حرف‌زدن راجع به زنده‌بودن خیلی سخت است؛ زنده‌بودن خیلی پیچیده است، مخصوصاً این روزها. با خودش فکر می‌کند «مواجهه با درد و لذتی که لابلای جمعیت یک واگن مترو جا خوش کرده، کار سختی است. هرکس ناامیدی‌ها، نقاط عطف، لذت‌ها، و عشق‌هایی دارد. تنها چاره این است که از وجود -که گوش‌خراش، تپنده، و نفرت‌انگیز است- پنهان شوید و خود را بی‌حس کنید».دوروتی هم، مثل خیلی از کسانی که این رمان را دوست خواهند داشت، گاهی شدیداً افسرده و ناکارآمد است و گاهی کاملاً عادی و خوب. با خودش فکر می‌کند «آیا خسته است؟ چه احساسی باید داشته باشد؟». او در حریم خصوصی ذهنش زندگی می‌کند و آهسته در امواج خروشان افکارش به ماجراجویی مشغول است، ولی در دنیای فیزیکی کار زیادی نمی‌کند. اسمالوود صحنه‌های زیادی را خلق می‌کند که در آن‌ها اختلاف بین افکار و اعمال دوروتی صحنه‌های خنده‌داری را رقم می‌زند. مثلاً فکر می‌کند، در فضایی آخرالزمانی، گروهی از بچه‌های آویزان از قایق، مثل یک هیئت منصفه، به قضاوت دربارۀ او نشسته‌اند و او برایشان توضیح می‌دهد که اگر در زمینۀ مسائل اقلیمی کنشی انجام نداده، به‌خاطر این بوده است که «از حریم خودش که تحت حملۀ شبکه‌های اجتماعی بوده است محافظت کند» و بعد، در واقعیت، خودش را در دستشویی با دستمال پاک می‌کند.اسمالوود، که روزنامه‌نگار و محقق است، دکترای ادبیات انگلیسی از دانشگاه کلمبیا دارد. موضوع رساله‌اش «رئالیسمِ افسرده‌‌خو»۱ بوده است و در آن به تحلیل آثار نویسندگانی پرداخته که «درجات مختلفی از گرفتاری یا جراحت را نشان می‌دهند و به راهبردهای مختلف برای تحمل وضع یا عبورکردن از تردیدها اشاره می‌کنند» (اصطلاح رئالیسمِ افسرده‌خو از آثار روان‌شناسانی وام گرفته شده است که معتقدند آدم‌های افسرده جهان را دقیق‌تر می‌بینند). او، در صفحۀ سوم این رساله، جمله‌ای را این‌طور آغاز می‌کند «نمی‌گویم تلاش‌های علمیِ انتقادی لزوماً بیهوده است». چنین احساساتی را -‌که به کار بردنش در چنین بافتی بسیار خنده‌دار است- به‌ شکلِ شدیدتری در رمان می‌بینیم؛ تلاش علمیِ انتقادی هم رویکرد اصلی دوروتی برای فهم دنیا است و هم فرایندی که مدام خود را از آن منفک می‌کند. دوروتی وقتی در مترو می‌بیند چشم مردی آب‌مروارید دارد و هنگام تعریف قصۀ زندگی‌اش همه را مورد خطاب قرار می‌دهد، فکر می‌کند چطور همۀ مسافران یک گروه را شکل می‌دهند («دوروتی فکر می‌کند این به‌خاطر قدرت گوینده است»). مرد راجع به زمانی حرف می‌زند که به عفونت استاف مبتلا شده بود و اینکه چطور فهمیده بود که در یازده سپتامبر باید در شمال شهر بماند. دوروتی ناگهان به یاد شعر «سرود ملوان کهن»۲ می‌افتد، شعری که دوستش ندارد. نتیجه می‌گیرد «مقاومت نوعی تجربه‌ای هنری بود». روزی دیگر، موقع فکرکردن به تغییرات اقلیمی، ماکارونی‌های چسبیده به ته قابلمه را جدا می‌کند و به شریک زندگی‌اش می‌گوید «درست است که هرکسی باید به دنبال جایی برای زندگی باشد، ولی راهبردهای جغرافیایی نباید ما را از قدرتِ فائق و دسیسه‌های بخت غافل کند». و بلافاصله اضافه می‌کند: «ماکارونی‌ها هم سفت شده، هم تُرد».چنین انفکاکی را، هرچند به گونه‌ای کمتر طنزآمیز، می‌توان در واکنش دوروتی به سقط جنین ناخواسته‌اش هم مشاهده کرد. او نسبت به این موضوع هم کنجکاو است و هم از آن خجالت می‌کشد -‌وقتی پای بدنش درمیان باشد، ‌مثل یک بچۀ ناوارد می‌شود. خون دلمه‌بستۀ بدنش را وارسی می‌کند، کمی مزه مزه‌اش می‌کند و تصور می‌کند در رستورانی شیک نشسته است، بعد در حالی به رختخواب می‌رود که مزۀ آن خون در دهانش است. بدنش عجیب و توصیف‌ناپذیر است: دوروتی موضوعاتی ساده‌تر مثل مصائب تمدن بشری، یا مفهوم شرم-تحقیر و سرافکندگی-‌‌انزجار را که توسط روان‌شناسی به نام سیلوان تامکینز مطرح شده است، ترجیح می‌دهد. در لحظاتی که به نظر می‌رسد بیش از همه با بارداری شکست‌خورده‌اش تناسب داشته باشد وارد مسائل انتزاعی می‌شود، موقع سونوگرافی از رحم ناسازگارش، به «تناقض‌های حس‌آمیزی» و کتاب کوه جادو۳ اثر توماس مان فکر می‌کند. ولی ذهنش همچنان تصاویری از تقدم و بدقوارگی بدن را پیش چشمانش می‌آورد: سگی را قبلاً می‌شناخت که بدنش به‌قدری پر از غده شده بود که مثل «جورابی بود که آن را از سنگ‌ریزه پر کرده باشند». یا یکی از دوستانش کیستی در آرنجش داشت، و وقتی داشت موهایش را دم‌اسبی می‌کرد ناگهان «یک عالمه رشته‌های سفیدرنگ از دستش بیرون پاشید».زندگی ذهن به دستۀ روزافزونی از رمان‌های خیالی تعلق دارد که در آن زن سفیدپوست تحصیل‌کرده‌ای می‌کوشد تا حضورِ هم‌زمان امتیاز و خطر را در زندگی‌اش هضم کند. کتاب اسمالوود مثل فرزندِ عموزاده‌تان در مهمانی است که لباس مشکی به تن کرده است. بعضی از رمان‌های جدیدی که در این دسته قرار می‌گیرند عبارتند از خواستن۴ اثر لین استیگر استرانگ که مشکلات قهرمانی را روایت می‌کند که محیط دانشگاهی او را طرد کرده است؛ مادری۵ اثر شیلا هتی که راوی آن، درست مثل دوروتی، نسبت به تولیدمثل شدیداً منفعل و مردد است؛ و آب‌وهوا۶ اثر جنی آفیل که از زبان کتاب‌داری روایت می‌شود که دانشی سرّی به دست می‌آورد و مدام به فکر تغییرات اقلیمی است. در این رمان‌ها، زنان می‌خواهند تا بحران‌ها را به روشنی درک کنند، اما برای اجتناب‌ از آن بحران‌ها تقریباً هیچ‌کاری نمی‌کنند؛ و معمولاً خشم سرکوب‌شده و ناکامی اجتماعی از رگ گردن به آن‌ها نزدیک‌تر است. دوروتی هرازگاهی دچار ناراحتی‌های لحظه‌ای می‌شود که معمولاً به‌خاطر احساس بی‌فایدگی یا اضافه‌بودن است، ویژگی‌هایی که می‌ترسد خودش در دایرۀ اختیاراتی که داشته، به آن‌ها پر و بال داده باشد. در قسمتی از رمان، می‌خواهد به لاس‌وگاس برود تا در همایشی علمی، مقاله‌ای ارائه کند. اسمالوود می‌نویسد «یک بخش طولانی از مقاله را با این جملات آغاز کرده بود که معنای گوارش چیست؟ در آخر هم معنایش را روشن نمی‌کرد، بلکه به حاشیه می‌رفت و دربارۀ عشای ربانی، غذا‌پختن، گفتمان‌های قرن نوزدهمی راجع به لولۀ گوارش، و همه‌گیری وبا صحبت می‌کرد تا بگوید معنایش دست‌نیافتنی ولی مطلوب و پرمغز است». در هواپیما چشمش به کتابی از نظریه‌پرداز ادبی، فرانکو مورتی، می‌افتد و خیال می‌کند این کتاب او را به‌خاطر غیرضروری‌بودن کارش ملامت می‌کند. کتاب با اخم می‌گوید «بزرگ‌ترین مشکل قرن بیست‌و‌یکم ضایعات است. چیزی راجع بهش نشنیده‌ای انسان‌دوستِ قلابی؟ چربیِ متحرکِ غرق در بدهی؟» مهماندار سرمی‌رسد و بادام‌زمینی تعارف می‌کند.زندگی ذهن یک ماه و نیم از زندگی دوروتی را در بر می‌گیرد، حدوداً زمانی که طول می‌کشد تا سقط جنین مرموزش کامل شود. شاید بتوان سقط جنین ناخواسته را استعارۀ اصلی رمان دانست: استعاره‌ای برای قابلیت‌های ازدست‌رفتۀ دوروتی یا ناتوانی او در فهمیدن اینکه استعدادهایش از اول چه بوده است. با خودش فکر می‌کند «انگار آدم‌های دیگر با اطمینان بیشتری راجع به انسان‌بودن یا نبودنِ جنین اظهارنظر می‌کنند. اگر بخواهندش، مثل یک بچه‌ به حسابش می‌آورند و عکسش را برای دیگران ایمیل می‌کنند، ولی اگر نخواهندش، حتی اینکه از آن‌ها بخواهی نگاهش کنند را حرکتی خشونت‌بار تلقی می‌کنند». ولی، در این رمان، سقط جنین فقط یکی از مواردی از این دست است: بحران‌هایی که با چنان آرامشی شما را تحت‌تأثیر قرار می‌دهند که نمی‌دانید چطور به آن‌ها واکنش نشان دهید، تجربه‌هایی که ناگهان مثل مرگ و زندگی به نظر می‌رسد، و شواهد مختلفی از شکست و به نتیجه‌نرسیدن. در مهمانی‌ای که گابی در آپارتمان چندمیلیون ‌دلاری‌اش به راه انداخته مهمان‌ها شروع می‌کنند به خوانندگی روی آهنگ‌های مشهور، و دوروتی فکر می‌کند همین کاری که زمانی برایش نشاط‌آور بود الآن ناراحتش می‌کند. بابت «شکنندگی و محوشدن جوانی و لذت‌های شیرین گذشته» ناراحت است و تنهایی و غم هم باعث ناراحتی‌اش می‌شود.گاهی این دو ناراحتی با هم ترکیب می‌شود و دوروتی درد شدیدی مثل مرگ و زندگی را تجربه می‌کند که باعث می‌شود احساس کند دارد، با تمام کوچکی وجودش، به تمام چیزهای دیگری که عظیم و درک‌ناپذیرند دوخته می‌شود. او علایق شدیدش را ابراز می‌کند و به عزایشان می‌نشیند. با هیجان‌زدگی به خانه می‌آید درحالی‌که تمام نغمه‌های خوانده و ناخوانده‌ در سینه‌اش مویه می‌کند، سرشار از اضطراب و پشیمانی است، ذوق‌زده و ناامید، بیشتر می‌خواهد و درعین‌حال آرزو می‌کند ای کاش کمتر می‌داشت.بخشی از من که از ایده‌های احمقانه بدش می‌آید می‌خواهد دوروتی دو دقیقه این افکار را دور بریزد، آهنگ «به راه خودت برو»۷ را گوش کند و به دنبال لذت‌های حیوانی باشد. ولی بعد می‌بینم چنین پاراگرافی هیجانی را به وجود می‌آورد که، مثل بقیۀ بخش‌های رمانِ دردآور و رضایت‌بخش اسمالوود، تنها از طریق تفکر بیش‌ازحد و وسواسی امکان‌پذیر است. چرا در لحظه زندگی کنید وقتی می‌توانید آن را تا جای ممکن تجزیه و تحلیل کنید؟فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Smallwood, Christine.The Life of the Mind: A Novel. Hogarth, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را جیا تولنتینو نوشته و در تاریخ ۲۵ فوریه ۲۰۲۱ با عنوان «The Depressive Realism of “The Life of the Mind”» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۶ مهر ۱۴۰۰ با عنوان «وقتی آن‌قدر به زندگی فکر می‌کنی که دیگر نمی‌توانی زندگی کنی» با ترجمۀ محمدحسن شریفیان منتشر کرده است.•• جیا تولنتینو (Jia Tolentino) نویسندۀ نیویورکر است. مجموعه ‌جستارهای آینۀ فریب (Trick Mirror) اثر اوست. ترجمان پیش از این چند مطلب از او ترجمه و منتشر کرده است. از جمله: «چگونه هم آرامش ذهنی داشته باشیم و هم تلفن همراه؟» و «ساپورت، ورزش و سالاد؛ روزمرگی‌های مقدس زن ایدئال».••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] depressive realism[۲]The Rime of the Ancient Mariner[۳] The Magic Mountain[۴]Go Your Own Way[۵] Want[۶] Motherhood[۷] Weather ]]> جیا تولنتینو اقتصادوجامعه Tue, 28 Sep 2021 04:51:39 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10365/ بیاید از این به بعد، به دکترها نگوییم «دکتر» https://tarjomaan.com/neveshtar/10364/ تایلر کاوِن، بلومبرگ — همانطور که فرهنگ «ووک»۱ باعث بازنگری در زبان و زندگی آمریکایی شده است (از کاربرد ضمیر شخصی برای بردگان، تا بردگان را «به‌بردگی گرفته شده» خواندن) شاید اکنون نیز وقت آن رسیده باشد که به عناوین شغلی نگاهی بیاندازیم. مثلا چرا همگان باید من را «پرفسور کاوِن» صدا بزنند، اما هیچکس تعمیرکار سرویس دستشویی خانه‌اش را «لوله‌کش جونز» خطاب نمی‌کند؟این‌طور نیست که ناخودآگاه شأن بسیار والایی برای برخی مشاغل قائل می‌شویم؟ آیا برخی افراد را با اجماعی که قادر به شکستن آن نیستند به‌خاطر مشاغل دون‌پایه‌شان تحقیر نکرده‌ایم؟ ما به عنوان افتخاری «آقای پرفسور دکتر»۲ آلمانی‌ها می‌خندیم اما آیا کاربرد چنین عناوینی در کشور ما وضع بسیار بهتری دارد؟مدت‌هاست اصرار دارم که دانشجویان کارشناسی‌ام مرا «تایلور» صدا کنند. هدفم ترغیب آن‌ها بوده است به اینکه خودشان را محققانی هم‌تراز با من بدانند که شاید روزی خطایم را نشان دهند، به‌جای اینکه من را شخصیتی موثق ببینند که قرار است حقیقت را کف دستشان بگذارم.من القاب دنیای توییتر را بیشتر دوست دارم چون آنجا اسم حساب کاربری‌ام (@tylercowen) معرف نظام نام‌گذاری عادلانه و برابری خواهانه‌تری است. من با ذکر سوابقم در قسمت «دربارۀ من» توییتر می‌توانم برای جلب توجه رقابت کنم، اما آنجا فضای عمومی به سمت این است که اتکای بیش‌ازاندازه به عناوین نشانه‌ای منفی است.شبکه‌های اجتماعی مجازی به شکلی گسترده‌ کنش‌های مربوط به نام‌گذاری و ذکر سوابق را واژگون کرده‌اند. سویۀ خوب ماجرا بلا اثرکردن عناوین است. سویۀ بد آن این است که افزایش شهرت جای عناوین را گرفته است. تعداد دنبال کنند‌گان شخص در شبکۀ اجتماعی وزن قابل توجهی دارد، اما در توییتر شمار معدودی از افراد به‌خاطر تأیید هویتشان با تیک آبی مشخص شده‌اند. یکی از فواید احتمالی عناوین این است که ممکن است نمایانگر جهانی باشند که در آن شهرت آن‌چنان محلی از اعراب ندارد.مدتی پیش در استرالیا و نیوزلند، گفت‌وگوهایی دانشگاهی داشتم که طی آن‌ها دیدم بسیاری از شنونده‌ها و دانشجویان حاضر در بحث، به‌جای «پرفسور کاوِن» به‌راحتی «تایلر» صدایم می‌زنند. با این اتفاق دنیا کن‌فیکون نشد، اما فهمیدم راه و روش‌های دیگری هم ممکن است.برخی از سفت‌وسخت‌ترین هنجارها در استفاده عنوان «دکتر» صدق می‌کند. غالباً افراد پزشکشان را «دکتر» صدا می‌زنند، درحالی‌که چنین رفتاری با حرفۀ محترم وکلا نمی‌شود. همین‌طور کسی که مدرک دکترای تخصصی دانشگاهی دارد، حتی افرادی را دیدم که به من -به درستی- یادآوری می‌کردند که «تو دکتر واقعی نیستی».می‌ترسم که با اعطای این مقام و مرجعیت منحصربه فرد به دکترها راه را بازکنیم برای اینکه آن‌ها در خدمات پزشکی به ما راه افراط و تفریط را در پیش بگیرند، مشکل بزرگی که در آمریکا با آن دست به گریبان هستیم. اگر دکترتان بگوید شما باید دورۀ درمانی خاصی را طی کنید، سخت می‌‌توانید نه بگویید، علی‌الخصوص اگر از آن شخص به‌خاطر اینکه این عنوان افتخارآمیز را یدک می‌کشد، سال‌ها تمکین کرده‌ باشید. نکتۀ مثبت این حرف‌شنوی شاید این باشد که بسیاری از مردم به تزریق واکسن‌ ترغیب می‌شوند.خبر ندارم که سازمان معتبری برای سنجش کیفیت دکترها وجود دارد یا نه، اما شکل‌گیری چنین روشی را دوست دارم ببینم، امیدوارم که دکترها را از جایگاهشان که عملاً به مقام اشرافی اسم‌و‌رسم‌داری در آمریکا تبدیل شده است پایین بکشد. همانطور که ما بازیکنان بیسبال را با توجه به عناوین درصد موفقیت در پرتاب یا گل چهار امتیازی‌شان قضاوت می‌کنیم، به‌همین‌ترتیب باید بتوانیم دکترها را با معیارهایی کمّی بسنجیم. بسیاری از ورزشکاران صاحب القاب افتخاری هستند مثل «شاه جیمز»۳ اما پذیرش آن القاب از سوی ما به‌خاطر دستاوردهای کمی‌ آن‌هاست.در خلال سالهایی که دونالد ترامپ در کاخ سفید بود، متوجه شدم برخی افراد به‌جای اینکه او را «رئیس‌جمهور ترامپ» بخوانند، به او می‌گویند «ترامپ»، دستِ‌کم در مقایسه با سلفش باراک اوباما. این امر نشانۀ انعطاف‌پذیری در اعطای القاب است که شاید بتوان آن را گسترش داد. مثلاً من معتقد نیستم که باید سناتورها را «سناتور» خطاب کنیم. فقط از بین «بن» و «آقای ساس» بسته به اینکه کدام مناسب است یکی را برگزینید.القاب در ارتش به نظر می‌رسد بجا و واقعا ضروری هستند. بُن مایۀ سلسله‌مراتب فرماندهی وضع روابط قدرت است اما این واقعیت عملی باید دررابطه با استفاده از عناوین حرفه‌ای در جاهای دیگر ما را به درنگ وادارد. شما نیز ممکن است معتقد باشید که اشراف لقب‌دار کارکرد خودشان را دارند. من با وجود شاهزادۀ لیختن‌اشتاین مشکلی ندارم و به نظر می‌رسد بد نباشد که او را «شاهزاده» بخوانیم، تا این نظام کار کند. اما بازهم کارایی این عناوین بیانگر این است که آن‌ها شأن کاربردی چندانی در آمریکا ندارند.گاه یک عنوان می‌تواند برای نشان‌دادن مقامی پایین دست -مثلاً پرستار- به‌کارگرفته شود. عنوان پرستار هرچند می‌تواند افتخارآمیز باشد، ولی همچنین شخص را ذیل دکتر قرار می‌دهد. به‌هرحال این جایگاه پایین‌تر ارزشمندتر از گمنامی و حذف‌ است. به طور خاص یک زن ممکن است با توجه به احتمالِ آسیب‌دیدن از بیماران، عنوان «پرستار واشنگتن» را به نام کامل واقعی‌اش ترجیح دهد.مسائل مربوط به عنوان و مسائل جنسیتی در مسیرهایی به هم تنیده با یکدیگر تلاقی پیدا می‌کنند. عنوانی مانند دکتر یا پرفسور می‌تواند به زن احترام تازه‌ای ببخشد، اما شاید این عمل در کل عزت زنان را مخدوش کند چون آن‌ها با نرخ پایین‌تری نسبت به مردان عنوان‌دار می‌شوند.بحث عناوین پیچیده است و ما نمی‌توانیم آن‌ها را یکسره براندازیم، اما شاید حالا دیگر آماده باشیم که در عناوین شغلی تجدیدنظر کنیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تایلر کاوِن نوشته و در تاریخ ۲۰ جولای ۲۰۲۱ با عنوان «Stop Calling Professors Professor» در وب‌سایت بلومبرگ منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ مهر ۱۴۰۰ با عنوان «بیاید از این به بعد، به دکترها نگوییم دکتر» و ترجمۀ سهراب جعفری منتشر کرده است.•• تایلر کوون (Tyler Cowen) ستون‌نویس بلومبرگ و استاد اقتصاد در دانشگاه جرج ماسون است. طبقه از خود راضی : تقلای خودشکنانه برای رسیدن به رویای آمریکایی (The Complacent Class: The Self-Defeating Quest for the American Dream) از کتاب‌های اوست.••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱] Woke: در لغت به‌معنی «بیدار» است و اشاره به اصطلاحی میان سیاه‌پوستان آمریکایی دارد که از آن‌ها می‌خواهد دربرابر تبعیض نژادی و بی‌عدالتی اجتماعی «بیدار» باشند [مترجم].[۲] Herr Professor Doktor[۳] جیمز لبرون، بسکتبالیست آمریکایی، که میان طرفداران و رسانه‌های ورزشی ملقب به شاه جیمز است [مترجم]. ]]> تایلر کوون اقتصادوجامعه Sat, 25 Sep 2021 12:56:45 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10364/