ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/economy_and_society Sun, 27 Nov 2022 17:57:37 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sun, 27 Nov 2022 17:57:37 GMT اقتصادوجامعه 60 ورزش برای سلامتی مفيد است، ولی صنعت ورزش چطور؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10720/ مارگرت تالبت، نیویورکر— خوش به حال کسانی که از قِبَل کار موردعلاقه‌‏شان، کمابیش، از ثمرات ورزش سنگین هم حظِ وافر می‌‏برند. من که این‏‌طور نیستم. دوستانم می‏‌دانند از شناکردن خوشم می‏‌آید، ولی نه آن شنایی که مثل چای کیسه‌‏ای روی آب غوطه‏‌ور می‏‌شوی و به‌‏طرف هدف خاصی حرکت می‏‌کنی. پیاده‏‌روی را دوست دارم، ولی آیا اگر در قیامی خودتخریب‌گرانه علیه فرهنگ نادرستِ استفاده از خودرو در جنوب کالیفرنیا، که من آنجا بزرگ شدم، تصمیم نگرفته بودم گواهینامه نگیرم، باز هم این‌قدر پیاده‌‏روی می‏‌کردم؟ در ایام کرونا که کلاس‌‏های یوگایم به زوم منتقل شد از خوش‌حالی در پوست خودم نمی‏‌گنجیدم؛ در خانه می‏‌نشستم و دوربین را خاموش می‌‏کردم و وقتی بچه‌‏ها سرگرم سؤال از مربی می‏‌شدند که چطور آساناهایشان را اصلاح کنند، فرصت می‌‏کردم نگاهی به گوشی‌‏ام بیندازم یا با سگم بازی کنم (سگم علاقۀ شدیدی به «تمرین‏‌هایم» نشان می‏‌داد).برعکس، همسرم دیوانه‌‏وار بسکتبال را دوست دارد. الان شصت‏‌و‏دو ساله است و طی بی‌ست‏و‏اندی سالِ گذشته مرتب هفته‏‌ای چند نوبت بازی کرده است. یک‌‏بار چند سال پیش که مچ پایش در بازیِ تک‌به‌تک شکست مجدد به صحنه برگشت و یک‏بار دیگر هم، همین چند ماه پیش، توپ به کُرۀ چشمش خورد و به شبکیه‌اش آسیب زد. درست است که او از فواید ورزش‌های هوازی به‏‌خوبی آگاه است -روزهایی که پرتاب‏‌هایش مثل همیشه نیستند و وارد سبد نمی‏‌شوند می‏‌گوید «خب، حداقل ورجه‏‌وورجه‌‏ای کردیم»- ولی بسکتبال ورزش موردعلاقۀ اوست.اما من، برخلاف او، با اینکه به‌تجربه‏ فهمیده‌‏ام بعد از تمرین بدنی احساس سبکی و آرامش بیشتری دارم، کمابیش همیشه مجبور بوده‌‏ام خودم را با وعده‏ و وعید، احساس عذاب وجدان یا توجیهات علمی وادار به ورزش کنم (در طول زندگی‏‌ام خیلی از مواقع بوده که حتی برای همان هم تلاش نکرده‌‏ام). این موضوع نشان می‏‌دهد که من با گفتمان ورزش به‌‏اندازۀ خودِ آن آشنا هستم. بی‌‏تردید آدم‌هایی مثل من فراوان‌اند: تاریخ ورزش، تا حد زیادی، تاریخ هشدار‏ها و تذکر‏ها برای به‌دست‌آوردنِ تناسب اندام و توصیه‏‌هایی در چگونگی و چرایی آن است.همین ابتدای بحث باید بر سر یک چیز توافق کنیم: ورزش برای سلامتی مفید است. این موضوع را تقریباً همۀ متخصصان و بیشتر ما مردم عادی تأیید می‏‌کنیم -حتی در دوره و زمانه‏‌ای که بخشی از جامعه بسیاری از نظرات کارشناسی در حوزۀ سلامت، مثل ضرورت واکسیناسیون، را رد می‌‏کنند. تحقیقات نشان داده که تحرکْ احتمال ابتلا به بیماری‏‌های قلبی، دیابت و برخی انواع سرطان‏ را کاهش می‏‌دهد؛ با اضطراب و افسردگی مقابله می‏‌کند؛ موجب تقویت استخوان‏‌ها و عضلات می‏‌شود؛ هشیاری را افزایش می‌‏دهد؛ وضعیت خواب را بهتر و عمر را طولانی‌‏تر می‏‌کند. همۀ ورزش‌‏ها یکسان نیستند: بیست دقیقه گردش عصرگاهیِ من ابداً با دو ساعت بسکتبال همسرم قابل‏‌مقایسه نیست، ولی ورزشِ کم بهتر از ورزش‌نکردن است -که همین آدم را دل‏گرم می‌‏کند. ساعتی یک بار برخاستن از پشت میز بهتر از برنخاستن است. حتی سر جای خود وول‌خوردن بهتر از بی‏‌حرکت نشستن است- تکان‌دادن پا به مقدار کم می‌‏تواند موجب افزایش گردش خون شود.اما ورزش همیشه هم مطلقاً مطلوب نبوده. دانیله فریدمنِ روزنامه‌‏نگار، در کتاب هوشمندانه و آموزندۀ خود با عنوان بیایید دست‏‍‌به‏‌کار شویم: زنان چطور ورزش را کشف کردند و جهان را از نو ساختند۱، که به‌‏تازگی منتشر شده، می‏‌گوید در بخش اعظم سدۀ بیستم تصور می‌‏شد ورزشِ سنگین برای زنان نه‌تنها با زن‌بودنشان مغایرت دارد -آن‏‌ها می‏‌بایست برق بزنند نه آنکه عرق کنند- که برای اندام‌‏های تناسلی‏‌شان هم مخاطره‌‏آمیز است (مادربزرگ خودِ من می‏‌گفت چیزهای سنگین بلند نکن تا در بارداری دچار مشکل نشوی). شلی مکنزی، پژوهشگر آمریکایی، در کتابِ سالِ ۲۰۱۳ خود دربارۀ فرهنگ تناسب‌اندام در آمریکا می‌گوید اگر مردانِ دهه‏‌های پنجاه و شصت میلادی خیلی به هیکلشان می‏‌رسیدند ممکن بود دربارۀ تمایلات جنسی‌‏شان حرف و حدیث پیش بیاید؛ در آن زمان، به‌طور کلی، چندان نظر مساعدی نسبت به ورزش منظم وجود نداشت و توصیۀ پزشکی میانۀ قرن همان‏‌قدر که به مخاطرات فشار زیاد اهمیت می‏‌داد بر مشکلات کم‌‏تحرکی هم تأکید می‌‏کرد، به‌‏خصوص وقتی پای مردی کت‌و‌شلوارپوش در اتاق مدیرعامل به میان می‌‏آمد که تصور می‏‌شد شدیداً تحت فشار روحی است و ازاین‏‌رو مدام در معرض خطر سکتۀ قلبی قرار دارد (اگر او سکت‌ه‏ای را از سر می‏‌گذراند دکترش احتمالاً می‏‌گفت دیگر نباید زیاد کار سنگین انجام دهد). فریدمن به مصاحبه‌‏ای رادیویی در سال ۱۹۵۶ اشاره می‏‌کند که در آن مایک والاس (وی بعدها با برنامۀ «۶۰ دقیقه» به شهرت رسید) در برابر نظری که بونی پرودن، مروج پیش‌گام تناسب‌اندام، مطرح می‌کند اظهار تعجب و ناباوری می‏‌کند. او با تحیر می‏‌پرسد «آیا شما واقعاً فکر می‏‌کنید باید یک‏‌جور برنامۀ شادی از طریق قدرت۲ یا زمان خاص ورزش وجود داشته باشد که وقتی پدر خانواده ساعت شش عصر از سر کار برمی‏‌گردد، قبل از اینکه لبی تَر کند، همراه زن و بچه ورزش کند؟ شما فکر می‏‌کنید همۀ ما باید چنین روالی داشته باشیم؟». واکنش والاس چندین تصور مربوط به آن زمان را خیلی ظریف در خود گنجانده است: یکی اینکه نان‌‏آور (مذکر) ساعت شش‌‏و‏نیم عصر برمی‏‌گردد خانه و پاهایش را روی مبل دراز می‏‌کند، و دیگر اینکه ابداً امکان ندارد «روال» ورزش جای مناسک نوشیدن شبانه را بگیرد.آنچه تا اندازه‏ای عوض شد این بود که علم مستندات غیرقابل‌‏انکاری فراهم کرد برای عقیده‏ای که عمری بدن‌سازانِ طرفدار چارلز اطلس و مشتاقان پیاده‌‏روی‏‌های آخرهفته و سرسپردگان عجیب‌غریب نرمش سرعتی و حتی شنای سرعتی‌‏تر دنبال کرده‌‏اند. بعضی از حکمای قدیم هم از فواید ورزش مطلع بوده‌‏اند. ظاهراً آن‏ها متوجه شده بودند که تفاوت میزان تحرک در شغل افراد ممکن است منجر به تفاوت در طول عمر آن‏‌ها شود. در همان قرن هفدهم برناردینو رامازینی، پزشک ایتالیایی، با مقایسۀ میزان سلامت افراد در مشاغل مختلف گفته بود قاصدهای حرف‌ه‏ای که مسیرها را پیاده طی می‏‌کنند سالم‏‌تر از خیاط‌‏ها و پینه‌‏دوزها هستند. او در سال ۱۷۱۳ توصیه کرد که «به خیاطان می‌‏گویم در ایام تعطیل هر قدر که شده ورزش کنند. آن‏‌ها باید بیشترین استفاده را از روزهای تعطیل ببرند تا شاید آسیبی که روزها بی‌‏تحرکی بر آن‏ها وارد آورده جبران شود».بیل هیز، نویسنده و عکاس، در کتاب جذاب و غیرمتعارف خود عرق‌‏ریزی: تاریخ ورزش۳، که اخیراً راهی بازار نشر شده، از پژوهش کمترشناخته‌‏شدۀ جریمی ماریس، «اپیدمولوژیست بی‌‏ادعای بریتانیایی»، صحبت به میان می‌‏آورد که از اوایل دهۀ چهل میلادی روش‌‏های کمّی را وارد مطالعات ورزش کرد. ماریس را گاه «مردی که ورزش را ابداع کرد» نامیده‌‏اند. هیز می‏‌گوید این توصیف کمی اغراق‌‏آمیز است، ولی می‏‌توان گفت او «مردی است که حوزۀ علم ورزش را به وجود آورد». ماریس و گروهش هزاران راننده و کمک‏‌رانندۀ همکار در ترامواها و اتوبوس‌‏های دوطبقۀ شهر لندن را مورد بررسی قرار دادند. راننده‏‌ها نود درصدِ شیفت‏‌هایشان را می‏‌نشستند ولی کمک‌‏راننده‌‏ها دائم سوار و پیاده می‏‌شدند و ‏ پله‏‌های اتوبوس‌‏های دوطبقه را برای جمع‌کردن بلیط بالا و پایین می‏‌کردند. گروه ماریس در مقال‌ه‏ای که برای اولین بار در ۱۹۵۳ در نشریۀ لنست منتشر شد نشان دادند کمک‌‏راننده‏‌ها بسیار کمتر از راننده‏‌ها بیماری قلبی گرفته‌‏اند -و آن‏‌هایی هم که گرفته‌‏اند در سنین بسیار بالاتر مبتلا شده‏‌اند. او تا آنجا پیش رفت که گفت این نتیجه ارتباطی به سایز افراد هم ندارد: ادارۀ ترابری لندن، برای کمک به این پژوهش، اندازۀ دور کمر کارمندانش را در اختیار ماریس قرار داد تا اینکه او توانست نشان دهد کمک‌‏راننده‌‏ها، با هر دور کمری، خطر سکتۀ قلبی‌‏شان کمتر است. ماریس در ادامه پستچی‏‌هایی را که پیاده نامه‌‏رسانی می‌‏کردند با کارمندان مشاغل اداری مقایسه کرد و نتایج مشابهی به دست آورد. یافته‌‏های او فوراً مورد پذیرش قرار نگرفت -بسیاری از کارشناسان شک داشتند ورزش به‌‏تنهایی بتواند تا این میزان مؤثر واقع شود- ولی این تحقیق منشأ پژوهش‌‏های تازه‏ای شد که آن را تأیید کردند و شرح‌‏و‏بسط دادند.ماریس فرزند یک خانوادۀ مهاجر یهودیِ اهل لهستان بود که در ۱۹۱۰ به دنیا آمد و در تنگ‌دستی در گلاسکو بزرگ شد. او در سال ۲۰۰۹ مُرد -وقتی، آن‏طور که ظاهراً خودش همیشه می‌‏گفته، نود‏و‏نه‏‌و‏نیم ساله بود. شاید بی‌جا نباشد اگر بگوییم ماریس به پژوهش خودش گوش کرد و تا سنین پیری شنا، دو و دوچرخه‏‌سواری را ادامه داد؛ ولی این‏گونه که پیداست او سلامتی را نشانۀ ارزش فردی نمی‌‏دانست و همچنین معتقد نبود تندرستی وضعیتی مستقل از عوامل اجتماعی تعیین‏‌کنندۀ آن است. همان‏‌طور که در متن سوگ‌نامۀ ماریس در نشریۀ لنست آمده او «بنیادستیزی» خستگی‌ناپذیر با «شوری دائمی» برای مطالعۀ نابرابری و تلاش در جهت حل آن بود.اما مطلب بالا درمورد بسیاری از مبلغانِ امروزِ ورزش و به‌طور کلی «مجتمع صنعتی سلامتی»۴ صادق نیست. سلامتِ مدرن دست‏‌پروردۀ اندیشه‏‌های نئولیبرال دربارۀ بهینه‌‏سازیِ خود، سرمایه‌‏داری مصرفی، امتیازات نژادی و طبقاتی و هنجارهای جنسیتی است. من در طول عمر خودم شاهد بوده‌‏ام که تصویر اندامِ لاغر و ورزیده از چیزی مطلوب و شاید ورزش‌کارانه تبدیل به نشانه‌‏ای از بلندپروازی، ثروت و عزت‏‌نفس شده است. هر دو تصویر قابل‏‌فروش‌اند، ولی دومی موذی‏‌تر است. فریدمن در کتاب بیایید دست‏‌به‌‏کار شویم می‏‌گوید «صنعت سلامت، به‌‏واسطۀ برآوردن امیال سفیدپوستانِ طبقۀ متوسط و بالا با درآمد خالص، سابقۀ تحریم دیگر اقشار جامعه را دارد». «درست همان‏‌طور که ثروتمندان ثروتمندتر می‏شوند، معمولاً سالم‏‌ها سالم‌‏تر و در بیشترِ موارد فقرا بیمارتر می‏‌شوند. و این حقیقتِ مشکل‏‌آفرین نیز دهه‏‌ها وجود داشته که ورزش‌کردن فضیلت به شمار می‌‏آمده و مایۀ بی‌‏آبرویی کسانی می‌‏شده که نمی‌‏توانسته‏‌اند یا نمی‏‌خواستند ورزش کنند یا حتی ظاهرشان نشان نمی‏‌داده که ورزش می‏‌کنند». آ‏ن‌طور که مارک گرایف در مقالۀ فوق‌‏العاده طعنه‌‏آمیز خود با عنوان «علیه ورزش» (۲۰۰۴) می‏‌گوید، سیستم مدرن ورزشْ کسانی که ورزش نمی‌کنند را «با بخت‌‏برگشتگانِ دیگری که از نظر اجتماعی نادیده گرفته می‌‏شوند ... کُندذهن‌‏ها، سالمندان، افراد ناتوان و فقرا» با یک چوب می‌‏راند.توصیۀ ورزشی مناسب به خانم‏‌ها در اکثر موارد رژیم و ظاهر سکسی بوده است. حتی بونی پرودنِ کوه‌نورد که معقول‏‌تر از بقیه به نظر می‌‏رسید هم برنامه‌‏ای ورزشی در تلویزیون داشت که در آهنگ برنامه خواننده چه‌چهه می‌‏زد «وقتی لاغرترید/مردا می‏‌گن خوشگل‏‌ترید». تاریخی که فریدمن از زنان و ورزش ارائه می‌کند رواج گرایش‌های متنوع تناسب‌اندام را از دهۀ پنجاه میلادی به این‏سو نقل می‌‏کند -و همچنین به کارآفرینان، ورزش‌کاران و علاقه‌مندانی اشاره می‌کند که آن‏ گرایش‌ها را به وجود آوردند ولی هرگز از آسیب آن‌ها در امان نماندند؛ نمونه‌‏اش لته برک رقصندۀ آلمانی‏‌‏یهودی است که خانواده‌‏اش از آلمان نازی به لندن گریخته بودند. فریدمن می‏‌گوید برکِ چهل‏و‏شش‌ساله در ۱۹۵۹ که سالن‏های حرکات ورزشیِ رقص کم بودند ایدۀ درخشانی در سر داشت: تأسیس سالن آموزش رقص «نه برای رقصندگان، بلکه برای زنانی که می‏‌خواستند شبیه رقصندگان باشند». سالن برک در منطقۀ ماری‏لبون، که پیش‌ازآن کارخانۀ کلاه‌‏بافی بود، خیلی زود دانشجویان پیشروِ مد را به سوی خود کشید، ازجمله ادنا اوبراینِ نویسنده و بریت اکلاند، بازیگر فیلم جیمز باند. برک اشتیاقی وافر به سکس داشت. همیشه دربارۀ یکی از تمرین‏‌های لگن خاصره، که ویژۀ خود او بود، می‏‌گفت «اگر نتوانی چُندک بزنی، نمی‌توانی خوب هم‌آغوشی کنی». به این ترتیب روش ورزشیِ رقص به وجود آمد و امروز پیشنهاد اصلی صدها سالن پررونقی است که زنان جدی با لباس‏‌های ورزشی گران‏‌قیمت را به خود جلب می‏‌کنند، زنانی که به قابلیت این روش در سفت‌کردن عضلات میان‌تنه‌شان بیش از تاریخِ بدنام آن اهمیت می‏‌دهند.فریدمن ما را با جودی شپرد میست هم آشنا می‌‏کند -«رقصنده‏ای لاغر و بلندبالا اهل آیووا با موهای بلوندِ فر و دندان‏‌های سفید و یک‌دست»- که در دهه‌‏های هفتاد و هشتاد میلادی جزرسایز، نوعی اروبیکِ شاد همراه با موسیقی، را ابداع کرد و از قِبل آن به میلیاردری لایکراپوش۵ تبدیل شد. فریدمن معتقد است محبوبیتِ جزرسایز و جانشینانش، ازجمله نوارهای ویدئوییِ ورزشیِ سودآور جین فاندا، «درک عمیق‌‏تری از ویژگی‏‌های جسمانی و توان زنان ایجاد کرد». اما درعین‌حال وقتی «فرهنگ پاپ اندام لاغر و تا حدی ورزش‌کاریِ زنان را به‌صورت بُت درآورد، ایدئال‌‏های آمریکاییِ بدن برای اکثریت زنان دور از دسترس‌‏تر شد». حکایت بسیاری از پدیده‌‏های تناسب‌اندام که فریدمن نقل می‏‌کند همین است: اول راهی برای بیرون‌ریختن انرژی زنان عرضه می‌‏کنند یا بر قابلیت بدنی‌‏شان مهر تأیید می‏‌زنند و، بعد، ناگهان سرگرمی به سبک زندگی و قدرت‏‌بخشی به شعار تجاری تبدیل می‌‏شود، نوعِ خاصی از بدن را ستایش و بت‏‌سازی می‏‌کنند و به این ترتیب لذت آن از بین می‏‌رود.البته قصد نداریم هیجان واقعی برخی موفقیت‌‏هایی را که فریدمن ذکر می‏‌کند از بین ببریم. کاترین سویتزر، دانشجوی روزنامه‏‌نگاری و زبان انگلیسی دانشگاه سیراکیوز، وقتی تصمیم گرفت در ماراتن بوستونِ سال ۱۹۶۷ شرکت کند ورود زنان ممنوع بود. سویتزر با حروف اول اسمش ثبت‌‏نام کرد و به هر ترتیب در مسابقه حضور یافت، اما چیزی نگذشت که گزارشگرها فریاد زدند «این شرکت‌‏کننده دختر است! این شرکت‏‌کننده دختر است!». مدیر مسابقه سعی کرد او را از مسیر ماراتن بیرون بیندازد. بعدها سویتزر و دیگران برای حمایت از دونده‌های زن در برنامه‏‌های تلویزیونی شرکت کردند و تبِ دوندگی در دهۀ هفتاد توجه زنان را هم جلب کرد. ریچارد نیکسون، رئیس‌‏جمهور آمریکا، فصل نهمِ متمم آموزش و پرورش سال ۱۹۷۲ را امضا کرد و به این ترتیب نویدِ دسترسی برابر به امکانات و بودجه‌‏های مدارس را به ورزش‌کاران زن داد. در بازی‏‌های المپیک ۱۹۸۴ برای اولین‏‌بار دو ماراتن زنان برگزار شد. امروز بیش از نیمی از دوندگان ماراتن زن هستند، اکنون دیگر زنی که لباس دو به تن کرده و عرق می‏‌کند چیز غریبی نیست؛ درواقع شاید به چشم کلیشۀ سلامت نگریسته شود. درعین‌حال دو، آن‏طور که برخی حامیان آن تصور می‌‏کنند، چندان هم فعالیتی دمکراتیک و «هر کسی با یک جفت کفش می‌‏تواند بدود» نیست. نه‌تنها نیازمند توانایی بدنی است بلکه در بسیاری جاها باید سفیدپوست باشی تا هنگام دویدن احساس امنیت کنی. باوجوداین، همان‏طور که فریدمن می‏‌گوید، «هر زنی که پیش از دهۀ هفتاد جرئت دویدن در ملأعام را به خود داده اکنون سزاوار ستایش‏ است، به‌خاطر هموارکردن مسیر برای زنان تا بتوانند  آزادانه  بدوند و احساس عمیق آزادی بدنی را تجربه کنند، آزادی‌ای که  تنها از به‏‌کارگیری نیروی عضلات و قدرت اراده در به‌حرکت‌درآوردن خود ناشی می‏‌شود».بیش از هر چیز، همین تجسم هوس‌‏انگیز ورزش به‏‌مثابۀ آزادی و بازی است که عرق‏‌ریزی، کتاب هیز، را شایستۀ خواندن می‏‌کند. این کتاب قرار نیست مثل ابزارهایی همچون فیت‌‏بیت۶ چارچوب سفت‌وسختی را برای ورزش وضع کند، بلکه فضا را آزادتر می‌گذارد. هیز، درعین‌حال که فعالیت‏‌هایش در رشته‌‏های بوکس، دوچرخه‌‏سواری، شنا، دو، یوگا و وزنه‏‌برداری را شرح می‌‏دهد، کمی هم از تاریخ ورزش می‌گوید که بر حسب اتفاق کنجکاوی ذاتی او را برانگیخته -از زندگی حرفه‌‏ای اویگن زاندو، پهلوان سیرک و گردانندۀ شوهای زیبایی‌‏اندام در اواخر قرن نوزدهم، تا اهمیت شگفت‌انگیز دوچرخه برای زنانِ همین دوره. این سفر، تا اندازه‏ای، سفری علمی است: علاقۀ شدید او به کتابی که در تالار کتب نایابِ آکادمی پزشکی نیویورک پیدا می‏‌کند -نسخه‌‏ای از کتاب د آرته جیمناستیکا ۷نوشتۀ طبیب ایتالیایی، جیرولامو مرکوریاله- سبب می‌شود برای بازدید از آرشیوها و ملاقات کتابداران و مترجمان به انگستان، فرانسه، ایتالیا و سوئد سفر کند. معلوم می‌‏گردد مرکوریاله یکی از آن دانشمندان در گذشته‏‌های دور بوده که دیدگاهی عملی، انسان‏‌گرایانه و معقول داشته است. او معتقد است شنا می‏‌تواند «وضعیت تنفس را بهبود بخشد و بدن را تقویت، گرم و لاغر کند» و مردم را «در برابر آسیب‌‏دیدگی مقاوم گرداند». و با فصاحت تمام از خواص آب می‏‌نویسد که «با ضربه‌‏های آرام لذتی خاصِ خود را ایجاد می‌‏کند» (در این مورد با او کاملاً موافقم).وقتی روایت هیز را خواندم بی‏غمیِ او من را به یاد کار‏هایی انداخت که وقتی بچه بودیم به‌‏وفور انجام می‏‌دادیم ولی حالا که بزرگ شدیم ندرتاً تکرارشان می‏‌کنیم، مثل طناب‌زدن که به نظر مضحک می‏‌رسد ولی به‌‏شدت مفرح است، یا قِل خوردن، مثل بشکه، از بالای تپه‏‌های پرعلف. بسیاری از ما که عضو باشگاه‌های ورزشی هستیم و ساعت کالری‌شمار داریم و دائم تحقیقات جدید دربارۀ طول عمر و نکات مهم رژیم غذایی را می‏‌خوانیم دیگر لذت انگیزۀ اصلی ورزشمان نیست. کتاب پُربار هیز به ما نشان می‏‌دهد که اگر انگیزۀ اصلی‏مان را لذت قرار دهیم چه چیزهایی درانتظارمان است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Danielle Friedman. Let’s Get Physical: How Women Discovered Exercise and Reshaped the World. G.P. Putnam’s Sons, 2022Hayes, Bill. Sweat: A History of Exercise. Bloomsbury Publishing, 2022پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مارگرت تالبت نوشته و در تاریخ ۲۱ مارس ۲۰۲۲ با عنوان «Exercise Is Good for You. The Exercise Industry May Not Be» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است و برای نخستین بار گزیده‌ای ویرایش‌شده از آن با عنوان «ورزش برای سلامتی مفید است، ولی صنعت ورزش چطور؟»  در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• مارگارت تالبت (Margaret Talbot) از سال ۲۰۰۴ عضو هیئت تحریریۀ نیویورکر است. او در زمینۀ مسائل حقوقی، تاریخ فرهنگی، جنبش‌های اجتماعی و موسیقی می‌نویسد. سرگرمی‌ساز: فیلم‌ها، شعبه‌بازی و قرنِ بیستمِ پدرم (The Entertainer: Movies, Magic, and My Father’s Twentieth Century) از کتاب‌های اوست. ••• بخشی از این متن حذف شده است.[۱] Let’s Get Physical: How Women Discovered Exercise and Reshaped the World[۲]  Joy through strength: این عبارت ملهم از عبارت «قدرت از طریق شادی» (strength through joy) است. «قدرت از طریق شادی» ارگان تفریحی آلمان نازی بود که توسط دولت اداره می‏شد. عبارت طعنه‌‏آمیز متن نیز اشاره به سختگیرانه‌بودن این برنامه دارد [مترجم].[۳] Sweat: A History of Exercise[۴]  fitness-industrial complex: اصطلاحی برگرفته از اصطلاح سیاسیِ military-industrial complex که به جنبه‏های سیاسی و اقتصادی فروش تسلیحات اشاره دارد [مترجم].[۵] اشاره به نوعی پارچه که در تهیۀ لباس‌‏های چسبان، مانند مایو، به‏ کار می‌‏رود [مترجم].[۶]  Fitbit شرکتی آمریکایی است که محصولات فناورانۀ مرتبط با ورزش تولید می‏‌کند [مترجم].[۷] De Arte Gymnastica ]]> مارگارت تالبوت اقتصادوجامعه Mon, 21 Nov 2022 05:32:45 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10720/ من يک پانک پيرم که ازقضا با حيوانات هم حرف می‌زنم https://tarjomaan.com/neveshtar/10718/ لارن مارکام، هارپرز—  «نجواگرِ کلاغ‌‏ها» که پشت درِ حیاط خانۀ آدام فلورین و دنی فیشر، در اوکلندِ کالیفرنیا، ظاهر می‏‌شود بلوز گرم‏کن سیاه‏ به تن کرده، دستکش سیاه پوشیده و نقابی سیاه به صورت زده است. چند هفته‏‌ای از اوج‌‏گیریِ کرونا گذشته و آدام در ابتدا تصور می‏‌کند لباس مخصوصِ نجواگر برای پیش‌گیری از بیماری است. اما درحقیقت، لباس‌‏های او پوشش مبدّل بوده‌‏اند. «این‏‌طوری کلاغ‌‏ها تشخیصم نمی‌‏دهند و -جسارت نباشد- من را هم‌دست شما نمی‏‌دانند».این کار‏ها به نظر آدام کمی عجیب می‌‏آید، اما او و همسرش چاره‏‌ای ندارند. اوضاع خیلی خراب شده بود. آن‏‌ها، دو روز پیش‌ازاین، وقتی پشتِ خانه‏‌شان سروصدای زیادی می‏‌شنوند لینا، نوزاد چهارماهه‌‏شان، را از خواب بیدار می‏‌کنند. دنی، که یکی از قدیمی‌‏ترین دوستانم است، می‏‌بیند تودۀ ترسناکی از کلاغ‌‏ها یک گوشۀ حیاط جمع شده‌‏اند، قارقار می‏‌کنند و دورِ سگشان، مونا، حلقه زده‌‏اند. انگار که می‌‏خواهند او را از جا ‏بکنند یا، وحشتناک‏‌تر، همان‏‌جا او را ‏بکشند (دنی بعدها با حالتی غصه‌‏دار از من پرسید که «می‏‌دانی به دستۀ کلاغ‌‏ها چه می‌‏گویند؟ می‏‌گویند مِردِر۱»). دنی فریاد می‌‏زند و به‌طرف مونا می‏‌دود و آن‏‌قدر کلاغ‌ها را می‌تاراند تا بتواند سگش را به خانه بیاورد.از آن روز به بعد، هر بار که آدام یا دنی در ایوان پشتی قدم می‏‌زدند، کلاغی فریاد می‏‌کشید و دستۀ کلاغ‌ها، چنان‌که گویی احضار شده باشند، برمی‏‌گشتند و ولوله‌‏ای برپا می‏‌کردند که صدا به صدا نمی‌‏رسید. گاهی کلاغ‏‌ها به‌‏سویشان شیرجه می‌‏روند یا وقتی مونا برای قضای حاجت بیرون می‏‌رود به او حمله می‌‏کنند. آدام که حیوان را برای پیاده‌‏روی می‏‌بَرد، کلاغ‏‌ها به‏‌سرعت فرود می‌‏آیند و تعقیبشان می‏‌کنند. تصمیم می‌گیرد مونا را در محله‌‏های دیگر بگرداند اما کلاغ‌‏ها آنجا هم او را می‌‏ترسانند. آدام و دنی حس می‌‏کردند محاصره شده‌‏اند. آن‏‌ها نگران سلامتی لینا بودند. چند هفته‏‌ای پس از آن بلای آسمانی، دنی می‏‌گفت که «کلاغ‌‏ها مثل مافیا هستند». می‏‌گفت جز در مواقع کاملاً ضروری بیرون نمی‏‌رفته‌‏اند. و به‏‌خاطر کرونا هم واقعاً جای دیگری نمی‏‌توانستند بروند.آن روز که دنی مونا را از حملۀ کلاغ‌‏ها نجات می‌‏دهد، انگار یکی از همسایه‌‏ها، قبل از هجوم دستۀ کلاغ‌ها، جوجه‌‏کلاغی را در دهان مونا می‏‌بیند. دنی و آدام شک داشته‌‏اند چون پیش‌ازآن هرگز اتفاق نیفتاده بوده که مونا به پرندگان حمله کند. بااین‌حال فکر می‏‌کنند که احتمالاً در لیست قربانیان کلاغ‌‏ها قرار گرفته‌‏اند. آدام از طریق جست‌وجوهای اینترنتی در‏می‏‌یابد که کلاغ‏‌ها توانایی غریبی در تشخیص انسان‏‌ها، انتساب صفات اخلاقی به آن‏‌ها و انتقال این اطلاعات به کلاغ‏‌های دیگر، حتی به نسل‏ه‌ای آیندۀ خود دارند. آدام، مستأصل، به رِدیت پناه می‏‌برد. پُست‌‏های متعددی پیشنهاد کرده بودند که اگر با کلاغ‏‌ها در جنگ هستید، بهترین انتخاب نقل مکان است.در فیس‌بوک پُست می‏‌گذارد که «از کلاغ‌‏ها چه می‌‏دانید؟ منظورم حل منازعه با آن‏‌هاست». دوستان و خانواده اظهار نگرانی می‏‌کنند و پیشنهادهایی می‏‌دهند (مادرش می‏‌نویسد «تفنگ آب‏پاش را امتحان کرده‏‌ای؟»). تعدادی از همسایه‏‌ها هم نظر خودشان را می‏‌گویند: باید با ایوت بویگ، نجواگر محلی کلاغ‏‌ها، مشورت کنی. آدام برای ایوت بویگ پیام می‌‏فرستد و او قول می‏‌دهد فوراً خودش را برساند.فردای آن روز به‌محض‌آنکه بویگ وارد حیاط پشتی می‏‌شود کلاغ‏‌ها قارقار‏کنان می‏‌آیند. بویگ بعدها به من گفت که اول کلماتی آرامش‏‌بخش بر زبان آورده و پیام‏‌هایی به آن‏ها مخابره کرده است که من با شما جنگ ندارم و می‏‌خواهم کمک کنم. تقریباً بلافاصله کلاغ‌‏ها آرام گرفته‌‏اند. بویگ آن نقطه‌‏ای را که کلاغ‌‏ها جمع شده بودند -و آدام و دنی به آنجا نمی‏‌رفتند- می‏‌گردد و جوجه‏‌کلاغی را میان خار و خاشاک پیدا می‏‌کند. بال جوجه کلاغ، لت‏و‏پار و خون‌آلود، با چند رشتۀ باریک به بدنش آویزان بوده است. از ترس و گرسنگی جیک‏‌جیک می‏‌کرده. آدام که خودش تازه پدر شده بوده با دیدن جوجۀ زخمی به گریه می‌افتد.کلاغ‌‏ها هنگامی‌که بویگ آرام با جوجه‏ حرف می‌‏زده و جوجه با بال شکسته، افتان‌‏و‏خیزان، به‌سوی او می‏‌رفته آن‌‏ها را نگاه می‏‌کرده‌‏اند. بویگ دستش را جلو برده و جوجه‌‏کلاغِ لرزان صاف رفته کف دستش و نوکش را برای غذا باز کرده. بویگ به آن‏‌ها می‏‌گوید که جوجه به احتمال زیاد زنده نمی‌‏ماند.او دو راه پیش پای آدام می‌‏گذارد: یا پرنده را پیش دامپزشک ببرند و راحتش کنند و به‌عنوان پیشکش برای کلاغ‏‌های دیگر بادام‏‌زمینی -که خیلی دوست دارند- بریزند یا شرایطی را برای پرنده مهیا کنند که ساعات آخر عمرش را با آرامش بگذراند. آدام راه دوم را انتخاب می‌‏کند. بویگ به او می‏‌گوید برود و یک صندوق بیاورد و داخلش را با دستمال نرم بپوشاند. بعد خودش پرنده را آرام، با یک ظرف کوچک آب، داخل جعبه می‌‏گذارد. بویگ چند پیامِ بی‏‌صدایِ عذرخواهی و تشکر می‏‌فرستدو بعد کم‏کم دست می‏‌کشد و جوجه‌‏کلاغ را در تابوت موقتش رها می‏‌کند.چند ساعت بعد پرنده می‌‏رود -آدام و دنی نمی‌‏فهمند حیوان دیگری شکارش کرده یا خانواده‌‏اش او را یافته و برده‌‏اند. آن‌‏ها که می‌ترسیدند به‌‏خاطر رهاکردن جوجه مجازات شوند کمی دانه اطراف صندوقِ خالی می‏‌پاشند، اما وقتی مجدداً بیرون می‏‌آیند کلاغ‌‏ها نزدیک نمی‏‌شوند. آدام و دنی می‏‌توانند بی‏‌مزاحمت در ایوان پشتی، و حتی زیر سایۀ درختان حیاط، بنشینند. چیزی تغییر کرده بود.ماه مه سال گذشته که مرگ‌‏و‏میر ناشی از کرونا رو به وخامت گذاشت، دنیای بسیاری از حیوانات که میان ما در شهرهای کوچک و بزرگ زندگی می‌‏کنند -و در جوها و پارک‏‌ها و روی درختان و فضای کوچکِ زیر ساختمان‌‏ها سکونت دارند- به‌کلی دگرگون شد. مراکز شهرها خالی شد، ‏زباله‏‌های شهری دیگر مملو از ته‏‌ماندۀ غذا نبود؛ تردد ماشین‏‌ها در جاده‌‏ها کاهش یافت و پارک‌‏های محلی پُر شدند از کسانی که اگر شرایط کرونایی نبود سرِ کار یا مدرسه ‏بودند. اگر کرونا نبود، مونا صبحِ آن روز بیرون از خانه دنبال جوجه‌‏کلاغ‌‏ها نمی‏‌افتاد، چون آدام و دنی جایی ‏بودند که معمولاً میانِ روز می‏‌رفتند -سرِ کار.در همان روزها خبرِ بوقلمونی به نام جرالد در اوکلند پیچید. او به همراه جفت و جوجه‌‏هایش در باغ گلِ مورکم لانه کرده و بنای رفتار خصمانه با انسان‌‏ها گذاشته بود، مردم را چنگ می‌‏زد، دنبالشان می‏‌افتاد و سیاه و کبودشان می‏‌کرد، غذا می‏‌دزدید، بچه‏‌ها را می‌‏ترساند و پیک‏‌نیک‌‏ها را خراب می‏‌کرد. یک‏‌بار پریده بود پشت زنی که می‌‏خواست فرار کند. کارگرانِ باغ جرالد را به تپه‏‌های اطراف منتقل کردند -جایی که برای دویدن دوست دارد- اما زود برگشت. سازمان پارک‌‏ها مجوز قانونی کشتن او را گرفت.در نقطۀ دیگری از اوکلند طاووسِ تنهایی خیابان‏‌ها را می‏‌گشت و جیغ می‏‌کشید. اس‌‏اف‌‏گیت مقاله‌‏ای منتشر کرد که به‌ نقل از یکی از ساکنان به نام جسی تی نوشته شده بود: «چنان صدای بلندی در خانه‏‌ام می‏‌پیچید که درست انگار در خانه‏‌ام جیغ می‌کشید». خیابان‌‏های ساکت سان‌فرانسیسکو را کایوت‏‌ها برداشته بودند. پشت‌‏بام خانه‌‏های خالیِ مارتاز وین‌‏یارد را بوقلمون‏‌ها اشغال کرده بودند و راننده‏‌های کنجکاوی که می‏‌خواستند نگاهشان کنند باعث ترافیک می‌‏شدند. گوزن‏‌های شاخ‏‌دار در بولوارهای پاریس قدم می‌‏زدند، گرازها در مناطق حومه‌‏ایِ ترکیه می‏‌گشتند، کانگروها در مرکز آدلاید جست‌‏و‏خیز می‏‌کردند، قوچ‌‏ها مناطق روستاییِ ولز را از بین می‏‌بردند و شیرهای کوهی، پیش از آنکه توسط مأموران بی‌هوش و به محیط وحش بازگردانده شوند، در خیابان‏‌های سانتیاگو پرسه می‏‌زدند. یکی از دوستانم می‏‌گفت که مارهای زنگی دفتر کار همسرش در نیویورک را به تصرف درآورده بودند.حدود یک ماه بعد از آنکه در کالیفرنیا دستور ماندن در منزل صادر شد، همسرم در خانۀ خودمان -لابه‌لای شاخه‏‌های پایینیِ درخت غانِ حیاط کوچکمان- لانۀ مرغ مگس‌خوار پیدا کرد. شاخه‌‏های افتاده و برگ‌‏های فراوانِ درختْ آشیانه را، تقریباً به‌‏کلی، مخفی کرده بود. هر صبح که مرغ مگس‌خوار روی تخم‌‏هایش می‏‌نشست، می‏‌خوابید و انتظار می‏‌کشید، ما با شیفتگی تماشایش می‏‌کردیم. دیگر چه باید می‌‏کردیم؟ یکی از همکاران گفت او هم در حیاط پشتی‏‌شان لانۀ مرغ مگس‌خوار پیدا کرده. کمی بعد دوستان دیگر هم کشف‌های مشابهی کردند. تصادف خوشحال‌‏کننده‌‏ای بود، اما که می‏‌دانست این پرندگان چه مدت بی‌اطلاع ما آنجالانه داشته‌‏اند؟این دست خبرهای هجوم حیوانات -حتی وحشتناک‌‏ترینشان- در حکم مایۀ تسکین و وسیلۀ ضروریِ آسودگیِ خاطر از اضطراب اخبار بود. اما ظاهراً موضوع عمیق‌‏تر دیگری هم مطرح بود؛ آیا می‏‌شود کلاغ‏‌های مهاجم را نه‌تنها بازتاب اختلالات ناشی از کرونا بلکه شمّه‌‏ای از جهانی دانست که در آن مرز میان انسان‏‌ها و قلمرو حیوانات کم‌رنگ شده است؟ وقتی شروع به تفکر دربارۀ جهان پساکرونا ‏کردم -جهانی با نظام آموزشیِ عادلانه‏‌تر، خدمات درمانیِ همگانی، فضاهای عمومیِ دردسترس و اقتصادی که کمتر بهره‏‌کشی می‏‌کند- با خودم ‏گفتم شاید اکنون فرصت مناسبی هم باشد برای بازاندیشیِ رابطۀ انسان‏ با محیط طبیعی. وقتی آدام و دنی ماجرای نجواگرِ کلاغ‏‌ها را برایم گفتند فکر کردم شاید مخصوصاً او بتواند کمک کند شکل این رابطۀ جدید را تصور کنم. لااقل موضوعی دستم می‏‌دهد که جز کرونا به چیز دیگری هم فکر کنم.صبح روزی از ماه ژوئیه به بویگ پیام دادم و گفتم علاقه‌مندم دربارۀ میانجی‌گریِ منازعات انسان و حیوان بیشتر بدانم. او همان روز پاسخ داد و گفت خوشحال می‌‏شود دراین‌باره گفت‌وگو کنیم. گفت «خوراک خودم است».تصور می‏‌کردم بویگ یکی از آن عرفای آسمانیِ عصر جدید باشد، ولی وقتی او را دیدم زن خوش‌سر‏و‏زبانِ پُرشروشورِ چهل‏‌و‏چندساله‌‏ای با صدای کلفت بود که دائم بدوبیراه می‏‌گفت. او، علاوه بر آنکه تربیت‌‏کنندۀ حیوانات خانگی و درمانگر کرانیوساکرال۲ است و با حیوانات و صاحبانشان کار می‌‏کند، نقاش هم هست. سوژه‏های او حیوانات خانگی، هیولاها و همچنین کلاغ‏‌ها هستند.بویگ می‏‌گفت از بچگی مبهوت حیوانات بوده و معمولاً می‏‌دیده نسبت به آدم‌‏ها دوستان بهتری هستند. یک‌‏بار در بیست‌‏سالگی همراه دوستش برای طبیعت‏‌گردی می‏‌روند یوتا. زاغ‌‏ها، انگار که بخواهند توجهش را جلب کنند، همه‏‌جا دنبالشان می‌‏روند و او با آن‏ها شروع به حرف‌زدن می‌‏کند. ظاهراً بویگ و پرندگان فهم متقابل داشته‌‏اند (دوستش از این ماجرا چنان نگران‏ می‏‌شود که با او به‏ هم می‌‏زند). سال‏‌ها بعد، همسرش وسط پارکِ سگ‏‌ها جوجه‏‌کلاغ سرگردانی را می‏‌بیند. بویگ که می‏‌دانسته جوجه‏‌کلاغ در پارک سگ‌‏ها لطمات زیادی خواهد دید به همسرش می‌‏گوید او را به خانه بیاورد. نامش را کارل می‌‏گذارد و از او پرستاری می‏‌کند، غذایش می‏‌دهد، با او حرف می‏‌زند و دست آخر کمک می‏‌کند بپرد. کارل بیش از یک سال با بویگ و همسرش زندگی می‏‌کند -صبحانه‏‌ها خاگینۀ مفصلی می‏‌خورد و در پرنده‌‏خانه‌‏ای که بیرون برایش ساخته‏ بودند می‏‌خوابید.عاقبت، کلاغ‏‌های دیگر متوجه او می‏‌شوند و هر روز صبح‏ دور حیاطشان می‌‏چرخند. کارل کنجکاو می‏‌شود و به آسمان نگاه می‏‌کند. بالاخره یک روز می‏‌گذارد و می‏‌رود، اما چهار روز بعد برمی‌‏گردد و تلوتلوخوران می‌‏رود بغل بویگ. سرش زخم عمیقی برداشته بود و مقداری از پرهایش هم ریخته بود. بویگ می‏‌گفت «این پرنده رفته بود و حسابی خوش گذرانده بود وبه دردسرهای هیجان‏‌انگیز واقعی افتاده بود». گویی یک دورۀ تمرینات سخت را پشت سر گذاشته بود. «انگار داشت می‏‌گفت بگذار برگردم! آمادگی‌‏اش را ندارم!». کارل شش ماه دیگر با آن‏ها زندگی می‏‌کند -پیش از آنکه دستۀ کلاغ‌ها بازگردد و برای همیشه برود. بعد از این ماجرا محبوبیت بویگ بین کلاغ‏‌های محله بیشتر هم می‏‌شود. از قرار معلوم، کارل به کلاغ‏‌های دیگر گفته بوده که او خودی است.بویگ اکراه دارد خودش را سایکیک۳ یا مدیوم۴ بنامد. می‌‏گوید «من فقط یک پانک پیرم که ازقضا می‏‌توانم با حیوانات هم حرف بزنم». او نسبت به قدرتش خیلی بدبین است -با خودش می‌‏گوید شاید صرفاً همان شعور متعارف یا شمّ دقیق باشد. گاهی به خودش حال می‏‌دهد. او از راه دور با اسب‌‏های چند ایالت دورتر ارتباط برقرار کرده و از صاحبان اسب‌‏ها شنیده، درست زمانی که مشغول بوده، اسب‏‌ها کارهای عجیب‌‏و‏غریب ‏کرده‌‏اند. یک‏‌بار وقتی در یک فروشگاه کاستکو منتظر همسرش نشسته بوده محض سرگرمی سعی می‏‌کند با سگش، سیسیل، حرف بزند. صدای سگش را می‌‏شنود که می‏‌گوید «پارک خیلی کیف داد. دِبی را دیدیم. اما بیسکویتی را که داد بخورم دوست نداشتم». بویگ تعجب می‌‏کند، چون سگش خوراکی خیلی دوست داشته. اما، همان‏‏‌طور که انتظار می‌‏رود، همسرش آمده و به او گفته که اتفاقاً دبی را دیده‌‏اند و وقتی به سیسیل بیسکویت داده آن را تف کرده است. بویگ می‏‌گفت «خیلی عجیب است. نمی‏‌توانم توضیح بدهم! فقط می‏‌توانم بگویم که گاهی دقیقاً می‏‌دانم در فکر سگم چه می‌‏گذرد».می‏‌خواستم کار بویگ را شخصاً ببینم. بعد از ماه‏‌ها که در خانه مانده بودم و غرق کتاب‏‌ها و جلسات زوم شده بودم، به‌‏شدت محتاجِ یک تجربۀ جادوییِ دستِ اول بودم. وقتی با او مطرح کردم گفت «هر زمان که خواستید بیایید. یک چشمه نشانتان می‏‌دهم».حدود یک هفته بعد، پیام داد که یکی از مشتری‏‌های دائمش به نام پالما فانگ خواسته سگش، ارنی، را که از نژاد بول تریر است ببینم. فانگ در خانه‌‏ای زیبا، در امتداد جادۀ پیچ‌‏در‏پیچی در ال سریتو، مشرف بر تپه‌‏های وسیع و تفتیدۀ وایلدکت کانیون زندگی می‏‌کند. بویگ برایم نوشت که «ماشینم را جلوی درِ خانه می‌‏بینی». ماشین او مینی کوپری با پلاکی اختصاصی بود. بویگ با لباسِ یک‌‏دست مشکی جلوی خانه به استقبالم آمد و برای دیدن ارنی و فانگ به داخل راهنمایی‌ام کرد. فوراً متوجه شدم که خانه، دربست، متعلق به ارنی است. سبد اسباب‏بازی‏‌هایش در پذیرایی و اتاق خواب پخش بود -هر ماه اسباب‏‌بازی‏‌های جدید برایش می‌‏رسید. روی دیوار چند پرتره از سگ‌های بول تریر آویزان بود -ازجمله یکی از نقاشی‌های بویگ که چند سال پیش کشیده بود.با هم به ایوان عریض و آفتاب‏‌گیر خانۀ فانگ رفتیم و حالا دیگر می‌‏توانستیم ماسک‏‌هایمان را برداریم. بویگ روی صندلی تاشو نشست و ارنی هم پرید کنارش. او دستش را خیلی آرام روی ستون‏ مهره‏‌هایش ‏کشید و با دُمش بازی کرد. می‏‌گفت «آها. بریزش بیرون». و ارنی هم خمیازه‌‏ای طولانی یا زوزه‏ای آرام و بلند می‌‏کشید. بعد یک‌دفعه بلند می‌‏شد و سر جای خود می‏‌چرخید یا ایوان را دور می‏‌زد و برای نوازش بیشتر برمی‏‌گشت.انگار ارنی با او صحبت می‏‌کرد و او هم حرف‌‏هایش را از حرکات بدنش می‏‌خواند. بویگ می‏‌گفت این خمیازه‌‏ها و ناله‏‌ها -مثل صداهایی که آدم‌‏ها موقعِ مالش‌‏درمانی یا یک ماساژ حسابی از خودشان درمی‌‏آورند- نشانۀ آرامش روانی‏ است. اما او خیلی کم بدن ارنی را لمس می‌‏کرد. دست‌‏آخر، وقتی بویگ مشغول کار روی ارنی بود، ارنی به خوابی عمیق و سنگین فرو رفت. بعد از یک مرحلۀ دیگرِ درمان، ارنی از خواب بلند شد و با یک پارس کوتاه به بویگ رساند که کار او تمام است.همین‌‏طور که بویگ را تماشا می‌‏کردیم، فانگ به من گفت «حیرت‏‌انگیز نیست؟». ارنی قبلاً مشکل حرکتی داشته و معمولاً موقع راه‌رفتن می‌‏لنگیده. فانگ با خودش فکر کرده که ضرر ندارد اگر از بویگ هم کمک بگیرد. او می‏‌گفت «اصلاً به این مزخرفات اعتقادی نداشتم. اما بعد که آدم با چشم خودش می‏‌بیند باور می‏‌کند. او استعداد خدادادی دارد». فانگ می‏‌گفت بعد از درمان‏‌های او ارنی دوباره مثل سگ‌‏های دیگر می‏‌دود. توهم نبود. بویگ کار عجیبی می‌‏کرد، گرچه به‌نظر ساده و بی‏‌دنگ‌‏و‏فنگ می‏‌رسید، مثل معجزه‌‏ای کوچک بود.وقتی از بویگ خواهش کردم به زبان معمولی بگوید موقعی که دستش را روی ستون مهره‌‏های ارنی می‌‏کشید چه ‏شد، انگار که بخواهد زبان دیگری را ترجمه کند، به تقلا افتاد. گفت که، برای بازکردن گره‏‌ها و تاب‏‌خوردگی‏‌های فراطبیعی، جریان‏‌های انرژی بدنِ او را دنبال ‏کرده است. خودش ابهام توضیحش را فهمید، ولی بهتر از این نمی‌‏توانست شرح دهد. او دقیقاً همین را حس کرده بود.بیشترِ کسانی که ادعا می‌‏کنند با حیوانات حرف می‌‏زنند این قابلیت را هنری فراموش‌‏شده می‏‌دانند، چیزی که پیش از ظهور مدرنیته، قبل از ماشینی‌شدن و شهرنشینی، همواره به‏ کار می‏‌رفته است. تا اندازه‌‏ای مسئلۀ نیاز مطرح بود: خواندن ذهن حیوانات به انسان‏‌ها کمک می‏‌کرده از چنگ حیوانات شکارگر بگریزند، طعمه‏‌ها را بیابند و احتیاجات دام‏‌ها را بفهمند. اعتقاد بر این است که وقتی تعادل میان انسان و جهانِ غیرانسان به هم خورده هماهنگی ما با نشانه‏‌های طبیعی هم کمتر شده -که البته منظورمان این نیست که امروز دیگر کسی نمی‌‏تواند این مهارت‌‏ها را به دست آورد و در آن‏‌ها استاد شود. بویگ می‌گفت «اگر آرام باشید صدایشان را می‏‌شنوید».مارجی لی پیرسون، درمانگر حیواناتْ اهل میل ولی، می‏‌گفت که «معتقدم همۀ آدم‌‏ها قابلیت حرف‌زدن با حیوانات را دارند اما بیشترِ مردم ذهنشان خیلی مشغول است، اصلاً آرام ندارند، دائم سرشان در کامپیوتر یا موبایل است». لورا استنچفیلد، که می‏‌شود گفت سلبریتیِ عالم مدیوم‏‌هاست، به من گفت «اگر آدم‌ها آرام و متمرکز شوند و فقط به حیوان توجه کنند، احساس و حرف او را کامل می‌‏فهمند». استنچفیلد، که خود را «سایکیکِ حیوانات خانگی» می‌‏نامد، مرتب در برنامۀ تلویزیونیِ «انیمال‌‏زون» شرکت می‏‌کند. او در آنجا به گوشه‌وکنار کالیفرنیا سفر می‏‌کند تا مشکلات میان حیوانات خانگی و انسان‌‏ها را حل کند و، با توانایی خود در خواندن ذهن حیوانات، حیرت صاحبانشان را برانگیزد. او می‏‌گفت «آدم‏‌های عاطفی همیشه همین کار را می‏‌کنند، اما خودشان حواسشان نیست».در ماه‏‌های اول همه‏‌گیری، از یک سو افکار ماورای طبیعی و از سوی دیگر وضوح علم گیرایی خاصی داشت. از فرانس د وال، یکی از نخستی‌‏شناسان پیش‌رو، درخواست کردم که، اگر موافق باشد، دربارۀ پایه‏‌های احتمالیِ علمیِ آن نوع ارتباطی که میان بویگ و ارنی مشاهده کرده بودم گفت‌وگو کنیم. فوراً پاسخ داد که «متأسفم. تله‌‏پاتی را قبول ندارم». کل جوابش همین بود. اما من اصرار کردم و او هم با مهربانی پذیرفت که با من دربارۀ آنچه -از نظر او- دیده بودم حرف بزند.دی وال متخصص کردارشناسی است، یعنی مطالعۀ زیست‏‌شناختی رفتار حیوانات، رشته‌‏ای که در دهۀ ۱۹۳۰ به وجود آمد. برخلاف رفتارگرایی که معتقد است رفتار حیوانات را می‏‌توان بر حسب محرک‏‌ها، پاداش‌‏ها و تنبیه‌‏ها تشریح کرد، کردارشناسی فرض می‌‏گیرد که حیوانات فطرتاً ذی‏‌شعور هستند، نه اینکه صرفاً قابل‌‏برنامه‌‏ریزی باشند. این نظریۀ تازه در همین اواخر قبول عام یافته است. د وال دربارۀ روزهای اول تحصیلش در رشتۀ زیست‏‌شناسی می‏‌نویسد «نمی‌‏توانستم رفتار حیوانات را به تاریخ محرک‌‏ها تقلیل دهم. در این نظریه حیوانات منفعل بودند، درحالی‏که من آن‏ها را جوینده، خواهان و کوشا می‏‌دانم».ماجرای آدام و دنی را نقل کردم و از د وال پرسیدم آیا می‏‌تواند بگوید چه رخ داده است. او، در پاسخ، قضیۀ روپرت شلدریک، زیست‌‏شناس بدنام، را تعریف کرد که اصطلاح «هم‌‏تواتری شکل‌‏ها»۵ را برای توضیح تبادل فرضی حس‌‏ها و اطلاعاتْ میان حیوانات در زمان و مکان به وجود آورد. بر طبق این فرضیه اگر گروهی از موش‌‏ها آزمونی را پشت سر گذاشته باشند، موش‌‏های مجاورِ آن‌‏ها همان آزمون را راحت‏‌تر می‏‌گذرانند؛ سگ‌‏ها می‏‌دانند صاحبانشان -حتی اگر برنامۀ همیشگی‌‏شان را دنبال نکنند- کِی برمی‌‏گردند و کبوترها «با چیزی شبیه بندِ کشیِ نامرئی» به لانه‌‏هایشان متصل هستند. د وال افزود که دانشمند دیگری برای امتحان نظریۀ شلدریک پشت وانت‏ لانۀ کبوتر می‏‌سازد. اما وقتی وانت‏ را مخفی می‌‏کنند، کبوترها سرگردان می‏‌شوند و نمی‏‌توانند راه برگشت را پیدا کنند. د وال می‏‌گفت «باید آزمایش‏‌های کنترل٬‏شده انجام دهید. آن‏‌وقت می‏‌بینید که همه‏‌شان به هم برخورد می‌کنند».کردارشناسانی چون د وال معتقدند برخی کسانی که ادعا می‏‌کنند با حیوانات حرف می‌‏زنند شیّادهای قهاری هستند که قربانیانشان را، با توضیح واضحات یا گفتن آنچه دوست دارند بشنوند، می‏‌فریبند (یکی از سایکیک‏‌های معروف، درست چند ساعت بعد از آنکه پای همسرم در اتاق نشیمن روی تودۀ بخارآلود مدفوعِ گربه‏‌مان رفته بود، به من گفت که گرب‌ه‏ام بی‏‌نهایت زیباست و بعد اصرار پشتِ اصرار که چقدر هم باتربیت است). اما زیست‌‏شناسان، مثل سایکیک‏‌ها، معمولاً بر این باورند که ما هوش حیوانات و پیچیدگیِ دنیای عاطفی‏‏‌شان را خیلی دست‏کم می‏‌گیریم. حیوانات می‌‏توانند بگریند و شوخی کنند؛ مراسم جشن و تدفین برگزار کنند؛ غیرتی شوند و عشق تک‏‌جفتی را بفهمند. بسیاری از حیوانات عدالت و بی‏‌عدالتی را درک می‌‏کنند (بابون‏‌ها تا وقتی که نبینند به دوستانشان انگور جایزه داده‏‌اند به همان جایزۀ کاهو راضی هستند). یک‏بار شامپانزۀ زیمبابوه‌ایِ بدعت‏‌گذاری به نام جولی تیغۀ علفی را به گوشش انداخت و شامپانزه‌‏های دیگر هم، انگار که او آن دخترۀ مدرسۀ راهنمایی باشد، از مُد او تقلید کردند. مرغ‏‌های کریچ‌‏ساز به‌منظور ترغیب جفت‏‌ها خانه‌‏هایشان را با اشیای جذاب زینت می‌‏بخشند و صخره‌‏ها را برای آنکه زیباتر شوند با آبِ میوه‏‌های توت‏‌مانند رنگ می‌‏کنند. دلفین‏‌ها یکدیگر را به نام صدا می‌‏زنند و چرخ ریسک‌‏ها و سگ‏های دشتی با استفاده از یک نوع دستورِ افزایشی کلماتِ مشتق می‌‏سازند. کلاغ‏‌ها رفتارهای بخصوصیِ جفت‏های‌شان را می‏‌شناسند و، همان‌‏طور که اکنون می‏‌دانیم، اگر صدم‌ه‏ای ببینند در صدد تلافی برمی‏‌آیند.د وال تأکید ‏کرد که حیوانات به بی‏‌شمار روش کلامی و غیرکلامیِ مختلف، که انسان‏‌ها می‌‏توانند شیوۀ کشف معنای آن‌‏ها را بیاموزند، حرف می‏‌زنند. به‌همین‌ترتیب حیوانات، برای محافظت خودشان و به‏‌خاطر چیزی شبیه عشق، اشارات انسان‏‌ها را می‏‌فهمند و به آن‌‏ها عکس‌‏العمل نشان می‏‌دهند. د وال به من می‌‏گفت «هوش حیوانات به‌قدر کافی زیبا و شگفت‌‏آور است و نیازی به اضافه‌کردن ویژگی‌‏های غیرواقعی به آن نیست. به‌خودی‌خود بسیار خارق‏‌العاده است».د وال، بویگ و سایکیک‌‏هایی که من با آن‏‌ها گفت‌وگو کردم نهایتاً در یک چیز هم‌‏عقیده بودند: برقراری ارتباط با حیوانات مستلزم دقتی عمیق و مستمر است. کرونا شرایط مناسبِ چنین آمیزشی را به وجود آورده است. در نظر ما که مشاغل حساس نداریم زمان کُند شده و دید‏مان به حوالی پنجره‌‏های خانه، که اخیراً برایمان جذاب شده‌اند، یا فضاهای داخلی، که به‏‌شدت کوچک شده‌‏اند، محدود شده است. مرغ‏‌های مگس‌خوار که قبلاً جاذبه‌‏های دیدنی حیاط‌خلوت بودند به دوستان بالقوه، و حتی طرف گفت‌وگو، تبدیل شدند. چه‌‏بسا اگر درست تمرکز می‏‌کردم می‌‏توانستم به آن‌‏ها دست بزنم. سعی می‏‌کردم ذهنم را آرام کنم و روی موج آن‏‌ها تنظیم شوم. با خودم تا آنجا که می‏‌توانستم بلند می‌‏گفتم دوستتان داریم، دوستتان داریم، از بودنتان خوشحالیم. غالباً وقتی هوا مناسب بود کامپیوترم را به ایوان پشتی می‏‌بردم تا نزدیکِ لانۀ مرغ مگس‌خوار کار کنم. درست زمانی که می‏‌نشستم -هر وقتِ روز که بود- مادر آشیانه را ترک می‏‌کرد و می‏‌رفت شکار. ولی همیشه قبل از آنکه برود چند متریِ صورتم درجا بال می‏‌زد و مستقیم نگاهم می‌‏کرد. اوایل خیال می‌‏کردم می‏‌خواهد قلمرواش را تثبیت کند و من را براند. اما کم‏کم به نظرم بیشتر نوعی خواهش دوستانه آمد که وقتی می‌‏رود از لانه‌‏اش مراقبت کنم. حال اینکه چطور -با جادوجمبل، رمزگشایی علمی یا آرزواندیشی- به این موضوع پی برده بودم نمی‏‌دانستم.جوجه‌‏های مرغ مگس‌خوار، طی چند هفتۀ بعد، از تخم بیرون آمدند و به‌تدریج از دایناسورهای منقاردار کوچک تبدیل شدند به توپ‌‏های پَردار و نهایتاً به پرندگانی کامل. هرچه بزرگ‌تر می‏‌شدند مادر مجبور بود غذای بیشتری برایشان پیدا کند و مدت طولانی‌تری آن‏‌ها را به من بس‌پارد. ظاهراً پیام او روشن بود: مادامی‌که من نیستم مراقب آشیانه باش.من که مشتاق بودم نظر بویگ را دربارۀ پیشرفت روابطم با مرغ مگس‌خوار بدانم -و راستش را بخواهید می‌‏خواستم گربه‌‏ام، بادی، را هم نشانش بدهم چون چند بار شب‏‌ها از خواب بیدارمان کرده بود، شکمش را گاز می‏گرفت و اگر بعضی نقاط بدنش را نوازش می‏‌کردی عصبانی می‏‌شد- عصر یکی از روزهای ماه اوت او را به خانه‌‏مان دعوت کردم.دوباره با لباس مشکی، ماسک مشکی، عینکِ دورمشکی و کلاه عرق‌‏چین مشکی که روی دو بافه مو کشیده شده بود ظاهر شد. وقتی روی صندلی حیاط‌خلوت می‌‏نشست گفت «کارکردن با گربه‌‏ها مشکل‌‏تر است. چون اصلاً شبیه حیوانات دیگر نیستند». بااین‌حال، بادی بلافاصله از بویگ خوشش آمد و همین‏‌که بویگ صدایش زد رفت بغلش. بویگ او را روی میز گذاشت، یک دست را آرام روی گردن، دست دیگر را روی دُمش قرار داد و در گوشش زمزمه کرد. دستانش را برای پیداکردنِ، به قول خودش، نقاط «حساس» -که می‏‌توانست به معنای التهاب یا درد باشد- روی ستون فقراتش کشید. بویگ گفت به نظر می‌‏رسد کفل‏‌هایش توازن ندارند. این یکی از نقاط حساسی بود که من و همسرم از دست‌زدن به آن خودداری می‏‌کردیم. او می‏‌گفت ممکن است این ناحیه قبلاً آسیب دیده یا حیوان یک درد عاطفی را آنجا نگه ‏داشته باشد. بویگ می‌‏گفت «حیوانات، درست مثل ما، درد و خاطرات را در خود نگه می‏‌دارند». او دستانش را روی کفل و گردن بادی قرار داد و به‌‏آرامی ستون مهره‏‌هایش را خم‏و‏راست کرد.وقتی بویگ مشغول کار بود، بادی حالتی گوش‌‏به‌‏زنگ اما آرام داشت. بویگ گه‌گاه سری تکان می‌‏داد و «آها»یی می‌‏گفت و بادی هم در پاسخ میومیو می‏‌کرد، از زیر دستش می‏‌جنبید و تکانی به خود می‌‏داد. اما بویگ را مثل ما گاز نگرفت و، بعد از چند دقیقه استراحت، بویگ توانست او را برای ادامۀ کار روی میز بکشاند. جادو بود؟ توهم بود؟ اصلاً اهمیتی دارد؟ آیا ممکن است زمانی پی ببرم؟ بالاخره بادی، وقتی به‌قدر کافی نوازش شد، از روی نرده پرید و رفت. بویگ گفت «کار او تمام است».برای بویگ تعریف کردم که یک روز که در حیاط مشغول کار بودم بادی رفته بود چند متر آن‏‌طرف‌‏تر از لانۀ مرغ مگس‌خوار، داخل یک گلدان سفالیِ خالی، خوابیده بود. مادرِ جوجه‏‌ها پُست نگهبانی‌‏اش را رها کرد، توجهم را به خودش جلب کرد و درست بالای سر گربه چند چرخش سریع کرد. بعد برگشت سمت من و بعد رفت پیش گربه و دوباره آمد پیش من. انگار داشت می‏‌گفت فهمیدی؟ مراقب جوجه‌‏هایم باش و از آن درندۀ وحشتناکِ خفته چشم برندار. از بویگ پرسیدم که فکر می‌‏کند آیا واقعاً همین‏‌طور بوده یا من این‏طور خیال کرده‏‌ام؟او گفت «قطعاً همین‌‏طور بوده. ولی تعجب می‏کنم چرا گربه را نبردید داخل. پرنده دقیقاً همین را از شما می‏‌خواسته». کمی خجالت‏‌زده شدم.چند هفته بعد به دیدن آدام و دنی رفتم. خیلی خوشحال بودند. لینا در حیاط پشتی روی صندلی‏اش ورجه‌‏وورجه می‌‏کرد. کلاغ‏‌ها، جز قارقارهای گاه و بی‌‏گاه، کاری با ما نداشتند. فقط نباید آنجایی که جوجه‌‏کلاغ را پیدا کرده بودند می‌‏رفتیم. دراین‌میان، ظاهراً طاووسی که سروصدا می‌‏کرده هم آرام گرفته بود، شاید به رفتار‏های تازۀ انسان‌‏های همسایه‌‏اش عادت کرده بود. جرالدِ بوقلمون نیز موفق شده بود از چنگ مأمورین اعدام فرار کند، انگار که محرمانه به او خبر داده باشند، پیش از آنکه دستگیرش کنند ناپدید شده بود. گویی حیوانات هشیارتر از انسان‌‏ها بودند. شاید هم اصلاً هیچ چیز مهمی تغییر نکرده بود.جوجه‌‏مرغ‌‏های مگس‌خوارِ حیاط پشتیِ خودمان تمرین پرواز می‏‌کردند، قسمت پایین آشیانه‏‌شان را که هر روز خراب‏‌تر می‌‏شد چسبیده بودند و بال‏‌های تازه‌‏شان را به هم می‏‌زدند. اول آن یکی که اسمش را «داداش بزرگه» گذاشته بودیم پرید. او گردشی می‏‌کرد و گه‌گاه روی یکی از شاخه‏‌های بالای آشیانه می‌‏نشست و جوجۀ دیگر با دیدنش بال‏بال می‌‏زد. ما همۀ این‌‏ها را تماشا کردیم، به‌شان مبارک‌‏باد گفتیم و برایشان هورا کشیدیم. تا اینکه یک روز آشیانه خالی شد و آن‏‌ها دیگر بازنگشتند.خیلی احساس ناراحتی و تنهایی می‏‌کردم. ماه‏‌ها همۀ فکر و ذکرم و مایۀ اصلی خوش‌بینی‏‌ام همین پرنده‏‌ها شده بودند. گل میمون کاشتم، بلکه وسوسه شوند و برگردند. فوارۀ کوچکی را باز گذاشتم تا اگر تشنه شدند آب بخورند. گل‏‌های بیشتری خریدم، و بعد، باز هم بیشتر خریدم. هر صبح که در را باز می‏‌کردم بی‏‌صدا التماسشان می‏‌کردم که: خواهش می‌‏کنم برگردید! رفتار احمقانه‏‌ای بود، ولی دنیای من خیلی کوچک شده بود و آن پرنده‌‏ها مصاحبتی را که از دست داده بودم، به اضافۀ کمی جادو، به من بازگردانده بودند، انگار پرده‌‏ای کنار رفته بود تا دنیایی مخفی را آشکار سازد.چند هفته بعد از رفتن پرنده‌‏ها، یکی‌‏شان‏ را دیدم که از فواره آب می‏‌خورد. تا به حیاط دویدم فرار کرد. بعد از آن، یکی دیگر را دیدم که از برگ مویِ پیچیده به نرده‌‏ها، و بعد، از گلدان کوچک تازه‏ای که به هوای برگرداندنشان آراسته بودم آب ‏خورد. هر بار که می‏‌دیدمشان در درونم فریاد می‏‌زدم سلام، سلام! به این امید که بتوانند صدایم را بشنوند و فکر می‏‌کردم که، شاید، بشنوند. هر وقت خواستید برگردید! بارها و بارها بازگشتند. شاید به‏‌خاطر گل‌‏ها و آبِ تازه برگشته بودند -اما، از طرف دیگر، چون من می‌‏دانستم به گل و آبِ تازه احتیاج دارند، برایشان گذاشته بودم. تصور اینکه رفقای بِیناگونه‏‌ای‌ام۶ را به زبانی غیر‏قابل‏‌توصیف صدا بزنم و آن‏‌ها هم بشنوند خیلی لذت‏‌بخش بود.بویگ حالم را فهمید و ماجرای فستیوال پانکی را که حدود شش هفته بعد از رفتنِ کارل در یکی از فضاهای باز حوالی خانه‌‏اش برگزار شده بود تعریف کرد. بعد از تماشای چند اجرا گرسنه‌‏اش می‌‏شود و تصمیم می‏‌گیرد با دوچرخه برگردد خانه و چیزی بخورد، اما وقتی به محلی که دوچرخه‌‏اش را قفل کرده نزدیک می‌‏شود می‏‌بیند مردم تجمع کرده‌‏اند و باتعجب به چیزی خیره شده‌‏اند: کارل روی زینِ دوچرخه‌‏اش نشسته بوده! او مستقیم به‌سوی بویگ پرواز می‏‌کند و روی شانه‌‏اش می‌‏نشیند. بویگ می‏زند زیر گریه و چند نفر شروع به فیلم‌‏برداری می‌‏کنند. از ته جیبش یک شکلات بیرون می‌‏آورد و به کارل می‏‌دهد.به مردم آنجا می‏‌گوید «ببینید چقدر خوشگل است».یکی می‏‌پرسد «حیوان خانگی‏ات است؟».پاسخ می‏‌دهد «نه، حیوان خانگی‏‌ام نیست. دوستم است».آن‌‏ها ادامۀ‏ بعدازظهر و عصر را با هم می‏‌گذرانند. هنگام اجرای آخر که بویگ در فضای باز می‌‏رقصیده و دیگران به او تنه می‏‌زدند کارل روی شانۀ او نشسته بوده. آن شب که بویگ با دوچرخه به خانه بازمی‏‌گردد، کارل گاهی چند متر بالای سر او اوج می‏‌گیرد و گاهی روی کلاه ایمنی‌‏اش می‏‌نشیند و با هم روی سنگ‏‌فرش خیابان پرپرزنان می‏‌روند. در حیاط پشتی چرخی می‌‏زنند و وقت خواب که می‏‌شود خداحافظی می‏‌کنند و هر کس به خانۀ خودش می‌‏رود.ماه نوامبر دنی پیامی فرستاد که نوشته بود «یا خدا!». عکسی همراه پیام بود که نشان می‏‌داد کسی بیرونِ در پشتیِ خانه‏‌شان یک دانه بادام‌‏زمینیِ پوست‏‌نکنده گذاشته است. او مطمئن بود کار پرندگان است. آیا هدیۀ صلح بود؟ درخواست غذا بود؟ تهدید بود؟ دنی آدام را می‌‏فرستد مغازه بادام‌زمینی بخرد. وقتی برمی‏‌گردد روی ایوان پشتی برای کلاغ‌‏های همسایه‏‌شان کمی بادام‌‏زمینی می‏‌ریزند -انگار که بخواهند بگویند متشکریم یا معذرت می‏‌خواهیم یا، دست‌‏کم، ما می‏‌دانیم اینجا هستید و بیشتر احتیاط می‌‏کنیم. شاید آن‏‌ها دقیقاً ندانند که با پرندگان چگونه حرف بزنند، ولی می‌‏دانند چطور آرامش را حفظ کنند. تا اینجا پرنده‏‌ها به نظر راضی می‌‏رسند. پیام دریافت شد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:این مطلب را لارن مارکام نوشته و ابتدا در شمارۀ آوریل ۲۰۲۱ مجلۀ هارپرز منتشر شده است. سپس با عنوان «The Crow Whisperer» در وب‌سایت این مجله نیز بارگذاری شده است و برای نخستین بار با عنوان «من یک پانک پیرم که ازقضا با حیوانات هم حرف می‌زنم»  در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.لارن مارکام (Lauren Markham) روزنامه‌نگار، گزارشگر و نویسندۀ آمریکایی است. آخرین کتاب او برادران جدا افتاده (The Far Away Brothers) نام دارد که گزارشی است از خانواده‌های مهاجری که از السالوادور به ایالات‌متحده آمده‌اند.[۱]  murder : به معنی کشتار هم هست [مترجم].[۲]  cranio-sacral therapist: به فیزیوتراپ‏‌هایی اطلاق می‌‏شود که به روش کرانیوساکرال عمل می‏‌کنند. آن‏‌ها در این روش گره‌‏های بافتی و اختلالات عصبی‌‏عضلانی را با مانورهای دستی باز می‌‏کنند [مترجم].[۳]  Psychic: صاحبِ قدرت مافوق طبیعی [مترجم].[۴]  Medium: احضارکنندۀ روح [مترجم].[۵]  morphic resonance [۶]  interspecies friends ]]> لارن مارکام اقتصادوجامعه Mon, 14 Nov 2022 05:17:34 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10718/ همه‌چيز از انزجار شروع می‌شود https://tarjomaan.com/neveshtar/10717/ مالی یانگ، نیویورک ‌تایمز—  سال ۲۰۱۵ است و دو دانشگاهیِ برجسته وارد رستورانی در منهتن می‌شوند. این اولین دیدارشان -درواقع، اولین قرار عاشقانه‌شان‌- است. در این عصر سرد زمستانی، مرد کاپشن به تن کرده است و زن موهای پرپشت سفیدی دارد. رستوران در گوشۀ دنجی از وِست‌ویلج واقع شده و جگر اردک هم در منوی غذایش دارد. مرد نمی‌داند در دوخت کاپشنش اشکالی هست که باعث شده مواد داخل آن در درز پایینی‌اش جمع شود و برجستگی‌ مشکوکی روی کمرش به چشم بخورد. زن، موقع سلام‌کردن، متوجه این برجستگی می‌شود و از خودش می‌پرسد: آیا کیسۀ کُلُستومی۱ همراهش دارد؟سر میز می‌نشینند، ولی حواس زن پرت شده است. هم‌زمان با اینکه درمورد زندگی‌شان، ازجمله همسران قبلی، شغل و علایقشان، صحبت می‌کنند، فکر زن مشغول «کیسۀ کلستومی» است. آیا این برجستگی کیسۀ کلستومی است یا نه؟ هر دو در سنی هستند که چنین چیزی، نه اینکه رایج باشد، ولی محتمل است. پس از شام، مرد با قطار به فیلادلفیا و زن به آپارتمانش در آپِروِست‌ساید برمی‌گردد. صرف‌نظر از معمایی که دربارۀ روده‌های مرد به وجود آمده، قرار موفقیت‌آمیز بوده است.در قرار سوم بود که این معما بالاخره حل شد: کیسه‌ای در کار نبود. مرد که نامش پُل روزین است، بعدها، به‌شوخی می‌گوید «داشتم امتحانش می‌کردم تا ببینم تحمل مرا دارد یا نه» (در واقعیت امتحانی در کار نبوده و خودش هم از برآمدگی پُشتش خبر نداشته). اما زن که ویرجینیا والیان نام دارد می‌گوید که آن برجستگی «نگرانش کرده بود».دور از ذهن نبود که یک کیسۀ کُلُستومیِ خیالی چنین نقش مهمی در اولین دیدار این زوج ایفا کند. پل روزین به‌خاطر خیلی چیزها معروف است. او روان‌شناس سرشناسی است که ۵۲ سال در دانشگاه پنسیلوانیا تدریس کرده، افتخارات و کمک‌هزینه‌های تحصیلی زیادی کسب کرده، صدها مقالۀ تأثیرگذار به چاپ رسانده، عضو هیئت تحریریۀ نشریات مختلف و رئیس دانشکدۀ روان‌شناسی بوده است ولی، بیش از هر چیز، به‌خاطر مطالعه دربارۀ «انزجار» شناخته می‌شود. او در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ متوجه شد داده‌های کمی دربارۀ این جنبۀ همه‌شمول زندگی وجود دارد. روزین با خود فکر کرد عجیب است که از بین شش هیجان اصلی -خشم، تعجب، ترس، لذت، غم، انزجار‌- آخری بسیار کم مطالعه شده است.اگر حواستان را جمع کنید، انزجار را در همه‌جا می‌بینید. شاید صبح که به محل کارتان می‌روید لکۀ خون ناشی از یک تصادف در بزرگراه به چشمتان بخورد یا دیدن موشی در بین زباله‌های کنار راه‌آهن تنتان را به لرزه بیندازد. در محل کار، به همکارتان که از دست‌شویی بیرون آمده ولی دست‌های کثیفش را نشُسته نگاهی شکاکانه می‌اندازید. در خانه، پوشک فرزندتان را عوض می‌کنید، گرفتگی دریچۀ چاه حمام را باز می‌کنید، توالت گربه را تخلیه می‌کنید، جوشتان را می‌ترکانید یا ته‌مانده‌های داخل یخچال را دور می‌ریزید. فقط نوزادان و آدم‌هایی که در کُما هستند می‌توانند روزی بدون انزجار را تجربه کنند.انزجار به رفتار، فناوری و روابط ما شکل می‌دهد. انزجار دلیل تنها دست‌شویی‌رفتن، عطرزدن، و استفاده از چنگال به‌جای دست موقع غذاخوردن است. من به‌عنوان یک بزرگ‌سال از نخ‌دندان استفاده می‌کنم، چون وقتی نوجوان بودم، دندان‌پزشک به من گفت «مسواک‌زدن بدون نخ‌دندان‌کشیدن مثل دوش‌گرفتن بدون درآوردن کفش‌هاست» (آیا این حرف را از خودش درآورد یا واقعاً در دانشکدۀ دندان‌پزشکی چنین چیزی به او گفته بودند؟ در هر صورت، این سیزده کلمه کاری کرد که یک دهه غرغر والدینم نتوانسته بود بکند). وقتی آداب معاشرت را واکاوی می‌کنیم، می‌بینیم که بیشترشان از شبکه‌ای از فنون اجتناب از انزجار تشکیل شده‌اند. قوانین مربوط به هیجانات در هر فرهنگ و هر تاریخی وجود داشته است. و با اینکه «ورودی» انزجار -‌آنچه منزجرکننده تلقی می‌شود‌- در مناطق مختلف فرق دارد، «خروجی» مشابه است: حالات چهره‌ای (به نام «گِیپ فِیس»۲) شامل پایین‌آوردن فک و معمولاً بیرون‌آوردن زبان یا گاهی چین‌دادن به بینی و عقب‌کشیدن لب بالا (تقریباً در هر قسمت سریال «ساینفلد»، جری این کار را انجام می‌دهد). گیپ فیس در بیشترِ موارد با حالت تهوع و میل به فرار یا فاصله‌گرفتن از چیز زننده و تمیزکردن خود همراه است.هرچه بیشتر درمورد تاریخچۀ هیجانات بخوانید، بیشتر قانع می‌شوید که انزجار نیرویی است که مجموعۀ ظاهراً بی‌ربطی از پدیده‌ها را به هم پیوند می‌دهد، از جنگ‌های فرهنگیِ بی‌پایان گرفته تا قوانین کوشر، وب‌سایت فور‌چن و پری‌های دریایی. انزجار تجربه‌ای بدنی است که به گوشه‌گوشۀ زندگی اجتماعی ما نفوذ می‌کند، سخت‌افزاری تکاملی است که ابتد به منظور محافظت از خورد‌وخوراک ما طراحی شده، سپس گسترش یافته و به سیستمی برای محافظت از روحمان بدل گشته است.داروین نخستین محقق مدرنی بود که سنگی داخل دریاچۀ گل‌آلود مطالعات انزجار انداخت. او در کتاب ابراز هیجانات در انسان و حیوانات۳ یکی از برخوردهای شخصی‌اش را شرح داد که در تیِرا دِل فوئگو رخ داده بود. او در اردوگاه مشغول خوردن گوشت سردِ قورمه‌شده بود که یک «وحشی عریان» جلو آمد، دستی به گوشت زد و «نهایت انزجار را از نرمیِ آن نشان داد». داروین هم از اینکه یک غریبه به غذایش دست زده منزجر شد. استنباط داروین این بود که آن مرد از بافت غیرعادی گوشت منزجر شده است، ولی از علت انزجار خودش مطمئن نبود. به نظر نمی‌رسید دست آن «وحشی» کثیف باشد. پس چرا وقتی به غذای داروین دست زد، دیگر خوردن آن ممکن نبود؟ آیا به‌خاطر عریانی او بود؟ یا به‌خاطر غریبگی‌اش؟ بعد با خود اندیشید چرا دیدن سوپِ چسبیده به ریش یک نفر انزجارآور است، با اینکه «به‌خودی‌خود، هیچ‌چیز انزجارآوری در سوپ وجود ندارد؟».پس از داروین، دو مجارستانی به نام‌های اورل کولنای (متولد ۱۹۰۰) و آندراس آنگیال (متولد ۱۹۰۲) مهم‌ترین نظرات را دربارۀ انزجار مطرح کردند. من هیچ مدرکی دال بر آشنایی این دو نفر با هم پیدا نکرده‌ام، ولی بعید به نظر می‌رسد آنگیال، که مقاله‌اش دربارۀ انزجار در سال ۱۹۴۱ منتشر شد، از مقالۀ هم‌وطن خود که در سال ۱۹۲۹ چاپ شد تأثیر نپذیرفته باشد. ولی عجیب است که مقالۀ آنگیال استنادی به کار کولنای نمی‌کند. یک احتمال این است که آنگیال قادر به ارجاع به منابع خود نبوده است. احتمال دوم این است که او حقیقتاً از مقالۀ قبلی بی‌اطلاع بوده است. در این صورت باید فکر کرد آیا، در اروپای مرکزی، در اوایل دهۀ ۱۹۲۰ چیزی به‌شدت انزجارآور وجود داشته که باعث شده دو غریبۀ متولدشده در آنجا تحقیقاتی طولانی دربارۀ موضوعی انجام دهند که کس دیگری آن را جدی نمی‌گرفته است.احتمال سوم این است که آنگیال شروع به خواندن مقالۀ کولنای کرده، ولی در میانۀ راه سرخورده شده و آن را رها کرده است. سبک نوشتاری کولنای اگرچه برجسته، ولی ثقیل است. مقالۀ او سرشار از نقل‌قول‌ها و عباراتی چندلایه است. باوجوداین، کولنای برای نخستین بار به بینش‌هایی دست پیدا کرد که امروزه برای بیشتر افرادی که در این حیطه پژوهش می‌کنند پذیرفتنی است. او به این تناقض اشاره می‌کند که چیزهای انزجارآور غالباً «جاذبه‌‌ای شگفت‌‎انگیز» به همراه دارند -‌گوش‌پاک‌کنی را تجسم کنید که پس از تمیزکردن گوش به آن نگاه می‌کنید، یا برنامه‌های تلویزیونی دربارۀ جراحی پلاستیک یا «فیِر فاکتور»۴. او بویایی، مزه، بینایی، و لامسه را ورودی‌های اصلی انزجار می‌دانست و معتقد بود شنیدنْ مسیر ورودی مهمی برای آن نیست. «تلاش برای یافتن چیزی در حیطۀ شنیداری که حتی نزدیک به احساس ناشی از بوی لاشه، یا عضلات شُل و آویزان بدن، یا شکم پاره‌شده باشد بی‌نتیجه است».به نظر کولنای، بارزترین شیء منزجرکننده جسدِ درحال تجزیه است که نشان می‌دهد منشأ انزجار نه حقیقت تجزیه، بلکه فرایند آن است. تفاوت جسد و اسکلت را در نظر بگیرید. با اینکه هر دو نشان می‌دهند مرگ اتفاق افتاده است، جسدْ انزجارآور است درحالی‌که اسکلت، در بدترین حالت، بسیار ترسناک است. (هملت هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد سرِ درحال‌پوسیدگیِ دلقک را بردارد و با آن حرف بزند). کولنای معتقد بود این تفاوت به ذاتِ پویای جسدِ درحال تجزیه برمی‌گردد: تغییر رنگ و شکل، ساطع‌کردن بوهای مختلف و چیزهای دیگر نشان از زندگی در عین مردن دارد.آنگیال معتقد بود انزجار صرفاً حسی نیست. ما شاید رنگ‌ها و صداها و مزه‌ها و بوها را ناخوشایند تجربه کنیم، ولی آن‌ها به‌خودی‌خود منزجرکننده نیستند. او برای توضیح نظرش این داستان را تعریف می‌کند که، در حال گذر از کلبه‌ای، بویی زننده به مشامش خورد که به گمان او متعلق به لاشۀ حیوانی در حال تجزیه بود. واکنش اولیه‌اش انزجاری شدید بود، ولی لحظۀ بعد، دریافت که اشتباه کرده و درواقع این بوی چسب بوده است. او دراین‌باره می‌نویسد «احساس انزجارم فوراً از بین رفت و بو برایم بسیار دلپذیر شد. علت آن احتمالاً به تداعیِ بوی چسب با نجاری برمی‌گردد». البته چسب در آن زمان احتمالاً از حیوانات مرده به دست می‌آمده، اما انزجار آنگیال صرفاً به‌خاطر تغییر تداعی‌های ذهنی‌اش از بین رفته بود.آنگیال این‌طور نتیجه‌گیری کرد که انزجار صرفاً به‌خاطر بوی بد نیست، بلکه ترسی درونی است از آلوده‌شدن به آن بو. هرچه تماس نزدیک‌تر باشد، واکنش شدیدتر است. تحقیق آنگیال زمانی جالب‌تر می‌شود که آن را با توجه به مقدمه‌اش ببینیم. مقدمۀ این تحقیق توضیح می‌دهد که مواد تحقیق مبتنی بر مشاهدات و مکالماتی است که «به شیوۀ رسمی جمع‌آوری نشده»، و روش آن «اگر بتوان چنین نامی بر آن گذاشت» فاقد عینیت و کنترل است. اکنون که پس از۸۰ سال این مقاله را می‌خوانیم، بحران تکرارپذیری در علم در حال آشکارشدن است. به‌همین‌دلیل، دیدن تواضع آنگیال دل‌نشین است. گویا او می‌خواهد بگوید من صرفاً متوجه چیزهایی شده‌ام. بیایید ببینیم به کجا منتهی می‌شود.من، نخستین بار، روزین را در رستورانی ویتنامی واقع در آپر وست ساید ملاقات کردم. اواسط تابستان بود. او کلاه ماهیگیری نارنجی به سر داشت و پیراهن سرمه‌ای راه‌راه پوشیده بود. بر سر میزی چوبی که رنگ روشنی داشت نشستیم و کرِپ برنج با سبزیجات مختلف خوردیم. روزین سالاد پاپای سبز سفارش داده بود و، در حین خوردن آن، گفت «این کار، یعنی خوردن از یک کاسه، نوعی برقراری پیوند اجتماعی است». (او به‌همراه تیمش تحقیقی در این مورد انجام داده بودند). یکی از چیزهای جالب دربارۀ وقت‌گذراندن با یک روان‌شناس محقق این است که می‌تواند پدیده‌های اطراف را به‌خوبی تفسیر کند و، درمورد روزین، ممکن است حتی فرضیه‌هایی برای توضیح آن‌ها داشته باشد. به‌طور مثال، قطر کرپ‌های ما به اندازۀ توپ بسکتبال بود و می‌توانست به‌آسانی شش نفر را سیر کند. باوجوداین، ما تا آخر آن را خوردیم. برای توضیح این پدیده، روزین و همکارانش در سال ۲۰۰۶ اصطلاح «سوگیری واحد»۵ را ابداع کردند که نوعی میان‌بُر ذهنی است. منظور از این اصطلاح این است که آدم‌ها فرض می‌کنند واحد ارائه‌شده از یک چیزْ مقدار مناسب و بهینه برای مصرف آن است. به همین دلیل است که پف‌فیل‌های سینما و شکلات‌های حجیم خطرناک‌اند، و احتمالاً یکی از دلایل لاغرماندن فرانسوی‌ها -‌که به حجم کمِ غذاهایشان معروف‌اند‌- همین است.روزین، که اکنون ۸۵ساله است، در محلۀ فِلَتبوشِ بروکلین، از پدر و مادری یهودی متولد شد. والدینش، با اینکه تحصیلات دانشگاهی نداشتند، بافرهنگ و هنرمند بودند و از دانستن اینکه پسرشان باهوش است لذت می‌بردند. او وارد مدرسۀ دولتیِ کودکانِ مستعد شد، دبیرستان را زود به اتمام رساند و در ۱۶ سالگی با دریافت بورسیۀ کامل وارد دانشگاه شیکاگو شد. پس از دانش‌آموختگی، وارد دورۀ دکترای مشترک زیست‌شناسی و روان‌شناسی در دانشگاه هاروارد شد، یک دورۀ پسادکترا در دانشکدۀ بهداشت عمومی هاروارد گذراند، و در سال ۱۹۶۳، به عضویت هیئت‌علمی دانشگاه پنسیلوانیا درآمد و آزمایش‌های اولیه‌اش را دربارۀ رفتار موش‌ها و ماهی قرمز انجام داد. همچنان که مرتبه‌های علمی را یکی پس از دیگری طی می‌کرد و از استادیار به دانشیار و استاد تمام تبدیل شد، به این نتیجه رسید که از مطالعه دربارۀ حیوانات خسته شده و می‌خواهد روی حوزۀ بزرگ‌تری تمرکز کند.حوالی سال ۱۹۷۰، توجهش به یادگیری خواندن جلب شد. آن زمان در فیلادلفیا، همچون بسیاری دیگر از شهرهای آمریکا، کودکان زیادی در یادگیری خواندن مشکل داشتند. روزین که کنجکاو بود علت را بداند به کلاس‌های دورۀ ابتدایی رفت و چیز عجیبی مشاهده کرد: تعداد زیادی از بچه‌های کلاس دوم نمی‌توانستند بخوانند، ولی به‌خوبی انگلیسی را صحبت می‌کردند. آن‌ها می‌توانستند هزاران شیء را نام ببرند و، با اشاره به روزین، بپرسند «چرا این مرد غریبه در کلاس ماست؟». یاد گرفتن ۲۶ حرف الفبای انگلیسی، در مقایسه با فرهنگ لغات عظیمی که در ذهنشان بود، آسان به نظر می‌رسید.باوجوداین، چنین کاری به یک بحران بدل شده بود. روزین و همکارش برنامۀ درسی آزمایشی‌ای طراحی کردند که با آموزش واژه‌نگاشت‌های چینی و خط‌هجایی ژاپنی، و سپس استفاده از منطق آن‌ها در زبان انگلیسی، درجات مختلف انتزاع زبان‌شناختی را به کودکان یاد می‌داد. روزین می‌گوید این سیستم به‌خوبی جواب داد، ولی پاسخ مدرسه چندان دلگرم‌کننده نبود.او می‌گوید «بوروکراسی و سیاست مرا از پای درآورده بود». فرایند متقاعدسازی، بازاریابی و لابی‌گری جذابیتی برایش نداشت. او فهمیده بود سال‌ها طول می‌کشد تا مدیران به استفاده از این برنامه و آموزش معلمان برای اجرای آن قانع شوند. درنتیجه، او و همکارش یافته‌هایشان را در چند مقاله به چاپ رساندند و کار را متوقف کردند. پنجاه سال بعد، درحالی‌که شانه بالا می‌اندازد می‌گوید «این راه درستی برای آموزش خواندن است، ولی تا جایی که می‌دانم، به نتیجۀ عملی منتهی نشد». در آن زمان فکر کرد شاید محققان دیگری بخواهند این ایده را پیش بگیرند، ولی کار خودش دیگر تمام شده بود. ذهنش جای دیگری بود و به چیزی فکر می‌کرد که بعدها به‌خاطر آن معروف شد.روزین می‌گوید علاقه‌اش به انزجارْ از گوشت شروع شد. او اکنون، «با وجود برخی استثنائات (بیکن)»، فقط گوشت ماهی‌ می‌خورد، ولی زمانی که شروع کرد به فکرکردن راجع به گوشت، همه‌چیزخوار بود. گوشت بااینکه یکی از محبوب‌ترین دسته‌های غذایی در جهان است -‌هم به‌لحاظ ارزش غذایی کامل است و هم بیشتر آدم‌ها آن را خوش‌مزه می‌دانند‌- در سراسر جهان یکی از تابوترین غذاها هم هست. روزین به پیامدهای خوردن گوشت برای سلامتی یا اهمیت اقتصادی و محیط‌زیستی آن علاقه‌ای نداشت. این چیزها قبلاً مطالعه شده بود. تمرکز او بر نوعی منفی‌نگری عاطفی دربارۀ گوشت بود. وقتی کسی از گوشت بدش می‌آيد، واقعاً بدش می‌آيد. تکه‌ای گوشت فاسد واکنشی کاملاً متفاوت با یک سیب فاسد برمی‌انگیزد. چرا؟ یا بهتر بگوییم، چه‌ تفاوتی بین گاززدن اتفاقیِ یک سیبِ سبز فاسد با یک استیک فاسد وجود دارد؟ سیب فاسد شاید ناخوشایند و بدمزه باشد، ولی گوشت فاسد ترکیبی از حس‌های به‌هم‌مرتبط ولی کاملاً منحصربه‌فرد از آلودگی و تهوع را رقم می‌زند.آنچه ذهن روزین را واقعاً به کار انداخت مقالۀ آنگیال بود. روزین نظریه‌ای شکل داد که، در دهه‌های بعد، هر تلاشی برای تعریف و درک انزجار تحت‌تأثیر آن بود، و این حرفی مبالغه‌آمیز نیست. از نظر روزین، هیجان کلاً مربوط به غذاست. انسان‌ها انعطاف‌پذیری زیادی در رژیم غذایی‌شان دارند. برخلاف کوالاها، که تقریباً هیچ‌چیزی به‌جز برگ اوکالیپتوس نمی‌خورند، انسان‌ها باید گزینه‌های غذایی بسیار گسترده‌ای را از نظر بگذرانند تا بفهمند چه چیزی در دهانشان بگذارند (اصطلاح «معضل جانور همه‌چیزخوار» یکی از اصطلاحات زیادی است که روزین ابداع کرده است. مایکل پولان بعدها این اصطلاح را وام گرفت). او معتقد است انزجار یکی از عوامل تعیین‌کنندۀ اصلی در خوردن غذاهاست: اگر کسی هیچ احساس انزجاری نداشته باشد، احتمالاً چیز فاسدی می‌خورد و می‌میرد. از سوی دیگر، اگر کسی خیلی راحت دچار انزجار شود، احتمالاً کالری کافی به بدنش نمی‌رسد و او هم می‌میرد. بهترین راه قرارگرفتن در جایی بین این دو است، یعنی غذاخوردن با ترکیب سالمی از نوهراسی و نودوستی. برداشت روزین این بود که همۀ انواع انزجارْ برخاسته از بیزاری ما نسبت به خوردن موادی است که نباید بخوریم، موادی همچون کِرم یا مدفوع.تمرکز بر غذا منطقی به نظر می‌رسد. همۀ ما انزجار را با حالت تهوع و استفراغ تداعی می‌کنیم، تهوع نشانۀ بدن برای توقف خوردن است و استفراغ راهی است برای زدن کلید «بازگشت» پس از خوردن چیزی. ولی اگر انزجار صرفاً پدیده‌ای زیستی بود، می‌بایست در همۀ فرهنگ‌ها یکسان باشد، درحالی‌که این چنین نیست. اگر انزجار صرفاً پدیده‌ای زیستی بود، باید توضیح می‌داد چرا هنگام مواجهه با موضوعاتی همچون حیوان‌خواهی یا زنای با محارم، بوی زیر بغل، یا فکرکردن به افتادن در چاهِ پر از سوسک احساس انزجار می‌کنیم. هیچ‌کدام از این موضوعات ربطی به غذا ندارد. برنامۀ بعدی روزین این بود که بفهمد چه چیزی این عوامل انزجارآور را به هم وصل می‌کند. چه چیزی در آن‌ها مشترک است که پاسخی یکسان را برمی‌انگیزد؟در سال ۱۹۸۶، روزین و دو تن از همکارانش مقاله‌ای مهم چاپ کردند، با عنوان «کارکرد قوانین جادوی سمپاتیک۶ در انزجار و سایر حیطه‌ها»، که بحث می‌کرد هیجان پدیده‌ای پیچیده‌تر از آن است که داروین، مجارستانی‌ها یا حتی خودِ روزین تصور می‌کردند. این مقاله بر اساس مجموعه‌آزمایش‌هایی ساده ولی روشنگر نوشته شده بود. در یکی از آن‌ها، از شرکت‌کننده دعوت می‌شد تا پشت میزی واقع در اتاق کوچک آزمایشگاه بنشیند. آزمایشگر کنار آزمودنی می‌نشست و یک لیوان یک‌بارمصرفِ نو را از بسته‌بندی خارج می‌کرد و جلوی او قرار می‌داد. سپس پاکت آب‌میوه را باز می‌کرد و مقداری از آن را داخل دو لیوان می‌ریخت. تا اینجای کار همه‌چیز مرتب بود؛ سپس سینی‌ای حاوی یک سوسک مردۀ استریل‌شدۀ داخل یک لیوان پلاستیکی را می‌آورد و به شرکت‌کننده می‌گفت «حالا این سوسکِ مرده، استریل‌شده، و کاملاً سالم را داخل لیوانِ آب‌میوه می‌اندازم». بعد، سوسک را به داخل لیوان آب‌میوه می‌انداخت، آن را هم می‌زد و خارج می‌کرد. به‌عنوان کنترل، آزمایشگر همین کار را با تکه‌ای پلاستیک انجام می‌داد و آن را داخل لیوان دیگر می‌انداخت. حالا از شرکت‌کننده پرسیده می‌شد دوست دارد کدام آب‌میوه را بنوشد. نتایج قاطع (و البته قابل‌پیش‌بینی) بود: تقریباً هیچ‌کس آب‌میوۀ «سوسکی» را نمی‌خواست. تماسی مختصر با شیئی زننده، ‌هرچند بی‌ضرر، آن آب‌میوه را خراب کرده بود.در آزمایشی دیگر، از شرکت‌کنندگان خواسته شد تکه‌شکلاتی مکعبی را که در ظرفی یک‌بار‌مصرف قرار داشت بخورند. کمی بعد، دو تکۀ دیگر از همان شکلات به آزمودنی‌ها داده شد: یکی به‌شکل «دایره یا کیک‌ فنجانی» و دیگری «بسیار شبیه به مدفوع سگ». به هر نفر گفته شد از هرکدام که می‌پسندد یک گاز بزند. این بار هم هیچ‌کس «محرک آزارنده» را نمی‌خواست -اصطلاحی که روان‌شناسان برای اشاره به «چیز چندش‌آور» به کار می‌برند. (وقتی از روزین دربارۀ کسانی پرسیدم که چیز چندش‌آور را انتخاب می‌کردند، دستش را تکان داد و گفت «همیشه کسی پیدا می‌شود که بخواهد مردانگی و قدرتش را نشان دهد»).شاید این نتایج قابل‌انتظار به نظر برسد، ولی این آزمایش‌ها عمداً طوری طراحی شده بودند که انزجار ایجاد کنند نه واکنش‌های دیگر برای نخواستن غذا، ازجمله بدمزه‌بودن (نخواستن چیزی به‌خاطر ظاهر یا بوی بد، مثل بروکلی برای کسی که از بروکلی بدش می‌آید)، یا خطر (نخواستن چیزی به‌خاطر اینکه ممکن است به شما آسیب بزند، مثل قارچ سمی یا سوسک استریل‌نشده)، یا نامناسب‌بودن آن (نخواستن چیزی به‌خاطر اینکه خوردنی نیست، مثل تنۀ درخت یا شن). انزجار از یک نظر خاص با آن سه واکنش دیگر تفاوت دارد: می‌تواند صرفاً تحت‌تأثیر عوامل ذهنی باشد، یعنی آنچه فرد درمورد شیء پیشِ رویش می‌داند، یا فکر می‌کند می‌داند.تا آن زمان، جادوی سمپاتیک اصطلاحی بود که روان‌شناسان برای اشاره به نظام باورهای جادویی در فرهنگ‌های سنتی، ازجمله جوامع شکارچی‌‌گردآور، استفاده می‌کردند. جادوی سمپاتیک چند قانون مسلّم و تغییرناپذیر دارد؛ یکی از آن‌ها قانون سرایت است که بر اساس آن «اثر یک بار تماس تا ابد ادامه دارد». مثال سوسک استریل‌شده این قانون را نشان می‌دهد؛ اگر آن آب‌میوۀ «سوسکی» را داخل فریزر بگذارید و یک سال بعد به شرکت‌کننده‌ها بدهید، باز هم آن را نمی‌خورند. قانون دوم قانون شباهت است که بر اساس آن «چیزهایی که شبیه هم به نظر می‌رسند [واقعاً] مثلِ هم هستند. ظاهر مساوی است با واقعیت». مثال شکلاتِ شبیه به مدفوع سگ این قانون را نشان می‌دهد.روزین و همکارانش، برای آزمودن نظریه‌هایشان، سناریوهای دیگری نیز تهیه کردند. آیا مردم آب سیبی را که در یک لگن نوی مخصوص دفع مدفوع درست شده است می‌نوشند؟ آیا سوپی را که با یک مگس‌کُشِ «کاملاً شسته‌شده» هم‌خورده است می‌خورند؟ آیا حاضرند لبشان را به یک تامپون نو و استفاده‌نشده بزنند؟ آیا حاضرند یک کلاه قدیمی نازی را به سر بگذارند که بر روی آن علامت صلیب شکسته نقش بسته است؟مقالۀ ۱۹۸۶ مثل شکل اولیۀ مجسمه‌ای بود که مجسمه‌ساز آن را از حجم بزرگی از سنگ مرمر تراش می‌دهدو مقاله‌های بعدی روزین مثل ریزه‌کاری‌هایی بودند که جزئیات آناتومی بدن را در مجسمه به نمایش می‌گذاشتند. روزین، در مقاله‌ای که سال بعد منتشر کرد، نشان داد برخی از واکنش‌های انزجار ما ممکن است سازگاری‌هایی برای اجتناب از عوامل بیماری‌زا باشد. بر اساس این منطق، کسی که خود را جابه‌جا می‌کند تا از شعاع عطسۀ یک فرد مریض دور شود احتمالاً زنده می‌ماند و تولیدمثل می‌کند و فرزندانش نیز از قرارگیری در شعاع عطسۀ دیگران دوری می‌کنند.روزین همچنین به شرح چیزی پرداخت که آن را نظریۀ «یادآوری حیوانی» می‌خواند. بر اساس این نظریه، انزجار راهی است برای نادیده‌گرفتن کوهی از شواهد مبنی بر اینکه انسان پستانداری است مثل سایر پستانداران و می‌خورد، دفع، خون‌ریزی، و جفت‌گیری می‌کند و، سرانجام، می‌میرد. قوانین بهداشتی ما اجازه نمی‌دهند که مثل سگ‌ها با مدفوع خود بازی کنیم. قوانین جنسی ما اجازه نمی‌دهند که مثل گربه‌ها با خواهر و برادر خود رابطۀ جنسی برقرار کنیم، مثل برخی از مارها با مردگان بیامیزیم، یا مثل خرگوش‌ها بچه‌هایمان را بخوریم. رعایت این قوانین طهارت مانع می‌شود از اینکه باور کنیم بدن مقدس ما صرفاً تکه‌ای گوشت است. یکی از جالب‌ترین نظریه‌های روزین این است که انزجار هشداری است دربارۀ مرگ. هر برخورد با گوشت فاسد پیش‌نمایشی است از این حقیقت که همۀ ما، دیر یا زود، به گوشت فاسد بدل می‌شویم.بنابراین، انزجار دو مؤلفۀ اجتماعی و یادآور واقعیت دارد که هر دو آن را برای موقعیت‌های کمدی جذاب می‌کنند. این تک‌گویه از یکی از قسمت‌های سریال «ساینفلد» (۱۹۹۵) را در نظر بگیرید:جری: «داشتم راجع به مو فکر می‌کردم. چیز عجیب درمورد مو این است که آدم‌ها موی همدیگر را لمس می‌کنند، مثلاً سر همدیگر را می‌بوسند؛ ولی اگر یک تار مو از سر جدا شود، تبدیل می‌شود به یکی از منزجرکننده‌ترین چیزهای ممکن. همان مو باعث وحشت آدم‌ها می‌شود. مثلاً می‌گویند یک مو داخل سالاد تخم‌مرغ است!».حرف ساینفلد دربارۀ موهای جداشده از بدن را می‌توان دربارۀ ناخن، شورۀ سر، و سایر فضولات بدنی نیز صادق دانست، چه مال خودمان باشد (هرچه مدت طولانی‌تری باشد که از ما جدا شده ‌است، چندش‌آورتر می‌شود)، چه مال دیگران (همیشه چندش‌آور است). این موارد و چیزهایی مثل آب بینی، آب دهان، و ادرار تا وقتی متصل به بدن یا داخل آن هستند بی‌ضرر تلقی می‌شوند و تنها زمانی که از منبع خود جدا می‌شوند آلاینده در نظر گرفته می‌شوند.روزین و دو تن از همکارانش، در سال ۱۹۹۴، پرسشنامه‌ای ۳۲‌سؤالی برای سنجش حساسیت آدم‌ها نسبت به هیجانات تهیه کردند. او هفت حوزه برای انزجار پیشنهاد کرد: غذا، حیوانات، تولیدات بدنی، انحراف جنسی، آنچه نامش را «نقض قالب بدنی» گذاشته بود (مثل خون لخته‌شده)، بهداشت پایین، و تماس با مردگان. بخش اولِ سؤالات شامل جملات درست یا غلط است، مثل «ممکن است، در برخی شرایط، علاقه‌مند به خوردن گوشت میمون باشم» یا «دیدن کسی با چشم مصنوعی، در حالی که دارد آن را از حدقه‌اش در‌می‌آورد، برای من آزاردهنده نیست». در بخش دوم، فرد باید میزان منزجرکننده‌بودن تجربیات خاصی را نمره‌دهی کند، ازجمله «شما می‌فهمید که یکی از دوستانتان لباس زیرش را فقط یک بار در هفته عوض می‌کند» یا «با پای برهنه روی آسفالت راه می‌روید و ناگهان روی یک کرم خاکی پا می‌گذارید».نمرۀ خودِ روزین ۵/۷ بود که بسیار کمتر از میانگین ۱۷ است. این را، حین تعاملی که با هم داشتیم، به‌خوبی درک کردم. شبی موقع شام، تلفن همراهش را درآورد تا تصاویر غذایی را به من نشان دهد که پسرش -‌آشپزی غیرحرفه‌ای‌- درست کرده بود: رتیل‌ سرخ‌کرده، جیرجیرک با سس تند، و کرم خوراکی سرخ شده در روغن زیتون. برای دسر، کیک شکلاتی به‌شکل مدفوع تهیه شده بود. روزین تصویر را بزرگ کرد و گفت «یکی از کیک‌ها به‌شکل پیچ‌خورده بود. خیلی خوش گذشت».همان شب، بعد از شام، صحبت مراسم خاک‌سپاری به میان آمد. روزین توضیح داد هنوز تصمیم نگرفته بعد از مرگ با بدنش چه‌کار کنند. او گفت «به‌طور تاریخی، بیشترِ آدم‌خوارها نیاکانشان را می‌خوردند. منظورم پس از مرگشان است، نه اینکه آن‌ها را بکشند». او قبول داشت که آدم‌خواریِ آیینی برای مردم عادی مطلوب نیست، ولی باور داشت مفهوم زیربناییِ آن زیبایی خاصی دارد». او گفت «وقتی همسر سابقم فوت کرد، جسدش را سوزاندیم وقتی داشتیم خاکسترش را زیر درختی در حیاط پشتی دفن می‌کردیم، احساس کردم باید کمی از آن را بخورم».در حالی که روزین مشغول مالیدن کره روی نان باگت بود از او پرسیدم «برای چه؟».با حالتی که گویا پاسخْ واضح است، گفت «برای اینکه مقداری از کسی را که دوست داشتم وارد خودم کنم. این چه نان خوبی است».پای ثابت بحث‌های دو قرن گذشته دربارۀ انزجار این بوده است که آدم‌ها دوست دارند بگویند زمانۀ آن‌ها  انزجارآورترین زمانه‌ای است که تابه‌حال وجود داشته است. واضح است که این حرف درست نیست. قابل تصور نیست که، با ظهور بهداشت مدرن، این دوران از هزاران سالِ قبل از آن انزجارآورتر باشد. بله، اکنون می‌توانید از فروشگاه والمارت آبنبات ژله‌ای با طعم استفراغ بخرید یا در اینترنت ویدئوی گردن‌زدن انسان ببینید، ولی این‌ها فعالیت‌های اختیاری است. سناریوهایی که بیشترین مقدار انزجار را به همراه دارند، مثل مراقبت از بیمار، اکنون بیشتر در مؤسسات رخ می‌دهند نه در خانه‌ها. زباله‌ها در کیسه‌های ضدبو گذاشته می‌شوند. فضولات ما لحظاتی پس از خارج‌شدن ناپدید می‌شوند و به داخل شبکه‌ای مخفی از لوله‌ها و مخزن‌ها و تأسیسات تصفیه می‌روند.دانشوری به نام ویلیام ایان میلر در سال ۱۹۹۷ نوشت «بخشی از انزجارْ آگاهی از منزجرشدن است، هشیاری از خودِ این فرایند. انزجار ضرورتاً افکار خاصی را در بر می‌گیرد، افکاری مزاحم و نازدودنی دربارۀ زننده‌بودن آن شیء». به عبارت دیگر، نمی‌توانیم از چیزی منزجر باشیم بدون آنکه بدانیم منزجر هستیم. همچنین، شواهدی وجود ندارد که نشان دهد حیوانات هم دچار انزجار می‌شوند. ممکن است چیزی را دوست نداشته باشند، یا چیزی به نظرشان خوش‌مزه نباشد، ولی ظرفیت انزجار، به گفتۀ میلر، «مخصوص انسان و متمایزکنندۀ او» است. آن‌هایی که آستانۀ انزجار بسیار بالایی دارند کسانی هستند که «فکر می‌کنیم به دسته‌های متفاوتی تعلق دارند: پیشا‌انسانی مثل کودکان، فروانسانی مثل دیوانگان، یا فرانسانی مثل قدیس‌ها». معروف است که سِنت کاترین سیه‌نا چرک زخم یک زن را به قصد تحقیر نفسش خورد.نظریه‌پردازی به نام سیان اِنگای، در نوشته‌هایش، انزجار را احساسی اجتماعی قلمداد می‌کند. کسی که انزجار را تجربه می‌کندمعمولاً از دیگران می‌خواهد تجربه‌اش را تأیید کنند (مثلاً: «اوه، خدای من، این پنیر چه بوی نفرت‌انگیزی دارد! بیا بو کن»). اخیراً محققان نشان داده‌اند انزجار پیش‌بینی‌کنندۀ دقیقی برای جهت‌گیری سیاسی است، به این شکل که محافظه‌کاران بسیار بیشتر از لیبرال‌ها واکنش انزجار نشان می‌دهند. در پژوهشی که در سال ۲۰۱۴ انجام شد، به شرکت‌کنندگان تصاویر مختلفی نشان داده شد که بعضی‌هایشان انزجارآور بودند. به‌طور هم‌زمان، واکنش‌های مغزی آنان نیز رصد می‌شد. محققان، بر اساس تحلیل داده‌های اف‌ام‌آر‌آی، توانستند با موفقیت بالایی جهت‌گیری سیاسی افراد را پیش‌بینی کنند.معروف‌ترین شاگردِ روزین جاناتان هایت است، روان‌شناس اجتماعی و نویسندۀ کتاب محافظت بیش‌ازحد از ذهن آمریکایی‌ها ۷ که دکترایش را از دانشگاه پنسیلوانیا گرفته و در چندین مقاله با روزین همکاری داشته است. او پشت تلفن به من گفت «من پیش روزین رفتم، چون در حال مطالعۀ روان‌شناسی اخلاق بودم و تا به آن روز راجع به انزجار فکر نکرده بودم. ولی وقتی شروع به خواندن قوم‌نگاری‌ها کردم، دیدم تقریباً همۀ آن‌ها هنجارهای مربوط به طهارت و آلودگی را دارند. قوانین خیلی زیادی راجع به عادت ماهانه، برخورد با اجساد، تابوهای جنسی و غذایی وجود داشت». او دریافت که جوامع غربی، از نظر کم‌بودن قوانین مربوط به فعالیت‌های مرتبط با انزجار، در جهان استثنا هستند، ولی بعد فهمید این هم کاملاً درست نیست؛ در آمریکا، گروه‌های مختلفْ قوانینی بر فعالیت‌های بدنی مربوط به انزجار وضع کرده‌اند، ازجمله یهودیان ارتدکس و کاتولیک‌ها و به میزان کمتری هم محافظه‌کاران اجتماعی. انزجار فقط در میان ترقی‌خواهانِ سکولار غربیْ بی‌قانون باقی مانده است. هایت روی استفاده از کلمۀ انزجارآور در عالم سیاست تمرکز کرد و متوجه شد آمریکایی‌ها معمولاً چیزهایی همچون نژادپرستی، ریاکاری و وکلایی را که در صحنۀ تصادف به‌دنبال مشتری می‌گردند «انزجارآور» تلقی می‌کنند. او، در سال ۱۹۹۷، در مقاله‌ای به‌همراه روزین و دو نفر دیگر نوشت «لیبرال‌ها می‌گویند محافظه‌کاران انزجارآور هستند. محافظه‌کاران می‌گویند آن‌هایی که برای دریافت کمک‌های رفاهی تقلب می‌کنند انزجارآور هستند». چرا این‌طور است؟ آیا استفاده از «انزجار» برای چنین طیف گسترده‌ای از مسائل صرفاً یک ویژگی استعاری در زبان انگلیسی است؟ آیا کارشناسانی که کل روز در تلویزیون ابراز انزجار می‌کنند سطلی برای استفراغ کنار دستشان دارند یا به‌لحاظ زبانی دارند از الفاظ غیردقیقی استفاده می‌کنند؟دقیقاً هیچ‌کدام. وقتی هایت و روزین زبان‌های دیگر را بررسی کردند متوجه شدند بسیاری از زبان‌ها حاوی کلماتی هستند که معنای ترکیبی‌شان معادل «انزجار» است -‌تک‌کلماتی داریم که هم درمورد اسهال به کار می‌روند هم قانون و قانون‌گذاری. در آلمانی اِکِل، در ژاپنی کِنئو، در بنگالی غِنا، و در عبری گوآل از این‌دست کلمات هستند. وقتی از زنی اسرائیلی خواسته شد موقعیتی را شرح دهد که به او احساس گوآل می‌دهد، گفت «تصادفی وحشتناک که بر اثر آن اعضای بدن همه‌جا پخش شده» و «کسی که دست در دماغش می‌کند و آن را می‌خورد». او همچنین گفت «اگر از سیاست‌مداری بدتان بیاید، در این موقعیت هم از کلمۀ گوآل استفاده می‌شود».اگر عملکرد اولیۀ انزجار این بوده باشد که مثل نوار هشداری دور دهانمان نصب شده باشد، این نوار، در طول زمان، به حفره‌های دیگر بدن (به منظور تنظیم فعالیت جنسی) و ذهن (برای تنظیم فعالیت اخلاقی) هم گسترش یافته است. این هیجان به‌قدری نیرومند است که تنها یک روایت مربوط به آن می‌تواند به یک کارزار انتخاباتی لطمه بزند. شاید یادتان باشد که در سال ۲۰۱۹ خبری منتشر شد مبنی بر اینکه سناتور اِمی کلوبِشار یک بار غذایش را با شانۀ سر خورده است. بر اساس آنچه در این خبر آمده، یکی از دستیاران کلوبشار در فرودگاه سالادی برای او می‌خرد. وقتی سوار هواپیما می‌شوند سناتور می‌خواهد سالادش را بخورد، ولی متوجه می‌شود هیچ وسیله‌ای برای این کار در دسترس نیست. او، پس از توبیخ دستیارش، شانه‌ای از کیفش درمی‌آورد و سالاد را با آن می‌خورد. پس از خوردن سالاد، شانه را به دستیارش می‌دهد و به او دستور می‌دهد آن را تمیز کند.ماجرای شانه بخشی از روایت گسترده‌تری بود مبنی بر نحوۀ رفتار سناتور با همکارانش. کلوبشار سعی کرد آن را نشانه‌ای از دقت و موشکافی خود بداند. اگرچه تلاشش ستودنی است، ولی نتیجه‌ای به همراه نداشت. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد اشتباه او داشتنِ انتظارات بالاست، بلکه اشتباه او انجام کاری چندش‌آور مقابل چشم چندین شاهد بود. هضم چنین تصویری سخت بود. کسی نمی‌تواند ماجرا را بخواند و تصور نکند که شانه، و شاید مویی که به آن چسبیده، وارد سالاد روغنی فرودگاه می‌شود. این هم، مثل همۀ داستان‌های انزجارآور، اثر آلاینده دارد. با خواندن آن، شما به‌عنوان رأی‌دهنده خود را در صحنه قرار می‌دهید. مزۀ شانه را با زبانتان می‌چشید و دیگر هیچ راهی جز نفرت از کلوبشار به‌خاطر این کار باقی نمی‌ماند.این تنها یک مورد از فهرست رسوایی‌های سیاسی مرتبط با انزجار است، دیگر موارد عبارت‌اند از موی بدن روی قوطی نوشابه۸ و لکه روی لباس آبی گَپ۹. اخیراً در کویینز از کنار وانتی رد می‌شدم که رویش برچسبی بزرگ چسبانده شده بود با این پیام «هرگونه سوزاندن یا بی‌احترامی به پرچم آمریکا باعث می‌شود رانندۀ این وانت پایین بیاید و له و لورده‌تان کند». این یک سنگ محک ایدئال برای نظریۀ هایت است. یک لیبرال وقتی از کنار این وانت می‌گذرد، شاید با خودش فکر کند که رانندۀ این وانت -‌که حتماً مرد است‌- مشکل کنترل خشم دارد، ولی یک محافظه‌کار که از کنار این وانت رد می‌شود فکر می‌کند این راننده -‌که حتماً مرد است‌- کشورمان را از ته قلب دوست دارد. به گفتۀ هایت «برای بعضی‌ها پرچم صرفاً تکه‌ای پارچه است، ولی بیشترِ آدم‌ها چنین نظری ندارند. برای آن‌ها پرچم ماهیتی مقدس دارد». اگر کسی پرچم آمریکا را صرفاً پارچه‌ای مستطیلی‌شکل بداند، بعید است که از بی‌احترامی به آن منزجر شود؛ ولی اگر کسی پرچم را نمادی مقدس بداند، بعید است که از بی‌احترامی به آن منزجر نشود.این دو نوع آدم ‌-‌که می‌توان به‌طور وسیع آن‌ها را «لیبرال» و «محافظه‌کار» یا «نسبتاً غیرحساس به انزجار» و «نسبتاً حساس به انزجار» دانست‌- در چارچوب‌های اخلاقی متفاوتی زندگی می‌کنند. اگر برایتان عجیب است که حساسیت به انزجار و سیاست این‌قدر به هم ربط دارند، به‌خاطر داشته باشید که حساسیت به انزجار درواقع احساس ما به طهارت و آلودگی را می‌سنجد. و این به‌شکل‌گیری نظام اخلاقی ما می‌انجامد و این نظام اخلاقی است که جهت‌گیری‌های سیاسی را تعیین می‌کند.ما برای دوری از انزجار به آیین‌های طهارت رو می‌آوریم، مثل شستن کاهو یا «حذف‌کردن» شخصیتی نیمه‌مشهور به‌خاطر توییت نژادپرستانه‌ای که در نوجوانی منتشر کرده است. ما مرزهای دهان، بدن، و کشورمان را به‌دقت تحت نظر می‌گیریم. آدولف هیتلر در نبرد من یهودیان را «کرم‌های بدنی درحال تجزیه» و «باکتری‌های آسیب‌زا» توصیف می‌کرد. دسته‌ای دیگر که انسان‌ها همواره نفرت‌انگیز می‌دانستند زنان بودند؛ یکی از مثال‌های متعدد دراین‌باره این است که دامن‌های بلند، قرن‌ها، مُد رایج در اروپای غربی بود. به گفتۀ آن هولاندر، تاریخ‌دان مُد، یکی از علل این امر پوشاندن نیمۀ پایینی بدن و، در امتداد آن، اندام‌های جنسی بود. او معتقد است پریان دریایی صرفاً شخصیت‌های فولکلوریک نبودند، بلکه نشانگر انزجاری شدید از نیمۀ پایینی بدن زنان بودند که، همانند حیوانات دوزیست، مرطوب و اهریمنی دانسته می‌شد.ولی آیین‌های طهارت می‌توانند به سلامت هم کمک کنند (مثل شستن‌ دست‌ها) یا به‌لحاظ آیینی اهمیت داشته باشند (تعمید). ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم خود را از غریزۀ طهارت رها کنیم، حتی اگر این کار را به دلایل مختلفی انجام دهیم، ازجمله عدالت، پیشرفت، سنت، آزادی، بهداشت عمومی، خدا، یا علم. در زیربنای همۀ این‌ها همه‌چیزخواری سردرگم قرار دارد که در جنگل به یک قارچ مرطوب رسیده و نمی‌داند اگر آن را بخورد چه اتفاقی می‌افتد.یکی از مهم‌ترین ابداعات روزین مفهوم «مازوخیسم خوش‌خیم» است که به توصیف تجربیاتی می‌پردازد که به‌خاطر نامطلوب‌بودنشان لذت‌بخش هستند. فیلم‌های ترسناک، ترن هوایی، ماساژ عمیق، بانجی جامپینگ، فلفل تند، دوش آب سرد، و رمان‌های غمگین در این دسته جای می‌گیرند. می‌توانم چند مورد دیگر را هم نام ببرم، ازجمله طب سوزنی یا فیلم‌های جان واترز. یک شب موقع شام، روزین گفت «خیلی‌‌ها خوششان می‌آید که پس از مدفوع‌کردن در دست‌شویی به آن نگاه کنند. این کار جاذبه‌ دارد و بامزه است. این احتمالاً به مازوخیسم خوش‌خیم برمی‌گردد».ایده این است که چنین تجربیاتی احساس مشابهی از هیجان‌زدگی به ما می‌دهند، به این شکل که بدون ایجاد خطر جدیِ حیاتی منجر به ترس، درد یا نفرت می‌شوند. توانایی ما در تحمل تهدیدات «امن» احساس لذت‌بخشِ تبحر را در ما ایجاد می‌کند. این یک نوع فراتجربه است: وقتی فلفل تند می‌خورید یا فیلم «جن‌گیر» را تماشا می‌کنید، تجربه‌کردنِ چیزی را تجربه می‌کنید، و لذت می‌برید از توانایی خود در ایجاد فاصله بین آنچه باید حس بدی به شما بدهد، ولی چون عامدانه انجام شده، برایتان جذاب است.مازوخیسم خوش‌خیم هم، مثل انزجار، تجربه‌ای منحصر به انسان است؛ هیچ نشانه‌ای وجود ندارد مبنی بر اینکه دلفین‌ها یا کایوت‌ها هم آن را دارند. مقاله‌ای که روزین و همکارانش، چند سال قبل، دربارۀ مازوخیسم خوش‌خیم نوشتند خودش مثالی خوب برای این پدیده است، چراکه چند روز طول کشید تا آن را بفهمم و شدیداً آزارنده بود، درحالی‌که پاداش آن انتزاعی بود و به‌سختی به دست می‌آمد. فلفل تند عرقتان را درمی‌آورد؛ رمان‌های غمگین شما را به گریه می‌اندازد؛ مقاله‌های علمی شما را غرق در کلمات می‌کند و سپس جملاتی ارزشمند در اختیارتان قرار می‌دهد تا در بقیۀ زندگی از آن‌ها استفاده کنید.محل رجوع خود من -‌و شاید در آیندۀ نزدیک، شما‌- برای مازوخیسم خوش‌خیم کتاب راهنمای میزانِ مجاز نقایص غذایی۱۰ سازمان غذا و داروست که برای تولیدکنندگان غذا نوشته شده، ولی همه می‌توانند نسخۀ برخط آن را ببینند، و من زیاد این کار را می‌کنم. در این کتاب، میزان محتوای انزجارآور در هر غذا که موجب پیگرد قانونی می‌شود نوشته شده است و معنایش این است که مقادیر کمتر از آن اشکالی ندارد. مثلاً در سایت گفته شده است در کرۀ بادام زمینی که به‌صورت تجاری تولید می‌شود مجاز است، در هر ۱۰۰ گرم، کمتر از ۳۰ تکۀ حشره و یک موی حیوان جونده باشد. هر قوطی قارچ می‌تواند حاوی حداکثر ۲۰ کرم باشد و یک‌چهارم زیتون نمکی می‌تواند کپک‌زده باشد. [با توجه به این موارد] کارآفرین باهوش می‌تواند برنامۀ کاهش وزنی درست کند که کاملاً بر اساس هشدار به آدم‌ها نسبت به وجود کرم، حشره و پوسیدگی چوب و تخم سوسک‌های موجود در غذای محبوبشان باشد، ولی چه‌کسی می‌خواهد این چنین زندگی کند؟ درنهایت، بهترین سنگر در برابر انزجار -‌و تنها سنگر در برابر بسیاری از بدبختی‌های زندگی‌- انکار است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مالی یانگ نوشته و در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۲۱ با عنوان «How Disgust Explains Everything» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز به انتشار رسیده است و برای نخستین‌بار با عنوان «همه‌چیز از انزجار شروع می‌شود»در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدحسن شریفیان منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• مالی یانگ (Molly Young) روزنامه‌نگار و منتقد کتاب در نیویورک تایمز است. یانگ پیش از پیوستن به نیویورک‌ تایمز در مجلۀ تایمز و خبرنامۀ رید لایک ویند می‌نوشت.[۱]  colostomy bag: کیسه‌ای برای خارج‌کردن مدفوع از شکم افرادی که دارای مشکلات روده هستند[مترجم].[۲]  gape face[۳] The Expression of the Emotions in the Man and Animals[۴]  Fear factor: مسابقه‌ای تلویزیونی شامل حرکات جسورانه و ترسناک [مترجم].[۵]  Unit bias[۶]  Sympathetic magic[۷]  The Coddling of the American Mind[۸] اشاره به اتهامات وارده به کلارنس توماس، قاضی عضو دیوان عالی آمریکا، مبنی بر آزار جنسی آنیتا هیل [مترجم].[۹] اشاره به رابطۀ جنسی بین بیل کلینتون، رئیس‌جمهور اسبق آمریکا، و مونیکا لوینسکی [مترجم].[۱۰]  Food Defect Levels Handbook ]]> مالی یانگ اقتصادوجامعه Sun, 13 Nov 2022 05:29:12 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10717/ تصميمات والدين تأثير چندانی بر سرنوشت کودکان ندارد، البته به‌‏جز يک تصميم https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10716/ ست استیونز ‏دیویدویتس، آتلانتیک— والدین چطور باید در این موارد و هزاران مورد دیگر، که به‌مرور پیش می‌‏آید، تصمیم بگیرند؟می‌‏توانند به گوگل مراجعه کنند، اما در گوگل همیشه برای یک سؤال چند جواب مختلف هست. نیویورک‌‏تایمز به والدین پیشنهاد می‏‌کند «برای تنبیه کودکان از جریمه استفاده کنید»، ولی پی‏‌بی‌‏اس می‏‌گوید «هرگز جریمه را به کار نگیرید». مادری درمانده به نام ایوا نی‌یر، بعد از مطالعۀ «همۀ» کتاب‏‌های موجود دربارۀ نحوۀ خواباندنِ بچه، در وبلاگش زبان به شکایت باز کرد که:می‏‌گویند بچه را خوب بپوشانید، اما نه خیلی سفت‌‏و‏محکم. او را به پُشت بخوابانید، ولی مواظب باشید طولانی‏ نشود وگرنه بچه مشکل پیدا می‏‌کند. برای آنکه از «سندرم مرگ ناگهانی نوزاد» نمیرد پستانک به او بدهید، اما حواستان باشد پستانک ممکن است باعث مشکلات دورۀ شیردهی شود و نگذارد بچه راحت بخوابد. اگر کودکتان خیلی راحت می‌‏خوابد حتماً دچار «سندرم مرگ ناگهانی نوزاد» می‏‌شود.من کارشناس حوزۀ فرزندپروری نیستم و در این زمینه، جز عموبودن، تجربه‌‏ای ندارم (تصمیم‏‌گیری من عمدتاً این‌جوری است  که از مادرم می‌پرسم برای برادرزاده‌‏ام بهتر است چه بخرم و او هم می‌گوید «برایش کامیون بخر» و من هم می‌خرم و بعد برادرزاده‌‏ام چهارسال به‏‌خاطر اینکه برایش کامیون خریده‌ام از من تشکر می‌کند). من اقتصاددان و متخصص علم داده هستم و منابع علمی را زیر‏و‏رو کرده‌‏ام تا بفهمم داده‏‌ها چطور می‏‌توانند به آدم‏ها کمک کنند تا والدین بهتری باشند. اگر شما از آن دست پدرها یا مادرهایی هستید که از عواقب انتخاب‏‌های غلط خودتان وحشت دارید بنده به شما عرض می‏‌کنم که خیلی نگران نباشید. می‏‌شود گفت هیچ تصمیمی ابداً آن‏قدرها که فکر می‌‏کنید مهم نیست.بیایید از مهم‌‏ترین سؤال شروع کنیم: والدین چقدر اهمیت دارند؟ والدینِ خوب، در مقایسه با والدین معمولی، چقدر ممکن است در زندگی کودکان اثر مثبت بگذارند؟یکی از موانع بزرگ در راه درک تأثیر والدین این است که به تفاوت «همبستگی» و «علیّت» توجه نمی‌کنیم. به‌عنوان مثال، کودکانی که والدینشان زیاد برایشان کتاب می‏‌خوانند معمولاً از نظر تحصیلی موفق‌‏ترند. اما والدین فقط کتاب به کودکانشان نمی‌‏دهند، بلکه ژن هم می‌‏دهند. آیا دلیل علاقۀ بعضی از کودکان به کتاب عادتِ کتاب‏خوانیِ والدینشان است؟ یا والدین و فرزند به‏‌خاطر ژنتیکشان به کتاب علاقه‌مندند؟ موضوعْ سرشت آدم‌هاست یا تربیت آن‌‏ها؟ژن عامل بسیار مهمی است. مثلاً ماجرای جیم لوئیس و جیم اسپرینگر، دوقلوهای همسانی که از چهارهفتگی‌‏شان جدا از هم بزرگ شده بودند، را در نظر بگیرید. آن‏ها در ۳۹‌سالگی دوباره به هم می‌‏رسند و می‏‌بینند هر دو ۱۸۰ سانت قد و ۸۰ کیلو وزن دارند؛ ناخن‏‌هایشان را می‏‌جوند و سردردهای عصبی می‏‌گیرند؛ هر دو در دوران بچگی، سگی به اسم توی داشته٬‏اند؛ تعطیلات را همراه خانواده‏‌هایشان به ساحلی در فلوریدا می‏‌رفته‌‏اند؛ به‌صورت پاره‏‌وقت برای پلیس کار می‏کرده‏اند و نوشیدنی واحدی می‏نوشند و سیگار یکسانی می‏کشند. یک تفاوت مهم وجود داشت و آن اینکه جیم لوئیس نام فرزند اولش را جیمز اَلن (Alan) و جیم اسپرینگر جیمز آلن (Allan) گذاشته بود. شاید اگر لوئیس و اسپرینگر همدیگر را نمی‌‏دیدند فکر می‏‌کردند والدینشان نقش اساسی را در شکل‌‏گیری سلایقشان ایفا کرده‌‏اند، اما این‌‏طور که پیداست آن علایق عمدتاً در ژن‏هایشان نهفته بوده است.از لحاظ علمی، تنها راه اندازه‌‏گیری میزان تأثیر والدین بر فرزندان این است که کودکانِ مختلف را به‌‏طور تصادفی به والدین مختلف بسپارند و ببینند درنهایت چطور از آب درمی‏‌آیند. درواقع این کار قبلاً انجام هم شده است. از دهۀ پنجاه میلادی به این‏سو، مؤسسۀ غیرانتفاعی هولت اینترنشنال به خانواده‌‏های آمریکایی کمک کرده ده‌‏ها هزار کودک را از کرۀ جنوبی و کشورهای دیگر به فرزندی بگیرند. والدین ثبت‏‌نام می‏‌کردند، تأیید می‏‌شدند و اولین کودکی را که با معیارهای کلی آن‏ها مطابقت داشت به فرزندی می‏‌پذیرفتند. این فرایند اساساً تصادفی بود و فرصت مناسبی را در اختیار پژوهشگران قرار می‏‌داد. آن‏ها می‌‏توانستند کودکانی را که از نظر ژنتیکی متفاوت بودند ولی به یک خانواده سپرده شده بودند مقایسه کنند و ببینند آیا این برادرخوانده‌‏ها و خواهرخوانده‌‏ها تحت‌تأثیر والدینِ مشترک شبیه یکدیگر می‌‏شوند یا نه.پژوهشگران دریافتند خانواده‌‏ای که کودک را بزرگ کرده تأثیر بسیار کمی بر او داشته و شباهت فرزندخوانده‏‌هایی که در یک خانه بزرگ شده‏ بودند چندان از شباهت کودکانی که به خانواده‌‏های مختلف سپرده شده بودند بیشتر نبوده است. تأثیر ژن کودکان بر درآمد آینده‏‌شان حدود ۵/۲ برابر بیش از تأثیر تربیت آن‌‏ها بود.پژوهشگرانِ دیگر هم دربارۀ فرزندخوانده‌‏ها و دوقلوها مطالعاتی را انجام داده و به نتایج مشابهی رسیده‌‏اند. برایان کپلان در کتاب دلایل خودخواهانه برای فرزندآوریِ بیشتر۱ می‌‏گوید والدین تأثیر چندانی بر سلامت، طول عمر، تحصیلات و دین‌داری کودکان ندارند (هرچند که پژوهش‏‌ها نشان داده‌‏اند آن‏ها می‌‏توانند بر مصرف مواد مخدر و الکل و رفتارهای جنسی کودکان، به‏‌خصوص در دوران نوجوانی، و همچنین بر احساسی که نسبت به والدین دارند، به میزان متوسط، تأثیر داشته باشند).‏البته نمونه‏‌هایی هم در دست است که والدین تأثیر بسیار فراوانی داشته‌‏اند، مثلاً جرد کوشنر. پدرش به دانشگاه هاروارد، که جرد را ظاهراً به‌‏رغم نمرات نسبتاً پایینِ معدل و آزمون پذیرفته بود، وعدۀ کمک ۵/۲ میلیون دلاری داد. بعد از آن، جرد در کسب‏‌و‏کار معاملات املاک پدر صاحب سهم شد. گرچه ممکن است ادعایم گستاخانه باشد، ولی فکر می‏کنم روشن است که اگر او وارث امپراتوری معاملات املاک پدرش نبود ثروت تقریباً ۸۰۰ میلیون دلاری‏اش به‌مراتب کمتر ‏بود. اما داده‌‏ها می‏‌گویند والدین معمولی -یعنی والدینی که مثلاً درگیر میزان کتاب‌خواندن برای کودکانشان هستند به‌جای اینکه چند میلیون دلار به هاروارد بدهند- تأثیر کمی بر تحصیلات و درآمد فرزندانشان دارند.اگر تأثیر کلیِ فرزندپروری تا این اندازه کم باشد، اثر تصمیمات خاصی هم که می‌‏گیریم احتمالاً اندک است. درحقیقت اگر عناوین دهان‌پرکُنِ مجتمع‌های صنعتی فرزندپروری را رها کنیم و پژوهش‏‌های دست‌‏اول را مد نظر قرار دهیم متوجه می‌‏شویم این قضیه حتی دربارۀ بحث‌‏انگیزترین راهکار‏ها هم صادق است.چند نمونه: یکی از گسترده‌‏ترین کارآزمایی‌‏های تصادفیِ کنترل‏‌شده دربارۀ شیردهی از سینۀ مادر نشان می‏‌دهد این روش، در مجموع، تأثیر بلندمدت قابل‌‏توجهی بر جنبه‌‏های مختلف سلامت کودک نمی‌‏گذارد. تحقیقی دقیق دربارۀ استفاده از تلویزیون در میان کودکانِ کمتر از پنج سال ثابت می‏‌کند تلویزیون هیچ اثر بلندمدتی بر نمرات کودکان ندارد. یک کارآزمایی تصادفی مدعی است آموزش بازی‏‌های فکریِ سخت، مثل شطرنج، به کودکان در بلندمدت هوش آن‏ها را افزایش نمی‌‏دهد. همچنین فراتحلیلی دربارۀ دوزبانگی نشان می‏‌دهد این مهارت اثرات بسیار کمی بر عملکرد شناختی کودکان دارد و اینکه حتی همین اثرات اندک نیز ممکن است به‌خاطرِ نوعی تمایل به انتشار نتایج مثبت مطالعات بوده باشد.با همۀ این اوصاف، شواهدی در دست داریم که نشان می‏‌دهد یک تصمیم ممکن است حائز اهمیت فراوان باشد -و از قضا تصمیمی است که متخصصان و کتب راهنمای فرزندپروری توجه چندانی به آن ندارند.هیلاری کلینتون، در سال ۱۹۹۶ که بانوی اول آمریکا بود، کتابی تحت عنوان همه باید یاری کنند: و درس‏‌های دیگر که کودکان به ما می‏‌آموزند۲ منتشر کرد. کتاب او می‏‌گوید زندگی کودکان را افرادی که در اطرافشان هستند شکل می‌‏دهند: آتش‌‏نشان‏‌ها و پلیس‌‏ها، مأموران جمع‌‏آوری زباله، معلمان و مربی‌‏های ورزشی.باب دُل، نامزد ریاست‌جمهوری، در کنوانسیون جمهوری‏‌خواهانِ همان سال موضوع کتاب کلینتون را پیش کشید. او گفت بانوی اول، با تأکید بر نقش افرادِ اجتماع در زندگی کودکان، مسئولیت‏‌های والدین را کوچک جلوه داده و به‌‏طور پنهانی به ارزش‏‌های خانواده تاخته است. دُل گفت «با تمام احترامی که برایتان قائلم، به شما می‏‌گویم برای بزرگ‌کردن بچه لازم نیست همه یاری کنند؛ خانوادۀ کودک کافی است». و جمعیت فریاد تأیید سر دادند.حق با کدام بود؟ باب دُل یا هیلاری کلینتون؟تا بیست‌‏و‏دو سال بعد از آن ماجرا، کسی نمی‌دانست کدام طرف درست می‏‌گوید. تحقیق جامع و مانعی در دست نبود. مشکل، بار دیگر، ایجاد رابطۀ علت و معلولی بود. تردیدی نیست که برخی مناطق بچه‏‌های موفق‌‏تری عمل می‌‏آورند: از هر ۸۶۴ بیبی‏‌بومر (متولدین ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۴) زادۀ وشتناوِ میشیگان، شهرستانی که دانشگاه میشیگان در آن قرار دارد، یک نفر کارِ قابل‌‏ملاحظه‌‏ای انجام داده که درخور ثبت در وب‌سایت ویکی‏پدیا بوده، درحالی‏‌که در شهرستان هارلنِ کنتاکی از هر ۳۱۱۶۷ نفر یکی به این موفقیت دست یافته است. اما چه میزان از این آمار واقعاً به‏‌خاطرِ زرنگی و بلندپروازی فرزندان اساتید و دیگر متخصصانِ طبقۀ بالای متوسط است؟  اگر آن‏ها در حومۀ کنتاکی به دنیا آمده بودند، از هوش و انگیزه‏‌شان بهره می‏‌بردند؟ افرادی که در مناطق مختلف زاده می‌‏شوند متفاوت‌اند، بنابراین ظاهراً تعیین میزان تأثیر محله بر موفقیت کودکان غیرممکن است.اما چند سال پیش راج چتی، اقتصاددان (و استاد سابق من)، به‌همراه دیگران این مسئله را بررسی کردند. آن‏ها ادارۀ درآمد داخلی را مجاب کرده بودند که داده‌‏های بی‏نام و ناشناسِ تقریباً یک نسل از مالیات‏‌دهندگان آمریکایی را در اختیار گروه پژوهشگران قرار دهند. چتی و گروهش با ایجاد ارتباط میانِ سوابق مالیاتی کودکان و والدینشان توانستند محل زندگی افراد در کودکی و درآمدشان در بزرگ‌سالی را رصد کنند، مثلاً اگر کسی پنج سال اول عمرش را در فیلادلفیا و باقی دوران کودکی‌اش را در شیکاگو طی کرده بود، چتی و گروهش می‏‌دانستند. آن‏‌ها این اطلاعات را درمورد میلیون‌‏ها آمریکایی در اختیار داشتند.به‌این‌ترتیب، مجموعه‌‏داده‏ای فوق‌‏العاده در اختیار دانشمندی فوق‌‏العاده قرار گرفت -و توانستیم از مشکل «همبستگی» فراتر برویم. چتی و گروهش دربارۀ خواهر و ‏برادرهایی مطالعه کردند که در بچگی نقل‏مکان کرده بودند. فرض کنید خانوادۀ جانسون دو کودک به نام‏ه‌ای سارا و امیلی دارد و وقتی سارا سیزده و امیلی هشت‌ساله بوده از لس‌‏آنجلس به دنور نقل‏مکان کرده‌اند. فرض کنید دنور مکان مناسب‏‌تری برای بزرگ‌کردن بچه‌‏هاست. اگر این‌‏طور باشد، امیلی باید در بزرگ‌سالی عملکرد بهتری از سارا داشته باشد، چون در کودکی پنج سال بیشتر از سارا در فضای مناسب دنور زندگی کرده است.حالا شاید سارا باهوش‌‏تر باشد و، به‏‌رغم تأثیر مثبت دنور، بیشتر از امیلی بدرخشد. اما وقتی نمونه‏‌های مورد بررسی زیاد می‏‌شود، این دست تفاوت‏‌ها میان خواهر و‏ برادرهای خاص از میان می‌‏رود. به‌‏علاوه، چون می‏‌شود فرض کرد خواهر ‏و برادرهایی که از یک پدر و مادر متولد شده‌‏اند کمابیش استعداد ژنتیکی مشابهی دارند، می‏‌توانیم مطمئن باشیم که محل زندگی باعث ایجاد تفاوت در موفقیت می‏‌شود. حال اگر این تفاوت‏‌ها را در سطح کل مالیات‌‏دهندگان در نظر بگیرید و کمی حساب‌وکتاب ریاضیاتی در کار بیاورید، میزان ارزش هر منطقۀ آمریکا دستتان می‌‏آید.نتایج تحقیق نشان داد که بعضی مناطق کلان‏‌شهریِ بزرگ برای بچه‏‌ها مناسب‏‌ترند. آن‌ها در این مناطق بهتر تحصیل می‏‌کنند و بیشتر پول درمی‌‏آورند: شهرهای نمونه ممکن است درآمدِ آیندۀ کودک را تا حدود ۱۲درصد افزایش دهند. چتی و گروهش دریافتند پنج منطقۀ برترِ کلان‏‌شهری به‌ترتیب سیاتل، مینیاپولیس، سالت لیک سیتی، ردینگِ پنسیلوانیا و مدیسنِ ویسکانسین هستند.بااین‌حال والدین باید، در این  مناطق کلان‌شهری، محله‌ای را نیز برای زندگی انتخاب کنند. پس چتی و همکارانش بررسی‏‌هایشان را محدودتر و محله‏‌هایی را مشخص کردند که به میزان قابل‌‏توجهی بهتر از سایر محله‌‏ها بودند. آن‏ها وب‌سایتی راه‌‏اندازی کردند که به همگان امکان می‏‌داد میزان تأثیر مثبت احتمالیِ هر محله را با توجه به سطح درآمد، جنسیت و نژاد کودکان مشاهده کنند.از مقایسۀ پژوهش بالا دربارۀ مناطق با مطالعه‌‏ای که روی فرزندخوانده‏‌ها انجام شده به نتیجۀ جالبی می‌‏رسیم. ما درمی‏یابیم که تنها یک مؤلفۀ هر خانه -یعنی موقعیت مکانی آن- بخش عمدۀ تأثیرِ کلیِ آن خانه را تشکیل می‏‌دهد. من با کنار هم گذاشتن اعداد و ارقام حساب کرده‌‏ام که حدود ۲۵درصد -و شاید هم بیشتر- از تأثیر کلیِ والدین بستگی به این دارد که والدین فرزند خود را کجا بزرگ می‌کنند. به عبارت دیگر، همین یک تصمیمِ فرزندپروری تأثیری به‌مراتب بیش از هزاران تصمیم دیگر دارد.چرا این تصمیم این‌قدر مهم است؟ گروه چتی پاسخی ارائه می‏‌دهد که شاید درست باشد. سه ویژگی اصلیِ منطقه‏‌ای که موفقیت کودک را افزایش می‌‏دهد عبارت‌اند از تعداد خانواده‏‌های برخوردار از دو والد، تعداد ساکنان تحصیل‌کرده و تعداد ساکنانی که فرم‏‌های سرشماری‏شان را تحویل می‏‌دهند. به بیان دیگر، در این مناطق افراد نمونه زیادند: بزرگ‌سالانی که باهوش، موفق، درگیر مسائل اجتماع و متعهد به زندگی خانوادگیِ پایدارند.شواهد بیشتری دربارۀ اهمیت افراد نمونه در دست است. پژوهشی دیگر که چتی در آن همکاری می‌کرد نشان داد دخترانی که به مناطقی نقل مکان می‏‌کنند که آنجا زنان مخترع در حوزه‌‏ای خاص زیاد دیده می‌‏شوند بسیار محتمل است در همان حوزه صاحب اختراع شوند. و تحقیقی دیگر اثبات کرده پسران رنگین‏‌پوستی که در محله‌‏شان پدران رنگین‏‌پوستِ زیادی را می‌‏بینند، حتی اگر پدر خودشان رنگین‏‌پوست نباشد، آیندۀ بهتری خواهند داشت.داده‏‌ها می‏‌توانند نجات‏‌بخش باشند. البته نمی‏‌توانند به‏‌جای ما تصمیم بگیرند، ولی می‌‏توانند بگویند کدام تصمیمات واقعاً حائز اهمیت‌اند. درمورد فرزندپروری، داده‏‌ها به ما می‏‌گویند پدر و مادرها باید عمدتاً به اطرافیانِ فرزندانشان توجه کنند و نگران مسائل دیگر نباشند. ست استیونز دیویدویتس اقتصاددان و متخصص علم داده است. او، با استفاده از کلان‌داده‌ها، در پی بینش‌هایی جدید به روانشناسی انسان و رفتارها و نگرش‌های پنهان آدمی است. بخشی از یافته‌های او در کتابی با عنوان همه دروغ می‌گویند در سال ۲۰۱۷ منتشر شده است. نام کتاب او به ندای درون اعتماد نکن:به‌ره‏گیری از داده‌‏ها برای به‎دست‌آوردن آنچه حقیقتاً در زندگی می‏‌خواهید.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Davidowitz, Seth Stephens. Don’t Trust Your Gut: Using Data to Get What You Really Want in Life. ‎ Dey Street Books, 2022پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ست استیونز ‏دیویدویتس نوشته و در تاریخ ۷ مه ۲۰۲۲ با عنوان «The One Parenting Decision That Really Matters» در وب‌سایت آتلانیتک به انتشار رسیده است و برای نخستین‌بار با عنوان «تصمیمات والدین تأثیر چندانی بر سرنوشت کودکان ندارد، البته به‌‏جز یک تصمیم»  در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• این مطلب برگرفته از آخرین کتاب ست استیونز ‏دیویدویتس است.[۱]   Selfish Reasons to Have More Kids [۲]   It Takes a Village: And Other Lessons Children Teach Us ]]> ست استیونز ‏دیویدویتس اقتصادوجامعه Sat, 12 Nov 2022 05:19:12 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10716/ چطور يک کشور را بفروشيم: کسب‌وکار روبه‌رشدی به نام «برندسازی ملی» https://tarjomaan.com/neveshtar/10708/ سامانت سوبرامانیان، گاردین— لیپتسک همین الان هم بر روی نقشه حضور دارد: همان‌جا، در صفحۀ ۲۳ اطلس جهانی کالینز، منطقه‌ای آرام در جنوب مسکو، با ۱.۲ میلیون جمعیت، که در فاصله‌ای نه‌چندان دور از مرز اوکراین واقع شده است. اما این شهر واقعاً روی نقشه نیست، یعنی در اطلس ذهنیِ محدود ما جایی ندارد، هیچ‌کدام از آشنایان ما برای تعطیلات به آنجا نمی‌روند و نامی از آن در روزنامه‌های اینجا برده نمی‌شود. حتی در خود روسیه هم بعضی‌ها جای دقیقش را نمی‌دانند. در ماه سپتامبر وقتی ناتاشا گرند، در مسیر بازگشت از لیپتسک، از مسکو عبور می‌کرد برای یکی از آشنایان روسی‌اش تعریف می‌کند که از کجا آمده و جواب می‌شنود که «اصلاً نمی‌دانم لیپستک کجاست» و خیلی هم شوخی نمی‌کرد. بعضی از اهالی روسیه هم آنجا را با ویتبسک در کشور بلاروس اشتباه می‌گیرند.ناتاشا گرند هم به همین دلیل به آنجا می‌رفت: تا برندِ آنجا را تعریف کند، تا تصویر آنجا را در اذهان شکل دهد، تا آنجا را بر روی نقشۀ استعاری ذهن آدم‌ها ترسیم کند. ناتاشا و همسرش الکس شرکتی در لندن راه‌انداخته‌اند به نام مؤسسۀ هویت (که به‌اختصار به آن اینستید گفته می‌شود). شرکت آن‌ها با دولت‌های شهرها، مناطق و کشورها همکاری می‌کند. این شرکت برای برندسازی مکان‌ها استراتژی می‌نویسد و اگرچه بخشی از این استراتژی‌ها شامل رنگ‌ولعاب‌دادن به مسائل مرتبط با گردشگری آنجاست -مثل انتخاب یک عبارت (شعار) تبلیغاتی یا طراحی مجموعه‌ای از لوگوهای گرافیکی برای محتواهای چاپی مرتبط با سفر به آنجا- اما آقا و خانم گرند دنبال دستاوردهای عمیق‌تری هستند. آن‌ها باور دارند که می‌توان هویت واقعی یک مکان را بیرون کشید و توجه‌ها را به‌سمت آن جلب کرد. یا لااقل این هویت می‌تواند به دولت‌ها نشان دهد که اهالی آنجا هم شایستۀ احترام بیشتری هستند، باید منابع لازم را به آنجا تخصیص داد و اینکه دولت چطور می‌تواند بهترین تصویر ممکن از آنجا را به دنیا نشان دهد.برندسازی ملی، در قرن ۲۱، به کسب‌وکار پرطرفداری تبدیل شده است و دست‌اندرکاران آن خیلی تلاش کردند تا به دیگران بفهمانند آنچه آن‌ها انجام می‌دهند با فعالیت‌های تبلیغاتی و بازاریابیِ سرراست‌تری که قبل از آن‌ها انجام می‌شده فرق دارد. آگهی‌نویسِ به‌غایت ماهری [سرزمین] موسی در اسرائیل را «ارض موعود» نامید و فروخت؛ اریکِ سرخ تودۀ بزرگی از یخ را «گرینلند» نامید، به این امید که ساکنین بیشتری را به آنجا بکشاند؛ میلتون گلیزر نشان «من نیویورک را دوست دارم»۱ را روی یک تریلیون تی‌شرت چاپ کرد؛ آژانسی تبلیغاتی در لاس‌وگاس شعار «آنچه اینجا اتفاق می‌افتد همین‌جا می‌ماند» را ابداع کرد که تشویق به خطا را به خلاصه‌ترین شکل بیان می‌کند. اما از نظر آقا و خانم گرند همۀ این‌ها صرفاً شعارسازی محسوب می‌شوند. آن‌ها خط کاری خودشان را نوعی روان‌شناسی می‌دانند: خدمات مشاوره برای کشورها، روان‌درمانی برای شهرها. به درون خودت نگاه کن، خودت را کشف کن و جایگاهت را در جهان پیدا کن.آن‌ها در کاری مهارت پیدا کرده‌اند که ممکن است به‌ نظر خیلی‌هایمان جزء موارد دشوار محسوب شود: برندسازی برای شهرها و مناطقی در اتحاد جماهیر شوروی سابق. مشتری آن‌ها ساکن لیپتسک است، در دپارتمان گردشگری و فرهنگ در طبقۀ پنجمِ ساختمانی سرد و بی‌روح در مرکز اداری آن منطقه و در شهری به همان نامِ لیپتسک. رئیس دپارتمان، وادیم وُلکوف، مردی با صورت مستطیلی و بدنی کشیده، به آن‌ها اعتراف کرد و از رابطۀ پیچیده‌اش با لیپتسک گفته است. او اهل همان منطقه است و از شهری به نام گریازی -به معنی «خاک»- آمده و می‌گوید که عاشق آن منطقه است ولی آن را دوست ندارد. زمانی ساکن آمریکا و سرآشپز رستورانی در مینه‌سوتا بوده است، اما در دو سال اقامتش در آمریکا هرگز نتوانسته با اختلاف زمانی آنجا کنار بیاید و دست‌آخر به کشورش برگشته است. او تمایلی به رفتن به خیلی از جاهای دیگر هم ندارد؛ همسرش او را برای تعطیلاتی ۱۱روزه به جزایر رودز برد، اما او آنجا چهار روز بیشتر دوام نیاورد و برگشت. به من گفت که «نمی‌دانستم آنجا چه کار کنم!». این نشان می‌دهد چقدر دلش می‌خواهد در لیپتسک باشد.همان موقع بود که وُلکوف به فکرش زد که لیپتسک نیاز به تغییر و تحول دارد. اوایل امسال، زمانی‌که مسئولان گردشگری منطقه در حال تدارک طیفی از سوغاتی‌های آنجا بودند، متوجه شدند که این سوغاتی‌ها و یادگاری‌ها تصویر منسجمی از منطقه ارائه نمی‌دهند. وُلکوف به آن‌ها گفت که لیپتسک نیازمند جهت‌دهی و نوعی هدفمندشدن است. درواقع آرزو می‌کرد ای‌کاش آنجا بیشتر شبیه وورونِژ بود. وورونژ شهر بزرگ‌تری در همسایگی آنجاست و یکی از آن مکان‌هایی است که مردم همین‌که اسمش را می‌شنوند سریعاً آن را به خاطر می‌آورند. وُلکوف آن موقع گفت‌وگوی فرضی یکی از هموطنانش در خارج از کشور را به زبان انگلیسی تصور کرد:«شما اهل کجایید؟».«من از لیپتسک می‌آیم».«ببخشید؟».«شهری در نزدیکی وورونژ».«آهان، درست است وورونژ را می‌شناسم!».و آقا و خانم گرند از حرف‌هایش یادداشت برمی‌داشتند.اشتیاق دولت‌ها به مشاورانی مثل شرکت اینستید روزبه‌روز بیشتر می‌شود. این سؤال که چه چیزی یک ملت را ملت می‌کند همواره مطرح بوده و گریزی از آن نیست. ملت‌دولت‌های امروزی حول نوعی جوهرۀ ادراکی واحد شکل می‌گیرند، نوعی هویت که یکتا در نظر گرفته می‌شود، حتی اگر این هویتِ یکتا ترکیبی از حقیقت و دروغ و ادغام‌ها و اغراق‌ها باشد.اما از دهۀ ۱۹۹۰، و طی سال‌های پیک داووس، موعظه‌های بلند با موضوع جهانی‌سازی این طرز فکر را کم‌رنگ کرد. در آن دوران، تأکید بر این بود که هر کشور صرفاً دکۀ فروشی در بازارگاه یکپارچۀ این سیاره است نه عصارۀ شاعرانه‌ای از یک جوهرۀ ملیِ غیرقابل‌تفکیک. اینکه می‌توان، و چه‌بسا می‌باید، با کشورها مثل شرکت‌های تجاری رفتار کرد. در عصری که جریان پول، نفوذ و مردم می‌توانستند به هر سویی سرازیر شوند، کشورهایی که سودای این را در سر داشتند که مقصد این نیروها قرار بگیرند مجبور بودند خودشان را، به هر ضرب و زوری که بود، در این بازار بفروشند. حالا دیگر هویتِ ملی،شاید برای اولین‌بار، به‌جای اینکه ملتی را در برابر ملت‌های دیگر متحد کند، می‌بایست سایر ملت‌ها را به داخل [فروشگاه] آن ملت می‌کشاند.در سال‌های اخیر، نتایج حاصل از جهانی‌سازی، یعنی ماهیت مهاجرت و سیال‌بودن سرمایه، باورهای دیرینۀ کشورها دربارۀ هویتشان را متزلزل کرده است و طرز فکر آن‌ها دربارۀ معنای ملت‌دولت را سردرگم کرده است، درست مثل نوجوانی که وارد مدرسه، منطقه یا کشور جدیدی می‌شود -مثلاً از لیپتسک به آمریکا می‌رود- و حس می‌کند مجبور است هویتش را محک بزند، آن را تغییر دهد و از نو بسازد. چه چیزی زمینه‌ساز برگزیت شد؟ آیا چیزی به‌جز عصبانیت مردم از این موضوع که به‌نظرشان نوعی هویت اصیل بریتانیایی داشت -که به‌درستی یا به‌اشتباه آن را به خاطر می‌آوردند- در میان آب‌های کم‌عمق اتحادیۀ اروپا غرق می‌شد؟یکی از پیامدهای این نوع بحران‌های هویت رشد واپس‌گرایانۀ پوپولیسم خون و خاک و پیامد دیگرش هم ظهور پدیدۀ برندسازی ملی بوده است. هر دوی این‌ها دو روی یک سکه‌اند: یکی هویت ملی را تغییرناپذیر معرفی می‌کند و کشف دوبارۀ آن را مقدمه‌ای بر شکوه و عظمت مجدد می‌داند و دیگری هویت ملی را به چشم کالایی می‌بیند که باید شفاف شده و برایش بازاریابی شود. بااین‌حال هر دو، به روش خودشان، به‌دنبال بازیابی یا ساختن نسخه‌ای متمایز از خودِ کشور هستند. اشتیاق برای کمک‌گرفتن از متخصصان برای مدیریت و طرح‌ریزی هویت ملی رو به افزایش است: سایمون انهالت، اولین پیشگام این حوزه، در ۲۰ سال گذشته با بیش از ۵۰ دولت همکاری کرده است. اکنون ۱۳ سال از عمر مجلۀ دانشگاهی برندسازی اماکن و دیپلماسی عمومی که انهالت بنیان‌گذارش است می‌گذرد. انجمن بین‌المللی برندسازی اماکن نیز در سال ۲۰۱۵ تأسیس شد و دومین همایش سالانۀ آن قرار است در دسامبر امسال، طی سه روز، در سوانسی برگزار شود.آقا و خانم گرند، در محدودۀ اتحاد جماهیر شوروی سابق، به شهرها، مناطق و کشورهایی مشاوره داده‌اند که قصد داشتند از گذشتۀ مربوط به شوروی خود فاصله بگیرند، اما نمی‌دانستند چطور باید جایگاه خود را در آینده پیدا کنند. ناتاشا و الکس به همین دلیل -و نیز به‌ این‌ دلیل که به‌ترتیب از بلاروس و روسیه به لندن آمده بودند- بر روی کمپین‌‌هایی برای مسکو، مینسک، ایروان و همچنین برای جمهوری باشقیرستان و سرزمین پریمورسکی کار کردند. وادیم وُلکوف، رئیس دپارتمان گردشگری لیپتسک، هم تحت‌تأثیر فعالیت شرکت آن‌ها برای جمهوری تاتارستان، که درست در همسایگی باشقیرستان واقع شده، قرار گرفته بود. او دنبال کمپین مشابهی برای لیپتسک بود. در همین راستا مناقصه‌ای برگزار شد، شش شرکت درخواست همکاری فرستادند و درنهایت شرکت اینستید برندۀ مناقصه شد. خانوادۀ گرند در ماه سپتامبر امسال -به‌همراه یک پژوهشگر و یک گرافیست- اولین سفر رسمی‌شان را به لیپتسک انجام دادند تا فرایند کشف شخصیت منطقه را آغاز کنند و سپس راهی بیابند تا دوباره آن منطقه را برای ساکنانش روایت کنند.اصطلاح «برند ملت‌ها» اولین‌بار در سال ۱۹۹۸ در مقاله‌های سایمون انهالت دیده شد. او سابقاً در حوزۀ تبلیغات فعالیت می‌کرد، ابتدا در شرکت مک‌کَن اریکسون و بعدها در شرکت آگهی‌نویسی خودش، و در مشاهدات اولیۀ خود متوجه وجود ارتباطی بین برند شرکت‌های روبه‌رشد و کشورهای آن‌ها شد. او مشاهده کرد که موفق‌ترین برندها متعلق به کشورهایی بود که خودشان برندهای موفقی محسوب می‌شدند. در سال ۱۹۹۸، در مجلۀ مدیریت برند، به یک خرده‌فروشی لوازم الکترونیک انگلیسی به نام دیکسِنز اشاره کرد که «برند لوازم الکترونیکی مصرفی خودش را در سال ۱۹۸۲ تحت یک نام ساختگی ژاپنی یعنی سایشو ایجاد کرد، چراکه به‌درستی معتقد بود برند لوازم الکترونیکی انگلیسی چندان اعتماد مشتریان را جلب نخواهد کرد». انهالت با خودش گفت چرا کشورها، مثل شرکت‌ها، نتوانند تصویری را که از آن‌ها دیده می‌شود اصلاح کنند. او می‌نویسد «کشوری مثل برزیل بختی واقعی برای پیوستن به ‘باشگاه’جهان‌اولی‌ها در برندسازی جهانی در قرن ۲۱ دارد».اولین پروژۀ برندسازی ملی انهالت حوالی زمان تغییر هزاره و از سوی دولت کرواسی به او محول شد، زمانی‌که این کشور تلاش می‌کرد عضو اتحادیۀ اروپا شود. در آن دوران، کرواسی نگران این بود که دنیا او را هنوز با درگیری‌های خونین بالکان در دهۀ گذشته به یاد بیاورد. حالا کرواسی دوست دارد دنیا او را به چشم دولتی مردم‌سالار با اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد و با حال‌وهوای مدیترانه‌ایِ امروزی ببیند.این صنعت طی دهۀ ۲۰۰۰ به‌سرعت رشد کرد. متخصص ارتباطات، والی اولینزِ فقید، که مؤسسه‌اش با فولکس واگن، جنرال الکتریک و اورنج همکاری داشت  در اواخر دهۀ ۱۹۹۰ وارد حوزۀ برندسازی اماکن شد. اولینز ساختن هویت ملی به‌شکل مصنوعی را گونه‌ای از «مهندسی اجتماعی» می‌دانست و بر این باور بود که مجموعۀ ابزارها و پیچ‌ومهره‌های مدنظر او می‌تواند ماشینِ برند یک کشور را به‌ سادگیِ برند یک شرکت تنظیم کند. او در سال ۲۰۰۲ می‌نویسد «آدم‌ها شبیه هم‌اند ... و معنای این حرف این است که می‌توان از روش‌ها و فنون یکسانی برای انگیزش، الهام‌بخشی و تغییر افکار آن‌ها استفاده کرد». تعداد انگشت‌شماری شرکت هستند که به‌طور خاص بر برندسازی ملی متمرکز شده‌اند، حال‌آنکه بسیاری از شرکت‌های دیگر -شرکت‌های روابط عمومی، آژانس‌های بازاریابی، مشاوران مدیریت و متخصصان طراحی- هستند که این خدمت جدید را هم لابه‌لای دیگر خدماتشان گنجانده‌اند. یک شرکت، برای فرمول‌بندیِ تصویر یک کشور، ممکن است قراردادی به مبلغ نیم‌ میلیون تا چند میلیون دلار ببندد. مبلغ قرارداد شهرها و مناطق جغرافیایی به‌نسبت کمتر از این مقدار است.ملت‌ها نتوانسته‌اند آن‌طور که باید از این خدمات برندسازی بهره ببرند. تحت چارچوب آموزشی‌ای که بعدها به توافق واشنگتن معروف شد -طرز فکری که ادعا می‌کند کشورهای درحال‌توسعه کافی است خودشان را به دست بازار آزار بسپارند تا به رشدی مطمئن دست پیدا کنند- ملت‌ها تشنۀ سرمایه‌گذاری خارجی شدند و به صرافت افتادند که خودشان را جذاب جلوه دهند. گرجستان، که در گذشته یکی از جمهوری‌های شوروی بود و حالا مشتاق بود که به‌عنوان کشوری باثبات و پررونق دیده شود، کمپین‌های تبلیغاتی‌ای به راه انداخت و خودش را در شاخص‌هایی مثل تاریخچۀ شراب‌سازی یا سادگیِ تشریفات اداری با فرانسه و استرالیا مقایسه می‌کرد و همیشه هم درنهایت «برنده کشوری نبود غیر از  ... گرجستان» (در یکی از این تبلیغات هم، به‌شکلی گیج‌کننده، کشور گرجستان با ایالت جرجیای آمریکا مقایسه شده بود). یا مثلاً آلمان تصمیم گرفت که کشورش به‌عنوان «سرزمین ایده‌ها» دیده شود. جامائیکا، با صدای بلند، کارآفرینان بالقوه‌ای را به‌سوی خودش فراخواند که در جست‌وجوی مأمنی جسور و خلاق بودند. معمر قذافی در سال ۲۰۰۴ شرکت مشاوره‌ای به نام مانیتور گروپ را به خدمت گرفت تا برند کشور لیبی را جلا دهند. آن شرکت به این نتیجه رسید بزرگ‌ترین مشکل لیبی «فقدان روابط عمومی مثبت» است. مانیتور گروپ، طی سند چشم‌انداز دویست‌صفحه‌ای، برنامه‌ای را ارائه کرد که طبق آن تا سال ۲۰۱۹ لیبی به پیشگام عرصۀ رقابت و برابری‌طلبی منطقه تبدیل می‌شد. اما قذافی در سال ۲۰۱۱، تنها هشت سال مانده به زمانی که طبق برنامه‌ریزی‌ها قرار بود کشورش به «عضو سازنده‌تری برای جامعۀ جهانی» تبدیل شود، به‌ دست شورشیان از قدرت خلع شد، تحت تعقیب قرار گرفت و به‌ ضرب گلوله کشته شد.خیلی از کشورها، در این مسیر، درخواست لوگوی سفارشی می‌کنند. خوزه تورس، مدیرعامل شرکت بلوم کنسالتینگ، آژانس مشاورۀ برندسازی ملی در مادرید، گفت که «لااقل در مورد پاراگوئه توانستیم کار را بدون ساختن شعار پیش ببریم». دولت پاراگوئه از این موضوع ناراضی بود که همه کشورش را به چشم ایستگاهی بین‌راهی برای قاچاقچیان می‌بینند و انعطاف‌پذیری اقتصادی این کشور را نادیده می‌گیرند. بنابراین سال گذشته از آژانس بلوم خواست تا تصویر این کشور را از نو بسازد. استراتژی پنج‌سالۀ بلوم پیشنهاداتی در حوزۀ سیاست‌گذاری را شامل می‌شد که قرار بود پاراگوئه را به‌عنوان «کشوری با اقتصادی حاصلخیز» نشان دهد، اما به‌زعم تورس برای انجام این مأموریت داشتنِ یک نشان هم لازم بود: لوگویی شامل یک گل شکوفاشده، متشکل از مربع‌های سبز و آبی، به‌همراه نام این کشور با حروف کوچک. تورس با حالت ناامیدی می‌گوید «همیشه سعی داشتم به‌شان بگویم موضوع چیزی فراتر از یک لوگوست!».معمولاً شهرها و کشورها با یک ایدۀ خاص دربارۀ آنچه مدنظرشان است سراغ شرکت بلوم می‌روند. پاراگوئه هم به‌خوبی می‌دانست که دنبال افزایش صادرات و جذب سرمایۀ بیشتر است. بعضی دولت‌ها هم به‌دنبال افزایش گردشگر هستند؛ بعضی‌ها هم می‌خواهند برای کارکنان یا دانشجویان بااستعداد جذاب باشند. هرکدام از این پروژه‌ها آن‌قدر کیک‌های جذابی هستند که حتی بخشی از یک تکه از آن‌ها هم ارزش دنبال‌کردن دارد. جریان جهانی سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی از ۸۶۵ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۹ به ۱.۵۲ تریلیون دلار در سال ۲۰۱۶ افزایش پیدا کرد. سال گذشته، سهم بخش گردشگری در تولید ناخالص داخلی دنیا ۷.۶ تریلیون دلار بود و این بخش پشتیبانی یک شغل از هر  ۱۱ شغل در اقتصاد جهانی بوده است. در سال ۲۰۲۵، گردشگرانْ تنها ازطریق رزرو پرواز و هتل، نوشیدن کوکتل‌های اسپریتز آپرول در کافه‌های کنار خیابان، خرید بلیت نمایش و کرم‌های ضدآفتاب اضطراری و نمک‌دان و فلفل‌دان‌هایی که جملۀ «تحفه‌ای از شهر بلکپول» روی آن نقش بسته است ۱۱.۴ تریلیون دلار درآمد ایجاد خواهند کرد.حتی اهداف انتزاعی‌تر برندسازی مکان‌ها هم منافع مادی در پی دارد. رابرت گاورز، دانشمندی از شهر آنتوِرپ و ویراستار مجلۀ برندسازی اماکن و دیپلماسی عمومی، شهر لاهه را برایمان مثال می‌زند، شهری که در سال ۱۹۴۵ به‌عنوان مقر دیوان بین‌المللی دادگستری انتخاب شد. به‌نوعی می‌توان گفت سازمان ملل با این کارش باعث شد تا این شهر تداعی‌کنندۀ صلح و امنیت باشد و یک دهۀ پیش بود که لاهه تصمیم گرفت تا از این مزیت استفاده کند.گاورز، که مشاور استراتژی شهر لاهه بود، می‌گوید «از آن زمان به بعد آن‌ها هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام دادند تا مُهر تأییدی بر جایگاهشان به‌عنوان شهر صلح و عدالت بزنند». تقویم رویدادهای سالانۀ لاهه طوری تنظیم شده است که هر سال برای یک سازمان غیرانتفاعیِ دیگر کمک مالی جذب کند. این شهر از سال ۲۰۱۴ جشنواره‌ای به نام «صلح عادلانه» را در ماه سپتامبر برگزار می‌کند. مقامات لاهه فعالانه از سازمان‌ها می‌خواهند تا به شهرشان نقل مکان کنند: دیوان کیفری بین‌المللی اولین مکان دائمی‌اش را دو سال پیش در این شهر به دست آورد. حتی فضای ابتداییِ استارتاپ محلی در آن شهر به‌آرامی به‌سمت حوزۀ امنیت آنلاین گرایش پیدا کرد.برنامه‌شان کاملاً جواب داده و حالا دیگر اگر هر گروهی بخواهند بابت هر نوع گردهمایی یا رویدادی با موضوع عدالت یا امنیت دور هم جمع شوند مقصدی بهتر از لاهه به فکرشان نمی‌رسد. در سال گذشته، این شهرِ نیم‌میلیونی، میزبان ۱۳۵ همایش بین‌المللی بود و از این لحاظ، نسبت به سال ۲۰۱۵، ۵۰ درصد رشد داشته است؛ هر همایش به‌طور متوسط چهار روز طول می‌کشد و ۲۷۹ نفر مخاطب جذب می‌کند که هرکدامشان در طول مدت بازدیدشان از این شهر ۱۲۰۰ یورو پول خرج می‌کنند.اشتیاق جنون‌آمیزی که برای برندسازی مکان وجود دارد، گذشته از انگیزه‌های تجاری، خبر از وجود سردرگمی‌های عمیق‌تری می‌دهد. امروزه هرکدام از کشورها، مناطق و شهرها به این نتیجه می‌رسند که، در بازار وسیع و پرزرق‌وبرقی به نام اقتصاد جهانی، باید با دیگران رقابت کنند. بعضی مکان‌ها پیش‌ازاین هرگز این نقش را به‌درستی ایفا نکرده‌اند، بعضی‌ها هم آن‌قدر ید طولایی در ایفای این نقش دارند که عادت ندارند کسی در این زمینه آن‌ها را به چالش بکشد. هر مکان، برای اینکه توجه‌ها را به خودش جلب کند، باید متمایز باشد و منحصربه‌فرد دیده شود. اما، وقتی فرهنگ واحد و یکسانی -فرهنگ حاکم بر همان بازار جهانی- همه‌جا را در بر گرفته باشد، رسیدن به این هدف کار آسانی نخواهد بود. اقتصاد جهانی اثبات کرده که می‌تواند گاهی عمیقاً ناخوشایند باشد و مهاجرت نیروی کار، خواه از نوع رفتن از مکانی باشد خواه از نوع آمدن به آنجا، می‌تواند بافت آن مکان را تغییر دهد و پیش‌فرض‌های موجود دربارۀ هویت جمعی آن مکان را نقش بر آب کند.همۀ این‌ها به افراد حس ناامنی می‌دهد و بهانه را برای انواع مختلفی از ملی‌گرایی فراهم می‌کند. پیروزی عوام‌فریب‌ها در انتخابات‌ها، ایجاد شکاف در عقاید سیاسی، اشتیاق‌ها برای خارج‌شدن از اتحادیه‌های چندجانبه و شورش‌های عوام‌پسند همگی به‌ دست کسانی به راه افتاده است که روی این عدم‌قطعیت‌های جدید دربارۀ ملیت سرمایه‌گذاری کرده‌اند.کاری که ناتاشا گرند انجام می‌دهد نیازمند حجم قابل‌توجهی مذاکره است و خوشبختانه او در این مورد خیلی خوب است. او استعداد کمیابی دارد در اینکه موقع حرف‌زدنْ جذاب و موقع شنیدنْ مجذوب دیده شود. او در لیپتسک، و در خلال مصاحبه با وُلکوف، منتظر می‌مانْد تا مطمئن شود جواب وُلکوف منعقد شده است و برای محکم‌کاری چند لحظه سکوت هم به آن اضافه می‌کرد و بعد سؤال بعدی‌اش را مطرح می‌کرد.زندگی ناتاشا گرند کاملاً میان مینسک و بریتانیا تقسیم شده است. او در مینسک و در دوران تحولات خشنِ آنجا بزرگ شد و ۱۳ سال داشت که فروپاشی شوروی اتفاق افتاد و بلاروس به‌ ملتی مستقل تبدیل شد. او می‌گوید «یادم می‌آید پدر و مادرم از این اتفاق هیجان‌زده بودند و حس می‌کردند واقعه‌ای بزرگ و تاریخی به وقوع پیوسته است». او از گوشه و کنار می‌شنید که مردم می‌گفتند قرن‌ها پیش از اینکه بلاروس به شوروی ملحق شود نگاه این کشور به غرب بود و خود را درگیر امور اروپا کرده بود؛ می‌گفتند حالا فرصتی دست داده تا آن رابطه دوباره احیا شود.اما اوضاع طور دیگری پیش رفت. بلاروس در اولین انتخابات، در سال ۱۹۹۴، آپاراچیک۲ سابقی به نام الکساندر لوکاشنکو را به ریاست جمهوری انتخاب کرد، کسی که از همان موقع نقشه چیده بود تا در قدرت باقی بماند. گرند می‌گوید احساس مردم بلاروس بعد از انتخاب‌شدن لوکاشنکو را می‌توان با احساس مردم آمریکا بعد از پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات مقایسه کرد. گرند و خانواده‌اش درحال برگشتن از حومۀ شهر به مینسک بودند که خبر پیروزی لوکاشنکو را از رادیو شنیدند. «پدرم بلافاصله زد کنار و ما شاید پنج یا دَه دقیقه بدون اینکه چیزی بگوییم در ماشین نشستیم و فقط سعی کردیم خبر را کمی هضم کنیم».شواهد دیگری هم وجود داشت که نشان می‌داد مردم هنوز برای پیوستنِ بدون ترس به آیندۀ پس از شوروی آماده نیستند. بلاروس، بلافاصله پس از استقلال، اعلام کرد که زبان بلاروسی، پس از سال‌ها سرکوب، مجدداً زبان رسمی جمهوری جدید بلاروس خواهد بود، اما این زبان حالا دیگر آن‌قدر برای مردم ناآشنا شده بود که آن را پس زدند. نتایج همه‌پرسی نشان داد که ۸۷ درصد از رأی‌دهندگان خواهان این هستند که زبان روسی هم هم‌تراز بلاروسی به‌رسمیت شناخته شود و همین نسبت از رأی‌دهندگان نیز به نشان ملی جدیدی برای بلاروس رأی دادند که بسیار شبیه نشان قبلی بلاروس در دوران شوروی بود. به‌این‌ترتیب نشان پاهونیا، نماد سنتی بلاروس که شوالیه‌ای را سوار بر اسب نشان می‌داد و از زمان استقلال به‌عنوان نشان ملی انتخاب شده بود، پس از چهار سال کنار گذاشته شد. آن موقع گرند دانشجوی رشتۀ دیپلماسی بود و دانشگاهشان نزدیک یکی از ساختمان‌های دولتی قرار داشت. یک روز دید که دارند نشان ملی روی سردر ساختمان را تعویض می‌کنند. او و هم‌کلاسی‌هایش شاهد پایین‌آمدن نماد پاهونیا و بالارفتن نماد نوشوروی۳ بودند. یکی از دوستانش به گریه افتاد.معضلات هویت ملی تأثیر خودش را بر گرند بر جای گذاشت. مسئله تنها این نبود که روحیۀ ملت بلاروس دگرگون شده بود، بلکه مشکل اینجا بود که او از درک ماهیت واقعیِ این روحیۀ ملی جدید عاجز بود. او در رسالۀ دکتری‌اش در دانشکدۀ اقتصاد لندن کوشید تا، لااقل به خودش، توضیح دهد که چرا ملت بلاروس ماندن در قیدوبندهای به‌جای‌مانده از شوروی را انتخاب کرد. «استاد راهنمایم به من گفت ‘رساله‌ات را با خشم نوشته‌ای’». او چندسالی به‌عنوان تحلیلگر ریسک‌های سیاسی فعالیت کرد و کارش ارزیابی عدم‌قطعیت‌ها و بازار کشورهایی بود که شرکت‌ها قصد سرمایه‌گذاری در آن‌ها را داشتند. بعدها او در سمیناری با الکس ملاقات کرد. الکس آن‌موقع، قبل از اینکه برای گذراندن دورۀ اِم‌بی‌اِی به بریتانیا برود، در مسکو وکیل فدراسیون‌های ورزشی بود. ناتاشا می‌گوید «ما همیشه با هم دربارۀ این‌جور چیزها صحبت می‌کردیم: اینکه مردم چطور به چیزی تعلق‌خاطر پیدا می‌کنند؟ اصلاً چرا این تعلق‌خاطر ایجاد می‌شود؟ تصویر مردم از یک کشور چطور شکل می‌گیرد؟». «من بیشتر به این موضوع علاقه داشتم که چه می‌شود که مردم احساس می‌کنند دلشان می‌خواهد به یک دولت تعلق‌خاطر داشته باشند؟ و او هم دوست داشت بداند تصویر کشورها از بیرون چطور شکل می‌گیرد؟». این زوج در سال ۲۰۰۸ شرکت اینستید را ثبت کردند و خیلی طول نکشید که اولین مأموریت به آن‌ها محول شد: برندسازی برای شهر زادگاهش مینسک.الکس گرند در اولین روز حضورش در لیپتسک مردی را می‌بیند با پوتین‌های مشکیِ پاره و گرمکن ورزشی آبی و مشکی که روی پلکان یک ساختمان متروکه نشسته است. مرد از او سیگار می‌خواهد اما او همراه ندارد. بعد الکس از آن مرد می‌پرسد در لیپتسک چه چیزهایی برای دیدن وجود دارد.مرد با ناامیدی جواب می‌دهد «هیچ‌چیز».لیپتسک، شهری با نیم‌ میلیون نفر جمعیت که تا چشم کار می‌کند با زمین‌های کشاورزی احاطه شده است، مکانی عبوس و بی‌روح است. مجتمع‌های آپارتمانیِ بازمانده از دوران شوروی کثیف و پوسته‌پوسته ‌شده‌اند و برج‌های جدیدتر به سبک عمومی «اربن شاب»۴ و با پنجره‌های کشویی و بالکن‌های بی‌کیفیت ساخته شده‌اند و نمای این ساختمان‌ها با دستگاه‌های تهویۀ مطبوع و بشقاب‌های ماهواره پوشانده شده است. میدان‌ها و حاشیۀ خیابان‌ها گل‌کاری شده اما به‌خوبی به آن رسیدگی نشده است. فواره‌های معروف پارک وِرکنی انصافاً باشکوه است، اما پارک نیژنی در همان نزدیکی از علف پر شده است. لیپتسک، به‌عنوان شهر کوچکی با فضاهای وسیع خالی و بدون روشنایی در محدودۀ شهری، حسی از رشد بی‌رویه را به بیننده منتقل می‌کند.درست در خارج از شهر، ستونی سنگی قرار دارد که تاریخ تأسیس شهر را نشان می‌دهد: ۱۷۰۳، زمانی‌که پتر کبیر دستور ساخت یک کارخانۀ ریخته‌گری را در نزدیکی یک معدن سنگ فلز صادر کرد. نوادۀ امروزیِ آن کارخانه که گروه فولاد نوولیپتسک نام دارد در سال ۱۹۳۱ تأسیس شده است و تا همین اواخر سودآورترین تولیدکنندۀ فولاد در جهان بود و هنوز هم در نوع خودش بزرگ‌ترین در روسیه محسوب می‌شود و ۲۹ هزار نفر در کارخانۀ اصلی‌اش در لیپتسک مشغول به کار هستند. به‌ نظر می‌رسد، در غیاب هر چیز دیگری، این کارخانۀ فولاد است که این منطقه را در کنار هم نگه داشته است. استان لیپتسک، که نقش واحد اداری منطقه را داشت، طی حکمی در سال ۱۹۵۴ و از ترکیب پنج استان دیگر تشکیل شد. جدیدبودن نسبی این استانِ چندتکه باعث رنجش مقامات منطقه شده است، چراکه به‌ نظر آن‌ها استان لیپتسک باید دارای هویت مستقلی باشد. وادیم وُلکوف می‌گوید هنوز هم به آنجا نرسیده‌ایم که بعد از صحبت با یک نفر بتوانی بگویی «این آدم یک لیپتسکی است».خانوادۀ گرند، برای هویت‌بخشی به یک مکان، چندین کسب‌وکار و پیشۀ مختلف را به خدمت می‌گیرند. در ساده‌ترین حالت، آن‌ها شبیه گردشگران غیرعادی و سخت‌کوش دیده می‌شوند. تیم آن‌ها در همان چند روزی که در استان لیپتسک بودند از نیم‌دوجین شهر بازدید کردند، هم به سراغ مکان‌های شناخته‌شده -مثل کلیسای جامع آبی آسمانی زادونسک با گنبد طلایی- رفتند و هم سراغ مکان‌های ناشناخته‌ای مثل کارگاه پنیرسازی در کاپلیگین، موزه‌ای واقع در خانۀ آهنگساز اهل شوروی، تیخون خرینیکوف، در یِلِتس و منطقۀ حفاظت‌شدۀ کوچکی برای شاهین‌ها در وسط ناکجاآباد. هیچ موزه‌ای را از قلم نینداختند. در غذاخوردن هم نهایت دقت را به خرج دادند و رستوران‌ها و غذاهای محلی را انتخاب می‌کردند. از تمام مجسمه‌ها، میدان‌ها و گرافیتی‌ها عکس می‌انداختند. شش دانگ حواسشان جمع بود که از هرچیزی که می‌دیدند عصارۀ معنای فرهنگی‌اش را استخراج کنند، انگار که دو نشانه‌شناس در تعطیلات باشند. آن‌ها وجب‌به‌وجب لیپتسک را به‌صورت هدفمند پایش کردند: معماری، طراحی منوها و هنر موجود در گالری‌ها. یک‌بار ناتاشا گرند به من سقلمه زد تا توجهم را به خانمی که شبیه ریبا مک‌انتایر بود جلب کند: «حتی مدل موی این خانم هم به‌نوعی معنی‌دار است». آن خانم یکی از کارکنان فرودگاه لیپتسک بود و تازه ۱۵ ثانیه از پیاده‌شدنمان از هواپیما می‌گذشت.روزهایشان پر از گفت‌وگو بود و مصاحبه‌هایشان گاهی ساعت‌ها طول می‌کشید. تبعاً بخشی از گفت‌وگوهایشان با مقامات دولتی بود، اما علاوه‌برآن با تاریخ‌دان‌ها، متصدیان موزه، رستوران‌دارها، عکاسان و هنرمندان هم ملاقات می‌کردند. یک روز عصر، ۳۰ دقیقه با خانمی صحبت کردند که کارش توربافی بود. در بعدازظهر دیگری هم به دانشگاه فنی دولتی لیپتسک رفتند و در آنجا با کلاسی متشکل از ۱۵ دانشجو راجع‌به منطقه و تمایل کلی‌شان به ترک آنجا صحبت کردند. دانشجویان می‌گفتند در لیپتسک خیلی کاری برای انجام‌دادن وجود ندارد. یکی از دانشجوها به سنت‌پترزبورگ اشاره کرد و گفت: به آنجا می‌شود گفت شهر.الکس در دانشگاه تعدادی سؤال تداعی لغات از دانشجویان پرسید. «اولین چیزی را که با شنیدن هرکدام از این کلمات به ذهنتان می‌آید بگویید: لیپتسک؟ مسکو؟ لندن؟ پوتین؟». آن‌ها کلی از این‌جور سؤالات دارند و مثل روانکاوهای حرفه‌ای آن‌ها را مطرح می‌کنند. اگر شهر شما یک خودرو بود چه‌ نوع خودرویی بود؟ اگر انسان بود شغلش چه بود؟ لطیفۀ لیپتسکی موردعلاقۀ شما کدام است؟ الکس گرند، در دفتر دپارتمان گردشگری، یک برگ کاغذ سفید بیرون آورد و از وُلکوف خواست تا یک خانه بکشد. وُلکوف مانده بود چه کار کند. گفت «لطفاً روی من آزمایش اجرا نکن!» و بعد کاغذ را هل داد آن‌سوی میز. «خودت بکش. یک مستطیل بکش با یک سقف بالای آن».اوضاع در لیپتسک به‌سختی پیش می‌رفت. تعداد کمی از مصاحبه‌شوندگان حاضر می‌شدند فکر کنند. یکی از تاریخ‌دان‌های محلی هم این موضوع را تأیید کرد: «لیپتسک چهرۀ مبهم و بی‌ثباتی دارد». نقش نشانگرهای قدیمیِ هویت -مثل کلیسا و کارخانۀ فولاد- در زندگی مردم کم‌رنگ شده بود و چیز جدیدی هم جایگزین آن‌ها نشده بود. گاهی به‌ نظر می‌آمد حتی ساکنان آنجا هم به‌روشنی نمی‌دانستند چه چیزی لیپتسک را لیپتسک کرده است. ناتاشا و الکس متوجه شدند وقتی گروه موسیقی اسکورپیونز در سال ۲۰۰۸ برای اجرا به آنجا رفته با استقبال ضعیف مخاطبان مواجه شده و خیلی از مردم، با این تصور که این گروه آماتوری است که آهنگ‌های گروه اسکورپیونز را اجرا می‌کند، در کنسرت آن‌ها حاضر نشدند. آن‌ها مطمئن بودند که امکان ندارد گروه اسکورپیونزِ واقعی به شهر آن‌ها آمده باشد.آن‌ها از بین تمام پروژه‌هایی که اجرا کردند به پروژۀ تاتارستان افتخار می‌کنند، پروژه‌ای که باعث افزایش شهرتشان بین مسئولان دولت‌های منطقه‌ای روسیه شد. دولت تاتارستان، که یک جمهوری با حدود چهار میلیون جمعیت در جنوب غربی روسیه است، به این نتیجه رسید که، چه در مسکو و چه در کشورهای خارجی، آن‌طور که باید و شاید کسی آنجا را نمی‌شناسد. پس در سال ۲۰۱۳ طرحی را برای معرفی میراث آنجا به دیگران آغاز کردند.وقتی دولت تاتارستان شرکت اینستید را برای این منظور به خدمت گرفت صرفاً از آن‌ها انتظار داشت کتاب قطوری شامل تصاویر گلاسه و متن دربارۀ آثار موجود در موزه‌های تاتارستان تحویل بدهند. اما آقا و خانم گرند دید محدود آن‌ها را گسترش دادند. آن‌ها در بررسی‌هایشان به دورۀ پادشاهان بلغار رسیدند که از قرن هفتم تا سیزدهم در آن منطقه حکمرانی می‌کردند و مجموعه‌ای از نگرش‌ها و ارزش‌هایی را استخراج کردند که از آن زمان تا روزگار مدرن در تاتارستان دست‌نخورده باقی‌مانده بود. آن‌ها به این جمع‌بندی رسیدند که مردم تاتارستان انسان‌هایی کمال‌گرا بوده‌اند، مهارت‌ها و پیشه‌وری‌شان را پیوسته در طول زمان تقویت کرده و صیقل داده‌اند، اهل رقابت بوده‌اند و عمل‌گرایی را ارزش می‌دانستند. آن‌ها همچنین نسبت به گذشتۀ خودشان احساس خسران می‌کنند و نیز برای مادیات ارزش بیشتری قائل‌اند تا امور معنوی و ناملموس.خروجی‌های چنین پژوهشی -درس‌هایی از تاریخ قرون‌وسطا یا لفاظی دربارۀ «استادی»، «قاطعیت» و «سرعت» مردم- ممکن است بی‌ساختار یا حتی ساختگی به‌ نظر برسند، اما الکس گرند می‌گوید این موارد اتفاقاً می‌تواند به بعضی از ابتکارات تاتارستانی‌ها ساختار بدهد. مدارس و دانشگاه‌ها این نشانه‌ها را در سرفصل‌های درسی‌شان گنجاندند و معماران آن‌ها را تبدیل به نقشه کردند. مقامات دولتی در گزارش‌های سالانۀ خود بخش‌هایی را به ارزش‌های ارج‌نهاده‌شده در این کمپین اختصاص دادند. بخش گردشگری، که تا پیش‌ازآن هرگز به‌ گرمیِ بخش صنعت تشویق نشده بود، توانست مقداری توجه دولت را جلب کند: وزارتخانۀ اختصاصی برایش تأسیس شد، بودجه‌اش افزایش پیدا کرد و وضع آموزش در این حوزه بهتر شد. حتی یکی از تولیدکنندگان خصوصی کامیون، به نام کاماز، برای توصیف محصولاتش از اصطلاح استحکام تاتارستانی مربوط به کمپین شرکت اینستید استفاده کرد. از نظر ناتاشا و الکس، تاتارستان نشان داد که فعالیت آن‌ها بر روی هویت کشورها چه نتایجی می‌تواند داشته باشد: شکل‌دهی بودجه و اولویت‌های دولت و نفوذ به آگاهی مردم عادی.موضوع دیگری که نقش اساسی در این کمپین داشت باور قوی تاتارستان به توانایی هویت قدیمی ملی بود. تاتارهای منطقه، که حدود ۵۵ درصد جمعیت را تشکیل می‌دهند، مسلمان هستند و اسلاوها هم ۴۰ درصد جمعیت هستند و مسیحی ارتدکس‌اند. یکی از مسئولین به الکس گفته بود که این دو جامعه مثل آب و روغن‌اند، یعنی با هم کنار می‌آیند اما به‌ندرت با هم مخلوط می‌شوند. اما ناآرامی‌ها کم‌کم داشت آغاز می‌شد. در سال شروع کمپین، تعدادی از کلیساهای منطقه هدف حملات آتش‌افروزی قرار گرفت. یکی از امام جماعت‌های جوان نگرانی‌اش از رادیکال‌شدن شرایط را محرمانه به گوش اینستید رساند و گفت که چطور بعضی از واعظ‌های محلی به خاورمیانه می‌روند و با نسخۀ خشن‌تری از اسلام به منطقه برمی‌گردند. رهبران تاتارستان فقط به دنبال صیقل‌دادن هویت ملی از جنبۀ بیرونی نبودند، بلکه هدف دیگرشان تأثیرگذاری بر داخل بود تا از این طریق بتوانند گسست‌های بالقوه خطرناک مذهبی و نژادی را هم برطرف کنند. این کار بلندپروازانه‌ترین و، درعین‌حال، پرخطرترین شکل از اسطوره‌سازی ملی محسوب می‌شد: اینکه به مردم یادآوری کنید، یا حتی شاید برای اولین‌بار به آن‌ها توضیح دهید، که چه چیزی آن‌ها را با هم متحد کرده و چرا آن‌ها به یکدیگر تعلق دارند.تغییر و دگرگونی یک کشور زمان‌برتر و آهسته‌تر از تغییر یک محصول یا شرکت است و به‌همین‌دلیل هنوز خیلی زود است که بگوییم هرکدام از این جهت‌گیری‌های مجددِ بالابه‌پایین در حوزۀ هویت به‌شکل معنی‌داری جاافتاده است یا نه. بااین‌حال، شکست‌ها خودشان را به‌سرعت نشان خواهند داد. خوزه تورس می‌گوید «اکثر استراتژی‌های برندسازی ملی شکست می‌خورد، بدجور هم شکست می‌خورد. شکست می‌خورد چون اساساً دولت‌ها ظرفیت مدیریت چنین استراتژی‌هایی را ندارند». حساب‌وکتاب‌های سیاسی وارد کار می‌شود یا دولت جدیدی روی کار می‌آید که طرز فکر قبلی‌ها را قبول ندارد و یا اینکه سرمایه‌گذاری‌ها بر مبنای تبلیغات سطحی استوار می‌شود. شهروندان هم ممکن است با کمپینی ارتباط برقرار نکنند یا حتی در مقابل آن دست به شورش بزنند. رابرت گاورز به یاد می‌آورَد که وقتی لاهه خودش را به‌عنوان شهر صلح و عدالت به دنیا عرضه کرد، آژانس‌های گردشگری از اینکه این برند جدید سواحل زیبای منطقه را نادیده گرفته است به خشم آمده بودند. تازه لاهه یکی از موارد نادری است که در آن استراتژی برندسازی ملی به اهداف محدود خودش دست پیدا می‌کند، چراکه این شهر بر روی همان تصویر قدرتمندی که از قبل وجود داشت کار کرده بود. به گفتۀ گاورز «مثال‌های زیادی به خاطر ندارم که در آن برندسازی ملی خیلی موفق بوده باشد».اینجا بود که پرسیدم اگر این کار جواب نمی‌دهد، چرا باید ادامه‌اش دهیم؟گاورز جواب داد چون این رشته جوان است و هنوز جا برای بهترشدن دارد. «چالش بسیار بسیار بزرگی است اما همچنان باید به تلاشمان ادامه دهیم، چون کار  مهمی است».سایمون انهالت، کسی که اولین مسیرها را در این حوزه هموار کرده، انتقادهای بی‌رحمانه‌ای را متوجه اکثر بازیگران این عرصه می‌داند، یعنی همان شرکت‌های روابط‌عمومی و آژانس‌های تبلیغاتی‌ای که بین یک کشور و یک مشتری مثل کوکاکولا تفاوتی قائل نمی‌شوند. انهالت، در اواخر دهۀ ۱۹۹۰، برندسازی مکان‌ها را به همان روش تبلیغ‌کنندگان و بازاریابانِ شرکتی قاب‌بندی می‌کرد. او یک‌بار به نیویورک تایمز گفته بود «بازاریابی یکی از مهم‌ترین مواردی است که کشورهای ثروتمند را ثروتمند کرده است». اما حالا او به بازاریابی به دیدۀ تحقیر نگاه می‌کند. او در کارهای اخیرش بسیار کم روی ارتباطات و برندسازی تمرکز می‌کند و بیشترِ تمرکزش را روی موضوعی انتزاعی به نام تأثیر مثبت آن کشور بر جهان قرار می‌دهد. او مکزیک را برایم مثال زد که رئیس‌جمهورش، فلیپه کالدرون، در سال ۲۰۱۰ از انهالت به‌عنوان استراتژیست دعوت به همکاری کرد.انهالت چندین بار به مکزیک سفر کرد و، مثل کاری که ناتاشا و الکس گرند در لیپتسک انجام دادند، با تاریخ‌دان‌ها، فیلم‌سازان، روزنامه‌نگاران و افراد دانشگاهی مصاحبه کرد. سرانجام به این نتیجه رسید که مکزیک از معضل عزت‌نفس پایین رنج می‌برد. «این کشور ۳۰۰ سال اخیر را صرف نگاه به درون و تلاش برای ساخت جامعه و ساختن خود کرده است و همۀ این کارها را در همسایگی قوی‌ترین ملت روی زمین انجام داده است». دنیا هم مکزیک را به چشم قربانی می‌دید، قربانی تجارت مواد مخدر، بلایای طبیعی و فقر. اما انهالت متوجه شد، در گذشته، این کشور روحیۀ بالایی داشته و از خودش جُربزه نشان داده است. «اگر با هرکسی در سازمان بهداشت جهانی صحبت کنید نحوۀ مدیریت مکزیک در ماجرای شیوع آنفولانزای خوکی [در سال ۲۰۰۹] را به‌عنوان معیار طلایی مدیریت همه‌گیری‌ها به شما معرفی خواهد کرد». انهالت به دولت مکزیک توصیه کرد که «باید در سایر موارد هم این رهبری ظریف را از خود نشان دهد». برای مثال، در حوزه‌هایی مثل تغییرات اقلیمی، اجلاس‌های بیشتری همچون همایش کانکون در نوامبر ۲۰۱۰ برگزار کند و ملت‌های دیگر را متقاعد کند که گرمایش جهانی را به چشم مشکلی مشترک و فوری ببینند. برای این کار باید آنچه را در ذهن دارند با صدای بلندتر و مطمئن‌تر بیان کنند.گفتم اینکه به دولتی بگوییم «فقط حکمرانی‌ات را خوب انجام بده» شبیه یک‌جور توصیۀ کلی است و انهالت هم با حرفم موافق بود. کشوری که می‌خواهد شهرتش تغییر کند ناگزیر باید نحوۀ مدیریتش را تغییر دهد. انهالت فکر می‌کند کشوری که تصویر مناسبی نزد دیگران دارد همان کاری را که برای مردمش انجام می‌دهد، در مقیاس بزرگ‌تر، برای کل بشریت انجام می‌دهد. این فکر او را بر آن داشت تا شاخص کشور خوب را راه‌اندازی کند، شاخصی که کشورها را بر اساس «خوب‌بودنشان» برای دنیا رتبه‌بندی می‌کند (درحال‌حاضر سوئد رتبۀ اول را دارد، هرچند که بعضی از معیارهای مورداستفاده هنوز محل مناقشه‌اند. شاخص کشور خوب برای سنجش مشارکت فرهنگی یک کشور -زیرمعیاری که کشور بلژیک در آن رتبۀ اول را دارد- به‌ازای پرداخت‌های معوق کشورها به یونسکو از آن‌ها امتیاز کم می‌کند).انهالت، گذشته از بحث شاخص‌ها، از «بازاری‌سازی همه‌چیز» در نئولیبرالیسم و عواقب آن ابراز تأسف می‌کند، اینکه «کشورها مجبورند طوری رفتار کنند که گویی چیزی بیشتر از کالایی در بازار نیستند». به‌ نظر می‌رسد او از ساختنِ اصطلاح «برند ملت» پشیمان است، چون می‌بیند که این مفهوم حالا به «برندسازی ملی» تبدیل شده: مجموعه‌ای از اقدامات بدبینانه و سوگیرانه و دریغ از ذره‌ای اصلاحات واقعی. او می‌گوید «موضوع ناراحت‌کننده دربارۀ این دروغِ موسوم به برندسازی ملی این است که کشورهای زیادی را تشویق به انجام این کار می‌کند، درحالی‌که واقعاً از پسِ هزینه‌های آن برنمی‌آیند، همچنین باعث می‌شود حجم مخربی از پول صرف برنامه‌های پروپاگاندای بی‌حاصل شود. تنها کسانی که از این ماجرا سود می‌برند همان آژانس‌های روابط‌عمومی هستند که بویی از انسانیت نبرده‌اند».وقتی می‌گوییم «پروپاگاندا» بیجا نگفته‌ایم. این‌همه عجله و اشتیاق برای پرداختن به موضوع هویت ملی و عوامل پیوند به سرزمین، خیلی اوقات، پیش‌درآمدی بوده برای دوره‌هایی از سرکوب؛ وقتی کشوری بی‌وقفه معیارهایی برای تعلق افراد به سرزمین تعریف می‌کند، درواقع، دارد شرایط عدم‌تعلق به سرزمین را نیز تعریف می‌کند. بعد از اینکه دولت آمریکا در سال ۲۰۰۲ یکی از مدیران اجرایی مَدیسن اَوِنیو۵ را انتخاب کرد تا دستی به سر و روی برند یواِس‌اِی۶در خارج از مرزها بکشد، نائومی کلاین می‌نویسد «تنوع و مباحثه نیروهای حیاتی برای آزادی‌اند و نیز دشمنان برندسازی. برندهای قدرتمند قابل‌پیش‌بینی و منظم‌اند، اما مردم‌سالاری، اگر نگوییم مطلقاً سرکش، به‌هم‌ریخته و متمرّد است». پس رنگ‌ولعاب‌دادن به برند یک کشور «نه‌تنها بی‌فایده، بلکه خطرناک است».مشکل بعدی جهت جریان برندسازی است. اینکه آژانس‌هایی در نیویورک، مادرید، لندن و پاریس برای دولت‌هایی در آسیا، آفریقا، اروپای شرقی و آمریکای لاتین نسخه می‌پیچند که چطور می‌توانند خودشان را بهتر معرفی کنند چارچوبی است که به‌سادگی می‌تواند به مسیر امپریالیسم فرهنگی کشیده شود. این عدم‌توازن می‌تواند هم متخصصان برندسازی و هم مشتریان آن‌ها را به بیراهه بکشاند. ناتاشا گرند در لیپتسک با یک متصدی گردشگری تماس می‌گیرد تا ببیند اوضاع چطور پیش می‌رود، اما وقتی او متوجه می‌شود که ناتاشا اهل روسیه نیست با کنایه جواب می‌دهد «چرا باید به شما اطلاعات بدهم؟ از کجا معلوم جاسوس نباشی؟».خودِ مفهوم شخصیت ملی یا منطقه‌ای -اینکه مردم هند با مردم پاکستان یا مردم لیپتسک با مردم ورونژ تاحدی با هم تفاوت دارند، درحالی‌که مرزی که آن‌ها را از هم جدا کرده تنها چنددهه قدمت دارد- مسئلۀ بسیار پیچیده‌ای است. بااین‌حال انگیزۀ صاحبان قدرت -کلیسا، پادشاهان و دولت‌ها- برای تعریف و دست‌کاری این نوع شخصیت موضوع جدیدی نیست. ارنست رنانِ فیلسوف در سال ۱۹۸۲ گفته بود که ملت «همبستگی بزرگ است» و وجودش «همه‌پرسی هرروزه». هر ملتی نیاز دارد خیلی چیزها را دربارۀ خودش به‌خاطر بسپارد -و نیز فراموش کند- ولی ما تمایل داریم که این فرایندِ بسیار مستمر و معمول را نادیده بگیریم. متخصص علوم‌سیاسی، بندیکت اندرسن، این فرایندِ ساختن و دوباره ساختن را امری تصوری می‌دانست. او معتقد بود، از زمان پیوند سرمایه‌داری و صنعت چاپ، نخبگان جامعه شروع کردند به تصور و خلق هویت ملی، بنابراین گفت‌وگو دربارۀ هویت به‌اندازۀ مفهوم‌پردازی دربارۀ آن اهمیت داشت. این امر زمانی ازطریق روزنامه و کتاب اتفاق می‌افتاد و حالا، با سرعتی بسیار دیوانه‌وارتر، در بنرهای تبلیغاتی صفحات اینترنتی، اجلاس‌های بین‌المللی، تورهای سرمایه‌گذاری و نیز در قالب گمارش محصول در فیلم‌های سینمایی رخ می‌دهد. اینکه این عمل طبیعی است یا ساختگی به این بر می‌گردد که خودِ آن ملت‌دولت طبیعی باشد یا ساختگی.سرچشمۀ این حجم از نگرانی دربارۀ هویت برمی‌گردد به این وحشتِ سیاسی که نکند ملت ما دارد جایگاهش، به‌عنوان حیاتی‌ترین بخش از امور جهانی، را از دست می‌دهد. خیلی هم به این موضوع اشاره می‌شود. ترامپ پیروز انتخابات شد، چون به این توهم و بدبینی دامن زد که آمریکا، که فرض می‌شود زمانی دارای عظمت بوده، حالا در برابر منافع فراملی سر خم کرده است. دولت‌ها در تقلا برای کنارآمدن با ماهیتِ بدون مرزِ چیزهایی هستند که ممکن است زمانی در داخل قلمرو قدرت آن‌ها بوده باشد: شرکت‌ها، مالیات‌ها، اینترنت و رسانه‌ها، جرائم و همچنین نفوذ سیاسی. این اشتیاق دولت‌ها برای به‌خدمت‌گرفتن کارشناسان برندسازی واکنشی است به این تهدیدِ ادراک‌شده دربارۀ چیزهای غیرمرتبط به هویت ملی آن‌ها یا، به‌عبارت دیگر، تلاشی از سوی ملت‌ها و منطقه‌هاست برای اینکه دوباره در قالب یک گروه کنار هم جمع شوند و خودشان را از نو تعریف کنند، تلاشی برای پافشاری بر این موضوع که آن‌ها هنوز هم مهم هستند.ناتاشا گرند، در اواسط اقامتش در لیپتسک، به شمال آن منطقه و به روستایی رفت که زمانی آستاپوو نامیده می‌شد. اینجا جایی است که لئو تولستویِ رمان‌نویس در سال ۱۹۱۰ درگذشت. تولستوی، بعد از مشاجره با همسرش، مخفیانه از خانه‌شان در منطقۀ تولا در مجاورت آنجا بیرون زد و سوار قطار شد. واگن درجه‌سه‌ای که سوارش شده بود سرد و دودگرفته بود، بنابراین او بیمار شد و به‌ناچار در آستاپوو از قطار پیاده شد. دکتری او را در خانۀ رئیس ایستگاه بستری کرد، جایی که سرماخوردگی‌اش به ذات‌الریه تبدیل شد. خبرنگاران و پزشکان متخصص به دهکده سرازیر شدند و خانوادۀ تولستوی هم خودشان را به آنجا رساندند، اما او تنها یک هفته قبل از اینکه از دنیا برود در آستاپوو زندگی کرد.حالا ساعت ایستگاه قطارِ آنجا عمداً روی ۶:۰۵ صبح، یعنی زمان مرگ او، متوقف شده است. خانۀ رئیس ایستگاه تبدیل به موزه شده و اتاقی که تولستوی در آن بستری بود، دقیقاً همان‌طور که در سال ۱۹۱۰ بود، حفظ شده است: یک تخت کوچک در گوشه‌ای از اتاق، یک صندلی در پایین آن و حتی طرحی از سر آن بزرگ‌مرد با آن بینی بزرگ و دسته‌های نامرتب ریش بر روی کاغذدیواری کنار تخت ترسیم شده است. ممکن بود تولستوی خیلی راحت آن روز با همسرش آشتی کند، یا ممکن بود سوار قطار دیگری شود یا در طول سفرش دیرتر مریض شود و جای دیگری از قطار پیاده شود. اینکه او در آستاپوو از پای درآمد و درگذشت رویدادی کاملاً اتفاقی بود، درست مثل تمام اَشکال دیگر خصیصه‌های ملی و داستان‌هایی که در پسِ آن‌هاست. اما آستاپوو روی این حادثۀ تاریخی خیمه زد و دودستی به این لحظۀ فوق‌العاده مهم چسبید. در سال ۱۹۳۲ نام دهکده تغییر کرد و حالا بر روی نقشه به نام لئو تولستوی۷ ثبت شده است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سامانت سوبرامانیان نوشته و در تاریخ ۷ نوامبر ۲۰۱۷ با عنوان «How to sell a country: the booming business of nation branding» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «چطور یک کشور را بفروشیم: کسب‌وکار روبه‌رشدی به نام برندسازی ملی» در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ بابک حافظی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• سامانت سوبرامانیان (Samanth Subramanian) نویسنده و روزنامه‌نگاری ساکن لندن است. سوبرامانیان اصالتاً هندی است و روزنامه‌نگاری را در دانشگاه پنسیلوانیا و روابط بین‌الملل را در دانشگاه کلمبیا خوانده است. نوشته‌های او در نشریاتی همچون نیویورکر، نیویورک تایمز مگزین، وایرد و گاردین منتشر شده است.[۱] I © NY [۲] Apparatchik: عضو حزب کمونیست شوروی [مترجم].[۳] neo-Soviet[۴] urban shab[۵] Madison Avenue: یکی از خیابان‌های معروف نیویورک است و، ازآنجاکه مرکز تجمع شرکت‌های تبلیغاتی است، معمولاً نام این خیابان کنایه از صنعت تبلیغات آمریکاست [مترجم].[۶] Brand USA :شرکتی رسانه‌ای و تبلیغاتی که توسط کنگرۀ آمریکا تأسیس شده تا ازطریق بهبود تصویر برند ایالات‌متحده در دنیا سهم این کشور از بازارهای مختلف را افزایش دهد و گردشگران بیشتری را به این کشور جذب کند [مترجم].[۷] Lev Tolstoy : با تلفظ صحیح لف (لی‌یف) تالستوی [مترجم]. ]]> سامانت سوبرامانیان اقتصادوجامعه Wed, 09 Nov 2022 05:01:37 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10708/ چقدر آينده‌نگر هستيد؟ بستگی دارد که اجدادتان چه محصولی می‌کاشتند https://tarjomaan.com/interview/10705/ گفت‌وگویی با اودد گالور، گاردین— چرا جهان آنگلوساکسون تا این حد فردگراست اما چین به جمع‌گرایی رو آورده است؟ علت اولی آدام اسمیت بوده یا منشور حقوق ایالات‌متحده؟ دومی کار کمونیسم بوده یا مائو؟ به گفتۀ حداقل یک اقتصاددان شاید توضیح بسیار شگفت‌انگیزتری پشت این موضوع وجود داشته باشد و آن هم چیزی نیست جز تفاوت بین گندم و برنج. همان‌طور که می‌دانیم، برای کشاورزی تنها، کار سختی نیست که دانۀ گندم را بر خاک بپاشد و از محصولش امرار معاش کند، اما داستان برنج متفاوت است. برنج آبیاری گسترده می‌خواهد که نیازمند همکاری کشاورزان در قطعات مختلف زمین‌های کشاورزی و حتی برنامه‌ریزی متمرکز است. گندمزار در خدمت کارآفرین خصوصی است و شالیزار در خدمت دیوان‌سالاری.تأثیر «شرایط اولیه‌ای» که توسعۀ جوامع را شکل داده است موضوعی بوده که در چهل سال گذشته توجه اودد گالور را به خودش معطوف کرده است. به اعتقاد او این شرایط اولیه از پسِ هزاره‌ها عبور کرده و حتی بر شخصیت ما هم تأثیر گذاشته است. طبق باور او، اینکه شما «ذهنیت آینده‌نگر» دارید یا نه -اینکه چقدر اهل پس‌اندازید یا چقدر حاضرید برای آموزشتان سرمایه‌گذاری کنید- تا حدی به این برمی‌گردد که زمین‌های آبا و اجدادی‌تان مناسب کاشت چه محصولاتی بوده است (در جایی که گونه‌های پربازدهی چون جو و برنج به‌خوبی محصول می‌دهند می‌ارزد که از خیر مزایای فوری شکار چشم‌پوشی کرد و به‌جایش بخشی از قلمرو را به کشاورزی اختصاص داد. این امر به ایجاد دیدگاهی بلندمدت در این زمینه کمک می‌کند). تفاوت‌ها در موضوع برابری جنسیتی در نقاط مختلف دنیا ریشه در این دارد که آیا کشاورزی در آن سرزمین نیازمند شخم‌زدن زمین بوده -که به قدرت مردانه وابسته بوده و کارهای خانه می‌مانده برای زنان- و یا کشاورزی با بیلچه و شن‌کش انجام می‌شده که هر دو جنس توان آن را داشته‌اند.گالور به موضوعات دیگری هم علاقه‌مند بوده است و کتاب او، سفر بشریت، از ظهور انسان خردمند تا روزگار حاضر را در بر می‌گیرد و علاوه‌برآن حرف‌های زیادی هم دربارۀ آینده دارد. این کتاب که اندکی بیشتر از ۲۴۰ صفحه دارد موضوعات مختلفی از مهاجرت ما از آفریقا، توسعۀ کشاورزی، انقلاب صنعتی و رشد خیره‌کنندۀ دو قرن اخیر را در بر می‌گیرد و مطالبی چون تغییرات جمعیتی، بحران آب‌وهوا و نابرابری جهانی را شامل می‌شود.ناگزیر مقایسه‌هایی بین این کتاب و ‌انسان خردمند‌ یوول نوآ هراری انجام می‌شود، به‌ویژه اینکه این کتاب هم دربارۀ «کلان‌تاریخ» است و گالور هم همانند يوول اهل اسرائیل است، هرچند که او سی سال گذشته را مشغول آموزش در دانشگاه براون ایالات‌متحده بوده است. «وقتی متولد جایی باشید که به‌طرز فوق‌العاده‌ای از لحاظ تاریخی غنی باشد به‌خوبی درک خواهید کرد که بخشی از تبار بسیار دور و درازی هستید. کوه معبد را می‌بینید که از سه هزار سال پیش آنجا بوده. به‌راستی که آنجا در خودِ تاریخ قدم می‌زنید. به‌این‌ترتیب پیوند با دوره‌های متقدم توسعۀ بشر بخش عمده‌ای از تربیت من در اورشلیم را تشکیل می‌دهد». کتاب سفر بشریت بدون شک، لااقل از لحاظ تأثیرگذاری، می‌تواند انسان خردمند دیگری باشد و تاکنون حق ترجمۀ آن به ۲۷ زبان فروخته شده است. اما شباهت‌های این دو کتاب احتمالاً بسیار سطحی‌تر از چیزی است که به نظر می‌رسد. انسان خردمند اولین‌بار وقتی منتشر شد که هراری استاد جوانی بود و کتاب هم برمبنای مجموعه‌ای از ارائه‌های او به دانشجویان کارشناسی شکل گرفت، اما سفر بشریت اوج فعالیت حرفه‌ای گالور است و بازآرایی تازه و قابل‌هضم‌تری از کتاب قدیمی او، نظریۀ رشد یکپارچه۱، محسوب می‌شود، کتابی که از مقدار زیادی داده‌ و ریاضیات تشکیل شده بود.و درحالی‌که انسان خردمند به شکلی مبهم به پایان می‌رسد و هشدار می‌دهد که تمدن امروزی بین تکینگی۲ و آرماگدون۳ در نوسان است، اما ویژگی بارز سفر بشریت را می‌توان خوش‌بینی آن دانست. اگر عادت کرده‌اید که مدام اخبار ناامیدکننده را پیگیری کنید و دنبال پادزهری مبتنی بر شواهد برای این عادتتان هستید، این کتاب مناسب شماست. به ادعای گالور، ارتقای چشمگیر استانداردهای زندگی، کاهش شدید مرگ‌ومیر کودکان و دستاوردهای باورنکردنی در دانش و فناوری، همگی، محصول نیروهای مهارنشدنی‌ای هستند که قرار هم نیست جایی بروند و با گذشت زمان تنها بر شدتشان افزوده می‌شود. حتی اتفاقاتی مثل همه‌گیری‌ها و جنگ‌ها، که بدون شک برای میلیون‌ها انسانی که درگیر آن هستند ناگوار و دهشتناک است، «نمی‌تواند سفر بشریت را از مسیر بلندمدتش منحرف کند». این کتاب در کمال تعجب، حتی با درنظرگرفتن شرایطی که در آن قرار داریم، توانایی مجاب‌کردن خواننده را دارد: گالور نظراتش را با دقت و جزئیات مطرح می‌کند و همیشه مفروضاتش را با شواهد می‌آزماید و، برخلاف استیون پینکرها و فرانسیس فوکویاماها که متفکران خوش‌بین این دنیا هستند، تلاش نمی‌کند نظراتش را به‌زور به  خواننده بقبولاند.آنچه او را از دیگران متمایز می‌کند، شاید، ریشه در اعداد داشته باشد. به گفتۀ خودش «من اقتصاددانی غیرعادی بودم، به این معنی که همیشه نوعی علاقۀ عمیق به ریاضیاتِ مربوط به سیستم‌های دینامیکیِ گسسته در من وجود داشته است». به‌عنوان مثال‌هایی از سیستم‌های دینامیکی گسسته می‌توان به جمعیت باکتری‌ها یا انسان‌ها اشاره کرد که، درحالی‌که تحت فشار مسائلی چون تأمین غذا یا آسیب‌پذیری نسبت به بیماری هستند، رشد و تکامل پیدا می‌کنند. گالور از دفترش در رود آیلند و ازطریق نرم‌افزار زوم با من صحبت می‌کند. لحن صحبتش یکنواخت است و حالت چهره‌اش به‌گونه‌ای است که انگار همیشه لبخند نصفه و نیمه‌ای به لب دارد. او نیز همانند پینکر تودۀ بزرگی از موی نقره‌ای بر سر دارد که تا شانه‌اش امتداد دارد. «من یک‌جور دانشجوی میان‌رشته‌ای محسوب می‌شدم. خیلی به کلان‌تاریخ علاقه داشتم. خیلی به علوم سیاسی علاقه داشتم. بسیار به اقتصاد علاقه‌مند بودم و خیلی هم ریاضیات را دوست داشتم. اینکه توانستم نظریه‌ای یکپارچه برای رشد اقتصادی ارائه دهم تا حدی به پایۀ عمیقم در ریاضیات مربوط می‌شود».اما نظریۀ او چیست و چرا پیشرفت و نوآوری محسوب می‌شود؟ اقتصاددان‌ها همواره در برقراری ارتباط بین دو دورۀ مجزای تاریخی مشکل داشته‌اند. دورۀ اول زمانی بود که طی آن هرگونه افزایش در منابع تنها منجر به رونقی زودگذر می‌شد، مثلاً وجود غذای بیشتر به این معنی بود که مردم می‌توانستند فرزندان بیشتری بزرگ کنند. اما این دستاوردها خیلی زود از بین می‌رفتند، چراکه جمعیتِ بیشتر به معنای سهم کمترِ هر فرد از کیکِ کلی بود. این مسئله به «تلۀ مالتوسی» معروف است که نامش را از روی نام روحانی و جمعیت‌شناس غمگینی به اسم توماس مالتوس گذاشته‌اند. چندصد هزار سال قضیه به همین منوال ادامه داشت.سپس قرن هجدهم از راه رسید و همه‌چیز تغییر کرد. حالا دیگر، در دنیایی که روزبه‌روز فناورانه‌تر می‌شد، باسوادبودن و فراگیری آموزش‌های بهتر به سختی‌اش می‌ارزید. درنتیجه، والدین منابعی را که در اختیار داشتند متمرکز کردند بر تربیت تعداد کمتری از فرزندانی که به مهارت‌های لازم برای موفقیت در این دنیا مجهز بودند. آن‌ها بر روی «سرمایه‌های انسانی» سرمایه‌گذاری می‌کردند و طولی نکشید که دولت هم همین روش را در پیش گرفت و درنتیجه در مدتی بسیار کوتاه تمام جمعیت از تحصیلات به‌مراتب بهتری برخوردار شدند. به‌این‌ترتیب احتمال اختراع چیزهای جدیدی که می‌توانست خلق ثروت را ساده‌تر کند بیشتر شد و ثروتِ حاصل از آن دوباره به خودِ آن سرمایه‌های انسانی بازگشت. به‌ عبارت دیگر، جامعه وارد چرخه‌ای مثبت شد و موشک پیشرفت به پرواز درآمد.ممکن است تصور کنید که قوانین متفاوتی بر این دو دورۀ تاریخی حاکم بود، اما نظریۀ «یکپارچۀ» گالور این دو دوره را به هم ربط داد و مدعی شد که موتور زیربناییِ محرک رشد همواره یکسان بوده است. «کار من اساساً مدل‌سازی این موضوع است که پیشرفت فناوری چطور روی دو مسئلۀ مقیاس جمعیت و سازگاری انسان تأثیر می‌گذارد و، از سوی دیگر، سازگاری انسان و مقیاس جمعیت چطور باعث پیشرفت فناوری می‌شود». او می‌گوید این روال از همان «آغازِ طلوع نوع بشر» در جریان بوده است. پس علت آن تحول ناگهانی در سال ۱۷۶۰ چه بود؟ گالور این تغییر را به نوع دیگری از سیستم‌های دینامیکی، یعنی آبِ درحال جوش در کتری، تشبیه می‌کند. گرمای نوآوری از همان لحظه‌ای که زیر کتری را روشن می‌کنید آغاز می‌شود اما فقط پس از رسیدن دما به نقطۀ خاصی در حوالی انتهاست که آب به جوش می‌آید و حباب‌ها آشوبگرانه سطح آب را می‌شکافند. افزایش دما رفته‌رفته روی هم جمع می‌شود تا درنهایت سیستم را به نقطۀ تحول می‌رساند. به گفتۀ گالور، اینجاست که تلۀ مالتوسی «ناپدید می‌شود»، درست همان‌طور که آب به بخار تبدیل می‌شود. اما برخلاف کتری در اینجا خبری از دکمۀ خاموش نیست، چراکه «گرمای» نوآوریِ فناورانه فرایندی خودتقویت‌کننده است.از این منظر که نگاه کنیم انقلاب صنعتی توسعۀ خوش‌خیم و بی‌خطری بوده است و این یعنی تاریکی آسیاب‌های شیطانی از بلندی‌های آفتابی کمتر است.۴ اما تکلیف شرایط اسفناکِ پس از انقلاب صنعتی چه می‌شود؟ محله‌های فقیرنشین یا کودکانی که در کارخانه‌ها به کار گمارده می‌شدند، فقط به این دلیل که دست‌های کوچکشان به قسمت‌های متحرک ماشین‌آلات می‌رسید و می‌توانست ضایعات خط تولید را پاک‌سازی کند. گالور این‌طور استدلال می‌کند که صنعتی‌شدن درواقع کم‌وبیش کار کودکان را ریشه‌کن کرد و علاوه‌برآن محرک آموزش همگانی هم بود.او می‌نویسد کار کودکان، به دلیل نیازهای معیشتی، «در تمام طول تاریخ جزء ذاتی جوامع انسانی بوده است». اما در زمان انقلاب صنعتی به اوج خودش رسید، به‌طوری که تنها تغییرات بیشتر در فناوری می‌توانست علاج آن باشد. این اتفاق به دو طریق رخ داد: اول اینکه ماشین‌ها خیلی زود در انجام کارهای ابتدایی، که کودکان برای انجام آن به کار گرفته می‌شدند، بهتر شدند. دوم اینکه نیاز به نیروی کار ماهر باعث شد تا کارفرماها -و والدین- بیشتر از کار کودکان به یادگیری آن‌ها علاقه نشان دهند. این امر آموزش همگانی را به دنبال داشت که صنعتگران هم از آن حمایت کردند و تنها کسانی که با آن مخالفت کردند نجیب‌زادگانِ زمین‌داری بودند که می‌دانستند اگر فرزندان کشاورزانِ غیرزمین‌دار پایشان به مدرسه باز شود از پیش آن‌ها خواهند رفت و کار بهتری در جای دیگر پیدا خواهند کرد. به هر ترتیب، داده‌های گالور نشان می‌دهد که «مصیبتِ کار کودکان اول از همه در کشورهایی از بین رفت که صنعتی‌تر بودند، و در داخل این کشورها هم در مناطقی این اتفاق افتاد که بیشتر از سایر مناطق صنعتی شده بودند».برای کسی که عینک گُل‌فام به چشم دارد۵ کمی دشوار است که آن یکی عارضۀ جانبی صنعتی‌شدن را ببیند. افزایش چشمگیر حجم آلودگیْ زندگی‌ها را در آن زمان کثیف و دشوار ساخت، اما میراثی که برای ما نسل‌های آینده بر جای گذاشت حتی از آن هم مرگ‌بارتر بود و آن هم چیزی نبود جز تغییرات آب‌وهوایی. آیا واقعاً  گالور می‌تواند به این موضوع هم به دیدۀ خوش‌بینی بنگرد؟ او محتاطانه جواب می‌دهد: «دیدگاه من کمی پیچیده است. بله این آلودگیِ ناشی از انقلاب صنعتی بود که تغییرات آب‌وهوایی را کلید زد. در همان زمان، آن انقلاب دو روند مهم دیگر را هم به راه انداخت؛ روند اول کاهش زادوولد بود که ابتدا در جهان غرب رخ داد و رفته‌رفته در سراسر جهان انتشار یافت. حتی میزان زادوولد در هند هم امروز تنها در سطح جایگزینی است، موضوعی که باورکردنش دشوار است. و می‌دانیم که، در همان زمان، کاهش فرزندآوری باعث آزادشدن حجم عظیمی از منابع برای سرمایه‌گذاری بر روی سرمایه‌های انسانی شد».این روند با خودش پتانسیل بیشتری برای پیشرفت فناورانه به همراه دارد. «وقتی رشد جمعیت شروع به افول کند این امر به‌خودی‌خود باعث کاهش روند فعلی انتشار کربن خواهد شد. و در ادامه، با اطمینان به قدرت نوآوری می‌گویم که احتمالاً طی دو یا سه دهۀ آینده به فناوری‌های انقلابی‌ای خواهیم رسید که می‌تواند جریان انتشار کربن را وارونه کند. امروز نمی‌توانیم تصور کنیم که این فناوری انقلابی چه خواهد بود اما من عمیقاً باور دارم که، همان‌طور که در زمینۀ کووید دیدیم، چنین فناوری‌هایی خواهند آمد و ما را به پیروزی خواهند رساند». هرچند این حرف به قمار جذابی می‌ماند، گالور کاملاً مطمئن است که قرار نیست تمام تخم‌مرغ‌هایمان را در سبد آرمان‌شهر فناورانه بگذارد. او تصریح می‌کند که «کنشگری برای کاهش انتشار کربن یکی از اجزای حیاتی در مقابله با پیامدهای بالقوه فاجعه‌بار تغییرات آب‌وهوایی است». اما او معتقد است که ما در زرادخانه‌مان دو سلاح مهم دیگر هم داریم که عبارت‌اند از نوآوری و کاهش زادوولد که هر دو از پیامدهای اجتناب‌ناپذیر رشدند.توصیۀ او فقط تماشاکردن و امیدواربودن نیست؛ او برای سیاست‌گذاران هم نسخه‌هایی تجویز می‌کند. البته نسخه‌هایی که برای بحران آب‌وهوا می‌پیچد کمی عجیب و دور از انتظار است. سیاست‌های آب‌وهوایی نباید به کاهش کربن بسنده کند بلکه باید فشار برای ایجاد برابری جنسیتی، دسترسی به تحصیل و دردسترس‌بودن وسایل پیشگیری از بارداری را هم در بر بگیرد تا به کاهش بیشتر زادوولد کمک کند. او می‌گوید کشورهای درحال توسعه احتمالاً این نوع حمایت‌های جمعیت‌شناختی را بیشتر از تأکید صرف بر قانونمندکردن صنایع خواهند پذیرفت، چراکه این کارها، «در کنار حفاظ از محیط‌زیست، رشد اقتصادی را هم برای آن‌ها فراهم خواهد کرد».رشد چیز خوبی است، اما بدون شک همگان به یک‌اندازه از مواهب آن برخوردار نبوده‌اند. توضیح مسیرهای مختلفی که کشورها از قرن هجدهم به بعد طی کرده‌اند به‌اندازۀ خودِ سازوکار رشد در کتاب سفر بشریت فضا اشغال کرده است. ایدۀ اصلی این است که جاهایی که در آستانۀ انقلاب صنعتی کمی از بقیه عقب‌تر بودند خیلی زود متوجه شدند که خیلی از دیگران عقب مانده‌اند. آنجا بود که «شرایط اولیه» نقش بسزایی در موفقیت کشورها ایفا نمود. مثلاً ممکن است سرزمین شما برای رشد محصولات پربازده کمتر مناسب بوده باشد یا شاید در بخشی از دنیا زندگی می‌کردید که با مگس تسه‌تسه که بلای جان دام‌هاست احاطه شده بود. سیاست‌ها و نهادها هم در این بین نقش خودشان را بازی کردند: برای مثال در سال ۱۴۸۵ سلطان عثمانی، با هدف حفاظت از منافع مذهبی، چاپ قابل‌حمل با استفاده از حروف الفبای عربی را ممنوع اعلام کرد و به‌این‌ترتیب موقعیتی را نصیب کشورهای شمال اروپا کرد تا با اشتیاق و سرعت این اختراع را به پیش ببرند.با افزایش سرعت پیشرفت، کشورهایی که کار را جلوتر از بقیه آغاز کرده بودند بی‌رحمانه فشار را بیشتر کردند و دیگر کشورها را تحت بردگی و استعمار خود درآوردند و از منابع مصادره‌شده به‌عنوان سوخت رشد پُرشتاب خود استفاده کردند. هنگامی‌که روند صنعتی‌شدن به‌طور جدی آغاز شد، وضعیت توسعه در کشورهای استعمارشده از اساس متوقف شد و کارشان شد کشاورزی برای تأمین غذا و مواد خام برای اربابان امپراتوری‌شان، همان امپراتوری‌هایی که اقتصادشان بیش‌ازپیش این امکان را پیدا می‌کرد تا در فناوری‌های پیشرفته تخصص پیدا کند.هنوز یک قسمت از این پازل باقی مانده است. گالور توضیح این قسمت را با تشبیه رنگارنگی آغاز می‌کند. او از ما می‌خواهد سرزمینی را تصور کنیم که طوطی‌هایی با پنج رنگ مختلف در آن وجود دارد؛ آبی، زرد، مشکی، سبز و قرمز. ناگهان طوفانی درمی‌گیرد و بعضی از طوطی‌ها را به یکی از جزایر مجاور پرتاب می‌کند. بعید است که طوفان تمام انواع طوطی‌ها را با خود برده باشد؛ شاید فقط طوطی‌های سبز، آبی و قرمز را جابه‌جا کرده باشد که، درنتیجه، این جمعیتِ جداافتاده از تنوع کمتری برخوردار خواهد بود. با گذشت زمان تعدادی از این طوطی‌ها به جزیرۀ دیگری مهاجرت می‌کنند و این گروه دوم باز هم تنها نمایندۀ زیرمجموعه‌ای از جمعیت قبلی هستند و مثلاً فقط از آبی‌ها و قرمزها تشکیل شده‌اند. این جمعیت سوم از قبلی‌ها تنوع کمتری دارد.گالور استدلال می‌کند که این دقیقاً همان اتفاقی است که وقتی انسان خردمند قارۀ آفریقا را ترک کرد رخ داد و این الگو در مهاجرت‌های بعدی تکرار شد. آفریقا، چه ازلحاظ ژنومی و چه ازلحاظ فرهنگی، متنوع‌ترین مکان این سیاره است و تنوع تأثیری ثانویه بر موفقیت دارد. طبق محاسبات گالور، این تنوع مسئول یک‌چهارم از تفاوت‌های توضیح‌داده‌نشده بین ملت‌هاست، درحالی‌که بیماری‌ها (مگس تسه‌تسه، مالاریا و ...) یک‌هفتم و نهادهای سیاسی (مردم‌سالاری یا خودکامگی) کمتر از یک‌دهم در این تفاوت‌ها سهم دارند. چه چیزی در تنوع وجود دارد که آن را تا این حد تأثیرگذار کرده است؟ انسجام اجتماعی، یا به‌عبارت دیگر تنوع کم، می‌تواند به نفع کشورها باشد به‌خصوص در مراحل اولیۀ توسعه. اما در دنیای مدرن، یا در مرحلۀ کتریِ جوشان، سیالیِ فرهنگی بزرگ‌ترین محرک نوآوری است. او می‌نویسد «درست شبیه آنچه در تولیدمثل بیولوژیک اتفاق می‌افتد، تزویج ایده‌ها هم ... از گستردگی وسعت افراد سود می‌برد». این تزویج ایده‌ها باعث ظهور سیاست‌های جدید، اختراعات جدید و تقویت بهره‌وری می‌شود و موتور رشد را به حرکت درمی‌آورد. علاوه‌برآن، جوامعی که از نظر فرهنگی سیال‌اند احتمال بیشتری دارد که بتوانند خودشان را با تغییر شرایط وفق دهند.گالور اعتقادی دارد، که البته همه آن را قبول ندارند، مبنی بر اینکه احتمالاً نقطۀ بهینه‌ای بین همگنی و چندپاره‌بودن وجود دارد که در آن تنوع و گرده‌افشانی منجر به رونق می‌شود، بدون آنکه انسجام اجتماعی را تضعیف کند. کشورها ممکن است در هر دو جهت از این نقطۀ بهینه فاصله داشته باشند. ممکن است کشوری به‌طرز ملال‌انگیزی تک‌فرهنگی باشد و یا اینکه از جامعه‌ای متمرد و مستعد نزاع‌های داخلی تشکیل شده باشد. او در سال ۲۰۱۲ به‌وسیلۀ گروهی از دانشگاهیان به چالش کشیده شد که به او هشدار دادند که مطرح‌کردن مفهوم «سطح ایدئال تنوع ژنتیکی» می‌تواند برای «توجیه اقدامات غیرقابل‌دفاعی مثل پاک‌سازی نژادی» مورد سوءاستفاده قرار گیرد. گالور در پاسخ اعلام کرد که انتقاد آن‌ها مبتنی بر «تفسیر اشتباه فاحشی» از نتیجه‌گیری‌های او بوده است و سیاست‌هایی که ظاهراً آن‌ها از آن صحبت می‌کنند اتفاق ناخوشایندی نیست. او می‌نویسد «اگر بولیوی، که یکی از کم‌تنوع‌ترین جمعیت‌ها را دارد، تنوع فرهنگی‌اش را تقویت کند می‌تواند درآمد سرانه‌اش را تا پنج برابر افزایش دهد. اگر اتیوپی، که درحال‌حاضر یکی از متنوع‌ترین کشورهای جهان [به‌لحاظ فرهنگی] است، سیاست‌هایی را برای تقویت انسجام اجتماعی و تحمل تفاوت‌ها اتخاذ کند می‌تواند درآمد سرانۀ مردمش را دو برابر کند».از قرار معلوم، گالور نمی‌خواهد بگوید که ژنتیک مترادف با سرنوشت است بلکه ظاهراً پیام او این است که، صرف‌نظر از شرایطی که به ارث برده‌اید، تغییرْ امری شدنی است. این کتاب تحلیلی است از وضع بشر که درنهایت نه به اندرز ختم می‌شود و نه به ناامیدی، بلکه مجموعه‌ای از ابزارهای جدید را در اختیارمان می‌گذارد که به‌اعتقاد نویسنده می‌تواند ما را در ساختن آینده‌ای بهتر یاری کند. اما آیا تمام این حرف‌ها چیزی بیشتر از آرزواندیشی صرف است؟ از او می‌پرسم که آیا روحیۀ ذاتاً شاد او باید باعث شود که به شهودش به دیدۀ تردید نگاه کنیم؟ او جواب داد «گمان می‌کنم در زندگی شخصی‌ام از دیدگاه مثبتی برخوردارم و طبیعتاً این موضوع باید در نوع نگاه من به دنیا هم منعکس شده باشد».و در ادامه افزود «اما موقعی که می‌خواهم خوش‌بینی‌ام را به کارم منتقل کنم این کار را بر اساس مطالعات تاریخی‌ام انجام می‌دهم». او مدعی است که کتابش چیزی فراتر از شهود و حتی فراتر از نظریه است: «هرآنچه گفته‌ام به‌صورت تجربی و با دقت بسیار زیادی بررسی شده است».اتفاق جذابی است، به‌خصوص در این نقطه از تاریخ، که پای صحبت حکیمی مونقره‌ای، که به حقایق و اعداد و ارقامی که می‌گوید باور دارد، بنشینی و از آن لذت ببری. این مسئله ممکن است به‌خودی‌خود باعث شود شاخک‌های شک و تردیدمان تکان بخورد، اما به‌هرحال برای خیلی از ما مقاومت در برابر جرعه‌ای ایمان به پیشرفت بشر دشوار است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Galor, Oded. The Journey of Humanity: The Origins of Wealth and Inequality. Bodley Head,2022.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با اودد گالور که در تاریخ ۳۰ آوریل ۲۰۲۲ با عنوان « An optimist’s guide to the future: the economist who believes that human ingenuity will save the world» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «چقدر آینده‌نگر هستید؟ بستگی دارد که اجدادتان چه محصولی می‌کاشتند» در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ بابک حافظی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• این گزارش- گفت‌گو را دیوید شریعتمداری (David Shariatmadari) نوشته است. شریعتمداری دبیر بخش کتاب‌های غیر داستانی گاردین و نویسندۀ کتابی است با عنوان حتی یک کلمه‌اش را هم باور نکن (Don’t Believe A Word: The Surprising Truth About Language).[۱] nified Growth Theory[۲] singularity: منظور غلبۀ نهایی هوش مصنوعی به هوش انسانی است که می‌تواند به پایان تمدن بشری منجر شود [مترجم].[۳] armageddon: نبرد نهایی بین خیر و شر در پایان جهان [مترجم].[۴]  dark satanic mills: اصطلاحی است که ویلیام بلیکِ شاعر در یکی از شعرهایش به‌عنوان نماد انقلاب صنعتی و آثار مخرب آن بر طبیعت انگلستان از آن استفاده کرده است و sunlit uplands اصطلاحی است برای اشاره به آینده‌ای ایدئال و سرشار از شادی و رونق که وینستون چرچیل در یکی از سخنرانی‌های معروفش به آن اشاره کرده است [مترجم].[۵] کنایه از کسی که فقط جنبه‌های مثبت هر اتفاق را می‌بیند [مترجم]. ]]> اودد گالور اقتصادوجامعه Mon, 07 Nov 2022 05:31:19 GMT https://tarjomaan.com/interview/10705/ من هم مثل بیشتر آدم‌ها هیچ‌وقت گوش نمی‌کنم https://tarjomaan.com/neveshtar/10701/ ام. ام اووِن، ایان — در سال ۱۹۳۵، ارنست همینگوی، در یادداشتی در نشریۀ اسکوایر، به نویسندگان جوان چنین توصیه کرد: «وقتی کسی حرف می‌زنند، خوب به او گوش کنید ... بیشتر آدم‌ها اصلاً گوش نمی‌کنند». همینگوی یکی از قهرمانان دوران نوجوانی‌ام بود. بااین‌حال، وقتی در ۲۵سالگی به این حرف برخوردم، غافلگیر شدم: من هم مثل بیشتر آدم‌ها هستم و هیچ‌وقت گوش نمی‌کنم.شاید کلمۀ هیچ‌وقت کمی زیاده‌روی باشد، ولی این کاملاً درست بود که من همیشه با حواس‌پرتی و خودمحوری به دیگران گوش می‌کردم. در بدترین حالت، این می‌توانست مرا تبدیل به فردی سطحی و خودبین کند. سعی کردم درنگ کنم و به داخل دستگاه ذهنی‌ام سرک بکشم، توجهم را به‌شکل متفاوتی سازمان‌دهی کنم و بهتر گوش کنم. نمی‌دانستم چه‌کار می‌کنم؛ ولی به چند نفر برخورده بودم که، از روی عادت، توجهشان را کاملاً معطوف به دیگران می‌کردند و این تأثیر زیادی می‌گذاشت. این تجربه‌ای نادر بود و احساس واقعی‌بودن به من می‌داد؛ دوست داشتم این افراد را در کنار خودم داشته باشم.فرهنگ ما گوش‌کردن را فرایندی خودکار می‌داند که، مثل هضم غذا یا پلک‌زدن، چیز زیادی نمی‌توان دربارۀ آن گفت. فقط در زمینۀ ارتباطات حرفه‌ای است که صحبت از گوش‌کردن می‌شود؛ کاری که رهبران و مربیان باید به آن توجه کنند ولی بقیه می‌توانند به‌سادگی آن را نادیده بگیرند. این غفلتی شرم‌آور است. مدت‌ها طول کشید تا بفهمم خوب گوش‌کردن نوعی شعبده‌بازی است و باعث می‌شود هر دو طرف نرم شوند، بشکفند و کمتر احساس تنهایی کنند.در این مسیر متوجه شدم کارل راجرز، یکی از برجسته‌ترین روان‌شناسان قرن بیستم، بر این مهارت قدرنشناخته نامی گذاشته است: «گوش‌کردن فعال»۱. گرچه در ابتدا تمرکز راجرز بر فضای درمانی بود، او تمایزی بین فضای درمانی و زندگی روزمره قائل نبود. او می‌نویسد «هرچه آموخته‌ام را می‌توانم در تمامی روابط انسانی‌ام به کار ببرم». آنچه او آموخت این بود که خوب گوش‌کردن -که ضرورتاً خوب حرف‌زدن و خوب سؤال پرسیدن را هم در بر می‌گیرد- یکی از دردسترس‌ترین و نیرومندترین شکل‌های ارتباطی ماست.پس از اینکه شروع به مراقبه کردم، متوجه ضعف خود در گوش‌کردن شدم. نمی‌خواهم ادعای نوعی روشنگری تصنعی کنم، بلکه می‌خواهم ‌بگویم مراقبه یعنی توجه به آنچه توجه می‌کنید، و مراقبه‌گران این ذهنیت را با خود به خارج از تشک یوگا می‌برند و ذهن خود را واضح‌تر می‌بینند. آنچه دیدم خودی بود که در کنار الگوها و خصوصیات عجیب دیگر، خیلی زیاد پیش می‌آمد که گوش نمی‌کرد.جوان‏تر که بودم از گفت‌وگو لذت می‏بردم. ولی خودمحوری مداومم حاکی از این بود که آنچه حقیقتاً از آن لذت می‌بردم حرف‌زدن بود. وقتی نوبت به حرف‌زدن کسی دیگر می‌رسید، گوش‌کردن تبدیل به کاری خسته‌کننده می‌شد. شاید منفعلانه آنچه گفته می‌شد را جذب می‌کردم، ولی بخش بزرگ‌تری از من به خیال‌پردازی، یادآوری و برنامه‌ریزی می‌پرداخت. عادت داشتم سخن دیگران را قطع کنم و باوری قلدرمآبانه داشتم که هرچه را دیگران می‌خواهند بگویند من بهتر می‌توانم برایشان بگویم. گاهی حواسم پرت می‌شد و، وقتی به خودم می‌آمدم، می‌فهمیدم از من سؤالی کرده‌اند. این عادت افتضاح را داشتم که ساکت می‌نشستم و به این فکر می‌کردم که وقتی نوبتم شد چه جوابی بدهم -و حرف طرف مقابل را نصفه‌ونیمه می‌شنیدم و پاسخ می‌دادم.فهمیدم تنها استثنای این حالت موقعیت‌هایی بود که در آن نفع شخصی وجود داشت. اگر موضوع صحبتْ من یا چیزی بود که به من نفع می‌رساند، توجهم به‌طور خودکار جلب می‌شد. گوش دادن به حرف‌های کسی که می‌گفت چطور پول دربیاورم یا امتحانم را خوب بدهم خیلی آسان بود. آسان بود که به حرف‌هایی که پشت سر دیگران زده می‌شد گوش کنم، مخصوصاً اگر باعث می‌شد خود را خوشبخت یا برتر بدانم. گوش‌دادن به بعضی بحث‌ها آسان بود، مثلاً دربارۀ موضوعاتی که خیلی دلم می‌خواست در آن‌ها حق با من باشد یا آسان بود که به صحبت زنان جذاب گوش کنم.در روزهای بد، این حالت خودکار در توجه آزارم می‌داد. در موضوعاتی همچون سیاست یا فلسفه باعث می‌شد حوصله‌ام سر برود و قلدری کنم. دیگران در هر موضوعی، حتی مسائل پیش‌پا‌افتاده، از مخالفت با من اجتناب می‌کردند چون می‌دانستند گوش‌کردن به استدلال‌هایشان برایم آزارنده است. در زندگی شخصی‌ام زیاد پیش می‌آمد که تأیید اطرافیانم را فراموش کنم. نتیجۀ ناخواستۀ گوش‌نکردن سؤال‌نکردن است، چراکه وقتی نمی‌خواهید گوش کنید، اصلاً دلتان نمی‌خواهد دقیقاً سناریویی را رقم بزنید که در آن مجبورید گوش کنید. بنابراین زیاد از دوستانم سؤالات جدی نمی‌پرسیدم. از لطیفه و غیبت خوشم می‌آمد ولی فراموش می‌کردم سؤالات مهم بپرسم؛ یا چیزهایی می‌پرسیدم که خودشان هفتۀ قبل به من گفته بودند، یا یادم می‌رفت درمورد مصاحبۀ شغلی یا به‌هم‌خوردن رابطه‌شان سؤال بپرسم.این همان جایی است که بد گوش‌کردن بیشترین صدمه را می‌زند: به اطرافیان این پیام را می‌دهد که به آن‌ها اهمیت نمی‌دهید، یا اگر می‌دهید، چندان جدی یا همیشگی نیست. بنابراین دیگران حرفشان را به شما نمی‌زنند، توصیه نمی‌خواهند، و به شما تکیه نمی‌کنند، چون مثل کسانی نیستید که آدم واقعاً فکر می‌کند قلب بزرگی دارند.می‌دانم آنچه در بالا گفتم تصویر تیره‌ای را ترسیم می‌کند. نمی‌خواهم اغراق کنم. من هیولا نبودم. به دیگران اهمیت می‌دادم و، اگر تمرکز می‌کردم، می‌توانستم این را به آن‌‌ها نشان دهم. عده‌ای دوستم داشتند و زندگی را هم می‌گذراندم. ظاهراً چیزی داشتم که به آن کاریزما گفته می‌شود. خیلی از مواقع، خوب گوش می‌کردم. ولی نکته شاید همین‌جا باشد: می‌توانید بد گوش کنید و زندگی را بگذرانید. دیگران شما را می‌بخشند چون پدیدۀ رایجی است.کیت مِرفی، در کتاب خود با نام خوب گوش نمی‌دهی۲ (۲۰۲۰)، زندگی مدرن را مخالف خوب گوش‌کردن می‌داند:ما را تشویق می‌کنند که به قلب، ندای درون، و دلمان گوش کنیم، ولی کم پیش می‌آید که ما را تشویق کنند به حرف‌های دیگران به‌دقت گوش کنیم.چرا بد گوش‌کردن را می‌پذیریم؟ به نظرم علتش این است که خوب گوش‌کردن سخت است و همه این را می‌دانیم. شکستن پوستۀ قبلی، مثل هر نوعِ دیگری از ارتقای خود، نیازمند نیت و در حالت ایدئالْ راهنمایی است.نوشته‌های راجرز دربارۀ گوش‌کردن مُهر تأییدی بود بر اینکه من در گفت‌وگوهای مختلف رویکرد غلطی را در پیش می‌گرفتم. کل ماجرا را اشتباه متوجه شده بودم. راجرز و همکارش، ریچارد ایوانز، در سال ۱۹۵۷ می‌نویسند: کسی که خوب گوش می‌کند «حرف‌هایی را که به او می‌زنند منفعلانه جذب نمی‌کند، بلکه می‌کوشد متوجه حقایق و احساسات هم بشود و سعی می‌کند، با گوش‌کردن، به حل مشکلات گوینده کمک کند». این دقیقاً موضعی است که من به‌ندرت پیش می‌گرفتم.راجرز در سال ۱۹۰۲ در حومۀ شیکاگو متولد شد، جایی که سه سال بعدْ همینگوی هم در آنجا به دنیا آمد. او تربیت مذهبی سفت‌وسختی داشت. در جوانی به نظر می‌رسید سرنوشتش با شغل کشیشی گره خورده است. ولی در سال ۱۹۲۶، گذرش از مدرسۀ الهیات یونیون۳ به دانشگاه کلمبیا افتاد و خود را وقف روان‌شناسی کرد. (در آن زمان، روان‌شناسی به‌قدری نو و محبوب بود که در سال ۱۹۱۹، طی مذاکرات پیرامون پیمان ورسای، زیگموند فروید پنهانی به نمایندۀ وودرو ویلسون در پاریس مشورت می‌داد).کارهای اولیۀ راجرز متمرکز بر کودکان «بزهکار» بود، ولی در دهۀ ۱۹۴۰ شروع به توسعۀّ رویکرد جدیدی از روان‌درمانی کرد که رویکرد «انسان‌گرا» یا «فردمحور» نام گرفت. راجرز، برخلاف فروید، معتقد بود همۀ ما دارای «گرایش‌های جهت‌دارِ شدیداً مثبت»۴ هستیم. او باور داشت آدم‌های ناشاد ورشکسته و ازهم‏پاشیده نیستند، بلکه مسیرشان سد شده است. راجرز، برخلاف رویکردهای روان‌درمانیِ غالب در آن زمان، یعنی روان‌تحلیلگری و رفتارگرایی، معتقد بود روان‌درمانگر بیشتر از اینکه حل‌کنندۀ مشکلات باشد باید، مثل یک مامای ماهر، راه‌حل‌هایی را که در خودِ مُراجع موجود است بیرون بکشد. به باور او، هر انسان دارای میلی عمیق به «خودشکوفایی» است و این کار روان‌درمانگر است که این میل را پرورش دهد. «روان‌درمانگر نباید در زندگی مراجعه‏کننده دخالت کند، بلکه باید او را رها و تقویت کند». کلید رسیدن به این هدف گوش‌کردنِ بادقت، متمرکز و «فعال» است.اینکه چنین حرفی امروزه زیاد افراطی به نظر نمی‌رسد گواهی بر میراث راجرز است. دیوید کوهن، یکی از زندگی‌نامه‌نگاران او، می‌نویسد: فلسفۀ درمانی راجرز «به تاروپود روان‌درمانی بدل شده است». امروزه در غرب، بسیاری از ما معتقدیم کمک‌گرفتن از روان‌درمانگر نشانۀ بحران یا بیماری نیست، بلکه می‌تواند حرکتی توانمندساز و مثبت باشد. این تغییرِ ذهنیت تا حد زیادی مدیون راجرز است. اینکه روان‌درمانگران به خود اجازه می‌دهند وارد افکار ما شوند و همدلیِ اندک ولی ملموسی را به ما ابراز کنند هم مدیون راجرز است. فروید بر ذهن در انزوا تمرکز می‌کرد، ولی راجرز برای ادغام ذهن‌ها ارزش‌ قائل بود -صمیمی ولی با حفظ حد و مرز.از نظر راجرز، گوش‌کردن فعال برای خلق شرایط رشد ضروری است. گوش‌کردن فعال یکی از موارد کلیدی برای این است که کاری کنیم طرف مقابل کمتر احساس تنهایی و درماندگی کند و بتواند شناخت بیشتری نسبت به خود به دست بیاورد.راجرز معتقد بود چالش اصلی گوش‌کردن این است که آگاهی ما آدم‌ها منفک از یکدیگر است و میان‌ آن‌ها را انبوهی از نویزهای شناختی فراگرفته است. زدودن این نویزها نیازمند تلاش است. لازمۀ خوب گوش‌کردن این است که «به درون گوینده برویم، و از دیدگاه او چیزی را که می‌گوید درک کنیم». این تغییر موضع همدلانه نیازمند تلاش جدی است. قضاوت‌کردنِ دیدگاه طرف مقابل و تحلیل و طبقه‌بندی آن کار خیلی راحت‌تری است، ولی اتخاذ [دیدگاه او]، به طوری که انگار به‌طور ذهنی لباس او را بپوشیم، کاری بسیار دشوار است. در نوجوانی خداناباور و چپ‌گرای دوآتشه‌ای بودم. همه‌چیز به نظرم خیلی ساده می‌آمد: همۀ باورمندان کودن هستند و همۀ محافظه‌کاران روان‌پریش یا دست‌کم سنگدل هستند. می‌توانستم به تفکر سیاه و سفید خودم ادامه دهم، چراکه هیچ کوششی برای درک دیدگاه دیگران نمی‌کردم.یکی دیگر از موانع ذهنی قدیمی‌ام، که راجرز هم به آن اشاره کرده است، این باور بود که هر کس که با او صحبت می‌کنم از من کودن‌تر است. همان‌گونه که راجرز دریافت، این غرور برای هرگونه تلاش به منظور گوش‌کردن مهلک است. او می‌نویسد: «تنها زمانی شنوندۀ خوبی می‌شویم که بتوانیم روحیه‌ای را از خود نشان دهیم که عمیقاً به ارزش بالقوۀ آدم‌ها احترام می‌گذارد». قبلاً، در روزهای بد، مثل عقاب منتظر چیزهایی بودم که اصلاح کنم یا خوار بشمارم. به‌دنبال نشانه‌هایی می‌گشتم که نشان دهد این آدم اشتباه می‌کند یا می‌توان کاری کرد که احساس کند دارد اشتباه می‌کند. ولی همان‌طور که راجرز می‌گوید، برای خوب گوش‌کردن، «باید شرایطی را به وجود آوریم که در آن انتقاد، ارزیابی، یا نصیحت اخلاقی نکنیم».راجرز می‌نویسد «وقتی می‌خواهیم گوش کنیم، معمولاً هیجاناتمان بزرگ‌ترین دشمنانمان هستند». به‌طور خلاصه، قسمت اعظم بد گوش‌کردن به‌خاطر این است که بر خودمان کنترل نداریم. آدم‌های دیگر ما را به حرکت درمی‌آورند، تداعی‌هایمان شکل می‌گیرد، و ایده‌های مختلف به ما سیخونک می‌زنند. (به همین خاطر هم نظام اجتماعی دقیقی ساخته‌ایم که می‌گوید در مهمانی‌های شام نباید درمورد مسائلی همچون دین یا سیاست صحبت کنیم). وقتی ۲۱ساله بودم، اگر کسی می‌گفت موسیقی پاپ قشنگ است یا سرمایه‌داری ویژگی‌های خوبی هم دارد، نمی‌توانستم واکنش نشان ندهم. این باعث می‌شد گوش‌کردن به کسی که مخالف من است بسیار سخت شود. به همین خاطر است که راجرز می‌گوید یکی از مهارت‌های اولیه‌ای که باید یاد بگیریم عدم مداخله و نشان‌دادن صبوری است. او می‌نویسد «گوش‌کردن به خود پیش‌نیاز گوش‌کردن به دیگران است». شباهت این حرف با مراقبه واضح است: هر فکری را دنبال نکن، به هر رویداد درونی‌ای واکنش نشان نده و تعادل را رعایت کن. امروزه، در گفت‌وگوهایی که دارم، سعی می‌کنم به خودم یادآوری کنم: فقط زمانی واکنش نشان بده و مداخله کن که از تو خواسته باشند یا این کار کاملاً موردپسند دیگران باشد. این کار نیاز به تمرین دارد، شاید برای همیشه.و اگر طبق دستورالعمل راجرز مداخله کنیم، باید مراقب باشیم که طی گفت‌وگو بر خودمان تمرکز نکنیم. جامعه‌شناسان به این میلِ تمرکز بر خود «پاسخ تغییر جهت»۵ می‌گویند. وقتی دوستی به من می‌گوید که دلش می‌خواهد به تایلند سفر کند، باید جلوی خودم را بگیرم و نگویم اوه بله، تایلند عالی است، من یک بار کریسمس در کولانتا بودم، راجع به کلاس موی تای که گذراندم چیزی به تو گفته‌ام؟ به‌جای این کار با آن‌ها همراه شویم: مثلاً بپرسیم دقیقاً کجا می‌خواهند بروند و چرا؟ جامعه‌شناسان به این کار «پاسخ حمایتی»۶می‌گویند. خوب گوش‌کردن یعنی یک گام به عقب برداشتن و تمرکز بر کسی دیگر.یک مثال خوب از رویکرد راجرز تجربۀ او در جنگ جهانی دوم است. نیروی هوایی آمریکا از راجرز خواست که سلامت روان‌شناختی تفنگداران را ارزیابی کند، چراکه به نظر می‌رسید روحیه‌شان پایین آمده باشد. راجرز با صبوری، عدم قضاوت، و توجه فهمید تفنگداران شکایت اصلی‌شان را بروز نمی‌دهند: آن‌ها از غیرنظامیان بدشان می‌آمد. یک خلبان که به خانه‌اش برگشته و به تماشای مسابقۀ فوتبال آمریکایی رفته بود می‌گفت «دیدن آن‌همه زندگی و شادی و تجملات آدم را دیوانه می‌کند». راجرز سعی نکرد مداخلۀ شدیدی بکند یا دیدگاهشان را تغییر دهد. پیشنهادش این بود که به آن‌ها اجازه بدهند که با خشمشان صادق باشند و آن را آزادانه و بدون شرم پردازش کنند. راجرز گفت هم‌صحبت این افراد باید هرچقدر که لازم است صرفاً به آن‌ها گوش کند تا وقتی که این بار از دوششان برداشته شود. بعد از آن می‌تواند به آن‌ها پاسخ دهد.گوش‌کردن به این شیوه هم مثل مراقبه نیاز به کار و تلاش دارد. خارج از اتاق روان‌درمانی، یعنی جایی که انتظارات حرفه‌ای دیگر در آن حاکم نیست، چه‌بسا نیاز به تلاش بیشتری باشد. در همۀ زمان‌ها، تقریباً در همۀ ما، تک‌گویی درونی همواره جریان دارد و بی‌تاب است تا از مغز به زبانمان جاری شود. جلوی جریان را گرفتن نیاز به قصد و نیت دارد. این کار لازم است، زیرا حتی وقتی فکر می‌کنیم یک مداخله مثبت است، باز هم شاید خودمحورانه باشد. راجرز می‌گوید شاید متوجهش نشویم ولی معمولاً وقتی تفسیر یا نظرمان را ارائه می‌کنیم «داریم به این نیاز خود پاسخ می‌دهیم که جهان را به‌شیوۀ خاصی ببینیم». اولین باری که سعی کردم خودم را به‌عنوان یک شنونده نظاره کنم، دیدم چقدر سخت است که حتی بگذارم دیگران حرفشان را تمام کنند. فهمیدم توجهم مدام بر موج بی‌قراری سوار می‌شود. متوجه شدم مدام وسوسه می‌شوم تا سؤالاتی مطرح کنم که درواقع سؤال نبودند، بلکه نظرات خودم بودند که در پوشش سؤال می‌خواستم به طرف مقابل تحمیل کنم. فهمیدم که سکوت و صبر راه بهتری است.تنها کاری که شنوندۀ فعال باید انجام دهد این است که «به‌جای فکرکردن برای یا دربارۀ دیگران، همراه آن‌ها فکر کند». لازمۀ فکرکردن همراه دیگران چیزی است که راجرز نامش را «معنای کامل»۷می‌گذارد. معنایش این است که هم محتوای صحبت و هم «احساس یا نگرش پشتِ این محتوا» (که نامحسوس‏تر است) را دریابیم. معمولاً احساسْ اصلِ آن چیزی است که ابراز می‌شود و محتوا نوعی عروسک خیمه‌شب‌بازی است. درک این احساس نیازمند تمرکز واقعی است، خصوصاً از این جهت که نشانه‌های غیرکلامی ازجمله مکث، مِن‌مِن‌کردن، تغییر حالت بدن بسیار مهم است. حواس‌پرتی و نصفه‌و‌نیمه گوش‌کردن باعث می‌شود «معنای کامل» از چنگمان بگریزد.و اگرچه شنوندۀ بد دوست دارد موقع حرف‌زدنِ دیگران کارهای مختلف انجام دهد، ادای گوش‌کردن را درآوردن بی‌فایده است. راجرز می‌نویسد آدم‌ها نسبت به «تظاهر به علاقه» حساس هستند، آن را «پوچ و بیهوده» می‌دانند و از آن بدشان می‌آید. صادقانه گوش‌کردن به معنای به‌خط‌کردن ترکیبی از عاملیت، دلسوزی، توجه و تعهد است. این «نیازمند تمرین است و شاید لازم باشد در نگرش‌های اساسی تغییری به وجود آید».نظریه‌های راجرز در بافتی ارائه شد که در آن یک نفر آشکارا می‌کوشد تا به درمان و رشد فردی دیگر کمک کند. ولی خودِ راجرز همواره صراحتاً اذعان می‌کرد که کارش «دربارۀ زندگی» است. او دربارۀ نظریاتش می‌گفت «این قاعده بر همۀ روابط انسانی حاکم است».من تغییر را از نقطۀ پایین‌تری شروع کردم؛ فکر می‌کنم آدمی هستم که مغزم به‌طور ذاتی به‌دنبال حواس‌پرتی و توجه به خود است. ولی لازم نیست حتماً شنوندۀ بدی باشید تا از ایده‌های راجرز نفع ببرید. حتی کسی هم که به‌طور خودکار اهل همدلی و شنوندۀ مشتاقی است می‌تواند از نظرات راجرز استفاده کند. راجرز بیش از هر کس دیگر به کاوش در گوش‌کردن، نظام‌مندکردن اجزای آن و ثبت کاوش‌های حرفه‌ای خود پرداخت.طبیعتاً خوب گوش‌کردن بر زندگی خود راجرز هم اثر داشت. یکی دیگر از زندگی‌نامه‌نگاران او، هاوارد کیرشنباوم، به من گفت که راجرز کشف کرده بود «گوش‌کردن همدلانه به دیگران شفابخش و رهایی‌بخش است، چه در درمان و چه در سایر روابط». در جشن تولد هشتاد سالگی راجرز، دو نفر شبیه به او روی سن رفتند و با گرفتن ژست اغراق‌شدۀ همدلی به یکدیگر گوش کردند. این برنامۀ طنز نوعی تحسین و تمجید از او بود. راجرز جزء معدود روشن‌فکرانی بود که ایده‌های خودش را اجرا می‌کرد و هر کس او را می‌شناخت، قبول داشت که شنونده‌ای عالی است. راجرز، علی‌رغم خطاهایی که زندگی هر آدمی را لکه‌دار می‌کنند -وابستگی به الکل و خستگی از تک‌همسری‌- مردی شریف، گرم و پذیرنده بود و هیچ‌وقت بی‌رحم نبود.راجرز توانست نظریه‌هایش را در زندگی‌اش هم به کار بگیرد. این موضوع باید حتی آن‌هایی را که روان‌شناس سرشناس نیستند هم تشویق [به پیروی از آن‌ها] کند. همه می‌خواهند حرف‏هایشان شنیده شود، وگرنه چرا این کلیشه به وجود آمده که آدم‌ها عاشق روان‌درمانگرشان می‌شوند؟ چرا جذب‌شدن به چیزی با توجه کامل به آن همراه است؟ تجربیات خودتان را به یاد آورید. حتماً متوجه می‌شوید بین آن‌هایی که گمان می‌کنید دوستتان دارند و آن‌هایی که به حرف‌هایتان گوش می‌کنند رابطه‌ای وجود دارد. آن‌هایی که هیچ‌وقت سؤالی از ما نمی‌کنند ما را از خود دور می‌کنند. آن‌هایی که به‌قدری به ما گوش می‌کنند که باعث می‌شوند چیزهای جدیدی از ما بیرون کشیده شود -‌کسانی که حرف‏هایی را می‏شنوند که ما حتی بر زبان نیاورده‏ایم ‌- کسانی هستند که تا ابد با آن‌ها می‌مانیم.شاید از همه‌چیز مهم‌تر این بود که راجرز به اهمیت خوب گوش‌کردن پی برد. همۀ ما، در بهترین حالتمان، به‌دنبال رشد آدم‌هایی هستیم که وقتمان را صرفشان می‌کنیم. می‌خواهیم [قابلیت‌هایشان را] کشف کنند، موفق‌تر شوند و بهتر فکر کنند. پویایی این رابطه شاید مثل رابطه با یک روان‌درمانگر مستقیم نباشد، در اینجا هر دو طرف تقریباً جایگاه برابری دارند ولی وقتی رابطه سالم باشد، می‌خواهیم اطرافیانمان رشد کنند. راجرز نشان داد که خوب گوش‌کردن ساده‌ترین راه برای این کار است. با آدم‌ها به‌شیوۀ درستی رفتار کنید، آنگاه «غرق در شهامت و اعتماد به نفس می‌شوند». آن‌ها گرمای توجه را حس می‌کنند و «به خودشان اعتمادی عمیق» پیدا می‌کنند. اگر چنین چیزی را برای دوستانمان نخواهیم، دوست محسوب نمی‌شویم.گوش‌کردن فعال به‌قدری سخاوتمندانه است که تنه به تنۀ کارهای معنوی می‌زند. راجرز، با اینکه در بیست‌و‌چند سالگی الهیات را رها کرد و به روان‌شناسی روی آورد، همیشه به معنویت علاقه داشت. او از آثار سورن کی‌یر‌کگور، اگزیستانسیالیست مسیحی، لذت می‌برد و، طی سالیان، گفت‌وگوهایی عمومی با پل تیلیش و مارین بوبر داشت. به گفتۀ راجرز، در جلسات موفق روان‌درمانی، هم درمانگر و هم مراجع «احساسی شبیه به خلسه» را تجربه می‌کنند که در آن «به قول بوبر، رابطۀ "من و تو" وجود ندارد». راجرز دربارۀ رابطۀ خود با مراجعانش می‌گفت «دوست دارم در سفر ترسناکی که به درون خودشان می‌روند، با آن‌ها همراه شوم».این شاید به نظرتان زیاده‌روی باشد؛ شاید گمان کنید گوش‌کردن فعال صرفاً رعایت ادب یا ترفندی برای داشتن روابط بین‌فردی خوب است. نکته اینجاست که گوش‌کردن واقعی به دیگران می‌تواند سخاوت غیرمنطقی باشد. دیگران توجه شما را می‌بلعند، شاید ساعت‌ها و چه‌بسا سال‌ها طول بکشد تا همان توجه را به شما نشان دهند. گاهی گوش‌کردن شما می‌تواند به نتیجه‌ای تازه منتهی شود و آن‌ها را به جایی برساند. گاهی طرف مقابل با سخاوتمندی جواب شما را می‌دهد و معامله به مثل می‌کند. ولی بیشتر اوقات هیچ اتفاقی نمی‌افتد. دیگران حتی به‌ندرت متوجه می‌شوند، چه برسد به اینکه به‌خاطر تلاشتان تشکر بکنند. در هر صورت، این سخاوت در توجه چیزی است که آدم‌ها لیاقتش را دارند.و برای آن‏که مبادا حرف‏های ما رنگ‏و‏بوی پرهیزگارانه داشته باشد باید بگوییم که گوش کردن فعالانه از خودگذشتگی صرف نیست. همان‌طور که راجرز گفته است، خوب گوش‌کردن «موجب رشد» می‏شود. به ما امکان می‌دهد از دیگران بهترین استفاده را ببریم. آدم‏ها جورواجورند. آدم‌ها زندگی‌هایی عمیق و فوق‌العاده دارند و می‌توانند به ما امکان تجربۀ دنیاهایی را بدهند که هیچ‌گاه نمی‌توانستیم از آن‌ها آگاه شویم. اگر واقعاً گوش کنیم، هوش، گسترۀ هیجانی و این احساس که جهان را باید کشف کرد را در خود گسترش می‌دهیم. گوش‌کردن فعال مهربانی با دیگران است ولی، به گفتۀ راجرز، هدیه‌ای نیز برای خودمان است.راجرز تبدیل به قهرمان پادفرهنگ۸دهۀ ۱۹۶۰ میلادی شد. او آرزوهای آرمان‌شهری آنان برای آزادی روانی و ارتباطات بدون بازداری را تحسین می‌کرد و بعدها به نوشته‌های عصر نوی کارلوس کاستاندا علاقه‌مند شد. این‌ها نمایانگر چیزی است که فلسفۀ راجرز، چه در هنگام حیات او و چه الان، به‌خاطرش مورد نقد قرار می‌گیرد: او بیش‌ازحد خوش‌بین بود. راجرز اذعان داشت که خودش، به قول کوهن، «به‌طرز اصلاح‌نشدنی‌ای مثبت است». منتقدینش او را بیش‌ازحد خوش‌بین می‌دانستند و معتقد بودند این باور او ساده‌لوحانه است که مداخلات ساده‌ای همچون همدلی و گوش‌کردن می‌تواند منجر به تحول در آدم‌ها شود. (شاید بعضی از خوانندگان هم نظر مشابهی دربارۀ نظرات من داشته باشند).آن‌هایی که با این ارزیابی از راجرز موافق‌اند احتمالاً مرا متهم به اغراق می‌کنند. گوش‌کردن به‌مثابۀ عشق؟ یا عمل معنوی؟ ولی در زندگی شخصی‌ام، وقتی رویکرد جدیدی را نسبت به گوش‌کردن در پیش گرفتم، ارتباطم با دیگران بهبود پیدا کرد و اکنون معتقدم بسیار کم درمورد گوش‌کردن بحث می‌کنیم. خوب گوش‌کردن پیچیده، ظریف و گریزپاست ولی درعین‌حال همین‌جا در درون ماست و می‌توانیم هر روز روی آن کار کنیم. برخلاف مسائلی انتزاعی همچون اخلاقیات و فلسفه، گوش‌کردن را می‌توان هر روز بهبود بخشید. گوش‌کردن را می‌توان مثل ماهیچهْ ورزیده و مثل هوشْ آزمون کرد. گوش‌کردن می‌تواند هم‌زمان به رشد ما و دیگران کمک کند. مغز از سایر مغزها می‌آموزد و خوب گوش‌کردن ساده‌ترین راه برای کشیدن نخ یا بازکردن کانال است. به نظرم تصادفی نیست که، تا وقتی گوش‌کردن را شروع نکرده بودم، نمی‌توانستم مطلبی غیرداستانی بنویسم که همه بخواهند آن را بخوانند.هنری دیوید ثورو می‌گوید «بزرگ‌ترین تحسینی که دریافت کرده‌ام زمانی بود که کسی نظرم را پرسید و به آن توجه کرد». من هنوز هم، در حالت خودکار، می‌توانم شنوندۀ بدی باشم. صحبت دیگران را قطع می‌کنم، جملاتشان را کامل می‌کنم و با اصرار سعی می‌کنم آن‌ها را قانع کنم. گمان می‌کنم خیلی از آشنایان هنوز مرا شنونده‌ای معمولی می‌دانند، ولی تلاش می‌کنم! من سعی می‌کنم بر دیگران تأثیر بگذارم، خصوصاً آن‌هایی که می‌توانم به درخشیدنشان کمک کنم و در این راه از راجرز پیروی می‌کنم که می‌گفت «تا جایی که در خود می‌بینم، سعی می‌کنم به دیگران ایمنی، گرمی و درک همدلانه ارائه کنم». و نسبت به هرچه که می‌توانم یاد بگیرم پذیرا هستم. بارها و بارها در توجه دچار مشکل می‌شوم، ولی دوباره به حالت درست برمی‌گردم. من باور دارم که این کار جواب می‌دهد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ام. ام اووِن نوشته و در تاریخ ۳۰ می ۲۰۲۲ با عنوان «The Art of Listening» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ آبان ۱۴۰۱ با عنوان «من هم مثل بیشتر آدم‌ها هیچ‌وقت گوش نمی‌کنم» و ترجمۀ محمدحسن شریفیان منتشر کرده است.•• ام. ام اووِن (M M Owen) نویسندۀ بریتانیاییِ آثار غیرداستانی است. او دکترای خود را از دانشگاه بریتیش کلمبیا گرفت و اکنون در انگلستان و پرتغال زندگی می‏کند.[۱] Active listening[۲] کتاب خوب گوش نمی‌دهی توسط انتشارات ترجمان علوم انسانی و با ترجمۀ سمانه پرهیزکاری به فارسی ترجمه و منتشر شده است. برای خرید این کتاب به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی tarjoman.shop مراجعه کنید.[۳] Union Theological Seminary[۴] Strongly positive directional tendencies[۵] Shift response[۶] Support response[۷] Total meaning[۸] گونه‌‏ای از خرده فرهنگ است که در تضاد با اهمّ ارزش‌‏ها و هنجارهای فرهنگی که در بستر آن به‏‌وجود آمده است قرار می‏گیرد [مترجم]. ]]> ام. ام اووِن اقتصادوجامعه Tue, 01 Nov 2022 05:43:42 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10701/ آیا در حال بازگشت به عصر امپراتوری‌ها هستیم؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10699/ ویلیام دیویس، لندن‌ریویوآو بوکس — دوره‌ای از تاریخ بشر که مردم اروپا با اطمینان می‌توانستند خود را «مدرن» توصیف کنند تقریباً صد سال طول کشید، از تحولات دهۀ ۱۸۷۰ تا دهۀ ۱۹۷۰. این دوره‌ای بود که در آن به نظر می‌رسید دولت-ملت بوروکراتیک، به‌عنوان عنصر سازندۀ قدرت ژئوپولیتیک، جایگاه خود را محکم کرده و دولت رفاه، برای نیل به عدالت اجتماعی، ضرورت یافته بود. لیبرال دمکراسی باید از طریق گسترش مداوم حق رأی و حقوق‌بشر با پشتوانۀ قانون تحقق می‌یافت. متخصصان علوم طبیعی و اجتماعی (که به‌تازگی به رشته‌های جداگانه تقسیم شده بودند) قرار بود دانش خود را برای توسعۀ جوامع غنی‌تر، سالم‌تر و شادتر به هم پیوند بزنند. صنعت بنا بود موجب گسترش مداوم امکانات تولیدی شود. هنرمندان، که کارکرد خود را در به‌تصویرکشیدن جهان، یا تجلیل از مراجع سیاسی یا مذهبی از دست داده بودند، دیگر آزاد بودند تا شکل‌های بیانیِ بدیل ابداع کنند.همان‌طور که مایک سویْج در بازگشت نابرابری تأکید می‌کند، امر «مدرن» نیز خود را در قالب رابطه‌ای مشخص با زمان و مکان نشان می‌داد که، به دقیق‌ترین شکلش، هنگام پرسه‌زدن در خیابان‌های شهرهای بزرگ اروپایی و آمریکایی احساس می‌شد. جامعۀ مدرن در سیلانی دائمی بین گذشته‌ای از میان رفته و آینده‌ای مملو از عدم قطعیت و درعین‌حال پر از امکان قرار داشت. امر «پیشامدرن» یا «سنتی» به پایان رسیده بود و بنابراین دیگر کسی چندان نگران آن نبود. به‌ناگزیر، همان‌طور که گورمیندر بامبرا و جان هولموود نشان می‌دهند، بسیاری از مردمان غیراروپایی نیز به همین شکل دیده می‌شدند: عتیقه‌هایی که باید بازسازی یا جایگزین شوند.دورۀ صدساله‌ای که حوالی سال ۱۸۷۰ آغاز شد، همچنین شاهد تولد و رشد جامعه‌شناسی بود، رشته‌ای که بیش از هر چیز دل‌مشغول «مدرنیته» بود. کارل مارکس متون علمی دوران پختگی‌اش را بین اواخر دهۀ ۱۸۶۰ و مرگش در سال ۱۸۸۳ نوشت، و درعین‌حال دو غول دیگرِ جامعه‌شناسی، ماکس وبر و امیل دورکیم، مهم‌ترین آثار خود را بین سال‌های ۱۸۹۰ و ۱۹۲۰ نوشتند. همان‌طور که بامبرا و هولموود نشان می‌دهند، این سنت تا سال ۱۹۴۵ استقرار نیافته بود و پس از آن نیز صرفاً به همت جامعه‌شناس آمریکایی، تالکوت پارسونز، این اتفاق رخ داد، کسی که کوشش‌ها برای استقرار جامعه‌شناسی به‌عنوان یک رشتۀ علمی معتبر را رهبری کرد. در دوران پس از جنگ بود که وعده‌های نخست مدرنیته با بیشترین انرژی احیا شدند، و این اتفاق در قالب دولت‌های رفاه بزرگ‌تر، برنامه‌ریزی مترقی زندگی اقتصادی و شهری، و «مدرن‌سازی» آگاهانۀ اقتصادهای درحالِ توسعه توسط دولت‌های تازه استقلال‌یافته رخ داد. جامعه‌شناسی چیزهای زیادی برای ارائه به دولت‌هایی داشت که متعهد به کاهش فقر و حفظ انسجام اجتماعی بودند و نمی‌خواستند تنها بر راه‌حل‌های سنتی (موروثی، مذهبی یا در غیر این صورت غیرمنطقی) برای آسیب‌های اجتماعی تکیه کنند.چه اتفاقی برای این پروژه افتاد؟ بحران‌های متعددی که در پی سال ۱۹۶۸ رخ داد -اقتصادی، سیاسی و فرهنگی- بارها و بارها بررسی شده است. این موارد از جملۀ آن‌هاست: ناتوانی دولت‌ها در ارائۀ رفاه برای همه بر اثر کاهش رشد بهره‌وری؛ ترس از اینکه دولت‌های رفاه به همان اندازه که مشکلاتی را حل کرده‌اند مشکلاتی را نیز ایجاد کنند؛ ظهور یک نسل سیاسی که تفاوت‌های فرهنگی را بر اقتضائات جمعی ترجیح می‌داد؛ تصورِ زوالِ اجتماع شهری، که ریشه در غرور برنامه‌ریزان و معماری مدرن داشت؛ برون‌مرزی‌شدن پیوستۀ صنایع تولیدی؛ و این احساس که کارشناسان -به‌ویژه در زمینه‌هایی مانند روان‌پزشکی- غرق در قدرت شده‌اند. نئولیبرالیسم تاچر و ریگان شاید پاسخی برای این مشکلات نداشت، اما حداقل می‌خواست طوری از آن‌ها نام ببرد که یافتن هژمونی سیاسی برای خودش تسهیل شود.جامعه‌شناسان واکنش‌های متفاوتی نشان دادند. از نظر کسانی که سرمایه‌گذاری حرفه‌ای بالایی در این رشته به‌شکلِ موجودش کرده بودند، مثل آنتونی گیدنز، وظیفه حکم می‌کرد که حتی سخت‌تر از قبل روی تثبیت جامعه‌شناسی به‌عنوان تبیینگر و هدایتگر اصلیِ جوامع مدرن کار کنند. در جاهای دیگر یک نوع جامعه‌شناسی پسامدرن ظهور کرد، تحت‌تأثیر نظریۀ فرانسوی، که به غیاب جادوییِ متخصصان از کشفیات خودشان ظنین بود. سؤال این بود که خودِ آمارگران چه نقشی در خلق آنچه «جامعه» خوانده می‌شد داشتند که حالا مدعی شناختنِ آن بودند؟ پزشکان وقتی نوید «تندرستی» به مردم می‌دادند برای خودشان چه قدرتی کسب می‌کردند؟ دانشمندان چه می‌کردند که «طبیعت»، با چنان زبان روشنی، در آزمایشگاه‌ها و مقالات ایشان به سخن می‌آمد؟اگر این دوره‌بندی تاریخی را بپذیریم، اکنون دیگر بیش از نیم قرن از دوران اوج مدرنیسم سیاسی و پروژۀ جامعه‌شناختیِ همراهِ آن گذشته است. آیا امروز هنوز هم پسامدرن هستیم؟ آیا واقعاً هنوز با پیامدهای ۱۹۶۸ دست‌به‌گریبان هستیم؟ قطعاً وقتی با آخرین فوران جنگ‌های فرهنگی مواجه می‌شویم چنین به نظر می‌آید. و هنوز در سایۀ بحران مالی ۲۰۰۸ زندگی می‌کنیم، در سایۀ فروپاشیِ شتابندۀ اقلیمی و یک همه‌گیری جهانی. حداقلش این است که این رخدادها هرگونه هم‌ارزی معنایی بین «جامعه» و «دولت-ملت» را ناپایدار می‌سازد. از جهات ظریف‌تری، این‌ها در شکل‌گیری نوع جدیدی از تفکر جامعه‌شناختی نیز نقش داشته‌اند، که به مفاهیم پیشامدرن، مدرن یا پسامدرن اتکا ندارد. درعوض، بینش‌ها و الهام‌های خود را از رشته‌ای می‌گیرد که روی مفهوم‌سازیِ جامعۀ مدرن چندان سرمایه‌گذاری نکرده است: رشتۀ تاریخ.تاریخ و تاریخ‌دانان اکنون به‌کرّات نقشی را ایفا می‌کنند که زمانی جامعه‌شناسی و جامعه‌شناسان آن را بر عهده داشتند: روایت و بافتمندکردنِ منازعات امروز. جنبش‌های ضدنژادپرستیِ دهۀ اخیر، که با جریان «جان سیاهان مهم است» به اوج خود رسیدند، بر افزایش آگاهی دربارۀ تاریخ استعمار تمرکز کرده‌اند، از جمله بر اهمیت برده‌داری، امپراتوری و مستعمره‌نشینی در توسعۀ سرمایه‌داری اروپایی. به برکت این اتفاقات، اکنون دیگر عجیب نیست که در اخبار از سسیل رودز [کارگزار استعمار بریتانیا در جنوب آفریقا] بحث شود یا از اینکه دارایی‌های «سازمان حفظ میراث فرهنگی [بریتانیا]» از کجا آمده است. مثال دیگری بزنم، تهاجم روسیه به اوکراین منجر به این شد که دوباره راجع به فروپاشی اتحادیۀ شوروی و انتخاب‌های سیاسی فاجعه‌بار دهۀ ۱۹۹۰ فکر کنیم: «شوک‌درمانی»، که هدف کوتاه‌مدتش خصوصی‌سازی و لیبرال‌کردنِ اقتصاد روسیه مطابق الگوهای رایج در اندیشۀ اقتصادی آمریکایی بود، و نتیجۀ بلندمدتش فروپاشی اقتصادی و کاهش بی‌سابقۀ امید به زندگی در یک دولت-ملتِ غیرصنعتی. کسانی که در آخر از این اقدامات منفعت بردند یکی ولادیمیر پوتین بود، که در بستر نوعی ملی‌گرایی کین‌توزانه به قدرت رسید، و دیگری الیگارش‌هایی که مالکیت سرمایه‌های خصوصی‌شده را به دست آوردند.وقتی رسانه‌ها می‌خواهند از فاشیست‌بودن دونالد ترامپ یا امپریالیستی‌بودن برگزیت یا شیوۀ پایان همه‌گیری بحث کنند، تاریخ‌دانان در بین متخصصانی هستند که از ایشان مشورت گرفته می‌شود. روشن‌فکری که، در دنیای انگلیسی‌زبان، بیشترین تحلیل‌های جامعه‌شناختی را دربارۀ بحران مالی، همه‌گیری و پیوندِ هر کدام از این‌ها با سیاست اقلیمی ارائه کرده است اصلاً جامعه‌شناس نیست، بلکه تاریخ‌دانی است با نام آدام توز. سویج، بامبرا و هولموود بر این نکته اتفاق‌نظر دارند که از همان ابتدا، در نتیجۀ نگاهی مغرورانه به مدرنیته، روی جامعه‌شناسی بیش‌ازحد حساب باز شده بود، نگاهی که اگر حالا از دور به آن دوران نگاه کنیم ممکن است به‌شدت کوته‌بینانه به نظر آید. اما اگر جامعه‌شناسی بتواند ارزیابی صادقانه‌تری نسبت به گذشتۀ خودش داشته باشد چه کارهایی می‌تواند انجام دهد؟خیلی زود معلوم شد که بحران مالی جهانی، که در ابتدا چپ‌ها را به هیجان آورد به این دلیل که چشم‌اندازی از فروپاشی نظام سرمایه‌داری را نشان می‌داد، کودتایی به نفع سرمایۀ مالی است و قدرت اجتماعی و سیاسی‌اش را بیشتر می‌کند. در سال‌های پس از این بحران، نهادهای مالی قدرتمند دنبال این رفتند که قدرتشان بر اقشار ضعیف را چند برابر کنند، و نابرابری‌های قدیمی فرهنگی و ملی و قومی به‌طرز فزاینده‌ای آشکار شدند. در اقتصادی که به قول عوام‌گراهای چپ‌گرایی مثل جرمی کوربین احساس می‌کند «کلاه سرش رفته»، چشم‌اندازی برای عدم قطعیتِ مدرن یا پویایی سرمایه‌داری وجود نخواهد داشت. اقتصاددانی که بهتر از همه این خشم را به زبان آورده توماس پیکتی است. او در کتاب سرمایه در قرن بیست‌ویکم (۲۰۱۳) از داده‌های مالیاتی و دیگر منابع آرشیوی بهره برده تا اثبات کند که افزایش نابرابری گرایشی مبنایی در جوامع سرمایه‌داری ظرف دویست سال گذشته بوده است. دلیل این وضعیت، به زبان ساده، این است که ثروت نسبت به درآمد با سرعت بیشتری رشد می‌کند: مالکانِ دارایی نسبت به فروشندگان خدمت سریع‌تر ثروتمند می‌شوند، و این یک دور باطل تصاعدی ایجاد می‌کند که به‌ناچار به اقتصاد رانتی۱ می‌انجامد.سویج معتقد است ظهور این «پارادایم نابرابری» جدید به سال ۲۰۱۱ برمی‌گردد، وقتی که جوزف استیگلیتز، و بعد پیکتی و همکارش امانوئل سائز، به‌صورت رسمی اعلام کردند که منبع مشکلات اقتصادی و اجتماعی آمریکا «یک‌درصدی‌ها» هستند. بعد از این اتفاق، یک‌باره سیل پژوهش‌ها دربارۀ نخبگان مالی، قدرت رانتی، نابرابری جهانی و مدیریت ثروت به راه افتاد. در جایی که جامعه‌شناسان بخش عمدۀ قرن بیستم را صرف تلاش برای درک فقر و تغییر طبقۀ اقتصادی افراد کرده بودند، پیکتی روی گروه کوچکی از اَبَرثروتمندان تمرکز کرد و سؤال تجربیِ ظاهراً ساده‌ای را پیش کشید: این‌ها پولشان را از کجا آورده‌اند؟ بعد که معلوم شد بخش بزرگی از این پول را اصلاً «درنیاورده‌اند» (یعنی یا ارث بوده یا محصول اجاره‌دادن [رانت] دارایی‌هایشان) این حس نخوت مدرنیستی که سرمایه‌داری ما را از گذشته نجات داده به‌کلی فروپاشید. این وضعیت دست‌کم دو دلیل دارد. اول اینکه این واقعیت که ثروتْ ثروت می‌آورد به‌ناگزیر ما را بر این می‌دارد که به سرچشمه‌های این ثروت‌ها توجه کنیم، یعنی به یک زنجیرۀ طولانی که از گذشته به اکنون می‌رسد. اگر این‌طور نگاه کنیم، آنگاه ثروت‌های مدرن دیگر مستقل از ثروت‌های قدیمی نخواهند بود -ازجمله همۀ ثروت‌هایی که منبع اصلی آن‌ها اقدامات خشونت‌بار و استعماری و بهره‌کشانه بوده است. از نظر سویج، بین ظهور «پارادایم نابرابری» (که به‌ویژه بر ثروت تمرکز دارد، و نه بر درآمد) و جنبش‌هایی مانند «جان سیاهان مهم است» و «رودز باید سرنگون شود»۲ پیوندی وجود دارد که می‌خواهد میراثِ اقتصادیِ بی‌عدالتی‌های تاریخی را نشان دهد. نورافکنی که از زمان تهاجم به اوکراین روی الیگارش‌های روس افتاده جلوۀ دیگری از پارادایم نابرابری است، که بر پیوند بین بی‌عدالتی‌های امروز (بگذریم از فجایع انسانی) و مانورهای سیاسی-اقتصادی دهۀ ۱۹۹۰ تأکید می‌کند. درعین‌حال، بازگشت (و بازکشفِ) ارث خانوادگی به‌عنوان یکی از انتقال‌دهنده‌های نابرابری، چالشی در برابر لیبرالیسم و ​​پویایی ادعایی سرمایه‌داری ایجاد می‌کند -شاید آن‌طور که جامعه‌شناسان زمانی تصور می‌کردند گسستی با جوامع سنتی رخ نداده باشد. وراثت موجب می‌شود نابرابری‌های گذشته در برابر مداخله‌های سیاسی مصون بماند. همان‌طور که سویج می‌گوید، طی این فرایند «کسانی که در هر زمینۀ خاصی موفقیتی کسب می‌کنند معمولاً منافع به‌دست‌آمدۀ خود را به چیزهای «عینی» تبدیل می‌کنند تا امکان ذخیره‌کردن، انتقال‌دادن، فروختن و دست‌به‌دست‌کردن آن وجود داشته باشد. تأثیرات ثروت موروثی نه‌فقط با شایسته‌سالاری بلکه با کل آرمان زندگی مدرن در تضاد است.دوم اینکه ردگیریِ سهم اقتصادیِ «یک‌درصدی‌ها» توسط پیکتی روند تاریخی ترسناکی را آشکار می‌کند: در کشورهایی از قبیل بریتانیا و آمریکا، نابرابری به‌سرعت در حال بازگشت به سطوحی است که آخرین بار در حدود جنگ اول جهانی تجربه شده بودند. سویج نمودار پیکتی را می‌آورد که نشان می‌دهد سهم درآمدهای بالا در ایالات متحده، طی قرن بیستم، یک منحنی U شکل است. در بیشتر اقتصادهای غربی، نابرابری (هم در درآمد و هم در ثروت) بین سال‌های ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۵ کاهش یافته است، سی سال نسبتاً ثابت بوده، و بعد در اواخر دهۀ ۱۹۷۰ دوباره شروع به صعود کرده است. دلایل زیادی برای این روند وجود دارد، به‌ویژه جنگ‌ها و نوسان نرخ‌های مالیاتی بر پردرآمدترین‌ها، اما چیزی که سویج ابتدا می‌خواهد به آن اشاره کند این است که این منحنی U شکل چقدر با حس ما از پیشرفت و مدرنیته هماهنگی دارد. با این واقعیت که از برخی جهات شاهد احیای اقتصاد دورۀ ادواردی [بریتانیای ۱۹۰۱-۱۹۱۴] هستیم چه باید بکنیم؟ استقرار جامعه‌شناسیِ پساجنگ در زمانی اتفاق افتاد که جوامع هنوز می‌توانستند به خودشان اطمینان بدهند که در سفری از قدیم به جدید هستند. سویج می‌گوید: «چالش بزرگی که کار پیکتی ایجاد می‌کند این است که ما را به فکر می‌اندازد که آیا اکنون قرن بیست‌ویکم شاهد ازمیان‌رفتن آن چشم‌انداز مدرنیته است و، در یک چرخۀ بازگشتی، در حال بازپس‌رفتن به گذشته هستیم یا نه». اگر معلوم شود که قرن بیستم -و به‌ویژه سی سالِ نسبتاً برابری‌طلبانۀ پس از جنگ جهانی دوم- همچون نقطه‌ای روی رادار بوده که داریم دائماً از آن دور می‌شویم، چیزهای دیگری که جامعه‌شناسی درمورد مدرنیته بدیهی انگاشته نیز آشفته خواهد شد. پیکتی اکنون در تلاش است تا پروژۀ سیاسیِ برابری‌طلبانه‌ای را احیا کند که آغاز آن به عصر روشنگری می‌رسد، اما از سال ۱۹۸۰ به این سو دیگر متوقف شده است. او در کتاب تاریخ مختصر برابری برنامه‌ای را برای اصلاحات سوسیالیستی دمکراتیک ارائه می‌کند -برای مالیات‌گذاری، حقوق مالکیت، حاکمیت شرکتی، مقررات بین‌المللی و خیلی چیزهای دیگر- که روندهای اخیر را معکوس خواهد کرد. اما حتی در بهترین حالت ممکن نیز او مجبور است بپذیرد که تمرکز ثروت (اگر نه درآمد) در برابر تلاش‌های سیاسی‌ای که آن را به چالش بکشند به‌شدت سخت‌جان است.با توجه به این پارادایم جدیدِ نابرابری، سویج پیشنهاد می‌کند که جامعه‌شناسان در برخی مفروضات مبناییِ خود دربارۀ ماهیت زمان و مکان بازاندیشی کنند. به‌جای تصور مدرنیستی از توالی زمانی که در آن افراد و جوامع به‌صورت پیوسته از سنت کنده می‌شوند و به‌سوی جایی نامعلوم پرتاب می‌شوند، داشتن درک درستی از نیروهای حاصل از نابرابری در ثروت ما را وادار به این می‌کند که به زمان در قالب «استمرار» بیندیشیم. فقط ثروت نیست که از نسلی به نسل بعدی دست‌به‌دست می‌شود، بلکه هزینه‌ها و ریسک‌ها نیز همین وضعیت را دارند. بی‌عدالتیِ تاریخیِ موجود در نابرابریِ مداوم سایه‌ای مادی روی اکنون می‌اندازد، به طوری که بحران‌های معاصر -فروپاشی اقلیمی، همه‌گیری- را می‌توان میراث گذشتگان در نظر گرفت، نه انفجارهایی ناگهانی و ‌پیش‌بینی‌ناپذیر. تاریخ مثل «توفان» نیست آن‌طور که والتر بنیامین می‌گفت، بلکه بیشتر شبیه فرایند دائمیِ کاشت و برداشت است. دمکراسی لیبرال برای حفظ اقتدارش تحت این شرایط تقلا می‌کند چون رأی‌دادن‌ها، به‌جای اینکه نقاط عطف احتمالی باشند، صرفاً توقفگاه‌هایی در یک استمرار طولانی تاریخی هستند.پارادایم نابرابریِ دهۀ گذشته همچنین جایگاه دولت-ملت را به‌عنوان واحدِ پیش‌فرضِ اقتصاد و جامعه تضعیف کرده است. هر چه اطلاعات بیشتری دربارۀ قدرت الیگارش‌ها و رانت‌خوارها آشکار می‌شود، اهمیت ثروت برون‌مرزی، دولت‌شهرهای تجاری و شبکه‌های نخبگان بین‌المللی نیز روشن‌تر می‌شود. دولت-ملت به سبب جهانی‌سازی بر باد نرفته است، حرفی که در دهۀ ۱۹۹۰ پیوسته گفته می‌شد، بلکه گرفتار جریان‌های فراملیِ سرمایه و شبکه‌های فراملیِ قدرت نخبگانی شده است. امروز ژئوپولیتیک ثروت را خیلی بهتر می‌شود در غلبۀ کلان‌شهرها بر حاشیه‌ها مشاهده کرد -که بی‌تعارف خودش امپریالیسم است- تا اینکه بخواهیم در قالب دولت-ملت‌ها یا جهانی‌شدن آن را درک کنیم. برانکو میلانوویچ، در تحقیقاتش راجع به نابرابری بین‌المللی، پرتوهای تازه‌ای بر مردمان کشورهایی تابانده است که چنان بزرگ و متنوع هستند که می‌توان آن‌ها را امپراتوری در نظر گرفت: چین، روسیه، هند، ایالات متحده. درعین‌حال، وقتی کلان‌شهر به فضایی برای رانت‌خواری ابرثروتمندان و ایجاد محله‌های محصور ویژۀ خودشان تبدیل شود، دیگر آن جاذبۀ مدرنیستی‌اش را از دست می‌دهد. سویج می‌نویسد این قبیل شهرها «پیش‌بینی‌پذیر، منظم، پول‌ساز -و همچنین به‌شدت پلیسی و تحت نظارت- هستند».یکی از تمایزهای متداول بین علوم اجتماعی و انسانیات۳ این است که انسانیات به بررسی مصنوعات ساختۀ انسان‌ها می‌پردازند (مانند رمان، سند، نامه، مقالات سیاسی)، درحالی‌که علوم اجتماعی با استفاده از روش‌های متعدد کمّی و کیفی داده‌های تجربی جدید دربارۀ انسان‌ها خلق می‌کند. همان‌طور که سویج اشاره کرده است، پیکتی در کتابش بین این دو پل زده است، و این فقط هم به‌خاطرآوردن جین آستِن و بالزاک در تحلیل‌های اقتصادی‌اش نیست. پیکتی، به‌جای استفاده از ابزارهای پیمایشی یا معیارهای سنتی نابرابری مثل ضریب جینی، به اسناد آرشیوی سر زده و طرحی نو از مسئلۀ نابرابری ارائه کرده است، با استفاده از قالب‌های جدیدِ تبیین و روایت تاریخی که بینارشته‌ای هستند و از چهارچوب‌های مفهومیِ متفاوتی استفاده می‌کنند.فناوری‌های تولید دانش که جهان را در قرن بیست‌ویکم تغییر داده‌اند نیز همین خصوصیت را دارند و تمایز بین علم اجتماعی و انسانیات را در هم می‌ریزند. علم «کلان‌داده»، که به سبب قابلیت جستجوی گسترده در پلتفرم‌های دیجیتال امکان‌پذیر شده است، همگام با پارادایم نابرابری است و، همانند استفادۀ پیکتی از اسناد مالیاتی، شامل تحلیل داده‌هایی می‌شود که به‌صورت معمول در طول زمان تهِ انبارها خاک می‌خورده‌اند، و به دست دانشوران علوم اجتماعی تولید نشده است. یکی از بی‌عدالتی‌های عمیق جامعۀ داده‌محور این است که نابرابری‌های گذشته به آینده پرتاب می‌شوند: برای مثال، شواهد روشنی وجود دارد که تبعیض‌های نژادیِ فعلی توسط الگوریتم‌ها بازتولید شده‌اند. از طرف دیگر، اسناد دیجیتال گستردۀ تصویری، ویدئویی و متنی که در ابتدای قرن بیست‌ویکم در دسترس ما قرار گرفتند گذشته را به‌مثابۀ ابزاری برای بسیج و نقد سیاسی در اختیار ما قرار داده‌اند. عکس‌های دیجیتال، میم‌ها و نمودارهای میخکوب‌کننده دارای نقشی سیاسی و فرهنگی در هماهنگ‌سازی حرکت‌های اجتماعی و تسهیل اعتراضات جمعی هستند. حالا اسناد تاریخیْ دیگر همه‌جا حاضرند. به‌هرروی، و برخلاف نگاه مدرنیستی به نوآوری‌های فناورانه، انقلاب دیجیتال ما را بیشتر به گذشته وصل کرده است تا اینکه از آن آزاد کند.پارادایم نابرابری، با گسترش سریع دامنۀ جغرافیایی و تاریخی پژوهش تجربی، به ما کمک می‌کند بفهمیم که پروژۀ پساجنگِ اروپا و آمریکا واقعاً چقدر کوچک و محلی بوده است. ایده این بود که از طریق دولت-ملت آسیب‌های اجتماعی کاهش یابد و نظم بر اقتصاد بین‌المللی حاکم شود، و به نظر می‌رسید این پیشرفته‌ترین قالب ژئوپولیتیکی است. اما امروز، چنان‌که سویج می‌نویسد، «به نظر می‌آید دولت-ملت بیشتر واکنشی تصادفی به فروپاشی امپراتوری‌ها طی همۀ جنگ‌های اوایل قرن بیستم بوده است. دولت-ملت نه یک شیوۀ حکومتیِ باثبات و ماندگار، بلکه احتمالاً فقط مرحله‌ای کوتاه پیش از شروع دوبارۀ ”همان کسب‌وکار امپراتوریایی معمول“ بوده است». ولی باز هم نمی‌توان جمود جامعه‌شناسی روی مفهوم دولت-ملت و بی‌اعتنایی‌اش به امپراتوری را به‌طور کامل بر مبنای شرایط تاریخی اواسط قرن بیستم توضیح داد. همان‌طور که بامبرا و هولموود گفته‌اند، تولد جامعه‌شناسی در اواخر قرن نوزدهم مصادف بود با نقطۀ اوج امپریالیسم اروپایی، و شواهد سیصد سالِ پیش‌ازآن به قدری بود که به‌روشنی نشان دهد که مدرنیتۀ اروپایی با خشونت، بهره‌کشی و اقتصاد استعماری گره خورده بوده است. بااین‌حال، کسانی مانند مارکس، دورکیم و وبر چشم‌هایشان را روی اینکه استعمار چه نقش مهمی در پیدایش جهان مدرن داشته بستند.بامبرا و هولموود این بی‌توجهی را به ریشه‌های اندیشۀ سیاسی لیبرال در قرن هفدهم و تولد ظاهری دولت-ملت مدرن پس از معاهدۀ وستفالی در سال ۱۶۴۸ ربط می‌دهند. نقاط قوت اصلی لیبرالیسم -یعنی دولت مستقل با مرزهای جغرافیایی مشخص و اقتصاد تجاری خودمختار- ثابت کردند که داستان‌های خوبی برای لاپوشانیِ واقعیتِ استعمار هستند. ایدۀ دولت وستفالی، که بعداً وبر آن را به «انحصار استفادۀ مشروع از خشونت» در داخل مرزهایش تعریف کرد، این‌طور فهمیده شد که این قدرتِ مستقل فقط در مرزهای ملیِ مشخص‌شدۀ خودش محصور است. درعین‌حال، دیدگاه خوش‌بینانه به حوزۀ تجارتْ مسیری را به‌سوی جامعه‌ای صلح‌آمیز، معقول و مرفه و دورشدن از دوره‌های خشونت‌بار و بی‌قانون گذشته به تصویر می‌کشید. اما حقیقت این بود که ائتلاف قدرت مستقل و سرمایه‌داری در قالب شرکت‌های مجاز (شرکت هند شرقی، شرکت ویرجینیا، شرکت سلطنتی آفریقا و غیره) برای غارت مردم تحت استعمار به کار گرفته شد. بازرگانی، آن‌طور که لیبرال‌هایی مانند هابز خیال می‌کردند، به‌تدریج جای اقدامات اقتصادی جنایت‌کارانه و وحشیانه را نگرفت، بلکه همراه با همان‌ها رشد کرد. یادآوری این نکته که استعمار اکثر اوقات کاری از راه دور بوده و از مجرای نهادهای «اقتصادی» هدایت می‌شده این استدلال سویج را تقویت می‌کند که شکل سرزمینیِ معمول برای سرمایه‌داری امپراتوری است، نه دولت-ملت.لیبرال‌های قرون هفدهم و هجدهم دیدگاهی درمورد تاریخ اتخاذ کردند که از آن زمان تاکنون درک غالب از مدرنیته بدان آغشته است. فرض آن‌ها این بود که جوامع طی «مراحلی» پیشرفت می‌کنند، و سرمایه‌داری لیبرال هم آخرین مرحله است -یا دست‌کم پیشرفته‌ترین آن‌هاست. از این نتیجه می‌شود که اروپا و سرزمین‌های تحت استعمارِ آمریکای شمالی اساساً در سیر تاریخ جلوتر از بقیه هستند. اروپا را مقصر ویرانی‌ها ندانید، تاریخ مقصر است. بامبرا و هولموود نشان می‌دهند که حتی مارکس نیز این دیدگاه عصر حجری را قبول داشته است. گرچه او منتقد سرسخت استعمار و برده‌داری بود، از نظر تاریخی به اندازۀ استثمار سرمایه‌دارانۀ نیروی کارِ «رایگان» که در آن زمان در منچستر رخ می‌داد برایش اهمیت نداشت. مارکس جوان‌تر و رمانتیک‌تر درمورد روش‌های متعددِ سلب مالکیت از کارگران (از قبیل سرقت، خشونت و برده‌داری) کنجکاوی بیشتری نشان می‌داد، اما در جست‌وجوی نقد علمی سرمایه‌داری، تمرکز او نهایتاً به قلمرو تولید صنعتی محدود شد. شهر صنعتی جایی بود که تاریخ در آن ساخته می‌شد و همۀ جاهای دیگر صرفاً داشتند عقب‌افتادگی‌شان را جبران می‌کردند. بله، کل سرمایه‌داری بر نابرابری و استثمار استوار بود، اما تنها یک نوع بود که پتانسیل واقعی تاریخی و سیاسی داشت: کشمکش میان بورژوازی و پرولتاریا، که در بازار کار به نمایش درمی‌آمد. نظام‌های سرکوب نژادی، جنسیتی و استعماری از مد افتاده بودند و درنهایت با پیشرفت سرمایه‌داری منحل می‌شدند. پیکتی این قالب‌های بهره‌کشی را در کانون توجه تاریخ مختصر برابری قرار می‌دهد و تأکید می‌کند که در تاریخ طولانی سرمایه‌داری، استعمار خشونت‌آمیز تا همین اواخر ادامه داشته است. او از مرگ آهستۀ آن خوش‌حال است. اما میراث آن ادامه دارد.در گزارش بامبرا و هولموود، از میان سه بنیان‌گذار جامعه‌شناسی مدرن، وبر از همه بدتر ظاهر می‌شود. آن‌ها با کنارهم‌گذاشتن شواهدی از همدلی وبر با ناسیونالیسم، ازجمله اظهاراتی درمورد حق ملت جدید آلمان برای برخورداری از سهم استعماری برابر با فرانسه و بریتانیا و نیازش به سرزمین‌های بیشتری در شرق اروپا، به این تصور رسیده‌اند که، اگر مرگ زودهنگام وبر در سال ۱۹۲۰ اتفاق نیفتاده بود، شاید آن خوش‌نامیِ دوران پس از جنگ را هیچ‌وقت پیدا نمی‌کرد (اگر نمی‌مرد در سال ۱۹۳۳ به ۶۹ سالگی می‌رسید). نزدیک‌بینی شدید وبر، که بعداً به نزدیک‌بینی جامعه‌شناسی سیاسی تبدیل شد، از این قرار بود که در زمانی که دولت‌های اروپایی قدرت نظامی و اقتصادی خود را در سراسر جهان اعمال می‌کردند به‌شدت روی الگوی دولت-ملت وستفالی تمرکز کرده بود. مسئله این نبود که او کاملاً به امپریالیسم (ازجمله امپراتوری کوتاه‌مدت آلمان) بی‌توجه بود، بلکه آن را صرفاً عارضۀ جانبیِ قابل‌توجیهی برای پیگیری منافع سیاسی و اقتصادی از سوی کشورهای اروپایی می‌دانست. به همین شکل، او ریشه‌های سرمایه‌داری را نیز کاملاً در فرهنگ و دین اروپا جست‌وجو می‌کرد، و مجدداً سهم انکارناپذیر استعمار و برده‌داری را نادیده می‌گرفت. در همین حال، دورکیم، که بامبرا و هولموود او را به‌خاطر دوری از آن دیدگاه عصر حجری گرامی می‌دارند، اصلاً دربارۀ امپریالیسم فرانسه اظهار نظر نکرد، هرچند در سال‌هایی که او معروف‌ترین آثارش را می‌نوشت امپریالیسم فرانسه در اوج خود بود. همین سکوت او رشتۀ جامعه‌شناسی را شکل داده است.برای کسانی که از نزدیک شاهد جامعۀ آمریکا بودند، کنارگذاشتن مسائل مربوط به نژاد و خشونت تا این اندازه آسان نبود. بامبرا و هولموود در جست‌وجوی نظریه‌ای دربارۀ استعمار و سرمایه‌داری نژادی به‌سراغ نوشته‌های توکویل در اوایل قرن نوزدهم می‌روند و درمی‌یابند که او تا حدودی می‌دانسته که شکاف نژادی برای آیندۀ دمکراسیِ آمریکا خطرناک است. توکویل از برده‌داری انتقاد می‌کرد، اما همچنین طرفدار مشروطِ الگوی سیاسی برابری‌خواهانه‌ای بود که در دنیای جدید [قارۀ آمریکا] پذیرفته شده بود. او به استعمار فرانسه در الجزایر که در زمان حیاتش رخ داد توجه چندانی نداشت و تلویحاً منتقد انقلاب هائیتی بود. در برابر لغو مسالمت‌آمیز برده‌داری که دولت بریتانیا اجرا می‌کرد، بزرگ‌ترین نگرانی او این بود که لغو برده‌داری و پیامدهای آن ممکن است به برده‌داران و دمکراسی‌های جوانی که ایجاد کرده بودند آسیب برساند. درنهایت این دیو بویس بود که اولین نظریه‌پردازی مناسب دربارۀ نقش نژاد، برده‌داری و استعمار در شکل‌گیری دنیای مدرن را ارائه کرد، اما این پیامی نبود که همتایان دانشگاهی او در اواخر قرن نوزدهم مشتاق شنیدن آن باشند. بامبرا و هولموود معتقدند که اگر نژادپرستی در فضای دانشگاهی حاکم نبود و از تحلیل دیو بویس ناراحت نشده بودند، احتمالاً او هم در تراز سه پدرخواندۀ سفیدپوست اروپاییِ جامعه‌شناسی قرار می‌گرفت -برای مثال، آن‌ها با اطمینان می‌گویند که کتاب سیاه‌پوستان فیلادلفیا۴(۱۸۹۹) شایستۀ همان تحسینی است که مکتب شیکاگو در دهۀ ۱۹۲۰، به دلیل پیش‌گامی در استفاده از قوم‌نگاریِ شهری، از آن بهره‌مند شد.شاید جامعه‌شناسان تاریخی و مارکسیست‌ها ناراحت شوند که به آن‌ها بگوییم نتوانسته‌اند به اندازۀ کافی از تاریخ درس بگیرند؛ هواخواهان وبر بی‌شک به نقش‌آفرینی‌های بسیار ارزشمند او در مطالعۀ تاریخِ اقتصادی اشاره می‌کنند. اما این دقیقاً همان چیزی است که سویج، بامبرا و هولموود روی آن انگشت می‌گذارند: همان کسانی که بیشترین تلاش را صرف درک تاریخ مدرنیته کرده‌اند معمولاً کمترین علاقه را به آنچه فراتر از مرزهای مدرنیته وجود دارد نشان داده‌اند. بامبرا و هولموود می‌نویسند: «یکی از تناقضات نظریۀ اجتماعی مدرن، به‌عنوان کاری که بر مبنای تاریخ شکل گرفته، این است که ظاهراً با تغییر گزارش‌های تاریخ‌نگارانه تغییر نمی‌کند. به‌جای این، بر دیدگاه نسبتاً تغییرناپذیری راجع به ظهور غرب تکیه دارد که با پدیدآمدن دمکراسی، صنعت و علم همراه است». این ادعا که جوامع مدرن همواره در آستانۀ تغییرات بزرگی هستند که آن‌ها را از گذشته رها خواهد کرد خودش یک عتیقۀ تاریخی است که در زمان و مکان خاصی جعل شده و کماکان درک ما از ترتیب وقایع تاریخی را محدود می‌کند. به‌زعم سویج، کار خارق‌العادۀ پیکتی این است که مفهوم زمان را از زوایدش خالی می‌کند تا به روندها و نوسانات ساده برسد، و بعد می‌تواند تبیین‌های سیاسی و اقتصادی دیگری را به آن اضافه کند. این «سادگیِ» نظریْ راه‌اندازی دوبارۀ کار جامعه‌شناسانه را ممکن می‌سازد.یک بخش حیاتی این تلاش، به‌زعم این نویسندگان، درنظرداشتن چیزی است که سویج به آن «مدرنیتۀ امپراتوریایی» می‌گوید، مفهومی که قدرت تبیینی‌اش در بلندمدت نسبت به «دولت-ملت مستقل» بسیار بیشتر است. کار دیگری که باید بشود تنزل‌دادن مقولاتی مانند «ریسک»، «عدم قطعیت» و «بحران» است که سبب می‌شود تاریخ را به‌صورت مدرنیستی و به‌مثابۀ قطاری لگام‌گسیخته، رهاشده از مبادی و با مقصد نامعلوم درک کنیم. از این منظر، بلایا به‌صورت تصادفی اتفاق می‌افتند؛ می‌توان تا حدی نسبت به آن‌ها امنیت داشت، اما وقوع آن‌ها نه تضمین‌شده است و نه قابل‌جلوگیری. برای کسانی که وظیفه‌شان این است که ما را از بحران‌های مالی، فروپاشی زیست‌محیطی و شرایط اضطراری بهداشت عمومی در امان نگه دارند، این داستانِ به‌دردبخوری است. اما اگر به قول سویج، «پیش‌بینی‌پذیری فرایندهای بلندمدتی ما را هدایت کند که بسیاری از آن‌ها در جست‌وجوی سبکسرانۀ چیزهای جدید سرکوب شده یا نادیده گرفته شده‌اند» چه؟ بالاخره تحولاتی مثل فروپاشی اقلیمی یا اثرات مالیِ پیری جمعیت تا حد زیادی طبق برنامه پیش می‌رود، و شاید حتی با حس ترسناک اجتناب‌ناپذیری و برگشت‌ناپذیری. پذیرش پیش‌بینی‌پذیری آیندۀ بلندمدت مستلزم این است که جامعه‌شناسان چهارچوب مفهومی متفاوتی را یاد بگیرند که بر میراث‌ها، توارث‌ها و مسئولیت‌ها متمرکز باشد. به‌جای اینکه مثلاً به یک بحران مالی با ذهنیت یک سرمایه‌گذار واکنش نشان دهیم و الگوهایی را که از قبل داریم طوری تنظیم کنیم که بتوانیم از بحران بعدی منفعت ببریم، می‌توانیم مثل یک مورخ یا کارآگاه به سقوط هواپیما واکنش نشان دهیم و لاشه را در جست‌وجوی زنجیره‌ای از رویدادهای علّی ارزیابی کنیم.این کار به‌صورت آزاردهنده‌ای مسئلۀ گناه و تقصیر را به میان می‌آورد. فراخوان «استعمارزدایی» از برنامۀ درسی و مبادی و نهادهای موروثی (که بامبرا و هولموود نیز از آن حمایت می‌کنند) همواره با مقاومت کسانی روبه‌رو می‌شود که، آگاهانه یا ناآگاهانه، می‌ترسند که خجالت‌زده و مجازات شوند یا حداقل مجبور شوند که به نام «تنوع» کادرهای مختلفی را تیک بزنند. فاجعۀ اقلیمیِ قریب‌الوقوع نتیجۀ مادی دو قرن صنعتی‌شدن است، ولی همچنین پیامدِ این هم بوده است که نتوانسته‌ایم طی سی سال گذشته واکنش مناسبی به اجماع دانشمندان نشان دهیم.آندریاس مالْم در سرمایۀ فسیلی۵(۲۰۱۶) می‌نویسد: «هرجا که به اقلیمِ درحال تغییر خود نگاه کنیم، خود را در چنگال جریان زمان می‌یابیم». نتیجه می‌تواند افسردگی جمعی باشد، با سنگینیِ بارِ گذشته که توان کنشگری را از بین می‌برد. اما مواجهه با تاریخ در قالب «استمرار» بلندمدت مستلزم خودزنی برای گناهان گذشته نیست، و قطعاً این چیزی نیست که بامبرا و هولموود از جامعه‌شناسی می‌خواهند. باید امیدوار بود که این کار ابزارهای تجربی حساس‌تری برای درک روابط بین گذشته، حال و آینده فراهم آورد -چیزی که سیاست‌گذاران به آن «وابستگی به مسیر» می‌گویند- که این به‌نوبۀ خود به ما کمک می‌کند تا برخی از مسئولیت‌های بزرگی را که در قبال جوامع آینده داریم بپذیریم. پیکتی در تاریخ مختصر برابری می‌نویسد: «کسانی که امروز به دنیا می‌آیند به‌صورت فردی مسئول این میراث سنگین نیستند، بلکه همۀ ما مسئول راهی هستیم که در تحلیل نظام اقتصاد جهانی، بی‌عدالتی‌های آن و نیاز آن به تغییر انتخاب کرده‌ایم یا نتوانسته‌ایم آن را پیدا کنیم». او به‌صراحت می‌گوید که باید به مسئلۀ گناه استعمار بپردازیم، تا حدی هم با غرامت‌های اقتصادی، به‌ویژه به این دلیل که هنوز هم از منافع مالی امپراتوری و برده‌داری منتفع می‌شویم.این چالش برای جامعه‌شناسی ارتودوکس در بستر فروپاشی بوم‌شناختی اهمیت بیشتری دارد. دشواری سیاست‌گذاری اقلیمی فقط به سرشت جهانی این مسئله برنمی‌گردد، بلکه در این هم هست که مراکز فوق مدرن فناوری و قدرت باید با یخچال‌های طبیعی، جنگل‌ها، اقیانوس‌ها و توندرا رابطه برقرار کنند. به‌رغم دیدگاه جامعه‌شناسی و مارکسیسم ارتودوکس، شکل‌هایی از استثمار که آینده را خواهند ساخت محدود به شهرها، دولت-ملت‌ها یا بازارهای خاص نخواهند بود، بلکه شامل تخریب و استخراج مواد و استثمار انسان‌هایی می‌شوند که نظریۀ اجتماعی و اقتصاد سیاسی آن‌ها را بی‌ارزش می‌دانند. این امر مستلزم فهم گسترده‌تری از سرمایه‌داری و مدرنیته است، به‌ویژه باید پذیرفت که خشونت و دزدیِ استعماریْ نقش حاشیه‌ای یا تصادفی در این وضعیت نداشته، بلکه جزء سازندۀ آن بوده است. برای مثال، جیسون مور استدلال کرده است که سال ۱۴۹۲ میلادی، یعنی سالی که کریستف کلمب در قارۀ آمریکا لنگر انداخت و تلاقی خشونت اروپایی و انباشت مبتنی بر منابع آغاز شد، آغازگاه مدرنیتۀ سرمایه‌دارانه است (نه ۱۶۴۸ یا ۱۷۸۹، آن‌گونه که لیبرال‌ها خیال می‌کنند). پروژۀ ۱۶۱۹ نیویورک تایمز نیز مجدداً گویای چشم‌اندازی متفاوت است، پروژه‌ای که تاریخ ایالات متحده را حول سالی قرار می‌دهد که آفریقایی‌های به‌بردگی‌گرفته‌شده برای اولین بار به آنجا رسیدند.یکی از تأثیرات سیاسی این تغییر در آگاهی تاریخی این است که کار سبک‌کردن وزنِ گذشته معمولاً به‌صورت «بی‌بهره‌سازی» اتفاق می‌افتد. وقتی کنشگران از صندوق‌های بازنشستگی و مدیران دارایی می‌خواهند که از سوخت‌های فسیلی و دیگر اشکال مخرب سرمایه بی‌بهره شوند، این یک معنای واقعی مالی دارد. یکی از نتایج احتمالی این بی‌بهره‌سازی «دارایی‌های سرگردان» است، سرمایه‌گذاری‌ای که به دلیل ناتوانی در ایجاد سود از بین می‌رود، سرمایه را جای دیگری می‌برد. برای مثال، ضرورت «کم‌کردن منابع مالی پلیس» برای افزایش آگاهی درمورد این نکته است که چقدر سرمایه‌گذاری‌های احتمالی دیگر، مانند خدمات کودکان و مدارس، به سبب سرمایه‌گذاری در پلیس کاهش یافته است. تحریم‌های استثنایی اقتصادی و فرهنگی که اخیراً علیه روسیه اعمال شده است منجر به بی‌بهره‌سازی وسیعی شده که همه‌چیز را، از پرتفوهای مالی گرفته تا ورزش، در بر می‌گیرد. پایین‌کشیدن مجسمه را نیز می‌توان همچون شکلی از بی‌بهره‌سازی نمادین گذشته‌ای فهمید که اگر بماند گریبان آینده را خواهد گرفت. بامبرا و هولموود ملاحظاتی را درمورد الگوی «سرمایه‌داری سرمایه‌های دانشگاهی» بیان کرده‌اند که در آن با مبادی و سنت موجود به‌عنوان مجموعه‌ای از دارایی‌های ثابت برخورد می‌شود که می‌توان آن‌ها را حفظ کرد یا بر هم ریخت. از نظر آنان، استعمارزدایی «لزوماً به معنای زدودن چیزها نیست، بلکه می‌تواند اضافه‌کردن هم باشد». به‌هرحال، آنان می‌پذیرند که «به‌چالش‌کشیدن مبادی تهدیدی برای ارزش این دارایی‌هاست و درنتیجه مقاومت ایجاد می‌کند». هدف این نیست که نظریه‌پردازان بزرگ مدرنیته را کاملاً به گِل بنشانیم، بلکه می‌خواهیم کنترل شدید آن‌ها بر آینده را کاهش دهیم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Savage, Mike. THE RETURN OF INEQUALITY: SOCIAL CHANGE AND THE WEIGHT OF THE PAST. Harvard, 2021.Bhambra, Gurminder & Holmwood, John. COLONIALISM AND MODERN SOCIAL THEORY. Polity,2021.Piketty, Thomas. A BRIEF HISTORY OF EQUALITY. Harvard, 2021.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ویلیام دیویس نوشته و در تاریخ ۹ ژوئن ۲۰۲۲ با عنوان «Destination Unknown» در وب‌سایت لندن ریویو آو بوکس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۸ آبان ۱۴۰۱ با عنوان «آیا در حال بازگشت به عصر امپراتوری‌ها هستیم؟» و ترجمۀ محمد ابراهیم باسط منتشر کرده است.•• ویلیام دیویس (William Davies) نظریه‌پرداز اجتماعی، مفسر سیاسی و نویسندۀ بریتانیایی است که به طور گسترده در مطبوعات مختلف می‌نویسد. پیش‌بینی‌ناپذیر؟ (Unprecedented?) آخرین کتاب اوست که دربارۀ بحران کرونا و اقتصاد سیاسی پیوسته به آن بحث می‌کند.[۱] rentier در اصل منظور نوعی از درآمدزایی بوده است که در آن فرد، به‌جای کارکردن، از عوائد اجاره‌دادن املاکش امرار معاش می‌کرده است. اما اکنون به هرگونه درآمدزایی گفته می‌شود که در آن به‌جای اینکه خودِ فرد کار کند سرمایه‌اش کار کند، ازجمله درآمد حاصل از خرید سهام و سپرده‌گذاری و مانند این‌ها [مترجم].[۲]حرکتی اعتراضی در آفریقای جنوبی برای پایین‌کشیدن مجسمۀ رودز (کارگزار استعمار بریتانیا در آفریقای جنوبی) [مترجم].[۳] social sciences and humanities[۴] The Philadelphia Negro[۵] Fossil Capital ]]> ویلیام دیویس اقتصادوجامعه Sun, 30 Oct 2022 05:40:10 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10699/ فساد هميشه در شبکه رشد می‌کند https://tarjomaan.com/neveshtar/10698/ سودهیر چلا راجان، ایان — در دهۀ ۱۹۷۰، متخصصان توسعۀ بین‌الملل برای فساد این تعریف را ارائه دادند: سوءاستفاده از قدرت دولتی برای منافع شخصی. از دید علوم‌سیاسی و مدل‌سازان اقتصادی، توجه به این نکته چارچوبی مشخص می‌کند برای توصیف موقعیت‌هایی سازمانی که مقامات دولتی را ترغیب می‌کند تا، در کنار ارائۀ خدمت به مردم، نوعی درآمد جانبی برای خودشان دست‌وپا کنند. سازمان‌های حمایتگر دوجانبه و چندجانبۀ بین‌المللی هم معتقدند که این تعریف می‌تواند انگیزۀ بهره‌برداری‌های شخصی را کاهش دهد و برای این منظور می‌شود از روش‌هایی مثل ساده‌سازی دیوان‌سالاری، ایجاد سازوکارهای نظارتی و موازنۀ قدرت  ازقبیل دادگاه‌ها و قوای مقننه و نیز ایجاد نهادهای مستقل برای پایش و رسیدگی به اختلاس استفاده کرد.استراتژی‌های ضدفسادِ حاصل از چنین برداشتی، حداقل در بعضی موارد، در پاک‌تر و کارآمدترشدن روال‌های دولتی کاملاً موفق بوده‌اند. این استراتژی‌ها همچنین به کاهش مشاهدۀ موارد فساد، هم در داخل و هم خارج از این کشورها، کمک کرده‌اند. با گذشت چند دهه، مطالعات فساد به حوزه‌ای بین‌رشته‌ای متشکل از جرم‌شناسان، اقتصاددانان، متخصصان اخلاق، دانشمندان علوم‌سیاسی و جامعه‌شناسان تبدیل شده است. حالا پژوهشگران اطلاعات زیادی دارند دربارۀ شرایطی که موجب می‌شود کارکنان دولتی درگیر تراکنش‌های غیرقانونی شوند و اینکه چه‌ چیزی باعث می‌شود آن‌ها وظایفی را که به‌عنوان مقامات دولتی بر عهده‌شان گذاشته شده نادیده بگیرند، یا، به‌عبارتی، همان مسئلۀ کلاسیک «کارفرما-کارگزار». پژوهشگران در این مدت درس‌های مهمی آموخته‌اند دربارۀ استراتژی‌هایی که کارتل‌های کارمندان دولت و صاحبان منافع مالی خاص با استفاده از آن‌ها برنامه‌های دولتی را تغییر شکل داده و جریان پول‌ را به‌سمت خودشان هدایت می‌کنند. مهم‌تر اینکه آن‌ها دریافته‌اند که وقتی احزاب سیاسی، قوانین تأمین مالی کمپین‌های انتخاباتی، تبلیغ‌کننده‌ها و رسانه‌ها و همچنین سایر بازیگران، ازجمله صنایع قانونی و غیرقانونی اسلحه‌سازی و شرکت‌های بزرگ نفتی، در پس پرده دست به دست هم می‌دهند و به منافع عمومی خیانت می‌کنند، چطور باعث تقویت این استراتژی‌ها می‌شوند.با درنظرگرفتن طیف فرایندهای اجتماعی و فعالیت‌های تشکیل‌دهندۀ فساد، بهتر است آن‌ها را بر اساس مقیاسشان دسته‌بندی کنیم. اصطلاح فسادِ خُرد۱ اشاره دارد به پرداخت‌های غیرقانونی به افرادی چون پلیس‌های حاضر در خیابان، نیروهای حفاظتی، کارمندان صدور گواهی‌نامه و افرادی از این دست، که همگی نقششان این است که اجازۀ ورود افراد به محدودۀ مشخصی را صادر یا از آن جلوگیری کنند. کسانی که در چنین جایگاه‌هایی قرار دارند دسترسی مردم به مراتب بالاترِ سازمان را کنترل می‌کنند و یا، به‌عنوان پل ارتباطی، مسیر دستیابی افراد به خدمات عمومی را تعیین می‌کنند. مردم آسیای جنوبی و خاورمیانه برای این نوع پرداخت‌ها از اصطلاح «زیرمیزی» یا هدیه استفاده می‌کنند. گاهی برای جلوگیری از پرداخت جریمه‌ای سنگین‌تر از شما رشوه درخواست (یا به شما رشوه پیشنهاد) می‌شود یا شخصی مبلغی را خارج از دفاتر رسمی به مسئولی پرداخت می‌کند تا کاری غیرقانونی، مثل قاچاق کالایی ممنوعه، انجام دهد.فساد خرد، به دلایل مختلف، در کشورهای ثروتمند به‌ندرت دیده می‌شود ازجمله به این خاطر که دستمزد مقامات سطح پایین دولتی به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای بالاتر است، روال‌های نظارتی و موازنۀ قدرتِ جدی‌تری وجود دارد و همچنین هرگونه نقض قوانین مدنی بروز خشم عموم مردم را در پی خواهد داشت. برای مثال در نظر بگیرید که یک دانمارکی اگر ببیند کسی در خط مخصوص دوچرخه سواری قدم می‌زند چقدر عصبانی خواهد شد و آن را مقایسه کنید با نگرش‌های چندلایۀ مردم به بی‌تفاوتی، اجتناب، خشونت و مراقبت از یکدیگر در خیابان شلوغی در یکی از شهرهای پاکستان یا نیجریه. انسان‌شناسانِ سیاسی معتقدند که فساد خردی که در کف خیابان از مسئولان آسیایی و آفریقایی دیده می‌شود گره خورده است به مجموعۀ کاملی از فساد که درجات مختلفی از قلدری و خشونت، حامی‌پروری۲، مذاکره و سازش را شامل می‌شود. علاوه‌برآن، فساد خرد معمولاً با مفهومی همراه است که دانشمند علوم‌سیاسی، ژان فرانسوا بایار، آن را «برون‌گرایی» می‌نامد، فرایندهایی که طی آن تعداد کمی از مقامات محلی، برای افزایش قدرت خود، اقدام به برقراری روابط انحصاری با مقامات صاحب قدرت و ثروت در بیرون آن منطقه می‌کنند.وقتی فساد خرد در جامعه‌ای فراگیر می‌شود معمولاً خودش را به‌صورت پرداخت‌های درجه‌بندی‌شده در کل یک بخش یا سازمان دولتی نشان می‌دهد. اصطلاح فساد اداری۳ برای اشاره به این نوع فساد استفاده می‌شود. شرایطی که در آن می‌توان پست‌های دولتی را با نرخ‌های ثابت و برای مدت محدود خرید یا فروخت و متصدیانِ این پست‌ها هم درمقابل سعی می‌کنند با گرفتن رشوه های خرد از مردم هزینه‌هایی را که برای خرید آن پست انجام داده‌اند جبران کنند. سازمان سیاسی موسوم به تامانی هال در نیویورک از اواخر قرن هجدهم تا اوایل قرن بیستم را می‌توان مثالِ تاریخیِ کاملی از فساد اداری دانست. در آن دوران سیستم پیچیده اما منظمی از حمایتِ سیاسی بین پیمانکاران، رؤسای شهر و بخش‌های مختلف آن، قاضی‌ها، نیروی پلیس و جرائم سازمان‌یافته شکل گرفته بود که نظم اجتماعی را به‌خوبی حفظ کرده بود، تا اینکه اصلاحات مدنی و قانونیْ منجر به فروپاشی این سازمان شد. در دوران اوج قدرت تامانی هال، حلقۀ داخلی این سازمان و پیمانکارانِ تحت حمایت آن تقریباً بر تمام شئونات زندگی در نیویورک تأثیرگذار بود.مثال امروزی فساد دولتی را به‌ بهترین شکل می‌توان در سازمان‌های دولتی‌ای مشاهده کرد که تعداد قابل‌توجهی مأمور در کف خیابان دارند، سازمان‌هایی مثل گمرک، ادارۀ صدور گواهی‌نامۀ وسایل نقلیه، مدیریت درآمد اراضی، پلیس و ادارات بهداشت عمومی. به‌ویژه در اقتصادهای نوظهور و کشورهای درحال‌توسعه، این کارها به‌صورت نوعی آزار و اخاذیِ سازمان‌یافته اجرا می‌شوند که اثرات دردناکی بر زندگی روزمرۀ فقرا و محرومان جامعه می‌گذارند. برای مثال در یکی از ایالت‌های جنوبی هند، به نام تامیل نادو، پژوهشگران اخیراً الگویی از فساد پلیس را کشف کرده‌اند، به این شکل که پلیس «نرخ‌نامه‌ای» درست کرده تا رشوه‌گیری برای خدمات مختلف را تسهیل کند. مثلاً هزار روپیه (حدود ۱۳ دلار) برای اینکه کارمند پلیس شکایت رسمی دربارۀ یک اختلاف ملکی را ثبت کند، یا مبلغی تا صدهزار روپیه برای اینکه بازرس پلیس حاضر شود «رسیدگی» به یک نزاع شهری را بپذیرد. به‌ همین ترتیب نرخ‌های مشخصی برای بیمارستان‌های دولتی و مؤسسات آموزشی اعلام شده بود. البته راه‌آهن و ادارۀ پست در هند، تقریباً از زمان شروع به کارشان به دلایلی که هنوز در دست بررسی است، از این نوع شکایت‌ها مبری بوده‌اند.فساد کلان۴ به نوع کاملاً متفاوتی از فساد اشاره دارد، چیزی شبیه فساد اداری از نوع تامانی هال اما در مقیاس ملی یا حتی بین‌المللی که بازیگران اصلی‌اش رژیم‌های سیاسی و شرکت‌های چندملیتی هستند. آن‌ها دست‌به‌یکی می‌کنند تا قوانین را به‌گونه‌ای تغییر دهند که حافظ منافع آن‌ها در بالاترین سطح ممکن، چه از لحاظ قواعد مالی و چه از لحاظ قواعد نمادین، باشد. حتی ممکن است رویه‌های اجتماعی به‌طور اساسی تغییر کنند تا این منافع را برای مدت طولانی تأمین کنند. در این مسیر الگوها و پیامدهای جدیدی شکل می‌گیرد که با ردگیری آن‌ها می‌توان فهمید که چگونه شبکه‌های انحصاریِ قدرت چنان ریشه می‌دوانند که در طولانی‌مدت و حتی پس از تغییر رژیم‌ها هم پابرجا می‌مانند.سی رایت میلزِ جامعه‌شناس در سال ۱۹۵۶ یکی از روشن‌ترین تصاویر از فساد کلان در ایالات‌متحده را ارائه کرد، هرچند که در آن زمان اصطلاح فساد را به کار نبرد و از عبارت «نخبگان قدرت» برای توصیف آن استفاده کرد؛ شبکۀ فشرده‌ای از سیاست‌مداران، مدیران ارشد شرکت‌ها، افسران ارشد نظامی و ارتباطات درهم‌تنیدۀ آن‌ها با پلیس، نیروهای مسلح و جرائم سازمان‌یافته با هدف حفظ نظم موجود ازطریق اعمال خشونت. اعضای گروه نخبگان قدرت، با تصدی «پست‌های فرماندهی استراتژیک در ساختار اجتماعی کشور»، «ابزارهای تأثیرگذار قدرت و ثروت و شهرتی که از آن لذت می‌بردند» را کنترل می‌کنند. آن‌ها نه‌تنها میراثشان را به فرزندان بلافصلشان منتقل می‌کنند، بلکه نسبت به راه‌اندازی و تثبیت باشگاه‌هایی خصوصی متشکل از طبقات بالای اجتماعی هم آنچه از دستشان برمی‌آید انجام می‌دهند. این باشگاه‌ها از طرفی مانند حصارهایی در برابر مردم عادی عمل می‌کنند و، از طرف دیگر، از دید دیگران تحسین‌برانگیزند و باعث می‌شوند تا مقامات سطوح پایین‌تر هم مشابه آن را برای خودشان ایجاد کنند. در تصویری که میلز از نخبگان قدرت برای ما ترسیم می‌کند نکتۀ جالب‌توجه این است که او، فراتر از توصیف سادۀ حیله‌گری آدم‌ها، فرایندهای اجتماعیِ مرتبط را هم مشخص می‌کند و نشان می‌دهد که این‌ها اثرات نوظهور تعاملاتی هستند که در طول چندین نسل از اعضای این گروهِ درهم‌تنیدۀ نخبگان پایدار مانده تا روال‌ها، ادبیات (یا «گفتمان») و انتظارات بقیۀ اعضای جامعۀ آمریکا را شکل دهد.آموزنده خواهد بود اگر نگاهی بیندازیم به سایر جوامع و تشکیلات تأثیرگذار آن‌ها از منظر قدرت استراتژیک خواص. در اندونزی، رئیس‌جمهور سوهارتو و حلقۀ نزدیک او متشکل از بزرگان کسب‌وکار، مشاوران مالی و معاونان نظامی، طی ۳۲ سال توانسته بودند نظام دقیقی از حمایت۵، سرکوب، مؤسسه‌های خیریه و تولید ثروت از معادن (و بازتوزیع آن به وابستگان وفادار خود) را توسعه دهند. ارتباطات و تعهدات استراتژیک بین حلقۀ نزدیکان رئیس‌جمهور و سایر شبکه‌های خواص حتی تا سطح محلات هم توسعه یافته بود، یعنی جایی که می‌شد نیروهای شبه‌نظامی و جنگجویان غیرنظامی را برای سرکوب مخالفان تجهیز کرد. مُهرِ شخصی رئیس‌جمهور به‌عنوان نماد دولتش، موسوم به نظام جدید، در ایجاد تمام این ارتباطات نقش اساسی داشت و نام و تصویر او تقریباً به تمام برنامه‌های توسعۀ کشور پیوست می‌شد. رژیم، با این کار، به‌دنبال ایجاد نوعی پیوند نمادین مشترک بین وفاداران به شخص رئیس‌جمهور بود تا به‌این‌ترتیب آن‌ها را در مقابل کسانی قرار دهد که کوچک‌ترین تردیدی در این زمینه از خودشان نشان می‌دادند و با این کار در زمرۀ خائنانِ بالقوه به مسیر پیشرفت ملت قرار می‌گرفتند. در آن دوران، مردگراییِ سنتی اندونزیایی هم تقویت شد و تلاش شد به فرهنگی پایدار، مبتنی بر ارزش‌های خانوادگیِ دگرجنس‌گرا و آرمانِ پدر محافظ ملت، اعتبار بخشیده شود.شش سال بعد از کناره‌گیریِ دراماتیکِ سوهارتو در سال ۱۹۹۸، و در خلال بحران مالی آسیا، سازمان شفافیت بین‌الملل او را یکی از فاسدترین رهبران جهان اعلام کرد که طی مدت طولانیِ حکمرانی‌اش معادل ۳۵ میلیارد دلار برای خود و خانواده‌اش جمع کرده است. بااین‌حال، همان‌طور که هر ناظری تأیید خواهد کرد، غارتگری شخصی او، به‌واسطۀ نظام حمایتی پیچیده‌ای که او و همپالگی‌هایش ایجاد کرده بودند، حتی بعد از کناره‌گیری‌اش به این راحتی دست از سر اندونزی برنداشت. درواقع دارایی‌های مالی و سیاسی سوهارتو به‌طرز جالبی با دارایی‌های صمیمی‌ترین شریک تجاری‌اش، لیم سیو لیونگ، در هم تنیده بود. لیمْ مدیر گروه سلیم بود، بزرگ‌ترین شرکت خوشه‌ای اندونزی که در دهۀ ۱۹۷۰ به‌وسیلۀ نمایندگان لیم و سوهارتو تأسیس شد.این‌گونه بود که پیوند ثروت و قدرت، که اکثر قوانین حاکم بر اندونزی را تعیین می‌کرد، به‌طور اساسیتثبیت شد.کشور پرو نمای دیگری از فساد کلان را پیشِ رویمان قرار می‌دهد. آلبرتو فوجیموری، که در سال ۱۹۹۰ به ریاست‌جمهوری پرو انتخاب شد، ولادیمیرو مونتسینوس را به‌عنوان مشاور خود و رئیس اطلاعات کشور انتخاب کرد. مونتسینوس، بین سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰، به صدها نفر از اعضای دولت، مدیران کسب‌وکارها، نمایندگان دولت‌های خارجی، قاضی‌ها، قانون‌گذاران، کارکنان ارتش، سردبیران روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی و سازمان‌های مردم‌نهاد رشوه داد یا از آن‌ها رشوه گرفت. تنها دلیلی که ما حالا این حقیقت را می‌دانیم این است که او به‌طور مخفیانه تمام این دادوستدها را درقالب ده‌ها هزار ویدئو ضبط کرده بود و چند نفر از قانون‌گذارانِ مخالف او یکی از این ویدئوها را به دست آوردند و آن را در یک کنفرانس خبری از تلویزیون پخش کردند.شبکۀ پیچیدۀ مشتریانی که به‌مدت یک دهه به‌وسیلۀ رژیم فوجیموری مدیریت می‌شدند اطلاعات مهمی دربارۀ فساد کلان به دست می‌دهد. آنچه در فساد کلان (یا حتی فساد اداری) با آن روبه‌رو هستیم تنها یک تراکنش غیرقانونی بین دو نفر نیست، بلکه موضوع اصلی دربارۀ پیامدهای حالتی است که در آن صاحبان قدرتْ اقدام به ایجاد شبکه‌هایی غیررسمی میان خودشان می‌کنند تا از طریق آن بتوانند معاملات پشت پردۀ خود را انجام دهند.این شبکه‌های متشکل از خواص، اگر طی زمان تثبیت شوند، احتمالاً این قابلیت را پیدا می‌کنند که شرایط زندگی مردم عادی را کاملاً دستخوش تغییر کنند. در این حالت، روش زندگی روزمرۀ مردم (یا اقدامات فرهنگی آن‌ها) معمولاً بی‌آنکه خودشان بدانند کاملاً به‌گونه‌ای شکل می‌گیرد که تنها در خدمت صاحبان ثروت و قدرت سیاسی باشد. درست است که مونتسینوس و احتمالاً دیگرانی، ازجمله خودِ فوجیموری، ظاهراً صدها میلیون دلار به جیب زده‌اند اما موضوع اصلی این نیست. بلکه موضوع اصلی این است که این اقدامات آن‌ها باعث ایجاد وضعیتی می‌شود که راجش چاکرابارتی آن را «موازنۀ فساد» می‌نامد و همچنین، این اقدامات مجموعه‌ای از اثرات اجتماعی، ازقبیل خیانت به اعتماد عمومی، را از خود بر جای می‌گذارند که تأثیرات بلندمدتش احتمالاً هرگز آن‌طور که باید شناخته نخواهد شد.وجه مشترک تمام این مثال‌ها وجود شبکه‌های مخفی از افرادی است که، یا برحسب تصادف و یا با مجوز قبلی، صاحب قدرت شده‌اند (که اکثراً، و البته نه لزوماً، هم از مردان هستند) و نقشی محوری دارند در گروه‌های خیلی کوچک از بازیگرانی که در تلاش‌اند ابزارهای رانت‌خواری را برای رسیدن به ثروت و قدرت پیدا کنند. در پرونده‌های متعددی از فساد کلان می‌توان مواردی را دید که گروه عظیمی از مردم برای مدت‌های مدید فریب خورده‌اند. قطعاً در پروندۀ سوهارتو و احتمالاً، با دامنه‌ای محدودتر، در پروندۀ فوجیموری می‌توان دید که خیانت به مردم شکل عمیقی از ساختارهای عمیق گانگستری به خود گرفته است و نیز رتق‌وفتق زندگی روزمرۀ مردم به دست مأموران کف خیابان افتاده است. این موارد همگی زمینه را برای رانت‌خواری برخی بنگاه‌های تجاری فراهم می‌کند که از حمایت گروه‌های مسلح، در ابعاد و انواع مختلف، هم برخوردارند. همچنین، شاهد تسلط حلقۀ افراد نزدیک به حاکمان هستیم، خواه حاکمانی که قدرت واقعی دارند و خواه حاکمان صوری. این حاکمان در ابتدا وعدۀ نظمی اجتماعی ازطریق حمایت را می‌دهند اما در ادامه، دراِزای لطفی که کرده‌اند، سهم خود را در قالب مبالغ ریز و درشت دریافت می‌کنند. این امر به‌نوبۀ خود باعث تثبیت فرهنگ سلسله‌مراتبی و استقرار معیارهای محکمی می‌شود که تعیین می‌کند چه رفتاری در جامعه مناسب و پسندیده است.سایر موارد فساد کلان نیز اگرچه مستقیماً به دولت‌ها مربوط نمی‌شوند، اما همچنان مملو از حس خیانت و خشونت‌اند. مثلاً لیگ ملی فوتبال، فیفا، لیگ برتر هند و خیلی از سازمان‌های ثروتمند ورزشیِ دیگر به‌طور مکرر گرفتار رسوایی‌های چشمگیری می‌شوند که در آن پای بازیکنان، مدیران و مقادیر معتنابهی پول در میان است. البته ازقرارمعلوم همیشه توانسته‌اند، با ارائۀ نمایش‌های پرهیجان، توجه مردم را از جنایاتشان منحرف کنند. وقتی سراغ مثال‌هایی می‌رویم که در آن شرکت‌های دارویی بزرگ و شرکت‌های شیمیایی به‌سختی تلاش می‌کنند تا ارزیابی فنی محصولاتشان را از لحاظِ خطراتی که برای مردم دارد بازنویسی کنند، ظاهراً با نوعی ارتباط میان فساد با نظریۀ شبکۀ اجتماعی، مفاهیمی چون هژمونی و ایدئولوژی و حتی سیاست‌های فرهنگی روبه‌رو هستیم.حالا که با مجموعۀ متنوعی از فساد، از موارد صرفاً شبهه‌دار گرفته تا موارد مطلقاً ظالمانه، آشنا شدیم تعریف رسمی فساد، یعنی سوءاستفاده از منصب دولتی برای منافع شخصی، به‌طرز غریبی به نظرمان کم‌جان و نامناسب می‌آید. درحقیقت، عبارت فساد تقریباً در تمام زبان‌ها واژه‌ای کهن و نامطلوب است. کلماتی چون فَساد در عربی، فوبای در چینی، براشتاچار در هندی، کورام‌په‌ره در لاتین و اوشال در زبان تامیلی همگی معنای یکسانی دارند: انحطاط، تباهی و گندیدگی اجتماعی. عبارت «چیزی در فلان کشور دچار فساد شده است» از دیرباز باعث خجالت و سرافکندگی جمعی بوده است.برخلاف خیلی از خبرگان سیاسی، مردمی که در کشورهای درحال‌توسعه زندگی می‌کنند به‌راحتی می‌توانند  رتباط بین فساد و اضمحلال جامعه را درک کنند. آن‌ها حتماً تأیید می‌کنند که فساد در کشور آن‌ها از رهبران پوپولیستی که نوکیسگی گستاخشان کرده است شروع شده و مسیرش را تا پایین‌ترین سطح جامعه پیدا می‌کند، یعنی تا کف خیابان و افسران پلیسی که هر روز در گوشه‌وکنار آزارشان می‌دهند. هرچند نیمی از کل جمعیت اروپا بر این باورند که دولتمردانشان تا خرخره درگیر دوست‌گماری‌اند اما، در مقام مقایسه، حتماً شگفت‌زده خواهند شد اگر بشنوند در بعضی کشورهای دنیا مأموران دولتی برای ارائۀ خدمتی که وظیفه‌شان است، در کف خیابان، از مردم خودشان باج می‌گیرند. بااین‌حال حتی برای این اروپاییان هم فساد معنای اضمحلال اجتماعی می‌دهد و موضوعی فراتر از یک اقدام مجرمانه میان دو نفر است.دانشمند علوم‌سیاسی، ساموئل هانتینگتون، می‌گوید که جوامع سیاسی به‌طرز غم‌انگیزی مستعد زوال‌اند، چراکه نهادهای مرتبط با مسئولیت‌پذیری، حاکمیت قانون و حق آزادی بیان در آن‌ها مستعد حرکت به‌سمت بی‌نظمی و بدتنظیمی است و این امر درنهایت باعث می‌شود تا نیروهای تاریکْ رویه‌های مردم‌سالارانه و عدالت اجتماعی را تا مرز نابودی پیش ببرند. اخیراً شاگرد سابق او، فرانسیس فوکویاما، این نظریه را به‌روز کرده است. فوکویاما این‌طور استدلال می‌کند که حتی زمانی‌که نهادهای رسمی در اقتصادهای پیشرفته سعی در تقویت خودشان دارند ممکن است آن‌قدر تحت‌تأثیر «حاکمیت قانون» قرار گیرند که فراموش شود از ابتدا این لابیگران ثروتمند بودند که در تعیین قوانین و ایجاد این درهای گردانِ۶ دولتی مشارکت داشته‌اند تا بتوانند نفوذ خود را حفظ کنند. صرف‌نظر از دلایل این مسئله یا اینکه چه نوع دولتی بر سر کار است، فرایندهای سیاسی معمولاً درنهایت به نفع صاحبان فعلی قدرت تمام خواهند شد. تفاوتی که در این زمینه بین کشورهای مختلف وجود دارد برمی‌گردد به میزان هوشیاری مردم و قدرت ساختارهای نظارت و موازنۀ قدرت در هر کشور.در ایالات‌متحده، نشانه‌های زوال، از بیش از یک دهۀ پیش، قابل مشاهده است. لااقل چهار رویداد به این مسیر دلالت دارد. اول اینکه بعد از بحران مالی ۲۰۰۷-۲۰۰۸، که صدها میلیارد دلار خسارت به بار آورد و ده‌ها میلیون بازنشستۀ صاحب‌خانه را با مشکلات مالی فاجعه‌باری مواجه کرد، تقریباً هیچ اعلام جرمی علیه بانیان آن ویرانی نشد. دوم اینکه، تقریباً در همان زمان، معلوم شد که ایالات‌متحده و هم‌پیمانانش، به‌عمد، افکار عمومی را در زمینۀ ادامۀ جنگ عراق فریب داده‌اند. بااین‌حال، بعد از تحمیل رنج‌های بی‌شمار و حدود نیم‌ میلیون کشته، تقریباً هیچ عواقبی گریبان مرتکبان این جنایت را نگرفت، حتی باوجود اینکه پیمانکاران بزرگ نظامی از این رهگذر حسابی جیب‌های خود را پر کرده بودند. سوم اینکه دیوان عالی ایالات‌متحده در سال ۲۰۱۰، در پروندۀ سیتیزنز یونایتد در برابر فدرال الکترال کامیشن، اجازۀ مشارکت در تأمین هزینۀ کمپین‌های سیاسی را برای اشخاص و شرکت‌ها صادر کرد و با این کار مسیر انتخابات را بیش‌ازپیش برای کسانی هموار کرد که، به‌جای شهروندان عادی، پایبند وعده‌هایشان به ثروتمندان و توانگران خواهند بود. مورد چهارم، و احتمالاً ناامیدکننده‌ترین مورد برای آیندۀ مردم‌سالاری آمریکا و نیز تمام ساکنان زمین، ظهور دونالد ترامپ و پیروانش بود که باعث شکل‌گیری حزب جمهوری‌خواهِ سرکشی شدند که حاضر به اقدام مسئولانه در قبال منافع عمومی نبود، آن‌هم در شرایطی که شواهد علمی دربارۀ بحران‌های جهانی از قبیل همه‌گیری و شرایط اضطراری آب‌وهوایی در حال افزایش است. این موضوعات فرعی، به‌واسطۀ بروز خشونت‌های نژادی، افزایش نابرابری و رنج اقتصادی و همچنین افزایش شکاف فرهنگی بین آن‌هایی که مدرک دانشگاهی دارند و آن‌هایی که ندارند، بیش‌ازپیش تضعیف شدند.زفیر تیچاوت، استاد حقوق دانشگاه فوردهام و کاندیدای فرمانداری نیویورک در سال ۲۰۱۴، در کتاب فساد در آمریکا  ۷ (۲۰۱۴) می‌نویسد: سابق بر این، فساد با ازدست‌دادن فضایل شهروندی و ازبین‌رفتن حس خیر عمومی و زوال پایبندی به حاکمیت قانون مرتبط بود، اما دیوان عالی ایالات‌متحده، در پروندۀ سیتیزنز یونایتد، حکم بر این داد که فقط باید رشوه‌خواری را مصداق فساد دانست؛ درحقیقت حتی موضوع را از این هم محدودتر کرد و فقط آن رشوه‌ای را مصداق فساد اعلام کرد که مستقیماً برای اقدام مشخصی ردوبدل شود و پولی دریافت شود تا کالایی واگذار یا قانونی تصویب شود. قاضیْ آنتونی کندی، دربارۀ حکم نهاییِ قضات دیوان، می‌نویسد:کمک‌های مالیِ افراد مستقل به کمپین‌های انتخاباتی، ازجمله مبالغی که شرکت‌ها پرداخت می‌کنند، منجر به فساد یا ظهور آن نخواهد شد. اینکه سخن‌گویی روی مسئولی تأثیرگذار باشد یا به او دسترسی داشته باشد به معنی فاسدبودن آن مسئول نیست و ظهور این تأثیرگذاری یا دسترسی باعث نخواهد شد تا رأی‌دهندگان ایمان خود را به این مردم‌سالاری از دست بدهند.تیچاوت توضیح می‌دهد که این تصمیم و دیگر تصمیم‌های این‌چنینی اشتباه‌اند، چراکه نشان‌دهندۀ یک تغییر سیاست تاریخی‌اند و یکی از مهم‌ترین انگیزه‌های تأسیس جمهوری آمریکایی را نادیده می‌گیرند، یعنی محافظت از شهروندان در برابر زوال تدریجی مردم‌سالاری به‌ دست گروه‌های صاحب قدرت. او دراین‌باره می‌نویسد:این رویۀ قانونیِ جدید برخورد ملایم و محدودی با فساد دارد و دایرۀ مصادیق فساد را به دادوستدهای علنی محدود می‌کند. تلاش برای تأثیرگذاری بر سیاست‌مداران را به‌عنوان امری عادی و یک رفتار سیاسی مطلوب دسته‌بندی می‌کند. ظاهراً از دشواری‌های تعریف فساد اجتناب می‌کند و تلاش می‌کند تا درون‌مایۀ اخلاقی را از واژۀ فساد بیرون بکشد و داستانی دربارۀ آن تعریف کند که با دنیایی آکنده از بازیگرانِ منفعت‌طلب جور دربیاید.پروندۀ سیتیزنز یونایتد بار دیگر مُهر تأییدی زد بر نگاه جزءگرایانه‌ای که دربارۀ جامعه وجود دارد. در این دیدگاه، تشکیلات اجتماعی به‌مثابۀ تجمعی از افراد منفعت‌طلبی در نظر گرفته می‌شود که حق آزادی بیان و آزادی مبادلۀ آن‌ها، مقدم بر هر چیز دیگری، باید مورد محافظت قرار گیرد. این قرائت از جامعه تمام فرایندهای اجتماعی را نادیده می‌گیرد، ازجمله بسیاری از آرایش‌های ریشه‌دار قدرت را، از نظام پدرشاهی و نژادپرستی گرفته تا بهره‌کشی سیستماتیک اقتصادی. این دیدگاه همچنین انواع مختلف توجیه‌هایی را که برای الگوهای حاصل از قدرت در طول نسل‌ها ارائه می‌شود از بین می‌برد. این نگاه همچنین به‌راحتی با تفسیر مبتنی بر بازار از جهان منطبق می‌شود، تصویری که بازتابی از یک سوگیری قدیمی در علمِ سیاست‌گذاری است، سوگیری‌ای که سعی دارد پدیده‌های اجتماعی را ازطریق اقدامات مجزای فردی توضیح دهد و توجهی به نقش تاریخ، نهادهای نوظهور و شبکه‌ها ندارد. اما اگر فقط بر «رفتار ناسالم» تعداد محدودی از افراد تمرکز کنیم ممکن است نتوانیم فساد سیستماتیکی را ببینیم  که می‌تواند جامعه‌ای را به تباهی بکشاند.یکی از روش‌های مفید برای مطالعۀ فساد کلان این است که آن را از منظر باندها۸ یا شبکه‌های متشکل از خواص بررسی کنیم، یعنی گروه‌هایی که، به‌نوعی مثل ریشه‌های انگلی، در بخش‌های مختلف جامعه رسوخ کرده‌اند. هر باند فساد متشکل از تعدادی افراد دسیسه‌گر است که از یک حلقۀ درونی محدود و حلقۀ بیرونیِ محافظان آن‌ها تشکیل می‌شود. این افراد به‌طور مخفیانه عمل می‌کنند و از نفوذ اجتماعی بسیار بالا برخوردارند. باندهای فساد اشکال مختلفی دارند اما ویژگی مشترک همۀ آن‌ها ایجاد و حفظ روابط درهم‌تنیده و متقابل با بازیگران اصلی جامعه است. در نتیجۀ این مدلِ حمایتی، بعضی از افراد یاد می‌گیرند که چگونه از بزرگان محلی، که احتمالاً به حلقۀ درونی باند متصل‌اند، استفاده کنند تا موقعیت بهتری برای خودشان دست‌وپا کنند. افراد دیگری هم هستند که سعی می‌کنند از گروه اول تقلید کنند اما همیشه موفق نمی‌شوند. دانشمند علوم‌سیاسی، آلنا لدنیوا، از واژۀ روسی بلات۹ استفاده می‌کندتا گستردگی کاربرد این نوع شبکه‌های غیررسمی و شخصی را در سراسر شوروی سابق توصیف کند. از این شبکه استفاده می‌کردند تا روال‌های رسمی و غیرقابل‌اتکا را به‌شیوۀ لطف متقابل دور بزنند. باندهای فساد حتی در حکومت‌های مردم‌سالار هم وجود دارند و ممکن است متشکل از رهبران سیاسی منتخب باشند یا اینکه بر روی این افراد کنترل داشته باشند. وقتی اعضای اصلی باند فساد از سوی مردم انتخاب می‌شوند و به قدرت می‌رسند نظام سیاسی به نوعی اُلیگارشی یا توانگرسالاری۱۰ تبدیل می‌شود. یکی از انواع امروزیِ باندهای فسادْ هیئت‌مدیره‌های شرکت‌های قدرتمند و بزرگ‌اند. البته که هیئت‌مدیرۀ شرکت‌ها تابع قوانینی هستند اما، همچنان، در بسیاری مواقع اعضای غالب نقشی پنهانی و نامتناسب دارند در شکل‌دهی به منافع و اقدامات پایدار آن شرکت، کارکنان و مشتریانش و حتی حکومت. بارزترین مثال از این موضوع در دهه‌های اخیر مربوط می‌شود به «انکار» سیستماتیک شواهد علمیِ تغییرات آب‌وهوایی به دست لابیگران کاربلدی به نام «شکاکان آب‌وهوا». از دهۀ ۱۹۸۰ به این طرف، شرکت‌های شِورون، آکسون‌مبیل و شل میلیون‌ها دلار را به‌سمت سازمان‌هایی سرازیر کردند که صراحتاً برای به‌چالش‌کشیدن اجماع روزافزون دانشمندان دربارۀ گرمایش زمین تأسیس شده بودند.بااین‌حال، دانشمندان این شرکت‌ها خیلی زود به این نتیجه رسیدند که انتشار کربن از سوخت‌های فسیلی و احتراق آن‌ها در وسایل نقلیه و فرایندهای صنعتی به افزایش غلظت گازهای گلخانه‌ای در جو کمک می‌کند و به‌طرز غیرقابل‌انکاری باعث تغییرات آب‌وهوایی می‌شود. اما این «کاسبان شک‌وتردید» و شبکه‌های پرنفوذشان توانسته بودند به اندازۀ کافی در اذهان مردم و قانون‌گذاران دربارۀ شواهد علمیِ تغییرات آب‌وهوا سردرگمی ایجاد کنند تا جلوی هرگونه اقدام معنی‌داری در این زمینه را بگیرند و درعین‌حال، بی‌آنکه عواقبی دامنشان را بگیرد، از سود سرشاری برخوردار شوند.انحطاط اجتماعی -یا به‌عبارتی همان فساد- ارتباط نزدیکی دارد با وجود گروه‌های کوچکی از افراد که پول‌های بادآورده به دست می‌آورند و شبکه‌هایی از افراد با لطف‌ها و تعهدات متقابل ایجاد می‌کنند تا قوانین مرتبط با رفتار برابر یا هر نوع قانون مبتنی بر انصافی را دور بزنند. به‌این‌ترتیب می‌توان فساد کلان را به‌عنوان تعداد زیادی سندرم اجتماعی در نظر گرفت که در آن قدرت شبکۀ خواص اقدام به تضعیف نظام اخلاقی جامعه می‌کند. پایدارترین شکل فساد کلان را می‌توان درقالب انحطاط اخلاقی جوامع در بلندمدت مشاهده کرد که با ویژگی‌هایی همراه است چون نابرابری شدید، وجود باندهای شبکه‌ای یا دارودسته‌هایی که با هم متحد شده‌اند تا از اقتدار قلمروشان محافظت کنند.الگوهای انطباقی فساد، با گذشت زمان، قوام پیدا می‌کنند. این الگوها به‌ندرت با بحران مواجه می‌شوند، اما وقتی ساختار حامی‌پروریِ باند فساد، که اجزای آن با دقت کنار هم قرار داده شده بود، از هم بپاشد -خواه براثر فروپاشی کل نظام و خواه در نتیجۀ تلاش‌های رهبر جدید برای پاک‌سازی- معمولاً قبل از اینکه نظم جدید حاکم شود، هرج‌ومرج ایجاد خواهد شد. خسارات اجتماعی ناشی از این اتفاق احتمالاً تنها زمانی آشکار می‌شوند که بی‌عدالتی در حق فقیرترین افراد جامعه تشدید شود، افراد بسیار ثروتمند و قدرتمند، در کنار فسادشان، درگیر اَشکال افراطی خشونت شوند و یا در موارد نادر، در شرایط کناره‌گیری اجتماعی و بی‌هنجاری، حتی در میانۀ رونق اقتصادی و صلح نسبیِ سرزمینی هم این خسارات نمایان خواهند شد.تأثیر اصلی حاکمیتِ شبکۀ خواص عبارت است از تکثیر رویه‌های اجتماعی رایجی که با الگوهای ازقبل‌تثبیت‌شده سازگار می‌شوند. این‌نوع تنظیم‌های فرهنگی ممکن است منجر به بازتولید بی‌عدالتی شود، تاجایی که رفته‌رفته به اعتماد عمومی خیانت کرده و درواقع آن جامعه را فاسد کند و کار تا آنجایی پیش رود که نیروهای جمهوری‌خواه (یا نیروهای ضدهژمونی؟) خواستار استفاده از حقوق عمومی و سایر ابزارها برای احیای نظام اخلاقی جامعه شوند. شبکه‌های خواص و فساد کلان را، در نسل‌های مختلف، می‌توان در شکل‌های متفاوتی نسبت به مثال‌های معاصری که در بالا ارائه کردیم مشاهده کرد. حتی قدرتمندترین دسیسه‌ها هم به‌ندرت به‌صورت خودآگاهانه طرح‌ریزی می‌شوند و توسعه پیدا می‌کنند، بلکه با گذشت زمان و وقتی قدرت گرفت به‌تدریج نشانه‌های آن‌ها آشکار می‌شوند. وقتی چنین درکی از فساد پیدا می‌کنیم و آن را از منظر فروپاشی تدریجی جامعه بر اثر فعالیت باندهای فساد می‌بینیم، متوجه می‌شویم که این فروپاشی چنان آهسته و پیوسته پیش می‌رود که حتی می‌توان نشانه‌هایی از شکل‌گیری فرهنگ‌های خاص (یعنی روش‌های مشخص زندگی) را هم در آن مشاهده کرد، به‌طوری که هیچ اثری از باندهای فساد در آن دیده نمی‌شود و شاید با گذشت چندین نسل حداکثر یک یا دو بار ردپایی از آن‌ها آشکار شود.فساد لزوماً ممکن است در تمام اشکالی که نام بردیم و به‌عنوان پیامدی قطعی در تمام جوامع دیده نشود. مطمئناً فساد یکی از ویژگی‌های بنیادین نوع بشر هم نیست، بلکه بهتر است فساد را سندرم نوظهوری ببینیم که از منطق حاکم بر استراتژی‌های امپراتوری تبعیت می‌کند، استراتژی‌هایی که بشر تنها در همین چند هزار سال اخیر با آن‌ها آشنا شده است. تأثیرات ناشی از باندهای فساد را، در جدیدترین اَشکال آن، می‌توان به‌عنوان سرمایه‌داریِ غارتگری توصیف کرد با قدرتی زهرآگین، که می‌تواند جرائم سازمان‌یافتۀ مبتنی بر حامی‌پروری‌اش را زیر نقاب مردم‌سالاری تثبیت کند، درحالی‌که خیالش راحت است از اینکه اکثریت قریب‌به‌اتفاق مردم محکم (و طبق برنامه) در جای خود قرار گرفته‌اند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سودهیر چلا راجان نوشته و در تاریخ ۱۸ فوریۀ ۲۰۲۲ با عنوان «High crimes and cabals» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «فساد همیشه در شبکه رشد می‌کند» در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ بابک حافظی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۷ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• سودهیر چلا راجان (Sudhir Chella Rajan) استاد گروه علوم‌انسانی و علوم‌اجتماعیِ مؤسسۀ فناوری هند مدرس است. کتاب یک نظریۀ اجتماعی دربارۀ فساد: یادداشت‌هایی از شبه‌قارۀ هند (A Social Theory of Corruption: Notes from the Indian Subcontinent) نوشتۀ اوست.ترجمۀ بابک حافظی[۱]  Petty corruption[۲]  clientelism[۳]  Administrative corruption[۴]  Grand corruption[۵]  patronage : در اینجا به معنی حمایت غیرقانونی از خودی‌ها دربرابر غیرخودی‌هاست [مترجم].[۶]  revolving doors : به حالتی اشاره دارد که افراد از جایگاه قانون‌گذار و مجری قانون به جایگاه مدیران صنایع و سایر بخش‌هایی که تحت‌تأثیر آن قوانین قرار دارند، و برعکس، جابه‌جا می‌شوند [مترجم].[۷] Corruption in America [۸] cabal[۹]  Blat : به معنی لطف و مرحمت [مترجم].[۱۰] plutocracy ]]> سودهیر چلا راجان اقتصادوجامعه Sat, 29 Oct 2022 05:33:11 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10698/ آیا فایده‌ای دارد که خودمان را جای دیگران بگذاریم؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10696/ هایدی مایبوم، ایان— سال‌ها پیش، من و دوستم جولی با ماشین من راهی سفری جاده‌ای به ایالت مِین شدیم. بیشترِ راه را من رانندگی کردم، ولی یک شب در راه برگشت از فروشگاهِ خرچنگ زنده دوستم پیشنهاد کرد رانندگی کند تا من بتوانم یک بطری دیگر آبجو بخورم. با تشکر پذیرفتم اما وقتی دیدم پیچ‌های تند را با دندۀ چهار می‌پیچد، از تصمیمم پشیمان شدم. وقتی دیگر کاسۀ صبرم لبریز شد، با عصبانیت اصرار کردم که با دندۀ پایین‌تر براند. البته بعد از اینکه به حرفم گوش کرد، احساس بدی به من دست داد و از او معذرت‌خواهی کردم. جولی چند لحظه فکر کرد و گفت: «اولش تعجب کردم از اینکه چقدر آشفته‌ای، اما وقتی به این فکر کردم که اگر شوهرم ماشین من را این‌طور می‌راند چه حالی داشتم، کاملاً درک کردم».جولی توانسته بود از منظر من به قضیه نگاه کند، به این معنی که با من همدلی و همذات‌پنداری کرد. او در لحظه‌ای سرنوشت‌ساز خودش را جای خودِ واقعی من گذاشت و دنیا را از دید من دید. این قابلیت به جولی امکان داد تا تبدیل‌شدنم به یک رانندۀ صندلی عقبی خشمگین را درک کند و ببخشد.زمان زیادی نمی‌گذرد از وقتی که نویسندگان و پژوهشگران کارهای بزرگی مانند همدلی را می‌ستودند. کتاب‌هایی از قبیل تمدن همدلانه۱ (۲۰۰۹) اثر جِرِمی ریفکین، همدلی و رشد اخلاقی۲ (۲۰۰۰) نوشتۀ مارتین هافمن و دوران همدلی: درس‌های طبیعت برای جامعه‌ای مهربان‌تر۳ (۲۰۰۹) اثر فرانس د وال قفسه‌های کتاب و افکار ما را اشغال می‌کردند. اما امروزه، همدلی عزت و احترامش را از دست داده و بدگویان برای افشای عیب‌های وحشتناکش صف می‌کشند. جسی پرینز، استاد فلسفه، بر این باور است که همدلی نه‌تنها به اندازه‌ای که پیش‌تر فکر می‌کردیم برای رشد اخلاقی حیاتی نیست، بلکه باعث می‌شود  محدود شویم، سوگیری داشته باشیم و توجهمان را روی کم متمرکز کنیم تا زیاد. طبق نظر پل بلومِ روان‌شناس در کتاب علیه همدلی (۲۰۱۶)، از نظر اخلاقی، ضرر همدلی بیشتر از فایده‌اش است. فریتز برایتهاپت هم در کتاب جنبه‌های منفی همدلی۴(۲۰۱۹) می‌گوید همدلی حتی ممکن است خشونت‌برانگیز باشد. در عرصۀ سیاست، جف سِشِنز، سناتور جمهوری‌خواه پیشین آمریکا، با عضویت سونیا سوتومایور در دیوان عالی مخالفت کرد. سوتومایور به‌خاطر روحیۀ همدلی‌اش مورد توجه باراک اوباما بود، اما سِشِنز استدلال می‌کرد که «همدلی با یک طرف همیشه به معنی پیش‌داوری علیه طرف دیگر است».فقط محافظه‌کاران نیستند که از همدلی انتقاد می‌کنند. برخی از سرسخت‌ترین منتقدان همدلی از دانشگاهیان لیبرال دوآتشه هستند، مانند پرینز و بلوم. به نظر می‌رسد مواضع آن‌ها بر این باور استوار است که در حوزۀ اخلاق باید بر استدلال عینی و بی‌طرفانه تکیه کنیم. آن‌ها به ما می‌گویند که شاید همدلی در حیطۀ خصوصی مفید باشد، چون می‌تواند به تحکیم دوستی‌ها و پذیرش عیوب جزئی همسرمان کمک کند، اما هیچ جایگاه واقعی‌ای در زندگی اجتماعی ندارد.مشکل این نقدها این است که نحوۀ کار ذهن انسان را نادیده می‌گیرند. آن‌ها به این فرض نانوشته تکیه می‌کنند که، اگر همدلی در میان نباشد، هم دربارۀ خودمان هم دربارۀ دیگران و هم دربارۀ دنیای اطرافمان عینی و بی‌طرفانه می‌اندیشیم. اما این حقیقت ندارد. گونۀ انسان بسیار آسیب‌پذیر و محدود است و ما باید راهمان را در دنیایی پیچیده و چندوجهی باز کنیم. این واقعیت ساده نشان می‌دهد که درک پیشاتأملی ما از واقعیتْ بازتابی -ناقص یا غیر آن- از حقیقتی عینی نیست، حتی تصویری ترکیبی است بر اساس مفهومی که علایق خودمان ما را تحریک به ادراک آن می‌کند. حواس ما محیط را طبق نیازهای ما برای بقا و رشد و بالندگی در آن محیط سامان می‌دهد.به عبارت دیگر، ما از پیش سوگیری داریم. و ازآنجاکه همدلی وادارمان می‌کند از منظری دیگر، هرچند سوگیرانه، به دنیا نگاه کنیم، درنهایت باعث می‌شود تا بیشتر عینی و بی‌طرف باشیم. فریدریش نیچه می‌گوید: «فقط یک نوع «دانستن» بر اساس چشم‌انداز وجود دارد و هرچه به عواطفِ بیشتری اجازه می‌دهیم دربارۀ چیزی واحد سخن بگویند، می‌توانیم از چشم‌های بیشتری، چشم‌هایی متفاوت، برای مشاهدۀ یک چیز واحد استفاده کنیم و «دریافت» ما از آن چیز، همین‌طور «عینیت» و بی‌طرفی ما، کامل‌تر خواهد بود».پیشینۀ این اندیشه را، که ادراکات انسان‌ها با نوع موجودی که هستیم شکل می‌گیرد، دست‌کم می‌توان تا کتاب سنجش خرد ناب (۱۷۸۱) اثر امانوئل کانت دنبال کرد. او در این کتاب استدلال می‌کند که ما تا حدی می‌توانیم دنیا را بشناسیم که ذهن ما آن را شکل داده است، تا حدی که ذهن، به‌تعبیر او، بر «کثرات شهود خام»۵ نظمی خاص اعمال می‌کند. ما از روی ناچاری دنیا را در زمان و مکان تجربه می‌کنیم، حتی وقتی که هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای نداشته باشیم برای اینکه فکر کنیم این ساختارها خارج از ذهن ما وجود دارند. چیزهایی که ما به‌عنوان عناصر تشکیل‌دهندۀ تار و پود جهان بدیهی می‌انگاریم، مانند اشیا و علیت، درواقع همان شیوۀ ذهن ما برای سازمان‌دهی جریان اطلاعاتی است که از حواس ما جریان می‌یابد.ادموند هوسِرل به‌تبعیت از اندیشه‌های کانت، اما با رد مشکلات متافیزیکی‌اش، فلاسفه را تشویق می‌کرد تا از تلاش برای اینکه بفهمیم چگونه می‌توان خودِ جهان را شناخت دست برداریم. بلکه باید توجه خود را روی جهان تجربه‌شده و پدیده‌هایش متمرکز کنیم. شاگرد هوسرل، مارتین هایدگر، ایدۀ مشابهی مطرح کرد اما، به‌جای تأکید بر ادراک و فهم، بحثش را به کنش محدود کرد. او مدعی بود که راه اصلی ما برای وجودداشتن در جهان این است که در نقش کنشگر و کاربر جهان ظاهر شویم. تفکر نوعی بازاندیشی است. ما ابتدا متفکر سپس کنشگر نیستیم، آن‌طور که ممکن است مطالعۀ اجمالی فلسفۀ غرب ما را به چنین فرضی برساند. بلکه برعکس است. اشیا را «دم‌‌دستی»۶ دیدن -اشیایی که به نحوی کاربرد دارند- بخش اصلی بینش فلسفی هایدگر دربارۀ تجربۀ انسانی را تشکیل می‌دهد. درها را ابزارهایی برای عبور می‌بینیم، سنگ‌ها را برای پرتاب و اسب‌ها را برای سوارشدن. هرچند ممکن است چنین درکی از اشیای جهان بی‌ارتباط به ماهیت ذاتی‌شان باشد، اما کاملاً مرتبط با هدفی است که به خاطرش استفاده می‌کنیم.هرچند هایدگر به اهمیت کنش برای درک ما پی برد، اما اهمیت واقعی بدن تنها با تلاش موریس مرلو-پونتی معلوم شد. او می‌گفت دنیا فضایی از امکان‌هاست که تا حدودی با قابلیت حرکت ما معین می‌شود. مهارت ما برای حرکت‌دادن بدنمان راه‌های جدیدی برای مشغول‌شدن با اشیای اطرافمان و، بنابراین، راه‌های جدیدی برای اندیشیدن به آن‌ها به روی ما می‌گشاید. چیزی که تجربۀ ما را سامان می‌دهد، نه مفاهیم یا ایده‌ها، بلکه «آمادگی»‌ ما برای مواجهه و تعامل با اشیا، افراد و محیط زیست است. خودآگاهی ما بیشتر با «من می‌توانم» مشخص می‌شود تا «من می‌اندیشم». این انحراف اساسی از روش‌های سنتی تفکر دربارۀ ذهن اخیراً دوباره در علوم ذهن محبوبیت یافته است، با عناوینی مثل «شناخت بدن‌مند»۷یا «شناخت E۴»۸ (نماد اختصاری این ایده که تفکر امری بدن‌مند، دارای محیط، کنش‌مند و بسط‌یافته۹ است).با دقت دربارۀ بدن و امکانات آن برای کنش درمی‌یابیم که ما جهان را در رابطه با عاملیت خودمان بازنمایی می‌کنیم. برای مثال، اگر بخواهم فنجانی را بردارم، باید برآورد کنم که فنجان نسبت به من کجا قرار دارد، دستم را چقدر باید باز کنم و فنجان را چقدر محکم بگیرم تا موقع برداشتن از دستم نیفتد. چگونه این کار را می‌کنم؟ باید بگویم که آنچه می‌بینم طوری سامان یافته که مرا قادر می‌سازد یا کمک می‌کند تا روی آن کنش داشته باشم. این یعنی نگریستن به دنیا از دیدگاه خود. اگر درست باشد -که همیشه دنیا را نسبت به خودمان دریافت می‌کنیم- آنگاه برای درک‌کردن جهان، خودمان و دیگران ضروری است که دیدگاه‌های مختلف را لحاظ کنیم.تعمق فلسفی تنها تا جایی می‌تواند ما را پیش ببرد. اتفاقاً، بسیاری از یافته‌های روان‌شناسی این نکته را دربارۀ اهمیت دیدگاه‌ تأیید می‌کند. برترام مالِ روان‌شناس و دانشمند علوم شناختی و همکارانش طی پژوهشی دریافتند که وقتی به خودمان می‌اندیشیم،‌ چیزی که بیشتر توجه ما را جلب می‌کند تجربیات و احساسات خودمان است. برعکس، وقتی به دیگران فکر می‌کنیم،‌ تمایل داریم به نیات آن‌ها توجه کنیم. درحالی‌که به‌طرز دردناکی برای ما روشن است که دیگران هم باورهایی دارند، معمولاً باورهایی عجیب یا باورهایی که با آن‌ها خودشان را فریب می‌دهند، اما اصلاً به باورهای خودمان -دست‌کم نه به‌عنوان باور- نمی‌اندیشیم. در عوض، تحت تأثیر این پندار عمل می‌کنیم که جهان را همان‌گونه که هست بی‌واسطه تجربه می‌کنیم. کوری کوسیمانو و جفری گودوین هم به این یافته رسیده‌اند که ما معمولاً فکر می‌کنیم که دیگران اگر سعی کنند می‌توانند باورهایشان را تغییر دهند، اما ازآنجاکه تصور می‌کنیم نظرات خودمان متکی به شواهدی مستحکم است، این کار برای خودمان بسیار دشوارتر است. اصطلاحاتی مثل بی‌تقارنی‌های کنشگر-ناظر یا عامل-ناظر در جای‌جای روان‌شناسی اجتماعی دیده می‌شود. جولیانا شرودر و نیکولاس اِپلی دریافتند که وقتی به نیازمندی‌های خودمان فکر می‌کنیم، نیازهای فیزیکی‌مان (غذا، سرپناه، امنیت) به اندازۀ نیازهای روان‌شناختی (انگیزش، برخورداری از احترام دیگران، توانایی تصمیم‌گیری مستقل) مهم است. بااین‌حال، وقتی درمورد دیگران فکر می‌کنیم، به‌ویژه افراد مستمند، نیازهای فیزیکی‌شان را مهم‌تر ارزیابی می‌کنیم. همین‌طور، وقتی به انگیزه‌هایمان می‌اندیشیم، بلندپروازی‌ها، اصول و آرمان‌هایمان در ذهن تداعی می‌شود -اما درمورد دیگران به این باور گرایش داریم که پاداش‌های بیرونی مثل پول، اعتبار و شهرت به آن‌ها بیشتر انگیزه می‌دهد. ما با این معیار به اعمال خود می‌اندیشیم که چقدر خوب انجامشان داده‌ایم و آیا اهداف ما را برآورده کرده‌اند یا نه، اما درمورد دیگران بر اساس عواقب میان‌فردی و اخلاقی کارها قضاوت می‌کنیم.آیا این بی‌تقارنی‌ها همان سوگیری‌هایی‌اند که از خودمحوریِ درونی ما ناشی می‌شوند؟ احتمالاً. اما تفسیر ساده‌تر و ملایم‌تر این است که حاصل چیزی هستند که به آن‌ دسترسی مستقیم داریم. ما به دیگران فقط از طریق چیزی می‌توانیم دسترسی داشته باشیم که با بدنشان بیان می‌کنند، اما افکار، عواطف و حس‌های ما از نظر خودمان واقعاً وجود دارند. می‌دانیم دیگران زندگی درونی پرباری دارند درست مثل خودمان، اما تجربۀ مستقیم ما از بیان بدن آن‌ها به دست می‌آید.بی‌تقارنی هنگام یادآوریِ تصویریِ تجربیات گذشته نیز اتفاق می‌افتد. جورجیا نیگرو و اولریک نایزر طی پژوهشی نشان دادند که، گرچه ما معمولاً یک رویداد را از درون صحنه به یاد می‌آوریم، کم‌وبیش همان‌طور که تجربه‌اش کرده‌ایم، گاهی دیدن خودمان را نیز به خاطر می‌آوریم. مثلاً زیاد اتفاق می‌افتد که وقتی کسی شناکردنِ خود را به یاد می‌آورد خودش را از بالا می‌بیند. اینکه چرا چنین می‌شود تا حدی یک معماست. لیسا لیبی و همکارانش با یافتن سرنخی برای این معما کشف کردند که تماشای خود  از چشم‌اندازی متفاوت به فرد امکان می‌دهد تا جنبه‌های مختلف یک موقعیت را بازنمایی کند. وقتی خودمان را در حافظۀ خود بازنمایی می‌کنیم، روی عوامل زمینه‌ای تمرکز می‌کنیم، عواملی مانند معناداریِ بالای کنش‌ها و رویدادها، صحنۀ بزرگ‌تر و اینکه ما و کنش‌های ما از دیدگاه دیگران چگونه به نظر می‌رسد. اما وقتی رویدادی را از همان دیدگاهی که تجربه کرده‌ایم به یاد می‌آوریم، جزئیات محیطِ مستقیم به‌وضوح بازنمایی می‌شود، همان‌طور که واکنش‌های بدنی و احساسات ما و زمان و مکان وقوع رویداد بازنمایی می‌شود.بسیاری از ما با این بی‌تقارنی‌ها که ممکن است هنگام مشاجره با همسر و دوستان بروز کند آشنایی نزدیک داریم. در اختلاف میان‌فردی، به‌آسانی تشخیص می‌دهیم که تفاوت‌های اساسی چه تأثیری در شکل‌گیری موقعیت داشته‌اند. رُی بومیستر، روان‌شناس اجتماعی، دریافت که (احتمالاً) در کارهای بدِ عادی، مثل عمل‌نکردن به قول یا افشای راز، فرد خطاکار خطایی را که مرتکب شده بسیار کم اهمیت می‌داند، اما قربانی بیشترین اهمیت را به آن می‌دهد. ولی تفاوت عجیب‌تر این است که نیت مرتکب‌شونده برای قربانی قابل‌فهم نیست و آن را «ناسازگار، متناقض، بی‌اساس یا غیرمنطقی» توصیف می‌کنند. از طرف دیگر، فرد مرتکب‌شونده تمایل دارد فکر کند که قربانی به تحریک کنش موردنظر کمک کرده و آن کنش با توجه به شرایط موجود موجه بود و اصلاً نمی‌شد جلوی آن را گرفت. واقعیت عجیبِ دیگر این است که کسانی که همیشه مرتکب خطا می‌شوند معتقدند کارهایشان عواقب جدی در پی ندارد -اما خشم و رنجش قربانی‌ها خلاف این را نشان می‌دهد.پژوهش‌های روان‌شناختی نشان می‌دهد که نحوۀ نگاه ما به گرایش‌ها و کنش‌های دیگران متفاوت از نحوۀ نگرش ما به گرایش‌ها و کنش‌های خودمان است و علت این را نظریۀ فلسفی تبیین می‌کند. به بیان ساده، آنچه درک می‌کنیم از دلیل و روش ما برای درک آن چیز پدیدار می‌شود؛ ما آن را متناسب با جسمانیت خودمان، توانایی‌مان برای کنش، محیطمان و نیازها و علایق خود درک می‌کنیم.برای اینکه بدانیم این فرایند چگونه کار می‌کند، ماجرای من و دوستم جولی را به یاد بیاورید. وقتی از دیدگاه من به قضیه نگاه کرد، به این فکر نکرد که خودش در موقعیت من چه حسی دارد تا سپس تصور کند که من چه حسی داشتم. اگر این‌طور بود، باید از روی صندلی سرنشین تصور می‌کرد که دارد ماشینم را می‌راند -شاید جالب باشد، اما کمکی به او برای درک من نمی‌کند. به‌جای این کار، او موقعیتی را تصور کرد که خودش در آن قهرمان داستان است. تصور کرد شوهرش ماشین خودش (جولی) را می‌راند. این موقعیت من نیست، اما دو رابطۀ اساسی من را در موقعیت اصلی شبیه‌سازی می‌کند: رابطۀ من با جولی و رابطۀ من با ماشینم. این‌گونه می‌تواند بفهمد که رانندگی‌اش، آن‌طور که ماشینم را می‌راند، برایم چه مفهومی دارد.چیزی که جولی فهمید، آگاهانه یا ناخودآگاه، این است که، برای درک ناراحتیِ من، باید فکر می‌کرد که اگر خودش هم در موقعیت من قرار می‌گرفت چه اتفاقی می‌افتاد. چرا؟ چون طرز فکر اصلی ما درمورد دنیا مرتبط با خودمان است و او سعی می‌کند دقیقاً چیزی را که برایم مهم است درک کند. جولی به‌خاطر شباهت‌هایی که داریم -برای مثال، هر دو ماشین داریم و به دیگران اجازه می‌دهیم ماشینمان را برانند- می‌تواند تجسم کند که دیدگاه من در آن موقعیت چه ویژگی خاصی دارد.ژان پل سارتر در کتاب هستی و نیستی (۱۹۴۳) از ما می‌خواهد تصور کنیم که از سوراخ کلیدِ در نگاه می‌کنیم و فال‌گوش ایستاده‌ایم. شاید عاشقی شکاک هستیم؛ شاید هم فقط کنجکاویم بدانیم پشت در چه خبر است. درحالی‌که دولا شده‌ایم، در این فکر فرو رفته‌ایم که در اتاق چه اتفاقی می‌افتد. از نظر خودمان، فقط داریم اطلاعات جمع می‌کنیم. ناگهان صدایی از راهرو می‌شنویم. یکی دارد می‌آید! در آن لحظه، می‌فهمیم که داریم دزدکی نگاه می‌کنیم، در واقع متوجه می‌شویم که فضول هستیم.سارتر خواهد گفت که این فهم در نتیجۀ حضور یک خودآگاه دیگر پدید می‌آید. من این‌‌طور می‌گویم که این تغییر نگرش از نحوۀ نگاه ما به کسی ناشی می‌شود که از آن‌سوی راهرو می‌آید. چنین نگرشی ما را از غرق‌شدن در توجهِ نسنجیده به اعمالمان نجات می‌دهد. آنگاه به کارهای خودمان از نگاه دیگری فکر می‌کنیم و بنابراین بهتر متوجه می‌شویم که داریم چه کار می‌کنیم. خودمان را از چشم‌انداز دیگران می‌بینیم -یا به‌ عبارت دقیق‌تر، خودمان را طوری نگاه می‌کنیم که اگر شخص دیگری هم آن کار را بکند همان‌طور نگاهش خواهیم کرد. در این حالت، ما بی‌تقارنی‌های عامل-ناظر را که در بالا اشاره کردم برعکس کرده‌ایم. معمولاً این‌طور به نظر می‌رسد که وقتی خودمان را جای دیگران می‌گذاریم بینش ما نسبت به دنیای درونشان افزایش می‌یابد. اما این کار به درک خودمان نیز کمک می‌کند. هر کنشی دست‌کم دو رو دارد: واقعیت درونیِ شخصی که کنش را انجام می‌دهد و واقعیت بیرونیِ کسانی که از آن کنش تأثیر می‌پذیرند. ما وقتی از درون به کنش‌های خود می‌اندیشیم جانبدارانه عمل می‌کنیم، از حیث اینکه قصد داریم با انجام آن‌ها به چه هدفی برسیم. در مثالِ سارتر، می‌خواهم درمورد اینکه معشوقم چه کار می‌کند اطلاعات مهمی به دست آورم. اما از طرفی دیگر، این کار فضولی یا جاسوسی هم هست، خواه من این‌طور فکر کنم یا نه. سارتر می‌خواهد بگوید که ما نمی‌توانیم خودمان به‌تنهایی تعیین کنیم که چه کار می‌کنیم، بلکه نحوۀ نگرش دیگران به ما نیز کمک خواهد کرد تا به واقعیتِ موقعیتِ موردنظر پی ببریم. دیدگاه طرف مقابل نیز اعتبار دارد. چیزی نیست که بتوان به‌سادگی ردش کرد (هرچند در شرایط خاصی قطعاً باید ردش کنیم). این هم دلیلی دیگر بر اهمیت بالای همدلی: درونمای روشن‌تر و ظریف‌تری، هم از دیگران و هم از خودمان، به دست می‌آوریم.به‌طورکلی، پذیرش اینکه چند دیدگاه بهتر از یکی است آسان می‌نماید. اما در حوزۀ عمومی چطور؟ آیا حق با منتقدانی است که می‌گویند همدلی صرفاً به ما امکان می‌دهد تا خودمان و افراد معدودی را بهتر بشناسیم؟ایرادی که سشنز مطرح کرد -اینکه همدلی با یک طرف همیشه به معنی پیش‌داوری علیه طرف دیگر است- دو مشکل اساسیِ نقدهای کنونی درمورد همدلی را آشکار می‌کند. اول اینکه اگر قرار است در دعوای دو نفر داوری کنیم، هیچ‌چیز ما را ملزم نمی‌کند که فقط با یکی از طرفین همدلی داشته باشیم. مسلماً می‌توانیم از هر دو دیدگاه به موضوع نگاه کنیم -نه لزوماً هم‌زمان، بلکه به‌ترتیب. دوم اینکه ادبیات حقوقی دچار این فرض نسبتاً مبهم است که اگر همدلی در میان نباشد، قضات بی‌طرفانه و عینی عمل خواهند کرد. اما شواهد روشنی نشان می‌دهد که مردان سفیدپوست در نظام قضایی موفق‌تر از زنان یا افراد رنگین‌پوست عمل می‌کنند. بعید است این تصادفی باشد. قضات، که هنوز هم بیشترشان در کشورهای غربی سفیدپوست و مرد هستند، از قبل به این سمت سوگیری دارند که دنیا را از دیدگاه مردان سفیدپوست تجربه می‌کنند.قضات اغلب تأکید می‌کنند که قانون را صرفاً بر اساس واقعیت‌ها اجرا می‌کنند، گویی واقعیت‌ها آماده‌ و در دسترس همگان است. اما بیشترین بخش قانون به قصد و نیت مربوط می‌شود. اگر هم در این مورد واقعیت‌هایی وجود داشته باشد، از نوع متفاوتی است. و هستند واقعیت‌هایی که باید استنباطشان کرد. بدون لحاظ دیدگاه طرف مقابل، تنها نکته‌های خاصی درمورد اعمال فرد مشخص می‌شود -و اینکه قضات آن‌ها را چگونه می‌بیند تاحدی به اندیشۀ قاضی برمی‌گردد. لازم است قاضی، به‌منظور خنثی‌کردن اثر این واقعیت دشوار و اجتناب‌ناپذیر، به شیوه‌های جدیدی دربارۀ متهم بیندیشد و درمورد شیوه‌های تفکر پیشاتأملیِ خود نسبت به پرونده تجدیدنظر کند. نگاه از دیدگاه دیگر، اگر درست انجام شود، به آن‌ها کمک خواهد کرد دقیقاً چنین کاری بکنند.در یکی از کاریکاتورهای موردعلاقۀ من در نیویورکر زنی داخل یک کتاب‌فروشی از فروشنده می‌پرسد: «آیا کتابی با موضوع تجربۀ مردان سفیدپوست دارید؟». البته این کاریکاتور فقط به این دلیل برایم جالب است که اکثر کتاب‌های هر کتاب‌فروشی‌ای این مشخصه را خواهد داشت. واقعیت بزرگ‌تر این است که نظام حقوقی و اخلاقی ما منعکس‌کنندۀ دیدگاه اقلیت جامعه است که در طول تاریخ بیشترین قدرت را در دست داشته‌اند. تأکید بر بی‌طرفیِ چنین دیدگاهی درواقع راهی دیگر برای حفظ همان قدرت است.واقعیت‌های مربوط به درست و نادرست یا خوب و بد بودن چیزی نه از قدرت نشئت می‌گیرد و نه از حقایق تغییرناپذیری که در تاروپود جهان هستی وجود دارد. بلکه این واقعیت‌ها درنتیجۀ همزیستیِ موجودات ذی‌شعور و دارای احساس و استفادۀ مشترک از منابع پدید می‌آید. به‌همین دلیل ملاحظۀ دیدگاه‌های مختلف بسیاری از افراد -و جاندارانی- که در نظم اجتماعی، حقوقی و اخلاقی سهیم‌اند بسیار حیاتی است. این کار فقط با تخیل محض شدنی نیست، مثل کاری که جولی در راه برگشت از فروشگاه خرچنگ با کمک‌گرفتن از تخیلش انجام داد. آنجا مشارکت‌کننده‌بودن در ماجرا و مشابهت زیاد خیلی تعیین‌کننده بود. ولی اگر بخواهیم از دیدگاه انسان‌ها و حیواناتی به قضیه نگاه کنیم که با ما خیلی فرق دارند، باید یاد بگیریم حرف‌هایشان را بشنویم -و از موضع خودشان بشنویم، نه موضع خودمان.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را هایدی مایبوم نوشته و در تاریخ ۱۲ جولای ۲۰۲۲ با عنوان «Through The Eyes of Another» در وب‌سایت ایان منتشر شده است .وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ آبان ۱۴۰۱ با عنوان «آیا فایده‌ای دارد که خودمان را جای دیگران بگذاریم؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• هایدی مایبوم (Heidi Maibom) استاد فلسفه در دانشگاه سینسیناتی و استاد ممتاز فلسفه در موسسۀ ILCLI دانشگاه باسک کانتری است. او اخیراً کتابچۀ راهنمای فلسفۀ همدلی راتلج (۲۰۱۷) (The Routledge Handbook of Philosophy of Empathy) را ویرایش کرده و نویسندۀ کتاب فضای مابین (The Space Between) است که اکتبر ۲۰۲۲ منتشر خواهد شد.[۱] The Empathic Civilization[۲] Empathy and Moral Development[۳] The Age of Empathy: Nature’s Lessons for a Kinder Society[۴] The Dark Sides of Empathy[۵] the manifold of raw intuition[۶] ready-to-hand[۷] embodied cognition[۸] 4E cognition[۹] embodied, embedded, enacted, and extended ]]> هایدی مایبوم اقتصادوجامعه Tue, 25 Oct 2022 05:19:05 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10696/