ترجمان - آخرين عناوين اقتصادوجامعه :: نسخه کامل https://tarjomaan.com/economy_and_society Sat, 13 Aug 2022 13:00:06 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 https://tarjomaan.com/skins/default/fa/fa_default_normal03_28oct_02/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ترجمان https://tarjomaan.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ترجمان آزاد است. Sat, 13 Aug 2022 13:00:06 GMT اقتصادوجامعه 60 ژست‌های ترقی‌خواهانه شرکت‌های بزرگ فقط فريب‌کارانه نيست؛ خطرناک هم هست https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10669/ کارل رودس،گاردین— اوایل سال ۲۰۲۰، آتش‌سوزی‌های گسترده‌ای در سراسر استرالیا رخ داد و از کنترل خارج شد. حملۀ بی‌امان شعله‌ها بیش از سه هزار خانه را نابود کرد و از آن‌ها جز خاکستر و ‌آجر باقی نگذاشت. متأسفانه، ۳۴ نفر جان خود را در آتش‌سوزی از دست دادند و تخمین زده می‌شد که ۴۴۵ تن دیگر بر اثر استنشاق دود فوت کردند. بیش از ۱۶ میلیون هکتار زمین در آتش سوخت که حیات‌وحش و زیستگاه‌های طبیعی را نابود کرد. زندگی تقریباً سه میلیارد حیوان تحت‌تأثیر قرار گرفت. آتش‌سوزی‌ها آن‌چنان وسیع بودند که دودشان از ۱۱ هزار کیلومتر دورتر، در شیلی، دیده می‌شد. جهنم بی‌سابقه‌ای که استرالیا را احاطه کرده بود «فاجعۀ جهانی و منظرۀ رقت‌بار جهانی» توصیف می‌شد. همان‌طور که نیواستیتسمن گزارش داده بود، استرالیا نماد «گوشه‌ای از آینده‌ای» شده بود که در نتیجۀ بحران‌های آب‌و‌هوایی «در انتظار همگی ماست». بررسی دولت استرالیا دربارۀ آتش‌سوزی‌ها صراحتاً حاکی از آن بود که «بی‌شک باید منتظر باشیم دوباره، در فصل‌های آتش‌سوزی، اتفاقی شبیه ۲۰-۲۰۱۹ یا احتمالاً بد‌تر از آن رخ دهد».اگر زمان را به کمتر از یک سال قبل برگردانیم، ۱۵ مارس ۲۰۱۹ روزی بود که ۱.۴ میلیون کودک در سراسر دنیا به حالت «اعتصاب» از مدرسه خارج شدند و، در حمایت از اقدام علیه بحران‌های آب‌و‌هوایی، در مکان‌هایی گرد هم آمدند. در استرالیا، اعتصاب‌ها مخصوصاً پیشینۀ ناخوشایند انفعال دولت را هدف قرار داده بودند، دولتی که بسیاری از سیاست‌مدارانش منکر تغییرات آب‌و‌هوایی بودند. نخست‌وزیر استرالیا، اسکات موریسون، به‌شدت از اعتصاب‌ها انتقاد می‌کرد. او تمایل داشت بچه‌ها، به‌جای حضور در اعتراضات دمکراتیک، در مدرسه بمانند. بیانیۀ‌ عمومی‌اش می‌گوید: «می‌خواهم کودکانی که در استرالیا بزرگ می‌شوند حس مثبتی به آیندۀ خود داشته باشند، و فکر می‌کنم مهم است به آن‌ها این اعتماد‌به‌نفس را بدهیم که نه‌تنها کشوری بی‌نظیر و طبیعتی بکر و دست‌نخورده برای زندگی خواهند داشت، بلکه شرایط اقتصادی مطلوبی در انتظار آن‌هاست. نمی‌خواهم فرزندان ما نگران این موضوعات باشند».در استرالیا، زغال‌سنگ یکی از کالاهای صادراتی اصلی است و صادراتش در سال ۲۰۱۹ به ۶/۶۹ میلیارد دلار رسید. بسیاری موریسون را از این جهت به خاطر می‌آورند که در سال ۲۰۱۷، به نشانۀ اعتراض به سیاست‌مدارانی که در حمایت از انرژی‌های تجدید‌پذیر پویش به راه انداخته بودند، یک تکه زغال‌سنگ را در مجلس بلند کرده بود. وقتی همکارانش پوز‌خند می‌زدند و از کنار تودۀ سیاهی که بینشان بود عبور می‌کردند، موریسون آن تکه ‌زغال‌سنگ را تکان می‌داد و می‌گفت «نترسید، وحشت نکنید. آسیبی به شما نمی‌زند، زغال‌سنگ است». اما وقتی بوی زنندۀ دودِ آتش‌سوزی‌های سال گذشته به خانه‌ها و دفاتر اداری سیدنی راه پیدا کرد، دیگر کسی نمی‌خندید. پهنۀ ویرانگر شعله‌ها در سراسر کشور گسترده شده بود و چیزی جز نابودی و مرگ از خود باقی نمی‌گذاشت. بسیاری در این فکر بودند که جوانان استرالیا، با دیدن این صحنه‌ها، چه تشویش‌ها و اضطراب‌هایی را پشت سر می‌گذرانند.در زمان آتش‌سوزی‌ها، دولت استرالیا مدت‌ها تلاش زیادی کرده بود بحران‌های آب‌و‌هوایی را کم‌اهمیت جلوه دهد یا انکار کند. بسیاری از شرکت‌ها نیز از این اتفاق حمایت کردند. کمی قبل از این اتفاق بود که افشا شد جینا راینهارت، میلیاردری که غول صنعت معدن و رئیس هیئت‌مدیرۀ هَنکاک پراسپِکتینگ۱ است، چند میلیون دلار در مؤسسۀ امور عمومی۲ سرمایه‌گذاری کرده است. این مؤسسه اندیشکده‌ای دست راستی است که انکار می‌کند بحران‌های آب‌و‌هوایی دست‌ساختۀ بشر است. اما سازمان‌های دیگر احساس کردند حال‌وهوای جهانی تغییر کرده است و از استرالیا خواستند تا با بحران‌های آب‌و‌هوایی مبارزه کند. یکی دیگر از میلیاردرهای صنعت معدن در استرالیا اندرو فارِست ملقب به «تویگی» است. او که مالک شرکت فورتسکیو متال۳ است وعده داد که برای کمک به افرادی که در اثر آتش‌سوزی خسارت دیده‌اند ۷۰ میلیون دلار کمک‌هزینه اهدا می‌کند. فارست آتش‌سوزی‌ها را به‌وضوح به تغییرات آب‌و‌هوایی ارتباط نداد، اما در صحبت‌هایش گفت «دوست دارم صراحتاً بگویم که به نظرم تغییرات آب‌و‌هوایی پدیده‌ای واقعی است. این را می‌پذیرم که علت اصلی رخداد‌های فاجعه‌باری که از سر گذراندیم گرم‌شدن سیاره‌مان است».اما این ژست خیر‌خواهانه همۀ ماجرا نبود. از ۷۰ میلیون دلار، ۱۰ میلیون دلار مستقیماً به قربانیان آتش‌سوزی تعلق گرفت و همین مقدار به سازمان‌دهی صد‌ها متخصص داوطلب اختصاص یافت که در بهبود آسیب‌های ناشی از آتش‌سوزی نقش ایفا می‌کردند. ۵۰ میلیون دلارِ باقی‌مانده به تحقیق دربارۀ «کاهش اثر آتش» اختصاص یافت که قرار بود بنیاد میندرو، که به خود فارست تعلق داشت، انجام دهد. این کار تردید‌هایی را مطرح ‌کرد که آیا یافته‌های این پژوهش‌ها باید با منافع رئیسشان همخوانی ‌می‌داشت یا نه. عمل خیرخواهانۀ فارست ‌یک‌دفعه به سرمایه‌گذاری شباهت بیشتری پیدا کرد.از اواخر دهۀ ۲۰۱۰ تاکنون، شرکت‌ها، به‌ویژه شرکت‌های جهانی، به‌وضوح بیش‌ازپیش گرایش پیدا کرده‌اند که رویکردهای ترقی‌خواهانه اتخاذ ‌کنند. آرمان‌های سیاسی‌ای که این شرکت‌ها از آن‌ حمایت کرده‌اند موارد زیر را شامل می‌شود: برابری در ازدواج، توجه به خشونت خانگی، مبارزه با آزار جنسی، ارتقای برابری برای افرادِ دارای معلولیت، افزایش آگاهی دربارۀ بیماری‌های روانی، حصول اطمینان از حقوق دگرباش‌ها در کنار همۀ مردم و اقدام در جهت فوریت تغییرات آب‌و‌هوایی. وقتی در سراسر ایالات‌متحده تظاهرات در حمایت از جنبشِ «جان سیا‌ه‌پوستان مهم است» اتفاق افتاد، شرکت‌ها علناً اعلام کردند که تمایل دارند با نژادپرستی مقابله کنند. یکی از تبلیغات پپسی کندال جِنر را نشان می‌داد که، در اعتراضاتِ «جان سیا‌ه‌پوستان مهم است»، بین افسران پلیس قوطی‌های خنک نوشابه پخش می‌کرد. در ژوئن ۲۰۲۰، داگ مک‌میلان، مدیر‌عامل شرکت والمارت، متعهد شد ۱۰۰ میلیون دلار از پول شرکتش را در راستای حمایت از برابری نژادی هزینه کند.شرکت‌ها همیشه در سیاست دخالت کرده‌اند، اما آنچه اکنون فرق کرده است آن است که آن‌ها علناً دارند از آرمان‌های سیاسی «عدالت‌خواهانه» حمایت می‌کنند. تحلیلگران محافظه‌کار رسانه‌ای این کسب‌و‌کار‌های ظاهراً چپ‌گرا را، به‌تمسخر، «سرمایه‌داران بیدار»۴ می‌نامند و معتقدند کسب‌و‌کار‌ها، به‌جای آنکه در مأموریتشان که خدمت‌رسانی به سهام‌دارانشان است ثابت‌قدم بمانند، در اثر فشاری که جناح چپ به‌ آن‌ها وارد می‌کند دست از مقاومت برداشته‌اند.این انتقاد که شرکت‌ها تلاش می‌کنند یا در نظر مشتریانِ عدالت‌خواهشان جذاب جلوه کنند یا به فشار‌های قهرمانان فرهنگی جناح چپ پاسخ دهند دروغی است تا اتفاقی را که در حال رخ‌دادن است توجیه کند. درست است که، در خوش‌بینانه‌ترین حالت، ژست شرکت‌ها در حمایت از آرمان‌های ترقی‌خواهانه صرفاً اقدامی برای بازاریابی است تا از احساسات در‌حالِ‌تغییر مردم بهره‌برداری کنند. با‌این‌حال، در خطرناک‌ترین حالت ممکن، شرکت‌هایی را مشاهده می‌کنیم که، به‌زور، قدرت سیاسی‌ای را از آن خود می‌کنند که پیش‌ازاین در انحصار دولت بود، و این کار را نه‌فقط با لابی‌کردن با دولت و تأثیر‌گذاشتن بر سیاست، بلکه مستقیماً با تأمین بودجه‌ برای طرح‌های سیاسی و همراه‌شدن با شهروندان در موضوعاتی انجام می‌دهند که عموم مردم به آن اهمیت می‌دهند.شرکت‌ها صرفاً تلاش نمی‌کنند بر سیاست‌ها تأثیر بگذارند، بلکه به نظر می‌رسد دارند تلاش می‌کنند جای سیاست‌مداران را بگیرند. در هر صورت، منفعت شخصی شرکت بیش از هرچیز اهمیت دارد. احتمال ندارد شرکت‌ها با حمایت از آرمانی عدالت‌خواهانه منافع خود را به خطر بیندازند. وقتی شرکت‌ها جایگاه سیاسی به دست می‌آورند، عموماً پیرو هستند و نه راهبر. این فعالانِ واقعیِ اجتماعی هستند که فضایی عمومی برای موضوعات مهم و بحث‌برانگیز ایجاد می‌کنند، کاری که زمان‌بر، دشوار و غالباً بی‌پاداش است. شرکت‌ها دنبال‌کننده هستند؛ عموماً وقتی جامعه موضع خود را از پیش اتخاذ کرده است، آن‌ها می‌توانند بر موج جامعه سوار شوند.در ۱۱ ژانویۀ ۲۰۲۰، شرکت پرزرق‌وبرق تیفانی اند کو۵ در روزنامه‌های برجستۀ استرالیا تبلیغاتِ تمام‌صفحه درج کرد. تیفانی، به‌ناگاه، مانند یک فعال‌ آب‌و‌هوایی رفتار کرد. این تبلیغات از نخست وزیر، اسکات موریسون، می‌خواست اقدامی برای بحران‌های آب‌و‌هوایی انجام دهد. جملۀ آن‌ها این بود:ما در کنار استرالیا هستیمجناب نخست‌وزیر موریسونهمچنان‌که مردم شجاع استرالیا به مبارزه علیه آتش‌سوزی‌هایی ادامه می‌دهند که در حال نابودیِ اجتماعات و حیات‌وحش است، هم‌اکنون زمان آن فرا رسیده که دست به اقدامی شجاعانه و قاطعانه دربارۀ تغییرات آب‌و‌هوایی بزنید. فاجعۀ تغییرات آب‌و‌هوایی بیش از اندازه واقعی است و تهدیدی که متوجه سیاره و فرزندان ماست بیش از اندازه جدی است.تیفانی اند کو.ژست شرکت تیفانی نمونۀ بارزی از دست‌و‌دل‌بازی شرکت است که ارتباط تنگاتنگی با منافع خصوصی آن دارد. گِلِن شلوبر، رئیس پروژه‌های تیفانی اند کو، در استرالیا گفت «بسیار مفتخرم با سازمانی کار می‌کنم که ایستاده است و در برابر تغییرات آب‌و‌هوایی اقدامی انجام می‌دهد».گویی، به نظر مدیران اجرایی تیفانی، گره‌زدن تبلیغات شرکت با تبلیغات مرتبط با تغییرات آب‌و‌هوایی اقدام مثبتی محسوب می‌شد. به‌آسانی می‌توان این تبلیغات را نادیده گرفت و آن را صرفاً نمایشی تلقی کرد که برای تقویت برند تیفانی طراحی شده بود و البته، به‌خاطر این اقدام، انتقادات بسیاری به شرکت تیفانی شد. دیلی تلگراف، روزنامۀ دست ‌راستی استرالیا، تیتر زد که «فروشندۀ اعیانیِ سنگ‌های معدنی بیدار می‌شود». رسانه‌های استرالیایی در جایی دیگر ادعا کردند تبلیغات تیفانی اند ‌کو «از رنج و مصیبت قربانیان آتش‌سوزی استفاده کرده تا محصولات خود را به استرالیایی‌ها بفروشد».اما ماجرا بزرگ‌تر از این‌هاست. جالب است که گویا تیفانی اند کو، اگر خود‌مقدس‌پندار نباشد، حداقل هیچ مشکلی ندارد که به بحث‌های سیاسی‌ای وارد شود که با فعالیت‌های تجاری‌اش بی‌ارتباط است. ادبیاتی که استفاده می‌کردند آن‌ها را نه در موقعیت طرف ذی‌نفع، بلکه در موقعیت نمایندگان مردم قرار می‌داد. وقتی شرکت‌هایی که از منابع خوبی برخوردارند و به منفعت شخصی خودشان علاقه دارند ردای علاقه‌مندان به حقوق مدنی و افراد بی‌تفاوت به مسائل سیاسی را به تن می‌کنند، باید بپرسیم آیا از مرز منافع شخصی و عمومی عبور کرده‌اند یا نه. هم‌زمان، موتور سرمایه‌داری -علت فرایندهای صنعتی‌ای که نتایجشان چنین رنج‌هایی را به بار آورده است- همچنان به چرخیدن ادامه می‌داد و آتش‌سوزی‌ها همچنان ادامه داشت.سوختن استرالیا نتیجۀ بی‌کفایتی‌های شرم‌آور سیاسی است. اتخاذ‌نکردن سیاست‌های رضایت‌بخش برای مبارزه با تغییرات آب‌و‌هوایی در چند دهۀ گذشته استرالیا را مستعد آتش‌سوزی‌های بیشتر و بزرگ‌تر کرده است. وقتی آتش‌سوزی‌ها رخ دادند، شرکت‌ها وارد ماجرا شدند. بانک‌های اصلی به مشتریانی که خانه‌هایشان را از دست داده بودند کمک بلا‌عوض پیشنهاد دادند. سوپرمارکت‌ها به سرپناه‌ها آب و غذا می‌رساندند و شرکت‌های مخابراتی حواسشان به قبض تلفن‌‌ همراه آتش‌نشان‌ها بود.مایک کَنون‌بروکس، کارآفرین استرالیایی در حوزۀ فناوری و هم‌بنیان‌گذار شرکت نرم‌افزاریِ آتلاسیان، از دولت انتقاد کرد که برای تغییرات آب‌و‌هوایی اقدامی انجام نمی‌دهد. او همچنین آن کسب‌و‌کار‌های استرالیایی را که معتقد بودند پرداختن به بحران‌های آب‌و‌هوایی می‌تواند «مخرب اقتصاد» باشد به باد انتقاد گرفت. ریو تینتو، شرکت استرالیایی استخراج معدن، در سال ۲۰۱۹ از استخراج زغال سنگ دست کشید و سال گذشته انجمن صنعت علناً هیئت کسب‌و‌کار استرالیا را تحت فشار قرار داد تا در تبلیغات برای مبارزه با تغییرات آب‌و‌هوایی موضع مثبتی اتخاذ کند. سهام‌داران، ضمن آنکه دودستی به منافعشان در معادن سنگ آهن، آلومینیوم و مس چسبیده بودند، دربارۀ تغییرات آب‌و‌هوایی از افکار عمومی هم پیشی گرفتند.از سویی، می‌توان از اقدام شرکت‌ها در پرداختن به تأثیرات فجایع آب‌و‌هوایی، مانند آتش‌سوزی‌های استرالیا، استقبال کرد و آن را نوعی روحیۀ هم‌بستگی و نیکو‌کاری دانست که شرکت‌ها و میلیاردر‌های صاحب کسب‌و‌کار به میراث گذاشتند. از سوی دیگر، باید بپرسیم تأثیر دراز‌مدت این اقدامات بر نظام‌ سیاسی‌مان چیست. پیش‌ازاین، شرکت‌ها با جریان محافظه‌کار جناح راست پیوندی ناگسستنی داشتند و به‌زحمت بر موضوعات اصلی تمرکز می‌کردند، اما هم‌اکنون شرکت‌ها، با ژست‌های عدالت‌خواهانه و فعال سیاسی و غالباً با مدیر‌عامل میلیونری که در هیئت سخن‌گویی خود‌نما و قهرمان (سیاسی) فیلم‌های اکشن قرار دارد، برای خود مشتری جلب می‌کنند.پس از آتش‌سوزی‌های استرالیا، شرکت‌های اصلی آرام‌آرام برای فعالیت‌هایی سرمایه تأمین کردند که بسیاری انتظار داشتند دولت بودجۀ آن‌ها را تأمین کند. موقعیتی که در آن قرار گرفته‌ایم به گونه‌ای است که شکست دولت به شرکت‌ها و مرفهینی که در مناصب مدیریتی قرار دارند امکان می‌دهد تا پایگاه قدرتشان را به‌گونه‌ای تغییر دهند که نه‌فقط حوزۀ اقتصادی، بلکه حوزۀ سیاست را نیز از آن خود کنند. در یک معنا، فاصلۀ زیادی گرفته‌ایم از آن شعار قدیمی که می‌گوید هدف واقعیِ کسب‌و‌کار آن است که، در چار‌چوب قانون، به دنبال سود باشی ، اما این امر بدین معنا نیست که تغییر بنیادینی در نظام اقتصادی رخ داده است. پذیرش آرمان‌های عدالت‌خواهانه از جانب شرکت‌های حقوقی عدول از منفعت شخصی که زیر‌بنای سرمایه‌داری محسوب می‌شود نیست، بلکه منفعت شخصی را به‌شکل چشمگیری گسترش می‌دهد.جِیمی دیمون، مدیر‌عامل جی‌پی‌مورگان چِیس، می‌گوید «سرمایه‌داری باید تغییر کند تا کارِ ایجاد جامعه‌ای سالم‌تر را بهتر انجام دهد، سرمایه‌داری‌ای که فرا‌گیر‌تر است و فرصت‌های بیشتری برای افراد بیشتری فراهم می‌آورد». پیام این بود که برای محافظت از سرمایه‌داری باید تغییر کنیم.در ۱۷ فوریۀ ۲۰۲۰ جف بزوس، بنیان‌گذار و مدیر‌عامل وقت آمازون، در اینستاگرام راه‌اندازیِ بزوس ارث فاند را اعلام کرد. او تعهد داد که به این صندوق مبلغ هنگفت ۱۰ میلیارد دلار آمریکا را اعطا می‌کند و هدفش را کار‌کردن «در کنار دیگران» اعلام کرد «تا برای مبارزه با تأثیرات ویرانگر تغییرات آب‌و‌هوایی در این سیاره، که همگی در آن سهمی داریم، روش‌های شناخته‌شده را تقویت کرده و روش‌های جدید را کشف کند». ژست چندین میلیارد‌دلاری بزوس که بر موج افکار عمومی سوار بود دقیقاً زمانی مطرح شد که دویچه‌وله، خبرگزاری رسمی آلمان، سال ۲۰۲۰ را «سال آگاهی به تغییرات آب‌و‌هوایی» نامید. سرمایه‌گذاری برای تحت ‌تأثیر‌قراردادن دستور کار تغییرات آب‌و‌هوایی تصمیمی هوشمندانه‌ و به نفع کسب‌و‌کاری مانند آمازون است که برای موفقیتش به حمل‌و‌نقل و مصرف‌گرایی پایان‌ناپذیر وابسته است.در‌حالی‌که آتش‌سوزی‌ها در استرالیا همچنان ادامه داشت، سرآمدان اقتصادی و سیاسی دنیا در ۲۱ ژانویۀ ۲۰۲۰ در شهر توریستی داووس سوئیس گرد‌ هم آمدند. سیاست‌مداران از سراسر دنیا با غول‌های کسب‌و‌کار و سلبریتی‌های رؤیاپرداز کنار هم جمع شدند. هدفشان آن بود که «دستور کار جهانی، منطقه‌ای و صنعتی را تعیین کنند». خب، آن‌ها چه چیزی را ترویج می‌کردند؟ دربارۀ اهمیت «سهام‌داران برای داشتن جهانی منسجم و پایدار» بازارگرمی می‌کردند. به گفتۀ نیویورک تایمز «سرمایه‌داری بیدار[ ... ] موضوع غالبِ داووس ۲۰۲۰ بود».گفت‌و‌گو‌ها در داووس همگی دربارۀ روش‌هایی بود که کسب‌و‌کار‌های بزرگ باید اتخاذ کنند تا به چالش‌های بزرگی پاسخ دهند که جهان امروز با آن روبه‌روست، چه این چالش‌ها مربوط به تغییرات آب‌و‌هوایی باشد و چه نابرابری، چه پوپولیسم و چه سوء‌استفاده از کلان‌داده‌ها. داووس به‌وضوح اجلاسی است که در آن کسب‌و‌کار‌های بزرگ و مالکان میلیاردرِ آن‌ها تصور می‌کنند این حق را دارند که برنامۀ اخلاقی و سیاسی جهان را تعریف کنند و به مسائل جهان بپردازند. ویلیام برک‌وایت، از اندیشکدۀ آمریکاییِ بروکینز، این مطب را به‌شکل خلاصه بیان کرد: «ازآنجاکه به‌نظر می‌رسد دولت‌ها تمایل ندارند یا قادر نیستند به چالش‌هایی بپردازند که ما بدون رهبری شرکتی با آن‌ها مواجه می‌شویم، قدرت و ثروت باید با یکدیگر متحد شوند تا چالش‌هایی را کنترل کنند که آیندۀ جمعی ما به آن‌ها وابسته است».در زمان اجلاس داووس، چیزی از فاجعۀ جهانی‌ای که با شیوع کووید-۱۹ در راه بود نمی‌دانستیم. همه‌گیری آنچه را که آتش‌سوزی‌های استرالیا نشان دادند، در ابعادی هولناک، گسترش داد. جهان سوگوار شد و میلیون‌ها تن در مبارزه با ویروس جان خود را از دست دادند و روشن شد این تصور که بشر می‌تواند طبیعت را کنترل کند و تحت سلطۀ خود درآورد توهمی بیش نبوده است. هواداران و علاقه‌مندان داووس به ما گفته بودند شرکت‌ها به‌خاطر دغدغه‌های اصیلشان در قبال دیگران است که از آرمان‌های سیاسی عدالت‌خواهانه پشتیبانی می‌کنند. آن‌ها به ما وعده دادند هرجا که دولت‌ها از تأمین کالاهای عمومی دست بکشند شرکت‌ها این مسئولیت را به عهده می‌گیرند. اما وقتی کووید-۱۹ اتفاق افتاد این شرکت‌ها کجا بودند؟ آیا مشتاق بودند قول‌هایی را که به سهام‌داران داده بودند عملی کنند؟ با ویرانی‌هایی که کووید-۱۹ به بار آورد، وعده‌هایی که در داووس دربارۀ «سرمایه‌داری بهتر» داده شده بود خند‌ه‌دار به نظر می‌رسید.شرکت خدمات‌ مالی چند‌ملیتی بلک‌راک را در نظر بگیرید. در نخستین موج شیوع کووید-۱۹، تلاش بلک‌راک برای کمک به آسیب‌دیدگان ۵۰ میلیون دلار برای این شرکت خرج برداشت. بی‌شک هرکسی که از این کمک سود بُرد قدردان است. با‌این‎همه، این اقدام برای شرکتی چند‌تریلیون‌دلاری و رئیس میلیاردرش، لاری فینک، در حکم قطره‌ای در اقیانوس است. ارزش سهام بلک‌راک، از ابتدای ۲۰۲۰ تا پیش از نیمۀ سال، بیش از ۱۴ درصد افزایش داشت که بیش‌ازهمه نتیجۀ تزریق‌های چند میلیارد دلاری دولت به بازار اوراق بهادار ایالت‌متحده بود. لاری فینک پیش‌ازاین هم میلیاردر بود. پس از این اتفاق درآمد سالانه‌اش به ۲۵.۳ میلیون دلار افزایش یافت.تحلیلگران دست ‌راستی، در جریان آماده‌سازی برای داووس ۲۰۲۰، چیزی را تقبیح می‌کردند که، به‌زعم آن‌ها، نوعی تسلیم شرکتی به جریان چپ بود. روزنامۀ امریکن کانسرواتیو تیتر زد که «سرمایه‌داری دشمن ماست». رسانه‌های محافظه‌کار از شرکت‌ها بدگویی می‌کردند، چون به کاری مشغول بودند که فاکس نیوز آن را تحت عنوان «سوسیالیسم سازمانی» نکوهش می‌کرد. حرفشان این بود که اهالی کسب‌و‌کار باید بر پیگیری مستقیم اهداف تجاری متمرکز باشند. نظریه‌‌پردارانِ تئوری توطئه قاطعانه بیان می‌کردند «دستور کار چپ» کنترل دنیای سازمانی را به دست گرفته ‌است. دیگران می‌گفتند شرکت‌ها دارند «تسلیم ایدئولوژی‌های عدالت‌خواه» می‌شوند.اگر از پیش روشن نبود، ۲۰۲۰ نشان داد جایی برای ترسیدن از دانشمندان مرتجع وجود ندارد. خود‌مقدس‌پنداری شرکت‌ها با کلیشه‌های حال‌خوب‌کن‌ کاری برای تغییرات واقعی در قلب برنامه‌های سرمایه‌داری نکرد، بلکه برعکس، آن را تقویت کرد و دستور کار سرمایه‌داری همچنان جذب ثروت به‌سوی مالکان سرمایه باقی ماند.نقش سیاست‌‌ و، حتی بیشتر از سیاست، نقشی که شرکت‌های بزرگ در ورزش داشتند، از دیرباز، محل بحث عمومی بوده است. شرکت نایک در سال ۲۰۱۸، با راه‌اندازی پویش تبلیغاتی که کالین کپرنیک را نشان می‌داد، به مناقشات دامن زد. کالین کپرنیک، فوتبالیست آمریکایی، عملاً از لیگ حرفه‌ای کنار گذاشته شد چراکه با، زانو‌زدن در زمین فوتبال۶، اعتراض خود را به نیرو‌های پلیس که آفریقایی‌آمریکایی‌ها را می‌کُشتند اعلام کرده بود. این تبلیغات تأثیر مهمی بر تحریک منازعات عمومی دربارۀ نژاد‌پرستی و وحشیگری پلیس در آمریکا و در سراسر دنیا داشت. این اقدام همچنین برند نایک را تقویت کرد و از افزایش ۶ میلیارد دلاری در ارزش سهام شرکت خبر می‌داد.اگر مقایسه کنیم، سهم ۲۵ میلیون دلاری نایک در پاسخ به آسیب‌های کووید-۱۹ در ۲۰۲۰ رقت‌‌انگیز بود. فهرست اَبَر‌شرکت‌های جهانیِ دیگر که به‌صورت نمادین سهمی داشتند طولانی است. آمازون در مارس ۲۰۲۰ در بریتانیا متعهد شد که ۳.۲ میلیون یورو پرداخت کند. وقتی همه‌گیری ادامه‌دار شد، بنیاد گیتس و نتفلیکس هرکدام ۱۰۰ میلیون دلار متعهد شدند. مارک زاکربرگ، مدیر‌عامل فیسبوک، ۲۵ میلیون دلار برای بهبود روش‌های درمانیِ مقابله با ویروس تزریق کرد. چنین ارقامی در برابر وسعت ثروت این شرکت‌ها پول ناچیزی است. ارزش سهام نایک در دوران همه‌گیری افزایش یافت و ارزش بازار این شرکت را، تا پایان سال ۲۰۲۰، ۳۷ درصد یا ۲۱۵.۵ میلیارد دلار افزایش داد. از آغاز همه‌گیری تا پایان سال ۲۰۲۰، ثروت شخصی مارک زاکربرگ حدود ۲۵ میلیارد دلار افزایش یافت.به‌هرروی، سهم شرکت‌ها در قیاس با اقداماتی که باید برای پرداختن به تأثیرات کووید در حوزۀ سلامت و اقتصاد انجام می‌شد ناچیز بود. بررسی‌های اولیه تخمین می‌زدند که فقط در آمریکا هزینه‌ها حداقل ۵ تریلیون دلار بود. خیلی بیشتر از این‌ها نیاز بود. همان‌طور که لوک هیلیارد، فعال مدنی حوزۀ برابری، در آن ‌زمان گفته بود، نوع کمک‌های مالی موجب شد در دست‌و‌دلبازی کمک‌کننده‌ها غلو شود: «کمک‌های مالیِ افرادِ بسیار دست‌و‌دل‌باز این حقیقت را می‌پوشاند که، در مجموع، کمک‌های نیکوکارانۀ افراد ثروتمند بسیار اندک است. درحقیقت، مطالعات نشان می‌دهند افراد کم‌درآمد، بیش از ثروتمندان، سهمی از درآمدشان را به اعانه می‌دهند».کووید-۱۹ به مزیتی برای طبقۀ میلیاردر تبدیل شد. وقتی کارگران شغلشان را از دست می‌دادند و از ناامنی شغلی و رکود دستمزد‌هایشان در رنج بودند، ثروتمندان بر ثروتشان اضافه می‌کردند. نائومی کلاین این وضعیت را «سرمایه‎داری فاجعه» خوانده است، حال آنکه آکسفام آن را «منفعت‌طلبی از همه‌گیری» نام می‌نهد. آکسفام در گزارش ژوئیۀ ۲۰۲۰ می‌گوید «‌با بزرگ‌ترین رکود اقتصادی از زمان رکود بزرگ مواجه هستیم، بخشی از شرکت‌ها دارند سود‌های چشمگیر و بادآورده‌ای را تجربه می‌کنند. [...] کووید-۱۹ جامعۀ ما را با دوراهی مواجه کرده است: آیا می‌خواهیم همچنان منابع اقتصادی‌مان را میان افرادی توزیع کنیم که پیش‌ازاین نیز ثروتمند بودند و ارتباطات فراوانی داشتند، یا تصمیم می‌گیریم این پول را یک‌بار برای همیشه به مبارزه علیه کووید-۱۹ و نابرابری‌هایی که پس از خود به بار می‌آورد اختصاص دهیم؟» .میلیاردرهای آمریکایی در دوران همه‌گیری ثروتشان را تا ۲.۱ تریلیون دلار افزایش دادند، این یعنی افزایش تقریباً ۷۰درصدی ثروت آن‌ها و رسیدن به مبلغ هنگفت ۵ تریلیون دلار. در سطح دنیا، تعداد میلیاردرها از ۶۶۰ به ۲۷۵۵ نفر افزایش یافت و مجموع ثروتشان از ۸ تریلیون دلار به ۱۳ تریلیون دلار رسید. این در حالی است که در سراسر دنیا نابرابری افزایش یافت، چراکه افرادی که کار می‌کنند بیشتر و بیشتر زیر‌بار بدهی می‌روند.برخلاف اتهامات محافظه‌کاران مرتجع، آن‌هایی که روزنامه‌های جناح راست «سرمایه‌دار‌های بیدار» می‌نامندشان سوسیالیست‌‌هایی نیستند که نقاب به چهره زده باشند. درعوض، آن‌ها نمایندۀ وجه بسیار واقعی و خطرناک سرمایه‌داری معاصر هستند. ژست‌گرفتن در راستای آرمان‌های عدالت‌خواهانه به جایگزینی برای اقدامات عملی تبدیل شده است. مدیر‌عاملان میلیاردر، همچنان‌که ثروتشان در دنیایی که گرفتار نابرابری و ناامنی شغلی است افزایش می‌یابد، با افتخار می‌ایستند و از خدمت‌رسانی و ارزش‌های عدالت‌خواهانه دم می‌زنند. اساسی‌ترین ضربۀ کووید-۱۹ بیکاریِ ناگهانی بود که بسیاری از افراد شاغل را در سراسر دنیا تحت تأثیر قرار داد. این شرکت‌های بزرگ چگونه به این فاجعۀ مالی، که افراد بسیاری آن را تجربه کردند پاسخ دادند؟ آن‌ها کجای فرایند ایجاد سبک‌های جدیدی از اشتغال بودند تا مردم را دوباره به کار برگردانند؟ هیچ‌کجا. آسان‌تر است جملات کلیشه‌ایِ حال‌خوب‌کن بگویند و، به‌صورت نمادین، اعانه دهند.در‌حالی‌که حمایت از برنامۀ عدالت اجتماعی‌ بی‌تناسب به نظر می‌رسد، شرکت‌های بزرگ و مالکان و مدیر‌عاملان میلیاردرشان سود‌های مالی فراوانی از این تلاش‌هایشان به دست می‌آورند، اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنید، می‌بینید که هیچ تعارضی در کار نیست.اضطراب‌های مردم -در این مورد، این اضطراب که نخبگان خود‌خواه و حریصِ شرکت‌ها ثروت دنیا را احتکار می‌کنند و، در این مسیر، سیاره‌ای را که در حال سوختن است به غارت می‌برند- سرمایه‌داری پوپولیستی را جذاب می‌کند. طنز ماجرا آنجاست که این جذابیت به شرکت‌ها کمک می‌کند از این مسئله جان سالم به در ببرند. صحبت از مشارکت و ارزش‌های مشترک نوعی پرت‌کردن‌ حواس از نابرابری و بی‌عدالتی است.در ســال ۲۰۱۹، میــزگـرد کسـب‌و‌کـار (باشــگاه ایالات‌متحده برای حـرفه‌ای‌تـرین مـدیـر‌عـامـلان) احسـاس کـرد منطقی است اعلام کند هدف از کسب‌و‌کار اساساً تغییر کرده است. مدیر‌عاملان که دیگر زیر بار دینِ اولویت سهام‌دار نبودند حالا دیگراساساً به همۀ «ذی‌نفعان» متعهد بودند و «مشتریان، کارکنان، تأمین‌کنندگان، اجتماعات و سهام‌داران» را در زمرۀ آن‌ها قرار می‌دادند. بسیار‌خوب، اما وقتی کووید در سال ۲۰۲۰ به اقتصاد دنیا آسیب زد، در تمام دنیا، شرکت‌ها انتظار داشتند دولت‌ها که بودجه‌شان را از مالیات‌دهندگان تأمین می‌کنند به شرکت‌های آسیب‌دیده کمک‌های مالی کنند (گرچه وقتی نوبت به تنظیم سازمانی رسید، به‌شدت لابی می‌کردند تا دولت را کوچک‌تر کنند).۲۰۲۰ نشان داد که آن، به‌اصطلاح، «سرمایه‌داری بیدار» گرایشی است که دمکراسی را تهدید می‌کند. باید بپرسیم تأثیرات واقعی کسب‌و‌کار‌ها و میلیاردرهایی که ادعا می‌کنند باید زندگی اخلاقی و سیاسی شهروندان را هدایت کنند چیست. ممکن است از ما بخواهند حق دمکراتیک خود‌نظارتی را با اعانه‌هایی که از دستان بی‌ثبات سخاوت شرکت‌ها می‌آید عوض کنیم، اما این بهای بسیار سنگینی است.در میانۀ بحران، شاهد بازگشت دولت‌های منتخب بودیم تا شرایط را برای رفاه آیندۀ شهروندان سروسامان دهند. درسی که از کووید-۱۹ می‌آموزیم آن است که باید دوباره آینده‌ای را بسازیم که دمکراسیِ برآمده از اجتماع را احیا کند. در قلب تاریک همه‌گیری، لزوم احیای امید به هم‌بستگی و رونق اقتصادی مشترک سر برمی‌آورد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Rhodes,Carl . Woke Capitalism: How Corporate Morality is Sabotaging Democracy. Bristol University Press, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کارل رودس نوشته و در تاریخ ۲۸ اکتبر ۲۰۲۱ با عنوان « Why progressive gestures from big business aren’t just useless – they’re dangerous» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «ژست‌های ترقی‌خواهانۀ شرکت‌های بزرگ فقط فریب‌کارانه نیست؛ خطرناک هم هست» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ فاطمه زلیکانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• کارل رودس (Carl Rhodes) استاد مطالعات سازمانی در دانشگاه تکنولوژی سیدنی است.••• این متن گزیده‌ای است از کتاب سرمایه‌داری بیدار: چگونه اخلاق شرکتی دارد دمکراسی را تخریب می‌کند، اثر کارل رودِس که انتشارات دانشگاه بریستول آن را چاپ کرده است.[۱]  Hancock Prospecting Pty Ltd : شرکتی استرالیایی که در زمینۀ استخراج معدن و کشاورزی فعال است [مترجم].[۲]  The Institute of Public Affairs: اندیشکدۀ محافظه‌کار غیردولتی در ملبورن [مترجم].[۳] شرکتی استرالیایی که در زمینۀ تولید، بازاریابی و فروش فولاد و نیز استخراج سنگ آهن فعالیت می‌کند [مترجم].[۴]  Woke capitalism واژه‌ای است که راس دوتت در مقاله‌اش در نیویورک تایمز استفاده کرد. از این واژه برای اشاره به برند‌هایی استفاده می‌شود که، به‌جای اقدامات جدی برای اصلاح معضلات اجتماعی، از شیوه‌های کم‌هزینه برای اعلام موضع استفاده می‌کنند [مترجم].[۵]  شرکتی آمریکایی است که در زمینۀ طراحی، ساخت و فروش جواهرآلات فعالیت می‌کند [مترجم].[۶]  کالین کپرنیک در آغازِ بازی دوستانه‌ای در اوت ۲۰۱۶ و هنگامی‌که، به رسم مسابقات لیگ ملی فوتبال آمریکا، سرود ملی آمریکا نواخته شد، خلاف سایر بازیکنان نایستاد و در اعتراض به تبعیض نژادی روی زمین زانو زد [مترجم]. ]]> کارل رودس اقتصادوجامعه Sat, 13 Aug 2022 04:25:53 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10669/ من روان‌پزشکی بودم که کارم به بيمارستان روانی کشيده بود https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10665/ کارل اریک فیشر، گاردین — روی تخت دراز کشیده‌ام که سروصداها بلند می‌شود. در راهرو سرک می‌کشم و می‌بینم که تازه‌وارد با رویز جروبحث می‌کند. تلفنی آهنی، از همان‌هایی که در گوشۀ خیابان‌ها پیدا می‌شود، درست جلوی در گذاشته شده است. رویز، پیرمرد مهربانی که لغزش‌های مکرر و بازگشت به مصرف مواد و بستری‌شدن روحیه‌اش را تضعیف و شانه‌هایش را خم کرده، می‌خواهد با خانواده‌اش صحبت کند، ولی تازه‌وارد از چند ساعت پیش که آمده شیدا و بی‌قرار است و تحمل شنیدن جوابِ نه را ندارد. می‌بینم که تازه‌وارد، درحالی‌که زیر لب غر می‌زند و تهدید می‌کند، با قهر به طرف دیگر راهرو می‌رود. بعد، از فاصلۀ دور فریادی هشدارآمیز سر می‌دهد و دوباره پیدایش می‌شود تا رویز را از جلوی تلفن کنار بکشد.کارکنان سریعاً مهارش می‌کنند و خوشبختانه کسی آسیب جدی نمی‌بیند. تحت تأثیر قرار گرفته‌ام. سعی می‌کنم روی دفترچه‌ یادداشتم تمرکز کنم ولی ذهنم ناآرام است. ۲۹ساله هستم و دارم با ماژیک چیزی می‌نویسم (خودکار مجاز نیست). می‌خواهم بدانم چطور از پزشک تازه‌کاری که وارد دورۀ دستیاریِ روان‌پزشکی در دانشگاه کلمبیای نیویورک شده بود تبدیل شدم به بیماری روانی در بِلویو، بیمارستان دولتیِ بدنام شهر.بلویو مترادف است با حادترین موارد بیماری روانی، و من اکنون در طبقۀ بیستم ساختمان، که نزدیکِ طبقۀ آخر است، در بندِ تشخیصِ دوگانه۱ حبس شده‌ام. اینجامحل مراقبت از کسانی است که علاوه بر مشکلات روانی دچار سوءمصرف مواد نیز هستند. چند نفر از اساتیدی را که برای گذراندن دورۀ دستیاری به آن‌ها درخواست داده بودم دیده‌ام. موقعی که به‌عنوان متقاضی برای بازدید به اینجا آمده‌ بودم فهمیدم که بند ویژۀ زندان درست طبقۀ پایین قرار دارد، جایی که دروازه‌های محکم و شیشه‌های ضدگلوله دارد و نگهبانانی از آن محافظت می‌کنند.به تلفنی که آن دو مرد بر سرش دعوا می‌کردند نیاز دارم. آن تلفن تنها راه من به خارج از اینجاست، دنیای دیگری که روزی در آن دانشجوی دستیاری روان‌پزشکی بودم. نمی‌توانم بپذیرم که به اینجا تعلق دارم. روزبه‌روز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که حرف پزشکان درست بوده است -‌اینکه من هم، مثل آن تازه‌وارد، دورۀ شیدایی را سپری می‌کنم که علتش هفته‌ها مصرف مواد محرک و الکل بوده است. ولی هنوز نمی‌دانم باید چه‌کار کنم.فردایش با تیم درمان دیدار می‌کنم که متشکل است از پنج‌شش روان‌پزشک، روان‌درمانگر و مشاور. در یکی از اتاق جلساتِ بدون پنجرۀ بیمارستان بر سر میز بزرگی روبه‌روی من نشسته‌اند. برای اولین بار، واقعاً  گاردم را پایین می‌آورم و سابقۀ مشروب‌خوردنم را تعریف می‌کنم. اینکه چطور با پدر و مادری الکلی بزرگ شدم و به خودم قول دادم هرگز مثل آن‌ها نشوم. چطور وقتی درس پزشکی‌ام را در دانشگاه کلمبیا به پایان رساندم، حسی مرموز زیر گوشم می‌گفت مشروب‌خوردنم از کنترل خارج شده است. چطور دوره‌های فراموشی‌‌ام بیشتر شد، ولی به دنبال کمک نرفتم و پیشنهاد کمک و بعدها تمنای دوستان، همکاران و استادان را نپذیرفتم.همه‌چیز را به آن‌ها می‌گویم، حتی آن روزی را که لخت وسط راهروی ساختمان از خواب بیدار شدم، درحالی‌که پوستم به کف‌پوش چسبیده بود و درِ آپارتمانم به رویم بسته شده بود. تنها با رفتن به پشت‌بام و پایین‌رفتن از پله‌های اضطراری بود که توانستم داخل شوم و آن روز به سر کار بروم. دوباره دیر کرده بودم و خجالت‌زده بودم. واضح بود که یک جای کار ایراد دارد ولی به کسی چیزی نگفتم، چون این کار به‌منزلۀ تأیید چیزی بود که از مدت‌ها پیش حدس می‌زدم.تیم درمان راجع به خانواده‌ام می‌پرسند. برایشان از چهار دوره توان‌بخشی پدرم و بطری‌های شرابی که مادرم در جاهای مختلف خانه جاسازی کرده بود می‌گویم. مثل همیشه می‌گویم پدر و مادرم الکلی بودند، و سرانجام آن حدس خطرناکی را هم که راجع به خودم دارم به زبان می‌آورم: «دارم می‌فهمم خودم هم الکلی هستم»، و می‌زنم زیر گریه.چند روز بعد، با همان تلفن به دوستم رَوی زنگ می‌زنم و به راهروِ بلند و گیج‌کننده‌ای که تا انتهای بند امتداد دارد خیره می‌شوم. او در تدارکات به من کمک می‌کند، بیمۀ معلولیت را برقرار می‌کند، اجاره‌ام را می‌پردازد و به‌طور کلی رفتن به توان‌بخشی را برایم ممکن می‌کند، جایی که نمی‌خواهم بروم ولی گفته‌اند لازم است بروم.با هم راجع به این صحبت می‌کنیم که چقدر توان‌بخشی برایم خوب است و چطور مدتی طولانی درگیر مشکلات بودم. صدایش پرتنش است. واضح است که نگران من است. پس لحظه‌ای درنگ می‌کنم -به خودم می‌گویم این سؤال احمقانه است و نباید بپرسم‌- بااین‌حال، همان‌طور که یک چشمم به راهروست تا کسی حمله نکند، از او می‌پرسم «واقعاً فکر می‌کنی بتوانم دیگر مشروب نخورم؟».قرار است به توان‌بخشیِ ویژه‌ای بروم که مختص پزشکان است، ولی چیزی راجع به آن نمی‌دانم. می‌خواهم بروم ولی نه واقعاً. به کمک نیاز دارم ولی شاید بتوانم خودم از پسش بربیایم یا حداقل راه بهتری پیدا کنم. چرا این‌قدر سخت است؟اعتیاد، به دلایل مختلف، فروپاشی هولناکی است. افرادِ درگیر با اعتیاد می‌گویند که می‌خواهند ترک کنند ولی، حتی با وجود مجرای بینی تخریب‌شده، کبد زخمی، اُوِردوز، ازدست‌دادن شغل و خانواده، هنوز سردرگم و شکاک و، از همه مهم‌تر، بیمناک‌اند. بیمناک‌اند چراکه فکر نمی‌کنند بتوانند تغییر کنند، حتی باوجود اینکه آشکارا می‌بینند دست به کارهایی می‌زنند که دلشان نمی‌خواهد.معمولاً برای توصیف اعتیاد از دوگانۀ انتخابِ آزاد در برابر اجبارِ محض استفاده می‌شود. قرن‌هاست که مردم معتقدند رفتارهای اعتیادآور انتخابی‌اند و، به همین دلیل، اقدامات تنبیهی برای آن در نظر گرفته‌اند، از غل‌و‌زنجیرکردن مست‌ها تا زندانی‌کردن آدم‌ها به‌خاطرِ داشتن مواد. بر اساس این استدلال، اگر مصرف مواد مبتنی بر ارادۀ آزاد باشد، آدم‌ها باید مسئولیت رفتارشان و مجازات آن را بپذیرند. دیدگاه مخالفی که امروزه عصب‌شناسان و کنشگران آن را به‌عنوان استدلالی چالشی و دلسوزانه مطرح می‌کنند می‌گوید رفتارهای اعتیادآور اجبارهایی غیرارادی و ‌کنترل‌ناپذیر هستند. بر این اساس، آدم‌های معتاد مستحق دلسوزی و درمان هستند نه مجازات.ولی این دوگانۀ انتخاب و اجبار درست نیست، تجربۀ زیسته با چنین حالت دوگانه‌ای در تضاد است و خیلی از معتادان خود را جایی میان این دو حالت می‌بینند. آنچه باعث وحشت اکثر معتادان می‌شود این است که می‌بینند دست به انتخاب می‌زنند، درحالی‌که می‌دانند این انتخاب اشکال دارد. به عبارت دیگر، مشکلْ اختلال در انتخاب ‌است: انتخابی که اشتباه جلو می‌رود.یونانیان باستان برای این تجربۀ عمل برخلاف قضاوت صحیح کلمه‌ای داشتند: آکراسیا۲ که غالباً «ضعفِ اراده» ترجمه می‌شود. آکراسیا صرفاً به معنای انجام کاری مضر مثل خوردن کیک زیاد یا ولخرجی برای خرید لباس نیست. همه ناپرهیزی می‌کنند، هرچند بنا بر محاسبۀ خشک و منفعت‌محور به‌ندرت پیش می‌آید که ناپرهیزی بهترین انتخاب باشد. آکراسیا به معنای انجام کاری است که حقیقتاً باور دارید انجام‌ندادنش بهتر است یا اینکه در لحظه اذعان می‌کنید که دارید برخلاف قضاوت صحیح عمل می‌کنید.ارسطو عمیقاً به ایدۀ آکراسیا اعتقاد داشت. برای او مبرهن بود که آدم‌ها گاهی خلاف قضاوت صحیحشان عمل می‌کنند. او ظرافت‌های بیشتری در امر انتخاب می‌دید و معتقد بود تعارض درونی می‌تواند به شیوه‌های گوناگونی در آن مداخله کند. او می‌پرسید آیا هیجانات یا عقل گمراه‌شده می‌تواند مانع قضاوت صحیح شود؟افلاطون اما دیدگاه دیگری داشت. او مشکل کنترل خود را تاحدی نتیجۀ خودِ چندپاره۳ و متعارض می‌دانست و آن را در تمثیل معروف ارابه۴ به تصویر کشید: عقل ارابه‌رانی است که می‌کوشد دو اسب، یعنی تکانه‌های اخلاقی و سائق‌های شهوانی و غیرمنطقی، را به پیش براند. این ایده به‌دفعات در روایت‌های کلاسیک مطرح شده است، مثل کشمکش‌ روانی مِدِئا در دگردیسی‌ها  ۵ اثر اووید. او که بر سر دوراهی عشق و وظیفه مانده است [می‌گوید] «ولی نیرویی عجیب مرا از اراده‌ام دور می‌کند -‌میل یک چیز می‌خواهد و عقل چیزی دیگر».امروزه، در مطالعات اعتیاد، خودِ چندپاره توجیه غالب برای نحوۀ تحریف انتخاب‌هاست. برای مثال، تحقیقات اقتصاد رفتاری به توصیف ویژگی روان‌شناختی «کاهش ارزش تأخیر»۶ پرداخته‌‌اند که در آن پاداش‌های کوچک‌ و فوری‌ به پاداش‌های بزرگی ترجیح داده می‌شود که با تأخیر همراه است -این فرایند جهان‌شمول است ولی در اعتیاد شدت بیشتری دارد. پاداش‌های فوری بسیار بیش‌ازحد ارزش‌گذاری می‌شوند و منجر به تکانشگری شدیدی می‌شوند که خارج از کنترل فرد به نظر می‌رسد.تلنگرزدن۷به این انتخاب‌ها می‌تواند جزء بسیار مهمی از درمان اعتیاد باشد. واضح‌ترین مثال برمی‌گردد به دهۀ ۱۹۸۰ میلادی، زمانی‌که روان‌شناسی به نام استفن هیگینز در دانشگاه ورمانت برنامۀ «مدیریت وابستگی»۸ را برای درمان اعتیاد به کوکائین تهیه کرد. او، علاوه‌بر مشاوره، از سامانه‌ای ژتونی استفاده کرد که، در ازای آزمایش ادرار منفی کوکائین، به آدم‌ها پاداش‌های کوچکی همچون لوازم ورزشی و بلیت سینما می‌داد و برای پرهیزهای طولانی‌تر پاداش‌های بیشتری می‌داد. این راهبرد بسیار موفق بود. یکی از مطالعات اولیه نشان داد ۵۵ درصد از کاربرانِ ژتون‌ها به‌مدت ۱۰ هفته مواد مصرف نکردند، درحالی‌که این میزان از پرهیز در بین آن‌هایی که درمان معمولی را دریافت کرده‌ بودند ۱۵ درصد بود. پس از دهه‌ها تحقیق بیشتر، اکنون شواهدی قوی از مدیریت وابستگی حمایت می‌کنند، خصوصاً در زمینۀ مواد محرک که درمان دارویی خوبی برایش وجود ندارد.پس از حضور در بلویو به توان‌بخشی رفتم و به دورۀ دستیاری‌ام در دانشگاه کلمبیا برگشتم. تا سال‌ها بعد، تحت نظر و درمان بودم. هرازگاهی خبر می‌دادند که باید فوراً به مرکز درمانی یا آن‌سوی شهر بروم تا آزمایش ادرار بدهم درحالی‌که زنی ادرارکردنم را نظاره می‌کرد تا مطمئن شود ادرار فرد دیگری را به‌جای خودم تحویل نمی‌دهم. درمان تحت‌نظری که رویم انجام می‌گرفت نوعی از مدیریت وابستگی منفی بود. آن اوایل، چندان متعهد به پرهیز نبودم ولی مجوز پزشکی‌ام در خطر بود، بنابراین تصمیم گرفتم مشروب نخورم. علت اینکه نرخ موفقیت پنج‌سالۀ این دوره‌های سلامت پزشکان به‌طرز خارق‌العاده‌ای ۷۵ درصد است و سایر درمان‌های اعتیاد را پشت سر می‌گذارد تا حدی به‌خاطر همین وابستگی‌های نیرومند است.ولی بعضی‌ها، هرقدر هم هزینه داشته باشد، مصرف را متوقف نمی‌کنند، مثل همان ۲۵ درصدی که دورۀ پنج‌ساله را با موفقیت پشت سر نمی‌گذارند. بعضی از دوستان و همکارانم در دورۀ سلامت پزشکان، علی‌رغم اینکه نهایت تلاششان را می‌کردند، باز هم لغزش می‌کردند -هیچ‌کدام فکر نمی‌کرد بهتر است دوباره مشروب یا مواد مصرف کند. به باور من، ساده‌لوحانه است که این پیامدها را گواهی بر اجبار بدانیم، بلکه گواهی است بر پیچیدگی نیروهایی درونی‌ که در پشت این کلیشۀ ذهنی قرار دارند.هم‌زمان با تحقیق من در زمینۀ اعتیاد، مادرم به‌خاطر سرطان ریه هر روز ضعیف‌تر می‌شد. او در دورۀ بیماری‌اش با من دربارۀ پدرش صحبت کرد، مهاجری سوئدی که هر سال زمستان دچار افسردگی شدید می‌شد. او کودکیِ پرنشاطش در استکهلم را به یاد می‌آورد و آن را با زندگی‌اش در نیوآرک مقایسه می‌کرد: دسترسی‌نداشتن به آب گرم، شب‌کاری در بطری‌سازی و ندیدن همسرش که شیفت کاری متفاوتی در خط تولید دیگری داشت. اگرچه سعی می‌کرد مشروب نخورد، با نزدیک‌شدن کریسمس همیشه لغزش می‌کرد، و مادرم که هنوز بچه بود، ماه‌ها در زمستان‌های نیوآرک از این مشروب‌فروشی به آن مشروب‌فروشی می‌رفت تا برایش [مشروب] جور کند تا قبل از شیفت بعدی بتواند چند ساعت بخوابد. مادرم از کودکی یاد گرفته بود الکل راهی برای کنارآمدن با سختی‌های زندگی است.قصد ندارم مشکل پزشکی پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگم را تشخیص دهم. معمولاً نمی‌توان برای اعتیاد به یک «علت» اصلی -ژن، محیط، تروما، ترومای زندگی روزمره‌- رسید. ولی اینکه توانسته‌ام اعتیادشان را تاحدی نتیجۀ دردِ پردازش‌نشدۀ۹ آن‌ها ببینم به من کمک کرده است. آن‌ها هم مثل بقیه بنا بر دلیلی مشروب می‌خوردند یا سیگار می‌کشیدند: آن مواد برایشان کاری انجام می‌دادند. متأسفانه مصرف این مواد به آن‌ها کمک می‌کرد تا با مشکلاتشان کنار بیایند و این اوضاع را خراب‌تر می‌کرد و دور باطلی را به وجود می‌آورد.این محور نظریۀ «اعتیاد به‌مثابۀ آشفتگی»۱۰است. مصرف مواد، علاوه بر تسکین اثرات ملموس آشفتگی جسمانی، به آدم‌ها کمک می‌کند تا با دوری از حمایت‌های فرهنگی کنار بیایند. این نوع از بیگانگی چیزی است که امیل دورکیم، بنیان‌گذار جامعه‌شناسی مدرن، نام آن را آنومی۱۱ می‌گذارد: موقعیتی اجتماعی که در آن فروپاشی هنجارها و ارزش‌ها منجر به قطع ارتباط وجودی با معنا و هدف می‌شود. به باور برخی اندیشمندان، این حس آشفتگی امروزه یکی از پیش‌ران‌های اصلی همه‌گیری مواد افیونی است.همه‌گیری‌ها هیچ‌وقت صرفاً به‌خاطر قدرت خودِ مواد شکل نمی‌گیرند. معمولاً -‌اگر نگوییم همیشه‌- زخمی اجتماعی در پشت پرده وجود دارد که منجر به مصرف مواد می‌شود. در سال ۲۰۱۴، دو اقتصاددان دانشگاه پرینستون، آن کیس و انگس دیتون (که سال بعد برندۀ جایزۀ نوبل شد)، به یافته‌ای غیرمنتظره برخوردند: افزایش معنادار خودکشی در بین آمریکایی‌های سفیدپوست و میان‌سال.کیس و دیتون دریافتند که مرگ‌های ناشی از خودکشی، اوردوز مواد، و بیماری کبد الکلی۱۲ به‌سرعت رو به افزایش است و این افزایش تقریباً فقط در بین کسانی است که مدرک دانشگاهی ندارند. این دو محقق، در تحلیل‌های بعدی، این مرگ‌ها را به پوسیدگی‌ای ربط دادند که در هستۀ ساختار اجتماعی کنونی‌مان رخ داده است. درست است که طبقۀ کارگر سفیدپوست، بر اثر جهانی‌سازی اقتصاد، دچار ضررهای ملموسی همچون شغل‌های بدتر با مزد کمتر شده بود، ولی، علاوه‌برآن، کار هم بسیار بی‌معناتر شده بود. آدم‌ها دیگر با شغلشان ارتباط واقعی نداشتند -کمتر احتمال داشت عضو اتحادیه باشند یا در کارشان ثبات و ساختار داشته باشند. علاوه‌براین، دلایل بسیار دیگری هم برای ناامیدی وجود داشت. آمار ازدواج و مشارکت دینی رو به کاهش بود. در تاریخ مکتوب بشر، آدم‌ها هیچ‌وقت به این اندازه تنها زندگی نمی‌کردند.آنچه این آشفتگی‌ها را عمیقاً تقویت می‌کرد نابرابری شدید در آمریکا -‌بیشترین نابرابری درآمد در بین کشورهای جی۷- و بدترین نظام درمان در بین کشورهای توسعه‌یافته بود، نظامی که هزینه‌های مازاد و ناکارآمدی‌هایش باعث پایین‌ماندن دستمزد و ازبین‌رفتن مشاغل شده بود. کیس و دیتون این مرگ‌های ناشی از خودکشی، اوردوز مواد، و بیماری کبد الکلی را «مرگ‌های ناشی از ناامیدی» نامیدند. فقط در سال ۲۰۱۷، بیش از ۱۵۰هزار مرگ ناشی از ناامیدی در آمریکا ثبت شد که بسیاری از این افراد بین ۲۰ تا ۵۰ سال سن داشتند.لازم به ذکر است که همۀ این سفیدپوستان -‌ازجمله خودم و خانواده‌ام‌- از سایر انواع ظلم‌ و نژادپرستی که دهه‌ها و چه‌بسا قرن‌هاست منجر به مرگ و اعتیاد در جوامع سیاه‌پوست شده است در امان مانده‌اند. بی‌عدالتیِ مداوم در حوزۀ بهداشت براساس نژاد و طبقۀ اجتماعی مدت‌هاست که مرگ‌های ناشی از ناامیدی در بین سفیدپوستانِ طبقۀ متوسط را کوچک جلوه داده است. «مرگ‌های ناشی از ناامیدی» را نباید صرفاً مشکل سفیدپوستان در نظر گرفت؛ این کار باعث می‌شود در این همه‌گیری تمایز غلطی ایجاد شود که در یک سوی آن مصرف‌کنندگانِ سفیدپوستِ طبقۀ متوسط به‌عنوان قربانیان بی‌گناه تلقی شوند و، در سوی دیگر، بحران ادامه‌دار مرگ‌های مربوط به مواد قرار بگیرد، مرگ‌هایی که ناشی از مسائلی ساختاری همچون فقر، تروما، محرومیت مزمن و درماندگی است. در واقعیت اما این بحران‌ها عمیقاً درهم‌تنیده‌اند. نکته اینجاست که آشفتگی روان‌شناختی که منجر به اعتیاد می‌شود به اندازه‌ای نیرومند است که در گوشه‌گوشۀ جوامع بشری نفوذ می‌کند و صرفاً به منابع ملموس و مادی محدود نمی‌شود.وقتی دانشجوی پزشکی بودم، یکی از اولین بیمارانم در دورۀ پزشکیِ داخلی مردی بسیار لاغر و معتاد به هروئین بود که غده‌ای به اندازۀ طالبی در فکش داشت. چند ماه قبل برای برداشتن برآمدگی کوچکی که روی زبانش درآمده بود مراجعه کرده بود، ولی پزشکان درمانگاه نتوانسته بودند مصرف مواد و «عدم همکاری» او را تاب بیاورند و سریعاً مرخصش کرده بودند. حالا خانواده‌اش او را به مرکز درمانی آورده بودند تا بمیرد.چهار سال قبل از فروپاشی‌ام بود. اواسط سال سوم پزشکی بودم و توانم تحلیل رفته بود. سال سوم به ‌«سال بالینی» معروف است، سالی که دانشجویان از آن می‌ترسند، چون باید وارد تیم‌های درمانیِ تخصص‌های مختلف شوند و مستقیماً به درمان بیماران بپردازند. آن مرد مظهر اشکالات پزشکی مدرن بود: نه اینکه لزوماً ما از درمان سرطان عاجز باشیم، بلکه بیمار به‌سادگی ممکن است نادیده گرفته شود. آشفتگی نظام درمانی روحیۀ آدم را خراب می‌کرد. مشکلات حاد را رفع و رجوع می‌کردیم و بیماران را به مراکز پرستاری یا حتی خیابان برمی‌گرداندیم، بدون اینکه به مشکلات انسانی‌شان که غالباً ریشۀ رفتارهای ناسالمشان بود بپردازیم. با گذر زمستان، خسته شدم از اینکه ساعت چهار صبح بیدار شوم و چک‌لیست‌هایی را کامل کنم که به هیچ‌کس کمک نمی‌کرد.مشروب می‌خوردم -‌خیلی زیاد. ناگهان می‌زدم زیر گریه. در مرکز درمانی، با یک روانکاو ریشو، در مطب کوچکش که دیوارهای سیمانی داشت، دیدار کردم. اوایل، پریشانی‌ام را پشت لحن مطمئن و حرفه‌ای پنهان می‌کردم و می‌گفتم چون می‌خواهم در آینده روان‌پزشک شوم، آمده‌ام تا رشد کنم و خودم رابهتر بشناسم.سال بالینی را لنگان‌لنگان به پایان رساندم و وارد دورۀ تحقیقاتی شدم، ولی حتی در آن سالِ نسبتاً آرام هم مشروب‌خوردنم به‌تدریج بدتر شد. برای خودم محدودیت‌های بی‌شماری وضع می‌کردم ولی فوراً آن‌ها را زیرپا می‌گذاشتم، مثلاً به خودم گفتم هرگز در همایش علمی میامی مشروب نخواهم خورد ولی [از بس نوشیدم] کنار یک درخت نخل بیهوش شدم و بعد در تاکسی بالا آوردم. فکر کردم شاید الکلی شده باشم ولی فوراً این فکر را از سرم دور کردم.به‌عنوان دانشجو به یکی از جلسات الکلی‌های گمنام (AA) رفته بودم -برای تمرین آموزشی همه باید می‌رفتیم‌- و برایم روشن بود که من شبیه آن‌ها یا والدینم نبودم. باورم این بود که مشکلم چیزی پیچیده‌تر و وجودی‌تر از «بیماری‌ای» همچون الکلیسم یا اختلالات روان‌پزشکی‌ای همچون افسردگی با میل به خودکشی یا وسواس توان‌فرسا بود. چنین بیمارانی واقعاً رنج می‌کشیدندو نیاز به درمان داشتند. من فقط نیاز داشتم رشد کنم.باوجوداین، با افزایش پیامدهای کارم، به این فکر افتادم که شاید مشکلی دارم. ازآنجاکه خیلی از جلسات را نمی‌رفتم، روان‌پزشکم دیگر مرا نپذیرفت. من هم یک بطری کامل جین را در ظرف‌شویی خالی کردم و قسم خوردم این بار دیگر ترک می‌کنم. آن موقع متوجه نبودم، ولی الان می‌فهمم این همان کاری بود که سعی کردم با پدر و مادرم بکنم. زمانی‌که بزرگ‌تر شده بودم و فهمیده بودم مشکل مشروب‌خوردنشان چقدر جدی است، کل خانه را دنبال بطری‌های مخفی گشته بودم و همه را جلوی آن‌ها خالی کرده بودم. این بار هم به همان اندازه موفق بودم.آخرسر، آدِرال -که ترکیبی از آمفتامین‌هاست‌- مرا به فروپاشی کامل رساند. دسترسی به آدِرال کار سختی نبود،چون مصرف‌کننده‌ای سفیدپوست و دارای امتیاز بودم. آن را از مسیرهای پزشکی به دست می‌آوردم، هزینه‌اش را با بیمه پرداخت می‌کردم و بیشتر موقع‌ها حساب‌شده مصرف می‌کردم. از آن موادهایی است که نظم اجتماعی موجود را حفظ می‌کند؛ هرچه باشد، مواد محرک شما را سرپا نگه می‌دارند و می‌گذارند سر کارتان بروید. ولی، پس از مدت کوتاهی، مصرفم خطرناک شد و ترکیب الکل، آمفتامین و بی‌خوابی‌های چند شبانه‌روزی مرا دچار شیداییِ ناشی از مواد کرد.اوایلش خیلی باشکوه بود. احساس می‌کردم از خود بی‌خود شده‌ام و همه‌چیز در منتهای روشنی و وضوح بود. مزۀ تجربۀ عرفانیِ نزدیک و تعالی‌بخشی را چشیدم. بعد، هذیان‌ها شروع شد. فهمیدم درگیر جنگ معنوی بین خوب و بد شده‌‌ام. گاهی فکر می‌کردم مواد باعث این شیدایی روان‌پریشانه شده، ولی دیگر واقعیت و همۀ آن افکار و احساسات و ترس‌هایی را که ناگهان هجوم می‌آوردند تشخیص نمی‌دادم. ما بیماری روانی را حالتی کاملاً مشخص و جداگانه تعریف می‌کنیم یا حداقل آن را وضعیتی می‌دانيم که دارای مسیر عبور یا نقاط گذر مشخص است، ولی من از چنین دروازه‌ای رد نشدم. احساس می‌کردم بین عاقلی و دیوانگی در حرکت هستم یا به عبارت بهتر، بر اساس عدم قطعیت کوانتومی، به‌طور هم‌زمان در هر دو حالت بودم و حالت‌های مختلفِ وجود از ذهن آشفته‌ام گذر می‌کرد.چند روز بعد، دیگر به‌سختی می‌شد وخامت اوضاع را انکار کرد، ولی هنوز در ذهنم نمی‌پذیرفتمش. شروع کردم به نجوای مکرر یک جمله: «من می‌دانم دیوانگی چیست و این دیوانگی نیست. من می‌دانم دیوانگی چیست و این دیوانگی نیست». یک آن فهمیدم که دارم اشتباه می‌کنم و خودم به‌تنهایی نمی‌توانم از پسش بربیایم. پس فریاد کمک سر دادم و همسایه‌ام پلیس را خبر کرد.روز دوم توان‌بخشی، حدود دو هفته پس از اینکه مرا به بلویو بردند، به دفتر دکتر سامرز احضار شدم تا برای مصاحبۀ ورودی با او ملاقات کنم. او مدیر مرکز بود و شنیده بودم که حرف نهایی را راجع به پرونده می‌زند. با بی‌قراری و جنب‌و‌جوش، راه‌رفتنش در راهروها را زیر نظر گرفته بودم. او کسی بود که می‌توانستم با او کار کنم. کل زندگی‌ حرفه‌ای‌ام را صرف چاپلوسی پزشکان مسن‌تر کرده بودم.به محض اینکه نشستم، با اخم شروع کرد به بازجویی من. دقیقاً چقدر مشروب می‌خوردم؟ چه چیز دیگری مصرف می‌کردم؟ مطمئن بودم؟ امیدم رنگ باخت ولی سعی کردم مثبت فکر کنم و به‌آرامی پرونده‌ام را شرح دادم: جوانی با مصرف زیاد مشروب که اثرش با مصرف آدِرال و گاهی کوکائین شدیدتر می‌شد و این وضعیت در بستر کارِ بیش‌ازحد و فرسودگی ایجاد شده بود. به‌هیچ‌وجه مورد سالمی نبودم، ولی اکنون پر از انگیزه بودم و می‌توانستم بستری نشوم. درسم را آموخته بودم و می‌خواستم بهتر شوم.صورتش را نگاه می‌کردم مگر روزنه‌ای بیابم. ولی پس از مکثی طولانی روی میز خم شد و گفت نمونۀ مویم را برای آزمایش مواد خواهد فرستاد.خشک و رسمی پرسید «به‌م بگو نتیجۀ آزمایش چه خواهد بود؟».گیج شده بودم -‌همه‌چیز را به او گفته بودم‌- ولی بعد متوجه شدم که دیگر همکار یا دانشجو نیستم، حداقل نه برای او، بلکه پزشک معتادی هستم که بدترین نوع بیمار است و کاملاً می‌تواند داستان را آب‌و‌تاب دهد و [حقیقت را] انکار کند. در بلویو هم یک بیمار بودم ولی با احترام، و چه‌بسا مثل یک همکار با من رفتار می‌شد، اما اینجا صرفاً دروغ‌گویی بودم که باید درهم‌شکسته و اصلاح می‌شدم.طی ۹ هفته‌ای که در توان‌بخشی بودم، چیزهایی دیدم که اگر نگویم مضر، حداقل نادرست بودند و باعث مقاومتم می‌شدند. حس ترس و زیرنظربودندر گروهمان -که همگی متخصصان بهداشت و سلامت بودیم‌- جاری بود. به یک پزشکِ بدرفتار، به‌خاطر اینکه نمی‌توانست با بیماران زن لاس نزند، «مرخصی استعلاجی» داده بودند تا وارد برنامۀ مراقبت بلندمدت در می‌سی‌سی‌پی شود و مشکلات تثبیت‌شدۀ شخصیتی‌اش رفع شوند، مشکلاتی که مانعی بر سر راه بهبودی‌اش بودند.در یکی از تمرین‌های معمول گروه به نام نگرانی‌های دغدغه‌مندانه، رفتارهای مشکل‌آفرین بقیه را گزارش می‌دادیم، مثل ابراز هرگونه شک نسبت به درمان یا الکلی‌های گمنام. یک پزشک خانواده -که از اکثر ما سن بیشتری داشت اما به‌شکلی مخفیانه و نامناسب لجوج بود- از اشاره به بخش‌هایی از الکلی‌های گمنام که به نظرش غیرمنطقی بودند خودداری کرد. درنتیجه، به او جزوه‌ای با عنوان بچه‌شاه دادند که در آن مقاومت او صرفاً علامتی از ناپختگی‌ دانسته شده بود. همۀ این‌ها به نظرم دیوانه‌کننده بود. هدف مداخلات آن‌ها، یعنی تمرکز بر شخصیت و مَنِش بیماران، نسنجیده بود. در روان‌پزشکی هیچ‌گاه در مدت چند هفته یا چند ماه اقدام به بازسازی و مهندسی مَنِش بنیادی آدم‌ها نمی‌کنند.تا امروز هم نمی‌دانم راجع به آن برنامۀ توان‌بخشی چه فکری باید کنم. خیلی خشن بود یا من نیاز داشتم به چالش کشیده شوم؟ آیا تمرکزشان بر توان‌بخشیِ منش و شخصیت کاری افراطی بود؟ پذیرفته‌ام که لازم داشتم اجبار بالای سرم باشد، به این معنا که با انتخاب‌های سخت مواجه شوم. اکثر آدم‌هایی که برای درمان اعتیادشان اقدام می‌کنند با نوعی اجبار مواجه بوده‌اند، دست‌کم به‌طور غیررسمی از طرف خانواده و دوستان. من هم آنجا بودم چون باید می‌بودم، حداقل اگر می‌خواستم به‌زودی به حرفۀ پزشکی برگردم. از این نظر خوشحالم که با چنین اجباری مواجه شدم؛ اگر برنامۀ پایش نبود، شاید به درمان پایبند نمی‌ماندم و بهبود نمی‌یافتم، یا به دیگران آسیب می‌زدم و حتی شاید می‌مردم. باوجوداین، دوست دارم باور کنم تجربۀ عمیق‌تر توان‌بخشی بیشتر به‌خاطر ارتباط بود نه مقابله. واقعاً لازم نبود درهم شکسته شوم، و پرمعناترین و تحول‌بخش‌ترین تجربیاتْ بخش‌های مربوط به درمان رسمی نبود، بلکه بیشتر به‌خاطر قرارگرفتن در شرایطی بود که، در آن، کمک متقابل اثر می‌کرد و کارش را انجام می‌داد.پس از دورۀ دستیاری، یک سال به یادگیری روان‌پزشکی جنایی پرداختم. یک روز در هفته را به زندان فوق‌امنیتی زنان ایالت نیویورک می‌رفتم. به نظر می‌رسید هر بیماری که به درمانگاه روان‌پزشکی فرستاده می‌شد یک جرم خفیف مربوط به مواد و همچنین سابقۀ تروما داشته است. بسیاری از آن‌ها برای کاستن از محکومیتشان به اردوهای سخت می‌رفتند، جایی که موهایشان را می‌تراشیدند و در برف شنا می‌رفتند درحالی‌که مراقبان بر سرشان فریاد می‌زدند. این ماجراها مرا متعجب نکرد. ناعادلانه است اما، از روی تصادف و به‌خاطر خانواده‌ای که در آن متولد شده‌ام، ماجرای من طور دیگری پیش رفت. پلیس نیویورک آن شب تصمیم گرفت مرا -که مردی سفیدپوست و ساکن شمال منهتن بودم‌- به بیمارستان ببرد نه بازداشتگاه. اگر رنگین‌پوست یا ساکن محلۀ دیگری بودم، زندانی می‌شدم، مثل خیلی از آدم‌هایی که ‌اکنون زندان‌های بزرگ کشورمان را پُر کرده‌اند.  حتی احتمال داشت به من تیراندازی کنند و بمیرم.نابرابری در دسترسی به درمان پزشکی یکی از مصداق‌های بارز اختلاف نژادی در درک و درمان اعتیاد است. سیاه‌پوستان مدت‌ها برای دسترسی به درمان مبارزه کرده‌اند. مشکل مهم اعتیاد در جوامع‌ رنگین‌پوست غالباً به شیوه‌ای توضیح داده می‌شود که حاوی انگ است و رویکردِ ممنوعیت۱۳ را توجیه می‌کند، به این شکل که اعتیاد را عملی انتخابی و غیرمسئولانه نشان می‌دهد. در سطح ساختاری، در این جوامع، اعتیادْ اجتناب‌ناپذیر و قابل‌پیش‌بینی دانسته می‌شود نه حاصل تأثیرات بغرنج فقر و سایر علت‌های ریشه‌ای. در نتیجه، حل این معضل به نظام قضایی‌جنایی سپرده می‌شود.در حرفۀ روان‌پزشکی که من به آن مشغولم، می‌بینم که آدم‌های «غیرمعتاد» با غذا، کار، تقلب، قدرت، پول و خشم دست به گریبان هستند. یکی از بیماران روان‌درمانی‌ام از خوردن بیش‌ازحد و سپس بالا آوردن به‌عنوان روشی برای مدیریت هیجان‌های منفی همچون ترس و شرم استفاده می‌کند. یکی دیگر از بیماران نمی‌تواند تلفنش را زمین بگذارد یا به رایانامه‌اش سر نزند -علی‌رغم اینکه دلش می‌خواهد این کار را بکند و برنامه‌ریزی هم می‌کند و این کار مشکلات جدی‌ای در ازدواجش ایجاد کرده است‌- چراکه نیاز شدیدی به تأیید بیرونی در رابطه با شغلش دارد. اصرار نمی‌کنم که این افراد خودشان را معتاد بدانند، و به‌طور کلی باور ندارم ریشه‌های اعتیاد خودم شبیه به بقیه است یا آن‌ها هم برای درمان به همان چیزهایی نیاز دارند که من داشتم. ولی بین خودم و آن‌ها تفاوت زیادی هم نمی‌بینم. همۀ ما از خودِ چندپاره رنج می‌بریم و همگی به قضاوت و توانایی‌مان در تأثیرگذاری بر محیط و خودمان بیش‌ازحد اطمینان داریم. و فکر می‌کنم همگی هم‌نظریم که اعتیاد، هم‌زمان، مشکلی عظیم است که باعث رنجی تصورناپذیر می‌شود و باید آن را همتای همۀ رنج‌های دیگر بشر دانست.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Fisher, Carl Erik. The Urge: Our History of Addiction. Penguin Press, 2022پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کارل اریک فیشر نوشته و در تاریخ ۸ فوریۀ ۲۰۲۲ با عنوان «Alcoholism and me: I was an addicted doctor, the worst kind of patient» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «من روان‌پزشکی بودم که کارم به بیمارستان روانی کشیده بود» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدحسن شرفیان منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• این مطلب برگرفته از کتاب اشتیاق: تاریخچۀ اعتیاد ما نوشتۀ کارل اریک فیشر است.••• کارل اریک فیشر (Carl Erik Fisher) روان‌پزشک، مشاور ترک اعتیاد و استاد دانشگاه کلمبیاست. حوزۀ تحقیقاتی او اخلاق زیستی است. اشتیاق: تاریخچۀ اعتیاد ما (The Urge: Our History of Addiction) اولین کتاب اوست. او همچنین مجری پادکست شکوفایی پس از اعتیاد است، مجموعه مصاحبه‌ای با محوریت اعتیاد و بهبودی. فیشر یکی از اعضای انجمن روان‌پزشکی آمریکا و انجمن پزشکی اعتیاد آمریکاست.[۱] Dual-diagnosis[۲] acrasia [۳] Divided self[۴] chariot [۵] Metamorphoses[۶] Delay discounting[۷] nudging[۸] Contingency management[۹] Unprocessed pain[۱۰] Addiction as dislocation theory[۱۱] anomie[۱۲] Alcoholic liver disease[۱۳] Prohibitionist approach ]]> کارل اریک فیشر اقتصادوجامعه Tue, 09 Aug 2022 04:03:43 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10665/ بازسازی نمی‌خواستم، طلاق می‌خواستم https://tarjomaan.com/neveshtar/10661/ آنر جونز، آتلانتیک—  فکر می‌‏کردم پیشخوانِ استاتیت و ظرف‌شویی تک‏لگنِ سنگی می‏‌خواهم؛ آشپزخانۀ جزیره و میز صبحانه‏‌خوری و دو کابینت عمودیِ باریک در دو طرفِ گاز، یکی برای تختۀ گوشت و سبزی یکی هم برای سینی‏‌های فِر. در اینستاگرام صفحۀ صنایع چوبیِ «پلین انگلیش» را دنبال کرده بودم و از انباری‌هایی که برای آشپزخانه در رنگ‌های قهوه‌ای و زردِتخم‌مرغی می‌ساختند اسکرین‏‌شات گرفته بودم. محصولات «پلین انگلیش» خیلی گران بودند، اما اگر در شعبۀ نیویورکشان چرخی می‏‌زدید می‏‌توانستید مدل‌‏های ارزان‌ترشان را، که به «بریتیش استاندارد» معروف هستند، پیدا کنید. ولی این‏ها هم گران بودند. از خدا می‌‏خواستم مدل‌های ارزان‌‏تر از «بریتیش استاندارد» هم بود. آرزو می‏‌کردم اتاقی به پشت فروشگاه باز می‏‌شد، جنس کابینت‏‌ها بدتر و بدتر می‌‏شد تا اینکه بالاخره دری باز می‏‌شد و برمی‏‌گشتم به آشپزخانۀ مزخرف آمریکاییِ خودم -درست همان‏‌طور که بود.شوهرم با طراح صحبت کرد؛ با بنّا صحبت کرد. و من همچنان سر و ته طرح‏‌ها را می‌‏زدم و ارزان‏‌تر و ساده‌‏ترشان می‌‏کردم. از فکر جزیره بیرون آمدم و میزی استیل را به قیمت ۲۹۹ دلار در یک فروشگاه اینترنتیِ لوازم رستوران پیدا کردم. بعد کم‏کم به فکر افتادم به‏‌جای پیشخوانِ استاتیت چند تختۀ دودرچهار را روی خرک نجاری بیندازم و قابلمه‏‌ها را به میخ‏‌های دیوار آویزان کنم. کم‏کم فهمیدم این آشپزخانه را نمی‌‏خواهم. کم‏کم فهمیدم این زندگی را نمی‌‏خواهم.بازسازی نمی‏‌خواستم. طلاق می‏‌خواستم.مدت‏‌ها فکر می‏‌کردم -یعنی مطمئن بودم- خانه‏‌مان را دوست دارم. خانه‌‏ای بود سفیدرنگ با پنجره‏‌های چوبیِ ورآمدۀ خاکستری که در ظاهر بی‏‌ریخت بود اما در فضای باز جنگلیِ پنسیلوانیا مناسب به نظر می‏‌رسید. شومینه‌‏ای بزرگ برای آویختن جوراب‏‌های هدیۀ کریسمس داشت و آن‏قدر بزرگ بود که برای ما با سه بچۀ کوچک کافی باشد. حتی آن آشپزخانه -که حال‏‌و‏هوایی شبیه کوچه داشت و هروقت چیزی می‌‏پختم دود همه‏‌جای آن را فرامی‏‌گرفت- بیشتر در حرف عذابم می‏‌داد تا در عمل. پیشخوان نداشت و چراغ بالای ظرف‌شویی ایراد برقی داشت. هرچه لامپ عوض می‌‏کردیم، چشمک می‌‏زد و می‏‌سوخت.اما نظافت خانه، ای خدا! نظافت خانه از همه بدتر بود. زنی به نام لوبا هفته‌‏ای یک‌‏بار برای تمیزکاری می‏‌آمد. عاشق مصاحبت با او بودم. همیشه نصیحت‌‏های خردمندانه‏‌ای در چنته داشت، مثلاً می‏‌گفت نباید دستمال نظافت و لباس بچه‌‏ها را با هم شُست، چون ممکن است مواد شیمیایی پوستشان را ملتهب کند. به تئوری توطئه و خرافات هم خیلی عقیده داشت. نگران ریزتراشه‌‏های موجود در واکسن کرونا بود. اعتقاد داشت حیات بشر تنها چند سال دیگر، احتمالاً هفت سال، ادامه خواهد داشت. و بعد: آخرالزمان.حتی با کمک لوبا هم خانه آشوب بود. اصلاً نمی‏‌توانستم بچه‏‌ها و خرت‏‌و‏پرت‌‏هایشان را جمع‌‏و‏جور کنم. کتاب‏‌ها و اسباب‌‏بازی‏‌هایشان همیشه زیر پا بود. همه‏‌جا ‏خرده‌آشغال‌‌ ریخته بود. البته من می‌‏دانستم هنوز هم خوش‌اقبالم که این خانه و آت‏‌و‏آشغال‌هایش را دارم، که لوبا را کمک‌‏حالِ خودم دارم، ولی به‌هرحال سخت بود. اگر من در آشپزخانه‏‌مان به قتل می‌‏رسیدم، پزشکی قانونی شرح روزگار من با آن آشغال‏‌خرده‌‏ها را این‌گونه اعلام می‌کرد: سه درصد خمیر بازیِ آبی‌‏رنگ، دَه درصد نان برشته، هشتاد‏و‏هفت درصد گَردِ غلات صبحانه. من همین بودم.آن ‌زمان فقط وقتی جاروبرقی می‌کشیدم که آشغال آن‌قدر زیاد می‌شد که مجبور بودم قبل از رفتن به رختخواب کف پاهایم را پاک کنم. جاروبرقی‌زدن را دوست نداشتم -سیمش زیر پا گیر می‏‌کرد و سرش را هم مثل احمق‏‌ها به پایه‏‌های مبل می‏‌کوبیدم- اما از صدای آشغال‏‌ها که مکیده می‏‌شدند، آن صدای ترق‏توروقِ ضعیف، خوشم می‌‏آمد. بعد از اتمام کار، که حدود هفت دقیقه زمان می‌برد، خانه انگار خانۀ یک مهماندار هواپیما، آدم مجرد یا خانۀ یک الیگارش‏ روس بود. و بعد، اولین برشتوک‌بر زمین می‏‌افتاد.ریچل کاسک مقاله‌‏ای با عنوان «ساختنِ خانه» نوشته که خیلی دوستش دارم. مقاله دربارۀ یکی از دوستان اوست که «خانه‏‌اش را با لاقیدیِ تحسین‏‌برانگیزی اداره می‏‌کند ... در آشپزخانه‌‏اش دائم احساس می‌‏کنی خرده‏‌ریزه‌ها زیر پایت خرد می‌شوند». اتاق‏‌های بچه‌‏ها «چنان رها شده‌‏اند که، مثل چشم‏‌اندازهای بکر، به نوعی زیبایی طبیعی رسیده‌‏اند». این مادر از به‏‌هم‌‏ریختگی خجالت نمی‏‌کشد، او رهاست و من می‏‌خواستم مثل او باشم، یعنی عوض آنکه خانه من را بسازد، من خانه را بسازم.اما خرده‌‏آشغال‌ها افسرده‌‏ام می‏‌کرد. گاهی احساس می‏‌کردم آن‏ها استعاره‏ای از خودم هستند که با افزایش سن زیر چکمه‏‌های زندگی‏ خرد می‏‌شوم و تنها می‌‏توانم روی فرش بنشینم.من زندگی مخفیانه نداشتم، اما زندگی دلخواه پنهانی داشتم که شاید حتی بدتر بود. همسرم را دوست داشتم، موضوع این نبود که دوستش نداشتم، ولی حس می‌‏کردم او بین من و جهان، بین من و خودم، ایستاده است. هرآنچه تجربه می‌‏کردم -از روابطم، واقعیت و درکم از هویت و تمایلاتم- اول از صافی او می‏‌گذشت. بدترین قسمت ماجرا این بود که او ابداً تقصیری نداشت، شاید این دقیقاً همان چیزی بود که وقتی ۲۱‏ساله بودیم و تازه خاطرخواه هم شده بودیم خودم، ولو با زبانِ بی‏زبانی، از او خواسته بودم که از گزند باد و باران محافظتم کند و مهربان و مسئولیت‏‌پذیر باشد. اما حالا انگار همیشه روی پنجۀ پا ایستاده بودم و سعی می‌‏کردم از پُشت او زندگی را ببینم. نمی‏‌توانستم ببینم ولی می‌‏توانستم تصور کنم. شروع کردم به تجسم زندگی‏‌های دیگر، خانه‏‌های دیگر.چه ارتباطی بین زنان مطلّقه و خانه هست؟ بعد از آن گفت‌وگوی طاقت‏‌فرسا با همسرم که احساسم را به او گفتم و گفتم فکر نمی‏‌کنم بتوانم تغییرش دهم، کتاب جدیدِ دانا اسپیوتا با عنوان عنان‏‌گسیخته۱ را خواندم. این کتاب دربارۀ زنی است که، درست وقتی بی‏‌دلیل اقدام به خرید خانه‌‏ای کلنگی می‏‌کند، درمی‏‌یابد می‏‌خواهد متارکه کند. کتاب املاکِ دبورا لوی را هم خواندم، دربارۀ تصور وجود خانه‌‏ای که مال خودِ اوست بعد از بزرگ‌شدن و رفتن بچه‏‌هایش. در این فاصله با بنگاه‌‏داری که خانه‏‌مان را به ما فروخته بود تماس گرفتم تا بگویم که احتمالاً بخواهیم خانه را مجدداً به فروش بگذاریم، و او ماجرای طلاق خودش را کامل برای من تعریف کرد و گفت چقدر تحمل کرده، چقدر طلاق برایش سخت بوده و هنوز بعد از ده‌‏ها سال گاهی از خودش می‏‌پرسد آیا تصمیم درستی گرفته است یا نه. او گفت نگران خانه نباش، فروش می‌‏رود. مورد خاصی نیست.من می‏‌خواستم دربارۀ هنر، سکس، سیاست و مردسالاری فکر کنم. چقدر از زندگی‏‌ام -منظورم ساختار زندگی‏‌ام است، و همچنین اساس آن، یعنی روح و ذهنم- را حول شوهرم بنا کرده‏ بودم؟ اگر همسر او نبودم که بودم؟ شاید کمی مواد می‏‌زدم. شاید به زنان دیگر نزدیک می‏‌شدم. شاید هم کتاب می‌‏نوشتم، اما نه دربارۀ املاک!اما وقت فکرکردن به سؤالات مهم نبود. من و شوهرم -که چند وقتِ دیگر می‌‏شد شوهر سابقم- توافق کردیم که از پنسیلوانیا برویم. خیلی سخت بود؛ هیچ‌‏کداممان نمی‏‌توانستیم در آن خانه بخوابیم. تصمیم گرفتیم برگردیم نیویورک، شهری که روزهای جوانی‌مان را در آن گذرانده بودیم و دوستان و کاروبارمان هنوز آنجا بودند. باید آپارتمان‏‌هایی می‌‏گرفتیم و با حداقلِ لباس و لِگو پُرشان می‏‌کردیم؛ باید بچه‏‌ها را پیش از سپتامبر در مهدکودک و مدرسه نام‏‌نویسی می‏‌کردیم؛ باید خانه را می‌‏فروختیم.چاقوها و چنگال‏‌ها را تقسیم کردم. دو قابلمه، دو ماهی‏تابه، قهوه‌‏ساز و سینیِ فر را، که معلوم شد برای گاز کوچک آپارتمان جدید خیلی بزرگ است، پیچیدم. طی هفت سالِ گذشته دائم یا باردار بودم یا بچه شیر می‏‌دادم، ولی بالاخره همۀ وزن اضافۀ بارداری را از دست داده بودم و به همین خاطر کُمدم پر از لباس‌‏های گَل‏و‏گشادی بود که دیگر به دردم نمی‏‌خوردند. آن‏ها را به لوبا دادم و او فرستادشان به کلیسایی در اوکراین. میز نهارخوری را فروختم و صندلیِ گهواره‌‏ای را مادرم برداشت. یخچال را خالی کردم و سطل‌‏های زباله را گذاشتم دم در. آن زندگی دیگر تمام شده بود.نیازی به بازسازی آشپزخانه نداشتم؛ هفت سالِ گذشته را صرف بازسازی خودم کرده بودم. بچه‌‏هایم -سه بار بارداری- یعنی کوبیدن و ازنوساختن، الحاق و بعد کسرِ بنا و بعد بی‌‏ریختیِ عجیب پس‌ازآن. سینه‌‏های بزرگِ دوران شیردهی که انگار از بدن زنی دیگر قرض شده و دست‌‏آخر به مادران گیتی بازگردانده شده است. و بعد دوباره همه‏‌چیز از اول و از اول. و حالا دیگر بدن تحلیل‌رفته و پیرتری دارم که هنوز با آن بیگانه‌ام. من برای خانواده‏‌ام مثل خانه‌ای بودم که اکنون خالی شده بود.بچه‌‏ها را به آپارتمانی سه‏‌خوابه در بروکلین منتقل کردیم. من و پدرشان بین خانۀ بچه‌‏ها و پیلوت باغچه‏‌دار یک‌‏خوابه‌‏ای که دوستانمان همان حوالی داشتند رفت‌‏و‏آمد می‏‌کردیم -دو روز اینجا، دو روز آنجا. به این روش «آشیانۀ پرنده»۲ می‌گویند -عنوانی قشنگ برای توافقی غم‌‏انگیز. این روش ارزان‏‌تر از اجارۀ دو آپارتمانِ بزرگ درمی‌آمد و امیدوار بودیم مرحلۀ گذار را برای بچه‏‌ها آسان‌‏تر کند.بعضی روزها مهابت کاری که کرده بودم به‌سویم هجوم می‌‏آورد. دائم فکر می‏‌کردم آیا هیچ احساس تأسف یا پشیمانی دارم یا نه. دشوار است که راستش را بگویم، چون باعث می‏‌شود، همان‌‏طور که شوهر سابقم گاهی تصور می‏‌کرد، زنی سرد و بی‏‌تفاوت به نظر برسم. اما باید بگویم که واقعاً احساس تأسف یا پشیمانی نداشتم. حس بدویت داشتم و از آن خوشم می‌‏آمد. هیچ حائلی بین من و جهان نبود. انگار پیش‌ازاین عینک آفتابی به چشم داشتم و حالا برداشته بودمش؛ ناگهان همه‌‏چیز طور دیگری به نظرم می‏‌آمد. بهتر یا بدتر نبود، فقط آشکارتر و تندتر بود. باد سرد به چهره‌‏ام می‏‌خورد.من مسبب کلی آشوب و رنج شده بودم. اما برای چه؟ اوایل شوهرم این سؤال را بارها از من می‏‌پرسید: برای چه؟ با زبان بی‌‏زبانی می‌‏گفتم تا بتوانم صورتم را در مسیر باد قرار دهم. تا بتوانم درخشش خورشید را ببینم.اما بی‌‏خانه، بی‏‌همسر و نیمی از هفته بی‏‌فرزند، در سراشیبِ زندگیِ تنهایی، هرگز آن‏چنان احساس رهایی و بی‏‌حفاظی نمی‌‏کردم. سعی می‌‏کردم نشان دهم نمی‌‏ترسم، ولی می‌‏ترسیدم. دو بار که خواستم خودم در پارک مواظب بچه‏‌ها باشم پسر بزرگم گم شد. به‌طرفِ زمین بازی می‌‏دوید و غیبش می‌‏زد. دنبالش می‏‌گشتم و می‏‌گشتم، بعد بلند صدایش می‌‏زدم و بعد بند دلم پاره می‌‏شد. یک‏بار بالاخره شوهرِ کس دیگری کمک کرد او را پیدا کنم. حتماً زنش به او گفته بود عزیزم، برو به آن زن بیچاره کمک کن. دلشان به حال من سوخته بود، ولی اهمیتی نمی‏‌دادم -از تشکر و سپاسگزاری سر از پا نمی‏‌شناختم. زانو زدم و شانه‏‌های پسرم را گرفتم و آهسته او را تکان دادم و با لحنی جدی و صدایی لرزان سعی کردم به او بفهمانم ما باید محتاط‌‏تر باشیم.در آن لحظه دلم به‌‏شدت برای حیاط خانۀ پنسیلوانیا، آن خیابان آرام و تاب و سرسره‏ای که فقط برای خودمان بود تنگ شد. تابستان گذشته بچه‌‏گوزنی روزها در علف‏‌های بلند حیاط پشتی‏مان می‌نشست. ماده‏‌گوزن‏‌ها وقتی دنبال غذا می‏‌روند بچه‌‏هایشان را رها می‏‌کنند و آن‏ها درست همان‌جایی که هستند کاملاً پنهان می‌‏شوند تا بالاخره مادرشان با دهانی پر از شبدر بازگردد. بچه‌‏گوزن خیلی ضعیف بود، تحمل تماشای او را نداشتم. پسرم شش سال بیشتر ندارد. نمی‏‌داند چه اتفاق بدی ممکن است بیفتد. نمی‏‌خواهم بداند. می‏‌خواهم؟ اعتماد‏به‏‌نفسش را تحسین می‏‌کنم، ولی گاهی با خودم می‌‏گویم آیا می‌‏شود کمی بیشتر آن شعور حیوانی را به‏ کار بگیرد -تصور می‏‌کنم منظورم از شعور حیوانی ترس باشد.حوالی پاییزِ گذشته بود که، خدا را شکر، در مورد خانه وارد گفت‌وگو شدیم. وقتی معامله انجام شد، من و همسر سابقم توافق کردیم که می‏‌توانیم هرکدام آپارتمانی جداگانه کرایه کنیم. اکنون از خودم این‌گونه می‏‌پرسیدم: وقتی اینجا شد آپارتمان من می‏‌خواهم با آن چه کنم؟تا پیش از این توافق، فضای آپارتمان خالی و بی‏‌طرف بود. به نظرم درست نبود تا وقتی که من و پدر بچه‏‌ها با هم آنجا زندگی می‏‌کردیم چیزی به در و دیوار خانه آویزان کنم. به‌اندازۀ کافی خواسته‏‌هایم را به او تحمیل کرده بودم. به‌‏علاوه، نمی‏‌خواستم معرف منْ خانه‌‏ای باشد که می‏‌سازم و با خانه‏‌داری هویت واقعی پیدا کنم. اما به‌هرحال این مسائل وجود داشت. بخش اعظم خانه‏‌داری آشکارا با امور روزمره ارتباط پیدا می‏‌کند: قرص ماشینِ ظرف‌شویی، پردۀ ضخیم کتانی و کنترل خرده‌آشغال‏‌ها، اما قسمت عمده‏ای از آن هم داستان‏‌پردازی است. شاید آنچه حقیقتاً می‏‌خواستم چیزهای جدید بود -چیزهایی که تنها خودم انتخاب کرده بودم، چیزهایی که خودِ پنهانم را آشکار می‌‏کرد.از این موضوع که به نظر مزورانه می‌‏رسید احساس شرمندگی می‏‌کردم. بااین‌حال برای آینده چند اثر هنری چاپی خریدم. یکی از آن‏ها تصویر مردی بود که به قفسه‏‌های چهارگوشِ روی دیواری بزرگ نگاه می‏کرد -جایی شبیه دیوار فروشگاه‌‏های موزه‏‌ها یا مهدکودک‏‌ها. این قفسه‏‌ها پر از اشیای جورواجور بود: یک مَلَوانَک۳، یک کلاه و یک آتشفشان کوچک. عنوان این اثر هر چیز در جای خود بود. آن را زیر تخت نوزاد گذاشته بودم.ماجرا را به بچه‌‏ها گفتیم و ظاهراً آن دو تا که بزرگ‏‌تر بودند متوجه شدند: مامان یک خانه می‏‌گیرد، بابا هم یک خانه می‏‌گیرد و هر دو خانه مال آن‏ها خواهد بود. من گفتم که فاصلۀ همۀ ما با هم چند دقیقه بیشتر نخواهد بود. این روش بی‌‏تردید دردسر کمتری داشت، اما دلیلِ اعتقاد راسخ من به آن موضوعی مهم‌‏تر بود: می‏‌خواستم آن‏ها نه‌تنها آپارتمان‏‌های ما، بلکه حتی ساختمان‏‌های میانِ آن‏ها را نیز خانۀ خود بدانند -احساس کنند جزئی از محله، مدرسه، پارک، پیاده‌‏رو و شهرِ آن‌سویِ آن‏ها هستند.من با تکه‌‏تکه‌کردن خانواده‏ بچه‌‏ها را از چیزی محروم کرده بودم که دیگر ممکن نبود به دست بیاورند. طبعاً دربارۀ این مسئله زیاد فکر می‏‌کردم. به هیچ طریقی نمی‌‏توانستم این کمبود را جبران کنم، فقط می‌توانستم سعی کنم راه و رسم زندگی در این جهان را به آن‏ها بیاموزم: پذیرای آن باشند و با صداقت زندگی کنند.برای بچه‌‏ها پیشخوانِ استاتیت یا جنس لولایِ کابینت‏ اهمیتی نداشت. هر روز بیشتر می‏‌فهمیدم که می‏‌خواهم آن‏ها فضاهای عمومی داشته باشند نه خصوصی. شاید آن‏ها، برخلاف من، از اول می‏‌دانستند که حتماً نباید مالک زمین بازی باشند تا آن را با دیگران قسمت کنند: میله‏‌های بارفیکسی که هزاران دست آن‏ها را برق انداخته، فضاهای پنهان و سایۀ زیر سرسره‏‌ها، پدر و مادرهایی که برای همۀ بچه‏‌ها بادکنک‌ها را پر ازآب می‌کنند.پاییز آن سال کمتر در خانه بند می‏‌شدیم. از این پارک به آن پارک می‌‏رفتیم و خوراکمان ساندویچ کرۀ بادام‏‌زمینی و بستنی قیفی بود. شب‌‏هایی که تنها بودم با دوستان قدیمی قرار می‏‌گذاشتم، دیوانه‏‌وار دوست جدید پیدا می‏‌کردم و، پای بساط مِی‏‌گساری با همکاران، تا می‏‌توانستم از زندگی خصوصی‏‌ام حرف می‌‏زدم. بیرونِ خانه احساس می‏‌کردم خیلی قابل‌‏اتکا شده‏‌ام: زنی توانا که از خانواده‌‏اش مراقبت می‏‌کند.اما سخت بود که آن اعتمادبه‌نفس را در خانه هم حفظ کنم، چون به نظرم هنوز امیدوار بودم شوهری کارها را انجام دهد.یک روز پسر بزرگم در خیابان پرسید «مامان! تو رؤیایی داری؟».سعی کردم از جواب‌دادن به او طفره بروم. گفتم «اوم ... بله دارم، ولی یک‌جورهایی شخصی هستند. خودت چی؟ رؤیایی داری؟».جواب داد «بله که دارم. مثلاً نعل اسب خوش‏‌شانسی می‌‏آورد».خنده‌‏ام گرفت اما پاسخش قابل‌‏درک بود. او رؤیا را با خرافات اشتباه گرفته بود. آن ایام معمولاً خیال می‏‌کردم زندگی‏‌هایمان عجیب‌غریب شده است و چون خودم و بچه‌‏ها را از ثبات خانه جدا کرده‌‏ام، گرچه آزادتر شده‌‏ایم، باعث شده‌‏ام به‌نوعی کمتر واقعی باشیم. درون خودم احساس می‏‌کردم چون شوهر ندارم دنبال مجازاتم هستند. ترس نامعقولی وجودم را فراگرفته بود که اگر از دست بچه‏‌ها عصبانی شوم یا نتوانم پول کرایۀ آپارتمان را جور کنم یا زیاد بنوشم یا حتی اعتراف کنم که شرایط خیلی بدی دارم، پلیسِ ازدواج درِ خانه‏‌ام را می‏‌زند و می‏‌گوید «ببخشید خانم! شما فاقد کفایت لازم هستید»؛ احضاریه را به دستم می‏‌دهد و من باید دست از پا درازتر برگردم پنسیلوانیا.در ماه دسامبر واقعاً باید برمی‌‏گشتم پنسیلوانیا. مهلت تخلیۀ خانه به پایان رسیده بود و باید خرت‌‏و‏پرت‏هایمان را بیرون می‏‌بردم.من اواخر تابستان از آنجا رفته بودم و حالا برگ درخت‌‏ها ریخته بود، اما خانه‌‏مان زیبایی همیشگی‏‌اش را داشت. مردم خیلی به خوش‌‏یُمنیِ خانه‏ اعتقاد دارند، بالای درِ ورودی نعل اسب و کنار آن مِزوزا۴ می‌‏کوبند. نمونۀ دیگرش این است که هیچ‌کس نمی‌‏خواهد خانه‏‌ای را بخرد که اتفاق ناراحت‏‌کننده‌‏ای در آن افتاده است. یکی از اولین توصیه‏‌های مشاور املاک این بود که کسی نباید بداند می‌‏خواهید طلاق بگیرید. او گفت که می‏‌گوییم به‌خاطر کار می‏‌خواهید بروید (که البته درست هم بود! نیویورک برای کار‏و‏بارمان بهتر بود). همچنین گفت که حواست باشد شوهرت تعدادی لباس در کمد جا بگذارد.متوجه ترس مردم هستم. اما شبح ازدواج من در آن خانه زندگی نمی‏‌کند. آن بنا حدوداً ۲۰۰‏ساله است -طوفان‏‌های شدیدتر از این را تاب آورده است. شبح ازدواج من، اگر اصلاً زنده باشد، با من زندگی می‏‌کند، به‏‌طرز ملال‏‌آوری همه‏‌جا دنبال من است و نگاه‏‌های غم‌‏انگیزی به من می‏‌اندازد. مثل مادرم به اطراف آپارتمان کوچک، به دیوارهای خالی، نگاه سردی می‌‏کند و می‌‏پرسد «واقعاً؟».داخل خانه، اول رفتم سروقتِ کمد لباس‌‏ها، و کت‏‌ها، پیراهن‏‌ها و کروات‏‌هایی را که کاملاً نمادین آنجا آویزان شده بودند بیرون آوردم. از فکرم گذشت شاید آخرین باری باشد که لباس‏هایش را تا می‌‏زنم، پس سعی کردم خیلی آرام تا کنم. با خودم گفته بودم آنجا چیزی می‏‌نویسم: وسایل را در کارتن می‏‌گذارم و احساساتم را رها می‏‌کنم. اما بسته‌‏بندی خیلی طول کشید و حدود ساعت نُه شب کمردرد امانم را برید. قرار بود باربری صبح خیلی زود آنجا باشد. در خانۀ تاریک دراز کشیدم و خوابم برد و، مثل همۀ آن سال‏‌هایی که زنِ خانه بودم، نتوانستم چیزی بنویسم.روز بعد در بروکلین مشغول تزیینات کریسمس شدم. چون دیگر شومینه نداشتیم، جوراب‏‌ها را روی دیوار پشتِ کاناپه به نخ چند‏لا آویزان کردم. بعد با عجله رفتم که درخت بخرم. فکر می‏کردم کار سختی باشد که تنهایی حملش کنم، اما نبود؛ درواقع خیلی سخت نبود. درخت را در پایه‏‌اش پیچ کردم و لامپ‌‏ها را دورش بستم. فرصت نشد برگ‌‏های سوزنی‌اش را جارو کنم. وقتی بچه‏‌ها را در تاریکی نیلی‏فامِ ماه دسامبر از کلاس‌‏های فوق‌برنامه برمی‏‌گرداندم به‌شان گفتم سورپرایزی در خانه منتظرشان است. جلوجلو دویدند و نزدیکِ ساختمانمان ایستادند. آن‏ها به درختی که آن‏سویِ پنجره می‏‌درخشید نگاه می‏‌کردند و من به آن‏ها.شاید من خودم را گول می‏‌زنم. شاید از هیچ‌چیز رها نباشم و تنها لوازمی دیگر، خانه‏‌ای دیگر و چه‏‌بسا روزی -اعتراف می‌‏کنم- مردی دیگر بخواهم. شاید دارم همان داستان را از اول آغاز می‏‌کنم. حتماً از من می‌‏پرسید «برای چه؟» و حق هم دارید بپرسید.ولی من این‏طور فکر نمی‏‌کنم. فکر می‏‌کنم که دارم چیز تازه‌‏ای می‌‏سازم.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:•  این مطلب را آنر جونز نوشته و در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۲۱ با عنوان « How I Demolished My Life» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «بازسازی نمی‌خواستم، طلاق می‌خواستم» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.••  آنر جونز  (Honor Jones) روزنامه‌نگار و یکی از دبیران سایت آتلانتیک است. او پیش‌ازاین در نیویورک تایمز می‌نوشت. این جستار او دربارۀ طلاق وسیعاً مورد توجه قرار گرفت و بازخوردهای متعددی در مطبوعات به خود اختصاص داد.[۱]   Wayward[۲]    nesting[۳]  جانوری دریایی [مترجم].[۴]   mezuzah طوماری است از پوست حیوانِ حلال‏گوشت که روی آن دو پاراشای اول شمعِ ایسرائل (به‌معنی بشنو! ای اسرائیل) و نام اعظم خداوند را می‏نویسند [مترجم]. ]]> آنر جونز اقتصادوجامعه Mon, 01 Aug 2022 04:07:52 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10661/ تعيين‌کننده‌ترين سؤال فرهنگی قرن اين است: در مهدکودک‌ها چه بايد آموزش داد؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10657/ فرانک فورِدی، اسپایکد —  حدود دو دهه است که سعی می‌کنم منشأ جنگ فرهنگی‌ای را که امروزه گریبان‌گیر غرب شده درک کنم و بفهمم چه عواملی به آن دامن می‌زنند.خیلی‌ها آن را ادامۀ همان تعارض قدیمی میان چپ و راست می‌دانند، اما این توصیف گمراه‌کننده است. هرچه نباشد، تعارض‌های فرهنگی امروزی، چه بر سر مجسمه‌ها و چه هویت جنسیتی، با افول اختلافات ایدئولوژیک سنتی هم‌زمان‌اند.امروزه حتی سرمایه‌دارانی داریم که دیگر از نظام سرمایه‌داری دفاع نمی‌کنند و نیز چپ‌های غرق در سیاست‌های هویتی که کاملاً با طبقۀ کارگر، به‌خصوص سفیدپوستانشان، خصومت دارند. دسته‌های چپ و راست واقعاً دیگر آن معنای سابق را ندارند و در درک جنگ فرهنگی کمکی هم به ما نمی‌کنند.یکی از دلایلی که باعث می‌شود درک جنگ فرهنگی تا این حد دشوار باشد این است که طرفینِ درگیر به‌ندرت نهضت خود را به‌صورت نظام‌مند ترسیم می‌کنند. فلسفه یا ایدئولوژی صریحی برای جنگ فرهنگی وجود ندارد. درواقع، چنان‌که در کتاب جدیدم تحت عنوان صد سال بحران هویت: جنگ فرهنگی بر سر جامعه‌پذیری۱ توضیح داده‌ام، عامل پیش‌ران جنگ فرهنگی یک ایدئولوژی بی‌نام است. این همان موضوعی است که در پی کاوش آن هستم، خاستگاه تاریخی و اهداف اصلی این ایدئولوژی بی‌نام.خیلی زود فهمیدم خاستگاه این ایدئولوژی در اواخر قرن نوزدهم و در مکانی است که اصلاً انتظار نمی‌رود: مهدکودک. اولین کشمکش در جنگ فرهنگی بر سر این پرسش شکل گرفت که بچه‌ها را چطور باید پرورش و آموزش داد. همین کشمکش بر سر جامعه‌پذیری کودکان، آن‌هم بیش از صد سال پیش، بود که نیروهایی را از بند رها کرد که به نبردهای امروزی بر سر هویت و ارزش‌های اجتماعی انجامیده‌اند.خلق «انسان جدید»در اواخر قرن نوزدهم، جنبش‌های سیاسی، سرمایه‌گذارانِ تجددگرا و انواع و اقسام روشن‌فکران به این باور رسیدند که این دنیا، که به‌سرعت در حال تغییر است، نیازمند تغییراتی در روش‌های جامعه‌پذیرکردن کودکان است. به‌زعم آن‌ها، دنیای جدید به انسان‌های جدید نیاز داشت و جوانان، برای اینکه واقعاً مدرن شوند، باید از سنت‌ها و ارزش‌های گذشته فاصله می‌گرفتند. هنجارهای اخلاقیِ کهنه را باید کنار می‌گذاشتند و ارزش‌های تأییدشدۀ علم را جایش می‌نشاندند.یکی از دلایلی که باعث شد این فرایند حالت صریح ایدئولوژیک به خود نگیرد این بود که از طریق زبانِ به‌ظاهر خنثایِ علم ترویجش می‌دادند. دلیل دیگرش این بود که جذابیت و شمولِ آن فرایند فراتر از شکاف‌های سنتی ایدئولوژیک و سیاسی بود. شاید بتوان نظام‌مندترین تجلیِ میل به شکل‌دهی مجدد کودکان را در ترقی‌خواهی۲ آمریکایی دید، جنبشی اصلاح‌طلبانه در اواخر قرن نوزدهم که علم، توسعۀ اقتصادی و سازمان‌دهی اجتماعی را راه‌حل بهبود اوضاع انسان به شمار می‌آورد. اما بعضی از ابعاد این چشم‌انداز را بسیاری از جنبش‌های دیگر نیز با آغوش باز پذیرفتند، از سوسیالیست‌ها و لیبرال‌های اروپایی گرفته تا طرف‌دارانِ به‌نژادی، کمونیست‌ها و فاشیست‌ها. همۀ آن‌ها نتیجه گرفتند که مطمئن‌ترین راه تغییر فرهنگ، و جایگزین‌کردن ارزش‌های سنتی با ارزش‌های مدرن، تغییر نگرش کودکان است.جنبش‌هایی، از تمام گرایش‌های سیاسی، مجذوبِ پروژه‌ای شدند که هدفش آزادسازی کودکان از خرافات و رسوم غیرعقلانیِ گذشته بود. در دهه‌های نخست قرن بیستم، جنبش‌های سیاسی معمولاً چشم امیدشان به شخصیتی موسوم به «انسان جدید» بود. این شخصیت قرار بود، با سرشتی نیالوده به تحریف‌ها و خرافات گذشته، جامعه را متحول یا احیا کند.لئو تروتسکی، از رهبران انقلاب روسیه، چشم‌اندازی آرمان‌شهری از «اَبَرانسان» جدید ارائه می‌کرد. او در ادبیات و انقلاب (۱۹۴۲) می‌نویسد:انسان به‌سوی این هدف خواهد رفت که بر احساسات خویش مسلط شود، غرایزش را تا بلندای آگاهی تعالی دهد، شفافشان سازد، گسترۀ اراده‌اش را به پستوهای پنهان برساند و بدین‌ترتیب به سطح جدیدی تعالی یابد و گونۀ زیستی جدیدی را ایجاد کند که به‌لحاظ اجتماعی والاتر است و می‌توان نامش را ابرانسان گذاشت.جنبش‌های راست افراطی و فاشیستی هم مجذوب افسانۀ «انسان جدید» شدند. فاشیست‌ها این «انسان جدید» را تنومند، سرسخت، پرنیرو و متعهد تصور می‌کردند. آدولف هیتلر او را «ورزیده و خوش‌اندام، سریع همچون سگ تازی، مقاوم مثل چرم و سخت مثل فولاد کروپ» توصیف می‌کرد.چشم‌انداز آرمان‌شهریِ آموزش کودکان و تبدیل‌کردنشان به «انسان جدیدِ» آینده منحصر به ایدئولوگ‌های چپ افراطی و راست افراطی نبود. لیبرال‌ها، سوسیال‌دمکرات‌ها، طرف‌دارانِ به‌نژادی و ترقی‌خواهان نیز انگاره‌های مشابهی را ترویج می‌دادند. جان بی. واتسون، روان‌شناس رفتارگرا، ادعا می‌کرد که کلید خلق «انسان جدید» در کاربست علم نهفته است. او در سال ۱۹۲۴ می‌نویسد:اگر دوازده نوزاد سالم و کامل به من بدهید و محیطی را که می‌گویم در اختیارم بگذارید، تضمین می‌کنم هرکدامشان را به‌صورت تصادفی انتخاب می‌کنم و، صرف‌نظر از استعدادها، علایق، تمایلات، توانایی‌ها و نژادش، او را آموزش می‌دهم تا به هر متخصصی که بخواهم تبدیل شود: پزشک، وکیل، هنرمند، تاجر و حتی گدا و دزد.۳هم‌گرایی تکنیک‌های جامعه‌پذیری با چشم‌اندازهای آرمان‌شهری و پروژه‌های سیاسیِ مختلف باعث شد مهدکودک به زمین مستعدی برای تعارض فرهنگی تبدیل شود.این نگاه آرمانی نسبت به «انسان جدید» در دوران بعد از جنگ نیز پابرجا ماند. درواقع در دهۀ ۱۹۸۰ با شدت‌وحدتی تازه، و در قالب مردی آرمانی که نگرش‌های ضدجنسیت‌زده داشت و ارزش‌های منسوخ مردانگی و نقش‌های سنتی مردان را رد می‌کرد، ظهوری دوباره داشت. «انسان جدید» امروزی (بدون تبعیض جنسیتی، ضدجنسیت‌گرایی و مصون از نگرش‌های کهنۀ هنجاردانستنِ دگرجنس‌گرایی) صرفاً جدیدترین و به‌روزترین نسخه از انگاره‌ای است که بیش از صد سال است ترویجش می‌دهند.روان‌شناسی همواره نقشی محوری در این پروژۀ جامعه‌پذیری داشته است. در دهۀ ۱۹۲۰، یکی از جامعه‌شناسان نامدار آمریکایی حتی جامعه‌پذیری را «شرطی‌سازی ذهنی» خواند.۴ من ترجیح می‌دهم برای پروژه‌ای که در پی براندازی هنجارهای فعلی و جایگزینی ارزش‌های ابداعیِ جدید است از لفظ مهندسی اخلاقی۵ استفاده کنم.مهندسی اخلاقی لفظی بود که جان دیوئی، روشن‌فکر پیشروِ جنبش ترقی‌خواهی، در دهۀ ۱۹۲۰ استفاده کرد. حدود هفت دهه بعد، در سال ۱۹۸۸، فیلسوفی آمریکایی دوباره ندای مهندسی اخلاقی سر داد و آن را «تلاشی هوشمندانه برای طراحی نهادهایی» توصیف کرد «که آداب اخلاقی و چه‌بسا باغبانی اخلاقی را پرورش خواهد داد».۶این پروژۀ مهندسی اخلاقی به چیزی تبدیل شده که کرت دانتسیگر، مورخ اندیشه، آن را «مسئلۀ تغییر نگرش‌های فردی منسوخ» معرفی می‌کند.۷این تمرکز بر تغییر نگرش‌های «منسوخ»، درعین‌حال، ارزش‌های زیربنایی‌ را نیز به چالش می‌کشد. همین است که باعث برافروختن تعارضی شده که امروزه به نام «جنگ فرهنگی» می‌شناسیم. پروژۀ ضدیت با نگرش‌های به‌اصطلاح منسوخ از نهادهای جامعه‌پذیرکننده به مابقی جامعه تسری پیدا کرد و، به‌این‌ترتیب، تعارضی دائمی بر سر ارزش‌ها گریبان‌گیر جامعه شد.بسیاری از دنبال‌کنندگان این پروژۀ مهندسی اخلاقی از دیرباز خود را «مهندس اجتماعی» خوانده‌اند. این افراد خواهان دگرگونی جامعه از طریق اصلاح نگرش‌های رایج‌اند. برخلاف پروژۀ جامعه‌پذیری که هدفش انتقال ارزش‌های موجود است، پروژۀ مهندسی اجتماعی به‌دنبال حمایت‌جویی برای نگرش‌هایی است که هنوز حمایت چندانی از سمت جامعه دریافت نمی‌کنند. این است تفاوت بین پروژه‌ای که عمدتاً مؤید نگرش‌های متداول است (جامعه‌پذیری) و پروژه‌ای که در پی تغییر آن‌هاست (مهندسی اجتماعی). تأکید مهندسی اجتماعی بر مبارزه با نگرش‌های «تاریخ‌‌مصرف‌گذشته» بدین معناست که این پروژه، به‌صورت خودآگاه، با دیدگاه‌های مرتبط با نسل‌های قدیمی‌تر مخالفت می‌کند؛ چنین مأموریتی لاجرم به تعارض فرهنگی می‌انجامد.امروزه این مأموریت نامِ آگاهی‌افزایی۸ را یدک می‌کشد.ظهور آگاهی‌افزاییامروزه فن‌سالارها و مروجان سیاست‌های هویتی اتحاد قدرتمندی تشکیل داده‌اند که، با جدیت تمام، به‌دنبال آگاهی‌افزایی‌اند. هر دو سوی این اتحادْ حامیان پروپاقرص حاکمیت فن‌سالارانه‌اند.حاکمیت فن‌سالارانه خودش را بر پایۀ تخصص و فرایند توجیه می‌کند، نه چشم‌انداز سیاسی. این نوع از حاکمیت، به‌صورت خودآگاه، تلاش دارد تا از مسائل مجادله‌برانگیز سیاست‌زدایی کند و بدین‌منظور تصمیم‌گیری‌ها را به نهادهای خبره می‌سپارد، از دادگاه‌ها گرفته تا نهادهای بین‌المللی‌ای همچون صندوق بین‌المللی پول. به‌جز شرایط خاص (همچون همه‌گیری ویروس کرونا که طی آن سیاست‌مداران علناً ریش و قیچی را به دست دانشمندان سپردند)، حاکمیت فن‌سالارانه به‌ندرت به‌شکل ناب وجود دارد. بی‌دلیل هم نیست. حاکمیت فن‌سالارانه فی‌نفسه فاقد ژرفای اخلاقی برای انگیزه‌بخشی یا الهام‌بخشی به مردم است. به همین دلیل است که فن‌سالاری، برای به‌دست‌آوردن اعتبار، به سیاست‌ها و آرمان‌هایی بیرون از خودش اتکا می‌کند. درنتیجه، فن‌سالارها می‌کوشند قدرت انگیزشی نهضت‌های دیگر را به تصاحب خود درآورند، نهضت‌هایی همچون حمایت از محیط‌زیست و مهم‌تر از آن روان‌درمانگری.درواقع، روان‌شناسی (و کلاً تمایل به درمانگری) وجه‌‌اشتراک مهندسان اجتماعی و هویت‌خواهان است. با آنکه حامیان پرشروشور نهضت‌های هویت‌خواهی در دنیایی کاملاً متفاوت با فن‌سالارهای واقع‌گرا زندگی می‌کنند، هر دو گروه میلی مشترک دارند به اینکه آرمان‌ها و ارزش‌های منسوخ را از میان بردارند و با مواردی جایگزین کنند که با سلایق روان‌شناختی و فنی‌شان سازگار باشد. ضمناً می‌خواهند حین این کار حس خوبی هم داشته باشند.چنان‌که استوارت جاستمن در مطالعۀ روشنگر خود تحت عنوان راز روان‌شناختی۹ توضیح می‌دهد «آگاهی ... امر نیکی است که نمی‌توان زیر سؤالش برد و قدرتی است که نمی‌توان مقابلش ایستاد»۱۰. طرح‌های آگاهی‌افزایی فضایل و خصایل اخلاقی‌ای در اختیار شرکت‌کنندگان می‌گذارند که آن‌ها را از ره‌نایافتگان متمایز می‌کند. همین واژۀ «آگاهی‌افزایی»، به‌صورت نمادین، افرادِ دارای آگاهی را از افراد فاقد آگاهی جدا می‌کند. آن‌هایی که آگاهی دارند حساس‌تر، آزاداندیش‌تر و روشن‌فکرتر از دیگران به شمار می‌آیند.واژۀ آگاهی، به‌رغم ظاهر معصوم و خوشایندش، سرشار از بار سیاسی است. آگاه‌بودن یعنی اطلاع‌داشتن، اما دلالت بر هوشیاری و گوش‌به‌زنگی نیز دارد. آگاهی‌افزایی، در خنثی‌ترین حالت خود، می‌تواند به معنای افزایش آگاهی مردم از یک مشکل باشد. اما در عمل به این معناست که از دیگران انتظار داشته باشیم چشم‌اندازها و ارزش‌های فردِ آگاهی‌افزا را بپذیرند.عمل آگاهی‌افزایی معمولاً انجام می‌شود تا رویکردهایی که حمایت چندانی از جامعه دریافت نمی‌کنند موردحمایت قرار بگیرند. آگاهی‌افزایی واکنشی به نیازهای سبک‌ جدید زندگی در بین عموم مردم نیست. برعکس، هدفش ایجاد تقاضا برای ورزه‌های اجتماعی و فرهنگی‌ای است که محفل نسبتاً   کوچکی از آگاهی‌افزایانِ خودخوانده آن‌ها را می‌پسندند. آگاهی‌افزایی نسبت به امتیازاتی که سفیدپوست‌بودن به همراه دارد نمونۀ بارز این نکته است؛ مسئله‌ای که کاملاً بالابه‌پایین است.آگاهی‌افزایی حس مأموریت و انسجام گروهی را نیز میان فعالان هویت‌خواه می‌پرورد. گروه‌های آگاهی‌افزایی، با تملک نگرش‌های آگاهانه، خود را متمایز از بقیه می‌بینند، جایگاهشان را تقویت می‌کنند و تضادی اخلاقی میان سبک‌زندگیِ علی‌الادعا برتر خودشان و سبک‌زندگی بی‌اخلاقانه‌تر مابقی جامعه می‌کشند.آگاهی‌افزایان به‌کرات چنان اشتیاقی از خود نشان می‌دهند که با مبلغان پرشور مذهبی چندان تفاوتی ندارد. آن‌ها خود را مالکِ مطلقِ حقیقت می‌دانند. بی‌مدارایی ضمنی نسبت به دیدگاه‌های مختلف، که همواره از آگاهی‌افزایانِ بی‌طاقت می‌بینیم، در تکیه‌کلام‌توهین‌آمیز موردعلاقه‌شان بروز می‌یابد: «برو مطالعه کن».منظورشان رفتن به کتاب‌خانه و کتاب‌خواندن نیست. معنی‌اش این است که از نو تحصیل کن و ارزش‌ها و جهان‌بینی ما را بپذیر. در بسیاری از مؤسسات، اعم از بخش خصوصی و دولتی، تحصیل‌کردن اختیاری نیست و افراد دستورالعمل می‌گیرند یا درواقع دستور می‌گیرند تا در دوره‌ها، سمینارها و کارگاه‌های آگاهی‌افزایی دربارۀ هرچیزی، از سوگیری ناخودآگاه گرفته تا آموزش رضایت، شرکت کنند.این فراخوان‌های آگاهی‌افزایی و مطالعه‌کردن نشان می‌دهند که پروژۀ مهندسی اخلاقی از حوزۀ کودکان به بزرگ‌سالان نیز تسری یافته است.بعضی از مهندسان اجتماعی امروز، از مشاوران تنوع فرهنگی گرفته تا فعالان هویت‌خواه، اعتقاد دارند آگاهی‌افزایی به‌خودی‌خود کافی نیست. آن‌ها معتقدند مهارت‌های حرفه‌ای‌شان، که معمولاً مبتنی بر علم رفتاری است، برای تغییر رفتار مردم ضروری است. یکی از این افراد می‌نویسد «پژوهش‌های زیادی نشان داده افرادی که صرفاً اطلاعات بیشتری به آن‌ها داده می‌شود بعید است باورها یا رفتارشان را تغییر دهند. فعالانِ تغییر اجتماعی باید، با استفاده از علم رفتاری، کارزارهایی راه بیندازند تا پیام‌رسانی کنند و فراخوان صریح به عمل بدهند تا احساسات، تفکر و رفتار مردم را تغییر دهند و، بدین‌ترتیب، تغییرات ماندگار ایجاد کنند».مشخص نیست علم رفتاری بتواند به هدف خود، یعنی «تغییرات ماندگار»، برسد یا نه. اما پروژۀ جامعه‌پذیریِ مجدد قطعاً ورزه‌ها و هنجارهای فرهنگی غالب را تخریب می‌کند.دزموند فنل، نویسندۀ فقید ایرلندی، دستۀ آگاهی‌افزایان امروزی را «تأدیبگر»۱۱ می‌نامد. این افراد، که قدرت فرهنگی و نهادی زیادی دارند، از زبانی گنگ استفاده می‌کنند و کلماتی مثل «ناشایست» و «مشکل‌ساز» به کار می‌برند تا مردم را «تأدیب» کنند. آگاهی‌افزایان اما، هرچقدر هم که به علم متوسل شوند و بر ادب خود تأکید کنند، پروژه‌شان فاقد نیروی اخلاقی است. مهم‌تر از همه، این پروژه نمی‌تواند شبکه‌ای از معنا را در اختیار مردم بگذارد که، بر اساس آن، بتوانند جایگاهشان را در دنیا درک کنند.مهندسان اجتماعی امروزی شاید همواره دم از آگاهی‌افزایی بزنند، اما ظاهراً به‌طرز دردناکی از ضعف‌های خودشان ناآگاه‌اند. آن‌ها مدهوشِ ایدئولوژیِ بدون نام هستند و تعارضات فرهنگی را حل نمی‌کنند، بلکه به آن دامن می‌زنند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرانک فورِدی نوشته و در تاریخ ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۱ با عنوان «100years of the culture war» در وب‌سایت اسپایکد منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «تعیین‌کننده‌ترین سوال فرهنگی قرن این است: در مهدکودک‌ها چه باید آموزش داد؟» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است. •• فرانک فورِدی (Frank Furedi) متولد ۳ مه ۱۹۴۷ مجارستان، استاد بازنشستۀ جامعه‌شناسی دانشگاه کنت انگلستان است. شهرت او به‌خاطر پژوهش‌های گسترده‌اش در زمینۀ جامعه‌شناسی ترس ، آموزش و پرورش، جامعه‌شناسی معرفت و نقد فرهنگ درمانگری است. فوردی پرارجاع‌ترین نویسندۀ جامعه‌شناسی در انگلستان به شمار می‌آید. انتشارات ترجمان علوم انسانی کتابی از او با عنوان قدرت خواندن ترجمه و منتشر کرده است.••• برای خرید کتاب قدرت خواندن، نوشتۀ فرانک فوردی، به فروشگاه اینترنتی ترجمان مراجعه کنید.[۱] 100Years of Identity Crisis: Culture War Over Socialisation[۲] progressivism[۳] Behaviorism, by JB Watson, People’s Institute, 1924, p 82.[۴] ‘Social work and societal engineering’, by FH Giddings, in The Journal of Social Forces, 3(1), p 181.[۵] Moral engineering[۶] Ethics and Professionalism, by J Kultgen, University of Pennsylvania Press, p 181.[۷] Socialisation, K Danziger, Penguin, 1976, p 25.[۸] awareness-raising[۹] The Psychological Mystique[۱۰] The Psychological Mystique, by S Justman, Northwestern University Press,1988, p 159.[۱۱]  correctorate ]]> فرانک فوردی اقتصادوجامعه Mon, 25 Jul 2022 04:37:07 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10657/ چرا گاهی رنج‌کشيدن را انتخاب می‌کنيم؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10656/ پل بلوم، وال‌استریت ژورنال—  تا وقتی که زندگی بر وفق مراد است، یادمان می‌رود که چقدر شکننده و ضعیفیم. اما همیشه بهانه‌ای هست که این واقعیت را به یادمان بیاورد. هر لحظه ممکن است دردی به سراغمان بیاید -کمردرد ناگهانی، شکستن پا، یا سردرد کوبنده‌ای که آرام آرام پیدایش می‌شود. یا پریشان‌خاطری، مثلاً وقتی‌که متوجه می‌شوید حین چت‌کردن با شخصی گزینۀ «پاسخ به همه» را فشرده‌اید و حرف‌های خصوصی‌تان را همه فهمیده‌اند. تازه این‌ها نمونه‌های بسیاری ناچیزی از این یادآورها هستند. ظاهراً مصیبت‌هایی که معمولاً هم از جانب دیگران سرمان می‌آیند تمامی ندارند.ساده‌ترین نظریه دربارۀ طبیعت بشر این است که ما هر کاری بتوانیم می‌کنیم تا از چنین تجربه‌هایی دور بمانیم. ما در جست‌وجوی لذت و آسایش هستیم و دلمان می‌خواهد مسیر زندگی را بی‌گزند طی کنیم. ذات درد و رنج طوری است که همه از آن دوری می‌کنند. ماری کوندو، مربی مرتب‌سازی، به این دلیل مشهور شد که به مردم گفت چیزهایی را که «برق شادی» در آن‌ها نیست دور بیندازند، و خیلی‌ها هستند که این‌جور پاک‌سازی را توصیه‌ای عالی برای زندگی می‌دانند.اما این نظریه چیزی کم دارد. درد فیزیکی و درد هیجانی، گرفتاری، شکست و فقدان اگر در موقعیت مناسب پیش بیایند و از حد خاصی فراتر نروند، دقیقاً همان چیزی هستند که دنبالش می‌گردیم.فکر کنید تجربۀ منفی محبوب خودتان از کدام دسته است. شاید بروید سینما تا گریه کنید، جیغ بزنید یا حالتان به‌هم بخورد. شاید هم به آهنگ‌های غمگین گوش کنید. شاید با جای زخمتان وَر بروید، غذاهای تند بخورید، یا خودتان را در وان آب داغ بیندازید. یا شاید بروید کوه، در دوی ماراتن شرکت کنید، یا در ورزش‌های رزمی حسابی مشت و لگد بخورید. روان‌شناسان از مدت‌ها قبل این را فهمیده‌اند که تعداد خواب‌های بدِ ما بیشتر از خواب‌های خوبمان است، اما حتی در خیال‌بافی‌های روزمان هم -که کنترل افکارمان را به دست داریم- معمولاً به‌سمت چیزهای منفی می‌رویم.بخشی از این طرز فکر با صورت پیچیده‌ای از لذت‌گرایی همخوانی دارد، صورتی که درد را یکی از راه‌های رسیدن به لذت می‌داند. تجربۀ منفی، در شکل صحیحش، می‌تواند زمینه را برای لذت بزرگ‌تری پس از خودش مهیا کند؛ درد بهایی است که برای پاداش عالی‌تری در آینده می‌پردازیم. درد می‌تواند حواس ما را از نگرانی‌هایمان پرت کند و کمک کند به تعالی برسیم. انتخاب رنج می‌تواند اهداف اجتماعی هم داشته باشد، می‌تواند سرسختی‌مان را نشان دهد یا صدای کمک‌خواستنمان را به گوش بقیه برساند. هیجاناتی مثل خشم یا غم می‌توانند رضایت اخلاقی خاصی در پی داشته باشند. تلاش، زحمت و دشواری هم، در موقعیت مناسب، می‌توانند به شوق پیروزی و پیشرفت ختم شوند.ولی بسیاری از تجربیات ناخوشایندی که دنبال می‌کنیم هیچ لذتی به ما نمی‌دهند. حالا نوع دیگری از رنج انتخابی را تصور کنید. مردم، عموماً مردان جوان، گاهی تصمیم می‌گیرند به جنگ بروند، و اگرچه میلی به مجروح‌شدن یا کشته‌شدن ندارند، امیدوارند بتوانند چالش، ترس و تقلا را تجربه کنند یا، به عبارت کلیشه‌ای‌اش، در آتش تعمید داده شوند. بعضی از ما تصمیم می‌گیریم بچه‌دار شویم، درحالی‌که معمولاً خودمان تاحدودی از سختی‌های این کار آگاهیم. حتی شاید این را هم بدانیم که تحقیقات فراوانی نشان می‌دهند لحظه‌به‌لحظۀ سال‌های بچه‌داری ممکن است از هر برهۀ دیگر زندگی استرس‌آورتر باشد (آن‌هایی هم که از قبل این را نمی‌دانستند، خیلی زود خواهند فهمید). با همۀ‌ این‌ها، کم پیش می‌آید از این‌جور تصمیم‌هایمان پشیمان شویم. به‌طور کلی‌تر، کارهایی که در زندگی‌مان مهم‌تر از بقیه‌اند رنج و ازخودگذشتگی می‌خواهند.اهمیت رنجْ داستان جدیدی نیست. رنج در بسیاری از روایت‌های مذهبی حضور دارد، ازجمله در داستان پیدایش که تعریف می‌کند گناه نخستین چطور ما را به این زندگی پرمشقت محکوم کرد. رنج محور اصلی تفکر بودایی است و هر چهار حقیقت شریف۱ بر آن تمرکز دارند.اما هر رنج‌کشیدنی ستودنی نیست. اگر به کسی که عمیقاً افسرده است بگویید که لازم است در زندگی‌اش بیشتر رنج بکشد، اگر مسخره نباشد، قطعاً بی‌رحمانه است. روان‌شناس‌هایی را می‌شناسم که به شما می‌گویند تجربه‌های بد برایتان خوب است‌ -برایتان از شکوفاییِ پس از تروما، مهربان‌ترشدن، نوع‌دوست‌ترشدن، و معنادارترشدنِ زندگی حرف می‌زنند- و البته گاهی همین‌طور هم می‌شود. اما شواهدْ توصیۀ عقل سلیم را تأیید می‌کنند: رنجی که خودت انتخابش نکرده‌ای وحشتناک است، تا می‌توانی از آن دوری کن.اما رنج انتخابی ماجرایش فرق دارد. خوب زندگی‌کردن فقط زندگیِ توأم با شادی و لذت نیست. خوب زندگی‌کردن مؤلفه‌های زیادی دارد، یکی اینکه باید اهداف معناداری داشته باشد. بعضی از اَشکال رنج، مثل مشقت و دشواری، عاملی اساسی در تحقق این اهداف والاتر و رسیدن به زندگی بی‌نقص و رضایت‌بخش هستند.بعضی آدم‌ها بیشتر از دیگران زندگی خود را معنادار می‌دانند. در پژوهش برجسته‌ای که در سال ۲۰۱۳ در مجلۀ پازیتیو سایکولوژی منتشر شد، روی بائومایستر و همکارانش از صدها نفر پرسیدند که چقدر احساس خوشبختی می‌کنند و زندگی‌شان چقدر معنادار است، و بعد، چیزهای دیگری دربارۀ خُلقیات و فعالیت‌هایشان پرسیدند. مشخص شد که برخی ویژگی‌های زندگی فرد هم با خوشبختی و هم با معناداری زندگی او مرتبط‌ هستند -و هر دوی این‌ها با روابط اجتماعی پُربار و دوری از کسالت هم‌بسته‌اند. این دو بر یکدیگر هم تأثیر می‌گذارند: افرادی که اعلام می‌کنند خیلی خوشبخت هستند همین حرف را دربارۀ یافتن معنا در زندگی‌شان هم می‌زنند، و برعکس. می‌توانید هر دو را داشته باشید.اما تفاوت‌هایی هم هست. سلامتی، حال خوب و پول‌درآوردن همگی به خوشبختی مربوط هستند، اما یا ربطی به معنای زندگی ندارند یا خیلی کم ربط دارند. علاوه‌براین، هرچه افراد بیشتر به آینده فکر می‌کنند، زندگی‌شان را معنادارتر می‌دانند -و البته کمتر احساس خوشبختی می‌کنند. همین قاعده دربارۀ استرس و نگرانی هم صادق است -هرچه این دو بیشتر باشند، معنای زندگی بیشتر و خوشبختی کمتر است.همۀ این‌ها نشان می‌دهند که معنا و مشقت ارتباط درهم‌تنیده‌ای با هم دارند. در پژوهش دیگری که آن را شرکت نرم‌افزاری پِی‌اسکِیل انجام داد، از دو میلیون نفر دربارۀ محل درآمد و میزان معناداربودنِ زندگی‌شان پرسیدند. معلوم شد که روحانیون مذهبی معنادارترین شغل را دارند. معلمان، روان‌درمانگر‌ها، پزشکان و مددکاران اجتماعی هم در رده‌های بالای این فهرست قرار گرفتند. همۀ این شغل‌ها زحمت فراوان و تعهد شخصی زیادی می‌طلبند.اما تجربه‌های روزمره چطور؟ در مطالعه‌ای که در مجلۀ پازیتیو سایکولوژی در سال ۲۰۱۹ منتشر شد، شان سی. مورفی و بروک بَستیِن از افراد خواستند راجع به مهم‌ترین تجربه‌هایشان فکر کنند و هر کدام را در یک بند توصیف کنند و آن‌ها را از لحاظ میزان معناداری رتبه‌بندی کنند. علاوه‌براین از شرکت‌کنندگان خواسته شد که مشخص کنند هر تجربه تا چه حد لذت‌بخش یا دردناک بوده است. مشخص شد که معنادارترین رویدادها در یکی از دو سرِ این طیف قرار دارند -یا بسیار لذت‌بخش‌اند یا بسیار دردناک. این‌ها رویدادهایی هستند که اهمیت دارند و اثری از خود به جا می‌گذارند.در مقاله‌ای که در سال ۱۹۹۹ دربارۀ کوه‌نوردی پرخطر منتشر شد، جرج لوونستاینِ اقتصاددان به این نکته اشاره کرد که بعضی از افرادی که بیشتر از دیگران رنج می‌کشند تجربۀ کوه‌نوردی برایشان خوشایندتر بوده است. موریس هرزوگ از اعضای اولین گروهی بود که در سال ۱۹۰۵ قلۀ آناپورنا در نپال را فتح کرد. او چند انگشت و بخش‌هایی از پاهایش را در این کار از دست داد، اما می‌گفت این آزمون سخت «به من یقین و آرامش مردی را بخشیده است که به همۀ آرزوهایش رسیده. این تجربه به من لذت ناب عشق به چیزی را داده که قبلاً از آن بیزار بودم. زندگی جدید و باشکوهی پیش رویم قرار گرفته». لوونستاین با کنایه نتیجه گرفت که «با ازدست‌دادن قسمت‌هایی از بدن معناسازی تقویت هم می‌شود».کمتر کسی از ما هست که، داوطلبانه، در جست‌وجوی زندگی خوب از تعلقاتش دل بکند، اما زیاد پیش می‌آید که دنبال تجربه‌های منفیِ خفیف‌تری برویم، هم تاحدی به‌خاطر تأثیر متحول‌کننده‌شان و هم تاحدی به این خاطر که شاید فقط بخواهیم بعدها هم آن تجربه‌ها را داشته باشیم. می‌خواهیم آن‌ها را در حافظه ذخیره کنیم تا در آینده مصرفشان کنیم. سنکا، فیلسوف رواقی رومی، می‌گوید «چیزهایی که زمانی تحملشان دشوار بوده به‌خاطرآوردنشان شیرین است». چنین تجربه‌هایی بخشی از همان چیزی هستند که ما اسمش را زندگی معنادار می‌گذاریم.این چیزها همه را قانع نمی‌کند. بعضی افراد، مثل بعضی از سوژه‌های پژوهش بائومایستر، تمرکز خود را بر لذت و خوشبختی می‌گذارند و علاقۀ چندانی به معنا و رنج ندارند. آیا این کارشان واقعاً اشتباه است؟ رابرت نوزیکِ فیلسوف در مخالفت با این لذت‌گرایان در کتاب کلاسیک خود در سال ۱۹۷۴، به نام بی‌دولتی، دولت و آرمان‌شهر۲، «ماشین تجربه» را مثال می‌زند. وصل‌شدن به این ماشین این توهم را ایجاد می‌کند که از زندگی سرشار از لذت، خوشبختی و رضایتی برخورداریم. می‌ترسید دنیای واقعی را از دست بدهید؟ خیالتان راحت، ماشین می‌تواند خاطرۀ در ماشین‌بودنتان را پاک کند.نوزیک می‌گوید که اگر خودش بود، خود را به این ماشین وصل نمی‌کرد و عدۀ زیاد دیگری، ازجمله من، هم همین‌طور. ما می‌خواهیم در دنیای واقعی زندگی کنیم -یعنی می‌خواهیم به دست خودمان کاری را انجام بدهیم، نه اینکه صرفاً تجربۀ انجام‌دادنشان را به دست بیاوریم. درواقع، از نظر نوزیک «تنها دلیلش این است که ما می‌خواهیم اعمالی را انجام بدهیم که بیشتر به‌دنبال تجربه‌کردنشان هستیم». به بیان کلی‌تر، «کسی که در مخزن شناور است همانند لکه‌ای ناشناخته است»۳ -کیست که بخواهد مثل لکه‌ای ناشناخته زندگی کند؟واکنش همه یکسان نیست. اخیراً فرستۀ جدیدی در توییتر (از حساب‌ کاربری PhilosophyTube@) من را به خنده انداخت، اما می‌دانم که آدم‌های دیگری هم هستند که چنین نظری دارند:رابرت نوزیکِ فیلسوف: «حالا این ماشین تجربه به‌خوبی می‌تواند زندگی‌ای را شبیه‌سازی کند که در آن به هر چیزی که همیشه می‌خواسته‌اید می‌رسید».من: «اسم من رو هم بنویس».نوزیک: «نه، ببین، واقعی نیست‌ها؛ یعنی فکر می‌کنی هست، ولی ...».من در حال وصل‌شدن به ماشین: «خداحافظ، بچه‌مثبت».دست‌آخر، عده‌ای هم هستند که تصمیم می‌گیرند برای پاک‌کردن هر ردی از معنا و اصالت به اعتیاد روی بیاورند، به این امید که به سعادت لذت‌گرایانه برسند. معلوم است که این گروه برای چنین ماشینی سر و دست می‌شکنند.بااین‌همه، به نظر می‌رسد خطاست که فقط و فقط در جست‌وجوی خوشبختی باشیم، حتی اگر تنها چیزی که برایتان مهم است خوشبخت‌بودن باشد. بِرِت کیو.فورد و همکارانش پژوهشی انجام دادند که در سال ۲۰۱۵ در مجلۀ اکسپریمنتال سایکولوژی منتشر شد. این پژوهش بررسی می‌کرد که انگیزه‌داشتن چه تأثیری در رسیدن به خوشبختی دارد و برای این کار از مردم می‌خواست در مواردی از این قبیل به خودشان نمره بدهند: «احساس خوشبختی خیلی خیلی برایم مهم است» و «ارزشمندیِ زندگی‌ام بستگی به این دارد که در هر لحظه چقدر احساس خوشبختی می‌کنم». افرادی که موافقتشان با این موارد خیلی زیاد است، احتمالاً، به نتایج چندان خوبی در زندگی نخواهند رسید و احتمالاً بیشتر از دیگران اسیر افسردگی و تنهایی می‌شوند.شاید این جست‌وجوی خودآگاهانه در پیِ خوشبختی باعث می‌شود که زیاد به خوشبخت‌بودن فکر کنید و همین سدِ راه خوشبختی‌تان می‌شود، درست همان‌طور که وقتی دربارۀ مهارتتان در بوسیدن نگران هستید احتمالاً این کار را بدتر انجام می‌دهید.اما توضیح دیگری که می‌توان داد این است که جویندگان خوشبختی معمولاً روی چیزهای غلطی تمرکز می‌کنند. فراتحلیلی که توسط هلگا دیتمار و همکارانش انجام شد و در مجلۀ پرسونالیتی و سوشال سایکولوژی به چاپ رسید، با جمع‌بندی بیش از ۲۰۰ مطالعه، به این نتیجه رسید که «پاسخ‌دهندگانی که بیشتر از دیگران به کسب درآمد و دارایی اهمیت می‌دهند و آن را کلید خوشبختی و موفقیت زندگی می‌دانند از خوشبختی، رضایت از زندگی، سرزندگی و خودشکوفاییِ کمتری برخوردارند و بیشتر به افسردگی، اضطراب و بیماری‌های روانی مبتلا می‌شوند».تحقیقات ویکتور فرانکل را در نظر بگیرید، روانکاوی که از هولوکاست جان سالم به در برد. فرانکل در سال‌های نخست فعالیتش در وین، در دهۀ ۳۰ میلادی، در حوزۀ افسردگی و خودکشی مطالعه کرد. در آن بازۀ زمانی، نازی‌ها به قدرت رسیده بودند و در سال  ۱۹۳۸ اتریش را اشغال کردند. فرانکل که نمی‌خواست بیماران یا والدین پیرش را ترک کند تصمیم گرفت بماند و به‌این‌ترتیب یکی از میلیون‌ها یهودی‌ای بود که سر از اردوگاه‌ کار اجباری درآورد، اول در آشویتس و بعد در داچاو. مطالعه و تحقیق در خون فرانکل بود، در زندان هم به مطالعه دربارۀ زندانیان دیگر پرداخت. او می‌خواست بداند چه چیزی این دو گروه را از هم متمایز می‌کند: گروهی که نگرش مثبت خود را حفظ کرده‌ بودند و گروهی که قادر به تحمل زندان نبودند، تمام انگیزه‌شان را از دست داده بودند و بیشترشان خودکشی می‌کردند.او نتیجه گرفت که معنا علت این تمایز است. کسانی که بیشتر از دیگران شانس زنده‌ماندن داشتند همان‌هایی بودند که زندگی‌شان هدف بزرگ‌تری داشت، یعنی کسانی که نیت یا برنامه یا رابطۀ عاشقانه‌ای داشتند، هر چیزی که دلیلی برای زندگی‌کردن باشد. فرانکل بعدها این‌طور نوشت (از نیچه نقل به مضمون می‌کند) «کسانی که بدانند ‘چرا’ زندگی می‌کنند تقریباً با همۀ ‘چگونگی‌’ها کنار می‌آیند». خبر خوب این است که ما مجبور نیستیم بین معنا و زندگی یکی را انتخاب کنیم. ما از طریق کار بائومایستر و دیگران فهمیده‌ایم که زندگی معنادار می‌تواند لذت‌بخش هم باشد. آدم‌های زیادی هستند که زندگی‌شان ترکیبی از شعف بسیار و مشقت بسیار است.انگیزۀ بشر خیلی قوی‌تر از آن چیزی است که بسیاری از مردم، ازجمله روان‌شناسان، فکر می‌کنند. آلدوس هاکسلی در رمانش، دنیای قشنگ نو، در سال ۱۹۳۲، این نکته را به‌خوبی بیان کرده است. او جامعه‌ای را توصیف می‌کند که باثبات و تحت‌کنترل است و شادی با ماده‌ای توهم‌زا به آن القا شده است -جامعه‌ای که همه‌چیزش را برای رسیدن به لذتی فزاینده فدا کرده است. در اواخر کتاب، گفت‌وگویی بین مصطفی موند، نمایندۀ تشکیلات، و جان که علیه سیستم شورش کرده درمی‌گیرد. موند با شور و حرارت از ارزش لذت حرف می‌زند. بعد، از مداخلاتی عصب‌شناختی می‌گوید که ابداع شده‌اند تا لذت انسان را به حداکثر برسانند، از اینکه چقدر راحت و ساده است، و در آخر این‌طور نتیجه می‌گیرد که «ما ترجیح می‌دهیم کارهایمان را راحت انجام بدهیم».و جان پاسخ می‌دهد «اما من راحتی نمی‌خواهم. من خدا را می‌خواهم، شعر را می‌خواهم، خطر واقعی را می‌خواهم، آزادی را می‌خواهم، خوبی را می‌خواهم. من گناه را می‌خواهم». از این بهتر نمی‌شود طبیعت بشر را در چند کلمه توصیف کرد.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Bloom, Paul.The Sweet Spot: The Pleasure of Suffering and the Search for Meaning. Public Domain, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را پل بلوم نوشته و در تاریخ ۱۵ اکتبر ۲۰۲۱ با عنوان «Why We Choose to Suffer» در وب‌سایت وال‌استریت ژورنال منتشر شده است. و برای نخستین بار با عنوان «چرا گاهی رنج‌کشیدن را انتخاب می‌کنیم؟» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ نسیم حسینی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱ مرداد ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است. •• این مطلب برگرفته از کتاب جدید پل بلوم با عنوان نقطۀ ایدئال: لذت رنج‌کشیدن و جست‌وجوی معنا (The Sweet Spot: The Pleasure of Suffering and the Search for Meaning) است.••• پل بلوم (Paul Bloom) استاد روان‌شناسی دانشگاه تورنتو است که در مطبوعات نیز می‌نویسد. ترجمان پیش از این کتاب دیگر او، علیه همدلی، را در مطالبی معرفی کرده است.دو کتاب دیگر از این نویسنده به نام‌های نقطۀ شیرین: رنج ، لذت و کلید یک زندگی خوب (The Sweet Spot: Suffering, Pleasure and the Key to a Good Life) و نقطۀشیرین: لذت رنج و جست‌وجوی معنا (The Sweet Spot: The Pleasures of Suffering and the Search for Meaning )به چاپ رسیده است.[۱] این چهار حقیقت شریف عبارت‌اند از: حقیقت رنج، حقیقت خاستگاه رنج، حقیقت توقف رنج و حقیقت راهی که به توقف رنج منتهی می‌شود [مترجم].[۲] Anarchy, State and Utopia [۳] فردی که به ماشین تجربه متصل است تمام‌مدت در مخزنی شناور است و الکترودهایی به سر او وصل می‌شود [مترجم]. ]]> پُل بلوم اقتصادوجامعه Sat, 23 Jul 2022 04:29:08 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10656/ با اصرار روی عزت نفس فرزندانتان آن‌ها را بی‌عرضه بار می‌آوريد https://tarjomaan.com/neveshtar/10654/ ملیندا وِنِر مویر، آتلانتیک — اعتمادبه‌نفس بچه‌های من، که بیشترِ دی‌ان‌ای‌شان شبیه هم است، نمی‌شد بیشتر از این با هم فرق داشته باشد. چند روز پیش کمی خمیردندان ریخت روی پیراهن دختر هفت‌ساله‌ام که داشت مسواک می‌زد؛ فکر می‌کنید چه کار کرد؟ بغضش ترکید، افتاد روی زمین و همین‌طور غلتید و جیغ زد «من بدترین آدم روی زمینم!». حالا، پسر دَه‌ساله‌ام طوری رفتار می‌کند که انگار از آلبرت انیشتین بیشتر سرش می‌شود. هروقت به او می‌گوییم درمورد چیزی اشتباه می‌کند، طوری مخالفت می‌کند که انگار مسلمات علمی هم وابسته به نظر شخصی ماست. بعضی اوقات با خودم فکر می‌کنم شاید عزت نفس  دخترم زیادی کم و مال پسرم زیادی زیاد است. چقدر مهم است به‌اندازه عزت نفس داشته باشیم؟ اصلاً میزان اِستانداردی برای عزت نفس وجود دارد؟به‌عنوان یک مادر آمریکایی، همیشه فکر کرده‌ام داشتن مقدار طبیعی عزت نفس برای سلامتی بچه‌هایم حیاتی است. بر اساس این طرز فکر، اگر همین‌ یک مورد قرص و محکم سر جایش باشد، بقیۀ چیزها هم جای خودشان را پیدا خواهند کرد و درست خواهند شد. وقتی داشتم برای نوشتن کتابم، بچه‌هایمان را چطور بزرگ کنیم که نچسب و ناجور نشوند؟، پژوهش می‌کردم، یکی از دوستان خوبم -که روزنامه‌نگار حوزۀ والدگری است- به من توصیۀ خیلی درستی کرد که اولین فصل کتاب را دربارۀ عزت نفس بنویسم.اما وقتی بیشتر روی موضوع کار کردم، فهمیدم متأسفانه خیلی از والدین آمریکایی بیش‌ازاندازه به مفهوم عزت نفس بها می‌دهند و اصلاً آن را اشتباه فهمیده‌اند. داشتن عزت نفس طبیعی تضمین نمی‌کند که بچه‌ها خوب زندگی کنند یا از دردسر دور بمانند. اگرچه عزت نفس مفهومی است که مطالعۀ آن پیچیده و دشوار است، پژوهش من می‌گوید قدم‌هایی که والدین برای پرورش عزت نفس کودکان خود برمی‌دارند معمولاً، و برخلاف انتظار، اثر تضعیف‌کننده دارد. وقتی بیش‌ازاندازه تلاش کنیم که بچه‌هایمان احساس ارزشمند بودن و تحسین‌شدن بکنند، شاید در واقع باعث شویم احساس بی‌عرضگی بکنند -درحالی‌که اگر، با وجود همۀ دشواری‌ها، دانسته و با چشمِ باز بچه‌ها را در معرض ناامیدی و شکست قرار دهیم، این کار می‌تواند به آن‌ها حس رضایت‌بخش خودکارآمدی۱ بدهد.دهه‌هاست آمریکایی‌ها روی عزت نفس وسواس پیدا کرده‌اند و آن را متر و معیاری در نظر می‌گیرند که نشان می‌دهد مردم چقدر احساس اعتمادبه‌نفس و ارزشمندی دارند. فرماندار کالیفرنیا، جُرج دوکمجیان، در سال ۱۹۸۶ قانونی را برای تشکیل «گروه ویژۀ ترویج عزت نفس و مسئولیت‌پذیری شخصی و اجتماعی» امضا کرد. این گروه ویژه به این نتیجه رسید که افزایش سطوح عزت نفس جمعی باعث می‌شود نرخ جرم، بارداری نوجوانان، سوءمصرف موادمخدر، وابستگی به بهزیستی و عملکرد ضعیف در مدرسه کاهش یابد. گزارش نهایی گروه ویژه عزت نفس را مانند «واکسنی اجتماعی» دانست که «در برابر بسیاری از مشکلات شخصی و اجتماعی که آفت زندگی انسان‌ها در دنیای امروز است، نقشی محوری ایفا می‌کند».این گزارۀ بسیار جسورانه‌ای است و بر فرضِ جسورانۀ دیگری مبتنی است که ایالات‌متحده دچار مرض مُسری عزت نفس پایین است و این نقص خطرناک است. لابد شنیده‌اید نوجوان‌هایی که عزت نفس کمی دارند بیشتر از دیگران احتمال دارد افسرده شوند، مضطرب شوند، الکل بنوشند، مواد مصرف کنند و مرتکب جرم شوند. همۀ این‌ها درست. اما چیزی که شاید نشنیده باشید و متعجبتان کند این است که برعکسِ این گزاره درست نیست. عزت نفس زیاد نوشدارویی نیست که نوجوان‌ها را از همۀ چیزهای بد حفظ کند؛ بچه‌هایی که عزت نفس بالایی دارند هم انتخاب‌های بدی می‌کنند.گرِیس چو روان‌شناس تکوینی در کالج سِنت اولاف و نویسندۀ همکار کتاب عزت نفس در زمان و مکان: چطور خانواده‌های آمریکایی آرمانی فرهنگی را تخیل، اجرا و شخصی می‌کنند؟ است. او می‌گوید «درواقع روشن نیست عزت نفس چقدر می‌تواند  پیش‌بینی دقیقی از  عاقبت سالم و طبیعی افراد ارائه کند. نوشته‌هایی که دراین‌باره وجود دارد نابسامان و درهم‌برهم است». روی اف. بامایستر، روان‌شناس اجتماعی دانشگاه ایالتی فلوریدا و همکاران او نوشته‌های موجود در این حوزه را به‌طور جامع و کامل مرور کردند و به این نتیجه رسیدند که «بالا بردن عزت نفس به‌تنهایی باعث نمی‌شود جوان‌ترها عملکرد بهتری در مدرسه داشته باشند، مطیع قانون باشند، از دردسر دور بمانند و با رفقایشان بهتر کنار بیایند یا به حقوق دیگران احترام بگذارند».به یک دلیل دیگر هم هست که عزت نفس طبیعی نمی‌تواند در همۀ جهان بایسته و اساسی باشد: این مفهوم تا حد زیادی یک سازۀ آمریکایی است. بسیاری از دیگر کشورها ازجمله ژاپن و چین، یا اصلاً اعتنایی به عزت نفس نمی‌کنند یا توجه کمی به آن دارند (بعضی زبان‌ها واژه‌ای برای این مفهوم ندارند). چو به من گفت «حتی در بسیاری از جوامع مدرن، فرهنگ‌هایی که فکر می‌کنیم خیلی به فرهنگ ما شبیه هستند به مفهوم عزت نفس لزوماً در قالب همان مجموعه‌آرمان‌های ما نگاه نمی‌کنند».وسواس آمریکایی‌ها درمورد عزت نفس سنجش و تشویق آن را دشوار و آشفته می‌کند. والدین آمریکایی بیشتر اوقات به‌سختی می‌توانند تخمین بزنند عزت نفس فرزندانشان چقدر است. کریس بری، روان‌شناس تکوینی در دانشگاه ایالتی واشنگتن، به من گفت «عزت نفس سازه‌ای واقعاً پیچیده در زندگی هرروزۀ ماست». مثلاً بعضی بچه‌های آمریکایی (و بزرگ‌ترها) با عزت نفس کم در ظاهر از خودشان اعتمادبه‌نفس نشان می‌دهند تا بااعتمادبه‌نفس به نظر برسند. به‌علاوه، والدین معمولاً عزت نفس فرزندانشان را بیشتر از چیزی که هست تخمین می‌زنند -دلیل هردو اتفاق شاید این است که بچه‌ها خوب بلدند مسائل خودشان را پنهان کنند و والدین هم چون عزت نفس طبیعی را بسیار مهم و حیاتی فرض می‌کنند، قویاً می‌خواهند باور کنند وضع بچه‌هایشان خوب است.نکتۀ دیگر این است که والدین سعی می‌کنند احساس ارزشمندی بچه‌هایشان را با روشی اشتباه، با تعریف و تمجید افراطی، زیاد کنند. نتایج یک پیمایش نشان داد ۸۷ درصد والدین آمریکایی معتقدند کودکان، برای اینکه احساس خوبی به خودشان داشته باشند، نیازمند تعریف و تمجیدند. اما پژوهشی که اِدی بروِملمان، روان‌شناسی در دانشگاه آمستردام، انجام داده است می‌گوید تعریف و تمجید گاهی ممکن است تأثیر عکس داشته باشد. وقتی والدین از بچه‌هایی با عزت نفس پایین تعریف و تمجیدِ «بادکنکی» می‌کنند -مثلاً به بچه‌ای که فقط یک چشم‌ چشم دو ابروی ساده کشیده می‌گویند «وای، باورم نمی‌شه. نقاشی‌ت فوق‌العاده‌س!» - عزت نفس آن کودک از قبل هم پایین‌تر می‌آید. بروملمان این اتفاق را این‌طور تئوریزه می‌کند که وقتی بچه‌ای با عزت نفس پایین تعریف و تمجید بادکنکی می‌شنود، آن را به فشار تفسیر می‌کند، فشار برای اینکه عملکردش همیشه درجه‌یک باشد. بعد وارد فاز صیانت نفس می‌شود و در نهایت بیشتر به توانایی‌ها و استعدادهایش شک می‌کند (بر اساس پژوهشی دیگر، رویِ دیگر این رویه این است که وقتی کاری می‌کنیم که بچه‌هایمان فکر کنند همیشه مرکز جهان هستی هستند، باعث می‌شویم احتمال خودشیفته‌شدن آن‌ها در بزرگ‌سالی بیشتر شود).تعریف و تمجید از بچه‌ها خصوصاً به‌خاطر استعدادها یا هوش و ذکاوتشان -وقتی والدین به بچه‌شان می‌گویند «تو خیلی باهوشی!» یا «تو یه هنرمند بزرگی!»- می‌تواند مشکلاتی ایجاد کند. پژوهش کارول دوک، روان‌شناس دانشگاه استنفورد، نشان داده که این قبیل تعریف و تمجیدها، در مقایسه با تعریف‌کردن از تلاش بچه‌ها، باعث می‌شوند احتمال اینکه کودک در مواجهه با شکست دوام نیاورد و بادِ بادکنک ارزشمندی‌اش خالی شود زیاد شود. آن کودک در توانایی و استعدادی که دیگران گفته بودند دارد شک می‌کند. با گذر زمان، این ذهنیت را پیدا می‌کند که توانایی و استعداد خصوصیتی ثابت است، نه چیزی که می‌توان با تمرین و ممارست آن را پرورش داد.ما والدین آمریکایی امروزه فوراً از فرزندان خود در مقابل ناامیدی و شکست محافظت می‌کنیم؛ وقتی بچه‌ها در مسابقه‌ای اول نمی‌شوند، نشانِ تلاش و مشارکت به آن‌ها می‌دهیم؛ به سرعتِ سوپرمن تکالیفی را که جاگذاشته‌اند به مدرسه می‌رسانیم. اما این مداخلاتی که با نیّت خوب انجام می‌دهیم نتیجۀ عکس می‌دهند، چون یک بچه با عزت نفس طبیعی بچه‌ای است که به‌تجربه یاد گرفته می‌تواند از پس موانع و ناامیدی‌های زندگی بربیاید. مجال و فرصت این را داشته که شکست بخورد و فهمیده که شکست‌خوردن باعث نمی‌شود دوستش نداشته باشند.داریو سیوِنچک، روان‌شناس شناختی در مؤسسۀ علوم آموزش و مغزِ دانشگاه واشنگتن است که روی عزت نفس مطالعه می‌کند. از او خواستم برایم توصیف کند که کودکانِ با عزت نفس طبیعی چطور رفتار می‌کنند. او گفت این کودکان غالباً آن‌هایی هستند که چالش‌های جدید را می‌پذیرند یا مدت بیشتری روی وظایفی که برایشان چالش‌برانگیز است کار می‌کنند. دلیلش شاید این است که قبلاً مجبور شده‌اند این‌طور کارها را بکنند و یاد گرفته‌اند پشتکار در زمانِ ناامیدی نتیجه خواهد داد. مارتین سِلیگمَن، سرپرست مرکز روانشناسی مثبت‌گرا دانشگاه پنسیلوانیا، استدلال کرده است که «وقتی روی هر نوع احساس بدی ضربه‌گیر می‌گذاریم تا فرزندمان در امان بماند، تجربۀ احساسِ خوب را هم برایش سخت‌تر می‌کنیم».بعد از همۀ این حرف‌ها، برای پرورش عزت نفس طبیعی بچه‌هایمان چه باید بکنیم؟ باید دست از حساسیت و وسواس درمورد این مفهوم بکشیم، چون احتمالاً آن‌طور که فکر می‌کنیم کمال مطلوب تربیت بچه‌هایمان نیست. به گفتۀ چو، پژوهش او نشان داده که مثلاً بسیاری از کودکان آسیای شرقی با سنجه‌های مرسومِ عزت نفس نمرۀ کمی می‌گیرند اما به‌ندرت در اثر این قضیه دچار مشکلات روانی می‌شوند یا در مدرسه ضعیف عمل می‌کنند. به اعتقاد چو این نتایج به ما می‌گوید «عزت نفس فقط یکی از هزاران تکرار و تمرینی است که والدین می‌توانند برای کمک به شکوفایی فرزندانشان انجام دهند». قرار نیست پیله‌نکردن به عزت نفس بچه‌هایمان باعث نابودی‌شان شود -اتفاقاً با توجه به اینکه اقدامات ما برای بالابردن عزت نفس عموماً برعکس نتیجه می‌دهد، شاید این‌طوری بیشتر کمکشان کنیم.باید حواسمان باشد کودکانمان را زیر سیل تعریف و تمجید‌های بی‌حساب‌وکتاب نگیریم. درعوض باید در ارزیابی‌هایمان صادق‌تر باشیم -نه که شرمنده و خوار و خفیفشان کنیم، بلکه بازخوردهایی که به آن‌ها می‌دهیم متناسب با تلاششان باشد. به بچه‌تان بگویید با اینکه خارج می‌خوانَد شما صدای او را دوست دارید، اما نگویید این قشنگ‌ترین آوازی است که به عمرتان شنیده‌اید. وقتی می‌خواهیم از کودکانمان تعریف کنیم باید، به‌جای تجلیل از موفقیت‌ها و استعدادها و هوش آن‌ها، تلاششان را تشویق کنیم. باید بگذاریم سختی‌ها را تجربه کنند. وقتی بچه‌ها با ناملایمت‌ها روبه‌رو می‌شوند و آن را پشت سر می‌گذارند یاد می‌گیرند بی‌قیدوشرط دوست داشته می‌شوند و شکست نشانۀ بی‌عرضگی نیست بلکه فرصتی است برای یادگرفتن و رشدکردن و باور پیداکردن به خودشان.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را ملیندا وِنِر مویر نوشته و در تاریخ ۲۱ ژوئیۀ ۲۰۲۱  با عنوان « American Parents Are Way Too Focused on Their Kids’ Self-Esteem» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «با اصرار روی عزت نفس فرزندانتان آن‌ها را بی‌عرضه بار می‌آورید» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ حسنی سهرابی‌فر منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۹ تیر ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است. •• ملیندا ونر مویر همکار ماهنامۀ ساینتیفیک امریکن و نیویورک تایمز و نویسندۀ کتاب بچه‌هایمان را چطور بزرگ کنیم که نچسب و ناجور نشوند؟ است.[۱] self-ef f icacy ]]> ملیندا ونر مویر اقتصادوجامعه Wed, 20 Jul 2022 04:22:32 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10654/ اگر سوگ‌هايمان به پايان نرسد چه؟ https://tarjomaan.com/neveshtar/10651/ مِگ برنارد، نیویورک‌تایمز — در اواخر ماه مه، وقتی برای بار اول پاولین باس را دیدم، مینیاپولیس در آستانۀ بازگشایی بود. باسِ ۸۷ساله موهای طلایی کوتاهی دارد، عینکی با فریم بزرگ زده و ساعت اپل به مچ چپش بسته است. او در سرسرای ساختمان به استقبالم می‌آید، با کنجکاوی دستش را دراز می‌کند و می‌پرسد «دست می‌دهی؟ جرئتش را داری؟» و دست می‌دهیم.آپارتمانش روشن است و دو پنجره دارد که نور را به داخل می‌تاباند. کتابخانه‌اش پر است از آثار جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و تاریخ، بخشی از آن به آثار زیگموند فروید و بخش دیگر به شهر خودش، نیوگلاروس در ایالت ویسکانسین، اختصاص دارد. از پنجره رود می‌سی‌سی‌پی نمایان است که، با گذر از مرکز شهر، از زیر پل‌ها عبور می‌کند.این نما گرچه زیباست، مزیت اصلی آپارتمان به شمار نمی‌رود؛ مزیت اصلی این آپارتمان آسانسورهای آن است. باس، استاد بازنشستۀ علوم اجتماعی خانواده -‌رشته‌ای که به مطالعۀ خانواده و روابط صمیمی می‌پردازد‌-، هفت سال پیش این محل را انتخاب کرد، یعنی زمانی که وخامت حال همسرش باعث شده بود بالارفتن از پله‌های ساختمان‌های اطرافِ دانشگاه مینسوتا، محل تدریس باس، برایش سخت شود. وخامت حال همسرش تدریجی بود. از سال ۲۰۰۰ مجبور شد عصا به دست بگیرد. سال قبل، روماتیسم مفصلی او را در ۸۸سالگی از پا انداخت. مشکلات عروقی منجر به زخم‌هایی لاعلاج در پاهایش شده بود.علی‌رغم بیماری همسرش، آن‌ها روال عادی زندگی را ادامه دادند، از مهمانی‌های سرگرم‌کننده گرفته تا رانندگی و تئاتر. تا اینکه پارسال با شروع همه‌گیری کرونا در آپارتمانشان محبوس شدند. از آن موقع، تنها مهمانشان پرستاران بودند. بعد از رفتن آن‌ها، باس مسئول مراقبت از همسرش بود، پانسمان‌هایش را عوض می‌کرد و داروهایش را به او می‌داد.باس دربارۀ سختی مراقبت و کشمکش‌های هیجانی‌اش می‌گوید «آرام‌آرام به‌سراغت می‌آیند». او طیفی از احساسات متناقض را تجربه ‌کرد: قدردانی بابت وقتی که با هم سپری کرده بودند، سوگ به‌خاطر ازدست‌دادن ضرب‌آهنگ قبلی‌شان و اضطراب بابت مرگ اجتناب‌ناپذیر همسرش. علاوه بر این‌ها، راجع به نقش خودش در این رابطه هم گیج شده بود، قبلاً فقط همسر او بود ولی الان مراقبش هم شده بود.بیماری طولانی همسرش باعث شد زندگی او شبیه به موضوعی شود که زندگی حرفه‌ای‌اش را صرف مطالعۀ آن کرده بود. حدود پنجاه سال قبل، دانشجوی دکترای رشتۀ مطالعات رشد کودک و خانواده در دانشگاه ویسکانسین در مدیسون بود. او راجع به خانواده‌هایی تحقیق می‌کرد که، دست‌کم، یکی از اعضایشان به‌‌لحاظ فیزیکی یا روانی غایب بودند. در مطالعات اولیه‌اش، در دهۀ ۱۹۷۰، بر خانواده‌هایی تمرکز کرد که در آن‌ها پدر خانواده بسیار پرمشغله بود و نمی‌توانست با فرزندانش وقت بگذراند. بعد، به همسران آن دسته از خلبان‌های جنگی پرداخت که در طول جنگ ویتنام مفقود شده بودند. دستۀ اول پدرانی بودند که به‌لحاظ فیزیکی حاضر ولی به‌لحاظ روانی غایب بودند، درحالی‌که خلبان‌های جنگنده برعکس بودند. هرکدام از این موقعیت‌ها اعضای خانواده را در نوعی برزخ قرار می‌داد، احساس سوگی ماندگار به‌خاطر فقدان چیزی که چیستی آن ناشناخته است.گاهی دامنۀ این فقدان نسبتاً آشکار است، مثل زمانی که مرگ همراه با پیکر و گواهی فوت است، ولی در فقدان‌هایی که باس مطالعه می‌کرد چنین قطعیتی وجود نداشت. در بیشتر موارد پیکری در کار نبود، بنابراین مراسمی برای عزاداری نیز وجود نداشت. این فقدان‌ها، به‌جای اینکه با رویداد خاصی ختم شوند، معمولاً چند سال ادامه می‌یابند و هرروز عمیق‌تر می‌شوند، به گونه‌ای که سوگواران به آن پی نمی‌برند. آیا می‌توان چنین تجربیاتی را فقدان در نظر گرفت؟ باس با مشاهدۀ اینکه خانواده‌ها چطور راجع به اعضای گمشده‌شان صحبت می‌کنند اصطلاحی را ابداع کرد که به غیبت ناآشکار و معمولاً نادیده‌گرفته‌شده در زندگی آن‌ها اشاره دارد: «فقدان مبهم»۱.باس، طی چند دهۀ بعد، به مطالعه و درمان خانواده‌های بیماران آلزایمری و خویشاوندان کسانی پرداخت که، پس از فجایع طبیعی یا حمله به ساختمان مرکز تجارت جهانی در یازده سپتامبر، بدنشان هرگز پیدا نشده بود. این فقدان‌ها در معنای سنتی کلمه بدون «خاتمه»۲ بودند، نوعی احساس تناقص -‌هم‌زمانی حضور و غیبت‌- که به نقطه‌ای پایانی نمی‌رسید. آیا می‌توان به عزای کسی نشست که بدنش حاضر ولی ذهنش غایب است یا مرگش تأیید نشده؟ آیا می‌توان برای آیندۀ متوقف‌شده سوگواری کرد؟باس معتقد است فقدان مبهم مفهومی جامع است و طیفی متشکل از فقدان‌های متوسط تا شدید را دربر می‌گیرد که ما چنین تصوری از آن‌ها نداریم. این مفهوم می‌تواند به‌ شکل‌های مختلف و غالباً روزمره‌ای درآید: پدر یا مادری الکلی، که وقتی مست‌ نیست آدم دیگری می‌شود؛ همسر قبلی‌تان، که اگرچه از هم طلاق‌ گرفته‌اید ولی رابطه‌تان با او هنوز تمام نشده است؛ عزیزی که به‌خاطر مهاجرت دیگر با او تماس ندارید؛ یا فرزندی که سرپرستی‌اش را از خود سلب کرده‌اید.مفهوم‌پردازی‌های فرویدی از سوگْ عزاداری را فرایندی می‌داند که منجر به انفکاک۳ می‌شود و نوعی خاتمه است. باس این مفهوم‌پردازی را مدلی گمراه‌کننده می‌داند و معتقد است، به‌طرز خطرناکی، محدود به برداشت آمریکایی‌ها از خودشان است. او در کتابش، افسانۀ خاتمه: فقدان مبهم در عصر همه‌گیری جهانی و تغییر۴، که این ماه به چاپ رسید می‌نویسد ایالات‌متحده جایی است که در آن سخن‌گفتن از خودکفایی و عقلانیت امتیاز محسوب می‌شود. مدل خطی «پنج مرحلۀ سوگ»، که الیزابت کوبلر‌راس آن را ارائه کرد، همچنان مدل محبوبی برای فکرکردن به این موضوع است. براساس این مدل، اگر به‌اندازۀ کافی تلاش کنیم و قدم‌های مشخصی را برداریم، می‌توانیم در بازۀ زمانی معقولی با فقدان کنار بیاییم. ولی باس معتقد است بسیاری از فقدان‌ها از چنین مدل‌هایی پیروی نمی‌کنند و اتکای ما به این مدل‌ها امکان کنارآمدن با فقدان را به ما نمی‌دهد.در مقابل، فقدان مبهم اصطلاحی است که به ماهیت نامشخص زخم‌های هیجانی اذعان می‌کند. وقتی اصطلاحی برای این نوع از فقدان وجود داشته باشد، آدم‌ها می‌توانند با آن ارتباط بگیرند. باس می‌گوید «وقتی این را با کسی در میان می‌گذاری، در عرض پنج دقیقه، او هم به نمونه‌ای که در زندگی خودش وجود دارد اشاره می‌کند».شاید به همین خاطر باشد که در دو سال گذاشته و در خلال همه‌گیری کرونا، قتل جُرج فلوید، و حملۀ ششم ژانویه به کنگرۀ آمریکا محققان و روزنامه‌نگاران مجدداً به کار باس علاقۀ پیدا کرده‌اند. در زمانه‌ای که جامعۀ جهانی سرشار از سؤال دربارۀ سوگِ مربوط به این حال و فضاست، او و همفکرانش توجهشان را از خانواده فراتر برده‌اند و به سؤالاتی دربارۀ سوگ اجتماعی می‌پردازند.این تأثیر یک‌باره به وجود نیامده است. پس از اینکه کتاب معروف او با عنوان فقدان مبهم: یادگیری زندگی با سوگ حل‌نشده۵ در سال ۱۹۹۹ به چاپ رسید، محققان زیادی کار او را ادامه دادند و مقاله‌هایی را از دریچۀ نظریۀ او دربارۀ تبعید، فرزندخواندگی و ضربۀ مغزی به نگارش درآوردند. امروزه محققان جوان به‌دنبال این هستند که آیا مسائل اجتماعی و سیاسی فوری، ازجمله فقدان دنیایی که می‌شناسیم در اثر تغییرات اقلیمی، یا سرکوب غم ناشی از تحمل خشونت نژادی، را هم می‌توان در چارچوب نظریۀ او درک کرد؟ این نشان می‌دهد تأثیر و گسترۀ مفهوم فقدانِ مبهم، به‌عنوان ابزاری برای درک چرایی و چگونگی سوگ، رو به افزایش است.باس از راهنمایی محققان جوان و از اینکه می‌بیند نظریه‌اش را به شیوه‌های نوآورانه و معمولاً غافل‌گیرکننده‌ای به کار می‌برند لذت می‌برد. او می‌گوید «برایم مثل یک دسته‌گل رز است. از اینکه نظریه‌ام مفید است احساس خوبی دارم».افسانۀ خاتمه، تاحدی در پاسخ به سؤالاتی که این روزها شکل گرفته‌اند، نگاه جامعی به ناآرامی‌های نژادی و همه‌گیری کرونا می‌افکند و این باور را رد می‌کند که سوگ نقطۀ پایان مشخصی دارد. از برخی جهات، این کتاب شاهدی است بر مسیرهای جدیدی که محققانِ دیگر او را به‌سمت آن‌ها‌ هدایت کرده‌اند، به‌خصوص دربارۀ مسئلۀ نژاد. باس می‌نویسد «اندیشیدن به آن روز یادبودِ سرنوشت‌ساز که جرج فلوید در شهر ما، یعنی مینیاپولیس، کشته شد به‌علاوۀ سؤالات زیادی که از سراسر جهان برایم می‌آید باعث شده ایده‌هایم را دربارۀ فقدان مبهم گسترش دهم. فقدان مبهم می‌تواند برای یک نفر، یک خانواده، اجتماع محلی یا جامعۀ جهانی اتفاق بیفتد».افسانۀ خاتمه همچنین تلاشی است برای درک فجایع هم‌زمانی که در زندگی شخصی‌اش و در دنیا در حال رخ‌دادن بود. باس می‌گوید «این اولین باری است که مفهوم فقدان مبهم را به‌علت همه‌گیری کرونا به سطح بالاتری، یعنی جامعه، تعمیم داده‌ام». باس می‌کوشد تا فقدان‌هایی را توصیف کند که جامعه همیشه به رسمیت نمی‌شناسد. او با این کار می‌تواند به ما کمک کند تا، به‌همراه یکدیگر، دوباره به چیستی فقدان‌ بیندیشیم.باس از خردی بهره می‌برد که حاصل یک عمر تمرکز روی یک ایده است. رفتارش آرام و متفکرانه است. در طول صحبتمان، کلماتش را با دقت انتخاب می‌کند، و هنگامی‌که به‌دنبال بهترین ترکیب‌بندی می‌گردد، از پنجره به بیرون خیره می‌شود. شاید ماهیت کارش غمگین باشد، ولی سریع می‌خندد و به لذت‌های کوچک توجه می‌کند، مثلاً در روز تولدش خوشحال بود که می‌خواهد بستنی وانیلی با تکه‌های شکلات بخورد. آثار زیادی از او منتشر شده است -هشت کتاب، بیش از صد مقاله و فصل کتابِ داوری‌شده، هزاران ارجاع در طول حدود ۴۴ سال- بااین‌حال، هنگام پاسخ به سؤالات من از آرشیوی منظم شاهد می‌آورد و به‌آسانی حکایت‌ها و استدلال‌های چند دهه پیش را شرح می‌داد.پدر باس کشاورزی مستأجر و مادرش خانه‌دار بود. او در نیوگلاروس بزرگ شد، روستایی در ویسکانسین که بیشترِ ساکنین آن را مهاجرین سوئیسی ازجمله پدرش تشکیل می‌دادند. پدرش در دهۀ ۱۹۲۰ به آمریکا آمده بود تا در زمینۀ کشاورزی تحصیل کند و قصد داشت پس‌ازآن به سوئیس برگردد تا ازدواج کند، ولی ناگهان رکود بزرگ از راه رسید و اینجا گیر افتاد.سرانجام، پدر باس ازدواج کرد و، در کنار پرورش گاو شیرده و کشاورزی، تشکیل خانواده داد. دل‌تنگ خانه‌اش شده بود، ولی مطمئن نبود بتواند برگردد. باس فهمید که پدرش گاهی فاصله می‌گرفت، مخصوصاً وقتی نامه‌ای از سوئیس برایش می‌آمد. او در کتابش که در سال ۱۹۹۹ چاپ شد می‌نویسد «غم غربت به بخش محوریِ فرهنگ خانوادگی ما بدل شد. اشتیاق به اعضای دورازدسترس خانواده به‌قدری رایج بود که من در سنین کودکی در مورد این فقدانِ بی‌نام و مالیخولیایی که هیچ‌گاه از بین نمی‌رفت کنجکاو شدم. این حس همواره در کنارم بود».در سال ۱۹۵۲، باس تحصیلات دانشگاهی‌اش را در مدیسون شروع کرد. در آن زمان کم پیش می‌آمد که دختری در روستایشان پس از دبیرستان هم درس بخواند. بیشترشان پس از دانش‌آموختگی ازدواج می‌کردند و باس هم در ۱۹سالگی، وقتی دانشجو بود، ازدواج کرد، ولی مشتاق بود فراتر از زمین‌های کشاورزی جنوب ویسکانسین را هم بشناسد، جایی که تفریحات آخر هفته به ماهی سوخاری و رقص پولکا خلاصه می‌شد.پس از مقطع کارشناسی، وارد رشتۀ مطالعات رشد کودک و خانواده در مقطع کارشناسی ارشد شد و پایان‌نامه‌اش را دربارۀ نقش‌های فرهنگی در بین اعضای سه نسل از زنان آمریکایی‌سوئیسی‌ و آمیش در شهرش نوشت. باس از این «تحقیق دوستانه و غیررسمی»۶ به وجد آمده بود، تحقیقی که در آن اطلاعات اولیۀ به‌دست‌آمده از دل ساعت‌ها گفت‌وگو تبدیل به داده می‌شدند. او مسیر علمی‌ای را پیش گرفت که در مرز رشته‌های مختلف و در حیطۀ نسبتاً ناشناختۀ علوم اجتماعی خانواده قرار داشت.در اوایل دهۀ ۱۹۷۰، وقتی دانشجوی دکترا بود، نظریه‌ای را مطرح کرد که اکنون به آن شناخته می‌شود. او که دعوت شده بود تا یک جلسۀ روان‌پزشکی را در درمانگاه خانواده‌درمانی دانشگاه نظاره کند، به گفتۀ خودش، «متوجه شد که پدران همواره از بودن در آنجا عصبانی بودند و می‌گفتند کارهای بچه‌ها به مادرها مربوط می‌شود. من چرا اینجا هستم؟». این پدرها، که خیلی‌هایشان کار شرکتی داشتند، به‌قدری سرشان شلوغ بود که نمی‌توانستند به بزرگ‌کردن بچه‌ها کمک کنند. او نام این پدیده را «غیبت روان‌شناختی پدر در خانواده‌های سالم» گذاشت، ولی استادی که درس نظریه را به او تدریس می‌کرد تشویقش کرد تا بزرگ‌تر فکر کند. باس می‌گوید اکنون که به گذشته فکر می‌کند می‌بیند که می‌توانسته تا یک دهۀ بعد فقط راجع به پدران بنویسد، ولی با راهنمایی استادش به مفهوم وسیع‌تری رسید: فقدان مبهم.دوری پدر باس از خانوادۀ اروپایی‌اش و غیبت هیجانی‌ او در خانوادۀ آمریکایی‌اش منشأ نظریۀ باس بود. او حالا می‌داند که پدرش سوگ ادامه‌داری را تجربه می‌کرده که علت آن مرگ کسی نبود، ولی خودِ باس آن زمان احساس ابهام داشت؛ فقدان مبهم بود. نظریه‌پردازی دربارۀ این نوع از فقدان به باس، همکارانش، و مردم عادی کمک می‌کند تا بتوانند سوگ‌هایی را که منشأ و ویژگی‌های نامشخصی دارند درک کنند.باس طی ۴۵ سال بعد، به‌عنوان پژوهشگر و درمانگر، با هزاران خانواده‌ای کار کرد که پویایی‌های مشابهی داشتند. زیاد پیش می‌آمد که با او تماس بگیرند تا برای درمان فوری کسانی اقدام کند که خویشاوندانشان بر اثر یک فاجعه مفقود شده بودند. در همان زمان، در حال کنارآمدن با تراژدی‌های شخصی‌اش هم بود -‌مرگ هم‌زمان پدر، مادر و خواهرش.باس دریافت که فقدان مبهم می‌تواند به چیزی منجر شود که او نامش را «سوگ منجمد»۷ می‌گذارد، یعنی وقتی آدم‌ها در غم خود ݣݣݣگیر ݢݢمی‌کنند. فقدان مبهم می‌تواند به «سوگ محروم»۸ هم منتهی شود، اصطلاحی که مشاوری به نام کِنِث جی دݩݦُکا ابداع کرد و برای توصیف موقعیتی استفاده می‌شود که دیگران فقدانی مهم در زندگی‌تان را مشروع یا لایق حمایت نمی‌دانند. به همین دلیل، کار او از تحقیقات سنتی دربارۀ سوگ فاصله می‌گیرد، تحقیقاتی که سوگ را چیزی می‌دانند که باید بر آن غلبه شود. کتاب ماتم و مالیخولیا ۹ نوشتۀ فروید، که اولین بار در سال ۱۹۱۷ به چاپ رسید، انفکاک از فرد فوت‌شده را واکنش سوگ مناسب می‌دانست و درمانگرانی که از این مدل پیروی می‌کردند به مراجعینشان می‌گفتند فردی را که از دست داده‌اند رها کنند. تمرکز این شیوه بر این بود که به مراجعان کمک شود تا به‌دنبال «خاتمه» باشند، که نقطۀ پایانیِ سوگ است.باس، با رد مدل‌های خطی برای سوگ، شش دستورالعمل نامتوالی را برای تحمل سوگ پیشنهاد می‌کند: یافتن معنا در فقدان؛ غلبه بر میل خود برای کنترل مسئله‌ای که غیرقابل‌کنترل است؛ بازآفرینی هویت پس از فقدان؛ عادت‌کردن به احساسات ضدونقیض؛ بازتعریف رابطۀ خود با هرکس یا هرآنچه از دست رفته است؛ و یافتن امید نو. دو مورد از این دستورالعمل‌ها، یعنی «معنا» و «امید نو»، اهمیت ویژه‌ای برای کنارآمدن دارند و هدفشان این است که به افراد کمک کنند تا اهمیت فقدان را در زندگی‌شان و آیندۀ بدون آن را در نظر بگیرند.مبنای کار باس آرای اندیشمندانی است که پیش‌فرض خطی‌بودنِ فرایند سوگ را زیرسؤال می‌برند. او زبانی را در اختیارمان قرار می‌دهد که از قیود نوشته‌های رسمی فروید رها شده است. باس از نوشته‌های ویکتور فرانکل، روان‌درمانگر اتریشی و بازماندۀ اردوگاه‌های کار اجباری، الهام می‌گیرد. فرانکل دربارۀ جست‌وجوی معنا در فقدانْ مطلب نوشته است. روان‌شناس دیگری که الهام‌بخش کارهای باس است دنیس کلاس است که نظریۀ «پیوندهای ادامه‌دار»۱۰را ابداع کرده است. این نظریه پارادایمی را برای سوگ ارائه می‌دهد که در آن سوگواران با فرد فوت‌شده رابطه‌شان را -‌که رابطه‌ای روان‌شناختی است‌- حفظ می‌کنند. باس می‌نویسد «اعلام خاتمه [یا گفتن اینکه دیگر تمام شده]، گرچه برای اطرافیان تسکین‌دهنده است، سوگواران را می‌رنجاند. اگر [فرد فوت‌شده] را دوست داشته‌ایم، می‌خواهیم او را در خاطرمان نگه داریم».اولین بار در ژوئیۀ ۲۰۲۰ با ایده‌های باس آشنا شدم. پدربزرگم به‌تازگی بر اثر کرونا فوت کرده بود، بیماری‌ای که از مرکز مراقبتی‌‌اش در دالاس گرفته بود. من به‌همراه مادر و برادرم نیمی از کشور را با خودرو پیموده بودیم تا از پشت شیشه با او خداحافظی کنیم. ازآنجاکه آلزایمر داشت، سال‌ها خداحافظی با او را تمرین کرده بودم، ولی این دفعۀ آخر ناگهانی و پاره‌پاره بود، شبیه به زخمی که دوباره سر باز کرده باشد. به او گفتیم دوستش داریم و او در تقلای اکسیژن بود. دو روز بعد، در دلشب درگذشت.بعدازظهرِ یک هفتۀ بعد، وقتی منتظر بودیم تا خاکستر پدربزرگم را جمع کنیم، صدای باس را در یکی از قسمت‌های پادکست «دربارۀ بودن» در سال ۲۰۱۶ شنیدم؛ همان‌طور که با کریستا تیپِت، مجری پادکست، صحبت می‌کرد صدای واضح و نرمَش با صدای دستگاه تهویۀ هوای اتاق درآمیخته بود. او می‌گفت «ما با سؤالات بی‌پاسخ راحت نیستیم. این‌ها فقدان‌هایی هستند که سهمی از واقعیت ندارند». تنها نبودم. در دوران همه‌گیری کرونا، تیپت متوجه شد مردم دارند در شبکه‌های اجتماعی راجع به این مصاحبه حرف می‌زنند. به گفتۀ او «مردم می‌گفتند ‘دوباره دارم به این مصاحبه گوش می‌کنم و واقعاً کمک‌کننده است’». تیپت تصمیم گرفت دوباره باس را به برنامه دعوت کند تا بپرسد نظریۀ او چطور به همه‌گیری کرونا هم مربوط می‌شود. می‌گوید با او «نه‌فقط راجع به زندگی، بلکه راجع به معاش، احتمالات، رؤیاها، برنامه‌ها، و چیزهایی صحبت کردیم که تا همین دیروز بدیهی به نظر می‌رسیدند».باس نظریه‌ و زبانی را در اختیارم قرار داده بود که مخصوص زندگی خودم بود و می‌توانست ماهیت طولانی فقدانم را شرح دهد. پدربزرگم حدود یک دهه درگیر آلزایمر بود، طوری که دیگر نام یا چهرۀ مرا به یاد نمی‌آورد. اواخر زندگی‌اش دور از یکدیگر زندگی می‌کردیم و این باعث می‌شد دیدن او دشوار شود. این حقیقتی بود که مرا آزار می‌داد. وقفه‌ای زمانی در تجربۀ سوگم وجود داشت: با اینکه اکنون بدون شک دیگر رفته بود، سال‌ها در حال ازدست‌دادنش بودم. مرگش احساسات قدیمی گناه و پشیمانی را دوباره زنده کرد. عزادار زمان‌هایی بودم که با یکدیگر سپری نکرده بودیم و سؤالاتی که هرگز نپرسیده بودم. [مفهوم] سوگ مبهم ظاهراً این سوگ طولانی و تسکین‌نیافته را توضیح می‌داد.افسانۀ خاتمه تجربۀ پیچیدۀ عزاداری در دوران همه‌گیری کرونا را شرح می‌دهد. باس می‌نویسد «به همۀ شماهایی که در دوران کرونا عزادار کسی یا چیزی هستید می‌خواهم بگویم چیزی که به آن نیاز دارید خاتمه نیست، بلکه اطمینان از این است که عزیزتان دیگر رفته و درک می‌کند که نمی‌توانسته‌اید برای تسکینش آنجا باشید. او شما را دوست داشته و در واپسین لحظات زندگی‌اش شما را بخشیده است. بدون این چیزها، برخی شک‌ها با شما باقی می‌مانند، ولی این ماهیت فقدان است. پایانش حتی در بهترین حالت هم هیچ‎گاه بی‌نقص نیست».این کتاب کوتاه است و نُه فصل دارد. باس خواسته که کتابش جنبۀ درمانی داشته باشد. این کتاب اثری ترکیبی است: از سویی، کتابی خودیاری است که راهبردهایی را برای کنارآمدن با فقدان مبهم ارائه می‌کند، از سوی دیگر، مشاهدات به‌دست‌آمده از بیش از ۴۰ سال تحقیق و مشاوره با خانواده‌ها را ارائه می‌کند، و همچنین تأملی شخصی دربارۀ عشق و فقدان است. با اینکه مبنای کتاب استدلال‌های قدیمی‌اش در مخالفت با تفکر دودویی۱۱و در موافقت با پذیرش تناقض است، همچنین پاسخی به فجایع جهانی اخیر است. او می‌نویسد «این بحران بهداشتی جهانی فقدان‌های مبهم زیادی به بار آورد. عده‌ای در حالی در بیمارستان فوت کردند که تنها بودند و خانواده‌ها اجازۀ دیدنشان را نداشتند. آن‌ها از تسکین آخرین خداحافظی محروم ماندند. دانشجویان نتوانستند مراسم فارغ‌التحصیلی بگیرند، با هم‌کلاسی‌هایشان خداحافظی کنند و در سال تحصیلی جدید دوستان تازه پیدا کنند. خیلی از بچه‌های کوچک در خانه تحصیل کردند، بعضی‌هایشان تنها در اتاق و روبه‌روی یک رایانه بودند. خیلی‌های دیگر به‌دلیل نداشتن رایانه یا اینترنت پرسرعت با مشکل مواجه شدند. تجارب حیاتی که به‌طور سنتی نشانۀ بزرگ‌شدن بودند از دست رفتند، تجربه‌ای فراواقعی برای کودکان و والدینشان».باس در توضیح اینکه چرا این فقدان‌ها مبهم هستند به دو دستۀ اصلی در نظریه‌اش اشاره می‌کند: «فیزیکی» و «روانی». او در توصیف روزهای ابتدایی همه‌گیری کرونا می‌نویسد «اولین دسته فیزیکی است -نه پیکری برای دفن‌کردن و نه مدرکی برای مرگ وجود دارد. این را می‌توانیم در مرگ‌های ناشی از کرونا ببینیم، جایی که خانواده‌ها اجازۀ دیدن بدن فرد فوت‌شده را ندارند و نمی‌توانند آیین‌های معمول تدفین و عزاداری را به جا آورند». او ادامه می‌دهد غیبت روانی می‌تواند وسواس یا درگیری ذهنی را هم در بر گیرد، همان‌طور که خیلی‌ها «دربارۀ ویروس کرونا نگران و مضطرب هستند». او معتقد است فاصله‌گیری اجتماعی نوعی فقدان مبهم بود، اینکه نمی‌توانستیم عزیزانمان را ببینیم یعنی به‌لحاظ روانی حاضر ولی به‌لحاظ فیزیکی غایب بودیم.باس به من می‌گوید این نظریه «دیگر به‌اندازۀ روزهای ابتدایی محدود [به یک نمونۀ خاص] نیست» و این پیشرفت خوبی است، زیرا آدم‌های بیشتری معنای این مفهوم را در زندگی‌شان درک می‌کنند. پژوهشگران دو دستۀ اولیه [یعنی فیزیکی و روانی] را گسترش داده‌اند و کاربردهایی فراتر از محیط خانواده برای آن یافته‌اند. به گفتۀ باس «نظریۀ فقدان مبهم مدت‌ها پیش میز مرا ترک کرده است».باس علی‌رغم اینکه محتاطانه می‌گوید «فقدان مبهم نمی‌تواند همه‌چیز را توضیح دهد»، می‌پذیرد که اندازه‌گیری ابهام دشوار است. به گفتۀ او، آنچه نظریه‌اش را شخصی می‌کند این است که «[ابهام] امری ادراکی است و در ذهن فرد وجود دارد». دانش‌پژوهان علوم اجتماعی، ازجمله خود او، براساس مصاحبه‌های کیفی و بعضی داده‌های کمّی تعیین می‌کنند که آیا چیزی را می‌توان فقدان مبهم تلقی کرد یا خیر. نحوه‌ای که مصاحبه‌شوندگان فقدانشان را توصیف می‌کنند نقش کلیدی در تعیین مبهم‌ بودن یا نبودن آن ایفا می‌کند. باس به مثال‌هایی از این دست توصیف‌ها در کارهای خودش اشاره می‌کند:«ازآنجاکه یک دهه است که همسرم مفقود شده، آیا من متأهل به حساب می‌آیم؟»، «با توجه به اینکه سرپرستی یکی از فرزندانم را واگذار کرده‌ام، باید بگویم چند فرزند دارم؟».وقتی از او می‌خواهم نظریه‌اش را تعریف کند، به‌سادگی می‌گوید «فقدانی مبهم که می‌تواند فیزیکی یا روانی باشد و پایانی هم ندارد». زیربنای این ایده ‌فرض‌هایی کلیدی است که غیرعینی‌بودن آن را نشان می‌دهد: فرض اول می‌گوید «یک پدیده می‌تواند، بدون آنکه قابل‌اندازه‌گیری باشد، وجود داشته باشد». به عبارت دیگر، غیرقابل‌اندازه‌گیری‌بودنِ فقدان وجود آن یا تأثیرات فلج‌کننده‌اش را زیرسؤال نمی‌برد. فرض دوم این است که، وقتی پای فقدان مبهم در میان باشد، هیچ روایت واحدی نمی‌تواند محرومیت را توضیح دهد؛ غیرعینی‌بودنْ ادراک ما از فقدان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. هدف دانش‌پژوهان علوم اجتماعی و روان‌درمانگران باید تعیین این باشد که آدم‌ها چگونه می‌توانند، علی‌رغم ندانستن و نفهمیدن ابعاد فقدانشان، خوب زندگی کنند. فرض سوم این است که فقدان مبهم پدیده‌ای نسبی و مبتنی بر دل‌بستگی است.فقدان مبهم به‌قدری گسترده است که آن‌هایی را که خواهان شاخص‌های مطلق هستند سرخورده می‌کند. به گفتۀ باس «این نظریه راجع به ابهام است و اینکه چطور آن‌هایی که زندگیِ بادقت را دوست دارند باید با چنین ابهامی کنار بیایند. علت اینکه فقدان مبهم حیطۀ بسیار گسترده‌ای را در بر می‌گیرد این است که محققان و نویسندگانِ پس از باس بر این باورند که فقدان مبهم این قابلیت را دارد که انتظارات جامعه از سوگرا تغییر دهد.سال گذشته، باس با سیلی از سؤالات مردمی و تخصصی مواجه شد که راجع به یکی از کاربردهای نظریه‌اش بود: نژادپرستی به‌عنوان فقدان مبهم. در ماه مۀ ۲۰۲۰، چند کیلومتر پایین‌تر از آپارتمان باس، جرج فلوید به قتل رسید. قبل‌تر، پژوهشگران جوان‌تر شروع کرده بودند به اینکه از چارچوب او برای تحقیق دربارۀ موارد شدید نژادپرستی استفاده کنند، و به‌دنبال آن‌ها، باس هم توجهش را به‌سمت فقدانی معطوف کرد که شهر را در بر گرفته بود.باس در افسانۀ خاتمه مطالب جدیدی را به تحقیقات فراوانی که دربارۀ پیامدهای تروماتیک برده‌داری انجام شده اضافه می‌کند. او معتقد است فقدان‌های ناشی از برده‌داری، ازجمله جدایی از خانه و خانواده و همچنین ازدست‌دادن کنترل بر بدن، از نوع مبهم بودند. این گسست رابطه‌ها -که مرا به یاد نظریۀ اورلاندو پترسونِ جامعه‌شناس می‌اندازد که معتقد بود برده‌داری منجر به «مرگ اجتماعی» شد‌- باعث انتقال بین‌نسلیترومایی شد «که اکنون در بدن‌ها و یادهای نوادگانشان وجود دارد» و، در نظام‌هایی که امروزه سیاه‌پوستان را سرکوب می‌کنند، همه‌جا حاضر است. باس از پژوهش‌های خانواده‌درمانی، جامعه‌شناسی و مددکاری یاری می‌گیرد، خصوصاً از آثار اِلن پیندرهیوز که درموردش می‌نویسد «او یکی از اولین کسانی بود که به من آموخت بافت تاریخی برای رشد انسان اهمیت دارد و اگر بچه‌ای به‌جای اینکه پرورش یابد تروما تجربه کند، اثر آن نه‌فقط روی خودش، بلکه روی فرزندانش هم نمود خواهد یافت».ویدئوی دل‌خراش قتل جرج فلوید برون‌ریزی شدید سوگ و خشم را به همراه داشت که نمودی از ترومای نژادیِ همه‌جا حاضر است. باس معتقد است این ترومای ادامه‌دار جایی است که سوگ مبهم خانه کرده است. پژوهشگران مدت‌هاست که نژادپرستی را به‌عنوان یکی از عوامل استرس و سوگ مطالعه کرده‌اند. در دهۀ ۱۹۷۰، چستر پیِرس دربارۀ «محیط سخت هرروزه»‌ای نوشت که آمریکایی‌های سیاه‌پوست در آن زندگی می‌کردند. امروزه، پژوهشگران خانواده به اهمیت کار باس پی برده‌اند که توضیح می‌دهد چگونه نژادپرستی منجر به فقدان مبهم خانواده‌ها و اجتماعات سیاه‌پوستان می‌شود.یکی از پژوهشگرانی که می‌کوشد از این چارچوب بهره بگیرد شالاندرا برایانت، استاد علوم اجتماعی خانواده، در دانشگاه مینسوتاست. او در اواسط دهۀ ۲۰۰۰ مشغول تحقیق دربارۀ ازدواج در خانواده‌های سیاه‌پوست ایالت‌های جنوبی آمریکا بود. یک زن با او درددل کرد که همسرش به‌طرز عجیبی کناره‌گیر شده است. با اینکه همچنان عملکردش را حفظ کرده بود -سر کار می‌رفت و فرزندش را از مدرسه می‌آورد- به‌لحاظ هیجانی خالی شده بود. برایانت متوجه شد اخبار پیرامون اتفاقات ناشی از نژادپرستی و تجربیات فرزندش در مدرسه عمیقاً او را تحت‌تأثیر قرار داده است. برایانت می‌گوید «معلوم شد افسرده و نگران بوده، ولی نمی‌توانسته دقیقاً علتش را بگوید. او احساس می‌کرده نمی‌تواند برای تأمین امنیت خانواده‌اش کاری بکند».برایانت نظریۀ باس را در درک آثار عوامل استرس‌زا مهم تلقی می‌کند. او می‌گوید نژادپرستی عامل استرس‌زایی است که بر زندگی سیاه‌پوستان آمریکایی تأثیر می‌گذارد. برایانت، که خودش سیاه‌پوست است، می‌گوید «این می‌تواند اعضای یک فرهنگ را به این فکر بیندازد که ما واقعاً کجا می‌گُنجیم؟ ما به‌عنوان یک گروه فرهنگی چه‌کسانی هستیم که خیلی‌ها از ما نفرت دارند؟ من فکر می‌کنم چنین چیزی می‌تواند باعث شود آدم‌ها به این فکر کنند که در کجای جامعه می‌گُنجند». اکنون برایانت با گروهش مشغول کار روی طرحی است که، از دریچۀ نظریۀ باس، تأثیر فشارهای مالی را بر خانواده‌های سیاه‌پوست بررسی می‌کند. سیاست‌های نژادپرستانۀ اسکان، به‌طور تاریخی، مانع از دستیابی سیاه‌پوستان مینیاپولیس به ثروت شده‌اند؛ امروزه تنها ۲۵ درصد از آن‌ها در منطقۀ کلان‌شهر صاحب‌خانه هستند، درحالی‌که این عدد در بین سفیدپوستان ۷۷ درصد است و این بیشترین فاصله در بین شهرهای بزرگ آمریکاست. برایانت می‌گوید استرس مالی می‌تواند منجر به ازدست‌رفتن احساس خود۱۲در افراد شود و معمولاً هم نمی‌دانند چرا این اتفاق افتاده است. به‌این‌ترتیب، تأثیرات مبهم نژادپرستی ضدسیاه‌پوستان به درون روان آن‌ها رسوخ می‌کند.در اواسط ژوئیه به مینیاپولیس برگشتم تا از باس بخواهم مرا تا تقاطع خیابان سی‌و‌هشتم و خیابان شیکاگو همراهی کند، جایی که به میدان جرج فلوید معروف است. در ماه مه، این تقاطع به روی خودروها بسته شد تا مردم برای عزاداری، مراقبه و دعا به آنجا بروند. هدایا و فضای سبزی را که قبل‌تر در اینجا بود جابه‌جا کرده بودند تا جا برای خودروها باز شود. تصویر ضدنوری از فلوید که سرش را به پایین انداخته و دو بال از شانه‌هایش روییده دقیقاً در همان‌جایی قرار داده شده بود که مأمور پلیس، دِرِک چاوین، زانویش را روی گردن او گذاشت. در اطراف این تصویر موانع سیمانی گذاشته‌ بودند تا از گزند خودروها در امان بماند.به مردی برخوردیم که جِی وب نام داشت و یک باغبان داوطلب بود. وقتی نام باس را شنید، فریاد زد و با هیجان‌ گفت «مسیر فکری شما خیلی به من کمک کرده است» و فوراً تلفن همراهش را درآورد تا سِلفی بگیرد. او گفت به کسانی که به آنجا می‌آیند توصیه می‌کند که سوگ خود را بپذیرند و به‌دنبال آرامش بگردند، احساساتی که بازگوکنندۀ افکار باس است. واضح بود که کارهای او وارد فضای عمومی شده و افراد شهرش را تحت‌تأثیر قرار داده است. وب به باس گفت «اینجا خیلی به شما نیاز داریم».نظریۀ فقدان مبهم از خانواده‌ها و اجتماعاتی ریشه گرفت که باس، دهه‌ها قبل، با آن‌ها برخورد داشته و رویشان مطالعه کرده بود و برخورد با افراد معمولی‌ای همچون وب همچنان به تفکرش جهت می‌دهد. باس خودش را دانشجوی مادام‌العمری می‌داند که از این افراد چیزها می‌آموزد. پس از بازدید از میدان جرج فلوید، باس به من می‌گوید «باید چشمانم را باز نگه دارم». او از محدودیت‌های دانش خود آگاه است و از کسانی که این محدودیت‌ها را عقب می‌زنند قدردانی می‌کند، حتی حالا که به غروب زندگی حرفه‌ای‌اش رسیده است. او با کتاب افسانۀ خاتمه در حال یادگیری در بطن جامعه است. این کتاب حاصل تأمل در ماه‌های ابتدایی همه‌گیری کرونا و پاسخی است به سؤال «چه اتفاقی دارد در اطراف من می‌افتد؟». او می‌گوید «فهمیدم نه‌فقط من داشتم تغییر می‌کردم، بلکه آن‌هایی که با من مکاتبه می‌کردند هم راجع به مسائل جدیدی حرف می‌زدند و این باعث شد دوباره فکر کنم و ذهنیت جدیدی در من شکل بگیرد».با اینکه باس متخصص زمینۀ فقدان است، خودش هم دارد یاد می‌گیرد که چطور سوگواری کند. در تابستان ۲۰۲۰، حال همسرش رو به وخامت گذاشت. ابتدا در بیمارستان بستری شد. چند هفتۀ بعد به مرکز توان‌بخشی منتقل شد. یک شب، باس فهمید که همسرش نمی‌تواند قاشق به دست بگیرد و مجبور شد خودش به او غذا بدهد، ولی حال همسرش عادی بود و پرستار گفته بود رو به بهبودی است. باس شب آنجا را ترک کرد، همسرش او را بوسید و خداحافظی کردند. ساعت ۱۰ آن شب، دکتر تماس گرفت و گفت همسرش واکنشی نشان نمی‌دهد. باس و دخترش به‌سرعت خود را به آنجا رساندند و فهمیدند او سکته کرده است. کارکنان برایشان صندلی آوردند تا استراحت کنند، ولی نمی‌توانستند بخوابند. صبح، دختر باس به خانه رفت تا دوش بگیرد و به مادرش هم توصیه کرد همین کار را بکند. ولی باس گفت که می‌ماند. فضای سنگینی بر گفت‌وگویمان حاکم شده است. او با صدایی لرزان می‌گوید «همۀ آدم‌های زندگی‌ام، ازجمله پدر، مادر، خواهر و برادرم، زمانی مردند که پشتم را به آن‌ها کرده و رفته بودم. [ولی این بار] گفتم که نمی‌روم. سپس به همسرم خیره شدم و پنج دقیقه بعد نفس آخرش را کشید».فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مِگ برنارد نوشته و در تاریخ ۱۵ دسامبر ۲۰۲۱ با عنوان «What if There’s No Such Thing as Closure?» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «اگر سوگ‌هایمان به پایان نرسد چه؟» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدحسن شریفیان منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ تیر ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است. •• مگ برنارد (Meg Bernhard) نویسنده و روزنامه‌نگاری اهل کالیفرنیاست. جستار او دربارۀ سوگ مشترک با عنوان آب یا آسمان؟ (Water or Sky? ) در میان بهترین سفرنامه‌های آمریکایی سال ۲۰۲۱ قرار گرفت.[۱] Ambiguous loss [۲]  closure [۳]  detachment[۴]  Myth of Closure: Ambiguous Loss in a Time of Pandemic and Change[۵]  Ambiguous Loss: Learning to Live With Unresolved Grief[۶]  Kitchen table research[۷]  Frozen grief[۸] Disenfranchised grief[۹]  Mourning and Melancholia[۱۰] Continuing bonds[۱۱] binary thinking[۱۲] sense of self ]]> مگ برنارد اقتصادوجامعه Sat, 16 Jul 2022 04:37:03 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10651/ آیا واقعاً می‌توانیم تغییر کنیم؟ https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10649/ تیم هارفورد، فایننشال تایمز— وقتی پلیس اتومبیلِ فِمی را به‌خاطر سرعت غیرمجاز در کالیندِیل لندن متوقف کرد، او ۲۱ساله بود؛ فِمی به جرم حمل حشیش بازداشت شد. این فقط یکی از چندین برخورد او با پلیس و قانون بود.اما فِمی تغییر کرد. همان‌طور که کریستین جَرِت در کتاب کسی باش که می‌خواهی۱ تعریف می‌کند «بعدها فِمی، یا همان آنتونی اُلووافِمی اولاسِنی جاشوآ، صاحب نشان سلطنتیِ اُبی‌ای۲، به یکی از طلاآوران المپیک و برندۀ دو دوره مسابقات بوکس جهانی در دستۀ سنگین‌وزن‌ بدل شد و، همچون الگویی تمام‌وکمال، پیام‌آور زندگی پاک و رفتار نیک بود».کِیتی میلکمَن کتاب چگونه تغییر کنیم۳ خود را با مثال‌آوردن از شمایل ورزشی دیگری شروع می‌کند: آندره آغاسی، بازیکن تنیس. خلاف‌های آغاسی از این قبیل بود که در مسابقات به یک گوشش گوشواره می‌انداخت و پیراهن‌های ابر و بادی  می‌پوشید، به داور ناسزا می‌گفت و -با آنکه قهرمان جام ویمبلدون بود- ظاهراً بیشتر علاقمند بود اسپانسر بگیرد تا اینکه خودش را در قد و قوارۀ استعداد شگفت‌انگیزی که داشت نشان دهد.آغاسی هم مانند جاشوآ بالأخره سر و سامانی به زندگی خود داد: مربی جدیدی پیدا کرد به نام برَد گیلبرت و آنقدر بازی خود را قوی‌تر کرد که هفت عنوان گرند اسلم دیگر و -مثل جاشوآ- یک طلای المپیک را از آن خود کرد.من هیچ وقت آرزو نکرده‌ام مدال المپیک را ببرم، اما مسلماً می‌توانم تصور کنم که قوی‌تر و ورزیده‌تر و موفق‌تر یا فقط متفاوت‌تر از چیزی که هستم باشم. به همین دلیل کنجکاو شدم که به دو کتاب جدید دربارۀ تغییر فردی نگاهی بیندازم. هر دوی این کتاب‌ها هم به «علمی»بودنشان مباهات می‌کنند.کتاب جَرِت دیدگاهی بنیادی‌تر به تغییر دارد: آیا فرد عصبی‌مزاج می‌تواند منعطف و خونسرد شود؟ آیا کسی که محتاط و محافظه‌کار است می‌تواند کنجکاو و مشتاق تجربه‌های تازه شود؟ آیا کسی که درونگراست می‌تواند برونگرا شود -و آیا اصلاٌ باید خواهان چنین تغییری باشد؟در مقابل، میلکمن کاری به تغییر شخصیت شما ندارد، بلکه به «جایی که می‌خواهید در آن باشید» توجه دارد. او می‌خواهد کمکتان کند بیشتر ورزش کنید یا وقت کمتری را صرف بحث و جدل در فیس‌بوک کنید و برای مطالعۀ، فی‌المثل، فایننشال تایمز وقت بیشتری بگذارید.هدفی که میلکمن دنبال می‌کند آسان‌تر به نظر می‌رسد: بی‌ترید هر فردی شخصیت ثابتی دارد، ولی هر کسی می‌تواند یاد بگیرد از خِیر شکرریختن در قهوه بگذرد. اما شاید هم نه. جَرت در کتاب خود شواهد قانع‌کننده‌ای می‌آورد که نشان می‌دهد تیپ‌های شخصیتی شکل‌پذیرتر از چیزی هستند که فکرش را می‌کنیم. او به مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۶ استناد می‌کند که مبتنی بر سنجش وضعیت ذهنی است که در سال ۱۹۴۷ در اسکاتلند انجام شده است. در این سنجش، شرکت‌کنندگان یک بار در ۱۴سالگی و بار دیگر در ۷۷سالگی مورد بررسی قرار گرفتند. نتیجه این بود که تقریباً هیچ همبستگی‌ای بین شخصیت آن‌ها در این دو نوبت وجود نداشت.وقتی از بیرون به موضوع نگاه کنیم، جای هیچ تعجبی نیست، معلوم است که بازنشسته‌ها و نوجوان‌ها  با هم فرق دارند، حتی اگر آن بازنشسته و آن نوجوان فرد واحدی باشند. اما وقتی از درون بنگریم، درک این احتمال برایمان دشوار است که با گذر سال‌ها، همین‌طور که داریم از مدرسه فارغ‌التحصیل می‌شویم و اثاث‌کشی می‌کنیم و برای خود سرگرمی و دوست پیدا می‌کنیم، به شغلی مشغول می‌شویم، بچه‌دار می‌شویم و عشق و مرگ را تجربه می‌کنیم، ممکن است شخصیتمان تغییر کند. ولی تابه‌حال تغییر کرده‌ایم و بعد از این نیز خواهیم کرد.در این میان،مشکل شکرِ قهوه سخت‌تر از چیزی است که اول به نظر می‌رسد. فرد درونگرایی مثل من خیلی سخت می‌تواند تصور کند روزی تبدیل به فردی برونگرا شود، ولی تصور کمتر شکلات‌خوردن و بیشتر ورزش‌کردن و آب‌کردن یک خُرده چربی و ساختن یک خُرده ماهیچه خیلی آسان‌تر است. ولی با اینکه تصور این تغییرات به‌راستی راحت است، عملی‌کردن آن‌ها چندان آسان نیست.بااین‌همه، آدمی به امید زنده است. به همین دلیل سه توصیه را که از پژوهش جَرت و میلکمن دستگیرم شد اینجا می‌آورم.اول: بهترین زمان را برای اقدان انتخاب کنید. میلکمن اشاره می‌کند که پویش «به پشت خوابیدن» یکی از موفق‌ترین پویش‌های تغییر رفتار بود. این پویش در سال ۱۹۹۴ در ایالات متحده آغاز شد و تلاش می‌کرد والدین تازه‌کار را متقاعد کند که فرزندان خود را به پشت بخوابانند، نه به شکم، تا خطر مرگ ناگهانی نوزاد را کاهش دهند. موفقیت این پویش بسیار زیاد بود چون والدین تازه‌کار مثل لوح سفید بودند، هیچ تصور قبلی‌ای از بچه‌داری نداشتند و هر چه را به آن‌ها گفته می‌شد انجام می‌دادند.این روزها، همه‌گیری باعث شده اکثر ما را در بحث رژیم غذایی و معاشرت‌کردن و عادات خرج‌کردن در موقعیت همان والدین تازه‌کار قرار بگیریم. الآن وقت خوبی برای تغییر است. اگر دلتنگِ آغازی دوباره هستید، از روز سال نو یا روز اول بهار یا تولد خودتان شروع کنید، این روزها می‌توانند کمکتان کنند.دوم: شرایط را تغییر دهید. ما، از روی غریزه، تفاوت آدم‌ها با یکدیگر را به تفاوت در شخصیت‌ آن‌ها نسبت می‌دهیم، درحالی‌که رفتار ما، تا حدود زیادی، تحت تأثیر شرایطی است که در آن قرار داریم.ما موجوداتی اجتماعی هستیم: اگر می‌خواهید رژیم غذای گیاهی انتخاب کنید، با گیاهخواران بُر بخورید و از آن‌ها تقلید کنید؛ اگر می‌خواهید بیشتر ورزش کنید، برای خودتان رفیق ورزشی پیدا کنید (البته این قاعده می‌تواند به ضرر ما هم باشد، چون اگر بخواهید کمتر برای قهوۀ بیرون‌بر پول صرف کنید، بزرگ‌ترین مانع شما دوستی است که از قرارگذاشتن در استارباکس خوشش می‌آید).جَرت استدلال می‌کند که این قاعده در مورد تیپ‌های شخصیتی هم صادق است. اگر می‌خواهید کمتر درونگرا باشید، باید خودتان را وادار به فعالیتی کنید که لازمۀ آن ارتباط اجتماعی است. کارها و اعمال خود را تغییر دهید، آن‌وقت شخصیتتان هم تغییر خواهد کرد.سوم: چیزهای وسوسه‌کننده را کنار فعالیت‌های پسندیده بگذارید. میلکمن پیشنهاد می‌دهد فقط در حال دویدن به کتاب صوتی محبوبتان گوش دهید یا فقط وقتی روی دوچرخۀ ثابت رکاب می‌زنید به خودتان اجازه بدهید زیاده از حد نتفلیکس تماشا کنید.با اینکه هر دو کتاب انواع نکته‌ها و پیشنهادهای ملموس به مخاطب ارائه می‌کنند، اما توجه به آنچه نمی‌گویند هم جالب است.جَرت در این‌باره که چطور فِمیِ پسربَد بدل به جاشوای مدال‌طلایی شد چندان حرفی نمی‌زند. میلکمن اشاره‌ای نمی‌کند که گرند اسلم‌های پی‌درپی آغاسی با بیرون‌افتادن از فهرست ۱۰۰ بازیکن برتر متوقف شد، اشاره نمی‌کند که در سال ۱۹۹۷ شیشه کشید و جواب آزمایش او مثبت شد و به گفتۀ خود او، در زندگی‌نامۀ خودنوشتش در سال ۲۰۰۹، دربارۀ آن ماجرا دروغ گفت.داستان‌های تغییر اشخاص همیشه الهام‌بخش و سرراست هستند، به‌خصوص وقتی راوی می‌داند که آن شخص در آخر به طلای المپیک دست می‌یابد. اما بازنویسی این داستان‌ها از منظری درونی، یعنی پیاده‌کردن و تجربۀ آن‌ها در زندگی خودمان، هیچگاه آنقدر آسان نیست، اما شدنی است.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Milkman, Katy. How to Change: The Science of Getting from Where You Are to Where You Want to Be. Portfolio, 2021پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تیم هارفورد نوشته و در تاریخ ۱۴ مه ۲۰۲۱  با عنوان «Can you really change your personality?» در وب‌سایت فایننشال تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۲ تیر ۱۴۰۱ با عنوان «آیا واقعاً می‌توانیم تغییر کنیم؟» و ترجمۀ حسنی سهرابی‌فر منتشر کرده است.•• تیم هارفورد (Tim Harford) ژورنالیست و اقتصاددان بریتانیایی است که مدت‌هاست ستون  «اقتصاددان مخفی را» در فاینشنال تایمز می‌نویسد. هارفورد علاوه بر فایننشال تایمز با سایر مجلات نیز همکاری می‌کند و تاکنون چندین کتاب‌ اقتصادی برای مخاطبان عمومی نوشته است. هارفورد در سال ۲۰۰۷ برندۀ جایزۀ باستیا برای روزنامه‌نگاری اقتصادی شد.••• کتاب چگونه تغییر کنیم؟ را انتشارات ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدحسن شریفیان ترجمه و منتشر کرده است. برای خرید کتاب چگونه تغییر کنیم؟ به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.•••• آنچه خواندید، به‌طور اختصاصی برای وب‌سایت ترجمان تولید شده و به‌رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. شما می‌توانید با خرید اشتراک فصلنامه ترجمان علوم انسانی از انتشار این مطالب و فعالیت‌های ترجمان حمایت کنید. برای خرید اشتراک فصلنامه ترجمان و بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانی www.tarjomaan.shop مراجعه کنید.[۱]Be Who You Want[۲] OBE  نشان افسر والا مقام امپراتوری بریتانیا و یکی از نشان‌های شوالیه‌گری امپراتوری بریتانیا است [مترجم].[۳] انتشارات ترجمان علوم انسانی این کتاب را با همین نام ترجمه و منتشر کرده است. برای مشاهدۀ فهرست کتاب چگونه تغییر کنیم و اطلاعات بیشتر یا خرید این کتاب به فروشگاه اینترنتی ترجمان به نشانیwww.tarjomaan.shop  مراجعه کنید. ]]> تیم هارفورد اقتصادوجامعه Wed, 13 Jul 2022 10:08:46 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10649/ اثر شروع تازه https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10645/ کیتی میلکمن، کتاب چگونه تغییر کنیم؟، فصل اول— سال ۲۰۱۲، وقتی برای اولین بار به دفتر مرکزی درندشتِ گوگل پا گذاشتم، حس بچه‌ای را داشتم که وارد کارخانۀ شکلات‌سازی ویلی وُنکا  شده است. دفتر شرکت، که در مانتین ویوی کالیفرنیا واقع شده است، به‌روزترین وسایل را با کمی چاشنی شوخ‌طبعی به رخ بازدیدکنندگان می‌کشد. همان‌طور که خرامان خرامان بین ساختمان‌ها حرکت می‌کردم، زمین‌های والیبال ساحلی، مجسمه‌های پرزرق‌وبرق، کادوفروشی‌ای با لوازم تزئینی مارک‌دار و رستوران‌های مجلل و رایگان را در مقابلم دیدم. خیره‌کننده بود.گوگل من و گروهی از دانشگاهیان را به دفتر مرکزی‌اش دعوت کرده بود تا با مدیران ارشد منابع انسانی‌اش دربارۀ سلامت جسمی و ذهنی کارکنان جلسه‌ای داشته باشیم، ولی من در تعجب بودم که چنین شرکتی -یکی از نوآورترین و موفق‌ترین شرکت‌های جهان- چه چیزی از ما می‌خواهد. کارکنانی که سوار بر دوچرخه‌هایی با رنگ‌‌ولعاب لوگوی گوگل بودند و در برابرم ویراژ می‌دادند اصلاً شبیه کسانی نبودند که مشکلی دارند. سال قبل از بازدید ما، گوگل ۳۸ میلیارد دلار درآمد به جیب زده بود.ولی هرکس مشکلات خاص خودش را دارد -حتی گوگل.گوگل این جلسه را ترتیب داده بود تا راهکارهایی پیدا کند که کارکنانش تصمیمات بهتری در کار و زندگی‌شان بگیرند، خصوصاً در زمینۀ افزایش بهره‌وری و امنیت بهداشتی و مالی‌شان (که هر دو با بهبود عملکرد شغلی رابطه دارند). اواسط جلسه، پراساد ستی، که فارغ‌التحصیل مدرسۀ وارتون و معاون گوگل است و چندین سال در قسمت منابع انسانی کار کرده، سؤالی به‌ظاهر معمولی از من پرسید که مرا در مسیر یکی از مهم‌ترین اکتشافاتم قرار داد.او توضیح داد گوگل مزایا و برنامه‌های مختلفی را به کارکنانش پیشنهاد می‌دهد که می‌توانند زندگی و شغلشان را بهبود بخشیده و مشکلاتی همچون پس‌انداز کم برای دوران بازنشستگی، استفادۀ بیش‌ازحد از شبکه‌های اجتماعی، کم‌تحرکی، عادات خوراکی ناسالم و سیگارکشیدن را رفع کنند. ولی، در کمال تعجب، اکثر کارکنان از این مزایا استفاده نمی‌کنند. او متعجب و سرخورده بود از اینکه می‌دید تیمش برنامه‌های مختلفی را طراحی می‌کند (و گوگل هم سخاوتمندانه برای این کار خرج می‌کند) ولی کارکنان گوگل استقبالی از آن‌ها نمی‌کنند، چرا کارکنان برای بهره‌مندی از کلاس‌های مهارت‌آموزیِ رایگان سرودست نمی‌شکستند؟ چرا همۀ آن‌ها برای برنامه‌های مزایای بازنشستگی ۴۰۱(k) و بهره‌مندی از مربیان اختصاصی ثبت‌نام نمی‌کردند؟پراساد چندین توضیح در آستینش داشت که همگی معقول بودند. شاید این برنامه‌ها خوب تبلیغ نشده بودند. شاید هم کارکنان خیلی سرشان شلوغ بود و نمی‌رسیدند از این برنامه‌ها استفاده کنند. ولی علاوه‌براین‌ها، مسئلۀ زمان هم فکر او را به خود مشغول کرده بود. از من پرسید آیا می‌دانم گوگل چه زمانی باید کارکنان را به استفاده از این برنامه‌ها تشویق کند؟ آیا زمان خاصی در تقویم و یا در دوران شغلی هرکس هست که برای تغییر رفتارش ایدئال باشد؟سکوت کردم. واضح بود که سؤال پراساد مهم است، ولی تا جایی که می‌دانستم دانشگاهیانْ زیاد به آن نپرداخته بودند. اگر دنبال این بودیم که به‌طرز مؤثری رفتار را تغییر دهیم، البته که باید می‌فهمیدیم چه زمانی باید این کار را انجام دهیم.بااینکه جواب سرراستی نداشتم، حدس‌هایی می‌زدم. به او گفتم قبل از اینکه بتوانم جواب متقنی بدهم، باید نگاهی به مطالب علمی مربوطه بیندازم و خودم هم داده‌هایی جمع‌آوری کنم. بی‌تاب شدم که سریع‌تر به نزد تیمم در فیلادلفیا برگردم.قدرت لوح سفیدپراساد اولین مدیری نبود که می‌دیدم از تداوم رفتارهای غیرسالم و غیرمنطقی کارکنانش گیج شده است. من ساعت‌ها با مسئولین سرخوردۀ بهداشت عمومی راجع به کاهش مصرف سیگار، افزایش تحرک بدنی، بهبود تغذیه و افزایش [تمایل مردم به زدن] واکسن صحبت کرده‌ام و این تازه بخش کوچکی از تجربیاتم است. زیاد می‌شنوم که با اوقات‌تلخی می‌گویند: اگر گفتن اینکه تغییرْ آسان، ارزان و مفید است نتواند مردم را قانع کند تا رفتارشان را تغییر دهند، چه می‌تواند؟این کتاب جواب‌های مختلفی به این سؤال می‌دهد (که مهم‌ترین آن‌ها «بستگی دارد» است)، ولی یکی از جواب‌ها به‌خصوص به درد مشکل پراساد می‌خورد. این جواب برمی‌گردد به ماجرای جالب یک موفقیت پزشکی.سندرم مرگ ناگهانی نوزاد (SIDS)، همان‌طور که از اسمش برمی‌آید، اتفاق ترسناکی است. هرساله ده‌ها هزار نوزاد در سراسر جهان، هنگام خواب به‌طورِ ناگهانی و بدون دلیل خاصی، می‌میرند. SIDS سال‌ها اصلی‌ترین علت مرگ نوزادان یک‌ماهه تا یک‌ساله در آمریکا بوده است. یادم می‌آید تازه پسرم به دنیا آمده بود و او را برای چکاپ پیش متخصص کودکان برده بودم. وقتی پزشک عوامل خطر را برایم توضیح می‌داد از ترس سر جایم میخکوب شده بودم.جامعۀ پزشکی دهه‌ها در برابر SIDS تسلیم بود، تا اینکه در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ محققان به کشف مهمی رسیدند. آن‌ها متوجه شدند بچه‌هایی که به پشت خوابانده می‌شدند نصف بچه‌هایی که روی شکم خوابانده می‌شدند بر اثر SIDS می‌مردند. بله، نصف!این یافته مستحق جشن‌گرفتن -و البته اقدام فوری- بود؛ چراکه می‌توانست سالانه جان صدهاهزار نفر را نجات دهد. به همین خاطر، جامعۀ بهداشتی در انتشار آن درنگ نکرد.دولت آمریکا کارزار بلندپروازانۀ «به پشت بخوابان» را راه انداخت تا به کسانی که تازه بچه‌دار شده بودند اهمیت خواباندن نوزادان به پشت را گوشزد کند. مؤسسۀ ملی بهداشت شبکه‌های تلویزیونی را پر از تبلیغات و بیمارستان‌ها و مطب پزشکان را پر از بروشورهای مربوطه کرد.البته تضمینی برای موفقیت نبود. خیلی از این کارزارها شکست می‌خورند و علت اینکه مسئولین بهداشتیِ سرخورده تماس‌های زیادی با من می‌گیرند هم همین است. همین اواخر اقدامی پرسروصدا برای کاهش چاقی انجام شد؛ به این شکل که، در رستوران‌های زنجیره‌ای، کالری غذاها به مشتریان نشان داده می‌شد، زیرا باور بر این بود که نشان‌دادن کالری موجود در ساندویچ بیگ‌مک یا قهوۀ فراپوچینو باعث می‌شود مردم کمتر کالری مصرف کنند. البته ... این باوری اشتباه بود. در اقدامی دیگر، در سال ۲۰۱۰، مسئولین بهداشتی آمریکا سعی کردند مردم را قانع کنند تا هر سال واکسن آنفلونزا بزنند. در خوش‌بینانه‌ترین حالت، این کار اثری حداقلی داشت: قبل از این اقدام ۳۹ درصد آمریکایی‌ها واکسن آنفلونزا می‌زدند و بعد از این اقدام ۴۳ درصد. بنابراین بعید نبود کارزارِ «به پشت بخوابان» هم سرنوشتی مثل بقیه پیدا کند و فقط بتواند تأثیری کم در مشکلی بزرگ داشته باشد.خوشبختانه موفقیت این کارزار شگفت‌آور بود. بین سال‌های ۱۹۹۳ و ۲۰۱۰، درصدِ بچه‌هایی که به پشت خوابانده می‌شدند از ۱۷ به ۷۳ رسید و مرگ‌های ناشی از SIDS بسیار کاهش یافت. «به پشت بخوابان» هنوز هم توصیه می‌شود. سال ۲۰۱۶ که در فیلادلفیا زایمان کردم، بااینکه دهه‌ها از شروع کارزار می‌گذشت، پزشکم بروشور «به پشت بخوابان» را به من داد.چرا «به پشت بخوابان» تبدیل به کارزاری موفق شد، ولی بقیه نشدند؟ سؤال پراساد راجع به زمان‌بندی مرا واداشت تا فرضیه‌ای شکل دهم.بچه‌دارشدن بدون شک یکی از مهم‌ترین نقاط عطف زندگی است. روز قبل از تولد او، بچه‌ای در کار نیست که لازم باشد غذا بخورد، لباس بپوشد، آرام شود یا نیاز به محافظت داشته باشد؛ ناگهان بوووم‌ -همه‌چیز دگرگون می‌شود. فرزندپروری تجربه‌ای جدید و متفاوت است، صرفاً این‌طور نیست که مجبور شوید عادتی را ترک یا روال قبلی‌تان را مختل کنید، بلکه به‌طور کامل از نو شروع می‌کنید، چه خوب باشد چه بد. در همین زمانِ حیاتی است که پیامِ «به پشت بخوابان» را دریافت می‌کنید، درحالی‌که هنوز با تجربۀ جدیدتان خو نگرفته‌اید و می‌خواهید همه‌چیز را درست انجام دهید. به نظر من این بهترین زمان برای تغییر الگوهای رفتاری است. مهم نیست پدر و مادرتان و پدربزرگ و مادربزرگتان قبلاً چه کار می‌کردند، وقتی پزشک می‌گوید بچه را به پشت بخوابان، احتمالاً حرفش را گوش می‌کنید و به‌دنبالِ جدال با عادت‌های بد نمی‌روید.حال، این را با کارزارهای بهداشت عمومی مقایسه کنید که می‌خواهند عادت‌های خوردن، سیگارکشیدن و واکسن‌زدن مردم را تغییر دهند. این برنامه‌ها معمولاً زمانی به سراغمان می‌آیند که در وسط زندگی پرمشغله‌مان هستیم و روال‌ کاری انعطاف‌ناپذیرمان جای کمی برای تغییر باقی می‌گذارد. به همین دلیل، گرچه اطلاعاتی که ارائه می‌دهند مسئلۀ مرگ و زندگی است، تعجبی ندارد که بیشتر آن‌ها را نادیده می‌گیریم.پس از بازدیدم از گوگل، فکر کردم این ایدۀ بسیار مهمی است که کمتر به آن توجه شده است: وقتی می‌خواهید رفتار خودتان یا کس دیگری را تغییر دهید، اگر کارتان را با لوح سفید ‌-‌یعنی شروع تازه- آغاز کنید، به‌طوری‌که عادت‌های قدیمی مزاحمتان نشوند، بسیار موفق‌تر خواهید بود.فقط یک مشکل وجود دارد: لوح سفید واقعی بسیار نادر است. تقریباً هر رفتاری که می‌خواهیم تغییر دهیم رفتاری روزمره و معمول است که در روال زندگیِ جاافتاده و پرتکاپویمان تثبیت شده است.ولی خوشبختانه تغییر بدون لوح سفید هم ممکن‌ -و البته سخت- است‌. موقع گفت‌وگو با پراساد در گوگل، حدسم این بود که شاید بتوان احساس وجود لوح سفید را به آدم‌ها القا کرد، حتی وقتی‌که واقعاً لوح سفیدی وجود ندارد.اثر شروع تازهدر سال ۲۰۱۲، به محض اینکه از بازدید گوگل برگشتم، جلسه‌ای ترتیب دادم با حضور دانشجوی دکتری‌ام، هنگ‌چن دای (که اکنون استاد دانشگاه یوسی‌ال‌ای است) و جیسون ریس، عضو هیئت‌علمی دانشگاه هاروارد که برای فرصت مطالعاتی پیش ما آمده بود. مشتاق بودم ماجرای سؤال پراساد و حدس خودم -اینکه شاید آدم‌ها موقعی که فکر می‌کنند نوبت یک شروع تازه است راحت‌تر پذیرای تغییر باشند- را برایشان تعریف کنم.وقتی افکارم را برایشان بازگو کردم، به هیجان آمدند. آن‌ها با من هم‌نظر بودند که شاید زمان‌بندی نقشی اساسی در تغییر داشته باشد. ما می‌دانستیم که آدم‌ها وقتی می‌خواهند تغییری ایجاد کنند، به‌طور غریزی به‌دنبالِ لحظاتی می‌گردند که احساس شروع تازه به آن‌ها می‌دهد. مثلاً تصمیماتی را در نظر بگیرید که موقع سال نو گرفته می‌شود. اما تأکید علم اقتصاد همیشه بر این بوده است که تمایلات ما همواره ثابت باقی می‌مانند، مگر اینکه شرایطی جدید پیش آید، مثلاً محدودیت‌های جدید، اطلاعات جدید یا شوک قیمتی که باعث شود باورها یا بودجه‌مان را اصلاح کنیم. من، هنگ‌چن و جیسون به صحت این فرض شک داشتیم و معتقد بودیم لحظاتی خاص و قابل‌پیش‌بینی وجود دارد که شرایط در آن ثابت است، ولی ما احساس می‌کنیم باید خودمان را تغییر دهیم. ما با ذوق و اشتیاق برای یکدیگر از لحظاتی در زندگی‌مان حرف می‌زدیم که شروعِ تازه باعث شده بود متفاوت رفتار کنیم. راجع به نقاط اشتراک تجربیاتمان بحث می‌کردیم و سعی داشتیم بفهمیم چرا انگیزه‌مان تغییر کرده بود.بیشترِ تغییراتی که در مواقع شروع تازه آغاز کرده بودیم کوچک بودند‌‌ -تصمیم به ترک ناخن‌جویدن، غلبه به ترس از رانندگی و نشستن پشت فرمان یا تغییر راهبردهای انتخاب شریک عاطفی پس از تجربۀ جدایی. ولی من چیزهایی هم راجع به تغییرات مهم‌تر شنیده بودم. مثلاً اسکات هریسون، نویسندۀ کتاب پرفروش عطش۱، در روز سال نو تصمیم گرفت شغلش به‌عنوانِ مجلس‌گرم‌کن باشگاه‌های شبانه را ترک کند تا بقیۀ عمرش را بدون مصرف الکل به کارهای عام‌المنفعه اختصاص دهد. پس شروع‌ تازه می‌تواند به تغییرات اساسی هم منجر شود.من، هنگ‌چن و جیسون در جلسه‌مان خیلی سریع به قدرت سال نو پی بردیم، ولی حسی به ما می‌گفت این فقط یک نمونه از پدیده‌ای بزرگ‌تر است ‌-یعنی یک نمونه از لحظاتی است که آدم‌ها آمادۀ تغییر می‌شوند، چون حس می‌کنند شروعی تازه اتفاق افتاده است. چالش اصلی این است که سایر لحظاتی را هم که می‌توانند چنین حسی ایجاد کنند شناسایی کنیم و بفهمیم چرا و چگونه انگیزۀ تغییر را در ما به وجود می‌آورند.هنگ‌چن کار را با بررسی تحقیقات انجام‌شده دربارۀ نگاه مردم به تاریخ‌های خاص مثل سال نو و... شروع کرد و به یافتۀ جالبی رسید. جست‌وجویش او را به تحقیقاتی در روان‌شناسی کشاند که نظر مردم راجع به گذر زمان را بررسی کرده بودند. او متوجه شد ما زندگی‌مان را به صورت طیفی نمی‌بینیم، بلکه آن را به «دوره»های مختلف تقسیم می‌کنیم و قوس روایی‌ای می‌سازیم که حول محور اتفاقات مهم یا فصل‌های زندگی‌مان شکل گرفته‌اند. یک فصل راجع به روز اولی است که پا به خوابگاه دانشجویی گذاشتید («سال‌های دانشجویی»)، فصلی دیگر راجع به اولین شغلتان است («دوران مشاوره‌دادن»)، فصل بعدی به تولد چهل‌سالگی‌تان اختصاص دارد و فصلی دیگر هم آغاز سال نو یا هزارۀ جدید است.این تحقیق به ما کمک کرد تا به این ایده برسیم که شروع فصلی جدید از زندگی، صرف‌نظر از کوچک یا بزرگ بودن آن، می‌تواند به چشم مردم شبیه به یک لوح سفید باشد. این فصل‌ها لحظاتی هستند که در آن‌ها برچسب‌هایی که برای توصیف خودمان، هویتمان و شرایطمان به کار می‌بریم ما را وادار می‌کنند تا متناسب با آن‌ها تغییر کنیم. ما در یک آن از «دانشجو» به «نیروی متخصص»، از «اجاره‌نشین» به «صاحب‌خانه»، از «مجرد» به «متأهل»، از «بزرگ‌سال» به «والد»، از «نیویورکی» به «کالیفرنیایی» و از «شهروند دهۀ نود» به «آمریکایی قرن بیست‌ویکم» بدل می‌شویم. برچسب‌ها بر رفتارمان اثر می‌گذارند. وقتی به ما برچسب «رأی‌دهنده» (به‌جای کسی که رأی می‌دهد)، «هویج‌خور» (به‌جای کسی که هروقت بتواند، هویج می‌خورد) و «شکسپیرخوان» (به‌جای کسی که زیاد شکسپیر می‌خواند) زده می‌شود، این موضوع نه‌تنها بر نحوۀ توصیفمان از خود، بلکه بر رفتارمان نیز اثر می‌گذارد.اگر تابه‌حال موقع سال نو تصمیم جدیدی گرفته باشید، یعنی با اطمینان پیش‌بینی کرده باشید که «شمایِ جدید» در «سال جدید» فلان تغییر را خواهید کرد، از قدرت برچسب‌زنی استفاده کرده‌اید. داستان موردعلاقۀ من راجع به قدرت سال نو ماجرای ری زهاب است. من پادکستی دربارۀ تصمیم‌گیری دارم و او در یکی از قسمت‌ها مهمانم شده بود. ری از شروع هزارۀ جدید، که فصل مربوط به دهۀ ۱۹۹۰ زندگی‌اش را به پایان می‌رساند، برای دگرگون‌کردن زندگی‌اش بهره برد.ری قبل از تغییرش سیگاری و مشروب‌خور قهاری بود که گاهی‌اوقات در همۀ وعده‌های غذایی‌اش فست‌فود می‌خورد. ولی، ‌با گذر از سی‌سالگی، لاجرم باید تغییر می‌کرد. او از بی‌پولی و بدقوارگی خسته شده بود.فکر کرد شاید بتواند مثل برادرش دوندۀ استقامت شود، ولی می‌دانست چنین کاری برای یک سیگاری غیرممکن است. واضح بود که اولین قدمْ ترک سیگار است، ولی نمی‌توانست از پس این کار برآید. بارها سعی کرده بود، ولی هربار، ولع سیگارکشیدن مانعش شده بود. او نیاز به محرک قوی‌تری داشت.پس فکری به ذهنش رسید. تصمیم گرفت با شروع قرن جدید -شب سال نوی ۱۹۹۹- برای همیشه ترک کند. او می‌گوید «به این دلیل از این تاریخ استفاده کردم که به نظرِ همه نوعی به‌پایان‌رسیدن در آن نهفته است. یعنی دارد آخر قرن را اعلام می‌کند. مثل یک کلید شروع مجدد برای بشریت است».ری کمی قبل از نیمه‌شب ۳۱ دسامبر، آخرین سیگارش را کشید. به خودش گفت «اگر الان نتوانم، هیچ موقع نمی‌توانم».روز بعد، با ولعی شدید به سیگار از خواب بیدار شد. ولی یادش آمد که «امروز اول ژانویۀ ۲۰۰۰ است» و با شروع هزارۀ جدید، از آستانۀ مهمی گذر کرده و دیگر آن ری سابقی نیست که نمی‌توانست عادت به نیکوتین را کنار بگذارد. «در من چیزی مثل یک جرقۀ کوچک می‌گفت که از پس این کار برمی‌آیم».و ری از پسش برآمد -او سیگار را برای همیشه ترک کرد.در سال ۲۰۰۳، توانست برندۀ رقابت یوکان آرکتیک اولترا شود، یعنی یکی از سخت‌ترین مسابقات استقامت. او بی‌درنگ گفت شروع پیروزی‌اش از اولین روز سال ۲۰۰۰ بود. آن لحظه بود که هر تغییری را ممکن کرد.ری یک نمونۀ تأثیرگذار از کسانی است که از شروع سال نو الهام‌ می‌گیرند تا زندگی خود را تغییر دهند. در اول ژانویۀ هر سال، حدود ۴۰ درصد آمریکایی‌ها تصمیم می‌گیرند زندگی‌شان را بهتر کنند: تناسب اندامپیدا کنند، بیشتر پس‌انداز کنند، مشروب‌خوردن را ترک کنند یا زبانی جدید یاد بگیرند.با تحویل سال انگار آن آدمی که قبلاً تلاش‌هایش برای دوری از شبکه‌های اجتماعی، کسب نمرات عالی، همکارِ بهتری شدن و تغذیۀ سالم ناکام مانده بود اصلاً آدم دیگری بوده است. سال قبل نتوانستید از پس مشکلاتتان برآیید یا سیگار را ترک کنید، ولی معتقدید «آن منِ قبلی بود و این منِ جدید».من، هنگ‌چن و جیسون فکر کردیم اگر آدم‌ها واقعاً احساس کردند آدم جدید و بهتری شده‌اند، شاید همین کافی باشد تا در بعضی موارد به آن‌ها کمک کنیم بر مشکل مهمی غلبه کنند. ولی اول لازم بود این را آزمایش کنیم.کار را با جمع‌آوری اطلاعات در این مورد شروع کردیم که آدم‌ها معمولاً چه زمانی به‌دنبالِ تغییر می‌روند. دیدیم که در مجموعه‌داده‌های مختلف الگوی یکسانی وجود دارد. دانشجویان کارشناسی نه فقط در ژانویه، بلکه در روزهای آغازین هفته، بعد از روز تعطیلی، ابتدای ترم جدید و پس از روز تولدشان نیز بیشتر احتمال داشت که به باشگاه ورزشی سر بزنند (غیر از تولد ۲۱سالگی‌شان‌ -می‌توانید حدس بزنید چرا؟). علاوه‌براین، دیدیم که در ژانویه، دوشنبه‌ها و پس از تعطیلات جست‌وجوی کلمۀ «رژیم» در گوگل و میزان تعیین اهداف جدید بالا می‌رود (با استفاده از داده‌های سایت استیک که سایتی محبوب برای تعیین هدف است). همچنین روز تولد افراد با تعیین هدفِ بیشتر در سایت استیک رابطه داشت.یافته‌های ما تصویر خوبی از آن چیزی نشان دادند که من، هنگ‌چن و جیسون «اثر شروع تازه» می‌نامیم.وقتی از تعدادی از آمریکایی‌ها پرسیدیم احساسشان دربارۀ مناسبت‌های شروع تازه مثل سال نو یا روز تولدشان چیست، بارها و بارها شنیدیم که می‌گفتند شروع تازه به آن‌ها‌ نوعی حس روان‌شناختی «انجام دوباره» می‌دهد. آدم‌ها [در این تاریخ‌ها] احساس می‌کنند از شکست‌های قبلی‌شان فاصله گرفته‌اند و الان کس دیگری هستند‌ -کسی که می‌تواند بنا به دلیلی به آینده خوش‌بین باشد.ما در تاریخ‌هایی که احساس شروع تازه می‌دهند بیشتر احتمال دارد به‌دنبالِ تغییر برویم، زیرا چنین لحظاتی به ما کمک می‌کنند یکی از موانع رایج بر سر راه شروع هدف را از پیش رویمان برداریم، یعنی این احساس که چون قبلاً شکست خورده‌ایم، باز هم شکست خواهیم خورد.این توضیح می‌دهد چرا من هر دوشنبه اطمینان دارم هفتۀ پیشِ رو کارآمدتر از هفتۀ قبل خواهد بود و چرا خیلی از دوستانم نه فقط در سال نو، بلکه در روز تولدشان هم تصمیمات جدید می‌گیرند. این شروع‌های تازه همچنین می‌توانند باعث شوند که درنگ کرده و با دید وسیع‌تری به اوضاع نگاه کنیم، که خود باعث می‌شود به احتمال بیشتری به فکر تغییری بیفتیم.حال که من، هنگ‌چن و جیسون این شواهد را در دست داشتیم و به‌خوبی می‌دانستیم چرا شروع‌ تازه مهم است، به این فکر کردیم که آیا لحظات دیگری هم هستند که قابلیت دگرگون‌کردن زندگی را داشته باشند.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کیتی میلکمن نوشته و ترجمۀ فصل اول کتاب چگونه تغییر کنیم است که برای نخستین‌بار با عنوان «اثر شروع تازه»  در بیست‌ویکمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ محمدحسن شریفیان منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۹ تیر ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.•• کیتی میلکمن (Katy Milkman) اقتصاددان آمریکایی و استاد مدرسۀ وارتون در دانشگاه پنسیلوانیاست که در زمینۀ اقتصاد رفتاری پژوهش می‌کند. مجلۀ فوربس در سال ۲۰۲۰ او را یکی از ده دانشمندی دانسته است که در حیطۀ علوم رفتاری باید شناخت. میلکمن، به‌‌طور مستمر، برای نشریات مختلفی مثل واشنگتن پست و نیویورک تایمز دربارۀ علوم رفتاری می‌نویسد. چگونه تغییر کنیم؟ (?How To Change) اولین کتاب کیتی میلکمن است که بسیار تحسین شده و پرفروش بوده است.انتشارات ترجمان علوم انسانی ترجمۀ فارسی این کتاب را با عنوان چگونه تغییر کنیم منتشر کرده است.[۱] Thirst ]]> کیتی میلکمن اقتصادوجامعه Sun, 10 Jul 2022 04:22:35 GMT https://tarjomaan.com/barresi_ketab/10645/ کرونا در کشورهای فقير شباهت چندانی با اروپا و آمريکا ندارد https://tarjomaan.com/neveshtar/10644/ قوام آنتونی آپیا، گاردین —  یک سال و‏ نیم است که مردمِ سراسر دنیا در چنگ بیماریِ همه‏‌گیری گرفتار شده‌‏اند -اما نه لزوماً یک بیماری واحد. در جهان مرفه نوعی بیماری تنفسیِ ویروسی، موسوم به کرونا، ناگهان به علت اصلی مرگ‌‏و‏میر بدل شد، ولی در بیشترِ کشورهای جهانِ درحال‌توسعه مایۀ اصلی نابودی نه این ویروسِ جدید که آثار ثانویِ آن بود: برنامه‌‏هایی که برای مقابله با ویروس کرونا از سوی ما، و همچنین آن‏ها، اتخاذ شد. ضعف‌‏های ممالک فقیر و غنی یکسان نیستند.هر بار که با اعضای خانواده‌‏ام در غنا، نیجریه و نامیبیا صحبت می‏‌کنم، دوباره یادم می‌‏آید که وقایع جهانی چه‌‏بسا اتفاقاتی عمیقاً محلی نیز باشند. تأثیر کرونا بر زندگی و معاشِ مردمِ این مناطق بسیار متفاوت از آثار آن‏ بر مردم اروپا و آمریکا بوده است. علاوه بر قلمروهای اقتصادی و تحصیلی، این موضوع در حوزۀ بهداشت عمومی نیز صادق است و، در تمام این موارد‏، مسئله مرگ و زندگی است.میانگین سِنی در سه کشوری که نام بردم بین ۱۸ تا ۲۲ سال است و، با افزایش سن، وخامت کرونا به میزان قابل‌‏توجهی افزایش می‌‏یابد. یکی از عوامل عمده‏ای که کرونا را مهلک می‏‌سازد ایجاد اخلال در مدیریت بیماری‏‌های دیگری نظیر ایدز، مالاریا و سِل است. فقط در آفریقا، ۲۶ میلیون نفر مبتلا به ایدز هستند و در هر سال صدها هزار نفر از آن‏ها می‏‌میرند و مالاریا، که به‌‏خصوص نوزادان و کودکان تازه‌‏راه‌‏افتاده را می‏‌کُشد، حدود چهارصد هزار قربانی می‌‏گیرد.این ارقام کوچک نیستند، ولی در گذشته بزرگ‌‏تر از این‌‏ها بوده‌‏اند -تلاش‌‏های گسترده در زمینۀ خدمات درمانی باعث شده این رقم‌ها کمتر شوند. اما، در بحبوحۀ کرونا، مراجعۀ مردم به مراکز درمانی دشوارتر و گاهی متوقف شد و کادر درمان نیز، به‌اجبار، سرکشی‏‌های دوره‏ای‏شان را محدود کردند. طبق یافته‏‌های پژوهش  صندوق مبارزه با ایدز، سل و مالاریا در ۳۲ کشور آفریقایی و آسیایی، مراقبت‌‏های پیش از زایمان در ماه‏‌های آوریل تا سپتامبر ۲۰۲۰ به میزان دوسوم و جلسات معاینۀ کودکانِ زیر پنج‏ سال به میزان سه‌چهارم کاهش یافته است.متخصصان حوزۀ بهداشت عمومی پیش‌‏بینی می‌‏کنند که پیامدهای غیرمستقیم همه‎‏گیری کرونا در جهان ممکن است تا دو برابر افراد بیشتری را در معرض خطر مرگ در اثر مالاریا قرار دهد؛ چهارصد هزار مرگِ بیشتر در اثر سل و نیم‌ میلیون در اثر ایدز در چند سال آینده. خلاصه آنکه واکنش به ویروس کرونا، در اکثر نقاط جهان، نوعی همه‏‌گیریِ در سایه به‏ وجود آورده است. پس میزان واقعیِ تلفاتِ این همه‌‏گیری را نباید فقط با مرگ‏‌و‏میر ناشی از کرونا محاسبه کرد بلکه باید مرگ در اثر مالاریا، سل، ایدز، دیابت و دیگر امراض را هم، که اگر کرونا نبود رخ نمی‏‌دادند، به حساب آورد.حکایت این همه‌‏گیریِ در سایه، صرفاً، ماجرای یک بیماری نیست، بلکه داستان فقر، گرسنگی، آموزشِ مُثله‌‏شده و زندگی‏‌های از ‏رُشد ‏‏بازمانده است. می‌‏توان بین این همه‏‌گیری و بحران آب‏‌و‏هوایی قیاسی پرمعنی برقرار کرد. برخی مردمِ جهانِ مرفه تصور می‌‏کنند مسئلۀ به‏‌هم‏‌ریختگی اقلیمی مسئلۀ بیشتر روشن‌گذاشتن دستگاه‌های تهویۀ مطبوع است، در صورتی که در نظر بسیاری از مردمِ کشورهای درحال‌توسعه بحران آب‏‌و‏هوایی یعنی سیل، خشک‌سالی و قحطی.این دست اختلاف‌‏ها میان جهانِ شمال و جنوب احتمالاً یکی از مشخصه‏‌های بحران‏‌های آینده خواهد بود. پس داستانِ دو همه‏‌گیریْ داستان دو گونه نظم جهانی است. چالش دنیای پساکرونا هم عملی‌کردن شعار «جامعۀ بین‌‏المللی» و درآمیختن این دو با یکدیگر است.                                                                                             •••بدیهی است اقتصاد کشورهای ثروتمند هم از کرونا لطمات فراوان دیده است، اما این ممالک توانسته‌‏اند با پرداخت مبالغ گزاف بارِ گرفتاری‏‌های مالیِ منتج از منع کامل عبور و مرور و فاصلۀ اجتماعی را سبک کنند. کشورهای فقیرتر این امکانات را ندارند. قرض پول برایشان زیان‏‌آور است و مبنای مالیاتی‏شان در اقتصادِ رسمی قابل‏اتکا نیست. کشور به کشور و روستا به روستا چیزی برای کاستن از فشارها وجود ندارد. چندی پیش، گروهی از پژوهشگران پرسش‏نامه‏‌هایی را میان خانواده‏‌هایی از نُه کشور درحالِ‌توسعۀ آفریقایی، آمریکای لاتین و آسیایی توزیع کردند، با این هدف که کیفیت زندگی در دوران کرونا را بررسی کنند. آن‏ها دریافتند که، در این کشورهای نسبتاً جوان، تأثیر مستقیم کرونا بر سلامتی کمتر از کشورهای ثروتمند‏تر (و، بدون استثنا، پیرتر) است، ولی آسیب‏‌پذیریِ اقتصادی‏شان به‌وضوح بیشتر بوده است. خانواده‌‏ها عموماً کاهش زیاد درآمد را گزارش کردند -مردم بیکار شده بودند یا مشکلات فراوانی برای فروش اجناسشان داشتند. نیمی از روستایی‌‏های کنیایی که در این پژوهش شرکت داشتند مجبور بوده‌‏اند وعده‏‌های غذایی‌شان را یا حذف کنند یا مختصرتر برگزار کنند، این رقم در سیرالئون به حدود ۹۰ درصد رسیده بود.در این میان وقتی کرونا به هندوستان رسید، ۱۴۰ میلیون کارگرِ ‏مهاجر عملاً سرگردان شدند یا به روستاهایشان بازگشتند و افراد تحت تکفلشان وضعیت وحشتناکی پیدا کردند. ژان دریزه، اقتصاددان سرشناس هندی، در همان زمان گفت «برای کسانی که ابتدائاً به نان شب محتاج‌اند، منع کامل عبور و مرور به‏‌منزلۀ حکم اعدام است».از سال ۱۹۹۷ به این سو، برای نخستین‌‏بار، تعداد افرادی که در سراسر جهان در فقر مطلق زندگی می‏‌کنند افزایش یافته و پژوهشگران امیدی ندارند که، پس از فروکش‌کردن بحران کرونا، شرایط خیلی زود به حالت قبل بازگردد. آفریقا به‏‌سوی رشد اقتصادیِ ۲/۳درصدی در سال ۲۰۲۰ حرکت می‌‏کرد، اکنون تخمین می‏زنند که این رشد ۸/۰ درصد بوده است. وقتی نرخ رشد جمعیت حدود ۵/۲ درصد باشد، این رشد اقتصادیِ کم به معنای آن است که عدۀ کثیری غذای کمتری خواهند داشت و برخی با سوءتغذیۀ مطلق روبه‌رو خواهند بود. در کشورهای ثروتمند، عواقب بالینیِ کرونا افراد مُسن را کشت؛ در کشورهای درحال‌توسعه پیامدهای اقتصادی کرونا فقرا را به کام مرگ کشاند.تالنی نگوشی، بازرگان ۳۲سالۀ اهل نامیبیا، با صدایی گرم شرایط را به‏‌روشنی برای من توصیف کرد: «اینجا اختلاف فقرا و ثروتمندان بسیار زیاد است، ولی مرز میان طبقۀ متوسط و فقیر خیلی باریک است». او اهل قبیلۀ اوامبو در شمال نامیبی است. شهر محل زادگاهش برق نداشت؛ سرانجام شغلی در گلخانه دست‌‏و‏پا کرد و فهمید که باغبان قابلی است. در ویندهوک، پایتخت نامیبیا، کسب‏‌و‏کار باغبانیِ کوچکی راه انداخت. سرگذشت کسانی چون او به ما می‌‏گوید که چرا بانک جهانی، دوازده سال پیش، نامیبیا را از طبقۀ کشورهایی که درآمدشان از متوسط کمتر بود بیرون آورد و در گروه کشورهایی قرار داد که درآمد بالاترازمتوسط داشتند.ولی با شروع کرونا کسب‏‌و‏کار او دچار وقفه شد: بیشتر مشتری‏‌های دائم نگوشی، از ترس کسادی بازار، قراردادهایشان را فسخ کردند. اطراف را که نگاه می‏‌کند می‏‌بیند مردم دارند خانه، ماشین و شغلشان را از دست می‏‌دهند. حقوق دولتیِ ناچیز همسرش، حداقل، نان بخورونمیری را سر سفره‏اش می‌‏آورد. پس او بیش از هر چیز نگران آن سه نفری است که به‌‏صورت پاره‏‌وقت برای او کار می‌‏کنند و آن شش یا هفت نفری که عائلۀ هر کدام از آن‏ها هستند.این حکایت در جاهای مختلف متفاوت و درعین‌حال مشابه است. کشور فقیر موزامبیک که آسیب‏‌پذیرترین کشور آفریقایی در برابر تغییرات اقلیمی شناخته شده (رویدادهای آب‏‌و‏هوایی شدید در سال ۲۰۱۹ هزینه‏‌های میلیاردی بر این کشور تحمیل کرد)، به دلیل کرونا و شرایط رکود بازارِ اجناس و البته گردشگری، شاهد کوچک‌شدن اقتصادش بوده است. در کنیا، کشوری با درآمد کمتر از متوسط که در سال ۲۰۲۰ تولید ناخالص داخلی‏اش پس از حدود سی سال کاهش یافت، میلیون‌‏ها خانواده که زندگی را به‌زحمت می‌گذرانند تحت فشار شدیدی قرار گرفتند. به‌‏ویژه زنان کنیایی که در امور فروشندگی، مهمان‏‌یاری و گردشگری فعالیت می‌‏کردند آسیب‏‌های فراوانی را متحمل شدند (برآورد زیان صنعت گردشگری در سطح جهان حدود ۸ تریلیون دلار بوده است).اما برای اینکه درست ملتفت بلایی که کرونا بر سر کشوری چون کنیا آورده بشویم باید در نظر داشته باشیم که یکی از عمده‌‏ترین اقلام صادراتیِ کنیا گل‏‌های شاخه‏‌بریده است: سوسن، میخک قرنفلی، گچ‏دوست و گل‏ سرخ. درحقیقت، کنیا در سال‏‌های اخیر بزرگ‏ترین صادرکنندۀ شاخۀ گل سرخ به اتحادیۀ اروپا بوده و حدود ۴۰درصد از بازار را تأمین کرده است. پرورش گل نزدیک به دو میلیون کنیایی را مستقیم و غیرمستقیم مشغول به کار کرده است. اطراف دریاچۀ نایواشادر شمال غربی نایروبی و حدود ۱۸۰۰ متر بالاتر از سطح دریا، تا چشم کار می‏‌کند، مزرعه‌‏های وسیع گل دیده می‌‏شود. هوای آنجا آفتابی است و آب کافی برای آبیاری هست. ردپای کربنیِ هر شاخه گلِ آنجا، با احتساب مقتضیات حمل‌ونقل، بسیار کمتر از گل‌‏هایی بود که گلخانه‌‏های گرم‏‌شدۀ هلند پرورش می‌‏دادند.همان‏طور که می‌‏دانید بازار این گل‏‌ها در یک سال و‏ نیم گذشته از طراوت افتاده است. فاصلۀ اجتماعی به معنی اجتماعاتِ کمتر -عروسی، خاکسپاری و مراسم‏ دیگر- و اجتماعاتِ کمتر به معنی مصرف کمتر گل بود. وقتی بیشتر سفارش‌‏های مزارع گل لغو شد، میلیون‌‏ها شاخۀ گل سرخ را در زمین چال کردند. کارگرها یا به مرخصی بدون حقوق فرستاده شدند یا از دستمزدهایشان کسر شد. کرونا که در کشورها ساکن شد، آن تقاضا‏ها به‏‌کلی از بین رفتند.                                                                                          •••در غرب آفریقا -به‏‌خصوص در غنا و ساحل عاج- مشکل اصلی گل سرخ نبود؛ شکلات بود. درختان کاکائو حساسیت زیادی به دما، رطوبت و خاک دارند و زمین‏ه‌ای پهناور این کشورهای آفریقای غربی حداکثر استفاده را از موقعیت‏ مناسبشان برده‌‏اند. این دو کشور، بر روی هم، حدود دوسومِ عرضۀ جهانی کاکائو را تشکیل می‏‌دهند. بیشترین صادرات ساحل عاج همین کاکائو است. در غنا صادرات طلا و نفت، از نظر ارزش پولی، از کاکائو بیشتر است، ولی ازآنجاکه به‌‏اندازۀ کاکائو نه مردم را مشغول به کار کرده و نه درآمدهای عمومی ‌آورده، ارزش کاکائو را برای کشور ندارند. اقتصاددانان برآورد کرده‌‏اند که یک‌سومِ نیروی کار غنا، مستقیم و غیرمستقیم، به کاکائو وابسته‌‏اند.اما در دوران کرونا مصرف شکلات کم شد. منظور مصرف من و احتمالاً مصرف شما نیست؛ میزان زیادی شکلات روزانه از سوپرمارکت‌‏ها و دستگاه‏‌های سکه‌‏ای خریداری می‌‏شود. این‏‌ها یا هدیه‏‌اند یا از روی هوس: بسته‏‌های نوارپیچی که از فرودگاه‌‏ها می‌‏خریم و شکلات کیت‏‌کتی که التماس می‏‌کند از زندان قفسۀ پلکسی‏گلاسِ مغازه نجاتش دهیم. بعد می‏‌رسیم به شکلات‏‌هایی که برای دورهمی‏‌های جشن‏‌های سال نو، عید پاک یا هالووین خریده می‏‌شوند -یا خوب است بگوییم شکلات‏‌هایی که با تعطیلی این جشن‏‌ها خریداری نمی‏‌شوند.غنا و ساحل عاج برنامه‏‌های زیادی برای سال ۲۰۲۰ داشتند. هر دو کشور هیئت‏‌های دولتی‌ای دارند که مسئول خرید و فروش محصولات کاکائو هستند. این هیئت‌ها مشترکاً توافق کرده بودند بر صادرات کاکائو مالیات اضافی ببندند که به‌ازای هر تُن بالغ بر ۴۰۰ دلار می‏‌شد. اسم این طرح را «تفاوت حداقل دستمزد»۱گذاشته بودند و قرار بود به سود کشاورزان شود. صنعت شکلات سالی ۱۳۰ میلیارد دلار درآمد دارد، ولی سهم خرده‏‌مالکانِ غرب آفریقا که کاکائو برداشت می‏‌کنند بسیار ناچیز است. آن‏ها روزگار سختی می‏‌گذرانند: هرکدامشان به‌طور میانگین حدود ۵/۳ هکتار درخت کاکائو و شش سر یا بیشتر عائله دارند که باید خرجشان را تأمین کنند. برداشت کاکائو هم کار دشواری است. آفتاب‏‌سوختگیْ خیلی زود درخت‏‌ها را از بین می‏‌برد و دانه‏‌های کاکائو در غلاف‏‌هایی به‌‏اندازۀ یک توپ راگبی می‌‏رسند. چند ماه طول می‏‌کشد تا برسند -و در این مدت ممکن است دچار انواع آفات و پاتوژن‌‏ها، مثل «سیاه‌‏شدگی غلاف»، شوند. در همین پنج سال گذشته «آفت تورم شاخۀ کاکائو» موجب نابودی صدها هزار هکتار درخت کاکائو شده است.بسیاری از کاکائوکاران زندگی را به‌‏زحمت می‏‌گذرانند. گزارش سال ۲۰۱۸ یونیسف نشان می‌‏دهد کاکائوکارانِ معمولیِ غرب آفریقا روزانه بین ۵۰ سنت تا ۲۵/۱ دلار درآمد دارند (در دهۀ ۱۹۶۰ که پدرم نمایندۀ پارلمان غنا بود خیلی چیزها تعریف می‌کرد دربارۀ کلاهی که هیئت قیمت‌‏گذاری سر کشاورزان می‏‌گذاشت). امروزه پرورش‌‏دهنده‌‏های کاکائو عموماً میان‌سال هستند، چون فرزندانشان وضعیت اسفناک آن‏ها را می‌‏بینند و به‌دنبال راه دیگری برای نان‌خوردن می‌‏گردند. در سال ۲۰۱۹ که طرح جدید «تفاوت حداقل دستمزد» اعلام شد، کشاورزان به امید قراردادهای پرسودتر تولیداتشان را افزایش دادند.اما آن‏ها ماندند و دانه‌‏هایی که جایی برای انبارشان نداشتند. ازآنجاکه کرونا بازار شکلات را کساد کرده بود خریدارانِ غربی از تحویل محموله‏‌های خود موقتاً ممانعت کردند. پیستورها، یا همان دلال‏‌های محلی، تخفیف‏‌های‏‏ اساسی ‏خواستند تا شر این دانه‌‏ها را از سر کشاورزان کم کنند.                                                                                          •••وقتی داستان گل‏‌های پژمرده و کاکائوهای در حال پوسیدن و خاک‌شدن را می‏‌شنویم و می‏‌بینیم که جهان جنوب هیچ طرْفی از نظام‏‌های تجارت جهانی نبسته، تعجبی ندارد که برخی بر سر انصراف از این نظام‌‏ها پافشاری کرده باشند. آرای سمیر امینِ فقید به هواداری از «قطع رابطۀ اقتصادی» -جدایی از نظمی غیرعادلانه که در آن توسعه و عقب‏‌ماندگی دو روی یک سکه بودند- در میان برخی پژوهشگران آفریقایی و آسیایی مجدداً مورد توجه قرار گرفته است.امین، اقتصاددان مصری که بخش اعظم زندگی حرف‌ه‏ای‏اش را در سنگال گذراند، تأکید می‏‌کرد که توسعه باید «ملی‌مردمی» بوده و رو به‌سوی استقلال بزرگ‌تر -یا آنچه او «استراتژی اتکا به خود» ‏نامید- داشته باشد. در نظر او استقلال سیاسی واقعی مستلزم استقلال اقتصادی بود. گرچه او نمی‏‌پذیرفت که طرح‌‏هایش همان «خودبسندگی اقتصادی» است -یعنی همان هدفی که خودکفایی مطلق را دنبال می‏‌کند- مصراً معتقد بود که «روابط خارجی» هر کشور را مقتضیات توسعۀ داخلی آن مملکت مشخص می‏‌کند: پس به گونه‌‏ای خودبسندگیِ اقتصادیِ نسبی اعتقاد داشت.ولی افسوس که در حکومت‌‏های پسااستعماری آفریقا، مثل حکومت احمد سیکو توری در گینه، اقدام و موفقیت چندانی در این جهت صورت نگرفت. واقع امر این است که ماجرای وابستگی فزاینده و متقابلِ جهانیْ ماجرای برابریِ فزاینده میان کشورها نیز هست. طبق معرفیِ رسمی بانک جهانی، بیش از ۳۰ کشور جهان، در دو دهۀ گذشته، از مرتبۀ فقیر به متوسط صعود کرده‌‏اند. بی‏تردید قرن بیست‏‌و‏یکم شاهد پیشرفت‌‏های گسترده در کشور کودکی من بوده است. بین سال‏‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۶ سرانۀ تولید ناخالص داخلیِ غنا پنج‏ برابر شد. معمولاً اقتصادهای نوظهورِ جهان در سال‌‏های اخیر در آفریقا بوده‌‏اند. و بسیاری از تکان‏ه‌ای شدیدِ اقتصادیِ مرتبط با کرونا کوتاه‌‏مدت هستند: بازار گل و شکلات -و چوب و بوکسیت- کم‏کم به وضع سابق خود برمی‌‏گردند.با همۀ این احوال، آسیب‏‌پذیریِ جهان جنوب در برابر کرونا خالی از نکته و درس نیست. یکی از آن درس‏‌ها این است که برنامه‌‏های مستقل توسعۀ ملی، وقتی واقعیت‏‌های بازار یا موانع درونی را نادیده بگیرند، به نتیجۀ مطلوب نخواهند رسید. در این مورد، مسئلۀ کاکائوی غنا نمونه‌‏ای کاملا روشنگر است. نانا آکوفو-آدودو، رئیس‏‌جمهور غنا، در فوریۀ ۲۰۲۰ به سوئیس رفت و اعلام کرد کشورش متکی به صادرات مواد خام نخواهد ماند، بلکه وارد کار تولید شکلات خواهد شد و از زنجیرهای تولید بالا خواهد رفت و مثل عقابِ خاکی، که نماد ملی غناست، اوج خواهد گرفت.رهبرانِ چند نسل قبل‏‌ترِ غنا مصمم بودند صنایع فولاد راه بیندازند: تصورشان از مدرنیزاسیون چنین چیزی بود. آکوفو-آدودو به‏‌جای تخته‏‌های فولاد به تخته‏‌های کاکائو امید بسته بود. مگر غنا چه کم دارد که از کارخانه‌‏های عظیم، مثل توبلرون، با مخازن دارای تجهیزات حرارتی و تسمه نقاله و دستگاه‌‏های بسته‏‌بندی محروم باشد؟ درست است که کشور صنایع لبنی و شکر ندارد، ولی دانۀ کاکائو که زیاد دارد!اما غنا، مثل بیشتر ممالک درحال‌توسعه، در تنگنای تقاضاها و منافع متعارض قرار داشته است. مقالۀ جالب‌‏توجهی که اخیراً یکی از اقتصاددانان سواس به‌همراه تحلیلگر آکراییِ مسائل کاکائو نوشته‏ است به شرح این موضوع می‌‏پردازد. چون بانک مرکزی غنا محتاج دلار آمریکا -ذخایر ارزی- است هیئت‌‏های دولتی کاکائو مجبورند محصول را به شرکت‏‌های چندملیتی بفروشند. در این میان، کشور با وضع ۶۰ درصد مالیات بر فروشِ داخلیِ شکلات و محصولات نیمه‏‌تمامِ کاکائو نفس تولید محلی را بریده است. معافیت‏‌های مالیاتیِ خاص ویژۀ شرکت‏‌هایی است که بیشتر تولیداتشان را صادر می‏‌کنند و، به‌این‌ترتیب، کار و تولیدِ شرکت‏‌هایی را می‏‌خوابانند که با ایجاد بازارهای داخلی مهارت و ظرفیت‏‌های لازم را به‏‌وجود آورده‌‏اند. این مرده‌‏ریگ‌‏های قانونیْ مغایر آرزوهای آکوفو-آدودو برای صعود از زنجیر تولید بود. اگر سیاست کاکائوی غنا نماد داشت، نماد آن پوشمی پولیو۲بود نه عقاب خاکی.موانع دیگری نیز هست؛ نظام آشفتۀ مالکیت زمین کارِ خرده‏‌مالکان را برای به‌‏دست‌آوردن حق مالکیت مزارعشان دشوار می‌‏سازد (در کشور غنا که زمین‏ه‌ای بسیاری در اختیار رؤسای سنتی قبایل است اصلاح ارضی مسئله‌‏ای بزرگ و بی‌‏نهایت پیچیده است). و در یک سدۀ گذشته، بازده کاکائوی آفریقای غربی تقریباً هیچ پیشرفتی نداشته است. امروز برنامه‌‏هایی در دست اجراست که از روش‌‏های پیشرفته‏‌تر و پایدارتر پرورش کاکائو -ازجمله «آبیاری هوشمند»- حمایت می‏‌کنند، ولی کمی دیر شروع شده‌‏اند.این‌دست بلاتکلیفی‏‌ها خصوصیت بارز ممالک درحالِ‌توسعه است. اقتصاد کشورهای سراسر آفریقا و آمریکای لاتین حول صادرات کالاهای کمابیش خام که از صید ماهی، کشاورزی یا استخراج معادن به دست می‏‌آیند شکل می‌‏گیرد. فراوریِ اکثرِ این کالاها، پیش از فروش، حداقلی است و ازاین‏رو «ارزش افزوده» ناچیز است. کارآفرینیِ حداقلی۳ و موارد فراوان ضعف و آسیب‏‌پذیری در ارتباط با نیروی کار غیررسمی و نرخ پس‌‏اندازِ پایین به‌وفور مشاهده می‏‌شود. بحران اقلیمی در این بین اوضاع همه‏‌چیز را وخیم‌‏تر می‏‌گرداند. وقتی کشاورزی کم‏بازده بشود به زمین بیشتری نیاز است، زمینِ بیشتر وضع جنگل‏‌زدایی را بدتر می‏‌کند، جنگل‏‌زدایی تغییرات اقلیمی را شدت می‏‌بخشد و تغییرات اقلیمی بازدهی کشاورزی را کاهش می‌‏دهد (بادهای فصلی موسوم به هارماتان، در آفریقای غربی، که داغ، خشک و پر از خاک هستند در دهه‏‌های گذشته گسترده‌‏تر از قبل شده‏‌اند). به‌راستی طوفان‏‌های تغییرات اقلیمی شبیه طوفان‏‌های کروناست. تاوان آن را کشورهایی پس می‏‌دهند که توان تأمین مالی‏اش را ندارند.                                                                                           •••در جهانِ جنوب ماندنی‏‌ترین پیامدهای کرونای در سایه متوجه تحصیلات و مهارت‏‌ها بود -یعنی آنچه اقتصاددانان سرمایۀ انسانی می‌‏نامند. بی‏‌شک تعطیلی مدارس در همه‏‌جا معضل بزرگی بوده است. در سراسر کرۀ زمین، تحصیلِ ۶/۱ میلیارد دانش‌‏آموز دچار وقفه شده است. اما مدارس آفریقا بیش از میانگین جهانی تعطیل بوده‌‏اند -و آفریقا قاره‏‌ای است که میانگین سنی در آن زیر ۲۰ سال است (در آمریکای جنوبی ۳۱ سال است). پژوهشگران بانک جهانی می‌‏گویند کشورهای فقیر «چه‏‌بسا چیزی بیش از سه سال سرمایه‏‌گذاری‏ در آموزش پایه را از دست بدهند» و در درآمد آیندۀ نیروی کارْ زیانی معادل همین میزان به آن‏ها تحمیل شود.مشکل بسیاری از خانواده‌‏ها دسترسی به اینترنت نیست، دسترسی به برق است. پارسال بین ماه‌‏های آوریل و اوت گروهی از پژوهشگران سازمان دیده‏‌بان حقوق بشر مصاحبه‏‌هایی را با مردم سراسر آفریقا ترتیب دادند و دریافتند بسیاری از کودکان آنجا هیچ نوع آموزشی نمی‏‌بینند. حتی وقتی مدرسه‏‌ای موفق می‏‌شده کلاس‌‏هایش را مجازی برگزار کند و خانواده‏‌ها هم گوشی همراه هوشمند داشته‌‏اند، بستۀ اینترنت کافی برای استفاده از آن کلاس‌‏ها وجود نداشته است. در شهر گاریسای کنیا، نوجوانی به گروه دیده‌‏بان حقوق بشر گفته درس٬‏ها در رادیوی محلی گفته می‏‌شده «ولی چون ما رادیو نداشتیم من هی‌چ‏وقت نشنیدم».پژوهشگران می‏‌گویند وقتی مدارس تعطیل می‏‌شوند دانش‌‏آموزان دختر بیشتر لطمه می‏‌خورند: آن‏ها در معرض کودک‏‌همسری، بارداری زودهنگام، خشونت خانگی و کار غیرقانونیِ کودکان هستند. پژوهشگران یونسکو به دلایلی که ذکر شد -و اینکه دختران معمولاً به فرزندپروری و کارهای خانگیِ روزمره گماشته می‏‌شوند- می‌‏ترسند ۱۱ میلیون دختر در سراسر دنیا هرگز به کلاس درس بازنگردند. این را نوع دیگری از کرونای «بلندمدت» بدانید.نابرابری جنسیتیِ یادشده به دلایل مختلف ناراحت‏‌کننده است. تخمین زده‌‏اند دستمزد زنان، به‌ازای هر سال تحصیلِ بیشتر، ۵/۱۱ درصد افزایش می‌یابد، چند درصد بیش از مردان. همان‏‌گونه که لارنس سامرز، اقتصاددانِ به‌‏غایت واقع‏‌بین، زمانی گفته بود «در کشورهای درحالِ‌توسعه، سرمایه‏‌گذاری در تحصیل دختران چه‏‌بسا که پربازده‌‏ترین سرمایه‏‌گذاریِ ممکن باشد». زنانِ تحصیل‏‌کرده‌‏تر فرزندان کمتری می‏‌آورند و وقت بیشتری را صرف هریک می‌‏کنند؛ فرزندانشان سالم‌‏تر هستند و به‌نوبۀ‌خود بهتر درس می‏‌خوانند. مشارکت مدنی هم میان زنان درس‏‌خوانده بیشتر است و همان‏طور که آمارتیا سن، استاد دانشگاه برندۀ جایزۀ نوبل، گفته تحصیل زنان کمک می٬‏کند نابرابری جنسیتی در خانواده‌‏ها کم‏رنگ‌‏تر شود.همگان معتقدند که این‏‌ها برای آیندۀ آزادی و به‌روزی جامعه واجد اهمیت هستند. پس وقتی کارشناسانِ توسعه می‏‌گویند احتمال دارد وقفه‏‌های تحصیلیِ کرونا ۷۲ میلیون دانش‏‌آموز را به «فقر یادگیری»۴ بکشاند، پیامدهای همه‏‌گیری فقط اقتصادی نیست، بلکه نشان از اتلاف گستردۀ ظرفیت‏‌های انسانی دارد.                                                                                          •••سانیاده اکولی، مشاور سرشناس کسب‌‏و‏کار اهل لاگوس، به من گفت «کرونا مثل پرده‌‏ای بود که کنار رفت و عریانی ما را آشکار ساخت. همۀ ضعف‏‌های ما در نظام درمان، نظام آموزش، ساختارهای حکومتی و غیره را نشان داد». آن ضعف‌‏های منطقه‌‏ای را که در فایل‌‏های آماری می‌‏بینیم کف خیابان‏‌ها هم می‏‌توان مشاهده کرد. خانمی که در شهر ویندهوک صاحب یک شرکت ارتباطات است تصویر دقیقی از شرایط برای من ترسیم کرد: «روزی ده نفر پیِ غذا یا کار پشت در اتاق من می‌‏آیند».طبق اعلام اقتصاددانان بانک جهانی، بیش از ۸۰ درصد از ۱۲۰ میلیون نفری که در اثر کرونا به فقر مطلق کشانده شدند -یعنی روزانه درآمدی معادل ۹۰/۱ دلار یا کمتر دارند- در کشورهایی زندگی می‏‌کنند که صاحب درآمد متوسط هستند، گروهی وسیع که شامل کشورهایی چون هند، اندونزی، بخش اعظم آفریقای غربی و آمریکای لاتین می‌‏شود.البته جای هیچ تعجبی هم نیست. مردم کشورهایی که درآمد متوسط دارند به‌‏طرز عجیبی در برابر رکودهای جهانی آسیب‏‌پذیرند، آن‏ها از شما می‏‌خرند و به شما می‏‌فروشند. آن‏ها تا خرخره در اقتصادی جهانی‏‌شده گرفتار هستند. این اسارت البته زمینۀ پیشرفت‏‌های شگفت‌‏آوری را نیز فراهم آورده است، اما تازگی‌‏ها انگار می‏‌کوشند از پله‏ برقی‏‌ایی که پایین می‌‏آید بالا بروند.راه‌حل سکوت یا در خانه‌ماندن نیست. حتی اگر فقط بخواهید باغچۀ حیاط منزلتان را بکارید، وقتی پای بذر و کود و -آن‏طور که همۀ ما می‏دانیم- هوا به میان می‏آید ابداً از دیگران منفک نیستید. راهِ ساختن دنیای پساکرونا هم عقب‌کشیدن از بین‏‌الملل‌‏گرایی نیست، بلکه استحکام‌بخشیدن به آن است.فجایع مثل برخال هستند. باید در دو ساحت کلان و خُرد دریافته -و بررسی- شوند. دولت‏‌های ممالکِ ثروتمند در اروپا و آمریکای شمالی، که برای کُندکردن سرعت انتشار کرونا منع کامل عبور و مرور وضع کردند، به شهروندان کمک‏‌های هدفمند رساندند (برنام‌ه‏ای مشابه در نیجریه با مشکل تأمین مالی مواجه شد و -به‌اعتقاد نیجریه‏‌ای‏‌هایی که با من صحبت کردند- چنان مبهم و پیچیده بود که عمدتاً هم‌پالکی‏های دولت را منتفع کرد). دولت آمریکا به کسب‏‌و‏کارهای آسیب‏‌دیده «وام‌‏های برنامۀ محافظت از فیش حقوقی» داد که بازپرداختشان، تحت شرایط معینی، الزامی نبود. در بریتانیا وام‏ بازگشت و طرح‌‏های دیگر امکان سرمایه‏‌گذاری با شرایط مناسب را فراهم آوردند. این برنامه‌‏ها، به‌عنوان روش‏‌های موقتیِ بیمۀ اجتماعی، بی‏‌نقص نبودند ولی کمک زیادی کردند.چنین رویکردی باید در مقیاس بین‏‌المللی وجود داشته باشد. جهان مرفه، به‌طور کلی، از جهانی‏‌سازی بهرۀ وافر می‏‌برد. گذشته از آلومینیوم، لیتیوم، تانتال، ایتریم و نئودیمیم که در تلفن همراه ما به‏‌کار می‏‌روند، شکلات و شاخۀ گل سرخ هم برایمان اهمیت دارد. از هر نظر که بنگریم، جهانی‌‏سازی اقدامی همگانی -گونه‌‏ای نظام همکاری- است که همۀ طرف‏‌ها از آن منتفع می‏‌شوند. ولی همان‏طور که می‏‌دانیم، محصول آن برای برخی بیش از دیگران است. اگر طرف‏‌های تجاریِ کشورهای ثروتمند اعتقاد خود را به این نظام از دست بدهند ممکن است وسوسه شوند که از معامله کنار بکشند. آن‏ها ضرر خواهند کرد، ولی زیان دامان کشورهای ثروتمند را نیز خواهد گرفت.به همین دلیل است که این نظام در صورتی پایدار خواهد ماند که همه احساس مسئولیت کنند. وقتی مشکلی بروز می‏‌کند، ما که از این نظام منتفع می‏‌شویم وظیفه داریم آنچه را بر خود روا می‏‌دانیم بر سایر نقاط جهان نیز روا بدانیم: کمک کنیم تا کشورهای آسیب‏‌پذیر هم از بحران به سلامت عبور کنند. وقتی اقدامات ما برای «جلوگیری از افزایش تعداد مبتلایان» در کشورهای ثروتمند مردم نقاط دیگر جهان را خاکسترنشین می‏‌کند، مشکل ما نیز هست. هر چقدر هم که نظام‏ جهانی منسجم باشد، وقتی خطر به قسمت ضعیف‌‏تر آن برسد، به مخاطره می‏‌افتد.در دوران کرونا مسئولیت‌‏های بین‏‌المللی ما چنان محدود تعریف شده‌‏اند که مضحک می‏‌نماید -انگار فقط وظیفۀ ما این است به کشورهایی که واکسیناسیونشان کامل نشده‏ واکسن برسانیم. البته که طرح‌‏هایی مثل کوواکس، توزیع‏‌کنندۀ بین‌‏المللی واکسن، باید هرچه بیشتر تأمین شوند، ولی همۀ واکسن‏‌های جهان را هم که جمع کنید نمی‌‏تواند مخاطرات اخلاقی و عملیِ نابرابری را چاره کند. تلاطم‏‌های اقتصادیْ مردم را، در کشورهای ثروتمند،‏ مشمول بیمۀ بیکاری و، در کشورهای فقیر، روانۀ قبرستان می‏‌کند. اگر پیشرفت‏‌های ما در کاهش فقرِ جهانی طی نسل گذشته دلگرم‌‏کننده بوده،درعین‌حال بی‏‌دوام نیز بوده است. اکولی گفت اوایل کرونا در نیجریه افرادی که استطاعت مالی داشتند حتماً به نیازمندان کمک می‏‌کردند. بعد، به‌طرزی گزنده، اضافه کرد «گمان می‌‏کردند اگر به آن‌ها غذا ندهند، خودشان را می‏‌خورند».                                                                                          •••آدام توز، تاریخ‏‌نگار اقتصادی برجسته، معتقد است همه‏‌گیری کرونا «نخستین بحران حقیقتاً فراگیرِ عصر آنتروپوسین» است. به نظر او کرونا نقطۀ پایانی بود بر این تصور که جهانی‌‏سازی دنیا را به‌‏سوی برابریِ اقتصادی و اجتماعیِ بیشتر سوق خواهد داد -آنچه او «نگرش نسل هزاره» می‏خواند. اما پرسش این است که چه‌چیز جایگزین آن خواهد شد.اگر بخواهیم در دنیای پساکرونا نابرابری جهانی را دریابیم و به مبارزه با آن برخیزیم، برای تشخیص آسیب‌‏پذیری به محک‏های حساس‏تری نیازمندیم. هیچ واکسنی ضعف‏ها و نابرابری‏های حاصل از وابستگیِ متقابلِ جهانی ما را رفع نخواهد کرد. افرادی که در بخش‏های دولتی و خصوصی مشغول‌اند همچنان باید به‌جِد دربارۀ پاره‌‏ای موضوعات بیندیشند: راهی برای تغییر، بخشش یا تخفیف قرض‏ه‌ای سنگینی که دولت‌‏های مقروض در راه‏‌های خوب به‏ کار بسته‌‏اند؛ راهی برای ترویج کشاورزی هوشمندتر و پایدارتر (و راه‏‌های مناسبِ اشکالِ دیگر استفاده از منابع)؛ راهی برای کمک به حکمرانیِ بهتر در سطوح منطقه‌‏ای و ملی؛ راهی برای ساخت و حفظ نهادهای جهانیِ انعطاف‏‌پذیر و فراگیر.و البته یافتن راهی برای بهترین و مؤثرترین کمک مالی. اقدام دولت بریتانیا، در اوایل امسال، که تصمیم گرفت کمک‏‌های خارجی‌‏اش را تا ۴ میلیارد دلار کاهش دهد، به نظر، حکایت از عقب‏‌نشینی می‏‌کرد، آن هم در زمانی که تاریخْ پیش‌روی را ایجاب می‏‌کند. منتقدان میانه‌‏رویِ کمک‌‏های خارجی نکتۀ مهمی را مطرح می‏‌کنند: ما طرف‌دارِ کمک به دولت‌‏هایی هستیم که در درجۀ اول نیازهای مردمشان را برآورده می‏‌سازند، نه خواست‏ه‌ای اهداکنندگان و وام‌‏دهندگان خارجی. اَشکال صحیح کمک (ازجمله اقدامات بانک جهانی طی ۱۸ ماه گذشته در زمینۀ کمک‏‌های مالی دورۀ کرونا و طرح تعلیق بدهی) از مسیر کمکِ مستقیم به مردم منحرف نخواهد شد و کمک به افزایش خودکفاییِ انسان‏‌ها به‌هیچ‌وجه اتلاف سرمایه نیست.بحران آب‏‌و‏هوایی، بسیار پیش از آنکه کرونا فریاد بکشد، به ما می‏‌گفت آنچه در جایی رخ می‏‌دهد تبعات بسیاری در جاهای دیگر دارد. به همین دلیل است که کرونا را باید چیزی به‌مراتب فراگیرتر از صِرف بحرانی بهداشتی‌درمانی که از آسمان نازل شده تصور کنیم. رئیس ولکام تراست در اوایل همه‌گیری کرونا جملۀ معروفی گفت:  «علمْ استراتژیِ خروج است». اما با آنکه علم اهمیت دارد، ابداً کافی نیست؛ به‏‌خصوص اینکه ما نمی‏‌خواهیم خارج شویم، بلکه می‏‌خواهیم مجدداً ورود کنیم. درعین‌حال که ملی‏‌گرایی‏‌های گوش‏‌خراش و خودنگر هواخواهانِ خود را جلب می‌‏کنند، ما باید در برابر توهمات خودکفاییِ در انزوا مقاومت کنیم. دورۀ پساکرونا تعهدات متقابل بیشتری را ایجاب می‏‌کند.آنچه را تالنی نگوشی، در نامیبیا، به من گفت به یاد می‌‏آورم. او گفت چطور تحت‌‏تأثیر کسانی قرار داشته که نان شبشان بسته به معاش او بوده است. او می‏‌گفت «یک روزهایی از خواب برمی‏‌خیزی و با خود فکر می‏‌کنی که دیگر خسته شدم. ولی یک دقیقه بعد می‌‏گویی نمی‏‌توانم کاری نکنم. اگر در رختخواب دراز بکشم و ماتم بگیرم، فردا بقیه چه دارند که بخورند؟».آن‏ها به او وابسته‏‌اند دقیقاً همان‏گونه که او، دستِ‌آخر، به آن‏ها وابسته است. ما باید، دورِ این حلقه‌‏های کوچک و محلیِ همدلیِ متقابل، حلقه‏‌هایی بزرگ‏تر و جهانی بسازیم. ترمیم‏‌پذیری نباید خاصِ ممالک مرفه باشد. اتحاد جهانیِ عادلانه‌‏تر و ایمن‏‌تر ایجاب می‌‏کند رد ریسک‏‌های سیستمی۵، در وسیع‌‏ترین معنای آن، را بگیریم. و خودِ تجارت، بدون قبول مسئولیت و تعهد، ریسکی جبران‏‌ناپذیر است -به فریبندگی یک بسته شکلات، به کم‏دوامی یک شاخه گل.فصلنامۀ ترجمان چیست، چه محتوایی دارد، و چرا بهتر است اشتراک سالانۀ آن را بخرید؟فصلنامۀ ترجمان شامل ترجمۀ تازه‌ترین حرف‌های دنیای علم و فلسفه، تاریخ و سیاست، اقتصاد و جامعه و ادبیات و هنر است که از بیش از ۱۰۰ منبع معتبر و به‌روز انتخاب می‌شوند. مجلات و وب‌سایت‌هایی نظیر نیویورک تایمز، گاردین، آتلانتیک و نیویورکر در زمرۀ این منابع‌اند. مطالب فصلنامه در ۴ بخش نوشتار، گفت‌وگو، بررسی کتاب، و پروندۀ ویژه قرار می‌گیرند. در پرونده‌های فصلنامۀ ترجمان تاکنون به موضوعاتی نظیر «اهمال‌کاری»، «تنهایی»، «مینیمالیسم»، «فقر و نابرابری»، «فرزندآوری» و نظایر آن پرداخته‌ایم. مطالب ابتدا در فصلنامه منتشر می‌شوند و سپس بخشی از آن‌ها به‌مرور در شبکه‌های اجتماعی و سایت قرار می‌گیرند، بنابراین یکی از مزیت‌های خرید فصلنامه دسترسی سریع‌تر به مطالب است.فصلنامۀ ترجمان در کتاب‌فروشی‌ها، دکه‌های روزنامه‌فروشی و فروشگاه اینترنتی ترجمان به‌صورت تک شماره به‌ فروش می‌رسد اما شما می‌توانید با خرید اشتراک سالانۀ فصلنامۀ ترجمان (شامل ۴ شماره)، علاوه بر بهره‌مندی از تخفیف نقدی، از مزایای دیگری مانند ارسال رایگان، دریافت کتاب الکترونیک به‌عنوان هدیه و دریافت کدهای تخفیف در طول سال برخوردار شوید. فصلنامه برای مشترکان زودتر از توزیع عمومی ارسال می‌شود و در صورتی‌که فصلنامه آسیب ببیند بدون هیچ شرط یا هزینۀ اضافی آن را تعویض خواهیم کرد. ضمناً هر وقت بخواهید می‌توانید اشتراکتان را لغو کنید و مابقی مبلغ پرداختی را دریافت کنید.پی‌نوشت‌ها:این مطلب را قوام آنتونی آپیا نوشته و در تاریخ ۲۳ نوامبر ۲۰۲۱ با عنوان «A tale of two pandemics: the true cost of Covid in the global south» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. و برای نخستین‌بار با عنوان «کرونا در کشورهای فقیر شباهت چندانی با اروپا و آمریکا ندارد» در بیست‌وسومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ تیر ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.[۱]   living income differential[۲]   pushmi-pullyu: حیوانی عجیب و خیالی با دو سر در کتاب دکتر دولتیل [مترجم].[۳]  subsistence entrepreneurship  در این نوع کارآفرینی، که بیشتر در کشورهای فقیر و درحالِ‌توسعه مشاهده می‏شود، کارآفرین خودش سرمایۀ چندانی ندارد و به‌زحمت کسب‏و‏کاری را می‏گرداند که نه اشتغال پایدار ایجاد می‏کند و نه احتمال گسترش آن وجود دارد. باوجوداین، اقتصاددانان معتقدند که وجود این نوع کسب‏و‏کارها در کشورهای درحالِ‌توسعه ضروری است [مترجم].[۴]   learning poverty[۵]   systemic risks در دانش مالی به معنای احتمال سقوط ناگهانی یک سیستم مالی است [مترجم]. ]]> قوام آنتونی آپیا اقتصادوجامعه Sat, 09 Jul 2022 04:32:43 GMT https://tarjomaan.com/neveshtar/10644/